ghaemiyeh.com
سرشناسه : مهریزی، مهدی، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پديدآور : میراث حدیث شیعه/ به کوشش مهدی مهریزی، علی صدراییخویی.
مشخصات نشر : قم: موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشر، ۱۳-
مشخصات ظاهری : 21ج.: نمونه.
فروست : پژوهشکده علوم و معارف حدیث؛ ۶.
شابک : ۶۵۰۰۰ ریال : 978-964-493-455-1 ؛ ۵۵۰۰۰ریال: ج.۱۸، چاپ اول: 9789644933332 ؛ ۷۰۰۰۰ریال: ج.۱۹، چاپ اول: 978964493341
وضعیت فهرست نویسی : برون سپاری
يادداشت : فهرستنویسی براساس جلد بیستم، ۱۳۸۸.
يادداشت : پشت جلد لاتینیشده:.The hadith heritage of Shiah)Mahdi Mihrizi. Mirath -i hadith-i Shiah.
يادداشت : ج.۱۸و۱۹(چاپ اول: ۱۳۸۷).
یادداشت : کتابنامه.
موضوع : احادیث شیعه -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث. سازمان چاپ و نشر
رده بندی کنگره : BP۱۳۶/۹/م۹م۹ ۱۳۰۰ی
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۲۱۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۵۸۱۶۰۰
تنظیم متن دیجیتال: میثم حیدری دولت آبادی
بسم الله الرحمن الرحیم
میراث حدیث شیعه
به کوشش مهدی مهریزی، علی صدراییخویی.
موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث
میراث حدیث شیعه/ به کوشش مهدی مهریزی، علی صدراییخویی.
مشخصات نشر : قم: موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث
متون حديثى
الأربعون حديثاً 9
ابراهيم بن سليمان قطيفى (984 ق)
تحقيق: عليرضا هَزار
شرح و ترجمۀ حديث
المكنون في حقائق الكلم النبويّة (2) 35
أبو محمّد روزبهان بقلى شيرازى (606 ق)
تحقيق: على صدرايى خويى
گنج گهر (ترجمۀ منظوم نثر اللئالي) 145
نديمى (قرن نهم)
تحقيق: سيد جعفر حسينى اشكورى
الحاشية على أصول الكافي 229
المولى محمّد أمين الأسترآبادي (1036 ق)
جمعها و رتبها مولى خليل القزوينى (1089 ق)
تحقيق: على فاضلى
شرح دعاى «يا من تُحَلُّ» 411
از مؤلّفى ناشناخته
تحقيق: سيد محمدرضا حسينى
اجازات
اجازۀ ملّا احمد نراقى به ملّا على آرانى 435
على صدرايى خويى
شرح الأحوال من البداية إلى المآل 451
ملا على آرانى (1244 ق)
تحقيق: على صدرايى خويى
معرفى نسخه
إيجاز المقال في علم الرجال 479
فرج اللّٰه بن محمّد الحويزي
معرّفى: سيّد صادق حسينى اشكورى
فهارس
فهرست عمومى ميراث (دفترهاى 1-8)502
فهرست تفصيلى مطالب 511
متون حديثى
الأربعون حديثاً إبراهيم بن سليمان قطيفى (984 ق)
ابراهيم بن سليمان قطيفى (984 ق) تحقيق: عليرضا هَزار
شيخ ابراهيم بن سليمان قطيفى(1)، فاضل، عالم و از اكابر محدّثان اماميه و اعاظم فقها و مجتهدان بود كه در عصر شاه تهماسب صفوى (930-984 ق) مى زيست.
شيخ يوسف بن ابراهيم، در اجازه اش به وى آورده است:
الشيخ المذكور قطيفي الأصل، إلّا أنّه جاء العراق فقَطَنَ في الغريّ مدّةً ثمّ في الحلّة، فلهذا نسب إلىٰ كلّ منهما؛ فهو فاضل ورع، قد
1) . براى آگاهى از شرح حال وى، ر. ك: رياض العلماء ج 1، ص 15-19؛ أمل الآمل، ج 2، ص 8؛ لؤلؤة البحرين، ص 159-165؛ كشكول، بحرانى، ج 1، ص 289؛ الجامع في الرجال؛ ج 1، ص 42؛ الكُنى و الألقاب، ج 3، ص 76 و 77؛ كشف الحجب و الأستار، ص 11 و 15؛ أنوار البدرين ص 81؛ إيضاح المكنون، ج 1، ص 299، 562، 573 و ج 2، ص 8، 626، 665 و 715؛ معجم المصنّفين، التونكي ج 3، ص 152-154؛ رياض الجنّة، ص 78-82؛ فوائد الرضوية، ص 6-7؛ هدية الأحباب، ص 220؛ روضات الجنات، ج 1، ص 25؛ أعيان الشيعة، ج 2، ص 141-143؛ سفينة البحار، ج 1، ص 77؛ الذريعة، ج 2، ص 307 و ج 5، ص 11 و ج 6، ص 22 و ج 11، ص 188 و 204 و 227 و ج 12، ص 164 و 266 و ج 16، ص 177 و ج 24، ص 439 و ج 25، ص 150-152؛ طبقات أعلام الشيعة (قرن العاشر)، ص 4-5؛ هدية العارفين، ج 1، ص 26؛ الأعلام، للزركلى، ج 1، ص 41؛ معجم المؤلّفين، ج 1، ص 36؛ ريحانة الأدب، ج 4، ص 480؛ مؤلّفين كتب چاپى فارسى و عربى، ج 1، ص 78-79؛ معجم مؤلفي الشيعة، ص 319 و 320؛ نامۀ دانشوران، ج 1، ص 524؛ تاريخ العلماء، حكيمى، ص 26.
روى عنه جملة من العلماء(1).
وى در بسيارى از دانش هاى دينى، دستى گشاده داشت و در برقرارى ارتباط ميان دانشمندان و حاكمان، و نپذيرفتن هدايا و جوايز آنان، بسى سخت پيمان و كرانه جوى بود. او از فقيهانى است كه به حرمت نماز جمعه در زمان غيبت، باور دارند.
براساس گزارش مرحوم علامۀ مجلسى، او از محقق كركى، از على بن هلال جزايرى روايت مى كند:
صاحب رياض العلماء مى نويسد:
وى و شيخ عزّ الدين آملى و شيخ على كركى همدرس بودند و چنان كه گفته اند، نزد شيخ على بن هلال جزايرى، دانش مى آموخته اند ليك از اجازه اى كه شيخ ابراهيم بن سليمان قطيفى به شمس الدين محمد بن حسن استرآبادى داده است، بر مى آيد كه وى، با يك واسطه، از شيخ على بن هلال روايت مى كرده است. او در آن اجازتْنامه گفته است: «إنّ عدّة من الفضلاء أجازوه، أوثقهم الشيخ ابراهيم بن الحسن، الشهير بالورّاق، عن الشيخ علي بن هلال الجزائري» و تاريخ آن اجازه نويسى در سال 920 ق، و در ايّام مجاورتش در نجف اشرف است(2).
در واقع مرحوم افندى با ذكر اين سخن، چندان به دانش آموختن وى از شيخ على بن هلال جزايرى، باور ندارد؛ اما صاحب أعيان الشيعة، را رأى بر اين است كه هيچ ناسازگارى
و منافاتى ميان اين كه ابراهيم بن سليمان، شاگرد على ابن هلال باشد و در عين حال، با واسطه اى از او نقل كند، وجود ندارد(1).
ابراهيم بن سليمان، همچنين از شيخ محمد زاهد نجفى و ديگران، روايت مى كند.
قطيفى شاگردان بسيارى داشته است كه در ميان آنان، سيد معزّ الدين محمد بن تقى الدين محمد حسينى اصفهانى، سيد شريف الدين بن نور الدين مرعشى شوشترى (پدر قاضى نور اللّٰه) و نيز سيد نعمة اللّٰه حلّى، از ديگران نام بُردارترند.
مرحوم سيد محسن امين در اين باره مى نگارد:
يروي عنه إجازةً تلاميذه الثلاثة المذكورون في الرياض: يروي عنه جماعة من العلماء كما يظهر من إجازاته، منهم: تلميذه السيّد معزّ الدين المتقدّم ذكره، و له منه إجازة تاريخها سنة 928 في المشهد المقدّس الغروي، و قد رأيتها بخطّه الشريف على ظهر الشرائع التي كانت لتلميذه المذكور و خطّه غير جيّد، و في اللؤلؤة يظهر من تلك الإجازة أنّ الشيخ عليّ بن هلال كان عمّ هذا الشيخ.
قال في الرياض: و منهم: السيّد شريف الدّين الحسيني المرعشي التستري والد القاضي نور اللّٰه التستري، صاحب مجالس المؤمنين على ما صرّح به القاضي نور اللّٰه في حواشي المجالس المذكور، و منهم السيّد الميرزا نعمة اللّٰه الحلّي.
(أقول) و هي إجازة كبيرة للمولى شمس الدين محمّد بن تركي،
1) . أعيان الشيعة، ج 2، ص 243.
ذات فوائد مهمّة تبلغ نحو كراستين تاريخها سنة 915 ق، بعد وروده العراق بسنتين، و له إجازة للشيخ شمس الدين محمود بن الحسن الأسترآبادي سنة 920 ق. و له إجازة كبيرة للمدعوّ شاه محمود الخليفة الشيرازي، و للشيخ حسين بن عبد الحميد(1).
آثار بسيارى را از ابراهيم بن سليمان قطيفى مى شناسيم. گفتنى است كه او مناظرات و ستيزه هاى دانشى بسيارى با دانشمندِ هم روزگارش شيخ على كركى داشته است. اين چالش ها و گريبان گرفتن هاى دانشورانه غايت نظر و دغدغۀ ذهنى قطيفى در بسيارى از نوشته هايش بوده است، تا آنجا كه تعدادى از آثار او به طور مستقيم، در رد و نقص افكندن بر نگارش ها يا آراى شيخ على كركى، به سامان شده اند.
تأليفات وى به قرار زيرند:
1 - إثبات الفرقة الناجية. صاحب روضات الجنات، نسخه اى از اين كتاب را داشته است(2).
2 - أدعية سعة الرزق و قضاء الدين(3).
3 - الأمالي. امير محمد اشرف، شاگرد علامۀ مجلسى رحمه الله در كتابش فضائل السادات، از الأمالي قطيفى نقل مى كند(4). صاحب أعيان الشيعة، نسخه اى از آن را در مكتبة الحسينية در نجف
ديده است(1).
4 - الأربعون حديثاً (رسالۀ حاضر).
5 - إيضاح النافع(2). اين كتاب در شرح مختصر النافع نوشته شده است.
6 - الحائرية في تحقيق المسألة السفرية. اين رساله، ردّى است بر شيخ على كركى و اثبات اين كه در «ده روز قاطع سفر»، توالى لازم است، بر خلاف نظر كركى كه توالى را شرط نمى دانسته است.
در اين رساله، پاره اى مباحثات كه در سفر مشهد مقدس رضوى ميان اين دو دانشورِ هم روزگار انجام شده، آمده است(3).
7 - السراج الوهّاج لدفع قاطعة اللجاج: مسألۀ حلّ خراج، مقوله اى بود كه شيخ على كركى در جواز و حلّيت آن، رساله اى با نام قاطعة اللجاج في حلّ الخراج نگاشت، و از سوى ديگر، قطيفى در بيان حرمت و نيز ردّ كتاب شيخ على، السراج الوهّاج لدفع قاطعة اللجاج را نوشت(4).
8 - رسالة في حرمة الجمعة. اين رساله نيز نقدى است بر آراى شيخ على كركى در وجوب نماز جمعه به شرط بودن فقيه در عصر غيبت(5).
9 - رسالة الرضاعيّة. اين رساله نيز در مناظره با رساله اى كه شيخ على كركى در بطلان قول به تنزيل در مسأله رضاع نوشته بود، نگارش يافته است(6).
10 - شرح الأسماء الحسنى. نگارش اين كتاب، در 934 ق به پايان رسيده است(1).
11 - نوادر الأخبار الطريفة(2).
12 - حاشيۀ ألفيۀ شهيد اوّل(3).
13 - الهادي إلى الرشاد في شرح الإرشاد(4).
14 - محرّمات الذبيحة(5).
15 - نفحات الفوائد و مفردات الزوائد. اين كتاب، در پاسخ به پرسش هايى فرضى در مسائل دين و شريعت، نگاشته شده است روش نگارنده در كتاب چنين است: «إن سأل سائل كذا فنقول كذا»(6).
16 - الرسالة النجفية. اين رساله، در عبادات، براى استفادۀ مقلّدان نوشته شده است(7).
اربعين نگارى در تاريخ حديث، همواره در ميان انديشه ورزان و حفّاران دانش هاى دينى، بسى مشتاق داشته و ميوه هاى بسيارى را بر شاخسار خود، ديده است.
درخشش و نمود روايتِ متواتر(1)، يا مشهور(2)، و يا دستِكم، مستفيض(3)«مَنْ حفظ مِنْ اُمّتي أربعينَ حديثاً، ممّا يحتاجون إليه من أمر دينهم، بعثه اللّٰه يوم القيامة فقيهاً عالماً»(4)، بر تاركِ متون حديثىِ خاصّه و عامّه، به يقين در شوراندنِ اين انديشه و گستراندنِ اين ساحت، تأثير فراوان داشته است.
به هر روى، چه واژۀ «حَفِظَ» را بر نشر و نگاهدارى پيام شريعت و چهل بانگ دينى در ميان جامعه معنا كنيم و يا آن را در مفهوم «از بَر كردن» كه كتابت را هم شامل شود، منحصر بدانيم، و يا با نظر به اختلاف نسخه ها و نيز نقل هاى گونه گون حديث - كه در برخى منابع به جاى «مَنْ حَفِظَ»، «مَنْ حَملَ»، «مَنْ نَقَلَ» و يا «مَنْ كَتَب» آمده است -، آن را از باب نقل به معنا و نظر عرف، اعمّ از «در ياد سپردن» بدانيم، موجب شده است كه بازار اين نوع نگارش در ميان شيعيان و نيز سنيان هماره گرم و پويا باشد، تا آنجا كه پاره اى شمارگان اربعين نگارى ها را تا هزار هم گفته اند(5)
براى اطّلاع بيشتر، ر. ك: الأربعون حديثاً، محمّدتقى شوشترى، ص 3؛ نيز ر. ك: فصلنامۀ علوم حديث، ش 14، ص 139؛ «چهل حديث نويسى و حديث اربعين»، دكتر نادعلى عاشورى؛ ماهنامۀ آيينۀ پژوهش، ش 66، ص 185: «گزارش از شصت اربعين علوى»، از نگارنده.
.1) . شرح الكافي، ملا صالح مازندرانى، ج 2، ص 228.
2) . مرآة العقول، ج 1، ص 34.
3) . الأربعين، محمدباقر بن محمدتقى مجلسى، ص 10.
4) . الخصال، ص 320؛ الوافي، ج 1، ص 136؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 158؛ كنز العمال، ج 10، ص 225؛ كشف الظنون، ج 2، ص 1036.
5) . زندگانى سردار كابلى، كيوان سميعى، ذيل كتاب اربعين سردار كابلى.
يكى از اين «چهل حديث» نگارى ها، اربعين شيخ ابراهيم بن سليمان قطيفى است كه در جمع احاديث اخلاقى به سامان شده است. مؤلف با آن كه عزم نگارشِ اربعينى در تكاليف و وظايف بندگان و آداب و آموزه هاى اخلاقى داشته است، ليك در فرجام كار، 45 حديث را در اين باب، گرد آورده و ثبت كرده است.
از اربعين قطيفى، سه نسخه يافت شده كه به قرار زيرند:
1 - نسخۀ كتابخانۀ آستان قدس رضوى، به شماره 11705، با خطّ نسخ، در چهار برگ كه در قرن دوازدهم كتابت شده است(1).
2 - نسخه موجود در كتابخانۀ دانشگاه تهران، به شماره 2113، در پنج برگ، كه به خطّ نسخ است و توسط احمد بن شمس الدين حسينى بحرانى نگارش يافته و تاريخ كتابت آن مشخّص نيست(2).
3 - نسخۀ موجود در كتابخانۀ ملّى تهران، به شماره 3879 /ع، كه به خطّ نسخ و توسط محمد قلى، در قرن دوازدهم نوشته شده است. آغاز اين نسخه، افتادگى دارد(3).
كتاب حاضر را براساس همان دست نوشتِ موجود در كتابخانۀ رضوى، كه به جهت قدمت و نيز نيكويى خط، از اقران خود، متمايز بود، ويراسته و آراسته ايم.
تذكار اين نكته بايسته است كه در برخى موارد (ثلث اوّل كتاب)، نگارنده تصريح مى دارد كه روايات را از الأمالي شيخ طوسى رحمه الله نقل مى كند. ما نيز در آن موارد پيش گفته، متن مصحّح موجود كتاب الأمالي را به عنوان نسخه اصل انگاشته ايم و نقل هاى قطيفى را با آن مقابله و تصحيح كرده و در پى نوشت با نام «المصدر» از آن ياد كرده ايم.
تصویر
تصویر
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد للّٰه ربّ العالمين، و صلاة على خيرته من خلقه أجمعين محمّد المصطفى من المصطفين، الباقي شرعه إلى يوم الدّين، و عترته الحجج و البراهين، خصوصاً إمام الأولياء أمير المؤمنين و إمام المتّقين، صلّى اللّٰه على محمّد و آل محمّد صلاةً باقيةً ببقاء ثناء مالك يوم الدين.
أمّا بعد، فيقول الفقير إلى اللّٰه المنّان إبراهيم بن سليمان: هذه أربعون حديثاً وضعتها على الاختصار و حذف الأسناد، و خصصتها بما هو أعظم تكاليف العباد، و أسأل اللّٰه أن يجعلها ذخراً ليوم المعاد، و ينفع بها العلماء و الزهّاد؛ إنّه كريم جواد.
قال اللّٰه تعالى: «وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحٰافِظِينَ * كِرٰاماً كٰاتِبِينَ»(1)«مٰا يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّٰ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ»(2)من كتابي الأمالي للشيخ رحمه الله.
الأوّل: ما ذكره الشيخ رحمه الله بإسناده عن المفيد رحمه الله رفعه، أنّ النبيّ عليه السلام(3)قال: «لا تكثروا الكلام بغير ذكر اللّٰه؛ فإنّ الكلام بغير ذكر اللّٰه قَسو(4)القلب، إنّ أبعد الناس عن(5)اللّٰه تعالى القلب القاسي»(6).
الثاني(1): ما رواه أبو حرب بن أبي الأسود الدُّؤلي(2)رفعه إلى أبي ذرٍّ، عن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله بحضرة أمير المؤمنين عليه السلام(3)قال: «يا أبا ذرّ، اترك فضول الكلام، و حسبك من الكلام ما تنال(4)به حاجتك»(5).
الثالث: بالطريق المذكور(6)قال عليه السلام: «يا أبا ذرّ كفى بالمرء كذبا أن يتحدّث(7)بكلّ ما يسمع(8)».(9)
الرابع: بالطريق المذكور: يا أبا ذرّ، ما من شيء أحقّ بطول(10)السجن من اللسان(11).
1) . الرواية طويلة جدّاً، و أخذ المؤلّف منها موارداً، و نقلها في هذه الرسالة قطعة قطعة.
2) . في الأصل: الذيلي، و الصحيح ما أثبتناه من المصادر.
3) . في المصدر كذا:... فحدّثني أبو ذرّ، قال: دخلت ذات يوم في صدر نهاره على رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله في مسجده، فلم أر في المسجد أحداً من الناس إلّا رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و عليٌّ عليه السلام إلى جانبه يجلس، فاغتنمت خلوة المسجد فقلت: يا رسول اللّٰه.... فقال...
4) . في المصدر: تبلغ.
5) . الأمالي للطوسي، ص 535 المجلس يوم الجمعة الرابع من المحرّم؛ مجموعة ورام، ج 2، ص 61؛ مكارم الأخلاق، ص 467؛ أعلام الدين، ص 198؛ بحار الأنوار، ج 74، ص 86؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 188.
6) . و الطريق كذا: حدّثنا الشيخ أبو جعفر محمّد بن الحسن بن عليّ الطوسي، قال: أخبرنا جماعة عن أبي المفضّل، قال: حدّثنا رجاء بن يحيى بن الحسين العبرتائي الكاتب سنة أربع عشرة و ثلاثمائة، قال: حدّثنا محمّد بن الحسن بن شمّون، قال: حدّثني عبد الله بن عبد الرحمن الأصم، عن الفضيل بن يسار، عن وهب بن عبد الله بن أبي دبي الهنائي، قال: حدّثني أبو حرب بن أبي الأسود الدؤلي، عن أبيه أبي الأسود، قال:
7) . في المصدر: يحدّث.
8) . في المصدر: سمعه.
9) . معاني الأخبار، ص 158؛ الأمالي للطوسي، ص 535؛ مكارم الأخلاق، ص 467؛ أعلام الدين، ص 198؛ بحار الأنوار، ج 74، ص 86؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 188.
10) . في النسخة: بغلول، و الصحيح ما أثبتناه من المصدر.
11) . الأمالي للطوسي، ص 535؛ مكارم الأخلاق، ص 467؛ مجموعة ورّام، ج 2، ص 61؛ بحار الأنوار، ج 74، ص 86.
الخامس: قال عليه السلام: يا أبا ذرّ، إنّ اللّٰه عند لسان كلّ قائل، فليتّق اللّٰه امرؤ و ليعلم ما يقول(1).
السادس: بالطريق المذكور قال عليه السلام: «يا أبا ذرّ، من أجاب داعي اللّٰه، و أحسنَ عمارة مساجد اللّٰه، كان ثوابه من اللّٰه الجنّة» فقلت: بأبي أنت و اُمّي يا رسول اللّٰه فكيف تعمر مساجد اللّٰه؟ قال: «لا يرفع فيها الأصوات، و لا يجادل فيها بالباطل، و اترك اللغو ما دمت فيها، فإن لم تفعل فلا تلومنّ(2)إلّا نفسك»(3).
السابع: و بالطريق المذكور قال عليه السلام: «يا أبا ذرّ، لا تنطق (فيما يعنيك في شيء)(4)فإنّك لست منه في شيءٍ (فاخزن لسانك كما تخزن ورقك)(5)».(6)
الثامن: بالطريق المذكور قال عليه السلام: «يا أبا ذرّ، الكلام(7)عماد الدين و اللسان أكبر، و الصدقة تمحو الخطيئة و اللسان أكبر(8).
التاسع: قال عليه السلام: «يا أبا ذرّ، ليكن لك في كلّ شيء نيّةٌ(9)حتّىٰ في النوم و الأكل(10).
1) . الأمالي للطوسي، ص 535؛ مجموعة ورّام، ج 1، ص 105؛ مكارم الأخلاق، ص 467؛ مشكاة الأنوار، ص 15؛ أعلام الدين، ص 198؛ بحار الأنوار، ج 74، ص 86؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 188.
2) . في المصادر: فلا تلومنّ يوم القيامة إلّا نفسك.
3) . ما وجدنا هذه القطعة في أمالي الطوسي؛ بل في مكارم الأخلاق، ص 467؛ مجموعة ورّام، ج 2، ص 61؛ أعلام الدين، ص 198؛ بحار الأنوار، ج 74، ص 86؛ بحار الأنوار، ج 80، ص 369؛ وسائل الشيعة، ج 5، ص 233.
4) . في المصدر: فيما لا يعنيك.
5) . كذا في الأصل و بحار الأنوار، و في المصدر: و احرز لسانك كما تحرز رزقك.
6) . الأمالي للطوسي، ص 527؛ مجموعة ورام، ج 2، ص 53؛ أعلام الدين، ص 191؛ بحار الأنوار، ج 74، ص 78.
7) . كذا في الأصل، و في المصادر: الصلاة عمود الدين.
8) . أمالي الطوسي، ص 529؛ مكارم الأخلاق، ص 461؛ مجموعة ورّام، ج 2، ص 55؛ أعلام الدين، ص 192؛ بحار الأنوار، ج 74، ص 80.
9) . في أعلام الدين و مكارم الأخلاق: نيّة صالحة.
10) . ما وجدنا هذه العبارة في أمالي الطوسي؛ بل وجد في: مكارم الأخلاق، ص 463؛ أعلام الدين، ص 194؛ بحار الأنوار، ج 74، ص 84؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 48.
العاشر: قال عليه السلام: «يا أبا ذرّ، أربعة(1)لا يصيبهنَّ إلّا مؤمن: الصمت و هو أوّل العبادة»(2)قلت: يا رسول اللّٰه، و إنّا لنؤاخذ(3)بما (ننطق من ألسنتنا)(4)؟ قال: «يا أبا ذرّ، و هل يكبّ الناس على مناخرهم في النار إلّا حصائد ألسنتهم! إنّك لا تزال سالماً ما سكتّ، فإذا تكلّمت يُكتب(5)لك أو عليك»(6).
الحادي عشر: و بالطريق المذكور قال عليه السلام: «يا أبا ذرّ، إنّ الرجل ليتكلّم بالكلمة من رضوان اللّٰه (جلّ ذكره)(7)فيكتب له بها رضوانه إلى يوم القيامة، و إنّ الرجل ليتكلّم بالكلمة في المجلس ليضحكهم بها، فيهوي في جهنّم [ما](8)بين السماء و الأرض»(9).
الثاني عشر: بالطريق المذكور قال عليه السلام: «يا أبا ذرّ، ويل للّذي يتحدّث(10)فيكذب (ليضحك به القوم)(11)! ويل له، ويل له، ويل [له](12)»(13)
1) . في المصدر: أربع.
2) . و للرواية هذه الزيادة: «... و التواضع للّٰه، و ذكر اللّٰه في كلّ حالة، و قلّة الشيء يعني قلّة المال. يا أبا ذر، همِّ بالحسنة و إن لم تعملها؛ لكيلا تكتب من الغافلين. يا أبا ذرّ، من ملك ما بين فخذيه و بين لحييه دخل الجنّة» قلت: يا رسول اللّٰه...
3) . في المصدر: لنؤخذ.
4) . في المصدر: بما تنطق به ألسنتنا.
5) . في المصدر: كتب.
6) . الأمالي للطوسي، ص 536؛ مكارم الأخلاق، ص 469؛ مجموعة ورّام، ج 2، ص 64؛ عدّة الداعي، ص 249؛ أعلام الدين، ص 201؛ بحار الأنوار، ج 74، ص 26.
7) . في المصدر: جلّ ثناؤه.
8) . أضفناه من المصادر.
9) . الأمالي للطوسي، ص 536-537؛ مجموعة ورّام، ج 2، ص 64؛ أعلام الدين، ص 201؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 251.
10) . في المصدر: يحدّث.
11) . في المصدر: ليضحك القوم.
12) . أضفناه من المصادر.
13) . الأمالي للطوسي، ص 536؛ مجموعة ورّام، ج 2، ص 64؛ أعلام الدين، ص 201؛ وسائل الشيعة، ج 12،
الثالث عشر: بالطريق المذكور، قال عليه السلام: «يا أبا ذرّ، من صمت نجا، فعليك (بالصمت)(1)بالصدق، و لا تخرجنّ من فيك كذبة أبداً» قلت: يا رسول اللّٰه، فما توبة الرجل الّذي يكذب متعمّداً؟ قال: الاستغفار، و صلوات الخمس بعد ذلك)(2).(3)
الرابع عشر: ما رواه أبو ذرّ رضى الله عنه قال: يا رسول اللّٰه، أوصني فقال: «اُوصيك بتقوى اللّٰه؛ فإنّه رأس أوّل كلمة»(4)قلت: يا رسول اللّٰه، زدني. قال(5): «عليك بالجهاد؛ فإنّه رهبانيّة اُمّتي». قلت: يا رسول اللّٰه، زدني. قال: «عليك بالصمت إلّا من الخير(6)فإنّه مطردة للشيطان(7)عنك و عون لك على أمر(8)دينك» إلخ(9).
الخامس عشر: في رواية أبي ذرّ عن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «(إنّ في صحف إبراهيم عليه السلام)(10):
و على العاقل أن يكون بصيراً بزمانه مقبلاً على شأنه، حافظاً للسانه؛ و من(11)حسب
1) . ليس في المصدر.
2) . في المصدر كذا: و الصلوات الخمس تغسل ذلك.
3) . الأمالي للطوسي، ص 537؛ مجموعة ورّام، ج 2، ص 64؛ مشكاة الأنوار، ص 174؛ أعلام الدين، ص 201؛ بحار الأنوار، ج 74، ص 90؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 201.
4) . في المصدر: رأس أمرك كلّه.
5) . و للرواية هذه الزيادة:... قال: عليك بتلاوة القرآن، و ذكر اللّٰه عزّ و جلّ؛ فإنّه ذكر لك في السماء، و نور لك في الأرض. قلت: يا رسول اللّٰه، زدني قال: عليك بالجهاد.
6) . في المصدر: خير.
7) . في المصدر: مطرد الشيطان.
8) . في المصدر: اُمور.
9) . الأمالي للطوسي، ص 539؛ مجموعة ورّام، ج 2، ص 66؛ مكارم الأخلاق، ص 472؛ أعلام الدين، ص 206؛ إرشاد القلوب، ج 1، ص 140.
10) . في المصدر كذا:... قال: قلت: يا رسول اللّٰه، فما كانت صحف إبراهيم عليه السلام؟ قال... و كان فيها أمثال:... و على العاقل...
11) . في المصدر: فإنّ من.
كلامه من عمله قلّ كلامه إلّا فيما يعني(1)»(2).
السادس عشر: عن أبي عبد الله جعفر بن محمّد الصادق عليهما السلام عن أبيه أنّه قال في خطبة أبي ذرّ رضى الله عنه: «يا باغي العلم، إنّ هذا اللسان مفتاح خير و مفتاح شرّ، فاختم على فمك كما تختم على ذهبك و على ورقك» فاختم على فمك كما تختم على ذهبك و على ورقك»(3).
السابع عشر: عن أمير المؤمنين عليه السلام قال: «إنّ لله عباداً كسرت قلوبهم خشيته فأصمّهم عن المنطق، و إنّهم لفصحاء طلقاء ألبّاء» إلخ(4).
الثامن عشر: ابن أبي الصباح قال: سمعت كلاماً يروي عن النبيّ صلى الله عليه و آله و عن عليّ عليه السلام و عن ابن مسعود، فعرضته على أبي عبد الله عليه السلام فقال: «هذا قول رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله»(5)إلى أن قال: «و أعظم الخطايا عند اللّٰه لسان كذّاب»(6).
التاسع عشر: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «طوبى لمن أمسك (الفضل من لسانه)(7)و أنفق الفضل من ماله، فانظر كيف قُلب الناس؛ أمسكوا فضل المال، و أطلقوا فضل اللسان»(8).
1) . في المصدر: فيما يعنيه.
2) . معاني الأخبار، ص 332؛ الخصال، ج 2، ص 523؛ الأمالي للطوسي، ص 539؛ عوالي اللئالي، ج 1، ص 90؛ مجموعة ورّام، ج 2، ص 66؛ أعلام الدين، ص 205؛ مكارم الأخلاق، ص 472؛ إرشاد القلوب، ج 1، ص 173؛ بحار الأنوار، ج 12، ص 71 و ج 68، ص 279 و ج 74، ص 74.
3) . الكافي، ج 2، ص 114؛ الأمالي للمفيد، ص 179؛ الأمالي للطوسي، ص 543؛ تحف العقول، ص 395؛ مجموعة ورّام، ج 2، ص 69؛ مشكاة الأنوار، ص 175؛ أعلام الدين، ص 207؛ إرشاد القلوب، ج 1، ص 141؛ بحار الأنوار، ج 1، ص 149 و ج 68، ص 301 و ج 75، ص 309 و 451.
4) . مجموعة ورّام، ج 2، ص 78 و ص 131؛ إرشاد القلوب، ج 1، ص 95.
5) . في المصادر كذا: هذا قول رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله أعرفه.
6) . الكافي، ج 8، ص 81؛ الاختصاص، ص 342؛ كنز الفوائد، ج 1، ص 216؛ مجموعة ورّام، ج 2 ص 92؛ إرشاد القلوب، ج 1، ص 73؛ بحار الأنوار، ج 21، ص 210 و ج 74، ص 135.
7) . في بعض المصادر: فضلات لسانه.
8) . جامع الأخبار، ص 94؛ مجموعة ورّام، ج 1، ص 108؛ بحار الأنوار، ج 68، ص 287.
العشرون: قال النبيّ صلى الله عليه و آله: «(من اتّقى ربّه كَلّ لسانه)(1)و لم يشف غيظه»(2).
الحادي و العشرون: قال صلى الله عليه و آله: «إذا غضبت فاسكت»(3).
الثاني و العشرون: محمّد بن أبي بصير قال: قال أبو الحسن عليه السلام: «مِن علامات الفقه الحلم و العلم و الصمت، و إنّ الصمت باب من أبواب الحكمة، إنّ الصمت يكسب المحبّة، إنّه دليل على كلّ خير»(4).
الثالث و العشرون: أبو حمزة قال: سمعت أبا جعفر - صلوات اللّٰه عليه و آله - يقول:
الرابع و العشرون: أبو عليّ الجَوّاني(7)قال: شهدت أبا عبد الله - صلوات اللّٰه عليه و آله - و هو يقول لمولى له يقال له سالم، و وضع يده على شفتيه(8)كذا(9)و قال: «يا سالم، احفظ
1) . و في بعض المصادر: من خاف اللّٰه كلّ لسانه.
2) . الكافي، ج 8، ص 128؛ تحف العقول، ص 356؛ مجموعة ورّام، ج 1، ص 121 و ج 2، ص 137؛ مشكاة الأنوار، ص 176؛ كشف الريبة للشهيد الثاني رحمه الله، ص 29؛ بحار الأنوار، ج 75، ص 224 و ص 269.
3) . مجموعة ورّام، ج 1، ص 123؛ جامع الأخبار، ص 160؛ بحار الأنوار، ج 70، ص 273.
4) . الكافي، ج 1، ص 36 و ج 2، ص 113؛ الخصال، ج 1، ص 158؛ قرب الإسناد، ص 162؛ الاختصاص، ص 232؛ تحف العقول، ص 445؛ كشف الغمّة، ج 2، ص 293؛ إرشاد القلوب، ج 1، ص 102؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 48 و 55 و ج 68، ص 276 و 288 و 294 و ج 75، ص 338؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 182 و 185؛ مستدرك الوسائل، ج 9، ص 16.
5) . خَرِسَ خَرَساً و الخَرسُ: ذَهاب الكلام خلقةً أو عيّاً؛ هو أخْرَس، و هي خَرساءُ و (ج) خُرْس و خُرْسان. راجع: العين، ج 1، ص 478 و معجم الوسيط، ص 226 خ/س.
6) . الكافي، ج 2، ص 113؛ مستطرفات السرائر، لابن إدريس، ص 594؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 135 و ج 68، ص 285؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 182. قال العلّامة المجلسي نوّر اللّٰه مرقده: الخُرس - بالضمّ - جمع الأخرس، أي: هم لا يتكلّمون باللغو و الباطل و فيما لا يعلمون و في مقام التقيّة؛ خوفاً على أئمّتهم و أنفسهم و إخوانهم، فكلامهم قليل فكأنّهم خرس. بحار الأنوار، ج 68، ص 295.
7) . في الأصل: الحمراني؛ و الصحيح ما أثبتناه من المصادر.
8) . في الأصل: سفينة؛ و الصحيح ما أثبتناه من المصادر.
9) . ليس في المصادر.
[لسانك](1)تسلم(2)، فلا تَحمِل الناس على رقابنا»(3).
الخامس و العشرون: عثمان بن عيسى قال: حضرت أبا الحسن - صلوات اللّٰه عليه و آله - و قال له رجل: أوصني. فقال: «احفظ لسانك تُعَزّ، و لا [تُمَكّن](4)الناس من قيادك فتذلَّ رقبتك»(5).
السادس و العشرون: هشام بن سالم عن أبي عبد الله عليه السلام قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله لرجل أتاه: «أ لا أدلّك على أمر يُدْخِلُك اللّٰه به الجنّة؟» قال: بلى يا رسول اللّٰه. قال: «أنِل ممّا أنالَك اللّٰه» قال: فإن كنتُ أحوج ممّن أُنيلُه: قال: «فانصر المظلوم» قال: فإن كنت أضعفَ ممّن أنصره؟ قال: «فاصنع للأخرق، يعني أشِرْ عليه» قال: فإن كنت أخْرَق مِمّن أصنع له؟ قال: «فأصمتْ لسانك إلّا من خير، أ ما يسرّك أن تكون(6)فيك خصلة من هذه الخصال تجرّك إلى الجنّة»(7).
1) . ليس في الأصل، و أضفناه من المصادر.
2) . في الأصل: نسلم فلا نحمل، و الصحيح ما أثبتناه من المصادر.
3) . الكافي، ج 2 ص 113؛ بحار الأنوار، ج 68، ص 295؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 189. و قال العلّامة المجلسي رفع اللّٰه روحه القدسي: ضمير شفتيه للإمام عليه السلام، و رجوعه إلى السالم بعيد. «تسلم» أي من معاصي اللسان و مفاسد الكلام. «و لا تَحْمِل الناس على رقابنا» أي لا تسلّطهم علينا بترك التقية و إذاعة أسرارنا. لاحظ: بحار الأنوار، ج 68، ص 295.
4) . في الأصل: تمكر، و الصحيح ما أثبتناه من المصادر.
5) . الكافي، ج 2، ص 113 و 225؛ إرشاد القلوب، ج 1، ص 103؛ بحار الأنوار، ج 68، ص 296 و ج 72، ص 82؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 190 و ج 16، ص 248.
6) . في الأصل: يكون، و الصحيح ما أثبتناه من المصادر.
7) . الكافي، ج 2 ص 113؛ مجموعة ورّام، ج 2، ص 189؛ بحار الأنوار، ج 68، ص 296؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 182. و قال العلّامة المجلسي رضوان اللّٰه عليه: «أنل ممّا أنالك اللّٰه» أي: أعط المحتاجين ممّا أعطاك اللّٰه تعالى؛ «للأخرق» أي الجاهل بمصالح نفسه. و في القاموس: صنع إليه معروفاً - كمنع - صُنعا
السابع و العشرون: أبو القداح(1)عن أبي عبد الله عليه السلام قال: «قال لقمان لابنه: يا بنيّ، إنْ كنت زعمت أنّ الكلام من فضّة فإنّ السكوت من ذهب»(2).
الثامن و العشرون: الحلبي يرفعه قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «أمسك لسانك؛ فإنّه(3)صدقة تصدّق بها على نفسك(4)و لا يَعرف عبد حقيقة الإيمان حتّى يَخْزُنَ من لسانه»(5).
التاسع و العشرون: عبد الله بن عليّ الحلبي، عن أبي عبد الله عليه السلام في قول اللّٰه عزّ و جلّ: «أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ»(6): «أي ألسنتكم»(7).
الثلاثون: الحلبي رفعه قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «نجاة المؤمن حفظ(8)لسانه»(9).
1) . كذا في الأصل، و في المصادر: ابن القدّاح.
2) . الكافي، ج 2، ص 114؛ بحار الأنوار، ج 68، ص 297؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 183.
3) . في المصادر: فإنّها.
4) . في المصادر: ثمّ قال: و لا يعرف...
5) . الكافي، ج 2، ص 114؛ الدعوات للراوندي، ص 106؛ مشكاة الأنوار، ص 175؛ بحار الأنوار، ج 68، ص 298 و ج 72، ص 261؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 184؛ مستدرك الوسائل، ج 9، ص 24.
6) . سورة النساء، الآية 77.
7) . الكافي، ج 2، ص 114؛ تفسير العياشي، ج 1، ص 258؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 217 و ج 68، ص 299؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 190.
8) . و في أكثر المصادر:... في حِفْظِ لسانه؛ أو: مِنْ حفظ لسانه.
9) . الكافي، ج 2، ص 114؛ ثواب الأعمال، ص 182؛ بحار الأنوار، ج 68، ص 283 و 300 و 301؛ وسائل
الأحد و الثلاثون: أبو بصير قال: سمعت أبا جعفر عليه السلام يقول: [كان أبو ذرّ رحمه الله يقولُ:](1)«يا مبتغي(2)العلم، إنّ هذا اللسان مفتاح خير و مفتاح شرّ، فاختم على لسانك كما تختم على ذهبك و رزقك(3)»(4).
الثاني و الثلاثون: عمرو بن جُميع عن أبي عبد الله عليه السلام قال: «كان المسيح عليه السلام يقول: لا تُكثروا الكلام في غير ذكر اللّٰه؛ فإنّ الّذين يكثرون الكلام [في غير ذكر اللّٰه](5)قاسية قلوبهم و لكن لا يعلمون»(6).
الثالث و الثلاثون: أبو جميلة، عمّن ذكره، عن أبي عبد الله عليه السلام قال: «ما من يوم إلّا و كلّ عضو من أعضاء الجسد يكفّر اللسان، يقول: ناشدتك باللّٰه(7)أن نعذَّب فيك»(8).
1) . ليس في الأصل، و أضفناه من المصادر.
2) . في أمالي الطوسي: يا باغي.
3) . في المصادر: ذهبك و ورقك.
4) . الكافي، ج 2، ص 114؛ الأمالي للمفيد، ص 179؛ الأمالي للطوسي، ص 543؛ تحف العقول، ص 395؛ مشكاة الأنوار، ص 175؛ أعلام الدين، ص 207؛ إرشاد القلوب، ج 1، ص 141؛ بحار الأنوار، ج 1، ص 149 و ج 68، ص 301 و ج 70، ص 65 و ج 75، ص 309 و 451؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 191؛ مستدرك الوسائل، ج 9، ص 24.
5) . ليس في الأصل، و أضفناه من المصادر.
6) . الكافي، ج 2، ص 114؛ الأمالي للمفيد، ص 208؛ الأمالي للطوسي، ص 3، مع اختلاف فيه؛ مجموعة ورّام، ج 2، ص 189؛ مشكاة الأنوار، ص 56؛ بحار الأنوار، ج 14، ص 331 و 324؛ و ج 68، ص 281 و 301؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 196.
7) . في المصادر: نشدتك اللّٰه.
8) . الكافي، ج 2، ص 114؛ مجموعة ورّام، ج 2، ص 140؛ بحار الأنوار، ج 68، ص 302؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 191.
الرابع و الثلاثون: أبو حمزة عن عليّ بن الحسين - صلوات اللّٰه عليهما - قال: إنّ لسان ابن آدم يُشرِف على جميع جوارحه كلّ صباح [يقول: كيف أصبحتم؟](1)فيقولون:
بخير إن تركتنا! [و يقولون:](2)اللّٰه [اللّٰه](3)فينا! و يناشدونه و يقولون: إنّما نثاب و نعاقَب بك»(4).
الخامس و الثلاثون: أبو إسماعيل قيس رفعه قال: جاء رجل إلى النبيّ صلى الله عليه و آله فقال: يا رسول اللّٰه، أوصني فقال: «احفظ لسانك». قال: يا رسول اللّٰه، أوصني. قال: «احفظ لسانك». قال: يا رسول اللّٰه، أوصني. قال: «احفظ لسانك، ويحك و هل يُكِبُّ الناسَ على مناخرهم في النار إلّا حصائد ألسنتهم!»(5).
السادس و الثلاثون: ابن فضّال، عمّن رواه، عن أبي عبد الله عليه السلام قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «من لم يَحْسُب كلامَه من عمله كثرت خطاياه، و حضر عذابه»(6).
السابع و الثلاثون: السَّكوني عن أبي عبد الله عليه السلام قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «يعذّب اللّٰه اللسان بعذاب لا يعذّب به شيئاً من الجوارح، فيقول: أي ربّ، عذّبتني بعذاب لم تعذّب به شيئاً! فيقال له: خَرَجَتْ منك كلمةٌ فبلغتْ مشارق الأرض و مغاربها، فسُفِك بها الدم الحرام، و انتُهِبَ بها المال الحرام، و انتُهِك بها الفرجُ الحرام؛ و عزّتي(7)
1) . ليس في الأصل، و أضفناه من المصادر.
2) . ليس في الأصل، و أضفناه من المصادر.
3) . ليس في الأصل، و أضفناه من المصادر.
4) . الكافي، ج 2، ص 115؛ بحار الأنوار، ج 68، ص 302.
5) . الكافي، ج 2، ص 115؛ تحف العقول، ص 56؛ بحار الأنوار، ج 68، ص 303 و ج 74، ص 161؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 191.
6) . الكافي، ج 2، ص 115؛ مجموعة ورّام، ج 2، ص 190؛ بحار الأنوار، ج 68، ص 304؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 196.
7) . في بعض المصادر: و عزّتي و جلالي.
لاُعذّبنّك بعذاب لا اُعذّب به شيئاً من جوارحك»(1).
الثامن و الثلاثون: بهذا الإسناد قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم: «إن كان في شيء شؤم ففي اللسان»(2).
التاسع و الثلاثون: الوشّاء قال: سمعت الرضا عليه السلام يقول: «كان الرجل من بني إسرائيل إذا أراد العبادة صمت قبل ذلك عشر سنين»(3).
الأربعون: جعفر بن إبراهيم قال: سمعت أبا عبد اللّٰه عليه السلام يقول: قال رسول اللّٰه عليه السلام:
«من رأى موضع كلامه من عمله قلّ كلامه إلّا فيما يعنيه»(4).
الأحد و الأربعون: منصور بن يونس، عن أبي عبد الله عليه السلام قال: في حكمة آل داود:
«على العاقل أن يكون عارفاً بزمانه، مقبلاً على شأنه، حافظاً للسانه»(5).
الثاني و الأربعون: الحسن بن رباط(6)، عن بعض رجاله، عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام قال: «لا يزال العبد المؤمن محسناً ما دام ساكتاً، فإذا تكلّم كُتب محسناً أو مسيئاً»(7).
1) . الكافي، ج 2، ص 115؛ الجعفريات، ص 147؛ مجموعة ورّام، ج 2 ص 190؛ بحار الأنوار، ج 68، ص 304؛ وسائل الشيعة، ج 27، ص 21؛ مستدرك الوسائل، ج 9، ص 23 و ج 17 ص 249.
2) . الكافي، ج 2، ص 116؛ الاختصاص، ص 249؛ مشكاة الأنوار، ص 175 و 319؛ بحار الأنوار، ج 68، ص 289 و 305؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 192؛ مستدرك الوسائل، ج 9، ص 24 و 25.
3) . الكافي، ج 2، ص 116؛ بحار الأنوار، ج 68، ص 306؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 183.
4) . الكافي، ج 2، ص 116؛ بحار الأنوار، ج 68، ص 306؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 196.
5) . الكافي، ج 2، ص 116؛ مجموعة ورّام، ج 1، ص 106، مع اختلاف فيه؛ بحار الأنوار، ج 12، ص 59، نقلاً عن صحف إبراهيم؛ و ج 14، ص 39 و ج 68، ص 307.
6) . أي: عليّ بن الحسن بن رباط.
7) . الكافي، ج 2، ص 116؛ الفقيه، ج 4، ص 396؛ الخصال، ج 1، ص 15؛ ثواب الأعمال، ص 164 و 178؛ الاختصاص، ص 232؛ روضة الواعظين، ج 2، ص 467؛ مشكاة الأنوار، ص 173؛ إرشاد القلوب، ج 1، ص 102؛ بحار الأنوار، ج 5، ص 327 و ج 68، ص 277 و 289 و 307؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 184؛ مستدرك الوسائل، ج 9، ص 16.
الثالث و الأربعون: حمّاد بن عيسى، عمّن ذكره، عن أبي عبد الله قال: قال أمير المؤمنين - صلّى اللّٰه عليه - في وصيّة لابنه محمّد بن الحنفيّة: «اعلم - يا بنيّ - أنّ اللسان كلب عَقور، إن أنت(1)خليته عقر، و رُبَّ كلمة سَلَبَت نعمة، و [اخزن لسانك كما تخزن](2)ذهبك و ورقك، من سَيّبَ عِذارَه قادَهُ إلى كلّ كريهة»(3).
الرابع و الأربعون: معمّر بن خلّاد قال: سمعت أبا الحسن الرضا عليه السلام يقول: «ما من شيء من الفضول إلّا و هو محتاج إليه إلّا(4)الفضول من الكلام»(5).
الخامس و الأربعون: زرارة عن أبي عبد الله عليه السلام قال: علّم رسولُ اللّٰه صلى الله عليه و آله فاطمة عليها السلام:
«من كان يؤمن باللّٰه و اليوم الآخر(6)فليقل خيراً أو يسكت»(7)
عن زرارة عن أبي عبد الله عليه السلام قال: جاءت فاطمة عليها السلام تشكو إلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله بعض أمرها، فأعطاها رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله كُرَيْسَة و قال: تعلَّمي ما فيها، فإذا فيها: من كان يؤمن باللّٰه و اليوم الآخر فلا يؤذي جاره، و من كان يؤمن باللّٰه و اليوم الآخر فليكرم ضيفه، و من كان يؤمن باللّٰه و اليوم الآخر فليقل خيراً أو لِيَسْكُت.
راجع: الكافي، ج 2، ص 667؛ مكارم الأخلاق، ص 135؛ بحار الأنوار، ج 43، ص 61؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 126؛ مستدرك الوسائل، ج 16، ص 259.
.تمّ الكتاب بحمد اللّٰه و حسن التوفيق.
1) . «أنت» ليس في بعض المصادر.
2) . في الأصل: «و احرز لسانك كما تحرز...»، و الصحيح ما أثبتناه من المصادر.
3) . من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 388؛ الاختصاص، ص 229؛ إرشاد القلوب، ج 1، ص 103، و فيه كذا: «سلبت نعمة و جلبت نقمة»؛ بحار الأنوار، ج 68، ص 287؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 193؛ مستدرك الوسائل، ج 9، ص 24.
4) . كذا في الأصل، و في المصادر: إلى.
5) . تحف العقول، ص 442؛ بحار الأنوار، ج 75، ص 335.
6) . في الأصل: الآخرة، و الصحيح ما أثبتناه من المصدر.
7) . وردت الرواية في المصادر كذا:
شرح و ترجمۀ حديث
المكنون في حقائق الكلم النبويّة (2) أبو محمّد روزبهان بقلى شيرازى (606 ق) گنج گهر (ترجمۀ منظوم نثر اللئالي) نديمى (قرن نهم) الحاشية على أصول الكافي المولى محمّد أمين الأسترآبادي (1036 ق) شرح دعاى «يا من تُحَلُّ» از مؤلّفى ناشناخته
المكنون في حقائق الكلم النبويّة
(2)
أبو محمّد روزبهان بقلى شيرازى (م 606 ق) تحقيق: على صدرايى خويى
بخش نخست رسالۀ حاضر، در دفتر دوم ميراث حديث شيعه(1)، تقديم گرديد. اينك بخش دوم و پايانى آن تقديم مى شود. اميد كه اهل فضل، تأخير در عرضۀ آن را به ديدۀ اغماض بنگرند.
روزبهان، همچنان كه در مقدمۀ همين كتاب ذكر نموده، در اين اثر، بر آن است تا سخنان گهربار نبىّ مكرّم اسلام را بر مذاق عرفانى و روش صوفيانۀ خويش، تفسير نمايد. لذا احاديثى را از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نقل و به طريق عرفانى، شرح و تفسير مى كند؛ ولى نظر وى آن است كه در اين شروح و نظريات، متفرّد نباشد كه در آغاز كتاب نيز با اين عبارت، بدان اشاره نموده است:
و أردفتُها تفسير المشايخ بعض أحاديثه - عليه الصّلاة و السلام - و ذكرت بعدها ما فسّر أبو سليمان الخطابي من الحديث الذي وافق مقالة مشايخ العارفين في بيان هذه الإشارات، ليكون لنا فيما رسمتُ من حقائق تفسير الحديث حجة و على من أنكر، لطائف
1) . ميراث حديث شيعه (دفتر دوم)، ص 253-364.
إشارات الصوفية في الألفاظ النبويّة صكة و لأعناقهم دكة.(1)
لذا بقلى در بخش پايانى رسالۀ خويش - كه حدود يك چهارم كلّ كتاب را تشكيل مى دهد - به نقل مطالبى از بزرگان تصوّف در شرح و تفسير احاديث نبوى پرداخته است. و از سخنان آنان، در تأييد شرح خود، شاهدمثالهايى آورده است.
براى نمونه، ذيل «حديث الإغانة» كه حديث مشهورى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است و با عبارت: «إنّه ليغان على قلبي و إنّي لأستغفر اللّٰه في اليوم سبعين مرّة» نقل شده است، شصت وجه در تفسير اين حديث از كلمات صوفيه نقل نموده است.(2)
برخى بزرگان صوفيه كه بقلى در كتاب خويش از سخنان آنان بهره برده است، به قرار زيرند:
جُنيد، ابو سعيد خزّاز، ابن عطا، رويم، ابو عثمان خيرى، نصرآبادى، حصرى، ابن ابى الورد، سهل بن عبد الله (ص 69 - 77)؛
سهل بن عبد الله شوشترى (ص 77-84)؛
ابو عبد الرحمن سُلمى، كه از وى، چهل وجه در تفسير حديث قدسى «الصوم لي و أنا أُجزى به» نقل كرده است (ص 84 - 88)؛
ابو زيد ابا طبيب هاشمى (ص 88)؛
ابو عمر بن نجيد، جدّ شيخ عبد الرحمن سُلَمى (ص 90 و 99)؛
يوسف بن حسين (ص 92)؛
ابو نصر سرّاج به نقل از كتاب مستنبطات الصوفيه ى وى (ص 92 و 96)؛
ابو عبد الله بن خفيف (ص 100-110)؛
ابو سليمان خطابى (ص 111-135).
بقلى در نقل كلمات مشايخ، اغلب احاديثى را كه خود قبلاً ذكر كرده و شرح نموده، مجدداً ياد مى كند و تفاسير مشايخ را دربارۀ آنها مى آورد تا تأييدى بر نظرياتش باشد.
تصحيح بخش دوم رساله نيز براساس نسخۀ پيش گفته انجام گرفته و مصادر احاديث، از منابع فريقين در پاورقى ذكر شده است. برخى احاديث، منحصراً در مصادر شيعى بود و برخى در مصادر اهل سنّت و برخى در هر دو. برخى هم در هيچ يك از مصادر، به دست نيامد.
البته خود روزبهان، در برخى موارد، تصريح مى كند كه صحّت حديث، نزد وى ثابت نشده و او با فرض صحّت، تفسيرى عرفانى از آن ارائه كرده است.
در پايان اين بخش، فهرستى از احاديث شرح شده در بخش اوّل و دوم، درج گرديده تا مراجعه و دسترسى به احاديث، آسان باشد.
تصویر
بسم الله الرحمن الرحيم
206-/59 /و قال صلى الله عليه و سلم: ظنّ المؤمن يخطئ و يصيب.(1)
ظنُّ النفسِ يخطئ كلّ وقتٍ؛ لأنّه شكٌّ وهْمُها، و ظنُّ القلبِ يقينٌ؛ لأنّه فراسةُ روح؛ لذلك قال تعالى: «أنا عند ظنّ عبدي بي».(2)
207 - و قال صلى الله عليه و سلم: عوِّدوا قلوبكم الترقّب و التفكّر و البكاء.(3)
الترقّب: طلبه المراقبة؛ و التفكّر: طلب الفكر؛ و البكاء من نظر الحقّ. أمر أصحاب القلوب بالمراقبة في مقام المشاهدة، و التفكّر في جولان العقل في الآلاء؛ ليستقيموا في حقيقة الذكر وصفاء المشاهدة.
208 - و قال صلى الله عليه و سلم: عليكم بالوجوه الحسان و الحدقة السُّود؛ فإنّ اللّٰه يستحيي أنْ يعذّب وجهاً مليحاً بالنار.(4)
إنّ اللّٰه تعالى إذا خصَّ عبداً بالحُسن و الملاحة و الجمال ختم على وجهه بخاتم نورِ وجهه تعالى، و يتجلّى منه لخلقه، و يجعله صفوة بين عباده و شمعاً في بلاده، يستضيء بنوره كلّ طالب، و يفرح بوجهه كلّ عالم ربّاني.
209 - و قال صلى الله عليه و سلم: ألبسوا الصوف و شمّروا، و كلوا في أنصاف البطون، تدخلوا في ملكوت
1) . كنز العمال، ج 11، ص 464، ح 32180، و فيه: «إنّما أنا بشر مثلكم، و إنّ الظنَّ يخطئ و يصيب».
2) . جامع الأخبار، ص 186؛ أعلام الدين، ص 256؛ عدة الداعي، ص 132.
3) . تنبيه الخواطر (مجموعۀ ورام)، ص 251، و فيه: «عوِّدوا أعينكم البكاء، و قلوبَكم التفكّر»؛ كنز العمال، ج 3، ص 106، و فيه: «عوّدوا قلوبكم الترقّب، و أكثروا التفكّر و الاعتبار».
4) . الأمالي، ج 1، ص 319؛ زهر الربيع، ص 159، و فيه: «عليكم بالوجوه الملاح و الحدق...».
السماوات.(1)
في لبس [الصوف] إسقاط الجاه، و في التشمّر ترك زينة الدنيا، و في قلّة الأكل ركون الشهوات، فإذا كان العبدُ بهذه الصفات يكشف له ملكوت السماوات.
في قوله - عليه الصلاة و السلام -: «و كلوا في أنصاف البطون» إشارة إلى أنّ حدّ الجوع أنْ يأكل الرجل إلى نصف شبعة، و في قوله: «تدخلوا في ملكوت السماوات» إشارة إلى أنّ العبدَ إذا صار روحانياً بصفاء المجاهدات يطير بجناح النور مع الملائكة في الملكوت، و هذا صفة الأبدال الّذي يُطوى لهم الأرض و يُسخر لهم الهواء.
210 - و قال صلى الله عليه و سلم: الإيمانُ ثابتٌ في القلب، و اليقين خطرات.(2)
أصل الإيمان نور قذفَه الحقُّ من ملكوته إلى قلوب عباده فباشر أسرارهم، و ذلك النور متّصل بالحضرة ثابت في القلوب، فإذا انكشف جلال الحقّ/ 60 /تعالى له زاد ذلك النور و صار يقيناً، و ذلك الكشف يتعلّق بمراد اللّٰه في أحانينِ إتيان نسيم نفحات الصفات.
211 - و قال صلى الله عليه و سلم: الإيمانُ بالقدَر نظامُ التوحيد.(3)
إذا شاهد العبد فيما يجري عليه سَبق علم القدم و حسن مقادير الحقّ بنعت الإيمان يسهل عليه حمل أثقال القَدَر فيطمئنّ به، فيصير إيمانه يقيناً، و يقينه مشاهدةً، و مشاهدته معرفةً، و معرفته توحيداً.
212 - و قال صلى الله عليه و سلم: الأمانةُ تجلب الرزقَ و الخيانةُ تجلب الفقرَ.(4)
1) . مكارم الأخلاق، ص 115؛ المحجة البيضاء، ج 5، ص 146.
2) . كشف الغمة، ج 2، ص 131؛ مجمع البحرين، ج 6، ص 205؛ بحار الأنوار، ج 78، ص 185، و فيه نقلاً عن حلية الأولياء، عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليهما السلام قال: الإيمان ثابتٌ في القلب، و اليقين خطرات، فيمرّ اليقين بالقلب كأنّه زبر الحديد، و يخرج منه فيصير خرقة بالية».
3) . كنز العمال، ج 1، ص 106.
4) . تحف العقول، ص 45؛ بحار الأنوار، ج 77، ص 149؛ كنز العمال، ج 3، ص 60.
أي: حفظُ الأمانة الّتي عرضت على السماوات و الأرض و الجبال - و هي المعرفة و الميثاق الأوّل - تجلب رزق مشاهدة اللّٰه و جلاله، و الخيانة فيها بنقض العهد و الاشتغال بغير اللّٰه تجلب فقرَ اليقين و المحبّةِ و المعرفةِ.
213 - و قال صلى الله عليه و سلم: الأوّاه الخاشع المتضرّع.(1)
إذا بلغ العارفُ مقامَ المحبّةِ و العشقِ و الشوقِ، و فنى بنعت الخشوع و التضرّع في نعوت عظمة اللّٰه، تراكمت على قلبه أثقال سحائب الغموم، فيتصوّت رعدُ العشقِ في خلال غمام الخوف، فيصير العاشق أوّاهاً خاشعاً، كما قال تعالى في وصف الخليل:
«إِنَّ إِبْرٰاهِيمَ لَأَوّٰاهٌ حَلِيمٌ».(2)
214 - و قال صلى الله عليه و سلم: إنّ اللّٰه لا يؤاخذ المزّاحَ الصادقَ في مزاحه.(3)
مزاح الصادق يأتي من فرح قلبه باللّٰه، يريد بذلك بسط أحوال همّته و ترويح سرّه و سكونه ساعة من حمل واردات حقائق الغيب، لذلك قال - عليه الصلاة و السلام - وقت استغراق سفينة سرّه في بحار عظمة اللّٰه تعالى لعائشة: «كلّميني يا حميرا!».(4)
و كان صلى الله عليه و سلم فيه دعابة، و كان مخلوقاً بخلق الملكوت، يمزح من رأس العشق و تواصل الأحزان مع أهل العرفان.
215 - و قال صلى الله عليه و سلم: إنّ اللّٰه لم يحبّ أنْ يشقّ عليكم طرفة عين، فمن لم يقدر على عمل إلّا بمشقّة فلا يأتينّه؛ فإنّ اللّٰه قد وضع المشقّة عنه، و من صدع له رأس فأحبّ أن يصلّي قاعداً و له أجرُ قائم.(5)
هذا إشارة إلى من خُلق روحانياً له استعداد الاستيناس بروح المعرفة في مقام المراقبة و المشاهدة، أنْ لا يحمل على نفسه مشقّة المجاهدات؛ فإنّها تحجبه عن صفاء
الاُنس و حلاوة الذكر، فحسبُه تعرّض نفحات التجلّي مجاهدةً، و هذا في عباد اللّٰه مِن عشّاقه الّذين وجدوا كنوز المعارف و الكواشف بلا مشقّة الآلام و القتل و الزلازل و الأسقام، يحييهم اللّٰه في عافية، كما قال عليه الصلاة و السلام: «إنّ لله عباداً يَضنّ بهم عن القتل و الزلازل و الأسقام، يطيل أعمارهم في حسن العمل؛ و يرزقهم و يحييهم في عافية، و يقبض أرواحهم في عافية على الفرش، و يعطيهم منازل الشهداء.»(1)
216 - و قال صلى الله عليه و سلم: إنّ لله ملائكةً في الأرض ينطق على ألسنة بني آدم.(2)
ما في المرء من الخير و الشرّ كلمة جرت على لسان توافق حال العارف؛ فإنّها خطاب اللّٰه تعالى، ينطق به ملائكته على لسان بني آدم/ 61 /و لا يعرف ذلك إلّا أهل الخطاب الّذين راقبوا اللّٰه تعالى في جميع الأنفاس.
217 - و قال صلى الله عليه و سلم: إنَّ الله ملكاً موكّلاً بتأليف الأشكال.(3)
هذه الأشكال الّتي تعرّضت في المنامات و المكاشفات أكثرها مثال الملائكة الّتي صور حقائق الغيب بها لفهم بها المعرفة.
218 - و قال صلى الله عليه و سلم: إنّا معاشر الأنبياء بنيت أجسادنا على أرواح أهل الجنّة.(4)
أي: تربّى أجسادنا في قبورنا كتربية أرواح أهل الجنّة بطيبها و عيشها؛ لأنّ قبورنا روضات الجنان، أرواحنا في الملكوت، و أجسادنا في رياض الجنان. و فيه أنّ أجساد
1) . الكافي، ج 2، ص 462؛ مسند ابن الجعد، ص 494 و فيه: «إنّ لله ضنائن من عباده، يضنّ بهم عن القتل و الأمراض، يعيشهم في عافية، و يمسيهم في عافية»؛ المعجم الكبير، ج 10، ص 176؛ كنز العمال، ج 4، ص 427؛ الجامع الصغير، ج 1، ص 363؛ و لم يوجد في المصادر لفظة «الزلازل و الأسقام».
2) . فتح الباري، ج 3، ص 183؛ المستدرك للحاكم، ج 1، ص 377؛ كنز العمال، ج 11، ص 89؛ مستدرك سفينة البحار، ج 9، ص 436.
3) . كشف الخفاء، للعجلوني، ج 1، ص 251؛ صحيح المسلم، ج 8، ص 46، و فيه: إنّ ملكاً موكّلاً بالرحم، إذا أراد اللّٰه أن يخلق شيئاً بإذن اللّٰه لبضع و أربعين ليلة».
4) . مجموع الغرائب و موضوع الرغائب، ص 24؛ كنز العمال، ج 11، ص 477 مع اختلاف يسير؛ و بحار الأنوار، ج 16، ص 178.
الأنبياء في التراب خير من أجساد أهل الجنان؛ لأنّه - عليه الصلاة و السلام - شبّه أجساد الأنبياء بأرواح أهل الجنّة لا بأبدانهم، و هذا خاصّية لهم، و هذا المعنى قد ذكرنا في حديث آخر: نحن معاشر الأنبياء أرواحنا أجسادنا روح،(1)و فيه إشارة اُخرى أي: لما صعدتْ أرواحنا إلى عالم الملكوت نفخ اللّٰه تعالى في أجسادنا روحاً من أرواح الجنّة، فنحيا بها و نتنعّم برَوح الجنان، كما يتنعّم أرواحنا في الملكوت بلقاء الرحمن تبارك و تعالى.
219 - و قال صلى الله عليه و سلم: العشقُ من غير ريبةٍ كفّارةٌ للذنوب.(2)
أشار - عليه الصلاة و السلام - إلى تألّف الأرواح و تجانس الأشباح و موافقة القلوب من غير تهمة الطبيعة و الخطرات النفسانيّة، لكن ميل الروح إلى الروح من جهة المحبّة و العشق العفيف الّذي انتشر نيرانها من تقادح زند الحسن في القلب الهائم في طلب تجلّي الصفات، من حسن الصنائع، فإذا جَذَبَ الحقُّ قلبَ وليٍّ إلى عشقه و مشاهدته بوسيلة حسن صنعِه، فما وقع عليه مِن بلاء الامتحان فهو تمحيصُ ذنوبه و كفّارة سيّئاته؛ لأنَّ العشقَ الصافي عن الكدورة تربية اللّٰه تعالى قلوب أوليائه، يرفَعُهم بها إلى معرفته و محبّته، و فيه درجةُ الشهادة؛ إذ هو العاشق الّذي قد بلغ غاية الجهد في بذل الروح عند كلّ نفس، كما قال عليه الصلاة و السلام: من عشق و كتم و عفّ و مات فقد مات شهيدا.(3)
220 - و قال صلى الله عليه و سلم: الفاجر الراجي رحمةَ اللّٰه عزّ و جلّ أقرب إليها من العابد المجتهد الآيس منها الذي لا يرجو أن ينالها و هو مطيع للّٰه.(4)
1) . كذا في النسخة و الظاهر أنّ لفظة «روح» زيادة.
2) . كشف الخفاء للعجلوني، ج 2، ص 263؛ و فيه أنّها مرفوعة.
3) . كنز العمال، ج 3، ص 373، مع اختلاف يسير؛ الأنوار النعمانية، ج 3، ص 175، و فيه: «من عشق و كتم و عفّ، غفر اللّٰه له و أدخله الجنّة».
4) . كنز العمال، ج 3، ص 140، ح 5869 و فيه: «الفاجر الراجي لرحمة اللّٰه تعالى أقرب منها من العابد
حقيقة المعرفة مقدّسة عن علل الطاعة و المعصية، الرجاء من أوصاف المعرفة، و القنوط من الجهل باللّٰه، فإذا وقع الأصل لا يبالي بالفرع، طاعة القانط [سبب لِ] عقوبته إذا كان معها اليأس من رحمة اللّٰه عزّ و جلّ، و معصية الراجي سبب رجائه؛ إذ لا يخلو من الخوف، فإذا كان الخوف و الرجاء مستقيمان فنحن لا نبالي بالامتحان، فربّما يبلغ العبد/ 62 /إلى مراده ببعض المعصية، إذا كانت مقرونة بالندم و الخوف و التواضع، و ربّما يَسقط العابد من درجته بعجب عبادته، كما قال عليه الصلاة و السلام: قال اللّٰه عزّ و جلّ: إنّ من عبادي المؤمنين من يريد باباً من العبادة فأكفّه عنه لأنْ لا يدخله عجبٌ فيفسد بذلك.(1)
221 - و قال صلى الله عليه و سلم: قال اللّٰه عزّ و جلّ: لا يسعني شيء، و وسَعني قلبُ عبدي المؤمن، إذ ألبستُه لبسةُ أحبابي؛ هو بيت توحيدي و موضع سرّي الّذي أودعتُه تسعةً و تسعين رحمةً من رحمتي، و تُرس رحمتي، و وقاية يحفظها بالمراعات يخفى عليه.(2)
إنَّ اللّٰهَ تعالى اختار من الكون قلوب العارفين ليتجلّى جلاله و جماله، فألبسها سناء قدسه، و وسعها ببسط رحمته، و رفعها إلى هواء أزليته، و مكّنها باستواء صفاته عليها بنعت التجلّي، فيكون أوسع من العرش و الكرسيّ و السماوات إذا وُسعت بالحقّ لا بالغير، فلمّا عرفت الحقّ حملت من أسراره ما لم يطق أن يحمله الكون قال تعالى:
«فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهٰا» /(3)إذ الحملُ و الحامل و المحمول هو لا غير.
222 - و قال صلى الله عليه و سلم: قال اللّٰه تعالى: الإخلاص سرٌّ من أسراري استودعتُه قلب مَن أحببتُ مِنْ
1) . لم يوجد في المصادر.
2) . عوالي اللئالي، ج 4، ص 7؛ بحار الأنوار، ج 55، ص 39 و فيه: «لا يسعني أرضي و لا سمائي، و لكن يسعني قلب عبدي المؤمن»؛ تذكرة الموضوعات، ص 30.
3) . سورة الأحزاب، الآية 72: و تمام الآية المباركة: «إِنّٰا عَرَضْنَا اَلْأَمٰانَةَ عَلَى اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلْجِبٰالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً».
عبادي.(1)
الإخلاص نور التوحيد وصفاء قدس القدم، يتحلّى الحقّ تعالى به لقلبٍ اصطفاه لخلّته و رؤيته، لا يدخل فيه عوارض المغابنة.
223 - و قال صلى الله عليه و سلم: قوّةُ المؤمن في قلبه و ليس في يده.(2)
قوّة المؤمن معرفته في القلب، مِنْ هناك تجري في الصورة؛ لذلك قال أمير المؤمنين كرّم اللّٰه وجهه: ما قلعتها بقوّة جسمانيّة، و لكن قلعتها بقوّة ربّانيّة.(3)
و ربّما كان العارف ضعيفاً في الصورة، و قلبه يحمل أثقال برجاء تجلّي الحقّ الّذي لو وضع منه ذرّة إلى جَبل القاف يندكّ كما اندكّ جبل الطور من حمل وارد نظر القديم، و قلبه سلطان بدنه، و جوارحه(4)رعيّته؛ لذلك قال عليه الصلاة و السلام: كلّكم راعٍ، و كلّكم مسئول عن رعيّته(5)قال تعالى: «إِنَّ اَلسَّمْعَ وَ اَلْبَصَرَ وَ اَلْفُؤٰادَ كُلُّ أُولٰئِكَ كٰانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً».(6)
224 - و قال صلى الله عليه و سلم: كلّما ازداد العبد إيماناً ازداد حبّاً للنساء.(7)
إذا غلب على قلب العارف روح المعارف و أنوار المكاشف هاج سرّه إلى طلب طيب عيش الروح، و تلطّف نفسه بتلطّف الروح، فزاد شهوتها، و كلّ ذلك من حبّ اللّٰه الغالب على قلبه و شدّة الشوق في روحه، و صار كأهل الجنان في مشاهدة الرحمن، لم يكن له في عشق القديم سبيلاً إلى تناول مراده من الحقّ، فيشتغل بطيّبات المستحسنات من غاية حيرته و فقدان مدركه؛ لذلك قال عليه الصلاة و السلام: حُبّب
1) . الجواهر السنية، ص 167؛ منية المريد، ص 133؛ بحار الأنوار، ج 70، ص 249.
2) . وسائل الشيعة، ج 7، ص 295، مع اختلاف يسير.
3) . الطرائف، ص 519، مع اختلاف يسير؛ اللوامع الإلهية، ص 344؛ بحار الأنوار، ج 58، ص 47.
4) . في النسخة «جواحه» و لكن ما أثبتناه هو الصحيح بسياق السابق.
5) . جامع الأخبار، ص 119؛ تنبيه الخواطر (مجموعۀ ورام)، ص 6؛ إرشاد القلوب، ص 184؛ عوالي اللئالي، ج 1، ص 364.
6) . سورة الإسراء، الآية 36.
7) . دعائم الإسلام، ج 2، ص 192؛ الأشعثيات، ص 90؛ النوادر، ص 12.
إليَّ من دنياكم ثلاث، الحديث.(1)
225 - و قال صلى الله عليه و سلم: لِيؤمّكم أحسنكم وجهاً؛ فإنّه أحرى أن يكون أحسنكم خُلقاً.(2)
بيّن - عليه الصلاة و السلام - أنّ حسن الخُلق تابع لحسن الخَلق، و هما من/ 63 / معدن واحد، و ذلك المعدن من الأصلين اللذين ظهرا في آدم عليه السلام من تجلّي الذات و الصفات: تجلّي الذات ما قال: «نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» /(3)، و تجلّي الصفات، ما قال:
«خلقتُ بيدي»(4). فمن اتّصف بتلك الصفتين فصار إماماً للعالمين و خليفةً للخلق أجمعين، كما كان أبونا خليفة للمقرّبين؛ قال تعالى: «إِنِّي جٰاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً»(5)، هذا للصفيّ، و قال تعالى لخليله: «إِنِّي جٰاعِلُكَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً»(6).
226 - و قال صلى الله عليه و سلم: أهل المعروف في الدنيا هم أهل المعروف في الآخرة.(7)
هم عرفاء اللّٰه الّذين يهبون في الدنيا ملك الدنيا لأهلها، و يهبون في الآخرة ملك الآخرة لأهلها، و يستغنون باللّٰه عمّا دون اللّٰه، يهدون عباده إليه، و يشفعون في الآخرة بين يديه، يبذلون أنفسهم في الدنيا لطلّابه، و يؤثرون في الآخرة أعمالهم، إلى عصاته، ففي كلا المنزلين هم أهل المعروف؛ إذ معروفهم هو اللّٰه تعالى.
227 - و قال صلى الله عليه و سلم: مَن خاف اللّٰه خوّف اللّٰه منه كلّ شيء، و مَن لم يخف اللّٰه خوَّفه اللّٰه من كلّ شيء.(8)
أي مَن عرف اللّٰه خاف من سلطان هيبته، ثمّ التبَس بنور كبريائه في مقام الهيبة، فكلّ من نظر إليه خاف من عظمة اللّٰه بوسيلته، و من لم يخف اللّٰه و لم يعرفه يكون
1) . نصّ النصوص، ص 59 و 61؛ عوالي اللئالي، ج 3، ص 296؛ المحجّة البيضاء، ج 6، ص 19.
2) . كنز العمال، ج 7، ص 592.
3) . سورة الحجر، الآية 29.
4) . سورة ص، الآية 75.
5) . سورة البقرة، الآية 30.
6) . سورة البقرة، الآية 124.
7) . الكافي، ج 4، ص 29؛ ثواب الأعمال، ص 217؛ الأمالي، ج 1، ص 311؛ عوالي اللئالي، ج 1، ص 377.
8) . أخلاق محتشمي، ص 86؛ شرح شهاب الأخبار، ص 175.
مجرّداً عن ذلك اللباس، و بقي جباناً في كلّ شيء من رؤية كلّ شيء.
228 - و قال صلى الله عليه و سلم: ما ضاق مجلس بمتحابّين.(1)
توسُّع مجلسهم من توسّع قلوبهم و انتشار محبّتهم و حسن أخلاقهم و ظرافة احكام صحبتهم.
229 - و قال صلى الله عليه و سلم: ما بات قوم شباعاً إلّا حَسنت أخلاقهم و لا بات قوم جياعاً إلّا ساءت أخلاقهم، و من قلّ أكله قلّ حسابه.(2)
أراد - عليه الصلاة و السلام - بالشبع سكون النفس بلقمات إلى قدر الحاجة، كما قال: إلى أنصاف البطون(3)، فإذا كان كذلك سكنت النفس من التهاب الجوع، و تطمئنّ بصفاء الوقت، و لا تضطرب في طاعة اللّٰه، و لا تغضب على جلسائها و أهاليها، و إذا كان بخلاف ذلك تضطرب و تضجر و تفسد من حدّة احتراقها نيران الجوع و خلوّها عن الطعام، و هذا من حكمة النبويّة، عرف أنّ البطن إذا خلا من الطعام فسد دماغه و تغيّر العقل، و يظهر منه سوء الأدب و سوء الأخلاق.
و أراد بالجوع جوع الإسراف، و إلّا فالجوع على قدر الطاقة محمود يورث الصفاء و الأدب و سكون النفس عن بطرها، و هذا ميراث حسن الخلق، و أراد بالشبع تسكين الطبع بما كان عادته؛ فإنّ المؤمن الصادق إذا أكل شيئاً لطيفاً بقدر قوام بدنه و لا يُسرف فهو أنشط في عبادة اللّٰه و أظرف في مراقبته، و يزيد شكره في قلبه، و يسكن سرّه في طلب مشاهدة ربّه/ 64 /.
230 - و قال صلى الله عليه و سلم: مع كلّ فرحة ترحة.(4)
1) . الجامع الصغير، ج 2، ص 498؛ كنز العمال، ج 9، ص 9، ح 24674؛ تذكرة الموضوعات، ص 199.
2) . لم يوجد صدر الحديث في المصادر، و أمّا ذيله يعني عبارة: «من قلّ أكله قلّ حسابه» ورد في: طبّ النبي صلى الله عليه و آله و سلم، ص 21؛ بحار الأنوار، ج 62، ص 292؛ مستدرك الوسائل، ج 16، ص 221.
3) . و تمام الحديث: «البسوا و كلوا و اشربوا في أنصاف البطون»، تنبيه الخواطر (مجموعۀ ورام)، ص 100.
4) . أخلاق محتشمي، ص 427؛ بحار الأنوار، ج 77، ص 164؛ عوالي اللئالي، ج 1، ص 285، و فيه: «مع
أشار إلى عالم القبض و البسط، بسط العارف مِن فَرَحِهِ باللّٰه، و قبضه من غمّه للّٰه، لو بقي في الفرح يطير في الملكوت، و لو بقي في الغمّ يذوب في سبحات الجبروت، و يبقى في تلك الحالتين عن مرسومات العبودية، و إنّ اللّٰه تعالى بحكمته حبسه بين القبض و البسط حتّى يستوفي في سير باطنه حقائق جميع مقاماته، فيعرف بأوصاف البسط ألطاف نعماء الحقّ، و يعرف بنعوت القبض قهر امتحانه.
231 - و قال صلى الله عليه و سلم: المؤمن ينظر بنور اللّٰه الّذي خلق منه.(1)
بيّن أنَّ المؤمنَ نور اللّٰه في الأرض، و خُلِقَ نوراً، و يبصر بنور روحه الّذي هو سراج العقل أمورَ الدنيا و الآخرة.
232 - و قال صلى الله عليه و سلم: المؤمن يأكل في معاء واحد، و الكافر يأكل في سبعة أمعاء.(2)
المؤمن يأكل بعقل القلب، و الكافر يأكل بحرص النفس، و المؤمن يأكل بالذكر، و الكافر بالغفلة، فقوّة ذكر المؤمن يشبعه، و غفلة الكافر يجيعه.
233 - و قال صلى الله عليه و سلم: المتعدّي في الصدقة كمانعها.(3)
يحتمل: أن يعطي جميع ماله بدفعة واحدة، و لا يطيق أنْ يتصدّق بعد ذلك بشيء، فيمنع الصدقة من هذه الجهة؛ و يحتمل أن يكون: إذا دفع جميع ماله فيحتاج إلى الصدقة و أخذها، فإذا أخذها منعها عن غيره.
و يمكن أنّه أراد - عليه الصلاة و السلام - أنّ المتعدّي الّذي لا يعطي زكاة ماله - فيتعدّى به من ذلك - وجب عليه النكرة فلا يعطيها إلى الفقراء.
و يحتمل: أن يكون المتعدّي هو عامل الصدقة و آخذها لأجل الفقراء، فيجورُ على معطي الصدقة، و يأخذ منه زيادة ممّا وجب عليه فيفسد إرادته، فلا يعطي بعد
ذلك الزكاة.
و يمكن أن يكون يعطي إلى الفقراء و يمنّ عليهم بما ليس له، كأنّه يمنع ثواب صدقته عن نفسه.
و يحتمل: أن يعطي الصدقة إلى غير المحتاجين إليها فيمنعها من أهلها.
234 - و قال صلى الله عليه و سلم: النظر إلى الوجه القبيح يورث الكلح.(1)
مَن تلطف روحه بروح الاُنس وصفاء القدس فيكون مادّة روحه في قرب اللّٰه تعالى روية المستحسنات، كما قال عليه الصلاة و السلام: النظر إلى الوجه الحسن و إلى الخضرة و الماء هو ممّا يحيي القلب و يجلي عن البصر الغشاوة.(2)
و إذا كان كذلك فيحتجب الروح عن قوّة سيرانها إذا نظرت إلى الوجه القبيح و يؤثّر كلا النظرين في ظاهر الصورة بطلاقة الوجه و عبوسته، و ذلك من غاية القلب؛ إذ خُلق القلب على حُبّ الحُسن و بغض القبح.
235 - و قال صلى الله عليه و سلم: النبوّة لا يورث النبوّة و الولاية.(3)
اصطفائية اللّٰه الأزلية يختصّ بها من يشاء، و يؤتي ملكه من يشاء بلا كسب و لا حيلة.
236 - و قال صلى الله عليه و سلم: النفس في القلب، و القلب معلّق بالنياط، و النياط عرق تسقي العروق، فإذا هلك القلب انقطع الدم.(4)
هذا من الحكمة/ 65 /النبويّة مِن أنّ النفس الحيوانية و النفس الأمّارة بالسُّوء
1) . كشف الخفاء، ج 2، ص 317؛ تذكرة الموضوعات، ص 162.
2) . لم يوجد الحديث بهذه العبارة في المصادر، و لكن ورد: «ثلاث يجلين البصر: النظر إلى الخضرة، و إلى الماء الجاري، و النظر إلى الوجه الحسن». مسند زيد بن على، ص 485؛ وسائل الشيعة، ج 14، ص 38؛ تحف العقول، ص 409.
3) . لم يوجد في المصادر.
4) . كنز العمال، ج 13، ص 386، ح 37043 مع اختلاف يسير؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 16، ص 374؛ سبل الهدى و الرشاد، ج 12، ص 100.
و النفس المطمئنّة في القلب و القلب موضعها، يربّيها اللّٰه في بيت القلب. فالنفس الحيوانيّة الّتي مادّتها دم القلب، و القلب يشرب الدم الصافي من فم النياط، و النياط بحر العروق، فإذا انسدّ مزاح القلب انسدّ أفواه العروق فتهلك النفس، فإذا هلكت النفس الحيوانيّة ترحل الروح الروحانيّة من مساكن الإنسانيّة. و من هذا الحديث علمنا أنّ النفس غير القلب، و القلب مكان النفس، بخلاف بعض الناس.
237 - و قال صلى الله عليه و سلم: يقول اللّٰه عزّ و جلّ: يا محمّد، كسوتُ حُسنَ وجه يوسف من نور الكرسيّ، و كسوتُ نور وجهك من نور عرشي.(1)
إنّ اللّٰه تعالى تجلّى للكرسيّ من نور صفاته، و تجلّى للعرش من نور ذاته، فتنوّر الكرسيّ بنور الصفات، و تنوّر العرش بنور الذات و قد ذكر اللّٰه تعالى و رسوله ما يدلّ على هذا المعنى. قال تعالى: «اَلرَّحْمٰنُ عَلَى اَلْعَرْشِ اِسْتَوىٰ»(2)بَرَزَ نور ذاته له و غلب عليه. و قال صلى الله عليه و سلم: الكرسيّ موضع القدمين(3)جلالين من نعوت القدم و البقاء، ثمّ تجلّى من العرش إلى وجه محمّد صلى الله عليه و سلم، و تجلّى من الكرسيّ لوجه يوسف، و لو لا تجلاهما بهذين الوسيلتين ليضيئان في الدنيا بنور الذات و الصفات كالعرش و الكرسيّ فوق السماوات، و لا يطيق الخلق أن ينظروا إلى وجههما، و نور العرش تخصيص في جمال سيّد المرسلين - صلوات اللّٰه و سلامه عليه - و تفضيل على يوسف عليه السلام حين سئل عنه صلى الله عليه و آله و سلم: أنت أحسن أم يوسف؟ قال صلى الله عليه و آله و سلم: أنا أملح من يوسف.
238 - و مثل هذا قال عليه الصلاة و السلام: خلق اللّٰه الحنطة من نور ذاته، و الشعير من نور صفاته.(4)
لما أراد اللّٰه تعالى أن يخلق الحنطة تجلّى من نور ذاته للجنّة، فنبت الحنطة مقدّسة تقدّس الذات، مملوّة من شهوة العشق الروحانيّة و من قوّة الملائكة الملكوتيّة، مكسورة بنور حياة الحقّ، ثمّ أبرز أنوار هذه الحقائق في الجنّة لآدم عليه السلام، فغلب شهوتها على آدم، فنهى اللّٰه تعالى أكلها عليه امتحاناً بقوله: «و لا تقربا»(1)، ثمّ هيّج سرّه بسرّ القدر إلى أكلها إظهاراً لمقدوراتها الّتي قدّرها في مشيّته، و ذلك الاشتهاء من آدم من أهليته بالحنطة؛ لأنّ اللّٰه تعالى كَسا آدمَ نور ذاته، فرأى بذلك النور نور الحقّ في الحنطة، فعشق نوره بنوره فصارا متّحدين، و لم يطق أن يفارقها حتّى أكلها، فاتّصل المعنى بالمعنى و الصورة بالصورة؛ لأنّ معناها من معنى آدم، و صورتها من صورة آدم.
و قيل: إنّها خلقت من بقيّة طينة آدم، و طينة آدم من تراب الجنّة، فعلمنا من ذلك أنّ شوق آدم إلى الحنطة من رؤية ذلك النور فيها.
و قيل: لمّا اجتثّت الحوّاء حبّات الحنطة فكانت/ 66 /خمسة حبّات، فأعطت حبّتين لآدم و خانت في الواحدة، فصارت الثلاثة في كفّها شعيراً.
و في هذا المعنى إشارة إلى أنّ اللّٰه تعالى خلق الحوّاء من آدم، و صار حسنها من حسن آدم، فحسن آدم من نور الذات و حسن حوّاء من نور الصفات، فظهر نور الذات لآدم في كسوة الحنطة، و ظهر نور حوّاء في نور الشعير، فاتّحد نور الذات بنور الذات، و اتّحد نور الصفات بنور الصفات، و من هاهنا صارت الحنطة و الشعير قوّة حياة العباد، كأنّ أرواحهم و أشباحهم يعيش بنور الذات و نور الصفات.
239 - و قال صلى الله عليه و سلم: البلاء و الهوى و الشهوة معجونة بطينة آدم.(2)
«البلاء» هو النفس الأمّارة، و «الهوى» الشيطان، و «الشهوة» امتحان القهر، و ما خلص أحد من هذه العلل، و شدّته في الأولياء و الأنبياء أكثر.
لذلك قال عليه الصلاة و السلام: البلاء موكّل بالأنبياء، ثمّ الأمثل فالأمثل.(1)و قال:
نحن معاشر الأنبياء أشدّ بلاءً.(2)لمّا عظم شأنهم اشتدّ بلاؤهم، و اشتدّ عداوة عدوّهم معهم، و ازداد شهوتهم لرقّة طينتهم وصفاء جوهرهم و كمال معرفتهم؛ ليكونوا في كلّ الأنفاس في محاربة هذه الجنود المتفرّقة، و يزيد بمجاهدتهم معرفتهم بربّهم و قربتهم منه.
قال تعالى: «لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً» /(3)عجّن طينة آدم في قبضة القهر بسرّ المقادير الأزلي، فينبت من طينته أشجار معلوماته من الطاعة و العصيان، ثمّ أثمرت في خريف الامتحان ثمرات الخذلان، و في ربيع القبول العفو و الغفران.
و تفصيل هذه الجملة: أنّ مراد الحقّ عجز أهل الخشوع و تواضعُ أهل الغنا، عند سلطان كبريائه، و إظهار فضله على عباده، و تناول كرامته على أهل عصيانه، و زبدة هذه المعاني - في طينة أهل الأماني - من نعوته القدميّة الّتي تناثرت إلى العالم أنوار اللفظيات و نيران القهريات؛ و إذا كان صفاته في الأزل لا يخلو من القهر و اللطف، لا يخلو طينته آدم من هذه المعجونات؛ إذ هو في عين الجمع، مستحيل مفارقة الأشياء من تأثير نعوته القدمية.
240 - و قال صلى الله عليه و سلم: في جواب أبي ذرّ إذا سأله: هل رأيت ربّك؟ قال: رأيت نوراً، و في رواية عنه قال: نوراً إنّي أراه.(4)
عبّر عن مشاهدة اللّٰه بالنور، و النور صفته، فعبّر عن الصفة بالنور، و ذلك لمّا حضر الحضرة، بتجلّي الحقّ تعالى في بدو المعراج، فاستغرق - عليه الصلاة و السلام - في سبحات ذاته، و اضمحلّ في عظمة جلاله، فلم يطق أن ينظر في عين الذات من غلبة
الأنوار، حتّىٰ ألبسه الحقّ قوّة من قوّته فتمكّن في رؤيته، فصار في مقام الاُنس و الوصلة بين الحشمة و الانبساط، رأى الحقّ بالحقّ بنعت المعرفة و أدرك حلاوة الوصلة، فأخبر - عليه الصلاة و السلام - في رواية الأوّل/ 67 /عن بدو التجلّي، و في رواية الثاني عن تحيّره في عظمة اللّٰه، و قلة إدراكه عن القدم بنعت المعرفة، و أراد بالنور وصف الربوبية و نور العظمة و جلال الهيبة، لا النور الّذي يضاهي أنوار المحدثات؛ فإنّه تعالى منزّه عن علل المخلوقات.
241 - و قال صلى الله عليه و سلم: من زارني فقد زار الحقّ.(1)
إشارة إلى عين الجمع؛ فإنّ الحقّ التبس به و يتجلّى منه للعالم، و لا يعرف هذا المعنى أهل الحلول و المشبّهة، إنّما يعرفه من الصوفية من بلغ عين الجمع و التوحيد و الاتّحاد.
242 - و قال صلى الله عليه و سلم: الإيمان يزيد و ينقص.(2)
الإيمان يزيد بالمشاهدة، و ينقص بصولة قهر اللّٰه الّذي حجبت القلوب عن معرفة جماله؛ فإنّ المعرفة و النكرة متعلّقتان بقبض صفات القهر و اللطف.
243 - و قال صلى الله عليه و سلم: عند بكاء أصحابه: إنّ ابن عوف و إنْ لم تبك عيناه فإنَّ قلبه يبكي.(3)
البكاء إذا كان من مقام الشوق يفُور من بحر المحبّة إلى مصاعد الدماغ من حدّة العشق، فمجراه العين، و إذا كان من نشاط الوُصلة و الاُنس في القربة و لذّة المشاهدة فيجري من بحار الصفاء على عيون القلب؛ هذا صفة بكاء المحبّين و العارفين،
1) . لم يوجد في المصادر، و لكن ورد: «من رآني فقد رأى الحقّ». بحار الأنوار، ج 58، ص 235 (نقلاً عن مصادر العامّة)؛ شرح الزيارة الجامعة، للشبر، ص 143؛ صحيح البخاري، ج 8، ص 72؛ صحيح مسلم، ج 7، ص 54؛ كنز العمال، ج 15، ص 382؛ و أيضاً ورد في بعض المصادر: «من رآني في المنام فقد رأى الحقّ»؛ مسند أحمد، ج 2، ص 261؛ سنن الدارمي، ج 2، ص 124؛ كنز العمال، ج 15، ص 382.
2) . محجة البيضاء، ج 1، ص 278.
3) . لم يوجد في المصادر.
و حقيقة بكاء العين من بسط القلب عن تراكم القبض، و حقيقة بكاء القلب ركوب الهموم عليه، فيذوب من الفقدان و عزّة العرفان، فصار بكاؤه الكهد.
244 - و روى أنّ أصحابه صلى الله عليه و سلم قالوا: يا رسول اللّٰه، إنّا لنجد في قلوبنا شيئاً يودّ أحد تأخّر من الثريا، و لِمَ يجد ذلك؟ قال: أ وَ قَد وجدتُم ذلك؟ قالوا: نعم يا رسول اللّٰه. قال:
ذلك من صريح الإيمان.(1)
قوله: «أ وَ قد وجدتم ذلك؟» إشارة إلى معنيين؛ إلى صفاء التوحيد بلا تردّد الامتحان، و إلى حقيقة الإيمان و إلى حقيقة الامتحان؛ عرفهم تمكين التوحيد في قلوب المطمئنّة الخارجة من رسوم البلاء، و هي للأنبياء و الصدّيقين إذا كانوا في مقام الاُنس، و عرفهم قلوب الممتحنة بواردات القهر و اللطف في عالم الحضور و الغيبة إذا كانت في طلب مزيد المعرفة، و ما يتعرّض لها أشكال الشكّ من إلقاء العدوّ، ثمّ بيّن أنّ احتمامهم من وقوع لمّات الشياطين في صفاء الأحوال صريح إيمانهم و حقيقة عرفانهم، لما اغتمّوا بكدورة الشكّ و غبار الطبيعة عند غيبة شمس المكاشفة، و الهمّة بفوت الحال هي من حقيقة المعرفة.
245 - و قال صلى الله عليه و سلم: من مات فقد قامت قيامته.(2)
أراد بالقيامة أوائل منازل الآخرة مِنْ معاينات مَن كشف له من أحكام الغيوب و ما شاهده من رؤية الثواب و العقاب، ليس مراده في هذا الحديث بالقيامة المطلقة؛ فإنَّ تفصيلها يأتي على الجمهور كما كان وصفها.
246 - و قال صلى الله عليه و سلم: مَن خزن لسانَه ستر اللّٰه/ص 68 /عورته.(3)
1) . كنز العمال، ج 1، ص 401.
2) . روض الجنان و روح الجنان، ص 140؛ شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 205؛ منهج الصادقين، ج 3، ص 366؛ بحار الأنوار، ج 61، ص 7؛ كنز العمال، ج 15، ص 548؛ عوالي اللئالي، ج 1، ص 145.
3) . تنبيه الخواطر (مجموعۀ ورام)، ص 4؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 10، ص 298؛ كنز العمال، ج 3، ص 405.
أراد به لسان من لم يعرف اللّٰه، و إذا كان كذلك فهو في نفسه عورة، و نفسه منعوتة بالجهل، فإذا تكلّم عرفه أهل العلم باللّٰه أنّه ليس في شيء، و لم يجد من مقام الرجال شيئاً، و افتضح عندهم مِن اطّلاعهم عليه، و العارف بخلاف ذلك؛ فإنّه عروس اللّٰه مِن خيام عصمته و قباب رعايته، مستوراً عن الخلق مجهولاً بين العموم، فإذا تكلّم أظهر نعمة اللّٰه عليه فيعرفه الخلق بها، فيهتدون به و يعرفون حقّه، يُكرَمون عند اللّٰه لفوزهم و نجاتهم.
لذلك قال صلى الله عليه و سلم لأهل التمكين في المعرفة: تكلّموا حتّى تُعرفوا(1)أي تكلّموا بالحقيقة عند أهلها؛ ليعرفوا منازلكم، و يخرجون من تردّد الفراسة و حديث النفس في معرفتكم، و تكلّموا بالعلم عند الجهّال؛ ليعرفوا أنفسهم و يخرجون من العجب و التكبّر بنور معرفتكم و نور علمكم، و لم يعظموا سوء الأدب عندكم، و هذا الخطاب لأهل الاستقامة.
و ما قال صلى الله عليه و سلم: مَنْ عرف اللّٰه كَلَّ لسانهُ،(2)
(3و4) . الظاهر زيادة لفظة «فى» و الصحيح «و هو مقام المراقبة و كلّ لسانه عن الدعوى و هو مقام الهيبة».
هو في مقامات شتّى أي مَن عرف اللّٰه كَلَّ لسانه عن ذكر غير اللّٰه و هو في(3) مقام المراقبة، و كَلَّ لسانهُ عن الدعوى و هو في(4) مقام الهيبة، و كلّ لسانه عن نشر حاله و بيان مقامه و هو مقام صولة المحبّة، و كَلَّ لسانه عن وصف اللّٰه و ثنائه و هو مقام الحيرة في المعرفة، كما قال صلى الله عليه و سلم في أقصى الدنو عنه قوله: لا اُحصي ثناءً عليك، أنت كما أثنيتَ على نفسك.(3)247 - و قال صلى الله عليه و سلم: العقل نور في القلب.(4)
1) . ذُكر بعبارة: «تكلّموا تعرفوا...» في: نهج البلاغة، ص 545؛ غرر الحكم و درر الكلم، ج 3، ص 287؛ مجموع الغرائب و موضوع الرغائب، ص 87؛ بحار الأنوار، ج 64، ص 291.
2) . مشكاة الأنوار في غرر الأخبار، ص 176؛ جامع الأسرار و منبع الأنوار، ص 126.
3) . المعجم المفهرس لألفاظ الحديث النبوي، ج 1 ص 304؛ إحياء علوم الدين، ج 2، ص 290؛ نفحات الاُنس، ص 130.
4) . إرشاد القلوب، ص 198؛ مجموع الغرائب و موضوع الرغائب، ص 218؛ معالم الزلفى، ج 1، ص 15.
بيّن أنَّ العقل في القلب، بخلاف من قال: العقل في الدماغ، وافَقَه الحقّ في وصف القلوب المختومة المحجوبة عن نور العقل، فقال: «قُلُوبٌ لاٰ يَفْقَهُونَ بِهٰا»(1)و العقل سراج المعرفة و خازن الروح، أتى معها من عالم الملكوت في قلب آدم عليه الصلاة و السلام.
248 - و قال صلى الله عليه و سلم: الشَّعرُ الحسن من كسوة اللّٰه، فمن كان له شعر حسن فليكرمه.(2)
قد أشار إلى حسن معدن القدس الّذي بَدا من فعل اللّٰه و صفاته في مصنوعه، بنعت التجلّي و المباشرة و نهاية صورة مقام الجمع.
249 - و قال صلى الله عليه و سلم: المؤمن لا يُذِلّ نفسه.(3)
قيل: يا رسول اللّٰه، و ما إذلاله نفسه؟ قال: تعرّض نفسه للبلاء ما لا يطيق.
حقيقة الحديث إشارة إلى أنّ العزيز بالمعرفة و المحبّة و الرفاهية في الاُنس و الشرف بالعلم، لا يجوز أنْ يرجع إلى مقام المجاهدات من مقام المشاهدات، و لا يحمل على نفسه مشقّة الرياضات الّتي يَسعه من صفاء الأوقات و مواجيد واردات الغيب؛ فإنَّ الصافي من الكدورة الّذي يتجاوز عن حدّ المقامات؛ إذ حصل له طمأنينة القلب بالذكر، و النفس بالفكر، و الروح بمشاهدة المذكور و السرّ و المعرفة، و أيضاً إذا غلب الشوق على العاشق يقوم بمقابلة البلاء، و يتمنّى حمل ما لا يطيق، و لا ينبغي له/ 69 /؛ لأنّ بلاءه تعالى لا يقوم بازائه العرش و الكرسي و السماوات و الأرض و الجبال و البحار؛ لأنّ بلاءه قديم، و الوجود كلُّه محدث، فمن يكون من المحدثات [لا] يقوم بنزول قهرياته القديمة. فلا ينبغي للعارف أن يتمنّى البلاء؛ فإنّ البلاء مقام الذلّ، و من اختاره اللّٰه بعزّ قربه لا يجوز أن يختار لنفسه على اختيار اللّٰه.
250 - و قال صلى الله عليه و سلم: لو وزن خوف المؤمن و رجاؤه لاعتدلا.(1)
المؤمن يطير إلى اللّٰه بجناحي الخوف و الرجاء، و لو زاد واحد على الآخر لثقل حاله، و لا يطيق أن يطير متمكّناً في مقامات الإيمان، فخوفه من نار اللّٰه يمنع نفسه من عصيانه، و رجاؤه إلى جنّة اللّٰه يهيّجه إلى طاعته، و هذان المعنيان - الامتناع من المعصية و الشروع في الطاعة - من كفّتي ميزان العبودية، و لا يجوز أن يزيد أحدهما على الآخر في مقام الإيمان؛ لأنّ الخوف إذا زاد على رجاء المؤمن أوقعه في القنوط و يتعطّل وجوده في مشقّة العبادات الكثيرة، و إذا زاد رجاؤه على خوفه أوقعه في الأمن و الجرأة، و لا يفعل طاعة اللّٰه تعالى فيهلك.
فمن حكمة اللّٰه و تدبيره جعل خوف المؤمن و رجائه معتدلاً؛ شفقةً و رحمةً عليه، و هذا من وصف أهل الإيمان، و ليس من وصف العارفين؛ فإنّ العارف تارةً في طوفان الخوف مذاب، و تارةً في بحار الرجاء مستغرق، و ذلك من حقيقة معرفته بنعوت اللّٰه القديمة، و إدراكه أحكام العظمة و الكبرياء و الجلال و الجمال، و خوفه من رؤية العظمة، و رجائه من رؤية حسن العناية.
هذان المقامان يتعلّقان بزيادة الكشوف و نقصانه، أ لا ترى إلى حال سيّد العارفين - عليه الصلاة و السلام - إذا كان في رؤية العظمة و الإجلال؟ يقول: أنا أعرفكم باللّٰه و أخوفكم منه.(2)
أي أعرفكم بمكريات القدم و قهريات العزّة، فزاد خوفي من خوفكم.
و إذا كان في مشاهدة جمال الأحدية و حسن الصفات منغمساً في بحار الاُنس يقول: «لستُ كأحدكم، أبيت عند ربّي يطعمني و يسقيني».(3)
251 - و قال صلى الله عليه و سلم: الذكرُ نعمةٌ فأدّوا شكرها.(1)
شكر الذكر طلب رؤية المذكور بنعت بذل النفس في رضائه على تسرمد الأوقات.
و أيضاً شكر الذكر إخفاء الذكر عمّا دون اللّٰه حتّى النفس و الشيطان؛ لئلّا يمازج صفاء الذكر بكدورة الوسواس، كما قال عليه الصلاة: «أفضل الذكر الخفيّ(2)»، و الذكر الخفيّ لا يطّلع عليه كرام الكاتبين و لا القلب و لا الروح و لا العقل، و لكن يجري من خفاء غيب المشاهدة في سرّ السرّ بنعت المشاهدة و مباشرة اللذّة، و ذلك الذكر كشف مشاهدة جمال المذكور في دوام الأنفاس، نَفَسُ العارف يجري بنعت الذكر الخفيّ لذلك/ 70 /يحتزوا عند تأوّههم قلوب المؤمنين.
252 - و قال صلى الله عليه و سلم: حسِّنوا القرآن بأصواتكم.(3)
القرآن يحسّن الأشياء؛ لأنّه صفة القديم، و القديم لا تتأثّر فيه الحدث.
إنّما أراد - عليه الصلاة و السلام - أن يحسّن القارئ صوته به عند جريان ألحانه في حلقه ليطيّب بقراءته أسماع السامعين و قلوب الحاضرين.
و صحّة ذلك قوله صلى الله عليه و سلم في موضع آخر: زيّنوا أصواتكم بالقرآن.(4)حقيقة مراده ترقيق قلوب الواجدين و هيجان فؤاد الواصلين إلى مشاهدة ربّ العالمين.
253 - و قال صلى الله عليه و سلم: من سَرَّه أن يجد طعم الإيمان فليحبّ عبداً لا يحبّه إلّا اللّٰه.(5)
بيّن - عليه الصلاة - أنّ للإيمان طَعْماً، و ذلك لذّة مباشرة المحبّة في قلبه إذا أحبّ
1) . كنز العمال، ج 1، ص 414.
2) . جامع الأحاديث، ص 76، و فيه: «خير الذكر الخفيّ»؛ إرشاد القلوب، ص 154؛ تنبيه الخواطر (مجموعۀ ورام)، ص 31.
3) . عيون أخبار الرضا، ج 2، ص 69؛ وسائل الشيعة، ج 4، ص 86؛ بحار الأنوار، ج 79، ص 255.
4) . عوالي اللئالي، ج 2، ص 50؛ المغنى، ج 12، ص 46؛ الشرح الكبير، ج 12، ص 55.
5) . شرح شهاب الأخبار، ص 178؛ مسند أحمد، ج 2، ص 298؛ مستدرك الحاكم، ج 4، ص 168.
مَن يُحبّ اللّٰه تعالى وسيلة إلى محبّته، و الإيمان لا يؤثر في صمم الفؤاد حتّى وقع عليه نور المحبّة، و يورث نور المحبة حلاوة الإيمان إلى الجنان، و الإيمان لا يوجد حلاوته في قلب المؤمن حتّى يتطرّق مِن مقامه إلى مقام المحبّة.
و ذلك ما أشار عليه الصلاة و السلام، قال: ثلاث من كنّ فيه وجد حلاوة الإيمان، من كان اللّٰه و رسوله أحبّ إليه ممّا سواهما. الحديث.(1)و لم يعلّق بهذه المحبّة شيئاً مِن العمل.
فإنّ حقيقة المحبّة الخالصة هي الّتي تجرّدت بأصل الاصطفائية الأزلية عن الطاعة و المعصية، أ لا يرى قوله صلى الله عليه و سلم في زجر مَن سبَّ المجلود أربع مرّات بشرب الخمر: دَعْهُ فإنّه يحبّ اللّٰه و رسوله.
أفهمه أنّ صفو المحبّة هي الّتي لا يتغيّر بالبرّ و الجفاء؛ فإنّهما عارضان يتعرّضان إلى ذوي الهيئات مِن المحبّة عند عثراتهم، فيفنى العارض و يبقى الأصل كما كان، و هذه محبّة الأرواح الّتي وجدتها في زمان تعريف اللّٰه إيّاها نفسه تعالى قبل كون الصور و علل الطاعة و المعصية حين قال تعالى: «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ»(2)، لكن محبّة القلوب بعد ثبوت الأرواح في الأشباح يتعلّق بموافقة المحبوب، كما قال تعالى: «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اَللّٰهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اَللّٰهُ» /(3)الأوّل منفرداً عن الوسائط و الثاني متعلّقاً بالوسيلة؛ لأنّ الأوّل وقع من تجلّي الذات و الصفات، و الثاني وقع من الآلاء و الأفعال.
254 - و قال صلى الله عليه و سلم: لابن مسعود: اقرأ علَيّ! قال: أقرؤهُ عليك، و عليك اُنزل؟ قال: اُحبّ أن أسمعه من غيري.(4)فقرأه عليه حتّى هيّجه - عليه الصلاة و السلام - إلى الوجد و البكاء.
فيه بيان أنّ كلام الأزلي منزّه عن الأهلية و الفراسة بواحد من أهل الحدثان و إن كان نبيّاً مرسلاً؛ لأنّ القديم لم يمازج بالحدث من جميع الوجوه، و أنّ عجائبه و غرائبه
و كشفه و علمه و بيانه لا نهاية لها، يبدو في كلّ لحظة من كلّ حرف منه ألف معنى لم تبد للقارئ و المستمع قطُّ؛ لأنّه قديم، و القديم لا نهاية/ 71 /لها.
و العارف إذا سمع القرآن من غيره فيكون حاله أصفى عند سمعه و إلقاء سمعه بنعت الحضور؛ لأنّ في قراءته شغل القلب بحفظ الحروف، و ليس ذلك في جميع همّته و إفراد قلبه لخفي أسرار خطاب اللّٰه، كأنّه يسمع من الحقّ في ساعته.
و كذا كان - عليه الصلاة و السلام - في سماعه خطاب الحقّ، فوقع سماعه على المواجهة مجرّداً عن شغل الخاطر لصورة القرآن، فوجد صفاء السماع يشهى حلاوته في سماعه عن غيره فإنّ حلاوة الاُذن عند سماع الخطاب للمستمع العارف أكثر من حلاوة ذكره و تلاوته بنفسه و إنّ الذاكر بالذكر صافياً بالذكر و الذكر مع شاهد المذكور بنعت الروية وصفاء مشاهدة الخطاب فيكون أحظى من الذاكر.
255 - و قال صلى الله عليه و سلم: لجبرئيل عليه السلام: ما لي لا أرى ميكائيل ضاحكاً(1)؟ فقال جبرئيل عليه السلام: ما ضَحِكَ منذ خَلَقَ اللّٰهُ النارَ.
بيّن أنّ قلّة الضحك من علامات الخوف، و الخائف لا يضمحلّ عند نزول عاهات الخوف في قلبه؛ لأنّ الخوف من شدّة بَرحا الوعيد عند سماعه، و ذلك يورث الهموم و الأحزان، و القلب إذا امتلأ من الحزن لم يدخل عليه أثر الطرب؛ لأنّ الضحك من العارف أكثره من وجدانه حسن الوعد و البكاء أكثره من حزن القلب.
كما قال - عليه الصلاة و السلام - عند موت إبراهيم عليه السلام: يحزن القلب و تدمع العين(2)، بيّن أنّ الحزن إذا حلّ بالقلب أظهر البكاء من غير مكلّف و لا استجلاب.
256 - و قال صلى الله عليه و سلم: أكثر أهل الجنّة البُله، و أهل العلّيين ذووا الألباب.(3)
البُله أهل السلامة في الطاعة، الغائبون عن مداخلة الدنيا و أهلها، المشغولون بسلامة صدورهم عن طلب العرفان بحقيقة العالم و السيران في الشواهد بنعت الشكر و استجلاب تحقيق الملك و الملكوت. و اُولوا الألباب هم العارفون الّذين يعقلون الخطاب و يطلبون حقائق العلوم بوصف اللّٰه و ذاته و صفاته و نعوته و أفعاله، البُلْه سكنوا بنعيم الجنّة و ثواب الطاعة، و أهل العقول لم ينزلوا إلّا في حضرة الجبروت و مشاهدة المعروف.
257 - و قال صلى الله عليه و سلم: ربّ طاعم شاكر أعظم أجراً من صائم صابر(1).
الطاعم الشاكر في رؤية المشكور، و الصائم الصابر في رؤية البلاء و المجاهدة.
أكَلَ الشاكر بالمعرفة في زمان الاُلوهية، و لم يأكل الصابر لوجدان ما وجد الشاكر، و هو محجوب بالمجاهدة عن المشاهدة؛ و الصائم الصابر في مقام الزهد، و الطاعم الشاكر في مقام التوكّل؛ و الزهد من أعمال البدن، و التوكّل من أعمال القلب؛ و الصابر في مقام الامتحان، و الشاكر في مشاهدة الرحمن؛ الصابر يصوم عن المعلوم، و الشاكر ليس له معلوم إلّا المشكور.
258 - و قال صلى الله عليه و سلم: لَمْ يقعْ عليه الذباب، و ليس لجسمه ظلٌّ يقع على الأرض.(2)
و هذان الخصلتان من خاصّية معجزاته صلى الله عليه و سلم/ 72 /لا يتعلّق بخاصيّة ظاهر صورته؛ قال تعالى: «قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ» /(3)حقّق بهاتين المنزلتين من سائر الأنبياء و الأولياء.
و يمكن أنَّ الذباب إذا لم يجلس عليه فإنّها تجلس على النجاسة، و إنّ اللّٰه تعالى
منعها عن الوقوع على جبينه، و كذلك ظلّه لم يقع على الأرض، تقدّس ظلّه عن المواضع النجسة.
و أيضاً كان نوراً و ليس للنور ظلّ و لا يجلس على النور ذباب، و من فرقه إلى قدمه نوراً مصفًّى من نور اللّٰه، فيرى نوره بنور اللّٰه ما في خلفه كما يرى من قدّامه كما روى.
259 - و قال صلى الله عليه و سلم: المَجالس بالأمانة.(1)
يعني مجالس العارفين و العلماء الربانيّين بالأمانة من المريدين إذا جالسوهم، و يسمعون أسرار الملك و الملكوت ممّا فتح اللّٰه على قلوبهم، لا يخبرون أسرارهم إلى مَن دونهم مفن أهل الظاهر.
لأنّ كلامهم من بوادي الغيب الّذي لا يعلمه إلّا اللّٰه و الراسخون في العلم، و المنكرون إذا سمعوا منه يفتتنون به و يقعون في أولياء اللّٰه الذين مجالستهم رحمة من اللّٰه، و المفارقة عنهم عذاب اللّٰه، كما قال عليه الصلاة و السلام: الجماعة رحمة، و الفرقة عذاب.(2)
260 - و قال صلى الله عليه و سلم: الخير عادة، و الشرّ لجاجة.(3)
أي إذا دام العبد على عبادة اللّٰه صارت العبادة له عادة و حرفة و لذّةً و غذاءً؛ لأنّ جبلّته على عبادة اللّٰه فُطرت لا على الشرّ؛ لأنّ المؤمن إذا باشَر الشرّ كأنّه يلحّ على نفسه، و يطلب منها ما لم يخلق فيها، و يكون في لجاجة إذا كان يفعل شيئاً ليس هو مِنْ حرفته.
أ لا يرى إلى قوله صلى الله عليه و سلم: كلّ مولود يُولد على الفطرة، فأبواه يهوّدانه أو ينصّرانه أو يمجّسانه(4)،
1) . الكافي، ج 2، ص 660؛ من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 378؛ الأمالي، ج 1 ص 53؛ وسائل الشيعة، ج 8، ص 471.
2) . اخلاق محتشمي، ص 35؛ شرح شهاب الأخبار، ص 8؛ مجموع الغرائب و موضوع الرغائب، ص 402.
3) . اخلاق محتشمي، ص 127؛ سنن ابن ماجة، ج 1 ص 80؛ كنز العمال، ج 10، ص 142.
4) . الخلاف، ج 3، ص 591؛ الحقائق، ص 39؛ التبيان، ج 8، ص 247؛ منهج الصادقين، ج 1، ص 393؛
أي: يولد الولد على استعداد قبول الإسلام و عادة الخير و الميثاق الأوّل في العهد السابق حين قال تعالى لذراري: «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قٰالُوا بَلىٰ»(1)فيصيّره صحبة الأضداد مباشراً للفساد باللجاجة لا بالاستعداد و القبول، لذلك قال تعالى: «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اَللّٰهُ»(2).
261 - و قال صلى الله عليه و سلم: مَن كثر صلاته بالليل حسن وجهه بالنهار.(3)
إنّ اللّٰه يتجلّى في الليل للمصلّين فكسا منه وجوههم نوراً، فتصير وجوههم مشكاة أنوار تجلّي الحقّ، و نور التجلّي يتلألأ فيها، فذلك الحسن - الّذي أشار عليه الصلاة و السلام، كسوة من نور الحقّ، و لذلك قوله عليه الصلاة و السلام: الصلاة نور(4)قال: و جعلت قرّة عيني في الصلاة.(5)
قرّة عينه نور جلال الحقّ، و كلّ وجه اكتسى بذلك النور، حسُن في أيّام الدنيا و نهارها، و أيضاً في نهار الآخرة عند ذوي الأبصار؛ قال تعالى: «وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ * ضٰاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ»(6)، و ذلك من نضارة وقعت عليها من النظر إلى جمال اللّٰه؛ قال تعالى / 73 /: «وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نٰاضِرَةٌ * إِلىٰ رَبِّهٰا نٰاظِرَةٌ».(7)
262 - و قال صلى الله عليه و سلم: إنّ مِن طلب العلم جهلاً.(8)
1) . سورة الأعراف، الآية 172.
2) . سورة لقمان، الآية 25.
3) . من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 474؛ منهج الصادقين، ج 2، ص 312؛ جوامع الجامع، ج 4، ص 809؛ المحجة البيضاء، ج 2، ص 392.
4) . المعجم الكبير، ج 19، ص 141؛ الترغيب و الترهيب، ج 1، ص 156، ح 22 و ج 2، ص 207، ح 3.
5) . تنبيه الخواطر (مجموعۀ ورام)، ص 91؛ الحقائق، ص 63؛ مستدرك الحاكم، ج 2، ص 160.
6) . سورة عبس، الآية 38-39.
7) . سورة القيامة، الآية 22-23.
8) . شرح شهاب الأخبار، ص 356.
كلُّ علم ليس من علم الشريعة و الحقيقة فطلبه جهل، و ذلك من العلم المضرّ مثل الكلام و الفلسفة و السحر و الإكسير و النجوم و الطبيعة؛ فإنّ مآلها زندقة.
و أيضاً كلّ من ليس له استعداد علم الحقائق من المعارف و الكواشف، فطلبها منه جهل.
و أيضاً مَنْ ليس له إدراك و فطنة و ذهن و ذكاء ثمّ يطلب ما لم يدركه في علمه، فطلبه منه جهل، و ينبغي أن يطلب ما وجب عليه من علم الفرائض و السنن بَسْ.
و أيضاً مَنْ طلب علم الآخرة لأجل الدنيا و رئاستها فهو طلب في أوائل الجهل و غايته.
263 - و قال صلى الله عليه و سلم: ليس الخبر كالمعاينة.(1)
أي: ليس حال من تطرّق في مقام الخبر و ما يصنع من الأثر إلى عالم معاينة الغيب و ما اُخبر عنه، كالّذي وقف في صورة الخبر عن الغيب.
و الخبر مقام إيمان المريدين، و المعاينة مقامُ مشاهدة العارفين، و الخبر موجب السكون في الطاعة، و المعاينة موجب الوجد و الاضطراب في مقام المكاشفة.
264 - و قال صلى الله عليه و سلم: خياركم كلّ مفتن توّاب.(2)
أي: خياركم في مقام الإيمان كلّ ممتحن بالمعصية في جميع أحواله، و هو يُكرهها و يتوب منها بنعت الحزن و الندم في جميع أنفاسه، و خيريته تحصل من ابتلائه بالمعصية و خروجه منها برسم التوبة و الندم و الاستغفار، ثمّ يدخل بهاتين الصفتين الطهارة من دنس الذنوب و التوبة و الرجوع إلى عالم الغيوب في مقام محبّة اللّٰه، قال اللّٰه تعالى: «إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلتَّوّٰابِينَ وَ يُحِبُّ اَلْمُتَطَهِّرِينَ» /(3).
265 - و قال صلى الله عليه و سلم: نعم المال الصالح للرجل الصالح.(1)
المال الصالح ما يصلح لآخرته، و هو ينفقه على أولياء اللّٰه، و يمنع نفسه عن حبّه، و يدفعها به عن الطمع إلى غير اللّٰه و هو معين له في طاعة مولاه، و ذلك قوله صلى الله عليه و سلم: نعم العون على تقوى اللّٰه المال.(2)
266 - و قال صلى الله عليه و سلم: أعمى المآل الضلالة بعد الهدى.(3)
أشار إلى المسخ - نعوذ باللّٰه - و ما قال تعالى في حقّ بلعام: «فَانْسَلَخَ مِنْهٰا فَأَتْبَعَهُ اَلشَّيْطٰانُ»(4)، و أثبت الضلالة بعد الهدى، و اللّٰه تعالى قادر على ذلك، و هو نادر في حكمه، و شدّة ضلالة هذا الأعمى أنّه قد عرف أماكن الضلالات بالتحقيق، و كفره في ارتداده أشدّ كفراً؛ لأنّه جاحد بالمعاينة.
267 - و قال صلى الله عليه و سلم: ما ملأ آدميٌّ وعاءً شرّاً من بطنه.(5)
إذا ملأ بطنه من شهواته امتلأت جميع عروقه من الهوى، فيهيّجه كلّ عرق إلى طلب مراده من الشهوة، و يهيّجه شهوته إلى الكسل و التخلّف عن العبادات و الشره و البطر، فينشعب من ذلك/ 74 /جميع الفساد و الآفات و عمى القلب من مشاهدة الآخرة نعوذ باللّٰه منه.
268 - و قال صلى الله عليه و سلم: مثل المؤمن و الإيمان كالفرس يجول في آخيته ثمّ رجع إلى آخيته.(6)
إنّ الإيمان قيد اللّٰه الأزلي على رِجل المؤمن و حبل عصمته في قلبه لا ينطلق منه
1) . صحيح ابن حبان، ج 8، ص 6؛ كشف الخفاء، ج 2، ص 320؛ بحار الأنوار، ج 70، ص 62.
2) . مسند الشهاب، ج 2، ص 260؛ الكافي، ج 5، ص 71، و فيه «الغنى» بدل لفظة «المال».
3) . أخلاق محتشمي، ص 35؛ بحار الأنوار، ج 77، ص 168؛ كنز الدقائق، ج 7، ص 464؛ و في الجميع: «أعمى العمى الضلالة بعد الهدى».
4) . سورة الأعراف، الآية 175.
5) . تنبيه الخواطر (مجموعۀ ورام)، ص 46 و ص 100 مع اختلاف يسير؛ مسالك الأفهام، ج 2، ص 203.
6) . مسند أحمد، ج 3، ص 55؛ مسند الشهاب، ج 2، ص 278؛ كنز العمال، ج 1، ص 265، و فيه: «مثل المؤمن و الإيمان كمثل الفرس في آخيته، يجول ثمّ يرجع إلى [في] آخيته».
إلى شيء من المكروهات، إلّا يجذبه اللّٰه تعالى.
269 - و قال صلى الله عليه و سلم: رُبَّ حامل فقه إلى مَنْ هو أفقه منه.(1)
ربّ عالم يسمع العلم و لا يعرف حقيقته فيذكره عند مريد طالب له استعداد إدراك الحقائق فيدرك منه مراد اللّٰه تعالى فيه، الّذي لا يطّلع عليه اُستاذه.
270 - و قال صلى الله عليه و سلم: إنّه ليغان على قلبي، و إنّي لأستغفر اللّٰه في كلّ يوم سبعين مرّةً.(2)
الإنصاف في معنى هذا الحديث أن لا نقول فيه شيئاً من تلقاء أنفسنا؛ لأنّ حال النبيّ صلى الله عليه و سلم أعزّ عند اللّٰه تعالى من أن يطّلع عليه أحدٌ سواه، من النبيّين و المرسلين و الصدّيقين و المقرّبين؛ كما قال صلى الله عليه و سلم: لي مع اللّٰه وقت لا يسعني فيه ملك مقرّب و لا نبيٌّ مرسل.(3)
و ما بلغ أحد مقامه عليه الصلاة و السلام، و لا يبلغ إلى الأبد الآباد؛ لأنّه كان مخصوصاً بالمقام المحمود، و المقام المحمود دنوّ الدنوّ و دنوّ القرب، و ليس هناك غيره من الكليم و الخليل؛ قال تعالى: «دنى فَتَدَلّٰى * فَكٰانَ قٰابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنىٰ»(4)و مَنْ يتصرّف في حاله و المتصرّف ينبغي أن يكون أعرف منزلة منه، و لم يكن ذلك أبداً، فكيف يتصرّف من قطرة في بحره؟
لكن أقول فيه بقدر قصور خاطري تبرّكاً بحديثه عليه الصلاة، و متابعةً لمشايخي رحمة اللّٰه عليهم، فإنّهم و إن علموا هذا المعنى، تكلّموا فيه تبرّكاً و تيمّناً.
و اعلم أنّ النبيّ صلى الله عليه و سلم كان بين قوام الأزل و الأبد، مستغرقاً في عين كنه حقيقة الذات و الصفات، فيونسه جمال القدم بالقدم تارةً، و يوحشه امتناع الاُلوهية عن إدراكه تارةً،
1) . عوالي اللئالي، ج 4، ص 66؛ مجموع الغرائب و موضوع الرغائب ص 452؛ الكافي، ج 1، ص 403؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 378؛ مسند أحمد، ج 5، ص 183.
2) . أوصاف الأشراف، ص 26؛ ترجمه قطب شاهي، ص 381؛ روضة المتقين، ج 13، ص 37؛ المحجة البيضاء، ج 2، ص 315؛ بحار الأنوار، ج 25، ص 204؛ شرح اُصول الكافي، ص 366.
3) . نص النصوص، ص 169؛ بحار الأنوار، ج 82، ص 243.
4) . سورة النجم، الآية 9-10.
فإذا كان مكاشفاً بكشف الصفات متلذّذاً بحلاوة وصلها، ظنّ أنّه وصل الكلّ بالكلّ، و سكن به منه، فإذا كشف عين الذات له يتحيّر فيه و يفنى في بقائه و يعجز عن إدراكه، فيخجل عن مظنون الأوّل و أغانه الامتحان عن الذات بالصفات، فيعترف بأنّه لم يدرك ذرّةً من حقيقة علمه الّذي استأثر لنفسه خاصّة، و يستغفر من ذنبه؛ إذ سكونه به عنه ذنب، و من هاهنا قال [حين] ينفتح الأعلى في المشاهدة الكبرى: لا اُحصي ثناءً عليك أنت كما أثنيت على نفسك.(1)
و ورد في نفحات الاُنس، ص 130: «لا أبلغ مدحتك، و لا اُحصي ثناءً عليك، أنت كما أثنيت على نفسك» و ورد أيضاً في إحياء علوم الدين، ج 2، ص 290؛ مجمع البحرين مادّة «حصى». و قد مرّ شرح الحديث من المصنف في الرقم 22.
قال اللّٰه تعالى له: قد غفرت لك ذنب الأوّل و ذنب الآخر، كما أخبر عن نفسه:
«لِيَغْفِرَ لَكَ اَللّٰهُ مٰا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ مٰا تَأَخَّرَ»(2)لمحلّ استغفاره عنده؛ ذنب الأوّل قبل المعراج، و ذنب الآخر في المعراج؛ قبل معراجه.
عرف من نفسه مباشرة نور التجلّي فظنّ أنّه قد وصل، فإذا وصل/ 75 /استغفر من الخاطر الأوّل كما استغفر موسى عليه السلام عن قوله: «أَرِنِي» إذا عاين الحقّ؛ لأنّه قد علم في الرؤية أنّه كان محجوباً عنده من علم عرفانه، و عرف أنّه لا يعرفه إلّا هو، فقال: «تُبْتُ إِلَيْكَ»(3)، من وهمي و خاطري فيك.
و بعد المعراج ذنبه إبقاؤه في سطوات العظمة بنعت الثناء و إضافته إلى الحقّ؛ فإنَّ كونه الحدث عند القدم في الحقيقة ذنبٌ، و إنَّ حقّ القدم على الحدوث واجب باستيفاء
1) . أوصاف الأشراف، ص 3 و 62؛ اختيار مصباح السالكين، ص 56؛ مفاتيح الغيب، ص 50؛ صحيح مسلم، ج 2، ص 51؛ السنن الكبرى، ج 1، ص 127.
2) . سورة الفتح، الآية 2.
3) . إشارة إلى الآية 143 من سورة الأعراف، و تمام الآية: «وَ لَمّٰا جٰاءَ مُوسىٰ لِمِيقٰاتِنٰا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ قٰالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قٰالَ لَنْ تَرٰانِي وَ لٰكِنِ اُنْظُرْ إِلَى اَلْجَبَلِ فَإِنِ اِسْتَقَرَّ مَكٰانَهُ فَسَوْفَ تَرٰانِي فَلَمّٰا تَجَلّٰى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسىٰ صَعِقاً فَلَمّٰا أَفٰاقَ قٰالَ سُبْحٰانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَ أَنَا أَوَّلُ اَلْمُؤْمِنِينَ».
العبودية، فبين فنائه بمشاهدة القدم و العجز عمّا وجب عليه من حقّه حصل ذنبه، و ذلك عينٌ لا ينكشف عن الحدوثية أبداً، فلمّا رجع بقي في عينه، فيستغفر كلّ يوم مائة مرّة من اتّقائه فيه، و لذلك كان لا ينقطع من استغفاره في طول عمره.
و أيضاً إنّ من صفات الألوهية قهرُ القدم، فكان يتعرّض له ذلك في زمان امتحانه فيوقعه في غيم النكرة؛ استيفاءً لتجلّي جميع الصفات و تربيةً لجميع النعوت، فإذا غاب بذلك و غان عليه غيبُ الامتحان، تضرّع من غربته عن معشوقه في قفار الأزل ليخرجه من غيم التردّد، فإذا ذهب نفخة الامتحان من ظهور القهر، و وصل مشاهدة الصفات، استغفر من لبثه فيما جرى عليه.
أ لا ترى إذا كان في هذا المقام إلى قوله عليه الصلاة و السلام: نحن أولى بالشكّ من إبراهيم.(1)
و لا يخلو الأنبياء و المرسلون من هذه الخطرات، انظر إلى قول الخليل عليه السلام: «أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ اَلْمَوْتىٰ»(2)و ما قال عزير صلوات اللّٰه و سلامه: «أَنّٰى يُحْيِي هٰذِهِ اَللّٰهُ بَعْدَ مَوْتِهٰا» /(3)، و ما قال موسى عليه السلام: متى أنت يا ربّ؟(4)فكان استغفارهم من هذه الخواطر.
و أيضاً إذا كان عليه السلام في صفاء مشاهدة الصفات في عالم الالتباس و المتشابهات ممّا أخبر عن حاله بقوله: رأيت ربّي في أحسن صورة.(5)
و في عوالي اللئالي، ج 1، ص 52؛ و مفاتيح الغيب، ص 150 و 255 مع إضافة: «ليلة المعراج».
كان - عليه الصلاة و السلام - في عين الأفعال من مكان العشق، فإذا خرج إلى صحاري القدم، و انسلخ من رسوم المحبّة، وجد الحقّ بالحقّ فرداً عن صفات الالتباس، استغفر في حقيقة التوحيد عند رؤيةالفردانية ممّا جرى عليه من حكم عين الجمع.
و أيضاً إذا كان مشغولاً برسوم النبوّة توقّف عن سرّ التجرّد لحظةً؛ لشغله باُمّته، فإذا رُدّ إلى ما خُصّ به من علوّ مراتب الدنوّ استغفر في الربوبية من اشتغاله عنه بالعبودية.
[
اختصرتُ في هذه المعنى ممّا تعرّض لي في هذه الساعة، و اكتفيتُ بهذا القليل من كثير معناه؛ دفعاً لملال خاطر صاحب المعرفة؛ لأنّ هذا القدر يكفي له مِن أقصى غايات غوامض الإغانة، و مقصودي من هذا الكتاب(1)تفسير مسألة الإغانة، فألحقت بها معاني أحاديث مرويّة من رموز النبوية و/ 76 /إشارات الأحمدي المحمّدي المصطفوي صلّى اللّٰه عليه و سلّم و على جميع الأنبياء و الرسل، ثمّ قفّيتُها تفسير مشايخي مسألة الإغانة و ما سنح لي من شرحهم بعض الأحاديث المشكلة عندهم؛ تقويماً لكتابي هذا، و ختماً لفواتح ما ذكرت من فوائد ألفاظ سيّد المرسلين صلوات اللّٰه عليه.
سئل الجنيد(2)رحمه الله عن معنى قوله عليه الصلاة و السلام: إنّه ليغان على قلبي، و إنّي لأستغفر اللّٰه في اليوم مائة مرّة، فسكت ساعةً فقال: لو لا أنّه حال النبيّ صلى الله عليه و سلم لتكلّمتُ فيه، و لا يتكلّم في حال إلّا مَن كان مشرفاً عليها، و جلّ حال النبيّ صلى الله عليه و سلم من أن يشرف عليه أحد من الخلق.
و قيل: كان حال النبيّ صلى الله عليه و سلم مع ربّه حال صفاء، فإذا رُدّ إلى حال الإبلاغ و مشاهدة الخلق وَجَدَ إغانةً في سرّه و قلبه، فيستغفر منه إلى أن يصل إلى صفائه.
و قيل: الإغانة الّتي يجدها ما حُبّب إليه من النساء و الطيب، فيجد ممّا حُبّب إليه من الطبائع إغانةً، إلى أن يصل إلى حالة قرّة عينه و هي الصلاة، فيستغفر لما مضى.
و قيل: الإغانة مشاهدة الكون، و الاستغفار من ذلك إذا تحقّق بمشاهدة الحقّ.
و قال أبو سعيد الخرّاز(1)رحمه الله: الغين شيءٌ لا يجده إلّا الأنبياء و أكابر الأولياء؛ و ذلك لصفاء الأسرار و نقاء القلوب و الاتّصال؛ لمداومة الذكر و كثرة الرعاية و دوام المراقبة، و إنّما وَجَدَ ذلك النبيّ صلى الله عليه و سلم بعلوّ همّته و حسن مشاهدته، و ذلك مثل الغيم الرقيق الذي لا يدوم.
و قال ابن عطا: الغين كالنفس في المرآة، لا دوام لها و لا يؤثّر فيها أثر، و إنّما هي لحظة ثمّ يضمحلّ.
و قيل: الإغانة كالسكينة ينزل على قلب النبيّ صلى الله عليه و سلم إذا أراد الحقّ به رفقاً، فإنّ من صفته أنّه صلى الله عليه و سلم كان دائم الفكرة متواصل الأحزان، و إذا أراد الحقُّ به تخفيفاً ضرب على قلبه إغانة، فيكون رفقاً به ممّا هو فيه من الفكرة و الأحزان، يسمّى ذلك الرفق سكينةً و غيماً، فإذا وجد النبيّ صلى الله عليه و سلم غيبةً عن حاله الّتي هو به استغفر من رفاهيّته في وقته و حاله؛ فإنّ الاُولى أتمّ و أشرف.
و قيل: أشرف على ما يرتكبه اُمّته من أنواع المخالفات، فشغل قلبه بذلك و هي الإغانة، فيستغفر لهم.
و قيل: الإغانة قيامه لحظِّ نفسه من المأكل و المشرب، و قيامه لقضاء حقوق أزواجه و إن كان مباحاً؛ لبعده عن الحقائق.
و قيل: الإغانة شغلُ قلبه بتأذّي قريش و طغيانهم، فيستغفر لرؤيتهم و شغل قلبه بهم.
و قيل: إنّ الجاري عليه/ 77 /من أحوال الطبع و الحجب، لغيره لا له؛ لأنّه منزّه عن
1) . أبو سعيد أحمد بن عيسى الخرّاز (م 286 ق) من مشايخ العرفاء، ر ك: نفحات الاُنس ص 72.
علل الطبيعة و شره النفس، أ لا ترى إلى قوله عليه الصلاة و السلام: تنام عيناي، و لا ينام قلبي؟(1)فإذا سكن النفس إلى شيء من النوم و غيره وَجَدَ إغانة في قلبه لمباينة النفس و الروح، فيستغفر من ذلك.
و قيل: الإغانة يجدها الأنبياء و الخواصّ من الأولياء، يجدون منها طرفاً على حدود أحوالهم و درجاتهم.
و قيل: الإغانة لم يجدها إلّا النبيّ صلى الله عليه و سلم، و غيره من الأنبياء و الأولياء يجدون على مقاديرهم؛ لأنّه كان أصفاهم سرّاً و أنورهم قلباً.
و قيل: الإغانة ما يسمعه من جبرئيل عليه السلام من الوحي بعد ما سمعه من الحقّ ليلة المعراج، فيجد في قلبه من جبرئيل إغانةً.
و قيل: الإغانة ما أخبر من رؤية الجنّة و النار في المعراج، و لمّا خصّ بمقام الدنوّ وجد ممّا جرى إغانة في قلبه فاستغفر.
و قيل: الإغانة ما أخبر عن نفسه أنّه سيّد ولد آدم، فوجد في قلبه إغانة بقوله: «أنا» فرجع إلى الحقيقة و قال: لا فخر بل السيّد اللّٰه.(2)
و قيل: الإغانة ما كان يتذكّر من أيّام الفترة قبل أن أُوحى إليه و كونه مع المخالفين، فيجد من ذلك إغانة فيستغفر منه.
و قيل: الإغانة فَرحُه بدخول الناس في الإسلام فوجاً فوجاً، فيرى قيامه بحدّ الإبلاغ، فيفرح قلبه برؤيتهم، فجعل ذلك سبباً لنعي نفسه إليه بنزول «إِذٰا جٰاءَ نَصْرُ اَللّٰهِ وَ اَلْفَتْحُ» /(3)السورة، فاستغفر لرؤيته ذلك.
1) . مصباح الشريعة، ص 44؛ تذكرة الفقهاء، ج 2، ص 568؛ بحار الأنوار، ج 16، ص 399.
2) . الأمالي للصدوق، ص 254؛ الاختصاص ص 33؛ عوالي اللآلي ج 4، ص 121؛ بحار الأنوار، ج 16، ص 325 و 326؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 61، ص 30. و لم يوجد في المصادر عبارة «بل السيّد اللّٰه». و مرّ تفسيره أيضاً في القسم الأوّل، الحديث الرقم 89.
3) . سورة النصر، الآية 1.
و قيل: الإغانة رؤية المجاهدة من المعاملة، و الاستغفار رؤية التقصير فيها.
و قيل: الإغانة في القلب غفلة يرد عليه، فيستغفر القلب.
و قيل: الإغانة قوله: لئن ظفرت لاُمثلنّ سبعين منهم، فأنزل اللّٰه تعالى: «وَ إِنْ عٰاقَبْتُمْ فَعٰاقِبُوا بِمِثْلِ مٰا عُوقِبْتُمْ بِهِ»(1)فاستغفر من ذلك.
و قيل: كان حال النبيّ صلى الله عليه و سلم في كلّ ساعة أرفع و أعلى، فكان ينظر من الحال الّذي رفع إليها إلى الّذي قبلها فيستغفر منها.
و قيل: ربما كان يرى من أصحابه حالاً كان هو فيه قبل ذلك ثمّ غيب عنها و رفع، فيستغفر من ذلك.
و قيل: الإغانة الرجوع من حال المشاهدة و الاختصاص إلى محلّ الإبلاغ و مشاهدة الخلق، فيستغفر من ذلك.
قال بعضهم: الأسرار في داخل القلب، فإذا فتر السرّ عن الملاحظة وقع الغين في القلب، فيتنبّه صاحبه فيستغفر منه.
و قال رويم: للنبيّ صلى الله عليه و سلم مشاهدات، إذا شاهد الحقّ وحده يكون في محلّ الاختصاص، و إذا شاهد معه سواه بحقّ الإبلاغ/ 78 /يجد في قلبه غيماً فيستغفر.
و قيل: الإغانة ما رأى النبيّ صلى الله عليه و سلم من غفلة أصحابه عن الحقّ؛ إمّا بأنفسهم، أو معاملاتهم، بغير علمهم بما شغلوا به عمّا اشتغلوا عنه، فيرد عليه إغانة لهم، فيستغفر لهم منها.
و قيل: ربما يلاحظ النبيّ صلى الله عليه و سلم شيئاً من خصائص أحواله و ما خصّ به، فيشتغل بذلك عن ملاحظة حاله مع الحقّ، فيستغفر من ذلك.
و قيل: الإغانة ما اطمأنّ النبيّ صلى الله عليه و سلم إلى أصحابه في بعض مغازيه بقوله: لن يغلب اليوم
1) . سورة النحل، الآية 126.
من قلّة(1)، حتّى ورد عليهم ما ورد، فرجع إلى الحقيقة فاستغفر.
و قيل: مقام النبيّ صلى الله عليه و سلم مقام كشف و حجب، و شريعةٍ و حقيقة، و ظاهرٍ و باطن؛ فإذا أخبر عن حقيقة حاله قال: إنّي لستُ كأحدكم إنّي أبيت عند ربّي يطعمني و يسقيني.(2)و إذا أخبر عن ظاهر أمره قال: إنّما أنا بشر، أنسى كما تنسون.(3)فإذا أخبر عن هذه الحالة وجد في قلبه إغانةً، فيستغفر منه.
و قيل: الإغانة قول النبيّ صلى الله عليه و سلم: أنا أعلمكم باللّٰه، فوجد لذلك القول في قلبه إغانةً فقال:
و أشدّكم له خشيةً(4)، يظهر بذلك عجز العبودية، فإذا بَدا له ما بَدا من غير سؤال، وجد في قلبه إغانة لسؤاله، فيستغفر.
و قيل النبيّ صلى الله عليه و سلم إذا أخبر عن حقائق الحقّ و صفاته يكون مكشوفاً له عنها، فإذا رجع إلى ما اُمر به من مراتب الشرع فكان مستتراً بها عن حقائق الحقّ برؤية الأغيار، فوجد في قلبه إغانةً، فيستغفر منها.
و قيل: كان النبيّ صلى الله عليه و سلم في علم اليقين، فلمّا بَدا له عين اليقين وجد وحشة من الحالة الاُولى، فلمّا بدا له حقّ اليقين استوحش من الحالين جميعاً فوجد في قلبه إغانة عنها، و هذه الأحوال كلّها حقٌّ و حقيقة.
و قيل: كان قلب النبيّ صلى الله عليه و سلم أصفى القلوب و أنورها، فيؤثر فيه أدنى شيء ما لا يؤثر على غيره، و هي الإغانة.
و قيل: كان النبيّ صلى الله عليه و سلم بين استتار و تجلّي، فإذا أخبر عن حال الاستتار أخبر عن الآداب و الشرائع، و إذا كان في حال التجلّي أخبر عن الحقّ و حقيقته، فيجد في قلبه
1) . الإرشاد للمفيد، ج 1، ص 126.
2) . المناقب، ج 1، ص 314؛ عوالي اللئالي، ج 2، ص 233؛ بحار الأنوار ج 16، ص 390؛ مسند أحمد، ج 2 ص 237. و مرّ تفسيره أيضاً في أوّل هذا القسم في رقم 27/2.
3) . سنن النسائي، ج 3، ص 28؛ مسند أحمد، ج 1 ص 379؛ صحيح مسلم، ج 2، ص 84.
4) . منهج الصادقين، ج 4، ص 300 و ج 7، ص 327 و 445.
للحالة الاُولى إغانةً، فيستغفر منها.
و قال أبو عثمان الخيري: أخبر النبيّ صلى الله عليه و سلم بإغانة ربما يرد على قلبه و إن كان هو في محلّ الدنوّ و القربة و الصفاء؛ لئلّا يأمن أحد من اُمّته استقامة قلبه على الدوام، فاستغفره و همّ بذلك على خوف المكر و الاستدراج في كلّ الأحوال؛ ليكونوا أبداً على وجل و استغفار.
و قيل: النبيّ صلى الله عليه و سلم بين افتقار إلى اللّٰه و استغنائه، فإذا/ 79 /استغنى به بعد افتقاره إليه وجد لحال الافتقار إغانةً، فيستغفر منها.
و قيل: إذا كان في حال الفناء أخبر عن الإغانة، و إذا كان في حال البقاء استغفر منها.
و قيل: لمّا وجد النبيّ صلى الله عليه و سلم في قلبه الإغانة استغفر في الوقت مخافة أن يدوم ذلك عليه فيصير ريناً أو قسوةً، و لذلك دعا: يا مقلّب القلوب و الأبصار ثبّت قلوبنا على دينك و طاعتك.
و قيل: للنبيّ صلى الله عليه و سلم حال جمع و تفرقة، و حال التفرقة قيامه بسياسة نفسه و آداب اُمّته و إظهار ما اُمر به من الشرع، و إذا كان في حال الجمع يكون خالصاً مع الحقّ خالياً عن جميع الرسوم، فيجد إغانةً لحال التفرقة فيستغفر
و قال صلى الله عليه و سلم: إنّما أنا بشر أغضب كما يغضب البشر(1)، و إذا أحسّ من نفسه بصفة الشريعة وجد لها إغانةً فيستغفر.
و كان النصرآبادي يقول: النفوس في التثقيل و القلوب في التقليب؛ لأنّ النبيّ صلى الله عليه و سلم قال: قلب ابن آدم بين إصبعين من أصابع الرحمن يقلّبها كيف يشاء.(2)فقول النبيّ صلى الله عليه و سلم: يا مقلّب القلوب، مخافة أن يرد من يقلبه منها عليه غفلة.
و قيل: الإغانة الّتي يجدها النبيّ صلى الله عليه و سلم هو شغله بتلقّف الوحي من جبرئيل عليه السلام،
فيشغله ذلك من مشاهدة الحقّ و ملاحظته، فيستغفر منها.
و قيل: إنّ تلك الإغانة ما يرى من زوائد المبارّ و الإنعام عليه من ربّه، فربما شغله النعمة و البرّ عن المنعم و البارّ لحظةً، فيستغفر من تلك اللحظة؛ فإنّ الجنيد رحمه الله قال:
إيّاكم و الاستناد إلى النعم؛ فإنّها تقطع عن المنعم.
و قيل: إنّ اللّٰه تعالى رزق الخلق بالأسباب، فمن شهدها قطعه من المسبّب، و ربما شاهد النبيّ صلى الله عليه و سلم شيئاً من الأسباب فيجد في قلبه منها إغانةً، فيستغفر منها في الوقت.
و قرأ قارئٌ بين يدي الحصري: «وَ أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اَللّٰهِ»(1)فقال: لمّا قال النبيّ صلى الله عليه و سلم فوّضت أمري، عوتب في ذلك فقيل: لك معنا أمرٌ؟!(2)فاستغفر، فقال: أعوذ بك منك(3)، و تلك الإغانة.
و قيل: [لمّا نزلت] «اِعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اَللّٰهِ جَمِيعاً» اعتصم النبيّ صلى الله عليه و سلم بالقرآن، فلمّا نزلت: «و اعتصموا بالله» استغفر من الاعتصام بحبل اللّٰه، و هي الإغانة.
و قيل: لمّا رأى النبيّ صلى الله عليه و سلم من شدّة قوّة أصحابه و قتالهم بين يديه أنزل اللّٰه: «فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ قَتَلَهُمْ وَ مٰا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ رَمىٰ»(4)أشهده الفعل و برّأه منه بالنيابة عنه، فاستغفر من ذلك و هي الإغانة.
و قال الجنيد رحمه الله: الإغانة مثل الغيم الرقيق لا بقاء له، و كان النبيّ صلى الله عليه و سلم/ 80 /لدوام اتّصاله وصفاء أحواله ربما يحسّ بشيء منه لحظة أو أسرع من لحظة، فيستغفر منها.
و قيل: الإغانة لا يؤثّر إلّا في أصفى قلب، و هي قلب أصفاه له ربّه و أزال عنه الهواجس و الظنون، و ذلك قلب النبيّ صلى الله عليه و سلم؛ فإنّه أصفى القلوب.
و قال بعضهم: كان قلب النبيّ صلى الله عليه و سلم مروّحا بالإيمان و المعرفة، فإذا وجد في قلبه
فترة يجد فيه إغانة من ضيق تلك الفترة، فيستغفر منها.
و قال بعضهم: ابتدأ النبيّ صلى الله عليه و سلم أوّلاً بالتأديب فيما اُوحي إليه، ثمّ بعد ذلك بالتذويب بقوله: «لَيْسَ لَكَ مِنَ اَلْأَمْرِ شَيْءٌ»(1)قيل فيه: لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْءٌ و الاُمور كلّها إليك جلّ جلالك أن يكون لك معنا أمر، ثمّ بعد ذلك أدّب بالتغييب غيبة عن ملاحظة كلّ شيء، فإذا لاحظ شيئاً غير ما اختصّ به من الأحوال وجد في قلبه إغانةً، فاستغفر منه.
و قيل أيضاً: اُمر النبيّ صلى الله عليه و سلم أن لا يستحسن شيئاً من الكون بقوله: «لاٰ تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلىٰ مٰا مَتَّعْنٰا بِهِ»(2)فإذا لاحظ شيئاً من الكون استغفر منه، أ لا تراه لمّا نظر إلى عير عبد الرحمن بن عوف كيف غطّى وجهه بكُمّه؟ و قال: بذلك اُمرت فقرأ «لاٰ تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ» الآية.
و قال أيضاً: قام النبيّ صلى الله عليه و سلم في المجاهدة و المعاملة حتّى كان يصلّي حتّى تورّم قدماه، و زيّن ما استحسن من نفسه معاملته إذ لاحظه، فاُمر بالعلم بقوله: «فَاعْلَمْ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اَللّٰهُ» /(3)، فعلم أنّ العلم به أتمّ من العمل له فوجد في قلبه إغانة، فيستغفر منه.
و قيل: إنّما الإغانة خَطْرة لا ثبات لها، فيستغفر.
و قال بعضهم: الإغانة أن يغشى القلبَ سَنَةُ الفكر أو حديث النفس فيجد منها الإغانة، فيستغفر منه(4).
و قال ابن أبي الورد: الإغانة الّتي ذكرها النبيّ صلى الله عليه و سلم اشتغاله بالذكر عن المذكور له فيجد في قلبه إغانة، فيستغفر منه.
و قال سهل بن عبد الله رحمه الله في معنى الإغانة: وَكَّلَ إبليس بشيطان النبيّ صلى الله عليه و سلم شيطاناً يوسوس إليه فإذا كان وسوس وجد النبيّ صلى الله عليه و سلم موضع الاستغفار.
قد أوردتُ هذا القدر ممّا وجدتُ من تفسير الإغانة عن أقوال مشايخنا فيها،
و اكتفيت بالقليل من الكثير لمن له رشد و صواب.
و من تمام مقالتهم في شرح حديث المشكل على أفهام أهل الرسوم ما قال سهل - رحمة اللّٰه عليه -:
271 - في قوله عليه الصلاة و السلام: طلب العلم فريضة على كلّ مسلم و مسلمة.(1)
قال: إنّما هو علم الحال فيما بينه و بين اللّٰه تعالى، من الحركة و السكون؛ كيف شكرُك للمنعم، و كيف صحبتك مع الخلق على النصيحة/ 81 /الرحمة و الصدق و الإنصاف و التفضّل و الاستعانة باللّٰه و الاقتداء بالنبيّ صلى الله عليه و سلم و على المكر و الخديعة.
272 - و قال في معنى قول النبيّ صلى الله عليه و سلم: إنّما الأعمال بالنيّات.(2)
أفضل النيّة التحويل ممّا يكره اللّٰه إلى ما يحبّه حتّى يقع على طريق الصالحين.
و قال: النيّة اطلبوها من السرّ نية الإخلاص، و من العلانية الفعل بالاقتداء.
و قال: النية أوّلها الإيمان، و هو يد اللّٰه على عبده، و هي هداية اللّٰه.
273 - و قال في قوله صلى الله عليه و سلم: نيّة المؤمن خير من عمله.(3)
ينوي المؤمن الشيء فيصحّ له الأصل، و يفسد العمل به بالرياء و العجب.
و قال: ليس النيّة لمن يعمل، إنّما النيّة لمن يعلم.
1) . مصباح الشريعة، ص 22؛ كنز الفوائد، ج 2، ص 107؛ تنبيه الخواطر (مجموعۀ ورام)، ص 176؛ نص النصوص، 473؛ عدة الداعي، ص 63؛ عوالي اللئالي، ج 4، ص 70.
2) . مصباح الشريعة، ص 53؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 4 و 156؛ المسائل الصاغانية، ص 118؛ تهذيب الأحكام، ج 4، ص 186.
3) . مصباح الشريعة، ص 53؛ المحاسن، ص 405؛ الكافي ج 2، ص 84؛ الأشعثيات، ص 169؛ الأمالي، ج 2، ص 315.
274 - و قال في معنى قوله عليه الصلاة و السلام: خيركم خيركم لأهله.(1)يريد به الدين و التعليم في العلم.
275 - و قال في قوله: كفى بالمرء إثماً أن يضيّع من يقوته.(2)
إنّ القوت هو العلم و العلم السنّة، و السنّة هي الوحي، و الوحي من عند اللّٰه عزّ و جلّ.
276 - و سئل عن الحديث الّذي جاء عن النبيّ صلى الله عليه و سلم: يأتي اللّٰه بالعبد يوم القيامة ليس له حسناتٌ إلّا رقعةٌ فيها: لا إله إلّا اللّٰه، محمّد رسول اللّٰه، و هي عند اللّٰه هذه الرقعة، فتوضع على سيّئاته كلّها.(3)
قال: هذا عند آخر عمره، فارق روحه جسده على شهادة أن لا إله إلّا اللّٰه.
277 - و سئل عن حديث: ليس لابن آدم حقّ سوى ثلاث.(4)
قال: يعني ليس فيه نقصان الدرجات في آخر الحديث.
278 - و قال: لا يصحّ أكل الحلال لأحدٍ حتّى يطمئنّ قلبه؛ إذ ما يأكل من العرش إلى الثرى لا يجد ضرباناً و لا حكّاً في قلبه؛ لقوله صلى الله عليه و سلم: اتّقوا الحكّاكات،(5)و الإثم ما حاكّ في الصدر، و قال اللّٰه تعالى: «اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اَللّٰهِ»(6).
279 - و في حديث النبيّ صلى الله عليه و سلم: الرزق مضمون، ألا فأجملوا في الطلب.(7)
1) . من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 443؛ مسند زيد بن على، ص 475.
2) . الكافي، ج 4، ص 12؛ من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 168، و فيهما «يعوله» بدل «يقوته»؛ الأشعثيات، ص 165؛ مستدرك الوسائل، ج 13، ص 58، و في الأخيرين كما في المتن.
3) . هذا الحديث معروف بحديث بطاقة، الفائق في غريب الحديث ج 1، ص 105؛ إكمال الكمال، ج 3، ص 24؛ غريب الحديث ج 2 ص 123 و 867.
4) . سنن الترمذي، ج 4، ص 3؛ المستدرك للحاكم، ج 4، ص 312؛ كنز العمال، ج 3، ص 393، ش 7107، و فيه: «ليس لابن آدم حقّ في سوى هذه الخصال: بيت سكنه و...».
5) . كتاب العين، ج 3، ص 9، و فيه: «إيّاكم و الحكّاكات؛ فإنّها الماتم».
6) . سورة الرعد، الآية 28.
7) . شرح غرر الحكم و درر الكلم، ج 5، ص 19، و فيه: «لكلّ رزق سبب فأجملوا في الطلب»؛ مستدرك الوسائل، ج 13، ص 33.
قال: الإجمال قول اللّٰه سبحانه و تعالى: «تَعٰاوَنُوا عَلَى اَلْبِرِّ وَ اَلتَّقْوىٰ وَ لاٰ تَعٰاوَنُوا عَلَى اَلْإِثْمِ وَ اَلْعُدْوٰانِ»(1)قال: البرّ الإيمان، و التقوى الإخلاص، و الإثم الكفر، و العدوان المعاصي.
280 - [فى] و قال: معنى قول النبيّ صلى الله عليه و سلم: إن كان و لا بدّ فثلث طعام، و ثلث شراب، و ثلث نفَس.(2)
قال: إذا جوّع نفسه ثمّ يضع الخبز البحت و يأكله فإذا أشهى الإدام يحبس نفسه و ينظركم أكل فياكل ثلث هذا، و لا تصيبه المرّة إذا كان من السنّة، بل تناله المعونة من اللّٰه بلا شكّ.
281 - و في قوله صلى الله عليه و سلم: من الذنوب ذنب لا يكفّره الصيام و الصلاة إلّا الغموم و الهموم في طلب المعيشة.(3)
قال: من زعم أنّ معاشه بسبب منه لم يصحّ له طاعة، حتّى يكون سببه اللّٰه فقط.
282 - و قال في حديث النبيّ صلى الله عليه و سلم/ 82 /: لا يكون المؤمن مؤمناً حتّى يحبّ للناس ما يحبّ لنفسه، و يكره للناس ما يكره لنفسه.(4)
قال: هذا في الدين، يعني: يحبّ لهم الإيمان و السنّة، و يكره لهم الكفر و البدع.
283 - و سئل عن قوله: حبّ الدنيا رأس كلّ خطيئة(5)، ما هي؟ قال: حبّ الجلال، و حبّ
1) . سورة المائدة، الآية 2.
2) . المستدرك للحاكم، ج 4، ص 332؛ مسند أحمد، ج 4، ص 132، و فيهما: «ما ملأ آدمي وعاء شرّاً من بطنه، بحسب ابن آدم أكلات يقمن صلبه، فإن كان لا محالة، فثلث طعام و ثلث شراب و ثلث لنفسه».
3) . كنز العمال، ج 6، ص 471 مع اختلاف يسير؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 4، ص 63.
4) . كنز العمال، ج 3، ص 165، مع اختلاف يسير.
5) . مصباح الشريعة، ص 138؛ الخصال، ص 25؛ كنز الفوائد، ج 1 ص 217؛ روضة الواعظين، ص 441؛ غرر الحكم و درر الكلم، ص 395.
البقاء في الدنيا، و هو قوله تعالى: «يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ»(1).
284 - و قال في قوله صلى الله عليه و سلم: مَن رآني في المنام فقد رآني.(2)
من رأى النبيّ صلى الله عليه و سلم ربما خدعه إبليس، فإن جاء بعلامة صفة النبيّ صلى الله عليه و سلم فهو صحيح.
285 - و سئل ما تفسير: من أصلح سريرته أصلح اللّٰه علانيته، و من أصلح فيما بينه و بين اللّٰه أصلح اللّٰه فيما بينه و بين الناس(3)، قال: يرجع إلى القدر إيمان و سكوت.
286 - و قال في حديثه صلى الله عليه و سلم: استعداد الموت قبل نزول الموت.(4)
قال: التزوّد بالتقوى، و التقوى الإقرار بالتوحيد، و قوله تعالى: «وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ اَلتَّقْوىٰ». يعني الاقتداء بالسنة.
287 - و قال في قوله صلى الله عليه و سلم: لا تكلني إلى نفسي.(5)
يعني: عقلي و رأيي و تدبيري، يريد به الطبع القديم.
288 - و قال في قوله صلى الله عليه و سلم: اتّقوا فراسة المؤمن؛ فإنّه ينظر بنور اللّٰه(6).
يعني بأدب اللّٰه، و نفس الفراسة عمل بالعلم، و هذا لا يصحّ لمدّعٍ.
289 - و قال في قوله صلى الله عليه و سلم: من قال لا إله إلّا اللّٰه مخلصاً دخل الجنّة.(7)
قال مخلصاً مَن حبّ الدنيا.
290 - و سئل عن قوله ادعو اللّٰه و أنتم موقنون بالإجابة فإنّه لا يقبل من قلب غافل.(8)
1) . سورة البقرة، الآية 96.
2) . كتاب سليم بن قيس، ص 186؛ المحجة البيضاء، ج 8، ص 317؛ بحار الأنوار، ج 61، ص 235.
3) . الخصال، ص 129؛ روضة الواعظين، ص 442.
4) . روضة الواعظين، ص 448؛ بحار الانوار، ج 70، ص 122.
5) . عوالي اللئالي، ج 1، ص 336؛ مسند أحمد، ج 5، ص 42؛ كنز العمال، ج 2، ص 239.
6) . الكافي، ج 1، ص 218؛ وسائل الشيعة، ج 8، ص 486؛ سنن الترمذي، ج 4، ص 360؛ كنز العمال، ج 11، ص 88.
7) . التوحيد للصدوق، ص 27؛ مسند زيد بن على، ص 176.
8) . وسائل الشيعة، ج 4، ص 1105؛ مستدرك الحاكم، ج 1، ص 493؛ كنز العمال، ج 2، ص 72.
أي غافل عن الإجابة، أنّ اللّٰه تعالى يجيبه.
291 - و قال في حديث: الجهاد أفضل الشهادة و أكملها و أعلاها.(1)
مَنْ مات على فراشه و هو موت المرسلين و الصدّيقين؛ لأنّهم أفنوا الأحداث فسلموا. و قال: من مات مطيعاً فقد مات في سبيل اللّٰه حيّاً عند ربّه يُرزق.
292 - و قال صلى الله عليه و سلم: استحيوا من اللّٰه حقّ الحياء، قالوا: أ وَ ليس نستحيي من اللّٰه؟ قال: ليس ذلكم بالحياء إنّما الحياء...(2)المقابر و البلى و الرأس و ما حوى و البطن و ما وعى.(3)
تفسير الرأس و ما حوى قوله تعالى: «وَ لاٰ تَقْفُ مٰا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ اَلسَّمْعَ وَ اَلْبَصَرَ وَ اَلْفُؤٰادَ كُلُّ أُولٰئِكَ كٰانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً»(4)و البطن و ما وعى قوله تعالى: «يٰا أَيُّهَا الذين آمنوا كُلُوا مِنَ اَلطَّيِّبٰاتِ وَ اِعْمَلُوا صٰالِحاً»(5).
293 - و قال في قوله صلى الله عليه و سلم: يفترق اُمّتي على ثلاث و سبعين فرقة كلّها هالكة إلّا واحدة. قيل:
يا رسول اللّٰه، ما الواحدة؟ قال: الّذين هم على ما أنا عليه و أصحابي.(6)
فسئل: ما هو عليه و أصحابه؟ قال: من شأنهم أكل الحلال، و إقامة الصلاة بركوعها و سجودها، و إقامة ظاهرها على السنّة و باطنها على الإخلاص، و إيتاء الزكاة، و حجّ البيت، وصوم رمضان، و غسل الجنابة، و كفّ الأذى عن الخلق عن يهوديّهم و نصرانيّهم و مسيئهم و مصلحهم.
294 - و قال في قوله [صلى الله عليه و سلم]: كلٌّ ميسَّر لما خُلق له(7): القدر سبب ما لم يكن فيكون.
1) . لم يوجد في المصادر.
2) . كان في النسخة بياضاً.
3) . قرب الإسناد، ص 23؛ الأمالي، ج 1، ص 493؛ الخصال، ص 293؛ عوالي اللئالي، ج 1، ص 405.
4) . سورة الإسراء، الآية 36.
5) . سورة المؤمنون، الآية 51: «يٰا أَيُّهَا اَلرُّسُلُ كُلُوا مِنَ اَلطَّيِّبٰاتِ...».
6) . المسترشد، ص 45.
7) . عوالي اللئالي، ج 4، ص 117؛ مسند أحمد، ج 1، ص 6؛ صحيح البخاري، ج 8، ص 215.
295 - و سئل عن قوله صلى الله عليه و سلم/ 83 /: من عمل بما علم علّمه اللّٰه علماً بغير تعليم.(1)
ما هذا العلم؟ قال: هو أكل الحلال، و أداء الفرائض، و الاقتداء بالنبيّ صلى الله عليه و سلم.
296 - و قال في الحديث: أنّ اللّٰه تعالىٰ لا يقبل عمل عبد حتّى يرضى عنه.(2)
قال: ذلك قبول تضعيف، ليس قبول الموازنة، و الناس يستوون في حال الموازنة إلّا التائبين المتّقين.
297 - و قال: الّذي قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم: اللّٰهم أحيني مسكيناً.(3)أراد بذلك الافتقار و الاضطرار إلى اللّٰه في جميع أحواله.
298 - و قال في قول النبيّ صلى الله عليه و سلم: كلّكم راعٍ، و كلّكم مسئول عن رعيّته.(4)
مسئول نفسك عن رعيّته و هو قوله تعالى: «وَ لاٰ تَقْفُ مٰا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ اَلسَّمْعَ وَ اَلْبَصَرَ وَ اَلْفُؤٰادَ كُلُّ أُولٰئِكَ كٰانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً * وَ لاٰ تَمْشِ فِي اَلْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ اَلْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ اَلْجِبٰالَ طُولاً»(5)، «وَ لاٰ تَبْسُطْهٰا كُلَّ اَلْبَسْطِ»(6)، «و احفظوا فروجكم»(7)، يريد به الرعاية، أن لا تعتدوا في هذا كلّه يريد بأمر اللّٰه و التمسّك بالكتاب و السنّة و يقتدى بنبيّه محمّد صلى الله عليه و سلم.
299 - و قال: معنى قوله: أبواه يهوّدانه و ينصّرانه و يمجّسانه، معنى البلوغ لا أنّ أبويه بأيديهما الضلالة و الهدى.
300 - و سئل عن الحديث الّذي جاء عن حذيفة: خياركم من لم يدع دنياه لآخرته و لا
1) . التوحيد للصدوق، ص 416، بحار الأنوار، ج 2، ص 281 و فيهما: «من عمل بما علم كفى ما لم ū يعلم»، و نظيره في بحار الأنوار، ج 65، ص 363، و ج 89، ص 172.
2) . الدر المنثور، ج 2، ص 274.
3) . عوالي اللئالي، ج 1، ص 39؛ كنز العمال، ج 6، ص 470.
4) . عوالي اللئالي، ج 1، ص 129؛ مسند أحمد، ج 2، ص 121؛ صحيح البخاري، ج 3، ص 88.
5) . سورة الإسراء، الآية 36-37.
6) . سورة الإسراء، الآية 29.
7) . و قوله تعالى هكذا: «وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ»، سورة النور، الآية 30.
آخرته لدنياه(1).
قال: لم يضيّع علم حاله لكثرة حديثه، و لم يدع فريضةً لطلبِ علمٍ لم يلزمه.
و لي وقع معنًى آخر سوى تفسير الشيخ؛ أراد عليه الصلاة و السلام: أنْ لا يترك مشاهدة النقد في الدنيا لمشاهدة النسية في الآخرة، و لا ينسى المكاشفة الكبرى في الآخرة للمشاهدة الصغرى في الدنيا.
و أيضاً: لم يَدعْ دنياهُ إلّا أنفقها لآخرته، و لا ينسى آخرته لشغله بدنياه.
301 - و في قوله صلى الله عليه و سلم: نعم العون على تقوى اللّٰه الغنى.(2)
قال: هذا غنى النفس.
302 - و قال في تفسير حديث النبيّ صلى الله عليه و سلم: سبعون ألفاً من هذه الاُمّة يدخلون الجنّة بغير حساب.(3)
قال: أن لا تزد [سيّئاتهم] حسناتهم، و لا يعذّبهم بسيّئاتهم.
303 - و سئل عن حديث «النزول ليلة النصف من شعبان»(4)و شرحه.
فقال: نزوله إظهار أمره من حيث يشاء و لم يزل و لا يزول، كما أظهر أمره من الشجرة و كلّم موسى عليه السلام.
304 - و قال [فى قوله] عليه الصلاة و السلام: لو صُمتم حتّى تكونوا كالأوتار. الحديث، [إلى قوله] ما قبل منكم إلاّ بورع صادق.(5)
قال: كفّ الأذى بالسرّ و العلانية.
1) . كنز العمال، ج 3، ص 732.
2) . الكافي، ج 5، ص 71؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 16.
3) . وسائل الشيعة، ج 2، ص 833 و ج 3، ص 532؛ مسند أحمد، ج 2، ص 504؛ سنن الترمذي، ج 4، ص 49؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 2، ص 289 مع اختلاف.
4) . لم يوجد في مصدر.
5) . بحار الأنوار، ج 29، ص 310 مع اختلاف؛ كتاب العين، ج 3، ص 210.
305 - و قال في حديثه صلى الله عليه و سلم: لا يزال طائفة من اُمّتي قائمةً بالحقّ ظاهرين على من ناداهم(1).
فقال: أهل الآثار الّذين يتّبعون آثار رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم؛ لقول اللّٰه تعالى في كتابه: «قُلْ هٰذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَى اَللّٰهِ عَلىٰ بَصِيرَةٍ أَنَا/ 84 /وَ مَنِ اِتَّبَعَنِي وَ سُبْحٰانَ اَللّٰهِ وَ مٰا أَنَا مِنَ اَلْمُشْرِكِينَ»(2)يعنى به إلى يوم القيامة.
306 - و قال: ما روى عن النبيّ صلى الله عليه و سلم في حسن الظنّ، هو أن ينزّه مولاه من التهمة.
307 - و سئل عن قول النبيّ صلى الله عليه و سلم: بُني الكفر على الجفاء.(3)
قال: على الجهل، و هي ما ابتلي به العباد، نعوذ باللّٰه.
هذا ما حضر لي من تفسير الشيخ سهل بن عبد الله التستري - رحمة اللّٰه عليه - بعض الألفاظ النبوية صلّى اللّٰه على صاحبها.
308 - و روى الشيخ أبو مسلم فارس بن المظفّر رحمة اللّٰه عليه، قال: سألت عن قول النبيّ صلى الله عليه و سلم عن الشيخ أبي عبد الرحمن السلمي رحمه الله: الصوم لي، و أنا أُجزي به.(4)
فقال: معناه و اللّٰه أعلم: الصوم لي؛ لأنّ منه الإمساك عن محبوب الطبائع من الأكل و الشرب و الجماع و الشهوات.
و أيضاً: الصوم لي؛ لأنّه عبادة سرّ، و المطّلع على الأسرار هو اللّٰه دون غيره،
فيختصّ بهذه العبادة كما اختصّ بالاطّلاع عليه.
و الثالث: لأنّه عبادة يشاكل طباع الملائكة، إنّهم لا يأكلون و لا يشربون.
و الرابع: الصوم لي؛ فإنّه يورث الجوع، و الجوع يضعّف النفس و يقوّي القلب و يورث الحكمة.
و الخامس: الصوم لي؛ فإنّ فيه مخالفة النفس، و في مخالفة النفس موافقة الحقّ.
و السادس: الصوم لي؛ فإنّ فيه غلبة الشهوات، فإنّ النبيّ صلى الله عليه و سلم قال: من لم يستطع النكاح فعليه بالصوم؛ فإنّ الصوم له و جاء.(1)
و السابع: الصوم لي؛ فإنّ فيه حفظ الحواسّ و الجوارح عن المخالفات، قال النبيّ صلى الله عليه و سلم إذا صمت فليصم سمعك.(2)و قال النبيّ صلى الله عليه و سلم: فإن امرؤ جهل عليك فقُل إنّي صائم.(3)
و الثامن: الصوم لي؛ فإنّ في ذلك فرحة اللقاء، قال صلى الله عليه و سلم: للصائم فرحتان؛ فرحة عند إفطاره، و فرحة عند لقاء ربّه.(4)
التاسع: الصوم لي؛ لاختصاص صحّته بعلمي سرّاً، دون أحد من الخلق.
و العاشر: الصوم لي؛ فإنّ به جبر الفرائض و الحدود.
و الحادي عشر: الصوم لي حقيقة إذا تحقّق الصائم به، و له رسماً إذا ترسّم به.
و الثاني عشر: الصوم لي إذا أمسك الصائم عمّا أوجبه عليه الصوم، و إذا أمسك عن الطعام و الشراب، دون غيره من المخالفات، ف [ليس] هو له؛ لأنّ النبيّ صلى الله عليه و سلم قال: من لم يَدَع قول الزور و العمل به فليس لله حاجة في أن يدع طعامه و شرابه.(5)
1) . الكافي، ج 4، ص 180؛ عوالي اللئالي، ج 1، ص 257، مع اختلاف يسير.
2) . الكافي، ج 4، ص 87؛ من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 108؛ تهذيب الأحكام، ج 4، ص 194.
3) . كنز العمال، ج 8، ص 444، مع اختلاف.
4) . الكافي، ج 4، ص 65؛ من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 76؛ وسائل الشيعة، ج 7، ص 290؛ مسند أحمد، ج 2، ص 510؛ السنن الكبرى، ج 4، ص 235؛ الخصال، ص 44.
5) . مسند أحمد، ج 2، ص 505؛ صحيح البخاري، ج 2، ص 228؛ كنز العمال، ج 8، ص 507.
و الثالث عشر: الصوم لي؛ لأنّ محلّه محلّ إنزال كلامي على رسولي صلى الله عليه و سلم، قال تعالى: «شَهْرُ رَمَضٰانَ اَلَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ اَلْقُرْآنُ»(1).
و الرابع عشر: الصوم لي؛ لأنّه عبادة يستوي فيه - في أحكامها كلّها - الأحرار و العبيد.
و الخامس عشر: الصوم لي؛ / 85 /فإنّ الصائم يتشبّه في صومه بصفتي و إن كانت صفاته عالية عن أن يُتشبّه بها، قال اللّٰه تعالى: «هُوَ يُطْعِمُ وَ لاٰ يُطْعَمُ»(2).
السادس عشر: الصوم لي؛ فإنّ فيه حفظ حرماتي، و لا يطّلع عليها غيري.
السابع عشر: الصوم لي؛ فإنّ فيه رياضة النفس عن مألوفات الطبائع.
و الثامن عشر: الصوم لي، لمن جعل أيّامه كلّها صياماً و إمساكاً عن مخالفتي، دون من يسمك شهراً و يرجع إلى طبعه بعد ذلك.
و التاسع عشر: الصائم يشاهد مرّةً صوم شهر صومه، و مرّةً يشاهد الآمر له به، «فمن شهد منكم الشهر فليصمه» و من شهد مشاهدة الآمر عليه فإنّه يتحقّق في صومه، و هو قوله تعالى: الصوم لي.
و العشرون: الصوم لي، فمن شغله ما لي عنّي رددتُه إلى الأعواض و الجزاء، قال اللّٰه تعالى: «و أنا أُجزي به»، و من لم يشغله عنّي شيء من الطاعات و اتّباع الأوامر كنت له عوضاً عن الكلّ.
و الحادي و العشرون: الصوم لي، فلا يقطعك ما لي عنّي.
و الثاني و العشرون: الصوم لي، و أنا لك، فلا يقطعك الملك عن الملك.
و الثالث و العشرون: الصوم لي، فلا تجعل لنفسك فيه حكماً و لا قدماً و لا حالاً، دعه لي فلأجله لك، و اقطع عنه رؤيتك، و أسقط عنه دعواك، يصحّ لك حقيقته.
و الرابع و العشرون: الصوم لي، فلا تطلب به غيري.
و الخامس و العشرون: الصوم لي، فاجتهد أن لا تَفسد ما لي عليك بك.
و السادس و العشرون: الصوم لي، فاشكرني حيث جعلتك محلّاً للقيام ما هو لي.
و السابع و العشرون: الصوم لي، فاحفظ حرماتي؛ فمن ضيّع حرمة ما لي ضيّعتُ حرمة ما له.
الثامن و العشرون: الصوم لي، فاستعن بي على ما لي لاُصحّحه لك و يتحقّق فيه بمعونتي.
و التاسع و العشرون: الصوم لي، فمن تحقّق فيه كنتُ له.
و الثلاثون: الصوم لي إذا أخلص العبد فيه، و لغيري إذا أفسده برياءٍ و سُمعةٍ؛ قال النبي صلى الله عليه و سلم: يقول اللّٰه تعالى: أنا أغنى الشركاء عن الشرك.
و الحادي و الثلاثون: الصوم لي؛ فإنّه عبادة خالية عن سعي العباد؛ لأنّه الإمساك عن السعي، فهو لي حيث خلا من سعي العبيد فيه.
و الثاني و الثلاثون: الصوم لي، فاجعل شغلك في ما لي لأكفك جميع أشغالك.
و الثالث و الثلاثون: الصوم لي، فعبدي حقّاً من لا يشغله ما لَه عن ما لي.
و الرابع و الثلاثون: الصوم لي فإنّه أدّاه بما لي و هو النفس، و قد دخل في البيع منّي.
و الخامس و الثلاثون: الصوم لي، فكن بحيث يصلح أن يؤدّي ما لي.
و السادس و الثلاثون: الصوم لي، فادخُل فيه بالأدب، و أقم فيه بحفظ الحرمة، / 86 /و اخرج منه برؤية التقصير.
و السابع و الثلاثون: الصوم لي؛ فإنّ مبدأه على المشاهدة، و منتهاه على المشاهدة.
قال صلى الله عليه و سلم: صوموا لرؤيته، و أفطِروا لرؤيته.(1)
1) . مستدرك الوسائل، ج 7، ص 404؛ عوالي اللئالي، ج 2، ص 233؛ سنن النسائي، ج 4، ص 135؛ مسند أحمد، ج 1، ص 258؛ سنن الدارمي، ج 2، ص 2؛ صحيح مسلم، ج 3، ص 124.
و الثامن و الثلاثون: الصوم لي، فكن لي اُتمّم ما لي بي.
و التاسع و الثلاثون: الصوم لي؛ لأنّه فناء حظوظك عنك، و بقاءُ أمر الحقّ فيك.
و الأربعون: الصوم لي؛ لأنّك تصوم لي و بي.
و أيضاً: الصوم لي، معناه أنّ الأكوان بما فيها له، و قوله: «الصوم لي» خصوص الخصوص، فلذلك أبهم الجزاء فيه و لم يُظهر؛ لأنّ ما له في محلّ الخصوصية، و ما كان في محلّ الخصوصية فيكون محلّ الجزاء فيه مبهماً مستوراً لا يشرف عليه أحد؛ لأنّه في محلّ الغيرة.
و أيضاً: الصوم لي، إذا كان إمساكه عمّا سوايَ، و إقباله بالجملة عليّ.
هذه الجمل في معنى قوله صلى الله عليه و سلم: «الصوم لي» ما فسّرها الشيخ أبو عبد الرحمن السلمي.
309-/87 /و سئل أبو زيد أبا الطبيب الهاشمي عن قول النبيّ صلى الله عليه و سلم: الشيطانُ مع الواحد.(1)
فقال: شيطانك نفسك، فإذا أفنيتها فلا شيطان لك.
و أقول: معنى قوله صلى الله عليه و سلم: «الشيطان مع الواحد» إذا تقاعد المريد عن صحبة المشايخ فاندرس عليه مسلك العدوّ من شيطان نفسه و من شيطان الجنّ، و لا يعرف أوقات إتيانهما إليه مع التغرير. قال تعالى: «ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمٰانِهِمْ وَ عَنْ شَمٰائِلِهِمْ»(2)، فيتخيّر في خداعهما و حديثهما. فإذا كان عند عيون المشايخ فيفرّ منه الشيطان من قهرهم و صولتهم و حدّة بصرهم و عظمة معرفتهم بمكايده، قال تعالى:
«إِنَّ اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا إِذٰا مَسَّهُمْ طٰائِفٌ مِنَ اَلشَّيْطٰانِ تَذَكَّرُوا فَإِذٰا هُمْ مُبْصِرُونَ».(3)
310 - قال بعضهم في قول النبيّ صلى الله عليه و سلم: كاد الفقر أن يكون كفراً(1).(2)
311 - و سئل الشبلي رحمه الله عن معنى قوله صلى الله عليه و سلم: جعل رزقي تحت ظلّ سيفي(3)، فقال: كان سيفه اللّٰه، و أمّا ذو الفقار فهو قطعة حديد.
أقول: إنّ جميع الأنبياء قد أكلوا أرزاقهم بكسب من أبدانهم الّذي ما كان فيه خطر أنفسهم، و إنّ اللّٰه - تبارك و تعالى - زوى الدنيا عن حبيبه صلى الله عليه و سلم/ 88 /حتّى إذا أراد أن يأكل ما قام به صلبه و يعيش به عياله يأخذه بكسب فيه خطر نفسه و عياله، و هو ضرب السيف على أعداء اللّٰه، و ذلك من كراماته على الله حتّى لا يجد لقمة إلّا بضرب الأعناق.
و قيل: سيفه وقته، و هو قوله عليه الصلاة و السلام: لي مع اللّٰه وقت(4)، الحديث.
و الرزق إشارة إلى قوله صلى الله عليه و سلم: إنّي لستُ كأحدكم، إنّي أبيت عند ربّي فيطعمني و يسقيني.(5)
312 - قال بعضهم في قوله عليه الصلاة و السلام: ارحموا ثلاثةً: عزيز قوم ذَلّ، و غنيّ قوم افتقر، و عالم يجري عليه حكم جاهل(6).
معناه: عزيز بالطاعة ذَلَّ بالمعصية، و غنيّ بالطاعة و القناعة افتقَرَ بالحرص، و قلب عالم باللّٰه يجري عليه أحكام جوارحه.
و أقول في هذا: عزيز بالمشاهدة و المكاشفة ذلّ بالحجاب، و غنيٌّ بالمعرفة افتقر بالنكرة، و عالم باللّٰه سقط عن درجته و يجري عليه شماتة إبليس و النفس، فيكون أسيراً بين أهل السالوس بلا قبول.
313 - و قال عائشة: يا رسول اللّٰه، إنْ أدركتُ ليلة القدر فما ذا أسأل اللّٰه؟ قال صلى الله عليه و سلم: سلي
1) . الظاهر أنّ هنا سقط من النسخة، و هو تفسير قوله صلى الله عليه و آله: «كاد الفقر أن يكون كفراً».
2) . الكافي، ج 2، ص 307؛ عوالي اللئالي، ج 2، ص 71؛ كنز العمال، ج 6، ص 492؛ بحار الأنوار، ج 27، ص 247.
3) . صحيح البخاري، ج 3، ص 230، و فيه: «جعل رزقي تحت ظل رمحي»؛ كنز العمال، ج 4، ص 286.
4) . نص النصوص، ص 169؛ مفاتيح الغيب، ص 40؛ بحار الأنوار، ج 18، ص 36.
5) . بحار الأنوار، ج 16، ص 390.
6) . بحار الأنوار، ج 2، ص 44؛ و مع اختلاف يسير في: الكافي، ج 8، ص 150.
العافية في الدنيا و الآخرة. قلت: يا رسول اللّٰه، ما العافية في الدنيا و الآخرة؟ قال: الكفاف من الحلال، و التوفيق بالخيرات، و النجاة من النيران(1)، قد فَسّر النبيّ صلى الله عليه و سلم تفسير حديثه بنفسه.
و قال فيه سهل بن عبد الله رحمه الله: العافية في الدنيا كالمغفرة في الآخرة.
و سئل الجنيد رحمه الله عن العافية؟ قال: «هي واسطة بين الهداية و الولاية».
قيل للشبلي رحمه الله ما العافية الّتي ذكرها عليه الصلاة و السلام؟ قال: إذا سلم الدين من البدعة، و العمل من الآفة، و اليقين من الشهوة، و القلب من المنية.
و أقول: إنّ العافية هي حرز الرضا بنعت الرعاية من اللّٰه عند مباشرة القهر و الامتحان.
314 - و سئل أبو عمر بن نُجيد(2)- و هو جدّ الشيخ أبي عبد الرحمن السلمي - عن معنى قوله صلى الله عليه و سلم: إنّ سالماً شديد الحبّ للّٰه، و لو لم يكن يخاف اللّٰه ما عصاه(3).
و قال: و الجواب أنّ هذا الحديث بهذه اللفظة ما رأيته في المسانيد، و لا كتبته و لا سمعته، ثمّ إن كان مرويّاً فوجهه - و اللّٰه أعلم - أنّ النبيّ صلى الله عليه و سلم لمّا حكم له بشدّه المحبّة تحقّق له اسم المحبّة و حالها، فأزال عنه بذلك محلّ المخالفة و العصيان بحالٍ؛ إذ المحبّة يقتضي الموافقة و مجانبة المخالفة، كما ذكر عن رابعة:
لو كان حبّك صادقاً لأطعته *** إنّ المحبّ لمن يحبّ المطيع
و أكثر من يترك العصيان و المخالفات من الخلق يتركها من شرائط الخوف و سالم لم يكن في حاله وقت خوف بعد حكم النبيّ صلى الله عليه و سلم له بشدّة المحبّة للّٰه، و كأنّه يقول: «ترك
1) . صدر الحديث إلى قوله صلى الله عليه و آله: «سلي العافية» يوجد في مستدرك الوسائل، ج 7، ص 458؛ المصنف، ج 7، ص 26؛ كنز العمال، ج 2، ص 90. و لم يوجد باقي الحديث في المصادر.
2) . أبو عمر بن نُجَيد السُّلمي، و اسمه إسماعيل بن نُجيد بن أحمد سلمي، و هو جدّ الشيخ أبو عبد الرحمن السلمي من جانب الاُمّ، و توفّي سنة خمس و ستّين و ثلاثمائة. راجع لأحواله: نفحات الاُنس، ص 231؛ و طبقات الصوفية للسلمي، ص 354؛ و سير أعلام النبلاء، ج 10، ص 181.
3) . تاريخ مدينة دمشق، و فيه: «إنّ سالماً كان شديداً في ذات اللّٰه، لو لم يخف اللّٰه ما أطاعه و..».
الخلق كلّهم المعاصي من/ 89 /جهة الخوف و تَركَه سالم للمحبّة» فإنّ المحبّة يقتضي على المحبّ الموافقة و اجتناب المخالفة؛ فإنّ سالماً من تمام محبّته و موافقته ليس للمخالفة عليه طريق، فإنّه شديد المحبّة لربّه.
و قيل أيضاً فيه: لو لم يكن خاف اللّٰه ما عصى مراده و طبعه و شهوته و نفسه.
و أقول في هذا الحديث معنى آخر: إنّ محبّة اللّٰه تعالى مقرونة بالخوف، و الخوف مقرونٌ بالرجاء، فيحبّ المحبّ بالحبّ موافقة الحبيب، و بالخوف يترك مخالفته، و بالرجاء يحسن ظنّه باللّٰه، فيجري عليه أحكام الجرأة من تأثير برد اليقين من مقام الأمن بتوقّعه الفرح باللّٰه إلى منزل الرفاهية، فيجري عليه بغير اختياره هفوات النفس، و ذلك من اللّٰه تعالى عليه زيادة المنّة، فيندم من ذلك؛ و يزيد خوفه من اللّٰه، و رجاؤه إلى اللّٰه، و محبته للّٰه.
و معناه: أنّ سالماً قد بلغ غاية الحبّ للّٰه، و من حبّه لله يخاف من اللّٰه و من خوفه من اللّٰه يريد أن يسلك مسلك العصاة حتّى يزيد خوفه و محبّته، من دقيقته أنّ مَن خاف اللّٰه تعالى لا يريد أن يعصيه، لكن اللّٰه تعالى يجري عليه حكم الامتحان؛ ليكثر حزنه و همومه لله و في اللّٰه.
و من إشارته صلى الله عليه و سلم في قوله: «لو لم يكن يخاف اللّٰه ما عصاه» أنّ مَن لم يبلغ مقام المحبّة المقرونة بالخوف لم يأت منه حقيقة العصيان؛ لأنّ حقيقة العصيان ما وقع بعد المعرفة باللّٰه تعالى، و ما قبل المعرفة لم يكن عند اللّٰه بشيء، لذلك قال تعالى للحواريّين عليهم السلام:
«فَمَنْ يَكْفُرْ بَعْدُ مِنْكُمْ فَإِنِّي أُعَذِّبُهُ عَذٰاباً لاٰ أُعَذِّبُهُ أَحَداً مِنَ اَلْعٰالَمِينَ»(1).
و انظر إلى شأن آدم و جميع الأنبياء عليهم السلام في عصيانهم، فإنّها قد وقعت بعد العرفان؛ امتحاناً في العبودية، و زيادةً في القربة و المعرفة، قال تعالى: «ثُمَّ اِجْتَبٰاهُ رَبُّهُ»(2)«وَ إِنَّ لَهُ
عِنْدَنٰا لَزُلْفىٰ وَ حُسْنَ مَآبٍ»(1).
315 - و سئل يوسف بن الحسين عن حديث النبيّ صلى الله عليه و سلم اتّقوا فراسة المؤمن فإنّه ينظر بنور اللّٰه(2).
فقال: هذا من رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم حقّ و خصوصيةٌ لأهل الإيمان، و زيادة كرامةٍ لمن نوّر اللّٰه قلبه و شرح صدره، و ليس لأحد أن يحكم لنفسه بذلك و إن كثر صوابه و قلّ خطاؤه، و من لم يحكم لنفسه بفضل الكرامة، و إنّما ذلك فضيلة لأهل الإيمان من غير إشارة إلى أحد بعينه، و اللّٰه أعلم.
316 - و سئل عن الفقير الصادق، متى يكون مستوجباً لدخول الجنّة [قبل الأغنياء] بخمسمائة عام؟
قال: إذا كان هذا الفقير معاملاً لله بقلبه، موافقاً لله فيما منع، حتّى يَعدّ الفقر من اللّٰه نعمةً عليه يخاف على زوالها. كما يخاف على زوال غناه، و كان صابراً محتسباً مسروراً باختيار اللّٰه/ 90 /له، صائناً لدينه، كاتماً للفقر، مظهراً للإياس من الناس، مستعيناً بربّه في فقره، كما قال U : «لِلْفُقَرٰاءِ اَلَّذِينَ أُحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ» /(3)الآية. فإذا كان الفقير بهذه الصفة يدخل الجنّة قبل الأغنياء بخمسمائة عام، بما وصف عليه السلام الفقراء، و يُكفى في القيامة و مئونة الوقوف و الحساب إن شاء اللّٰه.
317 - و قد ذكر الشيخ أبو نصر السرّاج [في] مستنبطات الصوفية فصلاً في خصوصية النبيّ صلى الله عليه و سلم و فضله على إخوانه صلوات اللّٰه عليهم، من الأخبار المرويّة، كما أعلم من تفسيرهم في قوله صلى الله عليه و سلم في سجوده: أعوذ برضاك من سخطك، و أعوذ بمعافاتك
من عقوبتك، و أعوذ بك منك، لا اُحصي ثناءً عليك، أنت كما أثنيت على نفسك.(1)
قال: يقول اللّٰه عزّ و جلّ: «وَ اُسْجُدْ وَ اِقْتَرِبْ»(2)فوجد رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم في سجوده معنى من القرب فقال: أعوذ برضاك من سخطك، و أعوذ بمعافاتك من عقوبتك، فاستعاذ بصفاته من صفاته، ثمّ شاهد معنًى آخر من القرب ما اندرج فيه القرب الّذين شاهد به الصفات و النعوت، فقال: أعوذ بك منك؛ لأنّه قد كان استعاذ بصفاته من صفاته، فلمّا استعاذ به لم يكن المستعاذ به إلّا منه، ثمّ زيد في قربه و وجد من المشاهدة معنًى أفناه من الاستعاذة به، فقال: لا أحصي ثناءً عليك، فاحتشم من الاستعاذة في محلّ القرب و الالتجاء إلى الثناء عليه، و من لم يطق الاستعاذة الّتي هي حدّ العبوديّة فكيف يطيق الثناء و هو صفة الربوبية، فلذلك قال: لا أحصي ثناء عليك.
ثمّ احتشم أيضاً من الثناء عليه في محلّ القرب، بما أثنى اللّٰه على نفسه قبل الخلق، و حمد نفسه قبل حمدهم له، و شهد لنفسه بالوحدانية قبل شهادتهم له، فقال: أنت كما أثنيت على نفسك، و هذا نهاية حقيقة التفريد و حقيقة التجريد أن يذهب العبد و يتلاشى كما لم يكن، فيكون اللّٰه كما لم يزل، فلو جُمع جميع إشارات العارفين الواجدين و المتحقّقين في التوحيد، لم يبلغ عشر معيار ما أشار إليه رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم في هذا المعنى.
318 - و قيل أيضاً في معنى قول النبيّ صلى الله عليه و سلم: لو تعلمون ما أعلم لضحكتم قليلاً، و لبكيتم كثيراً، و لخرجتم إليّ، و لما تقاررتم على الفرش.(3)
و قالوا: لو أنّ الّذي علم رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم كان من العلوم الّذي اُنزل عليه و أمر بإبلاغه، لبلّغهم ذلك، و لو علم ذلك أصحابه لم يقل: «لو تعلمون»، و لو علم أنّهم يطيقون ذلك
1) . مستدرك الوسائل، ج 4، ص 321؛ سنن النسائي، ج 1، ص 102 و ج 3، ص 249؛ مسند أحمد، ج 1، 96، و ج 6، ص 201. و قد مرّ الحديث في الرقم 221، و ذيله في 143.
2) . سورة العلق، الآية 19.
3) . سنن النسائي، ج 3، ص 133؛ سنن الترمذي، ج 3، ص 381؛ السنن الكبرى، ج 7، ص 52؛ معاني الأخبار، ص 38؛ عوالي اللئالي، ج 4، ص 108، مع اختلاف يسير في المصادر.
لعلَّمَهم كسائر العلوم. و لو كان من العلوم المتعارف بين الخلق أيضاً، لقالوا: علّمنا به و ما قال «لو تعلمون ما أعلم»، لأنّ حقائق رسالته و ما خصّه اللّٰه به من العلم، لو وُضعت على الجبال لذابت، إلّا أنّه كان يظهرها لهم على/ 91 /مقاديرهم؛ لأنّ اللّٰه - تعالىٰ ذكره - قال: «وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْماً».(1)و قال صلى الله عليه و سلم: «أنا أعلمكم باللّٰه، لو تعلمون ما أعلم».
و قد أشار - عليه الصلاة و السلام - إلىٰ معنًى من معاني تخصيصه، إشارةً لا تدركه العقول، و لا تصل إليها الفهوم، و يعجز عنها علوم جميع الخلائق، و هو قوله صلى الله عليه و سلم: لست كأحدكم؛ إنّي أظلّ عند ربّي يطعمني و يسقيني.(2)فلا يتهيّأ لأحدٍ أن يُخبِر عن الّذي أطعمه و أسقاه؛ لأن النبيّ صلى الله عليه و سلم في علوّ مرتبته و ما خُصّ به من العلم باللّٰه لم يُخبِر عليه و لم يصفه.
319 - و قيل في معنى قول النبيّ صلى الله عليه و سلم في دعواته: اللهمّ اكفلني كفالة الوليد، و واقيه كواقية الوليد، لا تكلني إلىٰ نفسي طرفة عين، وجّهت وجهي إليك، و ألجأت ظهري إليك، لا ملجأ و لا منجاً منك إلّا إليك(3).
و ما يشبه ذلك من دعواته: إنه صلى الله عليه و سلم أظهر من نفسه صدق اللجاء و إظهار الفقر و صدق الفاقة إليه و الاستكانة بين يديه، بلا مشاهدة حركة من حركاته، و لا إضافة فعل إلىٰ نفسه.
قال الواسطيّ: و بصدق اللجاء و إظهار الفقر و صدق الفاقة تزيّنت السرائر.
320 - و قيل في معنى قوله صلى الله عليه و سلم عند موته: وا كرباه(4)!
قال: اشتدّت المنيّة عليه بمبادرته إلى ما لاحظ عند الموت من المراتب الرفيعة، فقال: «وا كرباه!» من النقا فيما بينكم شوقاً منّي إلى اللقا.
321 - قال: و سمعت محمّد بن داود الدينوري يقول: سمعت الجريري يقول: قيل
للجنيد: ما معنى قول النبيّ صلى الله عليه و سلم: أنا سيّد ولد آدم و لا فخر(1).
فقال لي: هات أيّ شيء وقع لك في ذلك؟ فقلت: يعنى بقوله: «أنا سيّد ولد آدم»:
و هذا عطاؤه، و لا أفتخر بالعطاء، كان فخري بالمعطي. فقال لي: أحسنت يا أبا محمّد.
322 - و كما قال: و سئل الجنيد رحمه الله عن معنى تزويج النبيّ صلى الله عليه و سلم لزينب امراة زيد، و وجه الحكمة فيه؟ فقال الجنيد: كان زيد يُدعى ابن النبيّ صلى الله عليه و سلم كان ابن الدعاية لا ابن الولادة، فأراد اللّٰه تعالىٰ أن يزوّجه بحليلته حتّى يكون فرقاً بين أبناء الولادة و أبناء الدعاية.
323 - و قال الجنيد رحمه الله في معنى قوله صلى الله عليه و سلم: استغفروا اللّٰه و توبوا إليه؛ فأنّي أستغفر اللّٰه و أتوب إليه في اليوم مائة مرّة(2).
كان حال النبيّ صلى الله عليه و سلم مع اللّٰه عزّ و جلّ في زيادة في كلّ نَفَس و طرفة عين، و كان إذا رقي به إلىٰ زيادة حال أشرف بزيادته على حاله في حالة فى النفس الماضي، فاستغفر اللّٰه من ذلك و تاب إليه.
و سئل الجنيد أيضاً - كما بلغني - عن معنى قول النبيّ صلى الله عليه و سلم: رحم اللّٰه أخي عيسى لوازداد يقيناً لمشى في الهواء(3).
فقال: معناه - و اللّٰه أعلم - أنّ عيسى عليه السلام مشى على الماء بيقينه، و النبيّ صلى الله عليه و سلم/ 92 /على الهواء يعني ليلة المعراج بزيادة يقينه على يقين عيسى. فقال: «لو ازداد يقيناً» يعني: لو اُعطي من زيادة اليقين مثل [ما] أُعطيتُ لمشى في الهواء، يخبر عن حاله صلى الله عليه و سلم.
324 - قال: و سمعتُ الحصري في معنى قوله صلى الله عليه و سلم لي وقت لا يسعني فيه شيء غير الله عزّ و جلّ(4).
1) . وسائل الشيعة، ج 17، ص 12؛ تفسير فرات الكوفي، ص 164؛ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1440؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 10، ص 372. و قد مرّ الحديث في الرقم 89 أيضاً.
2) . بحار الأنوار، ج 86، ص 282؛ مسند أحمد، ج 4، ص 211 و 261؛ صحيح مسلم، ج 8، ص 73.
3) . مستدرك الوسائل، ج 11، ص 198؛ كنز العمال، ج 3، ص 439 (مع اختلاف في كليهما).
4) . بحار الأنوار، ج 75، ص 243، نص النصوص، ص 169؛ روضة المتقين، ج 13، ص 8. و قد مرّ في الرقم 93.
فقال: إن صحّ ذلك عنه أو لم يصحّ، فإنّ جميع أوقات رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم كانت وقتاً لا يسعه فيه غير الله عزّ و جلّ بسرّه و قلبه، و لكن كان يريد بصفاته إلى الخلق حتّىٰ يؤدّبهم و يعلّمهم، و يجري على صفاته تلوين الأحكام لينتفع الخلق، فإذا بدا على صفاته من أنوار سرّه أخذه عن الخلق أيضاً.
كما قالت عائشة: انتبهت ليلةً فلم أجد رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم في فراشي، فقلت: أطلُبُه، فوقعتُ يدي على قدميه و هما منتصبتان ساجداً ذاكراً لله فسمعتُ و هو يقول: أعوذ برضاك من سخطك، الحديث.
فهذا هو الوقت الّذي كان يبدو من سرّه الأنوار على صفاته، و إذا ردّت الأنوار إلىٰ سرّه ردّ بصفاته إلى الخلق لينتفعوا به و يقتدوا به، معنى صفاته أي ظاهره، و معنى سرّه أي باطنه.
325 - قال الشبلي: كان النبيّ صلى الله عليه و سلم لا ينزل في مقام، و إنّما ينقل في سجوده من مقام إلىٰ مقام؛ أ لا تراه أنّه قال في أوّل سجوده: سجد لك سوادي، و آمن بك فؤادي(1)، فأخبر عن نفسه، ثمّ قرب حتّىٰ نسي نفسه فقال: أعوذ برضاك من سخطك، و أعوذ بعفوك من عقوبتك(2)، فاشتغل بصفات اللّٰه، ثمّ قرُب حتّىٰ نسي الصفات فقال: أعوذ بك منك، ثمّ قرب حتّىٰ قال: لا أحصي ثناءً عليك، أنت كما أثنيت على نفسك، ثمّ قرب حتّىٰ خرس و سكت كالصبيّ فى المهد؛ يشغل مرّةً باللبن و مرّةً بالقماط و مرّةً بالشدّ، ثمّ إذا تلذّذ بالنوم نسي القماط و اللبن و الشدّ، و نام.
326 - و من استنباطهم معاني أخبار مرويّة عن رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم من طريق الفهم بخلاف ظاهره ما قال الشيخ أبو نصر السرّاج(3): سمعتُ أبا الحسين أحمد بن محمّد سالم
بالبصرة، و قد سئل عن معنى قول النبيّ صلى الله عليه و سلم: أطيب ما أكل الرجل من كسب يده.(1)
فقال له السائل: نحن مستبدّون بالاكتساب إذاً؟! فقال ابن سالم: الكسب سنّة الرسول، و التوكّل حال الرسول صلى الله عليه و سلم، و إنّما استنّ لهم الكسب لعلمه بضعفهم، حتّىٰ إذا عجزوا عن التوكّل الّذي حاله، و سقطوا عن مرتبة التوكّل و درجته، وقعوا في الاكتساب الّذي هو سنّة؛ و لو لا ذلك لهلكوا.
و قال: سمعت أبا عمرو، عند الواحد بن علوان، برحبة مالك بن طوق قال: سأل رجل الجنيدَ رحمه الله/ 93 /و أنا عنده جالس، عن معنى قوله صلى الله عليه و سلم: لو توكّلتم على اللّٰه حقّ توكّله لغذاكم كما يغذوا الطير؛ تغذوا خماصاً، و تروح بطاناً.(2)و هو ذا نرى أنّ الطير يطير في طلب الرزق من موضع إلى موضع، و يتحرّك و يبحث و يطلب؟
قال الجنيد: قال اللّٰه عزّ و جلّ: «إِنّٰا جَعَلْنٰا مٰا عَلَى اَلْأَرْضِ زِينَةً لَهٰا» /(3)و إنّما طيران الطير و حركته من موضع إلى موضع و نقلته من مكانٍ إلى مكان من أجل الزينة الّتي ذكرها اللّٰه عزّ و جلّ، فقد جعلها اللّٰه طيرانهم الزينة الّتي ذكر اللّٰه، لا لطلب الرزق.
327 - قال: وجدتُ في كتاب عمرو بن عثمان المكّي رحمه الله في معنى قول النبيّ صلى الله عليه و سلم: اُعبد اللّٰه كأنّك تراه، و إن لم تكن تراه فإنّه يراك.(4)
و كذلك أجاب جبرئيل عليه السلام حين سأله عن الإحسان فقال: «أن تعبد الله كأنّك تراه، و ان لم تكن تراه فإنّه يراك».
فقال عمرو بن عثمان المكّي رحمه الله معنى قوله: «كأنّك تراه» شيء بين شيئين من رؤية
و يقين، و لم يُخرجها صلى الله عليه و سلم إلى رؤية عيان، و لم يردّها إلى يقين، و إنّما مثّل له تمثيلاً بدليل على نهاية من نهايات حقائق الإيمان، و بذلك طالب حارثة إن صحّ الحديث.
و ما قال «كأنَّ» بمعنى «إنّ» و ليس هو «ان» و لكنه قد قرب من معنى الرؤية في تغليب المشاهدة عند حضور القلب و مداناتها إلىٰ ما دارته الغيوب، فهذا أصل الحجّة على مشاهدة القلوب.
328 - و سئل أبو بكر الواسطي عن معنى قول النبيّ صلى الله عليه و سلم: جُبل وليّ على السخاء و حسن الخلق.(1)
فقال: أمّا السخاء من وليّ اللّٰه أن يهب نفسه و قلبَه لله عزّ و جلّ، و حسن خلقه أن يوافق خلقه اختلاف تدبير اللّٰه عزّ و جلّ.
329 - و سئل الشبلي عن معنى ما روى في الحديث: إنّ النفس إذا أحرزت قوتها اطمأنّت(2)، فقال: إذا عرفت من يقوتها، ثمّ قرأت قوله تعالىٰ: «وَ كٰانَ اَللّٰهُ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ مُقِيتاً» /(3).
330 - و سئل الجنيد عن معنى قوله صلى الله عليه و سلم: حبّك الشيء يُعمي و يُصمّ(4).
فقال: حبّك الدنيا يعمي و يُصمّ عن الآخرة.
331 - و سئل عن معنى ما روى عن النبيّ صلى الله عليه و سلم أنّه قال: إذا رأيتم أهل البلاء فاسألوا العافية،(5)فقال أهل البلاء أهل الغفلة عن اللّٰه تعالى.
332 - و سئل أيضاً عن معنى الحديث الّذي روى عن النبيّ صلى الله عليه و سلم أنّه قال: حرام على قلب
1) . مستدرك الوسائل، ج 7، ص 13؛ كنز العمال، ج 6، ص 391، (مع اختلاف يسير).
2) . الكافي، ج 5، ص 89؛ من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 166؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 320.
3) . سورة النساء، الآية 85.
4) . من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 380، عوالي اللئالي، ج 1، ص 124؛ مسند أحمد، ج 6، ص 450؛ سنن أبي داود، ج 2، ص 505، و قد مرّ تفسيره من المصنف في القسم الأوّل.
5) . جاويدان خرد، ص 119؛ مجموع الغرائب و موضوع الرغائب، ص 407.
عليه زبانية من الدنيا أن يجد حلاوة الآخرة.(1)
فقال: صدق رسول اللّٰه إنْ قال ذلك، و أنا أقول: هو ذا أقول: حرام على قلب عليه زبانية من الآخرة أن يجد حلاوة التوحيد.
333 - و سئل محمّد بن موسى الفرغاني من معنى قول النبيّ صلى الله عليه و سلم لأبي جحيفة: يا أبا جُحيفة، سائل العلماء، و خالط الحكماء، و جالس الكبراء.
فقال سائل العلماء/ 94 /بالحلال و الحرام، و خالط الحكماء الّذين يسلكون بها على طريق الصدق و الصفا، و جالس الكبراء الّذين عن اللّٰه ينطقون، و إلى ربوبيّته يشيرون، و بنور قربه ينظرون.
334 - و سئل سهل بن عبد الله رحمه الله عن معنى قول النبيّ صلى الله عليه و سلم: المؤمن يسرّه حَسنته و يسوؤه سيّئته.
قال: حسنته نعم اللّٰه و فضله، و سيّئته نفسه إن وكل إليهما.
335 - و سئل أيضاً عن معنى قوله صلى الله عليه و سلم: الدنيا ملعونة، ملعون ما فيها إلّا ذكر اللّٰه.(2)
قال: ذكر اللّٰه في هذا الموضع الزهد في الحرام و هو أن يكون إذا استقبله حرامٌ يذكر اللّٰه و يعلم أن اللّٰه مطّلع عليه فيجتنب ذلك الحرام ذكر. ثمّ قولهم هاهنا في معنى الحديث و باطنه بعكس ظاهره.
336 - و سئل أبو عمر بن نجيد، لِمَ امتنع النبيّ صلى الله عليه و سلم من الصلاة على الفقير الّذي وجد في إزاره دينارين و صلّى على عبد الله بن أبيّ و قد علمه منافقاً و ألبسه قميصه؟
قال: فالمعنى في هذا - و اللّٰه أعلم - أنّ النبيّ صلى الله عليه و سلم إنّما ترك الصلاة على الفقير الّذي وجد في إزاره دينارين ليتأدب الفقراء بعد الترسّم بالفقر فإن الفقراء لن يدّخروا شيئاً أو يرجعوا إلىٰ شيء معلوم بعد أن ترسّموا بالفقر؛ فإنّ الفقراء إذا قعد مع الفقراء ثمّ خانهم
في الرجوع إلىٰ معلوم ظَلَمهم، و ظلم نفسه، و أظهر كذبَه في فقره.
فترك النبيّ صلى الله عليه و سلم الصلاة عليه ليتأدّب الفقراء و يحفظوا على أنفسهم آداب الفقر.
و صلاته على عبد الله بن أبيّ لحقّ ابنه؛ لأنّه أسلم و حَسُن إسلامه و أخلص في إيمانه، فسأل ابنُه النبيَّ صلى الله عليه و سلم الصلاة على أبيه، فأجابه إلىٰ ذلك، و لم يكن إذ ذاك نهي عن الصلاة على المنافقين، أ لا تراه صلى الله عليه و سلم كيف قال لعُمر بن الخطّاب لمّا أخذ بردائه من ورائه:
إنّه قد حدَّ لي فيهم حدّاً، و هو قوله تعالىٰ: «اِسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لاٰ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اَللّٰهُ لَهُمْ»(1)لأزيدنّ على السبعين، فنزل: «وَ لاٰ تُصَلِّ عَلىٰ أَحَدٍ مِنْهُمْ مٰاتَ أَبَداً»(2)، فما صلّى صلى الله عليه و سلم بعده على منافق.
ذكرتُ تفاسير أقوال الجمهور في تفسير نكات النبوية.
و أذكر بعدها - إن شاء اللّٰه - ما ذَكر شيخنا و سيّدنا أبو عبد الله بن خفيف(3)في حقائق تفسير بعض أحاديث النبيّ صلى الله عليه و سلم.
337 - قال في قوله صلى الله عليه و سلم حين تلا «أَ فَمَنْ شَرَحَ اَللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ فَهُوَ عَلىٰ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ»(4)«فَمَنْ يُرِدِ اَللّٰهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ»(5)قالوا: يا رسول اللّٰه، ما هذا الشرح؟ قال: نور
1) . سورة التوبة، الآية 80.
2) . سورة التوبة، الآية 84.
3) . أبو عبد الله محمّد بن خفيف الشيرازي، توفّي في سنة إحدى و ثلاثين و ثلاثمائة، من كبار مشايخ التصوّف، و صنّف كتباً كثيرةً في علومهم، قد ورد أحواله في أكثر كتب الصوفية، و قد صنّف أبو الحسن الديلمى رسالة مستقلّة في أحواله و آثاره، و ترجمه بالفارسية ركن الدين يحيى الشيرازي، و طبع باسم «سيرت شيخ كبير» أيضاً راجع لأحواله نفحات الأنس، ص 240 و 781 و طبقات الصوفية، ص 537؛ طبقات الصوفية للسلمي، ص 462؛ و شدّ الإزار، ص 38؛ و طبقات الأولياء، ص 290.
4) . سورة الزمر، الآية 22.
5) . سورة الأنعام، الآية 125.
يقذف في القلب، فقيل: هل لذلك من أمارة/ 95 /يعرف بها؟ قال: نعم. قيل: و ما هي؟ قال: الإنابة إلىٰ دار الخلود، و التجافي عن دار الغرور، و الاستعداد للموت قبل نزول الموت.(1)
فكانت الأنوار بهدايته هادياً للقلوب بإنابتها، و ملبسها لها التقوى و المجانبة عن كلّ ما حذّر اللّٰه تعالىٰ من مخالفته؛ لوجود قوّة الهداية و ما فيها من الضياء و البصيرة؛ فتبيّن رشده، و عرف مصالحه، و علم مصارعه، فامتنعت عن مكاسبه المحظورات و ترك المخالفات، و يتجافى عن الموبقات، و قصد بالاجتهاد بجميع الموافقات و تعلّق بأوامره و نواهيه، و بذلك خصّ اللّٰه القلوب و جعلها معدن علمه و أوطان هدايته و محلّ أذكاره، و خصّ بإنزال وحيه و مستقرّ معارفه و أوعية محبّته و لطيف مكنون أسراره، فقال عزّ و جلّ: «نَزَلَ بِهِ اَلرُّوحُ اَلْأَمِينُ عَلىٰ قَلْبِكَ»(2)فخصّ قلبه بنزول الوحي، فأزال عنه صفات الموت فقال: تنام عيناي، و لا ينام قلبي.(3)
هذا ما ذكر الشيخ رحمه الله في حديث ابن مسعود رضى الله عنه.
إنّ علامة شرح الصدر وقوع نور الحقّ فيه و انفساخه به؛ للاستقبال بنعت الإنابة إلى الحقّ؛ لوجدان الكفاية و التزوّد عن الأشغال بموافقة الطبيعة، و مراقبة داعي الحقّ بوصف الشوق و الإجابة، و هذا معنى قوله - عليه الصلاة و السلام - في أمارته: «الإنابة إلىٰ دار الخلود، و التجافي عن دار الغرور، و الاستعداد للموت قبل نزول الموت»، و حقيقة الإسلام: انقياد السرّ عند مباشرة أمر القديم بعد تنوّره بأنوار لمعات كشف تجلّي جلاله، و قبول الحقّ بعد كماله في لوائح سبحات القدم بقوّتها يخرج من الحدثان، و تحمل بُرَحا أثقال العبودية بأنوار الربوبية.
338 - و قال في قوله صلى الله عليه و سلم: أفضل الدعاء الحمد للّٰه.(1)
و ذلك أنّه في المعنى أنّ المقصود في ذلك إفراد الباري في جميع ما تصرّف العبد في أحوال العبودية، فمرّةً يجمع صلى الله عليه و سلم جميع القربات فيسمّيها ذكراً، و مرّةً يُفرد على التفصيل على اختلاف أوصاف الذاكرين كما قال صلى الله عليه و سلم: من أطاع اللّٰه فقد ذكر اللّٰه و إن قلّت صلاته و صيامه و تلاوته للقرآن.(2)
فمنع صلى الله عليه و سلم أنْ يكون المخالف ذاكراً له من حيث ما عصاه.
أراد عن قوله صلى الله عليه و سلم أنّ أصل الذكر ما سكن في قلب المطمئنّ الشاهد مشهد القرب المستعدّ لقبول الأمر، فإذا كان وصف القلب بهذه الصفة و يكون مقبلاً إلىٰ مراد الحقّ فيكون ذكره أصفى الأذكار، و لا يحتاج في ازدياد الذكر أن يستعمل جميع الأفعال، فإنّ ذكره يتعلّق بقوّة الواردات في احتمال أمر/ 96 /القدم، و كلّ قلب ينفرد عن هذه المعاني فيكون صاحبه في غطاءٍ عن الذكر و إن ترسّم برسم المتعبّدين، و حقيقة الطاعة هو الذكر، و حقيقة الذكر هو المعرفة بأوصاف الربوبية و الاتّصاف بأحكام العبودية إلىٰ من أطاع اللّٰه ذكر اللّٰه، و من ذكر اللّٰه عرف اللّٰه، و لا يكون طاعته و ذكره إلّا لمعرفة اللّٰه.
339 - و قال فيما حكى صلى الله عليه و سلم عن اللّٰه تعالىٰ: إنّ اللّٰه يقول: مَن شغله ذكري عن مسألتي أعطيتُه أفضل ما اُعطي السائلين.(3)
هذه الكلمة يحتمل وجهين: أحدهما: «شغله» معناه أنّه مفعول به، و هو المشهور في اللفظ، و احتمل أن يكون «شغله» بمعنى مشتغل فيكون منسوباً إليه كقوله عزّ و جلّ:
«شَغَلَتْنٰا أَمْوٰالُنٰا وَ أَهْلُونٰا»(4)و كانوا مشتغلين به قصداً، فحكى اللّٰه عنهم بمعنى المشغلين
1) . كتاب الشكر لله، لابن أبي الدنيا، ص 113؛ كنز العمال، ج 2، ص 217. و فيهما: «أفضل الدعاء لا إله إلاّ اللّٰه، و أفضل الذكر الحمد للّٰه».
2) . وسائل الشيعة، ج 11، ص 203؛ كنز العمال، ج 1، ص 446؛ الدر المنثور، ج 1، ص 149. (مع اختلاف).
3) . التحفة السنية، ص 148؛ المجموع في شرح المهذب، ج 8، ص 44؛ بحار الأنوار، ج 86، ص 323.
4) . سورة الفتح، الآية 11.
لا بمعنى المشتغلين.
فاحتمل قوله صلى الله عليه و سلم أنّ أوائل الذكر بالشغل، و أواخر الذكر مشتغل بغلبةٍ و قهرٍ عند انكشاف حقائقِ إفراده بالذكر، فوجد العبد ذكره صفة للحقّ، فأوقفه رؤية نظره، و أخرجه عمّا له من ذكره في سؤاله إلىٰ رؤية ذكره لعبده بانفراده.
و احتمل قوله: «مَن شغله ذكري» يعني ما انفرد الحقّ من الذكر لنفسه فيما أثنى على نفسه بنفسه لنفسه، فاحتاج العبد عن الرجوع إلىٰ ذكر ما لنفسه و عمّا يعود عليه في سؤاله.
و احتمل قوله: «من شغله ذكري» يعني الثناء عليه و النشر لِآلائه، و الإبداء عن إحسانه الّذي هو موصوف به و مستحقّه، فيكون في ثنائه معترضاً لنواله فيكفي لتعريض إظهار الثناء عن الإفصاح بأيدي السؤال، و قد قال القائل:
أ أذكر حاجتي أمْ قد كفاني *** حياؤك، أسّ شيمتك الحياء
إذا أثنى عليك المرءُ يوماً *** كفاه مِن تعرّضه الثناء
قال سفيان: فهذا بالمخلوق فكيف باللّٰه عزّ و جلّ.
أراد رضى الله عنه فيما شرح هذا الحديث أنّ للذاكر بداية و نهاية. بدايته أن يشتغل بالذكر و هو درجة الإرادة، إذا اقتبس بعين المراقبة في جولان الفكر أنوار الذكر من مشكاة الغيب، و نهايته أن يكون مغلوباً بسطوة أنوار الذكر، و الذكر هيّمه بلذّته و واقَعَه إلى مشاهدة المذكور، ففي درجة الإرادة مشغولاً بتحصيل الذكر و استيفائه عن السؤال من دون الذكر، و في درجة النهاية مشغولاً بالمذكور فارغاً عمّا دونه؛ إذ واجد الأصل لا يبالي بالفرع، فيعطي اللّٰه إليه زيادة شغله به حتّىٰ يفنى بالحقِّ في الحقّ، و يبقى له به، و هذا أفضل العطاء.
340 - و قال في قوله صلى الله عليه و سلم حاكياً عن اللّٰه تعالىٰ: أنا مع عبدي ما ذكرني و تحرّكتْ بي شفتاه.(1)
فاحتمل قوله/ 97 /وجهين: أحدهما: أنا مع عبدي ما ذكرني بأداء الفرائض و اجتناب المحارم الّذي هو أصل الأذكار. و احتمل قوله: أنا مع عبدي ما ذكرني، يريد - و اللّٰه أعلم - بقلبه في حال تيقّظه و إفاقته على المذكور جلّ ثناؤه، فيكون تحريك اللسان على تيقّظ العبد بالتهليل و التمجيد و التعظيم لله عزّ و جلّ فلا يكون تحريك اللسان على العادة و القلب ساهٍ لاهٍ، فيكون الحقّ معه بمعنى التأييد و النصر و الكفاية و الكلاية و المغفرة.
341 - و قال في قوله صلى الله عليه و سلم: من ذكرني في ملاءٍ ذكرتُه في خلاءٍ(2)خير منه.
فاحتمل قوله: «بالملإ» الّذين اختصّهم اللّٰه من ملائكته و رسله بما أثنى على عبده عندهم و رفع أقدارهم لديه و علا بأسمائهم و كشف عن مراتبهم فيما عوّضهم من الزلفى في مقعد صدق عند مليك مقتدر، عوضاً لما قاموا له بإظهار الثناء و المدح له في مشهد المؤمنين، و اللّٰه أعلم.
342 - و قال في قوله صلى الله عليه و سلم: سيروا سبق المفردون،(3)قلنا(4): مَن هم يا رسول اللّٰه؟ قال:
المستهترون بذكر اللّٰه.
فاحتمل قولُه معاني: أحدهما قوله: «سيروا» أمراً منه على السيران بالذكر و التقرب إليه، و قوله: «سبق المفردون» إخبار أنّ الذاكرين قد سبقوا كلّ متقرّب بذكره ثمّ وصفهم بقوله: «المستهترون» فالمستهتر هو اللَّهِجُ بالشيء على استدامة المواظبة حتّىٰ يظنّ الناظر أنه مُهتِر، و المهتر: المخلط الّذي لا يميّز كلامه و يردّد؛ لكثرة غلبته على لسانه،
فيكون الغالب على لسانه فأهتره، و غشي قلبه فأسكره، و ذلك إذا اشتملت على القلوب بأحكام إتلافه بغلبة القهر بما يبدوا عليها، فيحيط بها قهراً، و اللّٰه أعلم.
343 - و قال في قوله صلى الله عليه و سلم لمّا أراد أن يعطي الراية إلىٰ عليّ بن أبي طالب رضى الله عنه، فقال:
اللّهمّ قه الحرّ و البرد و عذاب القبر.(1)
فقال عليٌّ كرّم اللّٰه وجهه: ما وجدتُ حرّاً و لا برداً.
احتمل أن يكون ألبس اللّٰه قلبه حالة شغله بها عن إحساس الجبلة من الحرّ و البرد إذا كان قيام الأجسام بالقلوب، فإذا اشتغلت القلوب بحال من الأحوال ارتفع أحكام النفوس بما كسبت القلوب من رؤية ما تجلّى لها من المنظور، كقوله عزّ و جلّ: «فَلَمّٰا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ».(2)فلم يشعرن بالألم لما حلّ بأيديهنّ من القطع عند ما ظهرت من رؤية يوسف عليه السلام.
كذلك إذا بدت على الأسرار واردٌ فغمرها و تحكّمت فيها ارتفعت أحكام النفوس على موضع جبلّتها للحادث الوارد، و هذا في تعارف الناس موجود معروف، و ذلك أنّه قد ترد مصيبة أو فرح نعمةٍ فيذهل عن أفعال يأتي في الحال؛ لقوّة غلبة ما يغشاه / 98 /من الحالين، و اللّٰه أعلم.
و احتمل حاله أنّ اللّٰه عزّ و جلّ منع الحرّ و البرد عن التحكّم في جسمه؛ إذ هما خلقان للّٰه تعالى، و صرفه عنه و ألبسه ما شاء على مقدار ما أراده لذلك.
344 - و قال في قوله صلى الله عليه و سلم: إنّ اللّٰه لا ينام و لا ينبغي له أن ينام، يرفع القسط و يخفضه(3)، يرفع اللّٰه عمل الليل بالنهار و عمل النهار بالليل، حجابه النور، لو كشفه لأحرقت سبحات وجهه ما انتهى إليه
بصَره من خلقه.(1)
احتمل قوله: كلّ شيء أدركه بصره، و الحجاب من الأشياء المذكورة، و لكنه مؤيّد بتأييده، و مثبت بلطائف ماكنى الحجاب من أنواره بالتخصيص، فجعله اللّٰه مخصوصاً بتثبيت الحقّ إيّاه لموضعٍ و إثباته لرؤيته، و اللّٰه أعلم.
نعم ما قال فيه رضى الله عنه: في هذا الحديث مجموع إشارات التوحيد و حقائق التنزيه و التقديس يرفع علل الحدث عن جناب القدم و يتبيّن اطّلاعه تعالى على أحكام كلّ ذرّةٍ في جريانها بعلم القدم، يطلب برعايته القديم، مراقبة قلوب الخالصة نبعث التنبّه في التوحيد حين ينظر إلى أعمال عباده في الليل و النهار بوصف الردّ و القبول، و هو منزّه من الاحتجاب بشيء من الحدثان. احتجب بنفسه عن إحاطة الأبصار و إشارات النواظر، لا بشيء دونه، النور صفاته، و لا يضاهي نوره بأنوار المحدثات، لو أبرز ذرّةً من عظيم جلال نوره فاحترقت العيون في سبحات عزّته. هذا إذا كان يتجلّى بنور العظمة، فإن تجلّى بجماله يكسي الأبصار نوراً من أنواره حتّى توقّه بعد تنبيهه إيّاها بدله جلّ و عزّ.
345 - و قال في قوله صلى الله عليه و سلم: لابن مسعود: «اقرأ عليّ» قال: أقرأ عليك و عليك اُنزل! قال:
إنّي اُحبّ أن أسمعه من غيري.(2)
قال فقرأت عليه حتّى بلغتُ: «فَكَيْفَ إِذٰا جِئْنٰا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنٰا بِكَ عَلىٰ هٰؤُلاٰءِ شَهِيداً» /(3)غامزني غامز و رفعت فإذاً عيناه تهملان.
فاحتمل هذا الحديث أوجهاً مختلفة فأدلّ ذلك: في قوله صلى الله عليه و سلم: «إنّي اُحبّ أن أسمعه من غيري» إشارة منه على خفي الإضمار منه إلى الحقّ أن يكون - عليه الصلاة و السلام -
بصفاء إصغائه و ما هو غالب عليه من وجود أفراده، استجمع في صفاته إلى الحقّ الّذي ينفرد به طول عهده و مطمئنّ إليه في حياته و بعد مماته فأحبّ أن يسمع من الحقّ حقّاً، فسمعه يقول عزّ و جلّ «فَكَيْفَ إِذٰا جِئْنٰا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنٰا بِكَ» فسمع على المواجهة يقول «جِئنا بِكَ» فكان ظاهره، فكيف استكشاف عمّا يدمع إليه، من إقامة الشهادة على الخليفة، فتلقّف ذلك منه على تعظيم المقام و إجلال المكان و شهود ما استأثر الحقّ / 99 /من العلم بما يكون منهم و ما يكون منه إليهم، و كيف يثبت الحقّ له على إقامة ما جرد الحقّ له أو يقول «ما أحببتم»؟ «قٰالُوا لاٰ عِلْمَ لَنٰا».(1)
فقد قيل: طاشت عقولهم خوفاً من اللّٰه و هيبَةً لسؤاله، فلمّا قال: فكيف المخلص من الوقوف في مشهد عزّ الالوهيّة إذا تجرّد الخطاب بمطالعة إقامة الشهادة على رءوس الأشهاد، فشهد - عليه الصلاة و السلام - انفراد الحقّ، ما استأثر في علمه، ممّا أراد إظهاره ممّا لم يطّلع عليه ملك مقرّب و لا نبيّ مرسل، فيقول: فكيف قيامك في إقامة الشهادة منك على المشهودين، قيل صلى الله عليه و سلم عند استقرار ما أراد الحقّ كشفه ليوم معلوم من إقامة الشهادة لاستكشاف الأحوال على شرائط الاستقصاء و وجود التحقيق إذا ظهر بحقّ اقتضاء حقّه ممّا له على خلقه، حيث يستوي الإقدام عنه بروز الكبرياء و نشر أوصاف الاُلوهية.
فكان أهل العلم لِمعرفتهم بذلك - أخوف حالاً و أوجل مقاماً و اكمد لهم و أنكى، لعلمهم بما يريدهم الحقّ لذلك ممّا أدركوا من قوله: «فَكَيْفَ إِذٰا جِئْنٰا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنٰا بِكَ عَلىٰ هٰؤُلاٰءِ شَهِيداً»،(2)فمشاهدة الخطاب على معرفة المخاطب أزال الوسائط و أفنى السواتر و تجرد الخاطب للمخاطب، فشهده باقتضائه على معرفة منه بأنّه قد استأثر عنده العلم المكنون و السرّ المصنون، و أنّه على أي حال يظهر المخلص على
عتب و تسهيل أم على شدّة و تفريغ فأبكاه لرؤية ما هو موصوف به عزّ و جلّ ممّا أراد كشف ذلك، فأدرك في خطابه ما غاب عن خلقه، و أدرك من خطابه ما خفي على اُمّته، و اللّٰه أعلم بحاله و ما أدرك من خطابه و حداه على بكائه.
و احتمل قوله: «إنّي اُحبّ أن أسمعَه من غيري» يريد - عليه الصلاة و السلام - من ابن مسعود و نظر له...(1)القرآن، و كان صلى الله عليه و سلم إذا قرأ قام بالتقويم و التنزيل، و لساق كلّ حرف على ما يليق بسوقه من إقامة الحفظ و التأدية من حفظ الخطإ و النسيان، فكان ذلك شغل من أفراد الإصغاءِ بالاستماع؛ لأنّه حواسّ متفرّقه تلزمه جميع ذلك إلى التلاوة و أحبّ أن يكون ذلك مصروفاً إلىٰ غيره في التلاوة و يتجرّد للاستماع بصفا الإصغاءِ بترك الحركات من الحواسّ ليستوفى حقّ الخطاب بإدراك مودعات سرّ الحقّ لمثله فيكون الكلّ من سرّه و الإصغاء بسمعه مجموعاً لذلك، فباشر الخطاب على أخلا الهموم و صفا القلوب من مراعاة ما عليه في التلاوة فجعل محبّته لذلك خاصّية انفرد به في الحال لاستيفاء الخطاب و أدرك صلى الله عليه و سلم من ذلك ما ذكرنا و إن كان التلاوة غير شاغل له، و ذلك مسلَّم له؛ لعجزنا عن كنه حاله و البلوغ إلىٰ مقامه في بكائه من إدراك خطابه و معرفته بفهم آياته/ 100 /، و اللّٰه أعلم بحاله صلى الله عليه و سلم.
ذكر رضى الله عنه في تفسير هذا الحديث شرحاً شافياً لا يدخل فيه خلل النقص. و جميع مراده فيما أشار أنّ النبيّ صلى الله عليه و سلم كان في كلّ وقت مشتاقاً إلىٰ مآب روحه و معدن صفاء قدسه مريداً بخروجه من نقص الحواسّ إلى عالم الاستيناس فيهيجه سرّ عشقه و لوعة اشتياقه إلى معاده فطلب مقوياً في إخراجه طير الاُنس من قفص الجسم إلىٰ وَكَر(2)الربوبية، ليطير بأجنحة الوصلة في الهوا السرمدية الصمدية فما وجد شيئاً أليق بشدّة الجذب و إفراد سرّه من الكون من سماع القرآن من غيره لمّا رآه أنّه خطاب القديم
و صفاتُه، ممزوجاً أسراره بأفانين أنوار البقاء، و تجلّي الجمال و الجلال، و يكون بجذبة منه إلى الحقّ أسرع من كلّ شيء دونه بأنّ سلطان أنواره و سطوات سبحانه يهلك جميع العلّات من المخاطب، و يحرق جميع الحجب فيما بينه و بين المخاطب، و لا يزال يوصله إلى الموصول حتّى لا يبقى إلّا أوقات سرمدية و أحوال أبديّة، لا يسمعها فيه غير الحقّ، كما قال صلى الله عليه و سلم «لي مع اللّٰه وقت لا يسعني فيه ملك مقرّب و لا نبيٌّ مرسَل».(1)
346 - و قال في قوله صلى الله عليه و سلم: إنّ هذا القرآن نزل بحزن، فإذا قرأتموه فابكوا، فإن لم تبكوا فتباكوا و تغنّوا، و من لم يتغنّ به فليس منّا.(2)
فقد جمع صلى الله عليه و سلم في هذا الحديث أحوالاً مختلفة؛
[الاول] من ذلك أنّه حدا على الخوف المتولّد منه الحزن إذ لا يكون الحزن إلّا من أسباب الوجل و الخوف، و أنّه نزل بالتعظيم و الترهيب المنفعل بقلوب أهل الأحوال الحزن.
و الثاني فقد حداه على البكاء و ذلك منوط بأسباب الخوف و الوجل.
[الثالث] و كذلك [حداه على] التباكي المستجلب بتكرار الوعيد المتكلّف بشدّة التهديد حتّى يصير بتباكيه باكياً.
و الرابع: ما حثّهم على الطيب بالتغنّي من طيب النغم و حسن الأصوات المطربة الّذي هو من أحكام الرجاء و الإطباع في الله؛ أ لا تسمعه يقول: «إنّك لحسن الصوت بالقرآن»؟ فهذا القول من سعد بن ملك لعبد الرحمن بن سائب، بخلاف ما تأوّله من قال في معنى قوله: «ليس منّا من لم يتغنّ بالقرآن»: إنّه من الاستغناء به لأنّ حُسن الصوت غير ذلك، و لأن الاستغناء صفة للقلب، و هذا صفة الحلق دون سائر الأوصاف، و اللّٰه أعلم.
347 - قال في قوله صلى الله عليه و سلم: سبعة يظلّهم اللّٰه في ظلّه يوم لا ظلّ إلّا ظلّه، فذكر الحديث إلى قوله:
و رجل ذكر اللّٰه خالياً ففاضت عيناه.(1)
إنّ هذه الخلوة ينقسم على أوجه:
أحدها: خلوة القلوب من الهموم، و انفرادها بالذكر بصفا ما ألبسها المذكور من ذكره بصفا كلّ مذكور سواه، فذكر اللّٰه بتعظيمه/ 101 /، و إجلاله، فألبسه الخوف و الوجل فأبكاه، أو ذكره بما أبدع عليه من أياديه و ما غمره من إحسانه، فشاهد نفسه بغير الاستحقاق فأبكاه، أو ذكره لما ألبس عليه من ستره و ما نشر له من فضله فأبكاه، أو ذكره على سالف ما اجترحت يداه من كثرة ذنوبه و أجرامه فأبكاه، أو ذكره لما لا يأمن من مكره و ما انفرد من حكمته في شأن خلقه فأبكاه، أو ذكره على ما سبق لهم عنده و بما ذا يختم له فأبكاه، أو ذكره فيما ذكره الحقّ باختياره و ما خصّه من ذكره و أنّه جعله أهلاً لذلك فاستطارت قلبه فرحاً فأبكاه، أو ذكره لأنّه أحبّ الحقُّ أن يبكي له فالتمس محبّته فأبكاه، أو ذكره لأنّه مدح الباكين لما تجلّى له منه أنّه أهل أن يبكي منه فأبكاه.
و القسم الثاني: من قوله: ذكر اللّٰه خالياً ففاضت عيناه، إنّ الخلوة أراد به صلى الله عليه و سلم الاعتزال عن رؤية الخلق و انقطاع مصاحبتهم عند انفراد العبد بحاله بحيث لا يلحقه أعين الناظرين، فاجتمع له الحالان؛ ذكر اللّٰه على خلوة القلوب من كلّ مذكور سواه و اخلاء الأشخاص عن ملاحظة الأبصار المنفوذة فيه و أشجانه في خلواته، و اللّٰه أعلم.
ذكرتُ ما وجدت من تفسير شيخنا و سيّدنا أبي عبد الله بن خفيف قدس سره بعض الأحاديث النبوية، و انفرد به من تفسير حقائقها و كشف معانيها بعبادة شافية و اشارة كافية.
1) . الخصال، ص 343؛ وسائل الشيعة، ج 6، ص 277؛ صحيح البخاري، ج 1، ص 161؛ صحيح مسلم، ج 3، ص 93؛ مستدرك الوسائل، ج 11، ص 238؛ السنن الكبرى، ج 10، ص 87.
و أذكر عقيب بيانه و بيان تفسير الصوفية حقائق الحديث تفسير قول أبي سليمان الخطّابي رحمة اللّٰه عليه(1)بعض مجملات الحديث الّتي قد اختصّ كشفها له؛ ليكون حجّة لما ذكرنا في الحديث من حقائق تفسيره، لأنّه كان في زمانه اعلم الناس بتفسير حديث رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم حتّى قيل سخّر الحديث لأبي سليمان كما سخّر الحديد لا بي سليمان يعني داود عليه السلام.
348 - قال رحمه الله في قوله صلى الله عليه و سلم: إنّما الأعمال بالنيات، و إنّما لكلّ امرئ ما نوى، فمن كانت هجرته إلى اللّٰه و إلى رسوله فهجرته إلى اللّٰه و إلى رسوله و من كانت هجرته إلى دنيا يصلبها أو امرأة يتزوّجها فهجرته ما هاجر إليه.(2)
هذا الحديث أصل كبير من أصول الدين، و يدخل في أحكام كثيرة.
و معنى النيّة قصدك الشيء بقلبك و تحرّي الطلب منك له. و قيل: هي عزيمة القلب.
قال: و قوله: «إنّما الأعمال بالنيات» لم يرد به أعيان الأعمال؛ لأنّها حاصلة حسّاً و عياناً بغير نيّةٍ، و إنّما معناه أنّ صحّة أحكام الأعمال في حقّ الدين إنّما يقع بالنيّة، و إنّما النيات هي الفاصلة بين ما يصحّ منها و بين ما لا يصحّ.
و كلمة «إنّما» عامله تركيبها إيجاباً و نفياً، فهي تثبت الشيء و تنفي/ 101 /ما عداه.
فدلالتها أنّ العبادة إذا صَحِبتها النيّة صحّت، و إذا لم تصحبها لم تصحّ، و مقتضى حقّ العموم منها يوجب أن لا يصحّ [عمل] عامل من الأعمال الدينيّة أقوالها و أفعالها
1) . أبو سليمان أحمد بن محمّد بن إبراهيم بن خطّاب البستي (المتوفى 338 ق) المشتهر بالخطّابي، صنّف كتاب معالم السنن في شرح سنن أبي داود، و أعلام السنن في شرح صحيح البخاري، و نقل المصنّف هذا المطالب من الكتابين كما صرّح به أوّل الكتاب.
2) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 4؛ مستدرك الوسائل، ج 1، ص 90؛ صحيح البخاري، ج 1، ص 2؛ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1413؛ السنن الكبرى، ج 7، ص 341.
إلّا بنيّةٍ دخل فيه التوحيد الّذي هو أعمال رأس الدين، فلا يصحّ القول بالتوحيد إلّا بمعرفة و قصد إخلاص فيه، و كذلك سائر أعمال الدين من الصلاة و الزكاة و الصيام و الوضوء.
و قوله: «إنّما لكلّ امرئ مانوى» تفصيل لبيان ما تقدّم ذكره و تأكيدٌ له، و فيه معنًى خاصّ لا يستفاد من الفصل الأوّل، و هو إيجاب تعيين النيّة للعمل الّذي يباشره.
و قوله: «فمن كانت هجرته إلى اللّٰه و رسوله»، معناه أنّ من قَصَدَ بالهجرة قصد القربة إلى اللّٰه عزّ و جلّ لا يخلطها بشيء من الدنيا و طلب إرب من إرابها، «فهجرته إلى اللّٰه و رسوله»، أي:
فهجرته مقبولة عند اللّٰه و عند رسوله، و أجره واقع على اللّٰه عزّ و جلّ، «و من كانت هجرته لدنيا يصيبها أو امرأة ينكحها فهجرته إلى ما هاجر إليه»، يريد أنّ حظّه من هجرته هو ما قصد من دنياه و لا حظَّ له في الآخرة.
و مرويٌّ أنّ هذا إنّما جاء في رجل يخطب امرأةً بمكّة فهاجرت إلى المدينة، فتبعها الرجل رغبة في نكاحها، فقيل له «مهاجر أمّ قيس».
349 - و قال في قوله صلى الله عليه و سلم: الإيمان بضع و سبعون شعبة، أفضلها شهادة أن لا إله إلّا اللّٰه، و أدناها إماطة الأذى عن الطريق، و الحياء شعبة من الإيمان.(1)
إنّ الإيمان يتشعب إلى أمور ذات عددٍ جماعُها الطاعة، و إنّ إيماننا يحق ما كلّفناه من ذلك صحيح، و العلم به حاصل، و الجهل معه مرفوع، و ذلك أنّه قد نصّ على أعلى الإيمان و أدناه باسم أعلى الطاعات و أدناها.
350 - و قال في قوله صلى الله عليه و سلم: المُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ المُسْلِمُون مِنْ لِسَانِه و يَدِهِ، و المهاجِرُ مَنْ هجر مَا نَهَى الله عَنْهُ.(2)
إنّه يريد أنّ المسلم الممدوح هو من كانت هذا صفته، و ليس ذلك على معنى أنّ
من لم يسلم الناس من لسانه و يده ممّن قد دخل في عقد الإسلام فليس بمسلم، و كان بفعله المنهيّ عنه خارجاً عن الملّة، و إنّما هو كقولهم: الناس العرب، و المال الإبل.
كذلك: أفضل المسلمين من جمع إلىٰ أداء حقوق اللّٰه فيما أوجبه عليه من فرائضه، و أداء حقوق المسلمين، و الكفّ عن أعراضهم؛ و كذلك: المهاجر الممدوح هو الّذي جمع إلى هجران وطنه، هجر ما حرّمه اللّٰه عليه.
و نفيُ اسم الشيء على معنى نفي الكمال منه مستفيض في كلامهم. أ لا ترى أنّهم يقولون للصانع إذا لم يكن متقناً لعلمه محكماً له: ما صنعتَ شيئاً؟ يريدون بذلك نفي الإتقان له لا نفي الصنعة عنها، فهو عندهم عامل بالاسم غير عامل في الإتقان.
351 - [و] قال في قوله صلى الله عليه و سلم حين سُئل: أيّ الإسلام خير؟ قال: تطعم الطعام، و تقرير السلام على من عرفتَ/ 103 /و من لم تعرف.(1)
قوله: «أيّ الإسلام خير؟» يريد أيّ خصال الإسلام خيرٌ؟ و دلّ صرف الجواب عن جملةِ خصال الإسلام و أعماله إلى ما يجب من حقوق الآدميّين على المسلمين، انّما عرضت من السائل عن حقوقهم الواجبة عليهم، فجعل خير أفعالها و أفضلها في الأجر و المثوبة إطعام الطعام الّذي هو به قوام الأبدان و الأنفس.
ثمّ جاء إلى بيان ما يكون به قضاء حقوقهم من الأقوال، فجعل خيرها و أوسعها في البرّ و الإكرام إفشاء السلام، و جعلها عامّاً لا يخصّ به مَن عرف دون من لم يعرف؛ ليكون خالصاً لله بريئاً من حظّ النفس و التصنّع؛ لأنّه شعار الإسلام. فحقُّ كلّ مسلم فيه شائع.
و قد روى في بعض الحديث أنّ السلام يكون في آخر الزمان.(2)
352 - و قال في قوله صلى الله عليه و سلم: علامة المنافق ثلاث؛ إذا حدّث كذب، و إذا وعد أخلف، و إذا ائتُمن
خان.(1)
ظاهر هذا الكلام يوجب أنّ من جمع هذه الخلال(2)المذكورة كان منافقاً.
و قد روينا عن الحسن أنّه ذكر هذا الحديث فقال: إنّ بني يعقوب حدّثوا فكذبوا، و وعدوا فاخلفوا، و ائتُمنوا فخانوا.
و هذا القول من رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم إنّما خرج على سبيل الإنذار للمرء المسلم و التحذير له أن يعتاد هذه الخصال؛ شفقاً أن يُفضى به إلى النفاق.
و ليس المعنى أنّ من بدرت منه هذه الخصال كان ما يفعل منها على وجه غير الاختيار و الاعتبار له إنّه منافق. فقد جاء في الحديث أنّ التاجر فاجر،(3)و جاء أيضاً أن أكثر منافقي اُمّتي قرّاؤها.(4)
فإنّما على معنى التحذير من الكذب في البيع، و هو على معنى الفجور؛ إذ كانت الباعة قد يكثر منهم التزيّد و الكذب في مدح المتاع، و ربما كذبوا في الشراء و نحوه، و لا يوجب ذلك أن يكون التجّار كلّهم فجّاراً، و كذلك القرّاء قد يكون من بعضهم قلّة الإخلاص في العمل و التبرّي من الرياء و السمعة، و لا يوجب ذلك أن يكون مَن فعل شيئاً من ذلك من غير اعتياد له منافقاً.
كما جاء في قوله صلى الله عليه و سلم: سباب المؤمن فسوق، و قتاله كفر.(5)و إنّما هو كفر دون كفرِ، و فسق دون فسق، كذلك هو نفاق دون نفاق.
1) . مستدرك الوسائل، ج 14، ص 14؛ المبسوط، ج 11، ص 109.
2) . الخِلال: اى الخصال.
3) . من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 195؛ تهذيب الأحكام، ج 7، ص 6؛ كنز العمال، ج 4، ص 158؛ الإيضاح، ص 520؛ عوالي اللئالي، ج 3، ص 203.
4) . مستدرك الوسائل، ج 4، ص 252؛ بحار الأنوار، ج 85، ص 187؛ مسند أحمد، ج 2، ص 175؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 6، ص 230.
5) . الكافي، ج 2، ص 360؛ من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 418؛ مسند أحمد، ج 1، ص 439؛ المحاسن، ج 1، ص 102.
و قد قيل: إنّ هذا القول من رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم إنّما جاء في رجل من المنافقين بعينه كان في زمانه عليه الصلاة و السلام، و كان - عليه الصلاة و السلام - لا يواجههم بتصريح القول، و لا يسمّيهم بأسمائهم فيقول: «فلان منافق» فإنّما يشير إليهم بالأمارة المعلومة على سبيل التورية عن الصحيح، و كان حذيفة بن اليمان يقول: إنّ النفاق إنّما كان على عهد رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم، و ما كان بعد زمانه كفر.
353 - و قال فيما روت عائشة/ 104 /أنّ الحارث بن هشام سأل رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم فقال:
يا رسول اللّٰه، كيف يأتيك الوحي؟ فقال رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم: مثل صلصلة الجرس، و هو أشدّ عليّ فيفصم عنّي، و قد وعيت عنه ما قال، و أحياناً يتمثل إليّ الملك رجلاً فيكلّمني فأعي ما يقول.(1)
قالت عائشة: و لقد رأيته ينزل عليه الوحي في اليوم الشديد البَرد فيفصم عنه و إنّ جبينه يستصعد عرقاً.
قوله: «يفصم عنّي» معناه يقلع عنّي و يتجلّى ما يتغشّاني منه، و المعنى أنّ الوحي كان إذا ورد عليه تصعده له مشقّة و تغشاه كرب؛ و ذلك لثقل ما يُلقى عليه من القول، و شدّةِ ما يأخذ به نفسه من جمعه في قلبه و حسن وعيه و حفظه، فيعتريه لذلك حال كحال المحموم. و بيان هذا في قوله عزّ و جلّ: «إِنّٰا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقِيلاً».(2)
و أمّا قوله: «يأتيني مثل صلصلة الجرس» فإنّه يريد - و اللّٰه أعلم - أنّه صوت متدارك يسمعه و لا يثبته عند أوّل ما يقرع سمعه، حتّى يتفهّم و يستثبت، فيتلقّفه حينئذٍ و يعيه، و لذلك قال: «و هو أشدّ عليّ».
و جملة الأمر فيما كان يناله من الكرب عند نزول الوحي هي شدّة الامتحان له؛ ليبلو صبره، و يحسن تأديبه، فيرتاض لاحتمال ما كلّفه من أعياء النبوّة، و حسن الاضطلاع للنهوض به إن شاء اللّٰه تعالى.
و شبه هذا ما رَوى صفوان بن يعلى أخبره أنّ يعلى قال لعمر: أرني النبيّ صلى الله عليه و سلم حين يوحى إليه. قال: بينما النبيّ صلى الله عليه و سلم بالجعرّانة و معه نفر من أصحابه؛ إذ جاءه رجل فقال:
يا رسول اللّٰه، كيف ترى في رجل أحرم بعمرة و هو متضمّخ بطيب؟ فسكت عليه الصلاة و السلام، فجاء الوحي فأشار عمر إلى يعلى، فجاء يعلى و على رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم ثوب قد أخال به، فأدخل رأسه، فإذا رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم محمّر الوجه و هو يغطُّ ثمّ سرى عنه، فقال: أين الّذي سأل عن العمرة، و ذكر الحديث.
و هذا شبيه في المعنى لما تقدّم ذكره من صعوبة الأمر عليه في تلقّي الوحي عند وروده [و] ضعف القوّة البشرية عن احتماله، هذا إشارة إلى ما استشعره من الخوف و الوجل لوقوع تقصير فيما اُمر به من حسن ضبطه و الشفق من اعتراض خلل دونه.
ذكر أبو سليمان رحمه الله في معنى هذين الحديثين ما يليق بمواجيد الأولياء من بيانه شرح بُرحاء وحي سيّد المرسلين، ما لحقه من شدّة صلصلة الخطاب، و رؤية ما يتمثّل له من عالم الغيب و ما بان منه من الغطيط و احمرار الوجه من ورود أثقال الوحي عليه؛ فإنّهم إذا كوشف لهم عالم الجبروت و الملكوت غابوا عن إحساس البشرية من وجدان لذّة الخطاب/ 105 /و المشاهدة، فصاروا هائمين تحت سبحات العظمة متحيّرين في وادي الكبرياء من وقوع تجلّي الحقّ في قلوبهم، فيفوتهم في تلك الأوقات الاضطراب و الهيجان و الاحمرار و الاصفرار و الزعقة و الشهقة و العبرات و الزفرات و همهمة الأنفاس و ازيز الصدور، و ذلك من ضعف بشريّتهم عن حمل وارد أنوار التجلّي، بقي عليهم سمات المجابين، حتّى ينفصم عنهم ما يغشاهم من نور القرب و ضياء الدنو.
354 - و قال في قوله صلى الله عليه و سلم: إنّ الدين يسر و لن يشادّوا الدينَ إلّا غلبه، فَسدِّدوا و قاربوا و أبشروا و استعينوا بالغدوة و الروحة و شيء من الدّلجة:(1)
1) . عوالي اللئالي، ج 1، ص 381.
معنى هذا الكلام الأمر بالاقتصاد في العبادة و ترك الحمل منها على النفس ما يئودها و يثقلها؛ يقول: إنّ اللّٰه عزّ و جلّ لن يتعبّد خلقه بأن ينصبوا آناء الليل و النهار قد يعتروا و لا يسترعوا أبداً. إنّما أوجب اللّٰه عليهم وظائف الطاعات في وقت دون وقت؛ تيسيراً منه و رحمةً، فعليكم بالسداد، و لا تَكلّفوا ما لا تطيقونه، و أخلطوا طرف الليل بطرف النهار، و ارحموا أنفسكم فيما بينهما؛ لئلا يقطع بكم.
ما ذكر رضى الله عنه في هذا الحديث موافق لما أدّب المشايخُ سلاّك هذا الطريق في بدايتهم، و ما يأمرهم بالسداد في رياضتهم و مجاهدتهم؛ لئلا يقطعوا بأثقال العبودية عن مشاهدة الربوبية.
355 - و قال في قوله صلى الله عليه و سلم: لا حسد إلّا في اثنين؛ رجل آتاه اللّٰه مالاً فسلّط على هلكته في الحقّ، و رجل آتاه اللّٰه الحكمة فهو يقضي بها و يُعلّمها.(1)
الحسد هاهنا معناه شدّة الحرص و الرغبة، كنى بالحسد عنهما لأنّهما سبب الحسد و الداعي له، و نفس الحسد محرَّم محظور.
قال أبو العبّاس أحمد بن محمّد: الحسد أن تتمنّى مال أخيك و تحبّ فقره و هو محظور، و المنافسة أن تتمنّى مثل ماله من غير أن يفتقر و هو مباح. قال اللّٰه تعالى: «وَ لاٰ تَتَمَنَّوْا مٰا فَضَّلَ اَللّٰهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلىٰ بَعْضٍ».(2)الآية، ثمّ قال: «وَ سْئَلُوا اَللّٰهَ مِنْ فَضْلِهِ».(3)
و معنى الحديث التحريض و الترغيب في تعلّم العلم و التصدّق بالمال.
و قد قيل: إنّ هذا إنّما هو تخصيص لإباحة نوع من الحسد، و ليس هو بشيء.
و الوجه ما قال أبو سليمان رحمه الله؛ لأنّ الحسد إنّما هو صفة نفس الأمّارة و غيظها للمرء المسلم، الّذي ينشعب منه الشحناء و البغضاء و التحريش و المشاجرة.
إنّما ما قال - عليه الصلاة و السلام - لفظه لفظ الحسد، و معناه معنى الحرص في طلب العلم و إعطاء المال إلى المحتاجين، و هذان الصفتان أحدها السخاء، و الثاني قصد القلب إلى طلب عزّه، لان الحق بترجيح الدلائل و الشواهد على نفس التقليد، و هما صفتا قلب/ 105 /الموحّد.
356 - و قال فيما روى أنس: أنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم كان إذا سلّم سلّم ثلاثاً، و إذا تكلّم أعادها ثلاثاً.(1)
أمّا إعادة الكلام ثلاثاً فإنّما كان يفعله لأحد معنيين: أحدهما أن يكون بحضرته من يقصر فهمه عن وعي ما يقوله، فيكرّر القول ليقع به الفهم؛ إذ هو مأمور بالبيان و التبليغ، و إمّا أن يكون القول الّذي يتكلّم به نوعاً من الكلام الّذي يَدخله الإشكال و الاحتمال، فيظاهر بالبيان ليزول الشبهة فيه و يرتفع الإشكال معه.
و أمّا تسليمه ثلاثاً فيشبه ذلك عند الاستيذان، إذا زار قوماً فسلّم فلم يؤذن، سلّم ثانية و ثالثة.
فقد روى عنه صلى الله عليه و سلم أنّه قال: إذا استأذن أحدكم ثلاثاً فلم يؤذن له فليرجع.(2)
ما بيّن أبو سليمان رحمه الله فهو وجه الحديث.
و يمكن فيه أنّه كان - عليه الصلاة و السلام - عرف سامعيه أنّهم في شأن إصغائهم إلى كلامه عليه السلام غائبون في لذّة السماع من حلاوة خطابه عن تفهيم كلامه، وجلون بين يديه من جلال احتشامه، فيكرّر كلامه حتّى يقع في أسماعهم صورة الكلام، و يقع في قلوبهم فهمُ معناه؛ لأنّه إذا تكلّم جرى على لسانه ما نطق الحقّ بلسان قلبه من حقيقة مغيبات الأسرار في درج الأنوار. قال تعالى: «وَ مٰا يَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوىٰ * إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْيٌ يُوحىٰ».(3)
و أراد في إعادة السلام استكبار(1)بركة سلامه على أمّته. كما روى عن سعد أن النبيّ صلى الله عليه و سلم جاءه و هو في بيته، و سلّم فلم يجبه، ثمّ سلّم ثانياً ثمّ ثالثاً فانصرف، فخرج سعد و تبعه فقال: يا رسول اللّٰه، سمعت باُذني تسليمك، و لكنّي أردت أن أستكثر من بركة تسليمك.
357 - و قال في قوله صلى الله عليه و سلم: الصبر عند الصدمة الأولى.(2)
يريد أنّ الصبر الممدوح و المأجور عليه صاحبه هو ما كان عند مفاجاة المصيبة؛ و هي الصدمة الأولى دون ما بعدها؛ فإنّه إذا طالت الأيّام عليها وقع السلو، و صار الصبر حينئذٍ طبعاً، فلم يكن للأجر موضع.
358 - و قال في قوله صلى الله عليه و سلم: خير الصدقة ما كان عن ظهر غنىً، و ابدأ بمن تعول.(3)
يريد ما كان عفواً قد فَضَل عن غنى، و الظهر قد يزاد في مثل هذا إشباعاً للكلام.
و المعنى أنّ أفضل الصدقة ما أخرجه الإنسان من ماله بعد أن يستبقي منه قدر الكفاية لأهله و عياله، و لذلك يقول: «و ابدأ بمن تعول».
و قد قيل فيه وجه آخر، و هو أن يكون أراد بذلك المتصدّق عليه يريد أجزل العطاء الإكثار منه، فيكون قد أبقى له بذلك غنى، و الأوّل هو وجه الحديث.
و الرأي في المعرفة أنّ خير الصدقة ما كان صاحبها غنيّ القلب باللّٰه عمّا دونه، ساكن السرّ بلطف التفويض إليه في جميع المعاني، فإذا كان هكذا فيفيض/ 107 / فيض السخيّ غنيّاً في كلا الطرفين.
359 - و قال في قوله صلى الله عليه و سلم: الصيام جُنّة.(4)
1) . في النسخة كذا و لكن الظاهر «استكثار» اولى.
2) . الكافي، ج 3، ص 224؛ مستدرك الوسائل، ج 2، ص 488؛ سنن النسائي، ج 4، ص 22؛ صحيح البخاري، ج 2، ص 79؛ بحار الأنوار، ج 75، ص 103.
3) . سنن النسائي، ج 5، ص 69؛ مسند أحمد، ج 2، ص 278.
4) . تهذيب الأحكام، ج 2، ص 242؛ وسائل الشيعة، ج 7، ص 292؛ سنن النسائي، ج 4، ص 162؛ مسند
يحتمل أن يكون أراد أنّه جُنّة من النار و وقاية للسخط و يحتمل أن يكون جُنّة من المعاصي؛ لأنّه يكسر الشهوة و يضعف القوّة، فيمنع به الصائم عن مواقعة المعاصي، فصار كأنّه جُنّة و سَترٌ دونها.
360 - و قال في قوله صلى الله عليه و سلم في تمام هذا الحديث: فلا يرفث و لا يجهل فإن امرؤ قاتله أو شاتَمه فليقل إنّي صائم. و الّذي نفسي بيده لخلوف فمِ الصائم أطيبُ عند اللّٰه من ريح المسك، يترك طعامه و شرابه و شهوته من أجلي. الصوم لي، و أنا أجزي به، و الحسنة بعشر أمثالها.(1)
قوله: «فليقل إنّي صائم» يحتمل وجهين: أحدهما أنّه يقول ذلك فيما بينه و بين نفسه؛ لئلّا تحمله النفس على مجازات الشاتم فيفسد بذلك صومه. و الآخر أن يقول:
ذلك بلسانه؛ ليمتنع الشاتم من شتمه. إذا علم أنّه معتصم بالصوم فلا يؤذيه و لا يجهل عليه. و قوله في «خلوف فم الصائم»، المعنى في كونه أطيب عند اللّٰه من ريح المسك، الثناء على الصائم و الرضا بفعله؛ لئلّا يمنعه ذلك من المواظبة على الصوم الجالب لخلوف فمه.
و بيان المعنى: كأنّه قال: إنّ خلوف فم الصائم أبلغ في القبول عند اللّٰه من ريح المسك عندكم.
و قوله: «الصوم لي، و أنا أجزي به»، فيه تفضيل الصوم لما فيه من الإخلاص، لا يستولي عليه الرياء و السمعة؛ لأنّه عمل سرٍّ ليس كسائر الأعمال الّتي تطّلع عليها الخلق فلا يؤمن معه الشرك.
و هذا كما روى أنّه قال: نيّة المؤمن خيرٌ من عمله.(2)و ذلك لأنّ النيّة محلّها القلب فلا يطّلع عليها غير اللّٰه. و تقدير هذا الكلام، أنّ نيّة المؤمن مفقودةً عن العمل خير من عمل
خال من النيّة. كما قال عزّ و جلّ: «لَيْلَةُ اَلْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ»(1)أي من ألف شهر ليس فيها ليلة القدر؛ لأنّ الشيء لا يكون خيراً من نفسه و مِن عدّة أمثاله معه.
و قد قيل: إنّ الاستغناء عن الطعام صفة اللّٰه تبارك و تعالى؛ فإنّه يُطعِم و لا يطعَم.
كأنّه قال: الصائم إنّما يتقرّب إليّ بأمر هو متعلّق بصفة من صفاتي، و هذا على معنى تشبيه الشيء بالشيء في بعض معانيه و إن كان لا يجوز أن يكون لله شريك في كنه صفاته، كما لا شريك له في ذاته عزّ و جلّ.
و قوله: «أنا أجزي به» معلوم أنّ اللّٰه تعالى هو الّذي يجزي بالأعمال الصالحة دون غيره، و المعنى مضاعفة الجزاء من غير عدد و لا حساب. كما قال عزّ و جلّ: «إِنَّمٰا يُوَفَّى اَلصّٰابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسٰابٍ»،(2)و قد سمّي عليه الصلاة و السلام «الصوم صبراً»، و سمّي «رمضان شهر الصبر» و قوله على أثره: «و الحسنة بعشر أمثالها» إنّما عقّبه به إعلاماً أنّ الصوم / 10(8) /مستثنى من هذا الحكم، و إنّما هو في سائر الطاعات عموماً، دون الصوم المخصوص بهذا الحكم.
361 - و [قال] في قوله: للصائم فرحتان، إذا أفطر فرح(3). [الحديث].
يحتمل أن يكون فرحه عند الإفطار سروراً بما وُفّق له من تمام الصوم الموعود عليه الثواب الجزيل، و يحتمل أن يكون فرحه بالطعام إذا بلغ منه الجوع ليأخذ منه النفس حاجتها، و اللّٰه أعلم.
362 - و قال في قوله صلى الله عليه و سلم: إنّ لله تسعة و تسعين اسماً، مائة إلّا واحدة، مَن أحصاها دخل الجنّة.(4)
الإحصاء في هذا يحتمل وجوهاً: أظهرها العدّ لها حتّى يستوفيها. يريد أنّه
لا يقتصر على بعضها لكن يدعو اللّٰه بها كلّها، أو يثني على اللّٰه بجميعها، فيستوجب بذلك الموعود عليها من الثواب. و الوجه الآخر أنّ معنى الإحصاء فيها الإطاقة. قال اللّٰه تعالى: «عَلِمَ أَنْ لَنْ تُحْصُوهُ»(1)أي: لن تطيقوا أن تبلغوا كنه الاستقامة، و لكن اجتهدوا في ذلك مبلغ الوسع.
و المعنى أنّ من أطاق القيام بحقّ هذه الأسماء و العمل بمقتضاها، و هو أن يعتبر معانيها فيلزم نفسه مواجبها، فإذا قال: «الرزّاق» وثق بالرزق، و رجاء رحمته إذا قال:
«الرحيم»، و مغفرته إذا قال: «الغفّار»، و يعلم أنّ الخير و الشرّ منه لا شريك له إذا قال:
«الضارّ النافع»، و على هذا المثال في سائر الأسماء.
و فيه وجه ثالث و هو أن يكون معناه من عقلها و أحاط علماً بمعانيها، من قول العرب: «فلان ذو حصاة» أي ذو عقل و معرفة.
ذكر ثلاثة أوجه، صرّح مباني حقائق الولاية في شرف الذكر عند بروز صفات المذكور في قلب الذاكر؛ أوّلها استعمال اللفظ في إحصاء الأسماء بنعت وجدان لذّتها إذ قال «أحد» توحّد عن كلّ شيء دون الموحّد، حتّى باشر نور الوحدانية في جميع أعضائه ممّا وجد لسانه من حلاوة صورة الذكر، و الثاني درجة الاتّصاف بالأسماء و التطرّق من الأسماء إلى الصفات بنعتِ تحصيل حقائقها في القلب، و الثالث إدراك بعد حقائقها إذا انكشف معناها بوصف تجلّي الصفات و الذات حتّى صار عارفاً بما برز له من الأفعال و الأسماء و النعوت، فإذا كان بهذه الصفات دخل جنان مشاهدة جلال الحقّ.
363 - و قال في قوله صلى الله عليه و سلم: الأرواح جنود مجنّدة، فما تعارف منها ائتلف، و ما تناكر منها اختلف.(2)
هذا يتأوّل على وجهين: أحدهما أن يكون إشارة إلى معنى التشاكل في الخير و الشرّ و الصلاح و الفساد؛ فإنّ الخيّر من الناس يحنّ إلى مثله، و الشرير يميل إلى نظيره و مثله، فالأرواح إنّما يتعارف بضرائب طباعها الّتي جبلت عليها من الخير و الشرّ، فإذا اتّفقت الأشكال تعارفت و تألّفت، و إذا اختلف تنافرت و تناكرت، و لذلك صار الإنسان/ 109 /يُعرف بقرينه، و يعتبر حاله بأليفه و صحيبه.
و الوجه الآخر أنّه إخبار عن بدو الخلق في حال الغيب؛ على ما روى في الأخبار.
أنّ اللّٰه خلق الأرواح قبل الأجساد(1)، و كانت يتلقى فتشام كما تشام الخيل، فلمّا التبست بالأجسام تعارف بالذكر الأوّل، فصار كلٌّ منها إنّما يعرف و ينكر على ما سبق ذكره من العهد المتقدّم، و اللّٰه أعلم.
364 - و قال في قوله صلى الله عليه و سلم: نحن أولى بالشكّ من إبراهيم إذ قال: «رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ اَلْمَوْتىٰ قٰالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قٰالَ بَلىٰ وَ لٰكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي»(2)و يرحم اللّٰه لوطاً لقد كان يأوي إلى ركن شديد، و لو لبثتُ في السجن طول ما لبث يوسف لأجبت الداعي.(3)
مذهب هذا الحديث التواضع و الهضم من النفس، و ليس في قوله: «نحن أحقّ بالشكّ من إبراهيم» اعتراف بالشكّ على نفسه و لا على إبراهيم عليه السلام؛ ليس(4)فيه نفي الشكّ عن كلّ واحد منهما.
يقول: إذا لم أشكّ أنا و لم أرتَب في قدرة اللّٰه على إحياء الموتى، فإنّ إبراهيم أولى أن لا يشكّ فيه و لا يرتاب.
و فيه الإعلام أنّ المسألة من قبل إبراهيم لم تعرض من جهة الشكّ، لكن من قبل
طلب زيادة العلم و استفادة معرفة كيفيّة الإحياء في الوجهين حاصلٌ، و الشكّ مرفوع.
و قد قيل: إنّما طلب الإيمان بذلك حسّاً و عياناً لأنّه فوق ما كان عليه الاستدلال، و المستدلّ لا يزول عنه الوسواس و الخواطر، و قد قال عليه السلام: ليس الخبر كالمعاينة.
و قوله: [لو لبثت في السجن طول] ما لبث يوسف لأجبت الداعي» يريد قوله: «ارْجِعْ إِلَىٰ رَبِّكَ فَاسْأَلْهُ»(1)فلم يسرع الإجابة إلى الخروج حين أذن له في ذلك؛ لئلّا يكون سبيله كسبيل المذنب يمنّ عليه بالعفو، و أراد أن يقيم الحجّة عليهم في حبسهم إيّاه ظلماً.
و أراد - عليه الصلاة - تفضيله بذلك و الثناء عليه بحسن الصبر و قوّة العزم، و التواضع لا يصغر كبيراً، و لا يضع رفيعاً، و لا يبطل لذي حقٍّ حقّاً، و لكنّه يوجب لصاحبه فضلاً، و يكسبه جمالاً و قدراً.
365 - و قال في قوله صلى الله عليه و سلم: لا ينبغي لعبد أن يقول أنا خيرٌ من يونس بن متى.(2)
يريد: ليس لعبد أن يفضّل نفسه على يونس.
و يحتمل أن يكون أراد: لا ينبغي لأحدٍ أن يفضّلني عليه، و إنّما خصّ يونس لأنّ اللّٰه عزّ و جلّ لم يذكره في جملة «أُولُوا اَلْعَزْمِ مِنَ اَلرُّسُلِ»،(3)و قال: «وَ لاٰ تَكُنْ كَصٰاحِبِ اَلْحُوتِ إِذْ نٰادىٰ وَ هُوَ مَكْظُومٌ»،(4)و قال «وَ ذَا اَلنُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغٰاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنٰادىٰ»(5)الآية، فقصّر به عن مراتب أولو العزم و الصبر من الرسل. يقول صلى الله عليه و سلم: إذا لم آذنْ لكم أن تفضّلوني على يونس فلا يجوز لكم أن تفضّلوني على غيره من ذوي/ 11(0) /العزم من أجلّة الأنبياء عليهم السلام، و هذا منه - عليه الصلاة و السلام - على مذهب التواضع أيضاً و الهضم
من النفس، و ليس بمخالف لقوله صلى الله عليه و سلم: أنا سيّد ولد آدم.(1)إنّه لم يقل ذلك مفتخراً و لا متطاولاً به على الخلق، إنّما قال ذلك ذكراً للنعمة و معترفاً بالمنّة، و أراد بالسادة ما يكرم به في القيامة من الشفاعة.
366 - و قال في قوله صلى الله عليه و سلم: اهتزّ العرش لموت سعيد بن معاذ.(2)
هذا يتأوّل على وجهين: أحدهما أراد أن يكون بالعرش السرير الّذي حمل عليه، و معنى الاهتزار الحركة و الاضطراب، فكان ذلك فضيلة له كما كان رجفان الجبل، و حركته فضيلة لمن كان عليه، و هو ما روى أنّه - عليه الصلاة و السلام - كان على حرا فتحرّك الجبل، فقال: أثبت حرا؛ فما عليك إلّا نبيّ أو صدّيق أو شهيد.(3)
و الوجه الآخر أن يكون المراد به عرش اللّٰه عزّ و جلّ، و المراد به حملة العرش و معنى الاهتزاز السرور و الاستبشار و منه اهتزاز النبات إذا حسن و أخضر و كذلك اهتزاز الأرض في قوله عزّ و جلّ: «فَإِذٰا أَنْزَلْنٰا عَلَيْهَا اَلْمٰاءَ اِهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ».(4)
367 - و قال في قوله صلى الله عليه و سلم: ما من مولد إلّا يولد على الفطرة، فأبواه يهوّدانه(5)و ينصّرانه أو يمجّسانه، كما تنتج البهيمةُ بهيمةً جمعاء، هل تحسّون فيها من جدعاء ثمّ يقول: «فِطْرَتَ اَللّٰهِ اَلَّتِي فَطَرَ اَلنّٰاسَ عَلَيْهٰا لاٰ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اَللّٰهِ ذٰلِكَ اَلدِّينُ اَلْقَيِّمُ».(6)
أصل الفطرة في اللغة ابتداء الخلقة، و من ذلك فطر ناب البعير إذا طلع أول ما نبت، و قد ذهب قوم في معنى الفطرة المذكورة في الحديث إلى أنّ المراد به الدين،
1) . نص النصوص، ص 46؛ منهج الصادقين، ج 3، ص 200؛ أمالي المفيد، ص 46.
2) . مسند أحمد، ج 4، ص 352؛ صحيح البخاري، ج 4، ص 227؛ مستدرك الحاكم، ج 3، ص 207؛ كنز العمال، ج 11، ص 686؛ معاني الأخبار، ص 388.
3) . مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 9، ص 55؛ كنز العمال، ج 13، ص 97؛ (مع اختلاف).
4) . سورة الحج، الآية 5.
5) . مسند أحمد، ج 2، ص 315؛ صحيح مسلم، ج 8، ص 54.
6) . سورة الروم، الآية 30.
و استدلّوا على ذلك ببيان ما استشهد له من الولاية حين تلاها عقب الحديث.
و استشهدوا على ذلك أيضاً بقوله: «كما تنتج البهيمة بهيمة جمعاء هل تحسّون فيها من جدعاء»، و الجمعاء هي السليمة الّتي لا عيب فيها و لا نقص، سمّيت بذلك لاجتماع السلامة لها في أعضائها لا جدع فيها و لا حرم حتّى يسلمها فيه أربابها، ضرب البهيمة السليمة الخلقة أوّل ما ينتج، مثلاً للمولود في سلامة فطرته من الشرك و الإلحاد أوّل ما يولد حتّى ما يكون من ذلك بعد، و هذا هو حقِّ الظاهر من لفظ الحديث و معناه، لو لا أنّ أحاديث اُخر عارضته:
منها حديث أُبيّ بن كعب، و هو حديث صحيح الإسناد، قال: سمعت رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم يقول في قوله تعالى: «وَ أَمَّا اَلْغُلاٰمُ فَكٰانَ أَبَوٰاهُ مُؤْمِنَيْنِ»(1)و كان طبع يوم طبع كافرا.(2)
و [منها] حديث عائشة حين اُتي رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم بصبيٍّ من الأنصار يصلّى عليه فقالت: طوبى لهذا؛ لم يعمل سوءاً و لم يدْر به؟! فقال صلى الله عليه و سلم: أ وَ غير ذلك يا عائشة؟ إنّ اللّٰه عزّ و جلّ خلق الجنّة و خلق لها أهلاً، و خلقها لهم و هم في أصلاب آبائهم.(3)
و حديثها الآخر قالت: قلتُ يا رسول اللّٰه، ذراري المؤمنين؟ فقال: «من آبائهم».
قلت: يا رسول اللّٰه؛ بلا عمل؟ قال: اللّٰه أعلم بما كانوا عاملين.
قلتُ: يا رسول اللّٰه، ذراري المشركين؟ قال: من آبائهم. قلت: بلا عمل؟ قال: اللّٰه أعلم بما كانوا عاملين.(4)
فاحتيج من أجل ذلك في حديث أبي هريرة رضى الله عنه إلى التأويل و التخريج؛ ليتّفق الأحاديث كلّها و لا يتضادّ و [لا] يختلف.
فكان المعنى الّذي تضمّنه الحديث لخبر أنّ كلّ مولود من البشر إنّما يولد في أوّل مبدأ الخلق و أصل الجبلّة على الفطرة السليمة و الطبع المتهيئ لقبول الدين، فلو ترك عليها و خلّى و سومها لاستمرّ على لزومها و لم ينتقل عنها إلى غيرها؛ و ذلك أنّ هذا الدين بادٍ حسنه في العقول و يُسرة في النفوس، و إنّما يعدل عنه من يعدل إلىٰ غيره و يؤثّره عليه لآفة من آفات النشر و التقليد، و لو سلم المولود من تلك الآفات لم يعتقد غيره و لم يختر عليه ما سواه، ثمّ تمثّل بأولاد اليهود و النصارى في طباعهم لآبائهم و الميل إلى أديانهم، فيزدرون بذلك من الفطرة السليمة و عن المحجّة المستقيمة.
و حاصل المعنى في هذا الحديث إنّما هو الثناء على هذا الدين و الإخبار عن محلّه من العقول و حسن موقعه من النفوس، و ليس من إيجاب حكمه الإيمان بالمولود بسبيل، و اللّٰه أعلم.
و فيه على هذا التأويل وقوع الجمع بين الأخبار و زوال الاختلاف عنهما، و هو واضح بيّن، و الحمد للّٰه.
و ذُكر حديث ابن عبّاس من جملة هذا المعنى، قال: سئل رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم عن أولاد المشركين؟ فقال: اللّٰه إذا خلقهم أعلم بما كانوا عاملين.(1)
قال: في هذا إثبات علم اللّٰه بما كان و بما يكون و بما لم يكن، و بأن لو كان كيف يكون. و المعنى أنّهم لو بقوا أحياءً حتّى يكبروا لكانوا يعملون عمل أهل للكفر، فاُلحقوا الكفر بآبائهم الكفر حكماً بسابق علمه في الغيب.
يدلّ على صحّة هذا التأويل حديث عائشة قلت: يا رسول اللّٰه، ذراري المشركين؟ قال: «من آبائهم» قلت: بلا عمل؟ قال: «اللّٰه أعلم بما كانوا عاملين».
ذكر أبو سليمان رحمه الله في هذه الأحاديث خصائص خلاصة المعتقد فيه أطوار الاُمّة بتحقيق اليقين و زوال الشُّبَه و قد نفى/ 112 /لسان العارف، و هو أنّ حديث أبي هريرة
1) . مسند أحمد، ج 1، ص 328؛ صحيح البخاري، ج 2، ص 104.
إخبار عن سبائك النطف الّتي اُلقيت سليمة من علل الكفر مستعدّة مهيّاة للإيمان و الإسلام في الأرحام، حتّى بلغت كمال الزينة و الولادة، فحكمها في ذلك الوقت حكم وقوعها بنعت النطف بقبول الخير و الشرّ من تأثير الصحبة، و كما كانت مهيّاة في حكم الصورة للحسن و القبح، فإن صحبتها السعادة الأزلية يكون بحكم آبائهم من المؤمنين، و إن صحبتها الشقاوة القدمية يكون بحكم آبائهم من الكافرين، فإن سبق لها حسن العناية يكون مربّاة في حجر المؤمنين، و إن سبق لها حكم القهر تكون مغيّرة في مهاد الكافرين.
و ما روت عائشة من معنى صبيّ الأنصارى فيه إشارة من قوله صلى الله عليه و سلم: إلى أنّ اللّٰه - تبارك و تعالى - خلق في أصلاب المؤمنين من أهل النار خلقاً. و هم الّذين حكم اللّٰه بكفرهم في الأزل قبل وجودهم و إن يقعوا في حجر المؤمنين، لكن هم فى ذلك الوقت على حكم ظاهر الإسلام غائبون عن سابق الحكم، هم في تربية الإسلام حتّى يلحق بهم حكم القدر السابق لهم.
حكمه - عليهم الصلاة و السلام - في حديث أبي هريرة بظاهر الأمر، و حكم في حديث عائشة بحكم المشيّة.
368 - و قال في قوله صلى الله عليه و سلم: احتجّ آدم و موسى، فقال له موسى: أنت آدم الّذي أخرجتك خطيئتك من الجنّة قال له آدم أنت موسى الّذي اصطفاك اللّٰه برسالته و بكلامه، ثمّ تلومني على أمر قُدّر عليّ قبل أن أُخلق! فقال عليه الصلاة و السلام: فحجّ آدمُ موسى مرّتين.(1)
إنّما حجّه آدم في دفع اللؤم؛ إذ ليس لأحد من الآدميين أن يلوم أحداً. و قد جاء في الحديث: انظروا إلى الناس كأنّكم عبيد، و لا تنظروا إليهم كأنّكم أرباب.(2)
فأمّا الحكم الّذي تنازعاه فهما في ذلك على السواء، لا يقدر أحد أن يُسقِط الأصل الّذي هو القدر، و لا أن يبطل الكسب الّذي هو السبب، و مَن فعل واحداً منهما خرج عن القصد إلى أحد الطرفين من مذهب القدر أو الجبر.
و في قول آدم عليه السلام: «أنت موسى الّذي اصطفاك اللّٰه برسالته و بكلامه، ثمّ تلومني على أمر قدّر عليّ قبل أن أُخلق!»(1)اقتصار لعلم موسى أن يقول: إذا جعلك اللّٰه بالصفة الّتي أنت بها من الاصطفاء بالرسالات و الكلام، فكيف يسعك أن تلومني على القدر المقدور الّذي لا مدفع له! فقال عليه الصلاة و السلام: «فحجّ آدم موسى».(2)و حقيقته أنّه دفع حجّة موسى بالّتي ألزمه بها، و ذلك أنّ الابتداء بالمسألة و الاعتراض إنّما كان من موسى، و لم يكن من آدم إنكار لما اقترفه من الذنب؛ إنّما عارضه بأمر كان فيه دفع اللؤم، فكان أصوب الرأس ما ذهب إليه بقضيّة المصطفى صلوات اللّٰه عليه.
أمّا بعد قوله رضى الله عنه، إنّ موسى - صلوات اللّٰه عليه - / 113 /ذهب إلى مشاهدة العظمة و طريق الهيبة في مقام الحباء و الإجلال، ثمّ عارض آدم بما فيه من حكم حقوق منازل العبودية، و قال: كيف قرفت معصيةً و أنت في محلّ الإجلال و البهاء، و كان آدم في رؤية سابق علم القدم و قدر الأزل، المُذهِبان آراء العباد في قصودهم، الناقضان عقد عزائمهم و رؤية فناء الخلق في قهر سلطان الكبرياء، و هذا حكم مشاهدة الوحدانية و حقٌّ سبق على موسى لحقيقة التوحيد؛ لأنّه كان في حكم القدم، و موسى في حكم الأمر و رؤية الإجلال، و اللّٰه غالب على أمره.
فرأى موسى مقام الحرمة و الهيبة، و رأى آدم رؤية فنائه في سلطان اللّٰه و عزّته و غلبة مشيّته على ما استَعمل عباده بأمره، و ما دعاهم به إلى عبادته و ترك معصيته، فحكم الأمر ثابت في العبودية لموسى، و حكم القدر في الربوبية سابق لآدم عليه
الصلاة و السلام، و فيه ترجية العباد و عذرهم بقضية السيّد صلى الله عليه و سلم حيث أرجح عذر آدم على معارضة موسى عليه السلام، و هذه المعارضة يكون أنّها معارضة الروح بالروح قبل كون موسى صورة، و يمكن أنّ موسى عليه السلام رأى آدم عليه السلام في حياته في المكاشفة؛ إمّا عياناً بظاهر، أو مشاهدةً في باطن، كشأن مشاهدة الأنبياء و الأصفياء في هذين المنزلين، و اللّٰه أعلم.
369 - و قال في قوله صلى الله عليه و سلم: يأكل المسلم في معاءٍ واحد، و الكافر يأكل في سبعة أمعاء.(1)
معنى هذا الكلام أنّ المؤمن الممدوح بإيمانه المستحقّ بشرائط كماله نقل الطعم(2)، و يكتفي باليسير منه، و يؤثر على نفسه لما يرجو من ثوابه، و أنّ الكافر يستكثر منه، و يستأثر منه، و لا يدّخر للآخرة، و لا ينظر للعاقبة، و بذلك وُصفوا في قوله تعالى: «وَ يَأْكُلُونَ كَمٰا تَأْكُلُ اَلْأَنْعٰامُ» و قوله تعالى: «وَ تَأْكُلُونَ اَلتُّرٰاثَ أَكْلاً لَمًّا».(3)
و ليس وجه الحديث أنّ من كان كثير الأكل - لا يشبعه القليل من الطعام - كان ناقص الإيمان؛ فقد ذُكر من غير واحد من فضل و صالحى الخلف أنّهم كانوا يستوفون الطعام و يناولون النيل الصالح، فلم يكن في ذلك وصمة في دنياهم و لا نقصاً في إيمانهم.
و قد قيل: إنّ معناه أنّ في المؤمن البركة، يضاعف له فيشبعه القليل، و في الكافر عدم البركة فلا يشبعه إلّا الكثير. و قد روى أنّ ذلك إنّما قيل في رجل بعينه.
370 - و قال في قوله صلى الله عليه و سلم: يأتي الشيطان أحدكم فيقول: من خلق كذا و خلق كذا؟ حتّى يقول:
من خلق ربَّك؟ فإذا بلغه فليستعذ باللّٰه و ليَنْتَهِ.(4)
وجه هذا الحديث و معناه ترك الفكر فيما يخطر بالقلب من وساوس الشيطان و الامتناع من قبولها العياذ بالله عزّ و جلّ في الاستعاذة منه/ 114 /، و الكفّ عن محاراته في حديث النفس، و مطاولته في المحاجّة و المناظرة و الاشتغال بالجواب على ما يوجبه حقّ النظر في مثله؛ لأنّ باب ما يوسوس به الشيطان إليك غير محدود و لا متناهٍ؛ لأنّك كلّما ألزمته حجّة و افسدت عليه مذهباً، زاغ إلى نوع آخر من الوسواس الّتي أعطى التسليط فيها عليك، فهو لا يزال يوسوس إليك حتّى يؤدّيك إلى الحيرة و الضلال، فارشد النبيّ صلى الله عليه و سلم ما يعارض من وساوسه في هذا الباب إلى الاستعاذة باللّٰه من شرّه و الانتهاء عن مراجعته و حسم الباب فيه بالإعراض منه و الاستعاذة بذكر اللّٰه و الاشتغال بأمر سواه، و هذا حيلة بليغة و جُنّة حصينة يجري معها الشيطان و يبطل كيده.
قد فسّر أبو سليمان ظاهر النصّ الّذي فيه أدوية أمراض الشكّ و وساوس الشيطان في إلقاء النفثات في بواطن النفس الأمّارة، و هذا المطرود يجتهد في إغواء المريدين بمزخرفاته، و غرضه أن يشغلهم بردّ مناظرته في طلب الأدلّة و ردّ أقواله، و هذا دأبه مع من عرفه أنّه من أهل استعداد المعرفة الخالصة عن شوائب الاكتساب و الولاية الّتي تحصل بغير اجتهاد؛ فإنّه عدوّ أولياء اللّٰه، لذلك أكثر محاربته معهم.
و من ساعده التوفيق و رشد الإلهام و لمّة الملك عرفه بسمة الطرد و عَلِمَ مكائده، فإذا تحرّك في أوّل وهلته يردّه بنفس الاستعاذة باللّٰه من كيده؛ فإنّه يحترق بنيران الذكر، و مسند المريد في ذلك و مرجعه اللّٰه تبارك و تعالى، فإذا رجع العبد إليه و فرّ منه إليه أعانه على ابليس و أفسد كيده؛ لأنّ الملعون يأتي إلى المريدين يأمره في منزل امتحانهم إذا امتحنه اللّٰه تعالى بوسواسه حتّى يكونوا باللّٰه متعلّقين ممّا سواه، و هذا الامتحان لا يكون في مبادئ الأحوال، فإذا تمكّنوا في المعرفة و التوحيد لا يدور الشيطان حولهم بعد ذلك من هذا الباب، لكن يؤجج كلّ وقت نيران شهوات النفس في طبعها ليطلب من صاحبها إلى الممات ما يحتجب به عن مشاهدة الحقّ، و أكثر
حديث الشيطان من الكفريات، و أكثر حديث النفس من الشهوات، و لا يعرفها إلّا العلماء باللّٰه.
371 - و قال فيما روى أبو هريرة رضى الله عنه قال صلى الله عليه و سلم: اُرسل ملك الموت إلى موسى عليه السلام، فلمّا جاءه صكّه فرجع إلى ربّه فقال: أرسلتني إلى عبد لا يريد الموت. فردّ اللّٰه إليه عينه و قال: ارجع فقل له يضع يده على متن ثور، فله بكلّ ما غطّت يده بكلّ شعر سَنة. فقال: أي ربّ، ثمّ ما ذا؟ قال: ثمّ الموت.
قال: لا فالآن. فسأل اللّٰه أن يدنيه من الأرض المقدّسة رمية بحجر.
قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم: فلو كنت ثمّ لأريتكم قبره إلى جانب الطريق عند الكثيب الأحمر.(1)
هذا حديث يطعن فيه الملحدون و أهل الزيغ و البدع، و يغمزون فيه من رواته و نقلته، و يقولون: / 115 /كيف يجوز أن يفعل نبيّ اللّٰه موسى هذا الصنيع بمَلَك من ملائكة اللّٰه جاء بأمر من أمره فيستعصى عليه و لا يأتمر له؟! و كيف يصل يده إلى و يخلص إليه صكة و لطمة! و كيف ينبّهه الملك المأمور بقبض روحه فلا يمضي أمر اللّٰه فيه! هذه أمور خارجة عن العقول، سالكة طريق الاستحالة من كلّ وجه.
و الجواب أنّ من اعتبر هذه الأمور و ما جرى به عرف البشر و استمرّت عليه عادات طباعهم؛ فإنّه يسرع إلى استنكارها و الارتياب بها؛ لخروجها عن رسوم طبائع البشر و عن سنن عاداتهم، إلّا أنّه أمر مصدره عن قدرة اللّٰه عزّ و جلّ الّذي لا يعجزه شيء، و لا يتعذر إليه أمر، و إنّما هو مجادلة بين ملك كريم و نبيٍّ كليم، و كلّ واحد منهما مخصوص بصفة خرج بها عن حكم عوارض البشر و مجاري عاداتهم في المعنى الّذي خصّ به من أثره اللّٰه و اختصاصه إيّاه، فالمحادثة بالسوية بينهما و بينهم فيما تنازعاه من هذا الشأن، حتّى يكون ذلك على أحكام طباع الآدميين و قياس أحوالهم
1) . سنن النسائي، ج 4، ص 119؛ مسند أحمد، ج 2، ص 269، و 315 و 351؛ صحيح البخاري، ج 2، ū ص 93؛ صحيح مسلم، ج 7، ص 100؛ الإيضاح، ص 30؛ بحار الأنوار، ج 75، ص 69. قد مرّ صدر الحديث في الرقم 75.
غير واجبة في حقّ النظر.
و لله عزّ و جلّ لطائف و خصائص يخصّ بها من يشاء من أنبيائه و أوليائه، و يفردهم بحكمها دون سائر خلقه، و قد أعطى موسى النبوّة، و اصطفاه بمناجاته و كلامه، و أيّده حين أرسله إلى فرعون بالمعجزات الباهرة كالعصاء و اليد البيضاء، و سخّر له البحر، فسار طريقاً يبساً جاز عليه قومه و أولياؤه، و غرق فيه خصمه و أعداؤه، و هذه اُمور أكرمه اللّٰه بها و أفرد بالاختصاص فيها أيّام حياته و مدّة بقائه في دار الدنيا.
ثمّ إنّه لما دنا حين وفاته - و هو بشر يكره الموت طبعاً و يجد ألمه حسّاً - لطف به بأن لا يفاجئه به بغتة، و لا يأمر الملك الموكّل به أن يأخذ قهراً أو قسواً، لكن أرسله إليه منذراً بالموت، و أمره بالتعرّض له على سبيل الامتحان في صورة بشر، فلمّا رآه موسى استكبر شأنه و استوعر مكانه، فاحتجز منه دفعاً عن نفسه بما كان من صكّة إيّاه، فأتى ذلك على عينه الّتي تركبت في الصورة البشرية الّتي جاءه فيها، دون الصورة المَلَكية الّتي هو مجبول الخلقة عليها.
و مثل هذه الاُمور ممّا يعلل به طباع البشر و تطيّب به نفوسهم في المكروه الّذي هو واقع بهم؛ فإنّه لا شيء أشفى للنفس من الانتقام لمن يكيدها و يريدها بسوءٍ، و قد كان مِن طبع موسى فيما دلّ عليه آيٌ من القرآن حمًى و حدّة، و قد قصّ علينا الكتاب ما كان من وكزه القبطي الّذي قضى عليه، و ما كان عند غضبه من إلقائه الألواح و أخذه برأس أخيه تجرّه إليه/ 116 /.
و روى أنّه كان إذا غضب اشتعلت قلنسوته ناراً، و قد جرت سنة الدين بحفظ النفس و دفع الضرر والهيم، و من شريعة نبيّنا صلى الله عليه و سلم ما سنّه فيمن اطّلع على مَحرم قوم عقوبته في عينه و قال: من اطّلع في بيت قوم بغير إذنهم فقد حلّ لهم أن يفقوا عينه. فلما نظر نبيّ اللّٰه موسى إلى صورة بشرية هجمت عليه من غير إذن يريد نفسه و يقصد هلاكه، و هو لا يثبته معرفته و لا يستيقن أنّه ملك الموت و رسول ربّ العالمين فيما يراده منه،
عمد إلى دفعه عن نفسه بيده و بطشه، فكان ذلك ذهاب عينه، و قد امتُحن غير واحد من الأنبياء - صلوات اللّٰه عليهم - بدخول الملائكة في صورة البشر، كدخول الملكين على داود عليه السلام في صورة الخصمين؛ لمّا أراد اللّٰه عزّ و جلّ من تعريفه إيّاه بذنبه و تنبيهه على من لم يرضه من فعله، و كدخولهم على إبراهيم عليه السلام حين أراد هلاك قوم لوط فقال: «قَومٌ مُنكَرُونَ» و قال: «فَلَمّٰا رَأىٰ أَيْدِيَهُمْ لاٰ تَصِلُ إِلَيْهِ نَكِرَهُمْ وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً»، و كان نبيّنا محمّد صلى الله عليه و سلم أوّل ما بُدئ بالوحي يأتيه الملك فيلتبس عليه أمره.
و كما جاءه جبرئيل عليه السلام في صورة رجل فسأله عن الإيمان لم يثبته، فلمّا انصرف عنه تبيّن أمره فقال: «هذا جبرئيل جاءكم يعلّمكم أمر دينكم».
و كذلك كان أمر موسى عليه السلام، فلمّا جرى من مناوشته ملك الموت و هو يراه بشراً، فلمّا عاد الملك إلى ربّه عزّ و جلّ مستثنياً أمره فيما جرى عليه ردّ اللّٰه عليه عينه، و أعاده رسولاً إليه بالقول المذكور في الخبر الّذي رويناه؛ ليعلم نبيّ اللّٰه عليه السلام إذا رأى صحّة عينه المفقودة و عود بصره الذاهب أنّه رسول اللّٰه بعثه اللّٰه لقبض روحه، فاستسلم حينئذٍ لأمره و طاب نفساً بقضائه، و كلّ ذلك رفق من اللّٰه عزّ و جلّ به و لطف منه، في تسهيل ما لم يكن بدّ من لقائه و الانقياد لمورد قضائه.
قد رسم أبو سليمان رضى الله عنه معنى هذا الحديث ما لم يدخل فيه خلل النقص و لا زيادة التكليف، و ما قال فيتنوّر به الفهوم و يتوقّد به أنجم العقول من تصريح برهانه و لطافة بيانه.
و ما ذكرت في هذا الحديث في أثناء الكتاب فهو عبارة العارفين،(1)بعد ما شمل فيه بيان شواهد المعقولات، و إنّ موسى عليه السلام كان قد توفّى في عيشه مع اللّٰه بلا وسيلة الغيرية، فلمّا حان وقت أجله رأى الغير في البين، فجاش سرّ محبّته، و انقلب حقيقة صولة انبساطه، فهيّجه اُنس الحبيب و غيرة محبّته المنفردة إلى ما صنع بعزرائيل، و كان
1) . قد مرّ الحديث في الرقم 75 من القسم الأوّل.
ذلك ممّا رأى نفسه في مقام الخطاب بلا رسالة وسيلة، و كان حاله من بدئه إلى منتهاه حال الصولة و الانبساط كما حكى أبو سليمان، و من كان/ 117 /بهذه الصفة لا يَرى لغير الله وزناً، و في كمال رتبته في ذلك الوقت أنّه كان في منزل الاستقامة متّصفاً بصفات الحقّ و بلغ عين الجمع، فكان يده يد قدرة اللّٰه، لذلك لأثرت في الروحاني؛ لأنّه قادر على كلّ شيء، و لمّا ارتفعت الوسيلة صار العين واحداً بلا حجاب. أ لا ترى أنّه كان قد انقطع عنه الوحي سنة؛ و ذلك من أمارة بلوغه مشاهدة الأصل و إسقاط الوسائط من بينه و بين حبيبه، و هذا إشارة لا يعرفها إلّا أهل التوحيد من الموحّدين الموصوفين بعين الجمع و عين الالتباس و الاتّصاف بحقيقة الهيبة...(1)مقام الوصلة.
و قد ذكرتُ في أثناء كتابي هذا شرح مشايخنا بعض أحاديث النبيّ صلى الله عليه و سلم، و رصعتُ آخره بتفسير الشيخ الإمام أبو سليمان الخطابي، ما ذكره في لطائف الحديث، و ما ذكرت من تفاسيره الحديث إلّا نبذةً من طرفها و...(2)حقائقها، و ما وشّحت به كتابي من تفسيره أكثره من أعلام الحديث الّذي رسمه رحمه الله؛ ليكون دليلاً لكتابنا و مقوّياً لتفسيرنا، و اللّٰه أعلم بالصواب.(3)
و كتب في حاشية النسخة: «بلغت المقابلة بقدر الطاقة و الإمكان مع نسخةٍ صحيحةٍ، و لله الحمد و المنّة، و عليه التكلان».
و كتب في الورق الآخر من النسخة بخطّ النسخة - و أظنّ أنّه من كلام المصنّف أيضاً - هذه العبارة:
«قيل: أوّل التصوّف علم، و أوسطه عمل، و آخره موهبة؛ فالعلم يكشف...، و العمل يعين على القلب، و الموهبة تبلغ غاية أهله.
و أهله ثلاث طبقات: مريد طالب، و متوسّط سائر، و منتهٍ واصل؛ فالمريد صاحب وقتٍ، و المتوسّط صاحب حال، و المنتهى صاحب نفس، و أفضل الأشياء عندهم عدّ الأنفاس. فالمريد متعوب في طلب المراد، و المتوسّط مطالب بآداب المنازل، و هو صاحب تلوين؛ لأنّه يرتقي من حال إلى حال و هو في الزيادة، و المنتهى - و هو الواصل - محمول قد جاوز المقامات و هو في محلّ التمكين، لا يغيّره الأحوال، و لا يؤثّر فيه الأهوال، كما قيل عن زليخا، لمّا كانت صاحبة تمكين في شأن يوسف عليه السلام لم يؤثّر فيها رؤية يوسف كما أثّرت في اللواتي قطّعن أيديهنّ و إن كانت أتمّ منهنّ، فمقام المريد المجاهدات و المكابدات و تجرّع المرارات و مجانبة الحظوظ، و ما للنفس فيه متعة.
و مقام المتوسّط ركوب الأهوال في طلب المراد، و مراعاة الصدق في الأحوال، و استعمال الأدب في المقامات.
و مقام المنتهي الصحو و التمكين و إجابة الحقّ، من حيث قد استوى حال الشدّة و الرخاء، و المنع و العطاء، و الجفاء و الوفاء؛ أكله كجوعه، و نومه كسهره، قد فنيت حظوظه، و بقيت حقوقه، ظاهره مع الخلق، و باطنه مع الحقّ، و كلّ ذلك منقول من أحوال النبيّ صلى الله عليه و سلم و أصحابه رضي اللّٰه عنهم أجمعين.
أوّله صلى الله عليه و سلم كان يتخلّى في غار حرا، ثمّ صار مع الخلق بلا فرق عنده بين الخلوة و الجلوة، و كذلك أصحاب الصفّة صاروا في حالة التمكين اُمراء و وزراء؛ فإنّ المخالطة لا يؤثّر فيهم. اللّهمّ ارزقنا الاقتفاء بهداهم، بمنّك و رحمتك يا غياث المستغيثين».
فهرست الفبايى احاديث(1)المكنون فى حقائق الكلم النبوية(1 و 2)
آمين خاتم رب العالمين 192
أبواه يهوّدانه و ينصّرانه و يمجّسانه 299
اتّقوا الحكّاكات 278
اتّقوا فراسة المؤمن 58
اتّقوا فراسة المؤمن 288
اتّقوا فراسة المؤمن 315
الإثم ما حاك في صدرك 61
احتجّ آدم و موسى، فقال له موسى 368
اُحُد ركن من أركان الجنّة. 193
الإحسان أن تعبد الله كأنّك تراه 11
اختلاف العلماء رحمة. 125
الإخلاص سرٌّ من أسراري 222
ادعوا اللّٰه و أنتم موقنون بالإجابة. 38
ادعو اللّٰه و أنتم موقنون بالإجابة 290
إذا أتاكم كريم قومٍ فأكرموه. 117
إذا أحبّ اللّٰه عبداً ابتلاه 138
إذا أحسستم من أنفسكم رقّةً 181
إذا أراد اللّٰه إنفاذ قضائه 180
إذا أراد اللّٰه أن ينتقم لوليّه 179
إذا أراد اللّٰه بعبدٍ خيراً 178
إذا أنعم اللّٰه على عبد بنعمة 108
إذا رأيتم أهل البلاء 331
إذا رأيتم المدّاحين فأحثوا 54
إذا رأيتم أهل البلاء 95
إذا علمتُ أنّ الغالب على 3
إذا كان هذا الفقير معاملاً لله 316
إذا مُدِح المؤمن في وجهه 29
ارحموا ثلاثةً: عزيز قوم ذَلّ 312
اُرسل ملك الموت إلى موسى عليه السلام 371
الأرواح جنود مجنَّدة 59
الأرواح جنود مجنّدة 363
استحيوا من اللّٰه حقّ الحياء 292
استعداد الموت قبل نزول الموت. 286
استغفروا اللّٰه و توبوا إليه 323
استقيموا و لن تُحصوا 21
اطلبوا الخير عند حسان الوجوه. 156
أطيب ما أكل الرجل من كسب يده. 326
اُعبد اللّٰه كأنّك تراه 327
أعمى المآل الضلالة بعد الهدى. 266
1) - 1. اين فهرست بر اساس شمارۀ مسلسل احاديث تنظيم شده است.
أعوذ برضاك من سخطك 317
أفضل الدعاء الحمد للّٰه. 338
اقرأ علَيّ! 254
اقرأ عليّ 345
أكثر أهل الجنّة البُله 256
الأكل مع الإخوان شفاء. 130
اللهم أحيني مسكيناً. 297
اللهم اغسلني من خطاياي 197
اللهم اكفُلني كفالةً 91
اللهم اكفلني كفالة الوليد 319
اللهم أحيني و أمتني مسكيناً 142
اللهم أَشْرِب الإيمان قلبي 148
اللهم أعوذ برضاك من سخطك 22
اللهم بك أحول، و بك أصُول 195
اللهم قه الحرّ 343
اللهم [ارزقني] عينين 161
الأمانةُ تجلب الرزقَ 212
امتنع النبيّ صلى الله عليه و سلم من الصلاة 336
إنّ ابن عوف و إنْ لم تبك عيناه 243
أنا سيّد ولد آدم و لا فخر. 321
إنّ الدين يسر و لن يشادّوا الدينَ 354
إنّ اللّٰه تعالى إذا تجلّي 149
إنّ اللّٰه تعالى خَلَق الخلق 7
أنّ اللّٰه تعالىٰ لا يقبل عمل عبد 296
إن اللّٰه جميل يحبّ الجمال. 62
إنّ اللّٰه خلقني من نوره 166
إنّ اللّٰه عز و جل يتجلّى للشمس 170
إنّ اللّٰه لا يملّ حتى تملّوا. 200
إنّ اللّٰه لا ينام و لا ينبغي 344
إنّ اللّٰه لا يؤاخذ المزّاحَ الصادقَ 214
إنّ اللّٰه لم يحبّ أنْ يشقّ 215
إن اللّٰه يحبّ أن تُؤتى رُخصه 131
إن اللّٰه يُرى هيئَة ذاته كيف 137
إنّ النفس إذا أحرزت قوتها 329
إنّا معاشر الأنبياء بنيت 218
أنا مع عبدي ما ذكرني 340
إنّ أكرمكم عند اللّٰه أتقاكم. 56
انّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم كان إذا سلّم سلّم ثلاثاً 356
اُنزل القرآن على سبعة أحرف 20
إنّ سالماً شديد الحبّ للّٰه 314
إنّ في الجسد مضغةً 154
إنّ في الجنّة ما لا عين رأت 109
إن كان و لا بدّ فثلث طعام 280
إنّ لكل شيء شرة 65
إنّ لله تسعة و تسعين اسماً 362
إنّ للّٰه تعالى عباداً يعرفون 163
إنّ لله ملائكةً في الأرض 216
إنَّ الله ملكاً موكّلاً بتأليف الأشكال. 217
إنّما الأعمال بالنيّات. 1
إنّما الأعمال بالنيّات. 272
إنّما الأعمال بالنيات 348
إنَّ من البيان لسحراً 53
إنّ مِن طلب العلم جهلاً. 262
إنّ من كنوز البرّ كتمان المصائب. 121
إنّ موسى «آدَرُ» 72
إنّ هذا القرآن نزل بحزن 346
إنّه ليغان على قلبي 270
إنّي أعوذ بك من شرّ سمعي 196
الأوّاه الخاشع المتضرّع. 213
أ وَ قَد وجدتُم ذلك؟ 244
اهتزّ العرش لموت سعيد بن معاذ. 366
اهتزّ عرش الرحمن لموت سعد 194
الإيمانُ بالقدَر نظامُ التوحيد. 211
الإيمان بضع و سبعون شعبةً 12
الإيمان بضع و سبعون شعبة 349
الإيمانُ ثابتٌ في القلب 210
الإيمان يزيد و ينقص. 242
أدّبني ربّي فأحسن تأديبي. 101
أصحابي كالنجوم بأيّهم 99
أعدى عدوّك الذي بين جنبيك. 80
أعوذ بك منك. 143
ألبسوا الصوف و شمّروا 209
أنا ابن امرأة من قريش 106
أنا الشاهد على اللّٰه أن لا يعثر عاقل 182
أنا أعلمكم باللّٰه و أخشاكم منه. 86
أنا سيّد ولد آدم و لا فخر. 89
أنا عند ظنّ عبدي بي 40
أنا محمّد بن عبد الله رسول اللّٰه 177
أنت منّي بمنزلة هارون 77
أوَّل العلم معرفة الجبار 176
أوّل شيءٍ خطه اللّٰه في الكتاب 171
أوّل طعام يأكله أهل الجنة 175
أوّل ما خلق اللّٰه العقل. 173
أول من جَحد آدم 174
أهل المعروف في الدنيا 226
بَدَأ الإسلام غريباً 8
بُعِثْتُ بِجَوامِع الكَلِم. 55
بعثت لِاُتمِّم مكارم الأخلاق. 85
بكا الكبد و العين من اللّٰه 198
بل الرفيق الأعلى من الجنّة. 122
البلاء و الهوى و الشهوة معجونة بطينة آدم. 239
بُني الكفر على الجفاء. 307
بينا أيّوب يغتسل عريانا 73
تحفة المؤمن الموتُ. 24
تزويج النبيّ صلى الله عليه و سلم لزينب امراة زيد 322
تسحّروا فإنّ في السَّحُورِ بركة 34
تطعم الطعام 351
تفكّروا في خلق اللّٰه 183
تقول جهنّم يوم القيامة للمؤمن 107
تلك عاجل بُشرى المؤمن. 63
جاء ملك الموت عليه السلام إلى موسى عليه السلام 75
الجبروت في القلب. 186
جُبل وليّ على السخاء 328
جعل رزقي تحت ظلّ سيفي 311
جفّ القلمُ بما أنت لاقٍ. 6
الجماعة رحمة و الفرقة عذاب. 185
الجنّة أقرب إلى أحدكم 42
الجنّة بالمشرق. 184
الجهاد أفضل الشهادة و أكملها و أعلاها. 291
حبّ الدنيا رأس كلّ خطيئة 283
حبّك الشيء يعمي و يُصمّ. 150
حبّك الشيء يُعمي و يُصمّ. 330
الحدّة تعتري جُمّاع القرآن 199
حرام على قلب عليه زبانية 332
حسن الظنّ من حُسن العبادة. 60
حسن الظنّ، هو أن ينزّه مولاه 306
حسِّنوا القرآن بأصواتكم. 252
حمى يوم كفارة سنة 120
خصلتان لا تجتمعان في منافق 19
خلق اللّٰه الحنطة من نور ذاته 238
الخلق يُبعثون على ما 83
خياركم كلّ مفتن توّاب. 264
خياركم من لم يدع دنياه لآخرته 300
خير الصدقة ما كان عن ظهر غنًى. 201
خير الصدقة ما كان عن ظهر غنىً 358
خُيّرت بين أن أكون نبيّاً 87
الخير عادة، و الشرّ لجاجة. 260
خيركم خيركم لأهله. 274
دع ما يريبك إلى ما لا يريبك. 115
الدنيا حرام على أهل الآخرة 188
الدنيا ملعونة ملعون 98
الدنيا ملعونة، ملعون 335
الدواءُ من القدر 189
الدين راية اللّٰه الثقيلة 187
الذكر الخفيّ الذي لا تسمعه 190
الذكرُ نعمةٌ فأدّوا شكرها. 251
رأيت نوراً 240
رأيتُ ربّي ليس كمثله شيء. 191
رُبَّ حامل فقه إلى مَنْ 269
ربّ طاعم شاكر أعظم أجرا 257
رجعنا من الجهاد الأصغر 165
رحمك اللّٰه، إن كنت لَأَوّاهاً 25
رحمك اللّٰه - أبا هريرة - لك أجران 64
الرزق مضمون، ألا فأجملوا في الطلب. 279
رزقي تحت ظلّ سيفي. 94
الرؤيا الصالحة جزء 48
زر غبّاً تزدد حُبّاً. 103
سائل العلماء و خالل 96
سافروا تصحّوا و تغنموا. 128
سبعون ألفاً من هذه الاُمّة 302
سبعة يظلّهم اللّٰه في ظلّه 347
سبق المفردون 39
سجد لك سوادي، و آمن بك فؤادي، 325
السخي الجهول أحبّ إلى اللّٰه 158
سل اللّٰه العفو و العافية 82
السلطان ظلّ اللّٰه في الأرض 202
سلي العافية في الدنيا و الآخرة 313
سيروا سبق المفردون 342
الشاهد يرى ما لا يرى الغائب. 204
الشَّعرُ الحسن من كسوة اللّٰه 248
شهرا عيدٍ لا ينقصان. 35
شيئان لا اُذكر فيهما الذبيحة 203
شيَّبتني هودٌ و أخواتها. 67
الشيخ في قومه كالنبيّ في اُمّته. 146
الشيطانُ مع الواحد. 309
الصبر عند الصدمة الأولى. 357
صفوان بن المعطّل طيّبُ القلب 205
الصوم جُنّة. 5
الصوم لي، و أنا أُجزي به. 308
الصوم لي و أنا أجزي به. 30
صوموا لرؤيته و أفطروا لرؤيته. 33
الصيام جُنّة. 359
طلب العلم فريضة على كلّ مسلم. 18
طلب العلم فريضة على كلّ مسلم و مسلمة. 271
ظنّ المؤمن يخطئ و يصيب. 206
العشقُ من غير ريبةٍ كفّارةٌ للذنوب. 219
العقل نور في القلب. 247
علامة المنافق ثلاث 352
العلماء ورثة الأنبياء. 15
العلم علمان: علم ثابت بالقلب 119
عليكم بالحزن فإنّه مفتاح 157
عليكم بالوجوه الحسان 208
عند موته: وا كرباه. 92
عوِّدوا قلوبكم الترقّب 207
العين حقّ. 46
الفاجر الراجي رحمةَ اللّٰه U أقرب 220
فاطمة بضعة منّي. 78
فضل العالم على العابد 16
الفقر فخري و أنا [أفتخر به]. 113
فقيه واحد أشدّ على الشيطان 17
فلا يرفث و لا يجهل فإن امرؤ قاتله 360
قل آمنت باللّٰه ثم استقم. 13
القلوب بين إصبعين من أصابع 112
قوّةُ المؤمن في قلبه 223
كاد الفقر أن يكون كفراً. 310
كاد الفقر أن يكون كفراً. 114
كاد أن يلهيني أعلامها 88
كان أحبّ الألوان إلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم الخضرة 123
الكبرياء ردائي، و العظمة 4
كتب اللّٰه مقادير الخلائق 172
كرم المرء دينُه، و مروءتُه 118
كفى بالمرء إثماً أن يضيّع من يقوته. 275
كلّكم راعٍ، و كلّكم مسئول عن رعيّته. 298
كلّما ازداد العبد إيماناً 224
كلمة الحكمة ضالّة كلّ حكيم. 10
كلٌّ ميسَّر لما خُلق له 294
كنتُ نبيّاً و آدم 76
لا تَبعْ ما ليس عندك. 44
لا تحلّ الصدقة لغنيّ 26
لا تدخل الملائكة بيتاً فيه كلب 45
لا تسبّوا الدهر 2
لا تفضّلوني على أخي يونس. 74
لا تكلني إلى نفسي. 287
لا حسد إلّا في اثنين 355
لا طيرة، و خيرها الفأل 47
لا يجتمع الشُّحّ و الإيمان 28
لا يزال طائفة من اُمّتي قائمةً 305
لا يسعني شيء، و وسَعني قلبُ 221
لا يكون المؤمن مؤمناً حتّى 282
لا ينبغي لعبد أن يقول أنا خيرٌ 365
لستُ كأحدكم، أبيتُ 84
لعن اللّٰه فقيراً تواضع لغنيّ 144
لكلّ حقّ حقيقة، فما حقيقة 81
لكلّ شيء معدن و معدن التقوى 151
للصائم فرحتان 31
للصائم فرحتان، إذا أفطر فرح. 361
للّٰه عزّ و جلّ صفوةٌ من بريّته 110
لما عُرِج بي إلى السماء بكت 162
لَمْ يقعْ عليه الذباب 258
لو أنّ العُسر دخل حجراً 152
لو تعلمون ما أعلم لضحكتم قليلاً 318
لو خشع قلب هذا لخشعت جوارحه. 169
لو صُمتم حتّى تكونوا كالأوتار 304
لو كان القرآن في إهاب 37
لو كان موسى حيّاً لما وَسِعَهُ 135
لو لا أنّ الشياطين يحومون 43
لو لبثت في السجن طول 71
لو وُزِن إيمان عليّ عليه السلام 126
لو وزن خوف المؤمن و رجاؤه لاعتدلا. 250
ليس الخبر كالمعاينة. 263
ليس الغنى عن كثرة العَرَض 102
ليس لابن آدم حقّ سوى ثلاث. 277
ليس منّا من لم يرحم صغيرنا 147
ليس [منّا] من لم يَتَغَنَّ بالقرآن. 155
لي مع اللّٰه وقت لا يسعني 93
لي وقت لا يسعني فيه شيء غير الله U . 324
لِيؤمّكم أحسنكم وجهاً 225
ما بات قوم شباعاً إلّا حَسنت 229
ما بعث اللّٰه نبيّاً إلاّ حَسَن الصوت. 105
ما رأيت أحداً الوجعُ عليه 23
ما ضاق مجلس بمتحابّين. 228
ما فتح رجل على نفسه باب 141
ما لي لا أرى ميكائيل ضاحكاً؟ 255
ما لي و للدنيا. 90
ما ملأ آدميٌّ وعاءً شرّاً من بطنه. 267
ما من مولد إلّا يولد على الفطرة 367
المتعدّي في الصدقة كمانعها 233
مثل المؤمن و الإيمان كالفرس 268
مثل اُمّتي مثل المطر 79
مُثّلت لي اُمّتي في الطين 159
مثل صلصلة الجرس 353
المَجالس بالأمانة. 259
المرء على دين خليله 127
المرء كثير بأخيه. 168
المُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ المُسْلِمُون 350
مع كلّ فرحة ترحة. 230
من أصلح سريرته أصلح اللّٰه علانيته 285
من الذنوب ذنب لا يكفّره الصيام 281
من أحبّ قوماً فهو منهم. 133
من تشبّه بقوم فهو منهم. 132
مَن خاف اللّٰه خوّف اللّٰه منه 227
من خزن لسانَه ستر اللّٰه عورته. 246
من ذكرني في ملاءٍ ذكرتُه 341
من رآني فقد رأى الحق 50
من رآني في المنام فقد رآني 49
مَن رآني في المنام فقد رآني. 284
من زارني فقد زار الحقّ. 241
من سَرَّه أن يجد طعم الإيمان 253
من شغله القرآن عن ذكري 36
مَن شغله ذكري عن مسألتي 339
من عادى لي وليّاً 41
من عرفني فقد عرف الحق 51
من عمل بما علم علّمه اللّٰه 295
من قال لا إله إلّا اللّٰه مخلصاً 289
مَن كثر صلاته بالليل حسن وجهه بالنهار. 261
من مات فقد قامت قيامته. 245
من يتصبّر يصبّره اللّٰه. 167
الموت ريحانةُ المؤمن. 160
المؤمن لا يُذِلّ نفسه. 249
المؤمن مألوف، و لا خير في 116
المؤمن مرآة المؤمن. 57
المؤمن من يسّره حسنته 97
المؤمن يأكل في معاء واحد 232
المؤمن يسرّه حَسنته و يسوؤه سيّئته. 334
المؤمن ينظر بنور اللّٰه 231
الناس معادن كمعادن الذهب 14
النبوّة لا يورث النبوّة و الولاية. 235
نحن أولى بالشكّ من إبراهيم 364
نحن أولى بالشكّ من إبراهيم 69
نحن معاشر الأنبياء أرواحنا 52
النزول ليلة النصف من شعبان 303
نطق اللّٰه على لسان حمزة. 111
النظافة من الإيمان. 129
النظر إلى الوجه القبيح يورث الكلح. 234
النظر إلى الوجه [الحسن] يزيد 124
النظر إلى وجه الإخوان على الشوق 145
نعم العون على تقوى اللّٰه الغنى. 301
نعم المال الصالح للرجل الصالح. 265
النفس في القلب 236
النفس هي الصنم لأكبر. 139
نور يقذف في القلب، 337
نوم الصائم عبادة. 9
نيّة المؤمن خير من عمله. 273
و اعلم أنّ النصر مع الصبر 140
وا كرباه! 320
و الذي نفسي بيده، لو تعلمون 66
و إنّا بفراقك يا إبراهيم لمحزونون. 134
و لخلوف فم الصائم 32
هل عرفتَ ربّك؟ قال: نعم 153
يا أبا جُحيفة، سائل العلماء 333
يأتي الشيطان أحدكم فيقول 370
يا حنظلة، لو كنتم في بيوتكم 100
يأكل المسلم في معاءٍ واحد 369
يا محمّد، كسوتُ حُسنَ وجه يوسف 237
يأتي اللّٰه بالعبد يوم القيامة 276
يجيء القرآن يوم القيامة كالرجل 136
اليد العليا خير 27
يدخل الجنّة أقوام أفئدتهم 68
يدخل الجنّة فقراء اُمّتي 104
يرحم اللّٰه لوطاً لقد كان 70
يعجبني جمالك! 164
يفترق اُمّتي على ثلاث و سبعين 293
گنج گهر (ترجمۀ منظوم نثر اللئالي)
نديمى (قرن نهم) تحقيق: سيد جعفر حسينى اشكورى
بزرگان هميشه، براى بهتر مطرح كردن مطالب خود، به اشعار خود - در صورتى كه خود شاعر بوده اند - و يا به شعر ديگران، استشهاد نموده اند و در كتب تدوين شدۀ آنان، از اين نمونه ها به وفور، مشهود است.
شعر، به دليل تأثيرگذار بودن آن در دل و جان، دائماً مورد توجّه بوده و حتى در بعضى از آيات قرآنى و كلمات بزرگان دين، مشاهده مى شود كه اين كلمات، داراى سجع و قافيه هستند.
گفتار رسول گرامى اسلام و امامان معصوم عليهم السلام، هميشه مورد توجّه بوده اند و بعضى با جمع آورى، شرح، ترجمه و... آنها به حفظ و نگهدارى شان اهتمام ورزيده و كتبى را در اين زمينه تأليف نموده اند.
در اين بين، شعرا نيز از جايگاه خاصّى برخوردار بوده اند و هر يك با ترجمۀ بعضى از اين آثار، براى بهتر فهماندن اين كلمات گهربار به عامّه، خدمتى به هر چه بهتر ماندن آنها در بين مردم نموده اند.
كلمات قصار مولى الموالى اميرالمؤمنين على عليه السلام در همۀ زمان ها مورد توجّه بوده و شعراى بسيارى به ترجمۀ منظوم آنها اهتمام ورزيده اند كه در دفتر اول و دفتر سوم «ميراث حديث شيعه» تعدادى از اين ترجمه ها معرفى شده است.
در اينجا يكى ديگر از ترجمه هاى منظوم نثر اللئالى مرحوم طبرسى را از شاعرى به نام «نديمى» را تقديم مى نماييم.
نديمى، يكى از شعراى قرن نهم هجرى است. او نثر اللئالى را به نام «ابو المظفر معين الدين بهادرخان» و به دستور «صدر اعظم جلال الدين مسيّب مختار»، به نظم كشيده، چنان كه خود، در ديباچه مى گويد:
ماه گيتى فروز خور تمكين *** بو المظفّر، معين دولت و دين
باسط عدل و ناشر احسان *** سلطان شاه نشان، بهادرخان
و بعد از چند بيت، به نام وزير، اشاره نموده است:
زير مُهر نگينش روى زمين *** رحمت حق جلال دنيى و دين
مظهر لطف عالم ستّار *** صدر اعظم، مسيّب مختار
ناظم، اين ترجمه منظوم را در سال 881 به پايان رسانيده و آن را در سه بخش، تنظيم نموده است:
ديباچه، در 81 بيت، مشتمل بر مقدمه، مدح پيامبر صلى الله عليه و آله و امام على عليه السلام، مدح پادشاه زمان، و آغاز داستان،
ترجمۀ كلمات، كه هر كلمه را ابتدا به نثر برگردانده و سپس در يك رباعى به نظم كشيده است؛
در اينجا تذكّر چند نكته لازم است:
در نسخه هاى مختلف نثر اللئالى، تعداد كلمات قصار، مختلف است و اين اختلاف در اين ترجمۀ منظوم نيز به چشم مى خورد؛ چرا كه ناظم، تعداد 292 حكمت را به نظم كشيده، درحالى كه مثلاً در نظم نثر اللئالى اشرف مراغه اى، تعداد آنها به 290 مى رسد كه نظم بعضى از حكمت ها در نسخۀ ما هست، ولى در نظم اشرف، نيامده است، و بالعكس.
در ترجمۀ بعضى از كلمات، ناظم به تكلّف افتاده و نظم وى از فصاحت لازم برخوردار نيست، چنانكه با مطالعۀ اشعار، اين مطلب به خوبى روشن مى شود.
تاكنون چند نسخه از اين ترجمۀ منظوم شناسايى شده كه عبارتند از:
كتابخانۀ مركز احياء ميراث اسلامى قم، مجموعۀ شمارۀ 179، رسالۀ اول، اين نسخه به خطّ نستعليق خوش، توسط نظام الدين سعد الملك عطّار، در جمادى الاولى 968 ق كتابت شده كه ترجمۀ نثر فارسى كلمات و اشعار، به خطّ نستعليق و عبارات عربى به خطّ ثلث معرّب و به رنگ هاى زرّين و لاجورد، نوشته شده است.
كتابخانۀ مدرسۀ حبيبيۀ فردوس، مجموعۀ شمارۀ 20، اين
مجموعه حاوى حدود پنجاه رساله است و كتاب حاضر در حاشيۀ صفحه 832 تا 893 آن تحرير شده است.
اين نسخه نسخه اى سلطنتى است با چند سر لوح و جدولهاى زر و گل و بوته در حاشيه و بين سطور، كه در اواخر قرن يازدهم كتابت شده كه در برخى رساله هاى آن تاريخ 1094 مشهود است.
كتابخانۀ دانشگاه تهران، مجموعۀ شمارۀ 2398 رسالۀ بيست و نهم، اين نسخه بين سال هاى 902 و 920 هجرى تحرير شده است.
كتابخانۀ ملك، مجموعۀ شمارۀ 4275، رساله يازدهم، به خط محمدسعيد بن محمدتقى خاتون آبادى در سال 1081 ق.
همان كتابخانه، مجموعۀ شمارۀ 4379، رسالۀ نوزدهم، به خط محمدتقى بن حسين خاتون آبادى در سال 1056 ق، گويا اين نسخه از روى نسخۀ كتابخانۀ دانشگاه تهران تحرير شده است.
همچنين از اين ترجمۀ منظوم در فهرست نسخه هاى خطى فارسى، ج 2، ص 1577 و الذريعه، ج 19، ص 141 با عنوان «مثنوى في ترجمة نثر اللئالى» ياد شده است.
تصحيح اين رساله از روى نسخه هاى رديف اول و دوم انجام گرفت، بدين ترتيب كه:
نسخه مركز احياء ميراث اسلامى، اصل قرار گرفت و نسخۀ
مدرسۀ حبيبيه با رمز «ح» به عنوان نسخۀ دوم قرار گرفت و اختلاف نسخه ها در پاورقى تذكر داده شد.
احاديث متن نثر اللئالى نيز با نسخه اى از نثر اللئالى كه گفته شده به خط ياقوت مستعصمى(1)است مقابله شد كه در بعضى از عبارات، اختلاف جزئى وجود داشت و در پاورقى متذكّر شده ايم. نيز چنان كه گفتيم، بعضى از كلمات، فقط در يك نسخه موجود بود.
در پايان، اين مختصر را به پيشگاه مقدّس شاه ولايت، امام على بن ابى طالب عليه السلام تقديم مى نمايم، تا چه در نظر آيد.
سيد جعفر حسينى اشكورى
1) . اين نسخه در سال 690 ق تحرير شده و در كتابخانۀ چستربيتى ايرلند به شمارۀ 4174 نگهدارى مى شود.
تصویر
تصویر
تصویر
حمد آن صانع لطيفِ خبير *** كه كند خاك را سميع و بصير
داده جودش ز فيض سِرّ قِدَم *** به كفى خاك، جان و ايمان هم
عرش، چون خاك، در ره او پست *** نيست، با كبرياى او شده هست(1)
ذات پاكش منزّه از اَشباه *** وَحدَهُ لَا إله إلاّ اللّٰه(2)
اوّلش را بدايتى نبوَد *** و آخرش را نهايتى نبوَد
چه ز دست و زبان ما آيد *** كه سپاس و ثناش را شايد
بكنم اثنيه بر او احصا *** كه بدو عايد است كلّ ثنا(3)
ما كجا و شعور ربّانى *** رَبَّنا ما و عجز و نادانى
با چنان كبريا و جاه و جلال *** عقل، بى خود شده ست و ناطقه لال
خوان «لا تقنطوا» چو گسترده *** هر كسى زان، نصيب خود برده(4)
لطف بين، هر كه جرم كارى هست *** به كَرَم هاش اميدوارى هست(5)
خواهم از تو مُهيمِنا فردا *** لطفْ امروز و مغفرتْ فردا
گرچه نايد ز من به جز تقصير *** پادشاها به لطف دستم گير
كردگارا! ببخش جرم مرا *** به محمّد، شفيع روز جزا
مصطفى مجتبى شفيع اُمَم *** سبب آفرينش عالم
احمد و حامد و بشير و نذير *** ناصر و قاسم و سراج منير
درّة التاج و صاحب المعراج *** ما سِوَى اللّٰه به لطف او محتاج
او نبى بوده و هنوز آدم *** ننهاده قدم برون ز عدم
«و الضحى» وصف مصحف رويش *** ذكر «و اللّيل»، شرح گيسويش
زير زينش بُراق برق عنان *** سطح عرشش مسافت ميدان
خواب نصرت به قوت بازو *** قاب قوسين شد نشانۀ او
شد چو در لامكان، فراشتْ لوا *** جاى او ناش، قرب «أو أدنا»
بحر حق را [ست] دُرّ و ليك يتيم *** از هلالش قمر شده به دو نيم
داده آن چشمه را حيات روان *** خيل را آب، از سرْانگشتان
كرد اشارت، زمين شكافته شد *** تا سوى او درخت، تافته شد
معجزاتش ز حدّ حصر، فزون *** وصفش از وهم و فهم ما بيرون
خم شدم پشت، زير بار گناه *** دست من گير، يا رسول اللّٰه!
گرچه افزون ز حد، گنهكارم(1)*** هيچ غم نيست چون تو را دارم
به متاعى كه مى رسد دستم *** آن درود است، بر تو بفرستم
ختم بر مرتضى، گزينِ بشر *** يار و داماد و نفْس پيغمبر
واقف سرّ اوّل و آخر *** عالم علم باطن و ظاهر
وصف او برتر است از كلمات *** مدح او از بيان ما، هيهات
1) . در نسخۀ «ح»: گنه دارم.
قاف تا قاف، خوان نعمت اوست *** اين رساله، كلام حضرت اوست
نام «نثر اللّئالى» اش واقع *** بو على الطّبرسى اش جامع(1)
شيخ عالِم، مُفسّر كامل *** به تمام علوم دين، عامل
هر كه را هست دولت سرمد *** اين رساله نويسد و خواند
گر ببينى جمال(2)معنى او *** دهدت صد هزار صورت، رو
نكنى ور بدين معانى كار *** عاقبت آورد ندامت، بار(3)
در زمان ظهور حضرت شاه *** مهر انجم سپاه، ظلّ إله(4)
گُل نوباوۀ رياضِ مراد *** چهره آراى دين و دانش و داد
شاه و شه زاده شهريار جهان *** رونق از او گرفت كار جهان(5)
هم(6)به اقبال خسرو غازى *** تخت چون تاج، در سرافرازى
ماه گيتى فروز(7)خورتمكين *** بو المظفّر، معين دولت و دين(8)
باسط عدل و ناشر احسان *** سلطان شاه نشان، بهادر خان(9)
مِهر، گوى و هلال، چوگانش *** عرصۀ نُه سپهر، ميدانش(10)
1) . در نسخۀ «ح» بو على طبرسى شدش جامع.
2) . در نسخۀ «ح»: گر ببينى تو حال معنى او.
3) . در نسخۀ «ح»: بس ندامت كه باشد آخر كار.
4) . در نسخۀ «ح» اين مصراع نيست.
5) . در نسخۀ «ح»: رونق از وى گرفته كار جهان.
6) . در نسخۀ «ح»: زد.
7) . در نسخۀ «ح»: ماه گيتى پناه.
8) . در نسخۀ «ح» معين دنيى و دين.
9) . در نسخۀ «ح»: شه بديع الزمان بهادر خان.
10) . در نسخۀ «ح» اين دو مصراع را اضافه دارد:
شاه را كاردانْحكيمى بود *** طور اقبال را كليمى بود
هوشمند و فصيح و عالى راى *** بود لطفى ز لطف هاى خداى
مُلك را راى صائبش دستور *** راى او داده مهر و مَه را نور
فرّ دارا نموده حشمت جم *** خضر فرّخ پىِ مسيحادم
راى او ناظم امور جهان *** حامى ملك و آصف دوران
لطف طبعش حيات جان داده *** چشمۀ خضر را روان داده
چون كه شعر گشته گوهر سنج *** پاى انديشه رفته اش در گنج
به خيالات خاص داده چو فكر *** در رُخش جلوه كرده شاهد بِكر
پيش آن لطف، طبع حكمت دان *** غرقه در آب حكمت يونان
زير مُهر نگينش روى زمين *** رحمت حق جلال دنيى و دين
مظهر لطف و عالم ستّار *** صدر اعظم، مسيّب مختار(1)
از مَلَك دم به دم رسيده ندا *** «معه اللّٰه سرّه اَبَدا»(2)
خوانده اين چاكر قديمى را *** بندۀ كمترين، «نديمى» را
لطف بسيار كرد و مهر افزود *** وز ره بنده پرورى فرمود
گفت مى خواهم اين زمان كه شوى *** در طريق سلوك، منزوى(3)
ناظم اين صحيفۀ لا رَيب *** ناهج اين مناهج بى عيب
بكنى ترجمان نثر دُرَر *** به نكات لطيف چون گوهر
اين سفينه ست لُجّه اى در بر *** باز سازى سفينه ات پُردر(1)
گرچه مشكل نمود ادا كردن *** نتوانست نيز اِبا كردن
با همه قلّت بضاعت خويش *** پيش بردم طريق طاعت خويش
گفتم: اى ديده را تو بينايى *** فرض عين است هرچه فرمايى
گر كلام ولىّ ايزد را *** نسزد ترجمان مگر خود را
ليك بر وفق علم و قوّت خويش *** ساختم نظم و كار بردم پيش
فيض بخشيد شاه و حق، توفيق *** گشت اين نظم، گفته از تحقيق
نظمش آمد چو رشته هاى دُرَر *** زين سبب نام يافت «گنج گهر»
التماسم بود ولى ز اقران *** از هنرپروران و باخردان(2)
نكته دانان كه نظم من خوانند *** ذيل عفوى به عيب مى پوشند
گر به عين رضا شود ملحوظ *** يا ز حُسن صفا شود ملحوظ
گُهرى چند بابها گردد *** شرف روزگار ما گردد
چون بخوانى بكن تأمّل ژرف *** چون سياهى روش ز حرف به حرف
تا به ببينى جمال معنى را *** بر طرف كن خيال دعوى را
زانكه آزادگان و باخِردان *** نگرفتند خرده بر خُردان
سعى كردم همين توانستم *** نيست عيبم، جز اين ندانستم
تو نظر كن در او به چشم هنر *** هنرى نيست به ز علم نظر(3)
اى «نديمى» سخن دراز مكش *** مختصر ساز و دور باز مكش
گفتنى گفتى آنچه آيين است *** سخن شاه گو، سخن اين است
و از كلام اوست: ايمان مرد، شناخته مى شود به سوگندهاى او.
هر كه شد راست قول و ايمان دار *** به خدا راست مى خورد سوگند
مرد را هر طريق كايمان است *** هم ز سوگندهاى او دانند
[2]
و از كلام اوست: آشكارا كردن توانگرى از شكر است
اى غنى! شكر حق به جاى آور *** از پى غفلت ار ندارى سُكر
هر كه سازد توانگرى را فاش *** پيش اهل يقين بُود از شكر
[3]
و از كلام اوست: ادب مرد، بهتر از زر اوست.
مرد را بهتر از زر است ادب *** ادب مرد زانكه زيور اوست
چون ادب هست، گو مباش زرت *** ادبِ مرد، بهتر از زر اوست(1)
ادب مرد بهتر از زر اوست مرد را بهتر از زر است ادب
ادب مرد زانكه زيور اوست چون ادب نيست گو مباش زرت.
1) . در نسخۀ «ح» چنين آمده است:
[4]
برادر تو آن كس است كه مواسات كرد با تو در سختى ها.
با تو هركس كه لاف يارى زد *** اين سخن، پند باش گو برِ تو
با تو در سختى ار مواسا كرد *** به يقين او بُود برادر تو
[5]
ادب كن عيالت را تا سود يابى از ايشان.
گر چو جانت بُود عزيز، عيال *** نيست حكمت به ناز پروردن
تا بيابند نفع، ادبْشان كن *** هست لطف اين طريق آزردن(1)
تو ادب كن بر او عيالت را از تو تا منفعت برند ايشان
[6]
و گفت: نيكويى كن به بدكار تا سيّد او شوى.
با كسى بد مكن كه از نيكى *** بر همه خلق، سرورى يابى
نيكويى كن بدان كه بد به تو كرد *** تا بر او حكم مِهترى يابى
[7]
برادران اين زمان، جاسوسان عيب هايند.
اى عزيزى كه يوسفْ اخلاقى *** فى المثل اين برادران زمان
1) . در نسخۀ «ح» چنين آمده است: گرچه جانت بود عزيز عيال زجر ايشان طريق حكمت دان
چون نكو بنگرى به ديدۀ عقل(1)*** عيب ها را بُوَند جاسوسان
[8]
راحت يافتن(2)نفس در نااميدى است
اى كه بستى به مردمانْ امّيد *** مى كشى خوارى از قباحت نفس
بگسل امّيد تا بياسايى *** چون به نوميدى است راحت نفس
[9]
و از كلام اوست: گزاردن وام، از دين است.
چون كنى وام، در ادا مى كوش *** تا ز حق بر تو آفرين باشد
حقّ مردم بده گرت دين است *** وام بگزاردن ز دين باشد
[10]
فاضل ترين زهد پوشيدن آن است.
هيچ دانى كيست فاضل تر ز جمع زاهدان *** آنكه پوشد زهد خود از چشمهاى مردمان
[11]
و گفت: پنهان كردن سختى ها از مروّت است.
سختى اى گر كشى نهان دارى *** بايد آن را مروّتى انگاشت
كز مروّت بُود، نه از سستى(3)*** هر كه سختى كشيد و پنهان داشت
[12]
و از كلام اوست: نيكويى با مادر و پدر، پيش باز است.
پدر و مادر از تو گر راضى است *** در رضاى خداى افزايد
نكويى كن به مادر و پدرت *** كان همه(1)پيش باز مى آيد
[13]
بشارت ده نفس خود را به فيروزى بعد از صبر.
صبر، تلخ است اگر چو زهر، وليك *** نحس بسيار گشت سعد از صبر
نفس را ده بشارتى كه تو را *** همه فيروزى است بعد از صبر
[14]
و گفت: بركت مال در اداى زكات است
حقّ مالت به مستحق برسان *** تا بيابى ز مال خود بركات
چون ولىّ خداى گفت كه هست *** بركت مال در اداى زكات
[15]
و از كلام اوست: بفروش دنيا را به آخرت، تا سود يابى.
اى برادر! متاع دنيا را *** بفروش، آخرت بخر، زنهار
سود تا يابى اندر اين سودا *** ور نه باشد ندامتْ آخر كار
1) . در نسخۀ «ح»: كه همان.
[16]
بُكاءُ المَرءِ(1)مِنْ خَشْيَةِ اللّٰهِ قُرَّةُ عَيْنِهِ
گريۀ مرد از ترس خداى، نور چشم است
ياد كن از گناه و گريان باش *** كآبرو باشدت بَرِ ذو المن
گريۀ مؤمنان ز ترس خداى *** چشم تاريك را كند روشن
[17]
و گفت: بامداد، به نيكويى برخيز تا سعادت يابى.(2)
گر پگه خيزى همچو صبح شوى *** با تو خورشيد، هم نشين گردد
بامدادان به نيكويى برخيز *** تا سعادت، تو را قرين گردد
[18]
و از كلام اوست: شكم مرد، دشمن است او را.
نفس پرور نگشت و بند شكم *** هر كه احوال روشن است او را
چون «ولى اللّٰه» اين چنين فرمود: *** شكم مرد، دشمن است او را(3)
هر كه احوال روشن است او را شكم مرد دشمن است او را
[19]
بامداد شنبه و پنجشنبه بركت است.
بامداد دو روز را بركت *** هست و آن شنبه است و پنجشنبه
رو پگه خيز باش تا يابى(1)*** بركت، زانكه بركت از همه بِهْ
[20]
و گفت: بركت عمر، در نيكويى عمل است.
گر بقا خواهى از بدى بگذر *** عمل بد چو عمر را خلل است
بركت عمر اگر همى خواهى *** جان من! در نكويى عمل است
[21]
وَ قَالَ: بَلاَءُ الإنْسانِ فِي(2)اللِّسَانِ.
و گفت: بلاى آدمى در زبان است.
بى تأمّل سخن مگو بشتاب *** كز زبان، مرد در زيان باشد
در مجالس، زبان نگه مى دار *** كآدمى را بلا زبان باشد
[22]
وَ مِنْ كَلامِهِ: بِرُّكَ لا تَبْطِلْهُ بِالمِنَّةِ(3).
و از كلام اوست: نيكويى را باطل مكن به منّت.
منّت خويش دور كن ز احسان *** كار بهر خدا كن اى عاقل
با كسى چون نكويى بكنى *** مكن آن را به منّتى باطل
[23]
تازه رويى مرد، عطاى دوم است.
وِرد خود ساز جودگاه عطا *** تازه رو باش و خرّم و خندان
چون سخاوت بود عطاى نخست(1)*** تازه رويى عطاى دوم دان
[24]
و گفت: باقى عمر، قيمتى نيست مر او را.
چند روزى ز عمر اگر باقى است *** سعى كن در طهارت و عصمت
اندك از عمر ماند، هان! درياب *** نيست باقى عمر را قيمت
[25]
و گفت: توكّل بر خدا كن كه بس است تو را.
در امورى كه آيدت در پيش *** يارى از كسى مجو، ز خويش ملاف
بر خدا كن توكّل از پس آنك *** بر خدايت توكّل است كفاف
[26]
وَ قَالَ: تَأخِيرُ الإسَاءَةِ(2)مِنَ الإقْبَالِ.
و گفت: تأخير كردن بدى، از دولت است.
هر كه در خير مى كند تعجيل *** موجب ازدياد حشمت اوست
در بدى آنكه مى كند تأخير *** آن تساهل، نشان دولت اوست
[27]
درياب در آخر عمر، آنچه فوت شده است در اوّل عمر.
ياد كن از گناه و عذرى خواه *** پيش تر زانكه در رسد فرمان
آنچه فوت از تو شد در اوّل عمر *** آخر عمر كن تدارك آن
[28]
كاهلى كردن مرد در نماز، از ضعف ايمان است.
عملى بهتر از نماز مدان *** پنج دولت، قبول فرمان است
كاهلى در نماز هر كه كند *** اى برادر! ز ضعف ايمان است
[29]
و از كلام اوست: فال به خير زن تا به خير رسى.
فال ها در بدى مزن، زيرا ك(1)*** هست پيوسته در گذر اختر
آخر الأمر تا به خير رسى *** فال مى زن به خير و زين مگذر
[30]
و گفت: استوارى دوستى در حرمت است.
دوستىِ پايدار اگر خواهى *** وِرد خود ساز حرمت و عزّت
زانكه با هر كه دوستى ورزى *** استواريش هست در حرمت
[31]
و گفت: غافل شو از مكروه تا حرمت يابى.
به خوشى بگذران و حرمت ياب *** ور كنى غير اين، نه اى عاقل
حرمت بى شمار مى يابى *** اگر از ناخوشى شوى غافل
1) . در نسخۀ «ح»: زنهار.
[32]
انبوه بردن دست ها بر طعام، بركت است.
تا توانى مخور به تنها نان *** ميهمان دوست باش و نيك اخلاق
دست بسيار بر طعام بُود *** بركت از مُهَيمِن رزّاق
[33]
و گفت: كنارى گير از گناهان.
تا توانى مگَرد گِرد گناه *** گر جوانى بُود، و گر پيرى
آن بُود بهترين اعمالت *** كز گناهان كناره اى گيرى
[34]
و از كلام اوست: فروتنى مرد، گرامى دارد او را.
بگذر از عجب و در تواضع كوش *** تا شوى بر جهانيان سَرور
هر كه را بيشتر تواضعِ او(1)*** پيش مردم بُود گرامى تر
[35]
سه چيز هلاك كننده آمد: بخل و هوا و عُجب.
اى خردمند! نكته اى بشنو *** مردمان را هلاك جان است سه چيز
هست بخل و هوا و كبر و از اين *** مرد عاقل، همى كند پرهيز
1) . در نسخۀ «ح»: هر كه او بيشتر تواضع كرد.
[36]
سه يك ايمان، حياست، و سه يك او عقل است، و سه يك او جود است.
هست ايمان سه جزو اى فرزند *** شرح اين واجب است، گفتم راست
جزوى از وى حياست، جزوى عقل *** جزو ديگر از اين سه جزو، سخاست
[37]
و گفت: رخنۀ دين، مرگ علماست.
دين حصارى شمار و ديوارش *** عالمان اند شرط دين اين است
تا حيات است، دين درست بود *** چون بميرند، رخنه در دين است
[38]
ثُلْمَةُ الْحِرْصِ لَا يَسُدُّهَا إلَّا التُّرَابُ(1).
رخنه حرص نبندد هيچ چيز، الّا خاك.
درِ حرص آنكه بر رخ خود بست *** به گِل انباشت رخنه هاى هلاك
رخنۀ حرص را يقين مى دان *** هيچ چيزى نبندد الّا خاك
[39]
و از كلام اوست: جامۀ سلامت، كهنه نمى شود.
اى چو گُل در لباس رعنايى *** بندۀ رنگ و بوى چون عامه
از سلامت بپوش جامه از آنك *** نشود كهنه هرگز آن جامه
1) . خ ل: إلاّ التّراب.
[40]
و از كلام اوست: دو پاره كن نيكويى خود را به عذر خواستن.
تو به هركس كه مى كنى احسان *** هست شرمندۀ تو تا دانى
عذرخواهى اگر كنى او را *** نيكويى را دو باره گردانى
[41]
و گفت: ثبات پادشاهى در عدل است.
تو به مُلك وجود خود، شاهى *** ظلم با خود مكن گرت عقل است(1)
عدل كن تا دوام مُلك بُود *** مُلك را چون ثبات در عدل است
[42]
ثواب آخرت، بهتر است از نعمت دنيا.
نكته اى گويمت بُود روشن *** هر كه را عقل، خرده دان باشد
گر بدانى ثواب آخرتت *** بهتر از نعمت جهان باشد
[43]
ثبات تن به غذاست، و ثبات روح، به آواز خوش.
از غذاى نكو و صوت لطيف *** جسد و روح را حيات بُود
آن چنان كز غذا ثبات تن است *** روح را از غِنا ثبات بُود
1) . در نسخۀ «ح»: از ولى خداى اين نقل است.
[44]
ثناى مرد بر عطاكننده، زيادت كنندۀ عطاست.
هر سخى كو عطا كند به كسى *** و آن عطا ديده اش ثنا گويد
مرد بر وى عطا زياده كند *** تا دگر باره اش دعا گويد
[45]
و گفت: سخاوت كن به آنچه بيابى.
مايۀ تو سخاست در ره حق *** به كم وبيش، اين تجارت كن
جود را نيست احتياج به گنج *** آنچه يابى بدو سخاوت كن
[46]
و از كلام اوست: نيكى كردن اندك مال، بسيار است.
هر كه نيكى نكرد، مالْ چه سود؟ *** مال بگذار، نيكويى كار است
نيكىِ اندك تو در ره دين *** به يقين دان كه مال بسيار است
[47]
و از كلام اوست: جمال مرد، در حلم است.
انبيا فخر كرده اند به حلم *** حلم، صد بار بهتر از علم است
زينت خود به حلم ده، زيراك *** خوب رويى مرد، در حلم است
[48]
و از كلام اوست: همنشين بد، شيطان است.
خير و شر، كز تو مى شود واقع *** از بد و نيك، هم نشين مى دان
هم نشين نكو گزين، زيراك *** هم نشين بد است چون شيطان
[49]
گردش باطل، يك ساعت است و گردش حق تا قيامت.
بگسل از باطل و به حق پيوند *** تا برى ز اهل روزگار، سَبَق
گردش باطل است يك ساعت *** هست تا حشر، ليك گردش حق
[50]
نيكو بودن سخن، در كوتاه كردن است.
چون سخن گويى، اختصار طلب *** هست نيكو حديث پير و دين
كوتهى سخن، نكو سخنى است *** كم سخن گوى و كوتهى سُخُن
[51]
و از كلام اوست: هم نشين نيك، غنيمت است.
اثر صحبت است چون بد و نيك *** بايدت گر سلامت دوجهان
ببُر از هم نشين بد، زنهار! *** هم نشين نكو غنيمت دان
[52]
و گفت: بنشين با فقيران، تا زيادت شود شكر تو.
با غنى هر كه هم نشين گردد *** ناسپاسى او كند طغيان
هر دمت تا زياده گردد شكر *** با فقيران نشين و درويشان
[53]
و از كلام اوست: بزرگ است كسى كه نميرد.
كس به مال جهان بزرگ نشد *** چه عرب، چه عجم، چه هند، چه ترك
هر كه ميرد بزرگ چون باشد *** آن كسى كو نميرد، اوست بزرگ
[54]
و از كلام اوست: حلم مرد، مددكار اوست.
خواهى ار بر عدو شوى غالب *** چون كه در جنگ جهل و علم وى است
گر مدد بايدت، به حلم گريز *** مدد مرد زانكه حلم وى است
[55]
زينت مردان، ادب است و زينت زنان، زر است.
جز ادب نيست زينت مردان *** مرد باش، از ادب بيارا تن
مرد را زينت از ادب باشد *** آن چنان كز زر است زينت زن
[56]
و از كلام اوست: حياى مرد، ستر اوست.
پردۀ خويش تا ندرّد مرد *** دايم آن به كه در حيا كوشد
ستر خود كن حيا و فارغ باش *** مرد را عيب ها حيا پوشد
[57]
ترش هاى خوردنى بهتر است از ترش هاى سخن.
هر كه پرسد ز تو حديث، بِنه *** در دهن شكرش به جاى سخن
زانكه گويند ترش هاى خورش *** هست بهتر ز ترش هاى سخن
[58]
سوختن فرزندان، سوزندۀ جگرهاست.
آدمى را ز فرقت احباب *** دم دم به دم شعله هاست در دل وجان
ليك سوزندۀ جگرها شد *** سوز داغ فراق فرزندان
[59]
و از كلام اوست: نيكويى خُلق، غنيمت است.
آدمى نيست هر كه كج خُلق است *** گر چه در حُسن، چون پرى نيكوست
خُلق نيكو گزين زهر چه بُود *** نيك خُلقى غنيمت است اى دوست
[60]
و از كلام اوست: تندى مرد، هلاك كند او را.
هر كه را كارِ مشكل آيد پيش *** اندر آن بايدش تأمّل كرد
كى به تعجيل، كار آيد راست؟ *** در هلاك اوفتد ز تندى مرد
[61]
حرام است وفا بر آن كس كه نيست اصلْ او را.
تو وفا و مروّت و مردى *** ز كسى جو كه اصل دارد و نسل
كه وفا بر كسى حرام بُود *** كه قصورى بُود ورا در اصل
[62]
و از كلام اوست: پيشۀ مرد، گنج اوست.
مرد بى پيشه از جفاى فلك *** كز وطن دور ماند، در رنج است
ور بُود پيشه اش، بُود خوش حال *** مرد را پيشه بهتر از گنج است
[63]
و از كلام اوست: بترس از خدا تا ايمن شوى از غير او.
مرد بايد كه ترسناك بُود *** تا حق از فتنه باشدش ضامن
از خداوند ذوالجلال بترس *** تا كه از غير او شوى ايمن
[64]
و گفت: مخالفت كن با نفس خود، تا راحت يابى.
هر كه مرد است، دشمن نفس است *** هست با نفس دشمنى طاعت
دشمنى كن به نفس خود دايم *** تا بيابى عزيز من راحت
[65]
بهترينِ ياران، آن كس است كه دلالت كند تو را بر خير.
يار نعمت بسى است فرقى كن *** يارت اندر شرست يا در خير
آن بُود بهترينِ يارانت *** كو دلالت كند تو را بر خير
[66]
خَابَ صَفْقَهُ(1)مَنْ بَاعَ الدِّينَ بِالدُّنيَا.
زيان است بيع آن كس كه بفروخت دين به دنيا.
عشوه هاى جهان مخر به جوى *** كاورد عاقبت پشيمانى
بيع آن كس بُود زيان كه فروخت *** دين باقى به دنيىِ فانى
[67]
و گفت: دوستى مرد، دليل عقل اوست.
در جهان، يار نيك اگر جويى *** عقل را رهنماى خود گردان
مرد را از كسى كه باشد يار *** دوستى(2)جز دليل عقل مدان
[68]
ترس خدا تجلّى مى دهد دل را.
دل ز انوار گرددت روشن *** گر دهى خوف از خدا دل را(1)
از خدا ترس و دل منوّر كن كه دهد ترس حق، جلا دل را(2)
[69]
دل خالى بهتر است از كيسۀ پرزر.
دل كن از كين و از حسد خالى *** تا كه بر اغنيا شوى سرور
زانكه بهتر بُود دل خالى *** اى برادر ز كيسۀ پرزر
[70]
دوستى خالص از نيكويى عهد است.
گر به اخلاص دوستى به كسى *** كام جان را دهد حلاوت شهد
در نكويى عهد كوش كه هست *** دوستى خالص از نكويى عهد
[71]
خَيْرُ النِّساءِ وَدُودَةٌ وَلُودَةٌ(3).
بهترينِ زنان، دوست دارندۀ زاينده است.
خوبى زن، نه حسن و رعنايى است *** باش اهل صلاح را بنده
بهترينِ زنان به عالم از آنك *** دوست دارنده است و زاينده
[72]
بهترين مال آن است كه نفقه كرده شود در راه خداى.
زر نهادن، و بال جان باشد *** خود بخور، پاره اى بكن صدقه
كان بود بهترينِ مال، تو را *** كه كنى در ره خدا نفقه
[73]
دواى دل، رضاست به قضا.
هرچه پيش آيدت، بدان خوش باش *** ك «الرضا بالقضا» ست خير عمل
چون دواى دلت رضاست، يقين(1)*** به قضاى خداى عزّ و جلّ
[74]
و از كلام اوست: درد نفس، در حرص است.
مرد را حرص، آفت جان است *** خويشتن را مده به دست هوا
راحت نفس خود رها كن و حرص *** هست در حرص، درد نفس تو را
[75]
دليل عقل مرد، گفتن اوست، و دليل اصل او فعل اوست.
قول و فعل، اصل و عقل راست دليل *** مرد را اندر اين خلاف، كى است؟
قول او شد دليل عقل، آرى! *** فعل او هم دليل اصل وى است
1) . در نسخۀ «ح»: خود دواى دلت رضا باشد.
[76]
و گفت: دواى اندوه ها ديدن برادران است.
هيچ اندُه نمانَد اندر دل *** طلعت دوست گر توان ديدن
گر تو اندوه را دوا خواهى *** هست روى برادران ديدن
[77]
هميشگى شادى، ديدار برادران است.
ديدن دوست، شادى است اى كاش *** دائماً روى دوستان بينى
شادى و ايمنى در آن نظرى است(1)*** كه به روى برادران بينى
[78]
و گفت: دولت ذليلان، آفت مردان است.
چون فرومايگان قوى گردند *** دل خلق از ستم پريشان است
ور ذليلان شوند دولتمند *** آفت روزگار مردان است
[79]
و از كلام اوست: دينار بخيل، سنگ است.
مدخل ار زر بود فراوانش *** بهره ور نيست زان و دل تنگ است
دِرَمى كان بُود به دست بخيل *** نشمارى زرش كه آن سنگ است
1) . در نسخۀ «ح»: شادى و ايمنى ز ديدارى است.
[80]
وَ مِنْ كَلامِهِ: دِينُ الْمَرْءِ(1)خَدِينُهُ.
و از كلام اوست: دين مرد، مروّت اوست.
هر كه را نيست دين، ندارد دوست *** بل همه كس به كين او باشد
دين به دست آر، دوست گر خواهى *** مرد را دوست، دين او باشد(2)
نيست دين هر كه را مروت نيست مرد را دين بود مروت بو
[81]
و گفت: دولت پادشاهان در عدل است.
خسروى كو به عدل و داد نرفت *** شاهى از وى برفت ناگاهان(3)
شاهى ار بايدت، عدالت كن *** هست در عدل، دولت شاهان
[82]
و از كلام اوست: مدارا [كن] با آن كه جفا كرد با تو تا خجل كنى او را.
ستم خلق اگر شود(4)بسيار *** به وفا با همه مواسا كن
هر كه با تو جفا كند با وى *** تا خجل سازى اش، مدارا كن
[83]
دايم باش بر فرو خوردن خشم، تا محمود باشد عاقبت تو.
مرد، با نفْس تا جهاد كند *** حلم هنگام خشم دارد سود
دائماً خشم را فرو مى خور *** تا تو را عاقبت شود محمود
[84]
مذمّت كردن چيزى از اشتغال است به او.
فكر چيزى گرت به دل نبُود *** به وِيَت از چه روست مشغولى؟
گر كند كس مذمّت چيزى *** آن مذمّت، بدوست مشغولى
[85]
و گفت: بگذار گمراه را در گمراهى او.
هر كه در معصيتْ سيه دل شد *** بدش آيد چو نيك او خواهى
قابل خير نيست، بگذارش *** هر كه گمراه شد به گمراهى
[86]
يك گناه، بسيار است و هزار طاعت، كم است.
از گنه دور باش و طاعت كن *** پيش از آن كِت شود وجود، عدم
هست بسيار يك گناه از تو(1)*** ليك باشد هزار طاعت، كم
[87]
نزديكى پادشاهان، سوزنده لب و كام است.
صحبت پادشاست چون آتش *** هر كه دور است، نيك فرجام است
با سلاطين مجوى نزديكى *** زانكه كه سوزندۀ لب و كام است
1) . در نسخۀ «ح»: يك گناه از تو زانكه بسيارست.
[88]
ياد كردن اوليا، فرود مى آورد رحمت را.
چون كنى ياد دوستانِ خداى *** درِ رحمت به روى(1)بگشايد
هر كجا ذكر اوليا گذرد رحمت حق فرود مى آيد
[89]
و از كلام اوست: خوارى مرد در طمع است.
خلق را مى كند ذليل، طمع *** گر همه سربه سر طمع باشد(2)
بى طمع باش تا عزيز شوى خوارى مرد، در طمع باشد
[90]
درويش خوار، عزيز است نزديك خداى.
عزّتِ خوار خلق دارى اگر *** فى المثل گرچه چوب تمر بُود
هر كه درويش شد، مبينش خوار *** زانكه نزد خدا عزيز بُود
[91]
و گفت: نرمى زبان، سرِ مال است.
هر كه دارد زبان خوش با خلق *** مالدار است، گو ز فاقه منال
زانكه از قول مرتضى باشد: *** چربى و نرمى زبان، سرِ مال؟
[92]
و از كلام اوست: ياد كردن جوانى حسرت است.
همچو بادى گذشت عمر عزيز *** هيچ حاصل نگشت جز حسرت
از جوانى كسى كه ياد كند *** بُود او را دَمى دو صد حسرت
[93]
ياد كردن مرگ، روشنى دل هاست.
به هر نفس، گر ز مرگ ياد كنى *** نور توفيق بر دلت تابد
مؤمنان را ز ياد مرگ، بلى *** دل تاريك، روشنى يابد
[94]
ديدن دوست، روشنى چشم است.
ديدن دوست را غنيمت دان *** خواه هنگام لطف، خواهى خشم
چشم از دوست برمدار كه هست *** ديدن دوست، روشنى دو چشم
[95]
و گفت: رعايت كن پدرت را تا رعايت كند تو را پسرت.
نيك و بد را يقين مكافات است *** آنچه مى آيد از قضا به سرت
پدرت را رعايتى مى كن *** تا رعايت كند تو را پسرت
[96]
آسودگى عيش در امنيت است.
گر بُود نعمت فراوانت *** رنجه اى نبْوَدَت كز امنيت
ايمنى خواه تا بياسايى *** هست آسودگى در امنيت
[97]
رتبۀ علم، بالاترين رتبه هاست.
گر مراتبْ بلند مى خواهى *** علم خوان و سَبَق بر از علما
علم را مرتبه بدان كه ز قدر *** هست بالاترين مرتبها
[98]
و گفت: رزق تو طلب مى كند تو را، پس آسايش كن.
شد مقدّر چو روزى ات مطلب *** خويشتن را مساز فرسوده
روزى تو تو را همى طلبد *** پس فرحناك باش و آسوده
[99]
و از كلام اوست: رسول مرگ، زادن است.
مرد هركس بزاد، ميرد هم *** آن كه زايد، از اين مباش ملول
خبرت كرد مرگ اول عمر *** زادن مرد، مرگ راست رسول
[100]
رِوَايَةُ الْحَدِيثِ انْتِسَابٌ إلَى رَسُول اللّٰهِ صلى الله عليه و آله(1).
روايت حديث، نسبت است با رسول صلى الله عليه و آله و سلم.
گر به قرآن موافق است حديث *** حقّ صدق است آن سخن به رسول
چون روايت كنى حديثى را *** نسبت آن درست كن به رسول
1) . خ ل: الرّسول صلى اللّه عليه و آله و سلم.
[101]
و گفت: رعنايى هاى نفس، رنج مى رساند نفس را.
تا بُود زير دست رعنا نفس *** بَتَر از وى [در] آرزوش مسنج
زانكه رعنايى هاى نفس خسيس *** مى رساند تو را مدام به رنج
[102]
رعايت كن حق را نزد غلبۀ نفس.
راه حق گير و كام نفْس مده *** هست مردى به فعل(1)نه به سخن
بر تو چون نفْس تو غلبه كند(2)*** گر تو مردى، رعايت حق كن
[103]
وَ مِنْ كَلامِهِ: رَفِيْقُ(3)الْمَرْءِ دَلِيلُ عَقْلِهِ.
و از كلام اوست: رفيق مرد، دليل عقل اوست.
عاقلان راست رسم و راه نكو *** مرد بى عقل، بى طريق بُود
قدر هركس به قدر عقل وى است *** مرد را عقل او رفيق بُود
[104]
و گفت: وزن كن مردان را به موازنۀ ايشان.
قدر هركس به قدر او دانند *** نقل، اين است از شه مردان
وزن مردان نمودن ار خواهى *** آن نشايد به جز موازنه شان
[105]
زيارت كن مرد را بر قدر آنكه گرامى دارد تو را.
ديدن دوستان نكوست، وليك *** نه چنان كز تو كس شود دلسرد
اى عزيز، آن چنان زيارت كن *** مرد را كو تو را گرامى كرد
[106]
و از كلام اوست: زهد عامى گمراهى است.
عالمان را طلب ز عام ببر *** زهد عامى كجا ز آگاهى است(1)؟
زهد عالم بُود طريق نجات *** زهد عامى طريق(2)گمراهى است
[107]
زِيَارَةُ الْحَبيبِ إطِراءُ(3)المَحَبَّة.
زيارت دوست، تازه گرداند محبّت را.
ديدن دوست، خرّمى دل است *** عقل آنجا گرفت اندازه
گر زيادت كنى زيارت دوست *** دوستى را همى كند تازه
[108]
و از كلام اوست: زحمت صالحان، رحمت است.
با بدان نيكويى چو نيكو نيست *** رحم بر صالحان بُود زحمت
زحمت صالحان بكش، زيراك *** زحمت صالحان بُود رحمت(1)
با بدان نيكوئى چو نيكو نيست رحمت طالحان بود زحمت
[109]
و از كلام اوست: زحمت عاقل، بسيار است.
به جُوى نيست مرد احمق را *** هر تفاوت كه باشد اندر كار
ليك تكليف چون بُود(2)بر عقل *** زحمت عاقلان بُود بسيار
[110]
و از كلام اوست: گناه عاقل، بسيار است.
چون گُنه خوار داشتن كفر است *** احمق آن كو گناه دارد خوار
وان كه عاقل بُود يقين مى دان *** گنه اندكش بُود بسيار
[111]
زَوَالُ الْعِلْمِ أهْوَنُ مِنْ مَوْتِ الْعُلَمَاءِ(3).
زوال علم، آسان تر است از مرگ علما.
علما وارث رسولان اند *** به حديث صحيح پيغمبر
فى المثل، گر زوال علم آمد *** بُود از مرگ عالِم آسان تر
[112]
گوشه هاى دنيا پر است از زحمت ها.
گر كم نعمتِ جهان گيرى *** يابدت روحِ روح و راحت ها
گوشه اى گير از جهان كه پُر است *** گوش هاى جهان ز زحمت ها
[113]
و از كلام اوست: زيارت كردن ضعيفان، از تواضع است.
از تواضع بُود سرافرازى *** وين هنر، زينت است انسان را
هست(1)از غايت تواضع اگر *** كس زيارت كند ضعيفان را
[114]
زينت باطن، بهتر است از زينت ظاهر.
گر تو را جامه شد خَلَق(2)، سهل است *** دل ز وسواس و كينه كن طاهر
مرد را زانكه زينت باطن هست بهتر ز زينت ظاهر
[115]
و از كلام اوست: بدگمانى از هشيارى است.
باشى از نيك و بد بسى غافل *** همه كس را چو نيك پندارى
در گمان كوش تا يقين دانى *** بدگمانى بُود ز هشيارى
[116]
و گفت: شادى تو به دنيا غرور است.
چون غرورت ز خويش بى خود كرد *** غم دنيا چو بر تو هست سرور
نى غلط كرده اى كه برعكس است *** به جهان شادى تو هست غرور
[117]
بدى خُلق، وحشتى است كه خلاصى نيست در او.
هر كه خُلقش نكو بود بر من *** با هزاران گناه، عاصى نيست
خُلق بد وحشتى بود كه از او *** مرد را هيچ گه خلاصى نيست
[118]
وَ قَالَ: سِيرَةُ الْمَرْءِ تُنْبِئُ عَنْ(1)سَرِيرَتِهِ.
و گفت: سيرت مرد، خبر مى دهد از اصل او.
هر كه را اصل و نسل پاك بُود *** هست نيكوخصال و نيك سِيَر(2)
خود محقّق شده ست اين كه دهد *** سيرت مرد ز اصل مرد، خبر
[119]
سلامتى آدمى در نگاه داشتن زبان است.
از زبان در بلا بُود همه كس *** كار تن را زبان تَبَه دارد
به سلامت بُود ز آفت ها *** آدمى گر زبان نگه دارد
[120]
خاموشى زبان، سلامتى آدمى است.
جاودان خواهى ار سلامت نفس *** ساز خامش زبان خود به دهان
كآدمى را سلامتى تن است(3)*** اى برادر، ز خامشى زبان
[121]
و از كلام اوست: بزرگان امّت، فقهااند.
اى برادر! ز امّتان رسول *** عاميانشان همه سفيهان اند
زان ميان، هر كه داند، اوست بزرگ(1)*** چون بزرگانشان فقيهان اند
[122]
مستى زندگان، بدخُلقى است.
خُلق نيكو طريق هشيارى است *** خُلق بد، زشت تر ز صد مستى
هوشيارى گزين و خُلق نكو *** زندگان راست خُلق بد، مستى
[123]
سِلَاحُ الضُّعَفَاءِ شِكايَةٌ(2).
سلاح ضعيفان، شكايت است.
شكر باشد ز قوّت باطن *** قوت ز شكر باشد ايمان را
ليك مى دان شكايت است سلاح *** در همه معركه ضعيفان را
[124]
و از كلام اوست: بلندى مرد، در تواضع است.
مكش از كبر و عجب، سر به فلك *** هست در پستى(3)ارجمندى مرد
خاك ره باش در طريق نياز *** در تواضع بُود بلندى مرد
[125]
و از كلام اوست: عيب علم، لاف زدن است.
هنر مرد را چو علم مدان *** عيبى از لاف بر گزاف زدن
اگرت علم(1)هست، لاف مزن *** كه بُود عيب علم، لاف زدن
[126]
شَرُّ الأُمُورِ بُعْدُهَا(2)مِنَ الشَّرْعِ.
بدترين كارها آن است كه دورتر باشد از شرع.
در امورى كه پيش مى آيد *** خويشتن را به شرع كن تكليف
بدتر از جمله كارها آن است *** كه بُود دورتر ز شرع شريف
[127]
و از كلام اوست: دامن درچين در طلب بهشت.
هر كه تخمى بكِشت گاه درو *** حاصل تخم كشت مى طلبد
دامن از ناپسند گو درچين *** هر كه وصل بهشت مى طلبد
[128]
و از كلام اوست: بخيلى توانگر عقوبت است.
مال اگر باشدت ببخش و بخور *** تا نباشد عقوبتت فردا
چون بخيلى كه مال دار بُود *** بدترين همه عقوبت ها
[129]
اندكى از معرفت، بهتر است از بسيارى عمل.
هر كه بى معرفت كند عملى *** ننمايد از او خوش آن كردار
اندكى معرفت تو را بهتر *** از فراوان عمل تو را بسيار
[130]
و از كلام اوست: پيرى تو خبردهندۀ مرگ است.
هست موى سفيد، پيك اجل *** شاخ كهنه فسرده سازد برگ
دل مَنه بر جهان، چو پير شدى *** پيرى تو خبر دهد از مرگ
[131]
شفاى دلها خواندن قرآن است.
دائمت دل صحيح و شاد بُود *** گر مصاحب شوى به قرآن خوان
چون شفاى دل است مؤمن را *** ز نواى قرائت قرآن
[132]
بخيل مالدار درويش تر است از سخى درويش.
هر بخيلى كه مالدار بُود *** هست درويش تر به صد پايه
زان سخى كو بُود بسى درويش *** چون سخاوت وُرا بود مايه
[133]
شرط الفت، ترك تكلّف كردن است.
همچو خلقان مجوى عادت و رسم *** كى تكلّف بُود تصوّف را
شرط الفت گرفتن است اوّل *** ترك كردن همه تكلّف را
[134]
و گفت: بدترينِ مردمان، آن كس است كه بترسند از او مردم.
واى بر ظالمى كه مظلومان *** ناتوان اند و با فغان از وى
بدترين است آن كس از مردم *** كه بترسند مردمان از وى
[135]
راستى مرد، نجات اوست.
بِرَهى از غم ار نه اى كج رو *** راستى رستى از همه آفات
صِدْق پيش آر، مقصد ار خواهى *** مرد را راستى اوست نجات
[136]
و از كلام اوست: صحّت بدن، در روزه است.
روح را ز امتلا مكن، زنهار! *** ناتوان از غذاى هر روزه
روزه دار و تنِ درست طلب *** صحّت نفْس هست در روزه
[137]
و از كلام اوست: صبر تو پيدا مى كند فيروزى را.
آفتى كز قضا رسد به سرت *** نيست جز صبر، دفع شرّ بلا
صبر كن زانكه كه عاقبت بكند *** صبر فيروزى تورا پيدا(1)
1) . در نسخۀ «ح»: زبلا.
[138]
نماز شب، حُسن آدمى است در روز.
بگذران شب گرت صفا بايد *** به نماز و نياز و گريه و سوز
كه فروغى نماز شب را هست(1)*** كان بود حُسن آدمى در روز
[139]
صلاح بدن در خاموشى است.
دل فرو مى ردت ز پُر گفتن *** ديگ گر شد به سر ز پُرجوشى است
كم سخن گوى و با سلامت باش *** كه صلاح بدن به خاموشى است
[140]
و گفت: صفاى عيش، در قناعت است.
عيش اگر خواهى و فراغت نفس *** اين طرب را قناعت است سبب
بى قناعت، صفا ندارد عيش *** در قناعت، صفاى عيش طلب
[141]
و گفت: صفاى دل، از ايمان است.
تا چراغ دلت برافروزد *** نور ايمان رسان روان به روان(2)
وان كه ايمان نيافت، دل سيه است *** روشنى دل است در ايمان
[142]
صلاح آدمى در نگاه داشتن زبان است.
مرد بيهوده گو ميانۀ خلق *** در زبانش بلاى جان باشد
آدمى را صلاح دنيى و دين *** در نگهدارى زبان باشد
[143]
مصاحبت كن با نيكان تا ايمن باشى از بدان.
دوستدار همه نكويان باش *** هستى ار در طريق دين، مؤمن
زانكه هركس كه يار نيكان شد *** از بدى ها تمام گشت ايمن
[144]
و از كلام اوست: خاموشى جاهل، ستر اوست.
جاهل اندر سخن بكرد غلو *** خامشى كرد پرده پوشى او
عاقلان را دليل، گفتِ نكوست *** ستر جاهل بُود خموشى او
[145]
و گفت: پيوند كن با خويشان تا بسيار شود حشمت تو.
نشود خويش با تو بيگانه *** كى شود با تو آشنا هشدار(1)!
تو به خويشان خويش كن پيوند *** تا شود قدر و حشمتت بسيار
1) . در نسخۀ «ح»: رنج توست آشنائيش هشدار.
[146]
صلاح دين در پرهيزكارى است و فساد دين، در طمع است.
اى برادر! صلاح دين مى دان *** كه به پرهيزگارى است و تُقى
هست ليكن فساد دين ز طمع *** بى طمع شو، بكوش در تقوى
[147]
گم شد سعى آن كس كه اميد به غير خدا داشت.
منقطع كن ز خلق اميد كه حق *** حاجتت را كند به لطف، دوا
كم شود سعى آن كسى، شك نيست *** كه اميدش بُود به غير خدا
[148]
و گفت: ضامن شده است خداى رزق، هر واحدى را.
روزى ات بيش وكم مجو كه ازل *** شد مقدّر نصيب هر بنده
روزى خلق جمله عالم را *** هست ضامن، خداى بخشنده
[149]
و گفت: زدن دوست، دردناك بُود.
چون به هم دوستى كنند دو يار *** سينه از كينه به كه پاك بُود
مثل آمد ز دوست برگ گُلى *** زدن دوست، دردناك بُود
[150]
روشنى دل، از خوردن حلال است.
بازگَرد از گناه و گِرد مگرد *** اين ستم كردنت به خود تا چند؟
و آن گه از خوردن حلال، تو را *** روشنىِ دل است، اى فرزند!
[151]
ضرب زبان، سخت تر است از ضرب سنان.
زخم شمشير تيز، به گردد *** نشود نيك ضرب زخم زبان
هست ضرب زبان برِ عاقل *** سخت تر از هزار ضرب سنان
[152]
و گفت: گمراه شد آن كس كه ميل كرد به بدان.
بد مينديش و با بدان منشين *** بهر نيكان نثار كن دل و جان
زانكه گمراه شد به قول ولىّ *** ميل آن كس كه كرد سوى بدان
[153]
گمراه شد آن كس كه بفروخت دين به دنيا.
مده از دست، دين پىِ دنيا *** نيست اين جادۀ مسلمانى
زانكه گمراه شد كسى كه فروخت *** ز ابلهى دين(1)به دنيى فانى
[154]
تنگى دل، سخت تر است از تنگىِ دست.
تنگ دستى اگر چه جان كاهد *** دل مكن تنگ، اَرَت تميزى هست
تنگى دل از آنكه سخت تر است *** اى برادر! بسى ز تنگىِ دست
1) . در نسخۀ «ح»: دين باقى.
[155]
تنگى دل، از تنگ دستى است.
دست هركس گشاده است به مال *** دل او خرّم است و لبْ خندان
وان كه را دست تنگ و دل تنگ است *** تنگى دل، ز دستْتنگى دان
[156]
و گفت: تنگ شده است دنيا بر كسانى كه با هم دشمنى مى كنند.
بر سر دنيى گذاشتنى *** در نزاع اند خلق نافرجام
هست دنيا بر آن كسانى تنگ *** كه به هم دشمنى كنند مدام
[157]
خوش وقت آن كس كه اعتماد كرد به خدا.
جز خدا بر كس اعتماد مكن *** تا شود حاجتت تمامْ روا
اى خوشا وقت آن كس از خلقان *** كه بُود اعتماد او به خدا
[158]
و گفت: خوش وقت آن كس كه روزى يافت به عافيت.
واى بر هر كه از حرام ز حرص *** جسته روزى خود، شبان روزى
اى خوش آن كس كه يافت در عالم *** از سعادت، تعاقب روزى
[159]
درازى عمر با طاعت، از خلعت پيغمبران است.
عمر هركس گذشت در طاعت *** آن عطا از حقش پسنديده است
كه درازى عمر با طاعت *** خلعت انبياى بگزيده است
[160]
و گفت: دراز شد عمر آن كس كه كوتاه شد رنج او.
كاهش جان ز رنج تن باشد *** كس ندارد در اين سخن اشباه
هست عمر دراز و خاطر شاد *** آن كسى را كه رنج رسد(1)كوتاه
[161]
و از كلام اوست:...(2).
روشت گر زياده با جود است *** آن هوا پر نسوزدت فى الحال
رو به همجنس خويش كن پرواز *** تا كه باشى هميشه فارغ بال
[162]
جستن ادب، اولى است از جستن زر.
هر كه را ورد شد طريق ادب *** نيست ثانيش در جهان هنر
مرد را جستن ادب به جهان *** هست بهتر بسى ز جستن زر(3)
[163]
و از كلام اوست: دراز شد غم آن كس كه كوتاه شد اميد او.
تا اميد كسى بود به كسى *** نبود حال او ز غصّه تبه
آن كسى را بُود درازى غم *** كش ز چيزى اميد شد كوته
[164]
و از كلام اوست: طاعت دشمنى هلاك است.
نفس تو دشمن است و بر همه كس *** هست چون روزْ اين سخن روشن
نكنى هيچ وقت طاعت نفس *** كه هلاك است طاعت دشمن
[165]
و از كلام اوست: طاعت خداى، غنيمت است.
ساعتى گفته اند دنيا را *** پند بشنو ببر ز جمله سَبَق
ساعتى كز اجل امان داراى *** رو غنيمت شمار طاعت حق
[166]
و از كلام اوست: خوشا آن كس كه نيست او را اهل.
مرد بهر عيال، سختى ها *** كشد اندر جهان و گيرد سهل
ناخوشى ها چو بهر اهل كشند *** اى خوش آن كس كه نيست او را اهل(1)
[167]
و از كلام اوست: ظلم مرد، سر مى برد او را.
هر كه خون كسان به ظلم خورَد *** نخورَد از حيات، هرگز بر
تو چه حاجت كه خون او ريزى *** مرد را ظلم او ببُرّد سر
1) . در نسخۀ «ح» اى خوش آن كس كه او ندارد اهل.
[168]
ظلم پادشاهان، اولى است از دلال رعيت.
چون دليل است عدل و ظلم شهان *** منتشر در جهان بى سر و پا
گر كنى عدل و ظلم شه معلوم *** از دلال رعيّت است اولى
[169]
و گفت: ظلم بر مظلوم، ضايع نيست.
روز محشر ستانَد از ظالم *** داد مظلوم، حاكم صانع
ظالم ار ظلم كرد بر مظلوم *** اجر مظلوم كى شود ضايع
[170]
و گفت: ظلم ظالم، مى كِشد او را به هلاك.
حق، جزا چون دهد به قدر عمل *** دلت از ظلم و كينه گردان پاك
تا نگردى هلاك، ظلم مكن *** ظلمِ ظالم كِشد وِرا به هلاك
[171]
تشنگى مال، سخت تر است از تشنگى آب.
چون سراب است مال، مطلب از آنك *** تشنگى بيشتر شود ز سراب
سخت تر تشنگى مال بسى *** بُود از تشنگى مرد به آب
[172]
و گفت: سايۀ پادشاه، مثل سايۀ خداست.
شاه عادل محقّق است كه هست *** لطف رحمان(1)ميانۀ خلقان
1) . در نسخۀ «ح»: ايزد.
در پناهش گريز از آنكه بُود *** سايۀ شاه، سايۀ سبحان
[173]
وَ قَالَ: ظُلْمَةُ الظالِمِ(1)تُظْلِمُ الإيمَانَ.
و گفت: ظلم ظالم، تاريك مى كند ايمان را.
عدل و انصاف، همچو خورشيد است *** وز فروغش چو روز طلعتْ جان
ظلم، تاريكى بُود كه از آن *** هست تاريكْ چهرۀ ايمان(2)
[174]
سايۀ عمر ظالم، كوتاه است.
نفس هر دل سيه كه پرظلم است *** روز عمرش فرو شده است به جاه
جسته طول امل، و ليكن هست *** سايۀ عمر ظالمان كوتاه
[175]
وَ مِنْ كَلامِهِ: ظِلُّ الْكَرِيمِ وَسِيعٌ(3).
و از كلام اوست: سايۀ كريمان، فراخ است.
مظهر لطف چون كريمان اند *** سائلان اند نزدشان گستاخ
كى كريم آيد از سؤال به تنگ *** هست چون سايۀ كريمْ فراخ
[176]
و از كلام اوست: سايۀ كج، كج است.
مرد آزاده، راست چون سرو است *** كه از او كس نديده پايۀ كج
وز كجان، راستى مجو هرگز *** راستى را كج است سايۀ كج
[177]
وَ قَالَ: عِشْ قَنِعاً تَكُنْ(1)مَلِكاً.
و گفت: زندگانى به قناعت كن تا باشى پادشاه.
باش قانع، رضا به داده بده *** تا سرافراز انجمن باشى
به قناعت معاش مى گذران *** تا شهِ وقت خويشتن باشى
[178]
و گفت: عيب سخن، درازى سخن است.
سخن اندر سخن بسى است، وليك *** هنر و عيب او ملاحظه كن
هنرش كوتهى بود، عيبش *** ور درازى است كوتهى سخن
[179]
وَ مِنْ كَلامِهِ: عَاقِبَةُ الظَّالِمِ(2)وَخِيْمَةٌ.
و از كلام اوست: عاقبت ظالم، حسرت است.
گر نهى حرص و آز را يك سو *** گيرى از كار ظالمان عبرت
رو عنان باز كش ز ظلم كه هست *** آخر كار ظلم، جز حسرت(3)
[180]
و از كلام اوست: بلندى همّت، از ايمان است.
آزمون كرده اند و هست قرين *** همّت ارجمند با ايمان
هر كه را همّت بلند بُود *** آن عطا را يقين ز ايمان دان
[181]
دشمن عاقل، بهتر است از دوست نادان.
جهد كن، يار عاقل آر به دست *** جاهل اندر جهان فراوان است
زانكه صد بار دشمن عاقل *** بهتر از دوستى كه نادان است
[182]
و از كلام اوست: دشوارى كار، مقدمۀ آسانى است.
كار دشوار پيشت ار آيد *** نهراسى و رخ نگردانى
زانكه دشوارى اش مقدمه اى است *** كه دلالت كند بر آسانى
[183]
عَلَيْكَ بِالْحِفْظِ دُونَ الْجَمْعِ فِي مَكْتَبِهَا(1).
بر تو بادْ ياد گرفتن، نه جمع كردن در كتاب.
علم آموز و در بلاغت كوش *** تا شوى جمع فاضلان را شمع
بر تو بادا كه يادگيرى علم *** نه همى در كتاب سازى جمع
[184]
و گفت: عقوبت ظالم، شتافتن مرگ است.
هر كه بنياد ظلم كرد، از او *** عمر را(2)وقت روى تافتن است
اين عقوبت نكوست ظالم را *** كه به مرگ خودش شتافتن است
[185]
و از كلام اوست: از پس هر روزى شبى است.
هر كه كارش رود به كام پيش *** گو بنه دل به روز ناكامى
كز پى هر خوشى است ناخوشى اى *** هست هر روز را ز پى، شامى
[186]
و از كلام اوست: غنيمت يافت هر كه تندرستى يافت.
فاقه غم نيست گو غنيمت دان *** در جهان هر كه تندرستى يافت
تنگ دستى بلا و زان بَتَر است *** تن هركس ز رنج، سستى يافت
[187]
و از كلام اوست: گران شد قدر توكّل كنندگان.
در ترازوى قدر پُروزن است *** بر خدا چون كند توكّل مرد
بى توكّل، سبك بود قدرش *** شد گران قدْر چون توكّل كرد
[188]
سختى مرگ، آسان تر است از نشستن با كسى كه نخواهد دل تو را.
سختى مرگ باشد آسان تر *** از نشستن، عزيز من به كسى
كه نخواهد دل تو صحبت او *** اين چنينت مباد هم نفسى
[189]
پسر عاقل، بهتر است از پير جاهل.
شرف آدمى به عقل بُود *** هر كه او را بُود خِرَد ميزان
پسر عاقلِ نكوگفتار *** به ز پيرى است كو بُود نادان
[190]
و گفت: غايب شد نصيب آن كس كه غايب شد نفس او.
بهر نفست غم نصيب مخور *** چون نصيب است نفس را طالب
ليك مى دان كه غايب است نصيب *** هر كه را نفس او شود غالب
[191]
و گفت: خيانت [كرد] با تو آن كس كه دلالت كرد تو را بر بدى.
نيكخواه تو آن كسى است كه او *** به دلالتْ طريق خير نمود
با تو آن كس يقين خيانت كرد *** كه تورا كرد بر بدى خشنود
[192]
خيانت كرد با تو آن كس كه به خشم آورد تو را به باطل.
يار مشفق شناس آن كس را *** كه چو تو خشمگين شوى، غم خورد
كرد با تو خيانتى آن كس *** كه به باطل تورا به خشم آورد
[193]
و گفت: خشم تو از خداى، عيب توست.
بنده كو ز خواجه رفت به خشم *** درِ لطفش به روى خود در بست
رنجش از حق هنر مدان، زيراك *** خشم تو از خداى عيب تو است
[194]
غنيمت مؤمن، يافتن حكمت است.
هر كه او بر طريق حكمت زيست *** شد عزيز جهان و حرمت يافت
يافت بى شك غنيمتِ بسيار *** مؤمنى كو رموز حكمت يافت
[195]
و از كلام اوست: فيروزى يافت آن كس كه ظفر يافت به دين.
شرفى دارد آن كه ديندار است *** كه طفيلش بُود زمان و زمين
يافت فيروزى تمام آن كس *** كه ظفر يافت در جهان بر دين
[196]
فخر مرد به فضل، اولاست از فخر او به اصل او.
هر كه در اصل، پُرهنر افتاد *** نيست فخرش به اصل، هست به فضل
فخر كردن بُود به فضل اولى *** هيچ فاضل نكرد فخر به اصل
[197]
ظفر يافتن بر خصمت، در تحمّل است.
در مجالس بسى شود مغلوب *** سبُكى كو به جنگ تيز شتافت
نشوى بى وقار، چون بر خصم *** به تحمّل ظفر توانى يافت
[198]
و گفت: فعل مرد، دلالت مى كند بر اصل او.
هر كه را نسبتش نمى دانى *** خواه باش او عزيز و خواه ذليل
فعلش از اصل او دهد خبرت *** هست بر اصل او(1)فعل دليل
1) . در نسخۀ «ح»: مرد.
[199]
و از كلام اوست: فيروزى يافت كسى كه سلامت است از شرّ نفس.
هر كه در اصلِ طينت است شرير *** درد و رنجش ز شرّ نفسِ بد است
يافت فيروزى اى ولى آن كس *** كه سلامت ز شرّ نفس خود است
[200]
و از كلام اوست: آزادى مرد، در راستى است.
سرو چون راست رُست، رَست از غم *** وز كجى كس، نديد دل شادى
راست شو تا ز غم شوى آزاد *** زانكه در راستى است آزادى
[201]
و از كلام اوست: در هر دلى، عملى است.
دوست مشمار هر كه را بينى *** هيچ كس نيست خالى از خللى
نيست يك دل دو يار در عالم *** هست در هر دلى يكى عملى
[202]
و گفت: فرع هر چيز، خبر مى دهد از اصل او.
چشم نيكى مدار از بدْاصل *** بيد هرگز نياورد بر سر
مى دهد در فضاى باغ جهان *** فرع هر چيز ز اصل خويش خبر
[203]
و گفت: فاسد شد نعمت آن كس كه كفران نعمت كرد.
بنده با حق چو ناسپاس بود *** باز دارد ز خويش رحمت را
نعمتش بى گمان شود فاسد *** هر كه كفران نمود نعمت را
[204]
و از كلام اوست: گفتن مرد، خبر مى دهد از آنچه در دل اوست.
تا نگويد كسى سخن با تو *** بر تو باشد ضمير او مشكل
گفت او ليك مى دهد خبرت *** ز انچه پنهان بود ورا در دل
[205]
وَ مِنْ كَلامِهِ: قَبُولُ(1)الْحَقِّ مِنَ الدِّينِ.
و از كلام اوست: قبول حق، از دين است.
غم دنيا مخور كه تيره شوى *** دل خود ده به نور دين، تزيين(2)
دين طلب تا قبول حق يابى *** زانكه باشد قبول حق از دين
[206]
و از كلام اوست: قوّت دل، از درستى ايمان است.
نيست از جُثۀ قوى و ضعيف *** در صف دين، تهوّر مردان
قوّت دل، يقين بدان كه بُود *** مرد را از درستى ايمان
[207]
كشندۀ حريص، حرص اوست.
هر كه دانست كين جهان فانى است *** گشت شخص حيات، بندۀ او
وان كه بر چيزها حريص بُود *** حرص او مى شود كشندۀ او
[208]
و گفت: اندازه كن در كار، تا خلاص يابى از ذلل.
نكنى كار تا به اندازه *** چشم مى دار دم به دم خللش
اوّل اندازه گير، آنگه كار *** تا كه يابى خلاص از ذللش
[209]
و از كلام اوست: قيمت مرد، بدان چيز است كه او را نيكو داند.
كى در آن علم، قيمتت باشد *** كه به هر نكته اش فرو مانى
قيمت تو بُود بدان چيزى *** كه تو آن را بسى نكو دانى
[210]
و از كلام اوست: رفيق مرد، دليل دين اوست.
راه دور است تا به منزل حشر *** نتوان رفت بى رفيق طريق
نروى بى دليل دين،(1)زنهار! *** مرد را چون دليل دينست رفيق
[211]
و از كلام اوست: نزديكى بدان، زيان است.
با بد و نيك چون قرين گردى *** سودمند و زيانِ جان باشد
سود خواهى قرين نيكان باش *** با بدان قرب تو زيان باشد
1) . در نسخۀ «ح»: ره.
[212]
و از كلام اوست: تاريكى دل، از بسيار خوردن است.
همچو عيسى به قُرص مهر بساز *** تا دلت با صفا شود نزديك
مكن افراط در طعام كه هست *** دل ز بسيار خوردنت تاريك
[213]
و از كلام اوست: قدر مرد، آن چيز است كه همّت اوست.
سرفرازى كنى اگر سازى *** پايۀ همّتت بلند نخست
قدر جويى بلند همّت باش *** قيمت تو به قدر همّت توست
[214]
و گفت: كلام خداى، دواى دل هاست.
خالى از ياد حق مباش دمى *** نام(1)او چون منوّر دل هاست
مونس دل، كلام حق كن، زانك *** درد دل را دوا كلام خداست
[215]
كافر سخى، اميدوارتر است به بهشت، از مسلمان بخيل.
كافرى كو سخاوتى دارد *** در مسلمانى، او ذليل بود
هست اميدوارتر به بهشت *** زان مسلمان كه او بخيل بود
1) . در نسخۀ «ح»: ياد.
[216]
كفران نعمت، زايل كنندۀ نعمت است.
حق نعمت كسى كه داشت نگاه *** گشت افزونش نعمت و حرمت
هر كه در نعمتى كند كفران *** هست زايل كنندۀ نعمت
[217]
و از كلام اوست: كافى است پيرى جهت درد.
فلك از داده آنچه بستاند *** تو از آن دردمند و رنجورى
شد جوانى ز دست در حسرت *** بس بُود بهر درد دل، پيرى
[218]
و گفت: بس است مر حسود را حسد او.
حاسد از خود هميشه در رنج است *** چه كنى تو بدو چو فعل بدش
الَمَى بدتر از حسد چون نيست *** بس بود مر حسود را حسدش
[219]
و گفت: كمال علم، در حلم است.
علم آموز و علم خوان و بدانك *** شرف و قدر مردم، از علم است
علم را هم به حلم ده زينت(1)*** علم را چون كمال در حلم است
1) . در نسخۀ «ح»: علم را هم به حلم زينت هست.
[220]
كَفىٰ(1)مِنْ عُيُوبِ الدُّنيَا أنْ لَا يَبْقىٰ.
بس است تو را از عيب هاى دنيا آنكه باقى نمى ماند.
هست دنيا تمامْ عيب، وليك *** تو هنر دانى اش ز مشتاقى
نيست عيبى از آن بَتَر او را *** كه نمى ماند آن به كس باقى(2)
هست از عيبهاى دنيا آنك جاودانه نماند او باقى
[221]
بس است تو را از جهت غم، دانش تو به مرگ.
گر جهان سربه سر پُر از شادى است *** آدمى كى بود ز غم بى برگ
زانكه اين غم، تورا بُود كافى *** كه يقين است دانش تو به مرگ
[222]
و گفت: بس است مرگ، واعظ تو.
جانب حق مده ز دست كه حق *** در همه حال، حافظ تو وى است
مرگ، ياد آر تا خطا نكنى *** مرگ زيراك واعظ تو بس است
[223]
و گفت: بس است پيرى، كه خبر مرگ دهد.
روزگار شباب، حيف كزو *** بود شاخ حيات را صد برگ
پيرى اكنون بُود كفاف ترا *** كه دهد دم به دم خبر از مرگ
[224]
تمامى سخاوت، عذر خواستن است با آن.
با كسى چون سخا كنى گَهِ بذل *** لبش از اعتذار كن خندان
چون تمامى جود آن باشد *** كه بُود عذرخواهى اى با آن
[225](1)
و از كلام اوست: هر غمى را فرحى است.
دُردِ درد ار نصيب شد، غم نيست *** كه زلال طرب خورى قدحى
گر دلت پُرغم است، شادى كن *** زانكه با هر غمى بُود فرحى
[226]
و از كلام اوست: هر دردى را دوايى است.
گر شوى تيره روزگار، منال *** كز پى تيرگى صفايى هست
گر دوا بايدت، به درد بساز *** زانكه هر درد را دوايى هست
[227]
و گفت عليه السلام: نرمى سخن، بند دل هاست.
گر چو پولاد سخت باشد دل *** نرم گردد، چو گرمى سخن است
نرم گو، صيد تا كنى دل ها *** بند دل ها ز نرمى سخن است
1) . به نظر مى رسد كه براساس ترتيب الفبايى، احاديث 267 تا 274، مربوط به اين بخش از رساله اند. دقّت در حديث شمارۀ 226، مقدارى افتادگى يا جابه جايى را در نسخه ها نشان مى دهد.
[228]
وَ مِنْ كَلامِهِ: لَيِّنِ الْقَلْبَ(1)تُحْبَبْ.
و از كلام اوست: نرم كن دل خود را تا دوست داشته شوى.
هر كه شد سخت دل و درشت سخن *** آنكه پيوند اوست، دشمن اوست
نرم كن دل، به لطف گوى حديثْ(2)*** تا بُود دوستيت در هر پوست
[229]
و از كلام اوست: نيست پيرى از زندگانى.
رو جوان مغتنم شمُر طاعت *** زانكه گردى چو پير، نتوانى
در جوانى است قوّت و لذّت *** پيرى از عمر نيست تا دانى
[230]
و از كلام اوست: نيست مر حسود را راحت.
مى خورَد خون حسود و تو غافل *** خوش برآ كز ازل شد اين قسمت
كس چه حاجت كه رنج او جويد *** نيست هرگز حسود را راحت
[231]
و از كلام اوست: نيست مر سلطان علم را زوال.
پيش سلطان كشور علم اند *** خسروان زمانه، سرگردان
شاه كشور زوال بيند، ليك *** نيست سلطان علم را نقصان
[232]
و از كلام اوست: نيست شهرت از درشتى.
شهرت از آفت است، ليك در اصل *** اين مراتب به زور كُشتى نيست
شهرت از حلم و لطف(1)بايد مرد *** جان من! شهرت از درشتى نيست
[233]
لِكُلِّ عَداوَةٍ مَصْلَحَةٌ إلّا عدَاوَةُ الحَسُودِ(2).
مر هر عداوتى را مصلحتى است، الّا عداوت حسود را.
هر كه او دشمنى كند، دفعش *** مصلحت ديد مى توان ز افكار(3)
دشمنىِ حسود را چه كنم *** كه در آن، مصلحت نيايد كار
[234]
و گفت: هركس بلند شد همّت او، دراز شد غم او.
گو به همّت، ز سرو، برتر باش *** هر كه خواهد كه سرفراز شود
زانكه هركس بلندهمّت شد *** سايۀ عمر او دراز شود
[235]
هر كه بسيار [شد] سخن او، بسيار شد ملامت او.
كس ملامت نكرد خامُش را *** نيست پُرگوى را سلامت او
آن كسى را كه شد سخنْ بسيار *** همه كس مى كند ملامت او
[236]
و گفت: مشرب خوش، جمع كنندۀ اهل دل است.
هر كه را هست مشرب صافى *** تشنۀ صحبت وى اند گروه
كس نكرد آب تلخ و شور، به جاى *** جاى آب خوش است، ليك انبوه
[237]
و گفت: مجلس علم، مرغزار بهشت است.
بهتر از خُلد، مجلسى باشد *** مجلس عالمان پاك سرشت
مجلس علم جوى زانكه بُود *** مجلس علم، مَرغزار بهشت
[238]
و گفت: هلاك كنندۀ مرد، تيزى طبيعت اوست.
همچو خضرش بُود حيات ابد *** هركه را خلق و لطف، عادت و خوست(1)
و آنچه سازد هلاك در يك دم *** مرد را تيزى طبيعت اوست
[239]
مصاحبت با بدان، مثل كشتى است در دريا.
هست كشتى نوح بهر نجات *** گر شوى هم نشين دانايى
هم نشينى بُود چنان به بدان *** كه بُود كشتى اى به دريايى
1) . در نسخۀ «ح»: هر كه را لطف و حلم عادت اوست.
[240]
و از كلام اوست: پشيمان نشد آن كس كه خاموش شد.
هر كه انديشد و سخن گويد(1)*** هرچه گويد، بر او به تاوان نيست
صد پشيمانى است در گفتن *** هر كه خاموش شد، پشيمان نيست
[241]
مجلس كريمان، حصار سخن است.
چون به جُهّال، هم نشين باشى *** به كه دارى نگه شمارِ سخن
روضۀ مجلس كريمان است *** نزد اهل خِرَد، حصار سخن
[242]
و گفت: منقبت مرد، زير زبان اوست.
گفت آن كو سخنْ پسنديده *** شرف و قدر خويش، ظاهر كرد
تا بزرگى كنى، زبان خوش دار *** هست زير زبان، بزرگىِ مرد
[243]
نشستن با جاهل، تباه كنندۀ دين است.
گر به روشن دلان جليس شوى *** چهره مانند ماه خواهى كرد
ور نشينى به جاهلان، شك نيست *** دين خود را تباه خواهى كرد
1) . در نسخۀ «ح»: هر كه شد تند، چون سخن گويد.
[244]
وَ قَالَ: نُورُ المُؤمِنِينَ(1)مِنْ قِيَامِ اللَّيْلِ.
و گفت: نور مؤمنان، از برخاستن شب است.
گر تورا ذوق بندگى حق است *** شب همان به كه در طلب خيزى
نور رخسار مؤمنان چون هست *** از فيوضات ورد و شب خيزى
[245]
و گفت: فراموشى مرگ، زنگ دل هاست.
ياد مرگش چو موم، نرم كند *** فى المثل گر دلى بُود از سنگ
وان كه از مرگ، خود فرامُش كرد *** گيرد آيينۀ دل او زنگ
[246]
منوّر گردان قبر خود را به نماز در تاريكى شب.
نيست كارى بزرگ تر ز نماز *** گر بزرگى، دمى مشو بيكار
گورِ تاريك خود، منوّر كن *** به صفاى نماز در شب تار
[247]
خبر مرگ خود يافتى، وقتى كه سفيد شد سرِ تو.
از جهان سرد شد دلت، زان رو *** جَعد كافور گشت مُشك تَرَت
يافتى اندكى ز مرگ، خبر *** ليك وقتى كه شد سفيد سرت
1) . خ ل: المؤمن.
[248]
نمْ آمِناً تَكُنْ فِي أمْهَدِ الفِرَاشِ(1).
خواب كن با امن، تا باشى در بهترين فراشى از فراش ها.
خلق اگر از تو امن و تو امنى *** با سعادت، يقينْ قرين باشى
گر به امن است خوابت، اى بيدار! *** در فراش نكوترين باشى
[249]
و از كلام اوست: رسيدن به آرزو، در توانگرى است.
كام دل، هيچ تنگ دست نيافت *** مستحق از مراد خويش بزيست
خود رسيدن به آرزو و مراد *** گر دهد دست، در توانگرى است
[250]
وَ قَالَ: نَارُ الفُرْقَةِ(2)أحَرُّ مِنْ نَارِ جَهَنَّمَ.
و گفت: آتش درون، سوزنده تر است از آتش دوزخ.
حذر از آه سوزناكان كن *** اگرت هست آرزوى نعيم
كآتش اندرونِ سوختگان *** هست سوزنده تر ز نار جحيم
[251]
نور پيرى خود را مگردان سياه به معصيت.
اى كه مويت سفيد شد ديگر *** شرم دار از خدا(3)و گناه مكن
نور پيرى خويش را كه عطاست *** خواجه! در معصيت، سياه مكن
[252]
نازكى روى مؤمن، در تقواست.
نور وجه از صلاح و تقوا جوى *** بشنو اين قول شاه و قصّه مخوان
نازكى اى كه روى مؤمن راست *** آن ز پرهيزگارى او دان
[253]
نهادن نيكى در غير موضع، ظلم است.
همچو بر جاى نيك بد كردن *** نيك كردن به جاى بد، ظلم است
كردن نيكويى نكوست، ولى *** گرنه بر جاى خود بُود، ظلم است
[254]
گناه صدقۀ منّت نهنده، بيشتر است از اجر او.
صدقه چون دهى، منه منّت *** تا كه بسيار قدر او باشد
گنه صدقۀ دِه به منّت، هست *** بيشتر زانكه اجر او باشد
[255]
وِلَايَةُ الأحْمَقِ سَرِيعةُ الزَّوَالِ وَ قَبُحَ خُلْقُه(1).
دوستى احمق، زود زايل شود كه زشت است خُلق او.
با تو گر دوستى كند احمق *** زود، آن دوستى شود زايل
زشت خُلق است از آن نمى سازد *** هرگز احمق نساخت با عاقل
1) . در بعضى نسخ روايت چنين آمده است: ولاية الأحمق سريعة الزوال و ويل لمن ساء خلقه و قبح خلقه.
[256]
واى بر آن كس كه بد است خوى او و زشت است صورت او.
هر كه را خوى خوش بود خَلقى *** همه باشند بندۀ رويش
نيست چيزى ز خوى بد، بدتر *** واى بر هر كه بد بود خُويَش
[257]
تنهايى مرد، بهتر است از هم نشين بد.
هر كه را نيست هم نشينِ نكو *** گو به خلوت، مده كسى را يار
مرد را زانكه هست تنهايى *** بهتر از هم نشين بد، بسيار
[258]
و از كلام اوست: مواسات كرد با تو آن كس كه غافل شد از تو.
صحبت خلق، جمله دردِسر است *** نيست از دوستى كسى، حاصل
نشود رنجه چون مواسا كرد *** با تو آن كس كه از تو شد غافل
[259]
وَ مِنْ كَلامِهِ: وَالَاكَ مَنْ لَمْ يُعَادِلْكَ(1).
و از كلام اوست: دوستى كرد با تو آن كس كه دشمنى نكرد با تو.
چون بدت نيست، جزا نيكى است *** بد مكافات بد مدان نيكو
وين يقين دان كه دوستى كرده است *** آنكْ او دشمنى نكرد به تو(2)
[260]
وَ مِنْ كَلامِهِ: وَيْلٌ لِلْحَسُودِ مِنْ حَسَدِهِ(1).
و از كلام اوست: واى مر حسود از حسد او.
گر تورا رنگ چهره آل بود *** همه خون خوردن است راى حسود
رنگ بر روى كس نبايد ديد *** حسد از حد ببُرد، واى حسود!
[261]
و از كلام اوست: ولىّ طفل، روزيمند است.
مكن از فاقه هيچ انديشه *** گر فراوان بُود تورا فرزند
غم روزى مخور، خدا بدهد *** ولى طفل، هست روزيمند
[262]
و از كلام اوست: واى بر آن كس كه دشمنى ظاهر كرد با آزادان.
گر تو با مُقبلان، نزاع كنى *** رود از دست، دين و دُنيى تو
كه به آزادگان صاحب دل *** دشمنى هر كه كرد، واى بر او
[263]
وَ مِنْ كَلامِهِ: هُمُومُ الْمَرْءِ بِقَدْرِ هِمَّتِهِ(2).
و از كلام اوست: غم هاى مرد، به اندازۀ همّت اوست.
غم خورد جمله زيردستان را *** آنكه با همّت است و مردم دوست
هست غم هاى مرد در عالم *** هم به اندازه اى كه همّت اوست
[264]
و از كلام اوست: دور است از نصيحت، دشمن.
نشود بهره مند پند عدو *** رُخ(1)بختش ز ديده مستور است
كور را شمع، پيش راه مدار *** كز نصيحت عدو بسى دور است
[265]
غم نيك بخت، آخرت اوست، و غم بدبخت، دنياى او.
دين ز دنيا طلب كنان، خلقى *** گشته پويان در اَسفل و اَعلا
آخرت، قصد نيك بخت بُود *** قصد بدبخت، نيست جز دنيا
[266]
و از كلام اوست: هلاك مرد در تكبّر است.
جز تواضع نباشدش خصلت *** در سرافرازى آن كه فرد بُود
تا نگردى هلاك، كبر مكن *** در تكبّر هلاكِ مرد بُود
[267]
گريختن از نفس خود، سودمندتر است از گريختن از شير.
از سگ نفس و گرگِ درّنده *** شيرمردان، دلير بگريزند
گر گريزى ز نفس، سودش هست *** بيشتر گر ز شير بگريزند
1) . در نسخۀ «ح»: رنج.
[268]
و از كلام اوست: شكستن ثريد، غير خوردن ثريد است.
در شكن نان، اگر همه سيرى *** بهر هم كاسه باش مهمان دوست
شاه مردان، تريد را گفت است *** كه شكستن، به غير خوردن اوست
[269]
هلاك شد حريص و او نمى داند.
حرص، جان كَندن است و مرد حريص *** هر دمش بيش، سوى خود خواند
شد حريص از بلاى حرص هلاك *** زان بَتر آنكه او نمى داند
[270]
همّت مرد قيمت اوست.
قيمت از همّت است مردم را *** هر كسى آرزو، بدانچه همّت اوست
خواهى ار قدر هر كسى دانى *** همتش آنچه هست قيمت اوست
[271]
بيار آنچه پيش توست تا شناخته شوى به آن.
ظاهر خويش هر كه پنهان داشت *** بر ضميرش كسى نيافت وقوف
پيشت از دانش آنچه هست، بيار *** كه بدان چيز مى شوى معروف
[272]
نيست دين آن كس را كه مروّت نيست.
آدمى گر مروّتى دارد *** از عطاهاى كردگار يكى است
لازم دين مروّت است و وفا *** نيست دين هر كه را مروّت نيست
[273]
نيست درويشى مر عاقل را.
نيست درويشى و توانگرى *** نزد اهل يقين همان مى دان
احمق مال دار درويش است *** نيست درويش عاقل بى مال
[274]
كرامت نيست دروغگوى را.
از كرامت چو شيخ لاف مزن *** صدق او هست جذبۀ جاذب
ور ندارد، دروغ دان قولش *** نيست باور، كرامت از كاذب
[275]
و از كلام اوست: نيست راحت مر حسود را.
خون خورد دم به دم ز غصّه، حسود *** دارد از فعل خويشتن، زحمت
هر كه را راحتى است، رنج وى است *** نيست هرگز حسود را راحت
[276]
و از كلام اوست: غم نيست مر قناعت كننده را.
لازم حرص احتياج و غم است *** شادمان نيست يك نفس(1)طامع
شادى اندر قناعت است و حضور(2)*** نيست غم هر كه را بُود قانع
[277]
و از كلام اوست: نيست حرمت مر فاسق را.
هر كه به رنج خير و طاعت رفت *** خوب فرجام و نيك نام بُود
حرمت، اهل صلاح را باشد *** ليك بر فاسقان، حرام بود
[278]
و گفت عليه السلام: نيست وفا مر زن را.
هيچ زن ديده اى كه شرط وفا *** در جهان با كسى به جا آرد
جسته باشد زِ زهر، طعمِ شكر *** هر كه از زن، وفا طمع دارد
[279]
و از كلام اوست: نيست دشنام مر فحش گوى را.
گر دهى فحش گوى را دشنام *** مدح او باشد و مذمّت تو
نيست دشنام فحش گويان را *** ور دهى هست كسر حرمت تو
[280]
و گفت: نيست امانت آن كس را كه نيست ايمان، او را.
چون خيانت كند امانت را *** آنكه باشد درست پيمانش
خود امانت نگه نخواهد داشت *** هركه نبْود درستْ ايمانش
[281]
و گفت: نيست ايمان آن كس را كه نيست سوگند او را.
از قسم هر كه اعتبار گرفت *** اندر ايمانش هيچ نقصان نيست
وان كه سوگند مى خورد به دروغ *** در دل او فروغ ايمان نيست
[282]
و از كلام اوست: توانگرى نيست آن كس را كه فضل نيست او را.
فاضلان اند اغنياى زمان *** هست بى مايه آنكه فاضل نيست
نشمارى توانگران را كس *** كِش ز علم و هنر فضايل نيست
[283]
و از كلام اوست: بيايد به تو آنچه تقدير كرده شده است تو را.
به سرت هرچه آيد از به دو نيك *** نكشى سر ز خامۀ تقدير
خود به تو مى رسد هر آن چيزى *** كه مقدّر شده ست، بى تغيير
[284]
بكند سخن چين در يك ساعت، فتنه هاى ماه ها.
فتنه ها در ميان مردم هست *** از سخن چين روسياه، تمام
كه به يك ساعت از شرارت نفس *** فتنۀ ماه ها كند به تمام(1)
[285]
و گفت: زيادت مى كند صدقه در عمر.
صدقه گر دهى به عمر دراز *** آخر عمر، بازيابى عمر
صدقه، عمر را دراز كند *** صدقه ده، تا دراز يابى عمر
1) . در نسخۀ «ح»: نمّام.
[286]
و گفت: طلب مى كند تو را رزق، چنانچه طلب مى كنى تو او را.
بر تو عاشق شده ست روزىِ تو *** وز طلبكارى تو صد طربش
مر تو را رزق تو همى طلبد *** هم بدان سان كه تو كنى طلبش
[287]
يَأمَنُ الخَائِفُ إذَا وَصَلَ إلى مَا خَافَهُ(1).
ايمن مى شود ترسنده، هرگاه كه برسد به آنچه مى ترسد از او.
بودن اندر بلا، به از بيم است *** به لب از بيم جان، روان برسد
شود ايمن كسى كه مى ترسد *** ز انچه ترسد چو او بدان برسد
[288]
و گفت: مى گردد كارهاى صابر با مراد او.
گر غمين است، خاطرت غم نيست *** دم به دم بينى اش كه شاد شود
صبر فرماى كار در هر كار *** تا كه كار تو بر مراد شود
[289]
برسد مرد به راستى به منزلت بزرگ.
هنرى همچو راستى به خدا *** در جهان هنر دگر نبْود
مرد از راستى رسد جايى *** كه آنجا بزرگ تر نبْود
1) . خ ل: يخافُهُ.
[290]
مهتر مى شود مرد با قوم خود، به نيكويى كردن با ايشان.
به كسان خود ار كنى نيكى *** سيّد قوم گردى و سرور
زانكه با قوم خود به احسانى *** كه كند مرد، مى شود مِهتر
[291]
و از كلام اوست: نااميدى دل، راحت نفس است.
تا دلت را به كس اميد بُود *** هست بى رنج بودنت مشكل
به كسى ور اميد مى دهدت *** راحت نفس، نا اميدى دل
[292]
نيك بخت مى شود مرد، به مصاحبت كردن نيك بخت.
آدمى بى گمان به هر قومى *** كه تشبّه نمود، از ايشان شد
پس يقين نيك بخت شد آن كس *** كه مصاحب به نيك بختان شد
[ختام]
حسن توفيق چون گرفت نظام *** شد بعون اللّٰه اين رساله تمام
كيمياى سعادت است اين دُرج *** دُرج گوهر، بسى در او شده خرج
از حروفش دُر ثمين هر حرف *** معنى هر حديث، بحرى ژرف
كلماتش سطور خطّ نجات *** ترجمانش روان چو آب حيات
كلك هر بيت، كرده زين انشا
چون پرى خانه كرده چهره گشا
نوخطانِ صحيفۀ خطّ و خال *** گُل رُخانِ رياض غنج و دلال
رهبر من شده به سوى جنان *** زو مرا تازه چون جنانْست جهان
اين سخن، نظم ساز، و نيم بس *** عذرخواه گناه، اينم بس
نظم اين ترجمان چو مى گفتم *** گل اين بوستان، چو مى رُفتم
سال تاريخش آرزو كردم *** فكر اين آرزو، نكو كردم
گر بخوانى حساب اين تاريخ *** به «تمامت» يقين شود تاريخ
چون ز تاريخ او بنا گشتى *** سوى بحر دگر بران گشتى
كردم ابيات اين خجسته كلام *** نود و دو است با دويست، تمام
ليكن ابيات او ز روى عدد *** آمده راست ششصد است و نود
از كست اين وليك بسيار است *** بخت آن كش به جان، طلبكار است
باد خواننده اش به كام و مراد
كاتبش را خدا بيامرزاد!
آمين!
المولى محمّد أمين الأسترآبادي (1036 ق) جمعها و رتّبها مولى خليل القزويني (1089 ق) تحقيق: على فاضلى
الحمد للّٰه ربّ العالمين، و الصلاة و السلام على خير خلقه محمّد و آله الطاهرين.
و بعد فإنّ من المسائل المهمّة الّتي تفيد المشتغلين في العلوم الإسلاميّة، هي التعرّف على الشخصيّات الّتي كان لها دور في الأبحاث الفكريّة و العلميّة و لو في فترة معيّنة من الزمان. و من هذه الشخصيات المولى محمّد أمين الأسترآباديّ «ره» الّذي صار لأفكاره مؤيّدون و منتقدون كثيرون، بحيث بقيت أفكاره حتّى عصرنا الحاضر في كتب الاُصول و غيرها. و خدمةً للعلم و روّاده أوردنا في مقدّمة هذا الكتاب كلّ ما عثرنا عليه حول المؤلّف.
قال شيخه السيّد محمّد العاملي صاحب المدارك (م 1009) في
إجازته له:
فإنّ المولى الأجلّ الفاضل، المترقّي بحسن فهمه الصائب إلى أعلى المراتب، المستعدّ لتلقّي نتائج المواهب من الكريم الواهب، مولانا محمّد أمين الأسترآباديّ بلّغه اللّٰه من الخير آماله و ختم بالحسنى أعماله.(1)
و قال اُستاذه ميرزا محمّد الأسترآباديّ (م 1025 ق) في إجازته له:
و كان المولى الأجل الأكمل، و الفاضل الأسعد الأوحد، حاوي مرضيّات الخصال، و حائز - السبق في مضمار الكمال، المستعدّ لسعادات الدنيا و الدين مولانا محمّد أمين - رفع اللّٰه تعالى قدره، و كثّر في علماء الفرقة الناجية مثله - ممّن بذل في تحصيل ذلك جُهده، و صرف نحو تحقيق مسائله وكده(2)، حتّى بلغ منها منزلة سامية، و أدرك درجة عالية... فقد فتّش عن معضلاته [أي معضلات تهذيب الأحكام]، و استفتح أعقال مشكلاته، ممّا ينبئ عن بلوغه الغاية القصوى، و حلوله المقام الأسنى(3).
و وصفه المجلسيّ الأوّل (م 1070 ق) في لوامع صاحبقراني ب «فاضل متبحّر مولانا محمّد أمين أسترآبادي رحمه الله»(4). و في روضة المتقين ب «الفاضل الأسترآبادي رحمه الله»(5).
و وصفه ابنه (م 1110 ق) ب «رئيس المحدّثين مولانا محمّد أمين الأسترآباديّ».(6)
1) . لاحظ إجازته بتمامها في ميراث حديث شيعه، المجلد السادس، ص 520.
2) . الوكد - بضم الواو و فتحها - الهمّ و القصد، و بالضم: السعي و الجهد.
3) . لاحظ الإجازة بتمامها في ميراث حديث شيعه، المجلد السادس، ص 523.
4) . لوامع صاحبقراني، ج 1، ص 47.
5) . روضة المتقين، ج 1، ص 21 و 80.
6) . بحار الأنوار، ج 1، ص 20.
و قال أيضاً: «المحدّث العالم المولى محمّد أمين بن محمّد شريف الأسترآباديّ».(1)
و وصفه المولى خليل القزوينيّ (م 1089 ق) ب «المحقّق المدقّق مولانا محمّد أمين الأسترآباديّ»(2).
و قال الشيخ الحرّ (م 1104): «مولانا محمّد أمين الأسترآبادي، فاضلٌ، محقّق، ماهر، متكلّم، فقيه، محدّث، ثقة، جليل».(3)
و قال صاحب الرياض (م 1130 ق): «مولانا رئيس المحدّثين محمّد أمين الأسترآباديّ. صهر مولانا ميرزا محمّد الأسترآباديّ»(4).
و وصفه القاضي سعيد القميّ (م ح 1107 ق) ب «المولى الفاضل المتبحّر مولانا محمّد أمين الأسترآباديّ»(5).
و قال الشيخ يوسف البحرانيّ (م 1186 ق):
و كان فاضلاً محقّقاً، مدقّقاً ماهراً، في الاُصولين و الحديث، أخباريّاً صلباً، و هو أوّل من فتح باب الطعن على المجتهدين، و تقسيم الفرقة الناجية إلى أخباريّ و مجتهد، و أكثر في كتابه الفوائد المدنية من التشنيع على المجتهدين، بل ربما نسبهم إلى تخريب الدين، و ما أحسن و ما أجاد، و لا وافق الصواب و السداد، لما قد ترتّب على ذلك من عظيم الفساد، و قد أوضحنا ذلك بما لا مزيد عليه في كتابنا الدرر النجفية و في كتابنا الحدائق الناظرة في أحكام
العترة الطاهرة.(1)
و وصفه الوحيد البهبهانيّ (م 1206 ق): ب «المدقِّق الأسترآباديّ»(2).
و قال الخوانساريّ (م 1313 ق):
الفاضل الفضولي، و مناصل المجتهد و الاُصوليّ، صاحب القلم العادي، و القلب المبادي ابن محمّد الشريف مولى محمّد أمين الأخباريّ الأسترآبادي، كان في مبادئ أمره داخلاً في دائرة أهل الاجتهاد، و سالكاً [مسلك] أساتيذه الأمجاد، بذهنه الوقّاد، و فهمه النقّاد، بحيث قد أجازه صاحبا المدارك، و المعالم(3)رحمة اللّٰه عليهما، بصريح هذا المفاد، و صريح هذا المراد، و قد رأيت نسختي إجازتهما المنبئين عن غاية فضيلة الرجل و نبالته، بخطّهما الشريف المعروف لدى الضعيف(4).
ثمّ شرع في الطعن عليه و ذكرِ آرائه و الردّ عليها، و استعمل ألفاظاً لا تليق بشأنهما.
قال المحدّث النوريّ (م 1320 ق):
المحدّث الفاضل، العالم المولى محمّد أمين بن محمّد الأسترآباديّ نزيل مكّة المعظّمة(5).
ثمّ ذكر كلام صاحب الروضات و انتقده.
و قال السيّد محسن العامليّ (م 1371 ق):
السيّد ميرزا محمّد أمين الأسترآباديّ الأخباريّ رأس الأخباريين
في القرن الحادي عشر، و أوّل من حارب المجتهدين و تجرّد للردّ عليهم، داعياً إلى العمل بمتون الأخبار، طاعناً على الاُصوليين بلهجة شديدة(1).
قال الشهيد المطهريّ (م 1358 ش):
امين استرآبادى كه از علماى بزرگ شيعه و رأس اخباريين شيعه و معاصر با اوائل صفويه است كتابى دارد به نام الفوائد المدنية(2).
1 - السيّد شمس الدين محمّد العاملي - صاحب مدارك الأحكام (م 1009 ق).
قال المؤلّف في الفوائد المدنيّة، (ص 17):
اوّل مشايخي في علمي الحديث و الرجال، و تشرّفت بالاستفادة و أخذ الإجازة منه(3)في عنفوان شبابي في المشهد الغرويّ في أوائل سنة سبع بعد الألف. و هو السيّد السند و العلاّمة الأوحد صاحب كتاب المدارك «شرح الشرائع».
و قال المصنّف أيضاً في الفوائد المكيّة، (ص 136-137):
و اعلم أنّ السيّد السند و العلّامة الأوحد صاحب المدارك «شرح الشرائع» أوّل مشايخي في فنّ الحديث و الرجال قدس سره، و قد استفدت من عالي جنابه في سنة سبع بعد الألف في المشهد المقدّس الغرويّ على ساكنه أفضل التحيّة و السلام.
2 - الشيخ حسن بن الشهيد الثاني - صاحب المعالم (م 1011 ق)
وصفه في الفوائد المدنيّة (ص 283) ب «مولانا و شيخنا العلّامة و الحبر المحقّق الفهّامة، الشيخ جمال الدين أبو منصور الحسن بن العالم الربّاني الشهيد الثاني قدس اللّٰه سرّهما».
و قال أيضاً في (ص 293): شيخنا مولانا الشيخ جمال الدين أبو منصور بن الشهيد الثاني رضى الله عنه.
و وصفه في شرح التهذيب (ص 749) ب «شيخنا الفاضل صاحب المنتقى»
و (في ص 89) ب «شيخنا الفاضل المدقّق».
3 - السيّد تقيّ الدين محمّد النسّابة\الشاه تقيّ الدين محمّد الشيرازيّ.
قال الشيخ الحرّ: فاضل، محقق، توفّي سنة 1019 ق.
ذكره السيّد عليّ بن ميرزا أحمد في السلافة و أثنى عليه(1).
و ذكره مولانا محمّد أمين في الفوائد المدنيّة، و ذكر أنّه قرأ عليه، فقال في وصفه:
أعظم العلماء المحقّقين، وحيد عصره و فريد دهره، السيّد السند و العلّامة الأوحد، سيّد العلماء المحقّقين و قدوة الأتقياء المقدّسين، الشاه تقيّ الدين محمّد النسّابة(2).
و الظاهر أنّه تلمّذ عليه بشيراز حوالي سنة 1010 ق؛ لأنّه قال في الفوائد المدنيّة (ص 278): «قد ذكر رجل فاضل صالح ثقة في دار العلم شيراز قبل اشتغالي بهذا التأليف الشريف بعشرين سنة».
و فرغ رحمه الله عن تأليفه سنة 1031 ق.
4 - الشيخ محمّد بن الحسن صاحب المعالم (م 1030 ق)
هو شيخ إجازته و شريك درسه عند ميرزا محمّد الأسترآباديّ، له مصنّفات، منها شرحه على الاستبصار طَبعت مؤسسة آل البيت أخيراً أربع مجلّدات منه.
قال المؤلّف في شرح تهذيب الأحكام (ص 109):
إنّي أروي بطريق الإجازة عن الشيخ الورع الفاضل الشيخ محمّد بن الحسن بن زين الدين العامليّ، عن والده، جميع ما يجوز له روايته بكلّ طرقه، من جملتها هذا الطريق الّذي نقلناه عنه(1)قدس اللّٰه أرواحهم.
و ينقل عن هذه الإجازة كثيراً ما الأفندي في الرياض(2).
5 - ميرزا محمّد بن عليّ الأسترآباديّ (م 1025 ق)
قال في الفوائد المدنيّة (ص 17):
و أمّا آخر مشايخي في فنّ الفقه و الحديث و الرجال، و هو مولانا العلاّمة المحقّق، الفيلسوف المدقّق، أفضل المحدّثين و أعلم المتأخّرين بأحوال الرجال، و أورعهم ميرزا محمّد الأسترآباديّ المجاور بحرم اللّٰه المدفون عند خديجة الكبرى، و قد استفدت منه في مكّة المعظّمة من أوائل سنة خمس عشرة بعد الألف إلى عشر سنين. و أجاز لي(3)أن أروي عنه جميع ما يجوز له روايته. فقد عرضت عليه ما سنذكره من اختيار طريقة القدماء و ردّ طريقة المتأخّرين، فاستحسنه و أثنى عليّ.
و قال أيضاً في الفوائد المدنيّة (ص 185):
إنّي قد قرأت اُصول كتاب الكافي و كلّ تهذيب الحديث و غيرهما على أعلم المتأخّرين بعلم الحديث و الرجال و أورعهم، و هو سيّدنا الإمام العلّامة و القدوة الهمام الفهّامة، قدوة المقدّسين، أعظم المحقّقين ميرزا محمّد الأسترآباديّ، و هو قد قرأ شيخه على شيخه متّصلة إلى أصحاب العصمة عليهم السلام.
و قال في الفوائد المكّيّة (ص 114):
شيخنا العلاّمة المحقّق قدوة المقدّسين، أفضل المتأخّرين في الحديث و الفقه و الحديث و أورعهم، ميرزا محمّد الأسترآباديّ قدس اللّٰه سرّه.
و قال أيضاً في الفوائد المكّيّة (ص 6):
و قد اختار هذه الطريقة في أواخر عمره، و هو آخر مشايخي في الحديث و الفقه و الرجال، الإمام العلّامة و القدوة الهمام الفهّامة، عمدة المحقّقين، زبدة المدقّقين، قدوة المقدّسين، سند المحدّثين، فقيه أهل البيت عليهم السلام ميرزا محمّد الأسترآباديّ نوّر اللّٰه مرقده، المجاور المدفون ببلد اللّٰه الأمين.
و قال أيضاً في الفوائد المكيّة (ص 137):
ثمّ اعلم أنّ شيخنا العلّامة أفضل المتأخّرين في الفقه و الحديث و الرجال و أورعهم، آخر مشايخي في علم الفقه و الحديث و الرجال، ميرزا محمّد الأسترآباديّ نوّر اللّٰه مرقده، و قد استفدت من عالي جنابه من سنة أربع عشر بعد الألف في مكّة المعظّمة إلى آخر عمره.
و قال المصنّف أيضاً في دانشنامه شاهى:
تا آنكه نوبت به اعلم العلماء المتأخّرين في علم الحديث و علم الرجال و أورعهم في الكل ميرزا محمّد استرآبادى نوّر اللّٰه مرقده
الشريف رسيده پس ايشان بعد از آنكه جميع فنون حديث را به فقير تعليم كردند اشاره كردند كه احياء طريقه اخباريين بكن و شبهاتى كه معارضه با آن طريقه دارد دفع آن شبهات بكن. من را اين معنى در خاطر مى گذشت ليكن رب العزة تقدير كرده بود كه اين معنى بر قلم تو جارى شود.
1 - الشيخ إبراهيم بن عبد اللّٰه الخطيب الأسترآباديّ(1)
هو من مشايخ السيّد الشهيد المير محمّد مؤمن بن دوست محمّد الأسترآباديّ (م 1088 ق) صهر المولى محمّد أمين الأسترآبادي على كريمته، الآتي ذكره.
2 - الشيخ حسين بن الحسن بن يونس بن محمّد ظهير الدين العامليّ العيناثيّ الظهيريّ.
هو من مشايخ الشيخ الحرّ، قال في أمل الآمل (ج 1، ص 65-70):
كان فاضلاً عالماً ثقة صالحاً زاهداً عابداً ورعاً فقيهاً ماهراً شاعراً، قرأ عنده أكثر فضلاء المعاصرين بل جماعة من المشايخ السابقين عليهم... قرأت عنده جملة من كتب العربيّة و الفقه و غيرهما من الفنون... ألّف رسائل متعدّدة و كتاباً في الحديث و كتاباً في العبادات و الدعاء.
و قال الأفندي و تبعه السيّد حسن الصدر:
فاضل عالم فقيه كامل، من أجلّاء تلامذة المولى محمّد أمين
1) . بحار الأنوار، ج 110، ص 155؛ لؤلؤة البحرين، ص 116؛ أعيان الشيعة، ج 2، ص 226؛ طبقات أعلام الشيعة، ج 5، ص 3.
الأسترآباديّ المحدّث المشهور، و قد قرأ عليه بمكّة المعظّمة(1).
3 - فخر الدين حيدر بن محمود اللنكريّ الحسينيّ.
ذكره آقابزرگ، و قال:
من تلاميذ محمّد أمين الأسترآباديّ صاحب الفوائد المدنيّة، كتب على ظهر نسخة من الفوائد المدنيّة بخطّه بعد قراءة صاحب الترجمة الكتاب عليه: القراءَة و البلاغ و الرواية في سنة إحدى و ثلاثين و ألف حكاه نجوم السماء عن شذور العقيان للمير إعجاز حسين الكنتوريّ.(2)
4 - الشيخ زين الدين بن محمّد بن الحسن بن الشهيد الثاني (1009-1064 ق) هو من مشايخ الشيخ الحرّ، قال في أمل الآمل (ج 2، ص 84-92):
كان عالما فاضلاً كاملاً متبحِّراً محقّقاً مدقّقاً ثقةً عابداً ورعاً شاعراً مُنشئاً أديباً حافظاً لفنون العلوم العقليات و النقليات، جليل القدر عظيم المنزلة لا نظير له في زمانه، قرأ على أبيه و على الشيخ الأجلّ بهاء الدين محمّد العامليّ، و على مولانا محمّد أمين الأسترآباديّ و جماعة من علماء العرب و العجم، و جاور بمكّة مدّة، و توفّي بها، و دفن عند خديجة الكبرى. قرأت عليه جملة من كتب العربية و الرياضي و الحديث و الفقه و غيرها.
و لم يؤلّف كتاباً مدوّناً؛ لشدّة احتياطه و لخوف الشهرة.
و هو أيضاً من مشايخ إجازته، كما جاء في خاتمة وسائل الشيعة (ص 171) و أمل الآمل (ج 2، ص 246).
و هو أخو الشيخ عليّ صاحب الدر المنثور، و ترجم له فيه(1).
5 - السيّد الشهيد زين العابدين بن نور الدين عليّ الحسينيّ الكاشانيّ من مشايخ المجلسيّ(2).
قال الأفندي:
السيّد الأجل الفاضل العالم الكامل الفقيه المحدّث المعروف، كان من أجلّة تلامذة المولى محمّد أمين الأسترآباديّ في علم الحديث، و قد قتل في مكة المعظّمة شهيداً لأجل تشيّعه... و دفن في القبر الّذي هيّأه لنفسه في حال حياته في مقابر عبد المطّلب و أبي طالب المعروف بمعلّى عند قبور ميرزا محمّد الأسترآباديّ و مولانا محمّد أمين الأسترآباديّ و الشيخ محمّد سبط الشهيد الثاني(3).
6 - المير عبد الهادي التستريّ الحسينيّ
ذكره آقابزرگ و قال:
قرأ عليه فروع الكافي، فكتب له شيخه المذكور إجازة بخطّه في آخر باب العقيقة، صورة خطه: «بلغ قبالاً السيّد الأيّد الفاضل العالم الذكيّ الألمعي أمير عبد الهادي التستريّ الحسينيّ مقابلةَ بحثٍ و تحقيق و كشف و تدقيق من أوّله إلى هذا الموضع، أدام اللّٰه أيّامه. كتبه بيده الفانية محمّد أمين الشريف الأسترآباديّ في مكّة المعظّمة في سنة 1029 ق» و خطّه جيّد لطيف، و النسخة موجودة
في كتب السيّد محمّد اليزديّ في النجف.(1)
7 - ملا عيسى الدزماري.
أجازه في سنة 1032، كما على ظهر نسخة من كتاب الكافي بخطّ جلال الدين محمّد مع مقابلة و تصحيح الأسترآبادي، الموجود في مكتبة گوهرشاد (ج 1، ص 240).
8 - السيّد صفيّ الدين محمّد الشيرازيّ.
أجازه المؤلّف بمكّة سنة 1033 ق كما جاء في آخر الفوائد المدنيّة الموجود في المكتبة المرعشيّة برقم (423) و النسخة بخطّ شمس الدين محمّد بن قاسم الجيلانيّ الأسترآباديّ الملقّب بالفقيه، و في حواشيها إضافات أكثرها بخط المؤلّف.
و الإجازة هي:
أجزت لعمدة السادات العظام و زبدة الفضلاء الأعلام السيّد صفيّ الدين محمّد الشيرازيّ أدام اللّٰه أيّامه، أن يروي عنّي عن مشايخ [- ي] قدس اللّٰه أرواحهم جميع ما يجوز لي روايته بطرقهم المقرّرة في أماكنها، و من جملة مشايخي أفضل المتأخّرين قدوة المحقّقين ميرزا محمّد الأسترآباديّ صاحب التصانيف الباهرة في الحديث و الرجال، و من جملتهم السيّد السند و العلاّمة الأوحد السيّد محمّد صاحب المدارك شرح الشرائع. و أنا الفقير إلى عفو ربّه الغنيّ محمّد أمين الأسترآباديّ كتبه في مكّة المعظّمة في سنة ثلاث و ثلاثين بعد الألف.
9 - السيّد ماجد البحرانيّ أجازه في ذي الحجة 1020 ق بمكّة،
1) . طبقات أعلام الشيعة، ج 5، ص 364.
و نسخة منها موجودة في مكتبة ملك (ج 5، ص 236 الرقم 1118/8).
1 - رسالة في البداء. ذكرها الشيخ الحرّ في الآمل (ج 2، ص 35).
لها نسخة في الرضوية (6543) ت: 1129 ق
2 - جواب مسائل الشيخ حسين الظهيريّ العامليّ.
ذكره الشيخ الحرّ(1)و لعلّه متّحد مع المسائل الثلاث الآتي، كانت منه نسخة بخطّ المؤلّف عند المحدّث النوريّ، و عرّفها خطأً ب الفوائد المكّية(2).
3 - جواب مسألة السلطان شاه عبّاس الصفويّ في طهارة الخمر أو نجاسته. أثبت فيه طهارته، و ألّف رسالة في ردّة السيّد أحمد العامليّ العلويّ صهر المير الداماد لاحظ رسالة طهارة الخمر الآتي ذكرها.
منه نسخة في مكتبة ملك (ج 9، ص 203 الرقم 1563). أوّله:
از ملك: عريضه اى كه مولانا محمّد امين استرآبادى به نواب....
شاه عبّاس نوشته در جواب سؤال از طهارت شراب يا نجاست آن. داعى قديمى به ذروۀ عرض مى رساند كه مذهب ابو حنيفه...
حرام و نجس است و در فتاوى أئمّۀ معصومين... صريح است در پاك بودن خمر و نماز مى توان كرد در جامه خمرآلود.
4 - الحاشية على الاستبصار.
و هذه الحاشية جمعها محمّد بن جابر النجفي عن هامش نسخة المؤلّف و هذه الحواشي حواش متفرّقة على كتاب الاستبصار إلى باب مقدار الدية.
و منه نسخة بخطّ جامعه في مركز إحياء التراث الإسلامي في مجموعة برقم (2750)(1)و هذه المجموعة يشتمل أيضاً على حاشيتين للمؤلّف على من لا يحضره الفقيه و تهذيب الأحكام الآتي ذكرهما؛ أوّله:
بسمله. الحمد للّٰه ربّ العالمين الرحمن الرحيم مالك يوم الدين و الصلاة... و بعد فهذه فوائد منقولة من هامش كتاب الاستبصار، نسخة ملّا محمّد أمين قدس سره. قوله: فالمتواتر منه ما أوجب العلم فما هذا.
5 - الحاشية على اُصول الكافي (و هو ذا الرسالة) و سيأتي البحث عنه.
6 - الحاشية على اُنموذج العلوم لجلال الدين محمّد أسعد الدوانيّ (م 908 ق). هذه الحاشية تعليقات على المسألة التاسعة المنطقية من أنّ التصوّر لا يفيد التصديق. أوّلها:
بسمله. اعلم أنّ الفاضل الدوانيّ ذكر في أُنموذجه المسألة التاسعة من المنطق، استدل الرئيس في الشفاء على أنّ التصوّر لا يفيد التصديق.
لها نسخة في الرضوية (975) من موقوفات ابن خاتون سنة 1067 ق و عرّفها في فهرست الرضوية ب «تحقيق أمين».
7 - الحاشية على تهذيب الأحكام.
جمعها محمّد بن جابر النجفي عن هامش نسخة المؤلّف.
و منه نسخة في المجموعة الّتي سبق ذكرها عند ذكر حاشية
1) . عرّفها لي صديقنا السيّد جعفر الإشكورى.
الاستبصار. و هذه الحواشي حواشٍ متفرّقة إلى باب ميراث الغرقى، أوّله:
بسمله. الحمد للّٰه ربّ العامين... و بعد فهذه فوائد منقولة من هامش كتاب من لا يحضره الفقيه نسخة ملّا محمّد أمين رحمه اللّٰه تعالى. قوله: ما أفتى به و أحكم بصحّته إلخ، المراد من الإفتاء ما يشتمل الإفتاء حال التقيّة....
8 - الحاشية على تمهيد القواعد للشهيد الثاني.
ينقل عنه في كتابنا هذا، لاحظ الكلام عند ذكر الفوائد المدنيّة.
9 - الحاشية على مدارك الأحكام في شرح شرائع الإسلام.
ذكره المحدّث البحرانيّ قال:
رأيت بخطّه رحمه الله حاشية على شرح [الشرائع الموسوم ب] المدارك مسوّدة تتعلق ببعض كتاب الطهارة تشهد بفضله و حسن تقريره(1).
10 - الحاشية على معارج الأحكام في اُصول الفقه للمحقّق الحلّي (م 676 ق). ذكرها صاحب الذريعة و قال: تقرب من ألف بيت، رأيته في مكتبة مجد الدين(2)له نسخة في مكتبة ملك، ج 5، ص 222، (الرقم 1013/1)11 ورقة. مستنسخة عن نسخة المؤلّف في سنة 1071 ق بخطّ عزّ الدين بن محمّد التقي المجلسيّ أوّله:
بسمه سبحانه، قوله: لفظة افعل حقيقة في الوجوب إلخ. قلت: إن شئت تحقيق المقام فاستمع ما يتلو عليك من الكلام.
11 - الحاشية على من لا يحضره الفقيه.
و هذه الحاشية جمعها أيضاً محمّد بن جابر النجفي عن هامش
نسخة المؤلّف، و منه نسخة في المجموعة الّتي سبق ذكرها عند ذكر حاشية الاستبصار.
و هذه الحواشي أيضاً حواشٍ متفرّقة إلى باب ما يحرم من النكاح، و أوّله:
بسمله: الحمد للّٰه ربّ العالمين... هذه فوائد منقولة من هامش كتاب تهذيب الحديث نسخة الفاضل مولانا محمّد أمين قدّس اللّٰه تعالى روحه و نوّر ضريحه. باب الأحداث لأنّ ما عداها الطريق إليه أخبار آحاد إلخ، يريد بأخبار الآحاد الّتي لا توجب علماً و عملاً....
12 - دانش نامۀ شاهى.
ألّفه بالفارسية بمكّة في أربعين فائدة في مطالب متفرّقة من علم الكلام و غيره، و سمّاه ب دانشنامه شاهى؛ لأنّه جعله باسم السلطان محمّد قطب شاه(1)الّذي استولى على الملك من سنة وفاة والده و هي (1020 ق) إلى أن توفّي هو (1035 ق).
زعم بعض بغير دليل من أنّ المؤلّف كان في بلاد الهند، أهداه إلى السلطان، و ذلك الزعم غير صحيح، لأنّ المؤلّف أرسل هدية من مكّة رسالتيه طهارة الخمر و فوائد دقائق العلوم إلى سلطان عصره. لاحظ الكلام عند ذكرهما؛ قال في أوائله:
در خاطر فاتر گذشت كه انموذجى از غوامض مسائل حكميه و كلاميه و منطقيه و اصوليه و عربيه جمع كند و ختم بر آن طرقى از ادعيه مأثوره كه در كتب معتمدۀ صحيحه از ائمه طاهره عليهم السلام
1) . هو رابع سلاطين السلسلة القطب شاهية الّتي حكمت في بلاد الدكن من بلاد الهند من سنة (906-1115 ق) و هذه السلسلة جاهدت وسعت في تبليغ دين الإسلام و مذهب التشيّع، و في أيام سلطنة هذه السلسلة ذهبت جماعة من إيران لتبليغ الدين في تلك الناحية.
نقل شده... چون الفت طبع شريفش [محمّد قطب شاه] به لغت فارسيه بيشتر از لغت عربيه است تحرير اين انموذج به لغت فارسيه شد، و چون به اين قصد مؤلَّف شده كه به مطالعه آن نواب أقدس... مسمّى شد به دانش نامۀ شاهى و چون اين رساله در طريقه خاصه بمنزلۀ كتاب اربعين فخر رازى است در طريقه عامه مرتب بر چهل فائده شد.
أوّله:
الحمد الله الّذي عرّفنا نفسه، أنّه خالق السماوات و الأرضين و ما فيهنّ، و أنّ له رضى و سخطاً، و أنّ اللائق به تعالى أن يخلق معلّماً يدلّنا على المصالح.
لها نسخ منها في:
المكتبة الرضوية، رقم 517، تاريخ الكتابة: 1091 ق.
مركز إحياء التراث الإسلاميّ، رقم 108/2، تاريخ الكتابة:
1092 ق، (ف 1، ص 151).
مكتبة سپهسالار، رقم 1306، تاريخ الكتابة: 1101 ق، (ف 4، ص 403).
مكتبة دانشكده حقوق، رقم 8 - د، تاريخ الكتابة: 1101 ق، (ف، ص 102).
مكتبة دانشگاه تهران، رقم 8816/1، تاريخ الكتابة: القرن 11 - 12، (ف 17، ص 226).
مكتبة ملك، رقم 1023/7.
مكتبة الگلپايگاني (رقم 9/85)، تاريخ الكتابة 1112 ق.
و استفدت منها في هذه المقدّمة.
13 - كتاب في ردّ ما أحدثه الفاضلان في حواشي الشرح الجديد للتجريد، يعنى ملا جلال الدوانيّ و مير صدر الدين الدشتكيّ الشيرازيّ.
ذكره المؤلّف في الفوائد المدنية، ص 4.
14 - شرح اُصول الكافي.
ذكره المؤلّف في الفوائد المدنية (ص 4) و الأفندي في تعليقاته و قال: لم يتمّ، و لكن له تعليقات إلى آخر الكتاب، و له أيضاً فوائد و تعليقات على اُصول الكافي، و قد جمعها الفاضل القزوينيّ، و صارت حاشية مستقلّة(1).
و منه يظهر أنّ حاشيته على اُصول الكافي غير شرحه عليه، و ممّا يدلّ على ذلك ما قال في ترجمة السيّد حيدر الآمليّ:
و أغرب من هذا [أي انتساب الكشكول في ما جرى على آل الرسول إلى العلّامة] قول المولى محمّد أمين الأسترآباديّ في حواشيه على فروع الكافي أنّ الكشكول في ما جرى على آل الرسول لابن بابويه، و فساده واضح من وجوه عديدة(2).
15 - شرح تهذيب الأحكام.
ذكره المؤلف في الفوائد المدنيّة (ص 4) و لم يف عمره لإتمامه، و كان إلى الحديث 100 حدوداً من كتاب الطهارة. أوّله:
الحمد للّٰه ربّ العالمين، و الصلاة و السلام على سيّد المنذرين و على أوصيائه الهادين، المنصوبين لتعليم الخلق كلّ ما يحتاجون إليه إلى يوم الدين.
منه نسختان في المكتبة المرعشية برقم (3784) و (4604/2) و استفدت منه في هذه المقدّمة.
16 - رسالة في طهارة الخمر و نجاستها.
أثبت فيها طهارتها، قال الأفندي:
ألّفها للسلطان شاه صفي الصفويّ في مكّة المعظّمة، و أرسلها إليه سنة أربع و ثلاثين و ألف(1)، و قد ألّف في ردّه الأمير السيّد أحمد صهر السيّد الداماد رسالة على حدة.(2)
لاحظ جواب مسألة شاه عبّاس الآنف ذكره.
منها نسخة في مكتبة دانشگاه (ج 3، ص 2667)(3)المستنسخة عن نسخة المؤلّف سنة 1095 ق قال مفهرسه دانش پژوه:
مؤلّف اين رساله چون از برخى از دانشمندان شنيده بود كه شاه زمان روى اعتيادى كه از كودكى بدان دچار گشته است مى مى خورد و به بهانۀ اين كه پوشاك او مى آلوده و ناپاك است نماز نمى خوانده اين رساله را نوشته و ثابت نمود كه مى پاك است بر خلاف رأى سنيان كه آن را نجس مى دانند تا او نماز خود را بخواند. در آن دارد كه امامان شيعى پس از اين كه ديده اند آنها در نجاست آن اجماع دارند به پاكى آن فتوى داده اند و خبرهايى كه بر خلاف آن آمده از زمانى است كه هنوز اجماع آنها تحقق نيافته بود مؤلّف مى گويد كه من پس از اين به تواتر شنيدم كه گروهى از من خرده گرفته و مى گويند كه براى خوش آيند شاه اين رساله را نوشته است با اينكه من گناه ندارم و امامان چنين فرموده اند.
و الظاهر أنّ المؤلّف بعد جوابه عن سؤال شاه عبّاس الصفوى و ذهابه فيه إلى طهارة الخمر صار في معرض الانتقاد بأنّ جوابه كان لميل السلطان، ثمّ ألّف هذه الرسالة لتثبيت ما ذهب إليه في ذلك الجواب. أوّله:
بسمله عليه توكّلي. بعد الحمد و الصلاة، اعلم وفّقك اللّٰه تعالى لتحصيل القطع في كلّ ما تحتاج إليه.
17 - الفوائد الاعتقادية.
كذا سمّاه السيّد أحمد الإشكوريّ و قال:
مشتمل على فوائد متفرّقة كلاميّة و فلسفيّة في علم الواجب، و كيفيّة خلق الأعمال، و يجب عليه تعالى الأصلح، و التكليف واقع بالعقائد و الأعمال، و كيفية ربط الحادث بالقديم، و لم يعرف اسم هذه الرسالة، و فرغ منها في مكّة سنة 1017 ق.(1)
أوّله:
الحمد لله فاطر السماوات و الأرضين، و الصلاة و السلام على من أرسله رحمة للعالمين، و نواميس سره و أبواب مدينة علمه أئمة الهدى من أهل بيت المصطفى، فيقول الفقير إلى الخبير اللطيف الهادي محمّد أمين الشريف الأسترآباديّ: هذه فوائد توصِل إلى مسائل عظيمة كلامية، و فرائد تنبعث منها مباحث قويمة اعتقادية، وضعتها تبصرة للطالب و بغية للراغب، و من اللّٰه سبحانه التوفيق و الهداية إلى أقوم طريق.
و له نسخة أيضاً في الرضوية (الرقم 213) و عرّفها في فهرستها ب الفوائد المكّية و هو غلط؛ لأنّ الفوائد المكيّة شرح ل الاستبصار - كما سيأتي - و ذكر فيه أنّ الفراغ من تحريره كان سنة 1018 ق و من
1) . فهرست كتابخانه آية اللّٰه مرعشى، ج 2، ص 98 (الرقم 488).
موقوفات ابن خاتون في سنة 1067 ق.
18 - فوائد دقائق العلوم العربيّة و حقائقها الخفيّة.
ذكره المؤلّف في الفوائد المدنيّة (ص 4) و الأفندي و قال:
و كتاب فوائد الدقائق و ليس بالّذي سمّاه ب دانش نامه شاهي؛ فإنّ هذه رسالة فارسية فيها أربعون مسألة في مطالب من العلوم المتفرقة، ألّفها و أرسلها هدية للسلطان الباذل شاه صفي(1)... و رسالة الفوائد و الدقائق العربيّة، و لعلّ كليهما ما سمّاه ب آئين نامه شاهي(2).
و ما ذكر بهذا العنوان في «آشنايي با چند نسخه خطّي» (ص 114) خطأ، بل كان دانش نامه شاهي. فلاحظ.
19 - الفوائد المدنيّة في الردّ على من قال بالاجتهاد و التقليد في نفس الأحكام الإلهية.
رتّبه على مقدّمة و اثنى عشر فصلاً و خاتمة، فرغ منه في مكّة في ربيع الأوّل 1031 ق قال الأفنديّ في تعليقاته على الأمل:
كتابه الفوائد المدنية كان أوّلاً حواشي على تمهيد القواعد للشيخ زين الدين، و لكن أدرج فيها فوائد جليلة كثيرة جدّاً و ألّفها في مكّة المعظّمة، و لمّا كانت المسائل المذكورة فيها ممّا استفادها في المدينة المشرّفة و لهذا سمّاها الفوائد المدنيّة، و قد تعرّض فيها لكلام شيخنا البهائي و كان في حياة الشيخ البهائي، ثمّ بعد ذلك غيّرها و جعلها كتاباً على حدة، و قد رأيت النسخة الاُولى ببلدة بارفروش من بلاد مازندران(3).
قال المؤلّف في أوّله:
إنّي بعد ما قرأت الاُصولين على معظم أصحابهما، و استفدت حقائقها و دقائقهما من كمّل أربابهما، و تحمّلت الأحاديث المنقولة عن العترة الطاهرة عليهم السلام من جلّ رواتها العارفين بحقائقها، الواصلين إلى دقائقها، و أخذت علم الفقه من أفواه جماعة من فقهاء أصحابنا قدّس اللّٰه أرواحهم... فصرفت من عمري دهراً طويلاً في المدينة المنوّرة على مشرّفها ألف صلاة و سلام و تحيّة، في تنقيح الأحاديث و تحقيقها، حتّى فتح اللّٰه تعالى عليّ أبواب الحقّ... ببركات مدينة العلم و أبوابها... و لمّا أراد جمعٌ من الأفاضل في مكّة المعظّمة قراءة بعض الكتب الاُصولية لديّ، جمعت فوائد مشتملة على جلِّ ما استفدته من كلام العترة الطاهرة عليهم السلام(1).
و قال المصنّف في أوائل دانشنامه شاهي:
پس فقير بعد از آنكه جميع علوم متعارفه از اعاظم علماى آن فنون اخذ كرده بودم چندين سال در مدينه منوّر سر به گريبان فكر فرو مى بردم و تضرع به درگاه رب العزّه مى كردم و توسل به ارواح مقدسه اصحاب عصمة مى جستم و مجدداً رجوع به احاديث كتب عامه و خاصه مى كردم از روى كمال تعمّق و تأمّل تا آنكه به توفيق ربّ العزّه و بركات سيّد المرسلين و ائمه طاهرين - صلوات اللّٰه عليهم اجمعين - به اشاره لازم الاطاعه [ميرزا محمّد استرآبادى] امتثال نمودم و به تأليف فوائد مدنيه موفق شدم و به مطالعه شريف ايشان مشرف شد، پس تحسين اين تأليف كردند و ثنا بر مؤلّفش گفتند رحمه الله.
طبع بإيران في سنة 1321 ق و بهامشه الفوائد المكيّة في ردّه لأخي صاحب المدارك، و طبع بالأفست عنه - مع حذف الفوائد المكّية في دار النشر لأهل البيت عليهم السلام.
له نسخ منها في:
1) . الفوائد المدنيّة، ص 2.
المكتبة المرعشيّة، رقم 423، و قد تقدّم وصفها في ترجمة تلميذه صفي الدين محمّد الشيرازيّ.
رقم 3028، تاريخ الكتابة: 1042 ق.
رقم 8276، على الورقة الاُولى خاتم مكتبة رحمتخان، سنة 1065 ق.
رقم 6160، تاريخ الكتابة: 1317 ق.
مكتبة سپه سالار، المستنسخة عن نسخة المؤلّف في سنة 1053 ق، (ف 1، ص 601).
المكتبة الرضوية، رقم 13977، تاريخ الكتابة: 1069 ق.
رقم 2922، تاريخ الكتابة: 1080 ق.
رقم 8913، تاريخ الكتابة: 1297 ق.
رقم 1130 و رقم 11385 و رقم 3012.
مكتبة ملّي فارس، (ف 2، ص 289)، تاريخ الكتابة 1069 ق.
مكتبة دانشگاه أدبيات، رقم 152، تاريخ الكتابة 1074 ق، (ف، ص 82).
مكتبة المجلس، رقم 62607، كتبت عن نسخة مقروءة على المؤلّف، عليها تملُّك في سنة 1114 ق (ف 12، ص 81).
رقم 7103، تاريخ الكتابة: 1223، (ف 25، ص 113).
المستنسخة عن نسخة المؤلّف بخط محمّد شفيع بن مولانا محمدحسين الأسترآبادي (ف 25، ص 455).
مكتبة الگلپايگاني، رقم (875)، تاريخ الكتابة: 1104 ق.
مكتبة ملّي تهران، رقم 1440/4، تاريخ الكتابة: 1067 ق، (ف 9،
ص 471).
20 - الفوائد المكيّة.
هو شرح الاستبصار، قال الأفندي:
بلغ إلى الباب العاشر، و هو باب ماء القليل تحصل فيه النجاسة، و لكن له تعليقات إلى آخر الكتاب. و كان عندنا نسخة من الاستبصار و عليها حواشٍ بخطه أيضاً.(1)
قال المؤلّف في أوائله (ص 4) فهذه فوائد شريفة علّقتها على كتاب الاستبصار لرئيس الطائفة... حين اشتغال جمع من الأفاضل بقراءته لديّ في مكّة المعظّمة، أشرت فيها في كلّ باب من أبواب الكتاب إلى الحديث الّذي يجب العمل به، و إلى الّذي يجب طرحه... و سمّيتها ب الفوائد المكّية. أوّله:
الحمد للّٰه على نعمائه. و من جملتها أنّه فطر العباد كلّهم سعيدهم و شقيّهم و صغيرهم و كبيرهم على توحيده.
له نسخة في المكتبة المرعشيّة (الرقم 4604/1) ت 1056 ق و استفدت منها في هذه المقدّمة.
21 - المسائل الثلاث(2)أو جوابات المسائل(3)أو مباحث ثلاثة(4).
يشتمل على ثلاثة مباحث: البحث الأوّل في علم الواجب تعالى.
البحث الثاني تحقيق ربط الحادث بالقديم. البحث الثالث في جواب شبهة مشهورة في ترتّب الثواب و العقاب على أفعال
العباد. أوّله:
بسمله و الاعتصام بكرمه العميم، نحمدك اللهم حمداً كثيراً و نشكرك شكراً كثيراً.
له نسخة في الرضوية (الرقم 132) ت 1014 ق بشيراز، و هي من موقوفات ابن خاتون سنة 1067.
22 - و له احتمالاً أشعار كما جاء في فهرست كتابخانه ملي، ج 9، ص 230 (22521)
و كتب المؤلّف غالباً آثاره في أزمنة متداخلة، دون التفرّغ لكلّ واحد منها بالاستقلال، و يدلّ على ذلك ما قال في الفوائد المدنية (ص 4):
أسأل اللّٰه التوفيق لإتمام ما أنا مشتغل به من شرحي لاُصول الكافي، و شرحي ل تهذيب الحديث، و ردّي لِما أحدثه الفاضلان المتخاصمان المشكّكان المستعجلان في حواشي الشرح الجديد للتجريد، و فوائدي المتعلّقة بدقائق الفنون العربيّة و حقائقها المخفيّة.
1 - أساس الاُصول في الرد على الفوائد المدنيّة.
للعلّامة السيّد دلدار عليّ بن محمّد معين النقويّ النصيرآباديّ اللكنهويّ المجاز من آية اللّٰه بحر العلوم. طبع بالهند و كان على النسخة الأصلية تقريظ آية اللّٰه بحر العلوم و العلامة الأمير السيّد عليّ صاحب الرياض.
و نقض الكتاب أبو أحمد ميرزا محمّد الأخباريّ المقتول سنة 1232 ق و سمّاه معاول العقول لقطع أساس الاُصول، و أساء فيه الأدب بالنسبة إلى العلاّمة المؤلّف بل إلى أعاظم الأساطين، فكتب جمعٌ من تلاميذ المؤلّف في الردّ عليه كتاب مطارق الحق و اليقين في كسر معاول الشياطين.
قاله في الذريعة (ج 2، ص 4، الرقم 7).
2 - الحاشية على الفوائد المدنيّة.
للشيخ عليّ حفيد الشهيد الثاني (م 1104 ق)(1). و له نسخة في مكتبة گلپايگاني (11140).
3 - الحاشية على الفوائد المدنيّة.
لمحمّد بن جابر النجفي. كتبها سنة 1104 ق كذا جاء في تراجم الرجال ص 140(2).
4 - الحاشية على الفوائد المدنيّة.
مؤلّفه مجهول. ذُكرت في فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه نوربخش خانقاه نعمت اللهى، ج 2، ص 5 (4/5).
5 - الفوائد القطبيّة في ردّ الفوائد المدنيّة.
ذكر في «فهرست كتابخانه دانشگاه أدبيات» ص 78، رقم 83؛ قال مفهرسه:
كتاب براى نظام الدين حكيم احمد گيلانى وزير عبد اللّٰه قطب
شاه(1)و شارح نهج البلاغة ساخته شده، پس از ساختن السيف الضارب في الرد على الملّا أبي طالب كه منكر اجتهاد بوده است.
ديباچه اين كتاب جز الشواهد المكّية في مداحض حجج الخيالات المدنية ساخته 1055 ق براى عبد اللّٰه قطب شاه در ردّ ملا محمّد امين استرآبادى است.
6 - الشواهد المكية في مداحض حجج الخيالات المدنيّة، و نقص أدلّة الأخباريّة، المجموعة في الفوائد المدنية. و قد يقال له: الفوائد المكيّة.
للسيّد نور الدين عليّ بن عليّ العامليّ أخي السيّد محمّد صاحب المدارك لأبيه، و أخ الشيخ حسن صاحب المعالم لاُمّه (م 1068 ق).
و قال في الرياض (ج 4، ص 158) بعد ذكر هذا الكتاب:
و كان سماعي من المشايخ أنّ هذا السيّد قد رأى الشهيد الثاني جدّه الاُمّي في المنام في مكّة المعظّمة و هو قد أمره بعمل ذلك الكتاب، و قصّة الرؤيا طويلة.
فرغ منه في سنة 1055 ق، و أهداه إلى السلطان عبد اللّٰه قطب شاه بن محمّد قطب شاه.
قال في أوّله:
الحمد لله حمداً يليق بجلاله، و الصلاة و السلام على سيّدنا محمّد و آله، «ربنا لا تزغ قلوبنا بعد إذ هديتنا وهب لنا من لدنك رحمة إنّك أنت الوهّاب».
أقول: فأقول: إنّ الباعث على التعرّض لكلام هذا الفاضل في المؤلَّف الّذي وسمه ب الفوائد المدنيّة في الرد على من قال بالاجتهاد و التقليد في الأحكام الإلهية، ليس القصد فيه إلى الجدال و التعنّت أو
1) . هو ابن السلطان محمّد قطب شاه الّذي أهدى إليه الأسترآبادي كتابه «دانش نامه شاهي».
إظهار الفضيلة؛ فإنّا نعوذ باللّٰه من تصور ذلك فضلاً عن وقوعه، و لو كان سلوكه فيما سلك بيان ما اعتقده أو ظنّه لم يكن لأحد عليه لوم و لا اعتراض؛ لأنّ العلم كلّه في العالم كلّه، و أيّ كلام لا يرد عليه كلام، و كم ترك الأوّل للآخر، لكنّه - عفى اللّٰه عنه - أساء الأدب و أفحش في حقّ العلماء الأجلّاء و عمدة الفضلاء الّذين هدوا إلى الناس بتحقيقاتهم، و شيّدوا معالم الدين بآثار تدقيقاتهم، فتارة ينسبهم إلى الجهل و سوء الفهم، و تارة إلى الغفلة و قلّة التدبّر، و تارةً إلى تخريب الدين و اتّباع المخالفين، حتّى أنّه يظهر من لوازم ما نسبهم خروجهم عن الدين! و الإقدام على مثل هذا لا يخفى قبحه و جهل مرتكبه على ذي دين قويم و عقل مستقيم، حتّى أنّ المحقق نجم الدين أبا القاسم - قدس اللّٰه روحه - تكلّم على ابن ادريس قدس سره و أزرى عليه غاية الإزراء حيث إنّه تعرّض للشيخ الطوسيّ... فعلم أنّ الإقدام على مثل ذلك ما نشأ إلّا من زيادة الغرور بالاعتقاد في النفس زيادة الفضل و الكمال و التميّز عن الغير ممّن تقدّم و تأخّر، و هذا لا يصدر من أهل التقوى و الصلاح و ممّن يخاف اللّٰه في القدح في حقّ العلماء و هضم حالهم و نسبتهم إلى غير ما هو فيهم، و هو أقبح قبيح في العقل فضلاً عن الشرع... و أجبنا عنه بمؤلَّف سمّيناه ب «الشواهد المكّية في مداحض حجج الخيالات المدنية».
طبع بهامش الفوائد المدنيّة بإيران سنة 1321 ق.
له نسخ، منها في مكتبة الفاضل الخوانساري (الرقم 228) و منها مصوّرة في مركز إحياء التراث الإسلامي (الرقم 261/2)، الگلپايگاني (الرقم 9150) ت 1063 ق و في مكتبة السيّد عليّ بن السيّد عبد الحسين الحجة الطباطبائيّ - عراق - كربلاء، كتبت في عصر المؤلّف، و النسخة في تملّك السيّد صدر الدين بن السيّد إسماعيل الصدر من أحفاد المؤلّف، و منها مصوّرة في مكتبة مؤسسة آل البيت، و استفدت منهما في هذه المقدّمة.
7 - جامعة الفوائد في الردّ على المولى محمّد أمين القائل ببطلان الاجتهاد و التقليد.
للشيخ فخر الدين بن محمّد عليّ الطريحيّ النجفيّ (م 1078 ق).
ذكره في الرياض، (ج 4، ص 335)، منه نسخة في المكتبة المرعشية (الرقم 3028/2) و قال مفهرسه: كُتبت هذه الرسالة في سنة 1067 ق.
8 - الأدلّة على مشروعية العمل بالظنّ.
للشيخ فخر الدين سابق الذكر، تكملة للرسالة المتقدّمة في المكتبة المرعشية (3028/3).
9 - الرد على رأيه في طهارة الخمر.
للسيّد أحمد بن زين العابدين العلويّ صهر المير الداماد.
منه نسختان في سپهسالار (الرقم 2916/23) و (الرقم 4506/2)، و نسخة في مكتبة إحياء التراث الإسلامي. قال مفهرسه:
ملا محمّد امين استرآبادى رساله اى در طهارت خمر به عربى نگاشته و نامه اى نيز به فارسى در اين باره از مكه به ايران فرستاده و آن به دست سيّد أحمد بن زين العابدين علوى عاملى رسيده و او در رد آن، اين پاسخ را در دو فصل و يك خاتمه نگاشته.
أوّله:
بسمله، بالعليم الحكيم بعد حمد اللّٰه على جزيل آلائه... چنين گويد... أحمد بن زين العابدين العلوى كه بر مدارج اوهام و معارج... مخفى نخواهد بود كه بعضى فاضل نمايان اين زمانه كه از ساكنان مكه... عريضه اى مشتمل بر طهارت خمر نوشته ارسال به اين بلاد نمود.
بعد أن ألّف الأسترآبادى كتابه الفوائد المدنية و أرسله إلى ديار العرب و العجم، فأثّر آثاراً عميقة و أحدث ضجّة كبيرة في الحوزات الفكريّة و العلميّة، و هذه الآثار بدأت من زمانه كما قال في أوائل كتابه دانشنامه شاهي:
چندين سال است كه تعليم و تعلّم احاديث منقوله به طريق ائمۀ طاهره - عليهم أفضل الصلاة و السلام من الملك العلّام - در حرمين شريفين شايع شده و به بلاد ايران نيز سرايت كرده.
و قال المجلسي الأوّل في لوامع صاحبقراني (ج 1، ص 47):
تا آن كه سى سال تقريباً قبل از اين فاضل متبحر مولانا محمّد امين استرآبادى - رحمة اللّٰه عليه - مشغول مقابله و مطالعه اخبار ائمه معصومين شد و مذمت آراء و مقاييس را مطالعه نمود و طريقه اصحاب حضرات ائمه معصومين را دانست و فوائد مدنيه را نوشته به اين بلاد فرستاد اكثر اهل نجف و عتبات عاليات طريقه او را مستحسن دانستند و رجوع به اخبار نمودند.
و قد مال إلى الطريقة الأخبارية جماعة كثيرة من العلماء الأعلام، و في هذا المجال نذكر المشهورين منهم: ملا محسن الفيض (م 1091 ق)، ملّا محمّدطاهر القمي (م 1098 ق)، ملا خليل القزويني (م 1089 ق) و تلميذه ملّا رضيّ القزوينيّ (م 1098 ق) و الشيخ الحرّ (م 1104 ق)، و المجلسيّ الأوّل (م 1070 ق) و ابنه المجلسيّ الثاني، (م 1110 ق)، و تلميذه السيّد نعمة اللّٰه الجزائريّ (م 1112 ق)، و الشيخ يوسف البحرانيّ صاحب الحدائق (م 1186 ق).
و هؤلاء المذكورون و إن كانوا من أتباع الطريقة الأخباريّة؛ و لكن
عدّة منهم ذهبوا إلى الطريقة الوسطى بحيث لا يمكن عدّهم أخباريّاً صرفاً كالمجلسيين و المحدّث البحرانيّ صاحب الحدائق، قال المجلسيّ الأوّل في ذيل العبارة المتقدّمة:
و الحقّ اكثر آنچه مولانا محمّد امين گفته است حق است، مجملاً طريق اين ضعيف وسطى است ما بين افراط و تفريط و آن طريق را در روضة المتّقين مبرهن ساخته ام.
و قال ابنه في جواب مسائل ملا خليل القزويني:
و اما مسألۀ دوم كه طريقۀ مجتهدين و اخباريين را سؤال فرموده بودند از جواب سؤال سابق جواب اين مسأله نيز قدرى معلوم مى شود و مسلك فقير در اين باب بين بين و وسط است و افراط و تفريط در جميع امور مذموم است و حقير مسلك جماعتى را كه گمانهاى بد به فقهاى اماميه - رضوان اللّٰه عليهم - مى برند و ايشان را به قلّت تديّن متّهم مى دارند خطا مى دانم و ايشان اكابر دين بوده اند و مساعى ايشان را مشكور و زلات ايشان را مغفور مى دانم، و همچنين مسلك گروهى كه ايشان را پيشوا قرار مى دهند و مخالفت ايشان را در هيچ امر جائز نمى دانند و مقلّد ايشان مى شوند درست نمى دانم و عمل به اصول عقليه كه از كتاب و سنت مستنبط نباشد درست نمى دانم؛ و ليكن اصول و قواعد كليّه كه از عمومات كتاب و سنت معلوم شود با عدم معارضه نص به خصوص، آنها [را] متبع مى دانم و تفصيل اين امور را در مجلّد آخر بحار الأنوار ما ذكر كرده ايم.(1)
قال أبو عليّ الحائريّ في ترجمة الشيخ يوسف البحرانيّ صاحب الحدائق:
و كان هو قدس سره أوّلاً أخباريّاً صرفاً، ثمّ رجع إلى الطريقة الوسطى
1) . وقائع الأيام في تتمة محرم الحرام، ص 374؛ دين و سياست در دورۀ صفوى، ص 261-262.
و كان يقول: إنّها طريقة العلّامة المجلسيّ قدس سره غوّاص بحار الأنوار(1).
قال في الحدائق (ج 1، ص 167):
و قد كنت في أوّل الأمر ممّن ينتصر لمذهب الأخباريين، و قد أكثرت البحث فيه مع بعض المجتهدين من مشايخ المعاصرين، و أودعت كتابي الموسوم ب المسائل الشيرازيّة مقالة مبسوطة مشتملة على جملة من الأبحاث الشافية و الأخبار الكافية؛ تدلّ على ذلك، و تؤيّد ما هنالك.
إلّا أنّ الّذي ظهر لي - بعد إعطاء التأمّل حقّه في المقام و إمعان النظر في كلام علمائنا الأعلام - هو إغماض النظر عن هذا الباب و إرخاء الستر دونه و الحجاب، و إن كان قد فتحه أقوام و أوسعوا فيه دائرة النقض و الإبرام.
أمّا أوّلاً: فلاستلزامه القدح في علماء الطرفين و الإزراء بفضلاء الجانبين، كما قد طعن به كلّ من علماء الطرفين على الآخر، بل ربما انجرّ إلى القدح في الدين سيّما من الخصوم المعاندين، كما شنّع به عليهم الشيعة من انقسام مذهبهم إلى المذاهب الأربعة، بل شنع به كلّ منهم على الآخر أيضاً.
و أمّا ثانياً: فلأنّ ما ذكروه من وجوه الفرق بينهما جلّه بل كلّه عند التأمّل لا يثمر فرقاً في المقام....
و كان في ذلك الزمان علماء أُصوليّون أيضاً مثل ملا صالح المازندرانيّ (م 1086 ق) و المحقّق الشيروانيّ (م 1098 ق) و محمّد باقر السبزوارى (م 1090 ق) و آقا حسين الخوانساريّ (م 1098 ق) و ابنه آقاجمال الخوانساريّ (م 1125 ق)؛ و لكن مع ذلك أفل نجمهم إلى أن ظهر الوحيد البهبهانيّ (م 1206 ق) فنمى فكرتهم و غاب نجم الأخباريين. و لا يخفى أنّ الكلام و الجواب
1) . منتهى المقال، ج 7، ص 75 (الرقم 3286).
يوجب الرشد و التعالي للعلم كما في الكلام المرويّ عن أمير المؤمنين: «و اعلموا أنّ الكلام ذَكَرٌ و الجواب اُنثى، و حيثما اجتمع الزوجان فلا بدّ من النتاج»(1)و من هذا القبيل إشكالات الأسترآباديّ على علم الاُصول الّتي أوجبت النضج و الاستحكام لمباني الاُصول كما نُقل عن الشيخ الأعظم الأنصاريّ أنّه قال: لو كان أمين الأسترآباديّ حيّاً لتلقّى اُصولنا بالقبول.(2)
قد ألّف في ذلك الشيخ عبد اللّٰه بن صالح السماهيجيّ البحرانيّ (م 1135 ق) رسالته المسمّاة ب منية الممارسين في أجوبة سؤالات الشيخ ياسين، و فيها بلغ عدد الفروق بين الأخباريين و الاُصوليّين إلى الأربعين؛ أوردها بتمامها مع تلخيص ما ذكر الخوانساريّ في الروضات في ترجمة أمين الأسترآباديّ (ج 1، ص 127-130) فلاحظ.
و أيضاً ألّف في ذلك ميرزا محمّد الأخباريّ المقتول سنة 1232 ق رسالة مختصرة سمّاها ب حرز الجواد و ذخر المرتاد في ملخّص الفرق بين أهل العلم و أُمّة الاجتهاد، كتبها باسم السيّد جواد بن السيّد محمّد الزيني، منها نسخة في مكتبة امامزاده محمّد هلال - آران (الرقم 37) و مصوّرة منها في مركز إحياء التراث الإسلامي (الرقم 262/2).
و لاحظ أيضاً الحدائق الناظرة ج 1، ص 167-170.
ولده: قال الطهرانيّ: أبو جعفر الأسترآباديّ بن مولانا محمّد أمين، قال في أمل الآمل (ج 2، ص 351): فاضل، عالم، شاعر، أديب، ماهر، معاصر سكن بعض بلاد الهند (مقيم بالهند). و عنه في الرياض (ج 5، ص 431) و ظاهر توصيفه أنّه ابن المولى محمّد أمين الأسترآباديّ المشهور. و قد ألّف الحرّ أمل الآمل سنة 1097 ق فابن الأسترآباديّ يكون في تاريخ تأليف أمل الآمل من المعمّرين(1).
صهره: السيّد الشهيد المير محمّد مؤمن بن دوست محمّد الحسينيّ الأسترآباديّ من مشايخ المجلسيّ، و يروي عن السيّد نور الدين عليّ بن الحسين العامليّ الموسويّ، و السيّد الشهيد زين العابدين و الشيخ إبراهيم المازندرانيّ. الآنف ذكرهما.
في الأمل: السيّد الجليل الأمير محمّد مؤمن الأسترآباديّ ساكن مكّة.
عالم فاضل فقيه محدّث صالح عابد شهيد، له رسالة في الرجعة، من المعاصرين.(2)
و قال الأفندي: هو صهر مولانا محمّد أمين الأسترآباديّ مات شهيداً في مكّة سنة سبع و ثمانين و ألف في المسجد الحرام
لأجل تهمة التغوّط بمقام الحنفيّ فيه، و قد أدركته في الحجّة الاُولى(1).
و قال المحبّي الحنفيّ في خلاصة الأثر (ج 3، ص 432-433) عند ترجمة محمّد بن حسن (الشيخ الحرّ) نقلاً عن سلافة العصر و ليس في المطبوعة:
قدم مكّة في سنة سبع أو ثمان و ثمانين و ألف، و في الثانية منهما قتلت الأتراك بمكّة جماعة من العجم لمّا اتّهموهم بتلويث البيت الشريف حين وجد ملوّثاً بالعذرة، و كان صاحب الترجمة قد أنذرهم قبل الواقعة بيومين و أمرهم بلزوم بيوتهم؛ لمعرفته - على ما زعموا - بالرمل. فلمّا حصلت المقتلة فيهم خاف على نفسه فالتجأ إلى السيّد موسى بن سليمان أحد أشراف مكّة الحسنيين، و سأله أن يخرجه من مكّة إلى نواحي اليمن فأخرجه مع أحد رجاله إليها.
ثمّ قال المحبّي:
قلت: و هذه القصّة الّتي قد ذكرها أفضح فضيحة، و ما أظنّ أنّ أحداً ممّن فيه شمّة من الإسلام بل فيه شمّة من العقل يجترئ على مثلها، و حاصلها: أنّ بعض سدنة البيت - شرّفه اللّٰه تعالى - اطّلع على التلويث، فأشاع الخبر و كثر الغلط بسبب ذلك، و اجتمع خاصّة أهل مكّة و شريفها الشريف بركات و قاضيها محمّد ميرزا، و تفاوضوا في هذا الأمر فانقدح في خواطرهم أن يكون هذا التجرّي من الرفضة و جزموا به، و أشاروا فيما بينهم أن يقتل كلّ من وجد ممّن اشتهر عنه الرفض و وسم به، فجاء الأتراك و بعض أهل مكّة إلى الحرم فصادفوا خمسة أنفار من القوم و فيهم السيّد محمّد مؤمن، و كان كما أخبرت به رجلاً مسنّاً متعبّداً متزهّداً إلّا أنّه معروف بالتشيّع، فقتلوه و قتلوا الأربعة الاُخر و فشا الخبر
1) . رياض العلماء، ج 5، ص 154؛ تعليقة أمل الآمل، ص 294.
فاختفى القوم المعروفون بأجمعهم و وقع التفتيش على بعض المتعينين منهم و منهم صاحب الترجمة، فالتجئوا إلى الأشراف و نجوا. و رأيت بخطّ بعض الفضلاء أنّ صاحب الترجمة رجع بعد القصّة إلى العجم.
لاحظ ترجمة منه أيضاً في وقائع السنين و الأعوام ص 533 - 534، طبقات أعلام الشيعة، ج 5، ص 592، و شهداء الفضيلة، ص 199.
أبو زوجته: اُستاذه ميرزا محمّد الأسترآباديّ، و قد تقدّمت كلمات المصنّف في حقّه عند ذكر مشايخه.(1)
توفّي بمكّة سنة 1036 ق، كما ذهب إليه السيّد عليخان المدنيّ في سلافة العصر، (ص 491) و الخاتون آباديّ في وقائع السنين (ص 507).
و أمّا قول بعض الآخر في أنّ وفاته كانت في سنة 1033 ق فغير صحيح؛ لأنّ المؤلّف أرسل رسالة طهارة الخمر إلى سلطان عصره في سنة 1034 ق كما تقدم عند ذكر تأليفاته.
1) . لاحظ ترجمته في: نقد الرجال، ج 4، ص 297؛ سلافة العصر، ص 491؛ أمل الآمل، ج 2، ص 281؛ خلاصة الأثر، ج 4، ص 46؛ بحار الأنوار، ج 1، ص 41؛ رياض العلماء، ج 5، ص 115-117؛ تعليقة أمل الآمل، ص 277؛ لؤلؤة البحرين، ص 119-120؛ تتميم أمل الآمل، ص 42؛ خاتمة المستدرك، ج 2، ص 181-182؛ طبقات أعلام الشيعة، ج 5، ص 497 و 396؛ مصفّى المقال في مصنّفي علم الرجال، ص 430.
ذكرها المؤلّف في دانشنامه شاهي و هذه الحاشية جمعها في سنة 1057 ق المولى خليل القزوينيّ الآتية ترجمته، عن هامش نسخة المؤلّف كما قال الأفندي في ترجمة المولى خليل:
و قد جمع «ره» في أوان مجاورته بمكّة تعليقات المولى محمّد أمين الأسترآباديّ على الكافي؛ بل جمع تعليقات اُستاده الأمير أبي الحسن القائني المشهديّ أيضاً(1).
و قال في تعليقاته على الأمل عند ترجمة المؤلّف:
و له أيضاً فوائد و تعليقات على اُصول الكافي قد جمعها الفاضل القزوينيّ و صارت حاشية مستقلة(2).
و قال القزوينيّ في مقدمته عليها:
أمّا بعد فهذه حواش على الكافي لأبي جعفر محمّد بن يعقوب الكلينيّ الرازيّ قد كتبها المحقّق المدقّق مولانا محمّد أمين الأسترآباديّ في هامش كتابه قد جمعتها من خطّه - رحمه اللّٰه تعالى - في مكّة المعظّمة زادها اللّٰه تعالى تشريفاً و تعظيماً، في سنة سبع و خمسين و ألف هجرية. ثمّ ذكر رموزاً استعملها في هذه الحواشي.
و ينقل عنها العلّامة المجلسيّ في مرآة العقول (ج 2، ص 239 و ج 3، ص 73 و ص 98-99، ص 102، 123، 151، 180، 260، 271، 289، 290، 331 و ج 4، ص 44، 51، 238، 275-276، 318 و 321 و ج 5، ص 161، 162، 188 و 195 و ج 7، ص 294)، و في
بحار الأنوار، (ج 69، ص 11 ذيل حديث 12) و ميرزا محمّد التبريزيّ المعروف ب «المجذوب» تلميذ المولى خليل القزوينيّ في كتاب الهدايا في شرح الكافي(1).
و ينقل عنها ظاهراً القاضي سعيد القميّ في شرح التوحيد للصدوق ج 2، ص 246.
و كما هو واضح إنّ هذه الحواشي مسودّة له، و لم يف عمره لتتميمها و تهذيبها و تنقيحها و تدوينها، و مع ذلك فيها فوائد كثيرة و تحقيقات مفيدة، كما لا يخفى على أهله.
لم أجد لها في فهارس المكتبات إلّا نسختين، و هما موجودان في مكتبة آية اللّٰه المرعشي رحمه الله.
1 - النسخة الاُولى المرقّمة بالرقم (6665/4) كتبت بخطّ النستعليق، و في هوامشها تصحيحات و إضافات، و القرائن المتعدّدة فيها تفيد بأنّها بخط جامعها المولى خليل القزوينيّ، و مع الأسف طمس و مُحي لبعض الأسباب عناوينها و بعض عبارتها و كلماتها، و استدركنا المطموس عن النسخة الآتية.
2 - النسخة الثانية المرقمة بالرقم (4549/1) و هذه كتبت عن النسخة الاُولى في نهاية الدقّة إلّا أنّ كاتبها لم تتيسّر له قراءة بعض الكلمات فأثبت صورتها، و أيضاً لم يكتب رمز «صح»، و تاريخ كتابتها سنة 1060 ق، و على الورقة الاُولى خاتم مدوّر
1) . لاحظ هامش الوافي للفيض، ج 1، ص 169.
كبير ل «معز الدين»، و كتب بهامشه: هذا خاتم العلاّمة ميرزا معزّ الدين محمّد الوزير جدّ الاُسرة المعزّية في طهران و دزفول.
جامع الحواشي المولى خليل بن الغازي القزوينيّ(1)
كان مولده رحمه الله سنة إحدى و ألف في ثالث شهر رمضان في بلدة قزوين، و توفّي ببلدة قزوين و دفن فيها في مدرسة المعروفة بها في سنة تسع و ثمانين بعد الألف. قاله في الرياض.
في جامع الرواة:
جليل القدر، عظيم الشأن، رفيع المنزلة، من وجوه هذا الطائفة و ثقاتها و أعيانها، أمرُه في الجلالة وعظم الشأن و سموّ الرتبة و الثقة و العدالة و الأمانة أشهر من أن يذكر، و فوق ما تحوم حوله العبارة، و كان أخباريّاً عالماً بالعلوم العقلية و النقلية.
و في أمل الآمل:
فاضل، عالم، علّامة، حكيم، متكلّم، محقّق مدقّق، فقيه، محدّث، ثقة ثقة، جامع للفضائل، ماهر، معاصر.
رأيته بمكّة في الحجّة الاُولى، و كان مجاوراً بها مشغولاً بتأليف مجمع البيان.
1) . مصادر ترجمته: جامع الرواة ج 1، ص 298-299؛ أمل الآمل، ج 2، ص 112؛ رياض العلماء، ج 2، ص 261 - ص 266؛ روضات الجنات، ج 3، ص 269-273؛ خاتمة المستدرك، ج 2، ص 198-199؛ فوائد الرضويّة ص 172-173؛ وقائع الأيّام في تتمة محرم الحرام، ص 367-379؛ أعيان الشيعة، ج 6، ص 355-356؛ طبقات أعلام الشيعة، ج 5، ص 203-204.
و اعترضه صاحب الرياض بقوله:
في جعله حكيماً نظر، و كذا في جعله فقيهاً؛ لأنّه كان ينكرهما جداً، و بمجرد معرفة أقوالهما لا يسمى أحد بالحكيم و الفقيه مع أنّ المعرفة الكاملة بأقوالهما أيضاً غير معروف، على أنّ الجمع بينهما جمع بين الأضداد.
و قال في الرياض:
المولى الكبير الجليل مولانا خليل بن الغازي القزوينيّ، فاضل عالم متكلّم اُصوليّ جامع، دقيق النظر قويّ الفكر، من أجلّة مشاهير عصرنا و أكمل أكابر فضلاء دهرنا.
و كان قدس سره معظّماً مبجّلاً عند السلاطين الصفويّة سيما سلطان عصرنا، و كذلك عند الأمراء و الوزراء و سائر الناس. و كان له قدس سره قوّة فكر و تسلّط على تحرير العبارات في العلوم و تقريرها، و كان الأخ العلاّمة [ميرزا جعفر أخو صاحب الرياض] قد لاقاه في قزوين، و كان يصف وفور فضله و غزارة علمه كثيراً، بل يرجّحه على علماء العصر.
قال في الرياض:
قرأ على جماعة من العلماء، و قرأ عليه أيضاً جماعة من الفضلاء، ففي أوائل حاله قرأ على الشيخ البهائيّ و السيّد الداماد و أمثالهما، و ممّن قرأ هو عليهم أيضاً المولى الحاج محمود الرنانيّ، و منهم المولى الحاجي حسين اليزديّ(1)و قد قرأ عليه الحاشية القديمة الجلاليّة على الشرح الجديد للتجريد في المشهد الرضويّ، و كان شريك الدرس مع الوزير خليفه سلطان حين القراءة عليهما.
1) . له ترجمة في الرياض، ج 2، ص 452.
في الرياض:
و له تلامذة فضلاء ذكرنا بعضاً منهم في تراجمهم، و بعضاً منهم ممّن لم نفرد لهم ترجمة و من ذلك المولى الحاج بابا بن محمّد صالح القزويني الفاضل العالم المتكلم المعاصر(1).
و منهم أخوه و هو المولى محمّد باقر القزويني المقدّس الصالح المعاصر(2).
و الآقا رضي القزويني(3)، و الأمير معصوم القزويني و المولى محمّد صالح القزوينيّ المعروف بالروغنيّ(4)، و المولى الحاج على أصغر القزوينيّ(5)، و المولى الآميرزا محمّد التبريزيّ المعروف بالمجذوب(6)، و المولى محمّد كاظم الطالقانيّ(7)، و المولى السيّد الأمير محمّد مؤمن بن الأمير محمّد زمان الطالقانيّ الأصل القزوينيّ المسكن المعاصر(8)، و المولى محمّد يوسف بن بهلوان صفر القزوينيّ الساكن بأصبهان(9).
و من تلامذته أيضاً رفيع الدين محمّد بن فتح اللّٰه القزوينيّ
1) . له ترجمة في طبقات أعلام الشيعة، ج 5، ص 64.
2) . له ترجمة في أمل الآمل، ج 2، ص 248.
3) . له ترجمة في طبقات أعلام الشيعة، ج 5، ص 233.
4) . له ترجمة في الرياض، ج 5، ص 110.
5) . له ترجمة في أمل الآمل، ج 2، ص 176.
6) . له ترجمة في طبقات أعلام الشيعة، ج 5، ص 502.
7) . له ترجمة في طبقات أعلام الشيعة، ج 5، ص 463.
8) . له ترجمة في أمل الآمل، ج 2، ص 297.
9) . له ترجمة في أمل الآمل، ج 2، ص 314.
(م 1089 ق) قاله في أمل الآمل (ج 2، ص 293). و الحاج محمّد تقي الدهخوارقانيّ (م 1093 ق) ذكره في أمل الآمل (ج 2، ص 251).
قال في الأمل:
له مؤلّفات منها: شرح الكافي فارسي، و شرح عربي، و شرح العدّة في الاُصول، و رسالة الجمعة، و حاشية مجمع البيان، و الرسالة النجفية، و الرسالة القمية، و المجمل في النحو، و رموز التفاسير الواقعة في الكافي و الروضة، و غير ذلك.
و في الرياض بعد نقل كلام أمل الآمل:
و أما شرح الفارسي على الكافي فقد وُفّق لإتمامه و سمّاه الصافي في شرح الكافي، و الشرح العربي وصل إلى عشرين باباً من كتاب الطهارة و سمّاه الشافي في شرح الكافي، و قد شرع في الشرح العربي بأمر الوزير خليفة سلطان المذكور، و قبل أن يكمله ورد السلطان شاه عبّاس الثاني إلى قزوين بعد ما توفّي الوزير المذكور فأمره بالشرح الفارسي، و قد ألّفه في عشرين سنة بمقدار زمان تأليف الكليني الكافي، و هذان الشرحان ممزوجان بالمتن كبيران في مجلّدات عديدة، أودع فيهما غرائب من أقواله و تصحيفاته و تحريفاته و نحو ذلك.
و أمّا شرح العدّة فالمشهور على الألسنة هو حاشية العدّة في الاُصول للشيخ الطوسيّ، لم تتمّ بل لم تصل إلى أواسطها و هي المجلدان، و الأوّل يعرف بالحاشية الاُولى، و الثاني يعرف بالحاشية الثانية، و قد أدرج في الحاشية حاشية واحدة طويلة تساوي أكثر المجلّد الأوّل، و أورد فيها مسائل عديدة جدّاً من الاُصول و الفروع و غير ذلك بالتقريبات، و قال فيها بأقوال عجيبة...
و أمّا رسالة الجمعة فهي كانت في حرمتها بالفارسية و من جملة
الشرح الفارسي ل الكافي و قد أفردها، و قد ألّف الفاضل القميّ رحمه الله في ردّه رسالة، ثمّ ألّف رسالة ثالثة في هذا المعنى و تكلّم فيها بالإنصاف في الجملة كالقول بعدم فسق فاعلها إذا فهم من الأخبار وجوبها و استحبابها.
و أمّا الرسالة النجفيّة فهي في جواب مسألة نجف قلي بيك الخصي عن بعض المسائل الحكمية بالفارسية مختصرة.
و أمّا الرسالة القميّة فهي في جواب مسألة نذر على بيك الخصي من قم مختصرة في بعض المسائل الحكمية أيضاً.
و له قدس سره أيضاً تعليقات على توحيد ابن بابويه.
في الرياض:
هو أحد المحرّمين لصلاة الجمعة، و المنكرين لها في زمن الغيبة، و الناهين عنها جدّاً، و من جملة الأخباريين المنكرين للاجتهاد جدّاً، و قد بالغ في ذلك و أفرط في نفي الاجتهاد، و في زمرة المنكرين للتصوّف و الحكمة و القادحين فيهم بما لا مزيد عليه، و من المنكرين لأقوال المنجّمين و الأطباء أيضاً.
و كان له رحمه الله أقوال في المسائل الاُصولية و الفروعية انفرد في القول بها، و أكثرها لا يخلو من عجب و غرابة، و في بعضها تابع المعتزلة، و من ذلك القول بثبوت المعدومات، و من أغرب أقواله القول بأنّ الكافي بأجمعه قد شاهده الصاحب «ع» و استحسنه، و أنّ كلّ ما وقع فيه بلفظ «روى» فهو مرويّ عن الصاحب عليه السلام بلا واسطة، و أنّ جميع أخباره حقّ واجب العمل بها، حتّى أنّه ليس فيه خبر للتقية و نحوها، و أنّ الروضة ليس من تأليف الكليني رحمه الله بل هو من تأليف ابن إدريس و إن ساعده في الأخير بعض الأصحاب، و ربما ينسب هذا القول الأخير إلى الشهيد الثاني أيضاً، و لكن لم يثبت.
و من خواصّه رحمه الله أيضاً تصحيفاته المضحكة في العبارات و الأخبار
و تحريفاته المعجبة في الآيات و الآثار، غفر اللّٰه له و لنا.
و كان يقول بعدم جواز العمل بالظنّ في الفروع زمن الغيبة.
في الرياض:
ثمّ له أولاد فضلاء: منهم المولى أحمد بن الخليل القزوينيّ، و كان رحمه الله عالماً فاضلاً محقّقاً، و له حاشية على حاشية العدّة لوالده.
و توفّي في حياة والده سنة ثلاث و ثمانين ألف. و منهم المولى أبو ذر بن الخليل، و كان فاضلاً و توفّي سنة أربع و ثمانين و ألف في حياة والده أيضاً. و منهم المولى سلمان المعاصر وفّقه اللّٰه، و هو من القائلين بحرمة صلاة الجمعة في زمن الغيبة مثل والده بل أشدّ، و له في ذلك المعنى أيضاً رسالة طويلة الذيل و لا أرتضيها.
و قال الشيخ المعاصر في أمل الآمل في ترجمة ولده [ج 2، ص 128] هكذا: هو فاضل عالم جليل القدر معاصر، صَحِبته في طريق مكّة لمّا حججت الحجّة الثالثة على طريق البحر، له رسالة في مناسك الحج أهداها إلى ملك العصر، انتهى.
أقول: قد صحبتهما أيضاً في تلك السنة.
انتهى كلام صاحب الرياض.
اُقدّم شكري و ثنائي لفضيلة الاُستاذ المحقّق الشيخ محمّد الكاظم المحمودي، و لأخيه الفاضل الشيخ ضياء الدين المحمودي، و كذلك للعلّامة الرجالي محمّد عليّ النجّار دامت توفيقاتهم.
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد للّٰه رب العالمين، و الصلاة و السلام على خير خلقه محمّد و آله الطيّبين الطاهرين.
أمّا بعد، فهذه حواشٍ على الكافي لأبي جعفر محمّد بن يعقوب الكلينيّ الرازيّ، قد كتبها المحقّق المدقّق مولانا محمّد أمين الأسترآباديّ في هامش كتابه، قد جمعتها من خطّه - رحمه اللّٰه تعالى - في مكّة المعظّمة - زادها اللّٰه تعالى تشريفاً و تعظيماً - في سنة سبع و خمسين و ألف هجريّة.
و ما كان في آخره صورة سنده و هو «ام ن» أثبتُّه موافقاً له.
و ما ليس في آخره صورة سنده، فإن كان من قبيل الإشارة إلى المبحث و التقييد له بعنوان - و ربّما كانت في نقله فائدة - كتبتُ في آخره «عنوان».
و ما ليس من هذين كتبتُ في آخره «بخطّه».
و كلّما كتب حاشيتين على مبحث واحد أردفتُ إحداهما الاُخرى.
و ما كان في خطّه ذكر المبحث و المعلّق عليه بخصوصه، كقوله: «قوله كذا و كذا» كتبتُ فوق قوله «صح»(1)و ما ليس كذلك علّقتُه على موضع مناسب بحسب جهدي، و تركتُ التعرّض له ليُنظر فعسى أن يكون عندنا نسخة اُخر [ى] بسابقه أو لاحقه أوفق بالعنوانات غير معلّقة في خطّه بخصوصه البتّة.
قوله: أن يأرز كلّه [ص 5]؛ سيجيء في باب الغيبة: «فيَأْرِزُ العلم كما تأرز الحيّة في
1) . بدّلنا هذه العلامة بعلامة «» و جعلناها قبل عبارة «قوله».
جحرها» و في النهاية لابن الأثير و في الصحاح للجوهريّ: «إنّ الإسلام لَيَأْرِزُ إلى المدينة كما تأْرِزُ الحيّة إلى جُحرها» أي يَنضَمُّ إليها و يجتمع بعضه إلى بعض فيها(1).
و أقول: كأنّه إشارة إلى ما وقع بعده صلى الله عليه و آله في ابتداء الأمر حيث انحصر الإسلام في أهل الكساء عليهم السلام و في جمع قليل من أتباعهم «بخطّه».
قوله: وجب أنّه لا بدّ إلخ [ص 6] الدلالة على بطلان الاجتهاد الظنّيّ. «عنوان».
قوله: لأنّه كلّما رأى كبيراً إلخ [ص 8] الدلالة على أنّه لا يؤخذ الدين من كتاب اللّٰه و سنّة نبيّه إلّا بوسيلة الأئمّة عليهم السلام. «عنوان».
قوله: و ذكرت إلخ [ص 8] قلتُ: في قوله رحمه الله: «و ذكرت أنّ اُموراً قد أشكلت عليك لا تعرف حقائقها لاختلاف الرواية فيها» إلخ: تصريح بأنّه طلب منه ما يرتفع به إشكاله و حيرته، فلو فرضنا أنّ كتاب الكافي مشتمل على ما علم وروده عنهم عليهم السلام و على ما لم يعلم - و لا يخفى أنّ المصنّف رحمه الله لم يذكر له قاعدة بها يميّز بين البابين - لزاد هذا الكتاب إشكالاً و حيرةً، و كلام المصنّف رحمه الله صريح في أنّه صنّف له ما يرتفع به إشكاله و حيرته، فعلم من ذلك أنّ قصده رحمه الله من قوله: «بالآثار الصحيحة» إلخ أنّ كلّ ما في كتابه كذلك.
و أيضاً في قوله رحمه الله: «ما يكتفي به المتعلّم، و يرجع إليه المسترشد» دلالةُ صريحة على ما ذكرناه؛ فإنّ المتعلّم كيف يكتفي بما يتحيّر فيه فحول العلماء المتبحّرين، و في ما نقلناه في حواشي تمهيد القواعد من السيّد المرتضى قدس سره في حال أحاديث(2)المرويّة في كتبنا تأييد لما ذكرناه فافهم. «ا م ن».
قوله: فاعلم يا أخي أرشدك اللّٰه إلخ [ص 8] الدلالة على أنّه لا يجوز في باب التراجيح رعاية الوجوه العقليّة المذكورة في كتب الخاصّة و العامّة، بل يجب فيه أيضاً التمسّك بما وضعوه عليهم السلام لخلاصنا من الحيرة، و هي أربعة أبواب. «عنوان».
قوله: أعرضوها على كتاب اللّٰه إلخ. [ص 8] قلت: المستفاد من الروايات المتواترة عنهم عليهم السلام - كما سيجيء في أبواب متفرّقة من هذا الكتاب، و هي مذكورة أيضاً في غير هذا الكتاب: ككتاب الاحتجاج، و كتاب كمال الدين و تمام النعمة، و كتاب المحاسن و غيرها(1)- أنّ وجه الخلاص من الحيرة في باب الروايات المتخالفة أحد الوجوه الخمسة، و المذكور في كلام المصنّف رحمه الله هنا أربعة منها و ترك الخامس اعتماداً على مجيئه بعد ذلك في مقبولة عمر بن حنظلة و غيرها، و هو التوقّف و التثبّت. أو لأنّه بصدد بيان الوجوه المجوّزة للعمل، و الوجه الخامس ليس كذلك.
و أمّا قولهم عليهم السلام: «بأيّهما أخذتَ من باب التسليم وسعك» فالمراد به ما بينّاه في حواشي تمهيد القواعد، و هو أن يكون العمل من باب التسليم لأمر أهل البيت عليهم السلام، أي إنّهم مفترضو الطاعة(2)فيقال: هذا ورد منهم عليهم السلام، و كلّ ما ورد منهم يجوز العمل به، لا من باب أنّ هذا حكم اللّٰه في الواقع؛ لجواز أن يكون وروده من باب التقيّة، و قد نقلنا في الحواشي المذكورة روايات فيها دلالة على أنّ المراد ما ذكرناه، إن شئت فارجع إليها. «ا م ن».
قوله: و قد يسّر اللّٰه إلخ [ص 9] قلت: في قوله رحمه الله: «و قد يسّر اللّٰه - و له الحمد - تأليف ما رجوت» مع ما مضى في كلامه من قوله: «و يأخذ منه مَن يريد علم الدين و العمل بالآثار الصحيحة عن الصادقين» إلخ: تصريح بنظير ما ذكره شيخنا الصدوق محمّد بن عليّ بن بابويه في أوائل كتاب من لا يحضره [ال] فقيه(3)من أنّ ما ذكره فيه حجّة بينه و بين اللّٰه.
1) . الكافي، ج 1، ص 66-68 كتاب فضل العلم باب اختلاف الحديث ح 7 و 10 و باب الأخذ بالسنّة و شواهد الكتاب ص 69 ح 1-5، الاحتجاج، ج 2، ص 260-265، رقم 232-235؛ المحاسن، ص 220-221، كتاب مصابيح الظلم باب الاحتياط في الدّين و الأخذ بالسنة، ح 128-131 لاحظ الوسائل، ج 18، كتاب القضاء باب 9 من أبواب صفات القاضي و الفصول المهمّة في اُصول الأئمّة، ج 1، ص 538-541 باب 20 و 21، و بحار الأنوار، ج 2، باب 29.
2) . هذا هو الصواب، و في النسختين: مفترضون الطاعة.
3) . من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 3.
و السرّ في ذلك أنّ الصحيح عند قدماء أصحابنا الأخباريين ما عُلم بقرينة وروده عن المعصوم، و تلك القرائن كانت عندهم وافرة لقرب عهدهم بهم عليهم السلام، لا المعنى المصطلح عليه بين أصحابنا المتأخّرين الاُصوليّين الموافق لاصطلاح العامّة المذكور في فنّ الدراية. و قد صرّح المحقّق في اُصوله(1)بأنّ رئيس الطائفة محمّد بن الحسن الطوسيّ يعمل بخبر الواحد المعلوم وروده عن المعصوم بقرينة و لو لم يكن عدلاً إمامياً، و لا يعمل بخبر الواحد العدل الإماميّ غير المحفوف بقرينة، و يُعلم من ذلك أنّ طريقة رئيس الطائفة في هذا الباب طريقة قدماء أصحابنا الأخباريين رحمهم اللّٰه تعالى. «ا م ن».
قوله: كتاب العقل؛ المراد بالعقل في بعض مواضع هذا الباب «الغريزة»، و في بعضها «ما يترتب على الغريزة» كفهم المقصود و كالتميّز بين الصواب و الخطأ، كالاجتناب عن المضارّ و جلب المنافع. و تلك الغريزة نورٌ يفيضه اللّٰه على القلوب، و لها أفراد مختلفة بالقوّة و الضعف، و الهداية الّتي هي صنع اللّٰه هي خلق هذا النور، صرّحت الأحاديث بذلك. و الّتي صنع الأنبياء و من يحذو حَذْوَهم عليهم السلام هي بيان المدّعى و بيان الدليل عليها، وقع التصريح بهما في الأحاديث. «ا م ن».
قوله: أخبرنا أبو جعفر محمّد بن يعقوب قال: حدّثني عدّة من أصحابنا [ص 10 ح 1] كأنّ الطلبة المتردّدين على المصنّف كتبوا في أوّل الخبر: أخبرنا محمّد بن يعقوب، و بقيت تلك الكتابة، و استمرّ الأمر على هذا، سمع(2)أيضاً، «بخطه».
قوله: لمّا خلق اللّٰه العقل [ص 10 ح 1] العقل جاء بمعانٍ كثيرة، و الجهل جاء بمعانٍ تضادّ معاني العقل، و المراد هنا الغريزة الباعثة صاحبها على تميّز الصواب عن الخطإ و على دفع المضارّ و جلب المنافع، و هو مقول بالتشكيك، و أضعفُ أفراده مناط
التكليف، و أقوى أفراده مناط السعادة. «ا م ن».
قوله: ما خلقت خلقاً هو أحبّ إليّ [منك] [ص 10 ح 1] أي: ما خلقت صفة أحبّ إليّ منك. «ا م ن».
قوله: أمّا إنّي إلخ [ص 10 ح 1]
يعني جعلتك مناط التكاليف و مناط الثواب و العقاب.
قوله: و ليست لهم تلك العزيمة [ص 11 ح 5] العزيمة: إرادة الفعل، و القطع عليه، أو الجدّ في الأمر، و كأنّ المراد نفي ذلك عنهم؛ لعدم قوّة تميّزهم. «بخطه».
قوله: عليّ بن محمّد بن عبد اللّٰه [ص 11 ح 8] الظاهر أنّه ابن اُذينة المذكور؛ لأنّه من جملة العدّة، و هو مجهول. سُمِع من م د(1)«بخطه».
قوله: من عبادته و دينه و فضله [ص 12 ح 8] أي في المرتبة العُليا. «بخطه».
قوله: و ما يضمر النبيّ [ص 13 ح 12] المراد مطلق النبيّ. «بخطه».
قوله: أبو عبد اللّٰه الأشعريّ عن بعض أصحابنا رفعه عن هشام [ص 13 ح 12] أوّل السند في النسخ المعتبرة: بعض أصحابنا رفعه. «ا م ن».
يأتي في مواضع من هذا الكتاب ككتاب النكاح(2): أبو عبد اللّٰه الأشعري و هو الحسين بن محمّد الأشعريّ، عن بعض أصحابنا. وهنا نسخ مختلفة؛ ففي بعضها ما ذكرناه، و في بعضها: بعض أصحابنا رفعه. و في بعضها: أبو على الأشعريّ رفعه.
و في بعضها: أبو عبد اللّٰه الأشعريّ رفعه. و الظاهر عندي ما ذكرناه أوّلاً؛ لأنّه المتعارف في هذا الكتاب. «ا م ن».
قوله: أكمل للناس الحجج بالعقول إلخ [ص 13 ح 12]. يعني: خلق في الناس العقل بمعنى الغريزة، و لو لا ذلك لما تمّ لأحدٍ حجّةٌ و دليلٌ على الآخر؛ لأنّ العقل المناظر
المتفكّر لا يستطيع أن يجحد المقدّمات الواضحة الحقّيّة الواضحة الاستلزام للمدّعى.
«ا م ن».
قوله: نصر النبيّين بالبيان [ص 13 ح 12] على الاُمّة يعني بأن ألهمهم و أوحى إليهم بمقدّمات واضحة الحقّية، واضحة الدلالة على المدّعى عند الخصم، مؤثّرة في قلبه بحسب استعداده. و فيه تنبيه على أنّ صنع الأنبياء عليهم السلام مجرّد البيان.
و أمّا خلق نور في القلب ترتّب عليه قبول الحقّ و الاعتراف، فهو صنع اللّٰه تعالى بالنسبة إلى من يشاء، و هو الّذي ثبتت منه الطاعة يوم الميثاق، و هو الّذي إذا خُلّي و إرادته يختار الحقّ و أهله لا هوى نفسه «ا م ن».
قوله: دلّهم على ربوبيّته بالأدلّة [ص 13 ح 12] يعني بعد خلق العقل فيهم دلّهم على أنّ لهم مدبّراً على لسان نبيّه صلى الله عليه و آله بالأدلّة، فالقول بأنّ معرفته ضرورية مِن توهّم بعض الرواة. «ا م ن».
قوله: و قال أكثرهم لا يعقلون [ص 15 ح 12] ما بعث اللّٰه رسله إلى عباده إلّا ليعقلوا الدين عن اللّٰه على لسان رسله بعلم اللّٰه، بأنّ غير ذلك من الطرق كالرياضة و المناظرة قد يخطئ و قد يصيب، كلّ ذلك بتقدير اللّٰه تعالى و قضائه، و للحكم المنظورة له في ذلك.
«ا م ن».
قوله: إنّ للّٰه على الخلق(1)حجّتين إلخ [ص 16 ح 12] يعني يحتجّ اللّٰه على عبده يوم القيامة بين الخلق فيقول: أما بيّنتُ لك الطريقة المرضيّة عندي و الغير المرضيّة عندي على لسان النبيّ صلى الله عليه و آله.
و كذلك يَحتجّ عليه في قلبه بأنّه: أما خلقتُ في قلبك الطريقة المرضيّة و الطريقة الغير المرضيّة بوسيلة بيان النّبيّ صلى الله عليه و آله. «ا م ن».
قوله: نصب الحقّ لطاعة اللّٰه إلخ [ص 17 ح 12] يعني: وضع اللّٰه الدين، يعني:
1) . في المصدر: الناس.
أوجب بعض الأفعال كالإقرار القلبيّ و اللسانيّ بالتوحيد و بالرسالة، و حرّم بعضها، و استحبّ بعضَها، و كره بعضها، و خيّر في بعضها؛ ليتميّز المطيع من العاصي. و شرط في طاعته أن يكون بعد علم و يقين بكونها طاعة، و قدّر أن لا يحصل اليقين بكونها طاعة إلّا بالتعلّم يعني السماع من الرسل و الأئمّة عليهم السلام، و قدّر أن لا يحصل التعلّم إلّا بالنور المسمّى بالعقل. «ا م ن».
قوله: قليل العمل من العالم إلخ [ص 17 ح 12] المراد بالعالم هنا صاحب اليقين بأنّ عمله طاعة اللّٰه، و بالجاهل صاحب الجهل المركّب و هو من يزعم أنّ عمله طاعة و ليس كذلك؛ لأنّه ما أخذه من العالم الربانيّ الّذي أمر اللّٰه بالأخذ عنه، و لأنّه لم يحصل له جزم بكونه طاعة لأنّه قدّر اللّٰه تعالى أن لا يحصل جزم بالطاعات و المعاصي إلّا من جهة السماع عن العالم الربانيّ. «ا م ن».
قوله: فليتضرّع إلى اللّٰه عزّ و جلّ إلخ [ص 18 ح 12] صريح في أنّ المراد هنا من العقل الغريزة النورانيّة الّتي يخلقها اللّٰه في القلب، و تترتّب عليها الأفعال الحسنة.
«ا م ن».
قوله: و تعود إلى عماها إلخ [ص 18 ح 12] و ذلك بأن لم يحفظ اللّٰه تعالى ما خلق فيها من الغريزة النوريّة المسمّاة بالعقل.
و أمّا قوله: إنّه لم يخف اللّٰه إلخ، فمعناه أنّ مَن لم يأخذ دينه عن اللّٰه - يعني عن رسله و الأئمّة عليهم السلام - لم يخف اللّٰه حقّ خوفه. و من أخذ دينه عن رسل اللّٰه و الأئمّة عليهم السلام يخاف اللّٰه حقّ خوفه؛ لأنّه يعلم أنّ معرفته مبنيّة على العقل الّذي تفضّل اللّٰه به عليه، و يعلم أنّ بعض الكبائر يتسبّب لتركه تعالى حفظ ذلك العقل و كذلك من لم يأخذ دينه عن الحجج - صلوات اللّٰه عليهم - قدّر اللّٰه أن لا يحصل له يقين بذلك.
قوله: استثمار المال [ص 20 ح 12] أي استنماؤه، و كأنّه كناية عن إخراج الصدقة.
«بخطه».
قوله: العقل حِباء من اللّٰه و الأدب كُلفة إلخ [ص 24 ح 18] يعني: العقل غير كسبيّ
و الأدب كسبيّ، و من أراد أن يكتسب العقل زاد جهله أي حمقه؛ فإنّه يزعم أنّ له قدرة على الحدس، فتظهر منه آثار تضحك منها الثكلىٰ.
و توضيح ذلك أنّ القواعد الكليّة يمكن تعلّمها و كسبها، و أمّا تعيين مصداقها و التمييز بين الصواب و الخطإ فلا، بل يحتاج إلى جودة الذهن، مثال ذلك الواقعتان المشهورتان: أعني إخفاء حجر الرحى في الكفّ، و أكل لحم الحمار. «ا م ن».
قوله: حجة اللّٰه على العباد النبيّ إلخ. [ص 25 ح 22] هنا معنى واحد و قد عبّروا عنه عليهم السلام بعبارات ثلاث: الاُولى: أنّ للّٰه على الخلق حجّتين: ظاهرةً و باطنةً. و الثانية:
الحجّة على الخلق اليوم العقل يُعرف به الصادق على اللّٰه و الكاذب على اللّٰه. و الثالثة:
هذه العبارة.
و معنى الكلّ واحد و هو أنّ التكاليف إنّما تتعلّق بالمكلّف بعد أن يجتمع فيه أمران: أحدهما: أن يخلق اللّٰه تعالى فيه الغريزة الّتي لولاها لم يفهم الخطاب و لم يميّز بين الخطإ و الصواب، و ثانيهما: أن تصل إليه دعوة النبيّ الخلق إلى اللّٰه تعالىٰ.
ثمّ اعلم أنّه يستفاد من الأحاديث أنّ المرتبة الكاملة من العقل الّتي قدّرها اللّٰه تعالى لكلّ أحد إنّما يفيضها عليه إذا كملت له ثمان عشرة(1)سنة. و يستفاد أيضاً أنّ المرتبة الناقصة الّتي هي مناط تعلّق التكاليف به إنّما يفيضها عليه إذا كلمت له خمس عشرة(2)سنة. «ا م ن».
قوله: من عجنت نطفته بعقله إلخ [ص 26 ح 27] يعني: من كان عاقلاً في ظهر أبيه، و من صار عاقلاً في بطن أمّه، و من اكتسب العقل من الناس. و قصده عليهم السلام أن يتكلّم السائل على قدر عقله، و المقصود أنّ هذا يرجع إلى اختلاف الأنفس في الاستعدادات الذاتية و إليه ناظر قوله صلى الله عليه و آله: «الناس معادن كمعادن الذهب و الفضّة، خيارهم في
الإسلام»(1)«ا م ن».
قوله: أبو عبد اللّٰه العاصميّ [ص 27 ح 32] اسمه أحمد بن محمّد بن العاصم.
«بخطه».
قوله: بين المرء و الحكمة نعمة إلخ [ص 27 ح 29] قصده عليه السلام الإشارة إلى ما سيجيء مفصّلاً في كلامهم عليهم السلام من انقسام الناس إلى ثلاثة أقسام: عالم ربّانيّ، و متعلّم منه، و صاحب الجهل. و إلى أنّ العالم نعمة عظيمة بين المتعلّم و بين الحكمة؛ لأنّه يحلّيه بحلية الحكمة، و صاحب الجهل شقّي بين المرء و بين الحكمة، و يمكن أن تكون النعمة مضافة إلى العالم إضافة بيانيّة، و أن يكون العالم مبتدأً متأخّراً عن خبره و هو النعمة و قوله عليه السلام: و اللّٰه وليّ من عرفه إلخ إشارة إلى أنّ من أخذ معالم دينه من العالم الربّاني فهو عارف دون من أخذها من غيره، و ضمير «عرفه» يعود على اللّٰه. «ا م ن».
قوله: و الجاهل شقيّ إلخ [ص 27 ح 29] أقول: الموجود في النسخ كلّها شقيّ بينهما و هو ضدّ السعيد، و لا يزال يختلج بالبال أنّ هنا سهواً من قلم ناسخ و أنّ صوابه شَفَى عنهما و شَفَا كلِّ شيء: حرفه، على وزن نَوَى، و المراد أنّ العالم الربّانيّ نعمة من اللّٰه تعالى على المرء الّذي يريد تعلّم الحكمة، و صاحب الجهل المركّب كأصحاب الرأي في طرف عنهما. «ا م ن».
قوله: بالعقل استخرج إلخ [ص 28 ح 34] يعني بآلة العقل يمكن الوصول إلى كنه الحكمة، و بظهور الحكمة من العاقل يظهر ما كان مخزوناً في عقله. «ا م ن».
قوله: هذا آخر كتاب العقل [ص 29] لا آخر كتاب العقل و ما يلحق به، و يؤيده ما سيجيء، و ما في الفهرست(2)من عدّ المجموع كتاباً واحداً. «بخطه».
قوله: باب فرض العلم و وجوب طلبه إلخ [ص 30] المتعارف في كلامهم عليهم السلام التعبير
بالمعرفة عن العقائد الّتي تتوقّف عليها حجّيّة الأدلّة النقليّة، و التعبير بالعلم عن العقائد المتعلّقة بالعمل. و الأولى موهبيّة و الثانية كسبيّة، كما سيجيء التصريح به في مواضع من كلامهم عليه السلام. «ا م ن».
قوله: عمّا يحتاجون إليه إلخ [ص 30 ح 3] يعني: السؤال واجب عينيّ على كلّ من أسلم عمّا يحتاج إليه في وقت الحاجة إليه، و أمّا تحصيل العلم بالكتب المؤلّفة بأَمر الأئمّة عليهم السلام للعمل بما فيها في زمن الغيبة الكبرى فهو واجب كفائيّ، كما يفهم من الأحاديث الآتية في باب الأخذ بالكتب. «ا م ن».
قوله: و العلم مخزون عند أهله [ص 30 ح 4] تصريح بما اشتهر تفصيله في كلامهم عليهم السلام من أنّ النبيّ صلى الله عليه و آله جاء بحكم كلّ ما تحتاج إليه الاُمّة إلى يوم القيامة، و قد أودع الكلّ عند أهل بيته عليهم السلام، و الناس مأمورون بسؤالهم في كلّ ما يحتاجون إليه. «ا م ن».
قوله: فهو أعرابيّ إلخ. [ص 31 ح 6] هذا صريح في أنه يجب كفايةً أخذ كتب الأحاديث من أهلها، كما سيجيء تفصيله في باب الأخذ بالكتب. «ا م ن».
قوله: من لم يتفقّه في دين اللّٰه إلخ [ص 31 ح 7] أقول: قد مضى و سيجيء أنّ الإنذار - أي دعوة الخلق إلى الإقرار بالوحدانية و الرسالة و سائر الطاعات و تعيين الإمام، و بيان ذلك و أدلّتها - إنّما هو على اللّٰه على لسان رسله. و المراد هنا أنّ سائر الأفعال الّتي أوجبها اللّٰه كالوضوء و الصلاة و الصوم و الحجّ و الزكاة و الجهاد و الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر يجب على الخلق طلب العلم بها بسؤال أهل الذكر عليهم السلام بواسطة أو بدونها. و أمّا الأحكام الشرعيّة الوصفيّة كحكم الشكّ في عدد الركعات، و حكم من زاد سجدة سهواً، و أحكام البيع و النكاح و الميراث و الديات و الحدود و القصاص، و الاقتضائيّة الّتي هي تحريم بعض الأفعال كحرمة الغيبة و شرب الخمر و غير ذلك، فانّما يجب طلب العلم بها عند الحاجة إليها.
و أمّا القول بأنّه يجب كفايةً في كلّ قطر تعلّم كلّ ذلك فباطل؛ لتصريح الروايات بأنّه يمتنع أن تعلم كلّ ما يحتاج إليه الاُمّة إلّا الجماعة المنصوبون من عنده تعالى لأجل
ذلك، و هم النبيّ و الأئمّة عليهم السلام و قد مهّدوا عليهم السلام لزمان الغيبة الكبرى كتباً مؤلّفة بأمرهم عليهم السلام؛ لتكون مرجع الشيعة في كلّ الأبواب، ففيها أنّ بعض الأبواب الّتي هي من خواصّ الحجج - صلوات اللّٰه عليهم - كإجراء الحدود و الدعوة إلى الدين، موقوف على ظهوره عليه السلام، و الأبواب الّتي ليست كذلك وجدت فيها تصريحات بفتاويهم و أحكامهم عليهم السلام و لا يجوز العدول عمّا في تلك الكتب إلى خيالاتٍ أحْدَثُوها علماء اُصول الفقه العامّة كحجّيّة الإجماع - يعني اتّفاق ظنونِ جمعٍ - و كوجوب اتّباع ظنّ صاحب الملكة المخصوصة بعد النبيّ صلى الله عليه و آله و آله، و ككون المراد من اُولي الأمر السلطان و لو كان فاسقاً فيجب اتّباعه فيما حكم به من ضروريات الدين أو ظنون المجتهدين، و كوجوب عالم بالكلام الّذي هو مقتضى أفكار جمع من المعتزلة أو الأشاعرة؛ ليدفع شبه الملاحدة عن القواعد الدينيّة، و كالتمسّك بالأصل المبنيّ عند النظر الدقيق على خلوّ الواقعة عن حكم اللّٰه، و كالتمسّك باستصحاب الحكم السابق في موضع مع حدوث حالة يمكن أن يتغيّر الحكم عند اللّٰه بسببه، و كالتمسّك بالملازمات المختلف فيها، و كالتمسّك بالقياس الغير المنصوص العلّة و غير القياس بطريق الاُولويّة و غير ذلك. «ا م ن».
باب أصناف الناس
قوله: آلوا إلى عالم إلخ [ص 33 ح 1] تصريح بأنّ الناس ثلاثة أصناف: أصحاب العصمة، و من التزم السماع منهم بواسطة أو بدونها في المسائل الدينيّة كلّها، و غيرهما؛ و تصريح بأنّ الصنف الثالث مفترٍ على اللّٰه سواء كان مجتهداً و مقلّداً. «ا م ن».
الوالي عالم و متعلّم و صاحب الجهل المركّب. «عنوان».
باب ثواب العالم و المتعلّم
قوله: فتعلّموا العلم من حملة العلم إلخ [ص 35 ح 2] يعني خذوا العلم من أصحاب العصمة بواسطة أو بدونها، و علّموا إخوانكم من غير تصرّف فيه. «ا م ن».
قوله: اللازم للعلماء إلخ [ص 35 ح 5] هذه الصفات الثلاث إشارة إلى الأنبياء و أوصيائهم عليهم السلام. «ا م ن».
باب صفة العلماء
قوله: أحمد بن عبد اللّٰه [ص 36 ح 5] الظاهر أنّه أحمد بن عبد اللّٰه ابن بنت أحمد بن محمّد البرقيّ بقرينة ما في الفهرست(1)، و الظاهر أنّه المراد من المذكور في العدّة. «بخطه».
باب سؤال العالم و تذاكره
قوله: العلم [ص 40 ح 3] الاستماع و الحفظ. صريح في انحصار طريق علم الدين في السماع عنهم عليهم السلام. «بخطه».
قوله: عليه قفل إلخ [ص 40 ح 3] تصريح بأنّ علم الحلال و الحرام مخزون عند أهل البيت عليهم السلام، و يجب سؤالهم في كلّ ما يُحتاج إليه. «ا م ن».
[باب النهي عن القول]
قوله: إنّ الرجل لينتزع الآية إلخ [ص 42 ح 4] ذمُّ استنباط الرعيّة من الآيات الشريفة.
«عنوان».
قوله: و يقفوا عند ما لا يعلمون [ص 43 ح 7] الأمر بالتوقّف. «عنوان».
قوله: لا يقبل اللّٰه عملاً إلّا بمعرفة إلخ [ص 44 ح 2] سيجيء أنّ للإيمان معنيين:
أحدهما موهبيّ لم يكلِّف اللّٰه العباد بتحصيله و هو المعرفة باللّٰه و برسوله، و الآخر من أفعالنا الاختياريّة و هو الانقياد القلبي و اللساني و الجوارح على وفق المعرفة.
و قوله عليه السلام: «الإيمان بعضه من بعض» معناه أنّ بعضه ناشئ من بعض، أي الانتفاع بكلّ جزء من أجزائه الثلاثة يتوقّف على تحقّق الجزءين. «ا م ن».
[باب المستأكل بعلمه و المباهي به]
قوله: و من أخذ العلم من أهله و عمل به(2)نجا [ص 46 ح 1]
هذا من جملة تصريحاتهم عليهم السلام بأنّه يجب أخذ العلم عنهم و لا يجوز الاستقلال بالأفكار في العقائد و الأعمال؛ لأنّ المستقلّ بفكره أي الّذي لم يأخذ المقدّمتين منهم عليهم السلام كثيراً ما يخطئ في مادّة أفكاره. «ا م ن».
[باب لزوم الحجّة على العالم...]
قوله: بلغت النفس إلخ [ص 47 ح 3] لم يكن للعالم توبة عند الاحتضار. «عنوان».
قوله: باب النوادر
في باب النوادر تصريحات بانحصار طريق علم الدين في السماع، و معناه باب أحاديث متفرّقة. «بخطه».
قوله: فالعلماء يحزنهم ترك الرّعاية، و الجهّال يحزنهم حفظ الرواية [ص 49 ح 6] في الباب الآخر من السرائر عن طلحة بن زيد قال: قال أبو عبد اللّٰه عليه السلام: «العلماء تحزنهم الدراية، و الجهّال تحزنهم الرواية»(1). «ا م ن».
قوله: علمه الّذي يأخذه عمّن يأخذه [ص 50 ح 8] من جملة تصريحاتهم عليهم السلام بأنّه يجب أخذ الحلال و الحرام منهم عليهم السلام، و لا يجوز العمل بأصل أو استصحاب أو غير ذلك. «ا م ن».
قوله: الوقوف عند الشبهة [ص 50 ح 9] من جملة تصريحاتهم عليهم السلام بأنّه يجب التوقّف في الحلال و الحرام عند فقد القطع و اليقين. «ا م ن».
قوله: لا يسعكم إلخ [ص 50 ح 10] من جملة تصريحاتهم عليهم السلام بأنّه لا يجوز الاعتماد في الحلال و الحرام و شبههما إلّا على القطع و اليقين، و بأنّه يجب التوقّف إذا لم يكن يقين و قطع. «ا م ن».
قوله: أن يقولوا ما يعلمون إلخ [ص 50 ح 12] من تصريحاتهم بوجوب التوقّف.
«ا م ن».
1) . مستطرفات السرائر، ص 150 ح 6، و للحديث صدر.
قوله: فتكلّموا في العلم إلخ [ص 51 ح 14] تكلّموا في العلم تبيّن أقداركم.
«عنوان»(1).
قوله: ما يوجد العلم إلّا هاهنا [ص 51 ح 15] من جملة تصريحاتهم عليهم السلام.
[باب رواية الكتب و الحديث و فضل الكتابة و التمسّك بالكتاب]
قوله: التمسك بالكتب [ص 51] قصدُه أنّ أصحابَ العصمة جمعوا كتباً من أحاديثهم بأمرهم عليهم السلام؛ لتعمل بها الشيعة في زمن الغيبة الكبرى، و تلك الكتب صارت مجمعاً على صحّتها بين جمع من أصحاب العصمة عليهم السلام، فتعيّن العمل بها لا بالخيالات الظنّية. «ا م ن».
قوله: اكتب و بثّ علمك إلخ [ص 52 ح 11] سيجيء في باب الغيبة تصريح من أمير المؤمنين عليه السلام بذلك. «بخطه».
[باب التقليد]
قوله: أنتم أشدّ تقليداً أم المرجئة إلخ [ص 53 ح 2] أقول: قصدُه عليه السلام من المرجئة أهل السنّة؛ فإنّهم اختاروا من عند أنفسهم رجلاً بعد رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و جعلوه رئيساً، و لم يقولوا بأنّه معصوم عن الخطأ فتجب طاعته في كلّ ما يقول، و مع ذلك قلّدوه في كلّ ما قال. و أنتم يا شيعة عليّ، نصبتم رجلاً هو أمير المؤمنين عليه السلام و اعتقدتم أنّه معصوم عن الخطأ، و مع ذلك خالفتموه في كثير من الاُمور. و إنّما سمّاهم عليه السلام مرجئة لأنّ الإرجاء بمعنى التأخير، و هم زعموا أنّ اللّٰه تعالى أخَّر نصب الإمام ليكون نصبه باختيار الاُمّة بعد النبيّ صلى الله عليه و آله. «ا م ن».
قوله: و لكن أحلّوا لهم حراماً إلخ [ص 53 ح 1] أقول: قصده عليه السلام أنّ كلّ من قلّد ظنون غيره فقد جعله شريك اللّٰه في الأمر و النهي، و كما أنّ الخلق للّٰه تعالى فكذلك الأمر و النهي له تعالىٰ دون غيره. «ا م ن».
1) . في هامش النسخة: نقل هذا العنوان بدل على أنّه جعل رحمه الله الأمر في «فتكلّموا» حقيقة في الطلب.
باب البدع
قوله: البدعة [ص 54 ح 4] حكم ينسب إلى اللّٰه تعالى لم يكن ممّا جاء به النبيّ صلى الله عليه و آله.
«بخطه».
قوله: يذبّ عنه [ص 54 ح 5] تصريح بأنّ دافع الشبهات الإمام، فلم يجز كفاية علم الكلام و لا سيّما الكلام الباطل. «بخطه».
قوله: من نظر برأيه هلك [ص 56 ح 10] فيجب أن يكون التفكّر في المدّعى المسموعة منهم، و في البيان أي الدليل المسموع منهم عليهم السلام. «بخطه».
قوله: و ما يحتاجون إليه إلى يوم القيامة [ص 57 ح 13] هذا الحديث ينبغي ذكره في الباب الآتي أيضاً. «بخطه».
قوله: إنّ الجامعة لم تدع لأحد كلاماً إلخ [ص 57 ح 14] من جملة تصريحاتهم بأنّه لا تخلو واقعة عن حكم اللّٰه، و بأنّ كلّ أحكامه محفوظ عند أهلها. «ا م ن».
قوله: فقد ضادّ اللّٰه حيث أحلّ و حرّم فيما لا يعلم [ص 58 ح 17] أقول: هذا من جملة تصريحاتهم عليهم السلام بأنّه لا يجوز الفتوى إلّا بعد قطع و يقين بما هو حكم اللّٰه أو بما ورد عنهم عليهم السلام. «ا م ن».
قوله: حلال محمّد حلال أبداً إلى يوم القيامة إلخ [ص 58 ح 19] هذا من جملة تصريحاتهم عليهم السلام بأنّه لا يجوز الاختلاف في الفتاوى، و بأنّه لم تخل واقعة عن حكم وارد من اللّٰه تعالىٰ. «ا م ن».
قوله: لسنا من «أ رأيت» [ص 58 ح 21] السائل قصد: أيُّ شيء مقتضى اجتهادك الظنّي؟ فأجابه عليه السلام بذلك. «بخطه».
قوله: باب الردّ إلى الكتاب و السنّة
أقول: اشتهر بين علماء الاُصول أنّ المسائل ثلاثة أقسام: قسم من ضروريّات الدين، و قسم من ضروريّات المذهب، و قسم لا هذا و لا ذاك. و أنّ القسم الثالث هو محل الاجتهاد.
و اشتهر بينهم أنّ في القسم الثالث أقوال أربعة:
الأوّل: أنّه خال عن حكم اللّٰه.
و الثاني: أنّه غير خال عن حكم اللّٰه، لكن ما نصب اللّٰه عليه دليلاً أصلاً لا قطعياً و لا ظنّياً.
و الثالث: أنّ اللّٰه تعالىٰ نصب عليه دليلاً ظنياً لا قطعياً.
و على القول الأوّل كلّ مجتهد مصيب صرّحوا بذلك، و على الثاني و الثالث للمجتهد المصيب أجران و للمخطئ أجر واحد صرّحوا بذلك.
و القول الرابع: أنّ في القسم الثالث لله حكماً معيّناً و نصب عليه دليلاً قطعياً محفوظاً عند أهله، و المخطئ فيه آثم فاسق كالقسمين الأوّلين.
و في هذا الباب و في غيره تصريحات ببطلان المذاهب الثلاثة و تعيّن المذهب الرابع. «ا م ن».
قوله: إنّ اللّٰه تبارك و تعالىٰ لم يدع شيئاً إلخ [ص 59 ح 2] أقول: يبطل بأحاديث هذا الباب ثلاثة مذاهب من المذاهب الأربعة المشهورة بين الاُصوليّين، و يتعيّن المذهب الرابع و هو مذهب أهل البيت عليهم السلام و مذهب قدمائنا الأَخباريين.
و أقول: المقصود بأحاديث هذا الباب - و أحاديث باب الأخذ بالسنّة و شواهد الكتاب - ردّ المذاهب الثلاثة و تعيين المذهب الرابع، لا ما زعمه جمع من القاصرين من أنّ المقصود بها تجويز استنباط الأحكام الّتي ليست من بديهيّات الدين و لا من بديهيات المذهب من كتاب اللّٰه و سنّة نبيّه صلى الله عليه و آله؛ و ذلك لأنّه لو كان المراد ما زعموه لما صحّ قولهم عليهم السلام: «و جعل على من تعدّى ذلك الحدّ حدّاً» و لا قولهم عليهم السلام: «حلال محمّد حلال إلى يوم القيامة» و كذلك حرام لا يتبدّل و لا يتغيّر، و لا قولهم عليهم السلام: «حكم اللّٰه في كلّ واقعة واحد» و سيجيء لهذا مزيد توضيح إن شاء اللّٰه تعالىٰ. «ا م ن».
[باب اختلاف الحديث]
قوله: قال: يرجئه حتّى يلقى من يخبره [ص 66 ح 7] تصريح في أنّه يجب التأخير
و التوقّف حتّى يلقى من يتعلّم منه، فيجوز له التأخير في العمل حتّى يلقاه من يخبره.
«بخطه».
قوله: خذوا بالأحدث [ص 67 ح 9] أقول: سيجيء هذا الحديث في باب التقيّة، و فيه تصريح بأنّ العلّة في ذلك كون الأحدث لزمان الحال من شدّة التقيّة في المسألة و من خفّتها، فالأحدث قد يكون خلاف الواقع و قد يكون موافق الواقع. و قد غفل عن هذا المعنى الشيخ الطوسيّ فزعم أنّ العلّة في العمل بالأحدث كونه موافقاً للواقع، و قد صرّح بهذا الزعم في باب الأحاديث الواردة في نجاسة الخمر. «ا م ن».
قوله: فإنّ الوقوف عند الشبهات إلخ [ص 68 ح 10] أقول: هذا الحديث و حديث أبي سعيد الزهريّ المتقدّم يدلّان على وجوب التوقّف عند تعادل الحديثين المتعارضين، و بعض الأحاديث المتقدّمة كان صريحاً في التخيير في العمل بأيّهما شاء. و يمكن الجمع بينهما بحمل التخيير على واقعة لم تكن متعلّقة بحقوق الآدميّين، و حمل وجوب التوقّف على واقعة تكون كذلك. «ا م ن».
قوله: فأرجه حتّى تلقى إمامك إلخ [ص 68 ح 10] أقول: هذا الحديث، و حديث أبي سعيد الزهريّ المتقدّم في باب النوادر، و حديث سماعة المتقدّم؛ تدلّ على وجوب التوقّف عند تعادل الحديثين المتناقضين، و بعض الأحاديث المتقدّمة كان صريحاً في التوسعة، أي التخيير في العمل من جهة التسليم. و يمكن الجمع بينهما بحمل التخيير على واقعة لم تكن متعلّقة بحقوق الآدميين كالوضوء و الصلاة، و حمل وجوب التوقّف على واقعة متعلقة بحقوق الآدميين كدين أو ميراث. و معنى قولهم عليهم السلام: «من جهة التسليم» من باب تسليم أمرنا و وجوب طاعتنا على الرعيّة لا من باب ما اشتهر بين أهل الرأي - أي الاجتهاد الظنّيّ - من تخيير المجتهد في العمل عند تعادل الأمارتين، و تخيير المقلد كذلك؛ فإنّ لهم حينئذٍ قولين: أحدهما التخيير و الآخر التوقّف. «ا م ن».
[باب الأخذ بالسنّة و شواهد الكتاب]
قوله: إنّ على كلّ حقّ حقيقة إلخ [ص 69 ح 1] معناه أنّ كلّ واقعة ورد فيها حكم من اللّٰه تعالىٰ، و نصب اللّٰه تعالى عليها دليلاً قطعياً واضحاً عند أهل الذكر عليهم السلام موجوداً في كتاب اللّٰه تعالىٰ، لا يجوز القول بخلافه. فهذا الكلام الشريف يبطل ثلاثة مذاهب من مذاهب الاُصوليين، و يتعيّن المذهب الرابع.
فإنّ بعضهم قال بأنّ الواقعة الّتي ليست من بديهيّات الدين و لا من بديهيّات المذهب ليس لله فيها حكم، بل فوّض حكمها إلى أذهان المجتهدين.
و بعضهم قال بأنّ فيها حكماً من اللّٰه تعالىٰ، لكنّه تعالى لم ينصب عليه دليلاً فهو بمنزلة دفين.
و بعضهم قال: نصب عليه دليلاً قطعياً.
و أصحاب المذهب الرابع يقولون: من خالف حكم اللّٰه فهو مخطئ فاسق، و أصحاب المذهب الأوّل يقولون: كلّ مجتهد مصيب، و أصحاب المذهب الثاني و الثالث يقولون: من خالف حكم اللّٰه معذور و له أجر واحد، و من وافقه له أجران.
«ا م ن».
قوله: السنّة سنّتان إلخ [ح 12 ص 71] أي: الأثر و الطريقة النبويّة صلى الله عليه و آله قسمان: قسم ورد فيما افترضه اللّٰه تعالىٰ، و قسم ورد فيما استحبّه اللّٰه تعالىٰ. «ا م ن».
قوله: كتاب التوحيد
باب حدوث العالم و إثبات المحدِث
لمّا بيّن طريق تحصيل علم الدين بأنّه يؤخذ من أصحاب العصمة، أو من الكتب الّتي جوّزوا لنا الأخذ منها تارة بالتقرير على ذلك بل بالتصريح بذلك؛ شرع في أوّل الواجبات في الدين و هو الاعتراف بالوحدانيّة، و لمّا كان التوحيد مركّبا من نفي و إثبات ابتدأ بالإثبات و اختار إثبات المحدِث - أي خالق الحوادث - على إثبات الواجب، ليكون قريباً إلى فهم أصناف المكلّفين. و اقتدى بعبارة الأحاديث، و اختار
الحدوث على الإمكان و المحدث على الخالق؛ لأنّ احتياج الحادث إلى الفاعل المحدِث أظهرُ من احتياج الممكن إلى الواجب؛ و للتصريح بأنّ الإمكان يأبى عن القِدَم، كالوجوب عن العدم. «ا م ن».
فإن قلت: لم يذكر في هذا الباب دليلاً على حدوث العالم كلّها، قلت: نقل حديثاً صريحاً في انحصار القديم فيه تعالى. أو يقال: قصده حدوث العالم المشاهد، و قد ذكر أنّها متغيّرة من حال إلى حال، و أنّها مسخّرة مدبّرة. «بخطه».
قوله: كان بمصر زنديق [72 ح 1] المراد من الزنديق من لم يقل بعبادة أحدٍ أصلاً، فعبدة الأوثان و أشباههم و اليهود و النصارى و المجوس و كلّ من يعبد شيئاً ليسوا بزنادقة. «ا م ن».
قوله: قل ما شئت تخصم [ص 72 ح 1] أي تخصم نفسك كما سيجيء في جوابه للعالم الشامي في باب الاضطرار إلى الحجّة. «ا م ن».
قوله: أ ما ترى الشمس و القمر إلخ [ص 73 ح 1] أقول: معناه أنّ للشمس و القمر تغيّراً من مكان إلى مكان، تغيّراً منتظماً على نسق واحد، مشتملاً على منافع و مصالح راجعة إلى المواليد الثلاثة فعلم أنّهما من الممكنات؛ إذ الواجب لا يتغيّر من مكان إلى مكان، و علم أنّ لهما خالقاً عالماً قادراً مستولياً عليهما.
و أمّا قوله عليه السلام: «يلجان» فمعناه أنّ كلّ يوم محفوف بليلين و بالعكس.
و أما قوله عليه السلام: «إنْ كان الدهر يذهب بهم» إلخ، فمعناه أنّه لو كان حصول قطعة مخصوصة من الدهر سبباً لحصول أفراد مخصوصة من المواليد الثلاثة مثلاً، و كان عدمها سبباً لعدم تلك الأفراد، للزم إذا رجع مثل تلك القطعة أن يرجع معها جميع أمثال ما ذهب معها. «ا م ن».
القوم بعد ما أثبتوا واجب الوجود ببطلان الدور و التسلسل، أثبتوا بهذا الدليلِ العلمَ، و الحال أنّه يَثبت به الأمران جميعاً. «بخطه».
قوله: يرجعان [ص 73 ح 1] يعني: الدور يرجع إلى ما كان، فلو كان طبيعيّاً مستنداً
إلى الدور لِمَ لا يرجع(1)، فعُلم أنّه مضطرّ من عند فاعل إراديّ. «بخطه».
قوله: و كيف احتجب عنك إلخ [ص 75 ح 2] أقول: أصحاب العصمة عليهم السلام استدلّوا بحدوث الآثار العجيبة المختلفة المحكمة المتقنة، المشاهدة بالبصر و البصيرة، كأوضاع السماء و الأرض، و خلق أبداننا بالتدريج، و خلق ما يطرأ على قلوبنا من الأشياء المتضادّة من غير اختيارنا، و إجراء اللغات في ألسنتنا، و حدوث المعجزات على يد الرسل عليهم السلام، على وجود مؤثّر كامل من جميع الجهات، عالم قادر متمكّن من خلق جميع الممكنات بعلم و رعاية منافع.
و أقول أوّلاً: إنّ هذه الملازمة من البديهيّات عند كلّ ذي شعور.
و ثانياً: إنّ هذا القدر من المعرفة كافٍ.
ثمّ إن أردت معرفة أنّه ليس بممكن العدم فقل: حدوث هذه الآثار تدلّ على وجود مؤثّر جامع للصفتين المذكورتين، و يلزمهما كونه تعالى غير ممكن العدم.
و أقول ثالثاً: جعلوا عليهم السلام حدوث الآثار العجيبة المختلفة المتقنة دليلاً؛ لأنّ هذه الطريقة أسهل و أخصر من التمسّك بأنّ الممكن يحتاج إلى علّة؛ و لأنّ كلّ ذي شعور متمكّن من فهم هذه الطريقة دون طريقة الحكماء و المتكلّمين؛ و لأنّ بهذه(2)الطريقة يثبت وجود صانع العالم، و يثبت كونه كاملاً من جميع الجهات، قادراً من(3)خلق كلّ ممكن بعلم و رعاية مصلحة.
و أقول رابعاً: بهذا التحقيق علمت أنّ ما يزعمه المتكلّمون من أنّ بالمعجزات لا تثبت رسالة الرسل إلّا عند من اعتقد وجود الواجب تعالى و اعتقد أنّه عالم قادر، من الخيالات الواهية، و ممّن صرّح بذلك الملا عليّ القوشجيّ الجرجانيّ حيث قال
(كذا)(1)و العلاّمة التفتازانيّ الجرجانيّ حيث قال (كذا) و السيّد الشريف الجرجانيّ حيث قال (كذا). «بخطه».
قوله: نشؤك إلخ [ص 75 ح 2] عَدَّ صفات ليست باختيارنا.
قوله: بعد عزمك إلخ [ص 76 ح 2] عرفت بفسخ العزائم و حلّ العُقَد.
قوله: قال هشام: النظرة إلخ [ص 79 ح 4] لا يجب علينا دفع شبه الملاحدة، و الكامل بذلك هو الإمام عليه السلام. «عنوان».
قوله: قادر أن يدخل الدنيا كلّها البيضة إلخ [ص 79 ح 4] قصده عليه السلام أنّ معنى القادر هو المتمكّن من خلق الممكن، و معنى العاجز هو غير المتمكّن من خلق الممكن، و الّذي يمكن هنا الدخول في المشاعر لا الوجود الخارجيّ. و إنّما أجمل عليه السلام في الكلام لأنّهم مكلّفون بأن يكلّموا الناس على قدر عقولهم. «ا م ن».
قوله: لم يخرج منها خارج إلخ [ص 80 ح 4] قصده عليه السلام أنّ العالِم بحال داخل البيضة، و أنّها صالحة للديك أو الدجاجة، من غير أن يدخل فيها أحد، القادر على حفظ الماءين في مكانهما و على خلق الديك أو الدجاجة منها، كامل من جهة العلم و القدرة، و لنا مقدّمة بديهيّة: هي أنّ الّذي وجوده مكتسب من الغير ليس له هذا العلم و لا هذه القدرة. «ا م ن».
خلقُ الفرخ عن البيضة حسبنا في الدلالة على نهاية القدرة و العلم و التنزّه عن كلّ نقيصة. «عنوان».
قوله: لا يخلو قولك إنّهما اثنان إلخ [ص 80 ح 6] أقول: مقصوده عليه السلام ذكر أدلّة ثلاثة على أنّ خالق الممكنات شخص واحد جلّ جلاله، و الدليلان الأوّلان تقريران لبرهان التمانع المذكور في كتاب اللّٰه، و هما مبنيان على أنّ صانع الممكنات منزّه عن النقص، و هذه مقدّمة بيّنة واضحة. و مقتضى برهان التمانع أنّ المؤثّر بالفعل في السماوات
1) . في النسخة لفظة «كذا» كتبت فوقها و أيضاً في الموارد الآتية.
و الأرض واحدٌ، ردّاً على من زعم تعدّده، و تقريره مذكور في الكتب الكلاميّة ك شرح المقاصد.(1)
و ملخّص الدليل الثالث أنّه يمتنع تعدّد صانعين و تعدّد واجبين؛ لأنّه يلزم التسلسل، لأنّه لو وجد واجبان لوجد ذو فرجة أي مركّب من شخصين منفصلين فيكون ذو الفرجة واجباً ثالثاً؛ لأنّه وجد من غير تأثير فاعل فيلزم ذو فرجتين آخرين(2):
أحدهما مركب من الأوّل و الثالث، و ثانيهما مركب من الثاني و الثالث، و هكذا فيلزم وجود اُمور قديمة غير متناهية غير ممكنة؛ لأنها وجدت من غير تأثير فاعل.
فإن قلت: إنّما يكون التركيب بين الأشياء الخارجة بعضها عن بعض، و لو لا ذلك لزم وجود اُمور غير متناهية في كلّ ما وجد أمران، فيمتنع التركيب بين الشيء و بين جزئه، فلا يلزم الواجب الرابع و الواجب الخامس؛ لأنّهما حصلا من التركيب بين الشيء و جزئه.
قلت: هذه المقدّمة و دليلها صحيحان؛ لكن يلزم هنا أن يكون الموجود الثالث بسيطاً غير مركّب من الجزءين؛ لأنّه واجب الوجود، و هكذا في باقي المراتب. و من اطمأنّ قلبه بالبرهان المذكور في كتب القوم الدالّ على أنّ كلّ دور يستلزم تسلسلاً يطمئنّ قلبه بما حرّرناه، و تلخيصه أنّه لو توقّف «أ» على «ب» و «ب» على «أ» للزم توقّف «أ» على نفسها و لزم وجود ألِف ثانية مغاير(3)لنفسها للمقدّمة الصادقة في نفس الأمر، و هي أنّ الموقوف غير الموقوف عليه. و للزم توقّف الألف الثانية أيضاً على نفسها؛ لمقدّمة اُخرى صادقة في نفس الأمر، و هي أنّ الشيء ليس إلّا نفسه فيلزم ألفاتٌ غير متناهية متوقّفة بعضها على بعض، و كذلك يلزم باءاتٌ غير متناهية.
و أقول: قد ظهر عليك و انكشف لديك من كلامه عليه السلام أدلّة اُخرى على التوحيد.
منها: أنّه لو وجد واجبان للزم وجود ممكن و هو الموجود الثالث بغير تأثير
فاعل، إذ من المعلوم بديهة أنّ وجود المجموع المذكور غير محتاج إلى تأثير.
و منها: أنّه لو وجد واجبان للزم وجود واجب يمتنع أن يكون صانعاً؛ لأنّ الموجود الثالث بمنزلة الحجر الموضوع بجنب الإنسان، و بمنزلة مجموع نفس زيد و نفس عمر [و](1)«ا م ن».
حاصل الدليل الأوّل أنّه لو كان اثنين لدفع الآخر هذا الإله المرسِل للرسل لإقرار الناس بأنّه لا شريك له يمثل فعله، و لم يدفع. و حاصل الثاني أنّه لو كان اثنين لدفع الآخر آثار هذا الإله، و لم يفعل. «ا م ن».
قوله: كفى لاُولي الألباب إلخ [ص 82 ح 7] تنبيه على أنّ مجرّد الآثار المتقنة دليل تامّ على وجود موجود كامل من جميع الجهات من جهة العلم و القدرة، و على أنّه ليس من قبيل الممكنات؛ إذ الّذي وجوده مكتسب من الغير يمتنع أن يكون كاملاً من جميع الجهات، و تنبيه على أنّه لا حاجة إلى الأدلّة المشتملة على الدور و التسلسل و أشباه ذلك. «ا م ن».
يعني: مشاهدة كلّ واحد من هذه الآثار كافية في الدلالة على الربّ و على قدرته و علمه و تنزّهه عن كلّ نقيصة، و لا يحتاج إلى إبطال الدور و التسلسل و غير ذلك من المقدّمات المذكورة في الكتب الكلامية. «بخطه».
قوله: دليلاً على الربّ [ص 82 ح 6] أقول: هذا الكلام و نظائره في كلامهم عليهم السلام دليلٌ على أنّ دعوى النبيّ أنّه رسول الخالق لدعوة الخلق إلى الإقرار - أي الاعتراف بأنّ في الموجودات الخالق واحد و الباقي مخلوق - مع معجزته، دليل مستقلّ على أنّ لنا خالقاً و على علمه و قدرته. فما اشتهر عند علماء الكلام أنّه لا تثبت النبوّة بالمعجزة إلّا عند أحد ثبت عنده أوّلاً أنّ له خالقاً عالماً قادراً على كلّ شيء باطلٌ.
و إن قلت: استدلالهم عليهم السلام على وجود الخالق ينافي ما تواترت به الأخبار عنهم عليهم السلام
1) . في النسخة فوقها لفظة «كذا».
بأنّ معرفة اللّٰه موهبيّة، و ثبتت المعرفة في قلوبهم، و نسوا الموقف و سيذكرونه يوماً ما. قلنا: كلّا ثمّ كلّا. أ لا يرى الأحاديث الواردة في بكاء الأطفال(1)و الواردة في معرفة الحيوانات ربّهم(2)و الآيات الدالّة على ذلك.
و توضيح ذلك: أنّ اللاأدريّة من السوفسطائيّة مثلاً عارفون بوجود أنفسهم و مع ذلك يشكّون في ذلك، فعلم أنّ الاُلفة بالمقدّمات المخالفة للمعرفة الثابتة في القلوب يتسبّب لزوال تلك المعرفة و للشكّ، فتكون استدلالات الأئمّة عليهم السلام مزيلةً لتلك الغفلة مسترجعةً لتلك المعرفة.
و يؤيّده قولهم عليهم السلام: «تمرّ على شارب الخمر ساعةٌ لا يعرف ربّه»(3)و كذلك الأحاديث الدالّة على أنّ القلب في بعض الحالات خالٍ عن المعرفة و الجحود.(4)«ا م ن».
باب إطلاق القول بأنّه شيء
قوله: أبا جعفر [ص 82 ح 1.] أي: الثاني جواد. «بخطه».
قوله: يخرجه. ص 82 ح 2 أي: القائل. «بخطه».
قوله: حدّ التعطيل إلخ [ص 82 ح 2] أي لا تقل: إنّه لا شيء، و لا تقل: إنّه شيء كالنور أو كالشمس أو كالظلّ أو كغير ذلك من الماهيّات الّتي أدركناها بعقولنا، فالقول اللائق به تعالى أن تقول: إنّه شيء - أي موجود - لا يشابه شيئاً من الماهيّات الّتي أدركناها و لا شيئاً من الممكنات. «ا م ن».
قوله: بلا اختلاف الذات [ص 84 ح 6] أي: ليس مركّباً من الأجزاء، و ليست له
1) . انظر بحار الأنوار، ج 60، ص 381 (الرقم 100)، ج 94، ص 55 (الرقم 28) و ج 104، ص 103 (الرقم 95).
2) . انظر بحار الأنوار، ج 64، ص 50-51 (الرقم 27-29).
3) . انظر بحار الأنوار، ج 77، ص 47 (الرقم 3) و ج 79، ص 150 (الرقم 63).
4) . انظر الكافي، ج 2، ص 420-422 كتاب الإيمان و الكفر - باب سهو القلب ح 1-2 و 6.
صفات زائدة على ذاته تعالى. «ا م ن».
قوله: و نعت [ص 84 ح 6] خبر لقوله: «هذه الحروف» مقدّم عليه، و سيجيء أنّ الاسم صفة لموصوف، أي كيفية عارضة للهواء. و سيجيء أنّ الأسماء صفات وصف بها نفسه تعالى. و كلا المعنيين محتملان(1)هنا. و قوله: «اللّٰه» إلخ مبتدأ، و قوله: «من أسمائه» خبره. وهنا احتمال آخر، و الأولى ما ذكرناه. «ا م ن».
قوله: سمّي به [ص 84 ح 6] أي سمّي المعنى بالنعت. «ا م ن».
قوله: و الاضطرار إليهم [ص 84 ح 6] يعني: لمّا كان النفي هو الإبطال، و كان المشبه بالمخلوق مخلوقاً، لا بدّ من إثبات صانع لوجود المصنوعين، و لا بدّ من أن يُلقى بطريق الضرورة أي البديهة في قلوبنا أنّ لنا صانعاً غير مشبه بنا. و هذا إشارة إلى ما سيجيء في كلامهم عليهم السلام من أنّ المعرفة موهبيّة لا كسبيّة.
قوله: أنّ له كيفيّة [ص 85 ح 6] أي ماهيّة. «ا م ن».
[باب أنّه لا يعرف إلّا به]
قوله: اعرفوا اللّٰه باللّٰه إلخ [ص 85 ح 1] يعني: تعقّلوا ربّنا بعنوان كلّي منحصر في الفرد وُضع له لفظ اللّٰه، أو جعلِ آلة للملاحظة عند وضع اللّٰه للشخص المنزّه عن كلّ نقص، على اختلاف المذهبين. و ذلك العنوان عند الفضلاء «الذات المستجمع لجميع صفات الكمال»، و في الحديث «المستولي على ما دقّ و جلّ» لا بعنوان آخر، كما تعقّلتم الرسول بعنوان أنّه رسول اللّٰه، و اُولي الأَمر بعنوان أنّه صاحب الأمر. «ا م ن».
قوله: اعرفوا اللّٰه باللّٰه إلخ [ص 85 ح 1] أقول: يعني اعرفوا اللّٰه بالعنوان الّذي ألقاه في قلوبكم بطريق الضرورة، أي بغير اكتساب و اختيار منكم كما مرّ و سيجيء، و هو أنّه شيء - أي موجود - ليس له مثل و لا نظير، خالق كلّ شيء، و عَيِّنوا رسوله بإرساله تعالى إيّاه و إجراء المعجزة على يده، و عيِّنوا الأئمّة بالآثار الّتي أجراها اللّٰه تعالى على
1) . في النسخة فوقها لفظة «كذا».
أيديهم من الأمر بما هو معروف في حكم اللّٰه تعالى، و رعاية الطريقة الوسطى، و الإتيان بما هو الحقّ في كلّ باب، أي بما خصّهم اللّٰه تعالى به من العلم بكلّ معروف و العمل على وفقه. و مقصوده عليه السلام أنّه ليس لكم الاختيار في شيء من المقامات الثلاثة، و يجب عليكم تعيين ما عيّنه اللّٰه تعالى فيها. «ا م ن».
قوله: من أن يُعرَف بخلقه إلخ [ص 86 ح 3] يعني من أن يتصوّر من باب التشبيه بخلقه كأن يقال: هو مثل ضوء الشمس أو مثل النور، بل الخلق يعرفون الماهيّات الممكنة بسبب اللّٰه، أي بسبب خلقه لهم، أو بسبب فيضان المعاني من اللّٰه على نفوسهم، أو الخلق يعرفون اللّٰه باللّٰه؛ لأنّه لو لا أنّه ألهمهم اللّٰه بنفسه لما عرفوه. «ا م ن».
قوله: من أن يعرف بخلقه إلخ [ص 86 ح 3] بأن يقال: كالنور أو كالشمس أو نحو ذلك، بل العباد يعرفون الأشياء باللّٰه، يعني: المعرفةُ صنع اللّٰه في قلوبهم. «ا م ن».
[باب أدنى المعرفة]
قوله: إلّا أنّه قد احتجّ عليكم إلخ [ص 86 ح 3] أي: أوجب عليكم أن تقرّوا بوجوده بالعنوان الّذي ألقاه في قلوبكم، و قد مرّ في كلام أمير المؤمنين عليه السلام. «ا م ن».
[باب المعبود]
قوله: يا هشام، اللّٰه مشتقّ من إله [ص 87 ح 2] في الصحاح: ألَهَ بالفتح إلاهَةً: أي عَبَدَ عِبادةً. و منه قرأ ابن عبّاس «و يَذَرَكَ و اِلهَتَكَ» بكسر الهمزة. قال: و عبادَتَك. و كان يقول: إنّ فرعون كان يُعْبَدُ. و منه قولنا «اللّٰه»، و أصله إلاهٌ على فِعال بمعنى مفعول؛ لأنّه مَأْلُوهٌ أي معبود، كقولنا: إمامٌ فِعالٌ بمعنى مفعول؛ لأنّه مُؤْتَمٌّ به، فلمّا أدْخِلَتْ عليه الألف و اللام حذفت الهمزة تخفيفاً لكثرته في الكلام، و لو كانتا عوضاً منها لما اجتمعتا مع المعوّض منه في قولهم: الإله، و قُطِعَت الهمزةُ في النداء للزومها تفخيماً لهذا الاسم. انتهى(1).
1) . الصحاح، ج 4، ص 2223.
و أقول سيجيء في باب جوامع التوحيد: كان إلهاً إذ لا مألوه. و معنى قوله عليه السلام:
«الإله يقتضي مألوها» أنّ معنى الإله المألوه، فوجه الجمع بين الكلامين أنّ اللّٰه تعالى سمّى نفسه بالإله قبل أن يعبده أحد من العباد. «ا م ن».
قوله: الأسماء صفات وصف بها نفسه تعالى [ص 88 ح 3] يدلّ على أنّ لفظ اللّٰه ليس عَلَماً لذاته تعالى، كما هو مذهب بعض. «ا م ن».
[باب الكون و المكان]
قوله: و لم يكن له كان [ص 88 ح 3] يعني لا مجال للمعنى الحقيقيّ للفظ «كان» في حقّه تعالى؛ لأنّه اعتُبرت في معناه الحقيقي قطعة مخصوصة من الزمان الماضي، و لا يستعمل في حقّه تعالى إلّا مجرّداً عن الزمان. «ا م ن».
قوله: و لا كان لكونه كون [ص 88 ح 3] يعني حدوث أو وجود زائد عليه. «ا م ن».
قوله: لمكانه مكاناً [ص 88 ح 3] الأوّل مصدر ميميّ، و الثاني اسم مكان. «ا م ن».
قوله: شيئاً مذكوراً [ص 89 ح 3] أي متخيّلاً متصوّراً لنا، كما سيجيء في كلامهم عليهم السلام. «ا م ن».
قوله: بلا حياة [ص 89 ح 3] أي بلا حياة زائدة عليه تعالى. «ا م ن».
قوله: موصوف [ص 89 ح 3] أي معرَّف بحدّ، فإنّه كما يمتنع تعقّل كنهه تعالى، كذلك يمتنع تعقّل كنه وجوده. «ا م ن». لأنّه عين ذاته تعالى. «بخطه».
قوله: له الخلق و الأمر [ص 89 ح 3] المشهور تفسير الأوّل بعالم الأجساد، و تفسير الثاني بعالم المجرّدات. و المستفاد من كلامهم عليهم السلام تفسير الأوّل بخلق الممكنات مطلقاً، و تفسير الثاني بوضع الشرائع. «ا م ن».
قوله: كان ربّي قبل القبل إلخ [ص 90 ح 5] هو قبل القبل و بعد البعد من غير أن تكون زمانٌ ظرفَه. «عنوان».
قوله: بلا قبل [ص 90 ح 5] أي لا يتّصف بقبليّة زمانيّة و لامكانيّة، فقبليّته ترجع إلى معنى سلبيّ، أي ليس لوجوده أوّل بخلاف سائر الموجودات؛ فإنّ لوجودها أوّلاً.
«ا م ن».
قوله: و لا غاية و لا منتهى [ص 90 ح 5] بالرفع عطف على «قبل»(1)و السبب فيه أنّ أزليّته و أبديّته ترجعان إلى معنى سلبيّ، أي ليس له أوّل و لا آخر. «ا م ن».
قوله: و لا منتهى لغايته [ص 90 ح 5] قال الرضيّ رحمه الله: للغاية معنيان: نهاية الشيء، و المسافة.(2)و المراد هنا الثاني أي: لا منتهى لمدّته. «ا م ن».
قوله: فكان متى كان [ص 90 ح 6] أي يقال له: متى كان. «بخطه».
[[قوله:] هو كائنٌ بلا كينونةٍ، كائنٌ كان](3)
قوله: بلا كيف يكون [ص 90 ح 6.] أي بلا كيف له تكوّن. «بخطه».
قوله: انقطعت الغايات عنده. و قوله: هو غاية كلّ غاية [ص 90 ح 6]
قد تقرّر أنّه تعالى منتهى سلسلة العلّة الفاعلية، و كذلك منتهى سلسلة العلّة الغائيّة: فإنّ معنى العلّة الغائيّة ما لأجله الشيء، و قد تكون متقدّمة على المعلول - كما في قولك: قعدت عن الحرب جُبناً - فهو غاية الغايات و مع ذلك انعدمت الغايات عنده، بمعنى أنّه ليست له غاية بشيء من معانيها؛ لأنّه لم يحط به سطح أو خطّ، و لا أوّل لوجوده و لا آخر، و مقدوراته غير متناهية و كذلك معلوماته. «ا م ن».
قوله: بلا غاية و لا منتهى غاية إلخ [ص 90 ح 6] يعني ليست له غاية بمعنى مسافة تكون طرفه، و لا غاية بمعنى النهاية.
انقطعت الغايات - بمعنى كلّ مسافة - عنده؛ لأنّه وراء الكلّ و هو غاية كلّ غاية، يعني ينتهي إليه كلّ ممكن، أو هو نهاية كلّ امتداد. «ا م ن».
[باب النسبة]
قوله: نسبة اللّٰه إلى خلقه [ص 91 ح 2] أي فيه بيان النسبة السلبيّة بين اللّٰه و بين
الممكنات. «ا م ن».
قوله: لا ظلّ له [ص 91 ح 2] أي لا كنّ له. «ا م ن».
قوله: علا فقرب إلخ [ص 91 ح 2] يعني علا عن مشاهدة الممكنات، و كان كاملاً من جميع الجهات، فلأجل ذلك قرُب إليها من حيث العلم بها، و دنا من حيث العلم بها، فبعد عنها من حيث الذات. «ا م ن».
قوله: و لا لإرادته فصل إلخ [ص 91 ح 2]
يعني إنّه تعالى يريد كلّ ما يقع من الخير و الشرّ كما سيجيء، فإرادته المتعلّقة بأفعال العباد ليست فاصلة بين المرضيّ و بين غير المرضيّ، نعم جعله تعالى جزاء بعض الأفعال الثواب و جزاء بعضها العقاب فاصل بين المرضيّ و بين الغير المرضيّ.
و قوله عليه السلام: «و أمره واقع» إشارة إلى إرادته المتعلّقة بفعله تعالى و ناظر إلى قوله تعالى:
«إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ».(1)«ا م ن».
قوله: علم أنّه يكون في آخر الزمان إلخ [ص 91 ح 3] النهي عن التعمّق في أدلّة التوحيد. «عنوان».
قوله: و الآيات من سورة الحديد [ص 91 ح 3] كأنّها من أوّل سورة. سمع «بخطه».
[باب النهي عن الكلام في الكيفيّة]
قوله: في الكيفيّة أي الماهيّة. «ا م ن».
قوله: محمّد بن الحسن [ص 92 ح 1] أي الصفّار. سمع «بخطه».
[باب في إبطال الرؤية]
قوله: عن محمّد بن عبيد [ص 96 ح 3] كأنّه ابن عبيد بن صاعد الواقفيّ الغير الموثّق، و عداوة الواقفة له عليه السلام و جرأتهم و عنادهم معلومة، فكأنّه افترى عليه عليه السلام هذا
1) . سورة يس، الآية 82.
الدليل المدخول. سمع من م د مدّ ظلّه(1).
قلت: قد مضى في كلام المصنّف رحمه الله أنّه لم يذكر في كتابه هذا إلّا الآثار الصحيحة عنهم عليهم السلام، فكأنّه عليه السلام كلّم الراوي بكلام اقناعيّ بقدر ما وجد فيه من العقل.
قوله: ثمّ لم تخل تلك المعرفة إلخ [ص 96 ح 3] يعني إن كانت تلك المعرفة إيماناً فالمعرفة الكسبيّة ليست بإيمان كامل، فيلزم أن يكون إيمان الأنبياء في الدنيا أضعف من إيمان أدنى رعيّة في الآخرة، و إن لم يكن إيماناً فلا بدّ من زوال المعرفة الاكتسابيّة في الآخرة، و يلزم منه زوال الإيمان بالكلّية في الآخرة. «ا م ن».
أقول: يمكن تقرير هذا الدليل بوجهين:
أحدهما مبنيّ على أنّه انعقد الإجماع على أنّه ليس الإيمان نوعين أحدهما حاصل بالرؤية و ثانيهما حاصل بالكسب و النظر.
و الآخر مبنيّ على أنّه انعقد الإجماع على أنّ الإيمان الكامل غير متوقّف على الرؤية. «ا م ن».
قوله: لم تخل إلخ [ص 97 ح 3] أي لا بدّ أن تزول عند حصول المعرفة من جهة الرؤية، و الحال أنّها لا تزول في الواقع.
و ملخّص دليله عليه السلام أنّ المعرفة من جهة الرؤية غير متوقّفة على الكسب و النظر و قويّة، و المعرفة التي في دار الدنيا متوقّفة عليه و ضعيفة بالنسبة إلى الاُولى، فتخالفتا مثل الحرارة القويّة و الحرارة الضعيفة. فإن كانت المعرفة من جهة الرؤية إيماناً لم تكن المعرفة من جهة الكسب إيماناً؛ لأنّ المعرفة من جهة الرؤية أكمل منها. و إن لم تكن إيماناً يلزم [أن] يسلب الإيمان عن الرائين لامتناع اجتماع المعرفتين في زمان واحد في قلب واحد، يعني قيام تصديقين أحدهما أقوى من الآخر بذهنٍ واحدٍ، أحدهما حاصل من جهة الرؤية و الآخر من جهة الدليل، كما يمتنع قيام حرارتين بماءٍ واحد في
1) . المراد به ميرزا محمّد الأسترآباديّ، كما تقدّم.
زمان واحد. «ا م ن».
قوله: و كان في ذلك الاشتباه إلخ [ص 97 ح 4] يعني: كون الرائي و المرئيّ في طرفي الهواء الواقع بينهما يستلزم مشابهة المرئيّ بالرائي في الوقوع في جهة و في الجسميّة، فإنّ كون الشيء في طرف مخصوص من طرف الهواء سبب عقليّ؛ لكونه في جهة و لكونه جسماً، فيلزم المشابهة بين الربّ و بين الرائي في الكون في الجهة و في الجسميّة، و قد مضى أنّه أخرجه عن الحدّين. «ا م ن».
قوله: في قوله [تعالى] «لاٰ تُدْرِكُهُ اَلْأَبْصٰارُ» [ص 98] هذا كلام مستأنف في تفسير قوله تعالى: «لاٰ تُدْرِكُهُ اَلْأَبْصٰارُ» أي الكلام في قوله تعالى. سمع من م د مد ظله(1)«بخطه».
قوله: إحاطة الوهم [ص 98 ح 9] يعني: المراد أنّ القلوب لا تدرك كنهه تعالى؛ فإنّ امتناع الرؤية بالعين أظهر من أن يحتاج إلى بيان. «ا م ن».
قوله: عن هشام بن الحكم [ص 99 ح 12] قال الاُستاذ(2): لما كان ذهن هشام بن الحكم في غاية الاستقامة، و التزم أن لا يتكلّم إلّا بما أخذه منهم صلوات اللّٰه عليهم، أمروا الأئمّة صلى الله عليه و آله و سلم جمعاً من الشيعة أن يأخذوا منه معالم دينهم، فلذلك يروون كلامه كما يروون كلامهم عليهم السلام. «ا م ن».
قوله: فأمّا القلب فإنّما سلطانه على الهواء [ص 99 ح 12]
المراد من الهواء عالم الأجسام، أي الهواء و ما في حكمه من جهة الجسميّة.
و المراد أنّ القلب يتمكّن من إدراك عالم الأجسام إدراكاً على وجه جزئيّ، و لا يتمكّن من إدراك ما ليس بجسم و لا جسمانيّ على وجه جزئي. لا يقال: ينتقض بإدراك النفس الناطقة ذاتها على وجه جزئيّ، لأنّا نقول: الكلام في إدراك النفس الناطقة غيرها، أو الكلام في العلم الحصولي لا الحضوري الّذي يكفي في تحقّقه مجرّد
حضور المعلوم عند العالم، أي عدم غيبوبته عنه، أو المراد أنّ القلب يتمكّن من إدراك عالم الأجسام على وجه التخييل و التمثيل، و لا يتمكّن من إدراك غير عالم الأجسام على ذلك الوجه. «ا م ن».
[باب النهي عن الصفة بغير ما وصف به نفسه تعالى]
قوله: في هيئة الشابّ الموفّق [ص 101 ح 3] يحتمل أن يكون هذا من باب الاشتباه الخطّيّ بأن يكون أصله الشابّ الريّق. «ا م ن».
قوله: و قلنا: إنّ هشام بن سالم و صاحب الطاق إلخ [ص 101 ح 3] قلت: قد مضى في كلام المصنّف رحمه الله أنّه لم يذكر في كتابه هذا إلّا الآثار الصحيحة عنهم عليهم السلام بالمعنى المعتبر عند القدماء.
و السرّ في أمثال هذا الحديث أنّ بعض العامّة كذبوا على المشهور من أصحاب الأئمّة عليهم السلام و شنّعوا عليهم بمذاهب باطلة، لأنْ يُسقطوهم من أعين الناس. و الراوي يذكر عند الإمام عليه السلام ما اشتهر بين الناس في حقّهم، و قد يذمّهم الإمام من باب التقيّة، فلا قدح فيهم و لا في الرواية. «ا م ن».
قوله: النيسابوريّ قال: كتبت إلى الرجل [ص 102 ح 9] [هو] الهادي [عليه السلام].
قوله: فعرفت الكيف بما كيّف لنا [ص 103 ح 12] تفسير لقوله: بل الخلق يعرفون باللّٰه . «بخطه».
[باب النهي عن الجسم و الصورة]
قوله: معرفته ضرورةٌ(1)[ص 104 ح 1] معرفة اللّٰه اضطراري على كلّ نفس لا كلّ مخلوق رحمه الله لشموله الجمادات. «عنوان».
قوله: وصفت لأبي إبراهيم عليه السلام قول هشام إلخ [ص 105 ح 4] الخيالات الواهية المنسوبة إلى الهشامين. «عنوان».
1) . و في هامش النسخة: كان إعراب «ضرورة» في نسخته بالرفع.
قوله: باب صفات الذات
أقول: قد تقرّر في الحكمة و الكلام أنّ الصفة قسمان:
قسم له وجودان وجود لغيره و وجود في نفسه كالبياض و السواد، و هذا القسم له أسماء منها الصفة الحقيقية، و منها الصفة الاستفهامية، و منها الصفة الزائدة على ذات الموصوف.
و قسم له وجود لغيره فقط كالزوجيّة و الفرديّة و الإمكان و الوجوب و العمى، و هذا القسم أيضاً له أسماء: منها الصفة الانتزاعيّة، و منها الصفة الغير الحقيقيّة، و منها الصفة غير الزائدة.
و قد تقرّر أيضاً أنّ القسم الثاني ينقسم إلى قسمين: قسمٌ منشأ انتزاعه مجرّد ذات الموصوف، و قسم منشأ انتزاعه ذات الموصوف مع ملاحظة شيء آخر عدميّ أو وجوديّ معه.
و المستفاد من كلامهم عليهم السلام أنّ صفاته تعالى كلّها انتزاعيّة، و أنّ منشأ انتزاع بعضها مجرّد ذاته تعالى، و عبّروا عليهم السلام عن هذا القسم بصفات الذات، أي التي عين الذات.
و منشإ انتزاع بعضها ذاته تعالى مع ملاحظة أثر من آثاره، و عبّروا عليهم السلام عن هذا القسم بصفات الفعل، أي الّتي مصداقها عين الفعل.
و يستفاد من تصريحاتهم عليهم السلام أنّ كلّ صفة توجد هي و نقيضها في حقّه تعالى فهي من صفات الفعل، و كلّ صفة ليست كذلك فهي من صفات الذات، و إلّا تنقض تلك القاعدة بالأوّل و الآخر؛ لأنّ المراد من الأوّل في حقّه تعالى أنّه ليس قبله شيء، و من الآخر أنّه ليس بعده شيء، فلا تَناقض بينهما.
و أقول: يمكن إرجاع صفات الذات كلّها إلى معان سلبية، مثلاً نقول: ليس معنى القادر من قام به القدرة و لا معنى العالم من قام به العلم، بل معناهما من ليس بعاجز و من ليس بجاهل.
و يمكن إرجاع صفات الفعل كلّها إلى معان وجوديّة، مثلاً معنى المشيئة و الإرادة
و التقدير خلق نقوش في اللوح المحفوظ مسمّاة بتلك الأسماء. و يمكن حمل صفات الذات على معان وجوديّة يصحّ انتزاعها منه تعالى.
و قد ذكر ابن سينا شُبْهةً عَجَزَ عن جوابها. و كان قوله [في ح 6]: «فقد أثبتنا معه غيره في أزليّته» إشارة إليها، و هي أنّ علمه تعالى في الأزل متعلّق بكل مفهوم، فلا بدّ للمفهومات من وجود أزليّ، فوجودها في الأزل إمّا وجود خارجيّ أو ذهنيّ، و على التقديرين هي قائمة بأنفسها أو بغيرها. و على تقدير قيامها بغيرها فهي قائمة بذاته تعالى أو بغيرها تعالى، و الكلّ محال.
و قد ذكر صاحب المحاكمات احتمالاً في الوجود الذهنيّ و هو أن يكون وجود ذهنيّ غير قيام الموجود الذهنيّ بشيء.
و جواب الشبهة منحصر في التمسّك بهذا الاحتمال بأن يقال: ذاته تعالى وجود ذهنيّ لكلّ المفهومات الغير المتناهية عن غير قيام الوجود بها، و من غير قيامها بشيء و من غير قيامها بنفسها.
و توضيحه أنّه تعالى علم بتلك المفهومات، و وجودها الذهنيّ عين علمه تعالى، و ليست للمفهومات بحسب هذا الوجود تشخّصات بها يمتاز بعضها عن بعض، و لا يتّصف في هذا الوجود بشيء من صفاتها، و إلّا لزم تعدّد الموصوفات في الأزل، و هو محال.
و أقول: بعد أن يثبتَ بالأدلّة العقليّة و النقليّة أنّ علمه تعالى أزليّ متعلّق في الأزل بجميع المفهومات، و انحصر جواب الشبهة في الاحتمالات الّذي ذكره صاحب المحاكمات، صار ذلك الاحتمال ثابتاً بالبرهان.
و أقول ثانياً: يستفاد من كلامهم عليهم السلام أنّ علمه تعالى من صفات الذات و أنّه قديم، فبطل ما زعمه جمع من أنّ له تعالى علمين أزليّ إجماليّ حصوليّ هو عين ذاته تعالى، و تفصيليّ حضوريّ هو عين سلسلة الممكنات الّتي خلقها اللّٰه تعالى.
قوله: وقع العلم منه على المعلوم [ص 107 ح 1] لا بمعنى أنّ التعلّق لم يكن بالفعل في الأزل، بل الانطباق على المعلوم الخارجيّ ليس في الأزل. سُمع. أو يقال العلم
الحضوريّ ليس في الأزل، مع أنّ السند ضعيف. «بخطه».
قوله: اليوم يعلم أنّه لا غيره [ص 108 ح 6] أي حين خلق الأشياء.
[باب آخر هو من باب الأوّل]
قوله: لأنّ الكلّ لنا بعض [ص 109 ح 2] أي ذو بعض.
قوله: باب الإرادة إنّها من صفات الفعل و سائر صفات الفعل.
يفهم من هذه الروايات أن ليس معنى مسمّى بالعزم في شأنه تعالى سوى الإرادة، و أنّ معنى الإرادة في شأنه تعالى هو الإيجاد و الإحداث و التأثير. سمع منه مد ظله(1). «بخطه».
قوله: لا يكون إلاّ المراد معه [ص 109 ح 1] يمكن حمل المعيّة على المعيّة في طرف الإرادة، و حينئذ يجوز حمل الإرادة على ما يعمّ أقسامها الثلاثة: أعني إرادته تعالى فعله، و إرادته تعالى أفعال العباد، و إرادة العباد أفعالهم.
و يمكن حملها على المعيّة بحسب الوجود الخارجيّ، و حينئذ يتعيّن حمل الإرادة على فرد منها، و هو إرادته تعالى الحتميّة المتعلّقة بفعله تعالى، المشار إليها بقوله تعالى: «إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»(2)«ا م ن».
قوله: و ما يبدو لهم إلخ [ص 109 ح 3] يعني: فعلهم يكون بعد الإرادة، بخلاف إرادته تعالى. «ا م ن».
قوله: فإرادته إحداثه لا غير [ص 109] هذه العبارة صريحة في أنّ إرادته تعالى زيداً مثلاً هو عين إيجاده إيّاه و عليه فقس. و قوله تعالى: «إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَيْئاً» /(3)الآية ناظر إلى هذا المعنى، و ما في كلامهم عليهم السلام(4)من أنّه تعالى خلق الأشياء بالمشيئة و خلق المشيّة بنفسها، و سيجيء في كلامهم عليهم السلام إطلاق المشيئة و الإرادة على معنى. «ا م ن».
قوله: خلق اللّٰه المشيئة بنفسها [ص 110 ح 4] أقول: الأئمّة عليهم السلام تارة يُطلِقون المشيئة و الإرادة على معنى واحد، و تارة يطلقونهما على معنيين مختلفين كما سيجيء.
و المراد بهذه العبارة الشريفة أنّ اللّٰه تعالى خلق اللوح المحفوظ و نقوشها من غير سبق سبب آخر من لوح و نقش، و خلق سائر الأشياء بسببهما. و هذا مناسب لقولهم عليهم السلام: أبى اللّٰه أن يُجري الأشياء إلّا بأسبابها(1). «ا م ن».
قوله: جملة القول إلخ [ص 111] من كلام المصنّف رحمه الله؛ فإنّ أحاديث هذا الباب مذكور في كتاب التوحيد لمحمد بن عليّ بن بابويه رحمه الله، و ليس فيه: جملة القول إلخ، بل فيه: بيان المعيار المميّز بين صفات الذات و صفات الفعل(2)، بوجه قريب من كلام المصنّف. «ا م ن».
حاصل الكلام أنّه ذكر معيارين للتمييز بين صفات الذات و بين صفات الفعل.
أحدهما: أنّ كلّ صفة من صفاته تعالى توجد هي في حقّه تعالى دون نقيضها فهي من صفات الذات، و كلّ صفة توجد هي و نقيضها في حقّه تعالى فهي من صفات الفعل.
و ثانيهما: أنّ كلّ صفة يمكن أن تتعلّق بها قدرته تعالى و إرادته فهي من صفات الفعل، و كلّ صفة ليست كذلك فهي من صفات الذات.
و معنى قوله(3): «كان ما لا يريد ناقضاً لتلك الصفة» أنّه كان ما لا يريد مستلزمان لاجتماع النقيضين؛ لأنّ صفات الذات نسبتها إلى جميع المتعلّقات واحدة. «ا م ن».
[باب حدوث الأسماء]
قوله: خلق الأسماء بالحروف إلخ(4)[ص 112 ح 1] و هو عزّ و جلّ بالحروف إلخ كذا في
كتاب التوحيد(1)لابن بابويه. «بخطه».
قوله: فجعله كلمة تامّة [ص 112 ح 1] ترجع إلى الاسم. «بخطه».
قوله: فالظاهر هو اللّٰه إلخ [ص 112 ح 1] أقول: كان مراده عليه السلام أنّ لفظ «اللّٰه» علم شخصيّ، و سائر أسمائه تعالى موضوعة لمفهومات كلّيّة منحصر مصداقها و منشإ انتزاعها ذلك الشخص جلّ جلاله، و لمّا امتنع تعقّل ذلك الشخص إلّا بعنوان كلّيّ، فجعل اللّٰه اثني عشر عنواناً كلّيّاً آلةً لملاحظة ذلك الشخص، و هذا معنى قوله: «سخّر».
ثمّ خلق الكلّ من تلك العنوانات ثلاثين أَسماء أفعال. «ا م ن».
قوله: بهذه الأسماء [ص 112 ح 1] أي بسبب الاستغناء بهذه الأسماء من غيرها.
«ا م ن».
قوله: صفة لموصوف [ص 113 ح 3] يعني كيفيّة قائمة بالهواء، فيمتنع أن تكون عين المسمّى، كما تَوهّم جمع. أو معناه مفهوم كلّيّ هو صفة انتزاعية لذلك الشخص جلّ جلاله. «ا م ن».
قوله: ابن خالد [ص 113 ح 4] الظاهر عن خالد، كذا في كتاب التوحيد(2). «بخطه».
قوله: اسم اللّٰه غيره إلخ [ص 113 ح 4] سيجيء في باب ما اُعطي الأئمّة من اسم اللّٰه الأعظم ما ينفع في ذلك. «عنوان».
قوله: فأمّا ما عبّرته إلخ [ص 113 ح 4.] إشارة إلى اللفظ و إلى النقش. و معنى «عبّرته»: جعلته عبارة. «ا م ن».
قوله: و اللّٰه غاية من غاياته [ص 113 ح 4] أي: لفظ اللّٰه اسم من أسمائه. سمع «بخطه».
قوله: و المعنى غير الغاية [ص 113 ح 4] أي: المعنى غير اللفظ. سمع «بخطه».
قوله: و الغاية موصوفة [ص 113 ح 4] أي: الاسم موصوفة أي: يجوز تحديدها أي
تعريفها، بأن يقال: كيفيّة عارضة للهواء معتمدة على المخارج. «ا م ن».
قوله: مسمّى لم يتكون [ص 113 ح 4] خبر بعد خبر. «ا م ن».
قوله: و لم تنتاه(1)[ص 113 ح 4] على لفظ الخطاب، يعني أنّه لم يبلغ ذهنك إلى اسم إلّا كان ذلك الاسم غيره تعالى.
[باب معاني الأسماء و اشتقاقها]
قوله: عن أسماء اللّٰه و اشتقاقها [ص 114 ح 2] تقدّم هذا الحديث في باب المعبود.
«بخطه».
قوله: تناقل به أعداؤنا(2)[ص 114 ح 2] الظاهر كما مرّ: «و تناضل به». «بخطه».
قوله: لا عن أوّل قبلة إلخ [ص 116 ح 6] معنى الأوّل و الآخر يرجع إلى السلب.
«عنوان».
قوله: فقال: لأنّه لا يخفى عليه إلخ [ص 117 ح 7] التصريح بأنّ صفاته تعالى كلّها يرجع [إلى] السلب. «عنوان».
[باب آخر و هو من [ال] باب الأوّل]
قوله: «و لم يكن له كفواً» أحد، لو كان كما يقول إلخ [ص 118 ح 1] في كتاب التوحيد في هذا الموضع بعد قوله: كفواً أحد: منشئ الأشياء، مجسّم الأجسام، و مصوّر الصور، لو كان كما يقول المشبّهة لم يُعرف الخالق من المخلوق، و لا المنشئ من المُنشَأ؛ لكنّه المنشِئ، فَرقٌ بين مَن جسَّمه و صوّره و أنشأ(3)و بينه(4)إذ كان(5)إلخ. «ا م ن».
قوله: أحلت [ص 119 ح 1] أي قلت بالمحال. «بخطه».
قوله: و من الحيوان الصغار إلخ [ص 119 ح 1] تصريحات بأنّ الحيوانات العُجْم يُدركون(1)بعض المعاني الكلّية.
قوله: و إفهام بعضها عن بعض [ص 119-120 ح 1] و فهم، كذا في التوحيد (2).
«بخطه».
قوله: بلا علاج [ص 120 ح 1] أي بلا عمل. «بخطه».
قوله: بإقرار العامّة معجزة الصفة [ص 120 ح 2] الظاهر بهذه الصفة. «بخطه».
قوله: لو كان معه شيء في بقائه لم يجز أن يكون خالقاً له إلخ [ص 120 ح 2] الدلالة على امتناع عدم الممكن. «عنوان» «بخطه».
حاصل الدليل أنّه كان بقاؤه أزليّاً فيكون الأزل ظرفاً لحفظه، فلم يبق وقت لإيجاده. و لو اجتمع الإيجاد مع الحفظ لزم تحصيل الحاصل المحال. «ا م ن».
قوله: و سكّرة [ص 121 ح 2] نسخة بدل «و بقرة» كذا في التوحيد(2) «بخطه».
قوله: و الرويّة في ما يخلق و يفسد إلخ [ص 121 ح 2] و الرويّة في ما يخلق [من خلقه] و يعينه(3)ما مضى ممّا أفنى من خلقه، فما لم يحضره(4)ذلك العلم و يعينه(5)كان جاهلاً ضعيفاً، كذا في كتاب التوحيد(6)لابن بابويه. «بخطه».
قوله: كما أنّا لو رأينا [ص 121 ح 2] [كلمة] «لو» ليس في كتاب التوحيد(7). «بخطه».
قوله: فقد جمع الخالق و المخلوق اسم العالم و اختلف المعنى إلخ [ص 121] حاصل الكلام أنّ المعاني اللغويّة لتلك الألفاظ مفقودة في حقّه تعالى، فإطلاق تلك الألفاظ
عليه تعالى بطريق المجاز اللغويّ أو العقليّ. «ا م ن».
فائدة: هذه الأحاديث صريحة في أنّ كلّ اسم من أسمائه تعالى يكون مأخذ اشتقاقه من الصفات الانتزاعيّة بالنسبة إلى الخلائق، كالموجود و الثابت و الرازق و الصانع، فإطلاقه عليه تعالى حقيقة. و كلّ اسم يكون مأخذ اشتقاقه في حقّ الخلق من الصفات الانضماميّة كالعالم و القادر، فإطلاقه عليه تعالى بطريق المجاز لا الحقيقة.
«ا م ن».
قوله: و وجه آخر أنّه الظاهر لمن أراده إلخ [ص 122 ح 2] فائدة: تصريح بأنّ اللّٰه تعالى ظاهر في ذهن كلّ من أراده؛ بل أظهر من كلّ شيء؛ لأنّك لا تُعدِم صنعته حيث شئت، و فيك من آثاره ما يغنيك فالمنكر إيّاه تعالى كالمنكر وجود نفسه من السوفسطائيّة، و الشاكّ في وجوده تعالى كالشاكّ في وجود نفسه من السوفسطائيّة. و من المعلوم أنّ الإنكار و الشكّ هناك إمّا من باب الجنون أو من باب العناد، فكذلك هنا. «ا م ن».
قوله: و لم يجمع المعنى(1)[ص 122 ح 2] و لم يجمعنا المعنى، كذا في كتاب التوحيد(2)«بخطه».
[باب الحركة و الانتقال]
قوله: و عنه رفعه عن الحسن بن راشد [ص 125 ح 2] قوله: «عنه» الظاهر أنّه من كلام تلامذة المصنّف، و الضمير راجع إليه كما قلنا سابقاً في «أخبرنا»، و يؤيّده ما سيجيء كثيراً من الضمائر الراجعة إلى المصنّف. سمع منه مدّ ظلّه(3)«بخطه».
قوله: عنه [ص 125 ح 3] أي المصنّف رحمه الله تعالى. «بخطه».
قوله: و في قوله [تعالى] ما يكون إلخ [ص 126] كلام المصنّف، أي الكلام في قوله تعالى. «بخطه».
قوله: عنه [ص 126 ح 5] يرجع إلى المصنّف رحمه الله.
قوله: في قوله الرحمن [ص 127] أي الكلام في قوله. «بخطه».
[باب العرش و الكرسيّ]
قوله: لا يستطيع لنفسه ضرّاً و لا نفعاً [ص 129 ح 1] الدلالة على أنّ العبد لا يتمكّن تمكّناً تامّاً من الفعل إلّا في أن أحدثه. و السرّ في ذلك ما تواترت به الأخبار من أنّ من جملة مقدّمات الفعل إذنه تعالى و هو نقيض الحيلولة، و الإذن إنّما يحصل في الإحداث(1)لا قبله. «ا م ن».
قوله: الممسك لهما [ص 130 ح 1] أي يحفظ(2)وجودهما. «بخطه».
قوله: فالكرسيّ محيط إلخ [ص 130 ح 1] المراد بالكرسيّ علمه تعالى «ام ن».
قوله: عن هذه الأربعة [ص 130، ح 1] أي الأنوار الأربعة. «بخطه».
قوله: و العرش اسم علم إلخ [ص 131 ح 2] ذكر معاني العرش. «عنوان».
قوله: كلّ شيء في الكرسيّ إلخ [ص 132 ح 2](3)الكرسيّ محيط بكلّ شيء حتّى العرش.
قوله: و العرش [ص 132 ح 6] أي العلم الّذي في أيدي الثمانية. سمع منه مد ظلّه(4)«بخطه».
قوله: أربعة منّا [ص 132 ح 6] نبيّنا و عليّ و الحسنين صلوات الرحمن عليهم.
«بخطه».
في بعض الأحاديث تفسير أربعة منّا بأمير المؤمنين و سيّدة نساء العالمين و الحسنين صلوات اللّٰه عليهم، و الأربعة الثانية. بسلمان و المقداد و عمّار بن ياسر و أبي
ذر الغفاريّ رحمهم اللّٰه تعالى. ا م ن».
قوله: فقالوا نعم [ربّنا] أقررنا [ص 133 ح 7] في كتاب العلل(1): أقرّ بعضهم طوعاً و بعضهم كرهاً؛ لموافقة من أقرّ طوعاً «بخطه».
الإقرار بالولاية وقع منهم يوم الميثاق، سيجيء في باب ثالث لباب طينة المؤمن و الكافر ما ينقّح هذا المقام.
[قوله: باب الروح]
المراد من الروح الشيء الّذي يكون مبدءاً للتأثير، سواء كان مجرّداً عن الكثافة الجسمانيّة أو لا، ليشمل الأقسام الآتية كلّها. «ا م ن».
قوله: خلقها اللّٰه في آدم و عيسى [ص 133 ح 2] أي من غير جري العادة، و خلقها في غيرهما بجري العادة، فهنا زيادة اختصاص به تعالى. «ا م ن».
قوله: إنّ الروح متحرك كالريح إلخ [ص 133 ح 3] الحركة إنّما تصحّ في الروح بمعنى الجسم البخاريّ الّذي يتكوّن من لطافة الأخلاط و بخاريّتها لا في الروح المجرّد. «ا م ن».
[باب جوامع التوحيد]
قوله: تصاريف الصفات [ص 134 ح 1] أي التغييرات اللازمة للصفات «بخطه».
قوله: ذِعْلب. «بخطه».
قوله عليه السلام: إذ لا مألوه [ص 139 ح 4] أي لم تحصل العبادة بعد، و لم يخرج وصف المعبوديّة من القوّة إلى الفعل لكاتبه. «بخطه».
قوله: فمن وصف اللّٰه فقد حدّه إلخ [ص 140 ح 6] المراد من الوصف هنا القول بأنّ له صفة زائدة، كما تدلّ عليه لفظة فاء التفريعيّة. و في القاموس: الحدّ: تمييز الشيء عن الشيء.(2)
و المعنى: من قال بأنّ له صفة زائدة فقد ميّزه عن صفته، و من ميّزه عن صفته قال
بالتعدّد، و من قال بالتعدّد فقد أبطل أزله. «ا م ن».
[قوله: باب البداء]
يعني: البداء في حقّه تعالى أن يُظهر في ثاني الحال علماً كان مخفيّاً عنده، و في حقّ الخلق أن يَظهر له رأي بعد أن لم يكن. «ا م ن».
معنى البداء في حقّه تعالى ظهور إرادة و تقدير عند الخلق لم تكن ظاهرة قبل، سواء كان مظنونهم خلافها أو لم يكن. «ا م ن».
قوله: ما عُظّم اللّٰه بمثل البداء [ص 146 ح 1]؛ القول بالبداء في حقّه تعالى ردّ على اليهود حيث زعموا أنّه فَرَغَ من الأمر؛ لأنّه عالم في الأزل بمقتضيات الأشياء فقدّر كلّ شيء على وفق علمه.
و ملخّص الردّ أنّه يتجدّد له تعالى تقديرات و إرادات كلّ يوم بحسب المصالح المنظورة له تعالى.
قوله: يقدّم ما يشاء إلخ [ص 147 ح 3] أي يقدّره في اللوح أوّلاً على وجه، ثمّ يغيّر ذلك إلى وجه آخر، و هذا هو البداء في حقّه تعالى. «ا م ن».
قوله: أجل محتوم و أجل موقوف [ص 147 ح 4] يعني: نقوش اللوح المحفوظ - و هي المشيئة و الإرادة و التقدير كما سيجيء في كلامهم عليهم السلام - قسمان: قسم حتمه اللّٰه تعالى، أي لن يمحوه و يعمل على وفقه. و قسم موقوف على مشيئة جديدة، فعلم من ذلك تجدّد إرادته تعالى و هذا هو معنى البداء في حقّه تعالى. «ا م ن».
قوله: لا مقدّراً و لا مكوّناً إلخ [ص 147 ح 5] يعني قد مضى على الإنسان وقت لم يكن هو موجوداً في الأرض مذكوراً بين أهل الأرض، و لم يكن تقديره أيضاً - أي نقشه - موجوداً في اللوح المحفوظ، فعلم تجدّد إرادته تعالى و تجدّد تقديره، و هذا هو معنى البداء في حقّه تعالى.
قوله: العلم علمان، فعلم عند اللّٰه مخزون إلخ [ص 148 ح] الحاصل أنّ التقدير - و هو النقش في اللوح المحفوظ - قسمان: قسم مكتوب فيه: إن شئتُ، و قسم ليس بمكتوب
فيه ذلك و الثاني هو المحتوم. و اللّٰه سبحانه و تعالى يُعلِم أنبياءه المنقوش بقسميه على ما نقش، و لا يُعلِمهم ما ليس بمنقوش من الاحتمالات الثلاثة الّتي ستكون في القسم الأوّل من النقش، ثمّ إذا صار أحد الاحتمالات الثلاثة محتوماً يصير منقوشاً، و حينئذ يُعلِم أنبياءه النقش الثاني أيضاً. لكاتبه «بخطه».
قوله: إلّا كان في علمه قبل أن يبدو له [ص 148 ح 9] أقول: قد غفل جمع من علماء الإسلام عمّا نطق به أصحاب العصمة عليهم السلام - كما مرّ مجملاً و سيجيء مفصّلاً - من أنّ المراد بمشيئة اللّٰه و إرادته و تقديره أنّه ينقش في اللوح المحفوظ أنّه سيفعل كذا، فزعموا أنّ إرادته تعالى مثل العلم عين ذاته تعالى بل حملوها على علم مخصوص. «ا م ن».
قوله: و أخبره بالمحتوم من ذلك و استثنى عليه فيما سواه [ص 148 ح 14] يعني أخبره صلى الله عليه و آله بقسمي المنقوش على ما نقش، و ذلك بأن أخبره في قسم بنقش من غير قيد «إن شئتُ»، و في قسم مع قيد «إن شئتُ» لكاتبه «بخطه».
باب في أنّه لا يكون شيء في الأرض و لا في السماء إلّا بسبعة
قوله: إلّا بهذه الخصال السبع [ص 149 ح 1] وجود كلّ حادث مسبوق بسبعة أشياء.
«عنوان».
سيجيء في باب الجبر رواية في الإذن، و سيجيء في باب الاستطاعة ما يدلّ على أنّ الإذن هو القدر المشترك بين الحيلولة و التخلية. «بخطه».
باب المشيئة و الإرادة
قوله: لا يكون شيء إلّا ما شاء و أراده [ص 150 ح 1] سيجيء في باب الجبر و التفويض. «بخطه».
قوله: و أمر إبراهيم أن يذبح إسحاق [ص 151 ح 4] الذبيح إسحاق، و سيجيء في أوّل كتاب الحجّ في رواية أبي بصير و في رواية زرارة أنّ الذبيح إسماعيل.(1)
1) . الكافي، ج 4، ص 206 ذيل حديث 4، و فيه: و ذكر عن أبي بصير أنّه سمع أبا جعفر و أبا عبد اللّٰه عليهما السلام
قوله: شاء أن لا يكون شيء إلّا بعلمه، و أراد مثل ذلك إلخ [ص 152 ح 5] المراد من العلم هنا نقوش اللوح المحفوظ، و المشيئة و الإرادة و التقدير و القضاء كلّها نقوش اللوح المحفوظ، و التفاوت بينها أنّ كلّ لاحقٍ تفضيله أكثر من سابقه، و توقُّف أفعال العباد على تلك الاُمور السبعة إمّا بالذات أو بجعل اللّٰه تعالى.
و تحقيق المقام أنّ تحرّك القوى البدنية بأمر النفس الناطقة المخصوصة به ليس من مقتضيات الطبيعة، فيكون بجعل اللّٰه تعالى. وهنا الاحتمالان:
أحدهما: أنّه جعل اللّٰه تعالى بدناً مخصوصاً مسخّراً لنفس مخصوصة بأن قال: كن متحرّكاً بأمرها. ثمّ جعل ذلك موقوفاً على الاُمور السبعة بأن قال: لا يكن شيء إلّا بعد السبعة.
و ثانيهما: أنّ بهذه السبعة يجعل اللّٰه تعالى البدن مسخّراً لنفس مخصوصة كلّ يوم في أفعال مخصوصة، و على التقديرين ظهر معنى قولهم عليهم السلام: «لا جبر و لا تفويض، و بينهما منزلة أوسع ممّا بين السماء و الأرض»(1)و سيجيء أنّه خلق اللّٰه الأشياء بالمشيئة، و خلق المشيئة بنفسها.(2)
و المراد أنّ هذه السبعة و محلّها - أعني اللوح المحفوظ - ليست موقوفة على مثلها و إلّا لزم التسلسل. «ا م ن».
باب الابتلاء و الاختبار
قوله: [ما من قبض و لا بسط إلّا] و لله فيه مشيئة و قضاء و ابتلاء [ص 152 ح 1] المراد من القبض و البسط الفرح و الآلام سواء كان ورودهما بطريق... أم لا، و قد سبق أنّه كلّ حادث مسبوق بسبعة، و ذكر هنا اثنين منها إما بإرادة معنى أعمّ من المشيئة أو...
بالبعض. «ا م ن».
باب السعادة و الشقاوة
قوله: خلق السعادة و الشقاوة إلخ [ص 152 ح 1] المراد خلق تقدير لا خلق تكوين، كما وقع التصريح به في الأحاديث. و خلق التقدير نقوش اللوح المحفوظ، و خلق التكوين الوجود في الخارج و هو في فعلنا. «ا م ن».
قوله: فلمّا حكم بذلك وهب إلخ [ص 153 ح 2] المراد حكمه تعالى في التكليف الأوّل يوم الميثاق قبل تعلّق الأرواح بالأبدان، حيث ظهرت ذلك اليوم الطاعة و المعصية، فقال جلّ و علا مشيراً إلى من ظهرت ذلك اليوم منه الطاعة: هؤلاء للجنّة، و مشيراً إلى من ظهرت منه المعصية: هؤلاء للنار و لا اُبالي! فلمّا علم اللّٰه تعالى أنّ أفعال الأرواح بعد تعلّقهم بالأبدان موافقة لفعلهم يوم الميثاق، مهّد لكلّ روح شروطاً تناسب ما في طبعه من السعادة و الشقاوة.
و أمّا قوله عليه السلام: «منعهم إطاقة القبول» فمعناه أنّه لم يشأ و لم يقدّر قبولهم، و من المعلوم أنّ المشيئة و التقدير شرطان في وجود الحوادث كما مرّ و إن لم يكونا من الأسباب.
و أمّا قوله: «و لم يقدروا أن يأتوا» إلخ فمعناه - و اللّٰه أعلم - أنّه لم يقدروا على قلب حقائقهم بأن يجعلوا أرواحهم من جنس أرواح السعداء. و سيجيء في اُصول هذا الكتاب: لا يستطيع هؤلاء أن يكونوا من هؤلاء، و لا هؤلاء أن يكونوا من هؤلاء. و قد فسّرناه بهذا المعنى.
و أمّا قوله: «لأنّ علمه أولى بحقيقة التصديق» فهو تعليل لقوله: «فوافقوا ما سبق لهم في علمه».
وهنا فائدتان:
إحداهما أنّ الجمادات إذا خلّيت و أنفسها كانت في أمكنة مخصوصة مناسبة لطبعها، فكذلك الأرواح إذا خليت و إرادتها اختارت الطاعة أو المعصية، فمقتضى
الطبع قسمان.
و ثانيتهما: أنّ لعلمه تعالى بأنّ بعض الأرواح يختار المعصية ما خلق الأشياء السبعة الّتي هي شرط الطاعة، و خلق السبعة الّتي هي شرط المعصية و لا يلزم الجبر؛ لأنّ التمهيد وقع على وفق اختياره. و بعبارة اُخرى الجبر هو خلق الفعل في العباد، أو خلق ما يخلق الفعل فيهم، كالميول القسريّة. و الاضطرار جاء بمعنى الجبر، و جاء بمعنى الإكراه و هو أن يفعل الانسان بإرادته فعلاً لا يحبّه لخوف و نحوه. «ا م ن».
باب الجبر و القدر و الأمر بين الأمرين
يفهم من الأحاديث أنّ معنى القَدَر هنا إنكار توقّف الحوادث على تقدير اللّٰه تعالى توقُّف المشروط على الشرط لا توقّف المسبّب على السبب، فالمضاف محذوف، أي إنكار القدر. «ا م ن».
يفهم من بعض الأحاديث أنّ القدر جاء بمعنى الاستطاعة أيضاً. «ا م ن».
قوله: الجبر و القدر و الأمر بين الأمرين؛ يفهم من كلامهم عليهم السلام أنّ المراد من الجبريّة الأشاعرة و من القدريّة المعتزلة؛ لأنّهم شهروا أنفسهم بإنكار ركن عظيم من الدين و هو كون الحوادث بقدر اللّٰه و قضائه، و هم زعموا أنّ العبد قبل أن يقع منه الفعل مستطيع تامّ يعني لا يتوقّف فعله على تجدّد فعل من أفعاله تعالى، و هذا معنى التفويض يعني: اللّٰه تعالى فوّض أفعال العباد إليهم. و في كلامهم عليهم السلام: من قال بالتفويض فقد أخرج اللّٰه عن سلطانه، و إنّ أفعال العباد تتوقّف على اُمور سبعة توقّفَ المشروط على الشرط لا المسبّب على السبب، و إنّ آخر تلك الاُمور الإذن، و إنّه لمقارن لحدوث الفعل من العبد و ليس قبل حدوثه، و إلّا لزم التفويض و أن يخرج اللّٰه من سلطانه. و أمّا الأمر بين الأمرين فهو أمر بين الجبر و التفويض، و قد مرّ توضيحه في الحواشي السابقة. «ا م ن».
قوله: تلك مقالة إخوان عبدة الأوثان إلخ [ص 155 ح 1]
أقول: المراد أنّ القول بأنّ كون الحوادث بقدر اللّٰه و قضائه يستلزم أن يكون العباد
مجبورين، مقالة طائفتين إحداهما الأشاعرة و الاُخرى المعتزلة، ففي العبارة الشريفة ذَمُّ الطائفتين؛ أوّلاً ذمّ الأشاعرة، و ثانياً ذمّ المعتزلة. «ا م ن».
قلت: كأنّ قوله عليه السلام: «إخوان عبدة الأوثان» إشارة إلى الأشاعرة، و قوله: «و قدرية هذه الاُمّة» إشارة إلى المعتزلة، كما وقع التصريح به في روايات كثيرة. لكاتبه «بخطه».
القدريّة و الأشاعرة زعموا أنّ القدر و القضاء لا يكونان إلّا بطريق الإلجاء، فنفاهما المعتزلة و أثبتهما الأشاعرة «بخطه»(1).
قوله: لم يقولوا بقول أهل الجنّة إلخ [ص 157 ح 4] يعني: الفرق الثلاث قائلون بأنّ الهداية و الشقاوة و الغواية بتقدير اللّٰه تعالى، و القدرية أنكروه. «ا م ن».
قوله: إلّا بإذن اللّٰه [ص 158 ح 5] سيجيء في الأحاديث أنّه مقارن لحدوث الفعل و الترك، و أنّ مصداقه الحيلولة أو التخلية. «ا م ن».
لم يقع من العبد شيء إلّا بإذن اللّٰه تعالى، و هو آخر الأشياء، و سيجيء في باب الاستطاعة تفسيره. «بخطه».
قوله: و من زعم أنّ المعاصي بغير قوّة اللّٰه [ص 158 ح 6] ردّ على الأشاعرة حيث زعموا أنّ المعاصي فعل اللّٰه لا بقوّة خلقها. «ا م ن».
قوله: لنفسه نظرَ [ص 158 ح 7] أي احتاط. «بخطه».
قوله: أمّا لو قال غير ما قال لهلك [ص 159 ح 7] لأنّه كان يزعم أنّ إرادة اللّٰه إنّما تكون بطريق الحتم؛ لقوله تعالى: «إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَيْئاً يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»(2). «ا م ن».
قوله: قال: لطف من ربّك [ص 159 ح 8] هذا نظير قوله تعالى: «قُلِ اَلرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي»؛(3)فإنّ المقامات الصعبة تقتضي الاكتفاء بالإجمال و ترك التفصيل. «ا م ن».
قوله: «لطف» أي التكليف و الأمر و النهي، كما سيجيء سمع منه مد ظلّه(1).
«بخطه».
قوله: و اللّٰه أعزّ من أن يريد أمراً فلا يكون [ص 159 ح 9] ردّ على المعتزلة حيث زعموا أنّ العباد ما شاءوا صنعوا، و المعنى ليس هذا على الإطلاق؛ بل إذا وافق إرادة اللّٰه تعالى. «ا م ن».
قوله: هل بين الجبر و القدر منزلة ثالثة؟ إلخ [ص 159 ح 9] أقول: المراد من القدر قدر العباد حيث زعمَت المعتزلة أنّ العباد ما شاءوا صنعوا. و قال الصادق عليه السلام: «لا أقول العباد ما شاءوا صنعوا»(2)فالقدر المقابل للجبر استقلال العباد بمشيئتهم و تقديرهم، يعني مشيئتهم و تقديرهم ما هي متوقفة على مشيئة اللّٰه و إرادته و تقديره و قضائه.
«ا م ن».
قوله: إلّا العالم إلخ [ص 159 ح 10] المراد أصحاب العصمة عليهم السلام على وفق ما مضى في الأحاديث السابقة: «نحن العلماء و شيعتنا المتعلّمون»(3)«ا م ن».
قوله: لو فوّض إليهم لم يحصرهم إلخ [ص 159 ح 11] يعني: الحكمة الّتي اقتضت حصرهم بالأمر و النهي تأبى عن التفويض، و هو قول المعتزلة حيث قالوا: العباد ما شاءوا صنعوا. «ا م ن».
قوله: و بعضهم يقول بالاستطاعة [ص 159-160 ح 12] الاستطاعة و القدر هما التفويض، و هما ضدّ الجبر. «بخطه».
قوله: كنت أنت الّذي أمرته بالمعصية [ص 160 ح 13] يعني: كما لا يستلزم الأمر بالمعصية لا يستلزم التفويض. «ا م ن».
باب الاستطاعة
قوله: السرب [ص 160 ح 1] بكسر السين و فتحها معاً. تصحيح.
قوله: فإمّا أن يعصم نفسه إلخ [ص 161 ح 1] تفسير الإذن بأنّه التخلية في آخر الأمر و الحيلولة. «عنوان».
قوله: و لم يطع اللّٰه إلخ [ص 161 ح 1] لفّ و نشر مرتّب، فقوله: «لم يطع» ناظر إلى قوله: «فيمتنع». و قوله: «لم يعصه» ناظر إلى قوله: «فيزني». «ا م ن».
قوله: فقال أبو عبد اللّٰه عليه السلام أ تستطيع أن تعمل ما لم يكوّن؟ [ص 161 ح 2] هذا الحديث و الّذي بعده ليس موافقاً للحقّ، فهو من باب التقيّة. «بخطه».
قوله: فإذا لم يفعلوه في ملكه لم يكونوا مستطيعين إلخ [ص 161 ح 2] مبنيّ على ما مضى في الأحاديث المتقدّمة من أنّ كلّ ما يقع من فعل أو ترك مسبوق بسبع، و الكاشف دلّ على أنّ نقيض ما وقع كان خلاف إرادة اللّٰه تعالى، فعلم أنّ العبد لم يكن مستجمعاً لجميع أجزاء الاستطاعة التامّة، و معنى الاستطاعة التامّة الجامعة للظاهريّة و الباطنيّة.
فإن قلت: فكيف كان مكلّفاً بشيء لم يكن مستجمعاً لجميع أجزاء الاستطاعة التامّة؟
قلت: مناط التكليف الظاهريّة لا الباطنيّة. «ا م ن».
و قد كنت متفكّراً في أنّ توقّف فعل العبد على إذنه تعالى إمّا بالذات أو بجعل جاعل، حتّى أوقع اللّٰه تعالى في قلبي أنّه ليس بالذات بل بجعل اللّٰه تعالى.
و توضيحه أنّه تعالى كما أوجب وجود الحوادث بقوله: «كن» فقد جعل بقوله: «لم يكن» أمراً لا ما أثبته في اللوح و لم يوجد شيء إلّا بإذني جميع أفعال العبد موقوفاً عليهما. «ا م ن».
قوله: أعزّ من أن يضادّه في ملكه أحد [ص 161] أقول: في كتاب التوحيد لابن بابويه أحاديث كثيرة بظاهرها مخالفة للحديثين المذكورين في هذا الكتاب، و أحاديث
موافقة.
فمن المخالفة: حدّثنا أبي رضى الله عنه. قال: حدّثنا سعد بن عبد اللّٰه، عن يعقوب بن يزيد، عن محمّد بن أبي عمير، عمّن رواه من أصحابنا عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام قال: سمعته يقول:
«لا يكون العبد فاعلاً إلّا و هو مستطيع، و قد يكون مستطيعا غير فاعل، و لا يكون فاعلاً أبداً حتّى يكون(1)معه الاستطاعة(2).
حدّثني أبي رضى الله عنه قال: حدّثنا سعد بن عبد اللّٰه، عن أحمد بن محمّد بن عيسى، عن الحسين بن سعيد، عن ابن أبي عمير، عن هشام بن سالم، عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام قال:
ما كلّف اللّٰه العباد كلفة فعلٍ و لا نهاهم عن شيء حتّى جعل لهم الاستطاعة، ثمّ أمرهم و نهاهم، فلا يكون العبد آخذاً و لا تاركاً إلّا باستطاعةٍ متقدّمة قبل الأمر و النهي، و قبل الأخذ و الترك، و قبل القبض و البسط(3).
حدّثنا أبي و محمّد بن الحسين ابن الوليد رضي اللّٰه عنهما، قالا: حدّثنا سعد بن عبد اللّٰه، عن أحمد بن محمّد بن عيسى، عن سعيد بن جناح، عن عوف بن عبد اللّٰه الأزْديّ، عن عمّه قال: سألت أبا عبد اللّٰه عليه السلام عن الاستطاعة، فقال: و قد فعلوا، فقلت:
نعم، زعموا أنّها لا تكون إلّا عند الفعل، و إرادة في حال الفعل لا قبله، فقال: أشرك القوم.(4)
و من الأحاديث الموافقة: حدّثنا أبي رحمه الله قال: حدّثنا سعد بن عبد اللّٰه، عن يعقوب بن يزيد، عن مروك بن عبيد، عن عمر(5)رجل من أصحابنا، عمّن سأل أبا عبد اللّٰه عليه السلام فقال له: إنّ لي أهل بيت قدرية، يقولون: نستطيع أن نعمل كذا و كذا
و نستطيع أن لا نعمل. قال: فقال أبو عبد اللّٰه عليه السلام: قل [له: هل] تستطيع أن لا تذكر ما تكره و لا تنسى ما تحبّ؟ فإنْ قال: لا، فقد ترك قوله، و إن قال: نعم، فلا تكلّمه أبداً فقد ادّعى الربوبيّة.(1)
و معنى الحديث الأخير أنّه إذا لم تستطع حفظ معنى في خاطرك فكيف تستطيع أن تعمله؟
و يمكن الجمع بين الأخبار بما ذكرناه في الحواشي السابقة من أنّ الاستطاعة قسمان ظاهريّة و باطنيّة، و أنّ الظاهريّة مناط التكليف و أنّها متقدّمة على التكليف، أ لا ترى أنّ الحجّ يجب على من يموت في طريق مكّة، و أنّ الاستطاعة الجامعة للظاهريّة و الباطنيّة إنّما تحصل في وقت الفعل و الترك. «ا م ن».
قوله: أو كما قال [ص 162 ح 4] من شكّ الراوي، أي مثل ما مرّ. «بخطه».
قوله: باب البيان و التعريف [و لزوم الحجّة] هنا مقامان: الأوّل: أنّ الصور الإدراكيّة - المطابقة للواقع و غير المطابقة - كلّها فائضة من اللّٰه تعالى بأسبابها المختلفة. و هذا قول الحكماء و علماء الإسلام قال اللّٰه تعالى: «سُبْحٰانَكَ لاٰ عِلْمَ لَنٰا إِلاّٰ مٰا عَلَّمْتَنٰا»(2)و شبهها من الآيات.
و الثاني: أنّ اللّٰه تعالى لم يكلّفنا بالكسب و النظر لنعرف أنّ لنا خالقاً، بل عليه أن يعرّف نفسه. و فيه ردّ على المعتزلة و الأشاعرة حيث زعموا أنّ أوّل الواجبات النظر لتحصيل معرفة الخالق. و في كتاب العلل و غيره(3)تصريحات بأنّ اوّل الواجبات الإقرار بالشهادتين. «ا م ن».
قوله: هل [جعل] في الناس أداة إلخ [ص 163 ح 5] فيه دلالة على عدم تعلّق
التكليف بنا فيما لم يظهر علينا خطاب موجب أو محرّم. «عنوان».
[باب اختلاف الحجّة على عباده]
قوله: ليس للعباد فيها صنع [ص 164 ح 1] يعني: هي من صنع اللّٰه، و لو كان سبب بعضها من صنع العباد. «ا م ن».
قوله: المعرفة و الجهل [ص 164 ح 1] يعني الجهل المركّب، أي الصورة الإدراكيّة الغير المطابقة للواقع.
باب حجج اللّٰه تعالى على خلقه
قوله: ليس للّٰه على خلقه أن يعرفوا، و للخلق على اللّٰه أن يعرّفهم إلخ [ص 164 ح 1] أقول:
وقعت في مواضع كثيرة من كلامهم عليهم السلام تصريحات بأنّ اللّٰه تعالى يعرّف نفسه من أراد تعلّق التكليف به، بأن يخلق أوّلاً في قلبه أنّ لك خالقاً مدبِّراً، و أنّه ينبغي أن يجيء من قِبَله تعالى من يدلّك على مصالحك و مضارّك، و في هذه المرتبة ليس تكليفاً أصلاً ثمّ تبلغه الدعوة من قبله تعالى بالاعتراف بوحدانيّته قولاً و قلباً، و بأنّ محمّداً صلى الله عليه و آله رسول اللّٰه، و هذا أوّل التكاليف، و الدليل على صدقه المعجزة.
و من تلك المواضع ما مضى في باب أدنى المعرفة عن الصادق عليه السلام من قوله: «إنّ أمر اللّٰه كلّه عجيب، إلّا أنّه قد احتجّ عليكم بما عرّفكم به من نفسه»(1)و من تلك المواضع ما يجيء في باب «و من الناس من يعبد اللّٰه على حرف» عن أمير المؤمنين عليه السلام من قوله:
«أدنى ما يكون العبد به مؤمناً أن يعرّفه اللّٰه تعالى نفسه فيقرّ له بالطاعة، و يعرّفه نبيّه صلى الله عليه و آله فيقرّ له بالطاعة، و يعرّفه إمامه فيقرّ له بالطاعة».(2)و منها أحاديث هذا الباب، و منها أحاديث الباب الماضي، و منها الحديثان المذكوران في أوّل كتاب الحجّة. «ا م ن».
قوله: أن يقبلوا [ص 164 ح 1] أي يعرفوا بذلك و يقرّوا به. «ا م ن».
قوله: من لم يعرف شيئاً إلخ [ص 164 ح 2] يعني من لم يعرّفه اللّٰه نفسه و نبيّه لم يكلّفه بشيء أصلاً؛ لأنّ التكليف إنّما يكون بعد التعريفين كما مرّ، و ممّا يوضح ذلك الأحاديثُ الآتية في باب المستضعف، و الحديث الآتي في باب نادر بعد ذلك الباب، و الدعاء الآتي في باب غيبة المهديّ عليه السلام. «ا م ن».
قوله: ثمّ أرسل إليهم رسولاً إلخ [ص 164 ح 4] أرسل الرسل بعد تعريف نفسه جلّ جلاله. «عنوان».
قوله: و لا أقول: إنّهم ما شاءوا صنعوا [ص 165 ح 4] معنى الأمر بين الأمرين أنّهم ليس(1)بحيث ما شاءوا صنعوا، بل فعلهم معلّق على إرادة حادثة متعلّقة بالتخلية أو بالصرف. و في كثير من الأحاديث أنّ تأثير السحر موقوف على إذنه تعالى، و كأنّ السرّ في ذلك أنّه تعالى قال: لا يمكن شيء من طاعة أو معصية أو غيرهما - كالأفعال الطبيعيّة - إلّا بإذن جديد منّي، فيتوقّف حينئذ كلّ حادث على الإذن توقّفَ المعلول على شرطه، لا توقّفه على سببه، و اللّٰه أعلم. «بخطه».
و يفهم من كثير منها أنّ التخلية في المعاصي إنّما تكون في آنِ المعصية لا قبلها.
«بخطه».
قوله: إنّ اللّٰه يهدي و يضلّ [ص 165 ح 4] يجيء في باب ثبوت الإيمان أنّ اللّٰه خلق الناس كلّهم على الفطرة الّتي فطرهم عليها، لا يعرفون إيماناً بشريعة و لا كفراً بجحود، ثمّ بعث اللّٰه الرسل يدعون العباد إلى الإيمان به، فمنهم من هدى اللّٰه، و منهم من لم يهده اللّٰه.
و أقول: هذا إشارة إلى الحالة الّتي سمّتها الحكماء العقل الهيولانيّ.
و أقول: معنى الضالّ هو الّذي انحرف عن صوب الصواب، و لمّا لم يكن قبل
1) . الصواب: ليسوا. و في النسخة كتب فوقها لفظة «كذا».
إرسال الرسل و إنزال الكتب صوب صواب امتنع حينئذ الانحراف عنه، و لمّا حصل أمكن. فيكون اللّٰه تعالى سبباً بعيداً في ضلالة الضالّ، و هذا هو المراد من قوله عليه السلام:
«يضلّ». «ا م ن».(1)
باب الهداية أنّها من اللّٰه
قوله: كفّوا عن الناس إلخ [ص 165 ح 1] الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر في باب الاعتقادات غير واجب في زمن التقيّة أو مطلقاً إلّا على صاحب الدعوة. «عنوان».
قوله: وكّل به شيطاناً يضلّه [ص 166 ح 2] أقول: للإضلال المنسوب إليه تعالى وجهان: أحدهما قد مرّ بيانه، و ثانيهما من باب الغضب الدنيويّ بالنسبة إلى من استحبّ العمى على الهدى بعد أن عرّفه اللّٰه النجدين. «ا م ن».
قوله: و المعبّرون عنه جلّ و عزّ [و] هم الأنبياء إلخ [ص 168 ح 1] خصوص الحرمة و الوجوب سمعيّان، و أصلهما عقليّان. «بعنوان».
قوله: من أن يعرف بخلقه إلخ [ص 168 ح 2] يعني من أن يتصوّر من باب التشبيه بخلقه، كأن يقال: هو مثل ضوء الشمس أو مثل النور، بل الخلق يَعرفون الماهيّات الممكنة بسبب اللّٰه، أي بسبب خلقه لهم، أو بسبب فيضان المعاني من اللّٰه على نفوسهم، أو الخلق يَعرفون اللّٰه باللّٰه؛ لأنّه لو لا أنّه ألهمهم اللّٰه بنفسه لما عرفوه. «ا م ن».
قوله: المرجئ و القدريّ إلخ [ص 169 ح 2] الدلالة على أنّ القدريّ هو المعتزليّ.
«عنوان».
قوله: قال يونس: فيا لها من حسرة [ص 171 ح 4] الظاهر أنّ اللام سهو من القلم، و أصل... و اللّٰه أعلم. «بخطه».
1) . نقل هذه الحاشية المجلسي في المرآة، ج 2، ص 239 عن حاشية الأسترآبادي.
قوله: إنّما قلت: ويل لهم إن تركوا إلخ [ص 171 ح 4] مدح تعلّم الكلام المأخوذ منهم عليهم السلام، و ذمّ الاتّكال في الكلام على الآراء. «عنوان».
قوله: و اللّٰه لئن قلت [ص 174 ح 5] جوابه محذوف. «بخطه».
باب الفرق بين الرسول و النبيّ و المحدَّث
أي الّذين يحدّثهم الملائكة حتّى جبرئيل عليه السلام من غير معاينة، كالأئمّة و فاطمة عليهم السلام.
«بخطه».
الإمامة هي الرئاسة العامّة، فإذا اُخذت لا بشرط شيء يجامع النبوّة و الرسالة، و إذا اُخذت بشرط لا شيء لا يجامعهما. «ا م ن».
قوله: ثمّ تلا هذه الآية [ص 176 ح 1] حذف بعض الآيات عن القرآن. «عنوان».
قوله: و لا محدَّث [ص 176 ح 1] هو محذوف. «بخطه».
قوله: باب أنّ الحجّة لا تقوم للّٰه على خلقه إلّا بإمام
خصوصيات الأحكام الخمسة و تعيّنها في موضع موضع سمعيّة. «عنوان».
قوله: عن العبد الصالح عليه السلام قال: إنّ إلخ [ص 177 ح 1] الدلالة على أنّه لا يتعلّق تكليف أصلاً إلّا بدليل نقليّ، ففيه إبطال إثبات التكليف بمجرّد الحسن و القبح العقليين.
«بخطه».
قوله: و لو لا ذلك لم يُعرف الحقّ من الباطل [ص 178 ح 5] التمييز فيما اختلفت فيه العقول إنّما يكون بإمام. «عنوان».
قوله: أ ليس هؤلاء يعرفون فلاناً و فلاناً إلخ [ص 181 ح 3] صريح في أنّ الاعتراف القلبيّ متأخّر عن الإذعان. «عنوان».
قوله: في قلوبهم إلا الشيطان إلخ [ص 181 ح 1] دلالة على أنّ إفاضة اللّٰه على القلوب قد يكون السبب فيه وسوسة الشيطان، و قد يكون غير ذلك. «عنوان».
قوله: حتّى تسلّموا أبواباً أربعة إلخ [ص 182 ح 6] الأبواب الأربعة: الإيمان باللّٰه و برسوله، و بالّذي أنزل، و بولاة الأمر. «بخطه».
قوله: «خُذُوا زِينَتَكُمْ» الآية [ص 182 ح (6)] يعني التمسّك بأهل البيت و بالكيفيّة المسموعة منهم عند كلّ عبادة، و حيّ على خير العمل في بعض الروايات بغير ذلك [كذا] «بخطه».
قوله: فجعل لكلّ شيء سبباً إلخ [ص 183 ح 7] الشيء: دخول الجنّة؛ و السبب:
الطاعة؛ و الشرح: الشريعة؛ و العلم: رسول اللّٰه؛ و الباب: أئمّة الهدى عليهم السلام. «ا م ن».
قوله: من عرفنا كان مؤمناً إلخ [ص 187 ح 11] تقسيم العباد إلى ثلاثة أقسام؛ أحدها حكمه في الآخرة حكم الكافر و في الدنيا حكم المسلم من بعض الجهات كطهارة بدنه و إن قلنا بطهارة بعض أصناف الكفّار، فهو كافر في الدنيا و الآخرة. «عنوان».
قوله: فإذا هو يخاصم به المرجئ و القدريّ [ص 188 ح 15] المرجئ الأشعريّ و القدريّ المعتزليّ، و السرّ فيه أنّهم يقولون: العبد لا يستحق أبداً جنّة و لا ناراً؛ بل أمرهم مؤخّر إلى مشيئة اللّٰه. «بخطه».
قوله: و هم خزّاني على علمي من بعدك [ص 193 ح 4] أقول: علمُ اللّٰه أحكامه الّتي جاء بها النبيّ صلى الله عليه و آله.
و أقول: العلم الّذي يكون النبيّ و الأئمّة عليهم السلام خزّانه، كيف يستنبط من أصل أو - استصحاب أو قياس أو شبه ذلك من الخيالات الظنّيّة! «ا م ن».
قوله: متفرّد بأمره [ص 193 ح 5] يعني: ليس له شريك في أمره و نهيه، فخلق خلقاً فقدّرهم أن يكونوا حفّاظ أمره و نهيه.
قوله: و لولاهم ما عُرف اللّٰه عزّ و جلّ [ص 193 ح 2] تصريح بأنّه لا يمكن معرفة اللّٰه
حقّ معرفته في صفاته و أفعاله إلّا من طريق أصحاب العصمة عليهم السلام، فعُلم أنّ فنّ الكلام المبنيّ على مجرّد الأفكار العقلية غير نافع. «ا م ن».
قوله: و الميسم [ص 197 ح 2] كأنّه خاتم سليمان، كما يأتي. «بخطه».
قوله: و الفضل لمحمّد [ص 198 ح 3] أي له زيادة على عليّ عليه السلام و غيره من العالمين.
قوله: و كذلك كان أمير المؤمنين عليه السلام بعده إلخ [ص 198 ح 3] أقول: من المعلوم أنّه لم يكن في زمانه صلى الله عليه و آله الاعتماد على الاجتهاد الظنّي جائزاً في نفس أحكام اللّٰه تعالى؛ لا للغائب عنه صلى الله عليه و آله و لا للحاضر، فكذلك بعده لهذه الروايات. «ا م ن».
قوله: و إنّي لصاحب الكرّات [ص 198 ح 3] إشارة إلى الرجعة. «بخطه».
قوله: باب نادر جامع في فضل الإمام و صفاته
قوله: كنّا مع الرضا عليه السلام بمرو إلخ [ص 198 ح 1] الحديث الشريف المنقول عن الرضا عليه السلام، و فيه صفات الإمام و الأدلّة على بطلان ما ذهب إليه العامّة بوجوه تفصيليّة.
«عنوان».
قوله: و أجواز [ص 200 ح 1] وسط. «بخطه».
قوله: و أبلج [ص 203 ح 2] أي أظهر. «بخطه».
باب ما فرض اللّٰه عزّ و جلّ إلخ
قوله: و الصدّيقون بطاعتهم [ص 208 ح 2] يعني تبعهم. «ا م ن».
باب أنّ أهل الذكر إلخ
قوله: ليس علينا الجواب [ص 212 ح 8] جواز تأخير البيان عن وقت الحاجة في بعض الصور. «عنوان».
قوله: قال: قال اللّٰه تعالى [ص 212 ح 9] حاصل الجواب أنّه لا يجب عليهم السلام جواب كلّ سائل، بل جواب من يستجيب لأمرهم، و قد مرّ في أوّل الكتاب أنّ ما أوجب اللّٰه على أحد السؤال إلّا و قد أوجب على المسئول تعليمه؛ لأنّ العلم قبل الجهل، ففي
السائلين يتحقّق الإيجاب الكلّي و في الإمام رفعه. «بخطه».
[باب أنّ من وصفه اللّٰه تعالى في كتابه بالعلم هم الأئمّة عليهم السلام]
قوله: عن سعد [ص 212 ح 1] كأنّه ابن طريف. «بخطه».
قوله: عن جابر [ص 212 ح 1] نسخة بدل «بن جابر» كذا في بعض النسخ، و الصحيح ما في الأصل و هو الموافق للنسخ الصحيحة، و ليس في كتب الرجال «سعد بن جابر»، و تؤيّده أيضاً الرواية «عن جابر» هذا الحديث بعد ذلك «بخطه».
[باب أنّ الراسخين في العلم هم الائمّة عليهم السلام]
قوله: فأجابهم اللّٰه [ص 213 ح 2] أي العالمين من جانب المتعلّمين. سمع «بخطه».
قوله: بقوله «يَقُولُونَ آمَنّٰا بِهِ» [ص 213 ح 2] يعني قوله: «يَقُولُونَ آمَنّٰا بِهِ» خبر لقوله: «و الذين لا يعلمون تأويله» و هذا جواب علّمهم اللّٰه تعالى، ليأتوا بهذا الجواب إذا سمعوا من العالم تأويلاً بعيداً عن أذهانهم. «ا م ن».
باب أنّ الأئمّة قد اُوتوا العلم إلخ
قوله: بل هو آيات بيّنات إلخ [ص 213 ح 1] القرآن ليس بيّناً إلّا في صدورهم عليهم السلام، و هو مشكل في نفسه. «عنوان».
قوله: من عسى إلخ [ص 214 ح 3] على سبيل الإنكار. سمع «بخطه».
يعني: ليس هو بآيات بيّنات بين الدفّتين؛ لأنّه في نفسه مشكل غير واضح المقصود منه، و إنّما هو بيّنات في صدور أصحاب العصمة عليهم السلام. هذا إذا جعلنا لفظة «ما» نافية و هو الظاهر، و إذا جعلناها موصولة فالمراد أنّ ضمير «هو» يرجع إلى ما بين الدفّتين. «ا م ن».
باب في أنّ من اصطفاه اللّٰه إلخ
قوله: عن أبي ولّاد [ص 215 ح 4] اسمه حفص بن سالم. «بخطه».
قوله: عن ربعيّ بن عبد اللّٰه بن الجارود إلخ(1)[ص 221 ح 1] الظاهر أنّ في الحديث إرسالاً؛ لأنّ ربعيّ لا يروي عن عليّ بن الحسين عليهما السلام. «بخطه».
باب أنّ الأئمّة ورثة العلم
قوله: محمّد بن يحيى، عن أحمد بن محمّد عن البرقي - إلى قوله: - أو ما شاء اللّٰه [ص 222 ح 3] هذا الحديث في هذا الموضع ليس في بعض النسخ الّتي رأيناها، و سيأتي في آخر هذا الباب. «بخطه».
باب أنّ الأئمّة عليهم السلام ورثوا علم النبيّ إلخ
قوله: ليس على ملّة الإسلام غيرنا و غيرهم [ص 223-224 ح 1] إمّا بحسب الآخرة، أو بحسب الدنيا أيضاً. و تجوز المباشرة بالرطوبة و أكل ذبيحتهم إلى ظهور المهديّ من باب التقيّة، كما يفهم من أحاديث باب الذبيحة، و من الأحاديث المتضمنة أنّ النواصب شرّ من الكلب و اليهوديّ و النصرانيّ. «بخطه».
قوله: و سليمان بن داود كان يفهم منطق الطير إلخ [ص 226 ح 7] الدلالة على أنّ مع الحيوانات العُجم إمّا ملك مجرّد أو شيطان مجرّد. «عنوان».
قوله: أو كلّم به الموتى [ص 226 ح 7] أي وقع. «بخطه».
باب أنّ الأئمّة عندهم جميع الكتب إلخ
قوله: قال أبو الحسن لبُرَيه [ص 227 ح 1] كان بُرَيه نصرانيّاً و كتابه الإنجيل. «بخطه».
قوله: ما أوثقني! [ص 227 ح 1] للتعجّب. «بخطه».
باب ما عند الأئمّة عليهم السلام من سلاح رسول اللّٰه و متاعه
قوله: عن سعيد السمّان [ص 232 ح 1] هو سعيد الأعرج بن عبد الرحمن ثقة.
«بخطه».
1) . في المصدر: عن ربعيّ بن عبد اللّٰه، عن أبي الجارود.
قوله: عند عبد اللّٰه بن الحسن [ص 233 ح 1] ابن الحسن بن عليّ بن أبي طالب عليه السلام.
سمع «بخطه».
قوله: كمثل تابوت [ص 233 ح 1] صندوق الأسلحة. «بخطه».
قوله: محمّد بن عيسى [ص 234 ح 5] ابن عبيد. «بخطه».
قوله: عن أحمد بن أبي عبد اللّٰه، عن أبي الحسن الرضا [ص 234 ح 5] في رواية البرقيّ عن الرضا عليه السلام تأمّل. «بخطه».
قوله: و هو الّذي كان يقول: أقدم يا حيزوم(1)[ص 237 ح 9] كان يقول جبرئيل حين نصرته لرسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: أقدم يا حيزوم. «بخطه».
باب فيه ذكر الصحيفة إلخ
قوله: فيها كلّ حلال و حرام إلخ [ص 239 ح 1] فيه تصريح بأنّ اللّٰه تعالى بيّن حكم كلّ واقعة و لم يفوّض شيئاً من أحكامه إلى ظنّ أحد من الناس. «بخطه».
قوله: فشكت إلخ [ص 240 ح 2] من عدم إمكان حفظ كلّها. سمع «بخطه».
قوله: إنّ عندي الجفر الأبيض إلخ [ص 240 ح 3] يفهم من كلامه عليه السلام أنّ الجفر الأبيض وعاء لعدّة من الكتب، و الجفر الأحمر وعاء السلاح. و وجه تسمية الثاني بالأحمر واضح، و وجه تسمية الأوّل بالأبيض المقابلة كما في الموت الأحمر و الموت الأبيض. «ا م ن».
قوله: فليخرجوا قضايا عليّ و فرائضه إلخ [ص 241 ح 4] يعني: هذه الاُمور كلّها موجودة في الجفر، و المراد بالفرائض المواريث، و تخصيص الخالات و العمّات بالذكر لصعوبة بعض المسائل المتعلّقة بإرثهما. «ا م ن».
باب في شأن إنّا أنزلناه إلخ
قوله: و إنّ اللّٰه عزّ و جلّ أبى أن يكون له علم فيه اختلاف إلخ [ص 243 ح 1] تصريحات بأنّ لك
1) . ليست في المصدر لفظة «يا».
واقعة حكماً معيّناً من عنده تعالى، و أنّ ذلك الحكم مستودع في كلّ زمان عند أحد، و أنّ من أفتى بخلافه أَثِمَ. «عنوان».
قوله: و أيم اللّٰه إلخ [ص 244 ح 1] سرُّ جواز تأخير البيان عن وقت الحاجة.
«عنوان».
قوله: أخبرني عن تفسير [ل] كيلا تأسوا إلخ [ص 246 ح 1] «لا تأسوا» خطاب مع أهل البيت عليهم السلام أي: لا تحزنوا على منصبكم الّذي فات عنكم. «و لا تفرحوا» خطاب مع المخالفين أي: لا تفرحوا بالخلافة الّتي أعطاكم اللّٰه إيّاها بسبب سوء اختياركم.
«بخطه».(1)
قوله: قال في [ص 246 ح 1] أي ورد لا تفرحوا. «بخطه».
قوله: أبي فلا [ن] [ص 246 ح 1] أي أبي بكر. «بخطه».
قوله: و عن أبي عبد الله عليه السلام قال: بينا أبي جالس إلخ [ص 247 ح 2] سيجيء هذا الحديث في كتاب الديات في باب نادر(2). «بخطه».
قوله: أقول لهذا القاطع [ص 247 ح 2] أي الثاني. «بخطه».
قوله: و أقول لهذا المقطوع: صالحه على ما شئت و ابعث به إلى ذوي عدل [ص 247 ح 2] كأنَّ مراد ابن عبّاس من ذكر ذوي عدل ما هو المشهور في كتب متأخّري أصحابنا من الأرش، و جعل الحرّ تابعاً للعبد، و من المعلوم الاختلاف بين هذا و بين: صالحه على ما شئت؛ لأنّ هذا يقتضي أن يكون له قدر معيّن، و «صالحه على ما شئت» يقتضي أن لا يكون له قدر معيّن.
و أيضاً ظاهر قوله: «أعطِه دية كفّه» أنّ القدر معيّن.
و قوله عليه السلام «نقضت» عطف تفسيريّ لما قبله. «بخطه».
قوله: فلذلك عمي بَصَري [ص 247 ح 2] اعتراف من ابن عبّاس بما وقع، ثمّ قال ابن عبّاس: «ما علمك بذلك» يعني: من أين علمته؟ فو الله إلخ كلام الباقر عليه السلام. ثمّ قال الباقر عليه السلام: فاستضحكت ثمّ تركته إلخ. قال لك إلخ كلام الباقر عليه السلام و قصده عليه السلام تفصيل الواقعة التي اعترف بها ابن عبّاس مجملاً.
و حاصل تفصيله أنّ الملَك الّذي كان يحدّث أمير المؤمنين عليه السلام ظهر لك يا ابن عبّاس، أي تَكلّم معك و قال لك: كذبت يا ابن عبّاس و صدق عليٌّ؛ لأنّه رأت عيناي ما حدّثك به عليّ؛ لأنّي من جملة الملائكة النازلين على عليّ، و لكن عليٌّ عليه السلام ما رآهم؛ لأنّه محدَّث، و المحدَّث يسمع صوت الملك و لا يراه، ثمّ صفقك ذلك الملك بجناحه فعميتَ. «ا م ن».
قوله: قال: فقال ابن عبّاس إلخ [ص 248 ح 2] قول ابن عبّاس: ما اختلفنا إلخ من جملة كلماته الّتي تكلّم بها و لم يكن له مدخل في المقام بل كان منشأه خرافته في آخر عمره.
«بخطه».
قوله: فرأى أنّه مصيب إلخ [ص 248 ح 3] دلالة على بطلان الفتوى بالظنّ. «عنوان».
قوله: و إذا أذن اللّٰه عزّ و جلّ بشيء فقد رضيه [ص 248 ح 4] يعني معنى الإذن هنا الأمر، فهو أخصّ من الإذن الّذي مضى سابقاً. «ا م ن».
قوله: فإن كانا [ص 249 ح 5] مخفّفة. «بخطه».
قوله: يا معشر الشيعة، خاصموا بسورة إلخ [ص 249 ح 6] المخاصمة بسورة «إنّا أنزلناه» بما حاصله: إذا كان في زمانه صلى الله عليه و آله حاجة إلى نزول الملائكة في الحوادث، فبعده صلى الله عليه و آله أولى. «بخطه».
قوله: فهل كان نذير [ص 249 ح 6] كلام الباقر عليه السلام. «بخطه».
قوله: و هو حيّ [ص 249 ح 6] الظاهر و هو خلوّ. «بخطه».
قوله: من البعثة [ص 249 ح 6] يعني: لا يكون النذير غير مبعوث. «ا م ن».
قوله: أ رأيت بَعِيثه إلخ [ص 250 ح 6] حاصل كلامه عليه السلام أنّه تلازم بين النذير
و البعيث، و أنّ المراد بالبعيث هنا المنصوب من اللّٰه تعالى؛ نبيّاً كان أو إماماً. «ا م ن».
قوله: بلى قد فسّره لرجل واحد إلخ [ص 250 ح 6] الدلالة على أنّه لا يمكن التمسّك بكتاب اللّٰه تعالى إلّا بعد تفسير الأئمّة عليهم السلام. «عنوان».
قوله: لقد خلق اللّٰه - جلّ ذكره - ليلة القدر أوّل ما خلق الدنيا [ص 250 ح 7] روى عن الرضا عليه السلام أنّ أوّل خلق الدنيا كان في النهار؛ لقوله تعالى: «وَ لاَ اَللَّيْلُ سٰابِقُ اَلنَّهٰارِ»(1).
و لأنّه كانت الشمس في أحسن أوضاعها، و طلوعُها أحسن من اُفولها، فينبغي حمل هذا الحديث على أنّ أوّل الليالي ليلة القدر. «ا م ن».
قوله: أبى اللّٰه عزّ و جلّ أن يكون في حكمه اختلاف [ص 251 ح 7] لا يجوز التناقض في الفتاوى. «عنوان».
قوله: و الجوار [ص 251 ح 7] أي الاعتكاف، صرّح به ابن الأثير في النهاية(2). «ا م ن».
قوله: لم يهبط حتّى أعلمه اللّٰه إلخ [ص 251 ح 8] هذا موافق لما ذكره ابن بابويه في كتاب الاعتقادات،(3)من أنّ النبيّ صلى الله عليه و آله نزل من السماء عالماً بكلّ ما كان و ما يكون من كتاب اللّٰه و غيره، و إنّما كان جبرئيل عليه السلام يأتيه بالإذن في إظهار ما عليه سابقاً و لم يكن معلِّما له. «ا م ن».
قوله: هذا ممّا قد اُمروا بكتمانه [ص 252 ح 8] يفهم من كلامه عليه السلام أنّ اللّٰه علّم النبيّ صلى الله عليه و آله و أوصياءه جُلّ نقوش اللوح المحفوظ المتعلّقة بما مضى و بما سيكون، و نقوش اللوح المحفوظ قسمان: قسم لله فيه المشيئة، و البداء يجري فيه، و قسم محتوم لا يجري فيه البداء. و النقوش المتعلّقة بكلّ سنة تصير محتومة في ليلة القدر، و تنزل الملائكة و الروح فيها بالإذن فيما صار محتوماً.
و أمّا قوله عليه السلام: «هذا ممّا قد اُمروا بكتمانه» فمعناه أنّهم مأمورون بكتمان
خصوصيات ما ينزل عليهم في ليلة القدر.
و أمّا قوله عليه السلام: «و لا يعلم تفسير ما سألت عنه إلّا اللّٰه»، فمعناه أنّه لا يعلم ما يصير محتوماً في كلّ سنة قبل أن يصير محتوماً إلّا اللّٰه.
و أمّا قوله عليه السلام: «لا يستطيعون» إلخ، فمعناه أنّه لا يجوز لهم العمل بمقتضى ما علموه(1)إلّا بعد العلم بأنّه صار محتوماً و بعد الإذن بالعمل.
و أمّا قوله عليه السلام: «لا يحلّ لك» إلخ، ففيه احتمالان: أحدهما أنّه لا يحلّ له ذلك؛ لأنّ ذهنه قاصر عن فهم أنّه لا قصور في البداء، و ثانيهما أنّه لا يحلّ له السؤال عن خصوصيّات ما نزل(2)في ليلة القدر.
و يؤيّد ذلك أنّه عليه السلام أجاب السائل مراراً كثيرة بوجوه واضحة و لم يأت في شيء منها بذكر مثال مخصوص.
و يؤيّده أيضاً قوله عليه السلام: «فإنّ اللّٰه عزّ و جلّ أبى» إلخ.
هذا هو الّذي سنح لي في حلّ المقام، و اللّٰه و حججه أعلم بما قالوا عليهم السلام(3). «ا م ن».(4)
قوله: لما ترون من بعثه اللّٰه عزّ و جلّ للشقاء إلخ [ص 352 ح 9] حاصل كلامه عليه السلام أنّ زيارة أجناد الشياطين للرجل الّذي هو صاحبهم أكثر من زيارة الملائكة لصاحب الأمر، لا أنّهم في أنفسهم أكثر من الملائكة، و ذلك لأنّ زيارة الملائكة لصاحب الأمر إنّما تكون في ليلة القدر، و زيارتهم لصاحبهم تكون في ليلة القدر و تكون في غيرها.(5)
و أمّا قوله عليه السلام: «فإن قالوا»، فمعناه إن ردّوا جميع هذه المراتب.
بقولهم: «ليس هذا بشيء فقد ضلّوا»
و أمّا قوله عليه السلام: «و سيقولون» فهو نظير قوله تعالى: «فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا اَلنّٰارَ اَلَّتِي وَقُودُهَا اَلنّٰاسُ وَ اَلْحِجٰارَةُ»(1). «ا م ن».
باب أنّ الأئمّة يعلمون جميع العلوم إلخ
قوله: فإذا بدا لله في شيء إلخ [ص 255 ح 1] دلالة على أنّ معنى البداء حدوث إمضاء بعد أن لم يكن. «عنوان».
باب نادر فيه ذكر الغيب
قوله: يبسط لنا العلم فنعلم، و يقبض عنّا فلا نعلم. و قال: سرّ اللّٰه إلخ [ص 256 ح 1] أي لم يقدر أحد على اكتساب علم لم يرد اللّٰه فيضانه عليه، و هذا ممّا جاء به جبرئيل عليه السلام.
«ا م ن».
قوله: عالم بما غاب عن خلقه [ص 256 ح 2] بيان معنى الغيب. «عنوان».
قوله: إليه فيه المشيئة [ص 256 ح 2] الظاهر «له». «بخطه».
قوله: فيقضيه إذا أراد إلخ [ص 256 ح 2] يقدّره و يقضيه قبل أن يخلقه، ثمّ يمضيه. «عنوان».
قوله: غير أنّي أخبركم أيّها النفر إلخ [ص 259 ح 2] أقول: أحاديث هذا الباب صريحة في أنّ المقدّمة المشهورة بين المعتزلة و بين جماعة من أهل الجدل من الشيعة - من أنّ حفظ النفس واجب عقلاً - غير معقولة(2)و لو خصّصناها بحالة رجاء الخلاص. «ا م ن».(3)
قوله: و لكنه حُيّز في تلك الليلة [ص 259 ح 4] الظاهر «خيّر»؛ لما في الحديثين الآتيين و غيرهما من الأحاديث. «ا م ن».
باب أنّ الأئمّة عليهم السلام يعلمون علم ما كان و ما يكون إلخ
قوله: و حتمه على سبيل الاختيار [ص 262 ح 4] نسخة بدل «الاختبار». «بخطه».
سيجيء أنّ جبرئيل عليه السلام جاء إلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و طلب منه استرضاء فاطمة عليها السلام بولد تقتله الاُمّة، فرضيت - صلوات اللّٰه عليها - بذلك.(1)فالظاهر عندي نسخة «الاختيار» بالياء المثنّاة تحت. «ا م ن».
الإمضاء و الحتم في حقّهم عليهم السلام ناشئ عن اختيارهم المصيبة. «عنوان».
قوله: قام عليٌّ [ص 262 ح 4] أي ادّعى جهاراً أنّه إمام منصوب من اللّٰه تعالى.
«ا م ن».
قوله: حرف من الكلام [ص 262 ح 5] أي المسائل. «بخطه».
قوله: هذا الحلال و [هذا] الحرام إلخ [ص 262 ح 5] يعني: أعلم أنّك عالم بكلّ ما تحتاج إليه الاُمّة من الأحكام الخمسة، و هذه المسائل الّتي أجبتني فيها ليست من المسائل الفقهيّة، بل هي من المسائل الكلاميّة العقليّة، فمن أين لك الاطّلاع عَليها؟ «ا م ن».
باب جهات علوم الأئمّة
قوله: السائيّ [ص 264 ح 1] بالسين المهملة و الياء بعد الألف، منسوب إلى قرية قريبة من المدينة يقال لها: الساية. «بخطه».
قوله: مبلغ علمنا على ثلاثة وجوه [ص 264 ح 1] يعني: إنّ العلوم الفائضة من اللّٰه تعالى على أصحاب العصمة عليهم السلام ثلاثة أقسام: قسم وقع معلومة في الماضي، و قسم حتم أنّه يقع في المستقبل. و قد أملاهما رسول اللّٰه و كتبهما علىّ عليه السلام بخطّه. و قسم يتجدّد إرادة اللّٰه تعالى إيّاه، و يتجدّد من اللّٰه حتمه فهذا أفضل علومنا لأنه ليس مكتوباً و لا يصل إليه غير أصحاب العصمة عليهم السلام، و أمّا المكتوب فيمكن لغير أصحاب العصمة
1) . الكافي، ج 1، ص 464 ح 4.
أيضاً أن يقرأه، كما وقع لزرارة و غيره من خواصّ أصحاب العصمة عليهم السلام: فرأت بعض مواضع كتاب عليّ عليه السلام. «ا م ن».
أفضل أنحاء علوم الأئمّة ما يحدُث كلّ ساعة من غير حاجة إلى رجوعهم إلى الكتب.
و بالجملة لهم طريقان إلى الماضي و المستقبل، الكتب و النقر و النكت. «عنوان».
باب التفويض إلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله إلخ
قوله: تعدّ بركعة مكان الوتر [ص 266 ح 4]
أقول: توضيح المقام: أنّه وقع التصريح في الأحاديث المذكورة في كتاب العلل(1)و غيره بأنّ اللّٰه تعالى لاهتمامه بصلاة الوتر وضع الوتيرة لتكون بدلاً عن الوتر في حقّ من يفوته الوتر بنومٍ أو غيره، و بأنّه ما صلّى النبيّ صلى الله عليه و آله الوتيرة أصلاً لعلمه بأنّه لا يفوته الوتر أصلاً، و بأنّها لا تسقط في السفر و الحضر؛ لأنّها ليست من نوافل صلاة العشاء و بأنّها في أصل وضعها كانت ركعتين من جلوس لتعدّ بركعة قائماً و تُوافق المبدل في كونه وتراً، ثمّ رخّص اللّٰه تعالى في الإتيان بها قائماً. «ا م ن».(2)
قوله: فكثير المسكر إلخ [ص 267 ح 4] إشارة إلى قولهم عليهم السلام: الشراب الّذي كثيره مسكر، قليله و كثيره حرام. «ا م ن».
قوله: و اللّٰه ما فوّض اللّٰه إلخ [ص 268 ح 8] تصريح بأنّ اللّٰه ما فوّض حكماً إلى أذهان الظانّين. «بخطه».
[باب في أنّ الأئمّة بمن يشتبهون ممّن مضى، و كراهية القول فيهم بالنبوة]
قوله: قال مثل ذي القرنين [ص 268 ح 1] أقول: قد تحيّر جمع من متأخّري أصحابنا في تفسير الحديث المشهور: علماء اُمّتي كأنبياء بني إسرائيل(3)، و سبب تحيّرهم
ما تقرّر في العربيّة من أنّ المشبّه به أقوى من المشبّه، و ما ثبت بالأحاديث المتواترة أنّ الأئمّة عليهم السلام أعلم و أفضل عند اللّٰه بعد نبيّنا صلى الله عليه و آله من سائر الخلق، و لأجل ذلك حملوا العلماء على فضلاء الرعية، و قد مضى في كلامهم عليهم السلام: نحن العلماء، و شيعتنا المتعلّمون(1)و هذا الحديث الشريف موافق له في إرادة الأئمّة عليهم السلام من العلماء.
و أمّا حيرتهم فيمكن دفعها بوجوه: منها أنّ وجه الشبه الوصيّة. و منها أنّ كون المشبّه به مسلّم الثبوت عند الكلّ، دون المشبّه نوع من زيادة القوّة. «ا م ن».
قوله: و صاحب سليمان [ص 268 ح 1] آصف. «بخطه».
قوله: و صاحب موسى [ص 268 ح 1] يوشع بن نون. «بخطه».
باب فيه ذكر الأرواح الّتي في الأئمّة عليهم السلام
قوله: جعل فيهم خمسة أرواح إلخ [ص 272 ح 1] في كلامهم عليهم السلام وقع إطلاق لفظ الروح على معانٍ متباينة إمّا بالاشتراك المعنويّ أو اللفظيّ، من جملتها روح القدس، و هو جوهر مجرّد أعظم من جبرئيل و ميكائيل، كما سيجيء.
و من جملتها القوّة الّتي بها تقع الحركات الإراديّة.
و من جملتها الأمر الّذي به يخافون اللّٰه تعالى.
و يستفاد من كلامهم عليهم السلام أنّ الإيمان عمل كلّه بالقلب و اللسان و الجوارح أو ببعضها.
و أمّا روح الإيمان فتارةً وقع إطلاقه على الملَك الجالس في أحد أذني القلب،
1) . الكافي، ج 1، ص 34، الرقم 4.
و تارةً على عزم الإنسان على أن لا يخالف ربّه، و تارةً على معرفة نجد الخير و معرفة نجد الشرّ. و من المعلوم أنّ العزم المذكور من أفعال العباد. و الكلام هنا في أفعال الخالق، فتعلّق حمل روح الإيمان على أحد المعنيين الآخرين. «ا م ن».
أقول: في هذا الحديث الشريف و أشباهه وقع إطلاق الروح على أشياء مختلفة الحقيقة، إمّا بالاشتراك اللفظيّ أو المعنويّ بأن يكون معنى الروح مثلاً التأثير؛ فإنّ روح القدس خلق أعظم من جبرئيل و ميكائيل كما سيجيء. و روح الإيمان له إطلاقان:
أحدهما صبغة اللّٰه، و هي نور يقع في قلوب من يشاء من عباده، و هي غير المعرفة و غير الاعتراف على وفق المعرفة، و غير عزم الإطاعة؛ لأنّ العزم من أفعالنا كالاعتراف القلبي.
و ثانيهما الملك القاعد في أحد أذني القلب كما سيجيء، و في هذا الحديث الشريف يمكن حمل روح الإيمان على معنييه، و في الموضع الّذي ذكر فيه أنّ روح الإيمان ينقص (ظ) و يزداد بحمل على النور، و في الموضع الّذي ذكر فيه أنّ روح الإيمان يسلب، يمكن حمله على المعنيين، و الإيمان يطلق على المعرفة و على الاعتراف بالقلب و اللسان و الجوارح على وفق المعرفة، فعلم أنّ إضافة الروح إلى الإيمان غير بيانية و الأرواح الثلاث الباقية من أنواع القوى. و إن شئت توضيح هذا المقام فانظر إلى الحديث الشريف الآتي في باب الكبائر، رواه أصبغ عن أمير المؤمنين عليه السلام. «ا م ن».
باب الروح الّتي يسدد إلخ
قوله: «ينزل الملائكة بالروح» [ص 274 ح 6] الباء للمصاحبة. «بخطه».
قوله: محمّد بن أبي زاهر [ص 275 ح 1] الظاهر «أحمد» بدل «محمّد». «بخطه».
قوله: «و ما ألتناهم» [ص 275 ح 1] أي نقصناهم. «بخطه».
قوله: فلهما فضلهما [ص 275 ح 3] أي قربهما عند اللّٰه أكثر. «بخطه».
باب أنّ الإمام عليه السلام يعرف إلخ
قوله: الّذي في أيديكم [ص 276 ح 1] بمعنى(1) مكتوب عندكم في كتاب عليّ عليه السلام.
و قوله: «فإنْ خفتم تنازعاً في أمر» بمعنى(2) إن خفتم من الاختلاف في الفتوى. و قوله:
«يرخّص لهم في منازعتهم» بمعنى(3) يرخّص لهم في الاختلاف في الفتوى، [و فيه](1)دلالات صريحة على أنّه لا تجوز الفتوى بالظنّ بل لا بدّ من السماع عن صاحب الشريعة، كما هو مذهب علمائنا إلّا شرذمة قليلة من المتأخّرين. «ا م ن».(2)
قوله: و لا يزويها عنه [ص 276 ح 2] أي لا يمنعها. «بخطه».
باب أنّ الأئمة عليهم السلام لم يفعلوا شيئاً إلخ
قوله: ما بي إلّا أن تذهب [ص 280 ح 1] أي ما بي بأس. «بخطه».
قوله: أ ليس كان إلخ [ص 281 ح 4] أي في عزمه صلى الله عليه و آله كان أن يقع كذا و لم يقع؛ لأنّه منع عن ذلك الرجل المعلوم، أو وقعت الوصيّة أوّلاً خفية، ثمّ نزلت من السماء و منع الرجل الوصيّة الثالث. «ا م ن».
قوله: ربّي هو السلام [ص 282 ح 4] أي اسمه السلام. «بخطه».
قوله: بَرَأَ [ص 282 ح 4] خلق. «بخطه».
قوله: عبيط(3)[ص 282 ح 4] غليظ. «بخطه».
قوله: و في نسخة الصفواني [ص 283] محمّد بن أحمد بن عبد اللّٰه بن قضاعة بن صفوان بن مهران الجمّال. «بخطه».
قوله: فأتاه النبيّ صلى الله عليه و آله [ص 283] أي في النوم. «بخطه».
قوله: ما يأتي ينعى [ص 283] ينعى بدل «مالي» أي فسّر له ما ينعى.
قوله: و قد خرج فانصروه [ص 284] إشارة إلى الرجعة. سمع «بخطه».
رجعة الحسين عليه السلام. «عنوان».
باب [الاُمور الّتي توجب حجّة الإمام عليه السلام]
قوله: و دوروا مع السلاح [ص 285 ح 5] خطاب إلى المؤمنين. «بخطه».
باب ثبات الإمامة...
قوله: و في نسخة الصفواني: ثمّ هكذا أبداً [ص 286 ح 5] بدل: ثمّ واحداً فواحداً.
«بخطه».
باب ما نصّ اللّٰه عزّ و جلّ و رسوله...
قوله: نزلت في الأمَرَة [ص 288 ح 2] جمع آمر. «بخطه».
قوله: و صيّر [ص 289 ح 3] الظاهر وصل. «بخطه».
قوله: فنزل شهر رمضان إلخ [ص 290 ح 6] يعني: الشهر الّذي بين شعبان و شوال لم يكن اسمه شهر رمضان، فلمّا أمر اللّٰه بصوم ذلك الشهر سمّوه رمضان؛ لأنّ رمضان اسم اللّٰه. «ا م ن».(1)
قوله: بتلة [ص 290 ح 6] بتل: قطع. «بخطه».
قوله: مبطوناً [ص 291 ح 6] إسهال. «بخطه».
قوله: لا يرون إلّا أنّه لما به [ص 291 ح 6] أي لا يرون أهل البيت الدفع إلى فاطمة إلّا لأجل مرضه عليه السلام. «بخطه».
قوله: عليهما [ص 292 ح 1] أي الأوّل و الثاني. «بخطه».
قوله: أن تكون [ص 292 ح 1] أي لأجل أن تكون. «ا م ن».
قوله: جعلت فداك أئمّة [ص 292 ح 1] أي المتعارف أُمّة. «بخطه».
1) . نقل هذه الحاشية في مرآة العقول، ج 3، ص 260 عن الأسترآبادي.
قوله: «و أنزلنا معهم الكتاب و الميزان» إلخ [ص 293 ح 3] عطف تفسيري للكتاب، و مقصوده عليه السلام أنّ المشهور بين الناس في هذا الزمان ممّا يسمّى بالكتاب الكتب الثلاثة، و في(1)جملة الكتب كتاب نوح و كتاب صالح و شعيب و إبراهيم، و قد أخبر اللّٰه أنّ ما جاء به محمّد صلى الله عليه و آله مذكور في صحف إبراهيم و موسى، فعلم أنّ صحف إبراهيم و موسى كانتا عنده صلى الله عليه و آله فإذا كانتا محفوظتين إلى زمانه صلى الله عليه و آله فكيف لا يحفظهما هو و لا يدفعهما إلى أحد! فالّذي دفعهما إليه هو حافظ(2)الشريعة. «ا م ن».(3)
قوله: فانصب عَلَمَك [ص 294 ح 3] أي عليّاً عليه السلام. «بخطه»
قوله: و قال: إنّي تارك فيكم إلخ [ص 294 ح 3] حديث «إنّي تارك فيكم» و سيجيء في باب بعد باب «و من الناس من يعبد اللّٰه على حرف». «عنوان».
قوله: قال: «وَ إِذَا اَلْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ» [ص 295 ح 3] و روى عن أبي جعفر و أبي عبد اللّٰه عليهما السلام: و إذا المَوَدَّة، بفتح الميم و الواو. و روى ذلك عن ابن عبّاس أيضاً؛ كذا في مجمع البيان في بيان القراءة. ثمّ قال في الحجّة: و أمّا من قرا المَوَدَّة بفتح الميم و الواو، فالمراد بذلك الرحم و القرابة، و أنّه يُسأل قاطعها عن سبب قطعها، و روى عن ابن عبّاس أنّه قال: هو مَن قُتل في مودّتنا أهل البيت. و عن أبي جعفر عليه السلام قال: يعني قرابة رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و من قتل في جهاد، و في رواية اُخرى: هو من قتل في ولايتنا و مودّتنا.(4)
و في الجوامع: و عن الباقر و الصادق عليهما السلام: «وَ إِذَا اَلْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ» و المراد به الرحم و القرابة و أنّه يسأل قاطعها عن سبب قطعها. و قالا: هو من قتل في مودّتنا و ولايتنا.
و على هذا فيكون من باب حذف المضاف.(1)«بخطه».
قوله: أمر اللّٰه عزّ و جلّ بسؤالهم إلخ. [ص 295 ح 3] الناس مأمورون بأخذ الأحكام منهم عليهم السلام لا من القرآن؛ لأنّ مراد اللّٰه مستور عنهم. «بخطه».
قوله: في ذؤابة [ص 269 ح 6] أي قبضة. «بخطه».
قوله: أو بابان [ص 297 ح 9] ليس من باب شكّ الراوي، فالمقصود تمّ باب و وقع الشروع في الآخر «ا م ن».(2)
قوله: غير معطوفة [ص 297 ح 9] احتراز عن الهمزة، و كناية عن الوحدة، و يمكن أن يكون إشارة إلى ألف منقوشة ليس قبلها صفر أو غيره. «ا م ن».(3)
باب [الإشارة و النصّ على الحسين بن عليّ عليهما السلام]
قوله: عن بكر بن صالح [ص 300 ح 1] يحتمل أن يكون مرسلاً، و يحتمل ربطه بسند(4)الآتي. سمع «بخطه».
قوله: و يؤتوا بالقرطاس حمماً [ص 302 ح 2] الحمم: الرماد، و المراد أنّ القرطاس كلّه صار أسود كالرماد. «بخطه».
[باب الإشارة و النصّ على أبي جعفر عليه السلام]
قوله: فسأله الصدقة [ص 305 ح 3] حتّى يرسل إلى عمر بن عبد العزيز. «بخطه».
قوله: يعرف هذا ولد الحسن [ص 305 ح 3] أي كون الكتاب عندكم. «بخطه».
باب [الإشارة و النصّ على أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد الصادق صلوات اللّٰه عليهما]
قوله: و اللّٰه لأدعنّهم [ص 306 ح 2] أي يجعلهم عالمين. «بخطه».
قوله: عن طاهر [ص 306 ح 4 و 5 و 6] مولى أبي جعفر. سمع «بخطه».
قوله: في السنة الّتي أخذ فيها أبو الحسن الماضي عليه السلام إلخ [ص 308 ح 3]؛ كأنّ آخر الحديث وارد في شأن الرضا عليه السلام فتركه المصنّف، أو ليس الباب باب النصّ عليه. «بخطه».(1)
قوله: عن فضيل [ص 310 ح 10] الرسان، صرّح به في ربيع الشيعة ابن طاوس(2)سمع «بخطه».
قوله: و اُمّي و أمّه واحدة [ص 310 ح 10] في ربيع الشيعة: و أصلي و أصله واحداً.(3)و هو الصواب؛ لعدم اتّحاد أُمّ موسى و أُمّ عبد اللّٰه. سمع. «بخطه».
باب [الإشارة و النصّ على الرضا عليه السلام]
قوله: فجاءنا من لم نستطع [ص 314 ح 14] أي حضر رجل نخاف من الكلام عنده.
«بخطه».
قوله: تبعة و لا تباعة [ص 317 ح 15] التباعة مثل التبعة. «بخطه».
باب الإشارة و النصّ على أبي جعفر الثاني
قوله: بأبي ابن خيرة الإماء [ص 323 ح 14] أي الجواد عليه السلام. «بخطه».(4)
المرفوع المستكنّ في «يقتلهم» راجع إلى اللّٰه تعالى، و المنصوب إلى الاُعيبس و ذرّيّته، و الظاهر أنّ هذا من تتمة قول النبيّ صلى الله عليه و آله، و المراد بالاُعيبس خليفة من خلفاء بني العبّاس، و ضمير «هو» في قوله: هو الطريد إلخ راجع إلى ابن خيرة الإماء، و المراد به هاهنا صاحب الزمان عليه السلام، و في كشف الغمة (ج 2، ص 351 و فيه: بأبي ابن خيرة الإماء النوبيّة الطيّبة، يكون من ولده الطريد الشريد): ابن خيرة الإماء ابن النوبية من داره
1) . نقلها في مرآة العقول، ج 3، ص 331 و فيه: كان في آخر هذا الحديث الشريف قصّة إمامة الرضا عليه السلام فتركه المصنّف؛ لأنّ الباب معقود لغيرها.
2) . إعلام الورى، ج 2، ص 13 و ليس فيه «الرسان» و لاحظ الكلام في اتحاد «ربيع الشيعة» مع «إعلام الورى» مقدّمة التحقيق لكتاب «إعلام الورى»، ج 1، ص 22-26.
3) . إعلام الورى، ج 2، ص 13.
4) . في هامش النسخة قوله: يقتلهم سنين و شهوراً. ص 323، ح 14.
قوله: مصبّرة [ص 323 ح 14] المصبّرة الّتي جعل فيها الصبر و هو الدواء المعروف.
باب [الإشارة و النصّ على أبي الحسن الثالث عليه السلام]
قوله: فقال الرسول [لأبي]: إنّ مولاك إلخ [ص 324، ح 2] في اكتفاء الجواد عليه السلام بواحد ثقة دلالة على أنّ خبر الثقة يفيد القطع. «بخطه».
قوله: و في نسخة الصفواني: أبي(1)محمّد بن جعفر إلخ [ص 325 ح 5] كأنّه تصحيف آخر كلمة الصفواني، سمع من م د مدّ ظلّه.(2)«بخطه».
باب [الإشارة و النصّ على أبي محمد عليه السلام]
قوله: فقد أحدث فيك أمراً [ص 326 ح 4] نوع من البداء. «عنوان».
قوله: أكبر من جعفر(3)[ص 326 ح 7] الظاهر من أبي جعفر. «بخطه».
باب [في تسمية من رآه عليه السلام]
قوله: و إذا وقع الاسم وقع الطلب [ص 330 ح 1] تعليل صريح في اختصاص حرمة التصريح باسمه عليه السلام بزمن بعض السلاطين. «ا م ن».
الدلالة على حرمة التصريح باسمه عليه السلام في زمان خاصّ. «عنوان».
في حديث آخر الحرمة مغيّاة بظهوره عليه السلام. «بخطه».
قوله: عليّ بن محمّد - إلى قوله: - ما بهذا اُمروا [ص 331 ح 7] هذا الحديث تكرّر في أكثر النسخ. «بخطه».
قوله: سيّما [ص 331 ح 11] اسم شخص من أعوان الولاة. «بخطه».
[باب نادر في حال الغيبة]
قوله: لا يأزر كلّه(1)[ص 335 ح 3] الأزر يأتي بمعنى الضعف كما أتى بمعنى القوّة.
«بخطه».
قوله: ستّة أيّام إلخ [ص 338 ح 7] يعني: آحاد مدّة الغيبة هذا القدر، فيكون ظهوره عليه السلام في السابع و هو الفرد؛ ليوافق الأحاديث الدالّة على أنّ ظهوره عليه السلام في فرد من السنين(2)، أو يعني: إنّ هذا القدر محتوم و ربما يزيد اللّٰه عليه بالبداء، و ربما يكون إشارة إلى ما قدّره اللّٰه تعالى للغيبة الصغرى أوّلاً. «ا م ن».
ذكر مدّة الغيبة بالرمز. «عنوان».(3)
قوله: و استوت بنو عبد المطَّلب [ص 338 ح 8] يعني: بعد الغيبة يكون كلّهم رعيّة من غير رئيس.
قوله: فلم يُعرف أيٌّ من أيٍّ [ص 338 ح 8] ناظر إلى الاختلافات المشاهدة في هذا الزمان؛ فإنّ أهل السنّة و الزيدية يقولون: هو محمّد بن عبد اللّٰه، ثمّ اختلفوا في أنّه حسنيّ أو حسينيّ. «ا م ن».
قوله: فلم يَغِبْ عنهم قديم مَبثوث علمهم إلخ [ص 339 ح 13] حديث صريح في أنّ عملنا بالأحاديث الممهّدة عنهم عليهم السلام موافق لما مرّ في صدر الكتاب. «بخطه».
قوله: و نِعْمَ المنزلُ طيّبة [ص 340 ح 16] المدينة المشرّفة. «بخطه».
قوله: و ما بثلاثين من وحشة [ص 340 ح 16] يعني كانت طيّبة منزله عليه السلام، و كان يستأنس بثلاثين من أوليائه، و يحتمل أن يكون هذا حاله عليه السلام في الغيبة الصغرى.
1) . في المصدر: لا يأرز، بمعنى التجمّع و النظام.
2) . إلى هنا نقلها في مرآة العقول، ج 4، ص 44 عن الأسترآبادي.
3) . في هامش النسخة: يحتمل أن يكون المراد بقوله: «تكون له غيبة و حيرة إلخ» أنّ له غيبة بعد ظهوره و إملائه الأرض عدلاً و قسطاً، و يكون الستّ في قوله: «ستة أيام أو ستة أشهر أو ست سنين» من الراوي.
سمع «بخطه».
قوله: و إذا وقعت البَطْشَةُ بين المسجدين إلخ [ص 340 ح 17] كأنّه إشارة إلى وقعة عسكر السفيانيّ بين المسجدين، و إلى الفتنة الّتي تظهر من عسكره في عراق العرب، و ظهور رجل مبرقع من الشيعة في العراق، و دلالة(1)عسكر السفيانيّ على الشيعة، و المراد من الخير كلّه ظهور المهديّ عليه السلام، و اللّٰه أعلم. «ا م ن».(2)
قوله: الخير كلّه [ص 340 ح 17] أي يوقع الظهور. سمع «بخطه».
قوله: مثله [ص 340 ح 20] أي مثل صاحب الأمر. «بخطه».
قوله: قد أخذتَ [ص 342 ح 26] أي شرعت. «بخطه».
قوله: و ليس لأحد [ص 342 ح 27] من سلاطين الجور. «بخطه».
قوله: اللّٰهم عرّفني إلخ [ص 342 ح 29] الدلالة على أنّ معرفتنا ربَّنا صادرة من فعل اللّٰه لا من فعلنا. «عنوان».
المعارف الثلاث هو موهبية لا كسبية. «عنوان».
[باب ما يُفصَل به بين دعوى المحقّ و المبطل في أمر الإمامة]
قوله: و قد سمعته منه [ص 343 ح 1] أي بغير وسط. «بخطه».
قوله: و ملأ سحَراكُما(3)أجوافكما [ص 345 ح 1] ملأ السحر الأجواف: كناية عن التعظيم و التجاوز عن الحدّ. «بخطه».
قوله: فأُصيبوا [ص 346 ح 2] أي أصابهم الجيش و قتلهم. «بخطه».
قوله: الخميس [ص 346 ح 3] أي الجيش. «بخطه».
قوله: فلم أرَ ناطقاً [ص 346 ح 3] كلام حبابة. «بخطه».
قوله: أمّا ما مضى فنَعَم [و أمّا ما بقي فلا] [ص 347 ح 4] أي ما مضى معلوم لنا، و ما بقي غير معلوم. «بخطه».
قوله: أهل هذا البيت [ص 349 ح 6] أي بيت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله. «بخطه».
قوله: تَبين [ص 349 ح 6] أي تصير مطلّقة. «بخطه».
قوله: فقلت في نفسي: واحدة [ص 349 ح 6] أي هذه حجّة واحدة على نفي علمه.
قوله: فتنسبها [ص 350 ح 6] أي تعرف نسبها. «بخطه».
قوله: فإن رأيت أن بكت(1)[ص 350 ح 6] أي لا تحزني أكثر من ذلك لشناعة بشيء [؟].
قوله: إلى شَيئه [ص 350 ح 6] أي أصله. «بخطه».
قوله: العكر [ص 350 ح 6] درد زيت(2). «بخطه».
قوله: و تبعت الشيخ [ص 351 ح 7] أي المومئ إليّ بيده. «بخطه».
قوله: إنّ عبد اللّٰه [ص 352 ح 7] أي الأفطح أخا موسى عليه السلام.
قوله: ثمّ لقينا الفضيلَ و أبا بصير [ص 352 ح 7] الفضيل هو ابن عثمان الأعور المرادي، و أبو بصير هذا هو ليث المرادي. سمع «بخطه».
قوله: فشيء أَستدلُّ به [ص 353 ح 7] أي عندك شيء.
قوله: و أنا يومئذ واقف [ص 354 ح 10] أي كنت من الواقفيّة. «بخطه».
قوله: عِرق المَدينيّ [ص 354 ح 10] نوع من المرض. «بخطه».
قوله: بما قال أبو عبد اللّٰه في ابنه [ص 354 ح 11] أقول: كأنّه إشارة إلى ما ذكره الكشّي في ترجمة يحيى بن القاسم(3)أبي بصير حيث قال: قال محمّد بن عمران:
سمعت أبا عبد اللّٰه عليه السلام [يقول]: منّا ثمانية محدَّثون سابعهم القائم. فقام أبو بصير بن
القاسم [ف] قبّل رأسه و قال: سمعته عن أبي جعفر عليه السلام منذ أربعين سنة(1)إلخ. «ا م ن».(2)
قوله: وَشي [ص 354 ح 12] أي منقّش. «بخطه».
قوله: يقول بعبد اللّٰه [ص 355 ح 14] أي بإمامة الأفطح.
قوله: و إلّا فلا تَرومَنَّ إلخ [ص 357 ح 16] كلّ ما ليس بتعيّن فهو شكّ و شبهة.
«عنوان».
قوله: و شبهة [ص 357 ح 16] أي ظن. «بخطه».
قوله: و المتبوع [ص 357 ح 16] أي الإمام بغير الحقّ.
قوله: فقالت [ص 358 ح 17] بقصد الكناية و التعريض على أخيه موسى بن عبد اللّٰه. «بخطه».
قوله: في أمر محمّد بن عبد اللّٰه [ص 358 ح 17] أي تجهيز إمامته. «بخطه».
قوله: حرصاً [ص 360 ح 17] لإصلاح حالك. «بخطه».
قوله: لتعلم أنّه [ص 360 ح 17] أي ابنك. «بخطه».
قوله: الأكشف [ص 360 ح 17] أي منزوع الثوب. «بخطه».
قوله: بسدّة [ص 360 ح 17] اسم موضع. «بخطه».
قوله: يلحق صاحبنا [ص 360 ح 17] أي عبد اللّٰه. «بخطه».
قوله: بِزّتُه [ص 360 ح 17] أي أثوابه. «بخطه».
قوله: هذا الغلام [ص 360 ح 17] موسى بن عبد اللّٰه. «بخطه».
قوله: ليخرجنّ معه [ص 360 ح 17] أي مع محمّد بن عبد اللّٰه. «بخطه».
قوله: و ما يَعْدِلك [ص 361 ح 17] أي يساويك. «بخطه».
قوله: أبي جعفر [ص 361 ح 17] الدوانيقي. «بخطه».
قوله: حريصاً [ص 361 ح 17] على النصيحة. «بخطه».
قوله: و لم يختلف [ص 362 ح 17] أي اتفقوا عليه. سمع «بخطه».
قوله: في ذلك الأهل [ص 362 ح 17] أي أهل بيتي. «بخطه».
قوله: أن تدبر [ص 362 ح 17] أي تذهب. «بخطه».
قوله: مضفورتان [ص 363 ح 17] أي منسوجتان مفتولتان. «بخطه».
قوله: رِمّته [ص 363 ح 17] أي عظمه.
قوله: و اللّٰه إنّي لأضيّق إلخ [ص 364 ح 17] أي: إن كتبت بيعتي لا تترتّب منّي و من كتابة اسمي إلّا تضييق اسم الغير. «بخطه».
قوله: يتمنّى [ص 364 ح 17] في النسخ الكثيرة: ينتمي. «بخطه».
قوله: الحسن بن زيد [ص 364 ح 17] الأمير، أوّل من لبس شعار العبّاسيين من العلويين. «بخطه».
قوله: بذباب [ص 364 ح 17] موضع. «بخطه».
قوله: ذكرت ما قال أبو عبد اللّٰه [ص 365 ح 17] من طلب الأمان من خليفة من بني العبّاس. «بخطه».
قوله: فأَجِدَّ الضِّراب [ص 366 ح 18] أي أحسن. «بخطه».
قوله: هذا الأمر [ص 368 ح 1] ظهور دولة الحقّ على يد معصوم. سمع «بخطه».
قوله: إلى أربعين و مائة [ص 368 ح 1] بعد الهجرة، أو الرحلة صلى الله عليه و آله. «بخطه».
البداء. «عنوان».
الفضل بن شاذان، عن الحسن بن محبوب، عن أبي حمزة الثمالي قال: قلت لأبي جعفر عليه السلام: إنّ عليّاً عليه السلام كان يقول: إلى السبعين بلاء، و كان يقول: بعد البلاء رخاء، و قد مضت السبعون و لم نر رخاء. فقال أبو جعفر: يا ثابت (الحديث).(1)
1) . كتاب الغيبة للطوسي، ص 428، ح 417.
و روى الفضل، عن محمّد بن إسماعيل، عن محمّد بن سنان، عن أبي يحيى التمتام السلمي، عن عثمان النواء قال: سمعت أبا عبد اللّٰه عليه السلام يقول: كان هذا الأمر فيَّ فأخّرَه اللّٰه، و يفعل اللّٰه بعد في ذريّتي ما يشاء(1). من كتاب الغيبة لشيخنا الطوسي رحمه الله.
«بخطه».
قوله: واعدهم [ص 369 ح 5] أي قومه. «بخطه».
قوله: باب التمحيص
أي الابتلاء. «بخطه».
قوله: حتّى تُغَربلوا إلخ [ص 370 ح 6] لا يكون ظهور المهديّ عليه السلام إلّا قرب قيام الساعة و ظهور أحوال ما في أصلاب الرجال. «عنوان».
باب من ادّعي الإمامة...
قوله: يدّعون [ص 373 ح 9] أي الناس. «بخطه».
قوله: ما حرّم القرآن(2)[ص 374 ح 10] الظاهر ما حرّم في القرآن. «بخطه».
قوله: الحسين بن محمّد، عن معلّى بن محمّد، عن أبي داود [ص 374 ح 12] واسطتان بينه و بين أبي داود.
سيجيء في باب دعائم الإسلام ما يوضح هذا الباب. «بخطه».
قوله: عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد بن(3)أبي نصر [ص 374 ح 1] الظاهر عن أحمد بن محمّد عن ابن أبي نصر. «بخطه».
قوله: ذُعرةً [ص 375 ح 2] الذُّعر بالضمّ: الخوف. «بخطه»
قوله: نادّةً [ص 375 ح 2] أي نافرة شاردة. «بخطه»
قوله: ضَيْعتها [ص 375 ح 2] أي تحيّرها و انقطاعها عن القطيع إذا ضاعتها.(1)«بخطه».
باب من مات و ليس له إمام
قوله: جاهليّة كفر و نفاق و ضلال [ص 377 ح 3] أقسام المخالفين. «عنوان».
قوله: من دان اللّٰه بغير سماع عن صادقٍ إلخ [ص 377 ح 4] لا بدّ من السماع عنهم عليهم السلام.
«عنوان».
باب ما يجب على الناس إلخ
قوله: قال: أين قول اللّٰه إلخ [ص 378 ح 1] تصريح بأنّ آية «لو لا نفر» وردت في الأخبار لا في مجرّد المسائل الاجتهاديّة؛ لأنّ مسألة الإمام ليست منها. «بخطه».
قوله: لم يسعه ذلك [ص 378 ح 2] أي عدم العلم. «بخطه».
قوله: ما أنزل اللّٰه في عليّ [ص 379 ح 2] الآية لنصبه عليه السلام. «بخطه».
قوله: كيف تَخَطَّت [ص 379 ح 2] أي كيف تجاوزت الإمامة، من الخطوة. «بخطه».
قوله: تسألونه [ص 379 ح 2] أي الشريك. «بخطه».
قوله: شكواك [ص 379 ح 3] أي مرضك. «بخطه».
قوله: و أشفقنا [ص 379 ح 3] أي خفنا. «بخطه».
قوله: فقال: أمّا أهل هذه البلدة إلخ [ص 380 ح 3] لا يجب على الإمام التبليغ، بل على الرعيّة السعي إليه. «عنوان».
قوله: من مات في ذلك [ص 380 ح 3] أي النفر. «بخطه».
[باب في أنّ الإمام متى يعلم أنّ الأمر قد صار إليه]
قوله: قلت لأبي الحسن عليه السلام [ص 380 ح 1] أي الرضا. «بخطه».
1) . كذا، و الصواب: ضاعت.
قوله: ما لا يعلم(1)[ص 380 ح 2] أي أخوك. «بخطه».
قوله: لقد قضيتُ عنه [ص 380 ح 2] أي عن الرجل الّذي غرّ إبراهيم، و كأنّه أخوهما عبّاس. «بخطه».
أي قضيتُ عن الّذي غرّ إبراهيم - و كأنّه عبّاس أخوهما -(2)ألفَ دينار بعد أن عزم على طلاق نسائه و عتق ممالكيه، و على أن يشرد من الغرماء، و كان قصده من الطلاق و العتق أن لا يأخذ الغرماء مماليكه و لا يختموا بيوت نسائه. «ا م ن».
قوله: قلت لأبي الحسن عليه السلام [ص 381 ح 3] أي الرضا. «بخطه».
قوله: و أنت هاهنا [ص 381 ح 4] أي بالمدينة. «بخطه».
قوله: حين اُخرج به [ص 381 ح 6] أي إلى بغداد. «بخطه».
قوله: سَفَطاً [ص 382 ج 6] فيه علامات الإمامة من سلاح النبيّ و الوصيّة و غير ذلك. «بخطه».
قوله: الخَريطة [ص 382 ح 6] أي القاصد المسرع. «بخطه».
قوله: فعَبّر عنها [ص 382 ح 1] أي حجّة مريم عليها السلام. «بخطه».
باب أنّ الإمام لا يُغَسِّله إلّا إمام إلخ
قوله: سنّة موسى بن عمران [ص 385 ح 2] حيث غسّل هارون. «بخطه».
غسّل موسى هارون. «عنوان».
قوله: الّذين حضروا يوسف [ص 385 ح 3] أي جبرئيل عليه السلام. «بخطه».
باب مواليد الأئمّة
قوله: الأبواء [ص 385 ح 1] موضع بين الحرمين
قوله: قد أنكرت نفسي [ص 385 ح 1] أي وجدت شيئاً منكراً من الضعف. «بخطه».
قوله: أُثْبُتْ تَثْبُتْ [ص 386 ح 1] أي قف تسدد. «بخطه».
قوله: فلعظيم ما [ص 386 ح 1] أي لأمر عظيم. «بخطه».
قوله: ثمّ أوقفها(1)[ص 387 ح 3] الظاهر: ثمّ أدفعها. «بخطه».
قوله: أو دَفعها [ص 387 ح 3] من قبيل شكّ الراوي. «بخطه».
قوله: مسروراً [ص 388 ح 5] مقطوع السُّرّة. «بخطه».
قوله: أعلاق [ص 388 ح 5] جمع علقة. «بخطه».
قوله: نجوه [ص 388 ح 8] أي غائطه. «بخطه».
باب خلق أبدان الأئمّة إلخ
الأحاديث الصريحة في النفس الناطقة. «عنوان».
قوله: تَحِنُّ إلينا [ص 389 ح 1] أي تميل. «بخطه».
قوله: و إلى النار [ص 389 ح 2] أي صائرون. «بخطه».
قوله: و لا ملكٍ من بعده إلخ [ص 389 ح 3]؛ توضيح المقام أنّ كلّ نبيّ و كلّ ملك خلقه اللّٰه تعالى، جعل فيه إحدى الروحين، و جعل جسد كلّ نبيّ من إحدى الطينتين.
و لم يذكر الملك هنا؛ لأنّه ليس للملك جسد.
و قوله: «ما الجَبْل» - بسكون الباء - سؤال عن مصدر الفعل المتقدّم.
و قوله: «الخلق» إلخ جواب له.
و حاصله: أنّ مصداق الجَبْل - في الكلام المتقدّم - خَلْق غيرنا أهل البيت؛ فإنّ اللّٰه خلق جسدنا(2)من عشر طينات، و لأجل ذلك شيعتنا منتشرة في الأراضي(3)
و السماوات، و جعل(1)فينا الروحين جميعاً.
و قوله: «فأطْيبْ بها» صيغة التعجّب. و اللّٰه أعلم(2).
و يعلم خلق نبيّنا صلى الله عليه و آله من ذلك بطريق الأولويّة.
و لا تغفل من أنّ المقصود بيان خلق الأخيار. و أمّا الأشرار فطينتهم و خلقهم غير ذلك. «ا م ن».(3)
أقول: قد مضى في الأبواب السابقة أنّ روح القدس خلق أعظم من جبرئيل و ميكائيل، و أنّها أعظم من الملائكة عليهم السلام، و أنّها لم تنزل على غير نبيّنا صلى الله عليه و آله، و أنّها فينا أهل البيت.
و في هذا الباب تصريح بأنّ فينا روحين، و في الأنبياء و الملائكة روحاً واحداً، و هذا إشارة إلى اختصاص روح القدس بنبيّنا و الأئمّة عليهم السلام، و في هذه الأحاديث و غيرها دلالة صريحة على أنّهم عليهم السلام أفضل عند اللّٰه من الأنبياء و الملائكة عليهم السلام. «ا م ن».
قوله: من إحدى الطينتين [ص 389 ح 3] إشارة إلى أنّه ليس للملك جسد. «بخطه».
باب التسليم و فضل المسلّمين
قوله: تركت مواليك مختلفين [ص 390 ح 1] يعني مختلفين في المسائل الكلامية و الاُصولية منتهين إلى حدّ أن يبرأ بعضهم من بعض. فقال: ما أَنت و ذاك! يعني لا يليق بك ذلك، و لا يجوز لهم ذلك؛ لأنّهم يكلَّفون بالرجوع إلينا في كلّ مسألة تكون محلّ النظر و الاختلاف؛ لنحملوهم(4)على القصد، و لئلّا ينتهي إلى ما ذكرتَ. و غير بعيد أن يكون «أنت» من قبيل الخطاب العامّ يعني: لا يليق بكم - يا شيعتنا - المجادلات
و المناظرات في الدين، بل عليكم سؤالنا أهل البيت. «ا م ن».(1)
قوله: أَلّا صنع [ص 390 ح 2] كذا. «بخطه».
قوله: فيما تعاقدوا عليه [ص 391 ح 7] معاقدة الخمسة في جوف الكعبة. «بخطه».
قوله: لئن أمات اللّٰه [ص 391 ح 7] بيان التعاقد.
قوله: ثمّ لا يجدوا [ص 391 ح 7] هذا من تتمّة ما يتوقّف عليه إيمانهم. «بخطه».
باب أنّ الواجب على الناس إلخ
قوله: و هم حَلَقٌ [ص 393 ح 3] جمع حلقة. «بخطه».
[باب أنّ الأئمّة تدخل الملائكة بيوتهم إلخ]
قوله: إذا خلونا [ص 394 ح 3] جاءونا... «بخطه».
باب أنّ الجن إلخ
قوله: البُتُوت [ص 394 ح 1] طيلسان. «بخطه».
قوله: قد انتَهَكَتْهم [ص 394 ح 1] أي: هزلتهم من المشقّة. «بخطه».
أَنهكتهم، نسخة أصحّ في الموضعين «بخطه».
قوله: الزطّ [ص 394 ح 2] كُولي(2). «بخطه».
قوله: الروحاء [ص 395 ح 4] اسم موضع. «بخطه».
قوله: يَنساب [ص 396 ح 6] يسرع. «بخطه».
قوله: و ذاك الواجب عليه إلخ [ص 396 ح 6] يجب السؤال عنهم عليهم السلام. «عنوان».
قوله: كِعاب [ص 397 ح 7] عَظْمَة. «بخطه».
باب الأئمّة عليهم السلام أنّهم إذا أُظهروا إلخ
قوله: دخلنا(1)على أبي عبد اللّٰه [ص 397 ح 1] المناسب: ثمّ دخلنا أو فدخلنا.
«بخطه».
[باب أنّه ليس شيء من الحقّ في يد الناس]
قوله: و كان في البُرد قلّة [ص 400 ح 6] أي كان البرد قليل الوجود. «بخطه».
قوله: عجوة [ص 400 ح 6] تمرٌ خاصّ. «بخطه».
باب فيما جاء أنّ حديثهم صعب مستصعب
قوله: فاقبلوه إلخ [ص 401 ح 1] صريح في أنّ مرادهم من المعرفة و الإذعان القلبي الّذي هو ضدّ الشكّ، و أنّه ليس مِن صنع العبد، و في أنّ فعل العبد الفرض عليه هو القبول و هو فعل اختياري، و في أنّ المراد من القبول عقد قضيّة اُخرى كأن يقول:
هذا حقّ... «ا م ن».
قوله: فمن وفى لنا إلخ [ص 401 ح 3] أقول: وقع التصريح في كلامهم عليهم السلام بأنَّ فعل الأرواح في عالم الأبدان موافق لفعلهم في يوم الميثاق. فالمراد: مَن وَفَى لنا في عالم الأرواح و عالم الأبدان، بما كلّفه(2)اللّٰه تعالىٰ من التسليم لنا. «ا م ن».(3)
قوله: لا و اللّٰه ما احتملوه [ص 402 ح 5] أي: لو لا أنّهم خلقوا من هذا. «بخطه».
قوله: لجهنّم [ص 402 ح 5] اللام لام العاقبة لا لام التعليل. «ا م ن».
قوله: و اشمأزُّوا من ذلك إلخ [ص 402 ح 5] يفهم من ذلك أنّه لم يحصل في قلبهم الإذعان القلبي، و أنّ العلّة في ذلك أنّ في قلوبهم مانعاً عن فيضان الإذعان، و المانع أمر اختياري لهم هو معارضة الحقّ بمقدّمات خياليّة، و القدح فيه باحتمالات ضعيفة كاحتمال السحر. و يدلّ هذا على أنّ تأليف القلوب يجب على اللّٰه تعالىٰ و على النبيّ صلى الله عليه و آله
بالنسبة إلى من يُقرّ في الظاهر و يشكّ في الباطن، لا بالنسبة إلى من ينكر في الظاهر أيضاً. «ا م ن».
قوله: فطبع اللّٰه على قلوبهم و أنساهم ذلك [ص 402 ح 5] صريح في أنّ إضلال اللّٰه بعض عباده من باب المجازاة، لا ابتداءً كما زعمته الأشاعرة. «ا م ن».(1)
باب ما أمر النبيّ صلى الله عليه و آله بالنصيحة إلخ
قوله: إخلاص العمل للّٰه [ص 403-404 ح 1 و 2] الدليل على وجوب الإخلاص في نيّة الأعمال. «عنوان».
قوله: أدناهم [ص 403-404 ح 1 و 2] فاعل «يسعى». «بخطه».
قوله: كما أنت [ص 404 ح 2] أي كن كذلك. «بخطه».
قوله: فأيّ الجماعة مرجئ إلخ [ص 404 ح 2] تفسير مرجئ و قدريّ و حروريّ و جهميّ على أحسن وجه. «عنوان».
قوله: قَيْد [ص 405 ح 4] أي قدر. «بخطه».
قوله: و نكث [ص 405 ح 5] أي منع. «بخطه».
قوله: صفقة [ص 405 ح] أخذ بعض إبهام بعض. «بخطه».
قوله: الإبهام [ص 405 ح 5] أي عن البيعة. «بخطه». الإمام، نسخة بدل أصحّ.
«بخطه».
باب ما يجب من حقّ الإمام إلخ
قوله: فلا يبالي إلخ [ص 405 ح 1] يعني: صاحب حقّ اليقين في دينه(2)لا يحتاج إلى موافقة الناس إيّاه، و إنّما يحتاج إليه(3)من يكون متزلزلاً في دينه، و معنى «من أخذ هاهنا و هاهنا» ذهب إلى مذاهب مختلفة. «ا م ن».(4)
قوله: و لا تصدّعوا عن حبلكم إلخ [ص 405 ح 3] أي لا تتفرّقوا عن السبب الّذي جعله اللّٰه وسيلة للوصول إليه، و هو التمسّك بأصحاب العصمة عليهم السلام.
و معنى «تذهب ريحكم» ذهاب الرائحة الطيّبة، أي نور الإيمان.
و معنى «على هذا» إلخ: فليكن أساس دينكم التمسّك بهم في عقائدكم و أعمالكم.
«ا م ن».
قوله: و على هذا [ص 405 ح 3] صلة تأسيس. «بخطه».
قوله: تُدعون إليه إلخ [ص 405 ح 3] مضارع مجهول، و الصيغة للخطاب.
و المخاطب طائفة من عسكره عليه السلام؛ فإنّ جلّهم ما كانوا يَعرفون حقّ معرفته. و معنى الكلام:
لو عاينتم ما عاينَتْه أمواتكم المخالفون لأسرعتم إلى ما أقول و خرجتم عن مذهبكم. «ا م ن».
قوله: حلوان [ص 406 ح 5] قرية من كردستان. «بخطه».
قوله: ضياعاً [ص 406 ح 6] أي المشرف على أن يضيع. «بخطه».
قوله: بعد ذلك [ص 407 ح 9] أي بعد السماع من ابن أسلم. «بخطه».
أي بعد السماع سمع منه بغير وسط. «بخطه».
باب أنّ الأرض كلّها للإمام عليه السلام
قوله: فيجبيهم [ص 408 ح 3] من الجباية. «بخطه».
قوله: و أقطعه الدنيا [ص 409 ح 7] أي أعطاه الدنيا. «بخطه».
قوله: قطيعة [ص 409 ح 7] بالإقطاع. «بخطه».
قوله: يتبعه [ص 409 ح 8] أي الكرى.
قوله: و البحر المطيف للدنيا(1)[ص 409 ح 8] أي للإمام. «بخطه».
1) . في المصدر: بالدنيا.
قوله: ملاحاة [ص 410 ح 8] منازعة. «بخطه».
باب سيرة الإمام إلخ
قوله: الجشب [ص 410 ح 2] بلا أدْم. «بخطه».
قوله: المُلاء [ص 410 ح 3] نوع من الثياب. «بخطه».
قوله: بالفقير [ص 411 ح] الباء للتعدية. «بخطه».
باب نادر
قوله: ممّ(1)سمّي؟ [ص 412 ح 3] أي عليّ عليه السلام. «بخطه».
قوله: لأنّه يميرهم العلم إلخ [ص 412 ح 3] من المعلوم أنّ الأمير مهموز الفاء، و أنّ «يمير» أجوف، و لك أن تقول: قصده عليه السلام أنّ تسميته بأمير المؤمنين ليس لأجل أنّه مطاعهم بحسب الدنيا، بل لأجل أنّه مطاعهم بحسب العلم أي الأحكام الإلهيّة، فعبّر عليه السلام عن هذا المعنى بلفظ مناسب في الحروف للفظ الأمير. «ا م ن».
قوله: هكذا أنزل في كتابه إلخ [ص 412 ح 4] يوم الميثاق وقع التكليف بثلاثة أشياء.
«عنوان». إسقاط بعض القرآن. «عنوان».
باب فيه نكت و نتف من التنزيل إلخ
قوله: نزل به [ص 412 ح 1] أي بالقرآن، و الباء للتعدية. «بخطه».
قوله: فأبين أن يحملنها [ص 413 ح 2] قال: أبين أن يدّعينها أو يغضبنها(2)أهلها، و أشفقن منها، و حملها الإنسان الأوّل(3)إنّه كان ظلوماً جهولاً. كذا في تفسير عليّ بن إبراهيم قدس اللّٰه روحه،(4)فالمراد من الولاية كونه والياً أي حاكماً. «بخطه».
معنى الإيمان و الكفر: الاعتراف و الجحود. «عنوان».
قوله: بالنذر [ص 413 ح 5] أي عهد يوم الميثاق. «بخطه».
قال: هم الأئمّة عليهم السلام [ص 413 ح 7] المودّة في القربى هم الأئمّة عليهم السلام. «عنوان».
قوله: هكذا نزلت [ص 414 ح 8] إسقاط بعض القرآن. «عنوان».
قوله: و لم يجُز طاعتَهم [ص 414 ح 10] أي لم يتخلّف عن طاعتهم. «بخطه»
قوله: أصحابهم و أهل ولايتهم [ص 415 ح 14] يعني: هم أخذوا الأمر بالمكر و الغصب، ثمّ تبعهم حصلوا لهم شرعاً من كتاب اللّٰه تعالى. «ا م ن».
قوله: «لَتَرْكَبُنَّ طَبَقاً عَنْ طَبَقٍ» [ص 415 ح 17] أي مذهباً بعد مذهب. تفسير عليّ بن إبراهيم(1). «بخطه».
قوله: قال: من بلغ أن يكون إماماً إلخ [ص 416 ح 21] استنباط القرآن من الأحكام(2)شغلي و شغل أوصيائي. «عنوان».
قوله: هكذا و اللّٰه اُنزلت إلخ [ص 416 ح 23] إسقاط بعض القرآن. «عنوان».
قوله: في عليّ [ص 417 ح 25-27] في ولايته. «بخطه».
مواضع من إسقاط القرآن. «عنوان».
قوله: قال: ولايتهم [ص 418 ح 30] أي الخلفاء الجائرين. «بخطه».
نسخة بدل: قال ولاية شَبَوِيّة. «بخطه». شَبْوَةُ: العقرب، و تَدْخُلُها ألْ. «ق».(3)النسبة إليها شَبَويّة، الجائر بالعقرب. «بخطه».
قوله: أو بدل عليّاً [ص 419 ح 37] بإخراج اسمه من القرآن. «بخطه».
قوله: الّذي يلي [ص 419 ح 38] أي الفرس الذي. «بخطه».
قوله: في الحلبة [ص 419 ح 38] أي عدد الحلبة. «بخطه».
قوله: و لم يبالوا إلخ [ص 421 ح 43] أي نريد أن يبالوا و لا ينالوه، فيكونوا
عاجزين. «بخطه».
قوله: ثمّ قال: هكذا و اللّٰه نزل بها إلخ [ص 422 ح 47] إسقاط بعض القرآن. «عنوان».
قوله: صبغ المؤمنين [ص 423 ح 53] الاعتقادات موهبيّة. «بخطه».
قوله: لكنّا [ص 423 ح 56] نسخة بدل أصحّ: فكنّا. «بخطه».
قوله: عنهم [ص 423 ح 56] أي عن موالينا. «بخطه».
قوله: يرون [ص 425 ح 68] يوم القيامة. «بخطه».
قوله: لهم [ص 425 ح 68] متعلّق بأغبط. «بخطه».
قوله: انتحلتم اسمه [ص 425 ح 68] بتسميتكم أمير المؤمنين. «بخطه».
قوله: لمّا رأى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله [ص 426 ح 73] أي في المنام. «بخطه».
قوله: عن الأصبغ بن نُباتة إلخ [ص 428 ح 79] تفسير آيات فيه دلالة على ما وقع التصريح منهم عليهم السلام من أنّ القرآن من باب التعمية. «عنوان».
قوله: ابن حنتمة [ص 428 ح 79] أُمّ عمر. سمع «بخطه».
قوله: و صاحبه [ص 428 ح 79] أي الأوّل. «بخطه».
قوله: في الخاصّ و العامّ [ص 428 ح 79] أي الوصيّة و غيرها. «بخطه».
قوله: ثمّ إلينا [ص 428 ح 79] أهل البيت. «بخطه».
قوله: فيها شوب [ص 428 ح 80] نسخة بدل: فضل، أي زيادة في الكلام. «بخطه».
أي هل في الشجرة شيء غير المذكورات؟ يعني ليس شيء غيرها في الشجرة.
«بخطه».
قوله: أو كسبت [ص 428 ح 81] أي أو لم تكن كسبت. «بخطه».
قوله: فقال: و تلا [ص 429 ح 83] أي الجواب ثمّ تلا. سمع «بخطه».
قوله: هو سعتنا [ص 429 ح 83] نسخة بدل: هو شيعتنا، نسخة بدل أصحّ: هم شيعتنا. «بخطه».
قوله: القنديّ [ص 430 ح 85] أي القندهاريّ. «بخطه».
قوله: عن الحسين(1)بن عبد الرحمن [ص 431 ح 90] تقدّم حسن، و في الرجال أيضاً حسن. سمع «بخطه».
قوله: قلت: اللّٰه لطيف بعباده إلخ [ص 436 ح 92] تصريح بأنّ المعرفة من صنع اللّٰه.
«عنوان».
باب فيه نتف و جوامع من الرواية في الولاية
قوله: و هم ذرّ يوم(2)[أخذ] الميثاق إلخ [ص 436 ح 1] سيجيء في كتاب الإيمان و الكفر في باب التكليف الأوّل توضيح هذا المقام، و تلخيصه: أنّ الأرواح تعلّقت ذلك اليوم بجسد صغير مثل النمل و يفهم من الروايات أن التكليف الأوّل وقع مرّتين:
مرّة في عالم المجرّد الصرف، و مرّة في عالم الذرّ. و لمّا لم تكن تصل أذهان أكثر الناس إلى إدراك الجواهر المجرّد عبّروا عليهم السلام عن عالم المجرّدات بالظلال لتفهيم الناس، و قصدهم من ذلك أنّ موجودات ذلك العالم مجرّدة عن الكثافة الجسمانيّة كما أنّ الظلّ مجرّد عنها، فهي شيء و ليست كالأشياء المحسوسة الكثيفة. و هذا نظير قولهم عليهم السلام في معرفة اللّٰه تعالى: «شيء بخلاف الأشياء» - الممكنة. «ا م ن».(3)
قوله: فخلق ما أحبّ إلخ [ص 436 ح 2] المراد خلق التقدير لا خلق التكوين، و محصول المقام أنّه تعالى قدّر أبداناً مخصوصة من الطينتين، ثمّ كلّف الأرواح فظهر منها ما ظهر، ثمّ قدّر لكلّ روح ما يليق بها من تلك الأبدان المقدّرة. «ا م ن».(4)
قوله: و أنكرها من أبغض [ص 436 ح 2] تكذيب المخالفين كان من يوم الميثاق.
«عنوان».
قوله: كان التكذيب ثَمَّ [ص 437 ح 2] أي من ذلك الوقت. «بخطه».
قوله: فمن عرفه كان مؤمناً [ص 437 ح 7] تقسيم المخالف إلى أقسام ثلاثة للإشارة إلى الناصبيّ. «عنوان».
قوله: في لحن القول [ص 438 ح 9] أي في الصوت. «بخطه».
باب في معرفتهم أولياءهم و التفويض إليهم
قوله: فامنن أو أعط [ص 438 ح 3] «فامنن أو أمسك» كذا في القرآن. «بخطه».
قوله: فحين أجابهم [ص 438 ح 3] أي الإمام. «بخطه».
[باب مولد النبيّ صلى الله عليه و آله و وفاته]
قوله: لاثنتي عشرة ليلة إلخ [ص 439] موافق للعامّة. «بخطه».
قوله: في أيّام التشريق [ص 439] ليست من أيّام شهر ذي الحجّة، بل من شهر جمادى الآخرة باعتبار النسيء. تدبّر. «بخطه».
قوله: و ولدته في شعب أبي طالب إلخ [ص 439] في مجمع البيان قوله تعالى: «إِنَّمَا اَلنَّسِيءُ زِيٰادَةٌ فِي اَلْكُفْرِ» الآية(1).
قال مجاهد: كان المشركون يحجّون في كلّ شهر عامين، فحجّوا في ذي الحجّة عامين، ثمّ حجّوا في المحرّم عامين، ثمّ حجّوا في صفر عامين، و كذلك في باقي الشهور، حتّى وفقت(2)الحجّة الّتي قبل حجّة الوداع في ذي القعدة ثمّ حجّ النبيّ صلى الله عليه و آله في العام القابل حجّة الوداع فوافقت ذي الحجّة. انتهى(3).
و منه يستخرج أنّ مدّة حمله - صلوات اللّٰه عليه - كان أحد عشر شهراً، لأنّ عمره صلى الله عليه و آله كان ثلاثاً و ستّين سنة في آخرها حجّة الوداع، و ما قبلها ثنتان و ستون سنة يدار
الحجّ على شهورها. فإذا قسمناها مبتدئاً من ذي القعدة راجعاً إلى ما فوقه من الأشهر معطياً لكلّ شهر سنتين، ينتقل الحجّ في الحادية و الستّين إلى جمادى الاُولى، مستمرّاً في الثانية و الستّين المولود فيها و في الثالثة و الستّين الّتي وقع فيها الحمل إلى ربيع الثاني، فتكون مدّة الحمل الشريف أحد عشر شهراً. و هذا يقتضي تعيين تحديد أقصى الحمل بالسنّة، و بطلان القول بالعشرة و بالتسعة الأشهر، ما لم يكن ذلك من خصائصه، و لم ينقل، و اللّٰه أعلم.
و هذا الاستخراج من فوائد بعض أعاظم السادة و العلماء أيّده اللّٰه. «بخطه».
قوله: الخيزران [ص 439] أُمّ المهديّ باللّٰه العبّاسيّ. سمع «بخطه».
قوله: ثمّ قبض عليه السلام لا ثنتي عشرة إلخ [ص 439] موافق للعامّة. سمع «بخطه».
الصحيح أنّه صلى الله عليه و آله قبض في صفر. سمع «بخطه».
قوله: روحاً بلا بدن إلخ [ص 440 ح 3] من الاُمور المعلومة أنّ جعل المجرّدتين واحدةً مُمنع(1)، و كذلك قسمة المجرّد، فينبغي حمل الروح هنا على آلة جسمانيّة نورانيّة منزّهة عن الكثافة البدنية. «ا م ن».(2)
قوله: فأضاء إلخ [ص 440 ح 3] يعني ظهرت فينا آثار عظمته. «ا م ن».
قوله: و فوّض اُمورها إليهم إلخ. [ص 441 ح 5] حديث في التفويض. «عنوان».
قوله: من تقدّمها إلخ [ص 441 ح 5] المراد به الغلاة، و المراد بمن تخلّف عنها:
النواصب. «ا م ن».
قوله: لحق [ص 441 ح 5] أي بها. «بخطه».
قوله: في ظلّة خضراء [ص 441 ح 7] أي نور أخضر، و المراد تعلّقهم بذاك العالم لا كونهم في مكان. «ا م ن».
قوله: حتّى بدا له إلخ [ص 441 ح 7] بيان مصداق البداء. «عنوان».
قوله: إذ لا كان [ص 442 ح 9] يعني لم يكن شيء من الممكنات. «فخلق الكان» أدخل الألف و اللام؛ لأنّ المراد به الممكن الكائن مثل القيل و القال. «ا م ن».(1)
قوله: بلا أرواح [ص 442 ح 10] يعني الأرواح الكائنة في الأبدان الحيوانيّة.
«ا م ن».
قوله: ما بين سيتها إلى رأسها [ص 443 ح 13] لعلّه من غلط الراوي تعالى [كذا] «بخطه».
قوله: سُرْبه(2)سائلةٌ [ص 443 ح 14] السُّرْبَة - بالضم -: الشَّعرُ وسط الصدر إلى البطن كالمَسْرَبَة «ق».(3)«بخطه».
قوله: دومة [ص 444 ح 17] ضخام الشجر. «بخطه».
قوله: كان مستودعاً للوصايا إلخ [ص 445 ح 18] الوصايا كان(4)عند أبي طالب، فيه دلالة على أنّه من أوصياء عيسى عليه السلام. «بخطه».
قوله: فمن جهل إلخ [ص 446 ح 19] أقسام المخالفين. «عنوان».
قوله: شقّة قمر [ص 446 ح 20] أي قطعة. «بخطه».
قوله: أوّل من قال بالبداء [ص 447 ح 23 و 24] أي بهذا اللفظ في شأنه تعالى، و إن سبقه الأنبياء عليهم السلام بمعناه. «بخطه».
قوله: يستسقى الغمام [ص 449 ح 29] أي الغمام يُستسقى بوجهه. «بخطه».
قوله: حسبي [ص 449 ح 30] أي قدري. «بخطه».
قوله: و ثارت قريش [ص 449 ح 31] أي و ثبت. «بخطه».
قوله: إنّ أبا طالب أسلم بحساب الجُمَّل [ص 449 ح 32] ذكر محمّد بن عليّ بن بابويه في كتاب كمال الدين و تمام النعمة: حدّثنا أبو الفرج محمّد بن المظفر بن نفيس الحضري(1)الفقيه قال: حدّثنا أبو الحسن محمّد بن أحمد البروزاني(2)، عن أبيه قال: كنت عند أبي القاسم بن روح - قدس اللّٰه روحه - فسأله رجل ما معنى قول العبّاس للنبيّ صلى الله عليه و آله: إنّ عمّك أبا طالب قد أسلم بحساب الجُمَّل، و عقد بيده ثلاثة و ستين. فقال: عنى بذلك:
إله، أحد، جواد.
و تفسير ذلك أنّ الألف واحد، و اللام ثلاثون، و الهاء خمسة، و الألف واحد، و الحاء ثمانية، و الدال أربعة، و الجيم ثلاثة، و الواو ستّة، و الألف واحد، و الدال أربعة، فذلك ثلاثة و ستّون(3). «بخطه».
قوله: فيقول القوم كما يقول [ص 450 ح 35] أي امتثلوا بهذا الأمر. سمع «بخطه».
قوله: الأرض المباركة [ص 451 ح 39] أي قدس الخليل. «بخطه».
قوله: و إنّما عليه السلام [ص 451 ح 39] أي السلام على رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله. «بخطه».
قوله: لعلّه أن يجعله [ص 451 ح 39] نسخة بدل: يعجّله، أي الوعد. «بخطه».
قوله: و يعجّل السلام [ص 451 ح 39] أي تسليم ما وعد من الأرض المباركة.
«بخطه».
باب مولد أمير المؤمنين عليه السلام
قوله: أوّل هاشميّ [ص 452] أي أوّل إسلاماً. «بخطه».
قوله: ولده هاشم مرّتين [ص 452] أي هو عليه السلام من قبل الأب و من قبل الاُمّ من هاشم.
«بخطه».
قوله: أَجدى قميصيه(1)[ص 453 ح 2] الظاهر قراءته بالجيم ليكون أفعل تفضيل من الجدى(2). سمع «بخطه».
قوله: هدياً [ص 454 ح 4] أي سيرة. «بخطه».
قوله: بغمّائها(3)[ص 455 ح 4] أي بغموم الولاية أو الاُمّة. «بخطه».
قوله: بحبائها [ص 445 ح 4] أي بعطائها. «بخطه».
قوله: و لم تخرّ [ص 455 ح 4] خرّ يخرّ: سقط. «بخطه».
قوله: فجللت عن البكاء [ص 456 ح 4] أي كنت جليلاً عن أن يبكي أحد عليك.
«بخطه».
قوله: و قُنّةً [ص 456 ح 4] أي جبلاً. «بخطه».
نسخة بدل أكثر: «و فِئَةً» أي يرجع إليها. «بخطه».
قوله: له خُئولة [ص 457 ح 7] بالمعنى المصدريّ، أي هو عليه السلام كان خالاً. سمع.
قوله: بني مخزوم [ص 457 ح 7] طائفة من قريش. «بخطه».
قوله: لا ينثني [ص 457 ح 8] أي لا يرجع.
قوله: بيضاء [ص 457 ح 8] فضّة. «و لا حمراء»: ذهب. «بخطه».
قوله: و الليلة الّتي نزل فيها القرآن [ص 457 ح 8] أي حادي [و] عشرين شهر رمضان. «بخطه».
قوله: عبد اللّٰه بن جعفر إلخ [ص 457 ح 10] هذه الرواية موجودة هنا فيما رأينا من النسخ، و محلّها بعد ذلك في مولد فاطمة عليها السلام. «بخطه».
باب مولد الزهراء فاطمة عليها السلام
قوله: و سبعين يوماً [ص 458] صوابه: سبعون. «بخطه».
قوله: عزاءها [ص 458 ح 1] صبر. «بخطه».
قوله: صدّيقة [ص 458 ح 2] أي معصومة. «بخطه».
قوله: و عفا [ص 458 ح 3] أي مُحي و درس. «بخطه».
قوله: وسّدتك [ص 459 ح 3] أي جعلت لك وسادة في قبرك، يقال: وسّد به الشيء فتوسّده: إذا جعله تحت رأسه. و ربما يعبّر به عن النوم: أي أنمتك. «بخطه».
قوله: و فاضت [ص 459 ح 3] أي خرجت. «بخطه».
قوله: بين نحري إلخ [ص 459 ح 3] كان رأسه صلى الله عليه و آله حين الفزع في حجره عليه السلام، كذا روى. سمع «بخطه».
قوله: الخضراء [ص 459 ح 3] سماء. و «الغبراء»: أرض. «بخطه».
قوله: أو يختار اللّٰه [ص 459 ح 3] أي إلى أن. «بخطه».
قوله: فأحفها [ص 459 ح 3] الحفى: المبالغة في السؤال. «بخطه».
قوله: سلامَ مودّع [ص 459 ح 3] متعلّق بقوله: «السلام عليك يا» إلخ. «بخطه».
قوله: الرزيّة [ص 459 ح 3] أي المصيبة. «بخطه».
قوله: فبعين [ص 459 ح 3] ذات. «بخطه».
قوله: العزاء [ص 459 ح 3] أي الصبر. «بخطه».
قوله: فأنطق به [ص 460 ح 6] أي بلفظ فاطمة. «بخطه».
قوله: أُمّ أيمن [ص 460 ح 7] خادمة. سمع «بخطه».
قوله: حبيبي جبرئيل [ص 460 ح 8] ظنّه صلى الله عليه و آله أنّه جبرئيل عليه السلام. «بخطه».
باب مولد الحسن بن عليّ صلوات اللّٰه عليهما
قوله: و أشهر [ص 461] أي خمسة أشهر. «بخطّه».
قوله: و قد قاسمت [ص 461 ح 1] أي في سبيل اللّٰه. «بخطه».
قوله: جعدة [ص 462 ح 3] أسماء. «بخطه».
قوله: انتفط [ص 462 ح 3] نسخة بدل: «انتقض» أي ثقل. «بخطه».
قوله: في بعض عُمره [ص 462 ح 4] جمع عمرة. «بخطه».
قوله: كلّ لغة [ص 462 ح 5] أي كلّ أهل لغة. «بخطه».
قوله: دون [ص 463 ح 6] أي عند. «بخطه».
باب مولد الحسين بن عليّ عليهما السلام
قوله: و عشراً [ص 464 ح 2] صوابه: و عشر. «بخطه».
قوله: أصلح لي في ذرّيتي [ص 464 ح 4] الكلام في لفظ «في». «بخطه».
قوله: ظلّ القائم إلخ [ص 465 ح 6]؛ قد مرّ في مبحث المشيئة و التقدير ما يدّل على أنّ المراد من تقدير اللّٰه تعالى صنف من أصناف نقوش اللوح المحفوظ أي الهندسة، فعلى هذا يحتمل أن يكون المراد من الظلّ صورته المنقوشة في اللوح المحفوظ، و يحتمل أن يكون نفسه المخزون كما مرّ، و يحتمل أن يكون آلة جسمانيّة نورانيّة بمنزلة البدن. «ا م ن».
قوله: إنّ سفينة كسر به في البحر إلخ [ص 465 ح 8] في الخرائج و الجرائح في باب معجزات سيّد الأنبياء صلى الله عليه و آله روى عن ابن الأعرابي عن سفينة مولى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله قال:
خرجت عارياً فكسر بي المركب إلخ(1). «بخطه».
قوله: رابض [ص 465 ح 8] أي نائم. «بخطه».
قوله: أقامت امرأته [ص 466 ح 9] لم تكن معه عليه السلام. سمع.
قوله: قال [ص 466 ح 9] أبو عبد اللّٰه عليه السلام. «بخطه».
قوله: جؤناً [ص 466 ح 9] صوابه: جؤنٌ.
قوله: ثمّ أمرت بهنّ [ص 466 ح 9] أي بإخراجهنّ. «بخطه».
1) . الخرائج، ج 1، ص 136، الرقم 223.
باب مولد عليّ بن الحسين عليهم السلام
قوله: ولد عليّ بن الحسين إلخ [ص 466] ولد بالمدينة، يوم الأحد، خامس شعبان، السنة...
قوله: أبَرْوِيزَ [ص 466] أبرويز أي المظفّر. من تاريخ ابن البديع. «بخطه».
قوله: بفيئه [ص 467 ح 1] أي بحصّة من الغنيمة.
قوله: فارس [ص 467 ح 1] أي صاحب بلاد العجم. سمع.
قوله: أن يعلموا بها [ص 467 ح 2] أي المخالفون. «بخطه».
قوله: ابن بابويه [ص 468] أي ذكر ابن بابويه، يعني عليّ بن الحسين بن موسى بن بابويه. سمع «بخطه».
قوله: و عد فيها [ص 468 ح 4] أي الموت. «بخطه».
قوله: هملت عيناها [ص 468 ح 4] أي فاضتا. «بخطه».
مولد أبي جعفر محمّد بن عليّ عليهما السلام
قوله: و هدلاً [ص 471 ح 4] أي صوتاً.
قوله: ترشّفه [ص 471 ح 5] أي أخذ منه كلاماً و صار محبّاً له. «بخطه».
قوله: مَدْين [ص 471 ح 5] في طريق القدس، كان بلد شعيب. «بخطه».
قوله: بحفيظ [ص 472 ح 5] أي عند نزول البلاء. «بخطه».
مولد أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد عليهما السلام
قوله: الحسن بن زيد [ص 473 ح 2] هو زيد [بن] الحسن بن عليّ بن أبي طالب.
«بخطه».
قوله: أعراق الثرى [ص 473 ح 2] أي اُصول الأرض، و ظنّي أنّي رأيت في بعض الكتب إطلاق أعراق الثرى على إبراهيم أو إسماعيل عليهما السلام(1). سمع «بخطه».
1) . انظر بحار الأنوار، ج 44، ص 104.
قوله: فَكُتِّفْتُ [ص 473 ح 3] أي شدّ أكتافي. «بخطه».
قوله: يجمع الجميع [ص 474 ح 5] أي الخلق. «بخطه».
قوله: فوقع إلخ [ص 474 ح 5] كلام أبي بصير. «بخطه».
قوله: محمّد بن الأشعث [ص 475 ح 6] بيان أبي. «بخطه».
قوله: ابغ [ص 475 ح 6] أي اطلب. «بخطه».
مولد أبي الحسن موسى عليه السلام
قوله: شَخَص [ص 476] أي خرج.
قوله: فتشتري لي [ص 474 ح 1] نسخة بدل أصحّ: له.
قوله: فأتى لذلك ما أتى [ص 476 ح 1] أي مضيّ أيّام.
قوله: هذه الطاغية [ص 477 ح 3] هارون الرشيد
قوله: أربعة أسفار [ص 478 ح 4] مثل أن يقال: أربعة مجلّدات.
قوله: كفّرت لك [ص 479 ح 4] أي دفعت الكافرة. «بخطه».
قوله: صاحبي [ص 479 ح 4] أي الّذي أرشدني
قوله: و هو منقوص الحروف [ص 479 ح 4] أي منقوص الميم و الدال من محمّد و أتى بالباقي.
قوله: حجبت [ص 480 ح 4] أي صانت.
قوله: غيلة [ص 480 ح 4] أي بغتة من غير شعوره.
قوله: و تجاوراً [ص 481 ح 4] نسخة بدل: تجاوزاً، أي تسامحاً.
قوله: و أخدمَه [ص 481 ح 5] أى وهبه خادماً.
قوله: راهبة [ص 481 ح 5] أي امرأة راهبة.
قوله: ضَرْبك [ص 482 ح 5] أي مثلك.
قوله: البطن إلخ [ص 482 ح 5] كلام معترض، أي بطن هذا القول.
قوله: إن هي [ص 482 ح 5] مقول قول اللّٰه.
قوله: مؤيساً [ص 482 ح 5] أي صاحب الإياس.
قوله: درس السفر الرابع [ص 482 ح 5] يحتمل أن يكون المراد من السفر الرابع.
سمع.
قوله: من سَهَره [ص 482 ح 5] أي ليله.
قوله: المستبدلون [ص 483 ح 5] نسخة بدل أصحّ: المستذلّون.
قوله: في سابعي [ص 484 ح 5] أي السنة السابعة من ولادتي، أو سابع يوم من ولادته.
قوله: فخالط [ص 484 ح 6] الإمام عليه السلام.
مولد أبي الحسن الرضا عليه السلام
قوله: من موقان [ص 486] نسخة بدل: نوقان.
المشهور نوقان بالضمّ في لسان العجم فلعلّه بالميم، و اللّٰه أعلم. «بخطه».
قيل: الّتي دفن فيها الرضا عليه السلام المشهور فتح النون(1). «بخطه».
قوله: على دعوة [ص 486] يعني: سناباذ من نوقان على قدر سماع صوت الشخص. يقال: هو منّي على دعوة الرجل، أي قدر ما بيني و بينه ذاك.
قوله: هذه الطاغية [ص 487 ح 2] أي هارون و تبعته.
قوله: فكانت [ص 487 ح 3] أي يده.
قوله: فخلّى به [ص 487 ح 3] نسخة بدل أصحّ: فخلّى يده.
قوله: إرباً إرباً [ص 488 ح 5] أي عضواً عضواً.
قوله: فلمّا ولّى [ص 488 ح 5] أي ذهب عليه السلام من هذا الموضع. سمع «بخطه».
قوله: فما سواه [ص 488 ح 6] أي و لا غيره.
قوله: المخلوع [ص 488 ح 7] أي أمين أخو المأمون. «بخطه».
1) . انظر عيون أخبار الرضا، ج 1، ص 101، ط المحقّق.
ابن الزبيدة المشهورة. سمع «بخطه».
قوله: إلى الرضا عليه السلام [ص 488 ح 7] و هو عليه السلام يومئذ بالمدينة. سمع.
قوله: فولاية العهد [ص 489 ح 7] ولي العهد ثاني الخليفة القائم بعد موت الخليفة بالخلافة. سمع.
قوله: و إن لم تعفني [ص 489 ح 7] نسخة بدل: تعفيني، لعلّ من إشباع الكسرة تولّد الياء.
قوله: القُوّاد [ص 489 ح 7] رئيس و مقدّم.
قوله: ذو الرئاستين [ص 490 ح 7] السيف و القلم. سمع.
قوله: أن يواقع [ص 491 ح 9] أي يحارب.
مولد أبي جعفر محمّد بن عليّ الثاني عليهما السلام
قوله: بالعسكر [ص 492 ح] قرية قريبة من بغداد.
قوله: قصّته [ص 493 ح 1] أي ورقة.
قوله: بالعزاء [ص 493 ح 1] أي الصبر.
قوله: و خلق اللّٰه [ص 493 ح 1] أي مجتمعون.
قوله: جنيته [ص 494 ح 2] من الجناية.
قوله: خرج [ص 494 ح 2] أي أبو جعفر الثاني عليه السلام.
قوله: أن يبني [ص 494 ح 4] أي يدخل
قوله: الأخيار [ص 495 ح 4] نسخة بدل أصحّ: الأجناد.
قوله: يَسُمّونه [ص 496 ح 6] أي يخلط بالسمّ. سمع.
قوله: هذا الهاشميّ [ص 496 ح 6] أي عليّ بن محمّد.
قوله: كما تقولون(1)[ص 496 ح 6] أي إنّه إمام.
1) . في المصدر: كما يقولون.
قوله: على أبي الحسن عليه السلام [ص 496 ح 9] أي الثالث.
قوله: و قد أدال اللّٰه عزّ و جلّ منه [ص 497 ح 9] أي عمر.
قوله: مسجد المسيب [ص 497 ح 10] نسخ بدل أصحّ: السدرة.
مولد أبي الحسن عليه السلام، أي الثالث
قوله: قال لي: الناس [ص 498 ح 1] أي أهل المدينة.
قوله: علمت أنّه هو: [ص 498 ح 1] أي أراد نفسه.
قوله: على أبي الحسن [ص 498 ح 2] أي الثالث.
قوله: الصعاليك [ص 498 ح 2] أي الفقراء.
قوله: اشتريت لأبي الحسن [ص 498 ح 3] أي الثالث.
قوله: فبعث(1)إلى أبي جعفر عليه السلام [ص 499 ح 3] لعلّه ولد أبي الحسن. سمع.
قوله: عرّفت [ص 499 ح 3] أي أدركت عرفة.
قوله: فسعى إليه [ص 499 ح 4] أي إلى المتوكل.
قوله: جفن غير ملبس [ص 500 ح 4] أي لم يكن له لباس من الذهب و الفضّة و الحديد؛ لكونه خَلقاً عتيقاً.
قوله: عزّ عليّ [ص 500 ح 4] أي هذا الأمر الشنيع الّذي صدر عنّي. سمع.
قوله: فأخبرني [ص 500 ح 6]؛ الضمير لمحمّد.
قوله: أنّه [ص 500 ح 6] الضمير له عليه السلام.
قوله: قال [ص 501 ح 6] الراوي.
قوله: سر [ص 501 ح 6] أي من الدنيا. سمع.
قوله: المقدّم [ص 501 ح 6] في السير.
قوله: و كتب إبراهيم [ص 502 ح 7] هو كاتب الخليفة.
1) . في النسخة: فبعثت. و كتب عليها: كذا بخطه.
قوله: أن يشرب [ص 502 ح 8] أي الخمر.
قوله: و يضع منك [ص 502 ح 8] أي قدرك.
قوله: و لم يجتمع معه عليه [ص 502 ح 8] أي على مجلس.
قوله: الطاعن [ص 502 ح 8] أي الناصب.
مولد أبي محمّد الحسن عليه السلام
قوله: شديد النصب [ص 503 ح 1] أي العداوة لأهل البيت عليهم السلام.
قوله: و بذله [ص 503 ح 1] نسخة بدل أصح: و نبله.
قوله: سماطين [ص 503 ح 1] صَفَّين.
قوله: فقال له بعض إلخ [ص 504 ح 1] كلام الراوي. أي قال لأحمد ح.
قوله: جعفر [ص 504 ح 1] الكذّاب.
قوله: ما تعجّبت [ص 504 ح 1] فاعل «ورد».
قوله: و ما ظننت [ص 504 ح 1] «ما» نافية.
قوله: نحرير [ص 505 ح 1] اسم شخص.
قوله: تهيئته [ص 505 ح 1] أي تجهيز أمره.
قوله: فزبره [ص 505 ح 1] أي نسبه إلى قبيح بأن قال.
قوله: بريحه [ص 506 ح 2] اسم شخص.
قوله: الهملجة [507 ح 4] كأنّه معرّب «هموار».
قوله: كتب إليه [ص 507 ح 1] الضمير له عليه السلام.
قوله: فاستباحهم [ص 508 ح 7] أي غلبهم.
قوله: فخرج [ص 508 ح 8] الضمير له عليه السلام.
قوله: و هو [ص 508 ح 8] عليّ بن نارمش.
قوله: لا في الكتاب [ص 508 ح 9] أي ما كتبت في الكتاب هذا.
قوله: هاهنا [ص 508 ح 9] أي هذه الآية.
قوله: لمّة الشيطان [ص 509 ح 12] أي مسّه.
قوله: أحوج [ص 509 ح 14] حال.
قوله: و أوطأ [ص 510 ح 15] أي أسهل ركوباً.
قوله: إسحاق [ص 508-512 ح 10-22] ابن محمّد البصريّ.
قوله: الّذي في يده [ص 511 ح 18] أي الضيعة.
قوله: من الثنويّة [ص 511 ح 20] أي القائل بتعدّد الإله.
قوله: بقلبي شيء [ص 511 ح 20] أي شبهة.
قوله: [ابن] عليّ عتاقة [ص 512 ح 22] أي للعتق.
قوله: ابن بَخْتيشوع [ص 513 ح 24] طبيب مشهور ببغداد.
قوله: زورقاً [ص 513 ح 24] السفينة الصغيرة.
قوله: و جعل يستمدّ [ص 513 ح 27] أي يطلب المداد.
مولد الصاحب عليه السلام
قوله: فأرتاد [ص 515 ح 3] أي أطلب.
قوله: فأنفذني [ص 515 ح 3] أي أرسلني.
قوله: و بعث العامل [ص 516 ح 3] أي الأمير.
قوله: و قال [ص 516 ح 3] أي الأمير.
قوله: ثمّ أعلمني ما حدث [ص 516 ح 3] من أنّ سبب الغيبة مخافة الخلفاء.
قوله: فوافى قم [ص 516 ح 3] كلام الراوي.
قوله: العبّاسيّة [ص 517 ح 3] أي المدرسة.
قوله: فاعلمونا [ص 517 ح 3] أي الناس.
قوله: انصرفوا [ص 517 ح 3] و ما وقع لهم الحجّ.
قوله: من العقبة [ص 517 ح 3] موضع غير معلوم.
قوله: فخرج إليّ [ص 518 ح 5] من الإمام.
قوله: أوصلت [ص 518 ح 6] أي إلى صاحب الأمر.
قوله: حتّى أتصدّق [ص 520 ح 13] أي آخذ الصدقة.
قوله: مصداق ذلك [ص 520 ح 13] أي صاحب الأمر.
قوله: أتمسّح [ص 521 ح 13] أتوضّأ.
قوله: مفسّراً [ص 521 ح 13] حال من جواب.
قوله: حاجز [ص 521 ح 14] هو القائم مقام صاحب الأمر بأمره عليه السلام.
قوله: العزيم [ص 521 ح 15] أي صاحب الأمر.
قوله: الشهريّ [ص 522 ح 16] فرس.
قوله: مولاه [ص 522 ح 16] صاحب الأمر.
قوله: اذكوتكين [ص 522 ح 16] من الحكّام الجائرين.
قوله: في طهره [ص 522 ح 17] أي ختانه.
قوله: الأسديّ [ص 523 ح 17] كأنّه محمّد بن جعفر أو جعفر. سمع.
قوله: الشيرازيّ [ص 523 ح 18] يعني المجروح.
قوله: صاحبك [ص 523 ح 19] يعني باعثك الّذي أرسلك إلينا.
قوله: و أوصى [ص 523 ح 19] أي أنت معزول، و رجع الأمر إلى يد آخر.
قوله: أو كما قال [ص 523 ح 22] أي أو نحو هذه العبارة.
قوله: قاتل فارس [ص 523 ح 24] من الملاعين قتله بأمره عليه السلام.
قوله: باع جعفر [ص 524 ح 29] الكذّاب.
قوله: فبعث [ص 524 ح 29] صاحب الأمر.
قوله: لا أرزأ [ص 525 ح 29] أي لا آخذ.
قوله: بدفعها [ص 525 ح 29] الصبيّة.
قوله: فخرج [ص 525 ح 30] من الإمام عليه السلام.
قوله: بأن يتقدّم [ص 525 ح 30] واحد من الوكلاء.
قوله: و الحير [ص 525 ح 31] اسم الحائر، و الحائر من كشف الغمة.(1)
قوله: و البرسيين [ص 525 ح 31] نسخة بدل: و البرسين.
برس اسم موضع بقرب الكوفة. سمع.
باب ما جاء في الاثني عشر و النصّ عليهم عليهم السلام
قوله: قبل الحيرة [ص 527 ح 2] أي الغيبة.
قوله: الروح الأمين [ص 527 ح 3] جبرئيل عليه السلام
قوله: حندس [ص 528 ح 3] الحِندس: الشديد الظلمة.
قوله: بناها العبد الصالح [ص 528 ح 3] سمع أنّ ذا القرنين بنى سناباذ.
قوله: لاُمّه [ص 531 ح 6] أي ربّت عليّ بن الحسين لا أمّه حقيقة.
قوله: فأخبره أمير المؤمنين عليه السلام [ص 532 ح 8] تفصيله مذكور في كتاب العلل.
قوله: على سنّة المسيح [ص 532 ح 10] أي بعضهم يقولون: إنّه إلٰه، و بعضهم ينكرون حقّه.
قوله: جديد الأرض [ص 534 ح 19] وجه الأرض.
[باب في أنّه إذا قيل إلخ]
قوله: جنّة [ص 535 ح 1] نسخة بدل: «جنّة». اسم لها.
باب الفيء
قوله: قاتل عليه [ص 539 ح 4] أي على المال.
قوله: و ولي ذلك [ص 539 ح 4] أي عمل الغوص.
قوله: يَمونهم [ص 540 ح 4] أي يعطي مئونتهم.
قوله: و يؤخذ الباقي [ص 541 ح 4] و هو غير العشر.
1) . كشف الغمة، ج 2، ص 456 نقلاً عن الإرشاد، ج 2، ص 367.
قوله: و لا مؤلّف [ص 542 ح 4] أي مركّب من الموقوف(1)و المسمّى.
قوله: جدع الأنف [ص 544 ح 6] أي أنف المخالفين.
قوله: بقوم [ص 544 ح 9] هم الأعراب كما سبق.
قوله: مؤذّن ابن عيسى [ص 544 ح 10] الظاهر مؤذّن بني عبس، كذا في الرجال.
قوله: الإفادة يوماً بيوم [ص 544 ح 10] أي الخمس واجب في المنفعة الحاصلة كلّ يوم.
قوله: بعد الغرم [ص 545 ح 12] نسخة بدل: الغرام، أي بعد إخراج مئونة الحرث و مئونة السنة.
قوله: أو جائزة [ص 545 ح 12] أي هديّة وصلت إليك من الغير.
قوله: فقلت للرجل: اُحبّ أن تحلّ بالمسألة، فقال: نعم فقال له [ص 545 ح 15] الظاهر نبادر أو نبدأ بدل «تحلّ». و الظاهر «فقلت له» بدل «فقال له».
قوله: إلّا بدأه [ص 546 ح 15] أي بالكلام.
قوله: عن الكنز [ص 546 ح 19] أي سئل.
قوله: ما أمحل [ص 548 ح 26] من المحال.
1) . كذا في النسخة، و لعلّ الصواب: موقوت.
[باب طينة المؤمن و الكافر]
قوله: المشيئة فيهم [ص 3 ح 2] في المستضعفين.
قوله: ذروا [ص 5 ح 7] الظاهر ذرأ في الموضعين.
[باب آخر منه]
قوله: فعركه [ص 6 ح 1] أي عجنه.
قوله: قال فيرون [ص 7 ح 3] الظاهر فرأوا.
[باب آخر منه]
قوله: و لي أن أمضي إلخ [ص 10 ح 2] البداء. «عنوان».
قوله: قال: إنّ اللّٰه خلق الخلق إلخ [ص 10 ح 3] قد مرّ في باب العرش و الكرسيّ ما يناسب هذا الموضع بوجهٍ، و يخالفه بوجهٍ.
باب [أنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله أوّل من أجاب]
قوله: لا تقل حسن السمت إلخ [ص 11 ح 2] السمت: الهيئة الحسنة، نهاية، و من غيره من أهل اللغة.
باب [فطرة الخلق على التوحيد]
قوله: فطرهم جميعاً إلخ [ص 12 ح 3] الاعتقاد بالتوحيد من اللّٰه تعالى. «عنوان».
باب إذا أراد اللّٰه إلخ
قوله: أقطر منها قطرة إلخ [ص 14 ح 1] قد سبق أنّ أبدان أصحاب العصمة عليهم السلام مخلوقة من طينة علّيّين، و أنّ قلوب شيعتهم كذلك. فأمّا بيان كيفيّة ذلك في خلق أبدان أصحاب العصمة عليهم السلام، فقد مضى بأنّ ملكاً يجيء بشراب من الجنّة يحصل منه نطفة
المعصوم(1)و أمّا بيان ذلك في خلق قلوب المؤمن فهو هذا. «ا م ن».
باب في أنّ السكينة إلخ
قوله: قال: لا [ص 15 ح 2] المعرفة اضطراريّ. «عنوان».
قوله: قال: هو الإيمان [ص 15 ح 4] العقائد من اللّٰه لا من الخلق و منهم الأعمال.
«عنوان».
[باب الشرائع]
قوله: فكلّ نبيّ جاء بعد المسيح [ص 17 ح 2] لا رسول بعده، و من الأنبياء بعده حبيب النجّار.
[باب دعائم الإسلام]
قوله: [ك] ما نودي [ص 18 ح 1] أي في يوم الغدير.
قوله: و لا قضاء عليك [ص 19 ح 5] في صورة العجز عن الصوم مثل الشيخ و الشيخة.
قوله: و ليس من تلك الأربعة إلخ [ص 19 ح 5] يفهم نوعان من التفرقة بين الصوم و غيره.
قوله: بدعائم الإسلام إلخ [ص 19 ح 6] العلم الواجب على كلّ مسلم و مسلمة هو العلم بهذه الأشياء، دون غيرها من أحكام الشريعة.
قوله: حتّى كان أبو جعفر عليه السلام ففتح لهم إلخ [ص 20 ح 6] أقول: قد بيّن أمير المؤمنين عليه السلام كثيراً من الأحكام، و كذلك الحسنان صلوات اللّٰه عليهما؛ لكن بعد شهادة الحسين عليه السلام انسدّ بأمر اللّٰه تعالى باب التعليم، ثمّ انفتح في زمن محمّد بن عليّ الباقر عليه السلام، و توضيح ذلك في اختيار الشيخ الطوسيّ من كتاب الكشّي حيث قال في ترجمة القاسم بن عوف: قال: قال لي عليّ بن الحسين: إيّاك أن تأتي أهل العراق
1) . انظر الكافي، ج 1، ص 386، ح 1.
فتخبرهم أنّا استودعناك علماً! و إيّاك أن تشدّ راحلة إلينا! فإنّما هاهنا يطلب العلم حتّى يمضي لكم بعد موتي سبع حجج، ثمّ يبعث اللّٰه لكم غلاماً من ولد فاطمة صلوات اللّٰه عليها، يُنبِت الحكمة في صدره كما يُنبِت الطلُّ الزرعَ. قال: فلمّا مضى عليّ بن الحسين صلوات اللّٰه عليهما، حسبنا الأيّام و الجُمع و الشهور و السنين، فما زادت يوماً و لا نقصت حتّى تكلّم محمّد بن عليّ بن الحسين عليهم السلام باقر العلم(1).
باب أنّ الإسلام إلخ
قوله: و تؤدّى به الأمانة [ص 24 ح 1] دلالة على عدم وجوب ردّ أمانة الكفّار.
باب أنّ الإيمان يَشرك الإسلام
سيجيء(2)أنّ الإيمان أن يطاع اللّٰه.
قوله: و على ظاهره إلخ [ص 25 ح 1] الإسلام أمر لفظيّ، و الإيمان مركّب منه و من غيره.
باب [آخر منه]
قوله: أو صغيره إلخ [ص 27 ح 1] إذا أتى العبد صغيرة من صغار المعاصي كان خارجاً من الإيمان.
باب
قوله: فبعث الأنبياء إلى قومهم إلخ [ص 29 ح 1] أوّل الواجبات في جميع الأديان الإقرار اللسانيّ بأن لا إله إلّا اللّٰه.
قوله: فلم يمت بمكّة إلخ [ص 29 ح 1] بيان أوّل الواجبات على المكلّفين، و أنّ تكاليف اللّٰه تعالى تنزل على التدريج. في كتاب الأطعمة من تهذيب الأحكام(3)أحاديث صريحة في علّة التدريج في التكاليف.
قوله: و الآيات و أشباههنّ إلخ [ص 31 ح 1] التصريح بأنّ مصداق الإسلام في مكّة كان أقلّ من مصداقه في المدينة.
قوله: الإيمان أن يطاع اللّٰه فلا يعصى [ص 33 ح 3] الإيمان جاء بمعنيين:
أحدهما: التصديق القلبي باللّٰه و الرسول، و هما عن العلوم الاضطرارية الفائضة من اللّٰه تعالى بدون شرط أو معه، و لم يكلّف اللّٰه العباد به، و هو ليس من قبيل العمل.
و ثانيهما: من قبيل العمل و هو إطاعة اللّٰه.
باب في أنّ الإيمان مبثوث لجوارح البدن كلّها
قوله: و المعرفة و العقد إلخ [ص 34 ح 1] أقول: المعرفة جاءت في كلامهم عليهم السلام بمعان:
أحدها: التصوّر مطلقاً، و هو المراد من قولهم: «على اللّٰه التعريف و البيان»(1)أي ذكر المدّعى و البيّنة(2)عليها، إذاً لا يجب خلق الإذعان، كما يفهم من باب الشاكّ و باب المؤلّفة و غير ذلك من الأبواب.
و ثانيها: الإذعان القلبي، و هو المراد من قولهم: «أقرّوا بالشهادتين»(3)، و لم يدخل معرفة أنّ محمّداً رسول اللّٰه في قلوبهم.
و ثالثها: عقد القضيّة الإجماليّة مثل نعم و بلى، و هذا القعد ليس من باب التصوّر و لا من باب التصديق.
و رابعها: العلم الشامل للتصوّر و التصديق، و هو المراد من قولهم: «العلم و الجهل من صنع اللّٰه في القلوب»(4). و توضيح ذلك أنّ اللّٰه تعالى علّم الناس أنّ بعض العقود اعتراف قلبي، و بعضها إرادة، و بعضها خلف، و بعضها تمنٍّ، و بعضها ترجٍّ.
«ا م ن».
قوله: و الكفر إقرار إلخ [ص 40 ح 8] تفسير المدّعي و المقرّ بوجه شريف. «عنوان».
قوله: الجهات الثلاث [ص 40 ح 8] الكفر له أسباب ثلاثة. «عنوان».
[باب خصال المؤمن]
قوله: أبواباً أربعة [ص 47 ح 3] الأبواب الأربعة إشارة إلى الإقرار باللّٰه، و الإقرار برسوله و بما جاء به الرسول، و الإقرار بتراجمة ما جاء به الرسول صلى الله عليه و آله. «ا م ن».(1)
قوله: و اتّبعوا آثار الهدى [ص 48 ح 3] التمسّك بهم عليهم السلام في الأحكام. «عنوان».
باب الخوف و الرجاء
قوله: الشَّبِيبة(2)[ص 70 ح 9] أي الفتى.
باب الصبر
قوله: أبو عليّ الأشعريّ [ص 93 ح 25] نسخة بدل: «أبو عبد اللّٰه الأشعري، عن معلّى بن محمّد» هو الحسين بن محمّد بن عمران الأشعري. أبو عبد اللّٰه؛ فإنّ محمّد بن يعقوب يروي عنه كما ذكره النجاشي(3).
باب الحياء
قوله: مَن رقّ وجهه رقّ علمه [ص 106 ح 3] رقّة الوجه: الحياء المفرط، أي: من استحيا عن السؤال لم تحصل له متانة في العلم. «ا م ن».
باب الحلم
قوله: ستجزى بما قلت [ص 112] الظاهر «قلت».
باب الرفق
قوله: شانَه [ص 119 ح 6] أي عابه.
قوله: فإنّه ليريد إلخ [ص 120 ح 14] تأخير الإيجاب و الرفق إلى وقت معيّن رفقاً بالعباد. «عنوان».
[باب التواضع]
قوله: الجودي [ص 124 ح 12] جبل بالجزيرة استوتْ عليه سفينةُ نوح عليه السلام «ق».(1)
أي في الموصل. سمع.
قوله: بجؤجؤها [ص 124 ح 12] أي بصدرها.
[باب ذم الدنيا و الزهد فيها]
قوله: سما [ص 130 ح 10] من السموّ و هو الارتفاع.
قوله: صائف [ص 134 ح 19] من الصيف.
قوله: فقال [ص 134 ح 19] من القيلولة.
قوله: انخزال [ص 136 ح 23] أي انقطاع.
باب صلة الرحم
قوله: فيصيّرها اللّٰه ثلاثين إلخ [ص 150 ح 3] البداء في العمر لصلة الرحم. «عنوان».
باب البر بالوالدين
قوله: لقد هداك اللّٰه [ص 160 ح 11] تصريح بأنّ الإيمان باللّٰه موهبي.
«فقال: لا بأس» الدلالة على طهارة أهل الكتاب. «عنوان».
باب في أنّ التواخي...
قوله: لم تتآخوا إلخ [ص 168 ح 1] أي الاُخوّة في الأزل لا اليوم، و إنّما التعارف اليوم.
باب حقّ المؤمن...
قوله: فلم تجبني [ص 170 ح 3] تأخير البيان عن وقت الحاجة. «عنوان».
1) . ترتيب القاموس، ج 1، ص 553.
قوله: دعه لا تُرده [ص 172 ح 8] في هذا الباب دلالات على أنّهم عليهم السلام قد يخفون بعض الأحكام خوفاً على الرعيّة.
باب تذاكر الإخوان
قوله: و ذكراً لأحاديثنا [ص 186 ح 2] العمل بخبر الواحد. «عنوان».
باب إدخال السرور...
قوله: هيديه و لا تؤذيه إلخ [ص 189 ح 3] بعض الكفّار لا تضرّهم النار. «عنوان».
باب قضاء حاجة المؤمن
قوله: لنا و اللّٰه ربٌّ إلخ [ص 193 ح 2] كأنّ هذه العبارة تعريض إلى المفضّل.
قوله: فإن عذره الطالب [كان أسوأ حالاً] [ص 196 ح 13] أي كان الطالب أسوأ حالاً لتصديقه الكاذب و لتركه النهي عن المنكر. «ا م ن».
قوله: باب في ترك دعاء الناس إلخ [ص 212]؛ يفهم من أحاديث هذا الباب و البابين الآتيين أنّ الدعوة في زمان سكوت الإمام غير مرضي، و أنّ اللّٰه تعالى في هذا الزمان ينكت مكان الدعوة الظاهريّة نكتةً في القلب، أي نوراً يبعث القلب على التفتيش عن الحقّ، و يبعثه على قبول كلّ ما يسمع من الحقّ و إنكار كلّ ما يسمع من الباطل، ثمّ يقذف فيه ما هو الحقّ ليقبله. «ا م ن».
قوله: فإذا مرّ بهم الباب من الحق قَبِلَتْه قلوبهم إلخ [ص 214 ح 5] أقول: يفهم من أحاديث هذه الأبواب أنّ البيان فعل النبي صلى الله عليه و آله و فعل الأئمّة عليهم السلام و من يحذو حذوهم.
أمّا تطييب القلب بحيث يقبل كلّ ما يسمع من الحقّ، و ينكر كلّ ما يسمع من الباطل فهو صنع اللّٰه.
و يفهم أيضاً أنّ القبول صنع القلب و كذلك الإنكار. و قد مضى في أوائل الكتاب(1)أنّ على اللّٰه البيان - يعني على لسان النبيّ و من يحذو حذوه عليهما السلام - و على الخلق أن
1) . لاحظ ص 328 من هذه الحاشية.
يقبلوه. و سيجيء(1)في «باب أنّ الإيمان يوزّع على جوارح الإنسان» تصريحات بأنّ الاعتقاد فعل القلب معروض عليه. و قد مضى(2)أنّ الإيمان صنع اللّٰه في القلب. و قد مضى في أوائل الكتاب(3)أنّ العلم و الجهل من صنع اللّٰه لا صنع العباد، و في كتاب التوحيد لابن بابويه: المعرفة و الجحود من صنع اللّٰه.(4)
و يمكن الجمع بأن يقال: تصوّرات القضايا و النور الّذي يبعث القلب على طلب الحقّ و على قبول الحقّ و إنكار الباطل من صنع اللّٰه، و قبول النسب الخبريّة من فعل القلب و هو الاعتقاد. و يؤيّده أنّ التمييز بين الحقّ و الباطل فعل القلوب؛ وقع التصريح بذلك في الأحاديث السابقة.
و يؤيّده أيضاً ما في الأحاديث من أنّ اليقين أفضل من التقوى؛ فإنّه يدلّ على أنّ اليقين فعل القلب كما أنّ التقوى فعل العبد. و في كتاب المحاسن عن الصادق عليه السلام: ما من أحد إلّا و قد يرد(5)عليه الحقّ حتّى يصدع قلبه؛ قبله أم لم يقبله.(6)
و يؤيّده أيضاً أنّ اللّٰه يحول بين المرء و بين أن يعلم باطلاً حقّاً لا شكّ فيه؛ وقع التصريح بذلك في الأحاديث،(7)و هذا يدل على أنّ الجزم بالنسب الخبريّة من فعل العبد.
و لقائل أن يقول: هنا شيئان: الإذعان الّذي هو ضدّ الشكّ و هو من صنع اللّٰه، و الاعتراف القلبيّ على وفق الإذعان و هو من صنع القلب. و قد دفعه العلّامة التفتازانيّ
1) . بل تقدم لاحظ، ص 391 من هذه الحاشية.
2) . لاحظ الكافي، ج 1، ص 164، ح 1.
3) . لاحظ، ص 328 من هذه الحاشية.
4) . لاحظ باب التعريف و البيان و الحجة و الهداية (64)، ص 410.
5) . في المصدر: برز
6) . المحاسن، ص 276 (ح 391) و فيه: حتّى يصدع قبله أم تركه.
7) . كتاب التوحيد للصدوق، ص 358 باب 58، ح 6؛ المحاسن للبرقي، ص 237 كتاب مصابيح الظلم باب 23، ح 205.
في شرح المقاصد بأنّ الوجدان يكذب تحقّق أمرين قلبيين هنا، و أيضاً الأحاديث صريحة في أنّ فعل القلب هو الاعتقاد.
فإن قلت: جزم القلب بأنّ الواحد نصف الاثنين لو كان فعل القلب لقدر على دفعه و رفعه، كما يقدر على دفع الجزوم المتعلّقة بالإقامة و السفر مثلاً و على رفعها.
قلت: يجوز أن يكون فعلاً غير اختياريّ. و يرد عليه أنّه لا يكون فرضاً حينئذٍ، فتعيّن القول بأنّ هنا أمرين؛ أحدهما المعرفة و العقد، و الآخر الاعتراف القلبيّ و الاعتقاد. و يؤيّده ما مرّ من حديث الصدع؛ فإنّ ظاهر الصدع حصول الإذعان لا مجرّد التصوّر. فعلم أنّ المعرفة قد تكون بدون الصدع، و قد تكون مع الصدع و هو التصديق. «ا م ن».
الميل الطبيعي إلى الحقّ، و الميل الطبيعي إلى الباطل. «عنوان».
قوله: و وكّل به شيطاناً يضلّه [ص 214 ح 7] قلت: الإضلال من باب العقوبة لإنكاره و عصيانه في التكليف الأوّل، هذا هو المستفاد من رواياتهم عليهم السلام. و قد ذهب إليه ابن بابويه في كتاب التوحيد(1)، و اللّٰه أعلم. «ا م ن». ت
باب الكتمان
قوله: و إلّا فقفوا عنده [ص 222 ح 4] التوقّف عند حديث خال عن شاهد من القرآن نوع من التقيّة.
قوله: و لا تزال الزيديّة لكم وقاء أبداً [ص 225 ح 13] لأنّه لا يجوز في مذهبهم التقيّة.
[باب المؤمن و علاماته و صفاته]
قوله: جنح [ص 229 ح 1] أي جانب.
قوله: بِضغنٍ زهدٌ [ص 230 ح 1.] كذا في بعض الخطب بدل بغض.
1) . لاحظ، ص 413 و 415.
قوله: عشرون خصلة إلخ [ص 232 ح 5] المعدودة(1)ناقص بواحدة.
قوله: كالجمل الألف(2)[ص 234 ح 14] جميع ما رأيناه من نسخ الكتاب باللام؛ لكن ضبطه أهل اللغة بالنون، فيكون اللام من سهو الأقلام. «ا م ن».
قوله: عفى نفسه بالصيام [ص 237 ح 25] الظاهر «عنى» كما رواه الشيخ المحقق بهاء الدين محمّد - أدام اللّٰه أيّامه - في كتابه الأربعين عن محمّد بن على بن بابويه(3). و معناه:
أتعب نفسه.
قوله: سلطان بطنه [ص 237 ح 26] أي شدّته.
قوله: ابتزّه [ص 238 ح 26] أي أخذه، هكذا يستفاد من كتب اللغة.
قوله: يتزاورون [ص 239 ح 27] من الزيارة.
[باب في قلّة عدد المؤمنين]
قوله: لو أنّي أجد إلخ [ص 242 ح 3] سبب وجوب ترك الجواب عليهم عليهم السلام.
«عنوان».
باب الرضى بموهبة الإيمان...
قوله: أن يستوحش إلى أخيه [ص 245 ح 4] استوحشَ إلى فلان: أي انقطع إليه، و استوحش من فلان: أي انقطع عنه. كذا يستفاد من كتب اللغة.
[باب ما أخذه اللّٰه على المؤمن من الصبر...]
قوله: صاحب ياسين [ص 254 ح 12]؛ كان مؤمن آل فرعون اسمه حزبيل من أصحاب فرعون، نجّاراً له، و هو الّذي نجر التابوت لاُمّ موسى حين قذفته بالبحر.
و قيل: إنّه كان خازناً لفرعون قد خزن له مائة سنة، و كان مؤمناً مخلصاً يكتم إيمانه،
فاُخذ يومئذ مع السحرة و قُتل صلباً، و هو الّذي ذكره اللّٰه في قوله: «و قال رجل من آل فرعون يكتم إيمانه» الآيه(1).
و روى عن عبد الرحمن بن أبي ليلى، عن أبيه أنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله قال: سُبّاق الاُمم ثلاثة لم يكفروا باللّٰه طرفة عين: عليّ بن أبي طالب، و صاحب ياسين، و مؤمن آل فرعون. فهم الصدّيقون: حبيب النجّار مؤمن آل ياسين، و حزبيل مؤمن آل فرعون، و عليّ بن أبي طالب رضي الله عنهم أفضلهم. من عرائس تاريخ الأنبياء للسيوطي. «بخطه».
قوله: عبد الرحمن، عن أبي عبد اللّٰه و أبي بصير [ص 256 ح 21] يحتمل أن يكون «عن» تصحيف «بن»، و أن يكون لفظ «عليه السلام» من غلط الناسخ. و ربما يؤيّده «و أبي بصير» الموجود في النسخ الكثيرة المعتبرة، و حينئذ يكون الحديث مرسلاً.
باب فضل فقراء المسلّمين
قوله: خريفاً [ص 260 ح 1] في مواضع من الكتاب: الخريف ألف عام و العام ألف سنة.
قوله: أسربوها [ص 260 ح 1] من السرب.
باب الذنوب
قوله: عن واضحة [ص 269 ح 5] كأنّ المراد الأسنان الواضحة الّتي تبدو عند الضحك.
قوله: مَن كُمّه أعمى [ص 270 ح 9] أي أضلّ متحيّراً.
قوله: ما من عبد إلخ [ص 273 ح 20] من جملة القضاء المحتوم. «عنوان».
قوله: السابع من الورى [ص 275 ح 26] سراية اللعن في الأعقاب. «عنوان».
باب الكبائر
قوله: فهذا الحال خير [ص 283 ح 16] نسخة بدل: فهذا بحالٍ خيرٍ.
1) . سورة غافر، الآية 28.
[باب في أُصول الكفر و أركانه]
قوله: و المكذِّب بقدر اللّٰه [ص 293 ح 14] ذمّ المعتزلة. «عنوان».
باب الرياء
قوله: ليست بتعذير [ص 297 ح 17] إذا فعل أحد فعلاً من باب الخوف و لم يرض به فخشيته خشية تعذير و خشية كراهية، و إن رضي به فخشيته خشية رضى و خشية محبّة. «ا م ن».
[باب الحسد]
قوله: بأيّ بادرة إلخ [ص 306 ح 1] حكم الرَّدة عند الغضب. «عنوان».
[باب حبّ الدنيا و الحرص عليها]
قوله: و العلماء [ص 317 ح 8] العلماء هم الأوصياء.
باب الفخر و الكبر
قوله: حنان بن عقبة(1)[ص 328 ح 3] كذا في النسخ الّتي رأيناها، و الظاهر «عن» بدل «بن»، يدلّ على ذلك قوله: «أنا عقبة بن بشير»، و لو كان «بن» لكان المناسب أن يقول:
أنا حنان بن عقبة.
باب المكر و الغدر
قوله: لكلّ غَدرة [ص 338 ح 6] أي لكلّ طائفة غَدرة.
باب الكذب
قوله: أو رجل وعد أهله إلخ [ص 342 ح 18] الدلالة على أنّ الوعد إذا لم يرد الوفاء كذب، و ليس له فيه دلالة على وجوب الوفاء.
باب الهجرة
قوله: فعلوا ذلك [ص 345 ح 6] أي الرجوع.
1) . في المصدر: حنان عن عقبة.
قوله: الثبور [ص 346 ح 7] أي الهلاك. «بخطه». أصل العبارة: يا ويلي ما لقيت من الثبور! و هو عليه السلام استكرهها فغيّرها إلى ما ترى. «ا م ن».
باب من آذى المسلمين
قوله: و ذرّيّتكما [ص 353 ح 10] إطلاق الذرّيّة على الأئمّة عليهم السلام. «عنوان».
باب السباب
قوله: أبو على الأشعريّ إلخ [ص 360 ح 5] قد مرّ هذا الحديث في باب السفه بعبارة أخرى.
باب التهمة و سوء الظن
قوله: ضع أمر أخيك [ص 362 ح 3] الأصل في الكلام الصحّة.
باب الإذاعة
قوله: و ما ندى دماً [ص 370 ح 5] الواو للحال.
قوله: قال: التسليم [ص 372 ح 10] التمسّك بالعروة الوثقى التسليم لأمرهم عليهم السلام.
قوله: مارقٌ [ص 372 ح 11] أي خارج.
باب مجالسة أهل المعاصي
قوله: فقال: إنّه خالي [ص 374 ح 2] الظاهر: فقلت.
قوله: سلبه إلخ [ص 379 ح 15] سلب الإيمان من باب العقوبة عاجلاً.
باب وجوه الكفر
قوله: صنفين [ص 389 ح 1] الظاهر: صنف.
باب دعائم الكفر
قوله: و اتّبع الظنّ [ص 391 ح 1] ذمّ اتّباع الظنّ. «عنوان».
قوله: على التعمّق بالرأي [ص 392 ح 1] ذمّ التعمق. «عنوان».
قوله: الزيغ [ص 392 ح 1] أي الميل.
باب الشكّ
قوله: إنّما يكفر إذا جحد [ص 399 ح 3] الشاكّ إنّما يكفر إذا جحد. «عنوان».
قوله: هي الحجّة الواضحة [ص 400 ح 8] يعني: بيّنة النبيّ صلى الله عليه و آله تفيد اليقين، فحصول الشكّ إمّا لنسيانها في وقت ما، أو لاستكبار قلب بعض الناس عن قبول الحقّ فلا يفيض عليه اليقين. «ا م ن».
باب المؤلّفة قلوبهم
قوله: محمّد بن يحيى [ص 410 ح 1]؛ أحاديث هذا الباب صريح في أنّ بعد(1)وصول الدعوة قد حصل لبعض الناس الإذعان بالتوحيد دون الرسالة، و أنّه على اللّٰه و النبيّ تحصيل الإذعان في القلوب و لا يكفي مجرّد خلق التصوّر.
فإن قلت: هذا ينافي حديث: يصدع قلبه.
قلت: لا لإمكان حمله على ذي لبّ تفكّر في الدعوة و دليلها، و لم يكونوا ذوي لبّ. «ا م ن».
قوله: يعرّفهم [ص 411 ح 1] دلالة على أنّ التعريف كان عليه صلى الله عليه و آله.
باب في قوله تعالى: «و من الناس» إلخ
قوله: فهم يعبدون اللّٰه على شكّ إلخ [ص 413 ح 2] صريح في أنّ المراد من المعرفة الإذعان الّذي هو نقيض الشكّ لا مجرّد التصوّر، و في أنّ بعض الناس حصل لهم من الدعوة اليقين بالوحدانيّة لا اليقين بالرسالة، و في أنّ على اللّٰه تحصيل الإذعان على لسان نبيّه صلى الله عليه و آله.
باب نادر
قوله: أن يعرّفه اللّٰه [ص 414 ح 1] صريح في أنّ المعارف الثلاثة فائض(2)من اللّٰه.
قوله: من زعم إلخ [ص 415 ح 1] دلالة على أنّ الإفتاء بغير ما أنزل اللّٰه كفر، و ذلك نظير أنّ تارك الصلاة كافر و قد مرّ(1). «بخطه».
الدلالة على أنّ الوجوب و الحرمة و سائر الأحكام سمعيان. «بخطه».
قوله: إنّي قد تركت [ص 415 ح 1] حديث «إنّي تركت فيكم الثقلين» على أكمل وجه و أتمّ تفصيل، و قد مضى في باب ما نصّ اللّٰه و رسوله على الأئمّة عليهم السلام.
باب في ثبوت الإيمان...
قوله: لا يعرفون إيماناً بشريعةٍ، و لا كفراً بجحود إلخ [ص 417 ح 1] صريح في أنّ المراد من الأحاديث الدالّة على فطرة التوحيد أنّه فطرة قبول التوحيد إذا عرض عليه، فإذا جعله الأبوان يهودياً حصل فيه رغبة إلى الباطل. و إنّما جعل اللّٰه دعوة النبيّ صلى الله عليه و آله مع المعجزة سبباً لفيضان اليقين بالنسبة إلى قلب فيه الرغبة إلى نيل الحقّ لا النفرة.
و الأحاديث المتقدّمة في باب الشكّ تؤيّد ذلك و صريح(2)فيه.
و من المعلوم أنّ معنى هدى اللّٰه خلق اليقين و خلق حبّ الإيمان، و «الحجّة الواضحة» المذكورة في باب الشكّ لا تنافيه؛ لأنّه(3)نافعة بالنسبة إلى قلب لم يشمئزّ عن الحقّ استكباراً.
أو يقال: في بعض الأحوال ينسيه الشيطان الحجّة الواضحة، و يوقع في قلبه ضدّها من الشبهات الواهية. و هذا الحديث و أحاديث باب الشكّ صريحان في أنّ المراد بالتعريف و البيان اللذين هما على اللّٰه، إنّما هو مجرّد التصوّر بظهور الدعوى و ظهور البيّنة على صدقها، لا خلق اليقين بالمدّعى، و صريح في أنّ خلق اليقين من أفعال اللّٰه تعالى. فعلم أنّ هنا شيئان(4): أحدهما فعل اللّٰه، و الآخر فعل القلب هو
الاعتراف القلبيّ.
فإن قلت: من المعلوم أنّ الفريقين مكلّفون بالاعتراف القلبيّ و اللسانيّ، و من المعلوم أنّه لا يكلِّف اللّٰه بالإقرار بشيء من غير يقين به.
قلت: كلّفه بالإقرار عقيب التوجّه إلى الدعوى و البيّنة على وجه الإنصاف، و هذا يستلزم فيضان اليقين. و بالجملة النبيّ صلى الله عليه و آله يقول: أنا داعٍ مِن قِبل اللّٰه إيّاكم إلى الاعتراف بأنّه لا شريك له في الخلق و الأمر و إلى طاعته، و دليلي على ذلك معجزتي، و من شأن الدليل أنّه يثبت المدّعى على الخصم، أي يتسبّب لفيضان الجزم على قلبه إذا توجّه إلى الدليل على وجه الإنصاف لا العتوّ و الاستكبار، و إنّما عقّب المصنّف رحمه الله هذا الباب بباب المعارين للتنبيه على أنّ الّذي يسلب هو الجزم؛ فإنّ الاعتراف القلبيّ على وفق الجزم من فعل العبد لا تجري فيه الإعارة و المنّة و السلب. «ا م ن».
قوله: فمنهم من هدى اللّٰه إلخ [ص 417 ح 1] المراد من هداية اللّٰه خلق نور من أثره إذا سمع المعروف عرفه، و إذا سمع المنكر أنكره.
[باب المعارين]
قوله: فإذا هو دعا إلخ [ص 419 ح 5] فيه دلالة على أنّ المريد للإيمان يتفضّل اللّٰه عليه و يفيضه على قلبه و يديمه له، و إنكاره له يخلّي اللّٰه تعالى بينه و بين الشيطان.
باب سهو القلب
قوله: ثمّ تكون النكتة [ص 420 ح 1] الإيمان و الكفر من اللّٰه. «عنوان».
قوله: يكون القلب إلخ [ص 420 ح 2] استدامة حكم الإيمان مع فقد نفسه.
باب التوبة
قوله: لئن تعصمني إلخ [ص 436 ح 11] صريح في أنّه لو لا العصمة - أي الحيلولة - لعصى العبد إلهه، فعلم معنى «أنا أولى بحسناتك»(1).
1) . الكافي، ج 1، ص 152، ح 6 و ص 157، ح 3 و ص 160، ح 12.
باب [أنّه لا يؤاخذ المسلم...]
قوله: و صحّ يقين إيمانه [ص 461 ح 1] صريح في أنّ يقين الإيمان اختياريّ، و له معنى دقيق، و هو الاعتراف المترتّب على اليقين الغير الاختياريّ.
[باب أنّ الكفر مع التوبة...]
قوله: من كان مؤمناً إلخ [ص 461 ح 1] قبول توبة المرتد. «عنوان».
[باب فضل الدعاء و الحثّ عليه]
قوله: داخرين [ص 466 ح 1] أي صاغرين ذليلين.
قوله: الدَّعّاء [ص 466 ح 1] صيغة المبالغة.
قوله: صغيرة [ص 467 ح 6] أي حاجة صغيرة.
قوله: أو كما قال [ص 467 ح 7] أي أو تقول: إنّ الأمر قد فرغ منه. لكاتبه. «بخطه».
أي هكذا قال، أو قال نحوه.
باب أنّ الدعاء يردّ البلاء
قوله: حتّى لا يكون [ص 469 ح 2] أي لا يكون مقدّراً بعد.
قوله: محمّد بن يحيى، عن محمّد بن عيسى، عن أبي همّام [ص 469 ح 4] سيجيء عن أحمد بن محمّد بن عيسى، عن أبي همّام. و هو الموافق لما هو المتعارف و لأسانيد الفقيه و فهرست الشيخ(1)، فربما سقط هنا من القلم و اللّٰه أعلم. لكاتبه «بخطه».
قوله: و ضمّ أصابعه [ص 470 ح 6] يحتمل أن يكون عليه السلام فاعله، و يحتمل أن يكون صلى الله عليه و آله فاعله.
1) . الكافي، ج 2، ص 476 ح 1؛ من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 494؛ الفهرست، ص 531 (الرقم 857).
باب أنّ من دعا استجيب له
قوله: كهف [ص 471 ح 1] أي مكان.
باب إلهام الدعاء
قوله: وشيكاً [ص 471 ح 2] أي قريباً.
قوله: باب التقدّم في الدعاء [ص 472] أي قبل نزول البلاء.
قوله: تقدّموا [ص 472 ح 5] أي قبل نزول البلاء.
قوله: و قيل [ص 472 ح 5] أي قالت الملائكة.
باب اليقين في الدعاء
قوله: سليم الفرّاء [ص 473 ح] النحويّ المشهور.
باب [الإقبال على الدعاء]
قوله: و قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله بيده [ص 474 ح 5] أي أشار.
قوله: و ردّها [ص 474 ح 5] أي اليد أو السحابة.
قوله: اللهمّ [ص 474 ح 5] أي قائلاً.
باب الإلحاح في الدعاء
قوله: ما لم يستعجل [ص 474 ح 1] أي ما لم يترك الدعاء لسبب العجلة.
باب [الثناء قبل الدعاء]
قوله: يحول بين المرء و قلبه [ص 484 ح 2] أي: يحجز و يمنع ما أراد قلبه.
قوله: إنّما هي [ص 484 ح 3] أي طريقة الدعاء.
باب من أبطأت إلخ
قوله: بمكان [ص 488 ح 1] أي بمنزلة و قدر.
قوله: فإنّه [ص 489 ح 1] أي الذنب.
باب الصلاة على محمّد و أهل بيته عليهم السلام
قوله: لتوضع أعماله [ص 494 ح 15] أي غير الصلاة على النبيّ صلى الله عليه و آله.
قوله: شططاً [ص 495 ح 18] أي تكليفاً شططاً، أي كاملاً بليغاً.
قوله: فأبعده اللّٰه [ص 495 ح 19] أي من الرحمة.
قوله: عن عنبسة بن هشام [ص 495 ح 20] هذه النسخة موجودة في جلّ النسخ، و الظاهر «عبيس» كما في بعض النسخ.
باب ما يجب إلخ
قوله: عن سماعة(1)[ص 496 ح 2] الظاهر «بن». «بخطّه».
سيجيء هذا السند بعينه في الباب التالي لهذا الباب من غير فصل، و فيه لفظ «ابن» مكان «عن». و ذَكره أيضاً بلفظ «ابن» في باب أنّ الصاعقة لا تصيب ذاكر اللّٰه. [ص 500 ح 3]
قوله: معدنها [ص 498 ح 10] عدنتُ البلد: توطّنته؛ و عدنَت الإبل بمكان كذا:
لزمته فلم تبرح.
باب ذكر اللّٰه عزّ و جلّ كثيراً
قوله: من أن تلقوا عدوّكم إلخ [ص 499 ح 1] كناية عن الجهاد في سبيل اللّٰه، و الخيريّة باعتبار كثرة الثواب.
باب الدعاء للإخوان...
قوله: المستّر على ذنوبه [ص 508 ح 7] أي الّذي ستر اللّٰه ذنوبه و عيوبه.
باب من استجاب دعوته
قوله: تخلفونه [ص 509 ح 1] أي في أهله و عياله.
1) . في المصدر: محمّد بن سماعة.
باب الدعاء على العدو
قوله: داود [ص 513 ح 5] حاكم المدينة من قبل الدولة العبّاسية.
باب المباهلة
قوله: ثمّ أنصفه [ص 514 ح 1] أنصف أي أعدل، أي أظهر الإنصاف بالابتداء بنفسك.
قوله: يجيبني إليه [ص 514 ح 1] أي إلى عمل المباهلة.
باب من قال: لا إله إلّا اللّٰه
قوله: تعلو [ص 517 ح 2] أي تظهر.
باب من قال: ما شاء اللّٰه إلخ
قوله: لا يقتل(1)بالجنون [ص 521 ح 2] الظاهر: لا يعتلّ.
باب القول إلخ
قوله: المرهوب إلخ [ص 523 ح 6] المرهوب و ما بعده صفات لله سبحانه.
قوله: اكتبا على اسم اللّٰه [ص 523 ح 8] أي: أثبتا الكتابة على اسم اللّٰه.
قوله: ثمّ يذكر اللّٰه [ص 523 ح 8] حتّى يكتبا.
قوله: و من شرّ ما سبق [ص 527 ح 16] أي من التقصير في العبادة و ارتكاب ما لا يجوز.
باب الدعاء عند النوم...
قوله: فيقول الصبيّ: «الطيّب» عند ذكر النبيّ المبارك إلخ [ص 537 ح 8] كان الصبيّ أضاف من عند نفسه الطيّبَ المبارك فأقرّه على ذلك و كان الأصل: فيقول الصبيّ عند ذكر النبيّ: الطيّب المبارك، فوقع السهو من الناسخ.
1) . في المصدر: لا يعتلّ.
باب الدعاء في أدبار الصلاة
قوله: جميع الخلائق [ص 546 ح 4] فاعل «وصل». لكاتبه «بخطه».
قوله: و المنتظر(1)لدينك [ص 548 ح 6] الظاهر المنتصر كذا في الفقيه(2).
باب الدعاء للكرب إلخ
قوله: قيس بن سلمة إلخ [ص 563 ح 23] تقدّم [في ح 10] هكذا: «إليك أسلمت نفسي، و إليك وجّهت وجهي» و كان هناك في السند بدل «قيس بن سلمة» بشير بن مسلمة.
باب الحرز [و العوذة]
قوله: بربّ دانيال و الجبّ [ص 571 ح 9] كان دانيال محبوساً في الجبّ في زمن بخت نصّر.
باب الدعاء عند قراءة القرآن
قوله: اللّهمّ إنّا نعوذ بك من تخلفه [ص 575 ح 1] الظاهر تخلّفه كأنّه من إضافة المصدر إلى المفعول، و قد سبق لعن الصادق عليه السلام الفرق المختلفة، و اللّٰه أعلم. لكاتبه «بخطه».
باب البيوت إلخ
قوله: محمّد بن أحمد [ص 610 ح 3] الظاهر «عن».
باب ثواب إلخ
قوله: عن نصر بن سعيد، عن خال بن ماد [ص 612 ح 4] هذا السند بعينه مذكور في فهرست الشيخ، و فيه: عن النضر بن شعيب عن خالد بن ماد، و كذلك في النجاشي و أسانيد الفقيه، فما في الكتاب تصحيف، و اللّٰه أعلم. «ا م ن».
باب فضل القرآن
قوله: الحسن بن سيف [ص 622 ح 11] الظاهر «عن».
قوله: عنه عن أحمد بن بكر، عن صالح بن سليمان(1)[ص 623 ح 17] نسخة بدل أصحّ: عن بكر بن صالح، عن سليمان.
قوله: شَعر الشيطان مجتمعاً [ص 626 ح 21] نسخة بدل أصحّ: منجزاً.
باب النوادر
قوله: الحسين بن محمّد، عن عليّ بن محمّد [ص 630 ح 12] نسخة بدل أصحّ:
معلّى بن محمّد.
باب من تكره إلخ
قوله: عن بعض أصحابهما، عن محمّد بن مسلم و أبي حمزة [ص 641 ح 7] أمّا لفظ «أصحابهما» تصحيف(2)، و الأصل «أصحابنا» أو موضعه بعد محمّد بن مسلم و أبي حمزة.
باب العطاس و التسميت
قوله: يسمّته [ص 653 ح 1] تَسمِيتُ العاطس أن تقول: يرحمك اللّٰه، بالسين و الشين جميعاً. قال ثعلب: الاختيار بالسين؛ لأنّه مأخوذ من السَّمْت و هو القصد و المَحَجَّة. و قال أبو عبيد: الشين أعلى في كلامهم و أكثر(3).
قوله: فإذا رددت [655 ح 13] الظاهر ردّ.
باب الجلوس
قوله: أبو عبد الله [ص 661 ح 5] هو حسين بن محمّد الأشعريّ.
قوله: عن معلّى بن محمّد الوشّاء(1)[ص 661 ح 5] الظاهر عن الوشّاء. قد سبق هذا السند في آخر باب الصبر [ص 93 ح 25] و فيه: عن الوشّاء، كما هو الصواب.
باب الدعابة
قوله: عن واضحة [ص 664 ح 7] أي عن سنّ ظاهرة بالضحك.
تمّ ما رأيناه من حواشي مولانا محمّد أمين رحمه الله في هامش كتابه، و كتبنا ما كان فيه سنده و ما هو بخطّه إليه، و ما ظننّا أنّه خطّه قديماً حين قراءته على اُستاذه، و لم يكن في آخره سند، لا له و لا لغيره، و اللّٰه أعلم.
1) . في المصدر: عن الوشّاء.
شرح دعاى «يا من تُحَلُّ»
از مؤلّفى ناشناخته تحقيق: سيّد محمّد رضا حسينى
انسان، داراى اميال و كشش هاى فطرى گوناگونى است كه تمامى رفتارهاى فردى و اجتماعى او را در دو بعد مادّى و معنوى پوشش مى دهد. يكى از اين ميل ها دعاست. دعا، همان خواندن جمله هاى مأثور از پيامبران و امامان براى طلب آمرزش و يا برآوردن حاجات را گويند. ائمه معصوم عليهم السلام نيز همگام با سيرۀ انبيا، انس و الفت زايدالوصفى با دعا داشتند، به طورى كه حالت نيايش در همۀ كردارهاى اجتماعى و سياسى آنان، بروز و ظهور آشكارى داشت. ترديدى نيست كه ضبط و نگهدارى همۀ زمزمه هاى ائمه معصوم عليهم السلام، به دليل خلوت هاى معنوى و راز و رمزهاى خصوصى با حضرت حق، امكان پذير نبوده است؛ ما اصحاب سرّ آنان، برخى از ادعيه را به حافظه خويش سپرده اند و سپس كتابت كرده اند و از آن زمان به بعد، با همّت و سخت كوشى عالمان دين، به عنوان ميراثى عظيم و گران قدر به دست ما رسيده است؛ اما از آنجا كه سخنان
ائمه عليهم السلام، بطن هاى گوناگون دارد، غوّاصان گوهرشناسى را مى طلبد كه از سرِ عشق و دليرى، اين اقيانوس ناپيدا كرانه را غوّاصى كنند و راز و رمز كلمات آن بزرگان را باز شكافند و وجوه دلرباى عرفانى آن را شرح و تفسير كنند. شرح دعاى «يا من تحل»، از جملۀ اين دعاهاست كه متأسفانه با كاوش هايى كه انجام شد، نام شارح آن، همچنان نامعلوم است.
دعاى «يا من تحل»، ازجمله دعاهايى است كه در صحيفۀ سجاديه وجود دارد و به امام سيد الساجدين زين العابدين عليه السلام منسوب است، اما همان طور كه شارح آن مى گويد: ابن طاوس، در كتاب مهج الدعوات خود مى نويسد: اليسع بن حمزه قمى از اخذ و غصب اموال خود توسط وزير معتصم، نزد امام هادى عليه السلام شكايت برد. امام دستور داد كه اليسع، دعاى «يا من تحل» را بخواند تا از گرفتارى وزير معتصم رهايى يابد و در امورش گشايش گردد. او چنين كرد و چنان شد كه مى بايست.
دعايى كه ابن طاوس در مهج الدعوات بيان كرده، با دعاى موجود در صحيفۀ سجاديه، مقدارى متفاوت است كه دو سطر آن، جهت آگاهى بيشتر بيان مى شود: يا من تُحلّ بأسمائِهِ عُقَدُ المكارِه، و يا مَن يُفَلُّ بذِكرِه حَدُّ الشدائِد، و يا مَنْ يُدْعىٰ بِأسمائِهِ العِظامِ مِنْ ضِيقِ المَخْرجِ إلى مَحَلِّ الفَرَجِ....
اين شرح، شرح مزجى مختصرى است بر دعاى «يا من تحل»، كه از دعاهاى صحيفۀ سجاديه است. اين شرح، بيشتر به لغات پرداخته و در آغاز، خواص و منابع آن را بيان مى كند.
تصحيح اين رساله از روى دو نسخه انجام گرفته، بدين ترتيب:
نسخه الف، نسخۀ شمارۀ 3437 كتابخانۀ آية اللّٰه گلپايگانى. اين نسخه، داراى مقدمۀ طولانى اى است كه شارح در آن به فلسفه و اهمّيت دعاى «يا من تحل» مى پردازد. سپس شرح مذكور آمده است؛ ولى متأسفانه داراى كاستى هايى است كه به ناچار مى بايد از نسخۀ ديگر يارى جست.
نسخه ب، نسخۀ شمارۀ 1130 كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى. اين نسخه اگر چه بدون مقدمه است و از شرح دعاى «يا من تحل» آغاز مى شود، ليكن از نسخۀ «الف»، دقيق تر و صحيح تر به نظر مى رسد. لذا در تصحيح بخش اوّل رساله از نسخۀ «الف» استفاده گرديد و در تصحيح بخش دوم، بيشتر از نسخۀ «ب» بهره استفاده شده است.(1)
الف: نسخۀ مدرسۀ حجازى ها (امانتى در كتابخانه حضرت آيت اللّٰه گلپايگانى) شمارۀ 5928.
ب: كتابخانه دانشكده الهيات تهران، نسخه شمارۀ 681 د. ميراث حديث شيعه.
1) . شايان ذكر است كه دو نسخه ديگر از اين كتاب در دست است با اين مشخصات:
بسم الله الرحمن الرحيم
مقدمة الجيشِ جنود دعا و صدر الصدور عرض حاجت و مدّعا، حمد مجيب الدعواتى [را] سزاست، كه غايت شفقت بى غايت و نهايت مرحمت بلا نهايت، دلالت و ترغيب به دعا فرمود، كما قال: «اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ»(1)تا حاجتمندان را هرگاه به درگاهش، كف به سؤال و زبان به عرض حوايج و احوال گُشايند، به مفاتيح ادعيۀ وافيه، از گشايش ابواب خيرات محظوظ و به نگاهدارى از فِتن وافيه از رسيدن آفات و بليّات، محفوظ داشته، به مطالب و مآرب خود رسانَد و از خوان كرامت «أُجِيبُ دَعْوَةَ اَلدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ»(2)حلاوت اجابت، همه را چشانَد، «فله الحمد حمداً يوافى جليل نعمه و يكافى جزيل كرمه» و درود نامعدود و صلوات غير محدود بر پيشوا و قبلۀ اهل دعا، مِهتر و بهتر «من [دعا] إلى الله(3)دعا»، محرم درگاه «دنى فَتَدَلّٰى» محرم بارگاه «فَكٰانَ قٰابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنىٰ»(4)اعنى رسول امين و مقصود از آفرينش آسمان و زمين، ثمرۀ شجرۀ گلشن ايجاد و تكوين، خاتم الأنبياء و المرسلين، حبيب إله العالمين، محمد المصطفى و شمس فلك اصطفا كه صلات بر او موجب صلات و باعث اجابت دعوات و رفع درجات است - صلوات الله عليه و على آله الطيبين الطاهرين المعصومين إلى يوم الدين -.
و بعد، اشعۀ انوار اين مدّعا، بر پيشگاه انتباه هوشمندان آگاه، تابان است كه در اشتغال به دعا و طلب و سؤال از درگاه واهب العطايا، ارتقاى به درجات دوجهانى، و امتداد به سعادات جاودانى حاصل گردد و به يقين، استخلاصِ از شدايد و محن و خلاصِ از آفات و فتن بدون تشبّث به اذيال ائمۀ طاهرين به ادعيۀ مرويه از آل طه و يس روى نمى دهد. پس هركس را در حصول امانى و آمال و در صون از اعادى و نكال وبال، دايم اشتغال به دعا و تشبّث به اذيال ائمۀ هُدىٰ لازم و هر آينه، اين معنى مستلزم آن است كه پيوسته، به قدر مقدور، در تصحيح مبانى و فهم معانى ادعيۀ مأثوره، اهتمام تام و بذل و جهد تمام نمايد و دعاى حضرت سيّد الساجدين زين العابدين على بن الحسين - [صلوات اللّٰه] عليه و آبائه الطاهرين - كه به جهت ازالۀ هموم و رفع غموم، از آن معدن علوم حقانى، و مخزن اسرار عيان و نهانى، مروى، و در صحيفۀ شريفۀ كاملۀ مسمّا به «زبور آل رسول» مزبور است، چون اكثر اوقات، به قرائتش اشتغال مى نمود و هميشه اين داعى را در خاطر مكنون بود و پيوسته اين داعيه، سمير ضمير مى بود كه قدرى از اوقات را صرف ترجمۀ لغات و شرح بعضى از فقرات آن بنمايد و ادراك آن بنمايد و ادراك اين توفيق را سرمايۀ ادراك ديگر توفيقات نمايد تا در اين اوان كه از بركات امتثال فرمان بعضى از اخوان، اين توفيق يافت و به دريافت اين عطيۀ سنيّه شتافت، صورتى كه در پردۀ خيال مستور، بر صفحۀ ظهور روى نمود و «الاستعانة من الله الهادى ذى المن و الجود و هو الرءوف الودود» و قبل از شروع در مقصود، مناسب نمود كه بعضى از خواص و منافع اين دعاى بزرگوار، مذكور گردد. فوائد و منافع آن بسيار و زياده از آن است كه در حَيّز و حيطۀ شمار درآيد، و فضايل و فواضل آن، اكثر مما يعد و يحصى و يحصر و يستطاق است، چنانچه از كلمات، بنيانش پيدا و از فقرات واضحة الدلالاتش ظاهر و هويداست.
مواظبين به قرائتش را در تفريج كروب و تفريح قلوب، آثار بسيار عجيبه غريبه مشاهده و محسوس بوده، و مشتغلين به تلاوتش را انواع فيوضات و فتوحات روى
نموده، و خواندن آن به جهت امن وامان از پادشاهان و تقرّب به سوى ايشان و به جهت دفع بلا، و ظهور اعدا و خوف از فقر و ضيق صدر، مجرب است.
ابن طاوس - رحمة الله عليه - در كتاب مهج الدعوات ذكر نموده كه اليسع بن حمزة القمى به خدمت حضرت هادى عليه السلام شكايت نمود از آنچه از وزير معتصم به او رسيده بود، از اخذ و غصب اموال و خوف قتل و زبونى احوال. آن حضرت، در جواب او نوشت كه: «لا رَوْع اليك و لا بأس. بخوان خداى تعالى را به اين دعا كه خلاص گردانَد تو را از خوف وجود اعدا، و نجات دهد از آنچه واقع شده اى در آن، و بگردانَد از براى تو فرج و مخرجى. به درستى كه آل محمّد، دعا مى نمايند به اين دعا نزد اِشراف بلا و ظهور اعدا و تخوف فقر و ضيق صدر».
اليسع گويد كه دعا نمودم به اين دعا در اوّلِ روز، و اندك زمانى گذشت كه وزير آمد و مرا نزد او حاضر ساخت. چون نظرش بر من افتاد، تبسّم و شكفتگى نمود و امر به فكّ قيود و خلعت فاخر نمود. پس مرا نزديك به خود ساخت و به ملاطفت و عذرخواهى پرداخت و رد به من نمود تمامت آنچه را اخذ و غصب نموده بود از من، و رد نمود مرا به ناحيه اى كه متقلّد به امرِ آن بودم و اضافه نمود بدان. ناحيۀ مذكوره كه در حوالى آن مى بود.(1)
طريق خواندن اين دعا و هر دعايى، آن كه با طهارت و رو به قبله خوانده شود و اگر در صبح، مقارن طلوع آفتاب بخواند و قبل از خواندن آن، ده مرتبه قرائت سورۀ «إِذٰا جٰاءَ نَصْرُ اَللّٰهِ وَ اَلْفَتْحُ»(2)نمايد، اقرب به قبول و استجابت مسئول خواهد بود؛ چه، در اخبار از ائمۀ اطهار عليهم السلام وارد شده كه وقت طلوع آفتاب و بعد از قرائت قرآن، محلّ استجابت دعاست و وارد شده كه قرائت سورۀ فتح در صبح، ده مرتبه، موجب
برآمدن حاجت و مدّعاست - إن شاءالله الودود -. و هذا أوان الشروع فى المقصود.
اَللّٰهُمَّ. اكثر نسخ، بدون كلمۀ «اللهم» است و در بعض نسخ چون موجود بود، مبادرت به شرح آن لازم نمود.
اين كلمه در اصل، «يا الله» بوده و حذف «ياء» حرف ندا، جهت تعظيم نموده اند؛ چه در ندا، نوعى از سوء ادب است و گاهى كه حرف ندا با اسمى از اسماى الهى مذكور باشد، آن است كه به جهت رعايت ادب، بعد از تلفظ به حرف ندا به سكته فاصله نموده، تلفّظ به آن اسم مقدس نمايند، خصوصاً در «يا الله» كه سكتۀ مذكوره، ضرور است، من حيث اللفظ و المعنى، و عوض از «ياء» محذوفه، ميم مشدّده در آخر آن درآورده، «اللّهم» شد.
چنانچه بعضى از اهل عربيت گفته اند كه اين اسم، يعنى «الله»، مخصوص است به خواص چند كه در غير آن يافت نمى شود، به جهت امتياز آن از ساير اسما، مثل امتياز مسمّايش از ساير مسمّيات، و از آن جمله اين است كه حذف حرف ندا و عوض از آن، ازدياد «ميم» در آخر اسم منادا مى نمايند و ازاين جهت است كه جمع ميان حرف «ندا» و «ميم»، عوض از آن نمى نمايند تا جمع ميان عوض و معوض عنه نشود، مگر در حالت ضرورت كه در آن صورت، مجوّز است، كما قال الشاعر: «إنّي إذا ما حَدَثٌ أَ لمَّا أقول: يا اللّهُمَّ يا اللّهُمّا».(1)
و در بعض اخبار از سيّد ابرار - صلوات الله عليه و آله الاخيار - منقول است كه روزى به خانۀ فاطمه - صلوات الله عليها - درآمد. سر مبارك على عليه السلام را در دامن حضرت زهرا عليها السلام ديد. تبسّم نموده، فرمود: «اللّهم أصلح بينهما». مرتضى على عليه السلام سؤال نمود كه «يا رسول الله! ما هذا الميم في: اللهم؟». فرمود: يا على! وقتى كه حق تعالى خلق آدم نمود، امر فرمود ملائكه را به سجدۀ او و ساكن گردانيد او را در
1) . بيت، از امية بن ابى الصلت است (شرح ابن عقيل، ج 2، ص 265).
جنّت و مبعوث ساخت به سوى او جبرئيل را، از جهت تعظيم و اكرام او، و چون منزلت جبرئيل، پيش حق تعالى بر آدم معلوم گرديد، در دعاى خود مى گفت: «يا إلهى و إله جبرئيل! حق تعالى خطاب فرمود به او كه: «يا آدم! اگر تمامت عمرِ دنيا يابى و بخوانى مرا بدين عنوان، فارغ نخواهى گشت از ذكر ملائكه و تعداد ايشان. يا آدم! آيا تعليم نمايم تو را حرفى كه جامع باشد همۀ اسماى اوّلين و آخرين را تا روز قيامت؟» حضرت آدم گفت: «بلى، يا رب!». حق تعالى فرمود: «بگو: اللهم يا آدم. به درستى كه «الله»، اسم اعظم است و هر كه منازعه نمايد مرا در آن اسم، ملعون است و «ميم»، اسم است از براى هر چيزى كه خلق كرده ام و خلق خواهم كرد تا روز قيامت. هرگاه بگويى آن را، پس ذكر نموده باشى مرا به جميع اسماى من و ذكر نموده باشى جميع آن كسانى را كه خلق خواهم نمود تا روز قيامت، اسماً فَاِسماً». پس حضرت آدم گفت: «اللهم لك الحمد!». حق تعالى فرمود كه: «يا آدم! اَ تَدْرى مٰا ثَواب مَنْ قٰالَ هٰذا؟» گفت: «انعام فرما به تعليم آن بر من اى پروردگار من!». فرمود كه: «بنويسم از براى او به هر اسمى حسنه، و بيامرزم از براى او خطيّه، و رفع گردانم از براى او درجه». پس افتاد آدم به سجده و گفت: «اللّٰهُمّ ارْحَمْنى». حق تعالى فرمود كه: «قد فعلت ذلك يا آدم» و آن است قول او كه «فَتَلَقّٰى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمٰاتٍ فَتٰابَ عَلَيْهِ»(1)پس تعليم نمود مر آدم را تمامت اسما را در حرف واحد و آن، «ميم» است.
و اهل لغت در لفظ «الله»(2)اختلاف نموده اند، همچنان كه كافّۀ عقلا و عامّه اذكيا، در كُنه ذات و حقيقت صفات خدا از جهت احتجاب و استتار او - جلّ و علا - به انوار عظمت و كبريا، واله و حيران اند در لفظ «الله» كه عَلَم است از براى آن ذات مستجمع جميع صفات كمال و نعوت جلال. نيز واله و حيران اند كه گويا اشعّۀ انوار بر او عكس
انداخته و لمعه از آن آثار بر او تافته.
جماعتى بر آن اند كه عِبرى است، معرّب شده به واسطۀ آن كه يهود و نصارى «اِلاها» مى گفته اند. عربان، حذف «الف» اخيره نموده اند و «الله» گفته اند، چنانچه در لفظ «نور» و «روح» و «يوم» كه در لغت عبرانى «نورا» و «روحا» و «يوما» بوده، حذف «الف» به جهت تخفيف نموده اند.
و بعضى گفته اند كه در لغت عبرانى «لاها» بوده. عربان، بعد از حذف «الف» اخيره و ادخال «الف لام» و ادغام «لام» اوّلى در ثانيه، «الله» گفته اند.
و طايفه اى بر آن اند كه عربى است و اين قول را اقوى دانند و در اصل آن، چند وجه گفته اند.
از آن جمله، اينجا دو وجه مذكور مى شود:
اول آن كه اصلش «اَلالِه» بوده، مشتق از «إله» به معنى تحيّر از جهت تحيّر عقول در كنه ذات او - جلّ و علا -.
يا از «اَلِهَ» به معنى فرع و «لَجٰا» از جهت بودن او - جلّ شأنه - پناه اهل فزع و ملجأ صاحب جزع، بعد از تخفيف همزه به نقل حركت آن به «لام» ساكن ما قبل و حذفش و تعويض «الف لام» تعريف از آن و اعتبار حركت عارضيه جارى مجراى اصليه و ادغام «لام» اولى در ثانيه «اللّه» شد.
دوم آن كه اصلش «هاء» كنايه از غايب بوده، به واسطۀ آن كه نزد ارباب بصر، چون پيوسته موجودى غايب از نظر ثابت بوده اشاره به آن به «هاء» كنايه از غايب نموده اند، بعد از آن، «لام» مُلك به جهت مالكيت و خالقيت او مر اشيا را زياده نموده شد. بعد از آن، «الف لامِ» تعريف جهت تعظيم زياد و تفخيم آن به جهت تأكيد اين معنى نموده، «الله» شد؛ يعنى: اى پروردگارِ همۀ اوّلين و آخرين.
يا مَنْ تُحَلُّ بِه عُقَدُ الْمَكارِهِ. «يا»، حرف ندا و «مَنْ». اسم موصول منادا و «تُحَلُّ» صلۀ موصول و ضمير «به» عايد است به موصول و «عُقَدُ»، جمع «عقده» است، به معنى گره
و بستگى، و «مكاره»، جمع «مكروه» است، به معنى ناخوشى؛ يعنى: اى آن كه گشوده و منحل مى گردد به او بستگى ها و گره هاى مكروهات و ناخوشى ها.
وَ يا مَنْ يُفْثَأُ بِهِ حَدُّ الشَّدائدِ. «يفثأ»، به معنى «يسكن» است يقال «فثأت القدر اذا سكنت غليانها بالماء»؛(1)يعنى: و اى آن كه فرو نشانده مى شود به او حدّت و شدّت شدايد.
وَ يا مَنْ يُلْتَمَسُ مِنْهُ الْمَخْرَجُ إلى رَوْحِ الْفَرَجِ. التماس به حسب حقيقت، طلب مساوى است از مساوى، على سبيل التساوى، بدون استعلا و بدون تضرّع و انكسار، و گاه مستعمل مى شود، مجازاً به معنى سؤال و دعا كه طلب ادنى است از اعلا به طريق تضرّع و انكسار و اينجا اين معنى مراد است و استعمال هر يك از التماس و سؤال موضع ديگرى به واسطۀ اقتضا مقام، و دلالت ظاهر بر مرام، امرى است شايع بين «الانام» و «مَخْرَجَ» مصدر ميمى است به معنى خروج و بيرون رفتن، و روح، به معنى راحت و استراحت است چنانچه از ابن عبّاس(2)در آيۀ «فروح و ريحان»(3)منقول است؛ يعنى: و اى آن كه طلب كرده مى شود از او به در شدن از تنگناىِ غم به سوى ساحت راحتِ فرح و شادى.
ذَلَّتْ لِقُدْرَتِكَ الصِّعابُ وَ تَسَبَّبَتْ بِلُطْفِكَ الْاَسبابُ. «ذل»، مصدرش «ذِل» به كسر ذال آيد، به معنى نرم و آسان شدن و «ذُل» به ضمّ ذال آيد، مثل «ذلّت» و «مذلّت»، به معنى هوان و خوار شدن و «ذِل»، مأخوذ از اوّل را در غير انسان، استعمال نمايند و موصوف به آن را «ذلول» گويند و مأخوذ از ثانى را در انسان، استعمال نمايند [و موصوف به آن ذليل است] و در اين فقره، مأخوذ است از اوّل، نه از ثانى و هر دو از باب «ضَرَبَ يَضْرِبُ» است و «تسبّب»، مطاوع به سبب است، به معنى سبب گرديدن به تقدير «سبّبت الأسباب فتسبّبت»؛ يعنى: نرم و آسان شده است مر قدرت تو را
سختى ها، و سبب گرديده است به لطف و مرحمت تو سبب ها.
وَ جَرىٰ بِقُدْرَتِكَ الْقَضاءُ. «قضا» عبارت است از حكم و فرمان الهى بر وفق مصالح و دواعى و متعلّق حكم در افعال الهى، وجود و تكوّن آن افعال است و در افعال عباد، ثواب و عقاب مترتّب بر آن در دنيا و عقبا، يعنى: و جارى شده است به قدرت كاملۀ تو قضا، و فرمان ردّ و تأخير آن نتوان نمود كه: «لا رادّ لقضائه و لا معقّب لحكمه».
مَضَتْ على إرادَتِكَ الْاَشْياءُ. «على»، نهجى است، يعنى: و گذشته و امضا يافته بر نهج ارادۀ تو اشيا، و مراد به اشيا با افعال خالق است، خاصه، و بنابراين، تعلّق اراده و مضى اشيا بر نهج اراده، به معنى ايجاد اشيا و رضا به آن خواهد بود؛ چه، افعال واجب تعالى، تمامْ خيرات و مبرّات است كه واقع اند بر وجه مصالح در حكم. يا مراد، تمامت افعال خالق و مخلوق است و بنابراين معنى، تعلّق اراده و مضى بر نهج اراده در افعال خالق به معنى اى است كه مذكور شد و در افعال عباد، عبارت است از صدور افعال از ايشان بر سبيل اختيار، نه به طريق جبر و اجبار.
فَهِىَ بِمَشِيَّتِكَ دُونَ قَوْلِكَ مُؤْتَمِرَةٌ وَ بِاِرادَتِكَ دُونَ نَهْيِكَ مُنْزَجِرَةٌ «فاء» عاطفه است، مفيد حصول. مضمون جملۀ اخيره، عقيب مضمون جمله اولى بلا مهلت و تراخى و سببى است، اشاره به ترتّب ايتمار و فرمانبردارى اشيا بر جريان قضا و فرمان و مضى بر نهج اراده و عدم تخلّف؛ از آنچه «فاء» سببى فائى را گويند كه افادۀ عليّت سابق و ترتّب لاحق بر سابق، مثل «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللّٰهَ أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَتُصْبِحُ اَلْأَرْضُ مُخْضَرَّةً»(1)كه اِخضرار و سبز گرديدن ارض، مترتّب است بر انزال ماء از سما و انزال ماء از سما، سبب آن است و در اين صورت، «فاء» تفريع و «فاء» نتيجه اش گويند، به واسطۀ آن كه مدخول آن، متفرّع است بر سابق و نتيجۀ سابق است و تنافى بين السببيّة و العاطفه نيست، همچنان كه ملازمت بينهما، بلكه گاه مجتمع مى باشند، مثل اين فقرۀ شريفه و
1) . سورۀ حج، آيۀ 63.
مثل آيۀ كريمه مذكوره و مثل: «يقوم زيد فيغضب عمرو» و گاه مفارق مى باشد، مثل:
«زيد فاضل، فأكرمه» يا افادۀ علّيت لاحق و ترتّب سابق بر لاحق نمايد و در اين صورت، «فاء» تعليلش [نيز] گويند و به معنى «لام» اجل و تعليل است، مثل: «أكرم فلاناً فإنّه عالم» و مشيّت مصدر شاء، يشاء است. اين مطلب، علم يعلم به معنى خواستن و اراده نمودن و با اراده دو لفظاند، متساوق به يك معنى و اراده، صفتى است كه مخصّص احد طرفين مقدور است به وقوع و اين صفت، در واجب تعالى، عين علم به اصلح است، چنانچه در محلّش مبين گشته، «خلافاً للأشاعره» كه مغاير علم و هر يك از صفات را زايد بر ذات دانند و كلمۀ «دون»، در اصل، موضوع است از براى تفاوتى كه به حسب مكان بين الشيئين باشد، چنانچه گويند: «هذا دون ذاك».
وقتى كه احط مكاناً باشد از آن ديگرى به قدر كمى، و مبنى مى باشد اين كلمه از قرب كثير و انحطاط قليل.(1)استعاره نموده اند آن را از آن معنى براى تفاوت در مراتب و احوال، چنانچه گويند: «هذا دون ذاك فى العلم و الشرف».(2)
و استعمال در اين معنى اكثر شيوعاً است از استعمال در معنى اصلى. بعد از آن، مستعمل شده در هر تجاوز از حدّى به حدّى و تخطّى حكمى به حكمى و ملاحظه و اعتبار تفاوت و انحطاط. چنانچه گويند: «المال مختص بزيد دون عمرو» و وقتى كه تخطّى و تجاوز از عمرو نموده باشد و نصب آن بر حالتى است از ضمير مستتر در مؤتمره كه راجع است به اشيا و عامل در حال مؤتمره است كه مؤخّر واقع شده، يعنى: پس اشيا به مشيّت تو در حالتى كه متجاوزند، قول تو را مؤتمرند و به ارادۀ تو در حالتى كه متجاوزند، نهى تو را منزجرند، مراد آن است كه به مجرّد اراده و محض خواست تو بى گفتن لفظ «كن»، فرمان بردارند و به محض خواهش تو بى كلمۀ «لا تكن»
منزجر و ممنوع اند و احتمال دارد كه نصبش بر ظرفيت باشد نه بر حاليّت، هر چند بالفعل، خالى است از معنى ظرفيت و حال واقعيت است و اين، مبتنى است بر آن كه ظروف عاليه أم الظرفيه باشد؛ يعنى از ظروفى باشد كه مستتر ظرف مستعمل مى باشد، چه از شأن ظروف غالبه أم الظرفيه است كه با انتقال از ظرفيت و عدم بقاى بر ظرفيت، باقى بر حكم آن توانند بود، مثل «لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ»(1)بر تقدير قرائت نصب على بعض الوجوه كه با فاعليت منصوب است بر ظرفيت و اين نحو نصب را، نصب بر حكايت از حالت ظرفيت گويند و محتمل است «دون» به معنى «عند» باشد، يعنى به معنى نزد باشد در كتاب ها. وى گفته است: «دون» نزد، «دونك» نزد تو و معنى، آن باشد كه چيزها به حسب خواهش تو نزد گفتن تو و امر كردن تو فرمان بردارند و بر وفق ارادۀ تو نزد نهى كردن تو منزجر و ممنوع اند؛ يعنى تخلّف از امر و نهى تو نمى نمايند، چنانچه در سورۀ نحل مى فرمايد: «إِنَّمٰا قَوْلُنٰا لِشَيْءٍ إِذٰا أَرَدْنٰاهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»(2).
اَنْتَ الْمَدْعُوُّ لِلْمُهِمّٰاتِ وَ اَنْتَ الْمَفْزَعُ فِى الْمُلِمّاتِ. «مُهِمّات»، جمع «مُهمّة» است و «مهمة»، امر شديدى است كه مورث همّ و حُزن گردد و انسان را بر هَمّ و حُزن دارد، گويند: «همّك ما أهمّك»؛ يعنى: «إذا بك ما أحزنك و حملك على الحزن» و در قول خداى تعالى كه [مى فرمايد]: «وَ طٰائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ» /(3)گفته اند: اى «حملتهم على الهَمّ»، و «ملمّات»، جمع «ملمه» است و ملمه، نازلۀ از نوازل دهر و روزگار را گويند كه بر انسان نزول نمايد و فرود آيد؛ يعنى تويى خوانده شده به جهت كارهاى سخت و دشوار، و تويى ملجأ و پناه در هنگام فرود آمدن مصيبت ها و بلاها.
لا يَنْدَفِعُ مِنهٰا إلاّ مٰا دَفَعْتَ. يعنى: دفع نمى شود از آن مصيبت ها و سختى ها، مگر آنچه تو دفع كنى و بازدارى.
وَ لا يَنْكَشِفُ منها إلاّ مٰا كَشَفْتَ. [يعنى:] و برداشته و بر طرف نمى شود از آنها، مگر آنچه تو برطرف كنى و بردارى.
وَ قَدْ نَزَلَ بىٖ - يا رَبِّ - مٰا قَدْ تَكأّدَني ثِقْلُهُ رَبَّ، چنانچه راغب اصفهانى(1)تحقيق نموده، در اصلْ مصدر بوده، به معنى تربيت شىء به تدريج، حالاً و فحالاً إلى حَرّ التهام، استعاره شده از براى فاعل و مربى شىء را «رب» گويند و اطلاق آن بر غير خدا، على اطلاقه، جايز و روا نيست، كم يا اضافه؛ همچنان كه در لغت فارسى، خدا را اطلاق بر غير نمى نمايند، كما آن كه تركيب يابد با غير، مثل خداوندگار و خداوند دارد، غير آن، و در كلمۀ «يا رب» [كه در اصل «يا ربّى» بوده با ياى متكلم]، پنج وجه جايز است:
«يا رَبِّ»، به كسر باء موحده و اسقاط ياى متكلّم.
و «يا رَبُّ» با اسقاط ياء و به رفع باء موحده.
و «يا ربّى» به اتيان و به اسكان ياء متكلّم.
و «يا ربَّى» به فتح ياء متكلم.
و «يا ربّاه» به الف منقلب از «ياء» متكلّم و تبديل كسرۀ ما قبل آن به فتحه و الحاق هاء ساكنه، جهت سكت وقفاً و وصلاً.
و «تكأّدنى ثقله» به معنى شقّ على ثقله است، چنانچه ابن اثير در كتاب نهايه گفته است:(2)«و فى حديث الدعاء: وَ لاَ يتَكَاءدُك عَفْوٌ عَنْ مُذْنب، اى لَا يَصْعُبْ عَلَيْكَ وَ يَشُقّ وَ مِنه العَقَبة الكَئود: أى الشّاقة»؛ يعنى: و به درستى كه فرود آمده است به من اى پروردگار من! خبرى كه دشوار و شاق است بر من، ثقل و گرانى آن.
وَ اَلَمَّ بي مٰا قَدْ بَهظَنٖي حَمْلُهُ. اين فقره، مرادف فقرۀ اوّلى و به منزلۀ تفسير و تأكيد است مر او را و «بهظنى» به ظاء معجمه، مثل «بهضنى» به ضاد معجمه، چنانچه در
بعضى نسخ واقع است، به معنى «اثقلتنى»(1)است، يعنى: و فرود آمده است به من چيزى كه به تحقيق، گران و سنگين گردانيده است مرا بر داشتن آن.
وَ بِقُدْرَتِكَ أوْرَدتَهُ عَلىَّ وَ بِسُلْطٰانِكَ وَجَّهْتَهُ إلَىَّ. يعنى به قدرت خود، وارد ساخته آن را بر من و به تسلّط و قهر و غلبۀ(2)خود، متوجه ساخته آن را به جانب من.
فَلا مُصْدِرَ لِمٰا أوْرَدْتَ وَ لا صارِف لِمٰا وَجَّهْتَ. كلمۀ «فا» در مصدر، «فاء» فصيحه است كه قسمى از «فاء» سببى(3)و «فاء» فصيحه، بنا بر آنچه از كلام كشّاف مستفاد مى شود و اكثر برآن اند «فايى» را گويند مفصح، يعنى مخبر باشد از شرطى محذوف و متعلّق باشد به شرطى محذوف، كما فى قول الشاعر:
قالوا خراسان أقصى ما يراد بنا *** ثمّ القفول فقد جئنا خراسانا.
يعنى هرگاه به قدرت كاملۀ خود وارد ساخته باشى آن امر را بر من و به قهر و غلبۀ(4)خود، متوجه ساخته باشى آن را به من، پس نيست بازگرداننده، مر چيزى را كه تو وارد ساخته اى، و نيست گرداننده، مر چيزى را كه تو متوجه ساخته اى. از علامه تفتازانى منقول است كه معنى فاء فصيحه به لغت فارسيه،(5)«اينك» است و كلمۀ اينك را در آن لغت، به جاى «فاء» فصيحه استعمال نمايند چنانچه در اين شعر:
گفتى كه به وصل تو بسپارم اين *** اينك من اينك تو و اينك موصل
وَ لا فاتِحَ لِمٰا اَغْلَقْتَ وَ لا مُغْلِقَ لِمٰا فَتَحْتَ. و نيست گشاينده، مر چيزى را كه تو بسته [ى] و نيست بستنده، مر چيزى را كه تو گشوده اى.
وَ لا مُيَسِّرَ لِمٰا عَسَّرْتَ وَ لا ناصِرَ لِمَنْ خَذَلْتَ. و نيست آسان كننده هر چيزى را كه تو دشوار كرده اى، و نيست يارى كننده، مر كسى را كه تو مخذول و خوار ساخته اى.
فَصَلِّ عَلىٰ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ افْتَحُ لي - يا رَبِّ - بٰابَ الْفَرَجِ بِطَولِكَ. كلمۀ «فاء» در اين فقره نيز «فاء» فصيحه است و صلات در اصل لغت، به معنى دعاست، يعنى طلب رحمت است و در عين نسبت به جناب كبرياى بارى تعالى، از معنى طلب و مجرّد، معنى رحمت از آن اراده نمايند؛ يعنى: و هرگاه امر، چنين است و ازمّۀ امور، تمام به يد قدرت توست و هر چيزى را كه تو وارد ساخته باشى، مصدرى نيست، و چيزى را كه تو بسته باشى، فاتحى نيست، و چيزى را كه تو دشوار كرده باشى، آسان كننده اى نيست، و كسى را كه تو مخذول ساخته باشى، يارى كننده اى نيست، پس رحمت كن بر محمد و آل محمد و بگشاى براى من اى پروردگار من! درِ راحت و شادى را به فضل و احسان خود.
ابن اثير در كتاب نهاية اللغة گفته است كه معنى «اللهم صل على محمّد» اين است كه عظيم گردان او را در دنيا به اعلاى ذكر و اظهار دعوت و ابقاى شريعت و در آخرت به تشفيع در امّت و تضعيف اجر و ازدياد مثوبت. انتهى.(1)
و گفته اند كه فايدۀ اين مقال و غايت اين مطلب و سؤال، راجع گردد به مصلى و طالب صلات بر آن حضرت، به واسطۀ آن كه حضرت ذوالجلال و بخشندۀ متعال، اعطا فرموده نبىّ خود را از مراتب قرب و منزلت و معارج رفعت و عزّت چيزى را كه فوق آن متصوّر نيست و اثر نمى نمايد در آن صلات مصلّى و دعاى داعى.
و ايضاً در نهايه گفته است كه بعضى گفته اند كه چون حضرت حق - سبحانه و تعالى - امر فرموده ما را به صلوات بر پيغمبر و قدرى كه واجب و لايق به حال آن حضرت باشد، از ما متمشى نمى تواند شد حواله آن به خدا. و استدعا از خدا مى نمايم
1) . النهاية، ج 3، ص 50.
كه: «اللهم صل على محمد لأنك أعلم بما يليق».
وَ اكْسِرْ عَنّى سُلْطٰانَ الْهَمِّ بِحَوْلِكَ. [هم، اندوه و آن كيفيتى است نفسانى كه عارض گردد و نفْس انسان را دايم از جهت امور ناخوش ناملايم، يعنى]: و بشكن از من سلطنت و غلبۀ اندوه را به حول و قوّت خود.
وَ أنلنى حُسْنَ النَّظَرِ فيمٰا شَكَوْتُ. «اناله» در لغت به معنى اعطاست و مراد به حسن النظر مى تواند بود كه لطف و مرحمت الهى باشد، چنانچه ابن اثير در حديث: «انّ الله لا ينظر إلى صوركم و أموالكم و لكن ينظر إلى قلوبكم و أعمالكم»(1)گفته است كه معنى «النظر هاهنا الاختيار و الرحمة و العطف»، يعنى: اعطا كن و برسان به من [نظر] نيكويى خود را، يعنى لطف و مرحمت خود را در آنچه شِكوه كردم.
وَ أذِقْنى حَلاٰوَةَ الصُّنْعِ فيما سَألْتُ. «الصنع»، به معنى «الاحسان يقال: اصطنعت عند فلان صَنِيعة، أى أحسنت الله»؛ يعنى: بچشان مرا شيرينى احسان در آنچه طلب كردم.
وَ هَبْ لي منْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَ فَرَجاً هَنيئاً. يعنى: و ببخش مرا از نزد خود، رحمت و راحتى كه گوارَنده باشد و بى مشقّت، حاصل شود.
وَ اجْعَلْ لىٖ مِنْ عِنْدِكَ مَخْرَجاً وَحِيّاً. يعنى: و بگردان از براى من از نزديك خود بيرون آمدن، نيز يعنى از اين نازله و بليّه.
وَ لا تَشْغَلنى بِالاِهْتمامِ عَنْ تَعاهُدِ فُرُوضِكَ وَ اسْتِعْمالِ سُنَّتِكَ. اهتمام، اندوه خوردن، مأخوذ است از «هم»، و «هم» چنانچه گذشت، كيفيتى است نفسانى كه عارض شود نفس انسانى را دايم به سبب امور ناخوش غير ملايم. يعنى: و مشغول مگردان و بازمدار مرا به سبب اندوهناك شدن و غم خوردن(2)از محافظت بر وظايف فرايض و رعايت جانب واجبات و تأديۀ آنها بر وجه لايق و سزاوار و از قيام و عمل به نوافل و
مستحبات و اتيان به سنن و آداب.
شيخ شهيد - عليه الرحمه - در كتاب ذكرى، ذكر كرده كه «قد تترك النافلة لعذر و منه الهم و الغم».(1)
و از حضرت امام موسى كاظم عليه السلام روايت مى نمايد كه آن حضرت، ترك نافله مى فرمود، هرگاه مهموم مى بود(2)و از حضرت امام رضا عليه السلام روايت نمايد كه ترك نافله مى نمود، هرگاه مغموم مى بود.(3)
و كلام حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام كه مى فرمايد: «إن للقلوب إقبالا و إدباراً فاذا اقبلت، فاحملوها على النوافل و اذا ادبرت فاقتصروا على الفرائض» نيز ناطق است به آنچه در ذكرى ذكر نموده و فرق ميان «هم» و «غم» بر اين وجه كرده كه «هم» آن است كه به جهت بيم و خوف، از امر ناملايم آينده روى دهد، و غم آن است كه به جهت امور ناخوش گذشته، عارض شود و بعضى بدين منوال كرده اند كه «هم»، آن است كه در ازالۀ آن، آدمى را قدرتى باشد، مثل: افلاس و غير آن، و «غم» آن است كه در ازالۀ آن، قدرتى نداشته باشد، مثل موت دوستان و فرزندان؛ و جماعتى گويند كه «هم» آن است كه سبب عروض آن معلوم نباشد و «غم» آن است كه سببش معلوم و ظاهر باشد [و از بعضى ظاهر مى شود كه رديف هم و به يك معنى باشند].
فَقَدْ ضِقْتُ لِمٰا نَزَلَ بي يا رَبِّ ذَرْعاً. «فاء» از براى تعليل است به معنى «لام» و كلام در «قوة فإنّى قد ضقت» و «فاء» تعليل فائى را گويند كه مابعدش سبب ما قبل باشد، به عكس «تفريع»، مثل «اخرج فانك رجيم»(4)«و أكرم زيداً فانّه فاضل» و اين، قسمى
1) . الذكرى، ص 116 (الباب الثامن عشر).
2) . علىّ بن أسباط أنّ: الكاظم عليه السلام كان إذا اهْتمَّ تَرَك النافلة» (ذكرى، باب صلاة نوافل).
3) . و عن معمر بن خلّاد عن الرضا عليه السلام مثله الاّ أنّه قال: اذا اعتم و الفرق بينهما ان الغم لما مضى و الهمّ لما يأتى.
4) . سورۀ حجر، آيه 34: «فاخرج منها فإنّك رجيم».
است از «فاء» سببى، چنانچه سابق اشاره به آن شد و «ذرعاً» تميز در نسبت به فاعل و در معنى فاعل است به معنى «ضاق ذراعى»، مثل: «طاب زيد نفسا»؛ يعنى: «طاب نفس زيد» و «ذرع» در لغت، به معنى وسع و طاقت است و ضيق و تنگى. ذرع، كنايه است از عدم طاقت، يعنى: اعطا فرما آنچه را طلب كردم، به واسطۀ آن كه به تحقيق تنگ دل و بى طاقت شده ام از آنچه نازل شده، فرود آمده به من اى پروردگار من!
وَ امْتَلأتُ بِحَمْلِ مٰا حَدَثَ عَلَىَّ هَمّاً. «امتلأ»، به معنى پرشدن و «با» در «بحمل ما حدث علىَّ همّاً» سبب است و تعديۀ حدث به على به تضمين معنى غلبه و استيلا است و «همّا»، منصوب است به نزع خافض و مفعول «امتلأت» است، به واسطۀ حرف «جر» مقدّر به تقدير «امتلأت من الهمّ» در كلام حذف و ايصال شده [مثل «و اختار موسى قومه»(1)بتقدير من قومه]؛ يعنى: پر شده ام به سبب حمل چيزى كه حادث و مستولى شده است بر من از هم، و محتمل است كه «همّاً» نيز مثل «ذرعاً»، تميز در نسبت به فاعل باشد؛ ليكن «ذرعاً»، تميز است از نفْس فعل مذكور و در معنى فاعل است، مر فعل مذكور را و «همّاً»، تميز است از فعل مذكور، و چون صلاحيت فاعليت [نسبت] به فعل مذكور ندارد، از جهت آن كه هم مالى مى باشد نه ممتلى در معنى فاعل است مر ملاقى فعل مذكور را در اشتقاق؛ يعنى فاعل است از «ملأ» و اين كافى است در فاعليت تميز در نسبت، چنانچه اهل عربيت، تحقيق و تصريح نموده اند كه هرگاه تميز در نسبت، نسبت به فعل مذكور صلاحيت فاعليه نداشته باشد، كافى است صلاحيت فاعليت آن نسبت به ملاقى فعل مذكور [در اشتقاق]، مثل: «امتلأ الإناء ماء» و مثل «و فجّرنا الأرض عيوناً»(2)كه «ماءً» و «عيونا» در معنى فاعل «ملأ» و فاعل «انفجر» اند، نه فاعل «امتلأ» و فاعل «فجّر».
حاصل اين مقال آن كه كافى است در فاعليت تميز در نسبت كه بعد از تحويل فعل لازم به متعدى يا متعدى به لازم فاعل تواند بود، چنانچه «ماء» در «امتلأ الإناء ماء» بعد از تحويل «امتلأ» «بملإ» و «عيونا» در «و فجّرنا الأرض عيوناً» بعد از تحويل ب «انفجر»، فاعل توانند بود.
و بعض از ائمۀ نحو تصريح كرده اند به آن كه كافى است در فاعليت، تميز فاعليت مجازى، مثل «اولئك شرٌّ مكاناً و أضل سبيلاً»(1)كه «مكاناً» و «سبيلاً»، تميز در نسبت و فاعل مجازى اند، نظر به شرّ و ضلال و نسبت شرّ و ضلال به مكان و طريق به اعتبار ثبوت شرّ و ضلالت [است مر] متمكن و سالك [ب] طريق را و بنابراين، مى تواند بود كه نسبت «امتلأ»، «بهم» و فاعليت «هَم»، مر او را مجازاً باشد، به اعتبار ثبوت آن از براى صاحب «هم» و محتمل است كه «هَمّاً»، منصوب باشد بر مفعوليت از مصدر، اعنى كلمۀ حمل و اضافه [حملى را اضافه] مصدر به فاعل [باشد] و در اين صورت، معنى چنين خواهد بود كه ممتلى و پُر شده ام به سبب حمل كردن چيزى كه حادث شده بر من هم را و بنابراين احتمال كلمه «علىَّ»، صله «حمل» است، چنانچه بر احتمالين اوّلين متعلق به «حدث» است، به تضمين معنى غلبه و استيلا.
وَ اَنْتَ القادِرُ عَلى كَشفِ مٰا مُنيتُ بِه. «واو»، واوِ حاليه است، [يعنى:] و حال آن كه تو قادرى بر رفع و برداشتن آنچه مبتلا شده ام به آن.
وَ دَفْعِ مٰا وَقَعْتُ فيهِ. [يعنى:] و قادرى بر دفع و برطرف ساختن آنچه افتاده ام در آن.
فَافْعَلْ بىٖ ذلِكَ وَ إنْ لَمْ أسْتَوْجِبْهُ مِنْك يا ذَا الْعَرْشِ اَلْعظِيم. يعنى: پس بكن با من به محض تفضّل اين كار خود، يعنى كشف و ازاله هموم و غموم و دفع بلايا، و اگرچه نيستم من سزاوار آن از جانب تو اى خدا و صاحب عرش عظيم.
1) . سورۀ مائده، آيۀ 60: «أُولٰئِكَ شَرٌّ مَكٰاناً وَ أَضَلُّ عَنْ سَوٰاءِ اَلسَّبِيلِ».
اجازات
اجازۀ ملّا أحمد نراقى به ملّا على آرانى
شرح الأحوال من البداية إلى المآل ملّا على آرانى (1244 ق)
اجازۀ ملّا احمد نراقى به ملّا على آرانى
على صدرايى خويى
آيت حق، ملّا احمد نراقى كاشانى (م 1245 ق) و پدر گرامى اش ملّا مهدى (م 1209 ق)، از دانشمندان جامع الأطراف سدۀ سيزدهم هجرى هستند. اين دو فرزانه، در: فقه، اصول، فلسفه، عرفان، رياضيات، نجوم، علوم غريبه، ادبيات، معمّا و ديگر علوم رايج در آن دوران، تبحّر داشته اند و در هر يك، آثارى از خود بر جاى گذارده اند.
در اينجا به اقتضاى فرصت و اداى دَين، اجازۀ ملّا احمد نراقى به ملّا على آرانى، پيشكش ارباب فضل مى گردد.
نام كامل وى ملّا أحمد بن مهدى بن ابو ذر نراقى متخلّص به «صفايى» است. نراقى در سال 1245 ق بدرود حيات گفته و شرح حال وى در مصادر متعدّد آمده و در اينجا نياز به تكرار نيست.
ملّا محمّد على آرانى (1177-1244 ق)، يكى از شاگردان زبدۀ ملّا احمد نراقى است. شرح حال مفصّل وى - كه خود تحرير نموده -، در همين شمارۀ ميراث حديث شيعه و پس از اين اجازه، درج خواهد شد. او مدّت ها در نراق، خدمت ملّا احمد نراقى تلمّذ نموده و در زندگى نامۀ خودنوشتش در موارد متعدد از وى ياد نموده است.
نراقى نيز اجازۀ مبسوطى به وى داده كه از آن، شدّت عنايتش به آرانى، كاملاً مشهود است. اين اجازه در ذى قعدۀ 1217 ق، صادر شده و نسخۀ آن، در ضمن مجموعۀ رسائل آرانى بوده كه به عنايت استاد علّامه عبد الحسين حايرى، در اختيار نگارنده قرار گرفت.
متن اين اجازه در پى مى آيد:
تصویر
تصویر
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد الله رافع درجات العلماء و جاعلهم ورثة الأنبياء و نواب الأئمّة الأصفياء، و خلفاء الخلفاء، و مفضّل مدادهم على دماء الشهداء، و الصلاة و السلام على رسوله محمّد المبعوث بالشريعة الغراء و الحنيفيّة البيضاء، والد الهداة الاُمناء و الولاة الأدلّاء.
أمّا بعد، فيقول المحتاج إلى عفو ربّه الباقي أحمد بن محمّد مهدي بن أبي ذرّ النراقي: إنّ من فضل اللّٰه على العباد، أن سهّل لهم سبيل الرشاد، و أبان لهم طريق السداد، و سنّ لهم الشرائع و الأحكام، و بيّن لهم الحلال و الحرام، ثمّ جعل لحفظ دينه و أحكام شريعته علماء، و لأنبيائه و حججه خلفاء، فكم من ذائب بدنه لطلب العلى، و تاركِ وطنه لنيل المنى، و كم من دافع عن عينه الكرى، و الناس يرقدون لطلب الهدى، و مانع عن نفسه الهوى، و القوم يطربون للوصول إلى مراتب الحجى، فللّه درّهم! إذ عرفوا من قدر العلم ما عرفوا، و صرفوا إليه من وجوه هممهم ما صرفوا، و شكّر اللّٰه سعيهم إذ سهروا في الليالي الدياجر، و ظمئوا في ظماء الهواجر، و كان ممّن جدّ في الطلب، و بذل الجهد في هذا المطلب، و حصّل من العلم شطراً وافياً جزيلاً و بلغ من التفقه مبلغاً كاملاً جليلاً، الفاضل النبيل المؤيّد، و الكامل الجليل المسدّد، العالم العلّامة، و المحقّق الفهّامة، ذو الفهم الثاقب، و الفكر الصائب، الألمعي البارع، الذي ملك أرباع أقطار الإدراك بلا منازع، قطب فلك التحقيق و مركز دائرة التدقيق، الصالح الزكي و الورع التقيّ، مولانا محمّد عليّ بن محمّد حسن الكاشاني الشهير بعليّ الآراني - زاد اللّٰه في علمه و تقاه، و حباه بما يرضيه و يرضاه - و قد استجازني بعد أن تردد إليَّ و قرأ ما قرأ عليَّ، و أخذ منّي ما أخذ من علوم العترة الطاهرين، و سمع منّي
ما سمع من أخبار الأئمّة المعصومين، فوجدته للإجازة أهلاً، و رأيت انجاز مأموله فرضاً لا نفلاً، لما هو عليه من طول الباع في سباحة هذا التبار، وطي لجج هذه البحار، و لعمري! ربّما سقاني من مختوم رحيق تحقيقه، و أرواني من رشحات زُلال عيون تدقيقه، فأجزت له - أسعد اللّٰه جدّه، و ضاعف كدّه و جده - أن يروي عنّي جميع كتب الأخبار المتداولة بين العلماء الأخيار، سيّما الأربعة التي عليها المدار في جميع الأعصار و الأمصار، الكافي و الفقيه و التهذيب و الاستبصار، و الثلاثة الجامعة لشتات الآثار، الوافي و الوسائل و بحار الأنوار، و سائر كتب الحديث و التفسير و الفقه و الأصولين، و كتب اللغة و النحو و القراءة كالألفية المالكية و حرز الأماني و صحاح الجوهري و مجمع البحرين، و أجزت له أيضاً أن يروي عنّي جميع مصنّفاتي ممّا وجد و ممّا سيوجد إن شاء اللّٰه، و جميع مصنّفات والدي ممّا تجاوز عن ثلاثين و لم يبلغ إلى أربعين، و طُرقِنا إلى كتب الأخبار، و غيرها من مصنّفات علمائنا الأخيار كثيرة لا تكاد تحصر خصوصاً مع ضيق المجال، و بلبال البال، و لنقتصر على طائفة منها عملاً بالمثل المشهور: «الميسور لا يترك بالمعسور».
فمنها: ما أخبرني به قراءةً و سماعاً و إجازةً شيخنا الأعظم و اُستادنا الأعلم والدي و استادي و من عليه في جميع العلوم النقلية و العقلية استنادي، طود العلم و التحقيق، و من هو بالتقديم على الكلّ حقيق، مبيّن أحكام سيّد البشر مروّج المذهب في صدر المائة الثالثة عشر، خاتم الفقهاء و المجتهدين و زبدة الحكماء و المهندسين، مولانا محمّد مهديّ النراقي مولداً، و الكاشاني رياسةً و مسكناً، و النجفيّ التجاءً و مدفناً - نوّر اللّٰه مرقده و طيّب في دار الكرامة مقعده - صاحب كتاب اللّوامع و المعتمد و تجريد الأصول و التلخيص و أنيس المجتهدين و جامع السّعادات ممّا يتجاوز عن ثلاثين عن شيخه المحدّث الكامل و الفقيه الدين الفاضل العالم المتبحّر العامل، صاحب الحدائق الناضرة و غيرها من المؤلّفات الفاخرة الشيخ يوسف بن الشيخ أحمد بن إبراهيم البحراني عن شيخه الكامل الفاضل الشيخ حسين بن الشيخ محمّد الماحوزي البحراني، عن شيخه علّامة
الزمان الشيخ سليمان بن الشيخ عبد الله الماحوزي، عن شيخه نادرة الأوان الشيخ سليمان بن عليّ السّاخوريّ البحراني، عن شيخه التقيّ الشيخ عليّ بن سليمان المقدّمي البحراني، عن شيخه عمدة العلماء و زبدة الفضلاء الشيخ بهاء الملّة و الدين العاملي، عن والده الأمجد الشيخ حسين بن الشيخ عبد الصمد، عن شيخه عمدة المحقّقين و زبدة المجتهدين زين الملّة و الدّين العاملي الشهير بالشهيد الثاني:
ح،(1)و عن الشيخ يوسف المتقدم، عن المولى الفاضل محمّد بن فرّخ - الشهير بملّا رفيع - المجاور بالمشهد الرضوي عن شيخيه و معلّميه الّذين أحدهما العلّامة المجلسي، عن مشايخه الّذين هم والده العلّامة و المحدّث العارف الربّاني مولانا عبد المحسن الكاشاني صاحب الصافي و الوافي و المفاتيح، و غيرها من المصنّفات الكثيرة.
و مولانا محمّد صالح المازندراني و ملا خليل القزويني كلّهم عن شيخنا البهائي.
و الآخر الحبر الفاضل جمال الدّين محمّد الخوانساري، عن والده المحقّق آقا حسين الخوانساري، عن مولانا محمّد تقيّ المجلسي، عن شيخنا البهائي.
ح، و عن الشيخ يوسف المذكور، عن السيّد الأجلّ السيّد عبد اللّٰه بن السيّد علويّ البلادي، عن شيخه الشيخ أحمد والد الشيخ يوسف المذكور، و الشيخ عبد اللّٰه بن صالح البحرانيّ كلاهما عن الشيخ سليمان بن عبد اللّٰه المتقدّم.
ح، و عن والدي العلّامة النحرير - طاب ثراه - عن الشيخ المحدّث الفاضل و الفقيه العالم الكامل الشيخ محمّد مهديّ بن الشيخ بهاء الدّين الفتوني العاملي، عن شيخه الأعظم رئيس المحدثين في زمانه المولى أبي الحسن الشريف العاملي - المدرس في النجف الأشرف -، عن شيخ العلّامة المجلسي بطرقه الواصلة إلى شيخنا البهائي.
ح، و عن والدي المحقّق النحرير، عن شيخه المحقّق و الفاضل المدقّق وحيد عصره و فريد دهره، عمدة المجتهدين، جم الفضائل و المفاخر، شيخنا و مولانا
1) . حرف «ح» در اجازات روايت، اختصارى از اصطلاح «حيلولة» است.
محمّد باقر البهبهاني مسكناً، الأصبهاني مولداً، الحائري خاتمةً و مدفناً، صاحب شرح المفاتيح و الرسائل الكثيرة، عن والده الأجلّ مولانا محمّد أكمل، عن مشايخه الّذين هم العلّامة المجلسي و جمال الملّة و الدين الخوانساري و مولانا ميرزا محمّد الشيرواني و شيخنا الشيخ جعفر القاضي و مولانا محمّد شفيع الأسترآبادي الواصلة طرقهم بلا واسطة أو بواسطة إلى مولانا محمّد تقيّ المجلسي الواصلة طريقه إلى شيخنا البهائي الواصل طريقه إلى الشهيد الثاني.
ح، و عن والدي الحبر العلّامة - طيّب اللّٰه رمسه -، عن شيخه النحرير المحقّق و الفقيه الجامع المدقّق علّامة الزمان و وحيد الأوان الحاج شيخ محمّد بن محمّد زمان الكاشاني أصلاً و مولداً، و الأصبهاني رياسةً و مسكناً، و النجفي التجاءً و مدفناً - طاب ثراه -، عن مشايخه العظام الشيخ حسين الماحوزيّ المتقدّم بطرقه المتقدمة ببعض تحويلاته، و السيّد الأجل الأمير محمّد حسين الخاتون آبادي ابن بنت المحدّث المجلسي، و المولى التقيّ محمّد قاسم بن محمّد رضا الطبرسي، و الشيخ الزاهد الحاج محمّد طاهر ابن الحاج مقصود عليّ الأصبهاني، و المولى العالم ميرزا محمّد إبراهيم القاضي، و الفاضل ميرزا محمّد إبراهيم بن غياث الدّين الخوزاني الأصبهاني جميعاً عن العلّامة المجلسي، إلّا أنّ الأخيرين يرويان عنه بواسطة واحدة. فأوّلهما بتوسط أبي الحسن الشريف العاملي المتقدّم، و الثاني بتوسط السيّد الجليل ميرزا محمّد باقر بن ميرزا حسن بن ميرزا علاء الدّين حسين، الشهير بخليفة سلطان.
ح، و عن السيّد المذكور، عن ميرزا محمّد باقر المتقدّم، عن الفاضل مولانا محمّد بن عبد الفتاح التنكابني - مؤلّف سفينة النجاة -، عن شيخه العالم الكامل و المجتهد الفاضل مولانا محمّد باقر السبزواري صاحب الذخيرة و الكفاية، عن السيّد الجليل نور الدّين عليّ صاحب غرر المجامع في شرح النافع، عن أخويه صاحبي المدارك و المعالم كلاهما عن السيّد عليّ بن أبي الحسن و الشيخ عزّ الدّين حسين ابن عبد الصمد الحارثي و السيّد نور الدّين عليّ بن سيّد فخر الدّين الهاشمي جميعاً عن ممهّد قواعد المباني و مشيّد أركان المعاني الشهيد الثاني رحمه الله.
ح، و عن السيّد المذكور، عن السيّد الحسيب و الفاضل الأديب السيّد عليّ بن نظام الدّين الشهير بالسيّد عليّ خان صاحب شرح الصحيفة السجّادية و شرح الصمدية و شرح الشافية، عن المحدّث الربّاني الشيخ جعفر بن كمال الدّين البحراني، عن الشيخين الفاضلين الشيخ حسام الدّين الحلّي و الشيخ عبد السلام البحراني، عن شيخنا البهائي بطرقه الواصلة إلى الشهيد الثاني.
ح، و عن السيّد المذكور، عن أبي الحسن الشريف المتقدّم بطرقه التي أحدها ما تقدّم، و ثانيها عن الشيخ الثقة التقي الشيخ محمّد قاسم الكاظمي، عن السيّد نور الدّين و غيره من مشايخه، و ثالثها عن الشيخ الفاضل الشيخ محمّد حسين الميسيّ، عن الشيخ عبد اللّٰه الميسيّ و غيره من شيوخه، و رابعها عن الشيخ الفاضل الشيخ صفيّ الدّين بن الشيخ فخر الدّين الطريحي صاحب مجمع البحرين، و خامسها عن الشيخ الصالح الحاج محمود الميمندي، عن الشيخ جعفر البحراني و السيّد نعمة اللّٰه الجزائري و الشيخ محمّد الحرّ العامليّ صاحب الوسائل.
ح، و عن ميرزا محمّد إبراهيم الخوزاني، عن السيّد محمّد بن أمير محمّد باقر ابن أمير محمّد إسماعيل الخاتون آبادي، عن جدّه، عن جماعة من مشايخه منهم مولانا محمّد تقيّ المجلسيّ، و منهم مولانا الأمير محمّد رفيع النائيني كلاهما تارةً عن الشيخ البهائي و أُخرى عن المولى الألمعي مولانا عبد اللّٰه التستري، عن المولى المقدّس مولانا أحمد الأردبيلي، عن السيّد عليّ بن صانع، عن الشهيد الثاني.
ح، و عن الأمير رفيع الدّين، عن سيّد العلماء الأمير محمّد باقر بن سيّد محمّد الأسترآبادي الشهير بالسيّد الدّاماد، عن خاله الشيخ عبد العاليّ بن الشيخ عليّ بن عبد العالي و عن جدّه عليّ بن عبد العالي بطرقه و عن الشيخ حسين بن عبد الصمد، عن الشهيد الثاني.
ح، و عن ميرزا إبراهيم المذكور، عن شيخه الأمين الشيخ محيي الدّين بن الشيخ حسين بن محيي الدّين بن الشيخ عبد اللطيف بن الشيخ نور الدّين عليّ بن الشيخ شهاب الدّين أحمد بن أبي جامع الحارثي الهمداني العاملي الحويزاوي، عن أبيه، عن
أبيه، عن أبيه، عن أبيه، عن الشيخ عليّ بن عبد العالي الكَرَكي بطرقه.
ح، و عن والدي المحقّق الألمعي اليلمعي اللوذعي - نوّر اللّٰه مرقده -، عن شيخه و اُستاده العلم العلّامة و المحقّق الفهّامة مولانا محمّد إسماعيل بن محمّد حسين المازندراني، عن الشيخ الفاضل الشيخ حسين الماحوزي البحراني بطرقه التي تقدم بعضها.
ح، و عن والدي العلّامة - قدّس اللّٰه روحه و زاد في حظائر القدس فتوحه -، عن شيخه و اُستاده و من عليه في أكثر العلوم العقلية و النقلية استناده الفاضل المؤيّد مولانا محمّد مهديّ الهرنديّ الأصفهاني، عن شيخه الشيخ حسين الماحوزي و السيّد الجليل الأمير محمّد حسين الخاتون آبادي بطرقهما المتقدّمة.
ح، و عن والدي الجليل النبيل الجامع الفائق، عن الفقيه الدين التقيّ ملّا محمّد جعفر البيدكُلي الكاشاني، عن السيّد الفاضل الألمعي السيّد نصر اللّٰه الحائري، عن الشيخ الماحوزي و غيره من مشايخه.
و منها: ما أخبرني به قراءةً و سماعاً و إجازة شيخنا و اُستادنا سيّد سادات عصره و زمانه و المسلّم عند الكلّ في دهره و أوانه، العالم الكامل الجامع المحقّق المدقّق جامع مكارم الأخلاق و المشتهر في الأقطار و الآفاق، السيّد المعظّم المكرّم الموقّر، و الفاضل المبجّل الأفخر السيّد محمّد مهدي بن السيّد المرتضى بن السيّد محمّد الطباطبائي الحسنيّ الحسيني النجفيّ موطناً و مدفناً - أفاض اللّٰه عليه شآبيب الغفران و أسكنه أعلىٰ مساكن الجنان -، عن شيخه و اُستاده المجتهد المحقّق ذي المحامد و المفاخر مولانا محمّد باقر البهبهاني المتقدّم ذكره و طريقه.
ح، و عن السيّد السند المؤيّد المسدّد الممجّد المذكور، عن الشيخ العالم المحدّث الفقيه النبيه الشيخ محمّد مهديّ العامليّ الفتوني بطريقه المتقدّم.
ح، و عن السيّد العامل الكامل الحسيب الأديب الشريف المذكور، عن شيخه الكامل الفقيه الفاضل الشيخ يوسف بن الشيخ إبراهيم المتقدّم بطرقه المتقدّمة.
ح، و عن السيّد الجليل النبيل المذكور، عن السيّد الفقيه العالم المقدّس الورع التقيّ السيّد حسين القزويني ابن المحقّق المدقّق المتكلّم الحكيم السيّد إبراهيم عن
أبيه، عن المولى محمّد باقر المجلسي بطرقه المتّصلة إلى الشهيد الثاني.
ح، و عن السيّد الأجلّ الأكمل الأفضل المذكور، عن المولى الفاضل العالم المولى عبد النبيّ القزويني أصلاً و اليزدي مسكناً، عن السيّد إبراهيم المذكور، عن العلّامة المجلسي - تغمّدهم اللّٰه بغفرانه -، عن والده العلّامة الملّا محمّد تقيّ المجلسي - تغمّده اللّٰه بغفرانه و أسكنه أعلىٰ فراديس جنانه - عن السيد السند و الحبر المعتمد القاضي أمير محمّد حسين بن حيدر العاملي الكركي ابن بنت المحقّق الثاني، عن خاله المحقّق المدقّق الفائق الشيخ عبد العالي ابن الشيخ عليّ بن عبد العالي الكركي، عن والده المحقّق الثاني، و عن السيّد أمير محمّد حسين المذكور، عن الشيخ بهاء الدين العاملي رحمه الله و عنه عن ابن خالته العَلَم العلّامة العماد الأمير محمّد باقر الداماد، بأسنادهم الواصلة إلى أرباب العصمة و الطهارة عليهم السلام.
و منها: ما أخبرني به إجازةً السيّد السند الفقيه النّبيه الجليل العالم الفاضل المكرّم المعظّم المحترم ميرزا محمّد مهدي بن ميرزا أبي القاسم الموسوي الشهرستاني مولداً الحائري مسكناً و مدفناً - طيّب اللّٰه ثراه و جعل أعلى فراديس الجنان مأواه(1)-، عن مشايخه العظام العلماء الأعلام آقا محمّد باقر البهبهاني و الشيخ يوسف بن الشيخ أحمد البحراني و الشيخ محمّد مهديّ الفتوني.
و منها: ما أخبرني به إجازةً سيدنا الألمعي اللوذعي العالم الكامل الفقيه الفاضل الواصل في مرتَبتَي العلم و العمل إلى درجة لا يدانيها ريبٌ و لا زلل، المجتهد المحقّق الأمير السيّد عليّ بن محمّد عليّ الطباطبائي المجاور في الحائر المدرِّس فيه - أدام اللّٰه أيّام إفاداته و متّعَ اللّٰه المسلمين بطول بقائه و حياته - صاحب شرحي الكبير و الصغير على النافع و الشرح على المفاتح، عن شيخه و خاله المحقّق العريف الغطريف آقا محمّد باقر البهبهاني بطريقه السالف.
و منها: ما أخبرني به إجازةً شيخنا الفقيه الكامل الورع التقيّ الفاضل شيخ المشايخ
1) . خ. ل: مثواه.
في عصره و الأوحدي من العلماء في دهره الشيخ الأبجل الأفخر الشيخ محمّد جعفر النجفيّ - دام ظلّه -، عن شيخيه العالمين العاملين الفاضلين الكاملين المؤيّدين المسدّدين المعتمدين آقا محمّد باقر البهبهاني و السيّد محمّد مهدي الطباطبائي - رحمهما اللّٰه و رفع درجاتهما - بطرقهما المتقدّمة.
ثمّ الطرق المذكورة أكثرها كما عرفت متصلة بالشهيد الثاني، و بعضها بالشيخ عليّ بن عبد العالي الكركي. فنقول لاتصال سلسلة العنعنة إلى منتهاها و بالأسانيد المذكورة عن الشهيد الثاني، عن شيخه الجليل و الفاضل النبيل مربّي علماء عصره نور الدّين عليّ بن عبد العالي الميسيّ، عن شيخه الإمام السّعيد و ابن عمّ الشهيد شمس الدّين محمّد بن محمّد بن داود الشهير بابن المؤذّن، عن الشيخ الكامل السّعيد الشيخ ضياء الدّين، عن والده الإمام الأعظم و النحرير المعظّم المتبحّر الأجل الأكمل و من انعقدت عليه الخناصر في العلم و العمل محمّد بن مكّي الشهير بالشهيد الأوّل - نوّر اللّٰه مراقدهم -، و هذا الطريق أعلى طرقه سنداً كما ذكره في إجازته الكبيرة.
ح، و عن الشهيد الثاني عن الشيخ العالم الجليل الشيخ جمال الدّين بن أحمد بن الشيخ شمس الدّين محمّد بن خاتون، عن زبدة المجتهدين و قدوة المتأخرين نور الملّة و الحقّ و الدّين عليّ بن عبد العاليّ الكركيّ العامليّ، عن الشيخ الفاضل العابد الزاهد الشيخ عليّ بن هلال الجزائري، عن الشيخ الفاصل الفاضل التقيّ الشيخ جمال الدّين أحمد بن فهد الحلّي صاحب المهذب البارع في شرح المختصر النافع و غيره من الكتب، عن الشيخ زين الدّين عليّ بن الخازن، عن شيخه الجليل المكرّم الشيخ مقداد بن عبد اللّٰه السّيوريّ، عن شيخنا الشهيد الأوّل، عن مشايخه الكرام العظام، و هم: فخر المحقّقين الشيخ أبو طالب محمّد بن العلّامة، و السيدان الجليلان عميد الدّين و أخوه ضياء الدّين ابنا عبد المطّلب بن أبي الفوارس السيّد الفاضل العلّامة محمّد بن القاسم بن معية، و قطب المحقّقين الشيخ قطب الدّين الرازي صاحب شرح المطالع و الشمسية، كلّهم عن طود العلم و التحقيق و من هو بالتقديم على الكلّ حقيق، مكمّل المعارف و العلوم و من اذعنت بفضله الخصوم علم الأعلام و البحر القمقام
المخصوص بغاية الفضيلة و الكرامة و تاج أرباب العمامة أبي منصور الحسن بن يوسف بن المطهّر الشهير بالعلّامة - أفاض اللّٰه عليه و عليهم شآبيب رحمته -، عن عدّة من مشايخه الذين منهم خاله الفاضل العالم الشيخ نجم الدّين أبو القاسم جعفر بن سعيد المشتهر بالمحقّق.
و منهم: بارع المحقّقين و أفضل المتقدّمين و المتأخّرين نصير الملّة و الدّين محمّد بن الحسن الطوسي.
و منهم: قدوة العارفين كمال الدّين ميثم [بن] عليّ بن ميثم البحراني صاحب الشروح الثلاثة على نهج البلاغة.
و منهم: السيّدان الجليلان النبيلان رضي الدّين عليّ و جمال الدّين أحمد ابنا طاوس.
و منهم: العالم البارع يحيى بن سعيد صاحب الجامع.
و منهم: والده المعظّم المكرّم يوسف بن المطهّر بطرقهم المتصلة بأرباب العصمة و الطهارة، فمن طرق المحقّق ما رواه عن الشيخ نجيب الدّين محمّد بن نما، عن شيخه الدين التقيّ محمّد بن إدريس الحلّي صاحب السرائر، عن الشيخ عربيّ بن مسافر، عن شيخه إلياس بن هشام الحائري، عن شيخه أبي عليّ، عن والده شيخ الطائفة المحقّة و رئيس الفرقة الحقّة الشيخ أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسي.
و من طرق المحقّق نصير الدّين الطوسي عن والده محمّد بن الحسن الطوسي، عن السيّد الجليل النّبيل الإمام الهمام ضياء الدّين أبي الرضا فضل اللّٰه بن عليّ الحسنيّ الراوندي المدفون بكاشان في المزار المعروف ب «پنجه شاه» في محوطة قريبة بالمسجد الجامع، عن السيّد المجتبى بن الدواعي الحسيني، عن الشيخ أبي جعفر الطوسي.
و من طريق الشيخ كمال الدّين ميثم ما رواه عن شيخه عليّ بن سليمان السرائري، عن الشيخ كمال الدّين بن سعادة السرائري، عن الشيخ نجيب الدّين محمّد السوراوي، عن الشيخ هبة اللّٰه بن رملة، عن الشيخ أبي عليّ، عن والده الشيخ أبي جعفر الطوسي، و سائر إجازات العلّامة مذكورة في إجازاته الطويلة و كتب الرجال.
ثمّ بالأسانيد إلى الشيخ الطوسي ممّا ذكر أو لم يذكر، عن عدّة من مشايخه المذكورين في كتب الأخبار بالأسانيد المتّصلة بالأئمّة الأطهار - عليهم صلوات اللّٰه - آناء الليل و أطراف النهار.
منهم: شيخه مفيد الطائفة الحقّة و مرجع الفرقة المحقّة محمّد بن محمّد بن النعمان - أفاض اللّٰه عليه شآبيب الرحمة و الرضوان -، عن شيخه أبي القاسم جعفر بن محمّد بن قولويه، عن شيخه ثقة الإسلام و معتمد الأنام و مرجع الخاص و العام محمّد بن يعقوب الكليني، عن مشايخه المذكورين في جامعة الكافي بأسانيدهم المتّصلة بالأئمّة الطاهرين صلوات اللّٰه عليهم أجمعين.
ح، و عن الشيخ المفيد، عن الشيخ محمّد بن عليّ بن الحسين بن موسى بن بابويه الشهير بالصدوق، عن مشايخه المذكورين في كتب الأخبار بأسانيدهم المتصلة بالأئمّة الأخيار صلوات اللّٰه عليهم.
هذه جملة من الطرق إلى أصحاب الاُصول، و باقيها مذكورة في الإجازات الطويلة، و أعلى طرقي إلى سيّدنا و مولانا سيّد الكائنات صلوات اللّٰه عليه.
و منه يعلم أعلاها إلى كتب الحديث ما أرويه بثلاث وسائط عن العلّامة المجلسيّ، عن والده التقيّ، عن الشيخ المعمّر الجليل الشيخ أبي البركات الواعظ الأصفهاني، عن الشيخ عليّ بن عبد العالي الكركي مروّج المذهب، عن محمّد بن داود، عن الشيخ ضياء الدّين، عن الشهيد الأوّل، عن الشيخ جلال الدّين، عن نجم الدّين الشهير بالمحقّق، عن السيّد فخّار، عن شاذان، عن جعفر الدوريستي، عن المفيد، عن الصدوق، عن أبيه، عن عبد اللّٰه بن جعفر الحميري، عن هارون بن مسلم، عن مسعدة بن زياد، عن الإمام جعفر بن محمّد الصادق، عن أبيه، عن أبيه، عن أبيه، عن أبيه، عن رسول اللّٰه صلّى اللّٰه عليه و عليهم أجمعين، عن جبرئيل، عن اللّٰه سبحانه تعالىٰ شأنه و تقدّست أسماؤهُ، و أعلى طرقي إلى المعصوم ما أرويه بستّ عشرة واسطة، عن الصدوق، عن محمّد بن قاسم الجرجاني، عن يوسف بن محمّد بن
زياد، عن أبيه، عن مولانا و سيّدنا أبي محمّد العسكري، أنّه قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله لبعض أصحابه ذات يوم: يا عبد اللّٰه، أحبب في اللّٰه و أبغض في اللّٰه، و وال في اللّٰه و عاد في اللّٰه، فإنّه لا تنال ولاية اللّٰه إلّا بذلك، و لا يجد رجلٌ طعم الإيمان و إن كثرت صلاته و صومه حتّى يكون كذلك، الحديث.
و قد أجزت له أن يروي جميع ما ذكرته من مشايخي الذين هم آبائي الروحانيون - جزاهم اللّٰه أحسن الجزاء -، و أجزت له أيضاً وفّقه اللّٰه و أيّده، أن يروي عنّي كتاب الصحاح لإسماعيل بن حمّاد الجوهري بإسنادي عن العلّامة الحلّي، عن والده، عن مهذّب الدّين الحسين بن ردّه،(1)عن محمّد بن الحسن بن عليّ بن محمّد بن عليّ بن عبد الصمد التميمي، عن أبيه، عن جدّ أبيه، عن الأديب أبي منصور بن أبي القاسم البيشكيّ، عن الجوهري مصنّف الصحاح، و أن يروي عنّي كتاب الألفية المالكية بإسنادي، عن الشهيد الأوّل، عن الشيخ شهاب الدّين أبي العبّاس أحمد بن الحسن ابن أحمد النّحوي فقيه الصخرة ببيت المقدس، عن الشيخ برهان الدين إبراهيم بن عمر الجعبري، عن الشيخ شمس الدين محمّد بن أبي الفتح الدمشقي عن ناظمهما، و أن يروي عنّي كتاب حرز الأماني المشهور بالشاطبية في القراءة، بإسنادي عن الشهيد الأوّل، عن الشيخ شمس الدين محمّد بن عبد اللّٰه البغدادي، عن الشيخ محمّد بن يعقوب المعروف بابن الجرائدي، عن ولد مصنف، عن والده أبي القاسم بن فيرة الرعيني.
و لنا طريق آخر غريب عال جدّاً إلى أمير المؤمنين و إمام المتّقين و يعسوب الدّين عليّ بن أبي طالب و إلى باقي أئمتنا الأطهار و سادتنا الأخيار، و كثير من علماء العربية كالشيخ عبد القاهر و السكّاكي و غيرهما، و هو ما أجازني به والدي العلم العلّامة محمّد مهديّ النراقي - طاب ثراه -، عن شيخ المتقدّم ذكره الحاج شيخ محمّد بن محمّد زمان، عن شيخه مير محمّد حسين الخاتون آبادي، عن الشيخ أبي الحسن
1) . مهذب الدين الحسين بن أبي الفرج ردة النيلي. ر. ك: ميراث حديث شيعه، دفتر پنجم، ص 483.
الشريف العاملي، عن الشيخ الصالح الحاج محمود الميمندي، عن السيّد نعمة اللّٰه الجزائري، عن السيّد الثقة السيّد هاشم بن الحسين اللَّحساوي، عن الثقة المقدّس الشيخ محمّد الحَرفوشي صاحب شرح الزبدة و شرح قواعد الشهيد، عن الشيخ المعمّر عليّ بن عثمان المغربيّ الحَضْرَموتي الملقّب بأبي الدنيا - صاحب أمير المؤمنين -، عن أمير المؤمنين عليه السلام و عن باقي الأئمّة و كثير من علماء الاُمّة، فليرو ذلك و غيره عنّي بهذه الطرق و غيرها ممّا ذكره الأصحاب في كتبهم و ضمّنوه إجازاتهم - قدّس اللّٰه سرّهم و جعلنا من رفقائهم في الرفيق الأعلى بحقّ سيد المرسلين و آله الطاهرين -. و آخذ عليه في ذلك بما أخذ عليَّ آبائي الروحانيون و مشايخي المقدّسون بملازمة تقوى اللّٰه سبحانه و دوام مراقبته، و الاحتياط التامّ في جميع اُموره خصوصاً في الفتيا، فإنّ المفتي على شفير جهنّم، و بذل العلم لأهله، و بذل الوسع في تحصيله و تحقيقه، و الإخلاص لله تعالىٰ في طلبه و بذله، و تعظيم ربّه و تمجيده، و القيام بوظائف شكره و تحميده، و حفظ نواميس الدّين و الإيمان، و خدمة الشريعة بقدر الإمكان. و اُوصيه - سلّمه اللّٰه و أبقاه - أن لا ينساني من الدعاء عند الخلوات، و يترحّم عليَّ بطلب المغفرة و الرحمة في شرائف الأوقات عند الحياة و بعد الممات، و أسأل اللّٰه سبحانه أن يجعلني و إيّاه من المقتفين بآثار محمّد و أهل بيته الطاهرين و المحشورين في زمرتهم و تحت لوائهم و المعدودين من محبّيهم و أوليائهم، إنّه أرحم الرّاحمين.
كتب بيده الداثرة المحتاج إلى اللّٰه في الدنيا و الآخرة أحمد بن محمّد مهدي بن أبي ذرّ النراقي أصلاً، الكاشاني مسكناً الإمامي مذهباً في شهر ذي القعدة الحرام من شهور سنة 1217 (سبع عشرة و مائتين بعد الألف) من الهجرة النبوية على هاجرها آلاف سلامٍ و تحيّة.
شرح الأحوال من البداية إلى المآل
ملّا على آرانى (1244 ق)
تحقيق: على صدرايى خويى
آران، شهرى است واقع در دوازده كيلومترى شمال خاورى شهرستان كاشان، در منطقه اى شنزار، با هوايى معتدل. اين شهر، از بخش هاى آران، بيدگل و نوش آباد تشكيل شده و بخش مركزى آن، آران نام دارد.
در اين شهر، اماكن معروفى چون بقعۀ امامزاده هلال بن على و بقعۀ امامزاده قاسم بن على النقى و بقعۀ شاهزاده هادى از فرزندان امام زين العابدين عليه السلام و چندين بقعه و اماكن مذهبى ديگر، واقع شده است.
از اين بخش، عالمان و دانشمندان گران قدرى در عرصۀ علم و دانش به ظهور رسيده اند و خدمات شايانى به دين و علم، انجام داده اند. از جملۀ اين دانشمندان، آخوند ملّا محمّد على آرانى است. او در سال 1177 ق، در آران ديده به جهان گشود و در سال 1244 ق، در همان ديار، رحل سفر به سراى باقى كشيد و در جنب مسجدى كه خود بنا نموده بود، در آرامگاه ابدى اش
آرميد.
آرانى، از دانشمندان مبرّز و سخت كوش قرن سيزدهم است. او تحصيلاتش را نزد استادان عصر خود تكميل نمود و بخش عمدۀ تحصيلاتش در نزد علّامۀ دوران، حكيم و فقيه و عارف مشهور، ملّا احمد نراقى بوده و از او اجازه روايت دريافت نموده است و نراقى، مراجعات فقهى خود را به آرانى ارجاع مى داده است.
ملّا على آرانى، نويسنده اى پُرتلاش بوده و آثار وى حدود سى رساله در موضوعات: صرف و نحو، فقه و اصول، دعا، تاريخ، شعر و ساير موضوعات متفرّقه را شامل مى شود.
تأليفات وى به ترتيب تاريخ تأليف، به شرح زير است:
الجواهر السنية في شرح العوامل المحسنية كه مؤلف آن را در سال 1209 ق، تأليف نموده و نسخه اى از آن در كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى، به شمارۀ 5865 موجود است.
معين المبتدى در نحو، تأليف سال 1213 ق.
ينابيع الأصول كه شرحى است بر كتاب عين الأصول ملّا احمد نراقى(1)و در نجف اشرف تأليف شده است.
العجالة الحائرية، دربارۀ تحقيق در فرق ميان لفظ مشترك و مرتَجَل و مجاز و حقيقت. اين كتاب در الذريعة (ج 15، ص 221) معرّفى شده است.
قالعة الشبهة، تأليف شده در نجف اشرف، دربارۀ نجاست
1) . الذريعة، ج 15، ص 67.
ملاقى متنجّس.
الفوائد الصادقية، تأليف شده در سال 1217 ق، در علم منطق كه نسخه اى از آن، در كتابخانۀ مرعشى به شمارۀ 17 موجود است.
اصول المقاصد در شرح معالم، تأليف سال 1217 ق.
فصل الخطاب كه در آن، مؤلف، سؤالاتى را دربارۀ كتاب القوانين ميرزاى قمى طرح نموده و براى مؤلف آن، ارسال نموده است.
ميرزاى قمى به سؤالات وى پاسخ داده و ارسال نموده و آرانى، جواب هاى قمى را مورد نقد قرار داده است. اين سؤال و جواب ها و همچنين نقد آنها در كتاب حاضر، جمع آورى شده است.
مخزن الأسرار في جواب المسائل، سؤالات فقهى اى است كه از مؤلف شده و او به آنها پاسخ داده است. اين سؤال و جواب ها در كتاب حاضر، به ترتيب كتاب مختصر النافع محقّق حلّى جمع آورى شده است.
تبصرة العاقد كه دربارۀ انواع صِيَغ عقد نكاح در سال 1220 ق، تأليف شده است.
المقاصد المهمة في أصول أحكام اللّٰه و الرسول و الأئمة عليهم السلام، كتاب مفصّلى است در اصول فقه در سه جلد. جلد اوّل آن بعد از چهار سال در 2 شعبان 1221 پايان يافته و جلد سوم آن در 12 جمادى الثانى 1238 به پايان رسيده و تأليف اين سه جلد، روى هم بيست و يك سال طول كشيده است.(1)
1) . الذريعة، ج 21، ص 385.
مناهل الشوارد في تلخيص المقاصد كه تلخيص كتاب مقاصد المهمة خود مؤلّف است و جلد اوّل آن را در سال 1224 ق به پايان رسانيده و نسخه اى از آن در كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى به شماره 6916 موجود است.(1)
الدرّة البهية و بهجة المرضية كه منظومه اى است در اصول فقه، بر وزن الفيۀ بن مالك. اين منظومه شامل پانصد و چهل بيت است و دو نسخه از آن در كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى به شماره 6052 و 6989 موجود است.(2)
عويصات المهام في شرح الفقه و الأحكام، كه به فارسى است، در سال 1226 ق، تأليف شده است.
الخلاصة الحسنية به عربى در نحو، تأليف شده در ذى حجه 1226 ق.
معادن المسائل الشرعية في استنباط الأحكام الإلهية من الأدلّة التفصيلية كه كتاب مفصّل فقهى است.
منبع الأحكام الشرعية في فقه الإمامية كه كتاب فقهى عربى استدلالى است و كوتاه تر از كتاب سابق مؤلف است.
مرجع الأنام كه كتابى فارسى در فقه و شبيه رسالۀ عمليه است.
مطلع الأنوار، به فارسى در تاريخ و در چهار قسم است: قسم اوّل، در احوال انبيا و اوصياست از حضرت آدم تا امام زمان (عج). قسم دوّم، در تاريخ پادشاهان از كيومرث تا عصر
مؤلف است. قسم سوم، در داستان ها و حكايات متفرقه است.
قسم چهارم، در عجايب مخلوقات است. از اين كتاب فقط قسم دوّم آن در دست است و نسخه هاى آن، در فهرست نسخه هاى خطّى فارسى، منزوى (ج 6، ص 4201) معرّفى شده است.(1)
عوائد الأيّام في الفوائد المتفرقة كه مؤلف در آغاز آن، شرح حال خود را در ايّام تحصيل و كيفيت تأليفاتش بيان نموده است.
ميزان الأعمال، در فقه به فارسى.
العمدة الإلهية في شرح الزبدة البهائية كه شرح مفصّل مؤلف بر زبدة الأصول شيخ بهايى است.
تلخيص العمدة في شرح الزبدة.(2)
تحفة الأخيار في حجّية الظنّ.
حرز الداعى في الدعاء.
رساله در كيفيت نماز شب و دعاهاى آن.
رساله در كيفيت زيارت عاشورا.
رسالة في مسألة مصالحة حق الرجوع في العدّة الرجعية.
حاشية مناهل الشوارد، تأليف شده در سال 1237 ق.
زاد الناسكين كه رساله عمليه به فارسى است. در يك مقدمه و دوازده باب و يك خاتمه كه مؤلف براى استفادۀ مقلّدان خود نوشته و نسخه اى از آن، در امامزاده هلال آران كاشان موجود است.(3)
رسالة في تخصيص العام بالصفة و الشرط و الغاية، تأليف شده در 27 شعبان 1237.
شرح الأحوال من البداية إلى المآل (رسالۀ حاضر).
جامع الخيرات في شرح أسرار الصلاة، كه شرحى است بر التنبيهات العلية في أسرار الصلاة القلبية، مشهور به أسرار الصلاة، تأليف شهيد ثانى. مؤلف در پايان كتاب مطلع الأنوار، از اين اثر خويش ياد نموده است.(1)
مجمع الرسائل كه مؤلف، بنا داشته تمامى رسائل خود را در آن جمع نمايد، نسخۀ عكسى اى از اين كتاب در نزد حقير است(2)و در آن، اين رسايل از مؤلف موجوداند:
الف: شرح الأحوال من البداية إلى المآل؛
ب: عويصات المهام في شرح الفقه و الأحكام (فارسى)؛
ج: فصل الخطاب في تحقيق السؤال و ترتيب الجواب؛
د: الدرة البهيّة؛
ه: العجالة الحائرية؛
و: رسالة في تخصيص العام بالصفة و الشرط و الغاية؛
ز: رسالة في مسألة مصالحة حق الرجوع في العدة الرجعية؛
ح: رساله در كيفيت نماز شب؛
ط: حاشيه بر مناهل الشوارد؛
ى: دو فصل از عوائد الايام مؤلف، شامل، فصل دوّم: اجازه معنعنه مؤلف از ملا احمد نراقى و فصل چهلم: بعضى لُغَزها و معمّاها.
در اين مجال، رسالۀ اوّل از اين مجموعه، يعنى زندگى خودنوشتِ مؤلف، ارائه مى شود و در پاورقى، برخى توضيحات لازم درج مى گردد. اين شرح حال، در نسخۀ ما - كه تنها نسخۀ شناخته شده از آن است -، ناتمام است، ولى با قراينى مى توان حدس زد كه مقدار ساقط شده، بيش از يك صفحه نخواهد بود.
ملّا على آرانى در اين شرح، وقايع و حوادث مهم عصر خود را نيز با اشاره تحرير نموده كه مطالعۀ آن، خالى از فايده نيست. با هم صفحات زندگى اين عالم سخت كوش را كه به قلم خود اوست، ورق مى زنيم.
تصویر
تصویر
بسم الله الرحمن الرحيم
و به ثقتى.
الحمد للّٰه ربّ العالمين و الصلاة و السلام على أشرف الأنبياء و المرسلين محمّد و عترته الطاهرين سيّما ابن عمّه و كاشفِ غَمِّه على أمير المؤمنين و يَعسوب الدين و قاتل الكفّار و المشركين، و أولاده الأئمة الأطياب الأنجبين صلاةً متتاليةً توالى الشهور و السنين.
امّا بعد؛ بر راى خيريت انتماى برادران ايماني و اخوان روحانى پوشيده و مخفى نماناد كه غرض اصلى از ايجاد موجودات، معرفت واجب الوجود است و بعد از معرفت، اداى شكر حضرت منعم حقيقى، از جملۀ وظايف لازمه است كه موجب مزيد نعمت مى گردد:
لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذٰابِي لَشَدِيدٌ.(1)
و هر نعمتى را شكرى در مقابل مقرّر است و از اعاظم نُعَماى حضرت واهب النعم، نعمت ادراك است و شكرش آن است كه آنچه از مبدأ فيّاض افاضه شود، در دفاتر ثبت گردد تا باعث ارشاد و هدايت ديگران گردد.
و فقيرِ كثير التقصير، محرّر اين كلمات، محمّد على بن محمّد حسن، الشهير به «على آرانى»، به جهت اداى شكر اين نعمت عُظما در مدّت عمر، درصدد تعليم
1) . ابراهيم، آيۀ 7: «و ياد آريد زمانى كه خداى تعالىٰ اعلام كرد كه اگر در برابر نعمت ها شكر و سپاس كنيم، آنها را برايتان زياد گردانيم، و اگر كفر و انكار بورزيد و به وحدانيت خدا اقرار نكنيد، هر آينه عذاب من شديد و سخت است».
و تعلّم و افاده و استفاده بودم و با وجود ضَنك عيش و تشدّد بلايا و تواتر نوائب در تحصيل علوم دينيه و معارف يقينيه، كوشش داشتم تا بسيارى از صيود علوم را در قيد تصنيف و تأليف درآوردم. پس بر خود لازم دانستم كه واردات خود را با بعضى امورى كه در نظر اهم نمايد: از كيفيت تحصيل و اسفار وارده در ازمنۀ تحصيل و عدد تصنيفات و تأليفات خود و تواريخ شروع و اتمام آنها و ساير امور متعلّقه به اين معنى را در طىّ رساله اى درج نمايم. لهذا شروع كردم در تأليف اين رساله و مسمى گردانيدم آن را به شرح الأحوال من البداية إلى المآل، و باللّٰه الاستعانة.
[
بدان كه ولادت حقير در بعضى شهور سنۀ 1177 (هزار و صد و هفتاد و هفت) هجرى اتفاق افتاد در عهد جهانبانى سلاطين زنديه در عهد كريم خان زند در قريۀ آران.
و آران، بر وزن «فاران»، اسم قريۀ عظيمى است از قُراى كاشان و مسافت آن با اصل بلدۀ كاشان، تقريباً يك فرسخ مى شود و اهل آن، به عبادت و طاعات، رغبت تمامى دارند و به نماز جمعه و جماعت، بسيار مايل اند و به اين تقريب، مساجد عاليه دارد.(1)
و ازجمله خوبى هاى آن قريه آن است كه هر حمّامى كه بنا نهاده اند، در جنب آن، حمّام كوچكى ساخته اند كه در وقت صبح، زنان در آنجا غسل مى كنند و بر جنابتْ باقى نمى مانند تا ظهر و عصر.(2)
1) . بعد از آن، اين عبارت ها نوشته شده، ولى مؤلف، سپس روى آنها خط كشيده است: «كه از آن جمله مسجد جامع است كه مشهور است به مسجد قاضى و آن مسجد، شبستانى دارد كه در فصل تابستان كه هوا گرم مى شود، آن شبستان، بسيار خُنَك است و در فصل زمستان كه هوا سرد مى شود، آن شبستان بسيار گرم است و تقريباً هزار نفر در آنجا مى توانند نماز كند و مسجدهاى ديگر نيز دارد».
2) . بعد از آن، اين عبارت نوشته شده، ولى روى آن خط كشيده شده است: «و در هر محلّه آن، حمّامى هست و هشت حمّام، اليوم در آن مى گردد».
و اهل آن قريه، به تعزيه دارى جناب سيّدالشّهدا بسيار مايل و راغب اند و مردان تعزيه دار در ميان ايشان، بسيار است و در مسجدها كه نماز جماعت مى كنند، تعزيۀ جناب سيّد جوانان اهل بهشت را مى گيرند و در سرِ هر محلّه از آن، حسينيه اى ساخته اند كه هرساله كه محرّم مى شود، و در دهۀ عاشورا، اهل هر محلّه به حسينيۀ آن محل مى روند و لواى تعزيه دارى سيّدالشّهدا برپا مى كنند و زنان تعزيه دار هم دارند كه در ميان خانه ها از براى زنان تعزيه مى گيرند.
و آب آن قريه، آبِ قنات است و قنوات آن، تمام از طرف قبله است و تقريباً چهل قنات داير دارد كه در سمت شمال آن قريه، زراعت مى شود، و چون اصل قريه در سمت جنوب مزارع واقع شده، چند قنات آن از ميان قريه مى گذرد و در ميان خانه ها، حوض ها از آجر و چارو(1)ساخته اند كه آب جارى در ميان خانه ها باشد، و انفع آن قنات ها نسبت به اهل قريه، دو قنات است كه يكى را قنات آرانْدشت مى گويند و آن قنات، از سمت جنوب قريه داخل مى شود و از سمت شمال آن، خارج مى شود.(2)
دوّم، قنات و شاد (به دال مهمله): كه آن هم از يك سمت آن قريه داخل مى شود و در بسيارى از خانه ها جارى مى شود و بعد از آن، به صحرا مى رود و زراعت مى شود.
1) . چارو: ساروج، آهك رسيدۀ با چيزها آميخته است كه بر آب انبار و حوض و امثال آن مالند (لغت نامه دهخدا).
2) . بعد از آن، اين عبارت نوشته شده كه بعداً خطر خورده است: «و در ابتداى قريه خانه اى است كه آن را خانۀ آبْبخش مى گويند و آن قنات، در ميان آن خانه، دو شعبه مى شود و يك شعبۀ آن به سمت شرقى قريه جارى مى شود و شعبۀ ديگر به سمت غربى قريه، و در ميان خانه ها مى گذرد و چون آن شعبه كه به سمت شرقى جارى مى شود، زودتر به صحرا مى رسد، به خلاف آن شعبه كه از سمت غربى قريه مى گذرد، و به اين تقريب مالكين قنات و رعاياى آن مزرعه به اين راضى اند كه بيشتر آن از سمت شرقى به صحرا برود و مالكين خانه ها بر سرِ ممرّ آب واقع اند، مانع مى شوند و هر چند وقت به اين تقريب، فتنه و آشوب در ميان مالكين قنوات و مالكين خانه ها برپا مى شود.
و آن قريه [آران] از بناهاى قديمه است و بانى آن چنان كه در كتاب خلاصة البلدان(1)كه از تأليفات ميرزا صفى قمى است، مسطور است، «آران بن قاسان اكبر» بوده است كه پدر او - كه قاسان اكبر باشد - بنا بر قولى، بانى اصل بلدۀ كاشان بوده است و آران مذكور، آن قريه را بنا كرد و به اسم خود، موسوم ساخت و گويا همان قنات مزرعۀ آرانْدشت را هم آران بن قاسان جارى نموده باشد و به اسم خود مسمّا كرده باشد، يعنى دشتِ آران.
و در همان كتابْ مسطور است كه قاسان هم رودخانه اى بود كه آن [را] به زبان فارسى كاشان مى خواندند و الحال، آن رودخانه خشك است و به جاى آن، شهر بنا شده است و بعضى ديگر گفته اند كه قاسان، نام شطّى بوده است كه آن را به فارسى «كاس رود» مى خواندند و بعد از آن كه آب آن شط، شروع در خشكى نمود، اوّل موضع قريۀ بطريده - كه الحال به «بدريه» مشهور است - ظاهر شد و آن، بلندترين موضع آن بوده است و بعد از آن، موضع قريه «درام» ظاهر شد و گويند كه بانى كاشان «يوراسف» بوده است و گفته اند كه او به هيچ جايى و موضعى نگذشت، مگر آن كه به اهل آنجا صفتى به ميراث گذاشت و در اصفهان، رغبت و ميل به حَلويات و شيرينى ها ميراث گذاشت و آن حالت، تا اليوم در ميان اهل اصفهان شايع و داير است، و حلواها و نقل هاى گوناگون مى سازند و در كاشان، حيله بازى و دروغ گويى را ميراث گذاشت و در قم، ظلم و جور و نوحه گرى را ميراث گذاشت و در رى، خدعه و مكر و فرمانِ زنان بُردن را ميراث گذاشت و در همدان، بهتان و خفّت و
1) . خلاصة البلدان، تأليف صفى الدين محمّد هاشم بن صفى الدين محمّد حسينى رضوى قمى است كه در سال 1079 ق، به فارسى نگاشته شده است. اين كتاب، در تاريخ قم و مكه و مدينه و مختصرى دربارۀ ساير شهرهاى شيعيان اماميه است و مؤلف، در اثناى آن، شرح حال عدّه اى از بزرگان را درج نموده است. اين كتاب، تا به حال به چاپ نرسيده و سه نسخۀ عكسى از آن در كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى، به شماره هاى 104 و 265 و 266 در قم موجود است (الذريعه، ج 7، ص 216؛ فهرست كتاب هاى عكسى كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى، ج 1، ص 106 و 240 و 241).
سَبُكى را ميراث گذاشت.
و گويند كه فريدون، مَلِكْ يوراسف را با ريسمان بسته، محبوس ساخت و او با آن ريسمان از حبس فريدون گريخت. فريدون امر كرد كه جمعى او را تعاقب كردند و در نواحى قم، در معدن نمك او را يافتند كه به قضاى حاجتْ نشسته بود و همچنان نمك شده بود. پس بعدازاين به اندك فاصله، صاحب خلاصة البلدان گفته است كه: «در خصوص بانى كاشان، خلاف واقع شده است. بعضى چنان كه مذكور شد، گفته اند يوراسف آن را بنا گذاشت و بعضى ديگر گفته اند كه آن را قاسان اكبر، بنا نهاد و به اسم خود، آن را مسمّا گردانيد» تمام شد سخن صاحب خلاصة البلدان.
و آن نسخه خلاصة البلدان كه الحال در نزد حقير حاضر است، گويا خطّ مصنّف آن است و تاريخ تأليفش غرّۀ شهر رجب المرجب 1079 (هزار و هفتاد و نه) هجرى بوده است.
و در كتاب نزهة القلوب(1)، مذكور است كه: «كاشان، از اقليم چهارم است. طولش از جزاير خالدات،(2)فوم (126)(3)و عرضش از خطّ استوا، لدها (34)(4)[است كه آن را]
1) . نزهة القلوب، تأليف حمد الله مستوفى قزوينى (م 750 ق) است. اين كتاب از منابع مهم جغرافيايى مسلمانان است و بارها به چاپ رسيده است (ر. ك: الذريعة، ج 24، ص 120).
2) . جزاير خالدات كه به آنها «جزائر السعادة» نيز مى گويند، همان «جزاير كانارى» فعلى است كه در جنوب غربى صحرا در غرب افريقا واقع شده و اكنون، متعلّق به اسپانياست. جغرافيدانان قبل از اسلام و همچنين عالمان مسلمان، مبدأ طول را از اين جزاير مى گرفتند؛ ولى امروزه معمولاً مبدأ طول را از نصف النهار شهر گرينويچ انگلستان محاسبه مى كنند (براى اطّلاع بيشتر، ر. ك: دروس هيئت و ديگر رشته هاى رياضى، حسن حسن زادۀ آملى، ج 1، ص 145-199 و ج 2، ص 776-792).
3) . در نسخۀ خطّى و همچنين در اصل نزهة القلوب، طول كاشان از جزاير خالدات، «فوم» ذكر شده است و اين درست نيست و لفظ «م» زياد است؛ چون طول كاشان از گرينويچ، 51 درجه و 27 دقيقه و طول تهران از گرينويچ، 51 درجه و 25 دقيقه است. استاد حسن زاده آملى در دروس هيئت (ج 2، ص 787) فرمايد: «طول رى از جزاير خالدات، فو درجه و كا دقيقه است». پس طول كاشان نيز «فو» درجه، يعنى 86 درجه غربى جزاير خالدات است.
4) . نزهة القلوب، تهران: دنياى كتاب، 1362 ش، ص 67.
زبيده خاتون، منكوحۀ هارون الرشيد، ساخت به طالع سُنبله و بر ظاهر آن؛ قلعۀ گلين است كه آن را فين خوانند». تمام شد موضع حاجت از كلام نزهة القلوب.(1)
و آنچه بر حقير ظاهر مى شود، اين است كه كلام صاحب خلاصة البلدان، اقرب است به صواب و مى توان جمع كرد ميان آنها به اين كه بعد از بناى كاشان، خرابى به كاشان دست داده باشد و زبيده آن را تعمير كرده باشد. و اللّٰه العالم.
برمى گرديم به آنچه مقصود بالذات است. پس مى گويم كه حقير در زمان طفوليت، مايل به اين بودم كه تحصيل كمالات نمايم و والد حقير، نهايت ميل به اين مطلب داشت، حقير را به مكتب فرستاد تا سال 1192 ق، كه زلزله شد و اوضاع مردم، اختلال بسيارى به هم رسانيد و در خلال اين احوال، كريم خان زند هم وفات نمود و اغتشاش در امر ولايتْ پديد آمد و والدِ حقير، تنگْدست شد. به واسطۀ قلّت كاسبى، حقير را از مكتب باز گرفتند و به كسب معاش ترغيب كردند و حقير، از كثرت شوقى كه به تحصيل علوم داشتم، از پى معاش و كسب نمى رفتم و سعى متعلّقان اين بود كه حقير را هم در كسب شريك خود نموده باشند و حقير به اين راضى نمى شدم. تا چند مدّت بر اين هم گذشت. زمام سلطنت به كفّ كفايت على مراد خان زند قرار گرفت. اندك امنيتى در ولايت پيدا شد. حقير را داعيه اين شد كه مشغول امر تحصيل شوم. نظر به اين كه حقير، اوّل سلسله بودم، كتابى كه از روى آن درس بخوانم، نداشتم و استعداد اين كه كتاب بخرم، نداشتم. به زجر تمام، از اين وآن كتاب عاريه مى گرفتم و درس مى خواندم تا اين كه على مراد خان هم داعى حق را لبّيك اجابت گفته، زمام سلطنت به كفّ كفايت جعفر خان زند قرار گرفت. هنوز امر سلطنت بر او مسلّم نشده بود كه شاهِ جم جاهِ ملائكْ سپاه، ظلّ اللّٰه على الصغار
1) . نزهة القلوب، تهران: دنياى كتاب، 1362 ش، ص 67.
و الكبار، آقا محمّد خان قاجار، از سمت دار المرز، [سپاه] جمع آورى نموده، بر سرِ دار السلطنۀ تهران آمده، دار السلطنۀ تهران را محاصره نمود و بعد از چندى آنجا به طرف قم نهضت فرمود و چندى دار المؤمنين قم را محاصره كرد و بعد از چندى، برادر خود على قلى خان را سردار نموده، به دور كاشان فرستاد و از آن طرف، جعفر خان از اصفهان، عربعلى خان را سردار نمود، به سمت كاشان فرستاد و تلاقى فريقين در حوالى كاشان اتّفاق افتاد. باز به جهتِ آمدوشدِ عسكر از طرفين، اغتشاش عظيمى در ولايت ظاهر شد و حقير در آن خلال به خاطر دارم كه مكرّر، شب ها حقير را مى بردند به بُرج به جهت كشيك [دادن] و حقير، كتاب خود را به ميان برج مى بردم و با هاى و هوى بيدار باش كشيكچيان، مطالعه مى كردم و در صبح، به مجمع درس حاضر مى شدم و تنگى معيشت به حدّى بود كه اگر اندكى از بسيارِ آن را ذكر كنم، يقين است كه شنونده، حمل بر افترا مى كند.
و به اين فلاكت، مشغول تحصيل بودم تا سال 1200 ق، و در خلال اين احوال، شروع در نوشتن شرح عوامل ملّا محسن نمودم و قدرى از آن را نوشته بودم كه عرصۀ معيشت به حدّى تنگ شد كه راه بيرون شدنِ از آن، ممكن نبود. لاعلاج، فرار بر قرار اختيار كردم و سفر را بر حَضَر برگزيدم و به ورامين رفتم و در آنجا مبتلا شدم، و بالمرّه، از تحصيل، تعليماً و تعلّماً بازماندم و تقريباً دو سال هم در آنجا به سر بردم تا اين كه عالم، في الجمله آرامى گرفت و قدرى اغتشاش كمتر شد. آنجا به آران معاودت كردم و بازْ مشغول درس و بحث بودم، و ليكن باز امر معيشتْ بسيار تنگ بود و گذران به صعوبت مى شد و به نوعى تنگ مى گذشت كه گاهى پارچه نانى به دست مى آمد و گاهى آن هم ميسّر نمى شد و حقير، تن به قضاى حضرت آفريدگار در داده بودم و دست از تحصيل برنمى داشتم.
بعد از مراجعت از سفر، جمعى از طلّاب، از حقير درخواستند كه شرح عوامل را
تمام كنم. پس با تفرّق احوال و تشتّت بال، شروع در نوشتن آن كردم. گاهى كه ميسّر مى شد، قدرى مى نوشتم و گاهى كه ميسّر نمى شد، به گوشۀ نسيان مى انداختم تا اين كه در اوقات متفرّقه و آفات متعدّده به اتمام رسيد. آن را مسمّا كردم به جواهر السَّنية في شرح العوامل المحسنية و به خصوصِ تاريخ اتمام آن، اين بيت، رقم زدۀ كلكِ بيان شد:
سُئلتُ عن الإتمام قلتُ بداهةً *** لتاريخه «قد تمّ شرح عواملي»(1)
و در سال 1209 ق، آن شرح به اتمام رسيد.
و از نحوس طالع، در اين مدّت، در نزد كسى تحصيل مى كردم كه در غالب اوقات از درس او نفعى به حقير نمى رسيد و هر چند مى خواستم از دست او خلاص شوم، ميسّر نمى شد و سبب اين كه از درس او نفعى نمى بردم، اين بود كه او نهايتِ سعى و اهتمام داشت در خوش گذراندن و غالب اوقاتش به صحبت هاى بى نفع مى گذشت و از استاد فن هم چيزى نشنيده بود و چندان استعدادى نداشت و مع ذلك، خود را اَعلم علما مى دانست و گاه گاهى به تصنيف و تأليف مى پرداخت. از آن جمله، حاشيه بر معالم مى نوشت كه بعضى از همدرسان حقير، آن را مسمّا نموده بود به «جامعة الحواشى»، به تقريب آن كه چيزى ديگر در ميان آن پيدا نمى شد، به غير از حواشى كه ديگران نوشته بودند. در اين مدّت، پيوسته از حق تعالىٰ درخواست مى كردم كه گريبان مرا از دست آن خلاص كند، دعاى من مستجاب نمى شد.
حاصل، اين كه در همين سال به سفر فيض اثرِ كربلاى معلّا مشرّف شدم و مى خواستم كه در آنجا تحصيل كنم، آن هم ميسّر نشد. معاودت كردم به وطن و در اوّل ذى حجة الحرام همين سال. به امر امامت مشغول شدم و مدّت چهار سال هم مشغول امامت بودم و انتظار فرج مى كشيدم.
1) . جمله «قد تمّ شرح عواملي»، به حساب ابجد برابر با 1209 ق، مى شود.
و در اين خلال، كتاب معين المبتدي را در نحو نوشتم و در سال 1213 ق، آن كتاب هم به اتمام رسيد و سبب تأليف آن اين بود كه جمعى از طلبه، در نزد حقير نحو مى خواندند و بعضى قواعد را حقير براى ايشان مى گفته، از حقير استدعا كردند كه آن قواعد را در كتابى بنويسم و ايشان بخوانند. حقير هم إجابةً لمسئولهم، آن كتاب را به زبان فارسى نوشتم و در اين سال، زمان ابتلا به سر آمد و آن شخص به سفر رفت و حقير هم اساس محراب و منبر را بر هم زدم و به شهر كاشان رفتم و در «مدرسۀ عماديّه»(1)سُكنا گرفتم و مشغول مباحثۀ فقه و اصول شدم و مدّت يك سال يا بيشتر هم در خدمت فضلاى كاشان، مباحثه داشتم.
و در روز دوشنبه ششم شهر شوال المكرّم 1214، دو باره مصمّم به سفر عتبات عاليات شدم و در آنجا ماندم و در خدمت عمدة العلماء و زبدة الفضلاء، جامع الأصول و الفروع، سيد المحقّقين، امير سيد على طباطبايى به مباحثۀ فقه و اصول فقه پرداختم و گاهى هم به مجمع عمدة المتبحّرين، الحبر المعتمد آقا سيد محمّد،(2)مخدومزادۀ آن بزرگوار، حاضر مى شدم و از او نيز استفادۀ قواعد اصوليه و فقهيه مى كردم و در آنجا شروع به نوشتن ينابيع الأصول نمودم و قدرى از آن نوشتم و رسالۀ عجالة الحائرية را نيز در آنجا نوشتم و رسالۀ قالعة الشبهة را نيز در آنجا نوشتم و چون آن رساله به اتمام رسيد، به نظر كيميا اثرِ آن بزرگوار رساندم و بسيار تحسين فرمودند و
1) . از اين مدرسه و مؤسّس آن در كاشان، اطّلاعى در دست نيست. براى اطلاع بيشتر از مدارس علميه كاشان، ر. ك: سيماى كاشان، ص 99-106 كه اين مدرسه در آنجا ذكر نشده است.
2) . آقا سيد على بن محمّد على طباطبايى (م 1231 ق) صاحب رياض المسائل و فرزندش سيد محمّد مجاهد (م 1242 ق) از عالمان سرشناس سدۀ سيزدهم هستند.
شاگردان خود را مأمور به استنساخ آن نمودند و از آن رساله نسخه برداشتند.
و در آنجا بودم تا آن كه چنان دانستم كه فارغ التحصيل شده ام. پس آنجا به وطن مراجعت كردم و مشغول تعليم مى بودم.
و در سال 1216 ق، در عيد غدير آن سال، شروع به تصنيف فوائد الصادقية كه در منطق نوشته ام و با وفور اشتغال و كثرت ابتلا، مدت تصنيفش سه ماه و بيست روز طول كشيد و اين كلمه به حذف «باء جارّه»، مطابق تاريخ شروع آن شد: «شرعتُ في الفوائد بكدّ»(1)و اين كلمه هم مطابق تاريخ اتمامش برآمد «قد أتممت الفوائد بمحنٍ»(2)، و اين از اتّفاقات حسنه است.
و در روز غدير اين سال [1216 ق] طايفۀ ياغيۀ باغيۀ طاغيه وهّابيه كه سردار و امير ايشان سعودِ نا مسعودِ مردودِ درگاه خداى ودود بود، بر سر كربلاى معلّا لشكر نابود كشيد و بعض محلّات آن ولايت با بركت را تسخير و قتل و غارت كرد و داغ شهادت حضرت سيّدالشّهدا را تازه نمود و بسيارى از سادات عظام و علماى ذوى الاحترام و طلاب علوم ائمه دين عليهم السلام را به قتل رسانيد و كتب علميه [را] تلف نمود.
قتلهم اللّٰه!
و در فصل تابستان سال 1217 كه هواى آران كه مسقط رأس حقير است، بسيار گرم شد، عزم مسافرت به قريۀ نراق بر خود مصمّم كردم و از آران به آنجا دو منزل مسافت دارد و در آنجا به خدمت افضل الفضلاء و اعلم العلماء، جامع المعقول
و المنقول، حاوى الفروع و الأصول، مولانا و شيخنا المعتمد آخوند ملّا احمد نراقى(1)مشرّف شدم و از صحبت آن بزرگوار، استفادۀ بسيار از براى اين بى بضاعت حاصل شد.
و در اين سال، در قريۀ نراق شروع به تصنيف كتاب مقاصد المهمة كه در اصول نوشته ام، نمودم و آن مدّتى كه در آنجا بودم، در طى مباحثۀ معالم، أصول المقاصد را مى نوشتم و در وقت مراجعت به كاشان، جمعى از حقير خواهشمند اين مطلب شدند كه كتاب قوانين المحكمة را كه از جملۀ كتب عالم عامل فاضل كامل، مقتدانا و مقتدى الأنام، ميرزا ابو القاسم قمى است، از براى ايشان مباحثه كنم. حقير هم با اعتراف به قلّت بضاعت و كمى استطاعت، آن امر را قبول نمودم و در ضمن مباحثۀ آن، باز مقاصد را مى نوشتم و در بسيارى از مواقع در عبارات قوانين شبهه مى كردم و كسى كه متصدّى حلّ آن بشود، نمى ديدم. بالاخره، عريضه به خدمت آن عالى جناب (ميرزاى قمى) نوشتم به عربى و بعض اَبحاث خود را در آن درج كردم و به خدمت آن عالى جناب فرستادم.
آن عالى جناب، ابحاث حقير را جواب فرمودند و براى حقير فرستادند و حقير در جواب هاى آن بزرگوار، تأمّل بسيار كردم بعضى جواب ها كه به نظر حقير صحيح نمى نمود، رد كردم. بعد از آن كه جواب ها را بالتمام به نظر فكر و تأمّل ديدم و ردّى كه داشتم، بر آن نوشتم، صورت عريضه را با صور اسئله و اجوبه در رساله اى نوشتم و آن را مسمّا به فصل الخطاب كردم و آن رساله را در كتاب مجمع الرسائل كه اغلب رسايل خود را در آن جمع كرده [ام]، ذكر نموده ام.
و چون اكثر مقاصد را در طىّ مباحثه و مطالعۀ قوانين نوشتم، در بسيارى از مواضع،
1) . علامه ملّا احمد بن مهدى بن ابو ذر نراقى كاشانى (م 1244 ق) و پدرش ملّا مهدى نراقى (م 1209 ق)، از عالمان برجستۀ شيعه هستند كه در بسيارى علوم اسلامى مهارت داشته و تصانيف زيادى نگاشته اند.
متعرّض مطالب قوانين شدم، و مدّت تصنيف قسم اوّل مقاصد، تقريباً چهار سال كشيد.
و در ماه ذى قعدة الحرام اين سال، جناب معظم له، يعنى محقّق نراقى - دام ظلّه العالى - اجازۀ معنعنه اى(1)كه از مشايخ عظام خود داشت، از براى حقير به قلم مرحمت شيم خود نوشت(2)و اين ناقابل را در سلسلۀ سند اخبار ائمۀ اطهار داخل نموده و صورت اجازه را در خاتمۀ كتاب عوائد الأيام، ايراد كرده ام، إن شاءاللّٰه.
و از قضاياى اتّفاقيه اين سال، اين بود كه در روز سه شنبه بيست و دوّم ماه جمادى الأولى به مدرسۀ محمّد صالح بيك(3)از مدارس دار الايمان كاشان، در خواب ديدم كه ادريس پيغمبر - على نبيّنا و عليه السلام -، از آسمان نازل شد و در نزد من نشست و با من مشغول صحبت شد و چون مدّتى از زمان صحبت گذشت، خواست كه به آسمان مراجعت كند، حقير مانع او شدم و او را از رفتن منع كردم و از حضرت آفريدگارِ عالم و مالكِ رقاب بنى آدم، درخواستم كه اختيار رفتن و ماندن ادريس را به حقير واگذارد. در آن حال، گويا منادى از جانب ربّ الأرباب ندا كرد كه ما اختيار عروج ادريس را به تو واگذاشتيم. هر وقتى كه رخصت دهى، او به آسمان عروج كند.
پس در آن حال، از خواب بيدار شدم و صورت خواب را با تاريخ آن حال ثبت كردم.
و اللّٰه الموفّق!
و در سال 1217 [ق،] در فصل تابستان كه هوا بسيار گرم شد، باز به امر عالى جناب شيخنا النراقى، مصمّم سفر نراق شدم و در مدّتى كه در خدمت آن عالى جناب
1) . اجازه مُعَنْعَنه يا مُعَنعَن، يعنى اجازۀ روايتى كه كسى از استادش و استاد او از استاد خود (به همين ترتيب) داشته باشد تا برسد به ائمه عليهم السلام و چون در هر اجازه با تعبير «عن» ياد شده است، اين سلسلۀ اتصال، «معنعنه» ناميده شده است.
2) . اين اجازه را مرحوم نراقى در ذى قعدۀ 1217 براى مؤلف نوشته است.
3) . ر. ك: سيماى كاشان، حبيب اللّٰه سلمانى آرانى، ص 101.
به سر مى بردم، فتاوايى كه از اطراف و اكناف از براى آن عالى جناب مى آوردند، آن عالى جناب به حقير محوّل مى فرمودند و حقير هم به قدر قوّه، سعى در استنباط مسائل مى كردم و فتاوا را مى نوشتم و مردم مى بردند. تا بعد از مدتى كه بسيارى از صور فتاوا كه در استنباط آنها زحمت بسيار كشيده بودم، از ميان رفت، برخوردم به كتاب مقامع الفضل(1)كه از بدايع افكار عالى جناب، اعلم العلماء و افضل الفضلاء، آقا محمّد على كرمانشاهى است و مجموع آن كتاب كه بسيار حجيم بود، جواب سؤالات بود. متنبّه شدم كه شايد عمر باقى بماند و اين جواب سؤالات كه حقير هم مى نويسم، قابل اين شود كه در كتابى درج شود. لهذا مِن بعد، شروع كردم در ضبط صور اسئله و اَجوَبه و آنچه از واردات كه اتّفاق مى افتاد، يوماً فيوماً مى نوشتم تا به تاريخ هذه السنة 1227 ق چون ديدم كه صور سؤالات و اَجوَبه قدر قابلى شده است، با خود انديشه كردم كه عمر را اعتمادى نيست و اگر اين صور اسئله و اَجوَبه متفرّق بماند، شايد از ميان برود و كسى ديگر آن را جمع آورى ننمايد. بر خود لازم شمردم كه آنها را ترتيبى داده باشم و هر سؤالى را در موقع خود بنويسم كه شايد در حيات حقير يا بعد از ممات حقير به مسلمانى نفعى برساند. لهذا شروع نمودم در تأليف كتاب مخزن الأسرار و آن را بر ترتيب نافع،(2)ترتيب دادم.
برگشتيم به گزارش احوال سال 1218 [ق]. در تابستان آن سال هم در خدمت جناب معظم له به قريۀ نراق، مسافرت كردم و در خدمت آن جناب بسر مى بردم و آن جناب، با حقير، بسيار اظهار شفقت مى فرمودند، تا فصل پاييز آن سال كه قافلۀ زوّار
1) . سؤال و جواب هاى فقهى آقا محمّد على فرزند وحيد بهبهانى (م 1216 ق) است. اين كتاب، چند بار در ايران به چاپ رسيده است. (الذريعه، ج 22، ص 14).
2) . النافع في مختصر الشرائع يا المختصر النافع، تأليف شيخ نجم الدين جعفر بن حسن حلّى، مشهور به محقّق حلّى و محقق اوّل (م 676 ق) از متون مهم فقهى شيعه اماميه است و بارها به چاپ رسيده و شروح و حواشى زيادى بر آن نوشته شده است (الذريعه، ج 20، ص 213).
عتبات عاليات از قريۀ آران به آنجا عبور نمودند، از حقير خواهش نمودند كه به همراه ايشان به كربلاى معلّا مشرّف شوم. حقير هم قبول كردم و آنجا مصمّم سفر فيضْاثرِ كربلاى معلّا شدم و بعد از مراجعت از آن سفر، باز مدّتى در قريۀ آران كه موطن اصلى و مسقط رأس حقير است، به سر مى بردم كه در اين خلال، جمعى از اهل گنجدجان(1)(كه اسم قريه اى است از قراى گلپايگان و به تقريبى با حقير، رابطۀ آشنايى به هم رسانيده بودند)، خواهش كردند كه حقير به قريۀ گنجدجان روم و به بعضِ تقريبات، دل حقير هم از ماندن در وطن، سرد شده بود و حسد بعض حسّاد نسبت به اين اقلّ عباد، از حدّ اعتدالْ بيرون. لهذا بعد از استخارۀ ذات الرقاع،(2)مصمّم هجرت به آن قريه شدم و در روز چهاردهم شهر رجب المرجّب 1219، تنها و بى رفيق، موسى وار از ترس فراعنه، زحمت سفر را بر راحت حَضَر اختيار كردم و از قريۀ آران به همراه چند نفر چاروادار، روانۀ جانب قريۀ گنجد جان شدم؛ و ليكن به قدر مقدور، اسباب نوشتن مقاصد را همراه برداشتم و يوم هفدهم ماه رجب المرجّب مذكور، وارد آن قريه شدم و چند مدّت كه ماندم، آن تشويشى كه از سفر كردن به آن ولايت داشتم، زايل گرديده و در آنجا باز مشغول نوشتن مقاصد بودم و در شوّال همان سال به سمت وطن مراجعت كرده و مدّتى باز در آنجا بر سر مى بردم و شاگردانى كه سابقِ بر آن داشتم، باز بر سر حقير، جمعيّت كرده و بناى افاده و استفاده شد و در محرّم الحرام سال 1220، رسالۀ تبصرة العاقد را به التماس بعضِ اخوان نوشتم و در كتاب مخزن الأسرار، آن رساله نوشته مى شود.
1) . گنجدجان، يكى از بخش هاى مركزى گلپايگان و در شانزده كيلومترى شمال شرقى اين شهر قرار دارد.
2) . استخارۀ ذات الرقاع، نوعى از استخاره است كه در آن، در يك رقعه (كاغذ) كلمه «افعل (انجام بده)» نوشته و در ديگرى «لا تفعل (انجام نده)» مى نويسند و آن را در زير سجّاده گذاشته، دو ركعت نماز مى خوانند و بعد از نماز، دست زير سجّاده مى برند و يكى از رقعه ها را بيرون مى آورند و مطابق آن عمل مى كنند.
و در اين سال، باز به سعى و التماس اهل قريۀ گنجد جان، عازم سفر گلپايگان شدم و در قريۀ گنجد جان، باز مسكن كردم و باز مشغول مباحثۀ فقه و اصول شدم و در ضمن آن، باز مشغول نوشتن كتاب المقاصد المهمّة بودم و آن را در وقت فرصت مى نوشتم تا اين كه به تاريخ سحر شب چهارشنبه دوّم شهر شعبان 1221 [جلد اوّل آن] به اتمام رسيد. و عدد ابيات [/سطور] آن تقريباً بيست و يك هزار بيت مى شود و اين كلمه، به زيادتى اوّل اعداد به سوى آن، موافق تاريخ آن اتّفاق افتاد: «كمل القسم الأوّل من المقاصد المهمة».(1)اين هم از اتّفاقات حسنه است.
و چون از نوشتن [جلد اوّل] مقاصد المهمة فارغ شدم، جمعى از طلّاب كه در نزد حقير به مباحثه مشغول بودند، از حقير خواهش نمودند كه آن كتاب را تلخيص كنم. حقير، اجابةً لمسئولهم، شروع در تلخيص آن كردم و در اوايل سال 1222 به تلخيص آن مشغول شدم، و ليكن در اوقات متفرّقه و احوال متشتّته آن را مى نوشتم و آن را در مدّت دو سال و كسرى تمام كردم و آن را مسمّا گردانيدم به مناهل الشوارد في تلخيص المقاصد و به تاريخ ظهر يوم پنجشنبه، اوّل شهر جمادى الأولى سال 1224 از تصنيف آن فارغ شدم و عدد ابيات آن، تقريباً هفت هزار و يكصد و چهل بيت مى شود و اين كلمه به حذف «باء جارّه»، موافق تاريخ اتمام آن اتّفاق افتاد: «قد تمّ مناهل الشوارد بجهد».(2)
و از امور اتّفاقيۀ اين سال به خاطر دارم كه به قريه آران كه مسقطِ رأس حقير
1) . جمله «كمل القسم الأوّل من المقاصد المهمة»، به حساب ابجد، برابر با 1146 مى شود و چون اوّل اعداد يعنى «اعد» را كه برابر 75 است و حرف اوّل از هر كلمه، يعنى «ك، ق، ا، م، م، م» كه برابر 281 مى شود، به آن اضافه شود، برابر با 1222 مى شود.
2) . جمله «قد تمّ مناهل الشوارد بجهد»، به حساب ابجد برابر با 1225 مى شود.
است، معاودت و در آنجا مشغول تدريس شدم. شبى از شب ها در عالم رؤيا ديدم كه جمعى از عظما كه آثار جلالت از ناصيۀ احوالشان ظاهر بود، از درِ سراى حقير، سواره مى گذشتند حقير در جلو ايشان افتادم و مى دويدم. در آن حال، ملهم شدم كه ايشان ائمه معصومين اند عليهم السلام و جناب على بن ابى طالب عليه السلام، در پيش همه، بر اسبى سوار بود. حقير، خود را به نزديك اسب آن حضرت رساندم. در جلو آن حضرت مى دويدم و بر حقير در آن حال، چنان معلوم بود كه ايشان به جهاد مى رفتند و حقير هم مى دويدم كه به اين فيض فايض شوم. در آن حال، آن حضرت نظر التفات به جانب من انداخته، فرمود كه: «برگرد و سوار شو به همان اسب» و حقير، به امر آن حضرت برگشتم و بر آن اسب كه آن حضرت فرموده بود، سوار شدم و همراه ايشان مى رفتم. در آن حال، بيدار شدم.
برگشتيم به داستان اوّل. پس مى گوييم كه در خلال اين احوال، فهرست قسم اوّل مقاصد المهمّة را نوشتم و آن فهرست، در ماه جمادى الثانى سال 1224 به اتمام رسيد و اين كلمه موافق تاريخ اتمام آن اتّفاق افتاد: «أكمل المقاصد المهمّة فهرسها».(1)
و نيز در خلال نوشتن مناهل، بعضى از طلّاب محرّك اين بى بضاعت گرديدند كه مهمّات مطالبى كه در مناهل الشوارد ذكر آنها كرده ام و تحقيق آن را در مقاصد المهمّة به تفصيل نوشته ام، به نظم در رساله اى ذكر كنم تا ضبط آنها از براى طالب كمال، آسان باشد. چون خاطر او در نزد حقير بسيار تعلّق داشت، متحمّل اين تصديع هم شدم و مدت دو سال هم تقريباً به نظم آن مشغول بودم و خود را مانند صيّادى مى ديدم كه در كمين صيدى باشد تا اين كه «بعون اللّٰه و حسن توفيقه»، به تاريخ چاشتگاه روز جمعه
1) . جمله «أكمل المقاصد المهمة فهرسها» به حساب ابجد، برابر با 839 مى شود و اين، درست نيست. گويا از اين جمله چيزى در كتابت ساقط شده است.
دوّم ربيع الثانى 1226، از نظم آن فارغ شدم و آن را به غرّة جلية و درة بهية و بهجة مرضية مسمّا نمودم و عدد ابيات آن تقريباً پانصد و چهل بيت مى شود و در نظم آن، بسيار تصديع كشيدم. اميد دارم كه قربةً إلى اللّٰه و طلباً لمرضاته اين زحمت را كشيده باشم، و وزن شعر آن، وزن الفيۀ مالكيه است و شايد آن رساله در كتاب مجمع الرسائل نوشته شود.
و در اوّل ماه ذى حجة الحرام اين سال، كتابى در نحو نوشتم به عربى، مسمّا به خلاصة الحسنية و عدد ابيات [/سطور] آن تقريباً دو هزار بيت مى شود و مدّت تصنيفش يك ماه كشيد. در اوّل ماه ذى حجة الحرام شروع كردم و در آخر ماه تمام كردم. نفع اللّٰه بها الطلّاب ولىّ النفع.
و در خلال اين احوال، ميل به اين كردم كه كتابى در فقه بنويسم. چون بختِ وارون با من مساعدت نداشت و اسبابى كه از براى نوشتن ضرور است، تمام نبود، اين امر در عهدۀ تعويق بود و الحال هم در عهدۀ تعويق است، و ليكن سه كتاب در فقه شروع كرده ام: يكى كتاب كبير كه مسمّاست به معادن المسائل الشرعية في استنباط الأحكام الإلهية من الأدلة التفصيلية و يكى ديگر كتاب مختصرى است به استدلال كمى بر وجه اختصار و آن مسمّاست به منبع الأحكام الشرعية في فقه الامامية. سيّم، كتاب فارسى است كه در آن، اقتصار بر اصل فتوا كرده ام و غالباً متعرّض ذكر اقوال و اختلاف علما نشده ام.(1)
1) . نسخۀ مورد استفادۀ ما تا همين جا را شامل مى شود و فاقد بقيۀ رساله است.
معرفى نسخه
إيجاز المقال في علم الرجال فرج اللّٰه بن محمّد الحويزي (نحو 1100 ق)
إيجاز المقال في علم الرجال
فرج اللّٰه بن محمّد الحويزي (نحو 1100 ق)
سيد صادق اشكورى
أوّل من ترجم الشيخ الحويزي - على ما نعلم - صاحب أمل الآمل(1)فقال ما نصّه:
الشيخ فرج اللّٰه بن محمّد بن درويش بن محمّد بن حسين بن حماد بن أكبر الحويزي، فاضل محقق ماهر شاعر أديب معاصر، له مؤلّفات كثيرة..
ثم عدّ جملة من مؤلّفاته و بعض أشعاره(2).
و قال صاحب الرياض(3):
1) . وردت ترجمته أو بعض تآليفه في هذه المصادر: أمل الآمل، ج 2، ص 215-216؛ إيجاز المقال - مخطوط - رياض العلماء، ج 4، ص 337-339؛ أعيان الشيعة، ج 8، ص 395-396 (ج 42، ص 268-269 من طبعه القديم)؛ الأعلام للزركلي، ج 5، ص 140-141؛ ماضي النجف و حاضرها، ج 2، ص 184-187؛ مصفى المقال، ص 353 و 354؛ أدب الطف، ج 5، ص 213-215؛ روضات الجنات، ج 5، ص 355-357؛ الذريعة في مختلف الأجزاء، معجم المؤلفين، ج 8، ص 59، ريحانة الأدب، ج 2، ص 94-95، الفوائد الرضوية، ص 349-350؛ هدية العارفين، ج 1، ص 816؛ إيضاح المكنون، ج 1، ص 275 و 309 و 499 و ج 2، ص 256؛ نجوم السماء، ص 147؛ الكواكب المنتثرة، ص 582؛ الروضة النضرة، ص 437؛ مخطوطات مكتبة الإمام الحكيم، ج 2، ص 123-127؛ تذكرۀ نصرآبادي، ص 334-335؛ تذكرة المتبحرين للشيخ الحر (نقل عنه السيد الخوئي قدس سره في معجم رجال الحديث)؛ فرهنگ سخنوران لخيامپور، ص 438؛ الطليعة من شعراء الشيعة، ج 2، ص 106-107؛ التراث العربي، 5، ص 135؛ فهرست كتابخانۀ ملى ملك، ج 1، ص 60، مشاهير شعراء الشيعة ج 3، ص 335-336؛ تذكرة الشعراء (غني)، ص 100؛ معجم رجال الحديث، ج 13، ص 255 (الرقم 9313)؛ معجم ما كتب عن الرسول و أهل البيت عليهم السلام، ج 10، ص 290 (الرقم 26256).
2) . أمل الآمل، ج 2، ص 215، (الرقم 649).
3) . رياض العلماء، ج 4، ص 337.
الشيخ فرج الله.. من أجلّة المعدودين بسمة الفضيلة و العلم، و لكن ليس كما يقال، و هو من المعاصرين.
ثم ذكر نصّ كلام صاحب الأمل و أضاف إليه بعض تآليفه الأخر مع توضيح لأكثرها.
و قال الزركلي(1):
مؤرخ أديب إمامي، نسبته إلى حويزة (بين البصرة و خوزستان) و أصله من الخط.. ثم عدّ جملة من مؤلّفاته.
و قال كحالة في معجم المؤلّفين(2):
فرج الله.. الحويزي الشيعي، أديب شاعر عالم مشارك في أنواع من العلوم.
و قال في تذكرة الشعراء(3)ما ترجمته:
فرح اللّٰه المتخلص ب (فرح)، كان من أفاضل الزمن، موطنه شوشتر (التستر)، و سكن في بلاد الهند لمدة طويلة. كان في عهد عبد الله قطب شاه والي الدكن. ديوانه يقرب من سبعة آلاف بيت. توفي سنة 1100. انتهى.
و المترجم له من أساتذة السيد نعمة الله الجزائري حيث قال في ترجمته:
نعمة الله الحسيني الجزائري، لنا عليه يد تربية، و هو عالم جليل القدر، مدرس، له كتب منها شرح التهذيب و حواشي الاستبصار و حواشي الجامي، و وقت التأليف مشغول بشرح عقائد ابن بابويه في ذي القعدة من سنة 1099 و غير ذلك.
و يفهم مما ذكره في ترجمة معاصره الشيخ الحر العاملي - صاحب الوسائل - أن المترجم له كان في أواخر عمره ساكناً في الحويزة حيث قال في آخر ترجمته:
و هو معاصر، ورد بغتة إليّ و أنا بالحويزة ليلة الأحد الثلاثة من ذي القعدة و هو إذ ذاك في
المشهد الرضوي في سنة 1099 رحمه اللّٰه(1).
إنّ الأغلب ذكروا المعنون كما عنونّا (فرج الله بن محمّد بن درويش الحويزي)، إلا أنّ صاحب الأعيان(2)قدس سره قال:
الشيخ فرج اللّٰه بن محمّد الحويزي، اسمه أحمد بن درويش بن محمّد بن حسين بن كمال الدين بن أكبر مجرد الجبلي الحويزي الحائري المزرعاوي، و في بعض المقامات:
المولى فرج الله بن الحسين بن حماد بن أكبر الحويزي.
و في بعض المصادر(3): «فرح اللّٰه - بالحاء المهملة - أو فرح الدين».
و في بعض آخر: «الحويزاوي بدلاً من الحويزي، و الكل واحد».
و في كشف الحجب(4): «جمال بدلاً من حماد». و في نجوم السماء(5): «جمال الدين بدلاً منه».
و عنونه في فرهنگ سخنوران(6)ب فرج شوشترى، مولانا فرج اللّٰه بن محمّد بن درويش. و أرجع بعد ذلك (فرح شوشتري، مولانا فرح الله) إليه.
و الذي صرّح به في ترجمة نفسه - و هو المعتمد - هذا: فرج الله بن محمّد -
1) . أرشدني إلى هذا الموضع و كذا مواضع أخرى أخي المحقق السيد جعفر الحسيني الإشكوري، فجزاه اللّٰه خير الجزاء.
2) . أعيان الشيعة، ج 8، ص 395.
3) . كشف الحجب، ص 132 (ش 642) و انظر ص 438 من طبعة مكتبة المرعشي، و هكذا رأيت في مخطوطة منه برقم 2660 في مكتبة مركز إحياء التراث الإسلامي بقم. و مثله في تذكرة الشعراء (غني)، و فرهنگ سخنوران و نجوم السماء و غيرها.
4) . كشف الحجب، ص 132 (ش 642) من طبعة مكتبة المرعشي.
5) . نجوم السماء، 147.
6) . فرهنگ سخنوران، ص 438.
و يسمّى أحمد - ابن درويش بن محمّد بن حسين بن جمال الدين بن أكبر مجرد الجبليّ من بلاد الجبل أصلاً الحويزي مولداً الجزائري منشأ المزرعاوي نسبةً مؤلف هذا الكتاب..
ولد في أوائل عاشوراء من سنة إحدى و ثلاثين بعد الألف في الحويزة كما صرح بذلك في ترجمة نفسه، و صرح بهذه السنة (1031) في الأعلام أيضاً(1).
له مؤلّفات كثيرة نذكر هنا ما وصلنا إلى عنوانها:
1 - إيجاز المقال في علم الرجال، و قد أطلق عليه في بعض المصادر: كتاب الرجال، و هو الذي نحن بصدد تعريفه.
2 - المرقعة، مجلد واحد.
3 - كتاب في الكلام، كبير يشتمل على الفرق الثلاثة و السبعين. قال المترجم له في ترجمة نفسه إنه لم يتمّ.
4 - الغاية، قالوا: إنه في المنطق و الكلام. و هو على نهج التجريد للمحقّق الطوسي قدس سره(2). و قال المترجم له في ترجمة نفسه عند تعداد مؤلّفاته:
كتاب الغاية، و هو في فن الكلام غاية يشتمل على ستة كتب: كتاب المقدمات، كتاب الأمور العامة، كتاب الجواهر، كتاب الأعراض، كتاب الإلهيات، كتاب الفرق من لدن آدم إلى زمنه.
5 - الصفوة، في الأصول على محاذاة الزبدة في الأصول للشيخ البهائي و على وتيرتها. صرح بذلك صاحب الرياض(1).
6 - تذكرة العنوان (عنوان الشرف)(2)، أُلّف سنة 1094(3)، و هو كتاب طريف يتكون من ثلاث رسائل يقرأ أفقياً في النحو و عمودياً كلمات كتبت بالحمرة بين السطور في المنطق و القوافي(4).
و وجه تسمية تذكرة العنوان - كما صرّح به في أمل الآمل(5)و بعض من تأخر عنه - أن بعض العامة ألف كتاباً سمّاه عنوان الشرف يشتمل على العلوم المذكورة وفقه الشافعي و تاريخ(6)، و سمع الشيخ فرج الله بذلك، و تعجب جماعة من أهل المجلس، فعمل الشيخ هذا الكتاب قبل أن يرى ذلك الكتاب.
7 - معارج الأملاك إلى تشريح الأفلاك، أتمه في سنة 1065، و قد أهمل اسمه أكثر من ترجم له و قال: له شرح تشريح الأفلاك للبهائي(7)، و صرّح باسمه هكذا في التراث العربي(8).
8 - منظومة في المعاني و البيان. قال صاحب الرياض(9):
1) . رياض العلماء، ج 4، ص 339.
2) . كتاب عنوان الشرف مؤلفه شرف الدين إسماعيل بن أبي بكر الحسني اليمني المتولد سنة 765 و المتوفى سنة 837، مطبوع. انظر: أعيان الشيعة، ج 8، ص 395-396 و غيره.
3) . كما صرح به في الكواكب المنتثرة، ص 582.
4) . عرّفه هكذا سماحة السيد الوالد حفظه اللّٰه في التراث العربي - المخطوط -.
5) . أمل الآمل، ج 2، ص 215 (الرقم 649).
6) . هذا ما صرح به في أمل الآمل، و لكن صاحب الرياض صرح فيه، ج 4، ص 339 أن عنوان الشرف مشتمل على خمسة علوم: علم فقه الشافعي و هو العمدة فيه و على علم النحو و على علم التاريخ و على علم العروض و على علم القوافي، و ليس فيه علم المنطق أصلاً.
7) . و ذكر له في بعض المصادر: تشريح الأفلاك، من دون لفظة (شرح) قبله، و هو غلط.
8) . التراث العربي، ج 5، ص 135.
9) . رياض العلماء، ج 4، ص 339.
و أما المنظومة في المعاني و البيان فالذي عثرنا عليه هو أن هذا الشيخ قد نظم مختصر شرح تلخيص المفتاح للعلامة التفتازاني من دون زيادة على الأصل و لا نقصان إلا في الترتيب و التقديم و التأخير و نحوها، و لعل المراد بالمنظومة هي هذه، فلاحظ. و سماعي أنه قد نظم قبله الشيخ محمّد بن محمّد بن مكي أصل تلخيص المفتاح و سماه بغاية الإيضاح في نظم تلخيص المفتاح، ثم بعده قد نظم هذا الشيخ المختصر المذكور الذي هو شرح تلخيص المفتاح.
9 - تفسير القرآن، سمّاه في ترجمة نفسه: البرهان في تفسير القرآن، و قال: «عسى اللّٰه [أن] يوفق إتمامه».
10 - تاريخ كبير.
11 - ديوان شعر كبير، جله في مدائح الأئمة عليهم السلام، لكلٍّ قصيدة بل قصائد، نسخة منه محفوظة في مكتبة الإمام الحكيم العامة بالنجف الأشرف برقم 633 /م، كتبه الشيخ محمّد السماوي كما في الطليعة(1).
12 - رسالة في الحساب.
13 - شرح خلاصة الحساب للبهائي.
14 - قيد الغاية، و هو شرح الغاية المذكور آنفاً، و هو شرح طويل الذيل كما صرح بذلك صاحب الرياض(2)قدس سره.
15 - المناسك الشاه وردية، في الفقه. صنَّفه باسم النواب شاه وردي خان بن منوچهرخان، و هو مرتب على مقدمة في علوم خمسة، و منهج فيه عدة كتب(3). فرغ من تأليفه سنة 1094.
هذه هي المؤلّفات التي ذكرها مترجموه في مختلف المصادر، و قد أضاف
المترجم له - قدس سره - في ترجمة نفسه عدة اُخرى من تأليفاته لم تذكر في غيره من المراجع، فنذكرها على الترتيب الذي ذكره في ترجمته:
16 - اللطائف، في علم النبض.
17 - كتاب الأصول، منظوم في علم الأصول، و هو غير الصفوة؛ إذ ذكر كليهما في ترجمة نفسه.
18 - دراية العروض. قال: «لم يؤلف في العروض مثله».
19 - الذرة في العروض.
20 - حواشي على الجاربردي.
21 - حواشي على البيضاوي.
22 - حواشي على تمهيد القواعد للشهيد الثاني.
23 - منظومة في الكلام، تامة.
24 - منظومة في آداب البحث.
25 - القصيدة المقصورة، بارى فيها ابن دريد ضعف قصيدته مع شرحها.
26 - ركن الشريعة في جميع الكتب الأربعة الكافي و الفقيه و التهذيب و الاستبصار، بحذف ما تكرر. قال: لم يتم و نسأل اللّٰه إتمامه.
27 - ثمرة السنة. و هو ملخص معنى ما ارتضاه من أحاديث ركن الشريعة المتقدم.
قال: يتمّ بتمامه إن شاء اللّٰه.
28 - نظم اللئالي في جميع الأمالي، أي أمالي ابن بابويه و الطوسي.
29 - المسالك المنطقية، في المنطق.
30 - القبس، في القراءة.
31 - المحمّدية، في الصلاة، باسم ولده محمّد.
32 - منار الرمس في العبادات الخمس.
و عدّ في هدية العارفين(1)من مؤلفاته: فاروق الحق في بيان الفرق. و يحتمل - بعيداً - أنّه هو الكتاب الذي ألّفه في علم الكلام. أما لو قصد كتاب فاروق الحق تأليف السيد محمّد المعروف بالقاضي بن السيد فرج الله الدزفولي الحائري، فهو كتاب آخر لمؤلف آخر(2).
كان المترجم له من الشعراء باللغتين العربية و الفارسية،
و من أشهر أشعاره العربية ما ذكره كثير من مترجميه، و هو قوله:
أحسن إلى من قد أساء فعاله *** لو كنت توجس من إساءته العطبْ
و انظر إلى صنع النخيل فإنها *** ترمى الحجارة و هي ترمي بالرطبْ
و من أشعاره في مدح الإمام الحسين عليه السلام قصيدة مطلعها:
فأنا المأسور في قيد الهوى *** لم أجد مما أقاسي حِوَلا
غير حبي للنبي المصطفى *** و على المرتضى أهل العلا
و نقل في أدب الطف(3)له مخمِّساً أبيات ابن المدلل، هذا أوّله:
اسمع هديتَ نصيحة الإخوان *** و انهض لها عجلاً بغير توانِ
يا أيّها العبد الضعيف الجاني *** زر بالغري العالم الرباني
كنز العلوم و معدن الإيمان
و نقل في ماضي النجف و حاضرها(4)قصيدة منه في مدح الإمام أمير المؤمنين عليه السلام هذه
أولها:
قد أفلح المؤمنون القائلون بما *** أقامه اللّٰه في أرض له و سما
و نقل أيضاً أشعاراً منه في الطليعة(1)، فراجع.
أهمل ذكر وفاته كثير ممن ترجمه، و قد اختلفت أقوال من ذكر وفاة شيخنا المترجم له على خمسة أقوال:
1 - نحو سنة 1035، صرح بذلك في الطليعة(2)، و لم أدر من أين أخذ ذلك!
2 - سنة 1141، و القائلون به كثير، منها صاحب أدب الطف(3)و ماضي النجف و حاضرها(4)كلاهما عن الكواكب المنتثرة، و لكن في الكواكب المنتثرة(5)أرخ سنة وفاته 1100 و قال: و في تذكرة غني(6)أنه توفي 1100، و في كشف الحجب أنه توفي 1141، و أظنه غلطاً.
و زاد العلامة الطهراني عليه في مصفّى المقال(7)و قال: و لعل صحيحه 1114.
3 - سنة 1148، و هو الذي رأيته في كشف الحجب - المطبوع منه و المخطوط(8)-، فقال: «تفسير القرآن للشيخ فرح الله (كذا).. الحويزي المتوفى سنة ثمان و أربعين بعد
1) . الطليعة، ج 2، ص 106.
2) . الطليعة من شعراء الشيعة، ج 2، ص 106.
3) . أدب الطف، ج 5، ص 213-215.
4) . ماضي النجف و حاضرها، ج 2، ص 185.
5) . الكواكب المنتثرة، ص 582.
6) . انظر: تذكرة الشعراء (غني)، ص 100 طبعة الهند.
7) . مصفى المقال، عمود 354.
8) . كشف الحجب، ص 132، (ش 642) من طبعة مكتبة المرعشي، و مخطوطة منه برقم 2660 في مكتبة مركز إحياء التراث الإسلامي بقم المقدسة.
مائة و ألف». و صرّح في الذريعة(1)أيضاً عن كشف الحجب تاريخ 1148(2)
أقول: بل أكثر من ذلك لأنه ألّف الإيجاز في سنتي 1078-1100، و يزيد ذلك عجباً أنه أتمّ تأليف معارج الأملاك في سنة 1065 كما في التراث العربي، فتدبر و اغتنم.
. و العجب أن القائلين بوفاته في سنة 1141 قد نسبوا ذلك إلى كشف الحجب، و هو يختلف مع ما نسبوا إليه.4 - سنة 1100، و هو أصح من الأقوال الماضية. و هو الذي صرّح به في تذكرة غني(3)، و الزركلي في الأعلام(4)، و قال الشبستري(5): «توفي سنة 1100 و قيل: 1141».
5 - نحو سنة 1100، قال به إسماعيل باشا في هدية العارفين(6)، و هو قريب من القول السابق. و قال في معجم المؤلفين(7): «كان حياً في حدود سنة 1100».
و الأخير هو الأصح، إذ صرّح المؤلف في ترجمة محمّدطاهر بن محمّد حسين القمي أنه توفي سنة 1100 مصرّحاً بهذه العبارة: و توفي سنة مائة و ألف باعتبار ما وصل إلينا من خبر نعيه في شهر ذي القعدة.
1) . الذريعة، ج 2، ص 488 (الرقم 1909).
2) . و قد استبعد الشيخ الطهراني في الذريعة أن يكون تاريخ وفاته 1148، إذ وقف على تاريخ بعض مؤلَّفاته في سنة 1094، فقال: فما وقع في كشف الحجب.. بعيد إذ اللازم أن يكون تأليفه للرجال قبل ستين سنة من وفاته و كذا تأليفاته الأخر.
3) . تذكرة الشعراء، ص 100.
4) . الأعلام، ج 5، ص 140.
5) . انظر مشاهير شعراء الشيعة، ج 3، ص 335 (الرقم 719).
6) . هدية العارفين، ج 1، ص 816.
7) . معجم المؤلفين، ج 8، ص 59.
لم نجد تعريفاً للكتاب أكثر من أنّه: رجال كبير في مجلدين، أو انه كبير في ثمانين ألف بيت بل أكثر، يدلّ على سعة باع المؤلّف و كثرة اطّلاعه.
و لم ير الكتاب صاحب الذريعة(1)، بل نقل فيه أقوال الآخرين، و أكثر ما قال في المؤلِّف لا المؤلَّف.
و قد أُلّف الكتاب بين سنتي 1078-1100 على ترتيب الكتب الرجالية في أربعة أجزاء(2)لم نقف إلى الآن على الجزء الأول و الثاني، و أما الجزء الثالث فمن حرف الميم إلى الياء، و الجزء الرابع في الخاتمة مشتملة على عدة فصول و فوائد، و سنذكر عناوينها.
و قد صرّح في بعض المواضع بتاريخ اشتغاله بالتأليف في سنة 1081، 1083، 1099، و غير ذلك.
و نقل كاتب النسخة - نسخة مركز إحياء التراث - أنه وقّع في ترجمة نفسه آخر جمادى الأولى من سنة ثمان و سبعين بعد الألف (1078). و صرّح بتاريخ 1100 في ترجمة محمّدطاهر القمي كما ذكرنا.
و اطّلعت أخيراً أنّ النسختين من الكتاب موجودتان في مكتبة الملك بطهران، و في الفهرس المطبوع منه(3)أنّه فرغ من تأليف الجزء الثالث يوم السبت الثالث من
جمادى الأولى سنة 1083 و أتمّ قسم الكنى من الجزء الرابع في يوم الجمعة منتصف ذي القعدة 1081 ق.
و المؤلّف يهتمّ بضبط الأسماء و الاختلاف الذي يجده في أسناد الأحاديث، و يعتمد في ترجمة الصحابة على عبارات أعيان العامة.
قال المؤلّف في نهاية الجزء الثالث: و بهذا قد تمّ الجزء الثالث من كتاب إيجاز المقال في علم الرجال، و به ختم البحث عن الأسماء.. و وافق الفراغ منه أصيل يوم السبت ثالث جمادى الأولى من سنة ثلاث و ثمانين و ألف.
ثم شرع في الخاتمة، و هذه عناوينها:
فصل: في الكنى المصدرة بالأب.
فصل: في كنى القسم الأول من الخلاصة حسبما ذكر فيها.
فصل: في كنى القسم الثاني من الخلاصة.
الفائدة الأولى من الخلاصة.
فصل: في كنى رجال ابن داود.
فصل: في الكنى المصدرة بالابن و الأخت و الأخ.
فصل: يلحق بكنى الرجال شيء من النسب (كالآبي و الآجري و الآمدي..).
فصل: في الألقاب و ألفاظ يحتاج لتفسيرها (كالأبّار و الأوقص و البرذون و بياع الزطي و..).
فصل: في كنى النساء.
فصل: في مشتركات اشتهرت، قال المؤلّف: و لنوردها حسبما ذكرها القوم و لو ظهر في العبارة خلل كتكرير لفظه بُيِّن، إلّا أنا نرتّبها إن شاء اللّٰه تعالى.
فصل: فيه عدة فوائد، و ذكر فيه فوائد عشرة.
فصل: في ذكر جماعة قال النجاشي في كل منهم ثقة ثقة مرّتين.
فصل: أجمعت الصحابة على ثمانية عشر رجلاً لم يختلفوا في تعظيمهم.
فصل: في ذكر جماعة قال النجاشي إنّهم ثقات في روايتهم مع أن مذاهبهم مضطربة غير صحيحة.
فصل: في ذكر جماعة قال النجاشي في كل واحد منهم إما ليس بذاك أو لا بأس به أو قريب الأمر.
فصل: في ذكر جماعة ضبطت روايتهم عدداً.
فصل: في ذكر جماعة أطلق عليهم الضعيف.
فصل: في من قيل إنه مختلط أو مضطرب.
فصل: في من قيل إنه ثقة لكنه يروي عن الضعفاء.
فصل: في من قيل إنه يضع الحديث.
فصل: في من وردت عليه اللعنة.
فصل: في من قيل إنه ليس بشيء.
التنبيهات التي ذكرها ابن داود.
ثم ذكر عدة فوائد عثر عليها المؤلف في زبر القوم.
و من الفوائد التي ذكرها فائدة مفصلة تتضمن مؤلَّفات الشيعة مستخرجاً إياها من الكتب الرجالية ك الفهرست و رجال النجاشي و غيرهما، فنقل عبارة كل كتاب بعينها، و رتّب ذلك على ترتيب حروف المترجمين، و فيه ذكر جملة من مؤلَّفات العلماء كالعلّامة الحلي.
ثم ذكر فائدة في ذكر بعض مشاهير رجال غالبهم من العامّة أو غيرهم تبعاً من نقلة الفقه و الحديث و نحو ذلك، و قال في وجه ذلك: إذ ربما مست حاجة إلى أحدهم، و أذكر ذلك حسب ما اختير في وفيات الأعيان بما هم عليه في فرقتهم و نحوها، و ربما اختلف التعبير في التقرير أو الزيادة و النقصان(1).
1) . أقول: من المحتمل قوياً أن الذي ذكره مترجموه من ذكره لرجال العامة، هي هذه الفائدة المفصلة، و عليه فلا يكون رجال العامة جزء مستقلاً - كما صنعه صاحب الرياض في كتابه -، و بما أنا لم نجد الجزء الأول و الثاني من النسخة لا نجزم به.
أتم هذه الفائدة في يوم الجمعة منتصف ذي القعدة سنة 1081.
ثم ذكر في فائدة أخرى بعضَ أكابر الصحابة و التابعين و تابعي التابعين.
فصل: في جماعة مشهورة من هذه الفرقة.
فصل: في ذكر جماعة من المشايخ الصوفية حسب ما في مجالس المؤمنين و ذكر أنهم شيعة.
ثم ذكر عدة إجازات مشهورة.
و به أتمّ الكتاب، و قال أخيراً: و في هذا القدر تبصرة لمن حاول التبصّر في المقام.
و كان ختم الكتاب في أصيل عيد الأضحى من سنة 1083.
كانت النسخة التي اطلعنا عليها أوّلاً من ممتلكات المحدث الأرموي رحمه اللّٰه، انتقلت أخيراً إلى مركز إحياء التراث الإسلامي في قم و يحتفظ المركز بها تحت رقم (2654)، خطها نسخي، و عدد أوراقها: 399، عدد الأسطر: 33، و مقاسها الخارجي:
24 * 37 سم.
و هي الجزء الثالث و الرابع منه، من حرف الميم إلى نهاية الكتاب.
أوّلها:
باسمك اللهم و حمدك و الصلاة و السلام على رسولك رسول الرحمة و شفيع الأمة و آله الأطهار و السادة الأخيار الأئمة الأبرار، باب الميم، ماجد بن هاشم بن عليّ بن المرتضى السيد أبي على الحسيني البحريني، فاضل شاعر أديب جليل القدر...
آخرها:
و عن ملا أحمد الطبسي صاحب الإجازة شيخ الشيخ البهائي بطريقه إلى الشهيد الثاني رضوان اللّٰه عليهم أجمعين. و في هذا القدر تبصرة لمن حاول التبصّر في المقام. و الحمد للّٰه أولاً و آخراً و ظاهراً و باطناً، و صلّى اللّٰه على سيدنا محمّد و آله الطيبين الطاهرين.
و هي مصحّحة فيها بلاغات، قوبلت على نسخة أخرى، كتبت الرموز و العناوين بالحمرة، لم يصرّح الكاتب باسمه و لا تاريخ الكتابة - رغم ما فحصنا في تضاعيف الكتاب -، و لكنها كتبت في عصر المؤلّف، و في أولها مهر العلّامة المجلسي و وقف الكتاب في محرم الحرام من سنة 1106.
و الذي يزيد في أهمية النسخة أنها من النسخ التي أمر العلامة المجلسي قدس سره باستنساخها من نماء حمام نقش جهان ممهوراً بمهره البيضوي: «محمّد باقر العلوم»(1)
[محل ختم العلامة المجلسي:] محمّدباقر العلوم
.و وجدت نسختين أخريين منه أخيراً تحفظان في المكتبة الوطنية (ملك) برقم 3601 و 3602 نسب كتابتهما مفهرس المكتبة إلى المؤلف. صرّح في الرقم الأوّل (3601) أنّه يحتوي على المجلد الثالث و الرابع، بَدْء النسخة ناقص، و في آخرها صورة إجازة الشيخ زين الدين، بخط نسخي و ثلث عدد أورقها 450، عدد الأسطر 35،
1) . صورة الوقف هكذا: بسم اللّٰه الرحمن الرحيم، الحمد لله و سلام على عباده الذين اصطفى، أما بعد فهذا الكتاب المستطاب ما عمل و صنع و استنسخ من نماء الحمام الواقع في أراضي نقش جهان ببلدة أصفهان من أوقاف السلطان المشكور المبرور المحبور الواصل إلى رحمة اللّٰه الغفور ناصب رايات العدل في زمانه و مروج الدين المبين في عهده و أوانه الخاقان الغريق في بحار الرحمة و الغفران السلطان سليمان رفعه اللّٰه إلى أعلى غرف الجنان في روح و ريحان، فوقفته بأمره الأعلى حسب ما رسمه في الوقفية الشرعية و شرطه في الحجة الملية على الشيعة الإمامية الاثني عشرية وقفاً بتّاً بتلاً لا يباع و لا يشترى و لا يوهب و لا يحبس عن مستحقه، و على من أخذه أن لا يحبسه مع عدم حاجته إليه و أن يرده إلى المتولي أو من يقوم مقامه في كل ستة أشهر مرة و مع عدم قضاء وطره يأخذه بإذن جديد، و جعلت توليته و النظر فيه لنفسي ثم لمن عيّنته لتولية أوقافي ثم لمن عيّنه هذا المتولي و هكذا، ثم إلى العالم المحدث الصالح المتوطن ببلدة أصفهان، و مع التشاحّ إلى من أخرجته القرعة منهم، فمن بدّله بعد ما سمعه فإنما إثمه على الذين يبدّلونه. و كتب الداعي لخلود الدولة القاهرة محمّدباقر بن محمّدتقي المجلسي عفي عنهما في شهر محرم الحرام سنة ست و مائة بعد الألف، و الحمد لله أولاً و آخراً، و صلى اللّٰه على سيد المرسلين و عترته الأكرمين.
و مقاسها الخارجى 17/2 * 28/1.
و النسخة الثانية (3602) كالتى قبلها، عدد أوراقها 464، و مقاسها 17/5 * 28/3.(1)
و تحفظ مصوّرتا هاتين النسختين في مكتبة السيد المرعشي العامة في قم برقم 87 و 88.(2)
ذكر المؤلّف في أول الجزء الثالث و كذا الرابع ملخص الرموز المستعملة في الكتاب و أحال تفصيلها إلى أول الكتاب - غير الموجود الآن -، و لأهمية الرموز و أنها كاشف عن المصادر التي استفاد منها المؤلّف في تأليف الكتاب نذكرها هنا كما في أول النسخة:
راوي الرسول صلى الله عليه و آله: ل، و على عليه السلام: ى، و الحسن عليه السلام: ن، و الحسين عليه السلام: سين، و عليّ بن الحسين عليه السلام: ين، و الباقر عليه السلام: قر، و الصادق عليه السلام: ق، و الكاظم عليه السلام: ظم، - و عبر عنه (زا) - أي الميرزا - هكذا: م - و الرضا عليه السلام: ضا، و الجواد عليه السلام: ج، - و عبر عنه ابن داود هكذا: د - و الهادي عليه السلام: دى، و العسكري عليه السلام: كر - و عبّر عنه (زا) هكذا: رى - و من لم يرو عنهم:
لم، فعن (حج) يرسم بسواد هكذا: لم - بالسواد -، و عن غيره بحمرة هكذا: لم - بالحمرة -، و مثله الأئمة عليهم السلام، و للكليني: ك، ول لفقيه للصدوق: يه، ول كمال الدين له: كن، ول عيون الأخبار له: ع، ول إرشاد المفيد: فى، و رجال الشيخ الطوسي ره: جخ، ول فهرسته: ست، و لاختياره: يار، و لكتاب غيبته: غى، ول تهذيبه: يب، ول استبصاره: ر، و للكشي: كش، و لابن الغضائري: غض، و للنجاشي: جش، فإن قلتُ: ست أو جش أو ست جش أو نحو ذلك في ست فالمراد أنه مذكور في فهرست هذا الكتاب، و للبرقي: قى، و للعقيقي:
عق، و لابن عقدة: قد، و لابن شاذان: فش، و لابن عبدون: عب، و لابن فضال: فض، و لابن شهرآشوب: م، و لسرائر ابن إدريس: ير، و لمنتجب الدين: جب، و عبر عنه (زا): عه،
و لابن طاوس: طس، و لربيع الشيعة له: عش، و للعلامة: مه، و لإيضاحه: ضح، و لكشفه:
شف، و لخلاصته: صه، و لقسمها الأول: ل، و لقسمه الثاني: ث، و رجال ابن داود: ود، و أعلمه (زا) هكذا: د و لقسميه: كما لصه، و للشهيد الثاني: زى، و للميرزا: زا، و للجزائري: بى، و للسيد يوسف: سف، و لكتابي هذا: جز، و لتقريب ابن حجر: قب، و لمختصر الذهبي: هب، و للاستيعاب: عاب، و فوق الصحابي: ص(1)، و التابعي: ت.
فإذا كررت الرمز هكذا: ق ق مثلاً، عنيت بذلك أن الرجل المذكور مذكور في الكتاب المرموز عنه بقدر التكرير، و ما أذكر عنه غير ما ذكر أصرح فيه بالاسم، و على اللّٰه التمام.
أقول: و مما كرر في الكتاب: كالأول، استخدمه المؤلف كثيراً حذراً من تكرير ضبط الكلمة، فإذا قال: مالك كالأول، أي ضبطه كالأول بلا تفاوت.
و كرّر أيضاً بلا ترجمة أي ذُكر المعنون في المصدر المذكور بلا ترجمة له.
قال صاحب الرياض(2): و أما كتاب الرجال له فهو كتاب كبير جداً، و هو مشتمل على قسمين: الأول في الخاصة، و الثاني في العامة على نهج كتابنا هذا، و لكن أورد فيه كل رطب و يابس، و ذكر فيه أحوال جميع العلماء ممن عاصره و من قبله على ما سمعت، و إلى الآن لم يتفق لي مطالعته.
و قال في ماضي النجف و حاضرها(3): «و هو على طوله خالٍ من الفائدة. انتهى».
أقول: و أظنّ أنه أخذ ذلك من كلام صاحب الرياض، و لم ير الكتاب نفسه.
و قال السيد شبر في خاتمة ملخص جامع المعارف و الأحكام(4): «إنه كبير في
ثمانين ألف بيت بل أكثر يدلّ على سعة باعه و كثرة اطلاعه».
قال في مصفّى المقال(1): «أقول: و منه يظهر وجوده عنده، و لفظ ثمانية بدل الثمانين كما في نسخة الجامع من غلط الناسخ جزماً».
و قال الخوانساري قدس سره في الروضات(2)بعد نقل كلام صاحب الرياض:
و هو مصدَّق فيما قال في حق كتاب الرجل في فن الرجال، و ذلك لخلوّه عن الفائدة مع هذا الطول، و كثرة ما لا طائل تحته فيه من الحشو و الفضول، من نحو ضبطه جميع الأسماء المعروفة مكرراً، و ترجمة كل من ذكر اسمه في خبر أو كتاب و إن كان من قبيل الأخامرة و الأراذل و الأزلام و الأنصاب حتى إنه ما ترك فيه ترجمة شمر بن ذي الجوشن الملعون، و قال في ضمن ترجمته: إنه يروي عن أبيه. فانظر أيها العاقل إلى ملاحة هذا المقال، ثم تنبّه لمعرفة الرجال بالحق دون الحق بالرجال، و انظر في كلّ ما تراه من المؤلّفات إلى ما قال و لا تنظر إلى من قال.
أقول: و لعل فيما قاله صاحب الرياض - و أيّده صاحب الروضات - مواقعَ من النظر تحصل من التأمل في الكتاب لا فيما قيل في حق صاحبه:
أوّلاً: أن صاحب الرياض لم ير الكتاب نفسه كما صرّح بذلك، فلا يمكن الحكم عليه بمجرد السماع، لا سيما أنه معاصر لصاحب الترجمة و المعاصرة حجاب كما قيل.
و ثانياً: المصادر التي استفاد منها المؤلف هي من المصادر المشهورة المعتبرة كما ذكرنا جلّها في الرموز المتّخذة في الكتاب، و لم يذكر هو شيئاً إلا ذكر مأخذ ذلك الشيء.
و ثالثاً: أنه أكثر ما تعرض في كتاب أحوال الأسانيد، و لم يذكر «أحوال جميع العلماء ممن عاصره» في طيات الكتاب، بل ذكر قليلاً منها ناقلاً عن غيره و ترجم بعض
من رآه من معاصريه مباشرةً، اللهمّ إلّا أن ذكر ذلك في فصل خاص أو جزء مختصّ غير ما وصل إلينا.
و الذي يفهم من ديدن المؤلّف أنّه لا يعتمد على كل شيء وصل إليه، و إذا فعل ذلك يذكر مأخذه، و قد قال في آخر الفائدة التي ذكرها لمؤلَّفات الإمامية و كتبهم: ذكر ما جهل مصنِّفه، ثم بيَّن عدة كتب ك عيون الفوائد و الفقه الرضوي و امتحان الفقهاء و المنتخب من الخلاف و أغلاط العامة و غير ذلك، ثم قال: هذه الكتب لا يعتمد على نقلها لكنها مؤيدة لغيرها و فيها فوائد كثيرة في غير الأحكام الشرعية و ما تضمن منها حكماً شرعياً لا بد أن يوجد له في الكتب المعتمدة موافق أو معارض فيظهر ما ينبغي العمل به.
و أما ذكره لترجمة شمر بن ذي الجوشن - عليه لعائن اللّٰه - فلعلّه من باب المناسبة، فإنه ذكر في فوائد آخر الكتاب الذين ورد فيهم اللعن. وليت المجلد الأول موجود حتى نرى وجه ذكره لذاك الملعون و أمثاله.
على أن كتب الرجال لا تتصدى لذكر الثقات فقط، بل نجد في أكثر كتب الرجال باباً أو فصلاً لذكر المجروحين و الضعفاء و المجهولين. و الذي يهم للرجالي أن يوثِّق الثقة المأمون و يضعِّف الرديء المجروح.
هذا، و مما يزيد في قيمة الكتاب أنه كان من الكتب التي أمر العلامة المجلسي قدس سره باستنساخه من نماء الحمام الواقع في أراضي نقش جهان ببلدة أصفهان من أوقاف السلطان سليمان الصفوي كما مضى.
تصویر
تصویر
تصویر
فهرست عمومى ميراث (دفترهاى 1-8)
فهرست تفصيلى مطالب
باسمه تعالى
با توفيق ايزد منّان و عنايت و همكارى محقّقان و انديشه وران گرامى، دفترهاى منتشر شده ميراث حديث، پس از گذشت چهار سال از شروع تحقيق، به هشت شماره بالغ گرديده و اميد آن داريم كه خداى تعالى، انتشار دفترهاى بعدى را ميسّر بگرداند.
با افزون شدن دفترهاى ميراث حديث شيعه، ضرورت تدوين فهارسى جهت سهولت دسترسى به مطالب و مندرجات دفترها احساس مى گردد و براين اساس، تدوين دو فهرست عمومى با اين مشخّصات، در نظر گرفته شده است:
اين فهرست براى ده دفتر خواهد بود كه پس از انتشار دفتر دهم، در مجلّدى جداگانه، منتشر خواهد شد.
و اينك، فهرست هشت دفتر گذشته، تقديم ارباب فضل و اهل تحقيق مى گردد.
و آخر دعوانا ان الحمد للّٰه رب العالمين
آداب عباسى، صدر الدين تبريزى (معرفى) 517/7
إبطال شبه المتأوّلين لنصّ ولاية أمير المؤمنين عليه السلام، 83/6
إجازات الرواية و الوراثة، شيخ آقابزرگ تهرانى 529/7
إجازات العلامة المجلسي 521/4
إجازات شيخ صالح بحرانى 481/6
اجازات فيض كاشانى 597/2 و 447/3
إجازات المحقّق الكركي 311/1
إجازات محمّد الأمين الأسترآبادي 519/6
اجازات محمدقاسم و محمّد جعفر نراقى 387/3
إجازات الميرزا جعفر الطباطبائي الحائري 417/3
إجازات ميرزا مهدى بن ابو القاسم شهرستانى 521/5
اجازۀ خاتون آبادى به زين الدين على خوانسارى
مناقب الفضلاء
اجازۀ حسن صدر به امامى خويى 453/3
اجازۀ نراقى به ملّا على آرانى 435/8
أدعية السر، فضل اللّٰه راوندى 189/4
الأربعون حديثاً، عاملى (پدر شيخ بهايى) 135/2
الأربعون حديثاً، قطيفى 9/8
الأربعون حديثاً، محمدتقى مجلسى 103/1
الأربعون حديثاً في فضائل أمير المؤمنين عليه السلام،
ابن ابى الفوارس 63/5
الأربعون حديثاً في فضائل أمير المؤمنين عليه السلام
صحيفة المحبة
الأربعون الزاهرة المنسوبة إلى العترة الطاهرة، ابن جزرى 147/4
الأربعين في اثبات إمامة أمير المؤمنين، مفيد شيرازى 33/3
إزالة الأوهام في اشتباهات العوام في الاسماء و الاعلام، خويى (معرفى) 629/2
الاستبصار في النص على الأئمة الأطهار عليه السلام، كراجكى 89/2
الأشعثيات يا الجعفريات (منتخب) الأربعون الزاهرة ألقاب الرسول و عترته، قطب راوندى 15/1
الأنوار، ابن همام اسكافى منتخب الأنوار
إيجاز المقال، حويزى (معرفى) 479/8
برّ الاخوان،؟ 13/3
تاج الأشعار، فنجگردى سلوة الشيعة
تحقيقى در تاريخ وفات فاطمۀ زهرا عليها السلام 444/6
ترجمۀ دعاى صباح، جامى 231/1
ترجمۀ مفتاح الفلاح آداب عباسى
ترجمۀ منظوم احاديث
: ترجمۀ منظوم دعاى صباح
: زبدة الاخبار
: ستين عادلى
: صحيفة المحبة
: گنج گهر
: نظم نثر اللئالى
: نظيم اللئالى
ترجمۀ منظوم دعاى صباح، قطب الدين نيريزى 239/6
التعازى، كوفى 79/4
التعقيبات و الدعوات، ابن فهد حلى 83/1
جوامع الكلام في دعائم الاسلام، سيد ميرزا جزايرى 529/6
حاشية أصول الكافى، استرآبادى 229/8
حاشية من لا يحضره الفقيه، شيخ بهايى 293/7
حديث قدسى
: أدعية السر
: شرح حديث «أنا اللّٰه الّذي لا إله إلّا أنا»
دعاى صباح امام على عليه السلام
: ترجمۀ دعاى صباح، جامى
: ترجمۀ منظوم دعاى صباح، نيريزى
دعاى كميل
: شرح دعاى كميل
رسالة في أحوال الأخبار، قطب راوندى
مختصر رسالة في أحوال الأخبار
رسالة في تحقيق حال كتاب فقه الرضا عليه السلام، چهار سوقى 455/7
رشح الولاء، شفروه اصفهانى (معرفى) 585/5
زبدة الأخبار، عادل خراسانى 202/1
زندگى نامه خود نوشت شيخ آقابزرگ تهرانى 401/1
زندگى نامه خود نوشت شيخ على شريعتمدار 357/3
زندگى نامه خود نوشت ملا على آرانى
شرح الأحوال من البداية إلى المآل
السبعين في فضايل أمير المؤمنين عليه السلام
: صحيفة المحبة
ستايش نامۀ علامه مجلسى 551/5
ستين عادلى، عادل خراسانى 214/1
سلوة الشيعة (تاج الأشعار)، فنجگردى 263/7
شرح احوال علامۀ مجلسى، بلاغى 21/4
شرح الأحوال من البداية إلى المآل 451/8
شرحان لحديث «هل رأيت رجلاً»، ملا على نورى 141/3
شرح حديث «أنا اللّٰه الّذي لا إله إلّا أنا...»، محمّد مؤمن حسينى 161/3
شرح حديث نقطه، ابن تركه 173/1
شرح حديث حقيقت، ابن همام شيرازى 207/5
شرح حديث حقيقت، دهدار 187/2
شرح حديث حقيقت، علامه حلى 183/3
شرح حديث رأس الجالوت، نراقى 233/2
شرح حديث «من عرف نفسه»، تنكابنى 143/1
شرح حديث عمران صابى، مختارى نائينى 363/6
شرح الحديثين (1 - الريا شرك و تركه كفر 2 - حبنا اهل البيت يكفّر الذنوب)، بحرانى 357/6
شرح دعاى صنمى قريش، شفروه رشح الولاء
شرح دعاى كميل اصطهباناتى كاشف الأسرار
شرح دعاى يا من تُحَلّ 411/8
شرح طرق الشيخ الطوسى، شريعتمدار استرآبادى 497/2
شرح مائة كلمة من كلمات أمير المؤمنين عليه السلام
كاشف النكات في شرح الكلمات
صحيفة المحبة، سائل كاشانى 211/2
ضياء المفازات في طرق مشايخ الإجازات، شيخ آقابزرگ تهرانى 403/5
طريق الهداية في علم الدراية، زنجانى 331/5
عرائس الحديث، روزبهان بقلى المكنون في حقائق الكلم النبويّة
عيون الأخبار في مناقب الأخيار (منتخب)، بغدادى 213/7
برّ الإخوان 13/3
غاية المرام في فضائل عليّ و أولاده الكرام عليه السلام، شيعى سبزوارى 13/6
فصول في التعقيبات و الدعوات، ابن فهد حلى التعقيبات و الدعوات
فقه الرضا عليه السلام
رساله في تحقيق حال كتاب فقه الرضا عليه السلام
الفوائد الرجالية، محقق كركى: 535/2
الفوائد الرجالية،؟ 255/1
فوائد في الدراية، شهيد ثانى 433/7
كاشف الأسرار (شرع دعاى كميل)، اصطهباناتى 199/3
كاشف النكات في شرح الكلمات، احمد بن أبي الحسن 269/6
الكفاية في علم الدراية، ابو طالب زنجانى 279/5
گنج گهر، نديمى 145/8
لب اللباب في علم الرجال، شريعتمدار استرآبادى 395/2
مائة كلمة من كلمات امير المؤمنين عليه السلام، جاحظ
: كاشف النكات في شرح الكلمات
مجمع البحرين في مناقب السبطين الحسن و الحسين عليه السلام رضوى 251/4
مختصر رسالة في أحوال الأخبار، قطب راوندى 249/5
المراتب في فضائل علي بن أبي طالب عليه السلام، بُستى 105/6
مشيخة الاستبصار شرح طرق الشيخ طوسى
مشيخة التهذيب شرح طرق الشيخ طوسى
مفتاح الفلاح، شيخ بهايى
: آداب عباسى (ترجمه مفتاح الفلاح)
المكنون في حقائق الكلم النبويّة، روزبهان بقلى شيرازى 255/2 و 35/8
المناجاة الالهيات، برواية فضل اللّٰه راوندى 53/2
مناقب الفضلاء، خاتون آبادى 439/4
منتخب الأنوار في تاريخ الأئمة الأطهار عليه السلام، ابن همام اسكافى 13/5
منتخب الجواهر العلية في الكلمات العلوية، بغدادى 33/7
ميزان السماء در تعيين مولد خاتم الأنبياء، محدّث نورى 387/6
نثر اللئالى
: گنج گهر
: نظم نثر اللئالى
ندبة الإمام سجاد عليه السلام، برواية الآوى 165/5
نظم نثر اللئالى، اشرف مراغى 265/3
نظيم اللئالى، سيفى قزوينى 365/2
نهج البلاغه (معرفى نسخه اى كهن از نهج البلاغه) 431/1
وصية النبي صلى الله عليه و آله لعليّ بن أبي طالب عليه السلام 11/2
آرانى. ملا على
اجازۀ نراقى به آرانى 435/8
شرح الأحوال من البداية إلى المآل 451/8
آقابزرگ تهرانى
اجازات الرواية و الوراثة 529/7
زندگى نامۀ خودنوشت شيخ آقابزرگ تهرانى 401/1
ضياء المفازات في طرق مشايخ الإجازات 403/5
آوى. حسن بن محمد
ندبة الإمام سجاد عليه السلام برواية الآوى 165/5
ابن ابى الفوارس. محمّد بن ابى مسلم
الأربعون في فضائل أمير المؤمنين عليه السلام 63/5
ابن تركه اصفهانى. صائن الدين على
شرح حديث نقطه 173/1
ابن جزرى. محمّد بن محمّد، شمس الدين
الأربعون الزاهرة المنسوبة إلى العترة الطاهرة 147/4
ابن فهد حلى. احمد بن محمد
فصول في التعقيبات و الدعوات 83/1
ابن همام اسكافى. ابو على محمّد بن همام
منتخب الأنوار في تاريخ الأئمة الأطهار 13/5
ابن همام شيرازى
شرح حديث حقيقت 207/5
أحمد بن أبي الحسن عليّ بن إبراهيم
كاشف النكات في شرح الكلمات 269/6
اردبيلى، يوسف بن محسن
تحقيقى در تاريخ وفات فاطمۀ زهراء عليها السلام 444/6
استرآبادى. على شريعتمدار
زندگى نامۀ خودنوشت شيخ على شريعتمدار 357/3
استرآبادى، محمد امين
اجازات محمدامين استرآبادى 519/6
حاشيه اصول كافى 229/8
استرآبادى. محمد جعفر شريعتمدار
شرح طرق شيخ طوسى 497/2
لبّ اللباب في علم الرجال 395/2
اشرف مراغى. ابو على
نظم نثر اللئالى 265/3
اصطهباناتى. ميرزا ابو الحسن لارى
شرح دعاى كميل (كاشف الاسرار) 199/3
بحرانى. احمد بن محمد بن يوسف
ستايش نامۀ علامه مجلسى 551/5
بحرانى. شيخ صالح
اجازات شيخ صالح بحرانى 481/6
بحرانى، شيخ على بن عبد الله
شرح الحديثين 357/6
بستى. قاضى ابو القاسم
المراتب في فضائل عليّ بن أبي طالب عليه السلام 105/6
بغدادى. مولى على
منتخب الجواهر العلية في الكلمات العلوية 33/7
بغدادى. محمد بن محمد حسينى
عيون الاخبار فى مناقب الأخيار (منتخب) 213/7
بلاغى. سيد عبد الحجت
شرح احوال علامه مجلسى 21/4
تبريزى. صدر الدين محمد
آداب عباسى (معرفى) 517/7
تنكابنى. سيد محمدمهدى
شرح حديث من عرف نفسه 143/1
جامى. سيد محمود بن ابى نصر حسينى
ترجمه دعاى صباح 231/1
حسينى. محمدمؤمن بن قوام الدين محمد
شرح حديث «أنا اللّٰه الّذي لا إله إلّا أنا 161/3
حلى. حسن بن يوسف
شرح حديث حقيقت 183/3
حويزى. فرج اللّٰه
إيجاز المقال (معرفى) 479/8
خاتون آبادى. محمدحسين
مناقب الفضلاء 439/4
خويى. ابو القاسم بن عبد الله
إزالة الأوهام (معرفى) 629/2
جزايرى. سيد ميرزا محمد
جوامع الكلام في دعائم الاسلام (معرفى) 529/6
چهارسوقى. محمدهاشم بن زين العابدين
رسالة في تحقيق حال كتاب فقه الرضا عليه السلام 455/7
دهدار، محمد
شرح حديث حقيقت 187/2
راوندى. فضل اللّٰه بن على
المناجاة الالهيّات 53/2
أدعية السر 189/4
راوندى. قطب الدين
ألقاب الرسول و عترته 15/1
مختصر رسالة فى أحوال الأخبار 149/5
رضوى. ولى بن نعمة اللّٰه
مجمع البحرين 251/4
روزبهان بقلى شيرازى
المكنون فى حقائق الكلم النبوية 255/2، 35/8
زنجانى. ابو طالب
الكفاية في علم الدراية 279/5
سائل كاشانى
صحيفة المحبة 211/2
سيفى قزوينى. محمد
نظيم اللئالى 365/2
شريعتمدار استرآبادى استرآبادى
شفروه اصفهانى. اسعد
رشح الولاء (معرفى) 585/5
شهرستانى. مهدى
اجازات شهرستانى 521/5
شهيد ثانى. زين الدين
فوائد في الدراية 433/7
شيخ بهايى. محمد
حاشية من لا يحضره الفقيه 293/7
شيخ طوسى
شرح طرق شيخ طوسى 497/2
شيعى سبزوارى. حسن
غاية المرام 13/6
صدر. سيد حسن
اجازۀ صدر به امامى خويى 453/3
طباطبائى حائرى. جعفر
اجازات طباطبائى 417/3
عادل خراسانى
زبدة الأخبار 202/1
ستين عادلى 214/1
عاملى. حسين (پدر شيخ بهايى)
الأربعون حديثاً 135/2
علوى حسنى كوفى. محمد
التعازى 79/4
على بن ابى طالب عليه السلام
أدعية السر 189/4
دعاى صباح 231/1، 239/6
دعاى كميل 199/3
سلوة الشيعة (تاج الأشعار) 263/7
كاشف النّكات 269/6
مناجات الالهيات 53/2
على بن حسين، زين العابدين عليه السلام
ندبة الامام سجاد عليه السلام 265/5
فنجگردى. ابو الحسن على
سلوة الشيعة (تاج الأشعار) 263/7
فيض كاشانى
اجازات فيض 597/2 و 447/3
قطيفى
الأربعون حديثاً 9/8
كراجكى. ابو الفتح محمد
الاستبصار (الاستنصار) 89/2
مجلسى. محمدباقر
إجازات العلامة المجلسى 521/4
ستايش نامه علامه مجلسى 551/5
مجلسى. محمدتقى
الأربعون حديثاً 103/1
محقق كركى. على
الفوائد الرجالية 535/2
إجازات المحقق الكركى 311/1
محمّد رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله
وصية النبي لعلي بن أبي طالب صلى الله عليه و آله 11/2
مختارى نائينى. بهاء الدين محمد
شرح حديث عمران صابى 463/6
مفيد شيرازى. محمد
الأربعين في إثبات إمامة أمير المؤمنين عليه السلام 33/3
مولانا. سيد محمد
طريق الهداية في علم الدراية 331/3
مؤلفى ناشناخته
إبطال شبه المتأوّلين 83/6
برّ الإخوان 13/3
شرح دعاى يا من تُحَلّ 411/8
الفوائد الرجالية 255/1
نديمى
گنج گهر 145/8
نراقى. احمد
اجازه به ملا على آرانى 435/8
نراقى. عبد الصاحب
شرح حديث رأس الجالوت 233/2
نراقى. محمدجعفر
اجازات محمدجعفر نراقى 387/3
نراقى. محمدقاسم
اجازات محمدقاسم نراقى 387/3
نسفى. عمر بن محمد
وصية النبى صلى الله عليه و آله لعلي بن أبي طالب عليه السلام 11/2
نورى. ميرزا حسين محدث
ميزان السماء 387/6
نورى. ملا على
شرحان لحديث هل رأيت رجلاً 141/3
نيريزى. قطب الدين محمد
ترجمۀ منظوم دعاى صباح 239/6
اردبيلى. يوسف محسن
تحقيقى در تاريخ وفات فاطمه زهرا عليها السلام 444/6
اسلامى. محمد
الاستبصار 89/2
انصارى، قمى. محمدرضا
المراتب 105/6
سلوة الشيعة 263/7
بركت. محمد
الأربعين 33/3
رشح الولاء (معرفى) 585/5
كاشف النكات 269/6
جوامع الكلام (معرفى) 529/6
ترابيان فردوسى. محمد
ترجمه منظوم دعاى صباح 239/6
جديدى. محمدرضا
طريق الهداية 331/3
جهانبخش. جويا
مناقب الفضلاء 439/4
ستايش نامه علامه مجلسى 551/5
حافظيان. ابو الفضل
اجازات فيض كاشانى 597/2 و 447/3
زبدة الأخبار 202/1
حايرى. احمد محمدرضا
ضياء المفازات 403/5
حسون. محمد
الفوائد الرجالية للمحقق الكركي 535/2
إجازات المحقق الكركي 311/1
حسون كريم. فارس
التعازى 79/4
حاشية من لا يحضره الفقيه 293/7
حسينى. احمدرضا
وصية النبي صلى الله عليه و آله لعلي بن أبي طالب عليه السلام 11/2
حسينى. محمدرضا
ترجمه دعاى صباح 231/1
شرح حديث رأس الجالوت 233/2
شرح دعاى يا من تحل 411/8
حسينى اشكورى، سيد احمد
إجازات العلامة المجلسى 521/4
اجازات شهرستانى 521/5
زندگى نامۀ خودنوشت شيخ آقابزرگ تهرانى 401/1
حسينى اشكورى. سيد جعفر
اجازات شيخ صالح بحرانى 481/6
اجازات محمّدقاسم و محمّد جعفر نراقى 387/3
زندگى نامۀ خودنوشت شيخ على شريعتمدار 357/3
گنج گهر 145/8
حسينى اشكورى. سيد صادق
اجازات ميرزا جعفر طباطبائى 417/3
ايجاز المقال (معرفى) 479/8
إزالة الأوهام (معرفى) 629/2
شرح الحديثين 357/6
حسينى جلالى. سيد محمدحسين
ضياء المفازات 403/5
حسينى جلالى. سيد محمدرضا
مختصر رسالة في أحوال الأخبار 249/5
خالقى. محمدهادى
منتخب عيون الأخبار 213/7
ربانى. هادى
منتخب الجواهر العلية 33/7
رحمتى. محمدكاظم
ميزان السماء 387/6
سيد كبارى. سيد عليرضا
القاب الرسول و عترته 15/1
شيرجعفرى. قاسم
مجمع البحرين 251/4
طيار مراغى. محمود
نظم نثر اللئالى 265/3
عرب زاده. ابو الفضل
نسخه اى كهن از نهج البلاغه 431/1
على عسكرى. سعيدرضا
ادعيه السر 189/4
المناجاة الالهيات 53/2
عمادى حايرى. سيد محمد
آداب عباسى (معرفى) 517/7
شرح حديث حقيقت 207/5
فاضلى. على
اجازات محمدامين استرآبادى 519/6
حاشيه اصول كافى 229/8
فرخ. على
شرح حديث «أنا اللّٰه الذي لا إله إلّا أنا» 161/3
شرح حديث نقطه 173/1
شرح طرق الشيخ الطوسى 497/2
الكفاية في علم الدراية 279/5
فقيهى. محمدمهدى
صحيفة المحبّة 211/2
قبادلو. رضا
الأربعون حديثاً، ابن ابى الفوارس 63/5
الكاظم. محمد
ندبة الإمام سجاد عليه السلام 165/5
إبطال شبه المتأوّلين 83/6
گودرزى. حسين
نظيم اللئالى 365/2
ستين عادلى 214/1
مولوى. محمدحسين
لب اللباب 395/2
الفوائد الرجالية 255/1
مهريزى. مهدى
شرح حديث حقيقت، دهدار 187/2
شرح حديث حقيقت، علامه حلى 183/3
شرح حديث من عرف نفسه، تنكابنى 143/1
ناجى اصفهانى. حامد
شرحان لحديث هل رأيت رجلاً 141/3
ناطقى. على اوسط
الأربعون حديثاً، عاملى 135/2
شرح دعاى كميل 199/3
نورمحمدى. محمدجواد
الأربعون الزاهرة 147/4
التعقيبات و الدعوات 83/1
هزار. عليرضا
الأربعون حديثاً، قطيفى 9/8
شرح حديث عمران صابى 463/6
غاية المرام 13/6
منتخب الأنوار 13/5
هوشمند. مهدى
برّ الاخوان 13/3
رسالة في تحقيق حال كتاب فقه الرضا عليه السلام 455/7
فهرست 5
متون حديثى
الأربعون حديثاً 9-32
درآمد 9
مشايخ وى 10
شاگردان وى 11
اجازه دارندگان از قطيفى 11
تأليفات وى 12
كتاب اربعين قطيفى 14
نسخه هاى خطّى كتاب: 16
متن رساله 20
شرح و ترجمۀ حديث
المكنون في حقائق الكلم النبويّة (2) 35-\143
درآمد 35
متن رساله 39
تفسير معاني الإغانة من كلام المشايخ 69
كلمات شيخ سهل بن عبد الله التسترى في تفسير بعض ألفاظ 77
النبوية 77
اربعون وجهاً من شيخ ابو عبد الرحمن السلمي في تفسير حديث الصوم 84
لي و أنا أُجزى به 84
كلمات ابن خفيف في تفسير أحاديث النبوية 100
كلمات أبى سليمان الخطابي في تفسير أحاديث النبوية 111
فهرست الفبايى احاديث مكنون (1 و 2) 137
گنج گهر (ترجمۀ منظوم نثر اللئالي) 145-228
درآمد 145
شرح حال نديمى 146
نسخه هاى كتاب 147
شيوۀ تحقيق و تصحيح 148
متن رساله 153
الحاشية على أصول الكافي 229-410
التمهيد 229
ما قيل في حقّه 229
مشايخه 233
تلامذته و الراوون عنه 237
مؤلّفاته 241
الحواشي و الردود على كتبه 253
الأسترآبادي و تأثيراته الفكريّة 258
آراؤه 261
اُسرته 262
وفاته 264
رسالة حاشية اُصول الكافي 265
النسخ المعتمدة 266
جامع الحواشي (المولى خليل بن الغازي القزوينيّ) 267
كلمات الأعلام حوله 267
مشايخه 268
تلاميذه 269
مؤلّفاته 270
آراؤه 271
أولاده 272
متن رساله 277
كتاب فضل العلم 287
كتاب التوحيد 294
كتاب الحجّة 331
باب الاضطرار إلى الحجّة 331
باب الفرق بين الرسول و النبيّ و المحدَّث 332
باب أنّ الحجّة لا تقوم للّٰه على خلقه إلّا بإمام 332
باب أنّ الأرض لا تخلو من حجّة 332
باب معرفة الإمام و الردّ إليه 332
باب فرض طاعة الأئمّة 333
باب أنّ الأئمّة عليهم السلام ولاة أمر اللّٰه و خزنة علمه 333
باب أنّ الأئمّة: خلفاء اللّٰه إلخ 333
باب أنّ الأئمّة هم أركان الأرض 334
باب نادر جامع في فضل الإمام و صفاته 334
باب ما فرض اللّٰه عزّ و جلّ إلخ 334
باب أنّ أهل الذكر إلخ 334
باب أنّ من وصفه اللّٰه تعالى في كتابه بالعلم هم الأئمّة عليهم السلام 335
باب أنّ الراسخين في العلم هم الائمّة: 335
باب أنّ الأئمّة قد اُوتوا العلم إلخ 335
باب في أنّ من اصطفاه اللّٰه إلخ 335
باب أنّ الأئمّة عليهم السلام معدن العلم إلخ 336
باب أنّ الأئمّة ورثة العلم 336
باب أنّ الأئمّة عليهم السلام ورثوا علم النبيّ إلخ 336
باب أنّ الأئمّة عندهم جميع الكتب إلخ 336
باب ما عند الأئمّة عليهم السلام من سلاح رسول اللّٰه و متاعه 336
باب فيه ذكر الصحيفة إلخ 337
باب في شأن إنّا أنزلناه إلخ 337
باب أنّ الأئمّة يعلمون جميع العلوم إلخ 342
باب نادر فيه ذكر الغيب 342
باب أنّ الأئمّة عليهم السلام يعلمون متى يموتون إلخ 342
باب أنّ الأئمّة عليهم السلام يعلمون علم ما كان و ما يكون إلخ 343
باب جهات علوم الأئمّة 343
باب التفويض إلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله إلخ 344
باب فيه ذكر الأرواح الّتي في الأئمّة عليهم السلام 345
باب الروح الّتي يسدد إلخ 346
باب في أنّ الأئمّة عليهم السلام إلخ 346
باب أنّ الإمام عليه السلام يعرف إلخ 347
باب أنّ الأئمة عليهم السلام لم يفعلوا شيئاً إلخ 347
باب الاُمور الّتي توجب حجّة الإمام عليه السلام 348
باب ثبات الإمامة... 348
باب ما نصّ اللّٰه عزّ و جلّ و رسوله على الأئمة عليهم السلام... 348
باب نادر في حال الغيبة 353
باب في الغيبة 353
باب ما يُفصَل به بين دعوى المحقّ و المبطل في أمر الإمامة 354
باب كراهية التوقيت 357
باب التمحيص 358
باب من ادّعي الإمامة... 358
باب في من دان اللّٰه عزّ و جلّ بغير إمام إلخ 358
باب من مات و ليس له إمام 359
باب ما يجب على الناس إلخ 359
باب في أنّ الإمام متى يعلم أنّ الأمر قد صار إليه 359
باب حالات الأئمّة عليهم السلام في السنّ 360
باب أنّ الإمام لا يُغَسِّله إلّا إمام إلخ 360
باب مواليد الأئمّة 360
أبواب التأريخ 371
كتاب الإيمان و الكفر 388
كتاب الدعاء 404
كتاب فضل القرآن 409
كتاب العشرة 409
شرح دعاى «يا من تُحَلُّ» 411-431
درآمد 411
روش تصحيح 413
متن رساله 415
اجازات
اجازۀ ملّا احمد نراقى به ملّا على آرانى 435-450
درآمد 435
مجيز: ملّا احمد نراقى 435
مجاز: ملّا على آرانى 436
متن اجازه 439
شرح الأحوال من البداية إلى المآل 451-476
درآمد 451
متن رساله 460
تولّد 461
زادگاه 461
دوران كودكى 465
تأليف «الجواهر في شرح العوامل» 466
سفر به كربلا 467
تأليف «معين المبتدى» 468
سفر مجدّد به كربلا و تأليف چند اثر 468
تأليف «فوائد الصادقية» 469
سفر به نراق 469
آغاز تأليف «المقاصد المهمّة» 470
تأليف «مخزن الأسرار» 471
پايان تأليف «المقاصد المهمّة» 474
تلخيص «المقاصد المهمّة» 474
تأليف «الغرّة الجليّة و الدرّة البهيّة 475
تأليف الخلاصة الحسنية 476
كتاب در دست تأليف 476
معرفى نسخه
إيجاز المقال في علم الرجال 479-500
ترجمة الحويزى 479
الاختلاف في اسمه و نسبه 481
مولده 482
مؤلّفاته 482
شعره 486
وفاته 487
التعريف بالكتاب 489
التعريف بنسخ الكتاب 492
الرموز المستخدمة في الكتاب 494
قيمة الكتاب العلمية 495
فهرست عمومى ميراث (دفترهاى 1-8)
عنوان رساله ها 503
پديدآورندگان 506
مصحّحان و محقّقان 509
فهرست تفصيلى 511