ghaemiyeh.com
سرشناسه : عسکری ، سیدمرتضی ، 1293 - 1386.
عنوان قراردادی : خمسون و مائه صحابی مختلق . فارسی
عنوان و نام پدیدآور : یکصد و پنجاه صحابی ساختگی/ مرتضی عسکری ؛ مترجم ع. سردارنیا.
مشخصات نشر : قم: دانشکده اصول الدین، 1352 -
مشخصات ظاهری : ج.
شابک : دوره: 964-5841-22-4 ؛ ج. 4964-5841-22-4 :
وضعیت فهرست نویسی : برون سپاری
یادداشت : فهرست نویسی بر اساس جلد سوم، 1387.
یادداشت : چاپ چهارم.
یادداشت : ج. 2 - 1 و 4 - 3 (چاپ چهارم: 1387).
یادداشت : کتابنامه.
یادداشت : نمایه.
موضوع : تمیمی ، سیف بن عمر، - 200ق . -- نقد و تفسیر
موضوع : صحابه ساختگی
موضوع : احادیث اهل سنت -- نقد و تفسیر
شناسه افزوده : سردارنیا، عطاء محمد، 1306 - ، مترجم
شناسه افزوده : دانشکده اصول دین
رده بندی کنگره : BP106/5 /ع5ی8 1300ی
رده بندی دیویی : 297/29
شماره کتابشناسی ملی : 1521634
تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری
یکصد و پنجاه صحابی ساختگی
خمسون و مائه صحابی مختلق / خمسون و مائه صحابی مختلق. فارسی
مرتضی عسکری
بسم الله الرحمن الرحيم
يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جٰاءَكُمْ فٰاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهٰالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلىٰ مٰا فَعَلْتُمْ نٰادِمِينَ (6)
اى مؤمنان (عالم) هرگاه فاسقى خبرى بارى شما آورد (تصديق نكنيد تا) تحقيق كنيد مبادا به سخنچينى فاسقى از نادانى به قومى رنجى رسانيد و سخت پشيمان گرديد.
حجرات: آيه 6
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ، و الصلاة و السلام على خير خلقه محمد و آله الطاهرين، وَ السَّلَامُ عَلَيْنَا وَ عَلَى عِبَادِ اللَّهِ الصَّالِحِين.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم
چشم بازو گوش بازو اين عمى
حيرتم از چشمبندى خدا
سپاس خداى را كه توفيق ترجمهى چهارمين جلد از كتاب ارزشمند علمى و تحقيقى «صد و پنجاه صحابى ساختگى» دانشمند و محقق كبير جهان اسلام، حضرت استاد علامه «مرتضى عسكرى» را به اين بندهى ضعيف مرحمت فرمود، تا به سهم خويش خدمتى هرچند ناچيز به حقايق اسلام كرده باشم.
اميد آنكه اين سند تحقيقى كمنظير، چراغى باشد فراسوى رهروان راه حقيقت، و پىجويان طريق اسلام واقعى، و مشتاقان شناخت تاريخ درست آن، تا دانشمندان و انديشمندان، و پرچمداران جهان اسلام به خود آيند، و پالايش اسناد و مدارك اسلامى را از همۀ دروغها، و دستكاريها در همۀ موارد وجههى همّت خود قرار دهند.
ناگفته پيداست كه اين كتاب نه قصه است و نه تاريخ، بلكه حقايقى است تكاندهنده از احتمال وجود هزاران خبر دروغ و ساختگى در مصادر و منابع اسلامى.
مگر نه اين است كه يكصد و پنجاه چهرهى خيالى كه هرگز وجود نداشتهاند بعنوان صحابى پيغمبر خدا (ص)، آنهم با شرح و تفصيلات در منابع خبرى و تاريخى وزين و معتبر اسلامى راه يافته است؟!
و مگر نه اينكه سيف به شيوهى تاريخنويسان، داستانها و افسانههاى خود را از زبان راويانى خيالى بازگو كرده از اين راه دهها راوى ساختگى نيز به فهرست
بالا بلند راويان افزوده(1)، احاديث دروغ بسيارى بر زبان آنان نهاده است؟!
دستورهاى حيرتآفرين برخى از زمامداران وقت، و اقدامات تكاندهندهى معاويه در جعل و انتشار احاديث دروغ(2)اعترافات «ابن ابى العوجاء» زير شمشير جلاد(3)، و دهها مورد تاريخى ديگر چه چيز را ثابت مىكنند؟
آيا با اين همه مىتوان گفت كه تمامى منابع و مصادرى كه امروز مورد قبول اكثريت مسلمانان جهان است از آلودگى به دروغ و دست كارى و انحراف بدور ماندهاند؟!
وجود همين يكصد و پنجاه تن صحابى ساختگى كافى است تا تكرار كرده بگوئيم:
بهجز قرآن كه از ديدگاه پيروان مكتب اهل بيت در صحت و درستى آن جاى هيچگونه ترديد نيست، غالب منابع و مصادر خبرى و حديث كه قرنها از تأليف و تدوين آنها مىگذرد بايد مورد تجديدنظر قرار گيرند تا از هرگونه آلودگى احتمالى به دروغ و انحراف و دست كارى پاك شده اسلام به همان گونه كه پيامبر مقدس ما آورده است به جهانيان و مسلمانان جهان عرضه شود(4)، همچنان كه فقهاى مكتب اهل البيت اين كار را به نحوى شايسته و اكمل در مدارك فقهى انجام دادهاند.
سخن در اين زمينه بسيار است، همين قدر از خدا مىخواهيم كه ما را بيدار و به وظائف خطير خود آشنا فرموده از راه لطف و كرمش هرچه زودتر موجبات اتحاد و يكپارچگى مسلمانان جهان را در سايۀ درك اسلام واقعى فراهم فرمايد، و پرچم توحيد را در پهنهى گيتى به اهتزاز درآورد كه «انّه قريبٌ مُجيب»
تهران آذرماه/ 1362 - عطاء محمد - سردارنيا.
مقالهاى كه از نظر خوانندگان عزيز مىگذرد، اظهار نظر فاضل ارجمند آقاى «هادى علوى» دربارهى اين كتاب است كه در روزنامهى (تآخى) بغداد مورخهى 1968/8/26، و مجلهى «رسالة الاسلام» طى دو شمارهى (9 و 10) بتاريخ جمادى الاولى 1388 به چاپ رسيده است.
و ما بىمورد ندانستيم كه آن را بعنوان مقدّمهاى بر اين قسمت از كتاب آورده باشيم.
تاريخ، كشتزار وسيع و پردامنهاى است كه هرگونه كار و برداشتى در آن ميسّر است، و بيش از ديگر موارد مىتوان دربارهى آن به قلمفرسائى نشست.
اين كثرت در نگارش تاريخ شايد به علت آن باشد كه نوشتن تاريخ آسان مىنمايد، و يا اينكه اهميت موضوعات و رويدادهاى تاريخى در چارچوب اين دانش، و يا تأثير همانها در محدودهى زمان ما و با آينده موجب چنان كثرت و فراوانى گرديده است.
در هر حال، تاريخ ساده و آسان نيست مگر وقتىكه نويسنده در مقام آن باشد كه از آن داستانى بسازد تا راحت طلبان و بىخبران را در شبهاى دراز زمستان با شيرينزبانيهاى خود گرم، و آنها را بر بساط شادى و طرف بنشاند.
اما اگر از ديدگاه علم به تاريخ نگاه كنيم، و عاقلانه براى درك مطالب جدّى آن بنشينيم، در مىيابيم كه تاريخ آنچنان هم آسان و ساده نيست مگر آن مقدار كه بتوانيم به سادگى در آن به تحقيق بپردازيم، و به راحتى به منابع متعدد خبرى و مدارك لازم دست يافته، و پيگيريهاى لازمه را انجام و به نتيجه برسيم. كه اين سه يعنى (تحقيق، و استقصاء، و نتيجهگيرى) سه پايهى هر دانشى را تشكيل مىدهند، و دستيابى به اين سه غالبا با رنج و زحمت فراوان همراه است.
بديهى است ارزش پژوهشهاى تاريخى بستگى به مقدار تلاشى دارد كه بر سر آن بكار رفته است. البته اين تلاش و كوشش بايد كه با بىغرضى و اخلاص، و يك رويه و مشخص بودن موضوع مورد بحث، همراه باشد.
در پرتو چنين حقايق ملموس و سادهاى مىتوانيم بگويم كه كتاب «صد و پنجاه صحابى ساختگى» از جمله كتابهائى است كه در خور احترام و سپاس مىباشد. چه، دقت و توجهى كه در انتخاب مباحث آن بكار رفته، محصول بررسى و پيگيريهاى طولانى و عميقى است كه مبيّن صبر و شكيبائى فراوانى مىباشد؛ كه خود غايت و هدف هرگونه بحث خالص علمى است.
با وجوديكه كتاب هدف اصلى خود را پنهان داشته، اما موضوع مورد بحث آن خود، گوياترين بيان هدف و مقصود آن مىباشد. از اين روى مىتوان گفت كه اين كتاب يك مدرك علمى مستند و پرارزشى است براى تمام كساني كه به بحث پيرامون اسلام نشستهاند، خواه عرب باشند، و خواه از خاورشناسان.
نويسندهى كتاب «آقاى سيد مرتضى عسكرى» از جملهى روحانيون بغداد است، و بحثى را كه در اين كتاب مطرح كردهاند، دنبالهى مباحثى است كه مؤلف در كتاب ديگر خود تحت عنوان «عبد الله بن سبا» عرضه داشته است.
مؤلف در اين دو كتاب سخن از مورخى بنام «سيف بن عمر» به ميان مىآورد كه زمان حكومتهاى (امويان و عباسيان) را درك كرده، و در همان آغاز نوشتن كتابها در جهان اسلام، كتابى در تاريخ فتوح اسلامى، كه شامل فتوحات و لشكركشيهاى صدر اسلام مىباشد تأليف كرده است.
كتاب فتوح سيف، گرچه از بين رفته و در دسترس نمىباشد، اما اخبار و رويدادهائى كه در آن به شرح گذاشته شده تماما در مصادر معتبر و مشهورى كه به سخنان و نوشتههاى سيف اعتماد كردهاند، منتقل شده كه پيشاپيش همۀ آنها «تاريخ طبرى» قرار دارد.
آقاى عسكرى در اين سلسله مباحث نشان داده كه سيف بن عمر، تاريخنويسى دروغگو، و دروغساز بوده كه حوادث و رويدادهائى را در عالم خيال و از پيش خود ساخته، و براى درست و موجّه نشان دادن آنها يك سلسله اغراض و عواملى را به خدمت گرفته و در آنها گنجانيده است كه به هيچ روى با اصل موضوع كه موجب نگارش چنان رويدادهائى شده است، ارتباطى ندارند. از جملۀ آن اغراض و عوامل اينكه:
1 - مصالح دولت مردان اموى، كه سيف بيشتر ايام زندگى خود را در دامان امن
ايشان سپرى كرده است. چه، رعايت جانب ايشان، و حفظ مصالح آنان آشكارا در داستانها سيف بهويژه داستان كشته شدن عثمان، و شرح دلاوريهاى سران شناختهشدۀ بنى اميّه از همان آغاز تاريخ اسلام، در روايتهاى او به چشم مىخورد.
2 - رعايت منافع قبيلگى قبيلۀ «تميم» كه سيف تعصب آن را هرچهتمامتر دارا مىباشد.
اين تعصب، بصورت بازتابى از شرح دلاوريها، و قهرمانيهاى چهرههاى شناخته شده و سرشناس تميم در فتوح اسلامى كه نقش حسّاس، بر عهده داشتهاند در آمده، كه آقاى عسكرى عقيده دارند همۀ آنها ساخته و پرداختۀ سيف مىباشد و حقيقت ندارند.
3 - ايجاد تشويق و اخلال در تاريخ اسلامى، كه مؤلف آن را زائيدۀ (زندقۀ) سيف بن عمر مىداند.
سيف در داستانهاى خود چهرههاى بسيارى را به عنوان (صحابى) رسول خدا (ص) آفريده كه بنا به آمارى كه آقاى عسكرى به دست داده است، تعداد اين قبيل آفريدههاى او به (يكصد و پنجاه) نفر مىرسد.
علاوه بر آنها، سيف چهرههائى را به عنوان راوى داستانهاى خود خلق، و اماكن و جاهاى جغرافيائى فراوانى را آفريده، كه نهتنها از آنها روى نقشۀ جغرافيا اثرى ديده نمىشود، بلكه روى زمين نيز وجود نداشتهاند؛ و اتفاقات، و رويدادها، و صحنهسازيهاى بىشمار ديگرى را نيز آفريده است!
در كتابى كه از اين دانشمند در دست داريم بحثى تحليلى و مفصل از تعداد (سى و نه) صحابى ساختگى سيف از مجموعۀ قهرمانان خيالى او به ميان آمده كه آقاى عسكرى اعتقاد كامل داد كه چنان چهرههائى در آن قبيل رويدادها هرگز وجود خارجى نداشتهاند!
تحقيقات آقاى عسكرى متكى بر عناصر زير است:
1 - سيف بن عمر تنها مصدر روايت اين قبيل اخبار است كه طبرى آنها را از او گرفته، و پس از وى، ابن اثير، و ابن كثير، و ابن خلدون مىباشند كه آن اخبار را از طبرى گرفته و در كتابهاى خود آوردهاند. علاوه بر طبرى، مورخينى انگشتشمار نيز بودهاند كه نسخهاى از كتاب فتوح سيف را در اختيار داشته اخبار او را نقل نمودهاند.
اما، در مصادرى كه به اخبار سيف اعتنائى نكرده از او مطلب نگرفتهاند، آن داستانها و نقشآفرينان، و قهرمانان و صحنههاى ترسيم شدهى او ديده نمىشود، از قبيل كتابهاى سيره، و مؤلفات بلاذرى كه رويدادهاى مورد تعريف سيف در آنها ديده نمىشود، و اخبار تحريفشدۀ او؛ از وقايع و رويدادهاى تاريخى، در آنها به شكل ديگرى آمده كه با گفتههاى سيف سخت اختلاف دارند.
طبرى نيز در اخبار و رويدادهاى تاريخى، تنها به اخبار سيف بسنده نكرده اخبار متناقض با آنها را از ديگر منابع خبرى نقل كرده و به اين قبيل تناقضات اشاره هم كرده است.
2 - اسنادى كه سيف در روايات خود به دست داده است، دليلى ديگر بر ساختگى بودن رواياتش مىباشد. چه، آقاى عسكرى راويان سيف را مورد بررسى و شناسائى قرار داده ولى از بيشتر آنها نامى در كتابهاى رجال نيافته، و همين امر موجب آن شده تا يقين كند كه اين دسته از راويان او نيز از مخلوقات خيالى او بوده و وجود خارجى نداشتهاند.
3 - غالب جنگها و فتوحات مورد بحث سيف را سايهاى از خرافات و اوهام، و رويدادهاى خارق العاده فرا گرفته است، از قبيل سخن گفتن حيوانات با برخى از فرماندهان تميمى در جنگها كه به زبان عربى فصيح صورت گرفته است! بديهى است كه اين چنين مطلبى را منطق علمى، قاطعانه رد مىكند، خواه سيف گفته باشد، خواه كسى ديگر(1)
حَتّٰى إِذٰا أَتَوْا عَلىٰ وٰادِ اَلنَّمْلِ قٰالَتْ نَمْلَةٌ يٰا أَيُّهَا اَلنَّمْلُ اُدْخُلُوا مَسٰاكِنَكُمْ لاٰ يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمٰانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لاٰ يَشْعُرُونَ؛ فَتَبَسَّمَ ضٰاحِكاً مِنْ قَوْلِهٰا... (سوره نمل؛ 18 و 19).
چون به بيابان مورچگان رسيد، مورى فرياد برآورد كه اى موران به خانههاى خود درآئيد تا مبادا سليمان و سپاهيانش نادانسته شما را پايمان كنند؛ سليمان از گفتار او تبسم كرده به آهستگى - بخنديد.
و هم در آن سوره، گفت و شنود حضرت سليمان (ع) با (هدهد) چنين آغاز مىشود:
وَ تَفَقَّدَ اَلطَّيْرَ فَقٰالَ مٰا لِيَ لاٰ أَرَى اَلْهُدْهُدَ أَمْ كٰانَ مِنَ اَلْغٰائِبِينَ لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذٰاباً شَدِيداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطٰانٍ مُبِينٍ فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ فَقٰالَ أَحَطْتُ بِمٰا لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ. تا آخر (سوره نمل / 29 20).
بنابراين گمان نمىرود كه نظر نويسنده از بيان چنان مطلبى اين باشد كه چنين معجزات و كراماتى را از جانب پيامبران و اولياء پاك خدا نفى كرده باشد؛ بلكه هدفش رد كردن آن قبيل افسانهها بوده، نه اخبار و احاديثى كه در مورد معجزات انبياء و اولياء آمده است.
«مترجم»
.1) . وقوع معجزات و خوارق عادات از جانب پيامبران خدا بحكم تاريخ و روايات و احاديث امرى است مسلّم، و در قرآن مجيد به پارهاى از آنها اشاره، و بهويژه از سخن گفتن حيوانات با ايشان بهصراحت ياد شده است، از آن جمله سخن گفتن مورچه است در سورۀ (نمل) كه مىفرمايد:
مىبينيم كه سيف امور شگفتانگيزى را مطرح مىكند، و آن را با تردستى در هم مىآميزد و نتيجهاى غير منتظره مىگيرد. مثلا دژى محكم و استوار كه مدت دو سال در برابر مسلمانها ايستادگى كرده، حملات و يورشهاى آنان را از خود دور نموده و سرفرازانه در برابر دشمن مقاومت كرده است؛ بدون اينكه بر اثر نيرنگى جنگى يا حركتى نظامى سقوط كرده باشد، سيف چنان نموده است كه آن دژ به يك باره و در اندك زمانى تسليم قواى اسلام شده همگان حتى نيروهاى اسلام را دچار شگفتى و تحير ساخته است!!
از ديدگاه سيف، بيشتر پيروزيهائى را كه مسلمانان در جنگها و فتوحات خود بدست آوردهاند، مرهون اين گونه اتفاقات و معجزههائى بوده كه در گيرودار نبرد، و يا
پيش از آن به وقوع پيوسته است!
اين نحوه گزارش حوادث و رويدادهاى تاريخى، دست مورخ را در دروغپردازيها و روايات ساختگى او رو مىكند، و وى را در تيررس حملات منطقى علمى بدور از هرگونه غرض و تعصبى قرار مىدهد.
اينجاست كه استاد عسكرى اين امكان را به دست مىآورد تا پس از پيگيريهاى لازم، در منابع و مصادرى كه با موضوع مورد بحث او بستگى دارد، آخرين ضربۀ سنگين و قاطع خود را بر اين تاريخنگار خطرناك فرود آورد، و با استادى و مهارتى هرچهتمامتر و شگفتانگيز اخبار ساختگى سيف را از ديگر منابع خبرى جدا كرده، و بدان وسيله مصادر تاريخى اسلامى را از ساختههاى اين مورّخ دروغپرداز آزاد نمايد.
در اينجا ممكن است كسى بپرسد: چطور شده است كه اين قبيل كارهاى سيف بر تاريخنويسان پيشين پوشيده مانده است؟
در پاسخ مىگوئيم: چنين نبوده كه كارهاى او از ايشان پنهان باشد؛ چه، طبرى كه بيش از ديگر تاريخنويسان بر كتاب سيف از خود اعتماد نشان داده است، بتمام وجود رواياتش را باور نداشته گه گاه با روايتهاى ديگران چون «واقدى»، و يا با اسناد مربوط به خود به معارضه با روايتهاى سيف برخاسته است. ديگر تاريخنويسان، و نويسندگان سيره نيز خبر و روايتى را از سيف بن عمر نقل نكردهاند مانند:
بلاذرى كه بطور اطلاق بزرگترين تاريخنويس فتوحات اسلامى است، و همچنين يعقوبى، و مسعودى و ديگران، اخبار سيف را به چيزى نگرفته آنها را در كتابهاى خود نياوردهاند.
راوىشناسان و پيشكسوتان علم درايه نيز سيف را از نظر دور نداشته، برخى از آنها آشكارا او را كوبيده به دروغگوئى و حديث سازيش متهم كردهاند.
البته بدون تمامى اينها، با آنهمه پشتوانۀ تاريخى و احترامى كه دارند، به سامان رسانيدن چنين مهمى كه آقاى مرتضى عسكرى در پيش گرفته است امكان نداشت.
در پايان اين مقاله بايد بگويم كه مؤلف، اصطلاح (اسطوره \ افسانه) را در سرتاسر كتابش بسيار بكار برده، و چنين نامى را بر اخبار و روايتهاى بىاساس و مردود سيف نهاده؛ درصورتىكه بنظر من بكار بردن چنين اصطلاحى در اين مورد بخصوص مستلزم دقت فراوانى است. زيرا افسانه اسمى است كه در مباحث علمى
جهان امروز بر جنگهاى بزرگ روزگاران گذشته نهاده مىشود، كه در شكلگيرى و رويدادهاى هيجانانگيز آنها، پريان و خدايان دخالت مستقيم داشتهاند، مانند افسانههاى (بابليها، و يونانيها) كه در زبان انگليسى به آن «مايث»(1)گفته مىشود.
اصطلاحى ديگر نيز در زبان انگليسى وجود دارد بنام «ليجند»(2)كه داستانهاى شامل رويدادها و پيشآمدهاى خارق العاده و باورنكردنى را به آن مىنامند. البته در اين قبيل داستانها سخنى از جنگها و نبردهاى بزرگ پريان و خدايان در كار نيست. نمونۀ اين قبيل اخبار و داستانها را مىتوان در داستانهائى كه از معجزات قديسين و اولياء و امثال اينها سخن مىگويند سراغ گرفت، و پژوهشگران عرب هم تاكنون بر جايگزينى اصطلاحى خاص به جاى آن به توافق نرسيدهاند. ولى من ترجيح مىدهم كه در اين مورد، لفظ (خرافه) به جاى اسطوره و افسانه بكار گرفته شود، تا هر يك از اين دو لفظ اصالت معناى خودشان را همانطور كه در زبان انگليسى برايشان منظور شده است حفظ نمايند.
در مراجعه به ساختهها و پرداختههاى سيف بن عمر مىبينيم كه همۀ آنها بدون اينكه رنگى از داستانها يا جنگهاى بزرگ خدايان و پريان را به خود گرفته باشند، سنگين و آرام در يك مسير منظم تاريخى به پيش مىروند، و از اين لحاظ كتاب «فتوح» او از نظر اسلوب و روشى كه در پيش گرفته است با روش ديگر كتابهاى تاريخ اختلافى ندارد، و درست نيست كه اخبار و روايتهاى آن را افسانه ناميد، زيرا حوادث و رويدادهاى خارق العادهاى كه به فراوانى در اخبار و روايتهاى سيف آمده است به مفهوم خرافه يا (ليجند) انگليسى نزديكتر است تا (افسانه) و (مايث).
از طرفى تمام اخبار سيف معجزات و يا خارق عادات نمىباشند، بلكه دروغهاى ديگر او هم چيزى از آنها را در بر ندارند!
پيشينيان نيز براى خبر دروغ، اسامى متعددى را آوردهاند كه بر اثر كثرت استعمال بصورت اصطلاح درآمده شائع شدهاند از قبيل (موضوع، و منحول \ ساختگى، و بىاساس). اما من در خود اين صلاحيت را نمىبينم كه در اينجا لفظ خاصى را براى بكار بردن آن پيشنهاد كنم، جز اينكه در اين فرصت كوتاه
تنها چيزى كه مىتوانم بگويم اين است كه تا آنجا كه ممكن باشد در اين قبيل مباحث در بكار بردن اصطلاحات دقت كافى رعايت شود. با توجه به اينكه استاد فاضل ارجمند، آقاى مرتضى عسكرى از هر كس ديگرى در بكار بردن واژهاى خاص و مناسب در مباحث علمى خود، داناتر و واردتر مىباشد.
پاسخ، و اظهار نظر مؤلف، پيرامون پارهاى از مطالب اين مقاله را در پايان همين كتاب مطالعه فرمائيد.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم
در اين بخش از كتاب به شرح حال آن دسته از اصحاب سيف آفريده مىپردازيم كه دانشمندان پيرو مكتب خلفا به دليل اينكه «سيف بن عمر» نام آنان را در كشورگشائيهاى سپاه اسلام در رديف سران و فرماندهان سپاه آورده است، شرح حال ايشان را در كنار ديگر اصحاب واقعى پيغمبر خدا (ص) به ثبت رسانيدهاند!!
ابن حجر در بخش اوّل مقدمۀ كتاب «اصابۀ» خود زير عنوان «تعريف صحابى» چنين مىنويسد:
از آنچه بطور اختصار و جسته گريخته از پيشوايان ما در شناخت شخص صحابى بدست ما رسيده است، اگر چه سخنى جزم، و نصى صريح در آن به چشم نمىخورد، مطلبى است كه «ابن ابى شيبة»(1)از منبعى كه بر آن ايرادى نيست، در (مصنف) خود به اين شرح آورده است:
در جنگهاى نخستين اسلام بر اين بوده است كه بهجز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه انتخاب نمىكردند!
اين دانشمند - ابن حجر - در بخش دوم كتاب خود تحت عنوان «راهى براى
1) . ابو بكر، عبد الله بن محمد بن ابراهيم بن عثمان بن ابى شيبة كوفى عبسى متوفاى سال 235 هجرى مىباشد كه از نوشتهى او تنها سه جزء در حيدرآباد دكن بچاپ رسيده است.
شناخت صحابى» مىنويسد:
قاعدهاى در دست است كه با استفاده از آن، صحابى بودن گروه بسيارى ثابت مىشود.
اين ضابطه داراى سه نشانه است كه اثبات وجود يكى از آن نشانهها در شخص، كافى است كه حكم شود آن شخص از جمله اصحاب رسول خدا (ص) بوده است.
نخستين نشانه اين است كه «ابن ابى شيبه» از منبعى كه بر آن ايرادى نيست در كتاب خود مىنويسد:
پيشينيان را رسم بر اين بوده است كه در جنگها جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمىگماشتند.
سپس ابن حجر ادامه داده مىنويسد:
اگر كسى اخبار و رويدادهاى جنگى و فتوح اسلامى را بررسى و پىگيرى نمايند، از اين دسته صحابيان كه ما آنها را در قسمت اوّل كتاب خود آوردهايم فراوان خواهد يافت. [پايان سخن ابن حجر].
ما به جستجوى خبرى كه ابن حجر از «ابن ابى شيبه» نقل كرده، و او و همفكرانش كه به شرح حال اصحاب پرداختهاند آن را دليلى قاطع بر شناخت شخص صحابى دانسته و دستآويز خود قرار دادهاند برخاستيم، اما به همه تلاش و كوششى كه در اين راه بكار برديم، مصدر چنين خبرى را جز در روايات سيف نيافتيم؛ هم چنانكه تاريخهاى طبرى، و ابن عساكر گوياى همين مطلبند. ايشان از قول سيف مىنويسند:
1 - افسران و فرماندهان سپاه در جنگها از اصحاب انتخاب مىشدند، مگر وقتىكه كه در ميان ايشان كسى پيدا نمىشد كه از عهدۀ چنين مهمّى برآيد.
2 - طبرى طى روايتى ديگر از قول سيف مىنويسند:
(عمرو بن محمد از شعبى) روايت كرده است كه گفت:
در همان ايام كه خليفه ابو بكر، «خالد بن وليد و عياض بن غنم» را به ماموريت عراق فرستاده بود، به ايشان نوشت:
از كسانى كه با مرتدها جنگيدهاند، و نيز آنها كه بعد از رسول خدا (ص) بر اسلامشان ثابت قدم باقى ماندهاند، سپاهى فراهم آريد.
دار اين سپاه، و در كنار شما، هيچيك از مرتدها حق شركت در جنگ را ندارد، تا دستور من به شما برسد.
سپس شعبى ادامه داده مىگويد:
به روزگار خلافت ابو بكر، هيچ مرتدى در جنگها شركت نداشته است.
3 - و باز طبرى با همان سند از قول سيف مىنويسيد:
ابو بكر تا زنده بود، در هيچيك از جنگهاى خود از آنان كه مرتد شده بودند يارى نجست. امّا عمر آنان را به يارى مىگرفت، ولى هرگز ايشان را به فرماندهى سپاه نمىگماشت مگر بر عدهاى انگشتشمار كه تعدادشان به ده نفر، يا به مراتب كمتر از آن مىرسيد. او از انتخاب شخص صحابى به فرماندهى سپاه هرگز غفلت نمىكرد!
4 - هم او در روايتى ديگر از قول سيف چنين نوشته است:
همه مىگويند كه ابو بكر از گروه مرتدها در جنگهاى ارتداد، و لشكركشى به عراق، و جنگ با ايرانيان، يارى نجسته است. او، با وجوديكه مرتدها را به سپاهىگرى مىگرفت، هيچيك از ايشان را به امارت، و ولايتى منصوب نكرده است.
اين مطالب را سيف در روايات متعدد آورده، و با اصرارى هرچهتمامتر خواسته است تا ثابت كند كه در زمان خلافت ابو بكر و عمر فرماندهى سپاه اسلام هميشه با فرد صحابى بوده، و بهجز ايشان كسى ديگر عهدهدار چنين مقامى نبوده است.
اما با همۀ اين احوال گفتههاى سيف و روايات او، با حكومت «امرؤ القيس» بر مسلمانان «قضاعه»(1)از جانب خليفه عمر، حتى پيش ازآنكه يك ركعت نماز در
1) . قضاعه، مجموعۀ قبايل بزرگى است شامل «حيدان، بهراء، بلى، جهينه» و غيره كه ابن حزم در كتاب «انساب» خود (440-460) به شرح آنها پرداخته است. مركز آن نخست «شحر» و بعد در «نجران» و سپس «شام» بوده، و محدودهى سكونت ايشان سرزمينى پهناور و حد فاصل بين زمينهاى شام و حجاز تا عراق وسعت داشته است. به «معجم قبائل العرب»، واژۀ «قضاعه» (957/3) مراجعه فرمائيد.
اسلام خوانده باشد آشكار متناقض است. به اين داستان توجه كنيد:
ابو الفرج اصفهانى در كتاب «اغانى» خود چنين مىنويسد:
«امرؤ القيس» بدست عمر اسلام آورد، و خليفه او را پيش ازآنكه حتى ركعتى نماز گزارده باشد حكومت و ولايت داد.
اصفهانى تفصيل داستان را بعد از خبر بالا، از قول «عوف بن خارجه مرّى» در «اغانى» خود چنين ادامه مىدهد:
روزى در ايام خلافت عمر بن خطاب (رض) نزد او نشسته بودم كه مردى وارد شد كه موى اندكى در دو طرف سرش بچشم مىخورد. پاهاى كجى داشت طورى كه انگشتهاى هر دو پاى او روبروى هم، و پاشنههاى آن تقريبا در امتداد شانههايش قرار داشتند.
او درحالىكه مرد مرا پس و پيش مىكرد و از روى سر آنها قدم بر مىداشت؛ خود را به جلو مىكشيد تا اينكه روبروى عمر قرار گرفت و او را برسم خلافت درود گفت. عمر از او پرسيد:
كيستى؟ آن مرد جواب داد:
من مردى هستم مسيحى، و نامم «امرؤ القيس بن عدى كلبى» مىباشد. عمر او را شناخت سپس از او پرسيد.
بسيار خوب، چه مىخواهى؟ امرؤ القيس پاسخ داد:
مىخواهم مسلمان شوم. عمر اسلام را بر او عرضه كرد و او پذيرفت. و همين هنگام خليفه فرمان داد تا نيزهاى برايش حاضر كردند، آنگاه پرچمى بر آن بست و بدست «امرؤ القيس» داد و او را بر مسلمانان قضاعۀ شام حكومت و فرماندهى داد.
امرؤ القيس درحالىكه پرچم را در دست خود مىفشرد، و باد آن را بالاى سرش به اهتزاز در آورده بود از خدمت خليفه بازگشت و روى براه نهاد... [تا آخر داستان در «اغانى»].
داستان حكومت «علقمة بن علاثۀ كلبى» نيز بعد از ارتدادش با روايتهاى سيف تناقض دارد. اين خبر در كتاب «اغانى» اصفهانى، و نيز در كتاب «اصابۀ» ابن جر، ضمن شرح حالى كه برايش نگاشتهاند بشرح زير آمده است:
علقمه در زمان رسول خدا (ص) اسلام آورد و از مصاحبت حضرتش برخوردار شد. ولى پس از آن حضرت و در زمان خلافت ابو بكر از اسلام روى بگردانيد و مرتد شد. ناچار ابو بكر، خالد بن وليد را بطلب او فرستاد و چون علقمه از اين موضوع با خبر گرديد خود را پنهان ساخت. مىگويند بعدها علقمه عذرخواهان، به خدمت خليفه بازگشت و از نو اسلام آورد.
مطالب زيرا را نيز ابن حجر دربارۀ علقمه در «اصابۀ» خود آورده است:
عمر در زمان حكومت خود علقمه را بجرم شرابخوارگى حدّ شرعى زد، علقمه از اين كار آزرده خاطر شده مرتد گرديد. پس روى به ديار روم نهاد، و بر امپراطور روم وارد شده خود را معرفى نمود. امپراطور مقدم او را گرامى داشت و در مقام شناسائى او، از وى پرسيد:
تو! پسر عموى «عامر بن طفيل» هستى(1)؟ علقمه كه از اين نحو سؤال امپراطور شخصيتش درهم شكسته شده بود، رنجيده خاطر شده بخشم آمده گفت:
مثل اينكه تو مرا جز به وسيلۀ عامر نمىشناسى؟! پس برخاست و بيرون آ مد و به مدينه بازگشت و اسلام آورد!
اما داستان حكومت يافتن علقمه از جانب خليفه عمر، در كتابهاى «اصابۀ» ابن حجر، و «اغانى» ابو الفرج اصفهانى آمده است كه ما آن را از كتاب «اغانى» نقل مىكنيم:
علقمه پس از روى گردانى از اسلام و مدتها آوارگى و دورى از شهر مدينه،
1) . برخوردى شديد بين (علقمه و عامر) روى داده كه اخباريون آن را آوردهاند و ما از لحاظ عفت قلم از ترجمۀ آن خوددارى كردهايم. خواستاران شرح آن، به «اغانى» اصفهانى چاپ ساسى (50/15) مراجعه كنند. در هر حال علت رنجش علقمه از عامر، و موجب پرخاشش به امپراطور روم همان داستان بوده است. مترجم
سرانجام به آنجا بازگشت، و دور از چشم مردم راه مسجد را در پيش گرفت و خود را در گوشهاى پنهان ساخت.
شب هنگام «عمر» وارد مسجد شد، ولى علقمه بر اثر تاريكى هوا، شخص تازه وارد را درست تشخيص نمىداد، اما با توجه به وجود شباهتى بين خالد بن وليد كه از دوستان علقمه بشمار مىرفت و شخص عمر، چنين گمان برد كه اين تازه وارد بايد خالد باشد، پس سر صحبت را با او باز كرد و در ضمن آن از او پرسيد:
كه بالاخره از كار بر كنارت كرد؟! عمر كه گوئى علقمه را شناخته متوجه اشتباه او شده بود قافيه را نباخت و براى اينكه چيزى دستگيرش شود زيركانه بجاى خالد جواب داد:
آرى همينطور است! علقمه با لحنى متأثر گفت:
معلوم است، چيزى نيست بهجز چشم زخم و حسد، اين ستم از راه حسادت به تو رفته است!
عمر موقع را مناسب دانسته موذيانه از علقمه پرسيد:
كمك مىكنى تا از عمر انتقام خود را بگيريم؟! علقمه شتابزده جواب داد:
پناه مىبرم به خدا، عمر بر ما حق فرمانبردارى دارد، و ما مجاز نيستيم كه عليه او كارى انجام داده به مخالفتش برخيزيم!!
سرانجام عمر، يا به گمان علقمه خالد، برخاست و از مسجد بيرون رفت.
روز بعد خليفه آمادۀ پذيرائى از مردم گرديد، در همين هنگام خالد به همراهى علقمه وارد شده كنار يكديگر نشستند.
پس از مدتى عمر در يك فرصتى مناسب روى به علقمه كرده پرسيد:
خوب علقمه! آن حرفها را تو با خالد در ميان گذاشتى؟ علقمه كه از سؤال عمر گيج شده بود، پس از اندكى مكث به ياد حرفهاى ديشبش با خالد افتاد، پس به تندى روى به خالد كرده با صداى بلند از او پرسيد:
ابو سليمان! تو چيزى به او گفتهاى؟ خالد جواب داد:
واى بر تو. قسم به خدا كه پيش از اين ديدار، من او را نديدهام. آنوقت موضوع را به فراست دريافته در دنبال خود گفت: ببينم نكند تو اين مرد - و اشاره به خليفه - را پيش از ديدار با من ديده و بجاى من گرفته باشى؟! علقمه جواب داد:
آرى بخدا، درست است من او را بجاى تو ديدهام. سپس روى به خليفه كرده گفت:
اى اميرالمؤمنين! تو كه چيزى جز خير و خوبى از من نشنيدهاى، اينطور نيست؟ عمر پاسخ داد:
درست است. حالا دوست دارى كه فرماندار (حوران)(1)بشوى؟ عقلمه جواب داد:
آرى.
عمر فرمان حكومت حوران را به دست عقلمه داد. علقمه تا پايان عمر در حكومت حوران باقى بود، و هم در آنجا درگذشت، و «حطيئه» در سوگش چنين سروده است... (تا آخر داستان). ابن حجر بدنبال اين داستان چنين اضافه مىكند:
پس از اينكه عمر فرمان حكومت حوران را بدست علقمه داد، روى به اطرافيان خود كرده گفت:
اگر چنين اشخاص با وفائى داشته باشم، برايم از هر چيز در دنيا ارزشمندتر است.
ديديم كه دانشمندان پيرو مكتب خلفاء از «ابن ابى شيبه» آوردهاند كه او از (منبعى كه بر آن باكى نيست) روايت نموده كه «پيشينيان را رسم بر اين بوده كه در جنگها بهجز شخص صحابى را در پست فرماندهى سپاه نمىگماشتند».
اين دانشمندان مصدر چنان خبرى را با اصطلاحاتى چون (صحيح، و يا حسن) معرفى نكرده بلكه با گفتن (از منبعى كه بر آن ايرادى نيست) از اعتبار و ارزش آن به مراتب كاستهاند.
سيف بن عمر را نيز ديديم كه مىگفت:
1) . (حوران) منطقۀ بسيار وسيعى است از استان (دمشق) كه قراء و قصبات و مزارع متعددى را در بر مىگيرد. معجم البلدان حموى حوران (358/2).
فرماندهان سپاه، همه از صحابه بودهاند!
ابو بكر در جنگهاى خود از مرتدها يارى نمىگرفت و مقرّر داشته بود كه از آنان كمك نخواهند. از اين روى در آن جنگها هيچ مرتدى حضور نداشته است!
عمر، مرتدها را به سپاهىگرى مىگرفت، ولى آنها را جز بر تعدادى انگشتشمار كه تعدادشان به زحمت به ده نفر مىرسيد فرماندهى نداده است؛ و شخص او از انتخاب صحابى به سمت فرماندهى سپاه هرگز غفلت نمىنمود.
اينها مطالبى بودند كه دانشمندان پيرو مكتب خلفاء براى اثبات مدعاى خود در شناخت صحابى رسول خدا (ص) آوردهاند.
اما با وجود اين همه ادعا ديديم كه خليفه عمر بر خلاف گفتۀ آنها شخص «علقمه» را كه مرتد شده بود به حكومت حوران منصوب ساخته است، با توجه به اينكه امراء و حكام شامى، آن روزگار بر سپاهيان نيز فرماندهى داشتهاند، به اين معنى كه حاكم و فرماندار شام بر سپاه شام، و حاكم فلسطين بر سپاه فلسطين، و فرمانرواى قنسرين، بر قواى منطقۀ قنسرين سر فرماندهى داشته است.
از طرف ديگر، فرمانده سپاه هر منطقه امام جماعت آن منطقه نيز بوده، و همراه آنان در جنگها شركت مىكرده، بر مسند قضا تكيه مىزده و درگيريهاى حقوقى آنان را نيز حل و فصل مىنموده است.
كوتاه سخن اينكه حاكم و فرمانرواى هر منطقه، در زمان صلح آمرى على الاطلاق، و در زمان جنگ، افسرى مسلط، و فرماندهى قاطع بوده است.
و نيز ديديم كه همين خليفۀ دوم پرچم فرماندهى مرد نصرانى تازهمسلمانى را كه براى نمونه هنوز يك ركعت نماز در اسلام نخوانده مىبندد و به دستش مىدهد. در حالى كه اين پرچم بستن و به دست كسى دادن در آن روزگار، سنّتى براى بسيج قبيلهاى خاص و براى شركت آن قبيله در جنگ بوده است. چه، در آن ايام اساس سپاهيگرى بر پايۀ قبيله استوار بوده و چنين سنتى تا اواخر جنگ صفين، و واقعۀ جانخراش كربلا، و حتى بعد از آن تاريخ نيز جارى بوده است.
بنا بر اين خليفه عمر، «امرؤ القيس كلبى» را كه از قبيلۀ كلب برخاسته و كلب
جزئى از قبيلۀ بزرگ قضاعه بوده است، بر تمامى قبايل قضاعه حكومت داده، و بدانم وسيله سر فرماندهى سپاه قضاعه را نيز به او سپرده است، تا وى به يارى ايشان در جنگ با روميان شركت جويد، و بنام اسلام با كفر و الحاد بجنگد!
با اين حساب چنين ضابطهاى را كه علما و دانشمندان پيرو مكتب خلفا براى شناخت شخص صحابى وضع كردهاند باطل و بىارزش است. زيرا هم سند آن ضعيف است، و هم آنچه را كه گفتهاند با واقعيات و رويدادهاى تاريخى جور در نمىآيد و با آن مغاير مىباشد!
با وجود اين، همان دانشمندان بر آن ضابطۀ خيالى و دروغ، دلخوش داشته و بر همان اساس دهها و صدها چهرههاى ساختگى را در رديف اصحاب واقعى رسول خدا (ص) به حساب آورده، برايشان شرح حال نوشتهاند!
ما در بحثى كه در پيش روى داريم، بشرح حال تعدادى از اصحاب ساختگى سيف مىپردازيم كه مخصوصا سيف آنها را در رديف فرماندهان سپاه اسلام جا زده، و از طريق روايتهاى مختلف و متعدد، اخبارى براى ايشان و بنام آنها ساخته است تا هم از اين راه دروغ خود را از ديد تيزبين علما و دانشمندان پنهان دارد، و هم با مشوّش كردن اخبار اسلامى، مصادر و مدارك ما را از اعتبار و اصالت بيندازد.
در اين هدف خطرناك سيف، بايد گفت كه متأسفانه برخى از دانشمندان به سيف كمك بسزائى كرده، خوش باورى او را در رسيدن به اهدافش، با اعتمادى كه پرداختههاى خائنانۀ او را به اسلام در مصادر معتبر، و نقشآفرينان خيالى وى را در رديف ديگر اصحاب واقعى رسول خدا (ص) به ثبت رسانيدهاند. و چه مىدانيم، شايد كه سيف ديدن چنين پيروزى را براى خود حتى در خواب هم اميد نداشته است.
1 - «اصابه» ابن حجر (13/1) و (16/1).
1 - «تاريخ طبرى» ضمن حوادث سال سيزدهم از هجرت (2151/1).
2 - «تاريخ ابن عساكر» (514/1).
1 - «تاريخ طبرى» (2020/1-2021) و (2457-2458) و (2225/1).
1 - كتاب «اغانى» ابو الفرج اصفهانى چاپ ساسى (157/14-158).
2 - «جمهرۀ» ابن حزم (457) بطور اختصار.
1 - «اصابۀ» ابن حجر (496/2-498).
2 - «اغانى» اصفهانى (56/15).
1 - «اغانى» (50/15-55).
2 - «جمهرۀ» ابن حزم (284).
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (440-462).
تعداد پنجاه و سه تن از صحابيان ساختگى سيف را در جلدهاى اول تا سوم اين كتاب معرفى كردهايم. اينك تعداد چهل تن ديگر از اصحاب مخلوق خيالات او را بشرح زير در اين كتاب معرفى مىنمائيم.
بخش اول
افسران و فرماندهان مخلوق سيف در جنگهاى عراق (قسمت اوّل).
54 - بُشْرِ بْنِ عَبْدُ اللَّه.
55 - مَالِكَ بْن رَبِيعَةَ تَيمى.
56 - هَزهازِ بنِ عَمْرو عِجلى.
57 - حُمَيضَة بنِ نُعمانِ بارِقى.
58 - جابِر اَسَدى.
59 - عُثمان بنِ رَبيعَة ثَقَفى.
59 - سَوادِ بنِ مالِكِ تَميمى.
60 - سَوادِ بنِ مالِكِ تَميمى.
بخش دوّم
افسران و فرماندهان در جنگهاى عراق (قسمت دوّم).
61 - عَمرو بنِ وبَرَة.
62 - حَمّالِ بنِ مالِكِ بنِ حَمّال.
63 - رِبّيل بن عَمرو بنِ عَبدَرى.
64 - طُلَيحَة بنِ بَلالِ قُرشى.
65 - خُلَيدِ بنِ مُنذِرِ بنِ ساوى عَبدى.
66 - حارِث بنِ يَزيدِ عامِرى «ديگر!».
بخش سوم
اصحابى از قبايل مختلف.
67 - عَبدُ اللهِ بنِ حَفصِ قُرشى.
68 - اَبو حُبَيش عامِرى كِلابى.
96 - حارِث بنِ مُرَّۀ جُهَنى.
بخش چهارم
صحابى، بحكم همزمانى با رسول خدا (ص)!
70 - قِرقِرَة يا قُرفَةِ بنِ زاهِر تَيمى.
71 - نائِل بنِ جُعشَم.
72 - سَعدِ بنِ عُمَيلۀ فَزارى.
73 - قَريبِ بنِ ظَفَر.
74 - عامِرِ بنِ عَبدُ الأسَد.
بخش پنجم
افسران و فرماندهان جنگهاى ارتداد.
75 - عَبدُ الرَّحمن اَبُو العاص.
76 - عُبَيدَة بنِ سَعد.
77 - خَصفَۀ تَيمى.
78 - يَزيدِ بنِ قَينان.
79 - صَيحانِ بنِ صَوحان.
80 - عِبادِ ناجى.
81 - شِخريت.
بخش ششم
صحابى، بحكم رسيدن به خدمت ابو بكر!
82 - شَريكِ فَزارى.
83 - مُسَوَّرِ بن عَمرو.
84 - مُعاويَۀ عَذرى.
85 - ذُوَيناق، وَ شهر ذُوَيناف.
86 - مُعاوِيَۀ ثَقَفى.
بخش هفتم
صحابى بحكم شركت در جنگهاى زمان ابو بكر!
87 - سَيفِ بنِ نُعمانِ لَخمى.
88 - ثَمامَةِ بنِ اَوسِ بنِ ثابِت.
89 - مُهَلهَلِ بنِ يَزيد.
90 - غَزالِ هَمدانى.
91 - مُعاوِيةِ بنِ أنس.
92 - جَرادِ بنِ مالِكِ نُوَيرَه.
93 - عَبدَ بنِ غَوثِ حِميَرى، كه به حكم كمك به سپاه ابو بكر صحابى شناخته شده است!
صد و پنجاه صحابى ساختگى
(قسمت اول)
54 - بُشرِ بنِ عَبدُ الله.
55 - مالِك بن رَبيعَة تَيمى «تيم رباب».
56 - هَزهازِ بنِ عَمرو عِجلى.
57 - حُمَيضَةِ بن نُعمانِ بارِقى.
58 - جابِرِ اَسَدى.
59 - عُثمان بنِ رَبيعَة ثَقَفى.
60 - سَوادِ بن مالِكَ تَميمى.
اين صحابى در كتاب «إصابه» ابن حجر چنين معرفى شده است:
بشر بن عبد الله. سيف در كتاب فتوح خود آورده است كه عمر بن خطاب در سال چهاردهم از هجرت او را به همراهى «سعد وقاص» به عراق فرستاد.
سعد در اين مأموريت «بشر» را به سركردگى هزار نفر از رزمندگان (قيس) برگزيده است.
طبرى نيز همين مطالب را در «تاريخ» خود آورده، و «ابن ابى شيبه» با اسناد خود روايت كرده است كه پيشينيان را رسم بر اين بوده كه در جنگها جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمىگماشتهاند (ز). [پايان سخن ابن حجر].
حرف (ز) را ابن حجر در پايان سخن خود از آن روى آورده تا بگويد كه او نام اين صحابى را بر ديگر تذكرهنويسان استدراك كرده و آن را اضافه دارد.
مطلب مورد اشارۀ ابن حجر دربارۀ بشر در «تاريخ طبرى» چنين آمده است:
... و هزار نفر از رزمندگان «قيس عيلان» به همراهى او - سعد وقاص - روى به جانب عراق نهادند كه فرماندهى ايشان را «بشر بن عبد الله هلالى» بر عهده داشته است.
در اينجا علاوه بر آنچه گذشت مىبينيم كه طبرى «بشر» را (هلالى) معرفى كرده، و اين معرفى نه از جانب اوست كه از جانب سيف است. بنابراين سيف، اين مخلوق خيالى خود را از تيرۀ (هِلال بن عامِر بن صَعصَعَة بن... عَيلان بن مُضَر) آفريده است.
سيف در افسانۀ بشر بن عبد الله، اين نامها را بعنوان راوى آورده است:
1 - «مُحَمَّد و مُستَنير» كه هر دو از راويان خيالى او مىباشند.
2 - «طلحه و حنش» كه هر دو افرادى مجهول الهويه و ناشناخته مىباشند، و نمىدانيم كه سيف آنها را چه كسانى خيال كرده است!
اين دانشمندان در انتشار افسانۀ «بشر» به سيف بن عمر تميمى كمك شايانى نمودهاند:
1 - امام المورخين، محمد بن جرير طبرى در تاريخش با ذكر نام سيف.
2 - ابن اثير در تاريخش به نقل از تاريخ طبرى.
3 - ابن خلدون در تاريخش به نقل از كتاب تاريخ طبرى.
4 - ابن حجر در كتاب «اصابۀ» خود به نقل از كتاب «فتوح» سيف، «تاريخ طبرى».
لازم به تذكر است كه ابن حجر مخصوصا (بشر) را از آن روى در قسمت اول كتاب خود آورده، كه سيف گفته است كه پيشينيان بشر را به هنگام ترك مدينه به مقصد عراق و شركت در جنگ قادسيه، بر هزار نفر از رزمندگان «قيس عيلان» فرماندهى دادهاند.
و نيز بر اثر توجّه و اعتمادى بوده است كه ابن حجر بر سخن «ابن ابى شيبه» ابراز داشته آنجا كه از مصدرى مجهول كه با كى بر آن نيست! آورده است كه پيشينيان در جنگها بهجز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمىگماشتهاند!!
و ديديم كه اين خبر با حقايق و مدارك تاريخى كه در دست داريم تا چه پايه
مخالف و متناقض است.
علاوه بر همۀ اينها، مسألۀ فرماندهى بشر بر هزار جنگندۀ «عبد القيس» تنها روايتى است كه از زبان سيف نقل شده است نه منبع ديگر.
و در آخر، ما اساسا نام اين اين صحابى - بشر بن عبد الله هلالى - و راويان داستان او را در هيچيك از منابع خبرى غير از سيف بن عمر تميمى افسانهساز نديدهايم!
با چنين مقدماتى، موضوع (وجود، و اخبار، و راويان) داستان «بشر بن عبد الله» از سر تا پا دروغ و سادگى بوده، افسانهاى است كه سيف بن عمر آن را ساخته و پرداخته و براى انحراف دانشمندان از مسير واقعى اسلام آن را جلا داده است، و دانشمندان بنام و بلندآوازهاى چون (محمد بن جرير طبرى، و ابن حجر) با ثبت آن، و ديگر افسانههاى او در كتابهاى معتبر و وزين خود سيف و اهداف پليدش را خدمت، و به اسلام...
اين را هم بگوئيم كه گرچه ابن حجر مصدر اين خبر (پيشينيان را رسم بر اين بوده كه در جنگها...) را «ابن ابى شيبه» معرفى كرده، ولى نگفته است كه خود آن خبر را از كداميك از كتابهاى ابن ابى شيبه نقل نموده است.
و بهطورىكه بعدها خواهيم ديد، ابن حجر در موقع معرفى ديگر اصحاب خود از اين قبيل، تنها به نقل همان سخن «ابن ابى شيبه» بسنده كرده از مصدر آنهم ذكرى به ميان نمىآورد.
1 - «اصابۀ» ابن حجر «157/1) بخش اول حرف (ب) شرح حال 665.
1 - «تاريخ طبرى»، رويدادهاى سال هفدهم از هجرت (2219/1).
2 - «تاريخ ابن اثير» (347/2).
3 - «تاريخ ابن خلدون» (316/1).
1 - «الباب» (296/3).
2 - «جمهرۀ» ابن حزم (269-273).
اين صحابى، در كتاب «اصابۀ» ابن حجر چنين معرفى شده است:
مالك بن ربيعه از بنى تيم رُباب(1)، يكى از سرهنگهاى سعد بن ابى وقاص بوده، كه در اوايل خلافت عمر، به همراه او به عراق عزيمت نموده است.
سعد وقاص كه سرفرماندهى سپاه را در جنگ (قادسيه) بر عهده داشت، مالك ابن ربيعه را بر دستهاى از سپاه خود فرماندهى داده بود.
ابو جعفر، محمد بن جرير طبرى نيز همين مطالب را دربارۀ مالك بن ربيعه آورده است.
و پيش از اين هم گفتهايم كه پيشينيان را در جنگها رسم بر اين بوده است كه بهجز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمىگماشتند. [پايان سخن ابن حجر].
شرح حالى كه ابن حجر براى مالك بن ربيعه نوشته است، شامل سه قسمت خبرى و يك قسمت سلسلۀ نسب است كه بشرح زير به بحث پيرامون آنها
1) . در كتاب «اصابۀ» ابن حجر از «بنى تيم مرة رُباب» آمده است، كه ما در انساب عرب چنين نسبتى را نديديم؛ و بايد همان «از بنى تيم رباب» باشد كه در متن آوردهايم.
مىپردازيم:
1 - انصاب شخصى بنام «مالك بن ربيعه» در قبيلۀ تيم رباب، در جنگ (قادسيۀ عراق) به سمت فرماندهى يك واحد رزمى توسط «سعد وقاص» مطلبى است كه فقط در «تاريخ طبرى»، آنهم از قول سيف بن عمر آمده است نه در جاى ديگر!!
2 - اين انتصاب، و ديگر وقايع جنبى آن را طبرى با تصريح نام سيف، و با شرح و تفصيلى كامل در شش صفحه از كتاب خود آورده؛ و گويا همين طولانى بودن خبر موجب آن شده باشد كه منبع اصلى آنكه سيف بنِ عمر است از چشم علاّمه ابن حجر پوشيده بماند، و همچنان كه در شرح حال مالك بن ربيعه تصريح كرده مصدر خبر خود را «تاريخ طبرى» معرفى كند.
نكتهاى را كه فرماندهى «مالك بن ربيعه» بر گروهى از سپاهيان در جنگ قادسيه از آن مستفاد مىشود و در «تاريخ طبرى» آمده است بشرح زير مىباشد:
سيف از قول «طَلحَة، از دختر كَيسانِ ضَبيَّه»، از يكى از اسراى جنگ قادسيه! آورده است... تا آنجا كه مىگويد:
همچنين سعد وقاص سرفرمانده كل سپاه اسلام «مالك بن ربيعۀ تيمى، تيم رباب وائلى» را به همراهى «مساوِرِ بن نُعمانِ تَيمىِ رَبيعى» به فرماندهى گروهى ديگر از سپاهيان برگزيد.
اين دو فرمانده با افراد تحت فرماندهى خود بر منطقۀ (فَيّوم) تاختن آوردند، و شترانى را از قبايل (تغلب، و نمر) به غارت برده مردم آن ديار را از دم تيغ گذرانيدند و صبحگاهان پيروزمندانه به خدمت سعد رسيدند. [پايان سخن طبرى].
3 - خبر (پيشينيان بهجز شخص صحابى را در جنگها به فرماندهى سپاه نمىگماشتند) را كه ابن حجر به آن اشاره كرده، و ما پيش از اين به تفصيل دربارۀ آن بحث كردهايم.
و به خاطر داريم كه ابن حجر خبر مزبور را در شرح حال «بشر بن عبد الله»، و به نقل از ابن ابى شيبه در كتاب خود آورده است.
و نيز فراموش نكردهايم كه ابن حجر در مقدمۀ كتاب خود تأكيد كرده كه علت
تقسيمبندى كتاب «اصابه» به سه بخش، و اختصاص بخش اول آن به اصحابى كه سمت فرماندهى داشتهاند، همان خبر ابن ابى شيبه بوده است.
4 - اما نسب اين صحابى سيف آفريده كه ابن حجر او را در كتاب «اصابه» (تيمى، و از بنى تيم مرّۀ رُباب) معرفى كرده و ما گفتيم كه اين نسب بنظر اشتباه مىآيد، و درست آن (تيم رُباب) است و مرّه ندارد.
(رُباب) هم به تعدادى از قبايل (بنى منات) گفته مىشود كه با قبيلۀ (ضَبّه) عليه عموزادگان خودشان يعنى (بنى سعد منات) پيمان بسته بودند، و به هنگام عقد اين پيمان دست خود را به عنوان يكپارچگى در ظرفى از (رب) فرو بردند، و بدين مناسبت فرزندان «تيم بن عبد منات» به «تيم رباب» شهرت يافتهاند.
اما اينكه در «تاريخ طبرى» نسبت مالك بن ربيعه «بنى تيم رباب وائلى» آمده، ندانستيم كه منظور سيف از اين «وائلى» چه بوده است!
اگر هدف از وائلى، نسبتى باشد به «وائل بن قيس»، نوادۀ «عوف بن عبد منات اد»، كه آنها با «تيم رباب» خويشاوند بوده، پسر عموى يكديگرند.
و چنانچه هدف سيف از وائلى نسبتى باشد به «وائل بن مالك، نواده جذام از قبايل سباء»، كه اين قبيله با «تيم رباب» كه از قبايل عدنان مىباشند، جمع نمىشوند، و از نظر نسب بسيار با هم اختلاف و فاصله دارند.
نمىدانيم، آيا سيف واقف به اين مسأله و وجود اختلاف بين دو نسب بوده، و همچنان كه شيوۀ اوست دانسته و عمدا نوشته (از بنى تيم رباب وائلى) و منظورش ايجاد سردرگمى مطلب، و سرگردانى دانشمندان از دسترسى به حقايق، و اختلال در امر تحقيق بوده است؟
و يا اين كه نه، خوشباورانه بنشينيم و بپذيريم كه او قصد سوئى نداشته و اشتباه كرده است؛ كه اين برداشت با دانش وسيعى كه سيف به انساب عرب داشته - و اين از نوشتههاى او پيداست - بسيار بعيد به نظر مىرسد.
راه سومى نيز به نظر مىآيد، و آن اين است كه اطلاعات سيف در انساب عرب بيشتر از نسبشناسان ديگر كه داراى تأليفاتى هم در اين زمينه مىباشند بوده، و او تيرههايى را در عرب مىشناخته كه ديگران نشناختهاند و مالك بن ربيعۀ خود را به چنان تيرههايى نسبت داده است!!
و بالاخره بعيد نيست كه ابن حجر به همين اشكال در موضوع نسب مالك بن
ربيعۀ سيف پى برده است، و به عنوان نخستين كسى كه به چنين خطائى در روايت طبرى از سيف برخورد كرده است، از ذكر نسب مالك مزبور در شرح حال او خوددارى نموده باشد!
سيف خبر فرماندهى مالك بن ربيعۀ خود را بر گروهى از سپاهيان در جنگ قادسيه از قول:
طلحه، از دختر كيسان ضبيه، از قول يكى از اسراى جنگ قادسيه نقل كرده است!! كه نه ما مىدانيم، و نه هيچ ستارهشناس ديگرى كه منظور سيف از اين طلحه چه كسى است!
دختر كيسان ضبيّه را چه نام بوده و كيسان ضبيّه كيست؟!
و بالاخره آن اسير بختبرگشتۀ جنگ قادسيه را چه نام بوده است؟!
ما بيهوده وقت گرانمايۀ خود را صرف سر كردن در كتابها، و منابع خبرى، و مصادر اسلامى كرديم تا شايد دختر كيسان ضبيه را شناسائى كرده اطلاعى از او بدست آوريم، اما همۀ تلاش ما در اين مورد به جائى نرسيد.
ديديم كه سيف بن عمر، تنها كسى است كه از فرماندهى «مالك بن ربيعه»، و «مساور» آنهم بنا به دستور «سعد وقاص» بر گروهى از سپاهيان، و تاختن ايشان بر منطقۀ (فَيّوم) سخن مىگويد.
و نيز ديديم كه سيف تنها كسى است كه براى مالك بن ربيعه، نسبى آنچنانى و شگفتآور ساخته و آن را بىهيچ پروائى در كتاب خود آورده، و چنان راويان ناشناخته، و مجهول الهويّهاى را بىهيچ ملاحظهاى بعنوان سند خود معرفى كرده است!
و دست آخر، ابن حجر، آن دانشمند بزرگوار را ديديم كه دو شخصيت خيالى و افسانهاى سيف را - مالك، و مساور - بعنوان حقيقتى مسلم در رديف ديگر
اصحاب پيغمبر خدا (ص) نشانيده برايشان شرح حال نوشته است! كه با خواست خدا، مساور را نيز ضمن ديگر اصحاب ساختگى سيف و در جاى خود شرح خواهيم داد.
و بالاخره توجه داشتيد كه در افسانهى سيف از (فيّوم) نامى، و از يورش مالك و مساور به آنجا يادى شده بود. حال ببينيم كه اين (فيّوم) در كجا قرار دارد.
آنطور كه معلوم است (فيّوم) محلى است شناخته شده و معروف در (مصر) كه گمان مىرود سيف از وجود آن اطّلاعى تمام داشته، و محلى همنام با آن در عراق آفريده باشد!
اين ياقوت حموى دانشمند جغرافياشناس اسلامى است كه با ابراز اعتماد بر سخنان سيف براى (فيّوم) او جائى در كتاب «معجم البلدان» خود اختصاص داده مىنويسد:
فيّوم. به دو محل اطلاق مىشود، يكى در مصر، و ديگرى در عراق نزديكيهاى شهر (هيت).
سپس ياقوت در سه صفحه از كتاب خود به شرح و تفصيل پيرامون فيّوم مصر پرداخته، و دست آخر، چون چيزى نداشته تا دربارۀ فيّوم عراق بنويسد، به همين اندازه بسنده كرده است كه بگويد، اين فيوم نزديكيهاى هيت عراق است.
و چنين بنظر مىآيد كه انتخاب شهر هيت از نظر حموى از آن سبب بوده كه از افسانۀ سيف معلوم مىشود كه (فيّوم) در حوالى قادسيه قرار داشته است. و چون هيت به قادسيه نزديك مىباشد پس ياقوت تيرى به تاريكى انداخته و گفته است كه اين (فيوم) نزديكيهاى شهر هيت عراق قرار دارد. غافل از اينكه اين خبر از پايه دروغ و ساختگى است، و اين (فيّوم) هم چون ديگر مطالب سيف، آفريدۀ خيالات، او بوده، وجود خارجى نداشته است.
ياقوت اين اشتباه را در كتاب ديگر خود بنام «المشترك» كه اختصاص به اماكن همنام دارد تكرار نموده گفته است: دو محل (فيّوم) نام دارند. و آنوقت آنچه را كه در معجم خود آورده بطور اختصار در «المشترك» نيز نقل كرده است.
در اينجا اين گمان قوّت مىگيرد كه شايد سيف بن عمر نام نقشآفرين خيالى
خود، مالك بن ربيعۀ تيمى را نيز از نام «مالك بن ربيعه، ابو اسيد ساعدى انصارى»، و يا فرزند «وهب قرشى»، و يا غير از ايشان گرفته باشد، تا دانشمندان و محققين را به گمراهى اندازد، و
آنان را به سرگردانى و تحيّر دچار نمايد. چه، همين همنام بودن در اسامى اصحاب، موجب تشويق، و سرگردانى، و چه بسا اشتباه و گمراهى دانشمندان و محققين شده است.
1 - «اصابۀ» ابن حجر (324/3) بخش اول.
2 - «تاريخ طبرى» (2244/1-2245) ضمن وقايع قادسيه.
1 - «جمهرۀ انساب العرب» ابن حزم (198).
2 - «لباب الانساب» واژۀ (رباب) (120).
3 - «عجاله همدانى» واژۀ (وائلى) (120)، و جذامى (38).
1 - «اصابۀ» ابن حجر (324/3).
2 - «طبقات» ابن سعد (200/5).
3 - كتاب «صفين»، نصر مزاحم (506).
4 - «تقريب التهذيب».
5 - «عقد الفريد».
6 - «مسند» احمد بن حنبل.
شرح حال «هزهاز» در كتاب «اصابۀ» ابن حجر چنين آمده است:
هزهاز بن عمرو عجلى.
طبرى در تاريخ خود آورده است كه أَبُو عُبَيْدَه ثقفى، در آن هنگام كه ستونهاى زرهى، و سواره نظام خود را پشتيبانى سعد وقاص به عراق مىفرستاد، پست فرماندهى يكى از دو جناح آن را بنا به دستور عمر بر عهدۀ «هزهاز» نهاده است.
هزهاز در دوّمين روز از جنگ قادسيه بنام (اغواث) قدم به ميدان نبرد نهاده سپاه سعد را به نيروى خود يارى داده است.
ابن فتحون اين صحابى را بر «استيعاب» ابن عبد البر استدراك كرده است.
پيش از اين نيز ما گفتهايم كه پيشينيان را رسم بر اين بوده كه در جنگها، جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمىگماشتند. [پايان سخن ابن حجر].
از آنچه آورديم پيداست كه ابن حجر سند سخن خود را دربارۀ «هزهاز» «تاريخ طبرى» معرفى كرده، ما نيز به پىگيرى مطلب برمىخيزيم تا ببينيم طبرى سخن خود را از كدام منبع گرفته، و در سند روايت نام چه شخص يا اشخاصى را برده است.
طبرى تمام، و تفصيل خبرى را كه ابن حجر به آن اشاره كرده است ضمن وقايع جنگ قادسيه از زبان سيف در سه صفحه از كتاب خود آورده، و به طورى كه مىبينيم
منبع خبر خود را هم با تصريح نام سيف، كاملا مشخص و معلوم كرده است.
بنابراين چنين گمان مىرود كه طولانى بودن روايت طبرى باعث آن گرديده است كه سند روايت كه به شخص سيف منتهى مىشده از ديد علاّمه ابن حجر پوشيده بماند. از اين روست كه داستان را از قول طبرى نقل كرده، و نامى از راوى اصلى آنكه سيف باشد نبرده است.
سيف در سند خود نام «محمد» را مىبرد، و مىدانيم كه محمد او، (محمد بن عبد الله بن سواد نويره) است، كه پيش از اين گفتهايم كه او از راويان ساختگى و خيالى او است، و وجود خارجى نداشته است.
سيف نسب صحابى خود آفريدهاش را عجلى انتخاب كرده، و اين نسبتى است به (عجل بن لجيم، نوادۀ صعب به على بن بكروائل) تيرهاى از عدنان.
اما داستانى را كه ابن حجر به آن اشاره مىكند، ما آن را به تفصيل از «تاريخ طبرى»، و در شرح حال، «قعقاع بن عمرو تميمى»، و در جلد اول همين كتاب آوردهايم، و موردى براى تكرار آن نمىبينيم.
اين راهم بگوئيم كه همين طبرى موضوع كمكرسانى «ابو عبيده» را بنا به دستور خليفه عمر به «سعد وقاص» كه سمت سرفرماندهى قوا را در جنگ قادسيه بر عهده داشته است، از قول ابن اسحق به تفصيل آورده اما در آن به هيچ روى از «قعقاع» و شاهكارهاى او سخنى نرفته، و از «هزهاز» و افراد تحت فرماندهيش، و حضور او در روز دوم از جنگ قادسيه در گروههاى ده نفرى چيزى به چشم نمىخورد!
از اين همه دقّت و بررسى اين نتيجه بدست مىآيد كه سيف بن عمر تميمى تنها كسى است كه خبر هزهاز عجلى، و فرماندهيش را بر يكى از دو جناح زرهى سپاه امدادى جنگ قادسيه روايت نموده، و طبرى آن را در تاريخ خود از زبان سيف نقل كرده است.
اين حجر هم با اعتماد به همان خبر، كه در تاريخ طبرى آمده، و اين سخن كه (در جنگها بهجز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمىگماشتند)، «هزهاز» را صحابى پنداشته، و برايش جائى جداگانه در كتاب «اصابۀ» خود باز كرده بشرح حالش پرداخته است.
ما در بخش (فرماندهان سپاه) كه در مقدمۀ همين كتاب آمده است؛ مصدر چنان خبرى، و اينكه خبر مزبور تا چه اندازه با واقعيات و رويدادهاى تاريخى مطابقت داشته است، به تفصيل سخن گفتهايم.
از كجا معلوم، شايد كه سخن ابن ابى شيبه، و قاعدهاى كه براى شناخت صحابى ساختهاند ابن فتحون را نيز فريفته باشد تا بر طبق همان ضابطه، هزهاز سيف را صحابى بشناسد!
1 - «اصابۀ» ابن حجر (570/3) بخش اوّل، شرح حال شمارۀ 8959.
1 - «تاريخ طبرى» (2305/1) وقايع جنگ قادسيه. و روايتش از ابن اسحاق (2349/1-2350).
1 - «لباب الانساب» (124/2).
2 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (309) و (312-313).
اين صحابى در كتاب «اصابۀ» ابن حجر چنين معرفى شده است:
حميضة بن نعمان بن حميضۀ بارقى.
سيف آورده است كه عمر او را بر اهالى (سراة) برگماشت، و فرماندهى ايشان را بر عهدۀ او نهاد، و سپس در ابتداى سال چهاردهم از هجرت، وى را به همراهى سعد وقاص مأمور عراق گردانيد. طبرى نيز همين مطالب را دربارۀ حميضه در تاريخ خود آورده است. پيش از اين نيز گفتهايم كه پيشينيان را رسم بر اين بوده كه در جنگها جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمىگماشتند. (ز)
[پايان سخن ابن حجر].
و امّا طبرى آنجا كه از جنگ قادسيه سخن مىگويد، از زبان سيف بن عمر تميمى مىنويسد:
در آن هنگام كه سعد وقاص در سمت سر فرماندهى سپاه از مدينه به سوى عراق لشكر مىكشيد، در ركاب او هفتصد رزمنده از قبايل (بارِق، وَ المَع، و غامِد) و ديگر ياران ايشان از اهالى (سراة) بيرون شدند كه فرماندهى آنان را «حميضة ابن نعمان بارقى» بر عهده داشته است!
سيف حميضۀ خود را از قبيلۀ (بارق) آفريده، و سربازان تحت فرماندهيش را نيز از قبايل (بارق، و المع، و غامد) كه همگى تيرههايى از (خزاعۀ ازد قحطانى) مىباشند قرار داده است؛ (ازدى) كه در (سُراة) زندگى مىكردند، و آنها بر حسب محل سكونتشان به چهار دسته تقسيم مىشدند:
1 - (أزدِ شِنَوءَة) كه منطقهاى در يمن بوده.
2 - (أزد سُراة)، كه سراة به بلنديها و قسمتهاى كوهستانى سرزمينهاى ما بين (تهامه) و (يمن) كه از سرزمين عرفه، تا صنعاء امتداد داشته است اطلاق مىشده و شامل (سراة ثقيف، و سراةِ ثقيف، و سراةِ فهم، و سراةِ عدوان، و سراةِ ازد) بوده است.
3 - أزدِ غَسَّان.
4 - أزد عمان.
پس سيف بن عمر، حميضه و يارانش را از خزاعه كه منزلگاهشان در اطراف مكه قرار داشته آفريده است.
پيش از بعثت، بين قبايل خزاعه از يكسو، و (بنى كنانۀ عدنانى) از سوى ديگر، پيمان همكارى و همبستگى عليه ديگران بسته شده بود، اما زمانى كه قريش به مخالفت با رسول خدا (ص) برخاست، «خزاعه» جانب آن حضرت را گرفت و با او پيمان بست.
بار ديگر بر سر مطلب مىرويم و اخبار حميضه را پى مىگيريم.
طبرى از قول سيف خبر يورشهاى سپاهيان اسلام را پيش از جنگ قادسيه چنين آورده است:
سواد تميمى، و حميضۀ بارقى هر كدام به سرپرستى يكصد نفر سپاهى بر سپاه ايران يورش برده، با نفوذ به قلب سپاه دشمن غنائم فراوانى به چنگ آوردند.
خبر اين واقعه چون به گوشت (رستم فرخ زاد) سرفرمانده سپاه ايران رسيد، چابك سوارانى را براى گوشمالى مهاجمين، و باز پس گرفتن اموال ازدسترفتۀ خود به تعقيب ايشان فرستاد.
از اين سو خبر شبيخون مسلمين به سپاه ايران به سمع سعد وقاص كه قبلا افراد
خود را از دست به چنين كارهائى نهى كرده بود رسيد، ناگزير «عاصم بن عمرو تميمى» و «جابر اسدى» را به يارى ايشان فرستاد و به هنگام عزيمت اين قواى امدادى به عاصم گفت:
اگر تصميم به پيكار با دشمن گرفتيد، فرماندهى با تو باشد.
در اين ميان، قواى ايرانيان در بين النهرين با مسلمانان روبهرو شده آنها را در ميان گرفتند تا مگر اموال به غارترفتۀ خود را از ايشان باز پس بگيرند.
سواد چون وخامت اوضاع را دريافت روى به حميضه كرده گفت:
انتخاب با تو است، يا تو با ايرانيان بجنگ، و آنها را به خود مشغول دار، تا من غنائم را از ميدان بدر برم، و يا اينكه من مىمانم و با آنها مىجنگم، و تو اين اموال را سالم به مقصد برسان. حميضه جواب داد:
تو بمان و آنها را به خود مشغول كن، تا من غنائم را از دسترس ايشان دور گردانم. سواد موافقت كرد و با ايرانيان به جنگ پرداخت، و حميضه غنائم را از ميدان بدر برد. و در بين راه به سواران عاصم برخورد نمود و به گمان اينكه اينان مگر سواران ايرانند راه خود را كج نمود و از ايشان كناره گرفت، تا از درگيرى با آنان در امان بماند. ولى ديرى نگذشت كه يكديگر را شناختند. پس حميضه با خاطرى آسوده به راه خود ادامه داد، و عاصم نيز به يارى سواد شتافت.
در اين ميان سپاهيان ايران كه با درگيريهاى خود با «سواد» بعضى از اموال خود و ايشان را به چنگ آورده بودند، با ورود عاصم به آوردگاه نبرد روى به گريز نهادند، و بازيافتههاى خود را نيز بر جاى گذاردند كه ديگر بار بدست «سواد» افتاد!
عاصم، و جابر، و سواد، سالم و پيروزمند، با دستى پر و غنائمى فراوان بازگشتند و به خدمت سعد رسيدند.
طبرى در روايتى ديگر از قول سيف، از وقايع جنگ قادسيه چنين خبر مىدهد:
در اين جنگ قبيلۀ جَعفى، قَحطانى، يَمانى در مقابل هنگى از رزمندگان زرهپوش ايران قرار گرفت. جُعفيان با شمشيرهاى آخته به جانب ايشان خيز برداشتند، امّا با كمال شگفتى مشاهده كردند كه شمشيرهايشان در آنان كارگر نيست! پس ناگزير شكست خورده واپس نشستند. حميضه چون اين
عقبنشينى بىجا را ملاحظه كرد، بانگ بر ايشان زد:
شما را چه مىشود؟! جعفيان جواب دادند:
اسلحۀ ما در اينان كارگر نيست. حميضه گفت:
اين چه حرفى است، همينجا بمانيد تا نشانتان بدهم. ببينيد! پس به يكباره به يك سرباز ايرانى كه از كنارش مىگذشت حمله برد و با نيزه پشت او را از هم بدريد و به يارانش بانگ برداشت:
ديديد كه اينها جز براى كشته شدن بدست شما اينجا نيامدهاند! پس جعفيان با شنيدن سخن حميضه قويدل شده به يكباره حمله آوردند و صفوف دشمن را از هم دريدند، و او را به عقبنشينى وادار نمودند!!
سيف اسامى زير را به عنوان سند روايات خود در افسانۀ حميضه معرفى كرده است:
1 - محمد، كه همان (محمد بن عبد الله بن سواد نويره) است، كه از راويان مخلوق او مىباشد.
2 - «مُحَمَّدُ بْنُ جَرِير عَبدى» كه او هم از راويان ساختگى او است و وجود خارجى نداشته است. 3 - «عَابِس جُعْفى»، و پدرش را كه:
4 - «اَبو عَابِس جُعْفى» ناميده و پدر و پسر هر دو از راويان مخلوق او مىباشند. و ما ندانستيم كه اين «ابو عابس» را چه نام داده است!
سيف، حميضۀ قهرمان و افسانهاى خود را از جمله همپيمانان عدنانيان آفريده، شجاعت، و دلاورى او را در برابر يمانيان ترسو و بزدل ترسيم مىكند و سرشكستگى، و عدم توانائى و قدرت رزمى يمانيان را كه در آن پيمان كذائى هم شركت نكرده بودند به مسخره مىگيرد.
اما با همۀ اين احوال، وقتى كه همين حميضۀ قهرمان را در برابر سواد تميمى قرار مىدهد، سيف شخصيت، و بزرگوارى، و دلاورى سردار تميمى را بالاتر از او مىنماياند. چه، اين سواد تميمى است كه بزرگوارانه انتخاب و اختيار شركت در جنگ، و يا بردن غنائم را به حميضه واگذار مىكند. و اين خود علامت آقائى و بزرگوارى، شجاعت و دلاورى سواد تميمى هم قبيلۀ سيف بن عمر مىباشد نه چيزى ديگر!!
سيف پس از طرح اين داستان، بار ديگر چهرۀ تابناك، و گردن برافراشتۀ حميضه را در حالتى كه غنائم جنگى را از دستبرد پارسيان بدور داشته، و مدارك شجاعت خود و همرزمانش را به يدك مىكشد در صحنه مجسم مىكند و بر اعتبار و شخصيت او مىافزايد.
و دست آخر، همۀ سرفزازيها و افتخارات به قبيلۀ تميم، قبيلۀ سيف بن عمر باز مىگردد. زيرا، گرهگشاى همۀ گرفتاريها، و رهانندۀ همۀ دربندها، سردار رشيد و دلاور بىهمتاى تميم «عاصم بن عمرو» به همراهى «جابر اسدى» است كه براى رهائى حميضه و يارانش قدم به ميدان مىگذارد، و صحنه را از وجود دشمن خالى مىسازد. آرى، اين عاصم بن عمرو است كه تنها نامش كافى است تا دشمن جا خالى كرده فرار را بر قرار ترجيح دهد!
و بالاخره همين موارد بوده است كه ابن حجر را بر آن داشته تا با اعتماد بر سخنان سيف جائى مخصوص در كتاب «اصابۀ» خود به حميضه و ديگر مخلوقات خيالى او اختصاص دهد، و برايشان در رديف ديگر اصحاب رسول خدا (ص) شرح حال بنويسد.
آنچه تا به اينجا آورديم، از فعاليتهاى «حميضه» در جنگهاى برون مرزى شبهجزيره خبر مىداد. درصورتىكه طبرى از زبان سيف يك سلسله فعاليتهاى درون مرزى، چون مرتد شدن، و به راه انداختن آشوب ارتداد را نيز به حميضه نسبت داده است. طبرى در همين زمينه، و ضمن اخبار ارتداد يمانيان مىنويسد:
ابو بكر با ارسال پيام، و اعزام نمايندگانى براى كارگزاران و عمالش، به جنگ مرتدها كمر بست. از جمله اينكه به «عُثْمَانَ بْنَ أَبِي الْعَاص» فرماندار (طائف) نوشت كه به يارى و كمك ثابت قدمان در اسلامِ محل مأموريتش، مرتدهاى منطقه را سركوب نمايد.
فرماندار طائف فرمان برد، و گروهى از مردم طائف را به فرماندهى «عثمان بن ابى ربيعه» مأموريت داد تا آشوبى را كه در (شِنَوءَة)، و بر اثر اجتماع گروه بسيارى از مرتدهاى قبايل (أزد، و بُجَيله، و خَثعَم) و به رياست «حميضة بن نعمان» برخاسته بود فرو نشاند.
عثمان بن ابى ربيعه به شنوء حمله برد و با مرتدها به نبرد پرداخت، مرتدها كه در خود تاب تحمل نيافتند ناگزير شكست خورده روى به گريز نهادند و حميضه را يكه و تنها به دست سرنوشتش رها نمودند!
حميضه كه با هزاران زحمت خود را از معركه بيرون كشيده بود، بىسر پناه و ياورى، آوارۀ كوه و بيابان شد.
«عُثْمَان بْنِ رَبيعة» طى شعرى از اين پيروزى چنين ياد مىكند:
ما گروه مرتدها را از هم پراكنده ساخته، خاكشان را به باد داديم. و اين سرنوشت شوم مكر و نيرنگ آنهاست.
از قبيلۀ بارق برقى برجهيد، ولى چون با ما روبهرو گرديد، همچون ابرى عقيم و بىباران روى به گريز نهاد و پراكنده شد. و در افقهاى دوردست درخشندگى و عظمت خود را از دست بداد.
كه سيف در مصرع دوم اين شعر، به بارق و حميضۀ بارقى اشارۀ صريح داد.
اين داستانِ سيف دربارۀ حميضه و سرنوشت شوم آن با آنچه خودش از ابو بكر روايت نموده كه او هرگز مرتدى را به يارى نگرفت، و يا اينكه عمر آنها را بر بيش از تعدادى اندك كه شمارشان به ده نفر هم نمىرسد فرماندهى نداده است، و روايت ديگرش در آغاز اين بحث كه خليفه عمر، حميضه را بر هفتصد رزمندۀ و پيكارگر جنگ قادسيه فرماندهى داده است، سخت مخالف و متناقض مىباشد!
مگر نه اين است كه سيف گفته كه ابو بكر تا زنده بود از هيچ مرتدى، و در هيچ جنگى يارى نخواسته است!!
و مگر نه خودش گفته كه عمر اگرچه از آنها يارى مىگرفت، ولى هرگز ايشان را به فرماندهى سپاه نگماشته مگر بر تنى چند سپاهى كه تعدادشان به ده نفر نمىرسيد؟
اگر آن مطالب راست و درست مىباشند پس چگونه عمر خليفۀ مسلمين حميضهاى را كه مرتد شده و از دين خدا و پيامبرش برگشته به فرماندهى هفتصد تن سپاهى آنهم در جنگ معروف و بنام قادسيه منصوب كرده است؟!
«ابن ماكولا» كوشيده است كه اين دو خبر متناقض را به يكجا از زبان سيف در كنار «اكمال» خود بياورد، او مىنويسد:
حميضۀ بارقى پس از ارتدادش از اسلام، بار ديگر به آغوش اسلام بازگشت، او در جنگ قادسيه فرماندهى قسمتى از سپاه را بر عهده داشته است.
با اين حساب، معلوم مىشود كه ابن حجر خبر ارتداد حميضه را مخصوصا در كتاب «اصابۀ» خود نياورده، و عمدا از آن چشم پوشيده است. زيرا يقين داشته كه اين خبر با ضابطۀ شناخت صحابى او سخت مخالف و مغاير بوده، موردى براى ثبت نام چنين چهرهاى در زمرۀ اصحاب رسول خدا (ص) باقى نمىماند!!
ابن حجر در كتاب «اصابۀ» خود اين صحابى را چنين معرفى كرده است:
جابر اسدى، سيف بن عمر در كتاب فتوح خود از او نام برده و آورده است كه «سعد وقاص» سرفرمانده سپاه اسلام در جنگ (قادسيّه)، پست فرماندهى دستهاى از سپاهيان خود را بر عهدۀ «جابر اسدى» نهاده است.
پيش از اين نيز گفتهايم كه پيشينيان را رسم بر اين بوده كه در جنگها جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمىگماشتند. (ز) [پايان سخن ابن حجر]
ابن حجر در شرح حال (حميضه و جابر) تصريح كرده كه خبر ايشان را از سيف بن عمر گرفته، و تأكيد نموده طبرى نيز همين مطالب را دربارۀ اين دو صحابى آورده است. و چون ما به «تاريخ طبرى» مراجعه كرديم متوجه شديم كه طبرى هم اين افسانهها را از سيف بن عمر نقل كرده و نام (جابر) را نيز در جنگ (قادسيه) كنار نام «عاصم بن عمرو» آورده است!
و نيز دريافتيم كه ابن حجر در پايان داستان (حميضه و جابر)، به روايت «ابن ابى شيبه» كه مىگويد (پيشينيان را رسم بر اين...) استناد كرده و ازآنجا نتيجه
گرفته است كه (حميضه و جابر) چون در جنگ، پست فرماندهى را داشتهاند، پس صحابى بودهاند!!
غافل از اينكه چنان روايتى خود نتيجهاى بوده كه از روايات دروغ و بىاساس سيف گرفتهاند نه چيز ديگر، و حال سيف هم كه معلوم است!
در هر حال ابن حجر هر يك از چهرههاى ساختگى سيف را طى شمارهاى ويژه در كتاب «اصابۀ» خود به ثبت رسانيده است توجه كنيد:
1 - صحابى شمارۀ 1848 «حُمَيضَۀ بارقى». علامت رمز (ز).
2 - صحابى شمارۀ 1040 «جابر اسدى». علامت رمز (ز).
آرى، ابن حجر تنها به استناد همان روايت ابن ابى شيبه، دو چهرۀ ساختگى سيف را صحابى شناخته، شرح حالشان را طى شمارههاى فوق در كتاب معتبر «اصابۀ» خود آورده، و ما هم ميزان مخالفت اين روايت شگفتآور را، با حقايق و رويدادهاى مسلّم تاريخى در جاى خود شرح دادهايم.
دانشمندان پيرو مكتب خلفاء به استناد همان روايت، گروه بسيارى از قهرمانان خيالى و افسانهاى سيف را صحابى شناخته، شرح حالشان را كنار ديگر اصحاب واقعى رسول خدا (ص) به ثبت رسانيدهاند؛ زيرا سيف گفته سات كه پيشينيان، ايشان را به فرماندهى سپاه برگزيدهاند!!
اينان در شرح حال بعضى از آن اصحاب به ضابطۀ مزبور اشاره كرده به آن استناد نمودهاند، و در برخى ديگر، همچون شرححالى كه بيايد و يا بعد از آن، از كنار آن روايت به سادگى گذشته از اشارۀ به آن خوددارى كردهاند.
ابن حجر دربارۀ اين صحابى چنين مىنويسد:
عثمان بن ربيعۀ ثقفى.
سيف در كتاب فتوح خود از او ياد كرده و نوشته است كه «عثمان بن ابى العاص» - فرماندار طائف - «عثمان بن ربيعه» را پس از وفات رسول خدا (ص)، و در زمان خلافت ابو بكر، مأموريت داد تا مرتدهاى ازد را كه در شنوء اجتماع كرده بودند سركوب نمايد.
عثمان در اجراى اين فرمان بر آنها حمله برده ايشان را شكستى سخت داد. او در اين پيروزى چنين سروده است:
اجتماعشان را پراكنده ساختيم، و خاكشان را بر باد داديم.
و اين سرنوشت شوم فريب و نيرنگ است.
آن برق كه از قبيلۀ بارق درخشيده بود، چون با ما روبهرو گرديد، بسان ابرى عقيم و نازا چهره در افق پنهان ساخت و تابندگى خود را از دست بداد.
[پايان سخن ابن حجر]
توجّه كرديد كه ابن حجر در اين خبر كه آن را براى اثبات صحابى بودن عثمان
ابن ربيعه آورده نامى از حميضه كه بنا به روايت سيف سردستۀ مرتدها در آن جنگ بوده به ميان نياورده است! ما، علت اين موضوع را مخصوصا در پايان شرح حال حميضه آوردهايم به آنجا مراجعه كنيد.
پيش از اين گفتيم كه طبرى از سيف روايت كرده است كه عثمان بن ابى العاص فرماندار طائف، عثمان بن ربيع را مأمور فرونشاندن آشوب «شنوء» كرد... [تا آخر داستان].
چون (طائف) محل سكونت «ثقفيان» بوده، ابن حجر چنين برداشت كرده است كه اين عثمان بن ربيع بايد (ثقفى) باشد!
با توجه به اينكه سيف خودش در اين مورد به صراحت چيزى نگفته، و در روايتى كه مورد استفاده و استناد اين دانشمند در شرح حال عثمان بوده، از چنين نسبتى ذكرى به ميان نيامده است! اما با همۀ اين احوال، ابن حجر اين صحابى سيف آفريده را «ثقفى» خوانده و او را «عثمان بن ربيعۀ ثقفى» معرفى كرده است!!
سيف در داستان عثمان بن ربيعه، تنها از «سهل» به عنوان راوى نام مىبرد، كه او را «سهل بن يوسف انصارى سلمى» مىنامد، و در گذشته گفتهايم كه اين سهل هم از راويان، و صحابى مخلوق او است، و وجود خارجى نداشته است!
از آنچه دربارۀ اين سه چهره، زير نامهاى (حُمَيْضَة بارِقى، و جابر اسدى، عُثْمَانَ بْن رَبيعَة) آورديم اين نتيجه حاصل مىشود كه:
1 - سيف تنها كسى است كه از فرماندهى شخصى بنام حميضه بر هفتصد تن سپاهى «ازدى» در جنگ قادسيه نام برده است!
2 - و هم او تنها كسى است كه از اخبار حميضه بارقى، و كارهاى او در جنگ قادسيه داستانسرائى كرده است!
3 - و باز او تنها كسى است كه از اجتماع مرتدهاى قبايل (ازد، و بجيله، و خثعم) در محلى بنام (شِنَوءَة) و به رياست حميضه سخن گفته است!
4 - و هم او تنها كسى است كه چنين دروغ بزرگ، و تهمت ناروائى را در مسألۀ ارتداد به قبايل مزبور از شكست آنان، و فرار رهبرشان به نام حميضه خبر داده است!
1 - سيف تنها كسى است كه از فرماندهى جابر اسدى بر دستهاى از رزمندگان جنگ قادسيه سخن گفته است.
2 - و هم او تنها كسى است كه مىگويد سعد وقاص سپاهى را به رياست (عاصم بن عمرو تميمى و جابر اسدى) براى نجات گشتيهاى خود كه پيش از شروع جنگ قادسيه با ايرانيان درگير شده بودند اعزام داشته است.
1 - سيف تنها كسى است كه داستان عثمان ربيعه را مطرح ساخته، و ما ندانستيم كه آيا اساسا چنين نام و داستانى را همينطور و بىهيچ زمينۀ قبلى ساخته، و يا اينكه نامش را مثلا از نام «ربيعة بن عثمان، صحابى قرشى جمحى» كه از دستۀ مهاجران حبشه بوده گرفته است؛ يا كسى ديگر؟!
2 - و هم او تنها كسى است كه مىگويد عثمان بن ابى العاص، عثمان بن ربيعه را از طائف مأمور سركوبى آشوب مرتدهاى شنوء كرد، و جمع ايشان را پراكنده ساخته، سركردۀ آنان را متوارى نمود.
و ديديم كه همۀ اينها را سيف بن عمر از زبان پنج تن از راويان مخلوق خود گفته است كه هرگز وجود خارجى نداشتهاند.
و دست آخر، همۀ اين افسانهها را از امام المورخين محمد بن جرير طبرى از زبان سيف بن عمر تميمى در تاريخ كبيرش نقل كرده، و به دنبالش تاريخنويسان ديگرى چون ابن اثير و ابن خلدون، آنها را از طبرى گرفته و در تاريخهاى خود نقل كردهاند.
و نيز بنابر آنچه ابن حجر مىگويد، ابن فتحون با اعتمادى كه به روايات سيف ابراز داشته، جابر اسدى را صحابى پنداشته و نامش را بر «استيعاب» ابن عبد البر استدراك كرده است.
و سرانجام ابن حجر با اعتماد بر تمام آن روايات سيف، حميضۀ بارقى، و جابر اسدى، و عثمان بن ربيعه را صحابى شناخته و با استناد به همان روايات، ايشان را در صف اصحاب واقعى رسول خدا (ص) نشانيده است.
و بدينسان اخبار و روايات شخصى سرشناسى چون سيف بن عمر تميمى كه به زندقه نيز متهم بوده است، و مصادر معتبر و ارزشمند اسلامى انتشارى تمام يافته، مدت دوازده قرن ساختهها و پرداختهها و تحريفها و دستكاريهاى اين شياد روزگار، علما و دانشمندان را به خود مشغول، و آنها را در برابر واقعيات تاريخى سردرگم و حيران نموده است. و نمىدانيم آيا دانشمندان در چنين موقعيتى براى پالايش مصادر اسلامى از اين آلودگيها، و همانند آنها روى موافق نشان خواهند داد، و يا اينكه چون در گذشته با آنها خود گرفته و بر آنها دل خوش داشته حاضر نيستند آنها را با هيچ چيز ديگرى مبادله نمايند؟
1 - «تاريخ طبرى» (2218/1 و 2258-2259 و 2334).
2 - «تاريخ ابن اثير» (286/2 و 347 و 355).
3 - «تاريخ ابن خلدون» (316/2).
4 - «اصابۀ» ابن حجر (357/1) بخش اول ترجمۀ شمارۀ 1848.
5 - «اكمال» ابن ماكولا (536/2).
1 - «جمهرۀ» انساب ابن حزم (377) و (473).
2 - «معجم البلدان» حموى (536/2).
1 - «معجم البلدان» ياقوت حموى (65/3).
1 - «اصابۀ» ابن حجر (217/1) بخش اول ترجمۀ شمارۀ 1040.
2 - «تاريخ طبرى» (2258/1).
3 - «تاريخ ابن اثير» (256/2) چاپ اروپا.
شرح حال عثمان بن ربيعه در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (452/2) بخش اول ترجمۀ شمارۀ 5439.
2 - «تاريخ طبرى» (1985/1).
1 - «طبقات» ابن سعد (149/4)، بخش اول.
2 - «سيرۀ ابن هشام» (416/3).
1 - «اللباب» (236/1).
2 - ابن سعد در «طبقات» (366/5) از محدثى بنام «محمد بن عثمان مخزومى» نام مىبرد، و او را در طبقۀ پنجم بحساب مىآورد.
ديگر از نمونههاى اعتماد آن دانشمندان بر قاعدهاى كه براى شناخت صحابى، در مورد فرماندهى آنها وضع كرده، ولى به آن تصريح نشده «سواد بن مالك تميمى» صحابى است كه سيف بن عمر او را آفريده است. ابن حجر در كتاب «اصابۀ» خود اين صحابى را چنين معرفى مىكند:
سواد بن مالك تميمى.
سيف بن عمر در كتاب فتوح خود آورده است كه سعد وقاص، فرماندهى نخستين دسته از رزمندگانى را كه با او براى جنگ بيرون رفته بودند بر عهدۀ سواد بن مالك تميمى نهاده است.
بار ديگر سعد در جنگ قادسيه او را بر گروهى از پيشتازان خود فرماندهى داد، و او به هنگام محاصرۀ قادسيه با يك حملۀ سريع و گستاخانه به انبار تداركاتى دشمن، موفق شد تا سيصد رأس چهارپا را به غنيمت بگيرد، و همۀ آنها را از ماهى بار كرده به مقرّ خود باز گردد و آنها را بين سپاهيان اسلام تقسيم نمايد!
[پايان سخن ابن حجر].
تفصيل اين داستان در «تاريخ طبرى» و از زبان سيف چنين آمده است:
چون سعد وقاص در «شَراف» فرود آمد، نامهاى از خليفه عمر به او رسيد كه وى را فرمان مىداد تا بر دستجات مختلف سپاه خود، فرماندهانى را تعيين، و مسئوليت را بين آنها تقسيم نمايد.
سعد در اجراى فرمان خليفه فرماندهى هر پرچم را بر عهدۀ يكى از افراد با سابقه در اسلام نهاد و افراد سپاهى را به گروههاى ده نفرى قسمت كرده فرماندهى و مسئوليت هر قسمت را نيز به مردانى سپرد كه در اسلام خدمتى بسزا انجام داده بودند... [تا آنجا كه مىگويد]:
و سواد بن مالك تميمى را بر گروهى از پيشتازان فرماندهى داد.
طبرى در روايتى ديگر از قول سيف مىنويسد:
سواد بن مالك تميمى بر بلنديهاى نجاف مشرف بر بندر فراض تاختن برد و سيصد رأس چارپاى، از استر و الاغ و گاو را از ماهى بار كرده، همه را پيش انداخت و به لشكرگاه بازگشت.
بر اثر اين حملۀ ناگهانى و دستبرد ماهرانۀ سواد، يكى از سرداران قواى فارس بنام «آزاد مرد» فرزند «آزادبه» به تعقيب او پرداخت و با شتاب خود را به سواد رسانيد. سواد با سواران خود به مقابلۀ آزاد مرد برخاست، و بر سر پل (سَيلَحين) با او به جنگ پرداخت و آنقدر جنگ را ادامه داد تا اينكه براى او يقين حاصل شد كه غنائم مزبور به سلامت به مقصد رسيده است، پس به سرعت عقب نشست و صبحگاهان خود را به اردوگاه رسانيد و ما وقع را به سرفرماندهى سپاه، و ديگر مسلمانان گزارش داد.
سعد فرمان داد تا همۀ غنائم را بين افراد سپاهى قسمت كردند، و خمس آن را نيز برسم پاداش به سواد و همراهانش بخشيد. اين روز بنام (روز ماهيان) نامگذارى شده است!
اين را بايد گفت كه سپاهيان براى دستيابى به گوشت، سخت بىتاب شده بودند، زيرا اينان بهجز گوشت، بهقدر كافى و حتى براى مدتى مديد مواد خوراكى از گندم، وجوه، و خرما، و ديگر حبوبات، براى خود دست و پا كرده، به همراه داشتند. اين حملات ناگهانى و اعزام گشتيها فقط براى بدست آوردن گوشت انجام مىگرفت، به همين مناسبت هر روزى را كه به گوشت فراوانى دسترسى پيدا مىكردند، آنروز را به نام همان نوع گوشتى كه بدست آورده بودند مىناميدند مانند (روز گاوان) و (روز ماهيان)!!
طبرى در روايتى ديگر از قول سيف، تاختن ناگهانى و دستبرد سواد بن مالك و حميضه را به همراهى گروههاى يكصد نفرى زير فرمان خود به سپاه دشمن، شرح داده كه ما تفصيل آن را در شرح حال حميضۀ بارقى آوردهايم.
طبرى پس از ذكر همۀ اين وقايع مىنويسد:
سرانجام سعد وقاص، سواد بن مالك تميمى را در جنگ قادسيه به فرماندهى گروه پيشتازان سپاه خود برگزيده است. [پايان طبرى].
سيف در تاريخ اسلام (روز ماهيان) را به ثبت رسانيد، تا روز مجد و افتخارى باشد براى سواد بن مالك قهرمان تميمى كه برخوان كرمش از گوشت گاوان و ماهيان و ديگر چارپايان، سپاهى شكم از عزا درمىآوردند، و آتش اشتهاى خود را فرو مىنشانند.
همچنان كه (روز گاوان) را بعنوان روز مجد و افتخار قهرمان نامآور تميم، عاصم بن عمرو به ثبت رسانيده است آنجا كه مىگويد:
روزى عاصم به همراهى گروهى از سربازان زير فرمان خود به جستجوى گاو يا گوسفندى به نواحى تحت نفوذ دشمن حمله برد، اما پيش از او، كشاورزان و دامداران گلههاى خود را براى حفظ و نگهدارى آنها از دستبرد دشمن در بيشهها، پنهان ساخته بودند. عاصم از مردى چوپان كه در كنار بيشهاى به مراقبت ايستاده بود سراغ گاو يا گوسفند را گرفت، ولى آن مرد سوگند ياد كرد كه از محل آنها اطلاعى ندارد، كه ناگهان از ميان بيشه، گاوى فرياد برآورد و با زبان فصيح عربى گفت:
به خدا قسم كه اين مرد دروغ مىگويد، ما اينجا هستيم!!
عاصم با شنيدن سخن گاو، بداخل رفت و گلۀ گاوان را پيش انداخت و به اردوگاه برد و سپاهى را از گوشت گاوهاى سخنگو آنهم به زبان فصيح عربى به نعمت رسانيد!
ما (روز ماهيان) را بر ديگر روزهاى خيالى سيف در جلد اول كتاب «عبد الله بن سبا» مىافزائيم و سواد بن مالك را نيز در رديف ديگر اصحاب مخلوق او از تميم بحساب مىآوريم.
سيف بن عمر افسانۀ سواد بن مالك را از زبان راويان زير آورده است:
1 - محمد بن عبد الله بن سواد نويره.
2 - زياد بن سرجس احمرى.
كه هر دو از راويان مخلوق او هستند و سيف نامشان را به اختصار «محمد، و زياد» مىبرد.
از بحث و تحقيق پيرامون سواد بن مالك تميمى و افسانۀ او چنين بدست مىآيد كه:
سيف تنها كسى است كه از فرماندهى سواد بن مالك تميمى بر گروه پيشتازان در جنگ قادسيه، آنهم بنا به فرمان سعد وقاص سخن مىگويد.
و هم او تنها كسى است كه (روز ماهيان) را بنام قهرمان تميم «سواد بن مالك» به ثبت مىرساند.
و بالاخره چنين به نظر مىآيد كه سيف، سواد و افسانۀ او را آفريده و نامش را همنام «سواد بن مالك دارى»(1)صحابى قرار داده باشد!
1 - طبرى افسانۀ سواد بن مالك را مستقيما از سيف گرفته و آن را در تاريخش نقل كرده است.
2 - ابن اثير كه آن «را از طبرى گرفته و در تاريخش آورده است.
1) . ابن حجر ضمن شرح حال «سواد بن مالك دارى» نوشته است كه رسول خدا (ص) نامش را به «عبد الرحمن» تغيير داده است.
3 - ابن خلدون كه افسانۀ سواد را به نقل از «تاريخ طبرى» در كتاب خود آورده است.
4 - ابن حجر كه با اعتماد به روايات سيف، و قاعدهاى كه براى شناخت صحابى باستناد روايت اين ابى شيبه كه فرماندهى سپاه را ملاك شناخت صحابى دانسته اگرچه به آن تصريح نكرده است، سواد بن مالك را صحابى شناخته و شرح حالش را در كتاب «اصابۀ» خود آورده است.
1 - «اصابۀ» ابن حجر (96/2) تحت شمارۀ 3586.
2 - «تاريخ طبرى» (2223/1-2225).
1 - «تاريخ طبرى» (2223/1-2225 و 2239-2244) و (2258/1-2259) و (2266/1)
2 - «تاريخ ابن اثير» (349/2) و (354/2-355).
3 - «تاريخ ابن خلدون» (317/2 و 319).
شرح حال «سواد بن مالك دارى» در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (2/69) تحت شمارۀ 3585.
صد و پنجاه صحابى ساختگى
(قسمت دوّم)
61 - عَمرو بنِ وَ بَرَه.
62 - حَمّالِ بن مالِك بن حَمّالِ اَسَدى.
63 - رِبّيل بن عَمرو بن رَبيعَة.
64 - طُلَيحَة بن بَلالِ قُرشى عَبدَرى.
65 - خُلَيد بن مُنذِر بنِ ساوىِ عَبدى.
66 - حارِث بن يَزيدِ عامِرى.
ابن حجر در «اصابۀ» خود مىنويسد:
سيف بن عمر در كتاب فتوح، و طبرى در تاريخ خود آوردهاند كه «عمرو بن وبره» در سال چهاردهم از هجرت بر قبايل قُضاعَه رياست و حكومت داشته است. [پايان سخن ابن حجر].
پيش ازآنكه به اصل داستان مورد اشارۀ ابن حجر در تاريخ طبرى بپردازيم، بايد گفت كه دانشمندان نسبشناس در نسب قضاعه اختلاف دارند كه آيا آنها از (بنى عَدنان) مىباشند، و يا از (بنى حِميَر سبائى)؟!
و اما اصل و تمامى داستان مورد اشارۀ ابن حجر در «تاريخ طبرى» از قول سيف چنين آمده است:
خليفه عمر (رض) سعد وقاص را پس از ترك مدينه، به دو هزار سپاهى يمانى، و دو هزار رزمنده از قبايل (غَطفان) و ديگر (قَيسيان) يارى داد.
سعد در اوايل زمستان به (زرود) اردو زد، و سربازانش در سرزمينهاى (بنى تميم و بنى اسد)، و آبهاى منطقۀ ايشان فرود آمده خيمه برافراشتند، و سعد همچنان در (زرود) توقف داشت تا فرمان خليفه به او برسد و سربازانش نيز فزونى
گيرند.
در خلال اين مدت سعد چهار هزار مرد جنگنده از (بنى تميم و بنى رباب) را برگزيد و بر سپاهيان خود بيفزود، كه سه هزار تن آنها (تميمى) و هزار نفر ديگر «ربّى» بودند.
از (بنى اسد) نيز سه هزار نفر انتخاب كرد، و همگى را فرمان داد تا در كنار منازلشان، ما بين تپهها و جلگهها اردو بزنند و همچنان آمادگى جنگى خود را بين اردوگاه سعد و «مثنى بن حارثه» حفظ نمايند.
«مثنى بن حارثه» نيز هشت هزار سپاهى (ربيعى) به همراه داشت، كه ششهزار نفر آنها از طايفۀ (بكر بن وائل) بودند، و دو هزار تن بقيه از تيرههاى ديگر (ربيعه).
مثنى چهار هزار نفر از اينان را پس از جدائى از خالد برگزيده بود، و چهار هزار نفر ديگر از همان رزمگاه (جِسر) با وى همراه بودند.
علاوه بر همۀ اينها، يمانيانى كه زير فرمان سعد وقاص جمع شده بودند، دو هزار نفر از (بُجَيلَه) و دو هزار نفر از قضاعه و طىّ بودند كه فرماندهى ايشان را اشخاص زير بر عهده داشتند:
1 - فرماندهى افراد قبيلۀ طى را (عَدِىّ بن حاتَم) بر عهده داشت.
2 - فرماندهى افراد قضاعه، با (عَمرو بنِ وَبَرَه) بود.
3 - فرماندهى بجيله را (جَرير بنِ عَبدُ الله) بر عهده داشت.
در حالى كه سربازان چنين وضعى را داشتند، سعد وقاص در (زرود) در اين انتظار بود كه مثنى به خدمت او بپيوندند، و مثنى در اين اميد كه مگر سعد به خدمت او درآيد كه اتفاقا مثنى بر اثر همان جراحات وارده در جنگ جِسر درگذشت، و پيش از مردن، «بَشير بنِ خَصاصِيَّه» را به جانشينى خود برگزيد.
در همين هنگام گروهى از سرشناسان عراق به خدمت بشير رسيدند، و نمايندگانى نيز از عراق چون (فُراتِ بنِ حَيّان عِجلى، و عُتَيبَه) كه به خدمت عمر رفته بودند، و خليفه ايشان را باز گردانيده بود، به خدمت سعد درآمده بودند.
[پايان سخن طبرى].
در سند روايت سيف دربارۀ عمرو، نام اين راويان مخلوق خيالى او به چشم
مىخورد:
1 - محمد، يا محمد بن عبد الله بن سواد نويره.
2 - زياد، يا زياد بن سرجس احمرى.
كه سيف در روايات خود نام اينان را به اختصار چنين مىآورد (محمّد و زياد)
اينكه چون در متن روايت سيف آمده بود (فرماندهى قضاعه را عمرو بن وبره بر عهده داشته است) ابن حجر به همين مقدار از روايت سيف بسنده كرده، عَمرو را جزء اصحاب رسول خدا (ص) در «اصابۀ» خود ثبت كرده است ولى از آنجا كه نام اين صحابى را جز درهمين، در روايت ديگر سيف، و غير سيف، و غير سيف نديده است، همين اندازه مىگويد:
سيف بن عُمَر در فتوح، و طبرى در تاريخ خود آوردهاند كه در سال چهاردهم از هجرت، عمرو بن وبره بر قبايل قضاعه حكومت و رياست داشته است.
ابن حجر با استناد به همان روايت سيف، و قاعدهاى كه براى شناخت صحابى وضع كرده است، فرماندهى فرزند و برۀ ساختۀ سيف را، ملاك گرفته و او را از اصحاب شناخته است، اگرچه در اين مورد بخصوص، ذكرى از قاعدۀ كذائى به ميان نياورده است.
1 - «اصابۀ» ابن حجر (119/3) بخش سوم تحت شمارۀ 6520.
1 - «تاريخ طبرى» (2221/1-2222).
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (440).
اين صحابى در كتاب «اصابۀ» ابن حجر چنين معرفى شده است:
«حمّال بن مالك بن حمال اسدى».
سيف در كتاب «فتوح» خود آورده است كه در آن هنگام كه سعد وقاص به عراق عزيمت مىنمود، «حمال بن مالك اسدى» را به فرماندهى واحد پيادۀ خود برگزيد. (ز) [پايان سخن ابن حجر].
ابن ماكولا نيز در معرفى حمّال مىنويسد:
«حَمَلِ بنِ مالِكِ بنِ جُنادَه».
سيف بن عمر آورده است كه اين صحابى در جنگ قادسيه شركت داشته، و در زمان خلافت عمر در نبرد (نهاوند) حضور يافته، و هم در آن جنگ كشته شده است. [پايان سخن ابن ماكولا].
در اينجا بهطورىكه بعدا خواهد آمد، نام «حَمَل بن مالِكِ جُناده» اشتباه است، و درست آن همان (حَمّالِ بنِ مالِكِ بنِ حَمّال) مىباشد.
ديگر اين كه نه طبرى، و نه ابن حجر، هيچ كدام از حضور اين حمّال در جنگ
نهاوند، و كشته شدنش در آن جنگ از قول سيف بن عمر چيزى نياوردهاند!
ابن ماكولا، در باب (حمّال) مىنويسد:
حمال بن مالك اسدى، برادر مَسعُود بن مالك اسدى است كه هر دو جنگ قادسيه و به همراهى سعد وقاص شركت داشتهاند.
اما نام مسعود بن مالك اسدى در «تاريخ طبرى» از قول سيف چنين آمده است:
مسعود بن مالك اسدى، و عاصم بن عمرو تميمى و گروهى ديگر از رزمندگان، در دفع حملات ايرانيان در (لَيلَةُ الهَرير) قادسيه، از خود شجاعتها بروز داده، دلاوريها نمودهاند.
درصورتىكه مىدانيم نام (ليلة القدر) را سيف بن عمر، بر روى شبانگاه (عمّاس) خود آخرين شب جنگ نهاده و چنين نامى را تاريخ به خاطر ندارد!
و نيز گفتنى است كه سيف همين حديث را از قول (نضر، از ابن رفيل، از پدرش، از حميد بن ابى شجار) روايت كرده است كه همگى آنها تمامى، زادۀ فكر و خيالات او بوده، وجود خارجى نداشتهاند.
معرفى حمال بن مالك اسدى در «تاريخ طبرى» از قول سيف بن عمر چنين آغاز مىشود:
سعد وقاص در (شراف) بود كه نامهاى از خليفه عمر به او رسيد كه در آن وى را فرمان مىداد تا براى واحدهاى مختلف سپاه خود فرماندهانى را تعيين كند.
سعد در اجراى فرمان عمر، فرماندهى واحد پيادۀ سپاه خود را بر عهدۀ «حمّال بن مالك اسدى» نهاده است.
ابن حجر اين صحابى را در كتاب «اصابۀ» خود چنين معرفى مىكند:
ربيال بن عمرو.
سيف در كتاب فتوح خود از او نام برده، و از كارهاى درخشان وى به تفصيل سخن گفته است.
(طبرانى) نيز آوردهاند كه او از جمله فرماندهان و افسران سپاه سعد وقاص، در جنگ قادسيه بوده است.
ما نيز پيش از اين گفتهايم كه پيشينيان را رسم بر اين بوده كه در جنگها جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمىگماشتند. (ز) [پايان سخن ابن حجر].
بهطورىكه بعدا خواهيم ديد، نام ربيال اشتباه بوده و درست آن (ربيل) مىباشد.
كما اينكه (طبرانى) نيز درست نيست، و صحيح آن (طبرى) است كه ابن حجر از او در شرح حال صحابه نقل قول كرده است.
سيف در روايت ديگرى كه در مقام دفاع از خليفه عثمان بيان داشته است، از ربيل چنين ياد كرده است، توجه كنيد:
عثمان در زمان حكومت خود زمينهائى را به رسم جايزه به (زُبَير، و خَبّاب، و عَمّار ياسِر، و ابن هبّار، و ابن مَسعُود) بخشيد. اگر عثمان كار نابجائى كرده و ندر اين بخشش گناهى را مرتكب شده است، خطاى اينان كه اين زمينها را تصرف كردهاند از عثمان بسى بيشتر است، زيرا ما قوانين و احكام دين خود را از ايشان مىگيريم.
عمر نيز در زمان خلافتش زمينهائى را به (طلحه، و جرير بن عبد الله، و ربيل بن عمرو) همان كسانى كه ما دين خود را از ايشان نيز مىگيريم واگذار كرده است، و به (ابو مفزر) دار الفيل را بخشيده، اين واگذاريها بر سبيل انفال، و از محل خمس و بخشايش خداوندى صورت گرفته است!!
بهجز آنچه را كه در پيش آورديم، در احاديث سيف كه در زير از نظر شما مىگذرد، نام اين دو قهرمان با هم آمده، و يكى، ديگرى را به دنبال خود مىكشد.
اينك ما شما را به مطالعۀ وقايع قادسيه، آنطور كه سيف ترسيم كرده و نام اين دو صحابى اسدى مخلوق خود را در آن آورده است، دعوت مىكنيم.
طبرى در جريان جنگ قادسيه از قول سيف مىنويسد:
چون هنگها و گردانهاى رزمنده، جمع و آمادۀ پيكار شدند، به ناگاه فيل سواران پارسى به يكباره به صفوف بهم فشردۀ مسلمين حمله آوردند، و گردانهاى ايشان را از هم گسيختند، اسبها وحشتزده از هر سو گريختند و سواران خود را به بيابانها كشاندند، در اين هنگامه چيزى نمانده بود كه قبيلۀ بجيله زير دست و پاى پيلان از بين بروند سواركاران آنها بر اثر وحشت اسبها از هر طرف متوارى شده تنها پيادگان بودند كه مردانه پاى برجا باقى مانده بودند.
در چنين هنگامۀ وحشتآفرينى سعد وقاص سرفرماندهى كل سپاه به قبيلۀ (بنى اسد) پيغام فرستاد كه افراد قبيلۀ بجيله و همراهانشان را دريابند. در اجراى فرمان فرمانده كل قوا، (طُلَيحَة بنِ خُوَيلِد اسَدى، و حَمالِ بنِ مالِكِ اسَدى، و رِبّيلِ بنِ عَمرو اسدى)، به گردانهاى تحت فرمان خود، فرمان پيشروى
دادند و با تمام قوا جلوى پيشروى قواى مهاجم را گرفتند، و در نبردى سخت و بىامان، فيلان و فيلبانان و فيلسواران را كه بر هر فيل تعدادشان به بيست نفر كماندار مىرسيد، مجبور به عقبنشينى نمودند.
طبرى در روايت ديگرى از سيف مىنويسد:
ايرانيان چون ديدند كه از دلاوران بنى اسد بر فيلهاى ايشان چه گذشت، بهم برآمده با همۀ نيرو و خشم، اسديان را به زير رگبار تيرهاى جانكاه خود گرفته از هر سو باران تير بر آنها روان ساختند، و در اينجا بود كه سعد وقاص، «عاصم بن عمرو تميمى» را فرمان داد تا بنى اسد را دريابد و از گرداب بلايشان برهاند، زيرا اين عاصم بن عمرو تميمى بود كه به (روز ارماث) نخستين روز جنگ، جان پناه همۀ مردم، و تمام رزمندگان بود!
سيف در روايتى ديگر از وقايع روز دوم جنگ، كه آن را (روزاغواث) ناميده است چنين ياد مىكند:
در (روزاغواث) فرستادهاى از جانب خليفه عمر، با چهار قبضه شمشير، و چهار رأس اسب برسم جايزه در قادسيه، به خدمت سعد وقاص رسيد تا آنها را بين قهرمانانى تقسيم كند كه در ميدانهاى جنگ از خود رشادت و جانبازى بسزائى نشان داده، در عرصۀ پيكار قادسيه دلاوريهاى چشمگيرى نمودهاند.
سعد در اجراى دستور خليه فرمان داد تا (حَمّال بنِ مالِكِ والِبى، و رِبيل بن عَمرو والِبى، و طُلَيحة بنِ خُوَيلِد فَقعَسى) كه هر سه نفر از قبيلۀ بنى اسد بودند.
و نيز (عاصم بن عمرو تميمى)؛ كه هر كدام از آنها فرماندهى واحدى را بر عهده داشتند حاضر شدند و به هر يك، يك قبضه شمشير از جانب عمر هديه و جايزه داد.
در اين توزيع جوايز، سه قهرمان اسدى چهارم شمشيرهاى اهدائى خليفه را به خود اختصاص دادند، و ربيل بن عمرو با اشاره به همين موضوع چنين سروده است:
همۀ مردم مىدانند كه اگر شمشير آبديدهاى بدست آيد، ما در بدست گرفتن آن از همه سزاوارتريم!
سواركاران من، بطور مدام از شامگاهان تا پايان روز (ارماث)
حملات دشمن را از عموم عشاير عرب دفع مىكردند.
و ديگر سواران و رزمندگان، چنين وظيفهاى را در شبهاى ديگر بر عهده داشتند!!
سيف در روايتى ديگر از (روز عِمّاس) چنين حكايت مىكند:
در (روز عماس) بار ديگر حملۀ فيلان آغاز گرديد، و چون روز (ارماث) صفوف سربازان اسلام را درهم شكست و شيرازۀ سپاه را از هم پاره نمود و گردانهاى منظم آنان را متلاشى ساخت.
سعد وقاص چون چنان ديد، از سربازى تازهمسلمانان ايرانى كه خود را از سپاه رستم فرخ زاد به پناه سپاه اسلام كشيده بود پرسيد:
نقطۀ حساس فيل كجاست، و اين حيوان چگونه از پاى درمىآيد؟ او جواب داد:
چشمها، و خرطوم فيل نقطۀ حساس او بحساب مىآيند، و چنانچه آنها را از فيل بگيرند، ديگر كارى از او ساخته نيست! پس سعد وقاص كسى را بدنبال «قعقاع بن عمرو، و عاصم بن عمرو» و دو برادر قهرمان تميمى فرستاد و از آن دو خواست تا شرِّ فيلِ (سفيد) را كه در پيش رو داشتند از سپاه اسلام بگردانند، زيرا آنى فيل پيشاپيش ديگر پيلان به سپاه مسلمين حمله مىبرد، و ديگر پيلان از او پيروى مىكردند.
و نيز ضمن پيامى ديگر «حمال بن مالك اسدى»، «ربيل به عمرو اسدى» را فرمان داد تا كار فيل (اجرب \ پيس) را كه دستهاى ديگر از پيلان را بدنبال خود مىكشيد و رو بسوى آنان داشت بسازند و شرّش را از سر مسلمين كوتاه سازند.
در اجراى دستور فرمانده كل قوا، قعقاع و عاصم، دو برادر قهرمان تميمى هر كدام نيزهاى محكم ولى نرم و تابدار بدست گرفتند و رو بسوى فيل سفيد نهادند، حمّال و ربيل نيز چنين كردند.
قعقاع و عاصم به فيل سفيد نزديك شده و فرصتى مناسب هر دو برادر با هم و با تمام نيرو، نيزههاى خود را در چشمهاى فيل سفيد فرو برده چشمهاى او را از كاسه بيرون كشيدند! فيل بر اثير اين زخم، طاقت نياورده روى دُم بر زمين نشست و فيلبان خود را بر زمين زد و خرطومش را بياويخت، قعقاع فرصت نداد
و برجست و با يك ضربت كارى خرطومش را با شمشير بينداخت. فيل كه ديگر تعادل خود را از دست داده بود، به پهلو افتاد، در اين وقت قعقاع و عاصم برجستند و تمامى سواران او را از پاى درآوردند.
از اين سو، حمال بن مالك به ربيل بن عمرو گفت:
انتخاب با تو است، يا تو خرطوم فيل را بيند ازو من چشم او را كور مىكنم، يا تو چشم او را هدف گير، و من خرطومش را مىاندازم.
ربيل بريدن خرطوم فيل را برگزيد و حمال نيز چشم او را هدف گرفت و با يك حركت سريع نيزۀ خود را در چشم فيل (اجرب) فرو برد، فيل بر اثر اين زخم واپس رفت و بر روى دُم بر زمين نشست و دستها را ستون قرار داد و بار ديگر برخاست، در اين نوبت ربيل فرصت نداد و با شمشير، خرطوم او را بينداخت، فيلبان كه متوجه ربيل و ضربۀ او به خرطوم فيل شده بود، با تبر زين بر صورت ربيل نواخت و او را مجروح نمود.
سيف در روايت ديگر در همين مورد مىگويد:
حمّال و ربيل پس از دريافت مأموريت خود از جانب فرمانده كل قوا، روى به مردم كرده پرسيدند:
اى مردم كدام مرگ براى اين فيل دردناكتر است؟ جواب دادند:
اينكه بر او سخت بگيريد، و زخميش كنيد! پس چون اين دو قهرمان اسدى مقابل آن فيل قرار گرفتند، اسبهاى خود را برجهانيدند تا آنها روى دو پاى خود بلند شدند، پس به چالاكى يكى از ايشان نيزۀ خود را در چشم فيل فرو برد كه بر اثر آن فيل از پشت بر زمين نشست، ربيل نيز به چابكى خرطوم او را بينداخت! در همين هنگام فيلبان با تبر زين به ربيل حمله برد، و ضربتى سخت بر چهرۀ ربيل بنواخت كه از آن جان به سلامت برد برد.
سيف در روايت ديگر گفته است:
در روز جنگ، دو فيل بودند كه رهبرى ديگر پيلان را بر عهده داشتند، فيلبانان، آن دو را به قلب سپاه مسلمين هدايت كردند... [تا آنجا كه مىگويد]:
فيل سفيد بين دو سپاه متحيّر و سرگردان ايستاده بود و نمىدانست كه روى به
كدام سوى آورد. چه، اگر به سپاه اسلام روى مىآورد با شمشيرها و نيزههاى آنان مواجه مىشد، و اگر به سپاه مشركين برمىگشت، يا سيخها و زوبينهاى آنان روبهرو مىگرديد و به جلو رانده مىشد.
سپس مىگويد:
دوپيل (ابيض، و اجرب) فريادى سهمگين چون خوكان بركشيدند، در همين موقع فيل (اجرب) كه چشمش كور شده بود بازگشت و صفوف ايرانيان را از هم بدريد و راه مسيل (عقيق) را در پيش گرفت و شتابان روى به گريز نهاد، در اين هنگام ديگر پيلان كه در متابعت او بودند، در پى او به حركت درآمدند؛ اجرب خود را در مسيل عقيق افكند و بقيۀ پيلان نيز به دنبالش راه مدائن را در پيش گرفتند و هر چه را كه بر سر راه خود يافتند، زير پاهاى سنگين خود از بين بردند و مردم بسيارى را هلاك نمودند!
طبرى همچنين ضمن شرح حوادث سال شانزدهم از هجرت، گذشتن سپاه اسلام را از دجله به مدائن از قول سيف چنين آورده است:
چون سعد وقاص جنگيدن افراد گردان ويژۀ عاصم بن عمرو را بنام (اَهوال) با ايرانيان مشاهده كرد كه چسان در ميان آب و بر كنارۀ رود با آنها مىجنگند، به نظرش بسيار عظيم آمد و از روى تحسين، آن را به گردان (خَرساء) يعنى گردان مخصوص قعقاع بن عمرو كه در ميان آن «حمال بن مالك اسدى» و ربيل بن عمرو اسدى وجود داشتند تشبيه نمود.
در اسناد رواياتى كه گذشت، سيف اسامى زير را بعنوان سند معرفى كرده است:
1 - محمد، يا محمد بن عبد الله بن سواد نويره را چهار بار.
2 - زياد، يا زياد بن سرجس احمرى را سه بار.
3 - مهلب، يا مهلب بن عقبۀ اسدى را يك بار.
كه بارها به نام اين راويان برخورد كرده و گفتهايم كه وجود خارجى نداشته مخلوق خيالى سيف مىباشند.
4 - در سند، اسامى مجهول ديگرى نيز آمده كه ندانستيم كه سيف بن عمر آنها را چه كسانى در نظر گرفته تا دربارۀ وجود يا عدم ايشان به بحث بنشينيم.
از آنچه گفتيم چنين برمىآيد كه:
سيف تنها كسى است كه از فرماندهى (حمال بن مالك اسدى) بر واحدهاى پيادۀ سعد وقاص در جنگ قادسيه سخن گفته است.
و نيز او تنها كسى است كه از كشته شدن پيل (ابيض) بدست قهرمانان شكستناپذير تميم (قعقاع و عاصم) فرزندان عمرو، و كور شدن پيل (اجرب) بدست دلاوران اسدى چون حمال و ربيل داد سخن داده است.
و سيف تنها كسى است كه از چهار قبضه شمشير، و چهار رأس اسب خليفه عمر، به عنوان جايزه براى نامآورترين رزمندگان، و شناختهشدهترين چهره، در ابراز شجاعت و دليرى در پهنۀ جنگ قادسيه، شادمانه به روايت سازى نشسته است.
و هم او تنها كسى است كه از وجود روزهاى «ارماث»، و «اغواث»، و «عماس» جنگ قادسيه خبر داده، كه ما دربارۀ اين سه روز ساختگى در جلد اول همين كتاب سخن گفتهايم.
و بالاخره سيف تنها كسى است كه دربارۀ گردانهاى (اهوال عاصم بن عمرو)، و (خرساء قعقاع بن عمرو) و وجود چنين واحدهائى سخن گفته است.
و اين شيوۀ او است كه به هر طريقى كه شده مجد و افتخارى را و لو ساختگى و دروغ، در افسانههائى كه مىسازد، براى عدنان بطور عموم، و افراد قبيلۀ خودش تميم بطور خصوص دست و پا كند و به رخ دشمنانش از يمانيان قحطانى بكشد!
توجه كنيد چگونه او در همين افسانه كه گذشت با ساختن روز ارماث، در مقام كسب افتخار براى قبيلۀ تميم است. او مىگويد:
ايرانيان چيزى نمانده بود كه بجيليان قحطانى را كاملا از ميان بردارند، كه سعد وقاص به فريادشان رسيد و اسديان عدنانى (حمال، و ربيل) را به نجاتشان فرستاد، و
آنان را از يك مرگ حتمى رهانيد!!
ايرانيان اين نوبت در مقام تلافى برآمده با همۀ خشم و نفرت خود بنى اسد عدنانى را به زير رگبار تيرههاى جانكاه خود گرفتند و چون باران بر سر آنها تير باريدند، كه در اينجا نيز فرمانده كل قوا سعد وقاص، عاصم بن عمرو تميمى را مأمور نجات جان اسديان كرد و او بود كه با ابراز شجاعت و دليرى آنها را از چنگال مرگ رهانيد، و ايرانيان را مجبور به عقبنشينى نمود. و دست آخر اين افتخار از آن تميميان است؛ چه، اين عاصم بن عمرو تميمى است كه در بحبوحۀ غوغاى جنگ، و چكاچاك شمشيرها، و صفير تيرها و زوبينها، و هيا بانگ دلاوران و رزمندگان، سربلند و مغرور به فرياد بىپناهان مىشتابد، و از چنگال دشمن خونآشامشان مىرهاند!
و چه مىدانيم شايد كه سيف روزهاى (اغواث، و عماس) را نيز از همين روى ساخته باشد كه مىگويد:
در همين روز بود كه سواركاران و دليرمردان عدنانى حملات فيلهاى جنگى ايران را از سپاه مسلمين بگردانيدند، با اين تفاوت كه قهرمانان بنى اسد عدنانى تنها يك چشم فيل (اجرب) را كور كردند، ولى بزرگ قهرمانان تميمى، قعقاع و عاصم هر دو چشم پيل (ابيض) را از كاسه بيرون كشيدند و اين چنين است كه قبيلۀ سيف (تميم) بر ديگر قبايل عدنان از يك نوع برترى و ويژگى خاصى برخوردار مىباشند!
مگر نه اين است كه گردانهاى ساختگى سيف به نامهاى (اهوال، و خرساء) عدنانى به فرماندهى عاصم و قعقاع تميمى نخستين واحد از سپاه اسلام مىباشند كه سواره از رود پهناور دجله آنهم در حالتى كه با دشمن مىجنگيدند عبور كرده، پيشاپيش ديگر نيروها، قدم به خاك مدائن گذاشتهاند؟!
و ديديم در آخرين جائى كه سيف از (ربيل بن عمرو) نام مىبرد، روايتى است كه در مقام دفاع از خليفه عدنانى مضرى عثمان ساخته مىگويد:
عثمان زمينهائى را به (خباب بن ارث، و عمار ياسر، و عبد الله بن مسعود) كه از پاكان و نيكان صحابه و از مستضعفين آنها به حساب مىآمدند، بخشيده است.
همين سخن سيف خلاف واقع و نفس امر است، زيرا عثمان نهتنها زمين يا
مزرعهاى را به اينان نبخشيده، بلكه برعكس حقوق و مستمرى (عمار ياسر، و ابن مسعود و ابو ذر) را نيز بريده فرمان داده بود كه به ايشان پرداخت نشود(1)!
حاتمبخشىهاى خليفه عثمان، و واگذارى زمينهايش، تنها در انحصار بنى اميه و ثروتمندان قريش بوده، ديگران از خوان احسان او بهرهاى نداشتهاند.(2)كوتاه سخن اينكه سيف در اين افسانه، از نقشآفرينانِ بنامِ خود چون قعقاع(3)، و عاصم(4)، فرزندان عمرو تميمى، و ابو مفزر تميمى(5)كه شرح حال هر يك از آنها در جاى خود آمده است، و نيز دو صحابى والبى اسدى به نامهاى (حمال، و ربيل) سخن مجهول الهويهاى روايت كرده است. همچنين در احاديث خود احيانا پاى اشخاص سرشناس و معروفى را به عنوان راوى به ميان مىكشد، و دروغهاى خود را به نام ايشان جا مىزند كه از اين نوع تردستيهاى او را زياد ديدهايم و در جاى خود از آن سخن گفتهايم.
1 - طبرى افسانۀ حمال و ربيل را مستقيما از سيف گرفته و در تاريخ خود آورده است.
2 - ابن اثير اين افسانهها را از طبرى گرفته و در تاريخ خود آورده است.
3 - ابن كثير به نقل از طبرى ولى به اختصار آنها را در تاريخ خود ثبت كرده است.
4 - ابن خلدون نيز آنها را از طبرى گرفته و در تاريخ خود نقل كرده است.
5 - ابن حجر پس از گذشت سالها با اعتماد به روايات سيف و تاريخ طبرى،
حمال و ربيل را صحابى دانسته، و ربيل را ربيال گفته، كه گفتيم درست آن (ربيل) مىباشد.
گفتنى است كه ابن حجر در پايان شرح حال ربيل مىنويسد:
بارها گفتهايم كه پيشينيان را رسم بر اين بوده كه جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمىگماشتند. (ز)
ما نيز در همينجا مىگوئيم كه بارها گفتهايم كه اين قاعده ايشان باطل و از درجۀ اعتبار ساقط است، و اين مطلب را در ابتداى بحث خود، و در همين كتاب ثابت كردهايم.
اين را هم بگوئيم كه تنى چند از صحابيانى كه زادۀ افكار سيفند و بعد از اين نامشان خواهد آمد نيز بنا به همان قاعده در صف اصحاب پيغمبر خدا (ص) نشستهاند كه در صفحات بعد از نظرتان خواهد گذشت.
1 - «اصابۀ» ابن حجر (351/1) بخش اوّل ترجمۀ شمارۀ 1816.
2 - «اكمال» ابن ماكولا (123/2) و (544/2).
3 - «تاريخ طبرى» (2298/1).
1 - «اصابۀ» ابن حجر (508/1) بخش اوّل ترجمۀ 2707.
1 - «تاريخ طبرى» (2329/1).
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (194).
2 - «لباب الانساب» (260/3).
1 - «تاريخ طبرى» (2298/1) و (2308/1) و (2324/1-2326) و (2376 و 2436).
2 - «تاريخ ابن اثير» (372/2-373) و (349/2 و 365 و 371).
3 - «تاريخ ابن خلدون» (2/324).
4 - «تاريخ ابن كثير» (43/7) بطور بسيار فشرده.
اين صحابى در كتاب «اصابۀ» ابن حجر چنين معرفى شده است:
طليحة بن بلال قرشى عبدرى.
ابن جرير طبرى آورده است كه طليحه تحت فرمان «هاشِم بنِ عُتبَۀ بنابى وَقاص» در جنگ (جلولا)، فرماندهى واحد زرهى و سواره نظام سپاه مسلمين را بر عهده داشته است.
پيش از اين بارها گفتهايم كه در جنگها جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمىگماشتند.
اين صحابى را «ابن فتحون» بر كتاب «استيعاب» ابن عبد البر استدراك كرده است. (ز)
عبدرى، نسبتى است به (عَبدُ الدّار بن قُصَىّ، نوادۀ كِلابِ بن مُرَّة بن كَعب، فرزند لؤىّ بن غالِب، نوادۀ فِهر) و قريش از فرزندان فهر است، و غير از آن تيره، قريشى وجود ندارد.
اما خبر جنگ (جلولا) را كه ابن حجر در «تاريخ طبرى» به آن اشاره كرده است
به اين شرح مىباشد:
طبرى ضمن حوادث سال شانزدهم از هجرت، دو روايت از قول سيف از جنگ (جلولا) آورده است كه در يكى از آنها مىگويد:
سعد وقاص بنا به فرمان خليفه عمر، «هاشم بن عتبه بن ابى وقاص» را با دوازده هزار سرباز مأمور جلولا نمود. هاشم فرماندهى جناح چپ سپاه خود را بر عهدۀ «عَمرو بن مالِكِ بنِ عُتبَه» گذاشت.
سيف در روايت ديگر مىگويد:
سعد بن ابى وقاص، عمرو بن مالك بن عتبه را مأمور جلولا نمود و... [تا آنجا كه مىگويد]:
و فرماندهى واحد زرهى و سواره نظام او در آن جنگ با «طُلَيحَةِ بنِ فُلان»، يكى از افراد قبايل بنى عَبدِ الدّار بوده است.
راوى سيف در خبر دوم كه نام طليحه بن فلان در آن آمده است، عُبَيدِ الله بن مُحَفِّز» از پدرش مىباشد، كه چنين شخصى وجود خارجى نداشته، و سيف آفريدهاى، از سيف آفريدهاى ديگر روايت كرده است!
ابن حجر با اعتماد به تنها نكتهاى كه در روايت سيف در «تاريخ طبرى» آمده، طليحه مزبور را از جمله اصحاب رسول خدا (ص) بحساب آورده، شرح حال او را در بخش اول كتاب «اصابۀ» خود به ثبت رسانيده است.
ابن حجر مخصوصا در اين شرح حال به اين سخن سيف توجه داشته كه طليحه در جنگ جلولا فرماندهى واحد سواره نظام را بر عهده داشته است.
ضمنا او به اين قاعده عنايتى خاص مبذول داشته كه در پايان سخن خود مىگويد:
بارها گفتهايم كه در جنگها جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه
نمىگماشتند.
آنوقت مىگويد:
اين صحابى را ابن فتحون استدراك كرده است (ز).
از سخن اخير ابن حجر اين نتيجه نيز بدست مىآيد كه ابن فتحون پيش از علاّمه ابن حجر، طيحه سيف را بر ذيلى كه بر «استيعاب» ابن عبد البر نوشته استدراك كرده و او را صحابى شناخته است.
تا اينجا در اين بخش از آفريدههاى سيف، اصحابى را معرفى كرديم كه دانشمندان آنها را به استناد اين كه سيف در افسانههاى خود پست فرماندهى سپاه را بر عهدۀ ايشان نهاده، آنها را صحابى رسول خدا (ص) شناختهاند. اينان در پارهاى از موارد به ضابطهاى كه براى شناخت صحابى وضع كردهاند تصريح نموده، و در موارد ديگر آن را به دست فراموشى سپرده تنها به نتيجهى آن بسنده كردهاند.
اين دانشمندان اگر احيانا در معرفى چهرهاى به نام صحابى، به روايت يا خبرى برخورد مىكردند كه با قاعدۀ موضوعۀ خودشان تناقض داشت، راهى مىيافتند و مفرّى مىجستند تا مسألۀ اين تناقض را با قاعدۀ مزبور از ميان بردارند. شرح حالى كه براى صحابى بعدى نوشتهاند نمونهاى از همين مورد است.
1 - «اصابۀ» ابن حجر (226/2).
1 - «تاريخ طبرى» (2456/1).
1 - «تاريخ طبرى» (2461/1).
1 - «اللباب» (112/2).
2 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (12-13).
1 - «نسب قريش» زبير بن بكار (250-256).
اين صحابى در «اصابۀ» ابن حجر چنين معرفى شده است:
خُلَيدِ بن مُنذِرِ بن ساوى عَبدى.
طبرى آورده است كه در سال هفدهم از هجرت، علاء حضرمى «خليد بن منذر» را به فرماندهى گروهى از راه ديار، به ايران گسيل داشته است. پدر خليد (منذر بن ساوى) به دنبال وفات رسول خدا (ص) از دنيا رفته بود.
پيش از اين نيز گفتهايم كه پيشينيان را رسم بر اين بوده كه در جنگها جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمىگماشتند. و همين امر دلالت دارد بر اين كه خليد به محضر رسول خدا (ص) رسيده است. و خدا داناتر است. [پايان سخن ابن حجر].
منذر بن ساوى، نوادۀ اخنس تميمى دارمى عبدى اسبذى مىباشد.
اما (عبدى) نسبتى است به «عَبدُ الله بنِ دارِم». و اين اشتباه است اگر گمان رود كه اين نسبت به (عبد القيس) مىرسد.
و اما (اسبذى)، همانطور كه در كتاب «جمهرۀ» ابن حزم، و «فتوح البلدان»
بلاذُرى آمده است (اسبذ شهركى بوده است در (هجر).
بلاذُرى مىنويسد:
اسبذىها مردمى بودهاند اسبپرست در بحرين.
و در مورد بحرين مىنويسد:
در سال هشتم از هجرت رسول خدا (ص) «علاء بن عبد الله حضرمى» را به بحرين فرستاد تا مردم آنجا را به اسلام دعوت كند، و در صورت امتناع، جزيه بر آنها مقرر دارد. و نيز نامهاى به «مُنذِرِ بنِ ساوى» و «سيبخت» مرزبان (هجر) نوشت و به اسلام يا پرداخت جزيه دعوتشان فرمود.
منذر و سيبخت اسلام آوردند. و به همراه ايشان تمام عرب زبانهاى آن سامان، و برخى از مردم غير عرب نيز، مسلمان شدند.
اما زمين داران مجوس، و يهوديان، و مسيحيان اسلام نياورده با علاء حضرمى بر مبناى جزيه صلح كردند و علاء در همين زمينه بين خود و ايشان پيماننامهاى نوشت.
منذر پس از اندك زمانى از رحلت رسول خدا (ص) درگذشت. [پايان سخن بلاذُرى].
حقيت داستان منذر بن ساوى همينها بود كه آورديم. اما سيف بن عمر مىآيد و براى حقيت داستان منذر بن ساوى همينها بود كه آورديم. اما سيف بن عمر مىآيد و براى همين منذر فرزندى مىتراشد و نامش را همنام با «خُلَيدِ بنِ كَأس»(1)كه امير المؤمنين على (ع) او را به حكومت خراسان منصوب كرده بود، «خليد» مىگذارد و او را در روايات خود چنين معرفى مىكند «خليد بن منذر بن ساوى»!!
ابن حجر به اين معرفى در شرح حالى كه براى خليد در «اصابۀ» خود مىنويسد نسب (عبدى) را هم اضافه مىكند، زيرا منذر بن ساوى را به (عبدى) نسبت دادهاند!
1) . ازآنجائىكه نام و خبر خليد و حكومتش بر خراسان در كتاب «صفين» نصر مزاحم آمده است بدون اين كه نام پدرش را برده باشد، ما در اينجا به منظور پيشگيرى از هر گونه اشتباهى بين اين خليد واقعى، و زادۀ فكر و خيالات سيف به خبر مزبور اشاره مىكردهايم.
طبرى ضمن حوادث سال هفدهم از هجرت از قول سيف چنين آورده است:
علاء بن حضرمى كه در بحرين حكومت داشت، با سعد بن ابى وقاص رقابت مىكرد و نمىتوانست خود را كمتر از او ببيند. ازاينرو، وقتى كه سعد بن ابى وقاص در جنگ قادسيه پيروزى بدست آورد و غنائمى را كه در جنگ بدست آورده بود به مراتب بيشتر از دستآوردهاى جنگى علاء در نبردهاى ارتداد، به نظر مىرسيد، و نام سعد بر سر زبانها افتاده بود از حسادت نياسود و در اين انديشه افتاد تا مگر در جنگ با پارسيان كارى كند و آوازه و شهرتى به هم رساند.
علاء در اين انديشه مردم را به جنگ با ايرانيان از راه دريا فراخواند. مردم نيز درخواست او را پذيرفتند و به زير پرچمش گرد آمدند.
علاء سپاه گردآمده را به گروههاى مختلفى تقسيم كرد. بر بخشى «جارُود بنِ مُعَلّى»، و بر بخشى ديگر «سِوار بن همَّام»، و بر ديگرى «خُلَيدِ بنِ مُنذِر ساوى» را فرماندهى داد و چنين مقرر داشت كه فرماندهى كل با «خُلَيد» باشد. آنگاه بدون اين كه از مقام خلافت و شخص خليفه دستورى بگيرد، و به سرانجام فرمانبردارى و يا سرپيچى از فرمان عمر نيكو بنگرد، خودسرانه از راه دريا به ايران حمله برد.
عمر خود راه چنين حملهاى را به ايران مىدانست، ولى به منظور پيروى از سنت رسول خدا (ص) و خليفۀ اوّل ابو بكر، و ترس از خودخواهى و غرور بىجا، چنين حملهاى را روا نمىديد و فرماندهانش را نيز قبلا از دست زدن به چنين كارى نهى كرده بود.
بارى سربازان علاء از دريا گذشتند و در استخر فارس قدم به خاك ايران نهادند. مرزبان آن منطقه كه «هيربد» نام داشت تدبيرى انديشيد تا بين قواى اسلام و كشتىهاى آنان جدائى افكند و دسترسى ايشان به آنها ديگر امكانپذير نباشد. با چنان تدبيرى، اگر سپاهيان علاء را پيروزى دست نمىداد مرگ و يا اسارت مسلمانان حتمى مىنمود!
خُلَيد كه موقعيت را دريافته بود برخاست و همراهان را مخاطب ساخته گفت: اما بعد، چون خداوند امرى را مقرر دارد، كارها چنان پشت سر يكديگر قرار
گيرند كه خواست او، صورت تحقق به خود بگيرد.
دشمنان شما بيش از آنچه با شما كردهاند، كارى از دستشان بر نمىآمد، مگر اين كه شما را به مبارزۀ خود بخوانند كه شما اين همه راه را براى همين منظور پشت سر گذاشتهايد.
اينك دستيابى به سرزمينها و كشتىها در گرو پيروزى شماست، به شكيبائى، و نماز به درگاه خدا روى آوريد كه اين، جز به خاشعان درگاه حضرتش بسى دشوار و سنگين است.
مردم سخنان خُلَيد را تأييد كردند، و آمادگى خود را براى هر كارى اعلام داشتند. پس از اين كه نماز ظهر را به جاى آوردند، خليد آنها را به جنگ با پارسيان برانگيخت، و جنگ در محل (طاوس) آغاز شد و پيكارى بىامان بين قواى مسلمانان و پارسيان درگرفت.
سوار بن همّام اسب خود را برجهانيد، و طى حماسهاى از خود و خاندان خود چنين ياد كرد:
اى آل عبد قيس، اكنون كه همۀ ياران در اين زمين ناهموار جمع شدهاند، شما قهرمانان براى جنگ با دلاوران به پا خيزيد.
اينان همگى اهل رزم، و مردان جنگى هستند، و چگونگى بكار بردن شمشير برّان را نيكو مىدانند و آن را از همه بهتر بكار مىبرند.
و سپس آنقدر جنگيد تا كشته شد.
در اين نوبت (جارود) به ميدان شتافت و چنين سرود:
اگر چيزى آسان و در دسترس بود، آن را از ميان برمىداشتم.
و يا اگر آبى گنديده، و راكد بود آن را گوارا و روان مىكردم.
اما چه كنم، كه اين دريائى از سپاه است كه به سوى ما مىآيد.
و جنگيد تا كشته شد.
در اين روز «عبد الله سوار» و «منذر جارود» از فرط ناراحتى چندان خود را به آب و آتش زده جنگيدند كه كشته شدند.
در اين هنگام (خليد) قدم به ميدان گذاشت و در ضمن خودستائى چنين
سرود:
اى تميميان، همگى از اسب فرود آئيد، و پياده با دشمن بجنگيد.
كه چيزى نمانده كه سپاه (عمر) نابود شود. شما كه مىدانيد منظور چيست؟
پس پياده شويد و پياده بجنگيد!
همگى پياده شدند و دست از جان شسته در برابر دشمن ايستاده جنگيدند و چندان از ايشان كشتند كه به حساب نمىآيد. آنگاه راهى باز كرده واپس نشسته و روى به بصره نهادند. اما ديدند كه كشتىهاى ايشان را غرق كرده، راه بازگشت از طريق دريا به رويشان بسته است!
در اين هنگام دريافتند كه (شهرك) نيز سر راه بر آنها گرفته، از سوئى دريا، و از سه جانب ديگر در محاصرۀ كامل دشمن درآمدهاند پس در همانجا، و عاجز از هرگونه فعاليتى به انتظار نشستند!
از اين سو، چون خبر لشكركشى علاء حضرمى از راه دريا به ايران به خليفه عمر رسيد و آنچه را كه بر مسلمانان رفته بود، به وى الهام شد؛ بر علاء خشم گرفته نامهاى سراپا تهديد به وى نوشت و پس از سرزنشى سخت او را از كار بركنار فرمود!
عمر به اين مقدار تنبيه علاء بسند نكرده غرور او را نيز در هم شكست و بارى توانفرسا بر دوشش نهاد؛ به اين معنى كه مقرر داشت تا او و يارانش به خدمت (سعد وقاص) درآيند، و زير نظر و فمران او انجام وظيفه نمايند!!
علاء ناگزير در اجراى فرمان عمر با همراهان خود به كوفه عزيمت نمود و به خدمت سعد درآمد.
پس از آن عمر براى رهائى مسلمانها از چنگال پارسيان، به چارهانديشى پرداخت و طى نامهاى به «عُتبَةِ بن غَزوان» چنين نوشت:
علاء حضرمى خودسرانه سپاهى از مسلمانان را به ايران برده و ايشان را گرفتار پارسيان نموده است. چون علاء در اين حركت، مرا نافرمانى كرده، خداى نيز از او ناخشنود است؛ و از آن بيم دارم كه بر اثر گناه علاء در اين حركت، مرا نافرمانى كرده، خداى نيز از او ناخشنود است؛ و از آن بيم دارم كه بر اثر گناه علاء، ياريش را نيز سپاهيان اسلام باز گيرد. پس پيش از آنكه آنان از اين بيچارهتر و درماندهتر شوند، مردمت را به ياريشان بسيج كن و بىدرنگ خود را به ايشان برسان.
عتبه مردم را از نامۀ خليفه با خبر گردانيد و آنان را به يارى سپاهيان محاصرهشدۀ اسلام فراخواند. مردم نيز آمادگى خود را اعلام داشتند و در لشكرگاه او گرد آمدند.
آنگاه عتبه، «عاصِم بن عَمرو تَميمى»، و «احنَف بن قَيس تميمى»، و «اَبو سَبرَه» و نامآورانى ديگر چون ايشان را برگزيد، و دوازده هزار سپاهى آماده را به رهبرى ايشان، و فرماندهى كل «ابو سبره» به يارى محاصرهشدگان اعزام داشت.
سپاه آمادۀ مسلمين پس از پياده شدن در ساحل، بىدرنگ خود را به «خُلَيد» و يارانش رسانيده جنگى بىامان را با پارسيان آغاز نمودند، و با وجوديكه هنوز افراد كمكى براى ايرانيان از زاه مىرسيد، مسلمانان با شجاعتى تمام جنگيدند و از كشتههاى مشركين پشتهها ساختند تا اينكه سرانجام خداوند پيروزى را بهرۀ آنان گردانيد و پارسيان جملگى از پاى درآمدند!!
مسلمانان بر اثر اين پيروزى، علاوه بر باز پس گرفتن از دست دادههاى خود، بهرهاى فراوان نيز به دست آوردند، و پيروز و سالم به بصره بازگشتند، زيرا عتبه مخصوصا به ايشان تأكيد كرده بود كه چون كار ايرانيان را ساختيد، در آنجا درنگ نكرده بازگرديد. [پايان سخن طبرى].
سيف در سند روايت خود اين اسامى را آورده است:
1 - محمد، يا محمد بن عبد الله بن سواد نويره.
2 - مهلب، يا مهلب بن عقبۀ اسدى.
كه ما در گذشته گفتهايم كه محمد و مهلب هر دو از راويان خيالى سيف بوده وجود خارجى نداشتهاند. امّا حموى علاوه بر سخنان طبرى از قول سيف اضافات و اشعار بيشترى دارد كه در اينجا آورده مىشود، توجه كنيد:
حموى در كتاب «معجم البلدان» خود در واژۀ (طاوس) از قول سيف مىنويسد:
از سيف بن عمر روايت شده كه علاء حضرمى كه علاء حضرمى بدون اجازۀ از مقام خلافت و شخص عمر، سپاهى از راه دريا به فارس گسيل داشت. عمر از اين كار
نابجاى علاء بر او خشم گرفت و از مقامش بركنار فرمود. علاء پس از بركنارى به كوفه نزد سعد وقاص كه او را يارى داده بود رفت و سرانجام در (ذى قار) بدرود حيات گفت. «خليد بن منذر» از جنگ طاوس چنين ياد كرده است:
ما در همان شبى تاج شاهان را ربوديم كه اسبهاى ما بر بلنديهاى سخت و ناهموار بر شهر «شهرك» دست يافتند.
سواران ما گروه گروه ايرانيان را از فراز كوهها به زير پرتاب مىكردند، كه آنان را چون لكههاى ابرى در حالت سقوط مىديدى.
خدا از رحمت خود مردمى را از گروه ما، كه در آنروز نيزههاى خود را به خون دشمنانمان رنگين ساخته بودند، محروم نكند.
اين كه سيف، درگيرى مسلمانان را با ايرانيان در چنين جنگى با همۀ شرح و تفصيلش، از ابتدا تا انتها خود ساخته و واقعيت ندارد.
سيف موضوع حسادت و رقابت علاء حضرمى، صحابى يمانى قحطانى را با سعد وقاص، صحابى عدنانى مضرى را خود ساخته، و بر ايشان دروغ و افترا بسته است!
سيف سر بازگيرى علاء را ساخته، و فرماندهانى را به دروغ بر ايشان گمارده است.
سيف عبور سربازان اسلام را با وجود نهى عمر از راه دريا به ايران از پيش خود ساخته، و چنين چيزى صحت ندارد.
سيف رزمگاه (طاوس) و كشته شدن دليرمردان اسلام را در آنجا از پيش خود ساخته و دروغ است!
سيف رجزها، و حماسههاى سران و فرماندهان سپاه را از پيش خود ساخته و به نام ايشان قالب زده است!
سيف موضوع الهام عمر، و درك ماجراى مسلمانان را در خاك ايران، و علت
شكست ايشان را از طريق الهام به او، از خود درآورده و حقيقت ندارد!
سيف موضوع تنبيه علاء و عزل او را بدست عمر بر اثر لشكركشى به ايران، و زيردست سعد قرار گرفتنش را بنا به فرمان خليفه، خود ساخته و دروغ است.
سيف مأموريت «عتبة بن غَزوان» را براى نجات مسلمانان، گرفتار به دست پارسيان از جانب عمر، و اعزام دوازده هزار سپاهى به ايران، همه را ساخته و دروغ است.
سيف رزمگاهى را كه سپاهيان عتبه در آن با ايرانيان درگير شدهاند خلق كرده، و وجود خارجى نداشته است.
سيف همۀ اينها را خود ساخته، و خليد بن منذر تميمى را نيز آفريده تا فرماندهى سپاه را بر عهدهاش گذارد، و از حماسهها و شجاعتهاى او براى قبيلۀ تميم افتخاراتى كسب كرده باشد!
سيف مكانى را به نام (طاوس) آفريده و آن را رزمگاه دليرمردان اسلام قرار داده، و بالاخره راويانى را خلق كرده و افسانۀ خليد و وقايع جنگى را از زبان آنها آورده است!
آرى، همۀ اينها، و غير از اينها را سيف آفريده، و در خلق و آفرينش آنها هم شريكى نداشته است!
اكنون ببينيم كه سيف با اينهمه خلق و آفرينش در افسانۀ خليد چه در سر داشته، و چه چيز به دست آورده است.
1 - سيف در اين افسانه، علاء حضرمى، صحابى يمانى قحطانى را به ريا و سالوس، و حسد و رقابت با سعد وقاص عدنانى مضرى، و سرپيچى و نافرمانى از فرمان خليفه عمر متهم كرده، تمام خدمات و زحمات او را در جنگهاى ارتداد و ديگر جنگها، بىارزش و نادرست جلوه داده است.
2 - با اختراع قهرمان افسانهاى ديگرى به نام (خليد) و كارها و اشعار او كه نام قبيلهاش در آن آشكار به چشم مىخورد، كوشيده است تا به افتخارات و سرافرازىهاى تميم افزوده باشد.
3 - تاريخ اسلام را از ارزش و اعتبار واقعى خود انداخته، و علاوه بر جنگهائى كه به مسلمانان نسبت داده، و سيلابهاى خونى كه بدستشان جارى ساخته، جنگى ديگر را با كشتههاى بيرون از شمار، به پايشان نوشته است كه خود نشانى از اتهام او به (زندقه) مىباشد.
4 - اينها، و غير از اينها را چنان در تاريخ اسلام جاسازى كرده كه غالب محققين را در برابر حقايق تاريخى دچار تحيّر و سرگردانى نموده است!
1 - امام المورخين، محمد بن جرير طبرى كه مستقيما افسانۀ خليد را از سيف گرفته است.
2 - ابن اثير، با نقل از طبرى، افسانۀ خليد را در كتاب خود آورده است.
3 - ابن كثير، داستان خليد را از طبرى گرفته و در تاريخ خود نقل كرده است.
4 - ابن خلدون، به نقل از طبرى داستان خليد را در تاريخ خود ثبت نموده است.
5 - حموى با اعتماد به روايات سيف، افسانۀ خليد را از سيف گرفته و در واژۀ (طاوس) در «معجم البلدان» خود آورده است.
6 - حميرى، نيز در واژۀ (طاوس) همان داستان را در كتاب «روض المعطار» خود نقل نموده است.
7 - عبد المؤمن نيز به نقل از حموى، آن را در كتاب «مرا صدر الاطلاع» خود آورده است. چ
8 - سرانجام ابن حجر نيز با اعتماد به سخنان سيف، خليد را صحابى پيغمبر خدا (ص) دانسته در بخش اول كتاب «اصابۀ» خود تحت شمارۀ 2285 برايش شرح حال نوشته است!
ازآنجائىكه «منذر بن ساوى عبدى» از اهالى بحرين بوده و در آنجا مىزيسته، و
هم در آنجا در گذشته است، بنابراين خليدى را كه سيف بن عمر به فرزندى او آفريده و فرماندهى سپاه علاء حضرمى را در بحرين بر عهدهاش نهاده است بايد بحرينى باشد، و اين صحابى بودن خليد را نفى مىكند، زيرا حد اقل صحابى بايد در مدينه به خدمت رسول خدا (ص) رسيده و صحبت آن حضرت را درك كرده باشد. و حال آنكه خليد فرزند منذر در بحرين زاده شده و هم در آنجا بوده كه علاء حضرمى او را به جنگ ايرانيان گسيل داشته است، از اين روى ابن حجر در مقام علاج اين مشكل برآمده پس از معرفى و شرح حال و فرماندهى خليد بر سپاه علاء مىنويسد:
پيش از اين گفتيم كه پيشينيان را رسم بر اين بوده كه در جنگها جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمىگماشتند. اين فرماندهى، مبين اين نكته است كه بايد خليد سفرى به مدينه كرده، صحبت پيغمبر خدا (ص) را درك نموده باشد. و خدا داناتر است.
موضوع از اين قرار است كه علاّمه ابن حجر، از اين روايت سيف كه خليد بن منذر در جنگ طاوس فرمانده سپاه بوده نتيجه مىگيرد كه به موجب ضابطهاى كه براى شناخت صحابى وضع كردهاند، كه پيشينيان جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمىگماشتهاند، بايد اين خليد، صحابى پيغمبر باشد.
امّا همنشينى خليد بحرينى در مدينه با رسول خدا، با سكونتش در بحرين سخت متناقض است، زيرا ممكن نيست كسى در يك زمان در دو نقطۀ زمين و دور از هم وجود داشته باشد. اما سيف گفته است كه خليد فرمانده سپاه بوده و جز شخص صحابى كسى نمىتوانسته است كه فرماندهى سپاه را بر عهده بگيرد!
پس علاّمه ابن حجر در مقام چاره برمىآيد تا اين تناقض آشكار را از ميان بردارد، و سرانجام به اين نتيجه مىرسد كه خليد بايد سفرى از بحرين به مدينه داشته صحبت رسول خدا را درك كرده باشد(1)، و سپس به بحرين بازگشته است. و در آنجا بوده كه طبق فرمان علاء حضرمى، فرماندهى سپاه را بر عهده گرفته است. از اين روى مىنويسد:
1) . راستى چرا علاّمه ابن حجر بجاى اينهمه فكر و چارهانديشى، در اصل داستان خليد، و آن ضابطۀ شگفتانگيز دچار شك و ترديد نشده و خود و ديگران را راحت نكرده است؟! مترجم
فَدَلَّ على انَّ لِلخلَيدِ وَفادَةٌ
يعنى اين كه عهدهدار شدن پست فرماندهى سپاه، اين را مىرساند كه خليد به مدينه رفته و به خدمت رسول خدا (ص) رسيده است.
اين تحقيق براى علامهاى چون ابن حجر اين مطلب را مىرساند كه دانشمندان مكتب خلفا تا چه اندازه در نوشتههاى خود مستدل و منطقى بودهاند!
در بخشى كه گذشت، گروهى از اصحاب ساختگى سيف را كه دانشمندان با استناد به سخن سيف كه آنها فرماندهى داشتهاند ايشان را جزء اصحاب رسول خدا به حساب آوردهاند، از نظر گذرانديم، اينك در بخشى كه در پيش رو داريم، بخواست خدا گروهى ديگر از آفريدههاى سيف را كه در صف اصحاب واقعى رسول خدا (ص) نشستهاند معرفى خواهيم نمود.
1 - «اصابۀ» ابن حجر (450/1) بخش اول تحت شمارۀ 2285، و شرح حال منذر (493/3).
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (232).
2 - «فتوح البلدان» بلاذرى (95-101) كه در آن اسبپرستى اسبذىها نيز آمده است.
1 - «تاريخ طبرى» (2545/1-2548).
2 - «تاريخ ابن اثير»، باب غزو فارس من البحر، او من البحرين (419/2-421).
3 - «تاريخ ابن كثير» (83/7-85).
4 - «تاريخ ابن خلدون» (340/2-341).
1 - «معجم البلدان» حموى چاپ اروپا (494/3).
2 - «مراصد الاطلاع» واژۀ (طاوس).
3 - «روض المعطار» واژۀ (طاوس).
1 - كتاب «صفين» نصر مزاحم (15).
2 - «اخبار الطوال»، دينورى (153-154).
صد و پنجاه صحابى ساختگى
حارِث بن يَزيد عامِرِى «ديگر»
حارث، شكنجهگر مسلمانان در اوائل بعثت.
حارث بن يزيد، اشتباها كشته مىشود.
حارث بن يزيد (ساختۀ سيف)، پيشتاز سپاهيان در فتح (هيت).
حقايق تاريخى.
مصادر و مدارك بحث.
تاريخنويسان آوردهاند كه «حارث بن يزيد عامرى قرشى» از (بنى لُؤى بن عامِر) از جمله كسانى بوده كه مسلمانان را در مكه شكنجه مىنموده، و از آزار و اذيت آنها فروگذار نمىكرده است.
بَلاذُرى در كتاب «اَنسابُ الاشراف» خود مىنويسد:
حارث بن يزيد از دشمنان سرسخت رسول خدا (ص) بود. او در مكّه به هنگام در بند كشيدن و شكنجۀ «عيّاش بن ابى ربيعة» كه مسلمان شده بود، چندان حرارت و سنگدلى از خود نشان داد كه عيّاش سوگند ياد كرد كه اگر روزى بر او دست يابد وى را بكشد.
زمانى گذشت، و سرانجام اصحاب بر اثر آزار و شكنجۀ مشركان دست به مهاجرت زده، دور از چشم قريش در گروههاى چند نفرى مكّه را به قصد مدينه ترك گفتند.
پس از اين كه از وجود مسلمانان خالى شد، حارث نيز از كرده پشيمان گرديد و اسلام آورد و چون ديگر مسلمانان روى به مدينه نهاد در حالى كه
كسى از اسلامش خبر نداشت.
حارث تازهمسلمان، بعد از جنگ «اُحُد»، و پس از چند شبانه روز راهپيمائى و پشت سر نهادن بيابانها به حوالى حرَّه يا بقيع رسيده بود كه با «عياش بنِ ابى ربيعه» روبهرو گرديد!
عياش تا چشمش به حارث افتاد، به گمان اين كه او هنوز بر كفر و شركش باقى است، بىدرنگ شمشير بركشيد و تا حارث رفت كه سخنى بگويد، شمشير عياش كار او را يكسره ساخته بود!
با كشته شدن حارث به دست عيّاش، آيۀ زير نازل و تكليف او را در كارى كه به خطا مرتكب شده بود روشن كرد:
وَ مٰا كٰانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلاّٰ خَطَأً وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَ دِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلىٰ أَهْلِهِ إِلاّٰ أَنْ يَصَّدَّقُوا... [تا آخر آيۀ] (سورۀ نساء/ 92).(1)پس از نزول اين آيۀ شريفه، رسول خدا (ص) روى به عيّاش كرده فرمود: برخيز و بندهاى در راه خدا آزاد كن.
تمامى داستان حارث بن يزيد عامرى قرشى همين بود.
امّا سيف آمده و در افسانههايش شخص ديگرى را همنام با اين حارث آفريده، و او را به عنوان يكى از افسران و فرماندهان سپاه مسلمانان در جنگ (هيت) معرفى، و كارهائى را هم به او نسبت داده است.
ابن حجر نيز با اعتماد به سخنان سيف، حارث او را صحابى شناخته برايش شرح حال نوشته است. او در كتاب «اصابۀ» خويش مىنويسد:
حارِثِ بن يَزيد عامِرى ديگر!
سيف بن عمر از او نام برده و آورده است كه خليفه عمر، طى نامهاى به (سعد وقاص) دستور داد تا «عَمرو بن مالك بن عُتبة» نوادۀ «وُهَيب» را به سرپرستى
1) . هيچ مؤمنى را نمىرسد كه مؤمنى ديگر را بكُشد، مگر - اين كه تعمدى در كار نبوده - به خطا و اشتباه - چنين قتلى صورت گرفته باشد - و هر كس كه به خطا مرتكب قتل مؤمنى بشود، بايد كه بندۀ مؤمنى را آزاد كند، و ديۀ او را هم به خانوادهاش - اگر مسلمان باشد - بپردازد مگر اين كه آنها از دريافت آن خوددارى كنند...
پيشتازانى به (هيت) اعزام دارد تا آن شهر را در محاصرۀ خود بگيرد.
«عَمرو» در اجراى دستور خليفه هيت را در محاصره گرفت، امّا پس از چندى «حارث بن يزيد عامرى» را به فرماندهى نيمى از سپاه برگزيد، و خود با بقيۀ سپاهيان به (قَرقيسيا) حمله برد... [تا آخر داستان].
سپس ابن حجر ادامه داده مىنويسد:
پيش ابن حجر ادامه داده مىنويسد:
پيش از اين گفتهايم كه پيشينيان را رسم بر اين بوده كه بهجز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمىگماشتند. اين صحابى را «ابن فَتحُون» نيز بر «استيعاب» ابن عبد البر استدراك كرده است. [پايان سخن ابن حجر].
مشروح داستان بالا را طبرى در موضوع فتح (جزيره) به نقل از سيف بن عمر چنين آورده است:
در ماه رجب سال شانزدهم از هجرت، سعد وقاص بنا به فرمان خليفه عمر، «عُمَر بن مالك بن عُتبَه» نوادۀ «نَوفَل بنِ عَبد مَناف» را به فرماندهى سپاه برگزيد، و او را مأمور سراسر (جزيره) كرد، و فرماندهى مقدمۀ سپاه را بر عهدۀ «حارث بن يزيد عامرى» نهاد.
«عمر بن مالك» به سوى (هيت) حركت كرد، اما اهالى هيت پيشاپيش براى روياروئى با مسلمانان، خود را آماده كرده موضوع گرفته بودند.
چون عمر چنين ديد، حارث را به جاى خود به فرماندهى سپاه بر گماشت و فرمان داد تا هيت را در محاصره بگيرد، و خود با نيمى از سپاهيان، برقآسا و ناگهانى به (قَرقيسِيا) حمله برد و كار را بر آنها چندان سخت گرفت كه مردم آنجا ناگزير از تسليم شده پرداخت جزيه را پذيرفتند.
عمر پس از اين پيروزى، ماجرا را به حارث نوشت و دستور داد كه اگر (هيتيان) پرداخت جزيه را پذيرفتند دست از آنها بردار، وگرنه به مقابلۀ آنها برخيز، و برگِرد دژ آنها بردار، وگرنه هب مقابلۀ آنها برخيز، و بر گِرد دژ آنها خندقى بساز كه درهاى خروجى آن روبروى تو باشد.
بر اثر دستور صريح و قاطع عمر، اهالى (هيت) ناگزير به تسليم، و پرداخت جزيه شدند و حارث نيز دست از آنها برداشت و خود را به عمر رسانيد.
سيف در افسانۀ «حارث بن يزيد عامرى» اسامى زيرا را به عنوان راوى معرفى كرده است:
1 - محمد، يا محمد بن عبد الله بن سواد نويره. پ
2 - مُهَلَّب، يا مهلب بن عَقَبۀ اسدى. كه هر دوى اينان از راويان مخلوق او هستند، و وجود خارجى نداشتهاند.
3 - عدهاى ناشناخته، و مجهول الهويۀ ديگر، كه ندانستيم منظور سيف از آنها چه كسانى مىباشد. ما از اين نوع راويان بىنام و نشانِ سيف در طى مباحث خود زياد ديدهايم.
بَلاذُرى در كتاب «فتوح البلدان» خود مىنويسد:
در سال هيجدهم از هجرت و پس از وفات «اَبُو عُبَيدَه» بر اثر طاعون (عمواس)، عمر بن خطاب فرمان حكومت (قِنسرين و حِمص و جزيره) را به نام «عِياض بن غنم» صادر كرد.
عياض در نيمۀ ماه شعبان همان سال سپاه به (جزيره) كشيد، و شهرهاى آنجا را يكى پس از ديگرى از راه صلح و برخوردهاى مسالمتآميز بگشود، ولى زمينهاى ايشان را با اعمال زور و قدرت به دست آورد.
سپس بَلاذُرى مىنويسد:
عياض، «حبيب بن مُسلِمَۀ فِهرى» را مأمور فتح (قَرقيسيا) كرد. و حبيب آنجا را از طريق صلح و بستن پيمان متصرف شد.
سپس ادامه داده مىنويسد:
و «عُمير بن سَعد بن عُبَيد» را مأمور فتح (رَأسُ العَين) نمود، زيرا خود در ضمن فتوحاتش توفيق فتح آنجا را نيافته بود، عمير، رأس العين را بگشود و كنارۀ رود (خابور) را در پيش گرفت و همچنان به پيشروى خود ادامه داد تا به قرقيسيا
رسيد. چون اهالى قرقيسيا پيمان نخستين خود را با حبيب شكسته بودند ناگزير با عمير بر همان قرار اول پيمان بستند و سر بر فرمان او نهادند.
عمير چون از موضوع قرقيسيا آسوده خاطر گرديد، روى به دژهاى پراكندۀ اطراف فرات نهاد، و دژى را در پى دژى ديگر بگرفت و بر قرار پيمان قرقيسيا با ايشان پيمان بست.
آنگاه عمير قصد (هيت) كرد ولى در راه متوجه شد كه «عَمّار ياسِر» كه از جانب خليفه عمر فرماندارى كوفه را در اختيار داشت، سپاهى را به فرماندهى «سَعدِ بنِ حَرام انصارى» به جنگ ساكنان قسمتهاى بالاى (انبار) فرستاده است. اهالى و ساكنان دژهاى آن نواحى امانخواهان به خدمت سعد بن حرام رسيده، و سعد ايشان را به همۀ خواستههاشان امان داده، ولى اهالى (هيت) را بر اساس دريافت نيمى از اموال كنيسههاشان مستثنى گردانيده است.
بعضى نيز گفتهاند كه سعد بن حرام «مِدلاج بن عَمرو سَلَمى» را مأمور (هيت) كرده، و او بوده كه آنجا را گشوده است. [پايان سخن بَلاذرى].
ياقوت حموى در واژۀ (هيت، و قرقيسيا) مىنويسد:
هيت شهرى است بر كنارۀ رود فرات و نزديكىهاى بغداد.
قرقيسيا شهرى است بر مصب رود «خابور» به فرات. اين شهر در مثلثى قرار گرفته كه از سه جانب آن را آب احاطه كرده است.
حموى سپس ادامه داده مىنويسد:
چون «عياض بن غنم» (جزيره) را در سال نوزدهم از هجرت بگشود، «حبيب بن مسلمۀ فهرى» را مأمور فتح قرقيسيا كرد، حبيب شهر مزبور را بر اساس پيمانى كه با اهالى (رقه) بسته بود بگشود [... تا آخر].
البته ياقوت پيش از اين مطالب، قسمتهائى از روايات ساختگى سيف را در اين مورد آورده است.
نتيجۀ بحث و بررسى
سيف فتح شهرهاى (هيت، و قرقيسيا) را در سال شانزدهم از هجرت آورده، در صورتى كه ديگران آن را در سال نوزدهم از هجرت گفتهاند.
سيف مىنويسد در جنگ (جزيره) سعد وقاص فرمانده كل بوده، و او «عمر بن مالك»، يا «عمرو بن مالك» را به فرماندهى، و «حارث بن يزيد عامرى» را به عنوان فرمانده پيشتازان سپاه برگزيده است.
عمرو بن مالك قرقيسيا، و حارث بن يزيد شهر هيت را به تصرف خود درآوردهاند.
درحالىكه ديگران نوشتهاند فرماندهى كل را در فتوحات (جزيره) «عَياض بن غنم» بر عهده داشته و او بوده كه «حبيب بن مسلمۀ فهرى» را مأمور فتح قرقيسيا كرده، كه پس از بستن پيمان با اهالى آنجا، آنها پيمانشكنى كردهاند، و بار ديگر «عُمَير بن سعد» با آنها روبهرو شده، و همان پيمان را تجديد كرده است.
و اين كه «عمار ياسر» فرماندار كوفه در زمان خليفه عمر، سعد بن حرام را مأمور فتح (انبار، و هيت) و دژهاى اطراف فرات كرده، و او بوده كه با ساكنان آن دژها پيمان بسته، ولى اهالى هيت را با دريافت نيمى از دارائيهاى كنيسههايشان مستثنى گردانيده است. و يا اين كه اين متصرفات بنا به دستور عمير بن سعد و به دست «مدلاج بن عمرو» صورت گرفته است.
اين كه فتح (هيت) به نام «حارث بن يزيد» مخلوق سيف، و قرقيسيا به اسم «عمرو بن مالك» در كتاب «فتوح» سيف به ثبت مىرسد، و همۀ آنها را دانشمندى چون طبرى در كتاب معتبر و وزين تاريخ كبيرش نقل مىكند، و ابن اثير هم نوشتههاى طبرى را در كتاب خود به ثبت مىرساند.
ياقوت حموى نيز با نقل قسمتهائى از دروغهاى او، و حماسههاى آتشين قهرمانان خياليش در كتاب «معجم البُلدان» خود، در مقام خدمت به سيف برمىآيد.
و دست آخر، علاّمه ابن حجر، تحت تأثير سخنان سيف قرار مىگيرد، و حارث
عامرى را زير عنوان «حارث بن يزيد عامرى ديگر». و با استناد به پست فرماندهى كه سيف بر عهدۀ اين قهرمان خيالى نهاده، و سخن «ابن ابى شيبه» كه پيشينيان فقط صحابى را به فرماندهى سپاه مىگماشتهاند، در رديف ديگر اصحاب رسول خدا (ص) مىنشاند و برايش شرح حال مىنويسد.
ابن اثير نيز خبر ساختگى سيف را به نقل از «تاريخ ابن عساكر»، يكبار در ترجمۀ «عمر بن مالك بن عتبه» و بار ديگر در شرح حال «عمر بن مالك بن عقبه» آورده، با احتياط در پايان آن مىنويسد:
«عمر بن مالك بن عتبه» در فتح دمشق شركت داشته و فرماندهى سپاه در تصرّفِ (جزيره) با او بوده است. با اين حال چنين كسى شناخته نشده است.
ابن اثير همين مطالب را در پايان شرح حال هر دو آورده است. و ما مىبينيم كه اين دو چهرۀ سيف آفريده در واقع يكى مىباشد، و در نام جَدِّ عمر، تحريف صورت گرفته و منشأ هر دو خبر هم سيف بن عمر، و كتاب فتوح او است.
با اين حال، همانطور كه ما با كمال اطمينان و قاطعانه مىگويم كه «حارث بن يزيد عامرى ديگر» از آفريدههاى سيف است، و او نامش را از نام همان «حارث قرشى» گرفته كه ندانسته به دست عياش كشته شده است؛ نمىتوانيم به طور قطع بگوئيم كه «عمر بن مالك» از ساختههاى او است، اگرچه سيف در خلق و آفرينش صحابيانى همنام با چهرههاى واقعى تاريخى يد طولائى دارد كما اين كه:
«خُزَيمة بن ثابت» غير «ذو شهادتين» را همنام با «خُزَيمة بن ثابت ذو شهادتين» آفريده.
و سِماك بن خرشۀ انصارى غير ابو دجانه را همنام با «سِمِاك بن خرشۀ انصارى ابو دجانه» ساخته است.
1 - طبرى در تاريخش، كه آن را مستقيما از سيف بن عمر گرفته است.
2 - ابن عساكر در تاريخش، به نقل از سيف بن عمر.
3 - ابن حجر در كتاب «اصابه»، به نقل از كتاب فتوح سيف.
4 - ابن فتحون در ذيل بر «استيعاب»، به نقل از كتاب فتوح سيف.
5 - ابن اثير در تاريخش، به نقل از «تاريخ طبرى».
6 - ابن اثير در كتاب «اسد الغابه»، به نقل از ابن عساكر در شرح حال «عمر بن مالك».
در اينجا، بخش صحابيان مخلوق سيف تحت عنوان افسران و فرماندهان سپاه كه به همراهى سعد وقاص در فتح عراق شركت داشتهاند پايان مىپذيرد، و در بحث آينده ما به معرفى صحابيانى كه تحت عنوان فرماندهان و افسرانى كه در جنگهاى ارتداد فعاليت داشتهاند مىپردازيم.
اين تقدم و تأخر (با توجه به اين كه حق اين بود كه رعايت تاريخ وقوع آنها مىشد، و جنگهاى ارتداد را پيش از جنگهاى برون مرزى و فتوح مىآورديم) از آن روى صورت گرفته كه موارد برداشتهاى دانشمندان پيرو مكتب خلفا از شناخت صحابى با عنايت به آنچه ما در آغاز اين كتاب آوردهايم، در اين قسمت بيش از قسمتهاى ديگر به چشم مىخورد.
به هر حال، ما توفيق خود را در پيشرفت، و تكميل چنين بحثى علمى و دشوار، از حضرت بارى تعالى انتظار داريم، و اميد آنكه ما را در اين راه يارى فرمايد.
1 - «استيعاب» ابن عبد البر (116/1) تحت شمارۀ 472.
2 - «اسد الغابۀ» ابن اثير (353/1).
3 - «اصابۀ» ابن حجر (295/1).
1 - «تاريخ طبرى» (2479/1).
2 - «تاريخ ابن اثير» (81/4-82).
3 - «اصابۀ» ابن حجر (295/1).
1 - «فتوح البلدان» بلاذُرى (205 و 207-209 و 212).
2 - «معجم البلدان» حموى در واژۀ (هيت).
1 - «اسد الغابۀ» ابن اثير (81/4-82).
1 - «اسد الغابۀ» ابن اثير (81/4).
2 - «اصابۀ» ابن حجر (514/2).
1 - «استيعاب» ابن عبد البر (495/2) تحت شمارۀ 2067.
1 - «اصابۀ» ابن حجر (82/2).
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (128-135).
2 - «نسب قريش» (261-265) كه ما، در اين دو مصدر، نامى از «عمر بن مالك بن عتبه، يا عقبه» نديدهايم.
صد و پنجاه ساختگى
67 - عَبدُ الله بن حَفص قُرشى.
68 - اَبُو حُبَيش عامِرى كِلابى.
69 - حارِث بن مُرَّة، جُهَنى.
ابن حجر اين صحابى را در كتاب «اصابۀ» خود چنين معرفى كرده است:
عبد الله بن حفص بن غانم، قرشى.
سيف بن عمر در كتاب خود، و طبرى در تاريخش آوردهاند كه در جنگ (يمامه) پرچم مهاجرين در دست عبد الله بن حفص بوده و در همان جنگ كشته شده است. (ز)
روايت مورد استناد ابن حجر، «تاريخ طبرى» از قول سيف بن عمر، از (مُبَشِّرِ بن فضيل، از سالِم بن عَبدُ الله) چنين آمده است:
در جنگ (يَمامَه) پرچم مهاجرين نخست در دست «عَبدُ الله بن حَفص بن غانِم» بود كه كشته شد، و سپس «سالم» آزاد كردۀ ابو حذيفه آن را به دست گرفت.
همين مطالب را ابن اثير از طبرى گرفته و در تاريخ خود نقل كرده است. و جز نزد اينان، در هيچ مصدر ديگرى نامى از عبد الله حفص ديده نمىشود.
بَلاذُرى در كتاب «فتوح البلدان»، و ذهبى در «تاريخ اسلام»، و ابن كثير در «تاريخ» خود آوردهاند كه در جنگ يمامه، پرچم مهاجران در دست «سالم» آزاد كردۀ ابو حذيفه بوده است. و ديگر ذكرى از نام ديگرى به ميان نياوردهاند. و هيچ مصدر ديگرى كه سخن از سيف نگرفته باشد، از عبد الله حفص، و شركتش در جنگ يمامه چيزى نگفته است.
اما ابن حجر، با مراجعه به «تاريخ طبرى» و كتاب فتوح سيف، وجود «عَبدُ الله حَفص» را باور داشته و او را صحابى پنداشته و شرح حالش را در بخش اول كتاب «اصابۀ» خود آورده است.
و به ناچار كه دليل علاّمه ابن حجر از چنين برداشتى اين بوده كه آن دو بزرگوار يعنى (طبرى و سيف) هر دو گفتهاند كه «عبد الله حفص» پرچم (مهاجران) را روز جنگ (يمامه) به دوش مىكشيده است.
و چون «عبد الله» و ديگر مهاجران «قرشى» بودهاند، چنين باور داشته كه قرشيان را رسم بر اين بوده كه در جنگها پرچم خود را جز به دست مردى قرشى، به دست كسى ديگر نمىدادهاند!!
ابن حجر در پايان شرح حال عبد الله حفص رمز (ز) مىگذارد تا گفته باشد كه شرح حال اين صحابى را او بر ديگر نويسندگان شرح حال اصحاب اضافه دارد!
سيف در سند نام «مُبَشِّرِ بنِ فضيل» را برده، و طبرى پانزده حديث سيف را از زبان اين راوى در تاريخ خود نقل كرده است.
ابن حجر در كتاب ديگر خود به نام «لِسانُ الميزان» كه به معرفى راويان اختصاص دارد مىنويسد:
مبشر بن فضيل از جمله مشايخ سيف بن عمر و سند روايات او مىباشد كه
امّا بر عكس اظهار نظر علاّمه ابن حجر، ما مىگوئيم كه «مبشر بن فضيل» آن اندازه هم مجهول و ناشناس نيست؛ او يكى از راويان مخلوق خيالات سيف مىباشد كه در صف طولانى راويان او به انتظار نشسته تا كدام افسانه را از زبان او بازگو كند.
1 - سيف در اين افسانه، صحابى قرشى و مهاجر آفريده تا پرچم مهاجران و در جنگ (يمامه) به دوش بكشد و سرانجام در همان جنگ كشته شود تا سندى ديگر بر ساير اسناد و افتخارات قبيلۀ تميم بوده شمار صحابيان قرشى را نيز بالا ببرد!
2 - سيف عبد الله حفص را به تنهائى آفريده، تا طبرى آن را از او بگيرد و در كتاب خود نقل كند، و ابن اثير هم قدم به جاى پاى طبرى گذارد، و نوشتههاى او را در تاريخ خود منتقل نمايد. و دست آخر، ابن حجر كتاب «فتوح» سيف، و «تاريخ طبرى» را در يافتن صحابى قرشى به نام «عَبدُ الله حَفص» راهنماى معتبر و مورد اعتماد خود قرار داده با نهادن علامت حرف (ز) در پايان آن مشخص كند كه او اين صحابى را يافته و شرح حالش را بر ديگر تذكرهنويسان اضافه دارد!!
1 - «اصابۀ» ابن حجر (282/2) بخش اول تحت شمارۀ 4630.
2 - «تاريخ طبرى» (1945/1).
3 - «تاريخ ابن اثير» (276/2).
1 - «فتوح البلدان» بلاذرى.
2 - «تاريخ الاسلام» ذهبى.
3 - «تاريخ ابن كثير» (326/6).
1 - «لسان الميزان» ابن حجر (13/5).
اين صحابى در «اصابۀ» ابن حجر چنين آمده است:
ابو حبيش بن ذى اللِّحيَۀ عامرى كِلابى.
سيف در كتاب «فتوح» خود از او نام برده و گفته است كه خالد بن وليد به هنگام ورودش به عراق، و در آن هنگام كه از نامآوران صحابه كسانى را به فرماندارى نقاط مختلف انتخاب مىكرد، ابو حبيش را مأمور (هَوازِن) نموده حكومت آنجا را به او سپرده است.
ابن فتحون، اين صحابى را بر «استيعاب» ابن عبد البر استدراك كرده است.
سيف اين صحابى را از (بنى عامر بن كلاب بن ربيعة بن عامر) از قبايل مُضر آفريده است.
ابن حزم نسب اين طايفه را در كتاب «جمهرۀ انساب» خود آورده، ولى نامى از اين صحابى قهرمان سيف در آن ديده نمىشود!
اما شخص (ذُو لِحبۀ كِلابى) را گفتهاند كه نامش «شُرَيح بن عامِر» بوده، و برخى
نيز گفتهاند كه «ضَحاك بن قَيس» نام داشته است. و از او روايت كردهاند كه وى از رسول خدا (ص) پرسيده است:
كار انجام شده را دوباره آغاز كنيم؟ و رسول خدا جواب داده است:
هر كس براى كارى ساخته شده است! بَغَوى گفته است: من به جز اين حديث، چيزى از او نمىدانم.
دانشمندان تنها به همين يك روايت اعتماد كرده «ذو لحيه» را نيز صحابى دانسته شرح حالش را نوشتهاند.
ما نمىدانيم كه تا چه پايه اين حديث كه ذو لحيه را از آن كشف كرده و به استناد آن شرح حالش را نوشتهاند، از صحت و اعتبار برخوردار است. اما به فرض صحت، و وجود حقيقىِ شخصى به نام (ذو لحيه)، اين كه آيا سيف به اين حديث، و نام چنين كسى برخورد كرده، و ابو حبيش رابه او بسته باشد مسألهاى است جداگانه كه هنوز معلوم نشده(1)است.
ما، چيزى كه در «تاريخ طبرى» دلالت داشته باشد كه «خالد وليد» ابو حبيش نامى را بر (هوازن) مأموريت داده باشد نيافتيم. اما چيزى كه هست، اين است كه ما در بحث پيغامگزاران از جانب رسول خدا (ص) از قول سيف بن عمر آوردهايم كه:
رسول خدا (ص) ضمن
ديگر پيغامگزاران خود، «نعيم بن مَسعود اَشجَعى» را نزد فرزند «ذو لحيه» و فرزند «مُشَيمَصَۀ جُبَيرى» فرستاد، و ايشان را به جنگ و سركوبى «أسود عَنَسى» مدعى پيامبرى تشويق فرموده است.
حالا نمىدانيم كه اين فرزند ذو لحيه، همان ابو جيش مورد بحث است، و يا اين كه سيف ايشان را دو تن آفريده است!
1) . براى تأكيد در صحت وجود شخصى به نام «ذو لحيه» بحث و تحقيق در دهها مصدر از مصادر اسلامى لازم است كه ما اكنون در مقام آن نيستيم.
و نيز نمىدانيم كه سيف نام ابو حبيش را از نام (اَبُو حُبَيش بن مُطَّلِب قُرشى) گرفته است يا خير. كه بنا به گفتۀ بَلاذُرى در «انساب الاشراف» (سائب) پسر همان ابو حبيش بن مطلّب، «جُوَيريّه» دختر ابو سفيان را به همسرى گرفته است. و يا اين كه همينطورى چنين نامى به خاطرش رسيده و آن را براى صحابى خود انتخاب كرده است!
اما واضح است كه «حُبَيش بن دُلجَۀ قَينى» كه نامش در تاريخهاى طبرى و يعقوبى آمده است، غير از «ابو حبيش بن ذو لحيۀ عامرى كلابى» است كه سيف آفريده. چه، گذشته از اختلافات ديگرى كه بين ايشان وجود دارد، اوّلى (قينى) و از بنى قُضاعَه مىباشد، و دومى كه آفريده است، (عامرى كلابى) است.
1 - «اصابۀ» ابن حجر (475/1).
2 - «استيعاب» ابن عبد البر در حاشيۀ «اصابه» (476/1)، كه او را از اهالى بصره دانسته است.
3 - «تاريخ بخارى» (265/1) بخش اول تحت شمارۀ 909.
4 - «تقريب التهذيب» (238/1) كه در آن آمده است كه «ابو داود» حديثش را در (قدر) آورده است.
5 - «اسد الغابۀ» ابن اثير (144/2).
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (282).
2 - «تاريخ طبرى» (1799/1).
3 - «اصابۀ» ابن حجر (36/4) تحت شمارۀ 212.
4 - «انساب الاشراف» بلاذُرى (440/1).
1 - «تاريخ طبرى» (578/2 و 579 و 642).
2 - «تاريخ يعقوبى»، چاپ «دار صادر» (251-252).
1 - «تهذيب التهذيب» (223/3)؛ ترجمۀ 426.
2 - حديث ذو لحيه در «تاريخ بخارى» آمده است.
سيف بن عمر در كتاب «فتوح» خود از او نام برده و گفته است كه خالد بن وليد در زمان خلافت ابو بكر، در آن هنگام كه بنا به دستور خليفه به عراق لشكر مىكشيد، حارث بن مره را كه يكى از نامآوران و دليرمردان صحابه به شمار مىرفت، به فرماندهى قُضاعيان سپاه خود برگزيده سات.
سيف از «أَرطاةِ بنِ أبي أرطاة نَخَعى» از «حارث بن مره»، از «ابو مسعود» نيز روايتى نقل كرده است. (ز). [پايان سخن ابن حجر].
سيف صحابى مخلوق خود را (جُهَنى) معرفى كرده، كه نسبتى است به (جُهَينَه) از قبايل قضاعه.
ابن حزم در كتاب «انساب» خود، شرح حال مردان نامى جهينه را يكايك
آورده، ولى نامى از اين صحابى قهرمان و بلندآوازۀ سيف در آن ديده نمىشود.
سيف براى اين صحابى خود آفريدهاش، مقامى ارجمند در قضاعه دست و پا كرده، و حديثى از رسول خدا (ص) به او نسبت داده است كه ما چنين مطالبى را فقط در «اصابۀ» ابن حجر مىبينيم!
اخبار «حارث بن مره»، از آن سرى اخبارى است كه طبرى در نقل آنها از كتاب سيف، خوددارى كرده، و ازاينرو است كه سند روايت سيف در دست نيست تا به بررسى آن بپردازيم.
اين را هم بگوئيم كه سيف نام چهرۀ صحابى افسانهاى خود را يا از نام «حارِث بنِ مَرَّۀ عَبدى» گرفته است كه امير المؤمنين عليه السّلام او را در جنگ (صفين) به فرماندهى واحد پيادۀ جناح چپ از سپاه خود برگماشت، و در پايان با اجازۀ امام، داوطلبانه عازم جنگ هندوستان گرديد و در سرزمين (قيقان) به سال چهل و دوم از هجرت كشته شد؛ و يا اينكه از نام «حارِث بنِ مُرَّۀ فَقعَسى»، كه امام عليه السّلام او را نيز به قصد كسب خبر به ميان خوارج فرستاد، و خارجيان او را كشتند(1).
در صورت اوّل، «عبدى» نسبتى است به (عَبدُ القَيس) از ربيعة بن نِزار.
و در صورت دوم، فقعسى نسبتى است به (فَقعَس بنِ دُدان) نوادۀ اَسَد بن خُزَيمة.
اما سيف صحابى خود را از (جُهَينَه) از قبايل قضاعه آفريده است و او را بر ايشان حكومت داده، پس اين حارث، نه عبدى است و نه فقعسى، بلكه تنها چهرهاى است آفريدۀ خيالات سيف و وجود خارجى نداشته است!
1) . طبرى كه در (3375/1) تاريخش، و مسعودى در (404/2) «مروج الذهب» نوشتهاند: حارثى كه به دست خوارج كشته شده است عبدى است. و فقعسى نمىباشد؛ هر دو سخت به اشتباه افتادهاند. زيرا آنكه به دست خوارج كشته شد، فقعسى بوده است نه شخص ديگر.
1 - «اصابۀ» ابن حجر (290/1).
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (444-445).
1 - كتاب «صفّين» نصر مزاحم (205).
2 - «اخبار الطوال» دينورى (171).
3 - «تاريخ» خليفه بن خيّاط (131/1) كه از شركت او در جنگ هندوستان سخن گفته است.
4 - «فتوح البلدان» بلاذرى (207).
5 - «معجم البلدان» حموى در واژۀ (قيقان) (531).
1 - «اخبار الطوال» دينورى (207).
صد و پنجاه صحابى ساختگى
نقشآفرينان خيالى سيف از اين دسته عبارتند از:
70 - قِرقِرَة، يا قُرفَةِ بنِ زاهِر تَيمى وائِلى.
71 - نائِل بنِ جُعشَم، اَبُو نُباتَۀ تَيمى اَعرَجى.
72 - سَعدِ بنِ عُميلَة فَزارِى.
73 - قَريبِ بنِ ظَفَر عَبدى.
74 - عامِرِ بنِ عَبدُ الاَسد، يا عَبدُ الاسوَد.
صد و پنجاه صحابى ساختگى
قرقره، يا قرفة بن زاهر تيمى
شوراى رايزنىِ سفراى سعد، از ديدگاه سيف.
ربعى، سفيرى معرِّف فرهنگ عرب!!!
بررسى اسناد سيف، در قصۀ خيالى سفراى او.
حقيقت تاريخى ماجراى سفراء.
مصادر و مدارك بحث.
در كتابهائى كه به شرح حال اصحاب پرداختهاند، به چهرههائى برمىخوريم كه مؤلف، او را به حكم همزمانى با رسول خدا (ص)، و قيد عبارت (لَهُ إدراكٌ)، در صف ديگر اصحاب نشانده و برايش شرح حال نوشته است!
در اين بخش از كتاب، ما به بحث و بررسى اين قبيل چهرههاى ساختگى سيف مىنشينيم، و تنى چند از ساختههاى او را معرفى مىكنيم.
شرح حال صحابى فوق در كتاب «اصابۀ» ابن حجر چنين آمده است:
قِرقَرة بن زاهِر تَيمى.
او از جمله كسانى است كه زمان رسول خدا (ص) را درك كرده است.
سيف بن عمر، و طبرى، او را از كسانى به حساب آوردهاند كه سعد وقاص، ايشان را بنا به خواهش «رستم فرح زاد»، براى مذاكره به خدمت او فرستاده است.
اين صحابى را ابن فتحون بر «استيعاب» ابن عبد البر استدراك كرده است. (ز) [پايان سخن ابن حجر].
ابن حجر اين صحابى را در «اصابۀ» خود (تيمى) معرفى كرده، درصورتىكه به
موجب روايت سيف در «تاريخ طبرى» (تيمى وائلى)، و در پارهاى از نسخ طبرى (وابلى) آمده است.
در اينجا بايد گفت كه در ميان قبايل عرب، تيرهها و گروههاى بسيارى وجود دارند كه به (تيمى، و وائلى) اشتهار دارند و ما ندانستيم كه سيف اين صحابى مخلوق خود را از كداميك از آن تيرهها آفريده است.
اگر سيف قرقرۀ خود را از تيرۀ (والبى) هم آفريده باشد، اينان نيز از اولاد (والِبَة بن حارِث از بنى اسد) مىباشند، كه در اين صورت مىتوان احتمال داد كه كلمۀ تيمى اشتباهى از جانب نسخهبرداران كتاب او بوده است.
طبرى از قول سيف ضمن وقايع و اتفاقات جنگ قادسيه مىنويسد:
سعد وقاص اشخاص زيرا را كه همگى زيرك و از باهوشترين افراد عرب بودند فرمان داد تا در خيمۀ فرماندهى كل قوا حضور بهم رسانند.
1 - مُغَيرَة بنِ شُعبَه.
2 - بِسرِ بنِ أبي رُهَم.
3 - عَرفَجَة بن هَرثَمَه.
4 - حُذَيفَةِ بن مُحصِن.
5 - ربعى بن عامِر.
6 - قَرفة بن زاهرِ تَيمى وائلى.
7 - مَذعُور بن عَدِي عجلى.
8 - مُضارِب بن يَزيد عجلى.
9 - مَعبَد بن مُرَّۀ عجلى.
پس از اين كه همگى در محضر سرفرماندهى حاضر آمدند، سعد روى به آنان كرده گفت:
من تصميم گرفتهام كه شما را به سوى اينان - پارسيان - بفرستم. نظرتان چيست؟. همگى پاسخ دادند:
تنها آنچه را كه تو فرمان دهى انجام مىدهيم، و از آن بيرون نخواهيم رفت.
و اگر موضوعى پيش آيد كه در آن دستورى صريح از تو نداشته باشيم، در آن صورت آنچه را كه شايستهترين، مورد تشخيص دهيم به كار خواهيم بست.
سيف مىگويد در اين هنگام ربعى اظهار نظر كرده گفت:
اگر همۀ ما با هم نزد ايشان برويم، آنها چنين گمان مىبرند كه ما به آنها ارجى نهاده بزرگشان پنداشتهايم. بنابراين بهتر آنست كه در هر نوبت تنها يك تن از ما نزد ايشان برود، و كسى را با وى همراه نسازى.
سعد اين رأى را پذيرفت، و ربعى را برگزيده كه نخستين سفير سعد، روى به سراپردۀ رستم فرخ زاد نهاد و... [تا آنجا كه مىگويد]:
چون رستم به چادر سرفرماندهى وارد و مستقر شد، ربعى اسب خود را بر روى فرشهاى گسترده خيمۀ فرماندهى راند و پس از طى مسافتى از آن فرود آمد، آنگاه دو پشتى را برگزيد و آنها را به دو نيمه كرد و افسار اسب خود را از ميان آنها بگذرانيد و محكم نمود!
پس در حالى كه كمر نيزۀ خود را در دست مىفشرد، و سنان آن را بر فرشها و بالشتها، و پشتىها تكيه مىداد، و با فشار در آنها فرو مىكرد قدم پيش گذاشت!
در اين سير و حركت هيچ فرش و بالشتى از آسيب سنان نيزۀ ربعى در امان نماند! هرچه را كه در سر راه خود مىيافت، از هم مىدريد و مىشكافت و سوراخ مىكرد تا اين كه به تخت رستم، سرفرماندهى سپاه پارس نزديك گرديد. در آن هنگام مأموران جلويش را گرفتند، او نيز همانجا بر زمين نشست، و سنان نيزهاش را محكم در فرش گسترده در سراپرده فرو برد و!!... [تا آنجا كه مىگويد]:
روز ديگر ايرانيان به سعد پيغام دادند كه همان مرد روز گذشته را نزد ايشان بفرستد. اما سعد در اين نوبت «حذيفة بن محصن» را فرستاد.
حذيفه، در رفتن به سراپردۀ رستم، رفتار ربعى را همچنان موبهمو تكرار كرد و... سومين روز ايرانيا از سعد خواستند تا مردى ديگر معرفى كند كه اينبار «مغيرة بن شعبه» را فرستادند... [تا آخر داستان]!
به راستى كه طبرى زحمت كشيده، و به سيف ارادتى تمام نشان داده كه اين داستان سراپا مسخره و دروغ را كه در دو روايت از او آمده، در هشتش صفحۀ كتاب تاريخ كبيرش نقل فرموده است! درصورتىكه پيش از اين افسانه، روايتى ديگر از او را نيز در همين زمينه و در دو صفحه زينتبخش كتاب خود كرده است!!
سيف اسامى زيرا را به عنوان راويان داستان خود معرفى كرده است:
1 - نَضر، از رُفَيل، يا سيف آفريدهاى، از سيف آفريدهاى ديگر!
2 - محمد، يا محمد بن عبد الله بن سواد نويره.
3 - زياد، يا زياد بن سرجس احمرى. كه پيش از اين بارها گفتهايم كه اينان از جمله راويان ساختگى او مىباشند.
4 - و چند نام ناشناخته و مجهول ديگر.
ابن اسحاق، و نيز طبرى در تاريخش خبر اعزام سفير سعد وقاص را به خدمت رستم فرخ زاد چنين آوردهاند:
چون رستم با سپاهيانش در برابر مسلمانان قرار گرفته خيمه و خرگاه برافراشتند، به سعد وقاص پيام فرستاد و از وى خواست تا مردى ورزيده و دانا به خدمتش اعزام دارد تا با او به گفتگو بنشيند. در پاسخ تقاضاى رستم، «مُغَيرَة بن شُعبَه» را برگزيدند و او را مأمور ديدار با رستم نمودند...
تا پايان داستان كه مفصّل است، و در آن به هيچ روى از آنهمه رفتارهاى بىخردانه و ناهنجار چيزى به چشم نمىخورد.
اين داستان، قريب به همين مضمون در «فتوح البلدان» بلاذرى، و «اخبار الطّوال» دينورى نيز آمده است.
سيف تنها كسى است كه از تشكيل جلسۀ راى زنى سعد وقاص با نه تن از هوشمندان عرب كه در ميان ايشان «قرقره يا فرقۀ» خود را جا زده است سخن مىگويد.
و هم او تنها كسى است كه از هم صحبتى سه تن از همان هوشمندان با رستم داد سخن داده، و «مغيرة بن شعبه» را نيز يكى از آنها به حساب مىآورد. و گذشته از همۀ اينها، آنچنان رفتار دور از عقل و بىادبانهاى را به فرستادگان سعد نسبت مىدهد!
سيف تنها كسى است كه آن داستان را با چنان آب و تابى، و از زبان راويانى كه در اصل وجود خارجى نداشتهاند شرح داده، و سرانجام دانشمند تاريخنويسى چون طبرى همۀ آنها را در كتاب وزين و معتبر تاريخ خود از قول او نقل مىكند.
و چون نوبت به ابن حجر مىرسد، او نيز با اعتمادى كه به سيف و سخنان او ابراز داشته، «قرقرۀ» او را در رديف ديگر اصحاب رسول خدا (ص) مىنشاند و با قيد عبارت (لَهُ إدراك) صحابى بودنش را صحّه مىگذارد و در پايان سخنش با نهادن حرف (ز) اعلام مىكند كه او شرح حال اين صحابى را بر ديگر تذكرهنويسان اضافه دارد.
از اين سو، دانشمندانى چون يعقوبى(1)، و ابن كثير، و ابن اثير، و ابن خلدون، همان داستان را از طبرى گرفته و آن را به طور فشرده و اختصار در تاريخهاى خود نقل مىنمايند.
1) . اين امكان هم مىرود كه يعقوبى فشردۀ داستان مزبور را مستقيما از سيف بن عمر، و از كتاب «فتوح» او گرفته باشد.
«اصابۀ» ابن حجر (257/3) تحت شمارۀ 7284.
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (194).
2 - «نهاية الارب» قلقشندى (403).
1 - «تاريخ طبرى» (2269/1-2277).
2 - «تاريخ ابن اثير» (357/2-360).
3 - «تاريخ ابن كثير» (39/7-40).
4 - «تاريخ ابن خلدون» (321/2-322).
5 - «تاريخ يعقوبى» (144/2).
1 - «تاريخ طبرى» (2351/1).
2 - «فتوح البلدان» بلاذرى (351).
3 - «اخبار الطوال» دينورى (120).
صد و پنجاه صحابى ساختگى
71 - نائل، ابو نباته
سخن ابن حجر در معرفى اَبُو نُباتَه نائل.
داستان زورآزمائى ابو نباته با شهريار.
حقيقت داستان درگيرى مسلمانان با قواى از هم پاشيدۀ ايران.
رزمآورى «زُهَير بن سُلَيم» و نَخّارجان.
نتيجۀ بحث و بررسى.
مصادر و مدارك بحث.
اين صحابى در كتاب «اصابۀ» ابن حجر در بخشى كه اختصاص به «مخضرمين» دارد معرفى شده است.
(مخضرمين) به آن دسته از اصحاب اطلاق مىشود كه نيمى از عمر خود را در عصر جاهليت و نيمى ديگر را در زمان حيات رسول خدا (ص) و اسلام، گذرانيده باشند.
ابن حجر اين صحابى را چنين معرفى كرده است:
اَبُو نُباتَة، نائل أعرَجي.
بنا به گفتۀ سيف در كتاب فتوحش اين صحابى زمان رسول خدا (ص) را درك كرده، و در فتوح عراق شركت مستقيم داشته است.
نائل در جنگ تن به تنى كه با شهريار، دلير مرد ايرانى داشته، بر او پيروز شده و او را از پاى درآورده، لباسها و دستبندهاى گرانبهاى او را نيز به غنيمت گرفته است.
نائل نخستين سواركار عربى است كه در عراق دستبند به دست كرده است!
[پايان سخن ابن حجر].
از اين شرح حال چنين برمىآيد كه سيف بن عمر، اين صحابى خود را (اَعرَجى) آفريده كه نسبتى است به (اَعرَج، حارِث بن كَعب بن سَعد بن زَيد مَناة بن تَميم).
پس معلوم مىشود كه اين سواركار دلير، و شهريارافكن عرب، و به غنيمت برندۀ لباسها و دستبندهاى گرانبهايى گردان و دليران ايرانى، يكى از سرداران شجاع و نامآور تميمى است، و هم قبيلۀ سيف!
طبرى ضمن رويدادهاى سال يازدهم از هجرت، داستان زير را از جنگ (بابل، كوثى) از قول سيف بن عمر چنين مىآورد:
«زَهرَة بن حُويَّه» كه بر گروه پيشتازان سپاه مسلمانان فرماندهى داشت، در حوالى (كوثى) با شهريار يكى از دهقانان (باب) كه مقر حكومتش در كوثى بود، و سپاه انبوه وى روبهرو گرديد.
دو سپاه مقابل يكديگر به صف ايستاده آمادۀ پيكار شدند. شهريار خود قدم به ميدان نهاد و كر و فَرّى كرد و مبارز طلبيد و فرياد برآورد:
آيا مردى، سواركارى، رزمنده و جنگجوئى در ميان شما وجود ندارد كه به جنگ من بيايد تا او را مايۀ عبرت ديگران گردانم؟! زهره در پاسخش بانگ برآورد:
من خود مىخواستم كه به جنگ تو بيايم، اما چون سخنانت را شنيدم، نبرد با تو را سبك انگاشتم و كسى ديگر را به جنگت مىفرستم. اگر جرأت مقاومت در برابر او را پيدا كردى، بخواست خدا، و بر اثر كفر و گمراهى كه دارى، تو را به خاك هلاك خواهد انداخت. و چنانچه از چنگش بگريزى، از جلدى و چابكى هماوردى ساده و معمولى گريختهاى! اين بگفت و فرمان داد تا «اَبُو نُباتَه، نائِل بن جُعشَم اعرجى» كه از دلير مردان بنى تميم بود، به جنگ شهريار بيرون شود.
دو هماورد، در حالى كه هر كدام نيزهاى محكم را در دست مىفشردند، ثابت قدم و استوار روى به يكديگر نهادند.
همين كه شهريار حريف خود را برانداز كرد، نيزه را بيفكند، و چون شترى نر خود را براى زورآزمائى با وى آماده ساخت. نائل نيز چنين كرد و نيزۀ خود را
بدور افكند تا با شهريار دست به گريبان شود پس شمشيرها را از نيام بيرون كشيدند و به نوبت بر سر يكديگر كوبيدن گرفتند ولى از آن كارى برنيامد ناچار شمشيرها را به كنارى افكندند و به چالاكى گريبان يكديگر را گرفتند و به سختى فرو كشيدند كه هر دوم از روى اسبهايشان سرنگون شده به زير درغلطيدند و پس از كشاكشى چند، شهريار حريف را از زمين بكند و فرو كوبيد و چون خانهاى بر سرش خراب شد و او را محكم در ميان دو پاى خود در هم فشرد. پس خنجر از كمر بيرون كشيد و خواست تا با آن بندهاى زره نائل را از هم بدرد و به راحتى خنجر خود را تا دسته در سينۀ او فرو كند كه در اثناى اين كشاكش، انگشت شست او در دهان نائل فرو رفت و او هم بىهيچ درنگى آن را به سختى بدندان گرفت و با قدرتى هرچه تمامتر دندانها بر هم بفشرد آنسان كه استخوان انگشت شهريار بشكست و از درد بىخود شد. پس نائل فرصت از دست نداد و با يك حركت سريع او را از روى خود به سوئى افكند و چابك بر سينهاش بنشست و همان خنجر را از دستش بيرون كشيد، و دامان زره او را به كنارى زد و با ضربههاى پياپى كه بر شكم و پهلويش فرود آورد كار او را يكسره بساخت!
نائل پيروزمندانه از سينۀ كشتۀ خود برخاست، و لباسهاى آغشته به خون او را برگرفت و دستبندهايش را از دستهاى او بيرون كشيد، سپس افسار اسبش را به دست گرفت و به اردوگاه خود بازگشت!
سپاهيان شهريار، با كشته شدن رئيس و فرمانده خود چون موردى براى ماندن و مقاومت نمىديدند، از هم پراكنده شده روى به شهرهاى مختلف نهادند.
«زهره» بىهيچ مقاومتى با سپاهيان خود قدم به «كوئى»(1)نهاد و در آنجا رحل اقامت افكند و چندان درنگ نمود تا سعد وقاص به آنجا وارد شد.
سعد پس از ورودش به «كوئى» با نائل ديدار نمود و چون از ماجرا خبر يافت به او گفت:
نائل! از تو مىخواهم كه دستبندها و بالاپوش، و زره شهريار را بر تن كنى و بر مركبش سوار شوى. همۀ آنها به تو ارزانى باد!
1) . «كوئى» قسمتى از سرزمين «بابل» در خاك عراق بوده است.
نائل برخاست و در اجراى دستور سرفرماندهى كل قوا بيرون آمد و آنچه را كه سعد دستور داده بود انجام داد و بار ديگر به خدمت سعد بازگشت.
سعد پس از بازبينى كامل، به او فرمان داد كه دستبندها را از دست بيرون كند، و تنها هنگام جنگ از آنها استفاده نمايد!
نائل، نخستين مرد مسلمانى از عراق بوده كه دستبند به دست كرده است.
[پايان سخن طبرى].
سيف در افسانۀ نائل و رزمآورى او با شهريار دهقان ايرانى، دو نفر را به عنوان راوى معرفى مىكند كه هر دو زادۀ خيالات او، و ساختگى مىباشند. آنها عبارتند از:
1 - نَضر بن سَرى.
2 - ابن رفيل(1)
دينورى در كتاب «اخبار الطّوال» خود، پس از شكست ايرانيان در قادسيه مىنويسد:
بر اثر شكست، ايرانيان تا (دير كعب) عقب نشستند و در آنجا فرود آمدند.
«نَخارجان» كه بنا به دستور يزدگرد سوّم آخرين پادشاه ساسانى به يارى ايشان آمده بود، در دير كعب، راه را بر فراريان ميدان جنگ بربست، و هر سربازى را كه از معركه گريخته و ازآنجا مىگذشت نگهمىداشت و بدينسان توانست كه گريختگان را جمعآورى و بار ديگر آنها را سازمان دهد.
«نخارجان» پس از تكميل قوا، و تشكيل واحدهاى رزمى، و تعيين مكان و موقعيت هريك از آنها، آمادۀ روياروئى مجدد با قواى مسلمين شد. در همين
1) . ما نام «رفيل» را در كتاب «فتوح البلدان» بالذُرى ديدهايم، اما سراغ نداريم كسى براى او پسرى به نام «ابن رفيل» ذكر كرده باشد همچنان كه سيف گفته است!
احوال نيروى مسلمانان نيز از راه رسيد، و دو سپاه در برابر يكديگر به صفآرائى پرداختند.
«نخارجان»، خود نخستين دلاورى از قواى ايران بود كه پاى به ميدان جنگ گذاشت و فرياد برآورد:
مرد! مرد! و بدينوسيله از قواى مسلمين هماورد خواست.
در پاسخ نخارجان، «زُهَير بنِ سُلَيم» برادر «مِخنَف بن سُلَيم ازدى» روى به ميدان جنگ نهاد و در برابر او قرار گرفت.
نخارجان دلاورى چاق و فربه، و زهير بر عكس او مردى لاغر اندام، اما قوىپنجه و سطبر بازو بود.
همينكه نخارجان چشمش به حريف افتاد و او را با خود بسنجيد، به ناگاه از روى مركب خود را بر روى زهير افكند و هر دو بر زمين در غلطيدند و براى غلبه بر يكديگر به زورآزمائى پرداختند. ولى سرانجام نخارجان زهير را در اختيار خود گرفت و بر سينهاش بنشست و خنجر از نيام بيرون كشيد تا سر از تنش برگيرد.
در اين كشاكش، انگشت شست نخارجان در دهان زهير فرو رفت، و زهير نيز آن را به سختى گاز گرفت طورى كه نخارجان از درد بيچاره شد، و توان از دست بداد. از اين موقعيت كوتاه، زهير سود برد و با يك حركت سريع او را به سوئى افكند و به رويش برجست، و خنجرش را برگرفت و دست به زير زرهش فرو برد، و شكمش را سراسر از هم بدريد و به قتلش رسانيد.
مركب سوارى نخارجان كه تعليم ديده بود، همچنان بر جاى ايستاده شاهد اين ماجرا بود. زهير نيز پس از اين كه بالاپوش و زره، و دستبندهاى قيمتى حريف به خاك و خون افتادهاش را برگرفت، بر مركب او برجست و به خدمت سعد وقاص بازآمد. سعد همۀ آن غنائم را به او بخشيد و فرمان داد تا آنها را بر تن كند. زهير فرمان برد، و درحالىكه زره نخارجان را بر تن، و كلاه رزمى او را بر سر، و قبايش را بر دوش افكنده و دستبندهايش را به دست كرده بود بر سعد وقاص وارد شد.
زهير نخستين مرد عربى است كه دستبند به دست كرده است. [پايان سخن دينورى].
اينكه سيف اصل خبر را تحريف، و نام رزمآوران آن را به شرح زير تغيير داده است:
1 - شهريار، دهقان و بزرگ زمين دار (باب) را در (كوثى) به جاى «نخارجان» سردار ايرانى نشانده است.
2 - كشندۀ حريف و به غنيمت گيرندۀ اموال مقتول را «ابو نباته» صحابى مخلوق خود، و از دلاوران نامى تميم معرفى كرده و او را به جاى رزمآور واقعى «زُهَيرِ بنِ سُلَيمِ ازدى» سبائى كه از شيعيان و هواداران امير المؤمنين على (ع) بوده قرار داده است!(1)سيف ابو نباته را عدنانى، و به ويژه كه قبيلۀ خودش مىباشد آفريده، تا غنائم جنگى حريف رزمندۀ ايرانى رابه خود اختصاص دهد، همچنان كه قعقاع تميمى را آفريده تا جنگافزارهاى پادشاهان را ويژۀ خود سازد(2).
سيف ابو نباته را نخستين سواركار عرب معرفى كرده است كه در عراق دستبند به دست كرده، همچنان كه حرمله و سلماى تميمى خود را نخستين رزمندهاى معرفى نموده كه قدم به خاك ايران نهادهاند(3). و در گذشته ديدهايم كه سيف چه بسيار از اين اول بودنها را در موارد و مواقف مختلف جنگى به افراد خيالى تميم نسبت داده است!
سيف در اجراى نداى درونى، و پيروى از تعصبات قبيلگى خود، مقام و منزلت پيروزى در جنگ تن به تن، و بردن غنائم جنگى را از فردى يمانى قحطانى سلب، و آن را بر اندام مردى عدنانى مضرى مىپوشاند همچنان كه همانند اين رفتار را با امثال «عمّارِ ياسر(4)، و أبو مُوسى اَشعَرى» يمانى قحطانى كرده است(5).
1) . از كجا معلوم كه شهريار، دهقان ايرانى نيز وجود خارجى داشته باشد؟ مترجم
2) . به جلد اول همين كتاب (200/1-202) مراجعه شود.
3) . به جلد دوم همين كتاب (238/2-240).
4) . بين اخبارى كه از فتوح عمار ياسر در كتاب «فتوح البلدان» بلاذرى آمده است و اخبار اين قبيل فتوحات كه در روايات سيف در «تاريخ طبرى» نقل شده است تفاوت بسيار است.
5) . به شرح حال «حرملة بن مربطه و زر بن عبد الله» در جلد دوّم اين كتاب مراجعه فرمائيد.
سيف افسانۀ ابو نباته را از زبان راويانى خيالى و مخلوق خود روايت مىكند، و پس از وى طبرى هم آنها را از زبان او گرفته و در تاريخ خود نقل مىنمايد.
سرانجام، همين افسانه را ابن اثير، و ابن كثير، و ابن خلدون از طبرى مىگيرند، و آن را به طور اختصار و فشرده در تاريخهاى خود منتقل مىكنند.
ازآنجائىكه سيف در داستان مبارزۀ «زهير بن سليم» براى سبائيان قحطانى منقبتى مىبيند، آرام نمىنشيند و آن را به هر صورت كه شده از وى مىگيرد، و در دستى به قهرمان ساختگى خود از تميم تقديم مىكند.
در اين ميان علامۀ دانشمندى چون «ابن حجر»، چنين فخر و مباهاتى را تنها در خور اصحاب رسول خدا (ص) مىشناسد، و از اين روى ابو نباتۀ تميمى سيف آفريده را چون به موجب روايت سيف پست فرماندهى سپاه را بر عهده نداشته است تا با ضابطۀ صحابى بودن او درست آيد، وى را با قيد عبارت (لَهُ إدراكٌ) و اين كه زمان رسول خدا (ص) را درك كرده، در صف ديگر اصحاب پيغمبر مىنشاند و برايش شرح حالى جداگانه تهيه مىبيند. او در بخشى ويژه از كتابش تحت عنوان (قسمت سوم از مخضرمين) يا اصحابى كه دورۀ جاهليت و اسلام را درك كردهاند، با انداختن تيرى به تاريكى «ابو نابته نائل» سيف آفريده را در آن قسمت شرح مىدهد. تا مگر به اين وسيله شمار صحابيان رسول خدا (ص) را بالا برده باشد!!
1 - «اصابۀ» ابن حجر (550/3) تحت شمارۀ 8846.
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (216).
2 - «معجم قبايل عرب» (34/1).
1 - «تاريخ طبرى» (2422/1-2424).
2 - «تاريخ ابن اثير» (394/2).
3 - «تاريخ ابن كثير» (60/7).
4 - «تاريخ ابن خلدون» (329/2).
1 - «اخبار الطوال» دينورى (123).
2 - «فتوح البلدان» بَلاذُرى (366).
اين صحابى در «اصابۀ» ابن حجر چنين معرفى شده است:
سَعد بن عُمَيلَۀ فَزارى.
او زمان رسول خدا (ص) را درك كرده است. سيف بن عمر در كتاب «فتوح» خود مىنويسد كه سعد وقاص، سعد بن عميله را به نمايندگى از جانب خود به خدمت خليفه عمر اعزام داشته، تا مژدۀ فتح قادسيه را به عرض او برساند (ز)
[پايان سخن ابن حجر].
نسبى را كه سيف براى ابن صحابى خود آفريدهاش برگزيده، (فزارى) مىباشد، كه نسبتى است به (فَزارة بنِ ذبيان بن بَغيض بن... قَيس عيلان عَدنانى).
ابن حجر در شرح حالى كه آورده، با قيد نام كتاب «فتوح» سيف، از نمايندگى سعد بن عمليه از جانب سعد وقاص به محضر خليفۀ عمر سخن گفته است. همين مطلب را «طبرى» از قول سيف بن عمر، ولى با توضيحى بيشتر در تاريخ خود آورده است. او مىنويسد:
چون جنگ - قادسيه - پايان يافت سعد وقاص مژدۀ اين فتح بزرگ را براى خليفه عمر نوشت و ضمنا اسامى كشتهشدگان و مجروحين را تا آنجا كه
مىشناخت در آن قيد نمود و آن را به دست «سعد بن عمليۀ فزارى» داد تا در مدينه به خليفه تقديم دارد.
سيف داستان «سعد عمليه» را بر سه سند به شرح زير استوار كرده، تا خواننده و شخص محقق چنين پندارد كه خبر سعد مزبور، در سه روايت آمده است:
1 - نضر بن سرى، از رفيل بن ميسور.
2 - محمد، يا محمد بن عبد الله بن سواد.
3 - مهلب، يا مهلب بن عقبۀ اسدى.
4 - عدهاى مجهول الهويّۀ ديگر.
كه ما در بحثهاى گذشتۀ خود بارها به اسامى اينان برخورد كردهايم، و گفتهايم كه مخلوق سيف بوده، وجود خارجى نداشتهاند. حال مجهول الهويهها هم كه معلوم است!
سيف با خلق اين صحابى عدنانى مضرى، پيك خوش خبرى را به محضر خليفۀ وقت مضرى، عمر، اعزام مىدارد تا مژدۀ فتح و پيروزى مسلمانان را در جنگى بزرگ و سرنوشتساز تحت فرماندهى سعد وقاص مضرى، به خليفه تقديم دارد، و افتخارات تنها بين افراد قبيلۀ مضر دست به دست بگردد!
در اين ميان علامۀ دانشمندى چون ابن حجر در اين مقام برمىآيد كه صحابۀ رسول خدا (ص) را از كسب چنين موهبتى بزرگ محروم نسازد، و مُبَشِّر فتح و پيروزى جنگ قادسيه را نيز در سلك آنان قرار دهد. اما شرائط و ضوابطى را كه خود بر اساس روايت «ابن ابى شيبه» (كه سند آنهم معلوم و شناخته شده نيست، اما باكى هم بر او نمىباشد!!) وضع كردهاند، دربارۀ اين سعد عميله درست، در نمىآيد، و سيف هم نگفته كه اين سعد پست فرماندهى داشته است تا بر اساس آن بتوان او را در خيل صحابيان جا زد!
بنا بر اين، ابن حجر در مقام چاره برمىآيد تا موردى براى معرفى چنين چهرهاى به عنوان صحابى رسول خدا (ص) بيابد؛ پس با توجه به روايت سيف و قيد عبارت (لَهُ إدراكٌ) اين مسأله حل مىشود، و سعد عميلۀ سيف در گروه اصحابى كه زمان رسول خدا (ص) را درك كردهاند قرار گرفته، در ميان آنها به صف مىنشيند!!
ابن حجر در پايان شرح حال اين صحابى حرف (ز) مىگذارد تا گفته باشد كه من اين صحابى را شناسائى كرده، و شرح حالش را بر ديگر تذكرهنويسان اضافه دارم!
1 - «اصابۀ» ابن حجر (110/2)، قسمت سوم تحت شمارۀ 3673.
1 - «تاريخ طبرى» (2339/1-2340) و (2366).
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (255-259).
ابن حجر اين صحابى را در كتاب «اصابۀ» خود چنين معرفى مىكند:
قريب بن ظفر.
او از جمله كسانى است كه زمان رسول خدا (ص) را درك كرده و در جنگ (نهاوند) از جمله پيغامگزاران سعد وقاص به محضر خليفه عمر بوده است.
چون قريب به خدمت خليفه بار يافت و خود را معرفى كرد، خليفه نام او و پدرش را به فال نيك گرفت و گفت:
ظَفَرٌ قَريبُ \پيروزى نزديك است.
آنگاه فرمان فرماندهى «نُعمان بن مِقرن» را صادر فرمود.
اين داستان در سال بيست و يكم از هجرت اتفاق افتاده است. [پايان سخن ابن حجر].
به طورى كه مىبينيم ابن حجر در اين شرح حال، نه از نسب «قريب» سخنى گفته است، و نه از مصدر روايت آن. اما طبرى در تاريخش طى دو روايت از سيف، در واقعۀ نهاوند و ضمن رويدادهاى سال بيست و يكم از هجرت، هر دوى اين موضوع را
روشن مىكند(1). او در روايت اول مىنويسد:
در آن هنگام كه سعد وقاص در (كوفه) بر مسند حكومت نشسته بود، قواى تازهنفس ايران در (نهاوند) اجتماع كرده خود را براى روياروئى با اعراب آماده مىكردند. سعد اين موضوع را طى نامهاى به خليفه گزارش داد و در ضمن آن تقاضاى كوفيان را براى شركت در جنگ با ايرانيان، به سمع خليفه رسانيد.
پس از ارسال اين نامه، چون كوفيان از سعد وقاص به محضر خليفه شكايت برده بودند، سعد ناگزير گرديد تا «عَبدُ اللهِ بنِ عَبدُ اللهِ بنِ عُتبان» را به جانشينى خود در كوفه بگمارد، و خود براى ديدار خليفه به مدينه برود.
سعد قبلا گزارش اجتماع ايرانيان را در (نهاوند) به وسيلۀ «قريب بن ظفر عبدى» به خدمت خليفه فرستاده بود.
چون قريب به محضر خليفه بار يافت عمر از او پرسيد:
نامه چيست؟ او پاسخ داد:
قريب.
پدرت چه نام دارد؟ قريب جواب داد:
ظفر. عمر نام او و پدرش را به فال نيك گرفت و گفت:
بخواست خدا پيروزى نزديك است. طبرى در روايت دوم پس از اين كه از صدور فرمان خليفه، دائر به فرماندهى «نُعمان مِقرَن» براى جنگ با ايرانيان سخن مىگويد از قول سيف مىنويسد:
قريب به خدمت نعمانِ مقرن رسيد، و نامهاى از خليفه به اين مضمون به او تقديم داشت:
نيروى عرب و مردان نامى دورۀ جاهليتِ آن در اختيار تو هستند. آنان را فروتر از كسانى كه از جنگ و فنون آن اطلاعات چندانى ندارند بكار گير، و از راى و خردشان در جنگ با دشمنان بهرهمند شو.
1) . طبرى در آن هنگام كه وقايع و رويدادهاى سال 21 هجرى را در كتابش ثبت مىكرده، دو روايت مزبور سيف را كه از وقايع نهاوند سخن داشتهاند در آنجا آورده است. نه اين كه سيف تاريخش وقوع را سال 21 هجرى دانسته باشد. سيف در روايتهاى خود تصريح كرده است كه رويدادهاى جنگ نهاوند در سال هيجدهم از هجرت به وقوع پيوسته است.
از «طليحة بنِ خُوَيلِد، و عَمرو بنِ مَعديكَرب» هرچه مىخواهى بپرس، اما هرگز ايشان را به كارى مگمار!
سيف مىگويد فتح (نهاوند) در زمان حكومت «عَبدُ الله بن عَبدُ الله بن عُتبان» بر كوفه صورت گرفته است.
سيف افسانۀ قريب بن ظفر خود را از زبان راويانى آورده است كه البته وجود خارجى نداشتهاند و ما بارها جعلى بودن آنها را تأكيد كردهايم. اين راويان عبارتند از:
1 - محمد، يا محمد بن عبد الله بن سواد نويره.
2 - مُهَلَّب، يا مهلب بن عقبۀ اسدى.
3 - حمزه، يا حمزة بن على بن محتفز.
4 - چند تن مجهول الهويۀ ديگر، چون (عمرو) كه معلوم نيست سيف او را چه كسى خيال كرده است. آيا او را فرزند (ريّال) آفريده، يا پسر (تمام) كه هر دوى اينها هم از راويان ساختگى او هستند، و چون ديگر راويان او، وجود خارجى نداشتهاند؟!
ديگران واقعۀ (نهاوند) را به گونهاى ديگر آوردهاند، كه در آن ابدا نامى از قريب بن ظفر سيف، و جانشينى (عَبدُ الله بن عَبدُ الله بن عُتبان)، و ديگر دروغهاى او ديده نمىشود. اينان، از آن جمله بَلاذُرى در كتاب «فتوح البلدان»، و دينورى در كتاب «اخبار الطوال» مىنويسند:
عَمّار ياسر كه در آن زمان حكومت (كوفه) را بر عهده داشت، خبر اجتماع ايرانيان را در نهاوند به خليفه عمر گزارش كرد و... [تا آخر داستان].
همچنين «خليفة بن خيّاط» و «بَلاذُرى» و «دينورى» آوردهاند كه فرمانِ فرماندهىِ سپاهِ «نعمان بن مقرن» را خليفه به وسيلۀ «سائِبِ بنِ اَقرَع» برايش فرستاده
است.
بنا بر اين از سخنان اين دانشمندان چنين برمىآيد كه فتح نهاوند در زمان حكومت عمار ياسر بر كوفه، و پس از عزل سعد وقاص بر اثر شكايات كوفيان صورت گرفته، نه عبد الله نوادۀ عتبان.
حامل فرمان عمر نيز «سائب بن اقرع» بوده است نه قريب بن ظفر!
از روايات سيف در تاريخ طبرى چنين برمىآيد كه سيف اين صحابى خود آفريدهاش را (عَبدى) ناميده كه نسبتى است به (عبد القيس بن افصى، از بنى ربيعة بن نزار از قبايل عدنان).
سيف تاريخ وقوع جنگ نهاوند را كه به موجب روايت ابن اسحق و ديگران در سال بيست و يكم از هجرت به وقوع پيوسته است تحريف، و آن را در سال هيجدهم هجرى آورده است!
سيف حاكم و فرمانرواى كوفه را در زمان وقوع جنگ به ترتيب سعد وقاص، و عبد الله نوادۀ عتبان معرفى كرده و ايشان را به جاى عمار ياسر سبائى قحطانى نشانده است!
سيف، «سائب بن اقرع» را كه حاملِ فرماندهىِ نعمانِ مقرن بوده و از جانب خليفه مأموريت داشته است تا آن را به وى ابلاغ كند، بنا به خواست و ميل خود از اين سمت بر كنار كرده، همين وظيفه را در آن افسانه بر عهدۀ يكى از مخلوقات خياليش به نام (قريب بن ظفر) گذاشته، و پس از انجام اين همه دستكاريها در تاريخ، آنوقت همه را از قول راويانى نقل مىكند كه وجود خارجى نداشتهاند!
ديرى نمىگذرد كه دانشمند و تاريخنويسى به نام و مشهور چون طبرى، تمام اين دروغها و افسانهها را از سيف مىگيرد، و با ذكر نام او در تاريخ كبيرش به ثبت مىرساند!
و سرانجام پس از طبرى، دانشمندان ديگرى چون ابن اثير، و ابن كثير، و ميرخواند قدم جاى پاى طبرى مىگذارند و نوشتههاى طبرى را در تاريخهاى خود منتقل مىنمايند، با اين تفاوت كه ابن اثير نام رسول خليفه را قيد نكرده، و مير خواند
و ابن اثير در نقل اين افسانه به اختصار كوشيدهاند.
و چون نوبت به ابن حجر مىرسد، گوئى اين دانشمند اظهار تمايل مىكند كه اين امتياز سفارت و نامهرسانى خليفۀ مسلمين نيز براى صحابى رسول خدا (ص) محفوظ باشد. از اين روى قريب بن ظفر را در كنار اصحاب مىنشاند، و احتياطا براى اين كه دروغى نگفته باشد، شرح حالش را با عنوان (لَهُ إدراكٌ) در قسمت سوم از كتاب خود به ثبت مىرساند، و بدينسان صحابى بودنش را صحّه مىگذارد!
1 - «اصابۀ» ابن حجر (257/3) تحت شمارۀ 7286.
1 - «تاريخ طبرى» (2605/1-2609) و (2615/1-2617).
2 - «تاريخ ابن كثير» (107/7).
3 - «تاريخ ابن اثير» (5/3-10) چاپ اروپا.
4 - «روضة الصفا»، ميرخواند (693/2).
1 - «فتوح البلدان» بَلاذُرى (371).
2 - «تاريخ خليفة بن خياط» (120/1).
3 - «اخبار الطوال» دينورى (134-135).
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (295).
2 - «لباب الانساب» (113/2).
1 - «تاريخ طبرى» (2596/1).
2 - «تاريخ ابن كثير» (105/7) كه در آن تأكيد كرده است كه سيف تاريخ وقوع جنگ نهاوند را سال هفدهم از هجرت آورده است. درصورتىكه چنين به نظر مىرسد كه ابن كثير در اين مورد دچار اشتباه شده باشد.
شرح حال اين صحابى در «اصابۀ» ابن حجر چنين آمده است:
عامر بن عبد الاسد.
او از جمله كسانى بوده كه در زمان رسول خدا (ص) را درك كرده است.
طبرى در تاريخ خود آورده كه «علاء حضرمى» طى نامهاى به او دستور داده تا از هيچگونه تلاش و كوششى در سركوبى مرتدها، و جنگ با آنها، و پىجوئى و كسب خبر از اوضاع و احوال ايشان كوتاهى ننمايد.
همين مطالب را ابن فتحون آورده، ولى از نسب اين صحابى ذكرى نكرده است. اما به نظر من اگر اين عامر برادر «اَبُو سَلَمَة بن عَبدِ الأسَد مَخزُومى» همسر نخستين «أُمِّ سَلَمه» باشد، او از جملۀ اصحاب رسول خدا (ص) به شمار مىآيد.
(ز) [پايان سخن ابن حجر].
نام عامر بن عبد الاسد طى دو روايت از سيف در «تاريخ طبرى» آمده است، در نخستين آن طبرى مىنويسد:
آنچه از روايت سيف در مورد ارتداد «حِطَم» و يارانش در (بحرين) و ضمن جنگهاى ارتداد سال يازدهم از هجرت به دست مىآيد اين است كه...
و پس از شرح درگيرىهاى علاء حضرمى با آنان، و غلبه بر ايشان چنين ادامه مىدهد:
بيشتر فراريان روى به (دارَين) نهادند، و با سوار شدن بر كشتىها جان به سلامت بردند، و بقيّه نيز به شهرهاى خود بازگشتند. علاء هم طى نامهاى به مسلمانان ثابت قدمى چون «بَكر بنِ وائِل» و طى پيامى به «عُتَيبة بن نَهّاس» و «عامِرِ بنِ عَبدِ الأَسوَد» دستور داد تا راه را از هر سو بر مرتدها ببندند، و به وظايف خود عمل نمايند...
سپس طبرى روايت سيف را چنين ادامه مىدهد:
اينان نيز راهها را بستند و مانع هرگونه فعاليت ايشان گرديدند. در نتيجه جمعى از آنان از در عذرخواهى درآمده از كارهاى گذشتۀ خود پوزش خواستند كه پذيرفته شد و سلامت يافتند. و برخى نيز از پيشنهاد آنان سرباز زدند و از بازگشت و توبه خوددارى كردند كه ناگزير راه را به پايان نبرده به قرارگاه نخستين خويش بازگشتند و روى به دارين نهادند... [تا آخر داستان].
ابن حجر، در شرح حال «عامر بن عبد الاسد» به اين روايت سيف نظر داشته كه مىنويسد:
علاء حضرمى طى نامهاى به او دستور داد... [تا آخر روايت سيف].
روايت دوم سيف كه در آن نامى از «عامر» برده شده است، در «تاريخ طبرى» و ضمن وقايع سال هفدهم از هجرت در موضوع جنگ «هرمزان» در (تستر) آمده است كه مىگويد:
سيف آورده است كه گروهى از دلاوران و قهرمانان (بصره) در جنگهاى تن به تن هر كدام صد نفر از رزمندگان ايرانى را به خاك هلاك انداختهاند.
سپس سيف مىگويد:
در ميان دلير مردان كوفى نيز پهلوانانى وجود داشتند كه چنان كارهاى درخشانى را صورت دادهاند، مانند «حَبيب بنِ قُرُّه» و «ربِعى بن عامر» و «عامِر
بن عَبدِ الاسد»(1)كه اين يكى از ردۀ رؤسا و فرمانروايان بوده است... [تا آخر روايت].
سيف در دو روايت خود دربارۀ «عامر»، اين اسامى را به ترتيب به عنوان راوى و سند خود معرفى كرده است:
1 - «صَعبِ بنِ عَطيَّة بنِ بِلال»، كه اين هر سه يعنى (پدر و فرزند و نوه) زادۀ خيالات سيف بوده و ساختگى مىباشند.
2 - محمد، و مهلب. يا محمد بن عبد الله بن سوا. و مهلب بن عقبۀ اسدى، كه هر دو از روات ساختگى او هستند.
ديديم كه يكجا نام پدر عامر «عبد الاسد» آمده است، و در جاى ديگر «عبد الاسود». و گفتنى است كه نام پدر عامر در روايت دوّم سيف در برخى از نسخههاى «تاريخ طبرى» «عبد الاسود» و در بقيّه «عبد الاسد» ثبت گرديده و بعيد نيست كه اين نام در روايت اول هم در نسخهاى كه از «تاريخ طبرى» در اختيار ابن حجر، و ابن فتحون بوده «عبد الاسد» قيد شده باشد، كه ابن حجر او را «عامر بن عبد الاسد» معرفى كرده است.
اما اين كه ابن حجر در پايان شرح حال عامر مىنويسد:
اگر اين مرد، برادر «ابُو سَلَمة بن عَبد الأَسَد مَخزُومى» همسر نخستين «ام سلمه» باشد، صحابى بوده است.
نسبشناسان براى ابو سلمه برادرى به نام عامر معرفى نكردهاند. آنها فرزندان
1) . در برخى از نسخههاى «تاريخ طبرى»، «عبد الاسود» آمده است.
عبد الاسد را سه تن، و به شرح زير آوردهاند:
يكى از فرزندان عبد الاسد، «اَبُو سَلَمَه» مىباشد كه نامش (عبد الله بوده و پيش از رسول خدا (ص) همسر (ام المؤمنين ام سلمه) بوده است.
دومين ايشان «اَسوَد بن عَبد الاسد» مىباشد، كه از جمله مستهزءين بوده و رسول خدا (ص) و آئين او را مسخره مىكرده، و در جنگ بدر در حالت كفر كشته شده است.
و سومين را «سُفيان بن عَبد الأَسَد» نام بوده است.
بدينسان مىبينيم كه در ميان فرزندان عبد الاسد، شخصى به نام «عامر» وجود نداشته تا موردى براى شرط ابن حجر در صحابى بودنش باقى گذارد!
از سوى ديگر مىبينيم كه علاّمه ابن حجر در معرفى «عامر» عبارت (لَهُ إدراكٌ) را به كار مىبرد، كه منظور او از بكار گرفتن آن اينست كه بگويد اين شخص زمان پيغمبر خدا را درك كرده است. و از اين روى وى را در ردۀ سوم صحابه قرار داده، شرح حالش را در آن قسمت از كتابش آورده است.
در اينجا بايد بگوئيم كه به موجب روايت دوم، سيف «عامر» خود آفريدهاش را به همراهى سعد وقاص در جنگهاى عراق، و نبرد «هرمزان» در (تستر) شركت داده است، و حق اين بود كه ما نيز نام او را در رديف ديگر اصحاب ساختگى او تحت عنوان (فرماندهان جنگهاى عراق) مىآورديم.
اما اين جابهجائى از آن روى بوده، تا ميزان هدف و مقصود دانشمندان مكتب خلفا را از قيد عبارت (لَهُ إدراكٌ) كاملا مشخص كرده باشيم(1).
1) . چنين به نظر مىرسد كه سيف اين صحابى خود آفريدهاش را از مزاياى متعددى برخوردار كرده است مثل اين كه (زمان پيغمبر خدا را درك كرده، برادر شوهر ام سلمه بوده، پس صحابى است. گذشته از آن او در جنگها شركت داشته، و به موجب تأكيد سيف در ارتداد دارين شخصيتى صاحب نفوذ بوده و از قدرت و احترام خاصى برخوردار، در جنگ هرمزان با ابراز دلاورىهاى شگفتانگيز، يكى از رؤسا به حساب مىآمده و غيره.) آيا با همۀ اين زحمتها كه سيف در خلق و آفرينش او متحمل شده، و پُستها و مقامها كه براى او تراشيده است؛ جا دارد كه ابن حجر از آنها چشم بپوشد و چنين شخصيتى را صحابى نشناسد!! مترجم
1 - «اصابۀ» ابن حجر (86/3) بخش سوم تحت شمارۀ 6287.
1 - «تاريخ طبرى» (1971/1) و (2554/1).
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (144).
صد و پنجاه صحابى ساختگى
75 - عَبدُ الرَّحمنِ بن أَبى العاص ثَقَفى.
76 - عُبَيدَة بن سَعد.
77 - خَصفَه تَيمى.
78 - يَزيد بن قَينان، از بَنى مالِك بن سَعد تَميمى.
79 - صَيحان بن صَوحان.
80 - عِباد ناجى.
81 - شِخريت.
اين صحابى در كتاب «اصابۀ» ابن حجر چنين معرفى شده است:
عبد الرحمن بن ابى العاص ثقفى.
عَبدُ الرَّحمن بن أَبى العاص ثَقَفى، برادر عُثمان بن ابى العاص مىباشد، كه از جانب رسول خدا (ص) فرماندار (طائف) بوده است.
سيف بن عمر در كتاب «فتوح»، و جنگهاى ارتداد از او نام برده، و از طريق «طَلحَة بن اَعلَم، از عكرمه» آورده است كه ابو بكر خليفه طى نامهاى به «عَتّاب بن اَسيد» فرماندار مكّه دستور داد كه گروهى از مردم آنجا را براى جنگ با مرتدها بسيج كند.
ابو بكر پيش از اين فرمان، براى عثمان بن ابى العاص فرماندار طائف نظير اين فرمان را صادر كرده بود.
در اجراى فرمان خليفه، عتاب پانصد نفر از رزمندگان (مكه) را تحت فرماندهى برادرش خالد بسيج كرد. و عثمان نيز گروهى از مردم طائف را برگزيد و فرماندهى ايشان را بر عهدۀ برادرش عبد الرحمن نهاد.
طبرى نيز با سند خود از سيف بن عمر آورده است زمانى كه «مُهاجِرِ بنِ ابى أُمَيَّة» به همراهى سپاهيانش از اهالى (يمن) از خدمت خليفه ابو بكر به عزم جنگ با مرتدها از مكّه مىگذشت، «خالد بن أُسيد ابن ابى العاص» با افراد
تحت فرماندهيش به او پيوست. و به هنگام عبور از طائف، «عبد الرحمن بن ابى العاص ثقفى» نيز با سپاهيانش به او ملحق گرديد.
ابن فتحون نيز اين صحابى را بر «استيعاب» ابن عبد البر استدراك كرده است. و ما بارها گفتهايم كه پيشينيان را رسم بر اين بوده كه در جنگها به جز شخص صحابى، و يا كسانى را از (قريش و يا ثقيف) كه در مراسم حجة الوداع، و همراه رسول خدا (ص) شركت كرده، و در مكّه و يا طائف باقى مانده بودند، كسى ديگر را به فرماندهى سپاه نمىگماشتند. (ز) [پايان سخن ابن حجر].
علاّمه ابن حجر، در اين شرح حال به دو روايت سيف اعتماد كرده است. يكى را بىواسطه و مستقيما از سيف گرفته، و ديگرى را از «تاريخ طبرى».
بنا بر آنچه گذشت، طبرى نيز آن روايت را از قول سيف، و ضمن حوادث سال يازدهم از هجرت، و در خبر «طاهِرِ أَبُو هالَه»(1)آورده، و ابن خلدون هم آن را بهطور اختصار از قول طبرى در تاريخش نقل كرده است.
اسناد سيف دربارۀ عَبدُ الرَّحمن أَبى العاص در «تاريخ طبرى» عبارتند از:
مُستَنير بن يَزيد، از عُروَة بن غَزيَّه.
كه هر دوى اينان از جمله راويان ساختگى او مىباشند، و وجود خارجى نداشتهاند.
سيف در اين خبر براى عثمان ابى العاص ثقفى، برادرى تراشيده، و نامش را «عبد الرحمن بن ابى العاص» گذاشته، همچنان كه براى «كَعب بن مالِك اَنصارى»
1) . شرح حال «طاهر ابو هاله» را در (253/2-265) همين كتاب مطالعه فرمائيد.
برادرى به نام (سَهل بن مالِك)(1)، و براى «حُذَيفَۀ فَزارى»، دخترى به نام (ام قِرفه)(2)، و براى «ام المؤمنين خديجه» پسرى به اسم (طاهِر اَبُو هالَه)، آفريده است. و اينچنين خلق و آفرينشى خود نوعى ويژه از ساختههاى صحابى سيف است.
گذشته از اينها، ابن حزم در كتاب «جمهرۀ» خود، فرزندان ابو العاص ثقفى را شش تن گفته، و نام همۀ آنها را آورده، ولى در ميان ايشان نام عبد الرحمن به چشم نمىخورد.
با اين وصف سيف بن عمر، عبد الرحمن را آفريده و او را در چنان خانوادهاى قرار داده، و چون در اخبارش آورده است كه برادرش عثمانِ ابو العاص او را به فرماندهى سپاه برگزيده است؛ علاّمه ابن حجر، همين عبد الرحمن را در دستۀ اول اصحاب رسول خدا (ص) قرار داده، سخن خود را در مورد علّت صحابى بودن او با عبارت (بارها گفتهايم پيشينيان را رسم بر اين بوده كه...) تكرار مىكند؛ كه ما هم بارها بىاساس بودن چنان ادعائى، و بطلان چنان نظريهاى را اعلام، و آن را ثابت كردهايم.
اما اين كه ابن حجر مىگويد:
و يا آنان كه از قريش، و يا ثقيف... در مكه و طائف باقى ماندهاند... [تا آخر].
به خواست خدا در آيندهاى نزديك به بحث پيرامون آن خواهيم نشست.
1 - «اصابۀ» ابن حجر (397/2) قسمت اول، تحت شمارۀ 5147.
2 - «تاريخ طبرى» (1998/1).
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (245).
1 - «صد و پنجاه صحابى ساختگى» (253/2-266).
1 - «صد و پنجاه صحابى ساختگى» (277/3-287).
1 - «صد و پنجاه صحابى ساختگى» (294/3-307).
دربارۀ اين صحابى در «اصابۀ» ابن حجر چنين آمده است:
عبيدة بن سعد.
طبرى آورده است كه ابو بكر صديق مقرّر داشت كه «عبيدة بن سعد»، مهاجر بن ابى اميه را در جنگ با مرتدها يارى دهد. سپس ابو بكر وى را به فرماندارى (كنده، و سكاسك) منصوب كرده است. (ز) [پايان سخن ابن حجر].
خبر عبيدة بن سعد را طبرى طى دو روايت از سيف و جزء حوادث سال يازدهم از هجرت در تاريخ خود آورده است. او در روايت اول از قول سيف مىنويسد:
ابو بكر طى نامهاى به مهاجر بن ابى اميّه كه در (صَنعاء) بود دستور داد كه به (حَضرَمَوت) عزيمت نمايد و مقرر داشت تا «عبيدة بن سعد» نيز او را در اين مهم يارى دهد.
طبرى در روايت دوم چنين آورده است:
حضرموت در آن روزگار زير نظر دو نفر اداره مىشد، يكى «عبيدة بن سعد»
بود كه بر (سكاسك و سكون) فرمان مىراند و... تا آخر روايت.
سكاسك و سكون دو قبيله هستند كه نسبشان به «سكاسك، و سكون» پسران «اَشرَس بن كِندَه» از «بنى كَهلان بن سَبَأ» منتهى مىشود.
قبيلۀ سكاسك، در منتهى اليه (يمن) سكونت اختيار كرده، محل سكونتشان نيز به نام ايشان معروف شده است.
قبيلۀ سكون به دو دسته تقسيم شده، قسمتى در (حضرموت)، و بقيه در (دومة الجندل) بر سر راه شام سكنى گزيدهاند.
سيف در يكى از روايتهاى خود، «سهل بن يوسف» را نام مىبرد كه او را نوادۀ «سهل انصارى» آفريده، و يكى از راويان ساختگى و مخلوق او مىباشد.
خليفة بن خيّاط تمام عمال و كارگزاران خليفه ابو بكر را در بخش ويژۀ (كارگزاران ابو بكر) در كتاب «تاريخ» خود به شرح زير نام برده است:
حكومت (بحرين) تا زمان وفات ابو بكر بر عهدۀ «علاء حضرمى» بود، و پس از درگذشت ابو بكر، عمر او را بر مقامش ابقاء كرده است.
ابو بكر، «عكرمۀ ابو جهل» را مأمور سركوبى اهالى (عمان) كه مرتد شده بودند نمود، كه پس از پيروزى بر آنها، از جانب خليفۀ مأموريت (يمن) به او محول شد.
حكومت (عُمّان) را بر عهدۀ «حذيفۀ قلعانى» نهاد، كه تا پايان حيات ابو بكر، او در اين سمت باقى بود.
«مهاجرين ابى اميۀ مخزومى»، و «زياد بن لبيد انصارى» را مأمور (يمن) كرد.
به اين ترتيب كه پس از پيشآمدى كه بين زياد و اهالى (نجير) گذشته بود، حكومت (صنعاء) را بر عهدۀ مهاجر نهاد، و زياد را بر ساحل و بنادر گماشت.
پس از درگذشت رسول خدا (ص)، ابو بكر حكومت «عَتّاب بن اسيد» را بر (مكه)، و «عثمان بن ابى العاص» را بر (طائف) تأييد كرد. عتاب، و ابو بكر هر دو در يك روز چشم از جهان پوشيدهاند.
سپس ابن خيّاط مىنويسد:
پيش از اين، ما در مورد شام، و داستان «خالد» در (عراق)، اسامى فرمانداران، و فرماندهان منصوب از جانب خليفه ابو بكر را در جنگها، و عقدِ پيمانهاى نظامى آوردهايم.
ابو بكر در سال دوازدهم از هجرت حج بگزارد، و «قُتادَة بن نُعمان ظَفَرى» انصارى را به جانشينى خود برگزيد، و نيز مىگويند، و نيز مىگويند كه جانشين او «اِبنِ أُمِّ مَكتُوم» بوده است.
خليفة بن خيّاط، در فصلى پيش از اين آورده است:
آنگاه كه ابو بكر به جانب (ذى القِصَّه) و براى جنگ مرتدها بيرون مىشد، «سِنان ضَمرى» را به جانشينى خود در (مدينه) برگزيد، و نيز گفتهاند كه «اُسامة بن زَيد» را به پاسدارى از گذرگاههاى مدينه برگماشته است.
ديديم كه خليفة بن خيّاط، اسامى تمام كارگزاران و عمال دوران حكومت خليفۀ اول ابو بكر را يكايك آورده، محل خدمت، و تاريخ اشتغال به كار ايشان را در سمتى كه داشتهاند مشخص كرده و مدتى را هم كه هر كدام در آن سمت انجام وظيفه كردهاند معلوم نموده است، ولى در ميان آنها نامى از «عبيدة بن سعد» ديده نمىشود!
اما سيف داستان اين چهرۀ خيالى را طى دو روايت كه خود ساخته است، در كتاب فتوحش آورده، و طبرى آنها را به عنوان سندى قاطع پذيرفته و در تاريخ
معتبرش نقل كرده است.
ابن حجر نيز با اعتماد به سخنان سيف «عبيده» را در بخش اول كتاب «اصابه»، و كنار ديگر اصحاب رسول خدا (ص)، و جزء اصحابى كه سمت فرماندارى يافتهاند نشانده و برايش شرح حال نوشته است.
ابن حجر در شرح حال عبيده، اشارهاى به ضابطۀ مشهور در شناخت اصحاب نكرده، و تنها به همان دو روايت سيف بسند نموده، و ازاينرو است كه از نسب و پدران او به هيچ روى اطّلاعى نداشته است.
1 - «اصابۀ» ابن حجر (442/2)، قسمت اول تحت شمارۀ 5381.
1 - «تاريخ طبرى» (2001/1) و (2013/1).
1 - «تاريخ خليفة بن خيّاط» (191/1).
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (329-332).
2 - «اشتقاق» ابن دريد در واژۀ (سكاسك، و سكون).
3 - «تاج العروس» در واژۀ (سكاسك).
4 - «معجم البلدان» حموى، در واژۀ (سكاسك) و (دومة الجندل).
اين صحابى، در «اصابۀ» ابن حجر چنين معرفى شده است:
خَصفَۀ تَيمى.
طبرى روايت كرده است بكه «خصفۀ تيمى» از جمله كسانى بوده كه «علاء حضرمى» او را در جنگهاى ارتداد به سمت فرماندهى قسمتى از سپاه خود برگزيده است.
ما نيز بارها گفتهايم كه پيشينيان را رسم بر اين بوده كه در جنگها جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمىگماشتهاند. [پايان سخن ابن حجر].
به اين ترتيب مىبينيم كه ابن حجر با همان استدلال، صحابى بودن (خصفه) را پذيرفته، بدون اين كه در اصل خبر بررسىهاى لازم را به عمل آورده باشد!
امّا در اصل اين خبر، ما در صفحات پيش، ضمن شرح حال «عامِر بن عَبد الاسد» در روايت سيف خواندهايم كه علاء حضرمى براى عامر و ديگران طى پيامى دستور داد تا از حركت مرتدها جلوگيرى به عمل آورند.
طبرى از قول سيف در دنبالۀ آن داستان مىنويسد:
علاء براى «خصفۀ تيمى، و مثنى بن حارثۀ شيبانى» پيامى مشابه فرستاد. آنها نيز
بر سر راه مرتدها در كمين نشسته هرگونه فعاليت را از ايشان سلب نمودند.
ما پيش از اين گفتهايم كه اين داستان را سيف از ابتدا تا انتها خود ساخته، و آن را از زبان راويانى چون (سهل بن يوسف سهل) كه پدر و پسر هر دو از راويان ساختگى او هستند آورده است. و بارها نيز خيالى بودن آنان را متذكر شدهايم.
اما، دانشمندان زير در نقل افسانۀ (خصفه) دخالت مستقيم داشتهاند:
اما، دانشمندان زير در نقل افسانۀ (خصفه) دخالت مستقيم داشتهاند:
1 - طبرى كه آن را مستقيما از سيف گرفته و در تاريخش آورده است.
2 - ابن اثير، كه آن را از طبرى گرفته است.
3 - ابن حجر، كه با اعتماد به روايت سيف، و همان يك جملۀ كوتاه او كه نام خصفه در آن آمده است او را در رديف دستۀ اول اصحاب كتابش قرار داده، شرح حالش را زير حرف (خ) آورده و ضابطۀ مشهور خود را نيز در پايان آن قيد كرده است!
ابن حجر پيش از آنكه به شرح حال (خصفۀ تيمى) بپردازد، به روايتى ديگر، و از يك راوى مجهول الهويّهاى استناد كرده شخصيت ديگرى را به نام (خصفه، يا ابن خصفه، و يا خُصَيفَه) به عنوان صحابى رسول خدا (ص) معرفى كرده است!
ابن اثير نيز چنين كرده و با اعتماد به همان راوى مجهول، چنان نامهائى را در زمرۀ اصحاب رسول خدا (ص) آورده است!
اين دو دانشمند يك بار به روايت يك راوى مجهول الهويه اعتماد كرده صحابى را زير نام (خصفه، يا ابن خصفه، و يا خصيفه) معرفى كردهاند؛ و بار ديگر به روايت سيف دروغگوى متهم به زندقه استناد نموده (خصفۀ تيمى) را صحابى شناخته برايش شرح حال نوشتهاند!
آرى، اينچنين است كه شمار صحابيان در مكتب پيروان خلفا فزونى يافته است!!
1 - «اصابۀ» ابن حجر (428/1) قسمت اول تحت شمارۀ 2269.
1 - «تاريخ طبرى» (197/1).
1 - «اسد الغابۀ» ابن اثير (197/2).
2 - «تجريد» ذهبى (171/1).
3 - «اصابۀ» ابن حجر (427/1-428) زير شمارۀ 2268.
شرح حال اين صحابى را در كتاب «اصابۀ» ابن حجر چنين مىخوانيم:
يزيد بن قينان، از بَنى مالِك بن سَعد.
سيف بن عمر در كتاب «فتوح»، و طبرى در تاريخش از او نام برده و آوردهاند كه او را «عكرمة بن ابى جهل» به همراه تنى چند از يارانش، در جنگهاى ارتداد شركت داده، براى سركوبى مرتدهاى قبايل (كِندَه) مأمور ساخته است.
اين صحابى را «ابن فتحون» بر استيعاب ابن عبد البر استدراك كرده، و خدا داناتر است. [پايان سخن ابن حجر].
نام پدر اين صحابى سيف آفريده در تاريخ طبرى يكجا (قِنّان)، و در نسخهاى ديگر (فِتيان) ضبط گرديده است.
اما نام (سعد) ى كه در سلسله نسب او به چشم مىخورد، و بنى مالك از آن برخاستهاند، فرزند «زيد مناة بن تميم» بوده است.
طبرى ضمن حوادث و رويدادهاى سال يازدهم از هجرت، در قسمت (اخبار ارتداد حضرموت) و جنگ (نجير) از قول سيف مىنويسد:
عكرمه، سواران جنگندۀ خود را در قبايل (كنده) پراكنده ساخت و به ايشان دستور داد تا آنان را درهم بكوبند. از جمله سرانى كه به اين مهم مأمور گرديد يكى «يزيد بن قنان» از بنى مالك بن سعد مىباشد.
بر اثر تاختوتاز سواران عكرمه، تمامى ساكنان (بقرى)، و (بنى هند تا برهوت) كشته و قتل عام شدند. [پايان سخن طبرى].
در روايت سيف از جنگ (نجير) سخن رفته، و آن دژى بوده است نزديكىهاى (حضرموت) يمن كه (كنديان) در آن به فرماندهى «اَشعَث بن قَيس» به محاصرۀ سربازان ابو بكر درآمدند.
چون كار محاصرهشدگان سخت و سختتر گرديد، اشعث ناجوانمردانه براى هفتاد تن از بستگان به بقيۀ ياران و همراهان خويش، دستور داد تا درهاى دژ را به روى سپاهيان خليفه گشودند!
سربازان ابو بكر به داخل دژ يورش بردند، و به غير از اشعث و هفتاد تن از امانيافتگان او، بقيۀ ياران با وفاى او را كه تعدادشان بر هفتصد نفر از اشراف و رزمندگان مردمك كنده بالغ مىشد از دم تيغ گذرانيدند! و كشتههاشان را نيز خاك ناكرده روى زمين رها نموده زنانشان را به اسارت گرفته، اموالشان را به غارت بردند!!
اما، اماكنى كه نامشان در اين روايت سيف آمده است عبارتند از:
1 - برهوت؛ و آن نام بيابانى است در يمن.
2 - بقران؛ كه به قسمتى از نواحى يمن اطلاق مىشود. ولى ما، نامى از (بقرى) در هيچيك از كتابهاى جغرافيائى نديديم. و خدا مىداند كه منظور سيف از ساختن نام (بقرى) چه بوده است.
بررسى سند سيف در خبر «يزيد قينان»
سيف داستان يزيد قينان را از زبان «سهل، از پدرش يوسف» روايت كرده كه اين دروغگو، سخن بر زبان راويان مخلوق خود نهاده است.
سيف تنها كسى است كه از مأموريت «يزيد بن قينان» از جانب عكرمة بن ابىجهل، و براى درهم كوبيدن و كشتن كسانى كه او ايشان را (مرتد) مىخواند سخن گفته است.
سيف تنها كسى است كه در اين اردوكشى از كشته شدن ساكنان (بقرى بنى هند، تا برهوت) داد سخن داده است، و ناگفته پيداست كه در گفتن چنين دروغى، خواسته تا قهرمانىها، و دلاورىهائى را براى تميم دست و پا كند و آن را به گوش ديگران برساند.
از طرفى، سيف با بزرگنمائى جنگهاى ارتداد، و ساختن اخبار چندشآورى براى آن، در نظر داشته تا به هر وسيله كه شده ثابت كند كه اسلام در دلهاى قبايل عرب چندان نفوذ نداشته تا آنجا كه چون پيامبر اسلام ديده برهم مىگذارد، آنها به سادگى پشتپا به دين و آئين او زده به جاهليت و بتپرستى بازگشتهاند. و اين خليفه ابو بكر بوده كه اسلام را بار ديگر به ضرب شمشير مستقر ساخته است!
پس از چنين جنايت هولناكى كه سيف بر تاريخ اسلام روا داشته است نوبت به دانشمند بزرگوارى چون طبرى مىرسد، و او است كه افسانههاى اين شيّاد روزگار را كه به دروغگوئى و زندقه نيز متهم بوده و در كتاب وزين و معتبر خود نقل مىنمايد!
و پس از چندى دانشمندى ديگر چون ابن فتحون مىآيد، و با اعتماد بر روايات سيف، «يزيد بن قينان» را بر «استيعاب» بن عبد البر استدراك مىكند!
و دست آخر، ابن حجر «يزيد بن قينان»، ساختۀ خيالات سيف را در كنار ديگر اصحاب رسول خدا (ص) مىنشاند، و در «اصابۀ» خود برايش شرح حال مىنويسد!!
1 - «اصابۀ» ابن حجر (635/3) قسمت سوم تحت شمار 9412.
1 - «تاريخ طبرى» (2001/1-2007).
1 - «فتوح» ابن اعثم (56/1-87).
2 - «فتوح البلدان» بَلاذُرى (120-124).
3 - «عبد الله بن سباء» (287/2-304).
4 - «معجم البلدان» حموى در واژۀ (نجير) (762/4-764) و در واژۀ حضرموت (284/2-287).
1 - «معجم البلدان» حموى. واژۀ (بقران) (699/1)، واژۀ (برهوت) (598/1).
ابن حجر در معرفى اين صحابى چنين مىنويسد:
صَيحان بن صَوحان عَبدى.
سيف بن عمر از او نام برده، و از شركتش در جنگهاى ارتداد سخن گفته است. شرح ماجرا از اين قرار است:
در همان هنگام كه «لقيط بن مالِك ازدى» در عمان ادعاى پيامبرى مىكرد، (عكرمة بن أَبى جَهل، و عَرفَجَة، و جُبَير، و عُبَيد) بنا به امر خليفه ابو بكر با او به جنگ برخاستند، ولى بر اثر كثرت نيروى مشركا، چيزى نمانده بود كه لقيط بر سپاهيان خليفه پيروز شود و ايشان را درهم بشكند؛ كه در اين هنگام مسلمانان قبايل بنى ناجيه و عبد القيس به فرماندهى (حارث بن راشد، و صحيان بن صوحان عبدى) به يارى ايشان شتافتند. با آمدن ايشان نيروى مسلمانان فزونى گرفت و ياران و هواداران لقيط روى به هزيمت نهادند و سرانجام لقيط و ده هزار نفر از طرفداران او در معركه كشته شدند. (ز) [پايان سخن ابن حجر].
نسبى را كه سيف براى اين صحابى آفريده است
سيف اين صحابى مخلوق خود را (عبدى) ناميده، و اين نسبتى است به (عبد القيس بن افصى) از قبايل عَدنان.
اما چنين نسبى را طبرى از قول سيف در تاريخ خود براى «سَيحان بن صَوحان» با حرف (سين) آورده است!
در كتاب «اكمال» ابن ماكولا نيز از قول سيف بن عمر در جنگ بالقيط به جاى نام (حارث بن راشد، و صيحان بن صوحان)، به ترتيب (خِريت بن راشِد، و سَيحان بن صَوحان) آمده است. ابن ماكولا مىنويسيد:
و «خِريت بن راشد»، و «سيحان بن صوحان» در جنگ بالقيط بن مالك ازدى، فرماندهى سپاه بنى ناجيه و عبد القيس را بر عهده داشتهاند.
ابن حجر در كتاب «اصابه» در حرف سين براى «سيحان بن صوحان» شرح حالى جداگانه نوشته كه گمان مىرود نسخهاى از كتاب سيف و يا تاريخ طبرى را كه ابن حجر در اختيار داشته او را به چنين اشتباهى انداخته باشد، تا در كتاب اصابهاش صحابى ديگر به نام (سيحان بن صوحان) و در سمت فرماندهى سپاه چهره نمايد.
و درحالىكه نسبشناسانى چون ابن دريد و در كتاب «اشتقاق»، و ابن خيّاط در كتاب «طبقات»، و همچنين تاريخ خود، و ابن حزم در كتاب «جمهرۀ انساب» خويش، و ابن اثير در كتاب «اللّباب» سه فرزند و به نامهاى «زَيد»، و «صَعصَعَه»، و «سَيحان» براى شخص صوحان تصريح كردهاند؛ فرزند چهارمى را هم به نام «صيحان بن صوحان» آفريده شده كه ابن حجر او را هم به نسب ايشان پيوند داده كه احتمال مىرود چنين اشتباهى ناشى از اشتباه نسخه بردار نسخهاى از كتاب «تاريخ طبرى» باشد كه در اختيار ابن حجر بوده است و اين دانشمندان را بر آن داشته تا بر اثر آن، رقم صحابيان ساختگى رسول خدا (ص) همچنان سير صعودى خود را پيمايد!
ابن حجر اين صحابى را در كتاب «اصابۀ» خود چنين معرفى كرده است:
«عباد ناجى».
سيف بن عمر در كتاب خود از او نام برده است.
عباد، از جمله كسانى بوده كه زمان رسول خدا (ص) را درك كرده، و در برخى از فتوحات زمان ابو بكر شركت داشته است. (ز)
گمان مىرود كه سيف از كلمۀ (ناجى)، منسوبين به (بنى سامَة بن لُوى) از قبايل عدنان را در نظر داشته، خاندانى را كه در افسانۀ خود به همراهى «خِرّيت بن راشد» در جنگ (دبا) شركت داده است!
اين را هم بگوئيم كه دانشمند و مستشرق نامى هلند «ام، ژ، دى خويه»(1)در مورد
1) . M.J.Degoeje مستشرق نامى هلندى است كه از جمله آثار او، «تاريخ طبرى» و فهرست آن است كه به وسيلۀ (مكتبة الجغرافيين العرب) در سال 1901 ميلادى در ليدن به چاپ رسيده است و ما در مباحث خود به اين چاپ مراجعه كردهايم.
معرفى «عباد ناجى» سيف دچار اشتباه شده، آنجا كه در فهرست خود بر «تاريخ طبرى» مىنويسد:
گويا اين مرد، «عِباد بن مَنصُور» باشد، زيرا عباد بن منصور ناجى، مُحدثى بوده كه بين سالهاى 129-145 هجرى، سمت قضاء و داورى بصره را بر عهده داشته، و در سال 152 هجرى در گذشته است.
اين سخن دى خويه مغاير روايت سيف است، زيرا اين عباد ناجى را سيف در سال يازدهم از هجرت به همراهى «خريت بن راشد» در كشتار و جنگ دبا شركت داده، و همين امر هم باعث شده كه ابن حجر او را در صف اصحاب رسول خدا (ص) بنشاند؛ و معلوم است كه از سال يازدهم هجرت تا سال يكصد و پنجاه دو فاصلۀ زمانى بسيار درازى وجود دارد!!
ابن حجر، عباد ناجى را به اعتبار شركتش در جنگ دبا - البته بنا به گفتۀ سيف - با قيد عبارت (لَهُ إدراكٌ) صحابى معرفى كرده، اگرچه سيف در اين جنگ به او پست و مقامى نداده، و تنها به اشعارى حماسى كه بر زبانش نهاده بسنده كرده است(1).
1) . اين اشعار، در (بحثى جامع پيرامون اين سه صحابى) خواهد آمد.
ابن حجر، دربارۀ اين صحابى چنين مىنويسد:
شِحريب، مردى از بنى نَجرات.
او از جمله كسانى است كه زمان رسول خدا (ص) را درك كرده است.
سيف بن عمر، از سهل بن يوسف، از قاسم بن محمد نوادۀ ابو بكر صديق روايت كرده است كه «شحريب» به همراهى «عكرمة بن ابى جهل» در جنگ با مرتدهاى يمن شركت داشته، و عكرمه مژدۀ فتح و پيروزى و خمس غنائم جنگى را به همراهى «شحريب» به مدينه به خدمت ابو بكر فرستاده است. (ز)
[پايان سخن ابن حجر].
در «اصابۀ» ابن حجر، شحريب (مردى از بنى نجرات) آمده، درصورتىكه طبرى بنا به روايت سيف او را در تاريخش «شِخريت، مردى از بنى شَخرات» معرفى كرده است! و گمان ما بر اين است كه چنين اشتباهى از نسخه بردار كتاب «تاريخ طبرى» ناشى شده باشد.
و نيز گفتنى است كه گرچه بنا به قول سيف در «تاريخ طبرى»، شحريب فرماندهى سپاه را بر عهده داشته است(1)، ولى چون پيش از پيوستنش به سپاه اسلام پشت پا به دين زده و مرتد شده بود، از اين روى ابن حجر با صدور حكم ويژۀ (لَهُ إدراكٌ) وى را در زمرۀ اصحاب رسول خدا (ص) به حساب آورده است!!
1) . داستانش در (بحثى جامع پيرامون اين سه صحابى) خواهد آمد.
طبرى در مورد ارتداد اهالى (عمان، و مهره، و يمن) در تاريخ خود از قول سيف شرحى مفصل آورده كه فشردۀ آن را به شرح زير از نظر مىگذرانيم:
لقيط بن مالك در عمان مرتد شد، و چون ديگر مدعيان دروغين پيغمبرى، او نيز ادعاى پيغمبرى كرد و به (دبا) روى آورد و در آنجا به تبليغ پرداخت و پيروانى نيز به هم رسانيد.
ابو بكر براى فرو نشاندن آتش فتنۀ او، عكرمۀ ابو جهل را به همراهى «عَرفَجَه و حُذَيفَه»، در معيت سپاهى به (دَبا) فرستاد. جنگ سختى بين سپاه اسلام و پيروان لقيط در گرفت و چيزى نمانده بود كه لقيط و سپاه او پيروز شوند، كه از جانب قبايل (بَنى ناجِيَه) به فرماندهى «خريت بن راشد» و (عبد القيس) به فرماندهى «سيحان بن صوحان» براى مسلمانان كمك رسيد و پشت سپاه عكرمه و يارانش قوى گشت و در نتيجه لقيط و سپاه او شكست خورده تارومار شدند.
در اين پيكار دههزار نفر از مشركان به خاك و خون در غلطيدند، و فراريان نيز مورد تعقيب سپاه اسلام قرار گرفته همگى از پاى درآمدند، و زنان و كودكان و ازپاىافتادگان را نيز به اسارت گرفتند، و اموال و دارائيهايشان را به غنيمت بردند!
در اين پيروزى تنها خمس بردگانى را كه براى ابو بكر به مدينه فرستادند، بر هشتصد نفر بالغ مىشدند! «عباد ناجى» در اين پيروزى چنين سروده است:
به جان خودم سوگند كه «لقيط بن مالك» را چنان شرّ و زشتى روى نمود كه روى روباه را هم سياه مىكرد.
او، خود و همفكرانش را همتراز با ابو بكر دانست، و در نتيجه در خليج درگير امواج سهمگين و كوبنده گرديد!
در اين كار كه لقيط در پيش گرفت، نه خردش او را از آن باز داشت، و نه توانست تا حريف خود را شكست دهد.
و سرانجام، سواران ما، شترهاى باردار او را به يدك كشيدند.
سپس طبرى مىگويد:
عكرمه ازآنجا روى به (مهره) آورد. مشركان در آنجا به دو گروه تقسيم شده رهبر هر كدام ادعاى رياست كل داشت.
گروهى گرد «شخريت، مردى از بنى شخرات» را گرفته بودند، و ديگرى كه تمامى اهالى (مهره) را به زير فرمان داشت، «مُصَبِّح، يكى از بنى محارب» نام داشت.
عكرمه چون اختلاف اين دو رئيس را در امر رياست مشاهده كرد، و اندك بودن ياران «شخريت» را دريافت، او را به بازگشت به اسلام فراخواند و استمالت نمود، شخريت پذيرفت و اسلام آورد. سيف مىگويد سپاه مشركان صحراى بين (جيروت، و نضدون) را كه از بيابانهاى (مهره) مىباشند پر كرده بودند.
عكرمه پس از اين كه از جانب شخريت خيالش آرام گرفت، براى (مصبّح) نيز پيام فرستاد و او را به بازگشت به اسلام و پشت پا زدن به كفر و الحاد فراخواند. مصبّح به كثرت ياران و پيروان خود مغرر گرديد و سر فرود نياورد و از جدا شدن شخريت نيز سخت به هم برآمد.
چون عكرمه از ارشاد مصبح مأيوس گرديد، به همراهى شخريت روى به او نهاد و پس از تعقيب و گريزى چند دو سپاه در نجد به يكديگر رسيدند و جنگى به مراتب سهمگينتر از جنگ (دبا) را آغاز نهادند.
سرانجام خداوند پيروزى را بهرۀ مسلمانان ساخت و كفار را شكستى فاحش
داد. مصبّح كشته شد، و يارانش روى به گريز نهادند. مسلمانان نيز به تعقيب آنها پرداخته تيغ در ميانشان نهادند و تا توانستند از ايشان كشتند و مجروح نمودند و به غنيمت گرفتند. از جمله غنائم جنگى ايشان، دو هزار زن نجيب و آزاده بود كه به اسارت درآمدند!!
عكرمه خمس غنائم را مشخص كرد و آن را به همراهى «شخريت» خدمت ابو بكر فرستاد. و پس از انجام اين كار، براى يك رويه كردن كار اهالى آن ناحيه، دستور داد تا تمامى مردمان (نَجد، رِياضة الرَّوضة، ساحِل، جَزائر، مُرّ، لَبّان، جيروُت، ظهور، شَحر، صَبرات، يَنعَب، ذاتُ الخِيَم) به يك جاى فراهم آيند، و چون ايشان گرد آمدند، بار ديگر به نام اسلام با عكرمه پيمان بستند، و مسلمان بودن خود را اعلام داشتند.
«عَلَجُوم مَحارِبى» در اشعار زير، از اين شكست چنين ياد كرده است:
خداوند «شخريت» و قبايل (هَيثَم و قرضَم) را كه عليه ما برخاسته و بر ما هجوم آوردند، پاداش دهاد.
پاداش ستمكاران و بدكاران. زيرا كه جانب ما، و پيمان ما را فروگذاشتند، و آن را به چيزى نگرفتند، و بستگى خود را با ما خوار شمردند.
اى عكرمه! اگر كارهاى خانوادۀ من، و يارى ايشان با تو نبود، راه فرارت از آسمان و زمين بسته مىشد!
ما، در اين جنگ مانند اين بوديم كه دستى، دست ديگر را سخت ببندد! اين بود كه در جهان رنجها و محنتها به ما رسيد!
راويان سيف در اين داستان عبارتند از:
راويان سيف در اين داستان عبارتند از:
1 - سهل بن يوسف انصارى سلمى.
2 - غصن بن قاسم.
و ما بارها اين دو راوى سيف را معرفى كرده و گفتهايم كه وجود خارجى نداشته از راويان مخلوق او مىباشند.
بَلاذُرى در كتاب «فتوح البلدان» خود مىنويسد:
پس از درگذشت رسول خدا (ص)، (أزد) پشت پا به دين زده مرتد شد. رهبرى ايشان را «لقيط بن مالك ذُو التّاج» بر عهده داشت. اينان روى به (دبا) نهادند، و ابو بكر «حُذَيفَة بن مُحصِن» بارقى را از قبيلۀ ازد، و «عكرمة بن ابى جهل» مخزومى را به همراهى گروهى به سركوبى ايشان مأمور ساخت.
حذيفه و يارانش در (دبا) با لقيط و پيروانش درگير شدند، لقيط كشته شد، و گروهى از مردم (دبا) نيز به اسارت درآمدند كه آنان را به مدينه خدمت ابو بكر فرستادند و بدينسان غائلۀ آنها پايان يافت. و ازد به اسلام بازگشت.
بَلاذُرى اضافه كرده مىنويسد:
گروهى از خانوادههاى «مَهرة بن حيدان بن عَمرو قضاعه» گرد يكديگر جمع آمدند، عكرمه روى به آنها آورد ولى با ايشان درگير نشد، زيرا آنان زكات اموال خود را به خليفه پرداخت كردند و جان به سلامت بردند.
ابن اعثم در كتاب «فتوح» خود مىنويسد:
عكرمه در اين جنگ صد نفر از مردم (دبا) را بكشت تا اين كه سر بر خط فرمان او نهاده تسليم گرديدند. آنگاه رؤساى ايشان را گردن زد، و بقيه را كه سيصد نفر جنگنده، و چهارصد نفر زن و بچه بودند در بند كشيد و به مدينه خدمت ابو بكر فرستاد.
ابو بكر فرمان داد تا مردان را گردن بزنند و زنان و كودكان ايشان را بفروشند، اما عمر شفاعت كرده گفت آنها مسلمان هستند، و سوگند مىخورند كه ما هرگز از اسلام روى گردان نشدهايم. اين بود كه ابو بكر از تصميم خود درگذشت، ولى مقرر داشت تا اموال و دارائيهاى ايشان را مصادره كرده همگى را به زندان اندازند. اينان همچنان در زندان ابو بكر بودند تا اين كه عمر به خلافت نشست و آنها را آزاد نمود.
نتيجۀ بحث و بررسى
سيف مىگويد كه مسلمانان در جنگ (دبا) ده هزار نفر از مشركان را كشتهاند، و تعداد اسراى ايشان آنقدر زياد بوده كه تنها سهم خمس خليفه از اسرا، هشتصد نفر شده است!!
در حالى كه ديگران، تعداد كشتهشدهگان و اسرا، حتى سران ايشان را كه پس از پيروزى گردن زدهاند به روى هم هشتصد نفر ذكر كردهاند.
سيف در رويدادهاى جنگ (مهره) مىگويد كه مشركان به دو گروه تقسيم شده، رهبرانشان براى احراز رياست كل روبروى يكديگر ايستاده بودند تا اين كه يكى از ايشان به نام «شخريت» به مسلمانان پيوست و به اتفاق، ريشۀ بقيۀ مشركان را از بيخ و بن بركندند، و جنگى سهمگينتر از جنگ (دبا) را بر آنها تحميل نمودند. رئيس آنها را كشتند، و ما بقى را به خاك و خون كشيدند و تا آنجا كه مىخواستند كشتند و مجروح نمودند!! و آنچه را كه مىخواستند به دست آوردند. از آن جمله دو هزار بانوى نجيب و آزاده بود كه خمس غنائم را هم براى ابو بكر به مدينه فرستادند و پس از اين پيروزى بود كه اهالى آن سامان، گردن به زير مقررات اسلام خم كرده از نو اسلام آوردند!
درصورتىكه ديگران گفتهاند:
به محض اين كه عكرمه و سپاهيانش به (مهره) نزديك شدند، اهالى با تقديم زكات و مالياتى كه بر عهده داشتند، تمكين خود را به مقام خلافت ابراز داشته، بلاى جنگ را از خود گردانيدهاند!
سيفِ متهمِ به زندقه و دروغگوئى، به تنهائى اين افسانهها را به هم بافته، تا با جارى كردن سيلابهاى خون، و بالا نشان دادن تلفات و ضايعات جانى، و هتك حرمت انسانها، و نمودن درجۀ قساوت و بىرحمى مسلمانان صدر نخستين، اسلام و مسلمانان را چنان معرفى كند كه خود مىخواهد!
آنوقت با كمال تأسف دانشمندى چون طبرى را مىبينيم كه مىآيد و تمامى دروغهاى سيف را با علم به همۀ اتهاماتى كه بر او وارد است مىگيرد و در تاريخ خود نقل مىكند!!
و چون نوبت به ابن اثير، و ابن كثير، و ابن خلدون مىرسد، آنها هم به نوبۀ خود آنها را از طبرى مىگيرند و در تاريخهاى خود منعكس مىنمايند!
ياقوت حموى نيز با اعتماد به روايات سيف براى اماكن خيالى او مانند «جيروت»، و «رياضة الروضة»، و «ذات الخيم»، و «صبرات»، و ««ظهور»، و «لبّان»، و «المر»، و «ينعب»، و امثال آنها، در كتاب «معجم البلدان» خود شرح و تفسير مىنويسد.
دست آخر، علامۀ دانشمند ابن حجر، نقشآفرينان خيالى سيف را در صف اصحاب رسول خدا (ص) مىنشاند، و با صدور حكم (لَهُ إدراكٌ) در مقام شرح حال آنها برمىآيد، و در پايان سخنش با نهادن حرف (ز) اعلام مىكند كه او اين صحابى را كشف كرده و شرح حالش را بر ديگر تذكرهنويسان اضافه دارد!
1 - «اصابۀ» ابن حجر (193/3) قسمت دوم تحت شمارۀ 4431.
1 - «اصابۀ» ابن حجر (87/3) قسمت سوم تحت شمارۀ 6298.
1 - «اصابۀ» ابن حجر (160/2) تحت شمارۀ 3962.
1 - «اكمال» ابن ماكولا (432/2).
1 - «اصابۀ» ابن حجر (102/2) تحت شمارۀ 3630.
1 - «تاريخ طبرى» (1979/1).
1 - «تاريخ اعثم» (74/1).
2 - «فتوح البلدان» بَلاذُرى (92-93) در خبر (عمان).
1 - «فهرست تاريخ طبرى» (309).
2 - «تاريخ طبرى» (1984/2) و (2017/2) و (11/3 و 75 و 81 و 84 و 91 و 319) كه در مورد سمت داورى او در بصره سخن گفته است.
3 - «خلاصه تذهيب الكمال» (158) كه تاريخ وفات او را نيز آورده است.
4 - «جرح و تعديل» (86/1) قسمت سوم.
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (297) واژۀ (بنى عجل).
2 - «اللباب» ابن اثير (62/2).
3 - «تاريخ خليفة بن خيّاط» (172/1).
4 - «طبقات» ابن خيّاط (327/1).
1 - «مُعجم البُلدان» حموى در مورد واژۀ:
خيم (510/2).
رياضة الروضة (881/2).
جيروت (175/2).
صبرات (366/3).
ظهور (582/3).
اللبان (345/4).
المر (495/4).
ينعب (1041/4).
صد و پنجاه صحابى ساختگى
اينان صحابيند زيرا:
82 - شَريكِ فَزارى. در سمت نمايندگى به خدمت ابو بكر رسيده است!
83 - مُسَوَّر بن عمرو. در نامۀ ابو بكر گواه بوده است!
84 - مُعاوِيَۀ عَذرى. ابو بكر برايش نامه نوشته است!
85 - ذُويَناق، و شَهر ذُوَيناق.
86 - مُعاوِيَۀ ثَقَفى. يكى از افسران سپاه ابو بكر بوده است.
اين صحابى در «اصابۀ» ابن حجر چنين معرفى شده است:
شريك فزارى.
سيف بن عمر از او نام برده و گفته است در آن هنگام كه خالد بن وليد از جنگ طليحه فراغت يافت، شريك فزارى در سمت نمايندگى به خدمت ابو بكر صديق رسيده است. ما داستان اين تشرّف را در شرح حال «خارجة بن حصن» آوردهايم. (ز) [پايان سخن ابن حجر].
سيف، شريك را (فزارى) نسبت داده، و اين نسبتى است به (فزارة بن ذِبيان بن بَغيض بن... نزار بن معد بن عدنان).
نسب فزاريان در كتاب «جمهرۀ انساب» ابن حزم به طور كامل آمده، ولى در ميان ايشان شخصى به نام شريك ديده نمىشود!
خبرى را كه ابن حجر دربارۀ شريك آورده، با توجه به اشارۀ او نه در جاى ديگرى از كتابش ديده مىشود، و نه در كتابى ديگر. و آنچه را كه اين دانشمند در شرح حال (خارجة بن حصن) مىنويسد از اين قرار است كه چون خالد بن وليد از جنگ (بنى اسد) فراغت يافت، خارجه به همراهى گروهى ديگر به نمايندگى به خدمت ابو بكر رسيده است. در اين خبر نامى از شريك برده نشده است!
همچنين طبرى نيز خبر سيف را دربارۀ شريك نياورده، و تنها ابن حجر است كه با اعتماد به روايت سيف شريك فزارى او را در قسمت سوم كتاب خود به عنوان صحابى رسول خدا (ص) معرفى كرده است.
اين راهم بگوئيم كه اين دانشمند در قسمت اول كتاب خويش براى (شريك) ديگرى تحت عنوان «شريكِ غير منسوب» جائى باز كرده و پيرامون او به بحث پرداخته است.
به اين ترتيب علاّمه ابن حجر در «اصابۀ» خود براى دو صحابى به نام (شريك) و همنام با يكديگر شرح حال نوشته، كه يكى از آنها مخلوق خيال سيف بوده وجود خارجى نداشته است!!
1 - «اصابۀ» ابن حجر (162/2) قسمت سوم، تحت شمارۀ 3977.
1 - «اصابۀ» ابن حجر (149/2).
2 - «تاريخ بخارى» (238/2) بخش دوم.
1 - «اصابۀ» ابن حجر (399/1).
نسب (فزاره) در:
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (255-259).
ابن حجر اين صحابى را چنين معرفى كرده است:
مسور بن عمرو.
سيف بن عمر، از قول طلحة بن اعلم، از عكرمه آورده است كه اين صحابى در پيمان نامهاى كه ابو بكر صديق پس از وفات رسول خدا (ص) براى اهالى (نجران) نوشته، گواه بوده است.
ابن فتحون، اين صحابى را بر كتاب «استيعاب» ابن عبد البر استدراك كرده است. [پايان سخن ابن حجر].
تفصيل خبر بالا را طبرى از قول سيف در داستان (أخابِثِ عَكّ) در تاريخ خود چنين مىآورد:
چون خبر وفات رسول خدا (ص) به اهالى (نجران)، كه مردان جنگندۀ ايشان بر چهل هزار نفر از (بنى افعى) بالغ، و پيش از (بنى حارث) در آنجا ساكن شده بودند رسيد، هيئتى را از ميان خود برگزيدند و به نمايندگى نزد ابو بكر فرستادند تا نسبت به موقعيت خويش با خليفه تجديد عهد نمايند.
اين گروه به خدمت ابو بكر رسيدند و خواستۀ خود را در ميان نهادند، ابو بكر خواهش ايشان را پذيرفت و چنين نوشت:
«بسم الله الرحمن الرحيم»
اين پيمانى است از جانب بندۀ خدا ابو بكر جانشين رسول خدا (ص) براى اهالى نجران، او مردم نجران را در پناه خود، و سپاهيان خويش مىگيرد، و آنچه را محمّد صلى الله عليه و (آله) و سَلَّم دربارۀ ايشان بر عهده گرفته است همه را تأييد مىنمايد، مگر آنچه را كه شخص محمّد (ص) بنا به فرمان خداى عزّ و جل در سرزمين ايشان و ديگر سرزمينهاى عرب از آن عدول فرموده است كه دو قانون در يك منطقه اجرا نشود.
بنابراين مردم نجران بر جان و مليتشان، و ساير اموال و متعلقات، و جنگجويانشان، حاضر و غائب، و اسقف و رهبان، و خريد و فروششان به هر صورت كه انجام پذيرد، و آنچه را كه در اختيار، خود دارند، از كم و زياد در پناه خود مىگيرد، و در امان اعلام مىكند. آنها، آنچه را كه بر عهده گرفتهاند مسئول مىباشند كه اگر آن را پرداخت كردند، نه مورد مؤاخذه قرار خواهند گرفت، و نه ده يك اموالشان مصادره مىشود، و نه اسقفى تغيير مىكند و نه رُهبانى.
ابو بكر تمامى آنچه را كه رسول خدا (ص) براى مردم نجران بر سميت شناخته، و آنچه را كه در اين پيماننامه آمده، و محمد رسول خدا (ص) و ديگر مسلمانان پذيرفتهاند همه را مىپذيرد، و حق آنان را در راهنمائيهاى لازمه و تمشيت امور، و ديگر حقوق ايشان به رسميت مىشناسد.
مراتب بالا مورد گواهى است. مسور بن عمرو، و عمرو مولى ابو بكر.»
همانطور كه گفتيم، طبرى اين پيماننامه را آورده، ولى سند آن را ذكر نكرده است. اما برعكس او، ابن حجر سند پيماننامۀ ابو بكر را معرفى نموده، ولى اصل نامه را ثبت نكرده است.
ابن فتحون نيز به اين روايت سيف اعتماد كرده و بر ذيلى كه بر كتاب «استيعاب» ابن عبد البر نوشته وجود (مسور) را باور داشته و به شرح حالش پرداخته است.
و همچنان كه گذشت، ابن حجر هم با اعتماد به همين روايت سيف، (مسور) را در زمرۀ اصحاب پيغمبر خدا (ص) به شمار آورده و دليلش اين بوده كه به گفتۀ سيف (مسور) عهدنامۀ ابو بكر را براى اهالى نجران تأييد و گواهى كرده است.
ابن حجر، اين صحابى را در قسمت اول كتاب خود معرفى نموده، و چون سيف
نسب اين صحابى مخلوق خود را مشخص نكرده است، ابن حجر نيز از اين حد تجاوز ننموده، او را در سلسله نسبى قرار نداده است!
گفتنى است كه در سال 126 هجرى و همزمان با سيف شخصى به نام «مُسَوَّر بنِ عَمرو بن عَبّاد» در (بصره) مىزيسته و عنوان و مقامى داشته، و به طورىكه ابن اثير در تاريخش آورده است، جد اين شخص يعنى «عباد بن حصين حبطى» در زمان خود يكى از سواركاران به نام تميم بوده، و در حكومت «عبد الله زبير» در بصره سمت رياست پليس آن شهر را بر عهده داشته و (آبادان) ايران به نام او نامگذارى شده است.
حالا معلوم نيست كه سيف نام اين (مسور بن عمرو بن عباد) را براى صحابى مخلوق خود برگزيده و آن را به عاريت گرفته تا گواه عهدنامۀ ابو بكر باشد، يا نه و همينطورى چنين نامى به خاطرش رسيده، و آفريدۀ خود را به آن ناميده است!!
1 - «اصابۀ» ابن حجر (399/3) بخش اول تحت شمارۀ 7994.
2 - «تاريخ طبرى» (1988/1) كه روايت سيف و نامۀ ابو بكر را آورده است.
1 - «تاريخ ابن اثير» (243/5). چ
1 - «معارف» ابن قتيبه (182).
2 - «محبر» (222 و 444).
3 - «عيون الاخبار» ابن قتيبه (128).
4 - «معجم البلدان» حموى واژۀ «عبادان».
5 - «فتوح البلدان» بَلاذُرى (453).
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (207).
ابن حجر در كتاب «اصابۀ» خود مىنويسد:
معاويۀ عذرى.
سيف بن عمر در كتاب خود مىنويسد كه ابو بكر صديق طى نامهاى به او دستور داده كه در پيكار با از دين برگشتگان و مرتدها از هيچ كوششى فروگذار نكند.
و ما بارها گفتهايم كه پيشينيان را رسم بر اين بوده كه به جز شخص صحابى، كسى ديگر را به فرماندهى سپاه نمىگماشتند. [پايان سخن ابن حجر].
نسب اين صحابى با توجه به روايت سيف در «تاريخ طبرى» و «اصابۀ» ابن حجر (عذرى) است كه بنا به مشهور، اين انتساب به (عَذرَة سَعد هُذَيم) يكى از تيرههاى (قُضاعَه) مىرسد، و منظور سيف هم همين نسبت بوده آنجا كه از ارتداد سعد هذيم سخن مىگويد.
اما در تاريخ ابن عساكر اين نسب (عَدوى) آمده كه به نظر مىرسد اشتباه باشد.
خبرى را كه ابن حجر در معرفى (معاويۀ عذرى) آورده، و ابن عساكر و طبرى همان را در تاريخهاى خود نقل كردهاند، اما آن را در شرح حال (چهل و پنجمين صحابى ساختگى سيف) به نام «عمرو بن حكم قضاعى»(1)آوردهايم.
در آن روايتِ سيف آمده بود كه:
معاويه، و گروهى از همفكرانش از قبيلۀ (سعد هذيم) مرتد شدند.
بر اثر ارتداد اينان، ابو بكر طى نامهاى به «امرؤ القيس بن فلان» كه جد مادرى «سكينه» دختر امام حسين (ع) بوده، و «عمرو بن حكم» دستور داده است تا در برابر (زميل) به مقاومت برخيزند، و نامۀ مشابهى نيز براى «معاويۀ عذرى» فرستاده است.
و چون «اسامة بن زيد» پس از بازگشت به ميان قبايل «قضاعه» رسيد، بنا به فرمان ابو بكر... [تا آخر داستان].
ابن حجر تنها به همين يك جملۀ كوتاه سيف كه مىگويد: و نامۀ مشابهى نيز به معاويۀ عذرى نوشت. تكيه كرده، و بر اين نام، لباس وجود و حقيقت پوشانيده و وى را در دستۀ اول اصحاب رسول خدا (ص) نشانده برايش شرح حال نوشته است!!
اين دانشمند در معرفى اين تنها اسم به عنوان صحابى رسول خدا (ص)، چنين استدلال مىكند كه (ما بارها گفتهايم كه پيشينيان... تا آخر.)
درصورتىكه ما نادرست بودن چنين خبرى را با مقايسۀ آن با حقايق و رويدادهاى تاريخى در ابتداى همين كتاب آورده و به تفصيل پيرامون آن بحث كردهايم و در اينجا موردى براى آن نمىبينيم.
1) . «صد و پنجاه صحابى ساختگى» (195/3-198).
1 - «اصابۀ» ابن حجر (417/3) بخش اول تحت شمارۀ 8087.
روايت سيف در مورد ارتداد (سعد هذيم) در:
1 - «تاريخ طبرى» (1872/1).
2 - «تاريخ ابن عساكر» (432/1).
1 - «اللباب» (129/2).
صد و پنجاه صحابى ساختگى
85 - شهر ذويناف، و ذويناق
يك صحابى مخلوق سيف در دو چهره.
قيس، سر به شورش بر مىدارد.
نيرنگهاى قيس در برانداختن دشمنان خود.
فيروز، به جنگ قيس برمىخيزد.
بررسى اسناد افسانۀ سيف.
حقيقت ماجرا.
حقايق تاريخى و افسانۀ سيف.
مصادر و مدارك بحث.
ابن حجر در كتاب «اصابۀ» خود زير واژۀ (ذويناق) مىنويسد:
شرح حال اين صحابى در واژۀ (شهر) خواهد آمد (ز).
سپس در واژۀ (شهر) مىنويسد:
شهر، ذويناق يكى از فرمانروايان محلى يمن بوده است. طبرى نام او را طى روايتى در تاريخ خود چنين مىآورد:
ابو بكر به (عُمَير ذو مران، و سعيد ذى زُود، و شَهر ذى يَناق) ضمن نامهاى دستور داد كه از (فيروز) فرمان برند، و دستورهاى او را جنگ با مرتدها به كار بندند. [پايان سخن ابن حجر].
اكنون ببينيم كه داستان روايت طبرى از چه قرار بوده است.
طبرى در تاريخ خود تحت عنوان (دومين ارتداد يمانيان)، و ضمن رويدادهاى سال يازدهم از هجرت از قول سيف بن عمر مىنويسد:
چون خبر وفات رسول خدا (ص) به مردم (يمن) رسيد، «قيس بن عبد يغوث
مكشوح» بناى طغيان نهاد و كمر به كشتن (فيرُوز، و داذُويه، و جُشَيش) بست.
ابو بكر در نامهاى كه براى «عُمَر ذى مران»، و «سَعيد ذى زُود»، و «سُمَيفع ذى كِلاع»، و «حَوشَب ذى ظُلَيم»، «شَهر ذى يَناف» فرستاد، ايشان را به تمسّك به اسلام و فرمانبردارى خدا، و خدمت به مردم فراخواند و وعده فرمود كه سپاهى نيز به كمك و يارى ايشان خواهد فرستاد، متن نامه چنين است:
«از ابو بكر، جانشين رسول خدا (ص) به (عمير بن افلح ذى مران، و سعيد بن عاقب ذى زود، و سميفع ناكورذى كلاع، و حوشب ذى ظليم، و شهرى ذى يناف).
اما بعد؛ به كمك ايرانيان بشتابيد و با دشمنانشان بجنگيد، و ايشان را در پناه خود بگيريد و از (فيروز) فرمان بريد و در خدمتش بكوشيد كه او از جانب من فرماندار آن ناحيه مىباشد.»
اين نامه را ابو بكر در حالى براى اين سران نوشت كه آن ناحيه در آن تاريخ به هم يارى (فيروز، و داذويه، و جشيش، و قيس) اداره مىشد. با اين حال ابو بكر با نوشتن آن نامه، حكومت يمن را در عهدۀ (فيروز) نهاد، و مقام و پست جديد او را به سران يمن ابلاغ كرد.
اين خبر به گوش (قيس) رسيد سخت برنجيد و در مقام انتقام برآمد. پس نامهاى به ذى كلاع نوشت كه ايرانيان مردمانى خانهبهدوش و سرگردانند كه در سرزمين شما به آقائى رسيدهاند و اگر به ايشان مجال داده شود همچنان بر شما سرورى خواهند نمود. به نظر من كار خردمندانه اين كه ما سردستههاشان را بكشيم و بقيۀ آنان را از ديار خود برانيم.
ذى كلاع و ديگر سران اگرچه به نامۀ (قيس) اعتنائى نكردند، اما (فيروز) و ديگر ايرانيان را نيز به حال خود رها كرده از دادن هرگونه كمك و يارىاى به ايشان سرباز زدند.
قيس، خود آمادۀ كشتن سران پارسى، و راندن همۀ ايشان از سرزمين يمن گرديد و در انجام چنين مقصودى در پى فرصتى مناسب مىگشت تا اين كه ياران (اسود عنسى) مدعى پيامبرى را كه چندى پيش كشته شده در شهرهاى يمن پراكنده و سرگردان شده بودند براى رسيدن به هدف خود مناسب ديد و پنهانى ايشان را بگرد خود فراخواند. اينان نيز كه پناهگاهى مىجستند، دعوت قيس را پذيرفتند و به يارى او قول مساعد دادند. از اين تماس هيچكس
آگاهى نيافت!
ديرى نپائيد كه در صنعاء يمن شائع شد كه ياران اسود عنسى براى تصرف شهر در راهند. قيس در اين موقع رياكارانه شتابان خود را به (فيروز، و داذويه) رسانيد، و ترسان از وضعى كه پيش آمده بود با ايشان به مشورت نشست، تا گمان نبرند او را در اين ماجرا دستى است، و آنقدر ريا و سالوس به كار برد كه اينان سخن او را پذيرفتند و به راهنمائىهاى او دل قوى داشتند!
روز ديگر قيس ميهمانئى ترتيب داد و فيروز و دادويه و جشيش را به شركت در آن دعوت كرد. داذويه پيش از دو يار ديگر خويش قدم به سراى قيس نهاد، و قيس نيز فرصت را از دست نداد و ناجوانمردانه او را كشت، و يكى از سه مانع را از پيش پاى مقاصدش برداشت.
ديرى نپائيد كه (فيروز) از راه رسيد، و همينكه به خانۀ قيس نزديك شد، صداى دو زن را از بامهاى روبروى يكديگر شنيد كه يكى به ديگرى مىگفت:
بيچاره فيروز! او هم مانند دوستش دادويه كشته مىشود.
فيروز با شنيدن اين سخن تكان سختى خورد و با شتاب ازآنجا دور شد. در همين احوال جشيش از راه رسيد و از ماجرا با خبر گرديد و هر دو شتابان از معركه گريختند.
پاسبانان و مردان قيس كه كمى دير از فرار و دوستش خبردار شده بودند سر در عقب ايشان نهادند، اما فيروز و جشيش شتابان خود را از دسترس ايشان به دور داشته روى به كوه (خَولان) كه منزلگاهى خويشان و دائيهاى فيروز بود نهادند و خود را در پناه ايشان كشيدند. سربازان قيس نيز ناگزير بازگشتند و ماجرا را به قيس بازگفتند.
قيس بدون مزاحمت به صنعاء حمله برد و آن را به سادگى گشود و بر اطراف و نواحى آن دست يافت، و هم در اين هنگام بود كه سواران اسود عنسى به صنعاء وارد شدند و پشت قيس را به وجود خود محكم كردند.
در اين ميان گروهى از مردم يمن گرد فيروز را گرفتند، و او نيز آنچه را كه پيش
آمده بود به خليفه گزارش كرد. مردم عادى كه ابو بكر به رؤساى ايشان در فرمانبردارى از (فيروز) نامه نوشته بود به دور قيس جمع شدند، ولى رؤساى ايشان پاى از اين ماجرا واپس كشيده كنج فراغت را برگزيدند.
قيس آهنگ نابودى ايرانيان را نمود و آنان را به سه گروه تقسيم كرد، دستهاى كه فرمانش را گردن نهاده بودند با بستگانشان در امان قيس درآمدند. و آنها را كه به فيروز وفادار باقى مانده بودند به دو گره قسمت نمود، دستهاى را به (عدن) فرستاد تا ازآنجا و از راه دريا؛ و دستۀ ديگر را مستقيما از راه خشكى به ايران فرستاد و به آنان گفت كه به ديار خود بازگرديد. و با هر گروه مأمورانى را نيز از جانب خود برگماشت. زنان و فرزندان (فيروز ديلمى) در ميان دستهاى بودند كه از راه خشكى به ايران فرستاده شده بودند، و بستگاه (داذوبه) از راه دريا.
چون فيروز از اين كار قيس با خبر شد، تصميم به جنگ قيس گرفت و در اجراى اين كار پيكى به نزد «بَنى عَقيل بن رَبيعة بن عامِر صَعصَعَه» فرستاد و از ايشان كمك و يارى خواست، كه آنان تقاضاى او را اجابت كردند و به ياريش شتافتند.
پيكى ديگر نيز به (عك) گسيل داشت و از عكيان يارى خواست.
فرماندهى رزمندگان بنى عقيل را كه به يارى فيروز آمده بودند، مردى از حُلَفاء بر عهده داشت كه «مُعاوِيَه» ناميده مىشد. اين گروه در مسير خود به سواران قيس كه خانوادۀ ايرانيان را به همراه داشتند، برخورد نمودند كه پس از جنگى سخت سواران قيس جملگى كشته شدند و خانوادۀ اسرا آزاد گرديدند.
جنگاوران (عكى) نيز در راه با گروه دوم از سربازان قيس و اسراى ايشان روبهرو شدند كه در نتيجه بين آنان و عكيان جنگى بىامان روى داد و سرانجام با كشته شدن تمامى سربازان قيس اسيران ايرانى آزاد شدند!
پس از اين فتح و پيروزى رزمندگان عقيلى و عكى به يارى (فيروز) شتافتند، فيروز نيز به يارى ايشان و ديگر يمانيانى كه به او پيوسته بودند به عزم جنگ قيس بيرون شد، و در بيرون شهر صنعاء با افراد قيس روبهرو گرديد. بين اين دو
نيرو جنگى سخت و بىامان در گرفت كه سرانجام به شكست فاحش قيس و يارانش انجاميد و قيس و تنى چند از نزديكانش توانستند با هزاران زحمت از معركه جان بدر برند و بگريزند.
عمرو بن معدى كرب در مقام سرزنش «قيس» چنين سروده است:
وفاى نيكو به جاى نياوردى، و در عوض مكر و نيرنگ به كار بردى. در اين ميان، جز مرد كارآزموده و سختى كشيده را توانائى تحمّل سختىها نباشد. قيس، با چنين تاخت و تازى چگونه تاج افتخار بر سر مىنهد، درصورتىكه چنين افتخارى زيبندۀ كسى است كه شايستگى آن را داشته باشد.
قيس در پاسخ اين سرزنش و زخم زبان عمرو چنين سرود:
من به قوم خود خيانت نكرده به عهدم وفا نمودم. من بر سر ستمگرانى كه بر قبايل «عَمرو و مُرثَد» تاخته بودند سپاهى جرّار آماده كردم.
من در روياروئى با ايرانيان، دلير و چابك، و قهرمانى با عزت و مقام بودم.
داذويه، مايۀ فخر و مباهات شما نيست، او كسى است كه پناه برندۀ خود را به دست دشمن داده است.
اما فيروز، او ديروز به شما ستم كرد، و اموالتان را به يغما برد، و دودمانتان را بر باد داد؛ امّا امروز درمانده و زبون به شما پناه برده است!!
طبرى در دنبالۀ داستان از قول سيف مىنويسد:
ابو بكر، «مهاجر بن ابى اميه» را به گوشمالى قيس و تعقيب فراريان سپاه اسود عنسى نامزد كرد. مهاجر همگى آنان را از دم تيغ گذرانيده پيروزمندانه به صنعاء وارد شد و قيس را در بند كشيد و به خدمت ابو بكر گسيل داشت.
ابو بكر چون چشمش به قيس افتاد از او پرسيد:
قيس! با بندگان خدا به جنگ برخاستى و آنان را به كشتن دادى؟ و به جاى مؤمنان و مسلمانان از دين برگشتگان و مرتدها و كافران را به دوستى و يارى
خود گرفتى؟
ابو بكر تصميم گرفت كه اگر شركت قيس در كشتن داذويه محرز و مسلّم شود، او را به قصاص بگيرد و اعدام نمايد.
اما قيس با تمام قوا اين اتهام را در چنين قتل فجيعى منكر شد، و سرانجام نبودن دليل و مدركى كافى باعث گرديد كه ابو بكر از خون قيس درگذرد، در نتيجه او هم سالم و سرافراز به خانوادهاش بازگشت. [پايان طبرى].
سيف در روايت خود، اسامى زير را به عنوان سند معرفى كرده است:
1 - مستنير بن يزيد.
2 - عروة بن غزيه دثينى. كه اين دو، هر كدام نامشان دو بار در سند برده شده است.
3 - سهل بن يوسف. كه در خبر يك بار نامش آمده است. و ما پيش از اين بارها گفتهايم كه اين سه راوى سيف از راويانِ ساختگىِ او بوده وجود خارجى نداشتهاند!
داستان قيس، و اتهام او را در كشتن داذويه، در كتاب «فتوح البلدان» بلاذرى كه سخن از سيف بن عمر نگرفته است چنين مىخوانيم:
قيس بن كشتن داذويه متهم گرديد. اين سخن، و اين كه او در نظر داشته تا ايرانيان را از صنعاء بيرون كند به گوش خليفه ابو بكر رسيد، از اين روى سخت به خشم آمده به مهاجر بن ابى اميه كه عامل و كارگزار او در صنعاء بود نوشت كه فورا قيس را دستگير كرده به مدينه اعزام دارد.
پس از اين كه قيس در مدينه به خدمت خليفه رسيد، ابو بكر او را در كنار منبر رسول خدا (ص) پنجاه بار سوگند داد بر اين كه (او داذويه را نكشته است).
قيس طبق دستور خليفه سوگند خورد، ابو بكر نيز دست از او برداشت و وى را با
ديگر رزمندگان براى جنگ با روميان به جبهۀ شام فرستاد.
حقيقت داستان اين بوده كه قيس به كشتن دادويه، و فكر بيرون كردن ايرانيان از سرزمين صنعاء يمن متهم شده بود. از اين روى ابو بكر به عامل و كارگزار خود به هنگام ورودش به صنعاء دستور داد تا قيس را بازداشت و به خدمت او اعزام دارد. قيس هم پس از ورود به مدينه براى خليفه سوگند ياد كرده كه در كشتن داذويه دستى نداشته و خليفه نيز از كشتنش دست برداشته و به جنگ شاميانش اعزام داشته است. تمامى خبر قيس همين بوده است و بس!
اما، سيف از انديشۀ خلاّقش كمك مىگيرد و بر اين داستان كوتاه شاخها و برگها مىبندد، و آن افسانۀ بالا بلند را مىسازد، و آن را به همراه ديگر افسانههاى ارتدادش به عنوان (دومين ارتداد يمانيان) با آب و تابى هرچه تمامتر در كتابش مىآورد!
او در افسانهاش نخست قيس را بر اثر فرمان ابو بكر دائر به حكومت (فيروز) در يمن، بر فيروز و جشيش، و داذويه مىشوراند، آنگاه داذويه را با يك صحنهسازى به دست او به كشتن مىدهد، و سپس سپاه ازهمگسيختۀ اسود عنسى را به گردش جمع كرده بر صنعاء پيروزش مىكند و تمامى نواحى آنجا را به تصرف او درمىآورد، پس از آن خانوادههاى ايرانيان را به وسيلۀ او به دو گروه تقسيم كرده دستهاى را از راه دريا و گروهى را از راه خشكى به زادگاهشان ايران باز مىگرداند؛ كه دست آخر قبايل عرب به يارى فيروز برمىخيزند و فيروز با پشت گرمى سپاه آمادۀ خليفه ابو بكر وسيلۀ (مهاجر بن ابى اميه) شيرازۀ حكومت قيس را از هم مىگسلد و خودش را نيز گرفتار مىسازد و دست بسته به خدمت ابو بكر مىفرستد.
اين افسانۀ سيف بيش از ده صفحه از تاريخ كبير امام المورخين طبرى را به خود اختصاص داده است! سيف در اين افسانه شش سند ارائه مىدهد و هر يك را مؤيد و ناظر بر ديگرى مىآورد كه البته راويان ساختگى و خيالى او نيز كنار ديگر راويان واقعى و حقيقى به چشم مىخورند.
سيف اين افسانه را (دومين ارتداد يمانيان) ناميده و طبرى هم آن را تحت همين
عنوان در تاريخش نقل كرده است.
پس از طبرى، شاگردان كتبش چون ابن اثير، و ابن كثير، و ابن خلدون هر كدام به نوبۀ خويش اين افسانه را از او گرفته و در تاريخهايشان نقل نمودهاند. و از همينجاست كه چنين موضوعى بر ديگر خبرهاى ارتداد؛ و كشتارى خونين و بىرحمانهاى بر ديگر جنگهاى تحت همين نام اضافه شده و مدركى گويا به دست دشمنان اسلام داده تا بدان وسيله ادعا كنند كه اسلام به ضرب شمشير و اعمال زور و فشار مستقر شده ست نه چيز ديگر!
جالب اين كه علامۀ دانشمندِ صحابىشناسى چون ابن حجر از اين روايت سيف حد اكثر استفاده را برده از آن، دو صحابى را به نامهاى «ذويناق» و «شهر» كشف و براى هر كدام جداگانه در كتاب معتبر «اصابه» خود شرح حال نوشته و در آخر آنها حرف (ز) نهاده تا همگان بدانند كه اينان را تنها شخص ابن حجر كشف كرده است نه كسى ديگر!
ابن دانشمند «ذويناق» را در دستۀ اول اصحاب نشانده، اما شرح حالش را به داستان و شرح حال «شهر» احاله كرده است.
شرح حال و داستان «شهر» را در قسمت سوم كتاب خود آورده، و خبرش را از «تاريخ طبرى» نقل كرده كه ديديم طبرى خود آن داستان را از سيف بن عمر گرفته و نام او را هم «شهر ذويناف» آورده است نه «ذويناق»!!
ابن حجر، و در شرح حال اين صحابى با استفاده از روايت سيف در مورد دوّمين ارتداد يمانيان چنين مىنويسد:
معاويۀ ثقفى از احلاف.
طبرى آورده است كه «معاويۀ ثقفى» در آغاز خلافت ابو بكر، در رأس گروهى از رزمندگان (بنى عقيل) به يارى (فيروز ديلمى) برخاسته بستگان او را از چنگال مرتدهاى يمن نجات داده است.
سيف بن عمر نيز همين مطالب را آورده و اضافه كرده كه عقيليان به رهبرى «معاويۀ ثقفى» بستگان فيروز ديلمى را پيش از آنكه (اسود عنسى) كشته شود از اسارت «قيس بن عبد يغوث» نجات دادهاند.
سپس ابن حجر اضافه كرده مىنويسد:
نسب اين صحابى (عقيلى) بوده، كه گويا از (بنى عقيل ثقيف) باشد.
در گذشته نيز يادآور شدهايم كه آن دسته از قرشيان و ثقيفيان كه در جنگهاى زمان ابو بكر و يا همان ايام شركت كرده بودند، از آن روى كه در حجة الوداع حضور داشتهاند از اصحاب رسول خدا (ص) به شمار مىآيند! [پايان سخن
ابن حجر].
ابن حجر در صفحاتى بعد از همين جلد كتاب خود، در شرح حال صحابى ديگر به نام «معاويۀ عقيلى» همان مطالب بالا را آورده مىنويسد:
او از جمله كسانى است كه زمان رسول خدا (ص) را درك كرده است. سيف بن عمر در كتاب «فتوح» خود از او نام برده مىگويد او خانوادۀ فيروز ديلمى و ديگر ايرانيان را از اسارت قيس نجات داده است. شرح ماجرا از اين قرار است:
در آن هنگام كه «قَيس بنِ مَكشُوح» بر صنعاء يمن دست يافت، زنان و كودكان ايرانيان را بگرفت و از يمن بيرون كرد. فيروز براى نجات آنان از (بنى عقيل) يارى خواست و در نتيجه عقيليان به رهبرى مردى به نام (معاويه) به يارى او برخاستند و سر راه را بر سواران قيس گرفتند و پس از جنگى، آنان را مجبور به فرار نموده زنان و فرزندان ايرانيان را از اسارت ايشان خارج ساختند. فيروز نيز طى ابياتى از زحمات معاويه و عقيليان قدردانى كرده ست. [پايان سخن ابن حجر].
ابن حجر با كشف دو صحابى به نامهاى «معاويۀ ثقفى»، و «معاويۀ عقيلى» از تنها روايت سيف دچار اشتباه شده است. او يك بار اين تنها معاويه را «ثقفى» دانسته و شرح حالش را در دستۀ اول اصحاب آورده، و بار ديگر هم او را «عقيلى» خوانده و در قسمت سوم از اصحابش قرار داده است!!
اشتباه فاحش ديگر او اين كه مىگويد:
نسب اين صحابى «عقيلى» است، و گويا از (بنى عقيل ثقيف) باشد!
اين توهم ابن حجر ازآنجا ناشى شده كه سيف بن عمر گفته است: فيروز پيكى را به جانب «بنى عقيل بن رَبيعة بن عامِرِ بنِ صَعصَعَه» فرستاد و از ايشان يارى خواست. عقيليان به سرپرستى مردى از حُلَفاء به نام «معاويه» به ياريش برخاستند... [تا آخر].
در صورتى كه عقيليان از اولاد «عَقيل بن رَبيعة بنِ عامِر»، از اولاد «مُعاوِية بن بَكر بن هَوازِن» مىباشند، كه «عقيلى» ناميده مىشدند و در برحين سكنى داشتهاند امّا (ثقيف) از فرزندان «مُنَبَّه بن بَكرِ بن هَوازِن» و منزلگاهشان در (طائف) بوده است.
با اين حساب، معاويۀ عقيلىِ سيف، نمىتواند (ثقفى) باشد تا براساس برداشت ابن حجر و همفكران او، بتوان اين معاويه را از جملۀ اصحاب به شمار آورد!
و نيز اين معاويۀ ثقفى را نبايد با (معاويۀ ثقفى بصرى) اشتباه كرد. زيرا معاويۀ بصرى فرزند «عبد الكريم بن عبد الرحمن» آزاد كردۀ ثقيف، و آزادكردۀ (ابو بكره) معروف به «ضالّ» مىباشد كه در سال 180 هجرى در گذشته است.
امّا اين كه ابن حجر مىگويد: كسانى از (قريش و ثقيف) كه در جنگهاى روزگار ابو بكر شركت داشتهاند، از جملۀ اصحاب به شمار مىآيند، به خواست خدا در آيندهاى نزديك به بحث پيرامون آن خواهيم نشست.
اين را هم بگوئيم كه اين دانشمند با توجه به همين روايت سيف، (سعيد عافر) را از جملۀ اصحاب رسول خدا شمرده و دربارۀ او گفته است:
او يكى از آن پنج نفرى است كه ابو بكر به ايشان نامه نوشته آنان را به يارى «فيروز ديلمى» فرمان داده است... [تا آخر سخن ابن حجر].
ما اين سعيد بن عافر را از جمله كسانى به حساب آوردهايم كه سيف بن عمر مقام «صحابى» بودن را برايش ساخته و به وى نسبت داده است؛ كه به خواست خدا در قسمتهاى بعدى اين كتاب به بحث پيرامون آن، و شرح حال همين سعيد، و ديگر اشخاصى همانند او خواهيم نشست.
سيف با ساختن افسانۀ قيام (قيس) بر صنعاء يمن عليه فرماندار منصوب از جانب ابو بكر، دو صحابى براى رسول خدا (ص) آفريده است به نامهاى:
1 - شهر ذويناف، يا (ذويناق).
2 - معاويۀ ثقفى.
علاوه بر خلق و آفرينش اينان، سيف بن عمر اشخاص حقيقى زير:
3 - معاويۀ عقيلى.
4 - سعيد بن عافر، و ديگر اشخاصى را چون او، كه بعدها به شرح حالشان خواهيم پرداخت، از جمله اصحاب رسول خدا (ص) به حساب آورده مقام صحابى بودن را به ايشان داده است.
از اينها گذشته سيف با ساختن چنين روايتى براى دشمن ديرينۀ قبيلۀ خود يعنى يمانيان قحطانى، دو نوبت ارتداد و پشت پا زدن به آئين اسلام را به ايشان نسبت داده آنها را به باد ملامت و سرزنش گرفته است.
به ركت همين دروغ هيا سيف، اين اتهامات در مصادر و منابع معتبر اسلامى به عنوان حقايقى تاريخى و سندى قاطع راه يافته تا گذشته از رسوائى براى يمانيان قحطانى، ضربهاى قاطع بر اسلام فرود آمده باشد. چه، سيف با ساختن افسانههاى شگفتانگيز جنگهاى ارتداد، و صحنهسازىها و لشكركشىها و ريختن خون هزاران انسان بىگناه، نشان داده است كه اسلام در سايۀ اعمال زور و فشار و ضرب شمشير و جارى شدن سيلابهاى خون، و ايجاد رعب و وحشت، پيشرفت داشته است نه چيز ديگر. كه متأسفانه هدف سيف با انتشار افسانههايش در تاريخهاى معتبر اسلامى تعقيب، و خواستههايش صورت تحقق به خود گرفته است!!
1 - «اصابۀ» ابن حجر (477/1) قسمت اول تحت شمارۀ 2483.
1 - «اصابۀ» ابن حجر (163/2) قسمت سوم تحت شمارۀ 2987.
1 - «اصابۀ» ابن حجر (417/3) قسمت اول شمارۀ 8086.
1 - «اصابۀ» ابن حجر (473/3) قسمت سوم تحت شمارۀ 8483.
1 - «تاريخ طبرى» (1989/1-1999).
2 - «تاريخ ابن اثير» (287/2-289).
3 - «تاريخ ابن كثير» (331/6).
4 - «تاريخ ابن خلدون» (274/2-278).
1 - «فتوح البلدان» بَلاذُرى (127).
1 - «جرح و تعديل» (381/4) بخش اول تحت شمارۀ 1749.
2 - «تاريخ بخارى» بخش اول تحت شمارۀ 1451.
3 - «تذهيب الكمال» (326).
صد و پنجاه صحابى ساختگى
87 - سَيف بن نُعمان لَخمى.
88 - ثَمامَة بن اَوس طائى.
89 - مُهَلهَل بن زَيد طائى.
90 - غَزال هَمدانى.
91 - مُعاويَة بن اَنَس سَلَمى.
92 - جَراد بنِ مالِك تَميمَى.
93 - عَبد بن غَوث حِميَرى. صحابى به حكم كمكرسانى به سپاه ابو بكر!
اين صحابى را ابن حجر در كتاب «اصابۀ» خود چنين معرفى كرده است:
سيف بن نعمان لخمى.
سيف بن عمر در كتاب «فتوح» خود آورده است كه (سيف بن نعمان) در ابتداى خلافت ابو بكر به همراهى «اسامة بن زَيد» در جنگ با (بنى جُذام) شركت داشته شعرى از او را نيز آورد است (ز) [پايان سخن ابن حجر].
سيف بن عمر اين صحابى را (لخمى) آفريده كه نسبتى است به «لخم» به نام (مالك بن عُدى، از بنى زَيد بن كَهلان، فرزند سَباء). لخم و جذام دو قبيله، و در يمن اقامت داشتهاند.
خبر جنگ اسامة بن زيد با بنى جذام، ضمن حوادث و رويدادهاى سال يازدهم
از هجرت در تاريخ طبرى آمده، ولى به هيچ روى نامى از سيف بن نعمانِ مورد ادعاى سيف بن عمر در آن ديده نمىشود. بنابراين معلوم مىشود كه ابن حجر شرح حال ابن صحابى را تنها و مستقيماً از كتاب «فتوح» سيف گرفته است و طبرى آن را در تاريخ خود نياورده است.
و نيز به جز كتاب «اصابۀ» ابن حجر، در هيچ يك از مصادر اسلامى نامى از سيف بن نعمان لخمىِ سيف ديده نمىشود، ازاينرو بنابر قاعده، ما اين سيف بن نعمان لحمى را جزء اصحاب ساختگى سيف بن عمر به حساب آوردهايم.
ابن حجر، سيف بن نعمان لخمى را در قسمت سوم اصحاب كتاب خود قرار داده زيرا سيف بن عمر گفته است كه او در ابتداى خلافت ابو بكر در جنگ با جذاميان شركت داشته است!
ابن را هم بگوئيم كه «سيف بن نعمان لخمىِ» سيف، به غير از «سيف بن نعمانى» است كه بخارى در تاريخش به شرح حال او پرداخته است، زيرا سيفى را كه بخارى از او نام مىبرد از شاگردان (تابعين) بوده نه اين كه خود صحابى باشد.
1 - «اصابۀ» ابن حجر (188/2) قسمت سوم تحت شمارۀ 3726.
1 - «اللباب» (68/3).
1 - «تاريخ طبرى» (1872/1).
1 - «تاريخ بخارى» (172/2) قسمت دوم تحت شمارۀ 2370.
ابن حجر در معرفى اين صحابى چنين مىنويسد:
ثمامة بن اوس بن ثابت بن لام طائى.
سيف بن عمر در كتاب «فتوح» خود از او نام برده و آورده است كه در زمان خلافت ابو بكر وقتى كه «ضِرارِ بن أَزوَر» با «طُلَيحَة» در حال جنگ بود، «ثمامة بن اوس» برايش - ضرار - پيامى به اين شرح فرستاد:
من پانصد نفر از رزمندگان (جَديلَه) را به همراه دارم و... [تا آخر داستان].
اين موضوع گوياى اين مطلب است كه او زمان جاهليت را ديده است! (ز) [پايان سخن ابن حجر].
داستان بالا را كه ابن حجر تنها اشارهاى به آن كرده است، طبرى ضمن رويدادهاى سال يازدهم از هجرت، و تحت عنوان (بقيۀ خبر غَطَفان، هنگامى كه به طليحه پيوستهاند) و از طريق سيف از قول «عمارة بن فُلانِ اَسَدى» در تاريخ خود به شرح زير آورده است:
چون طليحه از اسلام برگشت و مرتد شد، رسول خدا (ص) «ضِرارِ بنِ أَزوَر» را مأمور كرد تا با كارگزاران و عمال آن حضرت در (بنى اسد) تماس بگيرد و ايشان را به سركوبى طليحه و آشوب او وادار نمايد.
بنا به اشارۀ رسول خدا (ص) سپاهى براى جنگ با طليحه بسيج گرديد، و مسلمانان براى سركوبى مرتدها در (واردات)، و مشركان در (سَميراء) موضع گرفتند و «ذو الخمار بن عَوف جُذَمى» و يارانش نيز روبهروى طليحه مستقر گرديدند.
در همين هنگام، «ثمامة بن اوس بن لام طائى» برايش پيام فرستاد كه:
من پانصد نفر از رزمندگان (جديله) را به همراه دارم، اگر مهمى پيش آمد و كاربر شما سخن شد، ما، در (قُردُوَده و يا اَنسَر) نزديكهاى ارتفاعات موضع گرفتهايم و هرآن آمادۀ كمك به شما مىباشيم.
اين بحث را بار ديگر پى خواهيم گرفت.
ابن حجر اين صحابى را چنين معرفى كرده است:
مهلهل بن زيد الخيل طائى.
نام اين صحابى در ميان نمايندگانى كه از (طى) به خدمت رسول خدا (ص) رسيدهاند ديده نمىشود، اما با اين حال سيف بن عمر در كتاب «فتوح» خود از او نام برده و گفته است كه در آن هنگام كه «ضرار بن ازور» با «طُلَيحَة بن خُوَيلِد» مدعى پيامبرى مىجنگيد، «مهلهل بن زيد طائى» برايش پيامبر فرستاد كه هرگاه در جنگ با طليحه در تنگنا قرار گرفتيد و كاربر شما سخت شد، مرا آگاه كنيد كه من با رزمندگان عربى كه با خود به همراه دارم در (اَكناف)، كنار (فيد) موضع گرفته آمادۀ كمك به شما مىباشيم.
اين موضع مبين اين نكته است كه اين صحابى - مهلهل بن زيد - زمان رسول خدا (ص) را درك كرده است، زيرا داستان طُليحه در زمان خلافت ابو بكر اتفاق افتاده، و پدر او نيز زيد الخيل، صحابى معروف مىباشد. [پايان سخن ابن حجر].
نام مهلهل بن زيد در روايت ديگرى از سيف و ضمن رويدادهاى سال بيست و دوم از هجرت در «تاريخ طبرى» آمده است. طبرى در آن روايت از قول سيف
مىنويسد:
«نعيم بن مِقرَن» فرماندارى، و ادارۀ امور منطقۀ (دَسَتَبى) را بين سران كوفه به نامهاى «عِصمةِ بن عبد الله ضَبّى»، و «مُهَلهَلِ بنِ زَيد طائى» تقسيم نمود و... [تا آنجا كه مىگويد]:
اينان يعنى (عصمة بن عبد الله، و مهلهل) نخستين فرماندارانى بودند كه از منطقۀ دستبى به جنگ با (دَيلَميان) برخاستهاند.
اين را هم بگوئيم كه در كتابهاى «اسد الغابه»، و «تجريد و اصابه» بنا به روايت «مُسلمة الضَّبى»، شرح حالى جداگانه به نام (مهلهلِ) ديگرى به چشم مىخورد كه ابن حجر دربارۀ شناخت او مىنويسد:
در سند معرفى اين صحابى، نام راوىاى ديده مىشود كه سخت مجهول و ناشناس مىباشد!!
با اين حساب در كتاب «اصابۀ» ابن حجر، دو مهلهل به عنوان صحابى رسول خدا (ص) ديده مىشود! و آنها عبارتند از:
1 - مهلهل طائى، كه ابن حجر شرح حالش را از روايت سيف بن عمر به دست آورده است.
2 - مهلهل مجهول النسبى كه شرح حالش را از طريق راوىاى مجهول و ناشناس بيرون كشيده است.
بار ديگر به اصل داستان برمىگرديم.
طبرى ضمن رويدادهاى سال يازدهم از هجرت، از قول سيف بن عمر مىنويسد كه چون طليحه مرتد شد و ادعاى پيغمبرى كرد، رسول خدا (ص) به «ضِرار بن أَزوَر» دستور داد تا با عُمّال و كارگزاران آن حضرت در قبايل بنى اسد تماس بگيرد و آن را به جنگ و سركوبى آشوب طليحه برانگيزد.
بنا به فرمان رسول خدا (ص) مسلمانان بسيج و به جنگ با طليحه بيرون رفتند، ايشان در قسمت (واردات) و مشركان در محل (سميراء) موضع گرفته، «ذو الخمار بن عَوف جذمى» در مقابل طليحه سپاه خود را قرار داده بود.
در همين هنگام «ثَمامَة بن اَوس بن لام طائى» براى ذو الخمار پيغام فرستاد كه من با پانصد نفر از رزمندگان (جديله) در (قردوده يا انسر) نزديكهاى ارتفاعات موضع گرفتهايم، اگر كار شما در جنگ با طليحه، به سختى كشيد و به زحمت افتاديد، ما براى يارى شما آمادهايم.
مهلهل بن زيد نيز براى ذو الخمار پيغام فرستاد كه مرا رزمندگان و دلاوران (غوثى) از قبيلۀ طى همراهى مىكنند، ما، در (اكناف و حوالى فيد) موضع گرفتهايم. چنانچه جنگ شما با طليحه به امداد و كمك ما نياز داشت آمادهايم.
سيف در اينجا مخصوصاً تأكيد كرده است كه رزمندگان طى به گرد «ذو الخمار بن عوف» گردآمده فرمان او را پذيرا شده بودند.
پيش از آنكه به بحث پيرامون سخن سيف و اشتباه ابن حجر در برداشت از روايت او بپردازيم، بهجاست تا ببينيم كه سيف افسانۀ خود را از زبان چه راويانى بيان داشته، و چگونه در منابع معتبر اسلام راه يافته است.
سيف روايت خود را از زبان راويانى چون (طلحة بن اَعلَم، از حبيب بن ربيعۀ اسدى، از عمارة بن فلان اسدى) بازگو كرده كه در ميان آنها (حبيب و عماره) از راويان ساختگى او مىباشند.
اثر همين روايت ساختگى سيف در كتابهاى جغرافيائى، و كتابهاى شرح حال اصحاب رسول خدا (ص) به شرح زير به چشم مىخورد:
ياقوت حموى، جغرافىدان بزرگ اسلامى كه در كتاب «مُعجم البُلدان» خود، در واژۀ (اكناف) مىنويسد:
(اكناف).
آنگاه كه طليحة بن خويلد ادعاى پيغمبرى كرد و در (سميراء) اردو زد، «مهلهل بن زيد طائى» برايش پيغام فرستاد كه همراه من دليران و رزمندگان (غوث) هستند، اگر مهمى پيش آمد و احتياجى پيدا كرديد، ما در (اكناف) نزديكهاى فيد موضع گرفتهايم.
حموى در واژۀ (سميراء) نيز به همين روايت سيف اشاره كرده از آمادگى مهلهل براى كمكرسانى به طليحه سخن گفته است.
هم او در واژۀ (قردوده) مىنويسد:
آنگاه كه طليحة بن خويلد ادعاى پيغمبرى كرد... [تا آنجا كه] ثمامة بن اوس برايش پيغام فرستاد كه با من پانصد نفر از رزمندگان و دلاوران جديله همراهند، اگر كاربر شما سخت شد و به كمك ما نياز داشتيد، ما در (قردوده) موضع گرفتهايم.
به اين ترتيب دانشمند پژوهشگرى چون (حموى) در دو جاى كتاب پرارزش خود مىنويسد كه: مهلهل براى طليحه پيغام فرستاد و آمادگى خود و يارانش را در كمك به او اعلام داشته است.
در صورتى كه ديديم علّامهاى چون ابن حجر در شرح حال ثمامه و مهلهل نوشته است كه اين دو صحابى براى (ضرار بن ازور) پيغام فرستاده، آمادگى خود را در يارى او در جنگ با طليحه به اطلاع او رسانيدهاند. در صورتى كه هر دوى اين دانشمندان اشتباه كردهاند زيرا:
در روايت سيف در «تاريخ طبرى» به ترتيب اسامى (طليحه، و ضرار و ذو الخمار) آمده و ضمير (ش) در عبارت (وَ أرسَلَ إِلَيهِ) روايت سيف كه مىگويد: و اقبل ذو الخمار بن عوف جذمى حتى نزل بازاء طليحه، و ارسل اليه...) به آخرين شخص داستان كه «ذو الخمار» باشد برمىگردد. يعنى ثمامه و مهلهل براى (ذو الخمار) پيغام فرستاده آمادگى خود را در يارى او علام داشتهاند، نه ضرار و يا طليحه.
گذشته از اين، سيف آمادگى افراد قبايل (طى) را در كمكرسانى به ذو الخمار چنين بيان داشته كه افراد رزمندۀ طى به گرد ذو الخمار جمع شده فرمان او را پذيرا شده بودند.
اين اتفاق ازآنجهت بود كه در زمان جاهليت بين قبايل (بنى اسد و غطفان و طى) پيمان هميارى و عدم تجاوز به يكديگر بسته شده بود، اما زمانى پيش از بعثت رسول خدا (ص) افراد قبايل بنى اسد و غطفان عليه طى همداستان شده تيرههاى (جديله و غوث) را از سرزمين و خانه و زندگىشان آواره نمودند.
افراد قبيلۀ عوف زير بار اين نقض پيمان نرفته از غطفان بريدند و از حركت تيرههاى جديله و غوث نيز جلوگيرى به عمل آوردند و پيمان همبستگى خود را با ايشان تجديد نمودند، و عملاً يارى و كمك خود را به افراد تيرههاى طى نشان دادند. بنى طى نيز از رفتن خوددارى كردند و همچنان در جايگاهشان باقى ماندند... تا آخر.
با توجه به تعصبات قبيلگى، در اينجا مىبينيم كه سيف چنين نشان داده كه افراد (جديله) به همراهى «ثمامة بن اوس»، و دلاوران (غوثى) به فرماندهى «مهلهل بن زيد»، براى كمك و يارى «ذو الخمار» كه افراد قبايل (طى) را به همراه خود داشته است، آمادگى خويش را اعلام داشتهاند، نه يارى دادن به ضرار بن ازور كه ابن حجر به آن تصريح كرده است.
سيف تنها كسى است كه اين اخبار را آورده، و ابن حجر بر بخشى از آنها اعتماد كرده از آن شرح حال (ثمامه، و مهلهل) را بيرون كشيده در رديف اصحاب رسول خدا (ص) قرار داده است.
اين دانشمند از شرح حال ثمامه نتيجه مىگيرد كه اين صحابى، دوران جاهليت را ديده؛ و در شرح حال مهلهل مىنويسد كه اين صحابى زمان رسول خدا (ص) را درك نموده، و چنين حكمى را ازآنجا صادر مىكند كه (داستان طليحة بن خويلد در زمان خلافت ابو بكر اتفاق افتاده است)!
او در آغاز شرح حال مهلهل مىگويد:
نامش در ميان نمايندگان طى ديده نمىشود.
منظور اين حجر از اين نمايندگان پانزده نفر از برگزيدگان طى مىباشند كه در سال دهم از هجرت به رياست «زيد الخيل» و «قبيصه» به خدمت رسول خدا (ص) رسيدهاند، و آن حضرت زيد را «زيد الخير» ناميده كه پس از بازگشتش به قبيله درگذشته است. ابن حجر به اين نسبت در شرح حال مهلهل اشاره كرده مىنويسد، پدرش زيد الخيل صحابى معروف مىباشد.
ابن حزم فرزندان زيد را به شرح زير در كتاب «انساب» خود آورده است:
فرزندان زيد الخير عبارت بودند از (مكنف، عروه، حنظله، حُريث).
ابن كلبى نيز فرزندان زيد را يكانيكان نام برده، اما در هيچ يك از اين دو مصدر - انساب ابن حزم و ابن كلبى - و ديگر مصادر معتبر، نامى از (مهلهل بن زيد الخيل طائى) ديده نمىشود؛ همچنان كه نامى از (ثمامة بن اوس طائى) در ميان مردان قبيلۀ طى برده شده است!
اما سخن ابو الفرج اصفهانى در كتاب «اغانى» كه مىگويد:
زيد را سه پسر بود كه همگى آنها شاعر بودند به نامهاى (عروه، حريث، و مهلهل) ولى مردم جز دو فرزند به نامهاى (عروه، و حريث) را براى زيد باور ندارند.
معلوم مىشود كه ابو الفرج در ايراد چنين مطلبى توجه به روايت سيف داشته است.
1 - «اصابۀ» ابن حجر (207/1) قسمت سوم تحت شمارۀ 978.
1 - «اصابۀ» ابن حجر (478/3-479) تحت شمارۀ 8473.
1 - «اسد الغابۀ» ابن اثير (425/4).
2 - «تجريد» ذهبى (99/2).
3 - «اصابۀ» ابن حجر (447/3).
1 - «تاريخ طبرى» (1891/1-1893) و (214/1-2650).
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (403).
2 - «تلخيص جمهرۀ» ابن كلبى (260) نسخۀ فتوكپى كتابخانۀ آيتالله نجفى مرعشى در قم.
1 - «تلخيص جمهرۀ» ابن كلبى (260).
2 - «اغانى» ابو الفرج اصفهانى چاپ ساسى (47/16).
1 - «تاريخ ابن خلدون» (259/2).
1 - «معجم البلدان» ياقوت حموى.
ابن حجر اين صحابى را چنين معرفى كرده است:
غزال همدانى.
سيف بن عمر شعرى از او نقل كرده كه در آن، غزال (اسود عنسى) را هجو، و كشندۀ او را مدح گفته است. از آن جمله بيت زير است كه مىگويد:
دردا، و افسوس، كه مرا و مردان مرا اين قسمت نبود تا او را - اسود - از پاى درآورده، و از ميان برداريم.
[پايان سخن ابن حجر].
نسبى را كه سيف براى اين صحابى آورده (همدانى) است كه نسبتى مىباشد به «هَمدانِ بن مالِك» از «بنى زَيدِ بن كَهلان»، نوادۀ سَباء از قبايل (قَحطان).
طبرى، خبرى را كه ابن حجر از قول سيف در شرح حال غزال همدانى نقل كرده در تاريخ خود نياورده است، اما به جاى آن خبر ديگرى را ضمن حوادث و رويدادهاى
سال هفدهم از هجرت از قول سيف در كتاب خود آورده كه در آن مىگويد:
عمر بن خطاب در اين سال ضمن آمادگى و روياروئى جنگى با ايرانيان، پرچمهاى مختلفى را به نام اشخاص سرشناس و رزمندگان نامى بسته، آنها را به وسيلۀ «ابن ام عزال» برايشان فرستاده است.
و ضمن رويدادهاى سال بيست و يكم از هجرت، زير عنوان (فرار يزدگرد به خراسان) از قول سيف مىنويسد:
احنف بن قيس چون در تعقيب يزدگرد سوّم آخرين پادشاه ساسانى به (مروانشاهجهان)(1)
«معجم البلدان» حموى
وارد شد از كوفه سپاهيانى به سرپرستى چهار تن از افسران نامى عرب، كه يكى از ايشان «ابن ام غزال همدانى» بوده است، به يارى و كمك او از راه رسيد.به موجب نقل طبرى، سيف اسامى زير را به عنوان راوى معرفى كرده است:
1 - محمد، يا محمد بن عبد الله بن سواد نويره.
2 - مهلب، يا مهلب بن عقبۀ اسدى. كه پيش از اين گفتهايم كه اين دو راوى از جمله راويان ساختگى و خيالى سيف بوده وجود خارجى نداشتهاند.
از بحث و بررسى پيرامون اخبار و روايات سيف دربارۀ غزال همدانى چنين نتيجه مىشود كه ابن حجر به روايات سيف بن عمر اعتماد نموده، و اين كه گفته است غزال شعرى سروده و در آن اسود عنسى را هجو و كشندۀ او را مدح گفته است چنين برداشت كرده كه بايد غزال همدانىِ سيف، جنگهاى ارتداد زمان ابو بكر را
1) . مروان شاه جهان، همان (مرو) بزرگ، و يكى از شهرهاى معروف خراسان مىباشد.
ديده باشد پس صحابى است! ازاينرو اين صحابى را در قسمت سوم اصحاب كتاب خود جاى داده است.
بديهى است اگر اين دانشمند به روايت سيف در «تاريخ طبرى» توجه مىنمود و مىديد كه همين صحابى از جانب خليفه عمر لواى رياست و فرماندهى سپاهى را بر سر برافراشته است، بىگمان او را در قسمت اول كتاب خود جاى مىداد، و در زمرۀ سران صحابهاش مىنشانيد! و ضابطۀ معروفش را كه (پيشينيان را رسم بر اين...) به عنوان مدرك افتخار در انتهاى شرح حالش مىآورد!
1 - «اصابۀ» ابن حجر (189/3) قسمت سوم تحت شمارۀ 6935.
1 - «تاريخ طبرى» (2569/1-2683).
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (392-395).
ابن حجر در معرفى اين صحابى مىنويسد:
معاوية بن انس سلمى.
سيف بن عمر در كتاب «فتوح» خود از او نام برده، و از قول سهل بن يوسف، از قاسم بن محمد آورده است كه معاوية بن انس از جمله كسانى بوده كه در حيات رسول خدا (ص) با اسود عنسى مدعى پيامبرى جنگيده است.
[پايان سخن ابن حجر].
ابن حجر در كتاب خود او را (سَلَمى) معرفى كرده، و اين نام نسبتى است به عدهاى از قبايل و تيرههاى (عدنان و قحطان) كه ما ندانستيم سيف اين صحابى خود را از كدام يك آنها آفريده است.
ضمناً بايد گفت كه در «تاريخ طبرى» نام معاوية بن انس بدون ذكر نسب آمده، و از اينجا معلوم مىشود كه ابن حجر اين نسب را مستقيما از كتاب سيف گرفته است.
آنچه را كه ابن حجر رد شرح حال و معرفى معاوية بن انس از كتاب «فتوح» سيف نقل كرده، طبرى آن را در تاريخ خود نياورده، بلكه ضمن حوادث و رويدادهاى سال يازدهم از هجرت در خبرى از قول سيف دربارۀ مرتدهاى يمن، و پس از ذكر نام عمال و كارگزاران رسول خدا (ص) در (مكه، و طائف و عك، و اشعريين، و صنعاء) كه در ميانشان عدهاى از اصحاب ساختگى او نيز به چشم مىخورد، مىنويسد:
اسود، در زمان حيات «رسول خدا» (ص) به صنعاء وارد شد، و رسول خدا (ص) با ارسال و اعزام سفيرانى چند، و نامههائى براى سران، اسود را از همه طرف در محاصره قرار داد تا اين كه اسود كشته شد و اوضاع و احوال روى به آرامش نهاد.
سپس طبرى از قول سيف اين داستان را چنين ادامه مىدهد:
پس از كشته شدن اسود، سپاهيانش بين (نجران و صنعاء) سرگردان شدند، نه كسى را مىيافتند تا خود را در پناه او بِكَشَند، و نه كسى حاضر بود تا ايشان را مورد حمايت خود قرار دهد. تا اين كه خبر درگذشت رسول خدا (ص) به آن منطقه رسيد و بار ديگر يمن و شهرهاى آن دستخوش آشوب و اضطراب گرديد. در همين احوال، عمرو بن معد يكرب در سرزمين (قُروة بن مَسيك)، و معاوية بن انس در ميان فراريان اسود عنسى، در رفت و آمد بود.
ابو بكر به پيروى از رسول خدا (ص) با اعزام سفراء و پيغامبران، و ارسال نامهها و دستورالعملهائى به جنگ مرتدهاى يمن برخاست تا اين كه اسامة بن زيد بازگشت و... [تا آخر داستان].
در «تاريخ طبرى»، و نيز «اصابۀ» ابن حجر در شرح حال معاويه به نقل از كتاب «فتوح» سيف، «سهل بن يوسف» به عنوان راوى داستان معرفى شده است و سيف او
را سلمى و از انصار خوانده، كه همانطور كه پيش از اين بارها گفتهايم چنين راوىاى وجود خارجى نداشته و از آفريدههاى سيف بن عمر مىباشد.
سيف پس از كشته شدن اسود عنسى در افسانههاى خود دو بار يمانيان را به ارتداد و پشت پا زدن به اسلام متهم كرده است. اوّلين ارتداد آنها از ديدگاه وى همين ماجرا بود كه گذشت؛ و دوّمين ارتداد ايشان را از خلال روايتهاى او در شرح حال «شرح ذويناف»، يا «ذويناق» پيش از اين از نظر گذرانيدهايم.
سيف در اين دو نوبت، ارتدادى را به دروغ به يمانيان نسبت داده است و تا توانسته براى فعاليتهاى ابو بكر و مشاورين او و سران سپاهيانش از اعزام سفراء و كارشناسان، و بسيج سپاهيان و تعيين افسران، و احتياطهاى لازمه، و سختگيرىها و نرمشهاى بهجا و به موقع، و ميداندارىها و جنگ و سركوبىها، داد سخن داده و به رجزخوانى پرداخته است.
سيف تنها كسى است كه از دو بار ارتداد يمانيان سخن گفته و تمامى اخبار و داستانهاى آن را ساخته است و در اين جنايت كه بر اسلام و تاريخ آن روا داشته، دانسته است كه ضربه را چگونه و در كجا وارد كند!
او در خلال شرح اين قبيل حوادث به ذكر مناقب و محامد اصحاب واقعى و ساختگى هر دو مىنشيند و از آنها داد سخن مىدهد تا آنجا كه علماء و دانشمندان را از شجاعت و جوانمردى، دليرى و كاردانى، حكمت و دورانديشى ايشان به شگفت وامىدارد، تا جائى كه آنها نمىتوانند به سادگى و بىتفاوتى از كنار آنهمه مناقب و محاسن اصحاب وى بگذرند؛ پس به ناچار به نقل آنها در كتابهاى خود، برخى با شرح و تفصيل، و بعضى به اختصار و اشاره اقدام مىنمايند.
پيشتاز اين قبيل دانشمندان امام المورخين طبرى مىباشد كه تمامى آن اخبار را از سيف گرفته و با حوصله و فراغتى ويژه، آنها را در كتاب خود نثل كرده است!
پس از طبرى، ابن اثير، و ابن كثير، و ابن خلدون، تمامى آنچه را كه طبرى از سيف گرفته است، از او گرفته و در تاريخهايشان منعكس ساختهاند!
به اين ترتيب اخبار جنگهاى ارتداد، به ويژه آنهائى كه هرگز به وقوع نپيوستهاند از
زبان سيف بن عمر، در متون كتابهاى وزين و معتبر اسلامى وارد شده، بر سر زبانها افتاده است. بر اثر چنين همكارى صميمانهاى با سيف خواستۀ قلبى او در معرفى اسلام به همان شكل كه او ترسيم كرده صورت تحقّق به خود گرفته است. چه، از مجموع سخنان سيف چنين برمىآيد كه اسلام به ضرب شمشير، و ريختن خون بىگناهان ثبات يافته و پيشرفت نموده، نه با رسوخ در قلبهاى پيروانش. و اين خود بهترين و كوبندهترين حربهاى است كه سيف به دست دشمنان اسلام داده تا آن را به عنوان مدرك ارائه دهند، و دين و آئين اسلام را با آن بكوبند. و مگر سيف غير از ابن را مىخواسته است؟!
ابن حجر نيز تحت تأثير همين مطالب قرار گرفته كه به چنان اخبارى از سيف مراجعه كرده و شرح حال اصحاب ساختگى او را در كتاب «اصابۀ» خويش آورده، همچنان كه شرح حال معاوية بن انس را از اخبار او بيرون كشيده و او را در قسمت اول اصحاب كتاب خود جاى داده است.
1 - «اصابۀ» ابن حجر (410/3) قسمت اول تحت شمارۀ 8060.
1 - «تاريخ طبرى» (1982/1-1984).
2 - «تاريخ ابن اثير» (286/2-287).
3 - «تاريخ ابن كثير» (331/6).
4 - «تاريخ ابن خلدون» (274/2).
1 - «اللباب» (533-554).
ابن حجر در شرح حال اين صحابى مىنويسد:
جَراد بن مالِك نُوَيرَه.
سيف بن عمر در كتاب «فتوح» خود از او نام برده و نوشته است كه او به همراهى پدرش مالك بن نويره كشته شده و عمويش (متمم) در اشعارى سوزناك، به سوگ او نشسته است.
ما به خواست خدا به همين زودى در حرف (م) به شرح حال و داستان كشته شدن مالك نويره خواهيم پرداخت. (ز)
[پايان سخن ابن حجر].
سيف جراد را آفريده و او را به «مالك نويره تميمى يربوعى» پيوند داده، همچنان كه «أُمّ قِرفَۀ صغرى» آفريده و او را به «مالِك بن حُذَيفَة فَزارى» نسبت داده است.
و يا همانطور كه «سَهل بن مالِك اَنصارى» را خلق كرده و نسبش را به «كَعب بن
مالِك اَنصارى» خزرجى رسانده، و يا اين كه «خُلَيد» را آفريده و به «مُنذِر بن ساوى عَبدى» تميمى پيوند داده است. و يا همچون ديگر مخلوقات خيالى او از صحابه و غير صحابه!!
ابن حجر سند روايت سيف را در مورد جراد بن مالك نويره نياورده تا به بررسى آن بپردازيم. امّا خبر كشته شدن مالك نويره را ما در جلد اول كتاب «عبد الله سباء» آورده، در جلد دوم همان كتاب نيز به مطالب بيشترى از آن واقعه اشاره كردهايم.(1)اين را هم بگوئيم كه ما، در منابع كه از كشته شدن مالك نويره سخن گفتهاند، اثرى از فرزند او به نام «جراد» كه سيف مىگويد به همراه پدرش كشته شده است نديدهايم!!
علاوهبرآن بايد گفت كه بين دانشمندانى چون طبرى و ديگران كه مبادرت به نقل روايتهاى سيف در كتابهاى خود كردهاند، به جز شخص (ابن حجر) هيچ دانشمندى را نديدهايم كه چنين روايتى را از سيف بن عمر در كتاب خود آورده باشد!
ابن حجر با اعتماد به اين روايت سيف كه جراد در جنگهاى ارتداد به همراه پدرش مالك نويره اعدام شده است، جائى مخصوص در كتاب «اصابه» به وى اختصاص داده، او را به عنوان صحابى رسول خدا (ص) معرفى كرده است.
دانشمند جليل القدرى چون «سيد شَرَف الدّين عاملى» نيز با اعتماد به سخن ابن حجر، به اشتباه افتاده «مجراد بن مالك نويره» را از جمله اصحابى دانسته كه
1) . «عبد الله بن سباء» تأليف مؤلف محترم (150/1-153) و (306/2-307).
شيعه و پيرو اميرالمؤمنين على بن ابى طالب (ع) بوده است.
اين دانشمند چنين برداشتى را از آن روى نموده است كه ابن حجر گفته جراد به همراه پدرش مالك نويره اعدام شده، و چون كشته شدن مالك نويره بر اثر مخالفت او با خلافت و حكومت ابو بكر، و پشتيبانى از خلافت اميرالمؤمنين (ع) اتفاق افتاده است؛ ناگزير جراد هم بايد همين عقيده را داشته كه به همراه پدر اعدام شده است! پس جراد از جمله اصحاب و شيعۀ امام (ع) بوده است.
سخن علّامه سيد شرف الدين در بخش دوم از كتاب ارزشمند «فصول المُهِمَّه» در حرف (ج) عيناً چنين است:
«جراد بن مالك بن نويره تميمى، كه در جنگ (بِطاح) به همراه پدرش كشته شده، و عمويش متمم به سوگش نشسته است.»
سيف شرف الدين نهتنها در اينجا مصدر خبر خود را ذكر نكرده، بلكه در هيچ موردى از معرفى اصحاب شيعه و پيرو اميرالمؤمنين (ع) مصدر و سند خبر خود را مشخص ننموده است. او در آغاز سخنش در همين مورد مىگويد:
كجا آنچه را كه نادانان و بىخردان دربارۀ شيعه مىگويند و يا مىپندارند به ايشان مىچسبد، اينان همان طور كه در كتابهاى «استيعاب» و «اسد الغابه» و «اصابه» آمده است در پيروى از مكتب اميرالمؤمنين (ع) به بزرگانى از صحابه اقتدا كردهاند كه ما براى درك بيشتر اهميت موضوع، و تكميل مدارك خويش اسامى برخى از اصحاب رسول خدا (ص) را كه از شيعيان اميرالمؤمنين (ع) نيز به حساب مىآمدهاند در اينجا نقل مىكنيم.
سپس سيد شرف الدين اسامى اين قبيل اصحاب را براساس حروف (تهجى) مىآورد كه ما، شرح (جراد) را از حرف (ج) آن نقل كردهايم.
اين دانشمند در حرف (ط)، «طاهر ابو هاله تميمى» ساختۀ سيف بن عمر را نيز از شيعيان امام (ع) تصور كرده است.
ساختهها و مخلوقات خيالى سيف كه جزء اصحاب و شيعيان اميرالمؤمنين على (ع) به حساب آمدهاند، تنها به اين دو نفر (جراد و طاهر) كه دانشمند والامقامى چون سيد شرف الدّين (ره) در كتاب «فصول المهمه» خود از ايشان نام برده است ختم نمىشود.
شيخ طوسى اعلى الله مقامه در كتاب «رجال» خود «قعقاع بن عمرو تميمى» را نيز از جملۀ شيعيان امام (ع) دانسته است.
به دنبال ايشان دانشمندان و علماى رجال تا زمان ما، چنين مخلوقات خيالى سيف را به همين عنوان شناخته و مىشناسند!!
«مامَقانى» نيز «زياد بن حَنظَلَه تميمى» سيف را در كتاب «تنقيح المقال» خود از شيعيان على (ع) به حساب آورده، «نافع بن اسود تميمى» را نيز! چه، سيف بن عمر در جنگ صفين نقشى حساس بر عهدهاش نهاده، و شعرى زيبا بر دهانش گذاشته و از اين لحاظ بيش از ديگران سزاوار است كه از جملۀ شيعيان امام عليه السلام به حساب آيد!
اين قبيل اصحاب را همچنان كه در جاى خود از ايشان سخن گفتهايم، خدايشان هرگز نيافريده تا شيعه و پيرو اميرالمؤمنين (ع) باشند يا نباشند؛ بلكه زائيدۀ افكار و خيالات شخص معلوم الحالى به نام سيف بن عمر تميمىِ متهم به زندقه هستند كه از قبيلۀ خود آفريده و به نام صحابى رسول خدا (ص) جا زده و بيش از هزار سال است كه افكار علما و دانشمندان اسلامى را به ساختهها و پرداختههاى خود مشغول و سرگردان نموده است؛ و ما نمىدانيم اين تحيّر و سرگردانى تا چه وقت ادامه خواهد يافت، آيا علما و دانشمندان اجازه مىدهند كه ما اسامى اين قبيل ساختهها و مخلوقات خيالى سيف را از رديف اسامى اصحاب رسول خدا (ص) بيندازيم و از جرگه ياران حضرتش بيرون كشيم؟! و يا نه، همچون گذشته بر سر آنند كه با جا دادن چنين مخلوقاتى خيالى كه خدايشان هنوز نيافريده است، شُمارِ اصحابِ رسولِ خدا (ص) را در كتابهاى رجال خويش، هر چه بيشتر بالا و بر تعدادشان بيفزايند؟!
1 - «اصابۀ» ابن حجر (2600/1) قسمت سوم حرف (ج).
2 - «فصول المُهِمَّه»، سيد شرف الدّين (ره) چاپ نجف سال 1375 مقصد دوم بخش دوم (177-178).
1 - «اصابۀ» ابن حجر (230/3) تحت شمارۀ 7129.
2 - «تاريخ طبرى» (3156/1) و (3009/1-3013 و 3088 و 3149 و 3150).
3 - «تاريخ ابن اثير» (170/3-217).
4 - «تاريخ ابن كثير» (167/7).
5 - «تاريخ ابن خلدون» (425/2).
6 - «صد و پنجاه صحابى ساختگى» (129/1-270).
1 - «اصابه» ابن حجر (214/2).
2 - «صد و پنجاه صحابى ساختگى» (253/2-266).
1 - «تاريخ طبرى» (2635/1 و 2903 و 2395 و 2410).
2 - «صد و پنجاه صحابى ساختگى» (113/2-134).
1 - «اصابۀ» ابن حجر (550/3) قسمت سوم تحت شمارۀ 8850.
2 - «صد و پنجاه صحابى ساختگى» (77/2-96).
صد و پنجاه صحابى ساختگى
93 - عَبد بنِ غَوثِ حِميَرى
صحابى، به حكم كمك به سپاه ابو بكر در عراق!!
دروغى شاخدار!!
حقايق تاريخى.
بررسى و نتيجۀ بحث.
مدارك و مصادر بحث.
ابن حجر در كتاب «» اصابهاش اين صحابى را چنين معرفى كرده است:
عبد بن غوث حميرى.
سيف بن عمر آورده است «عياض بن غنم» در آن هنگام كه در عراق با ايرانيان مىجنگيد، از كمى سپاه و نيروى لازم به خليفه شكايت برد و از وى يارى خواست. ابو بكر صديق نيز عبد بن غوث حميرى را به ياريش فرستاد (ز) [پايان سخن ابن حجر].
نام پدر اين صحابى سيف آفريده در برخى از نسخههاى تاريخ طبرى «غوث» و در پارهاى ديگر «يغوث» و در غالب آن «عوف»؛ ولى در تاريخ ابن خلدون «غوف» آمده است!!
و امّا (حِميَرى) اين نام نسبتى است به «حِميَر بن سَباء» نوادۀ يَشجَب قحطان؛ كه
از ريشههاى اصلى قبايل ساكن يمن بوده است.
طبرى ضمن اخبار و رويدادهاى سال دوازدهم از هجرت، در تاريخش از قول سيف بن عمر مىنويسد:
چون خالد بن وليد از جنگ (يمامه) بياسود، ابو بكر (ره) به وى چنين نوشت: خداوند پيروزى را بر دست تو نهاد، اينك به سوى عراق بشتاب تا در آنجا «عياض» را ديدار نمائى.
سپس در نامهاى جداگانه به «عياض بن غنم» كه بين (نباج و حجاز) مستقر بود چنين دستور داد:
همچنان به پيش بتاز تا به (مصيخ) برسى و ازآنجا، از فراز بلندىهاى آن ناحيه به (عراق) حملهور شو و به پيشروى خود در آن منطقه، چندان ادامه ده كه به خالد ابن وليد برسى. پس از استقرار در آنجا به هر يك از سربازان خود كه مايل باشيد اجازه دهيد كه به زادگاهشان باز گردند و هرگز ايشان را به زور در پادگان نگه مداريد.
چون نامۀ ابو بكر به خالد و عياض رسيد، و ايشان فرمان خليفه را به سپاهيان خود ابلاغ كردند، اهالى مدينه و اطراف آن از گرد آن دو سردار عرب پراكنده شده اردوگاه را ترك گفتند؛ اين بود كه ايشان ناگزير از ابو بكر يارى خواستند، و در پاسخ تقاضاى كمك آنها بود كه خليفه «قعقاع ابن عمرو تميمى» را به يارى خالِد وليد، و «عبد بن غوث حميرى» را به كمك عياض بن غنم فرستاد و... [تا آخر داستان]!
سيف تنها كسى است كه از خبر عزيمت عياض بىغنم بنا به فرمان خليفه ابو بكر به عراق سخن گفته و داستانهائى را از او و سردار ديگر عرب يعنى خالد بن وليد در عراق ساخته است!
و نيز طبرى نخستين دانشمندى است كه اين افسانهها را از سيف بن عمر گرفته و در كتاب تاريخ معتبرش نقل كرده است.
ابن اثير، و ابن خلدون نيز همين افسانهها را از «تاريخ طبرى» گرفته و در
كتابهاى خود در اخبارِ عراق آوردهاند.
سيف در افسانۀ خود آورده است كه «عياض بن غنم» بنا بن فرمان خليفه ابو بكر عازم جبهۀ عراق گرديد و بنا به دستور صريح او سربازانش رو به كاستى نهاد و ناگزير از استمداد شد؛ كه خليفه عبد بن غوث حميرى را به كمكش فرستاد، و قعقاع بن عمرو تميمى را به يارى خالد بن وليد اعزام كرد.
تمام اين مطالب را طبرى از سيف گرفته و همچنان كه گفتيم اين اثير و صورتى كه حقيقت ماجرا چيز ديگرى است. چه، آنها كه سخن از سيف نگرفته و به گفتارش اعتمادى ننمودهاند همچون «خليفة بن خيّاط» در تاريخش و بلاذرى در «فتوح البلدان» آوردهاند كه:
عياض بن غنم به همراهى «اَبُو عُبَيدَۀ جرّاح» در جبهۀ شام حضور فعّال داشته با سپاهيان كفر مىجنگيده است.
ابو عبيده كه سمت فرماندهى كل سپاه (شام) را بر عهده داشت به هنگام مرگ، عياض را به جانشينى خود برگزيد و خليفه عمر هم اين انتخاب را تأييد و تصويب كرد و پس از چندى حكومت (جزيره) را نيز بر عهدۀ او نهاد.
عياض تا آخر عمر در آنجا بود، و از (جزيره) قدمى بيرون ننهاد و پس از به دست آوردن پيروزىهائى چند در جنگهاى همان منطقه، به سال بيستم از هجرت چشم از جهان فرو بست.
با اين حساب، عياض بن غنم هرگز نمىتوانسته است در آن تاريخ در جنگهاى عراق حاضر باشد. بلكه سيف به تنهائى اين افسانه را ساخته و براى آن شخصيتى چون «عبد بن عوف» يا «غوث حميرى» به عنوان صحابى رسول خدا (ص) آفريده است.
ابن حجر نيز با اعتماد به سخن سيف، عبد بن عوف او را گرفته در قسمت سوم اصحاب رسول خدا (ص) و در رديف آنها نشانده و برايش شرح حال نوشته است!
علاوه بر چنين خلق و آفرينشى، سيف جائى را به نام (مصيخ) آفريده تا دانشمندِ
جغرافيادانى چون ياقوت حموى از وجود چنان مكانى در كتاب «معجم البلدان» خود نام ببرد و عبد المؤمن نيز در كتاب «مراصد الاطلاع» خويش سخن ياقوت را تكرار نمايد.
بدينسان افسانهاى شگفت و سراپا دروغ از طرف مردى معلوم الحال و متهم به زندقه به نام سيف بن عمر تميمى، در مصادر علمى و تاريخى جهان اسلام راه يافته، و بيش از هزار سال است كه علما و دانشمندان را به خود مشغول داشته به حيرت و شگفتى فرو برده است!
1 - «اصابة» ابن حجر (100/3) قسمت سوم تحت شمارۀ 6390.
1 - «جمهرة انساب» ابن حزم (432-439).
2 - «اللباب» (322).
1 - «تاريخ طبرى» (20202021/1).
2 - «تاريخ ابن اثير» (294/2).
3 - «تاريخ ابن خلدون» (295/2).
1 - «اصابة» ابن حجر (50/3).
داستان جنگهاى عياض و اخبار او در:
1 - «تاريخ خليفۀ بن خيّاط» (110 و 120 و 130).
2 - «فتوح البلدان» بلاذرى در مورد (فلسطين، قنسرين، جزيره، ملطيه و موصل).
از همان روزهائى كه براى اوّلينبار نخستين جلد اين كتاب به جهان علم و دانش قدم مىگذاشت، قلمهاى نويسندگان و اظهارنظرهاى دانشمندان در روزنامهها و مجلّات و حتى پارهاى از دستگاههاى ارتباط جمعى كشورهاى اسلامى، به كار افتاد و پيرامون آن به بحث و اظهارنظر پرداختند. اما بر اثر درگيرىهاى علمى و پيشآمدهاى روزگار فرصت آن به دست نيامده بود كه به نقد و بررسى، و احيانا پاسخگوئى به آنها بپردازم. چون از ميان همۀ آنها، مقالۀ آقاى «هادى علوى» كه در ابتداى همين كتاب آمده است از ويژگى خاصى برخوردار است، لذا به بحث پيرامون برخى از موارد اظهارنظر ايشان مىنشينيم.
1 - آقاى علوى در مقالۀ خود نوشتهاند:
مؤلف اين كتاب آقاى مرتضى عسكرى از جمله روحانيون بغداد است. در پاسخ ايشان مىگويم:
در اسلام شخص روحانى به آن معنى و مفهوم كه امروز در جهان مسيحيت معروف مىباشد وجود ندارد. بلكه به اين قبيل اشخاص «علماى اسلام» مىگويند، تا معرّفِ تخصص ايشان در معارف و علوم اسلامى بوده، و چنين تعريفى دربارۀ ايشان مصداق داشته باشد.
2 - ايشان مىگويند:
با وجوديكه كتاب در پشت چهرۀ خود هدفى ويژه و نامحسوس را پنهان داشته، امّا موضوع مورد بحث آن خود گوياترين بيان در معرفى هدفش مىباشد...
من ندانستم كه منظور نويسنده چيست؟ آيا موضوع بحث اين اين كتاب، با هدف شخص من كه خدمت به دين اسلام است منافات دارد؟ درحالىكه خود ايشان در معرفى من گفتهاند كه فلانى از جمله روحانيون مىباشد! و يا اين كه منظورى ديگر دارد كه بر من پوشيده است؟
چيزى كه مىدانم اين است كه من مدت چهل سال از عمر خود را صرف تحقيق در معارف اسلامى نموده نتيجه و فشردۀ مطالعاتم را در يادداشتهائى منعكس كرده برخى از آنها را زير عنوان (سيرى در تاريخ و حديث) انتشار دادهام، و منظور از انتشار آنها هم اين بوده كه نشان دهم در مصادر و منابع تاريخى اسلام و سنت و حديث، به عمد يا به خطا تحريفها و تغييراتى صورت گرفته، و همين امر موجب آن شده است تا اسلام صحيح و راستينى كه پيغمبر خدا (ص) آورده از آنسو كه چنين تحريفهائى صورت گرفته است به زحمت شناخته شود.
علاوهبرآن، هدف من از انتشار اين سلسله مباحث در اين كتاب اين بوده كه موجوديّت (دانشكدۀ اصول الدّين) را به جهان اسلام بشناسانم، و همين مقصود در ابتداى جلد نخستين اين كتاب تصريح شده است.
3 - ايشان در زياد به كار بردن لفظ (اسطوره - افسانۀ) من بر اخبار نادرست و مردود سيف و داستانهاى ساختگى او اظهارنظر كرده مخصوصا تأكيد مىكند كه به كار بردن چنين لفظى در اين مورد درخور ملاحظه و دقت كافى است.
در جواب مىگويم:
در مورد ناميدن اخبار و داستانهاى ساختگى يا بايد الفاظ وصفيت نكرهاى مانند (منحوله، موضوعه، مكذوبه \ ضعيف، ساخته شده، دروغ) و همانند اينها را به كار برد، كه هيچكدام آنها بيانگر حقيقت چنان داستانهائى نمىباشند و معنا و مفهوم آنها را نمىرسانند.
و يا اين كه اسامى خاص و مصطلحات ديگرى را انتخاب نمود كه حقيقت و محتواى چنان داستانهائى را برساند از قبيل (مَثَل، خُزافَه، حديث خرافه، أُسطُورَه).
اما پيش از آنكه چنين اسامى يا مصطلحاتى را بر داستانهاى سيف بگذاريم، با مراجعه به فرهنگهاى لغات معنا و مفهوم هريك از آنها را مورد بررسى قرار مىدهيم.
مثل عبارتست از سخن دربارۀ چيزى كه از نظر مفهوم نزديك و يا شبيه چيز ديگر
باشد، و همين نزديكى و مشابهت موجب شود كه يكى، ديگرى را تعريف نمايد و موجب بيدارى و انتباه گردد مثلا وقتى گفته مىشود:
چاه كن هميشه در ته چاه است؛ در حقيقت بيانگر اين مطلب است كه (اشخاصى كه به فكر آزار ديگران هستند، خود گرفتار دام خويشتن مىباشند)، و آدمى به هوش باشد تا آزار ديگران را نخواهد.
بر اين اساس خداوند در قرآن كريم مثالهاى متعددى زده و دربارۀ آنها فرموده است:
وَ تِلْكَ اَلْأَمْثٰالُ نَضْرِبُهٰا لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ.(1)(سورۀ حشر/ 2(1).
و يا اين كه در پايان آيهاى ديگر در همين زمينه مىفرمايد:
.... وَ مٰا يَعْقِلُهٰا إِلاَّ اَلْعٰالِمُونَ.(2)(سورۀ عنكبوت/ 4(3).
مثالهائى كه در قرآن مجيد آمده بالغ بر چهل و يك مورد است كه از آن جمله مىفرمايد:
مَثَلُ اَلَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنٰابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اَللّٰهُ يُضٰاعِفُ لِمَنْ يَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِيمٌ.(3)(سورۀ بقره/ 26(1).
و يا آنجا كه مىفرمايد:
مَثَلُ اَلَّذِينَ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَوْلِيٰاءَ كَمَثَلِ اَلْعَنْكَبُوتِ اِتَّخَذَتْ بَيْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ اَلْبُيُوتِ لَبَيْتُ اَلْعَنْكَبُوتِ.(4)(سورۀ عنكبوت/ 4(1).
1) . و اين مثالها را براى مردمان آورديم تا مگر بينديشند.
2) .... و آنها را به جز دانايان درك نمىكنند.
3) . مثل آنهائى كه اموال خود را در راه خدا خرج مىكنند، همانند دانهاى است كه از آن هفت خوشۀ سبز برويد، و بر هر خوشه صد دانه پديد آيد؛ و خدا براى هركس كه بخواهد چندين برابر كند، كه خداى دست گشاده (وسعتدهنده) و داناست.
4) . مثل آنهائى كه به جز خداوند سرپرستى بگيرند، همانند عنكبوت است كه خانهاى مىسازد، و پستترين خانهها خانۀ عنكبوت است.
و يا اين كه مىفرمايد:
وَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ آمَنُوا اِمْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قٰالَتْ رَبِّ اِبْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتاً فِي اَلْجَنَّةِ وَ نَجِّنِي مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِي مِنَ اَلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِينَ.(1)(سورۀ تحريم/ 1(1).
كه خداوند تعالى در اين سه مورد براى توضيح مطلب به (جماد و حيوان و انسان) مَثَل زده است.
خرافه و حديث خرافه به معناى سخن باطل و بيهوده و چرند آمده كه در عين حال شنونده را مجذوب خود مىنمايد و شگفتى مىآفريند. داستان پيدايش آن را نيز چنين آوردهاند:
مردى را كه «خرافه» نام داشت و از قبيلۀ (بَني عُذرَه يا جُهَينَه) بود، «جنّيان» ربودند و او را مدتى نزد خود نگه داشتند!!
خرافه پس از آزادى از دست جنّيان و بازگشت به خانوادهاش از ديدنىهاى خود در آن مدت از اجنه چيزها مىگفت كه موجب شگفتى و حيرت مردم مىگشت، و اينان نيز به هنگام بازگوئى داستانهاى او مىگفتند كه (اينها، داستانهاى خرافه است!!) و همين مطلب رفته رفته عَلَم شد براى هر داستان بىاساس و شگفتانگيزى كه براى سرگرمىهاى شبانه ساخته باشند.
اسطوره يا افسانه عبارت است از سخنان باطل و بيهوده، دروغها و حرفهاى درهم
1) . خداوند براى آنهائى كه ايمان آوردهاند. همسر فرعون را مَثَل زده است، آن هنگام كه گفت: پروردگارا خانهاى در بهشت نزد خودت برايم بساز، و مرا از فرعون و كارهايش، و مردمان ستمگر رهائى بخش.
و برهم و پريشان كه راست و درست جلوه كنند و جالب و دلچسب باشند.
لفظ اسطوره در قرآن مجيد در هفت مورد بر لفظ (اوّلين) اضافه شده است از جمله مىفرمايد:
يَقُولُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ أَسٰاطِيرُ اَلْأَوَّلِينَ.(1)(سورۀ انعام/ 2(5).
بنابراين معنا و مفهوم الفاظ مزبور به طور خلاصه چنين خواهند بود:
«مَثَل» در جائى به كار مىرود كه توضيح و يا تنبيه مطلبى در نظر باشد.
«خُرافه»، سخنان بىاساس و در عين حال جالب؛ و (حديث خرافه) داستانهاى عجيب و حيرتآور جالبى است كه براى طرح در مجالس و شبنشينىها ساخته مىشود.
«اسطوره» و «افسانه» مطالب و داستانهاى دروغ و بىاساس است كه سخنگو آن را با تردستى و زبانآورى خود چنان آراسته باشد كه به نظر راست و درست جلوه كند و گفتيم كه اين لفظ در قرآن كريم در هفت مورد بر لفظ «اَوَّلين» اضافه شده است.
بر اين اساس، بجاست كه ما داستانهاى (كليله و دمنه) را كه بيشتر به منظور ارشاد و راهنمائى مردمان و تنبّه و عبرت ايشان تنظيم گرديده است (اَمثال) بناميم.
داستانهاى هزار و يك شب را كه گوينده و شنونده و يا خواننده بر نادرستى موضوعات آن اتفاقنظر دارند و براى سرگرمىهاى شبانه تهيه شده است (خُرافَه) بخوانيم.
و داستانهاى «اسود متنبّى» را با فرشتۀ شيطان كه گوينده - سيف بن عمر - به درست بودن آنها تظاهر مىكند، ولى شنونده و خواننده به نادرستى آنها يقين دارد؛ (حديث يا داستانهاى خرافه) بدانيم.
و اسطوره يا افسانه را نيز داستانهاى شگفتآورى بشناسيم كه نه در مقام توضيح مطلبى است، و نه براى شبزندهدارىها تنظيم شده، و نه از جن و پرى سخن مىگويد. بلكه مطالبى است كه فرسنگها از حقيقت و راستى بدورند، و شخص افسانهپرداز صحنههاى آن را با بيانى زيبا و گيرا ترسيم كرده و چنان با آب و تاب، و
1) . كافران مىگويند كه اين - قرآن - به جز افسانههاى پيشينيان نمىباشد.
جدّى از آن سخن مىگويد كه گوئى همگى حقايقى مسلّم و غير قابل انكارند!
اينجاست كه وقتى ما داستانهاى سيف را - با توجه به آنچه گذشت - از نظر مىگذرانيم مىبينيم به جز اين كه نام افسانه را بر آنها بگذاريم، هيچ نام ديگرى مناسب با آن نخواهد بود؛ زيرا سيف آنها را نگفته تا (مثلى) بوده موضوعى را روشن نمايد، و يا دليل و راهنما باشد؛ نه آنها را براى سرگرمىهاى شبانه ساخته، و نه از جن و پرى سخن مىگويد، اگرچه گه گاه براى تأييد سخنانش پاى (اجنّه و پريان) را نيز به ميان كشيده از زبان ايشان سخنان جالب آورده است!
بلكه داستانهاى او اينها و بدتر از اينهاست، زيرا آنها را مطالبى تشكيل مىدهند كه فرسنگها از حقيقت و راستى بدورند، و شخص سيف آنها را با بيانى شيرين و تجسّم صحنههائى هيجانانگيز و شگفتىآفرين سرهم كرده و به عنوان حقايقِ مسلّمِ تجسّم صحنههائى هيجانانگيز و شگفتىآفرين سرهم كرده و به عنوان حقايق مسلّم تاريخى اسلام به خورد ديگران داده است!!
و مىبينيم كه فرهنگنويسان ما نيز چنين داستانهائى را با چنان ويژگيهائى (اساطير) و افسانه ناميدهاند؛ به ويژه آنگاه كه ما به لغت عرب كه سرشار است از الفاظ و مصطلحاتى گويا مخصوصا در آنچه كه به تخصّص ما در علوم و معارف اسلام مربوط مىشود اعتماد داشته باشيم نه به غير آن.
آرى اگر ما در مقام مطالعه و تحقيق پيرامون تخصّص ديگران باشيم، ناگزير خواهيم بود مصطلحات آنان را تا آنجا كه ممكن است به الفاظ خودمان در زبان عرب، كه كاملا همان مفهوم را بدهند برگردانيم، و اين وقتى است كه مثلا ما قصد مطالعۀ داستانهاى خدايان بابل و يونان را داشته باشيم!
با همۀ اين احوال چنانچه ما همگام با ناقد فاضل، بر الفاظ و مصطلحات ديگران در علوم و معارفى كه به ما و امت اسلامى ما مربوط مىشود اعتماد كنيم، در آن هنگام نيز در خواهيم يافت كه كلمۀ (اسطوره \ افسانه) شايستهترين نامى است كه مىتوان بر غالب داستانهاى سيف بن عمر نهاد.
مگر نه اينكه مىگوئيد: ديگران نام افسانه را بر رويدادهاى بزرگ و شگفتانگيزى نهادهاند كه در شكلگيرى آنها خدايان و پريان، و بالاخره موجودات
جهان بالا دست داشتهاند؟
داستانهاى سيف نيز عينا چنين وضعى را دارندى كه ما در اينجا براى تكميل مطالب خود نمونههائى از آنها را نقل مىكنيم.
سيف در داستانهاى خود از رويدادهاى بزرگ و شگفتانگيزى سخن مىگويد كه بنا به پندار وى در صدر نخستين و بين سپاهيان اسلام و ديگر ملتها، و يا بين خود اصحاب رسول خدا (ص) روى داده و غالبا با يك سلسله اتفاقاتِ معجزهآسا و حيرتانگيزى همراه بوده است؛ درست همان گونه كه در قصههاى خدايان بابل و يونان آمده است!
1 - به داستان جنگ (قادسيۀ) او از زبان «ابن رفيل» از پدرش توجه كنيد:
«رستم» فرمانده كل سپاه ايران در آن دير به خواب رفت. او در خواب ديد كه فرشتهاى از آسمان فرود آمد و يك راست به اردوگاه ايرانيان وارد شد و بىهيچ درنگى همۀ جنگافزارهاى جنگجويان ايرانى را بگرفت و بر آنها (مُهر) نهاد تا ديگر كارگر نباشند!...
سيف بلافاصله در روايت ديگر مىگويد:
چون رستم در ارتفاعات نجف مستقر گرديد و مواضع جنگى خود را مستحكم نمود همان فرشته را بار ديگر در خواب ديد!
او در اين نوبت ديد كه همان فرشته اين بار با پيامبر خدا (ص) از آسمان فرود آمد و پس از ورود به اردوگاه ايرانيان همۀ جنگافزارهاى ايشان را بگرفت و بر آنها (مُهر) نهاد و از كارشان بينداخت و سپس به رسول خدا (ص) تسليم كرد. پيغمبر خدا نيز همۀ آنها را به «عُمر» تحويل داد!
سيف در دنبالۀ همين داستان مىگويد: وقتىكه «رفيل» اين موضوع - دخالت مستقيم خدا و پيامبر و فرشتگان او را در
امر جنگ و تأييد رزمندگان اسلام - را مشاهده كرد در دل به اسلام گرويد و همين امر باعث شد كه مسلمان شود!!
2 - سيف در داستان فتح (بهرسير \ ويه اردشير) مدعى مىشود كه فرشتگان عالم بالا بر زبان «ابو مفزر تميمى» نهادند تا به زبان پارسى سره در پاسخ پيام امپراطور ايران به فرستادۀ او بگويد:
بين ما دوستى و آشتى رخ نخواهد داد مگر آن هنگام كه ما از عسل (افريدون) و تُرنج (كوثى) خورده باشيم!!
ابو مفزر تميمى چنين سخنانى را به پارسى روان و سره بر زبان آورد، بدون اين كه خودش بداند كه چه مىگويد، و يا اين كه حتى يك نفر از سپاهيان اسلام مفهوم سخنان او را فهميده باشند!!
چون پادشاه ايران بر پاسخ «ابو مفزر تميمى» آنهم به زبان پارسى آگاهى يافت گفت:
واى بر من! فرشتگان بر زبان اينان سخن مىنهند، تا پاسخ ما را به زبان خودمان بدهند!!
3 - سيف پس از جنگ (جلولا) در داستان فرار «يزدگرد» به خراسان مىنويسد:
پس از شكست ايرانيان در (جلولا)، يزدگرد شتابان روى به (رى) نهاد. او در تمام طول راه پاى از محمل خود بيرون ننهاد، در آنجا مىخوابيد و از آن بيرون نمىشد.
شترى كه محمل شاه را بر پشت خود داشت آنى در راه توقف نمىكرد! و ملازمان درگاه در هيچ كجا استراحتى نمىنمودند، تا آنگاه كه در مسير خود ناگزير گشتند كه از پاياب رودخانهاى بگذرند.
نگهبانان از بيم آنكه مبادا به هنگام فرو رفتن شتر در آب رودخانه، آب به داخل محمل نفوذ كرده و ناراحتى شاه را فراهم آرد، او را از خواب بيدار كردند و موقعيّت خود را به وى گزارش دادند.
او از بيدار كردن خود ناراحت شده گفت:
چه كار نابجائى كرديد! به خدا سوگند كه اگر مرا به حال خود رها كرده بوديد،
در مىيافتم كه دوران اين امّت - اسلام - چه مدت خواهد بود.
من در خواب مىديدم كه خودم به همراه محمد (ص) به خدمت خدا رسيدهايم، و خدا به محمد (ص) گفت:
دوران حكومت و بلندآوازگى امّت تو را صد سال قرار دادم! محمد (ص) به خدا گفت:
بيشتر. و خدا پاسخ داد:
باشد، صد و ده سال! محمد باز گفت:
به خاطر من بيشتر. و خدا گفت:
مانعى ندارد، صد و بيست سال! محمد نگران و ناراحت جواب داد:
خود دانى!! همينجا بود كه مرا بيدار كرديد و نگذاشتيد تا پايان اين گفتگو را دريابم، زيرا اگر مرا به حال خود رها كرده بوديد، سرانجام مىفهميدم كه عمر اين امّت چه مدت خواهد بود!!
بيشتر داستانهاى سيف چنين وضعى را دارند.
او گه گاه قهرمانان داستانهايش را به لباس فرشتگان و پريان در مىآورد، و چنان نشان مىدهد كه كارگزاران جهان بالا هموار با ايشان در تماسند، و در تمام موارد مشاور و راهنماى آنان مىباشند!
سيف در سرتاسر ساختهها و پرداختههايش، توانسته است كه مقام و منزلت برخى از شخصيتهاى اسلامى را كه در صدر اسلام و در رديف ديگر انسانهاى معمولى مىزيستهاند، آنقدر بالا ببرد و در چشم جهانيان به ويژه بيشتر مسلمانان چنان جلوه دهد كه گوئى اينان آدمى نبوده، از شخصيتهاى فوق بشر و از فرشتگان عالم بالا مىباشند!!
من اين موضوع را پس از مدّتها مطالعه و بررسى در اخبار و احاديث سيف، و درك وسعت و دامنۀ انتشار آنها در مصادر و مدارك اسلامى، و دوام تأثير آنها در عقايد و افكار مسلمانان دريافتهام.
از اين روى، و با توجه به آنچه گذشت، من لفظى را مناسبتر از (افسانه) براى
نامگذارى روى داستانهاى سيف نيافتهام، به ويژه هنگامى كه او از برخورد و درگيرىهاى صحابۀ رسول خدا (ص) با يكديگر از زمان خلافت «عُثمان» تا جنگ (جمل) به داستان سرائى مىنشيند.
و يا زمانى كه به شرح ماجراهائى كه بين اصحاب و ديگر ملتها رفته است مىپردازد. چه، همۀ آنها يكدست افسانههائى هستند همانند افسانههاى (خدايان بابل و يونان)!
البته آن قسمت از داستانهاى او را كه من در جلد دوم كتاب «عبد الله سباء» و تحت عنوان «افسانههاى خرافى» آوردهام بايد از آنها استثناء نمود.
آن بخش از كتاب مزبور شامل داستانهائى است كه سيف آنها را دربارۀ «اسود متنبّى كذّاب» با موجودى خيالى كه آن را «شيطان شاه» ناميده و از جنّيانش آفريده، ساخته است!
اگرچه داستانهاى اسود را با چنان موجودى خيالى مىتوان از جملۀ (احاديث خرافه) به حساب آورد؛ ولى من، آن مجموعه از داستانهاى سيف را از آن روى «افسانههاى خرافى» ناميدهام، كه در آنها از (اجنّه و پريان) و كارهاى شگفتانگيز و خارق عادت آنان بيش از ديگر داستانهاى او سخن رفته است.
در پايان، سپاس خود را به ناقد فاضل كه خالصانه عقيدۀ خود را براى آگاهى من از مواردى كه به نظر ايشان خطا و اشتباه مىآمده ابراز داشته است؛ تقديم مىدارد.
«الف»
آزاد به: 76.
آزاد مرد: 76.
آيتالله نجفى مرعشى: 271.
ابن أبى شَيبَه: 21، 22، 27، 31، 39، 40، 41، 46، 47، 55، 67، 68، 131، 172.
ابن أبى العَوجاء: 10.
ابن أثير: 14، 40، 43، 72، 73، 78، 81، 99، 117، 120، 130، 131، 132، 133، 134، 137، 139، 140، 144، 157، 158، 159، 170، 178، 179، 180، 202، 203، 210، 220، 222، 233، 234، 247، 270، 279، 281، 287، 292، 293، 295.
ابن إسحاق: 54، 57، 156، 178.
ابنِ اَعثَم 208، 218، 222.
ابن أُمّ غَزال: 274.
ابن أُمّ مَكتُوم: 197.
ابن حَجَر: 21، 22، 25، 27، 31، 39، 40، 41، 43، 45-47، 51، 53، 54، 55، 57، 59، 63، 65، 67، 68، 69، 70، 72-75، 78، 79، 81، 85، 87، 88، 81، 99، 101، 103-106، 109، 110، 117-120، 126، 127، 130، 131، 133، 137-141، 144، 146-148، 153، 157، 158، 161، 169-175، 179، 180، 183-186، 191-193، 195، 198، 199، 201-203، 205، 207، 209-212، 214، 220، 222، 227-229، 231 -
237، 241، 248-251، 253، 257، 258، 259، 261-263، 266-268، 270، 273، 274، 276-278، 280، 281، 283-285، 287، 291، 293، 295.
ابن حَزم: 23، 31، 32، 43، 51، 57، 73، 88، 101، 106، 109، 120، 141، 144، 146، 148، 158، 170، 174، 181، 193، 199، 210، 222، 227، 229، 234، 268، 271، 276، 295.
ابن خَلدُون: 14، 40، 43، 72، 73، 79، 81، 99، 117، 120، 157، 158، 159، 170، 192، 220، 247، 271، 279، 281، 287، 292، 293، 295.
ابن دُريد: 199، 210.
ابن رُفَيل: 166، 305.
ابن سَعد: 51، 74.
ابن عَبدُ البر: 53، 55، 103، 105، 127، 133، 141، 144، 153، 192، 205، 207، 231، 232.
ابن عَساكِر: 22، 31، 131، 132، 235، 236، 237.
ابن فَتحُون -: 53، 55، 72، 103، 105، 127، 141، 153، 183، 185، 191، 205، 207، 231، 232.
ابن قُتَيبَه دينورى: 120، 148، 149، 234. به «دينورى» مراجعه شود.
ابن كَثير: 14، 99، 117، 120، 157، 158، 159، 170، 178، 180، 181، 220، 247، 279، 281، 287.
ابن كَلبى: 268، 271.
ابن ماكولا: 65، 73، 89، 90، 101، 210، 222.
ابن ماكولا: 65، 73، 89، 90، 101، 210، 222.
ابن ماكولا: 65، 73، 89، 90، 101، 210، 222.
ابن مَسعُود: 92.
ابن مَسعُود: 92.
ابن هبّار: 92.
ابن هشام: 74.
أبو أُسيد ساعدى: 49.
ابو بكر «خليفه»: 22، 25، 28، 31، 35، 63، 64، 69، 111، 146، 191، 195-197،
199، 206، 207، 209، 211، 213، 215، 216، 217، 218، 225، 227، 228، 231-236، 241، 242، 244، 245، 246، 247، 249، 251، 255، 257، 258، 261، 263، 268، 274، 278، 279، 285، 289، 291، 292، 293.
أبو حُبَيش، ذو لَحيۀ عامرى: 34، 135، 141، 142، 143، 144.
اَبُو حُبَيش مطلب قرشى: 143.
أبُو حُذَيفَة: 37، 138.
أبو داود: 144.
أبو سَبرَة: 114.
اَبُو سَلَمة بن عبد الاسد: 183، 185، 187.
أَبو عابِس جُعفى: 62.
أَبُو العاصِ ثَقَفى: 193.
أبو عُبَيده ثَقَفى: 53، 54، 128.
أَبُو عُبَيده جَرّاح: 293.
أبو الفَرَج اصفهانى: 24، 25، 31، 268، 269.
أبو مسعود: 146.
أبو مُفَزِّر: 92، 99، 306.
أبو مُوسى اشعرى: 168.
أَبُو نُباتَه «نائل»: 161، 163، 164، 165، 168، 169، 170.
أحمدَ بن حَنبَل «پيشواى مذهب حنبلى»: 51.
أَحنَف بن قَيس: 114، 274.
أرطاة بن أَبى زَيد: 197، 236، 257، 259، 278.
أَسد بن خُزَيمة: 147.
أَسوَد بن عَبد الأسَد، 186.
أَسوَد عَنَسى: 142، 242، 243، 245، 247، 249، 273، 274، 277، 278، 279، 303، 308.
اَشرَس بنِ كندة: 196.
أشعَث بن قَيس: 206، 208.
إمام حسين «ع»: 236.
إم -- دخويه: 211.
أُم قِرفَه: 193، 194، 238.
امرؤ القَيس بن فلان: 236.
أهل بيت عليهم السلام: 10.
بُخارى: 144، 145، 229، 254، 258، 259.
بُسرِ بن أَبى رُهَم: 154.
بُشرِ بن عبد الله: 33، 37، 39، 40، 41، 43، 46.
بَشير بن خَصاصيَّه: 86.
بَغَوى: 142.
بَكرِ بن وائِل: 86، 184.
بلاذُرى: 15، 16، 99، 110، 120، 125، 128، 129، 133، 138، 140، 143، 144، 148، 156، 159، 166، 168، 170، 177، 180، 208، 218، 222، 234، 246، 254، 293، 296.
«پ»
پيغمبر خدا «ص»: 6، 21، 49، 100، 117، 118، 186، 300، 305.
«ث»
ثمامة بن أَوس: 35، 255، 261، 262، 265، 266، 267، 268، 270.
«ج» جابِر أَسَدى: 33، 37، 61، 63، 67، 68، 70، 71، 72، 73.
جارُود بن مُعلّى: 111، 112.
جُبَير: 209.
جَراد بن مالِك: 35، 255، 283، 284، 285، 287.
جَرير بن عبد الله: 86، 92.
جُشَيش: 242، 243، 247.
جُوَيرية «دختر ابو سفيان»: 143.
«ح»
حارث بن راشِد: 209، 210.
حارِث بن كعب بن سعد: 164، 170.
حارِث بن مُرَّه جهنى: 34، 135، 146، 147، 148.
حارِث بن مُرَّه عبدى: 147، 148.
حارِث بن مُرَّه فَقعَسى: 147، 148.
حارِث بن يزيد عامرى «ديگر»: 33، 83، 123، 126، 127، 128، 130، 131، 133.
حارِث بن يزيد عامرى قُرشى: 123، 125، 126، 131، 133.
حَبيب بن رَبيعة: 266.
حَبيب بن قُرَّه: 184.
حبيب بن مسلمه فِهرى: 128، 129، 130.
حُبَيش بن دُلجَه قَينى: 143، 144.
حُذَيفَة بن مُحصِن: 154، 155، 215، 218.
حُذَيفَۀ فزارى: 193.
حُذَيفۀ قلعانى: 196.
حَرمَلَةِ بنِ مَريطَة: 168.
حُرَيث بن زَيد: 268، 269.
حَطيئه: 27.
حَمّالِ بن مالك: 33، 83، 89، 90، 92، 93، 94، 95، 96، 97، 99، 100، 101.
حَمزَة بن على مُحَضِّر: 177.
حَمَل بن مالك جُنادة: 89.
حَميد بن مالك جُنادة: 89.
حَميد بن ابى نجّار: 90.
حِميَر بن سباء: 291.
حِميَرى: 117.
حُمَيضَة بن نُعمان بارِقى: 33، 37، 59، 60، 61، 62، 63، 64، 65، 67، 68، 70، 71، 72، 77.
حَمَوى: 27. به «ياقوت حَمَوى» مراجعه فرمائيد.
حَنظلَة بن زَيد: 268.
حَوثَب ذى ظُلَيم: 242.
«خ»
خارِجَة بن حِصن: 227، 228.
خالِد بن اسيد: 191.
خالِد بن وَليد: 22، 25، 26، 86، 141، 142، 146، 197، 227، 228، 292، 293.
خَبّاب بن أرت: 92، 98.
خَديجه «ام المؤمنين»: 193.
خِرِّيت بن راشِد: 210، 211، 212، 215، 222.
خُزَيمة بن ثابت: 210، 211، 212، 215، 222.
خُزَيمَة بن ثابت «غير ذو شهادتين»: 131.
خَصفَه تيمى: 34، 189، 201، 202، 203.
خُلَيد بن كَأس: 110، 120.
خُلَيد بن مُنذِر: 33، 83، 109، 110، 111، 112، 114، 115، 116، 118، 119، 120، 284.
خَليفَة بن خَيّاط: 148، 177، 180، 196، 197، 199، 210، 222، 293، 296.
«د»
داذُوَيه: 242، 243، 244، 245، 246، 247.
دينَوَرى: 120، 148، 149، 156، 159، 166، 167، 170، 177، 180.
«ذ»
ذو الخِمار بن عَوف: 262، 265، 267.
ذو لحِيَه كِلابى: 141، 142، 145.
ذويناق: 35، 225، 239، 241، 247، 279.
ذَهَبى: 138، 140، 203، 270.
«ر»
رِبعى بن عامِر: 154، 155، 184.
رِبيال بن عَمرو: 91.
رَبيعَة بن عامِر: 244، 250.
رَبيعَة بن عامِر: 244، 250.
رَبيعَة بن عُثمان: 71، 74.
رَبيعَة بن نَزار: 147، 178.
رَبَّيل بن عَمرو: 33، 83، 91، 92، 93، 94، 95، 96، 97، 98، 99، 101.
رُستَم فَرُّخزاد: 60، 94، 153، 155، 156، 157، 305.
رسول خدا «ص»: 14، 22، 23، 25، 28، 29، 34، 60، 63، 65، 68، 69، 72، 78، 87، 105، 109، 111، 118، 119، 125، 126، 130، 142، 147، 151، 153، 157، 163، 169، 171-173، 175، 179، 183، 186، 191، 192، 197، 198، 202، 207، 210، 211، 212، 214، 218، 228، 231، 232، 236، 241، 242، 246، 249، 250، 252، 261-263، 265-268، 277، 278، 284، 293، 305.
رُفَيل بن مَيسُور: 172.
«ز»
زُبَير بن بكّار: 107.
زُبير بن العوام: 92.
زرّ بن عبد الله: 168.
زَهرَة بن خويه: 164، 165.
زُهَير بن سَليم: 161، 167، 168، 169، 170.
زياد بن حنظَله: 286، 288.
زِياد بن لَبيد: 196، 197.
زَيد بن كَهلان: 273.
زَيد الخَير: 263، 268.
زَيد الخَيل: 263، 268، 269.
زيد مناة تميم: 25.
«س»
سائب بن ابو جُبَيش: 143.
سائب بن اقرَع: 177، 178.
سالم بن عبد الله: 137، 138.
سامَة بن لؤَى: 211.
سَعد بن حَرام انصارى: 129، 130.
سَعد بن عُمَيلَه: 34، 151، 171، 172، 173، 174.
سَعد وَقّاص: 37، 39، 43، 45، 46، 48، 53، 59، 60، 61، 67، 71، 75، 76، 77، 78، 83، 85، 86، 89، 90، 91، 92، 93، 94، 96، 97، 98، 104، 111، 113، 115، 116، 126، 127، 130، 132، 152، 153، 154، 155، 156، 157، 158، 165، 166، 167، 171، 172، 175، 176، 178، 186.
سَعد بن عافِر: 251، 252.
سَعيد بن عافِر: 251، 252.
سَعيد ذى زود: 241، 242.
سُفيان بن عَبدُ الأسَد: 186.
سُكينَه دختر امام حسين «ع»: 236.
سُليمان «ع» 15، 16.
سِماك بن خَرشَۀ ابو دجانه: 131.
سماك بن خَرشة غير ابو دُجانه: 131.
سُمَيفَع ذى كِلاع: 242.
سِنان ضَمرى: 197.
سَواد بن مالك: 33، 37، 60، 61، 63، 75، 76، 77، 78، 79، 81.
سَواد بن مالك دارى: 78.
سَواد بن همّام: 111، 112.
سَهل بن مالك: 193، 194، 196، 283.
سَهل بن يُوسف انصارى: 70، 196، 202، 207، 217، 246، 278.
سَخيت: 110.
سَيحان بن صَوحان: 210، 215، 222.
سَيف بن عُمَر: 9، 13-18)21، 22، 23، 25، 27، 29، 33، 40، 41، 45، 46، 47-49، 53، 54، 55، 57، 59، 62، 63، 65، 67، 68، 70-75، 76، 77، 78، 79، 81، 85، 86، 87، 89، 90-97، 101، 104، 110، 111، 114، 115، 116، 119، 120، 123، 126-130، 133، 137، 138، 141، 146، 147، 151-153، 155، 156، 157، 163، 164، 166، 168، 171، 172،
173، 175، 178، 179، 183-187، 191، 195، 197، 201، 205-215، 217، 227، 231، 232، 233، 235، 239، 240، 245، 246، 247، 249، 250، 251، 257، 258، 259، 261، 263، 265، 266، 267، 268، 269، 273، 274، 277-279، 291، 292، 293، 300، 303-307.
سَيف بن نُعمان لَخمى: 35، 255، 257، 258، 259.
سَيِّد شَرَف الدّين: 284، 285، 287.
«ش»
شِخريت: 213، 216، 217، 219.
شُرَيح بن عامِر: 141، 145.
شَريك غَير مَنسوب: 228، 229.
شَريك فزارى: 35، 225، 227، 228، 229.
شعبى: 22، 23.
شَهر ذونياف «ذوَيناق»: 225، 239، 241، 242، 247، 251، 253، 279.
شَهرَك: 113، 115.
شهريار: 161، 163، 164، 165، 166، 168، 170.
شيخ طوسى: 286.
«ص»
صَعب بن عَطيّة: 185.
صَيحان صَوحان،: 34، 189، 209، 210، 215، 222.
«ض»
ضَحاك بن قَيس: 142، 145.
ضِرار بن أَزوَر: 261، 263، 265، 267.
«ط»
طاهِر بن ابى هالَه: 192، 193، 194، 285، 287.
طَبرى: 13، 14، 15، 17، 22، 23، 31، 39، 40، 41، 43، 45، 46، 47، 48، 51، 53، 54، 55، 57، 59، 61، 63، 67، 70، 72، 73، 74، 75، 77، 78، 79، 81، 86، 87، 89، 90-93، 96، 99، 101،
103، 104، 106، 109، 111، 114، 117، 120، 127، 130، 131، 133، 137-140، 143-145، 147، 153، 154، 156-159، 164، 166، 168-171، 174، 175، 176، 178، 180، 181، 183، 191، 192، 194، 195، 197، 199، 201-203، 205-208، 210، 216، 219، 222، 228، 232، 234، 235، 241، 245، 246، 247، 248، 258، 259، 261، 263، 265، 267، 270، 273-277، 278، 279، 284، 287، 291، 293، 295.
طَلحَة بن اَعلَم: 191، 231، 266.
طلحه بن عبد الله: 92.
طليحه بن بَلال: 33، 38، 103، 106.
طليحه بن خُوَيلِد أسَدى: 92، 93، 177، 227، 261، 262، 263، 265، 267، 268، 270.
طُلَيحَة بن فلان: 104، 106.
«ع»
عابِس جُعفى: 62.
عاصِم بن عَمرو: 61، 63، 67، 71، 77، 90، 93، 94، 95، 96، 97، 98، 99، 114.
عامِر بن طُفَيل: 25، 32.
عامِر بن عبد الأَسَد: 34، 151، 183، 184، 185، 187، 201.
عامِر بن عبد الأَسَد: 34، 151، 183، 184، 185، 187، 201.
عامِر بن عبد الأسود: 184، 185.
عايشه «ام المومنين»: 99.
عِباد بن حُصَين: 233، 234.
عباد بن منصور: 212، 222.
عِباد ناجى: 34، 189، 211، 212، 215، 216، 222.
عَبد بن عَوف: 293، 295.
عَبد بن غَوث حِميَرى: 35، 255، 289، 291، 292، 293.
عَبدُ الدار بن قُصَى: 103.
عَبد الرّحمن أبى العاص: 34، 189، 191، 192، 193، 194.
عَبد القيس بن اقضى: 178، 210.
عَبد الكريم بن عبد الرحمن: 251.
عَبد المُؤمِن: 117، 294.
عبد الله بن حَفص: 34، 135، 137، 138، 139، 140.
عبد الله بن دارم: 109.
عَبدُ الله بن زُبَير: 233.
عبد الله بن سَباء: 13، 77.
عبد الله بن سوار: 112.
عبد الله بن عبد الله عتبان: 176، 177، 178.
عبد الله بن مَسعُود: 92، 98.
عُبَيدةَ بن سَعد: 34، 189، 195، 197، 198، 199.
عتاب بن اسيد: 191، 197.
عُتبَة بن غزوان: 113، 114، 116.
عُتبَة بن نَهاس: 184.
عُتَيبَه: 86.
عُثمان بن أبى العاص: 63، 69، 70، 71، 191، 192، 193، 194، 197.
عُثمان «خليفه»: 14، 91، 92، 98، 99، 308.
عُثمان بن رَبيَعة: 33، 37، 64، 69، 70، 71، 72، 74.
عِجل بن لُجَيم: 54.
عَدِى بن حاتم: 86.
عَرفجَة بن هَرثَمه: 154، 209، 215.
عَذرة بن سَعد هُذيَم: 235.
عُروة بن زَيد: 268، 269.
عروة بن غزّية: 192، 246.
عِصمَة بن عبد الله: 264.
عِكرمَة بن ابى جهل: 196، 205، 206، 207، 209، 213، 215، 216، 217، 218، 231.
عَلاء حَضرَمى: 109، 110، 111، 113، 114، 115، 116، 118، 183، 184، 196، 203.
عَلجُوم مَحاربى: 217.
عَلقَمَة بن علائه كلبى: 25، 26، 27، 28، 31، 32.
على امير المومنين «ع»: 110، 168، 285، 286.
عَمّار ياسِر: 92، 98، 129، 130، 168، 177، 178، 180.
عمارة بن فلان اسدى: 261، 266.
عُمر بن خطّاب: 23، 24، 25، 26، 27، 28، 31، 39، 45، 53، 54، 59، 64، 65، 66، 85، 86، 89، 90، 92، 93، 104، 111، 113، 114، 115، 116، 126، 127، 128، 129، 130، 171، 172، 175، 177، 178، 196، 218، 273، 275، 293، 305.
عُمَر بن عتبَة بن نَوفَل: 134.
عُمَر بن مالِك عُتبَه: 127، 130، 131، 132، 134.
عُمَر بن مالِك عَقَبَه: 131، 133، 134.
عَمرو بن مالك بن عُتبه: 104، 126، 128، 130.
عَمرو بن مَعدىكَرب: 177، 245، 278.
عَمرو بن حكم قُضاعى: 236.
عَمرو بن وَبَره: 33، 83، 85، 86، 87، 88.
عَمرو بن محمد: 22.
عُمَير ذُو مران: 241، 242.
عُمَير بن سعد عبيد: 128، 129، 130.
عَوف بن خارجه: 24.
عَوف بن ربيعَة: 125، 126، 131، 134.
عياض بن غَنَم: 22، 128، 129، 130، 291، 292، 293، 295، 296.
«غ»
غَزال هَمدانى: 35، 255، 273، 274، 276.
غُصن بن قاسِم: 217.
«ف»
فرات بن حيّان: 86.
فِرعَون: 302.
فَزارَة بن ذبيان: 171، 227.
فقعَس بن دُودان: 147.
فيروز ديلمى: 239، 241، 242، 243، 244، 247، 249، 250، 251.
«ق»
قاسم بن محمد: 277.
قَتادَة بن نعمان: 197.
قِرقِرَة، يا (قُرفَة بن زاهر): 34، 151، 152، 153، 154، 157، 158.
قَريب بن ظَفَر: 34، 151، 175، 176، 178، 179، 180.
قُروَة بن مَسيك: 278.
قَعقاع بن عَمرو: 54، 94، 95، 96، 97، 98، 99، 168، 286، 287، 292، 293.
قَلقَشَندى: 158.
قَيس بن عبد يَغُوث: 239، 241، 242، 243، 244، 245، 246، 247، 249، 250، 253، 254.
«ك» كَعب بن مالِك انصارى: 192، 283.
كِلاب بن مَّره: 103.
كَيسان بن ضَبيَّه: 46، 48.
«ل»
لقيط بن مالك ازدى: 209، 210، 215، 216، 218.
لُؤى بن غالِب: 103، 120.
«م»
مالِك بن حُذَيفَة: 283.
مالِك بن رَبيعَة: 33، 37، 45، 46، 47، 48، 49، 50، 151.
مالِك بن عَدى: 257.
مالك بن نُويرَة: 283، 284، 285.
مالكَ بن وَهَبَ: 49.
مامَقانى: 286.
مُبَشَّر بن فضيل: 137، 138، 139، 140.
مُتَمِّم بن نُوَيرَه: 283.
مُثَنّى بن حارثه: 86، 201.
محمد رسول الله «ص»: 232، 307.
محمد بن جُرَير طَبَرى: 40، 41، 45، 72، 117، به «طبرى» مراجعه فرمائيد.
محمد بن حُرَير عبدى: 62.
محمد بن عثمان: 74.
محمد بن عبد الله بن سواد: 40، 54، 62، 78، 87، 96، 114، 125، 156، 172، 177، 185، 274.
مِخنَف بن سُلَيم: 167.
مِدلاج بن عَمرو سَلَمى: 129، 130.
مَذعُور بن عدى: 154.
مرتضى عَسكَرى: 9، 13، 14، 15، 17، 19، 299.
مساور بن نعمان: 46، 48، 49.
مُستَنير بن يزيد: 40، 192، 246.
مَسعُود بن مالك: 90، 101.
مَسعُودى: 17، 147.
مُسلمة الضَّبى: 264.
مُسَوَّر بن عَمرو: 35، 225، 231، 232، 233، 234.
مُسَوَّر بن عَمرو عبّاد: 233، 234.
مُشَيمَصه جبيرى: 142.
مُصَبَّح: 216، 217.
مضارب بن يزيد: 154.
معاويه: 10.
مُعاوية بن اَنَس: 35، 255، 277، 278، 280، 281.
معاويه ثَقَفى: 35، 225، 245، 249، 250، 251، 252، 253.
معاويه ثَقَفى بصرى: 251.
معاويه، عَقيلى: 250، 251، 252،
معاوية بن بكر هوازن: 251.
معاوية بن عبد الكريم: 251، 254.
معاويه عذرى: 35، 225، 235، 236، 237.
معبدَ بن مُرَّه: 154.
مُغَيرة بن شعبه: 154، 155، 156، 157، 158.
مُكنَف بن زَيد: 268.
مُنذِر بن جارُود: 112.
مُنذِر بن ساوى: 109، 110، 117، 120، 284.
منبه بن بكر هوازن: 251.
مُهاجِر بن ابى اميّه: 191، 195، 196، 197، 245، 246، 247.
مهرة بن حيدان: 218.
مُهَلَّب بن عقبه اسدى: 96، 114، 128، 172، 177، 185، 274.
مُهَلهَل بن يزيد: 35، 255، 263، 264، 265، 266، 267، 268، 269، 270.
ميرخواند: 178، 180.
«ن»
نافِع بن أَسوَد: 286، 288.
نائل بن جُعشَم «اَبُو نُباتَة»: 34، 151، 161، 163، 164، 165، 166، 168، 169، 170.
نَخّارجان: 161، 166، 167، 168، 170.
نصر مُزاحم: 51، 110، 120، 148.
نَضر بن سَرى: 166، 172.
نعمان بن مِقرَن: 175، 176، 177.
نَعيم بن مسعود اشجعى: 142.
نعيم بن مِقرَن: 264.
نَوفَل بن عبد مناف: 127.
«و»
وائل بن قَيس: 47.
وائل بن مالك: 47.
واقدى: 17.
والب اسدى: 101.
والبة بن حارث: 154.
«ه -»
هادى علوى: 11، 298، 299.
هاشِم بن عتبه: 103، 104، 106.
هرمزان: 184، 186.
هَزهاز بن عَمرو: 33، 37، 53، 54، 55، 57.
هِلال بن عامِر: 40.
هَمدان بن مالِك: 273.
هيربُد: 111.
«ى»
ياقوت حموى: 27، 49، 73، 114، 117، 120، 129، 130، 133، 148، 199، 208، 220، 222، 234، 266، 267، 271، 274، 294.
يزدگرد ساسانى: 166، 274، 306.
يزيد بن قينان: 34، 189، 205، 206، 207، 208.
يعقوبى: 17، 143، 145، 157، 158.
أزد: 218.
ازد سراة: 60.
ازد شنوء: 60.
ازد عمان: 60.
ازد غسّان: 60.
اسلام 9، 10، 13، 14، 16، 21، 23، 24، 25، 28، 29، 41، 60، 63، 65، 67، 76، 94، 96، 98، 99، 110، 111، 113، 114، 115، 116، 117، 125، 163، 169، 207، 214، 216-218، 242، 247، 252، 261، 279، 280، 294، 299، 304-307.
اصحاب: 21، 22، 29، 33، 41، 49، 50، 63، 65، 68، 72، 87، 100، 104، 105، 119، 125، 130، 138، 153، 157، 163، 169، 179، 183، 186، 202، 207، 212، 214، 220، 232، 236، 248، 249، 250، 251، 258، 266، 275، 278، 279، 280، 285، 293، 305.
انصار: 279.
ايرانيان: 23، 61، 71، 90، 92، 96، 97، 98، 111، 114، 115، 118، 155، 166، 176، 177، 242، 244، 245، 246، 247، 250، 273، 291، 305، 306.
«ب»
بابلىها: 18.
بارق: 59، 60، 64.
بجيله: 64، 71، 86، 92، 97.
بكر بن وائل: 86.
بنو اسد: 85، 86، 92، 93، 98، 154، 227، 261، 265، 267.
بنو افعى: 231.
بنو اميّه: 14، 99.
بنو تميم رباب: 45، 46، 47، 85، 86.
بنو جذام: 257، 258، 259.
بنو حارث: 231.
بنو حارث: 85.
بنو حمير: 85.
بنو رباب: 86.
بنو عامر: 141.
بنو عبد الدار: 104، 106.
بنو عدنان: 85.
بنو عذره: 227، 302.
بنو عقيل: 244، 249، 250.
بنو كنانة: 60.
بنو كهلان: 196.
بنو لَخم: 257.
بنو لُؤى: 125، 211.
بنو مالك بن سعد: 34، 189، 205، 206.
بنو محارب: 216.
بنو ناجيه: 206، 210، 215.
بنو نجرات: 213.
«پ»
پارسيان: 111، 112، 113، 114، 116، 154.
«ت»
تابعين: 258، 259.
تَغلِب: 46.
تميم: 14، 63، 77، 78، 97، 98، 116، 139، 164، 168، 169، 207، 233.
«ث»
ثَقيف: 192، 193، 251.
«ج»
جاهليّت: 163، 169، 179، 261، 267، 268.
جُديلَه: 261، 262، 265، 267.
جُهَينَه: 23، 146، 147، 148، 302.
«خ»
خاورشناسان: 13.
خَثعَم: 64، 71.
خُزارعَه: 60، 73.
خوارج: 147.
«د»
ديلميان: 264.
«ر»
رَبيعَة: 86.
روميان: 29، 247.
«ز»
زندقه: 14، 117، 202، 207، 219، 286، 294.
«س»
ساسانى: 166، 274.
سعد هذيم: 235، 236، 237.
سكاسك: 195، 196، 199.
سكون: 196، 199.
«ش»
شيعه: 285، 286.
«ص»
صحابى: 9، 14، 11-23، 28، 29، 31، 34، 35، 37، 40، 41، 45-47، 53-55، 59، 65، 67، 68، 69، 70، 75، 78، 79، 83، 85، 87-92، 100، 103، 104، 105، 109، 115، 117، 118، 123، 125-127، 131، 135، 137-139، 141، 146، 147، 151، 157، 163، 164، 171، 175، 178، 783، 191، 193، 195، 198، 201، 209، 210، 213، 215، 225، 227، 235، 257، 261، 263، 273، 291.
«ض»
ضَبَّة: 47.
«ط»
طى: 86، 263، 265، 267، 268.
«ع»
عبّاسيان: 13.
عَبدُ القَيس: 109، 112، 147، 209، 210، 215.
عدنان: 47، 97، 98، 115، 116، 168، 172، 178، 210، 211، 277.
عَرَب: 13، 17، 94، 110، 153، 154، 164، 168، 172، 176، 207، 232، 247،
274، 292، 304.
«غ»
غايد: 59، 60.
غَطَنان: 85، 261، 267.
«ف»
فزاره: 174، 227، 229.
«ق»
قَحطانى: 60، 97، 115، 116، 168، 169، 178، 252، 277.
قُريش: 60، 99، 103، 106، 125، 192، 193، 251.
قُضاعَه: 23، 29، 32، 85، 86، 87، 88، 143، 146، 217، 218، 235، 236.
قيس عيلان: 39، 40، 41.
«ك»
كلب: 28.
كِندَه: 195، 205، 206، 208.
«م»
مَجوس: 110.
مُخَضرَمينَ: 163، 169.
مسلمانان: 10، 60، 61، 111-114، 116، 117، 125، 127، 156، 161، 164، 167، 184، 209.
مسيحيان: 110.
مشركين: 114، 209، 215، 216، 219.
مُضَر: 98، 115، 116، 141، 168، 172.
مكتب اهل البيت «ع»: 10.
مكتب خلفاء: 21، 27، 28، 29، 68، 119، 186.
مهاجرين: 137، 138، 139، 140.
«ن»
نَمِر: 46.
«ه -»
هَمدان: 273، 276.
هوازن: 141، 142.
«ى»
يَمانى: 115، 116، 168، 252، 275.
يونانىها: 17.
يهوديان: 110.
«الف»
آيتالله... نجفى مرعشى: 271.
ابن ابى شيبه: 21، 22، 27، 31، 39، 40، 41، 46، 47، 55، 67، 131، 172.
ابن اثير: 14، 40، 43، 72، 78، 99، 120، 131-134، 137، 139، 140، 157-159، 179، 180، 202، 203، 210، 220، 222، 234، 247، 270، 279، 281، 287، 292، 293.
ابن اسحق: 54، 57، 156، 178.
ابن اعثم: 208، 218، 222.
ابن جرير: 17، 22، به «طبرى» مراجعه شود.
ابن حجر: 1، 22، 25، 31، 39، 40، 41، 43، 45-47، 53، 54، 57، 59، 63، 65، 67-70، 72-75، 78، 79، 81، 85، 87، 88، 91، 99، 101، 103-106، 109، 110، 117-120، 126، 127، 130، 131، 133، 137-141، 144، 146-148، 153، 157، 158، 161، 169-175، 179، 180، 183-186، 191-193، 195، 198، 199، 201، 203، 205، 207، 209-212، 214، 220، 222، 227-229، 231-237، 241، 248-251، 253، 257، 258، 259، 261-263، 266-268، 270، 273، 274، 276-278، 280، 281، 283-285، 287، 291، 293، 295.
ابن حزم: 23، 31، 32، 43، 51، 57، 73، 88، 101، 106، 109، 120، 141، 144، 146، 148، 158، 170، 174، 181، 193، 199، 210، 222، 227، 229، 234، 268، 271، 276، 295
ابن خلدون: 14، 40، 43، 72، 73، 79، 81، 99، 117، 120، 157-159، 170، 192، 220، 247، 271، 279، 281، 287، 292، 293، 295.
ابن خيّاط (خليفه بن خياط): 148، 177، 180، 196، 197، 199، 210، 222، 293، 296.
ابن دريد: 199، 210.
ابن سعد: 51، 74.
ابن عبد البر: 53، 55، 103، 105، 127، 133، 141، 144، 153، 192، 205، 207، 231، 232.
ابن عساكر: 22، 31، 131، 132، 235، 236، 237.
ابن فتحون: 53، 55، 72، 103، 105، 127، 141، 153، 183، 185، 191، 205، 207، 231.
ابن كثير: 14، 99، 117، 120، 157، 158، 159، 170، 178، 180، 181، 220، 247، 279، 280، 287.
ابن كلبى: 268، 271.
ابن ماكولا: 65، 73، 89، 90، 101، 210، 222.
ابن هشام: 74.
ابن داود: 144.
ابن الفرج اصفهانى: 24، 25، 31، 268، 269.
احمد بن حنبل: 51.
ام،، دخويه: 211.
«ب»
بخارى: 144، 145، 229، 254، 258، 259.
بغوى: 142.
بلاذرى: 15، 16، 99، 110، 120، 12، 128، 129، 133، 138، 140، 143، 144، 148، 156، 159، 166، 168، 170، 177، 180،
208، 218، 222، 234، 246، 254، 293، 296.
«ح»
حموى: 73، 114 به «ياقوت حموى» مراجعه شود.
حميرى: 117.
«د»
دينورى (ابن قُتَيبَه): 120، 148، 149، 156، 159، 166، 167، 170، 177، 180.
«ذ»
ذهبى: 138، 140، 203، 270.
«ز»
زبير بن بكار: 107.
«س»
سيف بن عمر: 9، 13-18، 21-23، 25، 27، 29، 33، 39-49، 53-55، 57، 59، 62، 70-79، 81، 85-97، 101، 104، 110، 111، 114، 115، 116، 119، 120، 123، 126-130، 133، 137، 138، 141، 146، 147، 151-157، 163، 164، 168، 171-175، 178، 179، 183-187، 191، 195، 197، 201، 205-215، 217، 227، 231-235، 239، 240، 245-251، 257-263، 265، 566-269، 273، 274، 277، 279، 291-293، 300، 303، 307.
سيّد شرف الدّين: 284، 285، 287.
«ش»
شيخ طوسى: 286.
«ط»
طبرانى: 91.
طبرى: 13-15، 17، 22، 23، 31، 39-41، 43، 45-48، 51، 53-55، 57، 59، 61، 63، 67، 70، 72-75، 77-79، 81، 86، 87، 89، 90-93، 96، 99، 101، 103، 104، 106، 109، 111، 114، 117، 120، 127، 130، 131، 133، 137-140، 143-145،
147، 153، 154، 156-159، 164، 166، 168-171، 174-176، 178، 180، 181، 183، 191، 192، 194، 195، 199، 201-208، 210-216، 219، 222، 228، 234، 235، 241، 245-248، 258-260، 261، 263، 265، 267، 270، 273-279، 284، 287، 291-293، 295.
«ع»
عبد المؤمن: 117، 294.
«ق»
قلقشندى: 158.
«م»
مامقانى: 286.
محمد بن جرير: 40، 41 به «طبرى» مراجعه شود.
مرتضى عسكرى: 9، 13-15، 17، 19، 299.
مسعودى: 17، 147.
ميرخواند: 178، 180.
«ن»
نصر مزاحم: 51، 110، 120، 148.
«و»
واقدى: 17
«ى»
ياقوت حموى: 27، 49، 73، 114، 117، 120، 129، 130، 133، 148، 199، 208، 220، 222، 234، 266، 267، 271، 274، 294.
يعقوبى: 17، 143، 145، 157، 158.
«الف»
آبادان: 233.
اروپا: 73.
استخر فارس: 111.
اسبذ: 109، 110.
أكناف: 263، 265، 266، 271.
أفريدوُن: 306.
انبار: 129، 130.
ايران: 60، 61، 109، 111، 113، 115، 116، 167، 244، 305.
«ب»
بابِل: 164، 165، 304، 305، 308.
بَرَهُوت: 206، 207، 208.
بَحرَين: 110، 111، 117، 118، 120، 183، 196، 251.
بَصرَه: 113، 114، 144، 184، 212، 233.
بَغداد: 11، 13، 129.
بَقيع: 126.
بهرسير: 306.
بين النهرين: 61.
«ت»
تُستَر: 184، 186.
تهران: 10.
«ج»
جزيره: 127، 128، 129، 130، 131، 293، 296.
حَبَشه: 71.
حِجاز: 292.
حَرَّه: 126.
حَضرَمَوت: 195، 196، 206.
حُمص: 128.
حوران: 27، 28.
حيدرآباد: 21.
«خ»
خابور: 128، 129.
خراسان: 110، 120، 274، 306.
«د»
دارَين: 184.
دبا: 211، 212، 215، 216، 218، 222.
دجله: 96، 98.
دستبى: 264.
دمشق: 27، 131.
دَومَة الجندل: 196، 199.
دَيلَم: 264.
«ذ»
ذى قار: 115.
ذى قصَّه: 197.
«ر»
رَأس العَين: 128.
رقَّه: 129.
روم: 25.
رى: 306.
«ز»
زرود: 85، 86.
«س»
سباء: 16.
سرات: 59، 60، 73.
سميراء: 262، 265، 266، 271.
سَيلَحين: 76.
«ش»
شام: 24، 28، 196، 197، 247، 293.
شَراف: 76، 90.
شِنَوء: 60، 64، 69، 70، 71.
«ص»
صَنعاء: 195، 197، 243، 245، 246، 247، 250، 278.
«ط»
طائف: 63، 64، 69، 70، 71، 191، 192، 193، 197، 251، 278.
طاوس: 112، 114، 115، 116، 118، 120.
«ع»
عبّادان: 234.
عدن: 244.
عراق: 22، 23، 33، 37، 39، 40،
43، 45، 49، 53، 59، 83، 86، 89، 132، 141، 146، 163، 165، 168، 289، 291، 292، 293.
عك: 231، 244، 278.
عمّان: 60، 196، 209، 215.
«غ»
عسّان: 60.
فارس: 114.
فُرات: 129، 130.
فراض: 76.
فلسطين: 28، 296.
فيوم: 46، 48، 49.
«ق»
قرقيسيا: 126، 127، 128، 129، 130، 133.
قنسرين: 28، 128، 296.
قيقان: 147، 148.
«ك»
كربلا: 28.
كوثى: 164، 165، 168، 306.
كوفه: 113، 115، 129، 130، 176، 177، 178، 180، 264، 273.
«ل»
ليدن: 211.
مدائن: 96، 98.
مدينه: 25، 40، 59، 85، 118، 119، 125، 172، 176، 197، 213، 216، 218، 246، 247، 292.
مروان شاه جهان: 274.
مصر: 49.
مُصَيّخ: 292، 293.
مكَّه: 60، 125، 191، 192، 193، 197، 278.
مَلطيّة: 296.
موصل: 296.
مهره: 215، 216، 219.
«ن»
نجران: 24، 231، 232، 278.
نجير: 197، 206، 208.
نجف: 287.
نهاوند: 89، 90، 175، 176، 177، 180، 181.
«و»
واردات: 262، 265.
ويه اردشير: 306.
«ه -»
هجر: 110.
هُلَند: 211.
هندوستان: 147، 148.
هيت: 49، 123، 126، 127، 129، 130، 133.
«ى»
يمن: 191، 196، 206، 213، 215، 241، 242، 243، 247، 249، 250، 278، 291.
يونان: 304، 305، 308.
«الف»
اخبار الطّول: 120، 148، 149، 156، 159، 166، 170، 177، 180.
استيعاب: 53، 55، 103، 105، 127، 132، 133، 134، 141، 144، 192، 205، 207، 231، 232، 285.
اسد الغابه: 132، 133، 134، 144، 264، 270، 285.
اشتقاق: 199، 210.
اصابه: 21، 25، 31، 39، 43، 45، 47، 51، 53، 55، 57، 59، 63، 65، 67، 68، 73، 74، 75، 79، 81، 85، 87، 88، 89، 101، 103، 104، 106، 109، 110، 117، 120، 126، 131، 133، 134، 137، 138، 140، 141، 144، 147، 148، 153، 158، 163، 170، 171، 174، 175، 180، 183، 191، 194، 195، 198، 199، 201، 203، 205، 207، 208، 210، 211، 213، 220، 221، 227، 228، 229، 234، 235، 237، 241، 248، 253، 257، 258، 259، 264، 270، 276، 278، 280، 281، 284، 285، 287، 288، 291، 295.
اكمال: 65، 73، 101، 210، 221.
انساب الاشراف: 99، 125، 143، 144.
«ت»
تاج العروس: 199.
تاريخ ابن اثير: 40، 43، 73، 78، 81، 99، 102، 117، 120، 132، 133، 139، 140، 158، 170، 180، 203، 220، 233، 234، 254، 281، 287، 293، 295.
تاريخ ابن خلدون: 40، 43، 73، 79، 81، 99، 102، 117، 120، 158، 170، 220، 254، 2271، 281، 287، 291، 293، 295.
تاريخ ابن كثير: 102، 117، 120، 138، 140، 158، 170، 180، 181، 220، 254، 281، 287.
تاريخ ابن عساكر: 22، 31، 131، 132، 235، 236، 237.
تاريخ اسلام ذهبى: 138، 140.
تاريخ اعثم: 222.
تاريخ بخارى: 144، 145، 229، 254، 258، 259.
تاريخ خليفة بن خيّاط: 148، 180، 196، 199، 210، 222، 293، 296.
تاريخ طبرى: 13، 22، 31، 39، 40، 43، 46، 47، 51، 53-55، 57، 59، 67، 72-75، 78، 79، 81، 85، 87، 88، 90، 99، 101، 103، 104، 106، 120، 130، 131، 133، 137-140، 142-145، 154، 156-159، 168، 170، 171، 174، 175، 178، 180، 181، 183-185، 192، 194، 197، 199، 202، 203، 205، 206، 208، 210-214، 219، 222، 234-237، 241، 247، 248، 254، 258، 259، 263، 267، 270، 275-278، 281، 287، 288، 291، 292، 295.
تاريخ يعقوبى: 143، 145، 158.
تجريد: 203، 264، 270.
تقريب التهذيب: 51، 144.
تهذيب التهذيب: 145.
تهذيب الكمال: 254.
تلخيص جمهرۀ ابن كلبى: 271.
تنقيح المقال: 286.
«ج»
جرح و تعديل: 222، 254.
جمهرۀ انساب: 24، 31، 32، 43،
51، 57، 73، 88، 101، 106، 109، 120، 134، 141، 144، 146، 148، 158، 170، 174، 181، 193، 194، 199، 210، 222، 227، 229، 234، 268، 271، 276، 295.
«خ»
خلاصۀ تذهيب الكمال: 222.
«ر»
رجال «شيخ طوسى»: 286.
روات مختلقون: 10.
روض المعطار: 117، 120.
روضة الصفا: 180.
«س»
سيرۀ «ابن هشام»: 74.
«ص»
صفِّين «نصر مزاحم»: 51، 110، 120، 148.
«ط»
طبقات «ابن خياط»: 210، 222.
طبقات «ابن سعد»: 51، 74.
«ع»
عبد الله بن سباء: 13، 77، 208، 284، 308.
عجاله «همدانى»: 51.
عقد الفريد: 51.
عيون الاخبار: 234.
«ف»
فتوح «ابن اعثم»: 208، 218.
فتوح البلدان «بلاذرى»: 109، 120، 128، 133، 138، 140، 148، 156، 159، 166، 168، 170، 177، 208، 218، 222، 234، 246، 254، 293، 296.
فتوح «سيف بن عمر»: 13، 14، 18، 39، 40، 67، 69، 75، 87، 89، 130، 131، 132، 138، 139، 141، 146، 157، 163، 171، 191، 197، 205، 250، 257، 258، 261، 263، 277، 278، 283.
فصول المهمَّه: 285، 287.
فهرست تاريخ طبرى: 222.
«ق»
قرآن: 10، 15، 301، 303.
«ك»
كليله و دمنه: 303.
«ل»
لباب الانساب: 51، 57، 101، 181.
اللباب: 43، 74، 106، 210، 222، 237، 259، 281، 295.
لسان الميزان: 138، 140.
«م»
محبر: 234.
مراصد الاطلاع: 117، 120، 294.
مروج الذَّهَب: 147.
مسند «احمد بن جنبل»: 51.
المشترك: 49.
مصنف «ابن ابى شيبه»: 21.
معارف: 234.
معجم البلان «ياقوت حموى»: 27، 49، 73، 114، 117، 120، 130، 133، 148، 199، 208، 220، 222، 234، 266، 271، 274، 294.
معجم قبائل العرب: 24، 170.
مقدمۀ مرآت العقول: 10.
«ن»
نسب قريش: 107، 134.
نقش عايشه در تاريخ اسلام: 99.
نهايت الارب: 158.
«ه -»
هزار و يك شب: 303.
«الف»
ارتداد حطم: 183.
ارتداد يمانيان: 241، 247، 249، 279، 281.
«ب»
بعثت: 60، 267.
«ج»
جنگ اُحُد: 126.
جنگ بدر: 186.
جنگ جلولا: 103، 104، 306.
جنگ جَمَل: 308.
جنگ دبا: 211، 212، 216، 218، 219، 222.
جنگ صفِّين: 28، 147، 148، 286.
جنگ قادسيِّه: 40، 45، 46، 48، 49، 53، 54، 55، 57، 59، 60، 61، 64، 65، 67، 70، 71، 75، 77، 78، 89، 90-93، 97، 111، 154، 166، 171، 172، 305.
جنگ نهاوند: 89، 175، 176، 177، 178، 180، 181.
جنگ يَمامَه: 137، 138، 139، 140، 292.
جنگهاى ارتداد: 111، 116، 132، 183، 189، 191، 195، 197، 201، 205، 207، 209، 247، 274، 284.
«ح»
حجة الوداع: 192، 249.
«ط»
طاعون عمواس: 128.
«و»
واقعۀ كربلا: 28.
روز أرماث: 93، 94، 97.
روز اَغواث: 53، 93، 97، 98.
روز عِمّاس: 90، 94، 97، 98.
روز گاوان: 76، 77.
روز ماهيان: 76، 77، 78، 88.
ليلة الهرير قادسيّه: 90.
تصویر
تصویر
تصویر