معرفت نفس جلد 7

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : م‍ظاه‍ری‌، ح‍س‍ی‍ن‌، ‏‫۱۳۱۲ -‏‬

‏عنوان و نام پديدآور : معرفت نفس [کتاب]/ مظاهری.

‏مشخصات نشر : اصفهان: موسسه فرهنگی مطالعاتی الزهرا (ع)‏‫، ‏‫۱۳۹۴‏-‬‬

‏مشخصات ظاهری : ‏‫7ج.‬: جدول.

‏فروست : مجموعه آثار حضرت آیه الله‌‌العظمی مظاهری مدظله؛ ۴۳،۴۴‏‫، ۴۶‬، ۴۸، ۴۹، ۵۰‏‫، ۵۱‬. ا خلاق؛ ‏‫۱۸‬، ۱۹‏‫،۲۰‬‏‫، ۲۱‬، ۲۲، ۲۳‏‫، ۲۴‬

‏شابک : ‏‫دوره‬‏‫‬‭978-964-2985-50-0:‬‬‬‮‮ ؛ ‏‫۱۲۰۰۰۰ریال‬‬‬‬‬‮‮‮‮‏‫: ج.۱، شومیز‬‏‫‬‭978-964-2985-51-7 :‬‬‬‮‮ ؛ ‏‫۱۳۰۰۰۰ریال‬‏‫: ج.۱، گالینگور‬‬‬‮‮ ؛ ‏‫ج.۲‬‏‫‬‭978-964-2985-52-4:‬‬‬‮‮ ؛ ‏‫۹۰۰۰۰ ریال‬‏‫: ‏‫ج.۳‬‬‏‫‭978-964-2985-54-8 :‬ ؛ ‏‫ج.۴‬‏‫‭978-964-2985-56-2 :‬ ؛ ‏‫ج.۵‬‏‫‭978-964-2985-57-9 :‬ ؛ ‏‫ج.۶‬‏‫‭978-964-2985-58-6 :‬ ؛ ‏‫ج.۷‬‏‫‭978-964-2985-59-3 :‬

‏وضعیت فهرست نویسی : فاپا

‏يادداشت : ج.۲و ۴ (چاپ اول: ۱۳۹۵) (فیپا).

‏يادداشت : ج.۵ (چاپ اول: ۱۳۹۶) (فیپا).

‏يادداشت : ج.۶ - ۷(چاپ اول: ۱۳۹۷) (فیپا).

‏يادداشت : ج.۲و۳ (چاپ دوم: ۱۴۰۳).

‏یادداشت : کتابنامه.

‏یادداشت : نمایه.

‏موضوع : نفس

‏موضوع : نفس -- جنبه های مذهبی -- اسلام

‏رده بندی کنگره : ‏‫‬‭BP۲۱۶/۵‏‫‬‭/م۶۴م۶ ۱۳۹۴

‏رده بندی دیویی : ‏‫‬‭۲۹۷/۴۲‬

‏شماره کتابشناسی ملی : ۴۰۰۱۰۵۰

تنظیم متن میثم حیدری

اشاره

سرشناسه: مظاهرى، حسين، 1312 -

عنوان و نام پديدآور: معرفت نفس / مظاهرى.

مشخّصات نشر: اصفهان: مؤسّسۀ فرهنگى مطالعاتى الزّهرا عليها السلام، 1394 -

مشخصات ظاهرى: ج.: جدول.

فروست: مجموعه آثار؛ 43 و 44 و 46 و 48 و 49 و 50 و 51.

اخلاق؛ 18 و 19 و 20 و 21 و 22 و 23 و 24.

شابك: دوره: 0-50-2985-964-978؛

ج. 1:7-51-2985-964-978

ج. 2:4-52-2985-964-978

ج. 3:8-54-2985-964-978

ج. 4:2-56-2985-964-978

ج. 5:9-57-2985-964-978

ج. 6:6-58-2985-964-978

ج. 7:3-59-2985-964-978

وضعيت فهرست نويسى: فاپا.

يادداشت: ج. 2-4 (چاپ اوّل: 1395) (فيپا).

يادداشت: ج. 5 (چاپ اوّل: 1396) (فيپا).

يادداشت: ج. 6-7 (چاپ اوّل: 1397) (فيپا).

يادداشت: كتابنامه.

يادداشت: نمايه.

موضوع: نفس

موضوع: نفس - جنبه هاى مذهبى - اسلام

رده بندى ديويى: 42/297

رده بندى كنگره: 61394 م 64 م/ 216/5 BP

شماره كتابشناسى ملّى: 4001050

معرفت نفس

جلد هفتم: «ارتباطات انسان در نظامِ هستى»

حضرت آيت الله العظمى مظاهرى «مدّظلّه العالى»

ناشر: مؤسسۀ فرهنگى مطالعاتى الزّهراء عليها السلام

نوبت چاپ: اوّل / 1397

ليتوگرافى: سپاس

شمارگان: 1000 نسخه

قيمت (جلد مقوايى): 140000 ريال

قيمت (جلد سخت): 150000 ريال

شابك دوره: 0-50-2985-964-978

شابك جلد 1:7-51-2985-964-978

شابك جلد 2:4-52-2985-964-978

شابك جلد 3:8-54-2985-964-978

شابك جلد 4:2-56-2985-964-978

شابك جلد 5:9-57-2985-964-978

شابك جلد 6:6-58-2985-964-978

شابك جلد 7:3-59-2985-964-978

با قدردانى از همكارانى كه در توليد و نشر اين اثر نقش داشته اند:

حروف نگارى: خانم پورى

آماده سازى اوّليۀ متن: آقاى سيّد مجيد شريفى

تحقيق و تدوين: آقاى مختار رنجكش

طراحى جلد: آقاى حامد مغرورى

پيگيرى چاپ: آقاى محسن ربيعى

فهرست مطالب

كلام آغازين 11

بخش نهم: ارتباطات انسان در نظام هستى

فصل اوّل: رابطۀ انسان با خويشتن

درس گفتار نودوچهارم: رابطۀ انسان با بعد معنوى و درونى 19

ابعاد وجودى انسان 20

رابطه با پيامبران درونى 21

جمع بندى بحث 26

درس گفتار نودوپنجم: رابطۀ انسان با بُعد جسمانى و بيرونى 27

رابطه با بعد بيرونى (مادى) 28

نقش اعضاى مختلف بدن در حيات مادى 29

شناخت و توجّه به خلقت بى نظير اعضا و جوارح 29

لزوم شُكر نعمت ها 32

حفظ صحّت و سلامت جسم 35

فصل دوّم: رابطۀ انسان با خداوند سبحان

درس گفتار نودوششم: معناى رابطه با خداوند 49

بهترين ارتباط 50

يافتن خداوند 51

معناى ارتباط با خداوند 53

تأكيد بر عمل در برقرارى رابطه با خداوند 55

درس گفتار نودوهفتم: آثار رابطه با خداوند 63

آثار دنيوى ارتباط با خداوند 64

آثار معنوى ارتباط با خداوند 68

آثار اخروى ارتباط با خداوند 73

درس گفتار نودوهشتم: عوامل و آثار قطع ارتباط با خداوند 79

برخى از عوامل قطع ارتباط با خداوند 80

آثار قطع ارتباط با پروردگار 83

فصل سوّم: رابطۀ انسان با ملائكه و عالم ملكوت

درس گفتار نودونهم: رابطۀ انسان با ملائكه در دنيا 91

اوّلين مواجهۀ ملائكه با انسان 92

ارتباط انسان با ملائكه در دنيا 94

افتخار ملائكه براى خدمت به انسان 100

لزوم حركت انسان در راه تعالى و كمال 101

درس گفتار صداُم: رابطۀ انسان با ملائكه در برزخ و قيامت 103

مواجهه با ملائكه در زمان احتضار و مرگ 104

ارتباط با ملائكه در قيامت 110

فصل چهارم: رابطۀ انسان با قرآن كريم

درس گفتار صدويكم: سطح اوّل در ايجاد رابطه با قرآن: قرائت و روان خوانى 119

دستور به قرائت دائمى قرآن كريم 120

لزوم يادگيرى همگانى قرآن 122

روان خوانى قرآن 123

برخى از آثار قرائت قرآن 123

درس گفتار صدودوّم: سطح دوّم و سوّم از رابطه با قرآن: حفظ و تفسير 133

اهتمام به حفظ قرآن در صدر اسلام 134

لزوم توجّه عمومى به حفظ قرآن 136

برخى از آثار حفظ قرآن 138

تدبّر در قرآن و تفسير آن 139

مراتب تفسير و فهم قرآن 140

درس گفتار صدوسوّم: سطح چهارم از رابطه با قرآن: عمل به قرآن 143

قرآن كتابِ عمل 144

عمل به قرآن در حوزه هاى مختلف 145

اعراض از قرآن 152

درس گفتار صدوچهارم: تهذيب نفس در اثر ارتباط با قرآن كريم 155

قرآن كتاب و استادِ اخلاق 156

تأكيد قرآن بر تهذيب نفس 158

توجّه به سه نكتۀ مهمّ در مسير تهذيب نفس 159

ملزومات تهذيب نفس 162

تلازمِ «توفيق» و «توسّل» و «تلاش» در تهذيب نفس 164

ممانعت رذائل از رستگارى 165

فصل پنجم: رابطۀ انسان با عترت طاهره عليهم السلام

درس گفتار صدوپنجم: أنواع ارتباط با حضرات معصومين عليهم السلام 179

سعادت دو جهان در اثر ارتباط با اهل بيت عليهم السلام 180

تأكيد قرآن و پيامبر بر ارتباط با عترت 181

اعتقاد و محبّت قلبى به اهل بيت عليهم السلام 184

ابراز محبّت و مودّت به اهل بيت عليهم السلام 185

رابطۀ عملى با اهل بيت عليهم السلام در دنيا 187

ارتباط با اهل بيت عليهم السلام در برزخ و قيامت 201

درس گفتار صدوششم: امام شناسى و معرفت امام 207

تحقيق و تعمّق در اصول دين 208

لزوم معرفت و شناخت امام 210

مراتب امامت و ولايت 212

فصل ششم: ارتباط انسان با ساير انسان ها

درس گفتار صدوهفتم: ارزش انسان ها و لزوم تقيّد به قانون مواسات 219

ارزش و منزلت انسان ها 220

تساوى عرفى انسان ها در خلقت 224

وحدت تكوينى و تشريعى جامعۀ انسانى و حكمت اختلاف ها 224

توجّه به قانون «مواسات» 227

اهتمام به رابطه با خلق 229

توجيه كمك نكردن به ديگران 232

ساير وظايف انسان نسبت به ديگران 233

دوستى ها و رفاقت ها 235

درس گفتار صدوهشتم: ارتباطات انسان در محيط خانوادگى 239

روابط محبّت آميز بين همسران 240

اصلاح و تنظيم روابط زن و مرد در محيط خانواده 241

روابط والدين با فرزندان 244

روابط فرزندان با والدين 248

ساير روابط خانوادگى (صلۀ رحم) 251

فصل هفتم: ارتباط انسان با شيطان

درس گفتار صدونهم: دشمنىِ شيطان با انسان 255

شروع مقابلۀ شيطان با انسان 256

دشمنى شيطان و دستور به عدم پيروى از او 259

محدودۀ سلطۀ شيطان 261

راه هاى گمراه ساختن بندگان توسّط شيطان 264

چند نكته دربارۀ گمراه ساختن هاى ابليس 270

اقسام وسوسه هاى شيطان 272

راهكارهاى نجات از وسوسه و ترفندهاى شيطانى 273

فصل هشتم: ارتباط انسان با طبيعت و جهان مادىّ پيرامون

درس گفتار صدودهم: نظام هستى و نگاه عبرت بين انسان 281

تسبيح در عالم هستى 282

نظام اتَمّ در جهان 284

دعوت قرآن به تفكّر در خلقت 286

برهان نظم و اثبات خدا 287

زوجيّت در جهان هستى 288

مسئوليّت هاى مشخّص و جبرى در طبيعت 289

درس گفتار صدويازدهم: عملكرد انسان در مواجهه با حيوانات 291

لزوم شكرگزارى به جهت نوعِ آفرينش حيوانات 292

مسئوليّت هاى انسان در برابر حيوانات 294

تذكّر يك نكته 301

درس گفتار صدودوازدهم: ارتباطهاى انسان با مسائل زيست محيطى 303

تسلّط انسان بر محيط زيست 304

توجّه جدّى به حفظ سلامت محيط 305

برخى از دستورات اسلام براى حفظ محيط زيست 307

ارتباط اعمال انسان با رخدادهاى ناگوار زيست محيطى 314

فهرست ها

فهرست آيات قرآن كريم 319

فهرست روايات 331

فهرست اشعار 337

فهرست اعلام 339

فهرست كتاب ها 345

منابع و مصادر 347

كلام آغازين

«معرفت نفس» به معناى «خودشناسى»، «خودجويى» و «خوديابى»، از جمله موضوعات بسيار مهمّى است كه در نوع نگرش انسان به عالم هستى و نيز سرنوشت او، كاملاً تأثيرگذار است.

معرفت و شناخت نفس، شاهراهى است كه به معرفت خداى سبحان منتهى مى شود و لذا فريقين در روايات خود، از قول پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم نقل كرده اند كه هركس خود را بشناسد، خدا را شناخته است:

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه» (1)دربارۀ معرفت نفس، از ابعاد گوناگون كتاب هاى متعدّدى تأليف شده است. فلاسفه اعمّ از مشائيون و اشراقيون و صدرايى ها، در اين موضوع، به شكل مفصّل سخن گفته اند؛ مثلاً صدرالمتألّهين رحمه الله در كتاب ارجمند اسفار، به تببين و تشريح اين موضوع پرداخته است.


1) . مصباح الشّريعه، ص 13؛ بحارالأنوار، ج 2، ص 32؛ مفاتيح الغيب، ج 1، ص 91 و...

مفسّران قرآن كريم نيز در اين باره، بسيار صحبت كرده اند؛ چنان كه علامه طباطبايى رحمه الله در تفسير شريف الميزان، به تناسب، مسائل مختلفى را دربارۀ معرفة النّفس از جهات قرآنى و فلسفى و عرفانى، بيان داشته است.

استاد بزرگوار و مرجع عاليقدر حضرت آيت الله العظمى مظاهرى «مدّظلّه العالى» نيز با توجّه به اهميّت موضوع، به اين بحث پرداخته اند، منتهى نگاه ايشان به موضوع، بيشتر جنبۀ اخلاقى و از جهتى، جنبۀ قرآنى و روايى دارد؛ لذا بررسى هاى ايشان در موضوع معرفت نفس در اين كتاب را بايد «شناخت نفس از نگاه قرآن و عترت عليهم السلام» خواند. نگاهى كه همچون ساير آثار معظّم له، با رنگ اخلاق آميخته است.

بيان معظّم له در اين كتاب بسيار روان و به دور از اصطلاحات پيچيده و فنّى بوده و مطالب فلسفى نيز به صورتى سليس و در قالبى اخلاقى مطرح شده است. انتظار مى رود اين نوع نگاه به موضوع معرفت نفس و خودشناسى، گامى مثبت در مسير ارتقاى معنوى خوانندگان، بالأخص نسل تكامل خواه جوان باشد.

لازم به ذكر است كه به منظور حفظ اسلوبِ بيان و نيز دسته بندى هاى معظّم له، مطالب كتاب حاضر، حتّى الامكان طبق بيانات ايشان در درس گفتارها و با همان سبك تنظيم شده است؛ از اينرو امكان تكرار برخى از مطالب يا بيان هاى گوناگون، وجود دارد.

مجموعۀ حاضر، حاصل دروس اخلاقى معظّم له در ماه مبارك رمضان 1435 تا 1437 قمرى (سال 1393 تا 1395 شمسى) و نيز در شب هاى جمعۀ طول اين سه سال در مسجد حكيم اصفهان است كه پيش از اين، جلد اوّل تا ششم از آن منتشر شده است.

جلد اوّل اين مجموعه، مشتمل بر موضوعات مرتبط با روح، نفس و جسم انسان، مانند دو بُعدى بودن انسان، خصوصيات روحى و جسمى انسان، تكامل روح و جسم، يارى دهندگان ابعاد وجودى انسان و... بود. جلد دوّم با موضوع كلّى «هدف از خلقت

انسان»، عرضه شد كه در آن، چهار هدف از اهداف خلقت انسان كه عبارت بودند از: «نيل به مقام وصول و شهود»، «دستيابى به بهشت جاودان»، «ارتقاء به مقام عبوديّت و بندگى» و «صعود به مقام آدميّت»، مطرح گرديد. در جلد سوّم، به موضوع راهكارهاى تهذيب نفس از ديدگاه قرآن كريم، با محوريّت دستورالعمل مطرح در سورۀ مبارك معارج، پرداخته شد كه انسان مى تواند با پايبندى به آن، به مقام «آدميّت» كه از مهم ترين اهداف خلقت اوست، دست يابد. جلد چهارم به دو موضوع مهم و بحث برانگيز در زندگى انسان، يعنى «جبر و تفويض و اختيار» و «قضا و قدر»، طى دو بخش اختصاص يافت كه در بخش اوّل، ديدگاه شيعه در مسئلۀ جبر و تفويض مطرح شد و بيان گرديد كه شيعه، با اعتقاد به «اختيار» انسان، نظريۀ «امر بين امرين» را آيات قرآن كريم و روايات معصومين عليهم السلام اخذ كرده است. بخش دوّم نيز در دو فصل، به موضوع چالش برانگيز «قضا و قدر» اختصاص داده شد. در جلد پنجم، موضوع «شخصيّت شناسى انسان» كه از مباحث مهمّ معرفتى است، طى بيست درس گفتار تبيين گرديد. جلد ششم نيز در دو بخش تدوين شد: بخش اوّل به اعمال انسان و تأثير آنها در زندگى و هويت انسان اشاره داشت و بخش دوّم، مرورى گذرا بر سير انسان در جهان پس از مرگ، بود.

كتاب حاضر كه هفتمين مجلّد از اين دوره است و دربردارندۀ بخش نهم از مجموعۀ معرفت نفس مى باشد، به بررسى «ارتباطات انسان در نظامِ هستى» مى پردازد و شامل هشت فصل كلّى است:

فصل اوّل: رابطۀ انسان با خويشتن؛ فصل دوّم: رابطۀ انسان با خداوند سبحان؛ فصل سوّم: رابطۀ انسان با ملائكه و عالم ملكوت؛ فصل چهارم: ارتباط انسان با قرآن كريم؛ فصل پنجم: ارتباط انسان با عترت طاهره عليهم السلام؛ فصل ششم: ارتباط انسان با ساير انسان ها؛ فصل هفتم: ارتباط انسان با شيطان؛ فصل هشتم: ارتباط انسان با طبيعت و محيط پيرامونى.

مجلّد حاضر از مجموع معرفت نفس، به مانند مجلّدات پيشين، داراى قلمى روان و گفتارگونه و نيز خالى از اصطلاحات پيچيده است تا افراد گوناگون در سطوح مختلف، به راحتى بتوانند از آن بهره مند شوند.

در پايان از همۀ عزيزانى كه در آماده سازى و انتشار اين اثر ارزشمند نقش آفرينى كرده اند، تشكّر و قدردانى نموده و از خداوند متعال، توفيق خودشناسى را كه گامى در جهت خداشناسى است، مسئلت مى كنيم.

«انّه وليّ الهداية و التّوفيق»

مؤسّسۀ فرهنگى مطالعاتى الزّهراء عليها السلام

بخش نهم: ارتباطات انسان در نظام هستى

اشاره

فصل اوّل: رابطۀ انسان با خويشتن

فصل دوّم: رابطۀ انسان با خداوند سبحان

فصل سوّم: رابطۀ انسان با ملائكه

فصل چهارم: ارتباط انسان با قرآن كريم

فصل پنجم: ارتباط انسان با عترت طاهره عليهم السلام

فصل ششم: ارتباط انسان با ساير انسان ها

فصل هفتم: ارتباط انسان با شيطان

فصل هشتم: ارتباط انسان با طبيعت و محيط پيرامونى

فصل اوّل رابطه انسان با خويشتن

اشاره

درس گفتار نود و چهارم: رابطۀ انسان با بُعد معنوى و درونى

اشاره

در مسئلۀ معرفت نفس و خودشناسى و انسان شناسى، مسائل مهمّى طى بخش ها و فصول گوناگون، مطرح گرديد. در ابتدا از حقيقت روح و ناتوانى انسان از درك حقيقت روح سخن گفتيم و سپس به سير انسان از پيش از تولّد تا پس از مرگ، پرداخته شد. اينك در بخش ديگرى از موضوع معرفت نفس، به مسئلۀ «ارتباطات انسان با نظام هستى» پرداخته مى شود.

از نظر اهل معرفت، مسئلۀ روابط انسان با جهان هستى، بحث فوق العاده مهمّى است. انسان در پرتو اين شناخت و تنظيم صحيح روابط خود، مى تواند گام هاى بلندترى را به سوى كمال بردارد.

در اين بخش، روابط انسان را به تناسب مخاطب اين رابطه، به هشت ارتباط تقسيم كرده و هر كدام را در يك فصل، به بررسى مى نشينيم. اين هشت ارتباط عبارتند از: اوّل: رابطۀ انسان با خويشتن؛ دوّم: رابطۀ انسان با خداوند؛ سوّم: رابطۀ انسان با ملائكه؛ چهارم: ارتباط انسان با قرآن كريم؛ پنجم: ارتباط انسان با عترت طاهره عليهم السلام؛ ششم: ارتباط انسان با ساير انسان ها؛ هفتم: ارتباط انسان با شيطان؛ هشتم: ارتباط انسان با طبيعت و محيط پيرامونى.

ابعاد وجودى انسان

در مباحث پيشين، بيان شد كه انسان موجودى دو بعدى است: يكى بعد «درونى» و ديگرى بعد «بيرونى». بعد درونى انسان را بعد «روحانى و ملكوتى و معنوى» نيز خوانديم و بعد بيرونى را بعد «مادى و جسمى و نفسانى» نام گذارى كرديم. ملائكه كه فقط داراى بعد روحانى هستند و حيوانات كه فقط داراى بعد جسمانى هستند، هيچكدام استكمال يا انحطاط ندارند؛ امّا انسان به خاطر داشتن اين دو بعد، امكان استكمال يا سقوط را داراست. به ديگر سخن، سعادت هاى انسان از ارتباط صحيح اين دو بعد حاصل مى شود و شقاوت هاى او نيز ناشى از ارتباط غلط اين دو بعد با يكديگر است. اگر بعد مادى و جسمى «بُراقى» براى بعد معنوى شود، به خوبى انسان را رشد و كمال مى دهد و او را به مقام «خليفة اللهى» كه يكى از اهداف خلقت انسان است، مى رساند:

(وَ إِذْ قٰالَ رَبُّكَ لِلْمَلاٰئِكَةِ إِنِّي جٰاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً‌) (1)

ولى اگر بعد معنوى، بُراق براى بعد مادى و جسمى باشد، انسان به شدّت سقوط مى كند و از حيوانات نيز پست تر مى گردد:

(أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ‌) (2)

انسان، ابتدايى ترين و «عام ترين» نوع ارتباطهاى خود را، با دو بُعد درونى و بيرونى خويشتن دارد و اين ارتباط، براى تك تك افراد، صادق و قابل فهم است.

ارتباط انسان با درون يا برون، به اشكال گوناگونى است كه در اين درس گفتار، ارتباط انسان با درون خويشتن را بررسى مى كنيم.

رابطه با پيامبران درونى

چنان كه در جلد اوّل از مجموعۀ معرفت نفس بيان شد، پروردگار متعال، سه پيامبر در درون انسان خلق كرده است كه عبارتند از: «فطرت» و «عقل» و «نفس لوّامه».(3)

«احسن الخالقين»، انسان را به عنوان «احسن المخلوقين» خلق كرده و اين سه پيامبر را در درون او قرار داده است تا آدمى بر اثر ارتباط با آنها، در دنيا و آخرت سعادتمند شود. مسلّماً كسى كه سخن و نظر فطرت و عقل و نفس لوّامه را گوش سپارد و بدان ها عمل كند، به خوبى مى تواند به سوى مراتب كمال و سعادت گام بردارد. شرط بهره مندى و استفادۀ كامل از اين پيامبران نيز آن است كه انسان با گناهان خود، آنها را ساكت يا نابود نكرده باشد. وقتى اين سه پيامبر درونى با


1) . البقرة، 30: «و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت: من در زمين جانشينى خواهم گماشت.»

2) . الأعراف، 179: «آنان همانند چهارپايان بلكه گمراه ترند.»

3) . ر. ك: معرفت نفس، ج 1، ص 31 تا 80.

سلامت كامل، با هم همكارى كنند، موجب تهذيب نفس انسان شده و انسان مى تواند به مرور، با ملكوت و ملكوتيان نيز ارتباط پيدا كند؛ امّا اگر كسى به آنها توجّه نكند و به سخنانشان اهميّتى ندهد، خواه ناخواه گمراه و بدبخت خواهد شد.

الف) فطرت

«فطرت» در وجود هر انسانى نهفته است:

(فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اَللّٰهِ اَلَّتِي فَطَرَ اَلنّٰاسَ عَلَيْهٰا لاٰ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اَللّٰهِ ذٰلِكَ اَلدِّينُ اَلْقَيِّمُ وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ يَعْلَمُونَ‌) (1)

انسان حالتى دارد كه در وجود خود، حقايقى را بدون آنكه كسى به او بگويد، مى يابد و درك مى كند؛ به تعبير بزرگان، «علم حضورى» و «يافتنى» است و «علم حصولى» و «دانستنى» نيست. مثلاً دربارۀ خدايابى و خداجويى كه آن را امرى فطرى مى ناميم، اگر حجاب هاى غفلت و ماديت از پيش چشم انسان كنار رود، به خوبى آن را درك مى كند. انسان در بن بست ها و گرفتارى ها كه به راستى دستش از همۀ اسباب كوتاه مى شود، حقيقتاً خدا را مى يابد و جداً خدا را مى بيند و مى خواند:

(فَإِذٰا رَكِبُوا فِي اَلْفُلْكِ دَعَوُا اَللّٰهَ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ فَلَمّٰا نَجّٰاهُمْ إِلَى اَلْبَرِّ إِذٰا هُمْ يُشْرِكُونَ‌) (2)


1) . الروم، 30: «پس روى خود را با گرايش تمام به حقّ‌، به سوى اين دين كن، با همان سرشتى كه خدا مردم را بر آن سرشته است. آفرينش خداى تغييرپذير نيست. اين است همان دين پايدار، ولى بيشتر مردم نمى دانند.»

2) . العنكبوت، 65: «و هنگامى كه بر كشتى سوار مى شوند، خدا را پاكدلانه مى خوانند، و [لى] چون به سوى خشكى رساند و نجاتشان داد، بناگاه شرك مى ورزند.»

اگر كسى در بن بست واقع شود، آنگاه خدا را مى يابد و لذا در آن لحظات، با التماس، رو به خداوند سبحان مى آورد. حتّى علاوه بر اينكه اصل وجود خدا را مى يابد، به راستى و درستى نيز درمى يابد كه اين خدا، «مستجمع جميع صفات كمالات» است. او مى يابد كه خداوند يكتاست و مثل و همتايى ندارد و لذا متوسّل به دو خدا نمى شود؛ مى يابد كه رئوف و رحيم است و قدرت و علم دارد و اين التماس ها و كمك خواهى ها را مى شنود.

انسان با بهره مندى از فطرت خويشتن، علاوه بر اينكه خداوند سبحان را مى يابد، غالب خوبى ها و بدى ها را نيز درك مى كند.

ب) عقل

ديگر پيامبر درونى انسان، «عقل» اوست. همين كه انسانى مقدارى شعور و تعقّل داشته باشد، مى فهمد كه دروغ بد است، حال چه موحّد باشد يا نباشد. هر انسانى با اندك انديشه اى درك مى كند كه اذيت كردن ديگران، قبيح است، يا مى فهمد كه عدالت خوب است، لذا دزدها هم وقتى مى خواهند اموال دزدى را تقسيم كنند، دوست دارند در ميانشان عدالت رعايت شود. با استفاده از عقل، آدمى «قُبح» بسيارى از بدى ها و «حُسن» بسيارى از خوبى ها را درك مى كند. البته «تعبّدياتى» هم هست كه مربوط به دستورات شارع مقدّس است و انبياء و معصومين عليهم السلام بيان كرده اند؛ امّا به طور كلّى عقل درونى انسان، فضائل و رذائل را تشخيص مى دهد و بين خير و شر و خوب و بد، «تميز» قائل مى شود. حتّى اگر كسى مثلاً خودش هم دروغ بگويد، امّا همين عقل به او مى گويد كه دروغ كار قبيحى است و چرا با دروغ، ديگران را فريب داده اى‌؟

قرآن كريم مى فرمايد وقتى جهنّميان به جهنّم رفتند، گاهى با يكديگر سخن مى گويند و يكى از حرف هايشان اين است:

(وَ قٰالُوا لَوْ كُنّٰا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مٰا كُنّٰا فِي أَصْحٰابِ اَلسَّعِيرِ) (1)

آنها مى گويند اگر ما تعقّل و حرف شنوى داشتيم، به جهنّم نمى آمديم. البته اينها عقل داشته اند، امّا گوش شنوا به حرف هاى عقل و تذكّرات عقلانى نداشته اند. يعنى از عقل بهره بردارى صحيح و لازم را نكرده و از فهم و شعور خود، بهره نبرده اند. بسيارى از مردمان به اين پيامبر درونى، توجّهى ندارند و لذا به فضائل و رذائل، خوبى ها و بدى ها، كم توجّه اند.

ج) نفس لوّامه

سوّمين پيامبر درونى انسان «نفس لوّامه» است كه آن را «وجدان اخلاقى» هم مى ناميم. قرآن شريف به اندازه اى براى نفس لوّامه ارزش و اهميّت قائل شده كه آن را در كنار قيامت نهاده و به آن قسم مى خورد:

(لاٰ أُقْسِمُ بِيَوْمِ اَلْقِيٰامَةِ‌، وَ لاٰ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اَللَّوّٰامَةِ‌) (2)

كاركرد نفس لوّامه در وجود انسان، بسيار عالى و والاست و در جزئيات امور و افعال نيز دخالت دارد. مثلاً وقتى كه انسانى مى خواهد كار قبيحى انجام دهد، نفس لوّامه در ابتدا او را مى ترساند و او را از انجام چنين كارى نهى مى كند. به انسان


1) . الملك، 10: «و گويند: اگر شنيده [و پذيرفته] بوديم يا تعقّل كرده بوديم در [ميان] دوزخيان نبوديم».

2) . القيامه، 1 و 2: «نه! سوگند به روز رستاخيز، و [باز] نه! سوگند به وجدان سرزنشگر!»

مى گويد بدى نكن، دروغ نگو، ظلم نكن، غيبت و تهمت و شايعه پراكنى نكن و... مرتّب «هشدار» مى دهد و مى ترساند؛ ولى اگر انسان روى وجدان اخلاقى پا گذاشت و گناه و اشتباه را مرتكب شد، آنگاه نفس لوّامه او را «تنبيه» مى كند و شروع به «ملامت» مى نمايد كه مثلاً چرا دروغ گفتى‌؟ چرا غيبت كردى‌؟ چرا مال مردم را حيف و ميل نمودى‌؟ چرا به آبرو و حقوق ديگران تعرّض كردى‌؟ چرا مخالفت خدا و معصيت انجام دادى‌؟ چرا در محضر مقدّس امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف، نافرمانى كردى و....

در خوبى ها و نيكى ها نيز، نفس لوّامه اوّل «ترغيب و تشويق» مى كندو پس از آنكه انسان فعل نيك را انجام داد، او را «تحسين» مى نمايد.

به ديگر سخن، نفس لوّامه، هم «تحذير و انذار» مى كند و هم «بشارت» مى دهد. اين كار نفس لوّامه است كه در درون همگان وجود دارد. البته گاهى در اثر گناه، انسان ها نفس لوّامه را مى كُشند و آنگاه نفس لوّامه نمى تواند كارى انجام بدهد، زيرا حرف شنوى از نفس لوّامه در كار نبوده و انباشته شدن گناه روى گناه و بى توجّهى به هشدارهاى اخلاقى، آن را نابود كرده و از بين برده است.

بعضى اوقات كشتن نفس لوّامه، انسان را به سقوط و انحطاط عجيبى مى كشاند؛ به قول علماى علم اخلاق، به جاى نفس مطمئنّه، «نفس محسّنه» براى انسان پيدا مى شود؛ يعنى كارهاى زشت و ناپسند مى كند و مى گويد كار خوبى كرده ام! مال مردم را مى خورد و خوشحال است! تهمت مى زند و آبروى مردم را مى برد و اشاعۀ فحشا مى نمايد و به اين كارها افتخار مى كند! بى عفّتى و بى غيرتى دارد و با افتخار اين كارها را انجام مى دهد! اگر هم كسى به او انتقاد كند، نه تنها زير بار نمى رود، بلكه با داد و فرياد، خود را مُحِق مى خواند!

وقتى نفس لوّامه در وجود كسى فعّال نباشد، خواه ناخواه «نفس امّاره» در وجودش كار مى كند و بعضى اوقات به «نفس محسّنه» مى رسد.

جمع بندى بحث

خلاصۀ سخن دربارۀ ارتباط انسان با بُعد درونى خويش اين است كه: آدمى بايد بر اين باور باشد كه «من» مسئوليّت سرشت و سرنوشت خود را در دست دارم و به اقتضاى اين مسئوليّت، هم ابزارهاى مناسب مانند «پيامبران درونىِ سه گانه» در اختيار من قرار داده شده و هم «قدرت» و «اختيار و انتخاب» به من اعطا شده است، بنابراين من بايد با اطاعت از اين راهنمايان درونى، «سعادت و سرافرازى» خويش را تضمين و تأمين نمايم و از اينرو، نجات من و فلاح و رستگارى من، تنها در دست خودِ من بوده و به «عملكرد» خودِ من بستگى دارد.

درس گفتار نود و پنجم: رابطۀ انسان با بُعد جسمانى و بيرونى

اشاره

در درس گفتار پيشين بيان گرديد كه انسان موجودى دوبُعدى است يكى بُعد روحانى و درونى و ديگرى بُعد جسمانى و بيرونى. اوّلين ارتباطهاى انسان، با همين ابعاد وجودى خود شكل مى گيرد.

دربارۀ بعد درونى بيان شد كه انسان سه پيامبر درونى به نام هاى «فطرت»، «عقل» و «نفس لوّامه» دارد كه بايد در اثر ارتباط با آنها و پيروى از آنها، خود را در مسير كمال و تعالى قرار دهد. كسى كه به سخن اين پيامبران گوش نسپارد، آنها را در معرض نابودى قرار داده و در نتيجه رو به سقوط و انحطاط مى گذارد و بنابر اين مسئوليّت «سرشت» و «سرنوشت» انسان در دست خود اوست و ابزار و اختيار لازم را هم داراست.

بعد از بعد درونى، نوبت به بعد بيرونى كه آن را بعد جسمانى نيز مى ناميم، مى رسد. در اين درس گفتار دربارۀ اهميّت بعد جسمانى، شكر نعمت هاى مادى و نيز لزوم حفظ صحّت و سلامت جسم، سخن خواهيم گفت.

رابطه با بعد بيرونى (مادى)

دربارۀ شاكلۀ بُعد جسمانى انسان، در جلد اوّل از اين مجموعه، مطالبى بيان گرديد و گفتيم كه بعد جسمانى انسان، مركّب از بعد «جمادى»، «نمو» و بعد «حيوانى» است كه به مجموعۀ اين ابعاد، بعد بيرونى و مادى نيز اطلاق مى گردد.

اعضاى بدن انسان مانند مغز و چشم و گوش و قلب و دست و پا و جهاز هاضمه و نيز نفسانيات و غزائر مادى و حتّى اراده و خواست انسان، همگى در حيطۀ بعد مادى (حيوانى) قرار دارند.(1)


1) . ر. ك: معرفت نفس، ج 1، ص 140 تا 142.

نقش اعضاى مختلف بدن در حيات مادى

بدن و جسم انسان، اجزاى گوناگونى دارد: بعضى از اعضاى بدن مانند سر و مغز و قلب را كه بدون آنها، حيات مادى انسان مخدوش مى شود، «اعضاى رئيسه» ناميده اند. برخى را «اعضاى ميانى» مى نامند كه با نبودن آنها، حيات انسان از بين نمى رود، امّا جسم او ناقص مى شود و كارها دشوار مى گردد؛ مانند دست و پا. برخى نيز اعضايى هستند كه در «زيبايى» انسان نقش دارند، مانند ابرو، مژه، مو و ريش.

همۀ اعضاى انسان در هر مرتبه و گروهى كه قرار داشته باشد، از نعمت هاى بزرگ خداوند هستند و كاركردهاى فراوانى داشته و حكمت هاى بيشمارى در وجود آنها نهفته است.

شناخت و توجّه به خلقت بى نظير اعضا و جوارح

اوّلين مسئله كه انسان بايد در رابطه با جسم خود بدان توجّه كند، آن است كه بداند در خلقت اين اعضا و جوارح، صنع عجيب و بى نظير و دقيقى به كار رفته است. در تماميّت خلقت انسان همين بس كه خداوند حتّى گودى كف دست و پا و نيز مژه ها و خطوط سرانگشتان را نيز مراعات كرده است.

به قول بزرگان و دانشمندان، اگر برخى از اين اعضا به صورت كارخانه دربيايد، فرسخ ها كارخانه مى شود! سلّول هايى كه مغز از آن درست شده است و آن سلول هايى كه از آنها چشم و گوش درست شده است و آن اعضايى كه از آنها قلب و جهاز هاضمه درست شده است، به اندازه اى پيچيدگى و ظرافت دارد و به اندازه اى دقّت روى آنهاست كه اگر ذرّه اى كم يا زياد شود، كليۀ اين ابزار نابود يا دچار اختلال مى شود. آن نظام اتمّى كه در جهان هستى وجود دارد، در اين بدن نيز هست.

يكى از معانىِ روايتِ مشهورِ «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه» (1)همين جا مى آيد. انسان بتواند مغز و قلب و ساير اعضاى بدن خود را به درستى بشناسد. البته كسى حقيقت را نمى تواند بشناسد و به قول استاد بزرگوار ما حضرت امام خمينى قدس سره، روايت «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه» ، «تعليق بر محال» است؛ امّا حالا به هر اندازه اى كه بتواند و به هر مقدارى كه علم شناخته است، انسان جسم خود را بشناسد. به قول دانشمندى كه دربارۀ عالم وجود گفته بود: اگر پشه اى در اين عالم يك بال زيادتر بزند يا يك بال از ماشين خلقت كم كند، عالم اينچنانى نابود و مضمحل مى شود، دربارۀ جسم نيز بايد همين مطلب را بگوييم كه ذرّه اى كم و زيادشدن در جسم انسان، او را نابود مى كند.

اين نظام اتمّ در بدن و در اين بُعد مادى انسان، بسيار عجيب است و حكايت از حكمت و قدرت و علم بى نهايت پروردگار و خالق آنها دارد:

دهنده اى كه به گُل نكهت و به گِل جان داد *** به هركس آنچه سزا بود حكمتش آن داد(2)

فرعون به حضرت موسى عليه السلام گفت اين خداى تو كه به او دعوت مى كنى، كيست‌؟ حضرت موسى عليه السلام پاسخ داد:

(رَبُّنَا اَلَّذِي أَعْطىٰ كُلَّ شَيْ‌ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدىٰ‌) (3)


1) . متشابه القرآن، ج 1، ص 44؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 20، ص 292؛ عوالى اللئالى، ج 4، ص 102.

2) . ديوان محتشم كاشانى، قصائد، قصيدۀ 16.

3) . طه، 50: «گفت: پروردگار ما كسى است كه هر چيزى را خلقتى كه درخور اوست داده، سپس آن را هدايت فرموده است.»

پروردگار ما كسى است كه خالق هر چيزى است و سپس آن را «هدايت تكوينى» كرده است.

در آيۀ ديگر قرآن شريف دربارۀ نظام خلقت مى فرمايد:

(اَلَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ خَلَقَهُ‌) (1)

پروردگار عالم به طور «احسن»، اين طبيعت و از جمله اين بُعد مادى انسان را خلق كرده است و به قول حضرت موسى عليه السلام، يك «هدايت تكوينى» هم روى آن هست. يعنى چشم مى داند كه چطور عمل كند كه اگر اين هدايت نباشد، چشم انسان كاربرد خود را از دست مى دهد. گوش مى فهمد و مى داند بايد چطور عمل كند و قلب مى داند چقدر بايد خون پمپاژ كند و نبض انسان چقدر بايد باشد. همۀ اعضا وظايف خود را مى دانند. بالاترين نظم ها در همين بُعد جسمانى انسان است.

چنان كه پيشتر هم بيان شد، پروردگار عالم اين بُعد جسمانى را خلق كرده براى اينكه انسان به واسطۀ آن بتواند به سوى كمالات و تعالى پرواز كند و به جايى برسد كه به جز خدا نداند.

رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نبيند *** بنگر كه تا چه حدّ است مكان آدميّت(2)

لذا همينطور كه آن بُعد معنوى و روح و ابزارهاى آن همچون عقل و فطرت و وجدان اخلاقى، از نعمت هاى بزرگ خداست، اين بُعد مادى و جسم نيز از نعمت هاى بزرگ خداوند سبحان محسوب مى شود.


1) . السجده، 7: «همان كسى كه هر چيزى را كه آفريده است نيكو آفريده.»

2) . كليّات سعدى، مواعظ، غزليّات، غزل 18.

لزوم شُكر نعمت ها

انسان علاوه بر اينكه كه بايد از خداوند به خاطر نعمت عقل و حيات و مانند اينها شكرگزار باشد، بايد براى وجود تك تك اعضاى بدن نيز شاكر باشد.

خدا سعدى را رحمت كند كه چه خوش مى گويد: «منّت خداى را عزّ و جلّ كه طاعتش موجب قربتست و به شكر اندرش مزيد نعمت، هر نفسى كه فرو مى رود ممدّ حياتست و چون بر مى آيد مفرّح ذات؛ پس در هر نفسى دو نعمت موجودست و بر هر نعمت شكرى واجب:

از دست و زبان كه برآيد *** كز عهدۀ شكرش به در آيد(1)

به راستى از دست و زبان كه برآيد كه بگويد الحمدلله نفس مى كشم‌؟ چه كسى تسبيح را دست مى گيرد و صد مرتبه مى گويد الحمدلله كه تنفّس مى كنم يا خدا را شكر كه چشم و دست و پا دارم‌؟ چه كسى شكر اين نعمت را مى كند كه در خونش گلبول هاى سفيد و قرمز وجود دارد كه يكى به منزلۀ گارد نگهبان بدن بوده و ميكروب ها را دفع مى كند و ديگرى مسئول پخش ارزاق در بدن است‌؟

(وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبٰادِيَ اَلشَّكُورُ) (2)

سعدى دربارۀ تنفّس گفته دو نعمت موجود، امّا همۀ اعضاى بدن چنين است و در وجود آنها، نه تنها دو نعمت، بلكه «نعمت ها» موجود است و بايد به خاطر وجود آن نعمت ها، شكرها نمود.


1) . گلستان سعدى،، ديباچه.

2) . سبأ، 13: «و از بندگان من اندكى سپاسگزارند.»

اقسام شُكر

شُكر داراى اقسامى است:

شكر زبانى: يكى از اقسام شكر، «شكر زبانى» است. انسان بايد در همه حال شاكر خداوند باشد و او را به خاطر نعمت هاى پيدا و پنهان، با زبان و بيان خود، شكرگزارى كند.

در روايات مى خوانيم كه هرگاه امرى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را خوشحال مى كرد، ايشان مى فرمودند: «الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى هَذِهِ النِّعْمَةِ‌» و اگر پيش آمدى موجب اندوهشان مى گرديد، مى فرمودند: «الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِ حَالٍ‌» .(1)

ما نيز بايد در همۀ حالات، اين شكر زبانى را داشته باشيم. شكر زبانى همان شكرى است كه ثواب هاى فراوانى نيز بر آن بار شده است. اذكار و اوراد و حمدهايى كه انسان بر زبان جارى مى كند و در روايات و كلام بزرگان نيز بر آنها تصريح شده، در همين قسم هستند.

شكر عملى: قِسم ديگر شكر كه بالاترين اقسام شكر مى باشد، «شكر عملى» است؛ يعنى انسان اعضاى خود را در آنچه رضاى خداست به كار گيرد؛ چنان كه بزرگان در تعريف شكر گفته اند: «صَرْفُ العَبْدِ جَميعَ ما أَنعَمَهُ اللهُ عليهِ فِيمَا خَلَقَ لأَجلِهِ‌.»(2)

خداوند سبحان به انسان چشم داده است كه ببيند و از ديده ها عبرت بگيرد و


1) . الكافى، ج 2، ص 97: «كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله و سلم إِذَا وَرَدَ عَلَيْهِ أَمْرٌ يَسُرُّهُ قَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى هَذِهِ النِّعْمَةِ وَ إِذَا وَرَدَ عَلَيْهِ أَمْرٌ يَغْتَمُّ بِهِ قَالَ - الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِ حَالٍ‌» و نيز ر. ك: امالى الطوسى، ص 50؛ بحارالانوار، ج 90، ص 209.

2) . شرح اصول الكافى (ملاصدرا)، ج 1، ص 344.

زندگى را به خوبى بگذراند، حال اگر كسى چشم را در بى حيايى و در فحشا صرف كند، معلوم است كه كار او ناشكرى است. خداوند به آدمى گوش داده كه در زندگى از آن استفاده كند و سخنان حق را بشنود، اگر كسى آن را در شنيدن غيبت و تهمت يا شنيدن موسيقى هاى شهوت انگيز صرف كند، مسلّماً كفران نعمت كرده است. استفادۀ از زبان براى غيبت كردن و نيش و كنايه زدن و تهمت و امثال اينها، ديگر اعضاى بدن نيز همين صورت را دارند و انسان بايد از آنها در جهتى كه خداوند حكيم تعيين كرده است، بهره ببرد و الا دچار ناسپاسى و ناشكرى شده است.

به عبارت ديگر صرف كردن اين بُعد مادى در گناه و در آن چيزى كه خدا راضى نيست، ناسپاسى از نعمت است و گناهش به اندازه اى بزرگ است كه قرآن كريم وعدۀ عذاب مى دهد:

(وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذٰابِي لَشَدِيدٌ) (1)

معنايش اين است كه اگر آدمى شكرگزار نعمت هاى الهى باشد، نعمت ها براى او افزون مى گردد؛ ولى اگر ناشكرى كند كه قرآن شريف آن را «كفران» مى نامد، دچار عذاب مى شود و عذاب خدا بزرگ است. اين عذاب گاهى به معناى از دست رفتن نعمت است و گاهى ايجاد نقمت و گاهى نيز عذاب اخروى. مطلق بودن كلمۀ عذاب در اين آيه، هم دنيا و هم آخرت را شامل مى شود: (وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذٰابِي لَشَدِيدٌ).


1) . ابراهيم، 7: «و آنگاه كه پروردگارتان اعلام كرد كه اگر واقعاً سپاسگزارى كنيد، [نعمت] شما را افزون خواهم كرد، و اگر ناسپاسى نماييد، قطعاً عذاب من سخت خواهد بود.»

اين اوّل وظيفه اى است كه انسان دربارۀ اين بُعد مادى دارد. البته اين وظيفه بين بُعد مادى و بُعد معنوى مشترك است؛ يعنى شكر همۀ نعمت ها، اعمّ از مادى و معنوى، امرى لازم است. گرچه انسان به راستى نمى تواند شكر همۀ نعمت ها را به جا بياورد. زيرا نعمت هاى الهى، بى حدّ بوده و احصاشدنى نيست:

(وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اَللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا إِنَّ اَللّٰهَ لَغَفُورٌ رَحِيمٌ‌) (1)

امّا حال به هر اندازه كه در توان باشد، شكر نعمت هاى پروردگار، لازم و ضرورى است.

حفظ صحّت و سلامت جسم

علاوه بر «شناخت و توجّه به خلقتِ اعضا و جوارح» و نيز «شكر نعمت وجود اعضاى بدن»، آدمى بايد در حدّ توان، از جسم و اعضاى خود، مواظبت كند تا «سالم» بمانند. انسان همان گونه كه بايد از بُعد ملكوتى، يعنى روح و عقل و وجدان اخلاقى و فطرت مراقبت كند تا بتواند به سعادت نائل شود، بايد از اين بُعد مادى نيز مواظبت كامل نمايد تا يارى گر او در مسير تكاملى باشد. به قول معروف، «عقل سالم در بدن سالم است.» اگر بدن ناسالم باشد، انسان نمى تواند خوب فكر كند. اگر انسان بيمار باشد، وجدان اخلاقى نمى تواند خوب فرمان دهد. اگر انسان مريض باشد، فطرت هم نمى تواند به درستى كار كند. عقل سالم در بدن سالم، وجدان اخلاقى سالم در بدن سالم و فطرت سالم در بدن سالم است؛ بنابر اين حفظ سلامت بدن، فوق العاده مهم است.


1) . النحل، 18: «و اگر نعمت [هاى] خدا را شماره كنيد، آن را نمى توانيد بشماريد. قطعاً خدا آمرزنده مهربان است.»

دربارۀ اعضاى بدن، بايد قاعدۀ اصالة الصحّه جارى باشد. ما يك «اصالة الصحّه» در فقه داريم كه معناى خاصّ فقهى مى دهد،(1)امّا دربارۀ جسم و بدن نيز بايد قاعدۀ اصالة الصحّه اى داشته باشيم؛ بدين معنا كه انسان بايد هميشه مراقب سلامتى و صحّت جسمش باشد و آن را سالم نگاه دارد. اين اصالة الصحّه در جسم، از آن اصالة الصحۀ فقها، خيلى بزرگ تر و مهم تر است. در حالى كه عموم مردم اين مراقبت را به گونه اى كه لازم و شايسته است، ندارند. در ادامه به برخى از مسائل مرتبط با سلامت بعد جسمانى، اشاره مى شود.

الف) تغذيۀ صحيح و سالم

نوع تغذيۀ اعضا و جوارح انسان، در سلامت جسمى بسيار مهم است. تغذيۀ اعضاى بدن، گاهى مربوط به آب و هواست و گاهى مربوط به نوع غذاهاى مصرفى. آلودگى آب ها يا هوايى كه آدمى در آن تنفّس مى كند، بدن را دچار امراض گوناگونى مى كند. امروزه بسيارى از مردم در مناطق مختلف، به خاطر آلودگى هوا و آلودگى آب، گرفتار بيمارى هستند.

تغذيۀ نامناسب نيز فعّاليت بعد جسمانى انسان را دچار اختلال كرده و او را با مشكل مواجه مى سازد. در بحث تغذيۀ سالم، اصل اوّل در حليّت و حرمت غذاهاست. انسان بايد فقط از موارد طيّب و پاك و حلال براى تغذيۀ خود استقاده كند و از خوردنى ها و آشاميدنى ها و ساير مواردى كه دين آنها را حرام اعلام كرده، اجتناب نمايد. در مرتبۀ بعد، مراقبت از سلامت و پاكيزگى، مناسب طبع


1) . ر. ك: عوائد القواعد الفقهيه، ج 2، ص 217 تا 238.

بودن، رعايت زمان مناسب و امثال اين موارد در تغذيه لازم است. در «رسالۀ ذهبيه»، امام رضا عليه السلام جسم انسان را به زمين كشت زارى مثال زده اند كه بايد به موقع آبيارى و اصلاح شود و الاّ دچار فساد و خرابى مى گردد؛ بعد مى فرمايند:

«فَالْجَسَدُ بِهَذِهِ الْمَنْزِلَةِ وَ بِالتَّدْبِيرِ فِي الْأَغْذِيَةِ وَ الْأَشْرِبَةِ يَصْلُحُ وَ يَصِحُّ وَ تَزْكُو الْعَافِيَةُ فِيهِ‌» (1)يعنى جسم نيز به منزلۀ زمين كشاورزى است كه سامان دادن به نوع تغذيه و اصلاح آن، موجب صحّت و سلامت و عافيت مى شود. حكيمان و پزشكان و متخصصين امر، در اين باره تحقيقات فراوانى كرده اند و صحبت ها و سفارش هاى بسيارى دارند كه بايد به محلّ آن مراجعه شود.

ب) پرهيز از پرخورى

اگر كسى مى خواهد جسم سالم داشته باشد، بعد از توجّه به سلامت در تغذيه، بايد در خوردن، ميانه روى را رعايت كند. در روايتى از امام رضا عليه السلام مى خوانيم:

«لَوْ أَنَ النَّاسَ قَصَدُوا فِي المَطْعَمِ لَاسْتَقَامَتْ أَبْدَانُهُم» (2)


1) . الرسالة الذهبيه، ص 14: «... پس بدن به منزلۀ همان زمين است كه با تدبير عاقلانه اى كه در خوردنى ها و نوشيدنى ها به كار مى رود، صحيح و سالم مى ماند و نيروى سلامتى در آن زياد مى گردد.»

2) . بحار الانوار، ج 63، ص 334: «اگر مردم در مصرف خوراك ميانه روى را پيشۀ خود سازند، بدن هاشان سالم و استوار مى شود.»

علامۀ مجلسى رحمه الله در بحار الانوار ذيل اين روايت، متذكّر مى شود كه مراد از ميانه روى، هم در كميّت غذا يعنى مقدار و اندازۀ آن و هم در كيفيّت غذا، يعنى جنس و نوع خوراك است.(1)

به اندازه خوردن، به جا خوردن و درست خوردن، واجب و لازم است و اگر چنين نباشد، انسان مريض خواهد بود. بسيارى از بيمارى ها و امراض جسمى، از همين پرخورى ها و بى وقت خوردن ها ناشى مى شود. چنان كه در روايات نيز آمده است:

«فَسَادُ الْجَسَدِ فِي كَثْرَةِ الطَّعَامِ‌» (2)فساد جسم انسان، بر اثر زياده روى و پرخورى است. يا در روايت ديگرى پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم فرموده اند كه معده، خانۀ بيمارى ها و كم خوردن و پرهيز، داروى بيمارى هاست:

«أَنَّ الْمَعِدَةَ بَيْتُ الدَّاءِ وَ الْحِمْيَةَ هِيَ الدَّوَاء» (3)در آموزه هاى قرآن و عترت، «پُرخورى» به شدّت مذمّت شده است؛ پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى فرمايند:

«أَبْغَضُكُمْ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى كُلُّ نَئُومٍ وَ أَكُولٍ وَ شَرُوب» (4)مبغوض ترين افراد نزد خداوند متعال، كسى است كه آب و غذا زياد مى خورد و پرخواب است. پرخورى موجب چاقى شده و امراض فراوانى براى اعضا و جوارح


1) . همان: «قصدوا أي في الكم و الكيف معا.»

2) . مستدرك الوسائل، ج 16، ص 213: «فساد و بيمارى جسم، در زيادخوردن غذاست.»

3) . الخصال، ج 2، ص 512: «معده خانۀ همه بيمارى هاست و كم خورى داروست.»

4) . مجموعۀ ورّام (تنبيه الخواطر)، ج 1، ص 100.

انسان به دنبال دارد. امروزه چاقى و عوارض ناشى از آن، يكى از مشكلات شايع در بسيارى از جوامع انسانى است. چاقى و در ادامه بيمارى اعضا و جوارح، انسان را گوشه نشين و سپس كم تحرّك و در نتيجه بدبخت و بداقبال مى كند.(1)برخى از افراد براى اينكه از غذاخوردن لذّت بيشتر ببرند، بيشتر و متنوّع تر غذا مى خورند؛ در حالى كه همين پرخورى ها و زياده روى ها، علاوه بر اينكه «اسراف» است، مانع سلامت آنان نيز مى شود.

ج) تحرّك اعضا

مسئلۀ مهم تر از پرخورى و چاقى، «تنبلى هاى افراد» است. اعضا و جوارح انسان بايد متحرّك و فعّال باشد. اگر جسم انسان فعاليت و جنب و جوش لازم را نداشته باشند، به مرور موجب مريضى و كسالت براى انسان مى شود. حتّى گفته شده اگر مدّتى مثلاً چند ماه، چشم كسى بسته باشد، كور مى شود يا اگر مدّتى گوش كسى را ببندند، كر مى شود. بسيارى از افراد اين تجربه را داشته و دارند كه وقتى مثلاً دست يا پاى آنها مى شكند و مدّتى آن را مى بندند، پس از بازكردن، مدّتْ زمانى طول مى كشد تا آن دست يا پا به درستى بتواند حركت و فعاليت قبلى خود را بازيابد. به همين گونه عموم تنبلى ها انسان را از اهداف و كارآيى خود باز مى دارد. در روايات مى خوانيم كه مبغوض ترين افراد نزد خداوند، افراد تنبل هستند:


1) . در روايتى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آمده است: «كَثْرَةُ الطَّعَامِ شُؤْم - زياده روى در غذا، موجب بدبختى است.» (طب النبى صلى الله عليه و آله و سلم، ص 21)

«قَالَ مُوسَى عَلَيْهِ السَّلَامُ أَيُّ عِبَادِكَ أَبْغَضُ إِلَيْكَ قَالَ جِيفَةٌ بِاللَّيْلِ بَطَّالٌ بِالنَّهَار» (1)بنابراين تحرّك داشتن، فعّال بودن، انجام ورزش هاى سالم و مداوم، امرى لازم و ضرورى براى صحّت و سلامت جسم است. يكى از بهترين كارهاى انسان در طول شبانه ورز مى تواند اين باشد كه يك ساعت پياده روى و ورزش كند تا از تنبلى ها و كسالت ها كه موجب امراض و بيمارى هاست، به دور بماند.

خود ورزش و تحرّك، نوعى تغذيه براى جسم انسان محسوب مى شود و لذا بايد بگوييم ورزش و پياده روى و مانند اينها، واجب و لازم است تا آدمى جسمى سالم داشته باشد. در گذشته، افرادى با سن هاى بالا نيز نشاط و سلامت افزون ترى داشتند و يكى از دلايل مهم آن، تحرّك جسمى آنان بود؛ ولى امروزه متأسّفانه بسيارى از مردم حتّى جوانان، نشاط لازم را ندارند و يكى از دلايل آن، تنبلى ها و نداشتن پويايى و تحرّك لازم است.

پيشتر در بحث شكر نعمت، بيان شد كه يكى از معانى شكرگزارى از خداوند، استفاده از نعمت در جهتى است كه خداوند خواسته است؛ بنابر اين تحرّك داشتن و كاركشيدن از اعضا براى اعمال صالح نيز، نيز در همين راستاست و بايد بگوئيم تنبلى كردن و بطالت و بيكارى، به معناى هدردادن نعمت است كه خود، از مصاديق ناشكرى محسوب مى شود.


1) . بحار الانوار، ج 13، ص 354: «موسى عليه السلام گفت: [پروردگارا] مبغوض ترين بندگان نزد تو چه كسانى هستند؟ خداوند فرمود: كسانى كه در شب مانند مرده مى خوابد و روز را به بطالت مى گذرانند.»

شريف ترين مردم كسانى هستند كه «تلاش گر و پويا» هستند. يكى از معانى «عمل صالح» كه در عبارت (اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ‌)(1)به صورت مكرّر در قرآن شريف آمده است نيز، همين فعاليت هاست. عمل صالح فقط كارهاى عبادى نظير نماز و روزه و حج نيست، بلكه يكى از اعمال صالح همين است كه انسان با تحرّك و پويايى، اعضا و جوارحش را سالم نگاه دارد و پرخواب و پرخور و بيكار نباشد. حتّى بعضى ها اين مطلب را صورت قضيه و فرض علمى و زيست شناختى مطرح كرده اند كه اگر انسان مواظب خودش باشد، بايد زندگانى او بسيار طولانى تر از آنچه امروزه واقع مى شود، باشد.

د) شادى و نشاط در زندگى

يكى از عوامل تضعيفِ بُعد جسمانى انسان، غم و غصّه، دلهره و اضطراب خاطر، ترس و نگرانى از گذشته و آينده است. انسان بايد در زندگى، شادى و نشاط داشته باشد. هرچقدر غم و غصّه ها در زندگى بيشتر باشد، جسم انسان بيشتر دچار دردها و امراض مى گردد. امروزه درصد بالايى از بيمارى هاى جسمى، از همين فكرها كه موجب امراض روحى و روانى هم شده، ناشى مى شود.

گرفتارى هاى فراوان و نبودن شادى در زندگى، انسان را از درون پوسيده مى كند و بر جسم هم اثر مى گذارد. و جالب توجّه آن است كه بسيارى از اين گرفتارى و غم و غصّه ها را خود افراد بر سر مسائل پوچ و بى نتيجه، امور زودگذر دنيوى و باورهاى غلط، براى خود درست مى كنند.


1) . البقرة، 25: «كسانى كه ايمان آورده اند و كارهاى شايسته انجام داده اند.»

غصّه خوردن بر گرفتارى ها و دچار غم و يأس شدن، نه تنها مشكلات را حل نمى كند، بلكه درد روى درد مى آورد؛ در حالى كه شادبودن، بى توجّهى به بسيارى از اين مسائل غصّه زا، هم مشكلات را زودتر برطرف و اصلاح مى كند هم باعث مى شود آدمى دچار ضعف عصبى نگردد.

ضعف عصبى به نوعى ديوانگى شبيه است. كسى كه غم و غصّه دارد، دچار ضعف اعصاب مى شود و در انجام كارهاى روزمرّه نيز به مشكل برمى خورد. زن با داشتن اعصابى ضعيف، نمى تواند به خوبى بچه دارى و خانه دارى كند؛ مرد با گرفتارى به ضعف اعصاب، نمى تواند در كار خود موفّق باشد يا به خوبى خانواده را اداره نمايد.

يكى از موجبات غم و غصّۀ انسان، غرق شدن در دنيا و ماديات است و بايد بگوييم سرچشمۀ بسيارى از غم ها، دنياخواهى انسان است. در روايات آمده است كه وقتى كسى مداوم به فكر دنيا و امور دنيوى باشد، دچار غم و اندوه بسيار و هميشگى مى شود. به عبارت ديگر، غم و غصّه خوردن براى امور دنيوى و ماديات، گرفتارى روى گرفتارى مى آورد. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى فرمايند:

«مَنْ أَصْبَحَ وَ الدُّنْيَا أَكْبَرُ هَمِّهِ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْ‌ءٍ وَ أَلْزَمَ قَلْبَهُ أَرْبَعَ خِصَالٍ هَمّاً لَا يَنْقَطِعُ عَنْهُ أَبَداً وَ شُغُلًا لَا يَنْفَرِجُ مِنْهُ أَبَداً وَ فَقْراً لَا يَبْلُغُ غِنَاهُ أَبَداً وَ أَمَلًا لَا يَبْلُغُ مُنْتَهَاهُ أَبَدا» (1)


1) . مجموعۀ ورّام (تنبيه الخواطر)، ج 1، ص 130: «هر كه صبح كند در حالى كه دنيا بيشترين وجهۀ همّت او باشد، خداوند به او اعتنايى ندارد و چهار خصلت قلب او را فرا مى گيرد: غمى كه هرگز از او جدا نمى شود، گرفتارى اى كه هرگز برطرف نمى گردد، تنگدستى كه هرگز به بى نيازى و غنا نمى رسد، و آرزويى كه هرگز بدان دست نمى يابد.»

اگر كسى همّ و غمّش اين دنيا باشد و براى دنيا غم و غصّه بخورد، خداوند به او اعتنايى ندارد: «فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْ‌ءٍ‌» . به ديگر سخن، يكى از نتايج زيانبار غم و غصّه و اضطراب خاطر و نگرانى براى نيازهاى دنيوى، آن است كه نظر لطف الهى را از انسان سلب مى كند.

در ادامۀ روايت، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به چهار اثر از آثارى كه غمّ و غصّه خوردن براى دنيا و ماديات در دل و قلب انسان مى گذارد، اشاره مى فرمايند:

اوّل: «هَمّاً لَا يَنْقَطِعُ عَنْهُ أَبَداً» ؛ غم و غصه اى روى دل انسان مى آيد كه اين غم و غصه رفع شدنى نيست. وجود غمّ و غصّۀ دائمى، بلايى بزرگ براى انسان است.

دوّم: «وَ شُغُلًا لَا يَنْفَرِجُ مِنْهُ أَبَداً» ؛ هميشه دلش مشغول است؛ امّا مشغول به خدا نيست، زيرا اگر دل كسى مشغول خدا باشد، به تعبير قرآن شريف، به «آرامش» و «اطمينان قلب» دست مى يابد:

(أَلاٰ بِذِكْرِ اَللّٰهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ‌) (1)

اگر مى خواهيد غم و غصّه نداشته باشيد، «ياد خدا» باشيد. در اين روايت مى گويد اگر ياد خدا نبوديد و صرفاً در انديشۀ دنيا بوديد و همّت خود را فقط مصروف ماديات كرديد، گرفتارى و مشغله هايى براى شما ايجاد مى شود كه هيچ وقت تمام شدنى نيست.

سوّم: «وَ فَقْراً لَا يَبْلُغُ غِنَاهُ أَبَداً» ؛ گرفتار به غم دنيا، هميشه گرفتارى هاى مالى دارد؛ چه وضع او به ظاهر خوب باشد يا بد.


1) . الرعد، 28: «آگاه باش كه با ياد خدا دل ها آرامش مى يابد.»

چهارم: «وَ أَمَلًا لَا يَبْلُغُ مُنْتَهَاهُ أَبَدا» ؛ آرزوهاى چنين شخصى نيز دست نايافتنى است. بلندپروازى ها و با آرزو در خيالات سير كردن، هيچ گاه تمامى ندارد و نه تنها تمامى ندارد، بلكه عينيّت هم نمى يابند.

نقل مى كنند فقيرى ظرفى روغن داشت و آن را بالاى سرش مى گذاشت و هر روز مقدارى روغن به آن اضافه مى كرد. روزى ديد كه ظرف روغن در حال پر شدن است. پس نشست و در تخيّل خود فرو رفت كه وقتى اين ظرف پر شود، آن را مى فروشم و بعد با پول آن گوسفندى مى خرم و به مرور گوسفندان زياد مى شوند، تا اينكه بالاخره يك گله از آن درست مى كنم. كم كم زن و زندگى و نوكر مى گيرم و خلاصه وضع خوبى پيدا مى كنم. وقتى به اينجا رسيد، با خود گفت اگر روزى نوكر با دستورم مخالفت كند، با اين عصا در سرش مى زنم و به ناگاه عصا را بلند كرد و عصا به ظرف روغن خورد و روغن روى سرش ريخت! روغن ريخت و آرزوها و خيالات تمام شد. بسيارى از افراد گرفتار آمال و آرزوهاى دست نيافتنى هستند و تخيّلات آنها مانند همين قضيۀ ظرف روغن است.

اين روايت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم انصافاً روايت خوبى است و حضرت مى فرمايند غم و غصّه ها و دنياخواهى، به غير نگرانى و به غير ضعف عصب و به غير عصبانى شدن و العياذ بالله نارضايتى از خداوند، چيز ديگرى ندارد.

انسان اگر بخواهد در زندگى نگرانى و غم و اضطراب نداشته و يك زندگى همراه با شادى و نشاط داشته باشد، يكى از عوامل مهم آن، داشتن مقام «تسليم و رضا» است. در اثر ارتباط با خدا و رسيدن به مقام تسليم و رضا، همۀ غم ها و ناراحتى ها از آدمى دور مى شود.

قرآن كريم مى فرمايد:

(أَلاٰ إِنَّ أَوْلِيٰاءَ اَللّٰهِ لاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ‌) (1)

«اولياء الله» كسانى هستند كه غم و غصّه و اضطراب خاطر و نگرانى ندارند و پروردگار عالم، «اطمينانى» عجيب و دلى پربار و متّصل به خدا، به آنها عنايت كرده است.

اگر به راستى دوست خدا هستيد و اگر مى خواهيد خدا شما را دوست داشته باشد، از گذشته غم و غصه نداشته باشيد و مدام به آن فكر نكنيد و ترس و نگرانى از آينده اى كه هنوز نيامده، به خود راه ندهيد؛ زيرا اين گونه غم و غصّه ها، هم روح و روان آدمى را تحت تأثير قرار مى دهد و هم جسم را مى پوساند و نابود مى كند.


1) . يونس، 62: «آگاه باشيد، كه بر دوستان خدا نه بيمى است و نه آنان اندوهگين مى شوند.»

فصل دوّم رابطه انسان با خداوند سبحان

اشاره

درس گفتار نود و ششم: معناى رابطه با خداوند

اشاره

اوّلين فصل از موضوع ارتباطات انسان، به موضوع ارتباط انسان با خويشتن اختصاص داشت و بيان گرديد كه انسان در دو بعد درونى و بيرونى با خويشتن در ارتباط است. خداوند سبحان در درون انسان، پيامبرانى قرار داده كه او را به سوى كمالات و راستى ها رهنمون مى شوند و آدمى در اثر متابعت از ايشان، به «رستگارى و فلاح» دست مى يابد. بعد بيرونى انسان نيز به دليل آنكه براق و وسيله اى براى كمالِ بعد درونى است، در حيات انسانى، از اهميّت ويژه اى برخوردار است و بايد در حفظ صحّت و سلامت آن، كوشش شود و از آن، مانند هر نعمت ديگرى، در راه رضاى الهى بهره بُرد.

در اين فصل دوّمين شكل از ارتباطات انسان كه ارتباط او با پروردگار متعال است، مطرح و تبيين مى شود.

بهترين ارتباط

رابطۀ انسان با خداوند سبحان، از اوجب واجبات و از ضرورى ترين نيازهاى حيات انسانى است. اگر كسى خواهان دنيا باشد، بايد رابطه اش را با خداوند محكم كند و اگر آخرت مى خواهد باز هم راه آن، ارتباط با حضرت حق است. انسان بايد همه جا را محضر او بداند و در همه جا، ادب حضور را مراعات كند. تا بدينوسيله در دنيا و آخرت، «حيات طيّب» به دست آورد.

اگر كسى جداً بتواند ارتباط خود با حضرت احديّت را به خوبى شكل دهد و اين رابطه را حفظ كرده و ارتقا بخشد، در حقيقت بهترين روابط را احيا و برقرار ساخته است؛ ارتباطى كه نزد اهل معرفت، داراى ارزش بسيارى است؛ به گونه اى كه حاضر نيستند دو ركعت نماز در دل شب را كه به مثابۀ خلوت با خداست، با همۀ دنيا معاوضه كنند.

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در روايتى مى فرمايند:

«لَرَكْعَتَانِ فِي جَوْفِ اللَّيْلِ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنَ الدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا»(1)ارزش دو ركعت نماز شب كه به صورت مكالمه و گفتگو با خداوند درآمده است، در پيش پيامبر از دنيا و آنچه در دنياست، بالاتر است. هرچه ارتباط محكم تر باشد، انسان درك عميق ترى از مكالمه و معاشقه با خداوند پيدا مى كند. چنين انسانى با گوش دل مى شنود كه پروردگار متعال با او حرف مى زند و شنيدن خداوند را نيز مى يابد. وقتى نماز مى خواند يا ذكر مى گويد، آفرينِ خداوند را مى شنود و مسلّماً اين تشويق، بالاترين لذّات را براى او خواهد داشت؛ لذّتى كه بالاتر از آن قابل تصوّر و بيان نيست و با هيچ چيز مقايسه نمى شود.

يافتن خداوند

انسانى كه به دنبال استحكام رابطۀ خود با حضرت حق باشد، بالاخره پروردگار را «مى يابد»، نظير تشنه اى كه با نوشيدن آب، سيرآبى را مى يابد. انسان خداياب، در همۀ حالات، هيچ چيز و هيچ كسى را جز او نمى بيند:

«ما رَاَيْتُ شَيْئاً اِلاّ وَ رَاَيْتُ اللهَ قَبْلَهُ وَ بَعْدَهُ وَ مَعَهُ‌»(2)شاعر نيز چه خوب گفته است:


1) . علل الشّرائع، ج 2، ص 363: «دو ركعت نماز در دل شب، نزد من از دنيا و آنچه در دنياست، دوست داشتنى تر است.»

2) . كلمات مكنونه، ص 3: «چيزى را نديدم جز آنكه قبل و بعد و همراه با آن، خداوند را نيز ديدم.» همچنين ر. ك: علم اليقين، ج 1، ص 70؛ شرح أصول الكافى (ملاصدرا)، ج 3، ص 432 و...

به صحرا بنگرم صحرا ته وينم *** به دريا بنگرم دريا ته وينم

بهر جا بنگرم كوه و در و دشت *** نشان روى زيباى ته وينم(1)

اميرالمؤمنين عليه السلام در نهج البلاغه مى فرمايند خدايى كه ديده نشود، پرستيدنى نيست؛ منتهى اين ديدن، به معناى ديدن با چشم مادى نيست، بلكه «يافتن» با قلب و نور ايمان است:

«لَا تُدْرِكُهُ الْعُيُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْعِيَانِ وَ لَكِنْ تُدْرِكُهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِيمَان»(2)امام حسين عليه السلام نيز در دعاى عرفه كه واقعاً يكى از كرامت هاى بزرگ ايشان و از افتخارات برجستۀ شيعه است، فرموده اند:

«عَمِيَتْ عَيْنٌ لَا تَرَاك»(3)امام حسين عليه السلام مثل باران اشك مى ريختند و اين دعا و كلمات را در عرفات مى خواندند. اين سخن حضرت، دو معنا دارد: يكى اينكه «انشاء» و نفرين است و بدين معناست كه كور باد كسى كه خدا را نبيند؛ و ديگرى اينكه «اخبار» است، يعنى اگر كسى تابع قرآن كريم و اهل بيت عليهم السلام باشد، مى تواند خدا را ببيند و بيابد. وقتى چنين باشد، انسان به مقام هاى والايى دست مى يابد و زندگى و وجود او، رنگى خداگونه مى گيرد:


1) . اشعار باباطاهر، دوبيتى ها، دوبيتى شماره 162.

2) . نهج البلاغه، خطبه 179: «ديده ها او را آشكار نبينند، امّا دل ها به حقيقت هاى ايمان او را درك كنند.»

3) . اقبال الاعمال، ج 1، ص 349: «[پروردگارا] كورباد چشمى كه تو را نبيند.»

«عَبْدى اطْعِنى حَتّى اجْعَلُكَ مثلى اقُولُ لِشَىءٍ كُنْ فَيَكُون تَقُولُ لِلشَّىْ‌ء كُنْ فَيَكُون»(1)انسان واقعاً خلق شده كه به اين مراتب برسد، به قول حافظ:

تو را ز كنگره عرش مى زنند صفير *** ندانمت كه درين دامگه چه افتادست(2)

اى انسان! چرا غرق در دنيا و مادياتى‌؟! چرا براى درك حقايق، نابينايى‌؟! چشم باز كن كه بايد خدا را بيابى و به سوى كمال حركت كنى.

معناى ارتباط با خداوند

قرآن كريم در آيات گوناگونى، معناى ارتباط با خداوند را توضيح داده است و از جمله در ابتداى سورۀ مبارك بقره، مى فرمايد رابطۀ با خدا يعنى چه و چه كسى حقيقتاً با خدا رابطه دارد:

(اَلَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ‌) (3)


1) . ر. ك: عدّة الداعى، ص 310؛ مشارق انوار اليقين، ص 104؛ ارشاد القلوب، ج 1، ص 75؛ اين روايت در مشارق انوار اليقين، ص 104 چنين است: «عَبْدى أطِعْنى أجْعَلْكَ مِثْلى: أنَا حَىٌّ لا أموتُ‌، أجْعَلُكَ حَيّاً لا تَموتُ‌؛ أنَا غَنىٌّ لا أفْتَقِرُ، أجْعَلُكَ غَنيّاً لا تَفْتَقِرُ؛ أنَا مَهْما أشاءُ يَكنُ‌، أجْعَلُكَ مَهْما تَشاءُ يَكنُ‌» در عدّة الداعى، ص 310 نيز آمده است: «يَا ابْنَ آدَمَ أَنَا غَنِيٌّ لَا أَفْتَقِرُ أَطِعْنِي فِيمَا أَمَرْتُكَ أَجْعَلْكَ غَنِيّاً لَا تَفْتَقِرُ يَا ابْنَ آدَمَ أَنَا حَيٌّ لَا أَمُوتُ أَطِعْنِي فِيمَا أَمَرْتُكَ أَجْعَلْكَ حَيّاً لَا تَمُوتُ يَا ابْنَ آدَمَ أَنَا أَقُولُ لِلشَّيْ‌ءِ كُنْ فَيَكُونُ أَطِعْنِي فِيمَا أَمَرْتُكَ أَجْعَلْكَ تَقُولُ لِشَيْ‌ءٍ كُنْ فَيَكُونُ‌» .

2) . غزليات حافظ، غزل شمارۀ 37.

3) . البقرة، 3: «آنان كه به غيب ايمان مى آورند، و نماز را بر پا مى دارند، و از آنچه به ايشان روزى داده ايم انفاق مى كنند.»

كسى با خداوند مرتبط است كه اوّلاً «ايمان به غيب» داشته باشد؛ يعنى از نظر عقيده، ايمان به مبدأ و معاد و رسالت و ولايتش درست باشد. ثانياً در زندگى او، «نماز» زنده بوده و در موقع نماز، تلاطم درونى داشته باشد. هنگامۀ نماز، همۀ كارها به جز نماز، تعطيل باشد و اين نماز، ترجيحاً در مسجد و باجماعت أقامه شود. اقامۀ نماز، در حقيقت به معناى «عبوديّت» در برابر پروردگار متعال است. ثالثاً در زندگى، «ديگرگرا» باشد. از آنچه خداوند به او داده است، براى ديگران هم بخواهد و از آن انفاق كند: (وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ‌)؛ اگر علم يا قدرت يا مال يا نفوذ كلمه دارد، همۀ آنها را براى ديگران هم بخواهد. «خودگرايى» در زندگى او نباشد و به ديگر سخن، «قانون مواسات» را رعايت كند. وقتى كسى چنين باشد، با خداوند رابطه پيدا مى كند و آنگاه دست عنايت خدا روى سر او قرار مى گيرد.

در آيۀ بعد از آية الكرسى كه معمولاً به همراه هم خوانده مى شود، آمده است:

(اَللّٰهُ وَلِيُّ اَلَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ) (1)

خداوند سبحان، سرپرست كسى است كه جدّاً «ايمان» دارد؛ ايمان قلبى، ايمان زبانى و ايمان عملى. خداوند ولىّ كسى است كه به راستى نور ولايت، وجود او را فرا گرفته است. پروردگار عالم چون «ولىّ‌» چنين شخصى است، او را از عالَم ظلمت و بدبختى به نور مطلق مى كشاند و روشنايى خاصّى پيدا مى كند. عقل و فطرت و وجدان اخلاقى او، خدا را مى يابد و دوام توجّه دارد.


1) . البقرة، 257: «خداوند سرور كسانى است كه ايمان آورده اند. آنان را از تاريكى ها به سوى روشنايى به در مى برد.»

براى چنين انسانى، نماز يك مكالمه و معاشقه است؛ كمك به ديگران، بالاترين ارزش ها را دارد. نمونه هاى كامل چنين انسان هايى، حضرات معصومين عليهم السلام هستند كه در زندگى ايشان، هر دو جنبۀ «توجّه به خالق» و «توجّه به مخلوق»، در حدّ كمال ديده مى شود. ايمان و اعتقادات يقينى و مستحكم اميرالمؤمنين عليه السلام،(1)عبادات آن حضرت،(2)خدمات اجتماعى ايشان و وقف هايى كه در جهت كمك به فقرا و تقويت اسلام انجام مى دادند،(3)همگى از مصاديقِ كاملِ ارتباط با خداوند است.

تأكيد بر عمل در برقرارى رابطه با خداوند

چنان كه در معناى ارتباط با خداوند بيان شد، پيوند و رابطۀ با پروردگار متعال، نيازمند «عمل و اقدام» است. صرفاً اكتفا به دانستن و علوم حصولى، انسان را به جايى نمى رساند. آدمى بايد در عمل، پيوند خويش را با پروردگار مستحكم كرده و گسترش دهد.

در ادامه به نمونه هايى از اعمالى كه باعث استحكام ارتباط و پيوندِ انسان با خداوند سبحان مى شود، اشاره مى كنيم.


1) . الامالى الطوسى، ص 237: «لَوْ أَنَّ السَّمَاوَاتِ السَّبْعَ وَ الْأَرَضِينَ السَّبْعَ وُضِعَتَا فِي كِفَّةٍ وَ وُضِعَ إِيمَانُ عَلِيٍ فِي كِفَّةٍ لَرَجَحَ إِيمَانُ عَلِيٍّ - اگر هفت آسمان و هفت زمين را در يك كفۀ ترازو قرار دهند و ايمان اميرالمؤمنين عليه السلام را در كفۀ ديگر بگذارند، ايمان على راجح و سنگين تر است»؛ تصنيف غرر الحكم، ص 119: «لَوْ كُشِفَ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ يَقِيناً - اگر پرده هاى حجاب بالا زده شود، چيزى بر يقين من نيفزايد.»

2) . ر. ك: بحار الانوار، ج 41، ص 11 تا 24.

3) . ر. ك: ربيع الابرار، ج 5، ص 346؛ مستدرك الوسائل، ج 14، ص 62؛ ج 16، ص 330؛ مناقب اميرالمؤمنين (الكوفى)، ج 2، ص 80 تا 83.

1. ذكر و ياد هميشگى خداوند

انسان بايد، «توجّه» خود به حضرت بارى تعالى را، «دائمى» كند:

(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اُذْكُرُوا اَللّٰهَ ذِكْراً كَثِيراً، وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً) (1)

قرآن مى فرمايد: اى مؤمن! با نور و ياد خدا، زندگى را طى كن و دوام توجّه پيدا كن تا رستگار شوى. امام صادق عليه السلام دربارۀ اين آيه مى فرمايند كه پروردگار عالم همه چيز را محدود خواسته است؛ اگر فرموده نماز بخوانيد، هفده ركعت است كه با نوافل، مجموعاً پنجاه و يك ركعت مى شود؛ اگر گفته روزه بگيريد، آن را فقط در ماه مبارك رمضان واجب كرده است؛ اگر خمس و زكات خواسته، موارد آن محدود است؛ اگر حج را واجب فرموده، يكبار در طول عمر است؛ ولى يك چيز را نامحدود خواسته است و آن، «ذكر» و ياد و رابطه با خداست. بعد امام صادق عليه السلام اين آيه را خواندند: (يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اُذْكُرُوا اَللّٰهَ ذِكْراً كَثِيراً، وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً).(2)


1) . الاحزاب، 41 و 42: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، خدا را ياد كنيد، يادى بسيار. و صبح و شام او را به پاكى بستاييد.»

2) . الكافى، ج 2، ص 498: «مَا مِنْ شَيْ‌ءٍ إِلَّا وَ لَهُ حَدٌّ يَنْتَهِي إِلَيْهِ إِلَّا الذِّكْرَ فَلَيْسَ لَهُ حَدٌّ يَنْتَهِي إِلَيْهِ فَرَضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْفَرَائِضَ فَمَنْ أَدَّاهُنَّ فَهُوَ حَدُّهُنَّ وَ شَهْرَ رَمَضَانَ فَمَنْ صَامَهُ فَهُوَ حَدُّهُ وَ الْحَجَّ فَمَنْ حَجَّ فَهُوَ حَدُّهُ إِلَّا الذِّكْرَ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَرْضَ مِنْهُ بِالْقَلِيلِ وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ حَدّاً يَنْتَهِي إِلَيْهِ ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْآيَةَ - يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلًا فَقَالَ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ حَدّاً يَنْتَهِي إِلَيْه .»

«ذكر كثير» يعنى دوام توجّه؛ انسان دائماً متوجّه حضور و نظارت حضرت حق باشد و در هر حالى، او را ياد كند.

2. شكر نعمت هاى بى نهايت پروردگار

خداوند سبحان نعمت هاى مادى و معنوى فراوانى را در اختيار انسان قرار داده است و اگر كسى بخواهد حتّى آنها را به شماره درآورد، قادر نخواهد بود:

(وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا) (1)

شكر نعمت هاى بى كران الهى، عقلاً و شرعاً «واجب» است و انديشه و تأمّل در جهان پيرامونى، انسان را به اين مهم، دعوت و تشويق مى كند. همين انديشه و سپس تلاش در راه شكرگزارىِ حضرت حق، خود از عوامل پيونددهندۀ بين انسان و خداست.

قرآن كريم با برشمردن برخى از نعمت هاى الهى، بر لزوم شكرگزارى تأكيد مى ورزد. نعمت هايى كه قرآن آنها را متذكّر مى شود، گاهى «نعمت هاى مادى و طبيعى» است، مانند آنكه مى فرمايد:

(وَ هُوَ اَلَّذِي سَخَّرَ اَلْبَحْرَ لِتَأْكُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِيًّا وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْيَةً تَلْبَسُونَهٰا وَ تَرَى اَلْفُلْكَ مَوٰاخِرَ فِيهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ‌) (2)


1) . ابراهيم، 34: «و اگر نعمت خدا را شماره كنيد، نمى توانيد آن را به شمار درآوريد.»

2) . النحل، 14: «و اوست كسى كه دريا را مسخّر گردانيد تا از آن گوشت تازه بخوريد، و پيرايه اى كه آن را مى پوشيد از آن بيرون آوريد. و كشتى ها را در آن، شكافنده [آب] مى بينى، و تا از فضل او بجوييد و باشد كه شما شكر گزاريد.»

گاهى نعمت هايى است كه در وجود خود انسان قرار دارد:

(وَ اَللّٰهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهٰاتِكُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ اَلسَّمْعَ وَ اَلْأَبْصٰارَ وَ اَلْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ‌) (1)

و گاهى «نعمت هاى معنوى» را مطرح ساخته است:

(وَ اِتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبٰائِي إِبْرٰاهِيمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ يَعْقُوبَ مٰا كٰانَ لَنٰا أَنْ نُشْرِكَ بِاللّٰهِ مِنْ شَيْ‌ءٍ ذٰلِكَ مِنْ فَضْلِ اَللّٰهِ عَلَيْنٰا وَ عَلَى اَلنّٰاسِ وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ يَشْكُرُونَ‌) (2)

امّا متأسّفانه انسانِ ناسپاس و بى وفا، در مقابل اين همه نعمت هاى مادى و معنوى، آن چنان كه شايسته است، شكرگزارى نمى كند:

(وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبٰادِيَ اَلشَّكُورُ) (3)

انسان خيلى ناشكر است؛ به تعبير قرآن شريف، مرده باد اين انسان كه چقدر ناشكر است:

(قُتِلَ اَلْإِنْسٰانُ مٰا أَكْفَرَهُ‌) (4)


1) . النحل، 78: «و خدا شما را از شكم مادرانتان - در حالى كه چيزى نمى دانستيد - بيرون آورد، و براى شما گوش و چشم ها و دل ها قرار داد، باشد كه سپاسگزارى كنيد.»

2) . يوسف، 38: «و آيين پدرانم، ابراهيم و اسحاق و يعقوب را پيروى نموده ام. براى ما سزاوار نيست كه چيزى را شريك خدا كنيم. اين از عنايت خدا بر ما و بر مردم است، ولى بيشتر مردم سپاسگزارى نمى كنند.»

3) . سبأ، 13: «از بندگان من اندكى سپاسگزارند.»

4) . عبس، 17: «كشته باد انسان، چه ناسپاس است!»

با تأسّف، آدميان هم در مراوده با خلق ناشكرى مى كنند و هم در مقابل حضرت حق كه خالق آنهاست، ناسپاس هستند. توجّه به نعمت هاى مادى فراوانى كه در اطراف انسان قرار دارد، مى تواند گامى در جهت زدودن غفلت باشد و زمينه ساز شكر گردد.

3. عبوديّت در آستانِ حضرت حق

آدمى در ارتباط با پروردگار متعال، علاوه بر ذكر و شكر دائمى او كه سرشار از اميد به او و خشيت از اوست، بايد «عبوديّت» در آستان او و اطاعت كامل از اوامر و نواهى او را پيشۀ خود قرار دهد. به تعبير ديگر، «ادب حضور» در محضر او را همواره مراعات نمايد و از بى پروايى در آستان او، بپرهيزد.

انسان بايد در همۀ أحوال، مراقب رفتار و گفتار و كردار خود باشد و بداند كه خداوند «ناظر» اوست. انسان علاوه بر التزام به واجبات، بايد مراقب باشد گناه و خلاف دستور خدا را انجام ندهد. به تعبير بلند استاد بزرگوار ما حضرت امام قدس سره: «عالم محضر خداست، در محضر خدا معصيت خدا نكنيد.»(1)اگر هم گناهى آمد، فوراً توبه و جبران و تدارك كند. بالاترين توجّه ها، توبه از گناه است و ذكر و ياد خداوند سبحان كه پيشتر بدان اشاره شد، در اين مسير، يارى گر انسان خواهد بود؛ چنان كه در بيان امام صادق عليه السلام، «حقيقتِ ذكر» همين است:

«مِنْ أَشَدِّ مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَى خَلْقِهِ ذِكْرُ اللَّهِ كَثِيراً ثُمَّ قَالَ لَا أَعْنِي سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ وَ إِنْ كَانَ مِنْهُ وَ


1) . صحيفه نور، ج 13، ص 461.

لَكِنْ ذِكْرَ اللَّهِ عِنْدَ مَا أَحَلَّ وَ حَرَّمَ فَإِنْ كَانَ طَاعَةً عَمِلَ بِهَا وَ إِنْ كَانَ مَعْصِيَةً تَرَكَهَا»(1)حقيقت و كمال ذكر، در عبوديّت حضرت حق، يعنى اطاعت از فرامين الهى و اجتناب از محرّمات است.

4. مجاهدت در زندگى براى خداوند

قرآن شريف خطاب به همگان مى فرمايد كه اگر «راه» را مى خواهيد، بايد «مجاهدت» كنيد:

(وَ اَلَّذِينَ جٰاهَدُوا فِينٰا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنٰا وَ إِنَّ اَللّٰهَ لَمَعَ اَلْمُحْسِنِينَ‌) (2)

«مجاهدت» يعنى اهميّت به همۀ «واجبات» و مخصوصاً نماز. اگر نماز براى كسى سنگين بود، به جايى نمى رسد. بايد نماز شب بخواند و از نماز شب براى رابطۀ كامل با خداوند متعال بهره ببرد. دوش به دوش آن، يعنى بُعد ديگر مجاهدت، «ديگرگرايى» است. انسان بايد به فكر ديگران باشد و به هر اندازه مى تواند حاجات مردم را برآورده كرده و به ايشان «خدمت» كند.

بالاتر از اين دو، «اجتناب از گناه» است. گناه انسان را زمين گير مى كند. اگر كسى


1) . الكافى، ج 2، ص 80: «از مهم ترين واجبات خداوند بر مردم اين است كه مردم خدا را بسيار ياد كنند. سپس فرمودند: منظور، فقط گفتن «سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لا اله الّا اللَّه و اللَّه اكبر» نيست، گرچه اين هم از ياد خداست، و لكن مرادم ياد خدا نزد حلال و حرام خداست، كه اگر اطاعت و بندگى بود به آن عمل كند و اگر معصيت بود آن را ترك نمايد.»

2) . العنكبوت، 69: «و كسانى كه در راه ما كوشيده اند، به يقين راه هاى خود را بر آنان مى نماييم و در حقيقت، خدا با نيكوكاران است.»

با مجاهده و با عمل به جايى هم برسد، امّا يك گناه مرتكب شود، سقوط مى نمايد. زياد ديده شده كه از اهل دل، به جاهايى هم رسيده اند، امّا ناگهان به خاطر يك گناه يا يك شبهه يا غذاى شبهه ناك، سقوط كرده اند. اگر گناهى جلو آمد، انسان بايد فورا توبه و جبران كند تا بتواند در مسير تعالى، پيوند خويش را با خدا، محكم سازد. «توبه» راهى است كه خدا پيش پاى انسان گذاشته است تا پيوندش با خداوند بريده نشود.

وقتى انسان در راه خدا، مجاهدت و تلاش كند، خداوند سبحان نيز دست انسان را مى گيرد. اصلاً خداوند انسان را خلق كرده كه دست او را بگيرد و او را به سوى سعادت و به سوى سير «من الحق الى الحق» بكشاند.

5. اميد و توكّل بر خدا

از ديگر عواملى كه پيوند انسان را در عمل، با خداوند مستحكم مى كند، «توكّل» به حضرت حق در همۀ امور است كه قرآن كريم در آيات بسيارى، مردمان را به آن فراخوانده است:

(فَإِذٰا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلْمُتَوَكِّلِينَ‌) (1)

توكّل، نتيجۀ «توحيد افعالى» است و مراتب گوناگونى كه براى آن ذكر مى شود، هركدام، از مراتب توحيد افعالى سرچشمه مى گيرد.

انسان بايد لوازم مورد نياز براى دستيابى به اهداف خود را فراهم كند و آنگاه نتيجه و نيل به مقصود را به حضرت حق واگذارد. به ديگر سخن، كسى كه با فراهم كردن مقدّمات لازم، كه سنّتى الهى در جهان مادى است، به خداوند توكّل


1) . آل عمران، 159: «و چون تصميم گرفتى بر خدا توكّل كن، زيرا خداوند توكّل كنندگان را دوست مى دارد.»

مى نمايد، خداوند امورش را براى او كفايت مى كند:

(وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ فَهُوَ حَسْبُهُ‌) (1)

توكّل هميشكى به خدا و اعتماد بر او، باعث مى شود كه انسان از تكيه بر غير حضرت حق، اجتناب ورزد و تنها، خداوند را علّت حقيقى در أمور هستى ببيند.

6. خلوت گزينى با خداوند و برقرارى رابطۀ عاطفى

انسان در مسير پيوند با حضرت حق، به امورى بيش از واجبات و محرّمات نياز دارد كه آن را «ارتباط عاطفى با خدا» مى ناميم. ما در برخى ديگر از آثار، به تفصيل از اين موضوع سخن گفته ايم(2)و در اينجا فقط اشاره مى كنيم كه خلوت گزينى با خداوند سبحان به ويژه در دل شب و از طريق نماز شب، فوق العاده در استحكام رابطۀ بين انسان و خداوند، مؤثّر است. «مقام محمود» كه قرآن كريم آن را در ازاى شب زنده دارى وعده داده است، «مقام قرب الهى» و نشان از استحكام رابطۀ انسان با خداست:

(وَ مِنَ اَللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نٰافِلَةً لَكَ عَسىٰ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقٰاماً مَحْمُوداً) (3)

اين رابطۀ عاطفى، در سيرۀ حضرات معصومين عليهم السلام و همۀ اهل دل، نمود بارزى داشته است كه خود، اهميّت موضوع را مى رساند.


1) . الطلاق، 3: «و هر كس بر خدا اعتماد كند، او براى وى بس است.»

2) . ر. ك: ارتباط عاطفى با خداوند، ص 13 تا 51.

3) . الاسراء، 79: «و پاسى از شب را زنده بدار، تا براى تو [به منزله] نافله اى باشد، اميد كه پروردگارت تو را به مقامى ستوده برساند.»

درس گفتار نود و هفتم: آثار رابطه با خداوند

اشاره

در درس گفتار پيشين گفتيم كه ارتباط انسان با خداوند سبحان، از بهترين و برترين ارتباطات است و انسان بايد در برقرارى اين ارتباط و استحكام آن، تلاش نمايد.

همچنين بيان شد كه ارتباط با خداوند، به معناى عبوديّت و تقيّد به ظواهر شرع است و بايد اين رابطه، در عمل و در هنگام ترك محرّمات و انجام واجبات، اثبات شود.

«توجّه دائمى» انسان به حضرت حق و «ذكر و ياد» او و «شكر» او و «اميد و توكّل» به او و «خشيت» از او، آثار بسيارى به دنبال دارد؛ ما در ادامۀ موضوع ارتباط با خدا، در اين درس گفتار به تبيين آثار اين ارتباط در ابعاد گوناگون حيات انسانى مى پردازيم.

آثار دنيوى ارتباط با خداوند

كسى كه ارتباط خود را با پروردگار متعال به طرق گوناگون محكم كند، از ثمرات و فوايد مادى و معنوى فراوانى بهره خواهد برد. در ادامه به برخى از آثار دنيوى اين ارتباط اشاره خواهيم كرد.

الف) عزّت و شخصيّت

كسى كه با خدا ارتباط دارد، در دنيا بسيار عزيز و باشخصيّت خواهد بود؛ چنان كه قرآن شريف مى فرمايد:

(إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ اَلرَّحْمٰنُ وُدًّا) (1)


1) . مريم، 96: «كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده اند، به زودى [خداى] رحمان براى آنان محبتى [در دل ها] قرار مى دهد.»

كسى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام مى دهد، در اجتماع و در ميان مردم، محبوب است. اين همان تعبيرى است كه امام مجتبى عليه السلام دم مرگ به يكى از اصحاب خود به نام جُناده فرمودند:

«إِذَا أَرَدْتَ عِزّاً بِلَا عَشِيرَةٍ وَ هَيْبَةً بِلَا سُلْطَانٍ فَاخْرُجْ مِنْ ذُلِّ مَعْصِيَةِ اللَّهِ إِلَى عِزِّ طَاعَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل»(1)اگر مى خواهيد عزيز باشيد و اگر مى خواهيد باشخصيّت باشيد و شخصيّت اجتماعى و محبوبيّت عمومى داشته باشيد، رابطۀ خود را با خداوند حفظ كنيد. مراقب باشيد گناه رابطۀ شما را با حضرت حق، قطع نكند كه نتيجۀ آن، جز ذلّت و خوارى نخواهد بود.

ب) زندگى رفاهى و سعادت مادى

اگر كسى دنيا هم بخواهد و به دنبال سعادت در دنيا باشد، راه آن ارتباط با خداست. زندگى رفاهى و زندگى اى كه در آن غم و غصّه و دلهره و اضطراب خاطر نباشد، محصول ارتباط با خداست:

(مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ‌) (2)


1) . كفاية الاثر، ص 228.

2) . النحل، 97: «هر كس، اعمّ از مرد يا زن، كار شايسته كند و مؤمن باشد، قطعاً او را با زندگى پاكيزه اى، حياتِ [حقيقى] بخشيم، و مسلّماً به آنان بهتر از آنچه انجام مى دادند پاداش خواهيم داد.»

هركه رابطه با خدايش عالى باشد، حتماً در اين دنيا حيات طيّب دارد و در آخرت نيز حيات طيّب تر دارد. قرآن مى فرمايد اگر حيات طيّب نداريد، بدانيد تقصير خود شما يا تقصير اجتماع شماست كه گريبان شما را نيز گرفته است.

(وَ مٰا أَصٰابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ) (1)

اگر زندگى ها توأم با بدبختى و شقاوت ها شده است، به اين دليل است كه رابطه ها با خداوند محكم نيست و رضايت خدا در امور مورد توجّه واقع نشده است؛ و الا اگر رابطۀ انسان مورد رضايت حضرت احديّت باشد، زندگى او نيز سامان مى گيرد.

ج) مهرورزى به ساير مخلوقات

هركس چيزى يا كسى را دوست بدارد، آثار او را نيز دوست خواهد داشت. وقتى انسان رابطۀ خود را با خداوند محكم مى كند، محبّت الهى را در درون خود شعله ور مى سازد. با وجود اين محبّت، انسان نمى تواند از ساير آفريدگان، غفلت ورزد؛ بنابر اين به خاطر محبّت الهى، به همۀ موجودات كه مصنوع پروردگار عالم هستى اند، مهر و محبّت مى ورزد:

به جهان خرّم از آنم كه جهان خرّم ازوست *** عاشقم بر همه عالم كه همه عالم ازوست(2)


1) . الشورى، 30: «و هر [گونه] مصيبتى به شما برسد به سبب دستاورد خود شماست، و [خدا] از بسيارى درمى گذرد.»

2) . كليات سعدى، مواعظ، غزليات، غزل 13.

قرآن كريم بخشش اهل بيت عليهم السلام در قضيۀ اطعام مسكين و يتيم و اسير را ناشى از همين «محبّت» دانسته است:

(وَ يُطْعِمُونَ اَلطَّعٰامَ عَلىٰ حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً، إِنَّمٰا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اَللّٰهِ لاٰ نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزٰاءً وَ لاٰ شُكُوراً) (1)

د) عدم وجود ترس در مراحل مختلف زندگى

چنان كه در گفتارهاى پيشين نيز اشاره گرديد، رابطۀ با خداوند باعث مى شود زندگى انسان از غم و غصّه و دلهره و اضطراب خاطر و نگرانى راجع به گذشته و آينده، خالى شود و به جاى آن، شادى و سكونت و آرامش، در زندگى جارى گردد:

(أَلاٰ إِنَّ أَوْلِيٰاءَ اَللّٰهِ لاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ‌) (2)

كسانى كه با خدا رابطه دارند، از گذشته، غم و غصّه اى به دل ندارند و از آينده نيز ترسى به خود راه نمى دهند، زيرا خداوند سبحان را همواره همراه لحظه هاى خود مى بينند. غالب ترس ها و نگرانى ها، از نداشتن ارتباط با خدا حاصل مى شود:

(وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اَللّٰهُ لَهُ نُوراً فَمٰا لَهُ مِنْ نُورٍ) (3)

امّا وقتى اين ارتباط موجود و مستحكم باشد، ترس و نگرانى براى انسانِ باخدا، بى معناست.


1) . الانسان، 8 و 9: «و به [پاس] دوستىِ [خدا]، بينوا و يتيم و اسير را خوراك مى دادند. ما براى خشنودى خداست كه به شما مى خورانيم و پاداش و سپاسى از شما نمى خواهيم.»

2) . يونس، 62: «آگاه باشيد، كه بر دوستان خدا نه بيمى است و نه آنان اندوهگين مى شوند.»

3) . النور، 40: «و خدا به هر كس نورى نداده باشد او را هيچ نورى نخواهد بود.»

ه‍ -) حُسن عاقبت

ارتباط انسان با خدا، موجب حُسن عاقبت براى او مى شود. آنچه به عنوان «ذلّت بعد از عزّت»، «انحراف عقيدتى» و مانند اينها براى برخى در اواخر عمر حاصل مى شود، ناشى از سستى ارتباط با خداست.

آثار معنوى ارتباط با خداوند

الف) معرفت توحيدى

معرفت به خداى سبحان و عمق بخشى به آن، از دو راه حاصل مى شود:

اوّل: استدلال و علم اكتسابى؛ بدين معنا كه انسان هرچه بيشتر علم و آگاهى هاى خود را به حضرت حق افزايش دهد، معرفت او افزون تر مى گردد. براى اين امر لازم است كه آدمى به صورت مستدل، اصول اعتقادى را بشناسد و پاسخگوى پرسش هاى عقلى در وجود خود باشد. از اين راه انسان مى تواند در مقابله با شبهات، با ارائۀ برهان و استدلال، پيروز گردد. هرچه آگاهى انسان افزون تر گردد، معرفت او نيز تا حدودى افزايش مى يابد.

دوّم: علم حضورى و باور قلبى: اين راه در سايۀ برقرارى رابطه با حضرت حق و رعايت تقوا، نصيب انسان مى گردد. هرچه اين رابطه افزون تر شود، معرفت انسان عمق بيشترى پيدا مى كند. اين نوع از معرفت، الزاماً ارتباطى با علم و سواد الفبايى ندارد. قرآن شريف مى فرمايد:

(وَ اُعْبُدْ رَبَّكَ حَتّٰى يَأْتِيَكَ اَلْيَقِينُ‌) (1)


1) . الحجر، 99: «و پروردگارت را پرستش كن تا اينكه مرگ تو فرا رسد.»

خدا را عبادت كنيد تا براى شما «يقين» حاصل شود. در سايۀ عبادت - كه همان انجام واجبات و مستحبات و ترك محرّمات و شبهات و مكروهات است - «معرفت توحيدى» انسان افزون مى گردد تا جايى كه به «حقّ اليقين»، دست مى يابد و موجب نيل به مرتبۀ عاليۀ «لقاء» مى گردد.

ب) محبّت بين انسان و خدا

ارتباط با خداوند، وقتى گسترده مى شود، علاوه بر معرفت، موجب عشق و محبّت ميان بنده و پروردگار مى گردد و در حقيقت، حالتى عاطفى به خود مى گيرد. عاطفۀ ميان انسان و خدا، آنها را به عاشق و معشوق مبدّل مى كند. خداوند محبوب چنين انسانى است و او نيز محبوب درگاه پروردگار خواهد بود:

(يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ‌) (1)

كسى كه سعى در استحكام رابطه با حضرت حق دارد، شيرينى اين ارتباط محبّت آميز را نيز خواهد چشيد:

«يَا مَنْ أَذَاقَ أَحِبَّاءَهُ حَلَاوَةَ الْمُؤَانَسَةِ‌»(2)برقرارى ارتباط با خداوند به صورت عاطفى و رسوخ محبّت الهى در دل انسان، آثار فراوان ديگرى نيز دارد كه به جهت رعايت اختصار از ذكر آنها خوددارى مى كنيم.


1) . المائده، 54: «خداوند آنان را دوست مى دارد و آنان [نيز] او را دوست دارند.»

2) . اقبال الاعمال، ج 1، ص 349: «اى كسى كه به دوستدارانش، حلاوت و شيرينى مؤانست و همنشينى اش را مى چشاند.»

ج) هدايت عنائيّه

چنان كه در مباحث گذشته بيان گرديد، سه نوع هدايت از جانب خداوند سبحان وجود دارد:

1.

«هدايت تكوينى» كه مربوط به همۀ موجودات است؛

2.

«هدايت تشريعى» كه دانستنى است و همۀ انبياء براى آن آمده اند تا حقايق را به مردم بگويند و مردم بفهمند و بدانند؛

3.

«هدايت عنائيّه» كه يافتنى است و بر اثر عنايت خاصّ حضرت حق، انسان حقايق را مى يابد.(1)

اگر انسان بتواند با خدا رابطه پيدا كند و به مرتبه اى برسد كه به جز خدا نداند، عنايت خاصّ خداوند و به تعبير ديگر هدايت عنائيّه را به سوى خود جذب كرده است. قرآن شريف مى فرمايد:

(ذٰلِكَ اَلْكِتٰابُ لاٰ رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ‌) (2)

شكى در اين قرآن نيست و اين قرآن، «متّقين» را هدايت مى كند. البته گاهى فرموده است قرآن، براى همۀ مردم مايۀ هدايت است:

(هُدىً لِلنّٰاسِ‌) (3)

قرآن آمده تا همه را هدايت كند؛ امّا در اينجا مى فرمايد: (هُدىً لِلْمُتَّقِينَ‌)، يعنى


1) . ر. ك: معرفت نفس، ج 1، ص 144 تا 147.

2) . البقرة، 2: «اين است كتابى كه در [حقانيت] آن هيچ ترديدى نيست؛ [و] مايه هدايت تقواپيشگان است.»

3) . البقرة، 185: «[كتابى] كه مردم را راهبر است.»

آمده تا متّقين را هدايت كند؛ يعنى انسان را لايق عنايت خاصّ خداوند كند. اگر رابطۀ انسان با خدا محكم باشد، خداوند متعال عنايت خاصى به او پيدا مى كند و در اثر آن عنايت خاص، انسان به مقام هاى والايى مى رسد. اين عنايت مراتبى دارد و مرتبۀ اولش همين است كه قرآن گفته و مرتبۀ بالاى آن را نيز قرآن فرموده كه همان مقام لقا و مقام فنا و مقام سير من الحق الى الحق مى باشد.

د) دستيابى به حالت خضوع و خشوع

رابطۀ انسان با پروردگار متعال، او را به مقام خضوع و خشوع مى رساند. انسان وقتى خود را با خداى بلندمرتبه روبرو ديد، لاجرم كوچكى و ذلّت را در وجود و درون خود مى يابد و به حالت خشوع دست پيدا مى كند. اين خشوع درونى موجب خضوع و تواضع در بيرون و بعد جسمانى او نيز مى شود و جلوه هاى گوناگون آن در زندگى انسان، متبلور مى گردد:

(تَتَجٰافىٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ اَلْمَضٰاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً) (1)

در مراتب بعدى، چنين انسانى در مقابلِ ساير مؤمنين نيز بدون كبر و غرور برخورد مى كند و با تواضع و فروتنى با ايشان روبرو مى گردد:

(أَذِلَّةٍ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى اَلْكٰافِرِينَ‌) (2)


1) . السجده، 16: «پهلوهايشان از خوابگاه ها جدا مى گردد [و] پروردگارشان را از روى بيم و طمع مى خوانند.»

2) . المائده، 54: «[اينان] با مؤمنان، فروتن، [و] بر كافران سرفرازند.»

ه‍ -) رفع رذائل بزرگ و كلان

بسيارى از رذائل كلان و اصلى، همچون نخوت و تكبّر، در اثر ارتباط با خدا و افزايش معرفت، در وجود انسان از بين مى رود. وقتى انسان خداوند را بشناسد و از عظمت او ياد كند، خودبه خود روح فرعونيّت و تكبّر از او گرفته مى شود. رذيلۀ تكبّر در غالب افراد هست و العياذ بالله اگر كسى نتواند با آن مقابله كند، ناگهان نداى (أَنَا رَبُّكُمُ اَلْأَعْلىٰ‌)(1)سر خواهد داد. ادّعاى فرعون كه خود را خدا مى خواند، منحصر به او نبوده و نيست و اگر براى هركسى زمينه پيدا شود، مى تواند چنين ادّعا كند. روح فرعونيّت، يعنى لجاجت، عناد، فخرفروشى، تكبّر، دنياپرستى و رياست طلبى، در هركه شعله ور شود، دنيا و آخرت او را تباه مى كند. ارتباط با خداوند سبحان و معرفت او، قادر است انسان را از گرفتارى به اين گونه رذائل، برهاند.

و) شجاعت و قوّت قلب

مؤثّرى جز خداوند سبحان در عالم هستى وجود ندارد. هنگامى كه انسان بداند و بيابد كه سرچشمه و خالق هۀ نيروها، كسى جز باريتعالى نيست و خود را متصّل به اين منبع لايزال ببيند، در وجود خود به نوعى قوّت نفس و شجاعت دست مى يابد و ديگر ترسى از ديگران به خود راه نمى دهد. به تعبير اميرالمؤمنين عليه السلام، عظمت خالق در ديدۀ انسان مؤمن، موجب چنين روحيه اى در وجود او شده است:

«عَظُمَ الْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعْيُنِهِمْ‌»(2)


1) . النازعات، 24: «پروردگار بزرگ تر شما مَنَم!»

2) . نهج البلاغه، خطبه 193: «خداوند در باطنشان بزرگ، و غير او در ديدگانشان كوچك است.»

ز) رضايت از قضاى الهى

انسانى كه رابطۀ خود را با خداوند اصلاح كند و استحكام بخشد، خداوند را به علم و حكمت و رحمت و قدرت مى شناسد و خود را در برابر علم الهى، جاهل مطلق مى بيند، بنابر اين آنچه را براى او مقدّر شده، به راحتى مى پذيرد و در برابر مقدّرات الهى، سر تسليم فرود مى آورد، زيرا مى داند كه خداوند متعال هرچه مقّدر ساخته، خالى از رحمت و حكمت نيست:

(رَضِيَ اَللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذٰلِكَ لِمَنْ خَشِيَ رَبَّهُ‌) (1)

دربارۀ اصل موضوع رضايت به مقدّرات الهى و تسليم در برابر حق، در فصل مربوط به قضا و قدر، به تفصيل سخن گفته ايم.(2)

آثار اخروى ارتباط با خداوند

ارتباط با خداوند علاوه بر آنكه آثار مادى و معنوى فراوانى دارد، در آخرت نيز بسيار اثرگذار است. در ادامه به برخى از اين آثار به صورت مختصر اشاره مى كنيم.

الف) لقاء حضرت حق

خداوند سبحان انسان را براى طى مراتب كمال و رسيدن به لقاء، خلق فرموده به تعبير بزرگان، انسان براى سير در اين مسير، بايد مراتب هفتگانۀ سيروسلوك را


1) . البينه، 8: «خدا از آنان خشنود است و [آنان نيز] از او خشنود؛ اين [پاداش] براى كسى است كه از پروردگارش بترسد.»

2) . ر. ك: معرفت نفس، ج 4، ص 233 تا 244.

طى كند. اين هفت منزل عبارتند از: «يقظه»، «توبه»، «تقوا»، «تخليه»، «تحليه»، «تجليه» و «فنا».(1)

معمولاً بزرگان وقتى به بحث از «لقا و فنا» مى رسند، ساكت مى شوند، زيرا حقيقت آن، يافتنى است. قرآن شريف مى فرمايد:

(فَمَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ يُشْرِكْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً) (2)

كسى كه مى خواهد به لقاى حضرت حق برسد: (فَمَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ‌)، بايد رابطه اش را با خداوند محكم كند. معنا هم ندارد كه چيزى در تقدير بگيريم و مثلاً بگوييم منظور از لقاء، لقاى رحمت است.

قرآن يكى از لذّت هاى بهشتيان را اينگونه توصيف فرموده است:

(وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نٰاضِرَةٌ‌، إِلىٰ رَبِّهٰا نٰاظِرَةٌ‌) (3)

يكى از لذاتشان اينست كه به خدا نگاه مى كنند. خداوند سبحان كه جسم نيست كه به او نگاه كنند، بلكه معنايش اينست كه خدا را مى يابند. با اين چشم مادى كسى نمى تواند خدا را ببيند، امّا با چشم دل خدا را مى يابند و سلام خدا يا سخن او را مى شنوند.


1) . جهت آگاهى از مباحث مربوط به منازل هفتگانۀ سير الى الله، به مجموعۀ «سيروسلوك» مراجعه فرماييد.

2) . الكهف، 110: «... پس هر كس به لقاى پروردگار خود اميد دارد، بايد به كار شايسته بپردازد، و هيچ كس را در پرستش پروردگارش شريك نسازد.»

3) . القيامه، 22 و 23: «در آن روز چهره هايى شاداب اند، و به سوى پروردگار خود مى نگرند.»

همين گفتگوها با خداوند، از مهم ترين لذّت بهشتيان است. قرآن شريف در سورۀ مبارك يس مى فرمايد:

(سَلاٰمٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِيمٍ‌) (1)

خداى رحمن و رحيم به ايشان سلام مى كند و با اينها گفتگوها دارد. البته كُنه اين مطالب را هيچكس نمى تواند بفهمد، امّا به هر حال مقام فنا و لقا، يعنى خداوند را «بيابد»، نظير آدم تشنه اى كه آب بخورد و سيرآبى را بيابد. انسان تشنگى و سيرآبى را مى يابد، امّا نمى تواند توصيف كند. استاد بزرگوار ما حضرت امام قدس سره مى فرمودند مقام لقا كه منزل هفتم است، تازه اوّل كار است و تمام اين منازل، مقدّمه است؛ مقدّمه براى «سير من الحق الى الحق» است. تا خدا خدايى مى كند، اين حركت استكمالى هست. آدمى در آدميّت منغمر مى شود و به معناى حقيقى، «خليفة الله» مى گردد.

ب) ورود به بهشت مخصوص الهى

كسى كه رابطۀ خود را با خداوند محكم كرده و به اطمينان قلبى دست يافته است، در لحظۀ مرگ و پس از آن در برزخ و قيامت، اينگونه مورد خطاب قرار مى گيرد:

(يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ‌، اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ رٰاضِيَةً مَرْضِيَّةً‌) (2)

اى كسى كه رابطه ات با خدا به آنجا رسيده كه نفس مطمئنه پيدا كرده اى، اى كسى كه تو از خدا راضى و خدا از تو راضيست: (رٰاضِيَةً مَرْضِيَّةً‌)، به سوى خدا بيا: (اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ‌).


1) . يس، 58: «از جانب پروردگار [ى] مهربان [به آنان] سلام گفته مى شود.»

2) . الفجر، 27 و 28: «اى نفس مطمئنّه، خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد.»

پروردگار سبحان مى فرمايد كه بيا، بيا، نزد خودم بيا؛ بهشت براى تو كوچك است و جاى تو پيش خود من است. اهل دل به اين مى گويند «سير من الحق الى الحق» كه هر قدمى در آن، از دنيا و آنچه در دنياست، باارزش تر است. در اين لذّت، آدمى اصلاً بهشت را نمى بيند و سراسرِ حركت او، «استكمالى» است. توقّف در آن راه ندارد و تا خدا خدايى مى كند، چنين انسانى در حركت استكمالى و سيروسلوك است. مسير حركت هم به سوى خداست و در آن، مكالمه ها و معاشقه ها وجود دارد. مقام عبوديّت انسان در اين مسير، هر لحظه رو به ازدياد و تكامل است و همين مقام عبوديّت، بالاترين لذّات و بالاترين استكمال ها را براى آدمى در پى دارد. اينجاست كه هر نظر حضرت حق به انسان، سعۀ وجودى او را افزايش مى دهد.(1)

در چنين مسيرى، بهشت و نعمت هاى آن، اصلا در نظر انسان نيست. سروكار داشتن با آفريدگار يوسف ها و حورالعين ها و بهشت ها، لذّتى فوق تصوّر دارد كه بهشت در مقابل آن، هيچ است.

حُسن يوسف را به عالم كس نديد *** حُسن او دارد كه يوسف آفريد

اين مقام ها را با استدلال و با تلاش و كوشش علمى و امثال اينها نيز نمى توان به دست آورد، بلكه «عبادت و رياضت» مى خواهد. ارتباط با خدا مى خواهد و به قول اهل معرفت، «سيروسلوك» مى خواهد تا مقام رضا و تسليم براى آدمى پيدا شود و خداوند از انسان راضى شده و به او، آفرين بگويد.


1) . ر. ك: ارشاد القلوب، ج 1، ص 200.

ج) مجالست و مؤانست با ائمّۀ معصومين عليهم السلام

قرآن كريم در كنار بيان اين حقيقت كه انسان در اثر ارتباط با خداوند به بهشت عندالله وارد مى شود، مطلب ديگرى هم مطرح مى كند كه بايد بگوييم مرتبۀ بالاترى از سيروسلوك است و بالاتر از (رٰاضِيَةً مَرْضِيَّةً‌) است و آن مطلب اين است كه مى فرمايد به نزد اهل بيت عليهم السلام مى رود:

(فَادْخُلِي فِي عِبٰادِي، وَ اُدْخُلِي جَنَّتِي) (1)

اى انسان! بيا؛ بيا؛ در پيش اميرالمؤمنين عليه السلام و در پيش امام حسين عليه السلام و در پيش ساير اهل بيت عليهم السلام بيا. پايين ترين مراتب آن، بر لب حوض كوثر است. پس از آنكه انسان جرعه اى از كوثر كه حقيقت زهرا عليها السلام است، به دست مبارك اميرالمؤمنين عليه السلام بنوشد، اگر جهنّمى است، بهشتى مى شود؛ اگر پير است، جوان مى شود؛ اگر زشت است، زيبا مى شود؛ اگر دردى دارد، چه درد درونى و چه بيرونى، سالم مى شود و به عبارت ديگر يك انسان كامل مى شود و آنگاه در مسير حركت استكمالى، قرار مى گيرد و به سوى مقام قرب خداوند سير مى كند.

پس از گذر از حوض كوثر، اين مجالست و همراهى با معصومين عليهم السلام مى تواند به صورت دائمى و در مراتب مختلف قيامت، باشد:

(وَ مَنْ يُطِعِ اَللّٰهَ وَ اَلرَّسُولَ فَأُولٰئِكَ مَعَ اَلَّذِينَ أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَيْهِمْ مِنَ اَلنَّبِيِّينَ وَ اَلصِّدِّيقِينَ وَ اَلشُّهَدٰاءِ وَ اَلصّٰالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولٰئِكَ رَفِيقاً) (2)


1) . الفجر، 29 و 30: «و در ميان بندگان من درآى، و در بهشت من داخل شو.»

2) . النساء، 69: «و كسانى كه از خدا و پيامبر اطاعت كنند، در زمره كسانى خواهند بود كه خدا ايشان را گرامى داشته [يعنى] با پيامبران و راستان و شهيدان و شايستگانند و آنان چه نيكو همدمانند.»

بهشت حضور در محضر اميرالمؤمنين عليه السلام و حضرت زهرا عليها السلام و ديگر حضرات معصومين عليهم السلام، بهشتى فوق وصف و درك است. بهشتى است كه انسان را توان رسيدن به آن هست و حيف است آدمى در اثر بى توجّهى و غفلت، خود را از آن محروم كند.

درس گفتار نود و هشتم: عوامل و آثار قطع ارتباط با خداوند

اشاره

مبحث گذشته به آثار ارتباط با خداوند، اختصاص داشت كه مجموعۀ اين آثار را در سه دسته تقسيم بندى نموديم:

1. «آثار دنيوى» كه برخى از مهمترين آنها عبارت بودند از: «عزّت و شخصيّت»، «زندگى رفاهى»، «عدم وجود ترس در زندگى»؛ 2. «آثار معنوى» مانند: «معرفت توحيدى»، «محبّت»، «هدايت عنائيّه»، «رفع رذائل»، «كسب فضائل» و...؛ 3. «آثار اخروى» كه عبارت بودند از: «لقاء حضرت حق»، «ورود به بهشت خاصّ الهى» و «مجالست و مؤانست با ائمّه عليهم السلام.»

اينك براى تكميل بحث ارتباط با خدا، به دو موضوع مهمّ ديگر مى پردازيم: يكى «عوامل قطع ارتباط با خداوند» و ديگرى «آثار و پيامدهاى قطع ارتباط».

برخى از عوامل قطع ارتباط با خداوند

كسى كه ارتباط خود را با خداوند سبحان قطع مى كند، در حقيقت خود را از فيض رحمت خاص الهى محروم كرده است. قطع ارتباط انسان با خدا، بر اثر عوامل گوناگونى اتّفاق مى افتد كه در ادامه به صورت مختصر به چند مورد از آنها اشاره مى شود:

الف) گناه: مداومت بر گناه، موجب قطع ارتباط انسان با خدا مى شود و تنها راه نجات از آن، توبه و بازگشت است. انسان وقتى لذّت مادى و ظاهرى گناه را مى چشد، درك حلاوت و شيرينى رابطه را خدا را از دست مى دهد.

ب) غفلت: دوام ذكر، موجب استحكام پيوند انسان با خداوند سبحان مى گردد:

(فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ‌) (1)


1) . البقرة، 152: «پس مرا ياد كنيد، تا شما را ياد كنم.»

امّا اگر انسان ذكر و ياد خدا را فراموش كند يا از آن اعراض نمايد، پيوند خود را از پروردگار گسسته است. قرآن كريم مى فرمايد:

(وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ يَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لاٰ يُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ يَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ‌) (1)

بعضى ها مثل اينكه راه جهنّم را گرفته اند و دوان دوان به سوى آن مى روند. اينها كسانى هستند كه دل دارند، امّا فهم و درك ندارند؛ گوش دارند كه حرف هاى لغو را بشنوند، امّا گوش واقعى ندارند؛ چشم خدابين ندارند. بعد قرآن مى فرمايد اينها حيوان هستند: (أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ‌) و بلكه پست تر از حيوانند؛ اينها كسانى هستند كه از خداوند سبحان، غفلت دارند. كسى كه از خداوند غافل باشد، ارتباط خود را از او گسسته و به طرف جهنّم مى رود.

قرآن شريف در آيۀ ديگرى با صراحت بيان فرموده كه خداوند متعال، در دنيا و آخرت، به كسى كه از ذكر و ياد او اعراض كند، توجّهى ندارد:

(وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ أَعْمىٰ‌، قٰالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمىٰ وَ قَدْ كُنْتُ بَصِيراً، قٰالَ‌


1) . الاعراف، 179: «و در حقيقت، بسيارى از جنّيان و آدميان را براى دوزخ آفريده ايم. [چرا كه] دل هايى دارند كه با آن [حقايق را] دريافت نمى كنند، و چشمانى دارند كه با آنها نمى بينند، و گوش هايى دارند كه با آنها نمى شنوند. آنان همانند چهارپايان بلكه گمراه ترند. [آرى،] آنها همان غافل ماندگانند.»

كَذٰلِكَ أَتَتْكَ آيٰاتُنٰا فَنَسِيتَهٰا وَ كَذٰلِكَ اَلْيَوْمَ تُنْسىٰ‌) (1)

وقتى در دنيا ارتباط كسى با خدا قطع باشد، در قيامت نيز كه تجسّم و حقيقت اين دنياست، اين ارتباط منقطع خواهد بود.

ج) بى توجّهى به خواسته هاى ديگران: در روايات آمده است كه بى توجّهى به رفع نيازها و خواسته هاى مردم و مؤمنين، موجب قطع ولايت الهى و برداشته شدن دست عنايت خداوند از سر انسان مى شود:

«مَنْ قَصَدَ إِلَيْهِ رَجُلٌ مِنْ إِخْوَانِهِ مُسْتَجِيراً بِهِ فِي بَعْضِ أَحْوَالِهِ فَلَمْ يُجِرْهُ بَعْدَ أَنْ يَقْدِرَ عَلَيْهِ فَقَدْ قَطَعَ وَلَايَةَ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى»(2)هر كه يكى از برادران دينى اش براى رفع گرفتارى و مشكلى به سوى او پناهنده شود و از او كمك بخواهد، ولى او در حالى كه مى تواند آن مشكل را حل كند، به وى رسيدگى نكند، ولايت و دوستى خدا را از خود بريده و ولايت الهى را قطع كرده است.

د) فروافتادن و انغمار در ماديات: فرورفتن و غرق شدن در دنيا و ماديات، به مرور موجب غفلت انسان مى شود و ارتباط انسان با خدا را كمرنگ كرده تا اينكه بالاخره منجر به قطع ارتباط با پروردگار مى شود:

(فَذَرْهُمْ فِي غَمْرَتِهِمْ حَتّٰى حِينٍ‌) (3)


1) . طه، 124 تا 126: «و هر كس از ياد من دل بگرداند، در حقيقت، زندگىِ تنگ [و سختى] خواهد داشت، و روز رستاخيز او را نابينا محشور مى كنيم. مى گويد: پروردگارا، چرا مرا نابينا محشور كردى با آنكه بينا بودم‌؟ مى فرمايد: همان طور كه نشانه هاى ما بر تو آمد و آن را به فراموشى سپردى، امروز همان گونه فراموش مى شوى.»

2) . الكافى، ج 2، ص 368.

3) . المؤمنون، 54: «پس آنها را در ورطۀ گمراهى شان تا چندى واگذار.»

آثار قطع ارتباط با پروردگار

همان گونه كه رابطه با خداوند سبحان، آثار بى نظير و فراوانى را در پى دارد، قطع ارتباط نيز ضررها و آثار بسيارى در زندگى انسان برجاى مى گذارد. علاوه بر اينكه انسان در قطع رابطه با خدا، از آثار و بركات مادى و معنوى و دنيوى و اخروى آن محروم مى گردد، دچار زيان هاى جبران ناپذيرى نيز مى شود. در ادامه به چند اثر از آثار قطع ارتباط با پروردگار، اشاره مى شود.

1. فسق و فجور

اگر كسى - العياذ بالله - ارتباط خود با حضرت حق را قطع كند و به تعبير قرآن شريف اگر خدا را «فراموش» كند، در حقيقت «خويشتن» را فراموش كرده است:

(وَ لاٰ تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اَللّٰهَ فَأَنْسٰاهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْفٰاسِقُونَ‌) (1)

قرآن كريم تذكّر مى دهد كه مواظب باشيد خدا را در زندگى فراموش نكنيد كه اين فراموشى، موجب مى شود انسان خويشتنِ خويش را فراموش كند و سرانجام دچار «فسق و فجور» شود؛ زيرا وقتى كسى خدا را فراموش كرد، به جاى انس با پروردگار، انس با شياطين پيدا مى كند و اين مؤانست، نتيجه اى جز «فسق» به همراه ندارد.


1) . الحشر، 19: «و چون كسانى مباشيد كه خدا را فراموش كردند و او [نيز] آنان را دچار خودفراموشى كرد؛ آنان همان نافرمانانند.»

2. تاريكىِ زندگى

قرآن كريم، گاهى براى فهم بهتر مخاطبين، مسائل را با «تشبيه و مثال»، تبيين مى فرمايد. يكى از آياتى كه در آن تشبيه «معقول به محسوس» به كار رفته، مربوط به كسانى است كه ارتباط خود را با خدا قطع كرده يا او را فراموش كرده اند.

اگر كسى در دريا باشد، دريا ذاتاً وحشتناك است، ولو اينكه كسى شناگر ماهرى هم باشد، امّا دريا ترس و وحشت خاصّى دارد؛ دريا ذاتاً تاريك است، ولو در وسط روز باشد؛ درياى موّاج خطرناك است و تاريكى آن بيشتر است؛ حال اگر ابرى سياه و تاريك نيز بالاى آن باشد، وحشت و تاريكى افزون تر مى گردد. پروردگار عالم زندگى منهاى خدا را به كسى تشبيه مى كند كه در شب تاريك، در درياى پرتلاطم و پر از جزر ومد، در هنگامى كه ابرى سياه مسلّط بر درياست و مى بارد، در آنجا گرفتار شده است. چقدر اين صحنه وحشتناك است‌؟ قرآن مى فرمايد زندگى منهاى خدا چنين است. يك دنيا دلهره و اضطراب خاطر و يك دنيا نگرانى و يك دنيا چه كنم چه كنم با چنين انسانى است:

(أَوْ كَظُلُمٰاتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشٰاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحٰابٌ ظُلُمٰاتٌ بَعْضُهٰا فَوْقَ بَعْضٍ إِذٰا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرٰاهٰا وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اَللّٰهُ لَهُ نُوراً فَمٰا لَهُ مِنْ نُورٍ) (1)


1) . النور، 40: «يا [كارهايشان] مانند تاريكى هايى است كه در دريايى ژرف است كه موجى آن را مى پوشاند [و] روى آن موجى [ديگر] است [و] بالاى آن ابرى است. تاريكى هايى است كه بعضى بر روى بعضى قرار گرفته است. هر گاه [غرقه] دستش را بيرون آورد، به زحمت آن را مى بيند. و خدا به هر كس نورى نداده باشد او را هيچ نورى نخواهد بود.»

اينگونه تشبيه معقول به محسوس، منحصر به همين آيۀ شريف است و مربوط به كسانى است كه خدا را فراموش كرده اند و با او رابطه اى ندارند. كسى كه زندگانى او بدون ارتباط با خداوند باشد، در ظلمت مطلق و وحشت زايى زندگى مى كند. بعد قرآن مى فرمايد به اندازه اى از خودباختگى پيدا مى كند اصلا خود را نيز فراموش مى كند: (إِذٰا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرٰاهٰا)؛ فردى كه در آن ظلمت در حال غرق شدن است، وقتى دست خود را نيز از آن دريا بيرون بياورد، دست خود را نمى بيند و اصلاً خود را نمى بيند. كسى هم كه خدا را فراموش كند، خويشتن و عقل و شعور خود را نمى بيند. سپس قرآن به طور كلّى مى فرمايد: (وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اَللّٰهُ لَهُ نُوراً فَمٰا لَهُ مِنْ نُورٍ)؛ اگر رابطۀ با خداوند نباشد، زندگى تاريك است؛ امّا اگر اين رابطه در زندگى افراد باشد، زندگى روشن است.

اگر بخواهيم براى اين قسمت از آيۀ شريف، مثال همه فهمى بياوريم، بايد آن را به منبع توليد برق و يك لامپ مثال بزنيم. تا وقتى لامپ به وسيلۀ سيم ها به منبع اصلى برق متّصل است، هم خود روشن مى شود و هم اطراف خود را روشن مى كند؛ امّا اگر يك لحظه اين ارتباط قطع شود، هم لامپ خاموش مى شود و هم محيط اطراف او تاريك و وحشتناك مى گردد.

زندگى بدون رابطه با خدا نيز همين گونه است و تاريكى مطلق در آن حكمفرماست. تا وقتى انسان با خداوند سبحان مرتبط باشد، زندگى او روشن است؛ امّا اگر اين ارتباط قطع شود، زندگى تاريك مى شود و به تعبير قرآن، كسى كه نور خدا ندارد، زندگى او هيچ نور ديگرى ندارد.

در آيۀ ديگرى قرآن شريف بيان مى فرمايد كه رابطۀ انسان با خدا، او را از تاريكى ها مى رهاند و به سوى نور مى كشاند:

(اَللّٰهُ وَلِيُّ اَلَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ) (1)

اگر رابطه با خدا باشد، انسان در روشنايى و نور است و از نور خدا استفاده مى كند. اما اگر نور خدا نباشد، اگر اين رابطه به هر علّتى قطع شود، نور از زندگى انسان گرفته مى شود و او به سمت تاريكى و ظلمت مى رود:

(وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيٰاؤُهُمُ اَلطّٰاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ اَلنُّورِ إِلَى اَلظُّلُمٰاتِ‌) (2)

كسانى كه از ولايت الهى منقطع مى شوند، لاجرم ولايت طاغوت ها را مى پذيرند. دوستى با اهل باطل، اعمّ از جنّى و انسى، انسان را به انحراف مى كشاند و او را از نور، به سوى ظلمت و تاريكى رهنمون مى شوند.

3. قساوت و سنگ دلى

قساوت و سنگدلى، از قطع ارتباط با خدا و غفلت از ياد او، حاصل مى شود:

(فَوَيْلٌ لِلْقٰاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ‌) (3)

قساوت در قلب انسان، مانع پذيرش حق مى شود و قلب را از پذيرش نور هدايت باز مى دارد. لجاجت ها، كينه توزى ها، زير بار حق نرفتن ها، خشونت ها و بسيارى از رذائل ديگر نيز از همينجا سرچشمه مى گيرد يا تقويت مى شود.


1) . البقرة، 257: «خداوند سرور كسانى است كه ايمان آورده اند. آنان را از تاريكى ها به سوى روشنايى به در مى برد.»

2) . البقرة، 257: «و [لى] كسانى كه كفر ورزيده اند، سرورانشان [همان عصيانگران] طاغوتند كه آنان را از نور به سوى تاريكى ها بيرون مى برند.»

3) . الزمر، 22: «پس واى بر آنان كه از سخت دلى ياد خدا نمى كنند.»

4. سرگردانى و تذبذب

انسان وقتى خود را از خدا جدا كند، در اقيانوس جهان هر روز به جهتى كشيده مى شود و لحظه اى آرامش ندارد. سرگردانى، اضطراب خاطر، پريشانى قلب و تغيير دائمى در رأى و انديشه، از آثار شوم قطع رابطه با حضرت حق است:

(مُذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذٰلِكَ لاٰ إِلىٰ هٰؤُلاٰءِ وَ لاٰ إِلىٰ هٰؤُلاٰءِ‌) (1)

قرآن كريم با بهره گيرى از اسلوب تشبيه معقول به محسوس، بيان مى دارد كسى كه رابطه اش با خدا گسسته شده، همچون كسى است كه از آسمان فرو افتد و پرندگان يا باد او را به هر طرف بيندازد:

(وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّٰهِ فَكَأَنَّمٰا خَرَّ مِنَ اَلسَّمٰاءِ فَتَخْطَفُهُ اَلطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ اَلرِّيحُ فِي مَكٰانٍ سَحِيقٍ‌) (2)

لذا تنها راه نجات از «سرگردانى ها» و دست يافتن به «طمأنينۀ قلبى»، ارتباط با حضرت حق است.

5. تباهى زندگى

اگر رابطۀ با خداوند نباشد، انسان در زندگى خود، همه چيز را از دست مى دهد و گويى هيچ ندارد. به تعبير امام حسين عليه السلام در دعاى عرفه مى فرمايند:

«مَا ذَا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ وَ مَا الَّذِي فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ‌»(3)


1) . النساء، 143: «ميانِ آن [دو گروه] دو دلند؛ نه با اينانند و نه با آنان.»

2) . الحج، 31: «و هر كس به خدا شرك ورزد چنان است كه گويى از آسمان فرو افتاده و مرغان [شكارى] او را ربوده اند يا باد او را به جايى دور افكنده است.»

3) . اقبال الاعمال، ج 1، ص 349.

خدايا! كسى كه تو را دارد، چه ندارد؟! و كسى كه تو را ندارد، چه دارد؟ زندگى بدون رابطۀ با باريتعالى، فقط بدبختى است و زندگى انسانْ بدون خدا، تباه است.

6. خلود در آتش جهنّم

قطع رابطه با پروردگار، انسان را به حدّى از سقوط مى رساند كه نه تنها بايد به جهنّم برود، بلكه در آن جاودانه شده و خودش هيزم جهنّم مى شود.

قرآن شريف عبارت (أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ‌)(1)و مشابه آن را مكرّر به كار برده است و غالب اين موارد، مربوط به كسانى است كه به گونه اى ارتباط خود را با پروردگار عالم قطع كرده اند.


1) . البقرة، 257: «آنان اهل آتشند كه خود، در آن جاودانند.» و نيز: البقرة: 39، 217؛ آل عمران: 116؛ الاعراف: 36؛ الرعد: 5 و...

فصل سوّم رابطه انسان با ملائكه و عالم ملكوت

اشاره

درس گفتار نود و نهم: رابطۀ انسان با ملائكه در دنيا

اشاره

فصل اوّل و دوّم به بحث دربارۀ ارتباط انسان با خويشتن و ارتباط انسان با خداوند اختصاص داشت و ابعاد مختلف آن، تا حدودى تبيين گرديد. در فصل اوّل، ارتباط انسان با دو بعد درونى و بيرونى خويشتن را به بررسى گرفتيم و در فصل دوّم، از ارتباط انسان با خداوند و آثار اين ارتباط و نيز پيامدهاى قطع رابطه با پروردگار، سخن گفتيم.

در سوّمين فصل، به موضوع ارتباط انسان با فرشتگان و ملكوتيان مى پردازيم و برخى از ابعاد آن را تشريح مى كنيم.

اوّلين مواجهۀ ملائكه با انسان

انسان عليرغم آنكه موجودى مادى و ناسوتى شمرده مى شود، امّا ارتباط او با عالم ملكوت، گسسته نيست؛ زيرا در وجود او، بعدى به نام «روح» قرار دارد كه از جنس عالم ملكوت است:

(قُلِ اَلرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي) (1)

لذا انسان علاوه بر روابط مادى، از يك جهت نيز با عالم ملكوت در ارتباط است و روابطى ماورائى را خواهد داشت.


1) . الاسراء، 85: «بگو: روح از [سنخ] فرمان پروردگار من است.»

اوّلين روياروئى انسان با ملائكۀ الهى، در هنگامۀ خلقت انسان بود؛(1)آن هنگام كه خداوند سبحان، دست به خلقت انسان برد و او را به عنوان خليفۀ خويش معرّفى كرد:

(وَ إِذْ قٰالَ رَبُّكَ لِلْمَلاٰئِكَةِ إِنِّي جٰاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً‌)

و ملائكه با توجّه به درك و فهمى كه از انسان اين چنينى داشتند، زبان به سؤال گشودند كه اين انسان با توجّه به شرايطش، موجودى خونريز و فسادكننده در زمين خواهد بود:

(قٰالُوا أَ تَجْعَلُ فِيهٰا مَنْ يُفْسِدُ فِيهٰا وَ يَسْفِكُ اَلدِّمٰاءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ‌)


1) . منظور از اين روبرويى، خلقت مادى و جسمى انسان است و الاّ انوار مقدّس چهارده معصوم، پيش از خلقت ملائكه خلق شده است، چنان كه در روايات مى خوانيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى فرمايند: «أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ خَلْقُ أَرْوَاحِنَا فَأَنْطَقَنَا بِتَوْحِيدِهِ وَ تَحْمِيدِهِ ثُمَّ خَلَقَ الْمَلَائِكَةَ فَلَمَّا شَاهَدُوا أَرْوَاحَنَا نُوراً وَاحِداً اسْتَعْظَمُوا أَمْرَنَا فَسَبَّحْنَا لِتَعْلَمَ الْمَلَائِكَةُ أَنَّا خَلْقٌ مَخْلُوقُونَ وَ أَنَّهُ مُنَزَّهٌ عَنْ صِفَاتِنَا فَسَبَّحَتِ الْمَلَائِكَةُ بِتَسْبِيحِنَا وَ نَزَّهَتْهُ عَنْ صِفَاتِنَا فَلَمَّا شَاهَدُوا عِظَمَ شَأْنِنَا هَلَّلْنَا لِتَعْلَمَ الْمَلَائِكَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّا عَبِيدٌ وَ لَسْنَا بِآلِهَةٍ يَجِبُ أَنْ نُعْبَدَ مَعَهُ أَوْ دُونَهُ فَقَالُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ فَلَمَّا شَاهَدُوا كِبَرَ مَحَلِّنَا كَبَّرْنَا لِتَعْلَمَ الْمَلَائِكَةُ أَنَّ اللَّهَ أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُنَالَ عِظَمُ الْمَحَلِّ إِلَّا بِهِ فَلَمَّا شَاهَدُوا مَا جَعَلَهُ اللَّهُ لَنَا مِنَ الْعِزَّةِ وَ الْقُوَّةِ قُلْنَا لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ لِتَعْلَمَ الْمَلَائِكَةُ أَنْ لَا حَوْلَ لَنَا وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ فَلَمَّا شَاهَدُوا مَا أَنْعَمَ اللَّهُ بِهِ عَلَيْنَا وَ أَوْجَبَهُ لَنَا مِنْ فَرْضِ الطَّاعَةِ قُلْنَا الْحَمْدُ لِلَّهِ لِتَعْلَمَ الْمَلَائِكَةُ مَا يَحِقُّ لِلَّهِ تَعَالَى ذِكْرُهُ عَلَيْنَا مِنَ الْحَمْدِ عَلَى نِعْمَتِهِ فَقَالَتِ الْمَلَائِكَةُ الْحَمْدُ لِلَّهِ فَبِنَا اهْتَدَوْا إِلَى مَعْرِفَةِ تَوْحِيدِ اللَّهِ وَ تَسْبِيحِهِ وَ تَهْلِيلِهِ وَ تَحْمِيدِهِ وَ تَمْجِيدِهِ‌.» [عيون أخبارالرّضا عليه السلام، ج 1، ص 262]

آنها عليرغم مقام و درك و فهم والاى خود، حقيقت معناى «خليفة اللّهى» انسان را نيافته بودند و خداوند سبحان، حقيقت مطلب را براى آنان روشن ساخت:

(قٰالَ إِنِّي أَعْلَمُ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ‌) (1)

پس از آنكه خداوند آدم عليه السلام را خلق كرد، به ملائكه دستور داد كه با دميده شدن روح، بر او سجده كنند:

(فَإِذٰا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِينَ‌) (2)

و اينگونه اوّلين ارتباط انسان با ملائكه، شكل گرفت.

ارتباط انسان با ملائكه در دنيا

ارتباط با ملائكه در دنيا، منحصر به انبياء و ائمّه عليهم السلام و موارد خاصّى مانند نزول «وحى» نيست. مسئلۀ نزول ملائكه و وحى، موضوعى فراتر از اينهاست و به بحث ما مربوط نمى شود؛ امّا به طور كلّى بايد گفت كه انسان، اين توانمندى را دارد كه در همين دنيا، با ملائكه مرتبط شود. قرآن كريم چندشكل از اين ارتباطها را ذكر كرده كه در ادامه، برخى از آنها را يادآور مى شويم.


1) . البقرة، 30: «و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت: من در زمين جانشينى خواهم گماشت، [فرشتگان] گفتند: آيا در آن كسى را مى گمارى كه در آن فساد انگيزد، و خون ها بريزد؟ و حال آنكه ما با ستايش تو، [تو را] تنزيه مى كنيم؛ و به تقديست مى پردازيم. فرمود: من چيزى مى دانم كه شما نمى دانيد.»

2) . الحجر، 29: «پس وقتى آن را درست كردم و از روح خود در آن دميدم، پيش او به سجده درافتيد.»

الف) فرشتگان مصاحب و يارى كننده

انسان اگر بتواند با رياضت ها و عبادت ها و توسّل ها، مقام معنوى خود را ارتقا دهد، رو به ملكوت مى گذارد و با چشم شهودى، مى تواند ملائكه را نيز ببيند و با ايشان حرف بزند. قرآن شريف اين حقيقت را اينگونه بيان كرده است:

(إِنَّ اَلَّذِينَ قٰالُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ ثُمَّ اِسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ اَلَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ‌، نَحْنُ أَوْلِيٰاؤُكُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ فِي اَلْآخِرَةِ وَ لَكُمْ فِيهٰا مٰا تَشْتَهِي أَنْفُسُكُمْ وَ لَكُمْ فِيهٰا مٰا تَدَّعُونَ‌) (1)

ملائكه بر كسانى به راستى مى گويند «الله» و روى گفتۀ خود پابرجا هستند، يعنى با رياضت ها و عبادت ها، با اجتناب از گناه و مكروهات، به عالم شهود و به عالم ملكوت رسيده اند و در اين مسير استقامت مى ورزند، نازل مى شوند و با آنان مصاحبت دارند. ملائكه به اينگونه افراد دل تسلّى مى دهند كه ترس و غم و اندوه نداشته باشيد: (أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا). مؤمن نبايد در زندگى از چيزى بترسد يا غم و غصّه اى داشته باشد. كسى كه خدا را دارد، از كه و از چه بترسد؟! كسى كه خدا را دارد، چرا غم و غصّه داشته باشد؟! امّا مهمتر اينكه ملائكه به اين افراد، مژدۀ بهشت مى دهند: (وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ اَلَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ‌). بعد تأكيد مى كنند و


1) . فصلت، 30 و 31: «در حقيقت، كسانى كه گفتند: پروردگار ما خداست؛ سپس ايستادگى كردند، فرشتگان بر آنان فرود مى آيند [و مى گويند:] هان، بيم مداريد و غمين مباشيد، و به بهشتى كه وعده يافته بوديد شاد باشيد. در زندگى دنيا و در آخرت دوستانتان ماييم، و هر چه دل هايتان بخواهد در [بهشت] براى شماست، و هر چه خواستار باشيد در آنجا خواهيد داشت.»

بشارت مى دهند كه ما به شما كمك مى كنيم: (نَحْنُ أَوْلِيٰاؤُكُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ فِي اَلْآخِرَةِ‌) در دنيا كمك كار شما هستيم و در دم مرگ و برزخ و سپس در قيامت نيز به شما كمك خواهيم كرد.

اين آيات براى ترغيب و تحريص انسان نازل شده تا از اين عالم ناسوت حركت كند و به عالم ملكوت برسد و با معنويّات سروكار داشته باشد. چنين انسانى حقايق را مى يابد، خدا را مى يابد؛ ملائكه و ملكوتيان را مى بيند. انسان وقتى تابع دستورات خداوند شد، به همين مقامات مى رسد.

بسيارى از افراد مى دانند ملائكه هستند، مى دانند در قرآن فراوان از ملائكه ياد شده است، امّا وقتى انسان پا به ملكوت مى گذارد، اين حقيقتِ «دانستنى»، براى او «يافتنى» مى شود.

يكى از شاگردان مرحوم آخوند كاشى رحمه الله براى من نقل مى كرد كه ايشان بعضى اوقات در درس مى گفت: من ملائكه را مى بينم و اينكه قرآن فرموده: (أُولِي أَجْنِحَةٍ مَثْنىٰ وَ ثُلاٰثَ وَ رُبٰاعَ‌)(1)را نيز مى بينم.

ب) فرشتگان شاهد

علاوه بر ملائكه اى كه «مصاحب» انسان هستند، فرشتگان ديگرى نيز وجود دارند كه «شاهد» و مراقب اعمال مى باشند:

(وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحٰافِظِينَ‌، كِرٰاماً كٰاتِبِينَ‌، يَعْلَمُونَ مٰا تَفْعَلُونَ‌) (2)


1) . فاطر، 1: «فرشتگان را كه داراى بال هاى دوگانه و سه گانه و چهارگانه اند.»

2) . الانفطار، 10 تا 12: «و قطعاً بر شما نگهبانانى [گماشته شده] اند: [فرشتگان] بزرگوارى كه نويسندگان [اعمال شما] هستند؛ آنچه را مى كنيد، مى دانند.»

در شبانه روز دو ملَك به نام «رقيب» و «عتيد»، شاهد و ناظر اعمال انسان اند و همۀ اعمال را ثبت مى كنند. اگر اعمال، خوب و نيكو باشد، «رقيب» آنها را مى نويسد و ده برابر پاداش مى دهند:

(مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا وَ مَنْ جٰاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلاٰ يُجْزىٰ إِلاّٰ مِثْلَهٰا) (1)

امّا اگر اعمال، بد و ناپسند باشد، «عتيد» تا هفت ساعت براى ثبت آن صبر مى كند، اگر در آن مدّت، انسان از عمل خويش پشيمان شود و توبه كند يا كار نيكى كه موجب از بين رفتن آن گناه شود انجام دهد، گناه بر او نوشته نمى شود، امّا اگر تسامح و تساهل كرد، لاجرم گناه را ثبت مى كنند و ملائكه از اين بى تفاوتى و غفلت انسان، متعجّب مى شوند.(2)


1) . الانعام، 160: «هر كس كار نيكى بياورد، ده برابر آن [پاداش] خواهد داشت، و هر كس كار بدى بياورد، جز مانند آن جزا نيابد.»

2) . الكافى، ج 2، ص 429: «أَرْبَعٌ مَنْ كُنَّ فِيهِ لَمْ يَهْلِكْ عَلَى اللَّهِ بَعْدَهُنَّ إِلَّا هَالِكٌ - يَهُمُّ الْعَبْدُ بِالْحَسَنَةِ فَيَعْمَلُهَا فَإِنْ هُوَ لَمْ يَعْمَلْهَا كَتَبَ اللَّهُ لَهُ حَسَنَةً بِحُسْنِ نِيَّتِهِ وَ إِنْ هُوَ عَمِلَهَا كَتَبَ اللَّهُ لَهُ عَشْراً وَ يَهُمُّ بِالسَّيِّئَةِ أَنْ يَعْمَلَهَا فَإِنْ لَمْ يَعْمَلْهَا لَمْ يُكْتَبْ عَلَيْهِ شَيْ‌ءٌ وَ إِنْ هُوَ عَمِلَهَا أُجِّلَ سَبْعَ سَاعَاتٍ وَ قَالَ صَاحِبُ الْحَسَنَاتِ لِصَاحِبِ السَّيِّئَاتِ وَ هُوَ صَاحِبُ الشِّمَالِ لَا تَعْجَلْ عَسَى أَنْ يُتْبِعَهَا بِحَسَنَةٍ تَمْحُوهَا فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ - إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ أَوِ الِاسْتِغْفَارِ فَإِنْ هُوَ قَالَ - أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَالِمَ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ الْعَزِيزَ الْحَكِيمَ الْغَفُورَ الرَّحِيمَ ذَا الْجَلَالِ وَ الْإِكْرَامِ وَ أَتُوبُ إِلَيْهِ لَمْ يُكْتَبْ عَلَيْهِ شَيْ‌ءٌ وَ إِنْ مَضَتْ سَبْعُ سَاعَاتٍ وَ لَمْ يُتْبِعْهَا بِحَسَنَةٍ وَ اسْتِغْفَارٍ قَالَ صَاحِبُ الْحَسَنَاتِ لِصَاحِبِ السَّيِّئَاتِ اكْتُبْ عَلَى الشَّقِيِّ الْمَحْرُومِ‌.»

قرآن شريف دربارۀ اينگونه ثبت اعمال مى فرمايد:

(مٰا يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّٰ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ) (1)

هركارى انجام بدهيد و هر سخنى بگوييد يا بشنويد يا هر نگاهى بكنيد، همه را ملائكۀ ثبت اعمال، مى نويسند. عبارت (مٰا يَلْفِظُ) فقط منحصر در گفتارها نيست و همۀ اعمال انسان را شامل مى شود.

ج) فرشتگان محافظ

از قرآن شريف فهميده مى شود دستۀ ديگرى از ملائكه كه با انسان مرتبط هستند، فرشتگان «محافظ» هستند. اين ملائكه انسان را از بلاها و آفات، حفظ و حراست مى كنند:

(لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اَللّٰهِ‌) (2)

به راستى حيف است كه بنده با گناه و معصيت خود، با چنين خداوندى كه اينگونه به انسان مهر و عطوفت و رحمت و رأفت دارد، مخالفت كند. اين آيۀ شريف مى فرمايد يك دسته از ملائكه، حافظ و مراقب انسان ها هستند؛ آنها آمده اند كه به آدمى كمك كنند و بلاهاى گوناگونى را از او دفع و رفع نمايند: (لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اَللّٰهِ‌).


1) . ق، 18: «[آدمى] هيچ سخنى را به لفظ درنمى آورد مگر اينكه مراقبى آماده نزد او [آن را ضبط مى كند].»

2) . الرعد، 11: «براى او فرشتگانى است كه پى در پى او را به فرمان خدا از پيش رو و از پشت سرش پاسدارى مى كنند.»

بايد توجّه شود كه اين ملائكۀ محافظ، چون با انسان همراهند، اعمال او را نيز مى بينند، حال اگر ناگهان انسان، در مقابل آنان مرتكب گناه و معصيت شود؛ مثلاً العياذبالله غيبت كند، تهمت بزند، به نامحرم نگاه كند، بى عفّتى و بى غيرتى داشته باشد، اموال و حقوق مردم را از بين ببرد و ساير گناهان را مرتكب شود، چقدر زشت است‌؟ چقدر اين ملائكه ناراحت مى شوند؟! بنابر اين، انسان بايد مراقب اعمال خود در برابر اين نگهبانان الهى باشد.

د) فرشتگان استغفاركننده

ملائكه علاوه بر كمك و يارى انسان و نيز محافظت از او و ثبت اعمال، براى آدمى، دعا و طلب آمرزش و غفران هم مى كنند:

(اَلَّذِينَ يَحْمِلُونَ اَلْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنٰا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تٰابُوا وَ اِتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَ قِهِمْ عَذٰابَ اَلْجَحِيمِ‌) (1)

ملائكۀ حملۀ عرش الهى و ديگر ملائكۀ مقرّب، براى مؤمنين، يعنى انسان هاى راه يافته و در مسير تكامل، دعا و استغفار مى كنند و براى تائبين، طلب مغفرت دارند. اين طلب مغفرت و دعا، علاوه بر اينكه نشان مى دهد استغفار براى مؤمنين


1) . غافر، 7: «كسانى كه عرش [خدا] را حمل مى كنند، و آنها كه پيرامون آنند، به سپاس پروردگارشان تسبيح مى گويند و به او ايمان دارند و براى كسانى كه گرويده اند طلب آمرزش مى كنند: پروردگارا، رحمت و دانش تو بر هر چيز احاطه دارد؛ كسانى را كه توبه كرده و راه تو را دنبال كرده اند ببخش و آنها را از عذاب آتش نگاه دار.»

خود يك عبادت بزرگى است، نشان مى دهد كه ملكوتيان و ملائكه، توجّه خاصّى به تائبين و شيعيان دارند. از جهت ديگر، دعا و استغفار ملائكه براى انسان، باعث ارتقاء درجات معنوى و رشد و كمال آدمى مى شود.

افتخار ملائكه براى خدمت به انسان

انسان بايد به مرتبه اى از كمال برسد كه ملائكه افتخار كنند او را به هر طريقى كمك و يارى مى رسانند. اين ملائكه كه قرآن مى فرمايد: (تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ‌) يا (وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا)، ملائكۀ مقرّب خدا هستند؛ زيرا كسانى مى توانند در راه تقرّب معنوى كمك كار انسان باشند كه خود، مقرّب درگاه الهى باشند؛ چنان كه به تعبير استاد بزرگوار ما علامۀ طباطبائى رحمه الله در آيۀ (اَلَّذِينَ يَحْمِلُونَ اَلْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ‌) منظور از (وَ مَنْ حَوْلَهُ‌) مقرّبين از ملائكه مى باشند.(1)

اينكه ملائكه يارى كنندۀ آدمى باشند، شايسته و برازندۀ «مقام انسانى» است و به راستى عالم شهود و عالم ملكوت و ملكوتيان، براى اين انسان خلق شده است. در روايتى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده است كه آن حضرت به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند:

«وَ إِنَ الْمَلَائِكَةَ لَخُدَّامُنَا وَ خُدَّامُ مُحِبِّينَا» (2)ملائكه كمك كاران و خادمان ما و شيعيان ما هستند؛ به عبارت ديگر، فرشتگان خدمتگزار انسان كمال يافته اند. حتّى بايد بگوييم عالم ملكوت براى انسان كم


1) . ر. ك: الميزان فى تفسير القرآن، ج 17، ص 308.

2) . علل الشرائع، ج 1، ص 5: «و همانا ملائكه خادمان ما و كمك كار محبّان ما هستند.»

است و اين انسان بايد به مرتبه اى برسد كه بهشت براى او كوچك باشد. سروكار داشتن با خداوند و ملائكه، منغمرشدن در عالم وحدت و مكالمۀ با خدا، بالاترين لذّات براى انسان است. نگاه و نظر خداوند به اين انسان در اين حالات نيز، به او «سعۀ وجودى» مى دهد.

چنان كه در فصول و بخش هاى گذشته هم بيان شد، انسان بايد «قدر» خود را بشناسد و بداند؛ امّا متأسّفانه انسان چون «قدرشناس» خويشتن نيست، از صعود باز مى ماند و سقوط مى كند. او با اكتفا به اين عالم ناسوت و زرق و برق هاى مادى، خود را از بسيارى از مواهب معنوى محروم مى كند و لذا زندگى مادى او نيز با مشكلات فراوان و غمّ و غصّه هاى بى شمار همراه است.

لزوم حركت انسان در راه تعالى و كمال

انسان براى حركت در مسير تعالى ها و رشدها خلق شده و توقّف نيز براى او ممنوع است. كسى با خود نگويد مشكل است يا وضع بد است يا دنيا نمى گذارد، اگر هر كسى به اندازۀ همّ و غمّى كه براى دنيا دارد، براى اينگونه مسائل توجّه و همّت داشته باشد، حتماً به آن مى رسد. انسان بايد از اين عالم ناسوت بگذرد و به عالم ملكوت برسد و از عالم ملكوت به جبروت طى مكان و مقام كند و تا خدا خدايى مى كند، اين حركت صعودى را داشته باشد.

خيال نكنيد اينها براى خواص است. آنها در وادى ديگرى هستند و آنها معلّم اين كارند و مى بينند و به مردم مى گويند.

پروردگار عالم وقتى انسان را خلق كرده، خودش را «أَحْسَنُ الْخالِقين» ناميده و لذا انسان «أحسن مخلوقين» است:

(فَتَبٰارَكَ اَللّٰهُ أَحْسَنُ اَلْخٰالِقِينَ‌) (1)

پروردگار عالم براى خلقت انسان، به خودش «آفرين» گفته است؛ اين آفرين خداوند، مقام والايى براى انسان محسوب مى شود. خداوند سبحان، با «كُن رحمانى» مى تواند عالم را زير و رو كند، عالمى را بسازد و عالمى را نابود كند، امّا وقتى به خلقت انسان مى رسد، به خود آفرين مى گويد و مى فرمايد: (فَتَبٰارَكَ اَللّٰهُ أَحْسَنُ اَلْخٰالِقِينَ‌).

اين آفرين، براى آدمى نيست كه به دنيا بيايد و هفتادهشتاد سال فقط بخورد و بياشامد و بخوابد. در روايتى از اميرالمؤمنين عليه السلام آمده است كه ايشان مى فرمايند:

«مَنْ كَانَتْ هِمَّتُهُ مَا يَدْخُلُ بَطْنَهُ كَانَتْ قِيمَتُهُ مَا يَخْرُجُ مِنْهُ‌» (2)كسى كه هم و غمّش شكم و شهوت و دنيا باشد، قيمتش نيز همانست كه از شكم بيرون مى آيد.

بنابر اين بايد گفت: آفرينِ خداوند، براى «مقام آدميّت» انسان است، براى حركت معنوى و رو به تعالى و استكمال اوست كه توقّف در آن راه ندارد.


1) . المؤمنون، 14: «آفرين باد بر خدا كه بهترين آفرينندگان است.»

2) . تصنيف غرر الحكم، ص 143 و نيز شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 20، ص 319.

درس گفتار صداُم: رابطۀ انسان با ملائكه در برزخ و قيامت

اشاره

درس گفتار گذشته در ادامۀ موضوع ارتباطات انسان، راجع به ارتباط انسان با ملائكه در دنيا بود و بيان گرديد كه انسان در همين دنيا، مى تواند به مراتبى از كمال برسد كه با فرشتگان الهى، مراوده داشته باشد و ملائكه به كار خدمت رسانى به مؤمنين، افتخار كنند. علاوه بر اين «مصاحبت» كه به اهل معرفت و صاحبان كشف و شهود اختصاص دارد، سه نوع ارتباط ديگر نيز مطرح شد؛ يكى «مراقبت و محافظت» ملائكه از انسان، ديگرى «شهادت» بر اعمال و ثبت و ضبط آنها و سوّم «دعا و استغفار» فرشتگان براى اهل ايمان.

در ادامۀ بحث، به ديگر ارتباطهاى انسان با ملائكه، از لحظۀ احتضار و مرگ به بعد پرداخته مى شود.

مواجهه با ملائكه در زمان احتضار و مرگ

پس از آنكه انسان مدّتى را در دنيا زندگى مى كند و به زمان احتضار و لحظۀ مرگ مى رسد، نوع ديگرى از ارتباط او با ملائكه شكل مى گيرد. اوّلين ارتباط، مواجهه با ملك الموت يا ساير ملائكه اى است كه دم مرگ و براى قبض روح مى آيند:

(قُلْ يَتَوَفّٰاكُمْ مَلَكُ اَلْمَوْتِ اَلَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلىٰ رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ‌) (1)


1) . السجده، 11: «بگو: فرشته مرگى كه بر شما گمارده شده، جانتان را مى ستاند، آنگاه به سوى پروردگارتان بازگردانيده مى شويد.»

فرشتۀ مرگ به «اذن الهى»، موكّل قبض ارواح است و معمولاً به تنهايى نمى آيد، او براى گرفتن روح نيكوكاران، ملائكۀ رحمت را به همراه دارد و براى قبض روح بدكاران، ملائكۀ غضب و عذاب را به همراه مى آورد.(1)

(حَتّٰى إِذٰا جٰاءَ أَحَدَكُمُ اَلْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنٰا وَ هُمْ لاٰ يُفَرِّطُونَ‌) (2)

بنابر اين بايد گفت براى قبض روح، غالباً ملائكۀ ويژه اى كه رفتارى در خور شإن فرد متوفّى دارند، حاضر مى شوند. براى انسان هاى خاص و بلندمرتبه، خود ملك الموت حاضر مى شود و براى غير خواص، ملك الموت، ملكى را مى فرستد تا او را قبض روح كند.

الف) برخورد ملائكه با نيكوكاران

از قرآن شريف فهميده مى شود علاوه بر ملك الموت يا كسى كه قبض روح را انجام مى دهد، ملائكۀ ديگرى نيز براى بردن روح به عالم برزخ، حاضر مى شوند. قرآن مى فرمايد اين ملائكه دو دسته هستند: براى انسان هاى خوب و نيكوكار، با تلطّف خاص و احترام ويژه اى مى آيند و به تعبير قرآن، به انسان نيكوكار، «سلام» مى كنند:

(اَلَّذِينَ تَتَوَفّٰاهُمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ طَيِّبِينَ يَقُولُونَ سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ اُدْخُلُوا اَلْجَنَّةَ بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ‌) (3)


1) . ر. ك: من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 136؛ الاحتجاج، ج 1، ص 247.

2) . الانعام، 61: «تا هنگامى كه يكى از شما را مرگ فرا رسد، فرشتگان ما جانش بستانند، در حالى كه كوتاهى نمى كنند.»

3) . النحل، 32: «همان كسانى كه فرشتگان جانشان را - در حالى كه پاكند - مى ستانند [و به آنان] مى گويند: درود بر شما باد، به [پاداش] آنچه انجام مى داديد به بهشت درآييد.»

خوشا به حال شما؛ به بهشت برزخى كه در پيش داريد، وارد شويد. بهشت در برزخ نيز از جهت آنكه هرچه انسان بخواهد در آن فراهم است، به بهشت در آخرت شباهت دارد. ملائكۀ مقرّب الهى بر انسان نيكوكار درود مى فرستند و جان او را به راحتى و آسانى مى گيرند. به تعبير روايات، مرگ براى مؤمن، مثل آن است كه گلى خوشبو را ببويد و از بوئيدن آن لذّت ببرد؛ يعنى با اين سهولت و راحتى، ملكى كه قبض روح مى كند، اينگونه روح را مى گيرد.(1)

اين مرگ به اندازه اى براى مؤمن لذتبخش است كه دربارۀ بعضى از بندگان شايستۀ پروردگار، بايد گفت كه آنان در مسئلۀ مرگ، ابتدا اصلاً متوجّه نيستند كه مرده اند و خيال مى كنند شفاى كامل پيدا كرده يا آنها را به باغى زيبا برده اند. نقل مى كنند از فقيه بزرگ مرحوم حاج آقا رضا همدانى، معروف به محقق همدانى، كه يكى از فقهاى خيلى بزرگ در اسلام و در عين حال، از سيروسلوكى هاست و به مقام هاى والايى رسيده است، مى گويند بعد از چند روز از فوت اين مرد، خواب او را ديدند و از حال و احوال او پرسيدند. ايشان گفته بود: الحمدلله همه چيز من خوب است و حالم هم خيلى خوب شده، امّا نمى دانم چرا رفقا و شاگردانم به ديدن من نمى آيند؟!

بالاخره انسان هاى خوب و صالح، اين گونه هستند كه به راحتى جان مى دهند. اگر هم كسى نيكوكار و مطيع اهل بيت عليهم السلام باشد، امّا اتّفاقاً گناهان يا موانعى براى ورود به بهشت برزخى داشته باشد، تا جايى كه بشود، اهل بيت عليهم السلام شفاعت او را مى كنند؛ چنان كه در روايات گوناگونى نقل شده ائمّۀ طاهرين عليهم السلام دم مرگ و در


1) . ر. ك: الاختصاص، ص 345؛ الامالى الطوسى، ص 414.

عالم قبر، به بازديد از شيعيان و زائران خود مى روند و از ايشان دستگيرى مى كنند يا اينكه سفارش او را به ملك الموت مى كنند تا به آسانى جان او را بگيرد.(1)

ملائكه در قبر و برزخ، با نيكوكاران و شايستگان مونس هستند و در طى مسيرهاى مختلف عالم برزخ، او را يارى و همراهى مى كنند تا به بهشت وارد شود.

ب) برخورد ملائكه با بدكاران

احتضار و مرگ و سپس عالم قبر و برزخ، براى نيكوكاران بسيار سهل و راحت و همراه با لذّت است، امّا در مقابل، گناهكاران و فسّاق و مانند آنها، هم در قبض روح دچار سختى و مشكل اند و هم در انتقال روح و هم در وقتى كه در خانۀ قبر و جهنّم برزخى قرار مى گيرند.

قرآن شريف مى فرمايد كه در لحظۀ احتضار، وقتى بدكاران، مرگ را حتمى مى بينند و شاهد آمدن فرشتگان براى قبض روحشان هستند، از در «تسليم و بهانه تراشى» وارد مى شوند:

(اَلَّذِينَ تَتَوَفّٰاهُمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ ظٰالِمِي أَنْفُسِهِمْ فَأَلْقَوُا اَلسَّلَمَ مٰا كُنّٰا نَعْمَلُ مِنْ سُوءٍ بَلىٰ إِنَّ اَللّٰهَ عَلِيمٌ بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ‌) (2)


1) . ر. ك: المحاسن، ج 1، ص 152؛ تفسير المنسوب الى الامام العسكرى عليه السلام، ص 211؛ تفسير فرات الكوفى، ص 266؛ بحار الانوار، ج 6، ص 173 تا 200 و...

2) . النحل، 28: «همانان كه فرشتگان جانشان را مى گيرند در حالى كه بر خود ستمكار بوده اند. پس، از در تسليم درمى آيند [و مى گويند:] ما هيچ كار بدى نمى كرديم. آرى، خدا به آنچه مى كرديد داناست.»

امّا بهانه هاى آنها سودى ندارد و ملائكه به حقيقت امر آگاهند. گاهى ملائكه به اينها مى گويند چرا چنين عمل كرديد و چرا شيعۀ حسابى نشديد؟!

(إِنَّ اَلَّذِينَ تَوَفّٰاهُمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ ظٰالِمِي أَنْفُسِهِمْ قٰالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قٰالُوا كُنّٰا مُسْتَضْعَفِينَ فِي اَلْأَرْضِ قٰالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اَللّٰهِ وٰاسِعَةً فَتُهٰاجِرُوا فِيهٰا) (1)

آنها عذر مى آورند و مى گويند نمى توانستيم؛ ما از «مستضعفان» بوديم. ملائكه خطاب مى كنند كه آيا نمى توانستيد از رفقاى بد جدا شويد؟ آيا نمى توانستيد از دوستان بد و از كارهاى ناشايست، دست برداريد؟ (أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اَللّٰهِ وٰاسِعَةً فَتُهٰاجِرُوا فِيهٰا)؛ لذا عذر آنها تمام مى شود.

البته قرآن مى فرمايد اگر كسى به راستى نتواند، مستضعف و جاهل قاصر شمرده مى شود؛ امّا اين گروه، اندك هستند و مسلّماً همۀ ما مى توانيم تابع قرآن و عترت باشيم، مى دانيم كه نبايد تابع هوى و هوس و شيطان باشيم. اختيار هم دست خود ماست. اگر ما بگوييم مجبور بوديم تابع شيطان و تابع هوى و هوس باشيم، از ما نمى پذيرند. قرآن كريم مى فرمايد آن ملائكه نمى پذيرند و با تازيانه به سر تا پاى چنين فردى مى زنند و روح او را مى گيرند. گاهى بزرگان مى فرمايند به اندازه اى اين گرفتن روح مشكل است كه گويى از آسمان به زمين بيفتد و له شود.(2)


1) . النساء، 97: «كسانى كه بر خويشتن ستمكار بوده اند، [وقتى] فرشتگان جانشان را مى گيرند، مى گويند: در چه [حال] بوديد؟ پاسخ مى دهند: ما در زمين از مستضعفان بوديم. مى گويند: مگر زمين خدا وسيع نبود تا در آن مهاجرت كنيد؟»

2) . رساله لقاء الله، ص 205.

به ديگر سخن، گناهكاران از همان لحظۀ احتضار و پس از آن، وضعيّت بسيار سخت و ناگوارى دارند؛ در آيات و روايات مى خوانيم كه ملائكه با تازيانه هاى آتشين براى گرفتن روح انسان هاى ناباب و كسانى كه گناه روى گناه زندگى آنها را تباه كرده است، مى آيند:

(وَ لَوْ تَرىٰ إِذْ يَتَوَفَّى اَلَّذِينَ كَفَرُوا اَلْمَلاٰئِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبٰارَهُمْ وَ ذُوقُوا عَذٰابَ اَلْحَرِيقِ‌) (1)

آنها با شدّت عمل هرچه تمام تر با بدكاران و منحرفين و فاسقان و فاجران برخورد مى كنند و آنان را به سوى جهنّم مى برند. جهنّمى كه نتيجۀ اعمال خود انسان هاست.

مرگ براى شيعۀ خالص و مطيع قرآن و اهل بيت عليهم السلام، مثل بوكردن گُلى است و براى متابعين از شيطان و هوى و هوس، مانند آنكه از آسمان بيفتد يا پوست بدن او را با قيچى و ارّه، ذره ذرّه كنند.

بنابر اين به صورت خلاصه بايد گفت كه در زمان احتضار و مرگ، ملائكه با افراد نيكوكار و مؤمن، بسيار با مهر و عطوفت رفتار مى كنند و به آسانى روح ايشان را مى گيرند؛ ولى در مقابل بدكاران و گناهكاران، با شدّت عمل و تندى برخورد خواهند كرد.


1) . الأنفال، 50: «و اگر ببينى آنگاه كه فرشتگان جان كافران را مى ستانند، بر چهره و پشت آنان مى زنند و [گويند:] عذاب سوزان را بچشيد.»

ارتباط با ملائكه در قيامت

الف) شاهد و مشهود

چنان كه در فصل پيشين كه به موضوع سير انسان در معاد اختصاص داشت اشاره كرديم، در قيامت، شهودى براى شهادت و گواهى بر اعمال انسان حاضر مى شوند. يك قسم از اين شاهدان، ملائكۀ الهى هستند. فرشتگان همان گونه كه در دنيا محافظ و مواظب و مصاحب انسان بوده يا مسئوليت ثبت اعمال او را بر عهده داشته اند، در قيامت نيز بر اعمالى از انسان كه مشاهده كرده اند، اعمّ از نيك يا بد، گواهى مى دهند؛ بنابر اين يكى از روابط انسان با ملائكه در قيامت، رابطۀ شاهد و مشهود بودن در دادگاه عدل الهى است.

ب) همراهى و مؤانست تا بهشت

ملائكۀ الهى از شيعيان و كسانى كه به راستى پيرو قرآن و اهل بيت عليهم السلام بوده اند، به خوبى استقبال مى كنند و براى بردن ايشان به بهشت، با مشايعت عالى و عزّتمند، آنان را همراهى كرده و به سوى بهشت مى برند:

(وَ سِيقَ اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى اَلْجَنَّةِ زُمَراً حَتّٰى إِذٰا جٰاؤُهٰا وَ فُتِحَتْ أَبْوٰابُهٰا وَ قٰالَ لَهُمْ خَزَنَتُهٰا سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهٰا خٰالِدِينَ‌) (1)


1) . الزمر، 73: «و كسانى كه از پروردگارشان پروا داشته اند، گروه گروه به سوى بهشت سوق داده شوند، تا چون بدان رسند و درهاى آن [به رويشان] گشوده گردد و نگهبانان آن به ايشان گويند: سلام بر شما، خوش آمديد، در آن درآييد [و] جاودانه [بمانيد].»

در هنگامۀ ورود به بهشت، ملائكۀ بهشتى بر ايشان سلام كرده و خوش آمدگويى مى كنند.

البته بهشت هم مراتب دارد و هركسى به اندازۀ كار در اين دنيا در مرتبۀ خويش قرار مى گيرند؛ برخى به قول قرآن، به مرتبه اى مى رسند كه همراه با اهل بيت عليهم السلام هستند:

(فَادْخُلِي فِي عِبٰادِي، وَ اُدْخُلِي جَنَّتِي) (1)

ملائكه با بهشتيان حرف مى زنند و با آنها مؤانست دارند. قرآن كريم مى فرمايد فرشتگان به اهل بهشت بشارت مى دهند و اين بشارت هم عجيب است؛ ملائكه خطاب به بهشتيان مى گويند:

(كُلُوا وَ اِشْرَبُوا هَنِيئاً بِمٰا أَسْلَفْتُمْ فِي اَلْأَيّٰامِ اَلْخٰالِيَةِ‌) (2)

در بهشت لذّت ببريد و از اين نعمت هاى بهشت بخوريد و بياشاميد؛ اينها چيزهايى است كه در دنيا خود تهيه كرده ايد. از اين بشارت ملائكه، فهميده مى شود كه اعمال ما در دنيا، بهشت در آخرت را درست مى كند و همان عمل است كه براى انسان (جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ)(3)مى شود.

بنابر اين همگان، مخصوصاً جوان ها بايد مواظب باشند خود را ارزان نفروشند؛ مواظب باشند نعمت هاى بهشتى و مجالست و مؤانست با ملائكه و اهل بيت عليهم السلام را چيز ديگرى معاوضه نكنند؛ اين دنيا هرچه باشد مى گذرد، امّا آنچه نمى گذرد و جاودان است، عالم آخرت است.


1) . الفجر، 29 و 30: «و در ميان بندگان من درآى، و در بهشت من داخل شو.»

2) . الحاقه، 24: «بخوريد و بنوشيد، گواراتان باد، به [پاداش] آنچه در روزهاى گذشته انجام داديد.»

3) . البقرة، 25: «باغ هايى خواهد بود كه از زير [درختان] آنها جوى ها روان است.»

ملائكه در همۀ قضاياى قيامت، ناظر انسان هستند و با مؤمنِ نيكوكار ارتباط دارند و تا خدا خدايى مى كند در بهشت اين ملائكه مواظب اين بندۀ خدا هستند.

ج) سوق دادن بدكاران به سوى جهنّم

انسان هايى كه تابع هوى و هوس و تابع شيطان درون و برون بوده اند، چنان كه برزخ را با سختى و عذاب گذرانده اند، روز قيامت هم براى ايشان مشكل است. قرآن كريم مى فرمايد گروهى از ايشان مانند «مترفين» و «مصرّان بر گناه»، پيش از ورود به جهنّم، بايد زير دود و هرم جهنّم در سختى و مشقّت بمانند تا حساب خلايق انجام شود:

(وَ أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ مٰا أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ‌، فِي سَمُومٍ وَ حَمِيمٍ‌، وَ ظِلٍّ مِنْ يَحْمُومٍ‌، لاٰ بٰارِدٍ وَ لاٰ كَرِيمٍ‌، إِنَّهُمْ كٰانُوا قَبْلَ ذٰلِكَ مُتْرَفِينَ‌، وَ كٰانُوا يُصِرُّونَ عَلَى اَلْحِنْثِ اَلْعَظِيمِ‌) (1)

دست چپى ها خيلى شوم و بدبخت هستند؛ آنها زير هُرم و دود جهنّم اند، زيرا تابع هوى و هوس بوده و به جاى اينكه به آخرت برسند، تجمّل گرا و مبذّر و مسرف بوده اند و علاوه بر اينكه گناه مى كردند، اصرار بر گناه داشتند.

اين گونه افراد اگر در دنيا توبه كنند يا شدّت عذاب در احتضار و سپس عذاب برزخى گناهان آنان را پاك كند يا مشمول شفاعت و مانند اينها شوند، در قيامت


1) . الواقعه، 41 تا 46: «و ياران چپ؛ كدامند ياران چپ‌؟ در [ميان] باد گرم و آب داغ. و سايه اى از دود تار. نه خنك و نه خوش. اينان بودند كه پيش از اين ناز پروردگان بودند. و بر گناه بزرگ پافشارى مى كردند.»

نجات مى يابند و الاّ كار آنها مشكل است. قيامت براى همۀ مجرمان و فاسقان و فاجران و اهل جهنّم، مشكل است. كسى كه در قيامت مهر ولايت نداشته باشد، گويى هيچ ندارد.

وقتى حساب و كتاب ها تمام مى شود و اهل جهنّم مشخّص مى گردند، ملائكه، جهنّميان و اصحاب شمال كه تا كنون زير دود و گرماى جهنّم بودند، به سوى جهنّم مى برند:

(وَ سِيقَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا إِلىٰ جَهَنَّمَ زُمَراً حَتّٰى إِذٰا جٰاؤُهٰا فُتِحَتْ أَبْوٰابُهٰا) (1)

مسلّماً جهنّميان از رفتن سرباز مى زنند؛ پس ندا مى رسد كه ملائكه آنان را در غُل و زنجير كرده و به زور در جهنّم بيندازند:

(خُذُوهُ فَغُلُّوهُ‌، ثُمَّ اَلْجَحِيمَ صَلُّوهُ‌) (2)

هر گروهى هم از درى مخصوص وارد جهنّم مى شود، زيرا جهنّم طبقات و دركات گوناگونى دارد:

(قِيلَ اُدْخُلُوا أَبْوٰابَ جَهَنَّمَ خٰالِدِينَ فِيهٰا فَبِئْسَ مَثْوَى اَلْمُتَكَبِّرِينَ‌) (3)

هركدام از درب هاى جهنّم را انسان با گناهان خود در دنيا، براى خويش مى گشايد.


1) . الزمر، 71: «و كسانى كه كافر شده اند، گروه گروه به سوى جهنّم رانده شوند، تا چون بدان رسند، درهاى آن [به رويشان] گشوده گردد.»

2) . الحاقه، 30 و 31: «[گويند:] بگيريد او را و در غُل كشيد. آنگاه ميان آتشش اندازيد.»

3) . الزمر، 72: «و گفته شود: از درهاى دوزخ درآييد، جاودانه در آن بمانيد؛ وه چه بد [جايى] است جاى سركشان!»

وقتى جهنّميان را دم جهنّم مى آورند، ملائكه اى كه نگهبان جهنّم هستند از آنها مى پرسند: مگر پيامبران و رسولان الهى به سوى شما نيامده اند و شما زا انذار نكرده اند؟

(وَ قٰالَ لَهُمْ خَزَنَتُهٰا أَ لَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَتْلُونَ عَلَيْكُمْ آيٰاتِ رَبِّكُمْ وَ يُنْذِرُونَكُمْ لِقٰاءَ يَوْمِكُمْ هٰذٰا قٰالُوا بَلىٰ وَ لٰكِنْ حَقَّتْ كَلِمَةُ اَلْعَذٰابِ عَلَى اَلْكٰافِرِينَ‌) (1)

جهنّميان اقرار مى كنند كه چنين بوده است، امّا خود آنها سخن ايشان را نپذيرفته و باز هم مرتكب گناهان و معاصى شده اند.

وقتى جهنّميان در عذاب جهنّم واقع شدند، ملائكه به آنان خطاب مى كنند:

(ذٰلِكَ بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ وَ أَنَّ اَللّٰهَ لَيْسَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِيدِ) (2)

دردِ بدتر از جهنّم همينجاست كه خدا اين آتش را خلق نكرده است، بلكه اعمال خود انسان آتش جهنّم براى او شده است. ملائكه به جهنّميان مى گويند بچشيد، اين زخم زبان هاى شماست كه به اين صورت درآمده است. اين تهمت ها و غيبت ها و مسخره كردن ها و اذيت ها به ديگران و خانواده و ارباب رجوع است؛ اين عذاب ها، همان مردم آزارى ها و حقّ‌النّاس هاست؛ بچشيد كه اينها را خود تهيه كرده ايد.


1) . الزمر، 71: «و نگهبانانش به آنان گويند: مگر فرستادگانى از خودتان بر شما نيامدند كه آيات پروردگارتان را بر شما بخوانند و به ديدار چنين روزى شما را هشدار دهند؟ گويند: بلى، ولى فرمان عذاب بر كافران واجب آمد.»

2) . الانفال، 51: «اين [كيفرِ] دستاوردهاى پيشين شماست، و [گر نه] خدا بر بندگان [خود] ستمكار نيست.»

ملائكۀ بهشتى به بهشتيان مى گويند: (كُلُوا وَ اِشْرَبُوا هَنِيئاً بِمٰا أَسْلَفْتُمْ فِي اَلْأَيّٰامِ اَلْخٰالِيَةِ‌) و به جهنّميان مى گويند: (ذٰلِكَ بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ‌). اگر جايگاه شما بهشت و بهره مندى از نعمت هاى بهشتى است، خود آنها را ايجاد كرده ايد و اگر در جهنّم قرار گرفته ايد، خود باعث ايجاد آن بوده ايد.(1)

هرگاه هم كه كسى از شدّت عذاب، قصد و ارادۀ خروج از آتش جهنّم را داشته باشد، خازنان و مسئولان جهنّم، او را باز مى گردانند:

(كُلَّمٰا أَرٰادُوا أَنْ يَخْرُجُوا مِنْهٰا مِنْ غَمٍّ أُعِيدُوا فِيهٰا وَ ذُوقُوا عَذٰابَ اَلْحَرِيقِ‌) (2)

خلاصه آنكه امور مربوط به قيامت، چه در بهشت و چه در جهنّم، توسّط ملائكه انجام و پيگيرى مى شود.


1) . ر. ك: معرفت نفس، ج 6، ص 55.

2) . الحج، 22: «هر بار بخواهند از [شدت] غم، از آن بيرون روند در آن باز گردانيده مى شوند [كه هان] بچشيد عذاب آتش سوزان را.»

فصل چهارم رابطه انسان با قرآن كريم

اشاره

درس گفتار صد و يكم: سطح اوّل در ايجاد رابطه با قرآن: قرائت و روان خوانى

اشاره

در فصول گذشته از سه نوع رابطۀ انسان سخن گفتيم: «رابطۀ انسان با خويشتن»، «رابطۀ انسان با خداوند»، «رابطۀ انسان با ملائكه». در ادامه، به چهارمين نوع از رابطه كه همان «رابطۀ انسان با قرآن» است، مى پردازيم. ارتباط با قرآن، بايد در كنار ارتباط با اهل بيت عليهم السلام، باشد. همان گونه كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مكرّر در حديث ثقلين و ديگر روايات فرموده اند، بين آنها هيچ فاصله اى نيست و آن دو تا قيامت، با يكديگر همراه خواهند بود و تمسّك به يكى بدون ديگرى، ضلالت به دنبال دارد.

در اين فصل، سطوح مختلف ارتباط با قرآن، طى چند درس گفتار، مطرح و تبيين مى شود و سپس به بحث هاى ارتباط با عترت خواهيم پرداخت.

دستور به قرائت دائمى قرآن كريم

قرآن كريم از همگان مى خواهد كه به هر اندازه مى توانند، قرآن بخوانند؛ ولو معناى آيات را متوجّه نشوند يا تفسير ندانند. لازم است همگان در قرائت و خواندن قرآن، به قدرى مداومت داشته باشند كه آن را بدون غلط و به صورت روان، بخوانند. اين سطح اوّل از ارتباط و انس با قرآن است.

قرآن كريم با تأكيد منحصر به فردى، اين خواسته را مطرح ساخته كه مسلمانان بايد هرچه مى توانند قرآن بخوانند:

(فَاقْرَؤُا مٰا تَيَسَّرَ مِنَ اَلْقُرْآنِ‌) (1)

تا مى توانيد قرآن بخوانيد؛ بعد مى فرمايد:


1) . المزمل، 20: «پس بر شما ببخشود، [اينك] هر چه از قرآن ميسّر مى شود بخوانيد.»

(عَلِمَ أَنْ سَيَكُونُ مِنْكُمْ مَرْضىٰ وَ آخَرُونَ يَضْرِبُونَ فِي اَلْأَرْضِ يَبْتَغُونَ مِنْ فَضْلِ اَللّٰهِ وَ آخَرُونَ يُقٰاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ‌) (1)

خدا مى داند گاهى مريض هستيد، گاهى كار داريد و امور مهم اطرافتان را گرفته است يا در سفر هستيد يا گاهى در جبهۀ جنگ، در مقابل دشمن ايستاده ايد؛ امّا با وجود همۀ اين كارها و امور گوناگون، باز هم يكى از اولويّت هاى شما، خواندن قرآن باشد:

(فَاقْرَؤُا مٰا تَيَسَّرَ مِنْهُ‌) (2)

در هر حالت و وضعيّتى كه هستيد، از خواندن قرآن غفلت نكنيد. تأكيد در اين آيه بسيار بالاست و شايد كمتر آيه اى، چنين تأكيد منحصربه فردى داشته باشد. قرآن كريم معمولاً در امور منحصربه فرد، تأكيدات منحصربه فردى دارد و از جملۀ اين تأكيدات، تأكيد بر قرائت و خواندن قرآن است.

قرآن كريم در اين آيه، دستور مى دهد در زمان هايى كه مشغوليّت و گرفتارى داريد، قرآن بخوانيد، پس به طريق اولى، وقتى هم كه انسان كار خاصّى ندارد، بايد قرآن بخواند و بر آن مداومت نمايد؛ چه از رو بخواند يا از حفظ، يا در راه يا در حال نشستن و مانند اينها. حتّى در روايات داريم كه در دستشويى نيز مى توانيد قرآن بخوانيد.(3)بالاخره قرآن و روايات به ما دستور مى دهند كه در هر حالى، با قرآن سروكار داشته باشيد:


1) . المزمل، 20: «خدا] مى داند كه به زودى در ميانتان بيمارانى خواهند بود. و [عدّه اى] ديگر در زمين سفر مى كنند [و] در پى روزى خدا هستند، و [گروهى] ديگر در راه خدا پيكار مى نمايند.»

2) . المزمل، 20: «پس هر چه از [قرآن] ميسّر شد تلاوت كنيد.»

3) . ر. ك: من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 28؛ وسائل الشيعه، ج 1، ص 312.

«عَلَيْكَ بِتِلَاوَةِ الْقُرْآنِ عَلَى كُلِّ حَالٍ‌» (1)يكى از شاگردان مرحوم نخودكى اصفهانى رحمه الله به من مى گفت كه ايشان طى اللّسان داشتند. با طىّ‌الارض به حرم حضرت رضا عليه السلام رفته و نماز مغرب و عشا را در حرم مطهر مى خواندند و پس از زيارت، به خانه برمى گشتند. در هنگام رفتن از نخودك به حرم مطهّر امام رضا عليه السلام نصف قرآن را و در راه برگشت، نصف ديگر آن را با طى اللّسان مى خوانده است.

انسان واقعاً موجود عجيبى است كه مى تواند اين حالات را نيز در اثر تقيّد به ظواهر شرع، كسب كند.

لزوم يادگيرى همگانى قرآن

سطح اوّل از رابطۀ با قرآن، يعنى خواندن، لازم و ضرورىِ زندگىِ سعادتمندانه است؛ نداشتن اين رابطه، براى انسان تبعات بسيارى دارد و به مرور دل سياه خواهد شد. كسى كه دل او سياه شود، خداوند نيز به او نظر رحمت نمى كند. بنابر اين بايد خواندن قرآن را فرا گرفت و بر خواندن آن مداومت كرد.

نگوييد نمى شود يا سخت است يا وقت آن را نداريم؛ بارها گفته ايم كه «نمى دانم و نمى شود و نمى توانم در قاموس انسان راه ندارد». اگر بخواهد، مى داند و اگر بخواهد، مى شود و اگر بخواهد، مى تواند. ارتباط با قرآن از طريق خواندن آن، بايد عموميّت پيدا كند.


1) . من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 189: «بر تو باد به تلاوت قرآن در هر حال و موقعيّت.»

روان خوانى قرآن

يك نكتۀ مهمّ در ارتباط با قرآن، «روان خوانى» آن است. كسى كه ادّعاى مسلمانى مى كند، بايد بتواند قرآن را خوب و بدون غلط بخواند. هركسى در هر سطح و شغلى كه هست، بايد در قرائت قرآن، روان باشد. گاهى ديده مى شود كه دانشجو يا حتّى استاد، متأسّفانه در خواندن قرآن مشكل دارد! واقعاّ زشت است كه يك مسمان نتواند قرآن را صحيح بخواند.

افراد گاهى عمر خود را صرف امورى مى كنند كه اگر گناه نباشد، لااقل بيهوده است؛ ولى اگر فقط ساعاتى از اين وقت را صرف يادگيرى قرآن كنند، آنگاه به خوبى و روانى مى توانند قرآن بخوانند و با آن انس بگيرند.

برخى از آثار قرائت قرآن

خواندن قرآن، وقت خاصّى را نمى گيرد و در موقعيّت هاى مختلف نيز امكان پذير است؛ مثلاً وقتى انسان از سر كار تا منزل مى رود، مى تواند بارها سورۀ حمد يا توحيد يا ديگر آيات قرآن را بخواند. همين توجّه دائمى به قرائت قرآن، موجب انس و الفت با آن شده و آثار و فوايد بى شمارى را به دنبال دارد. ما در ادامه چند اثر آن را به اختصار ذكر مى كنيم.

الف) پاداش فراوان

قرائت قرآن، آثار مادى و معنوى فراوانى به دنبال دارد. از جملۀ اين آثار، پاداشى والايى است كه قرائت هر سوره، نصيب انسان مى كند. مفسّرين اين پاداش ها را در تفسير هر سوره نقل كرده اند و گاهى جدّاً محيّرالعقول است.

مثلاً در روايتى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى فرمايند كسى كه سه مرتبه سورۀ توحيد را بخواند، گويى همۀ قرآن را خوانده و خداوند ثواب يك ختم قرآن به او مى دهد.(1)دربارۀ فضيلت قرائت ديگر سوره ها نيز روايات فراوانى ذكر شده و پاداش هاى بسيارى بر قرائت آنها بار نموده اند.(2)

اين گونه ثواب ها و پاداش ها، ثواب «استحقاقى» نيست، بلكه ثواب «تفضّلى» و «ترغيبى» و «تحريصى» است. به قول حضرت امام قدس سره دانه مى ريزند تا صيد بگيرند. اين همه ثواب را مى دهند تا انسان با قرآن انس بگيرد و به خواندن آن عادت كند.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ائمۀ طاهرين عليهم السلام ثواب هاى فراوانى بر خواندن قرآن بار كرده اند. مفسّرين اين ثواب ها را در تفسيرشان آورده اند و ثواب ها جداً محيّرالعقول است؛ امّا با توجّه به اين نكته اى كه از حضرت امام قدس سره گفتم كه اينها استحقاقى نيست، بلكه تفضّلى است و اين ثواب را مى دهند براى اينكه مردم قرآن خوان شوند و با آن انس بگيرند.

ب) رافع مشكلات و پناهگاه انسان

دربارۀ گره گشايى و تأثير قرائت قرآن بر رفع مشكلات و گرفتارى ها، آيات و روايات بسيارى بيان شده است؛ مثلاً در روايات معصومين عليهم السلام آمده است كه مى فرمايند اگر هفتاد مرتبه سورۀ حمد بر مرده خوانده شود و زنده شود، تعجّب


1) . المحاسن، ج 1، ص 153: «مَنْ قَرَأَهَا مَرَّةً فَكَأَنَّمَا قَرَأَ ثُلُثَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ قَرَأَهَا مَرَّتَيْنِ فَكَأَنَّمَا قَرَأَ ثُلُثَيِ الْقُرْآنِ وَ مَنْ قَرَأَهَا ثَلَاثَ مَرَّاتٍ فَكَأَنَّمَا قَرَأَ الْقُرْآن.»

2) . ر. ك: الكافى، ج 2، ص 619 تا 626؛ بحار الانوار، ج 89، ص 223 تا 369.

نكنيد؛(1)يعنى براى رفع گرفتارى ها و براى رفع بلاها و سختى ها، قرائت سورۀ حمد، بسيار اثربخش است.

آيۀ (فَاقْرَؤُا مٰا تَيَسَّرَ مِنَ اَلْقُرْآنِ‌...) نشان مى دهد كه در موقعيّت هاى سخت و دشوار، به راستى بايد به قرآن پناه برد و با قرائت قرآن انس گرفت.

قرآن به راستى پناهگاه انسان است و هرچه رابطۀ با آن محكم تر باشد، بهتر است. مرحوم كلينى رحمه الله در كتاب شريف كافى، روايتى را از ائمّۀ طاهرين عليهم السلام به نقل از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل مى كند كه حضرت فرمودند:

«فَإِذَا الْتَبَسَتْ عَلَيْكُمُ الْفِتَنُ كَقِطَعِ اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ فَعَلَيْكُمْ بِالْقُرْآنِ فَإِنَّهُ شَافِعٌ مُشَفَّعٌ وَ مَاحِلٌ مُصَدَّقٌ وَ مَنْ جَعَلَهُ أَمَامَهُ قَادَهُ إِلَى الْجَنَّةِ وَ مَنْ جَعَلَهُ خَلْفَهُ سَاقَهُ إِلَى النَّار» (2)اگر گرفتارى ها به شما رو آورد و اگر بلاهاى اجتماعى به شما رو كرد، براى رفع اين بلاها و گرفتارى ها، انس با قرآن داشته باشيد. از همگان بالأخص جوانان و نوجوانان، تقاضا دارم كه اگر دنيا هم مى خواهيد، تا مى توانيد قرآن بخوانيد. بعضى اوقات خرافات هايى در ميان بعضى از مردم هست؛ مثلاً گرفتار مى شوند و مى گويند برايمان جادو كرده اند، پس به دنبال جادوگر و امثال اينها مى گردند، در حالى كه بايد به دنبال قرآن بروند. رفتن به دنبال جادوگرى ها و مسائلى اين چنينى، جز بدبختى و نكبت، چيزى ندارد، امّا وقتى به دنبال قرآن باشد، مشكلاتش نيز رفع مى گردد: «فَعَلَيْكُمْ بِالْقُرْآنِ‌» .


1) . الكافى، ج 2، ص 623: «لَوْ قُرِئَتِ الْحَمْدُ عَلَى مَيِّتٍ سَبْعِينَ مَرَّةً ثُمَّ رُدَّتْ فِيهِ الرُّوحُ مَا كَانَ ذَلِكَ عَجَباً»

2) . الكافى، ج 2، ص 598.

يكى از دلايل وجود مشكلات در زندگى ها، عدم انس كافى با قرآن است. توسّل به قرآن از طريق خواندن آن و توسّل به معصومين عليهم السلام، دو بال انسان براى رهايى از مشكلات هستند و باعث اصلاح امور در دنيا و آخرت مى گردد: «فَإِذَا الْتَبَسَتْ عَلَيْكُمُ الْفِتَنُ كَقِطَعِ اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ فَعَلَيْكُمْ بِالْقُرْآنِ‌» .

در ادامه، پيامبر مى فرمايند: «فَإنَّهُ شافِعٌ مُشفَّعٌ وَماحِلٌ مُصَدَّقٌ‌» ؛ قرآن شفاعت مى كند و شفاعت او پذيرفته مى شود. براى رفع گرفتارى ها توسّل به قرآن و خواندن قرآن به هر اندازه كه بشود، كارساز است و دعا را نيز مستجاب مى كند؛ زيرا قرآن، بالاترين توسّل هاست. قرآن كريم دوش به دوش اهل بيت عليهم السلام است و همان گونه كه بايد در زندگى توسّل به معصومين عليهم السلام داشته باشيم، بايد به قرآن نيز متوسّل شويم. اگر كسى قرآن نخواند و قرآن نداند، بلاهاى اجتماعى و گرفتارى ها و سختى ها به او رو مى آورند. بعد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى فرمايند: «وَ مَنْ جَعَلَهُ أَمَامَهُ قَادَهُ إِلَى الْجَنَّةِ‌» ؛ هركه قرآن را در زندگى سرمشق خود قرار دهد، بهشتش از همين دنيا شروع مى شود و با رفع گرفتارى ها، زندگى اى شاد و خرّم خواهد داشت؛ زيرا دست عنايت خدا روى زندگى اوست. بعد هم با حُسن عاقبت از دنيا مى رود. در آخرت نيز مسير او به بهشت است؛ زيرا شافع او قرآن بوده است؛ امّا اگر چنين نباشد و انسان با قرآن سر و كار نداشته باشد، مسير او رو به دوزخ است: «وَ مَنْ جَعَلَهُ خَلْفَهُ سَاقَهُ إِلَى النَّارِ» ؛ هركسى كه قرآن نخواند و قرآن نداند، جهنّمش از همين دنيا شروع مى شود. گرفتارى ها و بلاهاى اجتماعى به او روى مى آورند و در قيامت نيز در مسير جهنّم واقع شده و بدان ختم مى شود.

بنابر اين، سروكارداشتن با قرآن، انسان را از انواع گرفتارى ها و جهالت ها مى رهاند و موجب رفع بلاهاى اجتماعى و نجات از شرّ دشمنان - درونى و برونى - مى شود.

ج) نورانيّت درونى انسان

نفسِ قرائت قرآن، اثربخش و سودمند است؛ چه معناى آن را بفهميم و چه نفهميم. نظير كسى كه از خواص ميوه اى ناآگاه باشد و آن را بخورد، خواه ناخواه ويتامين هاى اين ميوه به بدن او جذب مى شود. اگر كسى معناى آيات را هم نمى داند يا به آن توجّه ندارد، امّا بايد بر قرائت قرآن، مداومت كند؛ زيرا قرآن نور است و دل را منوّر مى كند:

(قَدْ جٰاءَكُمْ مِنَ اَللّٰهِ نُورٌ وَ كِتٰابٌ مُبِينٌ‌) (1)

براى شما نور آمده است و اين نور يعنى همان قرآن، راه هاى سلامتى را نشان مى دهد:

(يَهْدِي بِهِ اَللّٰهُ مَنِ اِتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ اَلسَّلاٰمِ‌) (2)

گاهى استاد بزرگوار ما حضرت امام قدس سره راجع به اين آيۀ شريف مى فرمودند: آدم نمى فهمد اين راه هاى سلامتى چيست؛ براى اينكه اگر اسلام عزيز و اگر راه مستقيم باشد، پس اين «سبل سلام» چيست‌؟! يعنى قرآن به انسان «الهام» مى دهد، قرآن به انسان «دل» مى دهد. به راستى اگر سروكار با قرآن داشته باشد، انسان به مراتب والايى مى رسد.

مرحوم آيت الله خوئى رحمه الله گفته بودند من در مدرسۀ خوى طلبه بودم. پيرمردى به آنجا آمد كه در شب و در تاريكى، قرآن مى خواند. مى گفت قرآن نور دارد؛


1) . المائده، 15: «قطعاً براى شما از جانب خدا روشنايى و كتابى روشنگر آمده است.»

2) . المائده، 16: «خدا هر كه را از خشنودى او پيروى كند، به وسيله آن [كتاب] به راه هاى سلامت رهنمون مى شود،»

يعنى نور قرآن را مى ديد. غذايش پاك بود، زبانش پاك بود، چشمش پاك بود و خواندن قرآن هم دل او را نورانى كرده بود و اين نور، به چشمانش سرايت كرده و با آن، مى توانست در تاريكى قرآن را ببيند و بخواند.

كربلايى كاظم اراكى رحمه الله در زمان استاد بزرگوار ما حضرت آيت الله العظمى آقاى بروجردى رحمه الله به قم آمده بود و سواد الفبايى هم نداشت، امّا حافظ قرآن بود. ايشان نور قرآن را مى ديد. مثلاً دو «واو» مى نوشتيم كه يكى «واو» قرآن بود و يك «واو» حروف الفبا و مى پرسيدم كداميك از اينها قرآن است‌؟ او دست روى «واو» قرآنى مى گذاشت. وقتى مى پرسيديم از كجا مى گويى اين «واو» قرآن است‌؟ مى گفت: «واو» الفبا نور ندارد، امّا «واو» قرآن نور دارد و از نور آن مى فهمم كه قرآن است.

زمانى، مرحوم آيت الله حاج شيخ مرتضى حائرى رحمه الله كتاب جواهر الكلام را به كربلائى كاظم داد و گفت اين قرآن را بخوان. ايشان جواهر را باز كرد و گفت: اين قرآن نيست! در حالى كه ورق مى زد به آيه اى رسيد كه صاحب جواهر براى فقهش به آن آيه تمسّك كرده بود، دست روى آيه گذاشت و گفت اين قرآن است. پرسيدند از كجا چنين گفتى‌؟ گفت: براى اينكه قرآن نور دارد و از نور قرآن فهميدم.

بزرگى در اصفهان بود كه بيش از نَود سال سن داشت، امّا چشم هايش بسيار تيزبين و روشن بود. به او گفتند چه كارى كرديد كه اين چشم ها را داريد؟ گفت: نامحرم نديدم و قرآن زياد خواندم. بنابراين بايد بگوييم از رو خواندن قرآن، علاوه بر روشنايى دل، موجب روشنايى چشم ظاهرى نيز مى شود.

د) درمانگر قلب انسان

قرآن كريم موجب شفاى قلب هاست:

(وَ نُنَزِّلُ مِنَ اَلْقُرْآنِ مٰا هُوَ شِفٰاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ‌) (1)

قرآن موجب شفا و رحمت براى مؤمنين است. هرچقدر انس انسان با قرآن بيشتر باشد، بهره گيرى از آن فراوان تر خواهد بود و فوايد بيشترى نصيب انسان مى گردد.

در بيانى ديگر، مى فرمايد كه قرآن، باعث پاكى قلب انسان مى گردد:

(يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ قَدْ جٰاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ شِفٰاءٌ لِمٰا فِي اَلصُّدُورِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ‌) (2)

در اين آيه مى فرمايد قرآن كريم از جانب خداست و اين كتاب، درمانگر دردهاى درونى انسان است: (وَ شِفٰاءٌ لِمٰا فِي اَلصُّدُورِ)؛ يعنى بدى ها و رذائل را از قلب مى زدايد.

ه‍ -) جايگزين حرف هاى بيهوده

علاوه بر آثارى كه تا كنون ذكر شد، مداومت بر قرائت قرآن و مشغول شدن به آن، منافع جانبى ديگرى نيز دارد. وقتى انسان خود را مشغول خواندنِ قرآن مى كند، حرف هاى «ما لا يعنى» و بيهوده نمى زند و به آنها گوش نمى دهد. اين اثر فوق العاده مهم است. بسيارى از سخنان اگر گناه نباشند و مانند تهمت و شايعه،


1) . الاسراء، 82: «و ما آنچه را براى مؤمنان مايۀ درمان و رحمت است از قرآن نازل مى كنيم.»

2) . يونس، 57: «اى مردم، به يقين، براى شما از جانب پروردگارتان اندرزى، و درمانى براى آنچه در سينه هاست، و رهنمود و رحمتى براى گروندگان [به خدا] آمده است.»

موجب حق النّاس نگردند، بيهوده هستند و هيچ نتيجۀ مفيد دنيوى يا اخروى ندارند. بيهوده گويى و شنيدن سخنان بى فايده، قلب انسان را تيره مى كند و تا آنجا پيش مى رود كه موجب فشار قبر مى شود. چه خوب است انسان زمانى كه در راه حركت مى كند يا در مجلسى نشسته، گفتن يا شنيدن سخنان بيهوده را رها كند و به جاى آن، قرآن بخواند. در روايتى از اميرالمؤمنين عليه السلام آمده است:

«دَعْ مَا لَا يَعْنِيكَ وَ اشْتَغِلْ بِمُهِمِّكَ الَّذِي يُنْجِيك» (1)حيف است كه انسان موقعيّت هاى فراوانى را از دست مى دهد و بهره اى از آن نمى برد. بزرگى به من مى گفت: به مجلس روضۀ هفتگى كه مرحوم محقّق اصفهانى معروف به كمپانى رحمه الله جمعه ها در منزلشان مى گرفت، رفته بودم. بسيارى از افراد و طلبه ها و بزرگان به منزل ايشان مى آمدند. خود مرحوم اصفهانى كه از مراجع بزرگ تقليد بود و از نظر علم و عمل جايگاه والايى دارد، چاى مى ريخت و پسرشان چاى مى داد. من مى ديدم مرتّب لب هاى ايشان تكان مى خورد و چيزى مى گويند. بعداً فهميدم كه ايشان در روز، هزار مرتبه سورۀ قدر را مى خوانند!

اگر بخواهيم، مى شود به جاى حرف هاى بيهوده، قرآن بخوانيم. هركس هرچه از حفظ دارد، بخواند. اين مرتبه از انس و رابطه با قرآن را از همگان مى خواهند. باسواد و بى سواد هم ندارد. اگر كسى حتّى فقط سورۀ حمد و توحيد را حفظ باشد، آنها را مرتّب بخواند.


1) . تصنيف غرر الحكم، ص 477: «آنچه بيهوده است و نتيجه اى ندارد واگذار و به امر مهمّى كه موجب نجات توست، مشغول شو.»

و) افزايش فهم و كشش ذهنى

قرآن خواندن، بر جسم و مسائل مادى حيات انسان نيز اثرگذار است. انسان بتواند صبح به صبح قرآن بخواند، هم روز خود را قرآن آغاز كرده و هم در حلّ مسائل روزمرّه، موفّق تر خواهد بود. بارها تجربه شده كه گاهى ساعت ها انديشه در يك مسئله، انسان را به نتيجه اى نمى رساند، امّا وقتى قبل از آن، قرآن خوانده مى شود، در مدّت زمان اندكى، مشكل ذهنى حل مى شود. مرحوم محدّث قمى رحمه الله در مفاتيح الجنان، يكى از راه هاى افزايش حافظه را قرآن خواندن، به ويژه خواندن آية الكرسى ذكر كرده است.(1)

همگان به ويژه جوانان و نوجوانان توجّه داشته باشند كه اگر بخواهند در فهم درس و بحث ها موفّق باشند، يكى از راه هاى آن، قرائت قرآن است. اگر آدمى به راستى با قرآن انس بگيرد، مشكلات علمى اش نيز برطرف مى شود.

اساساً ارتباط با قرآن و معنويّات و پرهيز از محرّمات، براى انسان در زندگى راهگشاست. خداوند سبحان وعده داده است كه از راهى كه انسان گمان ندارد، به او كمك مى كند:

(وَ مَنْ يَتَّقِ اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً، وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاٰ يَحْتَسِبُ‌) (2)

كسى كه تقوا را رعايت كند، خداوند نيز او را از راه بى گمان، يارى مى كند.


1) . مفاتيح الجنان، ص 1243.

2) . الطلاق، 2 و 3: «و هر كس از خدا پروا كند، [خدا] براى او راه بيرون شدنى قرار مى دهد. و از جايى كه حسابش را نمى كند، به او روزى مى رساند.»

درس گفتار صد و دوّم: سطح دوّم و سوّم از رابطه با قرآن: حفظ و تفسير

اشاره

اوّلين گام در انس و ارتباط با قرآن كريم، «قرائت» قرآن است. در درس گفتار پيشين بيان گرديد كه صحيح خواندن قرآن، براى همگان به ويژه جوانان، امرى لازم و ضرورى است و مداومت بر قرائت قرآن، بايد به صورت فرهنگ عمومى درآيد. براى قرائت قرآن، علاوه بر پاداش هاى بسيار، آثار و فوايد فراوانى نيز ذكر شده و ما به برخى از آنها اشاره كرديم كه از آن جمله: «رفع مشكلات»، «نورانيّت درونى انسان»، «درمانگرى در قلب»، «جايگزين شدن براى حرف هاى بيهوده» و «افزايش حافظه» بود.

در اين درس گفتار، دو سطح ديگر از ارتباط انسان با قرآن را تبيين خواهيم كرد.

اهتمام به حفظ قرآن در صدر اسلام

مرتبه يا سطح دوّم از ارتباط با قرآن، «حفظ قرآن» است. در زمان پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بسيارى از مردم حافظ قرآن بودند؛ در حالى كه غالباً سواد الفبا نداشتند و مثلاً براى كتابت وحى، فقط عدّۀ محدودى كاتب بودند، امّا در حفظ قرآن، بسيار فعّال بودند. حتّى زن ها از حافظان قرآن بودند و واقعاً قرآن در دل آنها رسوخ كرده بود. البته شايد همۀ قرآن را حفظ نبودند، امّا بسيارى از آيات را از حفظ داشتند.

شخص پيامبر بر حفظ افراد نظارت مى كردند. ايشان آيات را همان گونه كه نازل مى شد، مثلاً ده آيه ده آيه مى خواندند و براى مردم شرح و تفسير مى فرمودند، بعد مردم آيات را حفظ مى كردند و عمل مى كردند، سپس سراغ آيات بعدى

مى رفتند.(1)حافظان و قاريان قرآن نيز، قرآن را بر پيامبر مى خواندند و ايشان بر حفظ آنها نظارت داشتند.(2)لذا حفظ قرآن بسيار گسترده بود و خود، يكى از عوامل حفظ و صيانت قرآن از تحريف به شمار مى رود؛ چنان كه در تاريخ نقل مى كنند روزى عمر آيۀ (وَ اَلسّٰابِقُونَ اَلْأَوَّلُونَ مِنَ اَلْمُهٰاجِرِينَ وَ اَلْأَنْصٰارِ وَ اَلَّذِينَ اِتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسٰانٍ‌)(3)را بدون حرف «واو» قبل از «الَّذينَ‌» خواند و شخصى (زيد بن ثابت) اعتراض كرد كه آيه به صورت «وَ الَّذينَ‌» است و حرف «واو» را در قرائت ساقط كرديد. بالاخره يكى از حافظان و كاتبان قرآن را آوردند و او گفت كه «وَ الَّذينَ‌» درست است.(4)يا در زمان عثمان، هنگام نوشتن قرآن، روى وجود يا عدم وجود حرف «واو» در آيۀ (وَ اَلَّذِينَ يَكْنِزُونَ اَلذَّهَبَ وَ اَلْفِضَّةَ‌)(5)با هم نزاع مى كردند تا اينكه حافظان قرآن، بر وجود حرف «واو» شهادت داده و روى حرف خود، با تأكيد هرچه تمام تر، ايستادگى كردند.(6)نظير اين موارد فراوان است و نشان


1) . منية المريد، ص 368: «مَنْ كَانَ يُقْرِئُنَا مِنَ الصَّحَابَةِ أَنَّهُمْ كَانُوا يَأْخُذُونَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص عَشْرَ آيَاتٍ فَلَا يَأْخُذُونَ فِي الْعَشْرِ الْأُخْرَى حَتَّى يَعْلَمُوا مَا فِي هَذِهِ مِنَ الْعِلْمِ وَ الْعَمَلِ‌» و نيز ر. ك: بحار الانوار، ج 89، ص 106؛ مسند احمد، ج 5، ص 410؛ مجمع الزوائد، ج 1، ص 165 و...

2) . ر. ك: مجمع البيان، ج 1، ص 15؛ الاتقان فى علوم القرآن، ج 1، ص 122 تا 126؛ امتاع الاسماع، ج 4، ص 288؛ سبل الهدى و الرشاد، ج 11، ص 330.

3) . التوبه، 100: «و پيشگامانِ نخستين از مهاجران و انصار، و كسانى كه با نيكوكارى از آنان پيروى كردند...»

4) . جامع البيان، ج 11، ص 8؛ الدر المنثور، ج 3، ص 269.

5) . التوبه، 34: «و كسانى كه زر و سيم را گنجينه مى كنند...»

6) . ر. ك: الدر المنثور، ج 3، ص 232.

مى دهد تا چه ميزان حفظ قرآن، در محافظت آن از تحريف، نقش داشته است.

پس از پيامبر، در جنگ يمامه كه ميان مسلمانان و آن زن و مرد بى ادب كه مدّعى نبوّت بودند (مسيلمۀ كذّاب و همسرش) اتّفاق افتاد، حدود هفتصد نفر از حافظان و قاريان قرآن شهيد شدند.(1)اين تعداد كشته از حافظان قرآن در يك جنگ، نشان مى دهد كه مسئلۀ حفظ قرآن بسيار پراهميّت بوده است. آنها شايد سواد نداشتند، امّا حافظ قرآن بودند و در ضمن كارها و مسائل روزمرّه، به حفظ و قرائت قرآن اهتمام مى ورزيدند.

لزوم توجّه عمومى به حفظ قرآن

الحمدلله در دوران معاصر، يكى از بركات بزرگ نظام جمهورى اسلامى، اين بود كه حفظ قرآن در ميان جوان ها رونق گرفت. البته هنوز كم است و بايد وسعت بيشترى يافته و همگانى شود، امّا به هر حال نسبت به پيش از اين، بسيار رشد كرده است.

حفظ قرآن، در روايات اهل بيت عليهم السلام بسيار مورد تأكيد است؛ به نحوى كه براى آن، آداب و دعا نيز ذكر كرده اند(2)و حتّى فرموده اند يكى از حسرت هاى افراد در قيامت، آن است كه سوره اى را حفظ كرده باشد و سپس آن را فراموش كند:

«مَنْ نَسِيَ سُورَةً مِنَ الْقُرْآنِ مُثِّلَتْ لَهُ فِي صُورَةٍ حَسَنَةٍ وَ دَرَجَةٍ رَفِيعَةٍ فِي الْجَنَّةِ فَإِذَا رَآهَا قَالَ مَا أَنْتِ مَا أَحْسَنَكِ لَيْتَكِ لِي فَيَقُولُ أَ مَا تَعْرِفُنِي


1) . الفتوح، ج 1، ص 34؛ همچنين ر. ك: فتح البارى، ج 9، ص 9؛ تثبيت دلائل النبوة، ج 2، ص 587.

2) . ر. ك: الكافى، ج 2، ص 576؛ مصباح المتهجّد، ج 1، ص 264؛ جمال الاسبوع، ص 119.

أَنَا سُورَةُ كَذَا وَ كَذَا وَ لَوْ لَمْ تَنْسَنِي رَفَعْتُكَ إِلَى هَذَا» (1)بنابر اين، بايد حفظ قرآن در جامعه نهادينه و عمومى شود و چنان كه پيش از اين تأكيد كرديم، نگوييد كه نمى شود يا نمى توانيم؛ چه بسيار افرادى كه سنّشان نيز بالا بوده، امّا براى حفظ قرآن تصميم گرفته و تلاش كرده اند و حافظ قرآن شده اند. شاهد تاريخى آن، همين قضيۀ حفظ قرآن در صدر اسلام است. حفظ قرآن، پير و جوان و نوجوان و كودك ندارد؛ هركس به هر ميزان مى تواند بايد در حفظ قرآن تلاش كند و از پاداش اين حفظ، بهره مند شود.

در روايات مى خوانيم كه اگر كسى كم حافظه است يا حفظ قرآن براى او مشقّت دارد، در ازاى اين تلاش و استقامت خود، دو برابر اجر خواهد برد:

«إِنَّ الَّذِي يُعَالِجُ الْقُرْآنَ وَ يَحْفَظُهُ بِمَشَقَّةٍ مِنْهُ وَ قِلَّةِ حِفْظٍ لَهُ أَجْرَانِ‌» (2)كسى كه در حفظ قرآن به خاطر كندى حافظه، سختى مى كشد و مشّقت ها را تحمّل مى كند، پاداشى دوچندان دارد؛ يكى به خاطر حفظ قرآن و ديگرى به خاطر رنج و زحمتى كه در اين راه متحمّل مى شود.


1) . الكافى، ج 2، ص 607: «هر كه سوره اى از قرآن را فراموش كند، آن سوره در بهشت به صورتى زيبا و مقامى بلند در برابرش نمودار مى شود و چون او را مى بيند، مى گويد: تو كيستى و چه اندازه زيبائى! كاش تو از آن من بودى! سوره مى گويد: آيا مرا نمى شناسى‌؟ من فلان سوره ام و اگر تو مرا فراموش نكرده بودى، تو را به اين درجه مى رساندم.»

2) . الكافى، ج 2، ص 606: «كسى كه دربارۀ قرآن رنج بكشد و باسختى و كم حافظه گى اش آن را حفظ كند، دو اجر دارد.»

برخى از آثار حفظ قرآن

حفظ قرآن، آثار فراوانى براى انسان در دنيا و آخرت به دنبال دارد؛ در دنيا هم باعث انس با قرآن است و هم موجب مى شود خود انسان در حصنِ حصين قرآن قرار گيرد. علاوه بر اين، حفظ قرآن به افزايش ذهن و هوش نيز كمك مى كند. در آخرت نيز باعث ارتقاء درجه است. همان گونه كه در روايات آمده است كه در قيامت گفته مى شود قرآن بخوانيد و از درجات بهشت بالا برويد:

«عَلَيْكُمْ بِتِلَاوَةِ الْقُرْآنِ فَإِنَّ دَرَجَاتِ الْجَنَّةِ عَلَى عَدَدِ آيَاتِ الْقُرْآنِ فَإِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ يُقَالُ لِقَارِئِ الْقُرْآنِ اقْرَأْ وَ ارْقَ فَكُلَّمَا قَرَأَ آيَةً رَقِيَ دَرَجَةً‌» (1)هرآيه اى كه در قيامت مى خواند، او را درجه اى ارتقا مى دهد. مهم تر آنكه در روز قيامت، يكى از شفيعان انسان، قرآن كريم است كه شفاعت او له يا عليه آدمى، پذيرفته مى شود:

«وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ شَافِعٌ مُشَفَّعٌ وَ قَائِلٌ مُصَدَّقٌ وَ أَنَّهُ مَنْ شَفَعَ لَهُ الْقُرْآنُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ شُفِّعَ فِيهِ وَ مَنْ مَحَلَ بِهِ الْقُرْآنُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ صُدِّقَ عَلَيْه» (2)


1) . امالى الصدوق، ص 359: «بر شما باد تلاوت هميشگى قرآن؛ براى اينكه درجات بهشت، بر عدد آيات قرآن است. هنگامى كه روز قيامت فرا رسيد، به قارى قرآن مى گويند بخوان و بالا برو؛ پس هر آيه اى كه مى خواند درجه اى بالا مى رود.»

2) . نهج البلاغه، خطبه 176: «بدانيد كه قرآن شافعى است كه شفاعتش پذيرفته گشته، و گوينده اى است كه گفتارش تصديق شده است، آن كه قرآن در قيامت به شفاعتش برخيزد شفاعتش در مورد او قبول است، و از هر كه شكايت نمايد شكايتش پذيرفته است.»

كسى كه حافظ قرآن است، قرآن نيز طبعاً حافظ او از آتش خواهد بود و در قيامت از وى شفاعت مى كند.

تدبّر در قرآن و تفسير آن

مرتبۀ سوّم از ارتباط با قرآن كريم، «تدبّر» و «انديشه» در آيات الهى و توجّه و اهتمام به موضوع «تفسير قرآن» است. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم همان گونه كه قرآن شريف را براى مردم قرائت مى كردند، آن را نيز به فراخور حال افراد، تفسير و معنا مى فرمودند تا در زندگى بدان عمل كنند. قرآن كريم يكى از وظايف پيامبر را همين توضيح و تفسير آيات الهى دانسته كه خود، زمينه اى براى انديشه و تفكّر انسان ها در آيات قرآن كريم باشد:

(وَ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ اَلذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ‌) (1)

قرآن شريف، از انسان ها مى خواهد كه در قرآن، تدبّر و تعقّل كنند:

(إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ‌) (2)

و همچنين به صورت جدّى، نداشتن تدبّر در قرآن را مذمّت كرده است:

(أَ فَلاٰ يَتَدَبَّرُونَ اَلْقُرْآنَ أَمْ عَلىٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰا) (3)


1) . النحل، 44: «و اين قرآن را به سوى تو فرود آورديم، تا براى مردم آنچه را به سوى ايشان نازل شده است توضيح دهى، و اميد كه آنان بينديشند.»

2) . يوسف، 2: «ما آن را قرآنى عربى نازل كرديم، باشد كه بينديشيد.»

3) . محمد، 24: «آيا به آيات قرآن نمى انديشند؟ يا [مگر] بر دل هايشان قفل هايى نهاده شده است‌؟»

چرا در قرآن تدبّر و دقّت نداريد؟ چرا تفسير نمى دانيد؟! مگر قفل بدبختى روى دلت ها خورده است‌؟ قرآن با اين شدّت، بر تدبّر در قرآن تأكيد كرده و آن را خواستار شده است. بنابر اين لازم است هر كسى به فراخور شرايط و فهم خود، از تفسير قرآن بداند.

مراتب تفسير و فهم قرآن

تفسير قرآن، خود داراى مراتبى است:

اوّلين مرتبه، «مطالعۀ كتاب هاى تفسير» است. يك مسلمان وقتى هرجاى قرآن را باز مى كند، بايد بتواند، آن را معنا كند و تفسير مختصرى از آن در ذهن داشته باشد. اگر كسى به صورت مداوم بر خواندن يك تفسير معتبر، متمركز شود و مثلاً يك ساعت از وقت شبانه روز خود را به آن اختصاص دهد، طولى نمى كشد كه طى چند سال، يك دوره تفسير را فرا مى گيرد.

اين گونه فهم قرآن، بسيار ارزشمند است. اينكه انسان يك دوره تفسير در ذهن داشته باشد، از جهاتى بسيار حائز اهميّت است و از جمله آنكه تفسير و فهم قرآنى، مبتنى بر نظر يك مفسّر و قرآن شناس قرار مى گيرد و در معناكردن قرآن، انسان گرفتار «تفسير به رأى» نمى شود. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در مذمّت تفسير به رأى فرموده اند:

«مَنْ فَسَّرَ الْقُرْآنَ بِرَأْيِهِ فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّار» (1)


1) . عوالى اللئالى، ج 4، ص 104: «كسى كه قرآن را به رأى خود تفسير كند، پس بايد جايگاه خويش را در آتش جهنّم آماده سازد.»

هركس از خوددرآورى راجع به قرآن داشته باشد، جايگاهش جهنّم است. امّا اگر كسى جداً با ديدن تفاسير و با كمك فكر و انديشه، بتواند يك دوره قرآن را معنا كند، بسيار ارزش دارد.

مرتبۀ دوّم در تفسير قرآن، دقّت و تدبّر در قرآن است؛ كسى بتواند با انديشه در قرآن و مضامين آن، از آيات الهى درس بگيرد و برداشت هاى صحيح داشته باشد. قرآن اين مرتبه را مى خواهد و مى فرمايد اگر كسى اين تدبّر و انديشه را نداشته باشد، قفل بدبختى روى دل اوست:

(أَ فَلاٰ يَتَدَبَّرُونَ اَلْقُرْآنَ أَمْ عَلىٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰا)

مرتبۀ سوّم، بسط و گسترش برداشت ها و دقّت ها در قرآن است كه منجر به تفسيرنوشتن و تفسيرگفتن مى شود. بسيارند افرادى كه تفسير نوشته اند؛ استاد بزرگوار ما حضرت امام قدس سره از ابن عربى نقل مى كردند كه هفتصد تفسير بر قرآن نوشته شده و قرآن هنوز بكر و تازه است؛ بعد حضرت امام مى فرمود بعد از ابن عربى تا الان نيز هفتصد تفسير ديگر نوشته شده، امّا هنوز قرآن، بكر و پرمطلب است.

اين سطح از تفكّر و تأمّل در قرآن، هم لازم است و هم بايد به صورت جدّى روى آن كار كرد. نگوييد نمى شود كه بارها گفته ايم نمى توانم در قاموس انسان راه ندارد. حوزه هاى علميه و مراكز دينى و علمى، وظايف سنگينى در اين زمينه برعهده دارند.

استاد بزرگوار ما علامه طباطبائى رحمه الله شبانه روز، تنها روى تفسير «الميزان» كار مى كرد؛ در حالى كه حتّى از نظر مالى، در مضيقۀ عجيبى بود. نه كمكى براى تفسيرنوشتن داشت و نه لُجنه اى براى اين كار بود؛ تا اينكه بالاخره توانست يك دوره تفسير تحويل جامعه دهد. تفسيرى كه از افتخارات شيعه است و انصافاً تفسير خوب و جامعى است.

مرحوم حاجيه خانم امين رحمها الله آن بانوى مجتهدۀ اصفهانى، هم شوهردار بود و هم خانه دار، امّا با هر مشقّتى بود درس خواند و تلاش كرد تا اينكه مجتهد شد. ايشان يك دوره تفسير به نام «مخزن العرفان» به فارسى نوشته است كه انصافاً تفسير خوبى است. ايشان با اين كار خود، ياد داد كه اگر بخواهيد مى شود.

از جوان ها تقاضا دارم وارد اين وادى نور شوند و ببينند چه نورانيّتى دارد. كسى كه به وادى نور قرآن وارد مى شود، مى تواند به جايى برسد كه مانند اين بانو، علاوه بر اينكه تفسير مى داند و از قرآن برداشت دارد، توفيق تأليف يك دوره تفسير كامل قرآن را پيدا مى كند.

از همگان به خصوص جوانان، تقاضا دارم قدرى روى اين حرف ها فكر كنيد و با زمينه سازى، خود را براى سير در وادى نور قرآن آماده نماييد:

(قَدْ جٰاءَكُمْ مِنَ اَللّٰهِ نُورٌ وَ كِتٰابٌ مُبِينٌ‌) (1)

انس با قرآن، تدبّر در آن و قدم گذاشتن در بوستان روح افزاى آيات الهى، باعث مى شود كه انسان از نور قرآن بهره مند شود و بتواند از اين منبع فيض رحمانى، برداشت ها داشته باشد.


1) . المائده، 15: «قطعاً براى شما از جانب خدا روشنايى و كتابى روشنگر آمده است.»

درس گفتار صد و سوّم: سطح چهارم از رابطه با قرآن: عمل به قرآن

اشاره

در درس گفتارهاى گذشته، سه سطح از سطوح ارتباط انسان با قرآن تبيين گرديد كه عبارت بودند از: «قرائت قرآن»، «حفظ قرآن» و «تدبّر در قرآن و تفسير». اينك به سطح بالاترى از انس و رابطه با قرآن اشاره مى كنيم كه همان «عمل به قرآن» است. قرائت و حفظ قرآن و تدبّر در آن، براى همگان به ويژه جوانان، بسيار لازم و ضرورى است، امّا همۀ آنها، زمينه سازِ عمل كردن به قرآن هستند. به عبارت ديگر، واجب تر و لازم تر از روخوانى و حفظ و تفسير، عمل كردن به آيات قرآن است.

اين سطح از رابطه با قرآن، در دنيا و آخرت براى آدمى راهگشا و كمال بخش است و سعادت انسان در دو جهان، مرهون استحكامِ اين گونه از ارتباط مى باشد.

قرآن كتابِ عمل

قرآن شريف، كتاب و دستورالعملى براى «عمل كردن» در زندگى است. قرآن آمده تا با ارائۀ طريق، «آدم» بسازد:

(هُوَ اَلَّذِي بَعَثَ فِي اَلْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ وَ إِنْ كٰانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ‌) (1)

خداوند سبحان، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را مبعوث فرمود و قرآن را بر ايشان نازل كرد


1) . الجمعه، 2: «اوست آن كس كه در ميان بى سوادان فرستاده اى از خودشان برانگيخت، تا آيات او را بر آنان بخواند و پاكشان گرداند و كتاب و حكمت بديشان بياموزد، و [آنان] قطعاً پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند.»

تا انسان را در دو جهان بپروراند و از نظر علم و عمل، رشد و ترقّى دهد؛ به عبارت ديگر، قرآن كريم، يك كتاب آموزشى و پرورشى است و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، معلّم آموزشى و پرورشى انسان هاست.

قرآن شريف در آياتى كه مى خواهد انسان سعادتمند را معرفى كند، مى فرمايد: (اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ‌)(1)، كسى سعادتمند است كه «ايمان» دارد و در كنار آن، «عمل شايسته» انجام مى دهد. معمولاً در قرآن، دو صفت «ايمان» و «عمل شايسته» كنار يكديگر ذكر مى شوند و اين تركيب، به صورت مكرّر نيز آمده است. معناى اين سخن آن است كه قرآن، كتابِ عمل است و انسانِ باايمان، در اثر عمل به دستورات قرآن، از صفر به سوى بى نهايت پرواز پيدا مى كند و به واسطۀ اعمال نيك و شايسته، در دنيا و آخرت، تعالى و كمال مى يابد.

عمل به قرآن در حوزه هاى مختلف

در يك نوع طبقه بندى كه بر اساس روايتى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم صورت گرفته است، مجموعۀ آموزه هاى دينى به سه دستۀ «احكام» و «اخلاق» و «اعتقادات» تقسيم مى شود؛(2)عمل به دستورات قرآن كريم نيز، بايد در هر سه حوزه، پررنگ و عيان باشد.


1) . البقرة، 25: «كسانى را كه ايمان آورده اند و كارهاى شايسته انجام داده اند.»

2) . الكافى، ج 1، ص 32: «إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلَاثَةٌ آيَةٌ مُحْكَمَةٌ أَوْ فَرِيضَةٌ عَادِلَةٌ أَوْ سُنَّةٌ قَائِمَةٌ وَ مَا خَلَاهُنَّ فَهُوَ فَضْلٌ - به درستى كه علم سه چيز است: آيه محكم، فريضه اى عادلانه، سنّت پا برجا، و آنچه جز اينهاست، فضل است.»

الف) عمل به احكام

انسان بايد با «تقيّد» به ظواهر شرع، همۀ احكام الهى را مراعات كند. به تعبير علماى اخلاق، هيچ چيز براى انسان، بهتر از تقيّد به ظواهر شرع نيست. قرآن كريم آمده كه به واسطۀ پرهيزدادن از محرّمات و دستور به واجبات، «متّقى» بسازد. وقتى انسان اهل تقوا شد و اينگونه عمل كرد، قرآن مى فرمايد خوشا به حال او:

(اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ طُوبىٰ لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ‌) (1)

خوشا به حال اين افراد كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده اند: (طُوبىٰ لَهُمْ‌)؛ آنها اهل سعادت هستند و حُسن عاقبت دارند: (وَ حُسْنُ مَآبٍ‌). چنين خطاب و سرنوشتى، متوقّف بر اين است كه انسان عالم و عامل به احكام قرآن باشد. راه فهم احكام قرآن نيز، همان فهم و يادگيرى احكام رسالۀ توضيح المسائل است؛ زيرا رسالۀ مراجع تقليد، برگرفته از قرآن و روايات معصومين عليهم السلام است.

استاد بزرگوار ما حضرت آيت الله العظمى آقاى بروجردى رحمه الله بارها اين روايت را براى ما مى خواندند كه امام صادق عليه السلام مى فرمايند:

«حَدِيثِي حَدِيثُ أَبِي وَ حَدِيثُ أَبِي حَدِيثُ جَدِّي وَ حَدِيثُ جَدِّي حَدِيثُ الْحُسَيْنِ وَ حَدِيثُ الْحُسَيْنِ حَدِيثُ الْحَسَنِ وَ حَدِيثُ الْحَسَنِ حَدِيثُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع وَ حَدِيثُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ حَدِيثُ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ حَدِيثُ رَسُولِ اللَّهِ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ‌» (2)


1) . الرعد، 29: «كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده اند، خوشا به حالشان، و خوش سرانجامى دارند.»

2) . الكافى، ج 1، ص 53.

هرچه امام صادق عليه السلام مى فرمايد از امام باقر عليه السلام است و هرچه آن حضرت فرموده، از امام سجّاد عليه السلام است؛ هرچه امام سجّاد عليه السلام مى فرمايد از امام حسين عليه السلام است و ايشان هرچه بگويد از امام حسن عليه السلام است و سخن ايشان از اميرالمؤمنين عليه السلام است و سخن اميرالمؤمنين عليه السلام از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم است و هرچه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بگويند، سخن خداست.

ادّعاى تشيّع اينست كه «رسالۀ مراجع تقليد»، همان «تفسير احكام قرآن» است كه با اتّكا به روايات اهل بيت عليهم السلام بيان شده است.

اگر كسى خواستار كمك و يارى از قرآن باشد، بايد با تقيّد به ظواهر شرع، به دستورات قرآن كه همان رساله هاى عمليّه است، عمل كند. كسى كه اهل استفاده از رسالۀ توضيح المسائل نباشد و در يادگيرى احكام الهى، كوتاهى كند، نظير بيمارى است كه به دكتر مراجعه نمى كند و بالاخره بر اثر درد، مى ميرد. اگر كسى جاهل به احكام الله باشد، ناخواسته وارد كارى مى شود كه در آن حدود الهى را از بين مى برد و آن كار را خراب مى كند يا نعوذ بالله مرتكب گناه و حرام مى شود. در روايات مى خوانيم:

«إِنَّ لِكُلِّ مَلِكٍ حِمًى وَ حِمَى اللَّهِ مَحَارِمُهُ فَمَنْ رَتَعَ حَوْلَ الْحِمَى أَوْشَكَ أَنْ يَقَعَ فِيهِ‌» (1)انسان بايد بسيار مراقب محدوده هاى تعيين شده از جانب شرع باشد تا گرفتار محرّمات و نواهى نشود. راه اين مراقبت نيز آگاهى صحيح از واجبات و محرّمات


1) . وسائل الشيعه، ج 27، ص 167: «هر پادشاهى را قُرُقگاهى است و محدودۀ ممنوعۀ خداوند، محرّمات اوست؛ كسى كه در كنار اين قرقگاه دور بزند، افتادنش در آنجا قطعى و نزديك است.»

است. به عبارت ديگر، همان گونه كه بايد در كارهاى روزمرّه، از متخصّص استفاده كرد و با او مشورت نمود، در عمل به احكام الهى نيز بايد از متخصّصين امر كه همان علما و مراجعِ تقليد هستند، بهره برد. «تقليد» در حقيقت مراجعۀ جاهل به عالم و مراجعۀ غيرمتخصّص به متخصّص است.

عمل به رساله، عمل احكام به قرآن است، با اين تفاوت كه مجتهد در رساله، آيات قرآن را با روايات اهل بيت عليهم السلام تفسير كرده و نتيجۀ آن را به صورت مسئله و با بيانى روان ارائه نموده است.

قرآن و عترت، دو اصل جدايى ناپذيرند و بر اساس روايت ثقلين، اين دو تا قيامت از هم جدا نمى شوند. يكى اصل است و يكى مفسّر، يكى متن و يكى مبيّن؛ اين دو بايد دوش به دوش يكديگر باشند. روايت ثقلين و امثال آن، دستور مى دهد كه در عمل، بايد تابع قرآن و اهل بيت عليهم السلام بود و اگر كسى بخواهد اين متابعت را داشته باشد، بايد به رسالۀ مراجع تقليد كه در آن دستورات قرآن و اهل بيت را استخراج كرده اند، مراجعه نمايد. بنابر اين بايد بگوييم آشنايى با رساله و مسائل آن، بر همگان، واجب و لازم است و اگر مسئله اى در آن نيست، بايد از طريق استفتاء و سؤال از مراجع تقليد، حكم الهى آن را فهميد تا عمل به احكام قرآن، معنا پيدا كرده و تحقّق يابد.

ب) توجّه به اعتقادات و استفاده از استدلال هاى قرآنى

وجهۀ ديگرى از عمل به قرآن، دريافت اعتقادات و بناكردن آن، بر مبناى آموزه ها و استدلال هاى قرآنى است. قرآن شريف از نظر اعتقادات، بسيار رسا و پرمحتواست و هيچ كمبودى ندارد. بيان قرآن، زبان فلسفه و عرفان را ندارد، امّا بالاتر از زبان فلسفه و عرفان، اعتقادات فطرى را دارد.

در مباحث توحيدى مانند اثبات وجود خداوند، توحيد ذاتى، توحيد صفاتى، توحيد عبادى و توحيد افعالى، قرآن شريف بسيار عالى بحث كرده است. اگر كسى آشنا به آيات قرآن باشد و بخواهد اعتقادات خود را از قرآن بگيرد، بالاترين مراتب توحيد را در بيان قرآن مى يابد. به عبارت ديگر، آنچه بزرگان گفته اند، در قرآن هست و در عين حال، هر بى سوادى هم مى فهمد. صدرالمتألهين رحمه الله در آثار خود، چهل دليل براى اثبات وجود خدا مى آورد، امّا خودش اقرار دارد كه ادلّۀ قرآنى، رساتر از چهل دليلِ اثباتىِ فلسفىِ اوست.

قرآن كريم راجع به نبوّت و امامت نيز بسيار رسا و عالى استدلال مى كند. نبوّت عام و خاص را مطرح كرده و معجزه بودن قرآن را با بيانى شيوا اثبات مى نمايد. دربارۀ امامت و ارتباط آن با نبوّت سخن گفته و امام را با كنايه و بيان خصوصيّات، معرّفى مى كند. در باب اثبات نبوّت و امامت، كتاب هاى ارزنده اى نوشته شده است، امّا جنس استدلال هاى قرآنى، متفاوت است؛ به گونه اى است كه انديشمند و عامى، هر دو در حدّ فهم خود، آن را درك مى كنند. به عبارت ديگر، قرآن راجع به بعثت انبياء، دلايل و لزوم ارسال رسل، اصل قرآن، معجزه بودن قرآن، امامت، حيطۀ تصرّفات امام، لزوم ولايت و مسائلى از اين دست، بسيار دقيق صحبت مى كند و طرز استدلال قرآن، غير از استدلال هاى علم كلام است. كلاميون در اين مباحث، سخن هاى فراوانى دارند، امّا در عين حال همه اقرار دارند نبوّت و امامتى كه قرآن اثبات مى كند، غير از آن است كه آنها مى گويند. حرف كلاميون و متخصّصين در كلام، «استدلالى» است، امّا سخن قرآن، «نورانى» است و به واسطۀ همين نور، در عمق جان ها تجلّى كرده و نبوّت و ولايت را تبيين مى كند.

آيات قرآن در مسئلۀ ولايت به اندازه اى فراوان است كه حتّى برخى از اهل تسنّن اقرار دارند كه سيصد آيه در قرآن(1)يا يك چهارم قرآن،(2)مربوط به ولايت و اميرالمؤمنين عليه السلام است و در روايات شيعه آمده كه ثلث قرآن مربوط به اهل بيت عليهم السلام است:

«نَزَلَ الْقُرْآنُ أَثْلَاثاً ثُلُثٌ فِينَا وَ فِي عَدُوِّنَا وَ ثُلُثٌ سُنَنٌ وَ أَمْثَالٌ وَ ثُلُثٌ فَرَائِضُ وَ أَحْكَامٌ‌» (3)به هر حال قرآن شريف در مسئلۀ ولايت و امامت، آيات فراوانى دارد و با بيانى نورانى، به تشريح اين مسئلۀ اعتقادى پرداخته است كه بايد مورد توجّه قرار گيرد.

در موضوع پراهميّت معاد نيز قرآن شريف، بيان فوق العاده روشن و قابل فهم دارد. بسيارى از آيات قرآن، به موضوع معاد و جهان پس از مرگ اختصاص دارد و مسائلى همچون محشر، معاد جسمانى، نعمت هاى بهشتى و نقمت هاى دوزخى را به بهترين شكل تبيين و تشريح كرده است. به تعبير استاد بزرگوار ما حضرت امام قدس سره، همان معادى كه پيرزن مى گويد، صدرالمتألهين گفته است و همان معادى كه صدرالمتألهين در مثلِ حركت جوهرى مى گويد، قرآن كريم با بيانى رساتر و روان، بيان فرموده است. مفاهيم عميق فلسفى دربارۀ جهان پس از مرگ و


1) . ر. ك: تاريخ بغداد، ج 6، ص 219؛ شواهد التنزيل، ج 1، ص 58؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 42، ص 364؛ السيرة الحلبيه، ج 2، ص 474: «نزلت فى علي عليه السلام ثلاثمائة آية.»

2) . شواهد التنزيل، ج 1، ص 59: «نَزَلَ الْقُرْآنُ أَرْبَعَةَ أَرْبَاعٍ‌: رُبُعٌ فِينَا، وَ رُبُعٌ فِي عَدُوِّنَا، وَ رُبُعٌ حَلَالٌ وَ حَرَامٌ وَ رُبُعٌ فَرَائِضُ وَ أَحْكَامٌ - وَ لَنَا كَرَائِمُ الْقُرْآنِ‌» ؛ تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 136.

3) . الكافى، ج 2، ص 627: قرآن در سه بخش نازل شده است: يك سوّم دربارۀ ما و دشمنان ماست؛ يك سوّم، سنن و امثال است و يك سوّم آن واجبات و احكام است.»

موضوعات غامض مرتبط با معاد مانند معاد جسمانى، در قرآن به گونه اى ترسيم و تبيين شده كه براى همگان، اعمّ از باسواد و بى سواد، انديشمند و عامى، فهميدنى است.

ج) آموزه هاى اخلاقى قرآن

سوّمين گام در عمل به قرآن، ورود به وادى «اخلاق» و «تهذيب نفس» است. در يك كلام مى توانيم قرآن شريف را كتاب اخلاق و «انسان سازى» بناميم.

تهذيب و پاك سازى نفس، كار فوق العاده مشكل و امّا در عين حال، بسيار لازم و ضرورى است. خداوند سبحان در سورۀ شمس، با يازده قَسَم و چند تأكيد، مى فرمايد:

(قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّٰاهٰا، وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا) (1)

رستگارى فقط و فقط از آن كسى است كه درخت رذالت را از دل كنده باشد و درخت فضيلت را به جاى آن غرس نموده و با مراقبت، آن را ميوه دار كرده باشد و الاّ اگر صفت رذيله اى در دل رسوخ كند، انسان بدبخت خواهد بود: (وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا). صفت رذيله نمى گذارد انسان سعادتمند شود.

قرآن كريم با تأكيد فراوان و از طريق بيان هاى گوناگون و در مثل سورۀ شمس با يازده قَسَم، بيان فرموده كه بايد در زندگى انسان، تهذيب نفس و خودسازى وجود داشته باشد؛ اين از اوجب واجبات و البته فوق العاده نيز مشكل است. به تعبير


1) . الشمس، 9 و 10: «كه هر كس آن را پاك گردانيد، قطعاً رستگار شد، و هر كه آلوده اش ساخت، قطعاً درباخت.»

استاد بزرگوار ما حضرت امام قدس سره، يك عمر خون جگر مى خواهد كه انسان بتواند درخت رذالت را از دل بكند.

انسان بايد با تلاش و كوشش، رياضت ها و تقواها، ريشۀ درخت رذالت را در دل بخشكاند و به تعبير علماى اخلاق، به مرتبۀ «تخليه» برسد و در ادامه، فضائل را به جاى آن بكارد كه «تحليه» ناميده مى شود. كاشتن فضائل در وجود، باعث مى شود كه بُعد روحانى انسان، يعنى همان عقل و وجدان اخلاقى و فطرت، زنده بماند و به مرور، انسان به مرتبۀ «تجليه» كه همان بارورشدن فضائل و نمود بيرونى آنهاست، برسد.

به دليل اهميّت موضوع خودسازى، در ادامۀ مباحث طى يك درس گفتارِ مستقل، به مسئلۀ مهمّ تهذيب نفس در قرآن خواهيم پرداخت.

اعراض از قرآن

پس از آنكه از گسترۀ علوم قرآن در سه حوزۀ بنيادين «احكام» و «اعتقادات» و «اخلاق» ياد كرديم، اينك اين نكتۀ مهم را متذكّر مى شويم كه انسان بايد روز به روز و هرچه بيشتر، در ابعاد مختلف (قرائت، شعار، تدبّر و عمل)، ارتباط خود را با قرآن استحكام و عمق بخشد؛ در غير اين صورت، در دنيا و آخرت، گرفتار ضرر و زيان مى شود. قرآن شريف مى فرمايد:

(وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ أَعْمىٰ‌) (1)


1) . طه، 124: «و هر كس از ياد من دل بگرداند، در حقيقت، زندگىِ تنگ [و سختى] خواهد داشت، و روز رستاخيز او را نابينا محشور مى كنيم.»

در اين آيۀ شريف، «ذكر» مصاديق گوناگونى دارد و يكى از مصاديق آن، «قرآن» است؛(1)كسى كه از قرآن اعراض كند، در دنيا، زندگى سخت و همراه با بدبختى و «چه كنم، چه كنم» دارد و در روز قيامت كور وارد صف محشر مى شود. وقتى در قيامت مى پرسد كه خدايا من در دنيا كور نبودم چرا در اينجا كور هستم‌؟ خطاب مى شود تو در دنيا ما را فراموش كردى، پس در اينجا ما تو را فراموش مى كنيم:

(قٰالَ كَذٰلِكَ أَتَتْكَ آيٰاتُنٰا فَنَسِيتَهٰا وَ كَذٰلِكَ اَلْيَوْمَ تُنْسىٰ‌) (2)

كسى نبايد تصوّر كند ارتباط با قرآن از مستحبّات يا رسومات است، بلكه اين ارتباط واجب و لازم است. سروكارداشتن با قرآن، براى هر مسلمانى، ضرورى است.

اگر براى بيان آثار اعراض از قرآن به جز آيه اى كه بيان شد، هيچ مطلب ديگرى نداشتيم، بس بود كه خود را ملتزم به ارتباط با قران كنيم؛ در حالى كه آيات و روايات فراوانى مبنى بر لزوم توجّه به قرآن و برقرارى رابطه با آن هست. مثلاً قرآن كريم از زبان پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در روز قيامت مى گويد كه مى فرمايند:

(وَ قٰالَ اَلرَّسُولُ يٰا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اِتَّخَذُوا هٰذَا اَلْقُرْآنَ مَهْجُوراً) (3)

پيامبر با آن همه رحمت، در قيامت به خداوند شكايت مى كند كه برخى افراد، به قرآن، پشت پا زده اند و آن را «مهجور» كرده اند؛ در حالى كه مى توانستند با استفاده از قرآن، انسان كامل شوند.


1) . التبيان فى تفسير القرآن، ج 7، ص 219.

2) . طه، 126: «مى فرمايد: همان طور كه نشانه هاى ما بر تو آمد و آن را به فراموشى سپردى، امروز همان گونه فراموش مى شوى.»

3) . الفرقان، 30: «و پيامبر [خدا] گفت: پروردگارا، قوم من اين قرآن را رها كردند.»

درس گفتار صد و چهارم: تهذيب نفس در اثر ارتباط با قرآن كريم

اشاره

پيش از اين بيان شد كه ارتباط با قرآن، سطوح مختلفى دارد و هركدام نيز به تناسب خود، داراى ارزش و اهميّت مى باشند. مداومت بر قرائت قرآن، حفظ قرآن و تدبّر در قرآن، هركدام سطوحى از ارتباط انسان با قرآن بوده و همگى زمينه سازِ «عمل» به قرآن هستند. پس از آن اشاره شد كه عمل به قرآن، بايد در همۀ حوزه هاى عملى و معرفتى زندگى انسان جارى و سارى باشد و به ويژه در «احكام و اعتقادات و اخلاق»، بايد قرآن را مبناى كارها قرار داد.

اينك وجه ديگرى از انس و ارتباط با قرآن را مطرح مى كنيم كه همان استفاده از قرآن براى «تهذيب نفس» است. آموزه هاى قرآن كريم، بايد در زندگى «سرمشق» و «راهنما» قرار گيرد و براى كمال و سعادت، از آن بهره جُست.

قرآن كتاب و استادِ اخلاق

يكى ديگر از وجوه ارتباط و انس با قرآن، برقرارى رابطۀ استاد و شاگردى با قرآن است. انسان اگر بخواهد به كمالى دست يابد، بايد پاى درس و كلام قرآن، زانو بزند و گوش جان بدان سپارد.

قرآن كريم بيانگر و روشن كنندۀ همه چيز است:

(تِبْيٰاناً لِكُلِّ شَيْ‌ءٍ‌) (1)

(مٰا فَرَّطْنٰا فِي اَلْكِتٰابِ مِنْ شَيْ‌ءٍ‌) (2)

به تعبير استاد بزرگوار ما حضرت امام خمينى قدس سره، قرآن و اهل بيت عليهم السلام تجلّى ذاتى پروردگار با همۀ اسماء و صفات حتّى اسماء و صفات مستأثره هستند و معلوم


1) . النحل، 89: «روشنگر هر چيزى است.»

2) . الانعام، 38: «ما هيچ چيزى را در كتاب [لوح محفوظ] فروگذار نكرده ايم.»

است كه تمسّك به اينها و شاگردى در محضر ايشان، براى انسان، نجات بخش خواهد بود.

انسان بايد استاد اخلاقِ خود را قرآن و اهل بيت عليهم السلام قرار دهد و دستورات ايشان را سرلوحۀ زندگى خود كند. اين قِسم از ارتباط با قرآن، از اقسام پيشين بسيار پراهميّت تر است؛ زيرا سرنوشت ها به آن گره خورده است.

قرآن كريم استاد بلندمرتبه اى در خودسازى و تهذيب نفس است كه در كلام خود، بدون داشتن پيچ وخم هاى مباحث اخلاقى و عرفانى و فلسفى، به صورت شفّاف و روشن، مسائل بنيادين اخلاقى را مطرح مى فرمايد و به خوبى انسان را راهنمايى مى كند.

البته قرآن شريف علاوه بر راهنمايى و آموزش مسائل اخلاقى، دست انسان را نيز مى گيرد و او را به مراتب والاى اخلاق و تهذيب نفس مى رساند. به ديگر سخن، قرآن به خوبى مى تواند انسان را متخلّق به اخلاق و فضائل كند و رذائل را از وجود او دور نمايد و بالاخره با گذردادن انسان از منزل «تخليه» او را «تحليه» و سپس به «تجليه» و بعد هم به «لقاء» برساند و سرانجام با قراردادن او در سير «من الحق الى الحق»، اين كار مشكل را به نتيجه منتهى كند.

قرآن كريم با دستگيرى از انسان، شجرۀ طيّبۀ فضائل را در عمق جان آدمى نهادينه كرده و سپس ريشه دار و ميوه دار مى كند: (تُؤْتِي أُكُلَهٰا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهٰا)(1)و با به ثمرنشاندن درخت فضائل، باعث بهره مندى انسان و ديگران از ميوۀ اين فضيلت ها مى شود.


1) . ابراهيم، 25: «ميوه اش را هر دم به اذن پروردگارش مى دهد.»

تأكيد قرآن بر تهذيب نفس

در مباحث پيشين بيان شد كه تأكيدات قرآن در سورۀ شمس، بى نظير است. قرآن كريم براى بيان مسائل مهم، بسته به موضوع، گاهى يك تأكيد گاهى دو تأكيد و گاهى چند تأكيد دارد؛ امّا در سورۀ شمس، يازده قسم مى خورد و بعد از يازده قسم، چندين تأكيد دارد و سپس مى فرمايد:

(قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّٰاهٰا، وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا) (1)

رستگارى فقط از آن كسى است كه صفات رذيله را از دل كنده باشد. قرآن سپس علّت را بيان مى كند. يعنى اگر از قرآن بپرسند چرا يازده قسم خورده اى و با پنج شش تأكيد فرموده اى: (قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّٰاهٰا وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا)؟ قرآن جواب مى دهد: زيرا اگر صفت رذيله اى در وجود شما باشد، شما را بدبخت و شقاوتمند مى كند.

قرآن قضيۀ قوم ثمود را به عنوان مثال نقل مى كند كه عليرغم آنكه براى آنها نشانه هاى آشكار الهى و معجزات روشن آمد، امّا رذائل آنان مانع پذيرش حق شد و سرانجام طغيان كردند:

(كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوٰاهٰا، إِذِ اِنْبَعَثَ أَشْقٰاهٰا) (2)

قوم ثمود به سخن پيامبر خود، حضرت صالح عليه السلام توجّه نكرده و ضمن تكذيب او،


1) . الشمس، 9 و 10: «كه هر كس آن را پاك گردانيد، قطعاً رستگار شد، و هر كه آلوده اش ساخت، قطعاً درباخت.»

2) . الشمس، 11 و 12: «[قوم] ثمود به سبب طغيان خود به تكذيب پرداختند. آنگاه كه شقى ترينشان بر [پا] خاست.»

شتر را كه معجزه اى الهى بود، پى كردند! نتيجۀ اين اقدام زشت و جسورانه در مقابل حجّت الهى، آن شد كه خداوند نيز آنان را عذاب كرد و همگى از بين رفتند:

(فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوهٰا فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوّٰاهٰا، وَ لاٰ يَخٰافُ عُقْبٰاهٰا) (1)

بنابر اين، قسم ها و تأكيدات در اين سوره، نشان مى دهد كه تهذيب نفس واقعاً مشكل است، امّا در عين حال لازم است و بى توجّهى به اين مسئله، مى تواند سرنوشت شومى را براى انسان رقم بزند.

ممكن است گاهى رذائل، به صورت آتش زير خاكستر باشند، امّا در موقع امتحان و در لحظات خاص است كه طوفانى مى شود و انسان را در ابتلائات و آزمايش ها مردود مى كند. اگر صفت رذيله در دل كسى باشد، ناگهان به طور ناخودآگاه گُل مى كند و شكست عجيبى براى انسان پديد مى آورد.

توجّه به سه نكتۀ مهمّ در مسير تهذيب نفس

در مسير تهذيب نفس، بايد سه نكتۀ مهم و اساسى هميشه مورد توجّه باشد:

اوّل: همگان بايد بدانند كه در وجود خود، صفت رذيله دارند. كسى كه ادّعا كند صفت رذيله اى ندارد، دچار «جهل مركّب» است.


1) . الشمس، 14 و 15: «و [لى] دروغزنش خواندند و آن [ماده شتر] را پى كردند، و پروردگارشان به [سزاى] گناهشان بر سرشان عذاب آورد و آنان را با خاك يكسان كرد. و از پيامدِ كار خويش، بيمى به خود راه نداد..»

از رذائل كه فراوان هستند و دربارۀ آنها، كتاب ها نوشته شده است،(1)با عنوان «جنود نفس» يا «جنود جهل» نيز ياد مى شوند و در مقابلِ فضائل قرار دارند كه آنها را «جنود عقل» مى نامند. جنود نفس براى «نفس امّاره» و «بُعد مادى» انسان كار مى كنند و جنود عقل، يارى گر «بُعد معنوى» و «عقل انسان» هستند.

دوّم: تهذيب نفس براى خواص و اهل علم، واجب تر و لازم تر است؛ زيرا اگر عالِمى، خودسازى نكرده و صفت رذيله بر او حكمفرما باشد، علم او نيز در شمار لشكريان نفس قرار گرفته و به كمك صفات رذيله مى آيد. در اين هنگام، توجيه گرى هاى انسان آغاز مى شود. بدا به حال كسى كه گناه مى كند و سپس آن را توجيه مى نمايد. خودِ گناه، بسيار زشت و ناپسند است؛ امّا زشت تر از گناه، «توجيه» آن است. انسان اگر توجيه گر شد، به مرتبه اى از سقوط مى رسد كه ولىّ خدا را نيز در خانۀ خدا و قربة الى الله شهيد مى كند! بنابر اين انسان بايد هميشه در تهذيب نفس كوشا باشد و هرچه بيشتر در جهت كسب علم تلاش مى كند، تهذيب نفس را نيز براى خود ضرورى تر بشمارد.

سوّم: براى ريشه كن كردن رذائل، بايد از طوفانى شدن آنها جلوگيرى كرد. وقتى صفات رذيله طوفانى مى شود، طغيان مى كند و حتّى انسان ادّعاى خدايى هم مى كند. فرعون عقل و درايت داشت، امّا آن را در خدمت نفس امّارۀ خود گرفت و سپس ادّعاى خدايى كرد. اهل مصر نيز ادّعاى او را پذيرفتند! امّا او به اين مقدار اكتفا نكرد و گفت من نه فقط يك خدا هستم، بلكه خداى بزرگ و «ربّ‌الاعلى» هستم:


1) . به كتاب «دراسات فى الاخلاق و شئون الحكمة العمليّه (3 جلد، عربى)» و تحرير فارسى آن با عنوان «دانش اخلاق اسلامى (4 جلد)» مراجعه كنيد.

(فَقٰالَ أَنَا رَبُّكُمُ اَلْأَعْلىٰ‌) (1)

استاد عظيم الشّأن ما حضرت امام خمينى قدس سره مى فرمودند: روح فرعونيت، در همۀ افراد موجود است.

علّتِ ابليس أنَا خَيرى بُدست *** وين مرض در نفْس هر مخلوق هست(2)

اين انسان است كه بايد اين آتش را در وجودش خاموش كند. خاموش كردن آتش رذائل هم اينگونه آسان مى شود كه آدمى، از گناه «اجتناب» داشته باشد و خود را به واجبات «مقيّد» نمايد.

اجتناب از گناه، آتش صفات رذيله را خاموش مى كند و لاأقل از طغيان بازمى دارد. وقتى به واجبات اهميّت داده شود و محرّمات ترك گردد، خداوند نيز به انسان كمك خواهد كرد. مثلاً افراد سعى كنند نه تنها خودشان تهمت و غيبت نمى كنند و اهل لهو نيستند، بلكه در مجالس اينچنينى نيز شركت ننمايند؛ يا اينكه در موقع نماز، همه چيز و همه كار را براى اقامۀ اين فريضۀ الهى تعطيل كنند و به دنبال نماز اوّلِ وقت بروند.

علاوه بر اين ها، استمداد از نماز شب، در مسير تهذيب نفس بسيار مؤثّر است. قرآن كريم مى فرمايد نماز شب، «مقام محمود» مى دهد:

(وَ مِنَ اَللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نٰافِلَةً لَكَ عَسىٰ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقٰاماً مَحْمُوداً) (3)


1) . النازعات، 24: «و گفت: پروردگار بزرگتر شما مَنَم!»

2) . مثنوى معنوى، دفتر اوّل، بخش 149.

3) . الاسراء، 79: «و پاسى از شب را زنده بدار، تا براى تو [به منزله] نافله اى باشد، اميد كه پروردگارت تو را به مقامى ستوده برساند.»

«مقامِ محمود» همين است كه انسان پاك شود. نماز شب اگر باعث پاكى كامل انسان نشود و صفات رذيله را ريشه كن نكند، حدّاقل از طغيان اين آتش درونى، جلوگيرى مى كند. كسانى به مقام محمود دست مى يابند كه نمازشب مى خوانند.

بعد از واجبات نوبت به «مستحبّات» مى رسد. كسى كه مى خواهد در كنترل رذائل موفّق باشد، بايد به مستحبّات نيز اهميّت دهد.

البته بازهم يادآور مى شويم كه مهم تر از اهميت به واجبات و مستحبّات، «اجتناب از گناه» است. وقتى زمينۀ گناهى فراهم شد و انسان توانتست از آن پرهيز كند، كم كم مى تواند نفس امّاره را كنترل كند و به مرور، درخت رذالت را از دل، بركند.

ملزومات تهذيب نفس

تهذيب نفس، به طور كلّى، نيازمند سه زمينه و شرط است كه عبارتند از: «عنايت و توفيق پروردگار» و «توسّل و وساطت اهل بيت عليهم السلام» و «تلاش و كوشش خود انسان». اگر اين سه شرط در كسى جمع شود، در تهذيب نفس موفّق خواهد بود.

الف) عنايت الهى

قرآن شريف همان گونه كه تهذيب نفس را براى انسان لازم و ضرورى مى شمرد، در عين حال متذكّر مى شود كه اين كار، به جز با فضل و رحمت الهى امكان پذير نيست:

(وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ مٰا زَكىٰ مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ يُزَكِّي مَنْ يَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ‌) (1)


1) . النور، 21: «هرگز هيچ كس از شما پاك نمى شد، ولى [اين] خداست كه هر كس را بخواهد پاك مى گرداند و خدا [ست كه] شنواىِ داناست.»

موفقيّت در خودسازى و پاك سازى نفس، «فضل و رحمت خداوند» را مى طلبد و الاّ هيچكس نمى تواند مهذّب شود: (مٰا زَكىٰ مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً). كسى مى تواند درخت رذالت را از دل بِكَند و درخت فضيلت به جاى آن بكارد و بارور كند كه مشمول تفضّل و عنايت خداوند قرار گيرد و پروردگار به او كمك كند. به عبارت ديگر، بايد خداوند به او «توفيق» عنايت كند؛ بنابر اين، تهذيب نفس، نيازمند دعا و تضرّع و زارى به درگاه خداوند است و بايد از او كمك گرفت و يارى جُست.

ب) توسّل به اهل بيت عليهم السلام

موفقيّت در تهذيب نفس، علاوه بر درخواست از خداوند، نيازمند «توسّل» است. توسّل به حضرت زهرا عليها السلام براى خودسازى تأثير به سزايى دارد. البته همۀ اهل بيت عليهم السلام كمك مى كنند، امّا توسّل به حضرت زهرا عليها السلام، تأثير ويژه و فوق العاده اى دارد. بدون توسّل و بدون وساطت اهل بيت عليهم السلام، تهذيب نفس ممكن نخواهد بود.

ج) تلاش و ممارست خودِ انسان

در كنار دعا و تضرّع به درگاه پروردگار و توسّل به حضرات معصومين عليهم السلام، بايد به يك نكتۀ مهم هم توجّه كرد كه خداوند متعال، امور جهان هستى را بر مبناى «اسباب» پايه گذارى كرده است:

«أَبَى اللَّهُ أَنْ يُجْرِيَ الْأَشْيَاءَ إِلَّا بِأَسْبَابٍ‌» (1)


1) . الكافى، ج 1، ص 183: «خداوند خوددارى و امتناع دارد از اينكه كارها را جز از راه أسباب و وسائل، فراهم آورد.»

خداوند انسان را پاك و تهذيب مى كند، امّا اين انسان است كه بايد در اين زمينه، با استفاده از قدرت «اختيار و انتخاب»، كار كند و درخت رذالت را با تلاش از دل بزدايد. انسان بايد خودش در كسب فضائل تلاش و كوشش نمايد تا مشمول رحمت و عنايت خداوند قرار گرفته و در اين امر موفّق شود.

معناى فضل و كرم پروردگار و يارى حضرات معصومين عليهم السلام نيز همين است كه كار بايد از جانب انسان باشد و رساندن به مطلوب، به واسطۀ ايشان، صورت خواهد گرفت. بايد رياضت ها و تلاش ها از انسان صادر شود، تا «توفيق» خداوند و عنايت معصومين عليهم السلام نيز باشد و از جمع اينها، خودسازى صورت گيرد.

اساساً تمام سرمايۀ آدمى در زندگى، به تعبير قرآن كريم، همين «سعى» و «مجاهدت» و «اهتمام» اوست:

(وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلاّٰ مٰا سَعىٰ‌، وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرىٰ‌) (1)

تلازمِ «توفيق» و «توسّل» و «تلاش» در تهذيب نفس

از آنچه تا كنون بيان شد، اين نتيجه حاصل مى شود كه رفع رذائل و ريشه كنى آنها از دل، با جمع شدن سه مؤلّفه، امكان پذير مى شود: «1. سعى و تلاش و كوشش خود انسان»؛ «2. توسّل به اهل بيت عليهم السلام مخصوصاً توسّل به حضرت ولى عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف در زمان ما»؛ «3. توفيق الهى و فضل و كرَم خداوند».

پروردگار عالم مى فرمايد كسى كه مى خواهد متخلّق به اخلاق الله شود، بايد


1) . النجم، 39 و 40: «و اينكه براى انسان جز حاصل تلاش او نيست. و [نتيجه] كوشش او به زودى ديده خواهد شد.»

خودش كار كند تا من به او كمك كنم. اهل بيت عليهم السلام و از جمله حضرت ولى عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف نيز همين گونه اند كه در ازاى تلاش انسان، در رساندن فيض براى پاكى نفس، وساطت مى كنند و لطف و توفيق پروردگار را به انسان مى رسانند.

اگر جداً اين سه چيز با هم همسو و همگام شود، انسان به مراتب والايى مى رسد. به خوبى مى تواند رذالت ها را از دل بركَنَد (تخليه) و فضائل را بكارد (تحليه) و با جايگزينى صفات خوب به جاى صفات بد و بروز آنها (تجليه)، در مسير «لقاء الله» واقع شود.

انسان وقتى به مراتب لقاء دست مى يابد، هيچ چيز و هيچ كسى را در دل به جز خدا ندارد. او از خدا راضى است و خداوند نيز از او راضى است. به قول حضرت امام قدس سره، اين مقام لقاء، تازه اوّل كار است و مقدّمه اى براى سير بى نهايت انسان است.

امّا در مقابل اگر كسى براى ريشه كنى رذائل و غرس فضائل تلاشى نكند، خداوند نيز به او يارى نمى رساند؛ اهل بيت عليهم السلام نيز به او توجّهى ندارند و سرانجام، رذائل در دل او ريشه مى دواند و رستگار شدنش، مشكل است.

ممانعت رذائل از رستگارى

واى به كسى كه صفت رذيله اى بر دل او حكمفرما باشد؛ زيرا صفت رذيله نمى گذارد انسان رستگار شود. قرآن كريم داستان هاى حقيقىِ گوناگونى را نقل مى كند و با بيان اين وقايع، درس هاى فراوانى به انسان مى آموزد. يكى از درس هاى مهمّى كه از داستان هاى قرآنى گرفته مى شود، وجوب و لزوم خودسازى و تهذيب نفس است. قرآن با بيانى ويژه، با ذكر داستان هايى از خلقت آدم عليه السلام و زندگى انبياء عليهم السلام مانند قضيۀ قوم ثمود كه پيشتر مطرح شد، به آدمى

مى فهماند كه رذائل، چگونه در سرنوشت انسان مؤثّرند و مانع فلاح و رستگارى وى مى شوند. بنابراين، هركسى بايد مراقب رسوخ رذائل در وجود خود باشد. بايد مراقب باشد كه گرفتار لجاجت و عناد نشود و خضوع و خشوع در برابر حقّ و حقيقت، سرلوحۀ اعمالش قرار گيرد.

در ادامه به برخى از مصاديقِ قرآنى و تاريخىِ تأثير رذائل بر سرنوشت و ممانعت آن از رستگارى، اشاره مى كنيم.

الف) تكبّر و لجاجت شيطان

قرآن كريم مى فرمايد كه شيطان به مراتب والايى از قُرب رسيده بود، به اندازه اى كه در زمرۀ ملائكه قرار داشت و مى توانست با خداوند حرف بزند؛ امّا تكبّر و لجاجت، او را به مرتبه اى از سقوط و انحطاط كشاند كه در مقابل خداوند متعال، عرض اندام كرد! شيطان حتّى مى دانست كه فرمان الهى، مصلحت تامّۀ ملزمه دارد و خداوند بدون مصلحت، دستورى نمى دهد؛ امّا با اين وجود، تكبّر او مانع اطاعت شد و دست به مخالفت زد.

خداوند به ملائكه دستور داد كه پس از دميده شدن روح در آدم، بر وى سجده كنند؛ پس همۀ آنها به جز شيطان، سجده كردند:

(فَسَجَدَ اَلْمَلاٰئِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ‌، إِلاّٰ إِبْلِيسَ اِسْتَكْبَرَ وَ كٰانَ مِنَ اَلْكٰافِرِينَ‌) (1)


1) . ص، 73 و 74: «پس فرشتگان همگى يكسره سجده كردند، مگر ابليس [كه] تكبّر نمود و از كافران شد.»

خداوند به او گفت چرا سجده نكردى‌؟! ابليس گفت: من بهتر از او هستم؛ من از آتشم و او از گِل:

(قٰالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ‌) (1)

من چون بهترم، نبايد به او سجده كنم و دستور تو، درست نبود! لجاجت و تكبّر به اينجا مى رسد كه حتّى حكمت الهى را زير سؤال مى برد. البته اگر شيطان بعد هم توبه كرده بود، حتماً خداوند رحمان توبه اش را مى پذيرفت؛ امّا او به جاى اينكه از خطاى خود توبه و عذرخواهى كند، چندين مرتبه در مقابل خداوند درشتى كرد و به خدا نهيب زده و حتّى قسم خورده كه انسان ها را گمراه مى كند:

(قٰالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ‌، إِلاّٰ عِبٰادَكَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِينَ‌) (2)

شيطان مى گويد به هركه دسترسى پيدا كنم، او را جهنّمى خواهم كرد. البته چون به افراد مخلَص دسترسى ندارد، نمى تواند آنان را گمراه كند، امّا به جز آنها، به هركه دسترسى داشته باشد، او را بدبخت مى كند.

قرآن در اين آيات مى گويد لجاجت و تكبّر و خودخواهى شيطان، مانع عذرخواهى و توبۀ او شد. به عبارت ديگر، ابليس به واسطۀ صفت رذيله بدبخت شد، پس شما مواظب باشيد مانند او، دچار بدبختى و گرفتارى در صفات رذيله نشويد.

واى به زن يا مردى كه در زندگى لجوج باشند؛ حاضرند زندگى خود و ديگران را به آتش بكشند و محبّت ها را از بين ببرند و جمع خانوادگى را متفرّق كنند، امّا دست از لجاجت بر ندارند.


1) . ص، 76: «گفت: من از او بهترم؛ مرا از آتش آفريده اى و او را از گِل آفريده اى.»

2) . ص، 82 و 83: «[شيطان] گفت: پس به عزّت تو سوگند كه همگى را جدّاً از راه به در مى برم، مگر آن بندگان پاكدل تو را.»

مرحوم آيت الله آقاى بهجت رحمه الله داستانى را براى من نقل مى كردند كه روزى حضرت عيسى عليه السلام به خدا التماس كرد و گفت خدايا! شيطان خطاى بزرگى مرتكب شده كه به حضرت آدم عليه السلام سجده نكرده است؛ امّا تو ارحم الرّاحمين هستى، از تو تقاضا دارم كه او را ببخشى.

پروردگار عالم خطاب كرد كه اگر شيطان به اشتباه خود اقرار كند، او را مى بخشم. حضرت عيسى عليه السلام بسيار خوشحال شد و با شادى پيش شيطان آمد و به او مژدۀ رحمت و مغفرت الهى را داد و گفت كه اگر توبه كند، خداوند او را مى بخشد. شيطان، عصبانى شد و با اعتراض گفت: تو چه كاره بودى كه اين واسطه گرى را انجام دادى‌؟ من اشتباهى نكرده ام، بلكه اين خداست كه بايد از من عذرخواهى كند كه مرا از درگاه خود رانده است!(1)

اين آيات و روايت ها به ما مى فهمانند كه اگر صفت رذيله اى در دل انسان رسوخ كرده باشد، رستگارشدن او، مشكل است. نقل شده كه در قيامت پس از آنكه بهشتيان به بهشت و دوزخيان به جهنّم رفتند، گاهى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به جهنّم سرى مى زنند تا از كسانى كه پاك شده و لياقت شفاعت پيدا كرده اند، دستگيرى فرمايند. وقتى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم وارد جهنّم مى شوند، نسيم خنك و دلنشينى در جهنّم پيدا مى شود. معلوم است جهنّميان خوشحال مى شوند. بعضى از افراد لجوج و عنود مى پرسند كه چه خبر است‌؟ مى گويند پيغمبر آمده تا از عدّه اى شفاعت كند. اين افراد به درون سلّول هاى خودشان مى روند و در آن را مى بندند تا چشمشان هم به پيامبر نيفتد!


1) . انجيل برنابا، ص 104.

متأسّفانه نظير اين موارد در ميان انسان ها فراوان ديده مى شود و در امّت هاى گذشته نيز بوده است.

ب) تكبّر و رياست طلبى فرعون

چنان كه بيان شد، بسيارى از داستان هاى قرآن راجع به اين است كه بفهميم صفات رذيله، چه بر سر انسان مى آورد. قرآن شريف داستان فرعون را نقل مى كند و مى گويد او خدا را قبول داشت و در وقتى در بن بست واقع شد، فرياد كمك خواهى او از خداوند بلند شد،(1)امّا رياست طلبى، تكبّر و حبّ جاه و مقام او را به حدّى از سقوط رساند كه نه تنها خداوند را انكار نموده و در صدد كشتن حضرت موسى عليه السلام بود، بلكه ادّعاى خدايى مى كرد:

(فَقٰالَ أَنَا رَبُّكُمُ اَلْأَعْلىٰ‌) (2)

مواظب باشيد متكبّر و خودخواه نباشيد، مواظب باشيد كه شما، فرعون و هامان نشويد. امروزه هم فرعون و هامان هست و استكبار جهانى، همان فرعون و هامان است؛ يعنى از نظر صفت رذيله، مانند يكديگرند. اگر آن هامان و فرعون در زمان موسى عليه السلام، صفت رذيله را كنار گذاشته بودند و به حضرت موسى عليه السلام گرويده بودند، چقدر عالى درمى آمد. اگر هامان و فرعونِ زمان ما دست از استكبار و خوى سلطه گرى و تكبّر بردارد، چقدر عالى مى شود؛ همۀ جنگ ها و كُشت و


1) . يونس، 90: (حَتّٰى إِذٰا أَدْرَكَهُ اَلْغَرَقُ قٰالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اَلَّذِي آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرٰائِيلَ وَ أَنَا مِنَ اَلْمُسْلِمِينَ‌) - «تا وقتى كه در شُرُفِ غرق شدن قرار گرفت، گفت: ايمان آوردم كه هيچ معبودى جز آنكه فرزندان اسرائيل به او گرويده اند، نيست، و من از تسليم شدگانم.»

2) . النازعات، 24: «و گفت: پروردگار بزرگتر شما مَنَم!»

كشتارها و همۀ تبعيض ها و استعمارها، از بين مى رود، امّا به تعبير قرآن شريف: (وَ أَضَلَّهُ اَللّٰهُ عَلىٰ عِلْمٍ‌)(1)، «دانسته» چنين نمى كنند و تن به پذيرش حق نمى دهند.

قرآن مى فرمايد وقتى امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف ظهور فرمايند، همۀ فرعون ها و هامان ها نابود مى شوند:

(وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي اَلْأَرْضِ وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ وَ جُنُودَهُمٰا مِنْهُمْ مٰا كٰانُوا يَحْذَرُونَ‌) (2)

قرآن شريف وعده داده كه روزى به دست شيعه و به رهبرى امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف، پرچم اسلام روى كرۀ زمين افراشته مى شود و فرعون ها و هامان هاى زمان، با خرق عادت نابود مى شوند.

ج) حسادت برادران يوسف عليه السلام

صفت رذيله واقعاً انسان را به سقوط مى كشاند. برادران حضرت يوسف عليه السلام، پسران پيغمبر هستند، امّا ناگهان حسادت آنها گل كرد كه چرا حضرت يعقوب عليه السلام، يوسف را بيشتر دوست دارد؟!

(إِذْ قٰالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلىٰ أَبِينٰا مِنّٰا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبٰانٰا لَفِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ‌) (3)


1) . الجاثيه، 23: «و خدا او را دانسته گمراه گردانيده.»

2) . القصص، 6: «و در زمين قدرتشان دهيم و [از طرفى] به فرعون و هامان و لشكريانشان آنچه را كه از جانب آنان بيمناك بودند، بنمايانيم.»

3) . يوسف، 8: «هنگامى كه [برادران او] گفتند: يوسف و برادرش نزد پدرمان از ما - كه جمعى نيرومند هستيم - دوست داشتنى ترند؛ قطعاً پدر ما در گمراهى آشكارى است.»

بالاخره آتش حسد چنان شعله ور شد كه برادرها، حضرت يوسف عليه السلام را به بيابان بردند و اوّل مى خواستند او را بكشند، امّا بعد او در چاهى انداختند! پس از آنكه خداوند متعال او را حفظ كرد، باز دست برنداشتند، بلكه او را به بهاى اندكى فروختند تا به عنوان غلام، به بردگى برود و از حضرت يعقوب عليه السلام جدا شود.

آنها برادران يوسف عليه السلام بودند؛ پسران پيغمبر خدا، يعنى حضرت يعقوب عليه السلام بودند؛ امّا وقتى حسادت گل كند، اين و آن ندارد و انسان را به گرفتارى و شقاوت مى اندازد. راه نجات هم، فقط رفع رذائل است. بايد انسان ريشۀ حسادت را در وجود خود بسوزاند كه البته اين هم مشكل است.

بسيارى از اختلافات خانوادگى، از همين رذائل سرچشمه مى گيرد. تا وقتى حسادت و تكبّر و خودخواهى هست، اين اختلافات نيز هست و تا اينها رفع نشود، زندگى انسان سالم نمى ماند.

د) قدرت طلبى كفّار مكّه

در زمان حضور پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در مكّه، دشمنى هاى فراوانى از جانب قريش و قريشيان با حضرت شد و انواع شدائد و سختى ها را براى ايشان به وجود آوردند. با آنكه قريش، خويشاوندان پيامبر بودند، امّا در آزار و اذيت آن حضرت و پيروانشان، هيچ كوتاهى نمى كردند. ريشۀ اصلى اين گونه عكس العمل ها، در رذائل درونى آنان بود. قرآن كريم مى فرمايد:

(أَوْ كَظُلُمٰاتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشٰاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحٰابٌ ظُلُمٰاتٌ بَعْضُهٰا فَوْقَ بَعْضٍ إِذٰا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرٰاهٰا وَ

مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اَللّٰهُ لَهُ نُوراً فَمٰا لَهُ مِنْ نُورٍ) (1)

كسى كه لجوج و دنياپرست و رياست طلب است، زير بار حرف حق نمى رود و به راستى كسى كه نور حقيقت را در درون خود خاموش كرده، در تاريكى و ظلمت خواهد ماند و نورى براى او نيست.

بعد از هجرت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و سلم به مدينه نيز، كفّار هشتاد و چهار جنگ روى دست پيغمبر گذاشتند. اين جنگ ها غالباً از حسّ رياست طلبى و تكبّر و غرور كفّار ناشى مى شد. آنها پيامبر را مى شناختند و نسبت به صداقت و امانت او مطمئن بودند، امّا وقتى بحث پيروى و متابعت از حق پيش آمد، با تكبّر، از آن روى گردان شدند.

ه‍ -) لجاجت و عناد يهوديان مدينه

پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم با ورود به مدينه، مورد استقبال پرشكوهى قرار گرفتند. يهوديان كه بر اساس متون دينى خود، منتظر ظهور پيامبر بودند، ابتدا با حضرت بيعت كردند، امّا بعد، كارشكنى ها و بدعهدى هاى مختلفى كردند و بالاخره، ريشه شان كنده شد. آنان چون در وجود خود صفت رذيله داشتند، دانسته به مقابله با پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و مكر و خدعه با ايشان پرداختند. قرآن كريم مى فرمايد آنها پيامبر را مانند فرزندان خود مى شناختند:


1) . النور، 40: «يا [كارهايشان] مانند تاريكى هايى است كه در دريايى ژرف است كه موجى آن را مى پوشاند [و] روى آن موجى [ديگر] است [و] بالاى آن ابرى است. تاريكى هايى است كه بعضى بر روى بعضى قرار گرفته است. هرگاه [غرقه] دستش را بيرون آورد، به زحمت آن را مى بيند، و خدا به هر كس نورى نداده باشد او را هيچ نورى نخواهد بود.»

(اَلَّذِينَ آتَيْنٰاهُمُ اَلْكِتٰابَ يَعْرِفُونَهُ كَمٰا يَعْرِفُونَ أَبْنٰاءَهُمْ وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ اَلْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ‌) (1)

امّا يهوديان عليرغم اين شناخت، حقيقت را كتمان مى كردند و با پيامبر و مسلمين، لجاجت و عناد مى ورزيدند. واى به لجاجت و عناد و واى به رياست طلبى و دنياخواهى كه اگر گل كند، حقّ آشكار را نيز زير پا مى گذارد!

و) دنيادوستىِ مسلمانان و فراموشى ياد خدا در جنگ اُحد

در همۀ جنگ هاى صدر اسلام كه دشمنان براى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و مسلمانان جلو آوردند، مسلمين پيروز بودند. با آنكه مسلمانان در مقابل كفّار هم از نظر عِدّه و هم از نظر امكانات در مضيقه بودند، ولى نيروى ايمان و توكّل آنها باعث پيروزى آنها مى شد؛ امّا در دو جنگ، شكست عجيبى به وجود آمد: يكى در جنگ احد بود كه يك لحظه خدا را فراموش كردند و دل در گرو ماديات گذاشتند و ديگرى در جنگ حنين كه به خاطر امكانات و تعداد نفرات، به جاى توكّل بر خدا، به نيرو و قدرت خود، مغرور شدند.

در جنگ احد وقتى علائم پيروزى نمايان شد، گروهى كه مسئول محافظت از درّه اى بودند، آنجا را رها كرده و به دنبال جمع آورى غنائم رفتند. دشمن نيز از اين فرصت استفاده كرد و تلفات سنگينى بر مسلمين وارد آمد. اكثر مسلمانان از ميدان جنگ فرار كردند و فقط پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و اميرالمؤمنين عليه السلام و چند نفر


1) . البقرة، 146: «كسانى كه به ايشان كتاب [آسمانى] داده ايم، همان گونه كه پسران خود را مى شناسند، او [= محمّد] را مى شناسند؛ و مسلّماً گروهى از ايشان حقيقت را نهفته مى دارند، و خودشان [هم] مى دانند.»

محدود در وسط معركه باقى ماندند.(1)اين شكست به اندازه اى بزرگ بود كه شايع كردند پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم شهيد شده است. دليل شكستِ پس از پيروزى، آن بود كه آنها خدا را فراموش كردند و به دنيا روى آوردند:

(وَ لاٰ تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اَللّٰهَ فَأَنْسٰاهُمْ أَنْفُسَهُمْ‌) (2)

ز) رياست طلبىِ اصحاب پس از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم

مسلمانان در دوران حيات پربركت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، خودسازى عجيبى كرده بودند و حتّى توانسته بودند دل را از بسيارى از رذالت ها، پاك كنند. امّا با اين همه، هنوز برخى از رذائل مانند حبّ دنيا و حبّ رياست و جاه، در دل عدّه اى جاى داشت؛ گرچه به صورت خاموش و زير خاكستر بود. پس از آنكه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از دنيا رفتند، دنياخواهى، رياست، لجاجت و عناد اين افراد گُل كرد و بالاخره مسلمانان در آزمون پس از پيامبر، شكست خورده و مردود شدند. چنان كه قرآن كريم پيشتر از آن خبر داده بود:

(وَ مٰا مُحَمَّدٌ إِلاّٰ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ اَلرُّسُلُ أَ فَإِنْ مٰاتَ أَوْ قُتِلَ اِنْقَلَبْتُمْ عَلىٰ أَعْقٰابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلىٰ عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اَللّٰهَ شَيْئاً) (3)


1) . ر. ك: اعلام الورى، ج 1، ص 177؛ بحارالانوار، ج 20، ص 81؛ دلائل النبوّه (بيهقى)، ج 3، ص 210.

2) . الحشر، 19: «و چون كسانى مباشيد كه خدا را فراموش كردند و او [نيز] آنان را دچار خودفراموشى كرد.»

3) . آل عمران، 144: «و محمّد، جز فرستاده اى كه پيش از او [هم] پيامبرانى [آمده و] گذشتند، نيست. آيا اگر او بميرد يا كشته شود، از عقيده خود برمى گرديد؟ و هر كس از عقيده خود بازگردد، هرگز هيچ زيانى به خدا نمى رساند.»

صفت رذيلۀ حبّ دنيا و حبّ رياست و حبّ جاه، باعث شد كه سقيفۀ بنى ساعده تشكيل دهند و خاك بر سر مسلمان ها كنند و هنوز هم اين خاك بر سر مسلمان ها هست. اميرالمؤمنين عليه السلام در توصيف اين جريان مى فرمايند:

«حَتَّى إِذَا قَبَضَ اللَّهُ رَسُولَهُ ص رَجَعَ قَوْمٌ عَلَى الْأَعْقَابِ وَ غَالَتْهُمُ السُّبُلُ وَ اتَّكَلُوا عَلَى الْوَلَائِجِ وَ وَصَلُوا غَيْرَ الرَّحِمِ وَ هَجَرُوا السَّبَبَ الَّذِي أُمِرُوا بِمَوَدَّتِه» (1)تا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از دنيا رفتند، مردم دوباره به جاهليّت بازگشتند، يعنى رذائل درونى آنان كه به مثابۀ آتش زير خاكستر بود، شعله ور شد و از راه مستقيم اهل بيت عليه السلام جدا شدند. همۀ اين وقايع و انحرافات، به يك اصل برمى گردد و آن، «وجود رذالت در دل» است. اگر فضيلت باشد، مانند مسلمانان زمان پيامبر، مطيع امر پيامبر بوده و در مقابل دشمنان به هر نحو دفاع مى كنند؛ امّا اگر رذائل جلو آمد، از ولىّ خدا جدا شده و در نتيجه، گرفتار شقاوتمندى و بدبختى در دنيا و آخرت مى شوند.


1) . نهج البلاغه، خطبۀ 150: «تا چون خداوند پيامبرش صلى الله عليه و آله و سلم را از دنيا برد، گروهى به جاهليت بازگشتند، راه هاى باطل آنان را هلاك كرد، بر آراء نادرست تكيه كردند، و به بيگانگان پيوستند، و از وسيله اى كه مأمور به مودّت آن بودند جدا شدند.»

فصل پنجم رابطه انسان با عترت طاهره عليهم السلام

اشاره

درس گفتار صد و پنجم: أنواع ارتباط با حضرات معصومين عليهم السلام

اشاره

همان گونه كه ارتباط با قرآن يكى از بهترين نوع ارتباطات است و موجب سعادت انسان در دو دنياست، دوش به دوش آن، ارتباط با اهل بيت عليهم السلام نيز بهترين نوع روابط است و موجب سعادت در دنيا و آخرت مى گردد.

قرآن كريم تأكيد بسيارى بر «رابطه با اهل بيت عليهم السلام» كرده است و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز از ابتداى بعثت تا آخر عمر، در هر فرصتى، بر آن اصرار ورزيده اند.

ما در اين درس گفتار، انواع و اقسام ارتباط با اهل بيت را بررسى كرده و سطوح مختلفى از اين ارتباط را تبيين خواهيم نمود.

سعادت دو جهان در اثر ارتباط با اهل بيت عليهم السلام

يكى از بهترين ارتباطهاى انسان، ارتباط او با اهل بيت عليهم السلام است. ارتباطى كه در اثر آن، مى تواند مراتب كمال و سعادت را به خوبى و آسانى طى كند. زيرا همۀ معصومين عليهم السلام - از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و سلم تا امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف - معلّم بشريّت اند و همراهى انسان با ايشان، ارزنده ترين فوايد و سعادت ها را در پى دارد. هم در دنيا و امور دنيوى مؤثّر است و هم در آخرت براى انسان مفيد فايده است.

اگر اين ارتباط نباشد، انسان به غير از ضلالت، به چيزى نمى رسد و اين خسارت در دوسرا، براى انسان خواهد بود. دنيايش به مانند داعش و امثال اينها مى شود و آخرتش نيز جهنّم سوزان و عذاب ابدى است. هرچه ارتباط كمتر باشد، بدبختى ها بيشتر است؛ و هرچه ارتباط گسترش يابد، سعادتمندى افزون تر و والاتر خواهد بود.

تأكيد قرآن و پيامبر بر ارتباط با عترت

قرآن كريم مى فرمايد كه پيامبران الهى و از جمله پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم در مقابل همۀ زحمت ها و تلاش هايى كه براى هدايت مردمان كشيده اند، هيچ چيز براى خود نخواسته و نمى خواسته اند؛ عبارت (قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً)(1)و مشابه آن كه قرآن شريف از پيامبر اسلام و ديگر پيامبران پيشين نقل فرموده است، گوياى اين حقيقت است كه ايشان، از هيچ كسى طلب مزد و پاداش نمى كردند و اين واقعيّتى است كه در حيات اين پيامبران و ساير مصلحان حقيقى، متبلور است؛ امّا خداوند سبحان، در اين زمينه استثنايى هم قائل شده است و به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى فرمايد كه به مردم بگو من در برابر رسالتم هيچ مزد و اجرى از شما نمى خواهم جز «مودّت» اهل بيت عليهم السلام:

(قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ‌) (2)

بعد در آيۀ ديگرى توضيح مى دهد كه منفعت اين مودّت با اهل بيت عليهم السلام و محبّت ايشان، به خود انسان باز مى گردد:

(قُلْ مٰا سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ‌) (3)

يعنى اگر مزد و اجرى هم مطرح مى شود، در راستاى سعادت و كمال خود انسان است؛ چنان كه مى فرمايد:


1) . الانعام، 90: «بگو: من، از شما هيچ مزدى بر اين [رسالت] نمى طلبم.»

2) . الشورى، 23: «بگو: به ازاى آن [رسالت] پاداشى از شما خواستار نيستم، مگر دوستى درباره خويشاوندان.»

3) . سبأ، 47: «بگو: هر مزدى كه از شما خواستم آن از براى خودتان است.»

(قُلْ مٰا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلاّٰ مَنْ شٰاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلىٰ رَبِّهِ سَبِيلاً) (1)

به عبارت ديگر، انسانى كه كمال طلب است و مى خواهد مراتب رشد را طى كند و از عالم ناسوت بگذرد و به عالم ملكوت و جبروت دست يابد و بالاخره به خدا برسد، راه آن، اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام هستند. همراهى انسان با قرآن و اهل بيت عليهم السلام انسان را تا بى نهايت رو به استكمال مى برد؛ لذا انسان بايد در برقرارى ارتباط با ايشان (هم قرآن و هم عترت) نهايت تلاش خود را بنمايد.

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم اين حقيقت را صدها مرتبه و در هر فرصتى با ذكر روايت ثقلين،(2)و ديگر رواياتى مانند روايت سفينه(3)بيان فرموده اند كه اى مردم! به قرآن و


1) . الفرقان، 57: «بگو: بر اين [رسالت] اجرى از شما طلب نمى كنم، جز اينكه هر كس بخواهد راهى به سوى پروردگارش [در پيش] گيرد.»

2) . روايتِ متواتر «ثقلين»، با عبارات مختلفى نقل شده كه مهم ترين دليل اختلاف عبارات آن، تعدّد صدور آن در مواقع مختلف است. جهت اطّلاع از مصادر گوناگون اين روايت ر. ك: بحار الأنوار، ج 23، ص 106 تا 152؛ إحقاق الحق و إزهاق الباطل، ج 9، ص 309 تا 375؛ ج 18، ص 261 تا 289؛ ج 24، ص 161 تا 236؛ ج 33، ص 39 تا 50. همچنين ميرحامد حسين هندى تمامى مجلدات «18 تا 21» ام كتاب عبقات الانوار را به بحث پيرامون سند و دلالت اين حديث اختصاص داده است.

3) . اين روايت متواتر از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه مى فرمايند: «إِنَّمَا مَثَلُ أَهْلِ بَيْتِي فِيكُمْ كَمَثَلِ سَفِينَةِ نُوحٍ‌، مَنْ رَكِبَهَا نَجَا، وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا غَرِق» (امالى الطوسى، ص 60؛ كمال الدين، ج 1، ص 239؛ دربارۀ مصادر اين روايت در منابع اهل سنّت ر. ك: احقاق الحق، ج 9، ص 270 تا 293؛ ج 33، ص 50 تا 54 و...) به «حديث سفينه» شهرت دارد.

اهل بيت متمسّك شويد و بدانيد كه اين دو تا قيامت از يكديگر جدايى ندارند. هركس از آنها يا يكى از آنها جدا شود، رو به بدبختى و ضلالت خواهد گذاشت:

«إِنِّى تَارِكٌ فِيكُمُ الثِّقْلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِى أَهْلَ بَيْتِى وَ إِنَّهُمَا لَمْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَىَّ الْحَوْضَ مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهما لَنْ تَضِلُّوا» (1)اگر قرآن و عترت دوش به دوش يكديگر باشند، سعادت و هدايت است و امّا اگر كسى بين قرآن و عترت تفرقه و جدايى قائل شد، خواه ناخواه دچار گمراهى و ضلالت مى شود. اين قاعده، امروز و فردا و اين قرن و آن قرن هم ندارد، بلكه هميشه تا روز قيامت كه قرآن كريم با قرآن ناطق در خدمت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم حاضر شوند، چنين است.

قرآن شريف در آيات ديگرى نيز دستور مى دهد كه انسان رابطۀ خود را با ولايت و عترت، از طريق متابعت از ايشان، حفظ كند:

(أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ‌) (2)

اگر سعادت مى خواهيد، اطاعت از خدا و پيغمبر و اهل بيت داشته باشيد. به ديگر سخن، بايد رابطۀ خود را با خداوند سبحان و پيامبر اكرم و عترت حفظ و مستحكم كنيد تا در دنيا و آخرت سعادتمند شويد.


1) . الاحتجاج، ج 2، ص 450: «من مى روم و دو چيز گرانبها در ميان شما مى گذارم: يكى كتاب خدا (قرآن) و ديگرى عترت من و اهل بيت من؛ اين دو هرگز از يكديگر جدا نمى شوند تا روز قيامت در نزد حوض كوثر، بر من وارد گردند. اگر به اين دو متمسّك شويد، هيچگاه گمراه نخواهيد شد.»

2) . النساء، 59: «خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياى امر خود را [نيز] اطاعت كنيد.»

اعتقاد و محبّت قلبى به اهل بيت عليهم السلام

قدم اوّل در ايجاد و ارتقاء ارتباط با حضرات معصومين عليه السلام، «باور و اعتقاد» به ايشان است. باورهاى انسان و اعتقادات او، زيربناى روابط او هستند. كسى كه معتقد به ولايت باشد، مسلّماً خود را به آن نزديك مى كند. محبّت ها، احترام ها، مودّت ها و در مراتب بعدى شعارها و عمل ها در راستاى نظر و فرمايشات اهل بيت عليهم السلام، از همين اعتقادات سرچشمه مى گيرد. به عبارت ديگر، مبناى اصلى ولايت، «محبّت قلبى» است كه انسان بر اساس آن، رفتار و گفتار خود را جهت مى دهد و بر اهل بصيرت روشن است كه محبّت، بدون باور و شناخت، حاصل نمى شود.

الحمدالله شيعيان از لحاظ اعتقاد، تا سر حدّ عشق، اهل بيت عليهم السلام را دوست دارند و اين محبّت، به صورت قلبى و درونى درآمده و با پوست و گوشتشان آميخته شده است. حفظ تشيّع در طول تاريخ و از ميان طوفان هاى سهمگين دشمنى ها نيز، به خاطر همين احساسات و عواطف درونى است. علاقۀ قلبى شيعيان به اهل بيت عليهم السلام، خود از جمله عواملى است كه دشمن را به هراس انداخته است و لذا دشمنان از راه هاى مختلف، در صدد مقابله با آن برآمده اند.

دوستى با اهل بيت و اعتقاد قلبى به ايشان، در دنيا و آخرت براى انسان مفيد و سودمند است؛ در دنيا موجب حفظ از بلاها و سختى ها مى شود و انسان را از بسيارى از ضلالت ها مى رهاند و در آخرت، موجب رهايى از آتش دوزخ شده و زمينه ساز شفاعت خواهد بود.

در اهميّت محبّت، همين بس كه قرآن شريف، مودّت اهل بيت عليهم السلام را مزد رسالت قرار داده است: (قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ‌).

«مودّت» به معناى محبّتى است كه در پى حمايت و پيمان طرفينى حاصل مى گردد

و شايد به همين لحاظ دربارۀ محبّت بندگان نسبت به خدا، به كار نمى رود. به هرحال قرآن كريم، مزد بزرگترين هديۀ الهى به انسان را، امرى بزرگ قرار مى دهد و اين محبّت و مودّت، از تمامى دنيا و آنچه در آن است، ارزشمندتر و پربهاتر است.

سخن در باب محبّت و عشق به اهل بيت عليهم السلام و آثار آن در زندگى انسان فراوان است، ولى براى رعايت اختصار، به همين مقدار اكتفا مى شود.

ابراز محبّت و مودّت به اهل بيت عليهم السلام

قسم دوّم رابطه با اهل بيت، بيان شعار ايشان و تبيين زبانى ارتباط با ايشان در زندگى است. انسان اعتقادات خود از جمله محبّت به معصومين عليهم السلام را بايد به روش صحيح ابراز كند و به طرُق مختلف، ديگران را به آن دعوت نمايد.

•

برگزارى جشن ها و مولودى ها در مواليد حضرات معصومين عليهم السلام و ديگر اعياد، برپاكردن جلسات عزادارى در ايّام شهادت ايشان و نيز مراسم روضه و مانند آن در زمان هايى مانند محرّم و صفر، همگى از شعارهاى تشيّع هستند كه بايد در اقامۀ آنها تلاش نمود؛ زيرا اين مراسم ها، موجب احياى اسلام و حفظ تشيّع است و يكى از راه هاى التزام به مودّت اهل بيت عليهم السلام گسترش همين نوع جلسات مى باشد.

•

وجود شعار «أشهد انّ علياً ولى الله» در مأذنه ها، شعارى بر اعتقاد راستين به ائمّه و نشان از محبّت زبانى و عشق و علاقۀ درونى به ايشان است.

•

همچنين نام گذارى فرزندان به نام هاى آن بزرگواران، احياء شعار اهل بيت عليهم السلام شمرده مى شود. كسى كه به اهل بيت عليهم السلام عشق مى ورزد و خود را محبّ ايشان مى داند، به بهانه هاى واهى، از تسميۀ فرزندان به نام هاى ايشان كه بهترين و

شيرين ترين نام ها هستند «فَمَا أَحْلَى أَسْمَاءَكُمْ‌» ،(1)خوددارى نمى كند. در روايات نيز براى نام گذارى مناسب فرزندان، تأكيد فراوانى شده است و آن را از جمله حقوق فرزندان بر والدين شمرده اند:

«حَقُ الْوَلَدِ عَلَى الْوَالِدِ أَنْ يُحَسِّنَ اسْمَهُ وَ يُحَسِّنَ أَدَبَهُ وَ يُعَلِّمَهُ الْقُرْآن» (2)نام گذارى فرزندان به نام هاى اهل بيت عليهم السلام و اولياى دين كه در روايات نيز بدان تأكيد شده است،(3)از مصاديق احياى نام آن بزرگواران و نشان گر نوعى پيوند انسان با ايشان و ابراز علاقه در عمل، است.

• آموزش مسائل ولايى به كودكان و جوانان، در راستاى بزرگداشت شعار اهل بيت عليهم السلام است و بيان زندگى ائمّه و مسائل مرتبط با زندگى آن بزرگواران، احياى زبانى و بيانى ياد حضرات معصومين عليهم السلام شمرده مى شود. حتّى در مسائلى كه حالت بنيادين و زيربنايى دارند، مانند مسئلۀ غدير، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم تأكيد كرده اند كه تا روز قيامت، پدران به فرزندان و حاضران به غايبان، پيام اين روز

1) . من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 616: «پس چه شيرين است نام هاى شما!»

2) . نهج البلاغه، حكمت 399: «و حق فرزند بر پدر اينكه براى او نام نيكو قرار دهد، و وى را نيكو تربيت نمايد، و به او قرآن تعليم دهد.»

3) . در روايات دربارۀ آثار اسم گذارى به نام اهل بيت فرموده اند: «لَا يَدْخُلُ الْفَقْرُ بَيْتاً فِيهِ اسْمُ مُحَمَّدٍ أَوْ أَحْمَدَ أَوْ عَلِيٍّ أَوِ الْحَسَنِ أَوِ الْحُسَيْنِ أَوْ جَعْفَرٍ أَوْ طَالِبٍ أَوْ عَبْدِ اللَّهِ أَوْ فَاطِمَةَ مِنَ النِّسَاءِ‌.» [الكافى، ج 6، ص 18 و 19]. روايات در باب آداب نام گذارى فرزندان، فراوان است؛ ر. ك: وسائل الشيعه، ج 21، ص 387 تا 401.

مبنى بر امامت و ولايت اهل بيت عليهم السلام را برسانند:

«فَلْيُبَلِّغِ الْحَاضِرُ الْغَائِبَ وَ الْوَالِدُ الْوَلَدَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ‌» (1)- زيارت آن بزرگواران از دور و نزديك نيز از ديگر راه هاى برقرارى ارتباط با معصومين عليهم السلام و خود جلوه اى از پيوند با آن ذوات نورانى است. شيعه اى كه ادّعا مى كند مى خواهد با آمدن امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف پرچم اسلام را روى كرۀ زمين افراشته كند، بايد با امام زمان و ديگر ائمّۀ عليهم السلام مرتبط باشد و با مِثل «زيارت جامعۀ كبيره» و «زيارت عاشورا» و «دعاى عهد» در هر صبح گاه، اين ارتباط را استحكام بخشد.

البته در مسئلۀ زيارات مشاهد مشرّفه، بايد مراقب بدعت ها و خرافات بود و از آنها جدّا پرهيز كرد تا زيارت انسان، مقبول خداوند و مورد نظر اهل بيت عليه السلام واقع شود.

رابطۀ عملى با اهل بيت عليهم السلام در دنيا

قسم سوّم از ارتباط با اهل بيت عليهم السلام كه از اقسام پيشين مهم تر و لازم تر است، رابطۀ عملى با ايشان است. متأسّفانه اين نوع ارتباط بسيار كم است، در صورتى كه اعتقاد و شعار، هر دو، مقدّماتى براى اين سطح از ارتباط هستند. آنچه موجب رستگارى و سعادت ابدى انسان مى شود و او را نجات مى دهد، برقرارى پيوند با حضرات معصومين عليهم السلام از طريق عمل و رفتار است. اين رابطۀ عملى معانى و وجوهى دارد كه در ادامه به برخى از مهم ترين آنها اشاره مى كنيم.


1) . الاحتجاج، ج 1، ص 62: «همانا شاهدان به غايبان و پدران به فرزندان تا روز قيامت اين پيام را ابلاغ كنند و برسانند.»

الف) متابعت از اهل بيت عليهم السلام

قرآن كريم با صراحت هرچه تمام تر بيان فرموده كه اگر كسى مدّعى محبّت الهى است، بايد پيرو و تابع پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم باشد تا خداوند نيز او را دوست بدارد:

(قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اَللّٰهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اَللّٰهُ‌) (1)

به عبارت ديگر، متابعت از دستورات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ساير حضرات معصومين عليهم السلام، موجب مى شود انسان «محبوب» خداوند شود.

متابعت از اهل بيت عليهم السلام، همان التزام به مسائل شرع مقدّس، حلال و حرام الهى، دستورات اخلاقى دين و ساير مسائل اسلام است كه از طرق گوناگون به دست ما رسيده است.

مسائل گوناگون دين در صحنۀ انديشه و عمل و نيز در حوزۀ فردى و اجتماعى را، مراجع تقليد، از روايات حضرات معصومين عليهم السلام استخراج كرده و تحت سه عنوان «احكام، اخلاق و اعتقادات» ارائه نموده اند، كسى كه تابع اهل بيت عليهم السلام است، بايد خود را مقيّد به رعايت همۀ اين مسائل نمايد.

ب) مشابهت رفتارى به سيرۀ اهل بيت عليهم السلام

انسان علاوه بر متابعت، بايد در اعمال و رفتار و كردار خود، با اهل بيت عليهم السلام مشابهت پيدا كند؛ يعنى آنان را «الگوى» زندگى خود قرار دهد. البته مسلّما كسى نمى تواند مانند ايشان عمل كند، چنان كه اميرالمؤمنين عليه السلام در نامۀ خود به عثمان بن حنيف، چند نمونه از وجوه رفتارى معمول خويش را برشمردند و سپس فرمودند:


1) . آل عمران، 31: «بگو: اگر خدا را دوست داريد، از من پيروى كنيد تا خدا دوستتان بدارد.»

«أَلَا وَ إِنَّكُمْ لَا تَقْدِرُونَ عَلَى ذَلِكَ‌» شما نمى توانيد مانند ما عمل كنيد، امّا از يك نكتۀ مهم غافل نشويد، بايد به هر اندازه كه مى توانيد «ورع» و «تقوا» و «پارسايى» را مراعات كنيد و براى اجراى دين، «تلاش و كوشش» نماييد:

«وَ لَكِنْ أَعِينُونِي بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ وَ عِفَّةٍ وَ سَدَادٍ» (1)اگر نمى توانيم مانند اميرالمؤمنين عليه السلام و ديگر معصومين عليهم السلام غالب شب را به عبادت سپرى كنيم، لااقل علاوه بر التزام به نمازهاى واجب، به نمازهاى مستحب به ويژه نمازشب اهميّت دهيم. در كنار آن، خدمت به خلق داشته باشيم. و مهم تر از اين دو، اجتناب از گناه سرلوحۀ زندگى ما باشد. با اسم گناه، يك تلاطم درونى در اهل بيت عليهم السلام پيدا مى شد؛ در حالى كه آنها معصوم بودند و خطا و نسيان و جهل هم نداشتند و اصلاً گناه در فكر و ذهن آنها نيامده و نمى آمده، ما هم بايد گناه در زندگيمان نباشد. اگر هم نعوذ بالله به هر علّتى گناه آمد، ساده از كنار آن رد نشويم؛ فوراً جبران و تدارك كنيم و با توبه و استغفار، تلاطم درونى داشته باشيم. خداوند سبحان نيز وعده داده كه گناهان را مى آمرزد:

(إِنَّ اَللّٰهَ يَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ جَمِيعاً) (2)

(وَ أَنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلتَّوّٰابُ اَلرَّحِيمُ‌) (3)


1) . نهج البلاغه، نامه 45: «شما بر چنين رفتارى توانا نيستيد، ولى مرا با ورع و كوشش در عبادت، و پاكدامنى و درستى، يارى كنيد.»

2) . الزمر، 53: «در حقيقت، خدا همه گناهان را مى آمرزد.»

3) . التوبه، 104: «و خداست كه خود توبه پذير مهربان است.»

حالت اجتناب از گناه و حسّاسيّت به آن، بايد كم كم درونى شود تا انسان بتواند ملكۀ عدالت را كسب كند. عدالت كه براى مرجع تقليد و حتّى براى قاضى و امام جماعت بيان شده، به همين معناست كه به طور ناخودآگاه از گناه اجتناب كند؛ به صورت درونى، موقع نماز براى او تلاطمى ايجاد شود؛ در وقت نماز شب بيدار شود و به هر اندازه هم مى تواند، به خلق خدا خدمت كند. همين عدالت است كه باعث مى شود انسان هميشه خود را در مقابل خداوند متعال، مقصّر بداند و هميشه توبه و انابه داشته باشد.

البته اين حالات داراى مراتب و درجات است؛ امّا به هر حال كسى كه مى خواهد «مشابهت» به اهل بيت عليهم السلام پيدا كند و خود را شيعه بنامد و مدّعى الگوبردارى از رفتار آن بزرگواران باشد، بايد حدّاقل هايى را كه همان التزام به واجبات و ترك محرّمات است، داشته باشد.

در روايت آمده است كه به امام صادق عليه السلام عرض شد گروهى از شيعيان شما گناه مى كنند و مى گويند ما اميدوار به نجاتيم! حضرت فرمودند ايشان دل به آرزوهاى بيجا خوش كرده اند، جز اين نيست كه اگر كسى به چيزى اميدوار است، به طلب آن مى رود و اگر از چيزى هراس دارد، از آن مى گريزد:

«قُلْتُ لَهُ قَوْمٌ يَعْمَلُونَ بِالْمَعَاصِي وَ يَقُولُونَ نَرْجُو فَلَا يَزَالُونَ كَذَلِكَ حَتَّى يَأْتِيَهُمُ الْمَوْتُ فَقَالَ هَؤُلَاءِ قَوْمٌ يَتَرَجَّحُونَ فِي الْأَمَانِيِّ كَذَبُوا لَيْسُوا بِرَاجِينَ إِنَّ مَنْ رَجَا شَيْئاً طَلَبَهُ وَ مَنْ خَافَ مِنْ شَيْ‌ءٍ هَرَبَ مِنْهُ‌» (1)


1) . الكافى، ج 2، ص 68.

وقتى كسى مى تواند مدّعى تشيّع باشد كه علاوه بر محبّت و ابراز زبانى، در عمل نيز اين مسئله را نشان دهد. كسى كه اهل گناه است و متّقى نيست، چگونه مى خواهد خود را شيعه بنامد؟

«فَوَ اللَّهِ مَا مِنْ شِيعَتِنَا مِنْكُمْ إِلَّا مَنِ اتَّقَى اللَّهَ‌» شيعه كسى است كه تقوا داشته باشد؛ از گناهان اجتناب ورزد و خود را مقيّد به واجبات بداند؛ آنگاه كم كم نور ولايت و نور شيعه گرى در چهره اش نمايان مى شود. اهل دل و كسانى كه چشم بصيرت دارند، نور تشيّع را در پيشانى شيعه مى بينند. در روايات آمده است كه عدّه اى نزد اميرالمؤمنين عليه السلام آمدند و گفتند ما شيعيان شما هستيم. حضرت نگاهى به چهره هاى آنها كردند و فرمودند: من نور تشيّع در چهرۀ شما نمى بينم!(1)اينها عشق به ولايت داشتند و على عليه السلام را «ولىّ الله»


1) . ارشاد القلوب، ج 1، ص 108: «إِنَّ قَوْماً اسْتَقْبَلُوا عَلِيّاً فَسَلَّمُوا عَلَيْهِ وَ قَالُوا نَحْنُ شِيعَتُكُمْ يَا أَمِيرَالْمُؤْمِنِينَ فَقَالَ مَا لِي لَا أَرَى عَلَيْكُمْ سِيمَاءَ الشِّيعَةِ قَالُوا وَ مَا سِيمَاءُ الشِّيعَةِ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ فَقَالَ صُفْرُ الْوُجُوهِ مِنَ السَّهَرِ عُمْشُ الْعُيُونِ مِنَ الْبُكَاءِ خُمْصُ الْبُطُونِ ذُبُلُ الشِّفَاهِ حُدْبُ الظُّهُورِ مِنَ الْقِيَامِ عَلَيْهِمْ عِبَرُ الْخَاشِعِين» ؛ در روايت ديگرى، مشابه همين روايت، تقيّد به ظواهر ظرع، انجام واجبات و ترك محرّمات، رعايت حقوق مردم و پرهيز از ظلم، از خصوصيات و علامت شيعيان شمرده شده است: «أَنَّ قَوْماً أَتَوْهُ فِي أَمْرٍ مِنْ أُمُورِ الدُّنْيَا يَسْأَلُونَهُ فَتَوَسَّلُوا إِلَيْهِ فِيهِ بِأَنْ قَالُوا نَحْنُ مِنْ شِيعَتِكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ فَنَظَرَ إِلَيْهِمْ ص طَوِيلًا ثُمَّ قَالَ مَا أَعْرِفُكُمْ وَ لَا أَرَى عَلَيْكُمْ أَثَراً مِمَّا تَقُولُونَ إِنَّمَا شِيعَتُنَا مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ رَسُولُهُ وَ عَمِلَ بِطَاعَتِهِ وَ اجْتَنَبَ مَعَاصِيَهُ وَ أَطَاعَنَا فِيمَا أَمَرَنَا بِهِ وَ دَعَوْنَا إِلَيْهِ شِيعَتَنَا رُعَاةَ الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ وَ النُّجُومِ يَعْنِي ص لِلْوُقُوفِ عَلَى مَوَاقِيتِ الصَّلَاةِ شِيعَتُنَا ذُبُلٌ شِفَاهُهُمْ خُمُصٌ بُطُونُهُمْ تُعْرَفُ الرَّهْبَانِيَّةُ فِي وُجُوهِهِمْ لَيْسَ مِنْ شِيعَتِنَا مَنْ أَخَذَ غَيْرَ حَقِّهِ وَ لَا مَنْ ظَلَمَ النَّاسَ وَ لَا مَنْ تَنَاوَلَ مَا لَيْسَ لَهُ‌.» [دعائم الاسلام، ج 1، ص 56]

مى دانستند، امّا از نظر عمل كوتاه آمده بودند، لذا اميرالمؤمنين عليهم السلام فرمودند من نور تشيّع در پيشانى شما نمى بينم.

مقايسۀ چند نمونه از سيرۀ معصومين عليهم السلام و عملكردهاى ما

نمونۀ اوّل: پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و سلم در ازدواج حضرت زهرا عليها السلام، وقتى اميرالمؤمنين عليه السلام به خواستگارى آمدند، از آنچه داماد داشت، يعنى همان زره ايشان، براى تهيۀ جهيزيه و مهريه استفاده كردند.(1)جهيزيۀ مختصرى كه غالب آن از گِل بود، تهيه شد و بعد هم مراسم ساده اى با ذكر و يادخدا برگزار گرديد. وليمه اى دادند و عروس به خانۀ شوهر رفت. در بين راه هم فقيرى رسيد و از حضرت زهرا عليها السلام چيزى خواست، ايشان نيز لباس عروسى خود را به فقير بخشيدند.(2)

پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و سلم بر سهولت در امر ازدواج، بسيار تأكيد داشتند؛ ايشان دو مقولۀ «دين» و «اخلاق» را، ملاك انتخاب معرّفى كرده و مى فرمودند:

«إِذَا جَاءَكُمْ مَنْ تَرْضَوْنَ خُلُقَهُ وَ دِينَهُ فَزَوِّجُوهُ إِلَّا تَفْعَلُوهُ تَكُنْ فِتْنَةٌ فِي الْأَرْضِ وَ فَسادٌ كَبِيرٌ» (3)در مسئلۀ ازدواج، خانواده ها و دختر و پسر، بايد به دنبال ملاك اخلاق و دين


1) . ر. ك: دلائل الامامه، ص 87؛ مناقب آل ابى طالب، ج 3، ص 351؛ كشف الغمّه، ج 1، ص 361؛ الاصابة، ج 8، ص 263 و...

2) . نزهة المجالس، ج 2، ص 320.

3) . الكافى، ج 5، ص 347: «اگر كسى نزد شما آمد كه دين و اخلاق او مورد رضايت است، به او همسر بدهيد؛ اگر اين [دستور] را به كار نبنديد، در زمين فتنه و فسادى بزرگ پديد خواهد آمد.»

باشند. در هنگام خواستگارى، دختر از نماز و تقيّدات پسر سؤال كند؛ از نوع رفتار و برخورد او با مردم و ارباب رجوعش در اداره يا محلّ كارش جويا شود. داماد از حجاب و عفاف دختر بپرسد؛ از دين دارى و تقيّدات او مطمئن شود و... بعد هم خانواده ها در مسائل مختلف ازدواج، مثل مهريه و جهيزيه و مراسم و مانند اينها، سهل گير باشند؛ چنان كه سيرۀ معصومين عليهم السلام چنين بوده است.

امّا امروزه متأسّفانه تنها مسئله اى كه كمتر در خواستگارى ها و ازدواج ها مطرح و بدان توجّه مى شود، موضوع دين و ديانت دختر و پسر است. از شغل، خانه، سرمايه و ميزان درآمدِ پسر سؤال مى شود، امّا آيا از دين و اخلاق و هم سؤال مى كنند؟ ماديّات، چشم و هم چشمى ها، شهرت يافته و بر اثر تجمّل گرايى هاى بسيار، بدبختى و نكبت، گريبان گير جامعه و خانواده ها شده است. چه فراوانند دختر و پسرهايى كه بر اثر وجود اين تجمّلات، نمى توانند ازدواج كنند. بسيارند خانواده هايى كه به خاطر نداشتن توان مالى در تهيۀ جهيزيه، به خواستگارها جواب رد مى دهند يا پسرها به خاطر نداشتن كار و سرمايه و ديگر لوازم زندگى، نمى توانند ازدواج كنند.

ميان آنچه امروز در مسئلۀ ازدواج هست و آنچه در سيرۀ حضرات معصومين عليهما السلام بوده، فرسنگ ها فاصله است و نه تنها فاصله است، بلكه اين دو روش، در جهت مخالف يكديگر هستند.

نمونۀ دوّم: ابراهيم جمّال يكى از شيعيان امام موسى بن جعفر عليه السلام است و شغل او شتربانى بوده كه از كوفه به مدينه و گاهى به مكّه، بار و مسافر مى برده است. زمانى مى خواست از طرف بغداد به مدينه بيايد و لذا نزد على بن يقطين، وزير

هارون الرّشيد رفت تا او را ببيند، امّا موفّق نشد. امام موسى بن جعفر عليه السلام على بن يقطين را نيز خيلى دوست داشتند و حتّى بارها و بارها كه او مى خواست از مقام و منصب خود استعفا بدهد، حضرت اجازه نمى دادند و مى فرمودند كفّارۀ گناهت كه در دربار ظلم هستى، خدمت به شيعه و خدمت به خلق خداست. اين ابراهيم جمال نتوانست على بن يقطين را ببيند و بالاخره به مدينه و خدمت امام كاظم عليه السلام آمد. حضرت سراغ على بن يقطين را از او گرفتند و او گفت دلم مى خواست ايشان را ببينم، امّا نشد؛ امام كاظم عليه السلام ناراحت شدند، امّا به ابراهيم جمّال چيزى نگفتند.

رسم على بن يقطين اين بود كه هرگاه مى خواست امام هفتم عليه السلام را ببيند، به عنوان حج تعدادى را همراه خود به مكّه مى آورد و بعد هم براى زيارت قبر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به مدينه مى آمد و نصف شب، خدمت امام كاظم عليه السلام مى رسيد. چند جلسه خدمت امام مى آمد و بعد بر مى گشت. شبى به مدينه آمده بود و به در منزل امام موسى بن جعفر عليه السلام رفت، امّا او را راه ندادند. فردا اتّفاقى حضرت را در جايى ديد و پرسيد چه شده است و تقصيرم چيست كه راهم نمى دهيد؟ حضرت فرمودند ابراهيم جمّال آمده و راهش نداده ايد. على بن يقطين گفت من تقصير ندارم و اگر با من بود راهش مى دادم. حال چگونه او را راضى كنم در حالى كه من در مدينه و او در كوفه است‌؟ حضرت فرمودند من برايت وسيله تهيه مى كنم، شب برو و از او عذرخواهى كن.

جوان ها روى اين مسائل و وقايع فكر كنيد و ساده از كنار آن، نگذريد.

موسى بن جعفر عليه السلام او را با معجزه به كوفه فرستادند. نصف شب بود و على بن يقطين درِ خانۀ ابراهيم جمّال را زد. ابراهيم تعجّب كرد كه نصف شب على بن يقطين اينجا چه مى كند! على بن يقطين گفت موسى بن جعفر عليه السلام از دست من

ناراحت اند براى اينكه تو را راه نداده ام، پس مرا ببخش. ابراهيم گفت من بخشيدم و من گله نكردم. على بن يقطين دوباره پرسيد از من راضى شدى‌؟ گفت بله! بعد سرش را روى خاك گذاشت و گفت پايت را روى سر من بگذار تا ببينم راضى شده اى. على بن يقطين كه در آن زمان وزير دو ثلث جهان بود، سرش را روى خاك گذاشت و ابراهيم جمال پايش را روى سرش گذاشت. بعد هم با معجزه به مدينه برگشت به در خانۀ موسى بن جعفر عليه السلام رفت و حضرت او را پذيرفتند و فرمودند از دست تو راضى شدم.(1)

اين، نمونۀ سيره و روش ائمّۀ اطهار عليهم السلام در شدّت توجّه به حقوق خلق خدا و جلب رضايت ايشان است. البته شايد از ما به اين اندازه نخواهند،

امّا وضعيّت اجتماع ما چگونه است‌؟ گاهى اوقات اتّفاق مى افتد كه كسى مى خواهد رئيس يك اداره يا مديرى را ببيند، امّا مدام مى گويند فعلاً امكان ندارد يا چندماه طول مى كشد يا حتّى اصلاً نمى شود! يا مسئولى در مقابل ارباب رجوع، جواب سلام او را هم نمى دهد. گاهى صفى از مردم ساعت ها تشكيل شده و مى گويند فلانى در جلسه است! آيا اين وضعيّت، شباهتى با سيرۀ معصومين عليهما السلام و روش و منش ايشان دارد؟

نمونۀ سوّم: كسى حاجتى داشت و خدمت امام مجتبى عليه السلام آمد تا حضرت حاجت او را ادا كنند. امام عليه السلام به دنبال او به راه افتادند و اتّفاقا به مسجدى رسيدند كه امام حسين عليه السلام در آن معتكف بودند. امام عليه السلام به آن مرد گفتند: چرا به برادرم نگفتى و راهت را دور كردى و نزد من آمدى‌؟ اگر به برادرم گفته بودى كارت را انجام


1) . الثاقب فى المناقب، ص 458؛ بحار الانوار، ج 48، ص 85.

مى داد. مرد گفت: يابن رسول الله! ايشان معتكف بودند. امام مجتبى عليه السلام فرمودند:

«إِنَّهُ لَوْ أَعَانَكَ كَانَ خَيْراً لَهُ مِنِ اعْتِكَافِهِ شَهْراً» (1)كمك به يك شيعه و قضاى حاجت او، از يك ماه اعتكاف بالاتر است. در مقابل، بى اعتنايى به حوائج ديگران، به شدّت مذمّت شده است. مرحوم كلينى رحمه الله روايات بسيارى در اين باره ذكر كرده است و از جمله اين روايت را ذكر كرده كه در روز قيامت كسى را كه مى توانسته به ديگران كمك كند، امّا نكرده است، مى آورند، در حالى كه چشم ها به گودى فرو رفته و روسياه است؛ خدا او را رسوا مى كند و مى گويد اين خائن به من و خائن به اهل بيت عليهم السلام است براى اينكه مى توانست كمك به خلق خدا كند و امّا نكرد.(2)

بايد جدّاً به اين روايت ها اهميّت داده شود و عمل به اين سيره و دستورات، سرمشق هميشگى زندگى ها باشد تا انسان بتواند ادّعاى شيعه گرى و پيروى از اهل بيت عليهم السلام را بنمايد.

نمونۀ چهارم: در ظهر روز عاشورا وقتى ابوثمامه به امام حسين عليه السلام گفت كه موقع اذان و نماز ظهر شده است و مى خواهيم قبل از شهادت، با شما نماز ظهر را بخوانيم؛ حضرت در حالى كه داغ شهدا بر دلشان بود، امّا تبسّم كردند و ضمن دعاى خير براى او، فرمودند كه خداوند تو را از نمازگزاران قرار دهد:


1) . الكافى، ج 2، ص 198.

2) . الكافى، ج 2، ص 367: «أَيُّمَا مُؤْمِنٍ مَنَعَ مُؤْمِناً شَيْئاً مِمَّا يَحْتَاجُ إِلَيْهِ وَ هُوَ يَقْدِرُ عَلَيْهِ مِنْ عِنْدِهِ أَوْ مِنْ عِنْدِ غَيْرِهِ أَقَامَهُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مُسْوَدّاً وَجْهُهُ مُزْرَقَّةً عَيْنَاهُ مَغْلُولَةً يَدَاهُ إِلَى عُنُقِهِ فَيُقَالُ هَذَا الْخَائِنُ الَّذِي خَانَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ ثُمَّ يُؤْمَرُ بِهِ إِلَى النَّارِ.»

«جَعَلَكَ اللَّهُ مِنَ المُصَلّينَ الذّاكِرينَ‌» (1)بالاخره در وسط ميدان جنگ، امام حسين عليه السلام نماز جماعت خواندند. معنايش اينست كه تمام مسجدها بايد موقع نماز، پر باشد و همگان به نماز اوّل وقت و جماعت، در هر حالى اهميّت و اولويّت بدهند؛ امّا متأسّفانه اينگونه نيست و مساجد و جماعات خلوت شده است. خيابان ها و بازارها در موقع نماز شلوغ و پررفت وآمد است و مسئلۀ نماز جماعت، آن چنان كه بايد باشد، مورد توجّه واقع نمى شود؛ اين در حالى است كه همگان براى عزادارى اباعبدالله عليه السلام اهميّت ويژه اى قائلند - و البته بايد باشند - و در مراسم ها گريه ها مى كنند؛ امّا مشابهت و متابعت در عمل، كمرنگ است.

به همگان به ويژه جوانان توصيه مى كنم كه روى اين مباحث، فكر و انديشه كنند. ما اگر خواستار شفاعت اهل بيت عليهم السلام در قيامت باشيم، بايد در عمل، از اهل بيت عليهم السلام متابعت كنيم و مشابهتى با ايشان داشته باشيم. يكى از معانى مهمّ شفاعت همين است كه انسان در دنيا شباهت عملى به اهل بيت عليه السلام پيدا كند تا در قيامت مورد شفاعتشان قرار گيرد. شفاعت بدون اينكه انسان تناسبى با حضرات معصومين عليهم السلام داشته باشد، معنايى ندارد. اگر رابطۀ عملى و متابعت و مشابهت باشد، شفاعت هم براى كسانى كه در مسير ايشان هستند، خواهد بود و الا وقتى مسيرها متفاوت است، يعنى پيوند و رابطه اى بين انسان و اهل بيت عليهم السلام نيست، آنگاه در قيامت نيز رابطه و پيوندى با ائمّۀ طاهرين عليهم السلام نخواهد بود تا انسان را لايق شفاعت كند.


1) . تاريخ الامم و الملوك، ج 5، ص 439.

ج) توسّل و تمسّك به اهل بيت عليهم السلام

قرآن شريف از انسان ها خواسته است كه در برقرارى رابطه با خداوند، «واسطه» داشته باشند:

(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِبْتَغُوا إِلَيْهِ اَلْوَسِيلَةَ‌) (1)

اى بندگان باتقوا، براى گرفتن فيض، واسطه مى خواهيد و آن واسطه، حضرات معصومين عليهم السلام هستند؛ چنان كه در روايات آمده است:

«نَحْنُ الْوَسِيلَةُ إِلَى اللَّه» (2)يا در آيۀ ديگرى مى فرمايد كه خداوند را با «اسماء حسناى او» بخوانيد:

(وَ لِلّٰهِ اَلْأَسْمٰاءُ اَلْحُسْنىٰ فَادْعُوهُ بِهٰا) (3)

اسماء الحسنى همان حضرات معصومين عليهم السلام هستند؛ همان گونه كه امام صادق عليه السلام مى فرمايند:

«نَحْنُ وَ اللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى» (4)در وقت دعا، بايد به اهل بيت عليهم السلام متوسّل و متمسّك شد. همين صلوات كه تأكيد شده قبل و بعد از دعاها گفته شود،(5)توسّل به حضرات معصومين عليهم السلام و واسطه


1) . المائده، 35: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، از خدا پروا كنيد؛ و به او [توسل و] تقرب جوييد.»

2) . بحار الانوار، ج 25، ص 23: «ما وسيله هاى به سوى خدا هستيم.»

3) . الاعراف، 180: «و نام هاى نيكو به خدا اختصاص دارد، پس او را با آنها بخوانيد.»

4) . الكافى، ج 1، ص 144: «به خدا قسم ما أسماء الحسناى الهى هستيم.»

5) . الكافى، ج 2، ص 494: «مَنْ كَانَتْ لَهُ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ حَاجَةٌ فَلْيَبْدَأْ بِالصَّلَاةِ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ ثُمَّ يَسْأَلُ حَاجَتَهُ ثُمَّ يَخْتِمُ بِالصَّلَاةِ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَكْرَمُ مِنْ أَنْ يَقْبَلَ الطَّرَفَيْنِ وَ يَدَعَ الْوَسَطَ إِذَا كَانَتِ الصَّلَاةُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ لَا تُحْجَبُ عَنْه.»

قراردادن ايشان است. معمولاً در دعاهاى مأثور، توسّل به اشكال و انحاء گوناگون در اوّل يا وسط يا آخر وجود دارد.

قرآن كريم با صراحت مى فرمايد كه توبه و استغفار به درگاه الهى، بايد با توسّل همراه باشد:

(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جٰاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اَللّٰهَ وَ اِسْتَغْفَرَ لَهُمُ اَلرَّسُولُ لَوَجَدُوا اَللّٰهَ تَوّٰاباً رَحِيماً) (1)

مى فرمايد: اى گناهكار! اگر مى خواهى آمرزيده شوى، بايد نزد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم استغفار كنى و پيغمبر هم برايت استغفار كند، آنگاه پروردگار عالم تو را مى آمرزد. اگر بخواهيم استغفار كنيم، بايد اسغفار با توسّل و توجّه به پيامبر و اهل بيت عليهم السلام همراه باشد. براى استجابت دعا، رفع گرفتارى ها و اصلاح امور، به توسّل نياز است و بدون آن نمى شود. دليل اين امر نيز مشخّص است، زيرا نظام خلقت، بر مبناى اسباب و علل و وسائط قرار گرفته است:

«أَبَى اللَّهُ أَنْ يُجْرِيَ الْأَشْيَاءَ إِلَّا بِأَسْبَابٍ‌» (2)معنا ندارد خداوند سبحان بدون اسباب، كار كند. عبارت «أَبَى اللَّهُ‌» تكوينى است و نه تشريعى؛ يعنى محال است كه پروردگار عالم بدون وسائط كار كند. تقصير از جانب فيّاض و فيض هم نيست، بلكه قصور از عالم وجود است. عالم وجود بايد با


1) . النساء، 64: «و اگر آنان وقتى به خود ستم كرده بودند، پيش تو مى آمدند و از خدا آمرزش مى خواستند و پيامبر [نيز] براى آنان طلب آمرزش مى كرد، قطعاً خدا را توبه پذيرِ مهربان مى يافتند.»

2) . الكافى، ج 1، ص 183: «خداوند خوددارى و امتناع دارد از اينكه كارها را جز از راه أسباب و وسائل، فراهم آورد.»

وسائط فيض نفع ببرد؛ لذا اين توسّل ها به عنوان وساطت در فيض، بايد باشد.(1)

مسئلۀ توسّل، موضوعى مفصّل در آيات قرآن كريم و روايات اهل بيت عليهم السلام است و معانى و مراتب گوناگونى نيز براى آن ذكر شده كه در جاى خود به تفصيل آمده است. ما در اين سلسله مباحث، فقط به اين جنبه از آن اشاره كرديم كه توسّل، نوعى رابطه با معصومين عليهم السلام است و بايد بگوييم از بهترين شيوه هاى ارتباط با آن ذوات نورانى است كه در دنيا و آخرت، سودمند خواهد بود.

د) تسليم بودن در مقابل اهل بيت عليهم السلام

مقام تسليم، از مقامات بلند عرفانى است كه خداوند آن را به اخصّ از خواص بندگان عنايت مى كند. حال اين تسليم وقتى در مقابل اهل بيت عليهم السلام و مقام ولايت ايشان و سخنان آن بزرگواران باشد، اهميّت بيشترى مى يابد و مى توان گفت به مثابۀ درّ گران بهايى است كه هديۀ الهى به بندگان شمرده مى شود. خداوند متعال قسم ياد فرموده كه تا كسى به مقام تسليم نرسد، از ايمان كامل، بهره اى نبرده است:


1) . در روايات آمده است كه حتّى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و اميرالمؤمنين عليه السلام، در دعاهاى خود، يكديگر را واسطه قرار مى داده اند؛ پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم در نماز مى فرمودند: «اللَّهُمَّ بِحَقِّ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع عَبْدِكَ اغْفِرْ لِلْخَاطِئِينَ مِنْ أُمَّتِي» و اميرالمؤمنين عليه السلام در ركوع و سجود نماز خويش مى گفتند: «اللَّهُمَّ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَ رَسُولِكَ اغْفِرْ لِلْخَاطِئِينَ مِنْ شِيعَتِي» . [الفضائل (ابن شاذان)، ص 128؛ الدرالنظيم، ص 765]. در زندگى بايد به اين مطلب توجه داشت كه همۀ نعمت ها از طرف خداست و همه چيز از سوى او مى رسد. معناى «الحمدلله رب العالمين» يعنى همه چيز از خداست و مربّى همۀ هستى هم، صددرصد خداست؛ امّا اين مربّى، به انسان ها دستور داده كه بين خود و او، واسطه قرار دهند: (يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِبْتَغُوا إِلَيْهِ اَلْوَسِيلَةَ‌)

(فَلاٰ وَ رَبِّكَ لاٰ يُؤْمِنُونَ حَتّٰى يُحَكِّمُوكَ فِيمٰا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاٰ يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّٰا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً) (1)

تحصيل اين مرتبه از ارتباط با معصومين عليهم السلام، سخت و دشوار است، به نحوى كه مرحوم علامۀ مجلسى رحمه الله در كتاب ارزشمند بحار الانوار، در بابى، بيش از صد روايت در اين باره نقل فرموده كه مضمون كلّى آنها، اين است كه ولايت اهل بيت عليهم السلام امرى «صعب و بزرگ» است كه جز پيامبران مرسل و فرشتگان مقرّب و مؤمنان امتحان ديده، نمى توانند آن را تحمّل كنند. البته عليرغم اين سختى، براى تحصيل آن، تأكيد و ترغيب فراوانى نيز شده است.(2)

ارتباط با اهل بيت عليهم السلام در برزخ و قيامت

رابطۀ انسان با اهل بيت عليهم السلام فقط منحصر به دنيا نيست و اين ارتباط به اشكال و انحاء گوناگون، پس از مرگ و در برزخ و قيامت نيز ادامه دارد و بايد بگوييم تا «ابد» ادامه خواهد داشت. يكى از بهترين و برترين لذّت ها براى بهشتيان، مجالست با حضرات معصومين عليهم السلام است و از جمله عذاب هاى دوزخيان، دورى از آن بزرگواران و محروميّت از حضور در محضر «فيض» آنان خواهد بود.


1) . النساء، 65: «ولى چنين نيست، به پروردگارت قَسَم كه ايمان نمى آورند، مگر آنكه تو را در مورد آنچه ميان آنان مايه اختلاف است داور گردانند؛ سپس از حكمى كه كرده اى در دل هايشان احساس ناراحتى [و ترديد] نكنند، و كاملاً سرِ تسليم فرود آورند.»

2) . ر. ك: بحار الانوار، ج 2، ص 182 تا 212.

الف) لحظۀ احتضار

كسانى كه رابطه و پيوند خود را در دنيا با حضرات معصومين عليهم السلام محكم كرده باشند، در لحظۀ احتضار، آن بزرگواران يا برخى از آنان را زيارت خواهند كرد.(1)در روايات آمده است كه اميرالمؤمنين عليه السلام بر بالين سر هر محتضرى - اعمّ از نيكوكار و بدكار - حاضر مى شود؛ همان گونه كه در شعرى منسوب به ايشان آمده است:

«يَا حَارِ هَمْدَانَ مَنْ يَمُتْ يَرَنِي *** مِنْ مُؤْمِنٍ أَوْ مُنَافِقٍ قُبُلا»(2)

اگر كسى نيكوكار و شيعه باشد، سفارش او را به ملك الموت يا فرشته اى كه مسئول قبض روح اوست، مى كنند تا به آسانى جان او را قبض كند.(3)پس از آن نيز، نور ولايت، به همراه انسان خواهد بود و در مواقع سخت و حسّاس قبر و برزخ، او را يارى مى كند.

ب) در صحنۀ محشر

كسى كه به راستى شيعه باشد، يعنى تا سرحدّ عشق، ولايت داشته باشد، در بيان و شعار، با ولايت باشد و در عمل، متابعت از ولايت كند، در قيامت زير پرچم ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام قرار دارد.

اميرالمؤمنين عليه السلام كه با سعۀ وجودى بر محشر تسلّط دارند، مهر ولايت به پيشانى چنين شيعه اى مى زنند و معلوم است نورانيت عجيبى پيدا مى كند و مثل


1) . ر. ك: معرفت نفس، ج 6، ص 164 و 165.

2) . تفسير القمى، ج 2، ص 266: ««اى حارث همدانىّ‌! هركس بميرد، مؤمن باشد يا منافق، مرا مى بيند.»»

3) . كامل الزيارات، ص 101: «... أَمَا إِنَّكَ سَتَرَى عِنْدَ مَوْتِكَ حُضُورَ آبَائِي لَكَ وَ وَصِيَّتَهُمْ مَلَكَ الْمَوْتِ بِك...» و نيز ر. ك: بحار الانوار، ج 6، ص 173.

ماه، درخشندگى دارد. ملائكه موكّلند اين شيعه را لب حوض كوثر و خدمت حضرت زهرا عليها السلام ببرند. جايى كه نسيم بهشت بر آن مى وزد. اين شيعه بر لب حوض كوثر، توسّط اميرالمؤمنين عليه السلام يا يكى ديگر از ائمّه، سيراب مى شود و آنگاه انسانى «كامل» و به تمام معنا «سالم» مى گردد. او پيش از آنكه به بهشت برود، در بهترين موقعيت ها و زير سايۀ ولايت قرار دارد تا خلائق از حساب و كتابِ قيامت فارغ شوند. آنگاه اهل بيت عليهم السلام به جلو و ايشان به دنبال آن حضرات به سوى بهشت حركت مى كنند.

ج) شهادت

از وجوه ارتباطى انسان با حضرات معصومين عليه السلام در قيامت، بحث شهادت ائمّه بر كارهاى انسان است. قرآن كريم دربارۀ اصل نظارت اهل بيت عليهم السلام بر اعمال و مقام شهودى ايشان، مى فرمايد:

(وَ قُلِ اِعْمَلُوا فَسَيَرَى اَللّٰهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ وَ سَتُرَدُّونَ إِلىٰ عٰالِمِ اَلْغَيْبِ وَ اَلشَّهٰادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ‌) (1)

خطاب در اين آيه، عام است؛ يعنى اعمال همگان را مى بينند. همه در محضر حضرات معصومين عليهم السلام هستند و بايد ادب حضور مراعات شود.


1) . التوبة، 105: «و بگو: [هر كارى مى خواهيد] بكنيد، كه به زودى خدا و پيامبر او و مؤمنان در كردار شما خواهند نگريست، و به زودى به سوى داناى نهان و آشكار بازگردانيده مى شويد؛ پس شما را به آنچه انجام مى داديد آگاه خواهد كرد.»

چنان كه در فصل مربوط به سير انسان در معاد مطرح كرديم، همان گونه كه ايشان در دنيا شاهد اعمال هستند، در قيامت نيز بر اعمال، شهادت خواهند داد.(1)

د) شفاعت

دنيا و آخرت، به مانند سكّه اى دوروست؛ دنيا ظاهر است و آخرت باطن؛ دنيا مجاز است و آخرت حقيقت. آنچه در دنيا به عنوان «توسّل» به اهل بيت عليهم السلام مطرح مى شود، در آخرت آن را «شفاعت» مى ناميم.

شفاعت، امرى «تكوينى» است و بايد بگوييم همان «واسطۀ فيض» در آخرت است؛ هركسى بخواهد به بهشت و مراتب قرب نائل شود، بايد با شفاعت اهل بيت عليهم السلام باشد؛ زيرا واسطه فيض عالم آنها هستند:

(وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا) (2)

بهشت نعمت بزرگى است كه ورود به آن، فقط از طريق واسطۀ فيض، يعنى حضرات معصومين عليهم السلام امكان پذير است. همگان و حتّى انبياى اولواالعزم نظير نوح و ابراهيم خليل الله و موسى كليم الله و عيسى روح الله و مابقى انبياء و اولياء عليهم السلام، اگر بخواهند مورد رحمت خدا واقع شوند، واسطه مى خواهند و اين واسطه، وجود مقدّس چهارده معصوم عليهم السلام است.

همان گونه كه انبياى الهى در اين دنيا اهل بيت عليهم السلام را واسطۀ دعاهاى خود قرار مى دادند، يعنى با وسيله و واسطه، به درگاه خداوند مى رفته اند، در قيامت نيز به اين واسطه نياز دارند.


1) . ر. ك: معرفت نفس، ج 6.

2) . الانبياء، 73: «و آنان را پيشوايانى قرار داديم.»

كلماتى كه حضرت آدم عليه السلام با آنها توبه كرد، همان توسّل به اهل بيت عليهم السلام بود؛ حضرت نوح عليه السلام با تمسّك به نام معصومين عليهم السلام از طوفان در امان ماند؛ نجات حضرت ابراهيم عليه السلام از آتش و معجزات حضرت موسى عليه السلام و ديگر معجزات و دعاهاى پيامبران الهى، همگى با توسّل به معصومين عليهم السلام و واسطه قراردادن ايشان بوده است؛(1)لذا در روز قيامت نيز چون واسطۀ فيض اهل بيت عليهم السلام هستند، همۀ انبيا هم بايد از طريق وسائط الهى و شفاعت و واسطۀ فيض، يعنى اهل بيت عليهم السلام به بهشت وارد شوند و به مقام قرب الهى دست يابند.

اصل مسئلۀ شفاعت را قرآن كريم در آيات بسيارى تأييد مى كند، امّا در كنار آن تأكيد مى نمايد كه اين شفاعت، فقط با «اذن خداوند» خواهد بود:

(مَنْ ذَا اَلَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ‌) (2)

اين آيه به روشنى و وضوح مى رساند كه در قيامت، شفاعت هست، امّا نكته و مسئله آنجاست كه هركسى و هرچيزى، لياقت و امكان شفاعت را ندارد،(3)بلكه مثل


1) . امالى الصدوق، ص 218: «إِنَّ آدَمَ ع لَمَّا أَصَابَ الْخَطِيئَةَ كَانَتْ تَوْبَتُهُ أَنْ قَالَ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ لَمَّا غَفَرْتَ لِي فَغَفَرَهَا اللَّهُ لَهُ وَ إِنَّ نُوحاً لَمَّا رَكِبَ فِي السَّفِينَةِ وَ خَافَ الْغَرَقَ قَالَ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ لَمَّا أَنْجَيْتَنِي مِنَ الْغَرَقِ فَنَجَّاهُ اللَّهُ عَنْهُ وَ إِنَّ إِبْرَاهِيمَ ع لَمَّا أُلْقِيَ فِي النَّارِ قَالَ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ لَمَّا أَنْجَيْتَنِي مِنْهَا فَجَعَلَهَا اللَّهُ عَلَيْهِ بَرْداً وَ سَلاماً وَ إِنَّ مُوسَى ع لَمَّا أَلْقَى عَصَاهُ وَ أَوْجَسَ فِي نَفْسِهِ خِيفَةً قَالَ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ لَمَّا آمَنْتَنِي فَقَالَ اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ - لا تَخَفْ إِنَّكَ أَنْتَ الْأَعْلى...» و نيز ر. ك: بحار الانوار، ج 26، ص 319 تا 334.

2) . البقرة، 255: «كيست آن كس كه جز به اذن او در پيشگاهش شفاعت كند؟»

3) . قرآن كريم از قول بت پرستان نقل مى كند كه آنان بت را شفيع و واسطۀ بين خود و خدا مى دانستند: هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ (يونس، 18: «اينها نزد خدا شفاعتگران ما هستند.»)، (مٰا نَعْبُدُهُمْ إِلاّٰ لِيُقَرِّبُونٰا إِلَى اَللّٰهِ زُلْفىٰ‌) (الزمر، 3: «ما آنها را جز براى اينكه ما را هر چه بيشتر به خدا نزديك

پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و اهل بيت ايشان عليهم السلام، مى توانند شفاعت كند، زيرا خداوند سبحان ايشان را بين خود و مخلوقات، واسطه قرار داده و به ايشان چنين اذنى داده است.

همچنين در مسئلۀ شفاعت، بايد توجّه داشت كه تحقّق آن، نيازمند «زمينه» و «لياقت» است؛ باران براى زمين بسيار مفيد است، امّا اگر زمين شوره زار باشد، هرچه هم باران ببارد، فايده اى ندارد. كسى كه در زندگى فقط خودخواه و خودمحور بوده است يا به ديگران ظلم كرده و حقّ‌النّاس برعهده داشته، لياقت ندارد و به مثابۀ زمين شوره زار است و باران رحمت و شفاعت، براى او سودى نخواهد داشت. اين تقصير شفيع نيست، بلكه تقصير خود انسان است كه زمينه هاى شفاعت را براثر اعمال ناپسند خود، از بين برده است.

بدتر از اين، آنكه برخى از افراد، نه تنها مشمول شفاعت نمى شوند، بلكه گاهى مورد غضب صاحبان شفاعت نيز واقع مى شوند و بدا به حال اين افراد:

«ويل لمن شفعاؤه خصماؤه *** و الصور في يوم القيامة ينفخ»(1)

واى به روزى كه شفيعِ انسان، دشمن او باشد.

بنابراين انسان بايد رابطۀ خود را به انحاء مختلف با اهل بيت عليهم السلام محكم كند تا بتواند علاوه بر سعادت در دنيا، در قيامت نيز به واسطۀ شفاعت ايشان، به بهشت و ديگر مراتب كمال، دست يابد.


1) . مناقب آل ابى طالب، ج 3، ص 328.

درس گفتار صد و ششم: امام شناسى و معرفت امام

اشاره

ارتباطهاى انسان با اهل بيت عليهم السلام داراى مراتب و سطوح مختلفى است. در درس گفتار پيشين، مطالبى دربارۀ «اعتقاد به اهل بيت عليهم السلام»، «محبّت و مودّت به ايشان در قلب و زبان و عمل» و نيز «پيروى از دستورات آن بزرگواران»، مطرح شد و به آثار و نتايج اين ارتباط، در دنيا و آخرت نيز اشاره گرديد.

در درس گفتار حاضر، سطح ديگرى از ارتباط با معصومين را تحت عنوانِ كلّىِ «معرفت امام»، مطرح مى كنيم.

مسئلۀ معرفت امام گرچه غالباً در حوزۀ اعتقادات مورد بحث قرار مى گيرد، امّا به دليل اهميّتى كه دارد و نيز از جهت آنكه آن را همتراز «عمل» مى دانيم، به صورت مجزا تبيين گرديده است. البته لازم به ذكر است كه موضوعاتى مانند «وساطت در فيض»، «ولايت تكوينى»، «هدايت ها»، «حقّ حيات»، «مظهريّت الهىِ‌» ايشان و مسائلى از اين دست كه همگى جنبۀ معرفتى دارند، در اين درس گفتار فقط مورد اشاره واقع مى شوند و تفصيل اين مسائل را بايد در مباحث مستقلّ امام شناسى دنبال نمود.

تحقيق و تعمّق در اصول دين

فروع دين «تقليدى» است و هر مكلّفى بايد در فروع، از مجتهد جامع الشّرايط تقليد كند، امّا اصول دين، «اجتهاد» مى خواهد و همگان بايد در اصول دين، به قدر فهم و طاقت ذهنى خود، مجتهد باشند. مسئلۀ «امامت» از اصول دين است و امام شناسى تقليدى نيستند. چنان كه انسان بايد بداند چرا خدا هست و چرا او عادل است و چرا انبياء را فرستاده، بايد بداند چرا امام هست‌؟ ائمّه چه كسانى هستند و چه جايگاهى دارند؟ چرا اميرالمؤمنين عليه السلام امام اوّل است‌؟ و...

كتاب هاى فراوانى نيز در سطوح مختلف، دربارۀ اين مسائل نگاشته شده است، مانند عبقات الانوار، احقاق الحق، الغدير، شب هاى پيشاور، المراجعات و...؛ اگر كسى در قيامت بگويد امامت را نمى دانستم يا نتوانستم دسترسى پيدا كنم و به آن آگاهى پيدا كنم، معذور نخواهد بود.

علماء و بزرگان زحمات فراوانى كشيده اند و دربارۀ اصول دين و فروع دين

كتاب ها نوشته اند تا معرفت ها افزايش يابد؛(1)ننگ است كسى ادّعاى اسلام و تشيّع كند و آنگاه راجع به مسئلۀ مهمّ ولايت و امامت، آگاه و عارف نباشد.

انسان اگر يك ساعت از وقت خود را در طول شبانه روز به اين مسئله اختصاص دهد، علاوه بر اينكه از جهالت رهايى مى يابد، هم معرفت خود را ارتقا مى دهد و هم بنيان هاى اعتقادى خود را مستحكم مى كند؛ آنگاه طوفان هاى شبهات نيز نمى تواند در اعتقاد او خللى وارد كند. خداوند سبحان نيز وعده فرموده كه انسان را يارى مى كند:

(وَ اَلَّذِينَ جٰاهَدُوا فِينٰا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنٰا وَ إِنَّ اَللّٰهَ لَمَعَ اَلْمُحْسِنِينَ‌) (2)

كسى هم تصوّر نكند كه دست يابى به اين استدلال ها سخت و دشوار است يا فهم همۀ آنها نياز به عقل دقّى و فلسفى دارد، بلكه فقط كافى است هركس به اندازۀ عقل خود، مسئلۀ امامت را درك كند و بتواند براى خويشتن استدلال نمايد. در دين نيز به همين مقدار اكتفا شده است و روش اولياى دين چنين بوده است:

«إِنَّا مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ نُكَلِّمُ النَّاسَ عَلَى قَدْرِ عُقُولِهِمْ‌» (3)هركس به اندازۀ عقل خود، بايد معرفت داشته باشد. فراوان هستند كسانى كه


1) . از جملۀ اين كتاب ها، مجموعۀ مباحث اصول دين و فروع دين حضرت آيت الله العظمى مظاهرى مى باشد كه به صورت مجزّا و مكرر چاپ شده است. اخيراً مؤسسۀ فرهنگى مطالعاتى الزّهرا هر دو دوره از مباحث حضرت استاد را در يك جلد، به نام «اسلام آئين رستگارى» منتشر كرده است.

2) . العنكبوت، 69: «و كسانى كه در راه ما كوشيده اند، به يقين راه هاى خود را بر آنان مى نماييم و در حقيقت، خدا با نيكوكاران است.»

3) . المحاسن، ج 1، ص 195: «ما جماعت پيامبران، به اندازۀ عقول مردم با ايشان سخن مى گوييم.»

كتاب استدلالى دقيق نوشته اند و فراوان هستند كسانى كه كتاب براى عوام و فهم عمومى نوشته اند؛ هر كسى به فراخور درك و فهم خود، مى تواند از آنها بهره ببرد. كوتاهى در اين زمينه، عواقب ناگوارى در دنيا و آخرت به دنبال دارد.

لزوم معرفت و شناخت امام

«معرفت» دوش به دوش «عمل» قرار دارد؛ همان گونه كه انسان بايد در عمل و رفتار خود، تابع اهل بيت عليهم السلام باشد، بايد راجع به ايشان نيز معرفت كسب نمايد و اين معرفت را ارتقا بخشيده و «يقينى» كند؛ به اين جهت نيز ما مسئلۀ معرفت را عليرغم اينكه جنبۀ اعتقادى دارد، در قسم اوّل از ارتباط با معصومين عليهم السلام نياورده ايم.

اصولاً مسئلۀ معرفت، موجب مى شود كه انسان در تمسّك به عترت، دقيق تر و بهتر عمل كند. انسانى كه قصد دارد رابطۀ خود را با اهل بيت عليهم السلام مستحكم كند، لازم است معرفت خويش را نيز افزايش دهد. «امام شناسى» مسئله اى بنيادين و طولانى است؛ امّا ما در اين سلسله مباحث، به صورت مختصر بدان اشاره مى كنيم.

دربارۀ لزوم معرفت و شناخت امام، روايتى را شيعه و سنّى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل مى كنند كه حضرت فرمودند:

«مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّة» (1)در بعضى روايات دارد:

«... مَاتَ مِيتَةَ كُفْرٍ وَ نِفَاق» (2)


1) . كمال الدين، ج 2، ص 409: «هركس بميرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ زمان جاهليّت مرده است.» دربارۀ برخى از منابع اين روايت در آثار اهل سنّت ر. ك: الغدير، ج 10، ص 492 تا 494.

2) . الكافى، ج 1، ص 184: «... به مرگ در حال كفر و نفاق مرده است.»

كسى كه معرفت به اهل بيت عليهم السلام نداشته باشد، ايمانش در مخاطرۀ عجيبى واقع مى شود. دشمن درون و دشمن برون و دشمن جنّى و انسى، ايمانش را مى برند. مخصوصاً در اين زمان كه «شبهه» زياد شده و جوان ها هركجا بروند، در اجتماع يا محيط درس و دانشگاه يا فضاهاى مجازى و غير آن، مورد هجوم شبهات واقع مى شوند. در هر جلسه اى، بسيارى از شبهات القاء مى شود و برخى از افراد نيز از سر جهالت و نادانى يا غرض ورزى و عناد، به آنها دامن مى زنند. بنابر اين امام شناسى و معرفت امام لازم است تا انسان در گرداب شبهات گرفتار نشود و بتواند ايمان خود را حفظ كند و در آن ترديد ننمايد.

البته مكتب تشيّع، فولادين و نفوذناپذير است و به تعبير قرآن شريف، درخت تشيّع، درختى استوار و ريشه دار و پُرميوه است:

(ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِي اَلسَّمٰاءِ‌، تُؤْتِي أُكُلَهٰا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهٰا) (1)

تشيّع، درختى ريشه دار و شاخه دار و پرميوه است. اگر كسى بدان متمسّك شود، از ميوۀ آن در دنيا و آخرت استفاده خواهد كرد. بسيارى به تشيّع و حضرات معصومين عليهم السلام اعتقاد دارند، امّا معرفت لازم را ندارند. نمى دانند چرا ايشان برترند؛ چرا بايد از اهل بيت عليهم السلام متابعت كرد؟ اهميّت وجودى ايشان در دنيا و آخرت چيست‌؟ و... وقتى انسان معرفت نداشته باشد، دشمن درون و برون، ايمان او را مى برد يا لااقل او را دچار ترديد مى كند.


1) . ابراهيم، 24 و 25: «سخنى پاك كه مانند درختى پاك است كه ريشه اش استوار و شاخه اش در آسمان است‌؟ ميوه اش را هر دم به اذن پروردگارش مى دهد.»

انسان اگر مراقب نباشد و براى كسب معرفت و ارتقاى آن تلاش ننمايد، ناگهان چشم باز مى كند و متوجّه مى شود كه تشيّع او از بين رفته است و مسائلى خرافى جايگزين آن شده است؛ لذا از اوجب واجبات، امام شناسى و شيعه شناسى است.

مراتب امامت و ولايت

امامت و ولايت در قرآن كريم، داراى مراتبى است كه اين مراتب، به اعتبار متعلّق و فوائد آن، تقسيم بندى شده است. ما در ادامه براى تبيين بهتر مباحث معرفتى، به برخى از مهمترين آنها اشاره مى كنيم.

الف) مقام حاكميّت

همۀ مردم، در طول زمان ها و در حيات اجتماعى خويش در هر مكانى، نيازمند حاكم هستند:

«لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِيرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ» (1)در جامعه اى كه بر مبناى دين تشكيل شده، اين رهبرى بايد دينى و مذهبى باشد. در قرآن شريف امامت گاهى بر «اولى الامر» اطلاق شده است. اولى الامر كسى است كه رهبرى و حكومت را در اختيار دارد و اين حاكميّت و حكومت، يك ضرورت عقلى و اجتماعى است.

شيعه معتقد است كه بايد حاكمى (ولى) از جانب خدا و پيامبر تعيين و منصوب شود تا منصب حكومت را به دست گيرد و نظام اجتماعى پابرجا بماند. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در مواقع گوناگون، اين ولايت را مشخّص كرده و آن را مخصوص اهل بيت عليهم السلام از


1) . نهج البلاغه، خطبۀ 40: «براى مردم حاكمى لازم است چه نيكوكار و چه بدكار.»

اميرالمؤمنين عليه السلام تا امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف قرار داده اند. پس از آن نيز در عصر غيبت و زمان دسترسى نداشتن به امام، مجتهد جامع الشّرايط، زمامدار امور گماشته شده است:

«وَ أَمَّا الْحَوَادِثُ الْوَاقِعَةُ فَارْجِعُوا فِيهَا إِلَى رُوَاةِ حَدِيثِنَا فَإِنَّهُمْ حُجَّتِي عَلَيْكُمْ وَ أَنَا حُجَّةُ اللَّهِ عَلَيْهِم» (1)شيعه معتقد است كه ولايت در عصر حضور معصومان عليهم السلام، مخصوص آنان است و در زمان غيبت بر عهدۀ فقه جامع الشّرايط مى باشد؛ بنابر اين وجوب رهبرى و ولايت در هر زمانى لازم است و اين مطلب به ضرورت عقل و شرع ثابت مى باشد.(2)و انسان ها با اطاعت از اوامر حاكم و متابعت از وى، بايد رابطۀ خود را با ايشان حفظ كرده و در پيشبرد اهداف جامعۀ خويش، تحت اوامر او، كوشا باشند.

ب) مقام افتاء و قانون گذارى

در قرآن كريم امامت گاه به معناى زعامت و ولايت در فتوا به كار رفته است، بدين معنا كه اين نوع ولايت، رهبرى در احكام شرعى است. عقل سليم هر انسانى، رجوع غيرمتخصص به افراد متخصص در هر علمى را لازم مى داند. انسان اين حقيقت را درك مى كند كه ناآگاه بايد به آگاه مراجعه كند؛ لذا در مرتبۀ اوّل بايد به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و اهل بيت ايشان عليهم السلام كه همان جانشينان خاص هستند مراجعه كرد و در مراتب بعد به كسانى كه مى توانند احكام را استنباط كنند، بايد رجوع شود. مراجعه به غير از ايشان، جز هلاكت براى انسان، چيزى در پى ندارد.


1) . كمال الدين، ج 2، ص 484: «در پيشامدهاى تازه كه رخ مى دهد، به راويان احاديث ما مراجعه كنيد كه آنها حجّت من بر شما هستند و من حجّت خدا بر ايشان هستم.»

2) . ر. ك: فقه الولاية و الحكومة الاسلاميه؛ نكته هايى پيرامون ولايت فقيه و حكومت دينى.

ج) مقام قضاء و داورى

معناى ديگر كه قرآن شريف براى امامت به كار برده، معناى قضاوت است. خداوند سبحان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را مقام قضاوت نيز عنايت كرده است:

(فَلاٰ وَ رَبِّكَ لاٰ يُؤْمِنُونَ حَتّٰى يُحَكِّمُوكَ فِيمٰا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاٰ يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّٰا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً) (1)

عقلاً هم ثابت مى شود كه جامعه بدون داشتن مقام قضائى، دوام نمى آورد و پايدار نمى ماند. بدون ترديد مقام قضاوت براى فقيه نيز كه جانشين عام امام معصوم عليه السلام است و مسئوليت ادارۀ جامعه را در زمان غيبت بر عهده دارد، ثابت خواهد بود.

قرآن كريم هر سه مرتبۀ حكومت و قانون گذارى و قضاوت را براى انبياء عليهم السلام ثابت مى داند:

(لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلَنٰا بِالْبَيِّنٰاتِ وَ أَنْزَلْنٰا مَعَهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْمِيزٰانَ لِيَقُومَ اَلنّٰاسُ بِالْقِسْطِ وَ أَنْزَلْنَا اَلْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ‌) (2)


1) . النساء، 65: «ولى چنين نيست، به پروردگارت قَسَم كه ايمان نمى آورند، مگر آنكه تو را در مورد آنچه ميان آنان مايه اختلاف است داور گردانند؛ سپس از حكمى كه كرده اى در دلهايشان احساس ناراحتى [و ترديد] نكنند، و كاملاً سرِ تسليم فرود آورند.»

2) . الحديد، 25: «به راستى [ما] پيامبران خود را با دلايل آشكار روانه كرديم و با آنها كتاب و ترازو را فرود آورديم تا مردم به انصاف برخيزند، و آهن را كه در آن براى مردم خطرى سخت و سودهايى است، پديد آورديم.»

د) امامت تكوينى و وساطت در فيض

قرآن كريم علاوه بر معانى سه گانۀ پيشين كه براى امامت ذكر كرده، معناى ديگرى هم بيان فرموده كه آن، «امامت تكوينى» و «وساطت در فيض» است:

(وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا) (1)

قرآن كريم حضرت ابراهيم عليه السلام را پيامبرى معرّفى كرده كه علاوه بر امامت تشريعى (حكمرانى و قانون گذارى و قضاوت) به مقام «امامت تكوينى» نيز رسيد:

(وَ إِذِ اِبْتَلىٰ إِبْرٰاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمٰاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قٰالَ إِنِّي جٰاعِلُكَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً قٰالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قٰالَ لاٰ يَنٰالُ عَهْدِي اَلظّٰالِمِينَ‌) (2)

بنابر اين حضرت ابراهيم عليه السلام واجد مرتبۀ هدايت تكوينى شدند و تا زمانى كه در حيات ظاهرى بودند، مؤمنان به واسطۀ آن حضرت به مراتب خود واصل مى شدند. البته وسعت اين ولايت براى ما معلوم نيست و از قرآن بر مى آيد كه محدود بوده است؛ امّا به شهادت آيۀ «شهادت»، بالاترين ولايت تكوينى و وساطت، مخصوص پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ائمّۀ طاهرين عليهم السلام است:

(وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى اَلنّٰاسِ وَ يَكُونَ اَلرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً) (3)


1) . الانبياء، 73: «و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما هدايت مى كردند.»

2) . البقرة، 124: «و چون ابراهيم را پروردگارش با كلماتى بيازمود، و وى آن همه را به انجام رسانيد، [خدا به او] فرمود: من تو را پيشواى مردم قرار دادم. [ابراهيم] پرسيد: از دودمانم [چطور]؟ فرمود: پيمان من به بيدادگران نمى رسد.»

3) . البقرة، 143: «و بدين گونه شما را امّتى ميانه قرار داديم، تا بر مردم گواه باشيد؛ و پيامبر بر شما گواه باشد.»

نصوص دينى و عقل انسان نيز دلالت مى نمايد كه حضرات معصومين عليهم السلام واسطه هاى فيض الهى هستند و هدايت ها در تمامى هستى، به واسطۀ ايشان است؛ چنان كه در زيارت جامعۀ كبيره آمده است:

«بِكُمْ فَتَحَ اللَّهُ وَ بِكُمْ يَخْتِمُ وَ بِكُمْ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ بِكُمْ يُمْسِكُ السَّماءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِ وَ بِكُمْ يُنَفِّسُ الْهَمَّ وَ يَكْشِفُ الضُّرَّ» (1)در دعاى عديله نيز آمده است:

«وَ بِيُمْنِهِ رُزِقَ الْوَرَى وَ بِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ الْأَرْضُ وَ السَّمَاءُ‌» (2)نتيجه آنكه: همان گونه كه حضرات معصومين عليهم السلام در تشريع واسطه هاى احكام الهى اند، در تكوين نيز وسائط فيض اند و براى ديگران چنين مقامى نيست.

كسى كه چهارده معصوم عليهم السلام را در اين مراتب و مقامات مى شناسد، مسلّماً در نوع ارتباط خود تجديد نظر مى كند. چون آنها را واسطۀ فيض در وجود و حيات خود مى داند و مى شناسد، قدردان آنها خواهد بود و چون معتقد است كه داراى مقام شهود هستند، در گفتارها و كردار خود كه در برابر نظارت ايشان واقع است، كمال ادب را مراعات مى نمايد.


1) . من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 615: «به وسيلۀ شما شما آغاز كرد و با شما پايان مى دهد؛ به واسطۀ شما باران مى بارد و به واسطۀ شما آسمان را حفظ مى كند كه بر زمين نيفتد؛ مگر به اذن خودش؛ و به واسطۀ شما غم و اندوه را رفع مى كند و سختى را گشايش مى دهد.»

2) . زاد المعاد، ص 423، دعاء العديلة الكبير: «به بركت او همۀ هستى روزى داده مى شود و به خاطر وجود او، زمين و آسمان پابرجا و ثابت شده است.»

فصل ششم ارتباط انسان با ساير انسان ها

اشاره

درس گفتار صد و هفتم: ارزش انسان ها و لزوم تقيّد به قانون مواسات

اشاره

در ادامۀ تبيين انواع ارتباطات انسان، در اين فصل به نوع ديگرى از ارتباطات انسان اشاره مى كنيم كه در مراودات فردى و اجتماعى و به طور كلّى حيات دنيوى انسان رخ مى نمايد. «ارتباط انسان با ديگر انسان ها»، از جمله ارتباطاتى است كه براى همۀ افراد بشر واقع مى شود و آنها ناگزير از چنين ارتباطاتى هستند. براى تبيين بهتر اين نوع ارتباط، لازم است در گام اوّل، بايد توجّه شود كه از نگاه قرآن كريم، انسان كيست و ارزش انسان ها، چقدر است‌؟ وقتى جايگاه حقيقى انسان و ارزشمندى او در نظام خلقت مشخّص شود، لاجرم نوع برخورد و مراوده با او نيز ارتقاء مى يابد و اصلاح مى شود.

ارزش و منزلت انسان ها

براى برقرارى رابطه اى مناسب با ساير انسان ها، ابتدا بايد زاويۀ ديد و نگاه به شخصيّت موجودى به نام انسان را در موضع صحيح قرار داد؛ زيرا ديدگاه افراد بشر به يكديگر، در نوع رفتار و مراودات فردى و اجتماعى آنها، تأثيربه سزايى دارد.

قرآن كريم، تعبيرات بلندى براى انسان به كار برده است و مقامى بس ارجمند براى وى قائل شده است. البته پيش از اين، ما در مبحث «شخصيت شناسى انسان»، به تفصيل از شخصيّت انسان از نگاه قرآن كريم، سخن گفته ايم،(1)امّا در اينجا، به اهمّ تعاريف قرآن از شخصيّت و جايگاه انسان، به صورت خلاصه اشاره مى كنيم:


1) . ر. ك: معرفت نفس، ج 5.

1. از ديدگاه قرآن كريم، انسان «خليفة الله» است و خداوند سبحان اين سِمَت را از ابتداى خلقت، به او عنايت كرده و او را نيز براى همين منظور آفريده است:

(إِنِّي جٰاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً‌) (1)

2. انسان «منتسب» و «وابستۀ» به خداست، يعنى «روح االله» است؛ زيرا علاوه بر جسم مادى، روحى الهى در وجود او دميده شده است:

(وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي) (2)

3. انسان مخلوقى بى همتا و درّى گرانبها در نظام خلقت است كه خداوند به خاطر آفرينش او، به خود آفرين گفته است:

(فَتَبٰارَكَ اَللّٰهُ أَحْسَنُ اَلْخٰالِقِينَ‌) (3)

در قرآن شريف براى هيچ خلقتى و دربارۀ هيچ موجود ديگرى، چنين لفظى بيان نشده است و اين خود نشان از جايگاه ويژۀ انسان دارد.

4. انسان موجودى است كه در رفعت و منزلت، «مسجود ملائكه» است:

(فَسَجَدَ اَلْمَلاٰئِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ‌) (4)

لذا در روايات اهل بيت عليهم السلام، مقام انسان با ايمان را برتر از ملائكۀ مقرّب شمرده اند:

«إِنَّ الْمُؤْمِنَ أَعْظَمُ حُرْمَةً عِنْدَ اللَّهِ وَ أَكْرَمُ عَلَيْهِ مِنْ مَلَكٍ مُقَرَّبٍ‌»(5)


1) . البقرة، 30: «من در زمين جانشينى خواهم گماشت.»

2) . الحجر، 29: «و از روح خود در آن دميدم.»

3) . المؤمنون، 14: «آفرين باد بر خدا كه بهترين آفرينندگان است.»

4) . ص، 73: «پس همۀ فرشتگان يكسره سجده كردند.»

5) . مشكاة الانوار، ص 78: «حرمت مؤمن نزد خداوند متعال، برتر و بالاتر از ملك مقرّب است.»

5. انسان تاج «كرامت» را از جانب پروردگار بر سر دارد:

(وَ لَقَدْ كَرَّمْنٰا بَنِي آدَمَ‌) (1)

6. انسان «امين الله» است و امانت دار الهى شمرده شده است. او به گونه خلق شده كه لياقت و تحمّل پذيرش امانت الهى را دارد:

(إِنّٰا عَرَضْنَا اَلْأَمٰانَةَ عَلَى اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلْجِبٰالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً) (2)

7. همۀ هستى براى انسان خلق شده و در تسخير اوست:

(أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اَللّٰهَ سَخَّرَ لَكُمْ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ‌) (3)

8. خداوند انسان را براى خود ساخته است:

(وَ اِصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي) (4)

9. آدمى از لحاظ خلقت، در «نيكوترين» جايگاه و صورت، خلق شده است:

(لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسٰانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ‌) (5)


1) . الاسراء، 70: «و به راستى ما فرزندان آدم را گرامى داشتيم.»

2) . الأحزاب، 72: «ما امانت [الهى و بار تكليف] را بر آسمان ها و زمين و كوه ها عرضه كرديم، پس، از برداشتن آن سر باز زدند و از آن هراسناك شدند، و [لى] انسان آن را برداشت؛ راستى او ستمگرى نادان بود.»

3) . لقمان، 20: «آيا ندانسته ايد كه خدا آنچه را كه در آسمان ها و آنچه را كه در زمين است، مسخّر شما ساخته است‌؟»

4) . طه، 41: «و تو را براى خود پَروردم.»

5) . التين، 4: «[كه] براستى انسان را در نيكوترين اعتدال آفريديم.»

10. ارزش هر نفر انسان، به اندازۀ همۀ دنياست؛ قرآن در بيانى رسا و روشن، ارزش هر انسانى را به اندازۀ همۀ انسان ها مى داند:

(مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسٰادٍ فِي اَلْأَرْضِ فَكَأَنَّمٰا قَتَلَ اَلنّٰاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْيٰاهٰا فَكَأَنَّمٰا أَحْيَا اَلنّٰاسَ جَمِيعاً) (1)

اين آيۀ شريف، ارزش و قدر و منزلت انسان را در نظام اسلام نشان مى دهد و بيان مى كند كه انسان نزد خداوند سبحان، به اندازۀ دنيا ارزش و شخصيّت دارد؛ بنابراين، اگر كسى ديگرى را بكشد، مانند آن است كه همۀ مردم را كشته باشد و اگر كسى بتواند انسانى را از مرگ نجات دهد، همچون كسى است همۀ مردم را نجات داده باشد.

البته دربارۀ اين آيه، به جز معناى ظاهرى، معناى تأويلى نيز در روايات آمده است كه مى فرمايند اگر كسى موجب انحراف شخصى شود، مانند آن است كه مردم جهان را به گمراهى كشانيده و از ميان برده است و در مقابل، اگر كسى موجب هدايت ديگرى شود، گويا همۀ مردم جهان را زنده كرده است.(2)بنابراين حفظ حرمت چنين انسان، اعمّ از حرمت بعد مادى و بعد معنوى، لازم و ضرورى است.


1) . المائده، 32: «هر كس كسى را - جز به قصاص قتل، يا [به كيفر] فسادى در زمين - بكشد، چنان است كه گويى همه مردم را كشته باشد. و هر كس كسى را زنده بدارد، چنان است كه گويى تمام مردم را زنده داشته است.»

2) . الكافى، ج 2، ص 210: «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ‌: قُلْتُ لَهُ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ - مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً قَالَ مَنْ أَخْرَجَهَا مِنْ ضَلَالٍ إِلَى هُدًى فَكَأَنَّمَا أَحْيَاهَا وَ مَنْ أَخْرَجَهَا مِنْ هُدًى إِلَى ضَلَالٍ فَقَدْ قَتَلَهَا.»

تساوى عرفى انسان ها در خلقت

در دوّمين گام بايد توجّه نمود كه قرآن كريم، منشأ خلقت جسمانى و تكثير همۀ انسان ها را، يك پدر و مادر مى داند:

(يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ اِتَّقُوا رَبَّكُمُ اَلَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا وَ بَثَّ مِنْهُمٰا رِجٰالاً كَثِيراً وَ نِسٰاءً‌) (1)

بدين معنا كه انسان ها، از نظر مادى و جسمانى، همگى يك ريشه و اصل دارند و اگر اختلافى در رنگ و نژاد و زبان وجود دارد، حكمت هايى در آن نهفته است و از جمله آنكه براى شناخت و تشخيص افراد از يكديگر است:

(يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ إِنّٰا خَلَقْنٰاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثىٰ وَ جَعَلْنٰاكُمْ شُعُوباً وَ قَبٰائِلَ لِتَعٰارَفُوا) (2)

بنابر اين تفاوت و اختلاف در رنگ و نژاد و ظواهر، دليلى بر برترى گروهى يا پستى عدّه اى ديگر نيست و نبايد موجب تفاخر انسان ها بر يكديگر، گردد.

وحدت تكوينى و تشريعى جامعۀ انسانى و حكمت اختلاف ها

جامعۀ انسانى از جهت تكوينى، مانند بدن انسان، داراى «وحدت» است؛ بدين معنا كه هر كدام از اعضاى بدن، نام و وظيفه اى خاص بر عهده دارد و در ميان آنها،


1) . النساء، 1: «اى مردم، از پروردگارتان كه شما را از نفس واحدى آفريد و جفتش را [نيز] از او آفريد، و از آن دو، مردان و زنان بسيارى پراكنده كرد.»

2) . الحجرات، 13: «اى مردم، ما شما را از مرد و زنى آفريديم، و شما را ملّت ملّت و قبيله قبيله گردانيديم تا با يكديگر شناسايى متقابل حاصل كنيد.»

بحث اشرف بودن و رفعت و امتياز مطرح نيست و اگر دربارۀ برخى از اعضاى بدن چنين گفته مى شود، به معناى رفعت و برترى «نسبى» است؛ يعنى سر از جهاتى از پا برتر است و پا از جهاتى ديگر بر سر برترى دارد. در جامعۀ انسانى نيز چنين است و انسان ها «تكويناً» بر يكديگر امتيازى ندارند؛ امّا اگر بخواهند همه در يك سطح باشند، مثل اين است كه يك بدن، همه اش، سر يا پا يا تن باشد! وجود اينگونه اختلاف ها، لازمۀ حيات است، امّا رفعت و برترى نمى آورد؛ البته رفعت نسبى مى آورد، بدين معنا كه مثلاً يك زارع، از يك عالم و متخصّص بالاتر است، زيرا اگر زارع نباشد، موادّ غذايى مورد نياز افراد تهيه نمى شود و چرخ جامعه نمى گردد، پس از اين جهت زارع يك نوع رفعت و امتيازى دارد؛ از سوى ديگر، عالم و متخصّص هم نسبت به زارع، امتيازات و رفعتى دارد كه اگر او نباشد، در كار زارع و حتّى حيات او، خلل وارد مى شود. در نتيجه بايد گفت اگر در جامعه همه زارع يا همه كاسب يا همه تاجر باشند، جامعه كامل نيست، بلكه همۀ طبقات بايد باشند و هر كدام از اينها رفعتى بر ديگرى دارند كه آن را «امتياز نسبى» مى ناميم.

از نگاه «تشريعى» نيز، جامعۀ انسانى در عين وجود اختلاف ها و تفاوت ها، داراى وحدت است؛ بدين معنا كه هركدام از طبقات اجتماع، وظيفه اى دارند و بايد به اين وظيفه عمل كنند. به زارع مى گويند وظيفۀ تو اين است كه به فكر كاسب، عالم و متخصص و ديگران باشى و براى آنها به توليد محصول و زراعت بپردازى، از آن طرف هم به عالم و نابغه يا پزشك و تاجر، مى گويند بايد به فكر زارع باشيد. همه و همه بايد به فكر يكديگر باشند و اگر يكى از اقشار در هر طبقه اى نتوانست خود را اداره كند، جامعه بايد او را اداره نمايد. اگر يك كاسب ورشكست شد يا محصول زارعى از بين رفت، همۀ مردم جامعه بايد به او كمك

كنند. اگر محصّلى مى خواهد درس بخواند يا پسر و دخترى مى خواهند ازدواج كنند ولى امكانات ندارند، بايد جامعه آنها را سرپرستى كند تا مشكلشان حل شود. اين گونه موارد را «تشريع» مى گويند.

قرآن شريف با بيانى بسيار شيوا، اين وحدت واقعى و اختلاف نسبى را كه خلقتى حكيمانه بوده و لازمۀ حيات اجتماعى و انسانى است، اين گونه بيان مى كند:

(أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنٰا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ رَفَعْنٰا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجٰاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمّٰا يَجْمَعُونَ‌) (1)

حكمت و رحمت پروردگار باعث شده كه به عدّه اى ذوق تجارت، به عدّه اى ذوق زراعت و به گروهى ذوق تحصيل داده شود. يك دسته استعدادشان كمتر و يك دسته استعدادشان متوسّط و يك دسته استعدادشان زيادتر است. نمى شود كه همه نابغه يا همه كندذهن باشند: (نَحْنُ قَسَمْنٰا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ رَفَعْنٰا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجٰاتٍ‌)؛ برترى ها نسبى است، از نظر استعداد و ذوق افراد مختلفند و از لحاظ هوش اقتصادى متفاوتند. دليل اين اختلاف نيز آن است كه طبقات مختلف بتوانند از خدمات و فعّاليت هاى يكديگر بهره ببرند: (لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا) و چرخ حيات فردى و اجتماعى انسان بچرخد. زارع بايد از كاسب و كاسب از عالم و


1) . الزخرف، 32: «آيا آنانند كه رحمت پروردگارت را تقسيم مى كنند؟ ما [وسايل] معاشِ آنان را در زندگى دنيا ميانشان تقسيم كرده ايم، و برخى از آنان را از [نظر] درجات، بالاتر از بعضى [ديگر] قرار داده ايم تا بعضى از آنها بعضى [ديگر] را در خدمت گيرند، و رحمت پروردگار تو از آنچه آنان مى اندوزند بهتر است.»

عالم از هر دو و هر دو از عالم استفاده كنند؛ زيرا كار و زندگى هركدام، به ديگرى وابسته است.

از نظرگاه تشريع نيز افرادى كه از نظر استعداد و تمكّن و قدرت و موقعيت اجتماعى مختلفند، هركدام نسبت به ديگرى وظايفى دارند و همگان بايد در حلّ مشكلات و مسائل، به فكر يكديگر باشند.

توجّه به قانون «مواسات»

از جمله قوانين مطرح و مهم در اسلام كه باعث مى شود چرخ جامعۀ انسانى به خوبى به گردش درآيد و زمينه ساز سعادت فردى و اجتماع باشد، قانون «مواسات» است. بدين معنا كه انسان ها بايد خود را ملزم به كمك به يكديگر كنند. چنان كه ذكر شد، از جهت تكوين انسان ها به مثابۀ اعضاى مختلف بدن هستند و از نگاه تشريع، انسان ها موظّفند به مانند اعضاى يك بدن، به يكديگر كمك و يارى برسانند تا امور جامعه، به خوبى سامان يابد.

واژۀ مواسات عيناً در قرآن كريم نيامده است؛ امّا مفهوم آن در مواضع مختلفى از قرآن با تعابير و الفاظ گوناگون مانند «انفاق» و «ماعون» و «زكات» به كار رفته است.

قانون مواسات قانونى عمومى است و هركسى بايد به فراخور موقعيّت خود، بدان پايبند و عامل باشد:

(لِيُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَ مَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمّٰا آتٰاهُ اَللّٰهُ‌) (1)


1) . الطلاق، 7: «آنان كه امكانات وسيعى دارند، بايد از امكانات وسيع خود انفاق كنند و آنها كه تنگدستند، از آنچه كه خدا به آنها داده انفاق نمايند.»

دستور انفاق و كمك به ديگران، منحصر به توانگران نيست و به همۀ امّت اسلامى مربوط مى شود؛ هركسى بايد به اندازه توانايى اش، در راه خداوند انفاق كند. و البته اين انفاق، صرفاً مالى نيست؛ آنكه توانايى مالى دارد، بايد از اموال خود، به فقرا و ضعفا و آبرومندان كمك كند؛ كسى كه علم دارد، در ترويج علم و آگاهى بخشى به بقيه كوتاهى نورزد؛ كسى كه قلم خوبى دارد، آن را در راه ترويج دين و سعادت ديگران به كار گيرد؛ آنكه داراى شخصيّت و عزّت اجتماعى است، از آن وجاهت براى رفع مشكلات سايرين بهره گيرد؛ رئيس بايد به فكر مرئوس باشد و با تلطّف و مهر و عطوفت با او برخورد كند، چنان كه مرئوس نيز بايد از رئيس فرمانبردار باشد و در حقّ او خيرخواهى كند و خلاصه هركسى به هر طريقى مى تواند، بايد به ديگران كمك و خدمت كند.

اسلام از انسان ها مى خواهد كه به مصالح ديگر انسان ها علاقه مند باشند و از مشكلات و رنج ها و سختى هاى آنان، متأثّر شوند و با «مرحمت» با يكديگر برخورد نمايند:

(وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ وَ تَوٰاصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ‌) (1)

اين نظام تكوين و تشريع در خلقت است كه هركسى با عمل به وظايف، بايد در حركتِ صحيح و رو به كمالِ جامعه، نقش خود را ايفا كند و اين روحيه را در خويشتن تقويت نمايد.


1) . البلد، 17: «و يكديگر را به شكيبايى و مهربانى سفارش كرده اند.»

اهتمام به رابطه با خلق

قرآن كريم در ابتداى سورۀ مبارك بقره، «متّقين» را اين گونه توصيف فرموده است:

(اَلَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ‌) (1)

متّقين كسانى هستند كه علاوه بر ايمان كه زيربناى هر عمل صالحى است، دوبال براى پرواز دارند: يكى آنكه نماز را اقامه مى كنند؛ يعنى اهل عبوديّت در برابر پروردگار هستند و دوّم آنكه به فكر خدمت به خلق هستند و از مواهب و نعمت هايى كه در اختيار دارند، انفاق مى كنند. حذف متعلّق انفاق در اين آيه و مشابه آن، افادۀ عموم مى كند؛ يعنى از هرچه دارد، به ديگران انفاق و كمك كند.

معمولاً در قرآن كريم، هرجا از نماز ياد شده، پس از آن نام زكات به ميان آمده كه به معناى زكات اصطلاحى نيست، بلكه تأكيد بر قانون مواسات و «ديگرگرايى» و «مردم گرايى» است و نشانۀ روشنى از تأكيد بر مسئلۀ مهمّ «عدالت» است. اين همدوشى و همراهىِ «عبوديّت» و «عدالت» در قرآن كريم، تأمين كنندۀ سعادت انسان و جامعۀ انسانى است.

در روايات فراوانى، براى تبيين معناى «ديگرگرايى» مى فرمايند: ديگرگرايى آن است كه انسان آنچه را براى خود مى خواهد، بايد براى ديگران هم بخواهد و آنچه براى خود نمى پسندد، براى ديگران هم نپسندد:


1) . البقرة، 3: «آنان كه به غيب ايمان مى آورند، و نماز را بر پا مى دارند، و از آنچه به ايشان روزى داده ايم انفاق مى كنند.»

«وَ يُحِبُّ لَهُ مَا يُحِبُّ لِنَفْسِهِ وَ يَكْرَهُ لَهُ مَا يَكْرَهُ لِنَفْسِهِ‌» (1)اين همان اصل اخلاقى بسيار بااهميّتى است كه در علم اخلاق، به عنوان «قاعدۀ زرّين» يا «اصل بنيادين» مطرح است و در حقيقت، ساير اصول و قواعد اخلاقى بر همين پايه، بنيان نهاده مى شود.

مسلمان حقيقى كسى است كه دختر مردم را دختر خودش و پسر مردم را هم پسر خودش بداند. هر چه را براى خود دوست دارد براى ديگران هم بخواهد و چيزى را كه براى خود نمى پسندد براى ديگران هم نپسندد. قرآن كريم و روايات اهل بيت عليهم السلام اين ويژگى را از همگان مى خواهد.

تأكيد بر توجّه به نيازهاى ديگران، به حدّى است كه قرآن كريم مى فرمايد:

(بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ‌، أَ رَأَيْتَ اَلَّذِي يُكَذِّبُ بِالدِّينِ‌، فَذٰلِكَ اَلَّذِي يَدُعُّ اَلْيَتِيمَ‌، وَ لاٰ يَحُضُّ عَلىٰ طَعٰامِ اَلْمِسْكِينِ‌) (2)

اى پيامبر! آيا مى خواهى كسى را كه اعتقادى به معاد ندارد و آن را تكذيب مى كند، به تو نشان دهم‌؟ او كسى است كه با يتيم ها و فقرا و ضعفاء و درمانده ها، ارتباطى ندارد و از آنچه در اختيار اوست، به ديگران نمى دهد. حال چه عقل و علم و سلامتى و جوانى باشد، چه ثروت و مال و قدرت و رياست.


1) . الأمالى الطوسى، ص 478؛ همچنين ر. ك: الكافى، ج 2، ص 146؛ من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 625؛ المحاسن، ج 1، ص 9؛ الاختصاص، ص 233؛ تحف العقول، ص 79؛ نهج البلاغه، نامه 31؛ كنزالفوائد، ج 1، ص 306؛ بحارالأنوار، ج 27، ص 89 و....

2) . الماعون، 1 تا 3: «به نام خداوند رحمتگر مهربان، آيا كسى را كه [روزِ] جزا را دروغ مى خواند، ديدى‌؟ اين همان كس است كه يتيم را به سختى مى راند، و به خوراك دادن بينوا ترغيب نمى كند.»

واى به مسلمان نمايى كه مى تواند حاجتى از حوائج مردم را برآورد، امّا اين كار را نمى كند. مى بيند دختر و پسر مجرّد فراوان است و به خاطر مشكلات اقتصادى نمى توانند ازدواج كنند، امّا تلاشى براى ازدواج آنها نمى نمايد! مى بيند همسايه اش با فلان فاميلش گرفتارى مالى دارد، امّا كمكى نمى كند! مى بيند مسلمانى گرفتارِ ظلمِ ظالم است، امّا به او يارى نمى رساند.

يكى از شاگردان مرحوم آخوند كاشى رحمه الله براى من نقل مى كرد كه يك روز صبح، طلبه اى به درس ايشان آمد و سلام كرد؛ مرحوم آخوند جواب دادند «سلام عليكم يا فاسق»! مرحوم آخوند كاشى مرد باابهّتى بودند و حرف زدن با ايشان مشكل بود. آن طلبه از شنيدن اين جواب جا خورد، ولى صبر كرد تا درس تمام شود و بعد جلو رفت و گفت: آقا! من چه كارى انجام داده ام كه فاسق هستم‌؟ آخوند كاشى فرمود: شنيده ام كسى كه در مدرسه، همسايه تو بوده، ديشب گرسنه خوابيده است. طلبه گفت: آقا من كه خبر نداشتم، اگر مى دانستم حتّى شام خودم را به او مى دادم. آن مرحوم تبسّمى كردند و گفتند: من هم مى گويم چرا نمى دانستى‌؟ اگر مى دانستى و اقدام نمى كردى كه به تو مى گفتم «سلام عليكم يا كافر»!

اين حقايق را ساده انگارانه و صرفاً به عنوان توصيه هاى اخلاقى نگاه نكنيد. قرآن كريم اهمال در انفاق را گناه بزرگى مى داند كه عذاب دردناكى نيز در پى دارد:

(وَ اَلَّذِينَ يَكْنِزُونَ اَلذَّهَبَ وَ اَلْفِضَّةَ وَ لاٰ يُنْفِقُونَهٰا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ‌) (1)


1) . التوبه، 34: «و كسانى كه زر و سيم را گنجينه مى كنند و آن را در راه خدا هزينه نمى كنند، ايشان را از عذابى دردناك خبر ده.»

بى توجّهى به امور ديگران، حتّى گاهى از مصاديق حقّ‌النّاس مى شود كه در قيامت به سختى از آن پرسش مى شود و مى گويند شمايى كه مى توانستيد از كار مسلمانى گره باز كنيد، چرا چنين نكرديد؟

بارها متذكّر شده ايم كه اين رسيدگى به ديگران، منحصر به همسايۀ كنارى يا فاميل و خويشان هم نيست و تمام مردم را شامل مى شود و هركسى بايد در هر موقعيّتى هست، تا مى تواند به فكر خدمت به ديگران باشد.

در روايات آمده است كسى كه به فكر امورِ ديگر مسلمين نباشد، مسلمان نيست:

«مَنْ أَصْبَحَ لَا يَهْتَمُ بِأُمُورِ الْمُسْلِمِينَ فَلَيْسَ بِمُسْلِمٍ‌» (1)كسى كه خودخور و خودمحور باشد، اصلاً مسلمان نيست. مسلمان كسى است كه قانون مواسات در جامعۀ او حكمفرماست و كسى مى تواند به قانون مواسات پايبند باشد، كه فضائلى همچون گذشت، ايثار، فداكارى، محبّت را در خود تقويت كند.

توجيه كمك نكردن به ديگران

متأسّفانه در جامعۀ ما، برخى از افراد، كمك نكردن به ديگران را توجيه مى كنند! بعضاً جوان ها به نوعى، كاسب و بازارى به نوعى، مسئولين به نوعى و خلاصه هركدام به گونه اى در زمينۀ عدم كمك به ديگران، توجيه گرى دارند و از اين وظيفۀ مهم شانه خالى مى كنند.


1) . الكافى، ج 2، ص 163: «هر كه صبح كند در حالى كه همّ و غمّش برآوردن حوائج مسلمانان نباشد، مسلمان نيست.»

قرآن كريم عبارت جالبى دربارۀ برخى از افراد دارد كه آنها در توجيه كمك نكردن به ديگران، مى گويند:

(وَ إِذٰا قِيلَ لَهُمْ أَنْفِقُوا مِمّٰا رَزَقَكُمُ اَللّٰهُ قٰالَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا أَ نُطْعِمُ مَنْ لَوْ يَشٰاءُ اَللّٰهُ أَطْعَمَهُ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ‌) (1)

وقتى به مسلمان نماها مى گويند چرا انفاق نمى كنيد و ديگرگرا نيستيد؟ پاسخ مى دهند: چرا ما بايد ديگرگرا باشيم و ديگران را اطعام كنيم‌؟! اگر خدا مى خواست و صلاح مى دانست، حتماً خودش آنها را اطعام مى كرد! اين گونه سخنان، براى توجيه گناهِ بى توجّهى به ديگران و انفاق نكردن است كه قرآن آن را «گمراهى آشكار» ناميده است: «ضَلالٍ مُبين»؛ يعنى اين گونه توجيه ها، حرف و نظرى است كه هر عاقلى، اشتباه بودن آن را درك مى كند.

ساير وظايف انسان نسبت به ديگران

در اسلام، وظايف اجتماعى بسيارى براى انسان ها ذكر شده است كه همگى نشان گر جلوه هاى ارتباط اجتماعى انسان هاست. وظيفۀ «رعايت قانون مواسات» كه خود شاخه هاى بسيارى دارد، پيشتر مطرح شد؛ در ادامه، به برخى ديگر از مهم ترين اين وظايف كه منظومۀ روابط انسان ها از نگاه اسلام را نشان مى دهد، فهرست وار اشاره مى شود.


1) . يس، 47: «و چون به آنان گفته شود: از آنچه خدا به شما روزى داده انفاق كنيد، كسانى كه كافر شده اند، به آنان كه ايمان آورده اند، مى گويند: آيا كسى را بخورانيم كه اگر خدا مى خواست [خودش] وى را مى خورانيد؟ شما جز در گمراهىِ آشكارى [بيش] نيستيد.»

1.

«رعايت حقوق انسانى ديگران» اعمّ از مالى، جانى، ناموسى، قضائى و مانند اينها، از الزامات روابط بين افراد اجتماع، اعمّ از مسلمان يا غيرمسلمان است كه اسلام بر آن تأكيد كرده است.

2.

«پرهيز از سوء ظن، غيبت، تهمت، شايعه، تجسس» و مانند اينها كه در سورۀ حجرات مورد تأكيد واقع شده است.(1)

3.

«اصلاح ذات البين» در روابط فردى و اجتماعى: آموزه هاى قرآن و عترت از افراد مى خواهد كه امور بين يكديگر را اصلاح كنند؛ حال اين مصالحه، مى تواند مالى، عقيدتى يا آبرويى باشد.(2)

4.

«كمك به مظلوم و دستگيرى از او» كه در آيات و روايات بسيارى محلّ تأكيد است و سيرۀ هميشگى حضرات معصومين عليهم السلام نيز بوده است.

5.

«عمل به وعده ها و قراردادها»، از ديگر وظايف انسان ها نسبت به يكديگر است.(3)

6.

«رعايت قسط و عدل» در حكم و «عدالت در قضاوت» و نيز «مراعات انصاف در معاملات و مراودات»، از ديگر دستورات دين در روابط اجتماعى انسان هاست.(4)

7.

آموزه هاى اسلامى، «پرهيز از كم كارى و بدكارى»، «ارائۀ كالا و خدمات مرغوب» و «اجتناب از غشّ در معاملات» را از هر مسلمانى خواسته است.(5)

8.

التزام به «وحدت» و يكپارچگى و پرهيز از «تفرقه» و تشتت آراء و...


1) . ر. ك: الحجرات، 11 و 12 و...

2) . ر. ك: الانفال، 1؛ الحجرات، 9 و 10؛ نهج البلاغه، خطبۀ 16، نامه 47 و...

3) . المائده، 1؛ المؤمنون، 8؛ المعارج، 32 و...

4) . ر. ك: هود، 85؛ الاسراء، 35؛ الشعراء، 181؛ الحديد، 25 و...

5) . ر. ك: معرفت نفس، ج 5، فصل سوّم.

موارد فراوان ديگرى نيز دربارۀ دستورات و الزامات روابط بين انسان ها در جوامع مختلف هست كه ما به جهت رعايت اختصار، از ذكر آنها خوددارى مى كنيم.

خلاصۀ سخن در بحث ارتباط انسان با ساير انسان ها را مى توان در دو جملۀ كلّى بيان كرد:

اوّل: انسان بايد خود را با ساير انسان ها و همنوعان «مساوى» بداند و به اقتضائات اين تساوى، «ملتزم» باشد.

دوّم: انسان بايد نسبت به ساير انسان ها و همنوعان، اهل «شفقت» باشد؛ يعنى نه تنها رفتارى «عادلانه»، بلكه رفتارى «محسنانه» و بلكه رفتارى سرشار از «محبّت» داشته باشد.

دوستى ها و رفاقت ها

علاوه بر عموم روابط انسانى در محيطهاى اجتماعى، نوع ديگرى از ارتباطات انسان با انسان نيز وجود دارد كه آن را به نام «دوستى» مى شناسيم. دوستى ها، شكلى از روابط انسان با انسان است كه در آن، فقط مراودۀ اجتماعى به معناى عام مطرح نيست، بلكه عُلقه ها و عواطف نيز دخيل بوده و نوعى وابستگىِ فكرى و معنوىِ فرد به فرد تلقّى مى شود. تنظيمِ درستِ اين نوع از روابط بر اساس معيارها و ملاك هاى دينى، مى تواند به خوبى به رشد و كمال و سعادت انسانى كمك كند؛ چنان كه بى دقّتى در اين رابطه، مى تواند باعث سقوط مادى و معنوىِ انسان و تباهى زندگى دنيوى و اخروى او شود.

ما پيش تر دربارۀ مسئلۀ مصاحبت ها و دوستى ها و تأثير آن در انتخاب هاى انسان سخن گفتيم و بيان كرديم كه دوست و هم نشين انسان، چگونه بر سرنوشت آدمى

تأثير مى گذارد.(1)اين تأثيرگذارى به حدّى است كه در روايات مى خوانيم:

«الْمَرْءُ عَلَى دِينِ خَلِيلِهِ وَ قَرِينِهِ‌»(2)همچنين در روايات آمده و مشهور هم شده كه انسان را از مصاحب و دوست او مى شناسند؛(3)چنان كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى فرمايند:

«إيّاكَ و قَرينَ السَّوءِ فَإِنَّكَ بِهِ تُعرَف»(4)بنابراين بايد آدمى مراقب دوستى ها و مراودات خويش با افراد مختلف در محيطهاى گوناگون، اعمّ از مدرسه يا دانشگاه يا محلّ كسب و كار باشد. چه بسيار در تاريخ مشاهده مى كنيم كه دوستى هاى ناسالم و دوستان بد، افراد عزيز را ذليل ساخته و از عزّت مندى به دور ساخته اند. توجّه به سرگذشتِ ناگوار امثالِ پسر نوح، على بن اسماعيل بن جعفر (برادرزادۀ امام كاظم عليه السلام)، جعفر بن على الهادى (عموى امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف) و... كه از نظر خانوادگى و وراثت، بالاترين درجات را داشتند، نشان مى دهد كه تا چه ميزان دوستى ها و مراودات با افراد مختلف، مى تواند در اخلاق و رفتار انسان مؤثّر واقع شود و گاهى وى را از عرش به فرش بكشاند.


1) . ر. ك: معرفت نفس، ج 4، ص 89 تا 109.

2) . الكافى، ج 2، ص 375: «انسان بر دينِ دوست و همنشين خود است.»

3) . كنزالفوائد، ج 1، ص 98: «... فَإِنَّمَا يُعْرَفُ الرَّجُلُ بِأَشْكَالِهِ وَ أَقْرَانِهِ وَ يُنْسَبُ إِلَى أَصْحَابِهِ وَ إِخْوَانِه» ؛ جامع الصغير، ج 1، ص 172: «اعتَبِرُوا الأَرضَ بِأَسمائِها، وَ اعتَبِرُوا الصَّاحِبَ بِالصّاحِبِ‌»

4) . تاريخ مدينة دمشق، ج 14، ص 47: «از همنشين بد، به شدّت برحذر باش؛ زيرا تو به واسطۀ او شناخته مى شوى.»

قرآن كريم با بيانى شيوا، اين هشدار را بيان كرده و مى فرمايد كه از جمله حسرت هاى انسان در روز قيامت، دوستى با افراد ناباب است:

(يٰا وَيْلَتىٰ لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاٰناً خَلِيلاً، لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ اَلذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جٰاءَنِي وَ كٰانَ اَلشَّيْطٰانُ لِلْإِنْسٰانِ خَذُولاً) (1)

اين افراد در قيامت با پشيمانى مى گويند واى بر من! كاش با فلانى دوستى و همنشينى نداشتم كه اين مجالست، مرا گمراه كرد. دوستِ بد، به مثابۀ شيطانى است كه انسان را منحرف مى كند و هرچه اين دوستى عميق تر باشد، انحرافات نيز بيشتر خواهد بود.

گاهى يك دوستى غلط، عواقب جبران ناپذيرى را براى خودِ افراد و خانواده ها و اجتماع در پى دارد و لاجرم آدمى بايد در انتخاب دوست، نهايت دقّت و حساسيّت را داشته باشد.

در روايت آمده است كه امام صادق عليه السلام با فردى مراوده و دوستى داشتند و آن شخص معمولاً دنبال حضرت بود. روزى آن مرد، همراه حضرت در بازار مى رفتند كه او براى كارى، غلام خود را صدا كرد، امّا غلام را نديد. پس از آنكه سه مرتبه صدا زد، در مرتبۀ چهارم غلام را ديد، به او گفت «يَا ابْنَ الْفَاعِلَة» (يعنى اى فرزندِ زنِ بدكار)، كجا بودى‌؟! حضرت از شنيدن اين حرف، بسيار ناراحت شدند و او را به خاطر عدم رعايت تقوا و پارسايى در سخن گفتن، توبيخ كرده و بعد هم ارتباط خود را با او قطع كردند.


1) . الفرقان، 28 و 29: «اى واى، كاش فلانى را دوست [خود] نگرفته بودم. او [بود كه] مرا به گمراهى كشانيد پس از آنكه قرآن به من رسيده بود. و شيطان همواره فروگذارندۀ انسان است.»

راوى حديث نقل مى كند كه پس از آن قضيه، هيچگاه آن مرد را با امام صادق عليه السلام نديدم.(1)

حساسيّت روى دوستى ها و مصاحبت ها و مجالست ها و دقّت در ميزان و نوع روابط دوستى، باعث مى شود انسان گرفتار دوستِ ناباب نشود و به ورطۀ سقوط نيفتد.


1) . الكافى، ج 2، ص 324: «كَانَ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع صَدِيقٌ لَا يَكَادُ يُفَارِقُهُ إِذَا ذَهَبَ مَكَاناً فَبَيْنَمَا هُوَ يَمْشِي مَعَهُ فِي الْحَذَّاءِينَ وَ مَعَهُ غُلَامٌ لَهُ سِنْدِيٌّ يَمْشِي خَلْفَهُمَا إِذَا الْتَفَتَ الرَّجُلُ يُرِيدُ غُلَامَهُ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ فَلَمْ يَرَهُ فَلَمَّا نَظَرَ فِي الرَّابِعَةِ قَالَ يَا ابْنَ الْفَاعِلَةِ أَيْنَ كُنْتَ قَالَ فَرَفَعَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع يَدَهُ فَصَكَّ بِهَا جَبْهَةَ نَفْسِهِ ثُمَّ قَالَ سُبْحَانَ اللَّهِ تَقْذِفُ أُمَّهُ قَدْ كُنْتُ أَرَى أَنَّ لَكَ وَرَعاً فَإِذَا لَيْسَ لَكَ وَرَعٌ فَقَالَ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ أُمَّهُ سِنْدِيَّةٌ مُشْرِكَةٌ فَقَالَ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ لِكُلِّ أُمَّةٍ نِكَاحاً تَنَحَّ عَنِّي قَالَ فَمَا رَأَيْتُهُ يَمْشِي مَعَهُ حَتَّى فَرَّقَ الْمَوْتُ بَيْنَهُمَا.»

درس گفتار صد و هشتم: ارتباطات انسان در محيط خانوادگى

اشاره

انسان پيش از حضور در اجتماع و نهادهاى بزرگ اجتماعى و ورود به جامعۀ مدنى، متعلّق به نهادِ اجتماعىِ كوچكترى به نام «خانواده» است. ما در موضوع خانواده، مباحث مختلفى را مطرح كرده ايم كه بسيارى از آنها نيز به صورت كتاب، بارها چاپ و منتشر شده است.(1)

در اين سلسله مباحث، با نگاهى گذرا و خلاصه وار، به ارتباطات انسان در محيط خانوادگى پرداخته مى شود.


1) . برخى از آثار حضرت استاد در موضوع خانواده، عبارتند از: اخلاق در خانه (2 جلد)، خانواده در اسلام، تربيت فرزند از نظر اسلام، اخلاق و جوان (2 جلد)، اخلاق در خانواده، پاسخ به پرسش هاى ازدواج و خانواده، اخلاقيات العلاقة الزوجيه.

روابط محبّت آميز بين همسران

خانواده در درجۀ اوّل، متشكّل از «زن و شوهر» است. روابط همسران، يكى از شگفتى هاى آفرينش است و قرآن كريم، آن را نشانه اى از نشانه هاى الهى براى صاحبان خِرَد و اهل فكر و انديشه مى داند:

(وَ مِنْ آيٰاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوٰاجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْهٰا وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ‌) (1)


1) . الروم، 21: «و از نشانه هاى او اينكه از [نوع] خودتان همسرانى براى شما آفريد تا بدان ها آرام گيريد، و ميانتان دوستى و رحمت نهاد. آرى، در اين [نعمت] براى مردمى كه مى انديشند قطعاً نشانه هايى است.»

از نگاه قرآن كريم، بنيان روابط زن و شوهر، بر «مودّت» و «محبّت» است. به عبارت ديگر، محيط خانواده صرفاً بر اساس قانون اداره نمى شود و به فراتر از قانون، يعنى «اخلاق» نياز دارد. خانه اى كه «محبّت» در آن حكمفرما نباشد، به مرور به سردى مى گرايد و زمينه هاى فروپاشى در آن فراهم مى شود. خداوند سبحان با حكمت خود، بين زن و شوهر محبّت و الفت قرار داده و تداوم اين محبّت، شرط استوارى زندگى زناشوئى است.

وجود محبّت در محيط خانه و خانواده، آثار فراوانى دارد و از جمله باعث سلامت روحى و روانى زن و مرد، رشد و تعالى خانواده، پيشرفت هاى اجتماعى و در نهايت زمينه سازى براى پرورش فرزندان سالم مى شود.

اصلاح و تنظيم روابط زن و مرد در محيط خانواده

بيان شد كه رابطۀ زن و مرد در محيط خانواده، بايد بر اساس محبّت شكل گيرد، ولى به هرحال، آنها نيز دو انسان با دو نگرش و شخصيّت متفاوت هستند و نداشتن توافق اخلاقى صددرصد و بروز اختلاف نظر بين آنها، امرى طبيعى است. امّا زن و شوهر بايد توجّه كنند اين اختلاف ها نبايد دامنه دار شود تا موجبات دلسردى از يكديگر را فراهم كند.

ضمن آنكه هر انسان نقاط ضعفى دارد و به مرور زمان در اثر ارتباط و مراوده، اين نقاط ضعف براى طرف مقابل، آشكار مى شود. زن و مرد بايد اين نقاط ضعف يكديگر را بپوشانند و خيرخواهانه در صدد رفع آنها باشند.

قرآن شريف در توصيف رابطۀ همسران، تعبيرى بسيار زيبا و دقيق دارد و مى فرمايد:

(هُنَّ لِبٰاسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِبٰاسٌ لَهُنَّ‌) (1)

زن، «لباس ستر و عفاف» شوهر خود است و مرد نيز به مثابۀ لباس همسر خود مى باشد. اين تعبير قرآن كريم، وجوه مختلفى دارد. يكى از معانى آن اين است كه اگر لباس انسان آلوده باشد، اين آلودگى باعث شرمندگى براى خودِ انسان است نه براى لباس، بنابر اين نقاط ضعف مرد يا زن را نزد ديگران مطرح كردن، مثل آن است كه انسان لباسش را آلوده و چركين كند و آنگاه به ديگران نشان دهد. اين كار، موجب شرمندگى خود انسان مى شود. به عبارت ديگر، اگر اختلافى بين همسران پيش بيايد، بايد اوًلا آن را از ديگران بپوشانند، ثانياً آن اختلاف را در ميان خود برطرف كنند، نه اينكه آن را پيش ديگران، حتّى پدر و مادر ببرند.

همسران به ويژه زوج هاى جوان بايد توجّه داشته باشند كه توافق اخلاقى و تفاهم صددرصدى، بين هيچ زوجى وجود ندارد و تنها زوجى كه صددرصد توافق اخلاقى داشته اند و هيچ گونه اختلافى بين ايشان نبوده، اميرالمؤمنين عليه السلام و حضرت زهرا عليها السلام بوده اند و آن هم بدين سبب بوده كه ايشان، نور واحدند و الا ساير انسان ها، چنين نيستند.

اگر بين همسران، پنجاه درصد توافق اخلاقى وجود داشته باشد، زندگى «خوب» دارند و اگر اين توافق اخلاقى به هفتاد درصد برسد، زوجى «نمونه» محسوب مى شوند و بايد خداوند را بر اين نعمت بزرگ، شكر بگويند.

قرآن كريم براى براى حلّ مشكل پنجاه يا سى درصد اختلاف باقيمانده بين زن وشوهر و تكميل توافق اخلاقى، دستور مى دهد كه بايد در خانواده و ميان زن و


1) . البقرة، 187: «آنان براى شما لباسى هستند و شما براى آنان لباسى هستيد.»

مرد، عفو، گذشت، ايثار و فداكارى حكمفرما باشد:

(وَ إِنْ تَعْفُوا وَ تَصْفَحُوا وَ تَغْفِرُوا فَإِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ‌) (1)

قرآن شريف از همۀ اعضاى خانواده خصوصاً زن و شوهر مى خواهد كه در طول زندگى، از بدى هاى يكديگر بگذرند و «عفو و گذشت» را در خانۀ خود، يك «اصل» قرار دهند. سپس دستور مى دهد كه علاوه بر عفو و گذشت، بايد «صفح» داشته باشند. «صفح» به معنى نديده گرفتن اشتباهات و مرتبه اى بالاتر از عفو است؛ زيرا در عفو، انسان اشتباهات را مى بيند و آن را مى بخشد ولى در صفح، سعى مى كند خطاها را نببيند آنها را به دل نگيرد؛ زيرا ناراحتى و كينه توزى و مقابله به مثل، از جمله عوامل ويران ساختن روابط خانوادگى است. در ادامه ى اين آيه، خداوند دستور مى دهد كه علاوه بر عفو و گذشت و به دل نگرفتن و اجتناب از كينه ورزى، زن و شوهر بايد «غفران» كنند؛ يعنى در مقابل بدى ديگرى، به او خوبى كنند و پاسخ بدى را با نيكى بدهند. اگر مرد به هر علّتى عصانى شد، ولو مقصّر باشد، همسرش نبايد مقابله به مثل كند يا عصبانى شود و در مقابلش بايستد، بلكه بايد در مقابل بدى شوهر، به او خوبى كند. شوهر نيز در مقابل رفتارهاى تند و زنندۀ زن يا فرزندان، بايد چنين باشد و با دلدارى دادن به آنها و رفق و مدارا، فضاى خانه را روح بخش و بانشاط كند.

اين نوع رفتارها، نه تنها باعث افزايش مهر و محبّت در خانواده ها و استحكام بخشى به روابط همسران مى شود، بلكه آن شخصى كه بدى كرده، بر اثر عملكردِ صحيحِ طرف مقابل، متوجّه اشتباه خود شده و از رفتار خويش پشيمان و شرمنده مى شود.


1) . التغابن، 14: «و اگر ببخشاييد و درگذريد و بيامرزيد، به راستى خدا آمرزنده مهربان است.»

قرآن كريم در ادامه مى فرمايد: اگر چنين رفتارهايى در خانواده رونق گرفت، رحمت الهى در اين خانه نازل مى شود: (فَإِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ‌)؛ ولى اگر رأفت و رحمت در خانواده جارى نبود و هركس به فكر خود و برآوردن نيازهاى خود بود، نه تنها انسانيت و رابطۀ انسانى زن و شوهر با يكديگر را زير سؤال مى برند، بلكه از رحمت و مغفرت الهى نيز دور مى شوند. ضمن آنكه نبودن محبّت در خانواده، زمينه ساز مفاسد اجتماعى نيز هست.

انسانيت در زندگى خانوادگى، به اين معناست كه هركدام از همسران، زندگى را براى ديگرى بخواهد و با عفو و صفح و گذشت و فداكارى نسبت به طرف مقابل، فضاى خانه را نورانى و شاد و بانشاط كنند. رعايت اين گونه رابطه در زندگى خانوادگى، امرى لازم و ضرورى براى تداوم و تعالى آن است.

روابط والدين با فرزندان

الف) زمينه سازى هاى والدين براى تربيت

والدين در اوّلين گام براى داشتن فرزند صالح، بايد به تهذيب و خودسازى شخصى خود اهميّت بدهند. هريك از دختر و پسر از دوران تجرّد، بايد به فكر رفع رذائل و زمينه سازى فضائل در وجود خويشتن باشند و بدانند اين صفات، در آينده و در فرزندان نيز تأثير خواهد گذاشت.

قدم دوّم انتخاب مناسب همسر است. اصلى ترين معيار در انتخاب همسر، «دين» و «اخلاق» اوست و آنچه متأسّفانه امروزه به عنوان ملاك هاى انتخاب در نظر گرفته مى شود مانند ثروت و موقعيّت اجتماعى، ملاك هاى حقيقى و تضمين كنندۀ زندگى بانشاط و استوار نيست.

در مرتبۀ بعد، والدين بايد روابط خود در محيط خانوادگى را به گونه سامان بخشند كه بتوانند زمينه ساز تربيت فرزندان شايسته باشند. چه بسا فرزندانى كه از محيط مناسب خانوادگى برخوردار نشده و در اثر كمبود محبّت و صميميّت در خانواده، ناصالح شده اند. بسيارى از عقده هاى روانى افراد، ريشه در عقده هاى خانوادگى و تربيت ناصحيح در محيط خانواده دارد. بنابر اين ضرورت اصلاح روابط والدين با فرزندان و تربيت صحيح ايشان، واضح و مبرهن است.

ب) تغيير رفتار با فرزند با توجّه به سنّ او

در روايتى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، دوران تربيت فرزند، به سه دوره تقسيم شده است:

«الْوَلَدُ سَيِّدٌ سَبْعَ سِنِينَ وَ عَبْدٌ سَبْعَ سِنِينَ وَ وَزِيرٌ سَبْعَ سِنِينَ‌» (1)اين روايت كه با تعابير مشابه ديگرى نيز آمده است، از ديدگاه روان شناسان و محقّقان امر تربيت، بسيار پرمحتواست. مى فرمايد تا سنّ هفت سالگى كودك، تا حدّ ممكن، حرف او را بشنويد و تا آن جا كه ممكن است، به او «محبّت» كنيد. در هفت سال دوّم، به او كار و آموزش بدهيد. در خانه به او «مسئوليت» بدهيد و از او، يك فرد «فعّال» بسازيد تا دچار كسالت و بى حالى نباشد. امّا وقتى وارد سوّمين دورۀ هفت سال شد، يعنى چهارده سال به بالا، از نيروى فكر او بهره ببريد. از او «مشورت» بخواهيد و با استدلال با او حرف بزنيد. او را با خود بيرون برده و در جريان كارها قرار دهيد؛ همين «شخصيّت بخشى» است كه فرزند را به تدريج


1) . مكارم الاخلاق، ص 222: «فرزند تا هفت سال حاكم است (يعنى آزاد) و تا هفت سال بنده است (يعنى بايد كاملا تحت تربيت باشد)، و هفت سالۀ سوّم وزير است (بايد مورد مشورت قرار گيرد).»

«باشخصيّت» و «مؤدّب» مى كند. اگر پدر و مادر مى خواهد فرزندشان ابهّت و شخصيّت و ادب اجتماعى داشته باشد، بايد از درون محيط خانواده، براى آن زمينه سازى كنند.

ج) توجّه به حقوق فرزندان

والدين بايد متوجّه و متذكّر حقوق فرزندان باشند. در آيات و روايات، حقوق گوناگونى براى فرزندان ذكر شده كه والدين موظّفند آن حقوق را رعايت كنند. ما در ادامه به برخى از اين حقوق اشاره مى كنيم.

1. نام گذارى نيكو: نام گذارى فرزندان به نام هاى نيكو، به ويژه نام هاى حضرات معصومين عليهم السلام، از جمله وظايف والدين و يكى از «اوّلين» حقوق فرزندان است:

«أَوَّلُ مَا يَبَرُّ الرَّجُلُ وَلَدَهُ أَنْ يُسَمِّيَهُ بِاسْمٍ حَسَنٍ فَلْيُحْسِنْ أَحَدُكُمُ اسْمَ وَلَدِهِ‌» (1)نام نيكو چندين اثر دارد و از جمله آنكه موجب افتخار هم براى فرزند و هم براى والدين در دنيا و آخرت است؛ اگر به نام ائمّه عليهم السلام باشد، ذكر و ياد آنها به اين گونه احيا مى شود؛ و بالاخره نشانۀ محبّت به صاحب اصلى نام است و پرهيز از نام گذارى فرزندان به نام كفار و دشمنان اسلام، مصداق تبرّى خواهد بود.

2. تربيت صحيح اسلامى: بدين معنا كه والدين بايد فرزندان خود را با احكام اسلام از اصول و فروع و اخلاق آشنا نمايند و آنها را به ظواهر شرع، يعنى اهميّت

1) . الكافى، ج 6، ص 18: «اوّلين نيكى مرد به فرزندش آن است كه اسم نيكو براى او انتخاب نمايد؛ پس هر يك از شما براى فرزند خود، اسم خوب انتخاب كند.»

به واجبات و اجتناب از گناهان خصوصاً گناهان بزرگ، مقيّد نمايند. والدين اگر در اين زمينه كوتاهى كنند، در جرائم و گناهان ناشى از اين كوتاهى، با فرزند شريك هستند. همچنين در تربيت صحيح اسلامى، بايد آداب و رسوم اجتماعى به فرزند آموخته شود و او را «باادب» بار بياورند: «وَ يُحَسِّنَ أَدَبَهُ‌» (1)3. آموزش عِلمى: آموزش علمى به فرزندان، از جمله وظايف والدين در رابطه با فرزندان است. عبارت «وَ يُعَلِّمُهُ الْكِتَابَة» و مشابه آن، به صورت مكرر در روايات، يادآورى شده است(2)و لذا والدين بايد در حدّ وسع و توان، زمينۀ تحصيلات فرزندان را فراهم آورند.

4.

آموزش دين و تعاليم دينى: ياددادن تعاليم دينى به فرزندان، از جمله حقوق آنان است: «وَ يُعَلِّمَهُ الْقُرْآن» .(3)آموزش قرآن كه به معناى آموزش تعاليم و دستورات حيات بخش و انسان ساز اين كتاب الهى به عنوان منظومۀ اصلى دين است، زمينۀ انس و ارتباط با اين كتاب آسمانى و تربيت دينى فرزندان را فراهم مى آورد.

5.

فراهم نمودن راهى براى زندگى متعادل و پرهيزدادن فرزند از تنبلى و بيكارى: پدر و مادر بايد فرزندان خود را پرتلاش و كوشا بار بياورند. بايد ابتدا آنها را در امور خانه و خانواده مشاركت دهند و سپس به آنان مسئوليت بسپارند.


1) . نهج البلاغه، حكمت 399: «و وى را نيكو تربيت نمايد.»

2) . روضة الواعظين، ج 2، ص 369؛ مكارم الاخلاق، ص 220؛ كنز العمال، ج 16، ص 457، بحار الانوار، ج 71، ص 80 و...

3) . نهج البلاغه، حكمت 399: «و به او قرآن تعليم دهد.»

6. فراهم كردن زمينۀ ازدواج: مقدمات ازدواج براى فرزند خصوصاً اگر دختر باشد، از وظايف والدين است: «يُزَوِّجُهُ إِذَا بَلَغَ‌» .(1)
روابط فرزندان با والدين

ارتباط والدين و فرزندان، رابطه اى دوسويه است؛ يعنى همان گونه كه والدين در مقابل فرزندان خود وظايفى دارند، فرزندان نيز وظايفى دارند و بايد مراقب حقوق والدين باشند. قرآن شريف دستور احسان و نيكى به والدين را پس از دستور به عبادت خداوند، با تأكيد فراوانى، در مواضع گوناگون سفارش فرموده است:

(وَ قَضىٰ رَبُّكَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِيّٰاهُ وَ بِالْوٰالِدَيْنِ إِحْسٰاناً إِمّٰا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ اَلْكِبَرَ أَحَدُهُمٰا أَوْ كِلاٰهُمٰا فَلاٰ تَقُلْ لَهُمٰا أُفٍّ وَ لاٰ تَنْهَرْهُمٰا وَ قُلْ لَهُمٰا قَوْلاً كَرِيماً، وَ اِخْفِضْ لَهُمٰا جَنٰاحَ اَلذُّلِّ مِنَ اَلرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِّ اِرْحَمْهُمٰا كَمٰا رَبَّيٰانِي صَغِيراً) (2)

در اين آيات، برخى از وظايف فرزند در مقابل والدين شمرده شده است كه از آن جمله، اين وظايف هستند:


1) . روضة الواعظين، ج 2، ص 369: «و چون بالغ شد، او را همسر دهد.»

2) . الاسراء، 23 و 24: «و پروردگار تو مقرّر كرد كه جز او را مپرستيد و به پدر و مادر [خود] احسان كنيد. اگر يكى از آن دو يا هر دو، در كنار تو به سالخوردگى رسيدند به آنها [حتى] «اوف» مگو و به آنان پرخاش مكن و با آنها سخنى شايسته بگوى. و از سر مهربانى، بال فروتنى بر آنان بگستر و بگو: پروردگارا، آن دو را رحمت كن چنان كه مرا در خُردى پروردند.» و نيز ر. ك: البقرة: 83؛ النساء: 36؛ الانعام: 151؛ العنكبوت: 8؛ لقمان: 14؛ الاحقاف: 15؛ و...

1. فرمان والدين، در مرتبۀ پس از فرمانِ خداوند قرار دارد؛ يعنى تا وقتى عمل به دستور ايشان، در مخالفت با دستورات الهى نيست، بايد از آنان اطاعت نمود. اين وظيفه را قرآن كريم در آيات ديگرى چنين گوشزد كرده است:

(وَ إِنْ جٰاهَدٰاكَ عَلىٰ أَنْ تُشْرِكَ بِي مٰا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلاٰ تُطِعْهُمٰا وَ صٰاحِبْهُمٰا فِي اَلدُّنْيٰا مَعْرُوفاً) (1)

به ديگر سخن، شرك والدين نيز مانع از احسان و نيكى به آنان نيست.

2. كوچكترين بى احترامى نبايد به والدين صورت گيرد: (فَلاٰ تَقُلْ لَهُمٰا أُفٍّ‌)؛ حتّى اگر آنان در مسئله اى مقصّر باشند يا به ناحقّ‌، فرزند را اذيت كنند؛ چنان كه در تفسير اين آيۀ شريف، امام صادق عليه السلام فرموده اند:

«إِنْ أَضْجَرَاكَ فَلَا تَقُلْ لَهُمَا أُفٍّ وَ لَا تَنْهَرْهُمَا إِنْ ضَرَبَاك» (2)همچنين از مصاديق احترام به والدين، اداء ديون مالى، عبادى و ردّ مظالم به اندازۀ قدرت و به جاآوردن عبادت به نيابت از والدين است.

3. دعاكردن به والدين، بايد جدّى گرفته شود: (وَ قُلْ رَبِّ اِرْحَمْهُمٰا كَمٰا رَبَّيٰانِي صَغِيراً). از جمله وظايف مهمّ فرزندان، دعا براى پدر و مادر و نيابت براى ايشان در عبادات، مخصوصاً زيارت اهل بيت عليهم السلام مى باشد كه منحصر به زمان حيات ايشان نيست و بايد در حال حيات و ممات، هميشه آنها را ياد كند و برايشان دعا و

1) . لقمان، 15: «و اگر تو را وادارند تا در باره چيزى كه تو را بدان دانشى نيست به من شرك ورزى، از آنان فرمان مبر، و [لى] در دنيا به خوبى با آنان معاشرت كن.»

2) . الكافى، ج 2، ص 157: «اگر تو را به تنگ آوردند، حتى با گفتن «اف» اظهار ملامت مكن و اگر تو را مورد ضرب و كتك قرار دادند، با تندى و خشونت پرخاش مكن.»

طلب استغفار نمايد. چه بسا دعا و استغفار و انجام كارهاى نيك براى والدين پس از مرگ ايشان نيز، موجب سعادت خودِ انسان مى شود و نتايج مثبتى را پديد مى آورد.(1)

4.

قرآن شريف از فرزندان مى خواهد كه در مقابل والدين، خاضع و خاشع باشند: (وَ اِخْفِضْ لَهُمٰا جَنٰاحَ اَلذُّلِّ مِنَ اَلرَّحْمَةِ‌)؛ فروتنى و تواضعِ همراه با عطوفت و مهربانى، بايد سرلوحۀ عمل در مقابل والدين باشد.

5.

احترام هميشگى به والدين امرى لازم و ضرورى است؛ ومصاديقى مانند راه نرفتن پيش از ايشان، آرام صحبت كردن در مقابل آنان، داشتن نگاه محبّت آميز به آنها، مقدّم دانستن آنان در مسائل مختلف و... دارد.

6.

تلاش در جهت كسب رضايت والدين نيز از وظايف فرزندان است. اين امر به حدّى مهم است كه در روايات، رضايت و غضب الهى را به رضايت و غضب والدين گره زده اند:

«رِضَا اللَّهِ كُلُّهُ فِي رِضَا الْوَالِدَيْنِ وَ سَخَطُ اللَّهِ فِي سَخَطِهِمَا» (2)اينها فقط گوشه هايى از وظايف فرزندان در ارتباط با والدين بود و در روايات، وظايف ديگرى نيز بيان شده كه به جهت رعايت اختصار، از ذكر آنها خوددارى مى شود.


1) . ر. ك: ارشاد القلوب، ج 1، ص 195؛ بحار الانوار، ج 71، ص 86 و...

2) . جامع الاخبار، ص 83: «خشنودى خداوند در خشنودى پدر و مادر است و ناخشنودى خدا در ناخشنودى ايشان.»

ساير روابط خانوادگى (صلۀ رحم)

ارتباط با خويشان و بستگان كه آن را «صلۀ رحم» نيز مى نامند، نوع ديگرى از ارتباطات درون خانوادگى است. در آيات و روايات بسيارى بر لزوم ايجاد پيوند با ارحام و محكم كردن اين رابطه، تأكيد شده است و در مقابل، «قطع رحم»، يعنى بريدن از خويشان را يكى از گناهان كبيره در اسلام شمرده اند.

صلۀ رحم آن است كه انسان هميشه در صدد خدمت به خويشان باشد و مراقبت نمايد به گونه اى رفتار نكند كه موجبات ناراحتى و آزار آنها را فراهم سازد. البته بايد توجّه نمود كه صلۀ ارحام، الزاماً رفتن به منزل آنها و ايجاد زحمت براى ايشان نيست، بلكه بايد مراعات حال خويشان را نمود و در حدّ توان، به فكر كمك به آنها و رفع مشكلاتشان بود.

در سيرۀ معصومين عليهم السلام، توجّه و تأكيد فراوانى بر صلۀ ارحام بوده است؛ به حدّى كه حتّى نقل شده امام صادق عليه السلام براى يكى از خويشانشان كه با حضرت ارتباط نداشت، اموالى را به عنوان كمك و به صورت ناشناس مى فرستادند.(1)


1) . مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 273: «أَبُو جَعْفَرٍ الْخَثْعَمِيُّ قَالَ أَعْطَانِي الصَّادِقُ عليه السلام صُرَّةً فَقَالَ لِي ادْفَعْهَا إِلَى رَجُلٍ مِنْ بَنِي هَاشِمٍ وَ لَا تُعْلِمْهُ أَنِّي أَعْطَيْتُكَ شَيْئاً قَالَ فَأَتَيْتُهُ قَالَ جَزَاهُ اللَّهُ خَيْراً مَا يَزَالُ كُلَّ حِينٍ يَبْعَثُ بِهَا فَنَعِيشُ بِهِ إِلَى قَابِلٍ وَ لَكِنِّي لَا يَصِلُنِي جَعْفَرٌ بِدِرْهَمٍ فِي كَثْرَةِ مَالِه - ابو جعفر خثعمى گفت: حضرت صادق عليه السلام كيسه زرى به من داده و فرمودند اين كيسه را به فلانى از بنى هاشم بده و به او نگو من آن را داده ام. گفت من بردم و كيسه را دادم. [آن مرد هاشمى] گفت خدا به كسى كه اين كيسه را داده، خير بدهد، او هر سال آن قدر به من كمك مى كند كه تا سال ديگر ما را كافى است؛ ولى جعفر بن محمّد با آن ثروتى كه دارد يك درهم به ما نمى دهد.»

صلۀ رحم و نيكى به خويشان، آثار مادى و معنوى فراوانى در زندگى انسان دارد، مانند: طول عمر،(1)افزايش مال و ثروت،(2)تزكيۀ اعمال، دفع بلا، آسان نمودن حساب،(3)سازندگى جامعه(4)و مانند اينها كه توجّه به اين آثار، انسان را به ايجاد رابطه با خويشان و بستگان، تشويق مى كند؛ چنان كه براى قطع رحم آثارى زيانبارى همچون: «ممانعت از استجابت دعا»،(5)«فقر»،(6)«وارد نشدن به بهشت»(7)و... ذكر شده و مانع قطع ارتباط با خويشان مى شود.


1) . الكافى، ج 2، ص 152: «مَا نَعْلَمُ شَيْئاً يَزِيدُ فِي الْعُمُرِ إِلَّا صِلَةَ الرَّحِمِ - امام صادق عليه السلام مى فرمايند: چيزى كه عمر را زياد كند جز صله رحم نمى دانيم.»

2) . نهج البلاغه، خطبۀ 110: «صِلَةُ الرَّحِمِ فَإِنَّهَا مَثْرَاةٌ فِي الْمَالِ - صله رحم عامل ازدياد ثروت است.»

3) . الكافى، ج 2، ص 150: «صِلَةُ الْأَرْحَامِ تُزَكِّي الْأَعْمَالَ وَ تُنْمِي الْأَمْوَالَ وَ تَدْفَعُ الْبَلْوَى وَ تُيَسِّرُ الْحِسَابَ وَ تُنْسِئُ فِي الْأَجَلِ‌.»

4) . الكافى، ج 2، ص 152: «صِلَةُ الرَّحِمِ وَ حُسْنُ الْجِوَارِ يَعْمُرَانِ الدِّيَار وَ يَزِيدَانِ فِي الْأَعْمَارِ - صله رحم و خوشرفتارى با همسايه، شهرها را آباد و و عمرها را زياد مى كنند.»

5) . نزهة الناظر، ص 37: «قَطِيعَةُ الرَّحِمِ تَحْجُبُ الدُّعَاءَ - قطع رحم براى [بالارفتن] دعا، حجاب مى شود.»

6) . الخصال، ج 2، ص 505: «وَ قَطِيعَةُ الرَّحِمِ يُورِثُ الْفَقْر - و قطع رحم باعث فقر و تنگدستى مى شود.»

7) . الخصال، ج 2، ص 436: «لَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ‌... وَ لَا قَاطِعُ رَحِمٍ‌ ... - قاطع رحم به بهشت نمى رود.»

فصل هفتم ارتباط انسان با شيطان

اشاره

درس گفتار صد و نهم: دشمنىِ شيطان با انسان

اشاره

آنچه از انواع ارتباطهاى انسان تا پيش از اين مطرح شد، مواردى از ارتباطات بود كه ارتقاء و گسترش آنها، براى انسان سودمند بود، بدين معنا كه تنظيم ارتباط با «وجود خويشتن»، «خداوند»، «قرآن كريم»، «اهل بيت عليهم السلام» و «ساير انسان ها اعمّ از همنوعان و خانواده و ارحام»، همگى لازمۀ زندگى است و بايد به استحكام آن انديشيد، امّا ارتباطى كه در اين درس گفتار بدان اشاره مى كنيم از نوع روابطى است كه بايد هر روز، «گسسته تر» شود.

شيطان، دشمن انسان است و بايد به حكم مقابله با دشمن، ارتباط با او را ارتباطى «خصمانه» قرار داد و از هرچه موجب طمع او به انسان يا باعث نزديك شدن آدمى به او مى شود، اجتناب نمود.

شروع مقابلۀ شيطان با انسان

اوّلين مواجهۀ انسان با شيطان، به زمان خلقت انسان باز مى گردد؛ وقتى كه خداوند حضرت آدم عليه السلام را آفريد و دستور داد با دميده شدن روح در كالبد او، ملائكه بر او سجده كنند:

(فَإِذٰا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِينَ‌) (1)

پس ملائكه همگى به امر الهى، سجده كردند، ولى شيطان سر باز زد و تكبّر ورزيد:

(فَسَجَدَ اَلْمَلاٰئِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ‌، إِلاّٰ إِبْلِيسَ اِسْتَكْبَرَ وَ كٰانَ مِنَ اَلْكٰافِرِينَ‌) (2)


1) . ص، 72: «پس چون او را [كاملاً] درست كردم و از روح خويش در آن دميدم، سجده كنان براى او [به خاك] بيفتيد.»

2) . ص، 73 و 74: «پس همه فرشتگان يكسره سجده كردند؛ مگر ابليس [كه] تكبّر نمود و از كافران شد.»

شيطان معتقد بود چون از آتش خلق شده و انسان از گِل آفريده شده، پس آتش برتر است و او از انسان بهتر است، لذا در پاسخ به اين سؤال خداوند كه چرا سجده نكرد، گفت:

(قٰالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ‌) (1)

اين نافرمانى و لجاجت و استكبار، موجب شد كه شيطان از درگاه الهى رانده شود:

(قٰالَ فَاخْرُجْ مِنْهٰا فَإِنَّكَ رَجِيمٌ‌) (2)

شيطان با آنكه از لحاظ ترقّى به مرتبه اى رسيده بود كه در صف ملائكه قرار داشت و به تعبير اميرالمؤمنين عليه السلام سابقۀ عبادت شش هزار ساله داشت،(3)در اثر استكبار و لجاجت و به عبارت ديگر بر اثر صفت رذيله، به مرتبه اى از سقوط و انحطاط رسيد كه پا روى همه چيز گذاشت و در مقابل خداوند عرض اندام كرد و بالاخره، راندۀ درگاه الهى گرديد و مورد لعن الهى واقع شد:

(وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي إِلىٰ يَوْمِ اَلدِّينِ‌) (4)

رانده شدن شيطان از درگاه حضرت حق، براى اوگران تمام شد، لذا بعد از


1) . ص، 76: «گفت: من از او بهترم؛ مرا از آتش آفريده اى و او را از گِل آفريده اى.»

2) . ص، 77: «فرمود: پس، از آن [مقام] بيرون شو، كه تو رانده اى.»

3) . نهج البلاغه، خطبه 192: «فَاعْتَبِرُوا بِمَا كَانَ مِنْ فِعْلِ اللَّهِ بِإِبْلِيسَ إِذْ أَحْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِيلَ وَ جَهْدَهُ الْجَهِيدَ وَ كَانَ قَدْ عَبَدَ اللَّهَ سِتَّةَ آلَافِ سَنَةٍ لَا يُدْرَى أَ مِنْ سِنِي الدُّنْيَا أَمْ مِنْ سِنِي الْآخِرَةِ عَنْ كِبْرِ سَاعَةٍ وَاحِدَةٍ - از كار خدا دربارۀ شيطان عبرت گيريد كه عبادت و بندگى بسيار و منتها سعى و كوشش او را (بر اثر تكبّر و سركشيش) باطل و تباه ساخت، در صورتى كه خداوند را شش هزار سال بندگى كرد كه معلوم نيست از سال هاى دنيايى است يا سال هاى آخرتى، امّا با ساعتى تكبّر همه را نابود كرد.»

4) . ص، 78: «و تا روز جزا لعنت من بر تو باد.»

سركشى، به جاى آنكه توبه كند و از كردۀ خويش پشيمان شود، جسارت و راه ضلالت را ادامه داد و از حضرت حق تا روز قيامت مهلت خواست و پروردگار عالم نيز از روى حكمت، تا زمان ظهور امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف به او مهلت داد:(1)

(قٰالَ فَإِنَّكَ مِنَ اَلْمُنْظَرِينَ‌، إِلىٰ يَوْمِ اَلْوَقْتِ اَلْمَعْلُومِ‌) (2)

پس از آن، شيطان چون خداوند و انسان را عامل گمراهى خود مى پنداشت، قسم ياد كرد كه انسان ها را گمراه مى كند و از راه مستقيم الهى كه خداوند براى انسان خواسته است، بازمى دارد:

(قٰالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ‌) (3)

خداوند سبحان نيز وعده فرمود كه جايگاه شيطان و پيروان او، جهنّم خواهد بود:

(لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعِينَ‌) (4)

كسى كه از شيطان متابعت و پيروى كند، همانند شيطان، راه به سوى جهنّم و دوزخ دارد.


1) . بحار الأنوار، ج 52، ص 376: «سَأَلْتُهُ عَنْ إِنْظَارِ اللَّهِ تَعَالَى إِبْلِيسَ وَقْتاً مَعْلُوماً ذَكَرَهُ فِي كِتَابِهِ فَقَالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ إِلى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ - قَالَ الْوَقْتُ الْمَعْلُومُ يَوْمُ قِيَامِ الْقَائِمِ فَإِذَا بَعَثَهُ اللَّهُ كَانَ فِي مَسْجِدِ الْكُوفَةِ وَ جَاءَ إِبْلِيسُ حَتَّى يَجْثُوَ عَلَى رُكْبَتَيْهِ فَيَقُولُ يَا وَيْلَاهُ مِنْ هَذَا الْيَوْمِ فَيَأْخُذُ بِنَاصِيَتِهِ فَيَضْرِبُ عُنُقَهُ فَذَلِكَ يَوْمُ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ مُنْتَهَى أَجَلِهِ‌.»

2) . ص، 80 و 81: «فرمود: در حقيقت، تو از مهلت يافتگانى، تا روز معيّنِ معلوم.»

3) . ص، 82: «[شيطان] گفت: پس به عزّت تو سوگند كه همگى را جدّاً از راه به در مى برم.»

4) . ص: 85: «هرآينه جهنّم را از تو و از هر كس از آنان كه تو را پيروى كند، از همگى شان، خواهم انباشت»

دشمنى شيطان و دستور به عدم پيروى از او

خداوند به همۀ انسان ها اعلام كرده كه شيطان، دشمن آشكار آنهاست:

(إِنَّ اَلشَّيْطٰانَ لِلْإِنْسٰانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ‌) (1)

انبياء و پيامبران الهى نيز به صورت مكرّر به پيروان خود، دشمنى شيطان را يادآور شده اند؛ لذا در قيامت هم يكى از بازخواست هايى كه از مجرمين مى شود همين است كه آيا به شما هشدار نداديم كه شيطان دشمن آشكار شماست و نبايد از او متابعت كنيد؟

(أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يٰا بَنِي آدَمَ أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا اَلشَّيْطٰانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ‌) (2)

قرآن شريف تبعيّت از شيطان را به مثابۀ عبادت و پرستش او مى داند. به عبارت ديگر، متابعت و پيروى از شيطان، انسان را از توحيد عبادى خارج مى كند!

در اين آيه مى فرمايد: (أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يٰا بَنِي آدَمَ‌)؛ يعنى آيا با شما عهد و پيمان نبستيم‌؟ دربارۀ اين عهد و پيمان و مراد از معاهده، چند معنا ذكر شده است: اوّل: مراد اين است كه در دنيا، انبياء و اولياء الهى، دشمنى شيطان را به انسان ها متذكّر شدند و انسان هم با ايمان آوردن، قبول كرد كه شيطان دشمن اوست؛ امّا برخى از افراد، بعد از ايمان، عهدشكنى كرده و به شيطان پرستى و متابعت از او روى آوردند.


1) . يوسف، 5: «همانا شيطان براى آدمى دشمنى آشكار است.»

2) . يس، 60: «اى فرزندان آدم، مگر با شما عهد نكرده بودم كه شيطان را مپرستيد، زيرا وى دشمن آشكار شماست‌؟»

دوّم: معناى دقيق ترى كه براى اين معاهده هست، آنكه شايد مراد از عهد، عهد تكوينى باشد نه تشريعى. يعنى در روز قيامت خطاب مى شود: اى بشر! فطرت تو خداشناس بود و مى دانستى كه پروردگارى جز خداوند نيست و شريك ندارد؛ پس چرا در عمل، براى او شريك قرار دادى‌؟ چرا به جاى حكومت خداوند بر دل، اجازه دادى شيطان بر دل تو حاكم شود؟

چرا با اينكه فطرت و ساير پيامبران درونى، يعنى عقل و وجدان اخلاقى مى گفتند از خداوند متابعت كن، از شيطان پيروى نمودى‌؟

در مباحث مربوط به فطرت(1)بيان شد كه در سرشت انسان، خداپرستى نهفته است و انسان اين حقيقت را در وجود خود درك مى كند كه فقط و فقط بايد از خدا متابعت كرد و پرستش مختصّ ذات اوست نه هيچ كس ديگر. انسان بايد با تمام وجود در اختيار خدا باشد نه در اختيار كسى يا چيزى ديگر. حتّى فطرت انسان مى داند كه تسليم محض شدن، جز در برابر خداوند سبحان، شايسته نيست.

سوّم: معاهده اى كه خداوند از انسان گرفته، معناى سوّمى هم دارد و آن اينكه (أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يٰا بَنِي آدَمَ‌) به معناى عهد نظرى و در رابطه با عالم «ذَر» باشد.

دربارۀ اينكه عالم «ذَر» وجود دارد، ظاهرا اشكالى نيست و آياتى از قرآن كريم و روايات فراوانى از اهل بيت عليهم السلام(2)بر آن دلالت مى نمايد. البته اينكه عالم ذر كجاست‌؟ كِى بوده‌؟ حقيقت آن چيست‌؟ بحث مفصّلى است كه از موضوع سخن ما خارج است و البته حقيقت آن هم به طور كامل مشخّص نيست؛ امّا مسلّم است


1) . ر. ك: معرفت نفس، ج 1، ص 31 تا 37.

2) . ر. ك: الاعراف، 172؛ المحاسن، 135 و 136؛ بحار الانوار، ج 5، ص 225 تا 260 و...

كه قبل از خلقت جهان هستى و زمين، عالم هستى در علم الهى موجود بوده است و در آنجا در مرتبۀ علم خدا، معاهده شده و همگان «آرى» گفته اند. استاد بزرگوار ما، علامه طباطبايى رحمه الله، عالم ذر را مربوط به بعد معنوى و جنبۀ «يلى الربّى» انسان مى دانستند.

بر اين اساس، معناى آيه چنين مى شود كه اى انسان! مگر در عالم ذَر با هم معاهده نكرده بوديم كه شيطان پرست نباشى‌؟ چرا به اين عهد، اعتنا نكرده و به جاى پيروى از راه خدا، دنباله رو شيطان شدى‌؟ تو كه مى دانستى شيطان دشمن آشكار توست، چرا از او متابعت و حرف شنوى داشتى‌؟

قرآن كريم با مثال هاى بسيارى و از جمله نقل داستان حضرت آدم عليه السلام و ماجراى اخراج او از بهشت، به انسان ها هشدار داده كه بايد بسيار مراقب دشمنى هاى هاى شيطان باشند:

(يٰا بَنِي آدَمَ لاٰ يَفْتِنَنَّكُمُ اَلشَّيْطٰانُ كَمٰا أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ اَلْجَنَّةِ‌) (1)

محدودۀ سلطۀ شيطان

قرآن كريم محدودۀ سلطۀ شيطان و تأثير وسوسه هاى او را جايى مى داند كه انسان خود را زير پرچم ولايت و دوستى او قرار دهد و از او حرف شنوى كند و الا شيطان نمى تواند بر اهل ايمان، تسلّطى داشته باشد:


1) . الاعراف، 27: «اى فرزندان آدم، زنهار تا شيطان شما را به فتنه نيندازد؛ چنان كه پدر و مادر شما را از بهشت بيرون راند.»

(إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ‌، إِنَّمٰا سُلْطٰانُهُ عَلَى اَلَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ اَلَّذِينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ‌) (1)

در اين آيۀ شريف، با چندين تأكيد مى فرمايد كه شيطان بر انسانى كه پناهگاهش خداست، سلطه ندارد؛ تسلّط و چيرگى شياطين فقط بر «دوستدارانش» و در وقتى خواهد بود كه انسان ها زير پرچم او مى روند. به عبارت ديگر، اگر انسان با شيطان و كارهاى شيطانى و گناهان ارتباط پيدا كرد، شيطان هم با او كار دارد و حتّى به تعبير قرآن، بر او الهام مى كند:

(وَ إِنَّ اَلشَّيٰاطِينَ لَيُوحُونَ إِلىٰ أَوْلِيٰائِهِمْ‌) (2)

شيطان به طرف دوستان خود مى آيد و به آنها «وحى و الهام» مى كند و با «وسوسه» و «القائات» و «وعده هاى» خود، ايشان را به سوى بدى ها سوق مى دهد.

امّا اگر انسان شيطان را عقب بزند، شيطان در او تأثيرى نخواهد داشت. انسانى كه زير پرچم خداست، يعنى كسى كه راه متابعت از حضرت حق و عبوديّت را در پيش گرفته، شيطان جرأت و حقّ نزديك شدن به او را ندارد، زيرا مى ترسد كه زير پرچم خدا بيايد و مى داند كه خداوند حافظ چنين انسانى است:

(إِنَّ عِبٰادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطٰانٌ وَ كَفىٰ بِرَبِّكَ وَكِيلاً) (3)


1) . النحل، 99 و 100: «چرا كه او را بر كسانى كه ايمان آورده اند، و بر پروردگارشان توكّل مى كنند، تسلّطى نيست. تسلّط او فقط بر كسانى است كه وى را به سرپرستى برمى گيرند، و بر كسانى كه آنها به او [=خدا] شرك مى ورزند.»

2) . الانعام، 121: «و در حقيقت، شيطان ها به دوستان خود وسوسه مى كنند.»

3) . الاسراء، 65: «در حقيقت، تو را بر بندگان من تسلّطى نيست، و حمايتگرى [چون] پروردگارت بس است.»

خود شيطان نيز در ابتداى خلقتِ انسان و در ماجراى سجده نكردن، اقرار كرده كه نمى تواند «مُخلَصين» را اغوا كند:

(قٰالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ‌، إِلاّٰ عِبٰادَكَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِينَ‌) (1)

شيطان چندين مرتبه به خداوند تعالى، نهيب زده است؛ امّا در اين بى ادبى ها، اعتراف مى كند كه با «مُخلَصين» كارى ندارد، نه به اين دليل كه با آنها دوست است، بلكه چون نمى تواند آنان را گمراه كند و از آنها مأيوس شده است. اساساً انسان مخلص، چون رابطۀ خود را با خداوند سبحان محكم كرده است، در مرتبه اى قرار گرفته كه از دسترسى شيطان بيرون است.

به ديگر سخن، اگر انسان به راستى به مرتبۀ «مُخلَصين» برسد، از حيطۀ وسوسۀ شيطان و دسترسى هاى او خارج مى شود و شيطان نمى تواند در وجودش وسوسه كند و با او كارى داشته باشد.

قرآن كريم در آيۀ ديگرى، همين مضامين چنين بيان مى فرمايد: كسانى كه از خدا و ياد او روى گردان مى شوند، لاجرم زمينۀ همراهى و مصاحبت شياطين را برگزيده اند و شياطين همنشين ايشان مى شوند:

(وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ اَلرَّحْمٰنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطٰاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ‌) (2)

همنشينى و همراهى شيطان با انسان - اعمّ از شياطين انسى يا جنّى -، يكى از آثار و


1) . ص، 82 و 83: «[شيطان] گفت: پس به عزّت تو سوگند كه همگى را جدّاً از راه به در مى برم. مگر آن بندگان پاكدل تو را.»

2) . الزخرف، 36: «و هر كس از ياد [خداى] رحمان دل بگرداند، بر او شيطانى مى گماريم تا براى وى دمسازى باشد.»

تبعات وحشتناك روى گردانى از ياد و ذكر خداوند متعال است. و به راستى شيطان چه بد همنشينى براى انسان است:

(وَ مَنْ يَكُنِ اَلشَّيْطٰانُ لَهُ قَرِيناً فَسٰاءَ قَرِيناً) (1)

راه رهايى از اين همنشينى و مجالست سوء و نيز نجات از سلطۀ شياطين، توجّه به ذكر و ياد خداوند در همۀ اوقات و رفتن زير پرچم ولايت الهى است. در قرآن كريم وعده داده شده كه اگر رابطۀ انسان با خداوند مستحكم باشد، ملائكه نيز انسان را محافظت مى كنند و شياطين را مى رانند:

(لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اَللّٰهِ‌) (2)

چنان كه در بحث ارتباط انسان با ملائكه نيز مطرح شد، يكى از الطاف بزرگ خداوند آن است كه ملائكه اى را براى محافظت انسان ها گماشته است. اين ملائكه انسان را از شرور دنيا و بلاها و نيز از شرور اجنّه و شياطين حفظ مى كنند.

راه هاى گمراه ساختن بندگان توسّط شيطان

شيطان به كار خود وارد و داناست و مى داند هر كسى را از چه راهى گمراه كند. بايد گفت شيطان به نوعى شناخت از آدمى دارد كه هركسى را از راهى متناسب با شرايط خودش، گمراه مى كند. مثلاً شخص مؤمن و مذهبى را از راهى و افراد سست ايمان را از راهى ديگر به انحراف و سقوط مى كشاند:


1) . النساء، 38: «و هر كس شيطان يار او باشد، چه بد همدمى است.»

2) . الرعد، 11: «براى او فرشتگانى است كه پى در پى او را به فرمان خدا از پيش رو و از پشت سرش پاسدارى مى كنند.»

(ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمٰانِهِمْ وَ عَنْ شَمٰائِلِهِمْ وَ لاٰ تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شٰاكِرِينَ‌) (1)

در تفسير على بن ابراهيم قمى رحمه الله در ذيل اين آيۀ شريف آمده است: اينكه شيطان مى گويد از پيش رو مى آيم، يعنى از راه آخرت و مسائل اخروى براى گمراهى انسان ها وارد مى شوم. منظور از پشت سر آمدن، گمراه ساختن افراد از طريق مسائل مادى و دنيوى و دلبسته كردن ايشان به ماديات است. از سمت راست، يعنى از راه دين وارد شدن و از سمت چپ، يعنى فريفتن افراد از راه لذّت ها و شهوات.(2)

ابليس هميشه هم از يك راه براى گمراه كردنِ افراد استفاده نمى كند و از هر راهى كه بتواند، در صدد گمراه ساختن انسان ها برمى آيد و انسان زيرك، بايد به خوبى اين راه ها بشناسد و با توكّل و فكر و انديشه و توجّه دائمى، مراقب اغواى اين دشمنِ قسم خورده باشد. در روايات نقل شده كه روزى حضرت موسى عليه السلام شيطان را ديد كه كلاه رنگارنگى بر سر دارد؛ به شيطان گفت: اين كلاه رنگارنگ چيست‌؟ شيطان گفت: به وسيلۀ آن، يعنى از راه هاى گوناگون و مختلف، دل هاى


1) . الاعراف، 17: «آنگاه از پيش رو و از پشت سرشان و از طرف راست و از طرف چپشان بر آنها مى تازم، و بيشترشان را شكرگزار نخواهى يافت.»

2) . تفسير القمى، ج 1، ص 224: «أَمَّا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ فَهُوَ مِنْ قِبَلِ الْآخِرَةِ لَأُخْبِرَنَّهُمْ أَنَّهُ لَا جَنَّةَ وَ لَا نَارَ وَ لَا نُشُورَ، وَ أَمَّا خَلْفَهُمْ يَقُولُ مِنْ قِبَلِ دُنْيَاهُمْ - آمُرُهُمْ بِجَمْعِ الْأَمْوَالِ - وَ آمُرُهُمْ أَنْ لَا يَصِلُوا فِي أَمْوَالِهِمْ رَحِماً - وَ لَا يُعْطُوا مِنْهُ حَقّاً - وَ آمُرُهُمْ أَنْ يُقَلِّلُوا عَلَى ذُرِّيَّاتِهِمْ - وَ أُخَوِّفُهُمْ عَلَيْهِمُ الضَّيْعَةَ‌، وَ أَمَّا عَنْ أَيْمَانِهِمْ يَقُولُ مِنْ قِبَلِ دِينِهِمْ - فَإِنْ كَانُوا عَلَى ضَلَالَةٍ زَيَّنْتُهَا لَهُمْ - وَ إِنْ كَانُوا عَلَى هُدًى جَهَدْتُ عَلَيْهِمْ - حَتَّى أُخْرِجَهُمْ مِنْهُ‌، وَ أَمَّا عَنْ شَمَائِلِهِمْ يَقُولُ منِ قِبَلِ اللَّذَّاتِ وَ الشَّهَوَات.»

مردم را به طرف خود جذب مى كنم.(1)به عبارت ديگر، شيطان مى بيند هركسى از چه راهى گمراه مى شود، از همان راه براى انحراف او اقدام مى كند.

قرآن شريف برخى از انواع وعده هاى شيطانى و مكايد او و نيز راه هاى گمراه ساختن بندگان توسّط او را چنين برمى شمرد:

1. امر به منكرات و بدى ها و زشتى ها:

(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ اَلشَّيْطٰانِ وَ مَنْ يَتَّبِعْ خُطُوٰاتِ اَلشَّيْطٰانِ فَإِنَّهُ يَأْمُرُ بِالْفَحْشٰاءِ وَ اَلْمُنْكَرِ) (2)

2. ترساندن انسان از فقر و نيازمندى به جهت بازداشتن افراد از كمك به ديگران و همنوعان:

(اَلشَّيْطٰانُ يَعِدُكُمُ اَلْفَقْرَ) (3)

3. گرفتار كردن انسان به آمال و آرزوهاى طولانى (آرزوانديشى):

(وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ وَ لَأُمَنِّيَنَّهُمْ‌) (4)


1) . الكافى، ج 2، ص 314: «بَيْنَمَا مُوسَى ع جَالِساً إِذْ أَقْبَلَ إِبْلِيسُ وَ عَلَيْهِ بُرْنُسٌ ذُو أَلْوَانٍ فَلَمَّا دَنَا مِنْ مُوسَى ع خَلَعَ الْبُرْنُسَ وَ قَامَ إِلَى مُوسَى فَسَلَّمَ عَلَيْهِ فَقَالَ لَهُ مُوسَى مَنْ أَنْتَ فَقَالَ أَنَا إِبْلِيسُ قَالَ أَنْتَ فَلَا قَرَّبَ اللَّهُ دَارَكَ قَالَ إِنِّي إِنَّمَا جِئْتُ لِأُسَلِّمَ عَلَيْكَ لِمَكَانِكَ مِنَ اللَّهِ قَالَ فَقَالَ لَهُ مُوسَى ع فَمَا هَذَا الْبُرْنُسُ قَالَ بِهِ أَخْتَطِفُ قُلُوبَ بَنِي آدَم...»

2) . النور، 21: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، پاى از پى گام هاى شيطان منهيد، و هر كس پاى بر جاى گام هاى شيطان نهد [بداند كه] او به زشتكارى و ناپسند وامى دارد.»

3) . البقرة، 268: «شيطان شما را از تهيدستى بيم مى دهد.»

4) . النساء، 119: «و آنان را سخت گمراه و دچار آرزوهاى دور و دراز خواهم كرد.»

4. گرفتاركردن افراد به افكار خرافى:

(وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُبَتِّكُنَّ آذٰانَ اَلْأَنْعٰامِ وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اَللّٰهِ‌) (1)

5. وعده هاى دروغين و پوشالى:

(يَعِدُهُمْ وَ يُمَنِّيهِمْ وَ مٰا يَعِدُهُمُ اَلشَّيْطٰانُ إِلاّٰ غُرُوراً) (2)

6. دعوت به «لهو و لعب»:

(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا اَلْخَمْرُ وَ اَلْمَيْسِرُ وَ اَلْأَنْصٰابُ وَ اَلْأَزْلاٰمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ اَلشَّيْطٰانِ فَاجْتَنِبُوهُ‌) (3)

7. ممانعت از ذكر و ياد خدا، به ويژه نماز:

(وَ يَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ وَ عَنِ اَلصَّلاٰةِ‌) (4)

8. زينت بخشيدن به گناهان و كارهاى ناپسند:

(وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ اَلشَّيْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ‌) (5)


1) . النساء، 119: «و وادارشان مى كنم تا گوش هاى دام ها را شكاف دهند، و وادارشان مى كنم تا آفريده خدا را دگرگون سازند.»

2) . النساء، 120: «[آرى،] شيطان به آنان وعده مى دهد، و ايشان را در آرزوها مى افكند، و جز فريب به آنان وعده نمى دهد.»

3) . المائده، 90: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، شراب و قمار و بت ها و تيرهاى قرعه پليدند [و] از عمل شيطانند. پس، از آنها دورى گزينيد.»

4) . المائده، 91: «[شيطان مى خواهد]... و شما را از ياد خدا و از نماز باز دارد.»

5) . الانفال، 48: «و [ياد كن] هنگامى را كه شيطان اعمال آنان را برايشان بياراست.»

9. فريب دادن و نيرنگ:

(اَلشَّيْطٰانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلىٰ لَهُمْ‌) (1)

10. دعوت مردمان از طريق «غنا»:

(وَ اِسْتَفْزِزْ مَنِ اِسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ‌) (2)

11. مشاركت در اموال و اولاد از طُرق گوناگون:

(وَ شٰارِكْهُمْ فِي اَلْأَمْوٰالِ وَ اَلْأَوْلاٰدِ وَ عِدْهُمْ‌) (3)

12. ايجاد اختلاف و جدال بين انسان ها:

(إِنَّ اَلشَّيْطٰانَ يَنْزَغُ بَيْنَهُمْ‌) (4)

13. وسوسه هاى درونى و توجيه گرى:

(قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلنّٰاسِ‌، مَلِكِ اَلنّٰاسِ‌، إِلٰهِ اَلنّٰاسِ‌، مِنْ شَرِّ اَلْوَسْوٰاسِ اَلْخَنّٰاسِ‌، اَلَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ اَلنّٰاسِ‌) (5)

14. ايجاد شكّ و شبهه در آنچه خداوند حلال فرموده:

(يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ كُلُوا مِمّٰا فِي اَلْأَرْضِ حَلاٰلاً طَيِّباً وَ لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ اَلشَّيْطٰانِ‌) (6)


1) . محمّد، 25: «شيطان آنان را فريفت و به آرزوهاى دور و درازشان انداخت.»

2) . الاسراء، 64: «و از ايشان هر كه را توانستى با آواى خود تحريك كن.»

3) . الاسراء، 64: «و با آنان در اموال و اولاد شركت كن و به ايشان وعده بده.»

4) . الاسراء، 53: «شيطان ميانشان را به هم مى زند.»

5) . الناس، 1 تا 5: «بگو: «پناه مى برم به پروردگار مردم، پادشاه مردم، معبودِ مردم، از شرّ وسوسه گر نهانى؛ آن كس كه در سينه هاى مردم وسوسه مى كند.»

6) . البقرة، 168: «اى مردم، از آنچه در زمين است حلال و پاكيزه را بخوريد، و از گام هاى شيطان پيروى مكنيد.»

15. القائات باطل در اعمال و دستورات دينى (وسواس در اعمال):

(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اُدْخُلُوا فِي اَلسِّلْمِ كَافَّةً وَ لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ اَلشَّيْطٰانِ‌) (1)

16. ممانعت از طى مسير مستقيم و بيرون بردن انسان از آن:

(وَ لاٰ يَصُدَّنَّكُمُ اَلشَّيْطٰانُ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ‌) (2)

17. ايجاد دشمنى و كينه توزى بين انسان ها:

(إِنَّمٰا يُرِيدُ اَلشَّيْطٰانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ اَلْعَدٰاوَةَ وَ اَلْبَغْضٰاءَ فِي اَلْخَمْرِ وَ اَلْمَيْسِرِ) (3)

18. پذيرش حاكميّت غيرخداوند و گردن نهاد در برابر فرمان طاغوت ها:

(أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ مٰا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحٰاكَمُوا إِلَى اَلطّٰاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ وَ يُرِيدُ اَلشَّيْطٰانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلاٰلاً بَعِيداً) (4)


1) . البقرة، 208: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، همگى به اطاعت [خدا] درآييد، و گام هاى شيطان را دنبال مكنيد.»

2) . الزخرف، 62: «و مبادا شيطان شما را از راه به در بَرد، زيرا او براى شما دشمنى آشكار است.»

3) . المائده، 91: «همانا شيطان مى خواهد با شراب و قمار، ميانِ شما دشمنى و كينه ايجاد كند.»

4) . النساء، 60: «آيا نديده اى كسانى را كه مى پندارند به آنچه به سوى تو نازل شده و [به] آنچه پيش از تو نازل گرديده، ايمان آورده اند [با اين همه] مى خواهند داورىِ ميان خود را به سوى طاغوت ببرند، با آنكه قطعاً فرمان يافته اند كه بدان كفر ورزند، و [لى] شيطان مى خواهد آنان را به گمراهىِ دورى دراندازد.»

19. دين تراشى ها و بدعت:

(وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَى اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ‌) (1)

البته راه هاى ديگرى نيز در قرآن شريف و روايات اهل بيت عليهم السلام ذكر شده كه به جهت رعايت اختصار، از ذكر آنها پرهيز مى كنيم.

چند نكته دربارۀ گمراه ساختن هاى ابليس

در بحث راه هاى اضلال بندگان توسّط شيطان، توجّه به چند نكتۀ مهم، ضرورى است:

اوّل: شيطان براى فريب انسان، از مسائل ساده و ابتدايى شروع مى كند، امّا به كم قانع نيست. او هرچه بتواند و از هر طريقى كه ممكن باشد، در صدد گمراه ساختن افراد است. مثلاً گاهى براى مؤمنان و متديّنان، ابتدا راه عمل به مكروهات را باز مى كند و با اين توجيه كه اين كارها حرام نيست، آنان را بر انجام افعال مكروه، جرى مى سازد، بعد ايشان را در مسير امور شبهه ناك قرار مى دهد و سرانجام آنان را به گناه و محرّمات مى كشاند. شيطان سپس به قدرى به انحراف و گمراه ساختن انسان ها ادامه مى دهد كه آدمى به پست ترين مراتب سقوط برسد و راهى براى بازگشت نداشته باشد.

دوّم: شيطان هيچگاه از گمراه ساختن انسان دست بر نمى دارد و تا وقتى انسان در قيد حيات است، براى گمراه ساختنش تلاش مى كند؛ چنان كه در ابتداى خلقت چنين قسم خورده است؛(2)بنابر اين هيچكس نبايد خود را استثناء كرده و از مكر و


1) . البقرة، 169: «و [وامى دارد] تا بر خدا، چيزى را كه نمى دانيد بربنديد.»

2) . ر. ك: الحجر، 39؛ ص، 82.

حيلۀ شيطان در امان بداند و لحظه اى از مكر اين دشمن، غفلت ورزد.

سوّم: شيطان فقط يك «وسوسه كننده» است و بنابراين به اجبار، انسان را به گمراهى نمى كشاند. اين انسان است كه با استفاده از قدرت «اختيار» و «آزادىِ انتخاب» خود، راهى را برمى گزيند. به همين دليل هم در قيامت وقتى گناهكاران از شيطان به خداوند شكايت مى كنند، شيطان به ايشان پاسخ مى دهد كه فقط يك دعوت كننده بوده، همانند آنكه انبياء و اولياء به راه راست دعوت مى كردند، او نيز به راه باطل دعوت مى كرده و اين خودِ انسان ها بوده اند كه با اختيارِ خود، راه گمراهى را انتخاب نموده اند:

(وَ قٰالَ اَلشَّيْطٰانُ لَمّٰا قُضِيَ اَلْأَمْرُ إِنَّ اَللّٰهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ اَلْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَ مٰا كٰانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ إِلاّٰ أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي فَلاٰ تَلُومُونِي وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ مٰا أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُصْرِخِيَّ إِنِّي كَفَرْتُ بِمٰا أَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ‌) (1)

چهارم: مكايد شيطانى در برابر انديشه و فهم حقيقى انسانى، بسيار «ضعيف» است و از اينرو اگر كسى تابع نفس امّاره نباشد و بخواهد درست را از غلط و سره را از


1) . ابراهيم، 22: «و چون كار از كار گذشت [و داورى صورت گرفت] شيطان مى گويد: در حقيقت، خدا به شما وعده داد وعده راست، و من به شما وعده دادم و با شما خلاف كردم، و مرا بر شما هيچ تسلطى نبود، جز اينكه شما را دعوت كردم و اجابتم نموديد. پس مرا ملامت نكنيد و خود را ملامت كنيد. من فريادرس شما نيستم و شما هم فريادرس من نيستيد. من به آنچه پيش از اين مرا [در كار خدا] شريك مى دانستيد كافرم.»

ناسره، تشخيص دهد، براى او امكان پذير است. قرآن كريم در توصيفِ كِيد شيطان مى فرمايد:

(إِنَّ كَيْدَ اَلشَّيْطٰانِ كٰانَ ضَعِيفاً) (1)

بنابراين انسان باايمان، همان گونه كه نبايد خود را از شرّ شيطان در امان بداند، همچنين نبايد خود را در برابر مكر شيطان، ضعيف بشمارد؛ بلكه بايد همواره مراقب شيطان و فريب كارى ها و دسيسه هاى او باشد و در مواجهه و مصاف با شيطان، از روى قدرت و اختيار خود، از او پيروى ننمايد.

اقسام وسوسه هاى شيطان

وسوسه ها و القائات شيطانى را به شكل هاى مختلف مى توان تقسيم بندى نمود. در يك نوع تقسيم بندى، اين وسوسه ها بر دو قسم كلّى اند:

1.

خطوراتى كه به صورت «مستقيم» به قلب آدمى وارد مى شود؛ در اين حالت، شيطان، گناه را لذّت بخش جلوه مى دهد و آدمى را بر ارتكاب آن، تشويق مى نمايد؛ همچون نگاه هاى حرام، تقلّب در قانون، تجاوز به حقوق ديگران و مانند اينها.

2.

وسوسه هاى «خنّاس گونه»؛ بدين معنا كه شيطان گناه را براى انسان توجيه مى كند و نفس نيز همراهى مى نمايد. در اين حالت، شيطان توجيه شرعى يا عقلى را به گناهى ضميمه كرده و آدمى را به سوى آن سوق مى دهد. مثلاً كسى براى رضاى خدا و به عنوان انجام وظيفۀ شرعى، از ديگران غيبت مى كند يا تهمت مى زند و كار خود را نيك مى انگارد. يا به خاطر مصلحت انديشىِ شخصى، دروغ مى گويد. اين نوع از وسوسه ها كه با «توجيه گرى» همراه است، بسيار خطرناكند؛


1) . النساء، 76: «نيرنگ شيطان [در نهايت] ضعيف است.»

زيرا انسان توجيه گر، خود را گناه كار نمى بيند كه بخواهد پشيمان شود يا تصميم به جبران بگيرد. قرآن شريف، افرادى را كه در اين دام گرفتار مى آيند، «ورشكسته ترين» افراد خوانده است:

(قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمٰالاً، اَلَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً) (1)

وقتى انسان گناهان خود را با توجيه گرى انجام مى دهد، در واقع در سرازيرى سقوط واقع مى شود و رو به شقاوتمندى مى گذارد.

در تقسيمى ديگر، وسوسه هاى شيطانى به دو نوع «فكرى» و «عملى» تقسيم مى شود كه براى پرهيز از طولانى شدن بحث، به ذكر تفصيلى آنها نمى پردازيم.(2)

راهكارهاى نجات از وسوسه و ترفندهاى شيطانى

الف) عبوديّت و بندگى

اوّلين و مهمترين راهكار برون رفت از همۀ شرور و از جمله وسوسه هاى شيطان، «عبوديت» و «بندگى» خداوند سبحان است؛ چنان كه خداوند در پاسخ به سخن شيطان كه گفته بود انسان ها را از هر طريقى گمراه مى كند، فرمود:

(إِنَّ عِبٰادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطٰانٌ‌) (3)


1) . الكهف، 103 و 104: «بگو: آيا شما را از زيانكارترين مردم آگاه گردانم‌؟ [آنان] كسانى اند كه كوشش شان در زندگى دنيا به هدر رفته و خود مى پندارند كه كار خوب انجام مى دهند.»

2) . ر. ك: راهكارهاى عملى درمان وسواس، ص 12 تا 15؛ اخلاق در خانه، ج 2، ص 141 تا 146.

3) . الاسراء، 65: «در حقيقت، تو را بر بندگان من تسلّطى نيست.»

كسى كه در دايرۀ بندگى خداوند قرار داشته باشد، يعنى مصداق (عِبٰادِي) باشد، شيطان هيچگونه دسترسى و تسلّطى بر او ندارد.

تقيّد به ظواهر شرع، انجام واجبات به ويژه نماز و ترك محرّمات بالاخص حقّ‌النّاس ها، براى نجات از وسوسه هاى شيطانى، بسيار كارآمد است. تقرّب به درگاه خداوند متعال از طريق دورى از گناهان و انجام كارهاى نيك، موجب مى شود كه انسان، از حيطۀ دسترسى شيطان خارج شود.

ب) تقويت ايمان و توكّل

گرچه مسئلۀ ايمان و توكّل را مى توان بخشى از عبوديّت دانست، امّا به دليل اهميّت و تأكيد قرآن بر آن، ما آن را به صورت جداگانه مطرح مى كنيم. انسان براى مبارزه با شياطين - اعمّ از درونى و بيرونى و انسى و جنّى - بايد خود را مسلّح به سلاح «ايمان» و «تقوا» كند تا بتواند در مواقع نياز، با بهره مندى از «ايمان قلبى» خود را از سقوط در ورطۀ هلاكت حفظ نمايد.

قرآن كريم با صراحت مى فرمايد:

(إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ‌) (1)

كسانى كه ايمان آورده و در همۀ احوال بر خداوند توكّل دارند، از حوزۀ تسلّط شيطان، بيرون هستند، زيرا دست عنايت الهى بر سر ايشان قرار دارد. به ديگر


1) . النحل، 99: «چرا كه او را بر كسانى كه ايمان آورده اند، و بر پروردگارشان توكّل مى كنند، تسلّطى نيست.»

سخن، مؤمنان واقعى و توكّل كنندگان، خداوند را در همۀ كارها وكيل خود قرار مى دهند و به جاى آنكه خود انسان بخواهد با شيطان مقابله كند، خداوند از او محافظت مى كند. او خواهد بود.

ج) پناه بردن به خداوند

ديگر راه رهايى از وسوسه هاى شيطانى، پناه بردن به خداوند سبحان است:

(وَ قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزٰاتِ اَلشَّيٰاطِينِ‌، وَ أَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَنْ يَحْضُرُونِ‌) (1)

كسى كه خود را به پروردگار خويش سپرده، از تسلّط شيطان و القائات او در امان است. «حصن حصين الهى»، بهترين پناهگاه انسان و نجات بخش او از وسوسه هاى شيطانى است. قرآن كريم اين پناه جويى را با تأكيد و در مواضع مختلف، از انسان ها خواسته است:

(وَ إِمّٰا يَنْزَغَنَّكَ مِنَ اَلشَّيْطٰانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ إِنَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ‌) (2)

انسانى كه رابطه اى محكم با خداوند سبحان برقرار مى كند و به او پناهنده مى شود، افكار پليد و شيطانى را از خود دور مى سازد و اجازۀ ورود پندارها و تخيّلات باطل و القائات شيطانى را به قلب خويش نمى دهد.

اين گونه پناه جويى به خداوند، فقط منحصر به زمان هايى كه زمينه هاى گناه وجود


1) . المؤمنون، 97 و 98: «و بگو: پروردگارا، از وسوسه هاى شيطان ها به تو پناه مى برم. و پروردگارا، از اينكه [آنها] به پيش من حاضر شوند به تو پناه مى برم.»

2) . الاعراف، 200: «و اگر از شيطان وسوسه اى به تو رسد، به خدا پناه بَر، زيرا كه او شنواى داناست.»

دارد، نيست و حتّى قرآن شريف دستور داده در هنگام قرائت قرآن هم بايد از شرّ شيطان به خدا پناهنده شد:

(فَإِذٰا قَرَأْتَ اَلْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ مِنَ اَلشَّيْطٰانِ اَلرَّجِيمِ‌) (1)

د) ذكر و ياد دائمى خداوند

توجّه به ذكر و ياد خداوند در همۀ اوقات، از ديگر راه كارهاى برون رفت از وسوسه هاى شيطانى است. قرآن كريم مى فرمايد:

(وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ اَلرَّحْمٰنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطٰاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ‌) (2)

كسى كه از ياد خداوند غافل مى شود، لاجرم با شياطين همنشين خواهد شد، ولى اگر كسى بر ياد خداوند سبحان مداومت كند، از مصاحبت با شياطين كه دشمن ياد خدا هستند، نجات مى يابد. در روايتى امام صادق عليه السلام مى فرمايند:

«لَا يَتَمَكَّنُ الشَّيْطَانُ بِالْوَسْوَسَةِ مِنَ الْعَبْدِ إِلَّا وَ قَدْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِ اللَّه ...»(3)

شيطان وقتى موفّق به وسوسۀ بندگان مى شود كه آنان از ياد حضرت حق، روى بگردانند.


1) . النحل، 98: «پس چون قرآن مى خوانى از شيطانِ مطرود به خدا پناه بر.»

2) . الزخرف، 36: «و هر كس از ياد [خداى] رحمان دل بگرداند، بر او شيطانى مى گماريم تا براى وى دمسازى باشد.»

3) . مصباح الشريعه، ص 79: «شيطان در راه وسوسه كردن برقرار و پابرجا نمى شود، مگر آنكه انسان از ذكر و ياد پروردگار متعال اعراض و غفلت كند...»

ه‍ -) بى اعتنايى به القائات شيطانى و مخالفت با آن

يكى ديگر از راه هاى رهايى از وسوسه هاى شيطانى، «مخالفت» با امر شيطان و «بى تفاوت شدن» به توهّمات و موهوماتى است كه شيطان در ذهن يا قلب انسان پديد مى آورد.

گاهى شيطان با ايجاد خطوراتى در قلب آدمى، اقدام به وسوسۀ او مى كند و مثلاً گناه را شيرين جلوه مى دهد يا وعدۀ توبۀ پس از گناه مى دهد، در اين مواقع با مشغول كردن ذهن و قلب به امور ديگر به ويژه عباداتى مثل نماز و ذكر، بايد به نفى اين خواطر و افكار شيطانى پرداخت.

و) تفكّر و انديشه

چنان كه بيان شد، شيطان از طرق گوناگون و متناسب با حال و شرايط هر كسى، به اغوا و گمراهى او مى پردازد؛ بنابر اين مبارزه با چنين دشمنى، نيازمند تفكّر است. انسان بايد با سلاح تفكّر و انديشه، به مبارزه و مقابله با القائات شيطان بپردازد و راه هاى نفوذ او را بشناسد. آدمى بايد هميشه بداند كه شيطان، دشمن اوست و لازم است با ديدۀ دشمنى، به شيطان بنگرد:

(إِنَّ اَلشَّيْطٰانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا) (1)

اساساً شناخت شيوه هاى دشمنى شيطان، از اصول مبارزه با چنين دشمنى است. انسان وقتى توجّه داشته باشد كه شيطان دشمن قسم خوردۀ اوست و هرچه القاء مى كند، با هدف به سقوط كشاندن انسان است، خودبه خود بيشتر مراقب اعمال و


1) . فاطر، 6: «در حقيقت، شيطان دشمن شماست، شما [نيز] او را دشمن گيريد.»

افكار و رفتار خويشتن است. انسان با تدبّر و تأمّل در كارها و افكار خود، مى تواند خوب را از بد تميز دهد و بين القائات شيطانى و رحمانى تفكيك قائل شود.

يكى از حكمت هاى اينكه در روايات براى ساعتى انديشه، پاداش هاى فراوانى وعده داده شده،(1)همين است كه انسان بر اساس تفكّر، مى تواند راه سعادت را طى كند و فكر و انديشۀ او، مانع سقوط و شقاوتش شود.

گاهى اوقات، نداشتن تفكّر، نه تنها باعث غفلت است، بلكه موجب مى شود كه انسان از جهاتى مورد اغوا و حملۀ شيطان واقع شود كه تصوّر آن را نيز نمى كرده است و مثلا بتواند عابد را از راه عبادات، فريب مى دهد.

لازم به ذكر است كه راهكارهاى ديگرى مانند «توسّل به حضرات معصومين عليهم السلام»، «تلقين درونى»، «تقويت اعتقادات و معرفت توحيدى»، «توجّه به حضور دائمى در محضر خداوند سبحان، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و حضرات معصومين عليهم السلام» و «توجّه به شأن و منزلت انسانىِ خود» نيز براى مقابله با وسوسه ها و القائات شيطانى وجود دارد، ولى ما به همين مقدار بسنده مى كنيم.


1) . ر. ك: الكافى، ج 2، ص 54؛ المحاسن، ج 1، ص 26؛ تفسير العياشي، ج 2، ص 208؛ بحار الانوار، ج 68، ص 318 تا 328؛ تفسير المحيط الاعظم، ج 4، ص 208؛ خلاصة المنهج، ج 3، ص 85؛ تفسير القرآن الكريم (ملاصدرا)، ج 7، ص 262؛ تفسير روح البيان، ج 8، ص 440 و...

فصل هشتم ارتباط انسان با طبيعت و جهان مادّى پيرامون

اشاره

درس گفتار صد و دهم: نظام هستى و نگاه عبرت بينِ انسان

اشاره

آخرين موضوع كه در مبحث ارتباطات انسان از آن سخن مى گوييم، بحث ارتباط انسان با جهان مادى و پيرامونى است. انسان به حكم بُعد مادى خود و نيازهاى حيات دنيوى، ارتباط تنگاتنگى با جهان مادى دارد و لذا توجّه به گياهان و حيوانات و جمادات و آب و هوا، هميشه براى وى مطرح بوده است.

آموزه هاى قرآن و عترت نيز كه براى تأمين سعادت دنيوى و اخروى انسان آمده است، در اين زمينه، دستورات فراوانى دارد كه ما در ادامه، كليّاتى از آن را كه در جهت ارتباط هرچه بهتر انسان با جهان پيرامونى است، مطرح مى كنيم.

تسبيح در عالم هستى

قرآن شريف تصريح فرموده كه عالم وجود همگى تسبيح گوى خداوند سبحان هستند:

(يُسَبِّحُ لِلّٰهِ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ اَلْمَلِكِ اَلْقُدُّوسِ اَلْعَزِيزِ اَلْحَكِيمِ‌) (1)

در اين آيه و آيات مشابه آن كه در قرآن تكرار هم شده است، گاهى تسبيح به صيغۀ ماضى آورده شده كه بر «تحقّق و تأكيد» دلالت مى كند و گاه به صيغۀ مضارع آمده كه بر «ملكه» دلالت مى نمايد و بدين معناست كه بندگى و عبادت، در ذات اشياء و موجوداتِ هستى قرار دارد.


1) . الجمعه، 1: «آنچه در آسمان ها و آنچه در زمين است، خدايى را كه پادشاه پاك ارجمند فرزانه است، تسبيح مى گويند.»

امّا نگون بخت اين انسان است كه گاهى نه تنها تسبيح نمى كند، بلكه منكر وجود خدا مى شود! و الا از نظر طبيعت، همان كسى هم كه بت پرست يا كافر است، اعضا و جوارحش و حتّى گلبول هاى درون خونش، تسبيح مى گويند. همان زبان و دستى كه با آن اظهار شرك مى كند، از جهت توحيدى و طبيعى، تسبيح گوى پروردگار است.

برخى دربارۀ تسبيح موجودات هستى، آن را «تسبيح تكوينى» معنا كرده و مى گويند تسبيح بدين معناست كه هر موجودى، بر وجود خداوند دلالت دارد و نشانه اى بر حضرت حق است؛ امّا توجّه به مجموع آيات قرآن و روايات اهل بيت عليهم السلام، نشان مى دهد كه اين آيات حقيقتِ فراترى را بيان كرده و مبيّن اين مطلب اند كه همۀ موجودات هستى، حقيقتاً تسبيح مى گويند، امّا انسان ها چون غالباً گوش شنوا و چشم بينا ندارند، درك نمى كنند:

(تُسَبِّحُ لَهُ اَلسَّمٰاوٰاتُ اَلسَّبْعُ وَ اَلْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَيْ‌ءٍ إِلاّٰ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لٰكِنْ لاٰ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كٰانَ حَلِيماً غَفُوراً) (1)

همه چيز در عالم هستى تسبيح گوى پروردگارند، امّا انسان ها نمى فهمند. دل مى خواهد كه بفهمد، چشم مى خواهد كه ببيند و گوش مى خواهد كه بشنود؛ به تعبير مثنوى:


1) . الاسراء، 44: «آسمان هاى هفتگانه و زمين و هر كس كه در آنهاست او را تسبيح مى گويند، و هيچ چيز نيست مگر اينكه در حال ستايش، تسبيح او مى گويد، ولى شما تسبيح آنها را درنمى يابيد. به راستى كه او همواره بردبار [و] آمرزنده است.»

ما سميعيم و بصيريم و هُشيم *** با شما نامحرمان ما خامشيم(1)

قرآن كريم دربارۀ حضرت داود عليه السلام مى فرمايد:

(وَ لَقَدْ آتَيْنٰا دٰاوُدَ مِنّٰا فَضْلاً يٰا جِبٰالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَ اَلطَّيْرَ) (2)

وقتى حضرت داود عليه السلام زبور را مى خواند و با خداوند راز و نياز مى كرد، كوه ها و پرندگان نيز با او هم آوا شده و همراه او راز و نياز مى كردند. گرچه ما اين حقايق را درك نكنيم يا اين تسبيح را نشنويم، امّا افرادى هستند كه گوش شنوا دارند و اين مطالب را مى يابند.

مرحوم آخوند كاشى رحمه الله از علماى بزرگ اصفهان و عارفى وارسته بوده است. يكى از شاگردان ايشان نقل مى كرد كه مرحوم آخوند رحمه الله گفته بود من وقتى كه در نيمه هاى شب در حجرۀ خود در مدرسۀ صدر نماز شب مى خوانم، تسبيح موجودات و درخت هاى مدرسه را مى شنوم.

گوش بايد گوش داودى باشد تا تسبيح كوه و پرندگان را بشنود. عبارت «أَوِّبي» در آيه اى كه ذكر شد، «تشريعى» است، نه تكوينى كه بعضى خيال كرده اند؛ يعنى كوه و پرنده هم تسبيح مى كند و سبحان الله مى گويد.

نظام اتَمّ در جهان

از ديدگاه انديشمندان و دانشمندان، اعمّ از فلاسفه، فقها، زيست شناسان، فيزيكدانان، منجّمان، گياه شناسان و... نظم دقيقى بر جهان هستى حكمفرماست و عالم هستى بر


1) . مثنوى معنوى، دفتر سوّم، بخش 37.

2) . سبأ، 10: «و به راستى داوود را از جانب خويش مزيّتى عطا كرديم. [و گفتيم:] اى كوه ها، با او [در تسبيح خدا] هم صدا شويد، و اى پرندگان [هماهنگى كنيد].»

اساس نظام تام و دقيقى استوار شده است. اين نظم به حدّى دقيق و منسجم است كه اگر به اندازۀ ذرّه اى جابجا شود، عالم بدين عظمت، مضمحل و نابود مى گردد.

علاوه بر اين، در جهان پيرامونى و نيز در جسم انسان، خصوصيات و ويژگى هايى وجود دارد كه اگر نبودند، ضرر خاصّى متوجّه انسان يا طبيعت نمى شد و ادامۀ حيات ممكن بود؛ امّا وجود آنها براى انسان يا ساير موجودات، مفيد است. وجود اين گونه نعمت ها و نيز نظم فوق العاده اى كه بر هستى حكمفرماست، بر «نظام اَتَمّ‌» دلالت مى نمايد. به تعبير استاد بزرگوار ما علامه طباطبايى رحمه الله، گاهى يك ليوان پر از آب است، امّا گاهى «لبريز» است؛ اين لبريز بودن همان نظام اتمّ است.

قرآن شريف مى فرمايد:

(مٰا تَرىٰ فِي خَلْقِ اَلرَّحْمٰنِ مِنْ تَفٰاوُتٍ‌) (1)

هرچه خداوند رحمان آفريده، هماهنگ و كامل است و هيچ جاى خالى در آن نيست. وجود اين نظم و انتظام ويژه كه موجب سهولت حيات براى موجودات مى شود، مى رساند كه خالق هستى، علاوه بر حكمت و قدرت، صاحب لطف و رحمت نيز هست:

(اَللّٰهُ لَطِيفٌ بِعِبٰادِهِ‌) (2)

در قرآن مى فرمايد كه اگر مثلاً انسان نمى توانست كشتى بسازد و دريا را تسخير كند، ادامۀ حيات برايش ممكن، امّا مشكل بود. يا مثلًا حيواناتى كه انسان از آنها استفاده مى كند اگر مسخّر انسان نبودند، ادامه حيات براى انسان، همراه با تحمّل


1) . الملك، 3: «در آفرينشِ آن [خداى] بخشايشگر هيچ گونه اختلاف [و تفاوتى] نمى بينى.»

2) . الشورى، 19: «خدا نسبت به بندگانش مهربان است.»

مشقّات فراوان بود؛ امّا تسخير درياها و كشتى ها و تسخير حيوانات، همگى موجب سهولت زندگى براى انسان شده و مجموع اين ها، دلالت بر نظام اتم و لطف پروردگار به همۀ هستى دارد.(1)

دعوت قرآن به تفكّر در خلقت

اصل مسئلۀ «تفكّر»، موضوعى مهم در آموزه هاى وحيانى و الهى است و ما پيش از اين به تفصيل دربارۀ اين موضوع از نگاه آيات و روايات، سخن گفته ايم؛(2)امّا آنچه فعلاً محلّ بحث ماست، تفكّر در طبيعت و مخلوقات خداوند است. قرآن كريم با عبارات مختلفى، از انسان ها مى خواهد كه در طبيعت، تدبّر و انديشه كنند:

(أَ فَلاٰ يَنْظُرُونَ إِلَى اَلْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ‌، وَ إِلَى اَلسَّمٰاءِ كَيْفَ رُفِعَتْ‌، وَ إِلَى اَلْجِبٰالِ كَيْفَ نُصِبَتْ‌، وَ إِلَى اَلْأَرْضِ كَيْفَ سُطِحَتْ‌) (3)

با اين نوع از انديشه ها، انسان مى يابد كه خالقى حكيم، نظام هستى را فوق تمام و كمال و به صورت «اتَمّ‌» آفريده و آن را مسخّر انسان ساخته تا آدمى به سير در زمين و آسمان بپردازد و از فوايد فراوان اين گردش و سير، بهره مند شود:

(وَ سَخَّرَ لَكُمْ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ جَمِيعاً مِنْهُ إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ‌) (4)


1) . ر. ك: ابراهيم، 32 و 33؛ النحل، 10 تا 18؛ يس، 41 تا 44 و...

2) . ر. ك: معرفت نفس، ج 5، ص 163 تا 175.

3) . الغاشيه، 17 تا 20: «آيا به شتر نمى نگرند كه چگونه آفريده شده‌؟ و به آسمان كه چگونه برافراشته شده‌؟ و به كوه ها كه چگونه برپا داشته شده‌؟ و به زمين كه چگونه گسترده شده است‌؟»

4) . الجاثيه، 13: «و آنچه را در آسمان ها و آنچه را در زمين است به سود شما رام كرد؛ همه از اوست. قطعاً در اين [امر] براى مردمى كه مى انديشند نشانه هايى است.»

همچنين قرآن شريف، بيان فرموده كه اولواالالباب، يعنى صاحبان خِرد، كسانى هستند كه علاوه بر تقيّد به ظواهر شرع و انجام وظايف دينى مانند نماز و روزه و شب زنده دارى، در خلقت آسمان ها و زمين تفكّر مى كنند و اين نظام با اين عظمت را، باطل و بيهوده نمى انگارند:

(إِنَّ فِي خَلْقِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اِخْتِلاٰفِ اَللَّيْلِ وَ اَلنَّهٰارِ لَآيٰاتٍ لِأُولِي اَلْأَلْبٰابِ‌، اَلَّذِينَ يَذْكُرُونَ اَللّٰهَ قِيٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلىٰ جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً سُبْحٰانَكَ فَقِنٰا عَذٰابَ اَلنّٰارِ) (1)

در محيط پيرامونى انسان، جلوه هاى مختلفى از خلقت الهى وجود دارد و تدبّر در خلقت آنها، آثار فراوانى به دنبال دارد، از جمله آنكه انسان را به سوى خالق هستى هدايت مى كند، او را از غفلت و بى توجّهى، خارج مى سازد، زمينه ساز شكرگزارىِ انسان مى شود و علاوه بر اينها، باعث مى شود كه انسان به نحو شايسته ترى بتواند از اين نعمت هاى الهى بهره مند گردد.

برهان نظم و اثبات خدا

تفكّر در نظمِ حيرت انگيزِ جهان مادى، از جمله براهينى است كه به واسطۀ آن، وجود خداوند اثبات مى شود؛ زيرا وجود نظم و تدبير بدون ناظم و مدبّر، امرى ناممكن است و هيچ صاحب عقلى، نظم را زائيدۀ تصادف و اتّفاق نمى داند؛ بنابر


1) . آل عمران، 190 و 191: «مسلماً در آفرينش آسمان ها و زمين، و در پى يكديگر آمدن شب و روز، براى خردمندان نشانه هايى [قانع كننده] است.»

اين نظم حاكم بر جهان هستى، گواه بر وجود مدبّرى حكيم و توانا خواهد بود:

(سَنُرِيهِمْ آيٰاتِنٰا فِي اَلْآفٰاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتّٰى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ اَلْحَقُّ‌) (1)

مطالعه و تعمّق در طبيعت، از درختان و گياهان گرفته تا ستارگان و سيّارات، نشان گر دقّت و نظم خارق العاده اى در اين مجموعه است و باعث مى شود نگاه انسان، متوجّه خالق اين نظم بى نظير و حكيمانه گردد.

زوجيّت در جهان هستى

قرآن شريف با صراحت بيان فرموده كه عالَم، بر مبناى نظام زوجيّت است و هر چيزى، جفت دارد:

(سُبْحٰانَ اَلَّذِي خَلَقَ اَلْأَزْوٰاجَ كُلَّهٰا مِمّٰا تُنْبِتُ اَلْأَرْضُ وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ مِمّٰا لاٰ يَعْلَمُونَ‌) (2)

خداوند متعال، انسان و گياه و حيوان و ساير موجودات را به صورت زوج آفريده است. حال با توجّه به رشد علم و آگاهى، انسان برخى از زوجيّت ها را مى داند يا كشف مى كند، مانند آنكه مى داند انسان و حيوان، داراى جفت و جنس نر و ماده است، يا اينكه فهميده است درخت خرما، لقاح دارد و تا اين لقاح صورت نگيرد، خرماى مناسبى در كار نيست و بسيارى را هم نمى داند و به مرور بدان دست


1) . فصلت، 53: «به زودى نشانه هاى خود را در افق ها [ى گوناگون] و در دل هايشان بديشان خواهيم نمود، تا برايشان روشن گردد كه او خود حقّ است.»

2) . يس، 3: «پاك [خدايى] كه از آنچه زمين مى روياند و [نيز] از خودشان و از آنچه نمى دانند، همه را نر و ماده گردانيده است.»

مى يابد، مانند زوجيّت در ريزترين موجودات مانند اتم ها كه در عصر ما كشف شده است و برخى را نيز هرگز نمى داند: (وَ مِمّٰا لاٰ يَعْلَمُونَ‌).

مسئوليّت هاى مشخّص و جبرى در طبيعت

هر آنچه در عالم هستى، موجود است، مسئوليتى بر عهده دارد. وجودى را نمى توان در جهان هستى پيدا كرد كه مسئوليّت نداشته باشد. اين جهان، سراسر «جهانِ مسئوليّت» است. اگر روزى زمين بخواهد حركت نكند، نمى تواند. حركت آن «جبرى» است و اختيارى براى كند يا تند حركت كردن ندارد. خورشيد هم نمى تواند روزى از كار بايستد و بگويد نمى خواهم نورافشانى كنم؛ درخت هم نمى تواند بگويد مى خواهم امسال ميوۀ ديگرى بدهم.

عالم تكوين به زمين و خورشيد و درخت مى گويد نمى توانيد خلاف مسئوليّت خود عمل كنيد و اختيارى نداريد؛ چنان كه رشد فيزيولوژى اندام انسان، صددرصد جبر است و عضوى از اعضاى بدن نمى تواند بگويد چون اين انسان قدرناشناس است، امشب در بدن او كار نمى كنم! خلاصه هر حركت و مسئوليّتى در جهان پيرامونى هست، به صورت جبرى است و همين جبرى بودن آن، باعث مى شود كه خوب و بد و سؤال و مؤاخذۀ از آن وجود نداشته باشد؛ امّا در مقابل، انسان موجودى «مختار» است و در برابر طبيعتِ مجبور، داراى وظايف و مسئوليت هايى است و بر اساس اين اختيار، مورد سؤال و بازخواست هم قرار مى گيرد.(1)


1) . تفصيل مسئلۀ اختيار انسان، در جلد چهارم از مجموعۀ معرفت نفس، آمده است.

قرآن شريف بيان داشته كه آنچه در آسمان و زمين است، براى انسان آفريده شده است:

(أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اَللّٰهَ سَخَّرَ لَكُمْ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظٰاهِرَةً وَ بٰاطِنَةً‌) (1)

عالم براى آن خلق شده كه در خدمت انسان باشد و انسان با بهره مندى صحيح از آن نعمت ها، ترقّى كند و به سوى «كمال» گام بردارد.


1) . لقمان، 20: «آيا ندانسته ايد كه خدا آنچه را كه در آسمان ها و آنچه را كه در زمين است، مسخّر شما ساخته و نعمت هاى ظاهر و باطن خود را بر شما تمام كرده است‌؟»

درس گفتار صد و يازدهم: عملكرد انسان در مواجهه با حيوانات

اشاره

در گفتار پيشين، روشن شد كه جهان هستى، به نحو اتمّ آفريده شده و هر موجودى، اعمّ از حيوان و گياه و جماد، تسبيح گوى پروردگار متعال است. با اين آگاهى ها، مسئوليّت انسان ها در قبال اين مجموعه از موجودات، بيشتر و حسّاس تر مى شود.

در آموزه هاى قرآن و عترت، دستورات گوناگونى راجع به مواجهه با حيوانات يا حتّى جهان وحش، بيان شده و حتّى «حقوقى» نيز براى آنها ذكر گرديده است. در اين درس گفتار، ما اهمّ مسئوليت هاى انسان در قبال حيوانات را يادآور مى شويم. رعايت اين وظايف، همان شكل صحيح ارتباطى است كه آدمى بايد با محيط پيرامون خود، به ويژه حيوانات داشته باشد.

لزوم شكرگزارى به جهت نوعِ آفرينش حيوانات

حيوانات در زندگى انسان، آثار بى شمار و فوايد فراوانى دارند و خداوند متعال، با «تسخير» آنها براى انسان، راه بهره مندى از آنها را هموار ساخته است و بايد گفته شود «تسخير حيوانات»، از آيات الهى در جهت «عزّتمندى انسان» و واداشتن او به «شكرگزارى» است، چنان كه قرآن كريم مى فرمايد:

(أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنّٰا خَلَقْنٰا لَهُمْ مِمّٰا عَمِلَتْ أَيْدِينٰا أَنْعٰاماً فَهُمْ لَهٰا مٰالِكُونَ‌، وَ ذَلَّلْنٰاهٰا لَهُمْ فَمِنْهٰا رَكُوبُهُمْ وَ مِنْهٰا يَأْكُلُونَ‌، وَ لَهُمْ فِيهٰا مَنٰافِعُ وَ مَشٰارِبُ أَ فَلاٰ يَشْكُرُونَ‌(1)


1) . يس، 71 تا 73: «آيا نديده اند كه ما به قدرت خويش براى ايشان چهارپايانى آفريده ايم تا آنان مالك آنها باشند؟ و آنها را براى ايشان رام گردانيديم. از برخى شان سوارى مى گيرند و از بعضى مى خورند. و از آنها سودها و نوشيدنى ها دارند. پس چرا شكرگزار نيستيد؟»

در قرآن كريم، واژه هاى «يد» و «ايدينا» كه دربارۀ خداوند سبحان به كار رفته است، به معناى «قدرت» است. در اين آيات از سورۀ مبارك يس، مى فرمايد: (أَنّٰا خَلَقْنٰا لَهُمْ مِمّٰا عَمِلَتْ أَيْدِينٰا أَنْعٰاماً) يعنى ما به دست قدرت خويش، براى انسان، «انعام» را آفريديم. «انعام» جمع «نعم» و به معناى شتر و گاو و گوسفند و امثال اينهاست. مى فرمايد شتر، اسب، گاو و گوسفند را آفريديم و آدميان را بر آنها غالب كرديم، يعنى اين حيوانات، مانند آهو نبودند كه رام نشوند؛ بلكه آنها را رام كرديم تا انسان بتواند مالك آنها باشد و از آنها بهره ببرد.

آيۀ (وَ ذَلَّلْنٰاهٰا لَهُمْ فَمِنْهٰا رَكُوبُهُمْ وَ مِنْهٰا يَأْكُلُونَ‌) عبارت ديگرى از (لَهٰا مٰالِكُونَ‌) است؛ يعنى اين حيوانات را براى انسان ها مسخّر كرديم تا بتوانند بر آنها سوار شوند يا از گوشت برخى از آنها استفاده كنند. «مِنْ‌» در اين آيه، تبعيضيه است و عبارت (فَمِنْهٰا رَكُوبُهُمْ‌) يعنى از بعضى از آنها براى سوارشدن استفاده مى كنند، مثل الاغ و اسب، و عبارت (وَ مِنْهٰا يَأْكُلُونَ‌) يعنى از بعضى از آنها، براى خوردن بهره مى برند، مثل گاو و گوسفند.

اگر گاو و گوسفند مسخّر انسان نبود، آدمى نمى توانست از شير يا گوشت آنها استفاده كند و اگر اسب چموش بود و رام نمى شد، كسى نمى توانست بر آن سوار شود يا براى باربرى از آن بهره گيرد.

در ادامه، قرآن كريم مى فرمايد: (وَ لَهُمْ فِيهٰا مَنٰافِعُ وَ مَشٰارِبُ أَ فَلاٰ يَشْكُرُونَ‌)؛ در اين حيوانات، «منافع» فراوانى وجود دارد؛ بهره مندى از گوشت و پوست و پشم و ساير اجزاى بدن آنها و نيز استفاده هاى علمى و تحقيقاتى در راه ارتقاء علوم و... هميشۀ تاريخ، براى انسان ها وجود داشته است. همچنين در آنها «مشاربى» است؛

يعنى انسان ها از شير برخى از حيوانات و فرآورده هاى لبنى، بهره مى برند؛ پس چرا شكر نمى گويند: (أَ فَلاٰ يَشْكُرُونَ‌)؟ عبارت «أَ فَلاٰ» استفهام توبيخى است؛ يعنى اى انسان! ما حيوانات را مسخّر تو قرار داديم و اين يكى از نعمت هاى بزرگ خداست، چرا اين نعمت هاى بزرگ را فراموش كرده و شكرگزار نيستى‌؟

آيا وجود اين همه نعمت، اعمّ از آفرينش حيوانات، رام كردن آنها و بهره مندساختن از منافع گوناگون آنها، به انسان متذكّر نمى شود كه بايد شاكر خالق هستى باشد؟ چرا او اين وظيفه را فراموش كرده و در شكرگزارى سستى مى كند؟

مسئوليّت هاى انسان در برابر حيوانات

آدمى در برابر ديگر موجودات، اعمّ از حيوان و گياه و جماد، مسئول است و اسلام بنابر حكم عقل، دستورات بسيارى راجع به حفظ و حراست از محيط زيست و حيوانات و رعايت حقوق ايشان دارد و از تضييع اين حقوق، نهى فرموده است.

علامۀ مجلسى رحمه الله در دايرة المعارف شريف بحارالانوار، يك جلد از آن را به مسائل مرتبط با حيوانات مانند حقوق حيوانات و شيوۀ برخورد صحيح با آنها، اختصاص داده است(1)و مرحوم شيخ حرّ عاملى رحمه الله نيز در وسائل الشيعه، باب مفصّلى را در اين موضوع باز كرده است.(2)در كتب روايى ديگر نيز به تناسب، به ابوابى از اين مسئله، اشاره شده است. ما در ادامه، به برخى از اين دستورات، به صورت خلاصه و فشرده، اشاره مى كنيم.


1) . ر. ك: بحار الانوار، ج 61، أبواب الحيوان و أصنافها و أحوالها و أحكامها.

2) . ر. ك: وسائل الشيعه، ج 11، ص 463 تا 544، أَبْوَابُ أَحْكَامِ الدَّوَابِّ فِي السَّفَرِ وَ غَيْرِه.

1. رعايت حقوق حيوانات

در آموزه هاى اهل بيت عليهم السلام، تأكيدات فراوانى بر رعايت حقوق حيوانات شده است. اين حقوق جنبه هاى گوناگونى دارند و از آب و غذاى آنها گرفته تا پاكيزگى محلّ نگهدارى و رعايت حرمت آنها را شامل مى شود. ما به عنوان نمونه، چند روايت را نقل مى كنيم.

اوّل: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم دربارۀ حقوق حيواناتى كه در اختيار انسان هستند، فرمودند:

«لِلدَّابَّةِ عَلَى صَاحِبِهَا سِتُّ خِصَالٍ يَبْدَأُ بِعَلَفِهَا إِذَا نَزَلَ وَ يَعْرِضُ عَلَيْهَا الْمَاءَ إِذَا مَرَّ بِهِ وَ لَا يَضْرِبُ وَجْهَهَا فَإِنَّهَا تُسَبِّحُ بِحَمْدِ رَبِّهَا وَ لَا يَقِفُ عَلَى ظَهْرِهَا إِلَّا فِي سَبِيلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَا يُحَمِّلُهَا فَوْقَ طَاقَتِهَا وَ لَا يُكَلِّفُهَا مِنَ الْمَشْيِ إِلَّا مَا تُطِيقُ‌» (1)حيوان شش حق بر صاحب خود دارد: وقتى در جايى فرود مى آيند، به او علف بدهد؛ وقتى به آب مى رسند، آب را بر او عرضه كند؛ هيچ گاه به صورت حيوان نزند، زيرا كه حيوان، تسبيح پروردگار را مى گويد؛ جز براى انجام كارى در راه خداوند، بر پشت آن نايستد؛ چيزى افزون از طاقتش بر آن بار نكند؛ به اندازۀ توانش او را راه ببرد.

بنابر اين، برآورده كردن نيازهاى اساسى حيوانات مانند آب و غذا و استراحت، جزء حقوق آنها و از وظايف انسانى در برابر اين مخلوقات است. اين مسئله به حدّى از اهميّت است كه فقها نيز در آثار فقهى خود، آب و علف دادن به


1) . الخصال، ج 1، ص 330.

حيوانات را در موارد ضرورى واجب شمرده و در غير آن، مستحب دانسته اند.(1)

دوّم: اميرالمؤمنين عليه السلام در نامه اى كه به كارگزاران و مسئولين جمع آورى زكات و ماليات مى نوشتند، راجع به رعايت حقوق حيواناتى كه بابت زكات گرفته مى شُد، سفارشات فراوانى مى كردند كه نشان از اهتمام اولياء دين، به حقوق حيوانات دارد. آن حضرت در قسمتى از نامۀ خود، به عامل خويش سفارش مى كنند كه حيوانات را براى وصول به حضرت، به كسى بسپارد كه علاوه بر امانت دارى، با آنها به خوبى برخورد كند؛ آنان را در طى مسير خسته نكند و نرنجاند؛ از شير شتر شيرده زياد ندوشد تا حقّ بچۀ آن، ضايع نشود و زياد بر آن سوار نشود كه خسته گردد؛ در سوار شدن بر حيوانات، عدالت را رعايت كند؛ وقتى به بركۀ آبى رسيدند، صبر كند تا آنها آب بنوشند؛ حيوانات را از مسير گياه دار به راه هاى بى گياه و خشك نبرد تا حيوانات بتوانند در طول مسير چرا كنند؛ به آنها در طى مسير استراحت لازم و كافى را بدهد؛ نخواهد با سرعت زياد حركت كند كه برخى حيوانات اذيت شوند؛ بايد حال حيوانات پير يا خسته را در سرعتِ طى مسير، مراعات كند و...(2)


1) . ر. ك: جواهر الكلام، ج 31، ص 394 تا 396.

2) . نهج البلاغه، نامه 25: «فَإِذَا أَخَذَهَا أَمِينُكَ فَأَوْعِزْ إِلَيْهِ أَلَّا يَحُولَ بَيْنَ نَاقَةٍ وَ بَيْنَ فَصِيلِهَا وَ لَا يَمْصُرَ لَبَنَهَا فَيَضُرَّ ذَلِكَ بِوَلَدِهَا وَ لَا يَجْهَدَنَّهَا رُكُوباً وَ لْيَعْدِلْ بَيْنَ صَوَاحِبَاتِهَا فِي ذَلِكَ وَ بَيْنَهَا وَ لْيُرَفِّهْ عَلَى اللَّاغِبِ وَ لْيَسْتَأْنِ بِالنَّقِبِ وَ الظَّالِعِ وَ لْيُورِدْهَا مَا تَمُرُّ بِهِ مِنَ الْغُدُرِ وَ لَا يَعْدِلْ بِهَا عَنْ نَبْتِ الْأَرْضِ إِلَى جَوَادِّ الطُّرُقِ وَ لْيُرَوِّحْهَا فِي السَّاعَاتِ وَ لْيُمْهِلْهَا عِنْدَ النِّطَافِ وَ الْأَعْشَابِ حَتَّى تَأْتِيَنَا بِإِذْنِ اللَّه بُدَّناً مُنْقِيَاتٍ غَيْرَ مُتْعَبَاتٍ وَ لَا مَجْهُودَات.»

اين دستورات به ظاهر كوچك، امّا دقيق، نشان از روح بلند اسلام در حمايت از حقوق حيوانات و دفاع از آنها دارد و بر لزوم حمايت از حيوانات دلالت مى كند.

2. ملاطفت با حيوانات

شيوۀ رفتار انسان با حيوان، بايد با ملاطفت و رعايت حال حيوان باشد. حيوانات داراى عقل و انديشه نيستند و لذا ممكن است هر كارى از آنها سر بزند، امّا انسانى كه صاحب انديشه و فكر است، بايد بر رفتار خود كنترل لازم را داشته باشد. در روايت آمده است كه امام سجاد عليه السلام چهل مرتبه با شترى به حج رفتند امّا يك ضربه شلاق هم به آن نزدند(1)و حتّى يك بار كه شتر، حضرت را به خشم آورده بود، آن حضرت با يادآورى نظارت خدا و حساب و كتابِ معاد، خشم خود را فروخوردند.(2)

اين گونه رعايت ها و ملاطفت ها در حقّ حيوانات، هم در روايات و هم در طول تاريخ اسلام، بسيار بوده است و همگى نشانگر تقيّد اسلام به رعايت حقوق حيوانات و لزوم ملاطفت با آنهاست.


1) . من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 293: «وَ حَجَّ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع عَلَى نَاقَةٍ لَهُ أَرْبَعِينَ حَجَّةً فَمَا قَرَعَهَا بِسَوْطٍ. - امام سجّاد عليه السلام با شترى چهل مرتبه حج به جا آوردند، ولى يك شلاّق هم به او نزدند.»

2) . الارشاد، ج 2، ص 144: «حَجَجْتُ مَعَ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع فَالْتَاثَتْ عَلَيْهِ النَّاقَةُ فِي سَيْرِهَا فَأَشَارَ إِلَيْهَا بِالْقَضِيبِ ثُمَّ قَالَ آهِ لَوْ لَا الْقِصَاصُ وَ رَدَّ يَدَهُ عَنْهَا - سالى همراه با امام على بن الحسين عليهما السلام به حج مشرّف م شدم. در راه، شتر آن حضرت از راه رفتن كندى كرد. حضرت با تازيانه اى كه در دست داشتند به حيوان اشاره كردند و سپس فرمودند: اگر قصاص نبود (تو را ميزدم)، و دست خود را از طرف شتر به عقب كشيدند.»

3. نهى از آزار حيوانات

قرآن كريم، يكى از كارهاى شيطانى را، آزار حيوانات و انجام كارهايى مانند پاره كردن گوش حيوانات، داغ نهادن بر صورت آنها و علامت گذارى بر بدنشان، برشمرده است:

(وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُبَتِّكُنَّ آذٰانَ اَلْأَنْعٰامِ وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اَللّٰهِ‌) (1)

اين عمل شيطانى در روايات بسيارى با تعابير مختلف، تقبيح شده و ائمّۀ طاهرين عليهم السلام افراد را از اين گونه كارهاى ناپسند، برحذر داشته اند.

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از داغ نهادن بر صورت حيوانات نهى مى فرمودند:

«وَ نَهَى عَنِ الْوَسْمِ فِي وُجُوهِ الْبَهَائِم» (2)و نيز به طور كلّى مى فرمودند:

«لَا تَضْرِبُوا الدَّوَابَّ عَلَى وُجُوهِهَا فَإِنَّهَا تُسَبِّحُ بِحَمْدِ اللَّهِ‌» (3)به صورت حيوانات ضربه نزنيد كه آنها، ذكر و تسبيح خداوند را مى گويند.

آزار حيوانات، منحصر به امور خرافى مانند داغ نهادن نيست و چه بسا كسى حيوانى را از روى تفنّن و خوشگذرانى آزار مى دهد و مستحقّ عقاب مى گردد. در روايتى مى خوانيم زنى به خاطر آنكه گربه اى را بسته بود تا بر اثر تشنگى مُرد، گرفتار عذاب الهى شد:


1) . النساء، 119: «و وادارشان مى كنم تا گوش هاى دام ها را شكاف دهند، و وادارشان مى كنم تا آفريده خدا را دگرگون سازند.»

2) . من لايحضره الفقيه، ج 4، ص 9: «و نهى فرمود از داغ نهادن بر صورت حيوانات.»

3) . الكافى، ج 6، ص 538: «صورت و روى حيوانات را داغ نزنيد؛ زيرا آنان تسبيح مى گويند».

«إِنَّ امْرَأَةً عُذِّبَتْ فِي هِرَّةٍ رَبَطَتْهَا حَتَّى مَاتَتْ عَطَشاً» (1)حتّى فقها معتقدند اگر كسى براى لهو و خوشگذرانى به شكار يا صيد ماهى برود، فعل او حرام است!

4. بى تفاوت نبودن راجع به آزار حيوانات

در مسئلۀ پرهيز از آزار و اذيت حيوانات، اينك اين نكته را مطرح مى شود كه نه تنها بايد از آزار حيوانات اجتناب كرد، بلكه بايد مانع آزار آنان نيز شد.

در روايتى از امام صادق عليه السلام آمده است كه روزى مرد عابدى در ميان بنى اسرائيل به عبادت مشغول بود و در همان لحظه، ديد كه دو كودك خروسى را گرفته و پرهاى او را زنده زنده جدا مى كنند. عابد بدون آنكه توجّهى به آنها و كار زشت شان بكند، به عبادت خود ادامه داد. لحظاتى بعد، خداوند به زمين وحى فرستاد تا آن عابد را به خاطر اين بى توجّهى به آزار حيوان، در خود فرو ببرد.(2)

در فقه اسلامى نيز تأكيد شده كه اگر صاحب حيوانى، حيوان تحت اختيار خود را آزار دهد يا در رسيدگى به او، كوتاهى نمايد، مسئول خواهد بود و در پيشگاه الهى، مؤاخذه مى شود.


1) . ثواب الاعمال، ص 278: «زنى به واسطه اينكه گربه اى را حبس كرد تا از تشنگى جان داد گرفتار عذاب (خداوند) گرديد.»

2) . امالى الطوسى، ص 669: «كَانَ رَجُلٌ شَيْخٌ نَاسِكٌ يَعْبُدُ اللَّهَ فِي بَنِي إِسْرَائِيلَ‌، فَبَيْنَا هُوَ يُصَلِّي وَ هُوَ فِي عِبَادَتِهِ‌، إِذْ بَصُرَ بِغُلَامَيْنِ صَبِيَّيْنِ‌، قَدْ أَخَذَا دِيكاً وَ هُمَا يَنْتِفَانِ رِيشَهُ‌، فَأَقْبَلَ عَلَى مَا هُوَ فِيهِ مِنَ الْعِبَادَةِ‌، وَ لَمْ يَنْهَهُمَا عَنْ ذَلِكَ‌، فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَى الْأَرْضِ‌: أَنْ سِيخِي بِعَبْدِي، فَسَاخَتْ بِهِ الْأَرْضُ‌، فَهُوَ يَهْوِي فِي الدُّرْدُورِ أَبَدَ الْآبِدِينَ وَ دَهْرَ الدَّاهِرِينَ‌.»

فردوسى اين دستورات اسلامى را به زيبايى به شعر درآورده است:

ميازار مورى كه دانه كش است *** كه جان دارد و جان شيرين خوش است

يك انسان آزاده چگونه حاضر مى شود كه در مقابل او، حتّى حيوانى مورد آزار و اذيت قرار گيرد؟

5. پاسداشت حرمت حيوانات

اهتمام پيشوايان دين به حفظ حرمت حيوانات و احترام به آنها، جالب توجّه است و به همين دليل هم در روايات از زشت كردن چهرۀ حيوانات نهى شده است(1)يا پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و سلم از سوارى نابه جا نهى كرده و مى فرمودند:

«لَا تَتَّخِذُوا ظُهُورَ الدَّوَابِ كَرَاسِيَ فَرُبَّ دَابَّةٍ مَرْكُوبَةٍ خَيْرٌ مِنْ رَاكِبِهَا وَ أَطْوَعُ لِلَّهِ تَعَالَى وَ أَكْثَرُ ذِكْراً»(2)پشت حيوان را صندلىِ راحتىِ خود قرار ندهيد كه بخواهيد بر آن استراحت كنيد، چه بسا كه او بيش از صاحبش مشغول ذكر و تسبيح باشد.

از امام صادق عليه السلام روايت شده كه يكى از وصيت هاى امام سجّاد عليه السلام به فرزندشان امام باقر عليه السلام اين بود كه فرمودند:

«إِنِّي قَدْ حَجَجْتُ عَلَى نَاقَتِي هَذِهِ عِشْرِينَ حَجَّةً فَلَمْ أَقْرَعْهَا بِسَوْطٍ قَرْعَةً فَإِذَا نَفَقَتْ فَادْفِنْهَا لَا يَأْكُلْ لَحْمَهَا السِّبَاعَ‌» (3)


1) . المحاسن، ج 2، ص 632: «إِنَّ لِكُلِّ شَيْ‌ءٍ حُرْمَةً وَ حُرْمَةُ الْبَهَائِمِ فِي وُجُوهِهَا - هر چيزى حرمت و حريمى دارد و حريم حيوانات در صورت آنان است.»

2) . بحار الانوار، ج 61، ص 210.

3) . المحاسن، ج 2، ص 635.

امام سجّاد عليه السلام مى فرمودند: من با اين شتر، بيست حج به جا آورده ام و در اين مدّت، تازيانه اى به او نزده ام؛ هنگامى كه اين حيوان از بين رفت، آن را در دفن كن تا درندگان گوشت او را نخورند. امام باقر عليه السلام نيز به اين وصيّتِ حضرت، عمل نموده و پس از مرگ شتر، آن را دفن كردند.

تذكّر يك نكته

در پايان اين بحث، تذكّر اين نكته لازم است كه اسلام، بر نگهدارى برخى حيوانات، البته با توجّه به شرايط زمانى و مكانى و بهداشتى، توصيه كرده است؛ مانند: گوسفند، شتر، اسب، مرغ، خروس و كبوتر؛ و آثارى را نيز بر نگهدارى برخى از آنها مترتّب ساخته است.(1)

علاوه بر اين، آموزه هاى دينى، دو حيوان را نجس اعلام كرده است: يكى سگ و ديگرى خوك. و شارع مقدّس مانند ساير احكام، حكمت هاى عديده اى براى اين حكم در نظر داشته است و از نگهدارى بى جهت آنها، اجمالاً نهى شده است و به جز در مواردى مانند سگ گلّه و سگ نگهبان، شايسته نيست انسان از آن در خانه نگهدارى كند.

نگهدارى سگ در خانه ها كه امروزه متأسّفانه ميان برخى از افراد غرب زده شيوع پيدا كرده، كار ناپسند و حرامى است؛ در روايات آمده است:

«وَ إِنَّ الْمَلَائِكَةَ لَا تَدْخُلُ بَيْتاً فِيهِ كَلْب» (2)


1) . ر. ك: المحاسن، ج 2، ص 635؛ مكارم الاخلاق، ص 130؛ بحار الانوار، ج 61، ص 110.

2) . من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 246: «ملائكه به خانه اى كه در آن سگ هست، وارد نمى شوند.»

ملائكه در آن خانه اى كه سگ هست، رفت وآمد ندارند. اين روايت چند معنا دارد و معناى ظاهرى روايت آن است كه اگر كسى سگ باز شد - مانند آنچه برخى افراد امروزه ترويج مى كنند - و سگ را مثلاً براى پاسدارى نمى خواهد، خود را از رابطۀ با ملكوت محروم كرده است و با وجود سگ، ملائكه در آن خانه وارد نمى شوند.

البته اين سخن، به معناى آب و غذا ندادن به اين حيوان يا آزار رساندن به آن يا طرد و كشتن و نابودكردن آن هم نيست؛ بلكه مقصود، نهى از كارهاى زشتى مانند سگ بازى است و الا در آموزه هاى اسلام، عليرغم نهى اجمالى از نگهدارى سگ، در مواردى نيز حمايت از او مطرح بوده است؛ مانند آنكه نقل شده در زمان رفتن سپاه اسلام براى فتح مكّه، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در مسير، سگى را ديدند كه بچه هاى خود را شير مى دهد؛ آن حضرت به يكى از اصحاب فرمودند كه كنار آن سگ بايستد و مراقب باشد تا هنگام گذر سپاهيان از آنجا، به آن حيوان و بچه هايش، آسيبى نرسد.(1)

يا در حالات برخى از بزرگان و عرفا آمده است به خاطر ملاطفت با سگى گرسنه و ترحّم به او، گره هايى از سير معنوى يا نيازهاى مادى شان باز شده است.(2)


1) . المغازى (واقدى)، ج 2، ص 804: «لمّا سار رسول اللّه صلّى اللّه عليه [و آله] و سلّم من العرج، فكان فيما بين العرج و الطّلوب، نظر إلى كلبة تهرّ على أولادها و هم حولها يرضعونها، فأمر رجلا من أصحابه يقال له جعيل بن سراقة أن يقوم حذاءها، لا يعرض لها أحد من الجيش و لأولادها.»

2) . يكى از آن وقايع، داستان مربوط به مرحوم سيّد شفتى بود كه در جلد ششم از معرفت نفس، ذكر شد. ر. ك: معرفت نفس، ج 6، ص 46 تا 48.

درس گفتار صد و دوازدهم: ارتباطهاى انسان با مسائل زيست محيطى

اشاره

درس گفتار گذشته به بحث از ارتباط انسان با حيوانات اختصاص داشت و بيان گرديد كه حيوانات، خصوصاً حيواناتى كه غالباً در مواجهه با جهان انسانى هستند (حيوانات اهلى)، نيز حقوقى دارند و بايد اين حقوق، به نحو شايسته، ادا شود.

در ادامۀ بحث، اين درس گفتار را به ارتباط انسان با «محيط زيست»، اختصاص مى دهيم.

مسئوليت هاى انسان در قبال طبيعت و محيط پيرامونى، اگر بيشتر از مسئوليت هاى او در قبال حيوانات نباشد، كمتر نيست و بر هر انسان هوشيارى، اهميّت اصلاح و تنظيم رفتار در قبال مسائل زيست محيطى، روشن و آشكار است؛ زيرا سلامت طبيعت و محيط زيست، ارتباط تنگاتنگى با سلامت جوامع انسانى دارد.

تسلّط انسان بر محيط زيست

همان گونه كه خداوند سبحان، حيوانات را براى انسان آفريده و برخى از آنها را مُسخّر آدمى كرده است، آسمان و زمين و به طور كلّى محيطزيست را نيز در اختيار بشر قرار داده و آن را مُسخّر ساخته تا از آن بهره مند گردد:

(اَللّٰهُ اَلَّذِي خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ اَلثَّمَرٰاتِ رِزْقاً لَكُمْ وَ سَخَّرَ لَكُمُ اَلْفُلْكَ لِتَجْرِيَ فِي اَلْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَ سَخَّرَ لَكُمُ اَلْأَنْهٰارَ، وَ سَخَّرَ لَكُمُ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ دٰائِبَيْنِ وَ سَخَّرَ لَكُمُ اَللَّيْلَ وَ اَلنَّهٰارَ) (1)


1) . ابراهيم، 32 و 33: «خداست كه آسمان ها و زمين را آفريد، و از آسمان آبى فرستاد، و به وسيله آن از ميوه ها براى شما روزى بيرون آورد، و كشتى را براى شما رام گردانيد تا به فرمان او در دريا روان شود، و رودها را براى شما مسخّر كرد. و خورشيد و ماه را - كه پيوسته روانند - براى شما رام گردانيد و شب و روز را [نيز] مسخّر شما ساخت.»

امّا متأسّفانه انسان ها، آن گونه كه شايسته و بايسته است، از اين نعمت هاى الهى «مراقبت» و «بهره بردارى» نمى كنند و هر روز عليرغم گسترش علم و تكنولوژى، آسيب بيشترى به محيط زيست مى رسانند.

توجّه جدّى به حفظ سلامت محيط

اصطلاح «محيط زيست»، معنايى عام دارد و از فضاى خانه و محلّ سكونت تا خيابان و پارك و فضاى سبز و جنگل ها و بيابان ها و رودها و درياها و حتّى هوا را شامل مى شود.

رعايت بهداشت محيط، يعنى سالم نگه داشتن محلّ زندگى و طبيعت و پرهيز از تخريب و آلوده ساختن آن، از جمله آموزه هاى «اسلامى» و «عقلى» است؛ زيرا صحّت و سلامت محيط طبيعى، ارتباط بسيار نزديكى با سلامت جامعۀ انسانى و حيات فردى و اجتماعى انسان ها دارد و لذا در روايات بسيارى، سفارش شده كه افراد مراقب باشند به محيط زيست ضربه نزنند. اين گونه سفارش ها به حدّى جدّى و مهم هستند كه حتّى اسلام به سپاهيان خود دستور مى دهد اگر با شهرى در جنگ بوديد و به آنها حمله كرديد، مراقب باشيد درختان آنها را قطع نكنيد و آب هاى آن منطقه را آلوده نسازيد.

پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم هرگاه گروهى از مسلمانان را براى دفاع يا رفع ظلمى، به سويى گسيل مى داشتند، ابتدا آنان را فرا خوانده و علاوه بر دستورات نظامى، دستورهاى ديگرى نيز مى دادند كه از آن جمله مى فرمودند:

«... وَ لَا تُحْرِقُوا النَّخْلَ وَ لَا تُغْرِقُوهُ بِالْمَاءِ وَ لَا تَقْطَعُوا شَجَرَةً مُثْمِرَةً وَ لَا تُحْرِقُوا زَرْعاً لِأَنَّكُمْ لَا تَدْرُونَ لَعَلَّكُمْ‌

تَحْتَاجُونَ إِلَيْهِ وَ لَا تَعْقِرُوا مِنَ الْبَهَائِمِ مِمَّا يُؤْكَلُ لَحْمُهُ إِلَّا مَا لَا بُدَّ لَكُمْ مِنْ أَكْلِه ...»(1)

پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم نه تنها به رعايت حرمت زنان و كودكان و سالخوردگانِ از دشمن، دستور مى دادند، بلكه به مجاهدان مى فرمودند كه درختانِ سرزمين دشمن را نيز قطع نكنند، زراعت هاى آنان را به آتش نكشند، حيوانات را از بين نبرند و... اين شيوۀ رفتارى، نشان از اهتمام اسلام به حفظ محيط زيست و رعايت حقوق ساير موجودات، حتّى در حال جنگ، دارد.

همچنين در سيرۀ نبوى، جايى براى حمله هاى «شيميايى» و «ميكروبى» كه موجب آلوده شدن محيط زيست مى شود، نبود. اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايند:

«نَهَى رَسُولُ اللَّهِ ص أَنْ يُلْقَى السَّمُ فِي بِلَادِ الْمُشْرِكِينَ‌» (2)«اخلاق مدارىِ زيستى» در سيرۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم، چنان پررنگ است كه آن حضرت، مسلمانان را از اينكه به هنگام جنگ و براى غلبه بر مشركان، در شهرهاى آنان «سمّ‌» بريزند، نهى مى كردند. به تعبير امروزى، پيامبر با استفاده كردن و به كاربردن «سلاح هاى شيميايى» در جنگ، مخالف بودند.


1) . الكافى، ج 5، ص 29: «نخل ها را آتش نزنيد و نخلستان ها را در آب غرق نكنيد؛ درختان ميوه دار را قطع ننماييد و زراعت ها را به آتش نكشيد كه شايد بدان ها نياز پيدا كنيد. چهارپايان و حيواناتى را كه از گوشت آنها استفاده مى شود، نكُشيد، جز آنكه براى خوردن، چاره اى نداشته باشيد (و به همان مقدار اكتفا كنيد)...»

2) . الكافى، ج 5، ص 28: «پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و سلم نهى فرمودند از اينكه سم در سرزمين مشركان ريخته شود.»

برخى از دستورات اسلام براى حفظ محيط زيست

چنان كه بيان شد، آموزه هاى فراوانى از سوى شارع مقدّس براى حفظ محيط زيست بيان شده است كه توجّه به منظومۀ اين دستورات، نوع صحيح ارتباط انسان با مسائل زيست محيطى را تبيين مى كند. ضمن آنكه «شكر عملىِ‌» نعمت طبيعت و محيط زيست، در گرو انجام و التزام به اين آموزه ها و تعاليم است.

ما در ادامه به برخى از اين آموزه ها و دستورات، اجمالاً اشاره مى كنيم.

1. حفاظت از محيط زيست

محيط زيست، نعمتى است كه به همۀ انسان ها تعلّق دارد و همگان در آن سهيم هستند و اگر آن را «امانت الهى» بدانيم و بناميم، بى راهه نخواهد بود، لذا رعايت بهداشت و تميزنگه داشتن اين امانت، بسيار حائز اهميّت است. در روايتى، پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و سلم با دستور عمومى به نظافت، مى فرمايند:

«... فَنَظّفُوا أَفنَاءَكُم وَ سَاحَاتكُم...» (1)محلّهاى زندگى خود - اعمّ از خانه يا محلّه و... - را پاكيزه كنيد. اگر همگان خود را موظّف به حفظِ بهداشتِ محيطى كنند، مسلّماً بسيارى از مشكلات مربوط به آلودگى ها، مرتفع خواهد شد.

تقيّد به پاكيزگى محيط، علاوه بر آثار مادّى مانند بهداشت و سلامت خود انسان و محيطزيست، آثار معنوىِ فراوان ديگرى هم در پى دارد كه از جمله، «جلب رزق و افزايش روزى»(2)و «بى نيازى و غنا»(3)است.


1) . مسند ابى يعلى، ج 2، ص 122.

2) . الخصال، ج 1، ص 54: «غَسْلُ الْإِنَاءِ وَ كَسْحُ الْفِنَاءِ مَجْلَبَةٌ لِلرِّزْقِ‌.»

3) . بحار الانوار، ج 73، ص 318: «تَرْكُ الزِّنَا وَ كَنْسُ الْفِنَاءِ وَ غَسْلُ الْإِنَاءِ مَجْلَبَةٌ لِلْغَنَاء.»

پاكيزگى محيط، فقط مربوط به زمين ها نمى شود، بلكه آب و هوا نيز از «اركان» طبيعت هستند و تلاش در راه پاكيزگى آنها، لازم و ضرورى است.

قرآن كريم، آب را مايۀ «حيات» هستىِ جهان و عامل بقاء آن شمرده است:

(وَ جَعَلْنٰا مِنَ اَلْمٰاءِ كُلَّ شَيْ‌ءٍ حَيٍّ‌) (1)

با توجّه به اهميّتى كه آب در ادامۀ حيات همۀ موجودات دارد، عقلاً و شرعاً انسان مى يابد كه بايد در حفظ و حراست از آن كوشا باشد. نهى هاى روايى از آلوده ساختن اقسام آب ها، نشان از لزوم حفظ بهداشت آب در آموزه هاى اسلام دارد.(2)

امام صادق عليه السلام زندگى مادى گوارا را در وجود سه شاخصه تبيين فرموده اند: يكى «هواى پاك»، ديگرى «آب گوارا» و سوّم «زمين حاصلخيز»:

«لَا تَطِيبُ السُّكْنَى إِلَّا بِثَلَاثٍ الْهَوَاءِ الطَّيِّبِ وَ الْمَاءِ الْغَزِيرِ الْعَذْبِ وَ الْأَرْضِ الْخَوَّارَةِ‌» (3)مسلّما اگر كسى در مراقبت از نعمت آب و هوا كه حيات همگانىِ موجودات بدان وابسته است، سستى و كوتاهى كند يا به هر نحوى، موجبات آلودگى آنها را فراهم سازد، در پيشگاه خداوند مسئول خواهد بود.


1) . الانبياء، 30: «و هر چيز زنده اى را از آب پديد آورديم.»

2) . ر. ك: الكافى، ج 6، ص 534؛ من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 10؛ الخصال، ج 2، ص 613؛ عوالى اللئالى، ج 2، ص 187 و...

3) . تحف العقول، ص 320: «سكونت جز با سه چيز مطبوع و دلپسند نيست: هواى خوش و آب فراوان گوارا و زمين حاصل خيز.»

2. بهره بردارى به اندازۀ كفاف از محيط زيست

خداوند سبحان طبيعت و محيط زيست را براى «بهره بردارى» انسان ها آفريده است؛ امّا اين بهره مندى از طبيعت، نبايد با نابودكردن محيط زيست، يعنى «اسراف»(1)و «اتراف»(2)و «تبذير»(3)، همراه باشد.

انسان به دليل در اختيارداشتن امكانات طبيعى، مجاز نيست هرگونه كه خواست آنها را به مصرف برساند و براى هر كار بى ارزشى، از طبيعت خرج كند. برخوردى اينگونه با محيط زيست، ضررها و خسارات جبران ناپذيرى را براى انسان و نسل او، به دنبال دارد.

امروزه هر فرد يا جامعه اى كه به امكانات زيست محيطى دسترسى دارد، سعى در بهره بردارى «حدّاكثرى» از اين نعمت هاى خدادادى دارد و آن را براى رسيدن به «سود» و «بهرۀ مادى» بيشتر، استفاده مى كند. اين استفاده ها، گرچه گاهى لازم و ضرورى است، امّا بايد حدّ و مرزى هم داشته باشد؛ به عبارت ديگر، بايد به اندازۀ «كفاف» باشد نه آنكه موجب نابودىِ محيط زيست گردد.

در عصر ما، متأسّفانه فرهنگ «مصرف گرايى» به طور چشم گيرى در جوامع انسانى شايع شده است كه از جمله تبعات اين فرهنگ ناصحيح، استفادۀ بيش از حدّ، از طبيعت و سوق دادن آنها به سوى نابودى و نيستى است.


1) . به فرورفتن در مشتهيات نفس از راه حلال، «اسراف» گفته مى شود.

2) . فرورفتن در مشتهيات نفس و خواهش هاى نفسانى از راه حرام را «اتراف» مى نامند.

3) . به، هدردادن نعمت هاى الهى، نظير نابودكردن مال و عمر و آبرو و مانند اينها، «تبذير» مى گويند.

3. بهره بردارى و «استفادۀ به حق» از طبيعت

انسان ها بايد نوع استفادۀ خود از طبيعت و محيط زيست را، «ساماندهى» و «هدفمند» كنند تا اينگونه، «حقّ طبيعت» را پاسدارى كرده باشند. در نگاه الهى و اسلامى، هر چيزى در هستى، «حقوقى» دارد؛ چنان كه در رسالۀ حقوق امام سجّاد عليه السلام، بسيارى از اين حقوق ذكر شده است. «حقّ طبيعت» را نيز بايد از جمله حقوقى دانست كه انسان بايد در ارتباط با آن، رعايت كند.

به عنوان مثال، احياى زمين هاى موات، از جمله حقوق طبيعت است. در يك نوع تقسيم بندى، زمين ها بر دو قسم هستند: 1. «زمين موات»: نظير بيابان ها، كوه ها و درّه ها؛ 2. «زمين هاى محياة» كه گاهى شخص خاصّى آن را آباد كرده و گاهى از اصل، آباد بوده اند؛ مانند مراتع، جنگل ها، نيزارها و...

در فقه اسلامى، هركدام از اين زمين ها، احكام مخصوص به خود را دارند، امّا آنچه فعلاً محلّ بحث ماست، تلاش در راه احياء و آبادانى زمين، از هر قِسم كه باشد، به عنوان «محيط زيستِ بشر» است.

قرآن كريم از قول حضرت صالح عليه السلام نقل مى كند كه مى فرمود:

(هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ اَلْأَرْضِ وَ اِسْتَعْمَرَكُمْ فِيهٰا) (1)

خداوند انسان را از خاك آفريد و از آدمى خواست تا در طول زندگى، اين زمين را آباد كند و محيط زيستش را سامان بخشد. خلاصه اينكه از آن، «به حق» استفاده و بهره بردارى نمايد. بنابر اين، آبادساختن زمين، بهره بردارى درست از منافع موجود در آن مانند معادن و گنج ها و درياها در راه سلامت و سعادت جامعۀ


1) . هود، 61: «اوست كه شما را از زمين آفريد، و آبادى آن را به شما واگذاشت.»

انسانى، كارى ارزشمند و خداپسند است كه با اهداف خلقت انسان و حكمت الهى در نظام هستى، سازگارى دارد.

در سيرۀ معصومين عليهم السلام نيز احيا و آبادكردن زمين، كارى معمول و مرسوم بوده است. در روايتى از امام صادق عليه السلام آمده است:

«كَانَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ يَضْرِبُ بِالْمَرِّ وَ يَسْتَخْرِجُ الْأَرَضِينَ‌» (1)اميرالمؤمنين عليه السلام با بيل و ساير لوازم كشاورزى كار مى كردند و زمين را شخم مى زدند؛ همچنين ايشان، چاه يا قنات حفر مى نمودند تا به آب برسند. اين كارها علاوه بر كشاورزى و كسب درآمد، براى احياى زمين هاى موات نيز بوده است.

4. «توليد» در طبيعت

لازم است آدمى در استفاده و بهره بردارى از طبيعت، «يكجانبه» به طبيعت نگاه نكند و فقط خود را مأمور به «برداشت» و بهره مندى از طبيعت نداند؛ بلكه بايد اگر چيزى از محيط زيستِ طبيعت مى گيرد، چيزى هم «بازپس» بدهد. به عبارت ديگر، انسان به اندازه اى كه از طبيعت «مصرف» مى كند، بايد در طبيعت، «توليد» هم داشته باشد. مثلاً وقتى درختى را براى مصرفى قطع مى كند، حدّاقل كار لازم براى او، آن است كه درختى بكارد.

خداوند سبحان، پديدآورندۀ طبيعت است و از ديدگاه قرآن كريم، توجّه به چگونگى رشد و تكثير درختان و گياهان، از راه هاى كسبِ «معرفت توحيدى» است:


1) . الكافى، ج 5، ص 71: «اميرالمؤمنين عليه السلام بيل مى زدند و زمين ها را آباد مى كردند.»

(أَ فَرَأَيْتُمْ مٰا تَحْرُثُونَ‌، أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ اَلزّٰارِعُونَ‌) (1)

(أَ أَنْتُمْ أَنْشَأْتُمْ شَجَرَتَهٰا أَمْ نَحْنُ اَلْمُنْشِؤُنَ‌) (2)

در آموزه هاى عترت، تأكيد فراوانى بر كاشت درختان و مراقبت از آنها وارد شده است و تا وقتى باقيست، آن را صدقۀ جاريه، خوانده اند:

«مَا مِنْ مُسْلِمٍ يَغْرِسُ غَرْساً أَوْ يَزْرَعُ زَرْعاً فَيَأْكُلُ مِنْهُ إِنْسَانٌ أَوْ طَيْرٌ أَوْ بَهِيمَةٌ إِلَّا كَانَتْ لَهُ بِهِ صَدَقَة» (3)همچنين در روايات مى خوانيم يكى از چيزهايى كه پس از مرگ نيز براى انسان ثمربخش است و ثوابش به او مى رسد، يعنى «باقيات الصّالحات» محسوب مى شود، كاشتن درخت است.(4)

در اهميّت مراقبت از درختان، در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آمده است:

«مَنْ سَقَى طَلْحَةً أَوْ سِدْرَةً فَكَأَنَّمَا سَقَى مُؤْمِناً مِنْ ظَمَإٍ» (5)


1) . الواقعه، 63 و 64: «آيا آنچه را كِشت مى كنيد، ملاحظه كرده ايد؟ آيا شما آن را [بى يارى ما] زراعت مى كنيد، يا ماييم كه زراعت مى كنيم‌؟»

2) . الواقعه، 72: «آيا شما [چوبِ‌] درختِ آن را پديدار كرده ايد، يا ما پديدآورنده ايم‌؟»

3) . مستدرك الوسائل، ج 13، ص 460: «هيچ فرد مسلمانى نيست كه درختى بكارد يا زراعتى را بنشاند و انسان يا حيوان يا پرنده اى از محصول آن بخورد، جز آنكه براى او صدقه محسوب مى شود.»

4) . الكافى، ج 7، ص 57: «سِتَّةٌ تَلْحَقُ الْمُؤْمِنَ بَعْدَ وَفَاتِهِ وَلَدٌ يَسْتَغْفِرُ لَهُ وَ مُصْحَفٌ يُخَلِّفُهُ وَ غَرْسٌ يَغْرِسُهُ وَ قَلِيبٌ يَحْفِرُهُ وَ صَدَقَةٌ يُجْرِيهَا وَ سُنَّةٌ يُؤْخَذُ بِهَا مِنْ بَعْدِهِ - شش چيز پس از وفات مؤمن هم به او مى رسد: فرزندى كه براى او طلب آمرزش كند، كتابى كه پس از او به جا بماند، نهالى كه آن را برنشاند، چاه آبى كه آن را حفر كند، صدقه اى كه آن را جريان بخشد و سنّت نيكويى كه پس از او هم انجام شود.»

5) . وسائل الشيعه، ج 17، ص 42: «كسى كه طلح و سدر را سيراب كند، گويى مؤمن تشنه اى را سيراب كرده است.»

هركس درخت «طلح» كه درخت بزرگى در ريگزارهاست يا «سدر» را كه آن را كُنار هم مى نامند، آبيارى كند، مثل آنست كه به مؤمن تشنه اى آب داده باشد. در اين روايت با رساترين وجه، به درختكارى و حفاظت و مراقبت از درخت تشويق شده است؛ خصوصاً با توجّه به اينكه «طلح» و «سدر» خصوصيتى ندارند و درخت خاصّى منظور نيست و اين دو، فقط از باب نمونه ذكر شده است. بنابر اين عقلاً و شرعاً، درختكارى و غرس نهال و نگهدارى از آن كه به احياء طبيعت مى انجامد، پسنديده و نيكوست و اگر بخواهيم آن را در مقابل قطع درختان مطرح كنيم، بايد بگوييم كارى «واجب و لازم» است؛ كارى كه ما آن را «توليد در طبيعت» مى ناميم.

5. سير آفاقى

منظور از سير آفاقى، سير و گردشِ همراه با «عبرت» در طبيعت و محيطزيست است. قرآن كريم با يادآورى اينكه زمين «مسخّر» انسان است، از آدميان مى خواهد كه در زمين به سير و گردش بپردازند و با ديدۀ «عبرت بين»، به نظام طبيعى بنگرند:

(هُوَ اَلَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اَلْأَرْضَ ذَلُولاً فَامْشُوا فِي مَنٰاكِبِهٰا وَ كُلُوا مِنْ رِزْقِهِ وَ إِلَيْهِ اَلنُّشُورُ) (1)

اين گردش و سير در زمين، آثار فراوانى را به دنبال دارد كه از آن جمله: «كسب روزى»، «دانش اندوزى» و «عبرت آموزى» (اعمّ از عبرت از آثار گذشتگان، مشاهدۀ عجايب آفرينش و يادگيرىِ مسائل طبيعىِ نظام خلقت) است.


1) . الملك، 15: «اوست كسى كه زمين را براى شما رام گردانيد، پس در فراخناى آن رهسپار شويد و از روزى [خدا] بخوريد و رستاخيز به سوىِ اوست.»

ارتباط اعمال انسان با رخدادهاى ناگوار زيست محيطى

چنان كه در فصل مربوط به «ظهور و بروز اعمال انسان در دنيا» بيان شد،(1)براساس تعاليم قرآن و عترت، بسيارى از آنچه در جهان مادى رخ مى دهد، با اعمال انسان، ارتباط پيدا مى كند. اعمال نيك انسان، موجب خير و بركت در طبيعت و مسائل طبيعى مى شود:

(وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ اَلْقُرىٰ آمَنُوا وَ اِتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ بَرَكٰاتٍ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ‌) (2)

وقتى اعمال نيك و شايسته عموميّت پيدا مى كند، جامعه مستحقّ نعمت و بركت مى شود و منابع آنها، اعمّ از گياهان و معادن و صحراها، مثمر ثمر و با بركت مى شوند، و به همين دليل هم در سفارشات انبياء عليهم السلام به امّت هاى خود آمده است كه با استغفار و بازگشت از گناه، موجبات جلب نعمت هاى الهى مانند باران را فراهم سازيد:

(وَ يٰا قَوْمِ اِسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ يُرْسِلِ اَلسَّمٰاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرٰاراً وَ يَزِدْكُمْ قُوَّةً إِلىٰ قُوَّتِكُمْ وَ لاٰ تَتَوَلَّوْا مُجْرِمِينَ‌) (3)


1) . ر. ك: معرفت نفس، ج 6، ص 19 تا 48.

2) . الاعراف، 96: «و اگر مردم شهرها ايمان آورده و به تقوا گراييده بودند، قطعاً بركاتى از آسمان و زمين برايشان مى گشوديم.»

3) . هود، 52: «و اى قوم من، از پروردگارتان آمرزش بخواهيد، سپس به درگاه او توبه كنيد [تا] از آسمان بر شما بارش فراوان فرستد و نيرويى بر نيروى شما بيفزايد، و تبهكارانه روى بر مگردانيد.» ر. ك: نوح، 10 تا 12.

امّا در مقابل، اعمال زشت و ناپسند انسان، موجب فساد و تباهى در نظام طبيعت خواهد بود. قرآن شريف با بيان مثالى، چنين مى فرمايد:

(وَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً قَرْيَةً كٰانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً يَأْتِيهٰا رِزْقُهٰا رَغَداً مِنْ كُلِّ مَكٰانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اَللّٰهِ فَأَذٰاقَهَا اَللّٰهُ لِبٰاسَ اَلْجُوعِ وَ اَلْخَوْفِ بِمٰا كٰانُوا يَصْنَعُونَ‌) (1)

قرآن مثال مى زند كه منطقه اى آباد بود و مردمان آن، با امنيّت و نعمت هاى فراوان و رفاه اجتماعى، زندگى مى كردند؛ امّا قدر نعمت ها را نشناختند و كفران كردند، در نتيجه امنيّت مبدّل به ناامنى و فراوانىِ نعمت ها مبدّل به گرانى ها و كمبودها و بلاهاى بزرگ شد. بعد قرآن مى فرمايد عامل اين تغييرات، خدا نبوده، بلكه اعمال ناشايست خودِ آنها، باعث شد نعمت ها تغيير پيدا كرده و به نقمت تبديل شود.

قرآن شريف در آيۀ ديگرى، بسيارى از مفاسد موجود در خشكى و دريا را، نتيجۀ اعمال انسان ها خوانده است:

(ظَهَرَ اَلْفَسٰادُ فِي اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ بِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِي اَلنّٰاسِ‌) (2)

بنابر اين، رويدادهاى هستى تا حدّ بسيارى تابع اعمال مردمان است و نوع بشر در صورتى كه فرمانبرى از خداوند را پيش گيرد، سبب ساز خيرات و موجب بازشدن


1) . النحل، 112: «و خدا شهرى را مثل زده است كه امن و امان بود [و] روزيش از هر سو فراوان مى رسيد، پس [ساكنانش] نعمت هاى خدا را ناسپاسى كردند، و خدا هم به سزاى آنچه انجام مى دادند، طعم گرسنگى و هراس را به [مردم] آن چشانيد.»

2) . الروم، 41: «به سبب آنچه دست هاى مردم [اعمال مردمان] فراهم آورده، فساد در خشكى و دريا نمودار شده است.»

درهاى بركات مى شود و اگر به راه انحراف و گمراهى و تباهى برود، سبب ساز ظهور فساد در خشكى و دريا و نابودى منابع حياتى ملّت ها و انسان ها مى شود.

در روايات نيز فراوانىِ بسيارى از مصيبت ها و بلاهاى طبيعى مانند سيل، زلزله، طوفان و نظاير آنها، به اعمال زشت انسان ها مرتبط دانسته شده و بيان گرديده كه وفور اين وقايع طبيعى، از آثار مهلك گناهان و اعمال ناپسندِ خود انسان هاست.(1)


1) . ر. ك: الكافى، ج 2، ص 373 و 374 و 448؛ علل الشرائع، ج 2، ص 584.

فهرست ها

اشاره

فهرست آيات قرآن كريم

فهرست روايات

فهرست اشعار

فهرست اعلام

فهرست كتاب ها

فهرست منابع و مصادر

فهرست آيات قرآن كريم

آيه\صفحه

البقرة

(ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فيهِ‌...) 2 70

(الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقيمُونَ‌...) 3 53، 54، 229

(الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ‌) 25 41، 111، 145

(وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي...) 30 21، 93، 94، 221

(وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ‌...) 124 215

(وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً...) 143 215

(الَّذينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ‌...) 146 173

(فَاذْكُرُوني أَذْكُرْكُمْ‌) 152 80

(يا أَيُّهَا النَّاسُ كُلُوا مِمَّا فِي الْأَرْضِ‌...) 168 268

(وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ‌) 169 270

(هُدًى لِلنَّاسِ‌) 185 70

(هُنَ لِباسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَّ‌) 187 242

(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ‌...) 208 269

(مَنْ ذَا الَّذي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ‌) 255 205

(اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ‌...) 257 54، 86، 88

(الشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ) 268 266

آل عمران

(قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُوني...) 31 188

(وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ‌...) 144 174

(فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ‌...) 159 61

(إِنَّ في خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‌...) 190 و 191 287

النساء

(يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذي...) 1 224

(وَ مَنْ يَكُنِ الشَّيْطانُ لَهُ قَريناً فَساءَ قَريناً) 38 264

(أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ...) 59 183

(أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا...) 60 269

(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ‌...) 64 199

(فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى...) 65 201، 214

(وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ‌...) 69 77

(إِنَ كَيْدَ الشَّيْطانِ كانَ ضَعيفاً) 76 272

(إِنَّ الَّذينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمي...) 97 108

(وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ وَ لَأُمَنِّيَنَّهُمْ وَ...) 119 266، 267، 298

(يَعِدُهُمْ وَ يُمَنِّيهِمْ وَ ما يَعِدُهُمُ‌...) 120 267

(مُذَبْذَبينَ بَيْنَ ذلِكَ لا إِلى هؤُلاءِ‌...) 143 87

المائده

(قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ‌...) 15 127، 142

(يَهْدي بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ‌...) 16 127

(مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ...) 32 223

(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ابْتَغُوا...) 35 198

(يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ‌) 54 69، 71

(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ...) 90 267

(إِنَّما يُريدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ‌...) 91 267، 269

الانعام

(ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْ‌ءٍ‌) 38 156

(حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ‌...) 61 105

(قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً) 90 181

(وَ إِنَّ الشَّياطينَ لَيُوحُونَ إِلى أَوْلِيائِهِمْ‌) 121 262

(مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها...) 160 97

الأعراف

(ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْديهِمْ وَ مِنْ‌...) 17 265

(يا بَني آدَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ كَما...) 27 261

(وَ لَوْ أَنَ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا...) 96 314

(وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثيراً مِنَ‌...) 179 21، 81

(وَ لِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى فَادْعُوهُ بِهَا) 180 198

(وَ إِمَّا يَنْزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطانِ نَزْغٌ‌...) 200 275

الانفال

(وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ‌) 48 267

(وَ لَوْ تَرى إِذْ يَتَوَفَّى الَّذينَ كَفَرُوا...) 50 109

(ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ أَيْديكُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ‌...) 51 114، 115

التوبه

(وَ الَّذينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ‌) 34 135، 231

(وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرينَ‌...) 100 135

(وَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحيمُ‌) 104 189

(وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ‌...) 105 203

يونس

(هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ‌) 18 205

(يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ‌...) 57 129

(أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ...) 62 45، 67

(حَتَّى إِذا أَدْرَكَهُ الْغَرَقُ قالَ آمَنْتُ‌...) 90 169

هود

(وَ يا قَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ‌...) 52 314

(هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ...) 61 310

يوسف

(إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ‌) 2 139

(إِنَّ الشَّيْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبينٌ‌) 5 259

(إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى...) 8 170

(وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائي إِبْراهيمَ وَ...) 38 58

الرعد

(لَهُ مُعَقِّبَاتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ‌...) 11 98، 264

(أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ‌) 28 43

(الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ‌...) 29 146

ابراهيم

(وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ‌...) 7 34

(وَ قالَ الشَّيْطانُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ...) 22 271

(ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ‌...) 24 و 25 157، 211

(اللَّهُ الَّذي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ‌...) 32 و 33 304

(وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها) 34 57

الحجر

(فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ‌...) 29 94، 221

(وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقينُ‌) 99 68

النحل

(وَ هُوَ الَّذي سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْكُلُوا مِنْهُ‌...) 14 57

(وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها...) 18 35

(الَّذينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمي...) 28 107

(الَّذينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ طَيِّبينَ‌...) 32 105

(وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ‌...) 44 139

(وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ‌...) 78 58

(تِبْياناً لِكُلِّ شَيْ‌ء) 89 156

(مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى...) 97 65

(فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ‌...) 98 276

(إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذينَ آمَنُوا...) 99 262، 274

(إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ...) 100 262

(وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً قَرْيَةً كانَتْ آمِنَةً‌...) 112 315

الاسراء

(وَ قَضى رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ وَ...) 23 248، 249

(وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ‌...) 24 248، 250

(تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ...) 44 283

(إِنَّ الشَّيْطانَ يَنْزَغُ بَيْنَهُمْ‌) 53 268

(وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ‌) 64 268

(إِنَ عِبادي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ‌...) 65 262

(وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَني آدَمَ‌) 70 222

(وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ‌...) 79 62، 161

(وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ...) 82 129

(وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ‌...) 85 92

الكهف

(قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرينَ أَعْمالاً...) 103 و 104 273

(فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ‌...) 110 74

مريم

(إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ‌...) 96 64

طه

(وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسي) 41 222

(رَبُّنَا الَّذي أَعْطى كُلَّ شَيْ‌ءٍ خَلْقَهُ‌...) 50 30

(وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْري فَإِنَّ لَهُ‌...) 124 تا 126 81، 152، 153

الانبياء

(وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْ‌ءٍ حَيٍّ‌) 30 308

(وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا) 73 204، 215

الحج

(كُلَّما أَرادُوا أَنْ يَخْرُجُوا مِنْها...) 22 115

(وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَكَأَنَّما خَرَّ مِنَ‌...) 31 87

المؤمنون

(ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللَّهُ‌...) 14 102، 221

(فَذَرْهُمْ في غَمْرَتِهِمْ حَتَّى حين) 54 82

(وَ قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزاتِ‌...) 97 و 98 275

النور

(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّبِعُوا...) 21 162، 266

(أَوْ كَظُلُماتٍ في بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشاهُ‌...) 40 67، 84، 85، 171

الفرقان

(يا وَيْلَتى لَيْتَني لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَليلاً...) 28 و 29 237

(وَ قالَ الرَّسُولُ يا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي...) 30 153

(قُلْ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلاَّ مَنْ‌...) 57 182

القصص

(وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ نُرِيَ‌...) 6 170

العنكبوت

(فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ‌...) 65 22

(وَ الَّذينَ جاهَدُوا فينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ‌...) 69 60، 209

الروم

(وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ‌...) 21 240

(فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ‌...) 30 22

(ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما...) 41 315

لقمان

(وَ إِنْ جاهَداكَ عَلى أَنْ تُشْرِكَ بي...) 15 249

(أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ‌...) 20 222، 290

السجده

(الَّذي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ خَلَقَهُ‌) 7 31

(قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذي...) 11 104

(تَتَجافى جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ‌...) 16 71

الأحزاب

(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ‌...) 41 و 42 56

(إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ...) 72 222

سبأ

(وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ مِنَّا فَضْلاً يا جِبالُ‌...) 10 284

(وَ قَليلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ) 13 32، 58

(قُلْ ما سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ‌) 47 181

فاطر

(جاعِلِ الْمَلائِكَةِ رُسُلاً...) 1 96

(إِنَّ الشَّيْطانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا) 6 277

يس

(سُبْحانَ الَّذي خَلَقَ الْأَزْواجَ كُلَّها...) 3 288، 289

(وَ إِذا قيلَ لَهُمْ أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ‌...) 47 233

(سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحيمٍ‌) 58 75

(أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَني آدَمَ أَنْ‌...) 60 259، 260

(أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا خَلَقْنا لَهُمْ مِمَّا عَمِلَتْ‌...) 71 تا 73 292، 293، 294

ص

(فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ‌...) 72 256

(فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ‌، إِلاَّ...) 73 166، 221، 256

(إِلاَّ إِبْليسَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ‌) 74 166، 256

(قالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَني مِنْ نارٍ وَ...) 76 167، 257

(قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّكَ رَجيمٌ‌) 77 257

(وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتي إِلى يَوْمِ الدِّينِ‌) 78 257

(قالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرينَ‌، إِلى...) 80 و 81 258

(قالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ‌...) 82 و 83 167، 258، 263

(لَأَمْلَأَنَ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ‌...) 85 258

الزمر

(مَا نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى) 3 205

(فَوَيْلٌ لِلْقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اللَّهِ‌) 22 86

(إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَميعا) 53 189

(وَ سيقَ الَّذينَ كَفَرُوا إِلى جَهَنَّمَ‌...) 71 113، 114

(قيلَ ادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدينَ‌...) 72 113

(وَ سيقَ الَّذينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ‌...) 73 110

غافر

(الَّذينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ‌...) 7 99، 100

فصّلت

(إِنَّ الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا...) 30 و 31 95، 96، 100

(سَنُريهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ في...) 53 288

الشورى

(اللَّهُ لَطيفٌ بِعِبادِهِ‌) 19 285

(قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ‌...) 23 181، 184

(وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ‌...) 30 66

الزخرف

(أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ نَحْنُ‌...) 32 226

(وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ‌...) 36 263، 276

(وَ لا يَصُدَّنَّكُمُ الشَّيْطانُ إِنَّهُ لَكُمْ‌...) 62 269

الجاثيه

(وَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما...) 13 286

(وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْمٍ‌) 23 170

محمد

(أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى قُلُوبٍ‌...) 24 139، 141

(الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلى لَهُمْ‌) 25 268

الحجرات

(يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ...) 13 224

ق

(مَا يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاَّ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ) 18 98

النجم

(وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعى...) 39 و 40 164

الواقعه

(وَ أَصْحَابُ الشِّمَالِ‌...) 41 تا 46 112

(أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَحْرُثُونَ‌، أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ‌...) 63 و 64 312

(أَ أَنْتُمْ أَنْشَأْتُمْ شَجَرَتَها أَمْ نَحْنُ الْمُنْشِؤُنَ‌) 72 312

الحديد

(لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا...) 25 214

الحشر

(وَ لا تَكُونُوا كَالَّذينَ نَسُوا اللَّهَ‌...) 19 83، 174

الجمعه

(يُسَبِّحُ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما...) 1 282

(هُوَ الَّذي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً...) 2 144

التغابن

(وَ إِنْ تَعْفُوا وَ تَصْفَحُوا وَ تَغْفِرُوا...) 14 243، 244

الطلاق

(وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً، وَ...) 2 و 3 62، 131

(لِيُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَ مَنْ قُدِرَ...) 7 227

الملك

(ما تَرى في خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُت) 3 285

(وَ قالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما...) 10 34

(هُوَ الَّذي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ ذَلُولاً...) 15 313

الحاقه

(كُلُوا وَ اشْرَبُوا هَنيئاً بِما أَسْلَفْتُمْ فِي...) 24 111، 115

(خُذُوهُ فَغُلُّوهُ‌، ثُمَّ الْجَحيمَ صَلُّوه) 30 و 31 113

المزمّل

(فَاقْرَؤُا ما تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ‌...) 20 120، 121، 125

القيامة

(لاَ أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيَامَةِ‌، وَ لاَ أُقْسِمُ‌...) 1 و 2 24

(وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ‌، إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ‌) 22 و 23 74

الانسان

(وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكيناً...) 8 و 9 67

النازعات

(فَقالَ أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى) 24 72، 161، 169

عبس

(قُتِلَ الْإِنْسانُ ما أَكْفَرَهُ‌) 17 58

الانفطار

(وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحافِظينَ‌، كِراماً...) 10 تا 12 96

الغاشيه

(أَ فَلا يَنْظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ‌...) 17 تا 20 286

الفجر

(يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ‌، ارْجِعي إِلى...) 27 و 28 75، 77

(فَادْخُلي في عِبادي، وَ ادْخُلي جَنَّتي) 29 و 30 77، 111

البلد

(وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ وَ تَواصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ‌) 17 228

الشّمس

(قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها، وَ قَدْ خابَ‌...) 9 و 10 151، 158

(كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْواها، إِذِ انْبَعَثَ‌...) 11 و 12 158

(فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوها فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ‌...) 14 و 15 159

التين

(لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ في أَحْسَنِ تَقْويمٍ‌) 4 222

البيّنه

(رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِكَ‌...) 8 73

الماعون

(أَ رَأَيْتَ الَّذي يُكَذِّبُ بِالدِّينِ‌...) 1 تا 3 230

الناس

(قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ‌، مَلِكِ النَّاسِ‌...) 1 تا 5 268

فهرست روايات

حديث\صفحه

«أَبْغَضُكُمْ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى كُلُّ نَئُومٍ وَ أَكُولٍ وَ شَرُوب» 38

«أَبُو جَعْفَرٍ الْخَثْعَمِيُّ قَالَ أَعْطَانِي الصَّادِقُ عليه السلام صُرَّةً فَقَالَ لِي ادْفَعْهَا...» 251

«أَبَى اللَّهُ أَنْ يُجْرِيَ الْأَشْيَاءَ إِلَّا بِأَسْبَابٍ‌» 163، 199

«إِذَا أَرَدْتَ عِزّاً بِلَا عَشِيرَةٍ وَ هَيْبَةً بِلَا سُلْطَانٍ فَاخْرُجْ مِنْ ذُلِّ‌...» 65

«إِذَا جَاءَكُمْ مَنْ تَرْضَوْنَ خُلُقَهُ وَ دِينَهُ فَزَوِّجُوهُ إِلَّا تَفْعَلُوهُ تَكُنْ‌...» 192

«أَرْبَعٌ مَنْ كُنَّ فِيهِ لَمْ يَهْلِكْ عَلَى اللَّهِ بَعْدَهُنَّ إِلَّا هَالِكٌ - يَهُمُّ الْعَبْدُ...» 97

«اعتَبِرُوا الأَرضَ بِأَسمائِها، وَ اعتَبِرُوا الصَّاحِبَ بِالصّاحِبِ‌» 236

«أَلَا وَ إِنَّكُمْ لَا تَقْدِرُونَ عَلَى ذَلِكَ‌» 189

«اللَّهُمَّ بِحَقِّ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع عَبْدِكَ اغْفِرْ لِلْخَاطِئِينَ مِنْ أُمَّتِي...» 200

«الْمَرْءُ عَلَى دِينِ خَلِيلِهِ وَ قَرِينِهِ‌» 236

«الْوَلَدُ سَيِّدٌ سَبْعَ سِنِينَ وَ عَبْدٌ سَبْعَ سِنِينَ وَ وَزِيرٌ سَبْعَ سِنِينَ‌» 245

«أَمَا إِنَّكَ سَتَرَى عِنْدَ مَوْتِكَ حُضُورَ آبَائِي لَكَ وَ وَصِيَّتَهُمْ‌...» 202

«أَمَّا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ فَهُوَ مِنْ قِبَلِ الْآخِرَةِ لَأُخْبِرَنَّهُمْ أَنَّهُ لَا جَنَّةَ وَ لَا نَارَ...» 265

«إِنَّ آدَمَ ع لَمَّا أَصَابَ الْخَطِيئَةَ كَانَتْ تَوْبَتُهُ أَنْ قَالَ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ‌...» 205

«إِنْ أَضْجَرَاكَ فَلَا تَقُلْ لَهُمَا أُفٍّ وَ لَا تَنْهَرْهُمَا إِنْ ضَرَبَاك» 249

«إِنَّ الَّذِي يُعَالِجُ الْقُرْآنَ وَ يَحْفَظُهُ بِمَشَقَّةٍ مِنْهُ وَ قِلَّةِ حِفْظٍ لَهُ أَجْرَانِ‌» 137

«أَنَّ الْمَعِدَةَ بَيْتُ الدَّاءِ وَ الْحِمْيَةَ هِيَ الدَّوَاء» 38

«إِنَّ الْمُؤْمِنَ أَعْظَمُ حُرْمَةً عِنْدَ اللَّهِ وَ أَكْرَمُ عَلَيْهِ مِنْ مَلَكٍ مُقَرَّبٍ‌» 221

«إِنَّ امْرَأَةً عُذِّبَتْ فِي هِرَّةٍ رَبَطَتْهَا حَتَّى مَاتَتْ عَطَشاً» 299

«أَنَّ قَوْماً أَتَوْهُ فِي أَمْرٍ مِنْ أُمُورِ الدُّنْيَا يَسْأَلُونَهُ فَتَوَسَّلُوا إِلَيْهِ فِيهِ بِأَنْ‌...» 191

«إِنَّ قَوْماً اسْتَقْبَلُوا عَلِيّاً فَسَلَّمُوا عَلَيْهِ وَ قَالُوا نَحْنُ شِيعَتُكُمْ‌...» 191

«إِنَّ لِكُلِّ شَيْ‌ءٍ حُرْمَةً وَ حُرْمَةُ الْبَهَائِمِ فِي وُجُوهِهَا» 300

«إِنَّ لِكُلِّ مَلِكٍ حِمًى وَ حِمَى اللَّهِ مَحَارِمُهُ فَمَنْ رَتَعَ حَوْلَ الْحِمَى أَوْشَكَ‌...» 147

«إِنَّا مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ نُكَلِّمُ النَّاسَ عَلَى قَدْرِ عُقُولِهِمْ‌» 209

«إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلَاثَةٌ آيَةٌ مُحْكَمَةٌ أَوْ فَرِيضَةٌ عَادِلَةٌ أَوْ سُنَّةٌ قَائِمَةٌ وَ...» 145

«إِنَّمَا مَثَلُ أَهْلِ بَيْتِي فِيكُمْ كَمَثَلِ سَفِينَةِ نُوحٍ‌، مَنْ رَكِبَهَا نَجَا، وَ مَنْ‌...» 182

«إِنَّهُ لَوْ أَعَانَكَ كَانَ خَيْراً لَهُ مِنِ اعْتِكَافِهِ شَهْراً» 196

«إِنِّى تَارِكٌ فِيكُمُ الثِّقْلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِى أَهْلَ بَيْتِى وَ إِنَّهُمَا لَمْ يَفْتَرِقَا...» 183

«إِنِّي قَدْ حَجَجْتُ عَلَى نَاقَتِي هَذِهِ عِشْرِينَ حَجَّةً فَلَمْ أَقْرَعْهَا بِسَوْطٍ...» 300

«أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ خَلْقُ أَرْوَاحِنَا فَأَنْطَقَنَا بِتَوْحِيدِهِ وَ...» 93

«أَوَّلُ مَا يَبَرُّ الرَّجُلُ وَلَدَهُ أَنْ يُسَمِّيَهُ بِاسْمٍ حَسَنٍ فَلْيُحْسِنْ أَحَدُكُمُ‌...» 246

«إيّاكَ و قَرينَ السَّوءِ فَإِنَّكَ بِهِ تُعرَف» 236

«أَيُّمَا مُؤْمِنٍ مَنَعَ مُؤْمِناً شَيْئاً مِمَّا يَحْتَاجُ إِلَيْهِ وَ هُوَ يَقْدِرُ عَلَيْهِ مِنْ عِنْدِهِ‌...» 196

«بِكُمْ فَتَحَ اللَّهُ وَ بِكُمْ يَخْتِمُ وَ بِكُمْ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ بِكُمْ يُمْسِكُ السَّماءَ‌...» 216

«بَيْنَمَا مُوسَى ع جَالِساً إِذْ أَقْبَلَ إِبْلِيسُ وَ عَلَيْهِ بُرْنُسٌ ذُو أَلْوَانٍ فَلَمَّا...» 266

«تَرْكُ الزِّنَا وَ كَنْسُ الْفِنَاءِ وَ غَسْلُ الْإِنَاءِ مَجْلَبَةٌ لِلْغَنَاء» 307

«جَعَلَكَ اللَّهُ مِنَ المُصَلّينَ الذّاكِرينَ‌» 197

«حَتَّى إِذَا قَبَضَ اللَّهُ رَسُولَهُ ص رَجَعَ قَوْمٌ عَلَى الْأَعْقَابِ وَ غَالَتْهُمُ‌...» 175

«حَجَجْتُ مَعَ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع فَالْتَاثَتْ عَلَيْهِ النَّاقَةُ فِي سَيْرِهَا...» 297

«حَدِيثِي حَدِيثُ أَبِي وَ حَدِيثُ أَبِي حَدِيثُ جَدِّي وَ حَدِيثُ جَدِّي...» 146

«حَقُ الْوَلَدِ عَلَى الْوَالِدِ أَنْ يُحَسِّنَ اسْمَهُ وَ يُحَسِّنَ أَدَبَهُ وَ يُعَلِّمَهُ الْقُرْآن» 186

«دَعْ مَا لَا يَعْنِيكَ وَ اشْتَغِلْ بِمُهِمِّكَ الَّذِي يُنْجِيك» 130

«رِضَا اللَّهِ كُلُّهُ فِي رِضَا الْوَالِدَيْنِ وَ سَخَطُ اللَّهِ فِي سَخَطِهِمَا» 250

«سَأَلْتُهُ عَنْ إِنْظَارِ اللَّهِ تَعَالَى إِبْلِيسَ وَقْتاً مَعْلُوماً ذَكَرَهُ فِي كِتَابِهِ فَقَالَ‌...» 258

«سِتَّةٌ تَلْحَقُ الْمُؤْمِنَ بَعْدَ وَفَاتِهِ وَلَدٌ يَسْتَغْفِرُ لَهُ وَ مُصْحَفٌ يُخَلِّفُهُ وَ...» 312

«صِلَةُ الْأَرْحَامِ تُزَكِّي الْأَعْمَالَ وَ تُنْمِي الْأَمْوَالَ وَ تَدْفَعُ الْبَلْوَى وَ...» 252

«صِلَةُ الرَّحِمِ فَإِنَّهَا مَثْرَاةٌ فِي الْمَالِ‌» 252

«صِلَةُ الرَّحِمِ وَ حُسْنُ الْجِوَارِ يَعْمُرَانِ الدِّيَار وَ يَزِيدَانِ فِي الْأَعْمَارِ» 252

«عَبْدى أطِعْنى أجْعَلْكَ مِثْلى: أنَا حَىٌّ لا أموتُ‌، أجْعَلُكَ حَيّاً...» 53

«عَبْدى اطْعِنى حَتّى اجْعَلُكَ مثلى اقُولُ لِشَىءٍ كُنْ فَيَكُون تَقُولُ‌...» 53

«عَظُمَ الْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعْيُنِهِمْ‌» 72

«عَلَيْكَ بِتِلَاوَةِ الْقُرْآنِ عَلَى كُلِّ حَالٍ‌» 122

«عَلَيْكُمْ بِتِلَاوَةِ الْقُرْآنِ فَإِنَّ دَرَجَاتِ الْجَنَّةِ عَلَى عَدَدِ آيَاتِ الْقُرْآنِ‌...» 138

«عَمِيَتْ عَيْنٌ لَا تَرَاك» 52

«عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ‌: قُلْتُ لَهُ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ - مَنْ قَتَلَ نَفْساً...» 223

«غَسْلُ الْإِنَاءِ وَ كَسْحُ الْفِنَاءِ مَجْلَبَةٌ لِلرِّزْقِ‌» 307

«فَإِذَا أَخَذَهَا أَمِينُكَ فَأَوْعِزْ إِلَيْهِ أَلَّا يَحُولَ بَيْنَ نَاقَةٍ وَ بَيْنَ فَصِيلِهَا...» 296

«فَإِذَا الْتَبَسَتْ عَلَيْكُمُ الْفِتَنُ كَقِطَعِ اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ فَعَلَيْكُمْ بِالْقُرْآنِ فَإِنَّهُ‌...» 125، 126

«فَاعْتَبِرُوا بِمَا كَانَ مِنْ فِعْلِ اللَّهِ بِإِبْلِيسَ إِذْ أَحْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِيلَ وَ...» 257

«فَالْجَسَدُ بِهَذِهِ الْمَنْزِلَةِ وَ بِالتَّدْبِيرِ فِي الْأَغْذِيَةِ وَ الْأَشْرِبَةِ يَصْلُحُ وَ يَصِحُّ‌...» 37

«فَإِنَّمَا يُعْرَفُ الرَّجُلُ بِأَشْكَالِهِ وَ أَقْرَانِهِ وَ يُنْسَبُ إِلَى أَصْحَابِهِ وَ إِخْوَانِه» 236

«فَسَادُ الْجَسَدِ فِي كَثْرَةِ الطَّعَامِ‌» 38

«فَلْيُبَلِّغِ الْحَاضِرُ الْغَائِبَ وَ الْوَالِدُ الْوَلَدَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ‌» 187

«فَمَا أَحْلَى أَسْمَاءَكُمْ‌» 186

«فَنَظّفُوا أَفنَاءَكُم وَ سَاحَاتكُم...» 307

«فَوَ اللَّهِ مَا مِنْ شِيعَتِنَا مِنْكُمْ إِلَّا مَنِ اتَّقَى اللَّهَ‌» 191

«قَالَ مُوسَى عَلَيْهِ السَّلَامُ أَيُّ عِبَادِكَ أَبْغَضُ إِلَيْكَ قَالَ جِيفَةٌ بِاللَّيْلِ‌...» 40

«قَطِيعَةُ الرَّحِمِ تَحْجُبُ الدُّعَاءَ‌» 252

«قُلْتُ لَهُ قَوْمٌ يَعْمَلُونَ بِالْمَعَاصِي وَ يَقُولُونَ نَرْجُو فَلَا يَزَالُونَ كَذَلِكَ‌...» 190

«كَانَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ يَضْرِبُ بِالْمَرِّ وَ يَسْتَخْرِجُ الْأَرَضِينَ‌» 311

«كَانَ رَجُلٌ شَيْخٌ نَاسِكٌ يَعْبُدُ اللَّهَ فِي بَنِي إِسْرَائِيلَ‌، فَبَيْنَا هُوَ يُصَلِّي وَ...» 299

«كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله و سلم إِذَا وَرَدَ عَلَيْهِ أَمْرٌ يَسُرُّهُ قَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى...» 33

«كَانَ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع صَدِيقٌ لَا يَكَادُ يُفَارِقُهُ إِذَا ذَهَبَ مَكَاناً فَبَيْنَمَا...» 238

«كَثْرَةُ الطَّعَامِ شُؤْم» 39

«لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِيرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ» 212

«لَا تَتَّخِذُوا ظُهُورَ الدَّوَابِ كَرَاسِيَ فَرُبَّ دَابَّةٍ مَرْكُوبَةٍ خَيْرٌ مِنْ‌...» 300

«لَا تُدْرِكُهُ الْعُيُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْعِيَانِ وَ لَكِنْ تُدْرِكُهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِيمَان» 52

«لَا تَضْرِبُوا الدَّوَابَّ عَلَى وُجُوهِهَا فَإِنَّهَا تُسَبِّحُ بِحَمْدِ اللَّهِ‌» 298

«لَا تَطِيبُ السُّكْنَى إِلَّا بِثَلَاثٍ الْهَوَاءِ الطَّيِّبِ وَ الْمَاءِ الْغَزِيرِ...» 308

«لَا يَتَمَكَّنُ الشَّيْطَانُ بِالْوَسْوَسَةِ مِنَ الْعَبْدِ إِلَّا وَ قَدْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِ اللَّه...» 276

«لَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ‌... وَ لَا قَاطِعُ رَحِمٍ‌...» 252

«لَا يَدْخُلُ الْفَقْرُ بَيْتاً فِيهِ اسْمُ مُحَمَّدٍ أَوْ أَحْمَدَ أَوْ عَلِيٍّ أَوِ الْحَسَنِ‌...» 186

«لَرَكْعَتَانِ فِي جَوْفِ اللَّيْلِ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنَ الدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا» 51

«لِلدَّابَّةِ عَلَى صَاحِبِهَا سِتُّ خِصَالٍ يَبْدَأُ بِعَلَفِهَا إِذَا نَزَلَ وَ يَعْرِضُ عَلَيْهَا...» 295

«لمّا سار رسول اللّه صلّى اللّه عليه [و آله] و سلّم من العرج، فكان...» 302

«لَوْ أَنَّ السَّمَاوَاتِ السَّبْعَ وَ الْأَرَضِينَ السَّبْعَ وُضِعَتَا فِي كِفَّةٍ وَ وُضِعَ‌...» 55

«لَوْ أَنَ النَّاسَ قَصَدُوا فِي المَطْعَمِ لَاسْتَقَامَتْ أَبْدَانُهُم» 37

«لَوْ قُرِئَتِ الْحَمْدُ عَلَى مَيِّتٍ سَبْعِينَ مَرَّةً ثُمَّ رُدَّتْ فِيهِ الرُّوحُ مَا كَانَ‌...» 125

«لَوْ كُشِفَ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ يَقِيناً» 55

«مَا ذَا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ وَ مَا الَّذِي فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ‌» 87

«ما رَاَيْتُ شَيْئاً اِلاّ وَ رَاَيْتُ اللهَ قَبْلَهُ وَ بَعْدَهُ وَ مَعَهُ‌» 51

«مَا مِنْ شَيْ‌ءٍ إِلَّا وَ لَهُ حَدٌّ يَنْتَهِي إِلَيْهِ إِلَّا الذِّكْرَ فَلَيْسَ لَهُ حَدٌّ...» 56

«مَا مِنْ مُسْلِمٍ يَغْرِسُ غَرْساً أَوْ يَزْرَعُ زَرْعاً فَيَأْكُلُ مِنْهُ إِنْسَانٌ أَوْ...» 312

«مَا نَعْلَمُ شَيْئاً يَزِيدُ فِي الْعُمُرِ إِلَّا صِلَةَ الرَّحِمِ‌» 252

«مَاتَ مِيتَةَ كُفْرٍ وَ نِفَاق» 210

«مِنْ أَشَدِّ مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَى خَلْقِهِ ذِكْرُ اللَّهِ كَثِيراً ثُمَّ قَالَ لَا أَعْنِي...» 59

«مَنْ أَصْبَحَ لَا يَهْتَمُ بِأُمُورِ الْمُسْلِمِينَ فَلَيْسَ بِمُسْلِمٍ‌» 232

«مَنْ أَصْبَحَ وَ الدُّنْيَا أَكْبَرُ هَمِّهِ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْ‌ءٍ وَ أَلْزَمَ قَلْبَهُ‌...» 42، 43، 44

«مَنْ سَقَى طَلْحَةً أَوْ سِدْرَةً فَكَأَنَّمَا سَقَى مُؤْمِناً مِنْ ظَمَإٍ» 312

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه» 11، 30

«مَنْ فَسَّرَ الْقُرْآنَ بِرَأْيِهِ فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّار» 140

«مَنْ قَرَأَهَا مَرَّةً فَكَأَنَّمَا قَرَأَ ثُلُثَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ قَرَأَهَا مَرَّتَيْنِ فَكَأَنَّمَا...» 124

«مَنْ قَصَدَ إِلَيْهِ رَجُلٌ مِنْ إِخْوَانِهِ مُسْتَجِيراً بِهِ فِي بَعْضِ أَحْوَالِهِ فَلَمْ‌...» 82

«مَنْ كَانَ يُقْرِئُنَا مِنَ الصَّحَابَةِ أَنَّهُمْ كَانُوا يَأْخُذُونَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ‌...» 135

«مَنْ كَانَتْ لَهُ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ حَاجَةٌ فَلْيَبْدَأْ بِالصَّلَاةِ عَلَى...» 198

«مَنْ كَانَتْ هِمَّتُهُ مَا يَدْخُلُ بَطْنَهُ كَانَتْ قِيمَتُهُ مَا يَخْرُجُ مِنْهُ‌» 102

«مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّة» 210

«مَنْ نَسِيَ سُورَةً مِنَ الْقُرْآنِ مُثِّلَتْ لَهُ فِي صُورَةٍ حَسَنَةٍ وَ دَرَجَةٍ رَفِيعَةٍ فِي...» 136

«نَحْنُ الْوَسِيلَةُ إِلَى اللَّه» 198

«نَحْنُ وَ اللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى» 198

«نَزَلَ الْقُرْآنُ أَثْلَاثاً ثُلُثٌ فِينَا وَ فِي عَدُوِّنَا وَ ثُلُثٌ سُنَنٌ وَ أَمْثَالٌ وَ...» 150

«نَزَلَ الْقُرْآنُ أَرْبَعَةَ أَرْبَاعٍ‌: رُبُعٌ فِينَا، وَ رُبُعٌ فِي عَدُوِّنَا، وَ رُبُعٌ‌...» 150

«نَهَى رَسُولُ اللَّهِ ص أَنْ يُلْقَى السَّمُ فِي بِلَادِ الْمُشْرِكِينَ‌» 306

«وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ شَافِعٌ مُشَفَّعٌ وَ قَائِلٌ مُصَدَّقٌ وَ أَنَّهُ مَنْ شَفَعَ لَهُ الْقُرْآنُ‌...» 138

«وَ أَمَّا الْحَوَادِثُ الْوَاقِعَةُ فَارْجِعُوا فِيهَا إِلَى رُوَاةِ حَدِيثِنَا فَإِنَّهُمْ‌...» 213

«وَ إِنَّ الْمَلَائِكَةَ لَا تَدْخُلُ بَيْتاً فِيهِ كَلْب» 301

«وَ إِنَ الْمَلَائِكَةَ لَخُدَّامُنَا وَ خُدَّامُ مُحِبِّينَا» 100

«وَ بِيُمْنِهِ رُزِقَ الْوَرَى وَ بِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ الْأَرْضُ وَ السَّمَاءُ‌» 216

«وَ حَجَّ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع عَلَى نَاقَةٍ لَهُ أَرْبَعِينَ حَجَّةً فَمَا قَرَعَهَا...» 297

«وَ قَطِيعَةُ الرَّحِمِ يُورِثُ الْفَقْر» 252

«وَ لَا تُحْرِقُوا النَّخْلَ وَ لَا تُغْرِقُوهُ بِالْمَاءِ وَ لَا تَقْطَعُوا شَجَرَةً‌...» 305

«وَ لَكِنْ أَعِينُونِي بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ وَ عِفَّةٍ وَ سَدَادٍ» 189

«وَ نَهَى عَنِ الْوَسْمِ فِي وُجُوهِ الْبَهَائِم» 298

«وَ يُحِبُّ لَهُ مَا يُحِبُّ لِنَفْسِهِ وَ يَكْرَهُ لَهُ مَا يَكْرَهُ لِنَفْسِهِ‌» 230

«وَ يُعَلِّمُهُ الْكِتَابَة» 247

«يَا ابْنَ آدَمَ أَنَا غَنِيٌّ لَا أَفْتَقِرُ أَطِعْنِي فِيمَا أَمَرْتُكَ أَجْعَلْكَ غَنِيّاً...» 53

«يَا مَنْ أَذَاقَ أَحِبَّاءَهُ حَلَاوَةَ الْمُؤَانَسَةِ‌» 69

«يُزَوِّجُهُ إِذَا بَلَغَ‌» 248

فهرست اشعار

اشعار \صفحه

از دست و زبان كه برآيد *** كز عهدۀ شكرش به در آيد

32

به جهان خرّم از آنم كه جهان خرّم ازوست *** عاشقم بر همه عالم كه همه عالم ازوست

66

به صحرا بنگرم صحرا ته وينم *** به دريا بنگرم دريا ته وينم

52

به هر جا بنگرم كوه و در و دشت *** نشان روى زيباى ته وينم

تو را ز كنگره عرش مى زنند صفير *** ندانمت كه درين دامگه چه افتادست

53

حُسن يوسف را به عالم كس نديد *** حُسن او دارد كه يوسف آفريد

76

دهنده اى كه به گُل نكهت و به گِل جان داد *** به هركس آنچه سزا بود حكمتش آن داد

30

رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نبيند *** بنگركه تا چه حدّ است مكان آدميّت

31

علّتِ ابليس أنَا خَيرى بُدست *** وين مرض در نفْس هر مخلوق هست

161

ما سميعيم و بصيريم و هُشيم *** با شما نامحرمان ما خامشيم

284

ميازار مورى كه دانه كش است *** كه جان دارد و جان شيرين خوش است

300

ويل لمن شفعاؤه خصماؤه *** و الصور في يوم القيامة ينفخ

206

يَا حَارِ هَمْدَانَ مَنْ يَمُتْ يَرَنِي *** مِنْ مُؤْمِنٍ أَوْ مُنَافِقٍ قُبُلا

202

فهرست اعلام

اعلام \صفحه

• اسامى چهارده معصوم عليهم السلام

پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، پيامبر اكرم، پيامبر گرامى، رسول الله و... - 11، 33، 38، 42، 43، 44، 51، 100، 119، 124، 125، 126، 134، 139، 140، 144، 145، 146، 147، 153، 168، 170، 171، 172، 173، 174، 175، 179، 180، 181، 182، 183، 186، 188، 192، 199، 200، 205، 206، 210، 212، 214، 215، 236، 245، 278، 298، 300، 302، 305، 306، 307، 312

امام على عليه السلام، اميرالمؤمنين عليه السلام و... - 52، 55، 72، 77، 78، 100، 102، 130، 146، 147، 150، 173، 175، 186، 187، 188، 189، 191، 192، 193، 200، 202، 203، 208، 213، 242، 257، 296، 306، 311

حضرت زهرا عليها السلام - 77، 78، 163، 186، 192، 203، 242

امام حسن عليه السلام، امام دوّم - 65، 146، 147، 186، 195، 196

امام حسين عليه السلام، اباعبدالله - 51، 52، 77، 87، 146، 147، 186، 195، 196، 197

امام سجّاد عليه السلام - 147، 297، 300، 301، 310

امام باقر عليه السلام - 147، 300، 301

امام صادق عليه السلام - 56، 59، 146، 147، 190، 198، 237، 238، 249، 251، 252، 276، 299، 300، 308، 311

امام كاظم عليه السلام - 193، 194، 195، 236

امام رضا عليه السلام - 37، 122

امام عسكرى عليه السلام - 107

امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف - 25، 170، 180 187، 210، 213، 236، 258

اهل بيت عليهم السلام، ائمّه، چهارده معصوم، عترت و... - 12، 13، 19، 23، 38، 51، 52، 55، 62، 67، 77، 78، 106، 93، 108، 109، 110، 111، 119، 124، 125، 126، 136، 146، 147، 148، 156، 157، 162، 163، 164، 165، 175، 177، 179، 180، 181، 182، 183، 184، 185، 186، 187، 188، 189، 190، 192، 193، 195، 196، 197، 198، 199، 200، 201، 202، 203، 204، 205، 206، 207، 210، 211، 212، 213، 214، 216، 221، 230، 234، 246، 249، 251، 255، 260، 270، 278، 281، 283، 291، 295، 311، 312، 314

• الف

آخوند كاشى رحمه الله - 96، 231، 284

آدم عليه السلام - 53، 94، 165، 168، 205، 222، 256، 259، 260، 261

ابراهيم عليه السلام - 58، 204، 205، 215

ابن عربى - 141

ابوثمامه - 196

ابى طالب عليه السلام - 251

اراكى (كربلائى كاظم رحمه الله) - 128

اسحاق عليه السلام - 58

حاجيه خانم امين رحمها الله - 142

انبياء عليهم السلام، پيامبران و... - 23، 70، 77، 94، 114، 149، 165، 174، 181، 201، 205، 208، 209، 214، 259، 271، 314

انصار - 135

• ب

آيت الله العظمى بروجردى رحمه الله - 128، 146

بنى اسرائيل - 299

آيت الله بهجت رحمه الله - 168

• ث

قوم ثمود - 158، 165

• ج

جعفر - 186

جعفر بن على - 236

ابراهيم جمّال - 193، 194، 195

جن، جنّيان - 81، 86، 211، 263، 264، 274

جُناده - 65

• ح

حاج شيخ مرتضى حائرى رحمه الله - 128

حارث همدانى - 202

حافظ - 53

• خ

ابوجعفر خثعمى - 251

امام خمينى قدس سره، حضرت امام و... - 30، 59، 75، 124، 127، 141، 150، 152، 156، 161، 165

آيت الله خوئى رحمه الله - 127

• د

حضرت داود عليه السلام - 284

• ر

رقيب - 97، 98

• ز

زيد بن ثابت - 135

• س

سعدى - 32

• ش

سيّد شفتى رحمه الله - 302

شيطان، ابليس - 13، 15، 19، 108، 109، 112، 166، 167، 168، 237، 253، 255، 256، 257، 258، 259، 260، 261، 262، 263، 264، 265، 266، 267، 268، 269، 270، 271، 272، 273، 274، 275، 276، 277، 278، 298

• ص

حضرت صالح عليه السلام - 158، 310

صدرالمتألّهين رحمه الله، ملاصدرا - 11، 33، 51، 149، 150، 278

• ط

طالب - 186

علامه طباطبائى رحمه الله - 12، 100، 141، 261، 285

• ع

شيخ حرّ عاملى رحمه الله - 294

عبدالله - 186

عتيد - 97، 98

عثمان - 135

عثمان بن حنيف - 188

على بن ابراهيم قمى رحمه الله - 265

على بن اسماعيل بن جعفر - 236

على بن يقطين - 194، 195

عمر - 135

حضرت عيسى عليه السلام - 168، 204

• ف

فردوسى - 300

فرعون - 30، 72، 160، 161، 169، 170

• ق

قريش - 171

• ك

شيخ كلينى رحمه الله - 125، 196

كمپانى رحمه الله (محقق اصفهانى) - 130

• م

علامه مجلسى رحمه الله - 38، 201، 294

محدّث قمى رحمه الله - 131

مسيلمۀ كذّاب - 136

ملك الموت - 104، 105، 107، 202

حضرت موسى عليه السلام - 30، 31، 169، 204، 205، 265

مهاجر - 135

ميرحامد حسين رحمه الله - 182

ملائكه، فرشتگان - 13، 15، 19، 20، 21، 89، 91، 92، 93، 94، 95، 96، 97، 98، 99، 100، 101، 103، 104، 105، 106، 107، 108، 109، 110، 111، 112، 113، 114، 115، 119، 166، 201، 202، 203، 221، 256، 257، 264، 301، 302

• ن

نخودكى اصفهانى رحمه الله - 122

حضرت نوح عليه السلام - 182، 204، 205، 236

• ه‍ -

هارون الرّشيد - 194

هامان - 170

حاج آقا رضا همدانى رحمه الله - 106

• ى

يعقوب عليه السلام - 58، 170، 171

يوسف عليه السلام - 76، 170، 171

يهود - 172، 173

فهرست كتاب ها

عنوان كتاب مؤلّف صفحه

احقاق الحق - قاضى نور الله شوشترى رحمه الله 208

اسفار - صدرالمتألّهين رحمه الله 11

بحار الانوار - علامه مجلسى رحمه الله 38، 201، 294

تفسير القمى - على بن ابراهيم قمى رحمه الله 265

جواهر الكلام - شيخ محمّدحسن نجفى رحمه الله 128

رسالۀ حقوق - امام سجّاد عليه السلام 310

رسالۀ ذهبيّه - امام رضا عليه السلام 208

شب هاى پيشاور - سلطان الواعظين رحمه الله 208

عبقات الانوار - ميرحامد حسين 208

الغدير - علامه امينى رحمه الله 208

الكافى - شيخ كلينى رحمه الله 125

مخزن العرفان - حاجيه خانم امين رحمها الله 142

المراجعات - سيّد شرف الدين عاملى رحمه الله 208

مفاتيح الجنان - محدّث قمى رحمه الله 131

الميزان - علامه طباطبايى رحمه الله 12، 141

نهج البلاغه - جمع آورى: سيّد رضى رحمه الله 52

وسائل الشيعه - شيخ حرّ عاملى رحمه الله 294

منابع و مصادر

1.

قرآن كريم

2.

الا تقان فى علوم القرآن، حافظ جلال الد ين عبد الرحمن بن ابي بكر سيوطي، بيروت، دار الكتاب العربى، 1421 ق.

3.

الإحتجاج على أهل اللجاج، أبو منصور أحمد بن على بن أبى طالب الطَبرِسى، مشهد، نشر مرتضى، 1403 ق.

4.

إحقاق الحق و إزهاق الباطل، قاضي نور الله بن السيد شريف الشوشتري، با تعليقات سيد شهاب الدين مرعشى نجفى، قم، مكتبة آية الله المرعشي، 1409 ق.

5.

الإختصاص، محمّد بن محمّد بن نعمان، معروف به شيخ مفيد، قم، كنگره جهانى شيخ مفيد، 1413 ق.

6.

اخلاق در خانه، آيت الله العظمى حسين مظاهرى، قم، نشر اخلاق، 1394 ش.

7.

ارتباط عاطفى با خداوند، آيت الله العظمى حسين مظاهرى، اصفهان، مؤسّسه فرهنگى مطالعاتى الزهراء عليها السلام، چاپ اوّل، 1393 ش.

8.

إرشاد القلوب، ابو محمّد حسن بن ابى الحسن الديلمى، قم، انتشارات شريف رضى، 1412 ق.

9.

الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، محمّد بن محمّد بن نعمان معروف به شيخ مفيد، قم، انتشارات كنگره جهانى شيخ مفيد، 1413 ق.

10.

اشعار باباطاهر، باباطاهر عريان، [بى نا]، [بى تا]

11.

الإصابة فى تمييز الصحابة، احمد بن على بن حجر العسقلانى، تحقيق: عادل احمد عبد الموجود و على محمد معوض، بيروت، دارالكتب العلمية، الطبعة الأولى، 1415 ق.

12.

إعلام الورى بأعلام الهدى، ابو على فضل بن حسن بن فضل الطبرسى، تهران، دار الكتب الإسلامية، الطبعة الثالثة، [بى تا].

13.

الإقبال بالأعمال الحسنة فيما يعمل مرة في السنة، سيد رضى الدين على بن موسى بن جعفر بن طاووس، تهران، دار الكتب الإسلامية، الطبعة الثانية، 1367 ش.

14.

الأمالي، ابو جعفر محمّد بن حسن الطوسى، قم، انتشارات دار الثقافة، 1414 ق.

15.

الأمالي، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، تهران، انتشارات كتابخانه اسلاميه، 1362 ش.

16.

إمتاع الأسماع بما للنبى من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع، تقى الدين أحمد بن على المقريزى، تحقيق محمد عبد الحميد النميسى، بيروت، دار الكتب العلمية، 1420 ق.

17.

إنجيل برنابا، سيف الله أحمد فاضل، كويت، دار القلم، الطبعة الثانية، 1403 ق.

18.

بحارالأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار عليهم السلام، محمد باقر بن محمد تقى بن مقصودعلى مجلسى، معروف به علامه مجلسى، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1404 ق.

19.

تاريخ الأمم و الملوك (تاريخ الطبري)، أبو جعفر محمّد بن جرير الطبري، تحقيق محمّدأبوالفضل إبراهيم، بيروت، دارالتراث، الطبعة الثانية، 1387 ق.

20.

تاريخ اليعقوبي، احمد بن أبى يعقوب بن جعفر بن وهب واضح الكاتب العباسى المعروف باليعقوبى، بيروت، دارصادر، [بى تا].

21.

تاريخ بغداد، ابوبكر احمد بن على بن ثابت احمد بن مهدى معروف به خطيب بغدادى، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، بيروت، دار الكتب العلمية، 1417 ق.

22.

تاريخ مدينة دمشق، ابو القاسم على بن حسن بن هبة اللّه شافعى دمشقى المعروف بابن عساكر، تحقيق: على شيرى، بيروت، دار الفكر، 1415 ق.

23.

التبيان فى تفسير القرآن، ابى جعفر محمد بن حسن معروف به شيخ طوسى، بيروت، دار احياء التراث العربى، [بى تا].

24.

تثبيت دلائل النبوة، قاضى ابوالحسن عبدالجبار بن احمد همدانى، دار المصطفى، شبرا - القاهرة، [بى تا]

25.

تحف العقول عن آل الرسول صلى الله عليه و آله و سلم، ابو محمّد حسن بن على بن حسين بن شعبه حرّانى، قم، جامعه مدرسين حوزه علميه، چاپ دوّم، 1404 ق.

26.

تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، عبد الواحد بن محمد تميمي آمدي، قم، دفتر تبليغات اسلامى، 1366 ش.

27.

تفسير الامام العسكري عليه السلام، منسوب به امام حسن عسكرى عليه السلام، قم، انتشارات مدرسه امام مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف، 1409 ق.

28.

تفسير العياشي (كتاب التفسير)، محمد بن مسعود بن محمد بن عياشي، تحقيق: سيد هاشم رسولى محلاتى، تهران، چاپخانه علميه تهران، 1380 ق.

29.

تفسير القرآن الكريم (ملاصدرا)، محمد بن ابراهيم شيرازى معروف به صدر المتألهين (ملاصدرا)، قم، انتشارات بيدار، چاپ دوّم، 1366 ش.

30.

تفسير القمى، ابو الحسن على بن ابراهيم بن هاشم قمى، قم، مؤسسه دار الكتاب، 1404 ق.

31.

تفسير المحيط الأعظم و البحر الخضم، سيد حيدر آملى، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد اسلامى، چاپ سوّم، 1422 ق.

32.

تفسير روح البيان، اسماعيل حقى بروسوى، بيروت، دارالفكر - بيروت، [بى تا].

33.

تفسير فرات الكوفي، ابوالقاسم فرات بن ابراهيم بن فرات كوفى، تهران، سازمان چاپ و نشر، 1410 ق.

34.

تفصيل وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة، محمد بن حسن بن على بن محمد بن حسين، معروف به شيخ حر عاملى، قم، مؤسّسه آل البيت لإحياء التراث، 1409 ق.

35.

تنبيه الخواطر و نزهة النواظر (مجموعة ورام)، أبو الحسين ورام بن أبي فراس، بيروت، دار التعارف و دار الصعب، [بى تا].

36.

الثاقب فى المناقب، ابن حمزه طوسى معروف به عماد الدين طوسى، قم، انتشارات انصاريان، چاپ سوّم، 1419 ق.

37.

ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، قم، انتشارات شريف رضى، چاپ دوّم، 1364 ش.

38.

جامع الأخبار، تاج الدين محمّد بن محمّد بن حيدر شعيرى، قم، انتشارات رضى، الطبعة الثانية، 1363 ش.

39.

جامع البيان فى تفسير القرآن، ابو جعفر محمد بن جرير طبرى، بيروت، دار المعرفه، چاپ اوّل، 1412 ق.

40.

الجامع الصغير، جلال الدين السيوطي، بيروت، دار الفكر للطباعة والنشر و التوزيع، الطبعة الأولى، 1401 ق.

41.

جمال الأسبوع بكمال العمل المشروع، سيّد رضى الدين على بن موسى بن جعفر بن طاووس، قم، دار الرضى، 1330 ق.

42.

جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام، محمد حسن بن باقر نجفى، معروف به صاحب الجواهر، بيروت، دار إحياء التراث العربي، چاپ هفتم، [بى تا].

43.

خلاصة المنهج، ملا فتح الله كاشانى، تهران، انتشارات اسلاميه، 1373 ش.

44.

دانش اخلاق اسلامى، آيت الله العظمى حسين مظاهرى، اصفهان، دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم، شعبه اصفهان، 1391 ش.

45.

الدر المنثور فى تفسير المأثور، جلال الدين عبد الرحمن السيوطى، قم، كتابخانه آية الله مرعشى نجفى، 1404 ق.

46.

الدر النظيم فى مناقب الأئمة اللهاميم، يوسف بن حاتم شامى، قم، جامعه مدرسين حوزه علميه قم، 1420 ق.

47.

دراسات في الاخلاق و شئون الحكمة العمليّة، آيت الله العظمى حسين مظاهرى، مؤسّسة الزّهراء سلام الله عليها الثّقافيّة الدّراسيّة، اصفهان، 1432 ق.

48.

دعائم الإسلام و ذكر الحلال و الحرام و القضايا و الأحكام، ابن حيون، نعمان بن محمد مغربى، مؤسسة آل البيت عليهم السلام - قم، چاپ: دوم، 1385 ق.

49.

دلائل الإمامة، ابوجعفر محمّد بن جرير بن رستم طبرى آملى مازندرانى قم، دار الذخائر للمطبوعات، [بى تا].

50.

دلائل النبوة و معرفة أحوال صاحب الشريعة، ابو بكر احمد بن الحسين البيهقى، تحقيق عبد المعطى قلعجى، بيروت، دار الكتب العلمية، 1405 ق.

51.

ديوان محتشم كاشانى، كمال الدين على محتشم كاشانى، تهران.

52.

راهكارهاى عملى درمان وسواس، آيت الله العظمى حسين مظاهرى، اصفهان، مؤسسه فرهنگى مطالعاتى الزهرا عليها السلام، چاپ دهم، 1396 ش.

53.

ربيع الابرار و نصوص الاخبار، محمود بن عمر زمخشرى، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1412 ق.

54.

الرسالة الذهبية، امام على بن موسى الرضا عليه السلام، تحقيق: محمدمهدى نجف، قم، دار الخيام، 1402 ق.

55.

رساله لقاء الله، جواد آقا ملكى تبريزى، قم، نشر آل على عليه السلام، چاپ هفتم، 1385 ش.

56.

روضة الواعظين و بصيرة المتعظين، محمد بن حسن فتال نيشابورى، تحقيق: محمد مهدى سيد حسن خرسان، قم، رضى، [بى تا].

57.

زاد المعاد، محمد باقر بن محمد تقى بن مقصود على مجلسى، علامه مجلسى، بيروت، موسسة الأعلمي للمطبوعات، 1423 ق.

58.

سبل الهدى و الرشاد فى سيرة خير العباد، محمد بن يوسف الصالحى الشامى، تحقيق عادل احمد عبد الموجود و على محمد معوض، بيروت، دار الكتب العلمية، 1414 ق.

59.

السيرة الحلبية في سيرة الأمين المأمون، علي بن برهان الدين الحلبي الشافعي، دار المعرفة، بيروت 1400 ق.

60.

شرح اصول الكافى (ملا صدرا)، محمد بن ابراهيم شيرازى معروف به صدر المتألهين (ملاصدرا)، تصحيح: محمد خواجوى، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1383 ش.

61.

شرح نهج البلاغة، ابوحامد عبدالحميد بن هبة الله بن ابى الحديد المعتزلى، تحقيق: محمّد ابوالفضل ابراهيم، قم، انتشارات كتابخانه آيت الله مرعشى، 1404 ق.

62.

شواهد التنزيل لقواعد التفضيل في الآيات النازلة في أهل البيت، عبيد الله بن عبد الله بن حسكان القرشى العامرى، تحقيق: محمّدباقر محمودى، تهران، مؤسسه چاپ و نشر، 1411 ق.

63.

صحيفه امام، امام روح الله الموسوي الخميني، تهران، تدوين و تنظيم: مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى قدس سره، چاپ چهارم، 1386 ش.

64.

طبّ النبيّ صلى الله عليه و آله و سلم، جعفر بن محمد مستغفرى، محقق: على اكبر الهى خراسانى، نجف، مكتبة الحيدرية، 1385 ق.

65.

عبقات الانوار فى امامة الائمة الاطهار عليهم السلام، سيد مير حامد حسين هندى نيشابورى، اصفهان، كتابخانه عمومى امام اميرالمؤمنين على عليه السلام، چاپ دوّم، 1366 ش.

66.

عدة الداعي و نجاح الساعي، جمال الدين ابوالعباس احمد بن محمّد بن فهد اسدى حلى، قم، دار الكتاب الإسلامى، الطبعة الأولى، 1407 ق.

67.

علل الشّرائع، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، قم، انتشارات مكتبة الداوري، [بى تا].

68.

علم اليقين في أصول الدين، ملا محسن فيض كاشانى، قم، انتشارات بيدار، 1418 ق.

69.

عوالي اللئالي العزيزية، ابو جعفر، محمد بن على بن ابراهيم معروف به ابن ابى جمهور احسائى، قم، انتشارات سيّد الشّهداء عليه السلام، 1405 ق.

70.

عوائد القواعد الفقهيه، آيت الله العظمى حسين مظاهرى، اصفهان، دفتر تبليغات اسلامى شعبه اصفهان، 1396 ش.

71.

عيون أخبار الرّضا عليه السلام، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، تحقيق: سيدمهدى حسينى لاجوردى، تهران، انتشارات جهان، 1378 ق.

72.

غزليات حافظ، شمس الدين محمّد شيرازى متخلص به حافظ، تهران، [بى تا].

73.

فتح الباري، احمد بن على بن حجر العسقلانى، بيروت، دار المعرفة، الطبعة الثّانية، [بى تا].

74.

الفتوح، ابو محمّد احمد بن على اعثم كوفى الكندي، بيروت، دار الاضواء، 1411 ق.

75.

الفضائل، شاذان بن جبرئيل قمى، قم، انتشارات رضى، 1363 ش.

76.

فقه الولاية و الحكومة الاسلامية، آيت الله العظمى حسين مظاهرى، قم، مؤسسه فرهنگى مطالعاتى الزهرا عليها السلام، 1386 ش.

77.

الكافي، محمّد بن يعقوب بن اسحاق الكلينى الرازى، تهران، دارالكتب الإسلامية، 1365 ش.

78.

كامل الزيارات، شيخ ابو القاسم، جعفر بن محمد بن جعفر بن موسى بن مسرور بن قولويه قمى، نجف اشرف، انتشارات مرتضويه، 1356 ش.

79.

كلمات مكنونه من علوم اهل الحكمة و المعرفة، ملا محسن فيض كاشانى، تهران، نشر فراهانى، چاپ دوّم، 1360 ش.

80.

كمال الدين و تمام النعمة، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، قم، دار الكتب الإسلاميه، الطبعة الثّانية، 1395 ق.

81.

كنز الفوائد، ابوالفتح محمّد بن على الكراجكى الطرابلسى، تحقيق: عبد الله نعمت، قم، انتشارات دار الذخائر، 1410 ق.

82.

كتاب الخصال، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، تحقيق: على اكبر غفارى، قم، انتشارات جامعه مدرسين، الطبعة الثانية، 1403 ق.

83.

كشف الغمّة في معرفة الأئمة عليهم السلام، ابو الحسن على بن عيسى بن ابى الفتح اِربلى، تحقيق: سيد هاشم رسولى محلاتى، تبريز، چاپ مكتبة بنى هاشمى، 1381 ق.

84.

كفاية الأثر في النص على الأئمة الاثنى عشر عليهم السلام، ابو القاسم على بن محمّد بن على خزاز قمى رازى، تحقيق: سيد عبداللطيف حسينى كوه كمرى، قم، انتشارات بيدار، 1401 ق.

85.

كليّات سعدى، مشرف الدين مصلح بن عبدالله شيرازى، تهران، [بى تا].

86.

كنزالعمال في سنن الأقوال و الأفعال، علاءالدين علي المتقي بن حسام الدين الهندي، تصحيح: صفوة السقا، بيروت، مكتبة التراث الإسلامي، الطبعة الأولى، 1397 ق.

87.

گلستان سعدى، مشرف الدين مصلح بن عبدالله شيرازى، تهران.

88.

متشابه القرآن و مختلفه، محمد بن على ابن شهرآشوب مازندرانى، قم، انتشارات بيدار، 1410 ق.

89.

مثنوى معنوى، جلال الدين محمد بلخى، تهران، [بى تا]

90.

مجمع البيان فى تفسير القرآن، طبرسى فضل بن حسن، تهران، انتشارات ناصر خسرو، چاپ سوّم، 1372 ش.

91.

مجمع الزّوائد و منبع الفوائد، نور الدين علي بن ابوبكر هيثمي، بيروت، دار الكتاب العربي، چاپ سوّم، 1402 ق.

92.

المحاسن، ابو جعفر احمد بن محمد بن خالد برقى، قم، دارالكتب الإسلامية، چاپ دوّم، 1371 ق.

93.

مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ميرزا حسين نورى مشهور به محدث نورى، قم، مؤسّسه آل البيت لإحياء التراث، 1408 ق.

94.

مسند ابى يعلى، أحمد بن على بن مثنّى الموصلي، بيروت، دار الكتب العلمية، 1418 ق.

95.

مسند أحمد بن حنبل، أحمد بن محمّد بن حنبل الشيباني، تحقيق: عبدالله محمّد الدرويش، بيروت، دارالفكر، الطبعة الثانية، 1414 ق.

96.

مشارق أنوار اليقين في أسرار أمير المؤمنين عليه السلام، رجب بن محمد بن رجب الحافظ، بيروت، مؤسسة الاعلمى، 1422 ق.

97.

مشكاة الأنوار في غرر الأخبار، ابوالفضل، على بن حسن بن فضل بن حسن طبرسى، نجف اشرف، انتشارات كتابخانه حيدريه، چاپ دوّم، 1385 ق.

98.

مصباح الشريعة، منسوب بالامام جعفر بن محمد الصّادق عليه السلام، بيروت، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات، 1400 ق.

99.

مصباح المتهجد، ابوجعفر محمد بن حسن بن على بن حسن طوسى، مؤسّسه فقه الشيعه، بيروت، 1411 ق.

100.

معرفت نفس، آيت الله العظمى حسين مظاهرى، اصفهان، مؤسّسه فرهنگى مطالعاتى الزّهراء سلام الله عليها، 1394 ش.

101.

المغازى، محمد بن عمر الواقدي، تحقيق مارسدن جونس، بيروت، مؤسسة الأعلمى، الطبعة الثالثة، 1409 ق.

102.

مفاتيح الجنان، شيخ عباس قمى، تصحيح: سيد محمّد حسين سجاد، اصفهان، انتشارات مهر ثامن الائمّه عليه السلام، چاپ دوازدهم، 1386 ش.

103.

مفاتيح الغيب) تفسير كبير (، ابوعبدالله محمد بن عمر معروف به فخرالدين رازى، بيروت، دار احياء التراث العربى، چاپ سوّم، 1420 ق.

104.

مكارم الأخلاق، رضي الدين حسن ابن الفضل الطبرسي، قم، انتشارات شريف رضى، 1412 ق.

105.

من لا يحضره الفقيه، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، تحقيق: على اكبر غفارى، قم، انتشارات جامعه مدرسين، الطبعة الثالثة، 1413 ق.

106.

مناقب آل أبي طالب، رشيدالدين محمّد بن شهر آشوب مازندرانى، تحقيق: شيخ محمّدحسين دانش آشتيانى و سيّد هاشم رسولى محلّاتى، قم، مؤسسه انتشارات علامه، 1379 ق.

107.

مناقب الامام اميرالمؤمنين، محمد بن سليمان كوفى، قم، مجمع احياء الثقافة الاسلاميه، 1412 ق.

108.

منية المريد في أدب المفيد و المستفيد، زين الدين بن على معروف به شهيد ثانى، قم، انتشارات مكتب الإعلام الإسلامي، 1409 ق.

109.

موسوعة الغدير في الكتاب و السنة و الأدب، عبد الحسين أحمد الأميني النجفي، تحقيق: مركز الغدير للدراسات الإسلامية، قم، مؤسسة دائرة معارف الفقه الإسلامي، الطبعة الرابعة، 1427 ق.

110.

الميزان فى تفسير القرآن، سيد محمد حسين طباطبايى، قم، دفتر انتشارات اسلامى جامعه مدرسين حوزه علميه قم، چاپ پنجم، 1417 ق.

111.

نزهة المجالس و منتخب النفائس، عبد الرحمن بن عبد السلام بن عبد الرحمن بن عثمان الصفوري الشافعي، بيروت، دار الكتب العلمية، 1419 ق.

112.

نزهة الناظر، يحيى بن سعيد حلى، قم، انتشارات رضى، 1394 ق.

113.

نكته هايى پيرامون ولايت فقيه و حكومت دينى، آيت الله العظمى حسين مظاهرى، اصفهان، مؤسسه فرهنگى مطالعاتى الزهرا عليها السلام، چاپ ششم، 1385 ش.

114.

نهج البلاغة، گردآورى: ابو الحسن محمّد بن حسين الموسوى البغدادى معروف به سيد رضى، تحقيق: صبحى صالح، قم، انتشارات دار الهجرة، [بى تا].