معرفت نفس جلد 1

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : م‍ظاه‍ری‌، ح‍س‍ی‍ن‌، ‏‫۱۳۱۲ -‏‬

‏عنوان و نام پديدآور : معرفت نفس [کتاب]/ مظاهری.

‏مشخصات نشر : اصفهان: موسسه فرهنگی مطالعاتی الزهرا (ع)‏‫، ‏‫۱۳۹۴‏-‬‬

‏مشخصات ظاهری : ‏‫7ج.‬: جدول.

‏فروست : مجموعه آثار حضرت آیه الله‌‌العظمی مظاهری مدظله؛ ۴۳،۴۴‏‫، ۴۶‬، ۴۸، ۴۹، ۵۰‏‫، ۵۱‬. ا خلاق؛ ‏‫۱۸‬، ۱۹‏‫،۲۰‬‏‫، ۲۱‬، ۲۲، ۲۳‏‫، ۲۴‬

‏شابک : ‏‫دوره‬‏‫‬‭978-964-2985-50-0:‬‬‬‮‮ ؛ ‏‫۱۲۰۰۰۰ریال‬‬‬‬‬‮‮‮‮‏‫: ج.۱، شومیز‬‏‫‬‭978-964-2985-51-7 :‬‬‬‮‮ ؛ ‏‫۱۳۰۰۰۰ریال‬‏‫: ج.۱، گالینگور‬‬‬‮‮ ؛ ‏‫ج.۲‬‏‫‬‭978-964-2985-52-4:‬‬‬‮‮ ؛ ‏‫۹۰۰۰۰ ریال‬‏‫: ‏‫ج.۳‬‬‏‫‭978-964-2985-54-8 :‬ ؛ ‏‫ج.۴‬‏‫‭978-964-2985-56-2 :‬ ؛ ‏‫ج.۵‬‏‫‭978-964-2985-57-9 :‬ ؛ ‏‫ج.۶‬‏‫‭978-964-2985-58-6 :‬ ؛ ‏‫ج.۷‬‏‫‭978-964-2985-59-3 :‬

‏وضعیت فهرست نویسی : فاپا

‏يادداشت : ج.۲و ۴ (چاپ اول: ۱۳۹۵) (فیپا).

‏يادداشت : ج.۵ (چاپ اول: ۱۳۹۶) (فیپا).

‏يادداشت : ج.۶ - ۷(چاپ اول: ۱۳۹۷) (فیپا).

‏يادداشت : ج.۲و۳ (چاپ دوم: ۱۴۰۳).

‏یادداشت : کتابنامه.

‏یادداشت : نمایه.

‏موضوع : نفس

‏موضوع : نفس -- جنبه های مذهبی -- اسلام

‏رده بندی کنگره : ‏‫‬‭BP۲۱۶/۵‏‫‬‭/م۶۴م۶ ۱۳۹۴

‏رده بندی دیویی : ‏‫‬‭۲۹۷/۴۲‬

‏شماره کتابشناسی ملی : ۴۰۰۱۰۵۰

تنظیم متن میثم حیدری

اشاره

سرشناسه: مظاهرى، حسين، 1312 -

عنوان و نام پديدآور: معرفت نفس / مظاهرى.

مشخّصات نشر: اصفهان: مؤسّسۀ فرهنگى مطالعاتى الزّهرا عليها السلام، 1394 -

مشخصات ظاهرى: ج.

فروست: مجموعه آثار؛ 43. اخلاق؛ 18.

شابك: دوره: 0-50-2985-964-978؛

ج. 120000:1 ريال: 7-51-2985-964-978

وضعيت فهرست نويسى: فيپا.

يادداشت: كتابنامه.

موضوع: نفس

موضوع: نفس - جنبه هاى مذهبى - اسلام

رده بندى ديويى: 42/297

رده بندى كنگره: 1394 م 64 م 216/5/6 BP

شماره كتابشناسى ملّى: 4001050

معرفت نفس

(جلد اوّل) آيت الله العظمى مظاهرى «مدّظلّه العالى»

معرفت نفس

(جلد اوّل) حضرت آيت الله العظمى مظاهرى «مدّظلّه العالى»

ناشر: مؤسسۀ فرهنگى مطالعاتى الزّهراء عليها السلام

نوبت چاپ: اوّل / 1394

ليتوگرافى: سپاس

شمارگان: 3000 نسخه

قيمت (جلد مقوايى): 120000 ريال

قيمت (جلد سخت): 130000 ريال

شابك دوره: 0-50-2985-964-978

شابك جلد 7:1-51-2985-964-978

مراكز توزيع:

دفتر اصفهان:

كدپستى: 99581-81486 / تلفن: 34493671-031

دفتر قم:

كدپستى: 17365-37156 / تلفن: 37743595-025

آدرس اينترنتى: www.alzahra.ir

فهرست مطالب

كلام آغازين... 9

بخش اوّل: روح، نفس و جسم انسان

فصل اوّل: دو بُعدى بودن انسان

درس گفتار اوّل: انسان، مركّب از جسم و روح... 17

سخن اوّل... 18

ابعاد وجودى انسان... 19

آثار غلبۀ بُعد مادى... 22

فصل دوّم: بُعد روحانى انسان

درس گفتار دوّم: فطرت، ابزار بُعد روحى... 29

چيستى روح... 30

فطرت درونى انسان... 31

درس گفتار سوّم: عقل، ابزار بُعد روحى... 41

اهميت عقل و تعقّل... 42

تقواى منهاى تعقّل... 50

درس گفتار چهارم: قلب، ابزار بُعد روحى... 55

تسلّط روح بر قلب... 56

عواطفِ برخاسته از قلب سالم... 61

درس گفتار پنجم: نفس لوّامه (از اسماء قلب)... 69

اسامى مختلف قلب... 70

معناى نفس لوّامه... 71

تضعيف و مرگ نفس لوّامه... 73

قسم به نفس لوّامه در كنار قسم به قيامت... 76

اهميت نفس لوّامه در كنار عقل و فطرت... 79

درس گفتار ششم: صدر (از اسماء قلب)... 81

نقش شرح صدر در موفقيت ها... 82

شرح صدر حضرت زينب عليها السلام... 87

شرح صدر راه نجات در جزر و مدّ روزگار... 89

رابطۀ حجاب و عفاف با شخصيت انسان... 94

فصل سوّم: استكمال روح

درس گفتار هفتم: پيدايش روح و نقش بُعد روحى در تكامل انسان... 99

زمان خلقت روح... 100

1.

خلقت روح قبل از جسم... 101

2.

خلقت روح بعد از جسم... 105

تكامل روح در دنيا... 111

درس گفتار هشتم: آيا اهل بيت عليهم السلام استكمال روحى دارند؟... 113

خلقت روح قبل از جسم و تكامل آن در دنيا... 114

معصومين عليهم السلام و استكمال روحى... 116

درس گفتار نهم: پيامبران و اوصياى ايشان، يارى دهندۀ بُعد روحى... 125

جنود عقل... 126

خداوند فراهم كنندۀ زمينۀ تكامل روحى انسان... 127

توقّف براى انسان ممنوع... 132

فصل چهارم: بُعد جسمانى انسان

درس گفتار دهم: شناخت بُعد جسمى... 139

جسم مَركبى براى روح... 140

اقسام هدايت... 144

عواقب تفوّق جسم بر روح... 148

درس گفتار يازدهم: نحوۀ خلقت بُعد جسمى... 151

مراحل آفرينش جسمى انسان... 152

شكر نعمت هاى الهى... 156

قرآن كتاب انسان سازى... 159

درس گفتار دوازدهم: نقش بُعد جسمى در تكامل انسان... 165

بعد جسمى (ناسوتى) انسان... 166

بعد جسمانى محملى براى ترقّى روح... 167

درس گفتار سيزدهم: صفات رذيله، لشكريان بُعد جسمى... 177

نمونه هايى از غلبۀ صفات رذيله در انسان... 178

اهميت مبارزه با صفات رذيله... 184

درس گفتار چهاردهم: نتيجۀ غلبۀ بُعد جسمى بر بُعد روحى... 187

كنترل بُعد جسمى... 188

قدرت بخشى به روح در برابر جسم... 193

تقوا قدم اوّل در اخلاق... 197

فصل پنجم: تقويت كنندگان نفس امّاره و بُعد جسمانى انسان

درس گفتار پانزدهم: يارى دهندگان برونى بُعد جسمى... 203

پناه بردن به خدا از شرّ اعوان بُعد جسمى... 204

1.

شرارت افراد شرور... 205

2.

غريزۀ جنسى... 206

3.

وسوسه هاى عملى... 210

4.

حسادت افراد حسود... 212

درس گفتار شانزدهم: دوست بد، تقويت كنندۀ نفس امّاره (1)...215

سه مرتبه پناه بردن به خدا... 216

5. دوست بد... 217

توجّه به زندگى مادى و معنوى فرزندان... 222

دوست يابى... 224

درس گفتار هفدهم: دوست بد، تقويت كنندۀ نفس امّاره (2)...227

نهى از دوستى با نامحرم... 228

تشويق به ازدواج آسان... 230

درس گفتار هجدهم: دوست بد، تقويت كنندۀ نفس امّاره (3)...239

شيطان فقط يك وسوسه كننده... 240

دوست بد، موجب انحراف انسان... 241

اقسام دوست بد... 242

تأثير ازدواج در شخصيت افراد... 245

لزوم مراوده با افراد صالح و سالم... 249

فهرست ها

فهرست آيات... 257

فهرست روايات... 265

فهرست اشعار... 269

فهرست اعلام... 271

فهرست كتاب ها... 277

منابع و مصادر... 279

كلام آغازين

«معرفت نفس» به معناى «خودشناسى»، «خودجويى» و «خوديابى»، از جمله موضوعات بسيار مهمّى است كه در نوع نگرش انسان به عالم هستى و نيز سرنوشت او، كاملاً تأثيرگذار است.

معرفت و شناخت نفس، شاهراهى است كه به معرفت خداى سبحان منتهى مى شود و لذا فريقين در روايات خود، از قول پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلّم نقل كرده اند كه هركس خود را بشناسد، خدا را شناخته است:

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه»(1)

دربارۀ معرفت نفس، از ابعاد گوناگون كتاب هاى متعدّدى تأليف شده است. فلاسفه اعمّ از مشائيون و اشراقيون و صدرايى ها، در اين موضوع، به شكل


1) . مصباح الشريعه، ص 13؛ بحارالانوار، ج 2، ص 32؛ مفاتيح الغيب، ج 1، ص 91 و...

مفصّل سخن گفته اند؛ مثلاً صدرالمتألّهين رحمة الله در كتاب ارجمند اسفار، به تببين و تشريح اين موضوع پرداخته است. مفسّران قرآن كريم نيز در اين باره، بسيار صحبت كرده اند؛ چنان كه علامه طباطبايى رحمة الله در تفسير شريف الميزان، به تناسب، مسائل مختلفى را دربارۀ معرفة النّفس از جهات قرآنى و فلسفى و عرفانى، بيان داشته است.

استاد بزرگوار و مرجع عاليقدر حضرت آيت الله العظمى مظاهرى «مدّظلّه العالى» نيز با توجّه به اهميت موضوع، به اين بحث پرداخته اند، منتهى نگاه ايشان به موضوع، بيشتر جنبۀ اخلاقى و از جهتى، جنبۀ قرآنى و روايى دارد؛ لذا بررسى هاى ايشان در موضوع معرفت نفس در اين كتاب را بايد نوعى شناخت نفس از نگاه قرآن و عترت عليهم السلام خواند. نگاهى كه همچون ساير آثار معظّم له، با رنگ اخلاق آميخته است.

بيان معظّم له در اين كتاب بسيار روان و به دور از اصطلاحات پيچيده و فنّى بوده و مطالب فلسفى نيز به صورتى سليس و در قالبى اخلاقى مطرح شده است. انتظار مى رود اين نوع نگاه به موضوع معرفت نفس و خودشناسى، گامى مثبت در مسير ارتقاى معنوى خوانندگان، بالأخص نسل تكامل خواه جوان، باشد.

لازم به ذكر است كه به منظور حفظ اسلوبِ بيان و نيز دسته بندى هاى معظّم له، مطالب كتاب حاضر، عيناً طبق بيانات ايشان در درس گفتارها و با همان سبك تنظيم شده و با كمترين دخل و تصرّف و ويرايش، پا برجا مانده است؛ و از اينرو امكان تكرار برخى از مطالب يا بيان هاى گوناگون، وجود دارد.

اين مجموعه كه حاصل دروس اخلاقى معظّم له در ماه مبارك رمضان 1435 قمرى (سال 1393 ش) و نيز در شب هاى جمعۀ طول اين سال در مسجد حكيم اصفهان است، جلد اوّل از كتاب معرفت نفس، به شمار مى رود.

اين جلد از كتاب، شامل پنج فصل كلّى است كه در آن، موضوعات مرتبط با روح، نفس و جسم انسان، مانند دو بُعدى بودن انسان، خصوصيات روحى و جسمى انسان، تكامل روح و جسم، يارى دهندگان ابعاد وجودى انسان و... طى هجده گفتار، بررسى شده است.

در پايان از همۀ عزيزانى كه در آماده سازى و انتشار اين اثر ارزشمند نقش آفرينى كرده اند به ويژه جناب آقاى مختار رنجكش، تشكّر و قدردانى نموده و از خداوند متعال، توفيق خودشناسى را كه گامى در جهت خداشناسى است، مسئلت مى كنيم.

«انّه وليّ الهداية و التّوفيق»

مؤسّسۀ فرهنگى مطالعاتى الزّهراء عليها السلام

18 ذى الحجّه 1436

بخش اوّل: روح، نفس و جسم انسان

اشاره

فصل اوّل: دو بُعدى بودن انسان

فصل دوّم: بُعد روحانى انسان

فصل سوّم: استكمال روح

فصل چهارم: بُعد جسمانى انسان

فصل پنجم: تقويت كنندگان نفس امّاره

وبُعد جسمانى انسان

1- فصل اوّل: دو بُعدى بودن انسان

اشاره

درس گفتار اوّل: انسان، مركّب از جسم و روح

اشاره

به خواست پروردگار عالم و لطف حضرت ولى عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف، مباحثى را راجع به «معرفة النّفس» بيان مى كنيم.

«معرفة النّفس» يعنى «خوديابى» و «خودشناسى»؛ كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم دربارۀ آن مى فرمايند هركه خود را بشناسد، خدا را شناخته است:

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه»(1)

اين روايت را هم سنّى و هم شيعه نقل كرده است.(2)

اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايند اگر كسى خود را بشناسد، عالم را شناخته است:

«وَ تَحْسَبُ أَنَّكَ جِرْمٌ صَغِيرٌ *** وَ فِيكَ انْطَوَى الْعَالَمُ الْأَكْبَر»(3)

خود را بشناس، آنگاه عالم را مى شناسى و عالم در تو نهفته است.


1) . بحارالانوار، ج 2، ص 32.

2) . ر. ك: مصباح الشّريعه، ص 13؛ عوالى اللئالى، ج 4، ص 102؛ بحارالانوار، ج 2، ص 32؛ متشابه القرآن، ج 1، ص 44؛ مفاتيح الغيب (تفسير فخر رازى)، ج 1، ص 91؛ تاريخ الاسلام (ذهبى)، ج 46، ص 378 و... برخى از مصادر نيز، اين روايت را از قول اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده اند: تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، ص 232؛ مشارق انوار اليقين، ص 299؛ مناقب (الخوارزمى)، ص 375؛ شرح نهج البلاغه (ابن ابى الحديد)، ج 20، ص 292؛ فصول المهمّه، ج 1، ص 538 و...

3) . ديوان اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 1، ص 175.

سخن اوّل

راجع به «معرفة النّفس» و «خودجويى» و «خوديابى»، كتاب هاى فراوانى نوشته شده است. مرحوم صدرالمتألّهين رحمة الله يك جلد كتاب به نام معرفة النّفس نوشته اند؛ يك كتاب دربارۀ اين انسان نوشته است. قبل از صدرالمتألّهين نيز فلاسفه، چه مشّاء و چه اشراق، در اين باره، كتاب هاى بسيارى نوشته اند.

استاد بزرگوار ما علامه طباطبائى رحمة الله نيز در الميزان بحث هاى مفصّلى راجع به معرفة النّفس دارند. لذا يك بحث ارزنده و همگانى است؛ امّا چون بحث ما بحث درس نيست، بايد رنگ ديگرى پيدا كند و آن رنگ قرآن است. لذا موضوع ما راجع به خودشناسى از نظر قرآن و روايات اهل بيت عليهم السلام است؛ به عبارت ديگر، يك تفسير موضوعى دربارۀ خودشناسى يا معرفة النّفس است.

ابعاد وجودى انسان

انسان مركّب از «روح» و «جسم» است. يعنى يك بُعد ملكوتى دارد و اين بُعد ملكوتى به اندازه اى بالاست كه خدا در قرآن اسم آن را «روح الله» گذاشته است. يك بُعد مادى و ناسوتى دارد كه قرآن فرموده از هر ميكروب و از هر درّنده اى درّنده تر و اذيتش بيشتر است. خداوند سبحان راجع به بُعد معنوى انسان، به ملائكه مى فرمايد:

فَإِذٰا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِينَ‌(1)

وقتى روحم را در او دميدم، همه به او سجده كنيد. بعد هم قرآن مى فرمايد به اندازه اى مهم است كه همۀ ملائكه و حتّى ملائكۀ حمَله عرش و حتّى جبرئيل با آن مقام و حَمَلۀ نازل كردن قرآن، سجده كردند:

وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِكَةِ اُسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِيسَ‌(2)

آن كسى هم كه سجده نكرد، راندۀ درگاه خدا شد و آن ابليس بود و آنگاه رفت در بعد مادى و ناسوتى انسان.

راجع به بُعد مادى انسان نيز قرآن مى فرمايد:

إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْقِلُونَ‌(3)

شرتر از هر درّنده و شرتر از هر ميكروب سرطان و ميكروب ايدز و...


1) . الحجر، 29: «پس وقتى آن را درست كردم و از روح خود در آن دميدم، پيش او به سجده درافتيد.»

2) . البقرة، 34: «و چون فرشتگان را فرموديم: براى آدم سجده كنيد، پس به جز ابليس»

3) . الأنفال، 22: «قطعاً بدترين جنبندگان نزد خدا كران و لالانى اند كه نمى انديشند.»

آن كسى است كه فقط بُعد مادى دارد. بُعد معنوى او رسيده به آنجا كه نمى تواند فرمان دهد و بُعد مادى، آن بُعد معنوى را كشته يا زندان كرده است. آنگاه بُعد معنوى نيست و يك آدم درّنده اى از كار درمى آيد. به عبارت ديگر اگر روح ما و آن بُعد ملكوتى ما حافظ ما شد و فرماندۀ كل قُوا شد و توانست در عمق جان ما نفوذ كند و توانست بُعد مادى ما را كنترل كند، اين انسان مى رسد به جايى كه به جز خدا نداند.

رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نبيند *** بنگر كه تا چه حد است مقام آدميت

اگر اين درّنده خوئى ز طبيعتت بميرد *** همه عمر زنده مانى به روان آدميت

طيران مرغ ديدى تو ز پاى بند شهوت *** به در آى تا ببينى طيران آدميت

برسد به جايى كه ملائكه، به نوكرى او افتخار كنند:

إِنَّ اَلَّذِينَ قٰالُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ ثُمَّ اِسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ اَلَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ‌، نَحْنُ أَوْلِيٰاؤُكُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ فِي اَلْآخِرَةِ‌(1)

كسانى كه به راستى مى گويند خدا و به عبارت ديگر كسانى كه بُعد ملكوتى و روح الله بر آن ها حكمفرماست، ملائكه بر آن ها نازل مى شوند. بعضى از مفسرين معنا كرده اند به دم مرگ و امّا آيۀ شريفه مى گويد در همين دنيا آن ملائكه مستخدم او مى شوند:


1) . فصلت، 30 و 31: «در حقيقت، كسانى كه گفتند: پروردگار ما خداست؛ سپس ايستادگى كردند، فرشتگان بر آنان فرود مى آيند [و مى گويند:] هان، بيم مداريد و غمين مباشيد، و به بهشتى كه وعده يافته بوديد شاد باشيد. در زندگى دنيا و در آخرت دوستانتان ماييم...»

إِنَّ اَلَّذِينَ قٰالُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ ثُمَّ اِسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا

اگر غم و غصّه و نگرانى جلو آمده، بشارت پيروزى به او مى دهند و مى گويند غم و غصّه نخور: نَحْنُ أَوْلِيٰاؤُكُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ فِي اَلْآخِرَةِ‌؛ و از فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا معلوم مى شود كه مراد همين دنياست. يعنى علاوه بر اينكه دم مرگ و در عالم برزخ و روز قيامت كمك كار او هستند تا زير لواى حمد برود و به آن بهشت و نزد اهل بيت عليهم السلام رود، در همين دنيا نيز ملائكه مستخدم او هستند.

در آيۀ ديگر مى فرمايد:

لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اَللّٰهِ‌(1)

اگر آدم، آدم باشد و خودش را شناخته باشد و توانسته باشد بُعد ملكوتى در عمق جانش كار كند، قرآن مى فرمايد يك دسته ملائكه هميشه حافظ او هستند. حافظ او هستند تا سقوط نكند و موفقيت براى دنيا و آخرت پيدا كند و محافظ او هستند تا شرّ شيطان انسى و شيطان جنّى، او و وابسته هايش را نگيرد و از چيزهايى كه خدا به مؤمن واقعى مى دهد، همين عاقبت به خيرى براى خود و زن و بچّه اش است. ملائكه نمى گذارند شيطان انسى و شيطان جنّى او را نابود كند و ببرد.


1) . الرعد، 11: «براى او فرشتگانى است كه پى در پى او را به فرمان خدا از پيش رو و از پشت سرش پاسدارى مى كنند.»

بعد درباره اش صحبت مى كنم كه اختيار صددرصد هم در دست ماست كه مركّب از روح و جسم و بُعد ملكوتى و بُعد ناسوتى هستيم و مائيم كه بايد صددرصد حرف اين بُعد ملكوتى را بشنويم. بعداً مى گويم كه اسم آن «عقل»، «قلب (وجدان اخلاقى، نفس لوّامه)» و «فطرت» است. اگر حرف اين فطرت و عقل و وجدان اخلاقى را صددرصد بشنويم، خير دنيا و آخرت داريم:

أَلاٰ إِنَّ أَوْلِيٰاءَ اَللّٰهِ لاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ‌(1)

اين آيه با چند تأكيد مى فرمايد اولياى خدا و اولياى خدا همان كسانى هستند كه روح الله در عمق جان آن ها كار مى كند. مى فرمايد اين ها از گذشته حزن و غم و غصّه اى ندارند و از آينده ترسى ندارند. اگر ترس از آينده باشد، اين ولى خدا نيست و اگر غم و غصّه از گذشته باشد، اين ولى خدا نيست. و الاّ خدا مى فرمايد يقين بدان و هيچ اشتباه نكن و يقيناً چنين است. سه تأكيد پشت سر هم شده كه اگر به راستى انسان تابع بُعد ملكوتى باشد، آنگاه نفس مطمئنه براى اوست.

آثار غلبۀ بُعد مادى

اگر روح نتواند بر انسان حاكم و مسلّط شود و بُعد مادى توانست اين انسان را كنترل كند، آنگاه مى رسد به آنجا كه بُعد مادى اين بُعد ملكوتى را مهار مى كند و مَركب مى كند.


1) . يونس، 62: «آگاه باشيد، كه بر دوستان خدا نه بيمى است و نه آنان اندوهگين مى شوند.»

به قول اميرالمؤمنين عليه السلام يك شيطان به تمام معنا مثل معاويه درست مى شود. مى رسد به آنجا كه اميرالمؤمنين عليه السلام خانه نشين مى شوند و آن مصائب بزرگ جلو مى آيد و يكى از مصائبش حكومت چهل سالۀ معاويه بر مسلمان ها مى شود. مى رسد به آنجا كه خلافت اهل بيت عليهم السلام غصب مى شود و اين غصب خلافت به جايى مى رسد كه يكى از اولاد او، داعش فعلى در عراق است. داعش يعنى يك شيطان، يعنى يك درّنده و به قول قرآن از هر درّنده اى درّنده تر است. اين بچّه شيطان از كجا پيدا شده است‌؟! در وقتى كه بُعد ملكوتى نباشد و بُعد مادى حكمفرما باشد، داعش پيدا مى شود.

حرف ديگر هم اين كه وقتى ولى خدا در خانه خدا قربة الى الله كشته شود، معلوم است كه در آينده داعش پيدا مى شود و وهابى درست مى شود. الان استكبار جهانى راه عجيبى را درست كرده و صهيونيسم با قارون هاى خليج فارس ازدواج كرده اند و بچۀ آن ها امثال داعش يا القاعده و طالبان شده است. اين ازدواجى است كه مسلمان هاى خليج فارس با صهيونيست ها كرده اند و توانسته اند داعش درست كنند. اگر قرآن كريم مى فرمايد إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْقِلُونَ‌ تعجّب نكنيد و پست تر از هر حيوان درّنده، اين داعش و القاعده اى است كه از صهيونيسم نيز سرچشمه گرفته است.

انسانى كه بايد بر اين جهان مسلّط شود، كه ان شاءالله مى شويم و بالاخره به دست ما و به رهبرى امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف پرچم اسلام روى كرۀ زمين افراشته

مى شود و اين يك امر مسلّم در تشيع، بلكه در اسلام عزيز است، انسانى كه بايد برسد به آنجا كه توان برقرارى حكومت عادلانۀ اهل بيت عليهم السلام در جهان را داشته باشد، امّا راه خود را گم كرده است و بى راهه مى رود.

بايد به دست انسان، حكومت منهاى ظلم، حكومت منهاى فقر، حكومت منهاى تبعيض و بالاخره يك حكومت صددرصد اسلامى به نام حكومت اهل بيت عليهم السلام به وجود بيايد.

اين انسان بايد آن حكومت را تشكيل دهد، به واسطۀ اينكه در درون او، چيزى به نام روح هست كه اين روح، مراتب دارد و «عقل» و «وجدان اخلاقى (قلب)» و «فطرت» از مراتب و آثار و نيروهايش هستند.

اين انسان معلوم است كه بايد برسد به جايى كه به جز خدا نداند و بايد برسد به اينكه حكومت جهان از آنِ او باشد و البته بالاخره به دست شيعيان، اين كار خواهد شد. به دست ما و به رهبرى امام زمان پرچم اسلام روى كره زمين افراشته خواهد شد و عمده براى تحقّق اين هدف، همين است كه انسان، انسان واقعى و انسان قرآنى شود و آدم شود؛ آدمى كه خدا مى خواهد و آدمى كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم به او گفته و آدمى كه ولايت به او گفته است؛ امّا معمولاً انسان به چنين جايگاهى دست نمى يابد، زيرا خود را گم مى كند و خودشناسى و خوديابى ندارد و خواه ناخواه، بُعد مادى و ناسوتى حكمفرما مى شود و حاضر است زير بار هركسى برود به خاطر اينكه به مقاصد پست خودش برسد. مى رسد به اينجا كه الان آقابالاسر داعشى ها، صهيونيسم است. صهيونيسم يعنى دشمن انسانيت و دشمن بشريت، يعنى دشمن اسلام عزيز؛

همين كه الان در قلب مسلمان ها، يك حكومت به نام حكومت صهيونيسم است و داعش نوكرى آن ها را مى كند.

اگر انسان خون گريه كند، جا دارد كه وهابى ها و سعودى ها و قارون هاى خليج فارس پول بدهند، صهيونيست ها كار كنند، به خاطر اينكه داعش بتواند بر عراق مسلّط شود. وقتى عقل نباشد، همين مى شود و وقتى فكر نباشد، همين است كه قرآن مى فرمايد:

إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْقِلُونَ‌

پست تر از هر ميكروبى، كسى است كه عقل دارد و تعقّل ندارد و فكر دارد و تفكّر ندارد. پروردگار عالم به او روح داده است و مركّب از ناسوت و ملكوت است و هم عقل و هم فكر دارد و امّا فكر و عقلش صرف اين شده كه چطور بايد تشيع را تضعيف كند. جلساتشان الان براى همين است كه چطور مى شود تشيع را تضعيف كرد. چطور مى توان اين تحفۀ الهى به نام جمهورى اسلامى را تضعيف كرد. وقتى بُعد معنوى نباشد و بُعد مادى حكمفرما باشد، آنگاه يك رياست طلب مى شود و وقتى رياست طلب شد، معنايش اين مى شود كه دست به هر كارى مى زند. به آمريكا مى گويد من حاضرم در روز سه چهار ميليون بشكه نفت مجانى به تو بدهم تا تو مرا به نوكرى قبول كنى و من در ظاهر، قدرتى كسب كنم.

ما بايد خيلى مواظب باشيم تا بُعد ملكوتى، يعنى روح الله، در ما تأثيرگذار باشد و بتوانيم با استفاده از اين بُعد ملكوتى، هم دنيا را تأمين كنيم و هم

آخرت را آباد سازيم. دنيايمان برسد به آنجا كه آقاى همه شويم و آخرتمان برسد به آنجا كه به ما بگويند:

يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ‌، اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ رٰاضِيَةً مَرْضِيَّةً‌، فَادْخُلِي فِي عِبٰادِي، وَ اُدْخُلِي جَنَّتِي(1)

اين دست خود ماست و خود مائيم كه بايد دنيا و آخرتمان را به واسطۀ روح الله تأمين كنيم.


1) . الفجر، 27 تا 30: «اى نفس مطمئنّه، خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد، و در ميان بندگان من درآى، و در بهشت من داخل شو.»

2- فصل دوّم: بُعد روحانى انسان

اشاره

درس گفتار دوّم: فطرت، ابزار بُعد روحى

اشاره

بحث قبلى به اينجا منتهى شد كه ما انسان ها مركّب از روح و جسم هستيم. از نظر روحى به اندازه اى بالا هستيم كه پروردگار عالم مى فرمايد «روح الله» در وجود اوست:

فَإِذٰا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِينَ‌(1)

به اندازه اى بالا هستيم كه مسجود همۀ ملائكه و حتّى جبرئيل هستيم. اين روح ما كه اينقدر شرافت دارد، موجب سعادت ما در دنيا و آخرت است و براى نيل به اين مقصود، از ابزارى در وجود انسان بهره مى برد.


1) . الحجر، 29: «پس وقتى آن را درست كردم و از روح خود در آن دميدم، پيش او به سجده درافتيد.»

چيستى روح

هيچ كس نمى داند روح چيست، به جز افرادى كه علمشان وابسته به علم خدا باشد، نظير اهل بيت عليهم السلام. قرآن كريم مى فرمايد اصلاً نمى شود شما بفهميد. از پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله و سلّم سؤال مى كردند كه روح چيست‌؟

وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلرُّوحِ قُلِ اَلرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَ مٰا أُوتِيتُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ إِلاّٰ قَلِيلاً(1)

مى فرمايد فقط بدان كه كار خداست. شما راجع به علمتان هرچه عالم و دانا شويد يك قطره از درياى علم است. معلوم است كه قطره از دريا نمى تواند حقايق اشياء را درك كند و من جمله روح. لذا اينكه حقيقت روح چيست،


1) . الاسراء، 85: «و در بارۀ روح از تو مى پرسند، بگو: روح، از [سنخ] فرمان پروردگار من است، و به شما از دانش جز اندكى داده نشده است.»

نه كسى ادّعا كرده كه مى دانم و نه مى شود فهميد. مى دانيم يك جوهر مجردى در بدن ماست. نحوۀ تركيبش را نيز احدى نمى داند. در اين باره مرحوم صدرالمتألّهين در أسفار و بعد حاجى سبزوارى در حاشيه بر أسفار زياد صحبت كرده است كه آيا تركيب انضمامى است يا تركيب اتحادى است يا تدبيرى است! و بالاخره كسانى كه با رياضت جلو آمده اند، توانستند بگويند كه نحوۀ تركيب، تركيب تدبيرى است. همينطور كه پروردگار عالم مدبّر اين عالم است، روح ما نيز مدبّر اين جسم ماست. تركيب تسلّطى و تركيب تدبيرى نظير خدا. اين روح از خداست و هرچه خدا دارد اين هم دارد و امّا قطره از درياست و نحوۀ تسلّطش بر جسم ما، نحوۀ تدبيرى است.

فطرت درونى انسان

دربارۀ تدبير روح بر بدن، بايد گفت كه گاهى روح، بر عمق جان ما تدبير مى كند و به آن «فطرت» مى گويند و قرآن روى اين فطرت خيلى حرف دارد:

فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اَللّٰهِ اَلَّتِي فَطَرَ اَلنّٰاسَ عَلَيْهٰا لاٰ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اَللّٰهِ ذٰلِكَ اَلدِّينُ اَلْقَيِّمُ وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ يَعْلَمُونَ‌(1)


1) . الروم، 30: «پس روى خود را با گرايش تمام به حقّ‌، به سوى اين دين كن، با همان سرشتى كه خدا مردم را بر آن سرشته است. آفرينش خداى تغييرپذير نيست. اين است همان دين پايدار، ولى بيشتر مردم نمى دانند.»

اين امتياز اسلام است كه به تو مى گويد فطرت دارى. آن روح ما فرمان مى دهد به عمق جان ما و فطرت ما كار مى كند. فطرت براى همه در بن بست ها پيدا مى شود. كسانى كه دين دارند يا دين ندارند يا كسانى كه دربارۀ توحيد لجوج يا جاهل يا عالمند، اين فطرت را دارند و در بن بست ها اين فطرت بيدا مى شود. يعنى روح ما به ابزارش به نام فطرت فرمان مى دهد و ناگهان او خدا را مى يابد و خيلى كار مى كند. يك معلّم رياضتى و يك معلّم كه نه تنها مى فهماند، بلكه مى ياباند. براى شما زياد اتّفاق افتاده كه در بن بست ها كه دستتان از همه جا كوتاه است، به طور ناخودآگاه خدا خدا مى كنيد. دهرى نيز همينطور است. كسى هم كه دشمن خداست و كسى كه عليه خدا كتاب مى نويسد، وقتى آپلوى او در هوا خراب مى شود، صداى خدا خداى او به زمين مى رسد. صداى خدا خداى ما در بن بست ها به هوا مى رود و صداى او از هوا مى آيد و همۀ كره زمين خدا خداى او را مى شنوند.

شخصى مى گفت يك رفيق بدجنسى داشتم كه خدا را قبول نداشت و لجوج هم بود و هرچه به او گفتم، نشد. لجبازى مى كرد و جوان ها را خراب مى كرد و آدم مضرّى شده بود. اتفاقاً يك پسر داشت كه اين پسر را به اطاق عمل بردند و زير چاقوى جراحى رفت. من همراه اين آدم بدجنس و ضدّ خدا بودم. وقتى در اطاق عمل را بستند، دست اين شخص از همه جا كوتاه شد و بغض راه گلويش را گرفت و بنا كرد بلندبلند گريه كند و امّا در گريه ها مى گفت: خدا، خدا. جلو رفتم و گفتم چه مى گويى، خدا چيست‌؟ خدا كيست‌؟ گفت دست از سرم بردار و بگذار تا بچّه ام را از خدا بگيرم.

قرآن همين مطلب را در چندين جا تذكّر مى دهد:

فَإِذٰا رَكِبُوا فِي اَلْفُلْكِ دَعَوُا اَللّٰهَ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ فَلَمّٰا نَجّٰاهُمْ إِلَى اَلْبَرِّ إِذٰا هُمْ يُشْرِكُونَ‌(1)

وقتى در بن بست ها گير كند، عمق جانش خدا خدا مى كند. عمق جانش از خدا حاجت و رفع گرفتارى ها را مى خواهد؛ امّا بدبختى اينست كه وقتى بن بست او تمام شد، به جاى اينكه ادامه دهد و به جاى اينكه آن عمق جانش را در معرض روح بگذارد و روح، او را آدم و موحّد كند، دوباره همان بدجنسى گل مى كند. و اين براى همۀ ما اتّفاق مى افتد كه در بن بست ها خدا را بيابيم و امّا بعد از آن خدا را رها نكنيم. نمازمان در مقابل خدا باشد و مواظب باشيم كه در محضر خدا گناه نكنيم. در آن موقع خود را در محضر خدا مى يابد. آنگاه نه تنها گناه نمى كند، بلكه خدا خداى او بلند مى شود. اگر يك آدم حسابى باشد، همين معلّم اخلاق مى شود و بعد از آن اينطور مى شود كه همه جا محضر خداست و ما در محضر خدائيم و ادب حضور بايد مراعات شود. امّا متأسّفانه نود و نه درصد مردم در بن بست خدا خدا مى كنند و به راستى خدا را مى يابند. مثلاً شما الان روزه هستيد و تشنگى را مى يابيد، امّا نمى توانيد اين تشنگى را تعريف كنيد. امّا اين علم نيست و خيلى بالاتر از علم است. دانستنى نيست، بلكه يابيدنى است. انسان در بن بست ها خدا را


1) . العنكبوت، 65: «و هنگامى كه بر كشتى سوار مى شوند، خدا را پاكدلانه مى خوانند، و [لى] چون به سوى خشكى رساند و نجاتشان داد، بناگاه شرك مى ورزند.» و نيز ر. ك: يونس، 22؛ لقمان، 32.

مى يابد. خوشا به حال كسانى كه اين يابيدنى ها كه از الطاف خفيه خداست جلو مى آيد، آن را به غفلت رها نكند و اين يابيدن براى او يك سرمشق شود به اين اندازه كه همه جا محضر خدا و ما در محضر خدائيم و ادب حضور بايد مراعات شود.

چيز ديگرى كه بزرگان نگفته اند و من به شما بگويم، اين است كه چنين فردى، علاوه بر اينكه خدا را مى يابد، مى يابد كه اين خدا مستجمع جميع صفات كمالات است؛ يعنى مى يابد كه اين خدا عالم است و علم بماسوى الله است. لذا اينطور نيست كه يك عالم براى جاهل تفصيل دهد، بلكه مى يابد كه خدا عالم است و لذا مى گويد خدايا مى دانى چه مى دانم و چه مى خواهم. يعنى خدا را قادر و داراى قدرت مطلقه مى داند. لذا مى داند هيچكس نمى تواند به فرياد او برسد به جز خدا و قدرت خدا. مى يابد كه اين خدا رئوف و مهربان است. مى داند كه خودش آدم بدجنسى بوده و عليه خدا كتاب نوشته و عليه خدا سخنرانى ها كرده، امّا الان كه در بن بست گير كند، مى يابد كه خدا ارحم الراحمين است. خدا از گناهانِ گذشته مى گذرد؛ لذا «بسم الله الرحمن الرحيم» در قرآن را مى يابد. ما «بسم الله الرحمن الرحيم» را مى خوانيم و معنايش را مى دانيم، امّا اين در بن بست، حقيقت «بسم الله الرحمن الرحيم» را مى يابد. آنگاه مى يابد كه اين يك ذات مستجمع جميع صفات كمالات است؛ نخوانده ملاّ مى شود. يك لحظه يك توحيد براى او پيدا مى شود و بهترين توحيدهاست و آن توحيد وجدانى و توحيد فطرى است. خوشا به حال اين ها.

از الطاف خفيۀ خدا اينست كه براى ما لاأقل خيلى وقت ها اين حالت جلو مى آيد. دستمان از همه چيز كوتاه مى شود و تازه يك عروة الوثقى پيدا مى كنيم و عروة الوثقى، خداست. خوشا به حال اين ها كه بيابند و رها نكنند. قرآن مى فرمايد رها مى كنى و چرا رها مى كنى‌؟

فَلَمّٰا نَجّٰاهُمْ إِلَى اَلْبَرِّ إِذٰا هُمْ يُشْرِكُونَ‌

تو درّ گرانبهاى خدا را يابيدى و مطلوب را يابيدى، براى اينكه روح از خداست و مطلوبِ روح، خداست؛ همينطور كه خدا روح را دوست دارد و به ملائكه مى گويد به او سجده كنيد، روح نيز تسليم صددرصد در مقابل خداست. روح تو خيلى وقت ها و خيلى جاها در بن بست ها كار مى كند و يك ذات مستجمع جميع صفات كمالات را مى يابى، پس رها نكن. خوشا به حال كسانى كه اين بلاها و مصائب براى آن ها از الطاف خفيۀ خدا باشد. خوشا به حال كسى كه در مرگ جوانش بگويد لطف خفى خداست، براى اينكه بن بست و مصيبتى برايش جلو آمده و نتيجه آن يابيدن خداست، يعنى بهترين كس ها و بهترين چيزها. لذا من عقيده دارم علاوه بر اينكه قرآن مى فرمايد خدا را مى يابد، يعنى «الله» را مى يابد، يعنى آن كه مستجمع جميع صفات كمالات است؛ قدرى بالاتر، انسان همان وقت معاد را مى يابد. مثلاً گرفتار است و براى رفع گرفتاريش خدا خدا مى كند و امّا همان موقع به طور ناخودآگاه از كارهاى بدش توبه مى كند. مى گويد خدايا غلط كردم، خدايا من از اين به بعد با تو هستم، چنان كه تو الان با من هستى. اين يعنى معاد،

يعنى توبه و انابه و يعنى مبدأ را يابيدم و به دنبال مبدأ، معاد را يابيدم. لذا مبدأ و معاد، هر دو فطرى است و اين كار روح است و ابزارش عمق جان ماست. به اين فطرت مى گوييم و قرآن روى اين فطرت خيلى پافشارى دارد كه ما از فطرت و از عمق جانمان استفاده كنيم.

وجود فطرت، در بن بست ها، خودبه خود به كار مى آيد و در غير بن بست ها نيز بايد با «توجّه» ما، هميشه بيدار باشد. فطرت بايد هميشه پويا باشد. فطرت بايد در دلِ شب ما را بيدار كند و در نماز شبمان مانند آدم هايى كه در بن بست مى گويند خدا خدا و مثل باران گريه مى كنند، باشيم. فطرت بايد باعث شود كه فرد، در نيمۀ شب، مثل باران گريه كند و خدا را بخواند و بخواهد.

هستند افرادى كه نماز شب مى خوانند، نه براى اينكه گرفتارى آن ها رفع شود يا به بهشت بروند يا به جهنّم نروند، بلكه نماز شب مى خوانند براى اينكه خدا را يابيده اند؛ لذا با خدا درد دل و گفتگو مى كنند. حتّى گاهى افراد، سواد ندارند، امّا گفتگو با خدا را خوب بلدند و خوب راه آن را مى دانند(1)و آنگاه نماز برايشان، يك مكالمه و معاشقه مى شود. نماز شب براى آنان از دنيا و آنچه در دنياست، بهتر و بالاتر است:

«لَرَكْعَتَانِ فِي جَوْفِ اللَّيْلِ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنَ الدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا»(2)


1) . ر. ك: ارتباط عاطفى با خداوند، ص 31 تا 47.

2) . علل الشّرائع، ج 2، ص 363: «دو ركعت نماز در دل شب، نزد من، از دنيا و هر آنچه در دنياست، محبوب تر است.»

اگر فطرت بيدار باشد، انسان در ماه رمضان و موقع افطار، يك لذّت خاصى دارد و وقتى دعاى افطار را مى خواند و مى گويد:

«اللَّهُمَ لَكَ صُمْتُ وَ عَلَى رِزْقِكَ أَفْطَرْتُ وَ عَلَيْكَ تَوَكَّلْت»(1)

خداوند سبحان نيز به او آفرين و تبريك مى گويد؛ مى فرمايد آفرين به روزه گرفتن و افطار كردن تو.

اين ها مسائلى نيست كه تصوّر كنيد دست يابى به آن مشكل است؛ البته گرچه فرموده اند علم يابى و ملاّشدن مشكل است و آدم شدن در سر حدّ محال است؛ چنان كه استاد بزرگوار ما حضرت امام قدّس سرّه از مرحوم حاج شيخ (آيت الله العظمى حاج شيخ عبدالكريم حائرى رحمة الله) نقل مى كردند كه مرحوم حاج شيخ گاهى روى منبر درس، به طلبه ها و فضلا و بزرگان مى فرمود: ملاّشدن مشكل است و آدم شدن در سر حدّ محال است؛ امّا ملاّى اينگونه كه من مى گويم، آسان است. اينكه انسان به راستى به روح جواب بله بگويد و عمق جان خود را در معرض روح بگذارد، آنگاه مى رسد به آنجا كه موقع افطار وقتى مى گويد:

«اللَّهُمَ لَكَ صُمْتُ‌»، آنگاه توجّه خدا را مى يابد. خدا به او آفرين مى گويد و اين، گفتۀ خدا را مى يابد.

البته اين گوش و چشم و زبان ظاهرى ما، مربوط به جسم ماست و مربوط به روح ما نيست. روح ما چشم و گوش و زبان ندارد و امّا روح ما از طرف


1) . اقبال الاعمال، ج 1، ص 117: «خدايا براى تو روزه گرفتم و با روزى تو افطار مى كنم و تنها بر تو توكّل مى كنم.»

خداست و علمش فطرى و لدُنى و علمش از طرف خداست. ما اگر جواب اين روح را بدهيم و به راستى با روحمان آشنا شويم و به راستى روح ما به عمق ذات ما و به عمق جان ما فرمان دهد، آنگاه ما صداى خدا را مى شنويم. در وقتى كه قرآن يعنى «كلام الله» را مى خوانيم، خدا با زبان ما با ما حرف مى زند. در وقتى كه نماز مى خوانيم در حمد و سوره خدا با ما حرف مى زند. ما اگر گوش روح داشته باشيم و به قول مثنوى مى گويد اگر مى خواهى به اين چيزها برسى، اين گوش حيوانى را ببُر و اين چشم حيوانى را كور كن و اين دهان حيوانى را ببَند و آن چشم و گوش و زبان روح را باز كن، آنگاه ببين كه چطور در وقتى كه قرآن مى خوانى، صداى خدا را مى شنوى. مستحب است وقتى شما قرآن مى خوانيد و به يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا رسيديد، لبيك بگوييد؛(1)يعنى خدايا حرف هاى تو را مى شنوم و تو مى گويى اى مؤمن و من هم مى گويم بله، همه چيزم فداى تو.

اين يكى از كارهاى روح در بدن ماست. روح ما به بدن ما تعلّق دارد و بنا شد تعلّق تدبيرى باشد. نظير تدبير خدا بر ماسوى الله. و اين سه ابزار دارد و يكى از ابزارهايش عمق جان ماست و به آن فطرت مى گوييم. اين عمق جان را در معرض روحمان بگذاريم، آنگاه براى ما توحيد و مبدأ و معاد پيدا


1) . تهذيب الأحكام، ج 2، ص 124: «يَنْبَغِي لِلْعَبْدِ إِذَا صَلَّى أَنْ يُرَتِّلَ فِي قِرَاءَتِهِ فَإِذَا مَرَّ بِآيَةٍ فِيهَا ذِكْرُ الْجَنَّةِ وَ ذِكْرُ النَّارِ سَأَلَ الله الْجَنَّةَ وَ تَعَوَّذَ بِاللهِ مِنَ النَّارِ وَ إِذَا مَرَّ بِ يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ‌ وَ يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا يَقُولُ‌: لَبَّيْكَ رَبَّنَا»

مى شود و يك عالم ديگرى و يك صفحۀ ديگرى براى ما باز مى شود. آنگاه بالاترين لذّات براى ما روزه است، زيرا تشبّه به خداست. بالاترين لذّات براى ما نماز است، زيرا مكالمه با خداست و بالاترين لذّات براى ما رفع گرفتارى از ديگران است و بالاترين لذّات اينست كه بتوانيم يك فقير و گرسنه اى را سير كنيم.

براى جسم ما بالاترين لذّت اينست كه افطار كنيم و غذاى لذيذى بخوريم و اگر تشنه هستيم، آب بخوريم؛ امّا لذّت روح اينست كه بتوانيد يك بينوايى را به نوا برسانيد و بتوانيد دو ركعت نماز شب با حضور قلب بخوانيد و بالاخره بتوانيد يك رابطۀ عاطفى با خدا پيدا كنيد. اگر رابطه عاطفى شد، گريه خودش مى آيد. مگر اينكه خيلى قسى القلب باشد و بعد صحبت مى كنم كه اگر قسى القلب باشد، نمى شود و الاّ گريه خودش مى آيد. در اين حال، تضرّع و زارى و حضور قلب دارد و بالاترين لذّات برايش نماز شب و روزه و نماز اوّل وقت است؛ لذا وقتى اوّل وقت نماز مى شود، همه چيز فداى نماز مى شود.(1)


1) . ر. ك: نماز نجواى مؤمنان، ص 24 تا 33.

درس گفتار سوّم: عقل، ابزار بُعد روحى

اشاره

بحث به اينجا رسيد كه روح ما كه نمى دانيم چيست و فقط مى دانيم كار خداست، بالاتر از هر خلقى است. نمى دانيم حقيقت اين روح چيست و كسى هم تا حال مدّعى نشده است كه من مى دانم. فلاسفه و عرفا و مفسّرين در اين باره چيزهايى گفته اند، امّا اينكه روح را بشناسند، شناخته نشده است. نه از جهت شهود و نه از جهت علم.

روح ما و جسم ما يك تركيب در خارج است كه به آن نفس و يك فرد از انسان مى گوييم. نحوۀ تركيب را نيز احدى تا حال نتوانسته جزماً بگويد چه تركيبى است. در اين باره هم فلاسفه و عرفا و مفسّرين صحبت هايى كرده اند، امّا به جايى نرسيده اند. ولى مى دانيم كه روح هست و يك جوهر مجرّدى در ماست. مى دانيم ما مركّب از روح و جسم هستيم.

گفتم اين روح در بدن ما ابزارى دارد كه با آن ابزار كار مى كند. ابزار اوّلش «فطرت»، يعنى عمق جان اين انسان است. خدايابى ها و خداجوئى ها و حقيقت يابى ها و حقيقت جوئى ها از اين فطرت سرچشمه مى گيرد. روح ماست كه مى فهمد و مى يابد، امّا به واسطۀ عمق جان ما يعنى همان فطرت.

ابزار دوّم روح، «مغز» ماست كه در اين جلسه دربارۀ آن صحبت مى كنيم.

اهميت عقل و تعقّل

در بدن ما، روح، ابزار ديگرى هم دارد و آن «مغز» ماست. روح به مغز ما فرمان مى دهد و اسم آن را «عقل» مى گذاريم و اين عقل كار مى كند و دنيا و آخرت ما را اصلاح مى كند. عقل خيلى ارزش دارد؛ به قول خواجه عبدالله انصارى: «به هركه دادى چه ندادى و به هركه ندادى، چه دادى‌؟!»

هركدام از شما عاقليد، بدانيد كه اين درّ گران بهاى عقل خيلى ارزش دارد.

روح ما به واسطۀ مغز ما، تعقّل و تفكّر دارد. مغز يكى از خلقت هاى مهم خداست. يك كارخانۀ كوچكى در سر ما به نام مغز و اعصاب است و به اندازه اى ظرافت دارد و قطعات دارد كه اگر اين قطعات را بتوانيم بزرگ كنيم، يك كارخانه از اينجا تا تهران مى شود. پروردگار عالم اين كارخانۀ به اين بزرگى را كوچك و باظرافت كرده است و قطعات آن را با اين چشم

نمى توان ديد و با چشم ذرّه بينى مى بينند و روى آن حرف ها دارند و پزشك هاى متخصص، كمى از اين كارخانه سر در مى آورند. اين كارخانۀ به اين بزرگى كه پروردگار عالم در سر ما جا داده است و زندگى و جان ما و همه چيز ما وابسته به آن است، يكى از ابزارهاى روح ماست كه مى تواند ما را رستگار كند. روح به اين مغز فرمان مى دهد و اين مغز تعقّل و تفكّر مى كند و به واسطۀ تعقّل و تفكّرش، ما رستگار مى شويم. ما مى توانيم به واسطۀ عقلمان، دنيا و آخرت خود را جداً تأمين كنيم.

آن ملّتى كه عقب مانده، بى عقل است يا نتوانسته از عقل خود درست استفاده كند. آن ملّتى هم كه جهنّمى شده، بى عقل است و قرآن راجع به اين جمله، حرف مى زند. قرآن مى فرمايد كه جهنّميان به جهنّم مى روند و در جهنّم، با هم درد دل مى كنند و تأسّف بار حرف مى زنند:

وَ قٰالُوا لَوْ كُنّٰا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مٰا كُنّٰا فِي أَصْحٰابِ اَلسَّعِيرِ(1)

ما اگر عقل داشتيم جهنّمى نمى شديم و ما بى عقل بوديم، لذا مثل كرم ابريشم در اين دنيا به خود تنيديم تا اينكه مُرديم و جهنّمى شديم.

باز در آيۀ ديگر مى فرمايد كسانى كه تعقّل و تفكّر ندارند و به عبارت ديگر كسانى كه حرف اين روح را نمى شنوند و در كارها، خودسر و شهوتران و دنياپرستند، در حقيقت عقل و تفكّر ندارند:


1) . الملك، 10: «و گويند: اگر شنيده [و پذيرفته] بوديم يا تعقّل كرده بوديم در [ميان] دوزخيان نبوديم.»

وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْرٰاهِيمَ إِلاّٰ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ‌(1)

مى خواهى آدم سفيهى به تو نشان دهم! آن كسى است كه ملّت ابراهيم و اسلام عزيز را ندارد و مسلمان نيست و تقيد به ظواهر شرع ندارد و به عبارت ديگر حرف اين روح را نمى شنود.

خوشا به حال كسانى كه تعقّل و تفكّر دارند. ما مسلمان ها از اين بى عقلى و بى تفكّرى، كارمان به اينجا رسيده كه هفتاد و دو ملت شده ايم. مگر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم ملّت ما را تعيين نكرد؟! آيا يك سنّى پيدا مى شود كه بگويد ما غديرخم نداريم‌؟! يك سنّى پيدا مى شود كه بگويد حديث ثقلين نداريم‌؟! كسى پيدا مى شود بگويد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم، اميرالمؤمنين عليه السلام را در هر فرصتى به خلافت منصوب نكرده است‌؟!

اين از ضروريات اسلام عزيز است. علاوه بر اينكه اگر پيغمبر هم نفرموده بود، اگر عقل داشتيم، همين را دلالت مى كرد كه بعد از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم بايد مثل پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم بر اين ملّت حكومت داشته باشد؛ امّا چه شد كه چنين اتّفاقى نيفتاد؟! اين از بى عقلى است.

مسلمان هاى صدر اسلام، آدم هاى خوبى بودند، امّا بى علم بودند و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم احساسات آن ها را استخدام كرد و توانست مسلمان هايى از زن و مرد و مهاجر و انصار بسازد و با آن ها 84 جنگ را فتح كند و بالاخره همه چيز فداى اسلام شود و امّا همين كسانى كه دو ماه قبل قضيۀ غديرخم را


1) . البقرة، 130: «و چه كسى، جز آنكه به سبك مغزى گرايد، از آيين ابراهيم روى برمى تابد؟»

ديده بودند؛ هنوز جنازۀ پيغمبر دفن نشده بودند كه ناگهان همه رفتند. زيرا تفكّر نداشتند. مگر مى شود على عليه السلام را خانه نشين كرد؟! بله، بى عقلى و بى فكرى، حضرت على عليه السلام را خانه نشين كرد.

حضرت زهرا عليها السلام به اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايند يا على! من شنيدم كه به تو سلام نمى كنند و به تو اعتنا نمى كنند. فرمود: زهرا جان! سلام هم كه مى كنم، جوابم را نمى دهند. اين برخودها از بى عقلى و بى فكرى سرچشمه مى گيرد. فهم اين ها فكر فلسفى نمى خواهد و فكر ملاصدرا و شاگردان ملاصدرا و اسفار ملاصدرا نمى خواهد، اين ها نه فلسفه مى خواهد و نه علم خاص، بلكه اگر فكر عوامانه مى كردند، نبايد على عليه السلام رها شده باشد و غير على عليه السلام جايگزين شده باشد؛ و امّا به دليل بى فكرى، ديگران بر سر كار آمدند.

مسلمان ها خوب بودند و از نظر تقيد به ظواهر شرع بالا بودند و از نظر جنگ و جهاد با دشمن بالا بودند و با نبود امكانات، 84 جنگ را پشت سر گذاشتند و دشمن را ذليل كردند، امّا آنجا كه بايد فكر كنند، نكردند و به قول سلمان فارسى وقتى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم را دفن كردند، در كوچه ها قدم مى زد و به فارسى مى گفت: «كرديد، نكرديد»؛(1)آن ها خيال مى كردند سلمان ديوانه شده است. به راستى در زمان حيات پيامبر از ايشان اطاعت «كردند» و ده سال حكومت اسلام با آن پيروزى ها را داشتند؛ امّا آدم هاى عوام بودند و بى فكر بودند و بى عقلى و بى فكرى آن ها رسيد به اينجا كه على عليه السلام را رها كرده و


1) . تذكرة الخواص، ص 63.

غير على عليه السلام را آوردند و سقيفۀ بنى ساعده خاك بر سر اسلام و مسلمان ها كرد. در حقيقت آنان در اثر بى فكرى، به دستور پيامبر عمل «نكردند».

الان ما نبايد داعش داشته باشيم و اين داعش را شيطانى درست مى كند براى شيطنت خود، يعنى صهيونيسم و امريكائى ها و استكبار جهانى؛ و امّا چرا در ميان ما مسلمان ها داعش درست مى شود؟! دليلش بى فكرى و بى عقلى است. وقتى انسان فكر نداشته باشد، كارش مى رسد به اينجا كه در مقابل فيلم، شكم يك جوان را پاره مى كند و جگر آن جوان را بيرون مى آورد و در مقابل فيلم مى خورد! يعنى ببينيد كه من جگر يك شيعه را مى خورم، زيرا شيعه است و اين فيلم را به همۀ دنيا نشان مى دهد. وقتى انسان فكر نداشته باشد، به اينجا مى رسد.

اميرالمؤمنين عليه السلام وقتى به حكومت رسيدند، مردم حسابى از حاكمان قبلى سَر خورده بودند، لذا با يك ولع و زورى اميرالمؤمنين عليه السلام را خليفه كردند، ولى با بى عقلى و بى فكرى، سه جنگ براى اميرالمؤمنين عليه السلام جلو آوردند. آنگاه جنگ آخر، با خوارج نهروان است كه در ظاهر مثل اين داعشى هاى امروز بودند. در تاريخ مى خوانيم اين خوارج نهروان خيلى مقدّس بودند و در اثر نماز شب، پينه به پيشانى آن ها بود.

راوى مى گويد خدمت اميرالمؤمنين عليه السلام در نصف شب به آن طرف مى رفتيم و صداى قرآن شنيديم و جاذبۀ صداى قرآن مرا گرفت و اميرالمؤمنين عليه السلام اعتنا نكردند و فرمودند بيا برويم. تعجّب كردم كه اميرالمؤمنين عليه السلام كه قرآن ناطق است بايد خيلى از اين صدا خوشش بيايد، پس چرا بى اعتناست‌؟

بالاخره در جنگ نهروان يك كشته به رو افتاده بود و به پشت انداخت و گفت: اين همان كسى است كه قرآن مى خواند كه جاذبۀ قرآنش تو را جذب كرده بود.

اگر انسان بى عقل شود، مانند همين خوارج نهروان مى شود كه رسيدند به خانم شيعه اى كه آبستن بود و شوهر جوانش هم همراهش بود. فهميدند اين ها شيعه هستند. يكى از خوارج نهروان نظير همين داعشى ها سر مرد را در مقابل زنش بُريد و بعد پيش خانم آمد و به خانم گفت اين بچّه كه در شكم دارى، پسر است يا دختر؟! زن گفت نمى دانم. آنگاه شكم زن را پاره كرد و بچّه را بيرون آورد و بچّه پسر بود و در حالى كه مادر در حال مُردن بود، سر بچّه را گرفت و گفت بچّه ات پسر است و بعد بچّه و زن را سر بُريد؛ زيرا شيعه بودند.(1)

واى به كسى كه عقل نداشته باشد و تعقّل نداشته باشد. آيه اش را خواندم كه قرآن مى فرمايد كسى كه تعقّل و تفكّر ندارد و كسى كه علم دين ندارد، از هر ميكروبى، ميكروب تر است. الان ميكروبى كه خيلى بد است، ميكروب ايدز است و از ميكروب سرطان هم بدتر است و همه از آن متنفرند. قرآن مى فرمايد از اين ميكروب بالاتر و بدتر و شرّتر كسى است كه عقل ندارد و تفكّر ندارد:


1) . ر. ك: تاريخ الاُمم و الملوك (تاريخ طبرى)، ج 5، ص 81؛ الطبقات الكبرى، ج 5، ص 189؛ شرح نهج البلاغه (ابن ابى الحديد)، ج 2، ص 269.

إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْقِلُونَ‌(1)

پست تر از هر ميكروبى اينست كه خدا عقل را داده و آن كارخانۀ عجيب در مغز ماست، امّا روح ما نمى تواند به آن فرمان دهد و فلج شده است. روح و جسم مرده است و روح هم اگر زنده باشد، نمى تواند فرمان دهد و اين پست تر از هر درّنده و ميكروبى است. لذا قرآن در آيات فراوانى مى فرمايد:

أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ‌(2)

أَ فَلاٰ تَتَفَكَّرُونَ‌(3)

چرا عقل نداريد؟! چرا فكر نداريد و چرا فكرش را نمى كنيد؟! اسلام مثل خورشيد روشن است و بايد با فكر خود، اسلام عزيز را كه اين چنين مى درخشد، قبول كنيد. اسلام به ذات خود عالى و روشن است و مخصوصاً تشيع روشن است و مثل آفتاب است، امّا داعشى ها دشمن آن هستند، زيرا عقل و فكر ندارند؛ لذا قرآن مرتّب مى گويد أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ‌ و بعضى اوقات هم مى فرمايد:

لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ‌(4)

لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ‌(5)


1) . الأنفال، 22: «قطعاً بدترين جنبندگان نزد خدا كران و لالانى اند كه نمى انديشند.»

2) . البقرة، 44؛ آل عمران، 65؛ الانعام، 32 و...

3) . الأنعام، 50.

4) . البقرة، 219 و 266.

5) . البقرة، 73؛ الانعام، 151؛ يوسف، 2 و....

بعضى اوقات مى فرمايد اى مردم! ما قرآن را فرستاديم و دوست داريم كه تعقّل و تفّكر كنيد. پس تعقّل و تفكّر داشته باشد تا اين تعقّل و تفكّر تو را برساند به جايى كه به جز خدا نداند. و الاّ اگر آدم بى فكر باشد، كه بعضى اوقات ما فكرهايمان را صرف اين دنيا مى كنيم، صرف شهوت و غضب و اختلاف ها و صرف به جان هم افتادن و يكديگر را خراب كردن مى كنيم، پست تر از هر ميكروب و درنده اى خواهد بود.

قرآن كريم مى فرمايد فرماندۀ كلّ قوا، روح توست؛ آن روح خدايى كه خداوند آن را در انسان دميده و بايد تعقّل و تفكّر انسان، زير نظر اين روح باشد، آنگاه عالى درمى آيد و الاّ اگر اين تفكّر و تعقّل نباشد و اگر فرمانبردارى از روح و آن مغز ما نباشد، حتّى اگر مقدّس باشد، بدتر هم مى شود. بعضى اوقات مى رسد به اينجا كه كار زشت و گناه را نيكو و ثواب مى پندارد. جرداق نصرانى يك جملۀ شيرينى دارد و مى گويد: انسان گاهى مى رسد به اينجا كه ولى خدا را در خانۀ خدا قربة الى الله مى كُشد! زيرا فكر ندارد و تعقّل ندارد، زيرا در زندگى فكر نمى كند تا نتيجه بگيرد.

گفتم مراد من از تفكّر و تعقّل در قرآن، تفكّر و تعقّل فلسفى نيست، بلكه تعقّل و تفّكر عوامانه است كه زير نظر روح ما، ما را صددرصد رستگار مى كند. اگر تعقّل را در دست شهوت بدهيم، آنگاه اين بى عفّتى و بى غيرتى امروزه مى شود. اگر تعقّل و تفكّر را به دست اقتصاد ناسالم بدهيم، آنگاه اقتصادى مى شود كه الان براى همه و مخصوصاً براى فقرا و ضعفا و بيچاره ها، كمرشكن شده است. اسلام اقتصاد دارد، همان گونه كه دستور به

حجاب و عفاف دارد. اسلام، قانون مواسات دارد و همۀ اين ها با فكر عوامانه درست مى شود. امّا به شرط اينكه فكر كنيم و زير نظر روح الله فكر كنيم. وقتى زير نظر روحمان تعقّل و تفكّر كنيم، آنگاه يك آدم صددرصد حسابى مى شويم. به عنوان مثال سواد ندارد، امّا عقل دارد. به قول حضرت امام قدّس سرّه كه به بعضى افراد مى فرمودند: فلانى سوادش از شما كمتر است، امّا عقلش از شما بيشتر است.

تقواى منهاى تعقّل

در روايات زياد آمده كه تقواى منهاى تعقّل و تفكّر، هيچ ارزش ندارد. حتّى كسى كه عقل ندارد، در حقيقت دين ندارد.(1)حال يك قضيه بگويم تا ببينيد كه بى تعقّلى و بى تفكّرى آدم را به كجا مى رساند! ببينيد كه اگر تعقّل و تفكّر ما در دست خودمان شد، چه توجيه هاى عوامانۀ غلطى مى شود.

امام صادق عليه السلام مى فرمايند تعريف كسى را مى كردند و من خيلى دلم مى خواست او را پيدا كنم. روزى در كوچه او را پيدا كردم و مردم اطرافش را گرفته و به او التماس دعا مى گفتند و از او مسئله مى پرسيدند و او مشهور شده بود. مى گويند من صبر كردم تا مردم رفتند و او تنها شد و رفت و من به دنبال او رفتم. امام صادق عليه السلام مى فرمايند ديدم كه اين شخص به مغازۀ نانوايى رفت و دو نان دزديد و در مغازۀ ميوه فروشى دو انار دزديد و به خرابه رفت و


1) . تحف العقول، ص 54: «لَا دِينَ لِمَنْ لَا عَقْلَ لَهُ‌»

آن نان و انارها را به فقرا داد. امام صادق عليه السلام مى فرمايند تعجّب كردم و جلوى او را گرفتم و گفتم اين چه كارهايى بود كه كردى و گفتم دزدى تو را ديدم و صدقۀ تو را هم ديدم. معلوم مى شود وقتى راه با ولايت نباشد، چنين مى شود. وقتى پيرو على عليه السلام نباشد، معلوم است كه خوارج نهروان مى شود. اين شخص مثل اينكه سر و كارى با ولايت نداشته و سرخود كار مى كرده است. به امام صادق عليه السلام گفت معلوم مى شود كه مسئله بلد نيستى. مگر قرآن نخواندى‌؟! قرآن مى فرمايد:

مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا وَ مَنْ جٰاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلاٰ يُجْزىٰ إِلاّٰ مِثْلَهٰا وَ هُمْ لاٰ يُظْلَمُونَ‌(1)

هركه كار خوب كند، خدا ده برابر به او مى دهد و هركه كار بد كند، خدا يك برابر به او كيفر مى دهد. گفت من دو نان و دو انار دزديدم و چهار گناه در نامۀ عملم نوشته شد و بعد به خرابه رفتم و اين چهار نان و انار را صدقه دادم و هركدام ده ثواب و بالاخره چهل ثواب بردم. چهار ثواب در مقابل آن چهار گناه و سى و شش تا ثواب بُرد كردم. امام صادق عليه السلام پس از شنيدن جواب او، فرمودند:

«ثَكِلَتْكَ أُمُّك». سپس امام صادق عليه السلام مى فرمايند به او گفتم تو در ابتدا با دزدى، چهار گناه كرده اى و سپس چهار گناه ديگر به آن


1) . الانعام، 160، «هر كس كار نيكى بياورد، ده برابر آن [پاداش] خواهد داشت، و هر كس كار بدى بياورد، جز مانند آن جزا نيابد و بر آنان ستم نرود.»

اضافه كرده اى كه مال را بدون اجازۀ صاحبانش، صدقه داده و تصرّف نمودى؛ نه تنها ثواب نبردى، بلكه هشت گناه مرتكب شده اى.(1)

اگر انسان با منبر و محراب سر و كار نداشته باشد و سر و كار با ولايت نداشته باشد، خوارج نهروان يا اين آدم عامى مى شود. من زياد ديدم در ميان مردم كه مى خواهد با فكر عوامانه اش زرنگى كند، امّا نمى شود و گاهى به دردسرهاى عجيبى هم مى افتد.

عقل از نعمت هاى عاليست و از خواجه عبدالله انصارى اين جملۀ شيرين را نقل كرده اند كه در مناجات هاى خود، دربارۀ عقل گفته است: «به هركه دادى چه ندادى و به هركه ندادى چه دادى!»

اگر آدم عقل نداشته باشد، ولى تمام دنيا از آنِ او باشد، آنگاه تمام دنيا موجب مى شود كه اين جهنّمى شود. در مقابل، اگر آدم عقل داشته باشد و هيچ نداشته باشد، همان عقل او را بهشتى مى كند. يكى از ابزارهاى روح ما براى سعادت ما، مغز ماست كه به آن تعقّل و تفكّر مى گوئيم. عقل بالاترين مخلوقات بعد از روح است.

در روايات اهل بيت عليهم السلام، تعاريف بسيارى از عقل و تفكّر شده است:

«تَفَكُّرُ سَاعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبَادَةِ سَنَةٍ‌»(2)

شما يك سال شبانه روز نماز و شبانه روز روزه و شبانه روز عبادت كنيد و امّا


1) . الاحتجاج، ج 2، ص 369.

2) . تفسير العياشى، ج 2، ص 208: «ساعتى انديشيدن، بهتر از سالى عبادت كردن است.»

اگر سه ربع ساعت پاى منبر بنشينيد، امام صادق عليه السلام مى فرمايند ثواب اين سه ربع بالاتر از آن يك سال است. اهل معرفت و از جمله حضرت امام قدّس سرّه در چهل حديث، روايتى را نقل كرده اند كه مى فرمايد:

«تَفَكُّرُ سَاعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبَادَةِ سَبعينَ سَنَة»(1)

ثواب يك ساعت فكر كردن، بالاتر از هفتاد سال عبادت است. هفتاد سال شبانه روز عبادت كردن و يك ساعت پاى منبر نشستن، آنگاه اين يك ساعت افضل از آن هفتاد ساعت است؛ زيرا عقل و تفكّر است كه انسان را سعادتمند مى كند و الاّ اگر آدم بى عقل و بى فكر باشد و عقلش زير پوشش روح نباشد، سعادت نيست و آنگاه مى شود مقدّس هاى صدر اسلام با آن همه خدمتشان كه بعد، خاك بر سر اسلام كردند.


1) . چهل حديث (امام)، ص 191: «ساعتى انديشيدن، بهتر و برتر از هفتاد سال عبادت است.» همچنين ر. ك: تفسير المحيط الاعظم، ج 4، ص 208؛ خلاصة المنهج، ج 3، ص 85؛ تفسير القرآن الكريم (ملاصدرا)، ج 7، ص 262؛ تفسير روح البيان، ج 8، ص 440 و...

درس گفتار چهارم: قلب، ابزار بُعد روحى

اشاره

ما مركّب از روح و جسم هستيم. آن روح از عالم ملكوت است. اين جسم از عالم ناسوت است. او مجرّد است و اين مادى است. تركيبى شده بين روح و جسم. نحوۀ تركيب را نمى دانيم. چيزى كه مى دانيم اينست كه اين روح سه ابزار در جسم ما دارد و اگر بگوييد سه پيامبر در درون ماست، اشتباه نكرده ايم.

ابزار اوّل، فطرت بود و دربارۀ آن فى الجمله صحبت كردم. ابزار دوّم عقل بود كه دربارۀ آن فى الجمله صحبت كردم. و امروز ابزار سوّم يعنى قلب را مطرح مى كنيم.

تسلّط روح بر قلب

بحث امروزمان ابزار سوّم روح، يعنى «قلب و عواطف» ماست. اين ابزار خيلى مهم است. اگر بالاتر از آن فطرت و عقل نباشد، كمتر نيست و اگر قلب ما تابع روح ما باشد، كارهاى زشت ما قلب را نكشته باشد و سياه نكرده باشد و روح ما بتواند به قلب ما فرمان دهد، همۀ عواطف از اينجا سرچشمه مى گيرد. عاطفه، اوّل مربوط به ما و خداست. همينطور كه خدا ما را دوست دارد و از هفتاد پدر مهربان، مهربانتر است و مهربانى بالاتر از خدا نداريم، اگر ما دل داشته باشيم، تا سر حدّ عشق خدا را دوست داريم. لذا وقتى تا سر حدّ عشق خدا را دوست داشته باشيم، آنگاه گناه در زندگى ما نيست، نافرمانى از خدا در زندگى ما نيست و ما به طور ناخودآگاه گناه نمى كنيم، چه حقّ‌الله و چه حقّ‌النّاس و چه گناه كوچك و چه گناه بزرگ. حالتى براى

ما پيدا مى شود كه مى يابيم در محضر خدائيم و بايد ادب حضور را مراعات كنيم و ادب حضور زمانى مراعات مى شود كه در محضر خداوند متعال و در زندگى ما، گناه نباشد. همچنين يك فرد مطيع خدا مى شويم. يك فرد مطيع رسول الله صلى الله عليه و آله و سلّم و ائمّۀ طاهرين عليهم السلام مى شويم. براى اينكه به قول عوام هركه گوش را دوست دارد، گوشواره را نيز دوست دارد. كسى كه خدا را دوست دارد، پيامبرش را نيز دوست دارد و از ايشان متابعت مى كند. اولى الامر را هم دوست دارد، يعنى اهل بيت عليهم السلام را دوست دارد و از آن ها متابعت مى كند و به اين جملۀ خدا صددرصد عمل مى كند:

أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ‌(1)

از خدا اطاعت كنيد، از پيغمبر اطاعت كنيد، از اهل بيت عليهم السلام نيز اطاعت كنيد. اگر ما دل داشته باشيم، اين حالت در دل ما پيدا مى شود. آنگاه يك نورانيت از طرف خدا در دل ما پيدا مى شود:

أَ فَمَنْ شَرَحَ اَللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ فَهُوَ عَلىٰ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَيْلٌ لِلْقٰاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ أُولٰئِكَ فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ‌(2)

خوشا به حال كسى كه دل دارد و مبارك باد بر او؛ واى به كسى كه دل ندارد.


1) . النساء، 59: «خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياى امر خود را [نيز] اطاعت كنيد.»

2) . الزمر، 22: «پس آيا كسى كه خدا سينه اش را براى [پذيرش] اسلام گشاده، و [در نتيجه] برخوردار از نورى از جانب پروردگارش مى باشد [همانند فرد تاريكدل است]؟ پس واى بر آنان كه از سخت دلى ياد خدا نمى كنند؛ اينانند كه در گمراهى آشكارند.»

در آيۀ ديگر، باز همين آيه است و امّا با تأكيد خاصى تكرار شده است: هركه دل دارد و شرح صدر دارد، نور خدا را در دل دارد و مورد عنايت پروردگار عالم است. امّا اگر كسى اين دل را نداشته باشد و به عبارت ديگر دل ما ابزار براى روح ما نشده باشد، قرآن مى فرمايد:

فَمَنْ يُرِدِ اَللّٰهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً كَأَنَّمٰا يَصَّعَّدُ فِي اَلسَّمٰاءِ كَذٰلِكَ يَجْعَلُ اَللّٰهُ اَلرِّجْسَ عَلَى اَلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ‌(1)

در آن آيه مى فرمود واى به كسى كه دل ندارد و در اين آيه مى فرمايد پليد است آن دلى كه گناه، آن دل و آن قلب را از بين برده باشد. دل ما خيلى كار مى كند و در زندگى و سرنوشت ما مؤثر است. در روايات ما و در قرآن، راجع به اين قلب خيلى حرف زده شده است:

يَوْمَ لاٰ يَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ‌، إِلاّٰ مَنْ أَتَى اَللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ‌(2)

در روز قيامت هيچ چيز به درد نمى خورد به جز دل سالم. يعنى دلى كه گناه او را سياه نكرده باشد. يعنى دلى كه گناه او را نكشته باشد. يعنى دلى كه گناه


1) . الأنعام، 125: «پس كسى را كه خدا بخواهد هدايت نمايد، دلش را به پذيرش اسلام مى گشايد؛ و هر كه را بخواهد گمراه كند، دلش را سخت تنگ مى گرداند؛ چنان كه گويى به زحمت در آسمان بالا مى رود. اين گونه، خدا پليدى را بر كسانى كه ايمان نمى آورند قرار مى دهد.»

2) . الشعراء، 88 و 89: «روزى كه هيچ مال و فرزندى سود نمى دهد، مگر كسى كه دلى پاك به سوى خدا بياورد.»

او را منحرف نكرده باشد و ابزار روح ما باشد. پروردگار عالم او را خلق كرده براى اينكه ابزار روح باشد و ما را به خدا برساند:

أَ فَمَنْ شَرَحَ اَللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ فَهُوَ عَلىٰ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ‌

دل اين منوّر به نور خداست. حكومت خدا بر دل است و جداً خدا را مى يابد. در شب يك لامپى روشن شود، شما لامپ را مى بينيد و اگر نور خدا در دل باشد، شما خدا را مى يابيد. اين علم حضورى است و علم حصولى نيست و خيلى بالاست و يابيدن است و آنچه علماى علم اخلاق تبعاً از قرآن و تبعاً از روايات اهل بيت عليهم السلام به ما ياد مى دهند، يابيدنى هاى ماست. دل ما برسد به آنجا كه نور خدا در دل تجلّى كند و اين خدا را ببيند.

امام حسين عليه السلام در دعاى عرفه به ما ياد مى دهند. دعا مى خوانند، امّا در دعا اخلاق است؛ مى فرمايند:

«عَمِيَتْ عَيْنٌ لَا تَرَاك»(1)

كور باد آن چشمى كه خدا را نبيند. مرگ بر كسى كه دل دارد امّا خدا را نمى بيند. همين كه آيه اش را خواندم كه واى بر دلى كه خدا را نمى يابد و واى به دلى كه سياه است و نور خدا در آن دل نيست.

اين يكى از نتايج وجود قلب است؛ البته قلبى كه تابع روح ما و ابزارى براى روح ما باشد. يعنى تحت نظر آن جنبۀ ملكوتى ما كه از طرف خداست، قرار گيرد.


1) . اقبال الاعمال، ج 1، ص 349: «[پروردگارا] كورباد چشمى كه تو را نبيند.»

دربارۀ جنبۀ ملكوتى انسان صحبت كردم كه خداوند متعال اسم آن را «روح الله» گذاشته است:

فَإِذٰا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي(1)

به ملائكه خطاب شد وقتى روحم را در او دميدم، يعنى وقتى مخلوق من كه نظير من است و اگر روحم را در او بدمم، برتر از همه مى شود، همه به او سجده كنيد:

فَسَجَدَ اَلْمَلاٰئِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ‌، إِلاّٰ إِبْلِيسَ‌(2)

اين روح با اين عظمت، مى تواند براى ما «فطرت ساز» باشد و مى تواند «عقل ساز» باشد و مى تواند «دل ساز» باشد و اين ساختن دل و اينكه انسان داراى قلب شود، خيلى ارزش دارد. گرچه به همين چيزى كه در سينۀ همۀ من و شماست، قلب گفته مى شود امّا اين فقط جنبۀ جسمى قلب است. قلبى كه ابزار براى روح است، يعنى روح ما به آن فرمان مى دهد، فرق مى كند و اگر زير نظر روح باشد، امام حسين عليه السلام مى فرمايند اين خدا را مى يابد؛ اصلاً كور باد چشمى كه خدا را نبيند و مرگ بر كسى كه دل ندارد كه خدا را بيابد.

اميرالمؤمنين عليه السلام نيز در نهج البلاغه مشابه همين جملات و معانى را دارند.(3)


1) . الحجر، 29: «پس چون او را [كاملاً] درست كردم و از روح خويش در آن دميدم.»

2) . الحجر، 30 و 31: «پس فرشتگان همگى يكسره سجده كردند، جز ابليس.»

3) . نهج البلاغه، خطبه 179: و قد سأله ذعلب اليماني فقال هل رأيت ربك يا أمير المؤمنين‌؟ فقال عليه السلام «أ فأعبد ما لا أرى» فقال: و كيف تراه‌؟ فقال: «لَا تُدْرِكُهُ الْعُيُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْعِيَانِ وَ لَكِنْ تُدْرِكُهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِيمَانِ‌»

اين نتيجۀ اوّلِ استفادۀ درست از قلب و از آثار تحت نظر روح قرار گرفتنِ آن است.

عواطفِ برخاسته از قلب سالم

نتيجۀ دوّم، عواطف راجع به ديگران است. مى رسد به آنجا كه حاضر نيست بى جا يك برگ درخت را از درخت بكَند.

من يادم نمى رود در خدمت حضرت آيت الله شيخ مرتضى مظاهرى رحمة الله بوديم. ايشان يكى از علماى بزرگ اصفهان بودند كه به راستى به مقام هايى رسيده بود. من بچّه بودم و يك برگ درخت را در مقابل ايشان بيجا كندم. ايشان اعتراض كردند و فرمودند چرا به درخت اذيت كردى و چرا اين برگ درخت را كَندى!

يكى از بزرگان به من مى گفت مرحوم آقا ميرزا جواد آقا رحمة الله مرد عجيبى بوده و كسانى كه در جبهه بودند و ايشان را در جبهه ديده اند و كارهايشان را در جبهه ديده اند، متوجّه مى شدند كه ايشان از لحاظ معنوى، خيلى بالا بوده است و حضرت امام قدّس سرّه نيز ايشان را خيلى دوست داشتند. آن آقا به من مى گفت ايشان براى درس آمده بودند در صحن مطهر در مدرسۀ آقا ميرزا جعفر و وقتى وارد جلسه شدند، ناگهان برگشتند و گفتند صبر كنيد الان مى آيم. رفتند و هفت هشت ده دقيقه اى طول كشيد و برگشتند و درسشان را گفتند؛ امّا قبل از درس يك عذرخواهى از طلبه ها كردند كه ببخشيد كه ده دقيقه شما را معطّل كردم. گفتند من وقتى وارد جلسه درس شدم، يك

مورچه به عبايم بود و من اين مورچه را از خانه به اينجا آوردم، حال اگر درس بگويم، اين مورچه سرگردان مى شود و خانه اش را گم مى كند، من رفتم خانه و مورچه را به خانه اش رساندم.

انسان اگر دل داشته باشد، اينطور مى شود. آنگاه معنا ندارد كه غيبت و تهمت و شايعه پراكنى و آبروى كسى را بردن و مال كسى را خوردن و توهين كردن در زندگى او باشد.

اگر غيبت مى كنيد و تهمت مى زنيد و اگر توهين مى كنيد و اگر بداخلاق هستيد، بدانيد كه دل نداريد. دل و قلبى كه شما را زنده نگاه مى دارد، حيوان ها نيز دارند و مرادمان اين دل نيست، بلكه مراد دلى است كه ابزار براى روح واقع شود.

اين قلب گاهى خودسر است و گاهى تابع شيطان است و گاهى تابع نفس امّاره است و همين است كه گفتم: فَوَيْلٌ لِلْقٰاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ‌، يعنى واى به اين دل. اين دلى كه بايد نور خدا در او باشد، كارش به اينجا رسيده كه غيبت مى كند، تهمت مى زند و شايعه پراكنى مى كند و مال مردم مى خورد و آبروى مردم را مى برد. واى به اين دل! اين دل بايد برسد به آنجا كه آقا ميرزا جواد بشود و آقاى شيخ مرتضى مظاهرى شود و او بگويد اين مورچه نبايد سرگردان باشد و من نبايد مورچه را سرگردان كنم و اين بگويد چرا برگ درخت را كندى. آنگاه كار به جاهاى خوبى مى رسد.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم سيزده سال در مكّه هرچه گفتند، نشد؛ امّا خيلى به پيغمبر اذيت كردند. قانون وضع كرده بودند براى بچّه ها كه تا پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم از خانه بيرون مى آيد، ايشان را سنگسار كنند. لذا پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم تا از خانه بيرون مى آمد، اين بچّه ها و اراذل و اوباش پيغمبر را سنگباران مى كردند.

گفته بودند اين سنگ ها را به سر پيغمبر نزنيد كه پيغمبر را شهيد كنيد، زيرا دردسر درست مى شود، بلكه اين سنگ ها را به ساق پا بزنيد كه هم خيلى درد بيايد و هم ايشان را نكشد. سنگ ها به ساق پاى پيغمبر مى خورد. پيغمبر گاهى فرار مى كردند و به مسجدالحرام مى رسيدند و وقتى وارد مسجد مى شدند، اراذل و اوباش وارد مسجد نمى شدند. گاهى به خانه برمى گشتند و بچّه ها جرئت نداشتند به خانه وارد شوند، امّا خانه را سنگباران مى كردند. گاهى هم به طرف بيابان فرار مى كردند.

به حضرت خديجه عليها السلام خبر مى دادند و ايشان با اميرالمؤمنين عليه السلام هم كه يك نوجوان بودند، هر دو مقدارى آب و غذا برمى داشتند و در پى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلّم به بيابان مى رفتند. در آن بيابان حجاز با هواى گرم و بى آب و علف، در جستجوى پيامبر بودند. آن ها پيامبر را گم كرده و در حالت سرگردانى بودند تا اينكه بالاخره يك جايى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم را زير سنگى يا زير خارى پيدا مى كردند. حال آنچه اميرالمؤمنين عليه السلام نقل مى كنند و آنچه حضرت خديجه عليها السلام نقل مى كنند، اينست كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم خون از ساق پاى مباركشان مى چكيد، امّا با اين وجود، نفرين نمى كردند، بلكه زمزمه اى

داشتند و براى نجات اين مردم، از خدا درخواست هدايت مى كردند و مثلاً مى فرمودند:

«اَلّلهُمَّ اهْدِقَوْمي فَاِنَّهُمْ لا يَعْلَمُونَ‌»(1)

خدايا اين ها را مؤاخذه نكن. خدايا اگر مى خواهى به سر من منّت بگذارى، به اين ها دل بده كه مسلمان شوند. خدايا اين ها كه به پاى من سنگ مى زنند، نمى دانند و نمى فهمند، خدايا آن ها را مؤاخذه نكن.

قرآن در اين باره راجع به همۀ ما و مخصوصاً راجع به خانواده مى فرمايد:

وَ إِنْ تَعْفُوا وَ تَصْفَحُوا وَ تَغْفِرُوا فَإِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ‌(2)

با همديگر بايد گذشت و ايثار و فداكارى داشته باشيد و تلافى كردن نباشد و قرآن مى فرمايد تلافى كردن بدى به بدى، خود يك بدى است:

وَ جَزٰاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُهٰا(3)

اينكه مردانگى نيست كه كسى در صورت كسى بزند و او هم تلافى كند و در صورت او بزند. اين هم يك گناه مثل گناه اوّل است. بايد عفو و گذشت داشت و قرآن مى فرمايد باز كم است، بلكه بايد «صفح» داشت. اگر كسى


1) . پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم در مواضع مختلفى، اين عبارت يا مشابه آن را مى فرمودند؛ از جمله پس از آزارها و شكنجه هاى مشركان در مكّه (بحار الأنوار، ج 18، ص 241)، در جنگ احد (مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 192) در فتح مكّه (الخرائج و الجرائج، ج 1، ص 164) و....

2) . التغابن، 14: «و اگر ببخشاييد و درگذريد و بيامرزيد، به راستى خدا آمرزنده مهربان است.»

3) . الشورى، 40: «و جزاى بدى، مانند آن، بدى است.»

بدى به شما كرد، مواظب باشيد كه كينۀ او را به دل نگيريد و كينه توزى نكنيد، بلكه گذشت و فداكارى داشته باشيد و اصلاً به دل نگيريد كه زنم بد است و اصلاً به دل نگيريد كه شوهرم بداخلاق است و اصلاً به دل نگيريد كه اولادم ناسازگار و بد است؛ بلكه به جاى اين ها دعا كنيد. قرآن مى فرمايد باز هم كم است، اگر كسى به شما بدى كرد، شما بايد به او خوبى كنيد. اگر يك ناراحتى بين زن و شوهر پيدا شد، حق ندارند قهر داشته باشند و شوهر بايد به جاى اينكه تلافى كند، اگر خانم بدى كرده، امّا اين خوبى كند. در وقتى كه برمى گردد با يك حلقه طلا برگردد و نه با باد و بُق كردن. اگر تقصير آقاست، وقتى خانم شوهرش در مى زند، قبلاً يك وضع خاصى براى خود درست كرده باشد و با صورت باز و با تبسمى در را باز كند و سلام كند و دست شوهر را ببوسيد و از شوهر عذرخواهى كند. اگر خانم تقصير دارد، آقا بايد عذرخواهى كند، آنگاه فَإِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ‌. دل پيدا مى شود و رحمت خدا در دل مى آيد و رحمت خدا در خانه مى آيد و اين خانه پربركت مى شود و اين خانه عاقبت به خير مى شود و اين خانه مورد عنايت خدا مى شود.

اين چيزهايى كه گفتم از من نبود، بلكه همه از قرآن بود. ما بايد عاطفه داشته باشيم. اين عاطفه خيلى ارزش دارد. آقا! خانم! ما در قرآن قانون مواسات داريم و اين قانون مواسات خيلى مهم است، امّا متأسّفانه هيچكدام از ما به اين قانون مواسات عمل نمى كنيم. راجع به اينكه نمى شود ما خودخور باشيم و

خودگرا باشيم و فقط به فكر خود باشيم، بلكه بايد همين مقدار كه به فكر خود هستيم، به فكر ديگران هم باشيم. هزار آيه و بالاتر در قرآن راجع به اين هست.

مرحوم كلينى رحمة الله در كافى، صدها روايت آورده اند و مؤمن را تعريف مى كنند. مى فرمايد مؤمن كسى است كه آنچه براى خود مى خواهد براى ديگران هم مى خواهد و آنچه براى خود نمى پسندد، براى ديگران هم نمى پسندد.(1)

قرآن در ابتداى سورۀ بقره مى فرمايد:

وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ‌(2)

مؤمن كسى است كه رابطۀ كامل با خدا دارد و مؤمن كسى است كه رابطۀ كامل با مردم دارد. حال كسى اينطور است كه «دل» دارد. يعنى كسى كه روح توانسته قلب او را تسخير كند. وقتى روح قلبش را تسخير كرد، به اينجا مى رسد.

اميرالمؤمنين عليه السلام را خانه نشين كردند و خاك بر سر خودشان و عالم اسلام كردند. پيشتر گفتم اين داعش، زائيدۀ همان سقيفۀ بنى ساعده است. خيلى بدى كردند و يك بدى اينكه على عليه السلام را خانه نشين كردند و امّا بدتر از آن، اينكه بى اعتنايى به اميرالمؤمنين على عليه السلام كردند؛ به طورى كه زهراى مرضيه عليها السلام با گريه و تأسّف فرمودند يا على! من شنيدم كه به تو سلام


1) . ر. ك: الكافى، ج 2، ص 161 تا 211 و ص 635 تا 672.

2) . البقرة، 3: «و از آنچه به ايشان روزى داده ايم انفاق مى كنند.»

نمى كنند. حضرت فرمودند: نه تنها سلام نمى كنند بلكه وقتى من سلام مى كنم، جواب سلام مرا نمى دهند.

در بحث قبلى مى گفتم بى عقلى آن ها، سقيفۀ بنى ساعده درست كرد؛ حال اينجا مرادم است كه اميرالمؤمنين عليه السلام خانه نشين شدند؛ امّا در 25 سال، ايشان 26 مزرعه به دست مباركشان آباد كردند و يكى از مزرعه ها به ارث نرسيد و همه از آن فقرا و ضعفا و بينوايان و براى تقويت اسلام عزيز بود.

راوى مى گويد من در خدمت اميرالمؤمنين على عليه السلام بودم و آقا چاه مى كندند و اين مزرعه قنات دار شده بود. بعضى از مزرعه ها چاه داشته و بعضى قنات داشته است. اميرالمؤمنين عليه السلام قنات مى كندند تا آب پيدا شود. ظهر از قنات بيرون آمدند و نماز خواندند. گفتند ناهار چيست‌؟ گفتم يا اميرالمؤمنين براى شما كدوى پخته تهيه كردم. فرمودند: بياور و من خدمت مولا اميرالمؤمنين آوردم و اميرالمؤمنين دست مبارك را با آبى كه از شن بيرون مى آمد، شُستند. ديدم كه زمزمه دارند و هر لقمه اى كه برمى دارند علاوه بر اينكه در اوّل بسم الله و در آخر الحمدلله مى گويند، يك جمله هم دارند و مى فرمايند لعنت خدا باد به كسى كه به واسطۀ شكم به جهنّم رود؛ شكمى كه بتوان با كدوى پخته سير كرد!

بالاخره كدو را خوردند و براى كندن قنات رفتند؛ ناگهان كلنگ به سنگى برخورد و آب فوَران كرد و نگذاشت اميرالمؤمنين عليه السلام حفر كردن را ادامه دهند. ديدم اميرالمؤمنين عليه السلام آب فراوانى از چاه و قنات بيرون آمد و اتّفاقاً قوم و خويش اميرالمؤمنين عليه السلام همان موقع آمده بودند تا به مولا سرى بزنند.

اميرالمؤمنين عليه السلام از چاه بيرون آمدند و در اثر آبى كه فوران كرده بود، ديدم كه ريش مباركشان گِل آلود است.

تا چشم اميرالمؤمنين عليه السلام به قوم و خويش و به آن آب افتاد، فرمودند قوم و خويش من! به اين قنات چشم داشت نداشته باشيد، بلكه اين قنات از آنِ فقرا و مستمندان است. سپس به من گفتند قلم و دوات بياور و من قلم و دوات آوردم و در حالى كه پاهاى مولا در چاه و تن ايشان از چاه بيرون آمده بود، با دست مباركشان قنات را براى مستمندان و براى مسلمان ها و اسلام عزيز، وقف كردند.

به اين مى گويند كسى كه روح، قلب او را استخدام كرده است. انصافاً اين ها افتخار براى بشريت هستند. انصافاً بايد بنازيم به اين افراد و افتخار كنيم در ميان انسان ها چه شخصيت ها و چه دُرّهايى پيدا مى شود و على كلّحالٍ اگر دل ما خادم روح ما شود، يعنى روح بتواند قلب ما را استخدام كند، خيلى نتيجه ها در بر خواهد داشت.

درس گفتار پنجم: نفس لوّامه (از اسماء قلب)

اشاره

بحث به اينجا رسيد كه ما قلب داريم و يكى از ابزارهاى مهم روح، همين قلب است و اگر قلب زير نظر روح برود، سعادت دنيا و آخرت از اين انسان است. نتايجى براى اين قلب گفتم كه عمده نتايجش اينست كه همۀ محبّت ها و جاذبه ها و همۀ عواطف از اين قلب سرچشمه مى گيرد. وقتى قلب انسان زير بار روح رفت، به فرمان روح، تمام عواطف از اين قلب سرچشمه مى گيرد.

اسامى مختلف قلب

از نظر قرآن، قلب انسان، اسماء مختلفه اى دارد. گاهى قرآن اسم او را «صدر» گذاشته كه قبلاً آيۀ آن را گفتم:

أَ فَمَنْ شَرَحَ اَللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ فَهُوَ عَلىٰ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ‌ (1)

گاهى هم اسم او را همان «قلب» گذاشته كه در مبحث گذشته درباره اش صحبت كردم و آيۀ آن را بيان كردم:

يَوْمَ لاٰ يَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ‌، إِلاّٰ مَنْ أَتَى اَللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ‌(2)


1) . الزمر، 22: «پس آيا كسى كه خدا سينه اش را براى [پذيرش] اسلام گشاده، و [در نتيجه] برخوردار از نورى از جانب پروردگارش مى باشد.»

2) . الشعراء، 88 و 89: «روزى كه هيچ مال و فرزندى سود نمى دهد، مگر كسى كه دلى پاك به سوى خدا بياورد.»

گاهى هم اسم او را گذاشته «نفس لوّامه»، و قرآن به اين نفس لوّامه فوق العاده اهميت داده است. به اندازه اى كه نفس لوّامه را در پيش روز قيامت گذاشته است و به او قسم خورده است:

لاٰ أُقْسِمُ بِيَوْمِ اَلْقِيٰامَةِ‌، وَ لاٰ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اَللَّوّٰامَةِ‌(1)

قسم به روز قيامت، قسم به نفس لوّامه. همينطور كه روز قيامت روز حساب و كتاب است و براى خوبان روز رستگاريست، متابعت از اين نفس لوّامه هم موجب رستگارى دنيا و آخرت است،

معناى نفس لوّامه

چرا به قلب، «نفس لوّامه» مى گويند؟ براى اينست كه انسان در كارهاى خوب، در درونش يعنى همان قلب، ترغيب و تحريص مى كند كه كار خوب انجام شود. مثلاً شما مى خواهيد يك جهيزيه به يك دختر بينوا دهيد و او را خوشحال كنيد. در درون شما يك چيزى هست كه مرتّب ترغيب و تحريص مى كند كه اين كار را بكن و مواظب باش هرچه زودتر به تأخير نيفتد و پشيمانى پيدا نشود و بالأخره ترغيب مى كند. اگر شما آن كار خير را انجام داديد، تحسين مى كند و آفرين مى گويد. در وقتى كه يادتان مى آيد آن جهيزيه را براى آن دختر تهيه كرده ايد، درون شما به شما آفرين مى گويد. اين راجع به كارهاى خير است.


1) . القيامة، 1 و 2: «نه! سوگند به روز رستاخيز، و [باز] نه! سوگند به وجدان سرزنشگر!»

راجع به كارهاى شرّ نيز، مثلاً اگر كسى تصميم بگيرد كه خانۀ كسى را بيجا و ناحق جمع كند، در درون او چيزى هست كه او را تقبيح و سرزنش مى كند كه اين كار را نكن و ظلم عاقبت ندارد و اين كار بركت ندارد و خير دنيا و آخرت ندارد و شرّ دنيا و آخرت نصيب تو خواهد شد و مرتّب تقبيح مى كند و شما را از آن كار شر منصرف مى كند. حال اگر كسى اين كار شرّ را انجام داد. يعنى خانۀ مردم را به نام خودش ثبت كرد، در درون همان كه تقبيح مى كرد، در اينجا ملامت مى كند و اينكه نفس لوّامه مى گويند به اين اعتبار است كه در درون شما چيزى هست كه در بدى ها و در وقتى كه بدى را انجام دهيد، شما را ملامت و سرزنش مى كند. به اين «نفس لوّامه» مى گويند. اين همان قلب است و چون در كارهاى شر ملامت مى كند، قرآن اسم آن را نفس لوّامه گذاشته و علماى علم اخلاق هم به آن نفس لوّامه مى گويند.

اگر قلب ما زير نظر روح ما برود، يعنى روح ما فرماندۀ آن شود، به عبارت ديگر آن روح كه بنا شد جنبۀ ملكوتى داشته باشد و به قلب فرمان دهد، آن وقت يكى از كارهاى قلب اينست كه در كارهاى خوب تحسين و در كارهاى بد تقبيح مى كند. در كارهاى خوب آفرين مى گويد و يك نشاطى در درون انسان پيدا مى شود و امّا در كارهاى بد تقبيح و ملامت مى كند و يك نگرانى در عمق جان او پيدا مى شود.

روان شناسان به آن ضربان «وجدان» مى گويند و اين نيز اسم خوبى است. يعنى اگر كسى آبروى كسى را ببرد، اگر نفس لوّامه داشته باشد، وقتى خلوت شد، اگر خواست بخوابد، خوابش نمى برد. در درون او چيزى هست

كه مرتّب به او تازيانه مى زند و او را ملامت مى كند اينكه چرا امروز آبروى مردم را بردى! چرا امروز ظلم كردى! بايد اين ظلم را جبران كنى.

روان شناسان به اين، «ضربان وجدان» مى گويند و خيلى خوب است، ولى بهتر، علماى علم اخلاق تبَعاً از قرآن، اسم اين را نفس لوّامه گذاشته اند.

تضعيف و مرگ نفس لوّامه

گاهى اين نفس لوّامه مى ميرد يا ضعيف مى شود. در وقتى مى ميرد يا ضعيف مى شود كه زير بار آن فرماندۀ كل قوا نرود و حرف روح را نشنود. وقتى حرف روح را نشنيد، در مراتب اوّل، ضعيف مى شود و ضربان وجدان دارد، امّا كم و آهسته است و امّا كم كم اگر گناه روى گناه آمد، اگر كارهاى ناحق روى كارهاى ناحق آمد، كم كم مى ميرد؛ به اين معنا كه روح نمى تواند به آن فرمان دهد و وقتى روح نتوانست به آن فرمان دهد، كارهاى ننگ آور و عيب آورى مى كند، امّا مثل اينكه هيچ كارى نكرده است و ضربان وجدان ندارد و نفس لوّامه ندارد و واى به كسى كه در درون او نفس لوّامه مرده باشد.

قرآن گاهى مى فرمايد پليدى باد بر دلى كه زير حكم روح نباشد. گاهى مى فرمايد واى به كسى كه دل او سياه شده باشد و دل او سنگ شده باشد:

ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ فَهِيَ كَالْحِجٰارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً‌(1)


1) . البقرة، 74: «سپس دل هاى شما بعد از اين [واقعه] سخت گرديد، همانند سنگ، يا سخت تر از آن.»

بعضى دل ها از سنگ هم سخت تر است. بعد قرآن مى فرمايد گاهى از سنگ آب بيرون مى آيد يا بعضى از سنگ ها براى ديگران مفيد است، امّا دل ناپاك و دل سياه فايده ندارد، بلكه هميشه در صدد اينست كه ضرر برساند. خانۀ مردم را مى گيرد و سند را به اسم خود مى كند و به جاى اينكه بگويد چرا، در درونش مى گويد چه كار خوبى و چه زرنگى خوبى كردم.

در ميان مردم فراوان است كه غيبت مى كند و خود را نه تنها سرزنش نمى كند، بلكه خود را تحسين مى كند. آبروى مردم را مى برد و بعد هم مى گويد دلم حال آمد از اينكه آبرويش را بردم. بعضى اوقات شايعه پراكنى مى كند و تهمت مى زد و ناسزا مى گويد و نه تنها خود را ملامت نمى كند، بلكه خود را تحسين مى كند. بعد درباره اش صحبت مى كنم كه علماى علم اخلاق به اين «نفس محصنه» مى گويند. يعنى بدبخت كارش رسيده به اينجا كه گناه مى كند و گناهش را مى پسندد. گناه مى كند و به خودش آفرين مى گويد كه گناه كرده است. حال اگر به اين حد نرسيده باشد، امّا گناه روى گناه مى شود. گناه روى گناه را پيشتر معنا كردم كه يعنى نشنيدن حرف روح. آنچه روح مى گويد از طرف خداست و قرآن دربارۀ آن مى گويد:

وَ نَفْسٍ وَ مٰا سَوّٰاهٰا، فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا(1)

قسم به آن روح مقدّس، قسم به نفسى كه الهام دارد. قسم به آن نفسى كه


1) . الشمس، 7 و 8: «سوگند به نَفْس و آن كس كه آن را درست كرد؛ سپس پليدكارى و پرهيزگارى اش را به آن الهام كرد.»

خوبى را مى فهمد و بدى را مى فهمد و خوبى را از بد تميز مى دهد و به خوبى ها فرمان مى دهد و از بدى ها جلوگيرى مى كند. آن نفس و آن فرماندۀ كلّ قوا اگر راجع به قلب ما فرمان داد و قلب ما فرمان پذير شد، اين قلب است كه نور خدا در آن مى تابد و خير دنيا و آخرت براى او هست. اين قلب است كه به اعتبار كارش به آن نفس لوّامه مى گويند و به اعتبار كارش به آن قلب مى گويند و به اعتبار كارش به آن صدر مى گويند. در قرآن همين بيش از اين سه اسم ندارد، امّا فلاسفه و عرفا و علماى علم اخلاق و مفسرين براى اين قلب هفت مرتبه درست كردند و هفت اسم گذاشتند، ولى يك چيز بيشتر نيست. اينطور نيست كه در درون ما يك چيز به نام صدر باشد و يك چيز به نام قلب و يك چيز براى نفس لوّامه باشد، بلكه همه يك چيز است و همان قلب قرآن است. اين قلب به اعتبار كارش هفت اسم دارد و در بحث فعلى، اين قلب به اعتبار اينكه در كارهاى خوب تحسين مى كند و در كارهاى بد تقبيح مى كند، قرآن به آن نفس لوّامه مى گويد. و واى به كسى كه اين وجدان اخلاقى را نداشته باشد. روان شناسان و بعضى از علماى علم اخلاق به آن وجدان اخلاقى مى گويند و اين همان قلب است. اگر اين وجدان اخلاقى در درون كسى نباشد، از هر سگ درّنده اى درّنده تر است. آن كسى كه وجدان اخلاقى ندارد، ضررش براى جامعه از هر ميكروب و از هر درّنده اى بيشتر است:

إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْقِلُونَ‌(1)

پست تر از هر جنبنده و از هر سگ درّنده و پست تر از هر ميكروب مسرى و هر ميكروب كشنده، كسى است كه قلب ندارد. كسى است كه روح نمى تواند به قلبش فرمان دهد تا اينكه قلب داراى عواطف شود. وقتى قلب داراى عواطف نشد، قلب سياه مى شود و يك آدم بى قلب و يك آدم درّنده به تمام معنا مى شود.

قسم به نفس لوّامه در كنار قسم به قيامت

مطلب ديگرى هم در قرآن اشاره دارد و آن هم مطلب دقيقى است. چرا قرآن نفس لوّامه را با روز قيامت در پيش هم گذاشته است و مى فرمايد:

بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ‌ ، لاٰ أُقْسِمُ بِيَوْمِ اَلْقِيٰامَةِ‌، وَ لاٰ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اَللَّوّٰامَةِ‌(2)

قسم به روز قيامت و قسم به نفس لوّامه! چرا اين دو پيش هم گذاشته شده است‌؟!

قرآن در آيات ديگرى دليل اين را مى گويد و آن اينست كه در روز قيامت پارتى بازى نيست و اشتباه نيست و رشوه خوارى نيست و ناحق بازى نيست.


1) . الأنفال، 22: «قطعاً بدترين جنبندگان نزد خدا كران و لالانى اند كه نمى انديشند.»

2) . القيامة، 1 و 2: «به نام خداوند رحمتگر مهربان، نه! سوگند به روز رستاخيز، و [باز] نه! سوگند به وجدان سرزنشگر!»

روز قيامت، حساب و كتاب دقيق است و ذرّه اى زير و رو نيست و به قول قرآن ذرّه اى خوب باشد، مى بينند و ذرّه اى بد باشد، مى بينند:

فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ‌، وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ‌(1)

لذا معناى يك آيه در قرآن تكرار شده و مى فرمايد:

وَ اِتَّقُوا يَوْماً لاٰ تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَ لاٰ يُقْبَلُ مِنْهٰا شَفٰاعَةٌ وَ لاٰ يُؤْخَذُ مِنْهٰا عَدْلٌ وَ لاٰ هُمْ يُنْصَرُونَ‌(2)

وَ اِتَّقُوا يَوْماً لاٰ تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً: اشتباه كارى در روز قيامت نيست. ممكن است در دادگاه هاى اينجا قاضى يك قاضى خوبى باشد، امّا اشتباه كند؛ امّا قاضى روز قيامت اشتباه كارى ندارد.

وَ لاٰ يُقْبَلُ مِنْهٰا شَفٰاعَةٌ‌: پارتى بازى هم در روز قيامت نيست. اگر كسى لياقت شفاعت داشته باشد، شفاعتش مى كنند و اگر لياقت شفاعت نداشته باشد، بايد به جهنّم رود و پارتى بازى در روز قيامت نيست.

وَ لاٰ يُؤْخَذُ مِنْهٰا عَدْلٌ‌: در روز قيامت رشوه نيست. در اينجا ممكن است


1) . الزلزلة، 7 و 8: «پس هر كه هموزن ذرّه اى نيكى كند [نتيجه] آن را خواهد ديد. و هر كه هموزن ذرّه اى بدى كند [نتيجه] آن را خواهد ديد.»

2) . البقرة، 48: «و بترسيد از روزى كه هيچ كس چيزى [از عذاب خدا] را از كسى دفع نمى كند و نه از او شفاعتى پذيرفته و نه به جاى وى بدلى گرفته مى شود. و نه يارى خواهند شد.»

قاضى رشوه بگيرد و حكم ناحق بدهد، امّا رشوه خوارى در روز قيامت نيست.

وَ لاٰ هُمْ يُنْصَرُونَ‌: در روز قيامت ظلم نيست و طرفدارى بى جا نيست و صددرصد حق است. وجدان اخلاقى هم اگر در درون ما باشد، چنين است و نمى شود كه وجدان اخلاقى را گول زد. اگر وجدان اخلاقى داشته باشيم و كار بدى انجام دهيم، آن وجدان اخلاقى ما را مذمّت مى كند روى آن كار بد و اينكه چرا آن كار بد را كردى! چرا تجاوز به ناموس مردم كردى‌؟! اگر وجدان اخلاقى در درون ما باشد، نمى شود به او رشوه داد كه ساكت شود و وجدان اخلاقى، رشوه بازى برنمى دارد. آن قلب ما، آن وجدان اخلاقى ما كار خود را مى كند و پارتى بازى و تملّق و چاپلوسى و... هم نيست. و بالاخره اگر بخواهد او را فريب دهد و حق را جاى ناحق و ناحق را جاى حق بگذارد، نفس لوّامه مانند روز قيامت، اين چيزها را برنمى دارد. يعنى همان آيۀ شريفه كه راجع به روز قيامت خواندم، همان راجع به نفس لوّامه هم صدق مى كند.

خوشا به حال كسى كه اين نفس لوّامه را دارد و يك آدم حسابى است؛ تملق و چاپلوسى در درون او نيست و نفس لوّامه بيجا كار كردن و بيجا حرف زدن را قبول نمى كند و رشوه و پارتى بازى هم نيست. بلكه وجدان اخلاقى كار خودش را مى كند به شرط اينكه بيدار باشد. يعنى به شرط اينكه از ابزار روح ما واقع شود. اگر ابزار روح ما باشد، حسابى كار مى كند.

اهميت نفس لوّامه در كنار عقل و فطرت

قلب (نفس لوّامه) اگر از عقل و فطرت بهتر نباشد، حتماً كمتر نيست، و ما اگر مى خواهيم رستگار شويم، بايد كارى كنيم، و الاّ رستگار شدن بدون اين كارى كه من مى گويم، محال است و كار اينست كه ما اين سه پيامبر در درون، يكى فطرت و يكى به نام عقل و يكى به نام نفس لوّامه را به دست روح دهيم و مواظب باشيم كه فرماندۀ كل قوا، سه قوّه داشته باشد. يكى فطرت و يكى عقل و يكى وجدان اخلاقى. معلوم است روح ما به واسطۀ اين سه قوّه و به واسطۀ اين سه نيرو و سه ابزار مى تواند ما را برساند به جايى كه به جز خدا نداند. مى تواند ما را برساند به جايى كه بهشت براى ما كوچك باشد و به عبارت ديگر مى تواند ما را برساند به جايى كه سعادت دنيا و آخرت، هر دو از ما باشد و به عبارت سوم مى تواند ما را برساند به جايى كه عاقبت به خير شويم، هم خودمان و هم اولادمان، هم در دنيا و هم در آخرت. امّا اگر اين سه نباشد و يا يكى از اين سه نباشد، بايد بدانيم كه بدبختيم. يعنى روح ما بدون فطرت نمى تواند كار كند. يعنى روح ما بدون نفس لوّامه و وجدان اخلاقى نمى تواند كار كند، روح ما بدون مغز ما كه بنا شد اسم آن عقل باشد، نمى تواند كار كند. پروردگار عالم اين سه ابزار را در عمق جان آفريده است، يكى به نام فطرت و يكى به نام وجدان اخلاقى و نفس لوّامه و يكى به نام عقل. و براى اين آفريده است كه ما را در دنيا و آخرت رستگار كند. حال روح است كه ما را رستگار مى كند، البته با اين سه ابزار.

روح با همۀ عظمتش، اگر بخواهد به مقام استكمال برسد و به مقام عنداللهى

برسد، بايد به واسطۀ اين سه ابزار باشد. روح به خودى خود نارس است و ما اگر قائل شويم به اينكه روح در ازل بوده، امّا بالاخره ميوۀ نارسى است و ما اگر بخواهيم يك شجرۀ طيبۀ قرآنى در درون خود درست كنيم، روح بايد ابزار داشته باشد و ابزار آن اين سه چيزى است كه گفتم، يعنى سه پيغمبر در درون ما. لذا عقل علاوه بر اينكه ما را رستگار مى كند و وجدان اخلاقى علاوه بر اينكه ما را رستگار مى كند و فطرت علاوه بر اينكه ما را رستگار مى كند، ترقّى از براى روح ماست و روح نارس ما را رسا مى كند. آن روح با عظمتى كه مسجود ملائكه شد، به مقام عنداللّهى مى رسد و وقتى به اين مقام مى رسد كه قلب ما كار كند. همينطور كه اگر كسى پنج دقيقه ايست قلبى پيدا كرد، مى ميرد، اگر كسى هم گناه روى گناه قلب او را خراب كرده باشد و سياه كرده باشد، روح ما نمى تواند ترقّى داشته باشد و روح ما نمى تواند به جايى برسد. استكمال روح ما به واسطۀ عقل ما و به واسطۀ وجدان اخلاقى ما و به واسطۀ فطرت ماست؛ و بايد مواظب باشيم كه عاقل باشيم، بايد مواظب باشيم نفس لوّامه داشته باشيم، بايد مواظب باشيم، فطرت داشته باشيم تا هم خود رستگار شويم و هم روح ملكوتى را رستگار كند و آن روح نارس را شجرۀ طيبۀ قرآن كند.

اين بحث از نظر علماى علم اخلاق و از نظر فلاسفه و عرفان، فوق العاده مهم بود و من بحث را در قالبى ريختم كه همه متوجّه شوند. اميدوارم همۀ شما استفاده كرده باشيد و ان شاءالله مرضى آقا امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف هم شده باشد.

درس گفتار ششم: صدر (از اسماء قلب)

اشاره

ما از عالم ملكوت روح داريم و ارزش فوق العاده اى دارد، به اندازه اى كه مسجود ملائكه است.

اين روح مقدّس و اين فرماندۀ كلّ قوا، نيروهايى دارد و يكى از آن ها فطرت يعنى عمق جان ماست و فى الجمله درباره اش صحبت كردم. يكى هم مغز ماست كه به نام عقل ناميده شده است و فى الجمله درباره اش صحبت كردم. يكى هم قلب است. اين روح ما به قلب فرمان مى دهد. عاملِ روح ما، قلب ماست.

اين قلب به اعتبار كارش، چندين اسم دارد. يكى خودِ قلب كه گفتم تمام عواطف از اينجا سرچشمه مى گيرد. حتّى تمام تقواها از اينجا سرچشمه مى گيرد. يكى هم نفس لوّامه كه در قرآن به اين نام خوانده شده است و علماى علم اخلاق و روان شناسان به آن وجدان اخلاقى مى گويند. يكى هم صدر كه در قرآن هفت هشت مرتبه به نام صدر ناميده شده است. قرآن مى فرمايد اگر كسى اين صدر را داشته باشد، دنيا و آخرت او اصلاح است.

نقش شرح صدر در موفقيت ها

حضرت موسى عليه السلام به رسالت مبعوث شد. امتحان عجيبى برايش جلو آمد و نمرۀ خوبى آورد. در بيابان بود و برف گرفت و زن او آبستن بود و درد حاملگى گرفت و چند گوسفند هم داشت كه متفرّق در بيابان ها شدند. اين تحمّل مى خواهد و به اين «سعۀ صدر» يا «شرح صدر» مى گويند. از دور نورى ديد و قرآن مى فرمايد آتشى ديد. به خانمش كه او هم علاوه بر اينكه دختر پيغمبر بوده است، در امتحان ها هم خوب نمره آورده و سعۀ صدر او خوب بوده است؛ به او گفت اينجا باش تا من بروم و براى شما آتش بياورم. در كوه طور و نزديك درختى در كوه طور رفت و در آن درخت نورانيت ديد. بايد صددرصد خودش را به خدا بسپارد و در اينجا آنطور كه بايد نمره بياورد، نياورد، يعنى دلبسته به خانمش بود. اين از نظر عقل و وجدان اخلاقى

جا داشت كه دلش وابسته به خانم باشد. بالاخره با اين جمله، به رسالت مبعوث شد:

إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوٰادِ اَلْمُقَدَّسِ طُوىً‌(1)

محبّت همسر را از دل ببر و صددرصد محبّت خدا در دل باشد. وقتى صددرصد محبّت خدا شد، قضيۀ همسر و فرزندت هم اصلاح مى شود و معلوم است كه اصلاح شد. لذا خطاب شد تو اينجا آمده اى كه به رسالت مبعوث شوى و آمده اى تا با خدا گفتگو كنى و اين وادى هم، «وادى مقدّس» شده است كه تو مى خواهى در آن، به رسالت مبعوث شوى.

معلوم است كه محبّت زن و بچّه و آن دلواپسى براى زن و بچّه اش اصلاح شد و از ذهنش بيرون رفت. البته خدا اين كار را كرد و نيرويى از غيب آمد و هم فرزندش به دنيا آمد و هم امور همسرش اصلاح شد و هم گوسفندها جمع شدند و بالاخره كارهاى حضرت موسى عليه السلام جمع و جور شد.

حضرت موسى عليه السلام به رسالت مبعوث شد. خطاب اوّل خداوند راجع به فرعون اينست كه فرمود:

اِذْهَبٰا إِلىٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغىٰ‌، فَقُولاٰ لَهُ قَوْلاً لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشىٰ‌ (2)


1) . طه، 12: «اين منم پروردگار تو، پاى پوش خويش بيرون آور كه تو در وادى مقدس «طُوى» هستى.»

2) . طه، 43 و 44: «به سوى فرعون برويد كه او به سركشى برخاسته، و با او سخنى نرم گوييد، شايد كه پند پذيرد يا بترسد.»

فرمود اين قلدر يعنى فرعون ادّعاى خدايى كرده است. تو برو و او را تبليغ كن كه دست از اين خرافت ها بردارد، امّا با سعۀ صدر. گفتار آرام باشد و با تلطّف و مهربانى باشد، خدا دوست دارد اين فرعون قلدر، آدم شود.

حضرت امام قدّس سرّه در درس هاى اخلاق يك جمله داشتند و جمله خيلى شيرين است. مى فرمودند: حضرت موسى عليه السلام زير نظر خدا، زير نظر آسيه زن فرعون پرورش پيدا كرد. البته خدا در قرآن مى فرمايد زير نظر خودمان. بعد هم آمد زير نظر پيغمبر خدا يعنى حضرت شعيب و دوازده سال در آنجا شاگردى كرد. آنگاه مبعوث به رسالت شد. يعنى كاركرده و عمده هم سعۀ صدر و تحمّل مشكل ها و شخصيت پيدا كردن زير نظر خدا و پيغمبر خدا بود. خدا، حضرت موسى را ساخت. حال اين خدا، اين موساى به اين چنينى را براى هدايت فرعون آنچنانى فرستاده است و سفارش فرعون را به حضرت موسى مى كند. خدا موسى را براى فرعون ساخته و وقتى هم مبعوث به رسالت شده، سفارش مى كند كه با او خشن برخورد نكن و با تلطّف و مهربانى به او بگو و خدا دوست دارد اين آدم شود. به قول ما طلبه ها در آيۀ لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشىٰ‌»، «لَعلّ‌» به معناى محبّت است؛ يعنى خدا دوست دارد فرعون آدم شود. لذا پيغمبر خود را مى فرستد براى فرعون و سفارش فرعون را هم به اين پيغمبر مى كند. معلوم است پيغمبر خدا هم قبول مى كند. الان نمى خواهم تاريخ بگويم كه به چه زحمت هايى توانست فرعون را پيدا كند و روبرو شود و حرفش را بزند؛ امّا متأسّفانه او دل نداشت و قلب نداشت و وجدان اخلاقى

نداشت و حرف موسى را نپذيرفت تا آيات مربوط به روش حضرت موسى و قضيۀ بنى اسرائيل و قضيۀ فرعون و آن مشقات و زحماتى كه براى حضرت موسى جلو آمد. حال حرف آنجاست كه اين حضرت موسى با اين همه علمش كه علم لدّنى است و ماكان و ما يكون است و علم خداست و خدا به او داده و علم حضرت شعيب است و حضرت شعيب او را تربيت اخلاقى كرده و دوازده سال زير نظر حضرت شعيب بوده است و خوب بلد است كه چه چيز از خدا بخواهد. معمولاً اگر مرد دنيا باشيم، مى گوييم حضرت موسى بايد از خدا يك لشكر مجهّز بخواهد و امكانات فراوان بخواهد. به قول بزرگان از نظر عُدّه و مُدّه، قدرتمند باشد و در مقابل قدرتمندى مثل فرعون رود؛ امّا اين را نخواست و معلوم مى شود چيزى بهتر از اين هم هست و آن «شرح صدر» است؛ زيرا كه فرمود:

رَبِّ اِشْرَحْ لِي صَدْرِي (1)

خدايا! به من شرح صدر بده تا بتوانم تحمّل مصائب كنم براى خدا. بتوانم مشقات را تحمّل كنم براى اينكه تهذيب نفس كنم و پيروز بر دشمن شوم. خدايا! به من تحمّل و شرح صدر بده. بعد قرآن علّتش را هم از زبان حضرت موسى عليه السلام نقل مى كند:

وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي(2)


1) . طه، 25: «پروردگارا، سينه ام را گشاده گردان.»

2) . طه، 26: «و كارم را براى من آسان ساز.»

خدايا اگر به من شرح صدر دادى، كارها آسان مى شود. معلوم است كه حضرت موسى عليه السلام خيلى زحمت كشيد و امّا خدا را دارد و شرح صدر دارد و بالاخره توانست فرعون با آن قُلدرى را، شكست دهد. فرعون خيلى قدرتمند بود و نه تنها شاه بود، بلكه ادّعاى خدايى كرده و مردم نيز اين ادّعاى خدايى را پذيرفته بودند و او را خدا مى دانستند.

فرعون از نظر نيرو و امكانات و قدرت و شخصيت اجتماعى، خيلى بالا بود و حضرت موسى عليه السلام تك بود و هيچ كس را نداشت. فقط قرآن مى فرمايد حضرت هارون عليه السلام را هم همراهش برد. به خدا گفت اين هارون را همراه من و به عنوان وزير من بفرست كه در آنجا كه من نباشم، او باشد. بالاخره هيچكس را نداشت، امّا حضرت موسى عليه السلام در مقابل اين قدرت ها، پيروز شد، زيرا از خداوند خواسته بود: رَبِّ اِشْرَحْ لِي صَدْرِي، وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي؛ خدايا! شرح صدر بده تا كارهايم آسان شود.

وَ اُحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسٰانِي (1)

خدايا! شرح صدر بده و ارادۀ قوى بده تا بتوانم در مقابل اين قُلدر قد علم كنم و آن ارادۀ قوى من كار كند و بتوانم خوب حرفم را بزنم.

يَفْقَهُوا قَوْلِي (2)


1) . طه، 27: «و از زبانم گره بگشاى.»

2) . طه، 28: «[تا] سخنم را بفهمند.»

خدايا! شرح صدر به من بده تا زبان گويا و زبان نافذ داشته باشم. تبليغ، زبان گويا و نافذ مى خواهد. خطاب شد كه دادم.

حضرت موسى عليه السلام با اين نيرو در مقابل فرعون آمد و پيروزى بالاخره از يك چوپان بود كه در ظاهر هيچ نداشت به جز يك عصا. آن عصا هم خيلى كار كرد و بالاخره پيروز شد و با ذلّتى، دشمن را عقب زد و با عزّتى به جاى دشمن نشست و بالاخره توانست به واسطۀ سعۀ صدر، دين خدا را عزّت ببخشد.

شرح صدر حضرت زينب عليها السلام

اين قلب محلّ عطوفت هاست؛ اين قلب همان نفس لوّامه است و شايد بتوان گفت بالاتر از اين دو كار، اينكه قلب جايگاه سعۀ صدر است.

قلب ما گاهى ارادۀ قوى و اطمينان صددرصد و راه شناخته شده و شناخت وظيفه و عمل كردن به وظيفه پيدا مى كند و اگر خيلى بالا باشد، آنگاه قلب امام حسين عليه السلام و حضرت زينب عليها السلام مى شود.

ارادۀ حضرت زينب عليها السلام به اندازه اى قوى و سعۀ صدر ايشان به اندازه اى قوى بود كه در جلسۀ ابن زياد، اين ابن زياد جسارت كرد و گفت ديدى خدا با شما چه كرد؟! حضرت زينب عليها السلام يك جمله دارد؛ در حالى كه امام نيست، امّا تالى تلو امام است و از سينۀ حضرت زهرا عليها السلام شير خورده است و از نطفۀ اميرالمؤمنين عليه السلام به دنيا آمده است؛ گفت:

«مَا رَأَيْتُ إِلَّا جَمِيلا... ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ يَا ابْنَ مَرْجَانَة»(1)

به قول يكى از بزرگان مى گفت اگر گردو را محكم به سنگ صافى بزنيد، چطور پخش مى شود! ابن زياد به آن قُلدرى كه براى جشن و شماتت جلسه گرفته بود، به اندازه اى لِه شد كه اصلاً بنا كرد ديوانه وار به سر مقدّس جسارت كند.(2)يزيد يا ابن زياد مى دانستند جسارت كردن به سر امام حسين عليه السلام خيلى سنگين است، امّا دستپاچه شدند.(3)

آدمى كه شرح صدر نداشته باشد، در مشكلات دستپاچه مى شود و وقتى دستپاچه شد، همه چيز را از دست مى دهد. حتّى مى رسد به جايى كه دينش را هم از دست مى دهد و بنا مى كند با خدا گله و بدبينى كند و العياذبالله بدگفتن به خدا. امّا مثل حضرت زينب عليها السلام، سعۀ صدر و تحمل و بردبارى دارد و با اين تحمّل و بردبارى، زينب مظلومه در آنجا كه بايد گريه كند، گريه مى كرد.(4)به گودال قتلگاه مى آمد و فريادها بر سر دشمن مى آورد.(5)


1) . الفتوح، ج 5، ص 122.

2) . ر. ك: الارشاد، ج 2، ص 114؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 207.

3) . ر. ك: الاحتجاج، ج 2، ص 307؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 214.

4) . بحار الانوار، ج 45، ص 57: «و هى تندب الحسين و تنادى بصوت حزين و قلب كئيب وا محمداه صلى عليك مليك السماء هذا حسين مرمل بالدماء مقطع الأعضاء»

5) . الارشاد، ج 2، ص 112: «فَنَادَتْ عُمَرَ بْنَ سَعْدِ بْنِ أَبِي وَقَّاصٍ وَيْحَكَ يَا عُمَرُ أَ يُقْتَلُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ وَ أَنْتَ تَنْظُرُ إِلَيْه‌؟» و نيز ر. ك: انساب الاشراف، ج 3، ص 203؛ بحار الانوار، ج 45، ص 55؛ الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 78.

آنجا كه بايد بچّه ها را پرستارى كند، حسابى انجام مى داد و مثل اينكه اصلاً اتّفاقى نيفتاده و بچّه ها را پرستارى مى كرد. در آنجا كه بايد تبليغ كند، تبليغ امامت مى كرد. حتّى آنجا كه بايد دلدارى دهد، مثل امام سجاد عليه السلام را دلدارى مى داد(1)و آنجا هم كه بايد حرف بزند و تبليغ كند، حرفش را مى زد؛(2)به اين سعۀ صدر مى گويند. لذا بالاترين قدرت براى زينب عليها السلام، سعۀ صدر زينب و پيروزى هم صددرصد از آن ايشان بود.

شرح صدر راه نجات در جزر و مدّ روزگار

پيدا شدن اين خصوصيات مشكل است، امّا بايد پيدا كنيم. اگر پيدا نكنيم، در جزر و مدّ روزگار خود را گم مى كنيم و غرق مى شويم. به تعبير اميرالمؤمنين عليه السلام كه از قول پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم مى فرمايند:

«الدُّنْيَا بَحْرٌ عَمِيقٌ وَ قَدْ غَرِقَ فِيهَا خَلْقٌ كَثِير»(3)

جزر و مدّ دنيا مثل درياست و موج هايش مثل درياست و نود درصد مردم به بالا هم در اين دنيا غرق مى شوند و تحمّل و بردبارى و شخصيت ندارند و وقتى شخصيت نداشت، به خاطر هيچ، خودش را گم مى كند. وقتى خودش را گم كرد، دنيايش را مى دهد و آخرتش را نيز مى دهد.


1) . كامل الزيارات، ص 260.

2) . ر. ك: الاحتجاج، ج 2، ص 303؛ اللهوف، ص 146 و...

3) . التفسير المنسوب الى الامام الحسن العسكرى عليه السلام، ص 432.

قرآن راجع به خانم ها يك جملۀ عجيبى دارد و آن جمله عجيب اينست كه چادر را براى خانم «شخصيت» مى داند و مى فرمايد اى خانم! تو با شخصيتى، تو بايد چادر داشته باشى تا تو را به عنوان زن باشخصيت بشناسند و الاّ اگر چادر و روگرفتن نبود، تو بى شخصيتى و همه كس و همه چيز تو را مى برند. تو با يك پيامك مى روى يا با يك جملۀ عشق و ديوانگى، تو مى روى. پس با چادر و با شخصيت باش تا ديوانه ها نتوانند تو را ببرند. با شخصيت باش براى اينكه اگر چادر نداشتى و اگر عفّت نداشتى، شخصيت ندارى. به راستى چه مى شود كه الان اگر بعضى از خانم ها را رها كنند، بدون لباس بيرون مى آيند؟!

پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم رد مى شدند و ديدند عدّه اى اطراف يك نفر را گرفته اند. پيغمبر فرمودند چه خبر است‌؟ گفتند يا رسول الله! ديوانه اى اينجاست. پيغمبر جملۀ شيرينى دارند و فرمودند: اين ديوانه نيست و مريض است و روحش نمى تواند به مغز فرمان دهد و مريض شده است. اگر رگ ذرّه بينى او درست شود، ديوانگى او هم رفع مى شود. بعد پيغمبر فرمودند مى خواهيد ديوانۀ واقعى را به شما نشان دهم‌؟ ديوانه كسى است كه در كوچه با طرز راه رفتنش، مردم را به خود جلب مى كند؛ اين شخص، ديوانه و بى شخصيت است.(1)


1) . الخصال، ج 1، ص 332: «مَرَّ رَسُولُ اللهِ صلي الله عليه و آله و سلّم عَلَى جَمَاعَةٍ فَقَالَ‌: عَلَى مَا اجْتَمَعْتُمْ؟ قَالُوا يَا رَسُولَ اللهِ هَذَا مَجْنُونٌ يُصْرَعُ فَاجْتَمَعْنَا عَلَيْهِ‌. فَقَالَ‌: لَيْسَ هَذَا بِمَجْنُونٍ وَ لَكِنَّهُ الْمُبْتَلَى، ثُمَّ قَالَ أَ لَا أُخْبِرُكُمْ بِالْمَجْنُونِ حَقِّ الْمَجْنُونِ؟ قَالُوا: بَلَى يَا رَسُولَ اللهِ‌! قَالَ‌: إِنَّ الْمَجْنُونَ حَقَّ الْمَجْنُونِ الْمُتَبَخْتِرُ فِي مِشْيَتِهِ النَّاظِرُ فِي عِطْفَيْهِ الْمُحَرِّكُ جَنْبَيْهِ بِمَنْكِبَيْهِ يَتَمَنَّى عَلَى اللهِ جَنَّتَهُ وَ هُوَ يَعْصِيهِ الَّذِي لَا يُؤْمَنُ شَرُّهُ وَ لَا يُرْجَى خَيْرُهُ فَذَلِكَ الْمَجْنُونُ وَ هَذَا الْمُبْتَلَى»

قرآن كريم مى فرمايد:

يٰا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ قُلْ لِأَزْوٰاجِكَ وَ بَنٰاتِكَ وَ نِسٰاءِ اَلْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِنْ جَلاَبِيبِهِنَّ ذٰلِكَ أَدْنىٰ أَنْ يُعْرَفْنَ فَلاٰ يُؤْذَيْنَ وَ كٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِيماً(1)

يا رسول الله! به همۀ زن ها بگو و اختصاص به زن و دختر خودت نده، بلكه به همۀ زن ها بگو كه چادر سر كنند. با چادر خوب رو بگيريد و چادر رها نباشد و حسابى باشخصيت باشيد؛ براى اينكه اين چادر علامت شخصيت توست و اگر چادر نداشته باشى، سعۀ صدر ندارى و وقتى خانمى سعۀ صدر ندارد، به طرف بى حجابى مى رود. گاهى به خاطر حرف مردم و گاهى به خاطر شوهر كردن و گاهى به خاطر اينكه مردم بارك الله بگويند و بعضى اوقات هم نفوذى مى شود و آلت دست استكبار جهانى مى شود و فساد اخلاقى در جامعه تقصير اين خانم هاى بى ادب است. آنگاه به جاى اينكه زير نظر حضرت زهرا عليها السلام و اميرالمؤمنين عليه السلام برود، به طور مجانى زير نظر و فرمان استكبار جهانى مى رود.

صهيونيست ها براى اين وضع فعلى ما، خيلى خوشحالند و جشن مى گيرند؛ براى اينكه اگر فساد اخلاقى يك جامعه را بگيرد، آن جامعه تباه مى شود.


1) . الأحزاب، 59: «اى پيامبر، به زنان و دخترانت و به زنان مؤمنان بگو: پوشش هاى خود را بر خود فروتر گيرند. اين براى آنكه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند [به احتياط] نزديكتر است، و خدا آمرزنده مهربان است.»

الان ما با كارهاى خود، صهيونيست ها را خوشحال كرده ايم، براى اينكه فساد ادارى داريم و اين فساد ادارى يعنى با هم دشمن هستيم. وقتى اين آقا ببيند كارش در اين اداره درست نمى شود. التماس مى كند و حتّى مجبور مى شود كه رشوه دهد و همه كارى مى كند كه كارش درست شود، امّا درست نمى شود و مى گويد برو فردا بيا. اين كسى كه پشت ميز نشسته، گاهى آدم بى شخصيتى است و الاّ اگر آدم باشخصيتى بود و سعۀ صدر داشت، بايد كار او را فوراً انجام مى داد. و الاّ بدانيد كه اين فساد ادارى دشمنى مى آورد. الان بسيارى از مردم، به خاطر اداره اى ها و عملكرد آن ها، دشمن دولت هستند؛ زيرا كارشان را انجام نمى دهند. العياذبالله علاوه بر رشوه خوارى ها و پارتى بازى ها، امّا تنبلى و بى كارى و كم كارى به اين دليل است كه سعۀ صدر نيست. وقتى سعۀ صدر نيست با يك ليسانس گول مى خورد. اگر دكترا بگيرد، چه غرورى پيدا مى كند و در مقابل ارباب رجوع اگر ارباب رجوع سلام كرد، اين جوابش را نمى دهد. اين غرور يعنى نداشتن سعۀ صدر و اين خيلى بد است. امّا آنچه الان مدنظر من است، اينكه دشمن ساز است. الان خيلى ها دشمن يكديگرند براى اينكه ارباب رجوع بوده است و در اداره كار داشته و كارش را انجام نداده اند؛ علاوه بر اينكه حقوقى كه اين گونه اداره اى مى گيرد حرام است و علاوه بر اينكه پشت ميزى كه او نشسته، حرام است.

اين شخص با اين پست، خدمتگذار خلق خداست و اگر كم كارى و بدكارى كند، حرام است. اين بچّه هايى كه درست مى شوند و بد هستند به خاطر لقمۀ حرام است.

چرا ما بايد اقتصاد ناسالم داشته باشيم‌؟! چرا بايد فقر در جامعه ما باشد؟! اميرالمؤمنين عليه السلام پنج سال حكومت كرده و در نماز جمعه در مقابل خوارج نهروان در مقابل دوست و دشمن مى گويند: اى مردم در اين پنج سال حكومت من، يك نفر فقير نيست. از نظر خوراك و پوشاك و مسكن و ازدواج همه در رفاهند و براى شما آب هم آوردم.(1)امّا اين بى شخصيت ها سه جنگ در اين پنج ساله روى دست اميرالمؤمنين عليه السلام گذاشتند، امّا در اين پنج ساله با اين سه جنگ، توانستند اقتصاد را سالم كنند و توانستند اقتصاد اسلام را پياده كند و وقتى اقتصاد اسلام پياده شد، صددرصد فقر نيست.

وقتى امام زمان بيايند، به يك شبانه روز، با خرق عادت دنيا را فتح مى كنند و به شش شبانه روز مسلّط بر جهان مى شوند و اين خرق عادت و معجزه است و امّا بعدش معجزه نيست، بلكه پياده شدن قرآن است. پياده شدن قرآن يعنى داشتن يك زندگى منهاى فقر و يك زندگى منهاى نگرانى و غم و غصّه و يك زندگى صددرصد بهشتى. امّا الان چرا بازارى ها اينقدر بى رحم هستند؟! اين تفاوت نرخ ها در بازار براى چيست‌؟! در حالى كه بازار يعنى شخصيت.

من بچّه بودم و با بازارى ها تماس داشتم. بازارى ها تقيد به نماز و تقيد به خدماتشان و از جمله ارزان فروشى و تك نرخى بودن اجناس آن ها زبانزد بود، ولى الان مى بينيد كه در بازار هركسى نرخى درست كرده است. بازار يعنى


1) . بحار الأنوار، ج 40، ص 327: «مَا أَصْبَحَ بِالْكُوفَة أَحَدٌ إِلَّا نَاعِماً إِنَّ أَدْنَاهُمْ مَنْزِلَة لَيأْكُلُ الْبُرَّ وَ يجْلِسُ فِى الظِّلِّ وَ يشْرَبُ مِنْ مَاءِ الْفُرَاتِ‌»

شخصيت اقتصادى. اصلاً اقتصاد وابسته به بازار و بازار باشخصيت است. الان در راديو وقتى مى خواهد اصفهان را نام ببرد، مى گويد پايتخت فرهنگ و تمدن اسلامى؛ شما اينگونه خودتان را به دنيا معرّفى مى كنيد، امّا چرا بازارتان عروسك بازى شده است‌؟ براى اينكه يك بلوز بفروشند، عروسكى درست مى كنند و بلوز را به تن عروسك مى كنند و... اين ها نشان از بى شخصيتى است.

از اين دو بدتر، فساد اخلاقى است. خانم با يك وضع بدى به بازار مى آيد و شما بازارى ها يك احترام حسابى به او مى گذاريد. شما بازارى ها اگر يك خانم با چادر و روگرفته و يك خانم بدحجاب در مغازه تان بيايد، بعضى از شما خانم چادرى را رها كرده و به آن خانم بى حجاب اهميت مى دهيد تا كارش را انجام دهيد و بعد به سراغ خانم چادرى برويد! البته اگر به او تشرّ نرويد. معلوم است كه همۀ اين ها بى شخصيتى است.

رابطۀ حجاب و عفاف با شخصيت انسان

وقتى سعۀ صدر نباشد، كار مى رسد به اينجا كه من و شما بايد خون گريه كنيم. چرا دبيرستان ها اينقدر بد شده است‌؟ اين تقصير همه است. تقصير دولت و آموزش و پرورش و تقصير مردم است. در دانشگاه رفته درس بخواند يا بى عفّتى را ياد بگيرد؟! اوّل چيزى كه كنار زده مى شود، حجاب و عفاف است. اصلاً چادر دمده شده است. قرآن مى گويد چادر يعنى شخصيت. قرآن مى گويد بايد چادر باشد و الاّ آدم بى شخصيتى هستى؛ امّا الان چادر كهنه و قديمى شده است و مختص پيرزن ها شده است كه وضع

بعضى از پيرزن ها هم بد شده است. مى بينيم گاهى، دخترها و دانشگاه رفته ها هرچه چهار تا اصطلاح بيشتر ياد گرفته اند، وضع حجابشان بدتر شده است.

الان فساد اخلاقى داريم. بترسيد از روزى كه اين ها دست و پا پيچ ما شود و العياذبالله يك دفعه داعشى ها بر سرمان مسلّط شوند. بايد بترسيم و به خود ننازيم و به گناهانمان فكر كنيم. اين فساد اخلاقى خيلى خطر دارد و تقصير همه است. تقصير دولت و مجلس و مردم و مسئولين است. اين اقتصاد بيمار دست خودمان است. اين مصائب و بلاهايى است كه خودمان بر سر خودمان آورده ايم. فساد ادارى ما بدتر از فساد اقتصادى و هر دو بدتر از فساد اخلاقى و فساد اخلاقى بدتر از هردوست. هر سه زير سر بى شخصيتى است. اگر خانم ها باشخصيت باشند، اگر دنيا را به او بدهى و بگويى بى چادر در پيش حتّى دامادت باش، امّا حاضر نيست.

پدر آيت الله سيستانى، از علماى بزرگ مشهد بوده است. دلش هواى امام زمان را كرده بود، لذا نذر كرد چهل نماز امام زمان در چهل مسجد بخواند. داماد ايشان براى ما تعريف كرد كه در مسجد چهلم نزد او آمدند و گفتند آقا امام زمان در اين خانه است و تو را مى خواهد. مرحوم آيت الله سيستانى گفته بود، خدمت آقا امام زمان رفتم و ديدم خانم خانه از دنيا رفته و آقا امام زمان آمده تا نمازش را بخواند. بعد رو به من كردند و فرمودند: اين خانم با عفّت بود و يك عمر با حجاب و عفاف بود و در زمان پهلوى اصلاً از خانه بيرون نيامد. به اين زن باشخصيت مى گويند و ما بايد در اين اوضاع فكرى كنيم.

3- فصل سوّم: استكمال روح

اشاره

درس گفتار هفتم: پيدايش روح و نقش بُعد روحى در تكامل انسان

اشاره

بحث اين جلسه، بحث فوق العاده ارزنده اى است. مقدارى مشكل است، چون بيشتر جنبۀ فلسفى دارد؛ امّا اگر توجّه به مطالب داشته باشيد، آن نيز آسان مى شود و اميدوارم اين بحث فلسفى، رنگ اخلاق هم پيدا كند و همه از نظر اخلاقى از آن استفاده كنيم.

زمان خلقت روح
اشاره

در ميان بزرگان اختلاف است كه آيا اين روح ما با جسم ما وجود پيدا مى كند و اوّل جسمانية الحدوث است و بعد روحانية البقاء مى شود؟! يا اينكه قبلاً اين روح ما بوده است و پروردگار عالم در قبل، روح ما را در چندين هزار سال قبل خلق كرده است و همۀ اين ارواح ما نزد خدا موجود بوده است. بعد به مرور زمان با خلقت جسمى انسان، اين ارواح ما وارد بدن هاى ما شده است. وقتى كه بچّه در شكم مادر است، آن روح يك تعلّقى به او پيدا مى كند و بالاخره وارد بدن مى شود؟

دربارۀ اين دو قول مشهور، با صرف نظر كردن از مباحث فلسفى خاص و با نگاه قرآنى و اخلاقى، سخن خواهيم گفت.

1. خلقت روح قبل از جسم

در ميان فلاسفه، اين قول مشهور است كه پروردگار عالم قبل از خلقت جسم انسان، روح او را در چندين هزار سال قبل خلق كرده است و همۀ اين ارواح نزد خدا موجود بوده است و بعد به مرور زمان، اين ارواح، وارد بدن ها شده است. مشهور در ميان علما نظير كلينى ها، مفيدها، شيخ طوسى ها، علامه مجلسى ها، نيز همين قول است. اين ها براى اثبات نظر خود، هم از قرآن و هم از روايات اهل بيت عليهم السلام استفاده كرده اند. شايد بيش از صد روايت به اين صورت داشته باشيم كه:

«إِنَ اللَّهَ خَلَقَ الْأَرْوَاحَ قَبْلَ الْأَبْدَانِ بِأَلْفَيْ عَام»(1)

ايندو هزار سال هم، از باب مثال است و در چندين هزار سال قبل، اين ارواح ما موجود شده است و پروردگار عالم اين ارواح را موجود كرده است و اين ها پيش خدا بوده اند و هركسى كه به دنيا آمده، روح او از عالم ملكوت مى آيد و متعلّق به جسم او مى شود. اين روح براى استكمال مى آيد. يعنى يك ميوۀ نارسى است و در اين بدن مى آيد و در حالى كه بدن را تربيت مى كند، خود نيز استكمال پيدا مى كند و بالاخره اين انسان مى رسد به جايى كه به جز خدا نداند. اين انسان مركّب از روح و جسم است.

آيه اى هم هست به نام «آيۀ ميثاق» كه قرآن مى فرمايد ما در أزل از اين انسان ها تعهّد گرفتيم؛ ميثاق گرفتيم و به آن ها گفتيم:


1) . الكافى، ج 1، ص 438 و نيز ر. ك: بحار الأنوار، ج 58، ص 131 تا 151.

أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قٰالُوا بَلىٰ‌(1)

به همۀ انسان ها گفتيم آيا خدا هست يا نه‌؟ آيا مربّى تو خداست يا نه‌؟ و همۀ آن ها گفتند آرى. اين آيۀ شريفه هم كه اسم آن آيۀ ميثاق است، به ما مى گويد قبل از بدن انسان، اين روح در ازل بوده است. بعضى ها مى گويند: تا خدا خدايى مى كرده است. حتّى به قول اين ها بعضى مى گويند اين انسان ازلى است؛ قديم است از نظر اينكه هميشه در ازل خلق شده است؛ بله، معلوم است كه مخلوق است و ممكن است و حادث است.

حال آنچه مورد بحث ماست، رواياتى است كه مى فرمايد: دوهزار سال و اين دوهزار سال از باب مثال است. يعنى از خيلى قبل، پروردگار عالم اين ارواح را ايجاد كرد و روح همۀ انسان ها از زمان حضرت آدم تا روز قيامت، يعنى چندين هزار ميليارد روح را خلق كرد. پروردگار عالم همۀ ارواحِ از زمان حضرت آدم تا روز قيامت را خلق كرد و بعد، ارواح در عالم ملكوت پيش خدا بودند و همۀ اين ارواح موحّد بودند. همينطور كه راجع به فطرت صحبت كردم كه فطرت ما مى گفت خدا، اين روح ما بود كه مى گفت خدا. در ازل هم خدا يك تعهّدى از اين ارواح گرفت و قرآن مى فرمايد به اين صورت كه فرمود: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ‌ و همه گفتند: بله! تو پروردگار ما هستى. كه يك معناى اخلاقى هم دارد كه قبلاً درباره اش صحبت كردم كه فطرت انسان خداياب است، فطرت انسان خداجوست. اگر خدا را نمى يابد و


1) . الأعراف، 172: «آيا پروردگار شما نيستم‌؟ گفتند: چرا.»

اگر خدا را نمى جويد، غفلت دارد و منغمر در عالم كثرت شده است، لذا در بن بست ها خدا را مى يابد:

فَإِذٰا رَكِبُوا فِي اَلْفُلْكِ دَعَوُا اَللّٰهَ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ‌(1)

وقتى در بن بست واقع شد، خداجو و خداياب مى شود و جداً خدا را مى يابد و خدا را صدا مى كند. پس ذات روح ما خداجو و خداياب است و در ازل هم بوده است و در ازل خداجو و خداياب است و در اين دنيا هم كه متعلّق به بدن شود، خداجو و خداياب است. در اين باره صحبت ها شده است و مخصوصاً فلاسفۀ مشّاء مثل شيخ الرّئيس صحبت ها كرده اند.

قصيده اى به نام «قصيدۀ عينيه» هست كه از شيخ الرّئيس است(2)

«هبطت اليك من المحل الأرفع ورقاء ذات تعزز و تمنع»

«از جايگاهى بلند و بس رفيع، به سوى تو فرود آمد، كبوترى نيرومند و خويشتن دار.»

و اين قصيدۀ عينيه، از اوّل تا آخر راجع به همين مطلب است. مثال مى زند و مى گويد اين روح ما، در ازل بوده است و يك پرنده در عالم ملكوت است و اين پرنده در بدن ما آمده است، نظير يك پرنده اى كه در قفس زندان شود. اگر درِ اين قفس را باز كنند و او را راحت بگذارند و اگر بدن، قفس براى اين روح نشود، اين روح بدن را بُراق يا مركَب مى كند و عروج مى كند و مى رسد به جايى كه به جز خدا نداند. همينطور كه براى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم بُراق آوردند

1) . العنكبوت، 65: «و هنگامى كه بر كشتى سوار مى شوند، خدا را پاكدلانه مى خوانند.»

2) . قصيدۀ عينيۀ شيخ الرئيس، با اين بيت شروع مى شود:

و او را به جايى بردند كه جبرئيل متوقّف شد و به جايى بردند كه فرقى نبود بين خدا و او به جز «ميم امكانى»؛ يعنى «احد» بود و «احمد» بود. اين روح مى آيد تا به اينجا برسد. البته هم خود را به عالم ملكوت مى رساند و هم بدن را رستگار مى كند؛ اين بدنى كه از نظر مادى خيلى شرّ است:

إِنَّ اَلنَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ‌(1)

اما اگر همين بدن بُراق روح واقع شد، مثل يك اسب چموشى كه شما دهنه كرده ايد و سوار اسب شده ايد، آنگاه از اين اسب خيلى مى توانيد استفاده كنيد. اين روح هم در اين بدن مى آيد، اين مرغك در اين قفس مى آيد و بايد درِ اين قفس باز شود و بايد جسم ما براى روح بُراق شود، همينطور كه پيغمبر با بُراقش رفت به جايى كه به جز خدا نداند و به جز خدا نبيند، اين انسان نيز همين است. اگر بتواند اين بُعد مادى، يعنى جسم را بُراق كند. مثل اسب چموش، دهنه به دهانش بزند و روح بر آن سوار شود. آنگاه پرواز مى كند. بعضى اوقات به يك لحظه راه صدساله را مى پيمايد و على كلّحالٍ اين روح به واسطۀ جسمى كه بُراق شده و اين جسمى كه بُراق روح شده، هر دو بهشتى مى شوند. اين قول مشهور است و گفتم شيخ الرّئيس قصيدۀ عينيه در اين باره دارد و من طلبه بودم و اين قصيدۀ عينيه را در ده بيست صفحه ترجمه كردم.

خاطره اى هم از اين قصيده دارم، اين كه به خواستگارى دختر مرحوم آيت الله


1) . يوسف، 53: «چرا كه نفس قطعاً به بدى امر مى كند.»

حاج آقا شيخ مرتضى مظاهرى رحمة الله رفتيم و ايشان از علماى بزرگ بود، امّا در اصفهان بى نام بود و اصفهانى ها قدر او را ندانستند؛ ايشان خيلى وارسته و متّقى بودند. مرحوم حاج شيخ مرتضى به مادر من گفته بودند پسرتان بيايد تا من ايشان را ببينم. من هم خيلى جمع و جور با عباى شيك نزدشان رفتم تا ايشان مرا ببيند. مرحوم حاج شيخ مرتضى با چند كلمه مرا پسنديد؛ اوّل حرفى كه به من زد، راجع به عباى من بود. گفت طلبه نبايد تجمّل گرا باشد. بعد گفت اين عبايى كه به دوش من است، شانزده سال است كه به دوش دارم و خيلى نو و تميز است. بعد كم كم حرف را آورد به قضيۀ روح و بدن و گفت شيخ الرّئيس يك قصيدۀ عينيه دارد و من اين قصيدۀ عينيه را به شما مى دهم و شما ترجمه كن و ترجمه را به من بده تا استفاده كنم.

من قصيدۀ عينيه را در چند روز ترجمه كردم و ايشان خيلى پسنديد و به عنوان جايزه دختر خوبشان را به من داد. لذا اين قصيدۀ عينيه براى من يك خاطرۀ شيرينى است و انصافاً مرحوم شيخ الرئيس رحمة الله در شفا راجع به اينكه آيا ارواح قبل از ابدان هست يا نه، خيلى بحث كرده و گفتم از جمله اشعارى به نام اشعار عينيه دارند.

2. خلقت روح بعد از جسم
اشاره

قول ديگر دربارۀ خلقت روح، قول صدرالمتألّهين در اسفار است. او مى گويد اين روح قبل از بدن نبوده، بلكه بعد از بدن بوده است. وقتى بچّه به دنيا مى آيد، جسمانية الحدوث است و فقط جسم و بعد مادى دارد، امّا زمينه دارد

كه به جاهاى بالا برسد. يك قاعدۀ كلى به نام «حركت جوهرى» دارد و اين حركت جوهرى انسان را مى رساند به جايى كه به جز خدا نداند. صدرالمتألّهين مى گويد اينطور نيست كه روح قبلاً بوده و متعلّق به بدن شده و بدن را بُراق كرده و حركت كرده است. وقتى انسان به دنيا بيايد، يك بچّه است و به قول ايشان حيوان بالفعل، انسان بالقوّه است. اين حيوان است كه اگر بيفتد در راه و اگر زير نظر انبياء و اولياء و بزرگان رود، كم كم با آن حركت جوهرى استكمال پيدا مى كند و بالأخره مى رسد به جايى كه اين حيوان، اوّل انسان مى شود و بعد مى شود از اولياى خدا و بعد صدرالمتألّهين سير هفت گانه را در اسفار مى آورد. از يقظه به توبه و ازتوبه به تقواو ازتقوا به تخليه و تحليه و تجلّيه و فنا. و به قول استاد بزرگوار ما حضرت امام قدّس سرّه، تازه اوّل كار است. يعنى اگر كسى به مقام فنا برسد، تازه اوّل كار است. اسم اين را سير من الحق الى الحق مى گذارند. تا خدا خدايى مى كند، اين انسان در حركت است و حركت استكمالى دارد. لذا خيلى از بزرگان مى گويند اين انسان وقتى مُرد از حركت مى افتد. اگر بهشتى باشد به بهشت مى رود و در آنجا خوش است و اگر جهنّمى است، به جهنّم مى رود و در آنجا در الم و آتش جهنّم و بدبختى است. امّا مرحوم صدرالمتألّهين مى گويد: اين انسان هيچگاه از حركت نمى افتد، مگر اينكه خودش را از حركت بيندازد. يعنى جهنّمى شود و زندان شود و خودش را در جهنّم زندان كند، آنگاه مثل پرنده در قفس است و بايد در قفس بماند تا بميرد و مُردن

هم جايى نيست و به قول قرآن اين جهنّمى هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ‌(1)است.

اما اگر در راه بيفتد، يعنى در صراط مستقيم بيفتد، اينكه روزانه لاأقل ده مرتبه و اگر كسى نمازشب و نافله بخواند، لاأقل پنجاه و يك مرتبه مى گويد: اِهْدِنَا اَلصِّرٰاطَ اَلْمُسْتَقِيمَ‌(2)، يعنى خدايا! مرا هدايت كن به راه راست. ما شيعه هستيم و در راه راستيم، لذا مفسّرين مانده اند كه اين را چطور معنا كنند و مشهور در ميان مفسّرين مى گويند: يعنى خدايا ما در راهيم و ما را پايدار كن و حال انحراف براى ما نده. ولى مرحوم صدرالمتألّهين مى گويد نه، اين انسان لحظه به لحظه در حركت استكمالى است. مرحوم ملاصدرا اسم اين را حركت جوهرى يا «حركت استكمالى» گذاشته است؛ يعنى لحظه به لحظه رو به كمال است و آن به آن راه را مى پيمايد به سمت قرب الهى و حركت او تمام نمى شود، براى اينكه پروردگار عالم نامتناهى است و اين هرچه جلو رود به سمت مقام قرب الهى جلو رفته و استكمال پيدا كرده، امّا باز ناقص است و بالاخره هيچگاه تام نمى شود. اين تام شدن مختص به چهارده معصوم عليهم السلام است و امّا انسانى غير از آن ها تام نمى شود و هرچه جلو رود، جا دارد. بعضى اوقات به يك لحظه راه صد ساله را مى پيمايد. بعضى اوقات با دو ركعت نماز مى تواند به مقام قرب الهى و آن هم مقامى كه هيچ چيز نمى تواند درك كند و هيچ كس نمى تواند درك كند، جز اينكه به آن


1) . البقرة، 39: «و در آن ماندگار خواهند بود.»

2) . الفاتحه، 6: «به راه راست ما را راهبر باش.»

برسد. همينطور كه دربارۀ بهشت هم قرآن مى فرمايد نمى دانى چه چيز خوبيست و بايد به آن برسى تا بفهمى كه بهشت يعنى چه.

مقام قرب خدا از بهشت خيلى بالاتر است، از همين جهت هم كسانى كه به مقام قرب خدا رسيده اند، بهشت براى آن ها كوچك است و اصلاً اعتنا به بهشت ندارند.

مرحوم ديلمى رحمة الله در كتاب ارشادالقلوب يك روايت نقل مى كند و روايت خيلى شيرين است كه بهشت از دست بعضى از بهشتيان، پيش خدا شكايت مى كند. عالم بهشت عالم حَيوان است و روح و درك دارد:

وَ إِنَّ اَلدّٰارَ اَلْآخِرَةَ لَهِيَ اَلْحَيَوٰانُ لَوْ كٰانُوا يَعْلَمُونَ‌(1)

روح دارد و فهم و شعور دارد، لذا ميوۀ بهشتى با انسان حرف مى زند. لذّت هاى بهشتى فقط مربوط به حورالعين نيست، بلكه آن سيب هم لذّت بخش است و با انسان حرف مى زند. بعضى از بهشتيان خيلى اعتنا به بهشت ندارند، لذا بهشت از دست آن ها شكايت مى كند كه خدايا! تو مرا براى اين خلق كردى، امّا اين هيچ اعتنا به من ندارد. حورالعين اين شكايت را مى كنند و باغ ها اين شكايت را دارند و آن ميوه ها و آب ها در زير درختان و آن هواى آزاد و فضاى سبز شكايت مى كنند و آنگاه پروردگار عالم جواب مى دهد و مى فرمايد اين منغمر در عالم وحدت است و سر و كارى با بهشت و عالم كثرت ندارد. اصلاً نمى تواند بهشت ببيند براى اينكه آنچه مى بيند خدا


1) . العنكبوت، 64: «و زندگى حقيقى همانا [در] سراى آخرت است؛ اى كاش مى دانستند.»

مى بيند و خطاب مى شود من هر روز هفتاد مرتبه به اين ها نظر دارم و در هر نظرى سعۀ وجودى به آن ها مى دهم و در هر نظرى ملك آن ها را زياد مى كنم، يعنى سعۀ وجودى آن ها را افزايش مى دهم.(1)

پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم چقدر سعۀ وجودى دارند! اميرالمؤمنين عليه السلام چقدر سعۀ وجودى دارند؟! يك سعۀ وجودى اميرالمؤمنين عليه السلام كه خيلى كوچك است، اينست كه در وقتى محشر شد، اميرالمؤمنين عليه السلام يك تسلّط وجودى بر عالم محشر پيدا مى كنند. كسانى كه به راستى ولايت دارند، مهر ولايت را به پيشانى آن ها مى زنند و ملائكه آن ها را زير لواى حمد مى آورند. به اين ها سعۀ وجودى مى گويند. خدا به بهشت مى گويد من هر لحظه به اين بنده هايم سعۀ وجودى مى دهم. آنگاه بهشت عدن و بهشت رضوان و كم كم برسد به بهشت خدا:

يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ‌، اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ رٰاضِيَةً مَرْضِيَّةً‌، فَادْخُلِي فِي عِبٰادِي، وَ اُدْخُلِي جَنَّتِي(2)

اى كسى كه بهشت برايت كوچك است، به بهشت خودت بيا و پيش عبادالله خودت بيا و پيش اهل بيت عليهم السلام بيا و لذّت تو اينكه پيش اهل بيت عليهم السلام باشى و لذّت تو اينكه من با تو حرف بزنم و تو با من حرف بزنى.


1) . ارشاد القلوب، ج 1، ص 200: «إِنَّ فِي الْجَنَّةِ قَصْراً مِنْ لُؤْلُؤٍ فَوْقَ لُؤْلُؤٍ وَ دُرَّةٍ فَوْقَ دُرَّةٍ لَيْسَ فِيهَا قَصْمٌ وَ لَا وَصْلٌ فِيهَا الْخَوَاصُّ أَنْظُرُ إِلَيْهِمْ كُلَّ يَوْمٍ سَبْعِينَ مَرَّةً فَأُكَلِّمُهُمْ كُلَّمَا نَظَرْتُ إِلَيْهِمْ وَ أَزِيدُ فِي مِلْكِهِمْ سَبْعِينَ ضِعْفاً وَ إِذَا تَلَذَّذَ أَهْلُ الْجَنَّةِ بِالطَّعَامِ وَ الشَّرَابِ تَلَذَّذُوا أُولَئِكَ بِذِكْرِي وَ كَلَامِي وَ حَدِيثِي»

2) . الفجر، 27 تا 30: «اى نفس مطمئنّه، خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد، و در ميان بندگان من درآى، و در بهشت من داخل شو.»

مرحوم صدرالمتألّهين رحمة الله مى گويد اين اُوول و اين اسپرم، هر دو يك عروسى عجيبى در دل مادر مى كنند و تك سلّول مى شوند، اين تك سلّول كم كم به قول قرآن شريف «عَلَقه» و «مُضغَه» مى شود و بعد روح در او دميده مى شود؛ امّا ايشان مى فرمايند: اين خودش روح است، امّا بالقوه است. يك بچّه است و يك حيوان است و شعور و امثال اين ها ندارد الاّ بالقوه. اگر در راه بيفتد، روح پيدا مى كند و مى رسد به جايى كه به جز خدا نداند و امّا اگر در راه نيفتد، هيچگاه روح پيدا نمى كند و همانست كه وقتى به جهنّم مى رود، جهنّميان با هم حرف مى زنند و مى گويند عجب بى عقل هايى بوديم كه به جهنّم آمديم:

وَ قٰالُوا لَوْ كُنّٰا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مٰا كُنّٰا فِي أَصْحٰابِ اَلسَّعِيرِ(1)

جاى ما در جهنّم نيست و ما بى عقل بوديم، يعنى نتوانستيم روح را به جايى برسانيم. نتوانستيم جسم خود را براى روح بُراق و مركَب كنيم تا حركت كند و به بهشت برسيم و امّا به جاى اينكه به بهشت برسيم، به جهنّم رسيديم، زيرا عقل نداشتيم.

صدرالمتألّهين مى گويد: اين عقل را خود ما پيدا مى كنيم. اين انسان يك حيوان بالفعل است و امّا يك انسان بالقوّه است و خودش را انسان بالقوّه مى كند. اين انسان جسمانية الحدوث و روحانية البقاست و روح را خود پيدا مى كند و با حركت جوهرى اين روح را پيدا مى كند.


1) . الملك، 10: «و گويند: اگر شنيده [و پذيرفته] بوديم يا تعقّل كرده بوديم در [ميان] دوزخيان نبوديم.»

تكامل روح در دنيا

على كلّحالٍ از مباحث گذشته، يك نتيجه مى گيريم كه چه قول اوّل و چه قول دوّم صحيح باشد، نتيجه يكسان است.

در قول دوّم گفتم كه اصلاً روحى نيست و كم كم پيدا مى شود و در قول اوّل هم روح هست، امّا ما قول سوّمى مى گوييم كه اين روح، در حقيقت نارس است و مثل يك ميوۀ نارس است. پروردگار عالم در ازل او را خلق كرده، امّا يك ميوۀ نارس است و اگر بخواهد رسيده شود و اگر بخواهد شجرۀ طيبۀ قرآنى شود، بايد در اين بدن ها بيايد و در اين دنيا بيايد و آن روح، ولو قبل از بدن بوده است، امّا استكمالش به واسطۀ اين دنيا و تعلّق به اين بدن هاست و اين نارسى، رسا مى شود و كم كم شجرۀ طيبۀ قرآن مى شود. لذا از اين إن قُلتْ قُلتْ فلسفى كه گفتم، اين نتيجه را مى گيريم كه چه بگوييم روح قبل از بدن خلق شده و چه بگوييم بعد از بدن خلق شده، در هر دو صورت استكمالش مربوط به اين دنياست و در هر دو صورت بايد متعلّق به اين بدن شود و با توجّهِ ما، حركت صعودى كرده و در حركت، استكمال پيدا كند.

در نتيجه چه قول اوّل صحيح باشد و چه قول دومّ‌، روح بايد استكمال پيدا كند و بعد از استكمالش بايد برسد به آنجا كه به جز خدا نداند.

درس گفتار هشتم: آيا اهل بيت عليهم السلام استكمال روحى دارند؟

اشاره

بحث رسيد به اينجا كه آيا روح ما قبل از بدن ما بوده است يا نه‌؟ عده اى از بزرگان، اعمّ از فلاسفه و مفسّرين و اخباريين، فرموده بودند كه روح ما قبل از بدن ما بوده است. همۀ ارواح از زمان حضرت آدم تا روز قيامت در جايى به نام عالم ذر و عالم ميثاق جمعند و پروردگار عالم اين ها را زودتر خلق كرده است. اين ها هم از قرآن و روايات و هم با دقّت هاى فلسفى، دليل داشته اند.

عدّه اى از بزرگان، از فلاسفه نظير صدرالمتألّهين و از مفسّرين نظير استاد بزرگوار ما علامۀ طباطبائى و از اخباريين مانند مرحوم فيض و... نيز بوده اند كه مى گفتند روح، بعد از جسم پيدا مى شود. انسان جسمانية الحدوث است و امّا كم كم روح در او پيدا مى شود.

مرحوم صدرالمتألّهين براى همين يك قاعده به نام «قاعدۀ جوهرى» درست كرده اند و تقريباً يك جلد أسفار مربوط به همين سفر نفس است. مى گويند همۀ ما مركّب از روح و جسم هستيم و وقتى به دنيا آمديم، فقط جسم بوديم و با آن حركت استكمالى در درون ما، براى ما روح ايجاد شد. اين ها نيز ادلّه فراوانى ذكر كرده اند كه بيان ادلّۀ طرفين، به درد مباحث ما نمى خورد.

خلقت روح قبل از جسم و تكامل آن در دنيا

علاوه بر دو قول مشهور كه ياد كردم، من يك قولى دارم به نام قول سوّم و اينست كه در ازل، ارواح ما خلق شده است به نام عالم ذر. به اين اندازه هم شعور داشته است كه خدا از آن ها تعهّد گرفته است:

أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قٰالُوا بَلىٰ‌ (1)

خدا به آن ها گفته آيا من پروردگار شما نيستم‌؟ و همه گفته اند: بله. حتّى كفّارى كه در عالم ذر هستند، گفته اند بله، پروردگار تويى و خدا تويى و اللّهى و مستجمع جميع صفات كمالات هستى. و امّا بايد توجّه به اين مطلب داشت كه اين روح، نارس است و در عالم ذر استكمالى نداشت. اگر بخواهد


1) . الأعراف، 172: «آيا پروردگار شما نيستم‌؟ گفتند: آرى!»

استكمال كند، بايد در اين جسم و اين دنيا بيايد و به واسطۀ آن جسم، كه روح آن را بُراق مى كند و حركت مى كند و مى رسد به جايى كه به جز خدا نداند، استكمال در اين دنيا پيدا مى شود. اين استكمال مسلّماً در عالم ذر نبوده است و همه مى گويند و قطعاً چنين است. اگر روح در اين دنيا نيايد، اين استكمالى كه برسد به آنجا كه به جز خدا نبيند، ندارد؛ چون آن استكمال مربوط به اين دنياست و مربوط به عالم ذر نيست. لذا اين قول سوّم كه نديده ام كسى بگويد، جمع بين دو قول است و معنايش اينست كه عالم ذر داريم و اين ارواح ما، قبل از ابدان ما خلق شده و معلوم نيست چند سال است و در بعضى از روايات آمده دو هزار سال و اين از باب مثال است و بالأخره قبل از بدن ما خلق شده به نام عالم ذر، به نام عالم ميثاق. و در اين دنيا كم كم به اين بدن ما متعلّق شده است. حال اگر بيفتد در راه استكمال، يعنى آنچه صدرالمتألّهين مى گفتند، اگر بيفتد در حركت جوهرى، آنگاه استكمال پيدا مى كند و اين استكمالش ابدى است و اينطور نيست كه يك دفعه اين استكمال متوقّف شود، بلكه در بهشت هم اين استكمال هست و بالاخره اين استكمال و اين حركت جوهرى ملاصدراست كه ما را مى رساند به آنجا كه به جز خدا نداند.

رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نبيند *** بنگر كه تا چه حد است مقام آدميت

اگر اين درّنده خوئى ز طبيعتت بميرد *** همه عمر زنده مانى به روان آدميت

طيران مرغ ديدى تو ز پاى بند شهوت *** به در آى تا ببينى طيران آدميت

من خيال مى كنم اين قول سوّم، جمع بين اقوال است و جمع بين دو قوليست كه بزرگان گفته اند و دربردارنده امتيازهاى هر دو قول است و آنچه ملاصدرا در أسفار مى خواسته، تحقّق پيدا مى كند.

اين بحث، از بحث هاى فوق العاده مهم در اسلام عزيز است. در ميان فلاسفه اسلامى و در ميان عرفا و در ميان مفسّرين بحثى بسيار ارزنده است.

معصومين عليهم السلام و استكمال روحى

مطلب ديگرى كه خيلى مهم است، راجع به ارواح اهل بيت عليهم السلام است. قرآن و روايات اتّفاق نظر دارند و همۀ بزرگان مثل بوعلى سينا با آن مقامش، مثل صدرالمتألّهين با آن عرفانش و... اذعان دارند كه ما عالم ذر را قائل شويم يا نشويم، ما روح اين انسان را جسمانية الحدوث يا روحانية البقاء بدانيم يا ندانيم يا به قول من ارواح نارس آمده باشند براى استكمال يا خير كه اگر در راه استكمال بيفتند به مقام هاى بالايى مى رسند و خدا هم اين انسان ها را براى همين خلق كرده است كه از صفر شروع كنند و به بيست برسند و... همۀ اين ها راجع به انسان هاى معمولى است؛ امّا راجع به اهل بيت عليهم السلام اين گونه نيست. حضرت امام قدّس سرّه يك جمله دارند كه نديده ام كسى بگويد. بارك الله به اين دهان ها و بارك الله به اين فهم و شعورها و بارك الله به اين عشق به ائمّۀ طاهرين و معرفت به اهل بيت عليهم السلام.

حضرت امام قدّس سرّه مى فرمايند: خدا در ازل تجلّى كرد با همۀ اسماء و صفاتش و حتّى اسماء و صفات مستأثره اش و اهل بيت عليهم السلام پيدا شدند و بعد هم تجلّى

دوّم كرد در ازل با همۀ اسماء و صفاتش و حتّى اسماء و صفات مستأثره اش و آنگاه قرآن پيدا شد. قرآن، عترت و عترت، قرآن؛ و اين ها در ازل بوده اند. بعد خدا بر سر ما منّت گذاشت و اين اهل بيت عليهم السلام به اين دنيا آمدند. مفسّر قرآن و معلّم قرآن، براى اينكه ما را به خدا برسانند و براى اينكه ما را با اين حرف هاى مقدّس آشنا كنند.

در زيارت جامعه در چندين جا و از جمله در وسط زيارت جامعه اين فرمايش حضرت امام قدّس سرّه هست. امام هادى عليه السلام مى فرمايند:

«خَلَقَكُمُ اللَّهُ أَنْوَاراً فَجَعَلَكُمْ بِعَرْشِهِ مُحْدِقِينَ حَتَّى مَنَّ عَلَيْنَا بِكُمْ فَجَعَلَكُمْ فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ‌»(1)

مى فرمايد پروردگار عالم در ازل انوار مقدّس شما را خلق كرد و در عرش خدا شما انوار مقدّس در پيش خدا بوديد و ذكر خدا و ورد خدا و تماس با خدا داشتيد تا اينكه خدا بر سر ما منّت گذاشت و شما را در اين دنيا آورد براى اينكه ما را آدم كنيد. براى اينكه ما به مقام هاى بالا برسيم:

وَ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ اَلذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ‌ (2)


1) . من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 613.

2) . النحل، 44: «و اين قرآن را به سوى تو فرود آورديم، تا براى مردم آنچه را به سوى ايشان نازل شده است توضيح دهى.»

اهل بيت عليهم السلام معلّم قرآن هستند.

قرآن كريم مى گويد من آنم كه تِبْيٰاناً لِكُلِّ شَيْ‌ءٍ‌(1)هستم. قرآن شريف مى گويد من آنم كه وَ لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ يٰابِسٍ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مُبِينٍ‌(2)مى باشم. قرآن مى گويد من آنم كه مٰا فَرَّطْنٰا فِي اَلْكِتٰابِ مِنْ شَيْ‌ءٍ‌(3)و...

نمى توانيد از ازل تا ابد چيزى پيدا كنيد كه در قرآن نباشد. نمى توانيد چيزى از قرآن بخواهيد كه در آن نباشد؛ امّا معلوم است كه اين كتاب، معلّم مى خواهد و معلّمش را هم خداوند سبحان تعيين مى كند:

وَ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ اَلذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ‌

يا رسول الله! مبين قرآن تو هستى. يا على! مبين قرآن تو هستى. اهل بيت! مبين قرآن شما هستيد. شمائيد كه مى توانيد علم ماكان و مايكون و ما هو كائن را از قرآن بيرون بكشيد. ما مى دانيم كه چيزى نيست از علم كه در قرآن نباشد. گفتم تجلّى ذاتى خداست. اين تجلّى ذاتى خدا را كسى مى تواند تفسير كند كه خود تجلّى ذاتى خدا باشد، يعنى اهل بيت عليهم السلام؛ لذا ما مدّعى هستيم كه همه كس نمى تواند قرآن را تفسير كند و هركسى بخواهد از ذهن خودش قرآن را معنا كند، جايگاه او آتش جهنّم است:


1) . النحل، 89: «روشنگر هر چيزى است.»

2) . الأنعام، 59: «و هيچ تر و خشكى نيست مگر اينكه در كتابى روشن [ثبت] است.»

3) . الأنعام، 38: «ما هيچ چيزى را در كتاب [لوح محفوظ] فروگذار نكرده ايم.»

«مَنْ فَسَّرَ الْقُرْآنَ بِرَأْيِهِ فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّار»(1)

بنا اين طور بود كه قرآن و عترت توأم يكديگر باشند و قرآن نازل شود و عترت در پيش قرآن باشد و مفسّر قرآن باشد. لذا پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم اين روايت عترت و روايت ثقلين را بيش از هزار مرتبه در هر فرصتى فرموده اند. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم هر فرصتى جلو مى آمد، مى فرمودند:

«إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا، كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي وَ إِنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْض»(2)

دو چيز است، يكى قرآن و يكى اهل بيت عليهم السلام و اين دو از هم جداشدنى نيستند و الاّ اگر جدا شود، ضلالت و گمراهى است. قرآن منهاى عترت نمى شود و عترت منهاى قرآن نمى شود.

عترت و قرآن آنست كه انسان ها را در اخلاق كامل مى كند و در عرفان، انسان ها را كامل مى كند و اگر بنا باشد راجع به علوم طبيعى صحبت شود، انسان ها را كامل مى كند و بالاخره مى تواند هر علمى را به انسان ها ياد دهد، البته اگر زمينه باشد و اگر مردم بخواهند؛ ولى مردم نخواستند.


1) . عوالى اللئالى، ج 4، ص 104.

2) . الاحتجاج، ج 1، ص 263؛ همچنين ر. ك: الكافى، ج 2، ص 415؛ تفسير القمى، ج 1، ص 172؛ امالى الصدوق، ص 523؛ بحار الأنوار، ج 23، ص 106 تا 110؛ مسند احمد، ج 3، ص 14؛ كتاب السنّه، ص 630؛ المعجم الكبير، ج 5، ص 154؛ كنزالعمّال، ج 1، ص 186 و...

من عقيده دارم از بى عقلى نخواستند. قبلاً در اين باره صحبت كردم و وقتى عقل را معنا مى كردم، مى گفتم چطور مى شود على عليه السلام را رها كنند و سقيفۀ بنى ساعده را جلو بياورند و برسانند به آنجا كه حتّى به اميرالمؤمنين عليه السلام سلام نكنند. اين بى عقلى و بى شعورى است و تقصير مردم است. فقط تقصير سقيفۀ بنى ساعده نگذاريد. بله آن ها تقصير دارند؛ امّا تقصير مردم هم هست. مردم اگر گفتۀ پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم را سرمشق كرده بودند، سقيفۀ بنى ساعده جلو نمى آمد. ولى سقيفۀ بنى ساعده از سكوت مردم استفاده كرد، به اندازه اى كه حضرت زهرا عليها السلام را كشت و اميرالمؤمنين عليه السلام را خانه نشين كرد، بى عقلى مردم و سستى مردم. و بالاخره اين حديث ثقلين بايد سرمشق مردم باشد، ولى سرمشق مردم نشد و وقتى نشد، آنگاه گمراهى است، زيرا:

«مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا».

لذا قرآن و اهل بيت عليهم السلام هميشه باهم اند و اين اهل بيت عليهم السلام استكمال ندارند. اينكه ديدم بعضى از بزرگان در كتاب هايشان نوشته اند آقا امام زمان چون هزار سال عمر مى كند، هزار سال عبادت مى كند، پس از اين جهت بهتر از پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلّم و بهتر از اميرالمؤمنين عليه السلام است، با اين حرف ها جور در نمى آيد. بلكه چهارده معصوم تامّ و كامل هستند و ذرّه اى نقص در آن ها نيست تا حركت جوهرى ملاصدرا بتواند آن ها را كامل كند. تا نماز شب ها و جنگ ها و خانه نشينى ها بتواند آن ها را تام كند، بلكه آن ها از اوّل تام هستند. مانند قرآن كه از اوّل تام است.

قرآنِ وَ لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ يٰابِسٍ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مُبِينٍ‌، يك مجموعه علم است و از ازل بوده است و تا ابد نيز همين است. مفسّر قرآن هم معنايش اين نيست كه چيزى بر قرآن اضافه مى شود و چيزى از قرآن روشن مى شود، بلكه آنچه در قرآن هست براى ما گفته مى شود؛ امّا مردم نخواستند بدانند و لذا آن ها هم مجبور شدند ساكت بمانند. قرآن تام و كامل است و ذرّه اى كم و زياد ندارد و حركت جوهرى ذرّه اى روى آن اثر ندارد. اهل بيت عليهم السلام نيز چنين هستند. همۀ اهل بيت عليهم السلام تام و كامل هستند.

زيارت جامعه زيارت خوبيست. آقا امام زمان فرموده زيارت خوبيست. علامه محمّدتقى مجلسى رحمة الله مى گويد در سرّمن راى خدمت آقا رسيدم و آقا فرمودند جلو بيا. ابهّت آقا مرا گرفته بود و نمى توانستم برود و بالاخره آقا فرمودند بيا. مى گويد خدمت آقا رفتم و آقا دست مبارك را روى شانۀ من گذاشتند و فرمودند: «نعمت الزيارة». علامه مجلسى رحمة الله تا اينكه چشمش به آقا افتاده بود، زيارت جامعه را مدّاح وار خوانده بود و به جاى سلام زيارت جامعه را خوانده بود. آقا هم فرموده بودند: «نعمت الزيارة»، اين چه زيارت خوبيست. علامه مجلسى رحمة الله مى گويد اشاره كردم به قبر امام هادى عليه السلام و گفتم از جدتان است‌؟ ايشان تقرير فرمودند: آرى.(1)لذا در پيش اهل دل و پيش بزرگان و از جمله علامه مجلسى رحمة الله مى فرمايند: بهترين زيارات از نظر سند و دلالت، اين زيارت جامعه است.(2)


1) . بحار الأنوار، ج 102، ص 113.

2) . بحار الأنوار، ج 99، ص 144.

اين زيارت جامعه همه چيز دارد؛ تمام اسرار شيعه در اين زيارت جامعه خوابيده است و نمى توانيد سرّى از اسرار شيعه پيدا كنيد كه در اين زيارت جامعه نباشد. اين زيارت بايد يك صبحگاهى براى همۀ ما باشد، ولى متأسّفانه براى هيچكس نيست. قبل از اينكه از خانه بيرون آييد يك صبحگاهى براى شما باشد. مى دانيد كه قواى مسلّحه در هر مملكتى برنامۀ صبحگاهى دارند. الان در همين نظام مقدّس ما ارتش صبحگاهى دارد و سپاه صبحگاهى دارد و قواى مسلّح صبحگاهى دارند. و ما ادّعا مى كنيم قواى مسلّح امام زمانيم و منتظر امام زمان هستيم تا به دست ما و به رهبرى ايشان پرچم اسلام روى كرۀ زمين افراشته شود. پس لاأقل اين زيارت جامعه را هر روز همه به عنوان صبحگاهى بخوانيد و در اين زيارت جامعه، اين جمله اى كه گفتم، جملۀ شيرينى است:

«خَلَقَكُمُ اللَّهُ أَنْوَاراً فَجَعَلَكُمْ بِعَرْشِهِ مُحْدِقِينَ حَتَّي مَنَّ عَلَيْنَا بِكُمْ فَجَعَلَكُمْ فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ‌»

آقا! در ازل بودى و پيش خدا بودى و در عرش خدا بودى و خدا بر سر ما منّت گذاشت و شما را در اين ابدان مقدّسه آورد براى اينكه ما به كمال برسيم و براى اينكه ما عالم و عارف شويم و به مقام عبوديت برسيم.

قرآن شريف مى فرمايد:

فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اَللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اِسْمُهُ‌(1)

اين آيه شريفه، آيۀ خوبيست و سنّى نمى تواند درست معنا كند و شيعه معنا مى كند. سنّى آيه را معنا مى كند و مى گويد مساجد مقدّس هستند و بايد تقدّس آن ها را حفظ كنيم(2)و امّا شيعه مى گويد: فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اَللّٰهُ‌، مسجد نيست، بلكه على عليه السلام است، امام حسن و امام حسين عليهم السلام هستند و اين قطب عالم امكان است.

قتاده يكى از علماى بزرگ اهل سنّت است. روزى به مسجدالنّبى صلى الله عليه و آله و سلّم رفت و منتظر ديدار امام باقر عليه السلام شد. هنگامى كه امام باقر عليه السلام وارد شدند، عدّه اى دور حضرت بودند و سؤالاتى از ايشان مى پرسيدند. وقتى خلوت شد، قتاده با امام باقر عليه السلام گفتگوهايى كرد و از جمله با ترس و لرز گفت: يابن رسول الله! پنير خوردن چگونه است‌؟ حضرت تبسّمى كردند و فرمودند: خوردن پنير حلال است. بعد امام باقر عليه السلام فرمودند: سؤالت همين بود؟! گفت نه، من سؤالات مشكل تهيه كرده بودم كه از شما بپرسم، ولى تمام آن ها يادم رفت و ابهّت شما مرا گرفته و نمى توانم حرف بزنم. مرادم اينجاست كه آقا امام باقر عليه السلام فرمودند: مى دانى كجا نشسته اى‌؟!


1) . النور، 36: «در خانه هايى كه خدا رخصت داده كه [قدر و منزلت] آن ها رفعت يابد و نامش در آن ها ياد شود.»

2) . ر. ك: تفسير القرآن العظيم (ابن ابى حاتم)، ج 8، ص 2604 و 2605؛ تفسير قرطبى، ج 13، ص 265 و 266.

فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اَللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اِسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهٰا بِالْغُدُوِّ وَ اَلْآصٰالِ‌، رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ‌(1)

آنگاه قتاده گفت: يابن رسول الله چنين است؛ آقا مى دانم كه اين بيوت در قرآن، مساجد و خانه هاى سنگى و گلى نيست.(2)منظور از اين بيوت، ابدان مقدّس و مطهّر معصومين عليهم السلام است. بدن هاى مقدّسى كه خداوند سبحان اراده كرده است و مى خواهد روزبه روز رو به ارتفاع باشد و شخصيت اجتماعى، شخصيت سياسى، شخصيت علمى و... پيدا كنند.

خلاصه اينكه ارواح مطهّر اهل بيت عليهم السلام ذرّه اى استكمال ندارند و كامل تمام و تام تمام هستند و در عالم ذر با خدا راز و نياز داشته اند و در اين دنيا هم با نماز شبشان با خدا راز و نياز دارند و در بهشت هم با خدا راز و نياز دارند و تا خدا خدايى كند، مكالمه و معاشقه با خدا دارند و امّا استكمال ندارند و حركت جوهرى ملاصدرا براى ماست و براى غير اهل بيت عليهم السلام است.


1) . النور، 36 و 37: «در خانه هايى كه خدا رخصت داده كه [قدر و منزلت] آن ها رفعت يابد و نامش در آن ها ياد شود. در آن [خانه] ها هر بامداد و شامگاه او را نيايش مى كنند، مردانى كه نه تجارت و نه داد و ستدى، آنان را از ياد خدا، به خود مشغول نمى دارد.»

2) . الكافى، ج 6، ص 256: «... قَالَ لَهُ أَبُو جَعْفَرٍ عليه السلام وَيْحَكَ أَ تَدْرِي أَيْنَ أَنْتَ؟ أَنْتَ بَيْنَ يَدَيْ بُيُوتٍ أَذِنَ اَللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اِسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهٰا بِالْغُدُوِّ وَ اَلْآصٰالِ‌، رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ وَ إِقٰامِ اَلصَّلاٰةِ وَ إِيتٰاءِ اَلزَّكٰاةِ فَأَنْتَ ثَمَّ وَ نَحْنُ أُولَئِكَ‌؛ فَقَالَ لَهُ قَتَادَةُ‌: صَدَقْتَ وَ اللهِ جَعَلَنِيَ اللهُ فِدَاكَ وَ اللهِ مَا هِيَ بُيُوتُ حِجَارَةٍ وَ لَا طِينٍ‌...»

درس گفتار نهم: پيامبران و اوصياى ايشان، يارى دهنده بُعد روحى

اشاره

بحث رسيد به اينجا كه همۀ ما مركّب از يك بُعد ملكوتى به نام روح و يك بُعد ناسوتى و مادى به نام جسم هستيم. حقيقت روح و حقيقت جسم را كسى نشناخته است و نحوۀ تركيبش را خدا مى داند. جمع بين ضدّين است. كلّيۀ تمايلات روح، الم و رنج براى جسم است و كلّيۀ لذّات جسم، الم و رنج براى روح است. به قول بزرگان صددرصد با هم ضد هستند. امّا پروردگار عالم جمع بين ضدّين كرده است و يك چيزى در خارج به نام انسان آفريده است كه هم بُعد ملكوتى دارد و هم بُعد ناسوتى دارد.

براى بُعد ملكوتى انسان، بنا شد سه پيغمبر در درون او باشد. فطرت و عقل و قلب (اعمّ از صدر و عاطفه و نفس لوّامه و...). و روح ما با اين سه پيامبر كار مى كند. حال هر كدام از اين ها يا چند مرتبه از يك چيز است يا آن ها به صورت مستقل ابزار براى روح ماست و بالاخره پيامبر درون ماست و از الطاف بزرگ خدا براى سعادت ما و براى رسيدن به مقام هاى بالا، اين سه پيغمبر هستند كه به كمك روح ما آمده اند.

جنود عقل

پروردگار عالم براى سعادت و تكامل انسان، تنها به سه پيغمبر درونى اكتفا نكرده است؛ بلكه در درون ما، يك لشكر مجهّز براى ترّقى روح و براى استكمال و براى اينكه به جايى برسيم، به نام «جُنود عقل»، موجود است. كلّيۀ فضائلى كه بيش از چهل فضيلت است، در عمق جان ما هست و اين فضائل، از لشكريان اين روح ماست. روح ما به واسطۀ اين لشكر مجهّز مى تواند به جاهاى بالايى برسد. علماى علم اخلاق به اين ها «فضائل» مى گويند و در كتاب هاى اخلاقى بيش از چهل فضيلت در درون انسان شمرده اند. تقريباً علماى علم اخلاق، چندين جلد كتابى كه نوشته اند راجع به جنود عقل و جنود روح است، مربوط به اين لشكر مجهّزى است كه خدا در عمق جان ما آفريده است تا به روح مقدّس ما و روح ملكوتى ما كمك كند، كه آن روح

ملكوتى ما از نارسى، رسا شود و از عالم طبيعت رها شود و بتواند مراتب هفتگانه را بپيمايد و به مقام فنا و لقا برسد و تا خدا خدايى مى كند، اين روح ما در رفاه و آسايش و اين روح ما در استكمال باشد و بالاترين لذّتش همين استكمال و صحبت كردن خدا با او و صحبت كردن اين با خداست. معاشقه و مكالمۀ اين با خدا و خدا با اينست.

راجع به اين جنود عقلى، بايد بعد مقدارى صحبت كنم؛ امّا اينجا يك اشاره كنم و ببينيد كه الطاف خفيۀ خدا و الطاف جليۀ خدا راجع به ما چه مقدار است!

خداوند فراهم كنندۀ زمينۀ تكامل روحى انسان

پروردگار عالم به انبياى درونى اكتفا نكرده، بلكه صد و بيست و چهار هزار پيغمبر كه هركدام اوصيايى داشتند و لاأقل مثل اسلام عزيز كه پيغمبرش دوازده خليفه به نام دوازده امام داشت، امّا همۀ پيامبرها اين اوصيا را داشتند. لذا پروردگار عالم صد و بيست و چهار هزار نيرو براى اين روح مقدّس ما و جنبۀ ملكوتى ما فرستاده است.

كار پيامبرها كمك كردن به روح است. تا اينكه اين روح بتواند از فطرت و عقل و قلب استفاده كند و كم كم برسد به جايى كه به جز خدا نداند. برسد به جايى كه به جز خدا نبيند. بلكه به قول استاد بزرگوار ما حضرت امام قدّس سرّه، قبل از اينكه ما روى اين كره زمين بيائيم، پيامبر آمده است. يعنى حضرت آدم عليه السلام روى كرۀ زمين آمد و احدى نبود و امّا حضرت آدم عليه السلام پيامبر بود.

بعد هم پروردگار عالم چه سفارش هايى به همۀ پيامبرها و حتّى پيامبر ما با آن همه رحمت و عنايتش كرده است و بارها و بارها، خداى رحمان، سفارش ما را به اين پيغمبر كرده است. اينكه با اين ها بساز و از بدى هاى اين ها رنج مبر و صابر باش و تا مى توانى تبليغ كن.

راجع به اين هم، حضرت امام قدّس سرّه يك جمله دارد كه خيلى شيرين است. مى فرمود حضرت موسى عليه السلام به رسالت مبعوث شد. بعد از اينكه در خانۀ فرعون زير دست خدا بزرگ شد و بعد هم زير دست پيغمبر خدا حضرت شعيب عليه السلام، دوازده سال پرورش يافت و بعد مبعوث به رسالت شد، اوّل به او خطاب شد كه اى موسى! اين قلدر را از اين قُلدرى نجات بده و به دنبال فرعون برو. به قول حضرت امام قدّس سرّه، خدا سفارش فرعون را به حضرت موسى كرد:

فَقُولاٰ لَهُ قَوْلاً لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشىٰ‌ (1)

خدا دوست دارد اين فرعون آدم شود، لذا با مهربانى با او رفتار كن. پرخاشگرى نباشد و با تلطّف باشد و در مقابل بدى هايش صبر و استقامت كن، شايد بتوانى او را آدم كنى. لذا ما براى بقا خلق شده ايم، چنان كه در روايات هم آمده است:

«إِنَّمَا خُلِقْتُمْ لِلْبَقَاءِ لَا لِلْفَنَاءِ‌»(2)


1) . طه، 44: «و با او سخنى نرم گوييد، شايد كه پند پذيرد يا بترسد.»

2) . تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، ص 133: «همانا شما براى باقى ماندن خلق شده ايد نه براى فنا و نيستى.»

تو را خلق نكردم كه چند روزى زحمت و مشقّت در اين دنيا داشته باشى و بعد هم بميرى و تمام شود، بلكه تو را خلق كردم براى اينكه تا خدا خدايى مى كند، در رفاه و آسايش هاى روحى باشى كه از جملۀ اين آرامش ها، مكالمه و معاشقه با خداست. به قول حضرت امام قدّس سرّه، اين مناجات شعبانيه، خيلى مناجات خوبيست و به راستى دل مى دهد؛ به اندازه اى باحال است كه همۀ ائمّۀ طاهرين عليهم السلام اين مناجات شعبانيه را مى خوانده اند. در وسط دعا مى گويد خدايا من دلم مى خواهد مثل بنده هاى تو باشم و با تو معاشقه و مكالمه داشته باشم و همينطور كه من با تو حرف مى زنم، تو هم با من حرف بزنى و همينطور كه من عشق به تو دارم، تو هم به من عشق داشته باشى و همينطور كه من با تو مناجات مى كنم، تو نيز با من مناجات كنى.

اين انسان اگر جهنّمى شود، يكى از حسرت ها و ندامت هايش كه بدتر از آتش جهنّم است، اينست كه اصلاّ در جهنّم آمده است. سابقاً آيه اش را گفته ام كه خيلى بى عقلى مى خواهد كه كسى جهنّم برود. در وقتى كه جهنّم مى روند، جهنّميان با يكديگر مى گويند ما اگر عقل داشتيم به جهنّم نمى آمديم:

وَ قٰالُوا لَوْ كُنّٰا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مٰا كُنّٰا فِي أَصْحٰابِ اَلسَّعِيرِ(1)

خدا همه چيز براى ما فراهم كرده است تا به سعادت برسيم. خدا همه چيز براى ما فراهم كرده است كه از «عدم» به «وجود» و از «وجود» برسيم به آنجا


1) . الملك، 30: «و گويند: اگر شنيده [و پذيرفته] بوديم يا تعقّل كرده بوديم در [ميان] دوزخيان نبوديم.»

كه «شبيه» خدا شويم:

«عَبْدى اطْعِنى حَتّى اجْعَلُكَ مثلى اقُولُ لِشَىءٍ كُنْ فَيَكُون تَقُولُ لِلشَّىْ‌ء كُنْ فَيَكُون»(1)

بنده ام! متابعت كن و آنچه مى گويم بشنو و تشخيص هدف بده كه براى چه خلق شدى و بعد از تشخيص هدف، شناخت وظيفه و عمل كردن به وظيفه داشته باش و آنگاه به مقام عبوديت مى رسى و وقتى به مقام عبوديت رسيدى، آنگاه مى توانى هركارى كه من مى كنم، تو هم بكنى.

من مى توانم بگويم باش و آنچه مى خواهم وجود پيدا مى كند و مى توانم بگويم نباش و آنگاه آنچه نمى خواهم، نابود مى شود. دلم مى خواهم تو نيز مثل من باشى. لذا در جهنّم، يكى از حسرت هاى جهنّميان همين است كه به خاطر شهوت و هوى و هوس و براى اينكه حرف نشنيدند - كه اين حرف نشنوى خيلى زشت است؛ مثلاً خانم حرف شوهر را نشنود يا پسر و دختر حرف پدر و مادر را نشنوند و مثل الان مردم حرف روحانيت را نشنوند؛ اين


1) . ر. ك: عدّة الداعى، ص 310؛ مشارق انوار اليقين، ص 104؛ ارشادالقلوب، ج 1، ص 75؛ اين روايت در مشارق انوار اليقين، ص 104 چنين است: «عَبْدى أطِعْنى أجْعَلْكَ مِثْلى: أنَا حَىٌّ لا أموتُ‌، أجْعَلُكَ حَيّاً لا تَموتُ‌؛ أنَا غَنىٌّ لا أفْتَقِرُ، أجْعَلُكَ غَنيّاً لا تَفْتَقِرُ؛ أنَا مَهْما أشاءُ يَكنُ‌، أجْعَلُكَ مَهْما تَشاءُ يَكنُ‌» در عدّة الداعى، ص 310 نيز آمده است: «يَا ابْنَ آدَمَ أَنَا غَنِيٌّ لَا أَفْتَقِرُ أَطِعْنِي فِيمَا أَمَرْتُكَ أَجْعَلْكَ غَنِيّاً لَا تَفْتَقِرُ يَا ابْنَ آدَمَ أَنَا حَيٌّ لَا أَمُوتُ أَطِعْنِي فِيمَا أَمَرْتُكَ أَجْعَلْكَ حَيّاً لَا تَمُوتُ يَا ابْنَ آدَمَ أَنَا أَقُولُ لِلشَّيْ‌ءِ كُنْ فَيَكُونُ أَطِعْنِي فِيمَا أَمَرْتُكَ أَجْعَلْكَ تَقُولُ لِشَيْ‌ءٍ كُنْ فَيَكُونُ‌».

خيلى زشت و بد است و نتيجه اش جهنم است - آنگاه حسرت و ندامت است و قرآن هفت هشت مرتبه اين آيه را نقل مى كند كه مى گويند: اى كاش از انبياء متابعت كرده بودم. اى كاش از علما و احكام و آنچه خدا گفته بود، متابعت كرده بودم تا حال گرفتار جهنّم نشوم.

قرآن مى فرمايد وقتى جهنّمى شدى، معنايش اينست كه نتوانستى استكمال پيدا كنى. معناى جهنّم رفتن همين است كه نمى تواند به بهشت رود و نمى تواند استكمال پيدا كند و به قول قرآن، آنگاه هيزم جهنّم مى شود:

إِنَّكُمْ وَ مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ‌ (1)

خدا اين شخص را هيزم جهنّم نكرده، بلكه خودش كرده است و خدا اين را بدبخت نكرده، بلكه خودش كرده است. خدا روح مقدّس اين را در اين بدن آورده براى اينكه اين روح مقدّس از ابزار و لشكرش استفاده كند و اين استكمال پيدا كند و بالا رود. مثل زارعى كه يك هسته زير خاك كند و اين هسته كم كم درخت مى شود و اين درخت ميوه دار مى شود:

تُؤْتِي أُكُلَهٰا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهٰا(2)

و همه از اين ميوه استفاده مى كنند و خودش هم سبز و خرّم و محترم در پيش زارع است. امّا يك وقت هم اين هسته زير خاك مى ماند و وقتى زير خاك ماند، اصلاً سبز نمى شود تا ريشه اش پائين رود و سبزۀ آن بالا رود. چه رسد به


1) . الأنبياء، 98: «در حقيقت، شما و آنچه غير از خدا مى پرستيد، هيزم دوزخيد.»

2) . ابراهيم، 25: «ميوه اش را هر دم به اذن پروردگارش مى دهد.»

اينكه ساقه كند و شاخه كند و چه رسد كه ميوه دهد. ما اگر در زير خاك مانديم و اگر ترقّى نكرديم، اگر حرف عقل را نشنيديم، اگر حرف فطرت و وجدان اخلاقى و صدر را نشنيديم و به عبارت ديگر اگر حرف روح مقدّسى كه از طرف خدا آمده، نشنيديم، اگر حرف پيامبرها و اوصيا را نشنيديم و به جهنّم رفتيم، خود هيزم جهنّم شده ايم:

إِنَّكُمْ وَ مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ‌

يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ نٰاراً وَقُودُهَا اَلنّٰاسُ وَ اَلْحِجٰارَةُ‌(1)

اى مردم خودتان و زن و بچّه تان را از آتش جهنّم نجات دهيد و هيزم آتش جهنّم خود انسان است: إِنَّكُمْ وَ مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ‌؛ حال نمى شود اين هيزمِ جهنّم به بهشت رود و نمى شود استكمال پيدا كند و منازل را طى كند؛ بلكه بايد در راه بيفتد و همۀ پيامبرها آمده اند تا ما را در راه بيندازند.

توقّف براى انسان ممنوع

يك آقا روى منبر يك جمله داشت و جملۀ شيرينى بود. مى گفت خدا رحمت كند آن كسى كه يك قدم جلو بيايد. چقدر خوب است كه انسان هر روز يك قدم جلو بيايد. يعنى پيش خدا بيايد. حرف شنو باشد، حرف كسى


1) . التحريم، 6: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، خودتان و كسانتان را از آتشى كه سوخت آن، مردم و سنگ هاست حفظ كنيد...»

را كه رئوف ترين افراد به اوست، بشنود. قرآن در آخر سورۀ توبه يك آيه راجع به پيغمبر دارد، مى فرمايد:

لَقَدْ جٰاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مٰا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ‌ (1)

يك پيغمبر آمده و از جنس خودتان است و ملك نيست كه نتوانيد به او دسترسى داشته باشيد، بلكه از جنس خود شماست؛ امّا براى او خيلى سخت است كه شما جهنّمى شويد. اين پيغمبر هميشه دلش براى شما مى تپد. شما او را اذيت مى كنيد و او مى گويد خدايا! هدايتش كن.

در زمان پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم اينگونه بود كه به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم سنگ مى زدند و ايشان به بيابان ها فرار مى كرد و خون از ساق پاى آقا مى چكيد و امّا باز مى فرمود خدايا! اين ها نمى فهمند. خدايا! اين ها را هدايت كن. الان نيز همينطور است. الان پيامبر زنده است و هركه اين عقيده را نداشته باشد، مسلمان نيست. الان ائمّۀ طاهرين عليهم السلام زنده هستند. شما در كربلا مى گوييد:

«يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ أَشْهَدُ أَنَّكَ تَشْهَدُ مَقَامِى وَ تَسْمَعُ كَلَامِى وَ أَنَّكَ حَى عِنْدَ رَبِّك تُرْزَقُ‌»(2)


1) . التوبه، 128: «قطعاً، براى شما پيامبرى از خودتان آمد كه بر او دشوار است شما در رنج بيفتيد، به [هدايت] شما حريص، و نسبت به مؤمنان، دلسوز مهربان است.»

2) . عدة الداعى، ص 64: «اى اباعبدالله! شهادت مى دهم كه تو مقام و موقعيت مرا مى بينى و كلام مرا مى شنوى و تو زنده اى و از روزى خاص الهى بهره مندى.»

در زيارات ديگر هم داريم:

«تَرُدُّ سَلامي»(1)

مى گوييد آقا سلام بر تو! تو سلام مرا مى شنوى و جواب سلام مرا مى دهى. تو كلام مرا مى شنوى و جواب كلامم را مى دهى. آن ها الان زنده هستند و الان هم دلشان براى ما انسان ها مى تپد. الان مى گويند چرا تابع قرآن و ولايت نيستيد و چرا تابع روايات نيستيد؟! چرا پاى منبرها نمى رويد! چرا احكام و اخلاق و اعتقادات را ياد نمى گيريد؟! تو را به خدا، برو، برو، برو. اين كلام امام رضا عليه السلام و امام حسين عليه السلام است. التماس مى كند. هم دلش براى شما مى تپد و هم التماس مى كند و هم از دست شما حرص مى خورد كه چرا متوقّف هستيد؟ تو كه براى توقّف خلق نشده اى و توقّف ممنوع است. اين توقّف ممنوع در عمق جان انسان نوشته است. هيچگاه نمى شود اين انسان متوقّف شود؛ بله يك وقت مى شود درخت خودش را بخشكاند كه ما جهنّمى شويم و وقتى جهنّمى شديم، هيزم جهنّم هستيم و معلوم است كه هيزم جهنّم استكمال ندارد و در جهنّم است و متوقّف است و الاّ اين انسان براى حركت خلق شده است.

مرحوم صدرالمتألّهين حركت جوهرى براى انسان درست كرده است. قرآن كريم و روايات اهل بيت عليهم السلام مى گويند اى انسان! تا خدا خدايى مى كند بايد در حركت باشى و اين حركت ها از بهشت هم خيلى بالاتر است. بايد اين


1) . بحار الأنوار، ج 97، ص 295: «سلامم را پاسخ مى گوييد.»

منازل هفتگانه را بپيمايى و پيمودن اين منازل دست خودت است. آنچه دست من است به تو روح و جنود روح و ابزار روح دادم و صد و بيست و چهار هزار پيغمبر و اوصيا يعنى يك ميليون اوصيا به تو دادم و حتّى بيشتر، براى اينكه قرآن، روحانيت و اين منبرها را اوصياى پيغمبر ما حساب مى كند. ثوابش هم ثواب همان اوصياست براى كسى كه به منبر مى رود. لذا اوصيا در زمان ما تا زمان ظهور امام زمان و بعد از ظهور امام زمان همين است و خدا براى ما فرستاده براى اينكه توقّف ممنوع است و بايد حركت كنى و حركت تو، اوّل قدمش بهشت است. امّا تو را براى بهشت خلق نكردم، بلكه تو را براى خودم خلق كردم:

وَ اِصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي (1)

بهشت براى تو كوچك است، بلكه تو را خلق كرده ام كه برسى به اينجا كه خطاب شود:

يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ‌، اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ رٰاضِيَةً مَرْضِيَّةً‌، فَادْخُلِي فِي عِبٰادِي، وَ اُدْخُلِي جَنَّتِي(2)

در روايات ما، امام حسين عليه السلام را مصداق آيۀ يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ‌ تعيين كرده اند؛ لذا اين كه مى گويند سورۀ فجر براى امام حسين عليه السلام و مشهور به


1) . طه، 41: «و تو را براى خود پَروردم.»

2) . الفجر، 27 تا 30: «اى نفس مطمئنّه، خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد، و در ميان بندگان من درآى، و در بهشت من داخل شو.»

«سورة الحسين» است، به خاطر همين آيۀ يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ‌ است.(1)

اين راجع به روح ما و ابزار روح ماست و اين راجع به لشكريان روح ما و راجع به كمك كاران روح ماست، از انبياء و اوصيا و روحانيت. پس اگر حركت كرديم، و خدا اين اختيار را به ما داده و جبرى در كار نيست. اين اختيار از ماست كه يا جلو رويم و حرف شنو باشيم و آنگاه توقّف ندارد، يا متوقّف شويم كه آنگاه سقوط است و هيزم جهنّم مى شود و بايد اين هيزم جهنّم بسوزد و اين هم بگويد اى كاش عقل داشتم و توقّف نداشتم و اى كاش حرف همۀ انبيا و اوصيا و روحانيت را شنيده بودم. اى كاش پاى منبرها خيلى جمعيت بود. اى كاش از اين منبرها استفاده مى كردم و اى كاش براى رسيدن از اين منزل به آن منزل، در مسير حركت بودم.


1) . تأويل الآيات، ص 769: «قَالَ أَبُو عَبْدِ اللهِ عليه السلام اقْرَءُوا سُورَةَ الْفَجْرِ فِي فَرَائِضِكُمْ وَ نَوَافِلِكُمْ فَإِنَّهَا سُورَةُ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ وَ ارْغَبُوا فِيهَا رَحِمَكُمُ اللهُ‌. فَقَالَ لَهُ أَبُو أُسَامَةَ وَ كَانَ حَاضِرَ الْمَجْلِسِ كَيْفَ صَارَتْ هَذِهِ السُّورَةُ لِلْحُسَيْنِ خَاصَّةً؟ فَقَالَ‌: أَ لَا تَسْمَعُ إِلَى قَوْلِهِ تَعَالَى يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ رٰاضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبٰادِي وَ اُدْخُلِي جَنَّتِي إِنَّمَا يَعْنِي الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيٍّ عليه السلام فَهُوَ ذُو النَّفْسِ الْمُطْمَئِنَّةِ الرَّاضِيَةِ الْمَرْضِيَّة...»

4- فصل چهارم: بُعد جسمانى انسان

اشاره

درس گفتار دهم: شناخت بُعد جسمى

اشاره

تا اينجا مطرح شد كه روح ما از عالم ملكوت است. استفاده كرديم كه اين روح ما در درون ما، ابزارى دارد: عقل، فطرت، قلب (صدر).

استفاده كرديم كه روح ما يك لشكر مجهّز در درون ما دارد و آن فضائل است. همۀ فضائل اخلاقى از آنجا سرچشمه مى گيرد و فرماندۀ كل قوا، روح ماست. و بالأخره استفاده كرديم صد و بيست و چهار هزار پيامبر هم براى تأييد روح و كمك به روح آمده اند تا اين روح بتواند كارش را انجام دهد و ما را به سرحدّ كمال برساند. امّا توجّه به اين مطلب هم دادم كه صد و بيست و چهار هزار پيغمبر، هركدام، اوصيا داشتند و روحانيت و مبلّغ داشتند و با يك حساب ساده، از زمان حضرت آدم تا الان، چندين ميليون مى شود كه همۀ اين ها به كمك روح ما آمده اند تا آن جنبۀ ملكوتى ما حركت كند و برسيم به جايى كه به جز خدا نداند.

اين روح، مركَبى هم به نام جسم دارد كه ان شاءالله چند جلسه دربارۀ آن صحبت مى كنيم.

جسم مَركبى براى روح

بحث اين جلسه به بعد، راجع به بُعد ناسوتى انسان است؛ يعنى راجع به جسم ماست. اوّلاً توجّه به اين مطلب داشته باشيد كه اين نفس ما بسيط نيست. يك قُبّه اى به نام قُبه جمادى در اوست و اين يك منزل است. خاك بوده است و پروردگار عالم نه تنها حضرت آدم و حوّا، بلكه همۀ ما را از خاك آفريده است براى اينكه دانه گندم را كه در خاك بيندازند، به واسطۀ خاك و آب است كه گندم ها آرد مى شوند، بعد نان مى شوند و بالاخره به قول قرآن مى فرمايد:

خَلَقَكُمْ مِنْ تُرٰابٍ‌(1)


1) . فاطر، 11: «و خدا [ست كه] شما را از خاكى آفريد.»

يعنى شما را از خاك آفريديم و اين بُعد اوّل اين جسم است كه به آن جسم «جمادى» مى گويند. به قول مثنوى: «از جمادى مُردم و نامى شدم». همۀ ما اين بُعد جمادى را داريم.

بُعد دوّم جسم ما، بُعد «نمو» است، كه ما از يك تك سلول، رسيده ايم به اينجا كه من با شما حرف مى زنم و شما هم حرف هاى مرا گوش مى دهيد. يك تك سلول بوده و نمو كرده است، كه علم هنوز نمى داند نحوۀ نمو چگونه است و به آن جسم نامى مى گويند. اين بُعد نمو هم در ما هست و اين جسم اين دو بُعد را دارد. يكى هم بُعد «حيوانى» است. يعنى اين جسم ما مى تواند كار كند و مى تواند خود را ارضا كند و بالاخره هر چيزى از حيوان برمى آيد، از ما هم برمى آيد و هرچه از ما برمى آيد و روى آن قدرت داريم، همۀ حيوان ها هم قدرت دارند و حتّى ارادۀ ما. اينكه بعضى براى تميز حيوان و انسان گفتند «متحركٌ بالارادة»،(1)اينطور نيست، بلكه الاغ هم متحركٌ بالاراده است و كرم زير زمين هم متحركٌ بالاراده است و هرچه حيوان ها دارند ما هم داريم و هرچه ما داريم، حيوان ها هم دارند و به اين «بُعد حيوانى» يا «جسم حيوانى» مى گويند.

امتياز ما از همۀ موجودات، به آن «بُعد ملكوتى» ماست كه به اين بدن متعلّق شده است و الاّ همۀ عالم وجود، هم جنبۀ نباتى دارند و هم جنبۀ نامى دارند و مثل حيوان ها علاوه بر اين دو بُعد، بُعد حيوانى دارند و جريان خون در بدن


1) . كتاب الماء، ج 1، ص 71.

آن ها هست و فعاليت بدنى دارند و اينكه بالاخره بدن آن ها هم كارشان را انجام مى دهد و با اراده هم انجام مى دهد؛ امّا انسان چيزى دارد كه مابقى ندارند، يعنى عالم نبات و جماد و عالم حيوان ندارد، و آن «روح» اوست. لذا اهل منطق وقتى مى خواهند انسان را تعريف كنند، جنس و وصل برايش درست مى كنند؛ مميز اين انسان از همۀ مخلوقات اينجاست كه حيوان ناطق است و معناى ناطق هم حيوانى نيست كه حرف مى زند، بلكه يعنى حيوانى است كه خوب را از بد و بد را از خوب تميز مى دهد.

به عبارت ديگر حيوان ناطق يعنى حيوانى كه روح دارد و آن روح جنبۀ ملكوتى دارد كه در اين مباحث، قطره اى از درياى فضائلش را براى شما گفتم. اين روح نيز متعلّق به اين بدن شده است. لذا قرآن هميشه به اينكه در خارج است و اين چهار بُعد را دارد، «انسان» مى گويد؛ چيزى كه هم بُعد خاكى را دارد و هم بُعد درخت و سبزى را دارد و هم بُعد حيوانى را دارد و هم يك چيزى مختص به خود را دارد كه عالم وجود ندارد و آن روح است. روح است كه مى تواند انسان را به مقام هاى بالايى برساند. امّا اين را فراموش نكنيد كه در ضمن بحث هاى قبلى گفتم همين بُعدى كه مميز انسان از ساير موجودات است، اگر بخواهد ترّقى كند، به اين جسم احتياج دارد. احتياج دارد به اين جسمى كه بُعد حيوانى و بُعد نامى و جمادى دارد. هر دو با هم حركت مى كنند.

اگر قائل شويم كه روح قبل از بدن بوده، امّا نارساست و اگر حرف صدرالمتألّهين را بزنيم و حركت جوهرى را كه در آن بيان مى شود روح بعداً

پيدا شده باشد، بپذيريم، بالاخره در هر دو صورت به اينجا مى رسيم كه اين انسان كه مركّب از اين چهار بُعد است، حركت مى كند، البته اگر در راه بيفتد و اگر بگذارند كه در راه بيفتد و اگر خودش بخواهد در راه بيفتد.

گفت جبريلا بيا اندر پى ام *** گفت رو رو من حريف تو نى ام

آنگاه ملائكه كمك كار او هستند و به او كمك مى كنند و افتخار هم مى كنند:

إِنَّ اَلَّذِينَ قٰالُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ ثُمَّ اِسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ اَلَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ‌، نَحْنُ أَوْلِيٰاؤُكُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ فِي اَلْآخِرَةِ‌(1)

كسانى كه در راه نباشند، حطب جهنّم هستند و سقوط مى كنند؛ امّا كسانى كه در راه بيفتند، توفيق از خدا و همّت از خودشان و زير بار روح و آن عالم ملكوت روند؛ قرآن مى فرمايد اين ها كمك كار دارند و خدا به آن ها كمك مى كند و به آن ها توفيق مى دهد و عنايت خاصّ خدا را دارند و علاوه بر اين، اهل بيت عليهم السلام كمك مى كنند. قبلاً عرض كردم كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم دلشان براى همه مى تپد. اگر در راه نباشيم، رنج مى برند؛ اگر در راه نباشيم، براى هدايت ما، به ما دعا مى كنند و كمك مى كنند، امّا به كسانى كه در راهند، يك رأفت خاصّى دارند:


1) . فصلت، 30 و 31: «در حقيقت، كسانى كه گفتند: پروردگار ما خداست؛ سپس ايستادگى كردند، فرشتگان بر آنان فرود مى آيند [و مى گويند:] هان، بيم مداريد و غمين مباشيد، و به بهشتى كه وعده يافته بوديد شاد باشيد. در زندگى دنيا و در آخرت دوستانتان ماييم.»

بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ‌(1)

اين فقط مربوط به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم هم نيست، بلكه همۀ ائمّۀ طاهرين عليهم السلام چنين اند.

سيد بن طاوس مى گويد در سرداب مطهر زمزمۀ امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف را شنيدم و ديدم گريه مى كند و به شيعه دعا مى كند كه خدا خدا اين شيعيان ما وابسته و دلبسته به ما هستند، خدايا! كمكشان كن. همۀ چهارده معصوم، اگر ما در راه باشيم، به ما كمك مى كنند و خدا هدايت خاصه دارد.

اقسام هدايت

پروردگار عالم در قرآن، سه هدايت به ما نشان مى دهد.

يك: «هدايت تكوينى» كه دانۀ گندم را كه در خاك مى اندازيد، چند روز كه طول كشد ريشه پايين مى رود و سبزه بالا مى آيد. حال چه كسى گفته ريشه پايين رود و سبزه بالا بيايد؟ به اين هدايت تكوينى مى گويند و از جانب خداست.

وقتى فرعون از حضرت موسى عليه السلام پرسيد خداى تو كيست، گفت:

رَبُّنَا اَلَّذِي أَعْطىٰ كُلَّ شَيْ‌ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدىٰ‌(2)


1) . التوبة، 128: «به مؤمنان، دلسوز مهربان است.»

2) . طه، 50: «پروردگار ما كسى است كه هر چيزى را خلقتى كه درخور اوست داده، سپس آن را هدايت فرموده است.»

خداى من آنست كه عالم وجود را خلق كرده و طرز زندگى را نيز به او ياد داده است. به اين هدايت تكوينى مى گويند و همه اين هدايت تكوينى را دارند. چه عالم جماد باشد يا عالم نبات و حيوان باشد يا عالم انسان باشد، يا كافر يا مؤمن باشد، اين هدايت را دارد.

دوّم «هدايت تشريعى» است كه قرآن مى فرمايد:

هُدىً لِلنّٰاسِ وَ بَيِّنٰاتٍ مِنَ اَلْهُدىٰ وَ اَلْفُرْقٰانِ‌(1)

در ماه رمضان كه مى خوانيد:

«يَا عَلي يَا عَظيم...» تا مى رسيد به هُدىً لِلنّٰاسِ‌ و اين از قرآن گرفته شده و در سورۀ بقره آمده است. به اين هم هدايت تشريعى مى گويند كه پروردگار عالم پيامبرانى را فرستاده و روحانيت را امر كرده است كه مردم را در راه بياورند. حق را به مردم بگويند و اخلاق و احكام و اعتقادات را نيز به مردم بگويند. به اين هدايت تشريعى مى گويند.

سوّم «هدايت عنائيه» است. اين نوع از هدايت، مختص به متّقين است. به كسانى كه در راه افتاده اند و كسانى كه جلو مى روند تا به مطلوب و مقصود برسند، اختصاص دارد. به اين نوع هدايت، «عنايت خاصّۀ خدا» مى گويند.

در اوّل قرآن در سورۀ بقره آمده است:

الم، ذٰلِكَ اَلْكِتٰابُ لاٰ رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ‌(2)


1) . البقرة، 185: «[كتابى] كه مردم را راهبر، و [متضمّن] دلايل آشكار هدايت، و [ميزان] تشخيص حق از باطل است.»

2) . البقرة، 1 و 2: «الف، لام، ميم. اين است كتابى كه در [حقانيت] آن هيچ ترديدى نيست؛ [و] مايه هدايت تقواپيشگان است.»

قرآنى كه شكّى در آن نيست، آمده و امّا آن عنايت خاص قرآن براى افراد باتقواست. آن كسانى كه به راستى خودشان را در راه انداخته باشند و به راستى تقيد به ظواهر شرع داشته باشند كه اگر متّقى شديم، اوّل كسى كه دستمان را مى گيرد، خداست. آنگاه قرآن دستمان را مى گيرد و اسم اين را «ايصال الى المطلوب» مى گذارند.

كسى از شما مى پرسد بازار اصفهان كجاست و شما با نشانه به او نشان مى دهيد كه به فلان خيابان و فلان كوچه برو و آنگاه به بازار مى رسى. به اين «ارائة الطريق» مى گويند. امّا يك دفعه شما آدم بارحم و باتلطّف و مهربانى هستيد و دست او را مى گيريد و به بازار مى بريد و بازار را به او نشان مى دهيد. به اين «ايصال الى المطلوب» مى گويند. پروردگار عالم ارائة الطريق مى كند و قرآن فرستاده و انبياء و اوصيا فرستاده، امّا اين خدا، ايصال الى المطلوب هم مى كند. آن كسانى كه در هدايت تشريعى حرف خدا را بشنوند، موقع هدايت عنائيه خدا مى شود. يعنى پروردگار عالم دست آن ها را مى گيرد و آن ها را به نور خود مى رساند:

قَدْ جٰاءَكُمْ مِنَ اَللّٰهِ نُورٌ وَ كِتٰابٌ مُبِينٌ‌، يَهْدِي بِهِ اَللّٰهُ مَنِ اِتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ اَلسَّلاٰمِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ بِإِذْنِهِ وَ يَهْدِيهِمْ إِلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ‌(1)


1) . المائدة، 15 و 16: «قطعاً براى شما از جانب خدا روشنايى و كتابى روشنگر آمده است. خدا هر كه را از خشنودى او پيروى كند، به وسيلۀ آن [كتاب] به راه هاى سلامت رهنمون مى شود، و به توفيق خويش، آنان را از تاريكى ها به سوى روشنايى بيرون مى برد و به راهى راست هدايتشان مى كند.»

«نور»، يعنى قرآن آمده است و براى افرادى كه خدا از آن ها راضى باشد، ايصال الى المطلوب است. آنگاه راه هاى سلامتى را يادشان مى دهد و دست آن ها را مى گيرد و از اين استكمال به آن استكمال و از اين عنايت به آن عنايت مى برد و بالاخره خدا با آن ها رفيق مى شود، همينطور كه آن ها با خدا رفيق مى شوند و اصلاً به قول حضرت امام قدّس سرّه در درس هاى اخلاقى مى فرمودند: اصلاً معناى اينكه سُبُلَ اَلسَّلاٰمِ‌ را به آن ها نشان مى دهد، نمى دانم و بايد به آن برسيم. آنچه مى دانيم اينست كه پروردگار عالم ما را به راه سعادت هدايت مى كند، امّا اينكه اين آيه مى فرمايد: قَدْ جٰاءَكُمْ مِنَ اَللّٰهِ نُورٌ وَ كِتٰابٌ مُبِينٌ‌، يَهْدِي بِهِ اَللّٰهُ مَنِ اِتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ اَلسَّلاٰمِ‌، كسانى كه به راستى خدا از آن ها راضى باشد و آن ها از خدا راضى باشند، پروردگار عالم راه هاى سلامتى را به آن ها نشان مى دهد، اين غير از تشريع و غير از ارائة الطريق است و حتّى غير از ايصال الى المطلوب است و حال ديگرى است و رفاقت خداست و حالى است كه خدا با بنده اش و بنده با خدا دارد. بنده روز به روز روشن تر مى شود و دل نورانى تر مى شود و پروردگار عالم هم روز به روز راه هاى سلامتى را به او مى نماياند. روز به روز او را به بالا مى كشاند و رشد و ترقّى مى دهد:

يَصْعَدُ اَلْكَلِمُ اَلطَّيِّبُ‌(1)


1) . فاطر، 10: «سخنان پاكيزه به سوى او بالا مى رود.»

عواقب تفوّق جسم بر روح

اين روح ما براى استكمال آمده است. البته در وقتى كه روح ما استكمال پيدا كرد، جسم نيز استكمال پيدا مى كند. اگر بخواهيم مثال عوامانه بزنيم، همين مثال بُراق و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم است. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم با بُراق به معراج رفتند. بُراق هم همراه پيغمبر به معراج رفت و جبرئيل هم به معراج رفت. امّا مى نماياند كه جبرئيل و بُراق مى رسند به جايى كه نمى توانند بالاتر روند و مختص به رفتن انسان پيش خدا مى شود و مكالمه و معاشقه با خداست و درد و دل با خداست و از هر بهشتى براى اين انسان لذّت بخش تر و بهتر و عالى تر است.

خلاصۀ حرف اينكه جسم ما مركّب از چهار بُعد است. يكى بُعد خاكى ما كه خدا ما را از خاك خلق كرده و يكى بعد نمو ما كه پروردگار عالم ما را نظير گياه نمو داده است و مى توانيم يك بچّه يك كيلو يا دو كيلو بلكه يك تك سلول، يك آدم بزرگى شويم. يكى هم بُعد حيوانى ماست و تمايلات ما از اين بُعد حيوانى است. تمام تمايلات ما از قبيل خوردن و آشاميدن و ارضاى غريزه جنسى و رياست و حكومت و امثال اين ها، مربوط به اين جسم ماست. بله، روح نيز متعلّق به اين بدن ماست. اگر روح بتواند بر اين بدن مسلّط شود، تمايلات دنيايش ارضا مى شود و تمايلات آخرتش را نيز روح ارضا مى كند. يعنى علاوه بر اينكه تمايلات دنيا ارضا مى شود، حركت مى كند و با روح مى رود و بالاخره نه بهشت، بلكه به بالاتر از بهشت خواهد رسيد.

امّا اگر بُعد جسمى تمرّد كند؛ يعنى از اين روح كه متعلّق به اين بدن است

حرف شنوى و تبعيت نداشته باشد، آنگاه شر مى شود. قرآن مى فرمايد مطلق شرّ است:

وَ مٰا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ اَلنَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ‌(1)

اين بُعد حيوانى شرّ است و مى رسد به آنجا كه حاضر است همه چيز را فداى خودش كند. آنگاه حاضر است دو ثلث جهان را بكشد، براى اينكه بر يك ثلث جهان حكومت كند. مى رسد به آنجا كه به خاطر غريزۀ جنسى حاضر است بى آبروئى هايى انجام دهد. به خاطر رياستش ظلم ها كند. اين دست خودش است و اگر زير نظر روح رود، همان حركت استكمالى است كه گفتم و اگر تمرّد كند، آنگاه إِنَّ اَلنَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّي؛ و اين بعضى اوقات مى رسد به اينجا كه نفس لوّامه و نفس مطمئنّه ندارد، بلكه نفس أمّاره كه امر به سوء و امر به بدى مى كند، مى رسد به «نفس محسّنه». يعنى ظلم مى كند و خوشحال است كه ظلم كرده يا مال مردم را خورده و خوشحال است كه مال مردم را خورده است. يا آبروى مردم را مى ريزد و خوشحال است كه تهمت زده و غيبت كرده و آبروى مردم را برده است و به اين «نفس محسّنه» مى گويند. و اين تقصير خود انسان است و بايد نفس زير بار بُعد ملكوتى مى رفته و امّا نرفته و خودسر شده است و قرآن مى فرمايد:


1) . يوسف، 53: «و من نفس خود را تبرئه نمى كنم، چرا كه نفس قطعاً به بدى امر مى كند، مگر كسى را كه خدا رحم كند، زيرا پروردگار من آمرزنده مهربان است.»

بَلْ يُرِيدُ اَلْإِنْسٰانُ لِيَفْجُرَ أَمٰامَهُ‌(1)

اين انسان دلش مى خواهد جلوباز باشد. دلش مى خواهد كنترل نباشد.

روح صددرصد كنترل مى كند و امّا اگر جسم ما از روح تمرّد كرد و حرف نشنيد، اين حرف نشنيدن او باعث مى شود كه بَلْ يُرِيدُ اَلْإِنْسٰانُ لِيَفْجُرَ أَمٰامَهُ‌، يعنى مى خواهد جلوباز باشد و ارضاى غريزۀ جنسى كند، حال از راهى كه بشود. يا رياست طلبى كند و به رياستش برسد، از هرجا كه باشد. يا پول پرست پولى به دست آورد، از هر كجا كه بشود. معلوم است كه اين ها سقوط است و بدى اينجاست كه سقوط مى كند و روح نيز سقوط مى كند، يعنى در وقتى كه جهنّمى شود، با روح جهنّمى مى شود و جسم فقط جهنّمى نمى شود. اگر بهشتى باشد و حركت، هر دو است و اگر جهنّم باشد، هر دو است.

روح كه جنبۀ ملكوتى دارد، امّا اين انسان بدجنس مى رسد به آنجا كه همين روح را جهنّمى مى كند و همين روح را دزد و جنايتكار مى كند.

به اميرالمؤمنين عليه السلام مى گفتند اين معاويه چقدر عقل و فهم و شعور دارد. مى فرمودند نگوييد عقل دارد، بلكه بگوييد چقدر مكّار است.(2)روح او مستخدم مى شود براى اين جسم و براى اينكه خودش را بدبخت دنيا و آخرت كند.


1) . القيامة، 5: «ولى نه، انسان مى خواهد كه در پيشگاه او فسادكارى كند.»

2) . نهج البلاغه، خطبه 200: «وَ اللهِ مَا مُعَاوِيَةُ بِأَدْهَى مِنِّي وَ لَكِنَّهُ يَغْدِرُ وَ يَفْجُرُ وَ لَوْ لَا كَرَاهِيَةُ الْغَدْرِ لَكُنْتُ مِنْ أَدْهَى النَّاسِ‌» و نيز ر. ك: الكافى، ج 1، ص 11.

درس گفتار يازدهم: نحوه خلقت بُعد جسمى

اشاره

بيان شد كه جسم انسان، چند بُعد دارد: يكى بُعد خاكى، يكى بّعد نمو و يكى هم بُعد حيوانى كه تمايلات ما از اين بُعد حيوانى است. روح نيز متعلّق به همين بدن ماست و اگر بتواند بر اين بدن مسلّط شود، تمايلات دنياى جسمى ارضا مى شود و تمايلات آخرت انسانى را نيز روح ارضا مى كند. اين جسم با روح حركت مى كند و مى تواند به بالاتر از بهشت برسد؛ امّا اگر جسم تمرّد كند، يعنى اين بدن حرف روح را نشنود، آنگاه شرّ مطلق مى شود و به سمت بى قيدى پيش مى رود و انسان را به سقوط و تباهى مى كشاند.

مراحل آفرينش جسمى انسان

همۀ ما از خاك آفريده شده ايم و قرآن بارها مى فرمايد شما را از خاك آفريده ايم:

خَلَقَكُمْ مِنْ تُرٰابٍ‌(1)

عبارت «ما از خاك آفريده شده ايم» به دو معناست: يك معنا اينكه پدر و مادر ما، يعنى حضرت آدم و حوّا را خدا از خاك آفريد. خواه ناخواه ژن ها كه در حضرت آدم و در حضرت حوّا بوده، منتقل شده و تا روز قيامت اين انتقال هست. بنابراين همينطور كه حضرت آدم و حضرت حوّا از خاك آفريده شده اند، ما هم بچّه هاى آن ها هستيم و آن ها از خاك آفريده شده اند


1) . الروم، 20؛ غافر، 67؛ فاطر، 11: «و خدا [ست كه] شما را از خاكى آفريد.»

و ما هم از خاك آفريده شده ايم. اين يك معناست و قرآن اين را قبول دارد و روى آن هم پافشارى دارد.

يك معناى ديگر كه باز قرآن آن را قبول دارد و خدا هم براى خودش بارك الله گفته است، اينست كه همۀ ما از خوراكى ها زنده ايم و خلق شده ايم. به اين معنا كه مثلاً يك زن و مرد خوراكى ها را مى خورند؛ نظير گندم، برنج و حتّى گوشت كه از خوراكى هاست و حيوان ها خوراكى ها را مى خورند و گوشت مى شود. لذا اين خوراكى هايى كه ما مى خوريم، خون مى شود. يعنى دستگاه منظّم و مرتّب در درون ما خون مى سازد. علم حقيقت اين كارخانه ها را نمى داند، امّا ظاهرش را مى بيند. اين كارخانه كه به آن جهاز هاضمه مى گوييم، از آن وقتى كه غذا را در دهان مى گذاريم تا وقتى كه مدفوع و ادرار بيرون مى آيد و شيرۀ آن خون مى شود، هركدام از اين ها يك كارخانۀ مرتّب و منظّم در درون ماست كه اين كارخانه ها اگر بزرگ بود و در خارج بود، كارخانه هاى متعددى در چندين هزار كيلومتر نصب مى شد، امّا در درون ما، جهاز هاضمۀ ما آن خوراكى ها را مى خورد و آن جهاز هاضمه مدفوع و ادرار را مى گيرد و بيرون مى دهد و خون درست مى كند. از آن خون نطفه در زن و مرد درست مى شود. در زن كه به آن اُوول مى گويند و در مرد كه به آن اسپرم مى گويند؛ به عبارت ديگر تخمك زن و تخمك مرد. اين زن و مرد وقتى با هم نزديكى كنند و آن نطفۀ مرد داخل رحم زن شود، يك عروسى عجيبى در رحم زن پيدا مى شود، بين تخمك زن يعنى اُوول و تخمك مرد يعنى اسپرم. اين ها يك حجلۀ عجيبى است كه تخمك

مرد وارد تخمك زن مى شود و از بس به هم محبّت دارند، اين دو يكى مى شود و به آن تك سلّول مى گويند. اين تك سلول يك آدمك است. اين وسايلى كه اين ها دارند، اين آدمك را مى بينند و سرتا پا يك آدمك است. حتّى علم از آن اسپرم مى فهمد كه پسر است يا دختر است و مى تواند تشخيص دهد.

اين اسپرم و اُوول كه ازدواج كردند و تك سلّول پيدا شد، اين تك سلّول در رحم مادر مشغول رشد مى شود و رشد هم خيلى بالاست. مثلاً در هر ساعتى يكى، هزار تا و هزار تا يك ميليون و يك ميليون، يك ميليارد مى شود و بالاخره اين تك سلول كم كم چهار ماهه يك آدم در دل مادر مى شود، و وقتى در چهار ماه در دل مادر يك آدمك شد، علم اين را مى بيند و امّا هنوز نمى تواند تشخيص دهد و هنوز كشف نكرده كه اين سلول ها چطور نرسيده به چهار ماه يك تغيير جنسيتى مى دهند. يعنى سلول استخوانى و سلول گوشتى پيدا مى شود. سلول مربوط به چشم و عقل و جهاز هاضمه پيدا مى شود و همۀ اين ها متضاد است. سلول چشم نمى تواند سلول گوش باشد و سلول قلب نمى تواند سلول ريه باشد. در اول يك تك سلول بود و بعد هم تزايد عجيبى و بعد از تزايد كه شماره هم ندارد، يعنى علم ولو با حساب رياضى بخواهد سلول هاى بدن يك انسان و حتّى سلّول هاى بدن انسان چهار ماهه را حساب كند، نمى شود. امّا على كلّحالٍ در چهار ماه يك آدمك درست مى شود. آنگاه حيات در اين آدمك دميده مى شود. اين حيات، حيات روح نيست، بلكه حيات حيوانى است. يعنى اين بچّه در چهار ماهگى

در شكم مادر كه خدا يك پرورشگاه عجيبى در دل مادر قرار داده، از نظر استراحت و غذاى بچّه و از نظر حفظ بودن بچّه، خيلى عجيب است و علم خيلى بالا رفته، امّا متأسّفانه به جاى اينكه علم پى ببرد به اينكه يك مدبّر حكيمى در عالم هست و يك مدبّر حكيمى توانسته تك سلول را كه سلول گوشتى بوده، سلول استخوانى كند. علم مى گويد نمى دانم چه كسى، امّا معلوم است كه همه مى گويند خدا اين كار را مى كند.

بالاخره روح حيوانى در اين بچّۀ چهارماهه دميده مى شود تا اينكه نُه ماهه شود. بچّه در دل مادر رسيده مى شود و مى تواند در اين دنيا زندگى كند. درد زايمان براى زن جلو مى آيد و بچّه به دنيا مى آيد. اين بچّه وقتى به دنيا آمد، يك اختلاف عجيبى هست كه قبلاً بيان كردم كه آيا روح در ازل بوده و الان دميده مى شود و روح به واسطۀ اين جسم استكمال پيدا مى كند يا اينكه قبلاً روحى نبوده و زمينه براى آن روح هست و اين بچّه كه يك حيوان بالفعل است، يك انسان بالقوه مى شود؛ جسمانية الحدوث و روحانية البقاء. در اين باره صحبت كردم و فى الجمله اشاره كردم كه مرحوم شيخ الرئيس چه مى گويد و مرحوم صدرالمتألّهين با حركت جوهرى خود چه مى گويد.

بالأخره بچّه به دنيا مى آيد و بنابر قول صحيح كه ما انتخاب كرديم، روح انسان در او دميده مى شود و امّا نارس است و به مرور زمان بايد رسيده شود و راهش هم فقط و فقط عبادت است. راهش استكمال و حركت جوهرى و بالاخره حركتى است كه خدا در عمق جان او نهفته است.

لذا اينكه انسان از خاك آفريده شده، معنايش اينست؛ براى اينكه بنا شد تك

سلّول از خوراكى ها باشد و خوراكى ها از خاك است. براى اينكه درختانى كه هزاران كيلومتر فضا گرفته اند، امّا اين هزار كيلومتر در حقيقت خاك است كه درخت شده است. به قول حافظ شيرازى اين خاك با آب سرشته مى شود و يك انسان يا يك درخت درست مى شود. پس اگر درخت است، از خاك است و اگر خوراكى هاست، باز از خاك است و ما هم از خوراكى ها هستيم، بنابراين از خاكيم. لذا اينكه قرآن مى فرمايد: خَلَقَكُمْ مِنْ تُرٰابٍ‌ به دو معناست: يكى ژن هاى حضرت آدم و حوّا كه از خاك آفريده شده است، در عمق جان همۀ انسان ها هست، پس خَلَقَكُمْ مِنْ تُرٰابٍ‌.

يكى هم اينكه همۀ ما از تك سلول هستيم و آن تك سلول از نطفه و نطفه از خون و خون از خوراكى ها و خوراكى ها از خاك است، بنابراين خَلَقَكُمْ مِنْ تُرٰابٍ‌.

شكر نعمت هاى الهى

ما بايد در برابر اين همه نعمت، خيلى شكر كنيم؛ در حالى كه نعمت ها بى نهايت هستند:

وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اَللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا(1)


1) . النحل، 18: «و اگر نعمت [هاى] خدا را شماره كنيد، آن را نمى توانيد بشماريد.»

اگر انسان بخواهد شكر اين همه نعمت را بكند، نمى شود. اگر جهاز هاضمۀ ما نتواند كار كند، مى ميريم و اگر بد كار كند، همين دل دردها و مصائب بزرگى كه در جامعه هست، پيش مى آيد. يعنى كارش را مى كند، امّا با درد و رنج است. حال تا حال شده كه ما تسبيح در دست بگيريم و بگوييم الحمدلله رب العالمين كه جهاز هاضمه دارم. اين كارخانه هاى دقيق خدا مجانى برايم كار مى كند و خاك را خوراكى و خوراكى را مى خورم و موجب زنده بودن من مى شود. يعنى كارخانه ها خوراكى ها را مبدّل به خون مى كند و مدفوع و ادرار را عقب مى زند و بيرون مى ريزد و اين خون است كه در بدن ما جريان دارد و ما زنده ايم.

همين گلبول هاى سفيد و قرمزى كه در عمق جان ماست و ما دو نگهبان خيلى مهم و فراوان داريم. يكى گارد نگهبان و يكى هم گارد پخش ارزاق داريم. به گارد پخش ارزاق گلبول هاى قرمز و آن چيزهايى كه حافظ ماست كه به آن گارد نگهبان و گلبول هاى سفيد مى گويند. حال اين حيوان هاى ذرّه بينى، يعنى اين حيوان هايى كه در بدن ماست، قابل شمارش نيست؛ يعنى علم رياضى و حساب، اگر بخواهد گلبول هاى يك استخوان خون را بشمارد، نمى شود، زيرا خيلى زياد است. حتّى اگر بخواهد گلبول هاى سفيد يك قاشق چايخورى خون را دقيق بشمارد، باز نمى تواند.

گلبول هاى سفيد گارد نگهبان است و نمى گذارد ميكروب وارد بدن ما شود و اگر ميكروبى وارد بدن شد، اين گلبول ها كه من اسمش را گارد نگهبان گذاشتم، هجوم مى آورند و ميكروب ها را مى كشند. اگر ميكروب ها قوى يا

زياد باشند، اين ها بى سيم دارند و بى سيم آن ها تب است. انسان تب مى كند و اين تب كردن يعنى من گلبول سفيد از ميكروب ها شكست خوردم و بايد نزد پزشك بروى و پزشك دوا دهد و مرا قوى كند و ميكروب ها را ضعيف كند تا من بتوانم كارم را انجام دهم. لذا همين تب يكى از نعمت هاى بزرگ خداست.

وظيفۀ گلبول هاى قرمز هم پخش ارزاق است؛ يعنى مثلاً هوا را مى گيرند و وارد ريه مى كنند و اين هوا يعنى اكسيژن را به سلول هاى بدن تقسيم مى كنند و خيلى عادلند. اختلاف طبقاتى هم سرشان نمى شود و رشوه و پارتى و غيره هم نيست، بلكه با يك عدالت تام به سرتاپاى ما اكسيژن مى رسانند.

از الطاف بزرگ خدا اينست كه اين گارد پخش ارزاق، دو كاره هستند؛ گاز كربن را از سلّول ها مى گيرند و اين گاز كربن اگر يك دقيقه در سلّول ها بماند، آدم را مى كشد. كسانى كه خفه مى شوند از همين راه است. گاز كربن در سلول ها مانده و بيرون نيامده و او را خفه كرده است. اين گارد پخش ارزاق، گاز كربن را مى گيرد و از راه دهان و بينى بيرون مى رود، لذا در نفس كشيدن ما، آن وقتى كه نفس فرو رود، هوا وارد تمام بدن و تمام سلّول ها مى شود و وقتى نفس بيرون بيايد، گاز كربن است و سمّى است و اين گارد نگهبان ما بيرون مى رود.

خدا رحمتش كند سعدى را كه چه عالى مى گويد: در هر نفسى دو نعمت موجود است و بر هر نعمتى شكرى لازم:

از دست و زبان كه برآيد *** كز عهدۀ شكرش به در آيد

وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبٰادِيَ اَلشَّكُورُ(1)

استاد بزرگوار ما آقاى بروجردى رحمة الله گاهى در درس فقه به يك تناسبى مدّعى بودند كه سعدى اشتباه مى كند كه مى گويد در هر نفسى دو نعمت موجود است؛ بلكه بايد بگويد چهار نعمت موجود است، امّا آنچه مسلّم است، اقلّش همين حرف سعدى است كه نفس فرو رود، ممدّ حيات است و وقتى برمى گردد، مفرّح ذات است، پس در هر نفسى دو نعمت موجود است. شما در همين جا مى توانيد بگوييد يك يا دو نعمت ديگر را بايد شكر كند. يكى نعمت اين سلول ها و يكى نعمت اين گارد نگهبان و گارد پخش ارزاق و اين لشكرهاى بى مزد و مواجب. يعنى مزدى به آن ها نمى دهيد؛ امّا كارشان را عالى انجام مى دهند. حال آيا شده يك دانشمند عارفى تسبيح را در دست بگيرد و صد مرتبه بگويد الحمدلله كه نفس مى كشم و در هر نفسى دو نعمت يا چهار نعمت يا بيش از آن موجود است‌؟! امّا ما ناشكرى مى كنيم.

قرآن كتاب انسان سازى

علم بايد بگويد آفرين بر قرآن با اين حرف هايش. امّا اين را هم بگويم كه قرآن كتاب اين حرف ها نيست. به قول استاد بزرگوار ما حضرت امام قدّس سرّه قرآن همه چيز دارد. همين حرف هاى زيست شناسى كه الان گفتم، زياد دارد، امّا كتاب زيست شناسى نيست. قرآن راجع به نجوم و كهكشان و


1) . سبأ، 13: «و از بندگان من اندكى سپاسگزارند.»

حركت زمين و حركت منظومۀ شمسى ما و اختراع هاى عجيب گفته، امّا كتاب نجوم نيست. حتّى بالاتر، قرآن قانون دارد. ششصد قانون دارد كه تمام قوانين اسلام از اين ششصد قانون گرفته شده، امّا كتاب فقه نيست. قرآن فلسفه دارد و حركت جوهرى ملاصدرا هست كه ملاصدرا افتخار مى كند كه من شاگرد قرآنم و براى حركت جوهرى خود هفت هشت يا ده آيه مى آورد، امّا قرآن كتاب فلسفه و فقه و كلام نيست. البته همه چيز دارد، امّا نمى توان گفت كتاب فيزيك يا شيمى يا فلسفه يا فقه است. پس قرآن چيست‌؟!

اين قرآنى كه خودش را وَ لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ يٰابِسٍ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مُبِينٍ‌(1)معرّفى مى كند و مى گويد من كتاب آدم سازى هستم:

هُوَ اَلَّذِي بَعَثَ فِي اَلْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ وَ إِنْ كٰانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ‌(2)

قرآن آمده، پيامبر آمده و قرآن و پيامبر آمدند تا آدم بسازند. دو بال به اين آدم بدهند: يكى بال علم و خداشناسى و يكى بال عمل و استكمال دهند تا


1) . الأنعام، 59: «و هيچ تر و خشكى نيست مگر اينكه در كتابى روشن [ثبت] است.»

2) . الجمعة، 2: «اوست آن كس كه در ميان بى سوادان فرستاده اى از خودشان برانگيخت، تا آيات او را بر آنان بخواند و پاكشان گرداند و كتاب و حكمت بديشان بياموزد، و [آنان] قطعاً پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند.»

حركت كند و حركتش هم سرسام آور باشد و گاهى با يك ساعت نشستن پاى منبر، صد و هشتاد درجه حركت كند و گاهى با دو ركعت نماز بتواند يك انقلاب فرهنگى در درون خود ايجاد كند. اين انقلاب فرهنگى و اين انقلاب در درون و اين عرفان از آنجا شروع مى شود كه اين بچّه اى كه به دنيا مى آيد و هيچ سرش نمى شود و فقط پروردگار عالم يك غريزه به او داده و گفته گريه كن تا به تو شير دهند و الاّ اگر گريه نكنى، زور نمى شوى و به تو بى محلّى مى كنند. از نعمت هاى بزرگ براى اين بچّه گريه است. يكى هم طرز خوردن غذاست. يعنى سينه مادر را بگير و بمك تا از شيرى كه قبل از اينكه به دنيا بيايى براى تو تهيه كردم، استفاده كنى. فقط همين را دارد، امّا نمى تواند حرف بزند يا كار كند، امّا پروردگار عالم آنچه اين بچّه براى زنده بودنش لازم دارد، به او داده است.

آيا همۀ اين ها براى اينست كه مثلاً صد سال در اين دنيا بماند و بعد هم بميرد و تمام شود! معلوم است كه اين بازيچه است و كار خدا نيست. پس براى اينست كه آدم بسازد. لذا اگر از شما بپرسند قرآن چيست، بايد بگوييد كارخانۀ آدم سازى است. كارخانه اى كه مى تواند دو بال به انسان دهد، يكى بال علم و يكى بال عمل و با اين دو بال حركت كند از سيرى به سيرى و از منزلى به منزلى و انتها هم ندارد و بالاخره در ميان راه هنوز به جايى نرسيده، آدم شود. اين منازل هفتگانه را هنوز طى نكرده، بتواند به مقام تهذيب نفس برسد و آدم شود. يعنى بتواند درخت رذالت را از دل بكند و درخت فضيلت را به جاى آن غرس كند و بارور و ميوه دار كند و آدم شود. آنگاه با حيوان خيلى تفاوت

دارد. حيوان داراى رذائل است و خودخواه و خودخور است، امّا انسان اگر به راستى در همان منازل سوّم و چهارم بتواند خود را تخليه كند و تهذيب كند و خود را داراى فضيلت كند، يك آدم حسابى است. آدمى مى شود كه حاضر است دنيا را فداى ديگران كند، ولو اينكه خودش و عيالش شهيد شود. آنگاه مى شود تابع امام حسين عليه السلام و حاضر است زينبش را بدهد و بچّه هايش را بدهد، براى اينكه اسلام زنده شود. حاضر نيست خودش پا بگذارد روى اسلام عزيزى كه حسين عليه السلام زنده كرده است. عفاف و حجابى را كه زينب آورده است، زنده مى كند، چه رسد به اينكه منازل را طى كند و به مقام لقا و فنا برسد و به قول حضرت امام قدّس سرّه تازه، اوّل كار است. بايد هفت منزل طى كند و به منزل هفتم، لقا و فنا مى گويند و همۀ اين ها مقدّمه است و ذى المقدّمه سير من الحق الى الحق است كه از بهشت و هرچه بگوييد بالاتر است. سير من الحق الى الحق نيز رسيدن به خداست. انسان برسد به جايى كه خدا بر دلش حكومت پيدا كند. بتواند دو ركعت نماز بخواند كه آن دو ركعت نماز برايش از دنيا و آنچه در دنياست، بالاتر باشد:

لركعتان في جوف الليل أحب إلي من الدنيا و ما فيها(1)

لذا اينچنين آدمى است كه حاضر است زن و بچّه اش را فداى مردم و فداى اسلام عزيز كند.


1) . علل الشّرائع، ج 2، ص 363: «دو ركعت نماز در دل شب، نزد من، از دنيا و هر آنچه در دنياست، محبوب تر است.»

امام حسين عليه السلام براى چه به كربلا آمد و زن و بچّه را در مقابل مردم آورد و گذشت و ايثار و فداكارى براى چه بود؟! براى مردم بود و براى اينكه مردم آدم شوند و اسلام عزيز زنده شود. حاضر شد همه چيز را فدا كند. بچۀ شيرخوارش را سر دست بلند كرد و فرمود: اى مردم به او آب دهيد. در حقيقت اگر عرفانى حرف بزنيم، فرمود اى مردم اگر آدم شويد، آنگاه به بچۀ من شير مى دهيد و او را تير نمى زنيد؛ امّا اينگونه نشد....

درس گفتار دوازدهم: نقش بُعد جسمى در تكامل انسان

اشاره

بُعد جسمى ما و به عبارت ديگر بُعد حيوانى و بُعد ناسوتى ما، شرّ محض است و در قرآن دستور داده شده كه پناه ببريم به خدا از شرّ اين جسم يا اين بُعد حيوانى، كه اين از شيطان برون خيلى بدتر است. اگر مواظب نباشيم، اين شيطان درون ما را بدبخت مى كند:

إِنَّ اَلنَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّي(1)

قرآن هم در آيات فراوانى از جمله اين آيه، مى فرمايد: كار اين بُعد حيوانى و به عبارت ديگر اين بُعد جسمى، اينست كه ما را به بدى كردن امر مى كند و همۀ صفات رذيله از اينجا پيدا مى شود. همۀ بدبختى ها از اينجا پيدا مى شود، اگر مواظب نباشيم.


1) . يوسف، 53: «چرا كه نفس قطعاً به بدى امر مى كند، مگر كسى را كه خدا رحم كند.»

بُعد جسمى (ناسوتى) انسان

قرآن كريم مى فرمايد انسان بايد مراقب بُعد ناسوتى خود باشد. اگر مواظب بُعد جسمى نباشيم، از هر شرّى شرتر و از هر موذى موذى تر است و تخريبش از هر مخرّبى بيشتر است و شرّترين همۀ درّنده ها، اين انسان است، البته اگر مواظب نباشد:

إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْقِلُونَ‌(1)

پست تر از هر حيوان درّنده و از هر ميكروب خطرناك، اين انسان است، اگر عقلش را زير پا بگذارد و اگر تفكّرش را از دست بدهد. از زمان حضرت آدم هم تا الان و تا روز قيامت، اگر اين انسان غلبه پيدا كند، شرّش از هر


1) . الأنفال، 22: «قطعاً بدترين جنبندگان نزد خدا كران و لالانى اند كه نمى انديشند.»

شرّى بالاتر است. مثال كوچكش الان تسلط اسرائيل بر زن و بچّه بى گناه است. در عرض ده پانزده روز بيش از چند هزار كودك و زن بى گناه را كشته يا مجروح كرده، به خاك و خون كشيده و ذرّه ذرّه كرده است.

مغول ها هميشه بوده اند و اين مغول امروز ما به نام صهيونيسم، به راستى مصداق اين آيه است: إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْقِلُونَ‌.

اگر بخواهم مثال بزنم براى اينكه همه توجّه به اين مثال داشته باشيم، نظير ماشينى است كه در سرازيرى ترمزش ببُرد. آنگاه معلوم است ماشينى كه در سرازيرى ترمزش بُريد چه بلاها به سر خودش و سرنشينش مى آورد.

علماى علم اخلاق مثال مى زنند به اسب چموش. اگر سواركار بلد نباشد سوار اسب شود و اگر دهانه به دهان اسب چموش نباشد، هم خودش را مى كشد و هم صاحبش و هم ديگران را. علماى علم اخلاق به اسب چموش مثال مى زنند و آن مثال خوب است و اگر شما بخواهيد مثال بزنيد، به ماشينى مثال بزنيد كه در سرازيرى ترمزش بريده باشد. اين، انسان از نظر بُعد جسمانى است.

بعد جسمانى محملى براى ترقّى روح

اگر بعد جسمانى انسان كنترل شود، مى تواند بُراقى براى او باشد و مثل اسبى كه فوق العاده راهرو است، صاحبش را به مقصود مى رساند. مثل ماشين عالى كه يك رانندۀ متوجّه، پشت ماشين باشد، معلوم است صاحبش را به مقصود

مى رساند. لذا اين بُعد حيوانى اگر كنترل شود، بُراق مى شود و مثالش همان معراج پيغمبر است.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم از اين معراج ها زياد رفته است و درباره اش گفتيم كه اين انوار اهل بيت عليهم السلام كه

«خَلَقَكُمُ اللَّهُ اَنْوارا فَجَعَلَكُمْ بِعَرْشِهِ مُحْدِقينَ‌»(1)هستند، هميشه در معراج بوده اند، امّا معراج جسمانى پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلّم كه شايد يك مرتبه بيشتر هم نبوده و قرآن هم برايش آيه نازل كرده است:

سُبْحٰانَ اَلَّذِي أَسْرىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ إِلَى اَلْمَسْجِدِ اَلْأَقْصَى(2)

اين يك نمونه است و اينكه چطور پيغمبر با بُراق رفت و كم كم رسيد به جايى كه جبرئيل با آن همه مقامش متوقّف شد. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم به جبرئيل گفت همراهم بيا.

گفت جبريلا بيا اندر پى ام *** گفت رو رو من حريف تو نى ام

جبرئيل پاسخ داد من تا اينجا مى توانم، امّا تويى كه مى توانى به خيلى بالاتر برسى. و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم رفتند و قرآن درباره اش مى فرمايد مى دانى چقدر بالا رفت‌؟ فرقى بين «احد» و «احمد» نبود، الاّ به «ميم» امكانى. او خالق بود و


1) . من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 613: «خدا شما را به صورت انوارى بيافريد، و آنگاه شما را پيرامون عرش خود قرار داد.»

2) . الاسراء، 1: «منزّه است آن [خدايى] كه بنده اش را شبانگاهى از مسجد الحرام به سوى مسجد الأقصى سير داد.»

اين مخلوق و خدا همه چيز را به اين پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم داده بود. او واجب بود و اين ممكن و اين ميم امكان و فقير محض و خدايش غناى صرف بود؛ امّا به حسب ظاهر به آنجا رسيد كه قرآن مى فرمايد:

ثُمَّ دَنٰا فَتَدَلّٰى، فَكٰانَ قٰابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنىٰ‌ (1)

اگر بخواهم آيه را معنا كنم، همين است كه الان گفتم و در دعاى رجبيه هم آمده است: اى اهل بيت! فرقى بين شما و خدا نيست به غير از اينكه خدا واجب است و شما ممكن و پروردگار عالم هرچه مى شده به شما داده است.(2)يك ميم امكانى فاصلۀ بين خدا و اهل بيت عليهم السلام است.

حال اين از باب مثال و نمونه است؛ يعنى مى شود اين انسان و البته نه همه، به جاهاى بالايى برسند.

در اين مباحث فهميديم كه همۀ ما انسان ها، غير از اهل بيت عليهم السلام، در حركت عجيبى هستيم. اين جسم ما بُراق شده براى روح ما و از يقظه به توبه و از توبه به تقوا و از تقوا به تخليه و از تخليه به تحليه و از تحليه به تجلّيه و از تجلّيه به لقا و فنا. كه قرآن بيش از بيست جا اين فنا و لقا را بيان كرده و مى فرمايد اگر به راستى مى خواهى به مقام لقا برسى، بت پرستى موقوف؛ بت ها را كنار بگذار، آنگاه به مقام لقا مى رسى:


1) . النجم، 8 و 9: «سپس نزديك آمد و نزديكتر شد، تا [فاصله اش] به قدرِ [طول] دو [انتهاى] كمان يا نزديك تر شد.»

2) . مصباح المتهجّد، ج 2، ص 803: «لَا فَرْقَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهَا إِلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُكَ وَ خَلْقُك»

فَمَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ يُشْرِكْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً(1)

تو خداپرست بشو، آنگاه خدا تو را بالا مى كشاند و به مقام لقا مى رساند. يعنى با چشم دل مى يابد كه خدا بر دل او حكومت دارد.

حال اين هفت منزل را طى مى كند، امّا به قول حضرت امام قدّس سرّه تازه، اوّلِ كار است. اين هفت منزل مقدّمه است براى ذى المقدّمه و آن ذى المقدّمه انتها ندارد و در آن توقّف ممنوع است. اگر در كنار خيابان ها نوشته توقّف ممنوع و شما از معنايش مى فهميد نبايد در اينجا ماشين پارك شود، در سيروسلوك هم مى گويند توقّف در انسان ممنوع است. تا خدا خدايى مى كند، اين انسان استكمال پيدا مى كند. اين حركت استكمالى، حركت جوهرى ملاصدرا، او را مى رساند به جايى كه به جز خدا نداند. به قول مثنوى مى گويد مى رسد به جايى كه وهم نيز نمى تواند تصوّرش را كند.

بار ديگر از مَلك پران شوم *** آنچه اندر وهم نايد، آن شوم

در روايات هم داريم كه بهشت و مخصوصاً بهشت مقرّبين را هيچكس نمى تواند تصوّر كند، مگر اينكه به آن برسد؛ زيرا آن يابيدنى است و علمى نيست. حال من هرچه روى منبر از نظر علمى براى شما بگويم علم است و يك عرَضى در ذهن شما موجود مى شود و شما عالم مى شويد كه رسد


1) . الكهف، 110: «پس هر كس به لقاى پروردگار خود اميد دارد بايد به كار شايسته بپردازد، و هيچ كس را در پرستش پروردگارش شريك نسازد.»

آدمى به جايى كه به جز خدا نداند؛ امّا عمده وصول است؛ يعنى يابيدن، و تا خدا خدايى مى كند اين بيابد رو به مقام قرب خدا در حركت است و اين يابيدن، خيلى مزه دارد.

مزه دارد كه انسان برسد به جايى كه لحظه به لحظه رو به قرب خدا، حركت داشته باشد. موقعى اين مى شود كه همين جسم شرور كه خيلى شرور بود، امّا بُعد ملكوتى ما آن را مهار كرد و دهانه بر دهانش زد و سوار آن شد و جسم ما بُراق براى روح ما شد، به حركت در اين راه بيفتد.

روزه هاى ماه رمضان كه به راستى برايتان مشكل است و اين عبادات شما و مخصوصاً مستحبّات نظير نماز شب و نظير انس با قرآن و خدمت به خلق خدا و اين رابطه ها با خدا، انسان را به خيلى جاها مى رساند. قرآن با يك كلمه مى گويد به كجا مى رساند:

وَ اُعْبُدْ رَبَّكَ حَتّٰى يَأْتِيَكَ اَلْيَقِينُ‌(1)

آيا مى خواهيد خدا را باور كنيد؟ يعنى خدا را ببينيد، يعنى برسيد به جمله اى كه اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايند:

«ما رَأَيتُ شَيئاًاِلاّ وَرَأَيتُ‌اللّهَ قَبلَهُ وَ بَعدَهُ وَ مَعَهُ‌»(2)

اگر چنين مى خواهيد، بدانيد كه رسيدن به اين مقامات، عبادت و تلاش


1) . الحجر، 99: «و پروردگارت را پرستش كن تا اينكه به يقين برسى.»

2) . كلمات مكنونه، ص 3: «چيزى را نديدم، الا آنكه قبل و بعد و همراه با آن، خدا را ديده ام.» همچنين ر. ك: علم اليقين، ج 1، ص 70؛ شرح أصول كافى (ملاصدرا)، ج 3، ص 432 و...

مستمر مى خواهد. انسان مى تواند به اينجاها برد و بايد در اين راه قدم بردارد و الاّ امام حسين عليه السلام در دعاى عرفه مى فرمايند كور باد چشمى كه خدا را نبيند:

«عَمِيَتْ عَيْنٌ لَا تَرَاكَ‌»(1)

نمى دانم باباطاهر به كجا رسيده، امّا انصافاً شعرهايش بعضى اوقات خيلى بالاست؛ مثلاً مى گويد:

به دريا بنگرم، دريا تو بينم *** به عالم بنگرم عالم تو بينم

به هرجا بنگرم از كوه و در و دشت *** نشان از روى زيباى تو بينم

يعنى انسان يك وقت از نظر چشم و از نظر عشق مى رسد به آنجا كه هيچ چيز در اين عالم نمى بيند به جز خدا. اين چه زيباست و خدا هم زيباست. در دعاى جوشن كبير هزار اسم زيبا براى خداست. همۀ زيبايى را خدا خلق كرده است.

شاعرى يك شعر گفت و مصراع اوّل را گفت و در مصراع دوّم ماند. مصراع اوّل اين بود كه:

حُسن يوسف را به عالم كس نديد

بعد مى خواست مصراع دوّم را بگويد و نشد و هرچه فكر كرد، نشد. آنگاه در عالم الهام يا در خواب، مصراع دوّم را به او القا كردند:

حُسن او دارد كه يوسف آفريد

انسان برسد به جايى كه در اين عالم هيچ چيز نبيند به جز خدا. اين خيلى مزه


1) . اقبال الاعمال، ج 1، ص 349: «[پروردگارا] كورباد چشمى كه تو را نبيند.»

دارد و اين روزه ها براى اينست و الاّ خدا داعى ندارد كه اين صدمۀ غريب و عجيب را روى سر شما بگذارد. قرآن مى فرمايد روى سر شما مى گذارد:

يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ اَلصِّيٰامُ كَمٰا كُتِبَ عَلَى اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ‌ (1)

اين روزه مربوط به مسلمان ها نيست، بلكه همۀ اديان روزه داشته اند؛ براى اينكه خدا مى خواهد به مقام تقوا برسيد؛ يعنى برسيد به خدا:

«الصَّوْمُ لِي وَ أَنَا أجْزِي بِه»(2)

روزه از من و پاداش آن هم خود من هستم. يعنى انسان مى تواند در روز عيد فطر پاداش بگيرد. بهشت برايش كوچك است و دنيا هم براى او ارزش ندارد، پس خدا فرمود خود من، پاداش روزه گير هستم.

اگر به ما مى گويند نماز بخوان و روزه بگير و شب بيدارى كن و اگر به ما مى گويند خودخور نباش و ديگرگرا باش و اگر مى گويند اين انسانيت را مراعات كن تا آدم شوى، آنگاه اگر آدم شدى، در روز عيد فطر عيدى دارى و عيدى هم خداست. در روز عيد حتماً خدا به همه پاداش مى دهد. گاهى لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ‌ يعنى تقوا مى دهد و اين خيلى بالاست. اينكه انسان يك ماه صدمه و سختى بكشد، امّا ملكۀ تقوا پيدا كند.


1) . البقرة، 183: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، روزه بر شما مقرر شده است، همان گونه كه بر كسانى كه پيش از شما [بودند] مقرر شده بود، باشد كه پرهيزگارى كنيد.»

2) . تهذيب الاحكام، ج 4، ص 152: «روزه براى من است و من، خود، پاداش آن هستم.»

گاهى هم عاقبت به خيرى است. عاقبت به خيرى به سه معنا: در روز عيد خدا به او عاقبت به خيرى مى دهد و ذلّت بعد از عزّت پيدا نمى كند، حال انحراف براى خود و بچّه هايش پيدا نمى شود و بالاتر از اين دو، در دم مرگ اميرالمؤمنين على عليه السلام را مى بيند و اين خيلى مزه دارد كه انسان نگاهش به صورت حضرت على عليه السلام بيفتد و از دنيا رود و اين مسلّم از بهشت بالاتر است.

علامه جعفرى كه خدا رحمتش كند، جمله اى دارد و انصافاً جملۀ شيرينى است. مى گويد جلسه اى بود و يك آقا، عكس خانم جوان و خيلى زيبايى را پيدا كرده بود و در جلسه گردش مى داد و در پيش اين جوان و آن آقا نشان مى داد. جمله اين بود كه يك لحظه اميرالمؤمنين عليه السلام را ديدن يا صد سال زندگى كردن حلال با اين خانم‌؟! گفت همه گير كرده بودند، امّا من با كمال شهامت گفتم يك لحظه على ديدن. مى گويد اتّفاقاً همان وقت كه از جلسه بيرون رفتم، در عالم كشف على عليه السلام را ديدم و به من بارك الله گفت. خدا رحمت كند علامه جعفرى رحمة الله حالاتى داشت.

حال اگر دم مرگ حضرت على عليه السلام را ببينيم، آيا ارزش ندارد كه يك ماه روزه بگيريم و نماز شب بخوانيم و به راستى گناه نكنيم‌؟!

آن آقا به علامه جعفرى رحمة الله گفته بود صد سال حلال با اين خانم جوان زيبا و يك لحظه با على‌؟! علامه جعفرى رحمة الله گفته بود يك لحظه با على و اين را واقعاً با دل گفته بود. معمولاً در اين چيزها امتحان مى شويم و بايد فقط با زبان نباشد، بلكه بايد با دل باشد.

مرادم اينجاست كه اين روزه ها و عبادت ها در روز عيد عاقبت به خيرى مى دهد. قدرى بالاتر، علاوه بر اين ها او را سيروسلوكى مى كند و به راستى وارد قضايا و وارد اين حرف ها و وارد حركت هاى استكمالى مى شود. اينكه دنيا چيست و آخرت چيست و من براى چه آمده ام! امّا يك وقت خيلى بالاتر از اين هاست و اينست كه يك ماه روزه مى گيرد و خدا خودش را به اين آقا مى دهد. يعنى حكومت خدا بر دل مى شود. آنگاه هيچ چيز و هيچ كس را نمى بيند به جز خدا. همين كه باباطاهر مى گويد:

به دريا بنگرم، دريا تو بينم *** به عالم بنگرم عالم تو بينم

به هرجا بنگرم از كوه و در و دشت *** نشان از روى زيباى تو بينم

حال چه وقت اين حالات پيدا مى شود؟! وقتى كه جسم در كنترل روح و به منزلۀ براق براى آن باشد.

اگر جسم نباشد، نمى شود. ملائكه جسم ندارند و تكامل هم ندارند. يعنى جبرئيل چندين ميليون سال قبل تا الان و چندين ميليون سال بعد، همين جبرئيل است. البته خيلى مقامش بالاست و به اندازه اى كه مى تواند واسطۀ وحى قرآن شود و سعۀ وجودى او خيلى بالاست. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم فرمودند در آن وقتى كه جبرئيل را در حال حقيقى مى بينم، دنيا را پر كرده است. يعنى سعۀ وجودى او عالم را پر كرده، امّا حركت استكمالى ندارد. نمى تواند با يك تك سلول برسد به جايى كه به راستى خدا را بيابد و خدا بر دلش حكومت كند.

حيوان ها استكمال ندارند. البته بعضى اوقات، حيوان ها يك تمدّن عجيبى دارند، مثلاً تمدّن مورچه خيلى بالاست؛ نحوۀ خانه ساختن با آن خصوصيات كه دربارۀ آن كتاب نوشته اند. يا موريانه يا زنبور عسل كه دربارۀ آن ها كتاب نوشته اند و انصافاً مترلينگ كتاب هاى خوبى راجع به حيوان ها و از جمله زنبور عسل و موريانه و مورچه نوشته است. تمدّن اين ها خيلى بالاست و ما هنوز به يك هزارم تمدّن مورچه و زنبور عسل و موريانه نرسيده ايم، امّا اين ها تكامل ندارند و همين علم غريزى كه خدا به آن ها داده، هست و تا عالم پابرجاست، اين ها همين گونه هستند. امّا تكامل براى اين انسان هست، براى اينكه مركّب از جسم و روح است. تركيب تنها هم نيست و در وقتى كه بُعد ناسوتى كه شرّ محض يا اسب چموش است، بُراق واقع شود براى روح ما. اين بُراق به واسطۀ روح حركت مى كند و اين روح با بُراق است كه مى رسد به جايى كه:

گفت جبريلا بيا اندر پى ام *** گفت رو رو من حريف تو نى ام

درس گفتار سيزدهم: صفات رذيله، لشكريان بُعد جسمى

اشاره

بحث ما دربارۀ اينست كه آيا بُعد حيوانى، كمك كار هم دارد يا نه‌؟!

همۀ علماى علم اخلاق مى فرمايند صفات رذيله كمك كار اين بُعد حيوانى انسان است. مثل حسادت، حبّ رياست، دنيادارى و منيت ها و خوديت ها و... كه تقريباً چهل رذالت داريم. مى گويند اين چهل صفت رذيله، كمك كار بُعد حيوانى انسان است كه او را به بدبختى مى كشاند. خواه ناخواه وقتى آن بُعد جسمانى به شقاوت كشيده شد، انسان به شقاوت كشيده مى شود و آن بُعد روحانى هم به دنبال آن بدبختى، شقى و جهنّمى مى شود. قرآن هم اين ها را تأييد مى كند و مى فرمايد: رستگارى فقط و فقط از كسى است كه توانسته باشد مهذّب شود و بدبخت و شقى آن كسى است كه مهذّب نباشد.

در روايات فراوانى هم دربارۀ صفات رذيله، هم خطرات صفات رذيله و نحوۀ برخورد با آن ها و هم تهذيب نفس و خودسازى صحبت شده است.

به لشكرى بُعد حيوانى انسان، يعنى جسم كه در مقابل بُعد ملكوتى قرار مى گيرد، «جُنود شيطان» يا «لشكريان شيطان» گفته مى شود. اين لشكر، لشكر مجهّزى براى بيچاره كردن انسان است.

نمونه هايى از غلبۀ صفات رذيله در انسان

واى به كسى كه صفت رذيله اى در او باشد و او راجع به اين صفت رذيله بى اعتنا باشد. اگر زمينه پيدا كند و اگر آتشِ برافروخته شود، خطر بالايى دارد. خطرش مى رسد به آنجا كه اوّل قتلى كه روى اين كرۀ زمين واقع شد، اين بود كه برادر، برادر را كشت و آن هم پسران پيامبر! يعنى قابيل پسر حضرت آدم، هابيل پسر حضرت آدم را كُشت و قرآن هم مى فرمايد كشتنش به خاطر حسادت است. قربانى كردند و از يكى قبول شد و از يكى قبول نشد و حسادت آن كسى كه قبول نشد، گُل كرد و علناً به برادرش گفت مى كشمت، و هابيل كه از جُنود عقل و از جُنود روح ملكوتى است، جواب داد كه هركارى كه تو بكنى، من دست درازى به تو نمى كنم و اگر قربانى تو قبول نشده، تقصير من نيست و خدا اينطور مقدّر كرده و خدا از

آدم ناباب چيزى را قبول نمى كند:

إِنَّمٰا يَتَقَبَّلُ اَللّٰهُ مِنَ اَلْمُتَّقِينَ‌(1)

بالاخره به خاطر حسادت برادرش را كشت و مى دانست كه اين برادر گناه ندارد. قرآن اين قصّه را بيان مى كند براى اينكه بدانيد اگر حسادت گل كند، به بدبختى هاى عجيبى مى رسد.

اين قضيۀ عروس و مادرشوهر همه جا هست و طبق آمارى كه به ما داده اند، در ايران بيش از جاهاى ديگر است و راجع به اين عروس و مادرشوهر، عقل و آن بُعد ملكوتى مى گويد اين عروس در خانه تو آمده و تو بايد مادر او باشى. بايد فرقى بين دختر و عروس تو نباشد. حال اين تفاوت ها براى چيست و اين مادرشوهرى ها و اين حسادت بازى ها به چه دليل است‌؟! همچنين برعكس، معمولاً عروس ها چشم ديدن مادرشوهر را ندارند. حال اگر اين مادرشوهر كارى هم با آن ها نداشته باشد و خرج و مخارج آن ها را هم بدهد، امّا آن حسّاسيتى كه عروس ها روى مادرشوهر دارند، آن بُعد ملكوتى مى گويد چه فرق است بين مادر تو و مادر شوهرت‌؟ بايد همينطور كه مادر خودت را دوست دارى، مادرشوهر را دوست داشته باشى و احترام نگاه دارى. امّا حسادت مى گويد مادرشوهر يعنى از هوو بدتر و عروس يعنى از هر دشمنى بدتر و اين قضيه عروس و مادرشوهر هنوز درست نشده است و البته جمهورى اسلامى هم روى آن كار نكرده است. بايد روان شناسان و


1) . المانده، 27: «خدا فقط از تقواپيشگان مى پذيرد.»

روان كاوان و جامعه شناسان و از جمله روحانيت روى آن كار كنند و اين قضيۀ مادرشوهر و خواهرشوهر و عروس و اين قضيه هاى خرافى كه از حسادت سرچشمه مى گيرد، حل شود، امّا حل نشده و روز به روز هم بدتر شده است. ما خيال مى كرديم جمهورى اسلامى آمد و مردم تمدّنى پيدا كردند و زن ها متمدّن و روشنفكر شدند و قضيۀ عروس و مادرشوهر و خواهرشوهر و عروس ورافتاد، امّا مى بينيم كه بدتر شده است. قبل از انقلاب بوده و الان بدتر است و اين از حسادت سرچشمه مى گيرد. حسادت عروس و اينكه چشم ندارد كه خواهرشوهر يا مادرشوهر را ببيند و مادرشوهر هم دشمن جانى با عروسش است و هركارى كه بتواند مى كند و حتّى تهمت هم مى زند. حسادت چيز بدى است و اين قضيه خواهرشوهر و مادرشوهر و عروس از همين جا سرچشمه گرفته است.

برادران يوسف عليه السلام همه پسران پيامبر، يعنى حضرت يعقوب عليه السلام هستند. همين مقدار كه متوجّه شدند حضرت يوسف عليه السلام امتياز دارد و خدا اين امتياز را به او داده است، قرآن از قول بچّه هاى يعقوب نقل مى كند كه ما قُلدريم و ما اسوه ايم و ما اداره مى كنيم و پدرمان اين بچّه را بيشتر دوست دارد. آنگاه هفت هشت نفر قلدر كه بايد اين بچّه را روى دست نگاه دارند تا بزرگ شود، او را به بيابان آوردند و با زجرى اين بچّه را زنده به چاه انداختند و بعد هم پيش حضرت يعقوب عليه السلام آمدند و يك دروغ درست كردند كه گرگ بچّه ات را بُرد. چند روز بعد فهميدند بچّه زنده است و كاروانى بچّه را از چاه بيرون آورده است، آنگاه براى اينكه اين بچّه به پدرش برنگردد، اين

هفت هشت تا قلدر در ميان كاروان آمدند و گفتند بچّه از ماست و امّا اين غلام است و او را مى فروشيم. قرآن مى فرمايد او را به ثمن بَخس(1)فروختند. يك بچّه كه پارۀ ماه بود و قيمتش ميلياردها بود، امّا به ثمن بخس او را فروختند و بالاخره آن ها هم به عنوان غلامى بچّه را خريدند و به مصر آمدند. قرآن مى فرمايد اين به خاطر حسادت بود و مرگ بر حسادت.

حال قضيۀ مادرشوهرى و عروس در جلسۀ ما نيست و قضيۀ برادران يوسف هم در جلسۀ ما نيست و امّا يك مثال بزنم كه در جلسۀ ما زياد است. غيبت از حسادت سرچشمه مى گيرد. اين حرف هاى مزخرفى كه الان در سايت ها و روزنامه هاست، بسيارى از آن تهمت است و از خودشان درمى آورند و آبروى مردم را مى برند. به عنوان سياست و به عنوان انقلاب و به عنوان طرفدارى از يك باند و به عنوان طرفدارى از مثل مقام معظم رهبرى، تهمت مى زنند.

كدام يك از شما شايعه پراكنى نداريد؟! همۀ اين ها از حسادت سرچشمه مى گيرد. چشم نداريد كه ببينيد طرف امتياز دارد و مى خواهيد امتياز را بگيريد و نمى توانيد و بالاخره با تهمت و غيبت و شايعه، آبروى مردم را مى بريد. اين صفت بدى است؛ امّا به شما بگويم كه همۀ صفات رذيله، آدم كشى است. وضع همۀ صفات رذيله خيلى بد است. آنگاه مى شود داعشى ها. داعش مى گويد من خليفه هستم، بنابراين اگر تمام عراق را به


1) . يوسف، 20: وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرٰاهِمَ مَعْدُودَةٍ‌

خاك و خون بكشم حق من است براى اينكه خليفة الله شوم. خودش مى داند كه نه تنها خليفه نيست، بلكه رذل است و اين به خاطر رياست طلبى است و واى به اين رياست طلبى:

«آخِرُ ما يَخْرُجُ مِنْ قُلُوبِ الصِّدِّيقينَ حُبُّ الْجاه»(1)

ممكن است انسان خيلى هم متّقى باشد، امّا وجود رياست طلبى در عمق جان او، وى را بدبخت و بيچاره كند.

همچنين پول پرستى؛ ما چرا بايد اقتصاد ناسالم داشته باشيم‌؟! آيا ذخيرۀ ما كم است يا هنرمان كم است يا از ديگران عقب هستيم‌؟! اينطور نيست، بلكه هنر اقتصادى خيلى بالاست و امكانات ما از نظر هنر خيلى بالاست و جلو رفتيم و كارهاى خارق العاده كرده و مى كنيم، امّا از نظر اقتصاد دم مرگ هستيم و اقتصاد ما بيمار است و اين از پول پرستى سرچشمه گرفته است. از همين چند نرخى بودن در همين بازار سرچشمه گرفته و از تقلّب و فريب و رشوه خوارى ها و پارتى بازى ها سرچشمه گرفته است يا از ربا دادن سرچشمه گرفته است. در روايات، رباخواران از هر گرگ درّنده اى درّنده تر هستند.

غربى ها خيلى وام مى دهند و اصلاً زندگى بسيارى از مردم غرب، روى وام مى چرخد، ولى بهرۀ آن ها يكى دو درصد است؛ امّا در كشور ما كه بايد ربا را نابود كنند، براى اينكه ربا، نابودكننده است:


1) . شرح نهج البلاغه (ابن ابى الحديد)، ج 2، ص 181: «و من كلام بعض الصالحين آخر ما يخرج من رءوس الصديقين حب الرئاسة.»

يَمْحَقُ اَللّٰهُ اَلرِّبٰا وَ يُرْبِي اَلصَّدَقٰاتِ‌(1)

بهره در بانك هاى آن بسيار بالاست و اين يعنى بيچاره كردن و بدبخت كردن مردم. قرآن مى گويد اين اقتصاد نابود مى شود. اقتصادى كه بانكش مال مردم خورى مى كند. يا اين خيريه ها چرا بازى درآورده اند؟ خيريه ها از صفر شروع كردند و الان بعضى از آن ها ميلياردها سرمايه دارند و اين از پول مردم و ربا سرچشمه گرفته است و يك كلاه شرعى هم سرش مى گذارد به عنوان قرض الحسنه يا مضاربه و امثال آن. معناى خيريه اينست كه مجانى وام به مردم دهند و نه ميلياردر شود و اين از خوردن مال مردم سرچشمه گرفته است.

پول پرستى و رياست طلبى به اينجا مى رسد كه عمر سعد مى شود و به كربلا مى آيد و دانسته امام حسين عليه السلام را مى كشد. هرچه امام حسين عليه السلام به او مى گويد نكن، به خرج او نمى رود و هرچه امام مى گويد بدبخت مى شوى، او مى گويد نمى توانم دست از رياست بردارم. در آخر كار امام حسين عليه السلام عصبانى شدند و گفتند اميدوارم از گندمش هم نخورى و او امام را مسخره كرد و گفت جو هم براى ما بس است. و امّا جو را هم نخورد و با ذلّت عجيبى در بعد از قضيه كربلا نابود شد. اوّل پسرش را در مقابلش سر بريدند و بعد خودش را در مقابل مردم سر بريدند و براى كشتن عمر سعد جشن گرفتند. خودش اين كار را كرد، براى اينكه حرف امام حسين عليه السلام را نشنيد و مى گفت نمى توانم دست از اين رياست بردارم.


1) . البقرة، 276: «خدا از [بركتِ‌] ربا مى كاهد، و بر صدقات مى افزايد.»

اهميت مبارزه با صفات رذيله

رياست طلبى و پول پرستى و همۀ صفات رذيله، براى نابود كردن انسان خيلى مهم است.

قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّٰاهٰا، وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا(1)

گفتم در قرآن در جايى نداريم كه يازده قسم بخورد. قرآن قسم مى خورد براى اينكه به مردم بفهماند كه امر مهم است و گاهى يك قسم يا دو قسم مى خورد، امّا در جايى، يازده قسم با هفت يا هشت تأكيد براى يك مطلب دارد. براى مطلبى كه همۀ ما راجع به آن بى تفاوت هستيم.

واى بر شما! مگر مى شود انسان نسبت به صفات رذيله بى تفاوت باشد. بايد روى آن كار كرد و زحمت كشيد. مشكل ترين جنگ ها، جنگ با صفات رذيله است و قرآن از اين حكايت ها فراوان دارد و اين حكايت ها را براى ما نقل مى كند براى اينكه به ما بفهماند كه در درون ما چهل صفت رذيله است و اين ها كمك كار بُعد حيوانى هستند و با بُعد روحانى در جنگ هستند.

به قول پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم در درون ما يك جنگ هميشگى است و اين جنگ تمام شدنى هم نيست. وقتى بسيجى ها به جبهه مى رفتند و از جبهه برمى گشتند و پيروز برمى گشتند، پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم به آن ها مى فرمودند:

«مَرْحَباً بِقَوْمٍ قَضَوُا الْجِهَادَ الْأَصْغَرَ وَ بَقِيَ الْجِهَادُ الْأَكْبَرُ»


1) . الشمس، 9 و 10: «كه هر كس آن را پاك گردانيد، قطعاً رستگار شد، و هر كه آلوده اش ساخت، قطعاً درباخت.»

مى گفتند بارك الله كه پيروز برگشتيد، امّا اين جنگ كوچك است و مواظب جنگ بزرگ باشيد.

مى پرسيدند يا رسول الله! جنگ بزرگ چيست‌؟ حضرت مى فرمودند:

«جِهَادُ النَّفْسِ‌»(1)

جنگ بزرگ، جهاد با نفس است. جهاد با اين بُعد حيوانى كه چهل رذيله دارد و ما بايد يكى يكى اين رذائل را نابود كنيم، البته نابود نمى شود و اولياءالله مى خواهد و به قول حضرت امام قدّس سرّه بارها مى گفتند چهل سال خون جگر مى خواهد تا انسان بتواند منزّه شود و درخت رذالت را بكند و درخت فضيلت را به جاى آن غرس كند. امّا بالاخره لاأقل آتش زير خاكستر باشد و برافروخته نشود.

اگر آتش يكى از صفات رذيله برافروخته شود، وامصيبتا! تمام اين جنگ ها و جنايت ها از همين صفات رذيله سرچشمه گرفته است. بارها و بارها شده جنگى مثل جنگ ويتنام با آن همه كشت و كشتارها پديد آمد و مثلاً به امريكا مى گفتند تو كه مى گويى حقوق بشر و تو كه مى گويى بايد به جهان رسيد، پس چرا در اينجا نمى رسى‌؟ مى گفت منافع ما در آنجا در مخاطره نيست؛ لذا اگر همديگر را بكشند به ما مربوط نيست! اين تمدّن امروز و نمود اين دنياى استكبارى با علم و تمدّنش است كه به خاطر حسّ قدرت طلبى و پول پرستى و امثال آن، چه مى كنند.


1) . الكافى، ج 5، ص 12.

همينطور مسائل را در نظر بگيريد و بياييد تا به مسائل و مشكلات بين دو برادر برسيد. بارها مى بينيم بر سر ارث، برادرها با هم قهرند تا بميرند. يك مثال عوامانۀ زشت هم دارد و مى گويد: «دماغم به الحد بخورد، با تو آشتى نمى كنم!» وقتى دماغ به الحد بخورد، تازيانه هاى نكير و منكر قبر تو را پر از آتش مى كند و مى روند:

«إِنَّ الْقَبْرَ رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ أَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النِّيرَان»(1)

براى هيچ، بين خواهر و برادر، چه نزاع ها و چه حرف ها و بى اعتنائى ها و چه قهرها! همۀ اين ها از صفت رذيله سرچشمه مى گيرد و اگر فكر كند، مى فهمد كه از چه سرچشمه مى گيرد. آيا از حسادت است! آيا از پول پرستى است! آيا از رياست طلبى است! آيا از منيت و خوديت است! آيا از شهوت است! و بالاخره خودش مى فهمد كه از كدام است. گاهى نيز همه هست، يعنى همۀ رذائل براى بدبخت كردن كسى كه با اين صفات رذيله نجنگيده، دست به دست هم مى دهند.


1) . تفسير القمى، ج 2، ص 94: «همانا قبر، باغى از باغ هاى بهشت يا چاهى از چاه هاى آتش جهنّم خواهد بود.»

درس گفتار چهاردهم: نتيجۀ غلبۀ بُعد جسمى بر بُعد روحى

اشاره

علماى علم اخلاق مى گويند كه بُعد جسمانى انسان، رذائلى دارد و اين صفات رذيله از اعوان و انصار اين بُعد جسمانى است. در مقابل آن بُعد رحمانى و آن بُعد ملكوتى به نام روح كه آن هم اعوان و فضائلى دارد. راجع به بُعد ملكوتى فى الجمله صحبت كردم و راجع به اين بُعد ناسوتى و جسم انسان گفتم كه يك حيوانى بيش نيست و گفته اند صفات رذيله اى هست كه انسان اگر مى خواهد سعادتمند شود، بايد اين صفات رذيله را ريشه كن كند و آن بُعد حيوانى يك بُراق شود براى بُعد ملكوتى و پرواز كند و منازل را طى كند.

علماى اخلاق، بيش از چهل صفت رذيله را يادآور شده اند و در اوّل كتاب هايشان نوشته اند از اوجب واجبات، دانستن علم اخلاق است. فى الجمله راجع به بعضى از صفات رذيله اشاره اى داشتم كه اين صفات رذيله در انسان خيلى خطرناك است. مثل يك ماشين در سرازيرى كه ترمزش ببُرد؛ چطور موجب سقوط خودش و سرنشسن است، اگر صفت رذيله اى در دل باشد و بر دل حكمفرما باشد، سقوط و تخريب و ضررش از اين هم بيشتر است.

كنترل بُعد جسمى

بحث اين جلسه، مطلب خيلى مهمّى در انسان شناسى يا معرفة النّفس است.

ممكن است كسى بگويد كه خود اين بُعد ناسوتى و خود اين جسم كه يك حيوانى بيش نيست، داراى رذائل است و نه اينكه جنود و لشكرى داشته باشد؛ بلكه اگر جلوى خود اين را نگيرند، اين خطرهايى كه مربوط به صفات رذيله هست، در آن نيز هست.

قرآن يك جمله راجع به اين حرف دارد و اينست كه مى گويد اين انسان مى خواهد جلوباز باشد. مى خواهد نيروى كنترل كننده نداشته باشد و هركارى كه مى خواهد انجام دهد. اين وضع بُعد حيوانى انسان است:

بَلْ يُرِيدُ اَلْإِنْسٰانُ لِيَفْجُرَ أَمٰامَهُ‌(1)

اگر روح اين جسم را كنترل كرد كه قبلاً درباره اش صحبت كردم، اين جسم را مثل اسب چموش دهانه اى به دهانش مى زند و سوارش مى شود و پرواز مى كند. همين جسمى كه فوق العاده ضرر دارد، فوق العاده نفع پيدا مى كند و بُراق براى حركت مى شود و اگر ما نتوانستيم اين كار را بكنيم، يعنى نتوانستيم روح را بر جسم غلبه دهيم و نتوانستيم جسم را كنترل كنيم و مثل اسب چموش دهانه اى به دهانش بزنيم، خودسر مى شود و خطرناك مى شود. آنگاه اقتضاى طبيعتش اينست كه هرچه بتواند مى كند. مثلاً مى خواهد تمايلات را ارضا كند، از هر راهى كه بتواند تمايلات را ارضا مى كند. حال گاهى اين تمايلاتش خوردن و آشاميدن است و گاهى ارضاى غريزۀ جنسى است و گاهى حبّ مال و حبّ به اولاد است و گاهى حبّ رياست است و بالاخره اقتضائات دارد. اگر جلوباز شد و اگر نيروى كنترل كننده نداشت، خطرناك مى شود و انسان را به بدبختى مى كشاند. آنگاه هم خودش سقوط مى كند و هم انسان و حتّى روح ملكوتى هم سقوط مى كند.

اين سقوط به اندازه اى است كه گاهى به آنجا كه روح، رنگ جسم را مى گيرد. همان روح به جاى اينكه از عقل استفاده كند، از مكر و شيطنت جسم استفاده مى كند. آنگاه معاويه مى شود. همان روح نمى تواند كار كند و جسم غريزۀ جنسى را ارضا مى كند از هر راهى كه بشود. بى عفّتى ها و


1) . القيامة، 5: «ولى نه، انسان مى خواهد كه در پيشگاه او فسادكارى كند.»

بى غيرتى ها از اينجا سرچشمه مى گيرد. مى رسد به آنجا كه مثل عقرب نيش مى زند و مثل مار مى گزد و مثل پلنگ مى درد. آن روح هم اگر رنگ جسم را پيدا نكند، لاأقل عُرضه ندارد و كارى نمى تواند بكند و متأسّفانه قرآن مى فرمايد غالب انسان ها چنين هستند. يعنى نمى توانند اين جسم را كنترل كنند. وقتى نتوانستند جسم را كنترل كنند، جهنّمى مى شوند و حيوان و از حيوان پست تر مى شوند.

يك آيه در قرآن هست و ما بايد روى اين آيه خيلى فكر كنيم و توجّه به آيه داشته باشيم و آيه جداً براى افراد متوجّه، كمرشكن است؛ مى فرمايد:

وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ يَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لاٰ يُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ يَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ‌(1)

اين وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ‌ خطر خيلى بزرگى را گوشزد مى كند و مى فرمايد بسيارى از مردم غافلند از اينكه بُعد ناسوتى و بُعد ملكوتى دارند و از اينكه بايد اين بُعد ناسوتى يعنى جسم را كنترل كنند و امّا به اين فكر نيستند كه كنترل كنند و سرخود و خودخواه مى شوند و مثل اسب


1) . الأعراف، 179: «و در حقيقت، بسيارى از جنّيان و آدميان را براى دوزخ آفريده ايم. [چرا كه] دل هايى دارند كه با آن [حقايق را] دريافت نمى كنند، و چشمانى دارند كه با آن ها نمى بينند و گوش هايى دارند كه با آن ها نمى شنوند. آنان همانند چهارپايان بلكه گمراه ترند. [آرى،] آن ها همان غافل ماندگانند.»

چموش بى دهانه و جلوباز مى شود و اين خودسرى ها، آن ها را حيوان مى كند و از حيوان پست تر، كه در آيات ديگر هم مى فرمايد مثل حيوان:

ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا(1)

مثل حيوان ها مى شود كه همّ و غمش خورد و خوراك است و مثل حيوان ها همّ و غمش غلبه بر ديگران است. و آن روح هم مى ميرد. به اين معنا كه روح هم تابع جسم مى شود و جسم خودش را به سقوط مى كشاند و انسان به سقوط كشيده مى شود و انسان هم مركّب از روح و جسم است. اگر توجّه داشته باشد، روح، عقل و فطرت و صدر و وجدان اخلاقى را دارد و از فطرت استفاده مى كند و جسم را كنترل مى كند و دهانه بر دهان اين اسب چموش مى زند و بُراق مى شود و حركت مى كند و اگر اين بُراق نباشد، اصلاً روح نمى تواند ترقّى كند. حال يا روح نارساست و در اين دنيا مى آيد براى ترّقى كه سابقاً صحبت كرديم يا اصلاً روح وقتى به دنيا مى آيد همين جسم است كه روح مى دهد و حركت جوهرى صدرالمتألّهين است و امّا بالاخره اگر توجّه نداشتيم و از اين حرف ها غفلت داشتيم، روح مى ميرد و در حقيقت روح نداريم و يك حيوان به تمام معناست و همّ و غمش اينست كه خود را ارضا كند و آنگاه جهنّمى مى شود و اصلاً فكر اين را نمى كند كه به كجا مى رسد. قرآن مى گويد اصلاً منكر معاد مى شود براى اينكه مى خواهد جلوباز باشد. منكر روحانيت و منكر نماز و منكر خدا و بالاخره هرچه


1) . الحجر، 3: «بگذارشان تا بخورند و برخوردار شوند.»

مى خواهد جلوى اين جسم را بگيرد، جسم منكر مى شود. وقتى اين حال لجاجت و انكار برايش پيدا شد، آن وقت پست تر از حيوان مى شود:

أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ‌

اگر اين بحث امروز من درست باشد، آنگاه اينكه ما چهل رذيله داريم و جنود جسم اند و جنود جهل اند، تقريباً سالبه به انتفاع موضوع مى شود. بايد بگوييم ما مركّب از روح و جسم هستيم و روح ما ملكوتى و معنوى و خدايى است و تمايل به خدا و معنويات دارد و جسم ما حيوانى و ناسوتى و دنيوى است و تمايل به رذائل دارد. اين رذائلى كه علماى علم اخلاق چهل مورد به بالا گفته اند، زمينه هايى است كه در جسم ما موجود است. يعنى جسم ما را ذاتاً مثل عقرب مى بيند. به قول شاعر كه چه خوش مى گويد:

نيش عقرب نه از راه كينه است اقتضاى طبيعتش اين است

اقتضاى طبيعت دو حيوان، قاعدۀ غلبه قوى بر ضعيف حكمفرما مى شود. مقدارى علف اگر در مقابل دو الاغ بريزيد، هركدام قوى تر است ديگرى را عقب مى زند و همۀ علف ها را مى خورد. قاعدۀ غلبه قوى بر ضعيف است. اين نيز همينطور است و خودخواه و خودپسند مى شود و اگر دنيا را هم بگيرد، باز كم است. اگر تمام مردم را براى منافعش بكُشد، باكى نيست.

در روايات مى خوانيم در زمان بنى اسرائيل كه الان هم اگر به دست اين داعشى ها و اسرائيلى ها بدهند، بدتر از آن ها هستند، اين يهودى ها در يك شب در يك مدرسه ريختند و صد و ده نفر از علما را كشتند و فردا صبح سر

كارشان رفتند، مثل اينكه اصلاً چيزى واقع نشده است. الان اين داعش اگر قدرت پيدا كند به يك شبانه روز نجف را يك تپۀ خاك مى كند. صهيونيسم اگر قدرت پيدا كند نه تنها اسلام عزيز را بلكه دنيا را به خاك و خون مى كشد. اين اقتضاى طبيعتش است براى اينكه روح ندارد، يعنى روح را به دست خودش كشته است و براى اينكه انسانيت و آدميت ندارد و فقط بُعد حيوانى است و بُعد حيوانى هرچه قدرت دارد، مى كند. اگر پشه اى باشد، قدرتش اينست كه اين پشه در شب نگذارد شما بخوابيد و اگر هم پلنگى باشد، مظلوم را بدرد و اگر عقربى باشد، شما را بگزد و بكشد. بُعد حيوانى اينگونه است. حال چه بايد كرد؟!

قدرت بخشى به روح در برابر جسم

راه استقامت در برابر بعد جسمى، فقط و فقط اين است كه قرآن مى فرمايد اعتقاد به معاد و اعتقاد به معنويات داشته باش؛ به عبارت ديگر روح را قوى كن و وقتى روح قوى شد، جسم را كنترل مى كند و وقتى جسم را كنترل كرد، مثل اينست كه يك آدم فهميدۀ دانا سوار يك اسب چموش است و دهانه بر دهانش زده و به واسطۀ اين اسب چموش، به مقصد مى رسد. مثل يك رانندۀ خوب سوار بر يك اتومبيل عالى و اين اتومبيل ولو جاده هم خيلى پيچ و تاب دارد، امّا اين راننده و ماشين را به مقصود مى رساند.

اگر حرف من درست باشد، بحث برمى گردد به اينكه ما مركّب از جسم و روح هستيم. روح ما ذاتاً داراى فضائل است. اين چهل فضيلتى كه علماى

علم اخلاق درست كردند و لشكريان روح گفتند، بگوييم خود روح اين فضائل را دارد. چنان كه خود جسم است كه اين اقتضائات بد و اين رذائل را دارد. حال راهش فقط همين است كه انسان در تهذيب نفس و اخلاق كار كند و از خدا توفيق بخواهد. قرآن مى فرمايد معلّم اخلاق، خداست:

وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ مٰا زَكىٰ مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ يُزَكِّي مَنْ يَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ‌(1)

اگر فضل و كرم خدا نباشد، ما در مقابل اين جسم و بُعد حيوانى چه كارى مى توانيم بكنيم‌؟ بايد معلّم اخلاقمان را خدا قرار دهيم و اگر بخواهيم معلّم اخلاقمان خدا باشد، بايد تقوا داشته باشيم و اهميت به واجبات دهيم. نماز كمك مى كند. يعنى از چيزهايى كه موجب مى شود خدا توفيق عنايت كند و اهميت به واجبات مخصوصاً نماز و كمك به خلق خدا و اهميت به مستحبات و مخصوصاً انس با قرآن و نيز اجتناب از گناه. اين گناه عجيب است براى اينكه جسم را قوى كند. يك روايتى هست و روايت خيلى عاليست و البته تشبيه معقول به محسوس است؛ امّا روايت خوبيست. آقا امام صادق عليه السلام مى فرمايند: اگر كسى يك گناه كرد، يك نقطه سياه در دلش پيدا مى شود و اگر توبه كرد، آن نقطۀ سياه پاك مى شود و امّا اگر توبه نكرد، با گناه دوّم آن نقطۀ سياه زياد مى شود و با گناه سوّم و چهارم و دهم و صدم، آن نقطه


1) . النور، 21: «و اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود، هرگز هيچ كس از شما پاك نمى شد، ولى [اين] خداست كه هر كس را بخواهد پاك مى گرداند و خدا [ست كه] شنواىِ داناست.»

زياد مى شود و سياهى همۀ دل را مى گيرد. بعد امام صادق عليه السلام مى فرمايند:

«فَلَا يُفْلِحُ بَعْدَهَا أَبَداً»(1)

اين رستگار نمى شود و معنايش اينست كه به واسطۀ گناه روح را كشته و روح ندارد و يك حيوان به تمام معناست. قرآن شايد بيش از صد آيه دارد كه مى گويد مواظب باش يك دفعه مبدّل به حيوان نشوى و مواظب باش كه اگر حيوان شدى، از هر حيوان پست تر تو هستى:

إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْقِلُونَ‌(2)

پست تر از هر ميكروبى نظير داعشى ها، هستند و هميشه در تاريخ بوده است و اين حزب صهيونيسم هميشه در تاريخ بوده است. البته كم و زياد داشته و شدّت و ضعف داشته و همه از همين جا پيدا مى شود. اگر عالم را روشن كرد، روح ملكوتى است و اگر عالم را به هم ريخت، بُعد ناسوتى است. چه وقت بُعد ملكوتى مى تواند عالم را روشن كند، در آن وقتى كه خدا توفيق عنايت كند و تقوا داشته باشد و روح را قوى كند و متوجّه باشد و بتواند آن اسب چموش و آن بُعد حيوانى را كنترل كند؛ در غير اين صورت، مى خواهد جلوباز باشد:

بَلْ يُرِيدُ اَلْإِنْسٰانُ لِيَفْجُرَ أَمٰامَهُ‌


1) . الكافى، ج 2، ص 271: «إِذَا أَذْنَبَ الرَّجُلُ خَرَجَ فِي قَلْبِهِ نُكْتَةٌ سَوْدَاءُ فَإِنْ تَابَ انْمَحَتْ وَ إِنْ زَادَ زَادَتْ حَتَّى تَغْلِبَ عَلَى قَلْبِهِ فَلَا يُفْلِحُ بَعْدَهَا أَبَداً»

2) . الأنفال، 22: «قطعاً بدترين جنبندگان نزد خدا كران و لالانى اند كه نمى انديشند.»

او دلش مى خواهد هركارى مى خواهد بكند و جلوباز باشد. كسى نگويد چرا و هرچه مى خواهد بكند. قرآن مى فرمايد كارى كن كه اين را كنترل كنى و وقتى كنترل كردى، عالى در مى آيد. اگر بخواهم مثال بزنم مثل ماشين عالى كه رانندۀ عالى مى خواهد كه پشت ماشين بنشيند و به مقصود برسد و امّا اگر اين ماشين جلوباز و بدون راننده شد و در سرازيرى ترمزش بريد، معلوم است كه به كجا مى رسد.

بُعد ملكوتى به مانند راننده براى جسم ماست. اگر توانستيم جسم را كنترل كنيم، به هركجا بخواهيم مى رسيم. اين منازلى كه طى مى شود، يك نيروى كنترل كننده مى خواهد و اين نيروى كنترل كننده، روح ماست و به توسّط جسم جلو مى رويم و همين جسمى كه درّنده است و از همين جسمى كه داعشى ها و صهيونيسم ها و معاويه ها و شمر و عمرسعدها پيدا مى شود، همين جسم مى تواند سلمان فارسى را تحويل جامعه دهد. همين جسم مى تواند برسد به آنجا كه به جز خدا نداند. همۀ اين ها هم دست خود ما و با اختيار ماست.

ملائكه ترقّى ندارند، زيرا جسم ندارند و حيوان ها ترقى ندارند، زيرا روح ندارند و اين انسان ترقّى و استكمال دارد و تا خدا خدايى مى كند، مى تواند استكمال پيدا كند و مى تواند مقام قرب الهى را بپيمايد در آن وقتى كه بتواند روح مسلّط بر جسم شود و جسم بُراق شود.

تقوا قدم اوّل در اخلاق

حال اين ها علم اخلاق و گفتنى هاى اين مدّت است و قدم اوّل در علم اخلاق «تقواست» و الاّ بدون تقوا معنا ندارد كسى وارد علم اخلاق و عرفان شود.(1)اين عرفان هاى دروغين كه الان پيدا شده و موجب بدبختى براى بعضى خانم ها و آقايان ساده لوح شده، از همين جا سرچشمه مى گيرد. اگر كسى علم اخلاق بخواهد، قدم اوّل تقواست. اهميت به واجبات مخصوصاً نماز و كمك به خلق خدا و اهميت به مستحبّات مخصوصاً انس با قرآن و توسّل به اهل بيت عليهم السلام و اجتناب از گناه. گوش ما و چشم ما و زبان ما و مخصوصاً كنترل شود تا كم كم برسد به آنجا كه «تقواى دل» پيدا كنيم. اين تقواى دل يعنى تقواى واقعى و وقتى چنين شد، قدم اوّل را برمى داريم و وقتى قدم اوّل را برداشتيم، معلّم اخلاق مى خواهيم و اوّل كسى كه معلّم اخلاق است، خداست. خدا كمك مى كند و الهام مى دهد.


1) . طبق اين ديدگاه، تقوا، همان غلبۀ روح بر جسم و سوار شدن بر مركب جسم در حركت صعودى براى رستگارى و پرواز به سوى ملكوت تا نيل به سعادت ابدى است كه سرسختانه محتاج تلاش و مجاهدت مى باشد. «بين نفس انسان و بدن او رابطۀ تنگاتنگى وجود دارد و گاهى كه نفس بر بدن، غلبه و تسلّط پيدا مى كند، بدن، سعيد و سعادت مند خواهد بود؛ زيرا كمال نفس بر اساس ميزان بهره مندى صحيح از بدن حاصل مى گردد و عدالت به معناى ميانه روى در خلق و خوى هاى متضاد است.» [اسفار، ج 9، ص 127؛ با تلخيص] در واقع، صدرالمتألهين تصريح مى كند كه سعادت و نيك بختى انسان، در گرو تعديل غرايز است و تعديل غرائز را همان پيروزى و غلبۀ بعد روحى بر بعد جسمى مى داند و اشكالى ندارد كه بگوييم سعادت و نيك بختى، همان «تقوا» است. [ر. ك: سيروسلوك؛ تقوا، فصل اوّل]

در همين سوره شمس كه سابقاً اشاره كردم و يازده قسم مى خورد، يكى از قسم ها همين است:

وَ نَفْسٍ وَ مٰا سَوّٰاهٰا، فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا(1)

قسم به اين انسانِ مركّب از روح و جسم كه الهام دارد. هم بدى ها را مى فهمد و هم خوبى ها را درك مى كند. يعنى پروردگار عالم يك الهامى در اين نهفته است، لذا همۀ ما الهام داريم و حتّى آدم هاى بد هم الهام دارند و الهام هاى شيطانى دارند.

بالاخره قدم اوّل تقواست. وقتى تقوا درست شد، خدا خيلى كمك مى كند. همه و مخصوصاً جوان ها اين آيه را در نظر داشته باشيد كه قرآن مى فرمايد، قبل از اينكه بخواهيد معلّم اخلاق پيدا كنيد.

در اينجا به جوان ها بگويم اين معلّم خصوصى در اخلاق، فعلاً نه ممكن است و نه جايز است و به دنبال معلّم اخلاق خصوصى نرويد. نود درصد كسانى كه به دنبال معلّم اخلاق خصوصى رفتند، گمراه شدند، مخصوصاً خانم ها. لذا معلّم اخلاق، بايد خصوصى نباشد و معلّم اخلاق عمومى باشد و آن اين منبرها و مجالس است و كتاب هاى اخلاقى زياد نوشته شده و اگر شبهه اى پيدا كرديد، از كسى شبهه را بپرسيد؛ امّا بالاتر از معلّم خصوصى اگر پيدا شود كه پيدا هم نمى شود، خداست. حضرت امام قدّس سرّه مى فرمودند ما آقاى


1) . الشمس، 7 و 8: «سوگند به نَفْس و آن كس كه آن را درست كرد؛ سپس پليدكارى و پرهيزگارى اش را به آن الهام كرد.»

شاه آبادى را بعد از هفت هشت سال پيدا كرديم، بعد از اينكه خود حضرت امام معلّم اخلاق خصوصى و عمومى و عالى و متخصّص بود.(1)

بنابر اين اگر بخواهيد به جايى برسيد، معلّم اخلاق بايد خدا باشد:

وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ مٰا زَكىٰ مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ يُزَكِّي مَنْ يَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ‌

حال اگر بخواهيم خدا معلّم اخلاق ما باشد، بايد تقوا داشته باشيم. تقوا يعنى اهميت به همۀ واجبات به طور عالى و مخصوصاً نماز و اهميت به مستحبّات كه به قول امام صادق عليه السلام خيلى روشنايى و نورانيت مى دهد و اجتناب از گناه و اين اجتناب از گناه از اوّل و دوّم يعنى اهميت به واجبات و مستحبّات بالاتر است. با اجتناب از گناه كم كم ملكه تقوا پيدا مى شود و موجب مى شود خدا بدون اينكه تو از او بخواهى، معلّم اخلاقى تو شود و به تو الهام دهد، هم در وقتى كه مى خواهى سقوط كنى و هم در وقتى كه مى خواهى عروج كنى.


1) . ر. ك: سير و سلوك؛ يقظه، ص 36 تا 46.

5- فصل پنجم: تقويت كنندگان نفس امّاره و بُعد جسمانى انسان

اشاره

درس گفتار پانزدهم: يارى دهندگان برونى بُعد جسمى

اشاره

راجع به معرفة النّفس يعنى خودشناسى و انسان شناسى مطالبى مطرح شد. اين بحث از نظر علماى علم اخلاق، بحث فوق العاده مهمّى است، چنان كه نزد عرفاء، بحث فوق العاده مهمّى است.

گفتيم كه بُعد حيوانى ما به نام بُعد جسمانى، شرّ مطلق است و قرآن دربارۀ آن فرموده:

إِنَّ اَلنَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّي (1)

و گفتم علماى اخلاق، چهل رذالت براى اين بُعد جسمانى نقل كرده اند. چندين جلد كتاب راجع به رذائل داريم و به ما ياد داده اند كه بايد اين رذائل را مرتفع كنيم و الاّ اگر يك رذيلۀ اخلاقى درون ما باشد، ما را بدبخت مى كند؛ بدبخت دنيا و بدبخت آخرت.


1) . يوسف، 53: «چرا كه نفس قطعاً به بدى امر مى كند، مگر كسى را كه خدا رحم كند.»

پناه بردن به خدا از شرّ اعوان بُعد جسمى
اشاره

بحث اين جلسه راجع به اينست كه اين صفات رذيله، ذاتى براى نفس امّاره است و عرَضى نيست؛ امّا بعضى از اين لشكريان عرَضى است؛ به اين معنا كه با صفت رذيله و با جسم ما هماهنگ مى شوند و ما را به سقوط مى كشانند.

در قرآن دو سوره به نام «معوّذتين» هست كه اين دو سوره براى محفوظ بودن از شرّ شيطان انسى و شرّ شيطان جنّى، خيلى مفيد است. براى اينكه بچّه هايمان از بلاها محفوظ بمانند، خيلى مفيد است. مخصوصاً اگر دو سورۀ «قل يا أيها الكافرون» و «قل هو الله احد» هم اضافه شود كه در ميان ما مشهور شده به «چهار قُل». اين براى حفظ از بلاها و حفظ از آفات و حفظ از شرور فوق العاده مهم است و براى خودتان و براى وابسته هاى به خودتان، اين چهار قُل را خيلى بخوانيد.

در «سورۀ فلق» يك مرتبه پناه به خدا برده شده از چهار دشمن فوق العاده

مهم. از چهار رذيله كه كمك كار بُعد حيوانى ما هستند:

بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلْفَلَقِ‌، مِنْ شَرِّ مٰا خَلَقَ‌، وَ مِنْ شَرِّ غٰاسِقٍ إِذٰا وَقَبَ‌، وَ مِنْ شَرِّ اَلنَّفّٰاثٰاتِ فِي اَلْعُقَدِ، وَ مِنْ شَرِّ حٰاسِدٍ إِذٰا حَسَدَ(1)

1. شرارت افراد شرور

قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلْفَلَقِ‌، مِنْ شَرِّ مٰا خَلَقَ‌؛ يعنى خدايا! پناه مى برم به تو از آدم هاى شرور. از شرّ خلق الله به خدا پناه مى برم. شرّ خلق الله گاهى آدم مى كُشد، گاهى مال مردم مى برد و گاهى آبروى مردم مى برد. اين افرادى كه مال مردم را مى برند، معلوم است كه خيلى بدند، افرادى كه آدم مى كُشند، خيلى بدترند، امّا از نظر واقع، بلكه از نظر اسلام، آن كسانى كه آبروى مردم را مى برند، از آن آدم كشى و مال مردم خوردن خيلى بدتر است، لذا خلق الله شُرورى دارند. يكى از اين خلق الله صهيونيسم و يكى داعشى ها و يكى استكبار جهانى است.

امّا تقاضا دارم در نظرتان هميشه اين جمله باشد كه خدايا! پناه مى برم از آدم هاى شرور، مخصوصاً آدم هايى كه آبرو مى برند. غيبت و تهمت و شايعه


1) . الفلق، 1 تا 5: «به نام خداوند رحمتگر مهربان، بگو: پناه مى برم به پروردگار سپيده دم، از شرّ آنچه آفريده، و از شرّ تاريكى چون فراگيرد. و از شرّ دمندگان افسون در گره ها. و از شرّ [هر] حسود، آنگاه كه حَسَد ورزد.»

و بالاخره حرف زدن پشت سر مردم يا در روى آن ها، خيلى خطرناك است. ما مى دانيم كه از استكبار جهانى بايد احتراز كنيم. مى دانيم كه بايد لعن به مثل صهيونيسم كنيم و بيزارى از او بجوئيم. بايد به هر اندازه كه مى توانيم با داعشى ها و نظير داعشى ها بجنگيم و آن ها را نابود كنيم؛ امّا به اين هم توجّه داشته باشيد كه ما بايد به خدا پناه ببريم از افرادى كه آبرو مى برند، با غيبتشان و با شايعه پراكنى و با تهمت و توهينشان، و اين ها زيادند. بعضى اوقات قربة الى الله غيبت مى كند و قربة الى الله تهمت مى زند يا شايعه پراكنى مى كند. توهين به مسلمان ها و توهين در رو و پشت سر مى كند. لذا خلق الله شرور معلوم است براى سقوط انسان خيلى مهم هستند و هميشه بوده اند و در اين آيه، از شرّ خلق الله، به خدا پناه برده شده است.

2. غريزۀ جنسى

قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلْفَلَقِ‌، مِنْ شَرِّ مٰا خَلَقَ‌، وَ مِنْ شَرِّ غٰاسِقٍ إِذٰا وَقَبَ‌؛ يعنى خدايا! پناه مى برم به تو در وقتى كه غريزۀ جنسى تحريك شود، و اين غريزۀ جنسى در ميان رذائل، مهم تر يا از مهم ترين رذائل است. غريزۀ جنسى اگر تحريك شود، از راهى كه حرام است و از راهى كه عرف و خدا نگفته است، انسان را عجيب به سقوط مى كشاند.

يكى از علماى بزرگ يك جمله دارد و جمله خيلى بالاست. مقدّس اردبيلى، هم از مراجع بوده و هم از نظر تقدّس به اندازه اى مقدّس بوده كه طلبه ها لقب

«مقدّس» به ايشان داده اند و جداً مقدّس بوده و تشرّف داشته است. از او پرسيده اند اگر در جاى خلوتى هيچ كس نباشد به جز نامحرم، آيا شما زنا مى كنى يا نه‌؟! ايشان نگفت نه، بلكه گفت: پناه مى برم به خدا اگر چنين صحنه اى براى من جلو بيايد.(1)

اين قضايا به اندازه اى مهم است كه قرآن از حضرت يوسف عليه السلام نقل مى كند. حضرت يوسف عليه السلام در همۀ صحنه هايى كه برايش جلو آمد، نمرۀ بيست آورد؛ امّا همين حضرت يوسف عليه السلام وقتى از صحنۀ زليخا فرار كرد، قرآن دربارۀ او مى گويد:

وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأىٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ‌ (2)

اگر عصمت حضرت يوسف عليه السلام نبود، همينطور كه زليخا به يوسف تمايل داشت، يوسف هم به زليخا تمايل پيدا مى كرد، امّا عصمت او نگذاشت. اين آيه از آن حرف مقدّس اردبيلى هم مهم تر است. عصمت مى خواهد كه انسان بتواند با نامحرم در يك جا باشد و سالم بيرون آيد، حال زن باشد يا مرد باشد.

باز قرآن تعريف حضرت يوسف عليه السلام را مى كند. در وقتى كه در آن مجلس كذايى حضرت يوسف را خواستند و آن زن ها اظهار تمايل به حضرت يوسف مى كردند، حضرت يوسف موفّق شد و از جلسه بيرون آمد و يك


1) . جواهر الكلام، ج 13، ص 296؛ رسائل فقهية (للشيخ الأنصارى)، ص 27.

2) . يوسف، 24: «و در حقيقت [آن زن] آهنگ وى كرد، و [يوسف نيز] اگر برهان پروردگارش را نديده بود، آهنگ او مى كرد.»

جمله دارد:

وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ اَلْجٰاهِلِينَ‌(1)

خدا كمكم كرد و الاّ اگر خدا كمك نكرده بود، همينطور كه آن ها به من تمايل پيدا كردند، من هم به آن ها تمايل پيدا مى كردم. قرآن نمى خواهد تاريخ بگويد، بلكه مى خواهد زنگ خطر بزند. مواظب باشيد خلوت با نامحرم، صحبت هاى غيرمتعارف با نامحرم، شوخى ها با نامحرم، بى عفّتى ها و بى حجابى ها و بى حيايى ها با نامحرم، خطر دارد و خطرش نيز خيلى بالاست، به اندازه اى كه يوسف و زليخا مى برد.

يك بزرگى راجع به اين صحنه يك جمله دارد و جملۀ شيرينى است. مى گويد زليخا يك زنى بود كه هرچه يك زن مى خواست، زليخا داشت. يك زن، شوهر خوب مى خواهد و شوهر او عزيز مصر بود. از نظر تمكّن و تموّل، اوّل متمكّن و متموّل بود و خيلى بالا بود. يك زن، زيبائى مى خواهد و او بهترين زيبائى ها و جوانى ها را داشت. بالاخره هرچه يك زن مى خواست، او داشت و امّا يك چيز نداشت و آن حيا و عفّت و حجاب بود. مى گويد همين بى عفّتى و بى حيايى، زليخا را زمين زد كه اگر تمام دنيا پشت به پشت يكديگر مى كردند و مى خواستند يك زن را زمين بزنند، اينقدر نمى توانستند


1) . يوسف، 33: «و اگر نيرنگ آنان را از من بازنگردانى، به سوى آنان خواهم گراييد و از [جمله] نادانان خواهم شد.»

كه زليخا به دست خودش، خودش را زمين زد. بعد برعكس آن مى فرمايد و امّا يوسف يك جوانى بود كه هرچه يك جوان مى خواست، يوسف نداشت. تمكّن نداشت، رياست نداشت و زن مى خواست و نداشت و به قول اين آقا حتّى خودش هم از ديگرى بود و زليخا او را خريده بود. امّا يك چيز داشت و آن عفّت و غيرت بود كه قرآن، همين عفّت و غيرت را در سورۀ يوسف نقل مى كند. همين عفّت و غيرت يوسف، او را بالا برد به اندازه اى كه اگر دنيا پشت به پشت يكديگر مى كرد و مى خواست يك مرد را اينقدر بالا ببرد، نمى توانست كه عفّت و حياى حضرت يوسف، او را بالا برد.

قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلْفَلَقِ‌، مِنْ شَرِّ مٰا خَلَقَ‌، وَ مِنْ شَرِّ غٰاسِقٍ إِذٰا وَقَبَ‌؛ يعنى خدايا پناه مى برم به تو در وقتى كه تحريك غريزۀ جنسى شود.

اين موبايل ها الان خانۀ شيطان شده، بلكه موجب بى حيايى و بى عفّتى براى دختر و پسر شده است و اين خيلى خطرناك است. البته خطرناك تر، اين ماهواره هاست. موبايل جعبۀ كوچك و ماهواره جعبۀ بزرگ است و عفّت و حيا را مى برند و همه چيز دختر و پسر را مى برند. پناه مى بريم به خدا: وَ مِنْ شَرِّ غٰاسِقٍ إِذٰا وَقَبَ‌.

بعضى اوقات دختر يك پيام به پسر مى دهد و پسر تا صبح خوابش نمى برد. توهّم و تخيل دارد و نماز شب كه نمى خواند، بلكه قرآن مى فرمايد كم كم بى دين مى شود:

ثُمَّ كٰانَ عٰاقِبَةَ اَلَّذِينَ أَسٰاؤُا اَلسُّواىٰ أَنْ كَذَّبُوا بِآيٰاتِ اَللّٰهِ‌

وَ كٰانُوا بِهٰا يَسْتَهْزِؤُنَ‌(1)

يا اينكه يك پيام از يك پسر نانجيب به يك دختر با عفّت زده شود، باعث مى شود اين دختر خوابش نبرد. فكرها و تخيل ها و توهّم ها دارد و كم كم همين يك پيام، دختر عفيف را دختر بى عفّت مى كند. دختر نجيب را دختر هرزه مى كند. ناگهان مادرش متوجّه مى شود كه سه يا چهار تا رفيق دارد. ماهواره دارد و موبايل هم براى دخترش خريده و براى پسر هم بايد باشد. اين ها دو تا قوطى شيطان است. آن شيطان، براى بى عفّتى و بى عصمتى، خيلى معونه مى خواهد، امّا اين معونه هم نمى خواهد. با يك پيام، ناگهان يك بى عفّتى در كنار اوست يا يك رذالت در كنار اوست.

3. وسوسه هاى عملى

وَ مِنْ شَرِّ اَلنَّفّٰاثٰاتِ فِي اَلْعُقَدِ؛ يعنى خدايا پناه مى برم در آن وقتى كه وسوسۀ زن راجع به تحريك جنسى شروع شود. راجع به مرد نيز همين است و اين وَ مِنْ شَرِّ اَلنَّفّٰاثٰاتِ فِي اَلْعُقَدِ، يعنى يك شوخى. يك شاعرى شعرى گفته و خلاصۀ شعر او اينست كه بعضى اوقات يك تبسّم و بعد يك جملۀ شهوت انگيز، تحريك ها و بعد بى عفّتى ها و بعد بى عصمتى ها در پى دارد. اين بى حجابى الان همين است.


1) . الروم، 10: «آنگاه فرجام كسانى كه بدى كردند [بسى] بدتر بود، [چرا] كه آيات خدا را تكذيب كردند و آن ها را به ريشخند مى گرفتند.»

گاهى يك حرف در اينست كه زن هاى ما حجابشان بد شده و اين خيلى خطر دارد. يعنى فساد اخلاقى كه روز به روز هم بيشتر مى شود، خيلى خطر دارد. اگر جامعۀ ما حيا نداشته باشد، مسلّم است خانمى كه گلوى باز و لباس هاى تنگ داشته باشد، حيا را مى برد و نجابت را مى برد و امّا بالاتر از همه، عفّت اجتماعى را لكّه دار مى كند. مثل يك آدم بى غيرت كه چقدر پيش شما منفور است، جامعۀ ما هم در پيش امام زمان و حتّى نزد بزرگان منفور است. بزرگان و حتّى مراجع خيلى از جامعه ناراحت و منفورند.

اين يك مطلب است كه خيلى خطر دارد، امّا مطلب بالاتر اينست كه هرچه يك مرد بايد داشته باشد، اين خانم با نوع پوشش خود مى برد. حياى او را مى برد، مردانگى او را مى برد، همّت و غيرت و كار و تلاش او را مى برد و خودش بدبخت تر از مرد و مرد بدبخت تر از خودش است. لذا اين حرف سوّم در اين آيۀ شريفه خيلى خطر دارد. پناه بر خدا از اينكه بى عفّتى و بى عصمتى در كوچه ها زياد شود. وسوسه هاى عملى راجع به بدبخت كردن مردها. به يك پيرمرد مى گفتند از تو گذشته، تو چرا نگاه مى كنى‌؟ مى گفت مى خواهم نگاه نكنم، امّا نگاه مى شود و دست من نيست. به راستى اينطور شده و پير و جوان و مسن و زن دار و بى زن همينطور شده اند و از مفاسدش اينست كه محبّت زن و شوهر را لكّه دار مى كند و وامصيبتا به زن و شوهرى كه محبّت به يكديگر نداشته باشند. ناگهان مى بينيم خانم عروس دارد، امّا رفيق هم دارد يا داماد دارد و امّا رفيق هم دارد. مرد كم كم يك تمايلات غلطى پيدا مى كند، در حالى كه زندگى و شرافت و آبرو و شخصيت

اجتماعى دارد، امّا وقتى اين عشق مجازى آمد، همه چيز را نابود مى كند. از امام صادق عليه السلام پرسيدند عشق مجازى چيست‌؟ فرمودند: درد. در روايت ديگر امام صادق عليه السلام مى فرمايند عشق مجازى اينست كه وقتى محبّت خدا نباشد، رابطه با خدا نباشد، آنگاه عشق مجازى پيدا مى شود.(1)اين عشق مجازى، عفّت جامعه را برده است، حياى جامعه را برده است.

4. حسادت افراد حسود

حرف چهارم و آخر هم اينست: وَ مِنْ شَرِّ حٰاسِدٍ إِذٰا حَسَدَ؛ يعنى خدايا! پناه مى برم به تو از شرّ حسود در وقتى كه حسادتش گل كند. لذا از همۀ شما تقاضا دارم مواظب باشيد كه حسودان، حسادتشان راجع به شما گل نكند. اگر حسادت كند، حاضر است شما را بكُشد. آنگاه قابيل مى شود و هابيل را مى كشد. اوّل قتلى كه روى كرۀ زمين واقع شد، برادركشى بود و قابيل، هابيل را كُشت، به خاطر اينكه حسادتش گل كرد. وقتى حسادت حسود گل كند، به فكر اينكه طرف بى گناه هست يا بى گناه نيست و برادرم هست يا نه و امثال اين فكرها، نيست.

يك مثال عوامانه هست و حكايت ملانصرالدين كه وجود خارجى نداشته، امّا مثال هايش آئينۀ فكر جامعه است. مى گويند پسرش مرده بود و امّا اين


1) . علل الشّرايع، ج 1، ص 140: «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ الصَّادِقَ عليه السلام عَنِ الْعِشْقِ‌، فَقَالَ‌: قُلُوبٌ خَلَتْ مِنْ ذِكْرِ اللهِ فَأَذَاقَهَا اللهُ حُبَّ غَيْرِه»

پسر، همكارش هم بود؛ ملّا گريه و زارى مى كرد و به خودش مى زد و بعضى اوقات چهار تا لگد هم به قبر پسرش مى زد. مى گفتند ملّا اگر گريه و زارى مى كنى، پس اين لگد زدن بر قبر براى چيست‌؟ مى گفت گريه مى كنم براى اينكه پسرم مرده و امّا لگد به قبرش مى زنم براى اينكه همكارم بوده و خوشحالم از اينكه همكارم مرده است.

به راستى اگر حسادت حسود گل كند، چنين مى شود. خودتان خيلى مواظب باشيد كه حسود نباشيد. الان آيا عروس و مادرشوهر با هم مى سازند يا نه‌؟! همين نساختن آن ها يعنى حسادت. كدام عروس است كه مادرشوهرش را مثل مادرش حساب كند؟ وظيفه اينست كه مثل مادر حساب كند. يا برعكس مادرشوهر بايد با عروسش بهتر از دخترش باشد و طرفدار اين عروس باشد؛ امّا وضع ما رسيده به اينجا كه هنوز نتوانسته ايم اين اختلاف بين عروس و مادرشوهر و عروس و خواهرشوهر را حل كنيم. اين حسد بد چيزى است.

تقاضا دارم روى اين ها فكر كنيد و اين ها را به كار ببنديد. بايد اين چهار چيز در جامعۀ ما نباشد و الاّ جامعۀ ما بدبخت است. بايد اين چهار چيز در خانۀ ما نباشد، و الاّ خانۀ ما بى عفّت است. بايد اين چهار چيز در جامعۀ ما نباشد و الاّ جامعۀ ما ناسالم است. ما الان فساد اخلاقى داريم و اين فساد اخلاقى، جامعۀ ما را نابود كرده است.

درس گفتار شانزدهم: دوست بد، تقويت كننده نفس امّاره (1)

اشاره

بحث به اينجا رسيد كه اين بُعد حيوانى انسان به نام «نفس امّاره» و به نام «طبيعت»، خود، نفسِ شرّ است؛ امّا اگر مواظب باشيم، فوق العاده مفيد است. آن نفس ملكوتى مى تواند او را مهار كند و بُراق كند و سوار اين بُراق شود و برسد به جايى كه به جز خدا نبيند و به جز خدا نداند.

چيزى كه بايد مواظب باشيم، اينست كه اين بُعد ناسوتى، كمك كارهايى در برون دارد. يعنى چيزها و افرادى هست كه اين نفس امّاره را تقويت مى كند و ما بايد با آن چيزها جدّاً بجنگيم و آن ها را جدّاً سركوب كنيم.

دو سوره در قرآن هست كه لشكريان برون نفس امّاره را نشان مى دهد: يكى سورۀ فلق بود كه در آن، از شرّ دشمنانى مانند افراد شرور، افراد حسود، وسوسه و... به خدا پناه برديم. يكى هم سورۀ ناس كه با محوريت پناه بردن به خدا از دوست بد مى باشد، و اينك دربارۀ آن صحبت مى كنيم.

سه مرتبه پناه بردن به خدا

دوّمين سوره از معوّذتين، سورۀ «ناس» است. در سورۀ ناس، سه مرتبه، از يك چيز به خدا پناه برده شده است. در سورۀ فلق يك مرتبه به خدا پناه برده شده بود از چهار چيز خيلى مهم و امّا در سورۀ ناس سه مرتبه پناه برده شده به خدا از يك چيز. معلوم مى شود اين يك چيز، از آن چهار چيز براى جهنّمى كردن انسان و نابودى او، خيلى مهم تر و مؤثّرتر است.

در سورۀ فلق از چهار عاملِ «1. شرارت افراد شرور»، «2. غريزۀ جنسى»، «3. وسوسه هاى عملى» و «4. حسادت افراد حسود»، يك مرتبه به خدا پناه برده شد؛ امّا در سورۀ ناس از يك عامل مهم ديگر، يعنى «دوست بد» سه مرتبه به خدا پناه برده مى شود و اين امر، نشان از اهميت نقش دوست بد در سرنوشت انسان و به خصوص در تقويت بُعد جسمانى و حيوانى او دارد.

5. دوست بد

در سورۀ ناس با تأكيد خاصى مى خوانيم:

بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلنّٰاسِ‌، مَلِكِ اَلنّٰاسِ‌، إِلٰهِ اَلنّٰاسِ‌، مِنْ شَرِّ اَلْوَسْوٰاسِ اَلْخَنّٰاسِ‌، اَلَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ اَلنّٰاسِ‌، مِنَ اَلْجِنَّةِ وَ اَلنّٰاسِ‌(1)

خدايا! پناه مى برم به تو؛ اى كسى كه مالكيت عالم وجود را دارى، به تو پناه مى برم؛ اى كسى كه عالم هستى دست توست، به تو پناه مى برم؛ خدايا! پناه مى برم به تو از شرّ آدم بد يا نيروى بد در وقتى كه وسوسه كند. وقتى بخواهد از راه غيرمتعارف مرا فريب دهد. به عبارت ديگر خدايا! پناه مى برم به تو از دوست و رفيق بد. رفيق بد گاهى جنّى است كه قرآن مى فرمايد اگر كسى با خدا رابطه نداشته باشد، رفيق جنّى يعنى شيطان پيدا مى كند كه اين شيطان، براى نابودى او هميشه با اوست، و قرآن مى فرمايد بد رفيق و همنشينى است. گاهى نيز رفيق ناباب است. اين رفيق ناباب اگر از شيطان جنّى بدتر نباشد، كمتر نيست.

قرآن راجع به دوست و رفيق بد مى فرمايد در روز قيامت كسى كه به واسطۀ رفيق بد نابود شده و جهنّمى شده است، مرتّب تأسّف مى خورد و پشت دست


1) . الناس، 1 تا 6: «به نام خداوند رحمتگر مهربان، بگو: پناه مى برم به پروردگار مردم، پادشاه مردم، معبودِ مردم، از شرّ وسوسه گر نهانى؛ آن كس كه در سينه هاى مردم وسوسه مى كند، چه از جنّ و [چه از] انس.»

را به دندان مى گيرد و مى گويد: اى كاش سر و كار با خدا و پيغمبر و سر و كار با رفيق خوب داشتم. اى واى بر من! ديدى كه رفيق بد، چه بلايى بر سر من آورد:

وَ يَوْمَ يَعَضُّ اَلظّٰالِمُ عَلىٰ يَدَيْهِ يَقُولُ يٰا لَيْتَنِي اِتَّخَذْتُ مَعَ اَلرَّسُولِ سَبِيلاً، يٰا وَيْلَتىٰ لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاٰناً خَلِيلاً(1)

اى واى بر من! اى كاش در دنيا اين رفيق بد را نداشتم.

لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ اَلذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جٰاءَنِي وَ كٰانَ اَلشَّيْطٰانُ لِلْإِنْسٰانِ خَذُولاً(2)

من در حالى كه آدم خوبى بودم، امّا رفيق بد مرا برد و نابود كرد. شايد شيطان در اينجا به معناى رفيق بد باشد. يك زنگ خطرناك تر، اينكه بدان رفيق بد، شيطان است. همين طور كه شيطان جنّى تو را مى برد، شيطان انسى هم تو را مى برد. اگر بدتر از او نباشد، كمتر هم نيست.

چيزى كه توجّه به آن لازم است، اينست كه قرآن شريف بعد از اينكه اين دو سه آيه را بيان مى فرمايد، يك نفرين از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم در روز قيامت نقل مى كند:


1) . الفرقان، 27 و 28: «و روزى است كه ستمكار دست هاى خود را مى گَزد [و] مى گويد: اى كاش با پيامبر راهى برمى گرفتم. اى واى، كاش فلانى را دوست [خود] نگرفته بودم.»

2) . الفرقان، 29: «او [بود كه] مرا به گمراهى كشانيد پس از آنكه قرآن به من رسيده بود. و شيطان همواره فروگذارنده انسان است.»

وَ قٰالَ اَلرَّسُولُ يٰا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اِتَّخَذُوا هٰذَا اَلْقُرْآنَ مَهْجُوراً(1)

خدايا! اين ها قرآن مرا رها كردند. اين ها همديگر را گرفتند و اسلام عزيز را رها كردند. خدايا! بازخواست مرا و قرآن مرا از اين ها بكن.

واى به كسى كه در روز قيامت، شفيع او دشمن او باشد،(2)

«ويل لمن شفعاؤه خصماؤه و الصور في يوم القيامة ينفخ»

و اين جمله اى كه در آخر اين آيات آمده، مى خواهد به ما بفهماند كه رفيق بد به اندازه اى خطرناك است كه گروه مى شوند و جمعيت مى شوند و در مقابل اسلام عزيز قد علم مى كنند و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم را ناراحت مى كنند و پيغمبر در روز قيامت از اين شخص و رفقايش بازخواست مى كند، بلكه نفرين مى كند:

يٰا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اِتَّخَذُوا هٰذَا اَلْقُرْآنَ مَهْجُوراً

خدايا! اين ها قرآن مرا رها كردند و پشت پا به قرآن من زدند و به جاى اينكه جلسۀ قرآن داشته باشند، جلسۀ معصيت با هم داشتند. به جاى اينكه عمل به قرآن من بكنند، عمل به كارهاى زشت و خلاف اسلام كردند. و اين دو سه آيه راجع به رفيق بد، خيلى داغ صحبت مى كند و متأسّفانه هميشه و امّا در زمان ما يك چيزى كه موجب بدبختى براى جوان ها شده است، همين رفيق گرايى و انتخاب رفيق بد است. گاهى دو جوان لاابالى رفيق هم


1) . الفرقان، 30: «و پيامبر [خدا] گفت: پروردگارا، قوم من اين قرآن را رها كردند.»

2) . مناقب آل ابى طالب، ج 3، ص 328:

مى شوند يا يك جوان مقدّس، رفيق يك جوان نامقدّس مى شود و جوان نامقدّس، آن جوان مقدّس را مى برد. حال هركه باشد مى رود، مگر اينكه خدا كمك كند.

پسر نوح با بدان بنشست *** خاندان نبوّتش گم شد

بالاتر از اين مى شود كه جعفر كذّاب، پسر امام و عموى امام و برادر امام است، امّا رفيق بد او را بُرد، به اندازه اى كه به جعفر كذّاب مشهور شد؟ يك آدم دغل و ضدّ ولايت شد و حتّى رسيد به آنجا كه بعد از شهادت امام عسكرى عليه السلام، ادّعاى امامت كرد.(1)دشمن مى خواست او را سر كار بياورد براى اينكه ولايت را زمين بزند و قضيۀ امام زمان را نابود كند و آقا امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف نگذاشتند و الاّ خود او به نابودى تشيع حاضر شد و اين در اثر رفيق بد بود.

عبارت «پسر نوح با بدان بنشست»، منحصر به فرد نيست و بيشتر يك مثال و نمونه است و الاّ وقتى در اجتماع برويم، هميشه چنين بوده است. اينكه اينقدر تأكيد شده كه مواظب باش دختر به چه كسى مى دهيد، به دنبال جاه و مقام و ثروت و امثال اين ها نرويد، بلكه به دنبال دين و اخلاق باشيد، براى اين است كه اگر دختر را به يك آدم لاابالى داديد، دختر شما نيز لاابالى مى شود. مرد لاابالى در اعتقادات و تشيع و حجاب و عفاف، همسر خود را بى حجاب و بى عفاف و بدبخت مى كند. دختر نمازخوان شما را بى نماز مى كند. اگر


1) . ر. ك: الكافى، ج 1، ص 505؛ كمال الدين، ج 2، ص 475؛ بحار الانوار، ج 53، ص 193 و...

مى خواهيد دخترتان سعادتمند شود، به دنبال اخلاق و دين برويد.

برعكس اين هم هست، اگر كسى بخواهد زن بگيرد، بايد به دنبال زنى برود كه اخلاق و عفاف و حجاب داشته باشد، بايد به دنبال يك خانمى برود كه نمازخوان و مقيد باشد و از خانوادۀ مؤدب و اهل ايمان باشد و بالاخره، اخلاق و دين داشته باشد.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم بارها روى منبر مى فرمودند:

«إِذَا جَاءَكُمْ مَنْ تَرْضَوْنَ خُلُقَهُ وَ دِينَهُ فَزَوِّجُوهُ إِلَّا تَفْعَلُوهُ تَكُنْ فِتْنَةٌ فِي الْأَرْضِ وَ فَسادٌ كَبِيرٌ»(1)

در ازدواج به دنبال اخلاق و دين برويد، آنگاه دختر و پسر شما سعادتمند مى شود. اگر به دنبال دين و اخلاق نرفتيد، فتنه ايجاد مى شود. پسر تو بى دين مى شود، دختر تو لاابالى در حجاب مى شود، و بالاخره زندگى تباه مى شود، ولو زرق و برقى هم باشد، امّا بالاخره اين زندگى تباه است. پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله و سلّم به اين دليل اينقدر سفارش كرده كه به تجربه اثبات شده است آن خانمى كه در طايفۀ لاابالى برود، رنگ آن طايفه را خواهد گرفت. آن پسرى كه در يك طايفه و خانوادۀ لاابالى برود، رنگ اهل آن طايفه را خواهد گرفت. حتّى مى رسد به آنجا كه ضدّ روحانيت و ضدّ معنويت مى شود و بالاخره در اثر رفتارهاى اطرافيان، او هم جهنّمى مى شود.


1) . الكافى، ج 5، ص 347: «اگر كسى (به خواستگارى) آمد كه دين و اخلاقش مورد رضايت است، به او زن دهيد، اگر اين [دستور] را به كار نبنديد، در زمين فتنه و فسادى بزرگ پديد خواهد آمد.»

مطلبى كه همه بايد به آن توجّه داشته باشيم، اينست كه در اين آيه اى كه خواندم، آن زن يا مردى كه تباه شده و پشت دست مى گزد و مى گويد اى كاش رفيق خوب داشتم، اگر پدر و مادرش به دنبال دين و اخلاق نروند، اگر پدر و مادرش به دنبال اين نروند كه براى دختر يا پسرشان يك فرد متدين پيدا كنند، بلكه به دنبال دنيا و رياست ها و تمكّن ها و شخصيت هاى اجتماعى روند؛ آنگاه اين پدر و مادر نيز به اندازه اى گناه دارند كه در روز قيامت آن پسر يا آن دختر كه به واسطۀ ازدواج ناباب خراب شده و به خاطر اعمالش به جهنّم مى رو، اين پدر و مادر هم بايد به دنبال آن ها به جهنّم روند. قرآن اينطور مى فرمايد:

إِنَّ اَلْخٰاسِرِينَ اَلَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِيهِمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ أَلاٰ ذٰلِكَ هُوَ اَلْخُسْرٰانُ اَلْمُبِينُ‌ (1)

ورشكسته ترين افراد در روز قيامت كسانى هستند كه به واسطۀ اولاد بايد به جهنّم روند.

توجّه به زندگى مادى و معنوى فرزندان

پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم از جايى رد مى شدند و بچّه ها بازى مى كردند. پيغمبر ايستادند و مى خواستند يك نصيحت بكنند. نصيحت چقدر عالى و مثل خود


1) . الزمر، 15: «زيانكاران در حقيقت كسانى اند كه به خود و كسانشان در روز قيامت زيان رسانده اند؛ آرى، اين همان خسران آشكار است.»

پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم است. پيغمبر يك نگاه عالى و تبسّم آميزى به بچّه ها كردند و بعد فرمودند: واى به بچّه هاى آخرالزّمان، از دست پدر و مادرهايشان. گفتند: يا رسول الله! پدر و مادرهايشان بى دين هستند و لذا بچّه ها بى دين مى شوند؟! حضرت فرمودند نه! پدر و مادرها شيعه و مقدّس و خوب هستند، امّا تنها به فكر دنياى بچّه هايشان هستند و به فكر آخرت بچّه هايشان نيستند.(1)

معلوم است كه بايد به فكر دنياى بچه ها باشيم، به فكر دبستان و دبيرستان و دانشگاه و به فكر حوزه اش و كسب و كارش باشيم. پدر و مادر بايد به فكر اين بچه ها باشند، اگر دختر است به فكر شوهر دادنش و اگر پسر است به فكر زن دادنش و... وقتى والدين تعهّد كردند كه بچّه پيدا كنند، بايد تا آخر بروند، به اندازۀ وسعشان به اين بچّه سواد بياموزند و كسب و كار بياموزند و بالاخره آن ها را زن دهند و شوهر دهند و اين ها به واسطۀ تلاش اين پدر و مادرها، يك نسل خوب براى آينده شوند.

اين تلاش ها و زحمات خيلى خوب است، امّا خوب تر اينكه دوش به دوش اينكه به فكر دنيا هستند، به فكر آخرت بچّه ها باشند و متأسّفانه الان اينطور نيست. همۀ شما كه اينجا نشسته ايد، اين فكر را نداريد. به فكر اينكه بچۀ من با چه كسى رفت و آمد مى كند، نيستيد.


1) . جامع الاخبار، ص 106: «أَنَّهُ نَظَرَ إِلَى بَعْضِ الْأَطْفَالِ فَقَالَ‌: وَيْلٌ لِأَوْلَادِ آخِرِ الزَّمَانِ مِنْ آبَائِهِمْ‌. فَقِيلَ يَا رَسُولَ اللهِ مِنْ آبَائِهِمُ الْمُشْرِكِينَ؟ فَقَالَ لَا مِنْ آبَائِهِمُ الْمُؤْمِنِينَ لَا يُعَلِّمُونَهُمْ شَيْئاً مِنَ الْفَرَائِضِ وَ إِذَا تَعَلَّمُوا أَوْلَادُهُمْ مَنَعُوهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُمْ بِعَرَضٍ يَسِيرٍ مِنَ الدُّنْيَا فَأَنَا مِنْهُمْ بَرِيءٌ وَ هُمْ مِنِّي بِرَاء»

شاعر چقدر عالى مى گويد:

تا توانى مى گريز از يار بد *** يار بد بدتر بود از مار بد

مار بد تنها همى بر جان زند *** يار بد بر جان و بر ايمان زند

اگر مارى به جان بچۀ تو افتاد، بچّه را مى كشد، امّا اگر يار و رفيق بدى دچار بچۀ تو شد، دينش را از بين مى برد و دنيايش را نيز از بين مى برد.

چرا بايد قضيه مواد مخدّر مصيبت بزرگى شده باشد؟! چرا بايد اينقدر راجع به حجاب و عفاف نگرانى داشته باشيم‌؟! وضع حجاب و عفاف خيلى بد است. ببينيد در وقتى كه دخترها از دبيرستان بيرون مى آيند، چه خبرهاست و خودمان كرده ايم و دولت و مردم و روحانيت تقصير دارند. اين فساد اخلاقى كه الان جلو آمده و جلوگيرى از آن هم كار مشكلى است، خودمان ايجاد كرده ايم؛ در حالى كه بايد مواظب مى بوديم، امّا نبوديم.

دوست يابى

دوست و رفيق خوب، دختر شما را چادرى و عفيف مى كند و دختر شما را روشن فكر مى كند و دختر شما را عاشق مسجد و نماز و روحانيت مى كند، امّا رفيق بد، اوّل كارى كه مى كند، دختر شما را بى حجاب مى كند. بايد بگوييم امروزه عفاف و حجاب كم رنگ شده است. دخترى كه در كوچه لباسش نامناسب باشد، هم براى خود و هم براى ديگران، مايۀ بدبختى است، و رفيق بد اين كار را كرده است. رفيق بد، دنيا و آخرت دختر را نابود مى كند. گاهى هم رفيق بد، او را به دوستى با جنس مخالف مى كشاند.

ما در اين باره ها كم فكر شده ايم، اگر نگوييم بى فكر شده ايم. بعضى از زن ها رفيق ناباب و حتّى از جنس مخالف، دارند؛ به عنوان دوست يابى. مثلاً يك دختر چهار رفيق پسر دارد! اگر خون گريه كنيم، جا دارد.

گاهى يك پسر راه مى افتد و دختر نادان را مى فريبد و بعد هم روان شناس ها و ديگران مى گويند: پسرى كه اين دختر را فريب داده، ولو به عنوان رفاقت با هم بوده باشند، حاضر نيست او را براى ازدواج بگيرد و به دنبال كسى ديگر مى رود. هم دنياى دختر را از بين مى برد و هم آخرتش را. معلوم است دخترى كه وضعش چنين باشد، نمى تواند دنياى خوش و آبادى داشته باشد.

مى گويند از هر چند ازدواج، يك طلاق هست. اين طلاق ها از آدم هاى خوب نيست، بلكه بيشتر از همين آدم هاى ناباب و رفيق جو و رفيق ياب است كه به عنوان دوستى ازدواج مى كنند و بعد مى بينند اشتباه بوده و هر دو پشيمان مى شوند و با يك طلاق توافقى، قضيه تمام مى شود.

وضع خيلى بد است و يكى از اساسى ترين چيزها در انحراف و سقوط انسان، رفيق بد است كه ما اسمش را «دوست يابى» گذاشته ايم. يعنى يك بلايى براى ما جلو آمده كه اين بلا از هر انفجارى بالاتر است، امّا متوجّه آن نيستيم. اين بلا از هر استثمار و استكبارى بالاتر است. استكبار همين را مى خواهد و به مقصودش رسيده است و به اين «جنگ نرم» مى گويند. استكبار مى گويد نتوانستم جنگ نظامى كنم، امّا در جنگ اخلاقى و جنگ نرم موفّق شدم و توانستم دخترها را بى حجاب و بدحجاب كنم و توانستم دوست يابى را بين دختر و پسر با چه فراوانى بياورم. مى گويند درصد بالايى از دخترها و پسرها

رفيق ناباب دارند و اين در اثر بى حجابى و بدحجابى و در اثر غفلت پدر و مادر و در اثر نپختگى دختر و پسر و مخصوصاً دختر، ايجاد شده است.

خانمى كه رفيق باز شد، نمى تواند يك افتخار در دنيا شود، بلكه او به بى عفّتى و بى عصمتى و رفيق بازى سرگرم است و لذا اين كارها، دنيايمان را از بين مى برد، بلكه آخرتمان را نيز از بين مى برد. قرآن مى گويد در روز قيامت، اين فرد پشت دست مى گزد. از بس ناراحت است، پشت دستش را به دندان مى گيرد و مى گويد: اى كاش اين رفيق بد را نداشتم؛ لذا اگر در سورۀ ناس، سه مرتبه از يك چيز به خدا پناه برده، تعجّب نكنيد. اين يك چيز، يعنى رفيق بد و خنّاس و وسوسه كن، از شيطان جنّى هم خيلى بالاتر است.

در بحث قبل هم گفتم اين چهار قُل را زياد بخوانيد و و وقتى بچّه هايتان مى خواهند به مدرسه بروند، به آن ها بدميد. وضع مدرسه هاى ما بد است. الان كارى ندارم كه بعضى از معلّم هاى بى ادب چه مى كنند، امّا وضع دبستان هاى ما و چه رسد به دبيرستان ها و دانشگاه هاى ما، بد است. يعنى آخرتمان را از بين مى برد، بلكه دنيايمان را نيز از بين مى برد.

ملّتى كه عفّت و حيا نداشته باشد و ملّتى كه در آن مردها غيرت نداشته باشند و زن ها عفّت نداشته باشند، اين ملّت نابود است و همۀ ما، چه دولتمان و چه ملّتمان و چه زن ها و چه مردهايمان، بايد يك بسيج عمومى درست كنيم براى اينكه بى عفّتى و بى عصمتى و رفيق بازى را اگر نتوانيم ريشه كن كنيم، لاأقل بتوانيم آن را آتش زير خاكستر نگاه داريم تا روز به روز شعله اش بيشتر نشود.

درس گفتار هفدهم: دوست بد، تقويت كننده نفس امّاره (2)

اشاره

بحث دربارۀ معرفة النّفس، يعنى انسان شناسى و خودشناسى بود. بحث رسيد به اينجا كه همه و مخصوصاً جوان ها بايد مواظب رفيق باشند و قرآن در آيات فراوانى گوشزد مى كند كه رفيق بد، انسان را بد و منحرف مى كند.

دربارۀ رفيق بد، دو بحث مطرح شد. يك بحث راجع به بلاى خانمانسوزى كه الان جلو آمده است، به عنوان «دوست يابى» كه دختر العياذبالله دوست پسر مى گيرد و پسر، دوست دختر مى گيرد. زن نامحرم با نامحرمى دوست مى شود يا مرد نامحرمى با خانمى مراودۀ دوستى پيدا مى كند و بحث دوّم در موضوع رفيق بد، دربارۀ مسائل مربوط به خواستگارى ها و ازدواج ها بود. اينك به ادامۀ بحث مى پردازيم.

نهى از دوستى با نامحرم

گناه دوستى زن و مرد نامحرم، از نظر قرآن به اندازه اى بزرگ است كه اين كار زشت را پيش زناكردن و زنادادن گذاشته است و هر دو را با هم نهى كرده است:

مُحْصَنٰاتٍ غَيْرَ مُسٰافِحٰاتٍ وَ لاٰ مُتَّخِذٰاتِ أَخْدٰانٍ‌ (1)

مُحْصِنِينَ غَيْرَ مُسٰافِحِينَ وَ لاٰ مُتَّخِذِي أَخْدٰانٍ‌ (2)

زن شايسته آنست كه پاكدامن است و زنا نمى دهد و دوست نامحرم هم ندارد. مرد شايسته مردى است كه بشود روى او حساب كرد و كسى است


1) . النساء، 25: «پاكدامن باشند نه زناكار، و دوست گيران پنهانى نباشند.»

2) . المائدة، 5: «پاكدامن باشيد نه زناكار و نه آنكه زنان را در پنهانى دوست خود بگيريد.»

كه زنا نمى كند و دوست نامحرم هم ندارد. در اين دو آيه اوّلاً مرد و زن شايسته را تعيين كرده است؛ امّا چيزى كه زنگ خطر زده است، اينكه مرد پاكدامن و زن پاكدامن كسى است كه دوست نامحرم ندارد و اين بلاى بزرگى كه الان در جامعه پيدا شده است، از نظر فساد اخلاقى خيلى بالاست؛ از اينكه جامعه را ننگين و آلوده كند؛ از اينكه عفّت و عصمت را ضربه بزند، بايد بدانيم كه خيلى بالاست. و مخصوصاً اين موبايل ها كه تازه رواج پيدا كرده و من مى گفتم يك خانۀ شيطان يا يك جعبۀ شيطان است. اين دوست يابى ها با موبايل ها يا بدتر دوست يابى ها به صورت شفاهى، خطرش خيلى بزرگ است و اين خطر الان براى اجتماع ما آمده است و همۀ مسئولين و همۀ مردم و مخصوصاً پدر و مادرها بايد مواظب باشند و امّا جوان ها و مخصوصاً دخترها بايد بدانند كه خطر بزرگ است. بايد بدانند از هر بلايى و از هر درد بى درمانى، فسادش بالاتر است.

روز اوّل ذى القعده مربوط به ولادت حضرت معصومه عليها السلام است و جمهورى اسلامى، اسم آن را روز دختران گذاشته است. يعنى دختر شايسته؛ و اين جمهورى اسلامى بايد دختر شايسته را معنا كند و قرآن شريف، دختر شايسته را معنا كرده و پسر شايسته را معنا كرده است و مى فرمايد:

مُحْصَنٰاتٍ غَيْرَ مُسٰافِحٰاتٍ وَ لاٰ مُتَّخِذٰاتِ أَخْدٰانٍ‌

مُحْصِنِينَ غَيْرَ مُسٰافِحِينَ وَ لاٰ مُتَّخِذِي أَخْدٰانٍ‌

مرد و زن شايسته كسى است كه پاكدامن است و عمل منافى با عفّت ندارد و

دوّم اينكه دوست نامحرم هم ندارد. لذا قرآن مى فرمايد اگر دخترى يا خانمى دوست نامحرم پيدا كرد، ناشايسته است. اين از نظر اسلام، ولو اينكه از نظر حسب و نسب و علم و همه چيز بالا باشد، امّا از نظر قرآن يك دختر ناشايسته يا يك خانم ناشايسته است. همچنين آقا هم همينطور است. در اين باره قبلاً مقدارى صحبت كردم و بعد بايد دربارۀ عفاف و حجاب بحث مفصلى در موضوع انسان شناسى و خودشناسى داشته باشيم.

تشويق به ازدواج آسان

قسمت دوّم بحث در مورد رفيق بد، خواستگارى ها و ازدواج هاست. متأسّفانه اين خواستگارى ها و ازدواج ها يك مصيبت بزرگى شده است. اسلام دربارۀ ازدواج تأكيد فراوانى كرده است. دختر و پسر موقعى كه وقت ازدواجشان رسيد، دختر بايد شوهر كند و پسر بايد زن بگيرد. حتّى قرآن علاوه بر اينكه به پسر مى گويد زن بگير و به دختر مى گويد شوهر كن، به جامعه مى گويد نگذار عزوبت در جامعه باشد. دختر بى شوهر و پسر بى زن در جامعه نباشد:

وَ أَنْكِحُوا اَلْأَيٰامىٰ مِنْكُمْ وَ اَلصّٰالِحِينَ مِنْ عِبٰادِكُمْ وَ إِمٰائِكُمْ إِنْ يَكُونُوا فُقَرٰاءَ يُغْنِهِمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اَللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِيمٌ‌(1)


1) . النور، 32: «بى همسران خود، و غلامان و كنيزان درستكارتان را همسر دهيد. اگر تنگدستند، خداوند آنان را از فضل خويش بى نياز خواهد كرد، و خدا گشايشگر داناست.»

پسرها را زن دهيد و دخترها را شوهر دهيد. فكر اين را هم نكنيد كه چيزى ندارد، براى اينكه اگر براى خدا ازدواج شود، همان خدايى كه گفته ازواج كن، وسايلش را فراهم مى كند؛ هم وسايل ازدواج را و هم وسايل خرج و مخارج آينده را. اين وعدۀ خداست و اين امر به اجتماع است كه بايد مسئلۀ عزوبت نباشد و بايد دختر بى شوهر و مرد بى زن در اجتماع اسلامى نباشد.

متأسّفانه الان اين مصيبت عزوبت و ماندنِ دختر در خانه و پسرهاى بى زن، فراوان شده است. غل و زنجيرهاى عجيبى هم آورده ايم و ازدواج را غل و زنجير كرده ايم. يك خانم اگر بخواهد ازدواج كند، لاأقل بايد چهل پنجاه ميليون تومان در خانه موجود باشد تا او ازدواج كند، آنگاه معلوم است كه دختر در خانه مى ماند. يك پسر اگر بخواهد زن بگيرد در همان روزهاى اوّل لاأقل بايد بيست ميليون طلا و جواهرات براى دختر بگيرد. معلوم است در اين صورت، پسرها بدون زن مى مانند. آن بيست ميليون فقط براى جواهرات است و الاّ تجمّل گراها كه غل و زنجير براى جامعه درست كرده اند، دود جهنّمش را هم بايد در روز قيامت بچشند. خواستگارى در هتل ها و مهمانسراها و اين مزخرف ها و خرافاتى كه در ميان ما پيدا شده، همه خرافت است و اسلام قبول ندارد و به عبارت ديگر همۀ ما خلاف اسلام كار مى كنيم. اتّفاقاً اين فقط مربوط به لاابالى ها هم نيست كه مسئلۀ اوّل و دوست يابى مربوط به دخترها و پسرهاى لاابالى است، امّا اين خرافت مخارج ازدواج يك غل و زنجيرى در ازدواج همه شده و غل و زنجير را هم خود ما تهيه كرده ايم.

قضيۀ چشم و هم چشمى و قضيۀ گفتارهاى بيجا و كردارهاى بيجا ما را رسانده به اينجا كه ازدواج نمى شود و ازدواج كار دشوارى شده است.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم طرز ازدواج درست را به ما نشان داده است. يك زنى خدمت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم آمد و گفت يا رسول الله! من شوهر ندارم و براى من شوهرى پيدا كنيد. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم رو كردند به اصحاب و فرمودند: چه كسى زن ندارد تا اين را بگيرد. شخصى گفت يا رسول الله! من. فرمودند چه چيز مهريه دارى‌؟ گفت من هيچ از اين دنيا ندارم، به جز اين پيراهنى كه پوشيده ام. حضرت فرمودند: قرآن بلدى‌؟ گفت فلان سوره را بلدم. فرمودند مهريه اينست كه آن ها را به اين زن ياد دهى و به زن گفتند راضى هستى‌؟ زن گفت: آرى! و پيغمبر عقد آن ها را خواندند و فرمودند شما زن و شوهر هستيد.(1)طرز ازدواج ها اينگونه بود؛ براى اينكه اين خرافت ها جلو نيايد.

قضيه جويبر يك قضيۀ عجيبى در اسلام عزيز است. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم وارد صفه اى شدند كه الان در حرم حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلّم است و ديدند اين جويبر يك جوانكى است و امّا فقير است و خانه هم ندارد، چه رسد به زن و زندگى، و مثل اينكه نگران است. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم فرمودند تو را نگران مى بينم و مسلمان نبايد نگران باشد و مسلمان بايد شاد و خرّم باشد. پرسيدند مثل اينكه زن مى خواهى‌؟ گفت يا رسول الله چه كسى به من زن مى دهد! پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم فرمودند بلند شو و به در خانۀ زياد بن لبيد برو.


1) . ر. ك: الكافى، ج 5، ص 380؛ مسند احمد، ج 5، ص 336؛ الكشف و البيان، ج 3، ص 279.

زياد بن لبيد يكى از سرشناس هاى مدينه و آدم مسلمان حسابى بود. فرمودند به او بگو پيغمبر فرموده دخترت را به جويبر بده. اين شخص به در خانۀ زياد بن لبيد آمد. معلوم است آدمى كه فوق العاده شهرت بسزا و شخصيت اجتماعى دارد و الان يك جوانك اينگونه بيايد، چه عكس العملى دارد. به او گفت خدمت پيامبر برو و الان خودم مى آيم. دختر پشت در بود و قضيه را از پدر پرسيد و پدر قضيه را گفت. دختر گفت تو چه گفتى‌؟ پدر گفت: به او گفتم برو و من الان خدمت پيامبر مى آيم. دختر گفت كار بدى كرديد. بايد او را در خانه آورده باشيد و خودتان خدمت پيغمبر اكرم رفته باشيد. لذا خود زياد خدمت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم رفت و گفت يا رسول الله چه فرموده ايد؟ حضرت فرمودند من گفتم دخترت را به جويبر بده. زياد نزد دختر آمد و گفت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم برايت شوهر درست كرده، آيا قبول دارى يا نه‌؟ دختر گفت هرچه پيغمبر اكرم بفرمايند، درست است.

خيال نكنيد اين گفتۀ شخصى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم است؛ در حقيقت، دختر گفت هرچه قرآن بگويد درست است. امروزه ما نمى گوييم هرچه قرآن بگويد درست است، بلكه مى گوييم هرچه دلمان بخواهد درست است. همۀ بدبختى ها از همين جا سرچشمه گرفته است كه قرآن را فراموش كرده ايم:

وَ أَنْكِحُوا اَلْأَيٰامىٰ مِنْكُمْ وَ اَلصّٰالِحِينَ مِنْ عِبٰادِكُمْ وَ إِمٰائِكُمْ إِنْ يَكُونُوا فُقَرٰاءَ يُغْنِهِمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اَللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِيمٌ‌

بالاخره پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم عقد اين دختر را براى جويبر خواندند و در خانۀ زياد بن لبيد يك اطاق براى حجله درست كردند و بالاخره همان شب ازدواج اين جوان و ازدواج اين دختر شايسته شد. جويبر دو سه شب با اين خانم نزديكى نكرد و خبر آوردند براى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم كه اين مثل اينكه زن نمى خواهد. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم جويبر را خواستند و پرسيدند مگر زن نمى خواهى‌؟ گفت بله مى خواهم. پرسيدند پس چرا چنين كردى‌؟ گفت يا رسول الله! تصميم گرفتم به خاطر اين نعمت بزرگ سه شبانه روز روزه بگيرم و عبادت كنم و الان سه شبانه روز تمام شده و امشب، شب عروس خانم است.(1)

سه گذشت در اين قضيه است. يك گذشت براى دختر خانم. يك دختر باشرافت و زيبا و جوان حاضر شود حرف پيغمبر را بشنود و با جوانى كه هيچ ندارد به جز دين، ازدواج كند. يك گذشت هم گذشت پدر دختر است و زياد بن لبيد انصافاً خيلى گذشت كرد و شهرت خرافى را زير پا گذاشت و حرف مردم را زير پا گذاشت و صددرصد حرف پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم را شنيد. يكى هم جويبر كه دو سه شب به خاطر شكر نعمت، عروسى نكرد. نمى دانم كداميك از اين گذشت ها مهم تر از ديگرى است و امّا اين را مى دانم كه انصافاً گذشت از دختر و پدر و مادر و هم از اين جوان است و بنابراين چنين ملّتى پيروز است. اين ملّت مى رسد به اينجا كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم وقتى


1) . الكافى، ج 5، ص 340.

آمدند، اوّل كارى كه كردند، حكومت تشكيل دادند. محور اين حكومت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم و پشتوانه هم مردم بودند و هيچ امكاناتى نداشتند و هشتاد و چهار جنگ جلو آمد و در تمام اين جنگ ها پيروز بودند. البته خدا هم به آن ها كمك مى كرد و علاوه بر اين اگر يك كار بى جايى از آن ها سر مى زد، پروردگار عالم با الطاف خفيه يك گوشمالى حسابى به آن ها مى داد، مثل جنگ حنين يا جنگ احد. و بالاخره پيامبر صلى الله عليه و آله و سلّم از دنيا رفتند و اين شجرۀ طيبۀ اسلام ميوه دار شد. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم اين نهال را به واسطۀ مردم كاشت و ريشه دار و شاخه دار و ميوه دار شد:

تُؤْتِي أُكُلَهٰا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهٰا(1)

يكى از ميوه هايش همين بود كه به قول پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم مى فرمودند:

«كُلُّ شَيْ‌ءٍ مِنْ أَمْرِ الْجَاهِلِيَّةِ تَحْتَ قَدَمَيَ‌»(2)

خرافت ها زير پاى من است و بايد آن را لگدكوب كرد. مسلمان نمى شود با خرافت به جايى برسد. خرافت ها و رسم و رسومات غلط، غل و زنجير مى شود و گرفتارى عجيب مى شود و الان مسئلۀ ازدواج يك گرفتارى عجيبى براى همه شده است. دختر سى سال به بالا خيلى زياد شده و پسر چهل ساله و نزديك چهل سال زياده شده و همه زير سر خرافات است. قدرى صريح تر، همه براى اينست كه ما مسلمان واقعى نيستيم و الاّ اگر


1) . ابراهيم، 25: «ميوه اش را هر دم به اذن پروردگارش مى دهد.»

2) . بحار الأنوار، ج 21، ص 405.

مسلمان واقعى بوديم، احكام اسلام يكى پس از ديگرى پياده مى شد. خيال نكنيد اين كارها پاداش و عاقبت به خيرى ندارد. خيال نكنيد كه خدا پاداش حسابى به اين كارها نمى دهد، بلكه پروردگار عالم مى فرمايد:

أَنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُضِيعُ أَجْرَ اَلْمُؤْمِنِينَ‌(1)

نمى شود اين جويبر بدون پاداش بماند؛ چنان كه در روايت مى خوانيم او به شهادت نائل شد.

مرحوم آقا شيخ محمدتقى مسجدشاهى يكى از مراجع بزرگ تقليد است. جدّ بزرگ طايفۀ مسجدشاهى است. انصافاً اين مسجدشاهى ها شخصيت حسابى و شخصيت اجتماعى عجيبى پيدا كردند. اين آشيخ محمّدتقى در نجف طلبه بود. يك روز مرحوم كاشف الغطاء بعد از درسش، به طلبه ها گفت يك دختر دارم كه مى بينم تمايل به ازدواج دارد و اگر يك طلبۀ درس خوان و متدين باشد، دختر را به او مى دهم. اين مرحوم آشيخ محمدتقى بلند شد و نشست. به او فرمودند به خانه بيا. كاشف الغطاء انصافاً خيلى بالا بوده و صاحب جواهر (شيخ محمّدحسن نجفى رحمة الله) وقتى به اسم كاشف الغطاء مى رسد، مى فرمايند استاد الاساتيد. مرحوم آشيخ محمدتقى يك طلبه معمولى بود و به خانه رفت. مرحوم كاشف الغطاء اين طلبه را مى شناختند و مى دانستند هم متدين است و هم درس خوان است. همان كه روايات مى گويد:


1) . آل عمران، 171: «و اينكه خداوند پاداش مؤمنان را تباه نمى گرداند، شادى مى كنند.»

«إِذَا جَاءَكُمْ مَنْ تَرْضَوْنَ خُلُقَهُ وَ دِينَهُ فَزَوِّجُوهُ إِلَّا تَفْعَلُوهُ تَكُنْ فِتْنَةٌ فِي الْأَرْضِ وَ فَسادٌ كَبِيرٌ»

اگر پسرى را پيدا كرديد كه دين و اخلاقش خوب است، دختر به او بدهيد و الاّ مفسده پيدا مى شود و مفسده اش هم خيلى بالاست. مثل مفسدۀ الان راجع به ازدواج. لذا كاشف الغطاء به دختر گفتند يك طلبۀ متدين و درس خوان هست، آيا حاضرى با او ازدواج كنى‌؟ دختر جواب داد و همان موقع كاشف الغطاء يك اطاق در خانۀ خود تهيه كردند و همان، اطاق حجلۀ خانه شد و همان شب عروسى شد. موقع نماز شب كاشف الغطاء در زدند و گفتند برايتان آب گرم كردم در آن اطاق و برويد غسل كنيد تا نماز شبتان از بين نرود. اين يك ازدواج شد. امّا پروردگار عالم با اين ازدواج هزاران فرد با شخصيت تحويل جامعه داد. صدها عالم و مرجع تحويل جامعه داد و بالاخره يك طايفه اى در اصفهان از نظر شرافت و علم، نمره اوّل، تحويل جامعه داد. خدا هم پاداش دنيا مى دهد و هم پاداش آخرت؛ چنان كه وقتى حرف خدا را نشنيديم، پروردگار عالم لاأقل اعتنا به ما ندارد و دست عنايتش روى سرمان نيست. وقتى دست عنايت خدا روى سر كسى نباشد، اين بلاهايى كه الان هست، برايمان جلو مى آيد.

الان ما فساد اخلاقى داريم و خيلى بالاست و از هر انفجارى بدتر است. ما الان فساد اقتصادى داريم و خيلى ناراحت كننده است و اين فساد اقتصادى كمر همه را شكسته است. ما الان فساد ادارى داريم و وضع اداره هاى ما

خيلى بد است. حال بدتر از اين سه مورد، قضيه دوست يابى بين زن و مرد است. العياذبالله گفتن اسمش در درس اخلاق خيلى جرأت مى خواهد. زن شوهردار، دوست نامحرم دارد و مرد زن دار، دوست نامحرم دارد. اگر خون گريه كنيم، جا دارد و اگر دق كنيم باز جا دارد؛ امّا چيزى كه به فكرمان نيست، اين حرف هاست. اين ها بلا و مصيبت است و الان مسئلۀ ازدواج يك مشكل عجيبى شده است، هم براى پسرها و هم براى دخترها.

حال بايد كاشف الغطاء شد، آنگاه بلا رفع مى شود. بايد زياد بن لبيد و جويبر شد، آنگاه اشكال رفع مى شود. بايد قانون مواسات در ميان ما پيدا شود و مردم همينطور كه به فكر پسرهاى خود هستند، به فكر پسرهاى مردم باشند و همينطور كه به فكر دخترهاى خود هستند، به فكر دخترهاى مردم باشند، آنگاه بلا رفع مى شود و يك زندگى شاد و خرم پيدا مى شود.

زندگى ساده زيستى بهترين زندگى هاست. آن زندگى كه غل و زنجير است و تلخ است، زندگى چشم و هم چشمى و زندگى تجمّل گرايى است و زندگى تجمّل گرايى مى رسد به اينجا كه الان مى بينيد چقدر زندگى براى همه تلخ است.

درس گفتار هجدهم: دوست بد، تقويت كننده نفس امّاره (3)

اشاره

بحث ما دربارۀ اين امر مهم بود كه در درون ما، نفس امّاره هست؛ يعنى آن بُعد حيوانى؛ و قرآن مى فرمايد كار نفس امّاره اينست كه تو را بدبخت و بيچاره كند. در ضمن صحبت ها گفتم در درون ما صفات رذيله اى هم هست كه علماى علم اخلاق روى اين صفات رذيله و رفع آن ها كه به تعبير قرآن كار مشكلى است، صحبت مى كنند.

بعد گفتيم كه آيا اين صفات رذيله، لشكريان نفس امّاره است يا اينكه اين نفس امّاره كلّ شرّ است‌؟ علماى علم اخلاق معمولاً گفتند نفس اماره داريم و يك لشكر مجهّزى در درون به نام صفات رذيله است كه اين نفس امّاره را كمك مى دهد. آيا اين حرف درست است يا نه، فعلاً خيلى اهميت ندارد و آنچه اهميت دارد اينست كه در برون، اين نفس امّاره كمك كار دارد و اين كمك كارهاى نفس اماره در برون ما را بدبخت مى كند و نفس امّاره را قوى مى كند كه از جملۀ آن ها، انسان هاى شرور، نيروى جنسى، حسادت حسودان، وسوسه گرها، شيطان و دوست بد است.

شيطان فقط يك وسوسه كننده

گاهى مصداق رفيق بد، شيطان است؛ امّا شيطان نمى تواند كارى با ما انجام دهد و فقط مى تواند وسوسه كند. يعنى ترغيب و تحريص كند و نفس امّاره كار خودش را انجام دهد. قرآن مى فرمايد در روز قيامت وقتى جهنّميان به جهنّم و ابليس به جهنّم مى رود، يك نزاعى بين گناهكارها و جهنّميان و ابليس واقع مى شود و گناهكاران شكايت شيطان را به خدا مى كنند كه خدايا! اين ما را گمراه كرد و ما را جهنّمى كرد. شيطان يك جواب به آن ها مى دهد؛ شيطان مى گويد من نمى توانستم كارى كنم و جبرى نمى توانستم انجام دهد، من فقط مى توانستم وسوسه كنم، چرا شما با وسوسۀ من گمراه شديد؟! من كه بر شما مسلّط نبودم و شما بر من مسلّط نبوديد، بلكه فقط وسوسه اى مى كردم و شما به جاى اينكه حرف پيامبرها را بشنويد، چرا حرف

مرا شنيديد! پيامبرها همه و همه در مقابل شما بودند و شما آن ها را مى ديديد و از آن ها معجزه مى ديديد و يقين داشتيد كه درست مى گويند، پس چرا آن ها را رها كرده و مرا گرفتيد؟ و با همين، جهنّميان را مجاب مى كند. لذا موضوع شيطان اهميت دارد و قرآن شريف هم در هفت هشت جا يا بيشتر فرموده اين شيطان دشمن شماست:

إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ‌(1)

او مى خواهد شما را بدبخت و جهنّمى كند، پس مواظب باشيد كه جهنّمى نشويد.

دوست بد، موجب انحراف انسان

بالاتر از ابليس و بالاتر از اين شيطان، رفيق بد است. رفيق بد خيلى از ابليس بدتر است و اين رفيق بد، علاوه بر وسوسه، كارهايى مى كند كه انسان را جهنّمى كند و فرار كردن از اين كارها، كار بسيار مشكلى است، لذا قرآن در خيلى از آيات، به رفيق بد، شيطان اطلاق كرده است و مى گويد رفيق بد، يك شيطان انسى است و شيطانى كه او را مى بينى و شيطانى كه فريبنده است. شيطان جنّى فقط مى تواند وسوسه كند، امّا اين شيطان انسى بيش از وسوسه هاست. به قول قرآن خدا نكند يك دخترى به وسوسۀ پسرى بيفتد، خدا نكند اين رفيق بد، راه به انسان بدهد، لذا رفيق بد خيلى از شيطان بدتر


1) . البقرة، 168: «او دشمن آشكار شماست.»

است و يك آيه هم مى فرمايد اگر با خدا نبودى و اگر نماز اوّل وقت نداشتى و اگر مواظب نبودى خدا دست تو را بگيرد، بدان كه اين شيطان انسى دچار تو مى شود:

وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ اَلرَّحْمٰنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطٰاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ‌(1)

يك دشمنى رفيق تو مى شود و آن شيطان است و اين شيطان انسى نيز تو را گمراه مى كند.

در دو سورۀ معوذتين هم كه قبلاً دربارۀ آن بحث شد، پروردگار عالم به ما دستور مى دهد يك مرتبه پناه ببريد بر خدا از چهار چيز مهم و امّا سه مرتبه پناه بر خدا ببريد از يك چيز. معلوم مى شود كه آن يك چيز از آن چهار چيز بدتر است و آن رفيق بد است. رفيق بد، پسر پيغمبر را بد مى كند و رفيق بد پسر امام را بد مى كند. رفيق بد انسان را منحرف مى كند. رفيق بد، كسى را كه از نظر خانوادگى خيلى بالاست، بيچاره و بدبخت و ذليل مى كند.

اقسام دوست بد

اين دوست يابى ها و رفيق بد، اقسامى دارد. بدترين اقسامش اينست كه الان پيدا شده است و شيطان انسى يعنى صهيونيسم، خيلى از بابت آن خوشحال است. بارها نيز در حرف هايش گفته شده است كه نتوانستم جنگ نظامى كنم


1) . الزخرف، 36: «و هر كس از ياد [خداى] رحمان دل بگرداند، بر او شيطانى مى گماريم تا براى وى دمسازى باشد.»

و جنگ نرم كردم. يكى از جنگ هاى نرم كه دشمن بارها از آن سخن گفته، مرسوم كردن همين رفيق بازى هاست. اين آئين دوست يابى كه الان پيدا شده است و متأسّفانه بسيارى از دخترها و مخصوصاً دخترهاى دبيرستانى و دانشگاهى رفيق مرد دارند. بسيارى از پسرها مخصوصاً دبيرستانى ها و دانشگاهى ها، رفيق دختر دارند. حتّى رسيده به اينجا كه دختر و پسر به اين كار زشت افتخار هم مى كنند!

از همۀ اقسام رفيق بد، اين نوع دوستى و رفاقت، بدتر است. اين بلايى كه الان براى اجتماع ما آمده، نبايد در جمهورى اسلامى اين بلا پيدا شده باشد، ولى قرآن مى فرمايد وقتى خدا را فراموش كرديد، اين بلا براى شما مى آيد:

وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ اَلرَّحْمٰنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطٰاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ‌

معلوم است كه كار فوق العاده مشكل شده است. قطع نظر از اينترنت ها كه روز به روز قوى تر مى شود، اين موبايل ها آلت دست اين شياطين شده است و اين بدترين اقسام رفيق بد است. به تجربه هم اثبات شده و همه هم گفته اند و آمار هم مى دهند كه اوّلاً اين ها با هم ازدواج نمى كنند، يعنى پسر حاضر نيست اين دختر را به زنى قبول كند. همين مقدار مى خواهد او را بدبخت كند و همين مى خواهد دوست يابى كند و بعد هم زن ديگرى مى گيرد و براى ازدواج، به دنبال عفّت و عصمت و حجاب است. ثانياً اگر هم با يكديگر ازدواج كنند، آمار مى گويد درصد بالايى از اين ازدواج ها منجر به طلاق مى شود.

متأسّفانه امروزه طلاق زياد شده است. قالب اين طلاق ها هم كه زياد شده، مربوط به همين آئين دوست يابى است. البته در ميان خوب ها هم طلاق پيدا شده و طلاق امر غلطى است و به قول پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم و ائمّۀ طاهرين عليهم السلام مبغوض ترين چيزها پيش خدا، طلاق است،(1)امّا در اثر بدبختى اقتصادى و توقّع بى جا، در بين خوب ها هم زياد شده است، على كلّ حال، مرادم اينجاست كه اين دوستى ها و رفاقت ها، نقش مؤثّرى در طلاق ها دارد.

به خانم ها مى گويم مواظب خودتان و دخترهايتان باشيد، به آقايان مى گويم مواظب پسرتان باشيد. يك دفعه پسر مى رود به دبيرستان و دانشگاه براى اينكه يك عضو مؤثّر براى اجتماع شود و ناگهان يك آدم متقلّب و حقّه باز و بالاخره شهوتران از كار درمى آيد و اين در اثر رفيق بد است.

همۀ اين ها تكرار است و قبلاً گفته ام و ديگران هم مى گويند و در سايت ها هم مى نويسند و كتاب هايى هم در اين باره هست، امّا متأسّفانه تأثير ندارد، براى اينكه اين دوست يابى به عنوان بدترين رفيق، بسيار گسترده و عادى شده است.


1) . الكافى، ج 5، ص 328؛ «مَا مِنْ شَيْ‌ءٍ أَحَبَّ إِلَى اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ بَيْتٍ يُعْمَرُ فِي الْإِسْلَامِ بِالنِّكَاحِ وَ مَا مِنْ شَيْ‌ءٍ أَبْغَضَ إِلَى اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ بَيْتٍ يُخْرَبُ فِي الْإِسْلَامِ بِالْفُرْقَةِ يَعْنِي الطَّلَاقَ‌»؛ الكافى، ج 6، ص 54: «مَا مِنْ شَيْ‌ءٍ مِمَّا أَحَلَّهُ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَبْغَضَ إِلَيْهِ مِنَ الطَّلَاقِ‌»؛ وسائل الشيعه، ج 22، ص 7: «وَ مَا مِنْ شَيْ‌ءٍ أَبْغَضَ إِلَى اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنَ الطَّلَاقِ‌»

تأثير ازدواج در شخصيت افراد

يك قسمت از رفيق بد هم مربوط به ازدواج هاست كه بايد مواظب باشيم از چه كسى دختر مى گيريم. بايد مواظب باشيم كه اين پسر كيست. بالاخره در ازدواج ها بايد مواظب دو چيز باشيم يكى اخلاق و ديگرى دين. مابقى را بگذاريم كنار و متأسّفانه همه و حتّى شما مقدّس ها، چيزى كه در ازدواج هايتان به فكر شما نمى آيد، اخلاق و دين است. در حالى كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم بارها و بارها روى منبر مى گفتند اين غلط است و آنچه مهم است دين و اخلاق است:

«إِذَا جَاءَكُمْ مَنْ تَرْضَوْنَ خُلُقَهُ وَ دِينَهُ فَزَوِّجُوهُ إِلَّا تَفْعَلُوهُ تَكُنْ فِتْنَةٌ فِي الْأَرْضِ وَ فَسادٌ كَبِيرٌ»(1)

پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم خبر داده است و الان خبر پيغمبر جامۀ عمل پوشيده است. مثل اينكه خبر مى داده و الان جامۀ عمل پوشيده است. مى فرمودند اى امّت من! در ازدواج ها به فكر دين و اخلاق باشيد. ببينيد كه دختر عفيف هست يا نه و پسر غيرت دارد يا نه. ببينيد اين پسر نمازخوان هست يا نه و ببينيد اين خانم چادرى هست يا نه و بى بندوبار در حجاب هست يا نه و بالاخره ببينيد اخلاق اين پسر و اخلاق اين دختر چيست و دين اين دختر و پسر چيست و مابقى با توكّل به خدا كنيد، آنگاه درست مى شود. امّا الان ما هيچ به فكر


1) . الكافى، ج 5، ص 347.

دين و اخلاق نيستيم و به دنبال تجمّل ها رفتيم و اين تجمّل ها يك بدبختى بسيار بزرگى در ازدواج ها شده است. الان قضيه ازدواج خيلى مشكل شده است. تمام آن ها را هم خود ما آورديم و اينطور نيست كه بگوييم استكبار براى ما آورده، خودمان اين وضع ازدواج ها را به وجود آورده ايم و خودمان به فكر اخلاق نيستيم. البته استثمارگرها براى ما دختر بى عفّت و پسر بى غيرت آورد؛ امّا ازدواج ها مربوط به صهيونيسم ها و استكبار جهانى نيست و مربوط به خودمان است و خود ما به فكر دين و اخلاق نيستيم و همه به فكر تجمّل گرايى هستيم و قضيه ازدواج ها را يك مصيبت كرده ايم، قضيه ازدواج ها را يك بلا كرديم.

اين قِسم دوّم از رفيق بد هم مثل قِسم اوّل است؛ اوّلى آئين دوست يابى بود كه استكبار جهانى آورد و به جاى جنگ مانند هشت سال دفاع، چيزى به نام آئين دوست يابى را رونق داد و به راستى موفّق شد. مصيبت خيلى بالاست كه بگوييم صهيونيسم در زندگى ما موفّق شد. البته تقصير ماست و ما بايد در دهان او بزنيم، در حالى كه ما به واسطۀ اين آئين دوست يابى، شكست خورديم؛ ولى قضيه ازدواج ها و مشكلات مربوط به آن را خود ما آورده ايم و خود ما دنبال دين و اخلاق نرفتيم و خود ما به دنبال تجمّل گرايى رفتيم و الان دودش، دود جهنّم است. در اين دنيا دود تجمّل گرايى در چشم همه رفته است.

واى به رفيق بد! كه ازدواج هاى ما يكى از مصائبش مصداق همين رفيق بد شده است. چون به دنبال دين نرفتيم، مرد بى دين معلوم است كه نمى تواند

زن دارى كند و زن بى عفّت معلوم است كه نمى تواند شوهردارى كند. اين خيلى علم هم نمى خواهد كه به دنبال روان شناسى و روان كاوى برويم، زيرا در اين باره ها خيلى كتاب نوشتند؛ امّا آنچه مهم است، اينست كه يك زن بى عفّت نمى تواند زن شوهردار باشد و نمى تواند بچّه هاى مقدّس تحويل جامعه دهد. يك مرد لاابالى در شهوت و يك مردى كه به فكر شهوتش باشد و نه به فكر دين و اخلاق و خانواده، نمى تواند يك شوهر خوبى باشد. به جاى اينكه زن دارى كند و به جاى اينكه بچّه هاى مقدّس تحويل جامعه دهد، به فكر العياذبالله زن هاى مردم است. اصلاً گفتنش خجالت آور است و با جلسه اخلاق جور درنمى آيد، امّا هست. آقا در حالى كه مثلاً زن و بچّه و خانه و زندگى دارد، امّا مى بينيم به فكر زن مردم است و به فكر بى غيرتى و بى عفّتى است و بالاخره زن و زندگيش كه به تمام معنا خوب است، رها كرده و به دنبال ديگران رفته است.

بدانيد كه مصيبت خيلى بالاست و هيچ چاره اى نيست جز رفتن به سوى اسلام عزيز. شارع مقدّس مى گويد زنى كه رفيق غير شوهر و نامحرم دارد، مثل اينست كه زنا دهد و مردى كه رفيق دختر يا زن نامحرم دارد، مثل اينست كه زنا كند و قرآن مى فرمايد اين زن و مرد، شايسته نيستند. نمى شود كه اين بتواند خانه دارى كند و بچّۀ مقدّس تحويل جامعه دهد. قرآن مى فرمايد نمى شود و اين صالح نيست:

مُحْصَنٰاتٍ غَيْرَ مُسٰافِحٰاتٍ وَ لاٰ مُتَّخِذٰاتِ أَخْدٰانٍ‌ (1)

مُحْصِنِينَ غَيْرَ مُسٰافِحِينَ وَ لاٰ مُتَّخِذِي أَخْدٰانٍ‌ (2)

مرد شايسته و زن شايسته آنست كه زنا نمى دهد و دوست نامحرم هم ندارد. قرآن دوست نامحرم را با زنادادن و زناكردن پش هم گذاشته است. العياذبالله آيا زن زانيه مى تواند بچّۀ صالح تحويل جامعه دهد؟! يك مردى كه به فكر زن هاى ديگر است، آيا مى تواند نسل مقدّس تحويل جامعه دهد؟! قرآن مى فرمايد نمى تواند و اين «اخدان» در قرآن را ما بايد خيلى اهميت دهيم. «خُدن» يعنى رفيق بازى و يعنى رفيق نامحرم داشتن دختر يا پسر.

راجع به ازدواج ها هم قرآن مى فرمايد به دنبال دين و اخلاق برو اگر نسل مقدّس مى خواهى. اگر مى خواهى تشيع از اين نسل به نسل ديگر نفوذ كند كه همه مى خواهيم و بايد بخواهيم، در ازدواج ها به دنبال دين و اخلاق برو. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم داد مى زدند: إِلاّٰ تَفْعَلُوهُ تَكُنْ فِتْنَةٌ فِي اَلْأَرْضِ وَ فَسٰادٌ كَبِيرٌ؛(3)وگرنه فتنه ايجاد مى شود. الان اين فتنه اى كه راجع به ازدواج ها هست و اين فساد كبير و مفسدۀ بزرگ كه در اجتماع ما هست، از كجا پيدا شده است‌؟! اينكه حرف پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم و قرآن را نشنيديم و معلوم است هركس حرف طبيب را نشنود، بايد از مرض بميرد.


1) . النساء، 25: «پاكدامن باشند نه زناكار، و دوست گيران پنهانى نباشند.»

2) . المائدة، 5: «پاكدامن باشيد نه زناكار و نه آنكه زنان را در پنهانى دوست خود بگيريد.»

3) . الأنفال، 73: «اگر اين [دستور] را به كار نبنديد، در زمين فتنه و فسادى بزرگ پديد خواهد آمد.»

به قول اميرالمؤمنين عليه السلام كه دربارۀ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم مى فرمودند:

«طَبِيبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّه»(1)

پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم طبيب براى همه است و شفا مى دهد. ما اگر شفا بخواهيم، ما اگر بخواهيم اينگونه بلاها رفع شود، بايد رفيق بد نداشته باشيم. بايد در ازدواج ها مراعات رفيق خوب را كنيم و الاّ اگر مراعات نكرديم و به دنبال تجمّلات و دنيا رفتيم، پيغمبر مى فرمايند مفسده ايجاد مى شود و آن هم مفسدۀ بزرگ و فتنه ايجاد مى شود، فتنۀ بزرگ.

لزوم مراوده با افراد صالح و سالم

قسم سوّم در رفيق بد كه فوق العاده مهم است، هم اطاقى براى دانشجوها، هم اطاقى براى طلبه ها، همسايه براى همه است. دو جوان هم اطاقى شوند، اگر يكى از آن ها لاابالى باشد، خيلى براى ديگرى مشكل است كه سالم بماند. يا دو طلبه با هم هم اطاقى باشند و يكى از آن ها زبانش ول باشد و غيبت كند و تهمت بزند و العياذبالله شايعه پراكنى كند، سالم ماندن مشكل است. مى فرمايند:

«مُجَالَسَةُ الْأَشْرَارِ تُورِثُ سُوءَ الظَّنِ بِالْأَخْيَار»(2)

مواظب باشيد هم اطاقى شما چه كسى است و الاّ نه تنها شرّ او شما را


1) . نهج البلاغه، خطبه 108: «[پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم] طبيبى است كه همراه با طبّش در ميان مردم مى گردد.»

2) . امالى الصدوق، ص 446: «همنشينى با بدان، باعث بدگمانى و سوء ظنّ به نيكان و خوبان است.»

مى گيرد، بلكه بدبين است و شما را بدبين به ديگران و بدبين به بزرگان و علما مى كند.

اين هم اطاقى يا همسايگى يا هم حجره اى طلبه، اگر خوب باشد، تأثير عجيبى دارد. بسيار ديده شده طلبه اى كه درس مى خواند و آن طلبه اى كه مقدّس است و آن طلبه اى كه آيندۀ روشن دارد، وقتى كنجكاوى كنيم، خواهيم ديد كه يك هم مباحثۀ خوب و يك هم اطاقى خوبى دارد و اين فوق العاده مهم است.

اين نوع از رفيق، نظير قِسم اوّل و دوّم است و اين را نيز خيلى بايد مواظب باشيم. اوّلاً دربارۀ هم بحث، دختر و پسر حق ندارند با هم مباحثه كنند. يعنى يك دختر و پسر دانشگاهى با هم بحث هاى علمى كنند. بلكه دخترها با دخترها و پسرها با پسرها مباحثه كنند. اگر دختر و پسر با هم گفتگو و مباحثه كنند، با اين گفتگوها ناگهان قسم اوّل پيدا مى شود و قرآن در اين باره پافشارى دارد. قرآن مى فرمايد موظب باشيد و مواجهۀ دختر و پسر با اين مواظبت نمى خواند. قرآن مى فرمايد براى اينكه اگر مواجهه دختر و پسر و زن و مرد با هم شد، فساد پيدا مى شود و دل ناپاك مى شود و وقتى دل ناپاك شد، معلوم است كه خود ناپاك مى شود. اين اختلاط زن و مرد خيلى مفسده آميز است و متأسّفانه ما داريم.

چرا دانشگاه دختر و پسر نبايد از هم جدا باشد؟! الان هوچى بازى عجيبى روى اين مطلب پيدا شده و نمى دانند از صهيونيسم سرچشمه گرفته است؛ امّا راجع به همين، بزرگان و مراجع مى گويند دانشگاه ها بايد تك جنسيتى باشد.

اتّفاقاً تجربه هم كرده اند و ديدند و عاليست، امّا متأسّفانه همان كسانى كه توجّه كردند و كارش را كردند، دوباره به صورت اوّل برگشتد و نمى دانم چه شيطانى اين كار را كرد.

در دانشگاه ها، اختلاط بين دختر و پسر، مفاسد زيادى دارد. به قول عوام، بين زن و مرد پنبه و آتش است و معنا ندارد آتش در پنبه باشد و پنبه نسوزد. وقتى شهوت جلو آمد و حرف هاى نامحرم آمد، آنگاه كار از كار مى گذرد. به اندازه اى مهم است از مقدّس اردبيلى رحمة الله كه خدمت آقا امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف مى رسيد، پرسيدند: آقا اگر خانمى در يك خانه باشد و شما و هيچكس نباشد، آيا زنا مى كنى يا نه‌؟ ايشان نگفت نه، بلكه گفت پناه مى برم به خدا كه چنين صحنه اى براى من جلو بيايد.(1)مقدّس اردبيلى مى گويد پناه بر خدا در وقتى كه اختلاط بين زن و مرد در دانشگاه باشد.

اختلاط بين زن و مرد خيلى خطر دارد. شيطان از كم شروع مى كند و به كم قانع نيست. اين آئين دوست يابى كه الان آمده از همين اختلاط بين زن و مرد است و همين شل آمدن ها و خواه ناخواه نتيجۀ آن سفت خوردن است. تازيانه را به ديوار بزن و هرچه محكم تر بزنى، محكم تر مى خورى. عكس العمل است و قرآن مى فرمايد اختلاط بين زن و مرد نباشد و دل را خراب مى كند. مواجهه بين زن و مرد نباشد، زيرا كم كم به جاهاى بدى مى رسد. خلوت بين زن و مرد نباشد و كم كم به جاهاى نابابى مى رسد.


1) . جواهر الكلام، ج 13، ص 296؛ رسائل فقهية (للشيخ الأنصارى)، ص 27.

قرآن راجع به حضرت يوسف عليه السلام خيلى عالى صحبت مى كند، مى فرمايد:

وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأىٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ‌ (1)

زليخا تمايل به يوسف پيدا كرد و اگر عصمت يوسف نبود، او هم تمايل به زليخا پيدا مى كرد. وقتى زليخا آن جلسۀ كذايى را گرفت براى اينكه خودش را تبرئه كند و در پيش زن هاى بى عفّت خودش را تبرئه كرد. مرادم اينجاست كه حضرت يوسف عليه السلام در آن جلسه نمرۀ بيست آورد و خيلى با قاطعيت در مقابل زن ها رفت و با نمرۀ بيست از جلسه بيرون آمد، امّا قرآن از زبان حضرت يوسف عليه السلام اينطور نقل مى كند كه:

وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ اَلْجٰاهِلِينَ‌(2)

يوسف مى گويد: خدايا! تو مرا حفظ كردى و الاّ اگر تو مرا حفظ نكرده بودى، همينطور كه آن ها يوسف يوسف مى كردند، من هم زليخا زليخا مى كردم؛ امّا تو حفظ كردى و الاّ من هم تمايل پيدا مى كردم.

حال قرآن قصّۀ حضرت يوسف عليه السلام را مى گويد، امّا اين نكته هاى دقيق كه در قرآن با اشاره هست، مى خواهد به ما بگويد همسايۀ بد و هم اطاقى بد و


1) . يوسف، 24: «و در حقيقت [آن زن] آهنگ وى كرد، و [يوسف نيز] اگر برهان پروردگارش را نديده بود.»

2) . يوسف، 33: «و اگر نيرنگ آنان را از من بازنگردانى، به سوى آنان خواهم گراييد و از [جمله] نادانان خواهم شد».

اختلاط بين زن و مرد و هم مباحثه با هم و بالاخره مواجهۀ زن با مرد و مرد با زن و مخصوصاً در خلوت و مخصوصاً به عنوان مباحثه و گفتگو، خطر دارد. اين ها از مصاديق رفيق بد هستند.

رفيق خوب اينست كه مرد با مرد مباحثه كند و آقا با آقا گفتگو نمايد. خانم با خانم مباحثه و رفاقت و گفتگو داشته باشد؛ امّا رابطه با جنس مخالف، همان مثال عوامانۀ آتش و پنبه است و آتش پنبه را مى سوزاند و عفّت را مى سوزاند و غيرت را نابود مى كند و دين را از بين مى برد و يك آدم لاابالى در عفّت و عصمت و شرافت تحويل جامعه مى دهد.

ما شيعيان بايد مقدّس باشيم، خانم هاى ما زهراگونه و پسرها و مردهاى ما ائمّه گونه و قرآن گونه باشند. تقاضا دارم همۀ شما روى اين بحث فكر كنيد و اگر نمى توانيد كارى كنيد، لاأقل دعا كنيد خدا اين بلاهاى بزرگى كه ما به دست خودمان براى خودمان آورده ايم، ان شاءالله رفع كند.

فهرست ها

اشاره

فهرست آيات قرآن كريم

آيه

صفحه

الفاتحه

«اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ‌» 6 107

البقرة

«الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ‌...» 3 66

«هُمْ فيها خالِدُونَ‌...» 25 107

«وَ إِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِكَةِ اسْجُدُوا...» 34 19

«أَ فَلاَ تَعْقِلُونَ‌» 44 48

«وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزي...» 48 77، 78

«لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ‌» 73 48

«ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ‌...» 74 73

«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا...» 104 38

«وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهيمَ‌...» 130 44

«إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ‌...» 168 241

«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ‌...» 183 173

«هُدًى لِلنَّاسِ وَ بَيِّنَاتٍ‌...» 185 145

«لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ‌» 219 48

«يَمْحَقُ اللهُ الرِّبَا وَ يُرْبِي...» 276 183

آل عمران

«أَنَّ اللهَ لا يُضيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنينَ‌...» 171 236

النساء

«مُحْصَناتٍ غَيْرَ مُسافِحاتٍ‌...» 25 228، 229، 248

«أَطِيعُوا الله وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ‌...» 59 57

المائده

«مُحْصِنينَ غَيْرَ مُسافِحينَ‌...» 5 228، 229، 248

«قَدْ جَاءَكُمْ مِنَ اللهِ نُورٌ...» 15 و 16 146، 147

«إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللهُ مِنَ الْمُتَّقينَ‌...» 27 179

الانعام

«ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْ‌ءٍ‌...» 38 118

«أَ فَلاَ تَتَفَكَّرُونَ‌...» 50 48

«وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ‌...» 59 118، 121، 160

«فَمَنْ يُرِدِ اللهُ أَنْ يَهْدِيَهُ‌...» 125 58

«مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ‌...» 160 51

الأعراف

«أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى...» 172 102، 114

«وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ‌...» 179 190، 192

الأنفال

«إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللهِ‌...» 22 19، 23، 25، 48، 76، 166، 167، 195

«إِلاَّ تَفْعَلُوهُ تَكُنْ فِتْنَةٌ‌...» 73 248

التوبة

«لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ‌...» 128 133، 144

يونس

«أَلاَ إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللهِ لاَ خَوْفٌ‌...» 62 22

يوسف

«وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ‌...» 20 181

«وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها...» 24 207، 252

«قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ‌...» 33 208، 252

«إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ‌...» 53 149، 165، 203

الرعد

«لَهُ مُعَقِّبَاتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ‌...» 11 21

إبراهيم

«تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ‌...» 25 131، 235

الحجر

«ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا...» 3 191

«فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ‌...» 29 19، 29، 60

«فَسَجَدَ الْمَلاَئِكَةُ كُلُّهُمْ‌...» 30 و 31 60

«وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى...» 99 171

النحل

«وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللهِ‌...» 18 156

«وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ...» 44 117، 118

«تِبْياناً لِكُلِّ شَيْ‌ء» 89 118

الاسراء

«سُبْحانَ الَّذي أَسْرى بِعَبْدِهِ‌...» 1 168

«وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ‌...» 85 30

الكهف

«فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ‌...» 110 170

طه

«إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ‌...» 12 83

«رَبِّ اشْرَحْ لي صَدْري...» 25 و 26 85، 86

«وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِساني...» 27 86

«يَفْقَهُوا قَوْلي» 28 86

«وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسي» 41 135

«اذْهَبا إِلى فِرْعَوْنَ‌...» 43 83

«فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَيِّناً...» 44 83، 84، 128

«رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَى كُلَّ شَيْ‌ءٍ‌...» 50 144

الأنبياء

«إِنَّكُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ‌...» 98 131، 132

النور

«وَ لَوْ لا فَضْلُ اللهِ عَلَيْكُمْ‌...» 21 194، 199

«وَ أَنْكِحُوا الْأَيامى مِنْكُمْ‌...» 32 230، 233

«في بُيُوتٍ أَذِنَ اللهُ أَنْ تُرْفَعَ‌...» 36 123، 124

«رِجالٌ لا تُلْهيهِمْ تِجارَةٌ‌...» 37 124

الفرقان

«وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ‌...» 27 و 28 218

«لَقَدْ أَضَلَّني عَنِ الذِّكْرِ...» 29 218

«وَ قالَ الرَّسُولُ يا رَبِّ‌...» 30 219

الشعراء

«يَوْمَ لاَ يَنْفَعُ مَالٌ‌...» 88 و 89 58، 70

العنكبوت

«وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ‌...» 64 108

«فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ‌...» 65 33، 35، 103

الروم

«ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذينَ‌...» 10 210

«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنيفاً...» 30 31

الأحزاب

«يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْوَاجِكَ‌...» 90 59

سبأ

«وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ...» 159 13

فاطر

«يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ‌...» 147 10

«خَلَقَكُمْ مِنْ تُرَابٍ‌...» 140 11، 152، 156

الزمر

«إِنَّ الْخاسِرينَ الَّذينَ خَسِرُوا...» 222 15

«أَ فَمَنْ شَرَحَ اللهُ صَدْرَه...» 57 22، 59، 62، 70

فصلت

«إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللهُ‌...» 20 30، 21، 143

«نَحْنُ أَوْلِيَاؤُكُمْ فِي الْحَيَاةِ‌...» 20 31، 21

الشورى

«وَ جَزَاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ‌...» 64 40

الزخرف

«وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ...» 242 36، 243

النجم

«ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى...» 8 و 169 9

الجمعة

«هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ‌...» 2 160

التغابن

«وَ إِنْ تَعْفُوا وَ تَصْفَحُوا...» 14 64، 65

التحريم

«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ‌...» 6 132

الملك

«لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ‌...» 10 43، 110، 129

القيامة

«لا أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيامَةِ‌...» 1 و 2 71، 76

«بَلْ يُرِيدُ الْإِنْسَانُ لِيَفْجُرَ...» 5 150، 189، 195

الفجر

«يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ‌...» 27 تا 30 26، 109، 135، 136

الشمس

«وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها...» 7 و 8 74، 198

«قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاهَا...» 9 و 10 184

الزلزلة

«فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ‌...» 7 و 8 77

الفلق

«قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ‌...» 1 تا 3 205، 206، 209

«وَ مِنْ شَرِّ النَّفَّاثاتِ‌...» 4 205، 210

«وَ مِنْ شَرِّ حاسِدٍ...» 5 205، 212

الناس

«قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ‌...» 1 تا 6 217

فهرست روايات

حديث

صفحه

«آخِرُ ما يَخْرُجُمِنْقُلُوبِ الصِّدِّيقينَ حُبُّ الْجاه» 182

«إِذَا أَذْنَبَ الرَّجُلُ خَرَجَ فِي قَلْبِهِ نُكْتَةٌ سَوْدَاءُ‌...» 195

«إِذَا جَاءَكُمْ مَنْ تَرْضَوْنَ خُلُقَهُ وَ دِينَهُ فَزَوِّجُوهُ‌...» 221، 237، 245

«الدُّنْيَا بَحْرٌ عَمِيقٌ وَ قَدْ غَرِقَ فِيهَا خَلْقٌ كَثِير» 89

«الصَّوْمُ لِي وَ أَنَا اَجْزِي بِهِ‌» 173

«اللَّهُمَّ اهْدِ قَوْمِي فَإِنَّهُمْ لَا يَعْلَمُونَ‌» 64

«اللَّهُمَ لَكَ صُمْتُ وَ عَلَى رِزْقِكَ أَفْطَرْتُ‌...» 37

«أَنَّ الْقَبْرَ رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ أَوْ حُفْرَةٌ‌...» 186

«إِنَ اللهَ خَلَقَ الْأَرْوَاحَ قَبْلَ الْأَبْدَانِ بِأَلْفَيْ عَام» 101

«إِنَّ فِي الْجَنَّةِ قَصْراً مِنْ لُؤْلُؤٍ فَوْقَ لُؤْلُؤٍ وَ دُرَّةٍ فَوْقَ‌...» 109

«إِنَّمَا خُلِقْتُمْ لِلْبَقَاءِ لَا لِلْفَنَاءِ‌» 128

«أَنَّهُ نَظَرَ إِلَى بَعْضِ الْأَطْفَالِ فَقَالَ‌: وَيْلٌ لِأَوْلَادِ...» 223

«إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا...» 119، 120

«تَرُدُّ سَلامي» 134

«تَفَكُّرُ سَاعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبَادَةِ سَبعينَ سَنَة» 53

«تَفَكُّرُ سَاعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبَادَةِ سَنَةٍ‌» 52

«ثَكِلَتْكَ أُمُّك» 51

«خَلَقَكُمُ اللهُ أَنْوَاراً فَجَعَلَكُمْ بِعَرْشِهِ مُحْدِقِينَ‌...» 117، 122، 168

«سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ الصَّادِقَ عليه السلام عَنِ الْعِشْقِ‌...» 212

«طَبِيبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّه» 249

«عَبْدى أطِعْنى أجْعَلْكَ مِثْلى: أنَا حَىٌّ لا أموتُ‌...» 130

«عَبْدى اطْعِنى حَتّى اجْعَلُكَ مثلى اقُولُ لِشَىءٍ‌...» 130

«عَمِيَتْ عَيْن لا تَراكَ‌» 59، 172

«قَالَ أَبُو عَبْدِ اللهِ عليه السلام اقْرَءُوا سُورَةَ الْفَجْرِ فِي فَرَائِضِكُمْ‌...» 136

«كُلُّ شَيْ‌ءٍ مِنْ أَمْرِ الْجَاهِلِيَّةِ تَحْتَ قَدَمَيَ‌» 235

«لَا دِينَ لِمَنْ لَا عَقْلَ لَهُ‌» 50

«لَا فَرْقَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهَا إِلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُكَ وَ خَلْقُك» 169

«لَرَكْعَتَانِ فِي جَوْفِ اللَّيْلِ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنَ الدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا» 36، 162

«مَا أَصْبَحَ بِالْكُوفَة أَحَدٌ إِلَّا نَاعِماً إِنَّ أَدْنَاهُمْ مَنْزِلَة...» 93

«مَا رَأَيْتُ إِلَّا جَمِيلا... ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ يَا ابْنَ مَرْجَانَة» 88

«ما رَأَيتُ شَيئاًاِلاّ وَرَأَيتُ‌اللهَ قَبلَهُ وَ بَعدَهُ وَ مَعَهُ‌» 171

«مَا مِنْ شَيْ‌ءٍ أَبْغَضَ إِلَى اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنَ الطَّلَاقِ‌» 244

«مَا مِنْ شَيْ‌ءٍ أَحَبَّ إِلَى اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ بَيْتٍ يُعْمَرُ...» 244

«مَا مِنْ شَيْ‌ءٍ مِمَّا أَحَلَّهُ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَبْغَضَ إِلَيْهِ مِنَ الطَّلَاقِ‌» 244

«مارَاَيْتُشَيْئاً اِلاّوَ رَاَيْتُ اللهَ قَبْلَهُوَبَعْدَهُوَ مَعَه» 171

«مُجَالَسَةُ الْأَشْرَارِ تُورِثُ سُوءَ الظَّنِ بِالْأَخْيَار» 249

«مَرَّ رَسُولُ اللهِ صلي الله عليه و آله و سلّم عَلَى جَمَاعَةٍ فَقَالَ عَلَى مَا اجْتَمَعْتُمْ‌...» 90

«مَرحَباً بِقَومٍ قَضَوُا الجِهَادَ الأصغَرَ وَ بَقِىَ عَلَيهِمُ‌...» 184

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه» 9، 17

«مَنْ فَسَّرَ الْقُرْآنَ بِرَأْيِهِ فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّار» 119

«وَ اللهِ مَا مُعَاوِيَةُ بِأَدْهَى مِنِّي وَ لَكِنَّهُ يَغْدِرُ وَ يَفْجُرُ...» 150

«و قد سأله ذعلب اليماني فقال هل رأيت ربك...» 60

«يَا أَبَا عَبْدِ اللهِ أَشْهَدُ أَنَّكَ تَشْهَدُ مَقَامِي وَ تَسْمَعُ كَلَامِي» 133

«يَا ابْنَ آدَمَ أَنَا غَنِيٌّ لَا أَفْتَقِرُ أَطِعْنِي فِيمَا أَمَرْتُكَ‌...» 130

«يَا عَلي يَا عَظيم...» 145

«يَنْبَغِي لِلْعَبْدِ إِذَا صَلَّى أَنْ يُرَتِّلَ فِي قِرَاءَتِهِ فَإِذَا مَرَّ بِآيَةٍ‌...» 38

فهرست اشعار

اشعار

صفحه

از دست و زبان كه برآيد *** كز عهدۀ شكرش به در آيد

158

بار ديگر از مَلك پران شوم *** آنچه اندر وهم نايد، آن شوم

170

به دريا بنگرم دريا تو بينم *** به هرجا بنگرم از كوه و در و دشت

به عالم بنگرم عالم تو بينم *** نشان از روى زيباى تو بينم

172، 175

پسر نوح با بدان بنشست *** خاندان نبوّتش گم شد

220

تا توانى مى گريز از يار بد *** مار بد تنها همى بر جان زند

يار بد بدتر بود از مار بد *** يار بد بر جان و بر ايمان زند

ج 224

حُسن يوسف را به عالم كس نديد *** حُسن او دارد كه يوسف آفريد

ج 172

رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نبيند *** اگر اين درّنده خوئى ز طبيعتت بميرد

طيران مرغ ديدى تو ز پاى بند شهوت *** بنگركه تا چه حد است مقام آدميت

همه عمر زنده مانى به روان آدميت *** به در آى تا ببينى طيران آدميت

20، 115

گفت جبريلا بيا اندر پى ام *** گفت رو رو من حريف تو نى ام

143، 168، 176

نيش عقرب نه از ره كينه است *** اقتضاى طبيعتش اين اس

192

وَ تَحْسَبُ أَنَّكَ جِرْمٌ صَغِيرٌ *** وَ فِيكَ انْطَوَى الْعَالَمُ الْأَكْبَر

17

ويل لمن شفعاؤه خصماؤه *** و الصور فى يوم القيامة ينفخ

219

هبطت اليك من المحل الأرفع *** ورقاء ذات تعزز و تمنع

103

فهرست اعلام

اسامى

صفحه

پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم، پيامبر اكرم، پيامبر گرامى، رسول الله و... 9، 17، 24، 30، 44، 45، 57، 63، 64، 88، 89، 90، 91، 92، 103، 109، 118، 119، 120، 133، 143، 144، 148، 168، 169، 175، 184، 185، 218، 219، 221، 222، 223، 232، 233، 234، 235، 244، 245، 248، 249

امام على عليه السلام، اميرالمؤمنين و... 17، 23، 44، 45، 46، 51، 60، 63، 66، 67، 87، 89، 91، 93، 109، 118، 120، 150، 171، 174، 249

حضرت زهرا عليها السلام، زهراى مرضيه... 45، 66، 87، 91، 120، 253

امام حسن عليه السلام... 123

امام حسين عليه السلام، اباعبدالله... 59، 60، 87، 88، 123، 133، 134، 135، 136، 162، 163، 183

امام سجاد عليه السلام... 89

امام باقر عليه السلام، ابوجعفر... 123، 124

امام صادق عليه السلام، ابو عبدالله... 50، 51، 53، 136، 194، 195، 199، 212

امام رضا عليه السلام... 134

امام هادى عليه السلام... 117، 121

امام عسكرى عليه السلام... 89، 220

امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف، ولى عصر، حضرت مهدى و...... - 17، 23، 24، 80، 95، 120، 121، 135، 144، 220، 251

الف

ابراهيم... - 44

ابليس، شيطان... - 21، 23، 46، 204، 209، 210، 217، 218، 229، 240، 241، 251

ابن زياد... 87، 88

احمد... 104، 168

امام خمينى قدّس سرّه، حضرت امام و...... 37، 50، 53، 61، 84، 106، 116، 117، 127، 128، 129، 147، 159، 162، 170، 185، 198، 199

اهل بيت عليهم السلام، ائمّه، چهارده معصوم، عترت و...... 18، 21، 23، 24، 30، 52، 57، 59، 101، 107، 109، 113، 116، 117، 118، 119، 120، 121، 124، 129، 133، 134، 143، 144، 169، 197، 244، 253

آسيه... 84

آقا ميرزا جعفر رحمة الله... - 61

آقا ميرزا جواد رحمة الله... - 61، 62

آقاى بروجردى رحمة الله... 159

آقاى شاه آبادى رحمة الله... 199

آيت الله سيستانى... 95

ب

باباطاهر... - 172، 175

بنى اسرائيل، اسرائيل... 85، 167، 192،

بنى ساعده... 46، 66، 67، 120،

پ

پهلوى... 95

ج

جبرئيل... - 19، 148، 168، 175

جرداق... 49

جعفر كذّاب... - 220

جويبر... - 232، 233، 234، 238

ح

حاجى سبزوارى رحمة الله... 31

حافظ شيرازى... - 156

حضرت آدم عليه السلام... - 102، 127، 140، 152، 156، 178

حضرت خديجه عليها السلام... - 63

حضرت زينب عليها السلام... - 87، 88، 89، 162

حضرت شعيب عليه السلام... - 85، 128

حضرت معصومه عليها السلام... - 229

حضرت موسى عليه السلام... - 82، 83، 84، 85، 86، 87، 128، 144

حضرت هارون عليه السلام... 86

حضرت يعقوب عليه السلام... 180

حوّا عليها السلام... 140، 152، 156

خ

خواجه عبدالله انصارى... 42، 52،

خوارج... 46، 47، 51، 52، 92

د

داعش... 23، 24، 25، 46، 47، 48، 66، 94، 181، 192، 193، 195، 196، 205، 206

ديلمى رحمة الله... - 108

ز

زليخا... 207، 208، 209، 252

زياد بن لبيد... - 232، 233، 234، 238

س

سعدى... - 158، 159

سعودى... 25

سلمان فارسى رحمة الله... - 45، 196

سيد بن طاوس رحمة الله... - 144

ش

شمر... - 196

شيخ انصارى رحمة الله... - 207، 251

شيخ طوسى رحمة الله... 101

شيخ عبدالكريم حائرى رحمة الله،

حاج شيخ... 37

شيخ محمدتقى مسجدشاهى رحمة الله... 236،

شيخ مرتضى مظاهرى رحمة الله... 61، 62، 105

شيخ الرّئيس رحمة الله، بوعلى سينا... 103، 104، 105، 116

ص

صاحب جواهر (محمدحسن نجفى رحمة الله)... - 236

صدرالمتألّهين رحمة الله، ملاصدرا... - 10، 18، 31، 45، 105، 106، 107، 110، 113، 115، 116، 120، 124، 134، 142، 160، 170، 191، 197

صهيونيسم... - 23، 24، 25، 46، 91، 92، 167، 195، 196، 205، 206، 242، 246

ط

طالبان... - 23

ع

علامه جعفرى رحمة الله... - 174

علامه طباطبائى رحمة الله... - 10، 18، 113

علامه مجلسى رحمة الله... - 101، 121

عمر سعد... - 88، 183، 196

ف

فرعون... 84، 85، 86، 128، 144،

فيض رحمة الله... 113،

ق

قابيل... 178، 212

قارون... - 23، 25

القاعده... - 23

قتاده... 123، 124

ك

كاشف الغطاء رحمة الله... - 236، 237، 238

كلينى رحمة الله... - 66، 101

م

مترلينگ... 176

معاويه... 23، 150، 189، 196

مغول... 167

مفيد رحمة الله... 101

مقام معظّم رهبرى... 181

مقدّس اردبيلى رحمة الله... 206، 207، 251

ملانصرالدين... 213

ملائكه... 19، 20، 21، 29، 35، 60، 80، 81، 109، 143، 175، 196

ن

نوح عليه السلام... 220

و

وهابى... 23، 25

ه‍ -

هابيل... - 178، 212

ى

يزيد... 88

يوسف عليه السلام... 180، 181، 207، 208، 209، 252

يهود... 192

فهرست كتاب ها

عنوان كتاب مؤلّف صفحه

ارشاد القلوب - مرحوم ديلمى رحمة الله 108

اسفار - صدرالمتألّهين رحمة الله 10، 31، 45، 105، 106، 113، 116

چهل حديث - امام خمينى قدّس سرّه 53

حاشيه بر اسفار - حاجى سبزوارى رحمة الله 31

كافى - شيخ كلينى رحمة الله 66

مثنوى - مولوى 38، 141، 170

الميزان - علامه طباطبايى رحمة الله 10، 18

نهج البلاغه - جمع آورى: سيد رضى رحمة الله 60

منابع و مصادر

1.

قرآن كريم

2.

الإحتجاج على أهل اللجاج، أبو منصور أحمد بن على بن أبى طالب الطَبرِسى، مشهد، نشر مرتضى، 1403 ق.

3.

ارتباط عاطفى با خداوند، آية الله العظمى حسين مظاهرى، اصفهان، مؤسّسه فرهنگى مطالعاتى الزهراء عليها السلام، چاپ اوّل، 1393 ش.

4.

إرشاد القلوب، ابو محمّد حسن بن ابى الحسن الديلمى، انتشارات شريف رضى، 1412 ق.

5.

الإرشاد فى معرفة حجج الله على العباد، محمّد بن محمّد بن نعمان معروف به شيخ مفيد، قم، انتشارات كنگره جهانى شيخ مفيد، 1413 ق.

6.

الاسفار الاربعه (الحكمة المتعالية فى الاسفار العقلية الاربعة)، محمد بن ابراهيم شيرازى معروف به صدر المتألهين (ملاصدرا)، بيروت، دار احياء التراث، چاپ سوّم، 1981 م.

7.

الإقبال بالأعمال الحسنة فيما يعمل مرة فى السنة، سيد رضى الدين على بن موسى بن جعفر بن طاووس، تهران، دار الكتب الإسلامية، الطبعة الثانية، 1367 ش.

8.

الأمالى، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، قم، انتشارات كتابخانه اسلاميه، 1362 ش.

9.

انساب الأشراف، أحمد بن يحيى بن جابر البلاذرى، تحقيق: سهيل زكار و رياض زركلى، بيروت، دار الفكر، 1417 ق.

10.

بحارالأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار عليهم السلام، محمد باقر بن محمد تقى بن مقصود على مجلسى، معروف به علامه مجلسى، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1404 ق.

11.

تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، شمس الدين محمد بن احمد

الذهبى، تحقيق عمر عبد السلام تدمرى، بيروت، دارالكتاب العربى، الطبعة الثانية، 1413 ق.

12.

تاريخ الأمم و الملوك (تاريخ الطبرى)، أبو جعفر محمّد بن جرير الطبرى، تحقيق محمّدأبوالفضل إبراهيم، بيروت، دارالتراث، الطبعة الثانية، 1387 ق.

13.

تأويل الآيات الظاهرة، سيد شرف الدين حسينى استرآبادى، قم، انتشارات جامعه مدرسين حوزه علميه، 1409 ق.

14.

تحف العقول عن آل الرسول صلى الله عليه و آله و سلّم، ابو محمّد حسن بن على بن حسين بن شعبه حرّانى، قم، جامعه مدرسين حوزه علميه، چاپ دوّم، 1404 ق.

15.

تذكرة الخواص، سبط ابن جوزى، يوسف ابن حسام الدين قز اوغلى بن عبد الله تركى، قم، منشورات الشريف الرضى، 1418 ق.

16.

تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، عبد الواحد بن محمد تميمى آمُدى، قم، دفتر تبليغات اسلامى، 1366 ش.

17.

تفسير الامام العسكرى عليه السلام، منسوب به امام حسن عسكرى عليه السلام، قم، انتشارات مدرسه امام مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف، 1409 ق.

18.

تفسير العياشى (كتاب التفسير)، محمد بن مسعود بن محمد بن عياشى، تحقيق: سيد هاشم رسولى محلاتى، تهران، چاپخانه علميه تهران، 1380 ق.

19.

تفسير القرآن العظيم (ابن ابى حاتم)، عبدالرحمن بن محمد ابن ابى حاتم، عربستان، مكتبة نزار مصطفى الباز، چاپ سوّم، 1419 ق.

20.

تفسير القرآن الكريم (ملاصدرا)، محمد بن ابراهيم شيرازى معروف به صدر المتألهين (ملاصدرا)، قم، انتشارات بيدار، چاپ دوّم، 1366 ش.

21.

تفسير القرطبى الجامع لاحكام القرآن، أبى عبد الله محمد بن أحمد الأنصارى القرطبى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1405 ق.

22.

تفسير القمى، ابو الحسن على بن ابراهيم بن هاشم قمى، قم، مؤسسه دار الكتاب، 1404 ق.

23.

تفسير المحيط الأعظم و البحر الخضم، سيد حيدر آملى، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد اسلامى، چاپ سوّم، 1422 ق.

24.

تفسير روح البيان، اسماعيل حقى بروسوى، بيروت، دارالفكر، [بى تا].

25.

تفصيل وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة، محمد بن حسن بن على بن محمد بن حسين، معروف به شيخ حر عاملى، قم، مؤسّسه آل البيت لإحياء التراث، 1409 ق.

26.

تهذيب الأحكام، ابوجعفر محمّد بن حسن الطوسى، تحقيق: سيد حسن الموسوى الخرسان، تهران، دار الكتب الإسلاميه، الطبعة الرابعة، 1365 ق.

27.

جامع الأخبار، تاج الدين محمّد بن محمّد بن حيدر شعيرى، قم، انتشارات رضى، الطبعة الثانية، 1363 ش.

28.

جواهر الكلام فى شرح شرائع الإسلام، محمد حسن بن باقر نجفى، معروف به صاحب الجواهر، بيروت، دار إحياء التراث العربى، چاپ هفتم، [بى تا].

29.

الخرائج و الجرائح، سعيد بن هبة الله، قطب الدين راوندى، قم، مؤسسه امام مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف، چاپ اوّل، 1409 ق.

30.

خلاصة المنهج، ملا فتح الله كاشانى، تهران، انتشارات اسلاميه، 1373 ش.

31.

ديوان الإمام على عليه السلام، منسوب به اميرالمؤمنين على عليه السلام، قم، انتشارات پيام اسلام، چاپ دوّم، 1369 ق.

32.

رسائل فقهية (للشيخ الأنصارى)، مرتضى بن محمد امين انصارى، معروف به شيخ انصارى، قم، كنگره جهانى بزرگداشت شيخ اعظم انصارى، 1414 ق

33.

سير و سلوك؛ تقوا، آية الله العظمى حسين مظاهرى، اصفهان، مؤسّسه فرهنگى مطالعاتى الزهراء عليها السلام، چاپ اوّل، 1394 ش.

34.

سير و سلوك؛ يقظه، آية الله العظمى حسين مظاهرى، اصفهان، مؤسّسه فرهنگى مطالعاتى الزهراء عليها السلام، چاپ اوّل، 1387 ش.

35.

شرح اصول كافى (ملا صدرا)، محمد بن ابراهيم صدر الدين شيرازى، تصحيح: محمد خواجوى، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1383 ش.

36.

شرح چهل حديث، روح الله الموسوى الخمينى قدّس سرّه، تهران، مؤسّسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى قدّس سرّه، 1383 ش.

37.

شرح نهج البلاغة، ابوحامد عبدالحميد بن هبة الله بن ابى الحديد المعتزلى، تحقيق: محمّد ابوالفضل ابراهيم، قم، انتشارات كتابخانه آيت الله مرعشى، 1404 ق.

38.

الطبقات الكبرى (معروف به طبقات ابن سعد)، محمّد بن سعد بن منيع الهاشمى البصرى، تحقيق محمّد عبدالقادر عطا، بيروت، دارالكتب العلمية، 1410 ق.

39.

عدة الداعى و نجاح الساعى، جمال الدين ابوالعباس احمد بن محمّد بن فهد اسدى حلى، قم، دار الكتاب الإسلامى، الطبعة الأولى، 1407 ق.

40.

علل الشّرائع، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، قم، انتشارات مكتبة الداورى، [بى تا].

41.

علم اليقين فى أصول الدين، ملا محسن فيض كاشانى، قم، انتشارات بيدار، 1418 ق.

42.

عوالى اللئالى العزيزية، ابو جعفر، محمد بن على بن ابراهيم معروف به ابن ابى جمهور احسائى، قم، انتشارات سيّد الشّهداء عليه السلام، 1405 ق.

43.

الفتوح، ابو محمّد احمد بن على اعثم كوفى الكندى، بيروت، دار الاضواء، 1411 ق.

44.

الفصول المهمّة فى معرفة الأئمّة، على بن محمد بن أحمد المالكى المكى المعروف بابن الصباغ، تحقيق: سامى الغريرى، الطبعة الأولى، قم، دار الحديث للطباعة والنشر، 1422 ق.

45.

كتاب الخصال، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، تحقيق: على اكبر غفارى، قم، انتشارات جامعه مدرسين، الطبعة الثانية، 1403 ق.

46.

كتاب السنة، أبى بكر عمرو بن أبى عاصم الضحاك الشيبانى، بيروت، المكتب الاسلامى، الطبعة الثالثة، 1413 ق.

47.

كنزالعمال فى سنن الأقوال و الأفعال، علاءالدين على المتقى بن حسام الدين الهندى، تصحيح: صفوة السقا، بيروت، مكتبة التراث الإسلامى، الطبعة الأولى، 1397 ق.

48.

الكافى، محمّد بن يعقوب بن اسحاق الكلينى الرازى، تهران، دارالكتب الإسلامية، 1365 ش.

49.

كامل الزيارات، شيخ ابو القاسم، جعفر بن محمد بن جعفر بن موسى بن مسرور بن قولويه قمى، نجف اشرف، انتشارات مرتضويه، 1356 ش.

50.

الكامل فى التاريخ، عزالدين أبوالحسن على بن ابى الكرم المعروف بابن الأثير، بيروت، دار صادر - دار بيروت، 1385 ق.

51.

كتاب الماء، عبدالله بن محمد أزدى، مصحح: محمد مهدى اصفهانى، تهران، مؤسسه مطالعات تاريخ پزشكى، طب اسلامى و مكمل، 1387 ش.

52.

الكشف و البيان عن تفسير القرآن، ابو اسحاق احمد بن ابراهيم ثعلبى نيشابورى، بيروت، دار إحياء التراث العربى، 1422 ق.

53.

كلمات مكنونه من علوم اهل الحكمة و المعرفة، ملا محسن فيض كاشانى، تهران، نشر فراهانى، چاپ دوّم، 1360 ش.

54.

كمال الدين و تمام النعمة، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، قم، دار الكتب الإسلاميه، الطبعة الثّانية، 1395 ق.

55.

اللهوف على قتلى الطفوف، سيد رضى الدين على بن موسى بن جعفر بن طاووس، تهران، انتشارات جهان، 1348 ش.

56.

متشابه القرآن و مختلفه، محمد بن على ابن شهرآشوب مازندرانى، قم، انتشارات بيدار، 1410 ق.

57.

مسند أحمد بن حنبل، أحمد بن محمّد بن حنبل الشيبانى، تحقيق: عبدالله محمّد الدرويش، بيروت، دارالفكر، الطبعة الثانية، 1414 ق.

58.

مشارق أنوار اليقين فى أسرار أمير المؤمنين عليه السلام، رجب بن محمد بن رجب الحافظ، بيروت، مؤسسة الاعلمى، 1422 ق.

59.

مصباح الشريعة، منسوب بالامام جعفر بن محمد الصّادق عليه السلام، بيروت، مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، 1400 ق.

60.

مصباح المتهجد، ابوجعفر محمد بن حسن بن على بن حسن طوسى، بيروت، مؤسّسه فقه الشيعه، 1411 ق.

61.

المعجم الكبير، الحافظ أبى القاسم سليمان بن أحمد الطبرانى، حققه: حمدى عبد المجيد السلفى، بيروت، دار احياء التراث العربى، الطبعة الثانية، 1405 ق.

62.

مفاتيح الغيب) تفسير كبير (، ابوعبدالله محمد بن عمر معروف به فخرالدين رازى، بيروت، دار احياء التراث العربى، چاپ سوّم، 1420 ق.

63.

من لايحضره الفقيه، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، تحقيق: على اكبر غفارى، قم، انتشارات جامعه مدرسين، الطبعة الثالثة، 1413 ق.

64.

مناقب آل أبى طالب، رشيدالدين محمّد بن شهر آشوب مازندرانى، تحقيق: شيخ محمّد حسين دانش آشتيانى و سيد هاشم رسولى محلاتى، قم، مؤسسه انتشارات علامه، 1379 ق.

65.

المناقب، الموفّق بن احمد بن محمّد المكى الخوارزمى المعروف بأخطب خوارزم، تحقيق: شيخ مالك محمودى، قم، انتشارات جامعه مدرسين، الطبعة الثانية، 1411 ق.

66.

نماز نجواى مؤمنان، آية الله العظمى حسين مظاهرى، اصفهان، مؤسّسه فرهنگى مطالعاتى الزهراء عليها السلام، 1391 ش.

67.

نهج البلاغة، گردآورى: ابو الحسن محمّد بن حسين الموسوى البغدادى معروف به سيد رضى، تحقيق: صبحى صالح، قم، انتشارات دار الهجرة، [بى تا].