میراث حدیث شیعه جلد 7

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : م‍ه‍ری‍زی‌، م‍ه‍دی‌، ‏‫۱۳۴۱ -‏‬

‏عنوان و نام پديدآور : م‍ی‍راث‌ ح‍دی‍ث‌ ش‍ی‍ع‍ه‌/ ب‍ه‌ ک‍وش‍ش‌ م‍ه‍دی‌ م‍ه‍ری‍زی‌، ع‍ل‍ی‌ ص‍درای‍ی‌خ‍وی‍ی‌.

‏مشخصات نشر : ق‍م‌: موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشر‏‫، ۱۳‬-

‏مشخصات ظاهری : ‏‫‏21ج‌.‬‬: ن‍م‍ون‍ه‌.

‏فروست : پژوهشکده علوم و معارف حدیث؛ ۶.

‏شابک : ‏‫۶۵۰۰۰ ریال‬‏‫ : 978-964-493-455-1‬ ؛ ‏‫۵۵۰۰۰ریال‬‏‫: ج.۱۸، چاپ اول‬: ‏‫‬‭9789644933332 ؛ ‏‫۷۰۰۰۰ریال‬‏‫: ج.۱۹، چاپ اول‬: ‏‫‬‭‬‭978964493341

‏وضعیت فهرست نویسی : برون سپاری

‏يادداشت : ف‍ه‍رس‍ت‍ن‍وی‍س‍ی‌ ب‍راس‍اس‌ ج‍ل‍د بیستم، ۱۳۸۸.

‏يادداشت : ‏‫‏پ‍ش‍ت‌ ج‍ل‍د لات‍ی‍ن‍ی‌ش‍ده‌:.‎The hadith heritage of Shiah‬)‮‭‭‭‎‭Mahdi Mihrizi. Mirath -i hadith-i Shiah‏.‭ ‬‬

‏يادداشت : ج.۱۸و۱۹(چاپ اول: ۱۳۸۷).

‏یادداشت : ک‍ت‍اب‍ن‍ام‍ه‌.

‏موضوع : احادیث شیعه -- قرن ۱۴

‏شناسه افزوده : موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث‏‫. سازمان چاپ و نشر

‏رده بندی کنگره : ‏‫‭‭BP۱۳۶/۹‏‫‭/م۹م۹ ۱۳۰۰ی

‏رده بندی دیویی : ‏‫‭۲۹۷/۲۱۲

‏شماره کتابشناسی ملی : ۱۵۸۱۶۰۰

تنظیم متن دیجیتال: میثم حیدری دولت آبادی

اشاره

بسم الله الرحمن الرحیم

م‍ی‍راث‌ ح‍دی‍ث‌ ش‍ی‍ع‍ه

ب‍ه‌ ک‍وش‍ش‌ م‍ه‍دی‌ م‍ه‍ری‍زی‌، ع‍ل‍ی‌ ص‍درای‍ی‌خ‍وی‍ی‌.

موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث

مهريزى، مهدى، 1341 -، گردآورنده.

ميراث حديث شيعه: دفتر هفتم/به كوشش مهدى مهريزى و على صدرايى خويى.

• قم: مؤسسۀ فرهنگى دار الحديث، 1380.

؟؟؟ ص.

كتابنامه به صورت زيرنويس.

1. احاديث شيعه - مجموعه ها. 2. حديث - علم الدراية. الف. صدرايى خويى، على، 1342 - ، گردآورندۀ همكار. ب. عنوان.

9 م 9 م/ 141 BP 297/218

شابِك: 2-07-7489-2964 _ 07 _ 7489 _ 964: ISBN

مركز تحقيقات دار الحديث

به كوشش:

مهدى مهريزى

على صدرايى خويى

امور اجرايى: حسين گودرزى

ويراستاران: محمّد هادى خالقى، قاسم شيرجعفرى، سيد محمّد دلّال موسوى، تحسين پورسماوى

حروف نگار: عليرضا شوندى/صفحه آرا: سيد على موسوى كيا

چاپ اوّل/ 1380

دفتر ميراث حديث شيعه: قم، خيابان 19 دى، كوچه دهم، پلاك 31

نشانى براى مكاتبه: قم، ص. پ: 37185/3418؛ تلفن: 7710487، نمابر: 7719190

نشانى در اينترنت: http://www.hadith.net/magazine/mirath.htm

پست الكترونيك: hadith.net

hadith

فهرست

آغاز دفتر 7

متون حديثى

منتخب الجواهر العليّة في الكلمات العلويّة 33

مولىٰ عليّ البغدادي

تحقيق: هادى ربّانى

عُيون الأخبار في مناقب الأخيار (منتخب) 213

محمّد بن محمّد الحسيني البغدادي (480 ق)

تحقيق: محمّدهادى خالقى

سلوة الشيعة (تاج الأشعار) 263

أبو الحسن عليّ بن أحمد الفنجگردي النيسابوريّ (513 ق)

تحقيق: محمّدرضا انصارى قُمّى

شرح و ترجمۀ حديث

الحاشية على كتاب من لا يحضره الفقيه 293

بهاء الدين محمّد بن الحسين العاملي، الشيخ البهائي (1030 ق)

تحقيق: فارس حسّون كريم

علوم حديث

فوائد في الدراية 433

شهيد ثاني زين الدين بن عليّ عاملي (966 ق)

تحقيق: على صدرايى خويى

رسالة فى تحقيق حال كتاب فقه الرضا عليه السلام 455

محمّدهاشم بن زين العابدين چهارسوقى (1318 ق)

تحقيق: مهدى هوشمند

معرفى نسخه

آداب عبّاسى 517

صدر الدين محمّد تبريزى (قرن 11)

معرّفى: سيّد محمّد عمادى حائرى

إجازات الرواية و الوراثة في القرون الأخيرة الثلاثة 529

شيخ آقابزرگ بن على تهرانى (1389 ق)

معرّفى: على صدرايى خويى

آغاز دفتر

بازسازى مصادر اوّليۀ رجال شيعه

در دفتر ششم، از ضرورت بازسازى متون، سخن به ميان آمد و در حوزۀ ميراث شيعى به سه عرصه اشاره گرديد: مكتوبات حديثى ائمه عليهم السلام، اصول أربعمائة و مصادر اوّليۀ رجال.

در آغاز، به اجمال گفته شد كه عمدۀ آثار برجاى ماندۀ رجال شيعه، از قرن پنجم به بعد نگاشته شده اند و از قرن اوّل تا پنجم، جز نوشته هايى اندك چون رجال البرقي و رجال ابن عقدة (در ضمن رجال الطوسي) در دست نيست.(1)نيز در آنجا ياد شد كه آيت اللّٰه خويى، نوشته هاى رجالى شيعه در اين عصر را بيش از يكصد عنوان دانسته است.(2)

تتبّع و بررسى فهارس قدما و متأخّران، نشان از اين دارد كه اين ادّعا صادق است و تأليفات رجالى شيعه، بيش از يكصد عنوان است. در اين نوشتار برآنيم تا نخست، فهرست وار، اين آثار را به ترتيب زمانى معرّفى كنيم و آن گاه نشان دهيم كدام يك از اين آثار به دوره هاى بعد رسيده و عالمان رجال از آن استفاده كرده اند تا زمينۀ بازسازى آنها فراهم آيد. ازاين رو، اين نوشتار در دو بخش ارائه مى گردد:

يك. فهرست مصادر اوّليۀ رجال شيعه

پيش از ذكر عناوين كتب رجالى شيعه، ذكر چند نكته ضرورى است:


1) . ميراث حديث شيعه، دفتر ششم، ص 11.

2) . معجم رجال الحديث، ج 1، ص 41-42.

1 - كتاب هايى كه در قرون اوّليه نگاشته شده اند، به شش موضوع پرداخته اند:

1. معرفة الصحابة، 2. معرفة الرجال و الرواة، 3. المثالب و المناقب يا الجرح و التعديل، 4. الفهرست، 5. الأسماء و الكُنى و الألقاب، 6. الطبقات.

2 - روشن است كه دانش رجال و راوى شناسى يا جرح و تعديل با دانش هاى ديگرى چون تاريخ، تراجم و انساب، ارتباط وثيق و نزديك دارد و هر يك از اين سه دانش، براى مباحث رجالى مفيدند؛ ليكن نمى بايد آنها را با دانش رجال، خلط كرد و نوشته هاى آن حوزه ها را به عنوان آثار رجالى برشمرد. ازاين رو، در اين فهرست، از ذكر چنين كتبى خوددارى شده است؛ گرچه برخى از مؤلفان، چنين آثارى را در زمرۀ مصادر رجالى برشمرده اند.(1)

3 - برخى محقّقان و نويسندگان، پيش ازاين تلاش كرده اند تا به معرّفى اين آثار بپردازند و رنج هاى بسيار بر خود هموار ساخته اند كه به تعدادى از آنها اشاره مى گردد:

الف. بهجة الآمال، ملّا على عليارى تبريزى (م 1327 ق) (ج 1، ص 36-44).

در اين اثر، از 42 نفر صاحب تأليف نام برده شده است كه برخى از آنان در دوره هاى اوّليه مى زيسته اند.

ب. مقباس الهداية، علامه عبد الله مامقانى (1290-1351 ق) (ج 4، ص 11-94).

در اين نوشته، از هشتاد نفر ياد شده كه در رجال و درايه، خبره بوده اند، گرچه صاحب تأليف نبوده اند. البته اين فهرست، دوره هاى اوّليه تا عصر نويسنده را در برمى گيرد.

ج. توضيح المقال، ملّا على كنى (ص 286-303).

در اين كتاب، شصت نفر از اساتيد دانش رجال در گذشته و حال، معرّفى شده اند.

د. مصفّى المقال في مصنّفي علم الرجال، شيخ آقابزرگ تهرانى.

در اين اثر نيز آثار بسيارى معرّفى شده كه نظم الفبايى به خود گرفته است.


1) . در كتاب تاريخ علم الرجال، نوشتۀ شيخ حسين راضى عبد الله، به برخى آثار معرّفى شده به عنوان كتب رجالى برمى خوريم كه از ذكر آنها خوددارى شد، مانند: مقتل الحسن عليه السلام، مقتل حجر بن عدي و... (ص 26)، كتاب الأنبياء (ص 28)، نسب آل أبي طالب (ص 33) و من شهد صفين مع عليّ من الأنصار (ص 32) و....

ه‍. الذريعة إلى تصانيف الشيعة (ج 10، ص 80-161).

در اين جلد، بيش از يكصد و چهل اثر، معرّفى شده است.

و. تاريخ علم الرجال، حسين راضى عبد الله.

در اين اثر، در محدودۀ قرن يكم تا پنجم از 81 نفر نام برده شده كه صاحب بيش از يكصد اثر بوده اند.

ز. مأخذشناسى علم رجال، رسول طلاييان. اين تحقيق، در «مركز تحقيقات دار الحديث » به انجام رسيده و بيش از ششصد كتاب و مقاله در آن معرّفى شده كه در آستانۀ نشر است. اين اثر، نسبت به آثار گذشته، جامع تر و دقيق تر است، به ويژه كه ترتيب زمانى در آن ملحوظ است.

به جز اينها نويسندگان ديگرى نيز به طور موجز به اين موضوع پرداخته اند.(1)

فهرستى كه در اينجا ارائه مى گردد، با استفاده از همۀ اين آثار و نيز تتبّع در كتب فهرست (چون فهرست نجاشى، فهرست شيخ طوسى و...) انجام گرفته است و با رعايت معيار ياد شده در بند دو، تنظيم شده است.

4 - بر اساس آنچه ياد شد، آثار رجالى شيعه كه در فهارس از آن ياد شده، به اواخر قرن دوم به بعد و عمدۀ آنها به قرن سوم و چهارم برمى گردند.

5 - در اين فهرست، از مصادرى ياد شده كه شيعيان نوشته اند و يا اهل سنّت در مورد راويان شيعى به رشتۀ تحرير درآورده اند. ازاين رو، آثار افرادى مانند يعقوب بن شيبه نيز معرّفى شده است.

6 - اين فهرست، شامل اسامى نويسندگان كتب رجالى و آثار آنها تا نيمۀ اوّل قرن پنجم، يعنى سال وفات نجاشى (450 ق) مى شود.

اينك، فهرست:

احمد اهوازى (ق 2)

1 - كتاب المثالب(2)


1) . كيهان فرهنگى، ش 37، ص 14: «سير رجال نويسى»، محمّد جاودان؛ نور علم، ش 13، ص 168-169: «...» سيد على مير شريفى.

2) . معالم العلماء، ص 12.

محمّد بن خالد برقى (زنده در 183 ق)

2 - كتاب الرجال في ذكر من روى عن أمير المؤمنين عليه السلام(1)

عبد الله بن جبلۀ كتانى (م 219 ق)

3 - كتاب الرجال(2)

حسن بن على بن فضال (م 224 ق)

4 - كتاب الرجال(3)

حسن بن محبوب (149-224 ق)

5 - رجال ابن محبوب(4)

6 - المشيخة(5)

7 - معرفة رواة الأخبار(6)

يعقوب بن شيبه (عامى مذهب) (180-262 ق)

8 - تسمية من روى عن أمير المؤمنين عليه السلام من أصحابه(7)

ابو زُرعۀ رازى (200-264 ق)

9 - ذكر من روى عن جعفر بن محمّد من التابعين(8)

احمد بن محمّد بن خالد بَرْقى (م 274 يا 280 ق)

10 - كتاب الرجال(9)

11 - كتاب طبقات الرجال(10)(مطبوع)،


1) . الفهرست، ابن النديم، ص 272؛ الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 10، ص 100 و ج 22، ص 227.

2) . رجال النجاشي، ص 216 (ش 563)؛ الفهرست، ص 300؛ الذريعة، ج 10، ص 84 و 127.

3) . رجال النجاشي، ص 34 (ش 72)؛ الذريعة، ج 10، ص 165.

4) . الذريعة، ج 10، ص 90.

5) . الفهرست، ص 122 (ش 162)؛ الذريعة، ج 21، ص 69.

6) . معالم العلماء، ص 33 (ش 182)؛ مصفّى المقال في مصنفى علم الرجال، ص 128.

7) . الفهرست، ص 509 (ش 810)؛ الذريعة، ج 10، ص 160.

8) . الذريعة، ج 10، ص 37؛ رجال النجاشي، ص 7.

9) . رجال النجاشي، ص 76 (ش 182).

10) . همان جا؛ الفهرست، ص 51 (ش 65).

محمّد بن احمد بن يحيى اشعرى قمى (م 280 ق)

12 - مناقب الرجال(1)

احمد بن على بن محمّد علوى عقيقى (م 280 ق)

13 - كتاب تاريخ الرجال(2)

عبد الرحمن مَروزى (م 283 ق)

14 - الجرح و التعديل(3)

احمد بن داود جُرجانى (زنده قبل از 298 ق)

15 - معرفة الرجال(4)

على بن حكم نخعى انبارى (ق 3)

16 - رجال الشيعة(5)

ابو عبد اللّٰه ابن حجاج (ق 3)

17 - من روى الحديث من آل أعيَن(6)

على بن حسن بن على بن فضال (206 - ق 3)

18 - كتاب الرجال(7)

على بن مهزيار اهوازى (ق 3)

19 - كتاب المثالب(8)

نصر بن صباح بلخى (ق 3)

20 - معرفة الناقلين(9)


1) . الفهرست، ص 408 (ش 623)؛ الذريعة، ج 22، ص 326 و ج 10، ص 142.

2) . رجال النجاشي، ص 81 (ش 196)؛ الفهرست، ص 284 (ش 425)؛ الذريعة، ج 3، ص 253.

3) . مستدركات الذريعة، ص 252 (ش 1265)؛ و الذريعة، ج 10، ص 84 و 125.

4) . الذريعة، ج 21، ص 257

5) . لسان الميزان، ج 2، ص 188؛ الذريعة، ج 10، ص 135.

6) . كشكول البحراني، ج 1، ص 184؛ رسالة أبي غالب الزراري، ص 127؛ الذريعة، ج 10، ص 108.

7) . رجال النجاشي، ص 257 (ش 676؛ الفهرست، ص 72 (ش 392)؛ الذريعة، ج 10، ص 90.

8) . رجال النجاشي، ص 253 (ش 664)؛ الفهرست، ص 265، (ش 379).

9) . رجال النجاشي، ص 428، (ش 1149)؛ الذريعة، ج 21، ص 261 و ج 10، ص 156.

جعفر بن عبد الله كاهلى (ق 3)

21 - النوادر عن الرجال(1)

محمّد بن عبد الله بن مهران (ق 3)

22 - الممدوحين و المذمومين(2)

عيسى بن مهران مستعطف (ق 3)

23 - كتاب المحدّثين(3)

محمّد بن عيسى بن عبيد يقطين (ق 3)

24 - كتاب الرجال(4)

سعد بن عبد الله اشعرى قمى (م 299 يا 301 ق)

25 - طبقات الشيعة(5)

26 - مثالب رواة الحديث(6)

27 - مناقب رواة الحديث(7)

حميد بن زياد دهقان كوفى (م 310)

28 - الفهرست(8)

29 - كتاب الرجال(9)

30 - من روى عن أبي عبد الله الصادق عليه السلام(10)

احمد بن سهل بلخى (234-322 ق)


1) . رجال النجاشي، ص 126 (ش 326)؛ مصفّى المقال في مصنفى علم الرجال، ص 106؛ الذريعة، ج 21، ص 261.

2) . رجال النجاشي، ص 350 (ش 942)؛ الذريعة، ج 22، ص 224 و ج 10، ص 145.

3) . رجال النجاشي، ص 297 (ش 807)؛ الفهرست، 232 (ش 520)؛ مصفّى المقال، ص 345؛ الذريعة، ج 20، ص 147 و ج 10، ص 139.

4) . رجال النجاشي، ص 333 (ش 896)؛ الذريعة، ج 10، ص 171.

5) . رجال النجاشي، ص 436 (ش 1170)؛ الذريعة، ج 15، ص 151 و ج 10، ص 118.

6) . رجال النجاشي، ص 177 (ش 467)؛ الذريعة، ج 19، ص 75.

7) . رجال النجاشي، ص 177 (ش 467)؛ الذريعة، ج 22، ص 327.

8) . رجال النجاشي، ص 232 و 257؛ مصفّى المقال، ص 162.

9) . رجال النجاشي، ص 132 (ش 339)؛ الذريعة، ج 3، ص 253 و ج 10، ص 114.

10) . رجال النجاشي، ص 132 (ش 339)؛ الذريعة، ج 22، ص 227.

31 - رجال أبي زيد البلخي (الأسماء و الكنى و الألقاب)(1)

محمّد بن ابى ثلج (238-322 ق)

32 - أخبار النساء الممدوحات(2)

محمّد بن يعقوب كلينى (م 329 ق)

33 - كتاب الرجال(3)

محمّد بن يحيى صولى شطرنجى (زنده در 330 ق)

34 - رجال أبي بكر محمّد بن يحيى بن عباس الصولي الشطرنجي(4)

عبد العزيز بن يحيى جلودى (م 332 ق)

35 - من روى عن على عليه السلام من الصحابة(5)

36 - كتاب أخبار المحدّثين(6)

احمد بن محمّد همدانى كوفى (ابن عُقده) (249-333 ق)

37 - كتاب التاريخ و ذكر من روى الحديث(7)

38 - كتاب الرجال(8)

39 - الشيعة من أصحاب الحديث(9)

40 - من روى عن الحسن عليه السلام و الحسين عليه السلام(10)

41 - من روى عن زيد بن علي بن الحسين عليه السلام(11)


1) . الذريعة، ج 10، ص 92.

2) . رجال النجاشي، ص 381 (ش 1038).

3) . رجال النجاشي، ص 377 (ش 1026)؛ الذريعة، ج 10، ص 103 و 141 و 148.

4) . الذريعة، ج 10، ص 148.

5) . رجال النجاشي، ص 240 (ش 640)؛ الذريعة، ج 22، ص 227 و ج 10، ص 105 و 125.

6) . همان جا؛ الذريعة، ج 20، ص 147.

7) . رجال النجاشي، ص 94 (ش 233)؛ الفهرست، ص 68 (ش 86)؛ الذريعة، ج 3، ص 223.

8) . رجال النجاشي، ص 94 (ش 233)؛ الذريعة، ج 10، ص 86 و ج 22، ص 229.

9) . رجال النجاشي، ص 94 (ش 233)؛ الذريعة، ج 14، ص 271.

10) . رجال النجاشي، ص 94 (ش 233)؛ الفهرست، ص 68 (ش 86)؛ مصفّى المقال، ص 20.

11) . رجال النجاشي، ص 94 (ش 233)؛ الذريعة، ج 2، ص 227.

42 - من روى عن علي بن أبي طالب أمير المؤمنين عليه السلام(1)

43 - من روى عن علي بن الحسين(2)

44 - من روى عن على عليه السلام: أنه قسيم النار و الجنة(3)

45 - من روى عن فاطمة عليها السلام من أولادها(4)

46 - من روى عن محمّد بن علي بن جعفر الباقر عليه السلام(5)

محمّد بن حسن بن احمد بن وليد (م 343 ق)

47 - الفهرست(6)

حسين بن حمدان خصيبى جنبلانى (م 358 يا 346 ق)

48 - رجال الحسين بن حمدان(7)

ابو على احمد بن محمّد كوفى (م 346 ق)

49 - الممدوحين و المذمومين(8)

على بن حسين مسعودى (م 346 ق)

50 - فهرست المسعودي(9)

على بن محمّد بن زبير قرشى كوفى (254-348 ق)

51 - كتاب في تراجم الرجال(10)

احمد بن محمّد دُؤل قمى (م 350 ق)

52 - كتاب الطبقات(11)


1) . همان جا.

2) . همان جا.

3) . همان جا.

4) . الفهرست، ص 68 (ش 86)؛ الذريعة، ج 22، ص 227.

5) . همان جا.

6) . رجال النجاشي، ص 32 (ش 71)؛ الذريعة، ج 10، ص 143؛ مصفّى المقال، ص 404.

7) . الذريعة، ج 10، ص 112.

8) . رجال النجاشي، ص 95 (ش 236)؛ الذريعة، ج 22، ص 224 و ج 10، ص 93.

9) . رجال النجاشي، ص 254 (ش 665)؛ الذريعة، ج 16، ص 394 و ج 10، ص 134.

10) . رجال الطوسى، ص 430 (ش 6179).

11) . رجال النجاشي، ص 89 (ش 223).

محمّد بن عمر تميمى جعابى (284-355 ق)

53 - الشيعة من أصحاب الحديث و طبقاتهم(1)

54 - كتاب أخبار بغداد و طبقات أصحاب الحديث(2)

55 - كتاب طرق من روى عن أمير المؤمنين عليه السلام(3)

56 - من روى حديث غدير خم(4)

57 - من حدّث هو و أبوه عن النبي صلى الله عليه و آله(5)

58 - من روى الحديث من بنى هاشم و مواليهم(6)

59 - من روى مؤاخاة النبي صلى الله عليه و آله لأمير المؤمنين عليه السلام(7)

60 - الموالي الأشراف و طبقاتهم(8)

عبيد اللّٰه بن أبي زيد انبارى (م 356 ق)

61 - كتاب طرق حديث: أنت مني بمنزلة هارون من موسى(9)

62 - كتاب طرق حديث الراية(10)

63 - كتاب طرق حديث الطائر(11)

64 - كتاب طرق [حديث] قسيم النار(12)

مظفر بن محمّد بن احمد بلخى خراسانى (م 367 ق)


1) . همان، ص 394 (ش 1055)؛ الذريعة، ج 10، ص 103 و ج 15، ص 151 و ج 14، ص 271.

2) . رجال النجاشي، ص 394 (ش 1055)؛ الذريعة، ج 1، ص 323.

3) . رجال النجاشي، ص 394 (ش 1055)؛، الذريعة، ج 15، ص 163.

4) . رجال النجاشي، ص 394 (ش 1055)؛ الذريعة، ج 22، ص 226.

5) . مصفّى المقال، ص 420.

6) . رجال النجاشي، ص 396 (ش 1055)؛ الذريعة، ج 22، ص 226.

7) . رجال النجاشي، ص 396 (ش 1055)؛ الذريعة، ج 22، ص 228 و ج 10، ص 37.

8) . رجال النجاشي، ص 396 (ش 1055)؛ الفهرست، ص 424 (ش 656)؛ الذريعة، ج 23، ص 232.

9) . رجال النجاشي، ص 232 (ش 617)؛ الذريعة، ج 15، ص 162.

10) . رجال النجاشي، ص 232 (ش 617).

11) . رجال النجاشي، ص 232 (ش 617)؛ الذريعة، ج 15، ص 162.

12) . رجال النجاشي، ص 232 (ش 617)؛ الذريعة، ج 15، ص 163.

65 - خصال الكمال و بعض ما روى في مناقب الرجال(1)

محمّد بن احمد بن داود قمى (م 368 ق)

66 - الممدوحين و المذمومين(2)

ابو غالب احمد بن محمّد بن محمّد زُرارى (285-368 ق)

67 - رسالة أبي غالب الزراري(3)(مطبوع)

جعفر بن محمّد بن قولويه (م 369 ق)

68 - رجال ابن قولويه(4)

محمّد بن عمران مرزبانى (297-378 ق)

69 - رجال محمّد بن عمران بن موسى المرزباني(5)

ابو جعفر محمّد بن على ابن بابويه قمى (صدوق) (م 381 ق)

70 - ذكر من لقيه من أصحاب الحديث و عن كل واحد منهم حديث(6)

71 - الرجال المختارين من أصحاب النبي صلى الله عليه و آله(7)

72 - فهرست ابن بابويه(8)

73 - المصابيح(9)

74 - المعرفة برجال البرقي(10)

75 - المشيخة(11)

حمزة بن قاسم علوى عباسى (م 385 ق)


1) . الذريعة، ج 7، ص 162 و ج 10، ص 151.

2) . رجال النجاشي، ص 384، (ش 1045)؛ الفهرست، ص 395 (ش 604)؛ الذريعة، ج 10، ص 85 و ج 22، ص 226.

3) . رجال النجاشي، ص 84 (ش 201)؛ الفهرست، ص 32، ش 84.

4) . الفهرست، ص 109 (ش 141)؛ الذريعة، ج 10، ص 90 و ج 16، ص 375.

5) . الذريعة، ج 10، ص 147.

6) . رجال النجاشي، ص 389 (ش 1049)؛ الذريعة، ج 21، ص 72 و ج 10، ص 37.

7) . رجال النجاشي، ص 389 (ش 1049)؛ الذريعة، ج 10، ص 83.

8) . الفهرست، ص 201 (ش 299-300)؛ الذريعة، ج 16، ص 374.

9) . رجال النجاشي، ص 389 (ش 1049)؛ الذريعة، ج 21، ص 80، ج 10، ص 146.

10) . رجال النجاشي، ص 389 (ش 1049)؛ الذريعة، ج 21، ص 249.

11) . الذريعة، ج 21، ص 72.

76 - من روى عن جعفر بن محمد عليه السلام من الرجال(1)

ابو المفضّل محمّد بن عبد الله شيباني (م 387 ق)

77 - رجال أبي المفضّل الشيباني(2)

78 - من روى حديث غدير خم(3)

79 - من روى عن زيد بن علي بن الحسين عليه السلام(4)

احمد بن محمّد بن جُندى جرّاح (305 يا 307-390 ق)

80 - الرواة و الفلح(5)

عبد العزيز بن يحيى جلودى (م 397 ق)

81 - كتاب المحدّثين(6)

هبة اللّٰه بن احمد كاتب (زنده در 400 ق)

82 - رجال ابن البرنية(7)

محمّد بن جرير آملى طبرى (ق 4)

83 - الرواة عن أهل البيت عليهم السلام(8)

حسين بن حسن بن بابويه (ق 4)

84 - الفهرست(9)

ابو جعفر محمّد بن جعفر بن احمد بن بُطّۀ قمى (ق 4)

85 - فهرست ابن بُطّة(10)


1) . رجال النجاشي، ص 140 (ش 364)؛ الذريعة، ج 22، ص 227 و ج 10، ص 94 و 114.

2) . الذريعة، ج 10، ص 94 و 145.

3) . رجال النجاشي، ص 396 (ش 1059)؛ الذريعة، ج 22، ص 226.

4) . رجال النجاشي، ص 396 (ش 1059)؛ الذريعة، ج 22، ص 227.

5) . رجال النجاشي، ص 85 (ش 206)؛ الذريعة، ج 10، ص 84 و ج 11، ص 256.

6) . رجال النجاشي، ص 240 (ش 460)؛ الذريعة، ج 20، ص 147.

7) . الذريعة، ج 10، ص 83.

8) . همان، ج 11، ص 256 و ج 10، ص 143.

9) . رجال النجاشي، ص 167 (ش 441)؛ مجمع الرجال، ج 2، ص 271؛ الذريعة، ج 10، ص 112.

10) . رجال النجاشي، ص 372 (ش 1019)؛ الذريعة، ج 16، ص 374 و ج 10، ص 143.

احمد بن حسين بن عبد الملك اَزْدى كوفى (ق 4)

86 - مبوّب كتاب مشيخة(1)

اَبان بن محمّد بجلى (ق 4)

87 - النوادر عن الرجال(2)

على بن محمّد بن جعفر حدّاد عسكرى (ق 4)

88 - رجال ابن ريدويه(3)

89 - من روى من نساء آل أبي طالب(4)

عبد الله بن جعفر حِمْيرى (ق 4)

90 - الفهرست(5)

محمّد بن وهبان دُبَيْلى (ق 4)

91 - من روى عن على أمير المؤمنين عليه السلام(6)

احمد بن عبد الله دُوري ورّاق (ق 4)

92 - طرق من روى ردّ الشمس(7)

على بن حسن بن على بن فضّال ربعى فياض (ق 4)

93 - كتاب الرجال(8)

عبد العزيز بن اسحاق زيدى بقّال (ق 4)

94 - طبقات الشيعة(9)


1) . رجال النجاشي، ص 80 (ش 193)؛ الفهرست، ص 58 (ش 71)؛ رجال الطوسي، ص 415 (ش 6008)؛ الذريعة، ج 19، ص 57 و ج 10، ص 95.

2) . رجال النجاشي، ص 94 (ش 11)؛ مصفّى المقال، ص 5؛ الذريعة، ج 24، ص 341 و ج 10، ص 82.

3) . الذريعة، ج 10، ص 85.

4) . رجال النجاشي، ص 262 (ش 686)؛ الذريعة، ج 22، ص 228.

5) . الفهرست، ص 294 (ش 440)، مصفّى المقال، ص 247.

6) . رجال النجاشي، ص 396 (ش 1060)، الذريعة، ج 22، ص 227 و ج 10، ص 148.

7) . رجال النجاشي، ص 85 (ش 205)؛ الذريعة، ج 15، ص 163.

8) . رجال النجاشي، ص 257 (ش 676)؛ الفهرست، ص 272 (ش 392).

9) . الفهرست، ص 341 (ش 537)؛ معالم العلماء، ص 81 (ش 548)؛ الذريعة، ج 10، ص 125 و ج 15، ص 151.

حيدر بن محمّد بن نعيم سمرقندى (ق 4)

95 - رجال أبي أحمد حيدر(1)

على بن احمد بن على بن محمّد عقيقى (ق 4)

96 - رجال العقيقي(2)

محمّد بن مسعود عياشى (ق 4)

97 - معرفة الناقلين(3)

جبرئيل بن احمد فاريابى (ق 4)

98 - رجال أبي محمّد جبرئيل(4)

محمّد بن عمر بن عبد العزيز كَشّى (ق 4)

99 - رجال الكشّي(5)

محمّد بن حسن مُحاربى (ق 4)

100 - كتاب الرجال(6)

ابو على احمد بن محمّد بن احمد جرجانى (ق 4)

101 - ذكر من روى من طرق أصحاب الحديث أنّ المهدي عليه السلام من ولد الحسين عليه السلام(7)

احمد بن نصر بن سعد (ق 4)

102 - كتاب الرجال(8)

ابو نصر رَيّان (ق 4)


1) . الذريعة، ج 10، ص 107 و 114.

2) . الفهرست، ص 284 (ش 425)؛ الذريعة، ج 10، ص 131.

3) . رجال النجاشي، ص 350 (ش 944)؛ الفهرست، ص 396 (ش 605)، الذريعة، ج 10، ص 96 و 139 و 147 و ج 21، ص 261.

4) . الذريعة، ج 10، ص 103.

5) . رجال النجاشي، ص 372 (ش 1018)؛ الفهرست، ص 403 (ش 615)؛ معالم العلماء، ص 101، (ش 679)؛ مصفّى المقال، ص 277؛ الذريعة، ج 10، ص 141 و 147 و ج 21، ص 261.

6) . رجال النجاشي، ص 350 (ش 943)؛ الذريعة، ج 10، ص 142.

7) . همان، ص 86 (ش 208)؛ الذريعة، ج 10، ص 37 و 92.

8) . إقبال الأعمال، ج 3، ص 86؛ الذريعة، ج 10، ص 92.

103 - فهرست كتب عدوي(1)

احمد بن محمّد جوهرى بغدادى (م 401 ق)

104 - الاشتمال في معرفة الرجال(2)

105 - ذكر من روى الحديث من بني ناشدة(3)

احمد بن حسين عبيد اللّٰه غضائرى (5 ق)

106 - فهرست الأصول(4)

107 - فهرست المصنّفات(5)

108 - كتاب طرق خبر الولاية(6)

109 - كتاب الممدوحين(7)

110 - كتاب المذمومين(8)

111 - تكملة رسالة أبي غالب الزراري(9)

احمد بن على بن عباس بن نوح سيرافى (م ح 420 ق)

112 - الزيادات على ابن العباس بن سعيد في رجال جعفر بن محمد عليه السلام(10)

113 - المصابيح في ذكر من روى عن الأئمّة لكلّ امام(11)

احمد بن عبد الواحد بن عبدون بزّاز (م 423 ق)


1) . رجال النجاشي، ص 265 (ش 89)؛ الذريعة، ج 10، ص 94.

2) . رجال النجاشي، ص 85 (ش 207)؛ الفهرست، ص 78 (ش 99)؛ الذريعة، ج 10، ص 87 و ج 13، ص 13 و ج 2، ص 101.

3) . رجال النجاشي، ص 85 (ش 207)؛ الفهرست، ص 78 (ش 99)؛ الذريعة، ج 10، ص 36.

4) . الفهرست، ص 2.

5) . همان جا.

6) . رجال النجاشي، ص 269، (ش 706).

7) . قاموس الرجال، ج 1، ص 441-442؛ تاريخ علم الرجال، ص 105-107.

8) . همان جا.

9) . رسالة أبي غالب الزراري، ص 96-99.

10) . رجال النجاشي، ص 86 (ش 209)؛ الفهرست، ص 86 (ش 117)؛ الذريعة، ج 12، ص 76.

11) . رجال النجاشي، ص 86 (ش 209)؛ الذريعة، ج 21، ص 78.

114 - رجال ابن عبدون(1)

115 - الفهرست(2)

على بن حسين عَلَم الهدى (355-436 ق)

116 - رجال السيد علَم الهدى(3)

محمّد بن على كراجَكى (م 449 ق)

117 - فهرست الكراجكي(4).

دو. بازسازى مصادر برجاى مانده

برحسب فهرست ارائه شده، تعداد 117 عنوان كتاب از 74 نويسنده، طى قرن هاى دوم، سوم، چهارم و نيمه اوّل قرن پنجم شناسايى شد. از اين تعداد، دو عنوان مربوط به قرن دوم، 25 عنوان مربوط به قرن سوم، 78 عنوان مربوط به قرن چهارم و دوازده عنوان مربوط به قرن پنجم هجرى است.

از اين تعداد، تنها رجال البرقي و رجالُ ابن الغضائرى (بازسازى شده)، رسالة أبي غالب الزراري (بازسازى شده) و گزيدۀ رجال الكشي و فهرست ابن بابويه، اكنون به چاپ رسيده و در دسترس است. جز اينها اثرى ديگر، نه بر اساس نسخه هاى اصل و نه به صورت بازسازى شده، تاكنون نشر نيافته است.

آنچه در بخش دوم اين نوشتار ارائه مى گردد، اين است كه تعداد هجده عنوان را تاكنون شناسايى كرده ايم كه در دست نويسندگان بعدى بوده و آنان، بدان مراجعه داشته و از آن نقل كرده اند. در اينجا گزارشى اجمالى از اين عناوين هجده گانه عرضه مى گردد.

پيش از آن، يادآورى چند نكته لازم است:

الف. اين جستجو تنها در اختيار معرفة الرجال، رجال البرقي، رجال النجاشي، رجال الطوسي، الفهرست شيخ طوسى، رجال العلامة الحلّي، رجال ابن داود و معالم العلماء صورت گرفته است. ازاين جهت، گزارش نهايى و قطعى نيست؛ بلكه مى بايد مصادر و منابع


1) . الذريعة، ج 10، ص 86.

2) . الفهرست، ص 13 (ش 7)؛ مصفّى المقال، ص 19، الذريعة، ج 10، ص 84 و 86.

3) . الذريعة، ج 10، ص 133.

4) . همان، ج 16، ص 393.

رجالى اهل سنّت و نيز ديگر آثار رجالى شيعه و همچنين كتاب هاى تاريخى كهن مورد جستجو و تتبّع قرار گيرند.

ب. در اين گزارش، تنها به ذكر نشانى و شماره ها اكتفا مى گردد و از آوردن همۀ منقولات، صرف نظر مى شود.

ج. اين عناوين، برحسب تاريخ وفات مؤلفان آنها ترتيب يافته است.

د. ازآن رو كه در بخش نخست، مرجع و منبع اين عناوين گزارش شد، ديگر تكرار نمى گردد.

1 - ذكر من روى عن جعفر بن محمّد من التابعين، ابو زرعۀ رازى (200-264 ق)

نجاشى در شرح حال اَبان بن تَغْلب بن رياح مى نويسد:

و ذكره أبو زُرْعة في كتابه «ذكر من روى عن جعفر بن محمد عليه السلام من التابعين و من قاربهم» فقال أبان بن تغلب: [و] روى عن أنس بن مالك.(1)

2 - معرفة الناقلين، نصر بن صباح بلخى (ق 3)

در رجال الكشي در 58 مورد، بلا واسطه از نصر بن صباح نقل شده است: (ش 8، 42، 44، 125، 344، 346، 347، 363، 364، 373، 469، 471، 505، 507، 508، 584، 592، 597، 619، 626، 665، 684، 748، 766، 768، 804، 830، 839، 896، 927، 989، 995، 998، 999، 1001، 1002، 1021، 1030، 1032، 1034، 1043، 1046، 1066، 1069، 1072، 1078، 1082، 1095، 1103، 1117، 1119، 1124، 1125، 1128، 1137، 1140 و 1146).(2)

گرچه صورت ظاهر نقل ها با نقل شفاهى نيز سازگار است، ولى به احتمال قوى از كتابْ نقل كرده است، چنان كه تأمّل در مواد منقول، اين را روشن مى سازد؛ علاوه بر آن كه در برخى مواردْ تصريح دارد، مانند «ذكر نصر بن صباح» در شرح حال عثمان بن عيسى (ش 1117).

علامۀ حلّى در الرجال خويش، در دو مورد، از نصر بن صباح نقل مى كند (ش 662 و


1) . رجال النجاشي، ص 10.

2) . بر اساس نسخۀ چاپ دانشگاه فردوسى مشهد، تصحيح آقاى سيد حسن مصطفوى.

1641).(1)شماره دوم، همانند نقل كشّى است و شماره اوّل با آن تفاوت دارد و محتمل است كه كتاب نصر بن صباح به دست علامه نيز رسيده باشد.

3 - طبقات الشيعة، مثالب رواة الحديث و مناقب رواة الحديث، سعد بن عبد الله اشعرى (م 299 يا 301 ق)

برقى در هفت مورد از كتاب سعد بن عبد الله نقل كرده و مشخّص نساخته است از كدام يك از اين سه كتاب است (ش 573، 873، 880، 883، 884، 1197 و 1445)(2)

نجاشى يك مورد از كتاب الطبقات وى نقل كرده است:

ابو كَهْمس، كوفي، عربىّ‌، له كتاب ذكره سعد بن عبد الله في الطبقات.(3)

در رجال الطوسي نيز در دو مورد از او نقل شده و به هيچ يك از كتاب هاى او اشاره اى نشده است (ش 598 و 5195).(4)

4 - الفهرست، حميد بن زياد دهقان كوفى (م 310 ق)

نجاشى در دو مورد از الفهرست وى نقل كرده است:

• در شرح حال عبيد اللّٰه بن احمد نَهِيك:

و قال حميد بن زياد في فهرسته: سمعت من عبيد اللّٰه كتاب المناسك و كتاب الحج و كتاب فضائل الحج و كتاب الثلاث و الأربع و كتاب المثالب.(5)

• در شرح حال على بن ابى صالح:

و قال حميد في فهرسته: سمعت منه كتباً عمدة، منها كتاب ثواب «إنّا أنزلناه»، كتاب الأظلّة، كتاب البداء و المشية، كتاب الثلاث و الأربع، كتاب الجنّة و النار، كتاب النوادر، كتاب الملاحم.(6)

5 - كتاب ابن عُقده (249-333 ق)


1) . بر اساس نسخۀ چاپ نشر الفقاهه، تحقيق آقاى جواد قيّومى اصفهانى.

2) . بر اساس نسخۀ چاپ نشر القيوم، تصحيح آقاى جواد قيّومى اصفهانى.

3) . رجال النجاشي، ص 436 (ش 1170).

4) . بر اساس نسخۀ چاپ انتشارات جامعۀ مدرسين، تصحيح آقاى جواد قيّومى اصفهانى.

5) . رجال النجاشي، ص 232 (ش 615).

6) . همان، ص 257 (ش 675).

شيخ طوسى در كتاب الرجال، در دو مورد از ابن عقده نقل كرده و به نام كتاب او اشاره ندارد (ش 388 و 395 در «أصحاب النبيّ‌»).

علامه حلّى در كتاب الرجال، در 25 مورد از ابن عقده نقل كرده است (ش 31، 213، 287، 320، 321، 328، 333، 346، 348، 354، 377، 386، 765، 982، 983، 984، 985، 986، 1007، 1037، 1299، 1332، 1337، 1366 و 1367).

6 - الفهرست، محمّد بن محمّد بن حسن بن وليد (م 343 ق)

نجاشى در يك مورد، در شرح حال اسماعيل بن جابر جُعفى از آن نقل كرده است:

له كتاب ذكره محمّد بن الحسن بن الوليد في فهرسته.(1)

7 - من حدّث هو و أبوه عن النبي صلى الله عليه و آله، محمّد بن عمر تميمى جعابى (284-355 ق)

ابن حجر، در شرح حال عبد الله بن ابى سفيان، از اين كتاب نقل مى كند:

و ذكره الجعابي في كتاب: من حدّث هو و أبوه عن النبي.(2)

8 - كتاب الممدوحين و المذمومين، محمّد بن احمد بن داود قمى (م 368 ق)

ابن غضايرى در تكملة رسالة أبي غالب از آن نقل كرده است:

و وجدت بخط أبي الحسن، محمّد بن أحمد بن داود القمي رحمه الله قال حدّثنا أبو عليّ محمّد بن على بن حمّام، قال: حدّثني عليّ بن سليمان بن الحسن بن الجهم بن بكير بن أعيَن، المعروف بالزُّراري: إن بني أعين كانوا عشرة.(3)

9 - رجال ابن قولويه (م 369 ق)

شيخ طوسى در الرجال خود از آن نقل كرده است:

و ذكر ابن قولويه أنه قرابة الصفّار و سعد بن عبد الله و هو أقدم منهما لأنّه روى عن الحسين بن سعيد، و هما لم يرويا عنه.(4)

10 - الفهرست، محمّد بن على بن بابويه قمى (شيخ صدوق) (م 381 ق)


1) . همان، ص 33 (ش 71).

2) . الاصابة في تمييز الصحابة، بيروت: دار الكتب العلمية، 1995/1415 م، ج 4، ص 102 (ش 4742).

3) . رسالة أبي غالب الزراري، ص 190 (ش 4).

4) . رجال الطوسى، ص 399 (ش 5843).

شيخ طوسى در الفهرست از آن نقل مى كند. او در شرح حال زيد زرّاد و زيد نَرسى مى گويد:

زيد النرسى و زيد الزرّاد لهما أصلان لم يروهما محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه و قال في فهرسته: «لم يروهما محمّد بن الحسن بن الوليد و كان يقول هما موضوعان».(1)

همچنين در كتاب الرجال، در دو مورد از ابن بابويه با تعبير: «ذكر ذلك ابن بابويه»(2)و «ضعّفه ابن بابويه»(3)نقل كرده است كه به احتمال قوى از همان فهرست باشد.

در رجال العلامة هم در يك مورد، چنين نقل شده است:

قال أبو جعفر ابن بابويه: اسم أبي الخطاب زيد.(4)

11 - جبرئيل بن احمد فاريابى (ق 4)

در كتاب رجال الكشي در موارد بسيار از وى نقل شده است (ش 589، 713، 741، 831، 838، 862، 863، 933، 991، 995، 1003، 1004، 1005، 1006، 1090، 1093 و 1099).

12 - الفهرست، حسين بن حسن بن بابويه (ق 4)

نجاشى در شرح حال ربعى بن عبد الله از الفهرست وى نقل مى كند:

ذكر أبو عبد الله الحسين بن الحسن بن بابويه كتاب الراهب و الراهبة رواية محمّد بن الحسن، عن محمّد بن الحسن، عن أحمد بن محمّد، عن القاسم بن يحيى، عن جده الحسن بن راشد في فهرسته.(5)

13 - رجال العقيقي، على بن احمد بن على بن محمّد عقيقى (ق 4)

ابن غضايرى در تكملة رسالة أبي غالب از كتاب وى نقل مى كند:

و قال ابو الحسن علي بن أحمد العقيقي في كتاب الرجال: من بنى أعين: عُبيد و الحسن و الحسين بنو زرارة بن أعين...(6)


1) . الفهرست، ص 71 (ش 289 و 290).

2) . رجال الطوسي، ص 412 (ش 5974).

3) . همان، ص 424 (ش 6110).

4) . رجال العلّامة، ص 392 (ش 1581).

5) . رجال النجاشي، ص 167 (ش 441).

6) . رسالة أبي غالب الزراري، ص 192 (ش 5).

و علامه در كتاب الرجال، چهارده مورد از وى نقل كرده است (ش 385، 427، 473، 478، 479، 712، 796، 1022، 1053، 1555، 1665، 1678، 1688 و 1737).

14 - كتاب الرجال، حسن بن على بن فَضّال (ق 4)

شيخ طوسى در كتاب الرجال، در دو مورد در شرح حال بشير(1)و بكر بن حبيب(2)با اين تعبير از آن نقل كرده است:

ذكره علي بن الحسن بن فَضّال.

و علامۀ در چهار مورد از وى نقل كرده است:

الف. در شرح حال حفص بن سالم:

و قال ابن فضّال: إنه حفص بن يونس المخزومي، روى عن أبي عبد الله عليه السلام، ثقة لا بأس به.(3)

ب. در شرح حال داود بن فرقه:

قال ابن فضّال: داود ثقة ثقة.(4)

ج. در شرح حال علاء بن رَزين:

قاله ابن فضّال.(5)

د. در شرح حال على بن ابى حمزة:

و قال ابو الحسن علي بن الحسن بن فضّال: على بن أبي حمزة كذاب.(6)

15 - الفهرست، ابو جعفر محمّد بن جعفر بن احمد بن بُطّۀ قمى (ق 4)

نجاشى اين فهرست را ديده و مى نويسد:

و في فهرست ما رواه غلط كثير.(7)


1) . رجال الطوسي، ص 127 (ش 1281).

2) . همان، ش 1288.

3) . رجال العلّامة، ص 127 (ش 333).

4) . همان، ص 141 (ش 389).

5) . همان، ص 217 (ش 714).

6) . همان، ص 362 (ش 1426).

7) . رجال النجاشي، ص 373 (ش 1019).

16 - معرفة الناقلين، محمّد بن مسعود عَيّاشى (ق 4)

علامه در شرح حال عبد الله بن خِراش از وى نقل مى كند:

قال محمّد بن مسعود: حدّثني يوسف بن السخت، قال: سمعت أبا خراش يقول: ما صافحت ذميّاً قط و لا دخلت بيت ذمي قط، و لا شربت دواء ذمي قط و لا افتصدت و لا تركت غسل يوم الجمعة قط، و لا دخلت على قاض قط و لا دخلت على وال قط.(1)

17 - احمد بن حسين بن عبيد اللّٰه (ابن غضايرى) (م 411 ق)

چنان كه در بخش اوّل آمد، ابن غضايرى پنج اثر در حوزه مباحث رجال و فهارس به ثمر رسانده است. از اين ميان، استاد سيد محمدرضا جلالى، كتاب الضعفاء و تكلمة رسالة أبي غالب الزراري را به طبع رسانده است؛ ليكن سه كتاب ديگر وى يعنى فهرست الأصول، فهرست المصنّفات و كتاب الممدوحين در دسترس نيست. آنچه در اينجا ارائه مى گردد، مربوط به اين سه كتاب خواهد بود.

در رجال النجاشي از الفهرست وى نقل شده است، بدون آنكه اشاره شود از فهرست الأصول است يا از فهرست المصنّفات:

الف. در شرح حال حسين بن محمّد اَزدى:

له كتب... ذكر ذلك أحمد بن الحسين.(2)

ب. در شرح حال جعفر بن ايوب:

ذكر أحمد بن الحسين أنّ له كتاب الرد على من زعم أن النبي صلى الله عليه و آله كان على دين قومه قبل النبوة.(3)

ج. در شرح حال خالد بن يحيى:

ذكره أحمد بن الحسين و قال: رأيت له كتاباً في الإمامة كبيراً سمّاه كتاب المنهج.(4)

د. در شرح حال سهل بن زياد آدمى:


1) . رجال العلّامة، ص 199 (ش 618).

2) . رجال النجاشي، ص 66 (ش 154).

3) . همان، ص 121 (ش 310).

4) . همان، ص 151 (ش 395).

و قد كاتب أبا محمّد العسكري... ذكر ذلك أحمد بن على و أحمد بن الحسين.(1)

ه‍. در شرح حال سماعة بن مهران:

و ذكر أحمد بن الحسين أنه وجد في بعض الكتب أنه مات سنة خمس و أربعين و مائة.(2)

و. در شرح حال صالح ابو مقاتل:

ذكره أحمد بن الحسين و قال: صنّف كتاباً في الإمامة كبيراً حديثاً و كلاماً و سمّاه كتاب الاحتجاج.

ز. در شرح حال ابن شراخ:

ذكر أحمد بن الحسين أنه وقع إليه كتاب في الإمامة موقّع عليه بخط الأصل: «كتاب ابن الشراخ في الامامة».

كتاب الممدوحين، برحسب شواهد و قراين، به علامه حلّى و ابن داود رسيده است.

علامه در شرح حال عمر بن ثابت مى نويسد:

ضعيف جداً قاله ابن الغضائري.

سپس مى گويد:

و قال في كتابه الآخر: عمر بن أبي المقدام ثابت العجلي مولاهم الكوفي، طعنوا عليه من جهة و ليس عندى كما زعموا و هو ثقة.(3)

و ابن داود در فصل «من قال النجاشي في كلّ منه ثقة ثقة مرّتين»، پس از آنكه نام تعدادى را ذكر مى كند، در پايان مى نويسد:

أقول: و قد ذكر ابن الغضائري في كتابه خمسة رجال زيادة على ما قاله النجاشي كل منهم «ثقة ثقة» مرّتين و هم على بن حسّان الواسطي، محمّد بن قيس أبو نصر الأسدي، محمّد بن الحسن بن الوليد أبو جعفر، محمّد بن محمّد بن رباط، هشام بن سالم الجواليقي.(4)


1) . همان، ص 185 (ش 490).

2) . رجال النجاشي، ص 193 (ش 517).

3) . رجال العلّامة، ص 377 (ش 1510).

4) . رجال ابن داود، ص 383 و 384 (چاپ انتشارات دانشگاه تهران)

و علامه محمدتقى شوشترى از اين مطلب چنين برداشت كرده كه كتاب الممدوحين به ابن داود هم رسيده است.(1)

18 - الزيادات على ابن العباس، احمد بن على بن عباس بن نوح سيرافى (م ح 420 ق)

در رجال النجاشى، موارد بسيارى از آن نقل شده است (ش 24، 122، 125، 131، 268، 270، 288، 295، 329، 334، 335، 344، 347، 348، 350، 372، 508، 510، 635، 657، 911 و 925).

در رجال العلامة نيز چند مورد از وى نقل شده است (ش 34، 51، 58، 64، 84، 86، 154 و 397).

و ابو داود هم دو مورد از آن، نقل كرده است (ش 229 و 453).

19 - الفهرست، احمد بن عبد الواحد بن عبدون بزّاز (م 423 ق)

شيخ طوسى در كتاب الفهرست، در شرح حال ابراهيم بن محمّد ثقفى از آن نقل مى كند:

أخبرنا بجميع هذه الكتب أحمد بن عبدون.(2)

•

در پايان، تأكيد مى شود كه اين جستجو كامل نيست و اميدواريم به زودى با تتبّع كامل تر و با نقل موارد موجود از اين مجموعه ها در ضمن كتابى به اهل فضل، عرضه گردد. إن شاء اللّٰه!

مهدى مهريزى

دى ماه 1380


1) . قاموس الرجال، ج 1، ص 441-442.

2) . الفهرست، ص 6 (ش 7).

متون حديثى

منتخب الجواهر العليّة في الكلمات العلويّة

مولىٰ عليّ البغدادي عُيون الأخبار في مناقب الأخيار (منتخب)

محمّد بن محمّد الحسيني البغدادي (480 ق) سلوة الشيعة (تاج الأشعار)

أبو الحسن عليّ بن أحمد الفنجگردي النيسابوريّ (513 ق)

منتخب الجواهر العليّة في الكلمات العلويّة

اشاره

مولىٰ عليّ البغدادي تحقيق: هادى ربّانى

درآمد

اشاره

سابقۀ گردآورى سخنان حضرت على عليه السلام به قرن نخست اسلامى باز مى گردد و در طول قرن هاى گذشته، اين كار، همواره استمرار داشته است.(1)برخى از آثارى كه دربردارندۀ سخنان آن حضرت است، اختصاص به كلمات قصار آن حضرت داشته است. جاحظ معتزلى از نخستين گردآورندگان سخنان امام على عليه السلام است كه صد كلام نغز از سخنان آن امام همام را در مجموعه اى به نام مائة كلمة گرد آورد. نثر اللئالي طبرسى، دستور معالم الحكم قاضى قُضاعى، غُرَر الحِكَم و دُرَر الكلم آمدى و عيون الحكم واسطى نيز نمونه هايى از آثار دربردارندۀ سخنان حكيمانۀ آن حضرت اند. از آثار متأخّر نيز مى توان از الحكم من كلام الإمام أمير المؤمنين عليه السلام(2)نام برد. در اين مجموعه، سعى شده است تمامى كلمات قصار آن حضرت از آثار گذشتگان، گردآورى شود.


1) . براى نمونه ر. ك: آيينۀ پژوهش، سال دهم، فروردين و ارديبهشت 1378، «گردآورندگان سخنان على عليه السلام از آغاز تا غرر الحكم» نوشتۀ محمدعلى مهدوى راد. در اين نوشتار، مؤلف به گردآورندگان سخنان امير مؤمنان عليه السلام از قرن اوّل تا قرن ششم پرداخته است.

2) . اين مجموعه با اشراف استاد كاظم مدير شانه چى و به كوشش بنياد پژوهش هاى اسلامى آستان قدس رضوى در دو مجلّد در مشهد مقدس به چاپ رسيده است.

كتاب حاضر نيز كه منتخبى از كلمات قصار امام على عليه السلام است، حاوى عبارات موجز و حكمت آميز اميرِ بيان است.

آهنگ كلّى اين سخنان، پند و اندرز و توصيه به اكتساب فضايل اخلاقى و اجتناب از رذايل اخلاقى است.

اين كتاب، شامل دو هزار و دويست كلام از سخنان كوتاه حكمت آميز و اندرزگونۀ امير مؤمنان است. سخنان منتخب، بر اساس الفباى آغاز آنها در 28 باب تنظيم يافته است و در هر باب نيز سخنان، به ترتيب واژه هاى آغاز آنها مرتّب شده اند. مثلاً در باب «الف»، سخنانى كه با «إنّ‌» يا «إنّك» يا «إنّكم» يا «إنّما» يا «إذا» آغاز شده اند، هر يك در فصلى مستقل آمده اند.

همچنين مؤلف در پاره اى موارد، برخى از واژه هاى دشوار را با استفاده از معجم هاى لغوى - كه در ديباچه از آنها نام برده - شرح كرده است. اين حواشى به برخى از نسخه هاى دست نويس موجود، منتقل شده و پاره اى از نسخه ها نيز فاقد اين حواشى اند.

زندگانى مؤلف

مؤلف در ديباچۀ كتاب، خود را على بغدادى شناسانده است. از شرح حال و سوانح زندگانى و آثار وى، اطّلاعى در دست نيست و در كتب تراجم نيز نشانى از وى يافت نشد.

فهرست نگار كتابخانۀ آستان قدس رضوى، وى را در شمارِ فضلاى اماميه(1)آورده است.(2)


1) . فهرست كتب خطّى كتابخانۀ مركزى آستان قدس رضوى، مهدى ولايى، تحقيق و بازنگرى: على اصغر ناظرى، ج 5، چاپ دوم، ص 309.

2) . شيعه بودن مذهب مؤلف را مى توان از ديباچۀ كتاب او دريافت. مؤلف در ديباچه در چند مورد، عبارت دعايى «صلوات اللّٰه عليه» را پس از نام حضرت على عليه السلام به كار مى برد كه اين عبارت، جز توسط شيعيان براى آن حضرت به كار نمى رود. البته اين برداشت، آن گاه تمام است كه عبارت دعايى توسط كاتبان بر نسخه ها افزوده نشده باشد.

مؤلف در ديباچه از كتاب هاى مائة كلمة (قرن سوم)، نهج البلاغة (قرن چهارم)، المفردات راغب اصفهانى (قرن چهارم)، مقاييس اللغة (قرن چهارم)، الصحاح جوهرى (قرن چهارم)، غُرر الحكم و دُرَر الكلم (قرن ششم)، نثر اللئالي (قرن ششم)، كشف الغمّة ى اِربِلى (قرن هفتم)، الفصول المهمّة ى ابن صباغ (قرن نهم)، الواحدة(1)و الفصاح نام برده است. به جز كتاب اخير (الفصاح) كه براى نگارنده شناخته نشد، مؤلفان ساير آثار نام برده شده، از قرن سوم تا قرن نهم مى زيسته اند كه متأخّرترين آن ها مؤلف الفصول المهمّة است.

ابن صباغ مالكى، مؤلف اين اثر، متولّد 784 است كه به تاريخ 855 قمرى در گذشته است.(2)از آنجا كه قديمى ترين نسخۀ دست نويسى كه از اين اثر شناسايى شده، مربوط به قرن يازدهم است، و متأخّرترين كتابى كه مؤلّف در ديباچه نام برده، مربوط به قرن نهم است، مى توان نتيجه گرفت كه مؤلّف در فاصلۀ زمانى قرن نهم تا يازدهم مى زيسته است.

منتخب الجواهر العَلية في الكلمات العلوية

مؤلّف، همچنان كه در ديباچه عنوان نموده، منتخبى از سخنان حكمت آميز امير مؤمنان عليه السلام را از كتاب غرر الحكم و دُرر الكلم آمِدى، جمع آورى كرده و نام آن را منتخب الجواهر العلية في الكلمات العلوية نهاده است. تذكر دو نكته در اينجا ضرورى است:

1. اين كتاب، منتخبى از غرر الحكم است، نه تكملۀ آن؛

1) . سه كتاب با اين عنوان شناسايى شد كه هر سه در موضوع مناقب و مثالب عرب اند و مؤلّفان هر سه در قرن سوم درگذشته اند: احمد بن ابى عبد الله برقى (نقض، ص 255)، ابن جمهور عَمّى (فهرست النديم، ص 278) و دعبل بن على خزاعى شاعر (فهرست النديم، ص 183؛ رجال النجاشي، ص 162).

2) . أهل البيت في المكتبة العربيّة، السيد عبد العزيز الطباطبائي، قم: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، 1417 ق، ص 384.

چنان كه در برخى كتابشناسى ها(1)عنوان شده است. مصدريابى انجام شده نيز اين نظر را تأييد مى كند. از مجموع احاديث كتاب، به جز هفت مورد، بقيه در غرر الحكم موجودند.

2. نام اين كتاب، منتخب الجواهر العلية في الكلمات العلوية است.

اين كه در برخى مصادر(2)عنوان شده كه مؤلف، نخست كتابى به نام «الجواهر العليّة» تأليف كرده و بعد منتخبى از آن را تنظيم نموده، درست نيست و مفهوم عنوان كتاب، اشاره به اين است كه مؤلف، جواهر كلمات امير مؤمنان را در اين كتاب گردآورى نموده است.(3)

نسخه هاى موجود

از منتخب الجواهر العلية في الكلمات العلوية، تاكنون شش نسخه شناسايى گرديده كه مشخّصات آنها به شرح زير است:

1.

كتابخانۀ مركز احياء ميراث اسلامى، نسخۀ شمارۀ 139، تاريخ كتابت: سدۀ يازدهم هجرى قمرى.(4)

2.

كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى، نسخۀ شمارۀ 10124، تاريخ كتابت: قرن دوازدهم هجرى.(5)

3.

كتابخانۀ آستان قدس رضوى، نسخۀ شمارۀ 6826، تاريخ كتابت: قبل از سال 1121 ق.(6)

4.

كتابخانۀ دانشگاه تهران، نسخۀ شمارۀ 217، كاتب:


1) . كشف الحجب و الأستار عن الكتب و الاسفار، سيد اعجاز حسين النيسابوري الكنتوري، ص 559؛ الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 5، ص 273. الله اكبر

2) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 5، ص 273.

3) . ن. ك: فهرست نسخه هاى خطى مركز احياء ميراث اسلامى، سيد احمد حسينى، ج 1، ص 193.

4) . فهرست نسخه هاى خطّى مركز احياء ميراث اسلامى، ج 1، ص 147.

5) . فهرست نسخه هاى خطّى كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى، ج 26، ص 90.

6) . فهرست نسخه هاى خطّى كتابخانۀ آستان قدس رضوى، ج 5، ص 309-312.

سيف الدين محمود بن تاولى، تاريخ كتابت: 1195 ق.(1)

5.

كتابخانۀ وزيرى يزد، نسخۀ شمارۀ 3575، تاريخ كتابت: 1284 ق.(2)

6.

كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى، نسخۀ شمارۀ 1448، بدون تاريخ كتابت و نام كاتب.(3)

روش تصحيح

تصحيح اين كتاب از روى دو نسخه انجام گرفته است كه داراى خصوصيات زيرند:

اوّل، نسخۀ كتابخانۀ مركز احياء ميراث اسلامى كه قديم ترين نسخۀ شناخته شده از اين كتاب است. اين نسخه به عنوان نسخۀ اصل، مورد استفاده بوده و با رمز «الف» مشخّص گرديده است. نسخه با خطّ زيباى نستعليق، تحرير يافته و فاقد حواشى و تعليقات است و افتادگى هايى از آغاز و وسط و پايان دارد. همچنين در آن، اغلاطى به چشم مى خورد.

دوم، نسخۀ كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى به شمارۀ 10124 كه با رمز «ب» مشخّص شده است. اين نسخه با خطّ نسخ، تحرير يافته و همراه با حواشى و تعليقات است.

در تصحيح روايات بر اساس شرح غرر الحكم و دُرر الكلم آقاجمال خوانسارى (با تصحيح سيد جلال الدين محدّث اُرمَوى) مصدريابى شده اند.

روش تصحيح متن نيز چنين بوده است:


1) . فهرست كتابخانۀ اهدايى سيد محمّد مشكاة به كتابخانۀ دانشگاه تهران، ج 2، ص 67-68.

2) . فهرست نسخه هاى خطّى كتابخانۀ وزيرى يزد، ج 5، ص 1706.

3) . فهرست نسخه هاى خطّى كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى، ج 26، ص 90.

1 - نسخۀ «الف» اصل قرار گرفته است.

2 - هر كجا كه نسخۀ «ب» اضافاتى داشته و آن اضافه در مصدر موجود بوده، در متن داخل پرانتز آورده شده است.

3 - مواردى كه نسخۀ «ب» اضافاتى داشته كه در مصدر نبوده، در متن داخل پرانتز همراه با توضيح در پاورقى آورده شده است.

4 - آنچه فقط در مصدر موجود بوده، در متن داخل كروشه اضافه شده است.

تصویر

G01

تصویر

G02

تصویر

G03

[مقدمه]

و به ثقتي

الحمد الله الّذي أنطق لسان خاتم النبوّة و مظهرها بقوله: «كنت أنا و عليّ نوراً بين يدي اللّٰه مطبقاً، يسبّح اللّٰه ذلك النور و يقدّسه قبل أن يُخلق آدم بأربعة عشر ألف عام، فلمّا خلق اللّٰه آدم ركب ذلك النور في صلبه، فلم يزل في شيء حتّى افترقنا في صلب عبد المطّلب، فجزءٌ أنا و جزء عليّ‌»(1)و هدانا بتوفيقه إلى جادّة طريقه سبيل الحقّ القويم و المنهج المستقيم، و يسّر لنا التمسّك بأذيال دعاة الحقّ و ألسنة الصدق، الّذين من أطاعهم ملك، و من عصاهم هلك؛ أوّلهم منصوص مرضيّ‌، و آخرهم إمام خفيّ جليّ‌.

و له الشكر على ما «هَدٰانٰا لِهٰذٰا وَ مٰا كُنّٰا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لاٰ أَنْ هَدٰانَا اَللّٰهُ‌».

و الصلاة على المظهر الّذي خصّه اللّٰه بهذه الصفات قبل خلق كلّ فرد من المخترعات الأكوان، و ركّبه في صلب الكامل الأوّل من نوع الإنسان، ثمّ في صلب كلّ طاهر، إلى رحمٍ طاهر، متمسّكين بدين من الأديان إلى صلب قيّم الزمان، عبد المطّلب المنتسب إلى إسماعيل ذبيح اللّٰه المنّان؛ و على كلّ‌(2)من كان معه في كرور الأزمنة و مرور الدهور، مقدّسين للّٰه في السرائر و الأعلان، و افترقا بريهةً من الزمان، ثمّ اقترنا اقتران السعدين، و كان إحدى ثمرة اقترانهما قيام الدين المبين إلى آخر الزمان، و آلهما و أولادهما المعصومين الّذين


1) . بحار الأنوار، ج 40، ص 77، و فيه: «فلم نزل في شيء واحد».

2) . كلمة «كل» لم يوجد في «ب».

اختارهم اللّٰه تعالى، و شرّفهم بالكمالات الإنسانية و الأوصاف الربّانية، المقتدين بآثار خير خلق اللّٰه بسبب متابعة الوصيّ الوليّ المُنزل في شأنه سُوَر و آيات من الفرقان.

و بعد، فيقول الفقير الحقير المحتاج إلى رحمة الملك الهادي، المفتقر إلى كرمه و عفوه الشهير بعلي البغدادي: لما وفّقني اللّٰه تعالى و فطرني على محبّة الأئمّة المعصومين صلوات اللّٰه عليهم أجمعين، كنت في أوّل سنّ التمييز سالكاً في هذه الجادّة المستقيمة، راكباً في السفينة المأمونة، مشتغلاً بمطالعة آثارهم و النظر في الكتب المشحونة بأقوالهم و أخبارهم، سيّما كتاب الواحدة، و كتاب كشف الغمّة، و نهج البلاغة، و الفصول المهمّة، و سائر الكتب المؤلَّفة في أحوالهم، دعاني التوفيق إلى التقاط بعض الدرر المزبورة فيها المنسوبة إلى آدم الأئمّة و كاشف الغمّة صلوات اللّٰه عليه، و لم يساعدني الوعد إلى إبرازها و ترتيبها؛ لصور عائقة لم يسع المجال لإظهارها.

و قد نسجتْ على ما استخرجتُ منها عناكب النسيان، حتّى غُصت في بحر غرر الحكم و درر الكلم الّتي جمعها من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - أوحدي الزمان و علّامة العصر و الأوان عبد الواحد الآمدي التميمي، الّذي شنع كثيراً على الحبر الألمعي حافظ جامع المائة الكلمة المشهورة من كلماته صلوات اللّٰه عليه، و نسبه إلى التقصير في إفرازها، و قال:

يا للعجب من هذا الرجل - و هو علّامة زمانه، مع تقدّمه و قربه من الصدر الأوّل - كيف غشي عن البدر المنير، و رضي بالقليل عن الكثير، و هل ذلك إلّا بعضٌ من كلٍّ و قلّ من جلٍّ؟!

فالعبد المقصّر في العلم و العمل جمع منها يسيراً من قصير حكمه، و قليلاً من خطير كلمه، ما يخرس البلغاء عن مساجلته، و يبلس الحكماء عن مشاكلته.(1)

غير ما كان في المائة الكلمة المذكورة المشهورة و ثلاثمائة كلمة المسياة(2)المسمّاة ب‍ نثر اللآلي بجوهر عباراتها، إلّا ما كان جزءاً من كلمة أو توطئة لأمر؛ إذ الغرض من تنميقها حاصل. و رتّبتها على ترتيب حروف التهجي، و لكلّ حرف اختلف موارد استعماله لها في


1) . وجدنا هذه العبارة مع تفاوت، في خطبة كتاب غرر الحكم و درر الكلم.

2) . كذا في النسختين.

كلّ مورد مورداً، و أحصيت موارد استعماله و كلماته المزبورة فيه و في مورده.

(و ما أنا في ذلك - عَلِم اللّٰه - إلّا كالمغترف من البحر بكفّه؛ و كيف لا و هو - صلوات اللّٰه عليه - هو الشارع من الينبوع النبوي، الحاوي بين جنبيه العلم)(1)اللاهوتي، فأنفذت من الملتقطات المزبورة ما بدا لي نفاسته، و إن كان يفهم من كلمة اُخرى بعض ما فيها، لكنّه يستخرج منها ذلك المعنى مع شيء آخر، و ظهر ندرته و جزالته، درراً محتوياً على غرائب حكم و نوادر كلم، يليق أن يحفظها العلماء العقلاء الأتقياء سيّما أرباب الدول، و يعملوا بمدلولاتها؛ ليكون مبنى اُمورهم مؤسَّساً على قواعد العقل و الدين، و يحصل لهم نظام الملك و رضاءُ الخالق و الخلائق أجمعين، و الاستغناءُ عن مدارسة كتب الأخلاق، و اقتفاءٌ لآثار الحكماء و المعلّمين. و نعم ما قال الحكيم الإلهي بلسان الدري:

سنائى بر لب دريا چرايى تشنه و شيدا *** على بو طالبى دارى(2)چه جويى بو على سينا

فمن أيقن و أمعن في المعاني المستفادة من عباراتها الرائقة لم يقع في المهالك من مخالطة الأشرار - إذ الألِيف بهم يحطّ عن درجة الوقار و الاعتبار - و يسعى إلى مصاحبة الأخيار الأبرار؛ لأنّ بسعادة مجالستهم يعمَّر الديار و يهذَّب الأخلاق، و يترتّب عليه النجاة من النار. و عددت ما قصرتْ عبارتها - و فريتُ إليها الاُخرى؛ رعايةً للسجع في اللفظ أو قرباً في المعنى - كلمةً واحدة، و ما لم تكن منها أو ما وجدت اُختها، كلمةً‌، فجاءت بالعدد المزبور ألفين و مائتين من الكلمات المعدودات بالوجه المزبور، موافقةً لعدد أزهار من حدائق كلم إمام الأولياء سند الأصفياء أسد اللّٰه الهزبر الكامل أمير المؤمنين علي بن أبي طالب صلوات اللّٰه عليه.

و سمّيتها منتخب الجواهر العلية، و علّقت عليها في بعض الكلمات المشتبهة على ما يسّر لي، و فسّرتُ بعض لغاتها من صحاح الجوهري و مجرده و من كتاب مقاييس اللغة، و الفصاح، و مفردات العلّامة الراغب. و التمستُ ممّن ينظر في هذه الحِكم و المواعظ أن يترحّم لجامعها


1) . ما بين الهلالين يوجد في خطبة كتاب غرر الحكم و دُرر الكلم أيضاً.

2) . في «ب» حاضر بدل دارى.

الفقير المحتاج إلى الترحّم، و يعفو عن زلّةٍ وقعت منه في الحواشي و تصحيح لغاتها، و هذا أوان الشروع في المقصود.

[

حرف الألف]

اشاره

و ممّا ورد من حِكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الألف باختلاف موارد استعماله السبعة عشر المستورة فيه تعدّ بخمسمائة، و سبعة كلمات منها بالهمزة، و هي مائة كلمة، و هي المورد الأوّل من موارد الألف؛ منها قوله عليه السلام:

1 - الشكر على النعمة جزاء لماضيها، و اجتلاب لآتيها.(1)

2 - العدل قوام الرعيّة(2)، و الشريعة صلاح البريّة.(3)

3 - الإخلاص عبادة المقرّبين.(4)

4 - التواضع يرفع، و التكبّر يضع.(5)

5 - العقل زين، و الحمق شين.(6)

6 - الجود رئاسة، و الملك سياسة.(7)

7 - المنصف كريم، و الظالم لئيم.(8)

8 - المُصيب واجد، و المخطئ فاقد.(9)

9 - الصبر مَرفعة، و الجزع منقصة.(10)

10 - العفو زكاة الظفر، و اللجاج بذر الشرر.(11)

11 - الإنصاف شيمة الأشراف(12)، و الحياء قرين العفاف.(13)


1) . غرر الحكم و درر الكلم، 2044.

2) . المصدر، 697.

3) . المصدر، 698.

4) . المصدر، 667.

5) . المصدر، 11.

6) . المصدر، 14.

7) . المصدر، 17.

8) . المصدر، 54.

9) . المصدر، 90.

10) . المصدر، 930

11) . المصدر، 359.

12) . المصدر، 570.

13) . المصدر، 571.

12 - المال يعسوب الفُجّار(1)، و الفجور من شيم الكفّار.(2)

13 - العُجب أضرّ قرين(3)، و الهواء داء دفين.(4)

14 - الإيثار شيمة الأبرار(5)، و الاحتكار علامة الفجّار.(6)

15 - الظالم ينتظر العقوبة.(7)

16 - المواصل للدنيا مقطوع(8)، و المغترّ بالآمال مخدوع.(9)

17 - المكر سجيّة اللئام(10)، و الشرّ جالب الآثام.(11)

18 - العاقل يضع نفسه فيرفع(12)، و الجاهل يرفع نفسه فيوضع.(13)

19 - السخاء خلق الأنبياء(14)، و الدعاء سلاح الأولياء.(15)

20 - العجلة تمنع الإصابة(16)، و المعصية تمنع الإجابة.(17)

21 - الاستغفار دواء الذُّنوب(18)، و السخاء ستر العيوب.(19)

22 - التواضع زكاة الشرف(20)، و العُجب آفة الشرف.(21)

23 - الحسود لا شفاء له(22)، و الخائن لا وفاء له.(23)

24 - النميمة شرّ رواية(24)، و العلم أشرف هداية.(25)

25 - التجارب علم مستفاد(26)، و الاعتبار يفيد الرشاد.(27)


1) . المصدر، 573.

2) . المصدر، 574.

3) . المصدر، 600.

4) . المصدر، 601.

5) . المصدر، 606.

6) . المصدر، 607؛ و فيه شيمة بدل علامة.

7) . المصدر، 610.

8) . المصدر، 628.

9) . المصدر، 629.

10) . المصدر، 644.

11) . المصدر، 645، و فيه حمال بدل جالب.

12) . المصدر، 677.

13) . المصدر، 678.

14) . المصدر، 777.

15) . المصدر، 778.

16) . المصدر، 927.

17) . المصدر، 928.

18) . المصدر، 913.

19) . المصدر، 914.

20) . المصدر، 939.

21) . المصدر، 940.

22) . المصدر، 1005.

23) . المصدر، 1006.

24) . عيون الحكم، ص 51.

25) . غرر الحكم و درر الكلم، 2023.

26) . المصدر، 1036.

27) . المصدر، 1037.

26 - التواضع سُلَّم الشرف(1)، و التكبّر أُسّ التلف.(2)

27 - المقرّ بالذنب تائب(3)، و المغلوب بالحقّ غالب.(4)

28 - الساعات تنقص الأعمار(5)، [و الظلم يدمّر الديار(6)

29 - المعين على الطاعة خير الأصحاب،(7)] و الفرص تمرّ مرّ السحاب.(8)

30 - السكوت عن الأحمق أفضل جوابه(9)، و التعريض للعاقل أشدّ عتابه.(10)

31 - العاقل مَن وعظتْه التجارب(11)، و الجاهل من خدعته المطالب.(12)

32 - الجمال الظاهر حُسن الصُّورة، و الجمال الباطن حسن السريرة.(13)

33 - المجرِّب أحكم من الطبيب(14)، و الغريب من ليس له حبيب.(15)

34 - الحقّ أحقّ أن يُتَّبع(16)، و الوعظ النافع ما رَدع.(17)

35 - اللسان سَبُعٌ إن أطلقته عقر(18)، و الغضب شرّ إن أطعته دمّر.(19)

36 - البخل بالموجود سوء الظنّ بالمعبود(20)، و الزهد أن لا يُطلَب المعدوم حتّى يعدم الموجود.(21)

37 - اللسان ميزان الإنسان(22)، و الكذب من شين اللسان.(23)

38 - الدِّين يصدّ عن المحارم(24)، و المروّة تحثُّ على المكارم.(25)

39 - المؤمن غريزته النصح، و سجيّته الكظم.(26)


1) . المصدر، 1051.

2) . المصدر، 1052.

3) . المصدر، 1065؛ و فيه الذنوب بدل الذنب.

4) . المصدر، 1066.

5) . المصدر، 1067.

6) . المصدر، 1068 (ليس في «أ»).

7) . المصدر، 1142 (ليس في «أ»).

8) . المصدر، 1143.

9) . المصدر، 1160 و فيه على بدل عن.

10) . المصدر، 1161.

11) . المصدر، 1189.

12) . المصدر، 1190.

13) . المصدر، 1193.

14) . المصدر، 1203.

15) . المصدر، 1204.

16) . المصدر، 1215.

17) . المصدر، 1216.

18) . المصدر، 1219.

19) . المصدر، 1220.

20) . المصدر، 1258.

21) . المصدر، 1259.

22) . المصدر، 1282.

23) . المصدر، 1283؛ لم ترد فيه لفظ «من».

24) . المصدر، 1295.

25) . المصدر، 1296.

26) . المصدر، 1305.

40 - الحُرّ حُرٌّ و إن مسّه الضرّ، و العبد عبدٌ و إن ساعده القدر.(1)

41 - الفكر في العواقب ينجي من المتاعب(2)، و الصبر على المصائب من أفضل المواهب.(3)

42 - الظنّ الصواب من شيم اُولي الألباب.(4)

43 - الشرّ أقبح الأبواب، و فاعلُه شرُّ الأصحاب.(5)

44 - المؤمنون خيراتهم مأمولةٌ‌، و شرورهم مأمونة.(6)

45 - إخوان الدين أبقى مودّةً‌، و إخوان الصدق أفضل عدّةً‌.(7)

46 - الحرص و الشره يكسبان الشقاء و الذلّة.(8)

47 - الحسد مرضٌ لا يؤسى(9)، و الظلْم جرمٌ لا يُنسى.(10)

48 - الغنى يسدّد(11)غير السيّد(12)، و المال يقوّي غير الأيِّد.(13)

49 - الكرم نتيجة علوّ الهمّة(14)، و الحاسد لا يشفيه إلّا زوال النعمة.(15)

50 - المقادير لا تُدفَع بالقوّة و المغالبة(16)، و الأرزاق لا تُدرَك بالحرص المطالبة.(17)

51 - الحقّ سيف قاطع(18)، و الباطل غرور خادع.(19)

52 - الطاعة لله أقوى سبب(20)، و المودّة في اللّٰه أقرب نسب.(21)

53 - العزلة أفضل شيم الأكياس(22)، و اليأس خيرٌ من التضرّع إلى الناس.(23)

54 - الكريم إذا أيسر أسعف، و إذا أعسر خفّف.(24)


1) . المصدر، 1322.

2) . المصدر، 1460؛ و فيه المعاطب بدل المتاعب.

3) . المصدر، 1459.

4) . المصدر، 1386.

5) . المصدر، 2147.

6) . المصدر، 1349.

7) . المصدر، 1360 و 1361.

8) . المصدر، 1369.

9) . المصدر، 1378. لا يؤسى: لا يداوى.

10) . المصدر، 1379.

11) . ب: يُسيّد.

12) . المصدر، 460؛ و فيه يسودّ بدل يسدّد.

13) . المصدر، 461.

14) . المصدر، 1477.

15) . المصدر، 1478.

16) . المصدر، 1412.

17) . المصدر، 1413؛ و فيه لا تنال بدل لا تدرك.

18) . المصدر، 548.

19) . المصدر، 549.

20) . المصدر، 1401.

21) . المصدر، 1402.

22) . المصدر، 1414.

23) . المصدر، 1415.

24) . المصدر، 1530. أسعف: أعان و قضى الحاجة.

55 - اللئيم إذا قدر أفحش، و إذا وعد أخلف.(1)

56 - المعروف كنزٌ، فانظر عند من تودعه.(2)

57 - المخذول من كانت له إلى اللئيم حاجة.(3)

58 - التارك للعمل غير موقنٍ بالثواب عليه.(4)

59 - المبادرة إلى العفو من أخلاق الكرام(5)، و المبادرة إلى الانتقام من شيم اللئام.(6)

60 - الولد الصالح أجمل الذِّكرين، الدَّين أحد الرقَّين.(7)

61 - العالم من شهدتْ بصحّة أقواله أفعاله.(8)

62 - الجاهل من لا يرتدع، و بالموعظة لا ينتفع.(9)

63 - المؤمن شاكر في السرّاء، صابر في البلاء، خائف في الرخاء.(10)

64 - الحريص فقير و لو ملك الدنيا بحذافيرها.(11)

65 - الظلم يُزلّ القدم، و يَسلب النعم، و يُهلك الاُمم.(12)

66 - الدولة تردّ خطاء صاحبها صواباً، و صوابَ ضدّه خطاء.(13)

67 - العالِم كلّ العالم من لا يمنع العباد الرجاء لرحمة اللّٰه، و لم يؤمنهم مكر اللّٰه.(14)

68 - الداعي بلا عمل كالقوس بلا وتر.(15)

69 - المروّة اجتناب الرجل ما يشينه، و اكتسابه ما يزينه.(16)

70 - الكريم إذا قدر صفح، و إذا ملك سمح، و إذا سُئل أنجح.(17)

71 - انتباه العيون لا ينفع مع غفلة القلوب.(18)


1) . المصدر، 1529.

2) . المصدر، 1539.

3) . المصدر، 1541.

4) . المصدر، 1545.

5) . المصدر، 1566.

6) . المصدر، 1567.

7) . المصدر، 1665، 1687.

8) . المصدر، 1711.

9) . المصدر، 1729؛ لم ترد فيه لفظ «من».

10) . المصدر، 1743.

11) . المصدر، 1753.

12) . المصدر، 1734.

13) . المصدر، 1806.

14) . المصدر، 1840.

15) . المصدر، 1814.

16) . المصدر، 1815.

17) . المصدر، 1863.

18) . المصدر، 1870.

72 - الدهر يومان: يوم لك، و يومٌ عليك؛ فإذا كان عليك فاصبر، و إذا كان لك فلا تبطَر.(1)

73 - أخوك في اللّٰه من هداك إلى رشاد، و نهاك عن فساد، و أعانك على إصلاح معاد.(2)

74 - الحكمة لا تحلّ قلب المنافق إلّا و هي على ارتحال.(3)

75 - السخاء أن تكون بمالك متبرّعاً، و عن مال غيرك متورّعاً.(4)

76 - التُّؤَدة محمودة في كلّ شيء إلّا في فُرَصِ الخير(5)، و العجلة مذمومة [في كلّ أمر إلّا في ما يدفع الشرّ. الإسراف مذمومٌ في كلّ شيءٍ‌] إلّا في أفعال البرّ.(6)

77 - العلم يهتف بالعمل فإن أجابه و إلّا ارتحل.(7)

78 - المنافق لنفسه مداهنٌ‌، و على الناس طاعنٌ‌.(8)

79 - الصبر على الفقر مع العزّ أجمل من الغنى مع الذلّ‌.(9)

80 - الكريم من يرى مكارم أفعاله دَيناً عليه يقضيه.(10)

81 - و اللئيم من يرى سوالف إحسانه دَيناً له فيقتضيه.(11)

82 - السيّد من تحمّل أثقال إخوانه، و أحسنَ مجاورةَ جيرانه.(12)

83 - الكريم من إذا احتاج إليك عفاك، و إذا احتجت إليه كفاك.(13)

84 - العقل خليل المؤمن، و العلم وزيره، و الصبر أمير جنوده، و العمل قيِّمه.(14)

85 - الكذّاب و الميّت سواء؛ لأنّ فضيلة الحيّ على الميّت الثقة به، فإذا لم يوثق بكلامه فقد بطلت فائدة حياته.(15)

86 - الحاسد يُظهِر ودّه في أقواله، و يخفي بغضه في أفعاله، فله اسم الصديق و سِمة العدوّ.(16)


1) . المصدر، 1917.

2) . المصدر، 1918.

3) . المصدر، 1922.

4) . المصدر، 1928.

5) . المصدر، 1938.

6) . المصدر، 1950.

7) . المصدر، 1944.

8) . المصدر، 2008.

9) . المصدر، 2022.

10) . المصدر، 2031؛ لم يرد فيه لفظ «من».

11) . المصدر، 2032؛ لم يرد فيه لفظ «من».

12) . المصدر، 2002.

13) . المصدر، 2068؛ فيه: الكريم إذا... أعفاك.

14) . المصدر، 2092.

15) . المصدر، 2104.

16) . المصدر، 2105.

87 - العبادة الخالصة أن لا يرجو الرجل إلّا ربّه، و لا يخاف إلّا ذنبه.(1)

88 - المرء يتغيّر في ثلاث: القرب من الملوك، و الولايات، و الغنى بعد الفقر؛ فمن لا يتغيّر في هذه فهو ذو عقلٍ سليم و خُلق مستقيم.(2)

89 - الأقاويل محفوظةٌ‌، و السرائر مبلوّة، و كلّ نفس بما كسبت رهينة.(3)

90 - أعمال أهل الدنيا فيها على قسمين: عاملٌ في الدنيا قد شغلته دنياه عن آخرته، يخشى على من يُخلِف الفقرَ، و يأمنه على نفسه، فيُفني عمره لغيره؛ و عاملٌ في الدنيا لما بعدها، فجاءه الّذي [له من الدنيا](4)بغير عمل، فأحرز الحظّين معاً، و ملك الدارين جميعاً.(5)

91 - أربع من أُعطيهنّ فقد اُعطي خير الدنيا و الآخرة: صدق حديث، و أداء أمانة، و عفّة بطن، و حسن خلق.(6)

92 - أربع يشين الرجل: البخل، و الكذب، و الشره، و سوء الخلق.

93 - الجواد في الدنيا محمود، و في الآخرة مسعود.(7)

94 - المؤمن من تحمّل أذى الناس، و لا يتأذّى منه أحد.(8)

95 - الرجل السوء لا يَظنّ بأحد خيراً؛ لأنّه لا يراه إلّا بوصف نفسه.(9)

96 - المنع الجميل أحسن من الوعد الطويل.(10)

97 - الحازم من يؤخِّر العقوبة في سلطان الغضب، و يعجِّل مكافاة الإحسان اغتناماً لفرصة الإمكان.(11)

98 - الصلاة تستنزل الرحمة(12)، و الصدقة تستدفع البلاء و النقمة.(13)


1) . المصدر، 2128.

2) . المصدر، 2133.

3) . المصدر، 2137.

4) . الإضافة من نهج البلاغة.

5) . نهج البلاغة، الحكمة 269، مع اختلاف.

6) . غرر الحكم و درر الكلم، 2142.

7) . المصدر، 2143.

8) . المصدر، 2155.

9) . المصدر، 2175.

10) . المصدر، 2183.

11) . المصدر، 2179.

12) . المصدر، 2214.

13) . المصدر، 2215.

[

حرف الألف - صيغة الأمر]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الألف بلفظ الأمر خمسة و عشرون كلمة، و هو المورد الثاني منه؛ فمن ذلك قوله عليه السلام:

99 - استر عورة أخيك بما تعلمه فيك.(1)

100 - الزم الرضا تلزمك الكرامة،(2)و الزم الصبر تلزمك النجاة و السلامة.(3)

101 - اذكر مع كلّ لذّة زوالها، و مع كلّ نعمة انتقالها، و مع كلّ بليّة كشفها؛ فإنّ ذلك أبقى للنعمة، و أنفى للشهوة، و أذهب للبطر، و أقرب للفرج.(4)

102 - أحسِن إلى من تملك رقّه يُحسِنْ إليك من يَملك رقّك.(5)

103 - اختر من كلّ شيء جديده، و مِن الإخوان أقدمهم.(6)

104 - أطع من فوقك يطعك من دونك، أصلح سريرتك يصلح اللّٰه علانيتك.(7)

105 - استشر عدوّك العاقل، و احذر رأي صديقك الجاهل.(8)

106 - أصلح المسيء بحسن فعالك، و دلّ على الخير بجميل مقالك.(9)

107 - انفرد بسرّك، و لا تودعه حازماً فيزلّ‌، و لا جاهلاً فيخون.(10)

108 - ارض للناس ما ترضاه لنفسك تكن مسلماً.(11)

109 - اصحب أخا التُّقى و الدِّين تسلم، و استرشده تغنم.(12)

110 - اندم على ما أسَأت، و لا تندم على معروف صنعت.(13)

111 - اذكر عند الظلم عدل اللّٰه، و عند القدرة قدرة اللّٰه عليك.(14)

112 - استر العورة ما استطعت يستر اللّٰه سبحانه منك ما تحبّ ستره.(15)


1) . المصدر، 2290.

2) . المصدر، 2447؛ فيه: يلزمك الغناء و الكرامة.

3) . المصدر، 2447؛ فيه الصمت بدل الصبر.

4) . المصدر، 2449؛ مع اختلاف و إضافة.

5) . المصدر، 2454.

6) . المصدر، 2461.

7) . المصدر، 2475.

8) . المصدر، 2471.

9) . المصدر، 2304.

10) . المصدر، 2306.

11) . المصدر، 2329.

12) . المصدر، 2334.

13) . المصدر، 2343.

14) . المصدر، 2349.

15) . المصدر، 2354.

113 - الزم الحقّ ينزلْك منازل أهل الحقّ يوم لا يُقضى إلّا بالحقّ‌.(1)

114 - احتجب عن الغضب بالحلم، و غضّ على الوهم بالفهم.(2)

115 - ابدأ بالعطيّة لمن لم يسألك، و ابذل معروفك لمن طلبه، و إيّاك أن تردّ السائل.(3)

116 - انظر إلى الدنيا نظر الزاهد المفارق، و لا تنظر إليها نظر العاشق الوامق.(4)

117 - اذكر أخاك إذا غاب عنك بالّذي تحبّ أن يذكرك به، و إيّاك و ما تكره، و دَعْه ممّا تحبّ أن يدعك عنه.(5)

118 - استقبح من نفسك ما تستقبحه من غيرك، و ارض من الناس بما ترضاه لنفسك.(6)

119 - ارحم مَن دونك يرحمك من فوقك، و قِس سهوه بسهوك، و معصيته لك بمعصيتك لربّك، و فقره إلى رحمتك بفقرك إلى رحمة ربّك.(7)

120 - اجعل نفسك ميزاناً بينك و بين غيرك، و أحبب له ما تحبّ لنفسك، و اكره له ما تكره لها(8)، و أحسِن كما تحبّ أن يُحسن إليك.(9)

121 - اجعل لكلّ أحد من خدمك عملاً تأخذه به؛ فإنّ ذلك أحرى أن لا يتواكلوا في خدمتك.(10)

[لفظ خطاب الجمع]

و ممّا ورد من حكمه - عليه الصلاة و السلام - في حرف الألف بلفظ خطاب الجمع أربع عشرة كلمة، و هو المورد الثالث منه؛ من ذلك قوله عليه السلام:

122 - اتّعظوا بمن كان قبلكم قبل أن يتّعظ بكم من بعدكم.(11)

123 - اتّقوا الّذي إذا قلتم سمع، و إن أضمرتم علم.(12)

124 - اتّقوا دعوة المظلوم؛ فإنّه يَسأل اللّٰه حقَّه، و اللّٰه سبحانه أكرم من أن يُسأل حقّاً إلّا أجاب.(13)


1) . المصدر، 2360.

2) . المصدر، 2365.

3) . المصدر، 2379.

4) . المصدر، 2386.

5) . المصدر، 2393.

6) . المصدر، 2399.

7) . المصدر، 2422.

8) . المصدر، 2426.

9) . دستور معالم الحكم، 59.

10) . غرر الحكم و درر الكلم، 2432.

11) . المصدر، 2495، فيه: اتّعظوا ممّن.

12) . نهج البلاغة، الحكمة 203، مع اختلاف.

13) . غرر الحكم و درر الكلم، 2510.

125 - اتّقوا معاصي الخلوات؛ فإنّ الشاهد هو الحاكم.(1)

126 - أسهِروا عيونكم، و ضمّروا بطونكم، و خذوا من أجسادكم تجودوا بها على أنفسكم.(2)

127 - الزموا الأرض، و اصبروا على البلاء، و لا تَحرَّكوا بأيديكم و هوى ألسنتكم.(3)

128 - افعلوا الخير ما استطعتم؛ فخيرٌ من الخير فاعله(4)، و اجتنبوا الشرّ؛ فإنّ شرّاً من الشرّ فاعله.(5)

129 - استصبحوا من شعلة واعظ متّعظ، و اقبلوا نصيحة ناصح متيقّظ، و قِفوا عند ما أفادكم من التعليم.(6)

130 - اقنعوا بالقليل من دنياكم لسلامة دينكم؛ فإنّ المؤمن يقنعه البلغة اليسيرة من الدُّنيا.(7)

131 - أقيلوا ذوي المروءات عثراتهم، فما يعثر منهم عاثر إلّا و يد اللّٰه ترفعه.(8)

132 - استعيذوا باللّٰه من لواقح الكبر كما تستعيذون به من طوارق الدهر.(9)

133 - استعيذوا باللّٰه من سكرة الغنى؛ فإنّ له سكرة بعيدة الإفاقة.(10)

134 - اتّقوا غرور الدنيا؛ فإنّها تسترجع أبداً ما خدعتْه من المحاسن، و تَزعَج المطمئنَّ إليها و القاطن.(11)

135 - اعملوا و أنتم في آونة(12)البقاء، و الصحف منشورة، و التوبة مبسوطة، و المدبر يُدعى، و المسيء يُرجى؛ قبل أن يجمد العمل، و تنقطع المهل، و تسدَّ باب التوبة.(13)

[اِحذر]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الألف بلفظ «احذر» أربعة عشر كلمة، و هو المورد الرابع منه. من ذلك:

136 - احذر الشرير عند إقبال الدولة لئلّا يُزيلها عنك، و [عند] إدبارِها لئلّا يعين عليك.(14)


1) . المصدر، 2524.

2) . المصدر، 2497.

3) . المصدر، 2499.

4) . المصدر، 2532.

5) . المصدر، 2533.

6) . المصدر، 2545.

7) . المصدر، 2549.

8) . المصدر، 2550.

9) . المصدر، 2557.

10) . المصدر، 2556.

11) . المصدر، 2562؛ فيه: ما خدعتْ به.

12) . ب: أوبة.

13) . المصدر، 2571؛ فيه: يخمد العمل.

14) . المصدر، 2592.

137 - احذر الأحمق؛ فإنّ مداراته تُعنيك، و موافقته ترديك، و مخالفته تؤذيك، و مصاحبته وبالٌ عليك.(1)

138 - احذر الغفلة؛ فإنّها من فساد الحسّ‌.(2)

139 - احذر كلّ عمل إذا سئل عنه عامله استحى منه و أنكره.(3)

140 - احذر مصاحبة كلّ من تفيّل(4)رأيَه و تُنكِر(5)عمله؛ فإنّ الصاحب معتبَر بصاحبه.(6)

141 - احذر مجالسة قرين السوء؛ فإنّه يُهلِك مقارنه، و يُردي صاحبه.(7)

142 - احذر مصاحبة الفسّاق و الفجّار و المجاهرين بمعاصي اللّٰه.(8)

143 - احذر اللئيم إذا أكرمتَهُ‌، و الرذل إذا أقدمته، و السفلة إذا رفعته.(9)

144 - احذر أن يخدعك الغرور بالحائل اليسير، أو يستزلّك السرور بالزائل الحقير.(10)

145 - احذر صولة الكريم إذا جاع، و أشر اللئيم إذا رفع.(11)

146 - احذر ضياع الأعمار فيما لا يبقى لكم، ففائتها لا يعود.(12)

147 - احذر ناراً لجأها عتيد، و لهبها شديد، و عذابها أبداً جديد.(13)

148 - احذر عدوّاً نفذ في الصُّدور خفيّاً، و نفث في الآذان نجيّاً.(14)

149 - احذر أهل النفاق؛ فإنّهم الضالّون المضلّون الزالّون المزلّون، قلوبهم دويّة، و صفاحهم نقيّة.(15)

[إيّاك]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الألف بلفظ «إيّاك» ثمانية و عشرون كلمة، و هو المورد الخامس منه. من ذلك قوله عليه السلام:


1) . المصدر، 2593.

2) . المصدر، 2584.

3) . المصدر، 2590.

4) . أي: تخطّئ و تقبّح.

5) . في المصدر: يقبل رأيه و ينكر.

6) . المصدر، 2598.

7) . المصدر، 2599.

8) . المصدر، 2601.

9) . المصدر، 2604.

10) . المصدر، 2612.

11) . المصدر، 2615.

12) . المصدر، 2618.

13) . المصدر، 2620؛ فيه لَجَبها بدل لَجَأها.

14) . المصدر، 2623.

15) . المصدر، 2627.

150 - إيّاك و معاشرة الأشرار؛ فإنّهم كالنار، مباشرتها تحرق.(1)

151 - إيّاك أن ترضى عن نفسك، فيكثر الساخط عليك.(2)

152 - إيّاك و الظلم؛ فإنّه يزول عمّن تظلمه و يبقى عليك.(3)

153 - إيّاك و مصاحبة الأحمق؛ فإنّه يريد أن ينفعك فيضرّك.(4)

154 - إيّاك و معاشرة مبتغي عيوب الناس؛ فإنّه لن يسلم مصاحبهم منهم.(5)

155 - إيّاك و مصاحبة الكذّاب؛ فإنّه يقرّب عليك البعيد، و يبعِّد عنك القريب.(6)

156 - إيّاك و التسرّع إلى العقوبة؛ فإنّه ممقتةٌ عند اللّٰه.(7)

157 - إيّاك و انتهاك المحارم؛ فإنّه شيمة الفسّاق و اُولي الفجور و الغواية.(8)

158 - إيّاك و العجل؛ فإنّه مقرون بالعثار.(9)

159 - إيّاك و الجفاء؛ فإنّه يُفسد الإخاء، و يُمقّت إلى اللّٰه و إلى الناس.(10)

160 - إيّاك و الغدر؛ فإنّه أقبح الخيانة، و إنّ الغَدور لمهان عند اللّٰه بغدره.(11)

161 - إيّاك و الإعجاب و حبّ الإطراء؛ فإنّ ذلك من أوثق فرص الشيطان.(12)

162 - إيّاك و المنّ بالمعروف؛ فإنّ الامتنان يكدّر الإحسان.(13)

163 - إيّاك أن تذكر من الكلام مضحكاً و إن حكيته عن غيرك.(14)

164 - إيّاك أن تستكبر من معصية غيرك ما تستصغره من نفسك، أو تستكثر من طاعتك ما تستقلّه من غيرك.(15)

165 - إيّاك أن تغفل من حقّ أخيك اتّكالاً على واجب حقّك عليه؛ فإنّ لأخيك عليك من الحقّ مثل الّذي لك عليه.(16)


1) . المصدر، 2641.

2) . المصدر، 2642.

3) . المصدر، 2643 و في «ب» عليك بدل لك.

4) . المصدر، 2645؛ مع اختلاف.

5) . المصدر، 2649.

6) . المصدر، 2650.

7) . المصدر، 2656.

8) . المصدر، 2659.

9) . المصدر، 2660.

10) . المصدر، 2662.

11) . المصدر، 2664.

12) . المصدر، 2672؛ و الإطراء: المبالغة في المدح.

13) . المصدر، 2673.

14) . المصدر، 2682.

15) . المصدر، 2683.

16) . المصدر، 2686.

166 - إيّاك و صحبة من ألهاك و أغراك؛ فإنّه يخذلك و يُوبقك.(1)

167 - إيّاك أن تَتبّعَ حظّك من ربّك و زلفتك لديه بحقير حطام الدُّنيا.(2)

168 - إيّاك و الخديعة؛ فإنّ الخديعة من خُلق اللئام.(3)

169 - إيّاك أن تُسيء الظنّ‌؛ فإنّ سوء الظنّ يفسد العبادة و يعظم الوزر.(4)

170 - إيّاك أن تكون على الناس طاعناً و لنفسك مداهناً، فتَعظُمَ عليك الحوبة و تُحرَم المثوبة.(5)

171 - إيّاك و ملابسة الشرّ؛ فإنّك تُنيله نفسك قبل عدوّك، و تُهلِك به دينك قبل إيصاله إلى غيرك.(6)

172 - إيّاك و الغفلة و الاغترار بالمُهلة؛ فإنّ الغفلة تفسد الأعمال، و الآجال تقطع الآمال.(7)

173 - إيّاك و كثرة الولَه بالنساء و الاغترار بلذّات الدُّنيا؛ فإنّ الولِه ممتحَن، و الغريّ باللذات ممتهَن.(8)

174 - إيّاك أن تجعل مركبك لسانك في غيبة إخوانك، أو تقولَ ما يصير عليك حجّة، و في الإساءة إليك علّة.(9)

175 - إيّاك و ما قلّ إنكاره و إن كثر منك اعتذاره، فما كلّ قائل نكراً يمكنك أن تُوسِعه عذراً.(10)

176 - إيّاك و كلّ عمل ينفِّر عنك حُرّاً، و يذلّ لك قدراً، و يجلب عليك شرّاً، أو تَحمل به إلى يوم القيامة وزراً.(11)

177 - إيّاك أن تغترّ بغلط [ة] شَرير بالخير، و أن تستوحش من غلطة خيِّر بالشرّ.(12)

[ألا]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الألف بألف الاستفتاح سبعة كلمات، و هو المورد السادس؛ من ذلك قوله عليه السلام:


1) . المصدر، 2692.

2) . المصدر، 2701؛ فيه: تبيع حظّك.

3) . المصدر، 2704.

4) . المصدر، 2709.

5) . المصدر، 2711.

6) . المصدر، 2713.

7) . المصدر، 2717.

8) . المصدر، 2721.

9) . المصدر، 2724.

10) . المصدر، 2726.

11) . المصدر، 2727.

12) . المصدر، 2749، 2750.

178 - ألا و إنّ إعطاء هذا المال في غير حقّه تبذير و إسراف.(1)

179 - ألا و إنّ أخوف ما أخاف عليكم اتّباع الهوى و طول الأمل.(2)

180 - ألا فما يَصنع بالدنيا مَن خُلق للآخرة‌؟! و ما يصنع بالمال مَن عمّا قليل يسلبه و يبقى عليه حسابه و تبعته‌؟!(3)

181 - ألا و إنّ اللبيب من استقبل وجوه الآراء بفكر صائب و نظر في العواقب.(4)

182 - ألا و إنّه قد أدبر من الدنيا ما كان مُقبلاً، و أقبل منها ما كان مدبراً.(5)

183 - ألا و إنّا أهل البيت أبواب الحكم، و أنوار الظلَم، و ضياء الاُمم.(6)

184 - ألا لا يستحينَّ من لا يعلم أن يتعلّم؛ فإنّ قيمة كلّ امرئ ما يعلم.(7)

[ألف الاستفهام]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الألف بلفظ الاستفهام سبع كلمات، و هو المورد السابع منه؛ من ذلك قوله عليه السلام:

185 - أين الذين شيّدوا الممالك، و مهّدوا المسالك، و أغاثوا الملهوف، وقروا الضيوف‌؟!(8)

186 - أين من سعى و اجتهد، و أعدّ و احتشد؟!(9)

187 - أين تتيهون، و من أين تؤتون، و أنّى تؤفكون، و على مَ تعمهون، و بينكم عترة نبيّكم، و هم أزمّة الصدق و ألسنة الحقّ؟!(10)

188 - أين الذين زعموا أنّهم هم الراسخون في العلم دوننا؛ كذباً و بغياً علينا و حسداً لنا، أن رفعنا اللّٰه و وضعهم، و أعطانا و حرمهم، و أدخلنا و أخرجهم‌؟! بنا يستعطى الهدى و يستجلى العمى لا بهم.(11)


1) . المصدر، 2759.

2) . المصدر، 2766.

3) . المصدر، 2768.

4) . المصدر، 2778.

5) . المصدر، 2781.

6) . المصدر، 2786.

7) . المصدر، 2787.

8) . المصدر، 2800.

9) . المصدر، 2801.

10) . المصدر، 2819.

11) . المصدر، 2826.

189 - أ يسرّك أن تلقى اللّٰه غداً في القيامة و هو عنك راضٍ غير غضبان‌؟ كن في الدنيا زاهداً، و في الآخرة راغباً، و عليك بالتقوى و الصدق فهما ملاك الدين، و الزم أهل الحقّ و اعمل عملهم تكن منهم.(1)

190 - أ يسرّك أن تكون من حزب اللّٰه الغالبين‌؟ اتّق اللّٰه سبحانه، و أحسن في كلّ اُمورك؛ ف‍ «- إِنَّ اَللّٰهَ مَعَ اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا وَ اَلَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ‌».(2)

[(3)أو لستم ترون أهل الدنيا يمسون و يصبحون على أحوال شتّى؛ فميّت يُبكى، و حيٌّ يعزّى، و صريع مبتلى، و عائد يعود، و آخر بنفسه يجود، و طالب الدنيا و الموت يطلبه، و غافل ليس بمغفول عنه، و على أثر الماضين ما يمضي الباقون.(4)

[أفعل]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه و آله - في حرف الألف على وزن أفعل مائة و ثلاث عشرة كلمة، و هو المورد الثامن منه؛ من ذلك قوله عليه السلام:

191 - أعقلكم أطوعكم،(5)و أعملكم أخوفكم.(6)

192 - أحزمكم أزهدكم،(7)و أغناكم أقنعكم.(8)

193 - أغنى الغنى العقل،(9)و أعظم المصائب الجهل.(10)

194 - أقبح البذل السرف،(11)و أدوأ الدواء الصلَف.(12)

195 - أغنى الناس القانع،(13)و أفقرهم الطامع.(14)

196 - أفضل الإيمان الإحسان،(15)و أقبح الشيم العدوان.(16)


1) . المصدر، 2827؛ مع اختلاف.

2) . المصدر، 2828.

3) . الروايات الواقعة بين المعقوفتين سقطت أوراقها من نسخة «أ».

4) . المصدر، 2829.

5) . المصدر، 2830.

6) . المصدر، 2831.

7) . المصدر، 2832.

8) . المصدر، 2834.

9) . المصدر، 2843.

10) . المصدر، 2844.

11) . المصدر، 2857.

12) . المصدر، 2858؛ الصلف: الادّعاء تكبّرا.

13) . المصدر، 2862.

14) . المصدر، 2863.

15) . المصدر، 2870.

16) . المصدر، 2904.

197 - أفضل الملوك العادل،(1)و أسعد الناس العاقل.(2)

198 - أفضل الإيمان الأمانة،(3)و أقبح الأعمال الخيانة.(4)

199 - أمقتُ الناس الغيّاب(5)، و أذلّ الناس المرتاب.(6)

200 - أشرف الشرف العلم،(7)و أقبح السيَر الظلم.(8)

201 - أجمل أفعال المقتدر الإنعام،(9)و أقبح أفعاله الانتقام.(10)

202 - أعظم الوزر منع قبول العذر.(11)

203 - أفحش العذر إذاعة الشرّ.(12)

204 - أقبح شيء جور الولاة،(13)و أفظع شيء ظلم القضاة.(14)

205 - أعدل الخَلق أقضاهم بالحقّ‌،(15)و أصدق القول ما طابق الحقّ‌.(16)

206 - أفضل الجود بذل الموجود،(17)و أحسن الصدق الوفاء بالعهود.(18)

207 - أحسن الإحسان مواساة الإخوان.(19)

208 - أطهر الناس أعراقاً أحسنهم أخلاقاً.(20)

209 - أفضل الغنى ما صين به العرض،(21)و أنفع المال ما قضى به الفرض.(22)

210 - أسرع شيء عقوبةً اليمين الفاجرة.(23)

211 - أصعب المرام طلبُ ما في أيدي اللئام.(24)


1) . المصدر، 2878.

2) . المصدر، 2877.

3) . المصدر، 2904.

4) . المصدر، 2906؛ و فيه الأخلاق بدل الأعمال.

5) . المصدر، 2909؛ و فيه العتاب بدل الغيّاب.

6) . المصدر، 2910.

7) . المصدر، 2924.

8) . المصدر، 2925.

9) . المصدر، 3002؛ و فيه ذوي القدرة بدل المقتدر.

10) . المصدر، 3003؛ و فيه أفعال المقتدر بدل أفعاله.

11) . المصدر، 3004.

12) . عيون الحكم، ص 119، فيه أقبح بدل أفحش.

13) . غرر الحكم و درر الكلم، 3010.

14) . المصدر، 3011.

15) . المصدر، 1314.

16) . المصدر، 1315.

17) . المصدر، 1319.

18) . المصدر، 1320، و فيه أفضل بدل أحسن.

19) . المصدر، 3023.

20) . المصدر، 3032.

21) . المصدر، 3038.

22) . المصدر، 3039.

23) . المصدر، 3041.

24) . المصدر، 3044.

212 - أشرف الصنائع اصطناع الكرام.(1)

213 - أملك الناس بسداد الرأي كلّ مجرّب.(2)

214 - أجلّ المعروف ما صُنع لأهله.(3)

215 - أطيب المال ما اكتُسب من حلّه.(4)

216 - أولى الناس بالأنبياء أعلمهم بما جاءوا به.(5)

217 - أبصر الناس من أبصر عيوبه، و أقلع عن ذنوبه.(6)

218 - أولى الناس بالنوال أغناهم عن السؤال.(7)

219 - أحقّ الناس بالإسعاف طالب العفو.(8)

220 - أحقّ من ذكرت من لا ينساك.(9)

221 - أولى من أحببت من لا يقلاك.(10)

222 - أخسر الناس من رضي بالدنيا عوضاً عن الآخرة.(11)

223 - أحمق الناس من ظنّ أنّه أعقل الناس.(12)

224 - أصل الشره الطمع، و ثمرته الملامة.(13)

225 - أُسّ السلامة مِن الزلل الفكر قبل الفعل، و الرويّة قبل الكلام.(14)

226 - أفضل الناس مَن كظم غيظه، و حلم عن قدرة.(15)

227 - أحسن معروف اللئيم منع أذاه.(16)

228 - أقبح أفعال الكريم منع عطائه.(17)


1) . المصدر، 3045.

2) . المصدر، 3048، فيه لسداد بدل بسداد.

3) . المصدر، 3049.

4) . المصدر، 3050.

5) . المصدر، 3056.

6) . المصدر، 3061.

7) . المصدر، 3062.

8) . المصدر، 3066.

9) . المصدر، 3070.

10) . المصدر، 3071.

11) . المصدر، 3077.

12) . المصدر، 3081.

13) . المصدر، 3095.

14) . المصدر، 3098، و فيه أصل بدل أُسّ‌.

15) . المصدر، 3104.

16) . المصدر، 3106، فيه أفضل بدل أحسن.

17) . المصدر، 3107.

229 - أحسن العلم ما كان مع العمل،(1)و أحسن الصمت ما كان عن الزلل.(2)

230 - أفضل المروّة احتمال جنايات الإخوان.(3)

231 - أشرف العلم ما ظهر في الجوارح و الأركان،(4)و أوضعه ما وقف على اللسان.(5)

232 - أبلغ العظاة الاعتبار بمصارع الأموات.(6)

233 - أكبر الأوزار تزكية الأشرار.(7)

234 - أبغض الخلائق إلى اللّٰه تعالى المغتاب.(8)

235 - أكثر الصلاح و الصواب في صحبة اُولي النهى و الألباب.(9)

236 - أعظم الذنوب عند اللّٰه ذنب أصرّ عليه عامله.(10)

237 - أوّل الشهوة طرب، و آخرها عطب.(11)

238 - أزرى بنفسه من استشعر الطمع.(12)

239 - أفسد دينه من تعرّى عن الورع.(13)

240 - أجلّ النوال البذل بغير سؤال.(14)

241 - أسرع المعاصي عقوبةً أن تَبغي من لا يبغي عليك.(15)

242 - أفضل الناس رأياً من لا يستغني عن رأي مشير.(16)

243 - أفضل الجود إيصال الحقوق إلى أهلها.(17)

244 - أقبح البخل منع الأموال عن مستحقّيها.(18)

245 - أشقى الناس من باع دينه بدنيا غيره.(19)


1) . المصدر، 3108.

2) . المصدر، 3109.

3) . المصدر، 3116.

4) . المصدر، 3117.

5) . المصدر، 3118، و فيه أوضع العلم بدل أوضعه.

6) . المصدر، 3123.

7) . المصدر، 3125.

8) . المصدر، 3128.

9) . المصدر، 3129.

10) . المصدر، 3131.

11) . المصدر، 3133.

12) . المصدر، 3136؛ أزرى: تهاون.

13) . المصدر، 3137.

14) . المصدر، 3142، و فيه أحلى بدل أجلّ‌.

15) . المصدر، 3146.

16) . المصدر، 3152.

17) . المصدر، 3153.

18) . المصدر، 3154؛ فيه مستحقّها بدل مستحقّيها.

19) . المصدر، 3156.

246 - أحقّ الناس بالرحمة عالمٌ يجري عليه حُكم جاهلٍ‌، و كريمٌ يستولي عليه لئيم، و بَرّ يسلّط عليه فاجر.(1)

247 - أكبر الكلفة تَعنّيك فيما لا يَعنيك.(2)

248 - أكبر العيب أن تَعيب غيرَك بما هو فيك.(3)

249 - أعدل السيرة أن تعامل الناس بما تحبّ أن يعاملوك به.(4)

250 - أجور السيرة أن تنتصف من الناس و لا تعاملهم به.(5)

251 - أسرع الأشياء عقوبة رجل عاهدته على أمر، و كان من نيّتك الوفاء به، و مِن نيّته الغدر بك.(6)

252 - أخسر الناس من قدر على أن يقول الحقّ و لم يقل.(7)

253 - أعظم الناس رفعة من وضع نفسه.(8)

254 - أكثر الناس ضعة من تعاظم في نفسه.(9)

255 - أقوى الناس من قوي على غضبه بحلمه.(10)

256 - أفضل الجود ما كان عن عسرة.(11)

257 - أفضل العبادة الفكر(12)، و أقوى عداد الشدائد الصبر.(13)

258 - أعدل الناس من أنصف مَن ظلمه.(14)

259 - أجور الناس من ظلم من أنصفه.(15)

260 - أعيا ما يكون الحكيم إذا خاطب سفيهاً.(16)


1) . المصدر، 3159.

2) . المصدر، 3166.

3) . المصدر، 3167.

4) . المصدر، 3170.

5) . المصدر، 3171.

6) . المصدر، 3174.

7) . المصدر، 3178.

8) . المصدر، 3179.

9) . المصدر، 3180.

10) . المصدر، 3182.

11) . المصدر، 3185.

12) . المصدر، 2907.

13) . المصدر، 2908؛ فيه عدد بدل عداد.

14) . المصدر، 3186.

15) . المصدر، 3187.

16) . المصدر، 3194.

261 - أعظم الناس وزراً العلماء المفرّطون.(1)

262 - أشدّ الناس ندماً عند الموت العلماء الغير العاملين.(2)

263 - أغنى الأغنياء من لم يكن للحرص أسيراً.(3)

264 - أجلّ الاُمراء من لم يكن الهواء عليه أميراً،(4)و ملك نفسه، و بسط منه العدل.

265 - أسوء الناس حالاً من انقطعت مادّته و بقيت عادته.(5)

266 - أتعب الناس قلباً من علت همّته، و كثرت (شهوته، و زادت) مئونته، و قلّت مقدرته.(6)

267 - أشدّ من الموت طلب الحاجة من غير أهلها.(7)

268 - أظهرُ الناس نفاقاً من أمر بالطاعة و لم يعمل بها، و نهى عن المعصية و لم ينته عنها.(8)

269 - أشدّ الغصص فوت الفرص.(9)

270 - أكرم الأخلاق السخاء، و أعمّها نفعاً العدل.(10)

271 - أحقّ من تطيعه من لا تجد منه بُدّاً، و لا تستطيع لأمره ردّاً.(11)

272 - أعقل الناس من كان بعيبه بصيراً، و عن عيب غيره ضريراً.(12)

273 - أقرب العباد إلى اللّٰه تعالى أقولهم للحقّ و إن كان عليه، و أعملهم بالحقّ و إن كان فيه كرهه.(13)

274 - أبخل الناس من بخل على نفسه بماله، و خلَّفه لوارثه.(14)

275 - أشجع الناس من غلب الجهلَ بالعلم.(15)

276 - أهون الأعداء كيداً من أظهر عداوته.(16)


1) . المصدر، 3197.

2) . المصدر، 3198.

3) . المصدر، 3201.

4) . المصدر، 3202؛ لم ترد فيه بقيّة الرواية.

5) . المصدر، 3213.

6) . المصدر، 3212؛ بدون ما بين الهلالين.

7) . المصدر، 3213.

8) . المصدر، 3214.

9) . المصدر، 3215.

10) . المصدر، 3219.

11) . المصدر، 3231.

12) . المصدر، 3233 و الضرير: غير البصير.

13) . المصدر، 3243.

14) . المصدر، 3253؛ فيه: خلّفه لورّاثه.

15) . المصدر، 3257.

16) . المصدر، 3258؛ فيه: أوهن.

277 - أحسن الملوك حالاً مَن حسن عيش الناس في عيشه، و عمّ رعيَّته بعدله.(1)

278 - أجهل الناس المغترّ بقول مادح متملّق يحسِّن إليه القبيح، و يبغِّض إليه النصيح.(2)

279 - أعدى عدوّ المرء غضبه و شهوته، فمن ملكهما علت درجته، و بلغ غايته.(3)

280 - أحقّ الناس أن يُحذر: السلطان الجائر، و العدوّ القادر، و الصديق الغادر.(4)

281 - أفضل من شاورت ذو التجارب، و شرّ من قارنت ذو المعايب.(5)

282 - أحسن الناس حالاً في النعم من استدام حاضرها بالشكر، و ارتجع فائتها بالصبر.(6)

283 - أحمق الناس من يَمنع البرَّ و يطلب الشكر، و يفعل الشرّ و يتوقّع ثواب الخير.(7)

284 - أقرب ما يكون الفرج عند تضايق الأمر.(8)

285 - أشدّ الناس عمًى مَن عمي عن حبّنا و فضلنا، و ناصبنا العداوة بلا ذنب سبق منّا إليه، إلّا أنّا دعوناه إلى الحقّ‌، و دعاه سوانا إلى الفتنة و الدُّنيا، فآثرها و نصب العداوة لنا.(9)

أسعدُ الناس من عرف فضلنا، و تقرّب إلى اللّٰه بنا، و أخلص حبّنا، و عمل بما إليه ندبنا، و انتهى عمّا نحن نهينا، فذاك منّا، و هو في دار المقامة معنا.(10)

286 - أبلغ الشكوى ما نطق به ظاهر البلوى.(11)

287 - أعقل الناس من لا يتجاوز الصمت في عقوبة الجُهّال.(12)

288 - أفضل المروّة مواساة الإخوان بالأموال، و مساواتهم في الأحوال.(13)

289 - أشرف الشيم رعاية الودّ، و أحسن الهمم إنجاز الوعد.(14)

290 - أولى العلم بك ما لا يُتقبّل عملك إلّا به.(15)

291 - أوجب العلم عليك ما أنت مسئول عن العمل به.(16)


1) . المصدر، 3261.

2) . المصدر، 3262.

3) . المصدر، 3269.

4) . المصدر، 3272.

5) . المصدر، 3279.

6) . المصدر، 3282.

7) . المصدر، 3283.

8) . المصدر، 3293.

9) . المصدر، 3296.

10) . المصدر، 3297.

11) . المصدر، 3300.

12) . المصدر، 3313.

13) . المصدر، 3314.

14) . المصدر، 3328.

15) . المصدر، 3335.

16) . المصدر، 3336.

292 - أحمد العلم عاقبةً ما زاد في عملك في العاجل، و أزلفك في الآجل.(1)

293 - أفقر الناس من قتّر على نفسه مع الغنى و السعة، و خلفه لغيره.(2)

294 - أنصفُ الناسِ مَن أنصف من نفسه من غير حاكم عليه.(3)

295 - أجور الناس من أعدّ جوره عدلاً منه.(4)

296 - أعقل الملوك من ساس نفسه للرعيّة بما يسقط عنه حجّتها، و ساس الرعية بما يثبت به حجّته.(5)

297 - أبلغ ما يستدرّ به الرحمة أن تضمر بجميع الناس الرحمة.(6)

298 - أفضل حظّ الرجل عقله؛ إن ذلّ أعزّه، و إن سقط رفعه، و إن ضلّ أرشده، و إن تكلّم سدّده.(7)

299 - أفضل الفضائل صلة الهاجر، و إيناس النافر، و الأخذ بيد العاثر.(8)

300 - أظلم الناس من سنّ سنن الجور، و محا سنن العدل.(9)

301 - أحسن الحسنات حبّنا، و أسوء السيّئات بغضنا(10)، و أولى الناس بنا من والانا و عادى أعداءنا.(11)

302 - أحسن الكلام ما لا تمجّه الآذان، و لا يُتعِب فهم الأذهان.(12)

303 - أشفق الناس عليك أعونهم لك على نفسك، و أنصحهم لك في دينك.(13)

304 - أحقُّ مَن أحببته مَن نفعُه لك، و ضَرُّه لغيرك.(14)


1) . المصدر، 3338.

2) . المصدر، 3342.

3) . المصدر، 3345.

4) . المصدر، 3346.

5) . المصدر، 3350.

6) . المصدر، 3353؛ و فيه: لجميع.

7) . المصدر، 3354.

8) . المصدر، 3357.

9) . المصدر، 3360.

10) . المصدر، 3363.

11) . المصدر، 3364.

12) . المصدر، 3371؛ فيه: فهمه الأفهام.

13) . المصدر، 3373.

14) . المصدر، 3374.

[إنّ‌]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الألف بلفظ «إنّ‌» المشدّدة، و هي تعدّ بتسع و ستّين كلمة، و هو المورد التاسع منه. من ذلك قوله عليه السلام:

305 - إنّ في الخمول لراحة(1)، و في الشره لوقاحة.(2)

306 - إنّ النفوس إذا تناسبت ائتلفت.(3)

307 - إنّ ذهاب الذاهبين لعبرة للقوم المتخلّفين.(4)

308 - انّ القبح في الظلم بقدر الحسن في العدل.(5)

309 - إنّ الزهد في ولاية الظالم بقدر الرغبة في ولاية العادل.(6)

310 - إنّ حلم اللّٰه سبحانه عليك في المعاصي جرَّأك و بهلكة نفسك أغراك.(7)

311 - إنّ أمراً لا تَعلم متى يفجأك ينبغي أن تستعدّ له قبل أن يغشاك.(8)

312 - إنّ أجمل الزيّ ما خلطك بالناس، و جمّلك بينهم، و كفّ عنك ألسنتهم.(9)

313 - إنّ لأنفسكم أثماناً فلا تبيعوها إلّا بالجنّة.(10)

314 - إنّ كرم اللّٰه تعالى لا ينفض حكمته، فلذلك لا يقع الإجابة في كلّ دعوة.(11)

315 - إنّ الدنيا دار خبال و وبال و زوال و انتقال، لا تُساوي لذّاتُها تنغيصها، و لا يفي سعودها بنحوسها، و لا يقوم صعودها بهبوطها.(12)

316 - إنّ وليَّ محمد صلى الله عليه و آله من أطاع اللّٰه و إن بعدت لحمته(13)، و إنّ عدوّ محمّد صلى الله عليه و آله من عصى اللّٰه و إن قربت قرابته.(14)

317 - إنّ العدل ميزان اللّٰه الّذي وضعه للخلق، و نصبه لإقامة الحقّ‌، فلا تخالفه في ميزانه، و لا


1) . المصدر، 3375.

2) . المصدر، 3376.

3) . المصدر، 3393.

4) . المصدر، 3435.

5) . المصدر، 3443.

6) . المصدر، 3448؛ تعس: هلك.

7) . المصدر، 3467.

8) . المصدر، 3468.

9) . المصدر، 3470؛ فيه أحسن بدل أجمل.

10) . المصدر، 3473.

11) . المصدر، 3478؛ فيه: لا ينقض حكمته.

12) . المصدر، 3480.

13) . المصدر، 3451.

14) . المصدر، 3452.

تعارضه في سلطانه.(1)

318 - إنّ من باع جنّة المأوى بعاجلة الدنيا تعسَ جدّه، و خسرت صفقته.(2)

319 - إنّ مجاهدة النفس لتزمُّها عن المعاصي، و تَعصِمها عن الرَّدى.(3)

320 - إنّ أفضل الناس من حلم عن قدرة، و زهد عن غنية، و أنصف عن قوّة.(4)

321 - إنّ مقابلة المساءة(5)بالإحسان و تغمُّدَ الجرائم بالغفران لَمِن أحسن الفضائل و أفضل المحامد.(6)

322 - إنّ المغبون من غبن عمرَه، و المغبوط من أنفد عمره في طاعة ربّه.(7)

323 - إنّ للناس عيوباً فلا تكشف ما غاب عنك؛ فإنّ اللّٰه سبحانه يحكم(8)عليها، و استر العورة ما استطعت يستر اللّٰه عليك ما تحبّ ستره.(9)

324 - إنّ المرء على ما قدّم قادم، و على ما خلَّف نادم.(10)

325 - إنّ عظيم الأجر مقارن بعظيم البلاء، فإذا أحبّ اللّٰه قوماً ابتلاهم.(11)

326 - إنّ لله سبحانه سطوات و نقمات، فإذا نزلت بكم فادفعوها بالدعاء؛ فإنّه لا يدفع البلاء إلّا الدعاء.(12)

327 - إنّ من أعطى مَن حرمه، و وصل من قطعه، و عفا عمّن ظلمه، كان اللّٰه له الظهير و النصير.(13)

328 - إنّ النفس الّتي تطلب الرغائب الفانية، لتهلك في طلبها، و تشقى في منقلبها.(14)

329 - إنّ السباع همّها العدوان على غيرها.(15)

330 - إنّ مادحك لخادع لعقلك، غاشٍ لك في نفسك، بكاذب الإطراء، و زور الثناء؛ فإن


1) . المصدر، 3463.

2) . المصدر، 3484.

3) . المصدر، 3488.

4) . المصدر، 3477.

5) . في المصدر: الإساءة.

6) . المصدر، 3492.

7) . المصدر، 3502.

8) . في ب: يحلم، كما في نسخة من غرر الحكم.

9) . المصدر، 3505.

10) . المصدر، 3506.

11) . المصدر، 3507.

12) . المصدر، 3512.

13) . المصدر، 3530.

14) . المصدر، 3527.

15) . المصدر، 3413.

حرمته نوالك أو منعته إفضالك، و سمك بكلّ قبيحة، و نسبك إلى كلّ فضيحة.(1)

331 - إنّ النفس لأمّارة بالسوء و الفحشاء، فمن ائتمنها خانته، و من استقام إليها أهلكته، و من رضي عنها أوردته شرّ الموارد.(2)

332 - إنّ أفضل الأموال ما استُرقّ به حرّ، و استُحقّ به أجر.(3)

333 - إنّ قدر السؤال أكثر من قيمة النوال، فلا تستكثروا ما أعطيتموه؛ فإنّه لن يوازي قدر السؤال.(4)

334 - إنّ اللّٰه تعالى فرض في أموال الأغنياء قوت الفقراء، فما جاع فقير إلّا بما منع غنيّ‌، و اللّٰه سائلُهم عن ذلك.(5)

335 - إنّ النفس لجوهرة نفيسة(6)من صانها رفعها، و من ابتدلها وضعها.(7)

336 - إنّ العاقل من نظر في يومه لغده، و سعى في انفكاك نفسه، و عمل بما لا بدّ منه و لا محيص له عنه.(8)

337 - إنّ الحازم من قيّد نفسه بالمحاسبة، و ملكها بالمغالبة، و قتلها بالمجاهدة.(9)

338 - إنّ للذِّكر أهلاً أخذوه من الدُّنيا بدلاً، فلم يشغلهم تجارة و لا بيع عنه، يقطعون به أيّام الحياة، و يهتفون به في آذان الغافلين.(10)

339 - إنّ مَن رأى عدواناً يعمل به و منكراً يدعا له فأنكره بقلبه فقد سلم و برئ، و من أنكره بلسانه فقد أُجر و هو أفضل من صاحبه، و من أنكره بسيفه ليكون حجّة اللّٰه العليا و كلمة الظالمين السفلى؛ فذلك الّذي أصاب سبيل الهدى، و قام على الطريق، و نوَّر في قلبه اليقين.(11)

340 - إنّ أفضل النّاس عند اللّٰه من أحيا قلبه، و أمات شهوته، و أتعب نفسه لصلاح آخرته.(12)


1) . المصدر، 3602.

2) . المصدر، 3491.

3) . المصدر، 3601.

4) . المصدر، 3496.

5) . المصدر، 3564.

6) . في المصدر: ثمينة.

7) . المصدر،. 3494

8) . المصدر، 3570.

9) . المصدر، 3574.

10) . المصدر، 3575.

11) . المصدر، 3576.

12) . المصدر، 3579.

341 - إنّ المرء قد يسرّه درك ما لم يكن ليفوته، و يسوؤه فوت ما لم يكن ليدركه، فليكن سرورك بما نلت من آخرتك، و ليكن أسفك على ما فاتك منها، و ليكن همّك لما بعد الموت.(1)

342 - إنّ أمامك عقبة كئود؛ المخفّ فيها أحسن حالاً من المثقل، و المبطئ عليها أقبح أمراً من المسرع، و إنّ مهبطها بك لا محالة على جنّة أو نار.(2)

343 - إنّ أخسر الناس صفقةً و أخيبهم سعياً رجل أخلق بدنه في آماله و لم يساعده المقادير على إرادته، فخرج من الدنيا بحسراته، و قدم على الآخرة بتبعاته.(3)

344 - إنّ قوماً عبدوا اللّٰه سبحانه رغبة فتلك عبادة التجّار، و قوماً عبدوه رهبة فتلك عبادة العبيد، و قوماً عبدوه شكراً فتلك عبادة الأحرار.(4)

345 - إنّ من أبغض الخلائق إلى اللّٰه تعالى رجلاً وكله إلى نفسه، جائراً عن قصد السبيل، و سائراً بغير دليل.(5)

346 - إنّ للقلوب إقبالاً و إدباراً؛ إذا أقبلت فاحملوها على النوافل، و إذا أدبرت فاقتصروا على الفرائض.(6)

347 - إنّ الموت لهادم لذّاتكم، و مباعد طلباتكم، و مفرِّق جماعاتكم؛ قد أعلقتكم حبائله، و قصدتكم مقاتله.(7)

348 - إنّ تقوى اللّٰه تعالى عمارة الدين و عماد اليقين، و إنّها لمفتاح صلاح و مصباح نجاح.(8)

349 - إنّ للّٰه تعالى في كلّ نعمة حقّاً من الشكر، فمن أدّاه زاده عنها، و من قصر عنه خاطر بزوال نعمته.(9)

350 - إنّ مالك لا يفي جميع الناس، فاخصص به أهل الحقّ‌.(10)


1) . المصدر، 3586.

2) . المصدر، 3588.

3) . المصدر، 3594.

4) . المصدر، 3604.

5) . المصدر، 3606.

6) . المصدر، 3633.

7) . المصدر، 3609.

8) . المصدر، 3623.

9) . المصدر، 3580.

10) . المصدر، 3639.

351 - إنّ ليلك و نهارك لا يستوعبان حاجتك، فاقسمها بين عملك و راحتك.(1)

352 - إنّ أوقاتك أجزاء عمرك، فلا ينفد لك وقت في غير ما ينجيك.(2)

353 - إنّ أخاك حقّاً من غفر زلّتك، و سدّ خلّتك، و قبل عذرك، و ستر عورتك، و نفى وجلك، و حقّق أملك.(3)

354 - إنّ الّذي في يديك كان له أهل قبلك، و هو سائرٌ إلى من بعدك، و إنّما أنت جامع لأحد رجلين: إمّا رجل عمل فيما جمعت بطاعة اللّٰه فسعد بما شقيت به، أو رجل عمل فيما جمعت بمعصية اللّٰه فشقي بما جمعت أيضاً؛ و ليس أحد هذين أهلاً أن تؤثره على نفسك، و لا أن تحمل له على ظهرك.(4)

355 - إنّ العبد بين نعمة و ذنب لا يصلحهما إلّا الاستغفار و الشكر.(5)

356 - إنّ الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر لا يقرِّبان من أجل، و لا ينقصان من رزق، و لكن يضعّفان الثواب و يعظّمان الأجر، و أفضل منهما كلمة عدل عند حاكم جائر.(6)

357 - إنّ اللّٰه سبحانه أمر عباده تخييراً، و نهاهم تحذيراً، و كلّف يسيراً، و لم يكلّف عسيراً ، و أعطى في القليل كثيراً، و لم يرسل الأنبياء لعباً، و لم ينزل الكتب عبثاً، و ما خلق السماوات و الأرض باطلاً «ذٰلِكَ ظَنُّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ اَلنّٰارِ(7)».(8)

358 - إنّ العهود قلائد في الأعناق إلى يوم القيامة؛ فمن وصلها وصله اللّٰه، و من نقضها خذله اللّٰه، و من استخفّ بها خاصمتْه إلى الّذي أكّدها و أخذ خلقه بحفظها.(9)

359 - إنّ الطمع و الحرص الفقر الظاهر، و إنّ اليأس و القناعة الغنى الظاهر.

إنّ من اشتغل نفسه بالمفروض عليه عن المضمون له، و رضي بالمقدور عليه و له، كان أكثر الناس سلامة و عافية و ربحاً في غبطة و غنيمةً في مسرّة.(10)

360 - إنّ دنياكم هذه لأهون في عيني من عِراق خنزير في يد مجذوم، و أحقر من ورقة في فم


1) . المصدر، 3641.

2) . المصدر، 3642.

3) . المصدر، 3645.

4) . المصدر، 3646.

5) . المصدر، 3647.

6) . المصدر، 3648.

7) . ص، 27.

8) . المصدر، 3649.

9) . المصدر، 3650.

10) . المصدر، 3655.

جرادة. ما لعليّ و نعيم يفنى و لذّة لا تبقى!(1)

إنّ الدنيا كالغول: تُغوي من أطاعها، و تُهلك من أجابها؛ و إنّها لسريعة الزوال، وشيكة الانتقال.(2)

361 - إنّ الدُّنيا دارٌ أوّلها عَناء و آخِرها فناء، و في حلالها حساب و في حرامها عقاب؛ من استغنى فيها فُتن، و من افتقر فيها حزن.(3)

362 - إنّ الدنيا تُدني الآجال، و تباعد الآمال، و تبيد الرجال، و تغيّر الأحوال؛ من غالبها غلبته، و من صارعها صرعته، و من عصاها أطاعته، و من تركها أتته.(4)

363 - إنّ الدنيا لا تفي لصاحب، و لا تصفو لشارب، نعيمها ينتقل و أحوالها تتبدّل، و لذّاتها تَفنى و تبعاتها تبقى، فأعرض عنها قبل أن تُعرِض عنك، و استبدل بها قبل أن تستبدل بك.(5)

364 - إنّ الدنيا منتهى بصر الأعمى لا يبصر ما وراها شيئاً، و البصير ينفذها بصره و يعلم أنّ الدار وراءها؛ فالبصير منها شاخص، و الأعمى إليها شاخص، و البصير منها متزوّد، و الأعمى لها متزوّد.(6)

365 - إنّ [للدنيا] رجالاً لديهم كنوز مذخورة مذمومة عندكم مدحورة، يُكشف لهم الدين ككشف أحدكم رأس قدره، يلوذون كالجراد فيهلكون جبابرة البلاد.(7)

366 - إنّ الدهر موتر قوسه، لا يُخطئ سهامُه، و لا تؤسى جراحه، يَرمي الصحيح بالسَّقم، و الناجي بالعَطَب.(8)

367 - إنّ اللّٰه سبحانه يحبّ أن يكون نيّة الإنسان للناس جميلة كما يحبّ أن يكون نيّته في طاعته قويّة غير مدخولة.(9)

368 - إنّ العافية في الدين و الدنيا لَنعمة جميلة و موهبة جزيلة.(10)


1) . المصدر، 3664.

2) . المصدر، 3665.

3) . المصدر، 3671.

4) . المصدر، 3674.

5) . المصدر، 3682.

6) . المصدر، 3690.

7) . المصدر، 3691.

8) . المصدر، 3694.

9) . المصدر، 3703.

10) . المصدر، 3704.

369 - إنّ اللّٰه سبحانه اطّلع إلى الأرض و اختار لنا شيعة ينصروننا، و يفرحون بفرحنا، و يحزنون بحزننا، و يبذلون أنفسهم و أموالهم فينا. اُولئك منّا و إلينا.(1)

[إنّ - في وفات النبي صلى الله عليه و آله]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف «إنّ‌» في وفاة النبي صلى الله عليه و آله و سلم:

370 - إنّ الصبر لجميلٌ إلّا عنك، و إنّ الجزع لقبيح إلّا عليك، و إنّ المصائب بك لجليلٌ‌، و إنّه قبلك و بعدك لجلل.(2)

[إنْ‌]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الألف في حرف الشرط بلفظة «إنْ‌» ثمانية عشر كلمة، و هو المورد العاشر منه. من ذلك قوله عليه السلام:

371 - إن أتاكم [اللّٰه] بنعمة فاشكروا(3)، و إن أبلاكم بمعصية فاصبروا.(4)

372 - إنْ تبذلوا أموالكم في جنب اللّٰه فإنّ اللّٰه مسرع الخلف.(5)

373 - إنْ صبرت جرى عليك القلم و أنت مأجور، و إن جزعت جرى عليك القلم و أنت مأزور.(6)

374 - إنْ كان في الكلام لبلاغة و دثار، ففي الصمت السلامة من العثار.(7)

375 - إنْ كان في الغضب الانتصار، ففي الحلم ثواب الأبرار.(8)

376 - إنْ كنت حريصاً على طلب المضمون لك فكن حريصاً على أداء المفروض عليك.(9)

377 - إنْ لم تكن حليماً فتحلّم؛ فإنّه قلّ مَن تشبّه بقومٍ إلّا و أوشك أن يصير منهم.(10)

378 - إنْ وقعتْ بينك و بين عدوّك قصّة و عقدتَ بها صُلحاً و ألبستَه بها ذمّةً فحُطْ عهدَك بالوفاء، و أودع ذمّتك بالأمانة، و اجعل نفسك جُنّة بينك و بين ما أعطيت من عهد.(11)


1) . المصدر، 3706.

2) . المصدر، 3456.

3) . المصدر، 3707.

4) . المصدر، 3708؛ فيه: ابتلاكم اللّٰه بمصيبة.

5) . المصدر، 3710.

6) . المصدر، 3711.

7) . المصدر، 3714؛ ليس فيه: و دثار.

8) . المصدر، 3715.

9) . المصدر، 3717.

10) . المصدر، 3726.

11) . المصدر، 3724.

379 - إن استغنى بَطَر و فتن(1)، و إن افتقر قنط و وهن(2)، و إن اُحسن إليه جحد.(3)

380 - إن اتّقيت اللّٰه وقاك.(4)

381 - إنْ مرض أصلح و أناب(5)، و إنْ صحّ نسي و عاد وجار على مظالم العباد.(6)

382 - إن كانت الرعايا تشكو قبلي حيف رُعاتها، فإنّي اليوم أشكو حيف رعيّتي؛ كأنّي المَقودُ و هم القادة، و الموزَعُ و هم الوزعة.(7)

383 - إن كنتم لا محالة متنافسين فتنافسوا في الخصال الرغيبة و خلال المجد.(8)

384 - إنْ كنتم للنجاة طالبين فارفضوا الغفلة و اللهو، و الزموا الاجتهاد و الجدّ.(9)

385 - إن أطعت الطمع أرداك.(10)

386 - إن سمتْ همّتك لإصلاح الناس فابدأ بنفسك؛ فإنّ تعاطيك إصلاح غيرك و أنت فاسدٌ أكبر العيب.(11)

387 - قيل له عليه الصلاة و السلام: إنّ أهل الكوفة لا يصلحهم إلّا السيف، فقال عليه السلام: إن لم يصلحهم إلّا فسادي فلا أصلحهم اللّٰه.(12)

388 - إن جعلت دينك تبعاً لدنياك أهلكت دينك و دنياك و كنت في الآخرة من الخاسرين(13)، و إن جعلت دنياك تبعاً لدينك أحرزت دينك و دنياك و كنت في الآخرة من الفائزين.(14)

[أنا]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الألف بلفظ أنا سبعة كلمات، و هو المورد الحادي عشر منه. من ذلك قوله عليه السلام:

389 - أنا قسيم النار و خازنُ الجنان و صاحبُ الحوض و الأعراف(15)، و ليس منّا أهل البيت إمام


1) . المصدر، 3731.

2) . المصدر، 3731.

3) . المصدر، 3731.

4) . المصدر، 3752.

5) . المصدر، 3731؛ فيه: أخلص بدل أصلح.

6) . المصدر، 3731؛ فيه: اجترى على.

7) . المصدر، 3732.

8) . المصدر، 3738.

9) . المصدر، 3741.

10) . المصدر، 3753.

11) . المصدر، 3749.

12) . المصدر، 3758.

13) . المصدر، 3750.

14) . المصدر، 3751.

15) . المصدر، 3760.

إلّا و هو عارف بأهل ولايته؛ و ذلك لقوله تعالى: «إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ(1)».(2)

390 - أنا مع رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و مع عترتي على الحوض، فليأخذ أحدكم بقولنا، و ليعمل بعملنا.(3)

391 - إنّا لننافس على الحوض، و إنّا لنذود عنه أعداءنا، و نسقي منه أولياءنا، فمن شرب منه شربةً لم يظمأ بعدها أبداً.(4)

392 - أنا يعسوب المؤمنين، و المال يعسوب الفجّار.(5)

393 - أنا وضعت بكلكل العرب و نواجم ربيعةَ و مُضَر.(6)

394 - أنا داعيكم إلى طاعة ربّكم، و مرشدكم إلى فرائض دينكم، و دليلكم إلى ما يُنجيكم.(7)

395 - أنا و أهل بيتي أمانٌ لأهل الأرض كما أنّ النجوم أمان لأهل السماء.(8)

396 - أنا خليفة رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله [فيكم]، و مقيمكم على حدود دينكم، وداعيكم إلى جنّة المأوى.(9)

[إنّي]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الألف بلفظ «إنّي» ثمانية كلمات، و هو المورد الثاني عشر منه. من ذلك قوله عليه السلام:

397 - إنّي لعلى بيّنة من ربّي، و بصيرة من ديني، و يقين من أمري.(10)

398 - إنّي محارب أملي، و منتظر أجلي.(11)

399 - إنّي لعلَى جادّة الحقّ‌، و إنّهم على مزلّة الباطل.(12)

400 - إنّي لعلَى إقامة حجج اللّٰه أُقاوِلُ‌، و على نصرة دينه اُجاهد و اُقاتل.(13)

401 - إنّي كنت إذا سألت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله أعطاني، و إذا سكتُّ عن مسألته ابتدأني.(14)

402 - إنّي لأرفع نفسي أن أنهى الناس عمّا لست أنتهي عنه، أو آمرهم بما لا أسبقهم إليه


1) . الرعد: 7.

2) . المصدر، 3760.

3) . المصدر، 3763.

4) . المصدر، 3763.

5) . المصدر، 3764.

6) . المصدر، 3765.

7) . المصدر، 3769.

8) . المصدر، 3770.

9) . المصدر، 3771.

10) . المصدر، 3772.

11) . المصدر، 3774.

12) . المصدر، 3776.

13) . المصدر، 3777.

14) . المصدر، 3779.

بعملي، أو أرضى عنهم بما لا يرضى ربّي.(1)

403 - إنّي طلّقت الدنيا ثلاثاً لا رجعة لي فيها، و ألقيت حبلها على غاربها.(2)

404 - إنّي إذا استحكمت في الرجل من خصال الخير احتملته لها و اغتفرت له فَقْدَ ما سواها، و لا أغتفر له فَقْدَ عقل و لا عدم دين؛ لأنّ مفارقة الدين مفارقة للأمن، و لا تهنأُ حياة مع مخافةٍ‌، و عدم العقل عدم الحياة، فلا تعاشروا الأموات.(3)

[إنّك]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الألف بلفظ «إنّك» في خطاب المفرد تسعة كلمات، و هو المورد الثالث عشر منه. من ذلك قوله عليه السلام:

405 - إنّك لن تبلغ أملك و لن تعدو أجلك، فاتّق اللّٰه و أجمل في الطلب.(4)

406 - إنّك مدرك قِسمك، و مضمونٌ رزقك، و مستوفٍ ما كُتب لك، فأرح نفسك من شقاء الحرص و مذلّة الطلب، و اتّق اللّٰه، و اخفض في المكتسب.(5)

407 - إنّك لن تدرك ما تحبّ من ربّك إلّا بالصبر عمّا تشتهي.(6)

408 - إنّك إن أنصفت من نفسك أزلفك اللّٰه.(7)

409 - إنّك إن اجتنبت السيّئات نِلت رفيع الدرجات.(8)

410 - إنّك مخلوقٌ للآخرة فاعمل لها، و لست مخلوقاً للدنيا فازهد فيها و أعرِض عنها.(9)

411 - إنّك لن يغني عنك [بعد الموت] إلّا صالح عمل قدّمته، فتزوّدْ من صالح العمل.(10)

412 - إنّك إن عملت للآخرة فاز قِدحك(11)، و إن عملت للدنيا خسِرت صفقتك.(12)

413 - إنّك لن تحمل إلى الآخرة عملاً أنفع لك من الصبر و الرضا و الخوف و الرجاء.(13)


1) . المصدر، 3780.

2) . المصدر، 3782.

3) . المصدر، 3785.

4) . المصدر، 3788.

5) . المصدر، 3789.

6) . المصدر، 3794.

7) . المصدر، 3803.

8) . المصدر، 3804.

9) . المصدر، 3810 و 3811؛ مع اختلاف.

10) . المصدر، 3815.

11) . المصدر، 3816.

12) . المصدر، 3817.

13) . المصدر، 3819.

[إنّكم]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الألف في خطاب الجمع بلفظ «إنّكم» أربعة عشر كلمة، و هو المورد الرابع عشر، و من ذلك قوله عليه السلام:

414 - إنّكم هدف النوائب، و ذرية(1)الأسقام.(2)

415 - إنّكم مدينون بما قدّمتم، و مرتهنون بما أسلفتم.(3)

416 - إنّكم إلى إنفاق ما كسبتم أحوج منكم إلى اكتساب ما تجمعون.(4)

417 - إنّكم إلى اكتساب صالح الأعمال أحوج منكم إلى اكتساب الأموال.(5)

418 - إنّكم إلى عمارة دار البقاء أحوج منكم إلى عمارة دار الفناء.(6)

419 - إنّكم إلى جزاء ما أعطيتم أشدّ حاجةً من السائل إلى ما أخذ منكم.(7)

420 - إنّكم إلى اكتساب الأدب أحوج منكم إلى اكتساب الفضّة و الذهب.(8)

421 - إنّكم إلى العمل بما تعلمون أحوج منكم إلى تعلّم ما لم تكونوا تعلمون.(9)

422 - إنّكم مؤاخَذون بأقوالكم فلا تقولوا إلّا خيراً، و مجازون بأعمالكم فلا تفعلوا إلّا برّاً.(10)

423 - إنّكم إن صبرتم على البلاء، و شكرتم في الرخاء، و رضيتم بالقضاء، كان لكم من اللّٰه الرضاء.(11)

424 - إنّكم إن رجوتم اللّٰه بلغتم آمالكم، و إن رجوتم غير اللّٰه خابت أمانيكم و آمالكم.(12)

425 - إنّكم ستعرَضون على سبّي و البراءة منّي فسبّوني، و إيّاكم و البراءة منّي.(13)

426 - إنّكم إن أطعتم سَورة الغضب أوردتْكم نهاية العطب.(14)

427 - إنّكم في زمانٍ القائل [فيه بالحق قليلٌ‌، و اللسان فيه عن الصدق كليلٌ‌، و اللازم فيه]


1) . في المصدر: دَريئة (حلقة لتعلّم الطعن).

2) . المصدر، 3823.

3) . المصدر، 3824.

4) . المصدر، 3827.

5) . المصدر، 3829.

6) . المصدر، 3832.

7) . المصدر، 3833.

8) . المصدر، 3835.

9) . المصدر، 3826.

10) . المصدر، 3837.

11) . المصدر، 3845.

12) . المصدر، 3854.

13) . المصدر، 3858.

14) . المصدر، 3855.

للحقّ ذليلٌ‌، أهله معتكفون على العصيان، مصطلحون على الإدهان، فَتاهم غارمٌ‌(1)، و شيخهم آثم، و عاملهم منافق، و قاريهم مارق، و لا يعظِّم صغيرهم كبيرهم، و لا يعُول غنيّهم فقيرهم.(2)

[إنّما]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الألف بلفظ «إنّما» اثنان و عشرون كلمة، و هو المورد الخامس عشر منه. من ذلك قوله عليه السلام:

428 - إنّما الحلمُ كظم الغيظ و ملك النفس.(3)

429 - إنّما الحزم طاعة اللّٰه و معصية النفس.(4)

430 - إنّما الورَع التطهّر عن المعاصي.(5)

431 - إنّما المَجد أن تعطي في الغُرم، و تعفو عن الجُرم.(6)

432 - إنّما العاقل من وعظته التجارب، و الجاهل من استعبدته المطالب.(7)

433 - إنّما سادة أهل الدنيا و الآخرة الجُوّاد.(8)

434 - إنّما يحبّك من لا يتملّقك، و يثني عليك من لا يُسمعك.(9)

435 - إنّما سُمّي العدوّ عدوّاً لأنّه يعدو عليك، فمن داهنك في معايبك فهو العدوّ العادي عليك.(10)

436 - إنّما سُمّي الصديق صديقاً لأنّه يصدقك في نفسك و معايبك، فمن فعل ذلك فاستنم إليه؛ فإنّه الصديق.(11)


1) . في المصدر عارمٌ بدل غارم.

2) . المصدر، 3857.

3) . المصدر، 3859.

4) . المصدر، 3860.

5) . المصدر، 3871.

6) . المصدر، 3886.

7) . المصدر، 3863.

8) . المصدر، 3869.

9) . المصدر، 3875.

10) . المصدر، 3876.

11) . المصدر، 3877.

437 - إنّما سمّي الرفيق رفيقاً لأنّه يرفقك على صلاح دينك، فمن أعانك على صلاح دينك فهو الرفيق.(1)

438 - إنّما الكرم بذل السخاء و إسعافُ الطالب.(2)

439 - إنّما البصير من سمع ففكَّر، و نظر فأبصر، و انتفع بالعِبر.(3)

440 - إنّما زهَّد الناسَ في طلب العلم كثرةُ ما يرون من قلّة مَن عمل بما علم.(4)

441 - إنّما الحليم مَن إذا اُوذي صبر، و إذا ظُلم غفر.(5)

442 - إنّما الدنيا دار ممرّ، و الآخرة دار مستقرّ، فخذوا من ممرّكم لمستقرّكم، و لا تهتكوا أستاركم عند من يعلم أسراركم.(6)

443 - إنّما المرء في الدنيا غرض تنتصله المنايا، و نهبٌ تبادره المصائب و الحوادث.(7)

444 - إنّما السعيد من خاف [العقاب] فآمن، و رجا الثواب فأحسن، و اشتاق إلى الجنّة فأدلج.(8)

445 - إنّما حُضّ بالمشاورة لأنّ رأي المشير صِرفٌ‌، و رأى المستشير مشوب بالهوى.(9)

446 - إنّما سمّيت الشبهة شبهةً لأنّها تشبه الحقّ‌، فأمّا أولياء اللّٰه فضياؤهم فيها اليقين و دليلهم سمت الهدى، و أمّا أعداء اللّٰه فدعاهم إليها الضلال و دليلهم العمى.(10)

447 - إنّما العالم مَن دعاه علمه إلى الورع و التقى، و الزهد عن عالم الفناء، و التولّهِ بجنّة المأوى.(11)

448 - إنّما الأئمّة قُوّام اللّٰه على خلقه و عرفاؤه على عباده. لا يَدخل الجنّة إلّا من عرفهم و عرفوه، و لا يدخل النار إلّا من أنكرهم و أنكروه.(12)

449 - إنّما سَراة الناس أُولو الأحلام الرغيبة و الهمم الشريفة و ذووا النبل.(13)


1) . المصدر، 3878.

2) . المصدر، 3889؛ و فيه الرغائب بدل السخاء.

3) . المصدر، 3891.

4) . المصدر، 3895.

5) . المصدر، 3892.

6) . المصدر، 3898.

7) . المصدر، 3903.

8) . المصدر، 3906.

9) . المصدر، 3908.

10) . المصدر، 3909.

11) . المصدر، 3910.

12) . المصدر، 3911.

13) . المصدر، 3914.

[آفة]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الألف بلفظ «آفة» ستّة عشر كلمة، و هو المورد السادس عشر منه. من ذلك قوله عليه السلام:

450 - آفة الإيمان الشرك(1)، و آفة اليقين الشكّ‌.(2)

451 - آفة النعم الكفران(3)، و آفة الطاعة العصيان.(4)

452 - آفة الخير قرين السوء(5)، و آفة الاقتدار البغي و العتوّ.(6)

453 - آفة الشرف الكبر(7)، و آفة الذكاء المكر.(8)

454 - آفة السخاء المنّ‌(9)، و آفة الدين سوء الظنّ‌.(10)

455 - آفة الكلام الإطالة(11)، و آفة العمل البطالة.(12)

456 - آفة العقل الهوى(13)، و آفة النفس الوله بالدنيا.(14)

457 - آفة الملوك سوء السيرة(15)، و آفة الوزراء خبث السريرة.(16)

458 - آفة القضاة الطمع(17)، و آفة العدول قلّة الورع.(18)

459 - آفة الشجاع إضاعة الحزم(19)، و آفة القويّ استضعاف الخصم.(20)

460 - آفة الهيبة المزاح(21)، و آفة الطلب عدم النجاح.(22)

461 - آفة الملك ضعف الحماية(23)، و آفة العهود قلّة الرعاية.(24)


1) . المصدر، 3915.

2) . المصدر، 3916.

3) . المصدر، 3917.

4) . المصدر، 3918.

5) . المصدر، 3971.

6) . المصدر، 3972.

7) . المصدر، 3919.

8) . المصدر، 3920.

9) . المصدر، 3923.

10) . المصدر، 3924.

11) . المصدر، 3966.

12) . المصدر، 3967.

13) . المصدر، 3925.

14) . المصدر، 3926.

15) . المصدر، 3928.

16) . المصدر، 3929.

17) . المصدر، 3936.

18) . المصدر، 3937.

19) . المصدر، 3938.

20) . المصدر، 3939.

21) . المصدر، 3943.

22) . المصدر، 3944.

23) . المصدر، 3945.

24) . المصدر، 3946.

462 - آفة العامّة العالم الفاجر(1)، و آفة العدل الظالم القادر.(2)

463 - آفة العمران جور السلطان(3)، و آفة القدرة منع الإحسان.(4)

464 - آفة الأمانة الخيانة(5)، و آفة الفقهاء عدم الصيانة.(6)

465 - آفة الجود التبذير(7)، و آفة المعاش سوء التدبير.(8)

[إذا]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الألف بلفظة «إذا» أربعة و خمسون كلمة، و هو المورد السابع عشر منه. من ذلك قوله عليه الصلاة و السلام:

466 - إذا صنعت معروفاً فاستره(9)، و إذا صنع إليك معروف فانشره.(10)

467 - إذا وعدت فأنجز(11)، و إذا أعطيت فأوجز.(12)

468 - إذا عزمت فاستشر(13)، و إذا أمضيت فاستخر.(14)

469 - إذا جنيت فاعتذر(15)، و إذا جني عليك فاغفر.(16)

470 - إذا اُعطيت فاشكر(17)، و إذا ابتُليت فاصبر.(18)

471 - إذا رُزقت فأوسع(19)، و إذا حرمت فاقنع(20)، و إذا طعمت فاشبع.(21)

472 - إذا تأكّدَت الإخاء سمُج الثناء.(22)


1) . المصدر، 3952.

2) . المصدر، 3953.

3) . المصدر، 3954.

4) . المصدر، 3955.

5) . المصدر، 3962.

6) . المصدر، 3963.

7) . المصدر، 3964.

8) . المصدر، 3965.

9) . المصدر، 3981.

10) . المصدر، 3982.

11) . المصدر، 3985.

12) . المصدر، 3986.

13) . المصدر، 3987.

14) . المصدر، 3988.

15) . المصدر، 3992.

16) . المصدر، 3993.

17) . المصدر، 3975.

18) . المصدر، 3976.

19) . المصدر، 4002.

20) . المصدر، 4003.

21) . المصدر، 4004؛ و فيه أطعمت بدل طمعت.

22) . المصدر، 4005.

473 - إذا آخيت فأكرم الإخاء.(1)

474 - إذا تغيّرتْ نيّة السلطان فسد الزمان.(2)

475 - إذا عقدتم على عزائم خير فامضوها.(3)

476 - إذا غلبتْ عليكم أهواؤكم أوردتكم موارد الهلكة.(4)

477 - إذا فسدَتِ النيَّة وقعَتِ البليّة.(5)

478 - إذا حضرت المنيّة افتضحت الاُمنيّة.(6)

479 - إذا خِفتَ الخالق فررتَ إليه(7)، و إذا خفت المخلوق فررت منه.(8)

480 - إذا قلّت الطاعات كثرت السيّئات.(9)

481 - إذا فسد الزمان ساد اللئام.(10)

482 - إذا ظهرت الجنايات ارتفعت البركات.(11)

483 - إذا ملك الأراذل هلك الأفاضل.(12)

484 - إذا رأيت اللّٰه سبحانه يؤنسك بخلقه و يوحشك عن ذكره فقد أبغضك.(13)

485 - (إذا رأيت اللّٰه سبحانه يتابع عليك البلاء فقد أيقظك)(14).

إذا رأيت اللّٰه سبحانه يتابع عليك النعم مع المعاصي فهو استدراج لك.(15)

486 - إذا لم يكن ما تريد فأرد ما يكون.(16)

487 - إذا قصرت يدك عن المكافأة فأطل لسانك بالشكر.(17)

488 - إذا رأيت مظلوماً فأعنه على الظالم.(18)


1) . المصدر، 4006.

2) . المصدر، 4009.

3) . المصدر، 4016.

4) . المصدر، 4020.

5) . المصدر، 4021.

6) . المصدر، 4022.

7) . المصدر، 4027.

8) . المصدر، 4028.

9) . المصدر، 4029.

10) . المصدر، 4036.

11) . المصدر، 4030.

12) . المصدر، 4033.

13) . المصدر، 4040.

14) . المصدر، 4046.

15) . المصدر، 4047.

16) . المصدر، 4058.

17) . المصدر، 3064.

18) . المصدر، 4068.

489 - إذا أخذتَ نفسك بطاعة اللّٰه أكرمتها، و إن ابتذلتها في معاصيه أهنتها.(1)

490 - إذا وثقت بمودّة أخيك فلا تبال متى لقيته و لقيك.(2)

491 - إذا حلُمتَ عن السفيه غَمَّمتَه فَزِده غمّاً بحلمك عنه.(3)

492 - إذا أمضيت أمراً فامضه بعد الرَّويّة و مراجعة المشورة إلى أهله، و لا تؤخّر عمل يومٍ إلى غدٍ، و امض لكُلّ يوم عمله.(4)

493 - إذا نفذ حكمك في نفسك تداعت أنفس الناس إلى عدلك.(5)

494 - إذا رأيت خُلقاً سيّئاً فتجنّب من نفسك أمثاله.(6)

495 - إذا خفت صعوبة أمرٍ فاصعب له يذلّ لك، و خادع الزمان عن أحداثه يهن عليك.(7)

496 - إذا أخذتْك القدرة على ظلم الناس فاذكر قُدرة اللّٰه سبحانه على عقوبتك، و ذهابَ ما آتيت إليهم عنهم و بقاءَه عليك.(8)

497 - إذا أراد اللّٰه بعبد شرّاً حبّب إليه المال، و بسط منه الآمال.(9)

498 - إذا أراد اللّٰه تعالى صلاح عبد ألهمه الاقتصاد(10)و قلّة الكلام و قلّة الطعام و قلّة المنام.(11)

499 - إذا بُني الملك على قواعد العدل و دُعم بدعائم العقل، نصر اللّٰه مُواليه و خذل مُعاديه.(12)

500 - إذا أراد اللّٰه سبحانه إزالة نعمة عن عبدٍ كان أوّل ما تغيّر عنه عقله، و أشدّ شيء عليه فقده.(13)

501 - إذا أقبلَت الدنيا على عبدٍ كسته محاسن غيره، و إذا أدبرت عنه سلبته محاسنه.(14)

502 - إذا خفت أمراً فقعْ فيه؛ فإنَّ شدّة توقّيه أشدّ من الوقوع فيه.(15)

503 - إذا زادك السلطان تقرّباً فزده إجلالاً.(16)


1) . المصدر، 4085.

2) . المصدر، 4087.

3) . المصدر، 4088.

4) . المصدر، 4094.

5) . المصدر، 4095.

6) . المصدر، 4098؛ مع اختلاف.

7) . المصدر، 4108.

8) . المصدر، 4109؛ فيه حَدَتك بدل أخذتك.

9) . المصدر، 4111.

10) . «الاقتصاد و» ليس في المصدر و «ب».

11) . المصدر، 4117.

12) . المصدر، 4118.

13) . المصدر، 4125.

14) . المصدر، 4126.

15) . المصدر، 4128؛ فيه هبت بدل خفت.

16) . المصدر، 4129؛ فيه تقريباً بدل تقرّباً.

504 - إذا قدَّمت مالك لآخرتك، و استخلفت اللّٰه على ما خلَّفتَه من بعدك، سعِدتَ بما قدّمت، و أحسن اللّٰه لك الخلافة على من خلّفت.(1)

505 - إذا مُلئ البطن من المباح عمي القلب عن الصلاح.(2)

506 - إذا أراد اللّٰه بعبدٍ خيراً ألهمه الاقتصاد و حسن التدبير، و جنّبه سوء التدبير و الإسراف.(3)

507 - إذا أتتك المحن فاقعد لها؛ فإنّ قيامك فيها زيادة لها.(4)

508 - إذا أحسنت القول فأحسن العمل؛ لتجمع بذلك مزيّة اللسان و فضيلة الإحسان.(5)

509 - إذا رأيتم الخير فسارعتم إليه، و رأيتم الشرّ فتباعدتم عنه، و كنتم بالطاعة عاملين، و في المكارم متنافسين، كنتم محسنين فائزين.(6)

510 - إذا وجدت من أهل الفاقة من يحمل لك زادك إلى يوم القيامة فيوفيك به غداً حيث تحتاج إليه فاغتنمه و حمّله إيّاه، و أكثر من تزويده و أنت قادرٌ عليه، فلعلَّك أن تطْلبَه فلا تجده.(7)

511 - إذا أنكرت من عقلك شيئاً فاقتد برأي عاقلٍ يزيل ما أنكرته.(8)

512 - إذا كرم أصل الرجل كرم مغيبه و محضره.(9)

513 - إذا لم ينتفع الكرامة فالإهانة أحزم، و إذا لم ينجع السوط فالسيف أحسم.(10)

514 - إذا كنت جاهلاً فتعلَّم، و إذا سُئلت عمّا لا تعلم فقل: اللّٰه و رسوله أعلم.(11)

515 - إذا كتبت [كتاباً] فأعد فيه النظر قبل ختمه فإنّما تختم على عقلك.(12)

516 - إذا زاد عجبك بما أنت فيه من سلطانك فحدثتْ لك أُبّهةٌ أو مخيّلةٌ‌، فانظر إلى عظيم ملك اللّٰه و قدرته ممّا لا تقدر عليه من نفسك؛ فإنّ ذلك يلين من جَماحك، و يكفّ من غَربك، و يفيء إليك ما عزب عنك من عقلك.(13)


1) . المصدر، 4136.

2) . المصدر، 4139.

3) . المصدر، 4138.

4) . المصدر، 4144.

5) . المصدر، 4145.

6) . المصدر، 4154؛ فيه بالطاعات بدل بالطاعة.

7) . المصدر، 4155.

8) . المصدر، 4156.

9) . المصدر، 4163.

10) . المصدر، 4164.

11) . المصدر، 4165.

12) . المصدر، 4167.

13) . المصدر، 4168؛ فيه عِظَم بدل عظيم.

517 - إذا رغبت في صلاح نفسك فعليك بالاقتصاد و القنوع و التعلّل.(1)

518 - إذا زاد علم الرجل زاد أدبه، و تضاعفت خشيته لربّه.(2)

519 - إذا كانت محاسن الرجل أكثر من مساويه فذلك الكامل، و إن كان متساوي المحاسن و المساوئ فذلك المتماسك، و إن زادت مساويه على محاسنه فهو الهالك.(3)

[حرف الباء]

حرف الباء - الباء الزائدة]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الباء باختلاف موارد استعمالها أربعة و ستّون كلمة؛ منها بالباء الزائدة، و هي سبعة و عشرون كلمة، و هو المورد الأوّل منه.

من ذلك قوله عليه السلام:

520 - بالإفضال يعظُم الأقدار(4)، و بالصمت يكثر الوقار.(5)

521 - بالحلم يكثر الأنصار(6)، و بالهدى يكثر الاستبصار.(7)

522 - بحسن العشرة تدوم المودّة(8)، و بالرفق تتمّ المروّة.(9)

523 - بالإيمان يُستدلّ على الصالحات(10)، و بالعدل تتضاعف البركات.(11)

524 - بالعدل تصلح الرعيّة(12)، و بالفكر تصلح الرويّة.(13)

525 - بالتأنّي تسهل المطالب(14)، و بالصبر تدرك الرغائب.(15)

526 - بالظلم تزول النعم(16)، و بالبغي تجلب النقم.(17)

527 - بالعلم يستقيم المعْوجّ‌(18)، و بالحقّ يَستظهر المحتجّ‌.(19)


1) . المصدر، 4172.

2) . المصدر، 4175.

3) . المصدر، 4175.

4) . المصدر، 4181.

5) . المصدر، 4182.

6) . المصدر، 4185.

7) . المصدر، 4186.

8) . المصدر، 4200.

9) . المصدر، 4201.

10) . المصدر، 4210.

11) . المصدر، 4211.

12) . المصدر، 4215.

13) . المصدر، 4216.

14) . المصدر، 4226.

15) . المصدر، 4227.

16) . المصدر، 4230.

17) . المصدر، 4231.

18) . المصدر، 4234.

19) . المصدر، 4235.

528 - بالدعاء يُستدفع البلاء(1)، و بحسن الأفعال يَحسن الثناء.(2)

529 - بالغناء(3)تختم الدنيا(4)، و بالحرص يكون العناء.(5)

530 - بركوب الأهوال تكتسب الأموال(6)، و بالصدق تتزيّن الأقوال.(7)

531 - بلين الجانب تأنس النفوس(8)، و بالإقبال تطرد النحوس.(9)

532 - بعدل المنطق تجب الجلالة(10)، و بالعدول عن الحقّ تكون الضلالة.(11)

533 - بصحّة المزاج يوجد لذّة الطعم(12)، و بإصابة الرأي يقوى الحزم.(13)

534 - بقدر الهمم تكون الهموم(14)، و بمقدار الفتنة يتضاعف الحزن و الغموم.(15)

535 - بحسن الأخلاق تدرّ الأرزاق(16)، و بحسن الصحبة يكثر الرفاق(17).

بالإحسان يُملك القلوب(18)، و بالسخاء يستر العيوب.(19)

536 - بخفض الجناح تنتظم الاُمور(20)، و بالفجاح ينتقص السرور.(21)

537 - بالطاعة تزلف الجنّة للمتّقين(22)، و بالمعصية ترصد النار للغاوين.(23)

538 - بإغاثة الملهوف يكون لك من عذاب اللّٰه حصن.(24)

539 - بعقل الرسول يستدلّ على عقل المرسل.(25)

540 - بالعقل صلاح كلّ أمر(26)، و بالجهل يستثار كلّ شرٍّ.(27)


1) . المصدر، 4240.

2) . المصدر، 4241.

3) . في المصدر: بالفناء.

4) . المصدر، 4248.

5) . المصدر، 4249.

6) . المصدر، 4256.

7) . المصدر، 4257.

8) . المصدر، 4261.

9) . المصدر، 4262.

10) . المصدر، 4265.

11) . المصدر، 4266.

12) . المصدر، 4289.

13) . المصدر، 4290.

14) . المصدر، 4277.

15) . المصدر، 4278.

16) . المصدر، 4281.

17) . المصدر، 4282.

18) . المصدر، 4298.

19) . المصدر، 4299.

20) . المصدر، 4302.

21) . المصدر، 4303؛ فيه: بالفجائع يتنغَّص؛ و في ب: بالفجاج ينتقض.

22) . المصدر، 4304.

23) . المصدر، 4305؛ فيه تؤصد بدل ترصد.

24) . المصدر، 4311.

25) . المصدر، 4312.

26) . المصدر، 4320.

27) . المصدر، 4321.

541 - بالفكر ينجلي غياهب الاُمور(1)، و بالإيمان يرتقى إلى ذروة السعادة و نهاية الحُبور.(2)

542 - بالرفق تدرك المقاصد(3)، و بالبذل تدرك(4)المحامد.(5)

543 - بتكرار الفكر تسلم العواقب(6)، و بحسن النيّات تنجح المطالب.(7)

544 - بالاستبصار يحصل الاعتبار(8)، و بلزوم الحقّ يوجد(9)الاستظهار.(10)

545 - بالبكاء من خشية اللّٰه تمحص الذنوب(11)، و بالرضاء عن النفس تظهر السوآت و العيوب.(12)

546 - ببلوغ الآمال يهون ركوب الأهوال(13)، و بالأطماع تذلُّ رقاب الرجال.(14)

[بادر - بادروا]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الباء بلفظ «بادر» و «بادروا» ثماني كلمات، و هو المورد الثاني منه. من ذلك قوله عليه السلام:

547 - بادر الفرصة قبل أن يكون غصّة(15)، و بادر البرّ؛ فإنّ أعمال البرّ فرصة.(16)

548 - بادروا قبل قدوم الغائب المنتظَر.(17)

549 - بادروا قبل أخذ [ة] العزيز المقتدر.(18)

550 - بادروا و الأبدان صحيحة، و الألسن مطلقة، و التوبة مسموعة، و الأعمال مقبولة.(19)

551 - بادروا آجالكم بأعمالكم، و ابتاعوا ما يبقى لكم بما يزول عنكم.(20)


1) . المصدر، 4322.

2) . المصدر، 4323.

3) . المصدر، 4337.

4) . في المصدر: تكثر.

5) . المصدر، 4338.

6) . المصدر، 4348.

7) . المصدر، 4349.

8) . المصدر، 4351.

9) . في المصدر: يحصل.

10) . المصدر، 4352.

11) . المصدر، 4355.

12) . المصدر، 4356.

13) . المصدر، 4358.

14) . المصدر، 4359.

15) . المصدر، 4362.

16) . المصدر، 4363.

17) . المصدر، 4368.

18) . المصدر، 4369.

19) . المصدر، 4373.

20) . المصدر، 4374.

552 - بادروا الموت و غمراته، و مهّدوا له قبل حلوله، و أعدّوا له قبل نزوله.(1)

553 - بادروا أعمالكم، و سابقوا آجالكم؛ فإنّكم مدينون بما أسلفتم، و مجازَون بما قدَّمتم، و مطالَبون بما خلَّفتم.(2)

554 - بادر شبابك قبل هرمك، و صحّتك قبل سقمك، و غناك قبل فقرك، و حياتك قبل موتك.(3)

[بِئسَ‌]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الباء بالباء الثابتة بلفظ «بئس» تسعة كلمات، و هو المورد الثالث منه. من ذلك قوله صلوات اللّٰه و سلامه عليه:

555 - بئس الرفيق الحرص(4)، و بئس الاختيار الرضا بالنقص.(5)

556 - بئس الطعام الحرام(6)، و بئس القوت أكل مال الأيتام.(7)

557 - بئس القرين العدوّ(8)، و بئس الجار جار السَّوء.(9)

558 - بئس الرجل من باع دينه بدنيا غيره(10)، بئس المنطق الكذب.(11)

559 - بئس الزاد إلى المعاد العدوان على العباد.(12)

560 - بئس الغريم النوم؛ يُفني قليل العمر، و يفوّت كثير الأجر.(13)

561 - بئس السعي التفرقة بين الأليفين.(14)

562 - بئس القلادة قلادة الدَّين.(15)


1) . المصدر، 4376.

2) . المصدر، 4378.

3) . المصدر، 4381 و 4382.

4) . المصدر، 4385.

5) . المصدر، 4386.

6) . المصدر، 4389.

7) . المصدر، 4390.

8) . المصدر، 4398.

9) . المصدر، 4399.

10) . المصدر، 4403.

11) . المصدر، 4410.

12) . المصدر، 4415.

13) . المصدر، 4416.

14) . المصدر، 4412.

15) . المصدر، 4413.

[حرف الباء باللفظ المطلق]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الباء الثابتة باللفظ المطلق عشرون كلمة، و هو المورد الرابع منه. من ذلك قوله عليه السلام:

563 - برّ الوالدين أكبر فريضة.(1)

564 - بُعد المرء عن الدنيّة فُتوّةٌ‌.(2)

565 - بركة المال في الصدقة.(3)

566 - برّ الرجل ذوي رحمه صدقة.(4)

567 - بيان الرجل ينبئ عن قوّة جَنانه.(5)

568 - باكروا فالبركة في المباكرة.(6)

569 - بذل اليد بالعطيّة أجمل منقبةٍ و أفضل سجيّة.(7)

570 - باكر الطاعة تسعَد(8)، و بادر الخير ترشُد.(9)

571 - بكاء العينين من خشية اللّٰه تمحّص الذنوب.(10)

572 - بذل ماء الوجه في الطلب أعظم من قدر الحاجة و إن عظمت و اُنجح فيها الطلب.(11)

573 - بذل التحيّة من حسن الأخلاق و السجيّة.(12)

574 - بذل الوجه إلى اللئام الموت الأكبر.(13)

575 - بشِّرْ نفسك إذا صبرت بالنُّجح و الظفر.(14)

576 - بَرّوا آباءكم يبَرّكم أبناؤكم.(15)


1) . المصدر، 4423.

2) . المصدر، 4425.

3) . المصدر، 4426.

4) . المصدر، 4427.

5) . المصدر، 4429.

6) . المصدر، 4441.

7) . المصدر، 4445.

8) . المصدر، 4430.

9) . المصدر، 4431.

10) . المصدر، 4432؛ فيه: بكاء العبد.

11) . المصدر، 4442.

12) . المصدر، 4444.

13) . المصدر، 4446.

14) . المصدر، 4447.

15) . المصدر، 4448.

577 - بِشرك أوّل برّك، و وعدك أوّل عطائك.(1)

578 - بقاؤكم إلى فناءٍ‌، و فناؤكم إلى بقاءٍ‌.(2)

579 - بنا اهتديتم الظلماء، و تسنّمتم العلياء.(3)

580 - بسط اليد بالعطاء يجزل الأجر و يضاعف الجزاء.(4)

581 - بِشر المؤمن في وجهه، و حزنه في قلبه، فهو أوسع شيء صدراً، و أذلّ شيء نفساً، يكره الرفعة، و يشنأ السمعة، طويل غمّه، بعيد همّه، كثير صمته، مشغول وقته، شكورٌ صبورٌ، معمور بفكرته، ضنين بخلّته، سهل الخليقة، ليّن العريكة، نفسه أصلب من الصلد، و هو أذلّ من العبد.(5)

582 - و قال عليه السلام في وصف رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم في الحرف المذكور: بلَّغ عن ربّه مُعذِراً، و نصح لاُمَّته مُنذِراً، و دعا إلى الجنّة مبشِّراً.(6)

[

حرف التاء]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف التاء ستّة و عشرون كلمة في مورد واحد؛ من ذلك قوله عليه الصلاة و السلام:

583 - تاجر اللّٰه تربح(7)، و توسّل بالطاعة تنجح.(8)

584 - تعجيل المعروف ملاك المعروف(9)، و تضييع المعروف وضعُهُ في غير عَروفٍ‌.(10)

585 - تاج الملك العدل.(11)

586 - تهوين الذنب أعظم من ركوبه.(12)

587 - تلويح زلّة العاقل له أمضّ عتابه(13)، و ترك جواب السفيه أبلغ جوابه.(14)


1) . المصدر، 4452.

2) . المصدر، 4454.

3) . المصدر، 4458.

4) . المصدر، 4456.

5) . المصدر، 4460.

6) . المصدر، 4457.

7) . المصدر، 4461.

8) . المصدر، 4462.

9) . المصدر، 4469.

10) . المصدر، 4470.

11) . المصدر، 4473.

12) . المصدر، 4490.

13) . المصدر، 4497.

14) . المصدر، 4498.

588 - توقّوا المعاصي، و احبِسُوا أنفسكم عنها؛ فإنّ الشقيّ من أطلق فيها عنانه.(1)

589 - تحبّبْ إلى الناس بالزهد فيما في أيديهم [تفز بالمحبّة منهم].(2)

590 - [تحلّ باليأس ممّا في أيدي الناس] تَسلمْ من غوائلهم، و تُحرز المودّة منهم.(3)

591 - تأميل الناس نوالك خيرٌ من خوفهم نكالك.(4)

592 - تُعرَف حماقة الرجل بالأشر في النعمة و كثرة الذلّ في المحنة.(5)

593 - تَذلُّ الاُمور للتقادير حتّى يكون الحتف في التدبير.(6)

594 - تكاد ضمائر القلوب تطَّلع على سرائر العيوب.(7)

595 - ترك الذنب شديد، و أشدّ منه ترك الجنّة.(8)

596 - تولّي الأراذل و الأحداث الدول دليل انجلائها(9)و إدبارها.(10)

597 - تجاوَز مع القدرة، و أحسن مع الدولة، تكمل لك السيادة.(11)

598 - تعلّموا العلم تُعرفوا به، و اعملوا به تكونوا من أهله.(12)

599 - تجرَّعِ الغُصص؛ فإنّي لم أرَ جُرعة أحلى منها عاقبةً و لا ألذّ مَغَبَّةً‌.(13)

600 - تُبنى الاُخوّة على التناصُح في اللّٰه، و التباذل في اللّٰه، و التعاون على طاعة اللّٰه، و التناهي عن معاصي اللّٰه، و التناصر في اللّٰه، و الإخلاص للّٰه.(14)

601 - تخليص النيّة من الفساد أشدّ على العاملين من طول الاجتهاد.(15)

602 - تَوَقّوا البرد في آخره، و تلقّوه في أوّله؛ فإنّه يَفعل في الأبدان ما يفعل في الأغصان: آخره يُحرق، و أوّله يورق.(16)

603 - توقَّ سخط من لا ينجيك إلّا طاعته، و لا يُرديك إلّا معصيته، و لا يسعك إلّا رحمته؛


1) . المصدر، 4499.

2) . المصدر، 4506.

3) . المصدر، 4507.

4) . المصدر، 4510.

5) . المصدر، 4520.

6) . المصدر، 4517.

7) . المصدر، 4486.

8) . المصدر، 4521.

9) . في المصدر: انحلالها.

10) . المصدر، 4523.

11) . المصدر، 4528.

12) . المصدر، 4529.

13) . المصدر، 4531.

14) . المصدر، 4532.

15) . المصدر، 4533.

16) . المصدر، 4551.

و التجئ إليه، و توكّل عليه.(1)

604 - تخيّر لنفسك من كلّ خُلقٍ أحسنه؛ فإنّه عادة.(2)

605 - و تجنّب من كلّ خُلق أسوأه، و جاهد نفسك على تجنّبه؛ فإنّ الشرّ لجاجة.(3)

606 - تجاوزْ عن الزلل، و أقلّ العثرات، ترفع لك الدرجات.(4)

607 - تدارك في آخر عمرك ما أضعته في أوّله تسعد في منقلبك.(5)

608 - تعجيل البرّ زيادة في البرّ(6)، و تأخير الشرّ إفادة خيرٍ.(7)

609 - تتبُّعُ العورات من أعظم السيّئات.(8)

610 - تواضُع الشريف يدعو إلى كرامته(9)، و تكبُّر الدنيّ يؤول إلى إهانته.(10)

[حرف الثاء]

حرف الثاء - ثمرة]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الثاء باختلاف موارد استعماله ستّة و أربعون كلمة؛ منها بلفظ «ثمرة»، و هي ستّة عشر كلمة، و هو المورد الأوّل منه. من ذلك قوله عليه الصلاة و السلام:

611 - ثمرة العقل الاستقامة(11)، و ثمرة الحزم السلامة.(12)

612 - ثمرة العفّة الصيانة(13)، و ثمرة الدين الأمانة.(14)

613 - ثمرة اللجاج العَطَب(15)، و ثمرة العجز فوت الطلب.(16)

614 - ثمرة المقتنيات الحزن(17)، و ثمرة الخوف الأمن.(18)


1) . المصدر، 4554.

2) . المصدر، 4564.

3) . المصدر، 4565.

4) . المصدر، 4566.

5) . المصدر، 4572.

6) . المصدر، 4568.

7) . المصدر، 4569.

8) . المصدر، 4580.

9) . المصدر، 4582.

10) . المصدر، 4583.

11) . المصدر، 4589.

12) . المصدر، 4590.

13) . المصدر، 4593.

14) . المصدر، 4594.

15) . المصدر، 4596.

16) . المصدر، 4595.

17) . المصدر، 4592.

18) . المصدر، 4591.

615 - ثمرة العلم العبادة(1)، و ثمرة اليقين الزهادة.(2)

616 - ثمرة التفريط ملامة(3)، و ثمرة الفوت ندامة.(4)

617 - ثمرة الوله بالدنيا عظيم المحنة.(5)

618 - ثمرة التوبة استدراك فوارط النفس.(6)

619 - ثمرة التجربة حسن الاختبار.(7)

620 - ثمرة الاُنس باللّٰه الاستيحاش من الناس.(8)

621 - ثمرة الحسد شقاء الدنيا و الآخرة.(9)

622 - ثمرة الاُخوّة حفظ الغيب و إهداء العيب.(10)

623 - ثمرة الدين قوّة اليقين(11)، و ثمرة الورع صلاح النفس و الدين.(12)

624 - ثمرة الطمع ذُلُّ الدنيا و شقاء الآخرة.(13)

625 - ثمرة الكذب المهانة [في الدنيا] و العذاب في الآخرة.(14)

626 - ثمرة المعرفة العُزوف عن دار الفناء(15)، و ثمرة الإيمان الرغبة في دار البقاء.(16)

[ثلاث - ثلاثة]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الثاء بلفظ ثلاث و ثلاثة، سبع عشر كلمة، و هو المورد الثاني منه. من ذلك قوله عليه الصلاة و السلام:

627 - ثلاث من كُنّ فيه كمل إيمانه: العقل و العلم و الحلم.(17)


1) . المصدر، 4600.

2) . المصدر، 4601.

3) . المصدر، 4604.

4) . المصدر، 4605.

5) . المصدر، 4611.

6) . المصدر، 4657.

7) . المصدر، 4617.

8) . المصدر، 4628.

9) . المصدر، 4632.

10) . المصدر، 4633.

11) . المصدر، 4635.

12) . المصدر، 4636.

13) . المصدر، 4639.

14) . المصدر، 4640.

15) . المصدر، 4651.

16) . المصدر، 4652.

17) . المصدر، 4658.

628 - ثلاث ليس عليهنّ مستزاد: حسن الأدب و مجانبة الريب و الكفّ عن المحارم.(1)

629 - ثلاث فيهنّ النجاة: لزوم الحقّ‌، و تجنّب الباطل، و ركوب الجِدّ.(2)

630 - ثلاث لا يُستودعنّ سرّاً: المرأة و النمّام و الأحمق.(3)

631 - ثلاث يُمتحن بها عقول الرجال: المال و الولاية و المصيبة.(4)

632 - ثلاثة لا يَنتصفون من ثلاثة أبداً: العاقل من الأحمق، و البرّ من الفاجر، و الكريم من اللئيم.(5)

633 - ثلاث لا يُستحيى منهنّ‌: خدمة الرجل ضيفه، و قيامه عن مجلسه لأبيه و معلّميه، و طلب الحقّ و إن قلّ‌.(6)

634 - ثلاث هُنّ أصل(7)المروّة: عطاءٌ من غير مسألةٍ‌، و وفاء من غير عهد، و جودٌ من إقلال.(8)

635 - ثلاث من كنّ فيه استكمل الإيمان: من إذا رضي لم يُخرجه رضاه إلى باطل، و إذا غضب لم يخرجه غضبه عن حقّ‌، و إذا قدر لم يأخذ ما ليس له.(9)

636 - ثلاث من كُنّ فيه فقد رُزق خير الدنيا و الآخرة: الرضا بالقضاء، و الصبر على البلاء، و الشكر في الرخاء.(10)

637 - ثلاث مِن أعظم البلاء: كثرة العائلة، و غلبة الدين، و دوام المرض.(11)

638 - ثلاثة هُنّ زين المؤمن: تقوى اللّٰه، و صدق الحديث، و أداء الأمانة.(12)

639 - ثلاثة هُنّ شين الدين: الفجور و الغدر و الخيانة.(13)

640 - ثلاثة مُهلكة: الجُرأة على السلطان، و ائتمان الخَوّان، و شُرب السمّ للتجربة.(14)

641 - ثلاثة هُنّ الموبقات: فقر بعد غناء، و ذلّ بعد عِزّ، و فقد الأحبّة.(15)


1) . المصدر، 4659.

2) . المصدر، 4661.

3) . المصدر، 4662.

4) . المصدر، 4664.

5) . المصدر، 4674.

6) . المصدر، 4666.

7) . في المصدر جماعُ بدل أصل.

8) . المصدر، 4667؛ فيه: مع إقلال.

9) . المصدر، 4668.

10) . المصدر، 4670.

11) . المصدر، 4673.

12) . المصدر، 4676.

13) . المصدر، 4677.

14) . المصدر، 4680.

15) . المصدر، 4682.

642 - ثلاث تَهددن القويّ‌: فقد الأحبّة، و الفقر في الغربة، و دوام الشدّة.(1)

643 - ثلاث توجبن المحبّة: حسن الخلق، و الرفق، و التواضع.(2)

[حرف الثاء باللفظ المطلق]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الثاء باللفظ المُطلق ثلاث عشرة كلمة، و هو المورد الثالث منه. من ذلك قوله عليه الصلاة و السلام:

644 - ثوب التُّقى أشرف الملابس.(3)

645 - ثيابك على غيرك أبقى [لك] منها عليك.(4)

646 - ثواب عملك أفضل من عملك.(5)

647 - ثواب الصبر يُذهب مضض المصيبة.(6)

648 - ثواب العمل على قدر المشقّة فيه.(7)

649 - ثواب الآخرة يُنسي مشقّة الدُّنيا.(8)

650 - ثوبوا من الغفلة، و تنبّهوا عن الرقدة، و تأهّبوا للنقلة، و تزوّدوا للرحلة.(9)

651 - ثروة العاقل في علمه و عمله(10)، و ثروة الجاهل في ماله و أمله.(11)

652 - ثقِّلوا موازينكم بالعمل الصالح.(12)

653 - ثوب العمل يُخلّدك و لا يبلى، و يبقيك و لا يفنى.(13)

654 - ثابروا على مصالح المؤمنين المتّقين.(14)

655 - ثابروا على اقتناء المكارم، و تحمّلوا أعباء المغارم، تُحرِزوا قصبات المغانم.(15)

656 - ثبات الدولة بإقامة سنن العدل.(16)


1) . المصدر، 4683.

2) . المصدر، 4684.

3) . المصدر، 4686.

4) . المصدر، 4689.

5) . المصدر، 4688.

6) . المصدر، 4691.

7) . المصدر، 4690.

8) . المصدر، 4692.

9) . المصدر، 4697.

10) . المصدر، 4708.

11) . المصدر، 4709 و فيه أمله بدل أصله.

12) . المصدر، 4699.

13) . المصدر، 4701.

14) . المصدر، 4703؛ ثابروا: واظبوا و داوموا.

15) . المصدر، 4712.

16) . المصدر، 4715.

[

حرف الجيم]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الجيم سبع عشر كلمة في مورد واحد. منها قوله عليه السلام:

657 - جليس الخير نعمة(1)، و جليس الشرّ نقمة.(2)

658 - جُدْ تَسُدْ، و اصبر تظفُر.(3)

659 - جُودوا بالموجود، و انجزوا الموعود، و أوفوا بالعهود.(4)

660 - جُود الفقير يجلُّه، و بخل الغنيّ يُذلّه.(5)

661 - جار السوء أعظم الضرّاء و أشدُّ البلاء.(6)

662 - جاوِر من تأمن شرّه و لا يعْدوك خيره.(7)

663 - جمال الحرّ تجنُّب العار.(8)

664 - جالِسوا الأخيار، و جانبوا الأشرار.(9)

665 - جمال العالم عمله بعلمه.(10)

666 - جاهد نفسك على طاعة اللّٰه مجاهدة العدوّ عدوّه، و غالبها مغالبة الضدّ ضدّه، و أقوى النفس من قَوِيَ على نفسه.(11)

667 - جميل النيّة سبب لبلوغ الاُمنيّة.(12)

668 - جهل المشير هلاك المستشير.(13)

669 - جازِ بالحسنة، و تجاوز عن السيّئة، ما لم يكن ثلماً في الدين أو وهناً في سلطان الإسلام.(14)


1) . المصدر، 4719.

2) . المصدر، 4720.

3) . المصدر، 4724.

4) . المصدر، 4727.

5) . المصدر، 4728.

6) . المصدر، 4734.

7) . المصدر، 4737.

8) . المصدر، 4745.

9) . المصدر، 4746.

10) . المصدر، 4753.

11) . المصدر، 4761.

12) . المصدر، 4766.

13) . المصدر، 4767.

14) . المصدر، 4788.

670 - جعل اللّٰه سبحانه العدل قواماً للأنام، و تنزيهاً من المظالم و الآثام، و تسنيةً للإسلام.(1)

671 - جاوِر العلماء تستبصر.(2)

672 - جحود الإحسان يحدو على قبح الامتنان.(3)

673 - جعل اللّٰه سبحانه حقوق عباده مقدّمة على حقوقه، فمن قام بحقوق العباد كان ذلك مؤدّياً إلى القيام بحقوق اللّٰه.(4)

[حرف الحاء]

حرف الحاء - حُسن]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الحاء، و هي سبعة و ثلاثون كلمة منها بلفظ حُسن، و هي ثلاث عشرة كلمة، و هو المورد الأوّل منه. من ذلك قوله صلوات اللّٰه عليه:

674 - حُسن الخُلق للنفس، و حسن الخَلق للبدن.(5)

675 - حُسن العشرة يستديم المودّة.(6)

676 - حُسن الصحبة يزيد في محبّة القلوب.(7)

677 - حُسن التدبير يُنمي قليل المال، و سوء التدبير يُفني كثيره.(8)

678 - حُسن العدل نظام البريّة.(9)

679 - حُسن السياسة يستديم الرئاسة.(10)

680 - حُسن التقدير مع الكفاف خيرٌ من السعي في الإسراف.(11)

681 - حُسن العفاف و الرضا بالكفاف من دعائم الإسلام.(12)

682 - حُسن الخلق خير قرينٍ‌، و العُجب داءٌ دفينٌ‌.(13)


1) . المصدر، 4789.

2) . المصدر، 4801.

3) . المصدر، 4798؛ يحدو: يبعث و يسوق.

4) . المصدر، 4780.

5) . المصدر، 4808.

6) . المصدر، 4811.

7) . المصدر، 4812.

8) . المصدر، 4833.

9) . المصدر، 4819.

10) . المصدر، 4820.

11) . المصدر، 4830.

12) . المصدر، 4838.

13) . المصدر، 4840.

683 - حُسن اليأس أجمل من ذُلّ الطلب.(1)

684 - حُسن الصبر طليعة النصر(2)، و ملاك كلّ أمرٍ(3)، و عون على كلّ عُسرٍ.(4)

685 - حسن العمل خير ذُخرٍ، و أفضل عُدَّةٍ‌.(5)

686 - حُسن الأفعال مصداق [حسن] الأقوال.(6)

[حرف الحاء باللفظ المطلق]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الحاء باللفظ المطلق أربعة و عشرون كلمة، و هو المورد الثاني منه. من ذلك قوله عليه السلام:

687 - حبّ النباهة رأس كلِّ بليّة.(7)

688 - حبّ الدُّنيا رأس الفتن، و أصل المحن.(8)

689 - حبّ المال يُفسد المآل(9)، و يقوّي الآمال(10)، و يوهن الدين، و يفسد اليقين.(11)

690 - حبّ الإطراء و المدح من أوثق فرص الشيطان.(12)

691 - حفظ ما في الوعاء بشدّ الوكاء.(13)

692 - حبّ الدنيا يفسد العقل، و يصمُّ القلب عن سماع الحكمة، و يوجب أليم العقاب.(14)

693 - حلاوة الدُّنيا يوجب مرارة الآخرة و سوءَ العقبى.(15)

694 - حلاوة الشهوة ينغِّصها عار الفضيحة.(16)

695 - حَسَبُ الأدب أشرف من حَسَب النسب.(17)


1) . المصدر، 4854.

2) . المصدر، 4859.

3) . المصدر، 4860.

4) . المصدر، 4861.

5) . المصدر، 4865.

6) . المصدر، 4909.

7) . المصدر، 4869.

8) . المصدر، 4870.

9) . المصدر، 4874.

10) . المصدر، 4875.

11) . المصدر، 4876.

12) . المصدر، 4877.

13) . المصدر، 4922.

14) . المصدر، 4878؛ و فيه يهمّ بدل يصمّ‌.

15) . المصدر، 4881.

16) . المصدر، 4885.

17) . المصدر، 4893.

696 - حاسِبوا أنفسكم تأمنوا من اللّٰه الرَّهَب، و تُدركوا عنده الرَّغَب.(1)

697 - حدّ اللسان يقطع الآجال.(2)

698 - حفظ اللسان و بذل الإحسان من أفضل فضائل الإنسان.(3)

699 - حدّ العقل النظر في العواقب، و الرضا بما يجري به القضاء(4)، و الانفصال عن الفاني، و الاتّصال بالباقي.(5)

700 - حزن القلوب يمحّص الذنوب.(6)

701 - حرام على كلّ عقلٍ مغلولٍ بالشهوة أن ينتفع بالحكمة.(7)

702 - حقٌّ يضرّ خيرٌ من باطلٍ يَسرّ.(8)

703 - حقٌّ على العاقل أن يضيف إلى رأيه رأي العقلاء، و يضمّ إلى علمه علوم الحكماء.(9)

704 - حقّ على العاقل أن يديم الاسترشاد، و يترك الاستبداد.(10)

705 - حكمة الدنيّ ترفَعُه، و جهل الشريف يضعُه.(11)

706 - حاسبوا أنفسكم قبل أن تُحاسَبوا، وزنوها قبل أن توازنوا.(12)

707 - حديث كلّ مجلسٍ يُطوى مع بساطه.(13)

708 - حقّ على المَلك أن يَسوس نفسه قبل جُنده.(14)

709 - حاصل المنى الأسف، و ثمرته التلف.(15)

710 - حلُّوا أنفسكم بالعفاف، و تجنّبوا التبذير و الإسراف.(16)


1) . المصدر، 4894.

2) . المصدر، 4897.

3) . المصدر، 4899.

4) . المصدر، 4901.

5) . المصدر، 4905.

6) . المصدر، 4940.

7) . المصدر، 4902.

8) . المصدر، 4917.

9) . المصدر، 4920.

10) . المصدر، 4923؛ و فيه: يستديم.

11) . المصدر، 4927.

12) . المصدر، 4933.

13) . المصدر، 4937.

14) . المصدر، 4940.

15) . المصدر، 4945.

16) . المصدر، 4946.

[حرف الخاء]

حرف الخاء - خير

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الخاء ستّة و ثلاثون كلمة؛ منها بلفظ «خير» إحدى و عشرون كلمة، و هو المورد الأوّل. من ذلك قوله عليه الصلاة و السّلام:

711 - خير المواهب العقل(1)، و خير السياسات العدل.(2)

712 - خير المكارم الإيثار(3)، و خير الاختيار صحبة الأخيار.(4)

713 - خير البرِّ ما وصل إلى (الأحرار،(5)و خير الثناء ما جرى على ألسنة) الأبرار.(6)

714 - خير الدُّنيا حسرةٌ‌، و شرُّها ندامة.(7)

715 - خير الدُّنيا زهيد، و شرّها عتيدٌ.(8)

716 - خير الاُمور ما أدّى إلى الخلاص(9)، و خير العمل ما صَحِبَه الإخلاص.(10)

717 - خير البرِّ ما وصل إلى المحتاج(11)، و خير الأخلاق أبعدها من اللجاج.(12)

718 - خير السخاء ما صادف موضع الحاجة.(13)

719 - خير من شاورت ذوو النُّهى و العلم، و اُولوا التجارب و الحزم.(14)

720 - خير الناس من إذا غضب حَلُمَ‌، و إن ظلم غفر، و إن أُسيء إليه أحسن.(15)

721 - خير الملوك من أمات الجور و أحيا العدل.(16)

722 - خير إخوانك من كثر إغضابه لك في الحقّ‌.(17)

723 - خير من صحبته من لا يُحوِجك إلى حاكم بينه و بينك.(18)


1) . المصدر، 4947.

2) . المصدر، 4948.

3) . المصدر، 4953.

4) . المصدر، 4954.

5) . المصدر، 4955.

6) . المصدر، 4956.

7) . المصدر، 4963.

8) . المصدر، 5006.

9) . المصدر، 4970.

10) . المصدر، 4971.

11) . المصدر، 4974.

12) . المصدر، 4975.

13) . المصدر، 4979.

14) . المصدر، 4990.

15) . المصدر، 5000.

16) . المصدر، 5005.

17) . المصدر، 5009.

18) . المصدر، 5012.

724 - خير الإخوان أنصحهم، و شرّهم أغشُّهم.(1)

725 - خير الإخوان من لم يكن على الدُّنيا اُخوّته.(2)

726 - خير العباد من إذا أحسن استبشر، و إذا أساء استغفر.(3)

727 - خير إخوانك من سارع إلى الخير و جَذَبَك إليه، و أمرك بالبرّ و أعانك عليه.(4)

728 - خير العلم ما أصلحتَ به رشادَك، و شرُّه ما أفسدتَ به معادَك.(5)

729 - خير ما ورَّثَت الآباءُ الأبناء الأدب.(6)

730 - خير الاُمور ما سهلتْ مباديه، و حسنت خواتمه، و حُمدت عواقبه.(7)

731 - خير الاُمور النمَط الأوسط؛ إليه يَرجع الغالي، و به يلحق التالي.(8)

[حرف الخاء باللفظ المطلق]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الخاء باللفظ المطلق ستّة عشرة كلمة، و هو المورد الثاني منه. من ذلك قوله عليه الصلاة و السلام:

732 - خذ بالعدل، و أعطِ بالفضل، تَحُز المنقبتين.(9)

733 - خذ ممّا لا يبقى لك لما يبقى لك و لا يفارقك.(10)

734 - خذ الحكمة أنّى كانت؛ فإنّها ضالّة كلّ مؤمنٍ‌.(11)

735 - خذ من نفسك لنفسك، و زوّد من يومك لغدك، و اغتنم عفو الزمان، و انتهز فرصة الإمكان.(12)

736 - خذ من قليل الدنيا ما يكفيك، ودع من كثيرها ما يُطغيك.(13)

737 - خذ من الدُّنيا ما أتاك، و تولَّ عمّا تولّى عنك، و إن لم تفعل فأجمل في الطلب.(14)


1) . المصدر، 5014.

2) . المصدر، 5016.

3) . المصدر، 5019.

4) . المصدر، 5021.

5) . المصدر، 5023.

6) . المصدر، 5036؛ و فيه: ورّث.

7) . المصدر، 5032.

8) . المصدر، 5059.

9) . المصدر، 5039.

10) . المصدر، 5041.

11) . المصدر، 5043.

12) . المصدر، 5046.

13) . المصدر، 5044.

14) . المصدر، 5050.

738 - خَلّتان لا يجتمعان في مؤمن: سوء الخلق، و البخل.(1)

739 - خالطوا الناس بألسنتكم و أجسادكم، و زايلوهم بقلوبكم و أعمالكم.(2)

740 - خفض الصوت و غضُّ البصر و مشيُ القصد من أمارة الإيمان و حسن التدبير.(3)

741 - خمسة ينبغي أن يُهانوا: الداخل بين اثنين و لم يُداخلاه في أمرهما، و المتأمّر على صاحب البيت في بيته، و المتقدّم على مائدة لم يُدعَ إليها، و المقبل بحديث على غير مستمعٍ‌، و الجالس في المجالس الّتي لا يستحقّها.(4)

742 - خمس يُستقبحن من خمس: كثرة الفجور من العلماء، و الحرص في الحكماء، و البخل في الأغنياء، و القِحة في النساء، و من المشايخ الزنا.(5)

743 - خلوص الوُدّ و الوفاءُ بالوعد من حسن العهد.(6)

744 - خاب رجاؤه و مطلبه من كانت الدنيا أمله و أرَبه.(7)

745 - خذ من صالح العمل، و خالِل خير خليلٍ‌؛ فإنّ للمرء ما اكتسب، و هو في الآخرة مع مَنْ أحبّ‌.(8)

746 - خدمة الجسد إعطاؤه ما يستدعيه من الملاذّ و الشهوات و المقتنيات، و في ذلك هلاك النفس.(9)

747 - خالطوا الناس بما يَعرفون، و دَعُوهم ممّا ينكرون، و لا تحملوهم على أنفسكم و علينا ؛ فإنّ أمرنا صَعبٌ مستصعبٌ‌.(10)

[

حرف الدال]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الدال أربعة عشر كلمة في مورد واحد؛ منها قوله عليه الصلاة و السلام:


1) . المصدر، 5069.

2) . المصدر، 5071.

3) . المصدر، 5073.

4) . المصدر، 5079.

5) . المصدر، 5080.

6) . المصدر، 5084.

7) . المصدر، 5086.

8) . المصدر، 5096.

9) . المصدر، 5097.

10) . المصدر، 5051.

748 - دليل غيرة الرجل عفّتهُ‌.(1)

749 - دولة الكريم تُظهِر مناقبه(2)، و دولة اللئيم تكشف مساويه و معايبه.(3)

750 - دولة العاقل كالنسيب تَحِنّ إلى الوُصلة(4)، و دولة الجاهل كالغريب المتحرّك إلى النُّقلة.(5)

751 - دول الأشرار محنُ الأخيار(6)، و دول الفُجّار مذلّة الأبرار.(7)

752 - دولة الأوغاد مبنيّة على الجور و الفساد.(8)

753 - دلالة حسن الورَع عُزوف النفس عن مذلّة الطمع.(9)

754 - دارِ عدوَّك و أخلص ودودك تَحفظ الاُخوّة و تُحرز المودّة.(10)

755 - دواء النفس الصوم عن الهوى و الحميةُ عن لذّات الدُّنيا.(11)

756 - دع الكلام فيما لا يَعنيك و في غير موضعه، فربّ كلمةٍ سلبت نعمةً‌، و لفظةٍ أتت على مُهْجةٍ‌.(12)

757 - دع الحِدّة، و تفكّر في الحُجّة، و تحفظ عن الخطإ، تأمن الزلل.(13)

758 - دع الحسد و الكذب و الحقد؛ فإنّهن ثلاثة تشين الدين و تهلك الرجل.(14)

759 - دع الانتقام؛ فإنّه من أسوء أفعال المقتدر، و لقد أخذ بجوامع الفضل مَن رفع نفسه عن سوء المجازاة.(15)

760 - دوام العبادة برهان الظفر و السعادة.(16)

761 - داووا الجور بالعدل، و داووا الفقر بالصدقة و البذل.(17)


1) . المصدر، 5104.

2) . المصدر، 5106.

3) . المصدر، 5107.

4) . المصدر، 5109.

5) . المصدر، 5108.

6) . المصدر، 5114.

7) . المصدر، 5115.

8) . المصدر، 5118.

9) . المصدر، 5121.

10) . المصدر، 5130؛ فيه: لوَدودك.

11) . المصدر، 5153.

12) . المصدر، 5131.

13) . المصدر، 5136.

14) . المصدر، 5137.

15) . المصدر، 5139.

16) . المصدر، 5147.

17) . المصدر، 5156.

[حرف الذال]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الذال أربعة عشر كلمة في موردٍ واحدٍ؛ من ذلك قوله عليه السلام:

762 - ذِكر اللّٰه شيمة المتّقين و الفائزين.(1)

763 - ذكر اللّٰه جلاء الصدور و طمأنينة القلوب.(2)

764 - ذكر اللّٰه مسرّة كلّ (متّق، و لذّة كلّ‌) موقنٍ‌.(3)

765 - ذلّ الرجال في خيبة الآمال.(4)

766 - ذلّ الدُّنيا عزّ الآخرة.(5)

767 - ذهاب النظر خيرٌ من النظر إلى ما يوجب الفتنة.(6)

768 - ذر الإسراف (مقتصداً، و اذكر في اليوم غداً.(7)

769 - ذر السرف)؛ فإنّ المسرف لا يُحمد جوده، و لا يرحم فقره.(8)

770 - ذروات الغايات لا ينالها إلّا ذوو التهذيب و المجاهدات.(9)

771 - ذُد عن شرائع الدين، و حُط ثغور المسلمين، و أحرز دينك و أمانتك بإنصافك من نفسك و العمل بالعدل في رعيّتك.(10)

772 - ذلّلوا أنفسكم بترك العادات، و قودوها إلى أفضل الطاعات، و حمّلوها أعباء المغارم ، و حلّوها بفعل المكارم، و صونوها عن دنس المآثم.(11)

773 - ذو الشرف لا يبطره منزلة نالها و إن عظمت، كالجبل الّذي لا تزعزعه الرياح؛ و الدنيّ يبطره أدنى منزلة، كالكلاء الّذي يُحرّكه مَرّ النسيم.(12)

774 - ذوو العيوب يحبّون إشاعة عيوب الناس و إن لم تكن فيهم؛ ليتّسع لهم


1) . المصدر، 5163 و 5164.

2) . المصدر، 5165.

3) . المصدر، 5174؛ و الإضافة من «ب» و المصدر.

4) . المصدر، 5178.

5) . المصدر، 5181.

6) . المصدر، 5183.

7) . المصدر، 5186.

8) . المصدر، 5188.

9) . المصدر، 5190.

10) . المصدر، 5193.

11) . المصدر، 5199؛ فيه «فعل» بدل «أفضل».

12) . المصدر، 5197.

العذر في معايبهم.(1)

775 - ذلّ الرجال في (المطامع، و فناء الآجال في) غرور الآمال.(2)

[حرف الراء]

اشاره

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الراء خمسة و ثلاثون كلمة في موارد استعمالها؛ منها بقوله: «رحم اللّٰه» أربع كلمات، و هو المورد الأوّل. من ذلك قوله عليه السلام:

776 - رحم اللّٰه عبداً راقب ذنبه و خاف ربّه.(3)

777 - رحم اللّٰه رجلاً رأى حقّاً فأعان عليه، و رأى جوراً فردّه بالحقّ على صاحبه.(4)

778 - رحم اللّٰه امرأ ألجم نفسه عن معاصي اللّٰه بلجامها، و قادها إلى طاعة اللّٰه بزمامها.(5)

779 - رحم اللّٰه امرأ جعل الصبر مطيّة حياته، و التقوى عُدّةَ وفاته.(6)

[

رأسُ‌]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الراء بلفظ «رأس» ستة كلمات، و هو المورد الثاني منه. من ذلك قوله عليه السلام:

780 - رأس الحكمة لزوم الحقّ و طاعة المحقّ‌.(7)

781 - رأس الإحسان الإحسان إلى المؤمن.(8)

782 - رأس الآفات الوله باللذّات.(9)

783 - رأس العلم التمييز بين الأخلاق، و إظهار محمودها، و قمع مذمومها.(10)

784 - رأس السخاء تعجيل العطاء.(11)

785 - رأس الرذائل اصطناع الأراذل.(12)


1) . المصدر، 5198؛ مع اختلاف.

2) . المصدر، 5202 و ما بين الهلالين من «ب» و المصدر.

3) . المصدر، 5204.

4) . المصدر، 5215.

5) . المصدر، 5218.

6) . المصدر، 5208.

7) . المصدر، 5223؛ و فيه لم ترد: و طاعة المحقّ‌.

8) . المصدر، 5229.

9) . المصدر، 5244.

10) . المصدر، 5267.

11) . المصدر، 5250.

12) . المصدر، 5255.

[رُبَّ‌]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الراء بلفظ «ربّ‌» أربعة عشر كلمة، و هو المورد الثالث منه؛ من ذلك قوله عليه السلام:

786 - رُبّ عادلٍ جائر.(1)رُبّ رابحٍ خاسرٍ.(2)

787 - رُبّ طربٍ يعود كالحرب.(3)

788 - رُبّ معرفةٍ أدّت إلى تضليل.(4)ربّ مواصلة أدّت إلى تنقيل.(5)

789 - رُبّ علمٍ أدّى إلى مضلّتك.(6)

790 - رُبّ مملوك لا يُستطاع فراقه.(7)رُبّ فائت لا يدرك إلحاقه.(8)

791 - رُبّ ناصح من الدنيا عندك متّهم.(9)

792 - رُبّ آمرٍ غير مؤتمِر(10)، و ربّ زاجرٍ غير مزدجر.(11)

793 - ربّ خيرٍ وافاك من حيث لا ترتقبه.(12)

794 - ربّ شرٍّ فاجاك من حيث لا تحسبه.(13)

795 - ربّما أدرك العاجز حاجته.(14)ربّما أخرس البليغ عن حجّته.(15)

796 - ربّما أخطأ البصير رشده(16)، و ربّما أصاب الأعمى قصده.(17)

797 - ربّ دواء جلب داءً‌(18)، و رُبّ داء انقلب دواءً‌.(19)


1) . المصدر، 5274.

2) . المصدر، 5275.

3) . المصدر، 5281؛ فيه: بالحرب.

4) . المصدر، 5349.

5) . المصدر، 5350؛ فيه: إلى تثقيل.

6) . المصدر، 5352.

7) . المصدر، 5353.

8) . المصدر، 5354.

9) . المصدر، 5355.

10) . المصدر، 5359.

11) . المصدر، 5360.

12) . المصدر، 5363.

13) . المصدر، 5364؛ فيه: لا تحتسبه.

14) . المصدر، 5375.

15) . المصدر، 5376.

16) . المصدر، 5368.

17) . المصدر، 5367.

18) . المصدر، 5305.

19) . المصدر، 5306.

[حرف الراء باللفظ المطلق]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الراء باللفظ المطلق أربعة عشر كلمة، و هو المورد الرابع منه؛ من ذلك قوله عليه السلام:

798 - رغبتك في زاهدٍ عنك ذُلٌّ‌(1)، و رغبتك في المستحيل جهل.(2)

799 - راكبُ الظلم يدركه البوار.(3)

800 - راكب اللجاج متعرّض للبلاء.(4)

801 - راكب الظلم يكبُّ به مركبه.(5)

802 - ردع النفس عن الهوى الجهاد الأكبر.(6)

803 - رزق كلّ امرئ مقدَّر كتقدير أجله.(7)

804 - رضي بالذلّ من كشف ضرّه لغيره.(8)

805 - رحمة الضعفاء تستنزل الرحمة.(9)

806 - رأي الشيخ أحبّ إليّ من جلد الغلام.(10)

807 - ركوب الأطماع يقطع رقاب الرجال.(11)

808 - رأي الرجل على قدر تجربته.(12)

809 - رضا العبد عن نفسه مقرون بسخط ربّه.(13)

810 - رويّة المتأنّي أفضل من بديهة المتعجّل.(14)

811 - روّ قبل الفعل كيلا تعاب بما تفعل.(15)


1) . المصدر، 5383.

2) . المصدر، 5384.

3) . المصدر، 5386.

4) . المصدر، 5389.

5) . المصدر، 5391.

6) . المصدر، 5393.

7) . المصدر، 5423.

8) . المصدر، 5414.

9) . المصدر، 5415.

10) . المصدر، 5417.

11) . المصدر، 5419.

12) . المصدر، 5426.

13) . المصدر، 5440.

14) . المصدر، 5443.

15) . المصدر، 5442.

[

حرف الزاء]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الزاء أربعة عشر كلمة في مورد واحد. منها قوله عليه السلام:

812 - زكاة القدرة الإنصاف.(1)زكاة الجمال العفاف.(2)

813 - زلّة اللسان أنكى من إصابة السنان.(3)

814 - زكاة النعم اصطناع المعروف.(4)

815 - زيادة الفعل على القول أحسن فضيلةٍ‌، و نقص الفعل عن القول أقبح رذيلةٍ‌.(5)

816 - زِد من طول أملك في قصر أجلك، و لا يغرّنك صحّة جسمك و سلامة أمسك؛ فإنّ مدّة العمر قليلةٌ‌، و سلامة الجسم مستحيلةٌ‌.(6)

817 - زلّة العالم تفسد العوالم.(7)

818 - زلّة الرأي تأتي على المُلك و تؤذِن بالهُلك.(8)

819 - زلّة العاقل شديدة النكاية(9)، و زلّة العالم كثيرة الجناية.(10)

820 - زوال الدوَل باصطناع السِّفَل.(11)

821 - زهد المرء فيما يفنى على قدر يقينه بما يبقى.(12)

822 - زايِلوا أعداء اللّٰه، و واصلوا أولياء اللّٰه.(13)

823 - زمان العادل خير الأزمنة(14)، و زمان الجائر شرّ الأزمنة.(15)

824 - زين الإيمان طهارة السرائر و حسنُ العمل في الظواهر.(16)


1) . المصدر، 5448.

2) . المصدر، 5449.

3) . المصدر، 5451.

4) . المصدر، 5457.

5) . المصدر، 5459.

6) . المصدر، 5460.

7) . المصدر، 5472.

8) . المصدر، 5476.

9) . المصدر، 5482.

10) . المصدر، 5483؛ فيه كبيرة بدل كثيرة.

11) . المصدر، 5486.

12) . المصدر، 5488.

13) . المصدر، 5493.

14) . المصدر، 5495.

15) . المصدر، 5496.

16) . المصدر، 5504.

[حرف السين]

حرف السين - سبب]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف السين إحدى و ثلاثون كلمة في موارد استعمالها، منها بلفظ سبب سبعة كلمات، و هو المورد الأوّل منه. من ذلك قوله عليه الصلاة و السلام:

825 - سبب المحبّة السخاء(1)، و سبب الائتلاف الوفاء.(2)

826 - سبب تزكية الأخلاق حسن الأدب.(3)

827 - سبب الهياج اللجاج.(4)

828 - سبب زوال اليسار منع المحتاج.(5)

829 - سبب الوقار الحلم(6)، و سبب الخشية العلم.(7)

830 - سبب الإخلاص اليقين(8)، و سبب الورع قوّة الدين.(9)

831 - سبب التدمير سوء التدبير.(10)

[حرف السين باللفظ المطلق]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف السين باللفظ المطلق أربع و عشرون كلمة، و هو المورد الثاني منه. من ذلك قوله عليه السلام:

832 - سنّة الكرام ترادف الإنعام(11)، و سنّة اللئام قبح الكلام.(12)

833 - سنّة الكرام الوفاء بالعهود(13)، و سنّة الجهّال الجحود.(14)

834 - سلاح المؤمن الدعاء(15)، و سلاح الموقن الصبر على البلاء و الشكر في الرخاء.(16)


1) . المصدر، 5510.

2) . المصدر، 5511.

3) . المصدر، 5520.

4) . المصدر، 5525.

5) . المصدر، 5526.

6) . المصدر، 5534.

7) . المصدر، 5535.

8) . المصدر، 5538.

9) . المصدر، 5539.

10) . المصدر، 5549.

11) . المصدر، 5550.

12) . المصدر، 5551.

13) . المصدر، 5556.

14) . المصدر، 5557؛ و فيه اللئام بدل الجهّال.

15) . المصدر، 5559.

16) . المصدر، 5560.

835 - سرّك أسيرك، فإن أفشيته صرت أسيره.(1)

836 - سنّة الأخيار لين الكلام و إفشاء السلام.(2)

837 - سوء الظنّ بالمحسن شرّ الإثم و أقبح الظلم.(3)

838 - سرور الدنيا غرورٌ، و متاعها ثبور.(4)

839 - ساعة ذُلٍّ لا تفي بعزّة الدهر.(5)

840 - ساعد أخاك على كلّ حالٍ‌، و زُلْ معه حيث ما زال.(6)

841 - سوء الخلق يوحش القريب و ينفر البعيد.(7)

842 - سارعوا إلى الطاعات، و سابقوا إلى فعل الصالحات، فإن قصّرتم فإيّاكم أن تقصّروا عن أداء الفرائض.(8)

843 - سل ما لا بدّ لك من علمه و لا تُعذَر في جهله.(9)

844 - ستّة يُختبر بها عقول الناس: الحلم عند الغضب، و الصبر عند الرهب، و القصد عند الرغب، و تقوى اللّٰه على كلّ حالٍ‌، و حسن المداراة، و قلّة المماراة.(10)

845 - سيّئة تسوؤك خيرٌ من حسنةٍ تعجبك.(11)

846 - سوء الخلق نكدُ العيش و عذاب النفس.(12)

847 - سمعُ الآذان لا ينفع مع غفلة القلب.(13)

848 - سبعٌ أكولٌ حطوم خيرٌ من والٍ ظلوم غشوم.(14)

849 - سوء الجوار و الإساءة إلى الأبرار من أعظم اللؤم.(15)

850 - سلوني قبل أن تفقدوني؛ فإنّي (بطرق السماء أخبر منكم بطرق الأرض.


1) . المصدر، 5530.

2) . المصدر، 5565.

3) . المصدر، 5573.

4) . المصدر، 5576.

5) . المصدر، 5580؛ فيه: بعزّ.

6) . المصدر، 5582.

7) . المصدر، 5593.

8) . المصدر، 5636.

9) . المصدر، 5595؛ و فيه: عمّا لا بدّ.

10) . المصدر، 5608.

11) . المصدر، 5615.

12) . المصدر، 5639.

13) . المصدر، 5618.

14) . المصدر، 5626.

15) . المصدر، 5627.

سلوني قبل أن تفقدوني) فو الله ما في القرآن آيةٌ إلّا و أنا أعلم فيمن نزلت، و أين نزلت: في سهلٍ أو جبلٍ‌؛ و إنّ ربّي وهب لي قلباً عقولاً و لساناً ناطقاً.(1)

851 - سلوا القلوب عن المودّات؛ فإنّها شواهد لا تَقبل الرشا.(2)

852 - سَهَرُ العيون بذكر اللّٰه فرصة السعداء و نزهة الأولياء.(3)

853 - سكون النفس إلى الدُّنيا من أعظم الغرور.(4)

854 - سكر الغفلة و الغرور أبعد إفاقةً من سكر الخمور.(5)

[حرف الشين]

حرف الشين - شُكْر]

اشاره

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الشين أربعون كلمة في موارد استعمالاتها؛ منها بلفظ «شكر» أربع كلمات، و هو المورد الأوّل منه. من ذلك قوله عليه السلام:

855 - شكر من فوقك بصدق الولاء(6)، و شكر نظيرك بحسن الإخاء(7)، و شكر من دونك بسبب العطاء.(8)

856 - شكر نعمة سالفة تقضي بتجدّد نعم مستأنفة.(9)

857 - شكر العالِم على علمه عمله به و بذله لمستحقّه.(10)

858 - شكرك للساخط عليك يوجب لك منه صلاحاً.(11)

[

شَرُّ]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الشين بلفظ شرّ أربع و عشرون كلمة، و هو المورد الثاني منه. منها قوله عليه السلام:

859 - شرّ الأفعال ما جلب الآثام(12)، و شرّ الأموال ما أكسب المذامّ‌(13).


1) . المصدر، 5637.

2) . المصدر، 5641.

3) . المصدر، 5642.

4) . المصدر، 5650.

5) . المصدر، 5651.

6) . المصدر، 5654.

7) . المصدر، 5655.

8) . المصدر، 5656.

9) . المصدر، 5663.

10) . المصدر، 5667.

11) . المصدر، 5669.

12) . المصدر، 5672.

13) . المصدر، 5673.

860 - و شرّ الآراء ما خالف الشريعة.(1)شرّ الأفعال ما هدم الصنيعة.(2)

861 - شرّ الناس من يظلم الناس.(3)

862 - شرّ الناس من لا يقبل العذر، و لا يقيل الذنب.(4)

863 - شرّ الثناء ما جرى على ألسنة الأشرار.(5)

864 - شرّ الأشرار من لا يستحيي من الناس، و لا يخاف اللّٰه سبحانه.(6)

865 - شرّ الناس من سعى بالإخوان، و نسي الإحسان.(7)

866 - شرّ الناس من لا يُرجى خيره، و لا يؤمن شرّه.(8)

867 - شرّ الناس من كان متتبّعاً لعيوب الناس، و عمي عن معايبه.(9)

868 - شرّ المحسنين الممتن بإحسانه.(10)

869 - شرّ الناس من لا يثق بأحدٍ لسوء ظنّه، و لا يثق به أحدٌ لسوء فعله.(11)

870 - شرّ الناس من يتّقيه الناس مخافة شرّه.(12)

871 - شرّ البلاد بلدٌ لا أمن فيه و لا خصب.(13)

872 - شرّ الوزراء من كان للأشرار وزيراً(14)، و شرّ الاُمراء من كان الهوى عليه أميراً.(15)

873 - شرّ الإخوان المواصِل عند الرخاء، و المفاصِل عند البلاء.(16)

874 - شرّ القضاة من جارت أقضيته(17)، و شرّ الاُمراء من ظَلَم رعيّته.(18)

875 - شرّ الروايات ما كان أكثرها إفكاً.(19)

876 - شرّ إخوانك من داهنك في نفسك، و ساترك عيبك.(20)


1) . المصدر، 5674.

2) . المصدر، 5675.

3) . المصدر، 5676.

4) . المصدر، 5685.

5) . المصدر، 5698.

6) . المصدر، 5711.

7) . المصدر، 5713.

8) . المصدر، 5732.

9) . المصدر، 5739.

10) . المصدر، 5745.

11) . المصدر، 5748.

12) . المصدر، 5749.

13) . المصدر، 5684.

14) . المصدر، 5692.

15) . المصدر، 5693.

16) . المصدر، 5714.

17) . المصدر، 5716.

18) . المصدر، 5717.

19) . المصدر، 5719.

20) . المصدر، 5725.

877 - شرّ الأعداء أبعدهم غوراً، و أخفاهم مكيدةً‌.(1)

878 - شرّ الأشرار من يتبجّح بالشرّ.(2)

879 - شرّ ما ضُيّع العمر فيه اللعب.(3)

880 - شرّ الناس من لا يعفو عن الزلّة، و لا يستر العورة.(4)

[

حرف الشين باللفظ المطلق]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الشين باللفظ المطلق سبعة عشر كلمة و هو المورد الثالث من ذلك؛ منها قوله عليه السلام:

881 - شاوِر قبل أن تعزم، و فكِّر قبل أن تندم.(5)

882 - شرف المؤمن إيمانه، و عزّه بطاعته.(6)

883 - شاور في اُمورك الّذين يخشون اللّٰه ترشد.(7)

884 - شافعُ المجرم خضوعه بالمعذرة.(8)

885 - شجاعة الرجل على قدر همّته، و غيرته على قدر حميّته.(9)

886 - شافع المذنب إقراره، و توبته اعتذاره.(10)

887 - شتّان بين عملٍ تذهب لذّته و تبقى تبعته، و بين لذّة يذهب مئونته و تبقى مثوبته.(11)

888 - شيئان لا يعرف فضلهما إلّا من فقدهما: الشباب و العافية.(12)

889 - شيئان لا يُبلغ غايتهما: العلم، و العقل.(13)

890 - شيئان لا يعرف قدرهما إلّا من سلبهما: الغَناء، و القدرة.(14)


1) . المصدر، 5781.

2) . المصدر، 5727.

3) . المصدر، 5729.

4) . المصدر، 5735.

5) . المصدر، 5754؛ و فيه تقدم بدل تندم.

6) . المصدر، 5759.

7) . المصدر، 5756.

8) . المصدر، 5760.

9) . المصدر، 5763.

10) . المصدر، 5761.

11) . المصدر، 5762.

12) . المصدر، 5765.

13) . المصدر، 5768.

14) . المصدر، 5765.

891 - شيئان لا تُسلم عاقبتهما: الظلم، و الشرّ.(1)

892 - شيئان لا يوزن ثوابهما: العفو، و العدل.(2)

893 - شيئان لا يوازيهما عمل: حسن الورع، و الإحسان إلى المؤمنين.(3)

894 - شرط المصاحبة قلّة المُخالفة.(4)

895 - شيم ذوي الألباب و النهى: الإقبال على دار البقاء، و الإعراض عن دار الفناء، و التولّه بجنّة المأوى.(5)

896 - شرط الاُلفة اطّراح الكُلفة.(6)

897 - شين السخاء السرف.(7)

[حرف الصاد]

حرف الصاد - صلاح]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الصاد خمسة و ثلاثون كلمة منها بلفظ «صلاح» و هي ستّة كلمات، و هو المورد الأوّل منه. منها قوله عليه السلام:

898 - صلاح الرأي بحسن المستشير.(8)

899 - صلاح الإيمان الورع، و فساده الطمع.(9)

900 - صلاح الرعيّة العدل.(10)

901 - صلاح السرائر برهان صحّة الضمائر.(11)

902 - صلاح الإنسان في حبس اللسان و بذل الإحسان.(12)

903 - صلاح الدين بحسن اليقين.(13)


1) . المصدر، 5767.

2) . المصدر، 5769.

3) . المصدر، 5771.

4) . المصدر، 5783.

5) . المصدر، 5791.

6) . المصدر، 5782؛ فيه شرّ بدل شرط.

7) . المصدر، 5785.

8) . المصدر، 5795؛ فيه: بنصح المستشير.

9) . المصدر، 5798.

10) . المصدر، 5804.

11) . المصدر، 5807.

12) . المصدر، 5809.

13) . المصدر، 5810.

[حرف الصاد باللفظ المطلق]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه و سلامه عليه - في حرف الصاد باللفظ المطلق، و هي تسع و عشرون كلمة، و هو المورد الثاني منه. من ذلك قوله عليه الصلاة و السلام:

صحّة الدنيا أسقامٌ‌، و لذّاتها آلامٌ‌.(1)

904 - صحّة الضمائر من أفضل الذخائر.(2)

905 - صحّة الودّ من كرم العهد.(3)

906 - صواب الجاهل كالزلّة من العاقل.(4)

907 - صحبة الأخيار تكسب الخير، كالريح إذا مرّت على الطيب حملت طيباً.(5)

908 - صاحبُ السلطان كراكب الأسد؛ يُغبط بموقعه، و هو أعرف بموضعه.(6)

909 - صبرك على المصيبة يخفّف الرزيّة، و يجزل المثوبة.(7)

910 - صيانة المرأة أنعم بحالها، و أدوم لجمالها.(8)

911 - صديق الجاهل مَتعوبٌ منكوبٌ‌.(9)

912 - صحبة الأشرار تكسب الشرّ، كالريح إذا مرّت بالنتن حملته نتناً.(10)

913 - صحبة الأحمق عذاب الرُّوح.(11)

914 - صحبة الصديق اللبيب حياة الروح.(12)

915 - صَيِّر الدين حصن دولتك، و الشكر حرز نعمتك، فكلّ دولةٍ يحوطها الدين لا تُغلب، و كلّ نعمةٍ يَحرزها الشكر لا تُسلب.(13)

916 - صِل عجلتك بتأنّيك، و سطوتك برفقك، و شرّك بخيرك، و انصر العقل على الهوى


1) . المصدر، 5811.

2) . المصدر، 5813.

3) . المصدر، 5815.

4) . المصدر، 5821.

5) . المصدر، 5826.

6) . المصدر، 5827.

7) . المصدر، 5828.

8) . المصدر، 5820.

9) . المصدر، 5829.

10) . المصدر، 5839.

11) . المصدر، 5841.

12) . المصدر، 5842؛ و فيه الولي بدل الصديق.

13) . المصدر، 5831.

تملك النهى.(1)

917 - صنيع المال يزول بزواله.(2)

918 - صديق كلّ امرئ عقلُهُ‌، و عدوّه جهلُه.(3)

919 - صديقك من نهاك، و عدوّك من أغراك.(4)

920 - صُن دينك بدنياك تربحهما، و لا تصن دنياك بدينك فتخسرهما.(5)

921 - صمت يكسوك الكرامة خيرٌ من قول يكسبك الندامة.(6)

922 - صحبة الأشرار توجب سوء الظنّ بالأخيار.(7)

923 - صمتك حتّى تُستنطق أجمل من نطقك حتّى تُسكَت.(8)

924 - صدقة السرّ تكفّر الخطيئة.(9)

925 - صيام القلب عن الفكر في الآثام أفضل من صيام البطن عن الطعام.(10)

926 - صدر العاقل صندوق سرّه.(11)

927 - صبرك على تجرّع الغُصص يُظفرك بالفُرص.(12)

928 - صوم النفس إمساك الحواسّ الخمس عن المآثم، و خلوّ القلب عن جميع أسباب الشرّ.(13)

929 - صوم القلب خيرٌ من صيام اللسان، وصوم اللسان خيرٌ من صيام البطن.(14)

930 - صابروا أنفسكم على فعل الطاعات، و صونوها عن دنس السيّئات، تجدوا حلاوة الإيمان.(15)

931 - و سئل - صلوات اللّٰه عليه - عن العالَم العلوي فقال عليه السلام: صوَرٌ عاريةٌ عن الموادّ، عاليةٌ‌


1) . المصدر، 5849.

2) . المصدر، 5853.

3) . المصدر، 5854.

4) . المصدر، 5857.

5) . المصدر، 5861.

6) . المصدر، 5866.

7) . المصدر، 5868.

8) . المصدر، 5871.

9) . المصدر، 5848.

10) . المصدر، 5873.

11) . المصدر، 5875.

12) . المصدر، 5886.

13) . المصدر، 5889.

14) . المصدر، 5890.

15) . المصدر، 5891.

عن قوّة(1)الاستعداد، تجلّى لها ربّها(2)فأشرقت، و طالعها فتلألأت، و ألقى في هويّتها مثاله فأظهر عنها أفعاله، و خَلَق الإنسان ذا نفسٍ ناطقةٍ‌؛ إن زكّاها بالعلم و العمل فقد شابهت جواهر عللها، فإذا اعتدل مزاجها و فارقت الأضداد فقد شارك بها السبع الشداد.(3)

[

حرف الضاد]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الضاد ثمانية عشر كلمة في موردٍ واحدٍ؛ منها قوله عليه السلام:

932 - ضرورات الأحوال تَحمل على ركوب الأحوال.(4)

933 - ضِرام الشهوة تَبعث على تلف المُهجة.(5)

934 - ضرورة الفقر تبعث على فضيع الأمر.(6)

935 - ضلال الدليل هلاك المستدلّ‌.(7)

936 - ضياع العقول في طلب الفضول.(8)

937 - ضرر الفقر أحمد من شرّ الغنى.(9)

938 - ضياع العمر بين الآمال و المنى.(10)

939 - ضلّ من اهتدى بغير هدى اللّٰه.(11)

940 - ضاع من كان له مطلب(12)غير اللّٰه.(13)

941 - ضروب الأمثال تُضرب لاُولي النُّهى و الألباب.(14)

942 - ضادّوا الجور بالعدل و الهوى بالعقل.(15)


1) . في المصدر: القوّة و الاستعداد.

2) . «ربّها» ليس في المصدر و «ب».

3) . المصدر، 5885.

4) . المصدر، 5893.

5) . المصدر، 5899؛ و الضرام: الاشتعال.

6) . المصدر، 5894.

7) . المصدر، 5900.

8) . المصدر، 5901.

9) . المصدر، 5904.

10) . المصدر، 5905.

11) . المصدر، 5906.

12) . في المصدر و «ب»: مقصد.

13) . المصدر، 5907.

14) . المصدر، 5908.

15) . المصدر، 5921 و 5922.

943 - ضادّوا الإساءة بالإحسان.(1)

944 - ضادّوا الغفلة باليقظة، و الغباوةَ بالفطنة.(2)

945 - ضابطُ نفسِه عن دواعي اللذّات مالك، و مُهملها هالك.(3)

946 - ضبط النفس عند حادثات الغضب يؤمن مواقع العطب.(4)

947 - ضبط النفس عند الرغب و الرهب من أفضل الأدب.(5)

948 - ضلال العقل أشدّ ضلّةٍ‌، و ذلّ الجهل أعظم ذلّة.(6)

949 - ضادّوا الشهوة مُضادّةَ الضدّ ضدّه، و حاربوه محاربة العدوّ عدوّه.(7)

[حرف الطاء]

اشاره

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الطاء تسعة و عشرون كلمة في موردي استعمالها؛ منها بلفظ «طوبى» خمسة عشر كلمة، و هو المورد الأوّل منه. من ذلك قوله صلوات اللّٰه و سلامه عليه:

950 - طوبى لمن صمت إلّا من ذكر اللّٰه.(8)

951 - طوبىٰ للمنكسرة قلوبهم من أجل اللّٰه.(9)

952 - طوبى لمن شغل قلبه بالفكر، و لسانَه بالذكر.(10)

953 - طوبى لمن أطاع ناصحاً يهديه، و تجنّب غاوياً يُرديه.(11)

954 - طوبى لمن وُفّق لطاعته، و بكى على خطيئته.(12)

955 - طوبى لمن كان من نفسه شُغلٌ شاغلٌ عن الناس، و الناس منه في راحةٍ‌، و عمِل بطاعة اللّٰه سبحانه.(13)


1) . المصدر، 5924.

2) . المصدر، 5925 و 5926.

3) . المصدر، 5930.

4) . المصدر، 5931.

5) . المصدر، 5932.

6) . المصدر، 5935.

7) . المصدر، 5934.

8) . المصدر، 5936.

9) . المصدر، 5937.

10) . المصدر، 5942.

11) . المصدر، 5944.

12) . المصدر، 5946.

13) . المصدر، 5950؛ لم ترد فيه: و الناس منه... سبحانه.

956 - طوبى لمن قدَّم خالصاً، و عمل صالحاً، و اكتسب مذخوراً، و اجتنب محذوراً.(1)

957 - طوبى لمن غلب نفسه و لم تغلبه، و ملك هواه و لم تملكه.(2)

958 - طوبى لمن ذكر المعاد فاستكثر من الزاد.(3)

959 - طوبى لمن أحسن إلى العباد، و تزوَّد للمعاد.(4)

960 - طوبى لمن ركب الطريقة الغرّاء، و لزم المحجّة البيضاء، و تولّه بالآخرة، و أعرض عن الدنيا.(5)

961 - طوبى لمن صلحت سريرته، و حسنت علانيته، و عزل عن الناس شرّه.(6)

962 - طوبى لمن لم تقتله قاتلات الغرور.(7)

963 - طوبى لعين هجرت في طاعة ربّها غمضها.(8)

964 - طوبى للزاهدين عن الدنيا الراغبين في الآخرة؛ اُولئك اتّخذوا الأرض بساطاً، و ترابها فراشاً، و ماءها طيباً، و القرآن شِعاراً، و الدعاء دِثاراً، و قَرضوا الدنيا على منهاج مسيح بن مريم عليه السلام.(9)

[

حرف الطاء باللفظ المطلق]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الطاء باللفظ المطلق أربعة عشرة كلمة، و هو المورد الثاني منه. من ذلك قوله عليه الصلاة و السلام:

965 - طلاق الدنيا مهر الجنّة.(10)

966 - طاعة الهوى تفسد العقل.(11)طاعة النساء غاية الجهل.(12)

967 - طاعة الجهول تدلّ على الجهل.(13)


1) . المصدر، 5970.

2) . المصدر، 5952.

3) . المصدر، 5954.

4) . المصدر، 5955.

5) . المصدر، 5972.

6) . المصدر، 5963.

7) . المصدر، 5973.

8) . المصدر، 5982.

9) . المصدر، 6035.

10) . المصدر، 5989.

11) . المصدر، 5983.

12) . المصدر، 5984.

13) . المصدر، 5988.

968 - طالبُ الخير من اللئام محرومٌ‌.(1)طالب الدُّنيا بالدين معاقَبٌ مذمومٌ‌.(2)

969 - طالب الخير بعمل الشرّ فاسدُ العقل و الحسّ‌.(3)

970 - طاعة دواعي الشرور تفسد عواقب الاُمور.(4)

971 - و قال عليه السلام في ذكر رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم: طبيب دوّار بطبّه، قد أحكم مراهمه، و أحمى مواسمه، يضع ذلك حيث الحاجة إليه، من قلوبٍ عُميٍ و آذانٍ صُمٍّ و ألسنة بُكمٍ‌، و تتبع بدوائه مواضع الغفلة و مواطن الحيرة.(5)

972 - طول القنوت و السجود ينجي من عذاب النار.(6)

973 - طعن اللسان أمضّ من طعن السنان.(7)

974 - طلب التعاون على إقامة الحقّ ديانةٌ و أمانةٌ‌.(8)

975 - طلب التعاون على نصرة الباطل جنايةٌ و خيانةٌ‌.(9)

976 - طاعة الجور توجب الهُلك و تأتي على الملك.(10)

[

حرف الظاء]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الظاء أربعة عشر كلمة في مورد واحد؛ من ذلك قوله عليه الصلاة و السلام:

977 - ظلمُ المستشير ظلم و خيانة.(11)

978 - ظنّ الإنسان ميراث عقله، و فعله أصدق شاهد على أصله.(12)

979 - ظنُّ العالم أصحّ من يقين الجاهل.(13)

980 - ظَلَم الحقّ من نصر الباطل.(14)


1) . المصدر، 5993.

2) . المصدر، 5994.

3) . المصدر، 5996.

4) . المصدر، 6001.

5) . المصدر، 6033؛ فيه: يتتبّع بدوائه.

6) . المصدر، 6005.

7) . المصدر، 6011.

8) . المصدر، 6030.

9) . المصدر، 6031.

10) . المصدر، 6027.

11) . المصدر، 6037.

12) . المصدر، 6039؛ و فيه: ميزان عقله.

13) . المصدر، 6040؛ و فيه العاقل بدل العالم.

14) . المصدر، 6041.

981 - ظفر الكريم يُرجي(1)، و ظفر اللئيم يُرْدي.(2)

982 - ظفر الكرام عفوٌ و إحسان(3)، و ظفر اللئيم تجبّرٌ و طغيان.(4)

983 - ظفر بالشيطان من غلب غضبه.(5)

984 - ظاهر اللّٰه سبحانه بالعناد من ظلم العباد.(6)

985 - ظُلم المرء في الدنيا عنوان شقائه في الآخرة.(7)

986 - ظَلَمَ المعروفَ من وضعه في غير أهله.(8)

987 - ظِلّ اللّٰه سبحانه في الآخرة مبذول لمن أطاعه في الدنيا.(9)

988 - ظرفُ المؤمن نزاهته عن المحارم، و مبادرته إلى المكارم.(10)

989 - ظُلامة المظلومين يُمهِلها اللّٰه و لا يُهملها.(11)

990 - ظنُّ ذوي النهى و الألباب أقرب شيءٍ من الصواب.(12)

[حرف العين]

حرف العين - عليك]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف العين، و هي ستّة و تسعون كلمة في طرق استعماله؛ السبعة منها بلفظ «عليك» ثلاث و عشرون كلمة، و هو المورد الأوّل.

من ذلك قوله عليه الصلاة و السلام:

991 - عليك بالمشاورة؛ فإنّها نتيجة الحزم.(13)

992 - عليك بالسخاء؛ فإنّه ثمرة العقل.(14)

993 - عليك بإخلاص الدعاء؛ فإنّه أخلق بالإجابة.(15)


1) . المصدر، 6042؛ و فيه ينجي بدل يرجي.

2) . المصدر، 6043.

3) . المصدر، 6044.

4) . المصدر، 6045.

5) . المصدر، 6048.

6) . المصدر، 6061.

7) . المصدر، 6062.

8) . المصدر، 6063.

9) . المصدر، 6059.

10) . المصدر، 6072.

11) . المصدر، 6078.

12) . المصدر، 6074.

13) . المصدر، 6085.

14) . المصدر، 6083.

15) . المصدر، 6091.

994 - عليك بالصبر في الضيق و البلاء.(1)

995 - عليك بالقنوع، فلا شيء أدفع للفاقة منه.(2)

996 - عليك بالتقوى؛ فإنّه أشرف نسبٍ‌.(3)

997 - عليك بالوفاء؛ فإنّه أوقى جُنّة.(4)

998 - عليك بحفظ كلّ أمرٍ لا تُعذَر بإضاعته.(5)

999 - عليك بالإحسان؛ فإنّه أفضل زراعةٍ و أربح بضاعةٍ‌.(6)

1000 - عليك بالإخلاص؛ فإنّه سببٌ لقبول الأعمال.(7)

1001 - عليك بمقارنة ذي العقل و الدين؛ فإنّه خير الأصحاب.(8)

1002 - عليك بالاستعانة بإلهك، و الرغبةِ فيه في توفيقك، و تركِك كلّ شائبةٍ أولجتك في شبهةٍ‌، أو أسلمتك إلى ضلالةٍ‌.(9)

1003 - عليك بمنهج الاستقامة؛ فإنّه يُكسيك الكرامة، و يَكفيك الملامة.(10)

1004 - عليك بإخوان الصفاء؛ فإنّهم زينةٌ في الرخاء، و عونٌ في البلاء.(11)

1005 - عليك بترك التبذير و الإسراف و التخلُّق بالعدل و الإنصاف.(12)

1006 - عليك بالعدل في الصديق و العدوّ، و القصدِ في الفقر و الغنى.(13)

1007 - عليك بلزوم الحلال، و حُسن البرّ في العيال، و ذكر اللّٰه في كلّ حالٍ‌.(14)

1008 - عليك بطاعة من يأمرك بالدين؛ فإنّه يهديك و ينجيك.(15)

1009 - عليك بالتقيّة؛ فإنّها شيمة الأفاضل.(16)


1) . المصدر، 6093.

2) . المصدر، 6095.

3) . المصدر، 6097.

4) . المصدر، 6106.

5) . المصدر، 6111.

6) . المصدر، 6112.

7) . المصدر، 6113.

8) . المصدر، 6115.

9) . المصدر، 6120.

10) . المصدر، 6127؛ فيه يكسبك بدل يكسيك.

11) . المصدر، 6128.

12) . المصدر، 6123.

13) . المصدر، 6130.

14) . المصدر، 6131.

15) . المصدر، 6142.

16) . المصدر، 6137.

1010 - عليك بمؤاخاة من حذّرك و نهاك؛ فإنّه ينجِدك و يُرشدك.(1)

1011 - عليك بالجِدّ و إن لم يُساعِد الجَدُّ.(2)

1012 - عليك بلزوم الصبر؛ فبه يأخذ الحازم، و إليه يؤول الجازع.(3)

1013 - عليك بالقصد؛ فإنّه أعون شيءٍ على حسن العيش، و لن يهلك امرؤٌ حتّى يؤثر شهوته على دينه.(4)

[عليكم]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف العين بلفظ «عليكم» سبعة كلمات، و هو المورد الثاني منه. من ذلك قوله عليه الصلاة و السلام:

1014 - عليكم بأعمال الخير فتبادروها، و إلّا، يكن غيركم أحقّ بها منكم.(5)

1015 - عليكم بالقصد في المطاعم؛ فإنّه أبعدُ من السرف، و أصحّ للبدن، و أعون على العبادة.(6)

1016 - عليكم بلزوم العفّة و الأمانة؛ فإنّهما أشرف ما أسررتُم، و أحسن ما أعلنتم، و أفضل ما ادّخرتم.(7)

1017 - عليكم بصنائع الإحسان و حسن البرّ بذوي الرحم و الجيران؛ فإنّهما يزيدان في الأعمار، و يعمّران الديار.(8)

1018 - عليكم (يكتب عند الحاجة في المكاتيب)(9)بقضاء حوائجكم بكرام الأنفس و الاُصول، لينجح لكم عندهم من غير مَطالٍ و لا مَنٍّ‌.(10)

1019 - عليكم بالإحسان إلى العباد و العدل في البلاد تأمنوا عند قيام الأشهاد.(11)

1020 - عليكم بطاعة أئمّتكم؛ فإنّهم الشُّهداء عليكم، و الشفعاء لكم عند اللّٰه غداً.(12)


1) . المصدر، 6141.

2) . المصدر، 6149.

3) . المصدر، 6144.

4) . المصدر، 6145.

5) . المصدر، 6151.

6) . المصدر، 6153.

7) . المصدر، 6156.

8) . المصدر، 6168.

9) . ليس في المصدر و متن ب، لكن ذكر في حاشية ب المتعلّقة بهذا المكان.

10) . المصدر، 6158.

11) . المصدر، 6164.

12) . المصدر، 6170؛ و فيه: عليكم اليوم.

[على]

و ممّا ورد من حكمه عليه السلام في حرف العين بلفظ «على» سبعة كلمات، و هو المورد الثالث منه؛ من ذلك قوله عليه الصلاة و السلام:

1021 - على الإنصاف ترسُخ المودّة.(1)

1022 - على قدر قوّة الدِّين يكون خُلوص النيّة.(2)

1023 - على قدر المصيبة تكون المثوبة.(3)

1024 - على قدر النعماء يكون مَضض البلاء.(4)

1025 - على قدر شرف النفس تكون المروّة.(5)

1026 - على المشير الاجتهاد في الرأي، و ليس عليه ضمان النُّجح.(6)

1027 - على الإمام أن يُعلم أهل ولايته حدود الإسلام و الإيمان.(7)

[عِند]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه و سلامه عليه - في حرف العين بلفظ «عند»، و هي إحدى عشر كلمة، و هو المورد الرابع منه. من ذلك قوله عليه الصلاة و السلام:

1028 - عند انسداد الفُرج تبدو مطالع الفَرَج.(8)

1029 - عند الصدمة الاُولى يكون الصبر شأن المبتلى.(9)

1030 - عند تعاقب الشدائد تظهر فضائل الإنسان.(10)

1031 - عند نزول الشدائد يجرَّب حِفاظ الإخوان.(11)


1) . المصدر، 6190.

2) . المصدر، 6192.

3) . المصدر، 6171.

4) . المصدر، 6185.

5) . المصدر، 6177.

6) . المصدر، 6194.

7) . المصدر، 6199.

8) . المصدر، 6200.

9) . المصدر، 6203؛ فيه: يكون صبر النبلاء، و في ب النبلاء بدل المبتلى.

10) . المصدر، 6204.

11) . المصدر، 6205.

1032 - عند تصحيح الضمائر يبدو غِلّ السرائر.(1)

1033 - عند زوال القدرة يتبيّن الصَّديق من العدوّ.(2)

1034 - عند نزول المصائب و تعاقب النوائب تظهر فضيلة الصبر.(3)

1035 - عند بديهة المقال يختبر (عقول) الرجال.(4)

1036 - عند حضور الشهوات و اللذّات يتبيّن ورع الأتقياء.(5)

1037 - عند غلبة الغيظ و الغضب يختبر حلم الرجال.(6)

1038 - عند فساد النيّة يرتفع البركة.(7)

[عَوِّدْ، عادة]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف العين بلفظ «عوِّدْ» و «عادة» خمس كلمات، و هو المورد الخامس منه؛ من ذلك قوله عليه السلام:

1039 - عوّد نفسك الجميل؛ فإنّه يُجمِل عنك الاُحدوثة، و يُجزل لك المثوبة.(8)

1040 - عوّد نفسك فعل المكارم و تحمُّلَ أعباء المغارم، تشرُف نفسك، و تُعمَر آخرتك، و تكثُر حامدوك.(9)

1041 - عوّد نفسك السماح و تجنُّبَ الإلحاح يلزمْك الصلاح.(10)

1042 - عادة اللئام المكافاة بالقبيح عن الإحسان.(11)

1043 - عادة اللئام و الأغماز أذيّة الكِرام و الأحرار و الأخيار.(12)


1) . المصدر، 6210.

2) . المصدر، 6214.

3) . المصدر، 6216.

4) . المصدر، 6221.

5) . المصدر، 6224.

6) . المصدر، 6225.

7) . المصدر، 6228.

8) . المصدر، 6229.

9) . المصدر، 6232.

10) . المصدر، 6235.

11) . المصدر، 6238.

12) . المصدر، 6246؛ لم ترد فيه: و الأخيار.

[عجبت]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف العين بلفظ «عجبت» إحدى و عشرون كلمة، و هو المورد السادس منه؛ من ذلك قوله عليه السلام:

1044 - عجبت لمن يشكّ في قدرة اللّٰه، و هو يرى خَلقه.(1)

1045 - عجبت لمن أنكر النشأة الاُخرى، و هو يرى النشأة الاُولى(2)!

1046 - عجبت لعامر دار الفناء و تارك دار البقاء(3)!

1047 - عجبت لمن نسي الموت، و هو يرى من يموت(4)!

1048 - عجبت لمن يحتمي الطعام لأذيّته، و لا يحتمي الذنب لأليم عقوبته(5)!

1049 - عجبت لمن يرجو رحمةَ من فوقه، كيف لا يرحم من دونه(6)!

1050 - عجبت لمن عرف سوء عواقب اللذّات كيف لا يعِفُّ‌(7)!

1051 - عجبت لمن يقنط و معه النجاة، و هو الاستغفار(8)!

1052 - عجبت لمن علم شدّة انتقام اللّٰه، و هو مقيمٌ على الإصرار(9)!

1053 - عجبت لمتكبّر كان أمس نطفةً‌، و هو في غدٍ جيفةً‌(10)!

1054 - عجبت لمن عرف اللّٰه، كيف لا يشتدّ خوفه(11)!

1055 - عجبت لمن نشد ضالّته، و قد أضلَّ نفسه فلا يطلبها(12)!

1056 - عجبت لمن ينكر عيوب الناس، و نفسُه أكثر شيء مَعاباً و لا يبصرها(13)!

1057 - عجبت لمن يظلم نفسَه كيف ينصف غيره(14)!


1) . المصدر، 6248.

2) . المصدر، 6250.

3) . المصدر، 6251.

4) . المصدر، 6252.

5) . المصدر، 6254.

6) . المصدر، 6255.

7) . المصدر، 6257.

8) . المصدر، 6258.

9) . المصدر، 6259.

10) . المصدر، 6260.

11) . المصدر، 6261.

12) . المصدر، 6266.

13) . المصدر، 6267.

14) . المصدر، 6269.

1058 - عجبت لمن يجهل نفسَه كيف يعرف ربّه(1)!

1059 - عجبت لمن يعلم أنّ للأعمال جزاءً‌، كيف لا يُحسِن عمله(2)!

1060 - عجبت لمن عرف أنّه منتقِل عن دنياه، كيف لا يُحسن التزوّدَ لاُخراه(3)!

1061 - عجبت لمن يشتري العبيد بماله فيُعتقهم، كيف لا يشتري الأحرار بإحسانه فيسترقّهم(4)!

1062 - عجبت لرجلٍ يأتيه أخوه المسلم في حاجةٍ فيمتنع عن قضائها، و لا يرى نفسه للخير أهلاً(5)!

1063 - عجبت للشقيّ البخيل، يتعجّل الفقر الّذي منه هرب، و يفوته الغَناء الّذي إيّاه طلب؛ فيعيش في الدنيا عيش الفقراء، و يحاسَب في الآخرة حساب الأغنياء(6)!

1064 - عجبت لمن يقال: «إنّ فيه الشرّ» الّذي يَعلم أنّه فيه كيف يسخط! و لمن يوصَف بالخير الّذي يعلم أنّه ليس فيه كيف يرضى(7)!

[حرف العين باللفظ المطلق]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف «العين» باللفظ المُطلق اثنان و عشرون كلمة و هو المورد السابع منه؛ من ذلك قوله صلوات اللّٰه عليه و سلامه:

عَودك إلى الحقّ - و إن تعبتَ - خيرٌ من تماديك و راحتك مع لزوم الباطل.(8)

1065 - علم المنافق في لسانه(9)، و علم المؤمن في عمله.(10)

1066 - علمٌ بلا عملٍ كقوس بلا وترٍ، و شجرٍ بلا ثمر.(11)

1067 - علمٌ لا ينفع كدواء لا ينجع.(12)

1068 - عزّ القنوع خيرٌ من ذلّ الخضوع.(13)


1) . المصدر، 6270.

2) . المصدر، 6273.

3) . المصدر، 6275.

4) . المصدر، 6276.

5) . المصدر، 6278.

6) . المصدر، 6280.

7) . المصدر، 6281 و 6282.

8) . المصدر، 6287؛ لم ترد فيه: تماديك و.

9) . المصدر، 6288.

10) . المصدر، 6289.

11) . المصدر، 6290 و 2691.

12) . المصدر، 6292.

13) . المصدر، 6293.

1069 - علمٌ لا يصلحك ضلالٌ‌، و مالٌ لا ينفعك وبالٌ‌.(1)

1070 - عداوة العاقل خيرٌ من صداقة الجاهل.(2)

1071 - عبد المطامع مسترقّ لا يجد أبداً العتق.(3)

1072 - عبد الدُّنيا مؤبّد الفتنة و البلاء.(4)

1073 - علِّموا صبيانكم الصلاة، و خذوهم بها إذا بلغوا الحلم.(5)

1074 - عمارة القلوب في معاشرة ذوي العقول.(6)

1075 - عين المحبّ عميّةٌ من معايب المحبوب، و اُذنه صمّاء عن سماع قبح مساويه.(7)

1076 - عداوة الأقارب أمرّ من لسع العقارب.(8)

1077 - عاوِدوا الكرّ، و استحيوا من الفرّ؛ فإنّه عارٌ في الأعقاب، و نارٌ في يوم الحساب.(9)

1078 - عزُّ اللئيم مَذلّة، و ضَلال العقل أشدّ ضلالة.(10)

1079 - عنوان النبل الإحسان إلى الناس.(11)

1080 - عضّوا على النواجذ؛ فإنّه أنبأ للسيوف عن الهام.(12)

1081 - عقوبة الكرام أحسن من عفو اللئام.(13)

1082 - عقوبة العقلاء التلويح(14)، و عقوبة الجهّال التصريح.(15)

1083 - عقل المرء نظامه، و أدبه قوامه.(16)

1084 - عود الفرصة بعيدٌ مرامها.(17)

1085 - عامل سائر الناس بالإنصاف، و عامل المؤمنين بالإيثار.(18)


1) . المصدر، 6294.

2) . المصدر، 6295.

3) . المصدر، 6299.

4) . المصدر، 6304.

5) . المصدر، 6305.

6) . المصدر، 6313.

7) . المصدر، 6314؛ ليس فيه: سماع.

8) . المصدر، 6316.

9) . المصدر، 6317.

10) . المصدر، 6320؛ فيه: أشدّ ضَلّة.

11) . المصدر، 6322.

12) . المصدر، 6323.

13) . المصدر، 6324.

14) . المصدر، 6328.

15) . المصدر، 6329.

16) . المصدر، 6335.

17) . المصدر، 6340.

18) . المصدر، 6342.

[حرف الغين]

حرف الغين - غاية]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الغين إحدى و ثلاثون كلمة في استعمال موردَيها، منها بلفظ «غاية» اثنا عشر كلمة، و هو المورد الأوّل منه؛ من ذلك قوله عليه السلام:

1086 - غاية الإخلاص الخلاص.(1)

1087 - غاية الدنيا الفناء(2)، و غاية الآخرة البقاء.(3)

1088 - غاية الحياة الموت.(4)

1089 - غاية المكارم الإيثار.(5)

1090 - غاية المعرفة أن يَعرف المرء نفسه(6)، غاية العدل أن يَعدل المرء في نفسه.(7)

غاية الجود بذل الموجود.(8)

1091 - غاية المجاهدة أن يجاهد المرء نفسه.(9)

1092 - غاية الجهل تبجّح المرء بجهله.(10)

1093 - غاية الدين: الأمر بالمعروف، و النهي عن المنكر، و إقامة الحدود.(11)

1094 - غاية العقل الاعتراف بالجهل.(12)

1095 - غاية الإيمان: الموالاة في اللّٰه، و المعاداة في اللّٰه، و التباذل في اللّٰه، و التواصل في اللّٰه سبحانه.(13)


1) . المصدر، 6348.

2) . المصدر، 6352.

3) . المصدر، 6353.

4) . المصدر، 6354.

5) . المصدر، 6361.

6) . المصدر، 6365.

7) . المصدر، 6368.

8) . المصدر، 6372.

9) . المصدر، 6370.

10) . المصدر، 6371.

11) . المصدر، 6373.

12) . المصدر، 6375.

13) . المصدر، 6378.

[حرف الغين باللفظ المطلق]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الغين المعجمة باللفظ المطلق تسعة عشر كلمة، و هو المورد الثاني منه؛ من ذلك قوله عليه الصلاة و السلام:

1096 - غنى العاقل بعلمه(1)، و غنى الجاهل بماله.(2)

1097 - غرور الأمل يفسد العمل.(3)

1098 - غريزة العقل تحدُو على استعمال العدل.(4)

1099 - غرور الغنى يوجب الأشر.(5)

1100 - غضّ الطرف من أفضل الورع.(6)

1101 - غطاء العيوب السخاء و العفاف.(7)

1102 - غير ممتنع بالعظات قلبٌ تَعلّق بالشهوات.(8)

1103 - غالِبوا أنفسكم على ترك المعاصي تسهل عليكم معاداتها.(9)

1104 - غُرّي - يا دنيا - من جهل حِيَلَكِ‌، و خفي عليه حبائل كيدكِ‌.(10)

1105 - غَشَّكَ من أرضاك بالباطل، و أغراك بالملاهي و الهزل.(11)

1106 - غالِبِ الهوى مغالبة الخصم خصمه، و حاربه محاربةَ العدوّ عدوّه؛ لعلّك تملكه.(12)

1107 - غرض المحقّ الرشاد(13)، و غرض المبطل الفساد.(14)

1108 - غضّ الطرْف عن محارم اللّٰه أفضل عبادةٍ‌.(15)

1109 - غذاء الدنيا سِمامٌ‌، و أسبابها رِمامٌ‌.(16)


1) . المصدر، 6381.

2) . المصدر، 6382.

3) . المصدر، 6390.

4) . المصدر، 6392.

5) . المصدر، 6399.

6) . المصدر، 6400.

7) . المصدر، 6404.

8) . المصدر، 6406؛ فيه: غير منتفع.

9) . المصدر، 6410؛ في ب: مقاداتها، و في المصدر: مقادتها إلى الطاعات.

10) . المصدر، 6413.

11) . المصدر، 6415.

12) . المصدر، 6421.

13) . المصدر، 6423.

14) . المصدر، 6424.

15) . المصدر، 6427.

16) . المصدر، 6428.

1110 - غاضَ الصدقُ في الناس، و خاض(1)الكذب، و استُعملَت المودّة باللسان، (و تَشاحَنوا) بالقلوب.(2)

1111 - غطّوا معايبكم بالسخاء؛ فإنّه ستر العيوب.(3)

1112 - غارسُ شجرة الخير تجتنيها أحلى ثمرةٍ‌.(4)

1113 - غالِبِ الشهوة قبل ضراوتها؛ فإنّها إن قويتْ ملكتك و استقادتك، و لم تقدر على مقاومتها.(5)

1114 - و قال عليه السلام في توحيد اللّٰه تعالى: غوص الفتن لا يدركه، و بُعد الهمم لا يبلغه.(6)

[حرف الفاء]

حرف الفاء - في]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الفاء خمسة و ثلاثون كلمة في موردي استعمالها، منها بلفظ «في» إحدى عشر كلمة، و هو المورد الأوّل منه؛ من ذلك قوله عليه السلام:

1115 - في الطاعة كنوز الأرباح(7)، و في العزوف عن الدُّنيا درك النجاح.(8)

1116 - في تصاريف الدنيا اعتبارٌ، و في السكون إلى الغفلة اغترارٌ.(9)

1117 - في كلّ حسنةٍ مثوبةٌ‌(10)، و في كلّ سيّئةٍ عقوبةٌ‌.(11)

1118 - في تصاريف القضاء عبرةٌ لاُولي الألباب و النُّهى.(12)

1119 - في تصاريف الدُّنيا تعرف جواهر الرجال.(13)

1120 - في الشدّة يُعتبر الصديق(14)، و في الضيق يتبيّن حُسن مواساة الرفيق.(15)


1) . في المصدر: فاض.

2) . المصدر، 6438.

3) . المصدر، 6440.

4) . المصدر، 6442.

5) . المصدر، 6444.

6) . المصدر، 6432.

7) . المصدر، 6447.

8) . المصدر، 6448.

9) . المصدر، 6454.

10) . المصدر، 6463.

11) . المصدر، 6464.

12) . المصدر، 6467.

13) . المصدر، 6470؛ فيه الأحوال بدل الدنيا.

14) . المصدر، 6472؛ فيه يختبر بدل يعتبر.

15) . المصدر، 6473.

1121 - في لزوم الحقّ تكون السعادة(1)، و في الشكر تكون الزيادة.(2)

1122 - في العدل صلاح البريّة(3)، و في الجور هلاك الرعيّة.(4)

1123 - في الانفراد بعبادة اللّٰه كنوز الأرباح.(5)

1124 - في العدل سعةٌ‌، و من ضاق عليه العدل فالجور عليه أضيق.(6)

1125 - في كُلّ شيء يُذمّ السَّرف إلّا في صنائع المعروف و المبالغة في الطاعة.(7)

[حرف الفاء باللفظ المطلق]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الفاء باللفظ المطلق أربعة و عشرون كلمة، و هو المورد الثاني منه؛ من ذلك قوله عليه السلام:

1126 - فاعل الخير خيرٌ منه(8)، و فاعل الشرّ شرٌّ منه.(9)

1127 - فخر المرء بفضله لا بأهله.(10)

1128 - فقد البصر أهون من فقد البصيرة.(11)

1129 - فقد الولد مُحرق الكبد.(12)

1130 - فقد الإخوان موهِن الجَلَد.(13)

1131 - فعل الخير ذخيرةٌ باقيةٌ و ثمرةٌ زاكية.(14)

1132 - فاقد الدِّين متردِّدٌ في الكفر و الضلال.(15)

1133 - فساد الأمانة طاعة الخيانة.(16)


1) . المصدر، 6489.

2) . المصدر، 6490.

3) . المصدر، 6491.

4) . المصدر، 6492.

5) . المصدر، 6504.

6) . المصدر، 6522.

7) . المصدر، 6527.

8) . المصدر، 6528.

9) . المصدر، 6529.

10) . المصدر، 6539.

11) . المصدر، 6536.

12) . المصدر، 6542.

13) . المصدر، 6543؛ فيه موهي بدل موهن.

14) . المصدر، 6545.

15) . المصدر، 6550.

16) . المصدر، 6555.

1134 - فضيلة الإنسان بذل الإحسان.(1)

1135 - فضيلة السلطان عمارة البُلدان.(2)

1136 - فكرك في الطاعة يدعوك إلى العمل بها(3)، و فكرك في المعصية يحدُوك على الوقوع فيها.(4)

1137 - فكرك يهديك إلى الرشاد، و يحدوك إلى إصلاح المعاد.(5)

1138 - فقدان الرؤساء أهون من رئاسة السفل.(6)

1139 - فِرّوا كلّ الفرار من اللئيم الأحمق.(7)

1140 - فارِق مَن فارق الحقّ إلى غيره، و دعه و ما رضي لنفسه.(8)

1141 - فِعل الريبة عارٌ، و الولوغ بالغيبة نارٌ.(9)

1142 - فاز بالسعادة من أخلص العبادة.(10)

1143 - فعل المعروف و إغاثة الملهوف و إقراء الضيوف آلة السيادة.(11)

1144 - فاقة الكريم أحسن من غنى اللئيم.(12)

1145 - فقدُ اللئام راحة الأنام.(13)

1146 - فاتّقوا اللّٰه تقيّة من سمع فخشع، و اقترف فاعترف، و وجل فعمل، و حاذر فبادر.(14)

1147 - فاللّٰه اللّٰه - عباد اللّٰه - في كبر الحميّة و فخر الجاهليّة؛ فإنّه مَلاقح الشنآن و مَنافخ الشيطان.(15)

1148 - فاز من استصبح بنور الهُدى، و خالف دواعي الهوى، و جعل الإيمان عدّة معاده، و التقوى ذخرَه و زاده.(16)


1) . المصدر، 6561.

2) . المصدر، 6562.

3) . المصدر، 6566.

4) . المصدر، 6567.

5) . المصدر، 6544.

6) . المصدر، 6569.

7) . المصدر، 6573.

8) . المصدر، 6578.

9) . المصدر، 6580.

10) . المصدر، 6584.

11) . المصدر، 6585.

12) . المصدر، 6586.

13) . المصدر، 6587.

14) . المصدر، 6593.

15) . المصدر، 6594.

16) . المصدر، 6602.

1149 - فيا عجبا! و ما لي لا أعجبُ من خطإ هذه الاُمّة على اختلاف حُججها في دياناتها؛ لا يقتفون أثر نبيٍّ‌، و لا يقتدون بعمل وصيٍّ‌، و لا يؤمنون بغيبٍ‌، و لا يعفون عن عيبٍ‌، يعملون في الشُّبهات، و يسيرون في الشهوات، المعروف فيهم ما عرفوا، و المنكَر عندهم ما أنكروا، مفزعهم في المعضلات إلى أنفسهم، و تعويلهم في المبهمات على رأيهم، كأنَّ كلّاً منهم إمامٌ لنفسه، قد أخذ فيما يرى من غير وثيقاتٍ بيّناتٍ‌، و لا أسبابٍ محكماتٍ‌.(1)

1150 - فرض اللّٰه سبحانه الإيمان تطهيراً للشرك، و الصلاةَ تنزيهاً عن الكبر، و الزكاة تسبيباً للرزق، و الصيام ابتلاءً لإخلاص العباد، و الحجّ تقويةً للدين، و الجهاد عزّاً للإسلام، و الأمر بالمعروف مصلحةً للعوامّ‌، و النهي عن المنكر ردعاً للسفهاء، و صلة الأرحام منماةً للعدد، و القصاص حقناً للدماء، و إقامة الحدود إعظاماً للمحارم، و ترك شرب الخمر تحصيناً للعقل، و مجانبة السرقة إيجاباً للعفّة، و ترك الزنا تحصيناً للأنساب، و ترك اللواط تكثيراً للنسل، و ترك الكذب تشريفاً للصدق، و الإسلام أماناً من المخاوف، و الأمانة نظاماً للاُمّة، و الطاعة تعظيماً للإمام.(2)

[حرف القاف]

حرف القاف - قد]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف القاف تعدّ باثنين و ستّين كلمة في موردي استعمالها، منها بلفظ «قد»، و هي سبعة عشر كلمة، و هو المورد الأوّل منه؛ من ذلك قوله عليه السلام:

1151 - قد يَزِلّ الحكيم(3)، و قد يَزهَق الحليم.(4)

1152 - قد يَبعد القريب(5)، و قد يلين الصليب.(6)

1153 - قد يُرزق المحروم(7)، و قد يُنصر المظلوم.(8)


1) . المصدر، 6607.

2) . المصدر، 6608.

3) . المصدر، 6609.

4) . المصدر، 6610.

5) . المصدر، 6620.

6) . المصدر، 6621.

7) . المصدر، 6639.

8) . المصدر، 6640.

1154 - قد يزلّ الرأي الفذّ.(1)

1155 - قد يقول الحكمةَ غيرُ الحكيم.(2)

1156 - قد يتفاضل المتواصلان، و يشتُّ جمع الأليفين.(3)

1157 - قد تورِث اللجاجة ما ليس للمرء إليه حاجة.(4)

1158 - قد مرّ من الدنيا ما كان حلواً، و كدر منها ما كان صفواً.(5)

1159 - قد أصبحنا في زمانٍ عَنودٍ و دهر كنودٍ، يعدّ فيه المحسِن مسيئاً، و يزداد الظالم فيه عُتُوّاً.(6)

1160 - قد تواخى الناس على الفجور، و تهاجروا على الدين، و تحابّوا على الكذب، و تباغضوا على الصدق.(7)

1161 - قد يكذب الرجل على نفسه عند شدّة البلاء بما لم يفعله.(8)

1162 - قد ظهر أهل الشرّ، و بطن أهلُ الخير، و فاض الكذبُ‌، و غاض الصدق.(9)

1163 - قد خاضوا بحار الفتن، و أخذوا بالبدع دون السُّنن، و توغّلوا في الجهل، و اطَّرحوا العلم.(10)

1164 - قد كثر القبيح حتّى قلّ الحياء منه.(11)

1165 - قد كثر الكذب حتّى قلّ من يوثق به.(12)

1166 - و قال في ذكر رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم في الحرف المذكور: قد حقّر الدُّنيا، و أهون علينا(13)، و علم أنّ اللّٰه سبحانه زواها عنه اختياراً، و بسطها لغيره اختياراً.(14)

1167 - و قال أيضاً في الحرف المذكور في وصف المنافقين: قد أعدّوا لكلّ حقٍّ باطلاً، و لكلّ‌


1) . المصدر، 6647؛ و الفذ: الفرد.

2) . المصدر، 6655.

3) . المصدر، 6661.

4) . المصدر، 6680.

5) . المصدر، 6694.

6) . المصدر، 6704.

7) . المصدر، 6706.

8) . المصدر، 6693.

9) . المصدر، 6707.

10) . المصدر، 6701.

11) . المصدر، 6710.

12) . المصدر، 6711.

13) . في المصدر: أهون بها و هوّنها و.

14) . المصدر، 6705.

قائمٍ مائلاً، و لكلّ حيٍّ قاتلاً، و لكلّ بابٍ مِفتاحاً، و لكلِّ ليلٍ مصباحاً.(1)

[حرف القاف باللفظ المطلق]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف القاف باللفظ المطلق خمسة و أربعون كلمةً‌، و هو المورد الثاني منه؛ من ذلك قوله عليه الصلاة و السلام:

1168 - قُرنت الحكمة بالعصمة(2)، و قرنت الهيبة بالخيبة.(3)

1169 - قُرن الحياءُ بالحرمان(4)، و قرن الاجتهاد بالوِجدان.(5)

1170 - قرن الإكثار بالملل.(6)

1171 - قرن القنوع بالغناء(7)، و قرن الحرص بالعناء.(8)

1172 - قلّما تدوم محبّة(9)الملوك و الخوّان.(10)

1173 - قليلٌ يدوم خيرٌ من كثيرٍ ينقطع.(11)

1174 - قتلَ الحرصُ (راكبه(12)، و قتل القنوط) صاحبَه(13)،

قليل الحقّ يدفع كثير الباطل، كما أنّ القليل من النار يحرق كثير الحطب.(14)

1175 - قليل الأدب خيرٌ من كثير النسب.(15)

1176 - قطيعة الأحمق حزم(16)، و قطيعة الفاجر غُنمٌ‌.(17)

1177 - قليلٌ من الإخوان من ينصف.(18)قليلٌ من الأغنياء من يواسي و يُسعِف.(19)


1) . المصدر، 6695؛ فيه و في ب صباحاً بدل مصباحاً.

2) . المصدر، 6712.

3) . المصدر، 6713.

4) . المصدر، 6714.

5) . المصدر، 6715.

6) . المصدر، 6716.

7) . المصدر، 6718.

8) . المصدر، 6719.

9) . في المصدر و ب: مودّة.

10) . المصدر، 6725.

11) . المصدر، 6728.

12) . المصدر، 6730.

13) . المصدر، 6730.

14) . المصدر، 6735.

15) . المصدر، 6734.

16) . المصدر، 6732.

17) . المصدر، 6733.

18) . المصدر، 6738.

19) . المصدر، 6739.

1178 - قلّما تنجح حيلة العجول، أو تدوم مودّة الملول.(1)

1179 - قليلٌ يُفتقر إليه خيرٌ من كثيرٍ يستغنى عنه.(2)

1180 - قلّة الشكر تُزهّد في اصطناع المعروف.(3)

1181 - قلّة الأكل من العَفاف، و كثرته من الإسراف.(4)

1182 - قلّة الاسترسال إلى الناس أحزم.(5)

1183 - قوِّم لسانك تسلم.(6)قدّم إحسانك تغنم.(7)

1184 - قَلَّ مَن صبر إلّا ملك أو قدر أو ظفر.(8)

1185 - قلّة العفو أقبح العيوب، و التسرّع إلى الانتقام أعظم الذنوب.(9)

1186 - قلّة الكلام يستر العيوب و يقلّل الذنوب.(10)

1187 - قلّة الأكل يمنع كثيراً من اعتلال الجسد.(11)

1188 - قدِّموا خيراً تغنموا، و أخلصوا أعمالكم تسعدوا.(12)

1189 - قوّة سلطان الحجّة أعظم من قوّة سلطان القدرة.(13)

1190 - قليل العلم مع العمل خيرٌ من كثيره بغير عملٍ‌.(14)

1191 - قرين السوء شرّ قرينٍ‌، و داء اللؤم داءٌ دفين.(15)

1192 - قطيعة الجاهل تعدل صلة العاقل.(16)

1193 - قبيحُ عاقلٍ خيرٌ من حَسَنِ جاهلٍ‌.(17)

1194 - قصِّرْ مِن حِرصك، و قِف عند المقدور لك مِن رِزقك، تحرز دينك.(18)


1) . المصدر، 6741.

2) . المصدر، 6744.

3) . المصدر، 6746.

4) . المصدر، 6747.

5) . المصدر، 6748.

6) . المصدر، 6754.

7) . المصدر، 6753.

8) . المصدر، 6760، 6761 و 6762.

9) . المصدر، 6766.

10) . المصدر، 6767.

11) . المصدر، 6768؛ فيه: أعلال الجسم.

12) . المصدر، 6779.

13) . المصدر، 6781.

14) . المصدر، 6772.

15) . المصدر، 6785.

16) . المصدر، 6786.

17) . المصدر، 6787.

18) . المصدر، 6789.

و قال - صلوات اللّٰه عليه - في توحيد اللّٰه تعالى:

1195 - قريبٌ من الأشياء غير مُلابسٍ بعيدٌ منها غير مباينٍ‌.(1)

1196 - قَيِّدوا أنفسكم بالمحاسبة، و املكوها بالمخالفة.(2)

1197 - قصِّروا الأمل، و خافوا بغتة الأجل، و بادروا صالح العمل.(3)

1198 - قاتِلْ هواك بعلمك، و غضبَك بحلمك.(4)

1199 - قوام العيش حسن التقدير، و ملاكه حسن التدبير.(5)

1200 - قضاء اللوازم من أفضل المكارم.(6)

1201 - قدِّموا بعضاً يكن لكم، و لا تخلّفوا كُلاًّ يكون عليكم.(7)

1202 - قارِب أهل الخير تكن منهم، و باين أهل الشرّ تبن عنهم.(8)

1203 - قصِّر الأمل فإنّ العمر قصيرٌ، و افعل الخير فإنّ يسيره كثيرٌ.(9)

1204 - قوّة الحلم عند الغضب أفضل من القوّة (على) الانتقام.(10)

1205 - قدِّم الاختبار في اتّخاذ الإخوان؛ فإنّ الاختبار معيارٌ بين الأخيار و الأشرار.(11)

1206 - قبول عذر المجرم من مواهب الكرم و حسن الشيم.(12)

1207 - قوام الدنيا بأربعٍ‌: عالمٌ يعمل بعلمه، و جاهلٌ لا يستنكف أن يتعلّم، و غنيٌّ يجود بماله على الفقراء، و فقيرٌ لا يبيع آخرته بدنياه؛ فإذا لم يعمل العالم بعلمه استنكف الجاهل أن يتعلّم، و إذا بخل الغنيّ بماله باع الفقير آخرته بدنياه.(13)

1208 - قصِّروا الأمل، و بادروا العمل، و خافوا الأجل(14)فإنّه لن يُرجى من رجعة العمر ما يُرجى من رجعة الرزق؛ لأنّه ما فات من الرزق يُرجى غداً زيادته، و ما فات أمس من


1) . المصدر، 6796.

2) . المصدر، 6794.

3) . المصدر، 6791.

4) . المصدر، 6799.

5) . المصدر، 6807.

6) . المصدر، 6800.

7) . المصدر، 6804.

8) . المصدر، 6805.

9) . المصدر، 6806.

10) . المصدر، 6808.

11) . المصدر، 6810.

12) . المصدر، 6815.

13) . المصدر، 6818.

14) . في المصدر: بغتة الأجل.

العمر لم يُرج اليوم رجعته.(1)

1209 - قلوب الرعيّة خزائن راعيها، فما أودعها من عدلٍ أو جورٍ وجده.(2)

[حرف الكاف]

حرف الكاف - كُلّ‌]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الكاف تعدّ بمائة و ثمانية و أربعين كلمة في مورد استعمالها. التسعة منها بلفظ «كلّ‌»، و تعدّ بثمانية عشر كلمة، و هو المورد الأوّل منه؛ من ذلك قوله عليه السلام:

1210 - كلّ عاقلٍ مغمومٌ‌(3)، و كلُّ عارفٍ مهمومٌ‌.(4)

1211 - كلُّ قانعٍ غنيٌّ‌(5)، و كلُّ متوكّلٍ مكفيٌّ‌.(6)

1212 - كلّ طامعٍ أسيرٌ(7)، و كلُّ حريصٍ فقيرٌ.(8)

1213 - كلّ متكبّر حقيرٌ(9)، و كلُّ فانٍ يسيرٌ.(10)

1214 - كلُّ عافية إلى بلاءٍ‌(11)، و كلُّ شقاءٍ إلى رجاءٍ‌.(12)

1215 - كلُّ جمعٍ إلى شتاتٍ‌(13)، و كلُّ متوقَّعٍ آتٍ‌.(14)

1216 - كلُّ غالبٍ بالشرّ مغلوبٌ‌(15)، و كلُّ طالبٍ مطلوبٌ‌.(16)

1217 - كلُّ قريبٍ دانٍ‌(17)، و كلُّ أرباح الدُّنيا خُسرانٌ‌.(18)

1218 - كلُّ جنسٍ يميل إلى جنسه(19)، و كلُّ امرئ يميل (إلى) مثله.(20)


1) . المصدر، 6824.

2) . المصدر، 6825.

3) . المصدر، 6826.

4) . المصدر، 6827.

5) . المصدر، 6830.

6) . المصدر، 6831.

7) . المصدر، 6832؛ فيه: طامع.

8) . المصدر، 6833.

9) . المصدر، 6837.

10) . المصدر، 6838.

11) . المصدر، 6847.

12) . المصدر، 6848.

13) . المصدر، 6851.

14) . المصدر، 6852.

15) . المصدر، 6854.

16) . المصدر، 6853.

17) . المصدر، 6857.

18) . المصدر، 6858.

19) . المصدر، 6863؛ فيه: كلّ شيء.

20) . المصدر، 6865.

1219 - كلُّ عزيزٍ غير اللّٰه ذليلٌ‌.(1)

1220 - كلُّ داء يداوى إلّا سوء الخلق.(2)

1221 - كلُّ باطنٍ عند اللّٰه - جلّت آلاؤُهُ - ظاهرٌ.(3)

1222 - كلُّ مؤن الدُّنيا خفيفةٌ على القانع و العفيف.(4)

1223 - كلٌّ يَحصد ما زرع، و يُجزى بما صنع.(5)

1224 - كلُّ شيءٍ يحتاج إلى العقل، و العقل يحتاج إلى الأدب.(6)

1225 - كلُّ أحوال الدنيا زلزال، و ملكها سلبٌ و انتقالٌ‌.(7)

1226 - كلُّ مودّةٍ مبنيةٍ على غير [ذات] اللّٰه ضلالٌ‌، و الاعتماد عليها مُحالٌ‌.(8)

1227 - كلُّ حسنةٍ لا يراد بها وجه اللّٰه فعليها [قبح] الرياء، و ثمرتها قبح الجزاء.(9)

[كم]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الكاف بلفظ «كم»، و تعدّ بستّة عشر كلمة، و هو المورد الثاني منه؛ من ذلك قوله عليه السلام:

1228 - كم من ذليلٍ أعزّه عقله(10)، و كم من عزيز أذلّه جهله.(11)

1229 - كم من ذي ثروةٍ خطير صيّرها الدهر فقيراً حقيراً.(12)

1230 - كم من نعمة يسلبها ظلمٌ‌(13)، و (كم من)(14)دمٍ يسفكه فم.(15)

1231 - كم من طالب خائبٍ‌، و كم من مرزوقٍ غير طالبٍ‌.(16)


1) . المصدر، 6878.

2) . المصدر، 6880.

3) . المصدر، 6890.

4) . المصدر، 6904.

5) . المصدر، 6905.

6) . المصدر، 6911.

7) . المصدر، 6916.

8) . المصدر، 6915.

9) . المصدر، 6919.

10) . المصدر، 6921.

11) . المصدر، 6922.

12) . المصدر، 6924.

13) . المصدر، 6927.

14) . ليس في المصدر.

15) . المصدر، 6928.

16) . المصدر، 6936.

1232 - كم من ذي عزّةٍ ردّته الدُّنيا ذليلاً.(1)

1233 - كم من صائم ليس له من صيامه إلّا الظماء(2)، و كم من قائمٍ ليس له من قيامه إلّا العناء.(3)

1234 - كم من مؤمِّلٍ ما لا يدركه.(4)

1235 - كم من بانٍ ما لا يسكنه.(5)

1236 - كم من شقيٍّ حضر أجله، و هو مخلّد في الطلب.(6)

1237 - كم من حزينٍ وَفَدَ به حُزنه على سرور الأبد.(7)

1238 - كم من فَرِحٍ أفضى به فرحُهُ إلى حزنٍ مخلّدٍ.(8)

1239 - كم من غيظ يجرع مخافة ما هو أشدّ منه.(9)

1240 - كم من عالمٍ فاجرٍ، و عابدٍ جاهلٍ‌.(10)

1241 - كم من مغبوطٍ بنعمةٍ و هو في الآخرة من الهالكين.(11)

1242 - كم من وضيعٍ رفَعه حسن خلقه(12)، و كم من رفيعٍ وضعه قبح خرقه.(13)

[كيف]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الكاف بلفظ «كيف» خمسة عشر كلمة، و هو المورد الثالث منه؛ من ذلك قوله عليه السلام:

1243 - كيف يملك الورع من يملكه الطمع(14)؟!

1244 - كيف يصفو فِكرة من يستديم الشبَع(15)؟!

1245 - كيف يستطيع الخلاص من يغلبه الهواء(16)؟!


1) . المصدر، 6950.

2) . المصدر، 6955.

3) . المصدر، 6956.

4) . المصدر، 6957.

5) . المصدر، 6958.

6) . المصدر، 6967؛ و فيه مجدٌّ بدل مخلّد.

7) . المصدر، 6964.

8) . المصدر، 6965.

9) . المصدر، 6968 و فيه: تجرع.

10) . المصدر، 6970.

11) . المصدر، 6971.

12) . المصدر، 6972.

13) . المصدر، 6973.

14) . المصدر، 6974.

15) . المصدر، 6975.

16) . المصدر، 6977.

1246 - كيف يستطيع صلاح نفسه من لا يقنع بالقليل.(1)

1247 - كيف ينجو من اللّٰه هاربه(2)؟! و كيف يَسلَم مَن الموتُ طالبُه(3)؟!

1248 - كيف يجد لذّة العبادة من لا يصوم عن الهوى.(4)

1249 - كيف يصل إلى حقيقة الزهد من لم يمت شهوته.(5)

1250 - كيف يقدر على إعمال الرضا [القلب] المتولّه بالدُّنيا.(6)

1251 - كيف يسلم من عذاب اللّٰه تعالى المتسرّع إلى اليمين الفاجرة.(7)

1252 - كيف تبقى على حالتك و الدهرُ في إحالتك.(8)

1253 - كيف يستقيم من لا يستقيم دينه.(9)

1254 - كيف يُصلح غيره من لا يُصلح نفسه.(10)

1255 - كيف يدّعي حبّ اللّٰه مَن سكن قلبَه حُبُّ الدُّنيا.(11)

1256 - كيف يأنس باللّٰه من لا يستوحش من الخلق.(12)

1257 - كيف ينتفع بالنصيحة من يلتذّ بالفضيحة.(13)

[كفى]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الكاف بلفظ «كفى»، و تعدّ بتسعة عشر كلمة، و هو المورد الرابع منه؛ من ذلك قوله عليه السلام:

1258 - كفى بالعلم رِفعةً‌(14)، و كفى بالجهل ضعةً‌.(15)

1259 - كفى بالشَّيب نذيراً(16)، و كفى بالمشاورة ظهيراً.(17)


1) . المصدر، 6979.

2) . المصدر، 6980.

3) . المصدر، 6981.

4) . المصدر، 6985.

5) . المصدر، 7000.

6) . المصدر، 6986.

7) . المصدر، 6988.

8) . المصدر، 6989.

9) . المصدر، 6994.

10) . المصدر، 6995.

11) . المصدر، 7002.

12) . المصدر، 7003.

13) . المصدر، 7008.

14) . المصدر، 7011.

15) . المصدر، 7012.

16) . المصدر، 7019.

17) . المصدر، 7020.

1260 - كفى بالتواضع شرفاً(1)، و كفى بالتكبّر تلفاً.(2)

1261 - كفى بالمرء رذيلةً أن يُعجِب بنفسه.(3)

1262 - كفى بالمرء كَيْساً أن يَعرف معايبَه(4)، و أن يغلب الهوى و يملك النهى(5).

كفى بالمرء جهلاً أن يرضى عن نفسه.(6)

1263 - كفى بالمرء مَنقصةً أن يعظِّم نفسه.(7)

1264 - كفى بالمرء جهلاً ضحكُه من غير عَجَبٍ‌.(8)

1265 - كفى بالمرء سعادةً أن يوثَق به في اُمور الدين و الدنيا.(9)

1266 - كفى عِظةً لذوي الألباب ما جرّبوا.(10)

1267 - كفى مُعتبراً لاُولي النُّهىٰ ما عرفوا.(11)

1268 - كفى بالعالِم جهلاً أن ينافي علمُه عمله.(12)

1269 - كفى بالظلم طارداً للنعمة، و جالباً للنقمة.(13)

1270 - كفى بالمرء سعادةً أن يَعزِفَ عمّا يفنى، و يتولّهَ بما يبقى.(14)

1271 - كفى بالمرء غفلةً أن يَصرف همّته فيما لا يعنيه.(15)

1272 - كفاك مؤدِّباً لنفسك تجنُّب ما كرهتَه من غيرك.(16)

1273 - كفاك من عقلك ما أبان لك رشدَك من غيّك.(17)

1274 - كفاك موبِّخاً على كذبك علمك بأنّك كاذبٌ‌.(18)

1275 - كفاك في مجاهدة نفسك أن لا تزال أبداً لها مغالباً، و على أهويتها محارباً.(19)


1) . المصدر، 7023.

2) . المصدر، 7024.

3) . المصدر، 7038.

4) . المصدر، 7040.

5) . المصدر، 7069.

6) . المصدر، 7049.

7) . المصدر، 7050.

8) . المصدر، 7051.

9) . المصدر، 7058.

10) . المصدر، 7059.

11) . المصدر، 7060.

12) . المصدر، 7063.

13) . المصدر، 7065.

14) . المصدر، 7070.

15) . المصدر، 7074.

16) . المصدر، 7077.

17) . المصدر، 7078.

18) . المصدر، 7079.

19) . المصدر، 7080.

[كثرةُ‌...]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الكاف بلفظ «كثرة» يعدّ بسبعة عشر كلمة، و هو المورد الخامس منه؛ من ذلك قوله صلوات اللّٰه و سلامه عليه:

1276 - كثرة الكلام تُملّ السمع(1)، و كثرة الإلحاح توجب المنع.(2)

1277 - كثرة الصمت يكسيك الوقار(3)، و كثرة الهذر يثمر العار.(4)

1278 - كثرة المنّ تكدِّر الصنيعة.(5)

1279 - كثرة البشر آية البذل.(6)كثرة التعلّل آية البخل.(7)

1280 - كثرة الصواب تنبئ عن وفور العقل(8)، و كثرة الخطإ تُنذر بوفور الجهل.(9)

1281 - كثرة الطمع عنوان قلّة الورع.(10)

1282 - كثرة حياء الرجل دليل إيمانه.(11)

1283 - كثرة العداوة عناء القلوب.(12)

1284 - كثرة الاعتذار يعظّم الذنوب.(13)

1285 - كثرة الغضب يُزري بصاحبه، و تبدي معايبه.(14)

1286 - كثرة الدَّين يصيّر الصادق كاذباً، و المُنجزَ مُخلفاً.(15)

1287 - كثرة العتاب يوزن بالارتياب.(16)

1288 - كثرة اصطناع المعروف تزيد في العمر، و تنشر الذِّكر.(17)

1289 - كثرة الضحك توحش الجليس، و تشين الرئيس.(18)


1) . المصدر، 7081.

2) . المصدر، 7082.

3) . المصدر، 7085؛ فيه: تكسيك.

4) . المصدر، 7086؛ فيه: تُكسِب.

5) . المصدر، 7087.

6) . المصدر، 7089.

7) . المصدر، 7090.

8) . المصدر، 7091.

9) . المصدر، 7092.

10) . المصدر، 7095.

11) . المصدر، 7097.

12) . المصدر، 7103.

13) . المصدر، 7104.

14) . المصدر، 7107.

15) . المصدر، 7105.

16) . المصدر، 7111.

17) . المصدر، 7113.

18) . المصدر، 7115.

1290 - كثرة الدنيا قلّةٌ‌، و عزُّها ذلّةٌ‌، و زخارفها مُضِلّةٌ‌، و مواهبها فتنةٌ‌.(1)

1291 - (كثرة المعارف محنة، و خلطة الناس فتنة.(2)

[كُن]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الكاف بلفظ «كُن»، و تعدّ بإحدى و ثلاثين كلمة، و هو المورد السادس؛ منه قوله عليه السلام:

1292 - كُن قَنِعاً تكن غنيّاً(3)، و كُن متوكّلاً تكن مَكفيّاً.(4)

1293 - كُن راضياً تكن مرضيّاً(5)، و كُن موقناً تكن قويّاً.(6)

1294 - كُن حُلو الصبر عند مُرّ الأمر.(7)

1295 - كُن موجز الوعد موفياً بالنذر.(8)

1296 - كُن في الملإ وقوراً، و في الخلإ ذكوراً.(9)

1297 - كُن في الشدائد صبوراً، و في الزلازل وقوراً.(10)

1298 - كُن في السرّاء [عبداً] شكوراً(11)، و في الضرّاء عبداً صبوراً.(12)

1299 - كُن جواداً بالحقّ‌، بخيلاً بالباطل.(13)

1300 - كُن في الوحدة آنس منك بقُرناء السوء.(14)

1301 - كن خفيف المئونة، كثيرَ المعونة.(15)

1302 - كُن للمظلوم عوناً، و للظالم خصماً، و لهواك غالباً، و لنجاتك طالباً.(16)

1303 - كن للودّ حافظاً، و إن لم تجد محافظاً.(17)


1) . المصدر، 7125.

2) . المصدر، 7124.

3) . المصدر، 7131.

4) . المصدر، 7132.

5) . المصدر، 7133.

6) . المصدر، 7135.

7) . المصدر، 7140.

8) . المصدر، 7141؛ فيه: منجزاً للوعد.

9) . المصدر، 7145.

10) . المصدر، 7147.

11) . في المصدر: عبداً شكوراً.

12) . المصدر، 7148.

13) . المصدر، 7149.

14) . المصدر، 7152.

15) . الغارات، ج 2، ص 892.

16) . غرر الحكم، 7153 و 7154.

17) . المصدر، 7157.

1304 - كُن ليّناً من غير ضعفٍ‌، شديداً من غير عُنفٍ‌.(1)

1305 - كُن جميل العفو إذا قدرتَ‌، عاملاً بالعدل إذا ملكت.(2)

1306 - كُن في الدنيا ببدنك، و في الآخرة بقلبك و عملك.(3)

1307 - كُن عاملاً بالخير، ناهياً عن الشرّ، منكِراً شيمة الغدر.(4)

1308 - كُن في الفتنة كابن لبُون: لا ضرع فيُحلب، و لا ظهر فيُركب.(5)

1309 - كُن حليماً في الغضب، صبوراً في الرهب، مجملاً في الطلب.(6)

1310 - كُن مؤاخذاً لنفسك، مغالباً سوء طبعك؛ و إيّاك أن تحمل ذنوبك على ربّك.(7)

1311 - كن لمن قطعك واصلاً، و لمن سألك مُعطياً، و لمن سكت عن مسألتك مبتدئاً.(8)

1312 - كُن بأسرارك بخيلاً، و لا تُذع سرّاً أُودعتَه؛ فإنَّ الإذاعة خيانةٌ‌.(9)

1313 - كُن حَسَنَ المقال جميل الأفعال؛ فإنّ مَقالَ الرجل برهانُ فضله، و فِعاله عنوان عقله.(10)

1314 - كُن بعدُوّك العاقل أوثق منك بصديقك الجاهل.(11)

1315 - كُن صَمُوتاً من غير عيٍّ‌؛ فإنَّ الصمت زينةُ العالم و سترُ الجاهل.(12)

1316 - كُن عفوّاً في قدرتك، جواداً في عُسرتك، مؤثراً مع فاقتك، تكمُل لك الفضائل.(13)

1317 - كُن على حذرٍ من الكريم إن أهنتَه، و من اللئيم إن أكرمته، و من الحليم إن أخرجته.(14)

1318 - كُن كالنحلة: إن أكلت أكلت طيّباً، و إن وضعتْ وضعت طيّباً، و إن وقعتْ على عودٍ لم تَكسره.(15)

1319 - كن على حذرٍ من الأحمق إذا صاحبتَه، و من الفاجر إذا عاشرته، و من الظالم إذا عاملته.(16)


1) . المصدر، 7160.

2) . المصدر، 7162.

3) . المصدر، 7164.

4) . المصدر، 7166.

5) . المصدر، 7167.

6) . المصدر، 7168.

7) . المصدر، 7172.

8) . المصدر، 7173.

9) . المصدر، 7175.

10) . المصدر، 7176.

11) . المصدر، 7178.

12) . المصدر، 7177.

13) . المصدر، 7179.

14) . المصدر، 7184.

15) . المصدر، 7186؛ فيه إذا بدل إن.

16) . المصدر، 7185.

1320 - كُن آمراً بالمعروف و عاملاً به، و لا تكن ممّن يأمر به و ينأى عنه؛ فيبُوء بإثمه، و يتعرّض لمقت ربّه.(1)

1321 - كونوا ممّن عرف فناء الدنيا فزهد عنها، و علم بقاء الآخرة فعمل لها.(2)

1322 - كونوا من أبناء الآخرة و لا تكونوا من أبناء الدنيا؛ فإنّ كلّ ولدٍ مستحقٌّ‌(3)باُمّه يوم القيامة.(4)

1323 - كونوا قوماً صيح بهم فانتبهوا.(5)

[كلّما]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه و سلامه عليه و على آله الطاهرين - في حرف الكاف بلفظ «كلّما»، و هي ثمانية كلمات، و هو المورد السابع منه؛ من ذلك قوله صلوات اللّٰه عليه:

1324 - كلّما كثر خزّان الأسرار كثر ضياعها.(6)

1325 - كلّما حسنت نعمة الجاهل ازداد قبحاً فيها.(7)

1326 - كلّما ارتفعت رتبة اللئيم نقص الناس عنده، و الكريم ضدّ ذلك.(8)

1327 - كلّما أخصلتَ عملاً بلغتَ من الآخرة أملاً.(9)

1328 - كلّما ازداد المرءُ بالدُّنيا شغلاً و زاد بها ولهاً، أوردته المسالك، و أوقعته في المهالك.(10)

1329 - كلّما لا ينفع يضرّ، و الدنيا مع حلاوتها تمرّ، و الفقر بعد الغِنى باللّٰه لا يضرّ.(11)

1330 - كلّما عظم قدر الشيء المنافس عليه عظمت الرزيّة لفقده.(12)

1331 - كلّما زاد علم الرجل زادت عنايته بنفسه، و بذل في رياضتها و صلاحها جهده.(13)


1) . المصدر، 7189.

2) . المصدر، 7191.

3) . في المصدر: سيلحق.

4) . المصدر، 7194.

5) . المصدر، 7192.

6) . المصدر، 7197.

7) . المصدر، 7198.

8) . المصدر، 7199.

9) . المصدر، 7196.

10) . المصدر، 7200.

11) . المصدر، 7201.

12) . المصدر، 7203.

13) . المصدر، 7204.

[كما]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الكاف بلفظ «كما»، و تعدّ بستّة كلمات، و هو المورد الثامن منه؛ من ذلك قوله عليه الصلاة و السلام:

1332 - كما تدين تدان(1)، و كما تعين تعان.(2)

1333 - كما ترحم تُرحم(3)، و كما تتواضع تُعظم.(4)

1334 - كما أنّ العلم يهدي المرء و ينجيه، كذلك الجهل يُضلُّه و يُرديه.(5)

1335 - كما أنّ الشمس و الليل لا يجتمعان، كذلك حبّ اللّٰه و حبّ الدُّنيا لا يجتمعان.(6)

1336 - كما أنّ الجسم و الظلّ لا يفترقان، كذلك التوفيق و الدين لا يفترقان.(7)

[حرف الكاف باللفظ المطلق]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الكاف باللفظ المطلق، و تعدّ بثمانية عشر كلمة، و هو المورد التاسع منه؛ من ذلك قوله عليه السلام:

1337 - كسب العقل كفُّ الأذى(8)، و كسب العلم التنزّه عن الدُّنيا.(9)

1338 - كسب الإيمان لزوم الحقّ و نُصحُ الخلق.(10)

1339 - كمال العلم الحلم، و كمال الحلم كثرة الاحتمال و الكظم.(11)

1340 - كذبُ السَّفير يولد الفساد، و يفوّت المراد، و يُبطل الحزم.(12)

1341 - كلام العاقل قوتٌ‌، و جواب الجاهل سكوتٌ‌.(13)

1342 - كفر النعمة مزيلها، و شكرها مستديمها.(14)

1343 - كرور الأيّام أحلامٌ‌، و لذّاتها آلامٌ‌، و مواهبها فناءٌ و أسقام.(15)


1) . المصدر، 7208.

2) . المصدر، 7209.

3) . المصدر، 7210.

4) . المصدر، 7211.

5) . المصدر، 7217.

6) . المصدر، 7219.

7) . المصدر، 7218.

8) . المصدر، 7220.

9) . المصدر، 7221؛ فيه: الزهد في الدنيا.

10) . المصدر، 7222.

11) . المصدر، 7231.

12) . المصدر، 7259.

13) . المصدر، 7224.

14) . المصدر، 7229.

15) . المصدر، 7230.

1344 - كرور الليل و النهار مَكمَنُ الآفات وداعي الشتات.(1)

1345 - كذبَ من ادّعى اليقين بالباقي، و هو مواصلٌ بالفاني.(2)

1346 - كفران الإحسان يوجب الحرمان.(3)

1347 - كلوا الاُترج قبل الطعام و بعده.(4)

1348 - كافلُ النصر الصبر.(5)

1349 - كافل اليتيم و المسكين عند اللّٰه من المكرَّمين.(6)

1350 - كاتمُ السرّ وفيٌّ أمينٌ‌.(7)

1351 - كلُّ امرئ مسئولٌ عمّا ملكت يمينه و عياله.(8)

1352 - كَفِّروا ذُنوبَكم و تحبَّبوا إلى ربّكم بالصدقة و صلة الرحم.(9)

1353 - كتاب الرجل عنوان عقله و برهان فضله.(10)

1354 - كان لي فيما مضى أخٌ في اللّٰه، [و كان] يعظِّمه في عيني صغر الدُّنيا في عينه، و كان خارجاً عن سلطان بطنه، فلا يشتهي ما لا يجد، و لا يُكثر إذا ما وجد؛ و كان أكثر دهره صائماً، فإن قال بذّ القائلين و نَقَعَ قليل السائلين، و كان ضعيفاً مستضعفاً، فإن جاء الجدّ فهو ليثُ عادٍ و صلُّ وادٍ، لا يُدلي بحجّةٍ حتّى يأتي قاضياً، و كان لا يلوم أحداً على ما يجد العذر في مثله حتّى يسمع اعتذاره، و كان لا يشكو وجعاً إلّا عند بُرئه، و كان يفعل ما يقول، و لا يقول ما لم يفعل، و كان إذا غُلب على الكلام لا يُغلب على السكوت، و كان على أن يسمع أحرص منه على أن يتكلّم، و كان إذا بدهه أمران نظر أيّهما أقرب إلى الهوىٰ فخالفه، فعليكم بهذه الخلائق فالزَموها و تنافسوا فيها، فإن لم تستطيعوا فاعلموا أنَّ أخذ القليل خيرٌ من ترك الكثير.(11)


1) . المصدر، 7225.

2) . المصدر، 7237.

3) . المصدر، 7249.

4) . المصدر، 7245.

5) . المصدر، 7248.

6) . المصدر، 7251.

7) . المصدر، 7252.

8) . المصدر، 7254.

9) . المصدر، 7258.

10) . المصدر، 7260.

11) . المصدر، 7264؛ مع اختلاف.

[حرف اللام]

حرف اللام - لِكُلّ‌]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه و سلامه عليه - في حرف اللام تعدّ سبعة و تسعين كلمة في استعمالاتها، السبع منها بلفظ «لكلّ‌» و تعدّ بسبعة عشر كلمة، و هو المورد الأوّل منه؛ من ذلك قوله عليه السلام:

1355 - لكلّ همٍّ فَرَجٌ‌(1)، و لكلّ ضيقٍ مَخرجٌ‌.(2)

1356 - لكلّ ناجمٍ اُفول(3)، و لكلّ داخلٍ دهشةٌ و ذهولٌ‌.(4)

1357 - لكلّ غيبةٍ إيابٌ‌(5)، و لكلّ قولٍ جوابٌ‌.(6)

1358 - لكلّ دولةٍ بُرهةٌ‌.(7)

1359 - لكلّ إقبالٍ إدبارٌ(8)، و لكلّ مُصابٍ اصطبارٌ.(9)

1360 - لكلّ مقام مقالٌ‌(10)، و لكلّ آمرٍ مآلٌ‌.(11)

1361 - لكلّ شيءٍ من الدنيا انقضاءٌ و فناء(12)، و لكلّ شيءٍ من الآخرة خلودٌ و بقاءٌ‌.(13)

1362 - لكلّ شيء زكاة، و زكاة العقل احتمال الجهّال.(14)

1363 - لكلّ شيءٍ حيلةٌ‌، و حيلة المنطق الصدق.(15)

1364 - لكلّ شيءٍ فضيلة، و فضيلة الكرام اصطناع الرجال.(16)

1365 - لكلّ شيءٍ آفةٌ‌، و آفة الخير قرين السوء.(17)

1366 - لكلِّ مُثنٍ على من أثنى عليه مثوبةٌ من جزاء، أو عارفةٌ من عطاءٍ‌.(18)


1) . المصدر، 7265.

2) . المصدر، 7266.

3) . المصدر، 7269.

4) . المصدر، 7270.

5) . المصدر، 7272.

6) . المصدر، 7273.

7) . المصدر، 7285.

8) . المصدر، 7288.

9) . المصدر، 7289.

10) . المصدر، 7293.

11) . المصدر، 7294.

12) . المصدر، 7297.

13) . المصدر، 7298.

14) . المصدر، 7301.

15) . المصدر، 7295.

16) . المصدر، 7302.

17) . المصدر، 7303.

18) . المصدر، 7309.

1367 - لكلّ شيء بذرٌ، و بذر الشرّ الشره.(1)

1368 - لكلّ ظالمٍ عقوبةٌ لا تعدوه، و صرعةٌ لا تخطوه.(2)

1369 - لكلّ ظاهرٍ باطنٌ على مثاله؛ فما طاب ظاهره طاب باطنه، و ما خبث ظاهره خبث باطنه.(3)

1370 - لكلّ قادمٍ حَيرةٌ فابسطوه بالكلام.(4)

1371 - لكلّ شيءٍ بذرٌ، و بذر العداوة المزاح.(5)

[اللام الزائدة]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف اللام باللام الزائدة، و تعدّ بخمسة و عشرين كلمة، و هو المورد الثاني منه؛ من ذلك قوله عليه السلام:

1372 - للعاقل في كلّ عملٍ إحسانٌ‌(6)، و للجاهل في كلّ حالة خُسرانٌ‌.(7)

1373 - للعادة على كلّ إنسانٍ سلطانٌ‌.(8)

1374 - للمتحلّي لذّة الدنيا غصّةٌ‌.(9)

1375 - للأحمق مع كلّ قولٍ يمينٌ‌.(10)

1376 - لرُسل اللّٰه في كلّ حُكم تبيينٌ‌.(11)

1377 - للمتجرّي على المعاصي نِقَمٌ من عذاب اللّٰه تعالى.(12)

1378 - للحازم من عقله عن كلّ دَنيّةٍ زاجرٌ.(13)

1379 - لقد رقعتُ مدرعتي هذه حتّى استحييتُ من راقعها، فقال لي قائل: أ لا تنبذها؟ فقلت:

اعزب عنّي فعند الصباح يَحمَد القومُ السرىٰ‌.(14)


1) . المصدر، 7311.

2) . المصدر، 7312.

3) . المصدر، 7313.

4) . المصدر، 7315.

5) . المصدر، 7316.

6) . المصدر، 7328.

7) . المصدر، 7329.

8) . المصدر، 7327.

9) . المصدر، 7333؛ فيه: للمستحلي.

10) . المصدر، 7336.

11) . المصدر، 7337.

12) . المصدر، 7343.

13) . المصدر، 7350.

14) . المصدر، 7345.

1380 - لَأنا أشدّ اغتباطاً بمعرفة الكريم من إمساكي على الجواهر النفيس الغالي الثمين.(1)

1381 - لَدنياكم عندي أهون من عُراق خنزير على يد مجذومٍ‌.(2)

1382 - لقد أتعبك من أكرمك إن كنتَ كريماً، و لقد أراحك من أهانك إن كنتَ حليماً.(3)

1383 - لِينهك عن معايب الناس ما تعرف من معايبك.(4)

1384 - لأن تكون تابعاً في الخير خيرٌ لك من أن تكون متبوعاً في الشرّ.(5)

1385 - للكرام فضيلةُ المبادرة إلى فعل المعروف و إسداء الصنائع.(6)

1386 - للظالم من الرجال ثلاث علاماتٍ‌: يظلم مَن فوقَه بالمعصية، و مَن دونه بالغلبة، و يظاهر القومَ الظَّلَمَة.(7)

1387 - للمؤمن ثلاث ساعاتٍ‌: ساعةٌ يناجي ربَّهُ‌، و ساعةٌ يحاسِبُ فيها نَفسه، و ساعةٌ يُخلّي بين نفسه و لذّتها فيما يَحِلّ و يجمُل.(8)

1388 - ليكن الشكر شاغلاً لك على معافاتك ممّا ابتلي به غيرك.(9)

1389 - ليكن أبغض الناس إليك و أبعدهم منك أطلبهم لمعائب الناس في الدنيا.(10)

1390 - ليكن مَوئلك إلى الحقّ‌؛ فإنَّ الحقّ أقوى مُعينٍ‌.(11)

1391 - ليكن أحبّ الناس إليك و أحظاهم لديك أكثرهم سعياً في منافع الناس.(12)

1392 - ليكن أحبّ الاُمور إليك: أعمّها في العدل، و أقسطها بالحقّ‌.(13)

1393 - ليكن أحبّ الناس إليك المشفق الناصح.(14)

1394 - ليكن مركبك العدل، فمن ركبه ملك.(15)

1395 - ليكن مرجعك إلى الحقّ‌؛ فمن فارق الحقّ هلك.(16)


1) . المصدر، 7392.

2) . المصدر، 7347.

3) . المصدر، 7354.

4) . المصدر، 7359.

5) . المصدر، 7361.

6) . المصدر، 7353.

7) . المصدر، 7368.

8) . المصدر، 7370.

9) . المصدر، 7372.

10) . المصدر، 7378؛ ليس فيه: في الدنيا.

11) . المصدر، 7381.

12) . المصدر، 7377.

13) . المصدر، 7384.

14) . المصدر، 7386.

15) . المصدر، 7395.

16) . المصدر، 7394.

1396 - لقد أخطأ العاقلُ اللاهي الرشدَ، و أصابه ذو الاجتهاد و الجدّ.(1)

1397 - لقد عُلّق بنياط الإنسان بَضعةٌ هي أعجب ما فيه، و ذلك القلب، و له موادُّ من الحكمة و أضدادٌ من خلافها، فإن سنح له الرجاء أذلّه الطمع، و إن هاج به الطمع أهلكه الحرص، و إن ملكه اليأس قتله الأسف، و إن عرض له الغضب اشتدّ به الغيظ، و إن أسعده الرضا نسي التحفّظ، و إن غاله الخوف شغله الحذر، و إن اتّسع له الأمر استلبته العزّة، و إن أصابته مصيبةٌ فضحه الجزع، و إن عضّته الفاقة شغله البلاء، و إن أجهده الجوع قعد به الضعف، و إن أفرط به الشبع كظَّته البطنة؛ فكلُّ تقصيرٍ به مضرٌّ، و كلّ إفراطٍ له مفسدةٌ‌.(2)

[لن]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه و على أولاده الطاهرين - في حرف اللام باللام الثابتة بلفظ «لن» ثمانية كلمات، و هو المورد الثالث منه.

من ذلك قوله عليه السلام:

1398 - لن يفوز بالجنّة إلّا الساعي لها.(3)

1399 - لن ينجو من النار إلّا التارك عملها.(4)

1400 - لن يلقى جزاء الشرّ إلّا عامله.(5)

1401 - لن يُجدي القولُ حتّى يتّصل بالفعل.(6)

1402 - لن يُتحقّق الخير حتّى يُتبرّأ من الشرّ.(7)

1403 - لن يسبقك إلى رزقك طالبٌ‌(8)، و لن يغلبك على ما قُدّر لك غالبٌ‌.(9)


1) . المصدر، 7401.

2) . المصدر، 7402.

3) . المصدر، 7403.

4) . المصدر، 7404.

5) . المصدر، 7405.

6) . المصدر، 7413.

7) . المصدر، 7428؛ فيه:... تتحقّق... تتبرّأ.

8) . المصدر، 7437.

9) . المصدر، 7438.

1404 - لن تُمسِكوا بعصمة الحقّ حتّى تعرفوا الّذي نبذه.(1)

1405 - لن يَضلّ المرءُ حتّى يَغلب شكُّه يقينه.(2)

[ليس]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف اللام باللام الثابتة بلفظ «ليس»، و يعدّ بثلاثة عشر كلمة، و هو المورد الرابع منه؛ من ذلك قوله عليه السلام:

1406 - ليس لمتوكّلٍ عَناءٌ‌(3)، و ليس لحريص غناءٌ‌.(4)

1407 - ليس بحكيم من شكى ضُرّه إلى غير رحيمٍ‌.(5)

1408 - ليس الخير أن يَكثر مالك؛ إنّما الخير أن يكثر علمك، و يَعظم حلمك.(6)

1409 - ليس من العدل القضاء على الثقة بالظنّ‌.(7)

1410 - ليس لك بأخٍ من احتجت إلى مداراته.(8)

1411 - ليس برفيقٍ محمودِ الطريقة مَن أحوج صاحبه إلى مماراته.(9)

1412 - ليس شيءٌ أفسد للاُمور و لا أبلغ في هلاك الجمهور من الشرّ.(10)

1413 - ليس في الغربة عارٌ؛ إنّما العار في الوطن الافتقار.(11)

1414 - ليس للعاقل أن يكون شاخصاً إلّا في ثلاث: خُطوةٍ في معادٍ، أو مَرمّةٍ لمعاشٍ‌، أو لذّةٍ في غير مُحرَّم.(12)

1415 - ليس شيء أعزّ من الكبريت الأحمر إلّا ما بقي من عمر المؤمن.(13)

1416 - ليس ثوابٌ عند اللّٰه أعظم من ثواب السلطان العادل.(14)

1417 - ليس على وجه الأرض أكرم على اللّٰه من النفس المطيعة لأمره.(15)


1) . المصدر، 7442؛ و فيه: «لن تأخذوا بميثاق الكتاب» بدل «لن تمسكوا بعصمة الحقّ‌».

2) . المصدر، 7450.

3) . المصدر، 7451.

4) . المصدر، 7452.

5) . المصدر، 7467.

6) . المصدر، 7497.

7) . المصدر، 7500.

8) . المصدر، 7503.

9) . المصدر، 7504.

10) . المصدر، 7507.

11) . المصدر، 7517.

12) . المصدر، 7524.

13) . المصدر، 7525.

14) . المصدر، 7526.

15) . المصدر، 7530.

1418 - ليس بمؤمنٍ من لم يهتمَّ بإصلاح معاده.(1)

[لم]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه و على أولاده البررة - في حرف اللام بلفظ «لم» تسعة كلماتٍ‌، و هو المورد الخامس منه؛ من ذلك قوله عليه السلام:

1419 - لم يَسُد من افتقر إخوانُه إلى غيره.(2)

1420 - لم يوفَّق من بخل على نفسه بخيره، و خلّف ماله لغيره.(3)

1421 - لم يعدم النصر من انتصر بالصبر.(4)

1422 - لم يتّصف بالمروّة من لم يَرعَ ذمّة أوليائه، و لم يُنصف أعداءه.(5)

1423 - لم يَذهب مِن مالك ما وقى عرضك.(6)

1424 - لم يضع امرؤٌ ماله في غير حقّه، أو معروفَه في غير أهله، إلّا حَرَمَه اللّٰه شكرهم، و كان لغيره وُدُّهم.(7)

1425 - لم يحلُل اللّٰه سبحانه في الأشياء فيكون فيها كائناً، و لم ينبأ عنها فيقال هو (عنها)(8)بائن.(9)

1426 - لم يوفَّق من استحسن القبيح، و أعرض عن قول النصيح.(10)

1427 - لم يأمركم اللّٰه إلّا بحَسَنٍ‌، و لم ينهكم إلّا عن قبيحٍ‌.(11)

[لو]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه و على أولاده المنتجبين - في حرف اللام بلفظ «لو» ستّة عشرة كلمة، و هو المورد السادس منه. من ذلك قوله عليه السلام:


1) . المصدر، 7531.

2) . المصدر، 7534.

3) . المصدر، 7535.

4) . المصدر، 7538.

5) . المصدر، 7540.

6) . المصدر، 7547.

7) . المصدر، 7550.

8) . ما بين الهلالين ليس في «أ» و المصدر.

9) . المصدر، 7562.

10) . المصدر، 7563.

11) . المصدر، 7564.

1428 - لو شئتُ أن اُخبر كلّ رجلٍ منكم بمخرجه و مَولجه و جميع شأنه لفعلتُ‌؛ لكنّي أخاف أن تكفروا فيَّ برسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، إلّا أنّي مفضيه إلى الخاصّة ممّن يؤمَن ذلك منه. و الّذي بعثه بالحقّ و اصطفاه على الخلق، ما نطق إلّا صادقاً؛ و لقد عهد إليَّ بذلك كلّه، و بمهلك من يهلك، و بمنجا من ينجو. و ما أبقى شيئاً يمرّ على رأسي إلّا فرّغه في أذني، و أفضى به إليَّ‌.(1)

1429 - لو ضربتُ خَيشوم المؤمن [على] أن يبغضني ما أبغضني، و لو صببتُ الدنيا بجملتها على المنافق [على] أن يُحبّني ما أحبّني.(2)

1430 - لو خَلَصَت النيّات لزكت الأعمال.(3)

1431 - لو أنّ أهل العلم حملوه بحقّه لأحبّهم اللّٰه تعالى، و ملائكته، و لكنّهم حملوه لطلب الدُّنيا، فمقّتهم اللّٰه تعالى، و هانوا عليه.(4)

1432 - لو استوت قدماي من هذه المداحض لغيّرتُ أشياء.(5)

1433 - لو رأيتم الأجل و مسيرَه لأبغضتم الأمل و غروره.(6)

1434 - لو صحّ يقينك لما استبدلتَ الفاني بالباقي، و لا بِعت السنيّ بالدنيّ‌.(7)

1435 - لو اعتبرتَ بما أضعتَ ممّا مضى من عمرك، لحفظتَ ما بقي.(8)

1436 - لو كنّا نأتي ما تأتون: لما قام للدين عمودٌ، و لا اخضرَّ للإيمان عُودٌ.(9)

1437 - لو علم المصلّي ما يغشاه من الرحمة، لما رفع رأسه من السجود.(10)

1438 - لو تميّزَت الأشياء، لكان الصدق مع الشجاعة، و الكذب مع الجبن.(11)

1439 - لو رخَّص اللّٰه تعالى في الكبر لأحدٍ من الخلق لرخّص فيه للأنبياء؛ لكنّه كرَّه إليهم التكبّر، و رضي لهم التواضع.(12)


1) . المصدر، 7606.

2) . المصدر، 7571.

3) . المصدر، 7578.

4) . المصدر، 7581.

5) . المصدر، 7570.

6) . المصدر، 7584.

7) . المصدر، 7588.

8) . المصدر، 7589.

9) . المصدر، 7590.

10) . المصدر، 7592.

11) . المصدر، 7597.

12) . المصدر، 7602؛ فيه لأنبيائه بدل للأنبياء.

1440 - لو كانت الدنيا عند اللّٰه محمودةً لاختصّ بها أولياءه؛ لكنّه صرف قلوبهم عنها، و محى عنهم منها المطامع.(1)

1441 - لو أنّ المروّة لم تشتدَّ مئونتُها و يثقلْ محملها، ما ترك اللئام للكرام(2)منها مبيت ليلةٍ‌؛ و لكنّها اشتدَّت مئونتها، [و ثَقُل محملها]، فحادَ عنها اللئام الأغمار، و حملها الكرام الأبرار.(3)

1442 - لو جرت الأرزاق بالألباب و العقول، لم تعِش البهائم و الحُمقى.(4)

1443 - لو رأيتم الإحسان شخصاً لرأيتموه شكلاً جميلاً يفوق العالمين.(5)

[اللام باللفظ المطلق]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه و سلامه عليه - في حرف اللام باللفظ المطلق تسعة كلماتٍ‌، و هو المورد السابع منه؛ من ذلك قوله عليه السلام:

1444 - لسان الجاهل مفتاح حتفه.(6)

1445 - لسان الصدق خيرٌ من المال يورثه من لا يحمده.(7)

1446 - لسان المقصِّر قصيرٌ.(8)

1447 - لنا حقٌّ إن أُعطيناه، و إلّا ركبنا أعجاز الإبل و إن طال السرى.(9)

1448 - لنا على الناس حقُّ الطاعة و الولاية، و لهم من اللّٰه حسن الجزاء.(10)

1449 - لسان المُرائي جميلٌ‌، و في قلبه الداء الدخيل.(11)

1450 - لزوم الكريم على الهَوان خيرٌ من صحبة اللئيم على الإحسان.(12)


1) . المصدر، 7603.

2) . في المصدر الأغمار بدل للكرام.

3) . المصدر، 7605؛ فيه الأخيار بدل الأبرار.

4) . المصدر، 7607.

5) . المصدر، 7601.

6) . المصدر، 7611.

7) . المصدر، 7615.

8) . المصدر، 7616.

9) . المصدر، 7627.

10) . المصدر، 7628.

11) . المصدر، 7631.

12) . المصدر، 7632.

1451 - لقاء أهل المعروف عمارة القلوب و مستفادُ الحكمة.(1)

1452 - لذّة الكرام في الإطعام، و لذّة اللئام في الطعام.(2)

[حرف الميم]

حرف الميم - مَن]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه و على أولاده الأنجبين - في حرف الميم، و تعدّ بثلاثمائة و تسعة و ثمانين كلمة في موارد استعمالاتها الأربعة؛ منها بالميم المفتوحة بلفظة «مَن»، و تعدّ بمائتين و خمسين كلمة، و هو المورد الأوّل منه. من ذلك قوله عليه السلام:

1453 - من اعتزل سلم(3)، و من عمل بالحقّ غنم(4)، و من ركب الباطل ندم.(5)

1454 - من تفاخر افتقر.(6)

1455 - من بذل ماله جلَّ‌(7)، و من بذل عرضه ذلَّ‌.(8)

1456 - من نصر الحقّ أفلح.(9)

1457 - من خاف أدلج(10)، و من احتجَّ بالحقّ فلج.(11)

1458 - من قنع بقسمه استراح.(12)

1459 - من عامل بالرفق غنم(13)، و من عامل بالعنف ندم.(14)

1460 - من ظَلم ظُلِم(15)، و من حقّر نفسه عُظّم.(16)

1461 - من عقل سمح(17)، و من عمل بالحقّ ربح.(18)

1462 - من ظلم فسد أمره(19)، و من جار قصر عُمره.(20)


1) . المصدر، 7635.

2) . المصدر، 7638.

3) . المصدر، 7643.

4) . المصدر، 7650.

5) . المصدر، 7651.

6) . المصدر، 7659؛ فيه تفاقر بدل تفاخر.

7) . المصدر، 7680.

8) . المصدر، 7681.

9) . المصدر، 7699.

10) . المصدر، 7726.

11) . المصدر، 7727.

12) . المصدر، 7737؛ فيه رضي بدل قنع.

13) . المصدر، 7741.

14) . المصدر، 7742.

15) . المصدر، 7688.

16) . المصدر، 7689.

17) . المصدر، 7695.

18) . المصدر، 7694.

19) . المصدر، 7749.

20) . المصدر، 7750؛ فيه قصم بدل قصر.

1463 - من طال فكره حسن نظره.(1)

1464 - من حسن جواره كثر جيرانه.(2)

1465 - من بصّرك عيبك فقد نصحك(3)، و من مدحك فقد ذبحك.(4)

1466 - من قنع برأيه هلك(5)، و من استشار العاقل ملك.(6)

1467 - من أنعم قضى حقّ السيادة(7)، و من شكر استحقّ الزيادة.(8)

1468 - من آخىٰ في اللّٰه غنم(9)، و من آخىٰ للدنيا حُرم.(10)

1469 - من دخل مداخل السوء اتُّهم.(11)

1470 - من أصلح نفسه ملكها(12)، و من أهمل نفسه أهلكها.(13)

1471 - من خادع اللّٰه خُدِعَ‌(14)، و من صارع الحقّ صُرِعَ‌.(15)

1472 - من ظَلم يتيماً عَقّ أولاده(16)، و من ظلم رعيّته نصر أضداده.(17)

1473 - من أطاع اللّٰه جلّ قدره(18)، و من عصى اللّٰه ذلّ قدره.(19)

1474 - من توكّل على اللّٰه كفاه(20)، و من اعتصم باللّٰه نجاه.(21)

1475 - من استنصحك فلا تُغَشّه(22)، و من وعظك فلا توحشه.(23)

1476 - من عرف نفسه تجرّد(24)، و من عرف الدنيا تزهّد.(25)

1477 - من غدر شانه غدره(26)، و من مكر حاق به مكرُه.(27)


1) . المصدر، 7757.

2) . المصدر، 7762.

3) . المصدر، 7765.

4) . المصدر، 7766.

5) . المصدر، 7769.

6) . المصدر، 7770.

7) . المصدر، 7747.

8) . المصدر، 7748.

9) . المصدر، 7776.

10) . المصدر، 7777.

11) . المصدر، 7778.

12) . المصدر، 7781.

13) . المصدر، 7782.

14) . المصدر، 7812.

15) . المصدر، 7813.

16) . المصدر، 7814.

17) . المصدر، 7815.

18) . المصدر، 7820.

19) . المصدر، 7821.

20) . المصدر، 7825.

21) . المصدر، 7826.

22) . المصدر، 7827.

23) . المصدر، 7828.

24) . المصدر، 7830.

25) . المصدر، 7831.

26) . المصدر، 7833.

27) . المصدر، 7834.

1478 - من جار أهلكه جوره(1)، و من ظلم دمّر عليه ظلمه.(2)

1479 - من عدل نفد حكمه(3)، و من ظلم أوبقه ظلمه.(4)

1480 - من عيَّر بشيء بُلي به.(5)

1481 - من قبض يده مخافة الفقر فقد تعجّل الفقر.(6)

1482 - من كثر مناه قلّ رضاه.(7)

1483 - من عاند الحقّ قتله(8)، و من تشاغل بالزمان شغله.(9)

1484 - من تمسّك بنا لَحق(10)، و من تخلّف عنّا مُحِقَ‌.(11)

1485 - من اتّبع أمرنا سبق(12)، و من ركب غير سفينتنا غرق.(13)

1486 - من قلّت تجربته خُدع.(14)

1487 - من ضلّ مشيره ضلّ تدبيره(15)، و من ساء تدبيره تعجّل تدميره.(16)

1488 - من استهان بالرجال قَلَّ‌(17)، و من جهل موضع قدمه زلّ‌.(18)

1489 - من لا دين له لا مروّة له(19)، و من لا مروّة له لا همّة له.(20)

1490 - من صبر خفّت محنته(21)، و من جزع عظمت مصيبته.(22)

1491 - من عدل عظم قدره(23)، و من ظلم قصر عُمره.(24)

1492 - من جارت أقضيته زالت قدرته.(25)


1) . المصدر، 7835.

2) . المصدر، 7836.

3) . المصدر، 7845؛ فيه: نفذ.

4) . المصدر، 7846.

5) . المصدر، 7859.

6) . المصدر، 7877.

7) . المصدر، 7886.

8) . المصدر، 7889.

9) . المصدر، 7890.

10) . المصدر، 7891.

11) . المصدر، 7892.

12) . المصدر، 7893.

13) . المصدر، 7894.

14) . المصدر، 7899.

15) . المصدر، 7905؛ فيه: بطل تدبيره.

16) . المصدر، 7906.

17) . المصدر، 7919.

18) . المصدر، 7920.

19) . المصدر، 7930.

20) . المصدر، 7931.

21) . المصدر، 7935.

22) . المصدر، 7936.

23) . المصدر، 7939.

24) . المصدر، 7940؛ فيه قصم بدل قصر.

25) . المصدر، 7943.

1493 - من أظهر عزمه أبطل حزمه.(1)

1494 - من سأل غير اللّٰه استحقّ الحرمان.(2)

1495 - من رضي بالقضاء طاب عيشه(3)، و من تحلّى بالحلم سكن طَيشه.(4)

1496 - من عاقب المذنب أبطل فضله.(5)

1497 - من نصحك أشفق عليك(6)، و من وعظك أحسن إليك.(7)

1498 - من حسنت سياسته وجب طاعته.(8)

1499 - من صغرت همّته بطلت فضيلته.(9)

1500 - من غلب عليه الحرص عظمت ذلّته.(10)

1501 - من زرع العدوان حصد الخسران.(11)

1502 - من تعزَّز باللّٰه لم يذلّه سلطانٌ‌.(12)

1503 - من أحكم التجارب سلم من المعاطب.(13)

1504 - من استصلح الأضداد بلغ المراد.(14)

1505 - من ضعفت آراؤه قويت أعداؤه.(15)

1506 - من خانه وزيره فسد تدبيره.(16)

1507 - من تجرّع الغُصص أدرك الفرص.(17)

1508 - من ظنّ بك خيراً فصدِّق ظنّه.(18)

1509 - من طلب السلامة لزم الاستقامة.(19)


1) . المصدر، 7980؛ فيه: بطل.

2) . المصدر، 7993.

3) . المصدر، 8011.

4) . المصدر، 8012.

5) . المصدر، 8016؛ فيه: فَسَدَ فضلُه.

6) . المصدر، 7923.

7) . المصدر، 7924.

8) . المصدر، 8025؛ فيه: وجبت.

9) . المصدر، 8019.

10) . المصدر، 8020.

11) . المصدر، 8033.

12) . المصدر، 8034.

13) . المصدر، 8040.

14) . المصدر، 8043.

15) . المصدر، 8048.

16) . المصدر، 8054.

17) . المصدر، 8062.

18) . المصدر، 8066.

19) . المصدر، 8041.

1510 - من عاند الحقّ لزمه الوهن، و كان اللّٰه خصمه.(1)

1511 - من يعطِ باليد القصيرة يُعطَ باليد الطويلة.(2)

1512 - من فعل ما شاء لقي ما ساء.(3)

1513 - من أغبنُ ممّن باع اللّٰه سبحانه بغيره‌؟(4)

1514 - من وجد مورداً عذباً يرتوى منه فلم يغتنمه، يوشِك أن يظمأ و يطلبه فلا يجده.(5)

1515 - من رضي بالمقدور اكتفى بالميسور.(6)

1516 - من لزم الاستقامة لم يَعدَم السلامة.(7)

1517 - من غالب فوقه قُهر.(8)

1518 - من أشفق على نفسه لم يظلم غيرَه.(9)

1519 - من علم أنّه مؤاخَذٌ بقوله فليُقصِّر القال.(10)

1520 - من كان متواضعاً لم يعدم الشرف(11)، و من كان متكبّراً لم يعدم التلف.(12)

1521 - من كثر باطله لم يُتَّبَع حَقُّه.(13)

1522 - من كثر نفاقه لم يُعرف وفاقه.(14)

1523 - من أبطأ به عمله لم يُسرِع به نَسبه.(15)

1524 - من وضعه دناءةُ أدَبه لم يرفعه شرف نسبه.(16)

1525 - من أحبّنا بقلبه، و كان معنا بلسانه، و قاتل عدوّنا بسيفه، فهو معنا في الجنّة في درجتنا(17)و من أحبّنا بقلبه، و أعاننا بلسانه، و لم يقاتل معنا بيده، فهو معنا في الجنّة دون درجتنا.(18)


1) . المصدر، 8077؛ و ليس فيه: و كان الله خصمه.

2) . المصدر، 8081.

3) . المصدر، 8052.

4) . المصدر، 8083.

5) . المصدر، 8100.

6) . المصدر، 8091.

7) . المصدر، 8117.

8) . المصدر، 8102؛ فيه: مَن فوقه.

9) . المصدر، 8119.

10) . المصدر، 8124؛ فيه المقال بدل القال.

11) . المصدر، 8131.

12) . المصدر، 8132.

13) . المصدر، 8135.

14) . المصدر، 8136.

15) . المصدر، 8141.

16) . المصدر، 8142؛ فيه حسبه بدل نسبه.

17) . المصدر، 8146.

18) . المصدر، 8147.

1526 - من شَرُفتْ نفسه كثرت عواطفه.(1)

1527 - مَن أعجزته آراؤه غلبته أعداؤه.(2)

1528 - مَن جانَبَ الإخوان على كلِّ ذنبٍ قَلَّ أصدقاؤه.(3)

1529 - من راقبَ العَواقب أمِن من المعاطب.(4)

1530 - من لم يُحسن الاستعطاف قوبِلَ بالاستخفاف.(5)

1531 - من لم يُحسن الاقتصاد أهلكه الإسراف.(6)

1532 - مَن أبان لك في عيبك فهو (ودودك، و من ساترك عيبك فهو) عدوّك.(7)

1533 - من أسرّ إلى غير ثقةٍ ضيَّع سرّه.(8)

1534 - مَنْ ضيّع عاقلاً دلَّ على ضعف عقله(9)، و من اصطنع جاهلاً بَرهَنَ على وفور جهله.(10)

1535 - من صَحِب الأشرار لم يَسلم.(11)

1536 - من عمل(12)بالمعروف شدّ ظهور المؤمنين.(13)

1537 - من نهى عن المنكر أرغم أُنوف الفاسقين.(14)

1538 - من ظلم عباد اللّٰه كان اللّٰه خصمه دون عباده.(15)

1539 - من كثر شرّه لم يأمنه مُصاحبه.(16)

1540 - من لم يعتبر بغيره لم يستظهر لنفسه.(17)

1541 - من بلغ غاية أمله فليتوقّع حلول أجله.(18)


1) . المصدر، 8163.

2) . المصدر، 8165؛ فيه أعجبته بدل أعجزته.

3) . المصدر، 8166.

4) . المصدر، 8198.

5) . المصدر، 8205.

6) . المصدر، 8206.

7) . المصدر، 8210 و 8211.

8) . المصدر، 8238.

9) . المصدر، 8240.

10) . المصدر، 8241.

11) . المصدر، 8242.

12) . مطابق لنسخة من المصدر.

13) . المصدر، 8248؛ فيه أمر بدل عمل.

14) . المصدر، 8249.

15) . المصدر، 8250.

16) . المصدر، 8269.

17) . المصدر، 8276.

18) . المصدر، 8288.

1542 - من اتَّعظ بالعِبر ارتدع(1)، و من استدام رياضة نفسه انتفع.(2)

1543 - من كثر تعدّيه كثرت أعاديه.(3)

1544 - من أساء النيّة مُنع الاُمنية.(4)

1545 - من خاف ربَّه كفَّ عن ظلمه.(5)

1546 - من كتم الإحسان عوقب بالحرمان.(6)

1547 - من زرع خيراً حصد أجراً(7)، و من اصطنع حُرّاً استفاد شكراً.(8)

1548 - من قبل النصيحة أمن من الفضيحة.(9)

1549 - من جارت ولايته زالت دولته.(10)

1550 - من كثر عدلُه حُمدت أيّامه.(11)

1551 - من اتّخذ الحقَّ لجاماً اتّخذه الناس إماماً.(12)

1552 - من استعان بالنعمة على المعصية فهو الكفور.(13)

1553 - من عامل بالبغي كُوفي به.(14)

1554 - من سَلَّ سيف العدوان قُتِل به.(15)

1555 - من يطلب العزّ بغير حقٍّ يَذلّ‌.(16)

1556 - من يطلب الهداية من غير أهلها يَضلّ‌.(17)

1557 - من أمسك عن فضول المقال شهدت بعقله الرجال.(18)

1558 - من قال ما لا ينبغي سمع ما لا يشتهي.(19)


1) . المصدر، 8306.

2) . المصدر، 8305.

3) . المصدر، 8310.

4) . المصدر، 8311.

5) . المصدر، 8330.

6) . المصدر، 8333.

7) . المصدر، 8337.

8) . المصدر، 8338.

9) . المصدر، 8344.

10) . المصدر، 8365.

11) . المصدر، 8410.

12) . المصدر، 8560.

13) . المصدر، 8455.

14) . المصدر، 8475.

15) . المصدر، 8476.

16) . المصدر، 8500.

17) . المصدر، 8501.

18) . المصدر، 8504.

19) . المصدر، 8417.

1559 - من جالس الجُهّال فليستعدَّ للقيل و القال.(1)

1560 - من طلب من الدنيا ما يُرضيه كثر تجنّيه، و طال تعدّيه.(2)

1561 - من قصَّر عن أحكام الحُرّية اُعيد إلى الرِّقّ‌.(3)

1562 - من سما إلى الرئاسة صبر على مضض السياسة.(4)

1563 - من وادَّك لأمرٍ ولّىٰ عند انقضائه.(5)

1564 - من اعتزّ بغير الحقّ أذلّه اللّٰه بالحقّ‌.(6)

1565 - من جمع المال لينتفع به الناس أطاعوه، و من جمع لنفسه أضاعوه.(7)

1566 - من انتصر بأعداء اللّٰه استوجب الخذلان.(8)

1567 - من ظلم نفسه كان لغيره أظلم.(9)

1568 - من صدَّق الواشي أفسد الصديق.(10)

1569 - من غاظك بقبح السفه عليك فغظه بحسن الحلم عنه.(11)

1570 - من بخل على نفسه كان على غيره أبخل.(12)

1571 - من شاور ذوي العقول استضاء بأنوار العقول.(13)

1572 - من أسرع الجواب لم يُدرك الصواب.(14)

1573 - من عمل بالحقّ مال إليه الخلق.(15)

1574 - من جاهد على إقامة الحقّ وُفِّق.(16)

1575 - من عامل الناس بالإساءة كافوه بها.(17)


1) . المصدر، 8505.

2) . المصدر، 8521.

3) . المصدر، 8530.

4) . المصدر، 8335.

5) . المصدر، 8552.

6) . المصدر، 8558.

7) . المصدر، 8576.

8) . المصدر، 8580.

9) . المصدر، 8606.

10) . المصدر، 8479.

11) . المصدر، 8620.

12) . المصدر، 8625.

13) . المصدر، 8634.

14) . المصدر، 8640.

15) . المصدر، 8646.

16) . المصدر، 8651.

17) . المصدر، 8653.

1576 - من اتّخذ الطمع شعاراً جرّعته الخيبة مراراً.(1)

1577 - من وجّه رغبته إليك وجبتْ معونته عليك.(2)

1578 - من مدحك بما ليس فيك فهو خليقٌ أن يَذُمّك بما ليس فيك.(3)

1579 - من أسّس أساس الشرِّ أسّسه على نفسه.(4)

1580 - من نام عن عدوّه انتبهته المكائد.(5)

1581 - من نام عن نصرة وليّه انتبه بوطأة عدوّه.(6)

1582 - من كافأ الإحسان بالإساءة فقد بَرِئ من المروّة.(7)

1583 - من غني عن التجارب عمي عن العواقب.(8)

1584 - من أقبل على النصيح أعرض عن القبيح.(9)

1585 - من شكر على غير معروف ذمّ على غير إساءة.(10)

1586 - من غلب هواه على عقله ظهرت عليه الفضائح.(11)

1587 - من أعرض عن نصيحة الناصح اُحرق بمكيدة الكاشح.(12)

1588 - من تاجرك بالنصح فقد أجزل لك الربح.(13)

1589 - من أطاع إمامه فقد أطاع ربّه.(14)

1590 - من وقّر عالماً فقد وقّر ربّه.(15)

1591 - من أحسن إلى الناس استدام منهم المحبّة.(16)

1592 - من تكبّر في ولايته كثر عند عزله ذلّته.(17)


1) . المصدر، 8654.

2) . المصدر، 8657.

3) . المصدر، 8658.

4) . المصدر، 8667.

5) . المصدر، 8672.

6) . المصدر، 8673.

7) . المصدر، 8674.

8) . المصدر، 8680.

9) . المصدر، 8683.

10) . المصدر، 8693؛ فيه إحسان بدل معروف.

11) . المصدر، 8698.

12) . المصدر، 8697.

13) . المصدر، 8699.

14) . المصدر، 8705.

15) . المصدر، 8704.

16) . المصدر، 8715.

17) . المصدر، 8717.

1593 - من عاقب معتذراً كثرت إساءته.(1)

1594 - من أحسن إلى رعيّته، نشر اللّٰه عليه جناح رحمته، و أدخله في مغفرته.(2)

1595 - من كان ذا حِفاظٍ و وفاءٍ لم يعدم حُسن الإخاء.(3)

1596 - من أضمر الشرّ لغيره فقد بدأ به نفسه.(4)

1597 - من كرمت عليه نفسه لم يُهِنها بالمعصية.(5)

1598 - من تحلّى بالإنصاف بلغ مراتب الأشراف.(6)

1599 - من اقتنع بالكفاف أدّاه إلى العفاف.(7)

1600 - من لم يُنصِف المظلومَ من الظالم عظمت آثامه.(8)

1601 - من جهل اغترَّ بنفسه، و كان يومه شرّاً من أمسه.(9)

1602 - من جار [في] ملكه تمنّى الناس هلكه.(10)

1603 - من كثرتْ نِعم اللّٰه عليه كثرت حوائج الناس إليه، فإن قام فيها بما أوجب اللّٰه سبحانه فقد هيّأها للدوام، و إن منع ما أوجب اللّٰه سبحانه فيها فقد عرّضها للزوال.(11)

1604 - من ساترك في عيبك، و عابك في غيبك، فهو العدوّ فاحذره.(12)

1605 - من بصّرك عيبك، و حفظك في غيبك، فهو الصديق فاحفظه.(13)

1606 - من أصرّ على ذنبه اجترأ على سخط ربّه.(14)

1607 - من زلّ عن محجّة الطريق وقع في حيرة المضيق.(15)

1608 - من سعى بالنميمة حارَبَه القريب، و مقته البعيد.(16)


1) . المصدر، 8719.

2) . المصدر، 8724.

3) . المصدر، 8726.

4) . المصدر، 8729.

5) . المصدر، 8730.

6) . المصدر، 8734.

7) . المصدر، 8735.

8) . المصدر، 8739.

9) . المصدر، 8744.

10) . المصدر، 8742.

11) . المصدر، 8752؛ فيه: عرضها للدوام.

12) . المصدر، 8745.

13) . المصدر، 8746.

14) . المصدر، 8764.

15) . المصدر، 8774.

16) . المصدر، 8781.

1609 - من ضرب يده على فخذه عند مصيبته فقد أحبط أجره.(1)

1610 - من عظَّم صغار المصائب ابتلاه اللّٰه بكبارها.(2)

1611 - من بذل جُهد طاقته بَلغ كنه إرادته.(3)

1612 - من تتبّع عورات الناس كشف اللّٰه عورته.(4)

1613 - من بحث عن أسرار غيره أظهر اللّٰه أسراره.(5)

1614 - من بلغ غاية ما يُحبُّ فليتوقّع غاية ما يكره.(6)

1615 - من عمي عن زلّته استعظم زلّة غيره.(7)

1616 - من حَرَم السائل مع القدرة عوقب بالحرمان.(8)

1617 - من تلذّذ بمعاصي اللّٰه أورثه اللّٰه تعالى ذُلّاً.(9)

1618 - من كانت همّته ما يدخل في بطنه كانت قيمته ما يخرج منه.(10)

1619 - من مكر بالناس ردّ اللّٰه مكره في عنقه.(11)

1620 - من عرى من الشرّ قلبه: سلِم دينُه، و صدَق يقينُه.(12)

1621 - من ساءت ظنونه اعتقد الخيانة بمن لا يخونه.(13)

1622 - من ساء ظنّه بمن لا يخون حَسُنَ ظنّه بما لا يكون.(14)

1623 - من أسرع إلى الناس بما يكرهون قالوا فيه ما لا يعلمون.(15)

1624 - من حسن ظنّه بالناس حاز منهم المحبّة.(16)

1625 - من استسلم للحقّ و [أطاع] المحقّ كان من المحسنين.(17)


1) . المصدر، 8783.

2) . المصدر، 8793.

3) . المصدر، 8785.

4) . المصدر، 8796.

5) . المصدر، 8799.

6) . المصدر، 8806.

7) . المصدر، 8804.

8) . المصدر، 8809.

9) . المصدر، 8823.

10) . المصدر، 8830.

11) . المصدر، 8832.

12) . المصدر، 8836.

13) . المصدر، 8837.

14) . المصدر، 8838.

15) . المصدر، 8839.

16) . المصدر، 8842.

17) . المصدر، 8851.

1626 - من رضي من الناس بالمسالمة سلم من غوائلهم.(1)

1627 - من قصر نظره على أبناء الدنيا عمي عن سبيل الهدى.(2)

1628 - من لم ينزّه نفسه عن دَناءة المطامع فقد أذلّ نفسه، و هو في الآخرة أذلّ و أخزى.(3)

1629 - من نسي اللّٰه سبحانه: أنساه اللّٰه نفسه، و أعمى قلبه.(4)

1630 - من أعظمك لإكثارك استقلَّك عند إقلالك.(5)

1631 - من رغب فيك عند إقبالك زهد عنك عند إدبارك.(6)

1632 - من آمن خائفاً من مخافة آمنه اللّٰه من عقابه.(7)

1633 - من قبل معروفك فقد أوجب عليك حقّه.(8)

1634 - من غلب عقلُه شهوتَه و حلمُه غضبه كان جديراً بحسن السيرة.(9)

1635 - من عرَّض نفسه للتُّهم فلا يلومنّ من أساء الظنّ فيه.(10)

1636 - من سرّه الغناءُ بلا مالٍ و العزّ بلا سلطانٍ و الكثرةُ بلا عشيرةٍ فليَخرج من ذُلّ معصية اللّٰه إلى عزّ طاعته؛ فإنّه واجدُ ذلك كلِّه.(11)

1637 - من أطال الحديث فيما لا ينبغي فقد عرّض نفسه للملامة.(12)

1638 - من زاغ ساءت عنده الحسنة، و حسنت عنده السيّئة، و سَكِر سُكر الضلالة.(13)

1639 - من اعتذر من غير ذنبٍ أوجب على نفسه الذنب.(14)

1640 - من أحبّ أن يكمل إيمانه، فليكن حبّه للّٰهِ و بغضه لله و رضاه لله و سخطه للّٰه.(15)

1641 - من سكن قلبه العلم باللّٰه سكنه الغَناء عن خلق اللّٰه.(16)


1) . المصدر، 8862.

2) . المصدر، 8870.

3) . المصدر، 8871.

4) . المصدر، 8875.

5) . المصدر، 8877.

6) . المصدر، 8878.

7) . المصدر، 8882؛ فيه مخوفة بدل مخافة.

8) . المصدر، 8885.

9) . المصدر، 8887.

10) . المصدر، 8889؛ فيه:... للتهمة... الظنّ به.

11) . المصدر، 8890.

12) . المصدر، 8892.

13) . المصدر، 8893.

14) . المصدر، 8894.

15) . المصدر، 8897.

16) . المصدر، 8896.

1642 - من جعل الحقَّ مطلبه: لانَ له الشديد، و قرب عليه البعيد.(1)

1643 - من طلب خدمة السلطان بغير أدبٍ خرج من السلامة إلى العطب.(2)

1644 - من أحسن إلى من أساء إليه فقد أخذ بجوامع الفضل.(3)

1645 - من أكثر الفكر فيما تعلّم أتقن علمه و فهمه فيما(4)لم يكن يفهم.(5)

1646 - من أضعف الحقَّ و خذله أهلكه الباطل و قتله.(6)

1647 - من اتّخذ أخاً بعد حُسن الاختبار دامت صحبته، و تأكّدت مودّته.(7)

1648 - من عرف الدُّنيا لم يحزن [على] ما أصابه.(8)

1649 - من كان له من نفسه زاجرٌ كان عليه من اللّٰه حافظٌ.(9)

1650 - من عدم الفهم من اللّٰه لم ينتفع بموعظة واعظٍ.(10)

1651 - من عرف نفسه فقد انتهى إلى غاية كُلِّ معرفةٍ و عِلمٍ‌.(11)

1652 - من لزم المشاورة لم يعدم عند الصواب مادحاً و عند الخطإ عاذراً.(12)

1653 - من آثر رضى ربٍّ قادرٍ فليتكلّم بكلمة عدلٍ عند سلطانٍ جائرٍ.(13)

1654 - من لم يجازِ الإساءة بالإحسان فليس من الكرام.(14)

1655 - من لم يحسن العفو أساء بالانتقام.(15)

1656 - من لم يُنصف المظلوم من الظالم سلب اللّٰه قدرته.(16)

1657 - من لم يكن له حياءٌ و لا سخاءٌ فالموت خيرٌ له من الحياة.(17)

1658 - من لم تَسكن الرحمةُ قلبَه قلَّ لقاؤها له عند حاجته.(18)


1) . المصدر، 8899.

2) . المصدر، 8900.

3) . المصدر، 8905.

4) . ب: فهمه ما، و المصدر: فهم ما.

5) . المصدر، 8917.

6) . المصدر، 8910.

7) . المصدر، 8921.

8) . المصدر، 8935.

9) . المصدر، 8944.

10) . المصدر، 8945.

11) . المصدر، 8949.

12) . المصدر، 8956.

13) . المصدر، 8957.

14) . المصدر، 8958.

15) . المصدر، 8959.

16) . المصدر، 8966.

17) . المصدر، 8969.

18) . المصدر، 8974.

1659 - من لم يرض من صديقه إلّا بإيثاره على نفسه دام سخطه.(1)

1660 - من توكّل على اللّٰه سبحانه: أضاءت له الشبهات، و كفى له المئونات، و آمن من التبعات.(2)

1661 - من رخَّص لنفسه ذهبت به في مذاهب الظلمة.(3)

1662 - من اتّخذ دين اللّٰه لهواً و لعباً أدخله اللّٰه سبحانه النار مخلّداً فيها.(4)

1663 - من عظمت الدنيا في عينه، و كبر موقعها في قلبه: آثرها على اللّٰه، و انقطع إليها، و صار عبداً لها.(5)

1664 - من أعطى في اللّٰه، و أحبّ في اللّٰه، و أبغض في اللّٰه؛ فقد استكمل الإيمان.(6)

1665 - من أحبّنا فليعدّ للبلاء جلباباً(7)، و من تولّانا أهل البيت فليلبس للمحن هاباً..(8)

1666 - من لم يقدِّم ماله لآخرته و هو مأجورٌ، خلَّفه لغيره و هو مأثومٌ‌.(9)

1667 - من لم يصحبك معيناً على نفسك فصُحْبته إن علمتَ وبالٌ عليك.(10)

1668 - من تاجرك بالنصح كان شريكك في الربح.(11)

1669 - من ألحَّ عليه الفقر فليُكثر من قول (لا إله إلّا اللّٰه، و)(12)لا حول و لا قوّة إلّا باللّٰه العليّ العظيم.(13)

1670 - من لم يَصُن وجهَه عن مسألتك فأكرم وجهك عن درّه.(14)

1671 - من كانت له ثلاث خصال سلمت له الدنيا و الآخرة: يأمر بالمعروف و يأتمر به، و ينهى عن المنكر و ينتهي عنه، و يحافظ حدود اللّٰه جلّ و علا.(15)

1672 - من لم يتعاهد نفسه في الخلأ فضحته في الملأ.(16)


1) . المصدر، 8976.

2) . المصدر، 8985.

3) . المصدر، 9021.

4) . المصدر، 9029.

5) . المصدر، 9030.

6) . المصدر، 9031.

7) . المصدر، 9037.

8) . المصدر، 9038.

9) . المصدر، 9040.

10) . المصدر، 9041.

11) . المصدر، 9053.

12) . ليس في ب و المصدر.

13) . المصدر، 9055.

14) . المصدر، 9068؛ فيه ردّه بدل درّه.

15) . المصدر، 9076.

16) . المصدر، 9089؛ فيه علمه بدل نفسه.

1673 - من لم يُحسِن في دولته خُذِل في نكبته.(1)

1674 - من شَمِت بزلّة غيره شمت غيرُه بزلّته.(2)

1675 - من بخل على المحتاج بما لديه كثر سخط اللّٰه عليه.(3)

1676 - من زاده اللّٰه كرامةً فحقيق به أن يزيد الناس إكراماً.(4)

1677 - من اهتمّ برزق غدٍ لم يفلح أبداً.(5)

1678 - من أتبع الإحسان بالإحسان، و احتمل جنايات الإخوان و الجيران، فقد أكمل البرّ.(6)

1679 - من دفع الشرّ بالخير غَلب.(7)

1680 - من استعان بالحلم عليك غلبك و تفضّل عليك.(8)

1681 - من نقل إليك نقل عنك.(9)

1682 - من بلغ شتْمَك فقد شتمك.(10)

1683 - من شهد لك بالباطل شهد عليك بمثله.(11)

1684 - من توالت عليه نكبات الزمان ألبسته فضيلة الصبر.(12)

1685 - من كان نفعه في مضرّتك لم يخلُ كلَّ حالٍ من عداوتك.(13)

1686 - من استدام قرع الباب وَ لجَّ وَلَجَ‌.(14)

1687 - من أقعدته نكاية الأيّام أقامته مَعونة الكرام.(15)

1688 - من كنتَ سبباً في بلائه وجب عليك التلطّف في علاج دائه.(16)

1689 - من اعتمد على الرأي و القياس في معرفة اللّٰه ضلَّ و تشعّب عليه الاُمور.(17)


1) . المصدر، 9107.

2) . المصدر، 9108.

3) . المصدر، 9109.

4) . المصدر، 9112.

5) . المصدر، 9113.

6) . المصدر، 9120.

7) . المصدر، 9121.

8) . المصدر، 9132.

9) . المصدر، 9133.

10) . المصدر، 9134.

11) . المصدر، 9135.

12) . المصدر، 9144؛ فيه أكسبته بدل ألبسته.

13) . المصدر، 9150.

14) . المصدر، 9160.

15) . المصدر، 9162.

16) . المصدر، 9166.

17) . المصدر، 9191.

1690 - من ادّعى من العلم غايته فقد أظهر من جهله نهايته.(1)

1691 - من كفّ شرَّه فارجُ خيره.(2)

1692 - من لم يصبر على مضض الحميّة طال سقمه.(3)

1693 - من احتاج إليك وجب إسعافه عليك.(4)

1694 - من أورد مناهل الوفاء رَوِي من مشارب الصفاء.(5)

1695 - من غرس في نفسه محبّة أنواع الطعام اجتنى ثمار فنون الأسقام.(6)

1696 - من اعتذر فقد استقال و أناب.(7)

1697 - من فقد أخاً في اللّٰه فكأنّما فقَدَ أشرف أعضائه.(8)

1698 - من كانت له فكرةٌ فله في كلِّ شيءٍ عِبرةٌ‌.(9)

1699 - من خبث عنصرهُ ساء محضره.(10)

1700 - من كرُم محتِده حسُن مشهده.(11)

1701 - (من عدل عن واضح المحجّة غرق في اللجّة.(12)

1702 - من لم يُذِب(13)نفسه في اكتساب العلوم لم يحرز قصبات السبق(14).

1703 - من لم يمدّه التوفيق لم ينب إلى الحقّ‌.)(15)

[مِن]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف الميم بلفظة «مِن» بالميم المكسورة، و تعدّ بستّة و خمسين كلمة، و هو المورد الثاني؛ من ذلك قوله عليه السلام:


1) . المصدر، 9193.

2) . المصدر، 9198.

3) . المصدر، 9210.

4) . المصدر، 9215.

5) . المصدر، 9195؛ فيه: من ورد.

6) . المصدر، 9219.

7) . المصدر، 9225؛ ليس فيه: و أناب.

8) . المصدر، 9227.

9) . المصدر، 9236.

10) . المصدر، 9237.

11) . المصدر، 9238 محتده: أصله.

12) . المصدر، 9240.

13) . «يُذِب» مطابق لبعض نسخ المصدر.

14) . المصدر، 9245؛ و فيه: من لم يُدئب.

15) . المصدر، 9246.

1704 - من النعم الصديق الصدوق.(1)

1705 - من العقوق إضاعة الحقوق.(2)

1706 - من اللئام تكون القسوة(3)، و من الكرام تكون الرحمة.(4)

1707 - من صِغر الهمّة حسدُ الصديق.(5)

1708 - من أعظم المكر تحسين الشرّ.(6)

1709 - من أقبح المذامّ مدح اللئام.(7)مِن أفحش الظلم ظلم الكرام.(8)

1710 - من علامات الخذلان ائتمان الخُوّان.(9)

1711 - من شرائط الإيمان حسن مصاحبة الإخوان.(10)

1712 - من عجز الرأي استناد الخوّان.(11)

1713 - من علامة الإقبال اصطناع الرجال(12)، و من علامة الإدبار مقارنة الأرذال.(13)

1714 - من شرف الأعراق كرم الأخلاق.(14)

1715 - من أحسن الكرم الإحسان إلى المسيء.(15)

1716 - من علامات اللؤم الغدر بالمواثيق.(16)

1717 - من علامات الشقاء الإساءة إلى الأخيار.(17)

1718 - (من سوء الاختبار صحبة الأشرار(18). من أقبح اللؤم غيبة الأخيار.)(19)

1719 - من أشرف أفعال الكريم تغافله عمّا يعلم.(20)


1) . المصدر، 9247.

2) . المصدر، 9248.

3) . المصدر، 9253.

4) . المصدر، 9255.

5) . المصدر، 9256.

6) . المصدر، 9260.

7) . المصدر، 9268.

8) . المصدر، 9272.

9) . المصدر، 9279.

10) . المصدر، 9282.

11) . المصدر، 9283؛ فيه: استفساد الإخوان.

12) . المصدر، 9286.

13) . المصدر، 9287.

14) . المصدر، 9288.

15) . المصدر، 9291.

16) . المصدر، 9298.

17) . المصدر، 9307.

18) . المصدر، 9308.

19) . المصدر، 9311.

20) . المصدر، 9321.

1720 - من أحسن أفعال القادر أن يغضب فيحلم.(1)

1721 - من أمارات الخير الكفّ عن الأذى.(2)

1722 - من حقّ الراعي أن يختار لرعيّته ما يختاره لنفسه.(3)

1723 - من لوازم العدل التناهي عن الظلم.(4)

1724 - من أفضل الورع أن لا تُبدي في خلوتك ما تستحيي من إظهاره في علانيتك.(5)

1725 - من أقبح الكبر تكبّر الرجل على ذي رحمه و أبناء جنسه.(6)

1726 - من طبائع الأغمار إتعاب النفوس في الاحتكار.(7)

1727 - من سوء الاختيار مُغالبة الأكفاء و معاداةُ الرجال.(8)

1728 - من كفّارات الذنوب العظام إغاثة الملهوف.(9)

1729 - من كمال السعادة السعي في إصلاح الجمهور.(10)

1730 - من الواجب على ذوي الجاه أن يبذله لطالبه.(11)

1731 - من أمارات الدولة التيقّظ لحراسة الاُمور.(12)

1732 - من أفضل المعروف إغاثة الملهوف.(13)

1733 - من أحسن المكارم بثُّ المعروف.(14)

1734 - من أفضل النصح الإشارة بالصلح.(15)

1735 - من أعود الغنائم دولة الأكارم.(16)

1736 - من سعادة المرء أن يضع معروفه عند أهله.(17)


1) . المصدر، 9322.

2) . المصدر، 9330.

3) . المصدر، 9335.

4) . المصدر، 9340.

5) . المصدر، 9342.

6) . المصدر، 9348.

7) . المصدر، 9349.

8) . المصدر، 9352.

9) . المصدر، 9353.

10) . المصدر، 9361.

11) . المصدر، 9364؛ فيه: ذو الجاه.

12) . المصدر، 9360.

13) . المصدر، 9372.

14) . المصدر، 9373.

15) . المصدر، 9379.

16) . المصدر، 9381.

17) . المصدر، 9392.

1737 - من الدِّين التجاوز عن الجُرْم.(1)

1738 - من الغرّة باللّٰه أن يُصِرَّ المرء على المعصية و يتمنّى المغفرة.(2)

1739 - من علامات الخذلان استحسان القبيح.(3)

1740 - من علامات الإدبار سوء الظنّ بالنصيح.(4)

1741 - من تمام المروّة أن تَنسى الحقّ لك و تذكرَ الحقّ عليك.(5)

1742 - من دلائل الدولة قلّة الغفلة.(6)

1743 - من كمال الحزم: الاستعداد للنقلة، و التأهُّب للرحلة.(7)

1744 - من دلائل الخذلان الاستهانة بحقوق الإخوان.(8)

1745 - من الاقتصاد: سخاءٌ بغير سَرَفٍ‌، و مُروّةٌ من غير تلفٍ‌.(9)

1746 - من الحكمة: طاعتك مَن فوقك، و إجلالك من في طبقتك، و إنصافك من دونك.(10)

1747 - من أفضل الاختيار و أحسن الاستظهار أن تعدل في القضاء و تجريه في العامّة و الخاصّة على السواء.(11)

1748 - من سوء الاختيار: مغالبة الأكفاء، و مكاشفة الأعداء، و مناواة من يقدر على الضرّاء.(12)

1749 - من حسن الاختيار: مقارنة الأخيار، و مفارقة الأشرار.(13)

1750 - من السؤدد الصبر لاستماع شكوى الملهوف.(14)

1751 - من أمارات الأحمق كثرة تلوّنه.(15)

1752 - من حقّ اللبيب أن يُعَدّ سوءُ عمله و قبح سيرته [من شقاوة جدّه و نحسه].(16)


1) . المصدر، 9400.

2) . المصدر، 9404.

3) . المصدر، 9405.

4) . المصدر، 9406.

5) . المصدر، 9409.

6) . المصدر، 9410.

7) . المصدر، 9411.

8) . المصدر، 9412.

9) . المصدر، 9419.

10) . المصدر، 9422.

11) . المصدر، 9428.

12) . المصدر، 9429.

13) . المصدر، 9437.

14) . المصدر، 9443.

15) . المصدر، 9445.

16) . المصدر، 9336.

1753 - من علامات حُسن السجيّة الصبر على البليّة.(1)

1754 - من توفيق الرجل: وضع سرّه عند من يستره، و إحسانُه عند من ينشره.(2)

1755 - من أعظم مصائب الأخيار حاجتهم إلى مداراة الأشرار.(3)

1756 - من الحكمة أن لا تُنازع مَن فوقك، و لا تستذلَّ مَن دونك، و لا تتعاطى ما ليس في قدرتك، و لا يخالف لسانك قلبك و لا قولُك فعلك، و لا تتكلّم فيما لا تعلم، و لا تترك الأمر عند الإقبال و تطلبه عند الإدبار.(4)

1757 - من عزّ النفس لزوم القناعة.(5)

[ما]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه و سلامه عليه و على أولاده الطاهرين - في حرف الميم بالميم المفتوحة بلفظة «ما»، أربعة و أربعون كلمةً‌، و هو المورد الثالث منه؛ من ذلك قوله عليه السلام:

1758 - ما تواضع إلّا رفيعٌ‌(6)، و ما تكبّر إلّا وضيعٌ‌.(7)

1759 - ما حقّر نفسه إلّا عاقلٌ‌(8)، و ما نقّص نفسه إلّا كاملٌ‌.(9)

1760 - ما سعد من شَقي إخوانُه(10)، و ما عزّ من ذلّ جيرانُه.(11)

1761 - ما شرٌّ بعدَه الجنّة بشرٍّ(12)، و ما خيرٌ بعده النار بخيرٍ.(13)

1762 - ما اكتُسب الشكر بمثل بذل المعروف.(14)

1763 - ما كدرت الصنائع بمثل الامتنان.(15)


1) . المصدر، 9446.

2) . المصدر، 9448.

3) . المصدر، 9449.

4) . المصدر، 9450.

5) . المصدر، 9452.

6) . المصدر، 9468.

7) . المصدر، 9467.

8) . المصدر، 9469.

9) . المصدر، 9470.

10) . المصدر، 9485.

11) . المصدر، 9486.

12) . المصدر، 9495.

13) . المصدر، 9496.

14) . المصدر، 9502.

15) . المصدر، 9504.

1764 - ما عَلِم من لم يعمل بعلمه.(1)

1765 - ما أقرب النقمة من الظَّلوم(2)!

1766 - ما أقرب النصر من المظلوم(3)!

1767 - ما أحسن الجود مع الإعسار(4)، و ما أقبح البخل مع الإكثار(5)!

1768 - ما أحسن العفو مع الاقتدار(6)، و ما أقبح العقوبة مع الاعتذار(7)!

1769 - ما عُمرت البلدان بمثل العدل(8)، و ما شاع الذِّكر بمثل البذل(9)، ما أعظم فوز من اقتفى أثر النبيّين.(10)

1770 - ما أشدّ ضيقٌ إلّا قرّب اللّٰه فَرَجَه.(11)

1771 - ما أيقن باللّٰه من لم يَرع عهوده و ذممه.(12)

1772 - ما أخلص المودّة من لم ينصح.(13)

1773 - ما ظلم من خاف المصرع(14)، و ما غدر من أيقن المرجع.(15)

1774 - ما أعظم نعم اللّٰه تعالى في الدنيا، و ما أصغرها من نعم الآخرة!(16)

ما ساد من احتاج إخوانُه إلى غيره.(17)

1775 - ما أقرب الحيَّ من الميّت للحاقه به!(18)و ما أبعد الميّت من الحيّ لانقطاعه عنه!(19)

1776 - ما مزح امرؤٌ مزحةً إلّا مجّ من عقله مجّةً‌.(20)

1777 - ما أمِن مِن عذاب اللّٰه تعالى من لم يأمن الناسُ شرَّه.(21)


1) . المصدر، 9512.

2) . المصدر، 9523.

3) . المصدر، 9524.

4) . المصدر، 9538.

5) . المصدر، 9539.

6) . المصدر، 9540.

7) . المصدر، 9541.

8) . المصدر، 9543.

9) . المصدر، 9549.

10) . المصدر، 9557.

11) . المصدر، 9566.

12) . المصدر، 9577.

13) . المصدر، 9580.

14) . المصدر، 9590.

15) . المصدر، 9591.

16) . المصدر، 9594.

17) . المصدر، 9595.

18) . المصدر، 9598.

19) . المصدر، 9599.

20) . المصدر، 9617.

21) . المصدر، 9600.

1778 - ما قال [الناس] لشيء طوبىٰ له، إلّا و قد خبأ له الدهر يوم سوء.(1)

1779 - ما زالت عنكم نعمةٌ و لا غضاضة عيشٍ إلّا بذنوب اجترحتموها، و ما اللّٰه بظلّامٍ للعبيد.(2)

1780 - ما أكلته راح، و ما أطعمتَه فاحَ‌.(3)

1781 - ما لي أراكم أشباحاً بلا أرواح، و أرواحاً بلا فَلاحٍ‌، و نُسّاكاً بلا صَلاحٍ‌، و تجّاراً بلا أرباح(4)؟!

1782 - ما أصدق الإنسان على نفسه! و أيّ دليلٍ عليه كفعله(5)؟

1783 - ما أحسن بالإنسان أن لا يشتهي ما لا ينبغي(6)!

1784 - ما التذَّ أحدٌ من الدُّنيا لذّةً إلّا كانت لهُ يوم القيامة غصّة.(7)

1785 - ما بالكم تفرحون بيسيرٍ من الدنيا تدركونه، و لا يحزنكم الكثير من الآخرة تحرَمونه(8)!

1786 - ما قَصَم ظهري إلّا رَجُلان: عالمٌ متهتّكٌ‌، و جاهلٌ مُتَنسِّك؛ هذا يُنفِّر عن حقّه بهتكه، و هذا يدعو إلى باطله بنسكه.(9)

1787 - ما رفع اللّٰه سبحانه عن المؤمن شيئاً من بلاء الدنيا و [عذاب] الآخرة إلّا برضاه بقضائه، و حسنِ صبره على بلائه.(10)

1788 - ما تَوسَّل إليّ أحدٌ بوسيلةٍ أجلَّ عندي من يد سبقت منّي إليه لاُربّيها عنده باتباعها اُختها؛ فإنَّ منع الأواخر ينقطع شكر الأوائل.(11)

1789 - ما كان اللّٰه سبحانه ليفتح [على أحد] باب الشكر، و يُغلِقَ عليه باب المزيد.(12)

1790 - ما أحقّ الإنسانَ أن تكون له ساعةٌ لا يشغله عنها شاغلٌ يُحاسِب فيها نفسه، فينظر فيما اكتسب لها و عليها في ليلها و نهارها(13)!

1791 - ما وَلدتم فللتراب، و ما بنيتم فللخراب، و ما جمعتم فللذهاب، و ما عملتم ففي كتابٍ‌


1) . المصدر، 9616.

2) . المصدر، 9629.

3) . المصدر، 9634. فاح: انتشر.

4) . المصدر، 9635.

5) . المصدر، 9645.

6) . المصدر، 9649.

7) . المصدر، 9618.

8) . المصدر، 9652.

9) . المصدر، 9665.

10) . المصدر، 9671.

11) . المصدر، 9674؛ و فيه يقطع بدل ينقطع.

12) . المصدر، 9628.

13) . المصدر، 9684.

مدّخرٌ ليوم الحساب.(1)

1792 - ما أودع أحدٌ قلباً سروراً إلّا خلق اللّٰه من ذلك السرور لطفاً، فإذا نزلت به نائبةٌ جرى إليها كالماء في انحداره حتّى يطردها كما يُطرد الغريبة من الإبل.(2)

1793 - ما من عملٍ أحبّ إلى اللّٰه تعالى من ضُرٍّ يكشفه رجلٌ عن رجلٍ‌.(3)

1794 - ما بات لرجلٍ عندي موعدٌ قطّ - فبات يتململُ في فِراشه ليغدو بالظفر بحاجته - أشدُّ من تململي على فراشي: حرصاً على الخروج إليه من دَين عدته، و خوفاً من عائق يوجب الخُلف؛ فإنَّ خلف الوعد ليس من أخلاق الكرام.(4)

1795 - ما من شيءٍ أخلَب لقلب الإنسان من لسان، و لا أخدع للنفس من شيطانٍ‌.(5)

1796 - ما آلَ جُهداً في النصيحة مَن دلّكَ على عيبك و حَفِظ غيبك.(6)

1797 - ما رَفَع امرأ كهمّته، و ما وضعه كشهوته.(7)

1798 - ما أقبح القطيعةَ بعد الصلة، و الجفاءَ بعد الإخاء، و العداوة بعد الصفاء، و زوال الاُلفة بعد استحكامها.(8)

1799 - ما أنعم اللّٰه على عبدٍ نعمةً فظلم فيها إلّا كان حقيقاً أن يزيلها عنه.(9)

1800 - ما أقرب النقمة من أهل البغي و العدوان.(10)

[حرف الميم باللفظ المطلق]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه و سلامه عليه و على أولاده الطاهرين المعصومين - في حرف الميم باللفظ المطلق يعدّ بتسعة و ثلاثين كلمةً‌، و هو المورد الرابع منه؛ من ذلك قوله عليه السلام:

1801 - ملاك الدين الورع(11)، و ملاك الشرّ الطمع.(12)


1) . المصدر، 9688.

2) . المصدر، 9690.

3) . المصدر، 9691.

4) . المصدر، 9692.

5) . المصدر، 9699؛ فيه أجلب بدل أخلب.

6) . المصدر، 9704.

7) . المصدر، 9707.

8) . المصدر، 9709.

9) . المصدر، 9710.

10) . المصدر، 9712.

11) . المصدر، 9719.

12) . المصدر، 9720.

1802 - ملاك العلم العمل به.(1)

1803 - ملاك الإسلام صدق اللسان.(2)

1804 - ملاك الاُمور حسن الخواتيم.(3)

1805 - مع الثروة تظهر المروّة(4)، و مع الإنصاف تدوم الاُخوّة.(5)

1806 - منازع الحقّ مخصومٌ‌(6)، و مُصاحب اللؤم مذموم.(7)

1807 - مرارة الصبر يُثمِر الظفر.(8)

1808 - مُذيع الفاحشة كفاعلها(9)، و مستمع الغيبة كقائلها.(10)

1809 - منع الكريم أحسن من إعطاء اللئيم.(11)

1810 - مُعاداة الكريم أسلم من مصادقة اللئيم.(12)

1811 - مجالسة الأبرار توجب الشرف(13)، و مصاحبة الأشرار توجب التلف.(14)

1812 - معاشرة ذوي الفضل حياة القلوب(15)، و مخالطة السِّفَل تُضني اللبوب.(16)

1813 - منع خيرك تدعو إلى صحبة غيرك.(17)

1814 - مداراة الأحمق من أشدّ العَناء(18)، و مصاحبة الجاهل من أعظم البلاء.(19)

1815 - مرارة الدنيا حلاوة الآخرة.(20)

1816 - مئونات الدنيا أهون من مئونات الآخرة.(21)

1817 - مرارة اليأس خيرٌ من التضرّع إلى الناس.(22)


1) . المصدر، 9723.

2) . المصدر، 9727.

3) . المصدر، 9729.

4) . المصدر، 9735.

5) . المصدر، 9736.

6) . المصدر، 9750.

7) . المصدر، 9751.

8) . المصدر، 9753.

9) . المصدر، 9759.

10) . المصدر، 9760.

11) . المصدر، 9763.

12) . المصدر، 9764.

13) . المصدر، 9767.

14) . المصدر، 9768.

15) . المصدر، 9769.

16) . المصدر، 9770؛ فيه تضني القلوب.

17) . المصدر، 9783.

18) . المصدر، 9787.

19) . المصدر، 9788.

20) . المصدر، 9793.

21) . المصدر، 9794.

22) . المصدر، 9795.

1818 - مسرّة الكريم في بذل العطاء، و مسرّة اللئام في سوء الجزاء.(1)

1819 - منازعة الملوك تسلب النعم(2)، و مجاهرة اللّٰه تعالى بالمعاصي تعجّل النقم.(3)

1820 - مثل الدنيا كظلّك: إن وقفتَ وقفَ‌، و إن طلبته بَعُد.(4)

1821 - موت الأخ قصّ الجناح و اليد.(5)

1822 - مودّة الأحمق كشجرة النار تأكل بعضها بعضاً.(6)

1823 - مودّة أبناء الدنيا يزول بأدنى عارضٍ (يعرض).(7)

1824 - مثل الدنيا كمثل الحيّة: ليّنٌ مسّها، و السمُّ القاتل في جوفها، يهوي إليها الغِرّ الجاهل، و يحذرها ذو اللبّ العاقل.(8)

1825 - مَغرس الكلام القلب، و مستودعه الفكر، و مُقوّيه العقل، و مُبديه اللسان، و جسمه الحروف، و روحه المعنى، و حليته الإعراب، و نظامه الصواب.(9)

1826 - ماضي يومك فائتٌ‌، و آتيه متّهَمٌ‌، و وقتك مغتنمٌ‌؛ فبادر فيه فرصة الإمكان، و إيّاك أن تثق بالزمان(10)!

1827 - مصاحب الأشرار كراكب البحر، إن سلم من الغَرَق لم يسلم من الفَرَق.(11)

1828 - متى أشفي غيظي إذا غضبتُ؟ أ حين أعجز فيقال لي: «لو صبرت»، أو حين أقدر فيقال لي: لو عفوتَ‌(12)؟

1829 - مسكين ابن آدم: مكتومُ الأجل، مكنون العلل، محفوظ العمل، تولمه البَقّة، و تُنتنه العَرَقة، و تقتله الشرَقة.(13)

1830 - مجاهدة الأعداء في دولتهم و مناضلتهم مع قدرتهم تركٌ لأمر اللّٰه و تعرّضٌ لبلاء الدنيا.(14)


1) . المصدر، 9807.

2) . المصدر، 9810.

3) . المصدر، 9811.

4) . المصدر، 9818.

5) . المصدر، 9823.

6) . المصدر، 9827.

7) . المصدر، 9828.

8) . المصدر، 9834.

9) . المصدر، 9830.

10) . المصدر، 9840.

11) . المصدر، 9835.

12) . المصدر، 9842.

13) . المصدر، 9844.

14) . المصدر، 9847.

1831 - مجالسة أبناء الدنيا مَنساةٌ للإيمان، قائدةٌ إلى طاعة الشيطان.(1)

1832 - معالجة الذنوب بالغفران من أخلاق الكرام.(2)

1833 - مودّة العوامّ تنقطع كانقطاع السحاب، و تنقشع كما ينقشع السراب.(3)

1834 - موافقة الأصحاب تُديم الاصطحاب، و الرفقُ في المطالب يُسهِّل الأسباب.(4)

1835 - مسوِّفُ نفسِه بالتوبة من هجوم الأجل على أعظم الخطر.(5)

1836 - مصيبةٌ يرجى أجرها خيرٌ من نعمةٍ لا يؤدّى شكرُها.(6)

1837 - مَعاشرَ الناس، إنَّ النساء نواقصُ الإيمان، نواقص العقول، نواقص الحظوظ؛ أمّا نقصان إيمانهنّ فقعودهنّ في أيّام الحيض عن الصلاة و الصوم، و أمّا نقصان حظوظهنّ فمواريثهنّ على نصف ميراث الرجال، و أمّا نقصان عقلهنّ فشهادة امرأتين كشهادة رجلٍ‌؛ فاتّقوا شرار النساء، و كونوا من خيارهنّ على حذرٍ.(7)

1838 - مثل المنافق كالحنظلة؛ أوراقها خضر،(8)و مذاقها مرٌّ.(9)

1839 - مثل المؤمن كالأترجة، طيّبٌ طعمها و ريحها.(10)

[حرف النون]

حرف النون - نِعم]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه - في حرف النون تعدّ باثنين و ثلاثين كلمةً في موردَيها، منها «نعم» عشر كلمات، و هو المورد الأوّل منه؛ من ذلك قوله عليه السلام:

1840 - نعم الدليل الحقُّ‌(11)، و نعم الرفيق الرفق.(12)

1841 - نعم الحسبُ حُسن الخُلق.(13)

1842 - نعم الطارد للشكّ اليقين.(14)


1) . المصدر، 9863.

2) . المصدر، 9871.

3) . المصدر، 9872.

4) . المصدر، 9873.

5) . المصدر، 9876.

6) . المصدر، 9856؛ فيه: يرجى خيرها.

7) . المصدر، 9877.

8) . في المصدر: الخضرة أوراقها، المرّ مذاقها.

9) . المصدر، 9878.

10) . المصدر، 9879.

11) . المصدر، 9880.

12) . المصدر، 9881.

13) . المصدر، 9882.

14) . المصدر، 9893.

1843 - نعم النسب حُسن الأدب.(1)

1844 - نعم الحاجز عن المعاصي الخوف.(2)

1845 - نعم العبادة السَّهَر.(3)

1846 - نعم صارف الشهوات غضّ الأبصار.(4)

1847 - نعم الرفيق الورع، و بئس القرين الطمع.(5)

1848 - نعم السلاح الدعاء(6)، و نعم المعونة الصبر على البلاء.(7)

1849 - نعم العبادة السجود و الركوع(8)، و نعم عون الدعاء الخشوع.(9)

[حرف النون باللفظ المطلق]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه و سلامه عليه و على أولاده الطاهرين - في حرف النون باللفظ المطلق اثنان و عشرون كلمةً‌، و هو المورد الثاني منه؛ من ذلك قوله عليه صلوات اللّٰه و سلامه:

1850 - نال الغِنى من رضي بالقضاء.(10)

1851 - نفسك أقرب أعدائك إليك.(11)

1852 - نَزِّه نفسك عن كُلِّ دنيّةٍ و إن قادتك إلى الرغائب.(12)

1853 - نال الفوزَ الأكبر من ظفر بمعرفة النفس.(13)

1854 - نَكَدُ الدِّين الطمع، و صلاحُه الورع.(14)

1855 - نحن أقمنا عمود الحقّ‌، و هزمنا جيوش الباطل.(15)


1) . المصدر، 9895.

2) . المصدر، 9913.

3) . المصدر، 9920.

4) . المصدر، 9924.

5) . المصدر، 9930.

6) . المصدر، 9938.

7) . المصدر، 9939.

8) . المصدر، 9944.

9) . المصدر، 9945.

10) . المصدر، 9950.

11) . المصدر، 9957.

12) . المصدر، 9962.

13) . المصدر، 9965.

14) . المصدر، 9967.

15) . المصدر، 9969.

1856 - نزّهوا أنفسكم عن طلب اللذّات و تبعات الشهوات.(1)

1857 - ندم القلب يُكفِّر الذنب و يمحّص الجريرة.(2)

1858 - نعوذ باللّٰه من المطامع الدنيّة، و الهممِ الغير المرضيّة.(3)

1859 - نظام المروّة حسن الاُخوّة، و نظام الدين حسن اليقين.(4)

1860 - نِعَمُ اللّٰه سبحانه أكثر من أن تُشكر إلّا ما أعان اللّٰه عليه، و ذنوبُ ابن آدم أكثر من أن تُغفر إلّا ما عفا اللّٰه عنها.(5)

1861 - نحن أعوان المنون، و أنفسنا نصب الحتوف، فمن أين نرجو البقاء و هذا الليل و النهار لم يرفعا من شيءٍ شرفاً إلّا أسرعا الكرّة في هدم ما بنيا و تفريق ما جمعا(6)؟

1862 - نفسك عدوٌّ محاربٌ و ضدٌّ مُواثبٌ‌؛ إن غفلتَ عنها قتلك.(7)

1863 - نفاق المرء مِن ذُلٍّ يجده في نفسه.(8)

1864 - نسيتم ما ذُكّرتم، و أمنتم ما حُذّرتم، فتاهَ عليكم رأيُكم، و تَشتّت عليكم أمرُكم.(9)

1865 - نظام المروّة(10)احتمال عثرات الإخوان، و حسنُ تعهّد الجيران.(11)

1866 - نحن دُعاة الحقّ و ألسنةُ الصدق؛ من أطاعنا ملك، و من عصانا هلك.(12)

1867 - نحن باب [حطّة و هو باب] السلام؛ من دخله سلم و نجا، و من تخلّف عنه هلك.(13)

1868 - نحن اُمناء اللّٰه على عباده، و مُقيمو الحقّ في بلاده؛ بنا ينجو الموالي، و بنا يهلك المُعادي.(14)

1869 - نحن شجرة النبوّة، و محطّ الرسالة، و مختلف الملائكة، و ينابيع الحِكم، و معادن العلم؛ ناصرنا و محبّنا ينتظر الرحمة، و عدوّنا و مبغضنا ينتظر السطوة.(15)


1) . المصدر، 9970.

2) . المصدر، 9973.

3) . المصدر، 9974.

4) . المصدر، 9976.

5) . المصدر، 9978.

6) . المصدر، 9980.

7) . المصدر، 9984.

8) . المصدر، 9988.

9) . المصدر، 9990.

10) . في المصدر: الفتوّة.

11) . المصدر، 9999.

12) . المصدر، 10001.

13) . المصدر، 10002.

14) . المصدر، 10004.

15) . المصدر، 10005.

1870 - نسأل اللّٰه سبحانه مَنازل الشهداء، و معايشةَ السُّعَداء، و مرافقةَ الأنبياء و الأبرار.(1)

1871 - نفوس الأبرار أبداً تأبىٰ أفعال الفُجّار(2)، و نفوس الأخيار نافرةٌ من نفوس الأشرار.(3)

[حرف الواو]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه و سلامه عليه و على أولاده المعصومين - في حرف الواو يعدّ بثلاثين كلمة في موردٍ واحدٍ؛ من ذلك قوله صلوات اللّٰه عليه:

1872 - وَعْدُ الكريم نقدٌ و تعجيلٌ‌(4)، و وعد اللئيم تسويفٌ و تعليلٌ‌.(5)

1873 - وَلدُ السوء يَهدم الشرف، و يشين السلف.(6)

1874 - وَقِّروا كباركم يوقّرْكم صغارُكم.(7)

1875 - وفور الدِّين و العِرض بابتذال المال موهبةٌ سنيّةٌ‌.(8)

1876 - وَصول الناس مَن وصل من قطعه.(9)

1877 - ويلٌ لمن ساءت سيرته، و جارت مملكته، و تجبّر و اعتدى.(10)

1878 - ويلٌ لمن غَلَبَتْ عليه الغَفلة؛ فنَسي الرحلة، و لم يستعدَّ لها.(11)

1879 - وَيحَ المُسرِف؛ ما أبعده عن صلاح نفسه و استدراك أمره(12)!

1880 - وَيحَ ابن آدم؛ أسير الجوع، ضريع الشبع، غرض الآفات، خليفة الأموات(13)!

1881 - وقّروا أنفسكم عن الفكاهات، و مضاحكِ الحكايات، و محالّ التُّرّهات.(14)

1882 - وقار الشيب أحبُّ إليّ من نضارة الشباب.(15)

1883 - ويلٌ للباغين من أحكم الحاكمين و عالمِ ضمائر المضمرين.(16)


1) . المصدر، 10007.

2) . المصدر، 10009.

3) . المصدر، 10008؛ فيه الأبرار بدل الأخيار.

4) . المصدر، 10063.

5) . المصدر، 10064.

6) . المصدر، 10065.

7) . المصدر، 10069.

8) . المصدر، 10082.

9) . المصدر، 10085.

10) . المصدر، 10090.

11) . المصدر، 10088.

12) . المصدر، 10092.

13) . المصدر، 10096.

14) . المصدر، 10097.

15) . المصدر، 10099.

16) . المصدر، 10100.

1884 - و الّذي فلق الحبّة و برأ النسمة ليَظهرنَّ عليكم قَومٌ يَضربون الهام على تأويل القرآن كما بدأكم محمّدٌ صلى الله عليه و آله في تنزيله؛ ذلك حكمٌ من الرحمن في آخر الزمان.(1)

1885 - وَقُّوا دينكم بالاستعانة باللّٰه.(2)

1886 - وَقُّوا أنفسكم من عذاب اللّٰه بالمبادرة إلى طاعة اللّٰه.(3)

1887 - وُدُّ أبناء الدنيا ينقطع لانقطاع أسبابه.(4)ودّ أبناء الآخرة يدوم لدوام أسبابه.(5)

1888 - وزراء السوء أعوان الظلمة، و إخوانُ الأئمة.(6)

1889 - وُلاة الجور شرار الاُمّة، و أضدادُ الأئمّة.(7)

1890 - وا عجبا أن تكون الخلافة بالصحابة، و لا تكون بالصحابة و القرابة!(8)

1891 - وقودُ النار يوم القيامة كلّ غنيٍّ بخل بماله على الفقراء، و كلُّ عالمٍ باع الدين بالدنيا.(9)

1892 - واضعُ معروفه عند غير مستحقّه مضيّع له.(10)

1893 - و اللّٰهِ ما مَنَع الأمرَ أهله و أزاح الحقّ عن مستحقّه إلّا كلُّ كافرٍ جاحدٍ و مُنافقٍ مُلحدٍ.(11)

1894 - وَجهُك ماءٌ جامدٌ يقطِّره السؤال، فانظر عند من تقطّره.(12)

1895 - وجدتُ الحلم و الاحتمال أنصر لي من شجعان الرجال.(13)

1896 - وُصول المرء إلى كلّ ما يبتغيه - من طيب عيشه، و آمن سربه، وسعة رزقه - بحُسن نيّته وسعة خُلقه.(14)

1897 - و الّذي فلق الحبّة و برأ النسمة ما أسلموا، و لكن استسلموا و أسرّوا الكفر، فلمّا وجدوا أعواناً عليه أعلنوا ما كانوا أسرّوا، و أظهروا ما كانوا أبطنوا.(15)

1898 - و اللّٰهِ لَئِن أُبيتُ على حَسَك السُّعدان مُسهَّداً، و أُجر في الأغلال مُصَفّداً، أحبّ إليَّ من أن


1) . المصدر، 10102.

2) . المصدر، 10107.

3) . المصدر، 10108.

4) . المصدر، 10117.

5) . المصدر، 10118.

6) . المصدر، 10121.

7) . المصدر، 10122.

8) . المصدر، 10123.

9) . المصدر، 10126.

10) . المصدر، 10128.

11) . المصدر، 10132.

12) . المصدر، 10134.

13) . المصدر، 10139.

14) . المصدر، 10141.

15) . المصدر، 10142.

ألقى اللّٰه و رسوله ظالماً لبعض العباد، أو غاصباً لشيء من الحطام؛ و كيف أظلم لنفسٍ تسرع إلى البلاء قُفولُها، و يطول في الثَّرىٰ حلولها.(1)

1899 - و لقد عَلم المستحفظون من أصحاب رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم أنّي لم أردَّ على اللّٰه و لا على رسوله ساعةً قطُّ، و لقد بذلت في طاعته صلى الله عليه و آله جُهدي، و جاهدتُ أعداءه بكلّ طاقتي، و وقيته بنفسي؛ و لقد أفضىٰ عليَّ مِن علمه بما لم يُفض به إلى أحدٍ غيري. و لقد قُبض رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و إنّ رأسه لعلَى صدري، و لقد سالت نفثه(2)في كفّي فأمررتُها على وَجهي، و لقد وليتُ غُسلَه صلى الله عليه و آله و الملائكةُ أعواني، فضجّت الدارُ و الأفنية؛ ملأٌ يهبط، و ملأٌ يعرج. و ما فارقتْ سمعي هَينَمَةٌ منهم، يصلّون عليه حتّى وارَيناهُ صلى الله عليه و آله في ضريحه، فمَن ذا أحقّ به منّي حيّاً و ميّتاً؟.(3)

1900 - و لئن(4)فررتم من سيوف العاجلة لا تسلموا من سيوف الآخرة، و أنتم لهاميمُ العرب و السنامُ الأعظم! فاستحيوا من الفرار؛ فإنّ فيه ادّراعَ العار، و ولوجَ النار.(5)

1901 - وَ سِيقَ اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى اَلْجَنَّةِ زُمَراً» قد أُمِنَ العقاب، و انقطع العتاب، و زُحزحوا عن النار، و اطمأنَّتْ بهم الدار، و رَضوا المَثوى و القرار.(6)

1902 - و الّذي فلق الحبّة و برأ النسمة: لو لا حضور الحاضر، و قيامُ الحجّة بوجود الناصر، و ما أخذ اللّٰه سبحانه على العلماء أن لا يقارّوا على كِظّة ظالمٍ و لا سَغب مظلومٍ‌، لألقيتُ حَبلَها على غاربها، و لَسَقيتُ آخرها بكأس أوّلها.(7)

[حرف الهاء]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه و على أولاده الطيّبين الطاهرين المعصومين إلى يوم الدين - في حرف الهاء تعدّ عشرون كلمة في مورد واحد.

من ذلك قوله عليه صلوات اللّٰه تعالى و سلامه:


1) . المصدر، 10144.

2) . في المصدر: نفسه.

3) . المصدر، 10145.

4) . في المصدر: و ايم الله لئن فررتم.

5) . المصدر، 10147.

6) . المصدر، 10148.

7) . المصدر، 10149.

1903 - هُدي من أشعر قلبه التقوى.(1)

1904 - هُدي من ادَّرع [لباس] الصبر و اليقين.(2)

1905 - هدى من سلَّم مقادته إلى اللّٰه و رسوله و وليّ أمره.(3)

1906 - هلك فيَّ رَجُلان: مُحبٌّ غالٍ‌، و مبغضٌ قالٍ‌.(4)

1907 - هلك من أضلّه الهوىٰ‌، و استقاده الشيطان إلى سبيل العمى.(5)

1908 - هلك من رضي عن نفسه، و وثق بما تُسوّله لَهُ‌.(6)

1909 - هلك من باع اليقين بالشكّ‌، و الحقَّ بالباطل، و الآجلَ بالعاجل.(7)

1910 - هلك مَن استنام [إلى] الدنيا و مهّرها دينه، فهو حيث مال إليها؛ قد اتّخذها همّه و معبوده.(8)

1911 - هل ينتظر أهل غضاضة الصحّة إلّا نوازل السقم(9)؟

1912 - هيهات، لا يُخدَع اللّٰه عن جنّته، و لا يُنال ما عنده إلّا بمرضاته.(10)

1913 - هيهات أن ينجو الظالم من أليم عذاب اللّٰه و عظيم سَطْوته.(11)

1914 - هلك الفرِحُون بالدنيا يوم القيامة، و نجا المحزونون فيها.(12)

1915 - هل تنظر إلّا فقيراً يكابد فقراً، أو غنيّاً بدّل نِعم اللّٰه سبحانه كُفراً، أو بخيلاً اتّخذ البُخل وَفراً، أو متمرداً كأنّ باُذنه عن سماع الحقّ وقراً.(13)

1916 - همُّ المؤمن لآخرته، و كلّ جدّه لمُنقلبه.(14)

1917 - هواك أعدى عليك من كلّ عدوٍّ فاغلبه، و إلّا أهلكك.(15)

1918 - هب اللّهمّ لنا رضاك، و أغننا عن مدّ الأيدي إلى سواك.(16)


1) . المصدر، 10011.

2) . المصدر، 10013.

3) . المصدر، 10016.

4) . المصدر، 10019.

5) . المصدر، 10026.

6) . المصدر، 10027.

7) . المصدر، 10030.

8) . المصدر، 10034.

9) . المصدر، 10035.

10) . المصدر، 10043.

11) . المصدر، 10044.

12) . المصدر، 10048.

13) . المصدر، 10049.

14) . المصدر، 10050.

15) . المصدر، 10058.

16) . المصدر، 10057.

1919 - هموم الرجل على قدر همّته، و غيرتُه على قدر حميّته.(1)

1920 - و قال عليه السلام في حقّ من أثنى عليه: هجم بهم العلم على حقيقة الإيمان، و باشروا روح اليقين، فانتهلوا(2)ما استوعر المترفون، و أنسوا بما استوحش منه الجاهلون، و صحبوا الدُّنيا بأبدان أرواحها معلَّقةٌ بالملإ الأعلى. اُولئك خلفاء اللّٰه تعالى في أرضه، و الدعاةُ إلى دينه؛ آه آه شوقاً إلى رؤيتهم!(3)

و له - عليه صلوات اللّٰه العليّ العظيم - في ذكر الأشتر النخعي: هو سيف اللّٰه، لا يَنبو عن الضرب، و لا كليلُ الحدّ، و لا تستويه بدعةٌ‌، و لا تتيه به غوايةٌ‌.(4)

1921 - و قال - عليه صلوات اللّٰه العليّ الكبير - في وصف آل الرسول صلى الله عليه و آله: هم دعائم الإسلام، و ولائجُ الاعتصام. بهم عاد الحقّ إلى نصابه، و انزاح الباطل عن مُقامه، و انقطع لسانه عن منبته. عقلوا الدين عقل وعايةٍ‌، لا عقل سماعٍ و روايةٍ‌.

هُم موضع سرّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، و حُماة أمره، و عَيبةُ علمه، و موئل حكمه، و كهوف كتبه، و جبال دينه. هُم كرائم الإيمان، و كنوز الرحمن؛ إن قالوا صدقوا، و إن صمتوا لم يُسبقوا، هم كنوز الإيمان، و معادن الإحسان؛ إن حكموا عدلوا، و إن حاجُّوا خَصَموا.

هُم أساس الدين، و عماد اليقين، إليهم يفيء الغالي، و بهم يلحق التالي. هُم مصابيح الظُّلَم، و ينابيعُ الحكم، و معادن العلم.(5)

[حرف لا]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه و سلامه عليه و على أولاده الطيّبين الطاهرين المنتجبين المعصومين إلى يوم الدين - في حرف لا، و تعدّ بمائة و تسعة و تسعين كلمة؛ منها بالنهي، و يعدّ بإحدى و تسعين كلمة، و هو المورد الأوّل منه؛ من ذلك قوله عليه صلوات اللّٰه و سلامه:


1) . المصدر، 10059.

2) . في المصدر: فاستسهلوا، و في نسخة: فاستلانوا.

3) . المصدر، 10061.

4) . المصدر، 10054؛ و فيه تستهويه بدل تستويه.

5) . المصدر، 10062.

1922 - لا يَحمدْ حامدٌ إلّا ربّه(1)، و لا يَخف خائفٌ إلّا ذنبه.(2)

1923 - لا تأس على ما فات(3)، و لا تفرح بما هو آتٍ‌.(4)

1924 - لا تقولنّ ما يسوؤك جوابه.(5)

1925 - لا تُعِنْ قويّاً على ضعيف(6)، و لا تؤثر دَنيّاً على شريفٍ‌.(7)

1926 - لا تثقنَّ على عهد مَن لا دين له(8)، و لا تمنحنَّ وُدَّك مَن لا وفاء له.(9)

1927 - لا تغالب من لا تقدر على دفعه(10)، و لا تَعِد بما تَعجز عن الوفاء به.(11)

1928 - لا تقدم على ما تخشى العجز عنه(12)، و لا تعامل من لا تقدرُ على الإنصاف منه.(13)

1929 - لا تعدّنّ شرّاً ما أدركتَ به خيراً.(14)

1930 - لا تتكلّم بكلّ ما تعلم فكفى بذلك جهلاً(15)، و لا تُمسِك عن إظهار الحقّ إذا وجدت له أهلاً.(16)

1931 - لا ترخّص لنفسك في شيءٍ من الأقوال و الأفعال.(17)

1932 - لا تطمع في كلّ ما ترى و تسمع، فكفى بذلك غرّةً‌.(18)

1933 - لا تقطع صديقاً و إن كفر(19)، و لا تأمن عدوّاً و إن شكر.(20)

1934 - لا تستعظمنّ النوال و إن عظم؛ فإنَّ قدر السؤال أعظم منه.(21)

1935 - لا تردّن السائل و إن أسرف.(22)


1) . المصدر، 10150.

2) . المصدر، 10151.

3) . المصدر، 10153.

4) . المصدر، 10154.

5) . المصدر، 10155.

6) . المصدر، 10159.

7) . المصدر، 10160.

8) . المصدر، 10163.

9) . المصدر، 10164.

10) . المصدر، 10176.

11) . المصدر، 10177.

12) . المصدر، 10182.

13) . المصدر، 10184.

14) . المصدر، 10185.

15) . المصدر، 10187.

16) . المصدر، 10188.

17) . المصدر، 10190.

18) . المصدر، 10194.

19) . المصدر، 10196.

20) . المصدر، 10197.

21) . المصدر، 10201.

22) . المصدر، 10217.

1936 - لا تعاتب الجاهل فيمقتك، و عاتب العاقل يحببك.(1)

1937 - لا تفعل ما يشين العقل و العرض و الاسم.(2)

1938 - لا تضع مَن رفعه التقوى(3)، و لا ترفع من رفعته الدنيا.(4)

1939 - لا تطيعوا الأدعياء الّذين شربتم بصفوكم كدرهم، و خلطتم بصحّتكم مرضهم، فأدخلتم في حقّكم باطلهم.(5)

1940 - لا تَثِقْ بالصديق قبل الخبرة(6)، و لا تُوقِع بالعدوّ قبل القدرة.(7)

1941 - لا ترم سهماً يعجزك ردّه.(8)

1942 - لا توحش أمراً يسوؤك فراقه.(9)

1943 - لا تستحي من إعطاء القليل؛ فإنّ الحرمان أكثر منه.(10)

1944 - لا تُسِئ اللفظ و إن ضاق عليك الجواب.(11)

1945 - لا تصرم أخاك على ارتيابٍ‌، و لا تهجره بعد استعتاب.(12)

1946 - لا تقولنَّ ما يوافق هواك، فإن قلتَه لهواً أو خِلتَه لغواً فرُبَّ لهوٍ يوحش منك حرّاً، أو لغوٍ يجلب عليك شرّاً.(13)

1947 - لا تظنّنّ بكلمةٍ بَدَرَتْ من أحدٍ سوءاً و أنت تجد لها في الخير مَحملاً.(14)

1948 - لا تبذلنّ وُدّك إذا لم تجد له مَوضعاً.(15)

1949 - لا تستصغرنّ عندك الرأي الخطير إذا أتاك به الرجل الحقير.(16)

1950 - لا تزدرين العالم و إن كان حقيراً(17)، و لا تعظّمنّ الأحمق و إن كان كبيراً.(18)


1) . المصدر، 10215.

2) . المصدر، 10227.

3) . المصدر، 10228.

4) . المصدر، 10229.

5) . المصدر، 10249.

6) . المصدر، 10257.

7) . المصدر، 10258.

8) . المصدر، 10259.

9) . المصدر، 10262.

10) . المصدر، 10263؛ فيه: أقلّ منه.

11) . المصدر، 10267.

12) . المصدر، 10268.

13) . المصدر، 10270.

14) . المصدر، 10272.

15) . المصدر، 10275.

16) . المصدر، 10278.

17) . المصدر، 10280.

18) . المصدر، 10281.

1951 - لا تُسرِعنَّ إلى أرفع موضعٍ في المجالس؛ فإنّ المجلس الّذي تُرفَع إليه خيرٌ من المجلس الّذي تُحَطُّ عنه.(1)

1952 - لا تظلمنّ من لا يجد ناصراً إلّا اللّٰه.(2)

1953 - لا تنافس في مواهب الدُّنيا؛ فإنّ مواهبها حقيرةٌ‌.(3)

1954 - لا تسرعنَّ إلى الغضب، فيتسلّط عليك بالعادة.(4)

1955 - لا تفرحنّ بسقطةِ غيرك؛ فإنّك لا تدري ما يُحدث بك الزمان.(5)

1956 - لا تبطرنّ بالظفر؛ فإنّك لا تأمن ظفر الزمان بك.(6)

1957 - لا تغترنَّ بالأمن؛ فإنّك مأخوذٌ من مأمنك.(7)

1958 - لا تقاولنّ إلّا مُنصِفاً، و لا تُرشدنّ إلّا مسترشداً.(8)

1959 - لا تغترنّ بمجاملة العدوّ؛ فإنّه كالماء، و إن اُطيل إسخانه بالنار لم يمنع(9)من إطفائها.(10)

1960 - لا تعوّدنّ نفسَك الغيبة؛ فإنّ معتادها عظيم الجُرم عند اللّٰه تعالى.(11)

1961 - لا تأمن صديقك حتّى تختبره، و كن من عدوّك على أشدّ الحذر.(12)

1962 - لا تيأس من الزمان إذا منع، و لا تثق به إذا أعطى، و كن منه على أعظم الحذر.(13)

1963 - لا يؤنسنّك إلّا الحقُّ‌، و لا يوحشنّك إلّا الباطل.(14)

1964 - لا تَعَرّض لعدوّك و هو مُقبلٌ‌، فإنّ إقباله يُعينه عليك؛ و لا تعرَّض له و هو مُدبرٌ؛ فإنّ إدباره يكفيك أمره.(15)

1965 - لا تجزعوا من قليل ما أكرهَكم، فيوقعكم ذلك في كثير ما تكرهون.(16)


1) . المصدر، 10283.

2) . المصدر، 10284.

3) . المصدر، 10287.

4) . المصدر، 10288.

5) . المصدر، 10290.

6) . المصدر، 10292.

7) . المصدر، 10293.

8) . المصدر، 10296.

9) . في المصدر: لا يمتنع.

10) . المصدر، 10298.

11) . المصدر، 10300.

12) . المصدر، 10301.

13) . المصدر، 10302.

14) . المصدر، 10303.

15) . المصدر، 10306.

16) . المصدر، 10314؛ فيه: كثير ممّا.

1966 - لا يسترقّنّك الطمع و قد جعلك اللّٰه حُرّاً.(1)

1967 - لا تندمنّ على عفوٍ، و لا تبهجنَّ بعقوبةٍ‌.(2)

1968 - لا تصحبنّ أبناء الدنيا؛ فإنّك إن أقللتَ استقلّوك، و إن أكثرت حسدوك.(3)

1969 - لا ترغب في خلطة الملوك؛ فإنّهم يستكثرون من الكلام ردّ السلام، و يستقلّون من العقاب ضرب الرقاب.

1970 - لا تعجلنّ إلى تصديق واشٍ و إن تَشبّه بالناصحين؛ فإنّ الساعي ظالمٌ لمن سعى إليه.(4)

1971 - لا تمنعكم رعاية الحقّ عن إقامة الحدّ على أحدٍ.(5)

1972 - لا تغالب من يستظهر بالحقّ‌؛ فإنّ مغالب الحقّ مغلوبٌ‌.(6)

1973 - لا تقولنّ ما لا تفعله؛ فإنّك لا تخلو في ذلك من عجزٍ يلزمك و ذمٍّ تكسبه.(7)

1974 - لا تُكثِرنّ من اللئيم؛ فإنّه إن صحبتْك نعمةٌ حسدك، و إن طرقتك نائبةٌ قذفك.(8)

1975 - لا تتّخذنّ عدوَّ صديقك صديقاً فتعاطى صديقَك.(9)

1976 - لا تُعاجل الذنب بالعقوبة، و اترك بينها موضعاً للعفو، تحرز به الأجر و المثوبة.(10)

1977 - لا يدعونّك ضيقٌ لزمك في عهد اللّٰه تعالى إلى النكث؛ فإنّ صبرك على ضيقٍ ترجو انفراجه و فضلَ عاقبته خيرٌ لك من غدرٍ تخاف تبعته و تحيط لك من اللّٰه تعالى لأجله العقوبة.(11)

1978 - لا تستشر الكذّاب فإنّه كالسراب: يقرّب إليك البعيد، و يبعّد عليك القريب.(12)

1979 - لا تكوننّ ممّن لا ينفعه الموعظة إلّا إذا بُولغ في إيلامه؛ فإنّ العاقل يتّعظ بالإرب(13)، و البهائم لا ترتدع إلّا بالضرب.(14)


1) . المصدر، 10317.

2) . المصدر، 10319.

3) . المصدر، 10322.

4) . المصدر، 10327.

5) . المصدر، 10328.

6) . المصدر، 10331.

7) . المصدر، 10339.

8) . المصدر، 10341.

9) . المصدر، 10342؛ فيه: فتُعادي.

10) . المصدر، 10343.

11) . المصدر، 10344؛ فيه تخاف بدل تخاب.

12) . المصدر، 10354.

13) . في المصدر: بالأدب.

14) . المصدر، 10352.

1980 - لا تُشرِكنّ في مشورتك حريصاً يهوّن عليك الشرّ، و يزيّن لك الشره.(1)

1981 - لا يَكبرنّ عليك ظلم من ظلمك؛ فإنّه يسعى في مضرّته و نفعِك، و ما جزاء من يسرّك أن تسوءه.(2)

1982 - لا يكوننّ أفضل ما نلتَ من دنياك بلُوغ لذّةٍ و شفاء غيظٍ، و ليكن إحياءَ حقٍّ و إماتةَ باطلٍ‌.(3)

1983 - لا تُفنِ عمرك في الملاهي فتَخرجَ من الدنيا بلا أملٍ‌.(4)

1984 - لا تَصرف عمرك(5)في المعاصي فتَقدِم على ربِّك بلا عملٍ‌.(6)

1985 - لا تغرّنّك العاجلة بزور الملاهي؛ فإنّ اللّهو ينقطع، و يلزمك ما اكتسبتَ من المآثم.(7)

1986 - لا تؤخّر إنالة المحتاج إلى غدٍ؛ فإنّك لا تدري ما يعرض لك و له في غدٍ.(8)

1987 - لا تضيّعنّ حقّ أخيك اتّكالاً على ما بينك و بينه؛ فليس لك بأخٍ من أضعتَ حقّه.(9)

1988 - لا تحدّث الجهّال بما لا يعلمون فيكذّبوك به؛ فإنّ لعلمك عليك حقّاً، و حقُّه عليك:

بذله لمستحقّه، و منعه من غير أهله.(10)

1989 - لا يكن المحسن و المسيء عندك سواء؛ فإنّ ذلك يزهّد المحسن في الإحسان، و يُتابع المسيء إلى الإساءة.(11)

1990 - لا تنقضنّ سنّةً صالحةً عُمل بها، و اجتمعت الاُلفة لها، و صلحت الرعيّة عليها.(12)

1991 - لا يسوءَنّك ما يقول الناس فيك؛ فإنّه إن كان كما يقولون كان ذنباً عُجّلتْ عقوبتُه، و إن كان على خلاف ما يقولون كانت لك حسنةً لم تعملها.(13)

1992 - لا تستكثرنّ من إخوان الدنيا؛ فإنّك إن عجزتَ عنهم تَحوّلوا أعداءً‌، و إنّ مَثَلَهم كمثل النار: كثيرها يُحرِق، و قليلها ينفع.(14)


1) . المصدر، 10353.

2) . المصدر، 10354.

3) . المصدر، 10355.

4) . المصدر، 10360.

5) . في المصدر: مالك.

6) . المصدر، 10361.

7) . المصدر، 10363.

8) . المصدر، 10364.

9) . المصدر، 10366.

10) . المصدر، 10367.

11) . المصدر، 10375؛ فيه يتايع بدل يتابع.

12) . المصدر، 10377.

13) . المصدر، 10378.

14) . المصدر، 10381.

1993 - لا تحمل هَمَّ يومك الّذي لم يأتك على يومك الّذي قد أتاك؛ فإنّه إن يكن من عمرك يأتك اللّٰه سبحانه فيه برزقك، و إن لم يكن من عمرك فما همُّك بما ليس من أجلك(1)؟!

1994 - لا تصحب مَن فاته العقل، و لا تصطنع من خانه الأصل؛ فإنّ مَن لا عقل له يضرّك من حيث يرىٰ أنّه ينفعك، وَ من لا أصل له يسيء إلى من يحسن إليه.(2)

1995 - لا تَعِبْ غيرك بما تأتيه، و لا تعاقب على ذنبٍ تُرخّص لنفسك فيه.(3)

1996 - و لا تُصعِّر خدّك، و ألِن جانبك، و تواضعْ الله الّذي رفعك.(4)

1997 - لا تؤيسنّ مُذنباً؛ فكم عاكفٍ على ذنبه خُتِم له بالمغفرة، و كم مُقبلٍ على عملٍ هو مفسدٌ له خُتم له في آخر عمره بالنار.(5)

1998 - لا تركنوا إلى جُهّالكم، و لا تنقادوا لأهوائكم؛ فإنَّ النازل بهذا المنزل على شفا جُرفٍ هارٍ.(6)

1999 - لا تجعل أكبر همّك بأهلك و ولدك؛ فإنّهم إن يكونوا أولياء اللّٰه سبحانه فإنّ اللّٰه لا يُضيع وليّه، و إن يكونوا أعداء اللّٰه فما همّك بأعداء اللّٰه.(7)

2000 - لا تفرح بالغناء و الرخاء، و لا تغتمَّ بالفقر و البلاء؛ فإنّ الذهب يجرَّب بالنار، و المؤمن يجرّب بالبلاء.(8)

2001 - لا تقضِ نافلةً في وقت فريضةٍ‌، و ابدأ بالفريضة، ثمّ صلِّ ما بدا لك.(9)

2002 - لا تخلِّفنَّ وراءك شيئاً من الدنيا؛ فإنّك تخلّفه لأحَدِ رَجُلين: إمّا رجلٌ عمل فيه بطاعة اللّٰه فسعد بما شقيتَ به، و إمّا رَجلٌ عمل [فيه] بمعصية اللّٰه فكنتَ عوناً له على المعصية، و ليس أحدُ هذين حقيقاً أن تؤثره على نفسك.(10)

2003 - لا تكن ممّن يرجو الآخرة بغير عمل، و يُسوِّف التوبة بطول الأمل؛ يقول في الدنيا بقول


1) . المصدر، 10382.

2) . المصدر، 10383.

3) . المصدر، 10384.

4) . المصدر، 10387.

5) . المصدر، 10389.

6) . المصدر، 10390.

7) . المصدر، 10392.

8) . المصدر، 10394.

9) . المصدر، 10397.

10) . المصدر، 10398.

الزاهدين، و يعمل فيها بعمل الراغبين.(1)

2004 - لا تلتمسِ الدُّنيا بعمل الآخرة، و لا تؤثر العاجلة على الآجلة؛ فإنّ ذلك شيم المنافقين و سجيّةُ المارقين.(2)

2005 - و لا تكن غافلاً عن دينك، حريصاً على دُنياك، مستكثراً ممّا لا يبقى عليك، مستقلّاً ممّا يبقى لك، فيوردك ذلك العذاب الشديد.(3)

2006 - لا تلتبس بالسلطان في وقت اضطراب الاُمور عليه؛ فإنّ البحر لا يكاد يسلم 2007 - راكبه مع سكونه، فكيف مع اختلاف رياحه و اضطراب تموّجه(4)!

2008 - لا تمازحنَّ صديقاً فيعاديك، و لا عدوّاً فيُرديك.(5)

2009 - لا تُكثرنَّ العِتاب؛ فإنّه يورث الضغينة، و يدعو إلى البغضاء؛ و استعتِبْ لمن رجوتَ إعتابه.(6)

2010 - لا تزلّوا عن الحقّ و أهله؛ فإنّه من استبدل بنا أهل البيت هلك، و فاتته الدُّنيا و الآخرة.(7)

2011 - لا تصحب من يَحفظ مساويك، و يَنسى فضائلك و معاليك.(8)

2012 - لا تخن من ائتمنك و إن خانك، و لا تَشِن عدوّك و إن شانك.(9)

2013 - لا تطلبنَّ الإخاء عند أهل الجفاء، و اطلبه عند أهل الحفاظ و الوفاء.(10)

2014 - و لا تنازع السفهاء، و لا تستهز(11)بالنساء؛ فإنّ ذلك يُزري بالعقلاء.(12)

2015 - لا تَحرِم المضطرَّ و إن أسرف(13)، و لا تخيّب المحتاج و إن ألحف.(14)

2016 - لا تَشدَّنّ عليكم فرّةٌ بعدها كرّةٌ‌، و لا جولةٌ بعدها صولةٌ‌، و أعطوا السيوف حقوقها، و قِصُّوا للحرب مصارعها، و اذمروا أنفسكم على الطعن (المِدعسيّ‌)(15)و الضرب


1) . المصدر، 10404.

2) . المصدر، 10405؛ و فيه شيمة بدل شيم.

3) . المصدر، 10407.

4) . المصدر، 10408.

5) . المصدر، 10410.

6) . المصدر، 10412.

7) . المصدر، 10413.

8) . المصدر، 10419.

9) . المصدر، 10418.

10) . المصدر، 10421.

11) . ب: تستهزئ.

12) . المصدر، 10422.

13) . المصدر، 10427.

14) . المصدر، 10428.

15) . في المصدر: الدَّعسيّ‌؛ و سقط من أ.

الطِّلَحفيّ‌(1)، و أميتوا الأصوات؛ فإنّه أطرد للفشل.(2)

2017 - لا تُشعِر قلبَك الهمّ على ما فات، فيشغلك الاستعداد(3)بما هو آتٍ‌.(4)

2018 - و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه و سلامه عليه و على أولاده الطاهرين الطيّبين المعصومين - في حرف «لا» بالنفي مائة و ثمانية كلمات، و هو المورد الثاني منه. من ذلك قوله صلوات اللّٰه عليه و سلامه:

2019 - لا إيمان لغَدورٍ(5)، و لا خلّة لملوكٍ‌.(6)

2020 - لا عبادة كالتفكير(7)، و لا نُصْح كالتحذير.(8)

2021 - لا فقر لعاقلٍ‌(9)، و لا غناءَ لجاهلٍ‌.(10)

2022 - لا ذخر كالعلم(11)، و لا فضيلة كالحلم.(12)

2023 - لا حَسَب كالأدب(13)، و لا ذُلّ كالطلب.(14)

2024 - لا زينة كالآداب(15)، و لا ربح كالثواب.(16)

2025 - لا غناء كالعقل(17)، و لا فقر كالجهل.(18)

2026 - لا حلم كالصَّفح(19)، و لا مسبّة كالشُّحّ‌.(20)

2027 - لا ميراث كالأدب(21)، و لا جمال كالحسب.(22)

2028 - لا نزاهة كالتورّع(23)، و لا شرف كالتواضع.(24)


1) . في المصدر و ب: الطلخفيّ‌.

2) . المصدر، 10430.

3) . في ب: على الاستعداد.

4) . المصدر، 10434؛ فيه: فيشغلك عمّا هو آتٍ‌.

5) . المصدر، 10442.

6) . المصدر، 10443؛ فيه: لملول.

7) . المصدر، 10447.

8) . المصدر، 10448.

9) . المصدر، 10449.

10) . المصدر، 10450.

11) . المصدر، 10458.

12) . المصدر، 10459.

13) . المصدر، 10462.

14) . المصدر، 10463.

15) . المصدر، 10466.

16) . المصدر، 10467.

17) . المصدر، 10472.

18) . المصدر، 10473.

19) . المصدر، 10474.

20) . المصدر، 10475.

21) . المصدر، 10480.

22) . المصدر، 10481.

23) . المصدر، 10492.

24) . المصدر، 10493.

2029 - لا لذّة بتنغيص(1)، و لا حياء لحريص.(2)

2030 - لا حقّ لمحجوجٍ‌(3)، و لا رأي للجوج.(4)

2031 - لا إخلاص كالنُّصح(5)، و لا غربة كالشُّحّ‌.(6)

2032 - لا ظفر مع بغيٍ‌(7)، و لا ورع مع غيٍّ‌.(8)

2033 - لا عثار مع صبرٍ(9)، و لا ثناء مع كبرٍ.(10)

2034 - لا حزم مع غرّةٍ‌(11)، و لا فطنةَ مع بطنةٍ‌.(12)

2035 - لا معروف مع مَنٍّ‌(13)، و لا إيمان مع سوء ظنٍّ‌.(14)

2036 - لا غناء مع إسرافٍ‌(15)، و لا فاقة مع عفافٍ‌.(16)

2037 - لا يزكو مع الجهل مذهبٌ‌(17)، و لا يُدرَك مع الحمق مطلبٌ‌.(18)

2038 - لا تجارة كالعمل الصالح(19)، و لا شفيق كالوَدود الناصح.(20)

2039 - لا ورع كتجنّب الآثام(21)، و لا زهد كالكفِّ عن الحرام.(22)

2040 - لا عبادة كأداء الفرائض(23)، و لا قربة بالنوافل إذا أضرّت بالفرائض.(24)

2041 - لا وقاية أمنع من السلامة(25)، و لا سبيل أشرف من الاستقامة.(26)

2042 - لا يُلقى الحريص مستريحاً(27)، و لا يوجد الحسود مسروراً.(28)


1) . المصدر، 10498.

2) . المصدر، 10499.

3) . المصدر، 10500.

4) . المصدر، 10501.

5) . المصدر، 10504.

6) . المصدر، 10505.

7) . المصدر، 10508.

8) . المصدر، 10509.

9) . المصدر، 10519.

10) . المصدر، 10520.

11) . المصدر، 10527.

12) . المصدر، 10528.

13) . المصدر، 10533.

14) . المصدر، 10534.

15) . المصدر، 10538.

16) . المصدر، 10539.

17) . المصدر، 10542.

18) . المصدر، 10543.

19) . المصدر، 10545.

20) . المصدر، 10546.

21) . المصدر، 10548.

22) . المصدر، 10549.

23) . المصدر، 10553.

24) . المصدر، 10554.

25) . المصدر، 10555.

26) . المصدر، 10556.

27) . المصدر، 10561؛ و فيه: لا يُلفى.

28) . المصدر، 10562.

2043 - لا يكون الكريم حقوداً(1)، و لا يكون المؤمن حسوداً.(2)

2044 - لا يجتمع الآخرة و الدنيا(3)، و لا [يجتمع] الفناء و البقاء.(4)

2045 - لا يجتمع الحقّ و الباطل(5)، و لا [يجتمع] العنف و الرفق.(6)

2046 - لا أعزّ من قانعٍ‌(7)، و لا أذلّ من طامعٍ‌.(8)

2047 - لا أدب لسيئ النطق(9)، و لا سؤدد لسيئ الخُلق.(10)

2048 - لا تحلو مصاحبة غير أريبٍ‌(11)، و لا تصفو الخُلَّة مع غير أديبٍ‌.(12)

2049 - لا تزكو الصنيعة مع غير أصيلٍ‌(13)، و لا يدوم مع الغدر [صحبة] خليلٍ‌.(14)

2050 - لا يُوادّ الأشرار إلّا أشباهَهم(15)، و لا يصطنع اللئام إلّا أمثالهم.(16)

2051 - لا تُدفع المكاره إلّا بالصبر(17)، و لا تحاط النعم إلّا بالشكر.(18)

2052 - لا جُنّة أوقى من الأجل(19)، و لا غارّ أخدع من العمل.(20)

2053 - لا حسب أرفع من الأدب(21)، و لا نسب أوضع من الغضب.(22)

2054 - لا واعظ أبلغ من النُّصح(23)، و لا سَوأة أسوء من الشحّ‌.(24)

2055 - لا كنز أنفع من العلم(25)، و لا عزَّ أرفع من الحلم.(26)

2056 - لا وحشة أوحش من العُجب(27)، و لا سيّئة أقبح من الكذب.(28)


1) . المصدر، 10564.

2) . المصدر، 10565.

3) . المصدر، 10575.

4) . المصدر، 10576.

5) . المصدر، 10584.

6) . المصدر، 10585.

7) . المصدر، 10592.

8) . المصدر، 10593.

9) . المصدر، 10596.

10) . المصدر، 10597.

11) . المصدر، 10598.

12) . المصدر، 10599.

13) . المصدر، 10600.

14) . المصدر، 10601.

15) . المصدر، 10602.

16) . المصدر، 10603.

17) . المصدر، 10607.

18) . المصدر، 10608.

19) . المصدر، 10613.

20) . المصدر، 10614 و فيه: من الأمل.

21) . المصدر، 10616.

22) . المصدر، 10617.

23) . المصدر، 10622.

24) . المصدر، 10623.

25) . المصدر، 10631.

26) . المصدر، 10632.

27) . المصدر، 10633.

28) . المصدر، 10634؛ فيه: لا شيمة.

2057 - لا حصن أمنع من التقوى(1)، و لا دليل أرشد من الهدى.(2)

2058 - لا عون أفضل من الصبر(3)، و لا خُلق أقبح من الكبر.(4)

2059 - لا شفيع أنجح من الاستغفار(5)، و لا وزر أعظم من الإصرار.(6)

2060 - لا دِين لمسوّف توبته(7)، و لا عيش لمن فارق أحبّته.(8)

2061 - لا زَلّة أشدّ من زلّة عالمٍ‌(9)، و لا جَور أقطع من جور حاكم.(10)

2062 - لا عقل لمن يتجاوز حدّه و قدره.(11)

2063 - لا رأي لمن يأخذ العلم من غير أربابه.(12)

2064 - لا ينفع علمٌ بغير توفيقٍ‌(13)، و لا ينفع اجتهادٌ بغير تحقيق.(14)

2065 - لا يُدرَك العلم براحة الجسم.(15)

2066 - لا يُخصَم مَن يَحتجّ بالحقّ‌.(16)

2067 - لا يشبع المؤمن و أخوه جائعٌ‌.(17)

2068 - لا يعِزُّ من لجأ إلى الباطل(18)، و لا يفلح من يتبجّح بالرذائل.(19)

2069 - لا خير في العمل إلّا مع العلم(20)، و لا خير في خُلقٍ لا يزينه حلمٌ‌.(21)

2070 - لا خير في [حُكمِ‌] جائرٍ(22)، و لا شيء أحسن من عفو قادرٍ.(23)

2071 - لا خير في علوم الأفّاكين و الكذّابين.(24)


1) . المصدر، 10646.

2) . المصدر، 10647.

3) . المصدر، 10652.

4) . المصدر، 10653.

5) . المصدر، 10658.

6) . المصدر، 10659.

7) . المصدر، 10660.

8) . المصدر، 10661.

9) . المصدر، 10674.

10) . المصدر، 10675.

11) . المصدر، 10677.

12) . المصدر، 10678: لا يؤخذ العلم إلّا من أربابه.

13) . المصدر، 10680.

14) . المصدر، 10681.

15) . المصدر، 10684.

16) . المصدر، 10686.

17) . المصدر، 10691.

18) . المصدر، 10704.

19) . المصدر، 10705؛ تبجّح: افتخر.

20) . المصدر، 10708.

21) . المصدر، 10709.

22) . المصدر، 10712.

23) . المصدر، 10713.

24) . المصدر، 10715 و 10716.

2072 - لا لذّة لصنيعة منّانٍ‌(1)، و لا يُذمّ أبداً عواقب الإحسان.(2)

2073 - لا رزيّة أعظم من دوام سُقم الجسد(3)، و لا بليّة أكبر من الحسد.(4)

2074 - لا غائب أقدم من الموت(5)، و لا خازن أفضل من الصمت.(6)

2075 - لا يَنتصر المظلوم بلا ناصرٍ(7)، و لا يَنتصف البرّ من فاجرٍ.(8)

2076 - لا خير فيمن يهجر أخاه من غير جرمٍ‌.(9)

2077 - لا شيء أوجع من الاضطرار إلى مسألة الأغمار.(10)

2078 - لا تكمل المكارم إلّا بالعفاف و الإيثار.(11)

2079 - لا فخر بالمال إلّا مع الجود(12)، و لا عيش أنكد من عيش الحسود و الحقود.(13)

2080 - لا يَستحقّ اسمَ الكرم إلّا مَن بدأ بِنواله قبل سؤاله.(14)

2081 - لا يَصبر للحقّ إلّا من يعرف فضله(15)، و لا يَحرُز الأجر إلّا مَن أخلص عمله.(16)

2082 - لا يسُود من لا يحتمل إخوانه(17)، و لا يُحمد إلّا من بذل إحسانه.(18)

2083 - لا وِزر أعظم من التبجّح بالفجور.(19)

2084 - لا ثواب لمن لا عمل له(20)، و لا عمل لمن لا نيّة له(21)، و لا نيّة لمن لا علم له(22)، و لا علم لمن لا بصيرة له(23)، و لا بصيرة لمن لا اعتبار له(24)، و لا اعتبار لمن لا ازدجار له، و لا ازدجار لمن لا إقلاع له.(25)


1) . المصدر، 10717.

2) . المصدر، 10718.

3) . المصدر، 10726.

4) . عيون الحكم و المواعظ، 540.

5) . غرر الحكم و درر الكلم، 10729.

6) . المصدر، 10730.

7) . المصدر، 10731.

8) . المصدر، 10732.

9) . المصدر، 10741.

10) . المصدر، 10744.

11) . المصدر، 10745.

12) . المصدر، 10746.

13) . المصدر، 10747.

14) . المصدر، 10751.

15) . المصدر، 10748.

16) . المصدر، 10749.

17) . المصدر، 10754.

18) . المصدر، 10755.

19) . المصدر، 10762.

20) . المصدر، 10770.

21) . المصدر، 10771.

22) . المصدر، 10772.

23) . المصدر، 10773.

24) . المصدر، 10774.

25) . المصدر، 10777.

2085 - لا ظفر لمن لا صبر له(1)، و لا نجاة لمن لا إيمان له.(2)

2086 - لا يدخل الجنّة خَبٌّ و لا منّانٌ‌.(3)

2087 - لا يقوم عِزُّ الغضب بِذُلِّ الاعتذار.(4)

2088 - لا تفي لذّةُ المعصية بعقاب النار.(5)

2089 - لا يكمل السؤدد إلّا بتحمّل الأثقال و إسداء الصنائع.(6)

2090 - لا يكمل الشرف إلّا بالسخاء و التواضع.(7)

2091 - لا يَردع الجهولَ إلّا حدّ الحُسام.(8)

2092 - لا يُقوِّم السفيهَ إلّا مُرُّ الكلام.(9)

2093 - لا يُعاب الرجل بأخذ حقّه، و إنّما يُعاب بأخذ ما ليس له.(10)

2094 - لا تخلو الأرض من قائم باللّٰه بحجّة: إمّا ظاهراً مشهوراً، و إمّا باطناً مغموراً؛ لئلّا يبطل حجج اللّٰه و بيّناته.(11)

2095 - لا يكون الصديق صديقاً حتّى يحفظ أخاه في غيبته و وفاته.(12)

2096 - لا يَأمن مجالسُ الأشرار غوائل البلاء.(13)

2097 - لا يحُول الصديق الصدوق عن المودّة و إن جُفي(14)، و لا ينتقل [الودود] الوفيّ عن حفاظه و إن قَصِي.(15)

2098 - لا يَترك الناسُ شيئاً من دينهم لإصلاح دنياهم إلّا فتح اللّٰه عليهم ما هو أضرّ منه.(16)

2099 - لا خير في الصمت عن الحكمة، كما أنّه لا خير في السكوت عن الحقّ‌، و كما أنّه لا خير في القول بالباطل.(17)


1) . المصدر، 10779.

2) . المصدر، 10780.

3) . المصدر، 10792.

4) . المصدر، 10793.

5) . المصدر، 10794.

6) . المصدر، 10814.

7) . المصدر، 10815.

8) . المصدر، 10816.

9) . المصدر، 10817.

10) . المصدر، 10819.

11) . المصدر، 10820؛ و فيه الله بدل باللّٰه.

12) . المصدر، 10821.

13) . المصدر، 10823؛ و فيه: مُجالسو.

14) . المصدر، 10824.

15) . المصدر، 10825؛ فيه أُقصي بدل قصي.

16) . المصدر، 10831.

17) . المصدر، 10836 و 10837.

2100 - لا عدل أفضل من ردّ المظالم.(1)

2101 - لا يستغني المرء إلى حين مُفارقة روحه جسده عن صالح العمل.(2)

2102 - لا يؤمن بالمعاد من لا يتحرّج عن ظلم العباد.(3)

2103 - لا يصدق إيمان عبدٍ حتّى يكون بما في يد اللّٰه أوثق ممّا في يده.(4)

2104 - لا يكون حازماً من لا يجود بما في يده، و يؤخِّر عمل يومه إلى غده.(5)

2105 - لا يسعدُ أحدٌ إلّا بإقامة حدود اللّٰه سبحانه و تعالى، و لا يشقى أحدٌ إلّا بإضاعتها.(6)

2106 - لا يُدرِك اللّٰهَ - جلّ جلاله - العيون بمشاهدة العيان، لكن تدركه القلوب بحقائق الإيمان.(7)

2107 - لا إله إلّا اللّٰه عزيمةُ الإيمان، و فاتحةُ الإحسان، و مَرضاةُ الرحمٰن، و مَدحرة الشيطان.(8)

2108 - لا شيء أعود على الإنسان من حفظ اللسان و بذل الإحسان.(9)

2109 - لا يَعدَم الصبورُ الظفر و إن طال به الزمان.(10)

2110 - لا يستقيم قضاء الحوائج إلّا بثلاث؛ بتصغيرها لتعظُم، و سترها لتظهر، و تعجيلها لتهنأ.(11)

2111 - لا يُدرِك أحدٌ رفعة الآخرة إلّا بإخلاص العمل و تقصير الأمل و لزوم التقوى.(12)

2112 - لا تقوم حلاوة اللذّة بمرارة الآفات(13)، و لا توازي لذّة المعصية فضوح الآخرة و أليمَ العقوبات.(14)

2113 - لا يصبر على مُرّ الحقّ إلّا مَن أيقن بحلاوة عاقبته.(15)

2114 - لا يترك العمل بالعلم إلّا مَن شكّ في الثواب عليه(16)، و لا يعمل بالعلم إلّا من أيقن بفضل الأجر فيه.(17)


1) . المصدر، 10841.

2) . المصدر، 10845.

3) . المصدر، 10846.

4) . المصدر، 10850.

5) . المصدر، 10851.

6) . المصدر، 10853.

7) . المصدر، 10858.

8) . المصدر، 10859.

9) . المصدر، 10860.

10) . المصدر، 10861.

11) . المصدر، 10863.

12) . المصدر، 10864.

13) . المصدر، 10865.

14) . المصدر، 10866.

15) . المصدر، 10867.

16) . المصدر، 10869.

17) . المصدر، 10870.

2115 - لا يتحقّق المعروف إلّا بمقاساة ضدّ المألوف.(1)

2116 - لا يصدر عن القلب السليم إلّا المعنى المستقيم.(2)

2117 - لا يرؤسُ مَن خلا عن الأدب و صَبا إلى اللعب.(3)

2118 - لا يُنتصف من سفيهٍ قطّ إلّا بالحلم عنه(4)، و لا يُقابَل مسيءٌ قطُّ بأفضل من العفو عنه.(5)

2119 - لا خير في المعروف إلى غير عَروفٍ‌.(6)

2120 - لا خير في الدنيا إلّا لأحدِ رَجُلين: رَجلٌ أذنبَ ذنوباً فهو يتداركها بالتوبة، و رجلٌ يجاهد نفسه على طاعة اللّٰه سبحانه.(7)

2121 - [لا ينجو مِن اللّٰه سبحانه مَن لا] ينجو الناس من شرّه.(8)

2122 - لا يؤمِن اللّٰهُ عذابه مَن لا يؤمن الناسَ شرَّه.(9)

2123 - لا مَرحباً بوجوهٍ لا تُرى إلّا عند كلِّ سوءٍ‌.(10)

2124 - لا ينفع الصنيعة إلّا في ذي وفاءٍ و حفيظةٍ‌.(11)

2125 - لا يقاس بآل محمّدٍ صلى الله عليه و آله و سلم مِن هذه الاُمّة أحدٌ، و لا يستوي بهم من جرت نعمتهم عليه أبداً.(12)

2126 - لا نعمة أهنأ مِن الأمن(13)، و لا سوأة أقبح من المنِّ‌.(14)

[حرف الياء]

حرف الياء - ينبغي]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه و على أولاده الطاهرين الطيّبين المعصومين - في حرف الياء، و تعدّ بإحدى و ستّين كلمة في موارد استعمالاتها الخمسة، منها بلفظ «ينبغي» اثنا عشر كلمة؛ من ذلك قوله صلوات اللّٰه عليه:


1) . المصدر، 10872.

2) . المصدر، 10874.

3) . المصدر، 10875.

4) . المصدر، 10879.

5) . المصدر، 10880.

6) . المصدر، 10881.

7) . المصدر، 10885.

8) . المصدر، 10886.

9) . المصدر، 10887؛ فيه جوره بدل شرّه.

10) . المصدر، 10894.

11) . المصدر، 10900.

12) . المصدر، 10902.

13) . المصدر، 10911.

14) . المصدر، 10912.

2127 - ينبغي للعاقل أن لا يخلو في كلّ حالٍ من طاعة ربّه و مجاهدة نفسه.(1)

2128 - ينبغي للمؤمن أن يلزم الطاعة، و يلتحفَ الورع و القناعة.(2)

2129 - ينبغي لمن عرف شرف نفسه أن ينزّهها عن دناءات الدنيا.(3)

2130 - ينبغي لمن عرف نفسه أن لا يُفارقه الحزنُ و الحذر.(4)

2131 - ينبغي لمن عرف سرعة رحلته أن يُحسن التأهُّبَ لنقلته.(5)

2132 - ينبغي لمن عرف الزمان أن لا يؤمَن صروفه و الغير.(6)

2133 - ينبغي لمن عرف الأشرار أن يعتزلهم.(7)

2134 - ينبغي أن يكون أفعال الرجل أحسن من أقواله، و لا يكونَ أقواله أحسن من أفعاله.(8)

2135 - ينبغي أن يتداوى المرء من أدواء الدنيا، كما يتداوى ذو العلّة و يحتمي من شهواتها و لذّاتها.(9)

2136 - ينبغي للعاقل أن يحترز سكر المال، و سكر القدرة، و سكر العلم، و سكر المدح، و سكر الشباب؛ فإنّ لكلّ ذلك رياحاً خبيثة: تسلب العقل، و تستخفّ الوقار.(10)

2137 - ينبغي للعاقل أن يكثر من صحبة العلماء الأبرار، و يجتنب مقارنة الأشرار و الفجّار.(11)

2138 - ينبغي أن يكون التفاخر بعُلى الهمم، و الوفاءِ بالذِّمم، و المبالغة في الكرم، لا ببوالي الرمم، و رذائل الشيم.(12)

[يُستدلّ‌]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه و سلامه عليه و على أولاده الطيّبين الطاهرين المنتجبين المعصومين إلى يوم الدين - في حرف الياء بلفظة «يستدلّ‌» عشر كلمات، و هو المورد الثاني منه؛ من ذلك قوله صلوات اللّٰه عليه و سلامه:


1) . المصدر، 10922.

2) . المصدر، 10925.

3) . المصدر، 10930.

4) . المصدر، 10937.

5) . المصدر، 10931.

6) . المصدر، 10938.

7) . المصدر، 10940.

8) . المصدر، 10943.

9) . المصدر، 10945.

10) . المصدر، 10948.

11) . المصدر، 10949.

12) . المصدر، 10953.

2139 - يستدلّ على إيمان الرجل بالتسليم و لزوم الطاعة.(1)

2140 - يستدلّ على عقل الرجل بالتحلّي بالعفّة و القناعة.(2)

2141 - يستدلّ على عقل كلّ رجلٍ بما يجري على لسانه.(3)

2142 - يستدلّ على الإدبار بأربع: سوء التدبير، و قبح التبذير، و قلّة الاعتبار، و كثرة الاغترار.(4)

2143 - يستدلّ على شرّ الرجل بكثرة شرهه و شدّة طمعه.(5)

2144 - يستدلّ على عقل الرجل بحسن مقاله، و على طهارة أصله بجميل أفعاله.(6)

2145 - يستدلّ على نُبل الرجل بقلّة مقاله، و على تفضّله بكثرة احتماله.(7)

2146 - يستدلّ على المحسنين بما يجري لَهُم على ألسنة الأخيار، مِن حسن الأفعال و جميل السيرة.(8)

2147 - يستدلّ على إدبار الدول بأربع: تضييع الاُصول، و التمسّك بالفروع، و تقديم الأراذل، و تأخير الأفاضل.(9)

2148 - يستدلّ على اللئيم بسوء الفعل، و قبح الخُلق، و ذميم البخل.(10)

[يسير]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه و سلامه عليه و على أولاده الطيّبين الطاهرين إلى يوم الدين - في حرف الياء بلفظة «يسير،» ثمان كلماتٍ‌، و هو المورد الثالث منه؛ من ذلك قوله عليه سلام اللّٰه و صلواته:

2149 - يسير الرياء شرك(11)، و يسير الغيبة إفكٌ‌.(12)

2150 - يسير الطمع يفسد كثير الورع.(13)


1) . المصدر، 10955.

2) . المصدر، 10956.

3) . المصدر، 10957.

4) . المصدر، 10958.

5) . المصدر، 10960.

6) . المصدر، 10961.

7) . المصدر، 10962.

8) . المصدر، 10964.

9) . المصدر، 10965.

10) . المصدر، 10967.

11) . المصدر، 10976.

12) . المصدر، 10978.

13) . المصدر، 10981.

2151 - يسير الحرص يُحمَل على كثير الطمع.(1)

2152 - يسير المعرفة يوجب فساد العمل.(2)

2153 - يسير الدنيا يكفي، و كثيرُها يُردي.(3)

2154 - يسير الحقّ يدفع كثير الباطل.(4)

2155 - يسير العطاء خيرٌ من التعلُّل بالاعتذار.(5)

2156 - يسير التوبة و الاستغفار يمحّص المعاصي و الإصرار.(6)

[يا]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه و سلامه عليه و على أولاده المنتجبين الطيّبين الطاهرين المعصومين إلى يوم الدّين - في حرف الياء بلفظ النداء عشر كلماتٍ‌، و هو المورد الرابع منه؛ من ذلك قوله عليه صلوات اللّٰه و سلامه:

2157 - يا أهل المعروف و الإحسان، لا تَمُنّوا بإحسانكم فإنّ الإحسان و المعروف يُبطله قبح الامتنان.(7)

2158 - يا عبد اللّٰه، لا تعجل بعيب أحدٍ بذنبه فلعلّه مغفورٌ، و لا تأمن على نفسك صغير معصية فلعلّك مُعذَّبٌ عليها.(8)

2159 - يا ابن آدم، إذا رأيتَ اللّٰه سبحانه يتابع عليك نعمةً فاحذره، و حصِّن النعم بشكرها.(9)

2160 - يا دنيا، إليك عنّي! أبي تعرّضتِ أم تشوّقتِ؟ لا حانَ حينُكِ‌. غُرّي غيري؛ لا حاجة لي فيك! قد طلّقتك ثلاثاً لا رجعةَ لي فيك، فعيشكِ قصيرٌ، و خَطرُكِ عسيرٌ، و أمَلُكِ حقيرٌ، آه من قلّة الزاد، و طول الطريق، و بُعد السفر، و عظيم المورد(10)!

2161 - يا عَبيد الدُّنيا و العاملين لها، إذا كُنتُم في النهار تبيعون و تشترون، و في الليل على


1) . المصدر، 10982.

2) . المصدر، 10983.

3) . المصدر، 10988.

4) . المصدر، 10989.

5) . المصدر، 10991.

6) . المصدر، 10992.

7) . المصدر، 10995.

8) . المصدر، 10996.

9) . المصدر، 10997.

10) . المصدر، 10998.

فراشكم تنقلبون و تنامون، و فيما بين ذلك [عن الآخرة] تغفلون، و بالعمل تسوّفون، فمتى تُفكِّرون في الإرشاد، و تُقدّمون الزاد؟ و متى تهتمّون بأمر المعاد(1)؟!

2162 - يا أيّها الناس، إلى كم توعَظُون و لا تتّعظون‌؟! و كم [قد] وعظكم الواعظون، و حذّركم المحذِّرون، و زجركم الزاجرون، و بلّغكم العاملون على سبيل النجاة، و دلّكم الأنبياء و المرسلون، و أقاموا عليكم الحجّة، و أوضحوا لكم المحجّة؛ فبادِروا العمل، و اغتنموا المهل؛ فإنَّ اليومَ عملٌ [و لا حساب]، و غداً الحساب و لا عملٌ‌، «وَ سَيَعْلَمُ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ‌».(2)

2163 - يا أبا ذرّ، [إن] غضبتَ لله فارجُ مَن غَضبتَ له. إنّ القوم خافوك على دنياهم و خفتهم على دينك، فاترك في أيديهم ما خافوك عليه، و اهرب منهم ما خفتَهم عليه، فما أحوجهم إلى ما منعتَهم، و ما أغناك عمّا منعوك! و لو أنّ السماوات و الأرض كانتا رتقاً على عبدٍ ثمّ اتّقى اللّٰه يجعل اللّٰه له منهما مخرجاً، فلا يؤنسنّك إلّا الحقّ‌، و لا يوحشنّك إلّا الباطل، فلو رفضتَ‌(3)دنياهم لأحبّوك، و لو قرضتَ منها لأمِنوك.(4)

2164 - يا أهل الغرور، ما ألهجكم بدارٍ خيرُها زهيد، و شرّها عتيدٌ، و نعيمها مسلوبٌ‌، و مُسالمها محروبٌ‌، و مالكها مملوكٌ‌، و تراثها متروك.(5)

2165 - يا أيّها الناس، إنّه لم يكن لله سبحانه حجّةٌ في أرضه أوكد من نبيّنا صلوات اللّٰه عليه و آله، و لا حكمةٌ أبلغ من كتاب القرآن العظيم، و لا مَدَحَ اللّٰه منكم إلّا من اعتصم بحبله و اقتدى بنبيّه، و إنّما هلك من هلك عند ما عصاه و خالفه و اتّبع هواه، فلذلك يقول عزّ مِن قائل: «فَلْيَحْذَرِ اَلَّذِينَ يُخٰالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ‌(6)».(7)

2166 - يا أيّها الناس، اقبَلوا النصيحة ممّن نصحكم، و تلقّوها بالطاعة ممّن حملها إليكم، و اعلموا أنّ اللّٰه سبحانه لم يمدح مِن القلوب إلّا أوعاها للحكمة، و من الناس إلّا أسرعهم إلى الحقّ إجابةً‌، و اعلموا أنَّ الجهاد الأكبر جهاد النفس، فاشتغلوا بجهاد


1) . المصدر، 10999.

2) . المصدر، 11000.

3) . في المصدر، قبلت.

4) . المصدر، 11002.

5) . المصدر، 11003.

6) . النور: 63.

7) . غرر الحكم و درر الكلم، 11004.

أنفسكم تسعدوا، و ارفضوا القيل و القال تسلموا، و أكثروا ذكر اللّٰه تغنموا، و كونوا - عباد اللّٰه - إخواناً تسعدوا(1)لديه بالنعيم المقيم.(2)

[حرف الياء باللفظ المطلق]

و ممّا ورد من حكمه - صلوات اللّٰه عليه و على أولاده الطاهرين - في حرف الياء باللفظ المطلق إحدى و عشرون كلمةً‌، و هو المورد الخامس منه؛ من ذلك قوله صلوات اللّٰه عليه و سلامه:

2167 - يبلغ الصادق بصدقه ما لا يبلغه الكاذب باحتياله.(3)

2168 - يُكرم العالِم لعلمه، و الكبيرُ لسنّه، و ذو المعروفِ لمعروفه، و السلطانُ لسلطانه.(4)

2169 - يَتفاضل الناس بالعلوم و العقول، لا بالأموال و الاُصول.(5)

2170 - يحتاج الإمام إلى قلبٍ عقولٍ‌، و لسانٍ قَئولٍ‌، و جنانٍ على إقامة الحقّ صئول.(6)

2171 - يُستثمر العفو بالإقرار أكثر ممّا يستثمر بالاعتذار.(7)

2172 - يُبتلى مخالط الناس بقرين السوء و مُداجاة العدوّ.(8)

2173 - يُمتحن الرجل بفعله لا بقوله.(9)

2174 - يُنبِئ عن قيمة كلّ امرئ عملُه(10)و عقله.(11)

2175 - ينام الرجل على الثكل، و لا ينام على الظلم.(12)

2176 - يَجري القضاء بالمقادير على خلاف الاختيار و التدبير.(13)

2177 - يعجبني من الرجل أن يعفو عمّن ظلمه، و يصل من قطعه، و يُعطي من حرمه، و يقابل الإساءة بالإحسان.(14)


1) . ب: تفوزوا.

2) . المصدر، 11005.

3) . المصدر، 11006.

4) . المصدر، 11007.

5) . المصدر، 11009.

6) . المصدر، 11010.

7) . المصدر، 11014.

8) . المصدر، 11017. داجاه: داراه.

9) . المصدر، 11026.

10) . في المصدر: علمه.

11) . المصدر، 11027.

12) . المصدر، 11028.

13) . المصدر، 11033.

14) . المصدر، 11035.

2178 - يَكثر حلف الرجل لأربعٍ‌: مهانةٍ يعرفها من نفسه، أو ضَراعة يجعلها سبيلاً إلى تصديقه، أو عيٍّ بمنطقه فيتّخذ الأيمان حَشواً و صلةً لكلامه، أو لتهمةٍ قد عُرف بها.(1)

2179 - يقبح على الرجل أن يُنكر على [الناس] منكراتٍ‌، و ينهاهم عن رذائل و سيّئاتٍ‌، و إذا خلا بنفسه ارتكبها، و لا يستنكف عن فعلها.(2)

2180 - يكتسب الصادق بصدقه ثلاثاً: حُسن الثقة به، و المحبّة له، و المهابة عنه.(3)

2181 - يكتسب الكاذب بكذبه ثلاثاً: سخطَ اللّٰه عليه، و استهانة الناس به، و مَقتَ الملائكة (له).(4)

2182 - و قال - صلوات اللّٰه عليه - في الحرف المذكور في وصف المنافقين:

يمشون الخفاء، و يدُبّون الضَّراء، قولهم الدواء(5)، (و فعلهم الداء العياء، يتقارضون الثناء، و يتراقبون الجزاء، يتوصّلون إلى الطمع باليأس، و يقولون فيشبِّهون، فينافقون في المقال.(6)

2183 - يأتي على الناس زمان لا يبقى من القرآن إلّا رسمه، و من الإسلام إلّا اسمه، مساجدهم يومئذ عامرة من البُنى، خالية من الهدى.(7)

2184 - يأتي على الناس زمان لا يقرَّب فيه إلّا الماحل، و لا يستظرف فيه إلّا الفاجر، و لا يُضعَّف فيه إلّا المنصِفُ‌، و يَعُدّون الصدقة غُرْماً، و صلة الرحم مَنّاً، و العبادة استطالة على الناس، يظهر عليهم الهوى، و يخفى فيهم الهدى.(8)

2185 - يعجبني من الرجل أن يُرى عقله زائداً على لسانه، و لا يُرى لسانه زائداً على عقله.(9)

2186 - يقبح بالرجل أن يقصرَ عمله عن علمه، و يعجزَ فعله عن قوله.(10)

2187 - يطلبك رزقُك أشدَّ من طلبك له، فأَجْمِلْ في الطلب.(11)

تمّ بعون اللّٰه).


1) . المصدر، 11036.

2) . المصدر، 11037.

3) . المصدر، 11038.

4) . المصدر، 11039.

5) . من هنا إلى آخر الكتاب سقط من أ.

6) . المصدر، 11042؛ و فيه: ينافقون....

7) . المصدر، 11044.

8) . المصدر، 11045؛ و فيه: بينهم الهدى.

9) . المصدر، 11047.

10) . المصدر، 11050.

11) . المصدر، 11049؛ و فيه في طلبه بدل في الطلب.

عُيون الأخبار في مناقب الأخيار (منتخب)

اشاره

محمّد بن محمّد الحسيني البغدادي (م 480 ق)

تحقيق: محمّد هادى خالقى

درآمد

اشاره

سَماع و حفظ و ضبط حديث، اخذ و اعطاى اجازۀ روايت، سفر كردن براى آموختن و آموزاندن حديث، تصنيف در حديث، مُسنَدنويسى، مناقب نگارى، محدّث پرورى، و... هر كدام به تنهايى صفتى شايسته و برجسته براى عالم دينى شمرده مى شوند و مؤلّف عيون الأخبار، جملگى اين صفات را با هم داشت و بسى بيشتر!

وى، بزرگى و پاكيزگى تبار، بخشندگى طبع، شجاعت اخلاقى و غناى همراه با زُهد را نيز در گنجينۀ فضايل خود داشت؛ كسى كه يوسف بن ايوب زاهد (م 535 ق)، او را ستوده و درباره اش گفته است: «در خاندان على، فاضل تر از او نديده ام»(1)و ابو سعد


1) . سير أعلام النبلاء، ج 14، ص 50.

سمعانى (م 562 ق) دربارۀ او مى گويد: «او در روزگار خويش، در خاندان على، فاضل ترين بود؛ شناخت كاملى از حديث داشت و به عقل سرشار و انديشۀ استوار شناخته مى شد».(1)

به هر حال، اطلاعات ما دربارۀ مصنّف عيون الأخبار، آن اندازه هست كه وى را از پردۀ غربت هزارساله به درآوَرَد و غبار ناشناختگى از كتاب ارجمندش برگيرد.

در شناخت مصنِّف

نام و نسب و كُنيه ها و القاب او، تا آنجا كه ما يافته ايم،(2)بدين قرار است: الإمام الحافظ المجوِّد، المُسنِد المحدِّث، السيد الكبير الأجلّ‌، كمال الشرف، محمّد بن محمّد بن زيد بن على بن موسى بن جعفر بن الحسين بن على بن الحسين بن الحسن بن على بن الحسين بن على بن أبى طالب عليه السلام،(3)الشريف المرتضى، الهاشمى، ذو الشرفين: العلوى و الحسينى، ذو الكُنيتين: أبى المعالى و أبى الحسن، البغدادى السمرقندى،(4)نقيب النقباء.(5)


1) . همان جا.

2) . منابع خود را پس از اين و به ترتيب عصر تأليف، ياد خواهيم كرد.

3) . نسب او را در بالاتر از موسى، ابن جوزى و ابن كثير و ابن الفُوَطى و عمر بن محمّد نسفى و فخر الدين رازى آورده اند.

4) . در منابع، «نزيل سمرقند» يا «المحدّث بسمرقند» آمده است.

5) . اين لقب، در مقدّمۀ نسخۀ عيون الأخبار به وى نسبت داده شده است. گفتنى است اگرچه نام او را به جز در الشجرة المباركة، در كتب انساب طالبيان و طبقات نقباى هاشميان نيافتيم، امّا ملقّب بودن او به «السيد

كُهن ترين كتابى كه از او ياد كرده است، تاريخ بغداد ابو بكر خطيب (م 463 ق) است، آنجا كه مى گويد:

در كتاب يار خويش (صاحبنا) محمّد بن محمّد بن زيد علوى، به خط وى خواندم كه....(1)

خطيب، در التطفيل نيز دو بار عيناً با همين عبارت، از وى ياد مى كند.(2)

گفتنى است خطيب بغدادى در كتاب هاى خويش، اقوال محدّثان و حكايات و اشعار را نيز با ذكر سند، روايت مى كند.

در ميان كتاب هاى تاريخ و تراجم و رجال، قديم ترين گزارشى كه از احوال وى يافته ايم، به قلم عالم معاصر وى، عبد الغافر بن اسماعيل فارسى نيشابورى(3)است كه مستقيماً از وى سَماع


1) . تاريخ بغداد، ج 11، ص 254. خطيب، ذيل نام عمر بن نوح بن خلف البجلى البُندار، و در بيان وثاقت وى، از شريف بغدادى، از ابو بكر بَرْقانى، نقل قولى مى آورد.

2) . التطفيل، ص 88 و 101. در هر دو مورد، اشعارى از كتاب او نقل شده است.

3) . امام ابو الحسن عبد الغافر بن اسماعيل فارسى نيشابورى (451-529 ق) از نوادگان ابو على دقّاق (م 405 يا 412 ق) و ابو القاسم عبد الكريم قشيرى (م 465 ق) بود. از جدّ مادرى اش قشيرى و نيز از امام الحرمين جوينى (م 478 ق) و... حديث، تفسير، فقه و كلام آموخت. در حديث، المفهم لصحيح مسلم و مجمع الغرائب را تأليف كرد. از آثار ديگر او: السياق لتاريخ نيشابور را مى توان نام برد كه تكمله اى است بر كتاب تاريخ نيشابور حاكم نيشابورى (م 405 ق). (ر. ك: المنتخب من السياق لتاريخ نيشابور، ص 492؛ سير أعلام النبلاء، ج 14، ص 510).

حديث نموده است. او در كتابش السياق لتاريخ نيشابور مى نويسد:

سيّد امام، محمّد بن محمّد بن زيد...، فاضل ديندار، ثقه، ميهمان نواز، از توانگران روزگار و از بى نيازان نام بُردار بود.

خداوند، همه گونه نعمتى را، از هر وسيله اى و از آب و زمين، در سمرقند، نصيب او ساخته بود. از نقدينگى و تجارت و اندوخته نيز آن اندازه داشت كه بِدو مَثَل مى زدند. بااين همه، احاديث بسيارى نوشت و كتاب هايى فراهم آورد كه من خود، بعضى از آنها را از وى سماع نمودم و پدرم(1)نيز برخى از آنها را از قلم وى نوشت.

به عنوان «فرستاده» [از سمرقند] به نيشابور وارد شد و در مدرسۀ «مشطى»(2)اقامت گزيد. محدّثان نيشابور، از وى حديث شنيدند و در هر دو جامع شهر،(3)مجلس املا [ى حديث]، براى او برقرار شد و برخى مصنّفات وى بر او قرائت گرديد.

از ابيات معمّا و لُغَز، فراوان از برداشت و براى كودكان و نوآموزان مى خواند.

به سمرقند بازگشت و در آنجا به سال 480 كشته شد.

ولادت او به سال 405 بود.

روزى در جواب ما كه از او اجازۀ نقل حديثْ خواسته بوديم، اين ابيات را از سروده هاى خويش خواند:

أخِلّايَ أجَزتُ لكُم سَماعي

و ما صنّفتُ مِن كُتب الحديثِ‌(4)


1) . امام ابو عبد اللّٰه اسماعيل بن عبد الغافر (م 525 ق) و پدرش ابو الحسن عبد الغافر بن محمد (م 504 ق)، هر دو از محدّثان به نام نيشابور بودند. ابو عبد اللّٰه، داماد امام قشيرى و او نيز داماد ابو على دقّاق بود (المنتخب، ص 149 و 361؛ سير أعلام النبلاء، ج 14، ص 510).

2) . احتمالاً همان مدرسۀ «مُشطبيّه» است كه اِسنوى (م 772 ق) در طبقات الشافعية (ج 2، ص 544) ياد كرده است.

3) . جامع حنفيان و جامع شافعيان (ر. ك: مكتب ها و فرقه هاى اسلامى، ص 50).

4) . اين ابيات، نوعى «اجازۀ عام حديثى» شمرده مى شوند (ر. ك: تدريب الراوى، ج 2، ص 31).

إذا ما شِئتُم فَارْووه عَنّي *** كَبيرُكُم و ذو السنِ الحديث

أجَزتُ لكُلِّ ذي عقلٍ و دينٍ *** يُريدُ العلمَ بالطلب الحثيث

على شرط الإجازة فاحفظوه *** عن التصحيف و الغلط الخبيث

فإنّى عن وقوع السهو فيه *** بريءٌ مُعلنٌ كالمستغيثِ

عليكم بالأناة لكلّ خَطبٍ *** فَقَلَّ وقوعُ سهوٍ من مُريث

و أوصيكم بتقوى اللّٰه كتماً *** تنالوا الفوزَ مِن ربٍّ مُغيث.(1)

عبد الغافر، همچنين در شرح احوال فرزند مصنّف (اطهر بن محمد) اشاره مى كند كه:

پدرش از فاضل ترينِ سادات بود و در نيشابور، سرمايه اى از سپرده ها و اندوخته ها داشت.(2)

گزارشى ديگر از احوال شريف بغدادى، به بيان ابو سعد سمعانى (م 562 ق) است، بدين وصف:

او در خاندان على، در روزگار خويش، فاضل ترين بود؛ شناخت كاملى از حديث داشت و به عقل سرشار و انديشۀ درست [و فضل فراوان] شناخته مى شد. از ابن شادان و محمّد بن عيسى هَمَدانى و... و اين طبقه، حديث شنيد؛ امّا شاگرد خاصّ ابو بكر [احمد بن على] خطيب [بغدادى] بود. نزد ابو بكر خطيب، حديث آموخت و خطيب نيز (به گمانم در كتاب «البخلاء»)(3)از وى روايت مى كند.


1) . المنتخب، ص 58.

2) . همان، ص 166 (نقل آزاد).

3) . در چاپ موجود از كتاب البُخَلاء، نام وى را نيافتم؛ امّا چنان كه گفتيم، خطيب در تاريخ بغداد

بر تصنيف كتاب هاى نيكوى حديثى توفيق يافت. در سمرقند، ساكن شده بود؛ امّا به [زادگاهش] بغداد، سفرى داشت و در آنجا املاى حديث نمود و در اصفهان نيز حديث گفت و سپس به سمرقند، بازگشت.

خود شنيدم كه يوسف بن ايّوب زاهد [هَمَدانى (440-535 ق)]، وى را ستود و گفت: «در خاندان على، فاضل تر از او نديده ام».

او بسيار بخشنده بود. همه ساله براى گروهى از عالمان دين [در ماوراءالنهر]، پانصد تا هزار دينار مى فرستاد و مى گفت: «اينها زكات دارايىِ من است و چون من در اين سرزمينْ غريبم، شما به هر مستحقّى كه مى شناسيد، برسانيد و به هر كه داديد، دست خطّى هم بدهيد كه بيايد و از عُشر محصول غلّۀ من نيز سهمى بگيرد». زكات نقدينۀ او به ده ها هزار دينار مى رسيد.

او نزديك به چهل روستا از نواحى «كَش»(1)را در تملّك شخصى داشت و وكلاى او در اين روستاها، مرفّه تر و متشخّص تر از بزرگان سمرقند مى زيستند.

از ابو المعالى محمّد بن نصر خطيب [مدينى](2)- كه از همراهان و ياران او بود - به همين ترتيب شنيدم و همو براى من گفت كه:


1) . كَش، ناحيه اى آباد در ماوراءالنهر و در شمال منطقۀ تاريخى و خوش آب وهوا «سُغد». مركز آن، شهر كوچك «كَش» است كه بر سر راه سمرقند به نَسَف (نخشب) و در جنوب سمرقند قرار گرفته و امروزه آن را «شهر سبز» مى گويند. ناحيۀ كش، در قرن پنجم هجرى، از توابع سمرقند بوده و يكى از دروازه هاى سمرقند را بدان مى خوانده اند. سمرقند و كش، اكنون جزو خاك جمهورى ازبكستان اند (ر. ك: لغت نامۀ دهخدا؛ فرهنگ فارسى معين؛ ازبكستان، ص 48 و 62).

2) . محمّد بن نصر بن منصور (454-550 ق)، از خُطباى حَنفى سمرقند بود و به جز در محضر شريف بغدادى، نزد ابو الحسن على بن محمد بَزدَوى حنفى نيز شاگردى كرد (ر. ك: الجواهر المضيئة، ج 2، ص 594 و ج 3، ص 378-379؛ معجم البلدان، ج 1، ص 409 ذيل «بَزْدَة»).

شريف، بُستان (باغ) بزرگى پديد آورده بود. خاقان ماوراءالنهر، خضر [بن ابراهيم](1)

خَضِر خان بن ابراهيم، از سلاطين مشهور اين سلسله است كه مقرّ حكومتش سمرقند بود و شعرايى چون عَمعَق بخارايى (اميرالشعراى دربار وى) و رشيدى سمرقندى (سيد الشعراى دربار او)، چكامه هايى در مدحش سروده اند (ر. ك: تاريخ ادبيات در ايران، ج 2، ص 9 و 537-548). او و همسرش: سِتّى زينب، به دانش دوستى و اديب پرورى نامور بوده اند (ر. ك: چهار مقاله، ص 83-84).

از وى خواست كه در آن بستان، از او پذيرايى شود. شريف، به حاجب خاقان گفت: «هيچ راهى ندارد!».

حاجب، اصرار ورزيد. شريف گفت: «باشد؛ امّا من نخواهم آمد و آلات و ادوات فسق و فساد را هم براى او فراهم نخواهم كرد و معصيت خداوند، نخواهم نمود». خاقان بر او خشم گرفت؛ امّا چون خواست دستگيرش كند، نزدِ يكى از وكلايش پنهان گرديد تا حدود يك [يا دو] ماه گذشت. در منطقه براى يافتن او جار زدند؛ امّا نتوانستند او را بيابند. سپس خبر از ندامت خاقان دادند تا او بر جان خويش، اطمينان يابد.

خانوادۀ شريف، از او خواستند كه از خفا به درآيد. پس به سر خانمان خويش برگشت و مدّتى به همان شوكت پيشين زيست.

روزى خاقان به شيوۀ گذشته به سُراغ وى فرستاد تا در كارى با او مشورت كند؛ امّا چون آمد، او را گرفتند و زندانى نمودند. اموال و باغ ها و مزارع او هم مصادره گرديد. او همچنان صبر پيشه كرد و خدا را سپاس مى گزارْد و مى گفت: «هر كه از اهل بيت باشد، ناگزير بايد به مصيبتى گرفتار آيد. من در نعمتْ زندگى كرده بودم


1) . در اين دوره، سلسله اى از تركان مسلمان چِگِلى بر ماوراءالنهر حكومت مى كردند كه از شرق به چين، از جنوب به مرزهاى غزنويان، از جنوب غربى به مرزهاى سلجوقيان و از غرب به درياى خزر، محدود بودند و «قَراخانيان» يا «ايلك خانيان» يا «آل افراسياب» ناميده مى شدند. سلاطين اين خاندان را «خان» يا «خاقان» مى گفته اند (ر. ك: دايرة المعارف فارسى، ذيل «ايلك» و «ايلك خانيان» و «بُغراخان»؛ تاريخ ايران، ج 4، ص 117 و 148 و 150 و 153؛ لغت نامۀ دهخدا، ذيل «آل افراسياب»؛ يادداشت مفصّل سعيد نفيسى بر تاريخ بيهقى، ص 1160 به بعد؛ و يادداشت عباس اقبال بر سياست نامه، ص 120؛ اطلس تاريخ ا سلام، ص 279 و 280 و 292).

و همواره نگران آن بودم كه مبادا در نسبِ من به اهل بيت، خدشه اى باشد؛ امّا چون اين واقعه روى داد، شاد شدم و يقين كردم كه از همان تبارم».

محمّد بن نصر خطيب، همچنين گفت: او از فرزندزادگان زين العابدين على بن الحسين بود. شنيدم كه به او غذا ندادند تا از گرسنگى درگذشت.

ابو العبّاس جوهرى [طبرى] نقل كرد: سيد مرتضى [محمّد بن محمّد شريف بغدادى] را پس از مرگش در خواب ديدم كه در بهشت بود و پيش روى او، خوراكى نهاده بودند. به او گفتند: ميل نمى كنى‌؟ گفت: «نخواهم خورد، تا فردا كه فرزندم بيايد».

متعجّب شدم. اين قضيّه، در رمضان سال 492 اتفاق افتاد و همان روز، سيد ابو الرضا [اطهر بن محمّد] كشته شد.

كشته شدن شريف، بعد از سال 476 و گفته اند به سال 480 و به فرمان خاقان خضر بن ابراهيم اتّفاق افتاد.

شريف، يك بار از سوى خاقان، به عنوان فرستاده، به بغداد به نزد القائم بأمر اللّٰه(1)اعزام شده بود.(2)

اين شرح حال، بر اساس نقل ذهبى از سمعانى در اينجا درج گرديد؛ چرا كه به كتابى از سمعانى كه منبع اطلاعات ذهبى بوده است، دست نيافتيم.(3)بااين حال، گزارش مشابهى از احوال


1) . خليفۀ عبّاسى كه از 422 تا 467 خلافت كرد و پس از مرگش، نوۀ او: المقتدى باللّٰه جانشين او شد و تا 487 خلافت نمود. خلافت اين دو، ظاهرى بود و سلطنت واقعى را آل بويه و سپس سلجوقيان داشتند؛ امّا حاكمان اهل سنّت در تمام شرق اسلامى در اين دوره، مشروعيّت خود را از خليفۀ عبّاسى مى دانستند و يا دست كم چنين اظهار مى نمودند و در خطبه ها نام او را مقدّم مى داشتند (تاريخ عرب، ص 594-612؛ البداية و النهاية، ج 12، ص 98 و 128؛ تاريخ تمدّن اسلام، ص 115 و 325).

2) . سير أعلام النبلاء، ج 14، ص 50 و 51.

3) . اين عبارات سمعانى، در الأنساب او يافت نشد و ظاهراً (چنان كه ابن الفُوَطى اشاره مى كند)، مربوط به

مصنّف در دست است كه به قلم ابن جوزى (م 597 ق) و با عباراتى متفاوت از عبارات عبد الغافر فارسى و ابو سعد سمعانى و شامل نكته هايى افزون بر آنهاست. بدين ترتيب، مى توان حدس زد كه منشأ اين گزارش ابن جوزى، روايت عبد الغافر و سمعانى نبوده است. افزوده هاى ابن جوزى، اينهاست:

ذو الكنيتين: اَبو المعالى و اَبو الحسن...

به سال 405 در بغداد به دنيا آمد و در بغداد، رشد يافت...

قاضى شهر [سمرقند]، بر او حسادت ورزيد و نزد خاقان ماوراءالنهر گفت كه او بُستانى دارد كه پادشاهان، مانندش را ندارند...

يكى از وكلايش حكايت كرد كه: خود را [در دورۀ زندانى بودنش] به او رساندم و گفتم: «آنها دارايى تو را بدون اذن تو، تصرّف خواهند كرد. پس آنچه را مى خواهند، به ايشان بده و خودت را خلاصى بخش». گفت: «چنين نخواهم كرد. تازه زندان و گرسنگى براى من، شيرين شده است. مدّت ها بود كه با خود مى انديشيدم هر كه از اهل بيت رسول خدا باشد، ناگزير بايد به مصيبتى گرفتار آيد؛ امّا من در نعمت و قدرت روزگار گذرانده ام...»...

جسدش را شبانه از قلعه [ى سمرقند](1)خارج كردند و پسرش، همين كه مطّلع شد، آن را به جاى ديگرى(2)بُرد و دفن كرد كه


1) . سمرقند، در اين روزگار، قلعۀ حكومتى (ارگ) داشته است (ر. ك: بُلدان الخلافة الشرقية، ص 65 ذيل «سمرقند»).

2) . ظاهراً مقصود از «جاى ديگر»، همان مقبرۀ «جاكرديزه» باشد كه در پانوشت گفتار ابن الفُوَطى

اكنون قبرش در آنجا زيارت مى شود.(1)

فخر الدين رازى (م 606 ق)، توضيح مى دهد كه:

از سيّد اجل، مرتضى، محمّد بن محمّد بن زيد بن على بن موسى بن جعفر بن حسينِ اَحوَل، نقيب سمرقند و معروف به «بغدادى»، فرزند ذكورى باقى نمانْد (انقرض عقبه).(2)

ذهبى (م 748 ق)، دست كم در هشت اثر از تأليفات خويش، به احوال و آثار و وصف رجالىِ شريف بغدادى (محمّد بن محمّد بن زيد) پرداخته و در هر اثر، به تناسب موضوع كتاب، مطالبى را افزوده يا كاسته است. مفصّل ترين شرح حال را در سير أعلام النبلاء نگاشته كه با ذكر اساتيد و مشايخ و راويان وى آغاز مى شود و پس از آن، همان گفته هاى سمعانى است (كه نقل كرديم). تنها در ميانۀ سخن سمعانى، پس از نقل خُلق و خو و اموال و املاك شريف، چنين افزوده است:

حتماً سمعانى مبالغه كرده است. كسى با چنين شوكت، در جايگاه پادشاهى است؛ بلكه چنين كسى شايستۀ خلافت است.(3)


1) . المنتظم، ج 16، ص 273-275.

2) . الشجرة المباركة، ص 174. اين عبارت فخر رازى، قطعاً درست نيست؛ چرا كه فرزند شريف بغدادى (اطهر بن محمد) را ياد نكرده است. هر چند از شرح احوال اين فرزند كه به قلم عبد الغافر فارسى خواهيم آورد، بر مى آيد كه به گمان قوى، فرزندان ذكور او كشته يا پراكنده شده اند.

3) . اين سخن، از مورّخى مثل ذهبى عجيب مى نمايد؛ چرا كه او به خوبى مى داند: اوّلاً، پيش از شريف بغدادى، يكى از علويان به نام حسن بن زيد (داعى كبير) در طبرستان، حكومت آغاز كرد و ديگرى، يحيى بن عبد الله (مَلِك ديلم)، در همين ناحيه و برادرش ادريس در مغرب اقصى امامت و خلافت كردند

سپس حديثى را به سند خود، از پيامبر اكرم (ص) نقل مى كند كه در سند، ميان او و شريف بغدادى، سه تن فاصله اند.

او در تاريخ الإسلام، همان روايت سمعانى را از زندگى و مرگ شريف نقل مى كند، با سه نكتۀ افزوده:

از تصانيف او، كتاب «فَرحةُ العالِم»(1)به ما رسيده است كه آن را با اجازۀ عالى از ابن عساكر، سَماع نموده ام.

سفارت او از جانب سلطان ماوراءالنهر به نزد خليفه القائم بأمر اللّٰه، در سال 453 بود.

پس از 476 و گفته شده است به سال 480 به شهادت رسيد. او را خاقان خَضِر بن ابراهيم، فرمانرواى ماوراءالنهر كشت.(2)

وى همچنين خبرى را به سند خود از اُسامة بن شريك، دربارۀ رسول خدا (ص) نقل مى كند كه در سند، ميان او و شريف سه تن فاصله اند.

همو در تذكرة الحُفاظ - كه از كتاب هاى مهمّ رجال اهل سنّت


1) . در مورد اين كتاب، به پانوشت ما بر گزارش تذكرة الحفّاظ نگاه كنيد كه در زير مى آيد.

2) . تاريخ الإسلام، ج 32، ص 314.

است -، از شريف حسينى بغدادى با عنوان «حافظ شريف معظّم» ياد مى كند و تنها اين نكته را مى افزايد كه:

خطيب مَدينى به من گفت: از تصانيف او، كتاب «فرحة المتعلّم»(1)به ما رسيده است كه آن را با اجازۀ عالى، سَماع نموده ام.(2)

و در كتاب هاى ديگرش: الإشارة إلى وفيات الأعيان،(3)المعين فى طبقات المحدّثين،(4)و الإعلام بوفيات الأعلام،(5)به ذكر نام و القاب و سال وفات او اكتفا نموده و تنها اشاره كرده كه وى در ماوراءالنهر و شهر بُخارا حديث گفته است؛ امّا در كتاب ديگرش: العِبَر، اضافه كرده است كه:

خاقان، او را مظلومانه و در 75 سالگى در ماوراءالنهر كشت.(6)

اگر مى بينيم كه در دول الإسلام ذهبى، شريف بغدادى از درگذشتگان سال 479 شمرده شده، به طور قطع، خطاى مصحّح نسخه است كه عنوان «سنة ثمانينَ و أربعمائة» را كلّاً جا


1) . ظاهراً نام ديگرِ همان «فَرحة العالِم» باشد كه ذهبى در تاريخ الاسلام ياد كرد. خود ذهبى در سير أعلام النبلاء (ج 14، ص 52)، ابن العماد در شذرات الذهب (ج 3، ص 365)، يافعى در مرآة الجنان (ج 3، ص 132 و 133)، اسماعيل پاشا بغدادى در إيضاح المكنون (ج 2، ستون 186) و هدية العارفين (ج 2، ستون 75) و عمر رضا كحّالة در معجم المؤلفين (ج 11، ص 218) از آن، ياد كرده اند، بدون آن كه دربارۀ رؤيت نسخه اى از كتاب، سخنى بگويند. از نام كتاب، چنين برمى آيد كه مشتمل بر مطالب متنوّع و فُكاهه بوده است و اگر هر سه مورد نقل خطيب بغدادى از «كتاب صاحبنا محمّد بن محمّد بن زيد» را از همين كتاب بدانيم، بايد گفت كتابى دربرگيرندۀ حكايات و اشعار بوده است.

2) . تذكرة الحفّاظ، ج 4، ص 1209.

3) . الإشارة، ص 243.

4) . المعين، ص 139 (ش 1522).

5) . الإعلام، ج 1، ص 317.

6) . العبر، ج 3، ص 299.

انداخته و هيچ گونه تذكّرى هم نداده است.(1)

ابن الفُوَطى (م 723 ق)، مورّخ ديگرى است كه به شرح احوال شريف بغدادى، توجّه نموده است:

مرتضى، [كمال الشرف،] ذو الشرفين، أبو المعالى محمّد بن محمّد... هاشمى بغدادى. ابو سعد سمعانى در كتاب «المذيَّل»(2)از او ياد كرده و گفته است: ملقّب به «مرتضى» بود و... به سال 478 كشته شد و در «ماكرويزة»(3)دفن گرديد كه قبرش اكنون زيارت مى شود.(4)

گفتنى است آنجا كه بر چاپ نجفِ اين كتاب (تحقيق: مصطفى جواد، چهار جلدى، تا اوّل حرف «ك») و نيز چاپ هند (تحقيق: القاسمى) دسترس نداشتم، نتوانستم دريابم كه چرا نسخۀ مورد استفادۀ اين جانب (چاپ تهران)، اين اندازه با يادداشت هاى مرحوم سيد عبد العزيز طباطبايى در معجم أعلام الشيعة (كه در پى مى آيد)، متفاوت است.

همچنين به نظر مى رسد «الحسين» كه در اين كتاب به عنوان جدّ هشتم شريف بغدادى معرّفى شده، بايد «الحسن» باشد كه همان «حسن افطس»، پسر امام سجّاد عليه السلام است. بمانَد كه برادرش حسين، فرزند ذكورى نداشته است (الشجرة المباركة، ص 174).

به خطّ او خواندم:

فَضَمُّ يدِ المولود ساعةَ وضعه *** دليلٌ على الحرص المركّب في الحيّ‌


1) . دول الإسلام، ج 2، ص 10.

2) . در ميان آثار سمعانى، از كتابى با عنوان «المذيَّل» يا «الذيل على تاريخ بغداد» نام برده شده است؛ امّا بر نسخه اى چاپى يا خطّى از آن، دست نيافتم.

3) . ماكرويزة، احتمالاً تصحيف «جاكرديزه» است. جاكرديزه، مقبره اى است در محلّۀ جاكرديزۀ سمرقند كه در آن، قبور علما و بزرگان است (ر. ك: الأنساب، ج 2، ص 12 ذيل «جاكرديزى»؛ معجم البلدان، ج 2، ص 95 ذيل «جاكرديزة»). ازجمله، قبر سيد ابو الرضا، پسر شريف بغدادى، نيز در اين مقبره است (القند فى ذكر علماء سمرقند، ص 92).

4) . مجمع الآداب في معجم الألقاب، ج 5، ص 188 (ش 4902) و ج 6، ص 150.

و في بسطها عند الممات إشارة *** ألا فانظُروا أنّي خَرَجتُ بِلا شيّ‌(1)

منبع ديگر ما براى شناخت شريف بغدادى، گفته هاى صَفَدى (م 764 ق) است كه تا حدّ زيادى به گزارش هاى سمعانى و ذهبى شبيه است، با تلخيص و با اين تفاوت كه مى گويد:

او به سَماع عالى و تصنيف هاى نيكو در حديث و شعر، توفيق يافت...

شهادت فرزندش ابو الرضا اطهر بن محمّد، سيد السادات و سيد بغداد، به سال 492 بود.(2)

و البته در مورد سيّد ابو الرضا، صفحۀ مستقلى نيز نگاشته است.(3)

عبارت هاى يافعى (م 768 ق) دربارۀ شريف، عيناً همان هاست كه در العبر آمده بود.(4)

ابن كثير دمشقى (م 774 ق)، خلاصه اى از روايات تاريخى ذهبى و ابن جوزى به دست مى دهد و افزونى اش، اين سه جمله است:

به عقل كامل و فضيلت و جوان مردى شناخته مى شد...

پادشاه ماوراءالنهر، بُستان او را به عاريت خواست تا در آن، تفريح كند...

چون ابا كرد، پادشاه از او روى برگرداند و بر او خشم گرفت و دستگيرش نمود و او را در قلعۀ خويش زندانى كرد...


1) . معجم أعلام الشيعة، ص 420 (ش 576). مؤلف، مختصر شرح حال شريف بغدادى را، ظاهراً از چاپ هند كتاب ابن الفوطى با عنوان «تلخيص مجمع الآداب» (ج 5، ص 493 فى حرف الكاف، برقم 553) نقل كرده است.

2) . الوافى بالوفيات، ج 1، ص 143.

3) . همان، ج 9، ص 289.

4) . مرآة الجنان، ج 3، ص 132.

از تصانيف او «فرحة المتعلّم» با سماع عالى به من رسيده است.(1)

همين جا بايد از چند نكتۀ پراكنده كه كاتب نسخۀ موجود عيون الأخبار، به نام يوسف بن عيسى بن على، از نزد خويش و يا از راه روايت راويان نسخه(2)عرضه مى دارد، ياد كرد:

نقيب النُّقباء... محمّد بن على الحسينى البغدادي - رحمه اللّٰه و رضي عنه -.(3)

اين نسخه با نسخه اى كه نزد شيخ تقى الدين حسن بن احمد بن حمزة بن على سُلَمى در دهۀ آخر جمادى اوّل 569 قرائت شده بود، به قدر طاقت مقابله گرديد، طبق روايت مُجاز او از ابو العبّاس احمد بن فضل بن محمّد بن عبد الله مميّز، به روايت او از مصنّف شريف.(4)

سيوطى (م 911 ق)، در طبقۀ پانزدهم حافظان حديث، از شريف، نام مى بَرد كه تعبيرات او، به نظر، برگرفته از تاريخ الإسلام ذهبى اند.(5)

ابن العماد حنبلى (م 1089 ق) نيز گزارشى مختصر از زندگى شريف بغدادى ارائه كرده كه ظاهراً بر گرفته از العبر است.(6)

•

آنچه تا اينجا آورديم، همۀ داده هاى تاريخى اى است كه تاكنون (بهمن 1379) دربارۀ مؤلّف عيون الأخبار، به چشم


1) . البداية و النهاية، ج 12، ص 144.

2) . از راويان او، تنها يك تن براى ما شناخته شد: ابو الخير سلامة بن ابراهيم حدّاد (م 594 ق). (ر. ك: الإشارة، ص 309)

3) . صفحۀ نخست نسخه.

4) . صفحۀ پايان نسخه.

5) . طبقات الحفّاظ، ص 265.

6) . شذرات الذهب، ج 5، ص 348.

نگارندۀ اين سطور، آمده است. تنها اطلاعات پراكنده اى دربارۀ مشايخ، راويان، خاندان و آثار او در دست است كه ذيل عناوين بعدى به تدوين آنها خواهيم پرداخت.

مشايخ و راويان مصنّف

اطلاع يافتن از همۀ مشايخ و راويان محدّثى كه در چهار مركز بزرگ علمى عصر خود (بغداد، اصفهان، نيشابور و ماوراءالنهر) حديث گفته و شنيده است، آرزوى محال است.

در اينجا تنها به اخبارى كه دربارۀ مشايخ و راويان شريف بغدادى به دست ما رسيده، اكتفا مى كنيم؛ گرچه مى دانيم از خلال اسناد متون حديثى (و حتّى از لابه لاى كتاب خود وى) اطلاعات با ارزش ديگرى قابل دستيابى است.

مهم ترين مشايخ او عبارت اند از:

1.

پدرش محمّد بن زيد،(1)

2.

استادش ابو بكر خطيب بغدادى،

3.

استاد ديگرش ابو العبّاس جعفر بن محمد مستغفرى،

4.

ابو القاسم حُرفى،

5.

ابو عبد الله احمد بن عبد الله مَحاملى،

6.

ابو بكر بَرْقانى،

7.

طلحة بن صَقر كنانى،

8.

محمّد بن عيسى هَمَدانى،


1) . در آغاز عيون الأخبار مى خوانيم: «حدّثنا محمّد بن زيد، قراءةً عليه من أصل كتابه...».

9.

ابو على حسن بن احمد بن ابراهيم فارسى بغدادى (ابن شاذان/شادان).

10.

عبد الملك واعظ (ابن بِشران)،

11.

ابن غَيلان،(1)

12.

ابو على واسطى،

13.

هنّاد نَسَفى.(2)

برخى راويان او نيز عبارت اند از:

1.

شيخ او ابو بكر خطيب بغدادى،

2.

شيخ ديگرش ابو العبّاس جعفر بن محمّد مستغفرى،

3.

ابو الفتح احمد بن حسين اديب سمرقندى (داراى اجازه از وى)،

4.

يوسف بن ايّوب هَمَدانى (ابن وَهرة)،

5.

زاهر بن طاهر مستملى شَحّامى،

6.

هبة اللّٰه بن سهل سَيّدى،

7.

ابو الأسعد هبة الرحمن (ابن القُشيرى)،

8.

ابو طالب محمّد بن عبد الرحمن حِيرى،

9.

ابو المعالى محمّد بن نصر بن منصور خطيب مَدينى،(3)

10.

ابو عبد الله إسماعيل بن عبد الغافر فارسى نيشابورى،


1) . مشايخ دوم تا يازدهم وى، از نقل ذهبى در سير أعلام النبلاء و تذكرة الحفّاظ، دانسته شدند.

2) . دو شيخ دوازدهم و سيزدهم، در المنتخب ياد شده اند.

3) . راويان اوّل تا نهم وى، در سير أعلام النبلاء و تذكرة الحفّاظ ذكر شده اند.

11.

ابو الحسن عبد الغافر بن اسماعيل،(1)

12.

ابو حفص عمر بن محمّد بن على سَرَخسى،(2)

13.

ابو الحسن على بن محمّد كرمانى سمرقندى،

14.

ابو الحسن على بن محمد صُكوكى مَروزى سمرقندى،

15.

ابو حفص عمر بن محمّد بن عبد الجليل خُزاعى سمرقندى،

16.

عبد الملك بن عبد الرحمن كَرمينى سمرقندى،(3)

17.

ابو الحسن إسماعيل بن صاعد سمرقندى،(4)

18.

ابو بكر محمّد بن عبد الله سُرخَكَتى،(5)

19.

ابو على حسن بن ابى على خَوْسْتى طخارستانى،

20.

ابو الفتح احمد بن حسين بن عبد الرحمن فَرابى،

21.

ابو حفص عمر بن ابى الحارث مِيغَنى.(6)


1) . اين دو راوى، مؤلف السياق و پدر وى هستند (ر. ك: المنتخب، ص 55 و 58). عبد الغافر، بسيارى از راويان او را ياد كرده است (ر. ك: المنتخب، الطبقة الثالثة).

2) . طبقات الشافعية الكبرى، ج 7، ص 250 (ش 951): «... و سمع بسرخس أبا الحسن محمّد بن محمّد بن زيد العلوي».

3) . القند في ذكر علماء سمرقند، ص 383 (ش 642) و ص 489 (ش 850) و ص 567 (ش 996) و ص 567 (ش 997). چهار راوى اخير، از اين منبع ذكر شدند؛ اما استقصاى ما در اين كتاب، تام نبوده است.

4) . الجواهر المضيئة في طبقات الحنفية، ج 1، ص 412: «... سمع من أبي الحسن محمّد بن محمّد بن زيد الحسني نزيل سمرقند». احتمالاً «الحسنى» تصحيف «الحسينى» است.

5) . همان، ج 3، ص 191. سُرخَكَت از روستاهاى ناحيۀ غَرجستان سمرقند است.

6) . منبع ما براى روايت اين سه تن از شريف بغدادى، معجم البلدان ياقوت حموى است: ج 2، ص 406 ذيل «خَوْسْت»؛ ج 4، ص 241 ذيل «فراب»؛ ج 5، ص 244 ذيل «مِيغَن».

مذهب وى

اگرچه تا آنجا كه جستجو شد، تصريحى بر مذهب شريف بغدادى نيافتيم، امّا گمان مى كنم دلايل و شواهد كافى بر اهل سنّت بودن وى در دست است و بر شافعى بودن او نيز قرائنى چند هست.

دلايل، شواهد و قرائن ما براى «اهل سنّت» دانستن او، به قرار زير است:

1.

استاد و مربّى اصلى او، خطيب بغدادى، از بزرگان مذهب شافعى است.(1)

2.

غالب مشايخ او، شافعيان شناخته شده هستند، مانند: ابن شادان و ابو بكر بَرقانى و ابو عبد الله مَحاملى.(2)

3.

بيشتر راويان او، شافعيانِ شناخته شده اند، چون: يوسف بن ايّوب هَمَدانى، ابن القُشَيرى (هبة الرحمن)، ابو حفص سرخسى، اسماعيل بن عبد الغافر و پسرش عبد الغافر.(3)

4.

شرح احوال و آثار او، در منابع مهم تاريخ و رجال اهل سنّتْ آمده است و تعريض و كنايه و طعنى دربارۀ وابستگى احتمالى


1) . ر. ك: طبقات الشافعية، ج 1، ص 201.

2) . ر. ك: همان؛ و نيز طبقات الفقهاء الشافعيين، ج 2، ص 441 و 470.

3) . ر. ك: احوال اين راويان در طبقات الشافعية الكبرى، طبقات الشافعية و طبقات الفقهاء الشافعيين.

او به شيعه يا رافضه ديده نمى شود؛ بلكه در اين منابع، هيچ گونه قدح يا تضعيف و يا جرح و نقدى دربارۀ وى مشاهده نمى گردد.

5. در هيچ يك از منابع اصلى تراجم و رجال شيعه تا دورۀ معاصر، نامى از وى نرفته است.(1)
6.

حضور او در دربارهاى سمرقند و بغداد (به عنوان مشاور يا سفير)، مؤيّد اهل سنّت بودن اوست.

7.

حديث گفتن او در سال هاى پيش از مرگش در دو جامع نيشابور، مؤيّد شافعى بودن اوست؛ چرا كه در اين روزگار (دورۀ دوم وزارت خواجه نظام الملك طوسى، مؤسس نظاميۀ نيشابور)، نيشابور، مركز اصلى فقه و حديث شافعى در شرق جهان اسلام بود. نظاميۀ نيشابور، پايگاه ترويج مذهب شافعى شمرده مى شد و دو امام بزرگ شافعيان: امام الحرمين عبد الملك جُوَينى (م 478 ق) و ابو القاسم عبد الكريم قُشَيرى (م 465 ق) در اين شهر، كرسى درس داشتند.

8.

اگر نسبت كتاب عيون الأخبار را به وى بپذيريم، اهل سنّت بودن او قطعى خواهد شد؛ چرا كه: اوّلاً بسيارى از احاديث اين


1) . تنها دو تن از علماى شيعه از ميان معاصران ما: شيخ آقابزرگ تهرانى در طبقات أعلام الشيعة (ج 5، ص 148) و سيد عبد العزيز طباطبايى در معجم أعلام الشيعة (ص 420 و 110) وى را در شمار اعلام شيعه آورده اند كه هيچ مستندى بر ادّعاى خود، ارائه ننموده اند و احتمالاً به صرف «حسينى علوى» بودن او، شيعه اش شمرده اند (باز هم در اين باره سخن خواهيم گفت).

گفتنى است كه احتمالاً اين عبارت شيخ آقابزرگ: «تخرّج بالخطيب و روى نسخة الخطب عنه» (طبقات أعلام الشيعة، ج 5، ص 184)، تصحيف همان عبارت سمعانى است كه ذهبى در سير أعلام النبلاء و تاريخ الإسلام آورده است: «تخرّج بالخطيب و سمع عنه الخطيب».

كتاب، در فضيلت و منقبت خلفاى سه گانه و صحابۀ همفكر ايشان است. ثانياً در مواردى از كتاب، به نقل مؤيِّداتى از صحيحين مى پردازد.(1)ثالثاً تعابير او دربارۀ امامان اهل بيت (ع) به شيوۀ اهل سنّت است. رابعاً اين كه رجال اسناد او غالباً راويان اهل سنّت اند، در همه جاى نسخه مشهود است.

خاندان وى

تبار محمّد بن محمدِ شريف بغدادى - چنان كه در آغاز اين نوشتار گذشت -، به امام على بن الحسين عليه السلام مى رسد و تراجم نگاران و رجاليان هم كيش او، در نَسَبش اختلافى نكرده اند. بدين ترتيب، اطلاع يافتن از كليات احوال اجداد وى تا امامان اهل بيت، با مراجعه به كتب اَنساب علويان و آل ابى طالب(2)

فخر الدين رازى، در الشجرة المباركة (ص 174) شجرۀ خاندان شريف بغدادى را به روشنى ترسيم كرده و آنها را با عناوين و القاب، شناسانده است.

ابن فندق نيز در لباب الأنساب (ج 2، ص 624 به بعد)، خاندان هاى سادات و شُرفاى ماوراءالنهر را كه غالباً حسينى اند، فهرست و معرّفى كرده است.

مقدور است.
•


1) . همچون: «قال السيد: هذا حديث صحيح أورده المسلم في كتابه» (نسخه، برگ 10) و يا: «قال السيد: أخرجه البخاري عن...» (نسخه، برگ 96) و يا: «هذا حديث صحيح أخرجه البخاري في كتابه عن...» (نسخه، برگ 56).

2) . منابعى چون: سرّ السلسلة العلوية، ابو نصر بخارى (م 341 ق)؛ مقاتل الطالبيّين، ابو الفرج اصفهانى (م 356 ق)؛ عمدة الطالب، ابن مهنّا (م 828 ق)؛ تهذيب الأنساب، ابو الحسن محمد عبيدلى (م 435 ق) با افزوده هاى ابن طباطبا (م 449 ق)؛ الفخري، اسماعيل بن حسين مَروزى (م 614 ق)؛ المَجدي، على بن محمّد علوى عُمرى (ق 5)؛ الشجرة المباركة، فخر الدين رازى (م 606 ق)؛ لباب الأنساب، ابن فندق بيهقى (م 565 ق)؛ و...

از پدر وى (محمّد بن زيد حسينى)، شرح حالى در هيچ يك از منابع پيش گفته نيافتم؛ جز آن كه مى دانيم:

يك) محدّث بوده و فرزندش از او روايت كرده و حديث شنيده است؛(1)

دو) در حديث، صاحب تأليف بوده است؛(2)

سه) با عَلَم الهدى سيدِ مرتضى (م 346 ق)، راوىِ مشتركى به نام:

ابو القاسم صاعد بن عُمر رَمْلى داشته است؛(3)

گفتنى است اين كه شيخ آقابزرگ تهرانى محمّد بن زيد حسينى را در شمار اعلام شيعه آورده (طبقات أعلام الشيعة، ج 5، ص 165)، شايد ناشى از همين نكته (به اضافۀ نسب و لقب «حسينى» وى) باشد.

چهار) كنيۀ او نيز «ابو المعالى» است؛(4)

پنج) تا ذى حجّۀ سال 468، در قيد حيات بوده و پيش از تأليف عيون الأخبار، در گذشته است.(5)

•

دربارۀ فرزند وى (اطهر بن محمّد)، عبد الغافر فارسى و ذهبى و صَفَدى، روايات مشابهى آورده اند كه در اينجا به روايت عبد الغافر، بسنده مى كنيم:


1) . به اين نكته، در سطور نخست كتاب عيون الأخبار و نيز برگ 41 از نسخه، تصريح شده است.

2) . همان جا. همچنين احتمال اندكى وجود دارد كه مؤلف مناقب أمير المؤمنين عليّ (شناخته با عنوان: محمّد بن عليّ بن الحسين العلوي الشريف)، همو باشد (ر. ك: طبقات أعلام الشيعة، ج 5، ص 54). نسخه اى از اين كتاب، اخيراً به كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى وارد شده است (ر. ك: فصلنامۀ ميراث شهاب، ش 20، ص 14).

3) . ر. ك: معجم البلدان، ج 2، ص 69 ذيل «رَمْلة»: «أبو القاسم صاعد بن عُمر الرَّمليّ‌، شيخٌ عالم....».

4) . معجم البلدان، ج 2، ص 69.

5) . به گواهى سطور نخست متن عيون الأخبار كه در پى مى آيد و نيز برگ 41 از نسخه كه مى گويد: «قال السيّد: و سمعت والدي - رحمه اللّٰه - يقول: سمعت بعض شيوخنا...».

سيّد السادات، ابو الرضا اطهر بن محمّد بن محمّد، داراى حشمت و دولت و مال و جاه برتر، كنارگذارندۀ رسم ها و عادت ها.

پدرش از فاضل ترين و ثروتمندترين سادات بود.

سَماع عالى و تصنيف هاى نيكو در حديث و شعر و دربارۀ اين مسلك سِرّى (النحل السرّى)(1)دارد.

پس از مرگ پدرش، وارد نيشابور شد و سپرده ها و اندوخته هاى او را خواست و ستاند و بازگشت. منزلتش هر روز، افزون مى شد و كارش بالا گرفت، تا آنجا كه به مرتبۀ پادشاهى رسيد و در برابر خانِ [ماوراءالنهر] ايستاد و شيطان حكومت، در سرش تخم گذاشت و جوجه بر آورد.

او در شخصيّت و رفتار، بزرگى طلب و صريح اللهجه بود. همّتش به تمامى مصروفِ كسب حكومت بود، تا آنجا كه شنيدم به فرمان وى، سكّه به نامش زدند. هزاران نفر از ياران و چاكران و پيروان خويش را سازماندهى كرد و منطقۀ حكومتش را سامان داد، و خراج گرفت و پخش كرد، تا آن كه روزگارش سپرى شد و پيمانۀ عمرش لبريز گرديد و آن كه دشمنش مى داشت، بر وى


1) . مقصود عبد الغافر از اين تعبير، بر ما روشن نيست. اگر «النحل السّريّ‌» را تصحيف واژگان ديگرى ندانيم، اين احتمال وجود دارد كه سيّد ابو الرضا، سردستۀ جماعت «فِتيان» يا «عيّاران» در منطقۀ خود بوده است. اين جماعت، مردمانى شجاع و هوشيار و غالباً علوى بودند كه رسوم و آداب و تشكيلات خاصّى داشتند و در هنگامه ها، شورش ها و يا در مقابله با اميران ستم پيشه و در احقاق حقوق مردم محروم، خودنمايى مى كردند. آغاز پيدايش آنان، قرن سوم هجرى بود؛ امّا در تمام دورۀ حاكميت بنى عبّاس، در سيستان و خراسان و بغداد، ظهور داشتند. عمرو بن ليث (م 264 ق)، از سركردگان (سرهنگان) عياران سيستان بود كه صفات مردانگى و ضعيف نوازى، او را به مرتبۀ شاهى رساند. شمار عيّاران در برخى شهرها گاه به هزار تن و بيشتر مى رسيد كه يك يا چند سرهنگ داشتند. اين جوان مردان، غالباً به «خارجيگرى» يا «راهزنى» متّهم مى شدند (براى اطلاع بيشتر دربارۀ «فتيان» و «اهل فتوّت»، ر. ك: جستجو در تصوّف ايران، ص 326 به بعد؛ تاريخ عرب، ص 616 و 619؛ تاريخ ادبيات در ايران، ج 1، ص 36؛ تاريخ سيستان، ج 2، مقدّمه).

چيره شد و در خون او كوشيد و او را از ميان به نيم كرده، در بازار [سمرقند] آويخت و بر اموال و خدمتكاران او چنگ انداخت و داستانش بر سر زبان ها افتاد و از آنان، كسى بر جا نماند.(1)كشته شدن او، به سال 492 بود.(2)

شايان ذكر است كه نقل صَفَدى دربارۀ او، تا حدّى متفاوت با گزارش عبد الغافر و ذهبى است. همچنين اين امكان اندك وجود دارد كه پاره اى عبارات مربوط به «سماع» و «تصنيف»، وصف پدر وى باشد كه محقّقان اين كتاب ها در تقطيع جملات و نشانه گذارى متن، آنها را با اوصاف وى درآميخته اند.

و البته چند نكتۀ متفاوتى را كه نجم الدين عمر بن محمد نَسَفى (م 537 ق) دربارۀ وى آورده است، نمى توان نا ديده گرفت، آنجا كه او را در زمرۀ علما و محدّثان سمرقند بر مى شمارد و مى گويد:

سيد اجل، ذو الفخرين، ابو الرضا اطهر بن محمّد... در روز چهارم رمضان سال 492 به شهادت رسيد و در مقبرۀ «جاكرديزه» دفن شد. محمّد بن عمر نَسَفى برايم از او روايت كرد و آن حديث را ابو الرضا در نيشابور، از حافظ ابو بكر محمّد بن اسماعيل تفليسى سَماع نموده بود، و او از....(3)

دربارۀ نسبت كتاب به مصنّف

تاكنون در هيچ يك از فهرست ها، فهرست نامه ها، كتابشناسى ها


1) . اين عبارت عبد الغافر (لم يَبْقَ مِنهم نافخُ نارٍ)، جملۀ فخر رازى را دربارۀ پدرش (انقرضَ عَقِبُه) به ياد ما مى آوَرَد (ر. ك: الشجرة المباركة، ص 174).

2) . المنتخب من السياق، ص 166؛ و عيناً در: تاريخ الإسلام، ج 34، ص 118؛ و با اندكى اختلاف، در: الوافى بالوفيات، ج 9، ص 289.

3) . القند في ذكر علماء سمرقند، ص 92 (ش 110). عبارت اين منبع (ذو الفخر ابن أبى الرضا)، ظاهراً تصحيفى از جانب ناسخ يا سهوى از محقق محترم باشد.

و يا منابع نسخه شناسى مورد مراجعه، نديده ام كه عيون الأخبار في مناقب الأخيار را به محمّد بن محمّد بن زيد، نسبت داده باشند.

اين، شايد بدان سبب باشد كه بر پيشانى تنها نسخۀ موجود از آن، نام «أبو المعالي محمّد بن على الحسيني البغدادي» درج شده است؛ نامى كه ذهن فهرست نگاران و نسخه شناسان را (و حتّى ذهن نگارندۀ اين سطور را براى مدّت ها) از مؤلّف واقعى و نام بُردار اثر، دور نگه داشت، به ويژه كه پاى دو قرينۀ برخلافْ در ميان بود:

يك) اشتباه فهرست نگاران مسلمان، كه مؤلّف اثر را درگذشتۀ سال 468 معرّفى كرده اند؛

دو) از قضا، عالمى محدّث و مُسنِد، به همين نام: «أبو المعالي محمّد بن على الهاشمي البغدادي، السيّد الشريف النقيب» در همين عصر مى زيسته و به سال 468 در گذشته است.

نقد اين دو قرينه، ضرورى است:

دربارۀ مورد اوّل، بايد اشاره كنم كه جئورجيو لِوى دلّاويدا در فهرست نسخه هاى خطّى عربى - اسلامى كتابخانه واتيكان (محلّ نگهدارى نسخه)، بر اساس جملات سطور نخست نسخه، به درستى اشاره كرده كه مصنِّف، به سال 468 قمرى، زنده بوده و ملاقاتى داشته است (همان ملاقات مصنّف با محمّد بن زيد در ذى حجّۀ 468 قمرى)؛(1)

براى ارتباط با كتابخانۀ بزرگ واتيكان، به پايگاه هاى زير در شبكۀ جهانى اطلاع رسانى (اينترنت) مراجعه شود: http://www.vatican.va

http://www.anri.com/English/nativity/Vatican.html

امّا ظاهراً فؤاد سيّد(2)و عمر رضا

1) . MANOSCRITIT ARABI ISLAMICI DELLA BIBLIOTECA VATICANA,p.231(No.1461) عبارت ج. ل. دلاّ و يدا اين است: vissuto intorno al 468 (ملاقات شده در سال 468).

2) فهرست المخطوطات المصوّرة (الجزء الثانى)، ج 3، ص 218.

كحّالة،(1)عبارت دلّاويدا را به درستى در نيافته و مؤلّف كتاب را در گذشتۀ سال 468 نوشته اند كه منشأ اشكالات بعدى شده است.

دربارۀ مورد دوم بايد توجّه دهم به اين كه محمّد بن على هاشمى بغدادى، پسر عموى امام ابو جعفر عبد الخالق بن عيسى هاشمى بغدادى (امام حنابله و مقتول 470 قمرى در بغداد)، طبق نقل ابن جوزى و ابن كثير و ذهبى،(2)در ربيع اول 468، درگذشته است و طبعاً نمى توانسته در ذى حجۀ اين سال، سماع حديث كند. به علاوه، وى ملَقّب به «حسينى» و «ذو الشرفين» و «مرتضى» نبود و به خاطر حنبلى بودنش، دشوار بتوان كتابى را كه مشتمل بر مناقب امامان اهل بيت است و غالب مشايخ مصنّف آن شافعى اند، به وى نسبت داد. بماند كه مشايخ مصنّف عيون الأخبار، به وضوح، همان مشايخ محمّد بن محمّد بن زيدند، نه اساتيد محمّد بن على هاشمى.

نگارندۀ اين سطور، پس از ترديد در نسبت عيون الأخبار به محمّد بن على هاشمى، در ميان رجال و محدّثان قرن پنجم هجرى به جستجو پرداخت و هر كه را لقب «حسينى» و «علوى» و «هاشمى» و نام «محمّد» داشت، به دقّت بر رسيد و پس از


1) . معجم المؤلّفين، ج 11، ص 3.

2) . المنتظم، ج 16، ص 174؛ البداية و النهاية، ج 12، ص 122؛ سير أعلام النبلاء، ج 14، ص 66.

يافتن «محمّد بن محمّد بن زيد بن على علوى حسينى بغدادى» يقين كرد كه وى، همان مؤلّف مورد نظر است كه كاتب نسخۀ موجود عيون الأخبار (و شايد كاتب يا مالك نسخۀ پيشين)، با تخفيف نَسَب او، وى را به جدّ دومش نسبت داده است؛ كارى كه در قرون گذشته، بسيار متعارف بوده و گاه حتّى با نام و نَسَب معاصران خويش چنين مى كرده اند.(1)به علاوه، مصنّف، در اوّلين حديث كتاب خويش، از محمّد بن زيد روايت مى كند كه احتمالاً پدر اوست و كتاب را احتراماً با روايت او آغاز كرده است.

دربارۀ «عيون الأخبار»

عيون الأخبار، يك «مصنَّفِ‌»(2)حديثى است، مشتمل بر چهل مجلس از احاديث نبوى در فضايل: قريش، بنى هاشم، پيامبر (ص)، خاندان پيامبر (آل على، آل عبّاس، آل جعفر و آل عقيل)، اهل بيت و بزرگان صحابه (به تعبير مؤلّف: علماى صحابه).

كتاب، با مقدّمه اى كوتاه، مشتمل بر خطبۀ تحميد و چهار


1) . به عنوان نمونه، در عيون الأخبار، بسيار به نام «ابو على ابن شادان» يا «الحسن بن شادان» بر مى خوريم كه همان: «ابو على حسن بن احمد بن ابراهيم بن شادان بزاز فارسى بغدادى (م 425 ق)»، شيخ روايت مصنّف كتاب است.

2) . تصنيف يا مصنَّف، در حديث اهل سنت، اصطلاحاً به كتابى حديثى گفته مى شود كه احاديث آن، داراى سندند؛ اما براساس نام راوى (مثل كتاب هاى «مسنَد»)، مرتّب نشده اند؛ بلكه ترتيب ديگرى (مثلاً موضوعى) دارند (المدخل إلى علوم الحديث، ص 342-352).

حديث از رسول خدا در فضيلت خود حضرت و برترى آفرينش ايشان و فضيلت قبيله و اهل بيت وى، آغاز مى شود.

مؤلّف، در مقدّمه كتاب، خود را «سيّد» ناميده است و خدا را به خاطر اين كه او را از ذريّۀ پيامبر و تمسّك جويندگان به «سنّت» وى قرار داده، سپاس گفته است. نكتۀ اخير مى تواند قرينه اى بر اهل سنّت بودنِ او باشد؛ به ويژه كه در سطور پايانى همين مقدّمه توضيح مى دهد كه پس از مناقب قريش و رسول خدا (ص)، به فضايل ابو بكر و عمر و عثمان و على خواهد پرداخت و سپس به مناقب آل پيامبر كه عبارت اند از: آل على و آل عبّاس و آل جعفر و آل عقيل (!) و پس از آن به مناقب علماى صحابه، يك به يك.

او همچنين يادآورى مى كند كه مجالس چهل گانۀ كتاب، يادداشت هاى (اَمالىِ‌) او براى چهل مجلس اند و سپس فهرستى از موضوعات مجالس كتاب به دست مى دهد و اشاره مى كند كه اين فهرست را براى سهولت استفاده از كتاب، مى نگارد. گفتنى است برخى مجالس كتاب وى (ازجمله مجلس هشتم)، عناوين مستقلّى نيز دارند كه مى تواند مربوط به تدوين قبلىِ وى (پيش از به هم پيوستن يادداشت ها) باشد.

به جز اين مقدّمه، در هيچ جاى ديگر كتاب، عبارتى از مؤلّف ديده نمى شود، مگر دعاهاى پايان بعضى مجالس و بعضى اصطلاحات در وصف اسناد برخى احاديث.

ما از تمامى كتاب، به ذكر مقدّمه و فهرست، و صفحات آغاز و انجام نسخه، و نيز مجلس هشتم آن (مُجتَنىٰ نُزهة الطالب في فضل عليّ بن أبي طالب) اكتفا مى كنيم و كار تصحيح و انتشار

ديگر بخش هاى آن را به توفيق الهى و يكى از دفترهاى آيندۀ ميراث حديث شيعه وامى گذاريم. گرچه از همين اندك نيز مى توان دريافت كه كتاب، چه اندازه ارزشمند و مغتنم است.

دربارۀ نسخه

نسخۀ موجود از كتاب عيون الأخبار، ظاهراً منحصر به فرد است؛ نسخه اى است به خطّ نَسخ ناپخته و كم نقطه، امّا خوانا و نسبتاً مرتّب، به كتابت يوسف بن عيسى بن على در چهارم رجب 693 قمرى،(1)كه با نسخه اى كه در دهۀ آخر جمادى اوّل 569 بر شيخ «تقي الدين الحسن بن أحمد بن حمزة بن على السلَمي [/السِّلمي]» قرائت شده، مقابله گرديده است. در جاى جاى نسخه، بلاغ ها (عبارت: «بَلَغَ مقابلةً‌») و تصحيحات مربوط به مقابله مشاهده مى شود كه تا صفحۀ پايانى متن، ادامه مى يابد.

قَطع صفحات نسخه، 13 * 17/5 سانتى متر و هر صفحه مشتمل بر هفده سطر است. رقم كلّ صفحات نسخه، 196 است (دقيقاً 98 برگ) كه صفحۀ نخست آن، يادداشت كاتب(2)و صفحۀ پايانىِ آن، مشتمل بر هفت بيت از اشعار سعدى (سه بيت عربى و چهار بيت فارسى) است به خطّ نستعليق، كه قطعاً از افزوده هاى مالكان نسخه در قرون اخير است.


1) . اين تاريخ را نمى توان 793 خواند، چنان كه در فهرست نسخه هاى عكسى كتاب خانه آيت اللّٰه مرعشى (ش 132) آمده است. به علاوه، دلّاويدا نيز آن را 693 خوانده است.

2) . از رجال ياد شده بر پيشانىِ نسخه، تنها يك تن بر ما شناخته شد: «سلامة بن إبراهيم بن سلامة الحدّاد الحنبلي (م 594 ق)» (الإشارة، ص 309). فقط مى توان افزود كه اين افراد، سلسلۀ راويان كتاب از مصنِّف تا شيخ تقى الدين اند.

يادداشت هاى آغازين و انجامين نسخه

الف - آغاز نسخه

كتاب «عيون الأخبار في مناقب الأخيار»

جَمعُ السيّد العالم، المرتضى، نقيبِ النُّقباء، ذي الشرفين، أبي المعالي، محمّد بن على الحسيني البغدادي - رحمه اللّٰه و رضي عنه -.

رواية الشيخين: المظفّر عبد الواحد بن حمّاد بن محمّد بن مَندة [/سيّدة] السكّري و أبي العبّاس أحمد بن الفضل بن محمّد بن عبد الله المميّز، المُؤذَنِ عنه.

رواية الشيخ الإمام، إمام الحرمين، ناصر السنَّة، أبي بكر يحيى بن إبراهيم بن أحمد السلماسي - رحمه اللّٰه و رضي عنه .

رواية الأمين الأجلّ‌، تقي الدين بن الحسن أحمد(1)بن حمزة بن على السُّلمي [/السِّلمي]، عن أبي العبّاس أحمد بن الفضل بن محمّد المميّز، المُؤذنِ إجازةً و إذناً.

سماع سلامة بن إبراهيم بن سلامة الحدّاد الحنبلي.

ب. انجام نسخه

بلغ مقابلةً بنسخة الأم‍...(2)

آخر الفضائل بحمد اللّٰه و عونه، و صلواته على محمّد نبيّه و آله


1) . در خاتمۀ نسخه آمده است: تقي الدين الحسن بن أحمد.

2) . كلمۀ اخير كه در بُرش افتاده است، احتمالاً و به قرينۀ سطور بعدى، همان «الأمين» يا «الأمير» است.

و صَحْبِه و سلّم تسليماً كثيراً.

رابع رجب الفرد، سنة ثلاثة و تسعين و ستّمائة.

كتبه يوسف بن عيسى بن عليّ رحمه الله، قوبلت من نسخةٍ قد قُرئت على الشيخ الأمين [/الأمير] تقي الدين الحسن بن أحمد(1)بن حمزة بن على السلمي [السُّلَمي] - أيّده اللّٰه و رحمه -، بتاريخ العشر الآخر من جمادى الأولى، سنة تسعٍ و ستّين و خمسمائة، قوبلت بها حَسَبَ الطاقة، بروايته عن أبي العبّاس أحمد بن الفضل بن محمّد بن عبد الله المميّز إجازةً‌، بروايته عن المصنِّف الشريف، أبي المعالي محمّد بن على الحسيني رحمه الله.

شيوۀ ما در تصحيح

استنساخ و تصحيح نسخه هاى منحصر به فرد، آسان نيست، به ويژه اگر متن، متعلّق به قرون متقدّم و خود از زمرۀ مصادر باشد؛ چرا كه به راحتى نمى توان آن را بر متن ديگرى عرضه كرد. عيون الأخبار نيز با قدمتى كه دارد و خصوصاً با حضور گستردۀ محمّد بن محمّد بن زيد در اسناد احاديث اهل سنّت، به طور قطع از مصنَّفات مهمّ حديث اهل سنّت است كه تاكنون ارزش و جايگاه آن، به درستى شناخته نشده است.

كار ما در تصحيح اين نسخه، در اين مرحله، فراتر از استنساخ و سعى در ضبط دقيق احاديث و اسناد، نبوده است. بدين ترتيب، آنچه در پانوشت ها مى آيد، تنها به قصد فراهم ساختن امكان


1) . در آغاز نسخه آمده بود: تقي الدين بن الحسن أحمد.

تطبيق اسناد و الفاظ احاديث اين كتاب با مصادر ديگرِ اهل سنّت، براى خوانندگان اهل تحقيق است و بس!(1)

در ارجاعات برخى احاديث كه در نرم افزارهاى موجود حديث، تاريخ وفقه يافت نشدند، وامدار لطف محقّق گرامى، جناب حجّة الإسلام على فاضلى هستم و سپاسگزار ايشان.

هر خدمتى بيش از اين، البته توفيقى افزون تر و مجالى گسترده تر مى طلبد.

پس به دعاى خير و نقد اهل نظر، چشم دوخته ام.


1) . در اين راه، به جستجوى حديث و سند آن در منابع اهل سنّتِ مقدّم بر عيون الأخبار، توجّه ويژه شده است.

تصویر

G04

بسم الله الرحمن الرحيم

[متن رساله]

اشاره

و ما توفيقي إلّا باللّٰه، و صلّى اللّٰه على سيّدنا محمّدٍ و آله و صَحبه.

الحمد الله الواجب حمده، الصادقِ وعدُه، الواسع رفده، الّذي مَنّ عَلينا بمعرفته و توحيده، و جعلَنا مِن ذرّيّة خاتَم أنبيائه عليهم السلام و أكرم عبيده، محمّد، معزّ الدين و مشيده، مُذلّ الكفر و مبيده، الّذي اختصَّهُ اللّٰه بالشرف و اجتباه، و اختارَه مِن الخيرة و اصطفاه.

[1] و حَدَّثَنا محمّد بن زيد، قراءةً عليه من أصل كتابه، في ذي الحجّة سنة ثمانٍ و ستّين و أربعمائة، أنبأ الفقيه أبو عليّ الحسن بن أحمد بن إبراهيم البزّاز، أنبأ أبو الحسن عليّ بن محمّد بن الزبير القرشي، أنبأ عليّ بن الحسن بن فضّال، أنبأ الحسن بن نصر بن مزاحم العطّار، أنبأ عمّار بن أبي اليقظان أبو اليقظان،(1)حَدَّثنا أبو هارون المعبدي، عن ربيعة السعدي، قال: قال حذيفة: دعا رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم بِلالاً، فقال: «يا بلال، أذّن في الناس». فلمّا سمع المهاجرون و الأنصار، ناهبوا و أتوا المسجد؛ فلمّا جاء وقت الصلاة، جاء رسول اللّٰه - صلى اللّٰه عليه -، ثمّ قام على باب من أبواب المسجد، فأخذ بِعضادتيه، و كان في المسجد مكان يُسمّى «الصُّفَّة»، يأوي إليه أضياف رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم؛ فقال: «بكُم أبدأ يا أهل الصُّفّة! أنتم الغُرباء تأتون البلدان، فهل تسمعون‌؟».

قالوا: سمعنا يا رسول اللّٰه! فقال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم: «إنّ اللّٰه تعالى خَلَقَ الخلقَ قسمينِ‌، و جَعَلَني في خيرهما قسماً، و ذلك قوله تعالى «وَ أَصْحٰابُ اَلْيَمِينِ مٰا أَصْحٰابُ اَلْيَمِينِ‌، وَ أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ‌»، فأنا من أصحاب اليمين و أنا سيّدُهم. ثمّ قسّم أصحاب اليمين


1) . كذا في النسخة و «أبو اليقظان» كنية لِ‍ «عمّار».

قسمين، و جعلني في خيرهما قسماً، و ذلك قوله: «وَ اَلسّٰابِقُونَ اَلسّٰابِقُونَ أُولٰئِكَ اَلْمُقَرَّبُونَ‌»، فأنا من السابقينَ و أنا سيّدُهم. ثمّ قسّم هذا القسم قبائل، و جعلني في خيرها قبيلة، و ذلك قوله تعالى: «يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ إِنّٰا خَلَقْنٰاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثىٰ وَ جَعَلْنٰاكُمْ شُعُوباً وَ قَبٰائِلَ لِتَعٰارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اَللّٰهِ أَتْقٰاكُمْ‌»، فأنا أتقى ولد آدم، و قبيلتي خيرُ القبائل و أكرمُها على اللّٰه تعالى و لا فَخْرَ. ثمّ قسمَ القبائل بيوتاً، و جَعَلَ أهل بيتي خيرَها بيتاً و ذلك قوله تعالى: «إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً».(1)

فصلّى اللّٰه عليه ما انْطَبَقَت الشفاه، و نَطَقت الألسُنُ في الأفواه، و على آله و أزواجه و أصحابه، المختارينَ من العباد، المنتجبينَ من العربِ‌، المهديّينَ من مُضَر، المنتخَبينَ من قُريش، الّذين ذَكَرَ اللّٰه عزّ و جلّ شرفَهم في القرآن، و بيّن فضلَهم أبلغَ تِبيانٍ‌، فقال - عَزَّ من قائلٍ -: «و مثل كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِي اَلسَّمٰاءِ‌».

[2] أخبَرَنا أبو عمرو عثمان بن محمّد بن يوسف العَلّاف، أنبأ محمّد بن عبد اللّٰه الشافعي، حَدَّثَنا إسحاق بن الحسن الحربي، حَدَّثَنا أبو نعيم، حدّثنا سفيان، عن زيد بن أبي زياد، عن عبد اللّٰه بن نوفل، عن المطّلب بن أبي وداعة، قال: قال العبّاس للنبيّ صلى الله عليه و سلم و بَلَغَه ما يقول الناسُ‌، فصعِدَ المنبر، فحمدَ اللّٰهَ و أثنى عليه، ثمّ قال: «مَن أنا؟».

قالوا: أنت رسولُ اللّٰه! قال: «أنا محمّد بن عبد اللّٰه بن عبد المطّلب. إنّ اللّٰه خلَق الخلقَ‌، فَجَعَلني من خير خلقه، و جعلَهم فِرقتين، فجعلَني في خير فرقةٍ‌، و جعلَهم قبائل، فجعلَني في خير قبيلةٍ‌، و جعلَهم بُيوتاً، فجعلني من خيرهم بيتاً. فأنا خيرُكُم بيتاً و خيرُكم نفساً».(2)


1) . اُنظر: المعجم الكبير، ج 3، ص 56؛ مجمع الزوائد، ج 8، ص 215؛ كنز العمّال، ج 2، ص 44 (ح 3050).

2) . اُنظر: مسند أحمد، ج 4، ص 166؛ كتاب السنّة، ص 619؛ الآحاد و المثاني، ج 1، ص 318 (ح 439)؛ المعجم الكبير، ج 20، ص 286؛ كنز العمّال، ج 11، ص 415 (ح 31949).

[3] أخبَرَنا أبو عليّ الحسن بن أحمد، حدَّثَنا محمّد بن أحمد الحافظ، حدّثنا محمّد بن أحمد الصوّاف، حدّثنا أبو عيسى موسى بن عليّ الحتلي، حدّثنا عبد اللّٰه بن عمر بن أبان، حدّثنا سعيد بن عثمان القرشي، حدّثنا حُصَينٌ شيخٌ من بني سلول، حدَّثَنا الأعمش، عن خَيثمة، عن عَديّ بن حاتم، عن النبيّ عليه السلام قال: «الكلمة الطيّبة القرآن، و الشجرة الطيّبة قريش «أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِي اَلسَّمٰاءِ‌». يقول الشرفَ الّذي شَرَّفَهم اللّٰه به من الإسلام. مَن أحبَّهم أحَبّني، و مَن أبغضَهُم أبغضني. لا أتعجَّلُ لهم نقمةً و لا أستكثرُ لهم نعمةً‌، إلّا أنّ اللّٰه تعالى عَلم بما في قلبي، من حُبّي لقومي، فَشَرَّفني فيهم، فقال تعالى: «وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ‌»».(1)

قال السيّد حُصين بن مُخارق، يُكنّى أبا جنّاد، لم يروِ هذا الحديث بهذا الإسناد غيره. و اللّٰه أعلم.

[4] أخبَرَنا الحسن هذا [ابن شادان/شاذان]، حدّثنا هلال بن محمّد، حدّثنا أحمد بن سلمان، حدّثنا الحسن بن مكرّم، حدّثنا عبد اللّٰه بن بكر السهمي، حدّثنا يزيد بن عوانة، عن محمّد بن ذكوان، حدَّثنا ابن وهب، و لا أحسب محمّداً إلّا قد قال:

حدّثني به عن عمرو بن دينار، عن ابن عمر، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم: «خلقَ اللّٰهُ السماواتِ سبعاً و اختار العُليا، و أسكن سماواته مَن شاء من خَلقه، و اختارَ خلقَه، و اختارَ آدمَ عليه السلام، ثمّ اختارَ بني آدمَ‌، فاختارَ منهُم العربَ‌، ثمّ اختارَ مُضَر، ثمّ اختارَ قُريشاً، ثُمَّ اختارَ بني هاشم، فَلَم أَزَلْ مُختاراً مِن مُختارٍ».(2)

قال السيّد: الحمد الله الّذي اختارَ محمّداً من أعلاها بيتاً و أزكاها منصباً، و أكرمها أرومةً و أطيبها جُرثومةً‌، و اختارَ له من عشيرته وزَراء، و من آصرته أنصاراً أصفياء، و جعلَهم من بعده أئمّةً هادين، و خلفاء مهديّين، و جعلَنا من ذرّيّته، المتمسّكينَ‌


1) . اُنظر: الدرّ المنثور، ج 7، ص 381.

2) . اُنظر: المستدرك على الصحيحين، ج 4، ص 73؛ معرفة علوم الحديث، ص 166؛ المعجم الكبير، ج 12، ص 348؛ المعجم الأوسط، ج 6، ص 200.

بحبله و سنّته، و قد رأيتُ أن أجمع من عيون الأخبار الواردة في فضل السُّراة الأخيار قريش، إذ كانوا لهذا الشرفِ مَنبعاً، و للعزّ من بني هاشم مَحتِداً و مَطلعاً، ثمّ أردفت ذلك بفضل السادة بني هاشم؛ إذ هم كانوا المنتمي رسولِ اللّٰه موئلاً و مرجعاً، ثمّ بمناقب رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم السَّنيّة، و مآثره البهيّة، و أتبع ذلك بفضل أبي بكر، ثمّ عمر، ثمّ عثمان، ثمّ عليّ - رضي اللّٰه عنهم أجمعين -، ثمّ بمناقب آل رسول اللّٰه عليه السلام، و هم آل عليّ و آل عبّاس و آل جعفر و آل عقيل، ثمّ بمناقب علماء الصحابة رجلاً رجلاً، و آتي بعيون مناقبِ كلِّ مَن ذكرتُ على الانفراد، و أجعلُ ذلك من أمالي أربعين مجلساً، قَدْرَ ما انتهى إليَّ علمُه، و اتّصلَت بي روايتُهُ‌. و إلى اللّٰه أرغب في تسهيل ما قَصَدتُ و تيسير ما أرَدتُ‌، إنّه وليّ ذلك و القادرُ عليه. و قد قدّمتُ تراجِمَ ما أمليه(1)ليسهل على الناظر فيه استخراج ما يقصدُهُ و ينتخبُهُ‌.

[

فهرس الكتاب]

المجلس الأوّل: ما وَرَد في فضائل قُريش و ما لهم في العُقبى من رَغد العيش.

الثاني: ما وَرَد من شرف العالم في فضل السادة بني هاشم. الثالث: ذكر مناقب رسول اللّٰه السَّنيّة و مآثره البهيّة. الرابع: ما ورد في رفع درجاتِ من أكثر عليه من الصلوات.

[الخامس و السادس و السابع: في فضل الخلفاء الثلاثة على الانفراد]. الثامن: مُجتنى نُزهة الطالب في فضل عليّ بن أبي طالب. [التاسع: في فضائل الخليفتين الأوّل و الثاني. العاشر: في فضائل الخلفاء الثلاثة أجمعهم]. الحادي عشر: ما ورد من الأخبار المجتمعة في فضائل الأئمّة الأربعة. الثاني عشر: في من طعن على الأئمّة جاهلاً فأورث الخزي عاجلاً و آجلاً. الثالث عشر: في بيان فضل آل الرسول و ما خصّوا به


1) . مقصوده مِن «تراجم ما أمليه»، فهرس مجالس الكتاب.

من الشرف و نيل السوُل. الرابع عشر: ما ورد في فضل الطيّب ميلادهم، عليّ و فاطمة و أولادهم. الخامس عشر: ما نُقل عن الرسول في فضل الزهراء البتول. السادس عشر:

ما ورد من الفضل السَّنيّ في شأن الحسن بن عليّ‌. السابع عشر: ما ورد للحسين الشهيد من الفضل الكبير و الثواب العتيد. الثامن عشر: ما ورد في فضل الصفوة السيّدين، ريحانتي الرسول، الحسن و الحسين. التاسع عشر: ما ورد في فضل العبّاس المنزّه عن الأدناس. العشرونَ‌: في فضل الطيّب مولده، هو العبّاس و ولده. الحادي و العشرون:

ما خصّ به عبد اللّٰه الحِبْر من الفضل و عظم القدر. الثاني و العشرون: ما خصّ به أولاد العبّاس من الشرف و السُّؤدد بين الناس. الثالث و العشرون: ما ورد في فضل سيد الشهداء حمزة عمّ خاتم الأنبياء. الرابع و العشرونَ‌: ما ورد من الأخبار في فضل جعفرٍ الطيّار. الخامس و العشرون: ما صحّ بالخبر و الدليل في فضل حبّ أولاد عقيل. السادس و العشرون: ما ورد في فضل العشرة المبايعين تحتَ الشجرة. السابع و العشرون: فيما طَهُر و استفاض من فضل طلحة الفيّاض. الثامن و العشرون: في فضل حواري خير الأنام أبي عبد اللّٰه الزبير بن العوام. التاسع و العشرونَ‌: في فضل الآمن يوم الخوف عبد الرحمن بن عوف. الثلاثونَ‌: في فضل المجاب الدعوة ذي الإخلاص، سيّد الرُّماة سعد بن أبي وقّاص. الحادي و الثلاثونَ‌: في فضل السالم من الكيد سعيد بن زيد. الثاني و الثلاثونَ‌: في فضل أبي عبيدة بن الجرّاح، الحُرُّ العزيمة و الاقتراح. الثالث و الثلاثونَ‌:

في فضل عبد اللّٰه بن مسعود، القريب الوسيلة يوم الورود. الرابع و الثلاثون: في فضل عبد اللّٰه بن سلّام، الشاهد بصدق الأعلام. الخامس و الثلاثونَ‌: في فضل المستبشر بموته أهل السماء، سعد بن معاذ المحكم في الأعداء. السادس و الثلاثونَ‌: في فضل عائشة أُمُّ المؤمنينَ‌، حبيبة حبيب ربّ العالمينَ‌. السابع و الثلاثونَ‌: ما ورد في فضل المهاجرين الّذين أيّد اللّٰه بهمُ الدين. الثامن و الثلاثونَ‌: ما ورد من الأخبار في فضائل الأنصار. التاسع و الثلاثون: ما ورد من الفضائل في شرف القبائل. الأربعونَ‌: في فضل جماعةٍ من أعلام الدين، اختصَّهُم بالشرف خاتمُ النبيّينَ‌.

المجلس الثامن مُجتنى نُزهة الطالب في فضل عليّ بن أبي طالب

[1] أخبرنا أبو القاسم عبد الرحمن بن عبيد اللّٰه السِّمسار و عبد الملك بن محمّد بن عبد اللّٰه العدل، قالا حَدّثنا حمزة بن محمّد الدهقان، حدّثنا محمّد بن مَنْدَة، حدّثنا محمّد بن بكير، حدّثنا عبد اللّٰه بن عمر البلخي، عن الفضل بن عمر المكّي، عن السديّ‌، عن أبيه، عن أبي هريرة، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم: «مَن أحبَّ أن يتمسّك بقضيب من ياقوتة حمراء، الّتي غرسها اللّٰه في جنّة الفردوس، فَلْيتمسّك بحبّ عليّ بن أبي طالب رضى الله عنه».(1)

[2] أخبرنا أبو عليّ الحسن بن أحمد بن إبراهيم البزّاز، أنبأ عليّ بن محمّد بن الزبير القُرشي، أنبأ عليّ بن الحسن بن فضّال، حدّثنا الحسين بن نصر بن مزاحم، حدّثنا أبي، حدّثنا مندل بن عليّ‌، عن إسماعيل بن زياد، عن إبراهيم بن بشير الأنصاري، عن أبي الضحّاك، قال: لمّا سار رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم إلى خيبر، جعل عليّاً رضى الله عنه على مقدّمته، فلمّا ساروا، قال: «وددتُ أنّ عليّاً قال: مَن دخل النخل فهو آمن».(2)قال: فلمّا تكلّم بها رسول اللّٰه - صلّى اللّٰه عليه -، نادى بها عليّ‌. قال: فنزل جبرئيل عليه السلام إلى رسول اللّٰه عليه السلام يضحك. قال: فقال رسول اللّٰه لعليٍّ‌: «إنّ جبرئيل يزعم أنّه يحبّك». قال:

«و قد بَلغتُ أن يحبّني جبرئيل‌؟». قال: «نعم، و مَن هو خير منه: اللّٰه - جَلّ و عَزّ - يحبُّك».(3)

[3] أخبرنا عبد الباقي بن محمّد بن أحمد الطحّان، أنبأ أحمد بن الحسن


1) . اُنظر: المناقب، ص 76؛ شرح نهج البلاغة، ج 9، ص 168؛ ينابيع المودّة، ج 1، ص 379.

2) . اُنظر: المعجم الكبير، ج 8، ص 301 مع اختلاف يسير في الألفاظ.

3) . اُنظر: الإصابة، ج 7، ص 190 (10158)؛ اُسد الغابة، ج 3، ص 34 و ج 5، ص 232؛ كنز العمّال، ج 11، ص 621؛ مفتاح النجاء في مناقب آل العباء، ص 59.

الصوّاف، حدّثنا الحسن بن عليّ بن الوليد بن النعمان، حدّثنا إسحاق بن بشر الكوفي، حدّثنا خالد بن يزيد، عن حمزة الزيّات، عن أبي إسحاق، عن البراء بن عازب، قال:

قال رسول اللّٰه - صلّى اللّٰه عليه - لعليٍّ‌: «يا عليّ‌، قل: اللهمّ اجعل لي عندك عهداً، و اجعل لي في صدور المسلمينَ مَودّةً‌»، فأنزل اللّٰه: «إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ اَلرَّحْمٰنُ وُدًّا». أُنزلتْ في عليٍّ رضى الله عنه.(1)

[4] أخبرنا الحسن بن أحمد الفارسي، أنبأ عليّ بن محمّد بن الزبير القُرشي، أنبأ عليّ بن الحسن بن فضّال، أنبأ الحسين بن نصر بن مزاحم، حدّثني أبي، حدّثنا صباح المزني، عن الحارث بن حصيرة، عن أبي صادق، عن ربيعة بن ناجد، عن عليّ رضى الله عنه، قال: «دعاني رسول اللّٰه - صلّى اللّٰه عليه -، فقال: يا عليّ‌، إنّ فيك مِن عيسى بن مريم عليه السلام مثلاً، أحبّته النصارى، حتّى أنزلوه بالمنزل الّذي ليس به، و أبغضته اليهود، حتّى بَهتوا أمّه».(2)قال: «فقال المنافقون: ما يرضى ما يرفعه، حتّى يجعله كعيسى بن مريم مثلاً».

قال: و كان عليٌّ يقول: «يهلك فيَّ رجُلان: محبٌّ مُطرٍ يطريني بما ليس فيَّ‌، و مبغضٌ مفترٍ يحمله شنآني على أن يَبْهتني».(3)

[5] أخبرنا أبو عليّ بن شادان، أنبأ أبو عمرو عثمان بن أحمد السمّاك، حدّثنا الحسن بن سلّام، حدّثنا عبيد اللّٰه بن موسى، حدّثنا أبو إسرائيل، عن الحكم، عن أبي سلمان المؤذّن، عن زيد بن أرقم، أنّ عليّاً رضى الله عنه لسأل الناس: «مَن سمع رسول اللّٰه يقول:

مَن كنتُ مولاه، فعليٌ مولاه. اللهمّ والِ مَن والاه، و عادِ مَن عاداه‌؟». فقام ستّة عشر، فشهدوا. قال: و كُنتُ أنا في مَن كَتمَ‌.(4)


1) . اُنظر: نظم دُرَر السمطين، ص 85؛ الدر المنثور، ج 4، ص 287.

2) . اُنظر: مُسند أحمد، ج 1، ص 160؛ السنن الكبرى، ج 5، ص 137؛ مسند أبي يعلى، ج 1، ص 407؛ كتاب السنّة، ص 463؛ كنز العمّال، ج 11، ص 623 (ح 33032).

3) . اُنظر: مسند أبي يعلى، ج 1، ص 406 (ح 534)؛ جُزء الحميري، ص 19؛ ينابيع المودّة، ج 2، ص 183 (ح 526)؛ كنز العمّال، ج 13، ص 125 (ح 36399).

4) . اُنظر: مجمع الزوائد، ج 9، ص 106؛ المعجم الكبير، ج 5، ص 171 و 175.

قال أبو إسرائيل: فبلغني أنّه دعا عليه، فذهب بَصَره.

[6] أخبرنا الحسن بن أحمد بن إبراهيم البزّاز، أنبأ عبد اللّٰه بن جعفر بن دُرُستويه النحوي، حدّثنا يعقوب بن سفيان، حدّثنا أبو عليّ أحمد بن المفضّل، حدّثنا جعفر الأحمر، عن ابن أبي رافع، حدّثنا عبد اللّٰه بن عبد الرحمن، عن أبيه، عن عمّار بن ياسر و أبي أيّوب الأنصاري، قالا: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم: «حقُّ عليٍّ على كلّ مسلمٍ‌، حقّ الوالد على ولده».(1)

[7] أخبرنا القاضي أبو العلاء محمّد بن عليّ بن يعقوب، أنبأ أبو الحسن عليّ بن محمّد بن إبراهيم الرياحي بواسط، حدّثنا صالح بن محمّد بن أبي مقاتل القيراطي، حدّثنا محمّد بن تسنيم الورّاق، عن رقبة بن مصقلة، عن أبيه، عن جدّه، عن عمر بن الخطّاب رضى الله عنه قال: سمعت رسول اللّٰه - صلّى اللّٰه عليه - يقول: «لو أنّ السماوات السبع وضعت في كفّة، و وضع إيمان عليٍّ في كفّةٍ‌، لَرَجح إيمان عليّ‌».(2)

[8] أخبرنا أبو عليّ بن شادان، أنبأ أحمد بن إبراهيم بن جعفر الزعفراني، حدّثنا إسحاق بن محمّد بن هارون بن عيسى بن بُرَيه الهاشمي، حدّثني جدّي، حدّثنا عبيد اللّٰه بن موسى، حدّثنا أبو عثمان الأزْدي، عن أبي راشد، عن أبي الحمراء، قال: كُنّا عند النبيّ عليه السلام، فقال رسول اللّٰه: «مَن سَرَّه أن ينظر إلى آدم في علمه، و نوح في فهمه، و إبراهيم في حلمه، فَلْينظر إلى عليّ بن أبي طالب».(3)

[9] أخبرنا أبو نصر أحمد بن محمّد بن يوسف المدعوّ بجرجان، أنبأ أبو بكر


1) . اُنظر: المناقب، ص 321 (ح 327)؛ جواهر المطالب، ج 1، ص 91.

2) . اُنظر: المناقب، ص 131 (ح 146)؛ جواهر المطالب، ج 1، ص 268؛ ينابيع المودّة، ج 2، ص 188 (ح 547)؛ كنز العمّال، ج 11، ص 617 (ح 32993).

3) . اُنظر: المناقب، ص 83 (ح 70) و ص 31 (ح 309)؛ مقتل الحسين، ج 1، ص 44؛ زين الفتى، ج 1، ص 124؛ شواهد التنزيل، ج 1، ص 100-103؛ ترجمة الإمام عليّ من تاريخ دمشق، ج 2، ص 280 (ح 811)؛ فرائد السمطين، ج 1، ص 100 (ح 13)؛ الرياض النضرة، ج 2، ص 172؛ ذخائر العقبى، ص 168.

أحمد بن إبراهيم الإسماعيلي، حدّثنا أبو الحسن أحمد بن الحسن الصوفي، حدّثنا محمّد بن أحمد بن زيد المزاري بالبصرة، حدّثنا عمرو بن عاصم، حدّثنا الطيب بن سليمان، عن حاجب بن القعقاع الدارمي، حدّثنا عبد الجبّار بن العبّاس، عن جعفر بن عُقبة، عن قيس بن سعد، عن أبيه، أنّه سمع عليّاً رضى الله عنه يقول: «أصابني يوم اُحُد ستّة عشر ضربة سقطتُ إلى الأرض منها، فأتاني رجُلٌ حَسَن الهيئة، حسن الوجه، طيّب الريح، فأخذ بضبعي، فأقامني. ثم قال: أقبِل عليهم؛ فإنَّك في طاعة اللّٰه و طاعة رسوله، و هما عنك راضيان».(1)قال عليّ‌: «فأتيتُ النبيّ عليه السلام، فأخبرته، فقال: يا عليّ‌، أما تعرف الرجل‌؟. قلت: لا و اللّٰه! و لكنَّه شبيه بِدِحية الكلبي. قال: أقرّ اللّٰه عينك! ذلك جبرئيل عليه السلام».(2)

[10] أخبرنا القاضي أبو العلاء محمّد بن عليّ بن يعقوب، أنبأ أبو بكر أحمد بن إبراهيم بن الحسن البزّاز، حدّثنا ابن أبي الأزهر، حدّثني العبّاس بن البكّار بالبصرة، حدّثنا خالد بن طليق الخُزاعي، عن أبيه، عن جدّه، قال: وجّه رسول اللّٰه - صلّى اللّٰه عليه - عليّاً إلى عمران بن الحُصَين الخُزاعي، يعوده عنه؛ فلمّا قام من عنده، أتبعه جابر بَصَرَه، إلى أن غاب. فقيل له: إنّا لَنَراك أتبعت بصرك عليّاً. قال: نعم. سمعتُ رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم يقول: «النظر إلى عليٍّ عبادةٌ‌»،(3)فأحببتُ أن أستكثر من النظر إليه.

[11] أخبرنا أبو القاسم طلحة بن عليّ بن الصقر الكناني، حدّثنا أحمد بن عثمان، حدّثنا محمّد بن عثمان بن أبي شيبة، عن زيد بن وهْب، عن حُذيفة، قال: إنّ ناساً تذاكروا، فقالوا: ما نزلت آيةٌ في القرآن: «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا»، إلّا كان لعليٍّ محضها و لبابها.(4)


1) . اُنظر: أسد الغابة، ج 4، ص 120 مع اختلافٍ في الألفاظ.

2) . اُنظر: وسيلة المآل، ص 148؛ مرآة المؤمنين، ص 48.

3) . اُنظر: المناقب، ص 361-362؛ مناقب الإمام عليّ بن أبي طالب، ص 208؛ أخبار القضاة، ج 2، ص 123؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 119؛ المعجم الكبير، ج 10، ص 77 (ح 10006) و ج 18، ص 110 (ح 207).

4) . اُنظر: شواهد التنزيل، ج 1، ص 63؛ دُرُّ بحر المناقب، ص 79.

[12] أخبرنا الحسن بن أحمد الفارسي، أنبأ أبو عمرو بن السمّاك، حدّثنا الحسين بن سلّام، حدّثنا أحمد بن عبد اللّٰه بن يونس، حدّثنا أبو بكر بن عيّاش، عن نصير، عن سلمان الأحمسي، عن أبيه، عن عليٍّ رضى الله عنه، قال: «و اللّٰه ما نَزَلَتْ آيةٌ إلّا علمتُ في من نَزَلَت، و أينَ نزلت، و على من نزلت. إنّ ربّي عزّ و جلّ وَهَبَ لي قلباً عَقولاً، و لساناً ناطقاً».(1)

[13] أخبرنا أحمد بن الحسن الفارسي، أنبأ جعفر بن محمّد الخُلدي، أنبأ القاسم بن محمّد الدلّال، حدّثنا إبراهيم بن الحُسَين التغلبي، حدّثنا شعيب بن راشد، عن أبي إسحاق، عن هبيرة بن يَريم، أنّ عليّاً رضى الله عنه لمّا توفّي، قام الحسن، فصعد المنبر، ثمّ قال: «يا أيها الناس، إنّه قد قُبض الليلة رَجلٌ لم تسبقْه الأوّلونَ‌، و لا يدركه الآخِرون.

كان رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم يبعثه المبعث، فيكتنفه جبرئيل عليه السلام عن يمينه، و ميكائيل عن يساره، حتّى يفتح اللّٰه عزّ و جلّ‌، و ما ترك إلّا سبعمائة درهم فضلت من عطائه، أراد أن يبتاع بها خادماً.

و لقد قُبض في الليلة الّتي عُرج فيها بعيسى بن مريم عليه السلام».(2)

منابع و مآخذ

الآحاد و المثاني، ابن أبي عاصم (م 278 ق)، تحقيق: باسم فيصل الجوابرة، رياض: دار الراية، 1991 م.

أخبار القضاة، محمّد بن خلف بن حيّان الوكيع (م 306 ق)، بيروت: عالم الكتب.

ازبكستان، داود چرمى، تهران: دفتر مطالعات سياسى و بين المللى وزارت امور خارجه، 1375 ش.

اُسد الغابة في معرفة الصحابة، ابن الأثير الجَزَري (م 630 ق)، تحقيق: على محمّد معوّض و عادل أحمد عبد الموجود، بيروت: دار الكتب العلمية، 1415 ق.


1) . اُنظر: كنز العمّال، ج 13، ص 128 (ح 36404).

2) . المصنَّف، ج 6، ص 374 (32101)؛ الذريّة الطاهرة، ص 114؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 42، ص 580 و 581.

الإشارة إلى وفيات الأعيان، شمس الدين محمّد الذهبي (م 748 ق)، تحقيق: إبراهيم صالح، بيروت: دار ابن الأثير، 1991 م.

الإصابة في تمييز الصحابة، ابن حجر العسقلاني (م 852 ق)، تحقيق: عادل أحمد عبد الموجود و على محمّد معوّض، بيروت: دار الكتب العلمية، 1415 ق.

اطلاعاتى دربارۀ ازبكستان، فرشاد صمصامى مهاجر، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهش هاى بازرگانى، 1373 ش.

اطلس تاريخ اسلام، حسين مونس، ترجمه: آذرتاش آذرنوش، تهران: سازمان جغرافيايى نيروهاى مسلّح، 1365 ش.

الإعلام بوفيات الأعلام، الذهبي (م 748 ق)، تحقيق: مصطفى بن على عوض، بيروت: مؤسسة الكتب الثقافية، 1413 ق.

الأنساب، السمعاني (م 562 ق)، تحقيق: عبد اللّٰه البارودي، بيروت: دار الجنان، 1988 م.

أنساب الأشراف، البلاذُري (م 279 ق)، تحقيق: محمود الفردوس العظم، دمشق: دار اليقظة العربية، 1997 م.

إيضاح المكنون في الذيل على كشف الظنون، إسماعيل پاشا البغدادي (م 1339 ق)، بيروت: دار الكتب العلمية، 1992 م.

البُخلاء، أبو بكر أحمد بن عليّ الخطيب البغدادي (م 463 ق)، تحقيق: أحمد مطلوب و آخرون، بغداد:

مكتبة العاني، 1964 م.

البداية و النهاية، ابن كثير الدمشقي (م 774 ق)، تحقيق: أحمد عبد الوهّاب فتيح، قاهره: دار الحديث، 1992 م.

بلدان الخلافة الشرقية، گاى لِسترِنج، ترجمه: بشير فرانسيس و كوركيس عوّاد، بغداد: مكتبة الرابطة، 1954 م.

تاريخ ادبيات در ايران، ذبيح اللّٰه صفا، تهران: فردوسى، 1368 ش.

تاريخ الإسلام، الذهبي (م 748 ق)، تحقيق: عمر عبد السلام تَدمُري، بيروت: دار الكتاب العربي، 1994 م.

تاريخ ايران/پژوهش دانشگاه كمبريج (ج 4)، به كوشش: ريچارد نلسون فراى، ترجمه: حسن انوشه، تهران: اميركبير، 1363 ش.

تاريخ بغداد، الخطيب البغدادي (م 463 ق)، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، بيروت: دار الكتب العلمية، 1997 م.

تاريخ بيهقى، ابو الفضل محمّد بيهقى (م 470 ق)، تصحيح: سعيد نفيسى، تهران: كتابخانۀ سنايى، 1319 ش.

تاريخ تشيّع در ايران، رسول جعفريان، قم: انصاريان، 1375 ش.

تاريخ تمدّن اسلام، جرجى زيدان، ترجمه: على جواهر كلام، تهران: امير كبير، 1379.

تاريخ جهانگشا، علاء الدين عطا مَلِك جُوَينى (م 478 ق)، تصحيح: محمّد قزوينى، تهران: بامداد.

تاريخ سياسى اسلام، حسن ابراهيم حسن، ترجمه: ابو القاسم پاينده، تهران: جاويدان، 1376 ش.

تاريخ سيستان، مؤلفان نامعلوم (قرن 5 تا 8)، تصحيح: محمّدتقى بهار (ملك الشعرا)، تهران: پديده، 1366 ش.

تاريخ عرب، فيليپ خليل حتّى، ترجمه: ابو القاسم پاينده، تهران: آگاه، 1366 ش.

تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر الدمشقي (م 571 ق)، تحقيق: على شيري، بيروت: دار الفكر، 1415 ق.

تاريخ نيشابور المنتخب من السياق، عبد الغافر بن إسماعيل الفارسي (م 529 ق)، انتخاب: إبراهيم بن محمّد الصريفيني (م 641 ق)، تحقيق: محمّد كاظم المحمودي، قم: جماعة المدرّسين، 1403 ق.

تدريب الراوي، السيوطي (م 911 ق)، تحقيق: أحمد عمر هاشم، بيروت: دار الكتاب العربي، 1989 م.

تذكرة الحفّاظ، الذهبي (م 748 ق)، تصحيح: جماعة من المحقّقين في دائرة المعارف العثمانية، حيدرآباد:

وزارة المعارف للحكومة العالية الهندية، 1958 م، سوم.

ترجمة الإمام عليّ بن أبي طالب من تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر (م 573 ق)، تحقيق: محمّد باقر المحمودي، بيروت: دار التعارف للمطبوعات، 1975 م.

التطفيل، الخطيب البغدادي (م 463 ق)، تحقيق: عبد اللّٰه عبد الرحيم عسيلان، جدّه: دار المدني، 1986 م.

جامع التواريخ، رشيد الدين فضل اللّٰه همدانى (م 718 ق)، تصحيح: محمّد روشن، تهران: البرز، 1373 ش.

جُزء الحِميَري، عليّ بن محمّد الحميري (م 323 ق)، تحقيق: زبير عليزئي، رياض: حديث آكادمى - دار الطحاوي، 1413 ق.

جستجو در تصرّف ايران، عبد الحسين زرّين كوب، تهران: اميركبير، 1369 ش.

الجواهر المضيئة في طبقات الحنفية، عبد القادر القرشي (م 775 ق)، تحقيق: عبد الفتّاح محمّد الحُلو، قاهره: هجر للطباعة و النشر و الإعلان، 1993 م.

جواهر المطالب في مناقب الإمام عليّ بن أبي طالب، ابن الدمشقي الباعوني (م 871 ق)، تحقيق: محمّد باقر المحمودي، قم: مجمع إحياء الثقافة الإسلامية، 1416 ق.

چهار مقاله، نظامى عروضى سمرقندى (ق 6)، تصحيح: محمّد قزوينى، تهران: طهورى، 1368 ش.

دائرة المعارف فارسى (ج 1)، زير نظر: غلامحسين مصاحب، تهران: فرانكلين، 1345 ش.

دُرّ بحر المناقب، على بن ابراهيم (درويش برهان) (ق 10)، نسخۀ خطّى كتابخانۀ فاضلى خوانسار و نسخۀ عكسى مركز احياى ميراث اسلامى قم به شمارۀ 191.

الدرّ المنثور في التفسير المأثور، السيوطي (م 911 ق)، بيروت: دار الفكر، 1993 م.

دول الإسلام، الذهبي، بيروت: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات، 1985 م.

ذخائر العقبى، أبو العباس أحمد الطبري (م 694 ق)، تحقيق: أكرم البوشي، جدّه: مكتبة الصحابة، 1415 ق.

الذرّية الطاهرة، الدولابي (م 310 ق)، تحقيق: السيد محمّد جواد الحسيني الجلالي، قم: مؤسسة النشر الإسلامي، 1407 ق.

الرياض النضرة، أبو العبّاس أحمد الطبري (م 694 ق)، تحقيق: عبد المجيد طعمة حلبي، بيروت: دار المعرفة، 1997 م.

زين الفتى في تفسير سورة «هل أتى»، العاصمي (378 -... ق)، تحقيق: محمّد باقر المحمودي، قم: مجمع إحياء الثقافة الإسلامية، 1376 ش.

السنن الكبرى، أحمد بن الحسين البيهقي (م 458 ق)، تحقيق: محمّد عبد القادر عطا، بيروت: دار الكتب العلمية، 1414 ق.

الشجرة المباركة في أنساب الطالبية، [منسوب به] فخر الدين الرازي (م 606 ق)، تحقيق: السيد مهدي الرجائي، قم: مكتبة آية اللّٰه المرعشي، 1409 ق.

سياست نامه، نظام الملك طوسى (م 485 ق)، تصحيح: عباس اقبال آشتيانى، تهران.

سيَر أعلام النبلاء، الذهبي (م 748 ق)، تحقيق: عمر بن غرامة العمروى، بيروت: دار الفكر، 1997 م.

شذرات الذهب، ابن العماد الحنبلي (م 1089 ق)، تحقيق: محمود الأرناءوط، دمشق: دار ابن كثير.

شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد (م 656 ق)، تحقيق: محمّد أبو الفضل إبراهيم، بيروت: دار إحياء التراث العربي، 1387 ق.

شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، الحاكم الحَسكاني (ق 5)، تحقيق: محمّد باقر المحمودي، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1411 ق.

طبقات أعلام الشيعة (القرن الخامس)، آقابزرك الطهراني (م 1389 ق)، بيروت: دار الكتاب العربي، 1971 م.

طبقات الحفّاظ، السيوطي (م 911 ق)، تحقيق: عليّ محمّد عمر، قاهره: مكتبة الثقافة الدينية، 1416 ق.

طبقات الشافعية، جمال الدين عبد الرحيم الإسنَوي (م 772 ق)، تحقيق: عبد اللّٰه الجُبوري، رياض: دار العلوم، 1981 م.

طبقات الشافعية الكبرى، تاج الدين السُّبكي (م 771 ق)، تحقيق: عبد الفتّاح الحُلو و محمود الطناحي، قاهره:

هجر للطباعة و النشر و الإعلان.

طبقات الفقهاء الشافعيّين، ابن كثير الدمشقي (م 774 ق)، تحقيق: أحمد عمر هاشم، قاهره: مكتبة الثقافة الدينية، 1993 م.

العِبر في خبر مَن غبر، الذهبي (م 748 ق)، تحقيق: صلاح الدين المنجِّد، كويت: وزارة الإعلام، 1984 م.

فرائد السمطين، إبراهيم بن محمّد الجويني (م 730 ق)، تحقيق: محمّد باقر المحمودي، بيروت: مؤسسة المحمودي، 1398 ق.

فرهنگ فارسى، محمّد معين، تهران: اميركبير.

فهرست المخطوطات المصوّرة (الجزء الثاني، القسم الثالث)، فؤاد سيّد، قاهره: معهد المخطوطات العربية، 1970 م.

فهرست نسخه هاى عكسى كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى، محمدعلى حائرى، قم: كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى، 1370 ش.

القند في ذكر علماء سمرقند، نجم الدين عمر بن محمّد النسفي (م 537 ق)، تحقيق: يوسف الهادي، تهران:

دفتر نشر ميراث مكتوب (آينۀ ميراث)، 1379 ش.

كتاب السنّة، ابن أبي عاصم الشيباني (م 287 ق)، تحقيق: محمّد ناصر الدين الآلباني، بيروت: المكتب الإسلامي، 1993 م.

كنز العمّال، على المتّقي الهندي (م 975 ق)، تحقيق: صفوة السقّا، بيروت: مؤسسة الرسالة، 1989 م.

لباب الأنساب و الألقاب و الأعقاب، ابن فندق البيهقي (م 565 ق)، تحقيق: السيد مهدي الرجائي، قم: مكتبة آية اللّٰه المرعشي، 1410 ق.

لغت نامه، على اكبر دهخدا و ديگران، تهران: دانشگاه تهران، 1373 ش.

مجمع الآداب في معجم الألقاب، عبد الرزّاق بن أحمد ابن الفُوَطي الشيباني (م 723 ق)، تحقيق: محمّد كاظم المحمودي، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1374 ش.

مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ابن حجر الهيثمي (م 807 ق)، تحقيق: عبد اللّٰه محمّد الدرويش، بيروت: دار الفكر، 1412 ق.

المدخل إلى علوم الحديث، على إبراهيم الحشيش، قاهره: مكتبة الإيمان، 1997 م.

مرآة الجنان، اليافعي (م 768 ق)، قاهره: دار الكتاب الإسلامي، 1993 م.

مرآة المؤمنين في مناقب آل سيد المرسلين، المولوي وليّ اللّٰه اللكهنوئي (م 1270 ق)، نسخۀ عكسى كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى قم به شمارۀ 889.

المستدرك على الصحيحين، أبو عبد اللّٰه محمّد بن عبد اللّٰه الحاكم النيشابوري (م 405 ق)، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، بيروت: دار الكتب العلمية، 1990 م.

مُسنَد أبي يَعلى، أبو يعلى الموصلي (م 307 ق)، تحقيق: حسين سليم أسد، دمشق: دار الثقافة العربية، 1992 م.

مسند أحمد، أحمد بن حنبل الشيباني (م 241 ق)، تحقيق: عبد اللّٰه محمّد الدرويش، بيروت: دار الفكر، 1414 ق.

المصنَّف، ابن أبي شيبة (م 235 ق)، تحقيق: محمّد عبد السلام شاهين، بيروت: دار الكتب العلمية.

معجم أعلام الشيعة، السيد عبد العزيز الطباطبائي، قم: مؤسسة آل البيت لإحياء التراث، 1417 ق.

المعجم الأوسط، سليمان بن أحمد الطبراني (م 360 ق)، تحقيق: طارق بن عوض اللّٰه و عبد الحسن الحسيني، قاهره: دار الحرمين، 1415 ق.

معجم البلدان، ياقوت الحَمَوي (م 626 ق)، بيروت: دار صادر، 1979 م.

المعجم الكبير، الطبراني (م 360 ق)، تحقيق: حمدي عبد الصمد السلفي، بيروت: دار إحياء التراث العربي، 1985 م.

معجم المؤلّفين، عمر رضا كحّالة، بيروت: دار إحياء التراث العربي (15 ج).

معرفة علوم الحديث، الحاكم النيشابوري (م 405 ق)، بيروت: دار الآفاق الجديدة، 1980 م.

المعين في طبقات المحدّثين، الذهبي (م 748 ق)، تحقيق: همّام عبد الرحيم سعيد، اَمّان: دار الفرقان، 1984 م.

مفتاح النجاء في مناقب آل العباء، ميرزا معتمد خان محمّد بن رستم بن قباد الحارثي البَدَخشي (تأليف:

1126 ق)، نسخۀ خطّى كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى قم به شماره هاى 4842 و 5004.

مقتل الحسين، الموفّق بن أحمد المكّي الخوارزمي (م 568 ق)، تحقيق: محمّد السماوي، قم: مكتبة المفيد.

مكتب ها و فرقه هاى اسلامى در سده هاى ميانه، ويلفرد مادلونگ، ترجمه: جواد قاسمى، مشهد: بنياد پژوهش هاى اسلامى، 1375 ش.

مناقب الإمام عليّ بن أبي طالب، أبو الحسن عليّ بن محمّد ابن المغازلي (م 483 ق)، تحقيق: محمّد باقر البهبودي، تهران: دار الكتب الإسلامية، 1402 ق.

المناقب، الخوارزمي (م 568 ق)، تحقيق: مالك المحمودي، قم: مؤسسة النشر الإسلامي، 1411 ق.

المنتخب من السياق، أبو الحسن عبد الغافر بن إسماعيل الفارسي (م 529 ق)، انتخاب: إبراهيم بن محمّد الصريفيني (م 641 ق)، تحقيق: محمّد أحمد عبد العزيز، بيروت: دار الكتب العلمية، 1989 م.

المنتظم، عبد الرحمن ابن الجوزي (م 597 ق)، تحقيق: محمّد عبد القادر عطا و آخرون، بيروت: دار الكتب العلمية، 1412 ق.

ميراث شهاب (فصلنامۀ كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى)، ش 20، قم: كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى.

نظم دُرَر السمطين، جمال الدين محمّد بن يوسف الزرندي الحنفي (م 750 ق)، نجف: مكتبة الإمام أمير المؤمنين العامّة، 1377 ق.

الوافي بالوفيات، الصَّفَدي (م 749 ق)، تحقيق: هلموت ريتر، آلمان (ويسبادن): دار النشر فرانزشتاينر، 1381 ق.

وسيلة المآل في عَدّ مناقب الآل، با كثير أحمد بن الفضل الحضرمي المكّي (م 1047 ق)، نسخۀ عكسى كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى قم به شمارۀ 25.

هدية العارفين (أسماء المؤلفين و آثار المصنّفين من «كشف الظنون»)، إسماعيل پاشا البغدادي (م 1339 ق)، بيروت: دار الكتب العلمية، 1992 ق.

ينابيع المودّة لذَوي القربى، سليمان بن إبراهيم القُندوزي (م 1294 ق)، تحقيق: على جمال أشرف الحسيني، تهران: دار الاُسوة، 1416 ق..

MANOSCRITTI ARABI ISLAMICI DELLA BIBLIOTECA VATICANA, GIORGIO LEVIDELLA VIDA, VATICAN, 1935.

• در اين كتابنامه، به جهت اختصار، جز در موارد التباس، به يادكردِ شهرت مؤلّفان، اكتفا گرديد.

همچنين از آنجا كه در غالب آثار چاپى دهه هاى گذشته و يا چاپ مكرّر آنها تصريح به نوبت چاپ نشده و يا بى دقّتى هايى در اين زمينه صورت گرفته است، به جز در موارد ضرورت، به ذكر تاريخ نشر، بسنده شد. خ.

سلوة الشيعة (تاج الأشعار)

اشاره

أبو الحسن علي بن أحمد الفنجگردي النيسابوري (513 ق)

تحقيق: محمدرضا انصارى قمى

تمهيد

اشاره

اجتمع لأمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام من صفات الكمال، و محمود الشمائل و الخِلال، و سناء الحسب و باذخ الشرف، ما لم يتهيأ لغيره من أفذاذ الرجال. قال عبد الحميد بن أبي الحديد المدائنيّ في مقدمة شرحه على نهج البلاغة:

ما أقول في رجلٍ تُعزى إليه كلّ فضيلة، و تنتهي إليه كلّ فرقة، و تتجاذبه كلّ طائفة، فهو رئيس الفضائل و ينبوعها، و أبو عذرها، و سابق مضمارها، و مجلِّي حلبتها، كلّ من بزغ فيها بعده فمنه أخذ، و له اقتفى، و على مثاله احتذىٰ‌.(1)

فهو الإمام في العلم الإلهيّ و الفقه، و تفسير القرآن، و علم


1) . شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد، تحقيق: محمّد أبو الفضل إبراهيم، دار احياء الكتب العربية، ج 1، ص 17.

الطريقة و الحقيقة، و علم النحو و العربيّة، و الأمير في الشجاعة و القوّة، و السخاء و الجود، و الحلم و الصفح، و الجهاد في سبيل اللّٰه، و المقدّم في الفصاحة و سجاحة الأخلاق، و بشر الوجه، و طلاقة المحيّا و التبسم، كما أنّه سيّد الزهّاد و بدل الأبدال و إمام العابدين و المتّقين، و برغم كلّ ذلك فهو صاحب الرأي و التدبير و السياسة، و قيادة الجيوش و إدارة الحروب. و فوق كلّ ذلك فهو أوّل الناس إسلاماً، و أقدمهم إيماناً، و أخلصهم في ذات اللّٰه، و أوفاهم لرسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم، لم تقم الدعوة الإسلامية إلّا بحدّ سيفه، فهو أخو الرسول صلى الله عليه و آله و سلم، و زوج ابنته البتول، و أبو ولده و نسله الكرام، و وصيّه بعده على الأنام؛ فعليه صلوات المصلّين، و تحيّاتهم إلى يوم الدين.

و من خصائصه عليه السلام البلاغة و الفصاحة، قال ابن أبي الحديد المدائني:

و أمّا الفصاحة فهو عليه السلام إمام الفصحاء، و سيّد البلغاء، و في كلامه قيل: دون كلام الخالق و فوق كلام المخلوقين، و منه تعلّم الناس الخطابة و الكتابة. قال عبد الحميد بن يحيى: حفظتُ سبعين خطبة من خطب الأصلع، ففاضت ثمّ فاضت. و قال ابن نُباتة: حفظت من الخطابة كنزاً لا يزيده الإنفاق إلّا سعةً و كثرةً‌، حفظت مائة فصلٍ من مواعظ عليّ بن أبي طالب. و لمّا قال مِحْفَن بن أبي محفن لمعاوية:

جئتك من عند أعيا الناس! قال له: «ويحك كيف يكون أعيا الناس! فو الله ما سنّ الفصاحة لقريش غيره»... فهو لا يُجارى في الفصاحة، و لا يبارى في البلاغة، و حسبك أنّه لم يدوّن لأحدٍ من فصحاء الصحابة العُشر و لا نصف العُشر ممّا دوّن له.(1)


1) . المصدر السابق، ص 24-25.

و يعدُّ الشعر من فنون البلاغة و الفصاحة، إلى جانب الخطابة و الكلام القصير في الحِكَم و الأمثال و الآداب، و الرسائل و الكتب و المواعظ. و قد نُسب لأمير المؤمنين عليه السلام من فنون البلاغة الشيء الكثير، و قد تكفّل الشريف الرضيّ رحمه الله (المتوفىٰ سنة 406 ه‍) ببعض ذلك، فجمع في درّته اليتيمة نهج البلاغة عيون خطبه و كلماته القصار و رسائله صلوات اللّٰه عليه، و قد أحسن و أجاد و أفاد، فللّه درّه و عليه أجره. و قد استدرك آخرون على نهجه فجمعوا أضعاف ما جمعه الشريف، كما بُذلت جهود جبّاره لشرح تراثه الخالد، و عُدَّ شرح ابن أبي الحديد المدائني (المتوفىٰ سنة 565 ه‍) من أوسع الشروح و أشهرها.

أما الشعر المنسوب إليه عليه السلام فهناك مجاميع متعدّدة من المتقدّمين و المتأخّرين جمعوا فيها ما نسب إليه عليه السلام من الشعر، و فيها الشعر الجيّد و الرديء، و الصحيح و المنحول، و القويّ و الضعيف، و الحسن و الركيك. هذا فضلاً عن الاختلاف في عدد الأبيات و المصارع و الكلمات، لكن برغم ذلك يستشهد به الكلّ‌، و يحاول أن يعثر في أبياتها على ضالّته، و ينفّس بها عمّا يدور في خلده و بين جنباته، فشعر عليّ عليه السلام كخطبه و رسائله و كلماته فيه أنفاس عليّ عليه السلام و مشاعره و أحاسيسه و آلامه و أفراحه. و هو كنزٌ لا يقدّر بثمن.

و من أوائل من أقدم على جمع ما صحّت له نسبته من أشعاره عليه السلام هو الذي وصفته المصادر بأنّه شيخ الأفاضل، و بقية المشايخ، الأديب الأريب، و اُعجوبة زمانه و آية أقرانه، و شيخ الصناعة، و الممتطي غوارب البراعة، الإمام أبو الحسن عليّ بن أحمد

الفنجكردي النيسابوري الخراساني. ورد مدحه و ذكر فضائله و نبوغه في شتى العلوم في مصادر عديدة؛ فقد ترجم له السمعاني في الأنساب، و ياقوت الحموي في معجم الأدباء و البيهقي في الوشاح و عبد الغافر الفارسي في تاريخ نيسابور و معاصره الشيخ الفتّال النيسابوري في روضة الواعظين و ابن شهرآشوب المازندراني في معالم العلماء و السيوطي في بغية الوعاة و الأفندي في رياض العلماء، و الخوانساري في روضات الجنات و الصدر في تأسيس الشيعة و الأميني في الغدير و غيرهم. و إليك ترجمة قصيرة لحياته كما هي مذكورة في المصادر السابقة.

المؤلف

ولد الشيخ الفنجگردي سنة 433 ه‍، ب‍ «فَنْجْكِرْد (\پنج گرد)» من قرى نيسابور، و قرأ اُصول اللغة على يعقوب بن أحمد الأديب (المتوفّى سنة 474 ه‍)، و سمع الحديث من القاضي الناصحيّ (المتوفّى سنة 479 ه‍)، عاش ثمانين سنة، كان عفيفاً خفيفاً ظريف المجاورة، قاضياً للحقوق، محمود الأحوال، أصابته علّة أزمنته و منعته من الخروج، و طعن في السن، توفي ليلة الجمعة 13 من رمضان سنة 513 ه‍ (أو 503 أو 512 ه‍)، و صلّوا عليه في الجامع القديم و دفن بالحيرة في مقبرة نوح. عدَّ الميداني (المتوفىٰ سنة 518 ه‍) من تلامذته، و قد ألّف كتابه السامي في الأسامي بترغيبٍ منه، و أثنىٰ عليه في مقدمته و أطراه.

يُعدّ الفنجكردي أوّل من جمع أشعار أمير المؤمنين عليه السلام في مائتي بيت، و سمّى كتابه ب‍ تاج الأشعار أو سلوة الشيعة، و قد صار كتابه هذا

مصدراً لمن سعى في جمع شتات الأشعار المنسوبة إليه عليه السلام، و أوّل من نقل عنه الشيخ قطب الدين الكيدُري البيهقي النيسابوري (المتوفىٰ حدود سنة 574 ه‍) حيث أدرج أشعار السلوة في كتابه المسمى ب‍ أنوار العقول من أشعار وصيّ الرسول صلى الله عليه و آله.

يقول الفنجكردي في مقدمة سلوة الشيعة إنّه جمع مائتي بيت من أشعار أمير المؤمنين عليه السلام في الحكمة و الموعظة و الفخر و السماحة و الشجاعة و التذكير و التبصير، و إنّه اختار هذا العدد من بين الأبيات الكثيرة المنسوبة إليه عليه السلام.

ثمّ يذكر مصادر كتابه و هي:

1.

ألْسنة العلماء الكبار.

2.

مودعات الدفاتر.

3.

أبيات أوردها ابن إسحاق في المغازي.

أما سيرة ابن إسحاق المسمّى ب‍ كتاب السير و المغازي فإنّه كان قد جمع موادّه - أو لعلّه كان قد صنفه أو جزءاً منه - قبل أن يغادر المدينة المنوّرة إلى الكوفة و الحيرة، و عند ما نزل بالكوفة ثمّ بغداد - في ركاب المنصور - حدّث عنه كوفيون و بغداديّون كثيرون، و أمره المنصور بملازمة ابنه المهدي، فسافر معه إلى الريّ و خراسان و حدّث بهما، ثمّ أكمل تدوين سيرته بأمر المنصور، لكنّه حينما عرضها عليه طلب إليه القيام بتعديلات (و الأصحّ تحريفات) فيها. فحذف منها ما لم يكن يوافق هوى المنصور المعادي للعلويين و أهل البيت عموماً و الشيعة خصوصاً، و قد انتشرت سيرة ابن اسحاق بثلاث روايات، قيل إنّ رواية يونس بن بكير

(المتوفى 199 ه‍) تمثل الشكل الأوّل لها، أي قبل الحذف و التعديل و التحريف، و تمثل رواية زياد بن عبد اللّٰه البكّائي (المتوفى 183 ه‍) العهد الكوفي، و تمثل رواية محمّد بن مسلمة الحرّاني (المتوفى 191 ه‍) العهد البغدادي. أما نسخ الرواية الثالثة فلم تصل إلينا، و أما الشكل الأوّل و الثاني فلم يبق منهما إلّا قطع صغيرة تفيد الباحثين للمقارنة بينهما و بين سيرة ابن هشام، لملاحظة مدى التحريف و التعديل. أمّا رواية البكّائي فلم تصلنا بشكلها الأصلي، بل قام عبد الملك بن هشام الحميري البصري (المتوفى 213 ه‍) بالتلاعب بها و تحريف نصوص رواياتها و سمّى عمله بالتهذيب (!)، و قد أقرَّ ابن هشام بجريمته هذه حيث يقول في مقدمة تهذيبه:

... تاركٌ بعض ما ذكره ابن إسحاق في هذا الكتاب... و أشعاراً لم أرَ أحداً من أهل العلم بالشعر يعرفها، و أشياء بعضها يشنع الحديث به، و بعض يسوءُ بعض الناس ذكره...(1)

و هكذا أفقدنا ابن هشام بجريمته جانباً هامّاً من السيرة. و ممّا حذف ابن هشام من سيرة ابن اسحاق مجموعة من الأشعار و الأرجاز لأمير المؤمنين عليه السلام. يقول الفنجكردي:

منها [من الأبيات التي وقع عليها اختياري] أبياتٌ أوردها محمّد بن إسحاق بن يسار في مغازيه، و هو الثقة فيما يحكيه، الأمين على ما ينصّه و ما يرويه.(2)

و الشاهد على تلاعب ابن هشام و حذفه لأشعاره عليه السلام أنّ في القطعة


1) . سيرة ابن إسحاق.

2) . مقدمة سلوة الشيعة.

الصغيرة الموجودة من نسخة سيرة ابن إسحاق برواية يونس بن بكير في مكتبة جامعة القرويين و المكتبة الظاهرية و التي طبعت لأوّل مرة في الرباط بتحقيق محمّد حميد اللّٰه عام 1976 م، ثمّ طبعت ثانية عام 1978 م، بتحقيق سهيل زكّار، توجد في هذه النسخة قصيدة دالية من 14 بيتاً لأمير المؤمنين عليه السلام يرثى بها والده شيخ الأباطح - رحمه الله -، و القصيدة محذوفة من سيرة ابن هشام المطبوعة، و الطريف أنّ ابن هشام لم ينقل بيتاً واحداً و لا رجزاً لعليٍّ عليه السلام إلّا رجزاً واحداً في الجزء الثاني، ص 143 و يصرح ب‍ «أنه تمثّل به» برغم شهرة فصاحته و بلاغته و مشاركته في الحروب و الغزوات التي ما كانت تنفكّ عادة عن التفاخر و التبارز بالشعر و الرجز!

نُسخ الديوان

تتوفر عدة نُسخ لهذا الديوان و إليك مواصفاتها:

1. نسخة مكتبة مدرسة سپهسالار بالرقم (313) و هي نسخة ناقصة من أوّلها، و تحتوي على 138 بيت شعر، جاء في آخرها:

«تمّت كتابة سلوة الشيعة غُرّة شعبان 735 على يدي... محمّد بن يوسف بن عقيل». و النسخة ناقصة من آخرها بمقدار عشرة أبيات.(1)

2. نسخة جامعة طهران، بالرقم 2203، مذكورة في فهرستها (ج 9، ص 884).

1) . فهرست كتابخانۀ مدرسۀ عالى سپهسالار، ج 2، ص 447 و ج 5، ص 116.

3.

نسخة في «مكتبة مجلس الشورى الإسلامي». و قد اعتمدنا في تحقيقنا على هذه النسخة لكمالها و صحّتها و قدمها قياساً ببقية النسخ، و هي الرسالة الرابعة في مجموعة برقم 7099، و المجموعة من مخطوطات بدايات القرن الثامن، كتبت بخط نسخي و على هوامشها تصحيحات و توضيحات كثيرة، النسخة في 189 ورق، بمقياس 16 * 24 سم، و الرسالة فيها من صفحة 248 لغاية 258، و كاتبها محمّد شاه بن محمّد ناعمري مريباني، و كتبها بأمر من حسام الدين حسين بن عليّ الصغناقي أواسط شهر جمادى الأولىٰ‌، سنة 716 ه‍، في المدرسة الطاهرية (فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه مجلس شوراى اسلامى، ج 25، ص 108-109).

4.

و نسخة في قزوين، في مكتبة العلّامة الزرآبادي، كتبت في سنة 897 (تراثنا، الرقم 7 و 8، ص 28).

ثمّ إنّني قد جعلتُ أبيات هذه النسخة هي الأصل، و تعميماً للفائدة فقد راجعتُ الديوان المطبوع المنسوب لأمير المؤمنين عليه السلام و ذكرت في الهامش اختلاف بعض الكلمات أو الأبيات، و آخر دعوانا أن الحمد للّٰه ربّ العالمين.

[المتن]

ربِّ تمّم بالخير

قال الشيخ الإمام أبو الحسن عليّ بن أحمد الفَنْجَكَرْديّ‌:

أمّا بعدُ؛ حمداً لله عَزّ اسمه عَلى تمام نِعْمته، و الصَّلاة على نَبيّه محمّدٍ شَفيعُ أُمّته، فإنّ هذا مائتا بيتٍ في الحِكْمةِ و المَوعِظةِ‌، و الفَخْرِ و السَّماحَةِ‌، و الشَّجاعةِ‌، و التَّذكيرِ و التبصيرِ، وقع عليها اختياري، مِنَ الأشعار المنسُوبَة إلى إمام المتَّقين و أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب رضى الله عنه، المأخوذة من ألسِنة العُلَماء الأكابر، المُلْتَقَطة مِنْ مُودَعات الدفاتر، منها أبياتٌ أوردها محمّد بن إسحاق(1)بن يسار(2)في مغازيه - و هو الثِّقة فيما


1) . محمّد بن إسحاق بن يسار بن خيار مولى قيس بن مخرمة بن عبد مناف، ولد بالمدينة حوالي عام 85 ه‍، و بها نشأ، أدرك بعض الصحابة، لكن أكثر سماعه من أبناء الصحابة و أبيه و جماعة من التابعين، نازع مالك بن أنس و هشام بن عروة و اتهماه بالزندقة و الكَذِب، لكن الظاهر أنه لم يتهم إلّا لنشره الحقائق التاريخية حول الخلافة بما يخالف مع هوى العثمانية و الزبيريّة، و أخيراً نُسب إلى التشيع، و هي نسبة كانت تنسب إلى كلّ من يعمل في مجال سيرة النبي صلى الله عليه و آله، و قديماً ودّ عبد الملك بن مروان لو لم ينشغل أحدٌ بالسيرة لما فيها من تقديم لبني هاشم على بني أُمية و بني مروان و أسلافهم من غاصبي الخلافة. غادر ابن إسحاق المدينة إلى الكوفة ثمّ إلى بغداد ثمّ رافق المهديّ العباسي إلى الري و خراسان و حدّث في هذه المدن و نُقلت عنه روايات السيرة، و أخيراً توفي سنة «151 ه‍» على أصحّ الروايات. و لم تصلنا النسخة الأصلية من مغازيه، بل وصلتنا نسختها المعدّلة و المهذّبة على يد عبد الملك بن هشام المشتهر ب‍ «سيرة ابن هشام».

2) . في الأصل: بشّار.

يحكيه، الأمينُ عَلى ما ينصُّه و يَرويه - فإنْ ارتابَ في صحّتها فاضلٌ‌؛ فَدَعهُ و ما يُريبه، و لكَ مِنَ الحديثِ طيّبه، و سمّيته ب‍ سَلْوَة الشِّيعة، و اللّٰهُ المعينُ على نَسْخها و نَقْلِها، المُوفِّقُ لِفَهْمِها و حِفْظها.


فَنَبْدأُ بما سَار مَسير الشمس وَ القَمر، و أنْشَدَهُ أُولو الفَضْلِ في البَدْو و الحَضَر:

رَضِيتُ بِما قَسَّم اللّٰهُ لي *** وَ فَوَّضْتُ أمري إلى خَالِقي

لَقَدْ أحْسَنَ اللّٰهُ فيما مَضىٰ *** كذلك يحْسِنُ فيما بَقي


محمّدٌ النَّبيّ أخي و صهري *** و حمزةُ سيّد الشُّهَداء عمّي

وَ جَعْفرٌ الّذي يُضْحي و يُمْسي *** يَطيرُ مَعَ المَلائكة ابنُ أُمّي

و بنْتُ محمّدٍ سَكَني و عُرْسي *** مسوطٌ لحمها بدمي و لحمي

و سِبطا أحمد نَجلاي منها *** فأيّكُم لَهُ سَهْمٌ كسَهْمي!

سَبَقْتكُم إلى الإسلامِ طرّاً *** غُلاماً ما بَلَغْتُ أوانَ حُلْمي

فأوجَبَ لي وَلايَتَه عليكُم *** رَسُولُ اللّٰهِ يومَ غَديرِ خُمِّ‌

/ 249 /و أوصاني النبيّ على اختيارٍ *** لأمّته رِضىً منه بحُكْمي

فَمَنْ هذا لَهُ فَخرٌ كفخري *** و مَنْ هذا لَهُ يومٌ كَيومي‌؟

ألَا مَن شاءَ فليؤمن بهذا *** و إلّا فَلْيَمُتْ كَمَداً بِغَمّ

فويلٌ ثُمّ ويلٌ ثمّ وَيلٌ *** لجاحِدِ طاعتي مِنْ غَير جُرْمِ


لَنَقْلُ الصَّخرِ مِنْ قُلَل الجبال *** أحبَّ إليَّ مِنْ منن الرِّجالِ

يقولُ الناس لي في الكَسب عارٌ *** فَقُلتُ‌: العارُ في ذُلّ السؤالِ


ما أحْسَنَ الدُّنيا و إقبالها *** إذا أطاعَ الله مَنْ نالَها

فاحْذَر زَوالَ الفَضْل يا جَابِراً *** و أعط مِنْ دُنياك مَنْ سَالَها

مَنْ لَم يواسِ الناسَ مِنْ فَضْله *** عَرَّض للإدبارِ إقبالَها

فإنّ ذا العرش جزيلُ العَطا *** يُضعِفُ بالحبَّة أمثالَها


إذا كُنْتَ في نِعْمةٍ فَارْعَها *** فإنّ المَعاصي تُزيل النِّعَم

وَ كُنْ مُوسراً شئت أم مُعْسراً *** فما تَقْطَعُ العيشَ إلّا بهَمّ

حَلاوَةُ دُنياكَ مَسْمُومةٌ *** فلا تأكلِ الشَّهدَ إلّا بِسَمّ

إذا تَمَّ أمرٌ دنا نَقصُهُ *** توقَّع زَوالاً إذا قيل: تمّ


النّاسُ منْ جَهة الأمثال(1)أكْفاءُ *** أبوهُمُ آدمُ و الأُمّ حَوّاءُ

فإنْ يكنْ لَهُمُ في أصلهم شرفٌ *** يُفاخرونَ به فالطّينُ و الماءُ

ما الفَخْرُ إلّا لِأهل العِلْم إنّهُمُ *** عَلى الهُدىٰ لِمَن اسْتَهدىٰ أدلّاءُ

و قيمةُ المَرءِ ما قدْ كانَ يُحْسِنه *** و الجاهلونَ لأهلِ العِلْم أعداءُ


صُن النَّفسَ و احْمِلْها عَلى ما يَزينها *** تَعِشْ سالِماً، و القولُ فيكَ جميلُ

فإنْ ضاقَ رزقُ اليوم فَاصْبِر إلى غدٍ *** عَسىٰ نَكَباتُ الدَّهرِ عنكَ تزولُ

فَلا ترينَّ النّاسَ إلّا تَجَمُّلاً *** نَبا بِكَ دهرٌ أو جَفاكَ خَليلُ‌


1) . في هامش المخطوط: «التمثال» و في أوّل الديوان أيضاً: «التمثال».

فَلا خَيرَ في وُدِّ امرئٍ مُتلوّنٍ *** إذا الريحُ مالَتْ مالَ حيثُ تَميلُ

جَوادٌ إذا اسْتَغْنيتَ عَن أخذِ مالِهِ *** و عِند احتمالِ الفَقْرِ عَنْكَ بَخيلُ

فما أكثرَ الإخوانَ حين تَعُدُّهُم *** وَ لكنَّهُم في النائِباتِ قَليلُ


نَفْسِي عَلى زَفَراتِها مَحبُوسةٌ *** يا لَيْتَها خَرَجَتْ مع الزفَراتِ

لا خَيْر بَعْدَك في الحَياة و إنَّما *** أبكِي مَخافَة أنْ تَطُولَ حياتي


/ 250 /قَدْ شابَ رأسي و رأس الحِرص لم يَشِب *** إنّ الحريصَ عَلَى الدُّنيا لفي تَعَبِ

ما لي أراني إذا ما رُمتُ مرتبةً *** فَنِلْتُها، طَمَحَتْ عيْني إلى رُتَب

باللّٰهِ ربِّكَ كَمْ بيتٍ مررتُ به *** قد كانَ يَعْمُرُ باللّذاتِ و الطّرَبِ

طارتْ عُقابُ المنايا في جَوانبِهِ *** فَصارَ مِنْ بعدها للوَيْلِ و الخَرَبِ

احبسْ عِنانك لا يَجْمح به طلبٌ *** فلا و ربِّك ما الأرزاقُ بالطّلَبِ


و مُنذِرَتي مِنْ نُحُوس القِران *** وَ مَا هُو مِنْ شَرِّه كائنُ

ذنوبي أخافُ فأمّا القِران *** فإنِّي مِنْ شَرِّه آمنُ


فلا تجزع فإنْ أعْسَرتَ يوماً *** فَقَدْ أيْسَرتَ في دهرٍ طويلِ

فلا تيأس فإنّ اليأس كُفرٌ *** لعلَّ اللّٰهَ يُغنِي عن قَليلِ

فَلا تظنُنْ بربِّك ظنَّ سوءٍ *** فإنّ اللّٰه أولىٰ بالجميلِ

رأيتُ العُسْرَ يتبعه يَسارٌ *** و قول اللّٰه أصدقُ كلّ قيل


إنّما الدُّنيا بلاءٌ *** لَيس للدُّنيا ثُبُوتُ

إنّما الدُّنيا كبيتٍ *** نَسَجَتْهُ العنكبوتُ

وَ لَعَمْري عن قليلٍ *** كلّ مَنْ فيها يموتُ

إنّما يَكْفِيك منها *** أيّها الطالبُ قوتُ

كلّ مَنْ فيها لَعَمْري *** عن قليلٍ سَيَفُوتُ


اللَّيلُ داجٍ و الكباش تَنْتَطِح *** نطاح أُسدٍ ما أراها تصْطَلِح

فَمَنْ نَجا برأسه فقد رَبِح *** منها قيامٌ‌، ثُمّ منها مُنْبَطِح(1)


الموتُ لا وَالِداً يُبْقي وَ لا وَلَدا *** هذا السبيلُ‌، إلى أنْ لا ترىٰ أحداً

كانَ النبيُّ و لم يَخْلُد لأمّته *** لو خَلّد اللّٰهُ خَلْقاً بَعده(2)خَلَداً

للموتِ‌(3)فيها سهامٌ غيرُ خاطئةٍ *** مَنْ فاته اليومَ سَهْمٌ لم يَفُتْهُ غداً



1) . في هامش النسخة: أي ألقاه على وجهه، فانبطح.

2) . في ديوان الإمام عليّ عليه السلام: قَبْلَهُ‌.

3) . في ديوان الإمام عليّ عليه السلام: فينا.

و إنّ حسائي مِنْكِ يا بنت أحمد *** بإظهار ما أخْفَيتُهُ لَشَديدُ

أ تَضْرعُني الحُمّى لديك و أشْتَكي *** إليكِ و ما لي فِي الرِّجالِ نَديدُ

و لكنْ لأمر اللّٰه تعمُر تائباً *** / 251 /وَ لَيْس عَلى حُكْم الإله جَلِيدُ

و في هذه الحُمّىٰ دَليلٌ بأنّها *** لموتِ البرايا قائدٌ و بريدُ


ما لي وَقَفْتُ عَلى القُبُور مُسَلِّماً *** قَبر الحَبيب فَلَمْ يَرُدَّ جَوابي!

أ حبيبُ‌، ما لكَ لا تجيبُ منادياً(1)*** أَملَلْت(2)بَعْدي خِلَّةَ الأحبابِ؟

قال الحبيبُ‌: وَ لَيْس(3)لي بِجَوابكُمْ *** و أنا رَهِينُ جنادلٍ و تُرابِ

أكَلَ التُّرابُ محاسِني فَنَسِيتُكُمْ *** و شُغِلْتُ‌(4)عَن أهلي وَ عَنْ أترابي!

فَعَلَيكُم مِنّي السَّلام تَقَطّعتْ *** عَنّي و عَنكُم خلَّة الأحبابِ


ألْبِس أخاكَ عَلى عُيُوبِه *** و اسْتُر و غَطِّ عَلى ذُنُوبِه

و اصْبِر على ظُلْم السَّفيه *** و للزَّمان على خُطُوبِه

وَ دَع العِتابَ تَكَرُّماً(5)*** وَ كِلِ الظَّلُومَ إلى حَسِيبِه


أ لم تَر أنّ الدَّهر يَومٌ و ليلةٌ *** يكرّانِ مِنْ سَبْتٍ جديدٍ إلى سَبتِ

فَقل لجديد الثَّوب: لا بُدّ مِنْ بلىً *** وَ قُلْ لاجتماع الشَّمْلِ‌: لا بُدَّ مِن شَتِّ‌


1) . في ديوان الإمام عليّ عليه السلام: تَرُدُّ جوابنا.

2) . في ديوان الإمام عليّ عليه السلام: أ نَسِيتَ‌.

3) . في ديوان الإمام عليّ عليه السلام: و كيف.

4) . في ديوان الإمام عليّ عليه السلام: و حُجبتُ‌.

5) . في ديوان الإمام على عليه السلام: وَ دَعِ الجوابَ تفضّلاً.

إنّ الَّذينَ بَنَوا فطالَ بناؤهم *** و اسْتَمتَعُوا بالأهلِ وَ الأولادِ

جَرَتِ الرِّياحُ عَلى محلّ دِيارِهم *** فكأنَّهُم كانوا على مِيعادِ


اِصْبِر عَلى تَعَبِ الإدلاجِ‌(1)و السّهرِ *** وَ للرَّواحِ عَلى الحاجَاتِ وَ البُكَرِ

لا تَضْجَرنَّ و لا يُعْجِزك مَطْلَبُها *** فالنُّجْح يَتْلَفُ بين العَجْز و الضَّجرِ

إنّي وجدتُ و في الأيّام تجربةٌ *** للصَّبر عاقبةً محمودةَ الأثَر

و قَلّ مَنْ جَدَّ في أمرٍ يُطالبُهُ *** فاسْتَصحبَ الصبر إلّا فازَ بالظَّفر

يا طالبَ الصَّفو في الدُّنيا بلا كَدَرِ *** طَلبْتَ معدومةً فَايْئَسْ عَن الظَّفَر

و اعْلَم بأنّك ما عُمِّرتَ مُمْتَحَنٌ *** بالخَير و الشَّر، و المَيْسُورِ و العُسرِ

أنّى تنالُ بها نَفْعاً بلا ضَرَر! *** و إنّما خُلِقَتْ للنَّفع و الضَّررِ

في الجُبْنِ عارٌ، و في الإقدام مكرمةٌ *** وَ مَنْ يفرُّ فَلَنْ يَنْجُو مِنَ القَدَرِ


/ 252 /اِصْبِر قليلاً فَبَعد العُسْرِ تَيْسيرٌ *** و كُلّ أمرٍ لَهُ وقتٌ وَ تَدبيرُ

و لِلْمُهيمنِ في حالاتنا نَظَرُ *** وَ فَوق تقديرنا للّٰهِ تقديرُ


جميع فوائد الدُّنيا غرورُ *** وَ لَا يَبْقىٰ لمسرورٍ سُرُورُ

وَ قُلْ‌(2)للشّامِتينَ بنا: أفِيقُوا *** فإنّ نوائب الدُّنيا تدورُ



1) . الإدلاج: السير في الليل.

2) . في الديوان: فقل.

فلو كانت الدُّنيا تُنالُ بظُنَةٍ‌(1)*** و فضلٍ وَ عَقلٍ‌، نِلْتُ أعلى المَراتِبِ

و لكنّما الأرزاقُ حظٌّ و قِسْمَةٌ *** بِفَضْلِ مليكٍ لا بِحيلَة طالبِ


أنا الذي سَمَّتني أُمّي حيدرة *** رسالُ‌(2)آجامٍ و ليثٌ قَسْوَرة

عَبْلُ الذّراعَيْنِ شديد القَصَرَة(3)*** أكيلكُمْ بالسَّيفِ كيل السنْدَرة

أضْرِبُ بالسَّيف رِقابَ الكَفَرة(4)

أكيلكُم بالسيفِ كيل السَّندره أضربكم ضرباً يُبينُ الفقرة

و أترك القرنَ بقاعٍ جزره أضربُ بالسَّيف رِقابَ الكَفَره


تَكثَّر مِنَ الإخوان ما اسْطَعت إنَّهم *** عمادٌ إذا اسْتَنْجَدتهم، و ظُهورُ

فَما بكثيرٍ ألفُ خِلٍّ و صاحبٍ *** و إنَّ عدوّاً واحداً لَكثيرُ


أتمُّ النّاس أعرفُهُم بِنَقْصه *** فأبْتَعُهم لشهوته وَ حِرْصه

فَدانِ عَلَى السَّلامة مَنْ تُداني *** وَ مَن لم تَرضَ صحبته فأقصه(5)

وَ خَلّ الفَحْصَ ما اسْتَغنيتَ عنه *** فكَمْ مُسْتَجلِبٍ عَطَباً بفحصه


دَعِ الحِرصَ عَلى الدُّنيا *** وَ في العَيْش فَلا تَطْمَعْ‌


1) . في الديوان: بفطنةٍ‌.

2) . كذا في الأصل، و في الديوان: ضَرْغامُ‌.

3) . في الديوان: القصوَرَة.

4) . في الديوان: عَبْلُ الذراعين شديد القصورة كليث غاباتٍ كريه المنظره

5) . أي أبعده.

و لا تَجْمَع مِنَ المال *** فلا تَدْري لِمَنْ تَجْمَع

فَلا(1)تَدْري أ في أرض‍ *** كَ‌، أم في غيرها تُصْرَع

و إنّ‌(2)الرِّزقَ مَقسومٌ *** و كدُّ(3)المرءِ لا يَنْفَع

فقيرٌ كلُّ ذي حرصٍ‌(4)*** غَنيٌّ كلُّ مَنْ يَقْنَع


لَو كان بِالْحِيل الغِنىٰ‌، لوجدتني *** بِنُجُومِ أقطار السَّماءِ تَعلُّقي

لكنّ مَنْ رُزِقَ الحِجىٰ حَرُمَ الغِنىٰ‌(5)*** ضدّانِ مفترقانِ أيّ تَفرُّقِ


قَومي إذا اشْتَبَك القَنا *** جَعَلُوا الصُّدُورَ لَها مسالِك(6)

اللَّابِسِينَ قُلُوبهم فَو *** قَ الدُّرُوع لِدَفْع ذلك(7)

اللابسون دروعهم فوق الصّدور لأجل ذلك


اُشدُدْ(8)حَيازيمَك للموتِ *** فإنّ الموتَ لاقيكا

و لا تَجْزَعْ مِنَ الموتِ *** إذا حَلَّ بِوادِيكا(9)


1) . في الديوان: و لا.

2) . في الديوان: فإنّ‌.

3) . في الديوان: سوء.

4) . في الديوان: فقير كلّ من يطمع.

5) . في الديوان: لكن من رزق الغنى حرم الحجى.

6) . في الديوان: مسالك.

7) . في الديوان:

8) . و الظاهر كون «اشدد» خارجة عن البيت؛ فهي إمّا من على عليه السّلام أو من الراوي أو من أحد الشّراح في بيان ما هو مقدّر في «حيازيمك». راجع: الكامل للمبرّد، ص 932؛ العمدة لابن رشيق، ج 1، ص 141.

9) . في الديوان أربعة أبيات أخرى بعد هذين البيتين و هي:

مَنْ لم يكن جِدُّهُ مُساعِدَهُ *** فَحَتفهُ أنْ يَجِدّ في الحَركَه

فَقُلْ لمَنْ حالُه مولّيةٌ *** لا تعرِضَنْ بالحِراك لِلْهَلَكَه!


/ 253 /يا مَنْ بِدُنياهُ اشْتَغَلْ *** وَ غَرَّهُ طُولُ الأَملْ

الموتُ يأتي بَغْتَةً *** وَ القَبْرُ صُنْدُوقُ العَمَلْ


أُريدُ حباءه، و يُريدُ قَتْلي *** عُذيركَ مِنْ خليلك مِنْ مُرادِ!


صيْدُ المُلُوكِ أرانبٌ و ثَعالبٌ *** و إذا رَكِبْتُ فصيدي الأبطالُ‌!


أخَافُ و أرجُو عَفْوَه و عِقابَهُ *** و أعْلَمُ حقّاً أنّه حَكَمٌ‌(1)عَدْلُ

فإن يكُ عفوٌ، فهو منه تَفَضُّلٌ *** و إنْ يكُ تَعذيبٌ‌، فإنّي لهُ أهلُ


دَعْ ذِكْرهنّ فَما لَهُنَّ وَفاءُ *** رِيحُ الصَّبا و عُهُودُهنَّ سَواءُ

يكْسِرْنَ قَلْبَكَ ثُمَّ لا يَجْبرنَهُ *** وَ قُلُوبهُنَّ مِنَ الدواء خَلاءُ



1) . في هامش المخطوط: التمثال، و في أوّل الديوان أيضاً: «التمثال».

فإنْ تكنِ الدُّنيا تُعَدُّ نفيسةً *** فَدارُ ثوابِ اللّٰه أعلىٰ و أنْبَلُ

و إنْ تكن الأرزاق قِسْماً مقدَّراً(1)*** فَقِلَّة حِرْص المرءِ في الكسبِ أجْمَلُ

و إنْ تكن الأموالُ لِلتركِ جَمْعُها *** فَما بالُ مَترُوكٍ به الحُرُّ يَبْخَلُ

و إنْ تكُنِ الأبدانُ لِلْموتِ أُنشِئتْ *** فَقَتْلُ امْرِئٍ في اللّٰه بالسَّيفِ أفضلُ


كَيفيّة النَّفسِ‌(2)لَيْسَ المرءُ يُدْرِكُها *** فكيفَ كيفيّة الجبّار في القِدَمِ‌!

هُوَ الذي أنشأ الأشياءَ مُبْتَدِعاً *** فكيفَ يُدْرِكُهُ مُسْتَحدَثُ النَّسَم


فمَن يَحْمِدُ الدُّنيا بشيءٍ‌(3)يَسُرُّهُ *** فَسَوفَ - لَعَمْري - عن قليلٍ يَلُومها

إذا أقْبَلَتْ كانت على المرء فِتنةً‌(4)*** و إنْ أدْبَرتْ كانتْ كثيراً همومها


لا تُودِعِ السِّرَّ إلّا عند ذي كَرَمٍ *** و السِّرُّ عِند كِرامِ النّاسِ مكتومُ‌

/ 254 /و السِّرُّ عندي في بَيْتٍ لَهُ غَلَقٌ *** قَدْ ضَاعَ مِفْتاحُهُ‌، و البابُ‌(5)مَختومُ


كَمْ مِن أديبٍ فَطِنٍ عَالمٍ *** مُسْتكْمِلِ العَقْلِ مُقلٍّ عَديم

وَ مِنْ جَهُولٍ مُكْثِرٌ مَالَهُ *** «ذَلك تَقْدِيرُ العَزيز العَلِيم»



1) . في الديوان: و إنْ تكن الأرزاق حظّاً و قسمةً‌.

2) . في الديوان: المرء.

3) . في الديوان: لعيش.

4) . في الديوان: حَسرةً‌.

5) . في الديوان: و البيت.

إذا اجْتَمَعتْ عَلْياء مَعْدٍ و مَذْحِجِ *** بمعركةٍ يوماً فإنّي أميرُها

مُسَلَّمةٌ أكفالُ خَيْليَ في الوَغَا *** و مكلومةً لَبّاتُها و نُحُورُها

حرامٌ عَلى أرماحنا طَعْنُ مُدْبرٍ *** و تَندقُّ منها في الصُّدورِ صُدورُها


إنّ الَّذينَ شَروا دنياً بآخرةٍ *** لم يَرْبَحُوا باتِّخاذ البَيْعِ‌، بَلْ خَسِروا

بَاعُوا كَرِيماً جَديداً باقياً حَسَناً *** بدارسٍ طامسٍ‌، يا بئس ما اتّجرُوا


لا تَخْضعَنَّ لمخلوقٍ على طَمَعٍ *** فإنّ ذلكَ نقصٌ‌(1)مِنك في الدِّينِ

و اسْتَرزِقِ اللهَ ممّا في خزائنِهِ *** فإنّ ذلك بَينَ الكافِ و النُّونِ

ما أحسنَ الدِّين و الدُّنيا إذا اجْتَمَعا *** لَا بارَك اللّٰهُ في الدُّنيا بلا دينِ‌(2)

ما أحسنَ الجودَ في الدنيا و في الدينِ و أقبح البخلَ فيمن صيغَ منْ طين

ما أحسن الدين و الدنيا إذا اجتمعا لا باركَ اللّٰهُ في دنياً بلا دينِ

لو كان باللُّبِّ يزداد اللبيبُ غنىً لكان كلُّ لبيبٍ مِثلَ قارُونِ

لكنّما الرِّزقُ بالميزان من حِكمٍ يُعطَى اللبيبُ و يُعطَى كُلُّ مأفونِ‌


هوّن الأمْرَ(3)تَعِشْ في راحةٍ *** قَلَّما(4)هوَّنتَ إلّا سَيَهُون

تَطْلبُ الراحة في دار العَنا *** خَابَ مَنْ يَطْلُبُ شَيئاً لا يكون(5)


1) . في الديوان: وَهْنٌ‌.

2) . في الديوان بعد البيتين الأوّلتين: إنّ الذي أنتَ ترجُوهُ و تَأمَلهُ مِنَ البريّة مسكينُ ابن مسكينِ

3) . في الديوان: الأمرَ.

4) . في الديوان: كلّ ما.

5) . بيت ثانٍ لم يرد ذكره في الأصل، و هو مذكور في الديوان: ليس أمرُ المرء سَهْلاً كُلّهُ إنّما المرءُ سُهُولٌ وَ حزُونُ‌

إذا هبَّتْ رياحُكَ فَاغْتَنِمها *** فَعُقبى كلّ خافِقَةٍ‌(1)سُكونُ

فلا(2)تَغْفَل عَن الإحسانِ فيها *** فَلا(3)تدري السُّكون متى يكونُ


لَنِعْمَ اليومُ يومُ السَّبْتِ حَقّاً *** لِصَيْدٍ إنْ أرَدْتَ بلا امْتِراءِ

و في الأحدِ البناءُ لأنّ فيه *** تَبدّى اللّٰهُ في خَلقِ السَّماء

و في الاثنين إنْ سافرتَ فيه *** سَتَظْفَرُ بالنَّجاحِ و بِالثَّراءِ

وَ مَنْ يُرِدِ الحِجامَةَ فالثّلاثا *** ففي سَاعَاتِهِ سَفْكُ الدِّماءِ‌(4)

و إنْ شَرِبَ امرؤٌ يوماً دواءً *** فنِعمَ اليومُ يومُ الأربعاء

و في يَومِ الخَميس قَضاءُ حاجٍ‌(5)*** فَفيه اللّٰهُ يَأذَنْ بالدُّعاءِ

و في الجُمُعاتِ تزويجٌ و عُرْسٌ *** وَ لَذّاتُ الرِّجال مَعَ النِّساءِ

و هذا العِلْمُ لا يَعْلَمْهُ إلّا *** نَبِيٌّ أو وَصِيُّ الأنبياء


/ 255 /إذا اشْتَمَلَتْ على اليأسِ القلوبُ *** وَ ضاقَ لما به الصَّدْرُ الرَّحِيبُ

و أوطَنَتِ المكارهُ وَ اطمَأنَّتْ‌(6)*** و أرْسَتْ في أماكنها القُلُوبُ‌(7)


1) . أي الاضطراب.

2) . في الديوان: و لا.

3) . في الديوان: فما.

4) . في الديوان: ففي ساعاتها حرقُ الدماء.

5) . جمع حاجة.

6) . في الديوان: اسْتَقَرَّتْ‌.

7) . في الديوان: الخُطُوبُ‌.

وَ لَمْ يُرَ(1)لانكشافِ الضُّر وجهٌ‌(2)*** و لا أغنى بحيلته الأريبُ

أتاك عَلى قنوطٍ(3)مِنْك غوثٌ *** يمُنُّ به اللّطيف المُسْتَجيبُ

وَ كلُّ الحادِثاتِ إذا تَناهَتْ *** فَموصُولٌ بها فرجٌ قَريبُ


إنْ عضَّك الدهرُ فَانْتَظِر فَرَجاً *** فإنّه ناظِرٌ(4)بمُنْتَظرِه

أو مَسَّك الضُّر و ابْتُليتَ‌(5)به *** فاصبر فإنّ الرَّخاء في أثْرِه

رُبَّ مُعافىٰ شَكا تقَلّبه *** وَ مُشْتَكٍ ما ينامُ مِنْ سَهَره(6)

و آخرُ(7)في عَشاءِ لَيْلَته *** دَبَّ إليه البلاءُ في سَحَر [ه]

مَنْ صَحِبَ‌(8)الدهرَ ذَمّ صُحبتَه *** و نالَ مِنْ صَفْوِه وَ مِنْ كَدَر [ه]


يا عمرو، قَد لاقيتَ فارسَ بُهْمَةٍ‌(9)*** عِنْد اللِّقاء معاودَ الإقدامِ‌


1) . في الديوان: تر.

2) . في الديوان: وجهاً.

3) . في الأصل قنوت.

4) . في الديوان: نازلٌ‌.

5) . في الديوان: أو بُليتَ‌.

6) . في الديوان: كم مِنْ مُعانٍ على تَهَوُّرِه و مُبْتَلى ما يُنام مِنْ حَذَره

7) . في الديوان: آمن.

8) . في الديوان: من مارس.

9) . في الديوان: همّةٍ‌.

يَدعُو(1)إلى دين الإله و نصرِه *** و إلى الهُدىٰ و شرائع الإسلام

بمُهَنَّدٍ عَضْبٍ دقيقٍ‌(2)حدُّه *** ذي رونقٍ يُبري(3)الفِقارَ صُنامِ

و محمّدٌ فينا كأنّ جَبينَهُ *** شمسٌ تَجلَّتْ مِنْ خلال غَمامِ

و اللّٰهُ ناصرُ دينه و نبيّه *** و معينُ كلِّ موحّدٍ مِقْدامِ

شَهِدَتْ قريشٌ وَ القبائل(4)كلّها *** أنْ ليس فيها مَنْ يقومُ مقامي


أ لَمْ تر أنّ اللّٰهَ أبلىٰ رَسُولَه *** بَلاءَ عَزيزٍ ذي انتقامٍ و ذي فَضْلِ

و قَد أنزل الكفّار دار مذلّةٍ *** فلاقوا هواناً مِنْ إسارٍ و مِنْ قتلِ

و حَكّمَ فيهم يَومَ بدرٍ رسولَه *** و قوماً كُماةً نعلهم أحْسَنَ النَّعلِ

بأيْديهِم بيضٌ خِفافٌ قواطِع *** و قَدْ حادَثوها بالجلاء و بالصَّقلِ

فكَمْ غادروا مِن ناشئ ذي حميّةٍ *** صريعاً، و مِنْ ذي نجدةٍ منهُمُ كهلِ

نوائحُ تبكي عُتْبَة الغيّ و ابنَهُ *** و شيْبَة تبكيه و تبكي أبا جَهْل


/ 257 /لكلّ اجتماعٍ مِنْ خليلين فُرقة *** و كلُّ الّذي دُونَ المَماتِ قليلُ

و إنّ افتقادي فاطِماً بعد أحمد *** دليلٌ على أنْ لا يدومَ خليلُ


بُنَيَّ إذا ما جاشَتِ التُّركُ فانتظر *** ولايةَ مهديٍّ يقومُ و يَعْدِلُ‌


1) . ورد في الديوان بيت بعد البيت الأوّل و هى: من آل هاشم منْ سناءٍ باهنٍ و مهذّبين متوّجين كرام

2) . في الديوان: رقيق.

3) . في الديوان: يفري.

4) . في الديوان: البراهم.

و ذَلَّ ملوك العَدْل مِنْ آل هاشمٍ *** و بويعَ منهم مَنْ يجورُ و يَعْدِلُ

فَثَمَّ يَقومُ القائمُ الحقُّ منكم *** فبالحقِّ يأتيكُم و بالحقّ يَعْمَلُ

سَمِيُّ نبيّ اللّٰه، نَفْسِي فداؤهُ *** فَلا تَخْذِلوه يا بَنيَّ وَ عجِّلوا


اللّٰهُ حيٌّ‌، قديمٌ‌، قادرٌ، صَمَدُ *** وَ لَيْسَ يَشْرَكُهُ في مُلْكِه أحدُ

هو الّذي عَرّف الكفارَ مَنزِلَهُم *** و المؤمنينَ سَيَجْزِيهِم كما وُعِدُوا(1)

فإنْ تكُنْ دولةٌ كانتْ لَنا عِظَةٌ *** فهل عَسىٰ أنْ يُرىٰ في غيّها رَشَد

وَ يَنْصُر اللّٰهُ من والاهُ إنّ له *** نصراً، و يَمثُل للكفّار إذ عَنَدوا(2)

فإنْ نطقتُم بفخرٍ لا أباً لكُمُ *** فِيمَنْ تضمّن مِنْ إخواننا أحدٌ(3)

فإنّ طلحةَ غادَرْناه مُنجدلاً *** و للصفائحِ نارٌ بيننا تَقِدُ

و المرءُ عثمانُ أرْدَتْه أسِنَّتُنا *** فجَيبُ زوجتهِ إذا خُبِّرَتْ قَدَدُ(4)

كانوا(5)الذوائبَ مِن فِهرٍ و أكرمَها *** ثُمّ‌(6)الأنوفَ و حيثُ الفَرعُ و العَددُ

و أحمدُ الخيرُ قد أودىٰ على عَجَلٍ *** تحت العَجَاج أبيّاً و هو مجتهدُ

فَظَلّت الطيرُ و الضبعانُ تَركبه *** فَحامِلٌ قطعةً منهم و مُفتقَدُ(7)


1) . في الديوان: و المؤمنون سيجبرهم بما وعدوا.

2) . في الديوان: نصْراً يمثّل بالكفّار إن عندوا.

3) . في الديوان: اللحْد.

4) . في الديوان: فجيبُ زوجتهِ إذ أُخبرت قِددُ.

5) . ورد في الديوان بيتٌ قبل هذا البيت و هو: في تسعةٍ و لواءٌ بَيْنَ أظهُرهم لم يَنْكِلوا عَنْ حياضِ الموت إذ وردوا

6) . في الديوان: حيثُ‌.

7) . هذا البيت و الذي قبله مفقودتان في الديوان، كما وردت ستة أبيات في الديوان مفقودة في أصلنا.

لهم جِنانٌ من الفردوس طيّبةٌ *** وَ ليسَ يَعروهُم(1)حَرٌّ و لا صَرَد

صلّى الإلهُ عليهم كُلّما ذُكروا *** فَرُبَّ مَشهدِ صدقٍ قَبلَه شَهِدوا

قومٌ وَفَوا لرسولِ اللّٰه و احتَسَبوا *** بيضُ المعارفِ‌(2)مِنهم حَمزةُ الأسد

لَيسوا كَقتلي من الكُفّار أدخَلَهم *** نارَ الجَحيمِ على أبوابِها الرَّصَد


/ 258 /حَرِّض بنيك على الآداب في الصغَر *** كَيْما تَقرّ بهم عَيْناك في الكِبَر

فإنّما(3)مَثَلُ الآداب تَجْمعُها *** فى عُنْفُوان الصبا، كالنّقشِ في الحجرِ

هي الكنوزُ التي تَنْمُو ذَخائرها *** و لا يُخافُ عليها حادثُ الغِيَر

إنّ الأديب إذا زلَّتْ به قَدَمُ *** يهوى عَلى(4)فُرُش الدِّيباج و السُّرر

الناسُ اثنانِ‌: ذو علمٍ وَ مُسْتَمِعٌ *** وَاعٍ‌، و سائر [هم] كالقُوط(5)و العَكر


لا تَجْزَعَنَّ مِنَ الهزالِ فرُبَّما *** ذُبِحَ السَّمينُ وَ عُوفي المهزولُ‌


1) . في الديوان: لا يعتريهم بها.

2) . في الديوان: شُمُّ العرانين.

3) . في الديوان: و إنّما.

4) . في الديوان: إلى.

5) . في الديوان: كاللغو.

و اجْعَل فؤادكَ للتواضع مَنْزِلاً *** إنّ التَّواضُعَ بالشريف جميلُ

و إذا وَليتَ أمور قومٍ ليلةً *** فاعْلَم بأنّك عَنهُمُ مسئول

و إذا حَمَلْتَ إلى القُبُور جنازةً *** فَاعْلَم بأنّك بَعْدَها مَحْمُولُ

يا صاحِبَ القَبر المُنقَّشِ سَطْحه *** وَ لعلّه مِنْ تَحْتِه مَغْلُولُ‌!


أقِيكَ بِنَفْسي أيّها المُصْطَفى الّذي *** هَدَانا بِهِ الرَّحْمٰنُ مِنْ غُمَّة الجَهْلِ‌(1)

وَ مَن كانَ لي مُذْ كُنْتُ طِفْلاً و يافِعاً *** و أنْعَشَني بالنَّهْلِ منه و بالْعَلِّ‌(2)

وَ مَنْ جَدُّه جَدّي، وَ مَنْ عَمّه عَمّي(3)*** وَ مَنْ نَجْلُه نَجْلي، وَ من بِنْتُهُ أهلي

وَ مَنْ حينَ آخىٰ بين مَنْ كانَ حاضراً *** دَعاني(4)و آخَاني وَ بيّن مِنْ فَضلي

لكَ الفضلُ ما بي(5)ما حَيِيتُ لشاكرٌ *** لإِتمام ما أوليتَ يا خَاتمَ الرُّسْلِ


/ 259 /رأيتُ المشركين بَغَوْا عَلَينا *** وَ لجُّوا في الغَواية و الضَّلالِ

وَ قالوا: نَحنُ أكثرُ إذ نَفَرْنا *** غَلاة الجمع(6)بالأَسلِ الطّوالِ

فإنْ تبغوا و تفتخروا علينا(7)*** بِحَمْزةَ و هو في الغُرَفِ العوالي


1) . ورد في الديوان بعد البيت الأوّل بيت مفقود في الأصل و هو: و أفديك حوبائى و ما قدر مهجتي لمن أنتمي فيه إلى الفرع و الأصل

2) . في الديوان: و مَنْ ضَمَّني مُذْ كنتُ طِفلاً و يافعاً و أنعشني بالعَلِّ منه و بالنَّهل

3) . في الديوان: أبي.

4) . في الديوان: هنالك.

5) . في الديوان: إنّي.

6) . في الديوان: غَداةَ الرُّوع.

7) . في الديوان: فإن يَبْغُوا وَ يَفْتَخِرُوا علينا.

و قد أودَى بعُتْبَة يوم بدرٍ *** و قد أبلىٰ و جاهد غير آلِ‌(1)

و قَدْ(2)غادَرْتُ كَبْشَهُم قَتيلاً(3)*** بِحَمْد اللّٰهِ طَلْحةَ في المحالِ‌(4)

فَخرَّ(5)لِوَجْهه و رفعتُ‌(6)عنه *** رقيقَ الحَدّ حُودِثَ بالصِّقالِ‌(7)


مَا اعْتاضَ باذِلُ وَجْهِه بسُؤالهِ *** عِوَضاً، و لو نالَ المُنى بِسؤالِ‌(8)

و إذا السؤالُ مع النوال وَزَنْتَهُ *** رَجح السؤالُ و خَفَّ كلُّ نَوالِ

و إذا ابتُليتَ ببذلِ وجهكَ سائلاً *** فابذُلْهُ للمُتَكرِّمِ المِفْضالِ

إنّ الكريمَ إذا حَباكَ بمَوعدٍ *** أعطاكَهُ سَلِساً بغَيرِ مِطال


تغيّرتِ المودّة و الإِخاءُ *** وَ قَلَّ الصِّدْقُ و انْقَطَع الرَّجاءُ

و أسلمني الزَّمانُ إلى صديقٍ *** كثير الغَدْرِ لَيس لَهُ وفاءُ‌(9)

و ربَّ أخٍ وَفَيْتُ له وفيّ *** و لكن لا يدومُ و لا ثراءُ‌(10)


1) . أي غير مقصر.

2) . ورد في الديوان قبل هذا البيت بيتٌ من الشعر منسوبٌ له عليه السلام و هو: و قد فلّلْتُ خَيلَهُمْ بِبَدْرٍ و أتْبَعْتُ الهَزيمة بالرِّجالِ‌

3) . في الديوان: جهاراً.

4) . في الديوان: الضّلال، و في هامش الديوان انه في نسخة منه: «المحالِ‌».

5) . في الديوان: فَتُلَّ‌، و في هامش الديوان أنه في نسخة منه: «فخرّ».

6) . في الديوان: فرفعتُ‌.

7) . في الديوان وردَ بعد هذا بيت لم يرد ذكره في الأصل و هو: كأنّ المِلحَ خالطه إذا ما تلظّىٰ كالعقيقة في الظَّلال

8) . في الأصل: بسؤاله.

9) . في الديوان: دعاءُ‌.

10) . في الديوان:

يُديمُونَ المودّة ما رَأوني *** وَ يَبْقى الودُّ ما بَقِي اللِّقاءُ‌(1)

سَيُغْنيني الّذي أغناهُ عَنّي *** فلا فقرٌ يدومُ و لا ثرَاءُ

و كلُّ‌(2)جراحةٍ فلها دواءٌ *** و خُلقُ السُّوءِ‌(3)ليس لها دواءُ

و ليس بِدائمٍ أبداً نَعيمٌ *** كذاك البُوسُ ليس له بقاءُ‌(4)

اذا ما رأسُ أهل البيتِ ولّى بدا لهم من الناس الجفاءُ‌


أ فاطمُ هاكِ السَّيف غيرُ ذميمِ *** فَلَسْتُ برعديدٍ و لا بمُليمُ‌(5)

لَعَمْري لَقَدْ أَعذرتُ في كُفر أحمد *** و طاعةِ ربٍّ بالعباد عليمُ‌(6)


تمّ بحمد اللّٰه و حُسن توفيقه.


1) . في الديوان: و إنْ غُيِّبتُ عن أحدٍ قلاني و عاقبنى بما فيه اكتفاء

2) . في الديوان بيت قبل هذا البيت. و هو: و كلّ مودّةٍ لله تصفو و لا يصفو مع الفسقِ الإخاءُ‌

3) . في الديوان: و سوءُ الخُلْقِ‌.

4) . في الديوان: اذا انكرتُ عهداً من جميمٍ ففي نفسي التكرمُ و الحياءُ

5) . في الديوان: بلئيم.

6) . وردت ستة أبيات أخرىٰ في الديوان مفقودة في أصلنا.

شرح و ترجمۀ حديث

الحاشية على كتاب من لا يحضره الفقيه بهاء الدين محمّد بن الحسين العاملي، الشيخ البهائي (1030 ق)

الحاشية على كتاب من لا يحضره الفقيه

اشاره

بهاء الدين محمّد بن الحسين العاملي، الشيخ البهائي (1030 ق)

تحقيق: فارس حسّون كريم

[تمهيد]

ترجمة المؤلّف

ترجمة المؤلّف(1)

اسمه و نسبه الشريف

الشيخ بهاء الدين أبو الفضائل محمّد بن الحسين بن عبد


1) . تجد ترجمته أيضاً في: نقد الرجال، ص 303، الرقم 260؛ كشف الظنون، ج 1، ص 720؛ ريحانة الألبّاء، ج 1، ص 207، الرقم 32؛ روضة المتّقين، ج 14، ص 433-436؛ أمل الآمل، ج 1، ص 155، الرقم 158؛ جامع الرواة، ج 2، ص 100؛ رياض العلماء، ج 2، ص 110، و ج 5، ص 88-97؛ لؤلؤة البحرين، ص 16، الرقم 5؛ روضات الجنّات، ج 7، ص 56، الرقم 599؛ تكملة أمل الآمل، ص 447، الرقم 440؛ الكنى و الألقاب، ج 2؛ ص 89؛ الفوائد الرضويّة، ص 502؛ هديّة الأحباب، ص 109؛ مراقد المعارف، ج 1، ص 204، الرقم 69؛ هديّة العارفين، ج 2، ص 273؛ أعيان الشيعة، ج 9، ص 234؛ خلاصة الأثر، ج 3، ص 440؛ ريحانة الأدب، ج 3، ص 320؛ تنقيح المقال، ج 3، ص 107؛ مصفّى المقال، ص 403؛ الغدير، ج 11، ص 321، الرقم 81؛ الذريعة، ج 1، ص 85 و 110 و 113 و 425؛ الأعلام (للزركلي)، ج 6، ص 102؛ فلاسفة الشيعة، ص 446-465؛ معجم المؤلّفين، ج 9، ص 242؛ قصص العلماء، ص 233؛ معجم رجال الحديث، ج 16، ص 10، الرقم 10570. و انظر أيضاً ما كتبه المحقّقون الأفاضل: «أكبر الإيراني القمّي، أبو جعفر الكعبي، عليّ الخراساني، عليّ المرواريد، ماجد الغرباوي، محمّد بحر العلوم، محمّد الحسّون، مهدي الخرسان، مهدي الرجائي، هادي القبيسي» في مقدّمات الكتب الّتي حقّقوها للمؤلّف رحمه الله.

الصمد بن محمّد بن عليّ بن الحسن (الحسين) بن محمّد بن صالح الحارثي الهمداني العاملي الجبعي... ينتهي نسبه إلى الحارث بن عبد اللّٰه الأعور الهمداني الّذي كان من أصحاب أمير المؤمنين عليّ عليه السلام المخلصين له.

و يلتقي نسبه الشريف مع نسب الشيخ تقيّ الدين إبراهيم بن عليّ الكفعمي صاحب: المصباح، و البلد الأمين، و محاسبة النفس و غيرها، و ذلك أنّ الشيخ البهائي حفيد أخ الشيخ الكفعمي.

ولادته

وُلد ببعلبك في لبنان يوم الأربعاء 27 ذي الحجّة من سنة 953 ه‍.

ق - 1547 م.

و قد قيل في ولادته رحمه الله أقوالٌ اُخرى؛ منها: أنّه وُلد بقزوين في إيران، و في يوم الخميس 17 محرّم سنة 948 أو 949 أو 951 ه‍.

ق، إلّا أنّ المرجّح هو ما أثبتناه أوّلاً.

والده

الشيخ عزّ الدين الحسين بن عبد الصمد الحارثي الهمداني العاملي، كان عالماً، ماهراً، محقّقاً، مدقّقاً، متبحّراً، جامعاً، أديباً، مُنشئاً، شاعراً، عظيم الشأن، جليل القدر، من تلاميذ الشهيد الثاني، له مؤلّفات؛ منها: كتاب الأربعين حديثاً، رسالة في الردّ على أهل الوسواس، حاشية الإرشاد، مناظرة مع بعض فضلاء حلب في الإمامة سنة 951 ه‍. ق، و غيرها.

زوجته

الشيخة بنت الشيخ عليّ المنشار العاملي، كانت عالمة، فاضلة، فقيهة، كان في جهازها يوم زفّت للشيخ البهائي عدّة كتب تامّة في فنون العلوم، و كان أبوها شيخ الإسلام بأصفهان أيّام السلطان شاه طهماسب الصفوي، و كان قد جاء من الهند في سفره الّذي سافره بكتب كثيرة، و لم يكن له غير هذه البنت، و لمّا مات انتقل كلّ ما كان عنده من الكتب و الأملاك و العقار إليها.

عقبه

قيل: أعقب بنتاً واحدة فقط، و قيل: إنّه كان عقيماً.

قبس من حياته العلميّة

قال الشيخ عبد اللّٰه نعمة في كتابه فلاسفة الشيعة: امتاز بشخصيّة علميّة، و مكانة رائعة في جميع ميادين العلم، و بلغ من شأنه العلمي لدى الناس حدّاً يكاد يُلحقه في عداد الشخصيّات الاُسطوريّة، و قد نَسب الناس إليه غرائب و عجائب و أساطير كثيرة تعبّر تعبيراً واضحاً عن أثر البهائي العلمي و نفوذه البالغ على أفكار الناس.(1)

من أسفاره

لقد سافر إلى العديد من البلدان نذكر ذلك بصورة مجملة:

1 - سافر إلى الحرمين الشريفين لأداء الحجّ‌.


1) . فلاسفة الشيعة، ص 455.

2 - سافر إلى مصر، و التقى بالشيخ البكري.

3 - سافر إلى القدس الشريف، و التقى بالشيخ المقدسي الشافعي.

4 - سافر إلى دمشق، و التقى بالحافظ حسين الكربلائي القزويني، و التقى أيضاً بالحسن البوريني.

5 - سافر إلى حلب، و التقى بالشيخ عمر الفرضي.

6 - سافر إلى كرك نوح، و اجتمع بالشيخ حسن بن الشهيد الثاني.

7 - سافر إلى العراق لزيارة العتبات المقدّسة.

إضافة إلى تنقّله بين مدن إيران الّتي كان مقيماً فيها، فتنقّل بين أصفهان و مشهد و هراة و قزوين و تبريز.

أقوال العلماء في حقّه:

1 - المجلسي الأوّل: «كان شيخ الطائفة في زمانه، جليل القدر، عظيم الشأن، كثير الحفظ، ما رأيت بكثرة علومه، و وفور فضله، و علوّ مرتبته أحداً».(1)

2 - الحرّ العاملي: «حاله في الفقه و العلم و الفضل، و التحقيق و التدقيق، و جلالة القدر، وعظم الشأن، و حسن التصنيف، و رشاقة العبارة، و جمع المحاسن من أن يذكر، و فضائله أكثر من أن تحصر، و كان ماهراً متبحّراً، جامعاً كاملاً، شاعراً أديباً منشئاً، عديم النظير في زمانه، في الفقه و الحديث و المعاني و البيان و الرياضيّات».(2)


1) . أعيان الشيعة، ج 9 /ترجمة الشيخ البهائي.

2) . أمل الآمل، ج 2، ص 181.

3 - مصطفى التفريشي: «جليل القدر، عظيم المنزلة، رفيع الشأن، كثير الحفظ، ما رأيت بكثرة علومه، و وفرة فضله، و علوّ رتبته في كلّ فنون الإسلام كمن له فنّ واحد».(1)

4 - الأميني: «بهاء الملّة و الدين، و اُستاذ الأساتذة و المجتهدين، و في شهرته الطائلةِ صيتُه الطائر في التضلّع من العلوم، و مكانته الراسية من الفضل و الدين، غني عن تسطير ألفاظ الثناء عليه، و سرد جمل الإطراء له، فقد عرفه مَن عرفه، ذلك الفقيه المحقّق، و الحكيم المتألّه، و العارف البارع، و المؤلّف المبدع، و البحّاثة المكثر المجيد، و الأديب الشاعر، و الضليع من الفنون بأسرها، فهو أحد نوابغ الاُمّة الإسلاميّة، و الأوحدي من عباقرتها الأماثل».(2)

شيوخه:

1 - الشيخ أحمد الكجائي الگيلاني المعروف ب‍ «پير أحمد».

2 - القاضي المولى أفضل القائني.

3 - الشيخ حسين بن عبد الصمد - والده -، المتوفّى سنة 984 ه‍. ق.

4 - المولى عبد اللّٰه بن الحسين اليزدي الشاه آبادي، المتوفّى سنة 981 ه‍. ق.

5 - الشيخ عبد العالي الكركي، المتوفّى سنة 993 ه‍. ق.


1) . نقد الرجال، ص 303.

2) . الغدير، ج 11، ص 249.

6 - المولى عليّ المذهب المدرّس.

7 - الشيخ عمر العرضي.

8 - محمّد باقر بن زين العابدين اليزدي، المتوفّى حدود سنة 1056 ه‍. ق.

9 - محمّد بن محمّد بن أبي الحسن عليّ بن محمّد البكري، المتوفّى سنة 993 ه‍. ق.

10 - الشيخ محمّد بن محمّد بن محمّد بن أبي اللطيف المقدسي الشافعي، المتوفّى سنة 993 ه‍. ق.

11 - عماد الدين محمود النطاسي الشيرازي.

و غيرهم.

تلاميذه:

1 - إبراهيم بن فخر الدين العاملي البازوري.

2 - ظهير الدين إبراهيم الهمداني، المتوفّى سنة 1025 ه‍. ق.

3 - الشيخ جواد بن سعد، المعروف بالفاضل الجواد البغدادي.

4 - الشيخ حسن عليّ بن مولانا عبد اللّٰه الشوشتري.

5 - السيّد حسين بن السيّد حيدر بن قمر الحسيني الكركي، المتوفّى سنة 1076 ه‍. ق.

6 - المولى خليل بن الغازي القزويني.

7 - السيّد الميرزا رفيع الدين النائيني.

8 - الشيخ زين الدين بن الشيخ محمّد بن الشيخ حسن بن الشهيد الثاني.

9 - سلطان العلماء، المتوفّى سنة 1064 ه‍. ق.

10 - صدر المتألّهين الشيرازي.

11 - الشيخ زين الدين عليّ بن سليمان بن درويش بن حاتم القدمي البحراني.

12 - المولى مظفّر الدين عليّ‌.

13 - السيّد ماجد البحراني.

14 - المولى محسن الفيض الكاشاني، المتوفّى سنة 1091 ه‍. ق.

15 - المولى محمّد تقيّ المجلسيّ الأوّل، المتوفّى سنة 1070 ه‍. ق.

16 - المولى شريف الدين محمّد الرويدشتى.

17 - المولى محمّد صالح بن أحمد المازندراني.

18 - الشيخ محمّد بن عليّ العاملي التبنيني.

19 - الشيخ محمّد القرشي صاحب «نظام الأقوال».

20 - الشيخ محمود بن حسام الدين الجزائري.

و غيرهم.

مؤلّفاته:

1 - إثبات الأنوار الإلهيّة.

2 - الاثنا عشريّة، في الحجّ‌.

3 - الاثنا عشريّة، في الزكاة.

4 - الاثنا عشريّة، في الصلاة اليوميّة، فرغ منه سنة 1012 ه‍. ق، طبع بتحقيق الشيخ محمّد الحسّون في مجلّة تراثنا العدد 12 أوّلاً، ثمّ طبع ثانياً مستقلاًّ و صدر عن مكتبة آية اللّٰه العظمى المرعشي النجفي سنة 1409 ه‍. ق. في قم.

5 - الاثنا عشريّة، في الصوم، فرغ منه سنة 1019 ه‍. ق، طُبع بتحقيق الشيخ عليّ المرواريد في مجلّة تراثنا العدد 11.

6 - الاثنا عشريّة، في الطهارة.

7 - الأربعون حديثاً، طبع بتحقيق الاُستاذ أبي جعفر الكعبي، و صدر عن مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين في قم المقدسة.

8 - أسرار البلاغة.

9 - بحر الحساب.

10 - التحفة الحاتميّة، في الاسطرلاب.

11 - تشريح الأفلاك، في الهيئة.

12 - تضاريس الأرض.

13 - تهذيب البيان.

14 - تهذيب النحو.

15 - توضيح المقاصد، فيما اتّفق في أيّام السنة.

16 - جهة القبلة، طبع بتحقيق الشيخ هادي القبيسي في مجلّة تراثنا العدد 43-44 سنة 1416 ه‍. ق، و طبع ثانية في مجلّة ميقات الحجّ العدد 13 سنة 1421 ه‍.

17 - جوابات بعض الناس.

18 - جوابات المسائل الجزائريّة البحرانيّة.

19 - الجوهر الفرد.

20 - حاشية إرشاد الأذهان للعلّامة الحلّي.

21 - حاشية تفسير البيضاوي.

22 - حاشية تفسير الكشّاف للزمخشري.

23 - حاشية خلاصة الأقوال للعلّامة الحلّي.

24 - حاشية الذكرى للشهيد الأوّل.

25 - حاشية رجال النجاشي.

26 - حاشية فهرست الشيخ منتجب الدين.

27 - حاشية الكافي للكليني.

28 - حاشية مختلف الشيعة للعلّامة الحلّي.

29 - حاشية المطوّل للتفتازاني.

30 - حاشية معالم العلماء لابن شهرآشوب.

31 - حاشية من لا يحضره الفقيه للصدوق - هذا الكتاب -.

32 - الحبل المتين في إحكام أحكام الدين.

33 - حديقة السالكين.

34 - الحديقة الهلاليّة، و هي شرح دعاء الهلال من الصحيفة السجّاديّة، طبع بتحقيق السيّد عليّ الخراساني، و صدر عن مؤسّسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث - قم سنة 1410 ه‍ -.

35 - حلّ الحروف القرآنيّة.

36 - حواشي الزبدة.

37 - خلاصة الحساب، مختصر كتابه رحمه الله بحر الحساب المتقدّم.

38 - دراية الحديث.

39 - رسالة في تحريم ذبائح أهل الكتاب.

40 - رسالة في مقتل الإمام الحسين عليه السلام.

41 - رسالة في المواريث، تعرف ب‍ الفرائض البهائية.

42 - رسالة وجيزة في الجبر و المقابلة.

43 - رياض الأرواح، منظومة.

44 - زبدة الاُصول.

45 - سفر الحجاز.

46 - شرح الجغميني، في الهيئة.

47 - شرح دعاء الصباح.

48 - شرح الشافية.

49 - شرح الفرائض النصيريّة.

50 - الصراط المستقيم.

51 - العروة الوثقى، تفسير سورة الحمد، طبع بتحقيق: أكبر الإيراني القمّي، نشر دار القرآن الكريم، قم 1412 ه‍.

52 - عين الحياة، في التفسير.

53 - الفوائد الرجاليّة.

54 - الفوائد الصمديّة، في النحو.

55 - الفوز و الأمان في مدح صاحب الزمان عليه السلام.

56 - الكشكول.

57 - لغز الزبدة.

58 - المخلاة.

59 - مشرق الشمسين و إكسير السعادتين، طبع بتحقيق السيّد مهدي الرجائي، و صدر عن مجمع البحوث الإسلاميّة، مشهد 1414 ه‍.

60 - مفتاح الفلاح، طبع مراراً.

61 - المخلّص، في الهيئة.

62 - هداية العوامّ‌، رسالة عمليّة في الفقه.

63 - الوجيزة في الدراية، طبع بتحقيق الشيخ ماجد الغرباوي في مجلّة تراثنا العدد 32-33، سنة 1413 ه‍.

64 - وحدة الوجود.

و غيرها.

إضافة إلى مؤلّفات عديدة اُخرى بالفارسيّة، مثل: جوابات الشاه عبّاس الصفويّ‌، الجامع العبّاسي، خال دار نامه، جهان نما، شير و شكر «مثنوي»، گربه و موش «مثنوي»، نان و حلوا «مثنوي»، نان و خرما «مثنوي».

و المثنوي في الأدب الفارسي عبارة عن أُرجوزة شعريّة.

وفاته و مرقده

توفّي بأصفهان في «12 أو 18» شوّال من سنة 1030 ه‍/ 1621 م أو 1031 ه‍/ 1622 م، ثمّ نُقل جسده الشريف إلى مشهد الإمام عليّ بن موسى الرضا عليه السلام عملاً بوصيّته، و دفن بها في داره قريباً من الحضرة المشرّفة.

قال المجلسيّ الأوّل: «تشرّفت بالصلاة عليه في جميع الطلبة و الفضلاء و كثير من الناس يقربون خمسين ألفاً».

و قال أيضاً: «كان عمره بضعاً و ثمانين سنة إمّا واحداً أو اثنين، فإنّي سألته عن عمره رضى الله عنه، فقال: ثمانون أو أنقص بواحدة، ثمّ توفّي بعده بسنتين».(1)

حول الكتاب

المتن: كتاب من لا يحضره الفقيه


1) . أعيان الشيعة، ج 9 /ترجمة الشيخ البهائي.

هو أحد المجاميع الحديثيّة الأربعة القديمة المسمّاة ب‍ «الاُصول الأربعة» للشيعة، المعتمد عليها عندهم، ألّفه الشيخ أبو جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن موسى بن بابويه القمّي المعروف ب‍ «الصدوق»، المتوفّى سنة 381 ه‍ بلغ الكتاب من الأهمّيّة أن كتبه عدد من العلماء بخطّهم؛ مثل والد الشيخ الطريحي.

قال في الذريعة، ج 22، ص 233: و إحصاء المجلّدات و الأبواب و الأحاديث المسانيد و المراسيل على ما هو المنقول عن خطّ شيخنا البهائي، هكذا صورته:

أبوابه أحاديثه المسانيد المراسيل

المجلّد الأوّل 87 1618 777 841

المجلّد الثاني 228 1667 1094 573

المجلّد الثالث 173 1810 1295 515

المجلّد الرابع 178 903 777 126

المجموع 666 5998 3943 2055

انتهى.(1)

أقول: إنّ ما ذكره البهائي رحمه الله في مقدّمة حاشيته هذه يختلف عمّا مرّ ذكره في الذريعة عن البهائي أيضاً؛ فقد ذكر أنّ مجموع أحاديث كتاب من لا يحضره الفقيه 5963؛ المسند منها 4913، و المرسل بلغ 2050.


1) . الذريعة، ج 6، ص 223، و ج 22، ص 232 (الرقم 6841).

الحاشية

قال الشيخ الطهراني في الذريعة (ج 6، ص 7):

هي ما يكتب في أطراف الكتب من الزيادات و الإلحاقات و الشروح، من الحشو بمعنى الزائد، أو من الحاشية بمعنى الطرف من باب تسمية الحالّ باسم المحلّ‌، و قد ذكرنا في (ج 4، ص 222) أن لا فرق بين التعليقة، و الحاشية غير ما تداول في الألسن من أنّ التعليقة تختصّ بالعلوم العقليّة، و الحاشية لغيرها، كأنّهم ما أحبّوا تسمية تعليقاتهم الفلسفيّة بالحاشية؛ لما يتراءى منها من معنى الحشو....

و يرجع تاريخ تعليق الحواشي على الكتب في الإسلام إلى عهد انتشار الكتب نفسها، فإنّ من قرأ شيئاً من العلوم و كان عارفاً بالكتابة لم يفته هذا النوع من التصنيف؛ لأنّ إبداء الرأي طبيعيٌّ لكلّ فرد يمكنه ذلك.

لقد كانت كتابة الحواشي قبل القرن العاشر منحصرة لكشف بعض الغوامض من المسائل، و شرح بعض العبارات المعقّدة. و تمتاز عن الحواشي بعد هذا التاريخ بكونها أوضح من المتون الّتي علّقت عليها للتوضيح.

و أمّا في العهد الصفوي القاجاري فنرى الحواشي قد ازدادت عدداً، و زادت عباراتها إغلاقاً و تعقيداً، بحيث لا تقلّ في ذلك عن المتن الّذي علّقت عليه، و كلّما نتقدّم في هذا العصر نرى هذا الأثر يشتدّ و يتّضح أكثر من ذي قبل، و الحواشي في ذلك التاريخ على ثلاثة أقسام:

1 - الحواشي على الكتب الأدبيّة...

2 - الحواشي على الكتب الدينيّة...

3 - الحواشي على العلوم العقليّة...

و على أيٍّ فإنّا نرى أنّ الكتب بضميمة الحواشي تخرج عمّا كانت

عليه سابقاً، و يعدّ مجموعه تأليفاً جديداً للمحشّي؛ لأنّه ألّف بعضه إمضاءً و بعضه الآخر إبداعاً، كما هو الحال في أكثر التصانيف المستقلّة أيضاً حيث يجمع المؤلّف فيها بين جملة من المطالب الّتي تعرّض لها غيره من قبل، و بين ما يبدعه هو نفسه.

غاية الأمر أنّ المحشّي لا يتعب نفسه إلّا في كتابة ما أبدعه في الهامش فقط، و لهذا فقد كثر عدد الحواشي بحيث خرجت عن حدّ الإحصاء. و لجميع هذه الأقسام أهمّيّتها التاريخيّة للبحث عن التطوّر العقلي للمجتمع الّذي ولدت فيه هذه الأفكار...

حاشية البهائي

حاشية مهمّة جدّاً و مختصرة، حوت تحقيقات جيّدة، بلغ فيها البهائي رحمه الله إلى أحكام منزوحات البئر من كتاب الطهارة، أي إلى ص 21 من المجلّد الأوّل من كتاب من لا يحضره الفقيه.

قال الشيخ الطهراني:

عبّر عنه الشيخ الحرّ في المقدّمة الثانية من تحرير الوسائل بالشرح.

و عبّر بالشرح أيضاً في تكملة نقد الرجال.

و قد يعبّر عنه بالتعليقات لقوله رحمه الله في ديباجته: «هذا ما لم يعق عنه عوائق الزمان، و لم تصدّ عن تحريره علائق الدهر الخوّان، من تعليقات حسان كأنّهنّ اللؤلؤ و المرجان، يكشف عن كتاب من لا يحضره الفقيه نقابها» رأيت نسخة عصر المؤلّف في خزانة شيخنا الشيرازي كان عليها تملّك الشيخ يحيى بن عيسى النجفي في 1048 ه‍، و هي إلى أواسط منزوحات البئر، و رأيت في النجف نسخةً اُخرى بخطّ الشيخ محمّد بن عليّ الجزائري في 1098 ه‍، عليها صورة إجازة العلّامة المجلسي للمحدّث الجزائري عند السيّد مصطفى بن أبي القاسم بن أحمد بن الحسين بن السيّد عبد الكريم الجزائري التستري النجفي.(1)


1) . الذريعة، ج 6، ص 224 (الرقم 1260). و ذكرها ثانية في ج 14، ص 94. و ذكر هذه الحاشية أيضاً السيّد إعجاز حسين الكنتوري في كشف الحجب و الأستار، ص 190 (الرقم 982) و قال: لم تتمّ‌.

النسخ المعتمدة، و منهج التحقيق

اعتمدت في عملي على النسختين المخطوطتين التاليتين:

1 - مصوّرة النسخة المخطوطة المحفوظة في مركز إحياء التراث الإسلامي بالرقم 295، ذُكرت في فهرس المركز للمصوّرات (ج 1، ص 349)، و هي مصوّرة عن النسخة الرقم «1769» المحفوظة في مكتبة آية اللّٰه العظمى المرعشي النجفي قدس سره في قم المقدّسة، و المذكورة في فهرس المكتبة (ج 5، ص 150) كتبت النسخة في «42» صفحة بخطّ النسخ، بقياس: 20/5 * 15 سم، و حوت كلّ صفحة 21 سطراً. كاتبها عبد اللطيف بن نعمة اللّٰه بن فرج اللّٰه بن سلمان بن محمّد بن الحارث المنصوري في المشهد الغرويّ (النجف الأشرف).

و رمزت لها بالحرف «ع».

2 - مصوّرة النسخة المخطوطة في المجموعة الرقم «7466» الكتاب الثاني - المحفوظة في مكتبة آية اللّٰه العظمى المرعشي النجفي قدس سره في قم المقدّسة، و المذكورة في فهرس المكتبة (ج 19، ص 265)، كتبت في «30» صفحة بخطّ النسخ، بقياس 25/5 * 18/5 سم، و حوت كلّ صفحة 21 سطراً، كاتبها محمّد حسين بن منصور السبزواري سنة 1075 ه‍. ق. في المشهد المقدّس الرضويّ‌.

و رمزت لها بالحرف «ش».

و ذُكرت النسختان في التراث العربي في خزانة مخطوطات مكتبة آية اللّٰه العظمى المرعشي النجفي قدس سره (ج 2، ص 364).

أمّا منهج عملي في هذه الحاشية القيّمة فهو كالتالي:

1 - أثبت في أعلى الصفحة متن كتاب من لا يحضره الفقيه الذي تناوله المحشّي رحمه الله بالشرح و التوضيح.

2 - استنسخت النسخة «ع» و عرضت عليها النسخة «ش»، و أثبت نصّاً ملفّقاً متقناً قدر الوسع و الإمكان.

3 - ما وجد في إحدى النسختين حصرتُه بين [] دون الإشارة إليه.

4 - أشرت لمواضع الاختلاف بين النسختين في الهامش.

5 - ما أضفته من المصادر حصرته بين [] مع الإشارة إلى المصدر.

6 - الآيات الشريفة أعربتها وفق القرآن الكريم.

7 - الأحاديث الشريفة أرجعتها إلى مصادرها.

8 - أقوال و فتاوى العلماء أرجعتها إلى مؤلّفاتهم.

و أخيراً أحمده و أشكره عزّ و جلّ أن وفّقني لتحقيق هذه الرسالة الشريفة سائلاً منه تعالى أن يزيد عليَّ في مننه، إنّه نعم المعطي و نعم المجيب.

تصویر

G05

تصویر

G06

تصویر

G07

تصویر

G08

[المقدمة]

أبهى خبر(1)يُبتدأ به الكلام، و أحسن حديث يفتتح به المرام، حمد اللّٰه سبحانه على آلائه المستفيضة الجسام، و نعمائه المتواترة العظام.

و الصلاة و السلام على سيّد الأنام و آله المطهّرين من(2)الأدناس و الآثام.

و بعد، قال أقلّ العباد محمّد المشتهر ببهاء الدين العاملي عفا اللّٰه عنه(3): هذا ما لم تعق عن تقريره عوائق الزمان، و لم تصدّ عن تحريره علائق الدهر الخوّان، من تعليقات حسان، كأنّهنّ اللؤلؤ و المرجان، تكشف عن [خبايا] كتاب من لا يحضره الفقيه نقابها، و تميط عن خفاياه حجابها، و ألتمس منكم - يا إخوان الدين و خلّان اليقين - أن تصونوها عن كلّ غبيّ غويّ‌، و لا تبذلوها إلّا إلى ذكيّ زكيّ‌، و أن تمنّوا علينا بإصلاح فاسدها، و ترويج كاسدها، و أجركم على اللّٰه، و ما توفيقي إلّا باللّٰه.


1) . في «ش»: بصر.

2) . في «ش»: عن.

3) . في «ش»: فإنّ أقلّ العباد المشتهر... عفا اللّٰه عنه يقول...

باب المياه و طهرها و نجاستها

اشاره

قال الشيخ السعيد الفقيه أبو جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن موسى بن بابويه القمّيّ مصنّف هذا الكتاب رحمة اللّٰه عليه:

إنّ اللّٰه تبارك و تعالى يقول: «وَ أَنْزَلْنٰا مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً طَهُوراً»(1)، و يقول عزّ و جلّ‌:

«وَ أَنْزَلْنٰا مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً بِقَدَرٍ فَأَسْكَنّٰاهُ فِي اَلْأَرْضِ وَ إِنّٰا عَلىٰ ذَهٰابٍ بِهِ لَقٰادِرُونَ‌»(2)، و يقول عزّ و جلّ‌: «وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ‌»(3).

فأصل الماء كلّه من السماء، و هو طهور كلّه، و ماء البحر طهور، و ماء البئر طهور.

قال(4)قدس اللّٰه روحه: «إنّ اللّٰه تبارك و تعالى يقول: «وَ أَنْزَلْنٰا مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً طَهُوراً» - إلى قوله: - و هو طهور كلّه.

[أقول:] يجوز أن يراد بالسماء في هذه الآيات و أمثالها السحاب؛ فإنّ السماء في اللغة تطلق على ما علا، و لذلك(5)يسمّون السقف سماء، و أن يراد بها الفلك على معنى أنّ المطر ينزل منه إلى السحاب، و من السحاب إلى الأرض، و لا التفات إلى ما زعمه الطبيعيّون إذ لم يقيموا على ما زعموه من سبب حدوث المطر برهاناً تركن النفس إليه، و لو سلّمنا ذلك لأمكن أن يكون المراد بإنزال الماء من السماء أنّه حصل من أسباب سماويّة تصعد من أعماق الأرض إلى الجوّ أجزاء بخاريّة مرطّبة(6)فتنعقد سحاباً ماطراً كما قالوه، و اللّٰه أعلم بحقائق الاُمور.


1) . سورة الفرقان، الآية 48.

2) . سورة المؤمنون، الآية 18.

3) . سورة الأنفال، الآية 11.

4) . في «ش»: قوله. و كذا في الموارد الآتية.

5) . في «ش»: و كذلك.

6) . في «ع»: بطيّة.

و قد أطنبنا الكلام في معنى الطهور في مشرق الشمسين(1)و حواشينا على المختلف فليرجع إليه [من أراده].

و اعلم أنّه قد اعترض بعض الناظرين في هذا الكتاب على مؤلّفه - قدّس اللّٰه روحه - ب‍:

أنّك عنونت(2)الباب بالمياه و طهرها، و الجمع المحلّى باللام يفيد العموم، و أوردت الآيات الكريمة للاستشهاد، و لا دلالة في شيء منها على [أنّ‌] كلّ ماء طهور، بل ليس في الآية الثانية إشعار بطهوريّة(3)شيء من المياه أصلاً.

و أيضاً، فتفريعك على تلك الآيات كون جميع المياه [من السماء] غير مستقيم؛ إذ النكرة إنّما تفيد العموم في سياق النفي لا الإثبات. و توجيه التفريع و إن أمكن في الآية الوسطى نظراً إلى ما يومئ إليه التهديد في قوله سبحانه: «وَ إِنّٰا عَلىٰ ذَهٰابٍ بِهِ لَقٰادِرُونَ‌»(4)من أنّه تعالى إن أذهب الماء النازل من السماء لم يبق لنا ماءً‌، لكنّه لا يتمشّى(5)في سابقتها و لاحقتها.

و بالجملة فغفلتك عن ورود هذين الإيرادين عليك في مفتتح كتابك أمر عجيب.

هذا خلاصة كلامهم.

و قال والدي رحمه الله حال قراءتي عليه هذا الكتاب في توجيه كلام المؤلّف طاب ثراه:

إنّه أراد أن يُثبت بمجموع الآيات الثلاث مطلبين: أوّلهما أنّ الماء كلّه طهور، و ثانيهما أنّ الماء كلّه من السماء.

و هذا لا يتوقّف على دلالة كلّ من الآيات الثلاث على كلّ واحد من المطلبين، بل يكفي دلالة بعضها على أحدهما، و البعض الآخر على الآخر، و حيث إنّه - سبحانه


1) . مشرق الشمسين، ص 371 و ما بعدها.

2) . في «ع»: عنونت عنوان.

3) . في «ع»: بطهور.

4) . سورة المؤمنون، الآية 18.

5) . في «ش»: لا يتسمّى.

و تعالى - في مقام الامتنان علينا بخلق الماء، فلو كان بعضه ينزل(1)من السماء، و البعض الآخر ينبع من الأرض، لكان الامتنان بإنزاله من فوق رءوسنا و إنباعه من تحت أقدامنا أتمّ من الامتنان بالأوّل فقط، مع أنّ الانتفاع بالثاني أكثر؛ فإنّ المدار على الأنهار و الآبار و العيون، فلا يليق الإغماض عنها بالكلّيّة و الاقتصار على الامتنان بما هو دونها.

و بهذا يندفع الإيرادان عنه طاب ثراه.

و كذا يندفع عن الشيخ رحمه الله ما أورده(2)بعضهم من فساد تعريفه(3)في التهذيب(4)طهارة جميع المياه و طهوريّتها، سواء نزلت من السماء أو نبعت من الأرض(5)على قوله تعالى: «وَ أَنْزَلْنٰا مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً طَهُوراً»(6).

1 - و قال الصادق جعفر بن محمد عليهما السلام: «كلُّ ماء طاهر إلّا ما علمت أنّه قذر»(7).

قال قدّس اللّٰه روحه: و قال الصادق جعفر بن محمّد عليهما السلام: كلّ ماء طاهر حتّى تعلم أنّه قذر.(8)

[أقول:] هذا الحديث كتاليه من مراسيل المؤلّف رحمه الله، و هي كثيرة في هذا الكتاب تزيد على ثُلث الأحاديث الموردة فيه، و ينبغي أن لا يقصر الاعتماد عليها من(9)الاعتماد على مسانيده من حيث تشريكه بين النوعين؛ من كونه(10)ممّا يفتي به، و يحكم


1) . في «ش»: منزل.

2) . في «ش»: ما أورد.

3) . في «ش»: تفريعه.

4) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 214، ب 10.

5) . في «ش»: سواء نزل من السماء أو نبع من الأرض.

6) . سورة الفرقان، الآية 48.

7) . القذر: الوسخ. وهنا بمعنى: النجس.

8) . مدارك الأحكام، ج 1، ص 48.

9) . في «ش»: عن.

10) . في «ش»: في كونهما.

بصحّته، و يعتقد أنّه حجّة بينه و بين اللّٰه سبحانه، بل ذهب جماعة من الاُصوليّين إلى ترجيح مراسيل العدل على مسانيده؛ محتجّين بأنّ قول العدل: «قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم كذا» يشعر بإذعانه بمضمون الخبر، بخلاف ما لو قال: «حدّثني فلان عن فلان أنّه قال صلى الله عليه و آله و سلم كذا». و قد جعل أصحابنا - قدّس اللّٰه أرواحهم - مراسيل محمّد بن أبي عمير رحمه الله كمسانيده في الاعتماد عليها؛ لما علموا من عادته أنّه لا يرسل إلّا عن ثقةٍ‌، فجعل مراسيل المؤلّف - طاب ثراه - كمراسيله نظراً إلى ما قدّره في صدر الكتاب، جارٍ على نهج الصواب، و قد عدّدنا ما اشتمل عليه هذا الكتاب من المراسيل فبلغت ألفين و خمسين حديثاً، و أمّا مسانيده فثلاثة آلاف و تسعمائة و ثلاثة عشر حديثاً، فجميع الأحاديث المودعة فيه خمسة آلاف و تسعمائة و ثلاثة و ستّون حديثاً، فنسأل اللّٰه سبحانه التوفيق لإبراز(1)كنوز حقائقها، و إحراز رموز دقائقها، إنّه سميع مجيد.

و مضمون هذا الحديث مرويّ في الكافي(2): عن محمّد بن يحيى و غيره، عن محمّد بن أحمد، عن الحسن بن الحسين(3)

و ذكر السيّد الخوئي قدس سره: «الحسن بن الحسين اللؤلؤي» في معجم رجال الحديث، ج 4، ص 308 (الرقم 2784). و ذكر أيضاً «الحسين بن الحسن اللؤلؤي» في ج 5، 219 (الرقم 3362)، و أشار لوقوع التحريف في اسمه.

اللؤلؤي، بإسناده قال: قال أبو عبد اللّٰه عليه السلام:

«الماء [كلّه] طهور حتّى تعلم أنّه قذر».

و الشيخ رواه في التهذيب(4)عن الكليني بهذا الطريق و عن غيره بطريقين آخرين(5).

ثمّ العلم في قوله عليه السلام: «حتى تعلم أنّه قذر» محمول عند بعض الأصحاب كأبي الصلاح على الظنّ‌، فإنّه اكتفى به في الحكم بالنجاسة سواء استند إلى سبب شرعي


1) . في «ش»: وفّقنا اللّٰه سبحانه لإبراز.

2) . الكافي، ج 3، ص 1 (ح 2)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 134 (ذ ح 5)، و ص 142 (ح 2).

3) . كذا في الكافي و التهذيب، و في «ش، ع»: الحسين بن الحسن.

4) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 215 (ح 2)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 134 (ذ ح 5).

5) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 215 (ح 3)، و ص 216 (ح 4)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 134 (ح 5).

كإخبار المالك و شهادة عدلين أم لا. و عند بعضهم كابن البرّاج(1)على العلم القطعي، فإنّه لا يعتبر ظنّ النجاسة و إن استند إلى سبب شرعي، و عند آخرين كالعلّامة(2)على ما يعمّ القطع و الظنّ المستند إلى سبب شرعي لا مطلق الظنّ‌، و أنت خبير بأنّ فهم هذا التعميم من الرواية بعيد بخلاف الأوّلين.

2 - و قال عليه السلام: «الماء يطهِّر و لا يطهَّر».

قال قدس اللّٰه روحه: و قال عليه السلام: «الماء يطهِّر و لا يطهَّر».

[أقول:] ربّما يشكل حكمه عليه السلام بأنّ الماء لا يطهّر فإنّ القليل يطهر بالجاري و بالكثير من الراكد، فلعلّه عليه السلام أراد أنّ الماء يطهّر غيره و لا يطهّره غيره.

فإن قلت: هذا [أيضاً] على إطلاقه غير مستقيم فإنّ البئر تطهر بالنزح و هو غير الماء.

قلت: مطهّر ماء البئر في الحقيقة ليس هو النزح، و إنّما هو الماء النابع منها شيئاً فشيئاً وقت إخراج الماء المنزوح، فالإطلاق مستقيم.

فإن قلت: الماء النجس يطهر بالاستحالة ملحاً؛ إذ ليس أدون من الكلب إذا استحال ملحاً، فقد طهّر الماء غيره.

قلت: المراد أنّ الماء يطهّر غيره من الأجسام و لا يطهّره غيره منها، على أنّه يمكن أن يقال: [إنّ الماء] إذا استحال ملحاً فقد عُدم، فلم يبق هناك ماء مطهّر لغيره.

فإن قلت: الماء النجس إذا شربه حيوان مأكول اللحم و صار بولاً فقد طهّره جوف الحيوان، فقد طهّر الماء غيره من الأجسام من دون انعدام.

قلت: كون المطهّر له جوف الحيوان ممنوع، و إنّما يطهّره استحالته بولاً على وتيرة استحالته ملحاً.


1) . المهذّب، ج 1، ص 20 و 30.

2) . مختلف الشيعة، ج 1، ص 180؛ قواعد الأحكام، ج 1، ص 189.

فإن قلت: الماء القليل النجس لو كان كرّاً بالمضاف(1)و لم يسلبه الإطلاق طهر عند جمع(2)من الأصحاب(3)، فقد طهّر الماء جسم مغاير له.

قلت: يمكن أن يقال بعد مماشاتهم في طهارته بالإتمام أنّ المطهّر هنا مجموع الماء البالغ كرّاً [لا] المضاف.

و قد روى هذا الحديث في الكافي(4)، عن عليّ بن إبراهيم، عن أبيه، عن النوفلي، عن السكوني، عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام قال: «قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: الماء يطهّر و لا يطهّر».

و رواه في التهذيب(5)من الكافي.

فمتى وجدت ماءً و لم تعلم فيه نجاسة فتوضّأ منه و اشرب، و إن وجدت فيه ما ينجّسه فلا تتوضّأ منه و لا تشرب، إلّا في حال الاضطرار فتشرب منه، و لا تتوضّأ منه و تيمّم إلّا أن يكون الماء كرّاً فلا بأس بأن تتوضّأ منه و تشرب؛ وقع فيه شيء أو لم يقع.

قال قدّس اللّٰه روحه: فمتى وجدت ماء و لم تعلم فيه نجاسة فتوضّأ منه و اشرب.

[أقول:] كلامه هذا متفرّع على ما تضمّنه الحديث الأوّل، فكان الأولى تأخيره عن تاليه. و قد أورد أعزّ أعاظم السادات الأعلام سلّمه اللّٰه تعالى(6)[أنّ‌] التفريع عليهما معاً،


1) . في «ش»: بمضاف.

2) . في «ش»: جماعة.

3) . رسائل الشريف المرتضى، المجموعة الثانية، ص 361؛ المراسم في الفقه الإمامي، 36؛ المهذّب، ج 1، ص 23؛ السرائر، ج 1، ص 63 و كذا قاله الشافعي في الأمّ‌، ج 1، ص 5.

4) . الكافي، ج 3، ص 1 (ح 1).

5) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 215 (ح 1)؛ عنه وسائل الشيعة، ج 1، ص 134 (ح 2) و عن الكافي و روى في المحاسن (للبرقي) ج 2، ص 396 (ح 4)؛ مختلف الشيعة، ج 1، ص 223؛ المهذّب البارع، ج 1، ص 116.

6) . مراده: المعلّم الثالث الفيلسوف المحدّث الفقيه السيّد محمّد باقر الأسترآبادي المشتهر ب‍ «داماد»، كان بين الداماد و البهائي - رحمهما اللّٰه - من الصداقة و التآخي ما لم يكن بين عالمين في آن واحد، توفي سنة 1041 ه‍. اُنظر ترجمته في أعيان الشيعة، ج 9، ص 189.

بل على الثاني وحده جيّد؛ إذ جواز الوضوء به إنّما يتفرّع على كونه مطهّراً، و هو إنّما استفيد من الثاني. و أمّا الأوّل فإنّما دلّ على كونه طاهراً و هو لا يستلزم طهوريّته؛ أ لا ترى أنّ الماء المنفصل عن الأعضاء في غسل الجنابة طاهر بالاتّفاق، غير مطهّر عند المؤلّف(1)و الشيخين(2)قدّس اللّٰه أسرارهم.

و هو كلام جيّد متين، إلّا أنّ تفريع قول المؤلّف طاب ثراه: «فمتى وجدت ماءً و لم تعلم فيه نجاسة» مع قوله: «و إن وجدت [فيه] ما ينجّسه» إلى آخره، على الحديث الأوّل أنسب كما لا يخفى.

و أمّا قوله أدام اللّٰه إقباله: إنّ الطهوريّة إنّما استفيدت من الثاني [لا من الأوّل]، ففيه:

إنّ الآيات الكريمة قد أفادتها قبله، اللّهمّ إلّا أن يقال: إنّ التفريع على الكتاب و السنّة معاً أولى، تأمّل [فيه] فإنّ مجال البحث واسع.

و قوله: «إلّا في حال الاضطرار» يمكن أن يكون استثناء من النهي عن مجموع الأمرين [معاً]، أي إنّهما معاً منهيّ عنهما في كلّ الأحوال إلّا في حال الاضطرار؛ فإنّ النهي عن الأوّل فقط، و يجوز أن يجعل استثناء من الثاني.

و أمّا قوله: «إلّا أن يكون الماء كرّاً» فإمّا أن يجعل(3)استثناء من حصر الشرب في حال الاضطرار، أو من قوله: «فلا تتوضّأ منه» إلى آخره، و لا يخفى عليك أنّ المراد ما ينجّسه بالفعل ليستقيم(4)قوله: «فلا تتوضّأ منه و لا تشرب»، و حينئذ يصير في قوله:


1) . المقنع، ص 17 و 18 و 41. و قال في الهداية، ص 67: لا بأس بالوضوء من فضل الحائض و الجنب.

2) . المقنعة، ص 64، تهذيب الأحكام، ج 1، ص 222 (ح 17-20)، الاستبصار، ج 1، ص 17 (ح 3-6).

3) . في «ش»: يكون.

4) . في «ش»: حتّى يستقيم.

«إلّا أن يكون الماء كرّاً» نوع حزازة، فتأمّل.(1)

و لا بدّ من(2)تخصيص الماء في قوله: «فإن وجدت ماءً‌»(3)بالراكد ليصحّ الحصر في قوله: «إلّا أن يكون الماء كرّاً»، اللّهمّ إلّا أن يشترط رحمه الله الكرّيّة(4)في الجاري، كما هو مذهب العلّامة(5)

انظر: تذكرة الفقهاء، ج 1، ص 17، عنه ذكرى الشيعة، ج 1، ص 79.

طاب ثراه، لكنّ كلام الذكرى(6)يعطي عدم اشتراطها عند قدمائنا.(7)

ما لم يتغيّر ريح الماء، فإن تغيّر فلا تشربه، و لا تتوضّأ منه.

ما لم يتغيّر ريح الماء، فإن تغيّر فلا تشربه(8)

و إنّ هذا النهي لم يقتصر فقط على تغيّر الريح، و إنّما تغيّر اللون و الطعم أيضاً بمنزلته. كما روى المحقّق في المعتبر، (ج 1، ص 40) نقلاً عن العامّة بروايتهم عن النبيّ صلى الله عليه و آله، قال: خلق الماء طهوراً لا ينجّسه شيء إلّا ما غيّر لونه أو طعمه أو ريحه. اُنظر أيضاً: سنن ابن ماجة، ج 1، ص 174 (ح 521).

، و لا تتوضّأ منه.

قال قدس اللّٰه روحه: «ما لم يتغيّر ريح الماء».

[أقول:] هذا قيد لأوّل الشقّين، و ظاهره أنّه قيد للتعميم، و فيه ما لا يخفى(9)، و قد اقتصر رحمه الله على تغيّر الريح و لم يذكر أخويه كما هو المشهور، و قد يعتذر له بلزومهما له، و هو إن تمّ في الطعم لم يتمّ في اللون، و المراد التغيّر بالنجاسة لا بالمتنجّس كالمسك النجس، و لا برائحة النجاسة الخارجة كالجيفة المجاورة.

و هذا يستفاد من كلامه بخلاف الأوّل، و يمكن أن يحمل التغيّر في كلامه على [ما


1) . لا يصحّ كلامه هكذا: «إن وجدتَ في الماء ما ينجّسه فلا تتوضّأ منه و لا تشرب إلّا أن يكون كرّاً» و فساده ظاهر، فقولنا: «نوع حزازة» رعاية الأدب، و في الأمر بالتأمّل إشارة إلى هذا. منه رحمه الله.

2) . في «ش»: في.

3) . في «ش»: الماء.

4) . في «ش»: نفي الكرّيّة.

5) . في «ش»: العلماء.

6) . ذكرى الشيعة، ج 1، ص 79.

7) . في «ش»: عنده ثانياً.

8) . في بعض نسخ كتاب من لا يحضره الفقيه: فلا تشرب منه.

9) . إذ على تقدير عدم وقوع نجاسة فيه لا يضير تغيّر ريحه من نفسه. منه رحمه الله.

يشمل] تغيّر الماء من نفسه كالماء الآجن(1)من غير أن تقع فيه نجاسة، و لا يستبعد ذلك كثيراً فقد ورد فيه روايات. كما رواه الشيخ(2)في الصحيح؛ عن الصادق عليه السلام أنّه قال:

«الماء الآجن يتوضّأ منه إلّا أن تجد غيره(3)» إلى آخره.(4)

و الكرّ ما يكون ثلاثة أشبار طولاً، في عرض ثلاثة أشبار، في عمق ثلاثة أشبار

قال قدّس اللّٰه روحه: و الكرّ ما يكون ثلاثة أشبار... إلى آخره.

[أقول:] هذا أحد التقديرات، و هو مذهب القمّيّين(5)

و ذكره الصدوق أيضاً في الأمالي، ص 514؛ المقنع، ص 31.

، و قد أطنبنا الكلام في تحقيق(6)الكرّ في الحبل المتين(7)بما لا مزيد عليه. و اعلم أنّ الشيخ في التهذيب(8)أورد رواية الثلاثة [في الثلاثة] عن المفيد، عن أحمد بن محمّد بن الحسن، عن أبيه، عن محمّد بن يحيى(9)، عن أحمد بن محمّد، عن البرقي، عن عبد اللّٰه بن سنان، عن إسماعيل بن جابر(10)، قال: سألت أبا عبد اللّٰه عليه السلام عن الماء الّذي لا ينجّسه شيء. قال: «كرّ».

1) . الماء الآجن: أي المتغيّر لونه و طعمه. (مجمع البحرين، ج 6، ص 197 - أجن).

2) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 217 (ح 9)؛ الاستبصار، ج 1، ص 12 (ح 3)؛ المعتبر، ج 1، ص 38؛ منتهى المطلب، ج 1، ص 23؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 103 (ح 2).

3) . في تهذيب الأحكام: إلّا أن يجد ماءً غيره.

4) . وردت هذه الفقرة في «ش» بعد شرحه رحمه الله الفقرة الاُولى: إنّ اللّٰه تبارك و تعالى يقول: «وَ أَنْزَلْنٰا مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً طَهُوراً».

5) . فتاوى عليّ بن بابويه - والد الصدوق رحمهما اللّٰه -، ص 19، مطبوع في «رسالتان مجموعتان».

6) . في «ش»: مساحة.

7) . الحبل المتين، ص 374-385. و هما رسالتان شريفتان؛ الاُولى في تحقيق مقدار الكرّ، و الثانية في تحقيق الكرّ.

8) . تهذيب الأحكام، ج 1، 42 (ح 54)؛ الكافي، ج 3 (ح 7)، عنهما وسائل الشيعة، ج 1، ص 160 (ح 7).

9) . زاد في الوسائل: عن محمّد بن أحمد بن يحيى.

10) . هو: إسماعيل بن جابر الجعفي الكوفي، من أصحاب الإمام الباقر و الصادق و الكاظم عليهم السلام، اختلف في

قلت: و ما الكرّ؟ قال: «ثلاثة أشبار في ثلاثة أشبار».

و قد أطبق علماؤنا من زمن العلّامة - طاب ثراه - إلى زماننا هذا على صحّة هذه الرواية(1)، حتّى انتهت النوبة إلى بعض الفضلاء المعاصرين فحكموا بضعفها، و إنّ العلّامة و من تأخّر عنه مخطئون في القول بصحّتها، و احتجّوا على ذلك بأنّ الشيخ رواها في موضع(2)آخر من التهذيب(3)، عن المفيد، عن أحمد بن محمّد، عن أبيه، عن سعد بن عبد اللّٰه، عن أحمد بن محمّد [، عن محمّد] بن خالد، عن محمّد بن سنان، عن إسماعيل بن جابر [عن الصادق عليه السلام، و ملاحظة طبقات الرواة تقتضي أنّ المتوسّط في الرواية الاُولى بين البرقي و إسماعيل بن جابر] هو محمّد بن سنان لا عبد اللّٰه؛ فإنّ الطرفين قبل و بعد متّحدان. و رواية البرقي لعبد اللّٰه منتفية قطعاً؛ لأنّه من أصحاب الصادق عليه السلام، و البرقي لتأخّره(4)[بكثير] لا يروي [إلّا] عنهم من دون واسطة، فروايته هذه إنّما هي عن محمّد؛ لأنّهما في طبقة واحدة من أصحاب الرضا عليه السلام.

و من هذا يظهر أنّ إبدال الشيخ رحمه الله محمّداً بعبد اللّٰه توهّم فاحش، و منه نشأ توهّم صحّتها.

هذا ملخّص كلامهم كما في كتاب منتقى الجمان(5)و غيره.

و ربّما أيّده بعضهم بأنّ وجود الواسطة في الرواية الاُولى بين ابن سنان و بين


1) . مختلف الشيعة، ج 1، ص 183-184. إلّا أنّ العلاّمة قال في منتهى المطلب، ج 1، ص 38 - بعد نقله الرواية -: و هي مدفوعة بمخالفة الأصحاب لها إلّا ابن بابويه... و لعلّه تعويل على هذه الرواية، و هي قاصرة عن إفادة مطلوبه.

2) . في «ش»: مواضع.

3) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 37 (ح 40).

4) . في «ش»: بتأخّره.

5) . منتقى الجمان، ج 1، ص 51.

الصادق عليه السلام يدلّ على أنّه محمّد لا عبد اللّٰه؛ لأنّ زمان محمّد متأخّر عن زمانه عليه السلام بكثير، فتخلُّل الواسطة إنّما يليق به. و أمّا عبد اللّٰه فهو من أصحابه عليه السلام فأخذُه عنه يكون بالمشافهة لا بالواسطة.

و أقول: [إنّ‌] الّذي يقتضيه النظر أنّ الوهم في هذا المقام إنّما هو من هؤلاء لا من العلّامة و مَن وافقه، و لا من شيخ الطائفة نوّر اللّٰه مرقده؛ فإنّ إدراك البرقي زمان عبد اللّٰه بن سنان الّذي هو من أصحاب الصادق عليه السلام ليس أمراً مستنكراً، فإنّه روى عن أُمّة(1)من أصحابه عليه السلام بغير واسطة؛ كروايته عن ثعلبة بن ميمون حديث الاستمناء باليد(2)، و عن زرعة حديث صلاة الأسير في باب صلاة الخوف(3)، و عن داود بن أبي يزيد حديث مَن قتل أسداً في الحرم(4)، و هؤلاء كلّهم من أصحاب الصادق عليه السلام، فكيف لا ينكر روايته عنهم بلا واسطة و تنكر روايته عن عبد اللّٰه بن سنان!!

و أمّا ما أيّدوا به كلامهم فإنّما يتأيّد به لو لم توجد الواسطة بين عبد اللّٰه و بين الإمام عليه السلام في شيء من الأحاديث، لكنّها كثيرة؛ كتوسّط عمر بن يزيد(5)في دعاء آخر سجدة من نافلة المغرب(6)، و توسّط حفص الأعور في تكبيرات الافتتاح(7)، و قد يتوسّط شخص واحد بين كلّ من الرجلين و بينه عليه السلام كإسحاق بن عمّار فإنّه متوسّط بين


1) . في «ش»: كثير.

2) . تهذيب الأحكام، ج 10، ص 64 (ح 234)؛ الاستبصار، ج 4، ص 226 (ح 847)؛ عنهما وسائل الشيعة، ج 28، ص 363 (ح 3).

3) . الكافي، ج 3، ص 457 (ح 4)؛ تهذيب الأحكام، ج 3، ص 175 (ح 391)، و ص 299 (ح 910)؛ عنه وسائل الشيعة، ج 8، ص 448 (ح 2).

4) . الكافي، ج 4، ص 237 (ح 26)؛ تهذيب الأحكام، ج 5، ص 366 (ح 1275)؛ الاستبصار، ج 2، ص 208 (ح 712)؛ عنه وسائل الشيعة، ج 13، ص 79 (ح 1).

5) . في «ع»: عمرو بن أبي يزيد.

6) . تهذيب الأحكام، ج 2، ص 115 (ح 199)، عنه وسائل الشيعة، ج 7، ص 394 (ح 3).

7) . تهذيب الأحكام، ج 2، ص 67 (ح 243)، عنه وسائل الشيعة، ج 6، ص 20 (ح 1).

محمّد و بينه عليه السلام في سجدة الشكر(1)، و كذا بين عبد اللّٰه و بينه عليه السلام في طواف الوداع.(2)

و قد وجدنا ما يدلّ على لقاء البرقي إسماعيل بن جابر في باب تطهير المياه من النجاسات من التهذيب(3)و [هو] ما رواه الشيخ؛ عن أحمد بن محمّد بن عيسى، عن أبي عبد اللّٰه البرقي، عن إسماعيل الجعفي، قال: رأيت أبا عبد اللّٰه عليه السلام يصلّي و الدم يسيل من ساقه.

فإن قلت: [لعلّ‌] إسماعيل المذكور في هذا السند هو إسماعيل بن عبد الرحمن؛ فإنّه جعفيّ أيضاً فكيف حكمت بأنّه ابن جابر؟

قلت: إنّ إسماعيل بن عبد الرحمن مات في أيّام الصادق عليه السلام كما نصّ عليه علماء الرجال(4)، و رواية البرقي - و هو من أصحاب الرضا عليه السلام - عمّن مات في زمن الصادق عليه السلام مستنكرة.

و أمّا روايته عمّن بقي إلى زمن(5)الكاظم عليه السلام كثعلبة و زرعة و داود و أمثالهم فلا استنكار(6)فيها.

و من هذا القبيل روايته عن عبد اللّٰه بن سنان؛ فإنّ عبد اللّٰه كان خازناً للرشيد، فلا تستنكر رواية البرقي له.

و لا أظنّك بعد ما تلونا(7)عليك في ريب من أنّ نسبة الوهم إلى شيخ الطائفة في توسيط(8)عبد اللّٰه بن سنان [بين] البرقي و إسماعيل بن جابر [وهم]، و إنّ الحكم بخطإ


1) . علل الشرائع، ص 56 (ح 2)، عنه وسائل الشيعة، ج 7، ص 12 (ح 4).

2) . تهذيب الأحكام، ج 5، ص 253 (ح 856)؛ عنه وسائل الشيعة، ج 13، ص 299 (ح 3).

3) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 256 (ح 30)؛ الاستبصار، ج 1، ص 176، ح 6؛ عنهما وسائل الشيعة، ج 3، ص 434 (ح 3).

4) . رجال الطوسي، ص 147 (الرقم 84).

5) . في «ش»: زمان.

6) . في «ش»: استنكاف.

7) . في «ش»: تلوته.

8) . في «ع»: توسّط.

العلّامة و من تأخّر عنه في وصف(1)تلك الرواية بالصحّة خطأ، و اللّٰه أعلم بحقائق الاُمور.

فإن قلت: قد سلّمنا سلامة هذه الرواية من(2)طعن اُولئك الطاعنين في صحّتها بما قرّرته، لكن يتوجّه الطعن فيها من جهة اُخرى؛ و هي قول النجاشي(3): «إنّ البرقي ضعيف في الحديث»، و قول الغضائري(4): «إنّه يروي عن الضعفاء و يعتمد المراسيل»، فكيف حكم العلّامة و سائر المتأخّرين عنه بصحّتها؟

قلت: أمّا كلام الغضائري فلا يستلزم القدح في توثيقه، و إلّا لزم القدح في كثير من [الثقات؛ لأنّ روايتهم عن غير الثقات أكثر من] أن يحصى.

و أمّا قول النجاشي: إنّه ضعيف في الحديث، فيحتمل أمرين: الأوّل: أن يكون من قبيل قولنا: فلان ضعيف في النحو، إذا كان لا يعرف منه إلّا القليل.

الثاني: أن يكون المراد بتضعيف الحديث(5)روايته الحديث عن الضعفاء، و اعتماده على(6)المراسيل، و مع قيام الاحتمال يسقط الاستدلال، مع أنّ الشيخ [قد] حكم بتوثيقه في كتاب الرجال(7)، و وافقه العلّامة في الخلاصة(8)بعد نقله كلام الغضائري و النجاشي.

و الحاصل: إنّ كلام النجاشي و الغضائري ليس فيه تصريح [بجرح] الرجل، و كلام الشيخ و العلّامة نصّ في توثيقه، فكيف تعدل عن النصّ الصريح من المقال و تركن


1) . في «ش»: و من تأخّر عنه و وصف.

2) . في «ش»: عن.

3) . رجال النجاشي، ص 76 (الرقم 182). إلّا أنّ كلامه فيه هكذا: و كان ثقة في نفسه، يروي عن الضعفاء، و اعتمد المراسيل.

4) . نقل قوله في خلاصة الأقوال العلّامة الحلّي، ص 63 (الرقم 7) هكذا: طعن عليه القمّيّون، و ليس الطعن فيه و إنّما الطعن فيمن يروي عنه، فإنّه كان لا يبالي عمّن يأخذ.

5) . في «ش»: أن يكون مراده بتضعيف حديثه.

6) . في «ش»: عن.

7) . رجال الطوسي، ص 398 (الرقم 8 - أصحاب الجواد عليه السلام)، و ذكره تارة اُخرى في ص 410 (الرقم 16 - أصحاب الهادي عليه السلام)، و أمّا توثيقه له فقد جاء في الفهرست، ص 62 (الرقم 65).

8) . خلاصة الأقوال، ص 63 (الرقم 7).

إلى ما يتطرّق إليه الاحتمال‌؟ و هلّا علمنا في هذا المقام بقوله عليه السلام: «دع ما يريبك إلى ما لا يريبك»(1)

و روى أيضاً عن عبد اللّٰه بن جعفر، انظر: الغارات، ص 135؛ شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد، ج 6، ص 216؛ بحار الأنوار، ج 33، ص 538.

و ورد أيضاً مرسلاً في: النهاية، ابن الأثير، ج 2، ص 286؛ بحار الأنوار، ج 67، ص 349، و ج 74، ص 214، و ج 83، ص 270.

. و بعض الناظرين في كلام العلّامة - طاب ثراه - اعترض عليه بأنّ توثيقه للبرقي مخالف لما قرّره في كتبه الاُصوليّة من تقديم قول الجارح [على قول المعدّل عند التعارض(2)، كيف و الجارح] هنا متعدّد و المعدّل منفرد!؟

و لا أظنّك تمتري في أنّ كلام هذا المعترض غير وارد على العلّامة عند التأمّل فيما تلوناه(3)عليك من ترجيح النصّ على الاحتمال، و اللّٰه أعلم بحقيقة الحال.

و لنعد(4)إلى الكلام في متن الحديث، فنقول: قد طعن(5)المحقّق(6)فيه بخلوّه عن تقدير البعد الثالث، و دفعه بعضهم(7)بدلالة سوق الكلام على المرام، و مثله كثير في المحاورات، بل قد يسكت البلغاء عن ذكر ثالث الثلاثة من غير ذكر ما يدلّ عليه.

و منه قول الشاعر(8):

كانَتْ حَنيفَةُ أثْلاثاً فَثُلْثُهُمُ *** مِنَ الْعَبيدِ وَ ثُلْثٌ مِنْ مَواليها

و قد عدّ بعضهم من ذلك قوله صلى الله عليه و آله [لمّا عدّ ملاذّ الدنيا]: «حبّب إليّ من دنياكم


1) . روى عن النبيّ صلى الله عليه و آله و سلم، اُنظر: كنز الفوائد، ج 1، ص 351؛ غوالي اللئالي، ج 1، ص 394 (ح 40)؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 259 (ذ ح 7)، و ص 260 (ح 16)، و ج 77، ص 171.

2) . نهاية الاُصول، ص 150 (مخطوط)، البحث السادس: في أحكام التزكية و الجرح.

3) . في «ش»: تلوته.

4) . في «ش»: و لنرجع.

5) . في «ش»: أطلق.

6) . المعتبر، ص 46. و ذكر البهائي رحمه الله مثل كلامه هذا أيضاً في الحبل المتين، ص 108.

7) . اُنظر: روض الجنان، ص 140؛ ذخيرة المعاد، ص 122.

8) . هو جَرير الخطفي، انظر ديوانه (ص 498)؛ و قد قاله ضمن قصيدة يهجو فيها بني حنيفة. و فيه: «صارَتْ‌» بدل «كانت».

ثلاث: الطيب، و النساء، و قرّة عيني في الصلاة».(1)

فإنّ الصلاة ليست من [لذّة] الدنيا، فهو صلى الله عليه و آله لمّا عدّد(2)من ملاذّ الدنيا اثنين عزفت نفسه المقدّسة عن ذكر الثالثة فكأنّه يقول: ما لي و لتعداد ملاذّ الدنيا؟ قرّة عيني في الصلاة.

قالوا: و الثانية: استئنافية.

هذا و قد أورد شيخنا الشهيد الثاني في شرح الإرشاد مثل هذا الطعن على الرواية [المشهورة] المشتملة على زيادة النصف، و هي رواية أبي بصير، قال: سألت أبا عبد اللّٰه عليه السلام عن الكرّ من الماء كم يكون قدره‌؟

قال: «إذا كان [الماء] ثلاثة أشبار و نصفاً في مثله ثلاثة أشبار و نصف في عمقه من الأرض فذلك الكرّ من الماء».(3)

قال رحمه الله: إنّ قدر العمق مسكوت عنه في هذه الرواية. انتهى.(4)

و قد وجّهتها في الحبل المتين(5)على وجه تسلم(6)من هذا الطعن، و هو إعادة الضمير في قوله عليه السلام: «في مثله» إلى ما دلّ عليه قوله عليه السلام: «ثلاثة أشبار و نصفاً» أي في مثل ذلك المقدار.

و كذا الضمير في قوله عليه السلام: «في عمقه» أي: في عمق ذلك المقدار، و لنا في كلامه


1) . الخصال، ص 165 (ح 217 و 218)؛ بحار الأنوار، ج 76، ص 141 (ح 8)، و ج 82، ص 211 (ح 22 و 23)، و ج 103، ص 218 (ح 7).

2) . في «ش»: عدّ.

3) . الكافي، ج 3، ص 3 (ح 5)؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 42 (ح 116)؛ الاستبصار، ج 1، ص 10 (ح 14)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 166 (ح 6).

4) . روض الجنان، ص 140.

5) . الحبل المتين، ص 108.

6) . المراد: تسلم فيه.

• قدّس اللّٰه روحه - مناقشة اُخرى بعد الإغماض عن هذا التوجيه؛ و هي أنّ‌(1)المسكوت عنه في تلك الرواية إنّما هو العرض، و أمّا العمق فمبيّن؛ لأنّ قوله عليه السلام: «في عمقه من الأرض» إمّا حال «من مثله» أو نعت ل‍ «ثلاثة أشبار» الّذي هو بدل «من مثله»، و لو لا الحمل على هذا لصار قوله عليه السلام: «في عمقه من الأرض» كلاماً متهافتاً، و حاشا مثلهم عليهم السلام عن التلفّظ بمثله.

و اعلم أنّ الرواية الّتي عوّل عليها جمهور المتأخّرين في مساحة الكرّ هي هذه الرواية، و قد بيّنّا في الحبل المتين(2)أنّها في غاية الضعف لوجوهٍ شتّى، و لم أظفر في تقدير الكرّ بالمساحة برواية صحيحة بعد صحيحة(3)القمّيّين؛ أعني صحيحة إسماعيل بن جابر السابقة، [إلّا صحيحته] الاُخرى: قال: قلت لأبي عبد اللّٰه عليه السلام: الماء الّذي لا ينجّسه شيء؟

قال: «ذراعان عمقه في ذراع و شبر سعته»(4).(5)

و حيث إنّهم قدّروا الذراع بشبرين فهذه الرواية صريحة في أنّ الكرّ ستّة و ثلاثون شبراً، و الجمع بين هاتين الصحيحتين و رواية أبي بصير المنجبرة بالشهرة ليس إلّا بحمل الزائد على رواية القمّيّين على الاستحباب، فأعلى مراتبه [حينئذ] ما يقرب من مائة شبر كما هو قول ابن الجنيد(6)، و نحن و إن لم نظفر بمستنده لكنّ حديث: «مَن


1) . في «ش»: إنّما.

2) . الحبل المتين، ص 108.

3) . في «ش»: رواية.

4) . قال الشيخ الحرّ العاملي رحمه الله: المراد بالسعة: كلّ واحد من الطول و العرض، ففيه اعتبار أربعة أشبار في العمق، و ثلاثة في الطول، و ثلاثة في العرض...

5) . المقنع، ص 31؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 41 (ح 114)؛ الاستبصار، ج 1، ص 10 (ح 1)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 164 (ح 1)؛ بحار الأنوار، ج 80، ص 18 (ضمن ح 10).

6) . مختلف الشيعة، ج 1، ص 183.

بلغه ثواب من اللّٰه تعالى على عملٍ‌»(1)يقتضي حصول الثواب به، و لعلّ تحديده رحمه الله إنّما هو لأعلى(2)المراتب.

و أمّا ما ذهب إليه القطب الراوندي(3)من أنّ الكرّ ما بلغ مجموع أبعاده الثلاثة عشرة أشبار و نصفاً من غير اعتبار الضرب، فهو يوجب تفاوتاً فاحشاً بين الأفراد الّتي يصدق عليها هذا التحديد، بل يقتضي [اتّصاف] الأقلّ بالكرّيّة دون الأكثر، و هذا أمر شنيع لا يقبله العقل.

بيان ذلك: إنّ هذا التحديد كما يصدق على المذهب المشهور يصدق على ما نقص عنه بكثير، كما لو كان الطول تسعة أشبار و العرض شبراً واحداً و العمق نصف شبر مثلاً، بل مع صدقه على هذا لا يصدق على الكرّ عند القمّيّين، و هذا من أغرب الغرائب، و ظنّي أنّ الراوندي رحمه الله إنّما أراد أنّ الكرّ ما لو كانت أبعاده الثلاثة متساوية، و كان مجموعها عشرة أشبار و نصفاً، لا ما فهمه الفقهاء - رضي اللّٰه عنهم - من كلامه، و حينئذ [يندفع عنه تلك التشنيعات، و] ينطبق تحديده على المذهب المشهور [و اللّٰه أعلم بحقائق الاُمور].


1) . هذا الخبر من الأخبار المشهورة، رواه الخاصّة و العامّة بأسانيد و ألفاظ مختلفة، انظر: المحاسن للبرقي، ج 1، ص 93 (ح 1 و 2)؛ الكافي، ج 2، ص 87 (ح 1 و 2)؛ ثواب الأعمال، ص 160 (ح 1)؛ تاريخ بغداد، ج 8، ص 296؛ جامع بيان العلم، ج 1، ص 22؛ إقبال الأعمال، ص 116؛ مجمع الزوائد، ج 1، ص 149؛ عدة الداعي، ص 20؛ المطالب العالية، ج 3، ص 111 و 119؛ كنز العمّال، ج 10، ص 262 (ح 1317)، و ج 15، ص 791 (ح 43132)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 63 و 80 (ح 1) و ص 81 (ح 3 و 4) و ص 82 (ح 8 و 9)، و ج 30، ص 246؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 256 (ح 1-4)؛ عوالم العلوم، ج 3، ص 576 (ح 1-3) و ص 577 (ح 4).

2) . في «ع»: على.

3) . نقله عنه في مختلف الشيعة، ج 10، ص 184.

و بالوزن ألف و مائتا رطل بالمدنيِّ‌.

قال قدّس اللّٰه روحه: و بالوزن ألف و مائتا رطل بالمدنيّ‌.

[أقول:] الرواية المتضمّنة لتقدير الكرّ بالأرطال صحيحة ابن أبي عمير، [عن بعض أصحابه]، عن الصادق عليه السلام أنّه قال: «[الكرّ] ألف و مائتا رطل(1)».(2)

و ليس في هذه الرواية إشعار بكون الأرطال مدنيّة أو عراقيّة، لكنّ المؤلّف - طاب ثراه - حملها على المدنيّة، و وافقه المرتضى رضى الله عنه(3)، و حملها الشيخان(4)على [العراقيّة]، و وافقهما المتأخّرون.(5)

و قد يحتجّ للمؤلّف - طاب ثراه - و السيّد [المرتضى رضى الله عنه] تارة بالاحتياط و اُخرى بأنّ الظاهر أنّه عليه السلام أجاب بما هو عرف بلده.

و ردّ بأنّ الاحتياط(6)في الانتقال إلى التيمّم بملاقاة النجاسة ذلك المقدار، و بأنّ الإجابة على عرف بلد السائل ممكنة أيضاً، و لعلّه عراقي كما أنّ ابن أبي عمير كذلك، و جعلُه من أصحابه يؤيّد ذلك.

و قد يحتجّ للشيخين و أتباعهما بأنّ الحمل على العراقيّة هو المناسب للتقدير بالأشبار(7)لزيادة المدنيّة زيادة فاحشة.


1) . زاد في «ع»: بالعراقيّ‌.

2) . الكافي، ج 3، ص 3 (ح 6)؛ المقنع، ص 31؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 41 (ح 113)؛ الاستبصار، ج 1، ص 10 (ح 15)؛ المعتبر، ص 47؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 167 (ح 1)؛ بحار الأنوار، ج 80، ص 18 (ذ ح 10).

3) . رسائل الشريف المرتضى، المجموعة الثالثة، ص 22.

4) . المقنعة، ص 64؛ المبسوط، ج 1، ص 6. و في «ش»: الشيخ.

5) . المهذّب (لابن البرّاج)، ج 1، ص 21؛ الوسيلة (لابن حمزة)، 73؛ السرائر، ابن إدريس، ج 1، ص 60.

6) . في «ش»: بأنّه لا احتياط.

7) . في «ش»: بالاشتهار.

و بأنّ صحيحة محمّد بن مسلم، عن الصادق عليه السلام «أنّ الكرّ ستمائة رطل»(1)يقتضي ذلك؛ لإرادة أرطال [مكّة] الّتي هي ضعف أرطال العراق، و أصحاب ابن أبي عمير لا ينحصرون(2)في العراقيّين، و احتمال إرادة الشيعة الإماميّين قائم.

و قد استدلّ العلّامة في المختلف(3)على اعتبار العراقيّة بأصالة طهارة الماء، خرج ما(4)نقص عن العراقيّة بالإجماع، فبقي الباقي، فكأنّه - طاب ثراه - لم يعتد بقول [القطب] الراوندي: «إنّ الكرّ ما بلغ مجموع أبعاده الثلاثة عشرة أشبار و نصفاً»(5). و نحن وجّهنا كلامه رحمه الله في الحبل المتين(6)بما لا يخرج به عن كلام المتأخّرين، و قد يعارض استدلال العلّامة بما دلّ على(7)مفهوم الشرط في صحيحة محمّد بن مسلم من قول الصادق عليه السلام:

«إذا بلغ الماء قدر كرّ(8)لم ينجّسه شيء»(9)فلا بدّ في الحكم بعدم الانفعال من العلم الشرعيّ بحصول الشرط، فتدبّر.

و ممّا يقضي منه العجب أنّ الكرّ عند المؤلّف - طاب ثراه - بحسب المساحة يقارب نصفه [عند الشيخين و أتباعهما]، فكيف يستقيم تقديره وزناً بالأرطال المدنيّة الّتي كلّ منها رطل و نصف بالعراقي‌؟ هذا في غاية الغرابة!!


1) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 414، (ح 1308)؛ الاستبصار، ج 1، ص 11، (ح 17)؛ مختلف الشيعة، ج 1، ص 185؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 168 (ح 3).

2) . في «ع»: لا تنحصر.

3) . مختلف الشيعة، ج 1، ص 185.

4) . في «ع»: عمّا.

5) . نقله عنه في مختلف الشيعة، ج 1، ص 184.

6) . الحبل المتين، ص 108.

7) . في «ع»: عليه.

8) . في «ش»: إذا بلغ كرّاً.

9) . الكافي، ج 3، ص 2؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 39، ح 107 و ص 226 (ح 651)؛ الاستبصار، ج 1، ص 6، ح 1، و ص 20، ح 45؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 158، (ح 1).

30 - و قال الصادق عليه السلام: إذا كان الماء قدر قلّتين لم ينجّسه شيءٌ‌.

قال قدّس اللّٰه روحه: و قال الصادق عليه السلام: إذا كان الماء قدر قلّتين(1)لم ينجّسه [شيء].

[أقول:] المراد شيء من النجاسات الغير المغيّرة لأحد أوصافه، فالعموم مخصّص(2)بالإجماع، و قد استفادوا من مفهوم الشرط في هذه الرواية و في صحيحتي(3)محمّد بن مسلم(4)و معاوية بن عمّار(5)من قوله عليه السلام: «إذا كان الماء قدر كرّ لم ينجّسه شيء» نجاسة ما دون ذلك بكلّ ما يلاقيه من النجاسات.

و في استفادة ذلك منهما نظر؛ لأنّهما [إنّما] يفيدانه [ذلك] لو كانت الموجبة المدلول عليها بمفهومنا(6)كلّيّة كما أنّ السالبة المدلول عليها بمنطوقها كذلك، لكن يخالف نكرتي(7)المنطوق و المفهوم في الوقوع في سياق النفي و الإثبات يعطي كون قضيّة المفهوم جزئيّة، فلا دلالة في شيء من الحديثين على ما استفادوه(8)من انفعال ما دون النصاب بكلّ ما يلاقيه من النجاسات، فلا بدّ من ضمّ مقدّمة اُخرى هي انعقاد الإجماع على عدم الفصل بين نجاسته [و نجاسته]، لكن إثبات هذا الإجماع مشكل، كيف و الشيخ يفرّق بين ما يدركه الطرف من الدم و [بين] ما لا يدركه، اللّهمّ إلّا أن يدّعي الإجماع فيما عدا ذلك.


1) . في «ع»: كرّ.

2) . في «ش»: مختصّ‌.

3) . في «ش»: صحيحة.

4) . الكافي، ج 3، ص 2 (ح 2)؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 39 (ح 107) و ص 226 (ح 651)؛ الاستبصار، ج 1، ص 6 (ح 1) و ص 20 (ح 45)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 158 (ح 1).

5) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 40 (ح 109)، الاستبصار، ج 1، ص 6 (ح 2)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 158 (ح 2).

6) . في «ش»: عليهما بمفهوميهما.

7) . في «ش»: نكريّة.

8) . في «ش»: استفاده.

و قد استدلّ بمنطوق الحديثين على طهارة القليل من الماء المتنجّس ببلوغه النصاب، كما هو مذهب المرتضى(1)و ابن البرّاج(2)و ابن إدريس(3)لتعلّق عدم التنجّس(4)على بلوغ النصاب، و فيه نظر ظاهر؛ إذ المتبادر من الماء هو الطاهر.

و أيضاً فقد دلّ الحديث على عدم قبول النجاسة الطارئة، لا زوال النجاسة الكائنة، فتأمّل.

و القلّتان جرّتان

قال قدّس اللّٰه روحه: و القلّتان جرّتان.

[أقول:] في نهاية ابن الأثير(5): القُلَّة: الحُبّ العظيم، و الجمع قِلال، ثم قال: سُمّيت قُلَّة لأنّها تُقَلّ‌: أي تُرفع و تُحمل. و في كلام بعض اللغويّين(6)إطلاق القلّة على مطلق الحبّ عظيماً كان أو صغيراً. و المؤلّف - قدّس اللّٰه روحه - أطلق الجرّتين من غير تقييد بالعظم، و لعلّ من اعتبر زيادة النصف في الأبعاد الثلاثة يقيّدهما(7)به.

و لا بأس بالوضوء و الغسل من الجنابة و الاستياك بماء الورد.

قال قدّس اللّٰه روحه: و يجوز الوضوء، و الغسل من الجنابة، و الاستياك بماء الورد.

[أقول:] المراد بالاستياك بماء الورد جعل شيء منه في الفم حال السواك فالباء


1) . رسائل الشريف المرتضى، المجموعة الثانية، ص 361.

2) . المهذّب، ج 1، ص 23.

3) . السرائر، ج 1، ص 63.

4) . في «ش»: لتعليق عدم التنجيس.

5) . النهاية لابن أثير، ج 4، ص 104 - مادّة قلل.

6) . القاموس المحيط، ج 4، ص 40؛ لسان العرب، ج 11، ص 565، كلاهما في مادّة قلل.

7) . في «ع»: يفسدهما.

للمصاحبة، و أراد(1)بتجويز ذلك أنّه كما يتحصّل المضمضة المستحبّة بالماء المطلق تحصل به، فلو نذر المضمضة في الوضوء برئت ذمّته بالمضمضة به، ثمّ جواز الطهارة بماء الورد لا نعرف القائل به من علمائنا إلّا المؤلّف طاب ثراه. و قد طوّل الشيخ في التهذيب(2)ذيل الكلام في إبطال هذا المذهب، و المشهور أنّ مستنده رواية محمّد بن عيسى، عن يونس، عن أبي الحسن عليه السلام، قال: قلت له: الرجل يغتسل بماء الورد و يتوضّأ(3)به للصلاة. قال: «لا بأس [به](4)»(5).

قال الشيخ رحمه الله: هذا خبر شاذّ شديد الشذوذ و إن تكرّر في الكتب و الاُصول، فإنّما أصله يونس، عن أبي الحسن عليه السلام، و لم يروه غيره(6)، و قد أجمعت العصابة على ترك العمل بظاهره، إلى آخر كلامه طاب ثراه.

و لعلّه أراد انعقاد الإجماع في زمانه و ما قرب منه لا في زمان المؤلّف و ما قبله؛ إذ من جملة شروط الاجتهاد الاطّلاع على المسائل الإجماعيّة لئلاّ يفتي بخلافها، و كيف يظنّ بالمؤلّف - طاب ثراه - عدم اطّلاعه على هذا الإجماع حتى أفتى بخلافه‌؟! و كلام الذكرى(7)يعطي سبق الإجماع على زمانه، و هو كما ترى.

و أمّا قول العلّامة في المختلف(8): «ذهب علماؤنا أجمع - إلّا الشيخ محمّد بن بابويه - إلى أنّه لا يجوز رفع الحدث بالماء المضاف» فلعلّه أراد به المعنى الّذي ذكرناه،


1) . في «ش»: و المراد.

2) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 219؛ الاستبصار، ج 1، ص 13.

3) . في «ع»: و يغتسل.

4) . في المصادر: بذلك.

5) . الكافي، ج 3، ص 73 (ح 12)؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 218 (ح 627)؛ الاستبصار: ج 1، ص 14 (ح 27)؛ مختلف الشيعة، ج 1، ص 227؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 204 (ح 1).

6) . في قوله: «و لم يروه غيره» نظر؛ لأنّ الظاهر أنّ الشيخ لم يطّلع على جميع كتب الاُصول الأربعمائة، فكأنّه أراد أنّه لم يظفر في رواية بغير يونس، فتدبّر. منه رحمه الله.

7) . ذكرى الشيعة، ج 1، ص 71.

8) . مختلف الشيعة، ج 1، ص 226.

فالاستثناء في كلامه منقطع كما إذا قلنا: جاء القوم إلّا زيداً، و أردنا بالقوم عمرواً و بكراً و خالداً؛ فإنّ الاستثناء في مثل هذا الكلام منقطع قطعاً، و قد أطنب المتأخّرون(1)

و ممّن خالف مذهب المؤلّف رحمه الله أيضاً: المفيد في المقنعة، ص 64، الشيخ الطوسي في المبسوط، ج 1، ص 5، سلّار في المراسم، ص 34، ابن البرّاج في المهذّب، ج 1، ص 24، ابن إدريس في السرائر، ج 1، ص 59، المحقّق في المختصر النافع، ص 3، و المعتبر، ج 1، ص 38.

و انظر رياض المسائل، 62 و ما بعدها.

في ردّ ما ذهب إليه المؤلّف طاب ثراه.

أمّا أوّلاً: فبالطعن في تلك الرواية بأنّ [في] طريقها سهل بن زياد(2)

تجد ترجمته في: رجال النجاشي، 185 (الرقم 490)؛ الفهرست، الطوسي، ص 142 (الرقم 339).

و قد أطنب الكلام فيه السيّد الخوئي في معجم رجال الحديث، ج 8، ص 337 (الرقم 5629).

، و حاله معلوم، و راويها محمّد بن عيسى، عن يونس، و الكلام فيما يرويه عنه مشهور(3).

و أمّا ثانياً: فلامتنانه تعالى بقوله: «وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ‌»(4)فلو كان المضاف مطهّراً لم يحسن الاقتصار في مقام الامتنان على أحد القسمين.

و أمّا ثالثاً: فلقوله تعالى: «فَلَمْ تَجِدُوا مٰاءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً»(5)و الماء حقيقة في المطلق فقد أوجب سبحانه التيمّم عند فقده، و لو كان المضاف مطهّراً لم يكن الأمر كذلك.

و أمّا رابعاً: فلما رواه أبو بصير من نهي الصادق عليه السلام عن الوضوء باللبن و قوله: «إنّما هو الماء و الصعيد»(6)، و التقريب ظاهر.


1) . جواهر الفقه، ص 8، (المسألة 5)؛ مختلف الشيعة، ج 1، ص 226؛ تذكرة الفقهاء، ج 1، ص 31.

2) . هو: أبو سعيد سهل بن زياد الآدمي الرازي.

3) . اُنظر: رجال النجاشي، 333 (الرقم 896)؛ الاستبصار، ج 3، ص 156 (ذيل ح 568).

4) . سورة الأنفال، الآية 11.

5) . سورة النساء، الآية 43 و سورة المائدة، الآية 6.

6) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 188 (ح 540)؛ الاستبصار، ج 1، ص 14 (ح 26)؛ مختلف الشيعة، ج 1، ص 226؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 201 (ح 1)، و ج 3، ص 351 (ح 6).

و أقول: إنّ لمن يروم الانتصار للمؤلّف أن يقول: كيف حكمتم بأنّ الحديث الّذي هو مستنده في هذا الحكم هو هذا الحديث الّذي ذكرتموه‌؟ و لعلّه استنبطه من أحاديث اُخر(1)لا يرتاب في صحّتها، بل الأمر كذلك [كما قرّره] في ديباجة الكتاب(2)من أنّ جميع ما أورد فيه فهو حاكم بصحّته، و أنّه حجّة بينه و بين ربّه(3). و كلّ ماءٍ اعتصر من الأجسام أو اختلط بها فأصله من السماء، فلا اقتصار في الآية الكريمة على أحد القسمين، و الآية الثانية مخصّصة بالأحاديث المستنبط منها هذا الحكم، و رواية أبي بصير ضعيفة [لأنّها] لا تنهض بالمعارضة.

هذا غاية ما يمكن أن يقال من جانب المؤلّف قدّس اللّٰه روحه، و لا يظنّ من تجويزه الطهارة بماء الورد تجويزه الطهارة بكلّ [ماءٍ‌] مضافٍ‌، كما توهمه عبارات بعض الأصحاب(4)فإنّ مذهبه تخصيص ذلك بماء الورد وحده. و أمّا باقي المياه المضافة فهو يوافق الأصحاب في عدم جواز الطهارة بشيء منها(5).

و الماء الذي تسخّنه الشمس لا تتوضّأ به، و لا تغتسل به من الجنابة، و لا تعجن به؛ لأنّه يورث البرص.

قال قدّس اللّٰه روحه: و الماء الّذي تسخّنه الشمس لا تتوضّأ به، و لا تغتسل به من الجنابة، و لا تعجن به؛ لأنّه يورث البرص.

[أقول:] روى الشيخ في التهذيب(6)هذا المضمون؛ عن إسماعيل بن أبي زياد، عن


1) . في «ش»: الأحاديث الاُخر.

2) . من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 3.

3) . في «ش»: اللّٰه.

4) . مختلف الشيعة، ج 1، ص 226.

5) . على سبيل المثال فإنّه رحمه الله لم يجوّز التوضؤ باللبن، انظر: من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 15 - و سيأتي شرحه -.

6) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 379 (ح 1177)، عنه وسائل الشيعة، ج 1، ص 207 (ذ ح 2) و عن علل

الصادق عليه السلام، قال: «قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: الماء الّذي تسخّنه الشمس لا تتوضّئوا به، و لا تغتسلوا به، و لا تعجنوا به؛ فإنّه يورث البرص».

و روى فيه(1)

و رواه الصدوق رحمه الله في المقنع، ص 22؛ عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 2، ص 82 (ح 18)؛ علل الشرائع، ص 281 (ح 1)، عنه بحار الأنوار، ج 81، ص 30 (ح 9).

و أخرجه في وسائل الشيعة، ج 1، ص 207 (ح 1) عن المصادر أعلاه.

أيضاً عن إبراهيم بن عبد الحميد، عن أبي الحسن عليه السلام، قال: «دخل رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله على عائشة و قد وضعت قُمْقُمها(2)في الشمس، فقال: يا حميراء، ما هذا؟

فقالت: أغسل رأسي و جسدي.

فقال: لا تعودي فإنّه يورث البرص».

و هذان الحديثان ضعيفان على(3)مصطلح المتأخّرين؛ للسكوني(4)في طريق الأوّل، و إبراهيم بن عبد الحميد و درست في الثاني، و هما واقفيّان.

لكنّ إيراد المؤلّف - طاب ثراه - النهي المذكور يعطي أنّه ظفر بمستنده في الكتب الّتي يعتمد عليها و يحكم بصحّتها. و الظاهر أنّه أراد النهي التنزيهي لا التحريمي وفاقاً لباقي الأصحاب، و هم إنّما حملوه على التنزيهي لما روى عن الصادق عليه السلام بطريق ضعيف أيضاً أنّه قال: «لا بأس أن يتوضّأ بالماء الّذي يوضع في الشمس»(5)فظاهر ثاني


1) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 366 (ح 1113) بإسناده إلى محمّد بن عيسى العبيدي، عن درست، عن إبراهيم بن عبد الحميد؛ الاستبصار، ج 1، ص 30 (ح 79).

2) . في «ش»: قمقمتها.

3) . في «ش»: في.

4) . المراد به: إسماعيل بن أبي زياد. اُنظر ترجمته في رجال النجاشي، ص 26 (الرقم 47).

5) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 366 (ح 1114)، عنه منتهى المطلب، ج 1، ص 25 و وسائل الشيعة، ج 1، ص 208 (ح 3).

الخبرين عدم الفرق بين ما كان في الآنية و غيرها، و لا بين كونها منطبعة أو(1)لا، و لا بين الطهارة و غيرها من الاستعمالات، و لا بين ما قصد تسخينه أو لا.

و خصّ جماعة من المتأخّرين(2)الكراهة بما كان في الآنية، و لعلّ وجهه ذِكر القمقم في رواية إبراهيم بن عبد الحميد، و للشيخ(3)قول بالتخصيص بما قصد تسخينه، و وافقه بعض الأصحاب(4)، و كأنّه نظر إلى ظاهر هذه الرواية [من] أنّ عائشة قصدت ذلك بوضع القمقم في الشمس.

و خصّ العلّامة في النهاية(5)الآنية المنطبعة(6)غير الذهب و الفضّة و بالبلاد الحارّة؛ قال طاب ثراه: لأنّ الشمس الحارّة إذا أثّرت في تلك الأواني استخرجت منها زُهومة(7)تعلو الماء و منها يتولّد المحذور. انتهى كلامه.

و لم أظفر بمأخذ التخصيص بالمنطبع، و [القُمقم] لا يختصّ به، كما يستفاد من كلام ابن الأثير في النهاية(8)حيث قال: القُمقُم ما يسخَّن فيه الماء [من نحاسٍ‌] و غيره.

بقي في هذا المقام مباحث:

الأوّل: ظاهر النهي في قوله صلى الله عليه و آله: «لا تعودي»، و قوله صلى الله عليه و آله: «لا تتوضّئوا، و لا تغتسلوا و لا تعجنوا [به]» يقتضي التحريم، كما هو المذهب المنصور في


1) . في «ش»: أم.

2) . المختصر النافع، ص 4؛ شرائع الإسلام، ج 1، ص 12؛ منتهى المطلب، ج 1، ص 24؛ غاية المراد، ج 1، ص 77؛ مسالك الأفهام، ج 1، ص 22.

3) . الخلاف، ج 1، ص 54.

4) . ابن إدريس في السرائر، ج 1، ص 95، و يحيى بن سعيد الحلّي في الجامع للشرائع، ص 20 و نقل عنهم الفاضل الهندي في كشف اللثام، ج 1، ص 303.

5) . نهاية الأحكام، ج 1، ص 226. و نقله عنه في مدارك الأحكام، ج 1، ص 117.

6) . في «ش»: بالمنطبعة.

7) . الزهومة: ريح لحم سمين منتن. أو دسومة.

8) . النهاية، ج 4، ص 110 - قمقم.

الاُصول، و لو تنزّلنا(1)عن ذلك و قلنا باشتراكه بين التحريم و الكراهة و مجازيته(2)في التحريم، فتعليله صلى الله عليه و آله بأنّ ذلك يورث البرص قرينة كون النهي للتحريم؛ لوجوب اجتناب الضرر المظنون.

أ لا ترى أنّ الطبيب الحاذق لو نهى شخصاً عن أكل شيء و قال: «إنّه يورث ضرراً عظيماً» لوجب عليه اجتنابه. فكيف بالنهي الصادر عنه صلى الله عليه و آله‌؟!

و لا يخفى أنّ كلام المؤلّف - طاب ثراه - يعطي بظاهره التحريم أيضاً، لكنّ المتأخّرين(3)عنه حملوا النهي في الروايتين على الكراهة(4)، فإن انعقد على ذلك إجماع كما نقل [عن] الشيخ(5)- طاب ثراه - فلا كلام، و إلّا فالتحريم غير بعيد.

و [أمّا] ما روى عن الصادق عليه السلام أنّه قال: «لا بأس أن(6)يتوضّأ بالماء الّذي يوضع في الشمس(7)» فهو خبر مرسل ضعيف جدّاً لا يعارض ذينك الخبرين المشهورين، مع أنّ المعلّل مقدّم على غير المعلّل، كما تقرّر في الاُصول(8)، على أنّ مجرّد الوضع لا يستلزم السخونة.

و أمّا ما ذكره جماعة من متأخّري الأصحاب قدّس اللّٰه أرواحهم(9)من أنّ نهيه صلى الله عليه و آله في ذينك الخبرين للإرشاد من قبيل قوله تعالى: «وَ أَشْهِدُوا إِذٰا تَبٰايَعْتُمْ‌»(10)و العلّة الّتي


1) . في «ش»: نزلنا.

2) . في «ش»: أو مجازيته.

3) . منتهى المطلب، ج 1، 24-25؛ مسالك الأفهام، ج 1، ص 22؛ مدارك الأحكام، ج 1، ص 116.

4) . في «ش»: الكراهية.

5) . الخلاف، ج 1، ص 54.

6) . في «ش»: بأن.

7) . في «ع»: بالشمس.

8) . مبادئ الوصول إلى علم الاُصول، ص 219؛ معالم الدين، ص 373.

9) . كتب في حاشية «ع»: كالشيخ عليّ قدّس اللّٰه روحه - نسخة -. انظر مجمع الفائدة و البرهان، ج 1، ص 292.

10) . سورة البقرة، الآية 282.

ذكرها [رسول اللّٰه] صلى الله عليه و آله راجعة إلى مصلحة دنيويّة لا دينيّة، و حصول البرص من [استعمال] ذلك الماء ليس مقطوعاً [به] و لا مظنوناً، ففيه نظر.

أمّا أوّلاً: فلما تلوناه عليك من(1)حمل النهي على حقيقته أو مجازه.

و أمّا ثانياً، فلأنّ تحريم الفعل في الشريعة المقدّسة لمصلحة دنيويّة أكثر من أن يحصى، و لا منافاة بين المصلحتين.

و أمّا ثالثاً: فلأنّ حكمهم - قدّس اللّٰه أرواحهم - بكراهة استعمال ذلك الماء إنّما يتمّ إذا كان في اجتنابه مصلحة دينيّة، و لولاها لم يكن مجتنبه مثاباً.

و أمّا رابعاً: فلأنّ الضرر الّذي جعله صلى الله عليه و آله علّة للنهي لو لم يكن مظنوناً لكان متساوي الطرفين، فكان احتمال [حصول] البرص و عدمه متساويين، و هذا أمر مشترك بين المسخّن و غيره، فلا بدّ من رجحان حصوله في المسخّن ليتوجّه النهي و التعليل في الحديثين، فتأمّل. و ليكن تعويلك في(2)عدم التحريم على الإجماع إذا ثبت، و اللّٰه أعلم.

البحث الثاني: هل يختصّ الكراهة أو التحريم بالاُمور الثلاثة - أعني: الوضوء و الغسل و العجن(3)- أم يعمّ سائر الاستعمالات المقتضية لمباشرته [كعصر] الثوب المغسول، و غسل اليدين به بعد الطعام، و الاستنجاء [به]، و نحو ذلك، كلّ محتمل، و لعلّ العموم أرجح؛ إذ الظاهر عود الضمير في قوله صلى الله عليه و آله [في الحديثين] «فإنّه يورث البرص» إلى الماء نفسه لا إلى غسل الرأس و الجسد به في حديث عائشة، و لا إلى كلّ واحدٍ من الاُمور [الثلاثة] في حديث إسماعيل؛ إذ العود(4)إلى الصريح أولى من المؤوّل، فتدبّر.


1) . في «ش»: في.

2) . في «ش»: على.

3) . في «ش»: و العجين.

4) . في «ش»: و العود.

البحث الثالث: النهي عن الوضوء و الغسل بهذا الماء إن كان للتحريم فلا ريب في بطلانهما، و إن كان للكراهة فالمتأخّرون على صحّتهما، و معنى كراهتهما كونهما أقلّ ثواباً ممّا لو وقعا بغير المسخّن، كما ذكره المتأخّرون في كراهة الصلاة في الحمّام(1)و الصوم المندوب(2)في السفر(3)، و ذكروا(4)أنّ المكروه بهذا المعنى خلاف المكروه المتعارف بين الاُصوليّين.

و قد ذكرت في زبدة الاُصول(5)أنّه إمّا مندرج في المندوب؛ ليصدق حدّه عليه، كالصوم المندوب في السفر، أو في المكروه بالمعنى المتعارف على نوعٍ من التجوّز برجوع الكراهة(6)إلى أمر خارج، فكراهة الصلاة في السواد مثلاً راجعة(7)إلى أنّ لبس [السواد] فيها مكروه لا أنّ نفس الصلاة في السواد مكروهة، و قس(8)عليه الوضوء بالمسخّن؛ فإنّ النهي عن اتّخاذه للوضوء و اختياره على غير المسخّن لا عن نفس الوضوء، فإنّ وجوبه أو استحبابه ينافي الكراهة بالمعنى المتعارف لتباين(9)الأحكام [الخمسة].

و في كلام بعض الأصحاب أنّه متى كانت العبادة الّتي هي أقلّ ثواباً مكروهة لزم [أنّ‌] كون التصدّق بدرهمٍ واحدٍ و قراءة آيتين مثلاً مكروهاً؛ لأنّه أقلّ ثواباً من التصدّق بدرهمين و قراءة ثلاث آيات، و لزم [أيضاً] إطلاق المكروه على العبادة الواجبة


1) . شرائع الإسلام، ج 1، ص 86؛ ذكرى الشيعة، ج 3، ص 91؛ مسالك الأفهام، ج 1، ص 174.

2) . في «ع»: المنذور.

3) . شرائع الإسلام، ج 1، ص 241؛ غاية المراد، ج 1، ص 330.

4) . في «ش»: و الصوم المندوب في السفر دون المكروه بالمعنى المتعارف بين الاُصوليّين، و قد ذكرتُ في زبدة الاُصول أنّه مندرج في المندوب و ذكروا.

5) . زبدة الاُصول، ص 42 - مخطوط -.

6) . في «ش»: خلاف المكروه المتعارف إلّا على نوع من التأويل برجوع الكراهة.

7) . في «ش»: راجع.

8) . في «ش»: و فسّر.

9) . في «ش»: بالمعنى المذكور في بيان.

كالصلاة و الحجّ مثلاً إذا اشتملت على بعض السنن دون بعض، و هو أمر مستنكر لاستلزامه كون [جميع] صلوات(1)أهل الإسلام إلّا ما ندر مكروهة.(2)هذا كلام(3)، و للتأمّل فيه مجال.

البحث الرابع: إذا زالت السخونة عن هذا الماء المشمّس [فهل] تبقى(4)كراهة استعماله أم لا؟ كلّ محتمل. و العلّامة(5)- طاب ثراه - رجّح بقاءها؛ مستدلّاً بصدق المسخّن عليه. و وافقه شيخنا الشيخ عليّ - أعلى اللّٰه قدره - و شيخنا الشهيد الثاني(6)طاب ثراه؛ مستدلّاً باستصحاب الكراهة، و بعدم اشتراط بقاء المعنى في صدق المشتقّ حقيقة عنده(7)كما تقرّر في الاُصول، فيصدق عليه أنّه مسخّن. و في الدليلين نظر؛ لأنّ من يجعل العلّة سخونة الماء [بالفعل] لا يوافق على الاستصحاب، و لفظ المسخّن ليس في الحديث و إنّما فيه: [الماء] الّذي تسخّنه الشمس بصيغة المضارع، و هو هنا للحال.

فإن قلت: لعلّ الموجود في نسخة: «الماء الّذي تَسخَّن بالشمس» بصيغة الماضي.


1) . في «ش»: صلاة.

2) . قال الآخوند الخراساني في كفاية الاُصول، (ص 164-165) بعد كلام في القسم الثاني من النواهي: هذا مراد من قال: إنّ الكراهة في العبادة بمعنى أنّها تكون أقلّ ثواباً، و لا يرد عليه بلزوم اتّصاف العبادة التي تكون أقلّ ثواباً من الاُخرى بالكراهة و لزوم اتّصاف ما لا مزيد فيه و لا منقصة بالاستحباب؛ لأنّه أكثر ثواباً ممّا فيه المنقصة؛ لما عرفت من أنّ المراد من كونه أقلّ ثواباً إنّما هو بقياسه إلى نفس الطبيعة المتشخّصة بما لا يحدث معه مزية لها، و لا منقصة من المشخصات، و كذا كونه أكثر ثواباً... و قال مثله الكرباسيّ في منهاج الاُصول، ج 2، ص 166-167.

3) . في «ع»: كلامه.

4) . في «ش»: تنفى.

5) . تذكرة الفقهاء، ج 1، ص 13؛ منتهى المطلب، ج 1، ص 25.

6) . مسالك الأفهام، ج 1، ص 22.

7) . في «ش»: عندنا. اُنظر: تمهيد القواعد، ص 84.

[قلت: لو وجده بصيغة الماضي] لم يحتج إلى التشبّث بعدم اشتراط بقاء المعنى(1)، و أيضاً فقد ذكر جماعة من الاُصوليّين أنّ موضع النزاع إنّما هو إذا لم يطرأ على المحلّ وصف وجوديّ يناقض الأوّل كما ذكرته في الزبدة(2)، و إن طرأ فالإطلاق(3)مجاز اتّفاقاً؛ كإطلاق القائم على القاعد، و الكافر على المسلم، و الأبيض على ما هو أسود، و الظاهر أنّ البرودة وصف وجوديّ كالحرارة.

البحث الخامس: أنّ النهي في خبر إسماعيل بن أبي زياد عن الاغتسال بهذا الماء مطلق غير مقيّد بغسل الجنابة، بل شامل لسائر الأغسال الواجبة و المندوبة. و كذا قول عائشة: «أغسل رأسي و جسدي». بل إطلاق هذا أكثر كما لا يخفى، فتقييد المؤلّف - قدّس اللّٰه روحه - الغسل بغسل الجنابة محلّ تأمّل.

فإن قلت: لعلّه لم يظفر بحديثٍ يتضمّن النهي عن مطلق الغسل، أو أنّه ظفر به و لكن(4)حمل المطلق على المقيّد.

قلت: أمّا عدم اطّلاعه - طاب ثراه - على الحديث المطلق مع اطّلاع المتأخّرين عن عصره عليه ففي غاية البعد.

و أمّا حمل(5)المطلق على المقيّد ففيه أنّ جماعة من الاُصوليّين كالعلّامة في النهاية(6)نقلوا الإجماع على أنّه إذا كان المطلق و المقيّد منفيّين(7)- نحو: لا تعتق في الظهار المكاتب،


1) . ذكر في غاية البادي، (ص 23-24) اختلاف الاُصوليّين في أنّه هل يشترط بقاء المعنى المشتقّ منه للذات في إطلاق الاسم المشتقّ عليها أم لا؟ فقال قوم: نعم، و قال قوم: لا، و قال آخرون: إن أمكن بقاؤه فنعم، و إلّا فلا.

2) . زبدة الاُصول، ص 27-28 - مخطوط -.

3) . في «ع»: فإنّ إطلاق.

4) . في «ش»: لكنّه.

5) . في «ش»: حمله.

6) . نهاية الإحكام، ج 2، ص 85.

7) . في «ع»: متعيّنين.

لا يجزي إعتاق المكاتب - لا يحمل المطلق على المقيّد، بل يبقى على إطلاقه.

و الأولى أن يقال: إنّ الحديث المتضمّن للإطلاق و إن وصل إليه، لكنّه لم يصل [إليه] على وجهٍ يعتمد عليه و يفتي به و يحكم بصحّته.

و أمّا الحديث المقيّد فلما وجده على الشرط الّذي شرطه(1)في ديباجة الكتاب أفتى بمضمونه و ضرب عن المطلق صفحاً لا أنّه حمله على المقيّد، و للمتكلّف أن يحمل غسل الجنابة في كلامه على التمثيل، و اللّٰه الهادي إلى سواء السبيل.

و لا بأس بأن يتوضّأ الرجل بالماء الحميم الحارّ.

قال قدّس اللّٰه روحه: و لا بأس أن يتوضّأ الرجل بالماء الحميم الحارّ.

[أقول:] المراد بنفي البأس عدم الكراهة، أي ليس المسخّن بالنار كالمسخّن بالشمس(2)في الكراهة، و أراد بالرجل الشخص، و الحميم كما قال(3)جمع من [المعربين(4)

و قال الطبرسي رحمه الله في تفسيره مجمع البيان، ج 4، ص 83 في تفسير قوله تعالى: «لَهُمْ شَرٰابٌ مِنْ حَمِيمٍ‌» - سورة الأنعام، الآية 70 -: أي: ماء مغليٌّ حارّ.

و قال الطريحي في مجمع البحرين، ج 6، ص 50: الحميم: الماء الحارّ الشديد الحرارة، يسقى منه أهل النار أو يصبّ على أبدانهم.

: «هو الماء المتناهي في الحرارة» فكان الأولى تأخير الحميم عن الحارّ.

لكنّه ذكر جماعة من] اللغويّين(5)أنّه الماء الحارّ، و أنّه يطلق على الماء البارد أيضاً فهو


1) . في «ش»: شرط.

2) . في «ش»: أي ليس كالماء المسخّن بالشمس.

3) . في «ع»: قاله.

4) . قال الشيخ الطوسي رحمه الله في تفسير التبيان، ج 4، ص 168: قال الضحّاك: الحميم: هو الماء الّذي اُحمي حتى انتهى غليانه.

5) . السجستاني في الأضداد، ص 152 (الرقم 267)، الأنباري في الأضداد، ص 138 (الرقم 82)؛ أبو الطيّب الحلبيّ في الأضداد في كلام العرب، ج 1، ص 208؛ الصاغاني في الأضداد، ص 228 (الرقم 444)؛ ابن منظور في لسان العرب: ج 12، ص 154، الفيروزآبادي في القاموس المحيط، ج 4، ص 100.

من الأضداد. و على هذا يكون الوصف بالحارّ للتخصيص. و يمكن أن يكون مراده - طاب ثراه - بالماء الحميم: ماء العيون الحارّة الّتي يشمّ منها رائحة الكبريت(1).

و على هذا لا يبعد أن يراد بنفي البأس عدم التحريم، دفعاً لما يظهر من بعض الروايات؛ كقوله صلى الله عليه و آله: «إنّها من فيح(2)جهنّم»(3)

و سيأتي شرح الحديث في أواخر هذه الرسالة الشريفة.

.

و لا يُفسِد الماء إلّا ما كانت له نفسٌ سائلة.

و كلّ ما وقع في الماء ممّا ليس له دمٌ فلا بأس باستعماله و الوضوء منه؛ مات فيه أو لم يمت.

قال: و لا يفسد الماء إلّا ما(4)كانت له نفس سائلة - إلى قوله: - [مات] أو لم يمت.

[أقول:] المراد [به] أنّه لا ينجّس شيء من الحيوانات الماء بموته فيه أو وقوعه فيه ميّتاً إلّا ذو النفس السائلة، و الحصر(5)إضافيّ‌، و ينبغي(6)أن يستثنى من ذلك ميّت الإنسان المغسّل و المقتول بالسبب الّذي اغتسل له، و المراد بما ليس له دم أصلاً كالزنابير و الجراد و نحوها(7). فهذه الجملة ليست مسوقة للتأكيد المحض، بل هي مؤسّسة.

فإن قلتَ‌: إنّ ما لا دم له أصلاً يصدق عليه أنّه ليس له نفس سائلة فأين التأسيس‌؟


1) . اُنظر: لسان العرب، ج 12، ص 154 - حمم.

2) . في بعض المصادر: فوح. يقال: فاحت القدر تفيح: غَلَتْ‌. الصحاح، الجوهري، ج 1، ص 393 - فوح -.

3) . المحاسن، البرقي، ج 2، ص 407 (ح 49)؛ الكافي، ج 6، 389 (ح 1)؛ تهذيب الأحكام، ج 9، ص 101 (ح 441)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 221 (ح 2 و 3)؛ بحار الأنوار، ج 8، ص 315 (ح 93)، ج 66، ص 480 (ح 2 و 4).

4) . في «ش»: إذا.

5) . في «ش»: فالقصر.

6) . زاد في «ع»: كلمة غير مقروءة.

7) . في «ش»: و نحوهما.

قلت: رجوع القيد إلى النفي توجيه(1)كما هو مبيّن في محلّه، و لا يخفى ما في العبارة من الحزازة؛ فإنّ الجملة المصدّرة بالفاء خبر المبتدأ، و الضمير فيها للماء.

فإن كان معك إناءان فوقع في أحدهما ما ينجّس الماء، و لم تعلم في أيّهما وقع، فأهرقهما جميعاً و تيمّم.

قال قدس سره: فإن كان معك إناءان - إلى قوله: - فتيمّم.

[أقول:] روى ذلك عمّار الساباطي، عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام أنّه سُئل عن رجل معه إناءان فيهما ماء، وقع في أحدهما قذر لا يدري أيّهما هو، و ليس يقدر على ماءٍ غيره‌؟

قال: «يهريقهما و يتيمّم».(2)

و احتجّ العلّامة(3)على وجوب اجتنابهما بأنّه مقدّمة الواجب - أعني اجتناب النجس - فيجب، و للكلام فيه مجال.

و ذهب بعض العامّة(4)إلى الوضوء بما اقترن(5)من ذينك الماءين بقرينة فيها نوع دلالة على أنّه الطاهر. و لم يعمل به أصحابنا لثبوت النهي عن استعمال كلّ منهما، فالقرينة الّتي لا تثمر اليقين غير كافية في الخروج عن النهي الثابت.

ثمّ الظاهر من كلام المؤلّف - طاب ثراه - أنّ مذهبه وجوب الإهراق، كما يظهر من الرواية، و لعلّه أمر تعبّديّ لا ليصدق عدم وجود الماء؛ إذ المشتبه بالنجس كالمعدوم. و الشيخان(6)يوافقانه في وجوب الإهراق، و ابن إدريس(7)و أكثر


1) . في «ش»: رجوع النفي إلى القيد يوجبه.

2) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 248 (ح 712) و ص 407 (ح 1281)؛ منتهى المطلب، ج 1، ص 175؛ مختلف الشيعة، ج 1، ص 249؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 155 (ح 14) و ص 169 (ب 12 ح 1).

3) . منتهى المطلب، ج 1، ص 176.

4) . المغني، ج 1، ص 78-79، المجموع، ج 1، ص 180-181.

5) . في «ع»: اقرن.

6) . المفيد في المقنعة، ص 69، و الطوسي في النهاية، ص 6.

7) . السرائر، ج 1، ص 85.

المتأخّرين(1)على عدم وجوبه، و حملوا الأمر به على الإباحة من قبيل قوله تعالى:

«وَ إِذٰا حَلَلْتُمْ فَاصْطٰادُوا»(2)[و هو] كما ترى.

و لا يجوز الوضوء بأحدهما و تطهير الأعضاء بالآخر ثمّ الوضوء به إذا كان ناذراً للوضوء، و صلّى [الصلاة] الواحدة مرّتين بكلّ من الوضوءين مرّة لثبوت النهي [عنه] و الأمر بالتيمّم.

أمّا لو كان ماء أحدهما مضافاً و اشتبها [توضّأ] بهما(3)

قال الشيخ الطوسي رحمه الله في المبسوط، ج 1، ص 8: إذا كان معه إناءان أحدهما مطلق، و الآخر مستعمل في الطهارة الكبرى، أو مضاف كماء الورد و اشتبها، استعمل كلّ واحد منهما منفرداً.

و قال السيّد العاملي في مدارك الأحكام، ج 1، ص 109: و أمّا المشتبه بالمضاف فقد قطع الأصحاب بوجوب الطهارة بكلّ واحد منهما.

للقدرة على مقدّمة الواجب، و الجزم في النيّة إنّما يجب مع إمكانه، و لو اُهرق أحدهما لم يبعد وجوب الوضوء بالآخر ثمّ التيمّم.

و لو أنّ ميزابين سالا ميزاب بول و ميزاب ماء فاختلطا ثمّ أصاب ثوبك منه لم يكن به بأس.

قال قدّس اللّٰه سرّه: و لو أنّ ميزابين سالا؛ ميزاب بولٍ‌، و ميزاب ماءٍ‌، فاختلطا ثم أصاب ثوبك منه لم يكن به بأس.

[أقول:] لعلّ المراد بالماء ماء المطر، كما تضمّنت ذلك صحيحة هشام بن الحكم، عن الصادق عليه السلام، في ميزابين سالا؛ أحدهما بول، و الآخر ماء المطر، فاختلطا فأصاب ثوب الرجل، لم يضرّه ذلك(4).


1) . المعتبر، ج 10، ص 104، مختلف الشيعة، ج 1، ص 249.

2) . سورة المائدة، الآية 2.

3) . زاد في «ع»: معاً.

4) . الكافي، ج 3، ص 12 (ح 1)؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 411 (ح 1295)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 145 (ح 4).

لكن في رواية اُخرى، عنه عليه السلام: «ميزاب ماء»(1)من دون تقييد بالمطر، و ربّما حمل المطلق على المقيّد. ثمّ إطلاق الرواية و كلام المؤلّف يشمل ما إذا كانت إصابته(2)الثوب حال نزول المطر و عدمه، لكنّ التقييد بحال نزوله هو الأظهر.

4 - و سأل هشام بن سالم أبا عبد الله عليه السلام عن السطح يبال عليه فتصيبه السماء، فيكف، فيصيب الثوب‌؟ فقال: «لا بأس به، ما أصابه من الماء أكثر منه»(3).

قال قدّس اللّٰه سرّه: و سأل هشام بن سالم [أبا عبد اللّٰه عليه السلام، إلى آخره].

[أقول:] السماء: المطر، [و يقال:] وَكَفَ البيت - بالفتح - وكفاً و وكيفاً: إذا تقاطر الماء من سقفه فيه، و قد يجعل إسناد الراوي الوكف إلى المطر أو السطح مجازاً، و الضمير المنصوب في قوله عليه السلام: «ما أصابه» يعود إمّا إلى البول المدلول عليه بقول الراوي: «يبال عليه»، أو [إلى] الثوب. و الأوّل أولى ليوافق مرجع المجرور. و أمّا العود إلى السطح فبعيد.

و هذا الحديث أوّل الأحاديث الصحيحة على الرائين(4)الّتي تضمّنت مشيخة المؤلّف(5)ذكر سندها. و هشام بن سالم من [خواصّ‌] أصحاب الصادق و الكاظم عليهما السلام [ثقة ثقة]، و للمؤلّف إليه(6)طريقان أحدهما صحيح بغير مريةٍ‌(7)، و الآخر حسن


1) . الكافي، ج 3، ص 12 (ح 2)؛ تهذيب الأحكام، ج 1 ص 411 (ح 1296)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 144 (ح 6).

2) . في «ش»: إصابة.

3) . نقله عنه في وسائل الشيعة، ج 1، ص 144 (ح 1).

4) . كذا في «ع، ش»، و لعلّ الصحيح: الطريقين.

5) . من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 424-425.

6) . في «ش»: أيضاً.

7) . قال الصدوق رحمه الله: رويته عن أبي، و محمّد بن الحسن بن أحمد بن الوليد - رضي اللّٰه عنهما -، عن سعد بن عبد اللّٰه، و عبد اللّٰه بن جعفر الحميريّ‌، جميعاً، عن يعقوب بن يزيد، و الحسن بن ظريف، و أيّوب بن نوح، عن النضر بن سويد، عن هشام بن سالم.

لاشتماله على إبراهيم بن هاشم، و هو غير مصرّح بتوثيقه في كتب الرجال، إلّا أنّ مدحه متظافر، حتى أنّ والدي - طاب ثراه - كان يقول: إنّي أستحي أن اُخرج حديثه من سلك الصحاح! و قد أطنبنا(1)الكلام في توضيح حاله(2)في حواشينا على خلاصة الأقوال(3).

هذا و لا يخفى أنّ عطف إصابة السماء(4)بالفاء التعقيبيّة يدلّ على أنّها [وقعت] قبل جفاف البول، فلو وقعت بعد جفافه بغير الشمس عند الأكثر(5)و بها عند المحقّق(6)لانتفى البأس بطريق أولى. و قد استدلّ بعض علمائنا(7)بهذا الحديث على أنّ ماء(8)المطر كالجاري، و للبحث فيه مجال.

ثمّ تعليله [عليه السلام بالأكثريّة] يعطي أنّه إذا ورد على النجاسة [ماء] أكثر منها طهّرها [و هو] كما ترى، و قد يخصّ الماء بماء المطر و النجاسة بالبول وقوفاً مع النصّ‌. و ربّما حمل الحديث على أنّ الوكف [به] كان حال تقاطر المطر، و هو غير بعيد، إلّا أنّ التعليل لا يساعده [، فتأمّل].

5 - و سئل عليه السلام عن طين المطر يصيب فيه البول و العذرة و الدم، فقال: «طين المطر لا ينجّس».(9)


1) . في «ش»: أطنبت.

2) . في «ش»: حالهم.

3) . خلاصة الأقوال في معرفة أحوال الرجال، تأليف العلّامة الحلّي، المتوفّى سنة 726 ه‍، ألّفه سنة 693 ه‍. (الذريعة، ج 7، ص 214، الرقم 1040).

4) . في «ش»: الماء.

5) . كحصول الجفاف مثلاً بالريح المزيل لعين النجاسة. انظر: الخلاف، ج 1، ص 218 مسألة 186، عنه ذكرى الشيعة، ج 1، ص 128.

6) . شرائع الاسلام، ج 1، ص 55.

7) . المعتبر، ج 1، ص 43؛ مدارك الأحكام، ج 2، ص 375.

8) . في «ع»: هذا.

9) . نقله عنه في وسائل الشيعة، ج 1، ص 147 (ح 7).

قال قدّس اللّٰه سرّه: و سُئل عليه السلام عن طين المطر... لا ينجّس.(1)

[أقول:] لفظ ينجّس [في قوله عليه السلام: طين المطر لا ينجّس]، روى(2)بالتشديد على التعدية، و بالتخفيف على اللزوم، و كيف كان فإطلاق نفي(3)التنجيس أو التنجيس بعد مخالطة(4)ما ذكر مشكل، و الحمل على إصابته(5)الثوب حال نزول المطر غير بعيد.

و أمّا العمل بالإطلاق و جعل [طين] المطر كماء الاستنجاء ففي غاية البعد، و لم ينقل عن(6)أحدٍ من أصحابنا. و قد ذكروا(7)أنّه يستحبّ إزالته عن الثوب إذا أصابه بعد ثلاثة أيّام من انقطاع المطر لغلبة الظنّ بعدم سلامته من النجاسة، و لما رواه الشيخ في التهذيب(8)

و روى في: الكافي، ج 3، ص 13 (ح 4)؛ مستطرفات السرائر، ج 109 (ح 61)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 147 (ح 6)، و ج 3، ص 522 (ح 1)؛ بحار الأنوار، ج 80، ص 12 (ح 3) و ص 125 (ح 4).

عن الكاظم عليه السلام أنّه قال في طين المطر: «لا بأس به أن يصيب الثوب ثلاثة أيّام(9)، إلّا أن يُعلم أنّه قد(10)نجّسه شيء بعد المطر. فإن أصابه بعد ثلاثة أيّام فاغسله».

6 - و سأل عليّ بن جعفر أخاه موسى بن جعفر عليهما السلام عن البيت يبال على ظهره، و يغتسل من الجنابة، ثمّ يصيبه المطر، أ يؤخذ من مائه فيتوضّأ به للصلاة‌؟ فقال: «إذا جرى فلا بأس»(11).


1) . نقله عنه في وسائل الشيعة، ج 1، ص 147 (ح 7).

2) . في «ش»: يُروى.

3) . في «ش»: عدم.

4) . في «ش»: محافظة.

5) . في «ش»: إصابة.

6) . في «ش»: من.

7) . في «ش»: ذكر.

8) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 267 (783).

9) . زاد في «ع»: فاغسله.

10) . في «ع»: قذر.

11) . مسائل علي بن جعفر، ص 204 (ح 433)؛ قرب الإسناد، ص 177 (ح 654)؛ تهذيب الأحكام،

قال قدّس اللّٰه سرّه: و سأل عليّ بن جعفر أخاه موسى بن جعفر عليه السلام عن البيت...

إلى آخره.

[أقول:] يحتمل أن يكون ذكر عليّ بن جعفر رضى الله عنه غسل الجنابة يريد به [ما] إذا كان بدن المغتسل نجساً بمنيٍّ و نحوه، و يمكن أن يجعل ذكره له لتحقيق أنّ الماء الّذي يغتسل [به] من الجنابة إذا خالطه(1)ماء المطر هل يجوز الوضوء به‌؟ و ذلك لأنّ الرواية عن الصادق عليه السلام في غسالة الغسل مختلفة.

فقد روى الفضيل بن يسار عنه عليه السلام في الجُنب يغتسل فينتضح من الماء(2)في الإناء، فقال: «لا بأس «مٰا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي اَلدِّينِ مِنْ حَرَجٍ‌»(3)»(4).

و روى ابن سنان عنه عليه السلام في الماء الّذي يُغسل به الثوب، أو يغتسل به الرجل من الجنابة، أنّه قال: «لا يجوز أن يتوضّأ منه»(5).

فأراد رضى الله عنه أن يستعلم من أخيه عليه السلام ما هو الحقّ في ذلك، و لعلّه إنّما سأله عن المخالط لماء(6)المطر؛ لأنّه عالم بأنّ غير المخالط لا يجوز الوضوء به.

فيتأكّد(7)بهذا ما ذهب إليه المؤلّف و الشيخان(8)من عدم جواز رفع الحدث بماء


1) . في «ش»: خالط.

2) . في بعض المصادر: الأرض.

3) . سورة الحجّ‌، الآية 78.

4) . الكافي، ج 3، ص 13 (ح 7)؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 86 (ح 224 و 225)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 211 (ح 1) و ص 212 (ح 5).

5) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 221 (ح 630)؛ الاستبصار، ج 1، 27 (ح 71)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 215 (ح 13).

6) . في «ع»: بماء.

7) . في «ش»: فتأيّد.

8) . المقنعة، ص 64؛ المبسوط، ج 1، ص 11.

الغسل الرافع للحدث، و ستسمع عن قريب في هذه المسألة كلاماً مشبعاً إن شاء اللّٰه تعالى.

و المستتر في قوله عليه عليه السلام: «إذا جرى» يحتمل أن يعود إلى المطر، و المراد إذا كثر(1)بحيث جرى من الميزاب، لا إذا كان قليلاً ضعيفاً. و يحتمل أن يعود إلى ذلك الماء المأخوذ لقربه.

7 - و سأله عن الرجل يمرُّ في ماء المطر و قد صبّ فيه خمر، فأصاب ثوبه، هل يصلّي فيه قبل أن يغسله‌؟ فقال: «لا يغسل ثوبه و لا رجله، و يصلّي فيه و لا بأس به»(2).

قال قدّس اللّٰه سرّه: و سأله عن الرجل يمرّ في ماء(3)المطر... [إلى آخره]

[أقول:] هذا الحديث يتناول بإطلاقه ما إذا كان المرور [به] حال نزول المطر أو بعد انقطاعه، و أمّا(4)إذا كان ذلك الماء بعد انقطاع المطر كرّاً أو أقلّ فظاهره مؤيّد لما نقل عن المؤلّف - طاب ثراه - من القول بطهارة الخمر، و الحقّ حمله على حال نزول المطر أو على الكرّيّة؛ فإنّ نجاسة الخمر ممّا لا ينبغي التوقّف فيها، كيف و قد نقل(5)السيّد المرتضى(6)[و الشيخ](7)قدّس اللّٰه سرّهما الإجماع على نجاسته، بل قال المرتضى رضي اللّٰه عنه: لا خلاف(8)بين المسلمين في نجاسة الخمر إلّا ما يحكى عن شذاذٍ لا اعتبار بقولهم. هذا كلامه.


1) . في «ع»: و المراد أكثره.

2) . قرب الاسناد، ص 191 (ح 719)؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 418 (ح 1321)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 145 (ذ ح 2)؛ بحار الأنوار، ج 80، ص 11 (ح 1) و ص 96 (ح 4).

3) . في «ع»: بماء.

4) . في «ش»: و ما.

5) . في «ش»: ادّعى.

6) . المسائل الناصريّات (ضمن الجوامع الفقهيّة)، ص 217، مسألة 16.

7) . المبسوط، ج 1، ص 36.

8) . في «ع»: أنّه لا خلاف.

فإن قلت: [كيف] يدّعي هذان النحريران الإجماع على نجاسته مع أنّ المؤلّف و ابن أبي عقيل(1)- طاب ثراهما - قائلان بطهارته، و هما من أعلام علمائنا؟

قلت: لعلّهما أرادا إجماع أهل عصرهما(2)و هذان الشيخان متقدّمان(3)عليهما، مع أنّ خلاف معلوم النسب لا يقدح في تحقّق الإجماع عندنا، على أنّ المؤلّف - نوّر اللّٰه مرقده - لم يصرّح بطهارة الخمر و إنّما حكم بجواز الصلاة في ثوبٍ أصابه الخمر، و هذا لا يستلزم الحكم بطهارته، فلعلّه عنده معفوّ عنه في الصلاة ككثير من النجاسات.

و ممّا يدلّ على أنّه قائل بنجاسته ما يأتي في هذا الكتاب عن قريب من حكمه بنزح(4)جميع ماء البئر للخمر، حيث قال: «و إن وقع فيها بعير أو ثور، أو صبّ فيها خمر، نزح الماء كلّه».

و الشيخ في التهذيب(5)نقل الإجماع على أنّ الرجس في الآية الكريمة - أعني قوله تعالى: «إِنَّمَا اَلْخَمْرُ وَ اَلْمَيْسِرُ وَ اَلْأَنْصٰابُ وَ اَلْأَزْلاٰمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ اَلشَّيْطٰانِ‌»(6)- بمعنى النجس، فيكون خبراً عن الخمر وحده، و خبر المتعاطفات الثلاثة محذوفاً، و هذا هو الراجح عند كثير من المفسّرين(7)و قد رجّحه البيضاوي حيث قدّمه على الوجه [الآخر]، و هو جعله خبراً عن مبتدأ محذوف تقديره: «تعاطي الخمر و الميسر»(8).

و ستسمع عن قريب في هذا المقام كلاماً مبسوطاً فانتظره.


1) . نقل عنهما في مختلف الشيعة، ج 1، ص 469.

2) . أصحاب المذاهب الأربعة على نجاسة الخمر. منه رحمه الله.

3) . في «ش»: مقدّمان.

4) . في «ع»: من نزح. و في «ش»: «ماء جميع» بدل «جميع ماء».

5) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 278.

6) . سورة المائدة، الآية 90.

7) . منهم الطبرسي في مجمع البيان، ج 3، ص 410.

8) . أنوار التنزيل، ج 2، ص 362.

8 - و سأل عمّار الساباطيُّ أبا عبد اللّٰه عليه السلام عن القيء يصيب الثوب فلا يغسل، فقال:

«لا بأس به».

قال قدّس اللّٰه سرّه: و سأل عمّار الساباطي أبا عبد اللّٰه عليه السلام عن القيء يصيب الثوب...

إلى آخره.

[أقول:] هذا الحديث رواه الشيخ في التهذيب(1)

و روى مثله في: الكافي، ج 3، ص 406 (ح 13)؛ تهذيب الأحكام، ج 2، ص 358 (ح 1484)؛ وسائل الشيعة، ج 3، ص 488 (ح 1).

، و هو من الموثّقات، و عمّار الساباطي و إن كان فطحيّاً إلّا أنّه ثقة جليل [القدر] من أصحاب الصادق و الكاظم عليهما السلام، و حديثه يجري مجرى الصحاح في الوثوق به.

و قد ذكر الشيخ في العدّة(2)

انظر العدة في اُصول الفقه، ج 1، ص 150، و دلالة هذا الكلام على توثيق عمّار الساباطي - الّذي هو من رؤساء الفطحيّة - ظاهرة.

و قال الشيخ أيضاً في تهذيب الأحكام، ج 7، ص 101 (ذ ح 435): و هو - أي عمّار بن موسى الساباطي - واحد قد ضعّفه جماعة من أهل النقل، و ذكروا أنّ ما ينفرد بنقله لا يعمل به؛ لأنّه كان فطحيّاً، غير أنّا لا نطعن عليه بهذه الطريقة؛ لأنّه و ان كان كذلك فهو ثقة في النقل لا يطعن عليه فيه.

أنّ الطائفة لم تزل تعمل بما يرويه عمّار الساباطي.

و قول الكاظم عليه السلام: «إنّي استوهبت عمّاراً من ربّي فوهبه لي»(3)مشهور، و سؤاله من الصادق عليه السلام أن يعلّمه الاسم الأعظم، و قوله عليه السلام: «إنّك لا تقوى على ذلك»(4)، و إظهار


1) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 433 (ح 1340). و نقله في وسائل الشيعة، ج 3، ص 489 (ح 2) عن كتاب من لا يحضره الفقيه.

2) . ذكر الشيخ رحمه الله وجوب العمل برواية سائر فرق الشيعة إذا كان الراوي موثوقاً به و متحرّجاً في روايته، و لم يكن على خلافها رواية من العدل الثقة، و لم يعرف من الطائفة العمل بخلافها، و قال: و لأجل ما قلناه عملت الطائفة بأخبار الفطحيّة... و أخبار الواقفة... انتهى.

3) . رجال الكشيّ‌، ص 253 (ح 471) و ص 406 (ح 763) و ص 504 (ح 928). و سيأتي الحديث في آخر هذه الرسالة الشريفة.

4) . رجال الكشيّ‌، ص 253 (ح 471)؛ بحار الأنوار، ج 27، ص 27 (ح 8).

بعض علامات ذلك عليه يدلّ على كمال قربه و اختصاصه.

و ما تضمّنه هذا الحديث من نفي البأس عن ثوبٍ أصابه القيء يدلّ‌(1)على طهارته، و هو مذهب أكثر علمائنا(2).

و نقل الشيخ في المبسوط(3)عن بعض أصحابنا القول بنجاسته، [و ربّما استدلّ لهم بأنّه كذا] و أكثر العامّة على نجاسته لرواية رووها عن النبيّ صلى الله عليه و آله(4)، و لم تثبت عندنا.

9 - و قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «كلّ شيء يجترّ فسؤره حلال، و لعابه حلال»(5).

قال قدّس سرّه: و قال النبيّ صلى الله عليه و آله: «كلّ شيء يجترّ فسؤره حلال، و لعابه حلال».

[أقول:] يجترّ - بالجيم و التاء المثنّاة الفوقانيّة و آخره راء مشدّدة -: أي يخرج ما أكله من جوفه إلى فمه فيمضغه مرّة اُخرى، كما يفعله البعير و الشاة، و مصدره الاجترار، و يقال له بالفارسيّة: «نُشْخار»(6)، و يراد بالحلال الواقع خبراً عن السؤر الطاهر أو حلال الأكل، و يلزم منه طهارة سؤره.

و أمّا الحلال الواقع خبراً عن اللعاب فالأظهر أن يراد به المعنى الأوّل؛ لأنّ اللعاب من الفضلات، و قد حكموا بتحريم فضلات الحيوان، و لم يستثنوا إلّا لعاب فم الزوجة و البنت لورود الرواية بإباحته فيهما(7).


1) . في «ع»: و قد يدلّ‌.

2) . منهم العلّامة في مختلف الشيعة، ج 1، ص 460، منتهى المطلب، ج 3، ص 237.

3) . المبسوط، ج 1، ص 38.

4) . و هو ما رواه عمّار بن ياسر من أنّ النبيّ صلى الله عليه و آله قال: إنّما تغسل الثياب من البول و المنيّ و القيء و الدم. انظر: المهذّب، الشيرازي، ج 1، ص 47، بدائع الصنائع، ج 1، ص 60.

5) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 228 (ح 658)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 232 (ح 5)؛ و ج 3، ص 414 (ح 4).

6) . كذا في «ع، ش». و تكتب اليوم: نشخور، نوشخوار، نوشخور.

7) . في «ع»: لورود الرخصة (الرواية) فيهما.

10 - و أتى أهل البادية رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله فقالوا: يا رسول اللّٰه، إنّ حياضنا هذه تردها السباع، و الكلاب، و البهائم‌؟ فقال لهم صلى الله عليه و آله: لها ما أخذت أفواهها و لكم سائر ذلك»(1).

قال قدّس سرّه: و أتى أهل البادية رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله [... إلى آخره].

[أقول:] كان من عادة سكّان البادية حفر الحياض ليجتمع(2)فيها ماء المطر؛ لشربهم و لرعي(3)مواشيهم، و من المعلوم أنّ مياه أمثال تلك الحال تزيد على الكرّ غالباً فلا يضرّ شرب(4)الكلاب منها. و عطف البهائم على السباع و الكلاب من عطف العامّ على الخاصّ‌؛ لأنّ البهيمة في اللغة(5)ذات القوائم الأربع، و لفظ «سائر» معناه البقيّة(6).

و منه قول النبيّ صلى الله عليه و آله لغَيْلان(7)لمّا أسلم على أزيد من أربع: «أمسك أربعاً(8)و فارق سائرهنّ‌»(9)، و قول العامّة: «جاء سائر الناس» و يريدون جميعهم لحسن. نصّ على ذلك صاحب كتاب درّة الغوّاص(10).


1) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 414 (ح 1307)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 161 (ح 10).

2) . في «ش»: ليستجمع.

3) . في «ع»: و سقي.

4) . في «ش»: بشرب.

5) . القاموس المحيط، ج 4، ص 82، (بهم).

6) . في «ع»: و لفظة «سائر» بمعنى البقيّة.

7) . هو: غيلان بن سَلمَة الثقفي. ذكره في الكامل في التاريخ، ج 3، ص 78؛ و ترجمه الزركلي في الأعلام، ج 5، ص 124.

8) . في بعض المصادر: اختر أربعاً منهنّ‌.

9) . الموطّأ، ج 2، ص 586، ح 76؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 83؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 628 (ح 1953)؛ الجامع الصحيح، الترمذي، ج 3، ص 435 (ح 1128)؛ المستدرك على الصحيحين؛ ج 2، ص 192؛ تلخيص الحبير، ج 3، ص 168 (ح 1527)؛ عوالي اللئالي، ج 1، ص 228 (ح 123)، مستدرك الوسائل، ج 14، ص 428 (ح 3).

10) . درّة الغوّاص، ص 4، و فيه: قدم سائر الحاجّ‌.

و إن شرب من الماء دابّةٌ‌، أو حمارٌ، أو بغلٌ‌: أو شاةٌ‌، أو بعيرٌ، فلا بأس باستعماله و الوضوء منه. فإن وقع وزغٌ في إناء فيه ماء اُهريق ذلك الماء.

قال قدّس اللّٰه سرّه: و إن شرب من الماء [دابّة] - إلى قوله: - فإن وقع وزغ اُهريق ذلك الماء.

[أقول:] أراد بالدابّة إمّا الفرس أو المعنى اللغويّ الخاصّ و هو المركوب [من] الحيوانات(1)، فيكون عطف [الأربعة(2)عليه من عطف] الخاصّ على العامّ‌. أمّا إرادة [المعنى] اللغويّ العامّ فدخول الكلب و أخويه يأباها. و الوزغ جمع وزغة، و هي سامّ أبرص، و تعليق الإهراق على الوقوع يشعر بعدم الفرق عنده بين موت الوزغة في الماء و خروجها حيّة. و المتأخّرون(3)قيّدوا كراهة(4)استعماله بموتها فيه، و لا يخفى أنّ إهراقه ليس لتنجيسه بها؛ إذ لا يقبل(5)و قد مرّ عن قريب قوله: «كلّما وقع في الماء ممّا ليس له دم فلا بأس باستعماله و الوضوء منه؛ مات فيه أو لم يمت»، بل إنّما هو لمظنّة سمّيتها [كما] قاله العلّامة - طاب ثراه - في التذكرة(6).

و إن ولغ فيه كلبٌ أو شرب منه اُهريق الماء و غسل الإناء ثلاث مرّات: مرّة بالتراب، و مرّتين بالماء، ثمّ يجفّف.


1) . في «ش»: الحيوان.

2) . كذا، و الأصوب: الخمسة.

3) . شرائع الإسلام، ج 1، ص 14، تذكرة الفقهاء، ج 1، ص 62.

4) . في «ش»: كراهيّة.

5) . في «ش»: لتنجيسه بها و لا شربها.

6) . التذكرة، ج 1، ص 44.

قال قدّس سرّه: و إن وقع(1)[فيه كلب] - إلى قوله: - ثمّ يجفّف(2).

[أقول:] كلامه - طاب ثراه - يشعر بأنّ وجوب التعفير عنده غير مشروط بالولوغ، و صحيحة أبي العبّاس(3)

و روايته عن الصادق عليه السلام هكذا:

قال: سألته عن فضل الهرّة و الشاة و البقرة و الإبل و الحمار و الخيل و البغال و الوحش و السباع فلم أترك شيئاً إلّا سألته عنه، فقال: لا بأس، حتى انتهيت إلى الكلب، فقال: رجس نجس لا تتوضّأ بفضله، و اصبب ذلك الماء، و اغسله بالتراب أوّل مرّة، ثمّ بالماء.

شاهدة [له]، لكنّ جمهور الأصحاب(4)شرطوه [به]، و جعلوا نجاسة الإناء بما عدا الولوغ كسائر النجاسات(5)، و كذلك لا دلالة في كلامه على تقديم التعفير على الماء أو تأخيره عنه، و كذلك كلام المرتضى في الانتصار(6)، و الشيخ في الخلاف(7)، لكنّ أكثر الأصحاب على تقديمه(8). و صحيحة أبي العبّاس صريحة فيه، و المفيد(9)على توسيطه، و لم نظفر في كتب الحديث بما يدلّ عليه.

ثمّ إطلاق المؤلّف [الماء] شامل للقليل و الكثير، و ظاهره وجوب التعفير و التعدّد فيهما، و إطلاق تلك الصحيحة تساعده، و ظاهر كلامه يعطي مزج التراب بالماء


1) . كذا في «ع، ش»، و الصحيح: ولغ - كما في كتاب من لا يحضره الفقيه -. و ولغ الكلب في الإناء أي: شرب ما فيه بأطراف لسانه، أو أدخل فيه لسانه و حرّكه.

2) . زاد في «ع»: إلى آخره. و هو خطأ.

3) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 225 (ح 646)؛ الاستبصار، ج 1، ص 19 (ح 2)؛ الخلاف، ج 1، ص 176؛ مختلف الشيعة، ج 1، ص 495؛ مدارك الأحكام، ج 2، ص 390؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 226 (ح 4)، و ج 3، ص 413 (ح 1).

4) . المقنعة، ص 65؛ مختلف الشيعة، ج 1، ص 496.

5) . المقنعة، 68؛ المبسوط، ج 1، ص 14، مختلف الشيعة، ج 1، 496 و 498.

6) . الانتصار، ص 9.

7) . الخلاف، ج 1، ص 178 مسألة 133.

8) . السرائر، ج 1، ص 91؛ مختلف الشيعة، ج 1، ص 495.

9) . المقنعة، ص 65 و 68.

ليصدق اسم الغسل، و هو مختار الراونديّ‌، و ابن إدريس(1)، و العلّامة في المنتهى(2)، نظراً إلى أنّ الغسل [إجراء المائع على الشيء.

و قال شيخنا الشيخ عليّ - أعلى اللّٰه قدره - في شرح القواعد(3): إنّه خيال ضعيف؛ لأنّ الغسل] حقيقةً إجراء الماء، فالمجاز لازم على تقديره(4)، مع أنّ الأمر بغسله بالتراب، و الممزوج ليس تراباً. و اعترض عليه بعض الأصحاب من المعاصرين(5)بأنّ الغسل و إن كان حقيقة في إجراء الماء إلّا أنّ الحمل [على] أقرب المجازات إلى الحقيقة أولى، فلا بدّ من المزج [و قد أجبنا عنه في الحبل المتين(6)بما حاصله أنّ المزج] يستلزم تجويزين في قوله عليه السلام في تلك الصحيحة: «اغسله بالتراب»، و عدمه إنّما يستلزم تجوّزاً واحداً فهو أولى، و ما ذكره - طاب ثراه - من تجفيف الإناء لم يوجبه أكثر المتأخّرين(7)، و ظاهر المفيد(8)وجوبه، و لا ريب أنّه أحوط.

و أمّا الماء الآجن فيجب التنزّه عنه إلّا أن يكون لا يوجد غيره، و لا بأس بالوضوء بما يشرب منه السِّنَّوْر، و لا بأس بشربه.

11 - و قال الصادق عليه السلام: «إنّي لا أمتنع من طعام طعم منه السِّنَّوْر و لا من شراب شرب منه(9).


1) . السرائر، ج 1، ص 91.

2) . منتهى المطلب، ج 3، ص 339.

3) . جامع المقاصد، ج 1، ص 194.

4) . في جامع المقاصد: على كلّ تقدير.

5) . مدارك الأحكام، ج 2، ص 392.

6) . الحبل المتين، ص 98.

7) . المعتبر، ج 1، ص 458.

8) . المقنعة، ص 65.

9) . وسائل الشيعة، ج 1، ص 228 و 229 (ح 7).

قال قدّس اللّٰه سرّه: و أمّا الماء الآجن فيجب التنزّه عنه إلّا أن يكون لا يوجد غيره - إلى قوله: - و لا من شراب شرب منه.

[أقول:] روى الشيخ(1)في الحسن عن الحلبيّ‌، عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام أنّه قال في الماء الآجن يتوضّأ منه إلّا أن يجد ماء غيره فيتنزّه عنه. و الآجن: الماء المتغيّر الطعم و اللون.

كذا في الصحاح(2)، و القاموس(3)و نهاية ابن الأثير(4). و أمّا متغيّر الريح [وحده] أو مع أحدهما فلم أجد في كلام اللغويّين ما يدلّ على إطلاق الآجن عليه. و استثناؤه عليه [السلام] وجود غيره ربّما يشعر بأنّ الأمر بالتنزّه عنه للاستحباب، و الظاهر أنّ الوجوب في كلام المؤلّف بهذا المعنى، و لعلّ المراد بالتنزّه عنه التنزّه عن الوضوء و الغسل به لا عن مطلق استعماله، كإزالة النجاسة و الشرب و التبرّد مع أنّ إرادة الإطلاق محتملة أيضاً.

و لفظة «يكون» في كلامه مستغنى عنها، و لو تركها لكان أولى، و لفظة ما في قوله عليه السلام:

«بما شرب منه السنَّور» تجعل مبنيّة على أنّها موصولة أو موصوفة، و الأولى [كونها] معربة، و طعِم - بكسر العين - أي: ذاق، و قد يطلق على مطلق الأكل، و تخصيصه الوضوء بالذكر لعلّه لموافقة صحيحة أبي الصبّاح، عن الصادق عليه السلام في الوضوء بفضل السنّور(5)

اُنظر: تهذيب الأحكام، ج 1، ص 227 (ح 653)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 228 (ح 4).

، و إلّا فلا فرق بين الوضوء و غيره من الاستعمالات.

1) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 217 (ح 626)؛ الاستبصار، ج 1، ص 12 (ح 3)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 138 (ح 2)، و رواه في الكافي، ج 3، ص 4 (ح 6).

2) . الصحاح، ج 5، ص 2067 - أجن -.

3) . القاموس، ج 4، ص 195 - أجن -.

4) . النهاية، ج 1، 26 - أجن -.

5) . عن أبي الصبّاح عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام، قال: كان عليّ عليه السلام يقول: لا تدع فضل السنّور أن تتوضّأ منه، إنّما هي سبع.

و لا يجوز الوضوء بسؤر اليهوديّ‌، و النصرانيّ‌، و ولد الزنا، و المشرك، و كلّ من خالف الإسلام، و أشدّ من ذلك سؤر الناصب.

قال قدّس اللّٰه سرّه: و لا يجوز الوضوء بسؤر اليهوديّ‌، و النصرانيّ‌... [إلى آخره].

[أقول:] ظاهر كلامه أنّ أسآر هؤلاء نجسة، و إن أمكن البحث بأنّ منع الوضوء لا يستلزم النجاسة، و الأصحاب - رضوان اللّٰه عليهم - اتّفقوا على نجاسة من عدا اليهوديّ و النصرانيّ‌(1)من أنواع الكفّار، و الأكثر على نجاسة الجميع(2).

و أمّا ولد الزنا [فأكثر المتأخّرين(3)على كراهة] سؤره، و لكنّ في الروايات [ما يشعر] بنجاسته، كما رواه ابن أبي يعفور، عن الصادق عليه السلام أنّه قال: «لا تغتسل من البئر الّذي تجتمع فيه غسالة الحمّام؛ فإنّ فيها غسالة ولد الزنا و الناصب لنا أهل البيت و هو شرّهم»(4)، و استعمال النهي في مجازه و حقيقته بعيد، و كما [رواه] حمزة بن أحمد، عن الكاظم عليه السلام، قال: سألته أو سأله غيري عن الحمّام، فقال: «ادخلهُ بمئزر، و غضّ بصرك، و لا تغتسل من البئر الذي يجتمع(5)فيه ماء الحمّام فإنّه يسيل فيها ما يغتسل به الجنب، و ولد الزنا، و الناصب لنا أهل البيت»(6).


1) . في «ش»: اليهود و النصارى.

2) . الهداية، الصدوق، ص 68؛ المبسوط، ج 1، ص 14؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 223 و 224؛ السرائر، ج 1، ص 179.

3) . جامع المقاصد، ج 1، ص 125.

4) . الكافي، ج 3، ص 14 (ح 1)؛ علل الشرائع، ص 292 (ح 1)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 219 (ح 4) و ص 220 (ح 5)؛ بحار الأنوار، ج 76، ص 72 (ح 5)، و ج 80، ص 36 (ح 6) و ص 38، و ج 81، ص 47 (ح 14).

5) . في «ع»: البئر الّتي يجتمع فيها.

6) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 373 (ح 1143)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 218-219 (ح 1)؛ بحار الأنوار، ج 80، ص 38.

و ماء الحمّام سبيله سبيل الماء الجاري إذا كانت له مادّة.

قال قدس اللّٰه سرّه: و ماء الحمّام سبيله سبيل [الماء] الجاري إذا كانت(1)له مادّة.

[أقول:] المراد بماء الحمّام ما في حياضه الصغار ممّا هو دون الكرّ، و قد تضمّن كلامه - طاب ثراه - حكمين: كونه كالجاري، و اشتراطه بالمادّة. أمّا الأوّل فيدلّ عليه ما رواه الشيخ(2)في الصحيح، عن داود بن سرحان، قال: قلت لأبي عبد اللّٰه عليه السلام: ما تقول في ماء الحمّام‌؟

قال: «هو بمنزلة الماء الجاري».

و أمّا الثاني فيدلّ عليه ما رواه أيضاً، عن بكر بن حبيب، عن أبي جعفر عليه السلام، قال:

«ماء الحمّام لا بأس به إذا كانت له مادّة»(3).

و قد ذكرنا في الحبل المتين(4)أنّ بكر بن حبيب و إن كان مجهول الحال إلّا أنّ جمهور الأصحاب تلقّوا روايته هذه بالقبول، فلعلّ الضعف ينجبر بذلك، و ما تضمّنه باشتراط(5)المادّة الظاهر أنّه لا خلاف فيه بين الأصحاب(6)إلّا من ابن أبي عقيل بناءً على أصله، لكن ما سيأتي من كلام المؤلّف - طاب ثراه - من جواز إدخال الرجل يده القذرة(7)ماء الحمّام إذا فقد ما يغترف [به] ينافي اشتراطها عنده، و ستسمع الكلام فيه.

و لا يخفى أنّ إطلاق المادّة في هذا الحديث يشمل ما إذا كانت دون الكرّ، و أكثر


1) . في «ش»: كان.

2) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 378 (ح 11170)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 148 (ح 367).

3) . الكافي، ج 3، ص 14 (ح 2)؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 378 (ح 1168)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 149، (ح 370).

4) . الحبل المتين، ص 115.

5) . في «ع»: و ما تضمّنته من اشتراط.

6) . النهاية، الطوسي، ص 5؛ منتهى المطلب، ج 1، ص 6.

7) . في «ش»: إدخال اليد القذرة.

المتأخّرين(1)على اشتراط كونها كرّاً فصاعداً، و المحقّق(2)لم يشترطه، و هو الظاهر من إطلاق المؤلّف طاب ثراه و جعلُه عليه السلام بمنزلة(3)الجاري يقارب التصريح بعدم اشتراطها إلّا إذا اشترطنا(4)الكرّيّة في الجاري، كما هو مذهب العلّامة(5)طاب ثراه. و أمّا من عداه من المتأخّرين فحيث لم [يشترطوا فيه الكرّيّة، ينبغي أن لا] يشترطوها فيما ورد النصّ الصريح(6)بأنّه بمنزلة الجاري(7)فإنّ تنزيله عليه السلام [له] بتلك المنزلة أخرجه عن حكم القليل، فلا يلزم من الحكم بانفعال القليل بالملاقاة الحكم بانفعاله بها، فكما خرج ماء الاستنجاء و ماء المطر عن هذا الحكم بنصّ خاصّ فالظاهر خروج هذا أيضاً.

و الأظهر عدم اشتراط الكرّيّة و إن كان الأحوط اشتراطها. و أمّا تساوي السطحين في العلوّ و الانخفاض ففيه كلام مبسوط يطلب من تعليقاتنا على الإرشاد(8).

12 - و قال الصادق عليه السلام في الماء الّذي تبول فيه الدوابّ‌، و تلغ فيه الكلاب، و يغتسل فيه الجنب: «إنّه إذا كان قدر كرٍّ لم ينجّسه شيء».

قال قدس سره: و قال الصادق عليه السلام في الماء [الّذي] تبول فيه الدوابّ‌... إلى آخره.

[أقول:] ما دلّ عليه هذا الحديث بمفهومه من انفعال القليل بالنجاسة هو المذهب


1) . جامع المقاصد، ج 1، ص 112.

2) . المعتبر، ج 1، ص 92.

3) . في «ع»: و جعله له بمنزلة.

4) . في «ع»: شرطنا.

5) . منتهى المطلب، ج 1، ص 28.

6) . في «ع»: الصحيح.

7) . في «ش»: بمنزلته. انظر: تهذيب الأحكام، ج 1، ص 378 (ح 1170)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 148 (ح 1).

8) . هو كتاب إرشاد الأذهان إلى أحكام الإيمان، تأليف العلّامة جمال الدين أبي منصور الحسن بن يوسف بن المطهّر الحلّي، المتوفّى سنة 726 ه‍. ق.

المشهور، بل كاد يكون إجماعاً؛ بناءً على عدم قدح خروج معلوم النسب كابن أبي عقيل [في الإجماع] و قد أوردت في كتاب مشرق الشمسين(1)و [كتاب] الحبل المتين(2)ما يستدلّ به له و عليه من الروايات.

و هذا الحديث الّذي أورده المؤلّف - طاب ثراه - رواه محمّد بن مسلم، عنه عليه السلام، قال: سألت أبا عبد اللّٰه عليه السلام عن الماء الّذي تبول فيه الدوابّ‌، و تلغ فيه الكلاب، و يغتسل فيه الجنب‌؟ قال: «إذا كان الماء قدر كرّ لم ينجّسه شيء»(3).

و المؤلّف أسقط لفظة «الماء»، فكأنّه أراد نقل الحديث بالمعنى، أو أنّ الحديث الّذي وصل إليه لم يكن فيه ذكر الماء.

[ثمّ‌] في دلالة مفهوم الشرط على نجاسة ما دون الكرّ بأيّ نجاسة لاقته كما فهمه الأصحاب بحث؛ لأنّ منطوقه و إن كان نكرة [في سياق النفي، لكن مفهومه نكرة] في سياق الإثبات، فإنّما يدلّ على العموم. و قد يستدلّ عليه بأن يضمّ إلى الحديث عدم القائل بالفصل؛ فإنّ الأصحاب لم يقل أحد منهم بتنجيس القليل ببعض النجاسات دون بعض، و القول به خرق الإجماع، و في هذا الكلام نظر.

أ لا ترى أنّ الشيخ - طاب ثراه - فرّق بين الدم الّذي لا يدركه الطرف و ما يدركه، فينجس القليل بالثاني(4)دون الأوّل.

و سيجيء في كلام المؤلّف - طاب ثراه - ما يدلّ على أنّ مذهبه أنّ الميتة إنّما تنجّس القليل إذا تفسّخت فيه لا إذا لم تتفسّخ، فكيف يقال بعد هذا: إنّه لا قائل من الأصحاب بالفرق بين نجاسته و نجاسته‌؟!


1) . مشرق الشمسين، ص 379.

2) . الحبل المتين، ص 107.

3) . الكافي، ج 3، ص 2 (ح 2)؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 39 (ح 107) و ص 226 (ح 651)؛ الاستبصار، ج 1، ص 6، (ح 1) و ص 20 (ح 45)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 158، باب 9.

4) . في «ش»: فنجس بالثاني.

13 - و قال الصادق عليه السلام: «كان بنو إسرائيل إذا أصاب أحدهم قطرة بول قرضوا لحومهم بالمقاريض، و قد وسّع اللّٰه عزّ و جلّ عليكم بأوسع ما بين السماء و الأرض، و جعل لكم الماء طهوراً، فانظروا كيف تكونون»(1).

فإن دخلت حيّةٌ في حبِّ ماء و خرجت منه صبَّ من الماء ثلاث أكفّ‌، و استعمل الباقي، و قليله و كثيره بمنزلة واحدة(2).(3)

قال قدّس اللّٰه سرّه: و قال الصادق عليه السلام: كان بنو إسرائيل... إلى آخره.

[أقول:] روى الشيخ [في التهذيب(4)] هذا الحديث في الصحيح عن داود بن فرقد عنه عليه السلام [و في الشرطيّة الواقعة فيه خبراً إشكال مشهور؛ لأنّ المراد أنّ أحدهم كان إذا أصابه قطرة بول كما هو مفاد الشرطيّة، و تأويل أحدهم بكلّ واحد منهم لا يدفع الإشكال، بل يزيده. و يمكن أن يقال: إنّ أحداً و إن اُضيف هنا فهو كالمعرفة بلام العهد الذهني في أنّه كالنكرة، فلا يبعد أن يعامل معاملتها في إرجاع الجميع إليه، كما في قوله تعالى: «فَمٰا مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حٰاجِزِينَ‌»(5)]

و في بعض النسخ: بأوسع ممّا بين السماء و الأرض؛ و في بعضها: بأوسع ما بين السماء و الأرض، بإسقاط لفظة «من» و إضافة لفظة «أوسع»، و الكلام يؤوّل إلى تشبيه [كلام] معقول بمحسوس، و فيه نوع دلالة على عدم موازاة محدّب الأرض لمقعّر


1) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 356 (ح 1064) وسائل الشيعة، ج 1، ص 350 (ح 928).

2) . أي في عدم التنزّه بعد الصبّ‌، أو في أصل الصبّ‌.

3) . روى الشيخ الطوسي في تهذيب الأحكام، ج 1، ص 238 (ح 690). بإسناده عن هارون بن حمزة الغنوي، عن أبي عبد الله عليه السلام، قال: سألته عن الفأرة و العقرب و أشباه ذلك يقع في الماء فيخرج حيّاً هل يشرب من ذلك الماء و يتوضّأ منه‌؟ قال: يسكب منه ثلاث مرّات، و قليله و كثيره بمنزلة واحدة، ثمّ يشرب منه، و يتوضّأ منه... عنه بحار الأنوار، ج 80، ص 71.

4) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 356 (ح 1064).

5) . سورة الحاقّة، الآية 47.

السماء، و على الاُولى منصوبة لعدمها، و الكلام خالٍ عن الأمرين معاً، إلّا أنّ المبالغة فيه أشدّ، فتدبّر.

و على الثانية مجرورة؛ لوجود الإضافة.

و اعلم أنّ العلّامة(1)- طاب ثراه - استدلّ بهذا الحديث على عدم جواز الاستنجاء من البول بغير الماء من الأحجار [و غيرها] بقوله طاب ثراه: و تخصيصه(2)عليه السلام بالماء يدلّ على نفي الطهوريّة عن غيره خصوصاً عقيب ذكر النعمة(3)بالتخفيف، فلو كان البول يزول بغيره لكان التخصيص به منافياً للمراد. انتهى كلامه.

و لنا في استدلاله - طاب ثراه - مناقشة أوردناها في كتاب مشرق الشمسين(4)، حاصلها: أنّ للخصم أن يقول: إنّ قرض بني إسرائيل لحومهم إنّما كان من بول يصيب أبدانهم [من خارج، لا أنّ استنجاءهم من البول كان بقرض لحومهم، كيف و ذلك يؤدّي إلى انقراض أبدانهم] و هلاكهم في مدّة يسيرة! و لو كانوا مكلّفين بذلك لنقل كما نقل غيره من تكليفاتهم.

و لا بأس بأن يستقى الماء بحبل اتّخذ من شعر الخنزير.

قال قدّس اللّٰه سرّه: و لا بأس أن يستقى الماء بحبلٍ اتّخذ من شعر الخنزير(5).

[أقول:] قد يجعل كلامه هذا(6)دليلاً على أنّ مذهبه - طاب ثراه - كمذهب


1) . منتهى المطلب، ج 1، ص 259.

2) . في «ش»: أنّ تخصيصه.

3) . في «ش»: النّعم.

4) . مشرق الشمسين، ص 412.

5) . زاد في «ش»: إلى آخره.

6) . في «ع»: قد جعل هذا.

المرتضى(1)رضى الله عنه من عدم نجاسة ما لا تحلّه الحياة من نجس العين، و قد يقال: إنّه لم يصرّح بطهارة ذلك الماء، فلعلّه أراد الاستسقاء للطين، أو لسقي الزرع، أو الدابّة، و نحو ذلك.

و الشيخ روى في التهذيب بطريقٍ ظاهره الصحّة، عن زرارة، قال: سألت أبا عبد اللّٰه عليه السلام عن الحبل يكون من شعر الخنزير يستقى به الماء من البئر، أ يتوضّأ من ذلك الماء؟ قال: «لا بأس»(2).

و حملَ طاب ثراه [هذا] الحديث على عدم وصول الشعر إلى الماء، و هو بعيد، و يمكن(3)أن تجعل الإشارة في قول الراوي: «ذلك الماء» إلى الماء الّذي [في البئر لا الماء الّذي] استقي، و يكون في الحديث دلالة على عدم نجاسة البئر بملاقاة(4)النجاسة، أو على عدم نجاسة شعر الخنزير كما يقوله المرتضى(5)رضى الله عنه، و يكون ذلك من قبيل ما رواه الشيخ في كتاب الأطعمة من التهذيب(6)

و روى في: الكافي، ج 6، ص 208 (ح 3)؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 409 (ح 1289)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 171، ح 3.

، عن الحسن(7)بن زرارة أنّه سأل أبا عبد اللّٰه عليه السلام عن شعر الخنزير يعمل حبلاً يستقى به من البئر الّتي يشرب منها و يتوضّأ منها، فقال: «لا بأس».

إذ مراد السائل ليس إلّا السؤال عن الماء الّذي في البئر بعد الاستسقاء بذلك


1) . المسائل الناصريّات (ضمن الجوامع الفقهيّة) ص 147، مسألة 19؛ مختلف الشيعة، ج 1، ص 472.

2) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 409 (ح 1289).

3) . في «ش»: و لك.

4) . في «ش»: عدم نجاسته بملاقاة.

5) . المسائل الناصريّات (ضمن الجوامع الفقهيّة) ج 147، مسألة 19.

6) . تهذيب الأحكام، ج 9، ص 75 (ح 320).

7) . في التهذيب: الحسين، و قد ترجم السيّد الخوئي رحمه الله «الحسن بن زرارة» في معجم رجال الحديث، ج 4، ص 329 (الرقم 2821)، و ترجم أيضاً «الحسين بن زرارة في ج 5، ص 236 (الرقم 3400). و هما ابنا زرارة بن أعين الشيباني، و كلاهما من أصحاب الصادق عليه السلام.

الحبل، حيث جعل جملتي الشرب و الوضوء صلة للموصول الّذي هو نعت للبئر.

و حيث انجرّ الكلام إلى قول المرتضى رضى الله عنه بعدم نجاسة ما لا تحلّه الحياة من نجس العين، فأنا أذكر حكاية تنازعني نفسي في ذكرها، و هي: إنّ سلطان زماننا - خلّد اللّٰه ملكه، و أجرى في بحار التأييد فُلكه -، عرض له يوماً و هو في مصيدة خنزير عظيم الجثّة، طويل السنّ الخارج، فضربه بالسيف ضربة نصّفه بها [نصفين]، ثمّ أمر بقلع سنّه و الإتيان بها إليه، فوجد مكتوباً عليها لفظ الجلالة بخطّ بيّن مثبت ناتئ(1)عنها، فحصل له و لنا و لمن حضر المصيدة من العسكر المنصور نهاية التعجّب؛ فإنّ ذلك من أغرب الغرائب! و لمّا أرانيها - أدام اللّٰه نصره و تأييده - قال لي: كيف يجتمع هذا مع نجاسة الخنزير؟

فعرضت لديه أنّ السيّد المرتضى قائل بطهارة ما لا تحلّه الحياة من نجس العين، و وجود هذا الخطّ على هذا السنّ ربّما يؤيّد كلامه طاب ثراه؛ فإنّ السنّ ممّا لا تحلّه الحياة.

و كان بعض الأطبّاء حاضراً في المجلس(2)الأشرف فقال لي: قد صرّح الشيخ [الرئيس] في القانون بأنّ بعض العظام لها حسّ‌(3)، و إنّ السنّ من جملة تلك العظام، فيكون ممّا تحلّه الحياة البتّة.

فقلت له: كلام ابن سينا غير رائج عندنا بعد ما نقله علماؤنا - قدّس اللّٰه أسرارهم - عن أئمّتنا(4)عليهم السلام من أنّ السنّ ممّا لا تحلّه الحياة، و أنّها كالظفر و الشعر و القرن، فحرّك رأسه ولوى عنقه مشمئزّاً(5)ممّا نقلته؛ استعظاماً لا بن سينا غاية الاستعظام، فأردت


1) . النُّتوء: خروج الشيء من موضعه من غير بينونة، و هو ناتئ. (المحيط في اللغة، ج 9، ص 466 - نتأ -).

2) . في «ش»: المسجد.

3) . في «ش»: حياة.

4) . أئمّتهم - خ ل -.

5) . كذا استظهرناها، و في «ع» و «ش»: مشتمراً، و الاشتمار: المضيّ و النفوذ، لسان العرب، ج 4، ص 429 - شمرة -.

كسر سَوْرَة(1)استعظامه فقلت له: إنّ لي مع ابن سينا في هذا المقام بحث لا مخلص [له] منه، و هو أنّه [قد] ناقض نفسه في هذا الكلام الّذي نقلته أنت عنه؛ لأنّه ذكر في بحث(2)أمراض الأسنان من القانون(3)أنّها من جملة العظام الّتي لها حسّ‌. و قال في بحث تشريح الأسنان(4): ليس لشيء من العظام حسّ البتّة إلّا الأسنان. و ظاهر أنّ تلك العبارة موجبة جزئيّة فيثبت الحسّ للبعض، و تلك سالبة كلّيّة تنفيه عن الكلّ‌(5)، و هل هذا إلّا عين التناقض، فطأطأ رأسه، و قال [لي]: أُراجع القانون.

فقلت: راجعه ألف مرّة.

و قد خرجنا بهذه الحكاية عمّا نحن بصدده، و لا حول و لا قوّة إلّا باللّٰه.

14 - و سئل الصادق عليه السلام عن جلد الخنزير يجعل دلواً يستقى به الماء، فقال: «لا بأس به»(6).

15 - و سئل الصادق عليه السلام عن جلود الميتة يجعل فيها اللبن و الماء و السمن ما ترى فيه‌؟ فقال: «لا بأس بأن تجعل فيها ما شئت من ماء أو لبن أو سمن، و تتوضّأ منه و تشرب، و لكن لا تصلّي فيها»(7).

و لا بأس بالوضوء بفضل الجنب و الحائض ما لم يوجد غيره،


1) . سَوْرة الخمر و غيرها: حدّتها... و سورة السلطان: سطوته و اعتداؤه... و سورة المجد: أثره و علامته و ارتفاعه... و السورة: الوثبة، و قد سرت إليه أي و ثبت إليه؛ و يقال: إنّ لغضبه لسورةً‌، و هو سوّار، أي: وثّاب مُعَرْبِد. لسان العرب، ج 4، ص 384-385 - سور -.

2) . في «ش»: بعض.

3) . القانون في الطب، ج 2، ص 184.

4) . القانون، ج 1، ص 28.

5) . في «ع»: موجبة جزئيّة تثبت للبعض، و هذه سالبة كليّة منفيّة عن الكلّ‌.

6) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 413 (ح 1301)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 175 (ح 16).

7) . وسائل الشيعة، ج 3، ص 463 (ح 5).

قال قدس اللّٰه سرّه: و سئل الصادق عليه السلام عن جلد الخنزير - إلى قوله: - و لكن لا تصلّي فيها.

[أقول:] نقله - طاب ثراه - لهذا الحديث صريح في أنّ مذهبه العمل به كما قرّره في ديباجة الكتاب، و لم ينقل عنه أحد من الأصحاب القول بطهارة جلد الخنزير، فيقتضي(1)حمله على ما ذكرناه في شعر الخنزير من أنّ الاستسقاء لسقي الزرع و الدوابّ و نحوها(2)، و لو حملناه على مطلق الاستعمال ليدخل فيه الشرب و الطهارة فلا بدّ من الحمل [على] أنّ ذلك الدلو ممّا يسع كرّاً، إلّا أن نقول بمقالة ابن أبي عقيل من عدم نجاسة القليل بدون التغيّر بالنجاسة(3).

و الحديث الثاني من تجويز الوضوء و الشرب ممّا يجعل في جلود الميتة صريح في طهارتها، و أنّ المؤلّف قائل بذلك، لكنّ المشهور أنّه لم يذهب إلى طهارتها من علمائنا(4)إلّا ابن الجنيد(5)فقط، لكنّه شرط أن تكون من غير نجس العين، و أن تكون مدبوغة. و هذا الحديث خال عنهما.

و قد روى الشيخ في التهذيب(6)ما تضمّنه لكن يفيد الدباغة؛ عن الحسين بن زرارة، عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام في جلد شاة ميتة(7)يدبغ، فيصبّ فيه اللبن أو الماء، فأشرب منه، و أتوضّأ؟(8)قال: «نعم»، و قال: «يدبغ و ينتفع [به]»، و لكن لا يصلّىٰ [فيه].


1) . في «ش»: فينبغي.

2) . في «ش»: و نحوهما.

3) . مختلف الشيعة، ج 1، ص 176.

4) . في «ش»: صريح في طهارتها، و لا قائل بها من علمائنا.

5) . مختلف الشيعة، ج 1، ص 501.

6) . تهذيب الأحكام، ج 9، ص 78 (ح 332). و روى في: مختلف الشيعة، ج 1، ص 501؛ وسائل الشيعة، ج 24، ص 186 (ح 7).

7) . في «ش»: في جلدة ميتة.

8) . زاد في «ش»: منه.

و قد يقال: إنّ ترك التعرّض للدباغة فيما نحن فيه لما هو معلوم من أنّ تلك الأشياء لا توضع في الجلود إلّا بعد دباغها، و ربّما حملت الجلود في هذين الحديثين على جلود ما لا نفس له كالضبّ و حيوان الماء، و هذا الحمل و إن كان بعيداً إلّا أنّه لا مندوحة لنا [عنه]، نظراً إلى الإجماع على نجاسة الميتة من ذي النفس(1)، و اللّٰه أعلم بحقائق الاُمور.

فإن توضّأ رجل من الماء المتغيّر، أو اغتسل، أو غسل ثوبه، فعليه إعادة الوضوء و الغسل و الصلاة، و غسل الثوب و كلّ آنية صبّ فيها ذلك الماء.

قال قدّس اللّٰه روحه: فإن توضّأ رجل من الماء المتغيّر - إلى قوله: - و كلّ آنية صبّ فيها ذلك الماء.

[أقول:] هذا التفريع ليس في محلّه [و إن كان في أكثر النسخ]، و الأولى إبدال الفاء بالواو، و أراد ب‍ «غسل الثوب» تطهيره من النجاسة، و ب‍ «المتغيّر» المتغيّر بها لا مطلق التغيّر، سواء كان بها أو بما يسلبه الإطلاق؛ لعدم استقامة ذلك في(2)غسل الآنية من ماء كلّ من الثلاثة. و قوله: «غسل الثوب» ينبغي أن يقرأ بالرفع عطفاً على الإعادة، لا بالجرّ عطفاً على الصلاة؛ إذ ليس مراده إعادة غسل الآنية. و ظاهر كلامه يعطي إعادة الصلاة في الوقت و خارجه، و إنّ إطلاق الإعادة على [ما يشمل] القضاء دائر على ألسنة الفقهاء [و سيّما القدماء]، و أمّا تخصيصها بالفعل الثانوي في الوقت فاصطلاح جماعة من الاُصوليّين(3).


1) . مختلف الشيعة، ج 1، ص 501.

2) . في «ش»: على.

3) . انظر: الذريعة إلى اُصول الشيعة، ج 1، ص 116-118؛ العُدّة في اُصول الفقه، ج 1، ص 209؛ نهاية الاُصول، ص 8 - مخطوط -؛ مفاتيح الاُصول، ص 297.

فإن دخل رجلٌ الحمّام و لم يكن عنده ما يغرف به و يداه قذرتان ضرب يده في الماء و قال: بسم اللّٰه، و هذا ممّا قال اللّٰه عزّ و جلّ‌: «وَ مٰا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي اَلدِّينِ مِنْ حَرَجٍ‌»(1)، و كذلك الجنب إذا انتهى إلى الماء القليل في الطريق و لم يكن معه إناء يغرف به و يداه قذرتان يفعل مثل ذلك(2).

قال قدس سره: فإن دخل رجل الحمّام - إلى قوله: - يفعل مثل ذلك.

[أقول:] هذا ما ذكرناه قُبيل(3)هذا من أنّ ما يأتي من كلامه - طاب ثراه - ينافي اشتراطه(4)المادّة في ماء الحمّام، و أنّه معها كالجاري، و التعليل بنفي الحرج ينادي بذلك، و يمكن دفع(5)التنافي بأن يراد بالماء ما في الحياض الصغار القليلة المادّة(6)فيؤول إلى مذهب ابن أبي عقيل(7)، و يكون المؤلّف قد زاد عليه اشتراط الضرورة، لكنّ الحكم بنجاسة القليل في حال الاختيار دون الاضطرار مشكل جدّاً، و ما يُظنّ من وروده فيما رواه الشيخ في التهذيب(8)

و روى في مسائل عليّ بن جعفر، ص 170 (ح 290)؛ وسائل الشيعة، ج 3، ص 421 (ح 9).

عن عليّ بن جعفر [أنّه سأل أخاه موسى بن جعفر] عليهما السلام عن اليهوديّ و النصرانيّ يدخل يده في الماء أ يتوضّأ منه للصلاة‌؟ قال: «لا، إلّا أن يضطرّ إليه». فالماء فيه محمول على الكثير.

فإن قلت: عليّ بن جعفر رضى الله عنه فقيه لا يسأل عن مثل ذلك.


1) . سورة الحجّ‌، الآية 78.

2) . روى في الكافي، ج 3، ص 4 (ح 2) بإسناده إلى محمّد بن الميسر، قال: سألت أبا عبد الله عليه السلام عن الرجل الجنب ينتهي إلى الماء القليل في الطريق و يريد أن يغتسل منه و ليس معه إناء يغرف به و يداه قذرتان‌؟ قال: «يضع يده و يتوضّأ ثمّ يغتسل؛ هذا ممّا قال اللّٰه عزّ و جلّ‌: «وَ مٰا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي اَلدِّينِ مِنْ حَرَجٍ‌»».

3) . في «ش»: قبل.

4) . في «ش»: اشتراط.

5) . في «ع»: رفع.

6) . في «ش»: العديمة الماء.

7) . مختلف الشيعة، ج 1، ص 176.

8) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 223 (ح 640).

قلت: يمكن أن يكون سؤاله عن كراهة الوضوء بذلك الماء، و السؤال عن أمثال ذلك غير بعيد، فأجابه عليه السلام بزوال الكراهة حال الاضطرار، أو قد يحمل الاضطرار على حال التقيّة(1)فإنّ العامّة(2)قائلون بطهارة أهل الكتاب، ثمّ الطريق في قوله طاب ثراه:

«و كذلك(3)الجنب إذا انتهى إلى الماء في الطريق» الظاهر أنّ المراد به السفر فيكون عنده شرطاً في غير ماء الحمّام.

16 - و سئل عليّ‌(4)عليه السلام: أ يُتوضّأ من فضل وضوء جماعة المسلمين أحبّ إليك أو يُتوضّأ من ركو أبيض مخمّر؟ فقال: «لا، بل من فضل وضوء جماعة المسلمين، فإنّ أحبّ دينكم إلى اللّٰه الحنيفيّة السمحة السهلة»(5).

قال قدس سره: و سئل عليّ عليه السلام: أ يتوضّأ من فضل [وضوء] جماعة المسلمين... [إلى آخره].

[أقول:] قد يفسّر الركو [بالركوة]، و هي [الزورق] الصغير، أو المطهرة المتّخذة من الجلد. و في القاموس(6): الركو: الحوض الكبير. و الأوّل أنسب بالبياض، و تخمير الشيء تغطيته، و المراد ب‍ «فضل وضوء المسلمين» ما يبقى في الإناء و نحوه بعد وضوئهم منه، و حمله على غسالة وضوئهم بقرينة قوله فيما بعد: «و الماء الّذي يتوضّأ به الرجل في شيء نظيف فلا بأس بأن يأخذه غيره فيتوضّأ به» [بعيد]. و الحنيفيّة المستقيمة المائلة عن الباطل إلى الحقّ‌، و هي هنا صفة محذوف، و التقدير: الطريقة


1) . في «ش»: حال الاضطرار، أي حال التقيّة.

2) . التفسير الكبير، ج 16، ص 24؛ تفسير القرآن العظيم، ج 2، ص 360.

3) . في «ش»: و كذا.

4) . في بعض نسخ الفقيه: و سئل الصادق عليه السلام.

5) . وسائل الشيعة، ج 1، ص 210 (ح 3).

6) . ج 4، ص 336. و فيه: المَرْكوّ.

الحنيفيّة، و فيه نوع تشنيع على أصحاب الوسواس المتحرّزين(1)عن مساورة الناس، و السمحة [الّتي] لا تضييق فيها، و السهلة ما ليس فيها مشقّة [و شدّة]، و في كلامه عليه السلام إشارة إلى قول النبيّ صلى الله عليه و آله: «بُعثت بالحنيفيّة السمحة السهلة»(2).

فإن اجتمع مسلمٌ مع ذمّيٍّ في الحمّام اغتسل المسلم من الحوض قبل الذمّيّ و لا يجوز التطهير(3)بغسالة الحمّام؛ لأنّه يجتمع فيه غسالة اليهوديّ و المجوسيّ و النصرانيّ و المبغض لآل محمّد و هو أشرّهم.

قال قدس سره: فإن اجتمع مسلم مع ذمّيّ في الحمّام اغتسل المسلم من الحوض قبل الذمّيّ‌.

[أقول:] إن أراد تقدّم(4)المسلم وجوباً فالمراد بالحوض الصغير العديم المادّة الّذي دون الكرّ، و إن أراد تقدّمه(5)استحباباً فالمراد به ذو المادّة أو ما حوى كرّاً فصاعداً.

و قد روى الشيخ(6)في الصحيح عن عليّ بن جعفر، عن أخيه موسى [بن جعفر] عليهما السلام أنّه سأله عن النصرانيّ يغتسل [مع المسلم] في الحمّام، قال: «إذا علم أنّه نصرانيّ اغتسل بغير ماء الحمّام، إلّا أن يغتسل وحده على الحوض فيغسله ثمّ يغتسل».


1) . في «ش»: المحترزين.

2) . الكافي، ج 5، ص 494؛ النهاية، ابن الأثير، ج 1، ص 451، و ج 2، ص 280؛ بحار الأنوار، ج 22، ص 264 (ح 3)، و ج 67، ص 136، و ج 68، ص 319 و 346، و ج 69، ص 42، و ج 72، ص 234، و ج 82، ص 233 و 298، و ج 90، 343 (ح 2).

3) . في بعض نسخ الفقيه: التطهّر.

4) . في «ش»: تقديم.

5) . في «ش»: تقديمه.

6) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 223 (ح 640). و روى في: مسائل عليّ بن جعفر، ص 171 (ح 291)؛ وسائل الشيعة، ج 3، ص 421 (ح 9).

و هذا الحديث قد يجعل مستند المؤلّف - طاب ثراه - في تقديم المسلم في الاغتسال، لكنّك خبير بأنّ المستتران(1)[في قوله: «فيغسله ثمّ يغتسل» راجعان إلى المسلم، و تكليفه بغسل الحوض يشعر باغتسال النصرانيّ أوّلاً، فالمستتر و البارز] في قوله عليه السلام: «إلّا أن يغتسل وحده» يعودان(2)إليه، و المراد أنّه يغتسل قبل المسلم ثمّ يغسل المسلم الحوض بإطلاق المادّة باغتسال النصرانيّ منه؛ إذ النصارى غير مقيّدين بإرسال المادّة. و على هذا يكون الحديث دالّاً على نقيض كلام المؤلّف(3)طاب ثراه، و نحن قد بسطنا الكلام في [هذا] الحديث في كتاب مشرق الشمسين(4)، فارجع إليه.

17 - و سئل أبو الحسن موسى بن جعفر عليهما السلام عن مجتمع الماء في الحمّام من غسالة الناس يصيب الثوب منه، فقال: «لا بأس به»(5).

قال قدس سره: و سئل أبو الحسن موسى بن جعفر عليه السلام عن مجتمع الماء في الحمّام - إلى قوله: - لا بأس(6).

[أقول:] إضافة المجتمع بصيغة اسم الفاعل إلى الماء [من قبيل جرد قطيفة، و لفظة «من» في قوله: «من غسالة الناس»] بيانيّة أو ابتدائيّة. و في قوله: «يصيب الثوب منه» تبعيضيّة، و الجارّ و المجرور فاعل الفعل أعني «يصيب».

فإن قلت: وقوع الجارّ و المجرور مسنداً شائع بين النحاة دائر على ألسنتهم، و أمّا وقوعه مسنداً إليه فأمر مستنكر(7)غير معروف بينهم فكيف جوّزته‌؟


1) . في «ش»: الظاهر.

2) . في «ش»: يعود.

3) . في «ش»: المصنّف.

4) . مشرق الشمسين، ص 422-423.

5) . الكافي، ج 3، ص 15 (ح 4)؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 379، ح 1176؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 213 (ح 9).

6) . في «ع»: فتوضّئوا به.

7) . في «ش»: مسنداً إليه فمستنكر.

قلت: هذا و إن لم يذكروه في كتبهم صريحاً لكنّه يستنبط من توسيعهم(1)دائرة التأويل فيما يرومونه، و قد أوّل بعض المحقّقين(2)من التبعيضيّة مع مجرورها بالبعض و جعله مسنداً إليه في قوله تعالى: «وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ بِالْيَوْمِ اَلْآخِرِ»(3)فجعل «من الناس» مبتدأ بتأويل بعض الناس و «من يقول» خبراً(4).

[فإن] قلت: [إنّما] ارتكبوا ذلك لضرورة دعتهم إليه، و هي(5)أنّهم لو عكسوا و سلكوا على المنوال المشهور بين النحاة لكان الكلام عريّاً(6)عن الفائدة؛ إذ من المعلوم أنّ الّذي يقول كذا و كذا من الناس.

قلت: و نحن أيضاً دعتنا الضرورة إلى ما ارتكبناه؛ لأنّا إذا جعلنا فاعل «يصيب» في كلامه عائداً إلى المجتمع خلت لفظة «منه» عن الفائدة، و كانت حقيقة بالإسقاط(7)، بخلاف ما إذا كانت هي الفاعل بتأويل بعضه، و هذا في غاية الظهور.

و لا يخفى أنّ كلامه - طاب ثراه - في غسالة الحمّام صريح في أنّها عنده طاهرة، و لكن لا يجوز الطهارة بها. و في رسالة أبيه إليه: «إيّاك أن تغتسل في غسالة الحمّام»، و لم يصرّح بنجاستها. و العلّامة في المنتهى(8)على طهارتها. و الحديث الّذي [نحن] في شرحه صريح في ذلك، و قد رواه الشيخ في التهذيب(9)بطريق فيه [ضعف و] إرسال.


1) . في «ش»: توسعتهم.

2) . النهر المادّ من البحر المحيط، أبو حيّان، ج 1، ص 50.

3) . سورة البقرة، الآية 8.

4) . في «ع»: مسنداً إليه.

5) . في «ع»: و هو.

6) . في «ش»: لصار عريّاً.

7) . في «ش»: و كانت بالإسقاط أولى.

8) . منتهى المطلب، ج 1، ص 147.

9) . تهذيب الأحكام، ص 373 (ح 1143) بإسناده عن محمّد بن عليّ بن محبوب، عن عدّة من أصحابنا، عن محمّد بن عبد الحميد، عن حمزة بن أحمد، عن أبي الحسن الأوّل عليه السلام، قال: سألته أو سأله غيري عن

و ممّا يستدلّ به على طهارة غسالة ماء الحمّام(1)ما رواه(2)- طاب ثراه - في الصحيح عن محمّد بن مسلم، قال: قلت لأبي عبد اللّٰه عليه السلام: الحمّام يَغتسل فيه(3)الجنب و غيره، أغتسل من مائه‌؟

قال: «نعم، لا بأس أن يغتسل منه(4)الجنب، فلقد اغتسلت فيه، ثمّ جئت فغسلت رجلي، و ما غسلتهما إلّا ممّا لزق فيهما من التراب» فإنّ قوله عليه السلام: «و ما غسلتهما» إلى آخره صريح في طهارتهما(5).

و الظاهر أنّ سؤال محمّد بن مسلم عن مائه الّذي له مادّة أو الّذي بلغ الكرّ لا مائه المجتمع من الغسالات(6)فلا ينافي ما دلّ على عدم جواز الطهارة بها كما [قد] يظنّ‌.


1) . في «ش»: و ممّا يدلّ على طهارة غسالة الحمّام.

2) . تهذيب الأحكام، ج 1، 378 (ح 1172)؛ وسائل الشيعة، ج 1، 148 (ح 2).

3) . في «ع»: به.

4) . في «ع»: فيه.

5) . في «ش»: طهارتها.

6) . في «ش»: الّذي له مادّة و الّذي... الغسلات.

و لا بأس بالوضوء بالماء المستعمل، و كان النبيّ صلى الله عليه و آله إذا توضّأ أخذ الناس ما يسقط من وضوئه فيتوضّئوا به(1). و الماء الّذي يَتوضّأ به الرجل في شيء نظيف فلا بأس أن يأخذه غيره فيتوضّأ به.

قال قدس سره: و لا بأس بالوضوء بالماء المستعمل.

[أقول:] هذا إلى قوله: «فلا تتوضّأ به» كلّه من كلام المؤلّف طاب ثراه، و كثيراً ما يشتبه على الناظرين في هذا الكتاب كلامه بعبارة الحديث، و نحن نبيّن ذلك في مواضع الاشتباه إن شاء اللّٰه تعالى. و كان والدي - نوّر اللّٰه مرقده - يفصل بين الكلامين برقم بالحمرة، و قد سلك هذا المنوال في كلّ ما كتبه بخطّه من كتب الحديث الّتي يقع فيها هذا الاشتباه، فلا ينبغى إهمال ذلك سيّما في هذا الكتاب؛ فإنّ مواضع الالتباس أكثر(2)كما يظهر ذلك لمن تصفّحه.

و المراد بكلامه «بالماء المستعمل»(3)الماء القليل الّذي شرب منه، أو ما غسلت اليد و نحوها فيه من غير النجاسة، أو اغتسل به(4)من غير الحدث الأكبر، لا المستعمل في الوضوء و إن كان طاهراً مطهّراً بالإجماع(5)، و كلام المؤلّف مضمون الحديث [الّذي] رواه الشيخ في التهذيب(6)عن عبد اللّٰه بن سنان، عن الصادق عليه السلام، قال: «لا بأس أن يتوضّأ بالماء المستعمل».

و أمّا قوله: «و كان النبيّ صلى الله عليه و آله... [إلى آخره]» فهو لفظ الحديث المرويّ في التهذيب


1) . انظر صحيح البخاري، ج 1، 59.

2) . في «ع»: مواضع الاشتباه فيها أكثر.

3) . في «ش»: و المراد في كلامه بالمستعمل.

4) . في «ش»: فيه.

5) . تذكرة الفقهاء، ج 1، ص 34؛ منتهى المطلب، ج 1، ص 128 و 138، مستند الشيعة، ج 1، ص 99.

6) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 221 (ح 630)؛ الاستبصار، ج 1، 27 (ح 71)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 215 (ح 13).

عن زرارة(1).

و كذا «و أمّا الماء الّذي يتوضّأ به في شيء نظيف» إلى آخره فإنّه لفظ الحديث المرويّ عن عبد اللّٰه بن سنان، عن الصادق عليه السلام، و لا فرق بينهما، إلّا أنّ الوضوء في كلام المؤلّف ظاهراً الوضوء المتعارف.

و أمّا في ذلك الحديث فالظاهر أنّ المراد به غير المتعارف؛ كاستحباب الوضوء قبل الطعام(2)و بعده؛ لأنّ الحديث هكذا: «و أمّا الّذي يتوضّأ به الرجل [و يغسل به وجهه و يده في شيء نظيف فلا بأس أن يأخذه غيره فيتوضّأ به»؛ فإنّ قوله عليه السلام:] «فيغسل وجهه و يده» ربّما يؤيّد إرادة غير المتعارف و إن أمكن الحمل على المتعارف.

فأمّا الماء الّذي يغسل به الثوب، أو يغتسل به من الجنابة، أو تزال به نجاسة، فلا يتوضّأ به.

قال قدّس اللّٰه سرّه: فأمّا الماء الّذي يغسل به الثوب، أو يغتسل به من الجنابة، أو تزال به نجاسة، فلا يتوضّأ به.

[أقول:] أراد(3)بغسل الثوب غسله من النجاسة، فقوله: «[أو] تزال [به] نجاسة» من عطف العامّ على الخاصّ‌(4)، أو يراد إزالتها عن البدن. و قد دلّ كلامه - طاب ثراه - على عدم جواز الوضوء بشيئين: المستعمل في إزالة النجاسة، و المغتسل به من الجنابة، فهاهنا(5)بحثان:

الأوّل: في غسالة الخبث سوى ماء الاستنجاء، و قد اختلف علماؤنا في نجاستها


1) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 221 (ح 631).

2) . في «ع»: القيام.

3) . في «ش»: المراد.

4) . في «ع»: الخاصّ على العامّ‌.

5) . في «ع»: فهنا.

مع عدم التغيّر(1)، و أقوالهم فيها متشعّبة، و الشيخ في المبسوط(2)على نجاستها(3)مطلقاً، و وافقه المحقّق(4)و العلّامة(5)، و فرّق في الخلاف(6)بين ماء الغسلة الاُولى و الثانية، و السيّد المرتضى رضى الله عنه في جواب المسائل الناصريّة(7)على النجاسة(8)، و وافقه ابن إدريس(9)، و كلام المؤلّف - طاب ثراه - لا يدلّ على شيء من هذه المذاهب، و ربّما جعلت تسويته بينها و بين ما يغتسل به من الجنابة قرينة على قوله بطهارتها، و هو كما ترى.

الثاني: المستعمل في رفع الحدث الأكبر، و قد أجمعوا على طهارته(10)و على جواز إزالة الخبث به(11)، و اختلفوا في جواز رفع الحدث به ثانياً، فالمؤلّف و أبوه - طاب ثراهما - على عدمه، و وافقهما الشيخان(12).

و الظاهر أنّ مستند المؤلّف هنا ما رواه ابن سنان، عن الصادق عليه السلام أنّه قال: «الماء الّذي يُغسل به الثوب، أو يغتسل به الرجل من الجنابة، لا يجوز أن يتوضّأ منه(13)».


1) . تذكرة الفقهاء، ج 1، ص 35.

2) . المبسوط، ج 1، ص 11، عنه تذكرة الفقهاء، ج 1، ص 36.

3) . في «ش»: عدم نجاستها.

4) . المختصر النافع، ص 28؛ شرائع الإسلام، ج 1، ص 16.

5) . مختلف الشيعة، ج 1، ص 237.

6) . الخلاف، ج 1، ص 179 مسألة 135، عنه تذكرة الفقهاء، ج 1، ص 36.

7) . ص 67 المسألة الاُولى.

8) . في «ع»: الطهارة.

9) . السرائر، ج 1، ص 61.

10) . مختلف الشيعة، ج 1، ص 233.

11) . في «ش»: النجاسة.

12) . المقنعة، ص 64؛ المبسوط، ج 1، ص 11؛ الخلاف، ج 1، ص 179-180، مسألة 135.

13) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 221 (ح 630)؛ الاستبصار، ج 1، ص 27 (ح 71)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 215 (ح 13).

و المرتضى(1)و ابن إدريس(2)و أكثر المتأخّرين(3)على الجواز؛ لضعف تلك الرواية، و استدلّوا برواية الفضيل بن يسار الصحيحة، عن الصادق عليه السلام قال: في الرجل الجُنب يغتسل فينتضح من الماء في الإناء. فقال: لا بأس «مٰا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي اَلدِّينِ مِنْ حَرَجٍ‌»(4)،(5)و في دلالتها على مرادهم نظر.

و اعلم أنّه لو ارتمس الجنب في الماء القليل صحّ غسله البتّة، و بطل غسل من بعده منه عند المؤلّف؛ لصدق الاغتسال [به]، و ما يظنّ من أنّه اغتسل فيه لا به فيصحّ وهم.

18 - و سئل الصادق عليه السلام عن ماء شربت منه دجاجة، فقال: «إن كان في منقارها قذر لم تتوضّأ منه و لم تشرب، و إن لم تعلم في منقارها قذراً توضّأ منه و اشرب»(6).

و كلّ ما اُكل لحمه فلا بأس بالوضوء و الشرب من ماء شرب منه.

و لا بأس بالوضوء من ماء شرب منه بازٌ أو صقر(7)أو عقاب ما لم يُر في منقاره دم، فإن رئي في منقاره دم لم يتوضّأ منه و لم يشرب.

قال قدس سره: و لا بأس بالوضوء من ماء شرب منه باز أو صقر أو عقاب... إلى آخره.

[أقول:] روى الشيخ(8)

و روى في: الكافي، ج 3، ص 9 (ح 5)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 230 (ح 2) و ص 231 (ح 4)، و ج 3، ص 527 (ح 2).

مضمون هذا الكلام عن عمّار [بن موسى]، عن الصادق عليه السلام،

1) . المسائل الناصريّات، ص 77 المسألة السادسة؛ رسائل الشريف المرتضى، ج 3، ص 22.

2) . السرائر، ج 1، ص 61.

3) . جامع المقاصد، ج 1، ص 127.

4) . سورة الحجّ‌، الآية 78.

5) . الكافي، ج 3، ص 13 (ح 7)؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 86 (ح 224 و 225)؛ الخلاف، ج 1، ص 180؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 211 (ح 1) و ص 212 (ح 5).

6) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 284 (ح 832)؛ الاستبصار، ج 1، ص 25 (ح 64)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 231 (ح 3).

7) . الباز: ضرب من الصقور. و الصَّقْر: كلّ طائر يصيد ما خلا النسر و العقاب.

8) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 228 (ح 660) و ص 284 (ضمن ح 832)؛ الاستبصار، ج 1، ص 25 (ح 64).

و قد ذكرنا فيما سبق أنّ عمّاراً و إن كان فطحيّاً، إلّا أنّ الشيخ قال: إنّ الطائفة تعمل بما ترويه الفطحيّة(1). ثمّ الدم في الرؤية(2)و كلام المؤلّف(3)و إن كان مطلقاً إلّا أنّهم حملوه على ما إذا علمنا أنّه نجس لا إذا لم نعلم ذلك؛ لاحتمال أن يكون دم غير ذي النفس مثلاً. و بعضهم قيّد رؤية الدم بحال الشرب لا قبله و لو بلحظة، و فيه: إنّا إذا رأينا قبل الشرب مثلاً فالاستصحاب يقتضي بقاءه إلى أن نظنّ‌(4)زواله.

فإن رعف رجل فامتخط فصار ذلك الدم قطراً صغاراً فأصاب إناءه و لم يستبن ذلك في الماء فلا بأس بالوضوء منه، و إن كان شيء بيّن فيه لم يجز الوضوء منه.

و الدجاجة و الطير و أشباههما إذا وطئ شيء منها العذرة ثمّ دخل الماء فلا يجوز الوضوء منه، إلّا أن يكون الماء كرّاً.

قال قدس سره: فإن رعف رجل فامتخط(5)فصار [ذلك] الدم قطراً(6)صغاراً... إلى آخره.

[أقول:] لعلّ مستند هذا الحكم صحيحة عليّ بن جعفر، عن أخيه موسى [بن جعفر] عليهما السلام، قال: سألته عن رجل امتخط(7)فصار الدم قطعاً [صغاراً]، فأصاب إناءه، هل يصلح(8)الوضوء منه‌؟

فقال: «إن لم يكن شيء يستبين في الماء فلا بأس، و إن كان شيئاً بيّناً فلا تتوضّأ


1) . تقدّم مثل هذا الكلام في شرح الحديث الثامن.

2) . كذا الأصوب، و في «ع، ش»: الرواية.

3) . في «ش» المصنّف.

4) . في «ش»: انّه إذا رأيناه... يظنّ‌.

5) . في «ع»: أو امتخط.

6) . في «ع»: قطعاً.

7) . في المصادر: رعف فامتخط.

8) . في «ش»: يصحّ‌.

منه(1)»، و الشيخ(2)موافق للمؤلّف - طاب ثراه - في هذا الحكم، و تبعهما المحقّق(3)، و في المختلف(4)إنّه ليس في هذه الرواية تصريح بإصابة الدم الماء، فلعلّه أراد: أصاب خارج الإناء، و فيه: أنّ عليّ بن جعفر من الفقهاء الأجلّاء فلا يسأل عن نجاسة الماء بإصابة الدم(5)خارج الإناء. و يمكن أن يقال: لعلّه شكّ في أنّ الإصابة هل كانت خارج الإناء أو داخله فسأل [عن حكم] هذا الشكّ لصيرورة الماء كالمشتبه، و مثل هذا ممّا يسأل عنه.

و قد يجعل هذا الحديث مؤيّداً لابن أبي عقيل بأنّ مراده عليه السلام باستبانة الدم في الماء تغيّره به، و هو كما ترى.

فإن سقط في راوية ماءٍ فأرة أو جرذٌ أو صعوة(6)ميتةٌ فتفسّخ فيها لم يجز شربه و لا الوضوء منه، و إن كان غير متفسّخٍ فلا بأس بشربه و الوضوء منه، و تطرح الميتة إذا خرجت طرية و كذلك الجرّة، و حِبّ الماء و القربة، و أشباه ذلك من أوعية الماء.

قال قدّس اللّٰه سرّه: فإن سقط في راوية ماءٍ فأرة، أو جرذ، أو صعوة ميتة، فتفسّخ فيها... إلى آخره.

[أقول:] كلامه هذا مضمون ما رواه الشيخ(7)في التهذيب عن زرارة، عن أبي جعفر عليه السلام


1) . مسائل عليّ بن جعفر، ص 119 (ح 64)؛ الكافي، ج 3، ص 74 (ح 16)؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 412 (ح 1299)؛ الاستبصار، ج 1، ص 23 (ح 57)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 150 (ح 1).

2) . النهاية، ج 1، ص 211؛ الاستبصار، ج 1، ص 29-30. و انظر: تهذيب الأحكام، ص 257-258 و ص 412-413 (ح 18).

3) . المعتبر، ج 1، ص 50.

4) . مختلف الشيعة، ج 1، ص 182.

5) . في «ش»: ليس في هذه الرواية إلّا التصريح بإصابة الدم.

6) . الصعوة: طائر من صغار العصافير أحمر الرأس. «مجمع البحرين، ج 1، ص 262 - صعو -».

7) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 412 (ح 1298)؛ الاستبصار، ج 1، ص 7 (ح 7)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 139 (ح 8).

، قال: قلت له: راوية من ماء سقطت فيها فأرة، أو جرذ، أو صعوة ميتة.

قال: «إذا(1)تفسّخ فيها فلا تشرب من مائها، و لا تتوضّأ منه(2)، و إن كان غير متفسّخ فاشرب منه و توضّأ(3)، و اطرح الميتة إذا أخرجتها طريّة، و كذلك الجرّة و حبّ الماء و القربة و أشباه ذلك من أوعية الماء».

قال: و قال أبو جعفر عليه السلام: «إذا كان الماء أكثر من راوية لم ينجّسه شيء، تفسّخ فيه أو لم يتفسّخ، إلّا أن تجيء ريح تغلب على ريح الماء».

و في طريق هذا الحديث عليّ بن حديد(4). و لا يخفى أنّ ظاهر هذا الحديث أنّ الماء القليل لا ينجس(5)بميتة ذي النفس إلّا إذا(6)تفسّخ فيه، و هذا ما(7)لم نظفر بقائل به من الأصحاب إلّا المؤلّف طاب ثراه، و قد يحمل ماء الأوعية المذكورة على الكرّ، و هو غير مستقيم؛ لأنّ التفسّخ لا عبرة به، بل العبرة بالتغيّر، و إليه الإشارة بقوله عليه السلام: «إذا كان الماء أكثر من راوية».

فإن وقعت فأرة أو غيرها من الدوابّ في بئر ماء فماتت فعجن من مائها، فلا بأس بأكل ذلك الخبز إذا أصابته النار.

19 - و قال الصادق عليه السلام: «أكلت النّار ما فيه».

فإن وقعت فأرة في خابية فيها سمن، أو زيت، أو عسل و كان جامداً أخذت الفأرة مع ما حولها، و استعمل الباقي و أكل، و كذلك إذا وقعت في الدقيق و أشباهه.


1) . في «ش»: إن.

2) . في المصادر: و لا تتوضّأ، و صبّها.

3) . في «ش»: و توضّأ منه.

4) . هو: عليّ بن حديد بن حكيم المدائني الأزدي الساباطي، عُدّ من أصحاب الرضا و الجواد عليهما السلام. تجد ترجمته في معجم رجال الحديث، ج 11، ص 302 (رقم 7980).

5) . في «ش»: أنّ الماء القليل ينجس.

6) . في «ش»: أن.

7) . في «ش»: ممّا.

قال: فإن وقعت فأرة أو غيرها من الدوابّ‌، في بئر ماءٍ فماتت فعجن من مائها - إلى قوله: - أكلت النار ما فيه.

[أقول:] ظاهره أنّ المراد [غيرها من ذي النفس، و قد ورد بمضمون] ما رواه الشيخ(1)، عن عبد اللّٰه بن الزبير، عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام [أنّه سأله] عن البئر يقع فيها الفأرة، أو غيرها من الدوابّ فتموت، فيعجن من مائها، أ يؤكل ذلك الخبز؟

فقال: «إذا أصابته النار فلا بأس بأكله».

و روى أيضاً(2)عن زرارة، عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام [في] عجين [عُجنَ‌] و خبز ثمّ علم أنّ الماء كان فيه ميتة‌؟

قال: «لا بأس أكلت النار ما فيه».

و الشيخ(3)في التهذيب(4)موافق للمؤلّف(5)- طاب ثراهما - في العمل بمضمون هذين الحديثين، لكنّ [الحديث] الأوّل ضعيف، و الثاني و إن [كان] صحيحاً إلّا أنّه ليس صريحاً في [أنّ‌] تلك الميتة من ذي النفس أو لا، فيجوز أن يكون من قبيل العقرب و الخنفساء، و يكون قوله عليه السلام: «أكلت النار ما فيه» أي: ما فيه من السمّ أو القذارة.

و أيضاً فهو معارض بصحيحة ابن أبي عمير، عن بعض أصحابه، قال: و ما أظنّه إلّا حفص(6)بن البختري، قال: قيل لأبي عبد اللّٰه عليه السلام [في العجين يعجن في(7)الماء النجس،


1) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 413 (ح 1303)؛ الاستبصار، ج 1، ص 29 (ح 74)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 175، ح 17.

2) . تهذيب الأحكام، ج 1، 414 (ح 1304)؛ الاستبصار، ج 1، ص 29 (ح 75)، وسائل الشيعة، ج 1، ص 175 (ح 18). و فيها: عن محمّد بن أبي عمير، عمّن رواه، عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام.

3) . انظر أيضاً النهاية، ص 8.

4) . في «ع»: الرواية.

5) . في «ش»: للمصنّف.

6) . في المصادر: عن بعض أصحابنا - و ما أحسبه إلّا عن حفص.

7) . في المصادر: من.

كيف يصنع به‌؟ قال: «يباع ممّن يستحلّ الميتة»(1).(2)

و لو كان يطهر بالخبز لم يعلّل عليه السلام] إلى هذا الجواب.

فإن وقعت الفأرة في دهن غير جامد فلا بأس أن يستصبح به، فإن وقعت فأرة في حِبِّ دهن فاُخرجت منه قبل أن تموت فلا بأس بأن يدّهن منه و يباع من مسلم.

قال: فإن وقعت الفأرة في دهن غير جامد - إلى قوله: - و يباع من مسلم.

[أقول:] المراد وقوعها في غير الجامد بعد الموت، و «يستصبح» إمّا مبنيّ للمفعول أو الفاعل بصيغة المخاطب، و الأوّل أنسب بقوله: «يدّهن و يباع»، و الثاني أنسب بلفظ الحديث، و [هو] ما رواه الشيخ(3)في الصحيح؛ عن زرارة، عن أبي جعفر عليه السلام، قال: «إذا وقعت الفأرة في السمن فماتت، فإن كان جامداً فألقها و ما يليها(4)و كُل ما بقي، و إن كان ذائباً فلا تأكله و استصبح [به]، و الزيت مثل ذلك».

و الظاهر أنّ جواز الاستصباح ليس مختصّاً بالمالك فيجوز بيعه لمن يستصبح به بشرط إعلامه بالحال، و قوله عليه السلام: «فاستصبح به» لا يدلّ على التخصيص بالمالك. هذا حكم الفأرة إذا ماتت، و أمّا إذا خرجت حيّة فظاهر كلام المؤلّف(5)- طاب ثراه - و الحديث الوارد في ذلك - هو ما رواه الشيخ في التهذيب(6)

و روى في: قرب الإسناد، ص 261 (ح 1034)؛ الاستبصار، ج 1، ص 23 (ح 58) و ص 24 (ح 61)؛ وسائل

عن عليّ بن جعفر، عن أخيه

1) . في المصادر: أكل الميتة.

2) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 414 (ح 1305)؛ الاستبصار، ج 1، ص 29 (ح 76)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 242 (ح 1).

3) . تهذيب الأحكام، ج 9، ص 85 (ح 360)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 206 (ح 1).

4) . في «ش»: و ما بينها.

5) . في «ش»: المصنّف.

6) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 419 (ح 1326).

موسى عليه السلام قال: سألته عن فأرة وقعت في حبّ دهن فاُخرجت قبل أن تموت أ يبيعه من مسلمٍ؟ قال: «و يدهن به» - طهارة ما شربه.(1)

و يؤيّده ما رواه الشيخ في التهذيب(2)

و روى في الكافي، ج 6، ص 261 (ح 4)؛ وسائل الشيعة، ج 24، ص 198 (ح 1).

عن سعيد الأعرج في الصحيح، قال: سألت أبا عبد اللّٰه عليه السلام عن الفأرة تقع في السمن و الزيت، ثمّ تخرج [منه] حيّة‌؟ فقال: «لا بأس».

فإنّ نفيه عليه السلام البأس ب‍ «لا» النافية للجنس نصّ في الطهارة.

و يمكن أن يقال: لا صراحة في هذين الحديثين بالطهارة؛ لاحتمال إرادة نفي البأس عن التدهّن به و البيع من مسلم، لا عن أكله و ملاقاته في الصلاة مثلاً، و لأنّ الشيخ روى عن عليّ بن جعفر، عن أخيه موسى عليه السلام روايتين صحيحتين [تدلّان] على نجاسة الفأرة:

فالاُولى(3)

و روى في قرب الإسناد، ص 192 (ح 722)؛ الكافي، ج 3، ص 60 (ح 3)؛ وسائل الشيعة، ج 3، ص 460 (ح 2)؛ بحار الأنوار، ج 80، ص 59 (ح 16) و ص 122 (ح 1).

: قال: سألته عن الفأرة الرطبة قد وقعت في الماء تمشي على الثياب أ يصلّى فيها؟(4)قال: «اغسل ما رأيتَ من أثرها(5)، و ما لم تره فانضحه بالماء».

و الثانية(6)

و روى في: قرب الإسناد، ص 274 (ح 1089)؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 122؛ وسائل الشيعة، ج 3، ص 465 (ح 1)، و ج 24، ص 198 (ح 2)؛ بحار الأنوار، ج 80، 56 (ح 6).

: قال: سألته عن الفأرة و الكلب إذا أكلا من الخبز أو شمّاه، أ يؤكل‌؟ قال:

1) . في «ش»: ما باشرته.

2) . تهذيب الأحكام، ح 9، ص 86 (ح 362).

3) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 261 (ح 761)، و ج 2، 366 (ح 1522).

4) . في «ع»: بها.

5) . في «ش»: قال: «ما رأيت من أثرها فاغسله».

6) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 229، ح 663.

«يطرح ما شمّاه و يؤكل ما بقي».

و مضمون هذا الحديث يذكره المؤلّف - طاب ثراه - عن قريب، و لعلّه عليه السلام ذكر حكم الشمّ مقتصراً عليه؛ لأنّه يعلم منه حكم الأكل بالأولويّة، و قد يحمل الأمر بالغسل في الاُولى(1)على الاستحباب، و يجعل الأمر بالنضح مساعداً، إلّا أنّ قول الشيخ في التهذيب(2)بعد نقل هذا الحديث: و في رواية أبي قتادة، عن عليّ بن جعفر: «و الكلب مثل ذلك» ممّا يضعّف به هذا الحمل.

و أمّا الطرح في الثانية فلا يمكن حمله على الاستحباب؛ لذكر الكلب، فهي دالّة على نجاسة الفأرة، اللّهمّ إلّا أن يقال: [إنّ‌] سؤال عليّ بن جعفر عن خبز شارك الكلب(3)في أكله أو شمّه الفأرة، فلعلّ الطرح لمشاركته لها، لكنّه لا يخلو من بُعد، فدلالة الخبرين على نجاسة الفأرة هو الظاهر منهما، [و حينئذ] فيمكن حمل سؤاله في الحديث الّذي نقلناه في أوّل البحث(4)إنّما وقع بيعه مع أنّه متنجّس بالفأرة فأجابه عليه السلام بجواز ذلك، و حينئذ لا مخالفة بين أحاديثه الثلاثة أصلاً.

20 - و سئل الصادق عليه السلام عن بئر استقي منها فتوضّئ به و غسل به الثياب، و عجن به، ثمّ علم أنّه كان فيها ميتةً؟ فقال: «لا بأس، و لا يغسل الثوب منه، و لا تعاد منه الصلاة»(5).

و الفأرة و الكلب إذا أكلا من الخبز أو شمّاه فإنّه يترك ما شمّاه و يؤكل ما بقي.


1) . في «ع»: و قد يحمل الأمر بالاُولى.

2) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 262؛ وسائل الشيعة، ج 3، ص 460 (ح 3).

3) . في «ش»: عن مشاركة الكلب.

4) . في «ش»: المبحث.

5) . الكافي، ج 3، ص 7 (ح 12)، تهذيب الأحكام، ج 1، ص 234 (ح 677)، الاستبصار، ج 1، ص 32 (ح 85)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 171 (ح 5).

و لا بأس بالوضوء من الحياض التي يبال فيها إذا غلب لون الماء البول، و إن غلب لون البول الماء فلا يتوضّأ منها.

قال قدس سره: و سئل الصادق عليه السلام عن بئرٍ استُقي(1)منها... [إلى آخره].

[أقول:] استقي بالبناء للمفعول، و كذا الأفعال الستّة بعده، و ضمير «به» يعود إلى ما دلّ عليه الاستسقاء، و لفظة «منه» في قوله عليه السلام: «و لا يغسل منه الثوب، و لا تعاد منه الصلاة» تعليليّة، و مجيئها للتعليل شائع في كلامهم، و عدّوا منه قوله تعالى: «مِمّٰا خَطِيئٰاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نٰاراً»(2)، و قول الفرزدق في مدح(3)عليّ بن الحسين عليهما السلام:

يُغضي حَياءً و يُغْضى من مَهابَته *** فَما يُكَلَّمُ إِلَّا حِينَ يَبْتَسِمُ‌(4)

و هذا الحديث من الأحاديث الدالّة على عدم نجاسة البئر بمجرّد ملاقاة(5)النجاسة، و هي كثيرة [و قد] أوردناها في الحبل المتين(6)، و تكلّمنا فيه(7)بما لا مزيد عليه، و بعض القائلين بالنجاسة حمل الميتة في هذا الحديث على ميتة غير ذي النفس(8)، و [إطلاقها] في الحديث لا يساعده [كما لا يخفى].

و لا يجوز التوضّؤ باللبن؛ لأنّ الوضوء إنّما هو بالماء أو الصعيد.

قال قدس سره: و لا يجوز التوضّؤ باللبن... [إلى آخره].


1) . في «ش»: استسقي.

2) . سورة نوح، الآية 25.

3) . في «ش»: و قول الفرزدق يمدح.

4) . ديوان الفرزدق، ج 2، ص 179.

5) . في «ع»: البئر بملاقاة.

6) . الحبل المتين، ص 99-102.

7) . في «ع»: فيها.

8) . الخلاف، ج 1، ص 188.

[أقول:] قد ورد بهذا المضمون حديث مشتمل على ما يشعر بهذا التعليل، و هو ما رواه أبو بصير عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام في الرجل يكون معه اللبن، أ يتوضّأ منه للصلاة‌؟

قال: «لا، إنّما هو الماء و الصعيد»(1).

و أمّا ما مرّ عن قريب من تجويز المؤلّف - طاب ثراه - الوضوء و الغسل بماء الورد فالحصر [في قوله عليه السلام: إنّما هو الماء و الصعيد] و إن كان ينافيه بحسب الظاهر كما ينافيه(2)الحديث الّذي أوردناه هناك؛ عن يونس، عن الكاظم عليه السلام، قال: قلت له: الرجل يغتسل بماء الورد و يتوضّأ به للصلاة‌؟ قال: «لا بأس»(3).

لكنّ الشيخ في التهذيب(4)دفع(5)التنافي بين الحديثين بوجهين و إن كانا لا يخلوان من بعدٍ(6):

فالأوّل: أن يراد بالوضوء بماء الورد للصلاة التطيّب به؛ إذ استعمال ذي الرائحة الطيّبة [في الصلاة] سنّة.

و الثاني: أن يراد بماء الورد ما وقع فيه الورد؛ لأنّ المجاور يضاف إلى مجاوره؛ كماء الحبّ‌، و ماء القربة.

و بهذا الأخير يمكن دفع(7)التنافي عن كلام المؤلّف أيضاً، لكنّه في غاية البعد.

أمّا الوجه الأوّل فلا يتمشّى في كلامه كما لا يخفى، و ربّما يعتذر له - طاب ثراه -


1) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 188 (ح 540)؛ الاستبصار، ج 1، ص 14 (ح 26)، وسائل الشيعة، ج 1، ص 201 (ح 1).

2) . في «ش»: ينافي.

3) . الكافي، ج 3، ص 73 (ح 12)؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 218 (ح 627)؛ الاستبصار، ج 1، ص 14 (ح 27)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 204 (ح 1).

4) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 219.

5) . في «ش»: رفع.

6) . في «ش»: بتوجيهين و إن كان لا يخلو من بعد.

7) . في «ع»: رفع.

بأنّ ماء الورد صورته النوعيّة كصورة الماء المطلق، حتّى أنّ من يراه قبل شمّه يحكم بأنّه ماء، فإطلاق الماء عليه غير بعيدٍ، سيّما إن كان منقطع الرائحة، فلعلّه أدرجه في الماء في قوله عليه السلام: «إنّما هو الماء و التراب».

و أمّا اللبن و أمثاله فليس بهذه المثابة، فلا تعجب من تجويزه الوضوء به و عدم تجويزه باللبن.

و لا بأس بالتوضّؤ بالنبيذ؛ لأنَّ النبيّ صلى الله عليه و آله قد توضّأ به، و كان ذلك ماء قد نبذت فيه تميرات، و كان صافياً فوقها فتوضّأ به، فإذا غيّر التمر لون الماء لم يجز الوضوء به، و النبيذ الّذي يتوضّأ و اُحلّ شربه هو الّذي ينبذ بالغداة و يشرب بالعشيّ‌، أو ينبذ بالعشيّ و يشرب بالغداة.

قال قدّس سره: و لا بأس بالتوضّؤ بالنبيذ - إلى قوله: - و يشرب بالغداة.

[أقول:] النبيذ ما ينبذ فيه الشيء، أي يلقىٰ فيه، و ما ذكره المؤلف - طاب ثراه - روى مثله [الشيخ] في التهذيب(1)عن الكلبيّ النسّابة، أنّه سأل أبا عبد اللّٰه عليه السلام عن النبيذ؟ فقال: «حلال».

فقال: «إنّا ننبذه فنطرح فيه العكر، و ما سوى ذلك، فقال: شه(2)[شه] تلك الخمرة المنتنة».

قال: قلت: جعلت فداك، فأيّ نبيذ تعني‌؟

فقال: «إنّ أهل المدينة شكوا إلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله تغيّر الماء، و فساد طبائعهم، فأمرهم(3)أن ينبذوا، فكان الرجل [يأمر] خادمه أن ينبذ له، فيعمد إلى كفّ من تمر


1) . الكافي، ج 1، ص 283 (ح 6) و ج 6، ص 416 (ح 3)؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 220 (ح 629)؛ الاستبصار، ج 1، ص 16 (ح 29)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 203 (ح 2).

2) . شه: كلمة استقذار و استقباح. (مجمع البحرين، ج 6، ص 351).

3) . في «ش»: فاُمروا.

فيقذف به في الشنّ‌(1)، فمنهُ شُربه، و منه طهوره».

فقلت: و كم كان عدد التمر [الّذي] في الكفّ؟ فقال: «ما حمل الكفّ‌».

فقلت: واحدة أو اثنتين‌؟ فقال: «ربّما كانت واحدة، و ربّما كانت ثنتين(2)».

قلت: و كم كان يسع الشنّ؟ فقال: «ما بين الأربعين إلى الثمانين، إلى [ما] فوق ذلك».

فقلت: بأيّ الأرطال‌؟ فقال: «بأرطال مكيال العراق».

و أراد المؤلّف بقوله: «و كان صافياً فوقها» أنّه لم يتغيّر لونه بلون التمر بحيث يخرج عن الإطلاق، و قوله: «هو الّذي ينبذ بالغداة و يشرب بالعشيّ‌» احترازاً عمّا إذا بقي التمر في الماء مدّةً لاحتمال [صيرورته] بطول مكث التمر فيه خمراً.

فإن(3)اغتسل الرجل في وَهْدة و خشي أن يرجع ما ينصبُّ عنه إلى الماء الّذي يغتسل منه أخذ كفّاً و صبّه أمامه، و كفّاً عن يمينه، و كفّاً عن يساره، و كفّاً من خلفه، و اغتسل منه(4).

قال قدّس اللّٰه سرّه: فإن اغتسل الرجل في وَهْدة.

[أقول:] الوَهْدَةُ - بفتح الواو و إسكان الهاء -: المنخفض من الأرض. و قد روى الشيخ في التهذيب(5)هذا المضمون عن محمّد بن ميسّر(6)، عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام أنّه سُئل عن


1) . الشنّ‌: القِربة الخلق. (الصحاح، ج 5، ص 2146).

2) . في «ش»: ربّما كانت واحدة أو ثنتين.

3) . في «ش»: و إذا.

4) . أخرجه عنه في بحار الأنوار، ج 80، ص 141.

5) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 417 (ح 1318)؛ الاستبصار، ج 1، ص 28 (ح 72)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 217 (ح 2)؛ بحار الأنوار، ج 80، ص 142.

6) . في «ش»: محمّد بن أبي عمير. و هو: محمّد بن ميسِّر بن عبد العزيز النَّخَعي، بيّاع الزُّطّي، كوفيّ (رجال النجاشي، ص 368، الرقم 997).

الجنب ينتهي إلى الماء القليل، و الماء في وَهدَة، فإن هو اغتسل رجع غسله في الماء، كيف يصنع‌؟

قال: «ينضح بكفٍّ بين يديه، و كفّاً من خلفه، و كفّاً عن يمينه، و كفّاً عن شماله، و يغتسل».

و هذا الحديث من الأحاديث المعضلة؛ فإنّ مع نضح الأكفّ الأربع [في الجهات الأربع من رجوع الغسالة إلى الماء غير ظاهر، و المقوّم فيه وجهان مشهوران: الأوّل:

أنّ المراد من رشّ الأرض(1)الّتي يغتسل عليها ليكون ذريعة إلى انضمام الأجزاء(2)، فينفذ الماء المنفصل عن الأعضاء في أعماقها قبل وصوله إلى الماء الّذي يغترف منه.

و الثاني: أنّ المراد ترطيب الجسد(3)بالأكفّ الأربع(4)] ليجري ماء الغسل عليه بسرعة، [و يكمل الغسل قبل وصول الغسالة إلى ذلك الماء.

و اعترض على الأوّل: بأنّ رشّ الأرض بالماء قبل الغسل يوجب سرعة] جريان غسالته إلى الماء، فيحصل نقيض ما هو المطلوب(5).

و على الثاني: بأنّ سرعة جريان [ماء] الغسل على البدن مقتضٍ لسرعة [تلاحق] أجزاء الغسالة و تواصلها، و هو يعين على سرعة الوصول إلى الماء، و هو نقيض المطلوب أيضاً.

و أنا أوردت في كتاب مشرق الشمسين(6)ما يمكن أن يتفصّى(7)به عن ورود هذين


1) . كذا الأصوب، و في «ع»: من الأرض.

2) . في مشرق الشمسين: ليكون تشرّبها للماء أسرع.

3) . زاد في مشرق الشمسين: بل جوانبه.

4) . في «ع»: بالأكفّ الأربع ليجري بالأكفّ الأربع.

5) . أي من الرشّ‌.

6) . مشرق الشمسين، ص 406-409.

7) . أفصى: تخلّص من خيرٍ أو شرّ، كتفصّى. (القاموس المحيط: ج 4، ص 374 - فصى -).

الاعتراضين، فارجع [إليه].

فإن انتضح على ثياب الرجل، أو على بدنه، من الماء الّذي يستنجى به فلا بأس بذلك.

فإن ترشّش من يده في الإناء، أو انصبّ في الأرض فوقع في الإناء فلا بأس به، و كذلك في الاغتسال من الجنابة.

و إن وقعت ميتة في ماء جار فلا بأس بالوضوء من الجانب الّذي ليس فيه الميتة.

قال قدّس سره: فإن انتضح على ثياب الرجل - إلى قوله: - و كذلك [في] الاغتسال من الجنابة.

[أقول:] ظاهر كلامه - طاب ثراه - يعطي أنّ ماء الاستنجاء عنده طاهر لا أنّه عفو، كما نقل عن بعض الأصحاب(1)، و لعلّ المستند ما رواه الشيخ(2)

و روى في: علل الشرائع، ص 287 (ح 1)؛ وسائل الشيعة، ص 222 (ح 5).

في الصحيح؛ عن عبد الكريم بن عتبة، قال: سألت أبا عبد اللّٰه عليه السلام عن الرجل يقع ثوبه على الماء الّذي يستنجي به، أ ينجّس(3)ذلك ثوبه‌؟ قال: «لا».

و ما رواه(4)في الصحيح أيضاً؛ عن محمّد بن النعمان، عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام، قال:

قلت له: أستنجي ثمّ يقع ثوبي فيه و أنا جنب‌؟ فقال: «لا بأس».

و أراد بقوله: «فإن ترشّش من يده في الإناء» إلى آخره، أنّ الماء الّذي يسقط من يد المستنجي في الإناء الّذي يستنجي منه أو على الأرض ثمّ ينزو إليه لا ينجس ما فيه من


1) . شرائع الإسلام، ج 1، ص 13.

2) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 86 (ح 228).

3) . في «ش»: الّذي يستنجي لم ينجّس.

4) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 86 (ح 227)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 223 (ح 4).

الماء، و هكذا الماء الّذي يسقط من يدي المغتسل(1)من الجنابة في الإناء أو على الأرض، ثمّ ينزو إلى الإناء فإنّه لا ينجس ما فيه، و الغرض الردّ على [بعض] المخالفين(2)القائلين بنجاسة [غسالة] غسل الجنابة.

و أمّا ما يأتي من قوله: «و إن اغتسل الجنب فنزا الماء من الأرض فوقع في الإناء(3)، أو سال من يديه(4)في الإناء فلا بأس به»، فليس تكراراً لهذا الكلام كما قد يظنّ‌؛ لأنّ المراد إن سقط شيء يسير من ذلك الماء في ماء الإناء(5)الّذي يغتسل به لا يمنع من إكمال الغسل به. [نعم، لو كان شيئاً كثير الغسالة و المغتسل في وهدة لمنع من إكمال الغسل به].

21 - و سئل الصادق عليه السلام عن الماء الساكن تكون فيه الجيفة، قال: «يتوضّأ من الجانب الآخر، و لا يتوضّأ من جانب الجيفة»(6).

22 - و سئل عليه السلام عن غدير فيه جيفة، فقال: «إن كان الماء قاهراً لها لا توجد الريح منه فتوضّأ و اغتسل»(7).

و من أجنب في سفره فلم يجد إلّا الثلج فلا بأس بأن يغتسل به، و لا بأس بأن يتوضّأ به أيضاً يدلك به جلده.

و لا بأس أن يغرف الجنب الماء من الحبِّ بيده.


1) . في «ش»: في الإناء الّذي يستنجي به، و كذا الماء الّذي يسقط من يد المغتسل.

2) . بدائع الصنائع، ج 1، ص 66.

3) . في «ش»: الماء.

4) . في «ع»: يده.

5) . في «ش»: لأنّ المراد سقوط شيء من ذلك الماء في الإناء.

6) . وسائل الشيعة، ج 1، ص 161 (ح 9).

7) . وسائل الشيعة، ج 1، ص 141 (ح 13).

و إن اغتسل الجنب فنزا(1)الماء من الأرض فوقع في الاناء، أو سال من بدنه في الإناء فلا بأس به.

و لا بأس بأن يغتسل الرجل و المرأة من إناء واحد، و لكن تغتسل بفضله و لا يغتسل بفضلها.

قال قدّس سرّه: و سئل الصادق عليه السلام عن الماء الساكن - إلى قوله: - فتوضّأ و اغتسل.

[أقول:] ظاهر هذين الحديثين يساعد مذهب ابن أبي عقيل أنّ المراد بدلك الجلد بالثلج(2)بإمراره [عليه] إلى أن يذوب منه ما يحصل به مسمّى الغسل.

و روى معاوية بن شريح(3)[قال]: سأل رجل أبا عبد اللّٰه عليه السلام و أنا عنده [قال]: يصيبنا الدَّمَق(4)و الثلج و نريد أن نتوضّأ فلا نجد إلّا ماءً جامداً، فكيف أتوضّأ؟ أدلك به جلدي‌؟ قال: «نعم».

و قال المرتضى(5)رضى الله عنه: إذا لم يجد إلّا الثلج ضرب بيده و تيمّم بنداوته.

و يؤيّده ما رواه(6)محمّد بن مسلم(7)في الصحيح؛ عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام في الرجل يجنب في السفر فلا يجد إلّا الثلج أو ماءً جامداً.


1) . نزا: وثب.

2) . في «ع»: أنّ المراد سقوط شيء من ذلك الماء في الإناء.

3) . تهذيب الأحكام، ج 1، 191 (ح 552)؛ الاستبصار، ج 1، 157 (ح 543)؛ مستطرفات السرائر، ص 108 (ح 57)؛ وسائل الشيعة، ج 3، ص 357 (ح 2).

4) . الدمق: ريح و ثلج. (مجمع البحرين، ج 5، ص 163 - دمق -).

5) . نقله عنه في: السرائر، ج 1، ص 138؛ مختلف الشيعة، ج 1، ص 423؛ و قال مثله في المراسم في الفقه الإمامي، ص 53.

6) . في «ش»: «لما» بدل «و يؤيّده ما رواه».

7) . المحاسن، البرقي، ج 2، 122 (ح 136 - باختلاف)؛ الكافي، ج 3، ص 67 (ح 1)؛ تهذيب الأحكام، ج 1، 191 (ح 553)؛ الاستبصار، ج 1، ص 158 (ح 554)؛ مستطرفات السرائر، ج 107، ح 54؛ مختلف الشيعة، ج 1، ص 424؛ وسائل الشيعة، ج 3، ص 355 (ح 9) و ص 391 (ح 2).

قال: «هو بمنزلة الضرورة يتيمّم، و الأولى(1)أن لا يعود إلى هذه الأرض الّتي توبق(2)دينه».

لكنّ الشيخ(3)حمل التيمّم على التيمّم بالتراب. و قد أشبعنا(4)الكلام في هذا المقام في حواشينا على المختلف. و تقديم الرجل على المرأة في الغسل محمول على الاستحباب، و معلوم أنّ المراد بالفضلة ما يبقى في الإناء بعد الغسل.

و أكبر ما يقع في البئر الإنسان فيموت فيها فينزح منها سبعون دلواً، و أصغر ما يقع فيها الصعوة فينزح منها دلو واحد، و فيما بين الإنسان و الصعوة على قدر ما يقع فيها، فإن وقع فيها فأرةٌ و لم تتفسّخ ينزح منها دلوٌ واحد، و إذا انفسخت فسبع دلاء، و إن وقع فيها حمارٌ ينزح منها كرٌّ من ماء.

قال قدس اللّٰه سرّه: و أكبر ما يقع في [البئر] الإنسان - إلى قوله: - على قدر ما يقع فيها.

[أقول:] لفظ «أكبر» مضبوطة في بعض النسخ بالثاء المثلّثة و هو خطأ، و الصحيح أنّها بالباء الموحّدة، و ستسمع الكلام فيه.

و ما ذكره [المؤلّف - طاب ثراه - من نزح السبعين، رواه الشيخ(5)في] الموثّق عن عمّار الساباطي - في حديث طويل - أنّه سأل أبا عبد اللّٰه عليه السلام عن رجل ذبح طيراً فوقع بدمه في البئر؟ فقال: «ينزح منها دلاء، هذا إذا كان ذكياً فهو هكذا، و ما سوى ذلك ممّا يقع في بئر الماء [فيموت فيه] فأكثره الإنسان ينزح منها سبعون دلواً، و أقلّه العصفور


1) . في المصادر: و لا أرى.

2) . توبق: تهلك؛ يقال: وبق يبق وبوقاً: إذا هلك، أي: تهلكه و تضيّعه. (مجمع البحرين، ج 5، ص 243 - وبق)

3) . النهاية، ص 47.

4) . في «ش»: استوفينا.

5) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 234 (ح 678)؛ المعتبر، ج 1، ص 62؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 194 (ح 2).

ينزح منها دلو واحد، و ما سوى ذلك في ما بين هذين(1)». و إطلاق الإنسان في كلام المؤلّف و في هذا الحديث يشمل: الذكر و الاُنثى، و الصغير و الكبير، و المسلم و الكافر، و خصّ ابن إدريس(2)نزح السبعين بالمسلم، و أوجب نزح جميع الماء بموت الكافر. و الظاهر أنّ كلامه فيما [إذا] وقع ميتاً؛ فإنّه قال في الردّ عليه: إنّ نجاسة الكافر حيّاً(3)إنّما هي بسبب اعتقاده، و هو منتف بعد الموت(4).

و لنا في كلام الثلاثة(5)كلام أوردناه في الحبل المتين(6)، و ذكرنا هناك كلاماً مبسوطاً في شرح هذا الحديث، و به يتّضح كلام المؤلّف طاب ثراه.

و لفظة «أكثر» في [هذا] الحديث بالثاء المثلّثة للنقل و مقابلة الأقلّ‌، و أمّا(7)في كلام المؤلّف - طاب ثراه - فبالباء الموحّدة، و من(8)اعترض عليه بأنّ الثور أكبر من الآدمي ففيه نوع من الثوريّة!

و الّذي نقلناه أنّ قوله عليه السلام: «فأكثره» أنّ الإنسان(9)يراد به أنّ نصابه العددي [في النزح أكثر من النصاب العدديّ‌](10)في سائر الحيوانات، و هو كذلك؛ فإنّ النزح العددي لغير الإنسان من الحيوانات دونه نزح الكرّ، أو جميع الماء للحمار أو البعير ليس عدديّاً، فالمقابلة بالأصغر تنادي على أنّها(11)بالباء - كما قلنا -، لكن [لا] بالمعنى الذي فهمه


1) . في «ش»: و ما سوى ذلك ممّا يقع بين هذين.

2) . السرائر، ج 1، ص 73 و 82.

3) . في «ع»: إنّ نجاسته حيّاً.

4) . العلّامة في مختلف الشيعة، ج 1، ص 195.

5) . في «ع»: العلّامة.

6) . الحبل المتين، ص 118-124.

7) . في «ش»: و ما.

8) . في «ش»: و ما.

9) . في «ش»: فإنّ أكثر الإنسان.

10) . في «ش»: من.

11) . في «ع»: أنّه.

ذلك [المعترض]، بل بمعنى أنّ أكبر الحيوانات الّتي تقع في البئر ممّا له نزح عددي هو الإنسان. ثمّ كلامه - طاب ثراه - كعبارة الحديث، و أراد أنّ فيما إذا وقع حيّاً ثمّ مات، و الظاهر أنّه لا فرق في المسلم بين سقوطه حيّاً ثمّ مات(1)، و بين سقوطه ميّتاً قبل إتمام تغسيله.

أمّا الكافر فقد فرّق شيخنا المحقّق الشيخ عليّ‌(2)بين سقوطه ميّتاً و حيّاً ثمّ يموت، و تبعه على ذلك شيخنا الشهيد الثاني(3)فأوجبا نزح الجميع في الثاني و اكتفيا بالسبعين في الأوّل، و إطلاق الحديث لا يساعدهما(4).

و إن وقع فيها كلب نزح منها ثلاثون دلواً إلى أربعين دلواً، و إن وقع فيها سنّور نزح منها سبعة دلاء، و إن وقع فيها دجاجة أو حمامة نزح منها سبعة دلاء.

قال قدّس سرّه: و إن وقع فيها كلب - إلى قوله: - و إن وقع [فيها] دجاجة.

[أقول:] المشهور أنّ حكم الكلب و السِّنَّور في النزح واحد، ففي بعض الروايات الضعيفة(5)أنّه ينزح لكلّ منهما ثلاثون أو أربعون. و أمّا الروايات الصحيحة؛ ففي بعضها: أنّه ينزح لكلٍّ منهما خمس دلاء(6)و في بعضها: دلاء، من دون(7)تعيين عدد(8)،


1) . في «ع»: موته.

2) . جامع المقاصد، ج 1، ص 140.

3) . مسالك الأفهام، ج 1، ص 16.

4) . في «ش»: و إطلاق الأحاديث لا يساعده.

5) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 235 (ح 680) و ص 236 (ح 681) و ص 238 (ح 690)؛ الاستبصار، ج 1، ص 36 (ح 97 و 98)؛ المعتبر، ج 1، ص 66؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 183 (ح 3 و 4).

6) . الكافي ج 3، ص 5 (ح 3)؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 233 (ح 675) و ص 237 (ح 684)؛ الاستبصار، ج 1، ص 37 (ح 102)؛ وسائل الشيعة، ج 1، 184 (ح 7).

7) . في «ش»: غير.

8) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 236 (ح 682) و ص 237 (ح 685 و 686)؛ الاستبصار، ج 1، ص 36 (ح 99) و ص 37 (ح 100 و 101)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 182 (ح 2) و ص 183 (ح 5)، و ص 184 (ح 6).

و ينزح السبع(1)للدجاجة و الحمامة. رواه سماعة(2)عن الصادق عليه السلام.

و الأصحّ الاكتفاء بالخمس؛ كما دلّت عليه صحيحة أبي اُسامة(3)، عن أبي عبد الله عليه السلام في الفأرة و السنّور و الدجاجة و الكلب و الطير. قال: «إذا لم يتفسّخ، أو يتغيّر طعم الماء، فإنّه(4)يكفيك خمس دلاء، و إن تغيّر الماء فخذ منه حتى تذهب الريح».

و لا يخفى أنّه كان ينبغي للمؤلّف - طاب ثراه - أن يعطف الدجاجة و الحمامة على السنّور؛ لاتّحاد الكلّ في السبع، و كأنّه وجدهما(5)في حديث منفرد عن حديث السنّور فأفردهما عنه. و الدجاجة مثلّثة الدال، يطلق على الذكر و الاُنثى، فلا فرق بينها و بين الديك في النزح.

و إن وقع فيها بعيرٌ أو ثورٌ أو صبّ فيها خمر نزح الماء كلّه.

قال قدس سره: و إن وقع فيها بعيرٌ أو ثورٌ... إلى آخره.

[أقول:] البعير يطلق على الذكر و الاُنثى و الصغير و الكبير [و أمّا الثور فيختصّ في الذكر الكبير]. و ممّا يدلّ على اشتراك الثلاثة في نزح جميع الماء صحيحة الحلبي(6)عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام [أنّه قال]: «فإن مات فيها بعير أو صبّ فيها خمر فلتنزح»، و النزح في هذه الرواية [و إن كان مجملاً لكنّه يبيّن لما تضمّنته صحيحة عبد اللّٰه بن سنان


1) . في «ش»: و نزح السبعين.

2) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 236 (ح 681)؛ الاستبصار، ج 1، ص 36 (ح 98)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 183 (ح 4)، و فيهم بلفظ: الطير.

3) . الكافي، ج 3، ص 5 (ح 3)؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 233 (ح 675) و ص 237 (ح 684)؛ الاستبصار، ج 1، ص 37 (ح 102)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 184 (ح 7).

4) . في «ش»: فإنّك.

5) . في «ع»: و كأنّه لمّا وجدهما.

6) . الكافي، ج 3، ص 6 (ح 7)، تهذيب الأحكام، ج 1، ص 240 (ح 694)؛ الاستبصار، ج 1، ص 34 (ح 92)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 180 (ح 6).

المرويّة في التهذيب(1)

و روى في: الاستبصار، ج 1، ص 34 (ح 93)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 179 (ح 1).

عنه عليه السلام أنّه قال: «إن مات فيها ثور، أو نحوه، أو صبّ فيها] نزح الماء كلّه».

و يستفاد من قوله عليه السلام: «أو نحوه» إلحاق البقرة بالثور، فقول شيخنا الشهيد الثاني - قدّس اللّٰه روحه - في شرح الشرائع(2)و غيره(3): «إنّه لم يرد في البقرة نصّ‌(4)، فينبغي إلحاقها بما لا نصّ فيه» غريب.

و اعلم أنّ المتأخّرين(5)من علمائنا - قدّس اللّٰه أرواحهم - أطلقوا نزح الجميع لوقوع الخمر، و لم يفرّقوا بين قليله و كثيره، و المؤلّف رحمه الله لم يفرّق بينهما في هذا الكتاب، لكنّه فرّق في كتاب المقنع(6)، فجعل للقطرة من الخمر عشرين دلواً.

و قد روى ذلك زرارة(7)عن الصادق عليه السلام و لا منافاة بين هذه و بين صحيحة عبد اللّٰه بن سنان السابقة [للتغيير] فيها -: «يصبّ الخمر»، و هو يشعر بالكثرة؛ إذ لا يطلق الصبّ على وقوع القطرة(8)و القطرتين على شيء.

و أمّا ما ذكره العلّامة(9)- طاب ثراه - من منع(10)دلالة الانصباب على الكثير أنّ‌


1) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 241 (ح 695).

2) . مسالك الأفهام، ج 1، ص 16.

3) . المعتبر، ج 1، ص 60.

4) . في «ع»: نصّ عجيب.

5) . مسالك الأفهام، ج 1، ص 15؛ جامع المقاصد، ج 1، ص 138.

6) . المقنع، ص 34.

7) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 241 (ح 697)؛ الاستبصار، ج 1، ص 35 (ح 96)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 179 (ح 3).

8) . في «ش»: الكثرة.

9) . مختلف الشيعة، ج 1، ص 196.

10) . في «ش»: و ما ذكر العلّامة طاب ثراه من نفي.

مفهومه الوقوع لذي الأجزاء(1)على الاتّصال، فمحلّ كلام.

هذا، و لا يخفى أنّ حكم المؤلّف - طاب ثراه - بنزح جميع الماء لانصباب الخمر يعطي بظاهره القول بنجاسته.

فإن [قلت: لعلّ حكمه بنزح الجميع ليس بنجاسة الخمر، بل ليتحقّق خلوّ الماء الّذي يشرب من ذلك البئر من الأجزاء الخمريّة].

قلت: هذا [كلامك] يقتضي تجويزه الوضوء و الغسل [و إزالة النجاسة] بماء ذلك البئر بعد انصباب الخمر فيه، و الظاهر أنّه لا يقول به، و حكمه في المقنع(2)بنزح عشرين لقطرة من الخمر ينادي بأنّ النزح عنده ليس لتحقيق(3)خلوّ الماء عن الأجزاء الخمريّة، فتأمّل.

و أنا إلى الآن لم أجد له تصريحاً بطهارة الخمر.

و أمّا ما ذكره بعض الأصحاب(4)من أنّ قوله بصحّة الصلاة في ثوبٍ أصابه الخمر صريح في طهارته عنده ففيه ما(5)لا يخفى؛ إذ تجويزه الصلاة فيما أصابه لا يستلزم قوله بطهارته ككثير من النجاسات، و قد سبق(6)كلامه(7)في هذا المقام [فتذكّره، و من أراد الإحاطة بأطراف الكلام في هذا المقام] فليرجع إلى ما حرّرناه(8)في [كتاب] مشرق الشمسين(9)، و اللّٰه وليّ التوفيق.


1) . في «ع»: الصبّ على الكثرة؛ لأنّ مفهومه وقوع ذي الأجزاء.

2) . المقنع، ص 34.

3) . في «ع»: ليتحقّق.

4) . انظر: تذكرة الفقهاء، ج 1، ص 64؛ ذكرى الشيعة، ج 1، ص 114؛ كشف اللثام، ج 1، ص 394؛ مستند الشيعة، ج 1، ص 191.

5) . في «ش»: فيه ممّا.

6) . في الحديث السابع. و الكلمة غير مقروءة في «ع».

7) . في «ش»: كلامنا.

8) . في «ش»: حرّرته.

9) . مشرق الشمسين، ص 437-438.

و إن قطر فيها قطرات من دم استقي منها دلاء، و إن بال فيها رجلٌ استقي منها أربعون دلواً، و إن بال فيها صبيٌّ قد أكل الطعام استقي منها ثلاث دلاء، و إن كان رضيعاً استقي منها دلو واحد.

قال قدّس سرّه: و إن قطر فيها قطرات من دم استقي(1)منها دلاء.

[أقول:] هنا مباحث:

[البحث] الأوّل: لمّا كان [الجمع] من جموع القلّة فالقطرات [تحمل] على الثلاثة فما فوقها إلى العشرة، و يكون غرضه بيان حكم الدم القليل؛ كدم الرعاف و ذبح الحمامة(2).

و أمّا حكم الدم الكثير كدم ذبح الشاة فسيذكره(3)فيما بعد، و الدلاء إن حملت على حقيقتها من جمع الكثرة فعدم وقوف حقائقه على حدٍّ يعمل به و أصالة براءة الذمّة ممّا(4)فوق أوّلها يقتضي الاكتفاء به، و إلّا فبالأوّل مجازاته الثمانية و إن كان آخرها أُولاها(5).

البحث الثاني: [الظاهر] أنّ مأخذ كلام المؤلّف - طاب ثراه - حديث محمّد بن إسماعيل بن بَزيع، و هو حديث صحيح مشهور؛ رواه الشيخ في التهذيب(6)، قال: كتبت إلى رجل أسأله أن يسأل الرضا عليه السلام عن البئر تكون في المنزل للوضوء(7)فتقطر فيها قطرات من دم أو بول، أو يسقط فيها شيء من عذرة كالبعرة و نحوها، ما الّذي يطهِّرها


1) . في «ش»: استسقي.

2) . في «ش»: الحمام.

3) . في «ش»: فسنذكره.

4) . في «ش»: فما.

5) . في «ع»: أوّلها.

6) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 244 (705). و روى في: الكافي، ج 3، ص 5 (ح 1)؛ الاستبصار، ج 1، ص 44 (ح 124)؛ منتهى المطلب، ج 1، ص 80؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 176 (ح 21).

7) . في «ش»: تكون للمنزل في الوضوء.

حتّى يحلّ الوضوء منها(1)؟ فوقّع عليه السلام [في كتابه] بخطّه: «ينزح منها دلاء».

و الشيخ(2)- نوّر اللّٰه مرقده - فسّر الدلاء في هذا الحديث بالعشرة، و استدلّ [بها] على نزحها. و بهذه الرواية قال - طاب ثراه -: و وجه الاستدلال من هذا(3)الخبر هو أنّه عليه السلام قال: «ينزح منها دلاء» و أكثر عدد يضاف إلى هذا الجمع عشرة، فيجب أن نأخذ به و نصير إليه؛ إذ لا دليل على ما دونه. انتهى كلامه.

و [يرد] عليه إيراد مشهور تلقّاه المتأخّرون(4)بالقبول، و هو أنّ الأخذ بالمتيقّن [كما] اقتضى الحمل على [أكثر عدد يضاف إلى هذا الجمع - أي العشرة - لا] أقلّ ما يضاف إليه - أعني الثلاثة - فكيف حكمت [بأنّه لا دليل] على ما دون العشرة‌؟

و نحن أجبنا عن هذا الإيراد في الحبل المتين(5)بما حاصله: أنّ مراد الشيخ [أنّ هذا الجمع] لمّا كان جمع كثرة، فينبغي أن يكون مميّزاً لأكثر عدد مضاف إلى [هذا] الجمع و هو العشرة، الّتي هي أقرب جموع القلّة إلى جمع الكثرة؛ ترجيحاً لأقرب المجازات إلى الحقيقة.

البحث الثالث: قد اعترض المحقّق في المعتبر(6)على كلام الشيخ بأنّ هذا الجمع لم يضف إلى عددٍ و لم يقع مميّزاً لشيء ليتمشّى ما قاله رحمه الله. أ لا ترى أنّه لا يعلم [من] قول القائل: «عندي دراهم» أنّه لم(7)يخبر [عن زيادةٍ‌] عن عشرة‌؟

و قد تصدّى العلّامة في المنتهى(8)للجواب عن هذا الاعتراض، بأنّ الإضافة هنا


1) . زيادة في المصادر: للصلاة. و فيها: فوقّع عليه السلام بخطّه في كتابي.

2) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 245.

3) . في «ش»: و وجه الاستدلال بالخبر.

4) . المعتبر، ج 1، ص 66؛ منتهى المطلب، ج 1، ص 80-81.

5) . الحبل المتين، ص 122.

6) . المعتبر، ج 1، ص 66.

7) . في «ع»: لا.

8) . المنتهى، ج 1، ص 81.

مقدّرة، و إلّا لزم تأخير البيان عن وقت الحاجة، و لا بدّ من إضمار عدد يضاف إليه تقديراً، فيحمل على العشرة الّتي هي أقلّ ما يصلح إضافته إلى هذا الجمع؛ أخذاً بالمتيقّن، و حوالةً إلى أصالة براءة الذمّة(1).

و اعترض شيخنا الشهيد الثاني(2)- طاب ثراه - في شرح الإرشاد على هذا الكلام بأنّه لا يلزم من عدم تقدير الإضافة هنا تأخير البيان عن وقت الحاجة، و إنّما يلزم ذلك لو لم يكن [له] معنى بدون هذا التقدير، و الحال أنّ له معنى كسائر أمثاله من صيغ الجموع، و لو سلّم وجوب التقدير لم يتعيّن [العشرة].

و في قوله: «إنّ أقلّ ما يصحّ إضافته إلى هذا الجمع عشرة» منع، و إنّما أقلّه ثلاثة، فيحمل عليه لأصالة البراءة من الزائد. انتهى كلامه زيد إكرامه، و هو كلام متين.

إلّا أنّ قوله: «و لو سلّم وجوب التقدير لم يتعيّن العشرة» محلّ كلام؛ لرجحان أقرب المجازات إلى الحقيقة، كما [ذكرناه في] دفع الإيراد المشهور على كلام الشيخ(3)- طاب ثراه -.

البحث الرابع: قد ذكرت في الحبل المتين(4)أنّ الظاهر أنّ لفظ الأقلّ في كلام العلّامة - طاب ثراه - من سهو القلم؛ إذ المقصود في غاية الظهور.

و أشرنا هناك أيضاً إلى أنّ حوالته على أصالة البراءة سهو ثانٍ‌؛ لاستلزامه نقيض مقصوده.

و نقول هنا: إنّه يمكننا تقدير كلامه على وجه ينحصر به السهو في سهو القلم فقط، و تحصل براءة ذمّته من السهو في الحوالة على براءة [الذمّة] بأن يقال: [إنّ‌]


1) . في المنتهى: و حوالة على الأصل من براءة الذمّة.

2) . نقله عنه المؤلّف رحمه الله في الحبل المتين، ص 122. و انظر: روض الجنان، ص 146.

3) . زيادة في «ع، ش»: عليّ‌.

4) . الحبل المتين، ص 122-123.

مراده قدس سره أنّ ما يمكن إضماره في هذا الحديث ممّا يصلح(1)إضافته إلى الجمع ثمانية ثامنها العشرة المتيقّن دخول ما تحتها من السبعة فيها، فتعيّن إضمارها و الأخذ بها؛ لأنّ إضمار أيّ واحد من السبعة الّتي تحتها يوجب [خروج] ما فوقه مع إمكان [أن] يكون هو المقدّر في كلامه عليه السلام.

و لمّا كان كلامه هذا في معرض(2)أن يورد عليه: أنّ العدد المقدّر [كما] جاز أن يكون مفرداً [جاز] أن يكون مركّباً متضمّناً لعطف ما يصلح(3)أن يضاف إلى الجمع من أحد الثمانية؛ كالثلاثة و الخمسة و العشرة و غيرها، فما وجه إضمار المفرد؟

فأجاب بأنّ تلك المركّبات كلّ منها عدد كثير يزيد على المائة، و الأصل براءة الذمّة من التكليف به.

فهذا معنى قوله - طاب ثراه -: أخذاً بالمتيقّن و حوالةً على أصالة براءة الذمّة، فتدبّر.

البحث الخامس: ذكر شيخنا الشهيد الثاني قدس سره في الروضة(4)أنّ المرويّ في الدم القليل دلاء يسيرة. ثمّ قال: و فسّرت بالعشر؛ لأنّه أكثر عدد يضاف إلى هذا الجمع، و لأنّه أقلّ جمع الكثرة، و فيهما نظر. انتهى.

و كتب في الحاشية:

القائل بأنّ العشرة أكثر عدد يضاف إلى هذا الجمع الشيخ في التهذيب(5)، و هو يدلّ على أنّه جمع قلّة، و في الأمرين نظر.


1) . في «ش»: يصحّ‌.

2) . في «ع»: كلامه هذا مفروض.

3) . في «ش»: ما يصحّ‌.

4) . الروضة البهيّة، ج 1، ص 39-40.

5) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 245.

أمّا الجمع فظاهر أنّه جمع كثرة، كما هو معلوم من القواعد العربيّة(1).

و أمّا الحمل على أكثره على تقدير تسليمه فمنعه ظاهر؛ لأنّ إطلاق الحكم بالجمع محمول على الاجتزاء بأقلّه، كما هو معلوم من حال الشارع(2)في جميع أبواب الفقه، فحمله على الاجتزاء بالثلاثة أولى. و القائل بأنّه جمع كثرة و الاجتزاء بالعشرة العلّامة في المنتهى(3)و المختلف(4). و قد أصاب في الجمع دون مدلوله، فإنّ أقلّ جمع [الكثرة] أحد عشر بلا خلاف، فحمله على العشرة الّتي أكثر جمع القلّة ليس بسديد، و مع ذلك فالحقّ أنّ [الفرق] بين الجمعين اصطلاح خاصّ يأباه العرف، و الحكم الشرعيّ منوط به، كما يُعلم ذلك من أبواب الأقارير و الوصايا [و غيرها] و بذلك يظهر وجه [النظر في] القولين، بل فسادهما [رأساً].

انتهى كلامه زيد إكرامه.

و فيه نظر من جهات متعدّدة(5)يظهر بعضها ممّا تلوناه عليك قبيل هذا.

ثمّ [إنّ‌] قوله: «إنّ المرويّ في الدم دلاء يسيرة» صريح في الحصر، كما قالوه في نحو: الشجاع زيد.

و الخبر المشهور الّذي هو المعركة العظمى بين الأعاظم - و هو الّذي فسّر الشيخ الدلاء فيه بالعشرة مستدلّاً بما عرفته - إنّما هو خبر محمّد بن إسماعيل الّذي مرّ ذكره، و هو خالٍ عن وصف الدلاء باليسيرة.

نعم، ورد وصفها بما(6)في أخبارٍ اُخرى(7)و ليس البحث فيها، و لو كانت في ذلك


1) . انظر: أوضح المسالك، ج 4، ص 307.

2) . في «ع»: الشارح.

3) . منتهى المطلب، ج 1، ص 80.

4) . مختلف الشيعة، ج 1، ص 215.

5) . في «ش»: عديدة.

6) . في «ش»: لها.

7) . قرب الإسناد، ص 179 (ح 663)؛ الكافي، ج 3، ص 6 (ح 8)؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 246 (ح 709)

الخبر موصوفة باليسيرة لكان الوصف قرينة على بقاء الجمع على حقيقته و الاكتفاء بأقلّه - أعني الأحد عشر - على أنّه يمكن حمل المطلق في هذا الخبر على المقيّد في تلك الأخبار؛ لاشتراك الكلّ في النزح من الدم.

ثمّ ما ذكره - طاب ثراه - في آخر كلامه من إباء العرف بين جمعي القلّة و الكثرة(1)محلّ كلام. و تجويز حمل كلام الرضا عليه السلام على خلاف القانون العربي مستنكر، و سيّما إذا كان الملقى إليه مثل محمّد بن إسماعيل بن بزيع، فتدبّر. و الفرق بين الإقرار و الوصيّة و ما نحن فيه ظاهر.

البحث السادس: قال العلّامة - طاب ثراه - في المختلف(2)بعد ما نقل الحديث الّذي فيه الكلام:

يمكن أن يحتجّ به(3)من وجه آخر، و هو أن يقال: إنّ هذا جمع كثرة، و أقلّه ما زاد على العشرة بواحد، فيحمل عليه عملاً بالبراءة الأصليّة. انتهى.

و قد ظنّ شيخنا الشهيد الثاني - طاب ثراه - [أنّ‌] غرض العلّامة قدس سره من هذا الكلام [الاستدلال على] الاكتفاء بالعشرة، فاعترض بأنّ هذا الدليل لا ينطبق على الدعوى لاستلزامه وجوب أحد عشر، و المدّعى الاكتفاء بعشرة. ثمّ إنّه - طاب ثراه - أظهر في آخر كلامه التعجّب من أمثال هذه الاُمور.

و قد تصدّيت في الحبل المتين(4)للذبّ عن العلّامة بأنّ غرضه قدس سره بقوله: «و يمكن أن


1) . في «ع»: الكثيرة و القليلة.

2) . مختلف الشيعة، ج 1، ص 199.

3) . أي: بالحديث، و في مختلف الشيعة: له.

4) . الحبل المتين، ص 123.

يحتجّ بالحديث من وجهٍ آخر» تغيير الاحتجاج على نزح العشرة إلى الاحتجاج على(1)نزح أحد عشر، فالتقدير نزح منها دلاء أحد عشر، و هو احتجاج متين لا يحتاج [فيه] إلى إخراج هذا الجمع عن حقيقته، و العلّامة أرفع شأناً و أعلى مرتبة من أن يظنّ [به] ما ظنّه شيخنا طاب ثراه، [و حينئذٍ] ينعكس التعجّب.

فإن وقع في البئر زبيل(2)من عذرة رطبة أو يابسة، أو زبيل من سرقين فلا بأس بالوضوء منها، و لا ينزح منها شيء، هذا إذا كانت في زبيل و لم ينزل منه شيء في البئر.

قال قدس سره: فإن وقع في البئر زبيل(3)من عذرة... إلى آخره.

[أقول:] الزَّبّيل - بفتح الزاي و تشديد الباء -، و قد يقال: زنبيل - بالنون -، و حينئذٍ لا بدّ من فتح الزاي، و السِّرقين - بكسر السين - معرّب سركين - بفتحها -.

و الشيخ(4)

و روى في: قرب الإسناد، ص 180 (ح 664)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 172 (ح 8) و ص 192 (ح 6)؛ بحار الأنوار، ج 80، ص 23 (ح 1).

روى هذا المضمون في الصحيح، عن عليّ بن جعفر، عن أخيه موسى عليه السلام، قال: سألته عن بئر وقع فيها زنبيل من عذرة رطبة أو يابسة، أو زنبيل من سرقين، أ يصلح الوضوء منها؟ قال: «لا بأس».

و لعلّ المؤلّف - طاب ثراه - أخذ كلامه من [هذا] الحديث، و إنّما أضاف إليه قوله:

«و لا ينزح منها شيء» للإشعار بأنّ هذا هو مراده عليه السلام بقوله: «لا بأس»؛ لئلّا يتوهّم أنّ المراد لا بأس بالوضوء منها بعد النزح. و هذا الحديث من جملة ما استدلّ به العلّامة في المختلف(5)على عدم نجاسة البئر بالملاقاة. و هو مبنيّ على أنّ المراد من العذرة فضلة


1) . في «ع»: عن.

2) . الزبيل و الزنبيل: جراب؛ و قيل: وعاء يحمل فيه. (لسان العرب، ج 11، ص 300).

3) . في «ش»: زنبيل.

4) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 246 (ح 1709)، الاستبصار، ج 1، 42 (ح 118).

5) . مختلف الشيعة، ج 1، ص 187.

الإنسان، كما هو المتبادر، و عليه مبنى كلام المؤلّف(1)طاب ثراه.

و أمّا ما ذكره بعض الذاهبين(2)إلى نجاسة البئر بالملاقاة من حمل العذرة و السرقين على ما إذا كانا من مأكول اللحم أو غير ذي النفس، و هو كما ترى، و كيف يسأل عليّ بن جعفر و هو من أعاظم الفقهاء عن مثل ذلك‌؟! و لا يخفى ورود مثل هذا على المؤلّف - طاب ثراه - إن كان مأخذ كلامه هذا الحديث؛ إذ مع عدم وصول شيء ممّا في الزبيل(3)إلى الماء لا مجال للسؤال.

و متى وقعت في البئر عذرة استقي(4)منها عشرة دلاء، فإن ذابت فيها استقي منها أربعون دلواً إلى خمسين دلواً.

و البئر إذا كان إلى جانبها كنيف فإن كانت الأرض صلبة فينبغي أن يكون بينهما خمسة أذرع، و إن كانت رخوة فسبعة أذرع.

قال قدس سره: و متى وقع في البئر عذرة استقي منها عشرة دلاء، فإن ذابت فيها استقي منها أربعون دلواً إلى خمسين دلواً.

[أقول:] حيث إنّ الآبار مختلفة في الصغر و الكبر، و ضيق المنابع وسعتها، و قلّة الواقع و كثرته، فالنزح من الأربعين إلى الخمسين على حسب حال البئر و ما يقع فيها من العذرة.

و استدلّ العلّامة قدس سره في المختلف(5)من جانب المؤلّف بما رواه أبو بصير(6)، قال: سألت


1) . في «ش»: المصنّف.

2) . المبسوط، ج 1، ص 11؛ النهاية، ص 6؛ المقنعة، ص 66؛ المراسم، ص 34؛ السرائر، ج 1، ص 69.

3) . في «ش»: الزنبيل.

4) . في «ش»: استسقي. و كذا في الموضع الآتي.

5) . مختلف الشيعة، ج 1، ص 209.

6) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 244 (ح 702)؛ الاستبصار، ج 1، ص 41 (ح 116)؛ منتهى المطلب، ج 1،

أبا عبد اللّٰه عليه السلام عن العذرة تقع في البئر، فقال: «ينزح منها عشر دلاء، فإن ذابت فأربعون أو خمسون»، و في هذا الاستدلال نظر. و الشيخ في التهذيب(1)استدلّ بهذه الرواية على وجوب الخمسين.

و اعترض عليه بأنّ إيجاب الأكثر عيناً ينافي تخييره عليه السلام بينه و بين الأقلّ‌.

و قد أجبنا عنه في حواشي المختلف بأنّ لفظة «أو» تجيء كثيراً في الكلام البليغ بمعنى بل الإضرابيّة، كما هو المشهور بين النحاة.

قال السيّد المرتضى(2)رضى الله عنه في قوله تعالى: «إِلىٰ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ‌»(3): [إنّ‌] أو للإضراب. و كذا في قوله تعالى: «كَلَمْحِ اَلْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ‌»(4)و إنّ المعنى: بل يزيدون، وبل هو أقرب(5).

و لمّا كانت لفظة «أو» في قوله عليه السلام: «أو خمسون» يحتمل أن تكون للاضراب عن الأربعين إلى الخمسين لم تحصل براءة الذمّة بيقين إلّا بالخمسين، فلذلك أوجبها الشيخ طاب ثراه، و أن يكون هذا هو مراد العلّامة قدس سره حيث قال في المختلف(6)في توجيه كلام الشيخ: يمكن أن يقال: إيجاب أحدهما يستلزم إيجاب الأكثر؛ لأنّه مع الأقلّ غير متيقّن للبراءة، و إنّما يعلم خروجه(7)عن العهدة بفعل الأكثر. انتهى كلامه أعلى اللّٰه مقامه.

و الاعتراض عليه بأنّ كلامه هذا خال عن الاستقامة لبقاء الاعتراض بحاله مندفع


1) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 243-244.

2) . كذا الأصوب، و في «ع، ش»: الشيخ الرضيّ‌. انظر الأمالي للمرتضى، ج 2، ص 56.

3) . سورة الصافّات، الآية 147.

4) . سورة النحل، الآية 77.

5) . أمالي المرتضى، ج 1، ص 389.

6) . مختلف الشيعة، ج 1، ص 209.

7) . في «ع»: و أنّه يعلم الخروج.

بما ذكرناه، و إن كان حملُ كلامه - طاب ثراه - على ذلك لا يخلو من تكلّف، و يمكن حمل كلامه على معنى آخر، و هو أنّ مقدار النزح مختلف في القلّة و الكثرة بحسب اختلاف النجاسة قلّة و كثرة كما في الدم، فيمكن أن يكون الأربعون لذوبانها إذا كانت قليلة، و الخمسون إذا كانت كثيرة، و لمّا لم يكن للقلّة حدّ معروف لم تعلم براءة الذمّة إلّا بنزح الخمسين.

23 - و قال الرضا عليه السلام: «ليس يكره من قرب و لا بعد بئر(1)يغتسل منها و يتوضّأ، ما لم يتغيّر الماء»(2).

24 - و روى عن أبي بصير أنّه قال: «نزلنا في دار فيها بئر إلى جنبها بالوعة، ليس بينهما إلّا نحو من ذراعين، فامتنعوا من الوضوء منها، فشقّ ذلك عليهم، فدخلنا على أبي عبد اللّٰه عليه السلام فأخبرناه، فقال: توضّئوا منها، فإنّ لتلك البالوعة مجاري تصبُّ في واد ينصبُّ في البحر»(3).

قال قدس سره: و قال الرضا عليه السلام: ليس يكره من قرب و لا بعد [بئر] يتوضّأ منها و يغتسل، ما لم يتغيّر الماء.

[أقول:] المراد أنّه ليس مدار [كراهة] استعمال ماء البئر على قربها من الكنيف أو بعدها عنه، إنّما المدار على تغيّرها بوصول شيء منها إليه.

و قوله عليه السلام: «يتوضّأ منها و يغتسل» بالبناء للمفعول، و هو المنقول، و الضمير المجرور يعود إلى البئر في كلام الراوي.

و لمّا كان الكلام السابق في البئر اكتفىٰ المؤلّف - طاب ثراه - بذلك عن ذكر كلام


1) . زاد في وسائل الشيعة: يعني قريبة من الكنيف.

2) . وسائل الشيعة، ج 1، ص 141 (ح 14).

3) . وسائل الشيعة، ج 1، ص 199 (ح 4).

الراوي، و الشيخ روى في التهذيب(1)

و روى في: الكافي، ج 3، ص 8 (ح 4)؛ الاستبصار، ج 1، ص 46 (ح 129)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 171 (ح 4) و ص 200 (ح 7).

عن محمّد بن القاسم، عنه عليه السلام، في البئر يكون بينها و بين الكنيف خمسة أذرع أو أقلّ أو أكثر، يُتوضّأ منها؟ قال: «نعم، ليس يكره من قرب و لا بعد، يُتوضّأ منها و يُغتسل»، و بعض الناظرين في هذا الكتاب ظنّ أنّ لفظ «البئر» ساقط من النسخة(2)فألحقه هكذا: «ليس يكره من قرب و لا بعد بئر يتوضّأ منها و يغتسل».

و متى وقع في البئر شيء فتغيّر ريح الماء وجب أن ينزح الماء كلّه، و إن كان كثيراً و صعب نزحه فالواجب أن يتكارى(3)عليه أربعة رجال يستقون منها على التراوح من الغدوة إلى الليل.

قال قدس سره: و متى وقع في البئر شيء فغيّر ريح الماء... [إلى آخره].

[أقول:] التراوح مأخوذ من الراحة، أي اثنان ينزحان و اثنان يستريحان، و الغدوة(4)- بالضمّ - ما بين صلاة الفجر و طلوع الشمس، و لعلّه - طاب ثراه - أراد بها هنا طلوع الفجر، و تخصيصه بالرجال يعطي بظاهره عدم إجزاء النساء. و قد يستفاد ذلك من الرواية(5)فإنّها بلفظ القوم، و هم الرجال، لعطف النساء عليهم في [قوله تعالى:] «لاٰ يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسىٰ أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ وَ لاٰ نِسٰاءٌ مِنْ نِسٰاءٍ‌»(6)و وجوب نزح كلّ الماء للتغيّر مذهب المؤلّف و أبيه طاب ثراهما.


1) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 411 (ح 1294).

2) . في «ش»: من الكتاب لنسخة.

3) . في بعض نسخ الفقيه: أن يتعاون.

4) . في «ع»: و الغداة.

5) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 284 (ح 832)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 196 (ح 1).

6) . سورة الحجرات، الآية 11.

و قال المفيد(1)و أتباعه(2): ينزح حتّى يزول التغيّر، و لم يوجبوا نزح الجميع.

و صحيحة(3)الحلبيّ‌(4)و حسنة(5)ابن بزيع(6)شاهدتان لهم، و قد بسطنا الكلام في بحث التراوح في الحبل المتين(7)، فمن أراده فليرجع إليه.

و أمّا ماء الحُمّات فإنّ النبيَّ صلى الله عليه و آله إنّما نهى أن يستشفى بها و لم ينه عن التوضّؤ بها، و هي المياه الحارَّة الّتي تكون في الجبال يشمُّ منها رائحة الكبريت(8)

و روى مثله في: المحاسن، البرقي، ج 2، ص 407 (ح 49)؛ الكافي، ج 6، ص 389 (ح 1)؛ تهذيب الأحكام، ج 9، ص 101 (ح 441)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 221 (ح 3).

.

25 - و قال عليه السلام: «إنّها من فيح جهنّم»(9).

و إن قطر خمر أو نبيذ في عجين فقد فسد، فلا بأس ببيعه من اليهود و النصارى بعد أن يبيّن لهم، و الفقّاع مثل ذلك.

قال قدس سره: و أمّا ماء الحمات [إلى قوله: و الفقّاع مثل ذلك]

[أقول:] الحمات جمع حُمّة - بضمّ المهملة -، و الفَيْح - بفتح الفاء و إسكان الياء


1) . المقنعة، ص 66.

2) . الكافي في الفقه، ص 130، المهذّب، ج 1، ص 21.

3) . في «ع»: و حسنة.

4) . الكافي، ج 3، ص 6 (ح 7)؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 240 (ح 694)؛ الاستبصار، ج 1، ص 34 (ح 92)، وسائل الشيعة، ج 1، ص 180 (ح 6).

5) . في «ع»: و صحيحة.

6) . الكافي، ج 3، ص 5 (ح 1)؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 244 (ح 705)؛ الاستبصار، ج 1، ص 44 (ح 124)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 176 (ح 21).

7) . الحبل المتين، ص 123.

8) . وسائل الشيعة، ج 1، ص 220 (ح 1).

9) . وسائل الشيعة، ج 1، ص 221 (ح 2)، و فيه: «فوح». و قد تقدّم هذا الحديث في حاشية قوله: «و لا بأس بأن يتوضّأ الرجل بالماء الحميم الحارّ».

المثنّاة [التحتانيّة] و آخره حاء مهملة -: الرائحة المنتشرة.

و أراد بالنبيذ الخمر المتّخذ من التمر، فهو من عطف الخاصّ على العامّ‌. و المراد بالتبيين لهم إعلامهم بأنّ بيعه إنّما هو لوقوع الخمر فيه لا لوقوع شيء آخر كالبول مثلاً؛ ليرغبوا في شرائه و لا يمتنعوا منه.

و قوله: «و الفقّاع مثل ذلك» أي: يباع العجين الّذي سقط فيه لليهود و النصارى، و يحتمل أن يراد بالتشبيه(1)أنّه يباع لأهل الخلاف؛ لأنّهم يقولون بطهارته و يستحلّونه.

26 - و سأل عمّار بن موسى الساباطي أبا عبد الله عليه السلام عن الرجل يجد في إنائه فأرة، و قد توضّأ من ذلك الإناء مراراً، أو اغتسل منه، أو غسل ثيابه، و قد كانت الفأرة منسلخة‌؟

فقال: «إن كان رآها في الإناء قبل أن يغتسل أو يتوضّأ أو يغسل ثيابه، ثمّ فعل ذلك بعد ما رآها في الإناء، فعليه أن يغسل ثيابه، و يغسل كلّ ما أصابه ذلك الماء، و يعيد الوضوء و الصلاة، و إن كان إنّما رآها بعد ما فرغ من ذلك و فعله فلا يمسّ من الماء شيئاً و ليس عليه شيءٌ‌؛ لأنّه لا يعلم متى سقطت فيه. ثمّ قال: لعلّه أن يكون إنّما سقطت فيه تلك الساعة الّتي رآها»(2).

قال قدس سره: و سأل عمّار بن موسى الساباطي - إلى قوله: - الساعة الّتي رآها.(3)

[أقول:] هذا الحديث موثّق، كما يظهر من مشيخة الكتاب، و عمّار الساباطي تقدّم الكلام فيه، و أنّ الصادق عليه السلام قال: «استوهبته من ربّي فوهبه لي»(4). و في هذا الحديث دلالة ظاهرة على تقديم الأصل على الظاهر. و الماء في قوله عليه السلام: «فلا يمسّ من الماء


1) . في «ع»: بالمشتبه.

2) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 418 (ح 1322)، و ص 419 (ح 1323)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 142 (ح 1).

3) . كذا الأصوب، و في «ع، ش»: أجزأه [ذلك].

4) . تقدّم تخريجه في شرح الحديث الثامن.

شيئاً» يمكن أن يراد به ذلك الماء بعد رؤية الفأرة فيه، و أن يراد أنّه لا يعيد وضوءه [و لا غسله،] و لا غسل ثيابه. و البارز في «لعلّه» و المستتر في «يكون» للشأن، و المصدر للسؤال من أن المصدريّة خبر «لعلّ‌»، و جملة الخبر خبر «يكون»، و التقدير:

لعلّ الشأن كون سقوطها منحصراً في تلك الساعة الّتي سمّاها.

27 - و سأل عليّ بن جعفر أخاه موسى بن جعفر عليهما السلام عن الرجل الجنب هل يجزيه عن غسل الجنابة أن يقوم في المطر حتّى يغسل رأسه و جسده، و هو يقدر على ماء سوى ذلك‌؟ فقال: «إذا غسله اغتساله بالماء أجزأه ذلك»(1).

28 - و روى إسحاق بن عمّار، عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام، أنَّ أبا جعفر عليه السلام كان يقول: «لا بأس بسؤر الفأرة إذا شربت من الإناء، أن يُشرب منه أو يتوضّأ منه»(2).

و الوزغة إذا وقعت في البئر نزح منها ثلاث دلاء.

قال قدس سره: و سأل عليّ بن جعفر أخاه موسى بن جعفر - إلى قوله: - أجزأه ذلك(3).

[أقول:] الحديث الأوّل رواه الشيخ في التهذيب، و هو صحيح على الرأيين، و لفظة «ما» في قوله: «و هو يقدر على ماء سوى ذلك» [إمّا معربة أو مبنيّة، أي: و هو يقدر على ماء غير المطر، أو على غسل سوى ذلك] الغسل(4)، «فإذا غسله اغتساله بالماء» مفعول مطلق أي: مثل اغتساله بالماء.


1) . قرب الإسناد، ج 182 (ح 672)؛ تهذيب الأحكام، ج 1، 149 (ح 424)؛ الاستبصار، ج 1، ص 125 (ح 425)؛ مسائل عليّ بن جعفر، ص 183 (ح 354)، وسائل الشيعة، ج 2، ص 231 (ح 10)، بحار الأنوار، ج 81، ص 42.

2) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 419 (ح 1323)، الاستبصار، ج 1، ص 26 (ح 65)، وسائل الشيعة، ج 1، ص 239 (ح 2).

3) . كذا الأصوب، و في «ع، ش»: ثمّ يتوضّأ.

4) . ذكر المؤلّف نحو قوله هذا في الحبل المتين، ص 40، عنه ملاذ الأخيار، ج 1، ص 536.

و قد استدلّ الشيخ في المبسوط(1)بهذا الحديث على أنّ الوقوف تحت المجرى و المطر الغزير يجري مجرى الارتماس في سقوط الترتيب.

و اعترض عليه بعض الأصحاب(2)بأنّ هذا الحديث قاصر عن إفادة ما ادّعاه(3). و أنا وجّهت في الحبل المتين(4)كلام الشيخ بما حاصله: أنّ مراد الشيخ قدس سره أنّ ماء المطر إذا استوعب البدن من غير تراخٍ طويل كان كالارتماس، و في تقييده بالغزارة نوع إيماء إلى ذلك. ثمّ قوله عليه السلام: «إن كان يغسله اغتساله بالماء» المراد به اغتسالاً كاغتساله بالماء، كما قاله النحاة في: «ضربت ضرب الأمير»، و حيث إنّ الاغتسال نوعان: ترتيبي و ارتماسي، فمقتضى الحديث أنّه متى حصل بالقيام تحت المطر ما يشبه أيّ النوعين أجزأ، و بهذا يظهر أنّ دليل [الشيخ غير](5)قاصر عن إفادة مدّعاه.

و إذا ذبح رجل طيراً مثل دجاجة أو حمامة فوقع بدمه في البئر نزح منها دلاء.

قال قدس سره: و إذا ذَبح رجل طيراً مثل دجاجة أو حمامة... إلى آخره.

[أقول:] روى الشيخ(6)عن عمّار بن موسى الساباطي، قال: سُئل أبو عبد اللّٰه عليه السلام عن رجل ذبح طيراً فوقع بدمه في البئر؟ قال: «ينزح منها دلاء».

و لمّا كانت الدلاء جمع كثرة فإن حمل على حقيقته فأصالة براءة الذمّة من الزائد تقتضي الاكتفاء بأحد عشر(7)، و إن حمل على مجازه فهي تقتضي الاكتفاء بثلاثة، و سيّما


1) . المبسوط، ج 1، ص 29.

2) . السرائر، ج 1، ص 121، المعتبر، ج 1، ص 185.

3) . في «ع»: قاصر عمّا ادّعاه.

4) . الحبل المتين، ص 41.

5) . أضفناه لاقتضاء السياق.

6) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 234 (ح 678)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 194 (ح 2).

7) . كتب في هامش «ع»: في نسخة: بعشر.

مع ملاحظة الوصف باليسيرة، فيما رواه الشيخ(1)

و روى في: قرب الإسناد، ص 179 (ح 663)؛ الكافي، ج 3، ص 6 (ح 8)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 193 (ح 1)؛ بحار الأنوار، ج 80، ص 23 (ح 1).

و قد تقدّمت الإشارة إلى هذا الحديث في شرح قوله: «و إن قطر فيها قطرات من دمٍ استقي منها دلاء».

عن عليّ بن جعفر، عن أخيه موسى عليه السلام، قال: سألته عن رجل ذبح دجاجة، أو حمامة فوقعت في بئر، هل يصلح أن يتوضّأ منها؟ قال: ينزح منها دلاءً يسيرة، ثمّ يتوضّأ». و قد تقدّم البحث في ذلك مبسوطاً.

29 - و سأل عليّ بن جعفر أخاه موسى بن جعفر عليهم السلام عن رجل ذبح شاةً فاضطربت فوقعت في بئر ماء و أوداجها تشخب دماً، هل يتوضّأ من تلك البئر؟ قال: «ينزح منها ما بين ثلاثين دلواً إلى أربعين دلواً، ثمّ يتوضّأ منها»(2).

قال قدس سره: و سأل عليّ بن جعفر أخاه موسى بن جعفر عليه السلام عن رجل ذبح شاةً فاضطربت... إلى آخره.

[أقول:] الودجان عرقان في الرقبة يكتنفان الحلقوم(3)، و أحدهما وَدَج - بفتحتين -، و في إطلاق صيغة الجمع على الاثنين خلاف مشهور، و الّذي رجّحته في زبدة الاُصول(4)أنّه مجاز و إن حجب الأخوين في قوله تعالى: «فَإِنْ كٰانَ لَهُ إِخْوَةٌ‌»(5)للإجماع لا من الآية.


1) . تهذيب الأحكام، ج 1، ص 246 (ح 709) و ص 409 (ح 1288)؛ الاستبصار، ج 1، ص 44 (ح 123).

2) . قرب الإسناد، ص 179 (ح 662)؛ الكافي، ج 3، ص 6 (ح 8)؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 246 (ح 709) و ص 409 (ح 1288)؛ الاستبصار، ج 1، ص 44 (ح 123)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 193 (ح 1)، بحار الأنوار، ج 80، ص 23 (ح 1).

3) . في «ش»: يكتنفان في الحلقوم.

4) . زبدة الأصول، ص 100.

5) . سورة النساء، الآية 11.

و تشخب - بالشين و الخاء المعجمتين، و آخره باء موحّدة - أي: تسيل، و دماً تمييز، و يُنزف بالبناء للمجهول أي: ينزح. و قوله عليه السلام: «ما بين ثلاثين إلى أربعين» صريح في عدم إجزاء الثلاثين، بل لا بدّ من الزيادة عليها.

30 - و سأل يعقوب بن عثيم أبا عبد اللّٰه عليه السلام فقال له: بئر ماء في مائها ريح يخرج منها قطع جلود؟ فقال: «ليس بشيء؛ لأنّ الوزغ ربّما طرح جلده، إنّما يكفيك من ذلك دلو واحد»(1).

قال قدس سره: و سأل يعقوب بن عُثَيم... إلى آخر الباب.

[أقول:] عُثَيْم بضمّ العين المهملة و فتح الثاء المثلّثة [و إسكان الياء، و هذا الرجل...(2)].

و هذا آخر ما وجد من خطّه رحمه الله. و الحمد للّٰه ربّ العالمين، و الصلاة و السلام على محمّد و آله الطاهرين(3).


1) . الكافي، ج 3، ص 6 (ح 9)؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 419 (ح 1325)؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 189 (ح 9).

2) . في «ع» كلمة غير مقروءة.

3) . في «ش»: هذا ممّا وجدته ممّا كتبه بهاء الملّة و الحقّ و الدين العامليّ عامله اللّٰه بلطفه.

المنابع و المآخذ

1 - القرآن الكريم.

2 - الاستبصار، أبو جعفر محمّد بن الحسن الطوسي، قم: دار الكتب الإسلاميّة، 1390 ه‍. ق.

3 - الأضداد، محمّد بن القاسم الأنباري، نشر المكتبة العصريّة - صيدا، بيروت 1407 ه‍. ق.

4 - الأضداد، أبو حاتم سهل بن محمّد السجستاني، بيروت: دار الكتب العلميّة.

5 - الأضداد، أبو الفضائل الحسن بن محمّد بن الحسن الحنفي الصغاني، بيروت: دار الكتب العلميّة.

6 - الأضداد في كلام العرب، أبو الطيّب عبد الواحد بن عليّ الحلبي، دمشق: المجمع العلمي العربي، 1382 ه‍. ق.

7 - الأعلام، خير الدين الزركلي، بيروت: دار العلم للملايين، 1984 م.

8 - أعيان الشيعة، محسن الأمين العاملي، بيروت: دار التعارف للمطبوعات، بيروت 1403 ه‍. ق.

9 - إقبال الأعمال، رضيّ الدين عليّ بن موسى بن طاوس، تحقيق و نشر: مؤسّسة الأعلمي للمطبوعات، بيروت 1417 ه‍. ق.

10 - الاُمّ‌، محمّد بن إدريس الشافعي، بيروت: دار المعرفة، 1393 ه‍. ق.

11 - الأمالي، أبو جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القميّ (المعروف بالصدوق)، بيروت: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات، 1400 ه‍. ق.

12 - الأمالي\غرر الفوائد و درر القلائد، عليّ بن الحسين الموسوي (المعروف بالشريف المرتضىٰ‌)، بيروت: دار الكتاب العربي، 1387 ه‍. ق.

13 - أمل الآمل، محمّد بن الحسن الحرّ العاملي، بغداد: مكتبة الأندلس.

14 - الانتصار، عليّ بن الحسين الموسوي (المعروف بالشريف المرتضىٰ‌)، النجف الأشرف: المطبعة الحيدريّة 1391 ه‍. ق.

15 - أنوار التنزيل، أبو سعيد عبد اللّٰه بن محمّد الشيرازي البيضاوي، بيروت: دار الفكر، 1416 ه‍. ق.

16 - أوضح المسالك إلى ألفيّة ابن مالك، عبد اللّٰه بن يوسف بن هشام الأنصاري، بيروت: دار الجيل، 1399 ه‍. ق.

17 - بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار، محمّد باقر المجلسيّ‌، بيروت: مؤسّسة الوفاء 1403 ه‍. ق.

18 - بدائع الصنائع في ترتيب الشرائع، أبو بكر علاء الدين بن مسعود الكاساني الحنفي (الملقّب بملك العلماء)، بيروت: دار الكتب العلميّة 1406 ه‍. ق.

19 - تاريخ بغداد، أبو بكر أحمد بن عليّ الخطيب البغدادي، مكّة المكرّمة: دار الباز للنشر و التوزيع.

20 - التبيان، أبو جعفر محمّد بن الحسن الطوسي، قم: دار الكتب العلميّة.

21 - تذكرة الفقهاء، الحسن بن يوسف بن المطهّر (المعروف بالعلّامة الحلّي)، تحقيق و نشر: مؤسّسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، قم، 1414 ه‍. ق.

22 - التراث العربي في خزانة مخطوطات مكتبة آية اللّٰه العظمى المرعشي النجفي، قم: مكتبة آية اللّٰه المرعشي النجفي 1414 ه‍. ق.

23 - تفسير القرآن العظيم، أبو الفداء إسماعيل بن كثير الدمشقي، بيروت: دار المعرفة 1406 ه‍. ق.

24 - التفسير الكبير، محمّد بن عمر الفخر الرازي.

25 - تكملة أمل الآمل، حسن الصدر، قم: مكتبة آية اللّٰه المرعشي النجفي، 1406 ه‍. ق.

26 - تلخيص الحبير في تخريج أحاديث الرافعي الكبير، ابن حجر العسقلاني، بيروت: دار المعرفة.

27 - تمهيد القواعد، زين الدين بن على العاملي (المعروف بالشهيد الثاني)، قم: مكتب الاعلام الإسلامي 1416 ه‍. ق.

28 - تنقيح المقال في علم الرجال، عبد اللّٰه المامقاني، طهران، طبعة حجريّة.

29 - تهذيب الأحكام، أبو جعفر محمّد بن الحسن الطوسي (المشهور بالشيخ الطوسي)، طهران: دار الكتب الإسلاميّة.

30 - ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، أبو جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّي (المشهور بالشيخ الصدوق)، طهران: مكتبة الصدوق و قم: مكتبة المرعشي النجفي.

31 - جامع بيان العلم و فضله، يوسف بن عبد البرّ النمري القرطبي، بيروت: دار الكتب العلميّة.

32 - جامع الرواة، محمّد بن عليّ الأردبيلي، بيروت: دار الأضواء 1403 ه‍. ق.

33 - الجامع الصحيح، أبو عيسى محمّد بن عيسى بن سورة الترمذي، بيروت: دار إحياء التراث العربي.

34 - الجامع للشرائع، يحيى بن سعيد الحلّي، قم: مؤسّسة سيّد الشهداء العلميّة 1405 ه‍. ق.

35 - جامع المقاصد في شرح القواعد، عليّ بن الحسين الكركي (المحقّق الثاني)، تحقيق و نشر: مؤسّسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث قم: 1408 ه‍. ق.

36 - جواهر الفقه، عبد العزيز بن البرّاج الطرابلسي، قم: مؤسّسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين 1411 ه‍. ق.

37 - الحبل المتين، بهاء الدين محمّد بن الحسين بن عبد الصمد الحارثي العاملي (البهائي)، قم: مكتبة بصيرتي.

38 - الخصال، محمّد بن عليّ بن بابويه (الشيخ الصدوق)، قم: مؤسّسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، 1403 ه‍. ق.

39 - خلاصة الأثر في أعيان القرن الحادي عشر، محمّد المحبّي، بيروت: دار صادر.

40 - خلاصة الأقوال\رجال العلّامة الحلّيّ‌، حسن بن يوسف بن المطهّر الحلّي (العلّامة الحلّي)، تحقيق و نشر: مؤسّسة الفقاهة 1417 ه‍. ق.

41 - الخلاف، أبو جعفر محمّد بن الحسن الطوسي، قم: مؤسّسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، 1407.

42 - درّة الغوّاص في أوهام الخواصّ‌، قاسم بن عليّ الحريري، القاهرة: دار نهضة مصر.

43 - دعائم الإسلام، أبو حنيفة النعمان التميمي المغربيّ‌، مصر: دار المعارف، 1389 ه‍. ق.

44 - ديوان جرير الخطفي، جرير بن عطيّة، بيروت: دار بيروت، 1406 ه‍. ق.

45 - ديوان الفرزدق، همام بن غالب بن صعصعة، بيروت: دار صادر.

46 - ذخيرة المعاد في شرح الإرشاد، محمّد باقر السبزواري، قم: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث.

47 - الذريعة إلى اُصول الشيعة، عليّ بن الحسين الموسوي (السيد المرتضىٰ‌)، طهران: جامعة طهران، 1363 ه‍. ش.

48 - الذريعة إلى تصانيف الشيعة، آقابزرگ الطهراني، بيروت: دار الأضواء، 1403 ه‍ ق.

49 - ذكرى الشيعة في أحكام الشريعة، محمّد بن مكّي العاملي (الشهيد الأول)، تحقيق و نشر: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، قم، 1419 ه‍ ق.

50 - رجال الطوسي، أبو جعفر محمّد بن الحسن الطوسي، النجف الأشرف: المكتبة الحيدريّة، 1381 ه‍ ق.

51 - رجال الكشّي\اختيار معرفة الرجال، أبو جعفر محمّد بن الحسن الطوسي، مشهد: جامعة مشهد، 1348 ه‍ ش.

52 - رجال النجاشي، أبو العبّاس أحمد بن عليّ النجاشي، قم: مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين 1407 ه‍ ق.

53 - رسائل الشريف المرتضى، عليّ بن الحسين الموسوي (السيد المرتضىٰ‌)، قم: دار القرآن الكريم 1405 ه‍ ق.

54 - روض الجنان في شرح إرشاد الأذهان، زين الدين بن عليّ العاملي (الشهيد الثاني)، قم: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث.

55 - روضات الجنّات، الميرزا محمّد باقر الموسوي الخوانساري، قم: مكتبة إسماعيليان، 1390 ه‍ ق.

56 - الروضة البهيّة، زين الدين بن عليّ العاملي (الشهيد الثاني)، بيروت: دار إحياء التراث العربي، 1403 ه‍ ق.

57 - روضة المتّقين، المولىٰ محمّد تقي المجلسي، قم: بنياد فرهنگ اسلامى 1406 ه‍ ق.

58 - رياض العلماء و حياض الفضلاء، الميرزا عبد اللّٰه أفندي الأصبهاني، مكتبة آية اللّٰه المرعشي النجفي 1401 ه‍ ق.

59 - رياض المسائل، عليّ الطباطبائي، بيروت: دار الهادي 1412 ه‍ ق.

60 - ريحانة الأدب، محمّد عليّ التبريزي (المعروف بالمدرس)، شركة طبع الكتب، 1335 ه‍ ش.

61 - ريحانة الألبّا و زهرة الحياة الدنيا، شهاب الدين أحمد بن محمّد الخفاجي، طبع مطبعة عيسى البابي الحلبي و شركاه - 1386 ه‍ ق.

62 - زبدة الاُصول، بهاء الدين محمّد بن الحسين بن عبد الصمد الحارثي العاملي، مصوّر عن مخطوط محفوظ في مكتبة مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، قم.

63 - السرائر، محمّد بن منصور بن أحمد بن إدريس الحلّي، قم: مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة

المدرّسين، 1410 ه‍ ق.

64 - سنن ابن ماجة، أبو عبد اللّٰه محمّد بن يزيد القزوينيّ‌، بيروت: دار الفكر.

65 - شرائع الإسلام، أبو القاسم نجم الدين جعفر بن الحسن، قم: مؤسسة المعارف الإسلاميّة، 1415 ه‍. ق.

66 - شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد المعتزلي، بيروت: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات، 1419 ه‍. ق.

67 - الصحاح، إسماعيل بن حمّاد الجوهريّ‌، بيروت: دار العلم للملايين 1404 ه‍. ق.

68 - صحيح البخاري، إسماعيل بن إبراهيم الجعفيّ‌، بيروت: دار إحياء التراث العربي.

69 - عدّة الداعي، أحمد بن محمّد بن فهد الحلّي، تحقيق: فارس حسّون كريم، قم: مؤسسة المعارف الإسلاميّة، 1421 ه‍. ق.

70 - العدّة في اُصول الفقه، أبو جعفر محمّد بن الحسن الطوسي، تحقيق و نشر: محمّد رضا الأنصاري القمّي، قم، 1417 ه‍. ق.

71 - علل الشرائع، أبو جعفر محمّد بن عليّ بن بابويه القمي (الشيخ الصدوق)، قم: مكتبة الداوري.

72 - عوالم العلوم، عبد اللّٰه بن نور اللّٰه البحراني، تحقيق و نشر: مؤسّسة الإمام المهدي عليه السلام، قم.

73 - عيون أخبار الرضا عليه السلام، أبو جعفر محمّد بن عليّ بن بابويه القمّي (الشيخ الصدوق)، طهران: مكتبة العالم.

74 - الغارات، ابن هلال الثقفي، بيروت: دار الأضواء، 1407 ه‍. ق.

75 - غاية البادي في شرح المبادي، محمّد بن عليّ بن محمّد الجرجاني الغروي، نقلنا عنه بالواسطة.

76 - غاية المراد، و معه حاشية الإرشاد (للشهيد الثاني)، محمّد بن مكّي العاملي (الشهيد الأوّل)، قم: مركز الأبحاث و الدراسات الإسلامية، 1414 ه‍. ق.

77 - الغدير في الكتاب و السنّة و الأدب، عبد الحسين بن أحمد (العلّامة الأميني)، تحقيق و نشر: مركز الغدير للدراسات الإسلاميّة، قم، 1416 ه‍. ق.

78 - غوالي اللئالي، محمّد بن عليّ بن إبراهيم الأحسائي (المعروف بابن أبي جمهور)، قم: مطبعة سيّد الشهداء 1403 ه‍. ق.

79 - فتاوى عليّ بن بابويه القمّي (والد الصدوق)، جمع و إعداد: عبد الرحيم البروجردي، مطبوع في «رسالتان مجموعتان»، قم، 1406 ه‍. ق.

80 - فلاسفة الشيعة، عبد اللّٰه نعمة، بيروت: دار الفكر اللبناني 1987 م.

81 - فهرس النسخ المصوّرة لمركز إحياء التراث الإسلاميّ‌، قم: مركز إحياء التراث الإسلامي، 1419 ه‍. ق.

82 - فهرس مكتبة آية اللّٰه العظمى المرعشي النجفي، قم: مكتبة آية اللّٰه العظمى المرعشي النجفي، 1395 ه‍. ق.

83 - الفهرست، أبو جعفر محمّد بن الحسن (الشيخ الطوسي)، تحقيق و نشر: الفقاهة، قم، 1417 ه‍. ق.

84 - الفوائد الرضويّة، عبّاس القمّي.

85 - القاموس المحيط، مجد الدين محمّد الفيروزآبادي، القاهرة، مؤسسة الحلبي.

86 - القانون في الطبّ‌، أبو على الحسين بن عليّ بن سينا، بيروت: دار صادر.

87 - قرب الإسناد، أبو العبّاس عبد اللّٰه بن جعفر الحميري، تحقيق و نشر: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث 1413 ه‍. ق.

88 - قصص العلماء، الميرزا محمّد التنكابني، من المنشورات العلميّة الإسلاميّة.

89 - قواعد الأحكام، الحسن بن يوسف بن المطهّر الأسدي (العلّامة الحلّي)، تحقيق و نشر: مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، قم، 1413 ه‍. ق.

90 - الكافي، أبو جعفر محمّد بن يعقوب الكليني، طهران: دار الكتب الإسلاميّة، 1388 ه‍. ق.

91 - الكافي في الفقه، أبو الصلاح الحلبي، أصفهان: مكتبة الامام أمير المؤمنين عليّ عليه السلام 1403 ه‍. ق.

92 - الكامل في التاريخ، محمّد بن محمّد بن عبد الكريم الشيباني (المعروف بابن الأثير)، بيروت: دار صادر 1385 ه‍. ق.

93 - كشف الحجب و الأستار، إعجاز حسين الكنتوري، قم: مكتبة آية اللّٰه المرعشي النجفي، 1409 ه‍. ق.

94 - كشف الظنون، مصطفىٰ بن عبد اللّٰه (الشهير بحاجي خليفة)، بيروت: مكتبة المثنّى.

95 - كشف اللثام عن قواعد الأحكام، بهاء الدين محمّد بن الحسن الأصفهاني (المعروف بالفاضل الهندي)، تحقيق و نشر مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، قم، 1416 ه‍. ق.

96 - كفاية الاُصول، محمّد كاظم الخراساني (الآخوند)، تحقيق و نشر: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، قم، 1409 ه‍. ق.

97 - الكُنى و الألقاب، عبّاس القميّ‌، قم: مكتبة بيدار، 1358 ه‍. ق.

98 - كنز العمّال في سنن الأقوال و الأفعال، علاء الدين عليّ المتّقي بن حسام الدين الهندي، بيروت: مؤسسة

الرسالة، 1405 ه‍. ق.

99 - كنز الفوائد، محمّد بن عليّ بن عثمان الكراجكي الطرابلسي، بيروت: دار الأضواء، 1405 ه‍. ق.

100 - لسان العرب، جمال الدين محمّد بن مكرم بن منظور المصري، قم: أدب الحوزة 1405 ه‍. ق.

101 - لؤلؤة البحرين، يوسف البحراني، قم: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث.

102 - مبادئ الوصول إلى علم الاُصول، الحسن بن يوسف بن المطهّر (العلّامة الحلّي)، طهران.

103 - المبسوط، أبو جعفر محمّد بن الحسن الطوسي، طهران: المكتبة الرضويّة لإحياء الآثار الجعفريّة.

104 - مجمع البحرين، فخر الدين محمّد بن عليّ الطريحي، طهران: المكتبة المرتضويّة، 1395 ه‍. ق.

105 - مجمع البيان في تفسير القرآن، أبو عليّ الفضل بن الحسن الطبرسي، بيروت: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات، 1415 ه‍. ق.

106 - مجمع الزوائد و منبع الفوائد، نور الدين عليّ بن أبي بكر الهيثميّ‌، بيروت: دار الكتاب العربي، 1402 ه‍. ق.

107 - مجمع الفائدة و البرهان، المولى أحمد الأردبيلي، قم: مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين.

108 - المجموع، نقلنا عنه بالواسطة.

109 - المحاسن، أبو جعفر أحمد بن محمّد بن خالد البرقي، قم: المجمع العالمي لأهل البيت عليهم السلام، 1413 ه‍. ق.

110 - المحيط في اللغة، الصاحب إسماعيل بن عبّاد، بيروت: عالم الكتب، 1414 ه‍. ق.

111 - المختصر النافع، جعفر بن الحسن (المحقق الحلّي)، قم: مؤسسة المطبوعات الدينيّة، 1368 ه‍. ش.

112 - مختلف الشيعة، الحسن بن يوسف بن المطهّر (العلّامة الحلّي)، تحقيق و نشر: مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، قم 1412 ه‍. ق.

113 - مدارك الأحكام، محمّد بن عليّ الموسوي العاملي، تحقيق و نشر: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، مشهد، 1410 ه‍. ق.

114 - المراسم في الفقه الإمامي، حمزة بن عبد العزيز الديلمي، قم: مكتبة الحرمين، 1404 ه‍. ق.

115 - مراقد المعارف، محمّد حرز الدين، قم: مكتبة سعيد بن جبير 1992 م.

116 - مسائل عليّ بن جعفر، تحقيق: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، قم 1409 ه‍. ق.

117 - المسائل الناصريات، (المطبوع ضمن الجوامع الفقهية)، عليّ بن الحسين الموسوي (الشريف المرتضىٰ‌)، قم: مكتبة آية اللّٰه المرعشي النجفي قدس سره، 1404 ه‍. ق، و كذا طبعة مركز البحوث و الدراسات العلمية، طهران، 1417 ه‍. ق.

118 - مسالك الأفهام، زين الدين بن على العاملي (الشهيد الثاني)، تحقيق و نشر: مؤسسة المعارف الإسلاميّة، قم 1413 ه‍. ق.

119 - المستدرك على الصحيحين، أبو عبد اللّٰه محمّد بن عبد اللّٰه الحاكم النيسابوري، بيروت: نشر دار المعرفة.

120 - مستدرك الوسائل، ميرزا حسين النوري الطبرسي، تحقيق و نشر: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، 1407 ه‍. ق.

121 - مستطرفات السرائر، محمّد بن أحمد بن إدريس الحلّي، تحقيق و نشر: مدرسة الإمام المهدي عليه السلام، قم، 1408 ه‍. ق.

122 - مستند الشيعة في أحكام الشريعة، المولى أحمد بن محمّد مهدي النراقي، تحقيق و نشر: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، قم، 1415 ه‍. ق.

123 - المسند، أحمد بن حنبل، بيروت: دار الفكر.

124 - مشرق الشمسين و إكسير السعادتين، بهاء الدين محمّد بن الحسين العاملي، مشهد: مجمع البحوث الإسلاميّة، 1414 ه‍. ق.

125 - مصفّى المقال، آقابزرگ الطهراني، إيران: المطبعة الحكومية 1378 ه‍. ق.

126 - المطالب العالية بزوائد المسانيد الثمانية، ابن حجر العسقلانيّ‌، بيروت: دار المعرفة.

127 - معالم الدين و ملاذ المجتهدين، أبو منصور جمال الدين الحسن بن زين الدين العاملي، قم: مكتبة الداوري.

128 - المعتبر في شرح المختصر، جعفر بن الحسن (المحقق الحلّي)، قم: مؤسسة سيّد الشهداء عليه السلام، 1364 ه‍. ش.

129 - معجم رجال الحديث، أبو القاسم الموسويّ الخوئيّ‌، قم: مدينة العلم، 1403 ه‍. ق.

130 - معجم المؤلّفين، عمر رضا كحّالة، بيروت: دار إحياء التراث العربي.

131 - المُغني، موفق الدين و شمس الدين ابنا قدامة، بيروت: دار الفكر، 1404 ه‍. ق.

132 - مفاتيح الاُصول، محمّد الطباطبائي، قم: مؤسسة آل البيت عليهم السلام.

133 - المقنع، محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القميّ (الشيخ الصدوق)، تحقيق و نشر: مؤسسة الإمام الهادي عليه السلام، قم، 1415 ه‍. ق.

134 - المقنعة، محمّد بن محمّد بن النعمان (المفيد)، تحقيق و نشر: مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، قم 1410 ه‍. ق.

135 - ملاذ الأخيار في فهم تهذيب الأخبار، محمّد باقر المجلسي، قم: مكتبة آية اللّٰه المرعشي النجفي، 1406 ه‍. ق.

136 - كتاب من لا يحضره الفقيه، أبو جعفر محمّد بن عليّ بن بابويه القميّ (الشيخ الصدوق)، قم: مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، قم.

137 - منتقى الجمان، جمال الدين الحسن بن زين الدين العاملي، قم: مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين 1362 ه‍. ش.

138 - منتهى المطلب في تحقيق المذهب، الحسن بن يوسف بن عليّ بن المطهّر (العلّامة الحلّي)، مشهد:

مجمع البحوث الإسلاميّة، 1412 ه‍. ق.

139 - منهاج الاُصول، محمّد إبراهيم الكرباسي، بيروت: دار البلاغة 1411 ه‍. ق.

140 - المهذّب، عبد العزيز بن البرّاج الطرابلسي، تحقيق و نشر: مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، قم، 1406 ه‍. ق.

141 - المهذّب، الشيرازي، نقلنا عنه بالواسطة.

142 - المهذّب البارع في شرح المختصر النافع، أحمد بن محمّد بن فهد الحلّي، تحقيق و نشر: مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين، قم، 1407 ه‍. ق.

143 - الموطّأ، مالك بن أنس، بيروت: دار إحياء التراث العربي.

144 - نقد الرجال، التفريشي، نشر مكتبة الرسول المصطفى. قم.

145 - النهاية، أبو جعفر محمّد بن الحسن الطوسي، نشر دار الكتاب العربي، بيروت 1400 ه‍. ق.

146 - النهاية في غريب الحديث و الأثر، ابن الأثير المبارك بن محمّد الجزريّ‌، نشر المكتبة الإسلاميّة - مصر.

147 - نهاية الإحكام في معرفة الأحكام، العلّامة الحلّي الحسن بن يوسف بن المطهّر، نشر دار الأضواء - بيروت 1406 ه‍. ق.

148 - نهاية الاُصول، العلّامة الحلّي الحسن بن يوسف بن المطهّر، مخطوط.

149 - النهر المادّ من البحر المحيط، أبو حيّان الأندلسي، بيروت: دار الجيل بيروت 1416 ه‍. ق.

150 - الهداية، محمّد بن عليّ بن بابويه القميّ (الشيخ الصدوق)، تحقيق و نشر: مؤسّسة الإمام الهادي عليه السلام، قم، 1418 ه‍. ق.

151 - هديّة الأحباب، عبّاس القميّ‌، طهران: مكتبة الصدوق، 1362 ه‍. ش.

152 - هديّة العارفين، إسماعيل باشا البغدادي، بيروت: دار الفكر، 1402 ه‍. ق.

153 - وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة، محمّد بن الحسن الحرّ العاملي، تحقيق و نشر: مؤسّسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، قم، 1408 ه‍. ق.

154 - الوسيلة إلى نيل الفضيلة، محمّد بن عليّ الطوسي (ابن حمزة)، قم: مكتبة آية اللّٰه المرعشي النجفي، 1408 ه‍. ق.

علوم حديث

فوائد في الدراية شهيد ثاني زين الدين بن عليّ عاملي (966 ق)

رسالة في تحقيق حال كتاب فقه الرضا عليه السلام محمدهاشم بن زين العابدين چهارسوقى (1318 ق)

فوائد في الدراية

اشاره

شهيد ثاني زين الدين بن عليّ عاملي (966 ق)

تحقيق: على صدرايى خويى

درآمد

اشاره

شهيد ثانى، زين الدين بن على عاملى (م 966 ق)، با وسعت اطّلاعاتى كه داشته و تبحّرى كه در علوم مختلف كسب نموده بوده، آثارش پس از خودش جايگاه ويژه اى در مكتب شيعى براى خود باز نموده است. در فقه شيعه، هر مجتهدى خود را مديون شرح اللمعة و المسالك شهيد مى داند. در آداب تعليم و تربيت، منية المريد شهيد، براى طالبان علم و معرفت، راهگشاست و در اخلاق، التنبيهات العلية و كشف الريبۀ شهيد، راهنماى سالك طريق هدايت است.

در حديث شناسى نيز كتاب الدرايۀ شهيد و شرح آن (الرعاية)، از بدو تأليف، مورد مراجعه و استفادۀ حديث پژوهان بوده است.

اگر چه در علم رجال، كتاب مستقلى از شهيد به ثبت نرسيده، ولى تعليقات شهيد بر الرجال علامۀ حلّى، على رغم حجم اندكش مورد استناد و استفادۀ علماى رجال در اثبات وثاقت يا ضعف راويان است. اخيراً نيز اثر رجالى ديگرى از

دانشمندى شيعى به نام ابن عذاقه (كه در قرن دهم هجرى مى زيسته و معاصر شهيد بوده)، شناسايى گرديده است كه در آن، نظريات رجالى شهيد نيز مندرج است و اميد است با انتشار آن، ديدگاه هاى رجالى شهيد هم در دسترس محقّقان قرار گيرد.

فوائد في الدراية

رساله اى كه در اينجا تقديم اهل نظر مى گردد، اثر مستقلّى از شهيد نيست كه او خود، عهده دار تدوين و تنظيم آن شده باشد؛ بلكه پس از شهيد، با توجّه به اهمّيت يادداشت هاى او، ديگران آن را تدوين و تنظيم نموده اند.

حكايت اين رساله چنين است كه شهيد، در برگ هاى آغازين نسخۀ الدرايۀ خود، مطالبى در رجال و درايه به صورت پراكنده، يادداشت نموده است و دانشمندى، آن را از روى خطّ وى، تحرير و تنظيم نموده و نام آن را فوائد في الدراية گذاشته است.

محتواى رساله

مطالب اين مجموعه، در چند محور است؛ شهيد ثانى در اغلب آنها مطلبى را از كتابى از اهل سنّت، نقل مى كند و گاه، خود نيز اظهار نظر كوتاهى مى نمايد. مطالب و سرفصل هاى مندرج در فوائد، عبارت اند از:

1 - برترى و فضيلت مواليان بر اعراب كه در اين زمينه، شهيد از كتاب مقدمة ابن الصلاح، حكايت تاريخى اى را كه بين زُهْرى و عبد الملك بن مروان، اتّفاق افتاده و مضمون آن، برترى مواليان بر اعراب، در علم و فضيلت در سرزمين هاى عربى آن عصر

است، نقل نموده است.

2 - مطلبى دربارۀ وضع و جعل حديث از كتاب الخلاصة في علم الحديث شرف الدين طيبى كه مضمون آن، اين است كه گدايان، براى رونق كار خود، در بازارها احاديثى را جعل مى كنند و براى مردم با اسانيد صحيح مى خوانند. شاهد تاريخى در اين زمينه در يكى از «فايده» ها نقل شده كه طبق آن، در جلسه اى كه احمد بن حنبل و يحيى بن معين حضور داشته اند، متكدّيان از آنها احاديث جعلى نقل نموده اند.

3 - نقل چند مطلب از الأربعين ابن حجر عسقلانى (الإمتاع بالأربعين المتباينة بشرط السماع)، بدين ترتيب:

الف) حديث «إنّما الأعمال بالنّيات» و سند آن؛

ب) شعر زُهَير بن صُرَد در مدح پيامبر صلى الله عليه و آله؛

ج) حديث عبد اللّٰه بن مسعود دربارۀ جسارت ابو جهل به پيامبر صلى الله عليه و آله و نفرين پيامبر صلى الله عليه و آله؛

د) حديث «من حفظ على أمّتي أربعين حديثاً...» و تضعيف سند آن توسط ابن حجر كه پس از آن، شهيد، اظهار نظر مى كند كه طريق حديث در ميان خاصّه نيز ضعيف است.

هدف از انتشار اين رساله

امّا مقصود از انتشار فوائد، امورى است، ازجمله اين كه نظريات شهيد، و لو دربارۀ يك حديث يا يك شخصيت رجالى، ارزش و اعتبار خاصّى دارد و اين اثر، حاوى چند اظهار نظر از شهيد در اين مورد است. ديگر آنكه نام اين رساله در كتابشناسى ها و فهرست نامه ها درج شده و محقّقانى كه در كتابشناسى ها نام آن را ملاحظه مى كنند، شايد دربارۀ اهمّيت آن، دچار زياده روى

و افراط شوند كه طبعاً با چاپ آن، به راحتى به ارزش و اعتبار آن واقف مى شوند. به علاوه، دستيابى محقّقان به نسخه هاى خطّى، امرى مشكل است و چاپ آن، دسترسى به متن را تسهيل مى نمايد.

نسخه هاى رساله

تاكنون دو نسخه از اين رساله شناسايى شده كه هر دو به خطّ محمّد تقى بن محمّد حسين شهرستانى، به فاصله چند روز، تحرير شده اند، با اين خصوصيات:

1.

نسخۀ شمارۀ 9136 كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى. اين نسخه تاكنون فهرست نشده و رسالۀ حاضر، رسالۀ ششم اين مجموعه و داراى هفت برگ است و تحرير آن، در روز پنجشنبه پانزدهم ربيع الثانى 1087 پايان يافته است.

2.

نسخۀ شمارۀ 3072 كتابخانۀ دانشگاه تهران كه رساله دومِ مجموعۀ ياد شده است و تحرير آن در پنجم ربيع الثانى 1087، پايان يافته است.(1)

شيوۀ تصحيح

تصحيح اين رساله از روى نسخۀ كتابخانۀ مجلس انجام شده است كه عكس آن، با عنايت دوست گرامى و دانشمند، شيخ رضا مختارى، در اختيار بنده قرار گرفت، همچنين به مصادر ذكر شده در متن، مراجعه شده و اختلافات متن و مصادر، در حاشيه ها تذكّر داده شده است.


1) . فهرست نسخه هاى خطّى كتاب خانه مركزى دانشگاه تهران، ج 11، ص 2016؛ الذريعة، ج 16، ص 355.

تصویر

G09

تصویر

G10

[الفائدة الاولى: كلام ابن صلاح نقلاً عن الزهري في تقدم الموالى على الأعراب]

بخط الشهيد الثاني قدس سره على ظهر درايته: روى ابن الصلاح(1)في كتابه عن الزهري قال:

قدمتُ على عبد الملك بن مروان فقال: من أين قدمتَ يا زهري‌؟ قلت: من مكّة. قال:

فمن خلّفت بها يسود أهلها؟ قلت عطا ابن أبي رباح. قال: فمن العرب أم من الموالي‌؟ قال، قلت: من الموالى. قال: و بم سادهم‌؟ قلت: بالديانة و الرواية. قال: إنّ أهل الديانة و الرواية لينبغي أن يسودوا.

فمن يسود أهل اليمن‌؟ قال، قلت: طاوس بن كيسان. قال: فمن العرب أم من الموالي‌؟ قال، قلت: من الموالي. قال: بم سادهم‌؟ قلت: بما سادهم به عطا. قال: إنّه لينبغي. فمن يسود أهل مصر؟ قال، قلت: يزيد بن أبي حبيب. قال: فمن العرب أم من الموالي‌؟ قال، قلت: من الموالي. قال: فمن يسود أهل الشام‌؟ قال، قلت: مكحول. قال: فمن العرب أم من الموالي‌؟ قال، قلت: من الموالي، عبدٌ نوبي أعتقه(2)امرأة من هذيل.

قال: فمن يسود أهل الجزيرة‌؟ قلت: ميمون مهران(3). قال: فمن العرب أم من الموالي‌؟ [قال](4)قلت: من الموالي. قال: فمن يسود أهل خراسان‌؟ قال، قلت: الضحاك بن مزاحم. قال: فمن العرب أم من الموالي‌؟ قال، قلت: من الموالي. قال: فمن يسود أهل


1) . تقى الدين أبو عمرو عثمان بن الصلاح عبد الرحمن بن موسىٖ الشافعىٖ الشهرزوري المشتهر بابن الصلاح (المولود سنة 577 و المتوفىٰ سنة 643 ق)، من أعيان العلماء في النصف الأول من القرن السابع. راجع لأحواله: وفيات الأعيان، ابن خلكان، ج 3، ص 343، تذكرة الحفاظ، الذهبي، ج 4، ص 1430، طبقات الشافية الكبرى، السبكي، ج 5، ص 137، و أما كتابه الذي نقل عند الشهيد الثاني، هو كتابه المعروف ب‍ «مقدمة ابن الصلاح». و قد طبع مراراً.

2) . في المصدر: «أعتقته».

3) . في المصدر: «ميمون بن مهران».

4) . أضفناها من المصدر.

البصرة‌؟ قال، قلت: الحسن بن أبي الحسن. قال: فمن العرب أم من الموالي‌؟ قال، قلت:

من الموالي.

قال: ويلك! فمن تسود(1)أهل الكوفة. قال، قلت: إبراهيم النخعي. قال: فمن العرب أم من الموالي‌؟ قال، قلت: من العرب. قال ويلك يا زهري فرجت عنّي و اللّٰه، ليسودن(2)الموالي على العرب حتى يخطب لها على المنابر و العرب تحتها. قال، قلت: يا أمير المؤمنين، إنّما هو أمر اللّٰه و دينه، مَن حفظه ساد، و من ضيّعه سقط(3).

[الفائدة الثانية: كلام الطيبي في المكدّين الواضعين للحديث]

من كتاب الخلاصة في علم الحديث للشيخ شرف الدين الطيبي شارح الكشاف(4)

ر. ك لأحواله: الدرر الكامنة، ابن حجر العسقلاني، ج 2، ص 156؛ البدر الطالع، الشوكاني، ج 1، ص 229؛ شذرات الذهب، ابن العماد، ج 6، ص 137؛ الأعلام، ج 2، ص 280؛ كشف الظنون، ج 1، ص 719.

قال في قسم الموضوع و أقسام الواضعين:

و منهم قوم من السوّال و المكدّين يقفون في الأسواق و المساجد فيضعون على رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم أحاديث بأسانيد صحيحة قد حفظوها فيذكرون الموضوعات بتلك الأسانيد.

قال جعفر بن محمّد الطيالسي: صلّى أحمد بن حنبل و يحيى بن معين في مسجد الرصافة فقام بين أيديهما قاصّ‌، فقال:

حدثنا أحمد بن حنبل و يحيى بن معين قالا: حدثنا عبد الرزاق، حدثنا معمر، عن قتادة، عن أنس قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم:


1) . في المصدر: «يسود».

2) . في المصدر: «لتسودنّ‌».

3) . مقدمة ابن الصلاح، ص 670-671 «النوع الرابع و الستون معرفة الموالى من الرواة و العلماء... روينا عن الزهري، قال: قدمت على عبد الملك بن مروان». و الزهري هو أبو بكر محمّد بن مسلم بن عبيد اللّٰه بن عبد الله بن شهاب الزهري القرشي المدني (المتوفى سنة 124 ق).

4) . شرف الدين حسين بن عبد الله بن محمد الطيبي (المتوفى سنة 743 ق)، من أعلام القرن الثامن من آثاره شرح الكشاف للزمخشري. في أربعة مجلدات و الخلاصة في اُصول الحديث.

«من قال لا إله إلّا اللّٰه يخلق بكل(1)كلمة منها طائر، منقاره من ذهب و ريشه مرجان»، و أخذ في قصته(2)من نحو عشرين ورقة.

فجعل أحمد بن حنبل ينظر إلى يحيى و يحيى ينظر إلى أحمد فقال: أنت حدثته(3)بهذا؟ فقال: و اللّٰه ما سمعت به إلّا هذه الساعة. قال: فسكتا جميعاً حتى فرغ.

فقال يحيى بيده أن تعال، فجاء [متوهماً لنوال يجيزه(4)] فقال له يحيىٰ‌: من حدثك بهذا؟ فقال: أحمد [بن حنبل و يحيى بن معين، فقال: أنا ابن معين و هذا أحمد بن حنبل](5)ما سمعنا بهذا قطّ في حديث رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله! فإن كان و لا بدّ لك من الكذب فعلى غيرنا.

فقال له: أنت يحيى بن معين‌؟ قال: نعم. قال: لم أزل أسمع أنّ يحيى بن معين أحمق و ما علمته إلّا هذه الساعة! قال له يحيى: و كيف علمت أنّي أحمق‌؟ قال: كأنّه ليس في الدنيا يحيى بن معين و أحمد بن حنبل غيركما! كتبت عن سبعة عشر أحمد بن حنبل غير هذا!

قال: فوضع أحمد بن حنبل كُمّه على وجهه و قال: دعه يقوم. فقام كالمستهزئ بهما(6).

بخطه أيضاً على ظهر درايته:

الحمد للّٰه، هذه فوائد نقلتها من أربعين(7)الحافظ شهاب الدين بن حجر رحمه الله(8):


1) . في المصدر: «من كل كلمة».

2) . في المصدر: «فى قصة من عشرين ورقة».

3) . في المصدر: «حدثته».

4) . ما بين المعقوفتين لا يوجد في المصدر.

5) . ما بين المعقوفتين لا يوجد في الأصل و أضفناه من المصدر.

6) . الخلاصة في اُصول الحديث، ص 77.

7) . الأربعين لابن حجر العسقلاني، اسمه «الإمتاع بالأربعين المتباينة [بشرط] السماع»، و طبع الكتاب مرّتين، الاُولى في بولاق القاهرة و الثانية في قطر، و اختلاف كثير بين الطبعتين، و لهذا رمزنا لطبعة القاهرة «طبعة ألف» و لطبعة قطر «طبعة ب»، و ذكرنا خصوصية الطبعتين في المصادر.

8) . شهاب الدين أبو الفضل أحمد بن عليّ بن محمّد بن محمّد بن عليّ بن محمود بن أحمد بن حجر الكناني العسقلاني الشافعي (المتولد سنة 773 - المتوفى سنة 852 ق) راجع لأحواله: الضوء اللامع لأهل القرن التاسع، السخاوي، ج 2، ص 36؛ شذرات الذهب، ابن العماد الحنبلي، ج 7، ص 270؛ الأعلام، الزركلي،

[الفائدة الثالثة: نقل كلام ابن حجر في حديث: إنما الأعمال بالنيات]

قال في حديث: «إنّما الأعمال بالنيات»:

هذا حديث صحيح رواه البخاري و مسلم و الترمذي من طريق عبد الوهاب(1)هذا بهذا الإسناد.

و رواه البخاري و مسلم و الباقون من طرق عشرة ينتهى إلى يحيى بن سعيد الأنصارى، و قد قيل: أنّه رواه عنه أكثر من مائتي نفس.

و حكى عن أبي إسماعيل الهروي أنّه كتبه من سبعمائة طريق عن يحيى بن سعيد.

قال ابن حجر:

و قد اشتهر بين المحدثين أن يحيى بن سعيد تفرّد به عن شيخه محمّد بن إبراهيم، و أنّ محمداً تفرّد به عن عمر، و إنّ عمر تفرّد به عن النبيّ صلى الله عليه و آله. و مع ذلك فقد وقع لنا من سعيد(2)أبي سعيد الخدري و أبي هريرة و عليّ بن أبي طالب و أنس بلفظه، و من حديث جمع من الصحابة بمعناه، و من طريق أبى جحيفة [السوائى](3)و غيره عن عمر و من طريق موسى بن عقبة عن نافع مولىٰ ابن عمر عن علقمة. و من حديث محمّد بن عمرو و موسى بن محمّد بن إبراهيم.

و لكن في أسانيد هذه الطرق مقال و الكلام عليه يطول جداً.(4)


1) . كتب الشهيد قدس سره هاهنا حاشية و هي: «عنى به ما ذكره في إسناده عن عبد الوهاب بن عبد المجيد الثقفي، قال سمعت يحيي بن سعيد الأنصاري يقول: سمعت محمّد بن إبراهيم التيمي يقول: سمعت علقمة بن وقاص يقول: سمعت عمر بن الخطاب يقول: سمعت رسول اللّٰه صلعم الحديث» بخطه قدس سره.

2) . كذا في الأصل، و لكن في المصدر: «وقع لنا من حديث أبى سعيد».

3) . ما بين المعقوفتين أثبتناه من المصدر طبعة «ب».

4) . الإمتاع بالأربعين المتباينة [بشرط] السماع، طبعةُ «الف» ص 27-28، و طبعة «ب» ص 35-37.

[الفائدة الرابعة: خبر زهير بن صُرد في مديحة النبي صلى الله عليه و آله]

و قال في حرف الزاي(1):

عن زهير بن صُرَد أخبرني أبو العباس أحمد بن محمّد بن أحمد بن الخراط الإسكندراني أنبأنا: الإمام أبو العباس أحمد بن [أبي الحسين](2)بن عبد العزيز بن المصفى، أنبأنا: أبو البركات هبة اللّٰه بن أحمد بن زوين(3)، أنبأنا: أبو القاسم عبد الرحمن بن مكّي بن موقا، أنبأنا: أبو عبد اللّٰه محمّد [بن أحمد](4)بن إبراهيم بن الخطاب، أنبأنا: أبو الحسين(5)عليّ بن بقا المصري، أنبأنا: أبو عبد اللّٰه محمّد بن الحسين التيمي(6)التنوخي، أنبأنا: أبو جعفر أحمد بن إسماعيل بن عاصم بن القاسم، أنبأنا: عبيد اللّٰه بن رُماحِس بن خالد بن حبيب بن قيس الجُشَمي من رماده على بريدين(7)من الرملة في شهر ربيع الآخر سنة ثمانين و مائتين [نبأنا: أبو عمرو زياد بن طارق و كان قد أتى عليه عشرون و مائة سنة(8)] أنبأنا: زهير بن صُرَد أبو جَروِل الجشمي - و كان [سيد](9)قومه - و كان يكنى أيضاً أبا صُرَد.

قال: لما كان يوم حنين أسرنا رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، فبينما هو يميز(10)بين الرجال و النساء


1) . رتب ابن حجر أربعينه بترتيب حروف المعجم للراوي عن النبي صلى الله عليه و آله، ففي حرف الزاي من طبعة «ألف» الذي هو الحديث الثاني و العشرون من الأربعين، ورد الحديث كما نقل الشهيد الثاني قدس سره، و أما في طبعة «ب» ورد في الباب حديثاً عن زيد بن ثابت مغايراً كلاً سنداً و متناً لطبعة «ألف» و لا يوجد الحديث الذي نقله الشهيد في هذه الطبعة أصلاً. فالمقصود من المصدر في هذا القسم إنما هو طبعة «ألف» من الكتاب.

2) . في المصدر: «الحسن».

3) . في المصدر: «ذوين».

4) . ما بين المعقوفتين لا يوجد في المصدر.

5) . في المصدر: «أبو الحسن».

6) . في المصدر: «اليمني».

7) . في المصدر: «بريد».

8) . ما بين المعقوفتين لا يوجد في المصدر.

9) . ما بين المعقوفتين أضفناه المصدر.

10) . في المصدر: «يمر».

وَثَبْتُ حتى قعدتُ بين يديه، فجعلت أُذكّره حيث نشأ(1)و شبَّ في هوازن، و حيث أرضعوه. فأنشأتُ أقول:

امنُن علينا رسولَ اللّٰه في كَرَمٍ *** فإنّك المرء نرجوه و ننتَظِرُ

امنُن على بَيضةٍ قد عاقَها قَدَرٌ *** مُفَرَّق(2)شملها في دهرها غِيَرُ

ابقت لنا الحرب هُتّا(3)على حزَنٍ *** على قلوبهم الغَمّاء و الغمرُ

إن لم تداركهم نعماءُ تَنشُرها *** يا ارجحَ الناس حلماً حين تُختَبر(4)

امنُن على نسوةٍ قد كُنتَ تَرضَعُها *** و إذ تزينك ما نأتي و ما تذرُ(5)

إذ أنت طفلٌ صغيرٌ كنت ترضعها و إذ يَزينك ما تأتي و ما تَذَرُ

يا خير مَن مَرَحَت كمت الجيادِ به *** عند الهياجِ إذا ما استوقد الشررُ

لا تجعلنا كمَن شالَت نَعامَتُهُ *** و استبق منّا فإنّا معشرٌ زُهَرُ

إنّا نؤمِّل عفواً منك تلبسُهُ *** هذا(6)البرية إذ تعفو و تنتصرُ

إنّا لنشكر للنعماء إذ كُفِرتْ *** و عندنا بعد هذا اليوم مُدَّخرُ

فألبسِ العفوَ مَنْ قَد كُنتَ تَرضَعُهُ *** من أمّهاتِكَ إنّ العفو مُنتَظر(7)

و اعفُ عَفَا اللّٰهُ أنت(8)واهِبُهُ *** يومَ القيامة إذ يُهدى لك الظفر

فقال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم: «ما كان لي و لبني عبد المطلب فهو لكم»(9)و قال الأنصار: «ما كان


1) . في المصدر: «شاء».

2) . في المصدر: «مفرقاً».

3) . في المصدر: «تهتّاً على حزن».

4) . في المصدر: «يُحتَبَرُ».

5) . في المصدر: امنُن على نسوةٍ قد كنتَ ترضعُها إذ فوك يملؤه من محضها الدرَرُ

6) . في المصدر: «هادي البرية».

7) . في المصدر: «منتصر».

8) . في المصدر: «عفا اللّٰه عمّا أنت راهبه».

9) . أخرجه الطبراني في: المعجم الكبير، الرقم 5303 و 5304 و 5305، و قال: «حديث حسن».

لنا فهو للّٰه و لرسوله».

فردّ المسلمون ما كان في أيديهم من الذراري و الأموال.

قال الحافظ ابن حجر:

هذا حديث غريب من هذا الوجه، رواه الطبراني و أبو سعيد بن الأعرابي في معجميهما، عن عبيد اللّٰه بن رُماحِس. و قد وقع لنا عالياً جداً في المعجم الصغير(1)للطبراني، أمليته في العشرة العشارية.

و رواه أبو الحسين بن قانع في معجم الصحابة عن عبيد اللّٰه بن عليّ الخواص، عن عبيد اللّٰه بن رماحس، فوقع لنا بدلاً عالياً.

و لهذا [الحديث شاهد](2)من رواية ابن إسحاق في المغازي قال: حدثني عمرو بن شعيب(3)، عن أبيه، عن جده قال: لما كان يوم حنين [يوم هوازن](4)، فذكر القصة و سياقه أتم.

و «رماحس» بضم الراء و تخفيف الميم و كسر الحاء المهملة و آخره سين مهملة.

و «صرد» بضم [الصاد](5)المهملة و فتح الراء الخفيفة.

«الجشمي» بضم الجيم و فتح الشين المعجمة نسبته إلى جشم بن بكر بن هوازن.

و «البيضة» الجماعة.

و «الهتاف» جمع هاتف.

و «الغماء» من الغم.

و «الغُمر» الشدائد جمع غَمرة بفتح المعجمة.

و «المحض» بالحاء المهملة الساكنة و الضاد المعجمة الخالص.


1) . المعجم الصغير، ج 1، ص 236-237.

2) . ما بين المعقوفتين لا يوجد في المصدر.

3) . كتب الشهيد في الحاشية: «هو عمرو بن شعيب حر بن محمّد بن عبد الله بن عمرو بن العاص» بخطه رحمه الله.

4) . ما بين المعقوفتين لا يوجد في المصدر.

5) . ما بين المعقوفتين أضفناه من المصدر.

و «الدرر» [بكسر أوله] جمع درة.

و «الكمت» جمع كميت.

و «الجياد» الخيل.

و «شالت نعامته» يقال لمن مات. و «شالت» أي ارتفعت.

و «النعامة» باطن القدم مأخوذ من ارتفاع قوائم الدابة إذا ماتت.(1)

[الفائدة الخامسة: خبر عبد الله بن مسعود في دعا النبي صلى الله عليه و آله على أبو جهل و...]

و من باب العين(2)عن عبد الله بن مسعود:

أخبرني أبو الحسن محمّد الحسن(3)بن عليّ الصوفي بقراءتي عليه بمصر، أنبأنا: الحافظ أبو الفتح محمّد بن محمّد بن محمّد بن أحمد بن سيد الناس(4)اليعمري، أنبأنا: محمّد بن عثمان بن سلامة، أنبأنا: الحسن بن عليّ بن الحسين بن الحسن بن البنّ‌، أنبأنا: جدي، أنبأنا: أبو القاسم عليّ بن محمّد بن أبي العلا [أنبأنا: أبو محمد عبد الرحمن بن عثمان بن أبي نصر، أنبأنا: خيثمة بن سليمان، أنبأنا: هلال بن العلاء](5).

نبأنا: سعيد بن عبد الملك - هو الحراني -، أنبأنا: محمّد بن سلمة [عن أبى عبد الرحيم](6)عن زيد بن أبي أُنَيسة، عن أبى إسحاق، عن عمرو بن ميمون، عن عبد اللّٰه بن مسعود قال:

كنا مع رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم في المسجد الحرام و رُفقه من المشركين جلوس، و رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم قائم يصلّي و قد نُحِرَت قبل ذلك جَزُورٌ و بقى فَرثُها(7)و قَذَرُها، فقال أبو جهل:

أ لا رجلٌ يقوم إلى هذا القَذر فيلقيه على محمّدٍ؟، و نبيّ اللّٰه صلى الله عليه و آله ساجد(8)، إذ انبعث أشقاها،


1) . الإمتاع بالأربعين المتباينة [بشرط] السماع، طبعة ألف ص 56-59.

2) . لم يوجد هذا الحديث في باب العين من طبعة «ب» و يوجد فيه حديثاً عن عبد الله بن عباس، مغاير لما في طبعة «ألف» سنداً و متناً، و ما نقله الشهيد قدس سره، مطابق لما في طبعة «ألف».

3) . في المصدر: «محمّد بن الحسن».

4) . في المصدر: «سيد النحاس».

5) . ما بين المعقوفتين أضفناه من المصدر.

6) . ما بين المعقوفتين لا يوجد في المصدر.

7) . في المصدر: «مرثها».

8) . في المصدر: «ساجداً».

فألقاه عليه.

قال: فهبنا أن نرفعه [عنه](1)حتى جاءت فاطمة فرفعته عنه، فقام فسمعته و هو قائم يقول: «اللّهمّ اشدد وطأتك على مُضَر، اللّهمّ سنيناً(2)كَسِني يوسف، اللّهمّ عليك بأبي الحكم بن هشام - و هو أبو جهل - و عتبة بن ربيعة و شيبة بن الربيعة و الوليد بن عتبة و عقبة بن أبي معيط(3)و اُميّة بن خلف و رجل آخر».

قال ابن مسعود: فرأيتهم من العام المقبل صرعى في الطوى. «طوى بدر» يعني:

القليب.(4)

[الفائدة السادسة: كلام ابن حجر في حديث من حفظ على اُمتى...]

و قال في خاتمة الأحاديث(5):

قرأت على مريم بنت أحمد بن محمّد بن إبراهيم الأسدية أن عليّ بن عمر الواني أخبرهم، أنبأنا: أبو القاسم عبد الرحمن بن مكّي، أنبأنا: جدي لاُمّي الحافظ أبو طاهر أحمد بن محمّد بن أحمد بن إبراهيم السلفي(6)

كتاب الوجيز في ذكر المجاز و المجيز؛ المشيخة البغدادية؛ معجم اصفهان، معجم السفر، كتاب الأربعين البلدانية و الأربعين الّذي ذكره ابن حجر هو هذا الكتاب، و المؤلف سماه «الأربعين المستغني بما فيه عن المعين» و اشتهر بالأربعين البلدانية.

قال في خطبة كتاب الأربعين له:

أمّا بعد، فإنّ نفراً من العلماء لمّا رأوا و رووا قول أطهر منسَلٍ و أظهر مرسل: «من حفظ على اُمّتي أربعين حديثاً [من أمر دينها](7)بعثه اللّٰه يوم القيامة


1) . ما بين المعقوفتين أضفناه من المصدر.

2) . في الأصل: «سنياً»، و ما أثبتناه من المصدر.

3) . في المصدر: «عتبة بن أبي معيط».

4) . الإمتاع بالأربعين المتباينة [بشرط] السماع طبعة «ألف» ص 66-67.

5) . و لا توجد هذه الخاتمة في طبعة «ب» و توجد في طبعة «ألف».

6) . أبو طاهر أحمد بن محمّد بن أحمد بن محمّد بن إبراهيم السلفي الأصفهاني، ولد سنة 475 و توفي سنة 576 ق، من آثاره:

7) . ما بين المعقوفتين أضفناه من الأربعين للسلفي.

فقيهاً» من طرقٍ وثقوا بها و عوّلوا عليها و عرفوا صحّتها و ركنوا إليها....

خرّج كلّ منهم لنفسه أربعين، حتّى قال إسماعيل بن عبد الغافر الفارسي: «اجتمع عندي من الأربعينات ما ينيف على السبعين».(1)

قال السلفي: و قد استفتيت شيخنا الإمام أبا الحسن عليّ بن محمّد الكيا الطبري(2)

«المعروف بالكيا ببغداد سنة خمس و تسعين و أربعمائة أو قبلها أو بعدها بقليل؛ لكلام جرى بين الفقهاء في المدرسة النظامية الّتي هو مُدَرسها؛ اقتضى الاستفتاء و يجد المستفتي فيه الشفاء، ما يقول الإمام - وفّقه اللّٰه - في رجل وصّى...» الأربعين البلدانية، ص 33.

في رجل وصّى بثلث ماله للعلماء و الفقهاء هل يدخل كَتَبَةُ الحديث في وصيّته‌؟ فكتب صلى الله عليه و آله و سلم بخطّه تحت السؤال: نعم و كيف لا و قد قال النبيّ‌: «من حفظ على اُمّتي أربعين حديثاً بعثه اللّٰه يوم القيامة فقيهاً» [الحديث](3).

قال السلفي: و قد أخبرنا بالحديث المذكور أبو نصر الفضل بن عليّ بن أحمد، أنبأنا: أبو سعيد محمّد بن عليّ بن عمرو بن مهدي، أنبأنا أبو بكر محمّد بن عبد الله بن إبراهيم الشافعي، أنبأنا أبو بكر عبد اللّٰه بن محمّد بن أبي الدنيا، أنبأنا الفضل بن غانم، أنبأنا: عبد الملك بن هارون بن عنترة، عن أبيه، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي الدرداء رضى الله عنه قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «من حفظ على اُمّتي أربعين حديثاً بعثه اللّٰه يوم القيامة فقيهاً و كنت له شهيداً»(4).

هذا(5)حديث مشهور له طرق كثيرة و هو غريب من هذا الوجه، تفرّد به عبد الملك [بن هارون](6)[اخرجه ابن حبّان في كتاب الضعفاء له من طريق عبد الملك بن هارون](7)هذا، و اتهمه به. فقال: لا يحلّ كتب حديثه إلّا للاعتبار، و ضعّفه غيره، و باقي رجاله ثقات، و لم يخرج هذا المعنى أحد من الأئمّة في الأمّهات المشهورة، لا المخرَّجة على الأبواب و لا المرتبة على المسانيد، إلّا أنّ أبا يعلى رواه في مسنده عن عمرو بن الحصين العقيلي،


1) . الأربعين البلدانية، ص 33-38.

2) . نقل الشهيد كلام السلفي من كتاب الإمتاع، و فيه كما نقل الشهيد، و لكن ابن حجر، لخّص كلام السلفي و في أربعين السلفي إضافة و هي:

3) . الأربعين البلدانية، ص 35.

4) . المصدر.

5) . هذا كلام ابن حجر.

6) . ما بين المعقوفتين أضفناه من المصدر.

7) . ما بين المعقوفتين لا يوجد في المصدر.

عن محمّد بن عبد اللّٰه بن علاثه، عن خصيف، عن مجاهد و عن أبي هريرة و خصيف و ابن علاثه صدوقان فيهما مقال، و الآفة فيه من عمرو بن الحصين؛ فقد كذَّبه أحمد و ابن معين و غيرهما.

و رواه الحسن بن سفيان في أربعينه عن عليّ بن حجر عن إسحاق بن نجيح(1)عن ابن جريح عن عطا عن ابن عباس به، و رجاله ثقات إلّا إسحاق فقد اتهمه بالوضع ابن معين و ابن أبي شيبة و القلاس(2)و غيرهم، لكن تابعه عليه عن ابن جريح جماعة منهم:

حميد بن مدرك و خالد بن يزيد العمري و أبو البختري وهب بن وهب القاضي، و روى عن بقية بن الوليد و معمر أيضاً.

فأمّا رواية حميد بن مدرك فأخرجها الحافظ أبو بكر الجوزقى في أربعينه، و حميد مجهول.

و أمّا رواية خالد بن يزيد فرواها ابن عدي في الكامل في ترجمته و ضعّفه، و أتهمه جماعة.

و أما رواية أبي البختري فرواها ابن عدي أيضاً في ترجمته بإبدال ابن عباس بأبي هريرة، و أبو البختري أجمعوا على تكذيبه.

و أمّا رواية بقية بن الوليد فرواها المظفر بن إلياس السعدي(3)في أربعينه من طريقه، و «بقية» صدوق مشهور بالتدليس عن الضعفاء، فإن كان محفوظاً عنه فكأنّه سمعه من إنسان ضعيف عن ابن جريح [فأسقط الضعيف و دلسه.

و أما رواية معمر فرويناها في الأربعين للإمام](4)أبي المعالي إسماعيل بن الحسن الحسيني، قال، أنبأنا: أبو الحسن محمّد بن أحمد المقرئ - المعروف بابن بُشْت - عن عبد المؤمن بن خلف الحافظ النسفي، عن إسحاق بن إبراهيم، عن عبد الرزاق، عن معمر، عن ابن جريح و ابن بشتٍ تكلّموا في صحة سماعه عن عبد المؤمن بن خلف. و ذكر الحافظ أبو صالح المؤذن أنه سقط اسم شيخه الذي حدثه عن عبد المؤمن بن خلف على كاتب الطبقة.


1) . في المصدر: «إسحاق بن بخيت».

2) . في المصدر: «الفلاس».

3) . في المصدر: «السعيدي».

4) . ما بين المعقوفتين أضفناه من المصدر.

قلت: الذي عندي في هذا إنّه دخلَ عليه إسناد في إسناد، و إلّا فمعمر(1)غير معروف بالرواية عن ابن جريح.

و عبد الرزاق معروف بالرواية عنهما جميعاً، و للحديث طريق غير هذه:

منها: ما أخرجه الجوزقي من طريق زيد بن الحَريش، عن عبد اللّٰه بن خراش، عن عمه العوام بن خوشب،(2)عن إبراهيم التيمي، عن أنس بن مالك به و عبد اللّٰه بن خراش و زيد بن الخريش، ذكرهما ابن حبّان في الثقات و قال: في كلّ منهما «ربّما أخطأ».

قلت: أخطأ ابن حبّان في توثيق عبد اللّٰه بن خراش، فقد اتفق الأئمّة على تضعيفه و اتهمه بعضهم.

و منها: ما رواه أبو ذر الهروي في كتاب الجامع له، عن شافع(3)بن محمّد بن أبي عوانة، عن يعقوب بن إسحاق العسقلاني، عن حميد بن زنجويه، عن يحيى بن عبد اللّٰه بن بكير، عن مالك عن نافع، عن ابن عمر قال ابن عبد البر: من روى هذا عن مالك فقد أخطأ عليه، و أضاف ما ليس من روايته إليه.

قلت: ليس في روايته من ينظر في حاله إلّا يعقوب بن إسحاق، فقد ذكر مسلمة بن قاسم أنه لقيه و الناس يختلفون فيه، فبعضهم يوثقه و بعضهم يضعفه، و الظاهر أنه دخل عليه حديث في حديث.

و منها: ما أخرجه الحافظ أبو بكر الآجري في كتاب الأربعين له عن محمّد بن مخلد، عن جعفر بن محمّد الخندقي، عن محمّد بن إبراهيم السائح، عن عبد المجيد بن عبد العزيز بن أبي رواد، عن أبيه عن عطا، عن ابن عبّاس، عن(4)معاذ بن جبل، و ليس في رواته من ينظر في حاله إلّا السائح فإنه غير معروف.

و عندي أن هذه الطريق أجود طرق هذا المتن مع ضعفها.

و روى أيضاً من طرق ضعيفة عن عليّ بن أبي طالب و سلمان، و عبد اللّٰه بن عمرو ابن العاص و أبي سعيد الخدري، و أبي أمامة الباهلي و جابر سمرة و جابر عبد اللّٰه(5)و نويرة، و لا يصحّ منها شيء.

قال أبو على سعيد بن السكن الحافظ: ليس يروى هذا الحديث عن النبيّ صلى الله عليه و آله من طريق


1) . في المصدر: «فعمرو».

2) . في المصدر: «حوشب».

3) . في المصدر: «شافعي».

4) . في المصدر: «و معاذ بن جبل».

5) . في المصدر: «جابر بن سمرة و جابر بن عبد اللّٰه».

ثبت(1).

و قال الدارقطني: لا يثبت في طرقه شيء.

و قال البيهقي: أسانيده كلّها ضعيفة.

و قال ابن عساكر: أسانيدها كلّها فيها مقال، ليس فيها للتصحيح مجال.

و قال ابن عبد القادر الرهاوي: طرقه كلّها ضعاف؛ إذ لا يخلو طريق منها أن يكون فيها مجهول لا يُعرَف أو معروف مضعّف.

و قال الحافظ رشيد الدين العطار و زكي الدين المنذري نحو ذلك.

فاتّفاقُ هؤلاء الأئمّة على تضعيفه أولى من إشارة السلفي إلى صحّته.

قال المنذري: لعل السلفي كان يرى أن مطلق الأحاديث الضعيفة إذا انضم بعضها إلى بعض أحدث(2)قوة.

قلت: لكن تلك القوة لا يخرج(3)هذا الحديث عن مرتبة الضعف. و الضعيف يتفاوت، فإذا كثرت طرق حديث رجح على حديث فردٍ، فيكون الضعيف(4)الذي ضعفه ناشٍ عن سوء حفظ رواته، إذا كثرت طرقه، ارتقى إلى مرتبة الحسن. فالذي(5)ضعفه ناشٍ عن تهمة أو جهالة إذا كثرت طرقه ارتقى عن مرتبة المردود المنكر الذي لا يجوز العمل به بحال إلى رتبة الضعيف الذي يجوز العمل به في فضائل الأعمال.

و على ذلك نحمل(6)ما أخبرنا به أبو الحسن محمّد بن عليّ بن محمّد بن عقيل، أنبأنا: أبو الفرج عبد الرحمن بن محمّد بن عبد الحميد بن عبد الهادي، أنبأنا: شيخ الإسلام أبو زكريا يحيى بن شرف النوَوي في خطبة كتاب الأربعين له قال:

و قد اتّفق العلماء على جواز العمل بالحديث الضعيف في فضائل الأعمال.

و قال بعد أن ذكر هذا الحديث: اتفق الحفاظ على أنه حديث ضعيف و إن كثرت طرقه»(7).


1) . في المصدر: «يثبت».

2) . في المصدر: «أخذت».

3) . في المصدر: «لا تخرج».

4) . في المصدر: «فكون الضعف».

5) . في المصدر: «و الذي».

6) . في المصدر: «يُحمل».

7) . الإمتاع بالأربعين المتباينة [بشرط] السماع، طبعة «ألف»، ص 89-90.

انتهى مقال شيخ الإسلام الشهاب ابن حجر على طرق هذا الحديث.

أقول: و كما أنه ضعيف من جانبهم بجميع طرقه، فكذا من جانبنا(1)

«بيان: هذا المضمون مشهور مستفيض بين الخاصّة و العامّة بل قيل: إنّه متواتر». بحار الأنوار، ج 2، ص 156.

.

و جملة ما وقفت عليه له من جانبنا ثلاثُ طرقٍ‌:

الأُولى: ذكرها شيخنا الشهيد رحمه الله في أربعينه(2)

«فمنها ما أخبرني به شيخي الإمام السعيد المرتضى، العلّامة المحقّق، فقيه أهل البيت عليهم السلام عميد الملّة و الدين أبو عبد اللّٰه عبد المطّلب بن أبي الفوارس محمّد بن فخر الدين عليّ بن الأعرج الحسيني في سنة إحدى و خمسين و سبعمائة عن خاله جمال الدين الحسن بن يوسف بن المطهّر الحلّي عن والده عن شمس الدين فخار بن معد الموسوي، عن عز الدين أبي الحارث محمّد بن الحسن الحسيني، عن أبي المكارم حمزة بن عليّ بن زهرة الحسيني، عن أبي على الحسن بن طارق بن الحسن الحلبي، عن السيد الإمام أبي الرضا الراوندي، عن السكري، عن سعيد بن أبي سعيد العيّار، عن الشيخ أبي الحسن الحافظ التميمي، عن أبي الحسن عليّ بن محمّد بن مهروية القزويني، عن داود بن سليمان القزويني الغازي، عن الإمام أبي الحسن عليّ بن موسى الرضا صلوات اللّٰه عليه». الأربعون حديثاً، الشهيد الأوّل، ص 12-13 مع التلخيص.

، و ابتداء السند ثقات فاضلون إلى السيد فضل اللّٰه الراوندي، و باقي سنده إلى الرضا عليه السلام مجهول، و جملته خمسة رجال، منهم من لا يُعرف، و منهم من لم ينصّ الأصحاب فيه بشيء من الجرح و التعديل.

و الثانية: رواه الشهيد رحمه الله أيضاً مفردة بإسناده المشهور إلى الصدوق ابن بابويه، و كلّهم ثقات. و ابن بابويه أرسله إلى الصادق عليه السلام(3)

«حدّثنا عليّ بن أحمد بن موسى الدقاق و الحسين بن إبراهيم بن أحمد بن هشام المكتب، و محمّد بن أحمد السنائي رضي اللّٰه عنهم، قالوا: حدّثني محمّد بن أبي عبد الله الأسدي الكوفي أبو الحسين، قال:

و هو مع ذلك غريب من هذا الوجه؛

1) . اعلم أنّه عقد العلّامة المجلسي باباً مختصّاً لهذا الحديث في كتاب بحار الأنوار، كتاب العلم باب العشرين «من حفظ أربعين حديثاً» و أورد فيه عشرة أحاديث، و قال في آخره:

2) . ذكر الشهيد الأول قدس سره في أوّل أربعينه سنده إلى الحديث هكذا:

3) . أورد الحديث الشيخ الصدوق في الخصال في أبواب الأربعين و ما فوقه، ص 543. و نقله المجلسي من الخصال في البحار، ج 2، ص 157، و لكنّه ليس في سنده إرسال قال الصدوق:

لأنّه خصّ الأحاديث الأربعين بما ذكره فيه؛ لأنّه قال فيه أنّ عليّاً عليه السلام قال: أخبرنا رسول اللّٰه ما هذه الأحاديث، فقال: أن يؤمن باللّٰه وحده... إلى آخر الخبر. و قال في آخره:

فهذه الأربعون حديثاً من استقام عليها و حفظها عنّي من اُمّتي دخل الجنة.

و الثالثة: ذكرها الشيخ الجليل أبو سعيد محمّد بن أحمد بن الحسين النيسابوري في أربعينه عن أربعين شيخاً(1)

«ما أخبرنا السيد أبو إبراهيم جعفر بن محمّد الحسيني رحمه الله بقراءتي عليه قال: أخبرنا أبو يعلى حمزة بن عبد العزيز بن محمّد بن أحمد بن حمزة بن شعيب المهلبي قال: أخبرنا أبو بكر محمّد بن داود بن سليمان الصوفي قال: حدّثنا أبو مقاتل محمّد بن العباس بن أحمد بن شجاع قال: حدّثنا أبو عبد اللّٰه محمّد بن خلف بن عبد السلام المروزي قال: حدّثنا موسى بن جعفر بن محمد عليه السلام عن جدّه قال...».

، و في سنده أيضاً مجاهيل.

انتهى ما نقل من خطّ شيخنا المبرور زين الملّة و الدين الشهيد الثاني قدس سره على ظهر درايته، و الحمد لله وحده، و الصلاة على خير خلقه محمّد و آله أجمعين(2)

«كتبه الفقير الحقير محمد تقي ابن المغفور المبرور محمد حسين الشهرستاني في يوم الخميس، خامس عشر ربيع الثاني من شهور سنة 1087».

.

1) . الأربعين عن الأربعين في فضائل على أمير المؤمنين عليه السلام: شيخ المفيد الحافظ أبي محمد عبد الرحمن بن أحمد بن حسين النيسابوري الخزاعي، ص 87، ذكر في خاتمة كتابه و سنده هكذا:

2) . و كتب الكاتب في ترقيمة النسخة:

المصادر

1 - الأربعين البلدانية المسمّى الأربعين المستغني بما فيه عن المعين، أبو طاهر أحمد بن محمد السلفي (م 576 ق)، تحقيق: عبد الله رابح، دمشق: مكتبة الدار البيروتي، 1992 م/ 1412 ق، 210 ص.

2 - الأربعون حديثاً (چهل حديث)، الشهيد الأول محمّد بن مكي العاملي (م 786 ق)، ترجمه: محمد على كوشا، قم: نهاوندى، زمستان 1374، وزيرى، 96 ص.

3 - الأربعين عن الأربعين في فضائل على أمير المؤمنين عليه السلام، الشيخ المفيد أبو محمد عبد الرحمن بن احمد بن الحسين النيسابوري الخزاعي، تحقيق: محمد باقر المحمودي، طهران: وزارت الإرشاد الإسلامي، 1414 ق، وزيرى، 108 ص.

4 - الإمتاع بالأربعين المتباينة بشرط السماع، عليّ بن محمّد بن حجر العسقلاني (م 852 ق)، قلنا إن للكتاب طبعتين و بينهما اختلاف كثير، و لذا رمزنا للطبعة الاُولىٰ «ألف» و للطبعة الثانية «ب».

الطبعة الاُولىٰ «ألف»: تحقيق مجدي السيّد إبراهيم، و حقّقه على النسختين الموجودتين في دار الكتب المصرية، أوّلها رقم «87 حديث تيمور»، و ثانيها رقم «21175 ب» بخطّ محمد أبى الفتح بن أحمد بن محمد الخطيب الطوخي، فرغ من كتابتها في 21 من جمادى الآخرة سنة 830 ق، أي في حياة المصنف، نشر في القاهرة، مكتبة القرآن، 1990 م، 96 ص و عنوانه: «الإمتاع بالأربعين المتبانية السماع».

الطبعة الثانية «ب»: تحقيق محمد شكور بن محمد الحاجي أمرير المياديني، حققه على النسختين الموجودتين في العراق، الأولىٰ في مكتبة الأوقاف العامة ببغداد تحت رقم 23174/5 مجاميع، نقله من خط المؤلف سلطان بن ناصر الجبوري في سنة 1108. و اُخرى موجودة في قسم المخطومات في المؤسسة العامة للآثار و التراث ببغداد نشر في قطر، دار الثقافة، 1409 ق/ 1989 م 216 ص. و عنوانه «الإمتاع بالأربعين المتبانية بشرط السماع». و قلنا سابقاً أن النسخة التي نقل منها الشهيد موافقة مع طبعة «ألف».

5 - الخلاصة في اُصول الحديث، شرف الدين الحسين بن عبد الله الطيبي (743 ق)، تحقيق: صبحي السامرائي، بيروت: عالم الكتب، 1405 ق.

6 - بحار الأنوار، ملّا محمد باقر المجلسى (1110 ق)، 110 جلد.

7 - الخصال، محمّد بن على بن الحسين بن بابويه القمى، صححه و علق عليه: على أكبر الغفاري، قم:

منشورات جماعة المدرسين في الحوزة العلمية 1403 ق، 750 ص.

8 - فهرست نسخه هاى خطّى كتابخانه مركزى دانشگاه تهران، محمد تقى دانش پژوه، جلد يازدهم.

9 - مقدمة ابن الصلاح، تقى الدين أبو عمر الشهرزوري [ابن الصلاح] (643 ق)، تحقيق: د. عائشة عبد الرحمن (بنت الشاطئ)، القاهرة: دار المعارف، 1409 ق.

رسالة في تحقيق حال كتاب فقه الرضا عليه السلام

اشاره

محمد هاشم بن زين العابدين چهارسوقى (م 1318 ق)

تحقيق: مهدى هوشمند

درآمد

مؤلّف

ميرزا محمّد هاشم بن زين العابدين خوانسارى چهار سوقى (1275-\1318 ق) از دانشمندان شهير شيعى اواخر سدۀ سيزدهم و اوايل سدۀ چهاردهم هجرى است.

شرح حال وى در مصادر متعدّد، به تفصيل ذكر شده و نيازى به تكرار آن نيست.(1)

در اينجا مطالبى را كه شيخ آقابزرگ تهرانى در كتاب نقباء البشر دربارۀ وى آورده نقل كرده، به همين مقدار بسنده مى كنيم.


1) . شرح حال وى در مصادر زير مندرج است: شرح حال آية الله چهارسوقى، سيد محمد على روضاتى، ص 112-\121؛ دو گفتار، سيد محمدعلى روضاتى، گفتار دوم؛ مكارم الآثار، معلم حبيب آبادى، ذيل وقايع سال 1235 ق؛ كواكب منتشره در احوال اعيان شجره، سيد محمد على روضاتى (مخطوط)؛ الأعلام، الزِّرِكْلى، ج 7، ص 353؛ نقباء البشر، آقابزرگ تهرانى، بخش مخطوط.

شيخ آقابزرگ در شرح حال وى چنين مى نويسد:

السيد العلّامة الفقيه الاُصولي المحدّث الرجالي الأجلّ‌، سيّدنا و مولانا و شيخُ جُلِّ مشايخنا السيّد الميرزا محمّد هاشم بن العلّامة الحاج ميرزا زين العابدين بن السيد أبي القاسم جعفر بن العلّامة السيّد حسين بن المير أبي القاسم جعفر الكبير الموسوي الخوانساري الأصفهاني، المشهور بچهارسوقي.

من أعاظم علماء أصفهان، المنتهي إليه الرئاسة في عصره، ذكره أخوه العلّامة السيد محمّد باقر في كتابه روضات الجنات، ترجمة والده و جدَّيْه الأعلى و الأدنى، و أمّا هو فكان طويل الباع في الفقه و الاُصول، علّامة في علم الرجال، كثير الاستحضار لفهارس الأصحاب، جيّد الاطّلاع بأحوال العلماء، اُعجوبة عصره في الحفظ، تلمّذ على العلّامة المير مدرّس الأصفهاني، و العلّامة الأنصاري، و على والده، و العلّامة السيّد صدر الدين العاملي، و هو صهره على بنته.

و يروي عنه و عن شيخه العلّامة الأنصاري و عن أبيه و عن الشيخ مهدي بن الشيخ عليّ بن الشيخ الأكبر، و يروي عنه جلّ مشايخنا مثل العلّامة النوري، و جمال السالكين السيّد المرتضى الكشميري، و سيّدنا أبي محمّد الحسن صدر الدين، و شيخنا العلّامة الشيخ شريعة الأصفهاني النجفي، نشرف بخدمته حين جاء زائراً في النصف من شعبان 1318 ق، في الحائر الشريف، و هو في غاية الضعف من تعب الطريق و السفر.

ثمّ تشرّف إلى النجف و استولى عليه الضعف و المرض إلى أن توفّي في العشر الأواخر من شهر رمضان من تلك السنة، و دفن بوادي السلام، و تأسّفت كثيراً على أن حرمت من الاستجازة منه، لابتلائه بالمرض، مع الضعف الملازم لكبر السنّ‌، حيث إنّه ذكر في بعض مؤلّفاته أنّه ولد في أواخر سنة خمس و ثلاثين و مائتين و الألف، و توفّي 18 شهر رمضان 1318 ق.

و له تصانيف كثيرة، فمنها: أصول آل الرسول الذي لم يكن مثله، و مبادي الوصول أيضاً في الأصول، و رسائل كثيرة في الفقه و الأصول، طبعت جملة منها في مجموعة معدن الفوائد، في آخرها، و الرسالة العملية الفارسية، و مناسك الحج، و هو أيضاً مطبوع، مع رسالة مختصرة في اُصول الدين (1317 ق) و له إجازات: منها إجازته لولده جمال الدين محمّد في غرّة شهر رمضان 1317 ق.

و طبع من تصانيف صاحب الترجمة رسالة ميزان الأنساب في أحوال أبناء الأئمّة المدفونين بأصفهان، و قد تصدّى لطبعه و وضع له مقدّمة و حواشي سبطه السيد أحمد الروضاتي و طبع بقم 1373 ق.(1)

رسالة في تحقيق حال كتاب فقه الرضا عليه السلام

ازجمله آثار ميرزا محمد هاشم چهار سوقى، رساله اى است كه دربارۀ كتاب فقه الرضا عليه السلام، تأليف نموده است. او كتابش را در سه مقام تنظيم نموده و در پايان نتيجه گرفته كه اين كتاب نمى تواند مستقلاً مورد استناد قرار گيرد. فقط اخبار آن در هنگامى كه چند خبر متعارض باشند، براى تقويت يكى از طرفين تعارض، صلاحيت دارد.

كتاب «فقه الرضا عليه السلام»

در باب اصل نگارش كتاب فقه الرضا عليه السلام يا الفقه المنسوب للإمام الرضا عليه السلام، در مراجع و مصادر مختلفى بحث شده است و آن را


1) . نقباء البشر، بخش مخطوط.

مورد نقد و نظر قرار داده اند.(1)

لوامع صاحبقرانى، ج 1، ش 187 و ج 4، ش 198؛ بحار الأنوار، ج 1، ص 11؛ أمل الآمل، ج 1، ش 364؛ الحدائق، ج 1، ش 7؛ فوائد بحر العلوم، فايدۀ 45؛ العوائد نراقى، عائدۀ 66؛ مستدرك الوسائل، ج 3، ش 336-361؛ روضات الجنات، ش 188-191؛ الذريعة، ج 16، ص 292 و ج 18، ش 129؛ فرهنگ ايران زمين، ج 4، ش 83؛ فصل القضا في الكتاب المشتهر ب‍ «فقه الرضا عليه السلام»، سيد حسن صدر؛ تلخيص رسالۀ پيشين، توسط سردار كابلى؛ رساله اى دربارۀ فقه الرضا عليه السلام، شيخ محمّد على دزفولى.. براى كسب اطّلاع بيشتر، به مقدمۀ آية اللّٰه رضا استادى بر كتاب فصل القضا مراجعه شود.

محور اين بحث ها انتساب اين كتاب به امام رضا عليه السلام است. بعضى بر اين عقيده اند كه اين كتاب، به قلم خود امام است و بعضى گفته اند كه به نقل از ايشان است.

برخى نيز بر اين عقيده اند كه اين كتاب، كتاب ديگرى است كه بعضى آن را به امام نسبت داده اند.

ملّا محمّد تقى مجلسى رحمه الله در شرح فارسى كتاب من لا يحضره الفقيه، دربارۀ اين اثر چنين مى نويسد:

اين كتاب در قم ظاهر شد و نزد ماست و ثقۀ عدل، قاضى مير حسين - طاب ثراه - قريب به ده سال قبل از اين، از روى آن كتاب، نوشته بود.

و باز در جاى ديگر از همان كتاب مى نويسد:

دو شيخ فاضل صالحِ ثقه گفتند كه: «اين نسخه را از قم به مكّه آوردند و چون نسخۀ قديمى بود و خطوط اجازات علما بر آن بود...». قاضى مير حسين - طاب ثراه - از روى آن نسخه نوشته بود و به اين شهر آمد و بنده از آن نسخه، نسخه برداشتم.

همچنين از ايشان نقل شده است:

از فضل خدا بر ما اين بود كه سيد فاضل ثقۀ محدّث، امير حسين - طاب ثراه - كه سال ها در مجاورت بيت اللّٰه الحرام [بود] و سپس


1) . دربارۀ كتاب فقه الرضا عليه السلام، در مصادر زير بحث شده است:

به ايران و اصفهان آمد، هنگامى كه به زيارت او مشرّف شدم، گفت: هديۀ نفيسى براى شما آورده ام، و آن، فقه رضوى است.

سپس گفت: هنگامى كه در مكّه بودم، گروهى از حاجيان قمى نزد من آمدند كه كتابى كهن در زمان حضرت رضا عليه السلام نوشته شده بود، همراه داشتند. پس نسخه اى از روى آن برداشتم و با آن، مقابله كردم.(1)

علامه محمّد باقر مجلسى نيز در مقدمۀ كتاب بحار الأنوار مى نويسد:

سيد فاضل محدّث، قاضى امير حسين - طاب ثراه -، پس از آمدن به اصفهان به من گفت: در يكى از سال هاى مجاورت من در مكّه، گروهى از حاجيان قمى اتفاقاً نزد من آمدند و كتابى كهن كه در عصر حضرت رضا عليه السلام نوشته شده بود، همراه داشتند... پس آن نسخه را گرفتم و از روى آن، نسخه اى برداشتم و تصحيح كردم.(2)

مرحوم سيد نعمت اللّٰه جزايرى در مقدمۀ شرح التهذيب مى نويسد:

كتاب «فقه رضوى» در اين سال ها از بلاد هند به اصفهان آورده شد و اكنون، در كتابخانۀ شيخ ما (ملّا محمّد باقر) نگاهدارى مى شود.(3)

صاحب رياض العلماء نيز دربارۀ اين مطلب مى نويسد: كتاب فقه الرضا در كتابخانۀ امير غياث الدين (جدّ پنجم سيد على خان مدنى، شارح صحيفه) بوده و جزو كتاب هايى است كه سيّد على


1) . لوامع صاحبقرانى، ج 1، ص 187 و ج 4، ص 198.

2) . بحار الأنوار، ج 1، ص 11.

3) . مستدرك الوسائل، ج 3، ص 342.

خان در طائف مانده است.(1)

سيّد بحر العلوم رحمه الله، از نسخۀ فقه الرضا عليه السلام كه در كتابخانۀ آستان قدس رضوى است، نام مى برد كه بر آن نوشته بوده است: اصل اين كتاب، به خطّ كوفى بوده و ميرزا محمّد، آن را به خطّ عربى متداول، منتقل كرده است.(2)

ملّا مهدى نراقى رحمه الله نيز از نسخۀ بسيار قديم متعلّق به كتابخانۀ آستان قدس رضوى نام مى برد و در كتاب خود به نام فصل القضا في الكتاب المشتهر ب‍ «فقه الرضا عليه السلام»... از آن ياد مى كند.(3)

مؤلف «فقه الرضا عليه السلام»

دربارۀ مؤلف كتاب مزبور نيز آرا و ديدگاه هاى مختلفى وجود دارد كه به بعضى از آنها اشاره مى شود:

1 - تأليف حضرت رضا عليه السلام است؛

2 - به دستور آن حضرت، يكى از فرزندان امامان، آن را نگاشته است؛

3 - نوشتۀ يكى از اصحاب آن حضرت است كه در فهرست نامه ها براى آنان كتاب هايى ياد شده كه از آن حضرت، روايت نموده اند؛

4 - تأليف يكى از اصحاب امام رضا عليه السلام است؛


1) . مستدرك الوسائل، ج 3، ص 342.

2) . فوائد بحر العلوم، ص 150.

3) . الذريعة، ج 16، ش 292.

5 - همان كتاب المنقبة ى امام عسكرى عليه السلام است؛

6 - نوشتۀ يكى از راويان ائمه عليهم السلام است؛

7 - تأليف يكى از قدماى اصحاب است؛

8 - همان الشرائع على بن بابويه قمى است؛

9 - همان كتاب التكليف شَلْمَغانى است؛

10 - مجهول المؤلف است.

شيوۀ تحقيق

در تصحيح اين رساله، از نسخۀ چاپى سنگى كه در ضمن مجموعۀ چند رساله از مؤلّف به چاپ رسيده، استفاده شده است. با تفحّص، نسخۀ خطى اى از آن به دست نيامد. لذا همين نسخه، اصل قرار گرفته و مصدريابى شده است.

منابع و مآخذ احاديث و اقوال، از كتب معروف و معتبر شيعه و اهل سنّت، استخراج و در پاورقى ها ذكر شده اند.

تصویر

G11

تصویر

G12

[المقدمة]

الحمد الله الّذي ميّز بين الحقّ و الباطل، و الثمين و العاطل، و الصحيح و الفاسد، و الرابح و الكاسد، بصواب أفكار اُولي الأبصار، و أحاسن آراء اُولي الألباب؛ و الصلاة و السلام على خير من اُوتي جوامع الكلم، و مجامع العلوم و الحِكَم، و فصْل الخطاب، نبيّنا محمّد و عترته الطيّبين الطاهرين الأنجبين الأكرمين الأقدسين الأطياب، الّذين طهّرهم من الأرجاس، و آتاهم علوم الأوّلين و الآخرين و تمام علم الكتاب.

و بعد، فهذه رسالة وجيزة و مقالة عزيزة، قد عملها العبد الفقير الجاني محمّد هاشم بن المرحوم المبرور الأمير زين العابدين الموسوي الخوانساري الأصفهاني - أذاقهما اللّٰه تعالى من القطوف الدواني - في تحقيق حال الكتاب المعروف ب‍ «الفقه الرضوي». فإنّ الكلام في اعتباره و عدمه موقوف على بسط و تحقيق و تطويل و تدقيق و تأمّل عميق، فبذلت جهدي بقدر وسعي و جدّي، في تنقيح هذا المطلب و تحقيق ذاك المقصد، و المسئول من اللّٰه تعالى أن يجعله مقبولاً عند أهل العقول و الفضل؛ و التوفيق من كرمه العميم مأمول.

فنقول مستوفقاً من اللّٰه سبحانه: إنّ الكلام في أمر هذا الكتاب يقع في مقامات ثلاثة:

أحدها في بيان ما اختلف فيه آراء جماعة من الفحول من اعتبار هذا الكتاب و ثبوت كونه عن مولانا الرضا عليه السلام و عدمه.

و ثانيها في الفرق بينه و بين سائر الضعاف المنجبرة.

و ثالثها في بيان صلوحه لتقوية أحد الخبرين المتعارضين.

فإنّ تحقيق هذه المقامات الثلاثة ممّا ينفع في مقامات عديدة، و تطويل الكلام في تنقيحها هنا و إن كان خارجاً عن وضع الرسالة إلّا أنّ في الإعراض عنه تفويتاً لجملة من بدائع الأفكار.

[المقام الأول: في بيان اختلاف الآراء في اعتبار هذا الكتاب]

اشاره

فنقول: و أمّا الأوّل فقد اختلفوا فيه اختلافاً شديداً و ظهر منهم فيه ثلاثة أقوال:

أحدها: القول بكونه من مؤلّفات الإمام - عليه الصلاة و السلام -، و هو لجماعة من المحدّثين و الفقهاء، و أوّل من ذهب إلى ذلك و أصرّ في ترويجه رجل فاضل محدّث سيّد كان يقال له: القاضي أمير حسين(1)، و هو الّذي أظهر أمر هذا الكتاب، و جاء به من مكّة المشرّفة إلى أصبهان في عصر الفاضلين المجلسيّين، و أراهما إيّاه، و قبْل ذلك لم يوجد منه عين و لا أثر بين محقّقي أصحابنا.

و قد ذكر السيّد المذكور لهما أنّه وجده في بعض سني مجاورته البيت المعظّم عند جماعة من حجّاج قم، و أنّه كان مشتملاً على إجازات جملة من الأعلام، و كان على مواضع منه خطّه عليه السلام، و أنّ من كان عنده ادّعى أنّه وصل من آبائنا أنّ هذا الكتاب من تصنيف الإمام، و باعتبار هذه القرائن ادّعى السيّد المذكور القطع بأنّه من تأليف الإمام عليه السلام.

ثمّ تبعه على ذلك الفاضلان المجلسيّان و اعتمدا عليه، و أخذا منه نسخته و أصرّا


1) . ترجم له النراقي بأنّ القاضي أمير حسين الّذي حكى عنه الفاضلان المجلسيّان، هو السيّد أمير حسين بن حيدر العاملي الكركي، ابن بنت المحقّق الشيخ عليّ بن عبد العال الكركي، و كان قاضي أصفهان و المفتي بها في الدولة الصفوية، أيّام السلطان العادل شاه طهماسب الصفوي، و هو أحد الفقهاء المحقّقين، و الفضلاء المدقّقين، مصنّف مجيد، طويل الباع، كثير الاطّلاع، وجدت له رسالة مبسوطة في نفي وجوب الجمعة في زمان الغيبة، و كتاب «النغمات القدسية في أجوبة المسائل الطبرسية» و كتاب «رفع المناواة عن التفضيل و المساواة». عوائد الأيّام، ص 249.

في ترويجه و تشهيره و استنساخه، و أودعا مضامينه في شرحي الفقيه و البحار(1).

و بذاك الاعتبار التبس أمره على جملة من معاصريهما و المتأخّرين عنهما، فظنّوا أنّه من تأليف الإمام عليه السلام، و أنّه ممّا ينبغي الاعتماد عليه و الركون إليه، و هو الّذي قوّاه السيّدان المحقّقان - سيّدنا صاحب الرياض و السيّد المؤيّد صاحب الدرّة - على ما يستفاد من مواضع من كتبهما(2).

و ثانيها: القول بعدم كونه منه عليه السلام، و هو لجماعة من محقّقي المتأخّرين و المعاصرين، منهم سيّدنا أفقه(3)فقهاء الزمان و أعلمهم بحقائق أحكام الإيمان


1) . قال العلّامة المجلسي رحمه الله في البحار: و كتاب فقه الرضا عليه السلام أخبرني به السيّد الفاضل المحدّث القاضي أمير حسين - طاب ثراه - بعد ما ورد اصفهان، قال: قد اتّفق في بعض سني مجاورتي بيت اللّٰه الحرام، أن أتاني جماعة من أهل قم حاجّين، و كان معهم كتاب قديم يوافق تاريخه عصر الرضا - صلوات اللّٰه عليه - و سمعت الوالد رحمه الله أنّه قال: سمعت السيّد يقول: كان عليه خطّه - صلوات اللّٰه عليه - و كان عليه إجازات جماعة كثيرة من الفضلاء، و قال السيّد: حصل لي العلم بتلك القرائن أنّه تأليف الإمام عليه السلام، فأخذت الكتاب و كتبته و صحّحته، فأخذ والدي - قدّس اللّٰه روحه - هذا الكتاب من السيّد و استنسخه و صحّحه، و أكثر عباراته موافق لما ذكره الصدوق أبو جعفر بن بابويه في كتاب «من لا يحضره الفقيه» من غير سند، و ما يذكره والده في رسالته إليه، و كثير من الأحكام الّتي ذكرها أصحابنا و لا يعلم مستندها مذكورة فيه. بحار الأنوار، ج 1، ص 11.

2) . الفوائد الرجالية لبحر العلوم، ص 147-148.

3) . كتب المصنف في هامش الرسالة هاهنا: من عجائب ما اتّفق لي في هذه المسألة بعد وقوفي على كلام هذا السيّد الإمام الأفقه الأوحد في المطالع، أنّي أردت أن أعلم معتقده في أمر هذا الكتاب في الأزمنة المتأخّرة عن تصنيف المطالع فاستفتيت منه - قدّس اللّٰه روحه - في ورقة و أرسلت الورقة إلى حضرته فوعدني بالجواب و لوفور مشاغله رحمه الله لم يتيسّر له الجواب عنه، إلى أن قضى نحبه و أدركه الأمر المحتوم و بعد مضيّ زمان قليل من وفاته كتبتُ هذه الرسالة فلمّا وصلت ليلة من الليالي إلى هذا المقام و كتبت أمر الكتاب و شيّدت أركان القول بعدم الاعتبار حصلت لي خفقة فرأيت حضرته في المنام و جرى بيني و بينه أمر هذه المسألة و قلت: يا سيّدي لم يصل إليّ جواب الاستفتاء، فقال رحمه الله: قد كتبنا الجواب مفصّلاً و أعطاني ورقة و أشار إليّ بأنّ معتقده القول بعدم الاعتبار فاستيقظت و شكرت اللّٰه تعالى و هذا من كراماته - قدّس اللّٰه لطيفه - و ألطاف اللّٰه تعالى بهذا العبد و فيه تأييد لعدم الاعتبار كما لا يخفى. منه [المصنّف] أدام اللّٰه أيام إفاضاته و إفاداته.

صاحب مطالع الأنوار(1)- نوّر اللّٰه تعالى تربته الزكيّة و أسكنه بحابيح جنّاته العليّة - و هو الّذي قوّاه سيّد الاُستاد - أدام اللّٰه سبحانه ظلاله على رءوس العباد -.

و ثالثها: التوقّف في أمره، كما يستفاد من الشيخ الفقيه الأوحد بهاء الدين محمّد الأصفهاني الشهير ب‍ «الفاضل الهندي»(2)في كشف اللثام(3)، حيث يعبِّر عن رواياته بقوله:

«و روى عن الرضا»، أو «و في رواية عن الرضا»، من غير أن يعتمد عليها أو يركن إليها، و ظاهره في المناهج السويّة أيضاً ذلك، و هو الّذي يستفاد من شيخنا «الحرّ العاملي» رحمه الله في بعض إفاداته حيث قال:

اعلم أنّ هذا الكتاب في سنده تأمّل، و أكثر رواياته مجاهيل، حالهم غير معلوم، و هو أيضاً غير مذكور في كتب الرجال، و لا نقل منه أحد من العلماء المشهورين في مؤلّفاتهم، و لا ذكروه على ما يحضرني، فيتطرّق الشكّ في صحّة نقله، لكن أكثر ما فيه موافق لمضمون الأحاديث المرويّة في الكتب المعتمدة و هو مؤيّد لها، و أكثر عباراته موافقٌ لعبارات عليّ بن الحسين بن بابويه في رسالته إلى ولده، و إذا كان فيه مسألة ليس لها دليل في غيره ينبغي التوقّف فيها. انتهى بألفاظه الشريفة(4).

و عدُّه إيّاه في كتابه أمل الآمل من الكتب المجهولة المؤلّف أيضاً(5)يرشد إلى ذلك، و لذا لم ينقل عنه في كتاب الوسائل أصلاً.


1) . هو الحاجّ السيّد محمد باقر الشفتي الجيلاني الشهير بحجّة الإسلام؛ قال المحدّث النوري رحمه الله: وجدنا منقولاً عن خط السيّد السند المؤيّد صاحب «مطالع الأنوار» على ظهر نسخة من هذا الكتاب ما لفظه - بعد الإصرار على عدم كونه له عليه السلام -: و يحتمل أن يكون هذا الكتاب لجعفر بن بشير، لما ذكره شيخ الطائفة في «الفهرست» (ص 143، الرقم 131): جعفر بن بشير البجلي، ثقة جليل القدر، له كتاب ينسب إلى جعفر بن محمّد عليهما السلام، رواية عليّ بن موسى الرضا عليه السلام. انظر: خاتمة المستدرك، ج 1، ص 321.

2) . المولى بهاء الدين محمّد بن تاج الدين الحسن الأصفهاني المتولّد 1062 و المتوفّى 1135 أو 1137، مؤلف «كشف اللثام و الإبهام عن كتاب قواعد الأحكام».

3) . الذريعة، ج 18، ص 56-57.

4) . انظر: الحدائق الناضرة، ج 1، ص 26؛ و ج 3، ص 340؛ عوائد الأيام، ص 249؛ خاتمة مستدرك الوسائل، ج 1، ص 230؛ بحار الأنوار، ج 1، ص 12.

5) . أمل الآمل، ج 2، ص 364؛ هكذا عبارته: «الفقه الرضوي لا يُعرف جامعه و راويه».

[حجّة القائلين بأنّه من تأليف الإمام عليه السلام]

اشاره

حجّة من لم يحصل(1)له القطع من الأوّلَين(2)وجهان:

[الدليل الأوّل]

أحدهما، أنّ السيّد المذكور ممّن وثّقه جماعة، و وصفوه بجلالة الشأن و علوّ القدر، و ممّن صرّح بتوثيقه المولى التقيّ المجلسي(3)و كفى به موثّقاً، فهو شخص ثقة من أصحابنا، أخبر عن قطع بصدور أمر ممكن عقلاً و عادة، فيصدَّق و يقبل منه بمقتضى مفهوم قوله سبحانه في آية النبأ(4)و غيره من العمومات و الإطلاقات الدالّة على قبول قول العدل، و على هذا يكون حاله كحال المراسيل الّتي يستفاد من مرسلها القطع بصدورها، كما إذا قال العدل الضابط العالم الخبير: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم أو أحد من الأئمّة كذا و كذا، أو فعل أحدهم كذا، أو كتب كذا، و نحو ذلك، فكما نقول بحجّيّة هذه المراسيل نقول بحجّيّة ما نحن فيه أيضاً؛ فإنّ كلّ ما دلّ على حجّيّة الأوّل يجري بعينه في الثاني أيضاً(5).

و لا يخفى أنّ هذا ليس بأدون من إخبار عدل من الأصحاب بتحقّق الإجماع الّذي يتحصّل العلم به لمدّعاه بقرائن و أمارات تفيد بعضاً دون بعض، و تثمر لواحد دون آخر، فما تمسّكوا به في حجّيّة الإجماعات المنقولة هنالك حجّتنا على ذاك المدّعى هنا.


1) . في النسخة كذا، و الظاهر أنّه سهو من الكاتب، و الصحيح: «حجّة من حصل له القطع...».

2) . أي المجلسي الأوّل و الثاني.

3) . انظر: مستدرك الوسائل، ج 3، ص 337.

4) . و هو قوله تعالى: «إِنْ جٰاءَكُمْ فٰاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهٰالَةٍ‌...». الحجرات، الآية 6.

5) . انظر: عوائد الأيّام، ص 250 و 253؛ الفصول، ص 272؛ هداية المسترشدين، ص 400.

[الدليل الثاني]

و ثانيها، أنّ ذلك ممّا أخبر به و نسبه إلى الإمام عليه السلام بعض من لم نعلم حاله من الإماميّة، و هو من حكى عنه السيّد من أهل قم، و هذا الخبر و إن كان ضعيفاً في نفسه كسائر الروايات المشتملة على المجاهيل إلّا أنّ التثبّت التامّ ممّا يرفع ضعفه، و يدخله تحت ما دلّ على حجّيّة الخبر الضعيف المتثبّت كقوله تعالى في آية النبأ، و السيرة المستمرّة القائمة على ذلك.

و هذا الخبر متثبّت باُمور قويّة تقتضي الظنّ القويّ بصحّته و صدوره:

فمنها، أنّ السيّد النحرير صاحب الدرّة المنظومة ذكر أنّه وَجد في الكتب الموقوفة على الخزانة الرضويّة - على مشرّفها آلاف الثناء و التحيّة - نسخةً من هذا الكتاب، كان مكتوباً عليها:

إنّ الإمام الثامن الضامن عليه السلام صنّف هذا الكتاب لمحمّد بن السكّين(1)

و لكن قال صاحب الرياض رحمه الله عند ذكر سلسلة سند السيّد على خان شارح الصحيفة: اعلم أنّ أحمد بن السكّين، هذا الّذي كان في عهد مولانا الرضا - صلوات اللّٰه عليه - و كان مقرّباً عنده في الغاية، و قد كتب لأجله الرضا عليه السلام «فقه الرضا»، و هذا الكتاب بخطّ الرضا موجود في الطائف بمكّة المعظّمة، من جملة كتب السيّد عليخان المذكور الّتي قد بقيت في بلاد مكّة، و هذه النسخة بالخطّ الكوفي، و تاريخها سنة مائتين من الهجرة، و عليها إجازات العلماء و خطوطهم. رياض العلماء، ج 3، ص 364.

، و إنّ أصل النسخة وجدت في مكّة المشرّفة بخطّ الإمام عليه السلام و كانت بالخطّ الكوفي، فنقله المولى المحدّث الآميرزا محمّد إلى الخطّ المعروف(2).

و قد ذكر السيّد رحمه الله أنّ الميرزا المذكور كأنّه صاحب الرجال، و محمّد بن السكّين


1) . هو محمّد بن السكّين بن عمّار النخعي الجمّال، ثقة له كتاب، روى أبوه عن أبي عبد الله عليه السلام، قال الشيخ: إنّ الراوي عنه إبراهيم بن سليمان، و المراد منه إبراهيم بن سليمان بن حيّان، و الطبقة تلائم كونه من أصحاب الرضا عليه السلام، اُنظر: الفهرست للطوسي، ص 151؛ رجال النجاشي، ص 256؛ مفاتيح الاُصول، ص 353.

2) . الفوائد، ص 149.

في رجال الحديث رجل واحد هو محمّد بن سكّين بن عمّار النخعي الجمّال، ثقة له كتاب روى أبوه عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام، و في الفهرست و النجاشي: أنّ الراوي عنه إبراهيم بن سليمان، و المراد به إبراهيم بن عبد الله بن حيّان، و الطبقة يلائم كونه من أصحاب الرضا عليه السلام.

قيل: و روى عنه ابن أبي عمير، و هو من أصحاب الرضا و الجواد عليهما السلام فيكون محمّد بن سكّين من كبار أصحاب الرضا عليه السلام.

و منها، أنّ السيّد الفاضل الجزائري رحمه الله ذكر في مقدّمات شرحه على تهذيب الحديث:

أنّه ممّا وجد في بلاد هند في هذه الأعصار و اُتي به إلى أصبهان، و هو الآن في خزانة شيخنا المجلسي رحمه الله، و قد اشتمل على مداركِ كثيرٍ من الأحكام، و قد خلت عنها هذه الاُصول الأربعة و غيرها(1).

و منها، أنّ المولى التقيّ المجلسيّ حكى في شرحه على الفقيه عن شيخين فاضلين صالحين ثقتين أنّهما قالا: إنّ هذه النسخة قد اُتي بها من قم إلى مكّة المشرّفة، و عليها خطوط العلماء و إجازاتهم و خطّ الإمام عليه السلام في عدّة مواضع، و ببالي أنّي رأيت في موضع من شرحه على مشيخة الفقيه أنّه قال: إنّ هذا الكتاب ممّا اُرسل إلينا من قم أو اُتي منها إلينا(2).

و منها، مناسبته لما ورد في مواضع عديدة من كتب الرجال؛ من كون الراوي ممّن له مسائل عن الرضا عليه السلام، أو ممّن له كتاب عن الرضا عليه السلام، أو صاحب كتاب الرضا عليه السلام.

ففي فهرست الشيخ منتجب الدين ابن بابويه رحمه الله:

إنّ السيّد الجليل محمّد بن أحمد بن محمّد الحسيني صاحب كتاب الرضا عليه السلام فاضل ثقة(3).

و في النجاشي: محمّد بن عليّ بن الحسين بن زيد بن عليّ بن الحسين بن عليّ بن


1) . لاحظ: مستدرك الوسائل، ج 3، ص 343.

2) . عوائد الأيّام، ص 250؛ خاتمة المستدرك، ج 1، ص 265.

3) . الفهرست للشّيخ منتجب الدين، ص 171، (الرقم 412).

أبي طالب عليهم السلام، له نسخة يرويها عن الرضا عليه السلام(1)، و عليّ بن مهديّ بن صدقة بن هشام بن غالب بن محمّد بن عليّ الرقّي الأنصاري أبو الحسن له كتاب عن الرضا عليه السلام(2)، و عليّ بن رزين بن عثمان بن عبد الرحمن بن عبد اللّٰه بن بُديل بن ورقاء الخزاعي أبو الحسن أخو دعبل بن عليّ‌، ما عرف حديثه إلّا من قبل ابنه إسماعيل، له كتاب كبير عن الرضا عليه السلام(3)، و وُريزة بن محمّد الغبناني(4)، له كتاب عن الرضا عليه السلام(5)، و موسى بن سلمة كوفيّ‌، له كتاب عن الرضا عليه السلام(6)، و الحسن بن محمّد بن الفضل بن يعقوب بن سعيد بن نَوفَل بن الحرث بن عبد المطّلب أبو محمّد، ثقة جليل القدر، روى عن الرضا عليه السلام نسخة(7)، و عيسى بن عبد اللّٰه بن سعد بن مالك الأشعري، روى عن أبي عبد اللّٰه و أبي الحسن عليهما السلام، و له مسائل الرضا عليه السلام(8)، و أحمد بن عامر بن سليمان بن صالح بن وهب بن عامر الّذي قتل مع الحسين عليه السلام بكربلاء، أبو الجعد له نسخة عن الرضا عليه السلام(9).

و في الفهرست: أحمد بن محمّد بن أبي نصر زيد مولى السكون أبي جعفر، و قيل:

أبو عليّ المعروف بالبزنطي كوفيّ‌، لقي الرضا عليه السلام، و كان عظيم المنزلة عنده، و روى عنه كتاباً(10)، و محمّد بن سهل بن اليسع، له مسائل عن الرضا عليه السلام(11)، و ياسر الخادم له


1) . رجال النجاشي، ص 366، (الرقم 992).

2) . المصدر، ص 277، (الرقم 728).

3) . المصدر، ص 276، (الرقم 727).

4) . في المصدر: الغسّاني.

5) . المصدر، ص 432، (الرقم 1163).

6) . المصدر، ص 409، (الرقم 1090).

7) . المصدر، ص 51، (الرقم 112).

8) . المصدر، ص 296، (الرقم 805).

9) . المصدر، ص 100، (الرقم 250)؛ لم ترد فيه: «له نسخة عن الرضا»، بل جاء: «حدّثنا الرضا عليّ بن موسى عليه السلام، و النسخة حسنة.

10) . الفهرست للطوسي، ص 36، (الرقم 72).

11) . المصدر، ص 295، (الرقم 639).

مسائل عن الرضا عليه السلام(1).

و منها، ما يوجد فيه من الاُمور الناصّة على أنّه خرج عن أهل بيت العصمة و الطهارة، كالّذي في أوّله بعد الحمد و الصلاة يقول: عبد اللّٰه عليّ بن موسى الرضا عليه السلام(2).

و قوله في باب الأغسال منه: ليلة تسعة عشر من شهر رمضان، هي الليلة الّتي ضرب فيها جدّنا أمير المؤمنين عليه السلام(3).

و قوله في كتاب الزكاة منه: أروي عن أبي العالم عليه السلام(4).

و ما في باب آخر منه: [هذا] ممّا ندامُ به نحن معاشر أهل البيت(5).

و في موضع آخر: و قد أمر بي أبي بقوله(6)، و سألت أبي العالم عليه السلام، إلى غير ذلك ممّا وقف عليه من تتبّعه.

و منها، أنّ احتمال الوضع فيه بعيد لما يلوح عليه من حقيقة الصدق و الحقّ‌، و لأنّ ما اشتمل عليه من الاُصول و الفروع و الأخلاق أكثرها مطابق لمذهب الإماميّة و ما صحّ عن الأئمّة، و لا يخفى أنّه لا داعي للوضع في مثل ذلك؛ فإنّ غرض الواضعين تزييف الحقّ و ترويج الباطل، و الغالب وقوعه عن الغلات و المفوّضة، و الكتاب خال عمّا يوهم ذلك، بخلاف غيره ممّا نسب إلى الأئمّة عليهم الصلاة و السلام، ك‍ مصباح الشريعة المنسوب إلى مولانا الصادق عليه السلام، و تفسير الإمام المنسوب إلى سيّدنا أبي محمّد العسكري؛ فإنّ من أمعن النظر في تضاعيفهما اطّلع على اُمور عظيمة مخالفة لاُصول


1) . المصدر، ص 358، (الرقم 775).

2) . الفقه المنسوب للإمام الرضا عليه السلام، ص 65.

3) . المصدر، ص 83.

4) . المصدر، ص 197.

5) . المصدر، ص 402. باب الدعاء في الوتر و ما يقال فيه.

6) . المصدر، ص 258. باب الربا و السلم و الدين و العينة.

الدين أو المذهب، مغايرة لطريقة الأئمّة عليهم السلام و سياق كلماتهم.

و منها، موافقة أكثر فتاويه لفتاوى الصدوقين و المفيد في الرسالة، و المقنع، و المقنعة، و شدّة قربه من الرسالة، فإنّ أكثر عباراته عين عباراتها.

و منها، أنّ القاضي أمير حسين الراوي له إنّما هو من أكابر علمائنا المحقّقين، و من جملة أفاخم فقهائنا المدقّقين، و من أعاظم كبرائنا المجتهدين، كما أشار إليه سيّدنا صاحب الدرّة حيث قال: هو السيّد أمير حسين بن حيدر العاملي الكركي ابن بنت المحقّق الشيخ عليّ بن عبد العال الكركي - طاب ثراه - و كان قاضي أصفهان و المفتي بها في دولة الصفويّة، أيّام السلطان الغالب الشاه طهماسب الصفوي، و هو أحد الفقهاء المحقّقين و الفضلاء المدقّقين، مصنّف مجيد، طويل الباع، كثير الاطّلاع، و له كتاب الإجازات فيه إجازات جمّ غفير من العلماء المشاهير له، منهم خاله المدقّق المحقّق الشيخ عبد العال بن المحقّق الشيخ عليّ الكركي، و ابن خالته السيّد العماد الأمير محمّد باقر الداماد، و الشيخ الفقيه الأوحد الشيخ بهاء الدين محمّد العاملي(1).

و وصفه جميعهم بالعلم و الفضل و الفقه و النبالة، و في إجازة شيخنا البهائي بخطّه له: أجزت لسيّدنا الأجلّ الأفضل، صاحب المفاخر و النسب الزاهر و التحقيق الفائق و التدقيق الرائق، جامع محامد الخصال و محاسن الجلال، المتخلّي عن ربقة التقليد، المتحلّى بحلية الاستدلال، شرف السيادة و النقاوة و الإفادة و الإفاضة، أدام اللّٰه إفضاله و كثّر في علماء الفرقة الناجية أمثاله، و ذكر غيره في إجازته له نحو ذلك، هذا كلامه رفع مقامه(2).

فظهر أنّ في المقام اُموراً تستدعي التثبّت التامّ و توجب الظنّ الأقوى بصدق الخبر المذكور، و هذا كما ينفع في الوجه الثاني من الحجّة باعتبار اقتضائه التثبّت ينفع في


1) . الفوائد الرجالية، ص 148.

2) . عوائد الأيّام، ص 250.

الوجه الأوّل منها أيضاً، و ذلك لأنّ المدار في حجّيّة كلّ من أخبار الآحاد صحيحها غيرها، و كذا في الإجماعات المنقولة على تحصيل الظنّ بصدورها و وقوعها، و قد قرّر في محلّه أنّ ما لم يفد الظنّ بالصدور و الوقوع باعتبار بعض ما يشاهد فيها من اُمور خارجيّة لم يقم حجّة على عدم حجّيّتها مطلقاً ممّا لم يدلّ دليل معتبر يؤول إلى القطع و اليقين على جواز الاعتماد عليه؛ فإنّ غاية ما يدلّ عليه أدلّة حجّيّة أخبار الآحاد من آيتي التفقّه(1)و النبإ و آية الكتمان(2)على وجه، و أخبار الآحاد المتواترة معنًى، و السيرة المستمرّة و الإجماع، و عدم كفاية غيرها، و غيرها إنّما هي حجّيّتها من باب الوصف لا من جهة التعبّد الصرف، و لا يخفى أنّ هذه القاعدة تجري في مقامنا هذا أيضاً.

فلو قال قائل: إنّ محض إخبار العدل لا ينفع في المقام و لا يقتضي لزوم قبوله باعتبار ما ذكر، لكان لنا أن نجيب عنه: بأنّا لا نتمسّك بقوله من حيث إنّه قوله خاصّة، بل نقول بأنّه خبر عادل أفادنا الظنّ القويّ بصحّة مضمونه من جهة ما عرفت من القرائن و الأمارات، فتكون حجّة باعتبار اتّصافه بأمرين: أحدهما كونه قول عدل، و الثاني اقتضاؤه الظنّ بمفادّه من الخارج، و هذا منتهى ما يمكن أن يقال في توجيه هذا القول، و غاية ما يتصوّر في تنقيح حجّته.

[أدلّة المؤلّف على عدم حجيّة كتاب فقه الرضا عليه السلام]

و التحقيق عندي، أنّ شيئاً منها ليس بشيء، و ذلك لأنّ ما مرّ من القرائن و إن كان بعضها صالحاً لإيراث الظنّ بالصدق و الصدور مع قطع النظر عن معارضة معارض، إلّا أنّ في المقام اُموراً تعارض ذلك، و يبعّد صدوره عنه عليه السلام غاية التبعيد:

منها أنّ هذا الكتاب لو كان من تصنيف الإمام عليه السلام لكان يشتهر بين أصحابنا غاية


1) . أي آية: «فَلَوْ لاٰ نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طٰائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي اَلدِّينِ‌...». التوبة، الآية 122.

2) . أي آية: «إِنَّ اَلَّذِينَ يَكْتُمُونَ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ مِنَ اَلْكِتٰابِ وَ يَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً...». البقرة، الآية 174.

الاشتهار، و لكان يطّلع عليه كثير من قدماء أصحابنا الّذين جمعوا الأخبار و بالغوا في إظهار آثار الأئمّة الأطهار عليهم السلام، و بذلوا جهدهم في حفظ ما صدر منهم من الأحكام، كجملة من أكابر محدّثي فقهائنا الّذين أدركوا عصره عليه السلام و كانوا قريباً من عصره كالفضل بن شاذان، و يونس بن عبد الرحمن، و أحمد بن محمّد بن عيسى، و أحمد بن أبي عبد اللّٰه البرقي، و إبراهيم بن هاشم، و محمّد بن أحمد بن يحيى صاحب نوادر الحكمة، و سعد بن عبد الله، و محمّد بن الحسن الصفّار، و عبد اللّٰه بن جعفر الحميري، و أضرابهم من أجلّاء الفقهاء و المحدّثين.

و من الواضح أنّ هذا الكتاب لو كان معروفاً بين هؤلاء الأعلام أو كان يعرفه بعضهم لما كانوا يسكتون عنه، و لما كانوا يتركون روايته لمن تأخّر عنهم من نقّاد الآثار و أصحاب الكتب المصنّفة في تفصيل الأخبار، و لما كان يخفى على مشايخنا المحمّدين الثلاثة المصنّفين للكتب الأربعة المشتملة على أكثر ما ورد عنهم في الأحكام، لا سيّما على مثل شيخنا الأجلّ الأكرم رئيس المحدّثين؛ فإنّه قد بلغ في جمع الأخبار الواردة عن أهل بيت العصمة و الطهارة الغاية و تجاوز النهاية، و قد صنّف في ذاك الباب نحواً من ثلاثمائة مصنّف، كما صرّح به شيخ الطائفة في فهرسته(1)و من جملة مصنّفاته كتابه الّذي عمله لبيان كلّ ما يتعلّق بمولانا أبي الحسن الرضا عليه السلام، و سمّاه ب‍ عيون أخبار الرضا(2)و هو مشتمل على أبواب كثيرة محيطة بأكثر ما وصل إليه من الأخبار


1) . الفهرست للطوسي، ص 304، (الرقم 661). قال في مدحه: «كانَ جليلاً حافظاً للأحاديث بصيراً بالرجال ناقداً للأخبار، لم يُر في القميّين مثله في حفظه و كثرة علمه، له نحو من ثلاثمائة مصنّف، و فهرست كتبه معروف».

2) . قال الشيخ آقابزرك: «عيون أخبار الرضا عليه السلام للشيخ الصدوق أبي جعفر محمّد بن عليّ بن بابويه القمي المتوفّى 381 ه‍، في أحوال الإمام الرضا عليه السلام في 139 باباً، طبع منها 73 باباً في 1317، كتبه للوزير الصحاب إسماعيل بن عبّاد الديلمي لمّا دفع إليه قصيدتان من قصائده في إهداء السلام إلى الإمام عليّ بن موسى الرضا عليه السلام، و ذكر فيه زيارته لمشهده في 352 ه‍، و قد طبع بإيران مكرّراً منه في 1275 ه‍ و 1317 ه‍». الذريعة، ج 15، ص 375.

الصادرة عنه عليه السلام في الأحكام و غيرها.

و لا يخفى أنّه لو كان مطّلعاً على ذاك الكتاب لكان يذكر بعضه أو أكثره في كتابه المذكور، و لكان يشير إليه و يذكر أنّ له عليه السلام كتاباً في الفقه، و نحن كلّما تأمّلنا في كتابه المذكور لم نجد إشارة إلى أمر هذا الكتاب، فضلاً أن نطّلع على شيء من أخباره.

و أيضاً لو كان هذا من الكتب المعتبرة المعروفة لديه في زمانه لكان يذكره في كتاب من لا يحضره الفقيه الّذي قصد تصدّى فيه لذكر الأحكام المستخرجة من الكتب المشهورة الّتي عليها المعول و إليها المرجع، و أنت خبير بأنّه ممّا لم يوجد منه عين و لا أثر في هذا الكتاب.

و بالجملة، فالعادة قاضية بأنّ مثل هذا الكتاب لو كان من رشحات عيون إفادات هذا المولى لكان يطّلع عليه جملة من قدماء فقهاء الشيعة، و ما كان يبقى في زاوية الخمول في مدّة تقرب من ألف سنة، كما لم يخفَ على كثير منهم نظائره من الكتب المشتملة على الأحكام و غيرها، كفرائض مولانا أمير المؤمنين عليه السلام، و الجعفريّات المرويّة عن سيّدنا موسى بن جعفر [عليهما السلام]، و رسالة عليّ بن جعفر، و تفسير ينسب إلى مولانا أمير المؤمنين عليه السلام برواية النعماني، و لا يخلو عن اعتبار.

و من ذاك القبيل الصحيفة السجّاديّة؛ فإنّها أيضاً ممّا اتّصل سندها إلى الإمام عليه السلام، و ظفر عليه جماعة من القدماء، كما يظهر من الشيخ(1)و النجاشي(2)، حيث ذكرا أنّ متوكّل بن


1) . قال الشيخ في الفهرست: المتوكّل بن عمر (عمير) بن المتوكّل، روى عن يحيى بن زيد بن عليّ عليه السلام دعاء الصحيفة، أخبرنا بذلك جماعة من التلعكبري عن أبي محمّد الحسن يعرف بابن أخي (أبي) طاهر، عن محمّد بن مطهّر، عن أبيه، عن عمر بن المتوكّل، عن أبيه، عن يحيى بن زيد - رضي اللّٰه تعالى عنه -، و أخبرنا بذلك أحمد بن عبدون، عن أبي بكر الدوري، عن ابن أخي (أبي) طاهر، عن محمّد بن مطهّر عنه. (الفهرست، ص 262، الرقم 579).

2) . قال النجاشي في رجاله: متوكّل بن عُمير بن المتوكّل، روى عن يحيى بن زيد دعاء الصّحيفة، أخبرنا الحسين بن عبيد اللّٰه، عن ابن أخي طاهر، عن محمّد بن مطهّر، عن أبيه، عن عُمير بن المتوكّل، عن أبيه متوكّل، عن يحيى بن زيد بالدعاء. رجال النجاشي، ص 426، (الرقم 1144).

عمير ممّن روى دعاء الصحيفة، و مِن جمع آخر حيث نقلوا بعض أدعيتها في كتبهم.

و أيضاً لو كان هذا الكتاب من تأليفات الإمام عليه السلام لما كان يخفى على ولده الأئمّة الطاهرين الأنوار الأربعة، سيّدنا أبي جعفر الجواد، و مولانا أبي الحسن الهادي، و سيّدنا أبي محمّد العسكري، و إمام زماننا الحجّة عجّل اللّٰه تعالى فرجهم. و من الظاهر أنّهم ما كانوا يُخفون أمثال ذلك عن شيعتهم و مواليهم، و لا سيّما عن خواصّهم و معتمديهم، كما أخبروهم بكتاب عليّ عليه السلام و صحيفة فاطمة عليها السلام و نظائرهما، و لو كانوا مطّلعين عليه لكانوا يصرّحون به في كثير من أخبارهم، و لكانوا يأمرون الشيعة بالرجوع إليه و الأخذ عنه، كما أمروهم بالرجوع إلى جملة من كتب الرواة في عدّة من الروايات.

و الظاهر أنّ هذا لو كان واقعاً لكان يشتهر بين القدماء، و لكان يصل إليهم أثر منه، كما وقع في نظائره، و من جملتها الرسالة الذهبيّة(1)

و قيل: إنّه أوّل كتاب دُوّن في الإسلام في علم الطبّ و حفظ صحّة الأبدان، فإنّ ما بلغنا عن النبيّ صلى الله عليه و آله و سلم في متفرّقات الطبّ قد جمعها و دوّنها الشيخ أبو العبّاس المستغفري المتوفّى (432)، و كذا ما جمعه ابنا بسطام في كتاب «طبّ الأئمّة»، و لكونه أوّل ما كتب في الطبّ في الإسلام، قدره المأمون خليفة المسلمين في عصره و قرضه و أمر بكتابته بماء الذهب، و سمّاه بالذهبية، و بعده سائر علماء الإسلام و زادت عنايتهم به، حتّى كتبوا عليه شروحاً من لدن القرن الخامس حتّى اليوم، و قد اطّلعنا على شروحه و تراجمه بالفارسية و الاُردوية بما يبلغ ستّة عشر كتاباً، ذكرناها في محالّها، إمّا بعنوان الترجمة أو الشرح أو العناوين الخاصّة، و آخر شروحه على نحو التعليق شرح الدكتور «عبد الصاحب زيني» المعلّق على الطبع الأخير، حيث جعل العدد الثاني من أعداد «ملتقى العصرين» من نشريات الفاضل السيّد مرتضى الساوجي العسكري مدير مدرسة الإمام الكاظم عليه السلام في الكاظمية. الذريعة، ج 10، ص 46.

المنسوبة إلى مولانا أبي الحسن

1) . يقول الشيخ آقابزرگ: الذهبية الطبيّة المشهور بطبّ الرضا، يقال إنّه عليه السلام كتب للمأمون العبّاسي، و هو في تعليم حفظ صحّة البدن و تدبيره بالأغذية و الأشربة و الألبسة و الأدوية الصالحة و الفصد و الحجامة و السواك و الحمّام و النورة و غير ذلك، أورده العلّامة المجلسي بتمامه في مجلّد «السماء و العالم» من «البحار»، و نسخة شائعة، و طبع قبل سنين في بمبئي، و أوّل انتشار هذا الكتاب برواية محمّد بن الحسن بن جمهور العمّي البصري بسنده عن الإمام الرضا عليه السلام، و قد عدّه الشيخ الطوسي في «الفهرست» و ابن شهرآشوب من تصانيف العمّي.

الرضا عليه السلام المعروفة في هذه الأعصار ب‍ ‍الذهبيّة باعتبار أنّ المأمون العبّاسي أمر أن يكتب بالذهب، و أن يترجم؛ فإنّها كانت مشهورة بين القدماء، و قد اتّصل سندها بالإمام عليه السلام.

و قد تعرّض لذكرها و بيان سندها جملة من أكابر أصحابنا، ففي الفهرست في ترجمة محمّد بن الحسن بن جمهور العمّي البصري:

له كتب، منها كتاب الملاحم و كتاب الواحدة و كتاب صاحب الزمان عليه السلام و له الرسالة المذهّبة عن الرضا عليه السلام؛ أخبرنا برواياته كلّها إلّا ما كان فيها من غلوّ أو تخليط جماعة عن محمّد بن عليّ بن الحسين، عن أبيه، عن سعد بن عبد اللّٰه، عن أحمد بن الحسين بن سعيد، عن محمّد بن جمهور؛ و رواها محمّد بن عليّ بن الحسين، عن محمّد بن الحسن بن الوليد، عن الحسن بن متّيل، عن محمّد بن أحمد العلويّ‌، عن العمركي [بن] عليّ‌، عن محمّد بن جمهور(1).

و عن معالم العلماء لابن شهرآشوب صاحب المناقب في ترجمته:

له الرسالة المذهّبة عن الرضا عليه السلام في الطبّ‌(2).

و في فهرست الشيخ منتجب الدين بن بابويه في مادّة «السيّد فضل اللّٰه بن عليّ الراوندي»: إنّ له شرحاً عليها سمّاه ترجمة العلويّ للطبّ الرضوي(3).

و قال في البحار في مقام ذكر أسانيد هذه الرسالة:

و وجدت في تأليف بعض الأفاضل بهذين السندين: قال موسى بن عليّ بن جابر السلامي: أخبرني الشيخ الأجلّ العالم الأوحد سديد الدين يحيى بن محمّد بن علبان الخازن - أدام اللّٰه توفيقه - قال: أخبرني أبو محمّد الحسن بن محمّد بن جمهور، و قال هارون بن موسى التلعكبريّ‌: حدّثنا محمّد بن هشام بن سهل قال: حدّثنا الحسن بن محمّد بن جمهور قال: حدّثني أبي و كان عالماً بأبي الحسن عليّ بن موسى الرضا عليه السلام خاصّة به، ملازماً لخدمته، و كان معه حين حمل من المدينة إلى أن سار إلى خراسان


1) . الفهرست للطوسي، ص 284، (الرقم 617).

2) . معالم العلماء، ص 103، (الرقم 689).

3) . الفهرست للشيخ منتجب الدين، ص 96، (الرقم 334).

و استشهد بطوس، و هو ابن تسع و أربعين سنة(1).

ثمّ ذكر تفصيل كما وقع من أمر تلك النسخة، و حكى فيه أيضاً عن المحقّق الثاني شيخنا عليّ بن عبد العالي الكركي رحمه الله كلاماً طويلاً في صحّة نسبتها إليه عليه السلام و أنّه ممّا كتبه عليه السلام للمأمون و أرسلها إليه(2).

و أنت إذا أحطت بما ذكرنا في أمر هذه الرسالة و وقفت عليها و لاحظتها أيضاً اتّضح لك أنّ الفقه الرضوي لو كان من تأليف الإمام عليه السلام لكان أولىٰ بالاشتهار بين الخاصّ و العامّ‌، و ذلك لأنّ الرسالة المذكورة لا يزيد على وريقات قليلة ألّفها الإمام في الطبّ‌، و الفقه الرضوي كتاب مبسوط مشتمل على أكثر اُمّهات أحكام الفقه، و لا يخفى على المتتبّع الماهر البصير بأحوال الرجال أنّ اهتمام أصحابنا في حفظ مثله كان أشدّ من اهتمامهم في أمر مختصر لا مدخليّة له في الأحكام.

إن قيل: إنّ الأمر منعكس، و الأولويّة ممنوعة؛ لأنّ الرسالة المذكورة مقصورة على جملة من أحكام الطبّ و تدبير الأبدان، و ليس فيها شيء ممّا يتعلّق بالأديان و أحكام الإيمان، و مثلها ما كان يخفى على الطائفة الحقّة؛ لعدم مانع عن إظهارها و التزام إخفائها من تقيّة و غيرها، بخلاف الكتاب المذكور؛ فإنّ التقيّة الّتي من أشدّ الموانع في أعصار الظهور منعت من ظهورها و وصولها إلى الأصحاب.

قلنا: لا يخفى على من اطّلع على تفصيل ما من اللّٰه تعالى على الإمام الثامن عليه السلام و شيعته الحقّ - من الإعزاز و الاحترام في دولة المأمون العبّاسي، و لاحظ ما جرى بينه عليه السلام و بين علماء المخالفين من المناظرات و المباحثات في أمر الإمامة و غصب حقوق أهل البيت عليهم السلام و سائر بدع الخلفاء - أنّ التقيّة كانت مرفوعة في مدّة مديدة من أواخر عصره عليه السلام في العراق و ما والاها، و كانت الطائفة الحقّة الإماميّة لا يتّقون من


1) . بحار الأنوار، ج 59، ص 306.

2) . المصدر، ج 59، ص 306.

المخالفين في اُصول عقائدهم، فضلاً عن فروع مذهبهم و أحكامهم، لا سيّما أهل بلدة قم؛ فإنّها كانت في عصره عليه السلام مملوّة من علماء الشيعة، و كانوا يعلنون كلمة الحقّ غاية الإعلان و لا يتّقون في دينهم من أحد من أولياء الشيطان، و هذا هو الّذي بعثني على ما قوّى في نفسي، و لم يسبقني إليه أحد قبلي، من أنّ المسائل المتكثّرة الّتي صدرت عنه عليه السلام في أرض خراسان و العراق ممّا لا ينبغي حملها على التقيّة، و هي من أبعد احتمالاتها، بخلاف ما صدر عن سائر الأئمّة عليهم السلام في عصر دولة الاُمويّة و جملة من أعصار العبّاسية، كالأخبار الصادرة عن الحسنين و السجّاد و سيّدنا أبي جعفر و موسى بن جعفر عليهم السلام؛ فإنّ الأصل في احتمالات تلك الأخبار احتمال التقيّة، و هي مِن أظهر وجوهها.

و كيف كان فاحتمال التقيّة في أمر مثل هذا الكتاب من أبعد الوجوه، و لو كان من تأليفه عليه السلام لكان عليه السلام يظهره أيّام ظهور أمره، و كان يأمر الطائفة بالرجوع إليه، و باعتبار ذلك كان يشتهر غاية الاشتهار بين العلماء.

إن قلت: لعلّه كان معروفاً في عصره عليه السلام، و إنّما خفي بعده باعتبار اشتداد التقيّة في أعصار مولانا الجواد عليه السلام و العسكريّين عليهما السلام و لا سيّما في عصر خلافة المتوكّل - لعنه اللّٰه -.

قلتُ‌: إنّ عروض التقيّة بعد الاشتهار بين علماء الطائفة و رواة الأخبار المعاصرين له عليه السلام لا يقتضي عدم وصوله إلى المتأخّرين عنهم من أصحابنا الّذين أخذوا منهم و رووا عنهم؛ و ذلك لأنّ التقيّة مانعة عن إظهار الأمر لدى المخالفين، و لا يخفى أنّه لا يستلزم عدم اشتهاره بين أهل المذهب أيضاً، أ لا ترى أنّ أكثر الاُمور الّتي تختصّ بأهل مذهبنا لم يخفَ على أصحابنا و شاع بينهم بحيث بلغ حدّ ضرورة المذهب، و كذا الأخبار المشتملة على طعن الخلفاء و تزييف مذاهبهم الرديّة و إظهار بدعهم المحدثة‌؟ و منه يظهر أنّ التقيّة لا يمنع من شيوع الحقّ لدى أهله في أوّل الأمر أيضاً.

إن قلت: ما مرّ من أنّ جملة من الرواة رووا عنه عليه السلام كتباً أو نسخاً(1)، و كذا ما مرّ من أنّ الشيخ منتجب الدين ذكر أنّ محمّد بن أحمد بن محمّد الحسيني صاحب كتاب الرضا يعطي أنّ كتاباً بل كتباً منه عليه السلام كانت معروفة بين القدماء أيضاً(2)، فلا يبعد أن يكون ذلك الكتاب أيضاً من جملة تلك الكتب، أو يكون خصوص ما قاله الشيخ منتجب الدين، فلا يصحّ نفي اشتهاره و شيوعه بين القدماء، سيّما بعد الالتفات إلى موافقة أكثر عباراته لعبائر رسالة عليّ بن بابويه؛ فإنّه ممّا يؤيّد ذلك، و يلوح منه أنّه كان موجوداً عنده، و كان معتبراً لديه، كما نصّ عليه الفاضل التقيّ المجلسي رحمه الله في مواضع من شرحيه العربي و الفارسي على الفقيه(3).

قلت: ما مرّ من العبائر الناصّة على أنّهم رووا عنه عليه السلام كتباً أو نسخاً لا يقتضي أزيد من أنّ للكتب المذكورة نسبة إليه، و كذا ما قاله منتجب الدين، و أمّا أنّها من جمعه و تأليفه عليه السلام فكلّا، و ستعرف تفصيله فيما سيأتي.

و أمّا حكاية موافقة جملة من عبائره للرسالة، فهي إن لم تكن موهنة له على الوجه الّذي سنفصّله، لا يقتضي تأييده كما ستعرف.

ثمّ لا يذهبنّ عليك أنّا لا نريد بما فصّلناه في المقام ما قيل من «أنّ الكتاب المذكور لو كان منه عليه السلام لتواتر، لتوافر الدواعي على نقله، و اللازم باطل فالمقدّم مثله»، لينتقض بما يشاهَد من عدم تواتر جملة كثيرة من نظائرها كالصّحيفة السجّاديّة، و كثير من معجزات النبيّ و الأئمّة عليهم السلام و أفعالهم، و ليقال: إنّ مجرّد اقتضاء توفّر الدواعي لا يكتفي في تحقّق التواتر، بل لا بدّ فيه من فقدان المانع عنه أيضاً على طريقة سائر المحدّثات المسبّبة عن أشياء تقتضيها، و هو ممّا تخلّف في كثير من أمثال المقام، فلا يبعد أن


1) . اُنظر الرسالة، ص 9.

2) . اُنظر الرسالة، ص 9.

3) . لاحظ: مفاتيح الاُصول، ص 352؛ عوائد الأيّام، ص 248.

يكون ما نحن فيه أيضاً من هذا القبيل.

و الّذي ندّعيه إنّما هو قضاء العادة بأنّه لو كان من الإمام عليه السلام لكان يوجد منه أثر بين أصحابنا في الأعصار السالفة و القرون الخالية، كما هو المشاهد في نظائرها، و القول بأنّ تحقّق هذا أيضاً موقوف على عدم المانع، و هو غير معلوم في غاية السقوط، و ذلك لأنّا لا نريد أن نثبت بذلك عدم كونه منه عليه السلام على سبيل القطع و اليقين، بل المقصود أنّ هذا ممّا يوجب الظنّ القويّ بعدم صدوره منه عليه السلام، و أقلّ ما يقتضيه ذلك أنّه يمنع مؤيّدات طرف الثبوت عن إفادتها الظنّ به، و هو أيضاً كافٍ في عدم الحجّيّة.

و لا يخفى أنّ الظنّ بعدم المانع قائم في المقام؛ فإنّ من لاحظ أمثال ذلك تبيّن له أنّه قلّ أن يوجد فيها شيء لم يكن منه أثر و لا عين في القدماء.

و منها، أنّ في هذا الكتاب اُموراً تنادي بأعلى صوتها أنّه ليس من الإمام عليه السلام، و سياقه سياق لا يشبه سياق كلمات المعصومين عليهم السلام، و إن شئت أن تطّلع على حقيقة الحال فعليك بإمعان النظر فيما نتلو عليك من المقال.

فنقول: من جملة تلك الاُمور أنّ كثيراً من أحكام هذا الكتاب بل أكثرها من مرويّات صاحبه، و ليست مستندة إليه صادرة عنه، من غير رواية و إسناد، و جملة كثيرة من رواياته ليست مرويّة عن شخصٍ معلوم أو إمام مشخّص، بل غالبها من المراسيل الّتي عبّر عنها بألفاظ تبعّدها عن درجة المراسيل المعتبرة، كألفاظ «رُوي» و «يُروى» و «أروي» و «نروي» و «قيل» و نظائرها، ممّا في معناها.

و لا يخفى على من تتبّع الأخبار و لاحظ سياق كلمات أئمّة الأطهار عليهم السلام و خصوص ما صدر عن مولانا الرضا عليه السلام و من تقدّمه، أنّ أمثال ذلك لا تكون صادرة عنهم عليهم السلام و ما ينبغي لهم من وجهين:

أحدهما، أنّ هذا ممّا لم يعهد عنهم و لم يوجد في شيء من أخبارهم الّتي بين أيدينا، و كتب أخبارنا مملوّة منها، و حيث لم يوجد ذلك في سائر رواياتهم أو لم يشاهد إلّا في نادر من الأخبار، حصل الظنّ القويّ بأنّ ما كان غالبه من ذلك القبيل

لا يكون صادراً عنهم عليهم السلام، بل قد يحصل القطع للمتتبّع الماهر بأنّ مثل ذلك ليس من إفاداتهم، و لم يظهر عن معدن العلم و المعرفة.

و بيان ذلك، أنّ من تتبّع عبائر شخص و تصفّح كلماته بحيث عرف أنّ ديدن هذا الشخص قصد استقرّ على أن يتكلّم على نهج خاصّ و طريقة خاصّة معهودة، ثمّ وقف على كتاب ينسب إليه أو جاءه أحد بخبر منه و كان عبائر هذا الكتاب أو ذاك الخبر على نهج آخر و اُسلوب مخالف لطريقته في سائر كلماته، اتّضح له أنّ هذا لم يصدر عن هذا الشخص، و ردّه أشدّ الردّ، و هذا أمر معروف بين كافّة العقلاء و قاطبة اُولي العرف و العادات، و يعبّر عنه بالاستقراء، و نظيره آتٍ في أصل المطالب و المعاني أيضاً.

و ثانيهما، أنّ هذا إنّما هو من شأن من أخذ العلوم من أفواه الرجال، و كان أمره مقصوراً على السماع من المشايخ و رواية الأخبار الآحاد المقتضية للظّنّ غالباً، لا من علّمه اللّٰه تعالى و أفاض عليه و فتح عليه أبواب العلم و الحكمة و إقامة حجّة على الخلق أجمعين، و أخذ علّمه من بحر العلم و لوح المشاهدة، و كانت أحكامه سبحانه من قطعيّاته و بديهيّاته.

لا يقال: إنّ بعض الأخبار يَشهد بأنّهم عليهم السلام كانوا قد ينسبون الحكم إلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم أو إلى أمير المؤمنين عليه السلام، و ما كانوا يكتفون بمحض الحكم و الإفتاء في كثير من المقامات.

لأنّا نقول: إنّ أمثال ذلك إنّما صدرت عنهم عليهم السلام باعتبار مانع، هو كون المخاطب بتلك الخطابات من المخالفين و العامّة الّذين كانوا يرون الحجّة في كلمات الرسول و مولانا أمير المؤمنين عليهما السلام و سائر خلفائهم، كالسكوني و غياث بن إبراهيم و مالك بن أنس و أضرابهم.

و لا يخفى أنّ احتمال هذا المانع ممّا لا يأتي فيما نحن فيه، و ذلك لأنّ من تتبّع هذا الكتاب اتّضح له أنّه كتب على طريقة الإماميّة، و أنّ كثيراً من أحكامه مخالف لضروريّات مذاهب المخالفين، و هي ممّا صدر على خلاف التقيّة و الخوف عنهم،

و من جملة تلك الأحكام ما وقع فيه من قول: «حيّ على خير العمل» في كلّ من الأذان و الإقامة(1).

و لا يخفى أنّ العامّة يمنعون التفوّه به فيهما أشدّ المنع، و كذا ما ورد فيه من أمر نكاح التمتّع الّذي هو من أشدّ الأشياء عليهم، و أشنعها لديهم و لدى مشايخهم، ففي باب النكاح و المتعة و الرضاع منه: اعلم - يرحمك اللّٰه - أنّ وجوه النكاح الّذي أمر اللّٰه - جلّ و عزّ - بها أربعة أوجه...، إلى أن قال: و الوجه الثاني نكاح بغير شهود و لا ميراث، و هي نكاح المتعة بشروطها، و هي أن يسأل المرأة فارغة هي أم مشغولة بزوج أو بعدّة أو بحمل‌؟ فإذا كانت خالية من ذلك قال لها: تمتّعي نفسك على كتاب اللّٰه و سنّة نبيّه نكاح غير سفاح كذا و كذا بكذا و كذا - و بيّن المهر و الأجل - على أن لا ترثني و لا أرثك، [و] على أنّ الماء أضعه حيث أشاء، [و] على أنّ الأجل إذا انقضى كان عليك عدّة خمسة و أربعين يوماً، انتهى(2).

مع أنّا نقول: إنّ بين ما يوجد كثيراً في روايات هذا الكتاب و ما يشاهد من أخبارهم الصادرة في مجالس المخالفين بوناً بعيداً، و ذلك لأنّ الأخبار المذكورة مسندة إلى رسول اللّٰه، أو إلى عليّ عليه السلام، أو إلى أحد من كبراء الصحابة، كجابر و ابن عبّاس و ابن مسعود و غيرهم من المقبولين لديهم؛ لأنّهم كانوا يرون الحجّة في أمثال ذلك. و أمّا مرسلات هذا الكتاب فغالبها ممّا لم ينسب إلى أحد، و لا يخفى أنّ مثلها ما كان ينفعهم.

و من جملتها أيضاً أنّ كثيراً من مطالبه و أحكامه الّتي رواها مؤلّفه عن غيره، ممّا عبّر عن قائلها ببعض العلماء أو العالم المطلق، ففي أوّله بعد سطيرات ثلاثة: و نروي عن بعض العلماء عليهم السلام أنّه قال في تفسير هذه الآية: «هَلْ جَزٰاءُ اَلْإِحْسٰانِ إِلاَّ اَلْإِحْسٰانُ‌» /(3)قال:


1) . الفقه المنسوب للإمام الرضا عليه السلام، ص 96 و 97. باب الأذان و الإقامة.

2) . المصدر، ص 233. باب النكاح و المتعة و الرضاع.

3) . الرحمن، 60.

«ما جزاء من أنعم اللّٰه عليه بالمعرفة إلّا الجنّة(1)»(2)؟ و بعده بسطرين: و روى أنّ بعض العلماء سئل عن المعرفة، هل للخلق فيه صنع‌؟ فقال: لا(3).

و في غير موضع منه: روى عن العالم عليه السلام، أو أروي عن العالم، أو سئل العالم، أو سألت العالم عليه السلام، أو شكى رجل إلى العالم، أو كنت عند العالم و رجل سأله، إلى غير ذلك ممّا في معناها.

و الظاهر أنّ مراده من العالم أحد المعصومين عليهم السلام؛ نظراً إلى ما يُعطيه تعقيبه بالتسليم عليه، و ذكر كلامه على سبيل الاستناد إليه.

و أيضاً الظاهر أن يكون المراد به إماماً خاصّاً، و يكون ذلك اصطلاحاً منه في مقام التعبير من إمام خاصّ قد أدركه صاحب الكتاب؛ فإنّه كثيراً ما يعبّر عن جملة من الأئمّة من أمير المؤمنين عليه السلام و الحسنين و السجّاد و الصادقين و أبي الحسن عليهم السلام بأساميهم الشريفة، و ظاهر هذه التعبيرات يعطي أنّ ديدنهم لم يستقرّ على التعبير عن مطلق المعصوم بلفظ العالم، و وجه منافاة هذه الكلمات لكلمات المعصومين و كلمات خصوص مولانا الرضا عليه السلام عين ما مرّ آنفاً، من أنّ هذه الطريقة طريقة لم توجد في شيء من أخبارهم، و لم يعهد عن أحد منهم عليهم السلام في الآثار المعروفة و الروايات المشهورة المدوّنة في كتب أخبارنا المتداولة بين الطائفة.

نعم، قد يوجد في بعض التوقيعات الواردة من الناحية المقدّسة نظير ذلك، ففي الاحتجاج لأحمد بن عليّ بن أبي طالب الطبرسي رحمه الله شيخنا المتقدّم، عند ذكر جوابات مسائل محمّد بن عبد اللّٰه بن جعفر الحميري الخارجة عن سيّدنا الحجّة عجل اللّٰه تعالى فرجه:


1) . رواه - باختلاف يسير - الصدوق في الأمالي، ص 316، ح 7؛ التوحيد، ص 22، ح 17؛ و ص 28، ح 29؛ و القمّي في تفسيره، ج 2، ص 345؛ و الطوسي في أماليه، ص 25، 44 و 182.

2) . الفقه المنسوب للإمام الرضا عليه السلام، ص 65.

3) . المصدر، ص 66.

و سأل رحمه الله عن الركعتين الاُخراوين، قد كثرت فيهما الروايات فبعض يروي: إنّ التسبيح فيهما أفضل، و بعض يروي: قراءة الحمد وحدها أفضل، فالفضل لأيّهما لنستعمله‌؟ فأجاب عليه السلام: قد نَسختْ قراءةُ أُمّ الكتاب في هاتين الركعتين التسبيح، و الّذي نسخ التسبيح قول العالم عليه السلام: «كلّ صلاة لا قراءة فيها فهي خداج إلّا للعليل أو من يكثر عليه السهو فيتخوّف بطلان الصلاة عليه»(1).

و فيها أيضاً:

و سأل عن الرجل، أن ينوي إخراج شيء من ماله، و أن يدفعه إلى رجل من إخوانه، ثمّ يجد في أقربائه محتاجاً، أ يصرف ذلك عمّن نواه إلى قرابته‌؟ فأجاب عليه السلام: يصرفه إلى أدناهما و أقربهما من مذهبه، فإن ذهب إلى قول العالم عليه السلام «لا يقبل اللّٰه الصدقة و ذو رحم محتاج» فليقسّم بين القرابة و بين الّذي نوى حتّى يكون قد أخذ بالفضل كلّه(2).

و فيها أيضاً:

و سأل عن الرجل تعرض(3)له الحاجة ممّا لا يدري أن يفعلها أم لا، فيأخذ خاتمين فيكتب في أحدهما «نعم افعل» و في الآخر «لا تفعل»، فيستخير اللّٰه مراراً، ثمّ يرى فيهما، فيخرج أحدهما فيعمل بما يخرج، فهل يجوز ذلك أم لا؟ و العامل به و التارك له سواء، أ هوَ مِثل الاستخارة أم هو سوى ذلك‌؟ فأجاب عليه السلام: الّذي سنّة العالم عليه السلام عليه(4)في هذه الاستخارة بالرقاع و الصلاة(5).

و فيها أيضاً:

أدام(6)اللّٰه بقاك و أدام عزّك و كرامتك و سعادتك و سلامتك، و أتمّ نعمته عليك [و زاد في إحسانه إليك، و جميل مواهبه لديك، و فضله عليك] و جزيل قسمه لك، و جعلني من السوء [كلّه] فداك، و قدّمني قبلك؛ إنّ قِبَلنا مشايخ و عجائز يصومون رجباً منذ ثلاثين


1) . الاحتجاج، ج 2، ص 313.

2) . الاحتجاج، ج 2، ص 314.

3) . في المصدر: يعرض.

4) . لم ترد (عليه) في المصدر.

5) . الاحتجاج، ج 2، ص 314.

6) . في المصدر: «أطال» بدل «أدام».

[سنة] و أكثر، و يصلون شعبان بشهر رمضان، و روى لهم بعض أصحابنا أنّ صومه معصية‌؟ فأجاب عليه السلام: قال الفقيه: يصوم منه أيّاماً إلى خمسة عشر يوماً ثمّ يقطعه، إلّا أن يصومه على الثلاثة الأيّام الفائتة؛ للحديث المنقول عن واحد من الصادقين عليهم السلام «إنّ نعم شهر القضاء رجب»(1).

و فيها أيضاً:

و سأل فقال: روى لنا عن صاحب العسكري عليه السلام أنّه سئل عن الصلاة في الخزّ الّذي يغشّ بِوَبر الأرانب‌؟ فوقّع: «يجوز»، و روى عنه أيضاً أنّه لا يجوز، فبأيّ الخبرين يعمل به‌؟ فأجاب عليه السلام: «إنّما حُرّم هذه الأوبار و الجلود، فكلّ حلال».

و قد سئل بعض العلماء عن معنى قول الصادق عليه السلام: «لا تصلّ في الثعلب و لا في الأرنب و لا فى الثوب الذي يليه»، فقال عليه السلام: إنّما عنى الجلود دون غيرها(2).

و فيها أيضاً حيث سأله الحميري عن التوجّه للصلاة و ما يقال فيه، فأجاب عليه السلام:

التوجّه كلّه ليس بفريضة، و السنّة المؤكّدة فيه الّتي كالإجماع الّذي لا خلاف فيه: وجّهت وجهي للّذي فطر السماوات و الأرض حنيفاً مسلماً، على ملّة إبراهيم و دين محمّد و هدى عليٍّ أمير المؤمنين، و ما أنا من المشركين، إنّ صلاتي و نسكي و محياي و مماتي للّٰه ربّ العالمين، [لا شريك له] و بذلك اُمرت، و أنا من المسلمين، اللهمّ اجعلني من المسلمين، أعوذ باللّٰه السميع العليم من الشيطان الرجيم، بسم اللّٰه الرحمن الرحيم، ثمّ تقرأ الحمد.

قال الفقيه الّذي لا يشكّ في علمه: إنّ الدين لمحمّد، و الهداية لعليّ أمير المؤمنين، لأنّها له صلى الله عليه و آله، و في عقبه باقية إلى يوم القيامة، فمن كان كذلك فهو من المهتدين، و من شكّ فلا دين له، و نعوذ باللّٰه من الضلالة بعد الهدى(3)انتهى.

و التحقيق في دفع ذلك أن يقال: إنّ هذه الفقرات الواقعة في التوقيعات المذكورة و إن كانت صريحة في أنّه عليه السلام عبّر عن بعض آبائه بالعالم، و عن بعضهم ببعض العلماء، و عن بعض بالفقيه، إلّا أنّ التتبّع في الأخبار و التأمّل التامّ في موارد الآثار ممّا يكشف


1) . الاحتجاج، ج 2، ص 309-310.

2) . الاحتجاج، ج 2، ص 315.

3) . الاحتجاج، ج 2، ص 307-308.

عن أنّ التعبير عن بعض الأئمّة عليهم السلام بالعالم و الفقيه و نحوهما إنّما هو شيء شاع في أصحابنا في زمن الغيبة الصغرى، و انقطاع أوان الحضور و نحوه، [و] قبله لم يعهد عن أصحابنا ذلك، و لم يكونوا يعبّرون بمثل هذا إلّا نادراً، و كان المعروف بينهم التعبير عنهم بكناهم و ألقابهم المشهورة.

و الظاهر أنّ ما وقع لمولانا القائم - أقام اللّٰه به أركان الشريعة و أقرّ بظهوره عيون الشيعة - في جملة من توقيعاته ممّا مرّ و غيره من أمثال ذلك التعبير إنّما نشأ من جهة ما شاع في أوائل غيبته في ألسنة الرواة و علماء الأصحاب، و ما كان معهوداً بين السفراء و غيرهم، و استقرّ عليه ديدنهم في مكاتباتهم إيّاه عليه السلام و مخاطباتهم له عليه السلام، من تعبيرهم عن بعض آبائه عليهم السلام بذاك اللقب.

و الوجه في ذلك: أنّ مِن المُشاهَد المعروف بين أهالي العرف و العادات أنّ من يجيب أحداً في مسألة من المسائل و يتكلّم معه في أمر من الاُمور، يوافقه كثيراً ما في اصطلاحاته و يتكلّم معه على وفق ما هو المعهود لديه، فبعد التأمّل في هذه الطريقة و ثبوت أنّ هذا الاصطلاح كان شائعاً بين الشيعة في زمان الغيبة الصغرى يظهر وجه تعبير القائم عليه السلام بأمثال ذاك اللقب، و لا يخفى أنّ هذا لا يقتضي تعميم الاصطلاح و القول بجريانه في زمن الحضور أيضاً؛ فإنّ المعهود من أئمّتنا فيها خلافه، كما نبّهنا عليه، و لا يبعد أن يكون المراد بالعالم و الفقيه في خصوص هذه التوقيعات أحد العسكريّين عليهما السلام؛ فإنّهما ممّا عُدّا من ألقاب أحدهما، كما يستفاد من جملة من كتب المناقب و السير، و لعلّ مراد السفراء و المكاتبين أيضاً ذلك.

و هذا الاحتمال جارٍ في كلام الكليني في خطبة الكافي أيضاً، حيث قال:

فاعلم يا أخي أرشدك اللّٰه، أنّه لا يسع أحداً تمييز شيء ممّا اختلف الرواية فيه عن العلماء برأيه، إلّا ما أطلقه العالم بقوله عليه السلام: «اعرضوها على كتاب اللّٰه، فما وافق كتاب اللّٰه - عزّ و جلّ - فخذوه، و ما خالف كتاب اللّٰه فردّوه»، و قوله عليه السلام: «دعوا ما وافق القوم؛ فإنّ الرشد في خلافهم»، و قوله عليه السلام: «خذوا بالمجمع عليه؛ فإنّ المجمع عليه لا ريب فيه». و نحن لا نعرف من جميع ذلك إلّا أقلّه، و لا نجد شيئاً أحوط و لا أوسع من ردّ علم ذلك كلّه إلى

العالم عليه السلام، و قبول ما وسع من الأمر فيه بقوله عليه السلام: «بأيّما أخذتم من باب التسليم وسعكم» انتهى(1).

و بالجملة فتعبير مولانا الرضا عليه السلام في خصوص كتاب من كتبه دون سائر ما وصل إلينا من أخباره عن بعض آبائه ببعض العلماء، أو العالم في غاية البعد.

و يؤيّده ما وقع في هذا الكتاب كثيراً ما من التعبير عن آبائه عليهم السلام - من رسول اللّٰه إلى سيّدنا موسى بن جعفر - بأساميهم و كناهم الشريفة، كما أشرنا إليه سابقاً، و من تتبّعه وقف في غير موضعٍ منه على اسم موسى بن جعفر عليهما السلام و كنيته أبي إبراهيم و أبي الحسن.

و ممّا فصّلناه سابقاً يظهر لك أنّ احتمال وقوع ذاك اللقب في ذاك الكتاب على سبيل التقيّة في غاية البعد و نهاية السقوط.

و من جملة تلك الاُمور أيضاً: أنّ كثيراً من أحكام ذاك الكتاب ممّا خالف جملةً من ضروريّات المذهب و قطعيّاته، و جملة منها ممّا لا يناسب شيئاً من قواعد مذهبنا و لا شيئاً من قواعد المخالفين، و كثيراً منها ممّا لا يساعد ما عليه معظم أصحابنا، و لا ما انعقد عليه إجماعهم في سائر الأعصار و الأمصار.

فمنها ما وقع في باب مواقيت الصلاة(2)، منه من قوله:

و إن غسلت قدميك، و نسيت المسح عليهما، فإنّ ذلك يجزيك؛ لأنّك قد أتيت بأكثر ممّا عليك(3)

قلنا: أوّل ما في ذلك أنّ القراءة بالجرّ مجمع عليها، و القراءة بالنصب مختلف فيها، لأنّا نقول: إنّ القراءة بالنصب غير جائزة، و إنّما القراءة المنزلة هي القراءة بالجرّ». اُنظر: التهذيب، ج 1، ص 64 (ح 80)؛ و ج 1، ص 70.

، و قد ذكر اللّٰه الجميع في القرآن، المسح و الغسل في قوله: «وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى

1) . الكافي، ج 1، ص 9.

2) . كذا، و لكنّه ورد هذه العبارة في باب التخلي و الوضوء.

3) . أورده الشيخ في التهذيب و قال في ذيله في بحث اختلاف النصب و الجرّ في «أرجلكم»: «فإن قيل: فأين أنتم عن القراءة بنصب الأرجل، و عليها أكثر القرّاء و هي موجبة للغسل، و لا يحتمل سواه‌؟

اَلْكَعْبَيْنِ‌»(1)أراد به الغسل بنصب اللّام، و قوله: «وَ أَرْجُلِكُمْ إلَى الْكَعْبَيْنِ‌» بكسر اللّام، و كلاهما جائزان الغسل و المسح(2).

و هذه العبارة كما ترى صريحة في جواز كلٍّ مِن غَسل الرجلين و مسحهما في الوضوء، و عدم بطلانه بالغسل عمداً و نسياناً اختياراً و اضطراراً، فإنّ تعليله أوّلاً جواز الغسل بأنّك قد أتيت بأكثر ممّا عليك، و كذا تعليله ثانياً جوازهما بجواز كلّ من قراءتي النصب و الخفض. و قوله أخيراً: «و كلاهما جائزان الغسل و المسح»، ممّا لا يحتمل شيئاً من التأويلات الواقعة في بعض ما يضاهيه من الأخبار(3)

و قرأه بعض بالنصب، فعلى هذا يدلّ على المسح. انظر: التهذيب، ج 1، ص 70، باب حجّة القراءات.

، من إرادة التنظيف قبل الوضوء أو المسح أو بعدهما و غير ذلك، و يعطي جواز كلّ منهما مطلقاً، و عدم بطلان الوضوء بمطلق الغسل كما هو المفهوم من موضع آخر منه قبل ذلك، حيث ذكر في وصف وضوء أمير المؤمنين عليه السلام(4): ثمّ غسل قدميه. و قال: و لا يخفى أنّه خلاف ما رواه

1) . المائدة، 6.

2) . الفقه المنسوب للإمام الرضا عليه السلام، ص 79.

3) . قرأ ابن كثير و أضرابه «و أرجلكم» بالخفض، عطفاً على الرءوس، بدليل ما روى عن ابن عبّاس من أنّه يقول: «الوضوء غسلتان و مسحتان». انظر: تفسير القرطبي، ج 6، ص 91؛ التفسير الكبير، ج 11، ص 161.

4) . قال أمير المؤمنين عليه السلام ذات يوم لابنه محمّد بن الحنفيّة: «يا بني، قم فائتني بمخضب فيه ماء للطّهور، فأتاه فضرب بيده في الماء فقال: بسم اللّٰه و الحمد لله الذي جعل الماء طهوراً و لم يجعله نجساً، ثمّ استنجى، فقال: اللهمّ حصّن فرجي و اعفه، و استر عورتي، و حرّمه على النار، ثمّ تمضمض فقال: اللهمّ لقّنّي حجّتي يوم ألقاك، و أطلق لساني بذكرك، ثمّ استنشق فقال: اللهمّ لا تحرمني رائحة الجنّة، و اجعلني ممّن يشمّ ريحها، و روحها و طيبها، ثمّ غسل وجهه فقال: اللهمّ بيّض وجهي، يوم تسودّ فيه الوجوه، و لا تسوّد وجهي، يوم تبيضّ فيه الوجوه، ثمّ غسل يده اليمنى فقال: اللهمّ اعطني كتابي بيميني، و الخلد في الجنان بشمالي، ثمّ غسل شماله فقال: اللهمّ لا تعطني كتابي بشمالي، و لا تجعلها مغلولة إلى عنقي، و أعوذ بك من مقطّعات النيران، ثمّ مسح برأسه فقال: اللهمّ غشّني برحمتك و بركاتك و عفوك، ثمّ غسل قدميه فقال: اللهمّ ثبّت قدمي على الصراط يوم تزلّ فيه الأقدام، و اجعل سعيي فيما يرضيك عنّي. انظر:

أصحابنا، فإنّهم رووا أنّه عليه السلام مسح على قدميه(1)، فلا ينبغي القول بأنّ مورد الكلام صورة النسيان، مع أنّ في صورة السهو أيضاً لا يصحّ الوضوء؛ بالضّرورة من المذهب، و أخبارنا المتواترة معنًى.

و قد وقع التصريح بمخالفة غسل الرجلين مطلقاً لضرورة مذهبنا في كلام غير واحد من أصحابنا، بحيث لم يخفَ الأمر على عوام المذهب و نسائهم و أطفالهم المميّزين أيضاً، و ممّن صرّح به شيخ الطائفة رحمه الله في التهذيب(2)و العلّامة في نهج الحقّ‌ حيث قال:

ذهبت الإمامية إلى وجوب مسح الرجلين، و أنّه لا يجوز(3)الغسل فيهما، و به قال جماعة من الصحابة و التابعين، كابن عبّاس و عكرمة و أنس و أبي العالية و الشعبي(4)، و قال الفقهاء الأربعة: الفرض هو الغسل(5)و قد خالفوا في ذلك نصّ القرآن حيث قال: «وَ اِمْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ‌»(6).(7)

و يستفاد من كلامه هذا و كذا من عبارة التهذيب و من كلمات كثير من سائر أصحابنا و فقهاء العامّة أنّهم لا يجوّزون المسح أصلاً، و يعدّون ذلك من شعار الإمامية، و يقولون: إنّه دأب الرفضة. فالقول بالتخيير بينهما - كما وقع التصريح به في هذا الكتاب - ممّا لا يناسب شيئاً من مذاهب الفريقين، فلا يمكن حمله على التقيّة أيضاً، مع أنّك قد عرفت ممّا فصّلناه سابقاً أنّ أحكام ذاك الكتاب ممّا لا تحتمل التقيّة أصلاً.


1) . انظر: المقنع، ص 4.

2) . التهذيب، ج 1، ص 59.

3) . في المصدر: لا يجزي.

4) . انظر: بداية المجتهد، ج 1، ص 11 و 12؛ أحكام القرآن للجصّاص، ج 2، ص 345 و 347؛ الفقه على المذاهب الأربعة، ج 1، ص 54؛ الدرّ المنثور، ج 2، ص 262؛ التفسير الكبير، ج 11، ص 61.

5) . الفقه على المذاهب الأربعة، ج 1، ص 54.

6) . المائدة، 6.

7) . نهج الحق و كشف الصدق، ص 412.

نعم في المقام كلام آخر لا بأس بأن نشير إليه، و هو أنّ بعض متأخّري أصحابنا - كالمولى الورع المحقّق الأردبيلي - و جملة ممّن تأخّر عنه و جماعةٌ ممّن عاصرناهم و تشرّفنا بإدراك مجالستهم، لم يمنعوا من جريان الماء في المسح قليلاً.(1)

و أيضاً شيخنا الشهيد رحمه الله جوّز في الذكرى تحقّق الغسل لدى الضرورة، بل ظاهره جوازه مطلقاً في صورة صدق المسح أيضاً(2).

و التحقيق عندي في المقام أنّ بين الغسل و المسح عموماً من وجه لا التباين الكلّي كما ادّعاه شيخنا الشهيد الثاني و جماعة(3)للأمارات الكاشفة عن حقائق المعاني، من التبادر و عدم صحّة السلب و غيرهما، فلا وجه لمنع صدق كلّ منهما في بعض الموارد، كما إذا تحقَّق الإمرار المعتبر في المسح قطعا، و قليلُ جريان.

و القول بمخالفة مثله أيضاً للإجماع - كما يظهر من الفاضل البهاء الأصبهاني رحمه الله و بعض آخر(4)- ليس في محلّه، لكن لا يخفى أنّ بين ما جوّزناه و ما وقع في الكتاب المذكور أبعد ممّا بين السماء إلى الأرض.

و منها، ما وقع فيه من تحديد مقدار الكرّ من الماء، و هو قوله:

و العلامة في ذلك أن تأخذ الحجر و ترمي به في وسطه، فإن بلغت أمواجه من الحجر جنبي الغدير فهو دون الكر، و إن لم يبلغ فهو كرّ، و لا ينجّسه شيء(5).

و هذا الحكم مخالف لما ذهب إليه جمهور أصحابنا، بل هو ممّا انعقد على


1) . مجمع الفائدة و البرهان، ج 1، ص 104؛ مختلف الشيعة، ج 1، ص 296 و 297؛ رسائل الكركي، ج 3، ص 199.

2) . ذكرى الشيعة، ص 87 و 97.

3) . الذكرى، ص 87؛ و انظر: مدارك الأحكام، ج 1، ص 215؛ مشارق الشموس، ص 117؛ ذخيرة المعاد، ص 30، الحدائق الناضرة، ج 2، ص 366.

4) . لاحظ: الحبل المتين، ص 16 و 282.

5) . الفقه المنسوب للإمام الرضا عليه السلام، ص 91؛ عنه مستدرك الوسائل، ج 1، ص 199، (الرقم 345)، انظر: الهداية، ص 14؛ الكافي، ج 3، ص 2، ح 1؛ التهذيب، ج 1 ص 39، ح 107.

خلافه إجماعهم كما صرّح به غير واحد منهم، منهم شيخنا الشهيد رحمه الله(1)، و لم نعرف قائلاً به عدا الشلمغاني(2)على ما حكاه جماعة، و هو قريب ممّا حكي عن أبي حنيفة من تحديده إيّاه بما لا يتحرّك أحدٌ جنبيه بتحرّك الآخر(3)، و احتمال وروده مورد التقيّة مدفوع بما مرّ غير مرّة(4).

و منها ما وقع في باب لباس المصلّي منه، من جواز الصلاة في جلد الميتة، بتعليل أنّ دباغته طهارته(5)، و لا يخفى أنّ كلّاً من الأمرين متروك غير معمول به بين أصحابنا، بل أوّلهما مخالف لضرورة المذهب، و الثاني و إن كان موافقاً للمحكيّ عن الإسكافي رحمه الله(6)إلّا أنّه مسبوغ بالإجماع على خلافه و ملحوق به كأكثر مذاهبه في الأحكام، و لعلّ صدور أمثال ذلك منه إنّما نشأ باعتبار حسن ظنّه بكثير من قواعد العامّة، بحيث قيل: إنّه كان يعمل في أوّل أمره بالقياس كما هو الشائع بين جملة من


1) . الذكرى، ص 87؛ روض الجنان، ص 34 و 35.

2) . أبو جعفر محمّد بن عليّ الشلمغاني، يعرف بابن أبي العزاقر، كان مستقيم الطريقة، ثمّ تغيّر و ظهرت منه مقالات منكرة، خرجت في حقّه توقيعات، فأخذه السلطان و صلبه في بغداد، يوم الثلاثاء 29 ذي القعدة سنة 322، و كان ذلك حسداً منه لأبي القاسم بن روح، حيث فاز بالنيابة و لم يفز بها، و له كتب ألّفها حال الاستقامة. انظر: جامع الرواة، ج 2، ص 154؛ رجال الطوسي، ص 512؛ رجال النجاشي، ص 268.

3) . انظر: مستدرك الوسائل، ج 1، ص 199، باب مقدار الكرّ بالأشبار.

4) . لأنّه ما ذهب إليه الشلمغاني فقط، فلا مستند، و لأنّه مورد نقاش الشهيد في الذكرى بمخالفته للإجماع، و ابن أبي العزاقر الشلمغاني يعرف عند الأصحاب صاحب كتاب التكليف الّتي نقل فيه هذه الأحاديث، و سياق ألفاظه تشهد أنّه كتاب مفت متردّد أحياناً في فتواه، فلهذا لا يعتمد إلى منقولاته.

5) . الفقه المنسوب للإمام الرضا عليه السلام، ص 302.

6) . انظر: بحار الأنوار، ج 80 ص 78، الفقه على المذاهب الأربعة، ج 1، ص 26-27. قال النجاشي في رجاله: محمّد بن أحمد بن الجنيد أبو عليّ الكاتب الإسكافي وجه في أصحابنا، ثقة، جليل القدر، صنّف فأكثر، و أنا ذاكر لها بحسب الفهرست الّذي ذاكرت فيه، و سمعت بعض شيوخنا يذكر أنّه كان عنده مال للصاحب عليه السلام و سيف أيضاً، و أنّه وصّى به إلى جاريته فهلك ذلك. رجال النجاشي، ص 385، (الرقم 1047).

الاُصوليّين من أصحابنا في هذه الأعصار(1).

و منها ما وقع فيه من نفي كون المعوّذتين من القرآن، و عدّهما من الرقى، و عدم كفايتهما كغيرهما من السور في الصلاة(2)، و هو خلاف ما ثبت بصحاح الأخبار(3)و علم من المذهب ضرورة، بل الظاهر أنّ بناء أكثر المخالفين أيضاً على ما استقرّ عليه المذهب، كما يعطيه ما في المنتهى حيث قال: المعوّذتان من القرآن(4)، يجوز أن يقرأ بهما في الفرائض، بلا خلاف بين أهل العلم كافّة، و خلاف الآحاد انقرض.

و لعلّ مراده رحمه الله بخلاف الآحاد خلاف ابن مسعود؛ فإنّ الخلاف محكيّ عنه، حكاه في كشف اللثام(5).

و منها ما وقع فيه من أحكام الشكّ و السهو في أجزاء الفرائض اليوميّة، حيث قال:

و إن نسيت الركوع بعد ما سجدت من الركعة الاُولى فأعد صلاتك، لأنّه إذا لم تصحَّ لك الركعة الاُولى لم تصحَّ صلاتك، و إن كان الركوع من الركعة الثانية أو الثالثة فاحذف السجدتين و اجعلنا - أعني الثانية - الاُولى، و الثالثةَ ثانية، و الرابعة ثالثة.

و إن نسيت السجدة من الركعة الاُولى، ثمّ ذكرت في الثانية من قبل أن تركع، فأرسل نفسَك و اسجدها، ثمّ قم إلى الثانية و أعد القراءة، فإن ذكرتها بعد ما ركعت فاقضها في الركعة الثالثة.

و إن نسيت السجدتين جميعاً من الركعة الاُولى فأعد صلاتك(6)فإنّه لا تثبت صلاتك ما لم تثبت الاُولى.


1) . انظر: ذخيرة المعاد، ص 150؛ و رجال النجاشي، ص 273؛ و جامع الرواة، ج 2، ص 59؛ أمل الآمل، ج 2، ص 237.

2) . الفقه المنسوب للإمام الرضا عليه السلام، ص 113.

3) . لاحظ: الكافي، ج 3، ص 317؛ التهذيب، ج 2، ص 96، ح 357؛ وسائل الشيعة، ج 4، ص 786، أبواب القراءة في الصلاة؛ الحدائق الناضرة، ج 8، ص 231.

4) . منتهى المطلب، ج 1، ص 278.

5) . كشف اللثام، ج 1، ص 221.

6) . في المصدر: الصلاة.

و إن نسيت سجدة من الركعة الثانية، و ذكرتها في الثالثة قبل الركوع، فأرسل نفسك و اسجدها، و إن ذكرت بعد الركوع فاقضها في الركعة الرابعة.

و إن كانت سجدتان(1)من الركعة الثالثة و ذكرتها في الرابعة، فأرسل نفسك و اسجدهما ما لم تركع، فإن ذكرتهما بعد الركوع فامض في صلاتك، و اسجدهما بعد التسليم.

و إن شككت في الركعة الاُولى و الثانية فأعد صلاتك، و إن شككت مرّة اُخرى فيهما و كان أكثر وهمك إلى الثانية فابن عليها و اجعلنا ثانية، فإذا سلّمت صلّيت ركعتين من قعود باُمّ الكتاب، و إن ذهب وهمك إلى الاُولى جعلتها الاُولى، و تشهّدت في كلّ ركعة.

و إن استيقنت بعد ما سلّمت أنّ الّتي بنيت عليها واحدة، كانت ثانية، و زدت في صلاتك ركعة، لم يكن عليك شيء؛ لأنّ التشهّد حائل بين الرابعة و الخامسة.

و إن اعتدل وهمك فأنت بالخيار، إن شئت صلّيت ركعة من قيام، و إلّا ركعتين و أنت جالس.

و إن شككت فلم تدر اثنتين صلّيت أم ثلاثاً و ذهب وهمك إلى الثالثة، فأضف إليها الرابعة، فإذا سلّمت صلّيت ركعة بالحمد وحدها، و إن ذهب وهمك إلى الأقلّ فابن عليه و تشهّد في كلّ ركعة، ثمّ اسجد سجدتي السهو بعد التسليم.

و إن اعتدل وهمك فأنت بالخيار، فإن شئت بنيت على الأقلّ و تشهّدت في كلّ ركعة، و إن شئت بنيت على الأكثر و عملت ما وصفناه لك، انتهى موضع الحاجة(2).

و أنت خبير بأنّ أكثر هذه الأحكام لا يساعد شيئاً من قواعد المذهب، و جملة منها موافقة لمذهب العامّة، و بعضها و إن وافق فتاوي عليّ بن بابويه و الإسكافي و بعض نادر من أصحابنا، إلّا أنّه متروك شاذّ مخالف للإجماع.

و من العجيب ما اتّفق لشيخنا المجلسي في مباحث الشكّ و السهو من صلاة البحار، حيث ذكر في توضيح هذه الفقرات:

و بالجملة، فأكثر ما ذكر هاهنا مخالف لما عرفت من مذاهب الأصحاب. ثمّ قال: و لعلّ‌


1) . في المصدر: السجدة.

2) . الفقه المنسوب للإمام الرضا عليه السلام، ص 118 و 119.

جامع الكتاب جمع بين ما سمع منه عليه السلام في مقامات التقيّة و غيرها، و أوردها جميعاً(1).

فإنّ كلامه رحمه الله هذا ينافي ما حكينا عنه عند ذكر المذاهب، و يستفاد منه في سائر المقامات من تقويته لكون أصل الكتاب من تأليف الإمام عليه السلام؛ نظراً إلى ما ادّعاه السيّد الّذي أظهر أمره.

و لعلّه غفلة منه أو عدول، لكن الأخير في غاية البعد؛ لعدم ظهور شاهد على كونه من جمع بعض أصحابه، و صراحة أوّله في خلافه.

و منها ما وقع في باب النكاح منه، و هو أنّه قسّم النكاح إلى أربعة أوجه، و جعل الأوّل منها نكاح ميراث، و اشترط فيه حضور شاهدين(2).

و لا يخفى أنّه مخالف لما استقرّت عليه اُصول المذهب.

و منها ما في أواخره من التفصيل في أمر المتعة، و هو قوله:

و نهى عن المتعة في الحضر و لمن كان له مقدرة على الأزواج و السراري، و إنّما المتعة نكاح الضرورة للمضطرّ الّذي لا يقدر على النكاح، منقطع عن أهله و بلده(3).

و قوله قريباً من ذلك:

و إنّما حلّلها النبيّ صلى الله عليه و آله و سلم لشأن عرب كانوا معه، فشكوا إليه عزوبتهم، فأطلق لهم المتعة، و لأمثالهم في تلك الحالة؛ لكي لا يقتحموا في الحرام، و أمّا من يتمتّع و هو قادر على التزويج أو على شراء الأمة، و هو بالحضر أو يكون مقيماً في مصر من الأمصار، من غير إزعاج و لا اختلاف عن بلد إلى بلد، فقد تعدّى على حرام المسلمين، و استباح لنفسه ما قد حرّم اللّٰه عليه من فروج الحرائر، بغير ما قد أمر اللّٰه في كتابه لمثله، و اللّٰه يقول: «وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اَللّٰهِ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلظّٰالِمُونَ‌»(4)و قال تعالى: «فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ‌»(5).


1) . بحار الأنوار، ج 88، ص 217.

2) . الفقه المنسوب للإمام الرضا عليه السلام، ص 232؛ انظر: وسائل الشيعة، ج 14، ص 57، باب 35.

3) . الفقه المنسوب للإمام الرضا عليه السلام، ص 28؛ انظر: مستدرك الوسائل، ج 14، ص 455، باب 5.

4) . البقرة، 229.

5) . الطلاق، 1.

يا بنيّ‌، ما المتعة إلّا عند الاضطرار و الضّرورة للمضطرّ، فمن أمكن له خيرها فليس له أن يتمتّع، و مثلها قول اللّٰه - تبارك و تعالى -: «إِنَّمٰا حَرَّمَ عَلَيْكُمُ اَلْمَيْتَةَ وَ اَلدَّمَ وَ لَحْمَ اَلْخِنْزِيرِ وَ مٰا أُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اَللّٰهِ فَمَنِ اُضْطُرَّ غَيْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ فَلاٰ...»(1).(2)

و شهرتها بين فقهاء زمان الغيبة فرقاً بيّناً؛ فإنّ شهرتها بين الرواة ما كانت تنفكّ عن القطع بصدورها عن الإمام عليه السلام و العلم برضاه به، بخلاف شهرتها بين الفقهاء - كما لا يخفى - و هذا الوجه يجري في الخبر السابق أيضاً.

ثمّ لا يذهبنّ عليك أنّ التمسّك بهذين الخبرين في مقام إثبات ذاك المدّعى إنّما يتّجه على فرض اعتبارهما و عدم توقّفهما على الشهرة، و هو غير معلوم في مرفوعة زرارة(3)

انظر: عوالي اللئالي، ج 4، ص 133، ح 229.

لكونها من المراسيل المحتاجة إلى الجابر القويّ‌، فالتمسّك بها يتوقّف على اعتبار مضمونها، فلو توقّف هذا أيضاً على جواز التمسّك بها لدار.

و أمّا مقبولة عمر بن حنظلة(4)فلا ضير فيها إلّا من جهته، و فيه كلام طويل لا يسعه المقام، و إنّما تعرّض لبيان حاله و تحقيق مضمون الخبر بما لا مزيد عليه سيّد فقهاء زماننا و رئيس فضلاء عصرنا «صدر الدين محمّد الموسوي العاملي»(5)- أدام اللّٰه أيّام


1) . البقرة، 173.

2) . لم أعثر عليه في المصدر، بل في أيّ مصدر.

3) . روى العلّامة - قدّست نفسه - مرفوعاً إلى «زرارة بن أعين» قال: سألت الباقر عليه السلام فقلت: جعلت فداك يأتي عنكم الخبران أو الحديثان المتعارضان فبأيّهما آخذ؟ فقال: يا زرارة، خذ بما اشتهر بين أصحابك، و دع الشاذّ النادر، فقلت: يا سيّدي، إنّهما معاً مشهوران مرويّان مأثوران عنكم‌؟ فقال عليه السلام: خذ بقول أعدلهما عندك و أوثقهما في نفسك، فقلت: إنّهما معاً عدلان مرضيّان موثّقان‌؟ فقال: انظر إلى ما وافق منهما مذهب العامّة، فاتركه و خذ بما خالفهم؛ فإنّ الحقّ فيما خالفهم. فقلت: ربّما كانا معاً موافقين لهم أو مخالفين فكيف أصنع‌؟ فقال: إذَن فخذ بما فيه الحائطة لدينك، و اترك ما خالف الاحتياط. فقلت: إنّهما معاً موافقين للاحتياط أو مخالفين له فكيف أصنع‌؟ فقال عليه السلام: إذن فتخيّر أحدهما فتأخذ به فتدع الآخر.

4) . و هو أيضاً بمضمون الخبر السابق، انظر: الكافي، ج 1، ص 54، ح 10؛ التهذيب، ج 6، ص 301 (ح 845)؛ الفقيه، ج 3، ص 5، ح 2؛ وسائل الشيعة، ج 27، ص 106، (ح 33334).

5) . انظر: الرواشح السماويّة، ص 164.

إفاداته - في رسالته المعمولة في تحقيق ذاك الخبر.

و أمّا الثاني فلأنّ محض موافقة الرواية لفتاوى المعظم لا يستلزم التثبّت المأمور به في الكتاب العزيز، و الظنّ الحاصل من جهته ممّا لم يقم حجّة قطعيّة على اعتباره، و العمل بمثله إنّما يتّجه على مذهب الراكنين إلى مطلق الظنّ‌، كسيّدنا صاحب الرياض(1)، و ولده الجليل المتتبّع(2)، فإنّهما قد بيّنّا الأمر على الاعتماد على أمثال تلك الضعاف، و الإفتاء بمضامينها، زاعمين أنّ أصالة حجّيّة الظنّ اقتضت حجّية الظنّ المستفاد من الشهرة مطلقاً و لو لم يوافقها رواية ضعيفة، و لكن خرجت هذه الصورة عن الأصل بشهرة القول بعدم حجّيّتها، و هي غير متحقّقة في محلّ البحث، فيبقى مندرجاً تحت الأصل.

و هذا الكلام بعينه جارٍ في القسم الأوّل أيضاً، و هو خلاف ما بنينا عليه من ترجيح الظنون الخاصّة و توهين مطلق الظنّ‌.

[المقام الثاني: في الفرق بينه و بين سائر الضعاف المتجبرة]

و حيث قد وقفتَ على ما تلوناه عليك في بيان هذه القاعدة العظمى اتّضح لك أنّ قصور الفقه الرضوي و انكساره ممّا لا ينجبر بشهرة مضمونه؛ فإنّك قد عرفت ممّا فصّلناه في المقام السابق أنّ هذا الكتاب ممّا لم يوجد منه عين و لا أثر بين الأصحاب، و إنّما هو شيء قد حدث الاعتماد عليه بين جماعة من متأخّري المتأخّرين، فكيف يمكن القول بأنّه متمسّكهم في الفتاوي المشهورة بينهم؛ إن هذا إلّا عجب عجاب.

و ربّما يقال: إنّ حكاية الانجبار إنّما تتّجه في الرواية الضعيفة، و كون هذا الكتاب من الروايات غير معلوم(3)، و هو لا يخلو عن نظر، و وجهه يظهر ممّا مرّ.


1) . رياض المسائل، ج 2، ص 388.

2) . لاحظ: مفاتيح الاُصول، ص 351.

3) . لاحظ: عوائد الأيّام، ص 250.

[المقام الثالث: في بيان صلوحه لتقوية أحد الخبرين المتعارضين]

و أمّا المقام الثالث، ففيه أيضاً خلاف، و يستفاد من بعض أعاظم فقهاء العصر المناقشة فيه أيضاً(1)، لكن التحقيق عندي خلاف ما ادّعاه ذاك البعض، و أنّ موافقة أحد الخبرين المتعارضين لبعض مضامين هذا الكتاب ممّا يرجّحه، و يقتضي القول بتقديمه على الآخر، و ذلك لأنّ بناء الترجيح و تقديم أحد الخبرين المتعارضين على قوّة الظنّ‌، لا على خصوص ما يستفاد من الأخبار العلاجيّة؛ فإنّ الاختلاف الشديد الّذي يشاهَد فيها ممّا يمنع من الاقتصار عليها أو على ترتيب شيء منها، و لذا ترى أكثر فقهائنا المحقّقين قد أعرضوا عنها(2)و لم يبنوا أمرهم على ترتيب واحد منها، و قد فهموا من سياقها و اختلافها في ترتيب المرجّحات أنّها وردت في بيان طريقة الاجتهاد الصحيح، و تعليم ما هو المناط في مقام علاج المتعارضين من تحقّق الظنّ بأحد الطرفين، سواء حصل ذاك الظنّ باعتبار بعض الاُمور المذكورة فيها كما هو الغالب أم لا، لا أنّها وردت في مقام بيان أنّ الأمر منحصرٌ فيما ذكر فيها، و أنّ المدار في رفع اختلاف الأخبار على محض التعبّد، كما توهّمه الأخباريّون المعاصرون(3).

و على هذا لا فرق بين هذا المقام و بين قواعد مباحث الألفاظ و مطالب الجرح و التعديل المتعلّقين بالرجال، في الابتناء على مطلق الظنّ دون ظنون خاصّة محصورة كما حقّق في محلّه، و لا يخفى أنّ مطابقة ما في هذا الكتاب لأحد الخبرين المتعارضين ممّا يزيد ظنّاً باعتباره و يقتضي تأييده؛ فإنّ التأمّل فى الأحكام المذكورة فيه و إمعان النظر في تضاعيف أبوابه و سياق عباراته و فتاويه يكشف عن أنّه ليس من المجعولات


1) . انظر: الفصول، ص 313؛ و هداية المسترشدين، ص 400، بحث حجّيّة الخبر الواحد.

2) . الفصول، ص 313.

3) . انظر: الفصول، ص 272؛ هداية المسترشدين، ص 400.

و من قبيل كتب الكذابة و الغالين الّذين كانوا يصنّفون كتباً لتخريب اُصول المذهب، بل يظهر ممّا ذكرنا أنّه من مؤلّفات بعض أعاظم فقهاء قدماء أصحابنا الّذين كانوا لا يعملون إلّا بالأخبار المعتبرة لديهم، و أنّ ما ذكر فيه مأخوذ من متون الأخبار، و أنّ أكثر ما ذكر فيه يوافق اُصول المذهب على طريقة سائر كتب قدماء أصحابنا العاملين بأخبار الآحاد.

و من الواضح أنّ هذه المناسبة التامّة ممّا يوجب كثيراً ما ظنّاً بحقّيّة جملة من أحكامه، و هو مقتض لتقوّي الظنّ في جانب ما يوافق تلك الأحكام من الأخبار الّتي عارضها غيرها من الروايات، فمنع صلوحه لهذا ليس في محلّه.

إن قلت: هذا ينافي ما ذكرته في المقام السابق، من أنّ جملة من أحكام هذا الكتاب ممّا لا يوافق اُصول مذهبنا، و أنّ بعضها ممّا ينافي اُصول مذهب مخالفينا أيضاً، و أيضاً هذا الكلام ينافي ما ذكر في فاتحته ممّا هو صريح في كونه من تأليف الإمام عليه السلام، و ما يستفاد من جملة من مواضعه ممّا يشهد بأنّه خرج عن أهل بيت العصمة و الطهارة، كقوله: «و ممّا نداوم به نحن معاشر أهل البيت»(1)، و قوله: «و قد أمرني أبي»(2)، و قوله:

«و سألت أبي العالم»(3)كما مرّ سابقاً، فالأمر دائر بين كونه من تأليفه عليه السلام و كونه مجعولاً عليه، و حيث نفيت الأوّل بالوجوه السابقة تعيّن الثاني.

قلت: مخالفة بعض قليل من فتاويه لاُصول المذهب إنّما ينافي القطع باعتبار ما يوجد فيه، و هو خارج عن محلّ الكلام؛ لأنّ كلامنا هنا إنّما هو في تحصّل الظنّ بحقّيّة ما يوجد فيه، مع قطع النظر عن الاُمور الخارجيّة، و لا يخفى أنّه يحصل بملاحظة موافقة غالب أحكامه لاُصول المذهب باعتبار ما علم من الأخبار و الاعتبار، من أنّ الظنّ يُلحِق الشيء بالأعمّ الأغلب، و مخالفة بعض فتاويه للإجماع أو ضرورة


1) . الفقه المنسوب للإمام الرضا عليه السلام، ص 402، باب الدعاء في الوتر و ما يقال فيه.

2) . الفقه المنسوب للإمام الرضا عليه السلام، 258.

3) . الفقه المنسوب للإمام الرضا عليه السلام، 319، لكن ليس فيه لفظ «أبي».

المذهب لا يستلزم عدم كون مؤلّفه من أصحابنا العاملين بأخبار الآحاد؛ فإنّ من تتبّع كلمات القديمين و الصدوقين و الشيخين وقف على كثير من متفرّداتهم المخالفة للإجماع و الضرورة، باعتبار ما وجدوه في جملة من الأخبار المحمولة على التقيّة أو غيرها، و في تعرّضنا لعدّ تلك الفتاوي في هذا المقام خروج الكلام عن النظام، فراجع و تأمّل، و لا تظنّنّ أنّ مخالفة بعض الفتاوي المذكورة لما نجده من الضروريّات ممّا يوجب قدحاً عظيماً في أعاظم فقهاء الطائفة؛ فإنّ مخالفة الضرورة إمّا كفر أو خروج عن المذهب.

بل قد يقال: إنّ مخالفة الإجماع أيضاً كذلك؛ لأنّا نقول: إنّ مخالفة الضروري إنّما يقدح في صورة علم المخالف بكونه ضروريّاً، و أيضاً مخالفة الإجماع القطعي إنّما يضرّ في صورة علم المخالف بقطعيّته؛ و ذلك لأنّه ينجرّ إلى تكذيب قول من قوله الحجّة، من النبيّ و الإمام، و أمّا إذا لم يكن المخالف معتقداً لذلك فلا دليل على قدح ذلك أيضاً فيه، و حاشا أن يكون هؤلاء الأعلام قائلين بما كانوا قاطعين بخلافه.

و لا يخفى أنّ كلّاً من الضروري و الإجماعي ممّا يختلف فيه الآراء، فربّ ضروريٍّ عند بعض و قطعيٍّ عنده لا يكون كذلك عند آخر، كما أفاده الوالد الماجد القمقام في رسالته المعمولة في الإجماع، فلا تغرّنّك ما يقتضيه كلمات جملة من القاصرين من متأخّري المتأخّرين و المعاصرين، حيث يقدحون في أفاخم علمائنا بمجرّد مخالفة بعض فتاويهم لما يجدونه من الضروريّات و الإجماعيّات؛ فإنّه كلام قشريٌّ ناشٍ من تقليد الأساتيد.

نعم يتّجه ذلك في بعض المقامات، كالمذاهب الفاسدة المحدثة الناشئة من كثير من الصوفيّة و الغلاة و الأخباريّة، الّذين قد علمنا من طريقتهم أنّهم في مقام تخريب الدين و تضييع شريعة سيّد المرسلين، كما يستفاد من بعض الأخبار المعتبرة.

و بالجملة، فمجرّد مخالفة ما نجده ضروريّاً أو إجماعيّاً لا يقدح في قائله؛ فإنّه قد يكون خلافه ضروريّاً أو إجماعيّاً لديه، و حينئذٍ فموافقته ممّا يقدح فيه، فتأمّل

و تفطّن؛ فإنّ المقام من مزالّ الأقدام، و له عرضاً عريضاً لا يسعه هذه الرسالة.

و أمّا ما ذكرت من أنّ في هذا الكتاب جملة ممّا ينافي ما ذكرته فهو أيضاً ليس بشيء؛ لأنّا نقول: لا يبعد بملاحظة بعض القرائن أن يكون المراد بعليّ بن موسى الرضا المذكور في أوّله غير مولانا الرضا عليه السلام؛ فإنّ هذا ممّا اتّفق كثيراً في كثير من الأسماء و الألقاب الّتي كان أهل مذهبنا من فقهائنا و غيرهم يتبرّكون بها، باعتبار شرافة من سمّي أو لقّب بها من أئمّتنا في أوّل الأمر، و قد لاحظنا نظائره في غير واحد من الرواة و الفقهاء.

و أمّا ما يستفاد من تضاعيفه فلعلّه مبنيّ على ما استقرّ عليه ديدن أصحاب الأئمّة المعصومين، من أنّهم كانوا يذكرون في مؤلّفاتهم عين المطالب الّتي كانوا يسمعونها عنهم عليهم السلام، فيحتمل أن يكون تلك المطالب أيضاً محكيّة عنهم عليهم السلام، و لا يكون من كلام مؤلّف الكتاب، و لا يخفى أنّ كلّاً من هذين الاحتمالين - و إن كان بعيداً في نفسه - إلّا أنّ ما مرّ من قرائن المقام ممّا يقرّبهما.

و لعلّ ما ذكره السيّد الّذي أظهر أمر هذا الكتاب من أنّ النسخة الّتي رآها كانت مشتملة على إجازات كثير من الفضلاء، و أنّ الّذي كان عنده ذكر أنّه وصل من آبائنا أنّ هذا الكتاب من تصنيف الإمام(1)أمر ناش من ملاحظة ما وجدوه في تضاعيفه من غير تأمّل و إجالة نظر، كما وقع نظيره لجماعة من المتأخّرين، و كم له من نظائر في كتب الأخبار.

و ممّا يؤيّد ما ذكرنا - من عدم كونه من المجعولات - أنّ السيّد المذكور ذكر أنّ النسخة الّتي رآها كانت نسخة قديمة مصحَّحة يوافق تاريخ عصر مولانا الرضا عليه السلام(2).

و لا يخفى أنّ من يصنّف كتاباً لتخريب الدين و يصرف أيّاماً من عمره في تأليف


1) . بحار الأنور، ج 1، ص 11.

2) . المصدر، ج 1، ص 11.

كتاب مجعول، إنّما يصرّ في ترويجه و اشتهاره، و يدعو الناس إليه، و يأمرهم بالاعتماد عليه، كما هو المشاهد من الكذّابة و الغلاة الّذين ظهروا في أعصار الحضور و أوائل الغيبة، و وردت في شأنهم أخبار، و خرجت في ردّهم توقيعات مشهورة بين الأصحاب، فلو كان هذا الكتاب من المجعولات لكان يظهر منه عين أو أثر بين قدماء الأصحاب و المتوسّطين، و لكان أهل الرجال يذكرون كلمات الأصحاب في ردّه أو قبوله.

فكما قلنا فيما مرّ أنّه «لو كان من تأليف الإمام لكان يظهر منه أثر» نقول هنا أيضاً:

إنّه لو كان من المجعولات لكان يُظهره الجاعل و متابعوه، بل الدواعي في ترويج الباطل أكثر، و ميل أكثر الناس إلى أمثالها أشدّ، و هذا إنّما يتمّ على فرض كونه من القديميات، كما ادّعاه السيّد المتقدّم(1).

و بالجملة، ففي المقام احتمالات: أحدها، أن يكون هذا الكتاب من تأليف الإمام الثامن عليه السلام، و قد عرفت ضعفه مفصّلاً.

و ثانيها، أن يكون كلّه أو بعضه مجعولاً عليه، و قد ظهر ما فيه أيضاً.

و ثالثها، أن يكون متّحداً مع رسالة عليّ بن بابويه، و يكون من مصنّفات هذا الشيخ، كما توهّمه بعضهم، و هو و إن كان مناسباً لما مرّ من موافقة أكثر عباراته و فتاويه لما حكي عن رسالة عليٍّ في الفقيه و غيره، و لما يشاهد من أنّ الرجل قد ينسب إلى جدّه كما اتّفق في كثير من علماء الفريقين، و أنّ جدّ عليٍّ كان مسمّى بموسى، كما صرّح به علماء الرجال، إلّا أنّ التأمّل في تضاعيفه و ملاحظة سياق عباراته في بعض المقامات و خصوص عدم اشتماله على شيء يدلّ على أنّه رسالة إلى شيخنا الصدوق الّذي قد صنّف والده الرسالة له، ممّا يأبى عن ذلك أيضاً أشدّ الإباء.

و رابعها، أن يكون من مؤلّفات بعض أكابر قدماء رواة أخبارنا، أو فقهائنا العاملين


1) . مستدرك الوسائل، ج 3، ص 345.

بمتون الأخبار، و هو الّذي يقوى في نفسي و يترجّح في نظري بمقتضى ما حصل من القرائن و الأمارات.

و خامسها، أن يكون عين كتاب المنقبة الّتي قد ذكر جماعة من الأصحاب، منهم الشيخ الجليل ابن شهرآشوب و الشيخ السعيد السديد عليّ بن يونس العاملي رحمه الله في كتابي المناقب، و الصراط المستقيم، أنّه تصنيف الإمام الهمام مولانا أبي محمّد العسكري عليه السلام(1).

و يؤيّده ما ذكراه من أنّه مشتمل على أكثر الأحكام، و متضمّن أغلب مسائل الحلال و الحرام، و ما ذكره في المناقب، لكن بعض ما ذكرناه من المبعّدات في المقام الأوّل جارٍ في هذا الاحتمال أيضاً، فتأمّل.

ثمّ لا يذهب عليك أنّ ما ذكرناه في شأن هذا الكتاب - من أنّه قد ينفع في مقام تعارض الأخبار، و قد يتحصّل من جهته ترجيح أحد المتعارضين - ممّا يجري في جملة من كتب فتاوي قدماء أصحابنا أيضاً، و هي كتبهم الّتي قد عُلم أنّهم أخذوها من متون الأخبار الصحيحة لديهم بقرائن و أمارات كانوا يركنون إليها، أو كانوا يعتقدون أنّ فتاويها من مسلّمات مشايخ الطائفة الحقّة الإماميّة و إجماعيّاتهم.

فمنها كتاب شرائع الشيخ أبي الحسن بن بابويه(2)

قال صاحب الذريعة: كانت هذه الرسالة مرجع الأصحاب عند إعواز النصوص المأثورة المسندة لقول مؤلّفه في أوّله: إنّ ما فيه مأخوذ عن أئمّة الهدى، فكلّ ما فيه خبر مرسل عنهم، و قد نقل عنها العلّامة المجلسي في المجلّد الثامن عشر من «بحار الأنوار» و توجد نسخة منها في الكاظميّة في مكتبة سيّدنا

الّذي قد عرفت سابقاً أنّه متّحد مع

1) . المناقب لابن شهرآشوب، ج 4، ص 424؛ لم أعثر مضانّه في كتاب الصراط المستقيم؛ و انظر: خاتمة المستدرك، ج 1، ص 323؛ الذريعة، ج 23، ص 149، (الرقم 8450).

2) . الشرائع، و يقال «كتاب الشرائع» أيضاً، لشيخ القمّيّين الشيخ أبي الحسن عليّ بن الحسين بن موسى بن بابويه القمّي والد الشيخ الصدوق، و المتوفّى في سنة تناثر النجوم و هي 329 ه‍. قال النجاشي: أنّها رسالة كتبها لولده.

رسالته إلى ابنه؛ فإنّ من تأمّل في تضاعيف ما حكاه ولده عن هذه الرسالة في الفقيه، و وقف على ما ذكره في الذكرى(1)من حسن ظنّ الأصحاب به، و أنّ فتواه كروايته.

و ما نقله العلّامة المجلسي رحمه الله في إجازات البحار عن خطّ شيخنا الشهيد، من أنّ الشيخ أبا عليّ بن شيخنا الطوسي رحمه الله ذكر أنّ أوّل من ابتكر طرح الأسانيد و جمع بين النظائر و أتى بالخبر مع قرينه عليّ بن بابويه في رسالته إلى ابنه. و قال:

و رأيت جميع من تأخّر عنه يحمل طريقه فيها، و يقول عليه في مسائل لا يجدون النصّ عليها؛ لثقته و أمانته و موضعه من الدين و العلم، انتهى(2).

و أيضاً اطّلع على ما صدر من الصدوق من عدّه إيّاه في ضمن كتب الأخبار المعتمدة لديه و شدّة اعتماده عليه، بحيث قد قدّم بعض مضامينها على بعض الأخبار المعتبرة [و] انكشف له حقيقة الأمر، و اتّضح له غاية الاتّضاح أنّ فتاويها مأخوذة من الأخبار المعتمدة الصحيحة لديه و لدى ولده، و أنّه ممّا كان قدماء الأصحاب يعتنون بشأنه غاية الاعتناء(3).

لكن ما نسبه شيخنا الشهيد إليهم و حكاه عن الشيخ أبي عليّ - من أنّهم كانوا يتمسّكون بما يجدون فيه عند فقد الأدلّة و إعواز النصوص - لا يخلو عن نظر؛ و ذلك لأنّ ظاهر ما ذكره مناف لكلّ ما نسبه إليهم الأخباريّة القاصرون، من أنّهم كانوا يقتصرون على الطرق المفيدة للقطع و اليقين في كلّ من السند و الدلالة، و ما حزاه


1) . ذكرى الشيعة، ص 4؛ رجال النجاشي، ص 185؛ الهداية للشّيخ الصدوق، ص 15؛ ذخيرة المعاد، ج 1، ص 50.

2) . بحار الأنوار، ج 104، ص 30.

3) . انظر: بحار الأنوار، ج 1، ص 11.

إليهم النافون لحجّيّة أخبار الآحاد كالسيّدين و ابن إدريس من أنّهم كانوا لا يعوّلون على ما كان طريقه ظنّيّاً و لم يكن يوجب علماً، و ما هو الظاهر من طريقة أكثرهم من العمل بالظنون الخاصّة، و ما يستفاد من بعضهم في أثناء المباحث الفقهيّة من البناء على مطلق الظنّ كما هو طريقة جمع من متأخّري المتأخّرين.

أمّا منافاته للأوّلَين فواضحة، و أمّا عدم مناسبته للثالث فلأنّه لا وجه لعدّ تلك الفتاوى من الظنون الخاصّة إلّا باعتبار كونها بمنزلة الأخبار المعتبرة و أمثالها.

و لا يخفى أنّ المدار في أمثالها عند هؤلاء على ملاحظة الجمع أو الترجيح، فلو كانوا يعتقدون أنّ تلك الفتاوي في قوّة الأخبار المعتبرة لكان اللازم عليهم أن يلاحظوها قبل إعواز النصوص أيضاً، و لكان المناسب بطريقتهم أن يجمعوا بينها و بين غيرها فيما يصحّ فيه ذلك بمقتضى القواعد المقرّرة في محالّها، كالعامّ و الخاصّ و المطلق و المقيّد و المجمل و المبيّن و الأمر و النهي و نظائرها، أو يرجّحوا أحد الطرفين فيما لا يتأتّى فيه طريقة الجمع كما هو المعهود عنهم في سائر الأخبار و الأدلّة الشرعيّة.

و منه يظهر وجه منافاته للرابع أيضاً؛ فإنّ بناء هؤلاء على ملاحظة وجوه الجمع أو الترجيح في أمثال المقام كما لا يخفى، فعليك بالتأمّل التامّ فيما تلوته عليك؛ ليظهر لك سقوط ما قد يتوهّم، من أنّ تلك الفتاوي و إن كانت معتبرة لديهم إلّا أنّهم كانوا يرونها أضعف من مجموع سائر النصوص المعتبرة، باعتبار عدم صراحتها و عدم كونها في صورة النصّ‌.

و منها كتاب الهداية لشيخنا الصدوق(1)فإنّه نظير شرائع والده في كونه مأخوذاً من


1) . الهداية بالخير في الاُصول و الفروع، للصّدوق أبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن موسى بن بابويه القمي، 809 ه‍. مرتّب على أبواب، ابتدأ فيه بالاُصول، و أوّل أبوابه: ما يجب اعتقاده في توحيد اللّٰه، ثمّ النبوّة، ثمّ الإمامة إلى آخر باب النيّة، ثمّ شرع في الفروع من باب المياه، ثمّ الوضوء، و الغسل و... حكي عنه أنّه جوّز فيه الوضوء و الغسل بماء الورد، أي الّذي جعل فيه الورد ليتصعّد منه الجلاب، لا نفس

متون الأخبار المعتبرة لديه، و هذا هو الذي بعث شيخنا صاحب البحار على إدراج فتاويه في ضمن ما جمعه من الأخبار.

و منها كتاب المقنع(1)له، فإنّه قد ذكر فيه أنّ ما يورده فيه هو ما كان مبنيّاً ثابتاً من المشايخ الفقهاء الثقاة، و لذا ترى بعض متأخّري الأصحاب قد يذكر فتاوي ذاك الكتاب أيضاً في عداد الأخبار.

و منها كتاب نهاية شيخ الطائفة(2)، فإنّه قد عمل كتابه هذا في بيان فتاويه المأخوذة من متون الأخبار، على ما يظهر من كلامه في فاتحة المبسوط و خاتمة الاستبصار(3)و لذا ذكر الفاضل الحلّي رحمه الله في غير موضع من سرائره أنّ هذا الكتاب كتاب خبر لا كتاب بحث و نظر(4).


1) . المقنع في الفقه، للشّيخ الصدوق أبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن موسى بن بابويه القمّي، المتوفّى سنة 381، ينقل عنه في الوسائل، و نقل عنه في الأفعال عن نسخة عصر المصنّف، و نسخة منه عند الميرزا محمّد على الاُردوبادي. و سمعت أنّه مطبوع أيضاً، ثمّ رأيته ضمن «جوامع الفقه»، طبع في سنة 1276 بدأ فيه بالوضوء، و أورد كثيراً من أبواب الفقه حتّى الديات، و نقل في آخره عن رسالة والده إليه، و له آداب لبس الثوب الجديد. الذريعة، ج 22، ص 123، (الرقم 6365).

2) . النهاية في مجرّد الفقه و الفتاوي، و متون الأخبار من الطهارة إلى الديات، لشيخ الطائفة محمّد بن الحسن بن على الطوسي 460. مشتمل على كتب، و كلّ يشتمل على أبواب، و كان كتاباً مدرسيّاً حتّى ألّف المحقّق الحلّي «الشرائع»، فكان الفقهاء يدرسونه و يكتبون عليه الشروح. الذريعة، ج 24، ص 403، (الرقم 2141).

3) . المبسوط، ج 1، ص 2؛ الاستبصار، ج 4، ص 305.

4) . السرائر، ج 1، ص 146 و 304 و 632 و 642؛ و ج 2، ص 44؛ و ج 3، ص 161.

و أمّا ما قاله في مواضع اُخرى من كتابه في شأن فتاوي النهاية من أنّ ما ذكره الشيخ فيه إنّما أورده إيراداً لا اعتقاداً و قد اعتذرنا له في خطبة الكتاب(1)، فهو كلام شعريٌّ ساقط عن درجة الاعتبار، و إنّما هو أمر ناش ممّا بنى عليه أمره من نقض فتاوى الشيخ و من تبعه و كسر صولته و توهين من تقدّمه من أعاظم الفقهاء؛ و ذلك لأنّ الظاهر من سياق الكتاب المذكور و من طريقة الشيخ.

و ممّا قاله في خطبة الجمل و العقود و آخر الاستبصار - من أنّه يصلح للحفظ - أنّ ما أورده فيه مذهبه و فتياه،(2)كما يكشف عنه عدم تعرّضه لمضامين جميع ما رواه في كتابَي الأخبار في خصوص هذا الكتاب؛ فإنّه لو كان بناء الشيخ في الكتاب المذكور على ذكر مجموع ما روى له في كلّ واحد من المسائل لا على خصوص ما كان يذهب إليه و يعتقد حقّيته من تلك الأخبار، لكان يذكر في أغلب مسائله أحكاماً مختلفة من غير أن يرجّح أحدها.

و لا يخفى أنّ ظاهر كثير من فقهائنا المتأخّرين عنه أيضاً، ما ذكرناه؛ فإنّ مَن تتبّع كلماتهم، و لاحظ عبائرهم في مقام تفضيل الأخبار، و شاهد خصوص ما في مواضع كثيرة من المختلف(3)و المهذّب البارع(4)الجامعين لأكثر الأقوال، وقف على غير موضع ممّا ينبئ عن ذلك، و اتّضح له أنّهم كانوا يعتقدون فتاوى النهاية معتقداً للشيخ، و هذا أيضاً ممّا يقوّي ذلك المرام.

لا يقال: إنّ ابن إدريس لقرب عصره من عصر الشيخ، و كونه من أحفاده من جانب الاُمّ‌، و نهاية اطّلاعه على كلماته، و وقوفه على جملة من كتبه الّتي لم يقف عليها أكثر


1) . السرائر، ج 1، ص 632؛ و ج 2، ص 351 و 541 و 589؛ و ج 3، ص 11 و 14 و 18 و 23 و 32 و 33 و 45 و 74 و 93 و 108 و 123 و 160 و 171 و 192 و 210 و 286 و 330 و 336 و 341 و 369 و 468 و 492 و 520.

2) . الاستبصار، ج 4، ص 305.

3) . انظر: مختلف الشيعة، ج 1، ص 372؛ و ج 2، ص 460 و 545 و 593 و 758 و 766.

4) . انظر: المهذّب البارع، ج 1، ص 154 و 158 و 218 و 483.

الفقهاء، كان أبصر بمذهبه من غيره، فلا يبعد أن يكون ذلك ممّا سمعه من أفواه مشايخه الّذين أدركوا عصر الشيخ و كانوا من أصحابه، أو لعلّه ممّا وجده مصرّحاً به في شيء من كلماته الّتي لم نقف عليها، فلا وجه لردّه و تقديم قول غيره من الأصحاب على قوله.

لأنّا نقول: إنّ كلامه في خطبة السرائر أقوى شاهد على أنّ هذا ممّا لم يبلغه من المشايخ، و شيء لم يصل إليه على وجه النقل و السماع(1)، فإنّه قد استند في ذاك الادّعاء إلى ما فهمه من خطبة المبسوط، و بالغ في استفادته من كلامه هناك.

و من الواضح أنّه لو كان مطّلعاً على كلام آخر له صريح في ذلك أو أوضح دلالة من كلامه في المبسوط، أو كان هذا من مسموعاته، لكان يستند إليه، و ما كان يقتصر على ما هو أخفى دلالة، فمستنده منحصر فيما توهّمه من كلامه المذكور، و هو إلى الدلالة على خلافه أقرب؛ لأنّه قال:

و كنت على قديم الوقت و حديثه متشوّق النفس إلى عمل كتاب يشتمل على ذلك، و تتوق نفسي إليه، فيقطعني عن ذلك القواطع، و يشغلني الشواغل، و يضعف نيّتي أيضاً فيه قلّة رغبة هذه الطائفة فيه و ترك عنايتهم به؛ لأنّهم ألّفوا الأخبار و ما رووه من صريح الألفاظ، حتّى أنّ مسألة لو غُيّر لفظها و عبّر عن معناها بغير اللفظ المعتاد لهم تعجّبوا منها و قصر فهمهم عنها، و كنت عملت على قديم الوقت كتاب النهاية، و ذكرت جميع ما رواه أصحابنا في مصنّفاتهم و اُصولها من المسائل و فرّقوه في كتبهم، و رتّبته ترتيب الفقه، و جمعت بين النظائر، و رتّبت فيه الكتب على ما رتّبت؛ للعلّة الّتي بيّنتها هناك، و لم أتعرّض للتفريع على المسائل، و لا لتعقيد الأبواب و ترتيب المسائل و تعليقها، و الجمع بين نظائرها، بل أوردت جميع ذلك أو أكثره بالألفاظ المنقولة؛ حتّى لا يستوحشوا من ذلك، و عملت بآخره جمل العقود في العبادات - سلكت فيه طريق الإيجاز و الاختصار - و عقودَ الأبواب فيما يتعلّق بالعبادات، و وعدت فيه أن أعمل كتاباً في الفروع خاصّة ينضاف إلى كتاب النهاية و يجتمع معه، يكون كاملاً كافياً في جميع ما يحتاج إليه.


1) . السرائر، ج 1، ص 52.

ثمّ ذكر شطراً من صفات مبسوطه، و عقّبه بقوله: و أمّا أصحابنا فليس لهم في هذا المعنى شيء يشار إليه، بل لهم مختصرات، و أوفى ما عمل في هذا المعنى كتابنا النهاية و هو على ما قلت فيه.

انتهى موضع الحاجة من كلامه(1).

و أنت خبير بأنّ شيئاً من كلماته هذه لا يدلّ على مدّعى الفاضل الحلّي، و إنّما غايتها بيان أنّ كتابه المذكور معمول في الفتاوي المأخوذة من متون الأخبار، و أنّ أكثر تلك الفتاوي يوافق ألفاظ الأخبار، و أين هذا من توهّم ذلك الفاضل فعدّه هذا اعتذاراً للشيخ عمّا أودع فيه من عجائب الزمان.

و أعجب من ذلك أنّه قد ذكر في غير موضع من السرائر أنّ الشيخ ذهب في نهايته إلى كذا، أو مذهبه في نهايته كذا، أو قد رجع عنه في غيره، أو في جزء آخر منه، و نحو ذلك ممّا هو صريح في هذا المعنى.

و لا يخفى أنّ هذا ينافي ما ذكره في أوّل كتابه في شأن ذاك الكتاب، و صرّح به في قريب من ألفي مقام منه(2).

و بالجملة فالظاهر أنّ نهاية الشيخ أيضاً من جملة الكتب المأخوذة من متون الأخبار المعتبرة لدى مصنّفيها، كما نبّه عليه بعض الأجلّة(3)، و كثيراً ما ينفع في مقام تعارض الأخبار، فلا بدّ للفقيه الماهر من أن يكون ملتفتاً في كثير من المقامات إلى فتاوي هذا الكتاب، و ما مرّ من نظائره.

هذا آخر ما أوردناه في بيان حال الكتاب المعروف ب‍ فقه الرضا.


1) . المبسوط، ج 1، ص 3؛ السرائر، ج 1، ص 53؛ رجال الطوسي، ص 88.

2) . السرائر، ج 1، ص 53.

3) . انظر: الذريعة، ج 24، ص 403، (الرقم 2141).

المنابع و المصادر

1 - \الاحتجاج على أهل اللجاج، أبو منصور أحمد بن عليّ بن أبي طالب الطبرسي (ت 620 ق)، تحقيق:

إبراهيم البهادري و محمّد هادي به، طهران: دار الاُسوة، الطبعة الاُولى 1413 ق.

2 - أحكام القرآن، أبو بكر أحمد بن على الرازي «الجصاص» (ت 370 ق)، تحقيق: عبد السلام محمّد على شاهين، بيروت: دار الكتب العلمية، 1415 ق.

3 - الاستبصار فيما اختلف من الأخبار، أبو جعفر محمّد بن الحسن الطوسي (ت 460 ق)، تحقيق: حسن الموسوي الخرسان، طهران، دار الكتب الإسلامية، الطبعة الاُولى.

4 - الأمالي للصدوق، أبو جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّي «الشيخ الصدوق» (ت 381 ق)، تحقيق و نشر: مؤسّسة البعثة - قم، الطبعة الاُولى 1407 ق.

5 - الأمالي للطوسي، أبو جعفر محمّد بن الحسن «الشيخ الطوسي» (ت 460 ق)، تحقيق: مؤسّسة البعثة، دار الثقافة - قم، الطبعة الاُولى 1414 ق.

6 - أمل الآمل، محمّد بن الحسن الحر العاملي (ت 1104 ق)، تحقيق: أحمد الحسيني، بغداد: مكتبة الأندلس، 1385 ق.

7 - بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار عليهم السلام، محمّد باقر بن محمّد تقي المجلسي (ت 1110 ق)، بيروت: مؤسّسة الوفاء، الطبعة الثانية 1403 ق.

8 - تفسير الفخر الرازي\التفسير الكبير و مفاتيح الغيب.

9 - تفسير القمّي، أبو الحسن عليّ بن إبراهيم بن هاشم القمّي (ت 307 ق)، إعداد: السيّد الطيّب الموسوي الجزائري، مطبعة النجف الأشرف.

10 - التفسير الكبير و مفاتيح الغيب (تفسير الفخر الرازي)؛ أبو عبد اللّٰه محمّد بن عمر «الفخر الرازي» (ت 604 ق)، بيروت: دار الفكر، الطبعة الاُولى 1410 ق.

11 - التوحيد، أبو جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّي «الشيخ الصدوق» (ت 381 ق)، تحقيق:

هاشم الحسيني الطهراني، مؤسّسة النشر الإسلامي - قم، الطبعة الاُولى 1398 ق.

12 - تهذيب الأحكام في شرح المقنعة، أبو جعفر محمّد بن الحسن «الشيخ الطوسي» (ت 460 ق)، بيروت: دار التعارف، الطبعة الاُولى 1401 ق.

13 - ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، أبو جعفر محمّد بن على القمي «الصدوق» (ت 381 ق)، تحقيق:

عليّ أكبر الغفاري، تهران: مكتبة الصدوق.

14 - جامع الرواة؛ محمّد بن عليّ الغروي الأردبيلي (ت 1101 ق)، دار الأضواء - بيروت، 1403 ق.

15 - الحدائق الناضرة في أحكام العترة الطاهرة؛ يوسف بن أحمد البحراني (ت 1186 ق)، تحقيق:

محمّد تقي الايرواني، النجف الأشرف: دار الكتب الإسلاميّة، 1377 ق.

16 - خاتمة مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، حسين النوري (ت 1320 ق)، تحقيق و نشر: مؤسّسة آل البيت (ع) - \قم.

17 - الدرّ المنثور في التفسير المأثور، جلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر السيوطي (ت 911 ق)، بيروت: دار الفكر، الطبعة الاُولى 1414 ق.

18 - ذخيرة المعاد فى شرح الإرشاد، ملا محمّد باقر السبزواري (1090 ق)، قم: مؤسّسة آل البيت (ع).

19 - ذكرى الشيعة؛ أبو عبد اللّٰه محمّد بن مكّي العاملي الجزّيني «الشهيد الأوّل» (ت 786 ق)، قم: مكتبة بصيرتي.

20 - الذريعة إلى تصانيف الشيعة، آقابزرگ الطهرانى (ت 1348 ق)، بيروت: دار الأضواء، 1403 ق.

21 - رجال النجاشي (فهرس أسماء مصنّفي الشيعة)، أبو العبّاس أحمد بن على النجاشي (ت 450 ق)، بيروت: دار الأضواء، الطبعة الاُولى 1408 ق.

22 - رسائل المحقّق الكركى، عليّ بن الحسين الكركي (ت 940 ق)، تحقيق: محمّد الحسون، قم: مكتبة آية الله المرعشى النجفى.

23 - الرواشح السماوية في شرح الأحاديث الإماميّة؛ محمّد باقر الحسيني «الداماد» (ت 1041 ق)، قم:

مكتبة آية اللّٰه المرعشي، الطبعة الاُولى 1405 ق.

24 - روض الجنان في شرح إرشاد الأذهان، زين الدين الجبعي العاملي «الشهيد الأوّل» (ت 786 ق)، قم:

مؤسّسة آل البيت عليه السلام 0

25 - رياض العلماء و حياض الفضلاء، ميرزا عبد اللّٰه أفندي الأصبهاني (القرن الثاني عشر)، تحقيق: أحمد الحسيني، قم: مكتبة آية اللّٰه المرعشي العامّة، الطبعة الاُولى 1401 ق.

26 - رياض المسائل فى بيان الاحكام بالدلائل، على الطباطبائي (ت 1192 ق)، قم، مؤسّسة آل البيت عليه السلام.

27 - السرائر الحاوي لتحرير الفتاوي، أبو جعفر محمّد بن منصور بن أحمد بن إدريس الحلّي (ت 598 ق)،

تحقيق و نشر: مؤسّسة النشر الإسلامي - قم، الطبعة الثانية 1410 ق.

28 - عوائد الأيام، أحمد بن محمّد مهدي النراقي (ت 1245 ق)، قم: مكتبة بصيرتى، 1408 ق.

29 - الفقه على المذاهب الأربعة، عبد الرحمن الجزيري، بيروت: دار إحياء التراث العربي، 1406 ق.

30 - الفقه المنسوب للإمام الرضا عليه السلام، تحقيق مؤسّسة آل البيت عليهم السلام، المؤتمر العالمي للإمام الرضا عليه السلام - مشهد.

31 - الفهرست، أبو جعفر محمّد بن الحسن الطوسي (ت 460 ق)، تحقيق: جواد القيّومي، قم: مؤسّسة نشر الفقاهة، الطبعة الاُولى 1417 ق.

32 - الفهرست، منتجب الدين عليّ بن عبيد اللّٰه القمي الرازي (ت 585 ق)، تحقيق: جلال الدين المحدث الاُرموى، قم: مكتبة آية الله المرعشي النجفي، 1366.

33 - الفوائد الرجالية، محمّد باقر بن محمّد أكمل البهبهاني (ت 1205 ق)، بى نا - \بى جا.

34 - الكافي، أبو جعفر ثقة الإسلام محمّد بن يعقوب بن إسحاق الكليني الرازي (ت 329 ق)، تحقيق: على أكبر الغفّاري، بيروت: دار صعب و دار التعارف، الطبعة الرابعة 1401 ق.

35 - كشف اللثام، بهاء الدين محمّد بن الحسن الأصفهانى «فاضل الهندى» (ت 1135 ق)، قم: مكتبة آية اللّٰه المرعشى النجفى.

36 - المبسوط في فقه الإماميّة، أبو جعفر محمّد بن الحسن «الشيخ الطوسي» (ت 460 ق)، تحقيق: محمّد على الكشفي، طهران: المكتبة المرتضويّة، الطبعة الثالثة 1387 ق.

37 - مجمع الفائدة و البرهان، للمولى أحمد الأردبيلي (ت 993 ق)، تصحيح: مجتبى العراقي - على پناه الإشتهاردي - حسين اليزدي، قم: مؤسّسة النشر الإسلامي.

38 - مختلف الشيعة، أبو منصور الحسن بن يوسف بن المطهّر الحلي (ت 726 ق)، قم: مؤسّسة النشر الإسلامي.

39 - مدارك الأحكام في شرح شرائع الإسلام، محمّد بن على العاملي الجبعي (ت 1009 ق)، تحقيق و نشر:

قم: مؤسّسة آل البيت عليهم السلام، 1410 ق.

40 - مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ميرزا حسين النوري (ت 1320 ق)، تحقيق و نشر: مؤسّسة آل البيت عليهم السلام.

41 - مشرق الشموس في تحقيق الدروس، حسين بن جمال الدين الخوانساري (ت 1099 ق)، مؤسّسة آل البيت عليهم السلام.

42 - معالم العلماء، أبو جعفر محمّد بن على السروي المازندراني «ابن شهرآشوب» (ت 588 ق)، النجف الأشرف: المطبعة الحيدرية، 1380 ق.

43 - مفاتيح الاُصول، محمّد بن على المجاهد الطباطبائي (ت 1242 ق).

44 - المقنع، أبو جعفر محمّد بن على القمي «الشيخ الصدوق» (ت 381 ق)، تحقيق و نشر: مؤسّسة الإمام الهادي عليه السلام - قم، 1415 ق.

45 - مناقب آل أبي طالب عليه السلام (المناقب لابن شهرآشوب)، أبو جعفر رشيد الدين محمّد بن عليّ بن شهرآشوب المازندراني (ت 588 ق)، قم: المطبعة العلميّة.

46 - منتهى المطلب في تحقيق المذهب، أبو منصور الحسن بن يوسف الحلي (ت 726 ق)، مشهد: بنياد پژوهشهاى آستان قدس رضوى.

47 - من لا يحضره الفقيه، أبو جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّي «الشيخ الصدوق» (ت 381 ق)، تحقيق: على أكبر الغفّاري، مؤسّسة النشر الإسلامي - قم، الطبعة الثانية.

48 - المهذّب البارع في شرح المختصر النافع، جمال الدين أحمد بن محمّد بن فهد الحلّي (ت 841 ق)، تحقيق: مجتبى العراقى، قم: مؤسّسة النشر الإسلامي.

49 - نهج الحقّ و كشف الصدق، جمال الدين الحسن بن يوسف بن المطهّر الحلّي (ت 726 ق)، تحقيق:

عين اللّٰه الحسني الاُرموي، قم: دار الهجرة، الطبعة الاُولى 1407 ق.

50 - وسائل الشيعة، محمّد بن الحسن الحرّ العاملي (ت 1104 ق)، تحقيق و نشر: مؤسّسة آل البيت عليهم السلام - قم، الطبعة الاُولى 1409 ق.

51 - الهداية، أبو جعفر محمّد بن على القمي «الشيخ الصدوق» (ت 381 ق)، مؤسّسة الإمام الهادي عليه السلام.

52 - هداية المسترشدين في شرح معالم الدين، محمّدتقي بن محمّد رحيم الطهراني الأصفهاني (ت 1248 ق).

معرفى نسخه

آداب عبّاسى صدر الدين محمّد تبريزى (قرن 11)

إجازات الرواية و الوراثة شيخ آقابزرگ بن على تهرانى (1389 ق)

آداب عبّاسى

اشاره

صدر الدين محمّد تبريزى (قرن 11)

معرّفى: سيّد محمّد عمادى حائرى

درآمد

نگارش هاى شيعيان در دعا، مجموعه اى دلپذير از ميراث حديثى شيعه است كه بر تارك آن، نوشتارهاى ارجمند شيخ طوسى (م 460 ق) و ابن طاوس (م 600 ق) مى درخشد. يكى از ارزشمندترين نگارش هاى دعايى شيعه، مفتاح الفلاح، اثر مشهور و ارزشمند شيخ بهاء الدين محمّد عاملى، معروف به شيخ بهايى (م 1030 ق)، دانشمند بزرگ روزگار صفويه است.

وى اين كتاب را در اعمال و ادعيۀ استحبابى شبانه روز تدوين كرده است، بدين گونه كه شبانه روز را به شش بخش تقسيم كرده و هر بخش را در بابى جاى داده و در پايان نيز تفسيرى كوتاه بر سورۀ «فاتحه» نگاشته است. آراى ارزشمند او در ميان نقل ادعيه، ارزشى ويژه به اين كتاب بخشيده است.

او اين اثر را در آغازين روزهاى دهۀ سوم ماه صفر سال 1015 ق، در گنجۀ قفقاز به پايان آورده است.(1)


1) . مفتاح الفلاح في عمل اليوم و الليلة، بهاء الدين محمّد بن الحسين الحارثى العاملى (الشيخ البهائى)، تحقيق: السيد مهدى رجائى، قم، مؤسسة النشر الإسلامى، 1415 ق، ص 800.

مفتاح الفلاح، از همان ابتدا، مورد توجه دانشمندان و اهل معرفت واقع شد.

ازجمله، فقيه و عارف سترگ، آخوند ملّا حسينقلى همدانى (م 1311 ق) شاگردان اخلاقى خويش را به عمل به محتواى اين كتاب، سفارش فرموده است.(1)

روى آرى به مفتاح الفلاح، سبب شد كه از روزگار تأليف آن تا زمان هاى پسين، مترجمانى به برگردان آن به پارسى دست گشايند تا فارسى زبانان را نيز از آن، بهره اى باشد.(2)

نخستين كسى كه به ترجمۀ اين اثر دست يازيد، صدر الدين محمّد تبريزى از شاگردان شيخ بهايى است.

صدر الدين محمّد تبريزى

صدر الدين محمّد بن محب على تبريزى(3)(م 1050 ق)، از شاگردان معروف شيخ بهايى است و او را مى توان از پيشاهنگان نهضت پارسى نگارى و ترجمۀ متون دينى در دورۀ صفويه برشمرد.

تاكنون، آثار زير كه همگى ترجمۀ از عربى به پارسى است، از او شناخته شده است:

1.

آداب عباسى: ترجمۀ مفتاح الفلاح شيخ بهايى(4)است كه دربارۀ آن، سخن خواهيم گفت؛

2.

مختصر آداب عباسى: گزيدۀ آداب عباسى است كه بيانات و حواشى شيخ بهايى را در آن


1) . ترجمۀ مفتاح الفلاح، على بن طيفور بسطامى، تصحيح: حسن حسن زادۀ آملى، ص 2 (مقدمه).

2) . براى آگاهى از اين ترجمه ها، ر. ك: علوم حديث، ش 11، بهار 78، ص 109-112: «ترجمه هاى مفتاح الفلاح و ترجمۀ آقاجمال خوانسارى»، على صدرايى خويى.

3) . طبقات أعلام الشيعة (القرن الحادى عشر)، آقابزرگ تهرانى، ص 502.

4) . الذريعة، آقابزرگ تهرانى، ج 1، ص 24.

نياورده است؛(1)

3. عقايد عبّاسيّه: ترجمۀ رسالۀ كوتاه عقايد فخريه از فخر الدين حلّى، فرزند علامه حلّى است. وى آن را به دستور شيخ بهايى به پارسى برگردانيده است؛(2)
4.

ترجمۀ الاثنى عشرية الزكاتية ى شيخ بهايى؛(3)

5.

ترجمۀ الاثنى عشرية الصلاتية ى شيخ بهايى؛(4)

6.

ترجمۀ الاثنى عشرية الصومية ى شيخ بهايى؛(5)

نوشته هاى او در دوران زندگانى استادش شيخ بهايى به رشتۀ تحرير درآمده و چنان كه مى نگريم، همۀ آنها ترجمۀ نگاشته هاى استاد اوست، به جز عقايد عباسيه كه آن را نيز به دستور وى، به فارسى برگردانيده است.

آداب عبّاسى

آداب عبّاسى، مشهورترين اثر صدر الدين تبريزى است و نسخ زير، قديم ترين دست نوشته هاى آن است:(6)

1. نسخۀ شمارۀ 13713 كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى، تحرير 1069 ق.(7)

1) . همان، ج 4 ص 138.

2) . اين رساله به كوشش آقاى رسول جعفريان منتشر گرديده است.

نك: ميراث اسلامى ايران، به كوشش رسول جعفريان، دفتر سوم، ص 369-378، عقايد عبّاسيّه.

3) . الذريعه، آقابزرگ تهرانى، ج 4 ص 74.

4) . همان جا؛ فهرست نسخه هاى خطّى كتابخانۀ مركزى دانشگاه تهران، محمّدتقى دانش پژوه، ج 16، ص 130.

5) . همان جا.

6) . براى آگاهى از نسخ خطّى آداب عباسى، ر. ك: فصلنامۀ علوم حديث، ش 11، ص 109-110.

7) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى، على صدرايى خويى، ج 37، ص 239.

2.

نسخۀ شمارۀ 63/200 كتابخانۀ آية اللّٰه العظمى گلپايگانى، تحرير 1078 ق.(1)

3.

نسخۀ شمارۀ 5973 كتابخانۀ مدرسۀ عالى شهيد مطهرى (سپهسالار)، تحرير 1078 ق.(2)

4.

نسخۀ شمارۀ 3953 كتابخانۀ آية اللّٰه العظمى مرعشى نجفى، تحرير 1091 ق.(3)

5.

نسخۀ شمارۀ 2001 كتابخانۀ مسجد اعظم قم، تحرير 1093 ق.(4)

آنچه در پى مى آيد، با كاوشى در كهن ترين نسخ خطّى اين كتاب به نگارش درآمده است.

آداب عباسى، ترجمه اى روان و بى پيرايه در ترجمۀ مفتاح الفلاح شيخ بهايى است كه كهن ترين برگردان از اين اثر به شمار مى رود و پيداست كه براى عامۀ مردم به فارسى برگردانيده شده است.

متن ادعيه، ترجمه نشده و مترجم، تنها عبارات و بيانات شيخ بهايى را به فارسى برگردانده است. ازاين رو، بى هيچ ديگرگونى، نظم و نسقى نيكو همچون مفتاح الفلاح دارد. در حقيقت، آداب عباسى، فارسى شدۀ مفتاح الفلاح است.

تنها اختلافى كه ميان مفتاح الفلاح و آداب عباسى جلب نظر مى كند، آن است كه مترجم، ديباچه و انجامۀ مفتاح الفلاح را به پارسى برنگردانيده و به جاى آن، آغاز و انجامى از خود برنشانده و در نهايت، به شاه عباس صفوى (حك‍ 985-1038 ق) تقديم داشته است.

در ديباچۀ شيخ بهايى رحمه الله بر مفتاح الفلاح، چنين آمده است:


1) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ آية اللّٰه العظمى گلپايگانى، ابو الفضل عرب زاده، ج 1، ص 37.

2) . فهرست كتابخانۀ سپهسالار، محمّد تقى دانش پژوه - على نقى منزوى، ج 3، ص 15.

3) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ آية اللّٰه العظمى مرعشى نجفى، سيد احمد حسينى، ج 10، ص 336.

4) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ مسجد اعظم قم، رضا استادى، ص 5.

بسم اللّٰه الرحمن الرحيم

الحمد لله الذي دلّنا على جادة النجاة، و هدانا إلى ما يوجب علوّ الدرجات، و الصّلاة على أشرف البريّات و أفضل أهل الأرض و السماوات، محمّد و آله الذين بموالاتهم تقبل الصلوات و ببركاتهم تستجاب الدعوات.

و بعد؛ فإنّ أقلّ العباد عملاً و أكثرهم زللاً، محمّد، المشتهر ببهاء الدين العاملي - وفّقه اللّٰه للعمل - في يومه لغده، قبل أن يخرج الأمر من يده، يقول: قد التمس منّي جماعة من إخوان الدين و خلّان اليقين تأليف مختصر يحتوي على ما لا بدّ لأهل الدّيانة من الإتيان به في كلّ يوم و ليلة، من واجب العبادات و مندوبها و محمود الآداب و مرغوبها، مقتصراً في الأعمال المسنونة على ما هو قليل المئونة كثير المعونة؛ فأجبت مسئولهم و حقّقت بتوفيق اللّٰه مأمولهم و سمّيته ب‍ مفتاح الفلاح سائلاً من اللّٰه سبحانه أن ينفع به الطالبين، و أن يجعله من أحسن الذخائر ليوم الدين، و رتّبته على ستّة أبواب، متوكّلاً على ملهم الصواب في كلّ باب.

الباب الأوّل: في ما يعمل ما بين طلوع الفجر إلى طلوع الشمس.

الباب الثاني: في ما يعمل ما بين طلوع الشمس إلى الزوال.

الباب الثالث: في ما يعمل ما بين الزوال إلى المغرب.

الباب الرابع: في ما يعمل ما بين المغرب إلى وقت النوم.

الباب الخامس: في ما يعمل ما بين وقت النوم إلى انتصاف الليل.

الباب السادس: في ما يعمل ما بين انتصاف الليل إلى طلوع الفجر.(1)

صدر الدين تبريزى، در آغاز آداب عباسى چنين سخن رانده است:

بسم اللّٰه الرحمن الرحيم

تقديس و تسبيح، پادشاه قادرى را كه خلّص عبادش(2)به مفتاح فلاح «قَدْ أَفْلَحَ اَلْمُؤْمِنُونَ‌


1) . مفتاح الفلاح، ص 35-41.

2) . گلپايگانى: عباد را.

• اَلَّذِينَ هُمْ فِي صَلاٰتِهِمْ خٰاشِعُونَ‌»(1)اقفال خزائن عبوديّت و بندگى گشايند و مقرّبان قدس عبوديّتش شاهد اعمار را به حلى «يَذْكُرُونَ اَللّٰهَ قِيٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلىٰ جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ‌»(2)آرايند؛ باريافتگان قدس قبولش از ساقى «يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدٰانٌ مُخَلَّدُونَ بِأَكْوٰابٍ وَ أَبٰارِيقَ وَ كَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ‌» /(3)رحيق مختومِ «وَ سَقٰاهُمْ رَبُّهُمْ شَرٰاباً طَهُوراً»(4)آشامند و حملۀ عرش تقديسش بر مساند «فَإِذٰا فَرَغْتَ فَانْصَبْ وَ إِلىٰ رَبِّكَ فَارْغَبْ‌»(5)آرامند. تقدّسَت عزّته و عزّت قدرته و صلوات مقدّسات و تحيّات مطهّرات بر اقدس مقدّسين و مهلّلين و اشرف ممجّدين و مسبّحين، شارب رحيق «وَ أَنْهٰارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشّٰارِبِينَ‌»(6)تاجدار ملكِ «دَنٰا فَتَدَلّٰى فَكٰانَ قٰابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنىٰ‌»(7)شهسوار ميدان «وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضىٰ‌»،(8)محرم بارگاه «وَ لاٰ يَشْفَعُونَ إِلاّٰ لِمَنِ اِرْتَضىٰ‌»(9)صاحب سريرِ «يٰا أَيُّهَا اَلْمُدَّثِّرُ قُمْ فَأَنْذِرْ وَ رَبَّكَ فَكَبِّرْ وَ ثِيٰابَكَ فَطَهِّرْ»(10)بر آل اطهار و اولاد مطهّرين اخيارش، شاهنشهان ملكِ «إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»(11)صلوات و تسليمات دائمه به دوام عزّ ربوبيّت و قدس الوهيّت - تعزّز و تقدّس و تعالى -.

و بعد:(12)

چنين گويد اين ذرّۀ(13)خاكسار *** به صدرا شده شُهره در روزگار


1) . سورۀ مؤمنون، آيۀ 1 و 2.

2) . سورۀ آل عمران، آيۀ 191.

3) . سورۀ واقعه، آيۀ 18.

4) . سورۀ انسان، آيۀ 21.

5) . سورۀ انشراح، آيۀ 7-8.

6) . سورۀ محمّد، آيۀ 15.

7) . سورۀ نجم، آيۀ 8-9.

8) . سورۀ ضحى، آيۀ 5.

9) . سورۀ انبياء، آيۀ 28.

10) . سورۀ مدّثر، آيات 1-4.

11) . سورۀ احزاب، آيۀ 33.

12) . مجلس: - و بعد.

13) . مجلس: بنده.

ز اطوار نفْس از خدا شرمسار *** نظر بسته بر رحمت كردگار

كه در وقت اقبالِ شاه جهان *** جهان گيرِ شاهى دهِ شه نشان

شه پادشاهان روى زمين *** ابو النصر عبّاس نصرت قرين

از او رونق دين پاك نبى *** به او تازه آثار آل على

جبين شهان را درش سجده گاه *** مؤيَّد به تأييد و نصر اله

به خاك درش نقش روى شهان *** چو بر روى زر، نقش روى بتان

به تدبير و راى و به اقبال و بخت *** گشوده جهان را، نشسته به تخت

نكرده به كس مشورت جز خدا *** همين از خدا جُسته راه هدا

خدا نصرتش داده در كارزار(1)*** مددكار او احمد و هشت و چار

به تيغش برانداخت بنياد شر *** خدا برگزيدش به فتح و ظفر

به صحّت تنش باد و خوش خاطرش *** خدا ياور و حافظ و ناصرش!

فلك بر مراد دلش شادمان *** به زير نگينش تمام جهان!

سخن دان دين، مجتهد زمان(2)*** بهاء محمّد، سرِ عالمان

كتابى در آداب طاعت نوشت *** در اوراد هر وقت و ساعت نوشت

به لفظ عرب بود آن را بيان *** نَبُد فُرس را نفع چندان از آن

براى غلامان خاقان دين *** به فُرسش بيان كرد اين كمترين

چو بر نام شاه جهان شد تمام *** شد آداب عباسى اش نيز نام

اميد آن كه مقبول يزدان شود *** ثوابش ز شاه جهانبان شود

ببخشد خدا عمر سلمان به او *** بود شمع ايمان، فروزان به او

به رونق از او باد شرع نبى *** و زاو شاد جدّش علىّ ولى!


1) . مجلس: روزگار.

2) . مجلس: فخر اهل زمان.

و من اللّٰه التوفيق و عليه التكلان.

و اين رساله را شش باب است:

باب اوّل، در بيان آنچه از صبح صادق تا طلوع آفتاب به جا بايد آورد؛

باب دوم، در بيان آنچه از طلوع آفتاب تا وقت ظهر به جا بايد آورد؛

باب سيّم، در بيان آنچه از وقت ظهر تا فرو رفتن آفتاب به جا بايد آورد؛

باب چهارم، در بيان آنچه از فرو رفتن آفتاب تا وقت خوابيدن به جا بايد آورد؛

باب پنجم، در بيان آنچه از وقت خوابيدن تا نصف شب به جا بايد آورد؛

باب ششم، در بيان آنچه از نصف شب تا طلوع صبح صادق به جا بايد آورد.

ستايش نامۀ صدر الدين تبريزى دربارۀ شاه عباس صفوى و يادكردِ وى از شيخ بهايى، بدانچه در ديباچۀ عقايد عباسيّه آورده، همانند است.

وى در آغاز كتاب ياد شده مى گويد:

ستايش معبودى را عزّ و جلّ كه معرفتش دل را نور است و محبّتش روان را بهجت و سرور، شهد حيات ابدى از قَدَح متابعت محمّدى چشانده و ثمرۀ شجرۀ سعادت را در رياض اطاعت اهل بيت عصمت و طهارت رساند [ه]. و بعد:

به عهد جهانگيرى شاه دين *** شه پادشاهان روى زمين

جهانگير شاهى ده شه نشان *** ابو النصر عبّاس صاحب قران

جبين شهان را درش سجده گاه *** مؤيد به تأييد [و] نصر اله

به صحّت تنش باد و خوش خاطرش *** خدا، حافظ و ياور و ناصرش

فلك بر مراد دلش شادمان *** به زير نگينش تمام جهان

نواب مستطاب عالميان مآب، مجتهد الزّمانى سلطان العلماء المتأملين بهاء الملّة و الحقيقة و الدّين محمداً - ادام اللّٰه ظلّه على رءوس المؤمنين - در حوالى «باشى آجوق گرجستان» ذرّۀ حقير صدر الدين محمّد تبريزى را به ترجمه كردن عقايد فخريه كه حضرت شيخ فخر الدين بن مطهّر حلّى - قدس اللّٰه روحه - تأليف فرموده: مأمور

ساختند.

امتثالاً لامره - دام ظلّه - آن را ترجمه نمود تا جميع فارسى زبانان از آن منتفع گردند و ثواب آن به روزگار فرخنده آثار ظلّ اللهى صاحبقرانى عايد گردد.(1)

شيخ بهايى در خاتمۀ مفتاح الفلاح مى نگارد:

و لنقطع الكلام على لفظي الرحمة و الغفران سائلين منه - جلّ شأنه - أن يغمرنا برحمته و غفرانه، و يعاملنا بعفوه و جوده و امتنانه، و أن يوفّقنا و سائر الاخوان للمواظبة على العمل بما تضمّنه هذا الكتاب و أن يجعله من أحسن الذخائر ليوم الحساب، و نتوسّل إليه سبحانه بسيّد المرسلين و أشرف الأوّلين و الآخرين، و عترته الأئمّة الطاهرين - صلوات اللّٰه عليه و عليهم أجمعين - أن لا يردّنا عن بابه خائبين و أن لا يؤاخذنا بسوء أعمالنا يوم الدين؛ إنّه أرحم الراحمين و أكرم الأكرمين، و سلّم تسليماً كثيراً، برحمتك يا أرحم الراحمين!(2)

و در انجامۀ آداب عباسى آمده است:

غفوراً رحيماً كريماً! گناه ما درماندگان بيچاره را به آب مغفرت و رحمت بشوى(3)و تا آخر عمر، از شرّ شيطان نگاه دار و مسلّط گردان ما را بر او و(4)مآرب(5)دارَين ما را از خزينۀ كرم و جود، روا كن و ما را به غير خود، محتاج مساز و درد ما را خود، دوا كن.

الحمد للّٰه على التّوفيق للإتمام!

براى آنكه مقايسه اى ميان مفتاح الفلاح و ترجمۀ آن در آداب عباسى صورت گيرد، بخشى از مفتاح الفلاح و برگردان پارسى آن را از آداب عباسى مى آوريم. شيخ بهايى در باب ششم مفتاح الفلاح گويد:


1) . ميراث اسلامى ايران، دفتر سوّم، ص 373؛ نيز ص 378، تصوير نسخۀ خطى.

2) . مفتاح الفلاح، ص 799.

3) . مجلس: بشو.

4) . مجلس: - و

5) . مجلس: مراد

فصل [مفتاح الفلاح]

و بعد فراغك من الركعات الثمان تقوم إلى ركعتي الشفع و مفردة الوتر. و أفضل أوقاتها ما بين الفجرين كما مرّ ذكره في الباب الأوّل عند ذكر الفجر الصادق و الكاذب من ورد الرواية بذلك عن أمير المؤمنين عليه السلام. و اعلم أنّ الشائع على ألسنة المتأخرين إطلاق الوتر على الركعة الثالثة وحدها لا على مجموع الثلاث. و الشائع في الأحاديث الواردة عن أصحاب العصمة - سلام اللّٰه عليهم - عكس ذلك. كما رواه شيخ الطائفة في التهذيب بسندٍ صحيح عن الصادق عليه السلام، أنّ أباه الباقر عليه السلام كان يقرأ في الوتر ب‍ «قل هو اللّٰه أحد» في ثلاثتهنّ‌. و كما رواه فيه بسندٍ موثقٍ عنه عليه السلام أنّه قال: «كان رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يصلّى ثمان ركعات الزوال و أربعاً الاُولى و الثمان بعدها و أربعاً العصر و ثلاثاً المغرب و أربعاً بعد المغرب و العشاء الآخرة أربعاً و ثماني صلاة الليل و ثلاثاً الوتر و ركعتي الفجر و صلاة الغداة ركعتين». الحديث. و كما رواه رئيس المحدّثين بسند صحيح عن حفص بن سالم الحنّاط، قال: سمعت أبا عبد الله عليه السلام يقول: «لا بأس أن يصلّى الرجل ركعتين من الوتر، ثمّ ينصرف فيقضي حاجته، ثمّ يرجع فيصلّى ركعة» إلى غير ذلك من الأحاديث الكثيرة.

و أمّا اطلاق الوتر على الثالثة وحدها، فهو في الأحاديث قليلٌ جدّاً، لكنّه كثير في عبارات متأخّري علمائنا - قدّس اللّٰه أرواحهم -. و أمّا القدماء فأكثر ما يُعبّرون عنها بمفردة الوتر، كما عبّر عنها شيخ الطائفة في المصباح و غيره. و من هذا يظهر أن من نذر صلاة الوتر الموظّفة لم يخرج عن العهدة بيقين إلّا بالإتيان بالثلاث. إنّما ذكره الشيخ الجليل أبو عليّ الطبرسي - عطّر اللّٰه مرقده - في كتاب مجمع البيان من تعليل تسمية الفاتحة بالسبع المثاني بأنّها تثنّىٰ قراءتها في كلّ صلاة فرض، و نقل كلام مستقيم خال عن القصور و إنّما أورد عليه من انتفاض هذه الكلّية بصلاة الوتر غير وارد. و اللّٰه أعلم.(1)

صدر الدين تبريزى، اين متن را بدين سان به پارسى برگردانيده است:


1) . مفتاح الفلاح، ص 676-688.

فصل [آداب عباسي]

پس(1)چون از تعقيب هشت ركعت نماز(2)فارغ شوى، متوجّه شو به دو ركعت شَفْع و يك ركعت وَتْر و افضل وقت هاش از صبح كاذب است تا صبح صادق. بدان كه مشهور ميان متأخّرين فقها آن است كه وَتر، ركعت سيّم است؛ امّا شايع و متعارف در احاديث ائمۀ(3)معصومين عليهم السلام آن است كه وتر، هر سه ركعت است و(4)دو ركعت شفع هم داخل وتر است.

روايت كرده شيخ طوسى قدس سره در تهذيب به سند صحيح از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام كه حضرت امام محمّد باقر عليه السلام در هر سه ركعت نماز وتر، «قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ» مى خوانده و هم او روايت كرده به سند موثّق از آن حضرت كه گفته: حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله مى گزارد هشت ركعت نافلۀ زوال و چهار ركعت اولى، يعنى ظهر، و هشت ركعت بعد از آن، يعنى نافلۀ عصر، و چهار ركعت عصر، و سه ركعت مغرب و چهار ركعت عشاء آخر و هشت ركعت نماز شب و سه ركعت وتر و دو ركعت فجر و نماز غدات، يعنى صبح، دو ركعت» تا آخر حديث. و روايت كرده رئيس المحدّثين به سند صحيح از جعفر بن سالم الحناط.

گفت: شنيدم(5)از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام كه مى گفت: «باكى نيست آنكه بگزارد شخصى دو ركعت نماز وتر را، پس برود و حاجت خود را برآرد و بعد از آن برگردد و به جا آرد ديگر(6)ركعت را» و احاديث در اين باب، بسيار است.

و امّا اطلاق «وتر» بر ركعت سيّم تنها، در احاديث، بسيار كم است؛ امّا در عبارات(7)


1) . گلپايگانى: و

2) . مجلس: + \شب

3) . گلپايگانى: - ائمه

4) . مجلس: كه

5) . مجلس: شنيده ام

6) . مجلس: يك

7) . گلپايگانى: عبارت

متأخّرين(1)فقها شايع است و امّا متقدّمين فقها، اكثر، ركعت سيّم را «مفردۀ وتر» مى گويند و از اينها ظاهر شد كه اگر كسى نذر كند نماز وترِ موظّف را برىء الذمّه نمى شود مگر آنكه هر سه ركعت را به جا آرد و(2)آنچه شيخ طبرسى قدس سره در كتاب مجمع البيان فرموده كه(3)فاتحه را «سبع مثانى» مى گويند براى آنكه دو بار خوانده مى شود در هر نماز فرضى و سنّتى،(4)وجهى است خالى از قصور، و اعتراض به نماز وتر بر او(5)وارد نيست.

از آنجا كه آداب عبّاسى، كهن ترين ترجمۀ كتاب ارجمند مفتاح الفلاح است و نثر آن نيز به گونه اى است كه هم اينك هم به كار تودۀ مردم مى آيد، سزاست محقّقى ميراث پژوه به تصحيح آن، همّت گمارد و از نو آن را احيا نمايد، تا هم ميراثى شيعى را عرضه دارد و هم واسطۀ قرب بندگان با خداى باشد و مفتاح رستگارى در دستشان نهد. چنين باد!


1) . گلپايگانى: متأخّر

2) . مجلس: - و

3) . گلپايگانى: - كه

4) . مجلس: سنّت

5) . گلپايگانى: - بر او

إجازات الرواية و الوراثة في القرون الأخيرة الثلاثة

اشاره

شيخ آقابزرگ بن على تهرانى (1389 ق)

معرّفى: على صدرايى خويى

مؤلف

شيخ آقابزرگ تهرانى (1293-1389 ق)، يكى از دانشمندان و محقّقان پرتلاش شيعى در سدۀ چهاردهم هجرى است. تلاش هاى او در دو رشتۀ نگارش زندگى نامۀ دانشمندان و كتاب شناسى متون شيعى، موجب گرديد كه اين دو فن، مورد توجّه قرار گيرد و كتاب ها و تحقيقات متعدّدى به دنبال تحقيقات وى نگاشته شود. به همين دليل، زيست نامۀ شيخ آقابزرگ، پس از وى مورد توجه محقّقان قرار گرفته و كتاب ها و مقالات متعددى در شرح حال وى نگاشته شده كه نگارنده، تاكنون از اين عنوان ها اطّلاع پيدا كرده است:

1 - شيخ آقابزرگ، محمّد رضا حكيمى، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، بى تا.

2 - الشيخ آقابزرگ الطهراني فقيد العلم و الأدب (الحفل التأبيني لوفاة الإمام الحجة)، أحمد عبد اللّٰه الهيتي، بغداد: دار الثقافة الإسلامية، 1390 ق/ 1970 م.

3 - شيخ الباحثين آقابزرگ الطهراني، حياته و آثاره، عبد الرحيم محمّد على، «النجف الأشرف: مطبعة النعمان، 1390 ق/ 1970 م، اوّل.

4 - المشيخة (الإسناد المصفّى إلى آل المصطفى)، شيخ آقابزرگ الطهراني، النجف الأشرف: 1356 ق.

5 - آقابزرگ تهرانى، اقيانوس پژوهش، محمّد صحتى سردرودى، قم: مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، تابستان 1376 ش.

6 - زندگى نامۀ خودنوشت شيخ آقابزرگ تهرانى، سيد احمد حسينى اِشكورى، ميراث حديث شيعه (دفتر اوّل)، ص 401-428.

با ملاحظۀ مصادر ياد شده، نيازى به تكرار شرح حال و ذكر آثار شيخ آقابزرگ تهرانى، در اين نوشتار نيست. آنچه ذكرش را لازم مى دانيم، ذكر آثار منتشرنشدۀ اين پژوهشگر والامقام است تا توجّه محقّقان را به اين آثار جلب كرده و زمينه سازى انتشار آنها را فراهم نموده باشيم.

آثار منتشرنشدۀ وى

آثارى از شيخ آقابزرگ كه تاكنون به زيور طبع آراسته نشده اند، كتاب هاى مهمى هستند كه على رغم محدود بودن نسخ خطّى آنها، از بدو تأليف تاكنون، مورد مراجعه و استفادۀ محقّقان بوده اند. و امروزه نيز چيزى از اهمّيت اين آثار، كاسته نشده؛ بلكه با گذشت زمان و از بين رفتن منابعى كه اطّلاعات اين آثار از آنها جمع آورى شده، ارزش آنها چندين برابر گرديده و در عالم تحقيق، هر روز، نياز بيشترى به اين آثارْ احساس مى شود. اين آثار، عبارت اند از:

1 - تتمۀ الكرام البررة في القرن الثالث بعد العشرة. اين اثر، يكى از اجزاى يازده گانۀ كتاب طبقات أعلام الشيعة است و اختصاص به شرح حال و آثار دانشمندان شيعى سدۀ سيزدهم هجرى دارد. ترتيب اين جلد، مانند بقيه جلدها به ترتيب حروف تهجّى است. از اين اثر، تاكنون حرف «الف» تا «عين» (شامل 1600 عنوان) در دو جلد منتشر گرديده و از حرف «غين» تا «ياء» تاكنون منتشر نشده كه حدود نصف اين بخش را شامل مى شود.

2 - تتمۀ نقباء البشر في القرن الرابع عشر. اين اثر، جزء آخر طبقات أعلام الشيعة است و به شرح حال دانشمندان سدۀ چهاردهم هجرى اختصاص دارد. از اين اثر نيز حرف «الف» تا «عين» در چهار جلد (شامل 2300 عنوان) منتشر گرديده، و باقى عنوان ها از حرف «غين» به بعد، منتشر نشده است.

3 - إجازات الرواية و الوراثة في القرون الأخيرة الثلاثة (كتابى كه در اين نوشتار، معرّفى مى گردد).

4 - تفنيد قول العوام بقدم الكلام. اين نوشتار، در نفى عقيدۀ كسانى است كه قائل به قديم بودن قرآن هستند و آن را مانند ذات بارى تعالى، قديم مطلق مى دانند. شيخ آقابزرگ ، اين اثر را به خواهش سيد جعفر اَعرَجى موصلى و در سال 1359 ق، نوشته است.(1)

5 - حاشيه بر تكملة أمل الآمل سيد حسن صدر.

6 - حياة ثقة الإسلام الكليني و شأن الكافي.

7 - الدرّ النفيس في تلخيص رجال التأسيس. زندگى نامۀ دانشمندانى است كه در كتاب تأسيس الشيعة سيد حسن صدر، نام برده شده اند.

8 - الظليلة في أنساب بعض البيوتات الجليلة. شجره نامه اى در نسب شناسى برخى از سادات و دانشمندان شيعى است.

9 - مسند الأمين. اجازۀ مفصّلى است كه شيخ آقابزرگ براى علامۀ امينى مرقوم داشته است.(2)


1) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 4، ص 361.

2) . براى آشنايى با ساير آثار منتشرنشدۀ شيخ آقابزرگ، به كتاب آقابزرگ تهرانى، اقيانوس پژوهش، نگارش دوست فاضل، صحتى سردرودى (ص 65-93) مراجعه شود.

إجازات الرواية و الوراثة في القرون الأخيرة الثلاثة

اين اثر كه يكى از آثار منتشر نشده شيخ آقابزرگ است، به كتاب الإجازات نيز مشهور است. شيخ آقابزرگ در الذريعة دربارۀ اين اثر چنين مى نويسد:

كتاب الإجازات، الموسوم ب‍ ‍إجازات الرواية و الوراثة في القرون الأخيرة الثلاثة، مجلّد كبير من جمع هذا الجاني محمّد محسن، المدعوّ بآقا بزرگ بن الحاج عليّ الطهراني، جمعتُ فيه ما يقرب من خمسين إجازة كبيرة و متوسطة للمتأخّرين، مثل إجازة السيّد عبد اللّٰه الجزائري و الشيخ عبد اللّٰه السماهيجي و الشيخ سليمان الماحوزي و المحدّث الجزائري و مير محمّد حسين الخاتون آبادي، و إجازات مشايخ آية اللّٰه بحر العلوم له و إجازاته لتلاميذه، و بعض إجازات المحقق القمّي، و السيّد جواد، صاحب مفتاح الكرامة، و الشيخ محمّد حسن، صاحب الجواهر، و بعض إجازات صدرت لمشايخي الأعلام، و بعض إجازاتهم لي، و بعض إجازاتي للمعاصرين.(1)

به دليل اهمّيت اين كتاب و اطّلاعات رجالى و كتاب شناسى اى كه در آن مندرج است، در اين مقاله اجازات موجود در آن، همراه با توضيحاتى دربارۀ هر كدام، درج مى گردد.

شايان ذكر است كه اصل اين كتاب در كتابخانۀ شخصى شيخ آقابزرگ در نجف اشرف نگهدارى مى شود(2)و تصويرى از آن در كتابخانۀ «مركز احياى ميراث اسلامى» در قم، موجود است كه در اين معرّفى از اين تصوير، استفاده شده است.

فهرست تفصيلى «إجازات الرواية»

نسخۀ عكسى اى از اين كتاب كه در دسترس نگارنده است، داراى 245 صفحه و داراى چند رساله و حدود چهل اجازه است كه عنوان ها و تعداد صفحات آنها به شرح زير است:


1) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 129.

2) . نسخه اى ديگر از اين كتاب در كتابخانۀ دكتر حسين على محفوظ، در كاظمين موجود است (مخطوطات المجمع العلمي العراقي، ميخائيل عوّاد، ج 1، ص 31-34).

1. اجازۀ شيخ عبد اللّٰه بن صالح سماهيجى به شيخ ناصر جارودى قطيفى (ص 1-55).

اجازۀ مفصّلى است كه سماهيجى(1)

الإجازة الكبيرة، جزايرى، ص 205-207؛ مصفّى المقال، شيخ آقابزرگ تهرانى، ص 96؛ روضات الجنات، ج 1، ص 127-130 و ج 4، ص 247-255؛ لؤلؤة البحرين، ص 96-103؛ أنوار البدرين، ص 170؛ طبقات أعلام الشيعة (ق 12)، ص 462-465؛ مقدمة الإجازة الكبيرة سماهيجى.

براى شيخ ناصر بن محمّد جارودى خطّى قطيفى (م 1165 ق) صادر نموده است. اين اجازه، در سال 1128 ق، صادر شده و در سال 1419 ق، با عنوان الإجازة الكبيرة به تحقيق شيخ مهدى عوازم قطيفى در قم به قطع وزيرى در 338 صفحه منتشر شده و شرح حال مجاز، در مقدمۀ آن (ص 34-38)، مندرج است. سرآغازِ اين اجازه، چنين است:

الحمد للّٰه على جزيل أفضاله و جليل نواله، و الصلاة على سيّدنا محمّد و آله...

تاريخ پايان تحرير رساله، جمادى الثانى 1332 است.

2. اجازۀ شيخ على بن محمّد بن حسن بن شهيد ثانى (م 1104 ق) براى پسر برادرش شيخ على بن زين الدين بن محمّد (ص 56).

اين اجازه را مجيز در آخر كتابش الدرّ المنظومة كه مجاز نزد وى قرائت نموده، تحرير كرده است و عبارت آن چنين است:

بلغ قراءة من أوّله إلى آخره بعون اللّٰه تعالى الولد الأعز الشيخ عليّ ولد الأخ الشيخ زين الدين - قدس اللّٰه روحه -، و قد أجزت له - وفّقه اللّٰه - روايته و رواية أصله الشريف بطريقي إلى مصنّفه - قدّس نفسه و طهر رمسه -، و كتبه الفقير إلى اللّٰه تعالى عليّ بن محمّد بن الحسن بن زين الدين، مؤلّف هذا الكتاب - عفا اللّٰه عنهم - في ثامن عشر ربيع الأوّل سنة خمس و ثمانين و ألف.

3. اجازۀ أبو الحسن بن محمّد طاهر فتونى نباطى عاملى اصفهانى غروى

1) . شيخ عبد اللّٰه بن صالح بن جمعة بن شعبان بن على سماهيجي (م 1135 ق.) براى شرح حال وى، به مصادر زير رجوع شود:

(م 1140 ق) به ملّا عبد المطّلب بن ملّا عبد اللّٰه بن ملّا محمّد طاهر كليدار، از احفاد ملّا عبد اللّٰه يزدى (م 981 ق) (ص 56).

اين اجازه را مجيز در پايان نسخۀ كتاب الكافى كه مجاز (ملّا عبد المطّلب براى خودش نوشته بود.) تحرير نموده است و تمامى عبارت آن چنين است:

بسم اللّٰه الرحمن الرحيم قد أنهاه مقابلةً و قراءةً تدقيقاً و تحقيقاً الولدُ الأعزُّ الصالحُ الفالحُ الألمعي اللوزعي الزكي الذكي النحرير الكامل، خازن حضرة مولانا و سيّدنا سيّد الأوصياء و إمام أهل الأرض و السماء، أسد اللّٰه الغالب أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه - مولانا عبد المطّلب - وفّقه اللّٰه - في مجالس عديدة آخرها آخر شهر جميدى الثانية(1)في سنة 1128 (ثمان و عشرين و مائة و ألف)، و قد أجزتُ له - كثّر اللّٰه أمثاله - أن يروي عنّي عن مشايخي ما قرأهُ عليَّ و سمعه منّي و غير ذلك من أخبار أصحابنا - رضوان اللّٰه عليهم - مراعياً جانب الاحتياط. و حرّره العبد الضعيف الراجي فضل ربّه اللطيف أبو الحسن الشريف حامداً مصلّياً.

4. اجازۀ امير محمّد حسين خاتون آبادى به مير صدر الدين رضوى (ص 57-60).

مير محمّد حسين خاتون آبادى، فرزند محمّد صالح ثانى، فرزند عبد الواسع، سبط علامۀ مجلسى و شاگرد وى و امام جمعه اصفهان بوده است و در سال 1151 ق، به رحمت الهى پيوسته است.(2)اين اجازه را خاتون آبادى براى سيد صدر الدين محمّد بن محمّد باقر رضوى (م ح 1160 ق) در شعبان سال 1148 نوشته است.

از خاتون آبادى چند اجازۀ ديگر در دست است(3)و مفصّل ترين اجازۀ وى، اجازه اى است كه براى شيخ زين الدين على بن عين على خوانسارى در سال 1138 ق، نوشته و به مناقب الفضلاء(4)موسوم است.


1) . كذا في النسخة، و الصحيح: «شهر جُمادى الآخرة».

2) . براى شرح حال وى، به ميراث حديث شيعه، دفتر چهارم، ص 445-455 رجوع شود.

3) . همان، ص 454.

4) . مناقب الفضلاء، اوّل بار به خطّ دانشمند فرزانه، آية اللّٰه سيد احمد روضاتى قدس سره در ضمن كتاب

آغاز:

الحمد لله الذي رفع درجات العلماء على قدر روايتهم عن فخر المرسلين و عترته الطاهرين...

5. اجازۀ احمد بن محمّد موصلى به سيد فخر الدين الرضى على بن احمد بن ابى هاشم العلوى حسينى (ص 60).

اين اجازه را شيخ آقابزرگ در نسخه اى از كتاب الخلاف كه شامل بخش «ظِهار» تا آخر اين كتاب است، ملاحظه نموده و متن آن را نقل كرده كه چنين است:

قرأ عليَّ السيّد الأجل الأوحد فخر الدين الرضي عليّ بن أحمد بن أبي هاشم العلوي الحسيني جميع كتاب مسائل الخلاف، تصنيف الشيخ السعيد أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسي قدس سره، و شرحته له و بيّنت له ما أشكل عليه، فأخذه واعياً و ألتمسه و أجزت له أن يرويه عنّي، عن الشيخ السعيد عليّ بن ثابت بن عصيدة، عن الفقيه عربي بن مسافر العبادي، عن أبي محمّد إلياس بن محمّد بن هشام الحائري، عن أبي محمّد، أبي الحسن بن محمّد عن والده أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسي - رحمهم اللّٰه جميعاً -.

كتبه أحمد بن محمّد الموصلي في سابع جميدى الاُولىٰ‌(1)من سنة ثلاث و ستين و ستّمائة هجرية - على صاحبها الصلاة و السلام -. و صلّى اللّٰه على سيّدنا محمّد النبي و آله الطاهرين.

6. تقريظ علامۀ حلّى بر كتاب نزهة الجليس (ص 61).

كتاب نزهة الجليس و فرصة الأنيس،(2)مشهور به شرف المَزيّة في المدائح العِزّية،(3)ديوان اشعارى است مفصّل، شامل قصايدى به ترتيب حروف تهجّى كه در مدح عزّ الدين ابو محمّد حسن بن حسين حلّى اسدى سروده شده است. اين تقريظ را شيخ


1) . و الصحيح: «في السابع من جُمادى الاُولىٰ‌».

2) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 24، ص 115.

3) . همان، ج 14، ص 181.

آقابزرگ، تماماً در الذريعة، نقل نموده است.(1)

7. صورة قرائت معدن الجواهر كراجكى (ص 61).

متن اين تأييد قرائت را شيخ آقابزرگ، به تمامى در الذريعة نقل نموده است.(2)

8. اجازۀ محمّد بن ابى طالب استرآبادى(3)به سيد قطب الدين احمد تادوانى (ص 61).

اين اجازه را مُجيز در ظَهر كتاب جواهر الكلمات في صيغ العقود و الإيقاعات در سال 922 ق، نوشته و متن آن چنين است:

أنهاه السيّد الأجل الأعمل الرضي المرضي قطب الدين أحمد بن السيّد شمس الدين محمّد التادواني قراءةً و بحثاً في مجالس متعددة آخرهما في غرة شهر جُمادَى الثاني(4)سنة اثنين و عشرين و تسعمائة و قد أجزت له - أدام اللّٰه تعالى ظلّه و وفّقه لتحصيل كل كمال بحق أشرف المرسلين و خير الآل - عنّي من مشايخي - رضوان اللّٰه عليهم - روايته و العمل بما سمع منّي تجويداً. و كتب العبدُ الفقير إلى ربه الهادي محمّد بن أبي طالب الأسترآبادي - عفا اللّٰه عنهما.(5)

9. اجازۀ علامۀ حلّى به سراج الدين حسن سرابشنوى(6)(ص 61).

اين اجازه را مؤلّف از روى خطّ علامۀ حلّى، نوشته شده در ظَهر خلاصة الأقوال،(7)چنين نقل نموده است:


1) . همان جا.

2) . الذريعة، ج 21، ص 221.

3) . طبقات أعلام الشيعة (إحياء الداثر في القرن العاشر)، ص 205-206.

4) . هكذا في الأصل، و الصحيح: «جُمادى الآخرة».

5) . شيخ آقابزرگ از اين اجازه در الذريعة، ج 1، ص 229 (ش 1202) و ج 5، ص 278 (ش 1304) و طبقات أعلام الشيعة (ق 10)، ص 9 و 10 ياد نموده؛ ولى متن آن را ذكر ننموده است.

6) . از اين اجازه در الذريعة، ج 1، ص 177 (ش 900) و طبقات أعلام الشيعة (ق 8)، ص 49 ياد شده، ولى متن كامل آن، درج نشده است.

7) . اين نسخه را شيخ آقابزرگ در كتابخانۀ مرحوم سيد حسن صدر، ملاحظه نموده است.

قرأ عليَّ هذا الكتاب من أوّله إلى آخره الشيخ الإمام الأوحد العالم الفقيه العامل الكامل العلّامة أفضل المتأخرين سراج الملّة و الحقّ و الدين الحسن بن الصدر السعيد بهاء الدين محمّد بن أبي المجد السرابشنوي - أدام اللّٰه أفضاله و أعزّ إقباله - قراءةً مهذبة، و ضبط ما اشتمل عليه و اتقنه و عرف أحوال الرجال المثلثة فيه معرفة؛ لأنّه كافية شافية، و قد أجزت له رواية هذا الكتاب و غيره من مصنّفاتي عنّي على الشروط المعتبرة في الإجازة و الرواية، و كتبَ العبدُ الفقيرُ إلى اللّٰه تعالى حسن بن يوسف بن مطهّر الحلي، مصنف الكتاب، سلخ جميدى(1)الاُولى سنة خمس عشر و ستمائة و الحمد لله وحده و صلّى اللّٰه على سيدنا محمّد و آله الطاهرين.

و در پايان نسخه، باز علامه چنين نوشته است:

أنهاه - أيّده اللّٰه تعالى - قراءةً و بحثاً و فهماً - وفّقه اللّٰه تعالى و إيّانا لمراضيه -، و كتب حسن بن يوسف مطهّر، مصنّف الكتاب في ثامن عشر ربيع الأوّل سنة خمس عشر(2)و سبعمائة حامداً مصلّياً.

10. اجازه سيّد نعمت اللّٰه جزايرى به شيخ حسين جامعى(3)(ص 62).

اين اجازه را سيّد نعمت اللّٰه در دوم ربيع الأول 1090 نگاشته است و در ضمن آن، تصريح نموده كه خود، از شيخ حسين، طلب اجازه نموده است. سرآغاز اين اجازه چنين است:

الحمدُ لله الذي آخىٰ بين الأحباب في عالم الأرواح، و أحكم بالوداد بينهم في قوالب الأشباح....

11. الإجازة الكبيرة (ص 63-88).

اجازه مفصّلى است كه سيد عبد اللّٰه بن نور الدين جزايرى (م 1173) به چهار تن از دانشمندان هُويزه نوشته است.(4)اين اجازه با عنوان الإجازة الكبيرة با تحقيق محمّد


1) . و الصحيح: «جُمادى».

2) . و الصحيح: «الثامن عشر من ربيع الأوّل سنة خمس عشرة».

3) . الذريعة، ج 1، ص 259 (ش 1363).

4) . همان، ص 206 (ش 1077).

سمامى حائرى، از سوى كتابخانه آية اللّٰه مرعشى در سال 1409 ق. در 416 صفحه منتشر شده است. سرآغاز اين اجازه چنين است:

الحمد لله المتواترة نعمائه المتظافرة آلائه....

12. تقريظ سيد نور الدين جزايرى بر كتاب فرزندش سيد عبد اللّٰه: أنوار الجلية (ص 88). اين تقريظ را شيخ آقابزرگ، بر ظَهر نسخه اى از أنوار الجلية و مقاصد العلية كه در كتابخانۀ آية اللّٰه مجدّد شيرازى موجود بوده و محمّد تقى بن نظرعلى، معروف به چيت ساز، آن را تحرير كرده،(1)ملاحظه نموده است كه متن آن چنين است:

بسم اللّٰه الرحمن الرحيم. أيها الولد الأعزّ و الزكي الأحرز و ثمرة الفؤاد! و في، لقد صرفت النظر في هذه الأجوبة و السؤالات(2)و تأمّلت ما حقّقت في هذه المقالات فألفيتها أنوار جليّة و مقاصد عليّة، فشرح بلمعات حقائقها صدري و استنار بإشراقات دقائقها بدري، فهي للسائل كفاية و للمسترشد هداية و للوحيد أنيس و للصاحب جليس، فلا زلت مهبطاً للفيوض السبحانية و محطّاً للعنايات الربانية، موفّقاً للعلم و العمل محروساً من الخطإ و الخطل ممتّعاً بالعمر المديد و العيش السعيد بالنبيّ الأمين، آمين، آمين! و كتب هذه الكلمات والده الفقير إلى رحمة اللّٰه الغني نور الدين محمّد الموسوي في شهر جميدى الثانية سنة 1149. انتهى.

و در زير آن در همان نسخه، يكى از نوادگان مؤلّف، چنين نوشته:

باسم اللّٰه، قد انتقل بالبيع الجازم اللازم الشرعي من الآخوند ملّا عبد الجواد إلى الفقير إلى اللّٰه الغني محمّد محسن بن أبي الحسن بن عبد اللّٰه الموسوي الحسيني، مؤلّف الكتاب في ربيع الأوّل سنة 1218. و الحمد للّٰه.

13. اجازۀ وحيد بهبهانى به حسين خان (ص 89).

اين اجازه را وحيد به فارسى نوشته كه در اجازه نويسى نادر است و آن را براى كسى نوشته كه از نظر معلومات دينى در حدّ متوسطى بوده است. اين اجازه را وحيد


1) . همان، ج 2، ص 423 (ش 1671).

2) . و الصحيح: «الأسئلة».

در ظَهر نسخه اى از مدارك الأحكام نوشته و متن آن، چنين است:

جناب فضايل مآبِ ستوده آدابِ سَنى الألقاب، عالم متديّن، ولد روحانى، مولانا حسين خان - أدام اللّٰه توفيقه و تأييده -، نزد داعى الأقل محمّد باقر محمّد اكمل، بعضى از حديث و فقه و اصول فقه خوانده و اطّلاع بر جودت فهم و ذكا و فطانت و ديانت و امانت او به هم رسانيدم. متوقّع و ملتمس از ايشان آنكه به دستور معمول سفارش لسانى و تقريرات بيان شفاهى عمل نموده، از براى نيل به درجات عاليۀ علوم فقهيه و دينيه و اصول دين و فروع و اصول فقه و در باب عمل، از طريقۀ انيقۀ احتياط و جادۀ مستقيمه نجات، پاى بيرون نگذارد و مشغول ترويج دين مبين به نحو مذكور گرديده و التماسْ آنكه در هيچ وقت از اوقات دعا، اين عاصى روسياه را فراموش ننمايند.

اجازات بحر العلوم

الف) اجازات از اساتيد

اجازاتى كه اساتيد بحر العلوم براى وى صادر نموده اند، عبارت اند از:

14.

اجازه وحيد بهبهانى به بحر العلوم(1)(ص 89).

15.

اجازه آقا محمّد باقر هزارجريبى به بحر العلوم(2)(ص 89-93).

اين اجازه را هزارجريبى در جمادى الثانى 1195 صادر نموده و آغاز آن چنين است:

الحمد لله الذي نزّل الفرقان على عبده ليكون للعالمين نذيراً...

16. اجازۀ شيخ يوسف بحرانى به بحر العلوم(3)(ص 93-98).

اين اجازه را بحرانى به صورت مفصّل نوشته و آغاز آن چنين است:

الحمد لله الذي هدانا لجادة دينه القويم و ثبّتنا على صراط المستقيم....


1) . الذريعة، ج 1، ص 147 (ش 695).

2) . همان، ص 148 (ش 698).

3) . همان، ص 266 (ش 1398).

17. اجازۀ شيخ مهدى فتونى به بحر العلوم(1)(ص 98-99).

سرآغاز آن چنين است:

بسمله، أجزت له - زاد اللّٰه تعالى توفيقه و جوّد قرينه و رفيقه - أن يروي عنّي جميع ما رويته عن مشايخي....

18. اجازۀ سيد حسين خوانسارى (جدّ صاحب روضات) به بحر العلوم(2)(ص 100-101).

آغاز:

الحمد للّٰه ربّ العالمين رافع درجات العالمين....

19. اجازۀ امير عبد الباقى بن محمّد حسين خاتون آبادى به بحر العلوم(3)(ص 101-106).

آغاز:

نحمدك يا من ربّانا من البداية إلى النهاية، و هدانا طريق الإرشاد و الهداية....

20. اجازۀ سيد حسين قزوينى به بحر العلوم(4)(ص 106-108).

آغاز:

الحمد لله الذي جعل العلم علماً للهدى، و نجّانا من موبقات الردىٰ‌....

ب: اجازات بحر العلوم به شاگردانش

21. اجازه بحر العلوم به سيد عبد الكريم بن جواد جزايرى (م 1215 ق)(5)(ص 108-111).

1) . همان، ص 254 (ش 1342).

2) . همان، ص 180 (ش 926).

3) . همان، ص 200 (ش 1047).

4) . همان، ص 180 (ش 924).

5) . همان، ص 255 (ش 1349).

آغاز:

الحمد لله الذي جعلنا من المتمسّكين بولاية الأئمّة الهادين المهديين....

22. اجازۀ بحر العلوم به سيد حيدر بن حسين موسوى يزدى(1)(ص 111-113).

اجازه اى كه بحر العلوم در 26 رمضان سال 1209 ق براى سيد حيدر يزدى صادر نموده و سرآغاز آن چنين است:

الحمد لله الذي رفع درجات العلماء و جعلهم ورثة الأنبياء....

23. اجازۀ بحر العلوم به ملّا محمّد بن محمّد صالح لاهيجى(2)(ص 113-115).

آغاز:

الحمد لله الذي رفع درجات العالمين على العاملين و أبان فضلهم و شرفهم في الذكر المبين....

24. اجازۀ بحر العلوم به شيخ عبد النبى قزوينى (صاحب تتميم أمل الآمل)(3)(ص 115-116).

آغاز:

الحمد لله الذي رفع مدارج العلماء و سَمك معارج الفضلاء....

شايان ذكر است كه شيخ عبد النبى، تتميم أمل الآمل را به امر سيد بحر العلوم تأليف نمود و سيد در تقريظى كه بر آن نوشته، اجازه به مؤلّف آن را صادر نموده و خود بحر العلوم نيز از قزوينى اجازه روايت دارد. پس اجازه حاضر، در حقيقتْ تقريظى است كه بحر العلوم بر كتاب تتميم أمل الآمل نوشته است.(4)


1) . همان جا.

2) . همان، ص 256 (ش 1351).

3) . همان جا (ش 1350).

4) . اين تقريظ در كتاب هاى نجوم السماء و أعيان الشيعة و اول كتاب تتميم أمل الآمل، تماماً به چاپ رسيده است.

25.

اجازۀ بحر العلوم به شيخ محمّد حسن بن معصوم قزوينى(1)(م 1211 ق) (ص 116).

26.

اجازۀ بحر العلوم به سيد دلدار على نقوى (ص 117).

بحر العلوم، دو بار به نقوى اجازه اعطا نموده است.(2)

27. اجازۀ بحر العلوم به سيد ابو القاسم بن سيد حسين موسوى خوانسارى (ص 117، حاشيه).

آغاز:

الحمد لله الذي أوضح لنا الدين بنصب الحجج الميامين من آل طه و يس....

28. اجازۀ بحر العلوم به شيخ عبد على بن محمّد بحرانى(3)(ص 117، حاشيه).

آغاز:

الحمد لله الذي سَمك سماء العلم فوق كلّ سماء....

29. اجازۀ ميرزاى قمى (صاحب قوانين) به آقا محمّد على بن محمّد باقر هزارجريبى(4)(م 1145) (ص 117-118).

آغاز:

الحمد للّٰه رب العالمين...، أمّا بعد، فقد استجازني الولد الأمجد...

30. رسالۀ سيد محمّد قطيفى خطّى در شرح حال سيّد عبد اللّٰه شبّر(5)(ص 119 - 126).

رساله مختصرى است كه سيد محمّد بن مال اللّٰه بن معصوم قطيفى نجفى


1) . الذريعة، ج 1، ص 255 (ش 1345).

2) . همان جا (ش 1347).

3) . همان جا (ش 1348).

4) . همان، ص 138 (ش 647).

5) . همان، ج 4، ص 158.

(م 1271 ق در كربلا) در شرح حال استادش سيّد عبد اللّٰه شبّر نوشته است.

آغاز:

الحمد للّٰه ربّ العالمين الذي رفع قدر العلماء إلى أعلى عليين و فضل مدادهم على دم المستشهدين....

اين رساله را مؤلّف در يك مقدمه و پنج فصل و يك خاتمه قرار داده كه عنوان هاى آنها چنين است:

المقدمة: في وصفه بالكمال و ما اشتمل عليه من مكارم الأخلاق

الفصل الأوّل: في تعداد مشايخه

الفصل الثاني: في تعداد تلامذته

الفصل الثالث: في ذكر أمره في الكتابة

الفصل الرابع: في تعداد أولاده

الفصل الخامس: في ولادته و وفاته و مدت أيام عمره

الخاتمة: في بيان حال وفاته

31. اجازۀ ملّا محمّد حسين اردكانى (م 1302 ق) به ميرزا محمّد حسين شهرستانى(1)(م 1315 ق) (ص 127-128).

آغاز:

الحمد لله ذي الفضل و العناية....

اين اجازه در شعبان 1287 صادر شده است.

32. اجازۀ ميرزا محمّد باقر خوانسارى (صاحب روضات) به شيخ الشريعۀ اصفهانى (ميرزا فتح اللّٰه بن محمّد جواد نمازى اصفهانى)(2)(ص 129-133).

1) . همان، ص 179 (ش 917).

2) . همان، ص 159 (ش 787).

آغاز:

الحمد لله الذي ليس لحرمته جواز، و لا لرحمته جزاز، و لا لنعمته إعواز....

33. اجازۀ سيد محمّد هاشم چهارسوقى به شيخ الشريعة اصفهانى(1)(ص 133 - 134).

آغاز:

الحمد لله الذي رفع منازل الرجال بقدر روايتهم عن أهل بيت الطهارة.

34. اجازۀ سيد محمّد جواد عاملى (صاحب مفتاح الكرامة) به آقا محمّد على بن محمّد باقر هزارجريبى(2)(ص 135-137).

آغاز:

الحمد لله كما هو أهله، و الشكر لله و الشكر طوله....

35. اجازه سيد محمّد جواد عاملى به شيخ محمّد على عبودى و فرزندش شيخ محمّد طاهر (ص 137).

آغاز:

الحمد لله الذي نطقت بحديث وجوب وجوده مهيات سلطانه...

36. اجازۀ ملّا احمد نراقى (صاحب مستند) به آقا محمّد على بن محمّد باقر هزارجريبى(3)(ص 138-140).

آغاز:

الحمد لله الذي كرّمنا بمتابعة سيّد الأنام و عترته الغراء....


1) . همان، ص 261 (ش 1378).

2) . همان، ص 166 (ش 834).

3) . همان، ص 145 (ش 681).

37. اجازۀ شيخ محمّد حسن نجفى (صاحب جواهر) به شيخ عيسى زاهد(1)(ص 140-141).

آغاز:

الحمد لله الذي رفع قدر العلماء و جعل مدادهم أفضل من دم الشهداء....

38. اجازۀ صاحب جواهر به شيخ نوح بن قاسم نجفى (ص 141-142).

آغاز:

بسمله، حمد له.... أما بعد، فإن ولدنا و العزيز علينا...

39. اجازۀ ميرزا حسين نورى (صاحب مستدرك الوسائل) به شيخ محمّد باقر بن محمّد جعفر بهارى همدانى(2)(ص 143-144).

آغاز:

الحمد لله كاشف طريق الحقّ و مبين دليله...

40. اجازۀ ميرزا حسين نورى به حاج محمّد حسن كبه (ص 144-145).

آغاز:

للّٰه تعالى مجد، اجازة الحمد و الثناء عن كرمه....

41. اجازۀ ميرزا حسين نورى به ميرزا محمّد حسين خليلى تهرانى (ص 145).

آغاز:

الحمد لله حق حمده، و الصلاة و السلام على محمّد رسوله و عبده...

42. اجازۀ شيخ صالح بن جابر بن فاضل عسكرى اوالى موالى به شيخ مبارك بن كتاب بن حسين بن مفلح عسكرى (ص 146).

1) . همان، ص 169 (ش 848).

2) . همان، ص 181 (ش 930).

اين اجازه را مجيز در 17 جُمادى الثانى(1)1009، بعد از آنكه شيخ مبارك، كتاب البيان شهيد اوّل را نزد او قرائت نموده، به وى عطا نموده است و آن را شيخ آقابزرگ، از نسخۀ كتاب البيان كه در كتابخانۀ آل خرسان در نجف ملاحظه نموده، نقل نموده است.

43. اجازۀ سيد حسن صدر به شيخ آقابزرگ تهرانى(2)(ص 147-239).

اجازۀ مفصّلى است كه مرحوم سيد حسن صدر به شيخ آقابزرگ تهرانى نوشته است.(3)اين اجازۀ مشحون از اطّلاعات رجالى و كتاب شناسى است و شايسته است كه به صورت مستقل، منتشر گردد.

آغاز:

الحمد لله المجيز لعباده، الآخذ بطريق الرواية ليصلوا إلى سبيل الحق و الدراية....

44. رسالۀ شيخ سليمان بن عبد اللّٰه ماحوزى در شرح حال علماى بحرين(4)(ص 240-245).

آغاز:

أما بعد حمد اللّٰه - جلّ جلاله - و صلاته على محمّد النبيّ المختار و آله... هذا فهرست علماء البحرين أحاط بهم علم الفقير سليمان بن عبد اللّٰه البحراني الماحوزي....

با پايان يافتن اين رساله، كتاب إجازات الرواية و الوراثة نيز پايان مى يابد. اميد كه اين كتاب كه داراى اطّلاعات مهم تاريخى و رجالى و كتاب شناسى است، با تحقيق و تصحيح شايسته، منتشر شود و در اختيار اهل فضل، قرار گيرد. إن شاءاللّٰه!


1) . و الصحيح: «الآخرة».

2) . الذريعة، ج 1، ص 174 (ش 878).

3) . قبل از اين، اجازه سيد حسن صدر به صدر الإسلام محمّد امين بن يحيى امامى خويى در دفتر سوم ميراث حديث شيعه (ص 453-488) آمده است.

4) . الذريعة، ج 3، ص 266 (ش 995) با عنوان «تاريخ علماء البحرين».

تصویر

G13

تصویر

G14

فهرست تفصيلى

فهرست 5

آغاز دفتر 7

بازسازى مصادر اوّليۀ رجال شيعه 7

يك. فهرست مصادر اوّليۀ رجال شيعه 7

دو. بازسازى مصادر برجاى مانده 21

متون حديثى

منتخب الجواهر العَلية في الكلمات العلوية 33

درآمد 33

زندگانى مؤلف 34

منتخب الجواهر العَلية في الكلمات العلوية 35

نسخه هاى موجود 36

روش تصحيح 37

متن رساله 42

حرف الألف 45

حرف الباء 85

حرف التاء 90

حرف الثاء 92

حرف الجيم 96

حرف الحاء 97

حرف الخاء 100

حرف الدال 102

حرف الذال 104

حرف الراء 105

حرف الزاء 108

حرف السين 109

حرف الشين 111

حرف الصاد 115

حرف الضاد 117

حرف الطاء 118

حرف الظاء 120

حرف العين 121

حرف الغين 129

حرف الفاء 131

حرف القاف 134

حرف الكاف 139

حرف اللام 150

حرف الميم 158

حرف النون 183

حرف الواو 186

حرف الهاء 188

حرف لا 190

حرف الياء 205

عُيون الأخبار في مناقب الأخيار (منتخب) 213

درآمد 213

در شناخت مصنِّف 214

مشايخ و راويان مصنّف 228

مذهب وى 231

خاندان وى 233

دربارۀ نسبت كتاب به مصنّف 236

دربارۀ «عيون الأخبار» 239

دربارۀ نسخه 241

يادداشت هاى آغازين و انجامين نسخه 242

شيوۀ ما در تصحيح 244

متن رساله 246

منابع و مآخذ 255

سلوة الشيعة (تاج الأشعار) 263

تمهيد 263

المؤلف 266

نُسخ الديوان 269

المتن 271

شرح و ترجمۀ حديث

الحاشية على كتاب من لا يحضره الفقيه 293

التمهيد 293

ترجمة المؤلّف 293

حول الكتاب 303

النسخ المعتمدة، و منهج التحقيق 307

المتن 313

المنابع و المآخذ 421

علوم حديث

فوائد في الدراية 433

درآمد 433

فوائد في الدراية 434

محتواى رساله 434

هدف از انتشار اين رساله 435

نسخه هاى رساله 436

شيوۀ تصحيح 436

متن رساله 439

[الفائدة الاولى: كلام ابن صلاح نقلاً عن الزهري في...] 439

[الفائدة الثانية: كلام الطيبي في المكدّين الواضعين للحديث] 440

[الفائدة الثالثة: نقل كلام ابن حجر في حديث: إنما الأعمال بالنيات] 442

[الفائدة الرابعة: خبر زهير بن صُرد في مديحة النبي صلى الله عليه و آله] 443

[الفائدة الخامسة: خبر عبد الله بن مسعود في دعا النبي صلى الله عليه و آله على أبو جهل و...] 446

[الفائدة السادسة: كلام ابن حجر في حديث من حفظ على اُمتى...] 447

المصادر 454

رسالة في تحقيق حال كتاب فقه الرضا عليه السلام 455

درآمد 455

تحقيق فى حال فقه الرضا عليه السلام 457

كتاب «فقه الرضا عليه السلام» 457

مؤلف «فقه الرضا عليه السلام» 460

شيوۀ تحقيق 461

متن رساله 464

المنابع و المصادر 511

معرفى نسخه

آداب عبّاسى 517

درآمد 517

صدر الدين محمّد تبريزى 518

آداب عبّاسى 519

فصل (مفتاح الفلاح) 526

فصل (آداب عبّاسى) 527

إجازات الرواية و الوراثة في القرون الأخيرة الثلاثة 529

مؤلف 529

آثار منتشرنشدۀ مؤلف 530

فهرست تفصيلى «إجازات الرواية و الوراثة 533

اجازات بحر العلوم 539