ghaemiyeh.com
سرشناسه : مهریزی، مهدی، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پديدآور : میراث حدیث شیعه/ به کوشش مهدی مهریزی، علی صدراییخویی.
مشخصات نشر : قم: موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشر، ۱۳-
مشخصات ظاهری : 21ج.: نمونه.
فروست : پژوهشکده علوم و معارف حدیث؛ ۶.
شابک : ۶۵۰۰۰ ریال : 978-964-493-455-1 ؛ ۵۵۰۰۰ریال: ج.۱۸، چاپ اول: 9789644933332 ؛ ۷۰۰۰۰ریال: ج.۱۹، چاپ اول: 978964493341
وضعیت فهرست نویسی : برون سپاری
يادداشت : فهرستنویسی براساس جلد بیستم، ۱۳۸۸.
يادداشت : پشت جلد لاتینیشده:.The hadith heritage of Shiah)Mahdi Mihrizi. Mirath -i hadith-i Shiah.
يادداشت : ج.۱۸و۱۹(چاپ اول: ۱۳۸۷).
یادداشت : کتابنامه.
موضوع : احادیث شیعه -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث. سازمان چاپ و نشر
رده بندی کنگره : BP۱۳۶/۹/م۹م۹ ۱۳۰۰ی
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۲۱۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۵۸۱۶۰۰
تنظیم متن دیجیتال: میثم حیدری دولت آبادی
مهريزى، مهدى، 1341 -، گردآورنده.
ميراث حديث شيعه: دفتر ششم/به كوشش مهدى مهريزى و على صدرايى خويى. - قم: مؤسسۀ فرهنگى دار الحديث، 1380.
552 ص.
كتابنامه به صورت زيرنويس.
9 م 9 م/ 141 BP 297/218
شابِك: 4-06-7489-4964 _ 06 _ 7489 _ 964: ISBN
مركز تحقيقات دار الحديث
به كوشش:
مهدى مهريزى
على صدرايى خويى
امور اجرايى: حسين گودرزى
ويرايش: قاسم شيرجعفرى، سيد محمّد دلّال موسوى، تحسين پورسماوى
حروف نگارى: سلمان فردوسى، فخر الدين جليلوند/صفحه آرا: سيد على موسوى كيا
دفتر ميراث حديث شيعه: قم، خيابان 19 دى، كوچه دهم، پلاك 31
نشانى براى مكاتبه: قم، ص. پ: 37185/3418؛ تلفن: 7710487، نمابر: 7719190
نشانى در اينترنت: http://www.hadith.net/magazine/mirath.htm
پست الكترونيك: hadith.net
htidah
بسم الله الرحمن الرحيم
آغاز دفتر 7
متون حديثى غاية المرام في فضائل عليٍّ و أولاده الكرام عليهم السلام 13
حسن بن حسين شيعى بيهقى سبزوارى (ق 8) /تحقيق: عليرضا هَزار
إبطال شُبه المتأوّلين لنصّ ولاية أمير المؤمنين عليه السلام 83
لمؤلّفٍ مجهول (ق 7) /تحقيق: محمّد الكاظم
المراتب في فضائل عليّ بن أبي طالب عليه السلام 105
قاضى ابو القاسم بُستى (حدود 420 ق) /تحقيق: محمدرضا انصارى قمى
شرح و ترجمه حديث ترجمۀ منظوم «دعاى صباح» 239
قطب الدين محمّد حسينى نيريزى (1173 ق) /تحقيق: محمّد ترابيان فردوسى
كاشف النكات في شرح الكلمات 269
أحمد بن أبي الحسن عليّ بن إبراهيم (ق 12) /تحقيق: محمّد بركت
شرح الحديثين 357
شيخ على بن عبد اللّٰه بحرانى (1319 ق) /تحقيق: سيد صادق اشكورى
ميزان السماء در تعيين مولد خاتم الأنبياء صلى الله عليه و آله 387
ميرزا حسين محدّث نورى (1320 ق) /تحقيق: محمدكاظم رحمتى
تحقيقى در تاريخ وفات فاطمۀ زهرا عليها السلام 444
يوسف بن محسن اردبيلى (قرن 14) /تحقيق: يوسف محسن اردبيلى
شرح حديث عمران صابى 463
بهاء الدين محمّد مختارى نايينى اصفهانى (حدود 1140 ق) /تحقيق: عليرضا هَزار
اجازات اجازات شيخ صالح بحرانى (1098 ق) 481
سيد جعفر حسينى اشكورى
إجازات محمّد الأمين الأسترآبادي (1036 ق) 519
على فاضلى
معرفى نسخه جوامع الكلام في دعائم الإسلام بطريق أهل البيت عليهم السلام 529
سيد ميرزا جزائرى (زنده در 1085 ق) /معرفى: محمّد بركت
در آغاز دفتر نخست، گزارشى آمارى از تأليفات حديثى و رجالى شيعه در قرون اوّليه (اول تا چهارم هجرى) ارائه شد. در آنجا به سخن شيخ حرّ عاملى كه: «در عصر حضور ائمه، شش هزار و ششصد كتاب حديثى نوشته شد» و نيز سخن برخى از محقّقان كه: «در آن عصر، بيش از يكصد كتاب رجالى تأليف گشت»، اشاره گرديد.(1)
از اين ميان، آنچه به طبع رسيده، بسيار اندك است و پيداست كه از ما بقى آثار، نسخه اى بر جاى نمانده تا تصحيح گردد.
بازسازى و استخراج مواد اين آثار از لابه لاى نوشته هاى قرون بعد، تنها راه دستيابى به آنهاست.
بى شك، همان آثار و نوشته ها، دست مايۀ صاحبان اصول اربعۀ حديث بوده اند. چنان كه نوشته هاى رجالى آن دوره، منبع و مأخذ صاحبان اصول اربعۀ رجال، قرار گرفته اند. در ميان محقّقان عرب، سال هاست كه بازسازى متون، در حوزۀ ميراث اسلامى، به ويژه تاريخ اسلام، رواج دارد و البته هنوز گام هاى نخستين را پشت سر مى گذارد و ضوابط و اصول آن، تدوين نگشته و چنان كه بايد، به قلم نيامده است و شايد همين، سبب شده است كه رونق بايسته را نداشته باشد. اين بازسازى، در عرصۀ ميراث شيعى، حركتى بسيار كُند داشته و در بسيارى از مراكز علمى، پديده اى
1) . ميراث حديث شيعه، دفتر اوّل، ص 8-9.
شناخته شده نيست و به جز از سوى تنى چند از محقّقان كه دغدغه هايى داشته و كارهايى را به ثمر رسانده اند، پيگيرى نشده است.
براى پرداختن به اين موضوع، بايد برخى از مباحث و محورها مورد كاوش قرار گيرد، از قبيل:
پژوهش در زمينۀ ضرورت و اهداف بازسازى متون مفقود،
روش و چگونگى بازسازى متون،
نقد و بررسى كارهاى انجام شده،
تعيين حوزه هاى نيازمند بازسازى.
بازسازى متون، مى تواند اهداف زير را دنبال كند:
آشنايى با افكار و انديشه هاى مؤلّفان و صاحبان آثار،
شناخت اوضاع علمى و فرهنگى دوره هاى اسلامى،
نشان دادن تطوّرات و فراز و نشيب هاى علمى،
فراهم شدن شرايط تدوين تاريخ علوم اسلامى،
كشف پيوندهاى علمى و فرهنگى ميان دوره هاى اسلامى.
به نظر مى رسد كه يادكردِ اهداف، براى تبيين ضرورت اين حركت علمى كافى باشد.
روشن است كه اين حركت علمى، چون در آغاز راه است، با دشوارى هاى پرشمارى مواجه خواهد بود كه برخى محقّقان به آنها اشاره كرده اند.(1)
در كنار شناخت دشوارى ها و بر پايه نقد و بررسى كارهاى انجام شده از اين نوع در جهان، مى بايد
1) آقاى رسول جعفريان در: مقالات تاريخى، دفتر هشتم، ص 71-74.
آيين نامه و ضوابط بازسازى تدوين گردد تا بتوان به تمامى اهداف مورد نظر، دست يافت. به نظر مى رسد در تدوين هر آيين نامه يا مجموعۀ ضوابط براى بازسازى متون، ضرورى است مراحل چهارگانۀ زير، منظور نظر قرار گيرد:
الف. اثبات اثر،
ب. انتساب اثر به نويسنده،
ج. جستجو و بازيابى،
و. تنظيم و چينش.
هر يك از اين مراحل، اصول و قواعد مخصوص به خود را دارد كه بايد منظور نظر قرار گيرد و - چنان كه اشاره شد -، بهترين بستر براى تدوين مجموعۀ ضوابط، بررسى و نقد علمى كارهاى انجام شده است؛ چرا كه از خلال آن، قوّت ها و كاستى ها آشكار مى گردند و حاصل، راهنماى كارآمدى براى تدوين ضوابط خواهد بود.
در حوزۀ مطالعات شيعى، برخى از كارهاى انجام شده، عبارت اند از:
تفسير القرآن الكريم ابو حمزة ثابت بن دينار ثمالى، كتاب الولايۀ ابن عُقده و مناقب أمير المؤمنين ابن مَردويه كه توسط فاضل پرتلاش، آقاى عبد الرزّاق حِرز الدين، بازسازى و تحقيق شده اند؛
و تسمية من شهد مع أمير المؤمنين في حُروبه و رجال ابن الغضائرى كه استاد محمدرضا حسينى جلالى جمع و تحقيق نموده اند؛
و الحاوى في رجال الشيعة الإمامية ابن ابي طىّ و كتاب الولايۀ محمّد بن جرير طبرى كه با تلاش محقّق ارجمند و سخت كوش، آقاى رسول جعفريان، پژوهش و بازآفريده شده اند.
همچنين از بازسازى كتاب قضايا محمّد بن قيس البجلي توسّط آقاى بشير محمدى مازندرانى مى توان نام برد.
تحليل مبانى تحقيق و بررسى و نقد علمى - روش شناختى اين آثار بازيافته،
مى تواند محقّقان را با چند و چون بازسازى آشنا سازد و در دستيابى به ضوابط و قواعد آن، مددى باشد.
بازسازى متون مربوط به قرون اوليۀ اسلامى، عرصه اى فراخ دارد كه ما تنها در حوزۀ ميراث شيعى و حديث و رجال، به چند مورد اشاره مى كنيم:
به جز اينها، بازسازى صحيفةُ عليٍّ توسط دكتر رفعت فوزى(2)به انجام رسيده و نُه روايت، گردآورى شده است و نيز كتاب عليٍّ توسّط آقاى حامد ناجى اصفهانى.(3)گفتنى است كه تعداد احاديث كتاب عليٍّ، بسيار بيشتر است از آنچه در اين دو پژوهش، گردآورى شده است.
بازسازى ساير آثار ائمه، كارى لازم و بر زمين مانده است.
1) . المعجم المفهرس لألفاظ أحاديث «بحار الأنوار»، ج 1، ص 30 به بعد.
2) . صحيفة على بن أبي طالب، رفعت فوزى عبد المطلب، قاهرة: دارالسلام، 1406 ق/ 1986 م.
3) . حوزۀ اصفهان، ش 4 و 5، ص 7.
4) . آشنايى با متون حديث و نهج البلاغه، ص 83.
5) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 135-167.
6) . المعجم المفهرس لألفاظ أحاديث «بحار الأنوار»، ج 1، ص 49-52.
روشن سازى منابع نخستين حديث شيعه بسيار مؤثّر خواهد بود.
آنچه در اينجا رُخ مى نمايد، اين است كه دسترس نيافتن به كتب رجال گذشتگان، گاه توهّم انقطاع و گسست از دوره هاى پيشين را به ذهن مى آورد كه توثيقات رجالى را با مشكل جدّى (حسّى نبودن) مواجه ساخته است و بازسازى مصادر كهن، اين توهّم را دفع مى كند و اشكال حسّى نبودن توثيقات نيز برطرف مى گردد.
آية اللّٰه خويى اين اشكال را چنين طرح كرده است:
اگر گفته شود اخبار عالمان رجال از وثاقت و مدح، ناشى از گمان و اجتهاد است و ازاين رو ادلّۀ حجيّت خبر ثقه، آن را شامل نمى گردد - زيرا اين ادلّه شامل خبر حدسى نيست -،... [پاسخ اين است كه] صاحبان كتب تراجم گفته اند از زمان حسن بن محبوب تا زمان شيخ طوسى، بيش از يكصد كتاب در علم رجال تأليف شده است.(2)با تأسّف، از اين آثار، جز دو مورد ياد شده، چيزى در دست نيست.
نجاشى در كتاب الرجال خود از نزديك به پنجاه كتاب در زمينۀ: رجال، جرح و تعديل، ممدوحان و مذمومان، ياد مى كند(3)و شيخ طوسى در الفهرست، از هيجده
اثر.(1)
تعابير نجاشى در كتاب الرجال، نشان مى دهد كه وى تعداد معتنابهى از اين آثار را ديده است، تعابيرى مانند: و أجازنى جميع كتبه،(2)قرأتُ بعضها على والدى،(3)نَقلتُها من خطّ أبي العباس،(4)قرأتُ كتابَه المسمّى «كتاب الكرّ و الفرّ»(5)و يا تعبير: ما رأيت هذا الكتاب.(6)يك نمونه از كتاب هاى قابل بازيابى از درون الرجال نجاشى و ديگر كتب رجال، كتاب احمد بن على بن نوح است كه نجاشى،(7)أبو داود(8)و علامۀ حلّى(9)در موارد بسيارى با عنوان «ذكره أبو العباس»(10)از آن، نقل كرده اند.
اميد است كه با همّت و تلاش علمى محقّقان و ارباب پژوهش، شاهد بازسازى عالمانۀ بسيارى از اين متون باشيم.
مهدى مهريزى
بيستم جمادى الثاني 1422
1) . ر. ك: الفهرست، الطوسي، ش 65، 71، 72، 78، 86، 99، 100، 117، 312، 316، 390، 391، 424، 614، 622، 710 و 714.
2) . رجال النجاشي، ص 398.
3) . همان، ص 392.
4) . همان، ص 44.
5) . همان، ص 48.
6) . همان، ص 48.
7) . ر. ك: همان، ش 24، 122، 125، 131، 268، 270، 288، 295، 329، 334، 335، 344، 347، 348، 350، 372، 508، 510، 529، 635، 657، 911 و 925.
8) . ر. ك: رجال أبي داود، ص 229 و 453.
9) . ر. ك: رجال العلامة الحلّي، ص 34، 51، 58، 64، 84، 86 و 154.
10) . نجاشى شرح حال وى را در كتاب الرجال خود، آورده است (رجال النجاشى، ش 209).
متون حديثى
غاية المرام في فضائل عليٍّ و أولاده الكرام عليهم السلام حسن بن حسين شيعى بيهقى سبزوارى (ق 8)
إبطال شبه المتأوّلين لنصّ ولاية أمير المؤمنين عليه السلام لمؤلّفٍ مجهول (ق 7)
المراتب في فضائل عليّ بن أبي طالب عليه السلام قاضى ابو القاسم بُستى (م ح 420 ق)
حسن بن حسين شيعى بيهقى سبزوارى (ق 8)
تحقيق: على رضا هَزار
حسن بن حسين واعظ بيهقى (زنده در 757 ق) كه در آثارش همواره خود را حسن شيعى سبزوارى مى خوانَد، عالم، فقيه، متكلّم و واعظ ديده ور قرن هشتم هجرى و هم روزگار فخر المحققين، محمّد بن حسن حلّى (م 774 ق)، فرزند علّامۀ حلّى رحمه الله و نزديك به دورانِ شهيد اوّل، محمّد بن جمال الدين مكّى عاملى است. از زندگى او چيز زيادى نمى دانيم؛ ليك اين قدر هست كه نزد حكمرانان سربه دارى، قرب و منزلتى داشته است؛ چنان كه حاكم وقت سربه داران «پادشاه اَعدلِ اَعظم، مالك رقاب الاُمم، أنسبُ سلاطين العرب و العجم، كهفُ المظلومين، مَلاذُ الضعفاء و المساكين، المخصوص بمواهب اللّٰه ربِّ العالمين، نظام الحقّ و الدين، يحيى بن صاحب الأعظم، منبع الجود و الكرم، شمس الدولة و الفلك و العزّ و التمكين، خواجۀ كرّابى - أعلى اللّٰه تعالى اقتداره و عظّم سلطنته - كه اساس
عدل و انصافْ ظاهر گردانيد و رسم ظلم و بدعت برداشت، چون درِ دلش به لطف مردى گشاده بود و به نورِ «أَ فَمَنْ شَرَحَ اَللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ...» منور و محبّت اهل بيت رسول صلى الله عليه و آله و مودّت عترت بتول، به ميان دل و جان و اندرون روح [و] روان وى رسيده بود»، از او خواست تا «بعضى از شرح مواليد حضرت سيّد المرسلين و بنت آن حضرت، سيّدة نساء العالمين و أئمة الطاهرين المعصومين - صلوات اللّٰه و سلامه عليهم أجمعين - و برخى از معجزات و ذكر اعمار و وفيات ايشان [را] جمع آرَد و تحفۀ مجلس حضرتش گردانَد»، (1)و او در به انجام رساندن اين خواهش خواجه يحيى سربه دارى، كتاب راحة الأرواح و مونس الأشباح را نوشت.
افندى دربارۀ وى مى گويد:
المولى الشيخ ابو سعيد الحسن بن الحسين الشيعي السبزواري:
الفاضل العالم الفقيه من متأخّري الأصحاب أي عليّ بن هلال الجزائري و الشيخ عليّ الكركي، و قد يعبِّر في مؤلَّفاته عن نفسه بالحسن الشيعي السبزواري أيضاً فلا تغلط. و قد كان في عصر الشهيد و ما قاربه؛ فإنّي قد رأيت بخطّه الشريف كتاب تكملة السعادات في كيفية العبادات المسنونات، تأليف الشيخ أبي المحاسن الجرجاني بالفارسية، الّذي قد ألّفه سنة اثنين و سبعمائة، و كان تأريخ كتابته بخطّ هذا المولى الحسن المذكور سنة سبع و أربعين و سبعمائة.(2)
و نيز در ريحانة الأدب مى خوانيم:
كان عالماً عاملاً و إنساناً كاملاً، من المتكلّمين الفضلاء، و المتدرّبين النبلاء، عارفاً بقوانين الحكم و الآداب، واقفاً على طرائق الموعظة و حسن الخطاب.(1)
و چنان كه مرحوم افندى تذكار داده است، حسن بن حسين بيهقى شيعى سبزوارى را نبايد با شيخ ابو محمد حسن بن ابى على بن حسن سبزوارى كه هم روزگار شيخ منتجب الدين بوده است، يكى انگاشت.(2)از استادان و مشايخ وى هم اطّلاع زيادى نداريم؛ ليك مى توان ارتباط علمى وى را با فخر المحقّقين محمّد بن حسن حلّى حدس زد.(3)پيشواى كتاب شناسان شيعه، مرحوم علامۀ تهرانى، بر اساس ترقيمۀ مؤلّف در پايان يكى از نسخه هاى راحة الأرواح، كه سال 757 ق را تاريخ پايان نگارش كتاب ذكر كرده، او را در اين سال زنده دانسته است.(4)
به رغم كم برگى دفترِ دانستنى هاىِ ما دربارۀ شخصيت و حيات مؤلّف، بسى فرحناكيم كه غالب آثار وى، معلوم و موجود است. كتاب هاى زير را از وى مى شناسيم:
اهل بيت عليهم السلام و پاره اى از معجزات و مدت عمر و وفات ايشان، در پانزده باب، به لغت پارسى و به خواهش سلطان نظام الدين يحيى بن صاحب الأعظم شمس الدين خواجۀ كرابى (م 759 ق) نگاشته شده است. اين اثر در سال 1375 ش، با تحقيق آقاى محمد سپهرى، از سوى دفتر نشر ميراث مكتوب در 298 صفحه منتشر شده است.
اين اثر نيز از سوى دفتر نشر ميراث مكتوب، در حال انتشار است.
مصابيح القلوب: اين كتاب، ترجمه و شرحى است بر پنجاه و سه روايتِ رسيده از رسول اكرم صلى الله عليه و آله در مواعظ و امثال و حكم و نيز حكايت هاى نغز و نگريستنى با نثرى نيكو. اين كتاب، با تحقيق آقاى محمّد سپهرى از سوى دفتر نشر ميراث مكتوب در 571 صفحه به زيور طبع آراسته شده است.
ترجمۀ كشف الغُمّة عن معرفة أحوال الأئمّة و أهل بيت العصمة عليهم السلام: على بن عيسى اِربِلى (692 ق)، كتاب كشف الغمّة را در شرح زندگانى پيامبر و صدّيقۀ طاهره و اهل بيت عليهم السلام نگاشته، و حسن بن حسين شيعى، آن را به فارسى برگردانده است.
غاية المرام في فضائل عليّ و أولاده الكرام عليهم السلام (همين كتاب):
اين كتاب، در فضايل على عليه السلام و اهل بيت عليهم السلام و با مدد گرفتن از روايات شيعه و نيز عامّه قلمى شده است. چنان مى نمايد كه حسن بن حسين شيعى در تدوين كتاب غاية المرام، به جِد، از فضل بن شاذان/شادان قمى و كتاب گران سنگ وى مائة منقبة من مناقب أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب و الأئمة من ولده عليهم السلام متأثّر بوده است. به گونه اى كه غاية المرام، هم به جهت تعداد روايات (112 روايت) و هم به لحاظ ساختار مطالب، بسيار با مائة منقبة هم داستان است. مى سزد اشاره كنيم كه حدود يك سوم از احاديث غاية المرام، همان احاديث آغازين مائة منقبة است. صد و دوازده روايت موجود در كتاب غاية المرام، با حذف اسانيد، از مصادر شيعه و عامّه نقل شده است.
مرحوم امين بر اين باور است كه سيد هاشم بحرانى، كتاب خود غاية المرام و حجّة الخصام في تعيين الإمام من طريق الخاصّ و العامّ را از شيعى سبزوارى وام گرفته است.(1)
بنا به نقل علّامۀ تهرانى، صاحب رياض، نسخه اى از اين كتاب را در اصفهان ديده است و علّامۀ تهرانى را رأى بر اين است كه مؤلّف، غاية المرام را پيش از نگارش راحة الأرواح، يعنى قبل از سال (757 ق) نوشته است؛ چه وى در ابتداى راحة الأرواح، از اين كتاب نام مى برد.(2)ليك جناب محمد سپهرى كه با استفاده از دو نسخۀ موجود از راحة الأرواح آن را تحقيق كرده، اثرى از اين يادكرد، نديده است.(3)
نگارنده را در كاوش هاى نسخه شناسانه كه قدم نخستين در وادىِ تصحيح متون است، توفيق صيد بيش از يك نسخه، رفيق نشد.
با عنايت به استقصاى كاملى كه از اين كتاب در بيشترينۀ فهرست نامه ها داشته ام، مى توانم باورى محكم داشته باشم كه بيش از يك دستنوشت از اين كتاب در دست نيست و اين همان است كه على بن حسن كرمانى به سال 930 ق نگاشته است. اين نسخه، هم اكنون در كتابخانۀ آستان قدس رضوى، به شمارۀ عمومى 19560 نگاهدارى مى شود و داراى 34 برگ، با طول 37 و عرض 9/5 سانتى متر است.
چنان كه قلمى شد، پاره هايى از غاية المرام، بر بنياد كتابِ مائة منقبة نوشته شده است. ازاين رو، ما آن قسمت هاى مستفاد را به عنوان نسخه اى ديگر انگاشته ايم و در پانوشت، با علامت «ل» مشخّص كرده، در سنجش با نسخۀ غاية المرام، نقلِ بَدَل كرده ايم و به اختلاف با ساير مصادر معمولاً اشاره نكرده ايم.
به ديگر سخن، بخش هاى نخستين كتاب غاية المرام را از نسخۀ اصلى موجود در آستان قدس، كه آن را مبنا قرار داده و با رمز «ب» معلوم كرده ايم، به همراه متن تصحيح شدۀ موجود از كتاب مائة منقبة كه توسط آقاى نبيل رضا علوان انجام شده است، به سامان كرده ايم و نيمۀ ديگر كتاب را براساس همان تكْدستنوشتِ پيش گفته، استنساخ، نقل موارد اختلافى نسخه با
متن مصادر، يافتن مصادر آيات و روايات، تبيين پاره اى از لغات و اصطلاحات، شماره گذارى روايات، و... مجموع فراورده هاى تحقيق حاضر است.
شايان ذكر است كه از 112 روايت موجود در كتاب غاية المرام، در جستجوى كتابخانه اى بر مأخذ حدود پنج روايت، دست نيافتيم و از كاوش رايانه اى نيز طرفى نبستيم.
راقم اين سطور كه از يك جانب بر قلّت بضاعت خويش، و از جانب ديگر بر رفعت مقام اين صناعت آگاه است، هم طالب چشم پوشى و نگره هاىِ كريمانۀ ناقدان و سنجشگران است و هم جوياى نقدهاى اصلاحىِ خداوندگاران دانش و بينش، تا نواقص كارش را بزدايد و به تلاشش رشد و رشاد بچشاند.
اين همه گفتيم ليك اندر بسيج *** بى عنايات خدا هيچيم هيچ
تصویر
تصویر
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
و به نستعين الحمد للّه الواحد في ملكه، العالي في دنوّه، القريب في علوّه، الأوّل في ديموميّته، الآخر في أزليّته، الظاهر في عجائب قدرته، الباطن بجلال عزّته، القادر على فطرة خلقه، العالم بجميع بريّته؛ و الصلاةُ على نبيّه المبعوث إلى كافّة جبلّته، و آله و عترته.
أمّا بعد، فهذه أخبار رَوَتْها ثقات الأنام من النبيّ صلى الله عليه و آله في فضائل عليّ و ذرّيّته الكرام - عليهم أفضل التحيّة و السلام؛ جمعها الحسن الشيعي السبزواري، و سمّاها «غاية المرام»، و الحمد للّه ربّ العالمين.
1 - روى سعيد بن جبير، عن ابن عبّاس، أنّه قال: قال رسول اللّه صلى الله عليه و آله:(1)
عليّ بن أبي طالب أفضل من(2)خلق اللّه تعالى غيري، و الحسن و الحسين سيّدا شباب أهل الجنّة، و أبوهما خير منهما، و إنّ فاطمة سيّدةُ نساء العالمين، و إنّ عليّاً خَتَني(3)، و لو وجدتُ لفاطمة خير [اً] من عليٍّ لم أُزوّجها منه.(4)
2 - روى عنه صلى الله عليه و آله أنّه قال لعليّ عليه السلام: أنا سيّد الأوّلين و الآخرين، و أنت - يا عليّ - سيّد الخلائق بعدي؛ أوّلنا كآخرنا، و آخرُنا كأوّلنا.(1)
3 - روى جابر بن عبد اللّه [الأنصاري]، عن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله أنّه قال: سمّي الحسن حسناً؛ لأنّ بإحسان اللّٰه قامت السماوات و الأرض، و الحسنُ مشتقّ من الإحسان، و عليٌّ و الحسن اسمان من أسماء اللّٰه، و الحسين تصغير الحسن.(2)4 - عن عليّ بن أبي طالب عليه السلام، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: أنا واردكم على الحوض، و أنت - يا عليّ - الساقي، و الحسن الرائد(3)، و الحسين الآخذ(4)، و عليّ بن الحسين(5)الفارط(6)، و محمّد بن عليّ الناشر، و جعفر بن محمّد السابق(7)، و موسى بن جعفر محصي المحبّين و المبغضين و قامعُ المنافقين، و عليّ بن موسى الرضا مزيّن المؤمنين(8)، و محمّد بن عليّ مُنزل أهل الجنّة في درجاتهم،
1) . لم نعثر عليه في المصادر المتقدّمة إلاّ في: مائة منقبة، ص 43؛ و نقل عنه العلاّمة المجلسي قدس سره في بحار الأنوار، ج 25، ص 360، و ج 26، ص 316، و ج 57، ص 302.
2) . مائة منقبة، ص 46؛ مناقب آل أبي طالب عليهم السلام، ج 3، ص 398؛ مدينة المعاجز، ج 1، ص 202، ح 4؛ بحار الأنوار، ج 43، ص 252.
3) . كذا في النسخة و أيضاً في الطرائف، ج 1، ص 173؛ و لكن في باقي المصادر: الذائد.
4) . كذا في النسخة، و لكن في جميع المصادر: الآمر.
5) . الفارط: السابق إلى الماء. الصحاح، ج 3، ص 1148، مادّة «فرط».
6) . في الصراط المستقيم، ج 2، ص 150 كذا: و عليّ بن الحسين الفارس.
7) . في «ل» و المصادر: السائق.
8) . و في بعض المصادر: زين المؤمنين.
و عليّ بن محمّد خطيب شيعته و مزوّجُهم الحور (1)، و الحسن بن عليّ سراج أهل الجنّة يستضيئون به، و المهديّ(2)شفيعهم يوم القيامة، حيث لا يأذن اللّٰه إلّا لمن يشاء و يرضى.(3)5 - عن ابن عبّاس(4)، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: إنّ اللّٰه لَمّا خلق السماوات و الأرض دعاهنّ فأجبنه، فعرض عليهنّ نبوّتي و ولايةَ عليّ بن أبي طالب فقبلتها.(5)ثمّ خلق الخلق، و فوّض إلينا أمر الدين؛ فالسعيد مَن سعد بنا، و الشقيُّ من شقي بنا. نحن المحلّلون لحلاله، و المحرّمون لحرامه.(6)6 - عن [ابن عبّاس](7)قال:
كنتُ جالساً بين يدي النبيّ صلى الله عليه و آله ذات يوم، و بين يديه عليّ و فاطمة و الحسن و الحسين عليهم السلام، إذ هبط جبرئيل عليه السلام و معه تفّاحة فحيّا بها(8)النبيّ صلى الله عليه و آله فتحيّا بها النبيّ [و حيّى بها] عليَّ بن أبي طالب، فتحيّا بها عليٌّ و قبّلها و ردّها إلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله،
1) . «ل»: الحور العين.
2) . «ل»: و القائم.
3) . مائة منقبة، ص 48؛ مناقب آل أبي طالب عليه السلام، ج 1، ص 293؛ الطرائف، ج 1، ص 173؛ العدد القويّة، ص 88؛ الصراط المستقيم، ج 2، ص 150؛ غاية المرام، ص 35 و 195؛ بحار الأنوار، ج 26، ص 316 و ج 36، ص 270.
4) . كذا في النسخة، و لكن الصحيح، هو «جابر بن عبد اللّٰه الأنصاري» لاتّفاق المصادر عليه.
5) . في «ل» و المصادر: قبلتاهما.
6) . مائة منقبة، ص 50؛ كشف الغمة، ج 1، ص 291؛ كشف اليقين، ص 255؛ غاية المرام، ص 308، ح 9؛ بحار الأنوار، ج 17، ص 13، و ج 25، ص 339، ج 27، ص 284.
7) . في النسخة: «عن جعفر بن محمّد»، و هذا غير صحيح كما هو الظاهر؛ و الراوي هو «ابن عبّاس»، و أضفناها في الأصل من المصادر.
8) . التحيّة: السلام - و حيّاه تحيّة - و البقاء و الملك، و حيّاك اللّٰه: أبقاك، أو ملّكك. القاموس المحيط، ج 4، ص 322. قال العلّامة المجلسي: و كأنّ المراد بالتحيّة هنا الإتحاف و الإهداء، و بالتحيّي قبولها. بحار الأنوار، ج 37، ص 99.
فتحيّا بها و حيّى بها الحسن، فتحيّا بها الحسن و قبّلها و ردّها إلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله (1)، فتحيّا بها رسول اللّٰه و حيّى بها الحسين، فتحيّا بها الحسين عليه السلام و قبّلها و ردّها إلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، فتحيّا بها و حيّى بها فاطمة عليها السلام(2)، فتحيّت [بها](3)و قبّلتها(4)و ردّتها إلى النبيّ صلى الله عليه و آله، فتحيّا بها الثانية،(5)و حيّى بها عليَّ بن أبي طالب عليه السلام، فلما هَمّ أن يردّها إلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله سقطت التفّاحة من بين أنامله، فانفلقت بنصفين، فسطع منها نور حتّى بلغ سماء الدنيا، فإذا عليه سطران مكتوبان:
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم، تحيّةٌ من اللّٰه عزّ و جلّ إلى محمّد(6)المصطفى و عليّ المرتضى و فاطمة الزهراء و الحسن و الحسين سبطي رسول اللّٰه(7)، و أمانٌ لمحبّيهما يوم القيامة من النار.(8)7 - عن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن عليّ بن الحسين، عن أبيه، عن أمير المؤمنين عليهم السلام، قال: قال(9)لي رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله:
يا عليّ، أنت أمير المؤمنين، و إمام المتّقين. يا عليّ، أنت سيّد الوصيّين، و وارث علم النبيّين، و خير الصدّيقين، و أفضل السابقين. يا عليّ، أنت زوج سيّدة نساء العالمين، و خليفة خير المرسلين. يا عليّ [أنت مولى المؤمنين](10)،
1) . «ل»: فأخذها منه النبيّ.
2) . فأخذتها فتحيّت.
3) . الإضافة من «ل».
4) . في النسخة: قبلها.
5) . كذا في النسخة و في الأمالي للصدوق، ص 596، ح 3، نقل عنه المجلسي رحمه الله في «بحار الأنوار» ج 37، ص 99، و لكن في «ل»: الثالثة، و في «بحار الأنوار» ج 43، ص 307: الرابعة، و هو الصحيح عندنا.
6) . «ل»: إلى رسوله المصطفى.
7) . «ل»: رسول الملك الأعلى.
8) . الأمالي للصدوق، ص 596، ح 3، المجلس السابع و الثمانون؛ مائة منقبة، ص 51؛ مدينة المعاجز، ص 216، ح 59؛ الجواهر السنية، ص 235؛ بحار الأنوار، ج 37، ص 99، ج 43، ص 307.
9) . «ل»: قال رسول....
10) . الإضافة من «ل» و من جميع المصادر.
أنت الحجّة بعدي على الناس أجمعين، استوجبَ الجنّةَ مَن تولاّك، و استحقّ (1)دخولَ النار من عاداك.
يا عليّ، و الّذي بعثني بالنبوّة و اصطفاني على جميع البريّة، لو أنّ عبداً عبَد اللّٰه ألف عام، ما قَبِل(2)اللّٰه ذلك منه إلّا بولايتك و ولاية الأئمّة من ولدك، و إنّ ولايتَك لا يَقبلُ اللّٰه(3)إلّا بالبراءة من أعدائك و أعداء الأئمّة من ولدك؛ [بذلك](4)أخبرَني جبرئيل عليه السلام: «فَمَنْ شٰاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شٰاءَ فَلْيَكْفُرْ(5)».(6)(7)- عن عبد اللّٰه بن عمر، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله لعليّ بن أبي طالب عليه السلام:
إذا كان يوم القيامة يؤتى بك - يا عليّ - على نجيب من نورٍ، على رأسك تاج يضيء، يكاد نوره(8)يخطف أبصار أهل الموقف(8) فيأتي النداء من اللّٰه عزّ و جلّ: أين خليفة محمّد رسول اللّٰه؟
فتقول يا عليّ: ها أنا ذا. فيأتي المنادي(9): يا عليّ، مَن أحبّك أُدخله الجنّة، و من عاداك أُدخله النار، فأنت قسيم الجنّة و قسيم النار(10).(11)
1) . «ل»: استوجب.
2) . «ل»: ما قُبل ذلك.
3) . «ل»: لا تُقبَل إلاّ.
4) . الإضافة من «ل».
5) . الكهف، الآية 29.
6) . كنز الفوائد، ج 2، ص 12؛ مائة منقبة، ص 53؛ اليقين، ص 236؛ بحار الأنوار، ج 27، ص 63، و ج 27، ص 199، و ج 38، ص 134.
7) . «ل»: المحشر.
8) . «ل»: ضوؤه.
9) . كذا في النسخة، و الصحيح، «فيأتي النداء» أو «فينادي المنادي» كما وردت في المصادر.
10) . في «ل» و «مائة منقبة» ص 56: بأمر الملك الجبّار.
11) . الأمالي للصدوق، ص 361، المجلس السابع و الخمسون؛ مائة منقبة، ص 56؛ بشارة المصطفى، ص 56؛
9 - عن أبي هر [ير] ة، قال: كنتُ عند النبيّ صلى الله عليه و آله، إذ أقبل عليّ بن أبي طالب عليه السلام، فقال النبيّ صلى الله عليه و آله: تدري من هذا؟ قلتُ: هذا عليّ بن أبي طالب. فقال النبيّ صلى الله عليه و آله: هذا البحر الزاخر، هذا الشمس الطالِعة، أسخى من الفرات كفّاً، و أوسع من الدنيا قلباً، فمن أبغضه فعليه لعنةُ اللّٰه.(1)
10 - عن مجاهد، عن ابن عبّاس، قال: سمعت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: لمّا اُسري بي إلى السماء، ما مررت بملإ من الملائكة إلّا سألوني عن عليّ بن أبي طالب، حتّى ظننت أنّ اسم عليّ أشهرُ في السماء من اسمي، فلمّا بلغتُ إلى(2)السماء الرابعة فنظرت إلى ملك الموت قال لي: «يا محمّد، ما خلق اللّٰه خلقاً إلّا و أنا أقبض روحه بيدي، ما خلا أنت و عليّ بن أبي طالب؛ فإنّ اللّٰه - جلّ جلاله - يقبض أرواحكما بقدرته».
فلمّا صرت تحت العرش، إذا أنا بعليّ بن أبي طالب واقف تحت عرش ربّي.
فقلت: يا عليّ، سبقتَني؟! قال لي جبرئيل: يا محمّد، من هذا الّذي يكلّمك(3)؟ قلت: هذا أخي عليّ بن أبي طالب. قال لي: يا محمّد، ليس هذا عليّ، و لكنّه ملك من ملائكة الرحمن، خلقه اللّٰه على صورة عليّ بن أبي طالب، فنحن الملائكة المقرّبون كلّما اشتقنا إلى وجه عليّ بن أبي طالب زُرنا هذا الملك لكرامة عليّ بن أبي طالب [على اللّٰه سبحانه(4)](5).
11 - عن أبي سعيد الخدري، قال: سمعت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يقول: إذا كان يوم
القيامة أمَرَ اللّٰه ملكين يقعدان على الصراط، فلا يجوز أحد إلّا ببراة أمير المؤمنين، و من لم يكن معه براة (1)أمير المؤمنين(2)أكبّهُ اللّٰه على منخره في النار، و ذلك قوله:
«وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ»(3)قلت: فداك أبي و اُمّي يا رسول اللّٰه، ما معنى براة أمير المؤمنين؟ قال: مكتوبٌ: لا إله إلّا اللّٰه، محمّد رسول اللّٰه، أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب وصيّ رسول اللّٰه.(4)12 - عن أبي(5)سلمى مولى رسول اللّٰه، قال: سمعت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يقول:
«ليلة(6)اُسري بي إلى السماء قال لي الجليل - جلّ جلاله -: «آمَنَ اَلرَّسُولُ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ». قلت: «وَ اَلْمُؤْمِنُونَ»(7). قال: صدقت يا محمّد، من خَلّفتَ في أُمّتك؟ قلت: خيرها. قال: عليّ بن أبي طالب؟ قلت: نَعم يا ربّ. قال: يا محمّد(8)، إنّي اطّلعت إلى الأرض فاخترتك منها، فشققت لك اسماً من أسمائي، فلا اُذكَر في موضع إلاّ ذُكرتَ معي، فأنا المحمود، و أنت محمّد؛ ثمّ اطّلعتُ الثانية فاخترت منها عليّاً، و شققت له اسماً من أسمائي، فأنا الأعلى، و هو عليّ.
يا محمّد، إنّى خلقتك و خلقت عليّاً و فاطمة و الحسن و الحسين و الأئمّة من ولده من شبح نور من نوري، و عرضت ولايتكم على أهل السماوات
1) . «ل»: براءة.
2) . «ل»: (أمر اللّٰه تعالى الملكين الموكّلين على الجواز، أن يوقفاه و يسألاه، فلمّا عجز عن جوابهما أكبّه...).
3) . الصافّات، الآية 23.
4) . الأمالي للطوسي؛ ج 1، ص 296؛ مع اختلاف فيه؛ مائة منقبة، ص 62؛ التحصين لابن طاوس، ص 558؛ اليقين، ص 238؛ البرهان في تفسير القرآن، ج 4، ص 17؛ غاية المرام، ص 17 و 165 و 260 و 262؛ بحار الأنوار، ج 39، ص 201.
5) . في «ب» و «ل»: سليمان، و ما أثبتناه هو الصحيح. راجع: الإصابة في تمييز الصحابة، ج 4، ص 94.
6) . «ل»: لمّا.
7) . البقرة، الآية 285.
8) . «ل»: أحمد.
و أهل الأرضين، فمن قَبِلَها كان عندي من المؤمنين، و من جحدها كان عندي من الكافرين.
يا محمّد، لو أنّ عبداً (1)عبدني حتّى ينقطع أو يصير كالشنّ البالي، ثمّ أتاني جاحداً لولايتكم، ما غفرت له حتّى يُقرّ بولايتكم.
يا محمّد، [أ](2)تحبّ أن تراهم؟ قلت: نَعم يا ربّ. قال لي: التفِتْ عن يمين العرش. فالتفتُّ، فإذا أنا بعليّ و فاطمة و الحسن و الحسين، و عليِّ بن الحسين، و محمّد بن عليّ، و جعفر بن محمّد، و موسى بن جعفر، و عليّ بن موسى الرضا(3)، و محمّد بن عليّ، و عليّ بن محمّد، و الحسن بن عليّ، و المهديّ، في ضحضاح من نور قيام يصلّون و [هو] في وسطهم - يعني المهديّ - كأنّه كوكب درّي، فقال: يا محمّد، هؤلاء الحجج، و هو الثائر من عترتك. و عزّتي و جلالي له الحجّة الواجبة لأوليائي و المنتقم من أعدائي [بهم «يُمْسِكُ السَّماواتِ أَنْ تَقَعَ عَلَى اَلْأَرْضِ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ»](4).»(5)13 - روى سعيد بن جبير، عن ابن عبّاس، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله لعليّ بن أبي طالب: يا عليّ، أنا مدينة العلم(6)و أنت بابها، و لن(7)يؤتى المدينة إلّا من قِبَلِ
1) . «ل»: من عبيدي.
2) . الإضافة من «ل» و المصادر.
3) . ليس «الرضا» في «ل».
4) . الإضافة من «ل» و بعض المصادر.
5) . تفسير فرات الكوفي، ص 5: كمال الدين و تمام النعمة، ج 1، ص 252، ح 2؛ كتاب الغيبة للطوسي، ص 147؛ مائة منقبة، ص 64؛ الطرائف، ص 172؛ الصراط المستقيم، ج 2، ص 117؛ غاية المرام، ص 35 و 50؛ تأويل الآيات، ص 104؛ الجواهر السنية، ص 312؛ إثبات الهداة ج 2، ص 462؛ بحار الأنوار، ج 26، ص 307، و ج 27، ص 199، ج 36، ص 216، و ج 36، ص 261.
6) . «ل»: الحكمة.
7) . «ل»: كيف.
الباب، و كذب مَن زعم أنّه يحبّني و يبغضك؛ لأنّك منّي و أنا منك، لحمك من لحمي، و دمك من دمي، و روحك من روحي، و سريرتك من سريرتي، و علانيتك من علانيتي، و أنت إمام اُمّتي، و خليفتي عليها بعدي. سعِد من أطاعك، و شقِي من عصاك، و ربح من تولّاك، و خسر من عاداك، و فاز من لزمك، و خسر (1)من فارقك.
مَثَلك و مثلُ الأئمّة من ولدك بعدي مثلُ سفينة نوح؛ من ركبها نجا، و من تخلّف عنها غرق. و مثلكم مثل النجوم، كلّما غاب نجم طلع نجم إلى يوم القيامة.(2)14 - روى أنس بن مالك، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: خلق اللّٰه من نور وجه عليّ بن أبي طالب سبعين ألف ملك، فيستغفرون له(3)و لمحبّيه إلى يوم القيامة.(4)15 - عن ابن عبّاس، قال: جاء رجل إلى النبيّ صلى الله عليه و آله و قال: أ ينفعني حبّ عليّ بن أبي طالب؟ قال: لا أعلم حتّى أسأل جبرئيل. فأتاه جبرئيل في سرعة(5)فقال النبيّ صلى الله عليه و آله: يا جبرئيل، أ ينفع هذا الرَّجلَ حبُّ عليّ بن أبي طالب؟ فقال:
لا أعلم حتّى أسال إسرافيل. فارتفع جبرئيل حتّى سأل إسرافيل، فقال لإسرافيل:
1) . «ل»: هلك.
2) . الأمالي للصدوق، ص 269، المجلس الخامس و الأربعون؛ كمال الدين و تمام النعمة ج 1، ص 252؛ الأمالي للطوسى ج 1، ص 426؛ مائة منقبة ص 66؛ بشارة المصطفى ص 32؛ جامع الأخبار، ص 14؛ التحصين لابن طاوس، ص 620؛ غاية المرام ص 50، ح 16؛ إثبات الهداة ج 3، ص 88، ح 792؛ بحار الأنوار، ج 23، ص 125، و ج 40، ص 203؛ ملحقات إحقاق الحقّ ج 4، ص 149 و 482.
3) . «ل»: لشيعته.
4) . مائة منقبة ص 68؛ جامع الأخبار، ص 182؛ إرشاد القلوب، ج 2، ص 234 و 294؛ كشف الغمّة، ج 1، ص 103؛ تأويل الآيات، ص 643؛ غاية المرام، ص 8، ح 18؛ بحار الأنوار، ج 23، ص 320، و ج 39، ص 275، و ج 65، ص 142.
5) . «ل»: الحال.
أ ينفع حبُّ عليّ بن أبي طالب؟ قال: لا أعلم حتّى أُناجي ربَّ العزّة.
فأوحى اللّٰه تعالى إلى إسرافيل: قل لجبرئيل يُقرئ محمّد [اً] السلام و يقول:
أنت منّي حيث شئتُ أنا، و عليٌّ منك حيث أنت منّي، و محبّو عليّ منّي حيث عليٌّ منك.(1)
16 - عن ابن عبّاس، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله بعد منصرفه من حجّة الوداع:
أيّها الناس، إنّ جبرئيل الروح الأمين نزل عليَّ من عند ربّي - جلّ جلاله - فقال:
يا محمّد، إنّ اللّٰه يقول: إنّي قد اشتقت إلى لقائك، فأوص بخير و تقدَّمْ في أمرك.
أيّها الناس، إنّه قد اقترب أجلي، و كأنّي بكم قد فارقتموني و فارقتكم، فإذا فارقتموني بأبدانكم فلا تفارقوني بقلوبكم.
أيّها الناس، إنّه لم يكن لله نبيّ قبلي خلدَ في الدنيا فاُخلد؛ فإنّ اللّٰه تعالى قال:
«وَ مٰا جَعَلْنٰا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ اَلْخُلْدَ أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ اَلْخٰالِدُونَ»(2)«كُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ اَلْمَوْتِ»(3).
ألا و إنّ ربّي أمرني بوصيّتكم، ألا و إنّ ربّي أراد أن أدلّكم على سفينة نجاتكم و باب حطّتكم، فمن أراد منكم النجاة بعدي و السلامةَ من الفتن المردية، فليتمسّك بولاية عليّ بن أبي طالب؛ إنّه الصدّيق الأكبر و الفاروق الأعظم، و هو إمام كلّ مسلم بعدي، مَن اقتدى به(4)ورد على حوضي، و من خالفه لم أره و لم يرني و اختلج(5)دوني، فأخذتْه ذات الشمال إلى النار.
أيّها الناس، إنّي قد نصحت لكم، و لكن لا تحبّون الناصحين، أقول قولي
1
هذا، و استغفروا (1)اللّٰه العظيم لي و لكم(2)
«ثمّ أخذ رأس علىٍّ، و قبّل ما بين عينيه، و قال له: يا عليّ، فضلُك أكثر من أن يحصى، فو الّذي فلق الحبّة و برأ النسمة، لو اجتمع الخلائق على محبّتك و عرف حقوقك ما يليق بك، ما خلق اللّٰه النار» مائة منقبة، ص 70 نقلاً من النسخة المحفوظة في مكتبة جامعة طهران ضمن مجموعة رقم (2603)، حقّقه و علّق عليه نبيل رضا علوان، من منشورات الدار الإسلامية.
.(3)17 - روى سعيد بن جبير، عن ابن عبّاس، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: و الّذي بعثني بالحقّ بشيراً و نذيراً، ما استقرّ الكرسيُّ و العرش و لا دار الفلك و لا قامتِ السماوات و الأرض إلّا بأن كُتب عليها: «لا إله إلّا اللّٰه، محمّد رسول اللّٰه، عليّ أمير المؤمنين».و إنّ اللّٰه تعالى لمّا عرج بي إلى السماء و اختصّني بلطيف ندائه، قال:
يا محمّد، قلت: لبّيك ربّي و سعديك، فقال: أنا المحمود و أنت محمّد، شققتُ اسمكَ من اسمي، و فضّلتك على جميع بريّتي، فانصب أخاكَ عليّاً [عَلَماً](4)لعبادي، يهديهم إلى ديني.
يا محمّد، إنّي قد جعلت عليّاً أمير المؤمنين، فمن تأمّر عليه لعنتُه، و من خالفه عذّبته، و من أطاعه قرّبته.
يا محمّد، إنّي قد جعلت عليّاً إمامَ المسلمين؛ فمن تقدّم عليه أخزيته، و من عصاه أسحقته.(5)إنّ عليّاً سيّد الوصيّين، و قائد الغرّ المحجّلين، و حجّتي على
1) . «ل»: أستغفر.
2) . و في مائة منقبة زيادة:
3) . مائة منقبة، ص 70؛ التحصين لابن طاوس، ص 603 مع اختلاف فيه؛ غاية المرام، ص 45، ح 48؛ و قطعة منه في ملحقات إحقاق الحقّ، ج 4، ص 331.
4) - لا توجد في «ب» و «ل». بل أثبتناها من المصادر.
5) . ورد في البحار بدل «أسحقته» «أشجيته» و قال العلّامة المجلسي - نوّر الله مرقده الشريف -: «أشجيته» من قولهم: «أشجاه» أي قهره و غلبه و أوقعه في حزن، و في بعض النسخ، أسجنته، من السجن، لكنّه لم يأت هذا البناء، و كأنّ فيه تصحيفاً و في بالي: أرديته. راجع: بحار الأنوار، ج 27، ص 8.
الخليقة أجمعين.(1)
18 - عن ابن عبّاس، قال: كنّا جلوساً مع النبيّ صلى الله عليه و آله، إذ دخل عليُّ بن أبي طالب عليه السلام فقال: السلام عليك يا رسول اللّٰه. قال: و عليك السلام - يا أمير المؤمنين - و رحمة اللّٰه و بركاته. فقال عليّ: و أنتَ حيّ يا رسول اللّٰه؟ فقال: نعم، و أنّا حيّ.
إنّك - يا عليّ - مررتَ بنا أمس يومنا و أنا و جبرئيل في حديث، و لم تسلِّم، فقال جبرئيل: ما بال أمير المؤمنين مرّ بنا و لم يسلّم؟ أما و اللّٰه لَو سلّم لسررنا و رددنا عليه.
فقال عليّ: يا رسول اللّٰه، رأيتُكَ و دحيةَ استخليتما في حديث، فكرهتُ أن أقطعه عليكما.
فقال له النبيّ صلى الله عليه و آله: إنّه لم يكن دحية، و إنّما كان جبرئيل، فقلت: يا جبرئيل، كيف سمّيتَه أمير المؤمنين؟
فقال: كان اللّٰه أوحى إليّ في غزوة بدر أن: اهبطْ على محمّد، فمره أن يأمر أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب أن يجول بين الصفّين؛ فإنّ الملائكة يحبّون أن ينظروا [إليه] و هو يجول بين الصفّين! فسمّاه اللّٰه - تعالى - عن السماء أمير المؤمنين.
فأنت - يا عليّ - أمير المؤمنين في السماء، و أمير المؤمنين في الأرض، و أمير مَن مضى، و أمير من بقي، فلا أمير قبلك، و لا أمير بعدك؛ لأنّه لا يجوز أن يسمّى بهذا الاسم مَن لم يسمّه اللّٰه به.(2)
19 - عن الحارث (1)بن بشر صاحب راية الأنصار، قال: سمعت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يقول لعليّ بن أبي طالب: لا يتقدّمك بعدي إلّا كافر، و لا يتخلّف عنك بعدي إلّا كافر، و إنّ أهل السماوات(2)يسمّونك أمير المؤمنين.(3)20 - عن الحسين بن عليّ - صلوات اللّٰه عليهما - قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله:
لمّا اُسري بي إلى السماء و انتُهي في(4)حجب النور، كلّمني ربّي - جلّ جلاله - و قال لي: يا محمّد، بلِّغ عليّ بن أبي طالب منّي السلام، و أعلِمْه أنّه حجّتي بعدك على خلقي، به أسقي عبادي الغيث، و به أدفع عنهم [السوء](5)، و به أحتجّ عليهم يوم يلقونني؛ فإيّاه فليطيعوا، و لأمره فليأتمروا، [و] عن نهيه فلينتهوا. أجعلهم عندي في مقعد صدقٍ، و اُبيح لهم جناني؛(6)و إن لا يفعلوا أسكنتُهم ناري مع الأشقياء من أعدائي، ثمّ لا اُبالي.(7)21 - روى أبو سعيد الخدري، قال: قال رسول اللّٰه: ما مررتُ في ليلة اُسري بي بشيءٍ من ملكوت السماء، و لا على شيءٍ من الحجب فوقها، إلّا وجدتها
1) . كذا في النسخة و في «معجم رجال الحديث»، ج 4، ص 190؛ و لكن في المصادر: الحارث بن خزرج.
2) . «ل»:.
3) . السبعمائة منقبة، ص 79؛ التحصين لابن طاوس، ص 569، مع اختلاف فيه؛ اليقين، ص 241 و 328؛ مناقب آل أبي طالب عليهم السلام، ج 3، ص 54؛ غاية المرام، ص 69، ح 17؛ إثبات الهداة، ج 4، ص 170، ح 517، بحار الأنوار، ج 37، ص 307، ح 39.
4) . «ل»: و انتهى بي إلى.
5) . لا يوجد في النسختين، و أضفناه من المصادر.
6) . في نسخة الأصل من مائة منقبة: جنّتي، و في الاُخرى: جنّاتي.
7) . مائة منقبة، ص 81؛ بشارة المصطفى، ص 79؛ مدينة المعاجز، ص 157، ح 430؛ بحار الأنوار، ج 38، ص 138، ح 99.
كلّها (مسبّحونه بكرامته؛ ملائكة اللّٰه)(1)ينادونني: هنيئاً لك يا محمّد، فقد أُعطيتَ ما لم يعطَ أحدٌ قبلك، و لا يعطاه أحدٌ بعدك. اُعطيت عليّ بن أبي طالب أخاً، و فاطمة زوجته ابنةً، و الحسن و الحسين أولاداً، و محبّيهم شيعة.
يا محمّد، إنّك أفضل النبيّين، و عليّاً أفضل الوصيّين، و فاطمة سيّدة نساء العالمين، و الحسن و الحسين أكرمُ مَن حلّ(2)الجنان من أولاد المرسلين، و شيعتهم أفضل من تضمّنه(3)عرصات القيامة، و تشمل عليه غرف الجنان و قصورُها و متنزّهاتها، فلم يزالوا يقولون ذلك في مَصعدي و مرجعي، فلو لا أنّ اللّٰه تعالى حجب عنها آذان الثقلين، لما بقي أحد إلّا سمعها(4).
22 - روى أصبغ، عن عليّ بن أبي طالب، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: عليكم بعليّ بن أبي طالب، (فإنّه مولاكم إلى الجنّة، فعزِّروه(5)و أحِبّوه بحبّي)(6)و أكرموه بكرامتي. ما قلت لكم [في عليّ] إلّا ما أمرني ربّي - جلّت عظمته -.(7)23 - عن عبد اللّٰه بن عمر، قال: سألْنا رسولَ اللّٰه صلى الله عليه و آله عن عليّ بن أبي طالب فغضب، فقال: ما بال قوم يذكرون مَن له منزلة عند اللّٰه كمنزلتي، و مقام كمقامي، إلّا النبوّة؟!
ألا و من أحبّ عليّاً فقد أحبّني، و من أحبّني رضي اللّٰه عنه، و من رضي اللّٰه
1) . كذا في النسخة، و في مائة منقبة: «... مشحونة بكرامة ملائكة اللّٰه، ينادونني...».
2) . «ل»: دخل.
3) . «ل»: تضمّنته.
4) . مائة منقبة، ص 89؛ غاية المرام، ص 166، ح 56، و ص 586، ح 80 و أخرجه الخوارزمي في كتابه مقتل الحسين عليه السلام، ج 1، ص 96 مع اختلاف فيه.
5) . عزّروه: عظّموه و وقّروه. راجع: صحاح اللغة، ج 2، ص 744؛ لسان العرب، ج 3، ص 401، مادّة: عزر.
6) . في المصادر: «فإنّه مولاكم فأحبّوه، و كبيركم فاتّبعوه، و قائدكم إلى الجنّة فعزِّروه، و إذا دعاكم فأجيبوه، و إذا أمركم فأطيعوه، و أحبّوه بحبّي...».
7) . مائة منقبة، ص 90؛ كنز الفوائد، ج 2، ص 56؛ بشارة المصطفى، ص 18 قطعة منه؛ التحصين لابن طاوس، ص 629؛ غاية المرام، ص 586، ح 81؛ بحار الأنوار، ج 27، ص 112، و ج 38، ص 152.
عنه كافأه بالجنّة.
ألا و من أحبّ عليّاً استغفرتْ له الملائكة، و فتحتْ له أبواب الجنّة، يدخل مِن أيّ باب شاء بغير حساب.
ألا و من أحبّ عليّاً أعطاه اللّٰه كتابه بيمينه، و حاسبه حساب الأنبياء.
ألا و من أحبّ عليّاً لا يخرج من الدنيا حتّى يشرب من الكوثر، و يأكل من طوبى، و يرى مكانه من الجنّة.
ألا و من أحبّ عليّاً يهوِّن اللّٰه عليه سكرات الموت، و جعل قبره روضة من رياض الجنّة.
ألا و من أحبّ عليّاً أعطاه اللّٰه في الجنّة بكلّ عِرق في بدنه حوراء، و شفّعه في ثمانين (1)من أهل بيته، و له بكلّ شعرة على بدنه مدينة في الجنّة.
ألا و من أحبّ عليّاً و أحبّه(2)بعث اللّٰه إليه ملك الموت كما يبعث إلى الأنبياء، و دفع عنه أهوال منكر و نكير، و نوّر قبره و فسّحه مسيرة سبعين عاماً، و تقرّ وجهه يوم القيامة.
ألا و من أحبّ عليّاً أظلّه اللّٰه في ظلّ عرشه مع الصدّيقين و الشهداء و الصالحين، و آمنه من الفزع الأكبر و أهوال الصاخّة.
ألا و من أحبّ عليّاً تَقبّل اللّٰه منه حسناته، و يتجاوز عن سيّئاته، و كان في الجنّة رفيق حمزة سيّد الشهداء.
ألا و من أحبَّ عليّاً أثبت [اللّٰه] الحكمة في قلبه، و أجرى على لسانه الصواب، و فتح اللّٰه عليه أبواب الرحمة.
(ألا و من أحبَّ عليّاً ضحك اللّٰه إليه، و من ضحك إليه نجا من النار)(1).
ألا و من أحبَّ عليّاً سُمّي أسير اللّٰه في الأرض، و باهى اللّٰه به ملائكته و حملة عرشه.
ألا و من أحبَّ عليّاً ناداه ملك من تحت العرش أن: يا عبد اللّٰه، استأنف العمل؛ فقد غفر اللّٰه لك الذنوب كلّها.
ألا و من أحبَّ عليّاً جاء يوم القيامة و وجهه كالقمر ليلة البدر.
ألا و من أحبَّ عليّاً وَضع اللّٰه على رأسه تاج الكرامة، و ألبسه حلّة العزّ.
ألا و من أحبّ عليّاً مرّ على الصراط كالبرق الخاطف، و لم يَرَ صعوبة المُرور.
ألا و من أحبّ عليّاً كتب اللّٰه له براءةً من النار، و براءة من النفاق، و جوازاً على الصراط، و أماناً من العذاب.
ألا و من أحبّ عليّاً لا يُنشَر له ديوان، و لا ينصب له ميزان، و قيل له: أُدخُل الجنّة بغير حساب.
ألا و من أحبّ عليّاً أمن من العذاب و الحساب و الميزان و الصراط.
ألا و من مات على حبّ آل محمّد صافَحَته الملائكة، و زارته أرواح الأنبياء، و قضى اللّٰه له كلَّ حاجة كانت له عند اللّٰه.
ألا و من مات على بغض آل محمّد مات كافراً.
ألا و من مات على حبّ آل محمّد فأنا كفيلُه بالجنّة.(2)24 - عن ابن عبّاس رضى الله عنه، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: عليٌّ منّي كدمي من بدني، من تولّاه رشد، و من أحبّه نهج، و من تبعه نجا. عليٌّ رابع الأربعة في الفردوس:
أنا و الحسن و الحسين و عليّ بن أبي طالب.(1)
25 - و عنه أيضاً رضى الله عنه قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: من صافح عليّاً فكأنّما صافحني، و من صافحني فكأنّما صافح أركان العرش، و من عانقه فكأنّما عانقني، و من عانقني فكأنّما عانق الأنبياء كلّهم، و من صافح محبّاً لعليّ غفر اللّٰه له الذنوب، و أدخله الجنّة بغير حساب.(2)26 - روى قنبر مولى أمير المؤمنين، قال: كنت مع أمير المؤمنين عليه السلام على شاطئ الفرات، فنزع قميصه و دخل إلى الماء، فجاءت موجةٌ فأخذَت القميص.
فخرج أمير المؤمنين عليه السلام فلم يجد القميص، فاغتمّ لذلك غمّاً شديداً، فإذا بهاتف يهتف: «يا أبا الحسن، اُنظر عن يمينك و خذ ما ترى»، فاذا منديل عن يمينه، و فيه قميص مطويّ، فأخذه ليلبسه، فسقطت من جيبه رقعة فيها مكتوب: «بسم اللّٰه الرحمن الرحيم، هديةٌ من اللّٰه العزيز الحكيم إلى عليّ بن أبي طالب؛ هذا قميص هارون بن عمران «وَ أَوْرَثْنٰاهٰا قَوْماً آخَرِينَ(3)»».(4)2(7) - عن الأصبغ بن نباتة، عن ابن عبّاس، قال: سمعت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يقول:
مَعاشرَ الناس، إنّ للّٰه تعالى باباً، من دخله أمِن من النار و مِن الفزع الأكبر.
فقام إليه أبو سعيد الخدري فقال: يا رسول اللّٰه، اهدنا إلى هذا الباب حتّى نعرفه قال:
هو عليّ بن أبي طالب: سيّد الوصيّين، و أمير المؤمنين، و أخو رسول ربّ العالمين، و خليفته على الناس أجمعين.
1) . مائة منقبة، ص 94؛ غاية المرام، ص 207، ح 11. و في المصادر كذا: «أنا و هو و الحسن و الحسين».
2) . مائة منقبة، ص 95؛ غاية المرام، ص 583، ح 47؛ بحار الأنوار، ج 27، ص 115.
3) . الدخان، الآية 28 و في «ل» يزيد «كذلك» في صدر الآية.
4) . مائة منقبة، ص 96؛ خصائص الأئمة، ص 57؛ الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 559؛ مناقب آل أبي طالب عليهم السلام، ج 2، ص 229؛ إثبات الهداة، ج 4، ص 551؛ بحار الأنوار، ج 39، ص 126، ح 13.
معاشرَ الناس، مَن أحبّ أن يستمسك بالعروة الوثقى الّتي لا انفصام لها، فليتمسّك (1)بولاية عليّ بن أبي طالب؛ فإنّ ولايته ولايتي، و طاعته طاعتي.
معاشرَ الناس، من أحبّ أن يعرف الحجّة بعدي فليعرف عليّ بن أبي طالب.
معاشر الناس، مَن سرّه أن يتولّى ولاية اللّٰه، فليقتدِ بعليّ بن أبي طالب بعدي و الأئمّة من ذريّتي؛ فإنّهم خُزّان علمي.
فقام جابر بن عبد اللّٰه فقال: يا رسول اللّٰه، و ما عدّة الأئمّة؟ فقال:
يا جابر، سألتني - رحمك اللّٰه - عن الإسلام بأجمعه؛ عدّتهم عدّة الشهور، و هو عند اللّٰه «اِثْنٰا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتٰابِ اَللّٰهِ يَوْمَ خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ»(2)، و عدّتهم عدّة العيون الّتي انفجرت لموسى بن عمران حين ضرب بعصاه «فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اِثْنَتٰا عَشْرَةَ عَيْناً»(3)، و عدّتهم عدّة نقباء بني إسرائيل «وَ بَعَثْنٰا مِنْهُمُ اِثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً»(4)، [وَ الأئمّةُ - يا جابر - اثنا عشر](5)أوّلهم عليّ بن أبي طالب، و آخرهم القائم - صلوات اللّٰه عليهم.(6)28 - عن عمرو بن دينار، عن طاوس، عن ابن عبّاس، قال: صلّى بنا رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله صلاة العصر، ثمّ قام على قدميه فقال: من يحبّني و يحبّ أهل بيتي فيتّبعني(7).
فاتّبعناه بأجمعنا حتّى أتى منزل فاطمة عليه السلام، فقرع الباب قرعاً خفيفاً، فخرج إليه
1) . «ل»: فليستمسك.
2) . التوبة، الآية 36.
3) . البقرة، الآية 60.
4) . المائدة: الآية 12.
5) . ليس في «ب» و «ل»، و أضفناه من المصادر.
6) . الاستنصار للكراجكي، ص 20؛ مائة منقبة، ص 97؛ اليقين، ص 244؛ التحصين لابن طاوس، ص 504؛ إرشاد القلوب، ج 2، ص 293؛ بحار الأنوار، ج 36، ص 263 و 370.
7) . «ل»: فليتّبعني.
عليّ بن أبي طالب و عليه شملة، و يده ملطّخة بالطين، فقال له: حَدِّث الناس ممّا رأيته (1)أمس. فقال عليه السلام: نعم - فداك أبي يا رسول اللّٰه - بينما أنا في وقت صلاة الظهر أردت الطهور، فلم يكن عندي الماء، فوجّهت ولدَيَّ في طلب الماء فأبطئا علَيّ، فإذا أنا بهاتف يهتف: يا أبا الحسن، أقبلْ على يمينك! فالتفتُّ، فإذا أنا بقدس(2)من ذهب معلّق، فيه ماء أشدّ بياضاً من الثلج و أحلى من العسل، فوجدت رائحة الورد، فتوضّأت منه و شربت جرعات، ثمّ قطرت على رأسي قطرة وجدت بردها على فؤادي.
فقال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: هل تدري من أين ذاك القدس؟ قال: اللّٰه و رسوله أعلم.
قال: القدس من أقداس الجنّة، و الماء من تحت شجرة طوبى - أو قال: من نهر الكوثر - [و] أمّا القطر [ة] فمن تحت العرش.
ثمّ ضمّه [رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله] إلى صدره، و قبّل بين عينيه، ثمّ قال: حبيبي من كان خادمه بالأمس جبرئيل عليه السلام!(3).
29 - عن رافع مولى عائشة، قال: كنت غلاماً أخدِم عائشة، فكنت إذا كان النبيّ صلى الله عليه و آله عندها ذات يوم، إذا كان رجل يدقّ الباب، فخرجتُ إليه، فإذا جارية معها طبق مغطّى. قال: فرجعت إلى عائشة فأخبرتها، فقالت: أدخِلها. فدخلت فوضعتْه بين يدي عائشة، فوضعتْ عائشةُ بين يدي النبيّ صلى الله عليه و آله، فجعل يتناول منها و يأكل، و خرجت الجارية، فقال النبيّ صلى الله عليه و آله: ليت أمير المؤمنين و سيّد المسلمين و إمام المتّقين [يأكل معي](4)! فقالت عائشة: و مَن أمير المؤمنين و سيّد المسلمين؟ فسكت، ثمّ أعاد الكلام مرّةً اُخرى، فقالت عائشة مثلَ ذلك، فسكت.
فجاء [أحد (1)] و دقّ الباب، فخرجتُ، فإذا هو عليّ بن أبي طالب عليه السلام، فقال النبيّ صلى الله عليه و آله: مرحباً و أهلاً! لقد تمنّيتك مرّتين، حتّى إذا لو أبطأتَ علَيَّ لسألتُ اللّٰه عزّ و جلّ أن يأتيني بك؛ اِجلس و كُل. فجلس و أكل معه.
ثمّ قال النبيّ صلى الله عليه و آله: قاتل اللّٰه من قاتلك، و عادى [اللّٰه] من عاداك! فقالت عائشة:
و من يقاتله؟ و من يعاديه؟ فسكت، ثمّ أعاد مثلَ ذلك، فقالت عائشة: و من يقاتله؟ و من يعاديه؟ قال: «أنتِ و مَن معكِ» مرّتين.(2)30 - عن الإمام الرضا عليه السلام(3)، عن آبائه، عن أمير المؤمنين عليه السلام، أنّه قال: سمعت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يقول: سمعت اللّٰه - جلّ جلاله - يقول: عليّ بن أبي طالب حجّتي على خلقي، و نوري في بلادي، و أميني على علمي؛ لا اُدخل النار من عرفه و إن عصاني، و لا اُدخل الجنّة من أنكره و إن أطاعني.(4)31 - عن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن عليّ بن الحسين، عن أبيه عليهم السلام، قال:
قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله لعليّ بن أبي طالب عليه السلام:
يا أبا الحسن، لَو وُضع إيمان الخلائق و أعمالهم في كفّة ميزان و وضع عملك يوم اُحد في الكفّة الاُخرى، لرجح عملك يوم اُحد على جميع ما عمل
1) . و لقد تكرّر «جاء» في النسخة فحذفناه و أثبتنا «أحد» من مائة منقبة.
2) . الكافئة، ص 33؛ تقريب المعارف، ص 139؛ مائة منقبة، ص 101؛ بشارة المصطفى، ص 165؛ كشف اليقين، ص 274؛ التحصين لابن طاوس، ص 576؛ اليقين، ص 139؛ كشف الغمة، ج 1، ص 343.
3) . و إسناده تفصيلاً كذا و عن الصلت الهروي، قال: سمعت عليّ بن موسى الرضا عليه السلام يقول: سمعت أبي موسى عليه السلام يقول: سمعت أبي جعفراً عليه السلام يقول: سمعت أبي محمّداً عليه السلام يقول: سمعت أبي عليّاً عليه السلام يقول: سمعت أبي الحسين عليه السلام يقول: سمعت أبي عليّاً أمير المؤمنين عليه السلام قال: سمعت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يقول: سمعت جبرائيل عليه السلام يقول: سمعت اللّٰه - تعالى - جلّ جلاله - يقول...، و الحديث قدسيٌّ و سلسلته ذهبية كما هو الظاهر.
4) . مائة منقبة، ص 105؛ غاية المرام، ص 512، ح 19؛ بحار الأنوار، ج 27، ص 116، ح 91؛ ذخائر العقبى في مناقب ذوي القربى، ص 77؛ كنز العمال، ج 11، ص 603، ح 32911.
الخلائق، و إنّ اللّٰه باهى بك يوم اُحد ملائكته المقرّبين، و رفع الحجب من السماوات السبع، و أشرفت إليك الجنّة و ما فيها، و ابتهج بفعلك ربّ العالمين، و إنّ اللّٰه ليعوّضك بذلك اليوم ما يغبطك به كلّ نبيّ و رسول و صدّيق و شهيد.(1)
32 - عن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن آبائه، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله:
يا عليّ، مَثَلُك في اُمّتي مثلُ عيسى بن مريم؛ افترق قومه ثلاث فرق: فرقة مؤمنون و هم الحواريّون، و فرقة عادوه و هم اليهود، و فرقة غلوا فيه فخرجوا عن الإيمان؛ فإنّ اُمّتي ستفترق فيك ثلاث فرق، فرقة شيعتك و هم المؤمنون، و فرقة عادوك و هم الشاكّون، و فرقة تغلو فيك و هم الجاحدون؛ و أنت في الجنّة - يا عليُّ - و شيعتك و محبّو شيعتك، و عدوّك و الغالي فيك في النار.(2)33 - عن جعفر بن محمّد عليهما السلام، عن أبيه، عن جابر بن عبد اللّٰه، قال: سمعت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يقول: «أوّلُ مَن يَدخل الجنّة من النبيّين و الصدّيقين عليّ بن أبي طالب»، فقام إليه أبو دُجانة فقال: أ لم تخبرنا عن اللّٰه سبحانه أنّه أخبرك أنّ الجنّة محرَّمة على الأنبياء حتّى تدخلها أنت، و على الاُمم حتّى تدخلها أُمّتك؟
قال: بلى، و لكن أ ما علمت أنّ حامل لواء القوم امامهم، و عليّ بن أبي طالب حامل لواء الحمد(3)
أنا للحرب أليها و بنفسي أصطليها نعمة مِن خالق العرش بها قد خصّنيها
يوم القيامة بين يديّ، فأدخل به الجنّة و أنا على أثره.1) . كتاب التفضيل للكراجكي، ص 48؛ مائة منقبة، ص 106 و فيه: «و وضع عملك ليوم واحد... لرجح عملك ليوم واحد...».
2) . تفسير فرات الكوفي، ص 151؛ مائة منقبة، ص 107؛ بحار الأنوار، ج 25، ص 264؛ المناقب للخوارزمي، ص 226؛ ينابيع المودّة، ج 1، ص 327؛ تاريخ دمشق، ج 2، ص 234؛ كنز العمّال، ج 11، ص 623، ح 33032؛ شواهد التنزيل، ج 2، ص 160.
3) . و روى العلّامة المجلسي - روّح اللّٰه روحه القدسي - في بحار الأنوار، ج 39، ص 349 نقلا عن كتاب الروضة من قول عليّ عليه السلام:
فقام عليّ عليه السلام و قد أشرق وجهه سروراً و هو يقول: الحمد الله الّذي شرّفنا بك يا رسول اللّٰه.(1)
34 - عن عبد اللّٰه بن مسعود، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: لمّا خلق اللّٰه آدم و نفخ فيه من روحه، عطس آدم، فقال: الحمد للّٰه. فأوحى اللّٰه تعالى إليه: حمدني عبدي، و عزّتي و جلالي لَو لا عبدان اُريد أن أخلُقهما في دار الدنيا ما خلقتك!
قال: إلهي، فيكونان منّي؟
قال: نعم - يا آدم - ارفع رأسك و انظر.
فرفع رأسه، فإذا مكتوب على العرش: لا إله إلّا اللّٰه، محمّد نبيّ الرحمة، و عليٌّ مقيم الجنّة. من عرف حقّ عليٍّ زكى و طاب، و من أنكر حقّه لُعن و خاب؛ [أقسمت بعزّتي أن اُدخل الجنّة من أطاعه و إن عصاني، و](2)أقسمت بعزّتي أن اُدخل النار من عصاه و إن أطاعني.(3)35 - عن نافع، عن ابن عمر، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله:
من أراد التوكّل على اللّٰه فليحبَّ أهل بيتي.
و من أراد أن ينجو من عذاب القبر فليحبَّ أهل بيتي.
و من أراد الحكمة فليحبَّ أهل بيتي.
1) . تفسير فرات الكوفي، ص 175؛ التفضيل للكراجكي، ص 19؛ مائة منقبة، ص 108؛ الفضائل لجبرئيل بن شاذان، ص 123؛ مناقب آل أبي طالب عليهم السلام، ج 3، ص 229؛ بحار الأنوار، ج 39، ص 214.
2) . لا توجد في «ب» و «ل» و أضفناه من المصادر.
3) . التفضيل للكراجكي، ص 14؛ مائة منقبة، ص 110؛ بشارة المصطفى، 68؛ نهج الحق، ص 232؛ كشف اليقين، ص 7؛ إرشاد القلوب، ج 2، ص 210؛ بحار الأنوار، ج 27، ص 10 و ج 65، ص 130.
و من أراد [أن يَ] دخل الجنّة بغير حساب فليحبَّ أهل بيتي؛
فو الله ما أحبّهم أحد إلّا ربح في الدنيا و الآخرة.(1)
36 - عن عبد اللّٰه بن عبّاس، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: إذا كان يوم القيامة يقعد عليّ بن أبي طالب على الفردوس، و هو جبل قد علا على الجنّة، و فوقه عرش ربّ العالمين، و مِن سفحه تنفجر أنهار الجنّة [و] تتفرّق في الجنان، و هو جالس على كرسيٍّ من نور، يجري بين يديه نهر من التسنيم(2)، لا يجوز أحدٌ على الصراط إلّا و معه براءة بولايته و ولاية أهل بيته، [و هو] مُشرف على الجنّة، فيُدخِل محبّيه الجنّة و مبغضيه النار.(3)37 - عن موسى بن جعفر، عن أبيه، عن جدّه، عن الحسين بن عليٍّ عليهم السلام، قال:
قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: دخلتُ الجنّة فرأيت على بابها مكتوب بالذهب(4): لا إله إلّا اللّٰه، محمّد حبيب اللّٰه، عليّ بن أبي طالب وليّ اللّٰه، فاطمة أمة اللّٰه، الحسن و الحسين صفوة اللّٰه، على محبّيهم رحمة اللّٰه، و على مبغضيهم لعنة اللّٰه.(5)38 - عن [أبي ذرّ]، قال: نظر النبيّ صلى الله عليه و آله إلى عليّ بن أبي طالب عليه السلام فقال:
هذا خير الأوّلين و الآخرين من أهل السماوات و الأرضين.
1) . مائة منقبة، ص 110؛ غاية المرام، ص 586؛ بحار الأنوار، ج 27، ص 116؛ مقتل الحسين للخوارزمي، ج 1، ص 59؛ فرائد السمطين، ج 2، ص 294؛ ينابيع المودّة، ج 2، ص 332.
2) . التسنيم: و هو عين في الجنّة، و هو أشرف شراب في الجنّة. لسان العرب، ج 6، ص 92، مادّة سنم.
3) . مائة منقبة، ص 112؛ مناقب آل أبي طالب عليهم السلام، ج 2، ص 156؛ كشف الغمّة، ج 1، ص 103؛ إرشاد القلوب، ج 2، ص 235، مع اختلاف فيه؛ بحار الأنوار، ج 27، ص 116، و ج 39، ص 202 و 230.
4) . «ل»: بالنور.
5) . الخصال، ج 1، ص 323؛ الأمالي للطوسي، ص 355، المجلس الثاني عشر؛ مائة منقبة، ص 113؛ الطرائف، ج 1، ص 64؛ اليقين، ص 391؛ كشف الغمة، ج 1، ص 94 و 526؛ كشف اليقين، ص 459؛ إرشاد القلوب، ج 2، ص 234؛ الصراط المستقيم، ج 2، ص 75؛ بحار الأنوار، ج 8، ص 191، و ج 27، ص 3 و 8 و 228، و ج 37، ص 95 و 97، و ج 43، ص 303.
هذا سيّد الصدّيقين و سيّد الوصيّين، و إمام المتّقين، و قائد الغرّ المحجّلين.
إذا كان يوم القيامة جاء على ناقة من نياق الجنّة، قد امتلأت (1)القيامة من ضوئها، على رأسه تاج مرصّع بالزبرجد و الياقوت، فتقول الملائكة: هذا ملك مقرَّب! و يقول النبيّون: هذا نبيٌّ مرسل! فينادي مناد من تحت بطنان العرش:
هذا الصدّيق الأكبر، هذا وصيّ رسول اللّٰه، هذا عليّ بن أبي طالب، فيقف على متن(2)جهنّم، فيُخرِج منها من يحبّه، و يدخل فيها من لا يحبّه، و يأتي أبواب الجنّة فيُدخِل فيها أولياءه بغير حساب.(3)39 - عن [أبي هريرة]، قال: [قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله]: خير هذه الاُمّة من بعدي عليّ بن أبي طالب، و فاطمة، و الحسن، و الحسين، فمن قال غير هذا فعليه لعنة اللّٰه.(4)40 - عن سلمان الفارسي رضى الله عنه، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله:
يا سلمان، مَن أحبّ فاطمة ابنتي فهو في الجنّة معي، و مَن أبغضها فهو في النار.
يا سلمان، حبّ فاطمة ينفع في مائةٍ من [ال] مواطن، أيسر ذلك المواطن الموت و القبر و الميزان و المحشر و الصراط و المحاسبة، فمن رضيتْ عنه ابنتي فاطمة رضيتُ عنه، و من رضيتُ عنه رضي اللّٰه عنه، و من غضبتْ عليه فاطمة غضبتُ عليه، و غضبت اللّٰه عليه.
يا سلمان، ويلٌ لمن يظلمها و يظلم بعلها أمير المؤمنين عليّاً؛ ويلٌ لمن يظلم ذريّتها و شيعتها.(1)
41 - عن [عبد اللّٰه بن مسعود]، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: أوّلُ مَن اتّخذ عليّ بن أبي طالب أخاً من أهل السماء إسرافيل، ثمّ ميكائيل، ثمّ جبرائيل؛ و أوّل من أحبّه من أهل السماء حملة العرش، ثمّ رضوان خازنُ الجنّة، ثمّ ملك الموت، [و] إنّ ملك الموت يترحّم على محبّي عليّ بن أبي طالب كما يترحّم على الأنبياء عليهم السلام(2).
42 - عن ابن عبّاس رضى الله عنه، قال: سمعت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يقول: ليلةً اُسري بي إلى السماء دخلت الجنّة، فرأيت نوراً ضُرب به وجهي، فقلت لجبرئيل: ما هذا النور الّذي رأيته؟ فقال: يا محمّد، ليس هذا نور الشمس و لا نور القمر، و لكن جارية من جواري عليّ بن أبي طالب، اطّلعتْ من قصورها فنظرتْ إليك فضحكت، فهذا النور خرجت من فمها، و هي تدور في الجنّة إلى أن يَدخلها أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب.(3)43 - عن موسى بن جعفر، عن أبيه، عن جدّه، عن عليّ بن الحسين، عن أبيه عليهم السلام، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله لعليّ بن أبي طالب عليه السلام: يا عليّ، أنت خير البشر، لا يشكّ فيك إلّا كافر(4).
1) . مائة منقبة، ص 121؛ غاية المرام، ص 18؛ بحار الأنوار، ج 27، ص 116؛ ينابيع المودة، ج 2، ص 332؛ مودة القربى، ص 116.
2) . مناقب آل أبي طالب عليهم السلام، ج 2، ص 32؛ كشف الغمة، ج 1، ص 103؛ إرشاد القلوب، ج 2، ص 235؛ غاية المرام، ص 58؛ بحار الأنوار، ج 39، ص 110.
3) . مائة منقبة، ص 125؛ اليقين، ص 154 و 248 و 438؛ غاية المرام، ص 18؛ بحار الأنوار، ج 39، ص 236.
4) . الأمالي للصدوق، ص 77، المجلس الثامن عشر؛ عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 2، ص 59؛ مائة منقبة، ص 126؛ روضة الواعظين، ص 64؛ الخرائج و الجرائح، ج 3، ص 1067؛ بحار الأنوار، ج 26، ص 306 و 336، و ج 38، ص 4.
و في حديث آخر، قال له: يا عليّ، أنت خير البشر، من أبى فقد كفر.(1)
44 - عن ابن عبّاس رضى الله عنه، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله لعبد الرحمن بن عوف:
يا عبد الرحمن، أنتم أصحابي، و عليّ بن أبي طالب منّي، و أنا من عليٍّ، فمن قاسه بغيره فقد جفاني، و من جفاني فقد آذاني، و من آذاني فعليه لعنة اللّٰه.
يا عبد الرحمن، إنّ اللّٰه قد أنزل كتاباً مبيناً، و أمرني أن اُبيّن للناس ما نزّل إليهم، ما خلا عليّ بن أبي طالب، فإنّه لم يَحتجْ إلى بيان(2)لأنّ اللّٰه تعالى جعل فصاحته كفصاحتي، و درايته كدرايتي.
و لو كان الحكم(3)رجلاً، لكان عليّاً. و لو كان العقل رجلاً، لكان الحسن. و لو كان السخاء رجلاً، لكان الحسين. و لو كان الحُسن شخصاً، لكان فاطمة، بل هي أعظم؛ إنّ فاطمة - ابنتي - خير أهل الأرض عنصراً و شرفاً و كرماً.(4)45 - عن عائشة، قالت: قال النبيّ صلى الله عليه و آله: ذكرُ عليّ بن أبي طالب عبادة.(5)46 - و عنها، قالت: سمعت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يقول: عليّ بن أبي طالب خير البشر، من أبى فقد كفر، قيل لها: فلِمَ حاربتيه؟ فقالت: و اللّٰه ما حاربتُه مِن ذات
1) . الأمالي للصدوق، ص 76، المجلس الثامن عشر؛ كتاب التفضيل للكراجكي، ص 21؛ مائة منقبة، ص 123؛ اليقين، ص 270؛ كشف الغمّة، ج 1، ص 156؛ كشف اليقين، ص 291؛ الصراط المستقيم، ج 3، ص 143؛ بحار الأنوار، ج 26، ص 306، و ج 37، ص 6 و 11 و 308؛ مستدرك الوسائل، ج 18، ص 183.
2) . «ل»: فإنّه يستغني عن البيان.
3) . الصحيح «الحلم» كما في مائة منقبة.
4) . لم نعثر عليه في كتب علمائنا - قدس اللّٰه أرواحهم - إلّا في مائة منقبة، ص 127؛ و غاية المرام، ص 512. و لكن من العامّة: مقتل الحسين عليه السلام للخوارزمي، ص 60؛ ينابيع المودّة، ج 2، ص 333؛ فرائد السمطين، ج 2، ص 68.
5) . الاختصاص، ص 223؛ مائة منقبة، ص 128؛ العمدة لابن بطريق، ص 365؛ مناقب آل أبي طالب عليهم السلام، ج 3، ص 202؛ كشف اليقين، ص 449؛ بحار الأنوار، ج 36، ص 370، و ج 38، ص 199، و ج 91، ص 69؛ مستدرك الوسائل، ج 5، ص 283.
نفسي، و ما حملني عليه إلّا طلحةُ و الزبير.(1)
47 - عن سمرة، قال: كان النبيّ صلى الله عليه و آله كلَّما أصبح أقبل على أصحابه بوجهه فقال: هل رأى أحد منكم؟ و إنَّ النبيَّ صلى الله عليه و آله أصبح ذات يوم و قال: رأيتُ في المنام عمّي حمزة و ابن عمّي جعفر جالسين، و بين أيديهما طبق من نبق(2)و هما يأكلان منه، فما لبثا أن تحوّل رطباً، فأكلا منه. فقلت لهما: ما وجدتُما الساعة أفضلَ الأعمال في الآخرة؟ قالا: الصلاة، و حبُّ عليِّ بن أبي طالب، و إخفاء الصدقة.(3)48 - عن ابن عبّاس، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: عليٌّ منّي كلحمي، عليٌّ منّي كعظمي، عليٌّ منّي كدمي في عروقي، عليٌّ أخي و وصيّي في أهلي، و يَخلفني في قومي، و يقضي دَيني، و ينجز عداتي، عليٌّ في الدنيا إذا متُّ عوض منّي.(4)49 - عن سعيد بن مسيِّب، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: اللّهم اجعل لي وزيراً من أهل السماء و وزيراً من أهل الأرض، فأوحى اللّٰه تعالى إليه: إنّي قد جعلت وزيرك من أهل السماء جبرئيل، و وزيرك من أهل الأرض عليّ بن أبي طالب.(5)50 - عن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن عليّ بن الحسين، عن أبيه، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: نزل علَيَّ جبرئيل صبيحةَ يومٍ مستبشراً، فقلت: حبيبي، ما لي أراك مستبشراً؟(6)فقال: يا محمّد، و كيف لا أكون كذلك، و قد قرَّتْ عيني بما أكرم اللّٰه
1) . التفضيل للكراجكي، ص 20؛ عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 2، ص 59، قطعة منه؛ مناقب آل أبي طالب عليهم السلام، ج 3، ص 67؛ بحار الأنوار، ج 26، ص 306.
2) . النبق: النَّبِقُ و النِّبَقُ و النِّبْق و النَّبْق: ثمر السِّدر، و واحدته: نَبِقَة و نَبْقَة، و أشبه شيء به العُنّاب قبل أن تَشْتَدّ حُمرته. العين، ج 3، ص 40؛ النهاية ج 5، ص 10؛ لسان العرب ج 10، ص 350.
3) . مائة منقبة، ص 131؛ إيضاح دفائن النواصب، ص 44؛ مدينة المعاجز، ص 172؛ بحار الأنوار، ج 27، ص 117.
4) . مائة منقبة، ص 132؛ غاية المرام، ص 69 ح 20؛ كنز العمّال، ج 11، ص 608 رقم 32936.
5) . مائة منقبة، ص 137؛ غاية المرام، ص 613، ح 9؛ ينابيع المودّة، ج 2، ص 347.
6) . «ل»: مستبشراً فرحاً.
به أخاك و وصيّك و إمام أُمّتك عليّ بن أبي طالب! فقلت: و بم أكرم اللّٰه أخي و إمام اُمّتي؟
قال: باهى بعبادته البارحة ملائكتَه و حملة عرشه، و قال: ملائكتي، اُنظروا إلى حجّتي في أرضي بعد نبيّي محمّد، قد عَفّر خدّه في التراب تواضعاً لعظمتي، أُشهدكم أنّه إمام خلقي و مولى بريّتي.(1)
51 - عن ابن خطّاب، قال: سمعت أبا بكر بن أبي قحافة يقول: سمعت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يقول: إنّ اللّٰه خلق من نور وجه عليّ بن أبي طالب ملائكة يسبّحون و يقدّسون و يكتبون ثواب ذلك لمحبّيه و محبّي ولده عليهم السلام.(2)52 - عن الإمام الرضا عليه السلام، عن أبيه موسى، عن أبيه، عن آبائه، عن أمير المؤمنين عليهم السلام، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: ستكون بعدي فتنة مظلمة، الناجي منها مَن تمسّك بالعروة الوثقى. فقيل: يا رسول اللّٰه، و ما العروة الوثقى؟ قال: ولاية سيّد الوصيّين.
قيل: يا رسول اللّٰه، و مَن سيّد الوصيّين؟ قال: أمير المؤمنين.
قيل: يا رسول اللّٰه، و مَن أمير المؤمنين؟ قال: مولى المسلمين و إمامهم بعدي.
قيل: يا رسول اللّٰه، و مَن مولى المسلمين و إمامهم بعدك؟
قال: أخي عليّ بن أبي طالب.(3)
1) . مائة منقبة، ص 138؛ تأويل الآيات، ص 89؛ غاية المرام، ص 64، ح 60؛ مدينة المعاجز، ج 1، ص 163، ح 452؛ بحار الأنوار، ج 19، ص 87، ح 37.
2) . مائة منقبة، ص 142؛ إرشاد القلوب، ج 2، ص 234 مع اختلاف فيه؛ غاية المرام، ص 8، ح 19؛ مدينة المعاجز، ج 1، ص 188، ح 515؛ بحار الأنوار، ج 40، ص 125، ح 16.
3) . مائة منقبة، ص 142؛ بشارة المصطفى، ص 152 مع اختلاف فيه؛ اليقين، ص 62؛ إثبات الهداة، ج 2،
53 - عن ابن عبّاس، قال: قال النبيّ صلى الله عليه و آله: لمّا عُرج بي إلى السماء، انتهى بي المسير مع جبرئيل إلى السماء الرابعة، فرأيت بيتاً من ياقوت أحمر، فقال لي جبرئيل: يا محمّد، هذا هو البيت المعمور، خلقه اللّٰه قبل خلق السماوات و الأرض بخمسين ألف عام. قم يا محمّد، فصلّ فيه.
قال النبيّ صلى الله عليه و آله: و جمع اللّٰه لي النبيّين، فصفّهم جبرئيل عليه السلام ورائي صفّاً فصلّيت بهم، فلمّا سلّمت أتاني آتٍ من عند ربّي، فقال لي: يا محمّد، ربّك يُقرئك السلام و يقول لك: سَلِ الرسل: على ما ذا أُرسلتم؟ مِن قبلك، فقلت: معاشر الرسل، على ما ذا بَعَثكم ربّي قبلي؟
فقالت الرسل: «على ولايتك و ولاية عليّ بن أبي طالب»، و هو قوله: «وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنٰا» (1).(2)54 - عن أنس، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: إذا كان يومُ القيامة ينادى عليّ بن أبي طالب بسبعة أسماء: يا صدّيق، يا دالّ، يا عابد، يا هادي، يا مهديّ، يا فتى، يا عليّ، [اُخرج] أنت و شيعتك إلى الجنّة بغير حساب.(3)55 - عن زيد بن ثابت، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: إنّي تارك فيكم الثقلين كتاب اللّٰه، و عليّ بن أبي طالب أفضل لكم من كتاب اللّٰه؛ لأنّه مترجم لكم كتاب اللّٰه(4).(5)
1) . الزخرف، الآية 45.
2) . مائة منقبة، ص 144؛ غاية المرام، ص 207، ح 14؛ بحار الأنوار، ج 26، ص 307، ح 69.
3) . مائة منقبة، ص 145؛ إرشاد القلوب، ج 2، ص 257؛ الصراط المستقيم، ج 2، ص 281؛ مشارق أنوار اليقين، ص 68.
4) . في مائة منقبة كذا: «... كتاب اللّٰه و عليّ بن أبي طالب، و اعلموا أنّ عليّاً أفضل لكم من كتاب اللّٰه؛ لأنّه يترجم لكم كتاب اللّٰه تعالى».
5) . مائة منقبة، ص 147؛ إرشاد القلوب، ج 1، ص 378؛ مقتل الحسين للخوارزمي، ص 32.
56 - عن أبي هريرة، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: إنّ اللّٰه خلق في السماء الرابعة مائة ألف ملك، و في السماء الخامسة ثلاثمائة ألف ملك، و خلق اللّٰه في السماء السابعة ملكاً رأسُه تحت العرش و رجلاه تحت الثرى، و ملائكة أكثر من ربيعة و مضر، ليس لهم طعام و لا شراب إلّا الصلاةَ على أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام و محبّيه، و الاستغفارَ لشيعته المذنبين و مواليه.(1)
57 - عن ابن عبّاس، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله في عليٍّ عليه السلام كلمةً لَو كانت لي، أحبّ إليّ من حمر النعم! قالوا: و ما قال النبيّ صلى الله عليه و آله في عليّ بن أبي طالب؟
قال: قال النبيّ: يا عليّ، أنت منّي، و أنا منك، [و ذرّيّتك] منّا، و نحن منهم، و شيعتك منّا، و نحن منهم، يدخلون الجنّة قبل الاُمم بخمسمائة عام.(2)58 - عن جعفر بن محمّد، عن آبائه، عن أمير المؤمنين عليه السلام أنّه كان جالساً [في الرحبة] و الناسُ حوله، فقام إليه رجل فقال له: يا أمير المؤمنين، إنّك بالمكان الّذي أنزلك اللّٰه فيه، و أبوك معذَّب في النار! فقال له: مَه، فضّ اللّٰه فاك! و الّذي بعث محمّداً بالحقّ نبيّاً، لو شفع أبي في كلّ مذنب على وجه الأرض لشفّعه اللّٰه فيهم، [أ] أبي معذَّب في النار، و ابنه قسيم الجنّة و النار؟!(3)59 - عن جعفر بن محمّد، عن آبائه عليهم السلام، عن النبيّ صلى الله عليه و آله: إنّ اللّٰه جعل لأخي عليٍّ فضائل لا تُحصى كثرةً، فمَن ذكر فضيلةً من فضائله مقرّاً بها، غفر اللّٰه له ما تقدَّم مِن ذنبه؛ و من كتب فضيلةً مِن فضائله، لم تزل الملائكة يستغفرون له ما بقي
1) . مائة منقبة، ص 149؛ غاية المرام، ص 19، ح 21؛ بحار الأنوار، ج 26، ص 349، ح 22.
2) . مائة منقبة، ص 152؛ غاية المرام، ص 459، ح 35.
3) . و للرواية زيادة لم تذكر في الأصل: «و الّذي بعث محمّداً بالحقّ نبيّاً، إنّ نور أبي طالب يوم القيامة ليطفئ أنوار الخلائق إلّا خمسة أنوار: نور محمّد صلى الله عليه و آله و نوري و نور فاطمة و نور الحسن و نور الحسين و نور أولاده من الأئمة. أ لا نوره من نورنا، خلقه اللّٰه من قبل خلق آدم بألفي عام». لاحظ: كنز الفوائد، ص 80؛ الأمالي للطوسي، ج 1، ص 331، ح 58، و ج 2، ص 312، ح 2؛ مائة منقبة، ص 160؛ بشارة المصطفى، ص 202؛ الاحتجاج، ج 1، ص 340؛ بحار الأنوار، ج 35، ح 110.
لتلك الكتابة رسم؛ و من استمع إلى فضيلة من فضائله، غفر اللّٰه له الذنوب الّتي اكتسبها بالسمع؛ و من نظر إلى فضيلة من فضائله، غفر اللّٰه له الذنوب الّتي اكتسبها بالنظر؛ و النظر إلى عليّ بن أبي طالب عبادة، و ذِكره عبادة.(1)
60 - روى عن النبيّ صلى الله عليه و آله أنّه قال:
مَن سرّه أن ينظر إلى آدم في علمه فلينظر إلى عليّ بن أبي طالب.
و من سرّه أن ينظر إلى إبراهيم في خلّته فلينظر إلى عليّ بن أبي طالب.
و من سرّه أن ينظر إلى إسماعيل في حلمه فلينظر إلى عليّ بن أبي طالب.
و من سرّه أن ينظر إلى داود في خشوعه فلينظر إلى عليّ بن أبي طالب.
و من سرّه أن ينظر إلى هارون في فصاحته فلينظر إلى عليّ بن أبي طالب.
و من سرّه أن ينظر إلى موسى في صلابته فلينظر إلى عليّ بن أبي طالب.
و من سرّه أن ينظر إلى يحيى بن زكريّا في زهده فلينظر إلى عليّ بن أبي طالب.
و من سرّه أن ينظر إلى عيسى بن مريم في زهادته فلينظر إلى عليّ بن
أبي طالب.
و من سرّه أن ينظر إليّ في جهادي فلينظر إلى عليّ بن أبي طالب.(2)
1) . و للرواية زيادة لم تذكر في الأصل: «... و لا يقبل اللّٰه إيمان عبد من عباده كلّهم إلّا بولايته و البراءة من أعدائه» راجع: الأمالي للصدوق، ج 1، ص 119، ح 9؛ مائة منقبة، ص 163؛ كشف الغمّة، ج 1، ص 112؛ إرشاد القلوب، ج 1، ص 209؛ نهج الحق، ص 231؛ كشف اليقين، ص 4؛ إحقاق الحق، ج 5، ص 130؛ غاية المرام، ص 293، ح 2؛ بحار الأنوار، ج 38، ص 196، ح 4.
2) . تفسير الإمام العسكري عليه السلام ص 498، مع اختلاف فيه؛ كمال الدين، ج 1، ص 25؛ بشارة المصطفى، ج 1، ص 277؛ روضة الواعظين، ج 1، ص 128؛ مناقب آل أبي طالب عليهم السلام، ج 3، ص 264؛ كشف الغمة، ج 1، ص 114؛ بحار الأنوار، ج 39، ص 38.
61 - عن جرير بن عبد اللّٰه البجلّي، قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله:
ألا و مَن مات على حبّ آل محمّد مات شهيداً.
ألا و مَن مات على حبّ آل محمّد مات مغفوراً.
ألا و مَن مات على حبّ آل محمّد مات تائباً.
ألا و مَن مات على حبّ آل محمّد مات مؤمناً مستكمل الإيمان.
ألا و مَن مات على حبّ آل محمّد بشّره ملك الموت بالجنّة، ثمّ منكر و نكير.
ألا و من مات على حبّ آل محمّد يُزفّ إلى الجنّة، كما يزفّ العروس إلى بيت زوجها.
ألا و من مات على حبّ آل محمّد فُتح له في قبره بابان من الجنّة.
ألا و من مات على حبّ آل محمّد جعل اللّٰه زوّار قبره ملائكة الرحمة.(1)
ألا و من مات على حبّ آل محمّد مات على السنّة و الجماعة.
ألا و من مات على بغض آل محمّد جاء يوم القيامة مكتوب بين عينيه: آيس من رحمة اللّٰه.
ألا و من مات على بغض آل محمّد مات كافراً.
ألا و من مات على بغض آل محمّد لا يشمّ رائحة الجنّة.(2)62 - روى عبد الرحمن بن عوف، قال: سمعت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يقول: أنا الشجرة، و فاطمة فرعها، و عليّ لقاحها، و الحسن و الحسين ثمرتها، و شيعتنا ورقها، الشجرة في جنّة عدن(3)، و الفرع و اللقاح و الثمر و الورق في الجنّة.(4)
1) . و في بعض المصادر: جعل اللّٰه قبره مزار ملائكة الرحمة.
2) . فضائل الشيعة، ص 3؛ بشارة المصطفى، ص 197؛ جامع الأخبار، ص 165؛ العمدة، ص 54؛ الطرائف، 159؛ سعد السعود، ص 141؛ إرشاد القلوب، ج 1، ص 235؛ كشف اليقين، ص 227.
3) . «ل»: الجنّة العدن.
4) . إعلام الورى، ج 1، ص 150؛ إرشاد القلوب، ج 1، ص 145؛ شواهد التنزيل، ج 1، ص 407.
63 - روى عن الصادق، عن النبيّ صلى الله عليه و آله، أنّه قال: إنّ اللّٰه خلقني و عليّاً من نور واحد كهيئة العمود، فلمّا أُهبط آدم من الجنّة افترقا على نعتين، ففيّ النبوّة و الرسالة، و في عليٍّ الصدق و الإمامة.(1)
64 - روى عن أبي عبد اللّٰه الصادق عليه السلام، أنّه قال: خرج رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله في سفر هو يسير على بعيرة(2)إذ نزل فسجد خمس سجدات، ثمّ قام فركب، فقال له بعض أصحابه: يا رسول اللّٰه، رأيناك صنعتَ شيئاً ما صنعت مثلَه قطّ!
قال: نعم، أتاني جبرئيل فبشّرني أنّ عليّاً في الجنّة، فنزلت فسجدت شكراً للّٰه، فلمّا رفعتُ رأسي بشّرني أنَّ فاطمة في الجنّة، فسجدت شكراً للّٰه، فلمّا رفعت رأسي بشّرني أنّ الحسن و الحسين في الجنّة، فسجدت شكراً للّٰه، فلمّا رفعت رأسي بشّرني أنّ مَن أحبّهم في الجنّة، فسجدت شكراً للّٰه، فلمّا رفعت رأسي بشّرني قال: و مَن يحبّ من يحبّهم في الجنّة، فسجدت شكراً للّٰه.(3)65 - و عنه عليه السلام قال: مَن وَجَدَ بَرْدَ حبّنا على كبده فليحمد اللّٰه على أوّل النِّعَم.
قيل: و ما أوّل النعم؟ قال: طيب الولادة.(4)66 - عن محمّد بن عبد الرحمن، عن عليّ بن أبي طالب عليه السلام، قال: بينا أنا و فاطمة و الحسن و الحسين عند رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله إذا التفت إلينا فبكى. فقلت: ما يبكيك يا رسول اللّٰه؟ قال: أبكي ممّا يُصنع بكم بعدي! قلت: و ما ذاك يا رسول اللّٰه؟ قال: أبكي من ضربتك على القرن، و لطم فاطمة خدّها، و طعنة
1) . لم نعثر عليه، و لكن لاحظ: بشارة المصطفى، ج 1، ص 190.
2) . «ل»: في سفر يسير على ناقة.
3) . الأمالي للمفيد، ص 21، المجلس الثالث؛ بحار الأنوار، ج 65، ص 111.
4) . الأمالي، للصدوق، ص 475 المجلس الثاني و السبعون؛ علل الشرائع، ج 1، ص 141؛ معاني الأخبار، ص 160؛ إعلام الدين، ص 41؛ بشارة المصطفى، ص 176؛ روضة الواعظين، ص 271؛ مشكاة الأنوار، ص 81؛ كشف الغمة، ج 1، ص 401.
الحسن في الفخذ، و السمّ الّذي يسقى، و قتل الحسين؛ فبكى أهل البيت جميعاً.
فقلت: يا رسول اللّٰه، (خلقنا ربّنا قليله).(1)
قال: أبشر يا عليّ؛ فإنّ اللّٰه قد عهد إليّ أنّه لا يحبّك إلاّ مؤمن، و لا يبغضك إلّا منافق.(2)67 - عن ابن عبّاس، قال: سألت النبيّ صلى الله عليه و آله عن الكلمات الّتي تلقّى آدم من ربّه فتاب عليه. قال: سأله: بحقّ محمّد و عليّ و فاطمة و الحسن و الحسين، إلّا تبتَ عليّ! فتاب عليه.(3)68 - عن أبي الحسن الرضا، عن أبيه، عن آبائه، عن عليّ عليه السلام، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: يا عليّ، إنّك أُعطيتَ ثلاثاً لم أُعطَها.
قال: قلت: يا رسول اللّٰه، و ما أُعطيتُ ثلاثاً.
فقال صلى الله عليه و آله: أُعطيتَ صهراً مثلي، و لم أُعط صهراً مثلك، و زوجتك فاطمة و ليس لي زوجة مثلها، و وَلديك الحسن و الحسين و ليس لي مثلهما.(4)69 - عن ابن عبّاس، قال: كنّا ذات يوم عند رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله فقال: أ لا أدلّكم على خير الناس جَدّاً و جدّة؟ قالوا: بلى، يا رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله. قال: الحسن و الحسين؛ جدّهما محمّد رسول اللّٰه، و جدّتهما خديجة بنت خويلد سيدة نساء أهل الجنّة.
أيّها الناس، أ لا أدلّكم على خير الناس أباً و أُمّاً؟ قالوا: بلى يا رسول اللّٰه. قال:
هذا الحسن و الحسين؛ أبوهما عليّ بن أبي طالب، و اُمّهما سيّدة نساء العالمين.
أيّها الناس(5)، أ لا أدلّكم على خير الناس عمّاً و عمّة؟ قالوا: بلى، يا رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله.
1) . كذا في النسخة، و في المصدر: ما خلَقَنا ربّنا إلّا للبلاء.
2) . الأمالي للصدوق، ص 134، المجلس الثامن و العشرون؛ بحار الأنوار، ج 28، ص 51، و ج 44، ص 149.
3) . الأمالي للصدوق، ص 75، المجلس الثامن عشر؛ الخصال، ص 270؛ معاني الأخبار، ص 125؛ روضة الواعظين، ص 157؛ العمدة، ص 379؛ الطرائف، ص 112؛ نهج الحقّ، ص 179؛ كشف اليقين، ص 14.
4) . صحيفة الرضا عليه السلام، ص 76؛ عيون الأخبار الرضا عليه السلام، ج 1، ص 48؛ روضة الواعظين، ص 128؛ مناقب آل أبي طالب عليهم السلام، ج 3، ص 262.
5) . «ل»: يا مَعَشر الناس.
قال: هذا الحسن و الحسين؛ عمّهما جعفر بن أبي طالب، و عمّتهما أُمّ هاني بنت أبي طالب.
أيّها الناس، أ لا اُخبركم بخير الناس خالاً و خالةً؟ قالوا: بلى، يا رسول اللّٰه.
قال: هذا الحسن و الحسين، خالهما قاسم بن رسول اللّٰه، و خالتهما زينب بنت رسول اللّٰه.
ثمّ قال: اللّهم إنّك تعلم أنّ الحسن و الحسين في الجنّة، و جدّهما و جدّتهما في الجنّة، و أبوهما و اُمّهما في الجنّة، و عمّهما و عمّتهما و خالهما و خالتهما في الجنّة.(1)
70 - روى عن أُمّ سلمة أنّها قالت: نَزلتْ هذه الآية في بيتي: «إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»(2). قالت: أخَذَ النبيُّ صلى الله عليه و آله عباية قطوانية، فجعلها عليه و على عليٍّ و فاطمة و الحسن و الحسين عليهم السلام، ثمّ قال: اللّهم هؤلاء أهل بيتي، فأذهِب عنهم الرجس، و طهِّرهم تطهيراً.
قالت أُمُّ سلمة: كنت على الباب، فقلت: يا رسول اللّٰه، أنا منهم؟ قال: إنّكِ على خير.(3)71 - و رووا عنها أنّها قالت: نَزلتْ هذه الآية في بيتي، و في البيت سبعة:
رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و جبرئيل و ميكائيل و عليّ و فاطمة و الحسن و الحسين - صلوات اللّٰه عليهم - و أنا على الباب، فقلت: يا رسول اللّٰه، أ لستُ من أهل البيت؟ قال:
«إنّكِ من أزواج النبيّ»، و ما قال: إنّكِ من أهل البيت.(4)
1) . بشارة المصطفى، ص 173؛ روضة الواعظين، ص 122؛ نهج الحقّ، ص 391؛ كشف اليقين، ص 315؛ إرشاد القلوب، ج 2، ص 430.
2) . الأحزاب، الآية 33.
3) . كتاب سليم بن قيس، ص 188؛ تفسير الفرات الكوفي، ص 337؛ إعلام الورى، ج 1، ص 149؛ العمدة، ص 33؛ الطرائف، ص 113 و 125؛ كشف الغمّة، ج 1، ص 46؛ الصراط المستقيم، ج 1، ص 186.
4) . تفسير الفرات الكوفي، ص 336؛ الأمالي للصدوق، ص 472، المجلس الثاني و السبعون؛ الخصال، ص 43؛ روضة الواعظين، ص 157؛ شواهد التنزيل، ج 2، ص 124 و 131.
72 - عن الباقر عليه السلام في قوله عزّ و جلّ: «قل تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ» (1)قال: «أَبْنٰاءَنٰا» الحَسَنُ و الحُسَيْن، و «نِسٰاءَنٰا» فاطمة، و «أَنْفُسَنٰا» عليّ.(2)7(3)- عن القاسم بن الوليد الهمداني، قال: لمّا كان يوم المباهلة خرج رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، و خرج بالحسن و الحسين و فاطمة و عليّ - عليهم أفضل الصلاة -، فأقام حسناً و حسيناً بين يديه، و أقام عليّاً عن يمينه، و أقام فاطمة خلف ظهره، فقال: هؤلاء نساؤنا، و هؤلاء أبناؤنا، و هؤلاء أنفسنا.
فقال أحد النصرانيين لصاحبه: لا تلاعنوه؛ فو الله إن كان نبيّاً لَتهلكنّ، و إن لم يكن نبيّاً ليكفيكموه العرب؛ فَأبوا أن يلاعنوه.
فقال صلى الله عليه و آله: و اللّٰهِ إن لاعنوني، ما حالَ الحول عليهم و منهم واحد.(3) 74 - عن سعيد...(4)قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: لا تزول قدم عبد حتّى يُسأل عن عمره فيما أفناه، و عن جسده فيما أبلاه، و عن ماله من أين كسبه و فيما أنفقه، و عن حبّ أهل البيت.(5)75 - عن أبي إسحاق، عن رافع(6)، قال: رأيت أبا ذرّ أخذ بحلقة باب الكعبة و هو يقول: من عرفني فأنا جندب، و من لم يعرفني فأنا أبو ذرّ الغفاري، سمعت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يقول:
من قاتلني في الاُولى، و قاتل أهل بيتي في الثانية، حشره اللّٰه في الثالثة مع
1) . آل عمران، الآية 61.
2) . عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 1، ص 85؛ الاختصاص، ص 54؛ الاحتجاج، ص 392؛ العمدة، ص 190؛ الإقبال، ص 466؛ الطرائف، ص 46؛ شواهد التنزيل، ج 1، ص 158.
3) . روضة الواعظين، ج 1، ص 164؛ بحار الأنوار، ج 21، ص 345، و ج 35، ص 264.
4) . كذا في النسخة، و الظاهر أنّه «أبي سعيد الخدري» كما ورد في بعض المصادر.
5) . علل الشرائع، ج 1، ص 218؛ الخصال، ج 1، ص 253؛ الأمالي للصدوق، ج 1، ص 39 المجلس العاشر؛ جامع الأخبار، ج 1، ص 175؛ روضة الواعظين، ج 2، ص 498؛ مناقب آل أبي طالب، ج 2، ص 153؛ كشف الغمة، ج 1، ص 105؛ بحار الأنوار، ج 68، ص 180.
6) . في النسخة: أبي رافع، و الصحيح ما أثبتناه، و هو رافع، مولى أبي ذرّ.
الدجّال. أما مَثَلُ أهل بيتي مثل سفينة نوح؛ من ركبها نجى، و من تخلّف عنها غرق، و مثل باب حطّة؛ من دخل نجى، و من ترك ضلّ.(1)
76 - عن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن آبائه، عن عليٍّ عليه السلام، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: إنّي مخلِّف فيكم الثقلين: كتاب اللّٰه، و عترتي أهل بيتي؛ و إنّهما لن يفترقا حتّى يردا علَيّ الحوض كهاتين، و ضمّ بين سبّابتيه.
فقام إليه جابر بن عبد اللّٰه الأنصاري فقال: يا رسول اللّٰه، و مَن عترتك؟ قال:
عليّ و الحسن و الحسين و الأئمّة من ولد الحسين بن عليّ، إلى يوم القيامة.(2)77 - عن سعيد بن جبير، عن النبيّ صلى الله عليه و آله أنّه قال: أنا مدينة العلم و عليٌّ بابها.(3)78 - عن أبي جعفر عليه السلام، عن أُمّ سلمةَ، قالت: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: ألا إنّ هذا المسجد حرام على كلّ جنب و حائض، إلّا لرسول اللّٰه و أزواجه و عليٍّ و فاطمة.(4)79 - عن محمّد بن عليّ، أنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله قال: إنّ هذا المسجد لا يصلح إلّا لي و لنسائي و لك - يا عليّ - و لنسائك، لا يمرّ فيه جنب إلّا أنا و نسائي و أنْتَ و نساؤك(5).(6)
1) . بشارة المصطفى، ص 88؛ الاحتجاج، ص 155؛ مناقب آل أبي طالب عليهم السلام، ج 3، ص 217، مع اختلاف فيه. بحار الأنوار، ج 22، ص 408.
2) . كتاب سليم بن قيس، ص 102؛ معاني الأخبار، ص 93؛ كمال الدين، ص 242؛ إرشاد القلوب، ج 1، ص 340.
3) . صحيفة الرضا عليه السلام، ص 58؛ تفسير القمي، ج 1، ص 68؛ تفسير الفرات الكوفي، ص 265؛ تحف العقول، ص 430؛ التوحيد، ص 307؛ عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 1، ص 66؛ الاختصاص، ص 238؛ جامع الأخبار، ص 14؛ إعلام الورى، ج 1، ص 159؛ الفضائل، ص 96؛ العمدة، ص 301؛ الخرائج و الجرائح، ص 545؛ مناقب آل أبي طالب عليهم السلام، ج 2، ص 278؛ الإقبال، ص 295؛ التحصين لابن طاوس، ص 550؛ إرشاد القلوب، ج 1، ص 376؛ نهج الحق، ص 221.
4) . مستدرك الوسائل، ج 1، ص 462.
5) . ليس في المصادر: «نساؤك».
6) . الأمالي للصدوق، ص 526، المجلس التاسع و السبعون؛ عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 1، ص 232؛ تحف
80 - عن بريدة الأسلمي، قال: أصبح الناس ذات يوم و قد نادى منادٍ مِن الليل: «سُدّوا الأبواب قبل أن ينزل العذاب»، (1)فأصبح [الناس] و قد سُدّت أبوابهم غير باب عليّ عليه السلام؛ فغضب العبّاس، فقال: (يا رسول اللّٰه، فمات انى قال:)(2)و اللّٰه - يا عمّ - ما أنا أمرت بفتحها و لا أنا أمرت بسدّها، و لكنّ اللّٰه سبحانه أمر بفتحها و سدّها.(3)81 - و روى أنّ العبّاس جاء إلى النبيّ صلى الله عليه و آله فقال: يا رسول اللّٰه، أخرجتَ أعمامك و ابنَ عمّك، و أسكنت ابن عمّك! فقال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: ما أنا أخرجتهم [وَ] أسكنت عليّاً، بل اللّٰه أخرجهم و أسكنه.
و كُرِّرتْ فيه الأحاديث، فبلغ النبيّ صلى الله عليه و آله فقال: «أيّها الناس، إنّ اللّٰه سبحانه أمر موسى و هارون أن يبيتا لقومكما(4)بمصر بيوتاً (آمنين، و اجعلوا بيوتكم قبلة)(5)، و أمرهما أن لا يدخل في مسجدهما جنبا، و لا يقربوا فيه النساء، إلّا هارون
1) . و في المصادر كذا: سُدّوا هذه الأبواب - إلّا باب عليّ - قبل أن ينزل العذاب.
2) . ما بين القوسين ليس في المصادر.
3) . مناقب آل أبي طالب عليهم السلام، ج 2، ص 190؛ كشف الغمة، ج 2، ص 98؛ الطرائف، ص 16؛ بحار الأنوار، ج 39، ص 27؛ سنن الترمذي، ج 5، ص 303، ح 3811؛ مسند أحمد، ج 4، ص 369؛ المناقب للخوارزمي، ص 327، ح 338. قال العلّامة المجلسي - عطّر اللّٰه ضريحه -: «هذا الخبر من المتواترات، و رواه ابن بطريق في العمدة من مسند أحمد بن حنبل بثلاثة أسانيد عن زيد بن أرقم و عمر بن الخطّاب و ابنه، و من مناقب ابن المغازلي بثمانية طرق عن عديّ بن ثابت و حذيفة بن أُسيد و سعد بن أبي وقّاص و البراء بن عازب و سعيد و نافع و ابن عبّاس بسندين، و هو يدلّ على فضيلة جليلة و منقبة نبيلة تستلزم الإمامة و الخلافة و العصمة و الطهارة، و لذا احتجّ - صلوات اللّٰه عليه - به في الشورى، و أيّ فضيلة أسنى من إدخاله بعد إخراج حمزة سيّد الشهداء مع كبر سنّه و تقادم عهده، و تجويز أن يجنب هو في المسجد و يمرّ فيه جنبا دون غيره؟ و هل يكون مثل هذا إلّا لبيان استحقاقه للرئاسة العظمى و الخلافة الكبرى؟»
4) . كذا في النسخة، و في بعض المصادر: أن يبنيا لقومهما.
5) . ليس في المصدر.
و ذرّيّته، و إنّ عليّاً منّي بمنزلة هارون من موسى، فلا يحلّ لأحد أن يَقْرَبَ النساء في مسجدي، و لا يبيت فيه جنبٌ إلّا عليٌّ و ذرّيَّتُه؛ فمن شاء ذلك فهاهنا (1)» ثمّ ضرب بيده نحو الشام(2).
82 - عن جابر بن يزيد الجعفي، قال: سمعت جابر بن عبد اللّٰه الأنصاري يقول: لمّا أنزل اللّٰه - تبارك و تعالى - على نبيّه صلى الله عليه و آله: «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ»(3)قلت: يا رسول اللّٰه، قد عرفنا اللّٰهَ و رسوله، فمن أُولو الأمر الّذينَ قَرَنَ اللّٰه عزّ و جلّ طاعَتهم بطاعتك؟ فقال صلى الله عليه و آله: هم خلفائي - يا جابر - و أئمّة المسلمين بعدي؛ أوّلُهم عليّ بن أبي طالب، ثمّ الحسن و الحسين، ثمّ عليّ بن الحسين، ثمّ محمّد بن عليّ المعروف في التوراة بالباقر، و ستدركه يا جابر، فإذا لقيته فاقرأه منّي السلام، ثمّ الصادق جعفر بن محمّد، ثمّ موسى بن جعفر، ثمّ عليّ بن موسى الرضا، ثمّ محمّد بن عليّ، ثمّ عليّ بن محمّد، ثمّ الحسن بن عليّ، ثمّ سميّي و كنيّي حجّة اللّٰه في أرضه و بقيّتُه في عباده ابن الحسن بن عليّ؛ ذاك الّذي يفتح اللّٰه - تعالى ذكره - على يديه مشارقَ الأرض و مغاربها، ذاك الّذي يغيب عن شيعته و أوليائه غيبةً لا يَثبت فيها على القول بإمامته إلّا من امتحن(4)اللّٰه قلبه للإيمان.
قال جابر: فقلت له: يا رسول اللّٰه، فهل يقع لشيعته الانتفاع به في غيبته؟
فقال صلى الله عليه و آله: و الّذي بعثني بالنبوّة، إنّهم ليستضيئون بنوره و ينتفعون بولايته في
1) . قال العلّامة المجلسي - رفع اللّٰه روحه القدسي - في بيان كلام الرسول صلى الله عليه و آله: «أيْ: من شاء يَعلم حقيقة ما قلت فليذهب إلى الشام، و لينظر إلى علامة بيت هارون و اتّصاله بالمسجد؛ فإنّها موجودة هاهنا، و يدلّ على عدم جواز الجماع في مسجده صلى الله عليه و آله و لا دخوله جنباً لغيرهم عليهم السلام». لاحظ: بحار الأنوار، ج 78، ص 61.
2) . علل الشرائع، ج 1، ص 201 و 209؛ تفسير العياشي، ج 2، ص 127؛ بحار الأنوار، ج 39، ص 22، و ج 78، ص 60، و ج 81، ص 5؛ وسائل الشيعة، ج 2، ص 208، باب جواز مرور الجنب في المساجد إلّا....؛ المناقب لابن المغازلي، ص 253، ح 303.
3) . النساء، الآية 59.
4) . و في النسخة «استحقّ»، و الصحيح ما أثبتناه من المصادر.
غيبته، كانتفاع الناس بالشمس، و إن علاها (1)سحاب. يا جابر، هذا من مكنون سرّ اللّٰه و مخزون علم اللّٰه، فاكتمه إلّا عن أهله.
قال جابر بن يزيد الجعفي: فدخل جابر بن عبد اللّٰه الأنصاري على عليّ بن الحسين عليه السلام، فبينما هو يحدّثه إذ خرج محمّد بن عليّ الباقر عليه السلام من عند نسائه، و على رأسه ذؤابة و هو غلام، فلمّا بصر به جابر، ارتعدت فرائصه، و قامت كلّ شعرة على بدنه، و نظر إليه مَليّاً، ثمّ قال: يا غلام، أقبل. فأقبَلَ، ثمّ قال: أدبر.
فأدبر، فقال جابر: شمائل رسول اللّٰه، و ربِّ الكعبة! ثمّ قام، فدنا منه، فقال له:
ما اسمك يا غلام؟ قال: محمّد. قال: ابن من؟ قال: ابن عليّ بن الحسين. قال:
يا بنيّ، فدتك نفسي، فأنت إذاً الباقر! قال: نعم، فأبلِغني ما حملك رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله.
فقال جابر: يا مولاي، إنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله بشّرني بالبقاء إلى أن ألقاك، و قال لي: «إذا لقيته فاقرأه منّي السلام»، فرسول اللّٰه - يا مولاي - يقرأ عليك السلام.
فقال أبو جعفر: يا جابر، على رسول اللّٰه [السلام] ما قامت السماوات و الأرض، و عليك - يا جابر - كما بَلّغت [السلام].
فكان جابر يختلف إليه بعد ذلك و يتعلّم منه، فسأله محمّد بن عليٍّ عليه السلام عن شيءٍ، فقال له جابر: و [اللّٰهِ] ما دخلتُ في نهي رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله؛ أخبرَني أنّكم الأئمّة الهداة من أهل بيته بعده؛ أحلم الناس صغاراً، و أعلم الناس كباراً، و قال:
لا تُعَلِّمو [هم]؛ فإنّهم أعلم منكم.
فقال أبو جعفر عليه السلام: صدق جدّي رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، و اللّٰه إنّي لَأعلم بما سألتُه عنك، و لقد اُوتيتُ الحكم صبيّاً؛ كلّ ذلك بفضل اللّٰه علينا و رحمته لنا أهل البيت(2).
83 - عن أنس بن مالك، أنّ النبيّ صلى الله عليه و آله لمّا نَصب عليّاً إماماً و علماً، قام إليه العبّاس فقال: يا ابن أخي، أ لستُ أنا و أنت نبعة واحدة؟ قال: بلى، يا عمّ. قال:
فأنا و أنت من شجرة واحدة. قال: نعم، يا عمّ. قال: فلِمَ تُفضِّل عليّاً على شيوخ بني هاشم؟ أ مِن أجل ابنتك الّتي زوّجتها منه، و سمّيتها الزهراء؟
فنظر إليه مغضباً و قال له: يا عمّ، ليس الأمر كما ظننت؛ اعلم أنّ اللّٰه - تبارك و تعالى - خلق نوري و نور عليّ قبل أن يخلق الدنيا، بخمسين ألف عام، كنّا نسبّح اللّٰه حين و لا مسبّح، و نقدّس اللّٰه حين و لا مقدّس، فلمّا أراد اللّٰه تعالى أن ينشئ الصنعة فتق نوري فخلق منه العرش و الكرسيّ، فأنا و اللّٰه خير من العرش و الكرسيِّ، و فتق نور عليّ فخلق منه اللوح و القلم، و فتق نور ابني الحسن فخلق منه السماوات و الملائكة، فابني (1)الحسن و اللّٰه خير من السماوات و الملائكة، و فتق نور ابني الحسين فخلق منه الجنّة و الحور، ثمّ أمَرَ اللّٰه تعالى بسبحات(2)ظلمة فمرّت بسحاب النور، فأظلّت(3)سبع سماوات، فضجّت الملائكة بالتسبيح و التقديس، فنادت: أي ربّ، بحقّ هذه الأشباح الّتي خلقتَ الأشياء من نورها إلّا كشفت عنّا هذه الظلمة! فتكلّم اللّٰه تعالى بكلمة فخلق منها نوراً، ثمّ تكلّم بكلمة فخلق منها روحاً، فخرج الروح بالنور، فخلق منها فاطمة على هيئة القنديل، فأقامها أمام العرش، فزهرت سبع سماوات و سبع أرضين من نورها، فمن أجل(4)ذلك سمّيت الزهراء(5).
84 - روى عن فاطمة بنت [الحسين] (1)عن عمّتها زينب بنت عليّ، قالت:
صلّى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله صلاة الفجر، ثمّ أقبل على عليٍّ عليه السلام فقال: هل عندكم طعام؟ فإنّي لم آكل منذ ثلاثة أيّام طعاماً!
قال: ما تركتُ في منزلنا طعاماً. فقال: «اِمض بنا إلى فاطمة»، فدخله عليها و هي تلتوي من الجوع، و ابناهما معها، فقال: «يا فاطمة، فداك أبوك، هل عندك طعام؟» فاستحيتْ و قالت: نعم. فدخلتْ (فبطونها فصلت)(2)، ثمّ سمعت حفيفاً، فالتفتت فإذا صحفة ملئت ثريداً و لحماً، فاحتملَتها فجاءت بها إلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، فجمع عليه عليّاً و فاطمة و الحسن و الحسين، و جعل عليٌّ يُطيل النظر إلى فاطمة و يتعجّب و يقول: خرجتُ من عندها و ليس عندها طعام، فمن أين هذا؟! ثمّ أقبل عليها فقال: يا بنت محمّد، أنّى لكِ هذا الطعام؟ قالت: «هُوَ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشٰاءُ بِغَيْرِ حِسٰابٍ(3)» فبينا يأكلون إذا سائل بالباب: السلام عليكم يا أهل بيت محمّد، أطعموني ممّا تأكلون.
فقال النبيّ صلى الله عليه و آله: «اِخسأ!» فعل ذلك ثلاثاً. فقال عليٌّ: يا رسول اللّٰه، إنّك أمرتنا أن لا نردّ سائلاً، و هذا أنت تخسؤه؟! فقال: يا عليّ، إنّ هذا إبليس، علم أنّ هاهنا طعام من الجنّة، فتشبّه بسائل لنطعمه منه.
فأكل النبيّ و عليّ و فاطمة و الحسن و الحسين حتّى شبعوا، ثمّ ارتفعت الصحفة، فأكلوا من طعام الجنّة في دار الدنيا.(4)85 - عن أبي الحسن الرضا، عن أبيه، عن آبائه عليهم السلام، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله:
إذا كان يومُ القيامة نادى منادٍ: يا معشر الخلائق، غُضّوا أبصاركم حتّى تجوز فاطمة
بنت محمّد رسول اللّٰه.(1)
86 - عن ابن عبّاس رضى الله عنه، قال: كنت عند النبيّ صلى الله عليه و آله و لي ذؤابة، فتذاكر أصحاب رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و لم يذكروا عليّاً عليه السلام، فاحمرّ وجه رسول اللّٰه، و درّ الفرق(2)الّذي بين عينيه، و سال عرق وجهه على خدّه، فجعل يمسح يده، و وضع يده على رأسي، و جعل يمسح ذؤابتي و يقلبها، و هو يقول:
يا عبد اللّٰه بن عبّاس، إنّه لمّا اُسري بي إلى السماء الرابعة، إذ أنا بمنادٍ ينادي:
يا أحمد. قلت: لبّيك. فقال: إنّ عليّ بن أبي طالب سيفُ نقمتي على من مرق من ديني و قَسَطَ على سلطاني، و لَو لا أنّي أقمت عليّ بن أبي طالب بعدك ما عُرف أوليائي من أعدائي.
يا أحمد، عَذّبتُ المنافقين في الدنيا بعداوته، و هم في الآخرة في الدرك الأسفل من النار، و به أسكنت في عليّين. يا محمّد، أحبب عليّاً؛ فإنّي اُحبّه، و اُحبّ من أحبّه، و أُبغض من يبغضه من أُمّتك.(3)87 - عن أبي هريرة، أنّ رسول اللّٰه جاءه رجل فقال: يا رسول اللّٰه، [أ] ما رأيت فلاناً ركب البحر ببضاعة يسيرة و خرج إلى الصين، فأسرعَ الكرّة و أعظم الغنيمة، حتّى قد حسده أهلُ مكة قراباته و جيرانه؟! فقال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: إنَّ مال الدنيا كلّما زاد كثرةً و عظماً ازداد صاحبه بلاء، فلا تغبطوا أصحاب الأموال إلّا مَن جاد بماله في سبيل اللّٰه، و لكن أ لا اُخبركم بمن هو أقلّ من صاحبكم بضاعةً، و أسرعُ منه كرّةً، و أعظم منه غنيمة، و ما أُعدّه(4)من الخيرات محفوظة له
1) . عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 2، ص 33؛ الأمالي للمفيد، ص 130، مع اختلاف فيه؛ دلائل الإمامة، ص 50؛ بشارة المصطفى، ص 18؛ روضة الواعظين، ص 148؛ مناقب آل أبي طالب عليهم السلام، ج 3، ص 326؛ كشف الغمة، ج 1، ص 457؛ بحار الأنوار، ج 43، ص 52.
2) . كذا في النسخة، و الظاهر أنّ الصحيح «العِرق» كما في بعض الروايات.
3) . لم نعثر عليه في المصادر.
4) . في المصادر: أُعدَّ له.
في خزائن عرش الرحمن؟
قالوا: بلى، يا رسول اللّٰه. فقال صلى الله عليه و آله: «انظروا إلى هذا المقبل إليكم»، فنظرنا، فإذا رجل من الأنصار [رثُّ الهيئة] (1).
فقال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: إنّه قد صعد له في هذا اليوم من الخيرات و الطاعات ما لو قسم على جميع أهل السماوات و الأرض، لكان نصيب أقلّهم غفران ذنوبه و وجوبُ الجنّة.
قالوا: بما ذا يا رسول اللّٰه؟
فقال: سلوه يخبركم عمّا صنع في هذا اليوم.
فأقبل عليه أصحاب رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله فقالوا: هنيئاً لك ما بشّرك به رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، فما ذا صنعت في يومك هذا حتّى كُتب لك ما كتب؟ فقال الرجل: ما أعلم أنّي صنعت شيئاً، غير أنّي خرجت من البيت و أردت حاجةً كنت أبطأت عنها، فخشيت أن تكون فاتتني، فقلت في نفسي: لأعتاضنَّ منها النظر إلى وجه عليّ بن أبي طالب، فقد كنت سمعت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «النظر إلى وجه عليّ عبادة».(2)فقال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: إنّك - يا عبد اللّٰه - ذهبت تبتغي أن تكتسب ديناراً لقوت عيالك، ففاتك ذلك، فاعتضتَ منه النظر إلى وجه عليٍّ، و أنت له محبّ و بفضله معتقد، و ذلك خير لك مما لو كانت الدنيا كلّها لك ذهب حمراء فأنفقتها في سبيل اللّٰه عزّ و جلّ.(3)88 - عن سعيد بن جبير، قال: أتيت عبد اللّٰه بن عبّاس، فقلت له: يا بن عمّ رسول اللّٰه، إنّي جئتك أسألك عن عليّ بن أبي طالب و اختلاف الناس فيه، فقال
1) . في النسخة بدل ما أثبتناه من المصادر: «ورقة الجنّة»، و الظاهر أنّه تصحيف من الكاتب.
2) . و في المصادر هذه الزيادة: فقال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: إي و اللّٰهِ عبادةٌ، و أيّ عبادة!
3) . الأمالي للصدوق، ص 361، المجلس الثامن و الخمسون؛ بشارة المصطفى، ص 57؛ تأويل الآيات، ص 827؛ بحار الأنوار، ج 38، ص 197.
ابن عبّاس: يا بن جبير، جئتني تسألني عن خير خلق اللّٰه من الاُمّة بعد محمّد نبيّ اللّٰه، و جئتني تسألني عن رجل كانت له ثلاثة آلاف منقبة في ليلة واحدة و هي ليلة القربة. يا بن جبير، جئتني تسألني عن وصيّ رسول اللّٰه و وزيره و خليفته و صاحب حوضه و لوائه و شفاعته. و الّذي نفس ابن عبّاس بيده، لو كانت بحار الدنيا مداداً، و أشجارها أقلاماً، و أهلها كُتّاباً، فكتبوا مناقب عليّ بن أبي طالب عليه السلام و فضائله، مِن يوم خلق اللّٰه عزّ و جلّ الدنيا إلى أن يفنيها، ما بلغوا معشار ما آتاه اللّٰه - تبارك و تعالى - (1).
89 - و عنه(2)أيضاً، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: ولاية عليّ بن أبي طالب ولاية اللّٰه، و حبّه عبادة اللّٰه، و اتّباعه فريضة اللّٰه، و أولياؤه أولياءُ اللّٰه، و أعداؤه أعداء اللّٰه، و حربه حرب اللّٰه، و سلمه سلم اللّٰه عزّ و جلّ.(3)90 - عن موسى بن جعفر، قال: سمعت هبيرة بن عبد اللّٰه الرحمن، يقول:
دخلت على أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب في الكوفة، و صلّيت معه العشاء الآخرة، ثمّ انصرفت عنه، فلمّا انصرفت عنه و أصبح دخلت عليه، فنظر في وجهي و قال: يا هبيرة، في ناصيتك أرى آثار الحزن. فقلت: بلى، يا أمير المؤمنين. قال: لعلّك تفكّرت البارحة في أهلك و أولادك بالمدينة؟ قال:
قلت: كان ذلك يا أمير المؤمنين. قال: إذا صلّيتَ العشاء الآخرة فاقصدني في السطح. قال: فقصدته، فوجدته على الصلاة، فأقعدني على جنبه فقال: يا هبيرة، تريد أن تُحدث بأهلك و ولدك عهداً بالمدينة؟ قال: قلت: نعم يا أمير المؤمنين.
قال: غمّضْ عينيك، و اذكر اللّٰه. قال: فغمّضت عيني. فقال: «افتحهما» ففتحتهما،
فقال لي: أين أنت؟ قلت: على سطح داري. قال: قم، فانزل إلى أهلك و ولدك، و احدث بهم عهدك. قال: فقمت و نزلت، و دخلت من الصُّفّة. فقالت لي أهلي:
من أين دخلتَ و قد استوثقنا الأبواب؟ فقلت لها: اسكتي؛ فإنّ اللّٰه يفعل ما يشاء.
قال: فأودعتُ إليها ما أودعت من السرّ، ثمّ خرجت فقعدت إلى جنب أمير المؤمنين، فقال لي: غمّضْ عينيك و اذكر اللّٰه تعالى. ثمّ قال: «افتحهما»، فغمّضتهما ففتحتهما، فقال لي: من أين أنت؟ قلت: على سطح دار أمير المؤمنين بالكوفة، فقال لي: يا هبيرة، العامّة تزعم أنّ الساحرة تخرج من أرض العراق إلى أرض الهند و ترجع إليها في ليلة واحدة؟ قلت: بلى. قال: فإن كانت الساحرة بكفرها تقدر على ما تقدر، فنحن بإيماننا أقدَر.
يا هبيرة، أ تدري من أنا؟ أنا عليّ بن أبي طالب وصيّ محمّد صلى الله عليه و آله. يا هبيرة، إنّ آصف بن برخيا و وصيُّ سليمان بن داود كان عنده علم واحد من الكتاب، فقدر على عرش بلقيس من مسيرة شهر في طرفة عين، و أنا عليّ بن أبي طالب، كلّ علم الكتاب عندي، فأنا أقدَرُ منه على ما اُريد (1).
91 - عن ابن عبّاس أنّ النبيّ صلى الله عليه و آله قال: يا عليّ، أمّا أنت فلا يبغضك من الأنصار إلّا يهوديٌّ، و لا من المهاجرين إلّا منافق، و لا من سائر الناس إلّا من أزلفت أمّه، و حملتْه من غير رشدة.(2)92 - عن موسى بن جعفر، عن أبيه، عن آبائه، عن الحسين بن عليٍّ عليهم السلام، قال:
قال عليّ عليه السلام: قال لي رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: رأيت ليلةَ اُسري بي إلى السماء قصوراً من ياقوت أحمر و زبرجد أخضر و درّ و مرجان، [و عقيقاً] بَلاطها(3)المسك الأذفر،
و ترابُها الزعفران، و فيها فاكهة و نخل و رمّان، و حور [و] خيراتٌ حسان، و أنهار ماء، و أنهار لبن، و أنهار خمر (1)، و أنهار عسل، تجري على الدرّ و الجوهر، و قباب على حافّتي تلك الأنهار، و غرفٌ و خيام و خدم و ولدان، فرشها الإستبرق و السندس و الحرير، و فيها أطيار. فقلت: يا حبيبي جبرئيل، لمن هذه القصور؟ و ما شأنها؟ فقال لي جبرئيل: هذه القصور [و ما فيها] خلقها كذا، و أعدّ فيها ما ترى، و مثلها أضعافاً مضاعفة لشيعة أخيك عليّ، و خليفتِك من بعدك على أُمّتك - و هم قوم يُدعَون في آخر الزمان باسم يراد به عنهم، يسمَّون الرافضة و إنّما هو زَين لهم؛ لأنّهم رفضوا الباطل و تمسّكوا بالحقّ، و هم السواد الأعظم - و لِشيعة ابنه الحسن بن عليّ من بعده، و لشيعة أخيه الحسين من بعده، و لشيعة عليّ بن الحسين من بعده، و لشيعة ابنه محمّد بن عليّ من بعده، و لشيعة ابنه جعفر بن محمّد من بعده، و لشيعة ابنه موسى بن جعفر من بعده، و لشيعة ابنه عليّ بن موسى من بعده، و لشيعة ابنه محمّد بن عليّ من بعده، و لشيعة ابنه عليّ بن محمّد من بعده، و لشيعة ابنه الحسن بن عليّ من بعده، و لشيعة ابنه محمّد المهديّ من بعده.
يا محمّد، هؤلاء الأئمّة من بعدك، أعلام الهدى و مصابيح الدجى، و شيعتهم و شيعة جميع ولدك و محبّيهم شيعة الحقّ و موالي اللّٰه و موالي رسول اللّٰه، الّذين رفضوا الباطل و اجتنبوه، و قصدوا الحقّ و اتّبعوه، يتولّونهم في حياتهم، و يزورونهم من بعد وفاتهم، متناصرون متعاضدون على محبّيهم، رحمة اللّٰه عليهم، إنّه غفور رحيم(2).
93 - عن أُمّ سلمة - رضي اللّٰه عنها - قالت: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: عليّ بن أبي طالب أحبّ إلى اللّٰه من جميع ملائكة السماوات السبع، و إنّ اللّٰه لَيباهي بعليٍّ
يوم القيامة أهلَ الجنّة، و إنّ شيعته لا يُسألون عن ذنب، و كلّ ذنب لهم مغفور (1).
94 - عن إسحاق بن إبراهيم الرازي من الثقات إلى أبي الأسود، أنّه قال:
سمعت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يقول: عليّ بن أبي طالب خير مَن طلعت عليه الشمس و من غربت(2).
95 - عن جابر بن عبد اللّٰه الأنصاري، قال: قال لي رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: أ لا أُنَبّئك بخير هذه الاُمّة؟ فقلت: بلى، يا رسول اللّٰه. قال: عليك بعليّ بن أبي طالب؛ فإنّه خير البشر، و من أبى فقد كفر، عليٌّ شفى المؤمنين و غيض المنافقين(3).(4)96 - عن أبي ذرّ الغفاري - عليه الرحمة - أنّه قال: سمعت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يقول:
أيّها الناس، مَن أحبّ أن يطفئ غضب اللّٰه، و أن يَقبل اللّٰه تعالى عمله، فلينظر إلى عليّ بن أبي طالب.
و قال: النظر إليه يزيد في الإيمان، و إنّ حبّه يُذيب السيّئاتِ كما يذيب الرصاصَ النارُ(5).
97 - عن جابر بن عبد اللّٰه الأنصاري، قال: سمعت النبيّ صلى الله عليه و آله يقول:
من أحبّ أن ينظر إلى إسرافيل في هيبته، و إلى ميكائيل في رتبته، و إلى جبرائيل في جلالته، و إلى آدم في سلمه، و إلى نوح في خشيته(6)، و إلى إبراهيم في خلّته، و إلى يعقوب في حزنه، و إلى يوسف في جماله، و إلى موسى في
1) . مناقب آل أبي طالب عليهم السلام، ج 3، ص 266، مع اختلاف فيه.
2) . لم يوجد في المصادر.
3) . في المصادر: الكافرين.
4) . الأمالي للصدوق، ص 76، المجلس الثامن عشر؛ مناقب آل أبي طالب عليهم السلام، ج 3، ص 67؛ كشف الغمّة، ج 1، ص 156، مع اختلاف فيه.
5) . الأمالي للمفيد، ص 14، المجلس الثاني؛ بشارة المصطفى، ج 1، ص 83؛ بحار الأنوار، ج 22، ص 110؛ مع اختلاف فيهم.
6) . في بعض المصادر: في فهمه.
مناجاته، و إلى أيّوب في صبره، و إلى يحيى في زهده، و إلى عيسى في سنّته (1)، و إلى يونس في ورعه، و إلى محمّد في حُسنه، فلينظر إلى عليّ بن أبي طالب؛ فإنّ فيه سبعين خصلة من خصائل الأنبياء عليهم السلام لا في غيره، فأوّله الشجاعة و السخاوة و العلم و الحلم و الورع و النسك و الصمت و العبرة و البهاء و الضياء و الجمال و العفاف و الصبر و الحجر و السلم و الأمن و كفّ الأذى و المواضعة و الاُنس و الحفظ و الفقه و التأويل و علم التنزيل و مفاوقة الأبطال و النصر و الوفاء و أخذ العهد و الزوجة الطاهرة و البيوت الكرام و الصهر و الصوم و الصلاة و التسبيح و التمجيد و الأمر بالمعروف، و النهي عن المنكر، و قيام الليل، و كثرة الدرس، و كظم الغيض، و غضّ البصر، و عفّة الفرج، و الأكل من حقّه، و الإمامة و الوصيّة و العترة الطيّبة و الهدى و بحر الهدى و المنار و العلم و الحوض و القبلتان و البيعتان - بيعة الفتح و بيعة الرضوان - و كفّ النفاق، و خلوص العمل، و صدق اللسان، و حسن الذِّكر، و كثرة الثناء، و محبّة اللّٰه، و محبّة الرسول، و محبّة الملائكة و زيارة الملائكة [و آخره النهي و الحمد لله الذكر](2)و إجابة الدعوة، و قتل الأبطال، و الفتوح الكثيرة، و قلّة الظلم، و الطريق الواضح، و الحجّة العليا، و نصيب من الجنّة، و الذكر مع النبيّين، و الزهد مع الزهّاد، و القنوت مع القانتين، و تقدمة الإيمان، و صفاوة الاُبوّة، و الشرف العالي(3)، و عهدٌ إلينا أنّ بغضه نفاق، و أنّ الحقّ معه، و غيره على الباطل.(4)98 - عن مجاهد، عن ابن عبّاس، قال: لمّا أن(5)أضمرت قريش قتل عليّ بن
أبي طالب، و كتبوا بينهم الصحيفة، و دفعوها إلى أبي عبيدة الجرّاح، أنزل اللّٰه - تبارك و تعالى - على نبيّه: «مٰا يَكُونُ مِنْ نَجْوىٰ ثَلاٰثَةٍ إِلاّٰ هُوَ رٰابِعُهُمْ وَ لاٰ خَمْسَةٍ إِلاّٰ هُوَ سٰادِسُهُمْ وَ لاٰ أَدْنىٰ مِنْ ذٰلِكَ وَ لاٰ أَكْثَرَ إِلاّٰ هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ مٰا كٰانُوا» (1)فَأنبأهم النبيّ صلى الله عليه و آله و قال لأبي عبيدة:
بأمين هذه الاُمّة هات الكتاب الّذي اجتمعهم على قتل ابن عمّي!
فأخرج الكتاب فإذا فيه أسماء قريش و غيرهم، فقال لهم النبيّ صلى الله عليه و آله: أ كفراً بعد الإسلام؟ فأنزل اللّٰه تعالى: «يَحْلِفُونَ بِاللّٰهِ مٰا قٰالُوا وَ لَقَدْ قٰالُوا كَلِمَةَ اَلْكُفْرِ وَ كَفَرُوا بَعْدَ إِسْلاٰمِهِمْ وَ هَمُّوا بِمٰا لَمْ يَنٰالُوا(2)».(3)99 - عن ابن عبّاس في قول اللّٰه تعالى: «ن وَ اَلْقَلَمِ وَ مٰا يَسْطُرُونَ»(4)[ن:] اِسم لِعليّ، و القلم: أولاده الّذين يخرجون منه. و قوله: «مٰا أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ»(5)أي:
ما أنت بمحبّتهم بمجنون. و ذلك أنّه كان يكثر الدخول و الخروج إلى عليّ بن أبي طالب، فقال ناس من قريش و فيهم عبادة بن الصامت: قد جنّ محمّد (بحبٍّ من الرجل)(6)فأنزل اللّٰه عزّ و جلّ: «ن وَ اَلْقَلَمِ وَ مٰا يَسْطُرُونَ مٰا أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ».(7)100 - و عنه أيضاً في قوله تعالى: «وَ اَلْبَلَدُ اَلطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبٰاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ اَلَّذِي خَبُثَ لاٰ يَخْرُجُ إِلاّٰ نَكِداً»(8)قال: البلد الطيّب: عليّ بن أبي طالب و فاطمة؛ و الّذي خبث:
1) . المجادلة، الآية 7.
2) . التوبة، الآية 74.
3) . الكافي، ج 8، ص 179؛ تفسير القمي، ج 1، ص 174؛ تأويل الآيات، ج 1، ص 212؛ بحار الأنوار، ج 37، ص 135، مع اختلاف فيهم.
4) . القلم، الآية 1.
5) . القلم، الآية 2.
6) . ما بين الهلالين ليست في المصادر.
7) . تفسير فرات، ص 495؛ شواهد التنزيل، ج 2، ص 359؛ مناقب آل أبي طالب، ج 2، ص 14؛ بحار الأنوار، ج 24، ص 25.
8) . الأعراف، الآية 58.
اُميّة بن العاص و أبو سفيان بن حرب (1).
101 - و عنه أيضاً في قوله تعالى: «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنٰاسٍ بِإِمٰامِهِمْ»(2): ينادى يومَ القيامة: أين أمير المؤمنين؟ فلا يجيب أحد و لا يقوم أحد، إلّا عليّ بن أبي طالب و الأئمّة عليهم السلام، و سائر الأئمّة يُدعَون إلى النار(3).
102 - عن أبي أمامة الباهلي، عن جابر بن عبد اللّٰه الأنصاري، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يوماً لعليّ بن أبي طالب بحضرة المهاجرين و الأنصار: يا عليّ، لَو أنّ أحدَهم عَبَدَ اللّٰهَ حقّ عبادته ثمّ شكّ فيك و أنكر فضلك - أفضل العالم - كان في النار.(4)103 - عن جعفر بن محمّد الصادق عليه السلام أنّه سأله من كيفية ولادة مولاتنا فاطمة عليها السلام، قال: نعم، إنّ خديجة لمّا تزوّج بها رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله هجرتْها نسوة مكّة، فكنّ لا يدخلن إليها، و لا يسلّمنَ عليها، و لا يتركن امرأة تدخل إليها، فاستوحشت خديجة لذلك، و كانت تحزن و تغتمّ (إذا خرج رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله)(5)حذراً عليه [صلى الله عليه و آله]، فلمّا حملتْ بفاطمة عليها السلام كانت فاطمة تحدّثها من بطنها و تصبّرها، و كان حديث خديجة و حديثها خفيَ على رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، و كانت خديجة تكتم ذلك من رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، فدخل رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يوماً فسمع خديجةَ تحدّث فاطمة، فقال لها:
يا خديجة، من تحدّثين؟ قالت: الجنين الّذي في بطني يحدّثني و يؤنسني. فقال:
يا خديجة، هذا جبرئيل عليه السلام يبشّرني [ب] أنّها اُنثى، و أنّها النسلة(6)الطاهرة الميمونة، و أنّ اللّٰه تعالى سيجعل نسلي منها، و سيجعل [من] نسلها أئمّة [في] الأرض،
و يجعلهم خلفاء في أرضه بعد انقضاء وحيه.
فلم تزل خديجة عليها السلام على ذلك إلى أن حضرت ولادتها، فوجّهت إلى نساء قريش و بني هاشم أن: تعالين لتلين منّي ما تلي النساء [من النساء]. فأرسلن إليها:
إنّك عصيتنا (1)و لم تقبلي قولنا، و تزوّجتِ محمّداً يتيم أبي طالب فقيراً لا مال له، فلسنا نجيء و لا نَلي من أمرك شيئاً!
فاغتمّت خديجة عليها السلام لذلك، فبينا هي كذلك إذ دخل عليها أربع نساء سمر طوال، كأنّهنّ من نساء بني هاشم، ففزعت منهنّ لمّا أن رأتهنّ، فقالت لها إحداهنّ: لا تحزني؛ فإنّا رسل(2)ربّكِ إليكِ، و نحن أخواتك: أنا سارة، و هذه آسية بنت مزاحم، و هي رفيقتك في الجنّة، و هذه مريم بنت عمران، و هذه (كلثمة اُخت موسى بن عمران)(3)بعثَنا اللّٰه إليك لنلي منك ما تلي النساء من النساء.
فجلستْ واحدة عن يمينها، و الاُخرى عن يسارها، و الثالثة بين يديها، و الرابعة من خلفها، فوضعت خديجةُ فاطمة عليها السلام طاهرةً مطهَّرةً، فلمّا سقطت إلى الأرض أشرق منها نور، حتّى دخل بيوتات مكّة، و لم يبق في شرق الأرض و لا في غربها موضع إلّا شرق من ذلك النور(4)، و دخل عشر من الحور العين، كلّ واحدة منهنّ معها طست من الجنّة و إبريق، و في الإبريق ماء من الكوثر، فتناولتها المرأة الّتي كانت بين يديها، فغسلتها بماء الكوثر و أخرجت بثوبين(5)بيضاوين؛ أشدّ بيضاً من اللبن، و أطيب ريحاً من المسك و العنبر، فلفّتها في واحدة، و قنعتها بالثانية ثمّ استنطقتها، فنطقت فاطمة عليها السلام بشهادة أن لا إله إلّا اللّٰه، و أنّ أبي محمّد رسول اللّٰه
سيّد الأنبياء، و أنّ بعلي سيّد الأوصياء، و ولدي سادة الأسباط.
ثمّ سلّمتْ عليهنّ، و سمّت كلّ واحدة منهنّ باسمها، و أقبلن يضحكن إليها (1)و تناثرت الحورُ العين، و بشّر أهلُ السماء بعضهم [بعضاً] بولادة فاطمة عليها السلام، و حدث في السماء نور أزهر(2)لم تره الملائكة قبل ذلك [اليوم]، فلذلك سُمّيت الزهراء؛ لِما زهر من نورها. و قالت النسوة: خذيها - يا خديجة - طاهرةً مطهّرةً زكيّةً ميمونة، بورك فيها و في نسلها. فتناولتها خديجة فرحةً مستبشرة، و ألْقَمَتْها ثديها، فشربت فدرّ عليها، فكانت فاطمة عليها السلام تنمو(3)في اليوم كما ينمي الصبيُّ في الشهر، و تنمو(4)في الشهر كما ينمي الصبيُّ في السنة(5).
104 - روى عن رسول اللّٰه أنّه صلى الله عليه و آله قال: إنّ للّٰه تعالى لواءً من نور و عموداً من زبرجد، خلقهما(6)قبل أن يخلق السماوات و الأرض ألفي عام، مكتوب على رداء ذلك اللواء: لا إله إلّا اللّٰه، محمّد رسول اللّٰه، إنّ محمّداً خير البريّة، صاحب اللواء إمام القوم.
فقال عليٌّ عليه السلام: الحمد الله الّذي هدانا بك و كرّمَنا و شرّفَنا.
فقال النبيّ صلى الله عليه و آله: أ ما علمت أنّ مَن أحبّنا و انتحل محبّتنا أسكنه اللّٰه معنا؟ و تلا هذه الآية: «فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ(7)».(8)
1) . في المصادر: يضحكن عليها و تباشرت الحور....
2) . في المصادر: زاهر.
3) . في المصادر: تنمى.
4) . في المصادر: تنمي.
5) . الأمالى للصدوق، ج 1، ص 593، المجلس السابع و الثمانون؛ دلائل الإمامة، ج 1، ص 8؛ العدد القويّة، ص 222؛ بحار الأنوار، ج 16، ص 80 و ج 43، ص 2.
6) . في المصادر: خلقها.
7) . القمر، الآية 55.
8) . وردت هذه الرواية كذا في: شواهد التنزيل، ج 2، ص 470؛ و مع زيادة في: تفسير فرات الكوفي،
105 - عن حذيفة بن اليمان، قال: سمعت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يقول: إنّ اللّٰه - تبارك و تعالى - خلق الخلق قسمين، فجعلني في خيرهما قسماً، و ذلك قوله: «وَ أَصْحٰابُ اَلْيَمِينِ» «وَ أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ (1)» و أنا خير أصحاب اليمين؛ ثمّ قسم القسمين أثلاثاً، فجعلني في خيرهم، و ذلك قوله: «و فَأَصْحٰابُ اَلْمَيْمَنَةِ» «وَ أَصْحٰابُ اَلْمَشْئَمَةِ» «وَ اَلسّٰابِقُونَ اَلسّٰابِقُونَ»(2)فأنا من السابقين، و أنا خير السابقين، ثمّ جعلها ثلاث قبائل [فجعلني في خيرها قبيلة، و ذلك قوله عزّ و جلّ: «وَ جَعَلْنٰاكُمْ شُعُوباً وَ قَبٰائِلَ لِتَعٰارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اَللّٰهِ أَتْقٰاكُمْ» فأنا أتقى ولد آدم و أكرمهم على اللّٰه - جلّ ثناؤه - و لا فخر، ثمّ جعل القبائل بيوتاً] فجعلني في خيرها بيتاً، و ذلك قوله: «إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ...(3)»(4).(5)106 -... أنا اكرمكم حسباً لانى عامر و سجد ربكم. فقال(6)عليّ عليه السلام:
1) . الواقعة، الآية 27 و 41.
2) . الواقعة، الآية 8-10.
3) . سقط من النسخة، ورق او اوراق، فذيل الحديث ساقط من النسخة و كذا صدر حديث 106 ساقط من النسخة.
4) . الأحزاب، الآية 33.
5) . تفسير القمي، ج 1، ص 432 و 464 و ج 2، ص 346؛ بحار الأنوار، ج 16، ص 315.
6) . سقط صدر الرواية، و ذيله أيضاً لا يطابق ما وجدناه في المنابع، و لذا ننقل الرواية بتمامه من المناقب لابن المغازلي: و روى الحاكم أبو القاسم الحسكاني بإسناده عن أبي بريدة عن أبيه قال: بينا شيبة و العبّاس يتفاخران إذ مرّ بهما عليّ بن أبي طالب عليه السلام فقال: بما ذا تتفاخران؟ فقال العبّاس: لقد أُوتيت من الفضل ما لم يؤت أحدٌ، سقاية الحاجِّ. و قال شيبة: أُوتيت عمارة مسجد الحرام. و قال عليّ عليه السلام: استحييت لكما فقد أُوتيت على صغري ما لم تؤتيا! فقالا: و ما أُوتيت يا عليّ؟ قال: ضربت خراطيمكما بالسيف حتّى آمنتما باللّٰه و رسوله! فقام العبّاس مغضباً يجرّ ذيله حتّى دخل على رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و قال: أ ما ترى إلى ما استقبلني به عليّ؟ فقال: ادعوا لي عليّاً. فدعي له، فقال: ما حملك على ما استقبلت به عمّك؟ فقال: يا رسول اللّٰه،
أ لا أُنبّئكم بمن هو أكرمكم حسباً؟ قالا (1): نعم. قال: من ضرب خراطيمكم بالسيف، حتّى قادكم إلى الإسلام.(2)فغضبا من ذلك، حتّى دَخلا على رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، فقالا: يا رسول اللّٰه، إنّ عليّاً يقول كذا و كذا. فسكت النبيّ هنيئة، إذ نزل جبرئيل بهذه الآية: «أَ جَعَلْتُمْ سِقٰايَةَ اَلْحٰاجِّ وَ عِمٰارَةَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ» يعني عليّاً «لاٰ يَسْتَوُونَ عِنْدَ اَللّٰهِ» /(3)«إِنَّ اَللّٰهَ اِصْطَفىٰ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْرٰاهِيمَ وَ آلَ عِمْرٰانَ عَلَى اَلْعٰالَمِينَ» [فقال العبّاس: «إنّا قد رَضينا»، ثلاث مرّات].(4)107 - عن محمّد بن الحنفية، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: ما بال أقوام إذا ذُكر آل إبراهيم استبشروا، و إذا ذكر آل [محمّد](5)اشمأزّت قلوبهم؟! فو الّذي بعثني بالحقّ لَو أنّ رجلاً منكم لقي اللّٰه بعمل سبعين نبيّاً، ما نفَعه ذلك حتّى يلقاه بولايتي و ولاية أهل بيتي و مودّتي و مودّة أهل بيتي.(6)108 - عن ابن عبّاس، قال: طَعَنَ أقوام(7)في الحسن بن عليّ عليهما السلام، فبلغ ذلك
1) . أي: شيبة و العبّاس.
2) . في المصادر: ضرب خراطيمكما بالسيف حتّى آمنتما باللّٰه و برسوله.
3) . التوبة، الآية 19.
4) . شواهد التنزيل، ج 1، ص 328؛ تأويل الآيات، ج 1، ص 206؛ مناقب آل أبي طالب عليهم السلام، ج 2، ص 69؛ بحار الأنوار، ج 36، ص 39 و ج 41، ص 64.
5) . في النسخة: آل عمران، و الصحيح ما أثبتناه من المصادر.
6) . الأمالي للطوسي، ج 1، ص 140، المجلس الخامس؛ بشارة المصطفى، ج 1، ص 81 و 133؛ كشف الغمّة، ج 1، ص 384؛ بحار الأنوار، ج 27، ص 172؛ مستدرك الوسائل، ج 1، ص 150 باب بطلان العبادة بدون ولاية الأئمة عليهم السلام.
7) . في المصدر: من أهل الكوفة.
أمير المؤمنين، فبعث إلى الحسن فدعاه فقال: يا بن رسول اللّٰه، قد بلغني المقالة الّتي كنتُ أكرهها فيك. قال: ما الّذي بلغك يا أمير المؤمنين؟ قال: بلغني أنّ أقواماً قالوا: إنّ الحسن عيّ اللسان، لا يقوم بحجّة. فاصعد إلى هذه الأعوار، فأخبر الناس، (من أنت و ابن من أنت (1). [فقال: يا أمير المؤمنين، لا أستطيع الكلام و أنا أنظر إليك] قال له: يا بن رسول اللّٰه، فإنّي متخلّف عنك. فوثب الحسن على قدمه، ثمّ قال: أيّها الناس، الصلاة جامعة، يرحمكم اللّٰه. ثمّ صعد المنبر، فحمد اللّٰه و أثنى عليه و خطب بهم خطبةً بليغةً شريفة،(2)ثمّ قال: «إِنَّ اَللّٰهَ اِصْطَفىٰ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْرٰاهِيمَ وَ آلَ عِمْرٰانَ عَلَى اَلْعٰالَمِينَ ذُرِّيَّةً بَعْضُهٰا مِنْ بَعْضٍ وَ اَللّٰهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ(3)» (و أمّا الذرّية فمن آدم، و أمّا النسلة فمن نوح، و أمّا الصفوة فمن إبراهيم، و أمّا السلالة فمن إسماعيل، و أمّا الآل فمن محمّد صلى الله عليه و آله)(4)و نحن فيكم - معشر الناس - كالسماء المرفوعة، و كالأرض المدحيّة(5)، و كالشمس الضاحية، و كالشجر الزيتونة لا شرقية و لا غربية؛ محمّد أصلها، و عليٌّ فرعها، و نحن أغصانها و ثمارها، فمَن تعلّق بغصن من أغصانها نجى، و من تخلّف عنها إلى النار هوى.
فقام إليه عليّ عليه السلام فقال: «يا ابن رسول اللّٰه، أثبت على القوم حجّتكم، و أوجب عليهم حقّكم، فالويل لمن خالفكم(6)» ثمّ انصرف.(7)
1) . ليس في المصدر.
2) . في المصدر هذه الزيادة: وجيزة فضجّ المسلمون بالبكاء.
3) . آل عمران، الآية 33.
4) . و في المصدر كذا: فنحن الذرّيّة من آدم، و الاُسرة من نوح، و الصفوة من إبراهيم، و السلالة من إسماعيل، و الآل من محمّد صلى الله عليه و آله.
5) . في المصدر: المدحوّة.
6) . في المصدر:... أثبتَّ على القوم حجّتك، و أوجبتَ عليهم حقّك، فالويل لمن خالفك.
7) . العدد القوية، ص 31؛ بحار الأنوار، ج 43، ص 358.
109 - ذُكر عن أبي حمزة الثمالي، قال: دخلت على عليّ بن الحسين عليه السلام و عنده المرجئة (1)، و هم يتلون هذه الآية: «ثُمَّ أَوْرَثْنَا اَلْكِتٰابَ اَلَّذِينَ اِصْطَفَيْنٰا مِنْ عِبٰادِنٰا [فَمِنْهُمْ ظٰالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سٰابِقٌ بِالْخَيْرٰاتِ بِإِذْنِ اَللّٰهِ ذٰلِكَ هُوَ اَلْفَضْلُ اَلْكَبِيرُ]»(2)فقال عليٌّ عليه السلام: فيم يريكم نزلت هذه الآية؟ قالوا: في أُمّة محمّد صلى الله عليه و آله. قال: إذاً أُمّة محمّد كلّهم في الجنّة! قال: فقلت لعليّ بن الحسين: جعلني اللّٰه لك الفداء، ففي مَن نزلت هذه الآية؟ قال: «فينا نزلت» ثلاث مرّات.
قال أبو حمزة: قلت: مَن الظالم لنفسه [منكم]؟ قال: من استوت حسناته و سيّئاته، و هو في الجنّة. قلت: فمن المقتصد [منكم]؟ قال: العابد في بيته، حتّى يأتيه اليقين. قلت: فمن السابق [منكم]؟ قال: الشاهر لسيفه، الداعي إلى سبيل ربّه، «ذٰلِكَ هُوَ اَلْفَضْلُ اَلْكَبِيرُ جَنّٰاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَهٰا»(3).
110 - روى عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد عليه السلام في قوله تعالى: «أَوْرَثْنَا اَلْكِتٰابَ» قال: نحن و اللّٰه [المُرادُ مِنْ] هذه الآية؛ منّا الظالم لنفسه: الّذي لا يعرف الإمام؛ و المقتصد: العارف للإمام؛ و السابق بالخيرات: الإمام.(4)111 - [روى في] قوله: «هُوَ اَلَّذِي خَلَقَ مِنَ اَلْمٰاءِ بَشَراً» عن ابن عبّاس قال: خَلَقَ مِن نطفةٍ عليّاً «فَجَعَلَهُ نَسَباً» ابن عمٍّ لمحمّد صلى الله عليه و آله «وَ صِهْراً» ختناً لَهُ على فاطمة «وَ كٰانَ رَبُّكَ قَدِيراً» أن فضّل عليّاً على البشر.(5)
1) . و في المصادر: أهل البصرة.
2) . الفاطر، الآية 32.
3) . معاني الأخبار، ج 1، ص 105؛ بحار الأنوار، ج 23، ص 214. مع اختلاف فيه.
4) . الكافي، ج 1، ص 215؛ معاني الأخبار، ج 1، ص 104؛ الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 687؛ مناقب آل أبي طالب عليهم السلام، ج 4، ص 130؛ كشف الغمة، ج 2، ص 418، مع اختلاف فيه؛ بحار الأنوار، ج 23، ص 214 و ج 46، ص 185.
5) . لم نعثر عليه في المصادر.
112 - عن مجاهد، عن ابن عبّاس في قوله: «مَرَجَ اَلْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيٰانِ»، قال: عليٌّ و فاطمة و بنيهما (1).(2)
1) . تفسير فرات الكوفي، ج 1، ص 459؛ الخصال، ج 1، ص 65؛ شواهد التنزيل، ج 2، ص 286؛ مناقب آل أبي طالب عليهم السلام، ج 3، ص 318؛ بحار الأنوار، ج 24، ص 97، و ج 37، ص 64، و ج 37، ص 96.
2) . كتب الكاتب في آخر النسخة: «تمّت الكتاب بعون الملك الوهّاب و حُسن توفيقه، على يد العبد الفقير الداعي، عليّ بن حسين كرماني، في تاسع شهر ذي الحجّة لسنة 930».
لمؤلّف مجهول (ق 7)
تحقيق: محمّد الكاظم
الحمد للّٰه ربّ العالمين، و الصلاة و السلام على أنبيائه و أوليائه، سيّما خاتم الأنبياء و سيّدهم محمّد بن عبد اللّٰه، و على أخيه و وارث علمه و سيّد الأوصياء عليّ بن أبي طالب.
و بعد، فهذه مقدّمة وجيزة للتعريف بالكتاب و الكاتب و النسخة و اُسلوب التحقيق.
و اسمه كما ورد على ظهر النسخة إبطال شبه المتأوّلين لنصّ ولاية أمير المؤمنين عليه السلام، و ذكر في الصفحة الاُولى من النسخة قبل البسملة و المقدمة: إبطال شبهة المتأوّلين - بزيادة تاء - ثمّ ذكر البسملة، ثمّ أردفها بقوله:
ممّا نقل من تأليف العلّامة يحيى بن [الحسن بن] الحسين الحلّي - تولّى اللّٰه مكافأته - في دفع من لا يريد أن تكون لفظة «مولى»...
نصّاً في أمير المؤمنين و سيّد الوصيّين، و يريد إخراجها عن ظاهرها؛ من ناصبيٍّ حاسد، أو مكابرٍ جاحد.
ثمّ يبتدئ المؤلّف بعده بقليل بنقل كلام الحلّي، و يستمرّ في النقل إلى ص 45 من المخطوطة، ثمّ يستعقبه بنقل شيء يسير من مشكاة الأنوار للسالكين مسالك الأبرار لإمام الزيدية المؤيّد باللّٰه يحيى بن حمزة، ثمّ ينقل المؤلّف بعده حديثاً واحداً من كتاب المعتمد، ثمّ يُنهي الكتاب بنقل حديث واحد من تاريخ الطبري، و يذكر في خلاله سنداً آخر للحديث لم يتبيّن لنا مصدره، و لم نعرف رجاله.
إذاً فالكتاب كتابُ جَمْعٍ لأقوال الآخرين، و ليس فيه شيء من المؤلّف، و هو يتضمّن أربع فقرات:
الفقرة الاُولى: و لها النصيب الأوفر من الكتاب، و كما صرَّح في المقدّمة، نقَلها من تأليف العلّامة يحيى بن الحسين الحلّي، و لم يصرّح باسم الكتاب الّذي أخذ عنه، إلّا أنّنا بعد دراستنا للموضوع و ملاحظة أنّ اُسلوبه و زمانه يتناسب مع اُسلوب و زمان العلّامة يحيى بن الحسن بن الحسين الحلّي الأسدي المعروف بابن البطريق، رجّحنا أن يكون يحيى بن الحسين هو يحيى بن الحسن، فيكون الاسم إمّا قد تصحف على المؤلّف أو الكاتب، أو أنّه نسبه إلى جدّه. ثمّ راجعنا بعض كتبه مثل خصائص الوحي المبين، و العمدة، فوجدنا أنّ كلّ ما نقله المؤلّف هنا مذكور ضمن الفصل الرابع عشر من العمدة، و يشكل هذا القسم بمقدار
الربع الأخير من الفصل الرابع عشر تقريباً.
و ابن البطريق هذا من مفاخر الزمان، قال عنه الحافظ ابن النجّار، كما في لسان الميزان (1):
قرأ الفقه و الكلام على مذهب الإمامية... و جدّ حتّى صارت إليه الفتوى.
و كانت وفاته في شعبان سنة 600 و له سبع و سبعون سنة. و قد طُبع من كتبه:
عمدة عيون صحاح الأخبار في مناقب إمام الأبرار، كتاب قيّم حافل بفضائل أهل البيت من الصحاح الستّة و مسند أحمد و تفسير الثعلبي و مناقب ابن المغازلي و غيرها، و قد طُبع هذا الكتاب قديماً و حديثاً.
خصائص الوحي المبين في مناقب أمير المؤمنين عليه السلام و الآيات النازلة في حقّه، و هو متكفّل لبيان الآيات النازلة في أمير المؤمنين من طريق أهل السنة. طبع بطهران أوّلاً سنة 1311 ق، ثمّ طبع ثانياً سنة 1406 ق، بتحقيق شيخنا الوالد - حفظه اللّٰه تعالى -.
المستدرك المختار في مناقب وصيّ المختار، ألّفه قبل الخصائص و بعد العمدة، استدرك فيه ما فاته ذكره في العمدة من الأحاديث، و لم يُطبع هذا الكتاب بعد، و يوجد بعض نسخه في المكتبات، و له تصانيف اُخر.
الفقرة الثانية: هي نبذة يسيرة من كتاب مشكاة الأنوار للسالكين مسالك الأبرار لإمام الزيدية المؤيّد باللّٰه يحيى بن حمزة النقوي
1) . لسان الميزان، ج 6، ص 247.
الرضوي العلوي، المولود عام 669، و المتوفّى عام 747 باليمن، و قد ذكر في طبقات الزيدية عند ذكر كتبه: «مشكاة الأنوار في الردّ على الباطنية» (1). و في كتاب مؤلَّفات الزيدية للحسيني:
مشكاة الأنوار للسالكين مسالك الأبرار... أوّله: الحمد لله القيّوم الّذي بهر...، نسخة منه في مكتبة الجامع الكبير (690) كتب سنة 815، و قوبل على الاُمّ، و قرئ سنة 816.(2)ثمّ ذكر في الرقم التالي و الصفحة التالية:
مشكاة الأنوار الهادمة لقواعد الباطنية الأشرار تمّ تأليفه سنة 708، أوّله: الحمد لله القيّوم الّذي بهر...، طبع في دار الفكر الحديث في القاهرة سنة 1392، بتحقيق محمد السيّد الجليند، و عليه طبع ببيروت مكرّراً.
و من الملاحظة أنّ افتتاح الكتابين المذكورين في كتاب مؤلّفات الزيدية واحد فينبغي مراجعتهما، و الظاهر اتّحادهما.
الفقرة الثالثة: نَقَل فيها المؤلّف حديثاً من كتاب المعتمد، و لم يَذكر مؤلّفه، و لم أجد مع بعض المراجعة للفهارس ما يتناسب مع الكتاب، سوى ما ورد في الذريعة:
المعتمد في الإمامة، للعلّامة الكراجكي المتوفّى سنة 449. توجد منه نسخة...(3)المعتمد في المعتقد، للشيخ أبي جعفر المركب الفقيه، يروي عنه الشيخ منتجب الدين بواسطة شيخه(4). فهو أيضاً من أعلام ق 5.
الفقرة الرابعة، و بها نهاية الكتاب: حديث واحد من تاريخ الطبري، يذكر في خلاله سنداً آخر للحديث لم يتبيّن لنا مصدره و لا رجاله.
و الطبري أشهر من أن يُذكر، و من كتبه المطبوعة: التاريخ، و التفسير، و تهذيب الآثار.
و كلّ هذه النقول تصبّ في موضوع الولاية، و لم يأت المؤلّف للكتاب بشيءٍ يذكر في الكتاب من عنده.
لم يتبيّن لنا شيء من خصوصيات المؤلّف و الجامعِ لهذا الكتاب، إلّا أنّه - لا شكّ - من الشيعة الموالين كما يظهر من أوّل الكتاب و آخره، و كما يظهر أيضاً من اسم الكتاب، و نستطيع تحديد الفترة الّتي عاش فيها أنّها بين القرن الثامن و الثاني عشر؛ حيث إنّه ينقل من كتاب مشكاة الأنوار و هو من مؤلّفات القرن الثامن، و حيث إنّ تاريخ النسخة الخطّية سنة 1149، لكنّا لا نعرف مع ذلك أنّ هذه النسخة هل هي للمؤلّف أو أنّها مستنسخة؟ فإن كانت للمؤلّف فهو كان حيّاً في هذا التاريخ و من أعلام ق 12، و إن كان لغيره فيبقى التحديد العامّ الّذي ذكرناه أوّلاً على حاله.
حصلنا على صورة للنسخة من مركز إحياء التراث الإسلامي بقم المقدّسة، و بواسطة مجمع إحياء الثقافة الإسلامية، و بمساعي فضيلة المحقّق الشيخ عليٍّ الفاضلي. و جاء في الصفحة الاُولى
من الصورة حيث يذكر فيها هويّة الكتاب بعد ذكر اسم الكتاب و موضوعه: اسم المؤلّف: يحيى بن الحسين الحلّي، تاريخ النسخ: شعبان سنة 1149، اسم المكتبة و محلّها: مكتبة برلين، الرقم 9684 (1)، رقم الفيلم 841، تاريخ التصوير 3 رجب المرجّب 1418.
هذا، و لا شكَّ أنّ الكتاب ليس للحلّي؛ حيث إنّه ينقل من كتاب الحلّي كما يصرِّح به في بداية النقل و نهايته، و حيث إنّه ينقل عمّن تأخّر عن الحلّي بأكثر من قرن، و قد تقدّم البتّ في هذا آنفاً عند البحث عن الكتاب و مؤلّفه، و أيضاً تاريخ الاستنساخ محرّم سنة 1149، و أمّا شعبان فتاريخ تملّكه لبعض الأفراد كما سيأتي.
و ورد على غلاف الكتاب أو ظهره: كتاب إبطال شبه المتأوّلين لنصّ ولاية أمير المؤمنين، و كتب فيما بين هذه الكلمات بخطٍّ متفاوت عن خطّ الكتاب: أودعت هذا الكتاب شهادة أن لا إله إلّا اللّٰه وحده لا شريك له، و أشهد أنّ محمداً عبده و رسوله، صلّى اللّٰه عليه و على آله الأكرمين الّذين أذهب اللّٰه عنهم الرجس و طهّرهم تطهيراً، آمين، و لا حول و لا قوّة إلّا باللّٰه العليّ العظيم، و الحمد للّٰه رب العالمين مقلد كافبه!(2)عدد ما ذكره الذاكرون، و غفل عن ذكره الغافلون.
و في الهامش خطوط مختلفة تشير إلى تملّك الكتاب أو نسخة منها:
الحمد لله وحده مِن من اللّٰه تعالى على عبده و ابن عبده، الراجي لطفه و مغفرته و عفوه محمّد بن الحسين بن عبد القادر - غفر اللّٰه له و لوالديه بحقّ محمّد و آله - بتاريخ شهر شعبان سنة 1149.
و بخطّ آخر:
أفقر العباد إلى رحمة الغنيّ الجواد عبده و ابن عبدته... ثمّ خرج هذا من ملكه.
و بخطّ ثالث:
صار هذا الكتاب في ملك الفقير إلى اللّٰه سبحانه عبد اللّٰه بن زبيد [ظ] الخيواني - لطف اللّٰه تعالى له، و غفر له و للمؤمنين و المؤمنات أجمعين -.
و بعد نقل المصنّف للفقرات الأربعة من الكتب الأربعة الّتي قدّمنا البحث عنها - و ذلك في 74 صفحة بخطٍّ واضح و كبير جدّاً بحيث يكون متوسّط كلّ سطر أربع كلمات، و عدد الأسطر في كل صفحة 7 أسطر - بعد ذلك يقول الكاتب:
انتهى رقم ذلك كما هو لفظاً و معنًى، من غير زيادة أو نقص، في المحرّم 1149. و كتب بعده: تمّ بمنّ اللّٰه و كرمه و إحسانه، و الحمد للّٰه على كلّ حال من الأحوال. تمّت النسخة الجليلة، تمّت.
و قد راجعنا المصادر المذكورة هنا سوى مشكاة الأنوار، و عرضنا النسخة عليها، و سدّدنا ما كان فيها من خلل أو نقص أو مغايرة، مع التنبيه على ذلك كلّه؛ و الحمد لله أوّلاً و آخراً.
تصویر
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم ممّا نقل من تأليف العلّامة يحيى بن الحسين الحلّي - تولّى اللّٰه مكافأته - في دفع من لا يريد أن يكون لفظة «مولى» في قوله صلى الله عليه و آله و سلم: «من كنت مولاه» نصّاً في أمير المؤمنين و سيّد الوصيّين، و يريد إخراجها عن ظاهرها، مِن ناصبيٍّ حاسدٍ، أو مكابرٍ جاحد، ذلك قوله:
اِعلم أنّ لفظة مولى معنى في اللغة تنقسم إلى عَشَرة أوجه:
أوّلها: الأوْلى، و هو الأصل و العماد الّذي ترجع إليه المعاني في باقي الأقسام.
ثمّ اعلم أنّ أهل اللغة و مصنّفي العربية قد نصّوا على لفظة «مولى» أنّها تفيد الأوْلى، و فسّروا ذلك في/ 6 /كتبهم: مِن كتاب اللّٰه تعالى، و من أشعار العرب.
فأمّا من كتاب اللّٰه العزيز: فإن أبا عبيدة مَعْمَر بن المثنّى - و هو المقدّم في علم العربية، غير مطعون عليه في معرفتها - قد ذكر في كتابه المتضمّن تفسير غريب القرآن، المعروف ب المجاز في سورة/ 7 /الحديد، في تفسير قوله تعالى: «فَالْيَوْمَ لاٰ يُؤْخَذُ مِنْكُمْ فِدْيَةٌ وَ لاٰ مِنَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا مَأْوٰاكُمُ اَلنّٰارُ هِيَ مَوْلاٰكُمْ وَ بِئْسَ اَلْمَصِيرُ»: يريد - جلّ اسمه - «هي أولى بكم»، على ما جاء في التفسير، و استشهد بقول لبيد/ (8) /:
فغدت كلا الفرخين تحسب أنّها *** مولى المخافة خلفَها و أمامَها
معناه: أولى بالمخافة، يريد أنّ هذه الظبية تحيّرت فلم تدر خلفها أولى بالمخافة أم أمامها.
و بقول الأخطل في عبد الملك بن مروان:
فما وجدت فيها قريش لأمرها/ 9 / *** أعفّ و أوفى من أبيك و أمجدا
و أوْرى بزَنْدَيْه و لو كان غيره *** غداة اختلاف الناس أكدىٰ و أصلدا
فأصبحت مولاها من الناس كلّهم *** و أحرى قريش أن تهاب و تحمدا
فخاطبه بلفظة «مولى» و هو خليفة مطاع، و الأمر (1)من حيث اختصّ/ 10 / بالمعنى الّذي احتمله؛ و ليس أبو عبيدة متّهماً بالتقصير في علم اللغة، و لا مظنوناً به الميل إلى أمير المؤمنين عليه السلام، بل هو معدود من جملة الخوارج.
و قد شاركه في مثل ذلك التفسير ابن قتيبة و هو أيضاً/ 11 /لا ميل له إلى أمير المؤمنين عليه السلام، إلاّ أنّه لو علم أنّ الحقّ في هذا المعنى لقاله.
و قال الفرّاء في كتابه كتاب معاني القرآن، في تفسير هذه الآية: إنَّ الوَليّ و المولى في لغة العرب واحد.
و قال أبو بكر محمّد بن القاسم الأنباري في كتابه/ 12 /المعروف ب تفسير المشكل في القرآن، في ذكر أقسام [ال] مولى: «إنّ المولى الوليُّ، و المولى الأولى بالشيء»، و استشهد على ذلك بالآية المتقدّم ذكرها، و ببيت لبيد أيضاً.
1) . في العمدة: مطاع الأمر.
و أنشدوا (1)لغير لبيد أيضاً:
كانوا مَوالي حقٍّ يطلبون به/ 13 / *** فأدْركوه و ما ملّوا و ما لغبوا
و فيه(2): رُوِيَ أنّ في قراءة عبد اللّٰه بن مسعود: «إنّما مولاكم اللّٰهُ و رسوله» مكان «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ»(3).
و في الحديث: «أيُّما امرأة تزوّجت [و قيل: نكحت] بغير إذن مولاها فنكاحها باطل» / 14 /، و المعلوم أنّ المراد من ذلك(4)بمولاها وليّها و الّذي هو أولى الناس بها.
و الأخطل هو أحد شعراء العرب، و ممّن لا يُطعَن عليه في معرفةٍ، و لا ميل [له] إلى مذهب الإسلام، بل هو من المبرَّزين في علم اللغة/ 15 /و قد حُكي عن أبي العبّاس المبرّد أنّه قال: «الوليّ: الّذي هو الأحقّ و الأولى، و مثله المولى»، فتُجعل الثلاثُ عباراتٍ لمعنىً واحد.
و مَن له أدنى أُنسٍ بالعربية و كلامِ أهلها لا يخفى عليه ذلك.
و الثاني من أقسام/ 16 / [ال] مولى هو: مالك الرقّ، قال اللّٰه تعالى: «ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً عَبْداً مَمْلُوكاً لاٰ يَقْدِرُ عَلىٰ شَيْءٍ وَ هُوَ كَلٌّ عَلىٰ مَوْلاٰهُ»(5)يريد: مالكه، و الأمر في ذلك أشهر من أن يحتاج إلى الاستشهاد.
و الثالث: المعتِق/ 17 /.
و الرابع: المعتَق.
و الخامس: ابن العمّ؛ قال اللّٰه تعالى: «وَ إِنِّي خِفْتُ اَلْمَوٰالِيَ مِنْ وَرٰائِي»(6)يعني
بني العمّ، و منه قول الشاعر:
مهلاً بني عمّنا مهلاً موالينا *** لا تنبشوا بيننا ما كان مدفونا
و السادس: الناصر؛ قال اللّٰه/ 18 /تعالى: «وَ إِنْ تَظٰاهَرٰا عَلَيْهِ فَإِنَّ اَللّٰهَ هُوَ مَوْلاٰهُ» (1)يريد:
ناصره.
و قال تعالى: «ذٰلِكَ بِأَنَّ اَللّٰهَ مَوْلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ أَنَّ اَلْكٰافِرِينَ لاٰ مَوْلىٰ لَهُمْ»(2)يريد: لا ناصر لهم.
و السابع: المتولّي لتضمّن الجريرة و تجويز الميراث/ 19 /.
و الثامن: الحليف؛ قال الشاعر: موالي حلفٍ لا موالي قرابةٍ.
و التاسع: الجار؛ قال الشاعر: مولى اليمين و مولى الجار و النسب.
و العاشر: الإمام، [السيّد] المطاع.
و هذه الأقسام التسعة - بعد الأَوْلى - إذا تُؤمّل/ 20 /المعنى فيها وجدها راجعةً إلى معنى «الأَولى» و مأخوذةً منه:
لأنّ مالك الرقّ لمّا كان أولى بتدبير عبده من غيره كان مولاه دون غيره.
و المعتِق لمّا كان أولى بميراث المعتَق [من غيره] كان/ 21 /لذلك مولاه.
و المعتَق لما كان أولى بمعتِقه في تحمّل جريرته، و ألصق به ممّن أعتقه غيره، كان مولاه أيضاً لذلك.
و ابن العمّ لمّا كان أولى بالميراثِ ممَّن بَعُد عن نسبه، و أولى بنصرة/ 22 /ابن عمّه من الأجنبي، كان مولاه لأجل ذلك.
و الناصر لمّا اختصّ بالنصرة فصار بها أولى، و كان من أجل ذلك مولاه.
و المتولّي التضمّن للجريرة (1)لمّا ألزم نفسه ما يلزم المعتِق، كان بذلك أولى ممّن/ 23 /لم يقبل الوَلاء، و صار به أولى بميراثه، فكان لذلك مولاه.
و الحليف لاحق بالمتولّي، فلهذا السبب كان مولاه.
و الجار لمّا كان أولى بنصرة جاره ممّن بَعُد عن داره، و أولى بالشفعة في عقاره، فلذلك/ 24 /صار مولًى.
و الإمام المطاع لمّا كان له من طاعة الرعيّة و تدبيرهم بما يماثل الواجب بملك الرقّ، كان لذلك مولى.
فصارت جميع [تلك] المعاني فيما حدّدناه ترجع إلى الوجه الأوّل الّذي هو «الأوْلى» / 25 /و تكشف عن صحّة معناه فيما ذكرناه في حقيقته و وصفناه، فليُتأمّل ذلك، ففيه بيان [لمن تأمّله].
فإن قيل: فإذا ثبت أنّ لفظة «مولى» قد تستعمل مكان «الأوْلى» و أنّها أحد محتملاتها، فما الدليل على/ 26 /أنّ النبيّ صلى الله عليه و آله و سلم أراد بها يوم الغدير «الأَوْلى» دون أن يكون أراد بها غيره من الأقسام الّتي يعبَّر بها عنها؟
قيل له: مقدّمة الكلام الّتي بدأنا بذكرها، و اُخذ إقرار/ 27 /الاُمّة [بها](2)من قوله - عليه و آله الصلاة و السلام -: «أ لستُ أوْلى بكم من أنفسكم؟» ثمّ عطف عليه بلفظٍ يحتملها و يحتمل غيرها، دليلٌ على أنّه لم يرد بها غير المعنى الّذي قرّرهم عليه دون أحد/ 28 /محتملاتها، و أنّه قصد بالمعطوف ما هو معطوف عليه، و لا يجوز أن يرد من الحكيم بتقرير لفظٍ مقصور على معنى مخصوص ثمّ يعطف عليه بلفظ يحتمله إلّا و مراده المخصوص الّذي/ 29 /ذكره و قرّره دون ما عداه.
يوضِح ذلك و يزيده بياناً أنّه لو قال: «أ لستم تعرفون داري الّتي في موضع
كذا؟» ثمّ وصفها و ذكر حدودها، فإذا قالوا: بلى، قال لهم: «فاشهدوا أنّ داري وقفٌ على المساكين» / 30 /، و كانت له دور كثيرة، لم يجز أن يحمل قوله في الدار الّتي وقفها إلّا على الدار الّتي قرّرهم على معرفتها و وصفها.
و كذلك لو قال: «أ لستم تعرفون عبدي فلاناً النوبي؟» فإذا قالوا/ 31 /بلى، قال: «فاشهدوا أنّ عبدي حُرٌّ لوجه اللّٰه» و كان له مع ذلك عبيد سواه، لم يجز أن يقال إلّا أنّه أراد (1)عتق من قرّرهم على معرفته دون غيره من عبيده، و إن اشترك جميعهم في اسم العبودية/ 32 /.
و إذا كان الأمر على ما ذكرناه، ثبت أنّ مراد النبيّ صلى الله عليه و آله و سلم بقوله: «من كنت مولاه فعليٌّ مولاه» الأَوْلى الّذي قدّم ذكره و قرّره، و لم يجز أن يصرف إلى غيره من أقسام لفظة مولى و ما يحتمله/ 33 /، و ذلك يوجب أنّ عليّاً عليه السلام أولى بالناس من أنفسهم بما ثبت له أنّه مولاهم، كما أثبت النبيّ صلى الله عليه و آله و سلم [لنفسه] أنّه مولاهم، و أثبت له القديم تعالى أنّه أولى بهم من أنفسهم، فثبت أنّه أولى بلفظ الكتاب/ 34 /العزيز، و ثبت أنّه مولًى بلفظ نفسه. فلو لم يكن المعنى واحداً، لما تجاوز ما حَدّ له في لفظ الكتاب العزيز إلى لفظ غيره، فثبت لعليٍّ عليه السلام ما ثبت له في هذا المعنى من غير عدولٍ (إلى لفظٍ غيره)(2)/ 35 /إلى معنى سواه.
و يزيده بياناً أيضاً أنّا نتصفّح جميع ما تحتمله لفظة(3)مولًى من الأقسام الّتي يُعَبّر بها عنها، و ننظر ما يصحّ أن يكون مختصّاً بالنبيّ صلى الله عليه و آله و سلم منها، و ما لا يصحّ اختصاصه به، و ما يجوز أن/ 36 /يوجِبَه لغيره في تلك الحال ممّا يخصّه و ما لا يجوز أن يوجِبَه، و مع اعتبارها لا يوجد فيها ما يوجبه لأمير المؤمنين عليه السلام غير الأولى و الإمام و السيّد المطاع.
و نحن نذكرها مفصّلة/ 37 /على البيان فنقول: أمّا المالك و المُعْتِق، فلا يصحّ أن يكونا مراده صلى الله عليه و آله و سلم؛ لأنّ عليّاً عليه السلام لم يكن مالكاً لرقّ كلّ مَن ملك النبيّ صلى الله عليه و آله و سلم [رقّه]، و لا معتِقاً لمن أعتقه.
و أمّا/ 38 /المُعْتَق فيستحيل عليه (1)صلى الله عليه و آله و سلم.
و أمّا الحليف و الجار، فلا يجوز أن يكونا مراده صلى الله عليه و آله و سلم؛ لأنّ الحليف هو المنضوي إلى غيره يمنع منه و ينصره، و لم يكن النبيّ صلى الله عليه و آله و سلم/ 39 /حليفاً لأحدٍ على هذا الوجه، فيكونَ أمير المؤمنين حليفه، و لا كان [أيضاً] في [كلّ] حالٍ جار من هو جاره! فأمّا منزلهما في المدينة، فمعلوم أنّه واحد، فهو جار من هو جاره، و هذا [ما] لا فائدة في ذكره.
و أمّا/ 40 /ضامن الجريرة، فلا يصحّ أن يكون مراده؛ لأنّه لم يكن ضامن جريرة كلّ من ضمن جريرته، و لا يصحّ أن يكون قد أوجب ذلك؛ لأنّه خاطب به الكافّة، و لم يكن ضامن جرائرهم و مستحقّ مواريثهم/ 41 /.
و أمّا الناصر و ابن العمّ، فلا يصحّ أيضاً أن يكونا مراده صلى الله عليه و آله و سلم للعِلم المشترك من الكافّة بأنّه ناصرُ من هو ناصره، و ابن عمّ من هو ابن عمّه، فلا يجوز من الرسول صلى الله عليه و آله و سلم/ 42 /أن يجمع الناس في مثل ذلك المقام العظيم الكبير، و يوقفَهم على الرمضاء في الحرّ الشديد، ثمّ يُعلمهم ما هم عالموه، و يخبرهم بما هم متيقّنوه.
و إذا لم يصحّ أن يكون مراده صلى الله عليه و آله و سلم شيئاً/ 43 /من هذه الأقسام، علمنا أنّ مراده ما بقي منها ممّا هو واجب له على العباد، و يصحُّ أن يوجبه لمن أراد. و لم يبق غير قسمين و هو الأَوْلى و السيّد المطاع، فهما على كلّ حالٍ المراد، و لو لم يكونا و لا واحدٌ منهما مراده/ 44 /خرج كلامه عن أن يتضمّن معنًى يستفاد.
1) . في العمدة: فيستحيل أن ينسب إليه.
و هذا دليل معتمد، فليُتأمّل؛ ففيه كفاية في هذا الباب غير مفتقرٍ إلى ذكر المقدمة المقرّرة في أوّل الكلام (1)، و هو شاهدٌ بأنّ أمير المؤمنين عليه السلام/ 45 /هو الأَوْلى و السيد المطاع(2)
ما استدرك الإنكار منهم ساخط إلاّ و كان بها هنالك راضياً أقول: و بهذا ينتهي الفصل 14 من كتاب العمدة.
و للمزيد راجع كتاب الغدير، ج 1، ص 340-400، فقد جمع العلّامة الأميني الأقوال هناك و بحث فيها.
. انتهى اللفظ من غير زيادة و لا نقصان.و ممّا نقل من كتاب مشكاة الأنوار للسالكين مسالك الأبرار ممّا أجاب به الإمام المؤيد باللّٰه يحيى بن حمزة - رضوان اللّٰه عليه - / 46 /على أحمد بن عليّ بن شائع التهامي، قال:
«المسألة الثالثة عشر: قلتَ: هل عَلِمنا أنّ عليّاً عليه السلام بايع أبا بكر بعد وقوفه عن البيعة أم لا؟!
اِعلم أنّ أمير المؤمنين عليه السلام ما اعتراه الريب و لا خالطه/ 47 /الشكّ أنّ الصحابة يعدِلون به عن مقام ابن عمّه صلى الله عليه و آله و سلم ساعة واحدة، فلمّا توفّي رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم و بكّر الناس إلى سقيفة بني ساعدة للاشتوار، تحقّق أنّ القوم ليسوا في شيءٍ/ 48 /من
1) . في العمدة: الكتاب.
2) . هنا نهاية الكلام في العمدة ثمّ يتطرق بعده إلى ذكر الشواهد غير اللفظية، ثمّ قال: و ممّا يؤيد ما قلناه من أنّه ممّا أراد بلفظة «مولى» استحقاق الإمامة و ولاء الأمّة دون ما عداه من سائر الأقسام ما ذكرناه من قول عمر بن الخطاب: «هنيئاً لك يا بن أبي طالب؛ أصبحت مولى كلّ مؤمن و مؤمنة»، فدلّ بالتهنئة له على استحقاق الولاية، فمن كان مؤمناً فعليٌّ مولاه، و من ليس بمؤمن فلا حاجة لذكره؛ لخروجه عن دائرة الإسلام، فإنّ علياً عليه السلام لم يكن مولاه، لموضع شرط النبيّ صلى الله عليه و آله و سلم و شهادة عمر بذلك، و هذا من أدلّ دليل على صحة ما ذكرناه. و أقادهم رقّ الأنام بوقعة في الروح إذ أضحى عليهم والياً
ذلك، و أنّهم عازمون على العدول عنه، فاستكثر في نفسه استكثاراً و صبر، كما قال عليه السلام: «فصبرت و في العين قذى، و في الحلق شجى، أرى تراثي نهباً»، فتأخَّرَ عن مخالطة القوم/ 49 /و كان منهم ما كان من غير مشورة منه و لا بيعة، و لم يَبلغنا أنّه بايع أبا بكر في الاُولى و لا في الثانية، و لو وقع لنُقل، فقد نقل ما هو أسهل منه، فلمّا لم ينقل عُلم أنّه غير واقع/ 50 /، بل الظاهر من حاله التوجّع، و هو ظاهر من كلامه عليه السلام، من غير أن يظهر إكفارٌ و لا تفسيق (1)
فصيّرها في حوزة خشناء، يغلظ كلمها، و يخشن مسّها، و يكثر العثار فيها... فمُني الناس بخبطٍ و شماس و تلوّن و اعتراض، فصبرت على طول المدّة و شدّة المحنة، حتّى إذا مضى [الثاني] لسبيله جعلها في جماعة زعم أنّي أحدهم. فيا لله و للشورى! متى اعترض الريب فيّ مع الأوّل منهم حتّى صرت أُقرن إلى هذه النظائر!... فصغا رجل منهم لضغنه، و مال الآخر لصهره مع هنٍ و هنٍ، إلى أن قام ثالث القوم نافجاً حضنيه بين نثيله و معتلفه، و قام معه بنو أبيه يخضمون مال اللّٰه خضْمة الإبل نبتة الربيع، إلى أن انتكث عليه فتله، و أجهز عليه عمله، و كبت به بطنته...». انظر الخطبة 3 من نهج البلاغة، و للخطبة مصادر و شواهد كثيرة.
و أيضاً قال لبعض مَنْ سأله: كيف دفعكم قومكم عن هذا المقام و أنتم أحقّ به: «أمّا الاستبداد علينا بهذا المقام و نحن الأعلون نسباً و الأشدّون برسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم نوطاً، فإنّها كانت أثَرَةً شحّت عليها نفوسُ قومٍ، و سَخَت عنها نفوس آخرين، و الحَكم اللّٰهُ، و المعود إليه القيامة، و دع عنك نهباً صيح في حجراته...». نهج البلاغة، خ 162، و لها مصادر عديدة.
بل يظهر التحمّل و الثناء الحسن.و الظاهر أنّ دخوله بعد/ 51 /انقراض الخلفاء الثلاثة ما كان إلّا للّٰه تعالى، فأمّا الهوى فكان تركها كما أشار إليه بقوله: «لو لا حضور الحاضر و وجوب الحجّة بوجود الناصر [و ما أخذ اللّٰه على العلماء ألّا يقارّوا على كظّة ظالم و لا سغب مظلوم]، لألقيت حبلها على غاربها، و لسقيت آخرها بكأس أوّلها، [و لألفيتم
1) . بل اتّهمهم بالاستبداد و الظلم و التكالب على الدنيا، و التواطؤ و النهب، و هذه صفات غير المؤمنين، كما هو واضح لمن أنس بمعارف القرآن، فقال في الخطبة الشقشقية: «أما و اللّٰهِ لقد تَقَمَّصَها ابن أبي قحافة، و إنّه ليعلم أنّ محلّي منها محلّ القطب من الرحا... و طفقت بين أن أصول بيدٍ جَذّاء، أو أصبر على طخية عمياء، يهرم فيها الكبير، و يشيب فيها الصغير، و يكدح فيها مؤمن حتّى يلقى ربّه، فرأيت الصبر على هاتا أحجى... أرى تراثي نهباً، حتّى مضى الأوّل لسبيله، فأدلى بها إلى فلانٍ (عمر) بعده... فيا عجبا! بينا هو يستقيلها في حياته إذ عقدها لآخر من بعده؛ لشَدَّ ما تشطّرا ضرعيها.
دنياكم هذه أزهد عندي من عفطة عنز]».
و على/ 52 /الجملة فلنا به أُسوة، و ما نقول فيهم إلاّ كمقالته، لكنّا نقول قولاً واضحاً: هم قد استبدّوا بالخلافة، و قد قام البرهان الشرعي على صحّة إمامته عليه السلام، و الخلافة عندنا غير الإمامة/ 53 /، و لم تقم دلالة على صحّة إمامتهم، فهم خلفاء، (1)و هو الإمام، و هذا قولٌ بالغٌ يكفي في الإنصاف لمن عرف حقّهم، و عزل عن نفسه جانب العصبية/ 54 /و التقليد للأسلاف.
دقيقة: اعلم أنّا قد رمزنا من قبلُ أنّ الخلافة غير الإمامة، و أنّ أمير المؤمنين عليه السلام إمام و غيره خليفة، و وجهُ التفرقة بينهما/ 55 /أنّ الإمامة قطعية، و هي إنّما تثبت بمسلك شرعي و وقوف على شرائطه، فمتى ثبت ذلك صحّت الإمامة قطعاً، و أمّا الخلافة فثبوتها على جهة الاستيلاء و القهر و الغلبة، و لهذا فإنّ معاوية خرج [و خلف] و ليس إماماً/ 56 /. و هكذا خلفاء الدولتين [الأموية و العبّاسية]، هم ملوك و خلفاء و ليسوا أئمّة، فلا جرم صحّ منّا إطلاق القول بأنّ أمير المؤمنين عليه السلام إمام، و غيره خليفة. انتهى، و صلّى اللّٰه على سيّدنا محمّد/ 57 /و آله و سلّم تسليماً كثيراً.
[الفقرة الثالثة]: روى في كتاب المعتمد(2)قال:
روى أبو الأسود الدؤلي عن ابن عبّاس قال: كنت أماشي عمر بن الخطّاب في بعض سكك المدينة، يده في يدي، إذ قال لي: يا ابن عبّاس، ما أظنّ صاحبك / 58 /إلّا مظلوماً - يعني عليّاً عليه السلام -، فقلت في نفسي: و اللّٰه ليسعفني بها، فقلت:
يا أمير المؤمنين، أدِّ إليه ظلامته! فانتزع يده فمضى و هو يهمهم، ثمّ وقف فلحقتُه، فقال: يا ابن/ 59 /عبّاس، ما أظنّ القوم منعهم من صاحبك إلاّ أنّهم استصغروه، فقلت في نفسي: هذه شرٌّ من الاُولى! فقلت: يا أمير المؤمنين، ما استصغره اللّٰه حين أمره بأخذ/ 60 /سورة براءة من أبي بكر فيؤدّيها! فسكت.(1)
و روى الطبري في تاريخه(2)عمّن أثبت اسمه في كتابه، عن ابن عبّاس، قال:
بينا عمر بن الخطّاب و بعض أصحابه يتذاكرون الشعراء/ 61 /فقال بعضهم: فلان أشعر الناس، و قال بعضهم: بل فلان، فقال عمر: مَن أشعر الناس يا ابن عبّاس؟ فقلت: زهير، فقال عمر: هل من شعره ما يُستدلّ به على ما ذكرت؟ فقلت: نعم / 62 /امتدح قوماً من بني عبد اللّٰه بن غطفان فقال:
لو كان يَقعُد فوق الشمس من كرمٍ *** قوم بأوّلهم أو مجدهم قعدوا(3)
قومٌ أبوهم سنان حين تنسبهم *** طابوا و طاب من الأولاد ما ولدوا
إنسٌ إذا أمنوا، جنّ إذا فزعوا/ 63 / *** مرزءون(4)بَهاليل إذا حشدوا
1) و رواه ابن عساكر في تاريخ دمشق في ترجمة عيسى بن أزهر، ج 47، ص 292، ح 5493 بسنده عن عبد الرزّاق، عن معمر بن الزهري، عن عبيد اللّٰه، عن ابن عبّاس. إلّا أنّه لم يذكر الفقرة الاُولى من الحديث - أعني السؤال الأوّل و جوابه - لكن ورد زيادة في ذيله من حديث عمر عن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم في محبّة عليّ، و رواه عنه المتّقي الهندي في كنز العمّال، ج 13، ص 109، ح 36357.
2) . تاريخ الطبري ج 4، ص 222، حوادث سنة 23 قال: حدّثني ابن حميد قال: حدّثنا سلمة عن محمّد بن إسحاق، عن رجل، عن عكرمة، عن ابن عبّاس؛ و نقل المصنّف هنا مع بعض التلخيص و مغايرات لفظية طفيفة.
3) . ديوانه، ص 26 مع مغايرات.
4) . في تاريخ الطبري: مرزءون، و في الديوان: ممردون.
[محسَّدون على ما كان من نِعم *** لا ينزع اللّٰه منهم ما به حسدوا](1)
و قد رُوِيَتْ(2)هذه القصة و الأبيات بزيادة عن محمّد بن عثمان، عن أبي مُسمَع، عن ابن دام قال:
كان عمر بن الخطّاب جالساً في قومه يتذاكرون الشعراء فيقول/ 64 /بعضهم: فلان أشعر، و يقول الآخرون: فلان أشعر، فقيل: ابن عبّاس بالباب، فقال عمر: قد جاءكم ابن بجدتها و أعلمُ الناس بها. فلمّا جلس قال عمر: مَن أشعر الناس يا ابن عبّاس؟ قال: زهير / 65 /يا أمير المؤمنين؛ لقوله: قوم... الأبيات، إلى قوله:
لو كان يخلد أقوام بفضلهم *** أو ما تسلّف عن آبائهم خلدوا
أو يُعدلون بوزن أو مكايلةٍ *** مالوا برَضْوى [و] لم يُعدل بهم اُحد
فقال عمر: أحسَنَ!، و ما أرى/ 66 /أحداً أولى بهذا الشعر من [هذا] الحيّ من بني هاشم لفضل رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم و قرابتهم منه. قال ابن عبّاس [: فقلت]: وُفّقتَ يا أمير المؤمنين، و لم تزل موفَّقاً! فقال: يا ابن عبّاس، أ تدري/ 67 /ما منع قومكم منكم؟(3)فكرهت أن أُجيبه فقلت: إن لم أدر فأمير المؤمنين يدري. فقال عمر:
كرهوا أن يجمعوا لكم النبوّة و الخلافة، فتبجّحوا على قومكم تبجّحاً(4)
و هذا الحسد كان بدرجة أنّ أمير المؤمنين عليه السلام شكى ذلك إلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله فقال له: يا على، أ ما ترضى أنّ
، فاختارت1) . من تاريخ الطبري و ديوان زهير.
2) . من هنا إلى نهاية البيتين لم يرد في تاريخ الطبري، أمّا ما بعدهما فمنه، و البيت الأوّل لم يرد في الديوان، و لم أجد لرجال السند هنا ترجمة. رضوى و اُحُد جبلان قرب المدينة، و ربما يقرأ أُحد بفتح الحاء.
3) . في تاريخ الطبري، ج 4، ص 223: منهم بعد محمّد.
4) . «أم يحسدون الناس على ما آتاهم اللّٰه من فضله فقد آتينا آل إبراهيم الكتاب و الحكمة و آتيناهم ملكاً عظيماً فمنهم من آمن به و منهم من صدّ عنه و كفى بجهنم سعيراً» [النساء، 54-56] و قد روى عن الصادق و الباقر و غيرهما من أئمة أهل البيت أنّهم قالوا: نحن المحسودون. انظر شواهد التنزيل للحاكم الحسكاني، ج 1، ص 183، و تفسير البرهان ذيل الآيات و غيرهما.
/ 68 /قريش لأنفسها فأصابت و وُفّقتْ. فقلت: يا أمير المؤمنين، إن تأذن لي في الكلام و تمانعني (1)الغضب تكلَّمتُ. فقال: تكلّم يا ابن عبّاس. فقلت: أمّا قولك يا أمير المؤمنين: «و وفّقتْ» / 69 /فلو أنّ قريشاً اختارت ما اختار اللّٰه لها لكان الصواب بيدها غير مردودٍ و لا محسود، و أمّا قولك: «إنّهم كرهوا أن تكون لنا النبوّة و الخلافة»؛ فإنّ اللّٰه عزّ و جلّ وصف قوماً بالكراهية فقال: / 70 / «ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ كَرِهُوا مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ فَأَحْبَطَ أَعْمٰالَهُمْ»(2)فقال عمر: هيهات! و اللّٰه يا ابن عبّاس، فقد كان يبلغني عنك أشياء كنت إن أُمِرَّك(3)عليها لتزيل منزلتك عندي. فقلت: ما هي يا أمير المؤمنين؟ فإن كانت حقّاً/ 71 /فما ينبغي أن تزيل منزلتي منك، و إن كانت باطلاً فمثلي مَن أماط الباطل عن نفسه. فقال عمر: بلغني أنّك تقول: إنّما صرفوها عنه حسداً و ظلماً! فقلت: أمّا قولك يا أمير المؤمنين «ظلماً» فقد تبيّن للجاهل و الحليم، و أمّا/ 7(2) /قولك «حسداً» فإنّ إبليس حسد آدم، فنحن المحسودون.
فقال عمر: هيهات، هيهات، مُلئتْ و اللّٰه قلوبكم لي حسداً و ضغناً و غشّاً ما يزول! فقلت: مهلاً يا أمير المؤمنين، لا تصفْ قلوب قومٍ أذهب اللّٰه عنهم/ 73 /الرجس و طهّرهم تطهيراً من الحسد(4)و الغشّ؛ فإنّ قلب رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم قلب القوم. فقال عمر: إليك عنّي يا ابن عبّاس! فقلت: «أفعل»، فلمّا ذهبتُ لأقوم استحيا منّي فقال:
يا ابن عبّاس، مكانك، و إنّي لراع لحقّك/ 74 /محبّ ما يَسرّك! فقلت:
«يا أمير المؤمنين، إنّ لي عليك حقّاً و على كلّ مسلم، فمن حفظه فحظَّه أصاب، و من أضاعه فحظَّه أخطأ»، ثمّ قام و مضى (1).
و كان عمر يخلط في كلامه في هذا الأمر فيلوّنه؛ و ذلك بعلمه/ 75 /ما هو عليه(2)
كذبتم و بيتِ اللّٰه يقتل أحمد و لما نطاعن دونه و نناضل
و نسلمه حتّى نُصَرّع حوله و نذهل عن أبنائنا و الحلائل ثمّ قال: أستغفر اللّٰه! ثمّ سار فلم يتكلّم قليلاً، ثمّ قال:
و ما حملتْ من ناقةٍ فوق رحلها أبرَّ و أوفى ذمّة من محمّد
و أكسىٰ لبُرد الخال قبل ابتذاله و أعطى لرأس السابق المتجرّد ثمّ قال: أستغفر اللّٰه! يا ابن عبّاس، أبوك عمّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم و أنت ابن عمّه، فما منع قومكم منكم؟ قلت: لا أدري، قال: لكنّي أدري؛ يكرهون ولايتكم لهم! قلت: لِمَ و نحن لهم كالخير؟ قال: اللّهم غفراً، يكرهون أن تجتمع فيكم النبوّة و الخلافة فيكون بَجَحاً بجحاً. لعلّكم تقولون إنّ أبا بكر فعل ذلك؛ لا و اللّٰه، و لكن أبا بكر أتى أحزم ما حضره، و لو جعلها لكم ما نفعكم مع قربكم، أنشِدني لشاعر الشعراء زهير قوله: «إذا ابتدرت...» فأنشدته و طلع الفجر... ثمّ نزل فصلّى....
.قاضى ابو القاسم بُستى (م ح 420 ق)
محقق: محمّد رضا انصارى قمى
در فرهنگ اسلام، فضايل نگارى و ثبت فضايل فضيلت داران، پيشينه كهنى دارد و به صدر اسلام باز مى گردد؛ بدين گونه كه بخشى از روايات نقل شده از پيامبر صلى الله عليه و آله دربارۀ برخى از صحابه است كه به فضايل آنان پرداخته و در مناسبت هاى گوناگون از آنان ياد فرموده است. بخش مهمّ اين فضايل در محدوده سبقت در اسلام و ايمان، هجرت، جنگ با كُفّار، بذل جان و مال و عزيزان در راه گسترش اسلام، و جز اينها مى باشد. در اين ميان، خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله بيشترين حجم فضايل را به خود اختصاص داده اند و از ميان آنان علىّ بن ابى طالب عليه السلام است كه به اتّفاق تمامى مورّخان و مُحدّثان و سيره نگاران و فضايل نويسان، بيشترين نوع فضيلت را دارا بوده و يا كسب كرده است و ازاين جهت ، پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله دوّمين فردى است كه جامع فضايل متنوّع بوده و كسى بر اين دو تن سبقت نگرفته است، تا
بدانجا كه احمد بن حنبل امام حنبليان اهل حديث مى گويد:
فضايل على بن ابى طالب، جهان را پُر كرده است (\ملأ الخافقين). حوادث و رخدادهاى پس از فوت رسول خدا صلى الله عليه و آله همچون تشكيل سقيفه بنى ساعده، و تلاش گسترده براى دور نگه داشتن على بن ابى طالب عليه السلام از قدرت، مخالفت او با نتايج سقيفه و عدم بيعت، نامشروع دانستن روش خلافت، چنددستگى صحابه، فزونى نفوذ امويان، به ويژه در دوره عثمان، بروز دشمنى هاى قبيلگى پس از مرگ عثمان، خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام، تشديد دشمنى ها و مخالفت هاى تمامى دشمنان سابق، به همراه طبقۀ جديدى از مخالفان متنوّع، جنگ هاى وحشتناك درونى اين دوره، جمع كثيرى از صحابه و تابعين را دسته دسته كرد و به ناكثين، قاسطين، مارقين، قاعدين، اهل كوفه، اهل حجاز، اهل بصره، اهل شام و خوارج تبديل نمود و در پايان، پيروزى از آنِ معاويه و حزب اموى طرفدار او بود، كه نزديك به يك قرن در دار الاسلام حكم راندند.
اين حوادث و وقايع بود كه زمينه را براى زدودن فضايل دسته اى و بزرگ جلوه دادن فضايل اندكِ دسته ديگر و فضل تراشى براى جمعى ديگر، فراهم نمود. به رغم اختلاف ديدگاه هاى دينى، سياسى و اجتماعى اهل حديث و فقيهان و بسيارى از صحابه و تابعين، با دستگاه خلافت اموى، هر يك به گونه اى و به تناسب با مراتب توانايى و مقدار نفوذ خود، در صدد تغيير انتساب فضايل على عليه السلام بودند: جمعى به انكار، جمعى به كم رنگ كردن، جمعى به شركت دادن ديگران در
فضيلت تا از حالت اختصاصى به درآيد، گروهى به قلب حقيقت و انتساب فضيلت به صحابى ديگر، و جز اين راه ها.
ليكن تمامى اين روش ها به تنهايى نمى توانست جهانى از فضايل غير قابل انكار آن حضرت را از يادها بزدايد؛ به ويژه آن كه تناقض گويى و ناآگاهى بسيارى از وعّاظ السلاطين و محدّثان خودفروخته و يا امتناع گروهى از آنان از جعل حديث، مانع از اجراى سياست امويان گرديد. ازاين رو معاويه به سلاح قدرت اجرايى و حكومتى خود پناه جست و نخست حكم ممنوعيت نقل فضايل آن حضرت را در سرتاسر دار الإسلام به اجرا گذاشت و در راه انجام آن شدّت عمل به خرج داد و مخالفان را با شمشير از ميان برداشت و سپس در دومين مرحله، براى زدودن خاطرات گذشته از اذهان و پروراندن نسل جديد مسلمانان، سنّت نامبارك سب و لعن و ناسزاگويى به على بن ابى طالب عليه السلام را از فراز منبرها و نمازهاى جمعه به تمامى مساجد كشاند. اين بى حرمتى تا سال 99 هجرى ادامه يافت؛ اما در اين سال به فرمان خليفه اموى عمر بن عبد العزيز متوقّف گرديد. رفتار اين خليفه به گونه اى در اذهان علويان و شيعيان نيكو جلوه كرد كه سيد رضى (متوفاى 406 ه) قصيده اى در مدح او سرود و بر تربتش گريست:
يا ابنَ عبد العزيز لو بَكَتِ العينُ
فتى مِنْ أميّةَ لبكيتُكْ!
أنتَ نزّهتنا عَن السبِّ و الشتم
و لو أمكَنَني الجَزاءُ لَجَزَيتُكْ
پس از سقوط امويان، در دوره هاى نخستين خلافت عبّاسيان، همان سياست پيشين با روش هاى ديگرى ادامه يافت؛ گو اين كه به علل و عوامل متعدّدى بى نتيجه ماند و گسترش تشيّع در جهان اسلام - به ويژه در مراكز سياسى و علمى و بخصوص در بغداد - و روى كار آمدن نسل جديدى از محدّثان اهل سنّت، به دگرگونى كلى در اين زمينه انجاميد و راه را براى فراهم آمدن مجموعه هاى ارزشمندى همچون فضايل اهل البيت ابن ابى حاتم رازى (متوفاى 240 ه) و فضايل امام على از احمد بن حنبل امام حنبليان (متوفاى 241 ه) و كتابى به همين نام از محدّث مشهور حافظ طبرانى (متوفاى 360 ه) و باز هم به همين نام از اخبارى مشهور ابن ابى الدنيا (متوفاى 281 ه) و ده ها نمونه ديگر ازاين گونه مجموعه هاى حديثى هموار كرد.
آزادى هاى نسبى به وجود آمده در دوره هاى ميانى عبّاسيان و تشكيل دولت هاى شيعى و علوى و يا طرفدار آنان در بخش هايى از دار الاسلام، عامل مهمّى در تدوين و ترويج و نشر كتاب هاى «فضايل اميرالمؤمنين عليه السلام» بود. ازاين رو در قرن سوّم و چهارم هجرى فراهم آمدن بيشترين تعداد كتاب هاى فضايلِ متعلّق به اهل بيت عليهم السلام را با نام هاى گوناگونى شاهديم.
هر نويسنده اى نيز به اقتضاى موضوع نوشته خود، به فضايل آن حضرت پرداخته است؛ برخى در ضمن سيرۀ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، برخى در لابلاى وقايع و جنگ هاى صدر اسلام، برخى در ضمن تفسير آيات قرآن، برخى در ذيل آياتى كه در بارۀ مناقب آن حضرت نازل شده و با عناوينى همچون «ما نزل من القرآن
فى أهل البيت عليهم السلام» و بسيارى نيز عنوان كتاب خود را به مجموعه فضايل آن حضرت يا تمامى اهل بيت عليهم السلام اختصاص داده اند.
سنّت فضيلت نويسى پس از اين دو قرن همچنان ادامه يافت و هر نويسنده اى به تناسب ذوق و سليقه و آموخته هاى خود به گوشه اى از درياى بيكران فضايل آن حضرت پرداخت. براى آگاهى از حجم عظيم فضايل نويسى و تنوّع و گستردگى آن در طول قرن هاى گذشته، كافى است نگاهى گذرا به كتاب ارزشمند أهل البيت عليهم السلام في المكتبة العربية اثر محقّق فقيد سيد عبد العزيز طباطبايى رحمه الله بيندازيم. در اين كتاب، تنها به معرفى 856 كتابى پرداخته شده است كه به وسيله محدّثان، مورّخان، مفسّران و ديگر نويسندگان سنّى مذهب، آن هم به زبان عربى، تأليف و تدوين گرديده كه با افزودن تأليفات اين گروه به ديگر زبان هاى تمدّن اسلامى به ويژه فارسى، و همچنين تأليفات فراوان و متنوّع نويسندگان شيعى مذهب، بر حجم عظيم اين طبقه از فضايل نويسان آگاه خواهيم شد.
اين كتاب از تأليفات ارزشمندى است كه به موضوع فضايل اميرالمؤمنين عليه السلام پرداخته است و از دو جهت قابل بررسى است:
1 - نويسنده كتاب: كتاب المراتب اثر گرانقدر قاضى ابو القاسم بُستى معتزلى زيدى متوفاى حدود سال 420 هجرى است. در باره بُستى آگاهى هاى اندكى در اختيار داريم و از زادگاه، تاريخ ولادت، تحصيلات، سفرهاى علمى، شاگردان و سال دقيق وفات او اطلاعى نداريم. كهن ترين متنى كه در باره او در دست
مى باشد شرح حال كوتاهى از اوست كه در كتاب شرح العيون حاكم جشمى (شهيد در مكه به سال 494 ه) و آن هم در ضمن كتاب فضل الاعتزال و طبقات المعتزلة قاضى عبد الجبار آمده است.
جشمى در بخش مربوط به شاگردان قاضى عبد الجبار اسدآبادى معتزلى (متوفاى 415 ه) كه عهده دار منصب قضاوت بوده اند، از هفت قاضى ياد مى كند كه هفتم آنها ابو القاسم بُستى است. او مى گويد:
أبو القاسم البُستي: من هذه الطبقة أبو القاسم إسماعيل بن أحمد البُستي، أخَذ عن القاضي، و له كتبٌ كثيرة، و كان جدلاً حاذقاً، يميل إلى الزيدية، و صحب قاضي القضاة حتّى حجّ، و كان إذا سُئل عن مسألةٍ أحال عليه، و ناظر الباقلاني فقطعه؛ لأنّ قاضي القضاة ترفّع عن مكالمته.(1)
در كتاب طبقات المعتزلة(2)، أحمد بن يحيى بن مرتضى معتزلى (متوفاى 840 ه) ضمن بر شمردن طبقه دوازدهم از طبقات معتزله، به ترجمه بُستى پرداخته و متن سابق الذكر را با تلخيص تكرار كرده و تنها عبارت «و له كتبٌ جيّدة» را اضافه نموده است.
همچنين فؤاد سزگين در تاريخ التراث العربي آورده است:
البُستي: هو إسماعيل بن عليّ(3)بن أحمد أبو القاسم البُستي، كان تلميذاً مرموقاً للقاضي عبد الجبّار، و كان معتزلياً زيدياً، توفّي حوالي سنة 420 ق/ 1029 م.(4)
1) . شرح العيون، ص 385 و 386.
2) . طبقات المعتزلة، ص 117.
3) . به اتّفاق تمامى منابع كهن، نام پدر بُستى احمد بوده است نه على و در هيچ منبعى مگر معجم المؤلّفين نام على نيامده است، حتّى منابعى كه خود سزگين بدانها اشاره نموده است.
4) . تاريخ التراث العربي (ترجمۀ عربى)، المجلد الأوّل (الجزء الرابع في العقائد و التصوف)، ص 84.
و در باره مؤلّفات او تنها به يك كتاب به نام كشف أسرار الباطنية اشاره دارد.
در سال هاى اخير نيز علامه سيد عبد العزيز طباطبايى رحمه الله در كتاب أهل البيت في المكتبة العربية در ذيل كتاب المراتب، به تفصيل، ترجمه بُستى را از منابع گوناگون گردآورى نموده است. او مى گويد:
المراتب في فضائل أمير المؤمنين، لأبي القاسم إسماعيل بن أحمد بن محفوظ البُستي المعتزلي، المتوفّى حدود سنة 420 ه؛ أوّله: الحمد للّٰه الواحد القديم....
نزح من الري إلى آمل طبرستان، عند فتنة النواصب و الشيعة، في نيّفٍ و أربعمائة. ترجم له ابن المرتضى في أصحاب قاضي القضاة...، و ترجم له كحالة في معجم المؤلّفين (279/2) نقلاً عن تراجم الرجال للجُنداري، و سمّاه: إسماعيل بن عليّ بن أحمد البُستي، و قال: متكلّمٌ فقيه، توفّي حدود سنة 420، له من المؤلّفات في علم الكلام الموجز، الأسفار، و التفسير.
و ترجم له ابن شهرآشوب المتوفّى سنة 518 ه في معالم العلماء رقم 951 و ذكر له كتابه المراتب، و برقم 990 و ذكر له كتاب الدرجات، و في كلا الموردين نَسَبَه زيدياً. و له ترجمة في مطلع البدور. و حكى السيّد ابن طاوس رحمه الله المتوفّى سنة 664 ه، في كتاب اليقين (ص 314) عن كتاب فضائل عليّ بن أبي طالب و مراتب أمير المؤمنين عليه السلام، و قال في ص 315 بعد ما نقل حديثين عن كتاب المراتب: وجدتُ في آخر النسخة الّتي نقلت منها هذين الحديثين ما هذا لفظه: عن كتاب مراتب أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام من إملاء الشيخ الإمام أبي القاسم إسماعيل بن أحمد البُستي رحمه الله أنتسخ هذه النسخة من نسخةٍ مصحّحةٍ، طالَعها الكبار من العلماء، و تلك النسخة موضوعةٌ في دار الكتب الّتي
بناها في المسجد الجامع العتيق بهمدان، الصدرُ السَّعيد الكبير ضياء الدين أبو محمد عبد الملك بن محمد.(1)
علاوه بر اين در برگ آغازين نسخۀ اصل كتاب المراتب كاتب نسخه طى چند سطر به زندگانى ابو القاسم بُستى پرداخته و اطلاعات ارزشمندى را كه در هيچ يك از منابع سابق الذكر اشاره نشده آورده است. وى به سفر او از رى به آمل در دوران حكومت منوچهر بن قابوس بن وشمگير اشاره مى كند كه ورود او به آمل هم زمان با جنگ منوچهر با ابو الحسين احمد بن حسين مشهور به «الإمام المؤيد باللّٰه» از امامان و داعيان بزرگ زيديه طبرستان بوده است. همچنين درگيرى هاى ناصبيان و شيعيان در آمل بالا گرفته و تعرّضات نواصب، عرصه را براى شيعيان تنگ نموده بود. ازاين رو بُستى به يارى شيعيان آمد و از آنجايى كه به اعتراف تمامى سيره نويسان، او در مجادله و قدرت اقناع، همتايى نداشت، توانست با سخنان خود در مجالس ذكر، موجى از هيجان عمومى را بر عليه نواصب به راه اندازد ؛ گرچه والى به طرفدارى از نواصب برخواست و او را از شهر آمل تبعيد نمود كه اين رفتار، خشم شيعيان را برانگيخت و كار به شورش و جنگ ميان شيعيان و نواصب انجاميد.
سيره نويسان، نوشتن كتاب هاى متعدّد و فراوانى را به ابو القاسم بُستى نسبت داده اند؛ ليكن جز نام چندى از آنها، آگاهى دقيقى از بقيه نداريم، و جزو ميراث مفقود او به شمار مى رود.
كتاب هاى ياد شده عبارت اند از:
1 - كشف أسرار الباطنية: به گفته فؤاد سزگين، نسخه اى از آن در كتابخانه ميلانو موجود است.
2 - الموجز في علم الكلام: به نقل از معجم المؤلفين كحاله.
1) . أهل البيت في المكتبة العربية، ص 460، رقم 468.
3 - الأسفار: به نقل از معجم المؤلفين كحاله.
4 - التفسير: به نقل از معجم المؤلفين كحاله.
5 - المراتب في فضائل أمير المؤمنين (كتاب حاضر).
6 - الدرجات.
7 - كتاب الإمامة: كه نام آن در متن كتاب المراتب آمده و خود ابو القاسم بُستى به نوشتن آن تصريح نموده است.
2 - روش مؤلّف در تدوين كتاب المراتب:
حدّ اقل در دو منبع كهن، كتابى به نام المراتب في فضائل أمير المؤمنين عليه السلام به ابو القاسم بُستى نسبت داده شده است؛ نخست در كتاب معالم العلماء ابن شهرآشوب مازندرانى متوفاى 588 ه، و پس از او در كتاب اليقين سيد ابن طاوس متوفاى 664 ه است.
ابن طاوس به ديدن كتاب المراتب تصريح نموده و پس از نقل دو روايت از كتاب بُستى مى گويد، نسخۀ مورد استفاده او برگرفته و تصحيح شده از نسخۀ كهن ترى است كه در كتابخانه مسجد عتيق همدان قرار داشته و بر آن تملّك و خطوط بسيارى از بزرگان بوده است. علاوه بر اين، وجود دست كم چهار نسخه از اين كتاب، خود هرگونه ترديد و شبهه اى را از ميان بر مى دارد:
1 - كهن ترين نسخه از كتاب المراتب نوشته سال 618 ه كه در اين تحقيق مورد استفاده قرار گرفته و در پايان اين پيش گفتار بدان خواهيم پرداخت.
همچنين علّامه سيد عبد العزيز طباطبايى رحمه الله از وجود سه نسخۀ ديگر در كتابخانه هاى هند گزارش مى دهد كه عبارت اند از:
2 - نسخه اى در كتابخانه آصفيه در حيدرآباد هند، مورّخ به سال 1088 ه كه برگرفته از نسخۀ نخستين است.(1)
3 - نسخه اى در كتابخانۀ ناصريه، متعلّق به آل صاحب عبقات در لكهنو هند.
4 - نسخه اى در كتابخانه ندوة العلماء در لكهنو هند.
گزارش طباطبايى رحمه الله غير از دست نوشته ها و گزارش هاى سفر علامه امينى رحمه الله به هند است كه تنها دوّمين نسخه را ديده و مقدّمه و برخى از مطالب آن را براى استفاده در تأليفات خود بازنويسى كرده است.
ويژگى هاى كتاب «المراتب»: به نظر مى رسد رويارويى ها و منازعات و كشمكش هاى مذهبى و عقيدتى و فرقه اى ميان شيعيان به طور عموم (اعم از تيره هاى امامى، زيدى و اسماعيلى) و سنّيان، به ويژه حنبليان در قرن سوم و چهارم، نقش مهمّى در تدوين اين گونه رساله ها و كتاب ها داشته است. غالب محدّثان سنى، مراتب فضيلت خلفاى راشدين را به ترتيب خلافت آنها قرار داده اند. در مقابل، شيعيان و شاخۀ بغدادى معتزليان(2)قائل به برترى فضايل اميرالمؤمنين عليه السلام بر تمامى صحابه بوده اند، با اين تفاوت كه معتزله افضليت على عليه السلام را مانعى از تأخير او در خلافت و مشروعيّت تقدّم مفضول بر او ندانسته اند و گفتۀ مشهور ابن ابى الحديد معتزلى (الحمد للّٰه
الّذي قدّم المفضول على الفاضل) انعكاس همين رأى و نظر است.
امّا شيعيان امامى، علىّ عليه السلام را افضل بشر بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله و به دليل نصّ و سبق در اسلام و افضليت؛ خليفۀ بلا فصل رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله دانسته اند، و خلافت متقدّمين بر او را نامشروع و غاصبانه مى دانند؛ امّا زيديان كه در اصول مذهب معتزلى مى باشند، به طور عموم تابع رأى معتزلۀ بغداد بوده و به افضليت على عليه السلام بر صحابه و خلفا و در عين حال مشروعيت خلافت خلفاى سابق بر حضرت اعتقاد داشته اند. در اين ميان، ناصبيان يا نواصب كه به طور عموم، اهل حديث و حنبلى مذهب و يا به اصطلاح امروز سلفى بوده اند و بنا بر آموخته هاى خود از حديث و بر طبق سيرۀ سلف صالح خودشان، عموم صحابه را منزّه و مبراى از خطا مى دانستند، هنگام برخورد با شيعيان و معتزله، كه روش صحابه صدر اوّل را مورد نقد و بررسى قرار مى دادند و بر طبق شواهد تاريخى و قراين قطعى، به كفر يا فسق و يا انحراف آنان حكم مى كردند، در دفاع از معتقدات خود اقدام به عكس العمل هايى مى نمودند كه دقيقاً نقطۀ مقابل معتقدات آنها بود.
بدين گونه كه در راه دفاع از خلفا و صحابه، نخست به انكار فضايل على عليه السلام مى پرداختند و در مرحله بعد براى تأكيد بر انكار، به تنقيص روى آورده و در نهايت، دشمنى خود را با سب و لعن آشكار مى كردند.
اين تقابل آرا و تضاد آنها، بالضرورة هميشه محصور چهارديوارى مدارس و مجالس مجادله و مناظره ميان علما باقى
نمى ماند، بلكه در بسيارى از اوقات و بسته به شرايط قوّت و ضعف هر يك از طرفين و وضعيت حكومت و عوامل متعدّد ديگر تشديد مى گرديد و به منازعات و جنگ هاى فرقه اى گسترده اى ميان دو يا چند محله منجر مى شد و گاهى تمامى شهر را فرا مى گرفت و گروه هاى ديگر را نيز به معركه وارد مى كرد.
نمونۀ مشهور اين حوادث را در تاريخ شهرهاى بغداد و رى مى توان خواند كه محله ها و بلكه بخش اعظم شهر را در كام خود فرو برد. اين تقابل و تضاد، تودۀ مردم خشمگين و معتقد به يكى از دو عقيده را به جنگ و زدوخورد وامى داشت؛ ليكن همواره انعكاس معقول و مناسب آن را در تأليفات نويسندگان هر يك از دو طرف آن دوره مى توان يافت، و در حقيقت، كتاب هاى اعتقادى و رديه نويسى و فضايل نويسى هر دوره اى، انعكاس ملايم و معقولى از وقايع و حوادث همان دوران به شمار مى رود. كتاب المراتب ابو القاسم بُستى نيز در حقيقتْ انعكاس يكى از همين حوادث بوده كه خود او درگير آن شده است.
بنا به روايت ناسخِ نسخۀ اصل كه در آغاز نسخه، نيم صفحه اى به ترجمۀ بُستى پرداخته، ابو القاسم بُستى «كان ينصر الشيعة على النواصب، و يُورد الحجج الباهرة» و همين نصرت و يارى شيعيان را در جريان سفر خود از رى به طبرستان، در دوران حكومت منوچهر زيارى بر طبرستان، با برگزارى مجالس ذكر فضايل اهل بيت عليهم السلام در شهر آمل نشان داد. و اين مجالس به گونه اى براى ناصبيان گزنده بود كه والى شهر را وادار به تبعيد
بُستى نمودند و بر اثر آن ميان شيعيان و نواصب درگيرى عظيمى روى داد.
دربارۀ تاريخ نگارش و تدوين كتاب المراتب ذكرى در منابع يا در نسخه هاى خطى نيامده است. تنها در فصل هفتم كتاب المراتب، بُستى هنگام بحث در باره نام ها و القاب حضرت على عليه السلام، به يك بيت شعر از صاحب بن عبّاد تمثّل مى جويد و از او با عنوان «قال الصاحب - مَتَّع الله بصالح أعماله -» ياد مى كند كه نشان دهنده زنده بودن اوست. و بنا بر نقل مشهور مورّخان، صاحب بن عبّاد در سال 385 ه وفات كرده است. همچنين در همين پيش گفتار به سفر بُستى به طبرستان اشاره دارد كه در زمان امامت المؤيد باللّٰه زيدى بوده، كه در سالهاى نيمۀ دوّم قرن چهاردهم هجرى مى باشد. در فصل پايانى كتاب نيز به امامت ابو طالب يحيى بن الحسين برادر المؤيد باللّٰه كه پس از او به امامت رسيده اشاره دارد.
ابو القاسم بستى در آغاز كتاب، سبب تأليف آن را اين گونه آورده است:
قد جرى ذكر فضائل أمير المؤمنين عليّ عليه السلام، فذكرتُ أنّه لا تُذكر للمشايخ فضيلة إلّا و هي فيه، أو هو فيها أقدم من غيره، و له فضائل تفرّدَ بها تزيد على مائة، فتعجّب من ذلك قومٌ لا عِلم لهم بمحلّه، فذكرتُ فيه، فزاد ما عندي ممّا رُوي على مائتين، فلمّا ذكرت هذا لهم قويتْ دواعيهم في مسألتي إملاء ذلك؛ ليكون عوناً لهم عند مناظرة الخصوم،....
و به رغم اين كه در اين گفتار، مصنّف تصريح به دويست فضيلت دارد، ليكن در پايان كتاب، مجموع فضايل حضرت
على عليه السلام را به 450 فضيلت مى رساند. او در ادامۀ همان پيش گفتار، روش خود را در نقل فضايل، اين گونه بيان مى كند:
و الشرط أن نذكر ما روى فيه من طريق الآحاد و التواتر، دون الاقتصار على أحدهما، و نقبل من الخصم أيضاً ما يَروي ممّا تفرّد به غيره و ليس لعليٍّ مثله، و إن كان من طريق الآحاد.
ابو القاسم بُستى كه داراى اطلاعات وسيعى در حرفۀ قضاوت و تمكّن تامى در صنعت كلام و جدل و مناظره داشت، توانست با استعانت از اين دو ويژگى، كتاب ماندگارى را بر جاى گذارد و صدها فضيلت و منقبت اختصاصى يا مشترك با ديگر صحابه با مزيتى مخصوص به خود و يا متفرّق در ديگران و مجتمع در آن حضرت را از دل آيات و احاديث و روايات و اخبار مورّخان و سيره نگاران به درآورد و در برابر ديدگان خوانندگان قرار دهد.
او در كتاب خود غالباً روايت هاى متواتر و مشهور و حتّى اخبار آحاد را به نقل از منابع موثّق و مطمئن مى آورد كه جاى ترديد در اسانيد و راويان آن وجود ندارد و او تنها به تحليل و بازگشايى نكات مبهم و دسته بندى و طبقه بندى و رتبه گذارى آن مى پردازد. وى در اين روش، بسيار موفّق بوده و خواننده را به تدريج و آهسته آهسته تا پايان كتاب خود همراهى مى كند.
نسخۀ كتاب: از كتاب المراتب چهار نسخۀ خطى تاكنون شناخته شده است، كه سه نسخۀ آن در كتابخانه هاى هند و چهارمين آن در كتابخانۀ دانشگاه ييل ( yale ) آمريكاست و به احتمال قوى، تمامى آن سه نسخۀ هند بر گرفته از نسخۀ چهارم مى باشد. در اين تحقيق، تنها نسخۀ دانشگاه ييل مورد استفاده
قرار گرفته است كه به خط حنظلة بن حسن بن شعبان (1)مى باشد و در محرم سال 618 ه در (القاهرة المنصورية بظفار) در يمن از نسخۀ كهن ترى - كه آن نسخه برگرفته از نسخۀ «القاضى العلّامة شمس الدين احمد بن سعد الدين بن الحسين المسورى»، و نسخۀ او نيز برگرفته از نسخۀ «الفقيه العلّامة بهاء الدين على بن احمد الاكوع» مى باشد - نوشته شده است. اين نسخۀ ارزشمند در مجموعۀ Land berg كتابخانۀ دانشگاه ييل به شمارۀ 725 از صفحۀ 192 تا 217 و در 26 برگ قرار دارد و به خط نسخ مى باشد. در صفحۀ نخست رساله و بعد از عنوان آن، توضيح زير از ناسخ و به همان خط كاتب نسخه در معرفى نويسنده آمده كه ارزش رجالى و تاريخى دارد:
كتابُ المراتب في فضائل أمير المؤمنين و سيّد الوصيّين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه -: تأليف الشيخ العلّامة أبي القاسم البُستي، و اسمه إسماعيل بن أحمد من أصحاب قاضي القضاة عبد الجبّار بن أحمد بن عبد الجبّار الهمداني. و قد ظنّ بعضُ علمائنا - أدام اللّٰه عزّهم - أنّ أبا القاسم البُستي هذا هو أبو القاسم المعروف بابن تاك مهذّب فقه الإمام المؤيّد باللّٰه عليه السلام و جامع الإفادة و الزيادات لمذهبه عليه السلام، و هو وهمٌ ظاهرٌ من وجوه:
منها: أنّ البُستي اسمه إسماعيل بن أحمد، و ابن تاك اسمه الحسين بن الحسن، أو ابن أبي الحسن، على اختلاف الروايتين.
و منها: أنّ ابن تاك هُوسَميٌّ من هُوسَم، بلدةٌ من وراء طبرستان، و البُستي من بُسْت بلدٌ بسجستان.
و منها: أنّ ابن تاكٍ أحد أصحاب المؤيّد باللّٰه عليه السلام الّذين لازموه و داوموا صحبته، و البُستي ليس كذلك، و لكنّه كان في زمانه، و كان
1) . در نسخه «سعبان» است، ولى به نوشته سيد عبد العزيز طباطبايى رحمه الله «شعبان» صحيح است.
ينصر الشيعة على النواصب، و يورد الحجج الباهرة، و قَدِمَ أبو القاسم البُستي آمل طبرستان من الري، و هي في يد منوچهر (1)الّذي كان يحارب المؤيّد باللّٰه عليه السلام، و المؤيّد باللّٰه عليه السلام في كلار(2)، و كانت شوكة النواصب قد قويت بآمل، فانتصر أبو القاسم البُستي للشيعة، و تظاهر بذلك في مجالس التذكير، و سُئل يوم الغدير عن الفضل بين أبي بكرٍ و عليّ عليه السلام؟
فقال: مَثَلُ عليٍّ كَمَثل كوزٍ جديدٍ لم يَمسّه شيء، و مَثَلُ أبي بكرٍ مَثَلُ كوزٍ كان فيه خمرٌ و دمٌ و أنجاسٌ و أقذارٌ، ثمّ غُسل غسلاً نظيفاً، و ذلك لأنّ عليّاً عليه السلام لم يُشرك باللّٰه طرفة عينٍ، و أبو بكر كان مشركاً أربعين سنة، و إنْ برئ من الكفر، و طَهُر من الشرك!
فغاض النواصب هذا المَثَل؛ لوقوف العامّة عليه، و لهجهم به، و أفضى ذلك إلى غضب الوالي، و طرده لأبي القاسم البُستي من آمل، و وقع بآمل خَطْبٌ عظيمٌ بين الشيعة و النواصب في قصّةٍ طويلةٍ، و اللّٰه أعلم.
در انجام نسخه نيز آمده است:
تمّ كتاب المراتب في مناقب أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّٰه عليه - من مؤلّفات الشيخ العلّامة أبي القاسم إسماعيل بن أحمد البُستي - رحمه اللّٰه، و جزاه أحسن جزائه -، منقولةً من نسخة نُقلت من نسخة سيّدنا القاضي العلّامة شمس الدين أحمد بن سعد الدين بن الحسين المسوري، أبقاه اللّٰه تعالى.
قال القاضي شمس الدين - حفظه اللّٰه - بعد تمام نسخته: و هي منقولةٌ من نسخةٍ الغالبُ عليها السقم الكثير، و هي نسخة حيّ
الفقيه العلّامة بهاء الدين عليّ بن أحمد الأكوع رحمه الله، مع أنّه ذكر أنّه قد قصّها على نسخة السماع بخطّ الشيخ العلّامة حنظلة بن الحسن بن شعبان رحمه الله، و أنّ له منه إجازة، و أرّخ القصّة عليٌّ رحمه الله ذلك بالمحرّم أوّل سنة ثماني عشرة و ستمائة بالقاهرة المنصورية بظفار، و لعلّ السقم و التصحيف في الأصل الّذي خرج على عهد حيّ القاضي العلّامة جعفر بن أحمد بن عبد السلام بن أبي يحيى - رضوان اللّٰه عليه - شيخ الشيخ حنظلة، و شيخ علوم العترة و مصنّفاتهم؛ فإنّه المعتني رحمه الله في إخراج ما كان منه بجيلان و ديلمان و العراق إلى اليمن - حرسه اللّٰه، و ضاعف جزاء هؤلاء العلماء و رفع درجاتهم، بحقّ محمّدٍ و آل محمد صلى الله عليه و آله -، و لا حول و لا قوّه إلّا باللّٰه العليّ العظيم، حسبنا اللّٰه و نعم الوكيل، و الحمد للّٰه ربّ العالمين، انتهى.
در پايان، از توفيقى كه خداوندْ نصيب اين حقير نمود تا در سال منسوب به اميرالمؤمنين عليه السلام به احياى اين اثر ارزشمند بپردازم شاكرم. همچنين از جناب آقاى حسن انصارى قمّى محقّق در علم كلام اسلامى و زيديه و نويسنده و كتاب شناس فاضل مركز دايرة المعارف بزرگ اسلامى كه تصوير نسخه را در اختيارم قرار داد و مرا به احياى اين اثر تشويق نمود نهايت تشكّر و سپاسگزارى را دارم.
و آخر دعوانا أن الحمد للّٰه ربّ العالمين.
تصویر
تصویر
تصویر
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم الحمد للّٰه الواحد القديم، المستعان الكافي، الحمد للّٰه ربّ العالمين، و صَلّى اللّٰه على محمّدٍ خاتم النبيّين، و على ذرّيّته الطاهرين.
قد جرى ذكر فضائل أمير المؤمنين عليٍّ عليه السلام، فذكرتُ أنّه لا تُذكر للمشايخ فضيلةٌ إلّا و هي فيه، أو هو فيها أقدم من غيره، و له فضائل تَفرّدَ بها تزيد على مائة، فتعجَّبَ من ذلك قومٌ لا علم لهم بمحلّه، فَفكَّرتُ فيه فزاد ما عندي ممّا رُوي على مائتين، فلمّا ذكرت لهم هذا، قويتْ دواعيهم في مسألتي إملاءَ ذلك؛ ليكون عوناً لهم عند مناظرة الخصوم، و تقرّباً به إلى الرسول صلى الله عليه و آله، و تَقوّي أملهم في شفاعتهم، و أنا قابلُ ذلك، مستعينٌ باللّٰه (1)، و مستهدٍ إيّاه، و الشرط أنْ نذكُر ما رُوي فيه من طريق الآحاد و التواتر، دون الاقتصار على أحدهما، و نقبلُ من الخصم أيضاً ما يروي، ممّا تفرّد به غيره و ليس لعليٍّ مثله، و إن كان من طريق الآحاد؛ فإنّ مكانه يتبيّن بهذا الجنس.
1) . خ ل: «فاعل ذلك مستعيناً باللّٰه» ر. ك: ميراث اسلامى ايران، الدفتر السابع، ص 484.
اعلم أنّ الكلام في هذا الكتاب يقع في ثلاث مسائل:
أحدها أن يقال: مَن الأفضلُ فيما يحتاج الإمامُ إليه مِنَ الفضائل؟
و الثاني: مَن الأفضل عند اللّٰه في الثواب؟
و الثالث: من أجمع لخصال الفضل، في من رُوي لنا فضائلهم، في الصدر الأوّل؟
و نحن نزعم أنّه عليه السلام الأفضل في الأبواب الثلاثة.
ثمّ هذه الفضائل تنقسم إلى ثلاثة أقسام:
قسمٌ شائعٌ في الصحابة، و له عليه السلام مزيّةٌ فيها.
و قسمٌ يختصّ واحداً واحداً من الصحابة، و فيه مجموع ذلك، كما قال الصاحب رحمه الله (1):
تَجَمَّعَ فيه ما تَفَرّق في الورىٰ *** فَمَنْ لَم يُعددهُ فإنّي مُعَدّد(2)
و الثالث: ما تفرّد به ممّا رُوي فيه، و لا مُشارِك له فيه البتّة، و هو الغرض بالكتاب، و نحن نُبيّن كلَّ ذلك على جهة الاختصار.
1) . هو إسماعيل بن عبّاد بن العبّاس بن أحمد بن إدريس، الملقّب بالصاحب و كافي الكفاة، و المكنّى بأبي القاسم، الطالقاني الاصفهاني، ولد سنة 326 ه، تقلّد منصب الوزارة لمؤيّد الدولة البويهي أوّلاً، ثُمَّ فخر الدولة ثانياً، من سنة 366 ه إلى حين وفاته. و يُعدّ الصاحب من أشهر الوزراء في التاريخ الإسلامي؛ لحسن تدبيره و سياسته و أدبه و علمه، و قد اتّفق المؤرّخون على أنّ اُسرة آل بويه لم تشتهر إلّا بفضل ابن العميد و تلميذه الصاحب. توفّي عام 385 ه، و دفن رحمه الله بتربة بأصبهان، و هي اليوم من مزارات اصفهان، و تقع وسط المدينة بالقرب من المسجد الجامع العقيق، و تعلوها قبّة، و على القبر شباك فضّي.
2) . لم نعثر على هذا البيت في ديوان الصاحب المطبوع في العراق!
[
فمن ذلك الإسلام و السابقة، و قد علمنا أنّه أسبق السابقين إلى الإسلام من الرِّجال، و فيه إجماعُ أهل البيت عليهم السلام، و إجماعهم حجّة، و فيه قوله صلى الله عليه و آله لأبي بُريدَة في حَجّة الوداع (1):
«ما لكم وَ عليَّ بن أبي طالبٍ؟! عليٌّ منّي و أنا منه، عليٌّ أعلمكم علماً، و أقدمكم سِلْماً».
و قال [صلى الله عليه و آله] في حديث خيبر:
«أنتَ أوّلُ مَن آمَن بي، و أوّلُ مَن صَلّى معي».
و قال عليٌّ عليه السلام على منبر البصرة: «آمنتُ حين كَفَر الناس».
و قال في أبياته المشهورة:
سَبَقْتُكُم إلى الإسلام طُرّاً *** غُلاماً ما بَلَغتُ أوانَ حُلْمي
وَ روى لنا ابن أبي زُرعة القزويني(2)، و كان أعلم الناس بالحديث، أنّ أبا بكرٍ قال: «يا لهفى على ساعةٍ تَقدّمني فيها ابنُ أبي طالب، فلو سَبقته لكان لي سابقة الإسلام».
1) . روى أحمدُ بن حنبل في مسنده (ج 5، ص 356) عن عبد اللّٰه بنُ بريدة عن أبيه بريدة أنّ قول الرسول صلى الله عليه و آله صدر بعد رجوع بعثته إلى اليمن، و لفظ الحديث عنده: «قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: لا تقعْ في عليّ فإنه منّي و أنا منه، و هو وليكم بعدي، و إنه مني و أنا منه و هو وليكم بعدي».
2) . هو عبد اللّٰه بن أبي زرعة الراوي لأحاديث أبيه وصفه الذهبي في سير أعلام النبلاء (ج 15، ص 377) بقوله: هو الإمام المحدِّث أبو زرعة محمّد بن أحمد بن محمّد بن الفرج بن متويه القزويني، ذكره الخليلي فقال: ثقة عارفٌ بهذا الشأن، سمع بقزوين... ارتحل إلى الشام سنة ثمانٍ و عشرين، و كَتَب الكثير، فمات عند رجوعه بقرب قرميسين سنة ثلاثين و ثلاثمائة، و هو كهل.
و السَّبقُ في الإسلام غاية الفضل في الصَّحابة، فله هذه المزيّة، و المشايخ لا يشاركونه فيها.
و روينا أنّه قال صلى الله عليه و آله له:
«لو وُزِن إيمانُ عليٍّ بإيمانِ أهل الأرض لترجَّحَ».
و أهل الحشو (1)تروي في أبي بكرٍ مثل هذا، و العقلُ يمنعُ من أن يكون لعليٍّ السبقُ عليه، و إيمانه أرجَح من إيمان عليٍّ، و عند هذا دفع أبو عثمان الجاحظ(2)إلى أن قال: «كان إسلامه إسلام الصبيان و عن تقليدٍ، و إسلامُ أبي بكرٍ عن بَصيرة»!!
و هذا جهلٌ؛ فإنّ عليّاً افتخر بإسلامه، و ذكره النبيّ في مدحه، فلو كان ذلك تقليداً لما صحّ هذا.
و بعدُ، فلو دعاه الرسول و هو غَيرُ كاملِ العقل، لكان ذلك طعناً في نبوّته، و ذلك أنّ الكفّار كانوا يقولون: «بدأ بامرأته و بصبيٍّ من أهل بيته لا خِبرة له»، فكان يَقدحُ ذلك في حاله! فَعلِمنا أنّه دعاه و له من العقل ما يُميّز بين المُعْجِز و الحيلة، و النبيّ و المُتنبئ، وَ المُشرك و الموحِّد، و هذا يوجبُ نقض العادة فيه في إكمال عقله على الصَّبا، و شابهَ المسيح عيسى عليه السلام في كمال العقل على الصِّغر، فهو كرامةٌ له، و معجِزٌ لرسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، و معجِزٌ لعليٍّ.
على أنّا قد حقّقنا في عليٍّ أنّه عاش - كما رواه الصادق عليه السلام - ستّاً و ستّين سنة،
1) . لقبٌ ينبزُ بها أصحابُ الحديث و السلفيّين من العامّة - خاصّةً الحنابلة قديماً و الوهابية حديثاً - أصحابَ العقائد الواهية المبنيّة على ضعاف الأخبار و آحادها، و البعيدة عن روح الشريعة الإسلامية السمحة، و المنطق العلمي القويم، و تقول بالجبر و التشبيه و التجسيم و غيرها من البدع الباطلة. و للمزيد عنهم راجع مجلة علوم الحديث: عدد السابع، السنة الرابعة، (ص 11-65).
2) . هو عمرو بن بحر بن محبوب البصري، أبو عثمان الجاحظ، من الأعلام المشاهير، اتُّهم بأنّه يَكتب بالاُجرة، فيكتب الكتاب و يكتب ضدَّه، كان عثماني الهوىٰ، و اشتهر بنُصبه و عدائه لأهل البيت عليهم السلام، طال عمره، و أصابه الفالج في آخر عمره، و مات بالبصرة سنة 255 ه.
و روى الناسُ ثلاثاً و ستّين سنة، فنأخذ بالأقل، و عاش النبيُّ بعد الدَّعوة ثلاثة و عشرين سنة، و بقي عليٌّ بعده تسعاً و عشرين سنةً و ستّة أشهر، فهذه اِثنتانِ و خمسونَ سنة و ستّة أشهر، يبقىٰ إلى ثلاثٍ و ستّين عَشرُ سنين و ستّة أشهر، و مثله في هذا السنّ ليس بعجيبٍ أن يكون متقدّماً في العلم؛ فإنّ في أولادنا مَنْ قد يَكْمُل على هذه السنّ، و النساء يَبْلُغنَ عليها، فكيف يُجعَلُ صِغره طعناً؟!
و لإسلامه فضيلةٌ اُخرى لا توجد في إسلام المشايخ، و هو أنّ إسلامَهُ عن فطرةٍ، و إسلامهم عن كُفرٍ، و ما يكونُ عن الكفر لا يَصْلُحُ للنبوّة، و ما يكون عن الفطرة يَصلحُ لها، و لهذا قال صلى الله عليه و آله لعليٍّ: «إلّا أنّه لا نبيّ بعدي، و لو كان لَكُنْتَه».
و مثل هذا لو رُوي في غيره لَكنّا نعلم بالعقل أنّه كذبٌ موضوعٌ؛ إذ كلٌّ منهم لم يؤمن إلّا عن الكفر، و لا يصلحُ إيمانه للنبوّة.
و لإيمانه خَلَّةٌ ثالثة تفرّد بها، و هو أنّه مقطوعٌ على باطنه، معلومٌ أنّه وليُّ اللّٰه، و القوم إسلامهم على الظاهر.
و لا يَصحُّ التعلّق بقوله: «عَشَرةٌ في الجنّة»؛
لأنّ ذلك إخبارٌ عن الحال لا عن العاقبة عند شيوخنا (1)، فإنّ فيهم طلحةَ و الزُّبير، و قد فَسقا بخروجهما على أمير المؤمنين، و نَكْثِهما بيعته، سواء قيل إنّهما تابا أم لا.
و بعد، فلأنّ عثمان و عُمَرَ انهزما يوم أُحُدٍ، و تركا رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، و نكثا بيعة الرِّضوان، و في عليٍّ ذلك اليوم حديثُ ذي الفِقار، و [هو] حديثُ «لا فَتى إلّا عَليّ، و لا سَيف إلّا ذُو الفقار(2)».
و فيه أنّ جبرئيل قال لرسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: هذا هو المواساة؟
فقال: «مَنْ أولىٰ بها مِنْهُ، و هو منّي و أنا منه كهارونَ مِن موسى، اللّهمَّ اشْدُدْ أزري بعليٍّ، كما شَدَدت أزْرَ موسىٰ بهارون».
فكيف يُقطَعُ على باطن قومٍ كانت منهم هذه الاُمور؟
و قوله: «لقد رَضي اللّٰهُ عَن المؤمِنينَ إذ يُبايِعُونَك تَحْتَ الشَّجَرَة» (1)فإخْبارٌ عن الحال، وَ رِضى منهم ببيعتهم، و عِلْمُ ما في قلوبهم مِن الإخلاص له في الحال، و ليس فيه أنّهم يبقون على ذلك الرضى أبداً.
و له مزيّةٌ اُخرى في باب الإيمان، و هي أنّه بقي بعدهم، و عَمَّر طريق مكة، و أخرج بِيَنْبُعَ مائة عينٍ، و اشترى ببعضها ألف نسمةٍ فأعتقها، وَ وَقف الباقي إلى يومنا هذا، و كان مع ذلك يَصومُ النهار، وَ يُصلّي في الليل و النهار ألفَ ركعةٍ، و جاهد الناكثين و القاسطين و المارقين، و سنَّ السِّيَر و الأحكام، و بثَّ العِلم، و نَشَر الخُطَب و المواعظ، و كلّ ذلك مزايا لإيمانه على إيمان القوم، فهذا الاشتراك يفوقهم بستّ خصالٍ تَفرّد بها.
و هناك خَلَّةٌ اُخرى للمشايخ يَفضُلُون بها على مَن ليس في درجتهم، و هو السَّبق في الإسلام، فهم في معنى قوله: «وَ اَلسّٰابِقُونَ اَلسّٰابِقُونَ أُولٰئِكَ اَلْمُقَرَّبُونَ»(2)فلأبي بكرٍ سَبقٌ، وَ لعثمانَ و لعُمَر، ثمّ أربعين من المسلمين، لكن هو أسبقُ السابقين، فقد شاركهم في السَّبق، و انفرد بكونه أسبق.
و هو أسبقهم في أشياء:
منها: السَّبقُ في الإسلام على ما مضى.
و منها: السَّبقُ في الصَّلاة، على ما قال في خُطبة البصرة على المنبر:
«أنا عَبدُ اللّٰهِ، و أخو رسولِ اللّٰه، و أنا الصِّدّيقُ الأكبر، و أنا الفارُوقُ الأعظم، لا يقوله
غيري إلّا كذّابٌ، آمنتُ حين كَفَر الناس، و صَلّيتُ قبل الناس ستّ سنين (1)».
فادّعى لنفسه الانفراد بأنّه الصدّيقُ الأكبر، و أنّه الفاروقُ الأعظم، و أنّه صلّى قَبلَهم ستَّ سنين.
و في هذا الحديث، أنّ أبا بكر و إنْ وُصِف بأنّه «الصدِّيق»، فعليٌّ أكبر منه، و عُمَر و إنْ وصِف بأنّه «فاروقٌ»، فعليٌّ أعظمُ منه، و هو من باب المشترك.
و له مزيّةٌ عليهم حتّى تكون أربعُ صفاتٍ مشتركة: الإسلام، و السابقة، و الصدِّيق، و الفاروق، بين أنّه صَلّى قبلهم ستَّ سنين.
و في خطبة الافتخار قال عليٌّ عليه السلام على المنبر:
«أنا المُستَثنى في قوله: «إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ خُلِقَ هَلُوعاً إِذٰا مَسَّهُ اَلشَّرُّ جَزُوعاً وَ إِذٰا مَسَّهُ اَلْخَيْرُ مَنُوعاً إِلاَّ اَلْمُصَلِّينَ»(2).
قال: نزلت هذه الآية و ليس على وجه الأرض من الرجال مُصَلٍّ غير رسول اللّٰه و غيري» صلوات اللّٰه عليهما.
و أثْبَتَ صلى الله عليه و آله له السابقة في أشياء في وقعة خيبر، و هو قوله:
«أنتَ أوّلُ مَنْ آمن بي، و أوّلُ مَنْ صَلّى معي، وَ أوّلُ مَن جاهد معي، و أوّل مَن تَنشَقُّ عنه الأرض غداً معي، و أوّل مَنْ يدخلُ الجنّة معي».
هذه، فذَكَرَ ستَّ خصالٍ هو فيها أوّل، الإيمان يتكرّر، و الصلاة تتكرّر، و أربعة منها مشترك، فهذه تسعُ خصالٍ هو فيها أوّل، و عاشرها أنّه استخلفه الرسول صلى الله عليه و آله ليلة الغار في ردّ ودائع الناس.
و له السابقة و الانفراد جميعاً بالبيعة، و هي بيعة العَشيرة، [حين] جَمَع صلى الله عليه و آله أربعين رجلاً، و طَبَخ لهم يَدَ شاةٍ و حمل قُوصَرة تمرٍ كما تكون بالحجاز صغار، و أطْعَمَهُم حتّى شَبِعُوا، و بقي مِنَ اللحم و التمر!
فقال أبو لهب لأبي طالب: لقد عَظُم سِحْر ابنِ أخيكَ، أُنْظر كيف أطعمَنا و أشبعنا من هذا اليسير من الطعام!
فَضَجِر رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و لم يَقُل شيئاً، و استدعاهم من الغد، فَعَمِل مثل ما عمل في اليوم الأوّل، و قال أبو لهب مثل قوله، حتّى لمّا كان اليوم الثالث قيل له: امكُث، حتّى يُظهر ما في نفسه، فَسَكت.
فقال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: إنّ اللّٰهَ أمرني بإنذار عشيرَتي الأقربين و أنتم عشيرَتي، و لو خوّفتكم من فارسٍ أو حبشة أو رومٍ لتأهّبتُم، و ها أنا نذيرٌ لكم بَينَ يدي عذابٍ شديد، فمن مِنكُم يُبَايعني على أن يكون أخي في الدنيا و الآخرة، و له الخلافة مِنْ بعدي؟
فما تحرّك أحدٌ، فقام عليٌّ عليه السلام و هو أصغرهم سنّاً، و مدَّ يده، فقال له رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: اجْلس! فَجَلَس، فأعاد القول و لم يقم سواه، فقال له: اجلس! فجلس، و قال ثالثاً، فقام عليّ و مدّ يده، فمدّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يده فبايعه.
فله الاُخوّة و الخلافة، و هو قبل بيعة الرِّضوان.
و شهد الإيذاء (1)في شعب بني هاشمٍ [و هو] معروفٌ و مشهورٌ، و كان لرسول اللّٰه صلى الله عليه و آله بيعة الجِنّ، و لم يكن للإنس فيها نصيبٌ، و بيعة الأنصار و لم يكن للمهاجرين فيها نصيبٌ، و بيعةُ الرِّضوان، و كان هو من السابقين فيه، و بيعة الغدير و العشيرة و لم تكن إلّا له خاصّة، و هو ممّا تفرّد به ممّا له فيه السَّبق، و ثَبَت له السَّبقُ إلى البيعة قبل الجماعة، و له السابقة في الجهاد، على ما رُوي أنّه صلى الله عليه و آله كان إذا خرج
1) . هكذا تُقرأ الكلمة في النصّ المخطوط.
من بيته تبعه أحداثُ المشركين يرمونه بالحجارة، حتّى أدموا كَعْبه و عُرقوبيه، فكان عَليٌّ عليه السلام يحنُّ و يَحْمِلُ عليهم، فَيَنهزِمون بين يديه كانهزام حمير الوحشِ عن الأسد، حتّى أنزل اللّٰهُ فيه و فيهم: «كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ» (1)يعني الأسد.
و فرض اللّٰه الهجرة على أصحاب رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله حُماةً له لعجزهم، و فرض على عليٍّ المبيتَ على فراش رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله ليلة الغار، تحت ضلال السُّيوف، و بذل و لم يُبال حتّى أنزل اللّٰهُ فيه قوله: «وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ اِبْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ رَؤُفٌ بِالْعِبٰادِ»(2).
قال ابنُ عبّاسٍ: و اللّٰهِ ما نَزَل هذا إلّا في عليّ، حين باتَ على فراش رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله ليلة الغار، باذلاً لمهجته و لم يبال.
و لا خلاف أنّ أوّل مُبارزٍ في الإسلام يوم بدرٍ، عليٌّ و حَمزةُ و عُبيدة بن الحارث، دون المشايخ، و لم يكن لهم برازٌ في ذلك اليوم، فهو من السابقين في الجهاد، و أسبق السابقين، و له السَّبق على العالم.
و روى الناصر للحقّ عليه السلام أنّه كان عليٌّ صاحب راية رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يوم اُحد، وَ قَتَل مِن بني طلحة ستّةً، أصحاب رايات الكفّار، و هي أوّلُ رايةٍ نُشِرت في الإسلام، حتّى قال عليٌّ عليه السلام: «أنا صاحبُ رايته في الدُّنيا، و صاحبُ رايته في الآخرة».
و قد كان لرسول اللّٰه صلى الله عليه و آله أصحاب راياتٍ، لكنّه كان أسبق السابقين فيه، و كلٌّ تأخّر عنه.
فهذه عشرُ خصالٍ له السَّبقُ فيها، و الانفرادُ بالسَّبق، و كلُّ هذه العشرة من باب الاشتراك، و له مزيّة السبق، فأعرفُ ممّا شاع في أصحاب رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله عن المشايخ الهجرة، و قد سبقه جعفر و أصحابه إلى الهجرة، و خرج للحَبشة،
و للمشايخ الهجرة، و أبو بكر قد سبقه، لكن لعليّ عليه السلام مزايا في هجرته عليه، و ذلك أنّ الرسول عليه السلام أخرجه مع نفسه ليخدمه و يؤنسه، و ترك عليّاً ليبيت على فراشه باذلاً لمُهجته، و كان بذلُ النفس أعظم من الإبقاء على النفس في الهرب إلى الغار، و كان الرسول عليه السلام معه يُقوّي قلبه، و لم يكن مع عليّ مَن يُقوّي قلبه، و أبو بكر لا يُصيبه وَجَعٌ، و عليٌّ كان يُرمى بالحجارة، و أبو بكر في الغار لا يراه الكفّار، و عليٌّ على الفراش يراه كُلّ من أحبَّ.
هذه أربعُ خصالٍ له مزيّةٌ على أبي بكر في الهجرة.
و استخلفه رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله في أشياء:
منها: ردّ ودائع الناس.
و منها: حمل نساء رَسُول اللّٰه صلى الله عليه و آله خلفه بعد ثلاثة أيّام، و في نسائه عائشةُ بنتُ أبي بكرٍ، فلعليّ مِنّة تحفُّظ وُلده. وَ من يفوزُ بحُشاشَته ليس كَمَنْ يَحمي على حرمِه غيره يصونها، فله المنّة على أبي بكرٍ في هجرته، و ليس لأبي بكر عليه منّة.
فهذه خَمسٌ في المزية له عليه، فاشتركا في الهجرة، وَ تَقَدّم من تَقَدّم بأمر رسولِ اللّٰه صلى الله عليه و آله، و تأخَّر من تأخّر بأمره، و في تأخيره هذه الفضائل و المزايا.
و من المشترك من فضائل الصَّحابة العلم، و قد علمنا أنّه صلى الله عليه و آله لمّا ذَكَر فضائل الصَّحابة قال في أبي بكرٍ:
«أرحمُ اُمّتي أبو بكر، و أشدّهم في أمر اللّٰه عُمَر، و أصدقهم حياءً عُثمان، و أقرؤهم اُبيّ، و أفرضهم زيد، و أعلمهم بالحلال و الحرام معاذ، و أقضاهم عليّ».
فما ذكر المشايخ بالعِلم، و ذَكَرَه بالقضاء الّذي يشتمل على العلوم كلّها، حتّى تمّ فيه كونه أقضى.
و قال مَرّةً: «اُبيّ أقرؤكم، و عليٌّ أقضاكم».
و قال فيه: «أنا مدينةُ العِلم و عَليٌّ بابها، فَمَن أراد العِلْمَ فليأتِ البابَ».
و قال: «أنا مدينة الحكمة و عليٌّ بابها».
و قال: «عليٌّ بابُ عَيْبَةِ علمي».
و قال له في قوله: «إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ» (1):
«أنا المُنذرُ و أنتَ الهادي يا عليّ».
و قال: «إنْ وَليتُم عليّاً تجدوه هادياً مهدياً، يسيرُ بكم على المحجَّة البيضاء».
و قال: «عليٌّ أعلمكم عِلْماً، و أقدمكم سِلْماً».
و لمّا أخرجه إلى اليمن ضَرَبَ على صدره و قال:
«اللهمَّ سَدِّده و اهده إلى الحكمة».
فقال عليٌّ عليه السلام: ما شَكَكْتُ في حكمٍ بعد ذلك الكلام.
و قال فيه: «إذا اخْتلفتم في شيء بعدي فكُونُوا مع عليّ».
و قال مرّة: «عليٌّ مع الحقّ، و الحقُّ مع عليّ».
و هذه عشرةُ ألفاظٍ كلّ واحدٍ منها يَدلُّ على كونه أعلم، و ليس في المشايخ واحدٌ منها، و قد علمنا أنّ العلوم انقسمت في الصَّحابة:
فمنهم العلماء بالقراءات يُعدُّ منهم عليٌّ، و قراءته أحسن و أقرأ و أتمّ.
و منهم الفَرَضيّون، و هو أشهرهم في الفرائض.
و منهم الفقهاء و هم ستّة، و عليٌّ منهم و هو أفقههم؛ فإنّه ما ظَهَر لأحدٍ من فُقهاء الصَّحابة من الفقه ما ظهر منه، خصوصاً في سيره أهل البغي.
و منهم أصحاب الروايات، نيّفٌ و عشرون رجلاً، و هو أكثرهم رواياتٍ
1) . سورة الرعد، الآية 7
و أتقنهم، و هو حجّة، و غيره ليس بحجّة،...(1)
الباطن فما يرويه، و غيره لم يُركن.
و في الصَّحابة الفُصحاء، و عليٌّ أفصحهم، و الخُطباء و هو أخطبهم، و الشُّعراء و هو أحسنهم شعراً.
و فيهم من تكلّم في العقليات و مسائل الكلام، و نُقِل عنهم، و هو أفضل بالعلوم العقلية.
و هو الَّذي أخَذَتْ عنه الإماميّةُ و الزيديّة و المُعتزلةُ اُصول الدين، على اختلاف الطُّرق.
و هو الَّذي ناظر الملحد في مناقضات القرآن حتّى أفحمه، و بيَّن له.
و هو الَّذي ناظر الجاثليق، و أجاب عن مُشكلات مسائله حتّى أسلم.
و في العلماء من يتكلّم في علم المعاملة(2)على طريق الصوفيّة، و هم مُعترفونَ أنّه الأصل في علومهم، و ليس لغيره من هذا الباب إلّا اليسير، حتّىٰ قال مشايخُ الصُّوفية: «لو تَفرّغ إلى إظهار ما عَلم مِن علومنا لأغنانا في هذا الباب، و هو الأصل المعتمد لنا».
[و ليس] لأحدٍ من...(3)و العِبَر و المواعظ ما له.
و معلومٌ من أبي بكرٍ: «أيُّ أرضٍ تُقِلُّني، و أيُّ سماءٍ تُظلّني إذا قلتُ في القرآن برأيي!»
و المجتهدُ يلتزم في القرآن عند التعارض و التشابه برأيه، و أين يقع هذا الكلام من قوله عليه السلام: «لو كُسِرَتْ لي وسادةٌ لحكمتُ لأهل الزبور بزبورهم، و لأهل الإنجيل بإنجيلهم، و لأهل القرآن بقرآنهم، حتّى يُسْمَعَ مِن كلّ كتابٍ: هذا حكم اللّٰه فيّ».
و قال [عليه السلام] (1): «و اللّٰه ما نَزَلتْ آيةٌ في ليلٍ و لا نهارٍ، و لا سهلٍ و لا جبلٍ، و لا سفرٍ و لا حضرٍ، إلّا عَرفتُ مَتى نَزَلَتْ، و عَرفتُ ناسخها و منسوخها، و محكمها و متشابهها، و مجملها و مفصَّلها، و ما مِن أحدٍ من قريش إلّا نزلت فيه آيةٌ أو آيتان [إمّا بمدحٍ] و إمّا بذمٍّ».
فقام رجل فقال: يا أمير المؤمنين، أنت رجلٌ من قريش فما الّذي نزل فيك؟
فقال: أما قرأت سورة هود: «أَ فَمَنْ كٰانَ عَلىٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ»(2)، كان الرسول صلى الله عليه و آله و سلم على بيّنةٍ، و أنا تاليه(3)و شاهدٌ منه.
ثمّ مشهورٌ أنّه قال بعد قضايا في الجَدّ و الجَدَّة: «ليتني سألت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله عن ميراثهما»!
أين يقع هذا من رجلٍ يقول على [الفور] في المسألة المِنبريةِ(4): صار ثُمنها تُسْعاً؟! إذا كان للرجل امرأتان و أبوان و ابنتان، فللأبوين الثلث، و للابنتين الثلثان، و [للمرأة] عالت الفريضة، و كان لها ثلاثة من أربعة و عشرين ثمنها، فلمّا عالت إلى سبعةٍ و عشرين صار ثُمنها تُسْعاً؛ فإنّ ثلاثةً من سبعة و عشرين، و يبقى أربعة و عشرون، للابنتين ستّة عشر، و ثمانية للأبوين.
و سواء قيل: إنّه قال هذا على الاستفهام، أو على قولكم صار ثمنها تسعاً، أو على نفيه، أو بيّن كيف يجيء الحكم على مذهب من يقول بالعول؛ فإنّه يحتاج إلى تَبَحّرٍ في علم الفرائض، حتّى عَرَف الجواب و الحساب و النسْبَةَ.
هذا، و معلومٌ رجوع القوم إليه، و ذكرنا رجوع عُمَر إليه في ثلاثٍ و عشرين مسألة حتّى قال: «لو لا عَليٌّ لهلك عُمر».
و قال: «لا مُعضلة في الدين لا يكون بجنبي ابن أبي طالب» عليه السلام.
هذا، و العترةُ مُجمِعةٌ على أنّه كان أعلم مَنْ في الصَّحابة بأنواع علوم الشَّرع، [و ما رُوي] في المشايخ عن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم ممّا يجري مجرى المدح لهم في باب العلم و العقل، يدلّ على كونه أعلم؛ لأنّه كان يُعدُّ في [كُتّابه]، فكان يكتبُ وَحيه و مسائله، و يسمعُ فتاويه و يسأله، و من المشهور إنفاقه الدينار قبل مناجاة رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم، و [أنّه] فَتَح له ألف بابٍ، تحتَ كلّ بابٍ ألف بابٍ.
و هذا قد استبعده بعض الجهّال، و لم يعلم صورة الأمر، و هذا نحو أن يقول:
«الربا في كلّ [مَكيل ٍو] في أيّ موضع كان، و في كلّ موزونٍ» فيُعرف الحكم في المكيلات الّتي لا أصل لها بالمدينة، و كذلك في الموزونات، و تطّرد علّة الربا، فيصيرُ [أصلاً] له في باب الربا.
و كذلك إذا قال: «كُل مِنَ البيض ما دَقَّ أعلاه و غَلُظ أسفلُه» فيدخل فيه بيض كلُّ طيرٍ، و يخرجُ منه بيض [بعضٍ] كالحيّة و غيرها.
و كذلك إذا قال له: «يحرم كُلّ ذي نابٍ من السِّباع، و كلُّ ذي مخلبٍ من الطير، و يحلّ الباقي» فهذا و ما [شابهه] عقود الشريعة.
و هذا من الباب الّذي تجمَّع فيه ما تفرّق في علماء الصَّحابة، فتفرّد في الاجتماع و إن شاركه غيره، و بهذا الفضل يتبيّن رجحانه على جميع علماء الصَّحابة، و نعلم أنّه مِن مُعظم خصال الإمامة. فكان أفضل، و التقدّم خطأ، فتقدّمهم إذَن خَطأ.
و من خصال الفضل في الصحابة «شرفُ النَّسب»، و قد عَلِمنا أنّ للكلّ شرفَ آدمَ، و كمال (1)نوحٍ و إبراهيمَ و إسماعيلَ، و كنانة من وُلد إسماعيل، و قريش من
1) . هكذا تقرأ الكلمة في الأصل.
كنانة، و اصْطَفى بني هاشم من قريشٍ، و كان عليه السلام هاشميَّ الطرفين، و المشايخ لم يكن لهم حظٌّ في هاشم أصلاً.
و من الخصال المطلوبة في الإمامة الشَّجاعة، لافتقار...(1)
إليها، و الثَّبات يوم الحرب، و قد علمنا أنّه قَتَل يوم بدرٍ سبعينَ رجلاً من صناديد قريش، و ليس للمشايخ قتيلٌ [يومئذٍ].
و يوم أُحدٍ قَتَل سبعةً في المصافّ من بني طلحة، سوى مَنْ قَتَلهم بعد الهزيمة.
و لا إشكال في هزيمة عُمَر و عثمان، إنّما الإشكال في أبي بكرٍ، هل ثَبَت إلى وقت الفرج، أو كان في المنهزمين عند شدّة القتال؟
و قومٌ من الحَشويّة يدّعون أنّ أبا بكر كان أعلم؛ لأنّه قال يوم موت رسول اللّٰه:
«إنْ كُنتُم عَبَدْتُم محمّداً فقد مات، و إنْ كنتم عَبَدْتم ربّ محمّدٍ فهو لا يموت»
و إنّ هذا يدلّ على غزارة علمه.
و ليس الأمرُ كذلك، فما اُشكل موته على عُمَرَ و لا على عليٍّ عليه السلام؛ [لأنّه] حاضرٌ حين جاد بنفسه، و هو الوصيُّ في تجهيزه و دفنه.
و ربّما قالوا: «خالفهم(2)في قتال أهل الرِّدَّة، حتّى رَجعوا إلى [رأيه]، و كان الصواب فيه». و قد روينا أنّه رَجَع إلى عليٍّ فقال: إنّ نبيّ اللّٰه جَمَع بين الصلاة و الزكاة، فلا تُفَرِّقْ بينهما!
فخرج...(3)و قال: «لو مَنَعُوني عِقالاً ممّا أدّوه إلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله لجاهدتهم عليه».
و لم يُحْسَب هذا في شجاعته، و هو لم [يجاهد] و إنّما أمر بالجهاد، فأين هذا من جهاد أمير المؤمنين عليّ عليه السلام يوم بدرٍ و اُحدٍ، و يوم الأحزاب، و يوم خيبر إلى غير ذلك؟
و كيف يُقاسُ مَنْ لم يصبّ محجمةَ دمٍ عن كافرٍ في جهادٍ، و لا في الجاهلية أو إسلام، على مَنْ بارز الأقران و الشُّجعان، و أباد كلّ مذكورٍ في الحرب و صار ظهرا؟
و من الخصال المطلوبة في الإمامة السَّخاء، و يقال إنّه من الباب المشترك، فقد رَوى أهل الحديث أنّ أبا بكر أنفق على رسول اللّٰه أربعين ألفاً، و أنّه قال: «ما نَفَعني مالٌ قطّ ما نفعني مال أبي بكرٍ»،
و قيل: إنّه سُئل عن أحبّ الناس إليه؟
قال: عائشة.
قيل: مِنَ الرجال؟
قال: أبوها!
قيل: و لِمَ ذلك؟
قال: لأنّه صَدَّقني حين كذَّبني الناس، و واصلني حين قَطَعني الناس، و واساني حين، بَخل الناس.
و قالوا: فيه نَزَل قوله: «فَأَمّٰا مَنْ أَعْطىٰ وَ اِتَّقىٰ وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنىٰ» (1)، و أنّه نزل [فيه] قوله: «لاٰ يَسْتَوِي مِنْكُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ اَلْفَتْحِ وَ قٰاتَلَ»(2)، و هو الّذي أنفق قبل الفتح.
[أقولُ]: إنّا لا نُنْكر إنفاقه على رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، و كان مال خديجة أكثر من ماله، و نَفْعُ ذلك للمسلمين عامّةً أكثر.
و مَنْ منهم قال: «أربعين ألف دينارٍ»، و من كان والده أجيراً...(3)في التجارة
عامِلَ خديجةَ مِنَ المحال أن يجمع أربعين [ألفَ] دينارٍ، فأمّا أربعون ألف درهم فهو أربعة آلاف دينار، و ذلك كثير، و هو ممكنٌ.
و له موقع في الدين، و ثواب «مَنْ أَعْطىٰ وَ اِتَّقىٰ» عمومٌ، و «مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ اَلْفَتْحِ وَ قٰاتَلَ» يقتضي مَنْ جَمَع بينهما، و عليٌّ هو الّذي جمع بين الإنفاق و القتال، و لو أخذنا بأحد المنفردين، فالمُنفِق بحُشاشته أفضلُ من المنفق لماله، و مَنْ جمع بينهما قبل الفتح هو أفضل ممّن جمع بينهما بعد الفتح، [كما] أنّ إنفاق أمير المؤمنين عليٍّ عليه السلام أكثر من ذلك، و أنّه أنفق [أربعة] دراهمَ؛ واحداً ليلاً على المُتجمِّل لكيلا يَستحي منه في الأخذ، و واحداً نهاراً ليُقْتَدىٰ به في الإنفاق على السائل الّذي لا يُبالي بإظهار الأخذ، و واحداً سرّاً لكيلا يَدخُلُه الرِّياء، و الآخرُ علانيةً ليُقتَدىٰ به، و فيه نزلت الآية، قوله: «اَلَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ اَلنَّهٰارِ سِرًّا وَ عَلاٰنِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ» (1)، فسمّى كلَّ درهمٍ مالاً، و بشّره بالقبول، و وعد له بالجزاء.
و الحديث عليهم مشهور موحياً(2)أنّه تصدّق بخاتمٍ من فضّةٍ في الركوع، فأنزل اللّٰه: «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ»(3)الآية، و اُعْطي الولاية، و ورد النصُّ بقبول الصَّدقة، و أنفق ديناراً قبل مناجاة الرسول فنزلت الآية، حتّى لم يقع فيه الشركة، و وقع العتابُ لمن كفَّ عن المَسارّة بقوله: «فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ تٰابَ اَللّٰهُ عَلَيْكُمْ»(4)[و كانت] ثلاثة صيعانٍ من الطعام أو في وفود(5)ثلاث ليالٍ، فأنزل اللّٰه فيه ثلاثين آية، و نصّ على عصمته و سرّه و مراده، و [قبول] صدقته على ما نشرحه من بعدُ.
......(6)أنّه أعتق ألفَ نسمةٍ من كسب يده، و علمنا أنّه أخرجَ مائة عينٍ بينبُع،
و تَصدّق بها، و علمنا أنّه كان يأخذ الغنائم لنفسه و فرسه، و يأخذُ سَلَب الكفّار بقوله عليه السلام: «مَنْ قَتَل [قتيلاً] فله سَلَبُه» (1)، و كان يأخذُ الخمسَ من الغنيمة في أيّام المشايخ، ممّا يقع بأيدي المؤمنين من أموال الكفّار، بسهم ذوي القربى، ثمّ جاهد بعد رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله الناكثين و المارقين و القاسطين، و كلَّ ذلك أنفقَ في [سبيل] اللّٰه، و لم يترك إلاّ ثمانمائة درهمٍ فضل عطائه، عَزَله ليشتري لأهله جاريةً، ثمّ لم يُذْكَر الشيخين بحالٍ [كما] ذُكر خاتم أمير المؤمنين. روى عبد اللّٰه بن جعفر أنّ رجلاً شتم عليّاً عليه السلام، ثُمّ جاءه يسأله حاجةً فقضاها، [فاعترضه] أصحابه فقال:
«أنا أستحيي أن يغلب جهلُه علمي، و ذنبه عفوي، و سؤاله جودي».
و أجمعَت العترة أنّه كان من الأجواد، و أكثرَ جوداً من الشيخين، و كفاك في جوده أنّه تعالى جعل كلّ المؤمنين في القيامة في دعوته...(2)في الدنيا، في قوله:
«إِنَّ اَلْأَبْرٰارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كٰانَ مِزٰاجُهٰا كٰافُوراً»(3)ثمّ بيّن لمن ذلك، فقال: «عَيْناً يَشْرَبُ بِهٰا عِبٰادُ اَللّٰهِ يُفَجِّرُونَهٰا تَفْجِيراً» بيّن أنّهم يستخرجونها، و هم الّذين يوفون بالنذر، و كفاك في جوده أنّ الليلة الثالثة جاءه أسيرٌ من الكفّار، و هو عدوّ اللّٰه و عدوّ رسوله و نبيّه و دينه، لمّا سأله باللّٰه لم يَرُدّه على صعوبة الحال [و شدّة] الحاجة، تقرّباً إلى اللّٰه، و محبّةً لإطعام الطعام.
و مثل هذه المزايا في الإنفاق لا توجد في فعل المشايخ، [لِ] أنّه مشاركٌ للشيخين و زاد عليهما بما ذكرنا، و ليس للخصم آيةٌ و لا خبرٌ يُصرّح بجودهم، و لو كان مساوياً لهم [و لم يثبت له] الفضل عليهم في باب الدين و العلم لكفانا ذلك، و كيفَ و قد ثبت الرجحان. و في حديث أبي هريرةَ: إنّه كان بالمدينة مجاعةٌ، و لم يكن معي طعامٌ، مرَّ بي يومي و ليلتي، فأصبحتُ و سألت أبا بكر آيةً كنتُ أعرِفُ
تأويلها، قال: كنتُ أعْرَفُ منه بها، و هو يكلّمني إلى باب بيته، و ودّعني و انصرفتُ جائعاً، و بقيتُ يومي و أصبحتُ، و سألت عُمرَ آيةً عرفتُ تأويلها، أو قال: كنتُ أعْرَفَ منه بها، إلى باب بيته فودّعني، إلى اليوم الثالث جئتُ إلى عليّ فسألته آيةً، و اللّٰه إنّه كانَ أعلم بها منّي، فأخذ بيدي و مال إلى باب البيت، فلمّا أردتُ أن أنصرف قال: تدخلُ معي الحجرةَ، فدخلتُ معه.
فقال لفاطمة: هل عندكِ ما يأكلُ ابنُ عَمّكِ و أبو هريرة؟
قالت: نعم، و دخلَت البيت و أخْرَجَتْ رغيفين و سمناً و لبناً، فكنتُ آكل و هو ينشر العلم، حتّى شَبِعتُ و انصرفتُ إلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، فلمّا بَصُرني ضَحِك في وجهي.
فقال: أنتَ تحدّثني أو أنا أُحدِّثك؟
فقلت: منك يا رسول اللّٰه أحسنُ.
فابتدأ و قصّ علَيّ ما جرى، و قال: إنّ جبرئيل عَرّفني.
و في الحديث المشهور أنّ الرسول كان عنده، فخرج في طلب شيء فاستقرض ديناراً، و استقبله مقداد و شكا حاله.
فقال: أنتَ أحقُّ بهذا منّي، فأعطاه و أخذ يسعىٰ في طلب قرضٍ، فاستقبله أعرابيّ و معه شيءٌ من النَّعم.
فقال: يا عليّ، اشتر هذا؟
فقال: ليس معي ثمنه.
قال: فجوّزْه لي إلى أن أعود إليك فتوفر علَيَّ.
فاشتراه و حمله، فلمّا دخل و معه ما اشتراه ليذبحهُ و يُطْعِم رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، فتغافل عليه حتّى فَعل ما أراد.
ثمّ قال: يا أبا الحسن، من أين لك هذا؟ فقصّ عليه القصص.
قال: كان جبرئيل بأمر اللّٰه عزّ و جلّ ليزيل عن قلبك الشُّغل بي، كما أزلتَ الشقاء عن قلب مقداد.
إلى غير ذلك ممّا يطول ذكره من جوده، فقد بان لك بهذه الجملة مشاركة أمير المؤمنين لهم في فضائلهم، و زيادته فيها عليهم، فيما يتعلّق بالإمامة.
فأمّا مَنْ سواهم، فإنْ تفرّد بخلّةٍ فَعليٌّ مساهمه نحو ولايةٍ؛ فقد ولّاه على اليمن، و ولّاه سُورة البراءة و عَزَلَ أبا بكر، و ولّاه في خَيْبَر و ما فيه من العجائب و المعجزات، و ولّاه الخُرُوج إلى بني زهرة، حينَ نَزَل فيه و في دابّته «و العادِياتِ ضَبْحاً» (1)روا الزجَّاجُ و أهل التفسير أنّ ذلك فيه و في دابّته.
و له مزيّةٌ، فإنّه لم يولِّ عليه أحداً، و ما أخرجه إلى موضعٍ و لا تركه في قوم إلّا ولّاه عليهم، و أخرجه في إصلاح ما اُفسد، و كان له أصحاب راياتٍ، و قال أمير المؤمنين: «أنا صاحبُ رايته في الدُّنيا و الآخرة» فشاركهم و زاد، و المشايخ لم يكونوا أصحاب الرايات.
فقد بان لك أنّه تَجمَّع فيه ما تفرّق في الجميع، و زاحمهم(2)في كلّ شيء وقع الشركة فيه.
و هذا القَدْرُ كافٍ، و لقد بلغ عشرين مزيّة فيما شاركهم فيه من الخصال الستّ المطلوبة في الإمامة، على أنّه أفضل منهم في خِصال الفَضل، و في كمال الفضل الّذي فَضُلَ به على الصَّحابة، و فيما يحتاج إليه في الإمامة، فهذه ستُّ خصالٍ يَفتقرُ الإمام إليها، هو أفضلهم فيها كلّهم.
فأمّا كونه أفضل في باب الثَّواب، ففيه إجماعُ العترة، و فيه قوله: «اللّهُمّ ائتني بأحبِّ خَلقك إليك يأكلُ معي مِنْ هذا الطير»، فأتى عليٌّ فردَّه أنس أو جابر، ثمّ أذن
له، الخَبَر.
و «الأحبُّ» لا يكون إلّا في الثَّواب، و الخبرُ مجمَعٌ على صحّته.
و قوله: «مَنْ كُنْتُ مولاه فعليٌّ مولاه» فألزمَ موالاته ظاهراً و باطناً، و المشايخُ لم يُلزم هذا فيهم.
و قوله: «أنتَ مِنّي بمنزلة هارونَ مِنْ مُوسى».
و كان أفضل أهل زمانه [بعده صلى الله عليه و آله]، و خبر المؤاخاة يَدلُّ على أنّه أعظم الناس منزلةً، و آية المباهلة فيها أنّه نفسُ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، حلَّ منهُ محلَّ نفسه، فيوجبُ ذلك كونه أعظمَ ثواباً، و أقربَ إلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله......(1)
على إمامته يدلّ على كونه أفضل منهم عند اللّٰه، بلا خلافٍ من الاُمّة، فثبت أنّه أفضل منهم في الثّواب، و في الأشياء السابقة مِن الفضل، و في خصال الإمامة، و ليس الغرض بالكتاب هذا، لكنّا بيّنّاه ليدلّ لكمالٍ في فضله و تفرّده بالفضل في الاُمور الثلاثة.
[المقصد الثالث، ممّا تفرّد به و لا مشارك له فيه](2)
في بيان ما يَشْرُفُ به المرء و... على غيره اعلم أنّ ما تفرّد به عليه السلام منقسمٌ إلى أبواب، في كلّ بابٍ نوع من الشَّرف و الفضل لا يشاركه فيها أحدٌ من المشايخ، و نحن نَعدُّ لك الأبواب، ثُمّ نبيّن من كلّ بابٍ ما له و ليس لغيره، و هي خمسةٌ و عشرون باباً.(3)
إنّ المرء يَشْرُفُ بأصله و جَوهره، و لهذا كان للملائكة شرفٌ على الجنّ و الإنس، لخلقها من النور، و الجنّ من النار، و الإنس من التراب. و قد يشرف بأن يتبيّن للخلق حاله في الشرف و الفضيلة قبل أن يُخْلَق، و النوع الثالث شرفٌ بآبائه، و نوعٌ رابعٌ شرفٌ بموضع ولادته من بيوت الكبار و مسقط رأسه، و قد يشرف بنوعٍ خامسٍ بالأقارب الكبار، إذا كان فيهم شرفٌ، و يُشرَّف بنوعٍ سادسٍ و هو الأسماء الحُسنى إذا اشتمل على معانٍ فيها شرفٌ و شرف......(1)
، و يشرّف بنوعٍ ثامنٍ و هو أن يقع بينه و بين قومٍ كرام وُصْلَةٌ و صحبة، و بنوعٍ تاسع و هو أن يتولّى عُقدة نكاحه الكبار، و تحضره الكبار، و تُكرمُ فيه الكبار، و بنوعٍ عاشر و هو أن يؤاخيه كبيرٌ مؤاخاةً تُنْبئُ عن الشَّرف و الفضل، و يُشرّفُ بنوعٍ حادي عشر و هو السبق في الإسلام و حُسنُ الإسلام، و قد يُشرف بالثاني عشر و هو صالح أعماله الّتي يتفرّد بها، و الثالث عشرَ يُشرَّف بعلمه و كماله في الفهم، و قد يُشرّف برابع عشر و هو السَّخاءُ، و قد يُشرَّف بخامس عشرَ هو الشرفُ، و يُشرَّف بسادس عشرٍ و هو الزهد في الدنيا، و يشرّف بالسابع عشر بأن يمدحه مَنْ بَعده بما لا يُمدح بشرٌ به(2)، و يُشرّف بالثامن عشر و هو أن يمدحه من يُعتدُّ بمدحه، بما لا يشاركه غيره فيه. و يُشرّف بالتاسع عشر بأن يقيمه الكبير مقام نفسه في مهمّاته و لا يعمّ غيره، و بنوع العشرون ما تفرّد به ممّا في القرآن من النصّ على إمامته، و الحادي و العشرون أن يُعرِّف الرسول أنّ باطنه كظاهره، أو تَرِد القرآن به، و الثاني
و العشرون ما ظهر له من الكرامات معجزةً لرسُول اللّٰه صلى الله عليه و آله و لولده و أهله. و الثالث و العشرون أنْ يَصير قوله...(1)
حجّةً و يصيرَ للشريعة قبلةً، و الرابع و العشرون فإنّه يُشرَّف بولده إذ بلغ وُلْده مبلغاً لا نظير له، و الخامس و العشرون يُشرّف بعَقبه، إذا كانوا كُبراء لا نظير لهم في عَقِب غيره.
فهذه خمسٌ و عشرون نوعاً ما من نوع......(2)خصائصُ فيه و فضائلُ لا يوجد لغيره مثله، و نحن نذكرُ جُلَّ ذلك مستقبلاً، و نبيّن له فيه التفرّد مِنْ ذكر أصله و تَفرّده به.
اِعلم أنّا روينا أنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله قال له:
«يا عَليّ، خُلِقْنا نحنُ مِنْ شجرةٍ واحدةٍ، أنا أصلها، و فاطمة فرعها، و أنت لقاحها، و الحسنُ و الحسينُ ثمرتها، و شيعتنا ورقها.
يا عليّ، لو أنَّ رجلاً عَبدَ اللّٰه رغبةً حتّى صار كأوتار مرضومةٍ و كالحنايا من صلاته، ثُمّ لَقي اللّٰهَ و في قَلْبه مِثْلُ ذرّةٍ منْ بُغضك، لكبّهُ اللّٰهُ على منخريه في النار».
قال: و رُوي هذا الحديثُ بمشهد سيف الدولة(3)فَضحِكَ أبو القاسم الطبري.
فقال له سيفُ الدولة: مِمَّ تضحك؟
قال: أنشدني يعقوبُ النصراني في هذا المعنى.
فقال: ما الّذي أنشدك؟
قال: أنشدني:
يا حبّذا دوحةٌ في الخُلْدِ نابتةٌ *** ما مثلها نَبتتْ في الأرض مِنْ شَجَرِ
المُصْطفىٰ أصلُها، و الفرعُ فاطمةُ *** ثُمَّ اللِّقاحُ عليٌّ سيّدُ البَشرِ
و الهاشميّان سبطاه لها ثمرٌ *** و الشيعةُ الورقُ الملتفُّ بالشجَرِ
يقالُ رسولُ اللّٰهِ جاء به *** أهلُ الرواية في العالي من الخَبرِ
إنّي بحُبّهم أرجُو النَّجاةَ غداً *** و الفوزُ في زُمرةٍ مِنْ أفضل الزُّمرِ
قال سيفُ الدولة: اتَّق اللّٰهَ، لا تَقُل: نصرانيٌّ؛ فإنّه مسلمٌ!
قال: قلتُ: كذا يقال؟
.....(1)
محاسن المعاني:
منها: أنّه لقاحُ شجرةٍ المُصطفى أصلها، و لقاحُ شجرةٍ سيّدةُ نساء العالمين فرعها.
و منها: أنّه لقاحُ شجرةٍ الحَسَنُ و الحسين ثمرتها، و الشِّيعةُ ورقها مِنْ كلّ واحدٍ من المذكورين.
و روينا أنّه صلى الله عليه و آله قال لعليٍّ:
«يا عليّ، خَلَق اللّٰهُ نوراً فجزّأه، فَخَلَق العرش من جُزءٍ، و الكرسيَّ من جُزءٍ، و الجنّة من جُزءٍ، و الكواكب من جُزءٍ، و الملائكة من جُزءٍ، و سِدْرةُ المنتهى من جُزءٍ، و الشَّمسَ و القَمر من جُزءٍ، [و] جُزءاً تحتَ بطنان العرش، حتّى خَلق آدم، فأودعه اللّٰه في جبينه، فكانَ يُنقل ذلك من أبٍ إلى أبٍ، إلى عبد المطّلب، ثُمَّ صار واحدةً، فنقل جزءاً إلى عبد اللّٰه والد النبيّ، و نصفها إلى أبي طالبٍ، فَخُلِقْتُ أنا مِن جُزءٍ، و أنتَ من جزءٍ، و الأنوارُ كلّها [من] نوري و نورِك يا عليّ».
و في الحديث بيانُ إكرام اللّٰه لهما بهذا، حتّى يكون أصلهما أصل كلّ نورٍ، ثمّ الإكرام [أنّه أودعه] على الجبين معاً، ثمّ تفرقة النور، حتّى كان كلّ واحدٍ منهما.
و فيه عضدٌ(2)و هو حديث المؤاخاة، و متى قيل: [إن] أراد اللّٰه تعالى أن
يجعلهما أخوين، فلِمَ فرّق بينهما بأبٍ؟ و هَلّا جمع فيكون النسل واحداً، و الاُخوّة بالنسب؟ ذكرنا فيها وجهاً حسناً، و هو أنّه لو جمع بينهما في الولادة، لكان لا يصلح أن يتزوّج بابنته صلى الله عليه و آله، [و] لا يكون صالحاً لفاطمة في التزويج، فإن كانت الإمامة في وُلد النبيّ لم يكن لعليّ فيه نصيبٌ، و إن كان في وُلد أمير المؤمنين، لم يكن للنبيّ فيه نصيبٌ، ففرّق بينهما بأبٍ واحدٍ، حتّى صارا أبوين للأئمّة إلى يوم القيامة، و صار الأصلُ واحد.....، و ما أُكرمَ به النبيّ أُكرمَ هو به، و ما جُعل فيه إبراهيم أصلاً، من أنّ النبوّة و الإمامة في عقبه، كذلك صار الإمامةُ فيهما إلى يوم القيامة؛ فإنّ الأنوار كلّها من نوره، فلذلك له بهذا شرفٌ لا يُشاركه فيه أحدٌ، و كما أنّ أصله أمسك ببطنان العرش، كذلك أصل أمير المؤمنين، و كما نقل إلى الجباه حتّى يتلألأ عند كلّ أبٍ، فكذلك أمير المؤمنين عليه السلام.
[و من] هذا الباب قوله لأمير المؤمنين - صلوات اللّٰه عليهما - في حديث خيبر:
«حسبك أنّك منّي و أنا منك»، و هما فضيلتان من الرسول صلى الله عليه و آله، بأنْ يكونَ مِنَ الرسول صلى الله عليه و آله، و أن يكونَ الرسول منه، «لحمُك مِنْ لحمي، و جِلْدُك من جِلْدي، و عَظْمُك من عظمي، و دَمُكَ من دمي، و الإيمانُ مخالطٌ للحمك و جلدك و عظمك و دمك، كما خالَطَ جِلْدي و لَحْمي و عَظْمي و دمي».
إنّ على كلّ واحدٍ من هذا تكليفٌ من شرط إيمانه، و هو معنيٌّ بذلك.
فهذه سبعُ صفاتٍ، كلّها فضائل تفرّد بها أمير المؤمنين عليّ عليه السلام، و ليس للمشايخ فيها نصيبٌ.
و قد قال هذه الكلمة عليه السلام في مواضع:
منها: يوم أُحدٍ، حين قال جبرئيل عليه السلام: «مَنْ هذا يا رسول اللّٰه؟
قال: عليٌّ.
فقال: هذه هي المواساة.
فقال: مَنْ أولى بها منه، و هو منّي و أنا منه، و هو منّي بمنزلة هارون مِنْ مُوسى، اللّٰهمَّ اشْدُدْ أزري بعليّ بن أبي طالبٍ، كما شَدَدتَ أزرَ موسىٰ بهارون».
[و] له في حديث سورة براءة: «لا يؤدّيها إلّا أنتَ أو رجلٌ منك» يعني عليّاً، قال له جبرئيل فيما اُفسد، و أراد أن يُخْرِجَ مَنْ يُصْلح.
فقال له جبرئيل: «إنّه لا يَصْلُحُ لها إلّا أنتَ أو رجلٌ منك». و قال......
و قال أمير المؤمنين: «أنا الشاهدُ منه».
و سنورد في فصلٍ ما قال الرسول فيه ممّا سوّى بين نفسه [و بينه] فيه، فهذا فصل.
و هو أنّه تعالى كتب اسمه على ساق العرش [قبل] آدم: محمّدٌ و عليٌّ و فاطمة و الحَسَن و الحُسين، فلمّا خَلَق آدم رأى تلك الأسماء تتلألأ، فقال: يا ربّ، مَنْ هؤلاء؟
قال: هُم مِنْ ذرّيّتك، آخر نبيّ من أولادك، أكرمُ الخلق عليَّ.
فلمّا وقع [منه ما وقع] قال: بحقّ هذه الأسماء الخمسة إلّا عَفَوت لي.
و روى الصادق عليه السلام أنّ الكلمات الّتي تلقّاها آدمُ من ربّه هي هذه؛ اِسْتَشْفَعَ بهم حتّى غُفر له.
و روى أيضاً أنّه كُتِب على ساق العرش: «محمّدٌ رسولُ اللّٰه، أيّدتُه بعليٍّ».
و اعلم أنّ المخالفين يَدَّعونَ أنّه مكتوبٌ على ساق العرش «محمّدٌ و أبو بكر و عُمَر و عليّ».
و أصحابنا يقولون: إنّ هذا يمنع العقلُ من صحّته؛ لأنّه لو اتَّفق في حال وجود محمّد صلى الله عليه و آله أن تنظر الملائكة، و يرونَ قُربَ مبعثه و هؤلاء معه، فيقولون: مَن هؤلاء يا ربّ، ممّن معه؟ فيقولُ: «هذا العابدُ للصَّنم، و يكْذِبُ علَيَّ، و يُشْرِكُ بي»، لكان
في ذلك نفورٌ للملائكة! و إذا كان هناك هؤلاء (1)- و هم منزّهون معصومون - فيقولُ:
هؤلاء ستعرفونَ جلالة قدرهم.
و في هذه الكتابة شرفٌ، كما أنّ [لهم] شرفاً بهذا.
و كما عُرِف حال الرسول صلى الله عليه و آله في كونه خاتم النبيّين، عُرِف حاله في أنّه خاتم الوصيّين.
فهذه ستُّ خصالٍ انفرد بها عليّ عليه السلام في أصل الخِلْقة، و الخَبَرُ عنه قبل الولادة.
فقد علمنا أنّه في الصَّحيح من الرواية عند جميع أهل البيت، أنّ فاطمة بنت أسد قالت: «لمّا قَرُبَ ولادتي بعليّ عليه السلام، كانت [العادة] في نساء بني هاشم أنْ يَدخُلْنَ البيتَ(2)و يمسحن بطونهنّ بحيطانه، فيخِفُّ عليهنّ الوضع، فخرجتُ مع جنيني، و قضيتُ حاجتي من البيت، فلمّا أردتُ أن أخرج و إذا أنا بعليّ كأنّه عمود من حديد لم سهى(3)، و ولد من ساعته في زاوية الأيمن من ناحية البيت»، و ليس في الموضع أشرفُ من هذا، و الولد.....(4)الطاهر، مولودٌ في أشرف البقاع، من أكرم الفضائل، و ليس هذا للمشايخ و لا لأحدٍ نعرفه.
ثمّ له [في] المسجد خاصيّة و مزيّة، لا يشاركهُ فيها أحدٌ، و هو أنّه وُلِدَ في الكعبة، و تربّى في دار خديجة، و هي اليوم مسجدٌ و مشهدٌ، و عاش في مسجد
المدينة، سُدَّت الأبواب إلّا بابه، فلمّا انتقل إلى الكوفة قُتِل في المسجد، و غُسّل في دارٍ هي اليوم مسجد، و الموضع الّذي اُخذ البيعة على الناس لأجله مسجدٌ، و موضع بيعة الرضوان لا يَغبى (1)، و هو مشاركٌ لهم في ذلك، و الموضع غير مشهدٍ فإنّه كا...(2)لأنّ ذلك كان بروحاء، و [ما] ندرى أو وكامكة(3)، أو روحاء في طريق المدينة، ثمّ لا يُعرفُ موضع الشَّجرة و هي بروحاء مكة بحذاء الحمّام تحت الشَّجرة، و طلبتُ بجهدي و طاقتي فلم يُعرف.
و له في حديث المسجد،
قيل له: أيّما أحبُّ إليك المسجد أو الجنّة؟
قال: المسجد.
قيل له: لِمَ؟
قال: لأنّ المسجد موضع مراده منّي، و الجنّةُ موضع مرادي منه، و أنا أُؤثِرُ مرادَه على مرادي، فاُؤثرُ موضعَ مرادهِ على موضع مرادي.
و قوله: «فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اَللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اِسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهٰا بِالْغُدُوِّ وَ اَلْآصٰالِ رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ»(4).
و هذه في أصحاب الصُّفّة الملازمة للمسجد، أو في أصحاب مسجد قُبا، و عليٌّ أوّلهم و أشرفهم في هذا الباب.
و له في محبّةِ المسجدِ أنّه كان يُصلّي ألف ركعةٍ في اليوم و ليلته، فأكثرُ مشاهِدِهِ اليومَ مسجدٌ، فأين يوجد هذا، أو خصلةٌ لغيره من الصَّحابة، فأشرفُ
البقاع الحرم، و أشرف الحرم المسجد، و أشرف بقاع المسجد الكعبة، الّتي هي أوّل بيتٍ وُضِعَ للناس، و طُهِّر للطائفين و العاكفين، و هو للعرب فخرٌ، و للعجم قِبْلةٌ، قَيّاسُه جبرئيل، و بنّاه إبراهيم، و من أدّى [واجب] الإله إسماعيل، فمن وُلد فيه يكون في غاية الشرفِ لمسقط رأسه.
ثمّ له مع المسجد ما ذكرناه، و لا يوجد هذا لأحدٍ من الصَّحابة، فهذه اثنا عشرةَ خاصّيةً له مع المسجد لا يشاركه أحدٌ.
اعلم أنّ الرسول صلى الله عليه و آله مات أبوه و هو حَمْلٌ أو له أربعة أشهر، ثُمَّ ماتت أمّه و له أربعُ سنين، و ماتَ عبدُ المطّلب و له ستُّ سنين، فاعتنق أمرَه أبو طالبٍ، و ربّاه فاطمة بنتُ أسدٍ الهاشمية، و كان السبب في اعتناق أبي طالب أنّ عبد اللّٰه و أبا طالب كانا من أُمٍّ واحدةٍ، و سائر الأعمام من أُمّهاتٍ شتّى، و لهذا الاختصاص اعتنقَ بأمر رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، و كان يقول لأولاده في اللبن الّذي كانوا يشربون: «لا تشربوا حتّى يَشربَ محمّدٌ أوّلاً!» فكان إذا شَرِب كفاهم ما بقي، و إذا لم يَشرب لم يكْفِهم، و كذلك إذا أكل من الطعام كفاهم، و إذا لم يأكل لم يكْفِهم، و هذا من بركات رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، و كانت فاطمة تحزن ما لا تحزن على أولادها، حتّى كان الرسول يقول فيها: «هذه اُمّي بعد اُمّي»، و لمّا ماتت جَعَل قميصه كفناً لها، و بات في قبرها ليوسّع عليها مضجعها، و صلّى عليها أربعين تكبيرة، فقيل له في ذلك؟
قال: «حَضَرني أربعون صفّاً من الملائكة، فكبّرتُ لكلّ صفٍّ تكبيرةً».
فجرى الرسول لعليّ مجرى الأخ، لتربية أمّه بنت أسد، ثمّ اتّفق بمكّة مجاعةٌ، و ضَعُفَ حالُ أبي طالبٍ، و كان الرسولُ قد تزوّج بخديجة مع غناها، فقال لحمزة و العبّاس: «هيّا بنا ندخلُ على أبي طالبٍ فقد ضَعُفَتْ حالته، حتّى نخفّف من عياله»، فدخلوا إليه و خاطبوه بذلك، فقال: إذا تركتم لي عقيلاً فافعلوا ما شئتم.
فبقي عقيلٌ معه إلى أن مات، ثُمّ بقي وحده إلى أن اُخذ يوم بدرٍ مع اُسارى الكفّار، و خَلّى عنه رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، و كان يقول له:
«إنّي اُحبّك حُبّين، حبٌّ لك، و حبٌّ لودّ أبي طالب لك».
و أخذ حمزةُ جعفراً، فلم يزل معه في الجهل و الإسلام، حتّى قُتل حمزة باُحد (1)، و أخذ [هُ] العبّاسُ و المصطفى، و كان معه إلى يوم بدرٍ، ثمّ فُقِد فلم يوقَفْ له على خبرٍ، و أخَذَ الرسولُ عليّاً و له ستُّ سنين، كسنّه حينما أخذه أبو طالب، فربّته خديجةُ الكبرى و المصطفى إلى أنْ جاء الإسلامُ، و له على الأقلّ عَشرُ سنين و ستّة أشهر، و على الأكثر ثلاثَ عشرة و ستّة أشهرٍ، و تربية خديجة أشرف من تربية فاطمة بنت أسدٍ، لأنّها سيّدة نساء العالمين، و كون الرَّسول سيّدُ الأوّلين، و لم يزل كان مع الرَّسولِ، إلى أن مضى إلى رضوان اللّٰه، و بقي عليٌّ بعده، فعليٌّ أخُ الرَّسول من وجهين:
أحدهما من جهة التربية لأنّ أُمّ عليّ أمّه، و أبو عليّ أبوه بالتربية، ثمّ آخاه بأمر اللّٰه، فأخٌ له من وجهين، و ابنٌ له من وجهين، أوّلهما لأنّه ربّاه، و الثاني لأنّه خَتنهُ(2)، و خَتنُ الرجل ابنه، و لهذا يُهنّأ الرجلُ إذا وُلِد له ابنه، فيقال له الخَتَنُ، و لا توجد هذه الخصيصةُ لأحدٍ من الصَّحابة؛ الاُخوّة من وجهين، و البنوّةُ من وجهين و تربيةٌ عندهم، و أينَ و الآخرين و تربية سيّدة نساء العالمين! و من تَربّى في بيت الرسول يَخرجُ بخَلقِه و خُلقِه و علمِه و أدبه و صيانتِه و عفّته و حيائه و كرمه؛ فإنّه يَتَخلّق بهذه الأخلاق، فهذه خمسُ خصالٍ في التربية لا يشاركه فيها أحدٌ من العالمين.
1) . جاء في هامش المخطوط: «لم يُرد - و اللّٰه أعلم - أنّ جعفراً كان مع حمزة عليهم السلام حتّى قُتل، و أنّه لازمه فلم ينفكّ عنه، فمن المعلوم أنّ جعفراً هاجر إلى الحبشة، و لم يَعُد إلّا بعد قتل حمزة عليهم السلام و إنّما أراد أنّه لم يزل معه لمكان تلك التربية، فلم ينفكّ حكمه عنها و سبقته إليها، و حتّى لو رجع مثلاً و حمزةُ حيٌّ لانضاف إليه انضياف المُرَبّى إلى المُرَبِّي، و اللّٰه أعلم».
2) . خَتَنُ الرجل عند العامة زوج ابنته.
اعلم أنّه صلى الله عليه و آله قال: «إنّ اللّٰه اصطفى كنانة من وُلد إسماعيل، و اصطفى قريشاً مِنْ كنانة، و اصْطَفىٰ هاشمَ من قريشٍ»، و لم يكن للمشايخ في هذا الّذي هو صفوة الصفوة نصيبٌ.
ثمّ هو هاشميٌّ بين هاشميّين، أمّه هاشمية بنت أسد بن هاشمٍ، و أبوه أبو طالب بنُ عبد المطّلب بن هاشمٍ، و له من حيثُ اختلفَ اُمّهما برسول اللّٰه صلى الله عليه و آله إلى مَعْد بن عدنانٍ ثلاثةٌ و عشرون قرابةً، تتّصل برسول اللّٰه صلى الله عليه و آله من جهة الاُمّهات، فلا أحدٌ يشاركه في هذا، و هاشمٌ سيّدُ العرب على ما قيل:
عَمْرُو العُلَى هَشَم الثَّريدَ لقومِه *** وَ رجالُ مَكَّة مُسْنتُونَ عِجافُ
فجدُّه سيّدٌ و هو عبدُ المطّلب جَدُّ رسولِ اللّٰه صلى الله عليه و آله، و أبوه سيّدٌ و هو أبو طالب، ثمّ سيّدُ الأوّلين و الآخرين ابنُ عمّه نَسَباً من رحمه، و من تلك الجهات في الاُمّهات، ثُمَّ سيّد الشُّهداءِ حمزة عَمُّه، ثُمّ جعفر الطيّار المهاجرُ هجرَتَيْن، و المُصلّي قبلتين، و الطاعن برمحين، و المقاتلُ بيدين، حتّى أُبدلت بجناحين، يطيرُ بهما مع الملائكة إنسيٌّ مَلَكيٌّ، أخوه مِنْ قِبَل أمّه و أبيه، ثُمَّ سيّدة نساء العالمين فاطمةُ بنتُ عمّه، ثمّ ولداه سيّدا شباب أهل الجنّة، فهو سيّدُ الوصيّين، و ابناه سَيّدَي شباب أهل الجنّة، فلا يكون في الجنّة إلّا جُرْدٌ مُرْدٌ مُكحلين، فلا تعارض هذا ما يروونَ في أبي بكرٍ و عُمَر أنّهما «سيّدا كهول أهل الجنّة»؛ فإنّه لا يكون في الجنّة كَهْلٌ، و إنّما هذا - إنْ صحّ الحديث - خَبرٌ عن الحال أنّهما سيّدا الكهول، و لا يُفَضَّلان على عليّ و ابنيه، فهما كانا صبيّين و أبوهما من الشَّباب لا من الكهول، فلهما الفضلُ على عثمانَ و مَنْ في سِنِّهم من الكهول، إن صحّ
الخبر، ثمّ ابناه ابنا رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله حُكماً و شرعاً، على ما قال صلى الله عليه و آله:
«كلّ بني بنتٍ فهو ابنُ أبيه، إلّا ابنيَّ هذين فأنا أبوهما، أعقِلُ عنهما».
و لهذا كان عليٌّ يقول في محمّد بن الحنفية: «ابني»، و يقولُ فيهما: «ابنا رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله».
فهذه عشرٌ من الشرف له في القرابة، لا توجدُ للمشايخ أصلاً، فهذه كرامة النسب، و قد روى أنّ معاويةَ كَتَب إلى عليٍّ: «أنا ابنُ سَيّد قريش في الجاهلية، و مَلِكٌ في الإسلام، و خالُ المؤمنين، و كاتبُ وحي رسول اللّٰه، فَمَنْ مِثلي، و كُنتُ كأنتَ، و هذه حالي؟».
فلمّا قرأ الكتاب قال لابن عبّاسٍ: «يُفاخرني ابنُ آكلة الأكباد، اللّعين بنُ اللّعين أبو اللعين، فاكتب، فَكَتَبَ:
محمّدٌ النبيُّ أخي و صِهْري *** و حَمزةُ سيّدُ الشُّهداءِ عَمّي
و جعفرٌ الّذي يُضْحي و يُمسي *** يطيرُ مع الملائكة ابنُ اُمّي
و بنتُ محمّدٍ سَكَني وَ عِرْسِي *** مسوطٌ لحمها بدمي و لحمي
و سبطا أحمدَ ابناي منها *** فَمَنْ مِثلي له سَهمٌ كسهمِي
سَبَقتُكم إلى الإسلام طُرّاً *** غلاماً ما بَلَغتُ أوان حُلمِي»
فلمّا ورد الكتاب على معاوية قال: يا غلام، اكتم هذا؛ فإنّ أهل الشام إنْ عرفوا هذا قتلوني بالجنادل (1).
و هذا بابٌ كلُّ قرابةٍ من هذا مفرده فضيلة، لا يُشارَكُ عليٌّ فيها، تختصّ القرابة و شرف عشيرتهم:
فهو سيّد الوصيّين، و أخو سيّد النبيّين، و ختنُ سيّدة نساء العالمين، و زوج
1) . الحِجارة، أو ما يفلُّ الرجل من الحِجارة.
سيّدة نساء العالمين، و ابنُ أخ سيّد الشهداء، و أخوه جَعفر سيّد الطيور مع الملائكة، و أبوه سيّدُ العرب، و جدّه سيّدُ بني هاشمٍ، و هاشمُ سيّدُ قريش.
فأمّا شرفه بالقرابة من جهة الوصلة: فهو خَتنُ سيّدِ النبيّين و سيّدةِ نساء العالمين، و زوجُ سيّدة نساء العالمين بنتِ سيّدة نساء العالمين و سيّدِ الأوّلين و الآخرين.
و لا يجتمعُ هذا مع ابنيه سيّدي شباب أهل الجنّة، فَمَن يُدانيه أو يَدَّعي شرفاً في الأقارب، السببيّةُ أقربُ منه.
فأمّا القرابة بالوصلة: فلهُ عَلى كلّ مَنْ واصل رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله شرفٌ و فضلٌ، و هذه ثلاثُ خصالٍ في وصلته خاصّة، و ذلك أنّ الشيخين قد واصلا رسول اللّٰه، بأنْ زوّجا ابنتيهما منه، و النبيّ صلى الله عليه و آله واصلَ عليّاً بابنته، و ليست بَضعة أبي بكر و عُمَر كبضعة رسول اللّٰه، و عثمانُ واصلَ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله على ابنتين (1)، كلتاهما كانت قبل الإسلام، و كانتا متزوّجتين من عاصٍ و ابن العاص، و كانا كافرين، و طلّقا ابنتيه عداوةً له، و ليس كذلك فاطمة؛ فإنّها وليدةُ الإسلام، و سيّدةُ نساء العالمين.
و من وجهٍ آخر: و هو أنّه لم يكن لرسول اللّٰه صلى الله عليه و آله نسلٌ في صحبة أحدٍ من المشايخ، و نسل الرسول فيها، و كما أنّ الرسول و الوصيّ أبوا الأئمّة إلى يوم القيامة، كذلك هي أُمّ الأئمّة إلى يوم القيامة، و رُوي أنّ فاطمةَ ناظرتْ عائشةَ في الشَّرف، فقالت عائشة: أنا مع رسول اللّٰه في الجنّة و في بيته، و أنتِ مع عليٍّ و في بيته.
فقالت فاطمة: لا اعتبار بهذا، أ رأيتِ لو طَلّقك رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله إلى أينَ يكون مَرْجَعُكِ؟ إلى دار أبي بكرٍ، و لو طلّقني لكان رجوعي إلى بيت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله،
1) . الثابت عند المحققين أنّهما لم تكونا بنات النبيّ صلى الله عليه و آله بل ربائبه، راجع: (الصحيح في سيرة النبيّ صلى الله عليه و آله للسيّد جعفر مرتضى العاملي).
فأنّى تقع المواساة!
و في الحديث: «أنّ آسيةَ بنت مزاحمٍ، و مريمَ بنت عمرانَ، و خديجةَ يمشينَ أمام فاطمةَ كالحُجّابِ لها إلى الجنّة و في الجنّة».
وَ روى الثِّقاتُ عن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله أنّه قال لعليّ:
«يا عليّ، لك أشياءُ ليستْ لي منها: إنّ لك زوجةً مثل فاطمة و ليس لي مثلها، و لك وَلَدين مِنْ صُلبك مثل الحَسن و الحُسين و ليس لي مثلهما مِنْ صُلبي، و لك مثل خديجة أُمّ أهلِك و ليس لي مثلها حَماة، و لك صِهرٌ مثلي و ليس لي صِهرٌ مثلي، و لك أخٌ مثلي و ليس لي أخٌ مثلي، و لك أخٌ في النسب مثل جعفر و ليس لي مثله في النسب، و لك أُمّ مثل فاطمة بنت أسد الهاشمية المهاجرة ليس لي أُمّ مثلها».
فمثل هذه الوُصلة و القرابة في النسب، الّذي يتّفق في الوصلة، لم يشاركه فيها من المشايخ، فهذه عشرٌ من الشرف في هذه الوصلة خاصّةً.
الباب السابع (1)في شرف أسمائه
اعلم أنّ له عليه السلام أسماءً و ألقاباً كلّها مفيدةٌ و مُنبئةٌ عن الشرف.
فمن ذلك: ما كان سُمّي عليّاً، و في الحديث أنّ أمّه رأت في المنام أن تُسَمّي بهذا الاسم، و تُكَنّي بأبي الحسن.
و عليٌّ مِن العُلوّ، و هو اسمُ رَبِّ العالمين، و قد قيل إنّه تعالى ألقى إلى أمّه بأن تسمّيه بهذا الاسم؛ لأنّه اشتقّ اسمه من اسمه، و له عُلوٌّ في كلّ شيء، فهو عليُّ النَّسَب، و عَليُّ الإسلامِ، و عليُّ العلمِ، و عليُّ الزُّهدِ، و عَليُّ السَّخاء، و عَليُّ الشَّرفِ، و عَليُّ الفَصاحةِ، و عَليٌّ في أقاربه، و عليٌّ في أولاده، و عَليٌّ في أهله،
1) . لم يوجد «الفصل السادس» في النسخة.
و عَليٌّ في كلّ صنفٍ تعلو به الصَّحابة، كما قال الصاحب، مَتّعَ الله بصالح أعماله:
عليٌّ عليٌّ في المواقف كلّها *** و لكنّهم قَد خانَهُمْ فيه مَولِدُ
و الّذي يكشفُ عن هذا، أنّك لا تقدرُ على ذكر عُلُوٍّ في الدين و الإسلام، إلّا و هو فيه عليٌّ و أعلى من غيره.
و من أسمائه: الهادي، على ما رُوي في تفسير قوله: «إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ» (1).
قال الرسول صلى الله عليه و آله لعليٍّ: «أنا النَّذيرُ، و أنتَ الهادي لكلّ قومٍ».
و قوله صلى الله عليه و آله: «إنْ وَلَّيتُم عليّاً تَجِدُوهُ هادياً مهديّاً».
و هذا أيضاً اسمٌ من أسماء اللّٰه اُجري عليه، و هو.....(2)فإنْ عَلِمنا بعصمته، و أنّ ظاهره كباطنه، و أنّه يلزم موالاته ظاهراً و باطناً، كما يلزمُ في النبيّ، تَحقّق لنا أنّه الهادي، و أنّه لا يُضِلُّ أحداً، و لا يَضِلُّ عن الحقّ أبدا.
و من أسمائه: حَيدر، على ما قال عليه السلام يوم خَيبر:
أنا الّذي سَمّتني اُمّي حَيدرة *** أكيلُكُمْ بالسَّيف كَيل السَّندرة
و هذا من أسماء الأسد، و قيل: إنّه الأسد الضرغام القويّ، الّذي تخافُ منه كلُّ السِّباع و الحيوان.
و من أسمائه: يعسوبُ المؤمنين، و قال له الرسول: «اليعسوبُ أميرُ النَّحل، و أنتَ أميرُ المؤمنين». و هذا من الشَّرف في أقصى ذروته.
و من أسمائه: ما سمّاه النبيّ يوم خَيبر، لمّا انصرفَ و قد فتح عليه، فعانقهُ و مسح وجهه و قال:
«لو لا أنّ النّاسَ يقولونَ فيك ما قالتِ النَّصارىٰ في المسيح، لكنتُ أقول فيك اليومَ من الفضائل ما يُستَشفى بفضل وضوئك، و يُؤخذُ ترابُ قَدمِك، و لكن كفاك أنّك منّي و أنا منك».
إلى أن قال:
«و أنتَ وليّي، و وصيّي، و قاضي ديني، و منجزُ وعدي، و خليفتي من بعدي، و أنت تُقاتِلُ الناكثين و القاسطين و المارقين».
فسمّاه بهذه الأسماء كلّها، و كلُّ واحدٍ منها اسمُ شرفٍ؛ لأنَّ كونه وليّاً لرسول اللّٰه، على أيّ معنًى قلته فهو شرفٌ، و كونه وصيّاً له شرفٌ آخر لا مُشاركة له فيه.
و قد قال في حديث آخر: «أنا سيّدُ النبيّين، و أنت سيّد الوصيّين».
و قوله: «وزيري» (1)تشبيهٌ له بهارون، كما قال اللّٰه جلّ اسمه: «وَ اِجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي هٰارُونَ»(2).
و قال فيه: «اللّٰهمَّ اشدُدْ أزري بعليٍّ، كما شَدَدْتَ أزر موسى بهارون».
و زَعم المخالف أنّ هذا من باب المشترك؛ لأنّه صلى الله عليه و آله قال لأبي بكرٍ و عُمَر:
«لي وزيران في السَّماء، و وزيران في الأرض، اللّذان في السَّماء جبرئيل و ميكائيل، و وزيران في الأرض، يعني أبا بكرٍ و عُمَر».
فإنّ هذا لو صحَّ، لم يكن في مثل ذلك ما ذكرنا؛ لأنّا لم نَقُل لا وزير غيره، و إنّما ذكرنا أنّ هذا الاسم اسمُ شرفٍ و فضيلةٍ، و ليس من باب الألقاب، و لا يمنع من أن يكون له وزراء، و كلٌّ يُشرَّفُ به.
و قوله: «و وصيّي» تفرّد بها [إذ] لا وصيّ له غيره، سواء قيل إنّه في خاصّ نفسه
أو في اُمّته.
و قال فيه: «أنا سيّدُ النبيّين، و أنتَ سيّدُ الوصيّين» يعني به الوصيّ الّذي بُيِّن (1).
و قوله: «قاضي ديني» مدحٌ له خاصّة، و خبرٌ عن الغيب فيه، و أنّه مُعْتَمَدُه في قضاء دَيْنهِ، و أنّه يَحنُث(2)بظنّه في أنّه يقضي عنه دينه.
و قوله: «مُنجزُ وعدي» كقوله «قاضي ديني» فيما ذكرناه من الوجوه، و قد رُوي «و قاضي دِيني» بالكسر، فيدلّ على الإمامة.
و قوله فيه: «تقاتل الناكثين» مدحٌ له في قتال أهل النكث، و قتالِ القاسطين و هم الظلمة، و المارقين و هم الخوارج الّذين يمرقون من الدين.
فكلّ هذه من سماتِ المدحِ و الشَّرفِ، و لا يشاركه في أكثرها أحدٌ من السلف.
و من أسمائه: ما سمّاه جبرئيل عليه السلام بها، على ما رواه الخلقُ عن عليّ عليه السلام قال:
«دخلتُ على رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، فوضع رأسه في حِجْر دَحيّة الكلبي، فسلّمتُ عليه.
فقال لي دحيّة: و عليكم السَّلام يا أمير المؤمنين، و فارس المسلمين، و قائد الغُرِّ المحجَّلين، و قاتل الناكثين و المارقين و القاسطين.
و قال: و إمام المتّقين، في بعض الروايات.
ثُمَّ قال له: تعال خُذ رأس نبيّك في حِجْرك، فأنت أحقُّ بذلك، فلمّا دنوتُ من رسول اللّٰه، و وَضَع رأسه في حِجْري لَم أرَ دَحيّةَ، و فتح الرسول صلى الله عليه و آله عينيه؛
و قال: يا عليّ، مَنْ كنتَ تُكلِّم؟
قال: قُلتُ: دحيّة، فقصصتُ عليه القصّة.
فقال لي: لم يكن ذلك دحيّة، و إنّما كان جبرئيل عليه السلام، أتاك ليُعرِّفَك أنّ اللّٰهَ سَمّاك بهذه الأسماء».
و معلومٌ أنّ كلّ اسمٍ من هذه الأسماء شرفٌ:
أمّا أمير المؤمنين فغاية الشَّرف، و مَنْ يُسمّى بهذا ليس كمن سمّاه اللّٰهُ به.
و في الحديث أنّه صلى الله عليه و آله أمر أصحابه أن يُسلِّموا على عليٍّ ب «يا أمير المؤمنين».
و قال له عُمَر: هذا رأيٌ رأيتَه أو وحيٌ نزل؟
قال: بل وَحيٌ نزل.
فقال: سمعاً لله و طاعةً.
و القصّة مشهورة.
و من أسمائه: ما ذكره في خُطبة الافتخار من قوله: «أنا أذانُ اللّٰه في الدنيا» فلقوله - جلّ اسمه تعالى -: «وَ أَذٰانٌ مِنَ اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى اَلنّٰاسِ يَوْمَ اَلْحَجِّ اَلْأَكْبَرِ» (1).
و له في هذه الأذانِ ما ليس لغيره؛ فإنّ اللّٰه تعالى عَزل أبا بكرٍ به، و قد كان الرسول صلى الله عليه و آله اختاره، فجاءه جبرئيلُ عليه السلام بأنّ اللّٰه تعالى يقول: «لا يُؤدّيها إلّا أنتَ أو رَجُلٌ منك»، فكتب لعليّ عليه السلام و ولّاه ذلك، و عزل أبا بكرٍ به.
و في هذا وجوه من الدليل على إمامته و تقدّمه:
منها: أنّ اختيار الرسول أشرفُ من اختيار الناس، و قد اختاره الرسول صلى الله عليه و آله، و اللّٰه عزله بعليّ عليه السلام، فكيف يجوز للصَّحابة أن يُقدّموا على مُختار اللّٰه مختارَ خمسةٍ من الاُمّة؟!
و منها: أنّ اللّٰه عَزَله بعليّ عليه السلام، فكيف يجوز لهم أن يولّوا المَعْزُولَ ولايةً على مَن عُزل به؟
1) . سورة التوبة، الآية 3.
و منها: أنّه إذا لم يصلح مع وجود عليّ للأداء عن رسول اللّٰه، و القيام مقامه؛ لتسعَ عَشَرة آيةً، كيف يجوزُ مع وجوده، أن يقوم مقام رسول اللّٰه في ستّة آلاف و مائتين و ثماني عشرة آية، و الشريعةِ كلّها!!
ففي هذا هذه الوجوه، فهي أجمع تدلّ على كمال عليٍّ و نقصان أبي بكرٍ عنه، و أنّه لا يَصْلُحُ أن يكون إماماً له و والياً عليه، و عليٌّ يَصلح لذلك و لغيره.
ثُمَّ قال (1): و أمّا «مؤذِّنُ اللّٰه» ففي قوله تعالى: «وَ عَلَى اَلْأَعْرٰافِ رِجٰالٌ يَعْرِفُونَ كُلاًّ بِسِيمٰاهُمْ»(2)، و قال: «فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اَللّٰهِ عَلَى اَلظّٰالِمِينَ»(3).
و «الرِّجال» أنا و عُبَيدةُ بن الحارث، و حمزةُ، و جعفر؛ لقوله تعالى: «هٰذٰانِ خَصْمٰانِ اِخْتَصَمُوا فِي رَبِّهِمْ»(4)، فأنا كنت، أنا و ابن عمّي عُبيدة و حمزة، قاتلنا عُتْبة بنَ رَبيعة، و شَيبةَ و وليدَ بن عُتبة، و هم الّذين كفروا، ففي هذه القصّة أنّه قسيم الجنّة و النار، و عارف أهل الجنّة و النارِ سيماهُم.
و فيه: أنّه مؤذِّن اللّٰه.
و فيه: أنّه الخَصْمُ من اللّٰهِ يَحتجُّ له، و يحاربُ عنه الكفّار.
و من أسمائه: أنّه مولى المؤمنين؛ لقوله صلى الله عليه و آله: «مَنْ كُنْتُ مَولاهُ فهذا عَليٌّ مولاه» و ليس هذا لأحدٍ.
و من أسمائه: أنت شبيهُ هارونَ و يُوشَع، و قوله: «أنتَ منّي بمنزلة هارون من موسى». و قال هذا له في عدّةِ مواضع:
منها: يوم أخذ بيعة العشيرة، و قال له: «أنتَ أخي في الدنيا و الآخرة، و منّي بمنزلة
هارون من موسى». و قال هذا يوم خروجه إلى تبوك.
و قال يوم أُحدٍ، لمّا أتاه جبرئيل عليه السلام، فنظر إلى عليٍّ يُحامي عن الرسول صلى الله عليه و آله، باذلاً لمهجته، قال: مَنْ هذا؟
فقال: هو عليٌّ.
قال جبرئيل عليه السلام: هذا هو المواساة.
فقال النبيّ: «مَنْ أولى بها منه، و هو منّي و أنا منه، و إنّه منّي بمنزلة هارون من موسى، اللّٰهمَّ اشدُدْ أزري بِعَليّ، كما شَدَدتَ أزر موسى بهارون».
ففيه: أنّه المواسي.
و فيه: أنّه شادٌّ لأزر الرسول صلى الله عليه و آله.
و فيه: أنّه بمنزلة هارون من موسى، و هارون كان خليفة موسى، فعليٌّ خليفته.
و منها: إنّه لمّا وُلِد الحَسنُ سمّاه عليٌّ حَرباً، فقال الرسول: «سمّه حَسَناً»، و لمّا وُلِد الحسين سمّاه حَرباً، فقال الرسول صلى الله عليه و آله: «هو حُسين»، فلما وُلِد المحسِّنُ (1)
هذا، و تذكر المصادر التاريخية بأنّه بعد أن امتنع عليٌّ عن البيعة مع أبي بكر هجمت مجموعة تقودها عمر بن الخطّاب على دار فاطمة لإخراج عليٍّ و أخذ البيعة منه، فمنعتهم فاطمة عن ذلك و احتمت بباب الدار، فضربوها و عصروها بين الباب و الجدار فأسقطت مُحسناً، و كان ذلك سبب وفاتها عليها السلام.
سمّاه حَرباً، فقال: «لا هو المحسِّنُ»، كأولاد هارون شُبّر و شُبير و مُشبر، فشبّهه1) . لم يثبت أنّه وُلد لعليٍّ و فاطمة عليهما السلام مُحْسِن (أو مُحَسِّن كما في الأصل المخطوط): يقول الشيخ المفيد رحمه الله في الإرشاد (ج 1، ص 355) عند ذكره لأولاد أمير المؤمنين عليه السلام: «و في الشيعة من يذكر أنّ فاطمة - صلوات اللّٰه عليها - أسقطت بعد النبيّ صلى الله عليه و آله ولداً ذكراً سمّاه رسول اللّٰه عليه السلام - و هو حملٌ - مُحسِّناً» و ذكر محقّقُ كتاب الإرشاد بأنّه قد تعدّدت المصادر الّتي تؤكّد وجود المحسن ضمن أولاد عليٍّ من فاطمة عليها السلام و من تلك المصادر: الكافي، ج 6، ص 18؛ الخصال، ص 634؛ تاريخ اليعقوبي، ج 2، ص 213؛ المناقب لابن شهرآشوب، ج 3، ص 358؛ تاريخ الطبري، ج 5، ص 153؛ الكامل في التاريخ، ج 3، ص 397؛ أنساب الأشراف، ج 2، ص 189؛ الإصابة، ج 3، ص 471؛ لسان الميزان، ج 1، ص 268؛ ميزان الاعتدال، ج 1، ص 139؛ القاموس المحيط، ج 2، ص 55.
بهارون.
و منها: إنّه عند الموت قال: «لو لا أنّي أخافُ أن تختلف اُمّتي عليك، كما اختلفت أُمّة موسى على هارون» فشبّهه بهارون.
و في الحديث أنّه قال له: «أنت منّي بمنزلةِ يوشَعَ بنِ نون».
فهذه عشرةُ مواضِعَ شبَّهه فيها بهارون، كلُّ واحدةٍ منهنّ مُبيَّنة لا يُشارَك فيها.
و من أسمائه: أنّه تعالى سَمّاه نفس الرَّسول في قوله: «نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ» (1)، و قد علمنا أنّ قوله «نَدْعُ أبناءنا» دعا الحَسَنَ و الحسين، «و نساءنا» دعا فاطمة، «و أنفسنا» [دعا عليّاً] و قد علمنا أنّه من المجاز أن يدعو الإنسانُ نفسه، و المرادُ مَنْ يجري مجرى أنفسنا، و لأنّه لو كان المراد نفس الرسول، و حَمَل عَليّاً مع نفسه، لكان للكفّار أن يقولوا: حملتَ مَنْ لم تشرط، و خالفتَ شرطك. و إنّما يكون للكلام معنىٰ أنْ يريد به من يجري مجرى أنفسنا، فإذاً من أسمائه أنّه نفس الرسول صلى الله عليه و آله، أو جارٍ مجرى الرسول، و أيّهما كان فهو مدحٌ، وَ تفرَّد به أمير المؤمنين عليه السلام.
و من أسمائه: كونه صالح المؤمنين، في قوله: «فَإِنَّ اَللّٰهَ هُوَ مَوْلاٰهُ وَ جِبْرِيلُ وَ صٰالِحُ اَلْمُؤْمِنِينَ»(2)، فقد ظهر هذا الحديث أنّه أمير المؤمنين، و رواه الشيعة و كثيرٌ من أهل الحديث و العترة، و هو ذكره في الإثبات يقتضي واحداً هو صالح المؤمنين، و هو مولى الرسول، و ما ادُّعي لأحدٍ في الآية أنَّ هذا هو، و قد قال في خُطبة البصرة و في خطبة الافتخار: «أنا صالحُ المؤمنين».
و في هذا له اسمان، كونه «مولى الرَّسُول»، و كونه «صالحُ المؤمنين»، و لم يَرد مثله للمشايخ.
و من أسمائه: ما سمّاه اللّٰه به في قوله: «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ» (1)، و ثبَّتنا أنّه في عليٍّ في «كتاب الإمامة»(2)، و فيه أسامي كَونه وليُّ المؤمنين، و كَونه مؤمناً على القطع، و كَونه مصلّياً و مُزَكّياً على القطع، و مُزَكّياً في حال الركوع.
هذه أسامي فيه على القطع، من غَير شرطٍ، و غَيرُه إذا اُجري عليه فَعَلى ظاهر الإسلام.
و من أسمائه: ما ذكره في خُطبة البصرة من قوله:
«أنا عَبدُ اللّٰه، وَ أخُو رَسُول اللّٰه، و أنا الصدِّيقُ الأكبر، و أنا الفاروقُ الأعظمُ، لا يقوله غيري إلّا كاذب، آمنتُ حين كَفَر النّاسُ، و صَلّيتُ قبل الناس سِتّ سنين».
فهو عبد اللّٰه على معنى الافتخار، كما قال: «كفى لي فخراً أن أكون لك عبداً، و كفى بي عِزّاً أن تكون لي ربّاً».
فعبدُ اللّٰه على وجه القطع و الافتخار، و أخو رسول اللّٰه، و الصدِّيق، و الفاروق، فهذه أسامي على هذا الوجه تَفَرّد بها، و من أجرى عليه من المشايخ اُجري على ظاهر الإسلام دون القطع.
و من أسمائه: ما عَبّر في خطبة الافتخار أنّه قال:
«أنا عند اُمّي حيدرٌ، و عند الناسِ عليٌّ، و عند طبيرسى(3)ميمون، و في التوراة إليا، و في الزَّبور بر(4)يا، و في الإنجيل فارقاليط، و عند الترك بكراوج(5)، و عند الخزر بربر».
فهذه الأسماء في هذه اللغات مدحٌ تفرّد به.
و فيه أنّه مذكورٌ عند هؤلاء - و إنْ رُوي من طريق الآحاد، فمثله ما رُوي في المشايخ، و شَرطْنا الموازَنَة - و بيانٌ أنّ له مزيّة فيما رُوي فيه، لا يشاركه في تلك الروايات الجماعة.
و من أسمائه: قوله تعالى: «أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ» (1)إنّه أوّلُ اُولي الأمر في الاُمّة على ما بيّنّاه في كتاب الإمامة.
و من أسمائه: ما في قوله: «أَ فَمَنْ كٰانَ عَلىٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ»(2)، و فيه أسامي كونه على بيّنة، و كونه تالي رسول اللّٰه، و كونه شاهداً، و كونه من الرَّسول، و بيّنا أنّه هو، و أنّ المراد بالظاهر هُو عليه السلام، دون لسان النبيّ، و القرآن، و جبرئيل، و المَلَك الموكّلِ بادّكار رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله القرآن حتّى لا يغلط، و كلّ هذه الأسماء شرفٌ تَفَرّد بها.
و اعلم أنّ له ألقاباً و كُنى، كلّها شرفٌ، فلقبه المرتَضى، و الرَّضيّ، و أخُ الرسول، و زوج البتول، و السيف المسلول.
و مِن كُناهُ: أبو الحَسَن، مشتقٌّ من اسم الحَسَن، و قيل الحُسَين، و قيل أبي محمّدٍ مشتقّ من أولاده، و هم أولاد شَرَفٍ و فَخْرٍ، ليس للقوم مثله.
و من الألقاب: أبو تُرابٍ، و هو لقَبُ مَكرمَةٍ، و روى فيه سببان:
أحدهما: أنّ الرسول كان في القوم، فَنَزَل الناسُ، و نَزَل عليٌّ و عمّارٌ تحت الشَّجرة، و باتا على تَعَبٍ، و رءوسهما على الدَّرَق(3)، فلمّا جاء وقت الصلاة تقدّم الرَّسول إليه و إلى عمّارٍ، و هو يقول: «الصَّلاة»، فانتبه عمّار.
فقال له رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: يا عمّار، تُحبُّ هذا؟
قال: قُلت نعم، هو أحبُّ إليَّ من نفسي.
فقال: أينَ تكون - يا عمّار - إذا خُضِبَتْ هذا من هذا؟ و أشار إلى رأسه و لحيته.
فلمّا فرغ و قد تترّب وجهه، قال صلى الله عليه و آله: «قُم يا أبا تراب»، و صار لقباً.
و الأعداءُ طَلَبُوا مِن ألقابه و أساميه ما غَمَضَ؛ ليُلقَّبوا بذلك، فلم يجدوا غير هذا.
و السبب الثاني: أنّه سُئل الحسنُ بنُ عَليٍّ عليهما السلام: لِمَ سُمّي أمير المؤمنين عليه السلام أبا ترابٍ و كُنّي به؟
فقال: على الخبير و اللّٰهِ سَقَطْتَ، كان أمير المؤمنين عليه السلام يُصلّي على كُثيّبٍ من الرَّمل، و هو يُعفِّر خَدّيه، فرآه رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يفعل ذلك.
فقال: إنّ اللّٰه يُباهي بمن يَصنعُ كَصنِيعة الملائكة، و البِقاعُ تَشهد له.
فكان أمير المؤمنين - صلّى اللّٰه عليه - بعد هذا لا يتركه في سفرٍ و لا حضرٍ، بل يفعله عند كُلّ صلاةٍ، من نَفْلٍ و فرضٍ، و تطوّعٍ و استسقاء، وعيدٍ و كسوفٍ و خسوفٍ، و كان يُعفِّر خدّيه، و يطلبُ الغَريبَ من البقاع تشهدُ له في القيامة، فكان الرسول صلى الله عليه و آله إذا رآه - و التراب في وجهه - يقول: «يا أبا تُرابٍ افعل كذا»، و يخاطبه بما يُريد.
و من ألقابه: كونه أبُ الاُمّة، لقول النبيّ صلى الله عليه و آله: «أنا و أنتَ يا عليّ أبوا هذه الاُمّة».
و ممّا ورد في قوله تعالى: «يُوفُونَ بِالنَّذْرِ» (1)، تشبيهاً له بإبراهيم صلى الله عليه و آله في قوله:
«وَ إِبْرٰاهِيمَ اَلَّذِي وَفّٰى»(2).
ثمّ قال: «و يَخٰافُونَ» تشبيهاً له بالملائكة في قوله: «يَخٰافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ» (1).
ثمّ قال: «وَ يُطْعِمُونَ اَلطَّعٰامَ» مدحاً له، كما مدح نفسه بأنّه «يُطْعِمُ وَ لاٰ يُطْعَمُ».
و قال: «عَلىٰ حُبِّهِ» فبيَّن أنّه يُحبُّ اللّٰه.
ثمّ قال: «إِنَّمٰا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اَللّٰهِ» بَيّن إخلاصه، ثمّ بيّن أنّه مِن الصابرين، تشبيهاً له بأيّوب في قوله: «إِنّٰا وَجَدْنٰاهُ صٰابِراً»(2). و سمّاه مُلْكاً في قوله: «وَ إِذٰا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيماً وَ مُلْكاً كَبِيراً»(3).
فهذه ثمانون اسماً و صفةً و لقباً و كُنى، كُلّها شرفٌ تَفَرّد بها عن الجماعة، لا مشارك له فيها، و قد بيّنّا أنّ ما وقع الشركةُ فيه له فيها مزايا، حتّى يفضُل عليهم فيها بعشرين خصلةً، فيكون له تمام المائة، ممّا ليس للقوم إلى حيث انتهينا.
اِعْلم أنّه كان لأمير المؤمنين - صلّى اللّٰه عليه - في مُصاهرة رسول اللّٰه - صلوات اللّٰه عليه و آله - ما لم يكن لأحدٍ من المشايخ، منها ما يتَّصلُ بفاطمة عليها السلام نفسها؛ فإنّ لها ضُروباً من الشَّرف لا يوجد للمشايخ مثلها:
أوّلها: أنّها وليدَةُ الإسلام من بنات الرسولِ، و لا مشارك لها في بناتهِ، فالصحبة معها تشرفُ مِنْ هذه الجهة.
الثاني: أنّ في الحديث أنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله ليلة المعراج ناوله رضوان(4)تُفّاحةً،
فتناولها و خُلِقَت فاطمة منها، حتّى كان الرسول صلى الله عليه و آله يقول:
«إذا اشْتَقْتُ إلى رائحة الجنّة، قَبّلتُ شفتيها، فأجدُ منها رائحة الجنّة، فهي حُوريّة إنسيّة». و الصُّحبة مع هذه تَشرُّف.
ثمّ إنّ نسل رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله ما طَهُر إلّا بها، حتّى أنّ قوماً من الشِّيعة قالوا:
«لو لا عَليٌّ لم يكن لفاطمة كفؤ في خصالها»، و رووها عن بعض الأئمّة.
و لها كمالُ الهِجْرة في أصعب وقتٍ من الهجرة، و قال فيها الرسول صلى الله عليه و آله: «فاطمةُ بَضْعَةٌ مِنّي، مَنْ آذاها فَقَد آذاني، و مَنْ آذاني، فَقَد آذى اللّٰه، وَ مَنْ آذى اللّٰه يُوشَكُ أن يُنتَقَمَ منه».
و لم يَرد هذا في بنتٍ من بنات أحدٍ سواها.
و فيها ورد حديث: «فاطمة حَصَّنْت فَرْجَها، فحرّم اللّٰه ذُرّيَّتها على النار».
يعني مَنْ ولدته بنفسها.
و لها: أنّها من أهل العباء، و فيهم ورد من آية التطهير، و افتخر جبرئيل بكونه منهم، و هي الّتي كانت مع رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يوم المباهلة، و شهد اللّٰهُ لها بالصدق.
و هي الّتي قال زيدُ بنُ عليّ (1):
«المعصومون منّا خمسة: النبيُّ و الوصيُّ و الحَسَنانُ و الزَّهراء، صلوات اللّٰه عليهم».
و هي الّتي استجاب اللّٰه دعوتها، و أظهر لها رزقاً في المحراب، كما ظَهَر لمريم بنت عمران، و هي الّتي دارت رَحاها؛ لاشتغالها بالصَّلاة، و هي الّتي لها أمومة الأئمّة إلى يوم القيامة، و هي الّتي وَفَتْ بِنَذْرِها حتّى نَزَلت فيها سورة «هل
1) . هو الشهيد السعيد زيد بن عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب عليهم السلام، و هو أشهر من أنْ يُعرَّف، و أخباره مشهورة و معروفة.
أتى»، و هي الّتي يُنادى في القيامة: «يا أهل الموقف، غُضُّوا أبصاركم حَتّى تَجُوزَ فاطمة عليها السلام».
و لها فضائل كثيرة ذكرنا الأشهر منها، و هي خَمس عَشَرة خصلة، كلُّ خصلةٍ تقتضي شرفَ زوجها عَلى مَنْ ليس له زوجةٌ مثلها، و عليٌّ تفرّد بها.
يقتضي ذلك شَرَفاً فيها و في زوجها، و لها خصال في هذا الباب:
منها: أنّها سيّدة نساء العالمين.
و منها: أنّ أباها سيّد الأوّلين و الآخرين.
و منها: أنّ اُمّها سيّدة نساء العالمين.
و منها: أنّ الحَسَن و هو الإمام الأشرفُ، سَيّدُ شباب الجنّة أيضاً ولدها.
و منها: أنّ الحُسَين سيّدُ شباب الجنّة أيضاً ولدها.
و منها: أنّ حمزة سيّدُ الشُّهداء عَمُّ أبيها.
و منها: أنّ جعفراً سيّدٌ يطيرُ مع الملائكة، المهاجرُ هَجرتين، و المُصلّي قبلتين، و الطاعِنُ برُمحين، المقاتل بكلتا يدين، ابن عمّ أبيها، سيّدُ مَنْ يطيرُ مَع الملائكة.
و منها: أنّ سيّدَ العرب هاشمٌ جَدُّها.
و منها: أنّ زوجها مِنْ نَسَبها، و هي مِنْ نَسَب زوجها.
هذه عشرُ خصالٍ في النَّسب، و الصُّحبة معها شرفٌ لأجلها.
و ممّا يقتضي شرف الوصلة أنْ يَتَّفقَ بحضرةِ كبيرٍ، و قد علمتَ أنّ لها في هذا الباب ما ليس لأحدٍ من النساء، في الأوّلين و الآخرين، و ذلك أنْ تَواترَ الخَبَرُ بأنّ
الصَّحابة اجْتَمعتْ و قالوا: إنّ قلب رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله مشغولٌ بفاطمة، فلا أُمّ لها و لا مُشْفِق، فلو أزلنا عن قلبه هذا الشُّغل! فقالوا لأبي بكرٍ أُخطُبها، فجاء إلى الرَّسول صلى الله عليه و آله، و قَصَّ عليه وَ خَطَبها؛
فقال: إنّ أمرها إلى اللّٰه.
فقيل لعُمر، فكان هذا جواب الرسول صلى الله عليه و آله.
فقيل لعثمان: فقال قد تزوّجتُ باثنتين، و مضتا كلتاهما تحتي، و أنا أستحيي أنْ أخطبها!
فجاءوا إلى أمير المؤمنين و هو في بستانٍ، يستقي ليهوديٍّ الماء، كلُّ دلوٍ بتمرةٍ، و في البلد قَحطٌ، فَنَزع خمسةً و عشرين دلواً، فخاطبوه بذلك، و سألوه أن يَخْطُبها.
فقال لهم: «حُبّاً و كرامةً»، و مشى معهم إلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، و دخل فوضع التُّميرات بين يديه، و وقف كالمُرِيب، مطرقٌ مستحى، لا ينظرُ إلى الرسول صلى الله عليه و آله.
فقال له: ما وراءك يا أبا الحسن؟
فأطرق رأسه و قال: غَلَبني الحياءُ، جئتُ لأخطبَ فاطمة.
فأطرق الرسول صلى الله عليه و آله و لَمْ يُكلّمه، فإذا جبرئيل عليه السلام قد نزل و قال للرسول صلى الله عليه و آله:
إنّ العليّ الأعلىٰ يُقْرئكَ السَّلام، و يُعرّفك أنّه أَمَر راحيلَ أنْ يَخْطُبَ و هو أفصحُ مَلَكٍ في السماء، و جعلني قابلاً للنكاح عن عَليٍّ، و كان اللّٰه تعالى وليّها، و أحضر حَمَلةَ العرش للشَّهادة، و أمر الرِّضوان أن يَنثُر من شجرة طُوبى زُمرّداً و لؤلؤاً و زبرجداً، و نثره الحُورَ العين، و أمرك أنْ تُزوّجها منه.
فرفع النبيّ رأسه إلى عليّ و قال: ما الّذي معك؟
قال: درعي.
قال: كم تساوي؟
قال: طُلب منّي بأربعمائة درهمٍ،......(1)
و زوّجها منه على ذلك، و أمر بإحضار طبقٍ من بُسْرٍ(2)و قال: انتهبُوا النِّثاريّة(3).
ثمّ أمر عليّاً ببيع الدِّرع و يشتري لها قميصاً، و سراويلَ و مقنعةً، و وقايةً و عباءً و فروة و مخدّتين، و يَصرفَ الباقي إلى عِطْرٍ، فمرّ على ذلك، و أمر صلى الله عليه و آله بِغَسل رأسها، و ألبسها ما حَمل عَليٌّ، و أطعم الهاشميّات و الأقارب.
ثُمّ قال لهم: انصرفوا، بارك اللّٰهُ عليكم.
فانصرفوا، إلّا أسماءَ بنت عُمَيْسٍ امرأة جعفر الطيّار، و كانت هي الّتي رَبّت فاطمة، فوقفت.
فقال لها الرسول صلى الله عليه و آله: لِمَ لَم تلحقي بأهلِكِ؟
قالت: يا رسول اللّٰه، إنّ النساء لا بُدَّ لهنّ مِنْ امرأةٍ في مثل هذه اللّيلة، يَكْشِفنَ إليها أسرارهُنَّ، و أنا رَبَّيتُها فلا يطيبُ لي تركُها وحدَها، فدعا لها.
ثمّ خَلط الطِّيب، ثمّ دعا بفاطمةَ، و طَيّبَ فَرْقَها و عُنُقها و بين يديها، و قال لها:
على بركة اللّٰه.
فلمّا دَخَل البيتَ دعا بعليٍّ، و استعمل باقي الطيب فيه، و وضع يده على ظهرِهِ، و قال: «على بركة اللّٰه»، فدخل عَليٌّ عليها، و لم ينظر إلى جانبها، حتّى صَلّى رَكْعَتين، سَجَدَ لله و شكر على رزقه إيّاه مثلها.
فانظر كم خصلةٍ منَ الشرف في هذا:
العاقد هو اللّٰه، و القابلُ جبرئيل، و الخاطبُ راحيل، و الشُّهود حَمَلة العرش، و صاحبُ النثار رِضوان، و طَبقُ النثارِ شَجرةُ طُوبى، و النثار الدُّرُّ و المرجان
و القَرَنفُل.
ثُمّ العاقد الثاني الرَّسول، و هو المشّاطة، و أسماء صاحِبة الحَجلَة، و وُلدُ هذا النكاح الأئمّة إلى يوم القيامة.
فهذه عشرُ خصالٍ يقتضي شرف هذا العقد، كلُّ خصلةٍ منها متفرّدٌ، و فضيلةٌ و منقبةٌ ليس فيها الشركة، و ليس في العالَم هذا لأحدٍ سواها.
و في هذه الصُّحْبة لعليٍّ خاصّيةٌ لا مشاركة له فيها، و هي أنّه لمّا وقع التزويج بين فاطمة و بين عليٍّ، دَخَلَتْ فاطمةُ على رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، و هي باكية!
فقال لها: لِمَ تبكينَ، لا بكتْ عيناكِ؟
فقالت: عَيّرَتْني نساءُ قريشٍ، و قلن: أبوك قد زوّجك مِنْ أنَزَعَ بطينٍ، مصْفارٍّ، كبيرِ الرأس، دقيق الساقين، فقيرٍ، فأضجرتْني أقاويلهُنَّ.
فقال لها رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: أ ما ترضينَ أنّ اللّٰه تعالى نَظَر إلى الخلق نظَر الرَّحمة، فاختار منهم رجلاً جَعَله أباكِ، ثُمّ نظر ثانياً نظر الرَّحمة، فاختارَ آخرَ، فَجَعله زوجك.
يا فاطمة، إنّ كِبرَ رأسه لِرزانةِ عَقلهِ، و صُفْرَة لونهِ مِنْ خشية اللّٰه، و عِظَم بطنِه لأنّ فيه خزانة العلم، و دقّة ساقهِ مِن كثرة العبادة.
فقالت: رضيتُ يا رسول اللّٰه، رضيتُ رضيتُ!
و هذه فضيلةٌ خاصّةٌ في هذه الصُّحبة، و تتضمّن خصالاً:
أحدها: أنّه مُختارُ اللّٰه.
و الثاني: أنّه رزينُ الدماغ.
و الثالث: أنّه قد غلبه الخَوفُ مِنَ اللّٰه، حتّى غَيَّر لونه.
و الرابع: أنّ قلبه خَزانَةُ العلم، الّذي يحتاج إليه في الدين.
و الخامس: أنّه قد دَقَّ ساقهُ من كثرة العبادة.
و مثل هذا لم يرد في أحدٍ منَ المشايخ، فينفردُ بها، و يقتضي شرفَ الصُّحبة
بينه و بين فاطمة كما ترى.
و قد دخل التاسِعُ (1)في ذكر الصُّحبة فلا وجه لإعادته.
و قد علمنا أنّ الرسول صلى الله عليه و آله آخى بين أبي بكرٍ و عُمَر، و بين عبد الرحمن و عثمانَ، و بين طلحة و الزُّبير، و بين سعدٍ و سعيدٍ، و طَلَب لكلّ واحدٍ منهم أقرب الناس إليه في الفضل، و اخْتار عليّاً لنفسه، و آخاه في عدّة مواضع:
أحدُها: يوم بيعة العشيرة، حين لم يُبايع رسولَ اللّٰه مِنْ عَشيرته أحدٌ سواه، على أنْ يكونَ أخاً له في الدُّنيا و الآخرة، و خليفةً له، و عَرَضَ على القوم ثلاثَ مرّاتٍ، و لم يُبادر سواه، و بايعه على ذلك.
و قال يوم خيبر في جملة مآثره: «أنتَ أخي، و وصيّي».
و قال يوم المؤاخاة: «اخترتُكَ لنفسي».
و قال في حديث خيبر: «منزلُك - يا عليّ - في الجنّة حِذاءَ منزلي، كمنزل الأخوين».
و قد ذكرنا أنّه أخٌ له من وجهين:
أحدهما: بالمؤاخاة.
و الثاني: بأنّ فاطمة بنت أسدٍ رَبّتهُ، حتّى قال فيها: «هذه اُمّي بعد اُمّي»، فكان أبو طالبٍ يُجْرِيه مجرى أولاده، بل أعزّ، فكان لا يترك أولادَهُ يشربون اللّبَن و يأكلون الطعام قبله، فإذا بدأ به كَفى عياله ما بقي من بركته، و إذا بَدأ غيره، لم يكن
1) . أي الفصل التاسع حسب تقسيم المصنّف للكتاب.
يكفيهم الشيءُ لقلّته.
و قال صلى الله عليه و آله: «هذه اُمّي بعد اُمّي»، و كفّنها بقميصه، و بات في قبرها ليُوسّع عليها، و كَبَّر عليها أربعين تكبيرة، بحضور أربعين صفّاً من الملائكة، و هذا يقتضي الاُخوّة بالتربية.
و هو ابنٌ لرسول اللّٰه صلى الله عليه و آله من وجهين:
أحدهما: أنّه ربّاه صغيراً، و تَرَبّى في حِجْر خديجة بتربية رسول اللّٰه، و تَخلَّق بأخلاقه.
و الثاني: بأنّه خَتَنُهُ على أعزّ أولاده، و الخَتَنُ أحد البنين، و لهذا يُهَنّأ به المَرءُ عند ولادة الابنة، فيُقال: هَنَاك الخَتَنُ.
فله الاُخوّة و البُنوّة من وجهين.
و له شرفُ الاُمّ؛ لجميع ما ذكرنا، من معاملة الرسول صلى الله عليه و آله معها، و هي أربعة:
تكفينها، و وصفها بأنّها اُمّي، و المبيتُ في قبرها، و زائدُ التكبير عليها على العباد في الشرع، و إخبارُه عن حضور الملائكة للصَّلاة عليها.
فهذه ستُّ خصالٍ في الاُخوّة له خاصّةً، لا مساوي له فيها، و قد ذكرنا أنّ هذا يدلّ على إمامته؛ لأنّه لو كان له أخٌ يصلح للإمامة، و تَفَرَّد مثله في الفضل، لم يكن للاُمّة أن تُؤخّره، و تُولّي غيره عليه، فمَن فَعَل ذلك فقد أخطأ، و بيّنّا أنّه يدلّ على عصمته، إلى أن يَلْحَقَ به في الآخرة، فيكون أخاً له في الدارين جميعاً.
فإنّ المرء يُشرَّف بحُسن إسلامه، و سبقِه إلى الإسلام، و قد بيّنا ما لأمير المؤمنين عليه السلام من المزايا في إسلامه على إسلام المشايخ، فلا وجه لإعادته، غَيرَ أنّا نَعُدُّ مزاياه عدداً:
أحدها: إنّه سابقُ الإسلام لكلّ الاُمّة.
و الثاني: إنّ إسلامه لا عن كفرٍ، و إسلام القوم عن كُفرٍ.
و الثالث: إنّ إسلامه يَصْلُحُ للنبوّة، و إسلامهم لا يَصْلحُ على مذهب أهل التحقيق.
و الرابع: إنّ إسلامه اقترن به من الخيرات بعدهم، ما لم يقترن بإسلامهم.
و هو أنّ المرء يُشرَّفُ بصالح أعماله، و له عليه السلام من الأعمال الصالحة، ما لا يشاركه فيها أحدٌ، و نَحنُ نَعُدّ طَرفاً من ذلك، لتعلم تفرّده بالفضل على القوم:
أحدها: السابقة في الإسلام.
و الثاني: السَّبقُ في الصلاة، على ما قال: «آمنتُ حين كَفَر النّاسُ، و صَلّيتُ قبل الناس بستِّ سنين».
و قال في خطبة الافتخار: «أنا المُسْتَثنى في قوله: «إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ خُلِقَ هَلُوعاً إِذٰا مَسَّهُ اَلشَّرُّ جَزُوعاً وَ إِذٰا مَسَّهُ اَلْخَيْرُ مَنُوعاً إِلاَّ اَلْمُصَلِّينَ» (1)، و لَم يكُنْ في الرجال مُصَلٍّ غيري و غير الرَّسول، و كانت خديجة تُصلّي، و المحرابُ الّذي كانوا يُصَلّون عنده مشهورٌ على باب مولد رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله في شِعب بني هاشم.
و له السابقة في الجهاد، على ما يُروىٰ أنّ الرسول صلى الله عليه و آله كان يخرج من بَيْته، و أحداثُ العَرب يرمُونه بالحجارة، حتّى أدموا كَعْبَه و عُرْقُوبيه، فَخَرج عليٌّ عليهم كالأسد وَ طَرَدَهُم.
قال الراوي: سألتُ: مَنْ هذا، و هؤلاءِ، و هذا الفتى؟
1) . سورة المعارج، الآية 19.
قالوا: هذا محمّدٌ صلى الله عليه و آله يدّعي النبوّة، و هؤلاء أحداثُ قريشٍ يؤذونَه، و هذا عَليُّ بن أبي طالبٍ ابنُ عَمّه، يُحامي عنه، و يُقاتل دونه، و أنزل اللّٰه فيه و فيهم:
«كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ» (1)، شبّهه بالأسد، و شبّههم بحمير الوحش.
و له السابقة في بدو الهجرة لرسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، ليُقْتَل بدَلَهُ ليلة الغار، حين باتَ على فراشه، باذلاً لمُهجَتِهِ تحت ظلال أربعمائة سيفٍ، تبايعوا على قَتل رسول اللّٰه، مِن أربعمائة قبيلة؛ ليصير دَمُه هَدَراً، و إلى الصباح كانوا وقوفاً على رأسه، يختلفون في هَلْ هوَ رَسُول اللّٰه أم لا.
فقال قائلهم: نحتاج أنْ نرميَهُ بالحجارة، فإن كانَ مُحمّداً فإنّه يَدْفعُ بسحره عن نفسه الحَجَر، و إنْ كان غيره قامَ فرأيناه، فكان يُرمى بالحجارة، و هو يَصْبِرُ و لا يَتحرّك.
فقال قائلٌ: هو محمّدٌ.
و قال قائلٌ: «ليس بمحمّدٍ؛ فإنّه يَتصوّر و مُحمّدٌ لا يَتَصوّر»، يعني يتحرّك على نفسه، و يجمعُ أطرافه لألم الحَجَر.
و في الحديث: أنّهم بَقوا على هذا الخلاف إلى الصَّباح، فلمّا أصبح قامَ فرأوه و العباءُ على كتفه، فهربوا منه مخافة أن يَراهم فيعرفهُم.
و في الحديث: أنّه أوحى اللّٰه إلى جبرئيل و ميكائيل و قال: «إنّي آخيتُ بينكما، و زِدتُ في عُمُرِ أحدكما، فمن منكما يَهَبُ من أخيه زيادةَ عُمُره؟
قال: فكلُّهما يفكِّر في إيثار الحياة، و في زيادة العبادة.
فأوحى اللّٰه إليهما، بأنّي قد آخيتُ بين محمّدٍ و عليّ، و قد زدتُ في عُمُرِ عليّ عَلى عُمُرِ محمّدٍ، و قد بذل مُهْجَته له، و بات على فراشه ليُقْتَل بدله، فاُلحقا به و احفظاه إلى الصباح.
1) . سورة المدثر، الآية 5.
فنزلا، و وقف أحدهما عند رأسه، و الآخرُ عِند رِجلَيه، و هما يقولان:
«بخٍّ بخٍّ يا عليّ، مَنْ مِثلُكَ، و اللّٰهُ يباهي بك الملائكة!»
فلمّا انقَضى هذا، أنزل اللّٰه فيه: «وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ اِبْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اَللّٰهِ» (1).
قال ابنُ عبّاسٍ: نَزَلت هذه الآية في عَليٍّ، حين باتَ على فراش النبيّ.
و له في الجهاد خاصّية دون المشايخ؛ إنّه أوّلُ مبارزٍ، و حمزةُ و عبيدةُ بن الحارث ابنُ عمّه، عدّا(2)عُتبةَ و شَيْبَةَ و وليدَ بنَ عُتْبَة، و هما ال «خَصْمٰانِ اِخْتَصَمُوا فِي رَبِّهِمْ»، و قَتَل بيده سَبعين رجلاً مِنْ صناديد قُريش.
و له يوم أُحدٍ قَتْلُ سبعةٍ مِنْ أصحاب رايات الكُفّار من بيتٍ واحدٍ، و في ذلك اليوم ورود ذي الفقار، و فيه نادىٰ جبرئيل: «لا فتىٰ إلّا عليّ، و لا سيفَ إلّا ذو الفقار».
و فيه قال للرسولِ جبرئيلُ عليه السلام: هذا هو المواساة.
و لا خلافَ في هَرَب عُمَر و عُثمانَ، و في أبي بكرٍ خِلافٌ، هل هَرَب، لكنّه لا خلاف أنّه لم يُقاتل بنفسه، و لم يُخْدِش كافراً.
و له يوم الأحزاب، حين وصَفَ اللّٰه في قوله: «إِذْ جٰاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَ إِذْ زٰاغَتِ اَلْأَبْصٰارُ وَ بَلَغَتِ اَلْقُلُوبُ اَلْحَنٰاجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللّٰهِ اَلظُّنُونَا هُنٰالِكَ اُبْتُلِيَ اَلْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزٰالاً شَدِيداً» /(3)«وَ كَفَى اَللّٰهُ اَلْمُؤْمِنِينَ اَلْقِتٰالَ» بقتله عَمْرَو بنَ عبد ودٍّ، و طرْحِهِ منه رِجْليه بضربةٍ واحدةٍ، و ثبتَ إليه اثني عشر قدماً ممتدّاً، و انصرف عشرين فدقّ ثنيّته.
و قال الصادق عليه السلام: «كان و اللّٰهِ قد اُنزل على الرسول «وَ كَفَى اَللّٰهُ اَلْمُؤْمِنِينَ اَلْقِتٰالَ» بعليّ بن أبي طالبٍ».
و له يوم خيبرَ من قتلِه مُرَّةَ و عنترَ، و مرحبَ قدَّه من قَرْنه إلى قَرَبُوسِه (1)بضربةٍ واحدةٍ، رواه أبو سعيد الخُدْريّ، و هو حضر خيبرَ، حتّى قالت صفيّة:
كنتُ قد أُجْلِستُ على طاقٍ، كما تُجْلَس العَروس، فوقعتُ على وجهي، فَظَنَنْتُ الزَّلْزلة، فقيل لي: لا، هذا عليٌّ هزّ الحِصْنَ، يريدُ أن يقلع الباب! ثُمّ قَلَع الباب الحديد بطوله و ثِقْله، ثُمّ أمسكه على يده حَتّى عَبَر عليها عَسكَرُ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، و كلّ ذلك مع الجهاد و الشَّجاعة و القتال بنفسه معجزٌ للرسول، و كرامةٌ له، و كلّ واحدٍ من هذا منقبةٌ له، لا يشاركه المشايخ فيها.
ثمّ وقوفه يوم حُنَينٍ في وسط الكفّار، يَحمي على رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، و يَحمل عليهم، و يُقاتل أربعةً و عشرين ألفاً، إلى أن أنزل اللّٰه الملائكة مَدَداً، و هُزِم القوم، و هو الّذي أقسم اللّٰه بدابّته، في قوله «وَ اَلْعٰادِيٰاتِ ضَبْحاً»(2)، رواه الزجّاج في معانيه، أنّ ذلك نَزَل في عَليٍّ حين صبّح بني زُهرةَ أو غيره، فالصفاتُ صفاتُ فرسه.
فأنّى يُقاسُ بهذا في الشجاعة مَنْ لم يَنَلْ في جاهليةٍ و لا إسلامٍ إلف مقاتل، و لا له مقامٌ و لا بروزٌ، و ليس إلّا الحضور من الجهاد.
و هذه فضائل المغازي، بدرٍ و اُحُدٍ و الأحزاب، و حنينٍ و بني زُهرةَ و يَوم خيبر.
فهذه ستُّ مقاماتٍ له، لا يدانيه فيهم أحدٌ.
و له في علمه ما ليس لهم، و ورد فيه منه صلى الله عليه و آله ألفاظٌ مُختَلفةٌ، كلّ واحدٍ منها منقبةٌ لا يشاركونه فيها:
قوله في حَجَّة الوداع لأبي بُريدة: «عليٌّ أعلمكم عِلْماً، و أقدَمُكُم سِلْماً».
و منها قوله: «أقضاكُمْ عَليٌّ».
و قوله: «أُبيٌّ أقرأُنا، و عليٌّ أقْضَانا»، و لا يكون المرءُ قاضياً إلّا و هو من أهل الاجتهاد، و عالماً باُصول الدين و ما يقاس عليه و لا يُقاسُ، و النصوص، فإذا كان هو أقضى الاُمّة فهو أعلم الاُمّة.
و قال: «أنا مَدينَةُ العِلْم و عليٌّ بابها، فمن أراد العلم فَليأت الباب»، و ليس هذا في أحدٍ من أصحابه.
و قال في خبرٍ آخرَ: «أنا مَدينةُ الحِكْمة و عَليٌّ بابها».
و قال في حديثِ زَينَب، رواه قاضي القضاة رضى الله عنه (1): «لمّا دنا عليٌّ من الباب، و زَينبُ مُزَيّنةٌ في خِدْرها، فاستأذن.
فقال صلى الله عليه و آله: قومي و افتحي له الباب.
فقالت: يا رسول اللّٰه، مَنْ هذا، حتّى أقوم بزينتي، و أفتح له الباب، و الأمْسِ نَزَلتْ فيّ آية الحجاب؟!
فقال: قومي و افتحي له الباب؛ فإنّ بالباب رجلاً يُحبُّ اللّٰهَ وَ رسُولَه، و يحبُّه اللّٰهُ و رسُوله، ليس بعلق و لا بخلق، يعني لا يتّبعُ النساءَ، و لا يَنظُر إليهنّ.
فقامت تمشي إلى الباب، و تقول بخٍّ بخٍّ مَنْ مثلك، و أنت تُحبُّ اللّٰهَ وَ رسولَه، و اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ يحبّك؟
فلمّا فُتح الباب لم يدخل، حتّى عَلم أنّها رَجَعتْ إلى خِدْرها، ثُمّ استأذن و دخل، فلمّا استقرّ به المكان قال صلى الله عليه و آله: تعرفين هذا؟
قالت: قلتُ: نعم، هو عليٌّ.
قال: «يا زينب، هو عَيْبة علمي، و لو أنّ رجلاً عبدَ اللّٰه ألفَ سنةٍ بعد ألفِ سنةٍ حتّى
1) . هو القاضي عبد الجبّار بن أحمد بن عبد الجبّار الهمداني الأسدآبادي المعتزلي (ت 415 ه).
صار كالحنايا، و صام حتّى صار كالوتر، و عبدَ اللّٰهَ بين الركْنِ و المقام، ثمّ لقي اللّٰهَ و في قلبه بغْضُ عليٍّ، لَكبَّه اللّٰه على منخريه في النار».
قال قاضي القضاة رضى الله عنه: هذا الخَبرُ كما يدلُّ على شَرف عليّ عليه السلام، يدلُّ أنّ الكبائر تُحبِطُ الأعمالَ، و على أنّ بُغضَ عليٍّ كبيرةٌ.
و هذا الخبر يشتمل على فضائلَ ليست إلّا له:
أحدها: شهادة الرسول بباطنه، أنّه يُحِبُّ اللّٰهَ وَ رسولَهُ.
و ثانيها: أنّ اللّٰهَ يُحبّه، و الرسول أيضاً يُحبّه، و فيه دلالةُ عِصْمَته.
و ثالثها: أنّه نُزِّه عن النظر إلى النساء المحرّمات على سبيل القطع.
و رابعها: أنّهُ بَيَّنَ أنَّ بغضه كبيرة، تُحبط الأعمال، و يُسْتَوجَبُ النار بها.
و خامسها: أنّه عيْبَةُ (1)عِلم الرسول، و لم يقل لأحدٍ من الصَّحابة أنّه عَيبة عِلْمه.
و قال فيه في باب العلم: «إنْ وَلّيتُم عليّاً تجدوه هادياً مهديّاً»، فكونه هادياً منقبة في العلم، ليس إلّا له، و كونه مهديّاً مُعلِّماً مُعرّفاً للحقّ منقبةٌ اُخرى في باب العلم، و ليس هذا في أحدٍ من الصحابة، و فيه الحديث:
أنّه لمّا أخرجه إلى اليمن قال عليٌّ: يا رسول اللّٰه، تُخرِجُني إلى قومٍ أسنُّ منّي، فكيف أقضي بينهم؟
قال: فَضَرَبَ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يده على صدره و قال: «اللّهُمَّ ثبّته، و سَدِّده، و لقّنه فصْلَ الحُكم».
قال: فما شَكَكْتُ في قضاءٍ بين اثنين بعد ذلك اليوم.
و ليس هذا إلّا له في باب العلم.
و فيه قوله صلى الله عليه و آله: «عليٌّ مَعَ الحقّ، و الحَقُّ مَعَ عليّ».
1) . عيبَةُ الرجل: موضع سِرّه.
و هذا يدلُّ على أنّه يُصيبُ الحقّ في كلّ شيء، و لا يُخطئ.
و فيه: أنّه لا نوعَ من العِلْم في الصَّدر الأوّل بعد أربابه إلّا و يُعَدُّ عليٌّ فيهم، فيكون قد اجتمع فيه من العلوم ما افترق في سائر الصحابة، و ليس هذا للمشايخ.
و فيه: رجوعُ عُمَر إليه في ثلاثٍ و عشرين حكومةً، أخَذَ بقوله و قال فيه: «لو لا عليٌّ لهلكَ عمر».
و قال فيه: «لا أراني اللّٰهُ مُعْضِلةً في الدين، لا يكون عليٌّ بجنبي».
و هذا اعترافٌ منه بكونه أعلم.
و هو الّذي قال على رأس المنبر بحضرة المهاجرين و الأنصار:
كُنَيْفٌ (1)مَلِيءٌ علماً، لو وجدتُ له طالباً، فو الله لو كُسِرَتْ (أو قال ثُنِيَتْ) لي وسادَةٌ، لَحَكَمتُ لأهل التوراة بتوراتهم، و لأهل الإنجيل بإنجيلهم، و لأهل القرآن بقرآنهم، حتّى يُنادي كلّ كتابٍ بأنّ هذا حُكم اللّٰه فيّ، و و اللّٰه ما نزلت آيةٌ في ليلٍ و لا نهارٍ، و لا سَهلٍ و لا جَبَلٍ، و لا سَفَرٍ و لا حَضَرٍ، إلّا عَرَفتُ متى نَزَلتْ، و في مَنْ نَزَلتْ، و عَرفتُ ناسخها و منسوخها، و مُحكمها و متشابهها، و مجمَلها و مفصَّلها، و ما مِنْ أحدٍ من قريشٍ إلّا نزلت فيه آيةٌ أو آيتان، إمّا بمدحٍ نزل و إمّا بذمٍّ!
فقال له رجلٌ: أنت أحدُ قريشٍ، فما الّذي نزل فيك؟
فقال: أ ما تقرأ سورة هود: «أَ فَمَنْ كٰانَ عَلىٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ»(2)؟ فكان الرَّسولُ صلى الله عليه و آله عَلىٰ بيّنةٍ، و أنا الشاهد منه.
ففيه: أنّه على بيّنةٍ من ربّه كالرَّسول، و أنّه تالي الرَّسول، و أنّه من الرَّسول، و أنّه شاهد الرسول.
فهذه أربعُ فضائلَ لم تَرِدْ إلّا فيه، و هو دليلُ إمامته، مع كونه دليلاً على كمال علمه.
و أينَ هذا من رجلٍ يقول: «أيُّ أرضٍ تُقلُّني، و أيُّ سماءٍ تظِلُّني، إذا قلتُ في القرآن برأيي!» و مِن شأن المجتَهد عند تَعارُض الآيات و السُّنن، و دلالة الشرع، يجبُ أنْ يكون له في القرآنِ رأي.
و كيفَ يُقاس برجلٍ له سبعون قضيّةً في الجَدِّ وَ الجَدَّةِ، ثمّ يقول: «ليتَني سألتُ رَسُول اللّٰه صلى الله عليه و آله عن حُكم الجدّة!»، و هذا في عُمر.
و كيف يُقاس معه غيره في باب العلم، و فيه قال محمّد بن الحسن الفقيه (1):
«لو لا عَليٌّ لما عرفنا حكم أهل البغي»، و له كتابٌ يشتمل على ثلاثة آلاف مسألة في قتال أهل البغي، بناءً على فِعْل أمير المؤمنين.
و فيه إجماعُ العِترة على أنّه أعلمُ الاُمّة، و إجماعُهُم حجّة.
فهذه اثنتا عَشْرة منقبةً في باب العلم، لا يُشاركه أحدٌ فيها، يُشرَّفُ المَرْءُ بواحدةٍ منها.
ثُمّ مِنْ أعماله زُهده في الدُّنيا، حتّى ورد فيه ما لَم يرِدْ لغيره من المشايخ، فمن ذلك خطابه للدنيا: «يا صَفْراءُ، يا بَيْضاءُ، غُرّي غَيري، فقد بَتَتُّكِ(2)بتّاً، لا رجعة لي فيكِ، فَعَيْشُك حَقيرةٌ، و خطرك يسيرةٌ».
و مثل هذا لا يوجد لأحدٍ من المشايخ.
و له في هذا الباب: أنّه أخرج مائة عَينٍ بِيَنْبُعَ، فباع بعضها، و تَصدّق بثمنها، حتّى اشْتَرى ألف عبدٍ و أعتقهم في سبيل اللّٰه، و ليس هذا لأحدٍ من المشايخ.
و فيه ورد أنّه كانَ يُصلّي في الليل و النهار ألفَ ركعةٍ، و ليس هذا لأحدٍ من المشايخ.
و هو الّذي قيل له: ما هذا اللباسُ الّذي عليك، و هو بهذه الخشونة و الغلَظ؟
فقال: ما لكُم، و لباسي أحْصَنُ لفرجي، و أولى أن يُقْتَدى بي!
و هذا الضَّرب في باب الأجر و الاحتياط للشَّرع لا يوجدُ لأحدٍ.
و فيه: أنّه لمّا عُوتب في لباسه، قال: «لقد رقّعْتُ مدْرَعتي هذه، حتّى استحيَيْتُ مِنْ راقعها.
فقال لي: ذَرْها عنك، فَذُو الاُتُن (1)لا يَرتَضيها لِبَراذِعِها(2).
فقلتُ: اُغْرُبْ، فعند الصَّباح يُحْمَدُ القوم السُّرى(3)، و تَنْجَلي عنهم غبايات الكَرَى(4)، و اللّٰه لو شِئتُ لَتَسَرْبَلتُ بالعبقريّ المنقوش منْ دِيباجِكُم، و لتناولت لُبابَ البُرِّ في صدُور دَجَاجِكُم، و لشَرِبتُ الماء في رقيق زُجاجِكُم، و لكنّي وجدتُ اللّٰه يقول: «مَنْ كٰانَ يُرِيدُ اَلْحَيٰاةَ اَلدُّنْيٰا وَ زِينَتَهٰا نُوَفِّ إِلَيْهِمْ أَعْمٰالَهُمْ فِيهٰا وَ هُمْ فِيهٰا لاٰ يُبْخَسُونَ أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ لَيْسَ لَهُمْ فِي اَلْآخِرَةِ إِلاَّ اَلنّٰارُ وَ حَبِطَ مٰا صَنَعُوا فِيهٰا وَ بٰاطِلٌ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ»(5).
و دخل ضِرارُ بنُ صُرَد على معاويةَ فقال: صف لي عليّاً؟
فقال: أ وَ تعفيني عنه؟
قال: لا و حياتي إلّا و تَفعلُ.
فقال: كانَ و اللّٰه صَوّاماً بالنهار، قوّاماً بالليل، يُحبُّ مِنَ اللباس أخشنَهُ، و منَ الطعام أجشبَهُ، كانَ يجلِسُ فينا كأحدنا، و يَبْتَدئنا إذا سَكَتْنا، و يُجيبُنا إذا سألنا، يَقسِمُ بالسوية، و يعدلُ في الرعيَّة، لا يخافُ الضَّعيفُ مِن جورِهِ، و لا يطمَعُ القويُّ في ميْلِه.
و اللّٰه لقد رأيتُ ليلةً مِن الليالي، و قد أسبل الظَّلامُ سدولَه، و غارت نُجومُهُ، و هو في المحرابِ، يَتَملْمَلُ تملْمُلَ السَّليم، وَ يبْكي بُكاء الحَزين، و لقد رأيته مُسبلاً للدُّموع على خدِّه، قابضاً على لِحْيَتِه، يُخاطبُ دنياه فيقول:
آه يا دنيا! أ بي تَشوّقْتِ؟ و لي تَعرّضْتِ؟! لا حانَ حينُك، فقدْ بَتَتُّكِ بتّاً لا رجعة لي فيكِ، فَعَيشُكِ حقيرٌ، و خَطَرُكِ يسيرٌ. آه من قلّةِ الزادِ، و بُعد السَّفَرِ، و خُشُونَة الطريق، وَ هولِ المُطَّلَع!
فبكى معاوية و قال: كان و اللّٰه كذلك! فكيف حُزْنُك بعده؟
قال: حزنُ واجدةٍ ليس لها إلّا قرّةُ عينٍ، شابٌّ على الكمال نُحِرَ في حِجْرِها، كيف تَحزنُ؟ فأنا عليه كذلك.
و فيه ورد: أنّه اشترى قميصين بثمانية دراهم، واحداً بخمسة، و آخر بثلاثة، فألبسَ غُلامه ما اشتراه بخمسةٍ، و لبس ما اشتراه بثلاثةٍ، فَنَظَر و إذا كُمُّهُ أطولُ من يده، فتقدّم إلى النجَّار (1)، و قال: «اقطع هذا»، فقطع.
فقيل له: تَعالَ حتّى نخيّط كِفَّته و عِطافَه.
قال: إنّ الأمر أقربُ من ذلك!
و فيه ورد: أنّه كان يَختِمُ على طعام نفسه، فرُئي و قد أخرجَ منَ السرّ(2)رغيفاً يابساً مِنْ خُبز الشَّعير، ثمّ اتّكأ عليه حتّى كَسَره، و أخذ يأكُله.
فقيل له: أنتَ مع جُودِك تختمُ على خُبْزِك!
فقال: ما أفعل ذلك بُخْلاً، و لكنّ صبياني يُشْفِقُون علَيّ، فيخلطونَ بخُبز الشَّعير خُبزَ الحنطة، فلا اُريدُ ذلك.
فقيل له: إذَنْ تضْعفُ.
فقال: هيهات! إنّ النابِتة بالعَراء أصلبُ عوداً، و أقوىٰ عَمُوداً، و أدسَمُ ثَمراً، فو الله ما قَلَعتُ باب خَيْبَر بقوّةٍ غذائيّة، و لا بقوّةٍ جَسَدانيّةٍ، لكن بِنَفْسٍ بِنُور بارئها مُضيئةٍ، و بأيْدٍ مِنَ اللّٰه قويّة.
و فيه ورد: أنّه لمّا قُتل، صَعِد الحَسَنُ بن عليٍّ المنبَر و خطب.
ثمّ قال: «لقد طُعِن في الليلة الّتي قُتِلَ فيها يَحيى بنُ زكريّا، و مات في الليلة الّتي رُفِع فيها عيسى إلى السَّماء، خرج من الدُّنيا و ما تَرَكَ صفراءَ و لا بيضاءَ، إلّا مائة درهمٍ فَضْلَ عطائه، أعدّها ليشتري خادمةً لأهله».
هذا، و كان سَلَبُ كلِّ مقتولٍ و سَهمُ الغنيمة في القتال له و لذرّيّته، و له خُمُسُ الغنائم حقّ ذَوي القُربى، فلم يفت عن فقرٍ إلّا لزُهدٍ فيها.
و في زهده كتابٌ كبير، و رواه الشيعة، لكنّا ذكرنا هذه الخصال العَشَرة لشهرتها، لا مشترِك له فيها، و لم يَرد عن أحدٍ إحصاءُ ذِكْرها، و تفرّده بها.
في شَرفِه بعلمه، فقد مَضى القولُ فيه، وَ كَشَفنا عن مزاياه فيما ورد فيه.
و هو الشَّرف بالسَّخاء.
فله في هذا الباب ما ليس للمشايخ، و قد ذكرنا رتبته في السخاء، لكنّا نَعُدُّ ما تفرّد به.
فمن ذلك: ما ورد في الصَّحيح عند الجمهور، أنّه أخذ بآيةٍ لم يأخُذْ بها قبلهُ أحدٌ، و لا أخَذَ بها بعده أحدٌ بل نُسِخَتْ، و هو الصَّدقةُ بين يدي مناجاة الرَّسول، و صَرْفُهُ دينارَهُ، و سؤالُهُ رسول اللّٰه عن عشرة أبوابٍ، تحتَ كلّ بابٍ ألفُ بابٍ،
فلمّا فَرَغَ نُسختِ الآية، و ليس في الجود أتمُّ من هذا.
و له الوفاء بالنذر و الإطعام، حتّى نَزَلتْ سُورة هل أتى، على ما شرحناه.
و فيه: أنّه كان يملك أربعة دَراهِم، فتصدّقَ بها ليلاً و نهاراً، و سرّاً و علانيةً. أمّا الليل على أهل التجَمُّل، حتّى لا يَخْجَلون، و أمّا النهار ليُقْتَدىٰ به، و أمّا بالسرّ، فعلى أهل التجَمُّل، ممّن لا يَحتشمُهُ وَ يَحتشمُ سواه، و العلانية فعلى السُّؤال، حتّى لا يكون قد رَدَّ سائله، فأنزل اللّٰه فيه قوله: «اَلَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ اَلنَّهٰارِ سِرًّا وَ عَلاٰنِيَةً» (1)، فَسَمّى كُلَّ درهمٍ مالاً، و عظّم شأنه، و بيّن أنّ أجره على اللّٰه.
و فيه: أنّه كان عنده رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، فخرج ليسْتَدينَ، فوجد ديناراً، فاستقبلَهُ مقداد و كشفَ حالهُ، أنّه جَرى عليه و عياله ثلاثة أيّامٍ، فأعطاه ذلك الدينار، و قال:
«أنت أولى به»، و أخذ يطلبُ، فاستقبله أعرابيٌّ و معه ناقة.
فقال: يا أبا الحَسَن، اشترِ هذا منّي، و الثمنُ عليك إلى أن تَجده. فاشتراه منه، فاستقبله آخرُ و طَلَب مِنه، فباع عليه و أخذ الثمن، و عاد إلى رسول اللّٰه بحوائجه، فضحك الرَّسولُ في وجهه.
و قال له: أُحدّثك ممّا كان منك؟
قال: بلى يا رسول اللّٰه.
فحدّثه، فقال: إنّ الّذي باع منك الناقةَ جبرئيل عليه السلام، و الّذي اشتراه ميكائيل عليه السلام، و إنّ اللّٰه أكرمك بذلك لمّا آثَرْتَ أخاكَ على نفسك.
و فيه: صدقته بخاتمه في الرُّكوع، فنزلت آية الولاية(2).
و فيه: جوده و سخاؤُهُ بمائة عينٍ استخرجها بِيَنْبُعَ، فوقفها في سبيل اللّٰه، و هي باقيةٌ من جملة أوقافه.
و فيه: حديثُ أبي هريرةَ على ما سلف، أنّه أجابَ عن مسألته، و أشبَعَهُ من الجوع في اليوم الثالث، على ما سلف القول فيه.
و فيه: قوله و قد جاءه من تكلّم فيه و أسمعه، ثُمّ جاءه في اليوم الثاني فسأله حوائجه فقضاها، فعاتبه أصحابه على ذلك.
فقال: إنّي أستحيي أنْ يَغْلِبَ جَهْلُه حلمي، و ذنبُه عفوي، و مسألتُه جودي.
و فيه: إجماع العترة أنّه أجود من الجماعة، و إجماعهم حُجّة.
و بجودِهِ يُضرَبُ المثل، حتّى يُقالُ في الدُّعاءِ: «تَقَبّل اللّٰهُ منك، كما قَبِل توبة آدم، و قُربان إبراهيم، و حَجَّ المُصطفى، و صَدَقة أمير المؤمنين».
فهذه عَشَرة أشياء، ظاهرةٌ معلومةٌ، ليس لهؤلاء مثلها، و على صفتها تفرّد بها، و قد مضىٰ شرحُ كثيرٍ من هذا فيما قبلُ.
فإنّ المرءَ يشرفُ بشجاعته، و قد ذكرنا من قَبلُ أنّه أشجَعُ منهم، و لكنّا نُحبُّ أنْ نَعُدَّ آثاره في الشَّجاعة، بمقامات تَفرَّد بها، ليس لأحدٍ مثلُها في الصدر الأوّل.
فمن ذلك: قِتَالُه لأحداثِ مكّة، عند خروج رسول اللّٰه من داره إلى المسجد.
و من ذلك: مَبيتهُ على فراش رسُول اللّٰه صلى الله عليه و آله ليُقْتَل بدله، و يصيرَ فداءً له، و يَدفعَ عنه.
و من ذلك: أنّه أوّل مُبارزٍ يوم بدرٍ من المسلمين، و عمّه و ابنُ عَمّه.
و من ذلك: قتلُه سبعةً و ستّين بحضرة رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله في ذلك اليوم، و هو معجزٌ، فليس في العادةِ أنْ يَقوى بَنُو جِنْسنا على هذه العِدّةِ من القتل.
و من ذلك: قَتْلُه لسبعةٍ من بَيتٍ واحدٍ يوم اُحد، أصحاب الراياتِ، و هم بَنُو طلحَة، رواه الناصرُ الكبير عليه السلام.
و له في ذلك اليوم من الثَّبات ما ظَهَر له ذُو الفقار، إمّا من السماء، على ما رواه قومٌ، و تَأوّلوا عليه قوله: «وَ أَنْزَلْنَا اَلْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ» (1).
و رُوي أنّه كان سَعْفَة نخلٍ، فما فعله فيه فإنّما كان معجزاً و كرامةً، و بياناً لشجاعته و ثَباته، و في ذلك اليوم جاء النداء من السماء: «لا فَتى إلّا عليّ، و لا سيف إلّا ذو الفقار».
و هذا معلومٌ ضرورةً أنّ فيه ورد هذا القول.
و له في ذلك اليوم شهادةُ جبرئيل، حيث قال:
هذا هو المواسَاة، واساك بروحه.
فقال الرسول صلى الله عليه و آله: «مَنْ أوْلىٰ بها منه، و هو منّي و أنا منه، و هو منّي بمنزلة هارون من موسى، اللّهمَّ اشْدُدْ أزري به».
و له يوم الأحزابِ قَتْلُ عمرِو بنِ عَبدِ وَدٍّ - قيل: إنّه لم يكن في العرب أشجعُ منه و لا أكبر جُثّةً - و أسقط عنه رجلَيه بضربةٍ واحدةٍ، ثمّ حَزّ رأسه، و قَتَل ولَدَه، و هاجت الرياحُ، و انهزم الكُفّار.
و في ذلك اليوم لمّا ضربه عَمْرٌو على رأسه، نفث عليه رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله حتّى بَرِئ من الضَّربة، و قال له:
أين أكونُ إذا أُخضِبَ هذا بهذا على هذا المقام!.
و فيه معجزاتٌ، فهو شَجاعَتُه، و معجزاتٌ لرسول اللّٰه صلى الله عليه و آله.
ثمّ يوم خَيْبر قَتْلُه لمَن قَدَّه بنصفين، و قد اختلفوا في اسمه، و ليس في العادة أن تعملَ ضربةُ إنسانٍ في الخوذة و العمامة و الجوشن و البدن إلى القَربُوس، فيقطعه بنصفين.
1) . سورة الحديد، الآية 25.
و في ذلك اليوم حاول وَجده حتّى فَرّق من بالحِصن، و تترّس ببابٍ ثقيلٍ، عند كسر دَرَقَتِه، و فيه هزّ الحِصْنَ كلّه، و فيه قلع الباب من الحديد، و فيه إمساكُ الباب على يده، حتّى عبرَ عليه عَسْكَرُ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله.
و قد رُوي أنّه رُميَ من المنجَنيق إلى حِصْن ذات السَّلاسل و سيوفٍ مجرّدة، فلم يُبَال بالرمي و لا بالسُّيوف حتّى فَتَح.
و له يوم حُنَينٍ الوقوفُ في وسط أربعةٍ و عشرين ألفاً، إلى أن ظهر المدَدُ من السَّماء، و هو الّذي أسرّ رَكانةً أشجَعَ العربِ، و أسرَ عَمْرو بن معدي كَرَب، حتّى فتح اللّٰهُ به من بلاد العجم ما فتح، و قُتل بِنَهاوند.
و في فرسه نزل «وَ اَلْعٰادِيٰاتِ» (1)، و له ذلك الفَتْحُ العظيم.
و هو الّذي قال: «لا أُبالِي، وقعتُ على الموتِ، أو وَقَع الموتُ عَليَّ»، و ليس هذا إلّا له.
و هو كان لا يكون على ظَهره بجوشَنه حديدٌ، فَسُئل عن ذلك فقال: «إنّما يحتاج إليه من يهرب من عدوّه، فيحفظ ظهره، و أنا لا أهربُ».
و هو الّذي قيل له: أ لا تقاتل على الفرس؟
فقال: إنّ الفَرَس يَحتاجُ إليه مَنْ يهرب من العدوّ، أو يهرب العَدوُّ منه فيلحَقُه، و أنا لا أهربُ، و لا أترك العدوَّ يهربُ، فالبغل و الفرسُ سَواءٌ.
و هو الّذي رُوي فيه: أنّه لَحِقَ العدوّ فلم يضربه، بعد أن أراد طعنه، فسأله الرسول صلى الله عليه و آله عن ذلك فقال:
«لمّا لحِقْتُه شتم اُمّي، فخشيتُ أن أضربه لحظّ نفسي، فتركته حتّى سكن ما بِي، ثُمّ قتلته في اللّٰه تعالى».
1) . سورة العاديات، الآية 1.
و في هذا المقام...... الشجاعة و الإخلاص، و التجريد للّٰه.
و له المقامُ المشهورُ يوم الجمل، حتّى بلغ الأيدي إلى قطعه من صدر الجمل، ثُمّ قَطْع رجله حتّى سقط.
و له يوم صفّين و وصيَّتُه بالشّجاعة لقومه بقوله:
«قَلْقِلوا السُّيوف، و ثَبِّتُوا وطْأتكُم، و اصبروا على عَدُوِّكُم، و لا تَسْتَشْعِروا الخَوف منهم، و اعْلَموا أنّكم في سبيلِ اللّٰهِ تُقاتلون، و مع ابنِ عَمّ رسول اللّٰه».
و له ليلة الهرير سِتُّمئة تكبيرةٍ، أسقط بِكُلّ تكبيرةٍ عدوّاً من أعداء اللّٰه.
و له يوم النَّهروان، و قتلُه للخوارج، و هو اليوم المشهور، و ذكرنا المشاهير من مقاماته.
و له يومَ بدرٍ، رواه الخلق أنّه لم يكن عند رسول اللّٰه ماءٌ، فمرَّ يَحمِلُ الماء إلى وسط العَدوّ، و هُم على بئر بدرٍ، فدخل فيما بينهم، و جاء إلى البئر و نزل، و ملأ السَّطِيحة (1)، و وضعها على رأس البئر، فسمع حسّاً و آثاراً لِمنْ يقصده، فنزل في البئر، فلمّا سكن صَعد فرأى الماء مصبوباً، ثمّ نزل ثانياً فكان مثل ذلك، فنزل ثالثاً و حَمَل الماء، و لم يَصْعَد به بل صعد بنفسه حاملاً للماء، فلمّا جاء إلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله ضَحِكَ في وجهه.
قال: أنت تُحدِّث أم أنا؟
فقال: بل أنتَ يا رسول اللّٰه، فكلامك أحلى.
فقصّ عليه ثمّ قال: كان ذلك جبرئيل، يجرِّبُ شجاعتك، و يُري الملائكَةَ ثبات قلبك.
هذه ثلاثون مقاماً في شجاعته، و في أفراد المغازي أكثر من هذا بضعفين، لكنّا اعتمدنا على الأشهر.
1) . السطيحة، المزادة تكون من جلدين، و هي من أواني المياه.
أمّا الباب السابع عشر (1)فقد سلف القول فيه
فإنّ المرء يشرفُ بمدح من يُعتدُّ بمدحتِه، و ليس لأحدٍ من الصحابة ما لَهُ مِن المدح في كتاب اللّٰهِ تعالى، و على لسان رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، و جملة الصحابة، و نحن نذكرُ من ذلك طرفاً، و نَعُدُّ ما تفرّد به في هذا الباب ليُعرَف محلّه.
فأوّل ذلك في قوله: أنا المستثنى من قوله تعالى: «إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ خُلِقَ هَلُوعاً إِذٰا مَسَّهُ اَلشَّرُّ جَزُوعاً وَ إِذٰا مَسَّهُ اَلْخَيْرُ مَنُوعاً إِلاَّ اَلْمُصَلِّينَ»(2).
فسمّاه مُصلّياً على جهة المدح.
و كذلك سمّاه أسداً في قوله: «كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ»(3).
و وصفه بأنّه باع نفسه في طلب مرضاة اللّٰه في قوله: «وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ اِبْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اَللّٰهِ»(4).
و وصفه بأنّه تالي الرَّسول صلى الله عليه و آله، و شاهدٌ منه في قوله: «وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ»(5).
و وصفه بأنّه صالح المؤمنين.
و في القرآن خمسَةَ عشرَة آيةً دَلالاتٌ على إمامته، على ما بيّنّاه في الاستِيفاءِ، كلّها صفاتُ مدحٍ.
و من الآيات ما فيه مدحانِ و ثلاثةٌ، كقوله: «وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ» (1)، فيه وَصْفُهُ بالإيمان على القطع، و بالصَّلاة و الزكاة، و كونِه راكعاً و مُزكّياً فيه، و كونه وليّاً للمؤمنين كلِّهم كولاية اللّٰه.
و كذلك قوله: «وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ»، فكونه تالياً لرسول اللّٰه صلى الله عليه و آله مدحٌ، و كونه شاهداً مدحٌ، و كونه من رسول اللّٰه مدحٌ.
فهذه أكثرُ مِنْ عشرين مدحاً في كتاب اللّٰه، لا يُشاركه أحدٌ فيها من الصَّدر الأوّل.
و ذكرنا له ثمانين اسماً في القرآن و السنَّة، ليست إلّا له، فهذه مائةٌ من الكتاب و السنَّة.
و قد عَلِمْنا أنّ النبيّ صلى الله عليه و آله ذكر فيه ألفاظاً غير ما ذكرنا من صفات المدح، كلُّ خصْلةٍ صفةُ مدحٍ مفردٍ، لا يشاركه فيه القوم.
فمن ذلك: جمعه إيّاه بين نفسه و بينه في اُمورٍ كثيرة، كلُّ لفظةٍ تُفيدُ مدحاً خاصّاً له، و هذا نحو قوله: «عليٌّ منّي و أنا منه، مَنْ آذى عليّاً فقد آذاني، و مَنْ آذاني فَقَد آذى اللّٰه، و من آذى اللّٰهَ يوشَكُ أن يُنْتَقم منه».
فكونه من رسول اللّٰه مدحٌ، و كون الرسول منه مدحٌ آخر، و من آذاه آذى رسول اللّٰه ثالثٌ، و من آذى رسولَ اللّٰهِ و آذاهُ يورثُ الانتقام مِنَ اللّٰه، و هذه الألفاظ فيه خاصّةً، ما ادُّعِيَ واحدٌ منها لأحدٍ من المشايخ.
و فيه قوله صلى الله عليه و آله: «حبُّك يا عَليُّ إيمانٌ و بُغْضُك نفاق»، حتّى قال أبو سعيد الخُدْريّ:
كنّا إذا ارْتَبْنا بإيمان إنسانٍ، و جَوّزنا نفاقَه، تذاكرنا عليّاً، فإذا وجدنا عليه أثرَ التَّغيير، حَكمنا بأنّه مُنافقٌ.
و ليس لأحدٍ منهم أنّ حُبَّه إيمانٌ على القطع، و بُغضه نفاقٌ.
1) . سورة المائدة، الآية 55.
و روى عَليُّ بن مجاهدٍ (1)في «التاريخ» عنه صلى الله عليه و آله أنّه قال:
«عليٌّ خَيرُ البَشر، فمن أبىٰ فَقَد كفر، و مَنْ رَضي فقد شكر».
يعني به خير البشر في زمانه من اُمّته(2)، و أراد بالكفر الردَّ عليه، و أراد بالشُّكر تَلَقّي المعرفة بهذا بأنّه نعمةٌ فَرَضي به و شكر.
و ليس هذا في القوم كونه خَيرُ البَشر، و مَنْ يأبى يكفر، فهُما خُلَّتان تَفَرّد بهما.
و من هذا قول الرسول صلى الله عليه و آله: «إنّه منّي»، نحو قوله لجبرئيل يوم أُحدٍ:
«إنّه منّي و أنا منه».
و قول جبرئيل له في حديث سورة براءة: «لا يَصْلح لذلك إلّا أنت أو رجلٌ منك».
فهذه الكلمة في هذه المواضع الخمسة تَفَرّد بها، كلُّ موضعٍ يَضْمنُ شرفاً و فضيلةً، و نيابةً عن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، و القيام مقامه فيما كان الرسول يجبُ أنْ يقومَ به.
ثمّ جَمَع صلى الله عليه و آله بينه و بين نفسه في مواضع كثيرةٍ، كلُّ واحدٍ منها نوعٌ من المدح ليس إلّا له، و نحن نجمعُ ذلك ليُعرف التعدّدُ:
فمن ذلك قوله له: «أنا و أنتَ - يا عليّ - أبوا هذهِ الاُمّة»، أي يلزمك القيام بمصالح الاُمّة، كما يلزمني على وجه شفقة الآباء، و لم يَقُل لأحدٍ منهم هذا.
و منه قوله: «أنت منّي كَضوْءٍ من الضَّوْء»، أي فضلُك و علمُك و دينُك و نورك كفضلي، بمنزلة نورين و سراجين، إذا وضعتَهما لم يتميّز أحدُ النُّورين من الآخر،
1) . هو عليّ بن مجاهد بن مسلم بن رفيع الرادي و يُعرف بابن الكابلي، ولد سنة 100 في الري، محدّثٌ أخباري، قدم بغداد، و حدّث بها، توفّي سنة 182 ه، له «كتاب المغازي»، و «كتاب أخبار بني اُميّة»، و قد استقى الطبري و المدائني و المسعودي من الكتابين في تدوين مصنّفاتهم التاريخية.
2) . بل إنّ إطلاق قوله صلى الله عليه و آله يفيد أنّه عليه السلام خير البشر على الإطلاق - عدا رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله - و في جميع الأزمنة و الأمكنة، من غير اختصاص بزمان دون زمان.
و إنْ كانَ أحدهُما أعظَمُ و أكثر نوراً.
أو قال: «أنت منّي كزِرّي من قميصي»، أي كما أنّ القميص يكمُلُ و يصلحُ للتجمّل بالزرّ و هو آخر شيء، كذلك الدِّينُ يتمّ بعليٍّ تمام القميص، و القميصُ هو الرسول صلى الله عليه و آله، و هو بمنزلة الزرّ.
و قال: «أنتَ مِنّي كرأسي مِنْ جَسدي»، أي إنّك رأسٌ في ديني، كما أنّ رأسي به قوامُ جسدي.
و قال: «أنتَ منّي كروحي مِنْ جَسَدي»، أي بقاء ديني بك، كما أنّ بقاء الجسد بالروح.
و قال: «أنتَ منّي بمنزلة هارونَ مِنْ مُوسى»، أي أنت خليفتي في قومي، كما كان هارون.
و قال: «أنتَ منّي كيوشَعَ بنِ نونٍ مِنْ موسى»، أي أنت وصيّي و خليفتي كيوشع، و رواه عليُّ بن مجاهدٍ في «التاريخ».
و قال: «أنا مدينةُ العِلم و عليٌّ بابها، فَمَن أراد العلم فليأت الباب».
و قال: «أنا مدينةُ الحِكْمَة و عليٌّ بابها، فمن أراد الحكمة فليأتِ الباب».
و قال في حديثِ خيبرٍ لعليٍّ: «أنت وَليّي، وَ وَصيّي، وَ قاضي ديني، و مُنْجِزُ وعدي، و خليفتي مِنْ بعدي».
و كلّ ذلك اختصاصٌ له به، لم يَرد لأحدٍ منهم مثل هذا.
فهذه عشرون وصفاً، جمع [فيها] بين نفسه و بين عليّ، كلّ واحدٍ يُعدُّ شرفاً خاصّاً ليس إلّا له.
فأمّا هذا الفصلُ من الشَّرف، فلِعليّ عليه السلام فيه اُمورٌ تفرّدَ بها:
فمن ذلك: أنّه استنابه ليبيت على فراشه ليلة الغار، باذلاً لمهجته.
و منه: أنّه استنابه في رَدّ ودائع الناس عند الهجرة، و لم يَسْتَنبْ سَواه.
و منها: أنّه استنابه في نقل الحرَم إلى المدينة بعده بثلاثة أيّام.
و منها: أنّه استنابه في أداء سورة براءة.
و منها: أنّه استنابه في إصلاح ما أفسد خالدٌ.
و استنابه يوم أُحُدٍ في أخذ الراية، و قتاله لبني طَلْحَة، حتّى قَتَل منهم سبعةً.
و استنابه حتّى أخرجه إلى اليمن، قاضياً و حاكماً و نائباً عنه.
و استنابه في نحر باقي إبله فيما زاد على ثلاثٍ و ستّين.
و استنابه حين أوصى إليه في خاصّ أمره، و في عموم الاُمّة.
و استنابه في دفنه و تجهيزه.
و ما رُوي أنّه استنابَ المشايخ في شيء من هذه الاُمور، إلّا ما رُوي في أبي بكرٍ أنّه استنابه في الحجّ، و في قوله: «مُرْنَ أبا بكرٍ أنْ يُصلّي بالناس» و كلُّ الموضعين فيه خلافٌ.
و قد استنابه في أمرٍ أعظم من هذا كلّه يوم الفَتح، فإنّه وَقَف له حتّى صَعِد على كَتِفه، و تعلّقَ بسطح البيت وَ صَعد و كان يَقْلَع الأصنام بحيثُ يَهُزُّ حيطانَ البيت، ثُمّ يَرمي بها فتنكسر، فإن شئت جَعَلت هذا مفرداً:
[أوّلاً]: فإنّه مقامُ قَدَمِ رسول اللّٰه، كالحَجَر الّذي هو مقام إبراهيم، في أنّ له شرفاً على كلّ حَجَرٍ، لكونه مقاماً لِقَدَم الخليل، فكذلك يَجب أنْ يشرف عليٌّ على كلّ بني جنسه.
الثاني: أنّ الرسول صار مقاماً لقدمه.
و فيه: أنّه كسر الأصنام و تفرّد به.
فتكون هذه ثلاثُ خلالٍ له لا يشاركه القوم فيها.
فأمّا ما ذكرناه في ثامن عشر و تاسع عشر فقد بيّنّا، و كذلك فصل العشرين، ذكرنا ما فيه من النصوص على إمامته و بيّنّا عدده.
و ما يتضمّنه من تعريف باطنه، ففيه ألفاظٌ كثيرةٌ، نحن نَعدُّ لك كلّ واحدٍ ممّا تفرّد به:
أحدها: قوله: «مَنْ كنتُ مولاه فهذا عليٌّ مولاه»، و قد حُمِل على أنّ باطنه كظاهره، و يلزم موالاته على القطع، كموالاة النبيّ صلى الله عليه و آله.
و ثانيه: قوله: «أنتَ منّي بمنزلة هارون من موسى»، و كان مقطوعاً على مغيبه، كذلك يلزم في عليّ.
و قوله: «أنتَ أخي في الدُّنيا و الآخرة» ثالثُ ما جاء فيه وحده.
و الرابع: قوله: «أنت صاحبُ رايتي في الدُّنيا و الآخرة».
و الخامس: قوله: «أنتَ قسيمُ الجنَّة و النّار».
و السادس: ما في قوله: «فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اَللّٰهِ عَلَى اَلظّٰالِمِينَ» (1).
قال عليٌّ: أنا المؤذِّن على الأعراف بهذا، و حمزة و عُبيدة.
و قوله صلى الله عليه و آله و سلم في حديث خيبرٍ: «أنتَ أوّلُ مَنْ تَنشَقُّ عنه القبرُ بعدي».
1) . سورة الأعراف، الآية 44.
و السابع: قوله: «أوّل مَنْ يُكْسى مَعي».
و الثامن: قوله: «أوّل مَنْ يَدخُلُ الجنّة معي».
و التاسع: قوله: «و منزِلكَ في الجنّة حِذاءَ منزلي، كمنزل الأخوين».
و العاشر: قوله تعالى: «فَوَقٰاهُمُ اَللّٰهُ شَرَّ ذٰلِكَ اَلْيَوْمِ» (1).
و الحادي عشر: قوله: «وَ لَقّٰاهُمْ نَضْرَةً وَ سُرُوراً».
و الثاني عشر: قوله: «وَ جَزٰاهُمْ بِمٰا صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِيراً».
و الثالث عشر: قوله: «وَ إِذٰا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيماً وَ مُلْكاً كَبِيراً»(2)الآية إلى «مَشْكُوراً».
و السادس عشر: قوله صلى الله عليه و آله و سلم للحسن و الحسين: «إنّهما سَيّدا شَبابِ أهل الجنّة، و أبوهما خَيرٌ منهما».
و السابع عشر: قوله: «عَليٌّ مَع الحَقّ، و الحَقُّ مَعَ عليّ».
و الثامن عشر: قوله: «كلُّ نَسَبٍ وَ حَسَب مُنقطعٌ، إلّا نَسَبي وَ حَسَبي»، فأخبر أنّ صحبته مع فاطمة عليها السلام لا ينقطع، و أخبر عنها أَنّها يوم القيامة يقع النداء:
«غُضُّوا أبصاركم حتّى تَجُوزَ فاطمة» عليها السلام.
و لا خلاف أنّ عليّاً أفضل منها، فيجب أن تَعرف عصمته و عاقبته.
و التاسع عشر: قوله يوم الخندق: «مَنْ يَخرجْ إلى عمرِو بنِ عبد ودٍّ أنا ضامنٌ له الجنّة» فخرج عليٌّ، و حمل الضَّمان بالجنّة.
و العشرون: قوله صلى الله عليه و آله و سلم يوم خيبر: «و اللّٰهِ لاُعطِيَنّ الرايَة رَجُلاً يُحبُّ اللّٰهَ وَ رَسُوله، وَ يُحبُّه اللّٰهُ وَ رَسُوله»، و مثلَ هذا قال في حديث زينب، على وجه القطع على مغيبه(3).
فهذه عشرون كلمةً، كلُّ كلمةٍ تَدلُّ على أنّه معصومٌ عن الكبائر، مقطوعٌ على باطنه، و أنّه مع الرسول صلى الله عليه و آله و سلم في الدُّنيا و الآخرة، و لم يَردْ مِثلُ هذا في أحدٍ من المشايخ.
فإن زعم المخالف أنّه قال: عَشَرةٌ في الجنّة (1).
قيل له: هذا عند شيوخنا المعتزلة خبرٌ عن الحال، دون القطع على باطنهم، فقد وُجِد من طلحة و الزُّبير الفِسْقُ وَ البَغْيُ و النكثُ، و انْهَزَم عُمَر وَ عُثمان يوم أُحُدٍ، و تركا رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم، و نكثوا ما بايعوه عليه.
فإن قال: هو خبرٌ عن العاقبة.
قيل له: ليس في الظاهر هذا، بل هو خبرٌ عن الحال، أنّهم الآن في الجنّة.
فإن قال: فقد قال صلى الله عليه و آله و سلم في أبي بكرٍ و عُمَر: «سيّدا كُهُول أهل الجنّة».
قيل له: لا يكون في الجنّة كَهْلٌ، بل كلُّهم جُرْدٌ مُرْدٌ مكحلون، فإن صَحَّ فهو خبرٌ عن الحال، أي هما الآن سيّدا كلِّ كهلٍ يَستَحِقُّ الجنّة، فلا يدخل فيه أمير المؤمنين؛ لأنّه كان أصغر منهم سنّاً، في حَيّز الشَّباب، و لا يدخلُ الحَسَنُ و الحُسين عليهما السلام؛ لكونهما صغيرين غير كهلين، فصحّ تفرّده عليه السلام بهذه الاُمور الدالّة على عصمته، و لا مُشارِكَ له فيها من القوم.
و الحادي و العشرون: خبر الطير و قوله: «اللّهمَّ ائتني بأحَبِّ خَلْقِك إليك، يأكلْ معي من هذا الطير».
و قد صَحّ الخبرُ بإجماع الصَّحابة و العترة، عند الشيعة و المعتزلة و البَتْريّة(2).
1) . إشارة إلى الحديث المكذوب على رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله في العشرة المبشرة بالجنّة.
2) . فرقة من فرق الزيديّة من أتباع الحسن بن صالح بن حيّ الهمداني الثوري الكوفي (100-186 ه) و الشاعر كثير النواء، و وصفهم سعد بن عبد اللّٰه الأشعري في كتابه (المقالات و الفرق) بأنّهم يعتقدون أنّ عليّاً عليه السلام هو أفضل الناس بعد رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و أولاهم بالإمامة، و أنّ بيعة أبي بكر ليست بخطإ، و وقفوا في عثمان، و ثبّتوا حزب عليّ عليه السلام، و شهدوا على مخالفيه بالنار».
و أحبّهم عند اللّٰه هو أعظمهم ثواباً و أكثرهم طاعةً، و لا يجوز أن يكون كذلك مَن يَفْجُر وَ يَفْسق و يصيرُ عدوّاً له!
و الثاني و العشرون: قوله صلى الله عليه و آله و سلم في خبر عائشة: «أنا سيّدُ الناس، و عَليٌّ سَيّدُ العرب»، و لم يُقيّد بالدنيا دون الآخرة، فكلّ عربيٍّ في الآخرة في الجنّة يجبُ أن يكون عليٌّ سيّده و أفضل منه، بحقّ الظاهر.
و الثالث و العشرون: قوله صلى الله عليه و آله و سلم: «إذا كانَ يومُ القِيامة آتي أنا، و فاطمةُ آخذةٌ بحُجْزَتي (1)، و أنتَ آخذ بحُجْزَتها، و الحَسَنُ و الحُسين - صلوات اللّٰه عليهم أجمعين - آخذان بحُجْزَتِك، و الشِّيعة معهما، و يصير الكلّ إلى الجنّة».
و الرابع و العشرون: الخبر المشهور أنّه صلى الله عليه و آله و سلم قال: «إذا كانَ يومُ القيامة، و حَضَر الناس، يُوضَعُ منبرٌ من لؤلؤٍ عن يمين العرش، و آخرُ عَن يسار العرش، الأوّل لي، و الثاني لإبراهيم صلوات اللّٰه عليه و آله، و يُوضَعُ كرسيٌّ من نور بينهما لك يا عليُّ، فما ظَنُّك بحبيبٍ بين حَبيبين».
و الخامس و العشرون: ما قال صلى الله عليه و آله و سلم: «إذا كانَ يَومُ القيامة أقفُ على الحوض، و أنت يا عليُّ، و الحَسَنُ و الحُسين تسقيان شيعتنا، و تَطْرُدان أعداءنا».
و الخبرُ يَدلُّ على عِصمة الكلّ.
و المخالفُ من أهل الحشويّة ربّما روى أنّه يقف المشايخ الأربعة على أركان الحوض، مَن أبغض واحداً منهم يحيل بعضُهم على بعضٍ، و لا يَسقيه أحد!
و هذا الخبر ضعيفُ السَّند، عليه علامة كونه كذباً، و هو بخلاف القرآن؛ فإنّ اللّٰه - تعالى و جلّ اسمه - قال: «إِنَّ اَلْأَبْرٰارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كٰانَ مِزٰاجُهٰا كٰافُوراً عَيْناً يَشْرَبُ بِهٰا عِبٰادُ اَللّٰهِ يُفَجِّرُونَهٰا تَفْجِيراً»(2)، بيّن أنّهم يُفجّرونها وَ يَسْتَخرجُونها، و يَسْقُون الناس
منها، و بيّن أنّ العباد الّذين هذا وصفهم هُم الّذين يُوفُونَ بالنَّذرِ، و يخافُونَ يوماً، فالقرآنُ يشهدُ بصحّة ما روينا، دون ما وضعوه في مقابلة حديثنا.
و معنى إجماع العترة، أنّ الحوضَ لهم و هم يَسْقُونَ.
و السادس و العشرون: قوله صلى الله عليه و آله و سلم لعليٍّ: «يا عليّ، خُلِقْنا نَحنُ مِنْ شَجَرةٍ واحدة، أنا أصلها، و فاطمةُ فَرعُها، و أنتَ لِقاحها، و الحَسَنُ و الحُسين ثمرتها، و شيعتنا ورقها، و مَنْ تعلّق بغُصْنٍ من أغصانها أدخله اللّٰه الجنّة»، على ما رُوينا من تمام الحديث.
و السابع و العشرون: ما في حديث زينب بنتِ جحشٍ، رواه لنا قاضي القُضاة أبو الحسن أنّه قال صلى الله عليه و آله و سلم: «لو أنّ رجلاً عَبَدَ اللّٰه مائة ألفِ عامٍ بعد ألف عام بين الرُّكْنِ و المقام، ثُمّ لَقي اللّٰهَ - تعالى جَلَّ اسمه - و في قلبه مثقالُ ذرّةٍ منْ بُغضِ عليٍّ، لَكَبَّهُ اللّٰهُ على مِنْخَريه في النار».
و هذا لا يكون إلّا لمعصومٍ يستمرُّ حاله إلى يوم القيامة؛ فإنّ الفاسق يجبُ أن يُبْغَض و لا يُوالى.
و الثامن و العشرون: حديثُ آية التَّطهير، و أنّها لمّا نَزَلتْ دَخَل رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم بيت فاطمة و هُمْ نيامٌ، فانزعجوا لدخوله، فقال: «كما أنتم»، و جاء النبيُّ صلى الله عليه و آله و سلم و أدخل رِجْلَهُ بين صدر عليٍّ و فاطمة، و أخذ رأس عليٍّ و الحَسَن على يمينه، و رأسَ فاطمةَ و الحُسين على شماله - صلواتُ اللّٰهِ عَليهم أجمعين - وَ رَفَعَهُما إلى السماء و قال:
«اللّٰهمَّ هؤلاء أهلُ بيتي، فأذْهِبْ عَنهُم الرِّجسَ، و طَهّرهم تطهيراً، اللّٰهمّ هؤلاء أحقّ».
فقالت أُمّ سلمة أيضاً: و أنا منكم يا رسول اللّٰه؟
فقال: أنتِ إلى خير.
و قال جبرئيل عليه السلام و قد أدخل رجليه تحت العباء: و أنا مِنكُم يا رسول اللّٰه؟
فقال: و أنتَ منّا، فَصَعد السَّماء و يفتخر و يقول: «مَنْ مِثْلِي، و أنا مِنْ أهلِ بيتِ محمّدٍ صلى الله عليه و آله و سلم!». أي ليس في الملائكة لي نظيرٌ في هذا المعنى.
و هذا الخبر يَدلُّ على عصمتهم؛ فإنّ النبيّ صلى الله عليه و آله و سلم......(1)
، و يدلّ على شرفهم بكون جبريل منهم، و يدلُّ على أنّهم بحيثُ يزدادُ نبيُّ الأنبياء و رسولُ الرُّسلِ، بهم فخرا.
فهذه ثلاثُ خِلال من الاختصاص، يدلُّ على عصمتهم، و كونهم أفضل من الجماعة، فهذه تمام الثلاثين.
و الحادي و الثلاثون: حديثُ خيبر، لمّا أركبه رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم، و عمّمه بيده، و ألبَسَهُ ثيابه، و أركَبَه بغلته، ثُمّ قال:
«امْضِ يا عليّ، و جبريلُ عَن يمينك، و ميكايلُ عن يسارك، و عزرائيل أمامك و إسرافيل، وَ نُصرةُ اللّٰه فوقك، و دُعائي خَلْفك».
فمن هذا وَصْفُهُ لا يجوز أن يصير عدوّاً لله بعد هذا أبداً.
و الثاني و الثلاثون: حديثُ التفّاح، و قد رواه لنا ساداتُ أهلِ البيت، و فيه تحيّة من الطالب......(2)لعليّ بن أبي طالبٍ. و لا يكونُ هذا لِمنْ يصيرُ عَدُوَّه من بعدُ، فيدلُّ على عصمته و عاقبته و اختصاصه بما ليس لغيره.
و الثالث و الثلاثون: حديثُ: «الرُّمّانُ طَعامُ الجنّة، و لا يأكُلُه في الدُّنيا إلّا نبيٌّ أو وَلَدُ نبيّ، و وصيٌّ وَ وَلَدُ وصيّ».
و هذا يدلّ على أنّ هذا من أهل الجنّة في الدُّنيا، حتّى يأكل من طعام الجنّة في الدنيا.
و الرابع و الثلاثون: رواه قومٌ من الشِّيعة، أنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم لمّا عُرِج به إلى السماء، رأى صورةَ عليٍّ عليه السلام في السماء، حتّى لم يُغادر منه شيئاً بظنّه عليّاً.
فقال: يا أبا الحسن، كيف سَبَقتَني إلى هذا المكانِ؟
فقال له جبريل: ليس هذا عليُّ بنُ أبي طالبٍ، هذا مَلَكٌ على صورته؛ فإنّ الملائكة مِنْ كَثرة ما سَمِعوا مِنْ فضل عليٍّ عليه السلام اشتاقوا إليه، فسألوا ربّهم أنْ يكونَ لهم مَنْ على صورته فيرونه.
و العقلُ لا يمنعُ مِن صحّة هذا الخبر؛ فإنّه يدلُّ على الفضل و الكمال، و أنّه محبوبٌ إلى الملائكة، معظّم الشأن، مقطوعٌ على معيّته.
و الخامس و الثلاثون: ما في حديث فاطمة عليها السلام عند التزويج أنّه قال: «أ ما تَرْضِينَ أنّ اللّٰهَ اطَّلَع عَلى أهل الأرض، و اختارَ رَجُلاً فَجَعَلَهُ أباكِ، ثُمّ اطّلع ثانياً، و اختار منهم رَجُلاً فَجَعَلَهُ زَوجَك».
و لعلّ [مِن] هذا الجنس خمسين حديثاً، لكن تركتُ الغريبَ منه، و ما ينبو (1)قلب المخالف منه.
و [هو عليه السلام] في هذا المعنى معصومٌ، و إنّه في الدنيا و الآخرة سَيّدُ الوصيّين، و أميرُ المؤمنين، و إمامُ المتّقين، و قائدُ الغُرِّ المُحجّلين، في حديث جبريل.
فهذه تمام الأربعين.
و فيه إجماعُ العترة على أنّ له هذه [الخاصّة]. فيما ظهر له من الكرامات و عليه من المعجزات.
و اعلم أنّ هذه الكرامات و المعجزات ثلاثة أنواع:
نوعٌ منها: نقضُ عادةٍ، كسائر معجزات الرسول صلى الله عليه و آله و سلم.
و الثاني: إخبارٌ عن الغيب فيه.
و الثالثُ: ما ظَهَر في المتّصلين به، مِنْ علم الغيب و غَيره.
و نحن [نورد] ذلك ما يَحضُرُنا، و ما رُوي، و هو مشهورٌ.
1) . عدم القبول، و نفور الطبع عن الشيء.
فمن ذلك: رَدُّ الشَّمس لأجله، حتّى صلّى العصر في وقته، و قد اختلفوا في أنّه متى كان هذا، و في أيِّ حربٍ.
فمنهم من قال: كان ذلك يوم الخندق؛ لقول الرَّسولِ صلى الله عليه و آله و سلم في الكفّار: «شَغَلُونا عن الصَّلاة الوُسطى، أضرم اللّٰه فيهم ناراً».
و منهم من قال: كان ذلك يوم خَيبر، لشُغله بفتح الحِصْن.
و منهم من قال: كان ذلك يومَ حُنينٍ، و قد لفي في الصفِّ و حوله أربعةٌ و عشرونَ ألفاً مِنْ هَوازن، حتّى أنزلَ اللّٰهُ الملائكة......(1)
هو و الزبير إلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم.
و المُلْحِدة تُنكِرُ هذا و لا تُجوّزه، تقول: لو انصرفت لحظةً لَفَسَد الفَلَكُ، و فسد الحِسابُ، و بطَلَ نِظامُ العالم.
و أهل الحديث يَزعمون أنّ هذا لا يَصحُّ من طريقٍ صحيحٍ، على شرط أصحاب الحديث، و قد أكثر الشُّعراء في هذا، و نَقَله أهلُ البيت، و تظاهر في الشيعة، و ذكروا ذلك في مآثره و مناقبه.
و نحن قد شرطنا أن نَنقُل ما رُوي و اشتهر، و لم يرد في غيره مثله.
فأمّا استبعاد المُلْحِدة ذلك فلا وجه له؛ فإنّا نقول: اللّٰهُ تعالىٰ يَردُّها، و يَردُّ الفَلَك معها، و لا يختلفُ الحساب و الحركات. و إنّما كان يجب ذلك لو انصرفتْ هي دون الفَلَك كلِّه.
و يجوزُ فيه وجهٌ آخر، و هو أن يردّها ثُمّ يُحدثُ فيها من......(2)ما يلحق بموضعها، و لا يظهر عن الفلك، و نحنُ نبني هذا على حدوث العالم، و إثبات المُحْدِث و المحرِّك للفلك بكواكبه المُمْسِك له، و يسقط قولهم و استبعادهم،
و يَسْلَمُ هذا. و هو [مُعْجزٌ] ناقضٌ للعادة، و هو كانشقاق القمر.
و ممّا يجري هذا المجرى حديث البساط، و ما قيل: إنّه صلى الله عليه و آله و سلم سُئل عن الإمام الوصيّ و عن أصحاب الكهف؛
فقال: الإمامُ يجيبه أهلُ الكهف، فأحْضَر بساطاً و أجلس عليه أمير المؤمنين و أبا بكرٍ وَ عُمَر و عُثمان، فارتفع البساطُ إلى الهواء، و نزل بهم عند الكهف.
ثمّ قال لهم أمير المؤمنين: ليدعو كلّ واحدٍ منكم أهل الكهف و يكلّمهم.
فدعا كلُّ واحدٍ منهم، فلم يَسْمَعْ لهم جواباً، حتّى انْتَهى إلى أمير المؤمنين عليه السلام فدعاهم و أجابوه، و سألهم عن حالهم و ما كانوا فيه في الغار، فلمّا فَرغ من ذلك عاد البساطُ بهم إلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم.
و هذا حديثٌ رواه الشِّيعة، و فيه معجزاتٌ ناقضاتٌ للعادة:
أحدها: رفع البساط إلى الهواء، كما كان لسليمان عليه السلام و لجنوده.
و الثاني: بلوغهم إلى الكهف في اليوم الواحد و عودهم، كما كان لسليمان عليه السلام و لجنوده، «غُدُوُّهٰا شَهْرٌ وَ رَوٰاحُهٰا شَهْرٌ» (1).
و الثالث: سلامتهم عند النزول، كسلامتهم عند الصُّعود، و المشي في الهواء على الريح.
و فيه إحياء الموتى لأجله، و إخبارهم عن أحوالهم، مِثلُ ما كان لعيسى عليه السلام.
فهذه خمسةٌ، و فيه من نقضِ العادة على وجهٍ يكون معجزاً لنبيّ ممّن قبل، و ظَهَر على يد عليٍّ، كرامةً له و معجزةً لرسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم.
و من ذلك: ما روى أنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم كان في الصَّلاة، فخاف عليٌّ فوات الرَّكعة، فَدَخل الحُجْرة فوجد هناك طَشْتاً و إبريقاً، فتوضّأ به و انصرف، و الرسول قائمٌ ينتظرُ حتّى يَلْحَقه. و كانَ المَلَكُ جاء بالطَّشتِ و الإبريق و الماء، و لم يُعْلِمْ به
1) . سورة سبا، الآية 12.
فاطمة عليها السلام و لا مَنْ في الدار، و لا وُجِد بعد ذلك له أثرٌ، فهو نقضُ عادةٍ و معجزٌ، و أخبره الرَّسولُ أنّ المَلَك جاء به كرامةً له، فهذا معجزٌ شائعٌ.
و مِن هذا ما رُوي أنّ أيّام العيد قد قَرُبتْ، و لم يكن للحَسَن و الحُسين عليهما السلام ما يلبسان، فكانا يقولانِ لفاطمةَ عليها السلام: أين ثيابنا؟
فكانت تقول: هي تُخاط لكُم - إن شاء اللّٰه تعالى - و به الثِّقة، تدفعهما و تُطيّبُ قلبيهما، فلمّا كان يوم العيد، ناداها مُنادٍ، خُذي هذه الثِّياب، فَوَجَدتْ ثياباً مخيّطةً، و رداءً و عمامةً و خُفّين على قدر كلّ واحدٍ منهما، و لم ترَ أحداً، فتعجّبت من ذلك، حتّى أخبرها الرسول صلى الله عليه و آله و سلم أنّ المَلَك جاء بهذه مِنْ عند اللّٰه، إنجازاً لوعدكِ منهما، و صَبْراً منكِ على تدبير اللّٰه لهما، فهذا معجزٌ ثامن.
و التاسع: ما رُوي أنّ فاطمة عليها السلام في اليوم الثالث ضَعُفَتْ عن الطحن، و أدركها وقتُ الصلاة، فقدَّمتِ الصَّلاة على طَحن الشَّعير، فإذا بالرَّحى تَدُور على نفسها من غير مُحرِّكٍ يُرى. و قد نُقض عادةٌ، سواءٌ اللّٰهُ أدارها أو أمر ملكاً يُديرها.
و العاشر من هذا: ما رُوي أنّها رُبَّما اشتغلت بصلاتها و عبادتها، فربّما لَجَّ (1)ولدها فيُرى المهد يُحرَّكُ مِنْ غَير محرِّكٍ من الآدميّين.
و قيل: إنّ اللّٰه كان يَبْعثُ مَلَكاً حتّى يُحرّك المهد، فلا يَشْتَغلَ قلبها بولدها في صلاتها.
و الحادي عشر من هذا: ما رُوي أنّها يوم الرابع......(2)بالنَّذر، و قد دخل الرسول صلى الله عليه و آله و سلم يتعرّف حالهم، فَدَخلتِ البيتَ و صَلَّت، و دَعَتْ ربّها، و قالتْ:
يا ربِّ، إنّك تَعلم ما نحن فيه، و رسولُكَ و أولاده جياعٌ، فسمعت خشخشةً فرفعت رأسها، فإذا هي بجَفنةٍ(3)فيها ثريدٌ و لحمٌ و رُغفان، فَحَمَلتْ و جاءتْ بها
الرسول صلى الله عليه و آله و سلم، و الدُّخانُ يَصْعدُ من الجفنة.
فقال لها الرسول صلى الله عليه و آله و سلم: أنّىٰ لكِ هذا يا فاطمة؟
قالت: «هُوَ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ، إِنَّ اَللّٰهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشٰاءُ بِغَيْرِ حِسٰابٍ» (1).
فَسَجَد رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم و قال: الحمد الله الّذي جَعَل ابنتي شبيهةَ مريمَ بنت عمران عليها السلام، نَزَل عليها رزقها في المحراب.
و الثاني عشر من هذا: ما رُوي من حديث التفّاح.
رَوى لنا ساداتُ بني أبي طالب، أنّه دَخَل موسى على أبيه جعفر، و جَعفرٌ على أبيه الباقر، و الباقرُ على أبيه زين العابدين، و زينُ العابدين على أبيه الحُسينِ بنِ عليّ عليهم السلام، كلّ ذلك يروي خَبَر التفّاح و الضحك من أبيه إلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم، و أنّه ناولَ عليّاً تُفّاحاً، فَسَقَط من يده و صار نصفين، و خَرَج مِنْ وسطه مكتوبٌ تحيّة......(2)الطالب الغالب لعليِّ بنِ أبي طالبٍ.
و هذا مشهورٌ عند علماء العترة، و السّادة الزيدية، و أئمّة الإمامية.
و الثاني عشر: ما روينا من حديث الرُّمّان عند الخروج إلى عقيق؛ فإنّ نزول المنديل من السماء فيه رمّانٌ مُعْجِزٌ، ثُمّ فقده الرمّان من كُمّه عند مشاهدته معجزٌ ثاني، ثُمّ وجدانه له بعد ذلك مُعْجِزٌ ثالثٌ.
فهذه خمس عَشرة مُعجزةً.
و السادس عشر: ما رُزِقَ مِنَ القوّة يوم خيبر، حتّى تَترَّس ببابٍ لَمْ يَقْو عَلى حمله ثمانون رجلاً من أقوياء الصَّحابة، فَقَلَع باب خيبر، و حَرَّك الحِصْن، و أمسَكَ الباب على يده حتّى عَبر العَسْكر، وَ ضَرب الكافرَ على دماغه، فَقَطَع الخوذة و الرأس و الحلق و ما عليه من الجوشن، مِنْ قُدّامٍ وَ خَلفٍ إلى أنْ قَدّه
بنصفين. و ليس هذا بالمعتاد من قوى البشر، و لهذا قال: «ما قَلَعتُ بابَ خيبر بقوّة غذائيّة، و استطاعةٍ جَسَدانيّة، لكنْ بنفسٍ بنور بارئها مُضيئة».
و السابع عشر: ما رُوي أنّه رُمي إلى حِصْنِ ذاتِ السَّلاسل في المنجنيق، و نزل على حائط الحِصْن، و كان الحِصْنُ قد شُدَّ على حيطانه بسلاسل فيها غرائر من تبنٍ أو قُطنٍ، حتّى لا يعمل فيه المنجنيق إذا رُمي إليها الحَجَر، فمرَّ في الهواء و التُّرسُ تحت قدمه، و نزل على الحائط، و ضَرب السَّلسلة ضربةً واحدةً فقطعها، و سقطت الغرائر، و فَتَح الحِصْن.
حتّى تقول قُصّاص الشيعة أنّه شارك إبراهيم عليه السلام في الرَّمي من المنجنيق، و رُمي إبراهيم مشدوداً مُكْرهاً، و هذا مختاراً، و ذاك إلى النار، و هذا إلى السُّيوف، و سَلِما جميعاً، و لم يُروَ للقوم مثل هذه.
و له ثامنَ عشر: يوم بدرٍ في ذهابه إلى الماء، و نزوله إلى البئر، و الكفّار حواليها، و ملأ السطيحة مرّتين، و وضعها على رأس البئر، فسمع خَشْخَشةً و جَلَبةً، و نزل إلى البئر، فلمّا سَكن رأى السطيحة قد صُبَّ ماؤها، و لم يرَ أحداً، فلما كان في الثالث ملأ السطيحة و علّقها في منكبيه، و جعل التُّرس على رأسه و صعد فلم يرَ أحداً من الرجال، و جاء إلى النبيّ صلى الله عليه و آله و سلم.
فقال له الرسول صلى الله عليه و آله و سلم: أنتَ تُحدّثُني بما جَرى عليك أو أنا؟
فقال: بل أنت يا رسول اللّٰه.
فقصّ عليه فقال: ذاك جبريل عليه السلام، يُري الملائكة قوّة قلبك و شجاعتك، و يُباهي بك.
و هذا معجزٌ في قوّة القلب و الثَّبات و الشَّجاعة، ثُمّ فيه خَبرٌ عن الغيب حين عَرَّفه الرسول صلى الله عليه و آله و سلم.
و التاسع عشر: في يوم بدرٍ، أنّه قَتل بين يَدَي رسُول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم من صناديد العَرب و رؤساء قريش من أقاربه سبعين رجلاً. و ليس في العادة أن يَصْبر الواحد
على ضَرْبِ رقاب سبعين شاةً، فضلاً عن بني الجنس، فضلاً عن الأقارب و المعارف و الكبار من الناس، فهذا خروجٌ عن العادة.
و العشرون: ظهور ذي الفقار، سواءٌ قيل: إنّه سَعفُ نخلٍ نَفَث فيه الرَّسولُ صلى الله عليه و آله و سلم فصار سيفاً و بقي، أو نزل من السماء، على ما رُوي أنّه أتى به جبريل - صلّى اللّٰه عليه -، و أنّ فيه نزل قوله: «وَ أَنْزَلْنَا اَلْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ» (1)، فهو مُعْجِزٌ على كلّ حال، و بقي إلى أيّام المعتصم، فجرّبه على كلبٍ فانكسر في يده، فأخفى على نفسه حياءً من الناس(2)!
و الحادي و العشرون: يوم أُحدٍ نادىٰ جبريل من السماء: «لا فَتى إلّا عليّ، و لا سيف إلّا ذو الفقار»، و الخبرُ له متواترٌ.
و الثاني و العشرون: حين جَرح رأسه عَمْرُو بنُ عَبد ودٍّ، فجاء إلى الرسول صلى الله عليه و آله و سلم فشدَّه و نَفَث فيه و برئ.
و قال: أين أكونُ إذا خُضِبَتْ هذه من هذا؟
و الثالث و العشرون: ضرْبَتُه له على رجليه، و قطعهما بضربةٍ واحدةٍ، مع ما عليه من الثياب و السِّلاح، و لم تجر العادة بمثل هذا.
و الخامس و العشرون: يوم خيبر، يومَ نَفَثَ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم في عينيه، و كان رَمَداً(3)، فَفَتحَهُما مِنْ ساعته.
و قال أمير المؤمنين عليه السلام: «كان يُصيبني الرَّمدُ في كلّ سنة، و بعد ذلك لم يُصبني»، و هو نقضُ العادة.
1) . سورة الحديد، الآية 25.
2) . تعتقد الشيعة أن هذا السيف انتقل إلى الأئمّة بعد أمير المؤمنين عليهم السلام، و استقرّ أخيراً في يد الإمام المهدي - عجّل اللّٰه فرجه - و في الروايات أنّه حينما يَظهر و يَخرج إلى الناس ليَملأ الأرض قسطاً و عدلاً يمسكه بيده و يتّكئ عليه، أو يحارب به أعداءه.
3) . الرمد: تعبٌ و علّةٌ في العين.
و السابع و العشرون: ما رُوي أنّه خَرَج إلى بني زُهرة، و قطع مسيرةَ أيّامٍ بليلةٍ واحدةٍ، و أصبح عند الكفّار، و فتح عليه، حتّى أنزل اللّٰه فيه و في فرسه «و العاديات»؛ رواه الزَّجّاجُ و غيرهُ من أهل التفسير، و هو معجزٌ يجري مجرى طيّ الأرض له،......(1)
و لا يتأتّى هذا، أو قوّةٌ لدابّته و دوابّ مَن معه في سرعة العَدْو و البقاءِ حتّى بَلَغ المراد.
و الثامن و العشرون: مشاهدته لجبريل عليه السلام على صورة دحيّة الكلْبي، حتّى سمّاه بتلك الأسامي، و غاب عن بَصَره من غير أن يَخْرُج من الباب، و ذلك نقضُ العادة.
و التاسع و العشرون: ما ظَهَر على الحَسَن و الحُسَين عليهما السلام حينَ خَرجا إلى البستان، و اظلمَ الليلُ عليهما، و جاء البرقُ كأنّه شمعة تجري معهما، إلى أن وصلا إلى البيت في ضيائه.
و تمام الثلاثين: فهما حين باتا في البستان و لم يوجدا، فاشتَغَل قلبُ فاطمة عليها السلام، فَخَرج الرَّسول صلى الله عليه و آله و سلم و الصَّحابة في طلبهما، فوجدهما مُعتنقَين نائمَين، و حيّةٌ قد جعلت نفسها كحلقةٍ حولهما، و في فيها ريحانة تدفع عنهما الذُّباب، فلمّا رأى التنّينُ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم قال: «يا رسول اللّٰه، قد سَلّمتُهما منك، و اُمرتُ بحفظهما».
فقال الرسول: «كان هذا مَلَكٌ اُمر بحفظهما و تسليمهما منّي».
و الحادي و الثلاثون: ما رُوي أنّه صلى الله عليه و آله و سلم سُئل عن الإمام بعده؟
فقال: مَنْ يَنزلُ الكوكبُ في داره منذ الليلة.
فانتظر الناسُ، فلمّا قَرُبَ وقت الصُّبح و إذا كوكبٌ في حُجرة فاطمة عليها السلام.
فقال أهلُ النِّفاق: وَلّى ابنَ عمّه رقابَ الناس، لقد شَغَف محمّدٌ بهذا الإنسان و بهواه! فأنزل اللّٰه قوله: «وَ اَلنَّجْمِ إِذٰا هَوىٰ مٰا ضَلَّ صٰاحِبُكُمْ وَ مٰا غَوىٰ وَ مٰا يَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوىٰ إِنْ هُوَ
1) . كلمة مطموسة في الأصل.
إِلاّٰ وَحْيٌ يُوحىٰ» (1).
الثاني و الثلاثون: ما ظَهر عليه بعد الرَّسول، فمنه قطع الأميال من الحبل، و حملها إلى الطريق سَبعةَ عَشَر ميلاً، يحتاجُ إلى أقوياءَ حتّى تُحرّك ميلاً ميلاً، فَلَفّها و نَقَلها و نصبها، و كَتَب عليها: هذا...(2).
و هذه القوّة ناقضة للعادة. و قد بيّنّا أنّ ذلك يجوز إذا أخْبَرَ عنه النبيّ؛ فإنّه يتعلّق بدعواه و إنْ كانَ نقضاً للعادة كالأرهاص، و كما يحدثُ في أيّامه مع غيبته، في أنّ كلّ ذلك متعلّقٌ بدعواه.
الثالث و الثلاثون: ما كان منه مِنْ ضَرب يده في الاُسطوانة، حتّى دخل إبهامه في الحَجَر، و هو باقٍ في الكوفة.
و الرابع و الثلاثون: مَيل المِيل عند جنازته، و هو باقٍ إلى يومنا هذا على طريق الغَريّ.
و الخامس و الثلاثون: الإوَزُّ و منعها له من الخروج ليلة ضُرب، و كانت بناته يمنعهنّ.
فقال عليه السلام: دَعنَهنّ؛ فإنّها مأمورة، فلمّا خَرَج إلى المسجد ضُرِب.
فهذه خَمسةٌ و ثلاثون معجزةً، كرامةً له، و تركنا ما يُدّعىٰ له ممّا لا يرتضيه الناس، و يكون في الوحش و الدَّوابِّ، أو يَدَّعيه مَن يُتّهم بالغلوِّ.
كما أنّه كَلَّم الجانَّ على المنبر. و رُوي أنّه صَعِد إلى السَّماء على فرسٍ، و يَنظُرُ إليه أصحابه، و قال: «لو أردتُ لحَمَلْتُ إليكم ابن أبي سفيان»، إلى ما شاكل هذا.
فأمّا ما روى عن الخبر عن الغَيبِ المُتعلّق به و بأهله و وُلْدِه و شيعته، فنحن نَعُدُّ الآن؛ ففيه الكَثرة، ليُعلَم ما خَصَّه اللّٰه به من الكرامات.
فمن ذلك: ما في حديث خَيبر، و له قوله صلى الله عليه و آله و سلم: «لاُعطينَّ الرايةَ غَداً رَجُلاً يُحبُّه اللّٰهُ وَ رَسُوله، و يُحبُّ اللّٰهَ وَ رَسُولَه، كرّارٌ غَيرُ فرّارٍ، لا يَرجِعُ حتّى يَفتح اللّٰه عليه».
و في هذا ضروبٌ من المعجزات:
منها: أنّه يبقى صلى الله عليه و آله و سلم إلى غدٍ.
و ثانيها: أنّ عليّاً يَبقى كما يبقى هو.
و ثالثها: أنّه يُعطي الراية، فلا يسهو، و لا يُمنَع، و لا يقع شُغلٌ.
و رابعها: أنّه لا يفرُّ في حربٍ، فلو انهزمَ في أيّامه أو بعده يوماً في حربٍ لبطلت نبوّاته.
و خامسها: أنّه لا يَرجِعُ حتّى يَفتحَ اللّٰهُ عليه.
و سادسها: أنّه لا يقعُ منه في الدِّين ما يُخرجه من كونه محبّاً لله و لرسوله، و كونِ اللّٰه و رسوله محبّاً له، فلو كَفَر أو فَسق لبطل هذا الوصف على وجه المدح و التمييز له، و الإطلاقُ على وجه الدَّوام.
ثُمّ قوله صلى الله عليه و آله له عند الانصراف من الظَّفر و الفَتح، و قد مَسَح وجهه بكُمّه و عانقه: «لو لا أنّ الناس يقولون فيك مقالاً، كما قالوه في المسيح عليه السلام، لكُنتُ أقول فيك اليومَ ما يُسْتَشفى بترابِ قدمكَ، و فضلِ وَضُوئك (1)، لكنْ كفاكَ أنّك منّي و أنا مِنك، لَحْمُكَ مِنْ لَحْمي، و عَظْمُك مِنْ عَظْمي، و دَمُكَ مِنْ دَمي، و جِلْدُك مِنْ جلدي، و الإيمانُ مخالطٌ لحمكَ وَ دَمك و جِلْدك و عظمك، كما خالَطَ جِلْدي و عَظْمي و لَحْمي وَ دمي، أنتَ أوّل مَنْ آمن بي و صَلّى معي، و أوّل مَنْ جاهد معي، و أوّلُ مَنْ ينشقُّ عنه القبر غداً من اُمّتي، و أوّلُ
1) . الوَضوء: الماء الّذي يتوضّأ به.
مَنْ يُكسى معي، و أوّلُ مَنْ يَدخُل الجنّة معي، و منزلك حِذاء مَنزلي كمنزل الأخوين، أنتَ وليّي، و وزيري، و خَليفتي مِنْ بعدي، و قاضي ديني، و مُنْجزُ وعدي».
و في هذا قوله: «أنت وليّي» خبرٌ عن غايته في نظائر هذه الكلمة، و قد كان يجوزُ أن يتغيّر حالته، فَيكْفر أو يَفْسق في حياته أو بعده، فهذا القطع و وُجدُ مخبَره على ما أخبر معجزٌ، و هو معجزٌ شائع.
و قوله: «وصيّي» دليلٌ على أنّ الرسول صلى الله عليه و آله و سلم يموتُ قبله، و يبقى عليٌّ عليه السلام بعده، و هو معجزٌ ثامن، فقد كان يجوز أن يموتَ عليٌّ عليه السلام قبله أو معه.
التاسع: أنّ الرسول صلى الله عليه و آله و سلم يُوصي، فلا يموتُ بلا وصيّةٍ، فلو اتَّفقَ موته بلا وصيّةٍ لكان الخبرُ كذباً.
و العاشر: أنّ الوصيَّ يكونُ عليّاً.
و قوله: «و قاضي ديني» يدلُّ على أنّه يموتُ و يبقى عليٌّ، و هو الحادي عشر.
و يبقى، و أنّ له دَينٌ، و قد كان يجُوز أن لا يكون، و هذا ثاني عشر.
ثُمّ إنّ الخبَر بأنّ ذلك الدَّينُ يُقضىٰ، ثالث عشر.
و أنّ القاضي لدينه عليٌّ لا غيره، رابع عشر، فقد كان يجوز أنْ يقضي غيرُه، أو يبرئه صاحبُ الدين منه.
و قوله: «مُنْجِزُ وعدي» يدلُّ على بقاء عليٍّ عليه السلام بعده، و هو خامس عشر......(1)
أنّه ينجزُ وعده فلا يكون بلا إنجازٍ، و هو سابع عشر.
و المُنْجِزُ له عليٌّ، و هو ثامن عشر.
و قوله: «و خليفتي من بعدي» يدلُّ على أنّه يبقى، و هو تاسع عشر.
و أنّه يكون لرسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم خليفةٌ في الاُمّة، لا يكون بلا خليفة، و هو تمام العشرين.
1) . سطرٌ مطموس في الأصل، و هو يتضمّن المعجز السادس عشر.
ثُمّ هو الخليفة لا غيره، الحادي و العشرون.
فهذه إحدىٰ و عشرون خبر غيبٍ، كلّ واحدٍ منها معجزٌ لا يتأتّى للمنجِّم، و لا على وجه التبخُّت، و لا يقع الصِّدق إلّا من عالمٍ، و لا طريق إلى العلم إلّا الوحي، فيدلُّ الكلُّ على نبوّته صلى الله عليه و آله و سلم، و الجميعُ مَدحٌ لعليّ عليه السلام، متعلّقٌ به و من صفاته.
و من ذلك: حديثُ الحُدَيبيّة، و قد كان يَكتبُ العَهْدَ بين يدي رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم، بينه و بين قريشٍ، فكتب: بسم اللّٰه الرحمن الرحيم.
فقالوا: اكْتُب «باسمك اللّهمّ»؛ فإنّا لا نعرف الرحمن.
فلمْ يَمحُ عليٌّ عليه السلام، و محا الرسول صلى الله عليه و آله و سلم، و كَتَب ما أرادوه.
ثُمّ كتب: «هذا ما عهد محمَّدٌ رسولُ اللّٰه».
فقالوا: لو اعترفنا بهذا لم نُحالِفْك، و لم نَحْتَج إلى عهدٍ، اُكْتُب: «هذا ما عَهِد محمّدُ ابنُ عبد اللّٰه».
فقال لعليٍّ عليه السلام: اُكْتُب ما يريدون، و لَكَ مِثْلُ هذا، و تُدفعُ إلى محو اسْمك، و بذلِ ما يريدون.
فلمّا تهاون القومُ بصفّين، و كَتَب: «هذا ما عَهِد أمير المؤمنين عليُّ بنُ أبي طالب».
فقالوا: لو عَلِمْنا أنّك أميرُ المؤمنين ما خالفناك، و لم نَكُ نَحتاجُ إلى صُلْحٍ، اُكْتُب: «هذا ما عَهِد به عليُّ بنُ أبي طالبٍ».
و في هذا الباب أشياء:
أوّلها: أنّ الرسول صلى الله عليه و آله و سلم يموتُ وَ عليٌّ يبقى.
و ثانيها: أنّ الاُمّة تختلفُ على عَليّ عليه السلام و تُخالفه.
و الثالث: أنّه يَمحقُ اسمَه و لقبه إلى ما يريدون، كما فعل الرَّسولُ صلى الله عليه و آله و سلم.
فهذه تمام الأربع و العشرون، مع ما تقدّم.
و من ذلك: قوله صلى الله عليه و آله و سلم: «إنّك تُقاتِلُ الناكثينَ وَ القاسِطينَ وَ المارقين».
و في كلّ لفظٍ من هذا معجزةٌ.
قوله: «إنّك تُقاتِلُ الناكثين» فيه أنّ عليّاً يبقى بعد الرسول صلى الله عليه و آله و سلم.
و فيه: أنّهُ يُبايع على الإمامة و الخلافة.
و منها: أنّه يقعُ النَّكْثُ لبيعته.
و منها: أنّه يقعُ القتالُ بينه و بين الناكثين.
و هذا تمام الثمان و العشرين.
و مثل هذا في قوله: «القاسطين» يدلُّ على بقائه بعده، و أنّ قوماً يظلمونه في دفع حقّه، و أنّه يُقاتِلُ هؤلاء. و هذا تمام أحدٍ و ثلاثين.
و قوله: «و المارقين» يدلُّ على بقائه بعده، و على قيامه بالأمر، و على أنّ قوماً يمرقون مِنَ الدِّين ممّن معه، و أنّهُ يقاتلهم، فهذا تمام الخمسة و الثلاثين.
و حديث المارقين، فيه خبرُ ذي الثُّدَيَّة، و قد وقف عليه السلام على خبر النَّهروان، فقال: «اطلبوه، فو الله ما كَذِبتُ و لا كُذِبتُ!» و طَلَبوه حتّى وَجَدُوه تحت القتلى أخفى شخصه، و أخرجوه و قتله.
و فيه: أنّ الرسول صلى الله عليه و آله و سلم أخبر أنّه يبقى بعده، و أنّه يُدْفَعُ إلى قتالٍ، و أنّ في المقاتلين ابنَ جرموز، و أنّهُ يُقْتَل، و أنّه يبقى على الضَّلالة حتّى يُقْتَلَ مُصرّاً مستحقّاً للقتل.
فهذه تمام الأربعين.
و الحادي و الأربعون: قوله لعليٍّ عليه السلام: «إنّك تُقاتِلُهُم على تأويل القرآن، كما قاتَلْتُهم على تنزيله».
و فيه: أنّه يبقى بعده، و أنّ قوماً يتأوّلون القرآن على الباطل، و أنّ عليّاً عليه السلام يُقاتلهم. هذه ثلاثةٌ و أربعون.
و قوله صلى الله عليه و آله و سلم للزُّبير، و قد شاهده مع عليٍّ يرافقه، فقال: أ تحبّه؟ قال: نعم.
قال: «إنّك تقاتله و أنتَ له ظالمٌ».
و فيه: أنّ عليّاً يبقى بعده، و أنّ الزُّبير يبقى بعده، و أنّه يقع قتالٌ بعده، و أنّ في المُقاتَلة الزُّبير، و أنّ الزُّبير على الباطل ظالماً، و هذا تمام ثمانية و أربعون.
و قوله صلى الله عليه و آله و سلم لعائِشة: «إنّ في نسائي من تَنْبَحُ عليه كلاب الحوأب، و تقاتِلُ عليّاً على الخطاء، فلا تكوني أنتِ يا حُميراء».
و فيه: أنّها تبقى بعد الرسول صلى الله عليه و آله، و أنّ عليّاً يبقىٰ، و أنّها تخرجُ مسافرةً من بيتها و بيت الرسول صلى الله عليه و آله، و أنّها تُسافر على طريق العراق، و أنّها تمرُّ بالحوأب، و أنّ الكلابَ تنبحُ عليها عند مرورها، و أنّها تقاتلُ عليّاً عليه السلام، و أنّها تكون ظالمةً له، و أنّه يُجعل إلى عليٍّ طلاقها إنْ لم تكن على السَّداد، حتّى قال لها:
«إنْ لَمْ تَنْصَرفي قُلتُ ما تعرفينها»، أي الكلمة الّتي تعرفينها.
فقالت: «سمعاً و طاعة»، و انصَرَفتْ.
فهذه عَشرٌ من الإخبار عن الغيب في حديثها. و هو تمام الثمانية و الخمسين.
و قوله: «بشّر قاتلَ ابنِ صفيّةَ بالنّار».
فيه: أنّ الزُّبير يُقْتَل، و أنّ قاتِلَهُ في النار. و هذا تمام الستّين.
و من ذلك: ما أخبره عن قتله، و هو في عدّةٍ من الأخبار:
منها: في حديثِ عمّارٍ، أنّه صلى الله عليه و آله و سلم نزل في غزوة وَدّان (1)و عمّار و أمير المؤمنين مضيا إلى ظلّ شجرةٍ و ناما، و الترس تحت رأسهما، فلمّا دَخَل وقتُ الصَّلاة جاء الرسول صلى الله عليه و آله و سلم و ينبّههما، فانتبه عمّار أوّلاً، فقال له الرسول صلى الله عليه و آله و سلم: أ تحبُّ هذا؟
1) . غزوة ودّان بالأبواء هي أوّل غزوة غزاها رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله في صفر بعد اثني عشر شهراً من مهاجرته و حمَلَ لواءه حمزة بن عبد المطّلب، و استخلف على المدينة سعدَ بن عبادة، و خرج في المهاجرين ليس فيهم أنصاريٌّ حتّىٰ بلغ الأبواء يعترض لغير قريش فلم يلق كيداً.
قال: نعم يا رسول اللّٰه، فداك أبي و اُمّي!
فقال: أنّى تكون إذا خُضب هذه من هذا، و أشار إلى رأسه و لحيته؟
و في هذا إخبارٌ عن الغيب:
أحدها: أنّ الرسول يموتُ و يَبقى عليٌّ.
و ثانيها: أنّ عمّاراً لا يكون حاضراً لمّا يُصيبُ عليّاً، و يكونُ قد مضى، و أنّ عليّاً يُقتل، و أنّه يُضْرَبُ بالسَّيف و على رأسه، و أنّ الدَّم يَسيلُ من جُرحه إلى لحيته، حتّى يصير خَضيباً به. فهذه ستّة أخبارٍ.
و قال له عليه السلام يوم الخندق، حين جَرحه عَمْرُو بنُ عَبد ودٍّ و قد شَدَّ رأسه، و تفل فيه حتّى برئ.
ثمّ قال له: أين أكونُ إذا خُضب هذه من هذا.
و فيه أخبارٌ:
أحدها: أنّ الرسول صلى الله عليه و آله و سلم يموتُ و عليٌّ يبقى.
و ثانيها: أنّه يُضْربُ، و بالسَّيف يُضرَبُ، و في ذلك الموضع بعينه يضربه، و أنّ الدَّم يسيلُ على لحيته من ذلك.
فهذه تمام السبعين في الخبرين.
و كانَ أمير المؤمنين يُعاتَبُ في البصرة فيما عمل نفسه.
فقيل: اِتَّق اللّٰهَ؛ فانّك ميّتٌ!
قال: بل قَتلٌ أمرٌ موعودٌ، و صدقٌ معلوم.
و من هذا ما جاء في حديث قتله؛ فإنّه كان قد اُخبر أنّه يبقى بعد الرسول صلى الله عليه و آله و سلم مدّةً طويلة، حتّى يُحارب هذه الحروب و يَحدُثَ له أعداؤه، و أنّه سَيُقتل، و أنّه في أيّ سنةٍ، و أنّه في أيّ شهرٍ، و أنّه في أيّ ليلةٍ، حتّى كان مُستعدّاً له، و أنّ الإوَزَّ تَمنعه مِن الخُروج.
فهذه تمام ستٍّ و سبعين فيما يتعلّق بعينه من الإخبار عن الغيب.
ثُمّ ما يتعلّق من المتّصلين به:
فأوّل ذلك: حديثُ فاطمةَ عليها السلام، حين أخبرها الرسول صلى الله عليه و آله و سلم أنّها أوّل من يَلْحق به من أهله، و عَيّن لها الوقت، حتّى كانت تَعُدُّ أيّامها، حتّى كان من أمرها ما كان، و قصّتُها خبرٌ عن الغيب.
ثمّ في الحديث: أنّه عند النَّزع دعا بالحَسَن و الحُسَين عليهما السلام يُقبّلهما و يُودِّعهما، فكانا يطرحان أنفسهما عليه، فتمنعهما فاطمة عليها السلام.
فقال لها: دعيهما، فلو عَلِمْتِ ما يَجري عليهما مِن القَتل و الظُّلم و الأحوال، لرثيتِ لهما!
و ليس في الحديث كيف فَصَّلَ لها ما يجري عليهما، إلّا أنّه في الجملة يتضمّن الخبر عن بقائهما بعد اُمّهما و عمّا يجري عليهما مِنَ القَتل و الظُّلم، فيكون هذا تمام الثمانين.
و في الحديث: أنّ أمير المؤمنين عليه السلام لمّا نَزَل بكربلاء سأل عن الموضِع؟
فقالوا: كربلاء.
فقال: موضعٌ لحربٍ و بلاء. و طَلَب بأنْ يُطْلَب... الضبي (1)، فَطُلِبَ وَ وُجِدَ شيءٌ يابساً عتيقاً(2)في وسط الأرض، فَشمّ فإذا بها رائحة المِسْك.
فقال عليه السلام: صَدَق رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم، حدّثني أنّ هذا من أيّام عيسى عليه السلام، و له هذه الرائِحة. و المقام محطّ رحالِهمْ، و مَذْبَحُ رجالِهم.
ففيه: أنّ الحُسين عليه السلام يبقى(3)، و أنّه يحضُرُ ذلك الموضع، و أنّه ينزل هناك، و أنّه
يلحقه كَرْبٌ و بَلاء، و أنّه يُقْتَلُ رجاله قبله، و أنّه يُقْتَلُ بعدهم، و أنّه بين نهرين، و أنّه يُمنَع الماء، و أنّهُ يُضيَّقُ عليه و على أهله، و أنّه تُسْبى ذراريه مكشَّفاتُ الرءوس، حتّى يُحمل إلى الفاسق اللَّعين، و أنّها تجيءُ يوم القيامة و عليها قميص الحسين، مغرقاً بالدماء، متظلّمةً فيقع النداء: «غُضُّوا أبصاركم حَتّى تَجُوزَ فاطمة عليها السلام».
فهذه الجملة تتضمّن عشرةً من الأخبار، تمام التسعين.
و من ذلك: حديثُ عَمّارِ بنِ ياسر رحمه الله، أنّه لمّا كان تأسيس بناء المسجد، يَحْمِلُ اللبن بَديناً (1)، فسأله رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم عن حاله مع أصحابه، و تحميلهم إيّاه اللَّبن.
فقال: إنّهم يقتلونني يا رسول اللّٰه.
قال: «بل تَقْتُلُك الفئةُ الباغية، تَدْعُوهُم إلى الجنّة، و يَدْعُونَك إلى النار، يكونُ آخرُ زادك ضَياحٌ(2)مِنْ لبن، قاتِلُك و سالبك في النار».
هذا الحديث معلومٌ مشهورٌ متواترٌ، و فيه معجزاتٌ كثيرة؛
منها: أنّ الرسول صلى الله عليه و آله و سلم يموتُ و عمّارُ يَبقى.
و منها: أنّه ستفترقُ اُمّته فرقتين بعده.
و منها: أنّ إحداهما باغية، و الاُخرى عادلة.
و منها: أنّ عمّاراً يكون في الفئة العادلة.
و منها: أنّه يُقاتل و يَدعُو إلى الجنّة، و أنّه يدعو خبرٌ، و أنّهم يَدْعُونه خبرٌ آخر، و أنّه إلى الحقّ يدعوهم خَبرٌ، و هم إلى الباطل خبرٌ آخر، و أنّه يكون له العلامة في قتله، أنّه يَطْلُبُ الماء فَيُسْقى لبناً، و أنّ اللَّبن يكونُ قد تَغيّر إلى الحموضة و هو الضَّياح. و أنّ له قاتلاً يقتله، و أنّ له سالباً يأخذ سَلَبَهُ، و أنّ سالبه غَيرُ قاتله.
فلمّا حَصل بصفّين و قد شاخَ، و أخَذَ يناظرهم و يقاتلهم، تَعِبَ فانصرفَ و به عَطَشٌ، فَطَلَب الماء، فَسُقي ضَياحاً، فلمّا نَظَر إليه بكى و أنشد:
اليومَ نَلْقي الأحبّه *** مُحَمّداً و حِزْبَه
و شَدَّ على نفسه عمامةً، و شدَّ الرُّمحَ على يده، فقاتل قتالاً شديداً، فخرج عليه مِن الكمين مَنْ قَتَله و تركه، و جاءَ آخر و أخذ سَلَبه، حتّى قال عبد اللّٰه بن عَمْرِو بنِ العاص و قد كان مع أبيه مقلّداً لسيفين:
«أنا أهْجُرُكم؛ فإنّكم أهلُ البغي، سمعتُ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم يقول في عمّار كَيْتَ و كَيْتَ».
فقال: نحنُ ما قتلناه، إنّما قَتَلَه عليٌّ حيثُ حَمَله على قتالنا، فزوَّر عليه!
و على هذا يجب أن يكون قاتلُ حَمزةَ بنِ عبدِ المطّلب رحمه الله رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم، و كلّ من قُتِل في سبيل اللّٰه؛ لأنّه الحامل لهم على القتال.
فهذه تمام الاثنين و مائة؛ فإنّ في حديث عمّار رحمه الله اثني عشر حديثاً (1).
وَ رَوينا في زيد بن عليٍّ عليه السلام أنّ الرسول صلى الله عليه و آله و سلم [قال]:
«يُقْتَلُ مِنْ وُلْدي رَجُلٌ يُقال له زيد، هو خَلَف الخَلَف، و يُصْلبُ بكُناسَة الكوفة، يجيءُ يوم القيامة و أصحابه بأيديهم طوامير، و يقال: طرِّقوا لهم؛ فهؤلاء خَلَفُ الخَلَف».
و فيه: الخبرُ عن أنّه يكون له مِنْ صُلْبِ عليِّ بن الحسين عليهما السلام وَلدٌ، و أنّه يُسمَّى زيداً، و أنّهُ يقاتل على الدِّين، و أنّه يُقْتَل، و أنّه يُصْلَبُ، و أنّه بالكوفة، و أنّه بالكُناسة، و أنّه على دين الحقِّ يقاتل.
فهذه ثمانية تمام مائة و عَشَرة.
1) . الصحيح: اثني عشر مُعجزاً لا حديثاً.
و في الحديث: أنّه صلى الله عليه و آله و سلم قال: «يُقْتَلُ مِنْ وُلدي عند أحجار الزَّيت رجُلٌ اسمه اسمي، و اسمُ أبيه اسمُ أبي».
و كان ذلك محمّدُ بنُ عبد اللّٰه رحمه الله، و فيه إخبارٌ عَن الغيب:
منها: أنّه يكون له ولدٌ.
و منها: أنّه يُسمّى باسمه، و أنّ اسم أبيه يكون اسم أبيه، و أنّه طاهرٌ زَكيٌّ، و لا يكون فاسقاً غويّاً، و أنّه يُقْتَلُ، و أنّه بالمدينة، و أنّه في علّةٍ من مرضه، و أنّه عند أحجار الزَّيت.
فهذه ثمانيةٌ من الأخبار.
و فيه: رُوينا عنه صلى الله عليه و آله و سلم: «إنّي تاركٌ فيكُمُ الثَّقَلين، ما إنْ تَمَسَّكْتُم به لَنْ تَضِلّوا مِنْ بعدي، كتابَ اللّٰه، و عترتي أهلَ بيتي، ألا إنّهما لَنْ يَفْتَرقا حتَّى يردا عَلَيّ الحوض».
و فيه إخبارٌ عن الغيب:
أحدها: أنّ الكتاب يبقى إلى آخر التكليف، و شرعه يبقى.
و الثاني: أنّ عترته تبقى.
و الثالث: أنّهما لَنْ يفترقا، و لن يختلفا إلى يوم القيامة.
فهذه تمام مائة و عشرين و نيّفٍ خَبَراً عن الغيب من المشاهير.
ثمّ ما رُوي عنه من الملاحم ما لا يُحصى، و إنّما تركنا كثيراً ممّا رواه غيرنا؛ لأنّا اعتمدنا الأظهر.
و اعلم أنّه ليس في الاُمّة مَنْ قوله حُجّة كقول رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم، و فعله و تركه كما يكون فعل رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم و تركه. و ربما يُفصل بينه و بين الرسول صلى الله عليه و آله و سلم بأنّ الرسول لا يجوز أن يُخطئ فيما طريقه الدين، و لا يَسْهُو، و لا يركَب الصَّغيرة، و يجوز على أمير المؤمنين الصَّغيرة؛ فإنّها لا تقطع العصمة و الموالاة (1).
و هذا غير سديدٍ، و ذلك أنّ العترة مجمعةٌ أنّه في الدِّين كلّه حُجّة.
و لأنّ الرسول صلى الله عليه و آله و سلم قال: «عليٌّ مع الحقّ، و الحقُّ معه».
و قال: «إذا اختَلَفْتُم في شيء فكونوا مع عليّ بن أبي طالب».
و قال: «إنّه هادٍ مهديّ».
إلى ما شاكله من الألفاظ الدالّة على أنّه لا يُخطئ.
و ربّما يقال: إذا قَطع على الشيء أنّه من الدين فقوله حُجّة، و إذا قال من طريق الاجتهاد فإنّه يجوز مخالفته، و لهذا قال له عُبيدة في بيع اُمّهات الأولاد حين قال:
«رأيي و رأى عُمَرَ أنْ لا يُبَعْنَ».
«رأيُكَ مع الجماعة أحَبُّ إلينا مِنْ رأيك وحدك».
و لن يُنكِر عليه، و لو كان اجتهاده حُجّةً قاطعةً كان ينكر عليه.
و ليس الأمر كذلك، فإنّ الرَّسول فيما يَحكم به من طريق الاجتهاد - لا في
1) . أمّا الإماميّة فإليك تصريح الشيخ المفيد باعتقادهم في الأئمّة، فهو يقول: «إنّ الأئمّة القائمين مقام الأنبياء عليهم السلام - في تنفيذ الأحكام و إقامة الحدود و حفظ الشرائع و تأديب الأنام - معصومون كعصمة الأنبياء، و إنّهم لا يجوز منهم صغيرة إلّا ما قدّمت ذكر جوازه على الأنبياء، و إنّه لا يجوز منهم سهو في شيء في الدين و لا ينسون شيئاً من الأحكام». [أوائل المقالات: طبعة مؤتمر الشيخ المفيد، ص 65]
الدين - فإنّه يجوزُ خلافه، و لهذا لمّا أراد النزول يومَ بدرٍ دون الماء في بطن الوادي، قال له أصحابه: إنْ كان نزولك هذا عن وحي نَزَل فالسَّمعُ و الطاعة، و إنْ كان هذا رأياً رأيته فليس هذا منزل مكيدةٍ، فقامَ و ارتحل و ترك اجتهاد نفسه.
و قال أصحابنا (1): إن اجْتَهَد في الدين لم تَسَعْ مُخالفته، كذلك إذا اجتهد أمير المؤمنين عليه السلام في الدين، لم يُسوَّغْ خلافه [و] كان ذلك حجّة، و إذا لم نقطع بأنّه دين اللّٰه، و سوّغ الخلاف لمن خالفه، فإنّما يُسمع خلافه؛ لأنّه سوّغه، و هو حجّة.
فتحريم المخالفة و تحليلها - فيما يُفْتي في الدِّين - موقوفٌ عليه.
و من عجيب أمره في هذا الباب، أنْ لا شيءَ في علوم الدين إلّا و أهله يجعلونه قدوةً و قبلةً:
فإنّ أهل النحو يَرجعون إلى ذلك من هدايته، و ذلك أنّ أبا الأسود الدؤلي(2)كانَ له صبيٌّ يقُوده، و كان يمشي في الرَّمل الحامي فَتُحْرِقُ رِجْلَه.
فقال: ما أشدَّ الحرَّ.
فقال أبو الأسود الدؤلي: حَرُّ تَهامة.
و الصَّبي أراد: ما أشدَّ الحرَّ الّذي يُحرق رجلي! فلمّا كرّر الصبيُّ و كرّر عليه بكى الصبيُّ، فَعَلم ما أراده، فجاء إلى أمير المؤمنين عليه السلام، و وصَف له.
فقال: فَسَد لسانُ أهلنا، لاختلاطهم بالعجم، فلو عَلَّقتُ في الأعراب شيئاً نُعلِّمه أولادنا كان صواباً.
فَعَمِل و حمل إليه.
فقال: ما أحسَنَ ما نحوتَ هذا النحو! فَسُمّي النحوُ نحواً، و هو الأصل فيه.
و القراءات المختارة قراءةُ عاصمٍ (1)و أهلُ الكوفة، فيما يُسْنَدُ إلى أمير المؤمنين عليه السلام.
و أكبر المفسّرين ابنُ عبّاسٍ، و هو تلميذه، و عنه أخذ الدِّين، و منه تعلّم التفسير.
و هو خَطَب بالتَّوحيد و أدلّته و المواعظ، و رتّب حتّى رجع إليه الفُصَحاءُ.
و هو الّذي ناظر المُلْحِدَة و أهل الرُّوم، حتّى أظهر الحُجَّة عليهم.
و أهل الفقه في سَير البغي، إليه يرجعون في القول و الفعل، كما يَرجعونَ إلى الرسول صلى الله عليه و آله و سلم في سير الكفّار.
و أهل المعاملة و المعرفة، على ما ظهر عنه و نُقل يبنُونَ مذاهبهم، حتّى قال كبارهم: «لو تفرَّغَ من الحرب لقال من هذا الباب ما يُغني العالم».
و هو الأصلُ في المعاملة.
و أهل الوعظِ، إليه يرجعون في مواعظهم، و قَولَه يَحْكُونَ، و بِذِكْر ألفاظه يَتَجمَّلون.
و أهل الكلام في اُصول الدين، كلُّهم إليه يرجعون.
فإنّ الإمامية إلى الصادق يرجعون، و هو إلى الباقر، و الباقر إلى زينِ العابدين، و هو إلى الشَّهيد الحُسَينِ بنِ عليّ، و هو إلى أمير المؤمنين عليه السلام.
و الزيدية إلى زيدِ بن عليّ، و هو إلى الباقر، و إلى أبيه، جميعاً إلى جدّه إلى أمير المؤمنين عليه السلام.
و المعتزلة إليه يرجعون؛ فإنّ قاضي القضاة أبا الحسن(2)أخذ الاُصول عن
الشِّيخ أبي عبد اللّٰه البصري (1)، و هو عن الشيخ أبي هاشم(2)، و هو عن الشيخ أبي عليٍّ(3)، و هو عن أبي يعقوب الشَّحّام(4)، و هو عن أبي الهُذَيل(5)، و هو أخذ عن أبي عثمان الطويل(6)، و أخذ أبو عثمان عن واصلِ بن عطاء(7)، و أخذ واصلٌ عن أبي هاشم بن محمّد، و أخذ أبو هاشمٍ عن أبيه محمّد بن عليٍّ الملقّب بابن الحنفيّة، و أخذ محمّدٌ عن أبيه عليّ عليه السلام.
و أمّا الفُصَحاءُ و البُلَغاء و الاُدباء، فإلى حكمته و أسجاعه و ألفاظه يرجعون، و به يحتجّون.
فما في الإسلام نوعٌ من العلم إلّا و أهله يجعلونه قبلةً و قدوةً و حجّةً، و ليس هذا لأحدٍ في الاُمّة، بل يجوز عليهم الخطأ و السَّهو و العمد؛ إذ لا علم معنا بباطنهم.
1) . هو الشيخ أبو عبد اللّٰه الحسين بن عليّ البصري (308-369 ه) المتكلّم الفقيه، إليه انتهت رئاسة المعتزلة في عصره، و كان يميل إلىٰ أهل البيت عليهم السلام و يقدم عليّاً عليه السلام على من سواه، توفّي ببغداد.
2) . هو أبو هاشم عبد السلام بن محمّد بن عبد الوهّاب الجبائي (227-321) من كبار أعلام مدرسة الاعتزال و المناظرين لها، تتلمّذ عليه الصاحب بن عبّاد، و إليه تنسب البهشمية.
3) . هو أبو عليّ محمّد بن عبد الوهّاب بن سلام الجبائي (235-303 ه) من مشايخ الاعتزال المرقومين و ممّن ساهموا في تطوير نظريّات المعتزلة، و إليه تُنسب فرقة الجبائية.
4) . هو يوسف بن عبد اللّٰه، أبو يعقوب الشحّام، مُفسّر معتزلي من أهل البصرة، انتهت إليه رئاسة المعتزلة بها في أيّامه، كان حاذقاً بالجدل و المناظرة، توفّي حوالي سنة 280 ه.
5) . هو محمّد بن الهذيل بن عبد اللّٰه العلّاف (4-\135-227 أو 235 ه) ولد بالبصرة و انتقل إلى بغداد، و يعدّ رائد التأليف في علم الكلام عند المعتزلة.
6) . هو عثمان بن خالد الطويل، و كنيته أبو عمرو، عدّه المعتزلة رأس الطبقة الخامسة في الاعتزال، و هو أُستاذ أبي الهذيل العلّاف، و كان معروفاً بالجدل و المناظرة.
7) . و يكنّى بأبي حذيفة و يلقّب بالغزّال (80-131 ه)، عُدّ من الأعاجيب، و هو رأس الاعتزال، كان ملازماً لمجلس الحسن البصري، ثمّ اعتزله و أسّس بالتعاون مع عمرو بن عبيد طريقة الاعتزال.
فإنّ المرءَ يُشَرَّفُ بوَلَدِه إذا كان له شرف. و مِنَ العَجَب أنّه حجّةٌ في الدين، وحمئته حجّةٌ في الدين، و أبناء كلّ واحدٍ منهما حُجّةٌ في الدين، و امرأتهُ حُجّةٌ في الدين؛ لشمول العصمة لهم أجمعين عليهم السلام.
فهو يُشَرَّفُ بوالديه لصلبه، و يُشَرَّفُ بأهله؛ إذ هم حُجّةٌ لله في دينه، كما أنّه حجّة.
و فيه أيضاً: أنّ أولاده إذا أجمعوا على شيء من الدِّين، فإجماعهم حُجّة، و ليس هذا لأحدٍ في الاُمّة.
و له في أولاده: أنّهم هُمُ الأئمّة الّتي بأحكامهم ينقطع الاجتهادُ، و مَنْ سواهُم إذا حَكَم فهو مُعرَّضٌ للفسخ؛ فإنّه من أحكام أهل البغي أو من لا تُعْلَمُ إمامته، و في الناس مَنْ تقبّله إذا كان موافقاً للشرع، و فيهم من يَردّه و لا يقبله، و بالإجماع كلُّهم - إذا كانوا أئمّةً - مقبولٌ لا يسع خلافه.
و له في أولاده: أنّهم بالإجماع يَصْلحونَ للإمامة، و غيرهم على الخلاف.
و له في أولاده: أنّ الصَّلاة عليهم واجبةٌ في الصَّلاة، و لا تَجبُ على أولاد غيره.
و لأولاده قال النبيّ صلى الله عليه و آله و سلم: «مَنْ لم يُجِبْ واعيتنا أهل البيت، أكبّه اللّٰهُ عَلى مِنْخَره في النار».
و في وُلْده نَسْلُ المصطفى إلى الأبد، دون غيره من الصَّحابة.
و في وُلْده قال النبيّ صلى الله عليه و آله و سلم: «إنّهم أمانٌ لأهل الأرض، كما أنّ النُّجُومَ أمانٌ لأهل السماء».
و كما أنّ بقاء السَّماء ما دامت الكواكب، كذلك بقاءُ أهل الأرض ما داموا فيها.
و في وُلْدِه قال: «إنّهم كسفينة نوح، مَنْ ركبها نجا، و مَنْ تَخلّف عنها غَرق» (1).
1) . الوارد في الخبر الصحيح قوله صلى الله عليه و آله: «مَثَلُ أهل بَيتي كسفينةِ نوحٍ...».
و في وَلَدَيه لصُلبه قال: «هُما سيّدا شباب أهل الجنّة».
و فيهما قال صلى الله عليه و آله و سلم: «إنّ اللّٰه وَعَد الجنّة بأن يُزيّنها بركنين مِنْ أركانه، فإذا كانَ يومُ القيامة، تقولُ: أ ليس وَعَدْتني؟
فيقول اللّٰه تعالى جلّ اسمه: أ ليس قد زَيّنتُك بالحَسَن و الحُسَين».
و في أولاده لصلبه نَزَلْت آية التطهير.
و في ولديه و في أهله افتخر جبريل عليه السلام أنّه منهم.
و فيهم قوله جلّ اسمه: «قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ» (1)فَجَعل حُبَّهم أجر النبوّة، و نادى في السَّماء بسبب هذا لمّا قال أهلُ النفاق: إنّه سَلَّط أولاده على الناس بعده؛ فقال: «مَنْ مَنَع أجيراً أجره أكبّه اللّٰه على مِنْخره في النار».
و فيهم ورد قولُهُ تعالى جلّ اسمه: «ثُمَّ أَوْرَثْنَا اَلْكِتٰابَ اَلَّذِينَ اِصْطَفَيْنٰا مِنْ عِبٰادِنٰا»(2)، و عليه إجماعُ أهل البيت أنّها فيهم نَزَلَت.
و قال صلى الله عليه و آله و سلم في أولاد عليّ: «أولادُنا أكبادنا»، فأولاد عليٍّ أكبادُ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم، و ليس هذا لأولاد غيره.
و قال صلى الله عليه و آله و سلم في الحَسن و الحُسين عليهما السلام: «هما وديعتي في اُمّتي»، و ليس هذا لأحدٍ.
و لولديه أنّ الرسول صلى الله عليه و آله و سلم أبٌ لهما كأب الصُّلب، كما قال صلى الله عليه و آله و سلم:
«كلُّ بني اُنثى فهو ابنُ أبيه، إلّا ابنيّ هذين، فأنا أبوهما و أعقِلُ عنهما».
و كان أمير المؤمنين عليه السلام يقولُ لمحمّدٍ(3)«وَلَدي»، و لا يقول لهما، و يقول: هُما ابنا رسول اللّٰه.
و ليس على وجه الأرضِ ولدٌ لأبوين، هما أعزُّ خَلْق اللّٰه على وجه الأرض سواهما.
و مِن شرفه في وُلْدِه محمّدُ بنُ الحنفيّة، أشْجَعُ أهل زمانه، و كان الرَّسول صلى الله عليه و آله نَحَلَه اسمه و كنيته، و رَخَّصَ أنْ يجمعَ بين اسمه و كنيته فيه، فسمّاه محمّد، و كنّاه أبي القاسم، و بلغ من فضله و علمه و محلّه، حتّى كانت الكيسانية (1)تقول: إنّه المهديّ المنتظر.
و هو الّذي روى عن أمير المؤمنين عليه السلام الآدابَ و الحِكَم الّتي تُضْرَبُ لها أكبادُ الإبل؛ لحُسنها و جزالة لفظها.
و كان وصيَّ الحُسين عليه السلام لمّا خرج إلى كربلاء.
و كان الحُسَين وصيّ الحسن عليهما السلام، و كان الحَسَنُ وصيّ أبيه، و كان أبوه وَصيّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم.
ثمّ في أولاده لطيفة: هما أبناءُ صُلْبه، و سبطا رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم.
فأولاده بنون للنبيّ صلى الله عليه و آله و سلم بالشريعة، و أبناء عمّه، و لا يوجدُ في العالم أحدٌ هو ابنٌ و سبطٌ، فهو الابنُ في الحُكْم و الشَّرع، مع أنّه سبطٌ و ابنُ العمّ و ابنُ الابنة.
و ليس للمشايخ هذه المنقبة، بل وَلَدُ عمر، عَبدُ اللّٰه بنُ عمَر الّذي تأخّر عن بيعة عليّ بن أبي طالب، و بايع رِجْلَ الحجّاج عن عبد اللّٰه بن مروان، و قال:
سمعتُ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم يقول: «مَنْ ماتَ و لم يعرف إمام زمانه مات ميتة الجاهلية».
فتطايش به الحَجّاجُ، و قال: يدي مشغولةٌ، فبايعْ رِجْلي.
فلمّا خَرَج قال: «انظُروا إلى هذا الخَرِف، تأخّر عن عليٍّ، و جاء يبايعني عَن عبد الملك بن مروان».
و هو الّذي لمّا رأى العود في دار عبد اللّٰه بن جعفر فسألوه: ما هذا؟ قال: هو
1) . أصحاب الكيسان مولىٰ أمير المؤمنين عليه السلام، يقال إنّه تتلمّذ على محمّد بن الحنفيّة، و اعتقدوا فيه اعتقاداً فوق حدّه و درجته، مِن إحاطته بالعلوم كلّها، و أنّه عالم بالأسرار و بعلم التأويل و الباطن و علم الآفاق و الأنفس.
ميزان الخراء (1)!!
و أمّا عبد الرحمن استغفل نفسه. و عُبيدُ اللّٰه بن عُمر قَتَل هُرمزان في تهمةٍ عمداً، و كان له وَلَدٌ يشربُ الخَمر، حتّى حُدَّ و مات فيه.
فأين أولاد عليّ عليه السلام من أولاد القوم؟
و ذاك عبد الرحمن بن أبي بكر، نزل فيه قوله جلّ اسمه: «كَالَّذِي اِسْتَهْوَتْهُ اَلشَّيٰاطِينُ فِي اَلْأَرْضِ حَيْرٰانَ»(2)، و كان على الشِّرك و التكذيب بالقيامة، و يدعو الأبوين إلى الشِّرك، و هما يدعوانه إلى الإسلام.
قيل: و فيه نَزَل قوله تعالىٰ: «وَ اَلَّذِي قٰالَ لِوٰالِدَيْهِ أُفٍّ لَكُمٰا أَ تَعِدٰانِنِي أَنْ أُخْرَجَ»(3)إلى آخر الآية.
و من أولاد عليٍّ عليه السلام، عبّاس(4)السقّاء، جَعَل نفسه فداءً، و كان له في العلم أعلى مرتبة.
و أمّا أولاد الحُسين بن عليّ عليهما السلام: فمنهم مثل الناصر عليه السلام(5)الّذي لا يُوجَد مثله في الإسلام، في علمه و زهده و شجاعته، حتّى أسلم على يده ألف ألف نسمة ممّن
1) . و في النسخة: الخرائي.
2) . سورة الأنعام، الآية 71.
3) . سورة الأحقاف، الآية 17.
4) . المشهور بأبي الفضل العبّاس، و قمر العشيرة، أمّه فاطمة الكلابية من بني كلاب المشهورين بالشجاعة، كانت لأبي الفضل مواقف مشهودة و مشهورة في واقعة كربلاء، و بذل مهجته في سبيل الدفاع عن سيّد شباب أهل الجنّة، و قتل شهيداً صابراً، و قبره مزارٌ بكربلاء.
5) . الحسن بن عليّ الملقّب بالناصر للحقّ الكبير الأطروش (في مقابل الناصر الصغير، و هو الحسن أو الحسين بن عليّ أو أحمد) والد أُمّ الشريفين الرضيّ و المرتضى، و هو من بني الحسين عليه السلام، و ينتهي نسبه إلىٰ عمر الأشرف ابن الإمام زين العابدين عليه السلام، و كان شيخ الطالبيين و عالمهم و زاهدهم و شاعرهم، ملك بلاد الديلم و الجبل، و جرت له حروب عظيمة مع السامانيّة، توفّي بطبرستان سنة 304 ه، و قبره بمدينة آمل مزار يتبرّك به الناس.
كان يعبد الشَّجر، و آمن به في يومٍ واحدٍ أربعة عشر ألف نسمة، و لم يوجد هذا في وُلد غيره.
فأمّا أولاد الحسن: ففيهم النُّجُوم الزُّهر الّتي شَهِد الورى بفضلهم، و لُيوثُهُ و سُيُوفُ دينه، مثل النَّفسِ الزكيّة (1)، و قد سمّاه رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم بذلك، و كان من أفصح الناس، و أعلمِهم و أتقاهم و أشجعهم.
ثُمّ أخوه إبراهيم بنُ عبد اللّٰه الإمام(2)في كماله و علمه و شجاعته.
ثُمّ يحيى بن عبد اللّٰه أخوهما، العالم الهارب إلى الديلم، المقتول ظُلماً في دين اللّٰه، [و] كان الشافعي واعيته، و استقدم بغداد لأجله، كما قُتِل بالسّمّ أبو حنيفة في نصرته لإبراهيم الإمام(3)، و كان يفتخر بأنّه تلميذٌ لزيدِ بنِ عليٍّ عليه السلام.
ثُمّ مثل الحسن بن الحسن بقيّة كربلاء، الخارج من المدينة طالباً لثأر الحسين، أمينٌ على أوقاف رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم، و هو أبو الأئمّة الثلاثة الّذين ذكرناهم.
1) . محمّد بن عبد اللّٰه بن الحسن بن الحسن بن عليّ بن أبي طالب عليهم السلام (93-145 ه) و اُمُّه هند بنت أبي عبيدة القرشي، و كان من أفضل أهل بيته في علمه بكتاب اللّٰه و حفظه له و فقهه في الدين و شجاعته و جوده و بأسه، حتّىٰ لم يُشكّ أنّه المهديّ، و شاع ذلك له في العامّة، و بايعه رجال من بني هاشم، ثمّ ظهر من الإمام الصادق جعفر بن محمّد عليهم السلام قولاً أنّه لا يملك، و أنّ المُلك يكون في بني العبّاس، اشتهر بين الناس بالنفس الزكيّة لزهده و نسكه. ثار في المدينة سنة 145 ه بعد أن قَبض المنصور على أبيه و اثني عشر من أقاربه و عذّبهم، و ماتوا في حبسه بالهاشميّة. و استولى على المدينة و مكّة و الأهواز و البصرة و اليمن، و قُتل في معاركه مع جيوش المنصور في المدينة المنوّرة، و لم يملك إلّا تسعين يوماً كما كان أخبره الصادق عليه السلام.
2) . إبراهيم بن عبد اللّٰه بن الحسن بن الحسن بن عليّ بن أبي طالب عليهم السلام، و يكنّى أبا الحسن، و أمّه هند بنت أبي عبيدة، خرج ليلة الاثنين غرّة رمضان سنة خمسٍ و أربعين و مائة على أبي جعفر المنصور في البصرة، و استولىٰ عليها و على الأهواز، و خاض معارك مع جيوش المنصور، و قُتل أخيراً بباخمرا، و انهزم أصحابه.
3) . قال أبو الفرج الاصفهاني في (مقاتل الطالبيين، ص 310 و 315): «كان أبو حنيفة يجهر في أمر إبراهيم جهراً شديداً»، ثمّ نقل كتاب أبي حنيفة إلىٰ إبراهيم بن عبد اللّٰه يحثّه على قتال العبّاسيين، و أنّه ظفر أبو جعفر بكتابه، فسيّره و بعث إليه فأشخصه، و سقاه شربة فمات منها و دفن ببغداد.
ثُمّ الحُسين بن عليّ بن الحسن بن الحسن بن الحسن عليهم السلام (1)
مات و عليه مِن الدين سبعون ألف درهمٍ (مقاتل الطالبيين، ص 370-371)، فرّقها في ذات اللّٰه، حتّىٰ قضىٰ عليه بعضُ تجّار أهل المدينة، و بايعه وجوهُ أهل العترة مثل الديباج.
أشجعُ من في الأرض و أسخاهم، حتّى قال:«إنّي أخْشَى أنْ لا أُؤجر عَلى العطاء؛ فإنّه لا يَشُقّ عليّ، و ألتذّ به».
و موسى بن جعفر(2)، و وجوه آل محمّد صلى الله عليه و آله و سلم، و هو المقتول في الفَخّ، في البلد الحرام و الشهر الحرام، و الناسُ في الحَجِّ يَضِجُّون في الطواف، و هم كانوا يَقْتُلُون سُلالة الرسول صلى الله عليه و آله و سلم.
ثمّ مثل محمّد بن إبراهيم أخي القاسم عليهما السلام الّذي بايعه علماء العترة، و لا يُذكر مثل زهده و عبادته.
ثمّ أخوه حبْرُ الاُمّة، و عالم العترة، الفقيهُ المتكلِّم، العالم المبرّز في كلّ علمٍ، بويع و خَرَج بمصر و لم يتمّ له، و جاء إلى الرسّ(3)و اتّخذه بيتاً لأولاده، لئلّا يسمع الخَنا(4)و لا يُلزمه مزيد التكليف، و اكْترى بمكّة ثلاث حُجَر بثلاثة دنانير نَزَل في الأوسط.
فقيل له: أنتَ واحدٌ، و أنت مضيّقٌ، فما حاجتك إلى هذه الحُجَر؟
فقال: أنا أخشى أن يَسمع أولادي من أهل مكّة و الغرباء الخنا فيتعلّمون.
1) . هو الحسين بن عليّ بن الحسن المثلث عليه السلام، صاحب فخّ، ثار في المدينة و حارب جيوش العبّاسيين أيّام الهادي في قضيّة مشهورة و معروفة في التاريخ بوقعة فخّ.
2) . يصرّح أبو الفرج الاصفهاني بأنّه «لم يتخلّف عنه أحد من الطالبيين إلّا الحسن بن جعفر بن الحسن بن الحسن؛ فإنّه استعفاه فلم يكرهه، و موسى بن جعفر بن محمّد». حيث نصحه الإمام الكاظم عليه السلام بقوله: «إنّك مقتول فأحدّ الضراب، فإنّ القوم فسّاقٌ يظهرون إيماناً و يضمرون نفاقاً و شركاً، فإنّا لله و إنّا إليه راجعون، و عند اللّٰه عزّ و جلّ أحتسبكم من عصبة». [المصدر السابق، ص 375-376].
3) . من بلاد اليمن.
4) . من قبيح الكلام.
ثمّ فيهم مثل الهادي، يحيى الحسين بن القاسم (1)، عالم العِتْرة و شجاعها و زاهدها، و المصنّف في الدين، و الناشر للعدل و التوحيد. و بلغ من قوّته أنّه أخذ حماراً فوضعه على غُرفةٍ لمّا غاضه رجوعُ أبيه إلى يهودي يعرف علّته و كان طبيباً.
و قال: كيف يرجعُ إلى عَدوّ اللّٰه في دفع العلل!
ثمّ لمّا سأله أبوه أنْ يُنزِله، أخذ بقوائمه و أنزله.
و عنه أنّه لَفَّ عمود قَبّانٍ في عُنُقِ إنسانٍ كان يَدّعي القوّة!
و له مثل ليلة الهرير لأمير المؤمنين عليه السلام لمّا حاربَ أهل نجدٍ بزمن القرامطة، فكبّر ثلاثمائة تكبيرة، قَتَل بكلّ تكبيرةٍ واحداً من القرامطة.
و هو المشهور في الزُّهد و العبادة، و به فتحَ اللّٰه اليمن إلى يومنا هذا.
ثمّ أولاده النُّجوم العُلماء:
ثُمّ فيهم كمثل السيّد أبي عبد اللّٰه الداعي، الفقيه المتكلِّم، و الأديب المِصْقَع، الّذي بايعه أربعة آلاف رجلٍ من علماء الاُمّة، و كُتُبه و علمه مشهورٌ.
ثُمّ مثل أبي العبّاس الحسني رحمه الله، المتكلِّم الفقيه المناظر، المحيط بألفاظ علماء العترة أجمع غَيرُ مدافع.
1) . يحيىٰ بن الحسين بن القاسم بن إبراهيم الحسني الملقّب بالهادي إلىٰ الحقّ (220-298 ه) من أئمّة الزيديّة، ولد بالمدينة، كان عالماً فقيهاً ورعاً شجاعاً، و صنّف كتباً عديدة في الفقه و الحديث و الأمالي و الجدل، دعاه ملك اليمن إلىٰ بلاده فقصدها و نزل بصعدة سنة 283 ه في أيّام المعتضد العبّاسي، و بايعه ملك اليمن و العشائر، و خوطب بأمير المؤمنين و تَلقّب بالهادي إلىٰ الحقّ، و فتح نجران، و ملك صنعاء سنة 288 ه، فخطب له بمكّة سبع سنين و ضربت السكة باسمه و له حروب و معارك مع جيوش الخلافة العبّاسيّة، ظهر أيّامَه في اليمن عليّ بن الفضل القرمطي و تغلّب على أكثر اليمن، و قصد الكعبة سنة 298 ه ليهدمها فقاتله الهادي، و لكنّه توفّي بصعدة و دفن بجامعها، و أكثرُ مَن ملك اليمن بعده من أئمّة الزيديّة هم من ذريّته.
ثُمّ مثل الإمام المؤيَّد باللّٰه - قدّس اللّٰه روحه -، في فصاحته، و كتابته، و شعره، و معرفته بالأنساب، و معرفته بالنجوم، و معرفته بعلوم الدين من الكلام، و تحقّقه باُصول الفقه، و بخاصّة بفقه العترة وفقه الأئمّة، و في زهده و عبادته و بذله لنفسه في مرضاة ربّه، إلى أن مضى إلى رضوانه.
ثمّ إذا نظرنا في أهل زماننا، فمثل أخيه السيّد أبي طالب عليه السلام (1)، في علمه بالكلام و بالأنساب، و هو قُدوةٌ في اُصول الفقه، و قِبْلةٌ في الفقه، و عَلَمٌ في العلوم.
و مثل السيّد أبي القاسم الموسوي رحمه الله(2)ببغداد في الإمامية، لا يوجد في الاُمّة له نظيرٌ في أدبه و علمه، و اُصول الفقه و الفقه، و جودَة خاطره، و حُسن نَظره.
ثمّ نجد في أوساط أولادهم مَنْ إذا فتّشت عنده تَجدُه أعلمَ بالدين من علماء الزمان و فقهائها.
و مِنْ أينَ يوجد في العالَم في أولاد أبي بكرٍ أو عمرَ أو عثمانَ أو غيرهم من السَّلف، فلا تجد مذكوراً يُذكر في أولادهم بالعلم و تقدّمٍ على أهل الزمان.
و هذا غايةُ ما يَشْرُفُ به المرء إذا لَطف اللّٰهُ في وُلده، مَن يبلغ همّته في الدين إلى العلم و الزهد و التُّقى و القيام لدين اللّٰه تعالىٰ - جلّ اسمه -، حتّى لا يوجد مثلهم في من كان إليهم الحلُّ و العقد.
ثُمّ بنو اُميّة مع كثرتهم، لم يَظْهَرْ لهم نافخ نارٍ(3)إلى عُمَر بن عبد العزيز، لانقطاعه إلى جنبة العترة، و قولِه بالعدل و التوحيد، و وضعِه من بني اُميّة، و اعترافِه للعترة بالفضيلة.
و نحن عندنا في من يُعدّ في الشباب، مَنْ وُلِد بين الحسن بن عليّ و بين
زَيدِ بن عليّ، و هو في النحو و الآداب بارعٌ، و هو في الشعر مُقدَّم، و في الخُطَب في أعلى رتبة، و في الكتابة و الخطابة مَنْ يُذْكَرُ بالبلاغة و الفَصاحة.
ثمّ هو في علم الكلام و اُصول الدين أعلمُ مِنْ كلّ متجرّدٍ للفقه من علماء الاُمّة، و مَن تَلَبّس في القضاء.
ثُمّ هو أعلم باُصول الفقه منهم، ثمّ قرأ فقه الشافعي على الشافعيّة، وفقه أبي حنيفة على أصحاب أبي حنيفة، و عَلَّق كلّ فقه على حدِّه.
ثُمّ أحاط عِلْماً بألفاظ الأئمّة و سادات العترة في فروع الشريعة.
و من أحبَّ أنْ يعلم محلّه فلينظر في مصنّفاته، حتّى يَعْلَم مصداق ما نقول، و هو السيّدُ الجليل أبو عبد اللّٰه الحسين بن إسماعيل الجرجاني - نوّر اللّٰه قبره، و فسح مضجعه -.
و من خالف فيما قلنا فهذا الفَرَسُ و هذا الميدان، فلينظر و يَحضُر حتّى يرى.
و في الحجاز و اليمن من العلماء ما إذا فَتّشتَ عنه تعلم فضله على علماء الاُمّة، الّذين يزعمون أنّ عليهم تدُور الفتوى في الفُرُوج و الدِّماء، و هم كما قال الشاعر:
مَنْ تَلْقَ مِنهُم تَقُلْ لاقيتُ سَيّدهم *** مِثْلَ النُّجوم الّتي يسري بها الساري
و الأعلام من العلماء الأئمّة على اُصول الزيدية، الّذين لا يرون كلَّ خارجٍ إماماً سبعةَ عَشَر، و من يرىٰ كلّ خارجٍ إماماً فثلاثةٌ و عشرون، و أحَدَ عَشَر علماء الإمامية في العِلْم. هذا سوى مَنْ كان بارعاً في علمه، و لم تُدّع له الإمامة من أولاده. فهو تمام أربعمائة خَصلة و خمسين خصلة تفرّد بها. و فضائله ثلاثة أنواع:
الأوّل: ما زاد عليهم فيما شاركهم فيه.
و النوع الثاني: تجمّع فيه ما تَفرّق في الكلّ.
و النوع الثالث: ما تفرّد به و لا مشارك له.
و نحنُ نسأل الناظر في كتابنا هذا، أن يُخْرِج التعصّب عن قلبه، و ينظر لدينه، و لا يُوحشَ النبيَّ و أهل بيته في تعصّب الرجال، و اللّٰهُ يجعلُ أعمالنا و اجتماعنا معهم في القيامة، بمنّه و لطفه، إنّه على ما يشاء قدير (1)
قال القاضي شمس الدين - حفظه اللّٰه - بعد تمام نسخته: «و هي منقولةٌ من نسخةٍ الغالب عليها السقم الكثير، و هي نسخة حيّ الفقيه العلّامة بهاء الدين عليّ بن أحمد الأكوع - رحمة اللّٰه عليه -»، مع أنّه ذكر أنّه قد قصّها على نسخة السماع بخطّ الشيخ العلّامة حنظلة بن الحسن بن شعبان رحمه الله و سماعه، و أنّ له منه إجازة، و أرّخَ القصّةَ عليّ رحمه الله، ذلك بالمحرّم أوّل سنة ثماني عشرة و ستّمائة، بالقاهرة المنصورية بظفار.
و لعلّ السقم و التصحيف في الأصل الّذي خرج على عهد حيّ القاضي العلّامة جعفر بن أحمد بن عبد السلام بن أبي يحيى - رضوان اللّٰه عليه -، شيخ الشيخ حنظلة، و شيخ علوم العترة و مصنّفاتهم؛ فإنّه المعتني رحمه الله في إخراج ما كان منه بجيلان و ديلمان و العراق إلى اليمن - حرسه اللّٰه، و ضاعف جزاء هؤلاء العلماء، و رفع درجاتهم، بحقّ محمّدٍ و آل محمّد صلى الله عليه و آله و سلم -، و لا حولَ و لا قوّة إلّا باللّٰه العليّ العظيم، حَسْبُنا اللّٰه و نعم الوكيل، و الحمد للّٰه ربّ العالمين، انتهىٰ.
.1) . و جاء بعد تمام النسخة: تمّ كتاب «المراتب في مناقب أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب صلوات اللّٰه عليه» من مؤلّفات الشيخ العلّامة أبي القاسم إسماعيل بن أحمد البُستي - رحمه اللّٰه، و جزاه أحسن جزائه -، منقولة من نسخة نُقلت مِنْ نسخة سيّدنا القاضي العلّامة شمس الدين أحمد بن سعد الدين بن الحسين المسوري - أبقاه اللّٰه تعالى.
شرح و ترجمۀ حديث
ترجمۀ منظوم «دعاى صباح» قطب الدين محمّد حسينى نيريزى (1173 ق)
كاشف النكات في شرح الكلمات أحمد بن أبي الحسن عليّ بن إبراهيم ق 12)
شرح الحديثين شيخ على بن عبد اللّٰه بحرانى (1319 ق)
ميزان السماء در تعيين مولد خاتم الأنبياء ميرزا حسين محدّث نورى (1320 ق)
تحقيقى در تاريخ وفات فاطمۀ زهرا عليها السلام يوسف بن محسن اردبيلى (ق 14)
شرح حديث عمران صابى بهاء الدين محمّد مختارى نايينى اصفهانى (حدود 1140 ق)
قطب الدين محمّد حسينى نيريزى (1173 ق)
تحقيق: محمّد ترابيان فردوسى
سيّد قطب الدين محمّد حسينى نيريزى شيرازى، از عارفان بنام شيعى در سدۀ دوازدهم هجرى است. وى در سال 1100 ق، در نيريز ديده به جهان گشود و تحصيلاتش را در زادگاه خويش و سپس در شيراز و اصفهان گذرانيد.
شرح حال وى در مصادر متعدّدى وارد شده است (1)و ما در
1) . براى آگاهى از شرح حال وى به مصادر زير مراجعه شود: دانشمندان و سخن سرايان فارس، ركن زاده، ج 4، ص 215-218؛ ذهبيه: تصوف علمى - آثار ادبى، اسد اللّٰه خاورى، انتشارات دانشگاه تهران، 1362 ش، ص 526-565 (شامل معرّفى آثار قلمى قطب الدين)؛ رسالۀ روحيه و منهج التحرير، محمد خواجوى، شيراز، 1396 ق (شرح مبسوطى از احوال او)؛ طرائق الحقائق، نائب الصدر، ج 3، ص 217؛ علل برافتادن صفويان، رسول جعفريان، ص 195-293 (بررسى ديدگاه هاى سياسى آن فرزانه در مورد اضمحلال صفويه)؛ فهرست نسخه هاى خطّى دانشگاه، محمد تقى دانش پژوه، ج 3، ص 403-404 (فهرست كتاب ها و آثار مكتوب وى)؛ الكواكب المنتثرة، آقابزرگ تهرانى، ص 598 - 602 (فهرست آثار قلمى آن مرحوم)؛ مكارم الآثار، معلم حبيب آبادى، ج 1، ص 102؛ ميزان الصواب در شرح فصل الخطاب، نور الأنوارى، ص 3-4 (شرح حالاتش)؛ نسخۀ شمارۀ 858 نسخه هاى خطّى كتابخانۀ مركزى دانشگاه تهران، برگ هاى 2، 3، 79 (معرفى چهارده كتاب از آثار قطب الدين به قلم امّ سلمه، دختر دانشور آن مرحوم).
اينجا به توضيح كوتاهى دربارۀ اساتيد و آثار وى بسنده مى كنيم.
قطب در عرفان، شاگرد شيخ على نقى اصطهباناتى و پس از وى، جانشين او بوده است. ديگر اساتيد وى در علوم رايج عصرش عبارت اند از:
1 - شاه محمد دارابى اصطهباناتى (م 1130 ق).
2 - ملّا محمد على شيرازى سكّاكى (م 1135 ق).
3 - ملّا محمد صادق اردستانى (م 1134 ق).
4 - آقا خليل اصفهانى (م 27 رجب 1136 ق).
5 - ميرزا ابراهيم قزوينى (م 1149 ق).
6 - مير محمد تقى خراسانى (م 1138 ق).
7 - سيد هاشم بحرانى (كه بنا به گفتۀ خود قطب الدين، وى را در سال 1129 ق، در مسجد كوفه ملاقات كرده و شيفتۀ وى شده است).
نيريزى، شاگردان زيادى تربيت نموده كه برجسته ترين آنها آقا محمد بيدآبادى (م 1198 ق) است كه بعد از استادش راه سير
و سلوكى وى را ادامه داد.
1- آثار وى(1)
قطب الدين نيريزى كه از ذوقى لطيف و قريحه اى سرشار برخوردار بود، آثار متعدّدى به نظم و نثر و به عربى و فارسى از خود به يادگار گذاشته است. آثار وى عبارت اند از:
1 - أُرجوزة في التوحيد: منظومه اى است به زبان عربى در وصف بارى تعالى و اوصاف حضرت أمير المؤمنين عليه السلام(2).
2 - أرجوزة في الفقه و الاُصولين و الموازين الشرعية(3).
3 - بدائع الحكم: مكاتبه اى است به نثر و نظم، شبيه به مناجات كه از منظومۀ مشكاة الولاية ى خود، انتخاب كرده و براى شيخ الاسلام محمد شفيع ارسال نموده است.(4)4 - ترجمۀ منظوم غزلى از شيخ فريد الدين عطار نيشابورى: كه به عربى است.(5)مطلع غزل عطّار، چنين است:
ز سگان كويت اى جان كه دهد مرا نشانى؟ *** كه نديدم از تو بويى و گذشت زندگانى
5 - جام جهان نما: به زبان فارسى و در توحيد و مراتب وجود با
1) براى شرح حال و انديشه هاى آقا محمّد بيدآبادى به كتاب: «آشنايى حق شرح احوال و آثار آقا محمّد بيدآبادى» مراجعه شود.
2) . فهرست نسخه هاى خطّى كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى، ج 35، ص 307 (ش 12347/5).
3) . الذريعة، ج 1، ص 490 (ش 2423).
4) . فهرست نسخه هاى خطّى كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى، ج 35، ص 308 (ش 12347/7).
5) . همان، ج 14، ص 35 (ش 4889).
شيوۀ عرفانى است.(1)
6 - حكمة العارفين: ملقّب به فصل الخطاب، شامل سه هزار بيت عربى در عرفان است. نام هاى ديگرى كه اين منظومه بدان ها خوانده شده، عبارت اند از: الحكمة العلوية، الحكمة الموهبية، الحكمة الأحمدية، و الحكمة النبوية.(2)7 - خبرُ سقوط النجم في دار عليّ عليه السلام: داستان فرود آمدن ستاره در خانۀ مولا على عليه السلام است بر طبق روايات مذهبى و به زبان عربى(3).
8 - ديوان قطب ذهبى.(4)9 - رسالۀ عرفانى: رساله اى است فارسى دربارۀ مقام و مرتبۀ پيامبر صلى الله عليه و آله، به سبك عرفانى.(5)10 - رسالة عرفانية: رساله اى است به نظم و نثر عربى كه در ضمن مطالب آن، رواياتى از اُصول الكافي، عيون الأخبار، نهج البلاغة، و الاحتجاج، نقل كرده است(6).
11 - الروحية القدسية: در آن، از روح به شيوۀ عرفانى بحث مى كند و به زبان عربى است.(7)
1) . همان، ص 31 (ش 4889).
2) . الذريعة، ج 16، ص 229، (ش 898)؛ فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى، ج 14، ص 34، (ش 4889).
3) . فهرست نسخه هاى خطّى كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى، ج 14، ص 37 (ش 4889).
4) . الذريعة، ج 9، ص 884 (ش 5872).
5) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى، ص 32 (ش 4889/2).
6) . همان، ج 14، ص 34 (ش 4889/5).
7) . الذريعة، ج 11، ص 266 (ش 1633)؛ فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى، ج 14، ص 32 (ش 4889).
12 - ترجمۀ منظوم دعاى صباح (رساله حاضر).
13 - شرح دعاء الصباح: در اين رساله، مؤلّف ضمن نقل دعا، آن را به طور مختصر و به عربى شرح نموده است.(1)
14 - شمس الحكمة.(2)
15 - طب الممالك: موضوع اين رساله، سياسى است و به عربى نگاشته شده است. نسخه اى از آن، در ضمن مجموعۀ شمارۀ 2264 كتابخانۀ مسجد اعظم قم موجود است.(3)
16 - قصيدة عشقية: به عربى و در موضوع عشق، با اين مطلع:
الحمد لله إنّ العشق قد شَرَقا *** من مشرق القدس بالأنوار قد برقا(4)
17 - كتاب في الحكمة.(5)
18 - كنز الحكمة(6).
19 - اللئالي المنثورة: اُرجوزه اى است در شرح حديث أمير مؤمنان عليه السلام: «إنّ فساد العامّة من الخاصّة...» در سيصد و هفتاد بيت با اين مطلع:
الحمد الله وسيع الرحمة *** يرزق من يشاء نور الحكمة(7)
1) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى، ج 35، ص 305 (ش 12347/1).
2) . رياض العارفين، ص 483؛ الذريعه، ج 14، ص 222 (ش 2286).
3) . علل برافتادن صفويان، رسول جعفريان، ص 201.
4) . الذريعة، ج 17، ص 119 (ش 635).
5) . همان، ج 7، ص 55 (ش 291).
6) . رياض العارفين، ص 482؛ الذريعة، 18، ص 152 (ش 1156).
7) . الذريعة، ج 1، ص 479 (ش 2380).
20 - مثنوى أنوار الولاية: منظومه اى در اثبات افضليت أمير مؤمنان على عليه السلام و خلافت آن حضرت است، با اين مطلع:
به نام آن كه از برج هدايت *** هويدا كرد انوار ولايت(1)
21 - مثنوى منهج التحرير: منظومه اى است با مطلع:
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم *** ربط هويات به هوى قديم(2)
22 - المرجان و الياقوت: منظومه اى به عربى در نحو است.(3)
23 - مفرح القلوب: منظومه اى عربى در عوامل صدگانه نحو است، با مطلع:
حمداً لمن إليه طيب الكلم *** يصعد مرفوعاً بعامل علم(4)
24 - منظومة في اُصول الدين: رساله اى فارسى و مختصر در اصول دين است.(5)
25 - نامه اى به شيخ الاسلام محمد شفيع: به عربى نوشته شده است.(6)
26 - نظم اللئالي: منظومه اى است در علم صرف به عربى كه سيد قطب الدين آن را براى فرزندش سروده است، با مطلع:
الحمد لله الحميد في الأزل *** صرّف في القرآن من كلّ مثل(7)
27 - وجوديه: به زبان فارسى است.(8)
1) . همان، ج 19، ص 122 (ش 623).
2) . همان، ص 310 (ش 1349).
3) . همان، ج 20، ص 301 (ش 3085).
4) . همان، ج 21، ص 361 (ش 5460).
5) . همان، ج 23، ص 80 (ش 8087).
6) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى، ج 35، ص 308 (ش 12347/7).
7) . الذريعة، ج 1، ص 482.
8) . همان، ج 25، ص 39 (ش 202)؛ فهرست نسخه هاى خطّى فارسى، منزوى، ج 2، ص 863.
28 - الوسائل: چهارده قطعۀ مناجات در تضرّع و توسّل به درگاه بارى تعالى به زبان عربى است.
قطب(1)الدين نيريزى، پس از عمرى كوشش و تلاش، عاقبت در هجدهم شعبان سال 1173 ق، در شهر نجف اشرف، دار فانى را وداع گفت و رخت عافيت به سراى باقى كشيد.
قطب الدين در اين رساله، هر قسمت از دعاى صباح را با يك رباعى به فارسى برگردانيده است و همچنان كه خود گفته، برخى از اين رباعى ها از «كلام بعض العارفين» است. وى در مقدمه، توضيح مفصّلى دربارۀ دعاى صباح و نسخه اى كه او از روى آن نسخه، اين دعا را تحرير نموده، آورده است.
همچنين او در حاشيۀ نسخه، براى قسمت هاى دشوار اين دعا توضيحات كوتاهى نوشته كه در تصحيح، در پاورقى آورده شده است.
نسخه هاى متعددى از اين رساله تاكنون شناسايى شده كه عبارت اند از:
1 - كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى، نسخۀ شمارۀ 4889 (فهرست، ج 14، ص 33).
1) فهرست نسخه هاى خطّى كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى، ج 35، ص 308 (ش 12347/4).
2 - همان كتابخانه، نسخۀ شمارۀ 12347 (فهرست، ج 35، ص 305).
3 - كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى، ش 4092 (فهرست، ج 11، ص 109).
همچنين اين رساله به صورت چاپ سنگى در ضمن آثار عارفان ذهبيه به چاپ رسيده است.
تصحيح اين رساله، براساس نسخۀ كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى و همچنين نسخۀ چاپ سنگى صورت گرفته است.
و الحمد للّٰه ربّ العالمين
تصویر
تصویر
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم إنّ أبهىٰ نور صباح طلع متجلّياً من ليل المداد بضياء شمس الاهتداء، حمد من دلع لسان العرفاء و الحكماء، بنطق تسبيحه و تحميده في كلّ صباح و مساء، و الصلاة و السلام على الدليل إليه في ليلة الجهالة الليلاء، بأنوار شموس حكمته اللألاء، محمّد المصطفى سيّد الأنبياء و الأصفياء، و آله المصطفين الأخيار أكابر الأولياء.
فإنّ من مواهب اللّٰه سبحانه على الفقير إلى اللّٰه الغنيّ «محمّد» المدعوّ ب «قطب الدين الحسيني» أن شرّفني بزيارة الدعاء المبارك المنقول من خطّ جدّي و سيّدي و مولاي الّذي هو داعي الخلق إلى الحقّ بالحقّ، الوصيّ للخلافة و الإمامة بالنصّ المطلق، خازن علم اللّٰه، ترجمان وحي اللّٰه، المقصود من كلام سيّد المرسلين:
«من تولّاه فقد تولّاني، و من تولّاني فقد تولّى اللّٰه» (1)المدعوّ بدعاء: «اللّٰهم وال من والاه، و عاد من عاداه»(2)و المراد بقوله: «ما انتجيته، و لكنَّ اللّٰه انتجاه»(3)و المخاطب بخطابه «كنتَ مع الأنبياء سرّاً، و كنتَ معي جهراً»(4)و المقصود من قول اللّٰه سبحانه:
«وَ هُوَ اَلَّذِي خَلَقَ مِنَ اَلْمٰاءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً» (1)مَن كان بيده مفاتيح الجنان و مقاليد النيران، و قلبه كتاب اللّٰه، و روحه حقيقة القرآن، وارث علوم سيّد المرسلين، القائل بكلام: «أنا وجه اللّٰه في السماوات و الأرضين»(2)، يعسوب الدين، أمير اُمراء المؤمنين، أسد اللّٰه الغالب، أبو الحسنين عليّ بن أبي طالب، عليه و على أولاده الأئمّة الطاهرين ألف ألف السلام، من اللّٰه الملك السلام.
كتبتُ هذا الدعاء في بلدة قزوين سنة 1130 ق، و نقلتُه بالخطّ الكوفي من الدعاء الّذي كتبه العالم الرباني و الفاضل الصمداني، الفائز بعلم الديني اليقيني، السيّد النجيب الحسيب مير إبراهيم القزويني - طيّب اللّٰه مضجعه - و قال: إنّي نقلته من خطّ مولانا أمير المؤمنين، و كان خطّه - عليه سلام اللّٰه ربّ العالمين - عند المرحوم المغفور عوض خان، كتب عليه السلام بعد الدعاء الّذي كان بخطّه المبارك ما هذه صورته:
كتبه عليّ بن أبي طالب في آخر نهار الخميس حادي عشر شهر ذي الحجّة، سنة خمس و عشرين من الهجرة.
و قال السيّد القزويني رحمه الله:
إنّ بعض العلماء أعرب الدعاء المكتوب بخطّ مولانا عليه الصلاة و السلام، و لم يكن قبل ذلك معرَباً، و كانت علامة الفتحة نقطة فوقانيّة و الكسرة نقطة تحتانيّة، كلتاهما حمراء، و لم تكن للضمّة علامة.
وجدت في هذه الأيّام نسخة اُخرى بالخطّ الكوفي في أوراق، أيضاً بوضع علامة النقطتين للفتحة و الكسرة، المكتوب بالخطّ الكوفي قبل الدعاء: «و هذا دعاء علّمني رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، و كان يدعو به في كلّ صباح» و كان المكتوب في آخره أيضاً بعد الدعاء: «كتبه عليّ بن أبي طالب في آخر نهار...» إلى آخر ما مضى، و تلك النسخة عندي، و في آخرها مكتوب بالفارسي بخطّ المرحوم عوض خان
ما ملخّصه:
إنّي تشرفت في سنة 1094 بتولية دعاء ليلة السبت و دعاء الصباح و شطر من دعاء الجوشن الصغير، كلّها بخطّ إمام المتّقين و يعسوب الدين أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - عليه أفضل الصلوات - فاستكتبتُ هذا الدعاء نقلاً بالمسطر لينتفع به كلّ الأحبّاء، و قد حرّرت هذه الكلمات في أواسط شهر شوّال سنة 1117 ق.
ذكر السيّد عليّ بن الحسين بن باقي رحمه الله هذا الدعاء في كتاب الاختيار، حيث قال: «كان أمير المؤمنين عليه السلام يدعو بعد ركعتي الفجر بهذا الدعاء» انتهىٰ كلامه، و لكنّ المشهور قراءته بعد فريضة الفجر، و الكلّ حسن.
و ذكر الفاضل الجامع بين منهاجي العلماء المتشرّعين و الفقراء المتألّهين، أفضل المصنّفين من المتقدّمين و المتأخّرين، العالم الربّاني المولى محسن القاشاني - قدّس اللّٰه روحه - هذا الدعاء في آخر كتابه المسمّى ب ذريعة الضراعة و كأنّه - طاب مضجعه - لم يظفر بمثل ما قد ظفرنا به من الخطّ المنقول من خطّ مولانا أمير المؤمنين عليه السلام؛ لأنّ فيما ذكره اختلاف كثير مع ما وجدناه في النسختين المذكورتين، كما ساُشير إليه.
قال الفاضل المجلسي في البحار:
إنّ هذا الدعاء من الأدعية المشهورة، و لم أجده في الكتب المعتبرة إلّا في مصباح السيّد بن باقي، و وجدتُ منه نسخة قرأ المولى الفاضل مولانا درويش محمّد الأصبهاني جدّ والدي من قبل أمّه - رحمة اللّٰه عليهما - على العلّامة مروّج المذهب نور الدين عليّ بن عبد العال الكركي - قُدّس روحه - فأجازه، و هذه صورته: «الحمد للّٰه على هذا الدعاء، و لقد قرأه عليَّ عمدة الفضلاء الأخيار الصلحاء الأبرار مولانا كمال الدين درويش محمّد الأصبهاني، بلغه اللّٰه ذروة الأماني، قراءةَ تصحيح. كتبه الفقير عليّ بن عبد العال في سنة 939 حامداً مصلياً.
و وجدتُ في بعض الكتب سنداً آخر له هكذا:
قال الشريف يحيى بن قاسم العلوي: ظفرتُ بسفينة طويلة مكتوب فيها بخطّ سيّدي و جدّي أمير المؤمنين و قائد الغرّ المحجّلين ليث بني غالب عليّ بن أبي طالب عليه السلام ما هذه
صورته: «بسم اللّٰه الرحمن الرحيم، هذا دعاء علّمني رسول اللّٰه، و كان يدعو به في كلّ صباح، و هو: اللّٰهم يا من دلع» الخ، و كتب في آخره: «كتبه عليّ بن أبي طالب في آخر نهار الخميس حادي عشر شهر ذي الحجّة سنة خمس و عشرين من الهجرة».
و قال الشريف: نقلته من خطّه المبارك، و كان مكتوباً بالقلم الكوفي على الرقّ، في سابع و العشرين من ذي القعدة سنة 734».(1)
انتهى كلام الفاضل المجلسي.
ظهر من كلام الشريف - كما ذكره - أنّ البسملة ليست جزءاً من الدعاء، بل إنّما هي ابتداء كلام مولانا عليه السلام، و لكن الابتداء بالبسملة مطلقاً مبارك، سيّما في أوّل مثل هذا الدعاء، و لا سيّما أنّا وجدنا النسختين المنقولتين بالخطّ الكوفي المنقول من خطّ مولانا عليه السلام أنّه كانت البسملة في أوّل الدعاء لا في أوّل قوله عليه السلام: «هذا دعاء علّمني رسول اللّٰه».
و العجب أنّ تاريخ خطّه عليه السلام في النسخ الثلاثة واحد، و الأعجب أنّ في أوّل النسخة الّتي ذكره الشريف لفظ «اللّٰهم» كما نقلته آنفا من البحار، و ليس فيما اعتمد عليه الفاضل المجلسي و نقله أوّلاً من كتاب الاختيار، و هكذا في النسختين اللتين ظفرنا بهما، و قد كانتا منقولتين من خطّه عليه السلام متّفقين لفظاً، ليس لفظ «اللّٰهم» في أوّل الدعاء.
كان اعتمادي على هاتين النسختين المنقولتين نقلاً جديداً من خطّه؛ لأنّ نسخة هذا الدعاء بين الشيعة - رضوان اللّٰه عليهم - مختلفة في كثير من الألفاظ، فكثيراً ما تتغيّر النُّسخ في مرور الدهور و الأعصار باشتباه النسّاخ و تصرّف القرّاء، و لا يمكن الاعتماد على تلك النسخ المختلفة جميعاً، فلمّا وجدتُ بعضها أم كلّها غير مطابق لخطّه في بعض الكلمات، أو مطابقاً له و لكن لم يكن إعراب حروف بعض كلماته موافقاً لما في اللغة، فاجتهدت في تصحيحه لبعض الإخوان الّذي سألني أن أُصحّح له و أُوضح بيان لغاته الّتي تشتبه على القاري.
1) . بحار الأنوار، ج 84، ص 342.
فأمّا ما يكون في النسخ المختلفة غير مطابق لخطّه عليه السلام فلنصرّح بأنّه ربما اشتبه على النسّاخ، و أمّا ما يكون مطابقاً له و لكن لم يكن إعراب حروف بعض كلماته موافقاً لما جاء في اللغة فلنوضح إعرابه من كتاب اللغة؛ لكي لا يشتبه على القرّاء إعرابها و معانيها، فيطمئنّ بها القلوب، و العالم بحقائق تأويلها علّام الغيوب؛ لأنّ كلام أئمّتنا المعصومين و أدعيتهم سيّما أمير المؤمنين - عليهم سلام اللّٰه ربّ العالمين - دون كلام اللّٰه، و فوق كلام المخلوقين، فحقائق تأويلاته عند هؤلاء العلماء الراسخين و العرفاء الشامخين، و على ما سنذكره - إن شاء اللّٰه - تصير نسخة هذا الدعاء واحدة، لا تحتاج في كتابة أصل الدعاء إلى ذكر النسخ المختلفة، إلّا ما يجوز أن يكون اللفظ المطابق لخطّه عليه السلام بحسب اللغة معرباً بإعرابين، كلفظ «ذروة» بالضمّ و الكسر مثلاً.
كتبتُ هذا الدعاء الّذي في هذه الأوراق مطابقاً للنسختين المذكورتين المتّفقين بالألفاظ، ثمّ كتبت له ترجمة وجيزة إسعافاً لمرام بعض الطالبين، و أنشأتُ بعد كلّ عبارة رباعيةً تناسبها إمّا من كلامي، أو كلام بعض العارفين؛ كي يستأنس بمعانيها المتناسبة قلوب الداعين، و بيّنت لبعض العبارات شرحاً مختصراً، و اللّٰه الموفّق و المعين.
رأيتُ في كتب الأدعية حديثاً بغير سنده مرويّاً عن مولانا و إمامنا عليّ بن موسى الرضا - عليه الصلاة و السلام - لدى بيان هذا الدعاء:
أ لا أدلّكم على الذخيرة العظمى و الكنز الأوفى، كان حصناً حصيناً لكم؟ مَن داوم على قراءة هذا الدعاء و العالم مَلآن من البلاء ما يضرّه أبداً، و يصير في نظر الخلائق معزّزاً مكرّماً، و لا يظفر به عدوّه، و كلُّ مَن قصد إلى عداوته رجعت العداوة إلى صاحبه، و يؤمن من موت المفاجأة، و يوسَّع عليه الرزق.(1)
الحديث.
1) . لم يوجد في المصادر.
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحيٖمِ
اى اسم تو حادث شده از ذات قديم
مذكور در ابتداى قرآن كريم
خود را به نشانِ تو نماييم نشان
اى آن كه تو اللهى و رحمان و رحيم
يا(1)من دلع لسان الصباح بنطق تبلّجه
اى رقص كنان چو ذرّه بهرت خورشيد
مهر تو ضيابخش دل اهل اميد
تاريك نشينان شب حرمان را
لطفت به زبان صبح در داده نويد
و سرّح قطع الليل المُظْلِمِ(2)بِغَياهِبِ تلجلُجِه
1) . «اللهم» مطابق نيست با آن دو نسخۀ منقول از خط مبارك جناب مرتضوى - عليه الصلاة و السلام -. منه رحمه الله.
2) . مراد از ارسال قطعه هاى «ليل مُظلم»، فرستادن پاره هاى آن است به تاريكى. نيست شدن و زوال آن به عنوان تردّد و تدريج و در مقابل بيرون آوردن زبان صباح به گفتار روشنايى اش مناسبت دارد و پارۀ شب تار را به تاريكى هاى زبان گرفتن به حسب لغت از معنى «تلجلج» ظاهر است. منه رحمه الله
اى آن كه شب تيره فرستى به عدم *** از صبح كنى روى جهان را خرّم
اى آن كه صفات تو جمال است و جلال *** از فيض تو است نور و ظلمت با هم
و أتقن صنع الفلك الدوّار في مقادير(1)تبرّجه
از آن كه ز بهر خاطر اهل نظر *** افروخته اين گنبد اعلا منظر
اى صنع تو داده چرخ را زينت و فر *** آراسته چون افسر شاهان به گهر
و شعشع ضياء الشمس بنور تأجّجه
اى چهرۀ مهرْ شعشعانى از تو *** اى نور چراغ آسمانى از تو
افروخته اى زبانۀ شمع سپهر *** اى نور وجود كُنْ فَكانى از تو
يا من دلّ على ذاته بذاته
اى آن كه خودش راه بر بنده شده *** ذاتش به خودش راه نماينده شده
خورشيد، دليل ذات خود هست مدام *** اى از تو شعاع مهر، تابنده شده
و تنزّه عن مجانسة مخلوقاته
1) . «بمقادير» غير مطابق. منه رحمه الله.
آن جاى كه مهر جانفزاى تو بُوَد *** خورشيد چو ذره در هواى تو بُوَد
تو واجب و خَلق توست ممكن، پس كى *** هم جنس تو آفريده هاى تو بُوَد؟
و جلّ عن ملائمة كيفيّاته
اى آن كه جليلى و على اىّ و عظيم *** بى چون و چگونه اى تو اى ربّ كريم؟
ما حادث و ذات تو قديم ازلى *** هرگز نتوان به كُنه ذات تو رسيم
يا من قرب من خواطر الظنون، و بعد عن ملاحظة العيون(1)
اى دل به غم عشق [تو] دربند شده *** چون گوى به چوگان تو پيوند شده
چون ديدن رويت نبُوَد حدّ كسى *** هركس به گمانى ز تو خرسند شده
و علم بما كان قبل أن يكون
اى علم تو از ازل هويدا بوده *** بر وجه اَتَم، محيط اشيا بوده
در علم تو كان هست مقدس ز زوال *** هم رنگِ هم است بوده و نابوده
يا من أرقدني في مهاد أمنه و أمانه
1) . «يا من بعد من لواحظ العيون، و قرب من خواطر الظنون» لحظات بالتقديم و التأخير بين العبارتين و لواحظ. اين نسخه ها هيچ كدام مطابق نيست با نسخۀ منقول از خطّ مبارك. منه رحمه الله
اى لطف توام به فضل انشا كرده *** در عالم جسم و جان هويدا كرده
در خواب من اين نشئۀ جسمانى را *** در بستر امن و عافيت جا كرده
و أيقظني إلى ما منحني به من مننه و إحسانه
اى آن كه ز خواب غفلت آگاهم كرد *** نورى ز جمال خويش همراهم كرد
گر جان دهمش به شُكر اين، كم لطفى است *** كاحسان و عطا به وجه دلخواهم كرد
و كفّ أكفّ السوء عنّي بيده و سلطانه
اى آن كه مرا سلطنتش داده پناه *** در حال من از چشم كَرَم كرده نگاه
در مهلكه دست هاى بد را از من *** كرده است به دست قدرت خود، كوتاه
صلّ اللّٰهمّ على الدليل إليك في الليل الأليل(1)
از رحمت خود افاضه كن خير و كمال *** بر روح نبى، رهبر فرخنده خصال
چون راهنما در شب ظلمانى جهل *** خورشيد جمال او بُوَد در همه حال
1) . مراد از «ليل الأليل»، شب تاريك تر است كه آن شب ظلمانى جهالت و نادانى است كه به مراتب، تاريك تر از شب هاى اين جهانى است. منه رحمه اللّه.
و الماسك(1)من أسبابك بحبل الشرف الأطول
آن كز پى دستگيرى كلّ اُمم *** آويخته از اوج عطا حبل كَرَم
خود هم كه جهان به مِهرش آمد ز عدم *** در آن مى بود اعتصامش محكم
و الناصع الحسب في ذروة الكاهل الأعبل(2)
چون پاكى اصل ذات، سرمايۀ اوست *** پس ذِروۀ صُلب اَصفيا پايۀ اوست
او قامت طوباست كه از رفعت قدر *** سُكّان بهشت، جمله در سايۀ اوست
و الثابت القدم على زحاليفها في الزمن الأوّل(3)
آن پردۀ عصمت ز ازل كرده قِماط(4)*** وان گه ز همان قماط افكنده بساط
لغزنده بسى كسان در اين كهنه رباط *** او بود كه داشت استقامت به صراط
1) . «المستمسك» غير مطابق. تفسير «حبل اللّه» در آيۀ وافى هدايۀ وَ اِعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اَللّٰهِ جَمِيعاً [آل عمران، آيۀ 103] در بعضى احاديث به ولايت أمير المؤمنين عليه السّلام و در بعضى به قرآن است و هر دو به مضمون حديث «إنّي تارك فيكم الثقلين»، لازم و ملزوم و توأمان، بلكه مغايرت بالاعتبار فى مابينشان است. منه. رحمه اللّه.
2) . مراد از «كاهل أعبل»، اصلاب عاليۀ آباء آن حضرت است. منه رحمه اللّه.
3) . يعنى قدم عقل كامل و فهم شامل آن حضرت به حسب عنايت ازلى ثابت بود بر مواضع لغزيدن اقدام عقول در زمان اول. منه رحمه اللّه.
4) . ريسمانى كه با آن، دست و پا را ببندند. (فرهنگ لاروس).
و على آله الأخيار المصطفين الأبرار
صلْوات إله باد بر آل رسول *** آن راهبران راه اصحاب وصول
از ما بادا به مصطفايان عقول *** هر صبح، هزاران صلوات مقبول
و افتح اللّٰهم لنا مصاريع الصباح بمفاتيح الرحمة و الفلاح
اى آن كه بود نور تو جان را مصباح *** فيض تو هميشه قفل دل را مفتاح
بگشاى به روى ما درِ فيضِ صباح *** يا رب به كليد رحمت و فوز و فلاح
و ألبسنا اللّٰهم من أفضل خلع الهداية و الصلاح
اى خالق اجساد و بديع ارواح *** بگشاى به رحم خويش درهاى صباح
آن گاه ز رحمتت بپوشان ما را *** افزون تر خلعت هدايات و صلاح
و اغرس(1)اللّٰهم لعظمتك في شرب جناني ينابيع الخشوع
يا رب بنشان در دلم از بيم جلال *** از آب خشوع، چشمه ها مالامال
آن گاه ز خوف و هيبتت در همه حال *** چون نهر روان، چشم مرا كن سيّال
و أجر اللّٰهم لهيبتك من آماقي زفرات(2)الدموع
1) . «و أعزز اللّهم» غير مطابق. منه رحمه الله
2) . «زفرات» در تمام نسخه ها به فتح زاء و فاء است، جمع «زفْرة»، كه هم به فتح و هم به ضم زاء، و ليكن به سكون فاء گرفته اند و «زفرة»، به معنى آب كشيدن آمده. پس معنى چنين مى شود كه: «روان گردان بارخدايا از ترس خود از گوشه هاى چشم من، آب كشيدن اشك ها را يا صداى گريۀ اشك ها را». به طريق اضافۀ صفت به موصوف، يعنى: «أجر اللّهم من آماقي الدموع ذوات الزفرات» چنان كه در بحار مذكور نموده و احتمال آن داده كه جمع «زِفر» به كسر زاء، به معنى خيك آب باشد و اين احتمال به حسب معنى بهتر از اول است؛ و ليكن به حسب لفظ آيا «زِفَر» به كسر زاء جمعش «زَفَرات» به فتح زا مى آيد، در آن تأمّل است و آنچه اعتقاد فقير است، چون نسخۀ خطّ مبارك آن جناب مرتضوى عليه السلام اعراب نداشته، اعراب [را] بعضى از فضلاء سابق گذارده اند. لهذا اعتماد فقير، به حسب علم خود در لغت و اعراب، بر كتاب لغت بيشتر است و چنان كه در قاموس ملاحظه شده، اگر «زفرات» به ضم زاء و فتح فاء خوانده شود، به حسب لفظ و معنا بهتر است كه جمع «زُفَر» بر وزن «صُرَد» بوده باشد به معنى نهر پُرآب؛ خصوصاً آن كه به ضم، منافات با معنى اوّلى كه در كتاب بحار است ندارد، چنان كه در قاموس گفته: «الزُّفرة بضمّ: التنفّس يسمع لها صوت»؛ و اگر چه به اين معنا نامناسب است، ازاين جهت، فقير در نسخۀ خود به دو قرائت ضمّ و فتحه نوشته و نسخۀ ضمّ را به حسب معنا بهتر دانسته، و امّا نسخه «و زفرات الدموع» به معنى ريختن هاى اشك ها [را] اگر چه عالم ربانى ملا محسن كاشانى در كتاب «ذريعة الضراعة» مذكور نموده؛ ليكن بر طبق خط آن جناب عليه السلام نيست؛ و اللّٰه أعلم. منه رحمه الله
از جاعل نور طلعت حوروشان *** بحر كرمت كام دل جرعه كشان
از فيض خشوع چون كه دل يافت نشان *** خوش آن كه بُوَد دو ديده خونابه فشان
و أدّب اللّٰهم نزق الخرق منّي بأزمّة القنوع
اى واحد قهّار و عزيز غفّار *** از خوى بد خود آمدم در زنهار
اين اشتر مست نفس بدخوى مرا *** از حبل قناعتش درآور به مهار
إلهى إن لم تبتدئني الرحمة منك بحسن التوفيق
فمن السالك بي إليك في واضح الطريق
اى ساخته ز ابتدا به رحمت اثرم *** توفيق تو گشته در رهت بال و پرم
گر رحمت تو نكرد ز اول خبرم *** آن كيست كه باشد سوى تو راهبرم؟
و إن أسلمتني أناتك لقائد الأمل و المنى فمن المقيل عثراتي من كبوات الهوى
گر حلم تو واگذاردَم در هَوَسَم *** جز عفو تو لطف كيست فرياد رسم؟
از دست هوس ها چو بيفتم بر روى *** غير از تو اميد نيست از هيچ كسم
و إن خذلني نصرك عند محاربة النفس و الشيطان فقد وكلني خذلانك إلى حيث النصَب و الحرمان
گر يارى تو نباشدم اى رحمان *** در معركۀ جهاد نفس و شيطان
خذلان تو واگذارَدم در عصيان *** ناچار فتم به سوى رنج و حرمان
إلهى، أ تراني أتيتك (1)إلّا من حيث الآمال، أم علقت بأطراف حبالك
إلّا حين باعدتني(2)ذنوبي عن دار الوصال؟(3)
آيا بينى كه من زدم يك گامى *** سوى تو مگر به آرزوى كامى
يا آن كه زدم دست در اسباب وصال *** الّا هنگام هجر و بى آرامى؟
فبئس المطيّة(4)
مطا: قوله تعالى: «ثُمَّ ذَهَبَ إِلىٰ أَهْلِهِ يَتَمَطّٰى» [القيامة، 33] قيل: هو من التمطّي، و هو من التبختر و مدّ اليدين في المشي، و قيل: التمطّي مأخوذ من قولهم: «جاء المُطَيطى» بالتصغير و القصر، و هي مشية يتبختر فيها الإنسان، و الأصل «يتمطَّط» فقلبت إحدى الطاءين ياء. (مجمع البحرين).
و «مصيطاء» بر وزن «حميراء»، خراميدن و كشيدن دست هاست در رفتن و به قصر آخر نيز آمده، مثل «مطيطا» به فتح اول و مدّ آخر و «تمطط» از باب تفعيل، يعنى بنازيد. (شرح قاموس). منه رحمه الله.
الّتي امتطت نفسي من هواها، فواهاً لما سوّلت لها ظنونها(5)و مناها، و تبّاً لها لجرأتها على سيّدها و مولاها1) . «ما أتيتك». اين نسخه اگر چه به حسب معنا مناسبت دارد، و ليكن مطابق نيست. منه رحمه الله.
2) . «باعدت بي» و «أبعدني» مطابق نيست. منه رحمه الله.
3) . «صِرب الوصال» مطابق نيست. منه رحمه الله.
4) . «المطيّة» الدابّة يمطو في سيرها. امتطت أي اتّخذت نفسي هواها مطيّة تذهب حيث ما شاء الهوى، و هو مركب جموح يهوي براكبه إلى الهاوية. من الحاجّ ملّا هادي السبزواري النحرير، في شرحه لهذا الدعاء المبارك رحمه الله:
5) . «ظنونها» در نسخه ها به فتح نون ثانى است كه مفعول سوّلت بوده باشد و فاعل، ضمير مؤنث راجع به نفس است و اين اعراب به حسب سياق عبارت، با آيۀ كريمۀ «بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ
بد راحله اى است نفس من را ز هوا *** وا حسرت از اين نفس من و وا عجبا
از دست زبان و نفس خود، وا اسفا *** زان رو كه دلير گشته در امر خدا
الهي قرعت باب رحمتك بيد رجائي، و هربت إليك لاجئاً من فرط
أهوائي، و علقت بأطراف حبالك أنامل ولائي
اى آن كه كريمى و رحيمى و حميد *** بر درگه رحمتت زدم دست اميد
سوى تو گريزان شدم از نفس و هوا *** دست من و دامان تو اى ربّ مجيد
فاصفح اللّٰهم عمّا أجرمته (1)من زللي و خطائي
اى آن كه نموده اى بسى لطف و عطا *** از روى كَرَم درگذر از جرم و خطا
افتاده ام از هواى نفسم به هلاك *** از عفو و كَرَم مرا بپوشان تو غِطا
و أقلني اللّٰهم من صرعة ردائي(2)فإنّك سيّدي و مولاي و معتمدي
و رجائي، و غاية مناي في منقلبي و مثواي
مولاى كريمى و حميدى و مجيد *** آقاى منى و تكيه گاهى و اميد
اى غايت آرزوى من در دو سرا *** دارم ز تو اميد بهشت جاويد
1) . «عمّا كنت أجر منه» و «عمّا كان أجرمته» و «عمّا اقترفته» و «خطاي و رداي» لا يطابق خطّه عليه السّلام. منه رحمه اللّه.
2) . و [در] آن دعايى كه فقير به خطّ كوفى از روى خطّ منقول از خط حضرت نوشته، لفظ «ردائي» نبوده است. در قاموس از براى استخراج معانى لغت ملاحظه شد، لفظ «ردى» به معنى هلاك به عنوان مدّ نقل ننموده است. پس يا آن است كه سهو القلم ناسخان است از روى خط مبارك آن حضرت، يا اهل لغت، اطّلاع به «رداء» به معنى هلاك به هم نرسانيده اند. منه رحمه اللّه.
إلهي كيف تطرد مسكيناً التجأ إليك من الذنوب هارباً؟!
يا رب! به چسان دور كنى غمگينى *** كايد به پناه لطفت از مسكينى
وز بيم گناهان بگريزد سويت *** جز خدمت تو نباشدش آيينى
أم كيف تخيّب مسترشداً قصد إلى جنابك ساعياً(1)
يا آن كه تو بى بهره چسان خواهى ساخت *** او را كه تو را به وصف ارشاد شناخت
آهنگ جناب تو نمود از سرِ سعى *** تا آن كه به درگاه تو خود را انداخت
أم كيف تطرد ظمآناً ورد إلى حياضك شارباً
اى بحر نوالت همه را داده نوال *** نُه چرخ، حبابى است از آن بحر كمال
لب تشنه چسان دور نمايى آن را *** كامد سوى بحرهاى جودت به سؤال؟
كَلّا و حياضك مترعة(2)في ضنك المحول
حاشا كه كنى دورم از آن فيض كمال *** با آن كه تو راست حوض ها مالامال
1) . «راغباً ساغباً» قال اللّٰه تعالى: «أَوْ إِطْعٰامٌ فِي يَوْمٍ ذِي مَسْغَبَةٍ» [بلد، 14] هم به حسب سجع لفظ و هم به حسب تناسب معنا، مناسبت تمام دارد. منه رحمه الله.
2) . «مترعة»، اسم مفعول است از باب افعال، يعنى پر كرده شده. منه رحمه الله. «متّرعة» كه اسم مفعول است از باب افتعال يعنى پُر است، به حسب معنا مناسب تر يافته، اعراب را به هر دو قرائت نموده؛ و اللّٰه اعلم. منه رحمه الله.
بحر كرمت پُر است بى نقص و زوال *** در تنگى روزگار و در خشكى سال
و بابك مفتوح للطلب و الوغول
درهاى طلب گشاده اى در همه حال *** بر اهل طلب بهر حصول آمال
تا هر كه شود داخل درگاه وصال *** از لطف به او فيض رسانى به كمال
و أنت غاية السؤل (1)و نهاية المأمول
دروازۀ لطف تو بوَد دايم باز *** ازبهر دل خستۀ ارباب نياز
تو غايت مطلبى و اميد دراز *** كار من سرگشتۀ غمگين تو بساز
إلهي هذه أزمّة نفسي عقلتها بعقال مشيّتك، و هذه أعباء ذنوبي درأتها برحمتك
اين است مهار نفس من اى جبّار *** بر خواهش تو بسته امش در همه كار
اين بار گناهان كه به دوشم دارم *** انداخته ام به رحمتت اى ستّار
و هذه أهوائي المضلّة، وكلتها إلى جناب لطفك
اين است هوس هاى من اى ربّ كريم *** گمراه كنِ مقصد اين نفس لئيم
بگذاشتمش سوى جناب لطفت *** اى آن كه غفورى و ودودى و رحيم
فاجعل اللّٰهم صباحي هذا نازلاً علَيَّ بضياء الهدى و السلامةِ في الدين و الدنيا
يا رب ز كَرَم، صبح مرا نازل دار *** بر روشنى هدايت دارِ قرار
1) . «المسئول السؤل» لا يطابق. منه رحمه الله.
بخشاى سلامتى مرا هم در دين *** هم در دنيا ز لطف خود اى غفّار
و مسائي جُنّةً من كيد العدى، و وقايةً من مُرديات الهوى
آن گه ز كَرَم، شام مرا كن سپرى *** بر من نرسد ز فكر دشمن، اثرى
در مهلكۀ هواى نفسم مگذار *** مگذار مرا به نفس خود يا دگرى
إنّك قادر على ما تشاء، تؤتي الملك من تشاء، و تنزع الملك ممّن تشاء
آنى تو كه بر كلّ ممالك شاهى *** قدرت دارى بر آنچه آن را خواهى
شاهنشاهى ببخشى و بستانى *** بر هر چيزى تو قادرى اللّهى
و تعزّ من تشاء، و تذلّ من تشاء
اى حشمت مُلك و مُلك دارى از تو *** فيض دوجهان به خَلق سارى از تو
در اهل وفا عزّت و يارى از تو *** بر اهل جفا ذلّت و خوارى از تو
بيدك الخير، إنّك على كلّ شيء قدير
اى آن كه تويى بر همۀ شاهان، شاه *** در دامن توست خير ما يا اللّٰه
بر هر چيزى تويى توانا اى دوست *** از چشمِ كَرَم نما به اين بنده نگاه
تولج الليل في النهار، و تولج النهار في الليل، و تخرج الحيّ من الميّت،
و تخرج الميّت من الحيّ، و ترزق من تشاء بغير حساب
گاهى شب را درآورى اندر روز *** گه در شب تار، روزِ گيتى افروز
گه زنده ز مرده، گاه آرى بر عكس *** اى بوده ز نيروى تو عالم فيروز
لا إله إلّا أنت، سبحانك اللّٰهم و بحمدك، جلّ ثناؤك، من ذا يعلم قدرتك فلا يخافك
اى آن كه به جز تو نيست معبود كريم *** تسبيح و ستايشت كنم از تعظيم
آن كيست كه داند صفت قدرت تو *** آن گاه نترسد ز تو اى ربّ عظيم؟
و من (1)ذا يعلم ما أنت فلا يهابك
يا رب، دل من لواى تسبيح افراشت *** همّت به سوى جناب حمد تو گماشت
آن كيست كه اجلال تو را چون دانست *** از هيبت قهّارى تو ترس نداشت
ألّفت بقدرتك الفرق، و فلقت برحمتك الفلق، و أنرت بكرمك دياجي الغسق
اى بر همه خلق، لطف و احسان از تو *** اى الفت فرقۀ پريشان از تو
اى فالق اصباح، شكافندۀ صبح *** اى ظلمت شب به صبح رخشان از تو
و أنهرت المياه من الصمّ الصياخيد عذباً و اُجاجاً، و أنزلت من
المعصرات ماءً ثجّاجاً، و جعلت الشمس و القمر للبريّة سراجاً
وهّاجاً، من غير أن تمارس فيما ابتدأت به لغوباً و لا علاجاً
1) . «أم من ذا يعلم» غير مطابق. منه رحمه الله.
اى كرده ز سنگ سخت، جارى انهار *** وز ابر كَرَم، فشانده بارانْ بسيار
افروخته بر چرخ، چراغ از مَه و مهر *** بى آنكه مشقّتى كشى در كردار
فيا من توحّد بالعزّ و البقاء، و قهر عباده بالموت
و الفناء، صلّ على محمّد و آله الأتقياء
اى آن كه يگانه اى تو در عزّ و بقا *** وز قهر تو كلّ خلق در مرگ و فنا
بفرست به فضل خويش صلوات و سلام *** بر حضرت پيغمبر و آلش ز عطا
و استمع ندائي، و استجب دعائي، و حقِّق بفضلك (1)أملي و رجائي
آن گه ز كَرَم شنو نداهاى مرا *** بپذير به لطف خود، دعاهاى مرا
امّيدم را روا كن از فضل و كَرَم *** در جنّت فردوس نما جاى مرا
يا خير من دعي لكشف الضرّ، و المأمولِ لكلّ عسر و يسر
اى خوب ترين كسى كه او خوانده شده *** در رفع بلا ز هر كه درمانده شده
اى آن كه به هر سختى و هر آسانى *** ز اميد عطاى او دلم زنده شده
بك أنزلت حاجتي، فلا تردّني من سنيّ مواهبك(2)خائباً، يا كريم يا كريم يا كريم
اميد، تويى در همه دشوارى و بيم *** حاجت به تو آورده ام اى ربّ رحيم
نوميد مكن مرا ز بخشش هايت *** اى آن كه كريمى تو كريمى تو كريم
برحمتك يا أرحم الراحمين
در رحمت تو اميد دارم بسيار *** از رحمت خود بازنگردانم خوار
رحمى بنما به حق رحمتهايت *** اى اَرحم راحمان، كه هستى غفَّار
و صلّى اللّٰه على سيّدنا محمّد و آله الطاهرين(1)
اى ارحمِ راحمان، از آن رحمت خاص *** بفرست سوى سيّد سادات خواص
هر دم بادا هزار صلوات و سلام *** بر احمد و آل او ز صدق و اخلاص
يا رب، تو به فضل خويش اين مسكين را *** اين بندۀ معروف به «قطب الدين» را
محشورش كن به مصطفى و آلش *** مصحوبش كن كتاب عليّين را
و الحمد للّٰه!
1) . «لا حول و لا قوّة إلّا باللّٰه العليّ العظيم» لا يطابق. منه رحمه الله.
أحمد بن أبي الحسن عليّ بن إبراهيم (ق 12)
تحقيق: محمّد بركت
انتخاب صد گوهر از درياى بى كران باب مدينة العلم، مشهور به مائة كلمة توسط جاحظ، هر چند ايراد گروهى از دانشمندان را برانگيخت، ولى مورد توجه گروهى ديگر قرار گرفت و شرح ها و ترجمه هاى متعدد منظوم و منثورى را به دنبال داشت.
نوشتۀ حاضر يكى از شرح هاى صد كلمۀ مولا اميرالمؤمنين عليه السلام است كه با بيانى شيرين و شيوا و عباراتى گويا، مفاهيم كلمات جانشين بلافصل پيامبر اسلام را به صورتى ملموس در اختيار خوانندگان قرار داده است.
متأسفانه شرح حال مؤلّف از كتاب هاى تراجم به دست نيامد.
اين كتاب در دوران حكومت شاه سلطان حسين صفوى (1105 - 1135) و به نام وى نوشته شده است.
مؤلّف، نكات خارج از چهارچوبِ شرح ولى لازم الذكر را در حاشيه متذكر شده و همچنين ترجمۀ فارسى شرح را بين سطور آورده است. كه در تصحيح از درج آن صرف نظر شد.
از كتاب حاضر دو نسخه شناخته شده است: يكى در كتابخانۀ سلطنتى و ديگرى در كتابخانۀ علامۀ طباطبايى شيراز به شمارۀ 1389، كه در تصحيح حاضر از نسخۀ شيراز استفاده شده است.
اين نسخه در زمان حيات مؤلّف نوشته شده و داراى حواشى، با رمز (منه عفي عنه) مى باشد. كتاب به خط نسخ زيبا، و حواشى و ترجمه به خط نستعليق زيبا نوشته شده و داراى سرلوح مذهّب نفيس مى باشد و همچنين حاشيۀ دو صفحۀ اول تذهيب كارى شده است. صفحات، مجدول، كلمات اميرالمؤمنين عليه السلام و آيات قرآنى مذهب، عناوين با مركب قرمز و ترجمه با شنگرف مى باشد. نسخه داراى 119 برگ و اندازۀ برگ ها 23 * 16 سانتى متر است.
تصویر
تصویر
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم الحمد للّه الّذي نوّر قلوب عباده بمصابيح المواعظ و النصائح، و شَرَح كلمات كتابه بمحمّد و آله الّذين بهم تختم الخواتم و تفتح الفواتح.
و الصلاة و السلام عليه و عليهم ما طلعت النجوم و هبّت الروائح، صلاة تجلو بها قلوب محبّيهم و تكون لمبغضيهم من الطوائح؛ و تسليمة صادرة من خلوص العقائد و صفوة القرائح، المشتملة على أصناف التحيّات و أضعاف المدائح.
أمّا بعد، فيقول المحتاج إلى رحمة ربّه الكريم، أحمد بن أبي الحسن عليّ بن إبراهيم: لمّا كان عنان عناية سلطان السلاطين، و خاقان الخواقين، ظلّ اللّٰه في الأرضين، المخصوص بألطاف ربّ العالمين، محيي مآثر أجداده الطاهرين، مؤسّس قواعد الشريعة الغرّاء، مروّج سنن الملّة البيضاء، ممهّد مهاد المروّة و الإنصاف، ماحي آثار الجور و الاعتساف، قاطع رقاب أهل البغي و الانحراف، النافذ أمره في إقامة الشرائع بالتحقيق و الإحقاق، المشتهر الممدوح بحسن النيّة و مكارم الأخلاق، رافع رايات العدالة و الإحسان، قامع أساس الظلم و الطغيان، الساعي في نصب سرادق الإسلام و الإيمان، باسط الأمن و الأمان، مظهر كريمة «إِنَّ اَللّٰهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ اَلْإِحْسٰانِ» (1)السلطان العادل، و المرشد الكامل، أعظم الملوك نسباً، و أشرف
1) . النحل، 90.
السلاطين حسباً، السلطان بن السلطان بن السلطان، و الخاقان بن الخاقان بن الخاقان، شاه سلطان حسين الصفوي الموسوي بهادر خان، لا زالت خيام سلطنته مضروبة في الأزمان و الأحيان، حتّى اتّصلت دولته القاهرة بدولة صاحب العصر و الزمان (1)، عليه و على آبائه صلوات اللّٰه الملك المنّان، معطوفاً إلى ترويج الدين المبين، و توجّهه العالي مصروفاً نحو إعلاء كلمة آبائه المعصومين، و خاطره المتعالي مائلاً إلى انتشار أحاديثهم و إفشاء أحكامهم، صلوات اللّٰه و سلامه عليهم أجمعين؛ و عاد رياض الحقّ بلطفه مبتهجاً، و صار نور اليقين بعنايته متلألئاً، و وجب على كلّ من استظلّ(2)بهذا الظلّ الممدود(3)و استضاء بنور هذا المصباح المعقود(4)أن يبذل الوسع في الامتثال، و أن يبلغ الطاقة في تحقيق مسائل الشرع، و لم يجوّز الإهمال.
و كانت المائة الكلمة المشهورة المنسوبة إلى سيّد الأوصياء و أفضل الأولياء و أكرم الأصفياء، أبي الأئمّة الطاهرين و قائد الغرّ المحجّلين، مظهر العجائب و مصدر الغرائب، إمام المشارق و المغارب(5)أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب، عليه من الصلوات أوفاها و من التحيّات أعلاها، ممتازةً بحسن المضامين و العبارة، محتوية على السنن و الآداب مع الوجازة؛ خطر ببالي أن أشرحها [شرحاً] يسهّل
1) . كنايه از اين است كه پادشاهى او دائمى باشد. منه
2) . اصل معنى استظلال: خود را به پناه سايه كشيدن است، و در اينجا به عنوان مجاز در معنى پناه مطلق استعمال شده. منه
3) . اصل معنى ظلّ ممدود: سايۀ منبسط كشيده است، كه به هيچ وجه تفاوت در آن راه نيابد و زوال نداشته باشد. منه
4) . يعنى قنديل آويخته. منه
5) . يعنى امام جماعتى كه در مشرقها و مغربها مى باشند و اين كنايه از سكان جميع اقاليم و مجموع اهل زمين است و جمعيّت مشارق و مغارب به اعتبار مشرق هر اقليم و هر بلد و مغرب آن است، چه مشرق و مغرب هر اقليمى غير مشرق و مغرب اقليم ديگر است و مشرق و مغرب اوّل هر اقليم غير مشرق و مغرب وسط و آخر آن اقليم است، و همچنين مشرق هر بلد به اعتبار طول و عرض بلد غير مشرق و مغرب بلد ديگر است؛ كما لا يخفى. منه
صعابها، و يكشف عن وجوه خرائد المعاني نقابها، فجاء بحمد اللّٰه مهذّب المباني، محقّق المعاني، راجياً من اللّٰه أن يجعل ثواب هذا السعي استدامة الدولة الباهرة و استقامة السلطنة القاهرة، و أن يستدرك في الحضرة العليّة نيل الوصول، و يتشرّف بتقبيل السدة السنيّة بشرف القبول، و سمّيته ب: كاشف النكات في شرح الكلمات، مرتّباً على مقدمة و ذكر كلمة منها بعد كلمة.
أمّا المقدمة:
فتشتمل على اُمورٍ أربعة، تفيد زيادة البصيرة، و منه التوفيق في البداية و النهاية.
الأوّل: أنّ إطلاق «الكلمة» على تلك الأحاديث الشريفة، مع كون أكثرها أكثر من الكلام، يحتمل وجوهاً:
أوّلها: أنّ اللغويّين يطلقونها عليه حقيقة، فيقولون: «لا إله إلّا اللّٰه كلمة التوحيد»، مع أنّه كلام، و منه قوله تعالى:(1)
«رَبِّ اِرْجِعُونِ * لَعَلِّي أَعْمَلُ صٰالِحاً فِيمٰا تَرَكْتُ كَلاّٰ إِنَّهٰا كَلِمَةٌ هُوَ قٰائِلُهٰا»(2).
و ثانيها: أنّها لمّا كانت معاني تلك الكلمات المنيفة باعتبار اشتمالها على النصيحة و المواعظ الحسنة البليغة، مؤثّرةً في النفوس منبّهة [من] سنة الغفلة، يناسب أن يشتقّ اسمٌ لها من الكَلْم الّتي هي بمعنى الجراحة المؤثّرة فيها لغة.
و ثالثها: أنّ اطلاقها عليها مجاز من باب تسمية الكلّ باسم الجزء، و يحتمل الحقيقة العرفيّة، كما أشار ابن مالك إليه بقوله:
و كلمة بها كلام قد يؤمّ.
و الثاني: أنّ الكلمات المشروحة أكثرها - بل كلّها مذكورة في الكتاب المسمّى
ب: الغرر و الدرر، إمّا بعين عبارتها أو بما يرادفها، و بعضها في كتاب نهج البلاغة. و ذِكر هذا لتحصيل الوثوق بها لمّا اشتهر أنّ جامع هذه الأحاديث الجاحظ و هو من أهل السنّة و الأهواء (1)، و لا يبالي من الكذب و الافتراء.
و الثالث: أنّا ننقلها على الترتيب المعهود، و نذكر شرح كلّ حديث في ذيلها، مبتدئاً بالنكات التركيبيّة و اللغويّة و البيانيّة.
و الرابع: أنّ طريقنا أن لا نكرّر ما بيّناه فيما سبق، بل نشير إليه.
و ها أنا شارع في المقصود.
كلمة «لو» من حروف الشرط، تستعمل في مقام الجزم بانتفاء مدخوله؛ و «كُشِفَ» صيغة المجهول من الكشف، و هو رفع الستر و إزالته؛ و «الغطاء» بالمدّ كالكساء، يجمع على الأغطية، و هي ساتر الشيء، يقال: غطيته، أي: سترته، مرفوعٌ ليكون نائب الفاعل ل «كشف»؛ و لفظة «ما» نافية؛ و «ازددتُ» صيغة المتكلّم وحده، فعل و فاعل من الازدياد؛ و «يقيناً» مفعوله إن كان متعدّياً و تميزه إن كان قاصراً؛ و «اليقين» تصديقٌ جازمٌ مطابق ثابت لا يزول بتشكيك المشكّك.
و المعنى: أنّ يقينه - عليه أفضل الصلوات و أكمل التحيّات - في مراتب معرفة اللّٰه تعالى و غيرها، كمعرفة الجنان و النيران و الصراط و الميزان، باعتبار مشاهدة الآثار المفيدة للعلم عقلاً و إخبار الصادق بها شرعاً، بلغ إلى حيث لا يزيده كشف الحجب(2)و الأغطية المانعة عن رؤية البصر.
1) . اهل أهواء جماعتى را گويند كه تابع هوس خود باشند، و در اين مقام مراد جمعى اند كه مسائل شرعى به رأى و استحسان عمل مى كنند بدون آنكه سندى از نصّ و اجماع داشته باشند. منه
2) . حجاب در اصل لغت به معنى پرده اى است كه مانع ديدن ظاهرى باشد، و غطا عبارت است از كورى دل و پردۀ مانعه از بصيرت است يعنى ديدن دل. منه
و بالجملة: إذعانه عليه السلام بكلّ ما غاب عن الأبصار في مرتبة الكمال، لا يزيده كشف الغطاء و الحجاب، فكان كالعيان.
و المقصود: الإخبار عن مرتبة يقينه الكامل صريحاً، و إرشاد الغير إلى طريق الوصول إليها ضمناً؛ فإنّ المكلّف متى لم يحصل له اليقين في معتقداته، لم يُعَدّ مسلماً و لا مؤمناً، بل يكون مستضعفاً (1).
و المراد بعدم ازدياد يقينه عليه السلام: عدمه في المعرفة الّتي يمكن للمكلّف إدراكها، و هي المعرفة بالوجه. و أمّا المعرفة بالكنه، فهي أرفع و أطهر من أن تتلوّث بخواطر البشر. فلا تَنافي بين ظاهر الحديث و حديث: «ما عرفناك حقّ معرفتك»؛ لأنّ المعرفة المنفيّة فيه هي المعرفة بالكنه، و سيتّضح هذا المعنى في شرح حديث: «مَن عرف نفسه فقد عرف ربّه»؛ و اللّٰه تعالى أعلم.
«الناس» مبتدأ و الألف و اللام فيه للاستغراق، و يحتمل أن يكون للجنس.
فصار المعنى على التقدير الأوّل: إنّ كلّ فرد من أفراد الإنسان في نوم الغفلة.
و على الثاني: إنّ الغفلة ثابتة لماهيّته و حقيقته في أيّ مادّة تحقّق، و لا تظنّ أنّ الحكم ثابت للماهيّة من حيث هي(2)، بل ثابتٌ لها باعتبار أفراده، و إلّا فلا وجود للكلّي
1) . مستضعف كسى را گويند كه دين او معلوم نباشد. منه
2) . ماهيّت من حيث هى يعنى ماهيّت مجرّده از اعتبار افراد و لواحق و عوارض، و بالجمله ماهيّت مأخوذ لابشرط شىء را كلّى طبيعى مى گويند، و در وجود آن در ظرف خارج اختلاف كرده، جماعتى آن را موجود في نفسه به وجودى مغاير وجودات افراد دانسته مُثُل افلاطونى را عبارت از آن شمرده اند و محقّقين اين مذهب را سخيف دانسته، بعضى از ايشان به وجودش قائلند آن را موجود به عين وجود افراد دانسته اتصاف او را به جميع صفات در ضمن اتصاف افراد شمرده اند، و جماعتى كه قائل به وجود آن در ظرف خارج مطلقا نشده اند مى گويند كه موجود بودن آن به معنى وجود دادن افراد آن است، بنا بر
الطبيعي على ما هو الحقّ عند المحقّقين، لكنّ الثاني أولى؛ لاستلزامه الأوّل لا العكس.
و لفظ «الناس» اسم جمع كالرهط و القوم؛ و «النيام» جمع كالقيام، مرفوع خبره، و يحتمل المصدريّة احتمالاً بعيداً. و يؤيّد الأوّل جمعيّة المسندين الّذين بعده، و جمعيّة المسند مع أفراد المسند إليه لفظاً مجبورة بلام الاستغراق؛ فتفكّر.
و «الفاء» مستأنفة و «إذا» ظرف و مظروفه «انتبهوا»؛ و «ماتوا» فعل و فاعل؛ و «انتبهوا» أيضاً هكذا؛ و معنى الانتباه و اليقظة خلاف النوم و الغفلة.
أقول: إذا عرفت هذا، فاعرف أنّ بلاغة هذا الكلام تحتمل وجهين:
الأوّل: أن يكون بناء هذا الكلام على التشبيه بحذف أداته، فصار تقديره هكذا:
الناس كالنيام، و يسمّونه تشبيهاً بليغاً، و على هذا، فالمعنى: إنّهم باعتبار توغّلهم في الأماني و الآمال المتعلّقة بالدنيا الفانية، و اشتغالهم بزخارفها الّتي هي كالمقناطيس للقلوب و كالشبكة للصدور، و فرط استيلاء (1)نفوسهم الأمّارة عليهم، و كونهم ممتثلين لأمرها مشمّرين ذيلهم(2)في خدمتها، شُبّهوا بمن كان نائماً، و وجه الشبه بينهما الغفلة.
و الثاني: أن يكون بناؤه على الكناية؛ لأنّه ذُكر الملزوم الّذي هو النوم، و اُريد به اللازم الّذي هو الغفلة، و بناء هذين الوجهين - على أن يكون النيام جمعاً لا مصدراً كما احتملناه - لم يكن تشبيهاً و كنايةً، بل يكون مجازاً في الإسناد(3)، فحمله على الناس
لا يكون على وجه هو هو، بل على وجه ذو هو، فيكون التقدير هكذا: الناس ذوو نيام.
و الموت يحتمل الحقيقة و المجاز؛ أمّا المعنى الحقيقي فظاهر، و أمّا المعنى المجازي فهو عبارة عن إماتة النفس البهيميّة بقطعها عن العلائق و العوائق الجسمانيّة و إن كانت هذه الحالة بالنسبة إلى الإنسان عين الحياة، و معناه المجازي هو المعتبر عند المتصوّفة، عليهم ما عليهم.
و يستدلّون لهذا بقوله عليه الصلاة و السلام: موتوا قبل أن تموتوا (1)، و هذا المعنى الأخير في هذا المقام أنسب، إذا أحطت خبراً بما تلوناه عليك.
فاعلم أنّ حاصل المعنى: أنّ كلّ فرد من أفراد الإنسان - إلّا الأنبياء و الأئمّة و العلماء و الفضلاء و الصلحاء، و بالجملة من كان مؤيّداً بالنفوس القدسيّة - ما دام حيّاً فهو غافل عمّا عمل، و ما اللّٰه بغافل عمّا يعملون، فإذا ماتوا، أي: طارت طيور أرواحهم عن قفص أجسادهم، انتبهوا، أي: عاينوا ما فعلوا، أي: ثوابهم و عقابهم و وعدهم و وعيدهم، و الدليل على هذا قوله تعالى جلّ جلاله: «إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَفِي خُسْرٍ»(2).
أو أنّ كلّ فرد من أفراد هذه الحقيقة في غفلة باعتبار اشتغاله بشاغله، فإذا ماتوا، أي: فإذا أماتوا أنفسهم بمنعها عن الهوى و نهيها عمّا اشتهت - كما أشرنا إليه - انتبهوا، أي: علموا مضرّة الأشياء الّتي ارتكبتها أنفسهم.
و حاصل هذا البيان - بناءً على الأخير من المعاني - هو: أن ليس للإنسان إلاّ حالتان:
حالة يكون فيها مطيعاً لنفسه الأمّارة، تابعاً للشياطين الموكّلة بها المسوّلة لها اُمورها، فويل لها فيها لما سوّلت لها ظنونها و مناها، و تبّاً لها لجرأتها على سيّدها
و مولاها، و بهذا أشار بقوله: «فَأَمّٰا مَنْ طَغىٰ وَ آثَرَ اَلْحَيٰاةَ اَلدُّنْيٰا فَإِنَّ اَلْجَحِيمَ هِيَ اَلْمَأْوىٰ» (1)و بقوله: «قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا»(2).
و حالة يكون فيها الإنسان ناهيها عن هواها و مناها، تاركاً لأمرها، مستعيذاً من شيطانها، عاملاً بقوله تعالى: «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يٰا بَنِي آدَمَ أن لا تَعْبُدُوا اَلشَّيْطٰانَ»(3)، فطوبى لها لغلبتها على هواها و ارتكابها لأمر سيّدها و مولاها، و بهذا الحالة أشار عزّ و جلّ بقوله: «وَ أَمّٰا مَنْ خٰافَ مَقٰامَ رَبِّهِ وَ نَهَى اَلنَّفْسَ عَنِ اَلْهَوىٰ فَإِنَّ اَلْجَنَّةَ هِيَ اَلْمَأْوىٰ»(4)و بقوله: «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّٰاهٰا»(5)و اللّٰه أعلم بالصواب.
«بزمانهم» جار و مجرور متعلّق ب «أشبه» - الّذي مؤخّر عنه - و إضافته لاميّة؛ لأنّ زمان كلّ أحدٍ يختصّ به، و يمكن أن يكون الزمان مضافاً إليه بحذف المضاف، تقديره: الناس بأهل زمانهم، أو بأبناء زمانهم.
و أمّا «أشبه»، فهو أفعل تفضيل و له ثلاثة استعمالات؛ إمّا أن يضاف، أو يعرّف باللام، أو يستعمل ب «من»، و في الأخير منها يلزمه الإفراد و التذكير و إن كان موصوفة مؤنّثاً أو مثنّى أو مجموعاً، و ما يوهم من تفضيل الشيء على نفسه(6)مندفع بوجود
1) . النازعات، الآية 37.
2) . الشمس، الآية 10.
3) . يس، الآية 60.
4) . النازعات، الآية 40.
5) . الشمس، الآية 9.
6) . خلاصۀ معنى آن كه: هرگاه گفته شود كه انسان تفضيل داده شده است به انسان، تفضيل شىء بر نفس خواهد بود و جايز نيست. جواب آن است كه: مندفع است بحث به يافت شدن مغايرت اعتبارى ميان مفضِّل و مفضَّل عليه كه انسان باشد، پس معنى چنين خواهد بود كه: انسان از حيث اينكه شباهت به زمان دارد غير آن است كه شباهت به پدران دارد. منه
المغايرة الاعتباريّة بين المفضّل و المفضّل عليه و هو (1)كاف، و من هاهنا يعلم أنّهما في هذا الكلام متّحدان بالذات مختلفان بالاعتبار، و هو الناس، و مثاله كثير، منه: زيد شاعراً أفصح منه كاتباً، و لا يخفى حسّيّة طرفي التشبيه.
أقول: معناه: أنّ الناس أشدّ شباهةً بالزمان في الأفعال و الأطوار من شباهتهم بآبائهم، فمن رفعه و عزّزه عزّزوه، و من خذله و وضعه وضعوه أيضاً.
و الحاصل: أنّ الناس أبناء الأوقات، محبّتهم و مودّتهم تابعة للدنيا، فإن كنت في عزّة و نعمة و جاه و اعتبار يحبّوك، بل يتوسّلوا بالوسائط لبلوغ خدمتك و إن كنت عاصياً؛ و إن كنت في فقر و فاقة و ذلّة و مسكنة، يتنفّروا منك و إن كنت صالحاً.
و المحبّة الناشئة من الدنيا لا دوام لها، كما لا دوام لها، بل كاد أن تنقلب هذه المحبّة إلى المبغضة. و معاونة الدنيا للطلحاء و العصاة ليس ببديع كما قال الشاعر(2):
كم عاقلٍ عاقلٍ أعيَتْ مذاهِبُهُ *** و جاهلٍ جاهلٍ تلقاهُ مَرزُوقا
هذا الّذي تركَ الأوهامَ(3)حائرةً *** و صَيَّر العالِمَ النِّحريرَ زِندِيقا
و الكلام على هذا الوجه مبنيّ على المجاز المتعارف بين الناس(4)، من أنّهم إذا رأوا أحداً من أهل الدنيا ذا مالٍ و ذا عزّة يقولون: «إنّ الدنيا عزّزته و رفعته»، و إن رأوا أحداً فقيراً مسكيناً يقولون: إنّ الدنيا أفقرته و خذلته.
و الكلام على الوجه الثاني - أي: على تقدير مضافٍ في العبارة - معناه: إنّ كلّ من كان في زمانٍ من الأزمنة يخرج في زيّ أهل ذاك الزمان.
و مجمله: أنّ كلّ أحدٍ يتخلّق بخلق مصاحبه و يسلك طريق رفيقه و مخالطه،
1) . ضمير هو راجع است به هر يك از مفضِّل و مفضَّل عليه، و لهذا مفرد آورده شده است. منه
2) . جامع الشواهد، ج 2، ص 331.
3) . چون قوّت واهمه در ميان قواى باطنى فرمان فرما و هميشه آن را معارضه با عقل مى باشد، لهذا شاعر «ترك الأوهام» گفته و ممكن است تعبير از ساير قوا به قوّت واهمه به عنوان مجاز باشد. منه
4) . يعنى بر مقدّر نساختن مضافى در عبارت. منه
فكان شباهته به أكثر من شباهته بأبيه الّذي كان في الزمان السابق على زمانه، و هذا المعنى بحكم أنّ المجاورة مؤثّرة صدقٌ لا شبهة فيه و حقّ لا شكَّ يعتريه، و يؤمئ إليه أيضاً الحديث المشهور الّذي نقلتْه الخاصّة (1)و العامّة و هو: كلّ مولودٍ يولد على الفطرة، و أبواه يهوّدانه و ينصّرانه(2).
و كذلك ابن نوح باعتبار مصاحبة الأشرار أخرجه اللّٰه تعالى عن سلالة النبوّة و أهل بيت الرحمة بقوله تعالى في جواب نوح عليه السلام حين سأله نجاة ابنه من الغرق، فقال: «رَبِّ إِنَّ اِبْنِي مِنْ أَهْلِي وَ إِنَّ وَعْدَكَ اَلْحَقُّ وَ أَنْتَ أَحْكَمُ اَلْحٰاكِمِينَ * قٰالَ يٰا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صٰالِحٍ»(3).
و لا يخفى ما في هذا الكلام من الوعظ للمتّعظين و النصح للمتنصّحين، فإيّاك و مخالطة الأشرار، و عليك بملازمة الأبرار.
و نعم ما قال سعدي:
پسر نوح با بدان بنشست *** خاندان نبوّتش گم شد
سگ اصحاب كهف روزى چند *** پى نيكان گرفت و مردم شد
و مقصوده عليه السلام عن أداء هذا الكلام مذمّة أهل الدنيا في طريق السلوك مع الناس، بمعنى: أنّه لا ينبغي أن يحبّ أحدٌ أحداً للدنيا و أن لا يحبّه لعدم الدنيا، بل ينبغي للمؤمنين بحكم «إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ»(4)أن يحبّوا أولياء اللّٰه للّه و إن كانوا فقراء و مساكين، و يبغضوا أعداء اللّٰه و إن كانوا أغنياء ذوي مال؛ و اللّٰه أعلم بالصواب.
«هلك» فعل ماضٍ، و «امرؤ» فاعله، و الجملة الواقعة بعده صفة له؛ بناءً على ما هو المقرّر عند النحاة، من أنّ الجملة الواقعة بعد النكرة صفة، و بعد المعرفة حال؛ و «القَدْر» بفتح القاف و سكون الدال: مقدار عزّة المرء الحاصل له بحسب اتّصافه بصفات الكمال، كما يقال: لا يعلم زيد قدرَ عمرو، أي: لا يعلم مقدار حسن كماله و صفاته.
و بفتحهما: مقدار الشيء و كمّيته، فالأوّل يستعمل في المقادير المعقولة التقديريّة، و الثاني في المقادير المحسوسة الحقيقيّة، و قد يجيء الأوّل بمعنى التقدير، كقوله جلّ جلاله: «إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِي لَيْلَةِ اَلْقَدْرِ» (1).(2)و له معان اُخر لا يناسب المقام إلّا ما ذكرناه.
و هو منصوب؛ ليكون مفعول الفعل المذكور قبله، و مراده - عليه الصلاة و السلام - من أداء هذا الكلام البليغ الفصيح: أنّ كلّ من كان عارفاً بقدره - أي: محلّه و منزلته و شأنه و مرتبته - لا يوقعُ نفسه في المذلّة الّتي هي بمنزلة الهلاكة للنفوس بارتكاب الاُمور الغير اللائقة به.
و يدلّ مفهوم الصفة على أنّ من كان له كمال و ملكة من الملكات الحسنة النفسانيّة و لم يعمل بمقتضاه، فكان كمن ألقى نفسه إلى التهلكة المنهيّ عنها بقوله عزّ من قائل:
«وَ لاٰ تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى اَلتَّهْلُكَةِ»(3).
و من لم يعرف قدره، كلّ يوم يحصل له مذلّة جديدة بحسب عدم مبالاته لعلمه و كماله،
و من يعرف قدره يرعاه، و من يرعاه كمن ربّاه، يحصل له كلّ يوم مزيد علم و كمال.
فإن قلت: كيف يمكن أن يقال: إنّ ذا القدر لم يعرف قدره؟
قلتُ: من لم يعمل بما يعرف يُنَزَّل منزلة غير العارف، كما يقال لمن أذى أباه: «إن كان أباك فلا تؤذه»، مع علمه بكونه أباً له.
أو المعنى: أنّ كلّ من عرف مرتبته أعمّ من أن يكون وضيعاً أو شريفاً، و يراعي تلك المرتبة المتعلّقة به، بأن يعظّم من فوقه و يرحم من دونه، و لا يظلمهما بترك طاعة الأعالي و إلقاء الكلفة على الأداني، لم يجعل نفسه مَطعناً لألسن الناس، و لم يهتك ستر عرضه بمقاريض أشفاه الهُمَزَة اللُّمَزَة؛ حفظنا اللّٰه من شرّهم. و لا يخلو هذا المعنى من بُعد.
و النكرة الواقعة في سياق النفي لمّا كانت مفيدة للعموم، كان الحكم المذكور ثابتاً لجميع الأفراد، و باعتبار رجوع النفي إلى القيد يفهم أنّ من لم يكن له قدر أو كان و لم يراع قدره، كان من الهالكين باعتبار ما ذكرنا.
و الحاصل: أنّ معرفة القدر أن يراعي الحدّ الأوسط بين الإفراط و التفريط، فلا يحسب نفسه شيئاً حتّى يتكبّر و تحصل له نخوة و تفرعن و يقول: أنا أُراعي قدري، و يسمّيه - باعتقاده الفاسد - مراعاة القدر، و لا يفتخر بصلاحه و سداده حتّى كان كمن زكّى نفسه تزكية نُهي عنها بقوله تعالى: «فَلاٰ تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اِتَّقىٰ» (1).
فإيّاك و العُجب؛ فإنّه من المهلكات! فوقع فيما فرّ منه. و الحدّ الأوسط ما يستفاد من كلام سيّد الساجدين: لا تكن كالعسل فيأكلوك و لا كالحنظل فيلقوك(2)و لا يخفى ما في هذا الكلام من النصائح البليغة و المواعظ الجميلة؛ جعلنا اللّٰه من العارفين بالقَدْر و القَدَر، لا من السامعين للّفظ و الأثر.
«قيمة» نكرة مخصّصة بالإضافة، وقعت مبتدأ، و كلمة «ما» خبره إذا كانت موصوفة، لتساويهما في مرتبة الاختصاص، و أمّا إذا كانت موصولةً ففي ابتدائيّتها إشكال، و يمكن التفصّي من الإشكال بوجهين:
الأوّل: أن تكون كلمة «ما» مبتدأ و «قيمة» خبره، وجب تقديمه كقول النحاة: «في الدار صاحبها»، و وجه وجوب التقديم رجوع الضمير المستتر في «يحسن» على جزء الخبر.
و الثاني: أن يخصّ منع وقوع المبتدأ نكرة بالنكرة المحضة لا المخصّصة، و هي هنا مخصّصة لما ذكرنا، مع أنّهم جوّزوا وقوع النكرة المحضة مبتدأ إن أفادت فائدة جديدة، أو نقدّر مضافاً في جانب الخبر من جنس المبتدأ.
و «المرء» كالخلق - و قد يتبع عينُه لامه ضمّاً و فتحاً و كسراً - يرادف الرجل؛ و بالتاء اسم للجنس الّذي ضدّ ما ذكرنا. و «الإحسان» يتعدّى و لا يتعدّى، و من الثاني قوله تعالى: «إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ»(1).
و ما نحن فيه من الأوّل، و الإحسان بهذا المعنى إجادة الشيء، و هي العلم بالشيء بكماله و بالدقائق المتعلّقة به.
حاصل معنى كلامه عليه السلام: أنّ قيمةَ كلّ أحد من آحاد الناس و بهاؤه و مقداره قيمةُ ما يحسنه من الكمالات - إن قدّرنا مضافاً - أو ذلك الكمال الّذي حصل له العلم به بعينه قيمته، إن لم نقدّره.
و يستفاد من هذا الكلام اُمور:
الأوّل: أنّ من لا كمال له لا قيمة له، و موضع استفادة هذا المعنى الحصر، و نعم ما قال الشاعر:
1) . الإسراء، الآية 7.
كسب كمال كن كه عزيز جهان شوى *** كس بى كمال هيچ نيرزد عزيز من
و الثانى: أنّ مقدار قيمة الرجال على مقدار كمالاتهم، فكلّ من كان أكمل كانت قيمته أزيد، فتفاوت مراتبهم على وتيرة اختلاف مراتبها، و يفهم هذا من إبهام كلمة «ما».
و الثالث: أنّ العلم بالشيء كما هو و على ما هو و كيف هو، هو الكمال.
و بالجملة، معرفة حقائق الأشياء بكنهها و دقائقها - الّتي هي كمال الإنسان - سمّاها عليه السلام قيمةً للمرء، فعلم أنّ تصوّر ما ذكرنا بالوجه لا يستأهل أن يطلق عليه اسم الكمال، و يعلم هذا من قوله عليه الصلاة و السلام: «ما يحسنه».
تكملة: اعلم أنّ أحسن الكمالات و أبهاها هو العلم بكتاب اللّٰه العزيز كما اُنزل، و بسنّة رسوله صلى الله عليه و آله كما قال، على وجه يحصل للعالم بهما خشية للّه، كما قال عزّ من قائل: «إِنَّمٰا يَخْشَى اَللّٰهَ مِنْ عِبٰادِهِ اَلْعُلَمٰاءُ» (1).
و نحن بيّنّا أنّ مقدار الرجال على مقدار مراتب الكمال، فمرتبة هؤلاء أعلى المراتب، كما أنّ كمالهم أحسن الكمالات، و هذه الصفة تستلزم العزّة عند الخالق و الخلائق بشرط الخشية المذكورة، فإن كنت صائغاً لا بديل لك و طبيباً لا يوجد مثلك و منجّماً لا نظير لك و منطقيّاً لا نطق لأحدٍ في خدمتك، فكمالك مالك، و قيمتك ما أحاط به علمك.
و لعمري إنّ هذا كلام رشيق ورد من مورد التحقيق، و لَان يُكتبَ بالنور على ألواح(2)الصدور يليق.
فائدة: قد علمنا من هذه الإفادة الجليلة الجميلة أنّ بهاء كلّ ذي بهاء بقدر كماله و استعداده، و أمّا المعرفة بحذّاق كلّ صفة و الاطّلاع على مقدار كلّ ذي قدر،
فلا يمكن إلّا للمرتاض بتلك الصنعة و البالغ إلى تلك المرتبة، فلا يعلم مرتبة العالم إلّا العالم، و مرتبة كمّل أهل الصنعة إلّا أهلها، كما قال الشاعر:
إنّما يعرف ذا الفضل من الناس ذووه.
و أمّا الجاهل فهو عدوّ العالم و العلم كليهما؛ بدليل قوله عليه الصلاة و السلام:
«الجهلاء لأهل العلم أعداء، و المرء عدوّ ما جهله» (1)أعوذ باللّه من الجهل و الجهّال، و أسأله أن يوصلني إلى مراتب العلم و الكمال، و اللّٰه العالم بحقيقة الأحوال.
كلمة «من» موصولة مبتدأ، و إذا تضمّن المبتدأ معنى الشرط يدخل الفاء على الخبر، كقولنا: «من عمل صالحاً فله الجنّة»، و احتمال كونها موصوفة واضح، و الفرق في الجملة بعدها، فإنّها على الأوّل لا محلّ لها من الإعراب على الأصحّ، و على الثاني محلّها محلّها، و في العائد سواء.
و «المعرفة» على ما قال بعض العارفين: تطلق على الثاني من الإدراكَينِ للشيء الواحد، و الأرواح بعد تعلّقها بالأبدان و الأجساد الظلمانيّة ذهلت عن الحالة الّتي كانت لها حال تجرّدها من الإقرار بالربوبيّة و مراتب المعرفة، كما تشهد به آية «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قٰالُوا بَلىٰ»(2)فإنّها أقرّت بالربوبيّة في عالم الذرّ، فإذا جعلت مرتاضة بالرياضات، و صفّيت بمصفاة خلوص الطاعات، عادت تلك الحالة إليها، و علمت بذهولها عنها، و أدركت ما كانت قد أدركته بعد نسيانها، فيطلق على الإدراك الثاني الّذي تخلّل بينهما ذهول و غفلةٌ المعرفةُ.
و كلمة «قد» للتحقيق إذا دخلت على الماضي، و للتقليل إذا دخلت على الغابر(3)،
على المشهور؛ و قد يكون في الثاني أيضاً للتحقيق، كقوله تعالى: «قَدْ نَرىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي اَلسَّمٰاءِ» (1)و «قَدْ يَعْلَمُ اَللّٰهُ»(2)تأمّل.
و «الربّ» صفة مشبّهة من الربوبيّة، و هي تبليغ الشيء إلى كماله شيئاً فشيئاً، كما قال البيضاوي في تفسيره(3)، أصلها ربب، اُسكن و أدغم؛ و يحتمل المصدريّة لا هاهنا، و إضافته إلى الضمير من إضافة المربّي إلى المربوب.
و لكلمة «مَن» في هذا العبارة أربع عوائد، اثنان منها مستتران في الفعلين و اثنان بارزان، و لا استبعاد في ذلك، مع أنّها اجتمع فيها جهتا الابتدائيّة و الموصوليّة أو الموصوفيّة.
هذا، و قد ذكر العلماء في تفسير هذا الحديث الشريف وجوهاً:
أفضلها أوّلها: و هو أنّ من تأمّل في الدقائق المخلوقة في نفسه، من الحواسّ الظاهرة و الباطنة و عجائب الصنعة و لطائف الخلقة، كما هو مكشوف لمن له اطّلاع على علم تشريح الأبدان، فحصل له المعرفة بها، و لا بدّ له أن يعرف أنّ لها ربّاً ربّاها حتّى بلّغها إلى كمالها؛ و التحقيق المفهوم من كلمة «قد» يؤيّد هذا المعنى.
و ثانيها: أنّ معرفته للّه مثل معرفته لنفسه، أي: كما لا يمكن معرفة النفس بكنهها، فكذا لا يمكن معرفة الربّ به أيضاً، و هو القدر المكلّف به منها. و الدليل على أنّه لا يمكن معرفتها بكنهها أنّ فيها الروح و لا نعلم ما هو؟ بدليل قوله تعالى: «يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلرُّوحِ قُلِ اَلرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَ مٰا أُوتِيتُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ إِلاّٰ قَلِيلاً»(4)و تقويل الأقوال في تحقيقه لا يدلّ على العلم به؛ لأنّها متردّد بين نافٍ و مثبت.
و ثالثها: أنّ معرفة اللّٰه غير ممكنة، كما أنّ معرفة النفس كذلك؛ لأنّ الشخص إذا
لم يقدر على معرفة نفسه مع كونها معه، فكيف يمكنه معرفة ربّه مع كمال البعد بينهما، و هذا الوجه ناظر إلى المعرفة بالحقيقة و الكنه.
و اعلم أنّ الإنسان مكلّف بأن يعرف اللّٰه تعالى بصفاته الّتي وجد نظيرها في نفسه من العلم و القدرة، مع سلب النقائص الناشئة من نسبتها إليه، فصار المعنى هكذا: مثال معرفة اللّٰه تعالى في صفاته مثال معرفة النفس بصفاتها، فكلّف من معرفة اللّٰه بهذا القدر الداخل تحت طاقته و قدرته.
فائدة: نذكر فيها المعرفة المضافة إلى اللّٰه و أقسامها، و لنقتصر على ما ذكره الشيخ الجليل بهاء الملّة و الدين في كتاب الأربعين؛ فإنّ فيه كفاية إن شاء اللّٰه تعالى.
قال رحمه الله في شرح حديث العارفين:
تبصرة: المراد بمعرفة اللّٰه تعالى الاطّلاع على نعوته و صفاته الجلاليّة و الجماليّة بقدر الطاقة البشريّة، و أمّا الاطّلاع على حقيقة الذات المقدّسة فممّا لا مطمع فيه للملائكة المقرّبين و الأنبياء المرسلين، فضلاً عن غيرهم. و كفى في ذلك قول سيّد البشر:
«ما عرفناك حقّ معرفتك»، و في الحديث: «إنّ اللّٰه تعالى احتجب عن العقول كما احتجب عن الأبصار، و إنّ الملأ الأعلى يطلبونه كما تطلبونه أنتم». فلا تلتفت إلى من يزعم أنّه قد وصل إلى كنه الحقيقة المقدّسة، بل احث التراب في فيه، فقد ضلّ و غوى و كذب و افترى؛ فإنّ الأمر أرفع و أطهر من أن يتلوّث بخواطر البشر، و كلّ ما تصوّره العالم الراسخ فهو عن حرم الكبرياء بفراسخ، و أقصى ما وصل إليه الفكر العميق فهو غاية مبلغه من التدقيق، و ما أحسن ما قال:
آنچه پيش تو غير از آن ره نيست *** غايت فهم توست، اللّٰه نيست
و اعلم أنّ تلك المعرفة الّتى تمكن أن تصل إليها أفهام البشر، لها مراتب متخالفة و دُرج متفاوتة، قال المحقّق الطوسي - طاب ثراه - في بعض مصنّفاته:
إنّ مراتبها مثل مراتب معرفة النار مثلاً، فإنّ أدناها من سمع أنّ في الوجود شيئاً يعدم كلّ شيء يلاقيه، و يظهر أثره في كلّ شيء يحاذيه، و أيّ شيء اُخذ منه لم ينقص منه شيء؛ و يسمّى ذلك الموجود ناراً. و نظير هذه المرتبة في معرفة اللّٰه تعالى معرفة المقلّدين، الّذين صدّقوا بالدين من غير وقوف على الحجّة.
و أعلى منها مرتبة من وصل إليه دخان النار، و علم أنّه لا بدّ له من مؤثّر، فحكم بذات لها أثر هو الدخان. و نظير هذه المرتبة في معرفة اللّٰه تعالى معرفة أهل النظر و الاستدلال، الّذين حكموا بالبراهين القاطعة على وجود الصانع.
و أعلى منها مرتبة من أحسّ بحرارة النار بسبب مجاورتها، و شاهد الموجودات بنورها و انتفع بذلك الأثر. و نظير هذه المرتبة في معرفة اللّٰه سبحانه معرفة المؤمنين الخلّص، الّذين اطمأنّت قلوبهم باللّه، و تيقّنوا أنّ اللّٰه نور السماوات و الأرض، كما وصف (1)به نفسه.
و أعلى منها مرتبة من احترق بالنار بكلّيته، و تلاشى فيها بجملته. و نظير هذه المرتبة في معرفة اللّٰه تعالى معرفة أهل الشهود و الفناء في اللّٰه، و هي الدرجة العليا و المرتبة القصوى، رزقنا اللّٰه الوصول إليها و الوقوف عليها بمنّه و كرمه، انتهى كلامه أعلى اللّٰه مقامه(2).
أقول: لا يخفى على المتأمّل أنّ المراد بالمعرفة الّتي تضمّنتها هذا الكلمة الشريفة هي المرتبة الثانية من هذه المراتب لا غير، و أنّ الاستدلال بمعرفة النفس على معرفة الربّ تعالى شأنه من قبيل البرهان الإنّ لا اللمّ(3)، و هذا هو الّذي وعدنا في شرح حديث «لو كُشِف الغطاء»؛ و اللّٰه أعلم بالصواب.
حاصل المعنى: أنّ حقيقة المرء و حاله و كماله و عدم كماله مخبوء - أي: مستور - تحت لسانه - أي: كلامه - فمتى لم يتكلّم لم يُعلم ما هو عليه من الاستعدادات و الفضائل و الملكات و عدمها، فإذا تكلّم صارت المراتب معلومة مبرهنة؛ فإنّ في المقال دلالة واضحة على الحال.
فذكر اللسان مجاز مرسل عن الكلام، تسمية للحال باسم المحلّ، و يحتمل أن يكون كناية عنه، ذكراً للملزوم و إرادة اللازم.
و لا يخفى احتمال هذين الوجهين في المبتدأ، فيكون مجازاً في الحذف من باب قوله تعالى: «وَ سْئَلِ اَلْقَرْيَةَ» (1)حُذف المضاف، و أُنيب المضاف إليه منابه، و أُعرب بإعرابه، ففيه تعريف بليغ للكلام و البيان. و كفى شهيداً عليه سورة الرحمن، فإنّ أفضل النعم المنعم [بها] على الإنسان هي نعمة التكلّم و الكلام و البيان؛ لأنّ عليه مدار الكفر و الإيمان، و به يُعتبر توحيد الرجل لمعبوده الملك المنّان، و به يُمتحن السرائر، و به يُقرأ ما كتب في الدفاتر، و به يتمّ الحمد و الشكر و الثناء، و بنطقه بالدعاء تدفع البلاء، و به يطلب الرزق من السماء.
فائدة: فإن قلت: هل السكوت خير أم الكلام؟ قلت: ثلاثة أقوال بين الأنام:
فقائل بخيريّة الأوّل بدليل قوله تعالى في قصّة مريم عليها السلام: «إِنِّي نَذَرْتُ لِلرَّحْمٰنِ صَوْماً فَلَنْ أُكَلِّمَ اَلْيَوْمَ إِنْسِيًّا»(2). و بما يرجّحه على الكلام من ملاحظة المضارّ فيه؛ فإنّ به يحصل الذنب على الكذب و الغيبة و النميمة و الشتم و الافتراء و البهتان و أمثال ذلك، و نعم ما قال بعض الأكابر: اللسان صغيرة الجِرم كثيرة الجُرم؛ و قائل بالثاني بالدلائل السابقة؛ و قائل بالتفصيل؛ ففي بعض المواضع الكلامُ خير، و في بعضها السكوت، و دليله دليل المذهبَين السابقين و هو عندي قويّ.
أى: من طابت كلماته الصادرة من لسانه في محاوراته الواقعة بين الناس في المجالس و المحافل، بأن تكون سائغة عليهم غير شاقّة؛ لمراعاته الرويّة في التكلّم، و اجتناب الغيبة، و إظهار النصيحة في مقامها.
و بالجملة، من لا يكون من عادته التكلّم بالفحش و هتك العرض و الأقاويل الخشنة و الكلمات المتنافرة الغير المشروعة، كثر و شاع أحبّاؤه و مخلصوه. فيكون فيه أيضاً - كالحديث السابق - مجاز مرسل.
و يمكن أن تكون «عذوبة اللسان» كناية عن محاسن الأخلاق، و يكون الظاهر عنوان الباطن، و الآيات و الأحاديث الواردة لهذه الصفة الجميلة و الملكة العظيمة أكثر من أن تعدّ و تحصى، و لنقتصر على ما أرشد اللّٰه تعالى رسوله صلى الله عليه و آله و سلم في سلوك هذا الطريق بقوله: «فَبِمٰا رَحْمَةٍ مِنَ اَللّٰهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ اَلْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ» (1).
و قال عليه السلام: «جُبلت القلوب على حبّ من أحسن إليها، و إساءة من أساء إليها»(2)و من طابت سريرته حمد الناس سيرته. و لا شكّ أنّ لين الكلام أبلغ في إنجاح المطالب و إمحاض النصح و قبول الخصم؛ لما دلّ عليه قوله تعالى: «فَقُولاٰ لَهُ قَوْلاً لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشىٰ»(3).
فعلم أنّ الكلام الخشن لا يؤثّر في إسكات الخصم، بل يزيد إعراضه عن الحقّ، فليست الأساطير السالفة و الأكاذيب المنقولة و القصص الفاسدة - كما هو المتعارف في زماننا هذا - داخلة في عذوبة اللسان و إن تلقّاه العامّة بالقبول، كما نسمعهم يقولون لبعض النقلة للهو الحديث و الهفوات و الأباطيل: هو رجل حسن الصحبة، عالم بالسير الماضية من الأنساب و الألقاب.
و الحاصل: من لا يتأذّى الناس من لسانه بكفّ شرّه عنهم و نشر خيره لهم، هو رجل عذب اللسان صافي الجنان.
و لفظ هذا الحديث الشريف خبر، و معناه إنشاء، أي: عليك بملازمة هذه الصفة؛ فإنّها رأس الصفات و أعلاها، و ثمرتها التحبّب في القلوب و كثرة الإخوة و الأحبّة.
كلمة «لا» ناهية، و الفرق بينها و بين «لا» النافية من وجوه:
الأوّل: أنّها عاملة، و هي لا عاملة.
و الثاني: أنّها مختصّة بالأفعال، و تلك أعمّ منها و من الأسماء.
و الثالث: أنّها تخرج مدخولها عن الخبريّة إلى الإنشائيّة، و مدخول «لا» النافية باقٍ على ما كان عليه من الخبريّة قبل دخولها.
فإن قلت: لِمَ «لا» تعمل ناهيةً و لا تعمل نافيةً؟ قلت: قد ذكرنا أنّها مختصّة بالأفعال، و العامل ما لم يختصّ بالمعمول لم يعمل.
و «النظر» أكثر ما يستعمل بمعنى الفكر، و هنا في الأوّل بمعنى الرؤية، و في الثاني بمعنى التعمّق فيه تنبّه؛ و النهي نهي تأديب، و الأمر للإرشاد.
و المعنى: أنّه ينبغي أن يلاحَظ القول مجرّداً عن اعتبار القائل و عدم اعتباره، فكم عالمٍ عالم اختار زاوية الخمول و له كلام كالدرّ المنثور، و آخر مع قلّة علمه أحبَّ الشهرة فاشتهر، و له تكلّمات لا موضوع لها و لا محمول، بل و إن بذل الجهد لا يمكنه إلصاق بعضها ببعض، و ليس عند كُمّل العلماء و بغاتهم في درجة القبول؛ و العامّة يتلقّون الثاني بقبول أقواله و تصديق أفعاله، و مدحه في المجالس باعتبار اعتباره، و صرف ليله و نهاره في التردّد إلى باب الدور دون الأوّل؛ لاعتزاله و زهده عن الاشتهار و بعده عنها بعدم المرور، كما في زماننا هذا، فنهى عليه السلام عمّا نهى، و أرشد إلى ما أرشد، سلام اللّٰه عليه أبد الأبد.
«الجزع» كالفزع لفظاً و معنى، و هو الاضطراب الحاصل للإنسان في الشدائد و المحن؛ و «عند» من الظروف اللازمة للإضافة، متعلّق بما قدّرنا صفته باعتبار
متعلّقه؛ و «البلاء» - بالمدّ كالعناء فيهما (1)أيضاً - ما أصاب الشخص من المصائب و النوازل و الدواهي.
و «التمام» كالكلام وزناً، بمعنى الكمال للشيء؛ و «المحنة» بكسر الميم فِعلة، يرادف التعب و الزحمة و يضادّ الفرح و الراحة.
و المعنى المفاد بهذا الكلام البليغ: أنّ الإنسان إذا جزع حين ابتلائه بالمصيبة بإظهار الشكوى، و بثّ ما نزل به من البلوى، يكون محروماً عن الثواب؛ لأنّه يترتّب على المصيبة بشرط الصبر عليها و عدم الجزع بها، و باعثاً لشماتة الأعداء و حزن الأحبّاء. و لا شكّ أنّ الحرمان من الثواب في العقبى و شماتة الأعداء في الدنيا تمام البلايا و المحن و أعظمهما، فأمر عليه السلام ضمناً و كناية بالصبر عند المصيبة، و أشعر بأنّ الجزع عندها لا ينفع، بل هو سبب مزيدها، فالتخصيص بالمعنى الأوّل - كما زعمه بعض الشرّاح - لا وجه له.
كلمة «لا» نافية للجنس، لها اسم مبنيّ على الفتح، و خبر مرفوع، و لا خلاف في عملها هذا بين النحاة.
و «الظفر» بالتحريك: التسلّط على الأعداء مطلقاً، سواء كان بأنفسهم أو غيرها؛ و «مع» منصوب على الظرفيّة - غالباً - لإضافته، و إذا استعمل مقطوعاً عنها - كقولنا:
جئت أنا و زيد معاً - فيكون حالاً.
و «البغي» كالظبي وزناً: الظلم و العدول عن الحقّ.
و يمكن تقرير المعنى بوجهين:
الأوّل: أنّه لا حصول للظفر.
1) . أي: في اللفظ و المعنى.
و الثاني: لا بقاء له مع الانحراف عن الحقّ، يعني: إنّ الظالم لا يظفر بالمقصود، و الحاصل أنّ المتّصف بالبغي محال له الظفر، و ذو الظفر إذا بغى زال ظفره، فالبغي السابق يمنع من حصوله، و اللاحق من بقائه، ففيه إيماء إلى ترك البغي؛ لأنّه سبب سلب التسلّط على الأعداء، و إذا سلب صار مغلوباً لهم، و هو واضحٌ.
«الشرف» - محرّكة - ما يعدّه الرجل من مفاخره بالانتساب بالآباء و الأجداد؛ و «الأدب» مراعاة الشرع مطلقاً، و من المتعارف ما يذمّه العقلاء بتركه، و سوء الأدب كناية عن عدمه.
و المعنى: لا اعتناء بشرافة مَن لا أدب له، أي: بجلالة نسبه و سيادته؛ فإنّ من لا يراعي الشرع لا كرامة له عند اللّٰه تعالى و إن كان سيّداً قرشيّاً، و من عمل بقوانينه فهو المكرّم عنده عزّ و جلّ و إن كان عبداً حبشيّاً، بدليل قوله تعالى: «وَ جَعَلْنٰاكُمْ شُعُوباً وَ قَبٰائِلَ لِتَعٰارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اَللّٰهِ أَتْقٰاكُمْ» (1).
و أيضاً: من لا أدب له لا يتّخذه الناس رأساً لهم و عزيزاً لديهم، فعليك بالأدب و إن كنت ذا المجد و النسب.
«المحبّة» يُرادف معنى المودّة و يوافقه لفظاً؛ و «المِراء» بكسر أوّله و مدّة في آخره، هو المجادلة في القول.
و معنى هذا الكلام الفصيح: أن لا بقاء للمحبّة مع المجادلة؛ لأنّ كلّ واحد من طرفيها قاطع بكونه محقّاً و كون مقابله مبطلاً، مع أنّ الحقّ في الواقع مع أحدهما. و ممّا
1) . الحجرات، الآية 13.
ورد في النهي عن المراء سيّما للعلماء، قولهم عليهم السلام: «اترك المراء و لو كنت محقّاً» (1)فعليك بتركه؛ لأنّه مثمرة للعداوة لا محض قطع المودّة.
«الثناء» بالمدّ: جنس للحمد و الشكر و المدح؛ و «الكبر» الخيلاء و النخوة؛ و تحقيق كلمتي «لا» و «مع» ذكر سابقاً فلا نعيده.
و المعنى: لا يستحقّ الثناء - مطلقاً، أي: بجميع أنواعه - المتكبّر المختال، و إن فعل بعض الأفعال الّتي إن فعلها غيره يثنى عليه.
و المقصود: إظهار خساسة هذه الصفة و إعلام مضرّتها، حتّى يتركها المتّصف بها و لا يرتكبها من لم يرتكبها. و ممّا ورد في مذمّة هذه الصفة شرعاً كثير، منها قوله تعالى: «إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُحِبُّ كُلَّ مُخْتٰالٍ فَخُورٍ»(2).
و في الخبر: إنّ الكبر رداء اللّٰه، فمن تكبّر فقد نازع اللّٰه في ردائه(3).
و عقلاً: أنّ صاحب هذه الخصلة يظنّ بل يتيقّن أنّ نفسه كاملة، و كلّ من كان غيره ليس في عرضة البلوغ بأدنى مرتبته، و تتكمّل هذه فيه يوماً فيوماً حتّى صارت ملكة له راسخة فيه، و مآلها المنازعة مع الخالق، و هي الوقوع في المهلكة العظمى و الداهية الكبرى؛ نعوذ باللّه من هذه الصفة.
إذا علم هذا، فيجب على المكلّف إزالة هذه الصفة عن نفسه إن كانت فيها، و ترك مقدّماتها المنتجة لها إن لم تكن كمصاحبة المتكبّر و غيره؛ تدبّر.
«الاجتناب» افتعال بمعنى الاحتراز؛ و «الحِرص» بكسر الحاء: ملكة تحدث في النفس باعتبار طول الآمال، مانعة من إخراج ما يتعلّق بالأموال من حقوق اللّٰه تعالى و إعطائها غيره، و يقال لصاحبها الحريص.
و المعنى: إنّ الحريص لا يمكنه أن يجتنب من المحرّمات لحرصه، و من لا يمكنه الاجتناب منها وجب له النار، فينبغي أن ينظر العاقل إلى مضرّة هذه الصفة الخسيسة و يحذرها كلّ الحذر؛ فإنّ الحرص على جمع المال و عدم إنفاق ما يجب (1)و يليق منه بأهله، سبب انحراف القلوب و كثرة الأعداء في الدنيا، و مورث حرمان الثواب في الآخرة.
«الراحة» كالساعة، ضدّ التعب؛ و «الحَسَد» بفتح أوّله و ثانيه، تمنّي زوال نعمة المحسود و انتقالها إلى الحاسد أو الأعمّ(2)، فامتاز عن الغبطة؛ لأنّها تمنّي نعمة على أن لا تتحوّل عن صاحبها، و الأوّل مذموم شرعاً دون الثاني. فأشار - عليه الصلاة و السلام - إلى المفسدة العظيمة المترتبة على الحسد للحسّاد - زيادة عن كونهم مذموماً - و هي التعب الدائم الحاصل لأرواح الحسّاد و أجسادهم.
و سبب دوامه: أنّهم كلّما شاهدوا رفاه حال المحسود و كونه في نعمة و دولة، حصل لهم حزن طويل و تزلزل عظيم، و يمنعهم من أداء العبادات.
و لدفع ضرر الحسد أمر الله تعالى بالاستعاذة منه بقوله: «وَ مِنْ شَرِّ حٰاسِدٍ إِذٰا حَسَدَ» (1)هذا.
و قد سمعت من أُستادي ما حاصله: أنّ الحاسد غير مختار فيه، فهو مأمور بترك إظهاره و السعي في تزكية النفس منه.
«الزيارة» كالزيادة مصدر زار يزور، و هي الرواح إلى رؤية المؤمنين قربةً إلى اللّٰه تعالى و طلباً لثوابه؛ و «الزعارة» كالشراشة لفظاً و معنى، و هي سوء الخلق.
و ما يستفاد من هذه الكلمة الشريفة هو: أنّه لا تترتّب الفائدة على الزيارة مع سوء الخلق، فإذا رحت إلى زيارة أحد و ساء خلقك، لم يحصل الغرض الّذي يتعلّق بها، فلا فائدة فيها، بل يكون لغواً.
«الصواب» بالصاد المهملة: خلاف الخطاء، و بالثاء المثلّثة: ما يترتّب على العمل الصالح من الأجر؛ و «المشورة» المصلحة مع الغير.
و المعنى: ينبغي لمن أراد النجاة من الخطإ و الخطل في ارتكاب الاُمور الّتي لها خطر - بل في جميعها - الاستشارة، سيّما مع الأخيار، فلا يتّكل على عقله و استحسان رأيه و إن كان كاملاً فيهما؛ لأنّ اللّٰه تعالى أمر أعقل العقلاء و أكمل ذوي الآراء بقوله عزّ و جلّ:
«وَ شٰاوِرْهُمْ فِي اَلْأَمْرِ»(2).
و مِن حقّ المستشير على المستشار أن يرشده إلى الخير و الرشاد و إن كان عدوّه؛ و يتأمّل في الأمر المعروض عليه حالة نشاطه، ليجد عاقبته بقدر طاقته؛ و أن يكتمه إن
علم من حاله الميل إلى كتمانه. فإن لم يشر إلى الخير أو أفشى سرّه فقد خانه، و سيعاقب عقاب الخائن.
«المروّة» بتشديد الواو: أصلها المروءة، بهمزة مفتوحة متأخّرة عن واو ساكنة، أُبدلت بالواو و أدغمت، و قد يتكلّم على الأصل.
و معناه: ما يكون سبباً لتكميل الإنسان من الإنصاف و السخاوة و المواساة مع الخلائق و سائر الصفات الكماليّة، و قد يخصّ بالأوّل.
و «الكذوب» فعول من الكذب، و هو القول اللامطابق للواقع، و المبالغة فيه يمكن أن تكون باعتبار صيرورته عادة له، أو باعتبار كثرة صدوره عنه، أو كليهما.
و المعنى: أنّ من كان عادته التقوّل بالكذب، سلب عنه أصل جميع الصفات الكماليّة و هو المروّة، و مِن مَضارّه أنّه إذا اشتهر بين الناس بهذه الصفة لا يعتمدون على قوله و إن كان صادقاً.
و في الحديث المرويّ عنهم عليهم السلام: أنّ الكذب لا يجتمع مع الإيمان، (1)مع إمكان اجتماع غيره من الصفات الذميمة معه في ذلك الحديث؛ فيعلم أنّه من أكبر الكبائر، و السرّ في ذلك أنّ الكذوب حقيقةً ضالّ و مضلّ.
أمّا ضلالته لنفسه فظاهرة، و أمّا لغيره فلأجل أنّ كلّ من سمعه اعتقد بما هو خلاف الواقع، فكان إغراءً بالباطل، و قد تترتّب عليه مفاسد عظيمة. و أعظم منه البهتان و هو الافتراء على الغير عمداً.
سئل أمير المؤمنين عليه السلام عن أثقل الأشياء، فأجاب عليه السلام بأنّه: هو البهتان، و قال: هو
1) . بحار الأنوار، ج 96، ص 386، ح 51 و ج 72، ص 247، ح 8.
أثقل من الجبال (1)فترك هذه الصفة أسهل من ارتكابها و استحقاق عقابها، فهذا الكلام في معنى النهي عنها؛ تدبّر.
«الوفاء» بالمدّ، هو ارتكاب ما يلزمه الإنسان من النذور و العهود بينه و بين الخالق، و البقاء على ما هو المتعارف المشروع من صلة الأرحام(2)و القيام بحقوق الإخوان مطلقاً، سيّما في الوعد بينه و بين المخلوقين.
و «المَلول» بفتح أوّله، فَعولٌ من الملالة، و هي التكدّر الحاصل للإنسان بسبب مِن الأسباب، قريب من الغمّ.
و منظور الإمام عليه السلام بهذا الكلام: أنّ من كانت به ملالة تمنعه من الشوق الّذي هو منشأ الوفاء(3)، لا وفاء له ما دامت هي فيه؛ فهذا السلب سببه هذا الإثبات.
و تلخيصه: أنّه إذا كان بينك و بين أحد ملالة، لا تتوقّع منه الوفاء و إن وعد، لاستحالة اجتماع المتضادّين.
و علاجه المواساة له لتخرج [الملالة] من قلبه. و إن كانت الملالة من عند نفسه فعليه بقراءة آية «وَ ذَا اَلنُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغٰاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنٰادىٰ فِي اَلظُّلُمٰاتِ أَنْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنْتَ سُبْحٰانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ اَلظّٰالِمِينَ * فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ وَ نَجَّيْنٰاهُ مِنَ اَلْغَمِّ وَ كَذٰلِكَ نُنْجِي اَلْمُؤْمِنِينَ»(4)و قد جُرّب ذلك لذلك.
و في بعض النسخ: «لا وفاء لمُلوك» بضمّ الميم و الكاف.
«الكرم» السخاوة، و الكريم من يعطي بلا سؤال؛ و «أعزّ» اسم تفضيل من العزّة، و التقوى و «التقى» بمعنى الوقاية، و هي لغةً المحافظة و الاحتراز، و الظاهر أنّ تاءهما مبدلة من الواو، فكان أصلهما الوقْوى و الوقي، كالتراث و الوارث.
و اصطلاحاً، على ما قاله الفاضل الأردبيلي - زيد أجر زهده و تقواه -: هو أن لا يراك اللّٰه في مواضع معصيته، و لا يفقدك في مقام طاعته.
و يستفاد من كلامه عليه السلام: أنّ الكرم ببذل المال صفة عزيزة إذا اكتسب من حلّه، و أمّا الكرم الأعزّ من هذا الكرم هو التقوى و الزهد في الدنيا، و من أعظم البراهين على هذا المدّعى قوله تعالى: «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اَللّٰهِ أَتْقٰاكُمْ» (1)أي: إنّ أعزّكم عند اللّٰه من كانت هذه الصفة فيه أكثر. و يومئ إليه أيضاً ما هو المشهور من: أنّ جبرئيل عليه السلام نزل مراراً على النبيّ صلى الله عليه و آله بمفاتيح كنوز الدنيا و قال: «لم تنقص مرتبتك في الآخرة، اقبل»، و لم يتقبّل صلى الله عليه و آله(2).
و ما اشتهر من أنّ أمير المؤمنين - صلوات اللّٰه و سلامه عليه - قد طلّق الدنيا ثلاثاً، و المطلّقة الثلاث لا رجعة فيها، فلك أيّها المقتدي بهما أُسوة حسنة؛ وفّقنا اللّٰه للتّأسّي بهما.
«الإسلام» لغةً الانقياد، و اصطلاحاً قيل: هو يرادف الإيمان، و قيل: هو الإقرار بالشهادتين فقط؛ و إن ضمّ إليه الإقرار بالولاية فهو الإيمان، فكان أعمّ؛ و دليل القولين لا يسع المقام لبيانه؛ و المراد به هنا الأوّل؛ لكونه أعلى لا غير.
و المعنى: أنّ من أراد الوصول إلى الدرجة العليا من الشرف فليؤمن؛ فإنّ فيه فوز الدنيا و الآخرة. و فيه إيماء إلى أنّ المؤمن عزيز تحرم إهانته، و يجب تعظيمه و أداء حقوقه و مراعاة الأدب لديه، و في حديث: المسلم من سلم المسلمون من يده و لسانه (1).
و قال البيانيّون: هو كناية عن كفّ الأذى، و تخصيصِ اليد و اللسان؛ لأنّ أكثر الإيذاء يصدر منهما.
أقول: للإيمان علامات، و أكملها هذا؛ تدبّر.
«السودد» بفتح السين كالجورب: المرتبة و الجاه و الرئاسة؛ و «الانتقام» هو المؤاخذة على مساوئ الأفعال.
و حاصله: أنّ من ارتطم في ورطة المنازعة و المخاصمة، يذهب عنه الوقار و العزّة و البهاء، الّتي هي أساس الجاه و الرئاسة، فتزول؛ لأنّ البيت إذا قلعت أساطينه لم يبق قائماً، فإن كنت مراعياً لبيت العزّة و الشرف فعليك بالتغافل عن الأفعال السيّئة الصادرة عن أعدائك؛ فإنّه يُكمِل الوقار و التمكين، و يؤول الأمر إلى حيث ينقاد لك الخصماء جميعاً، فحصلت الرئاسة التامّة لك.
و ممّا يدلّ على أنّ الإحسان إلى الخصم يورث المحبّة في قلبه، قوله تعالى: «اِدْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا اَلَّذِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَدٰاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ»(2).
«المعقل» الملجأ وزناً و معنى، و هو ما يُتحصّن [به] - كالحصون و القلاع و الجبال و غير ذلك - من شرّ الأشرار؛ و «الورع» بفتح الراء: الاجتناب عمّا نُهيَ عنه تحريماً و تنزيهاً، و بكسره صفة مشبّهة معناه بالفارسيّة: پرهيزگار.
و بالجملة، عمّا لا يستحسنه العقل الكامل، فمن تورّع عنه فقد أمن من الآفات و شرور الأعداء و كيدهم؛ لالتجائه إلى أشدّ الحصون و أحسنها حفظاً، و هو الورع.
و لا يخفى أنّ صفة الورع و التقوى لا يحصلان إلّا بالعلم؛ لتوقّفهما على معرفة المناهي و الأوامر و المحرّمات و المحلّلات.
«الشفيع» فعيل بمعنى الفاعل، و إنجاح المطالب: الحكم بقضائها؛ و «التوبة» في اللغة: الرجوع، و في الاصطلاح: الندم على ما مضى من الذنوب، و العزم على تركها فيما سيأتي، على ما قيل؛ و لها تعريفات اُخر و أقسام:
كالتوبة النصوح، أي: الخالصة؛ و المبعّضة، أي: التوبة من بعض الذنوب؛ و المؤقّتة، أي: تركها إلى حين أو شهر، مثلاً.
و أكمل الأقسام المقيّد بالدوام، بل الثاني و الثالث ليس من أنواعها على التعريف الّذي ذكرناه؛ و من أراد استقصاء أقسامها فليرجع إلى الحديث الّذي نقله الشيخ البهائي - طاب ثراه - في كتابه المسمّى بالأربعين في التوبة (1).
و مقصوده عليه السلام إرشاد المذنبين إلى الاستشفاع بالتوبة قبل إدراك الحوبة؛ لأنّ التوبة أبلغ في الخلاص من العقاب المترتّب على الذنوب. و فيها فائدة اُخرى هي: أنّه
1) . الأربعين، ص 221-232.
لا فضيحة للتائب بخلاف المستشفع بغيرها؛ فإنّه سيظهر فظاعة أمره و شناعة حاله لأهل المحشر.
و اعلم أنّ التوبة من الذنوب واجبة عقلاً و نقلاً، أمّا العقل: فإنّ فيها خلاص النفس من العذاب فتجب، و أمّا النقل: فلقوله تعالى: «تُوبُوا إِلَى اَللّٰهِ جَمِيعاً أَيُّهَا اَلْمُؤْمِنُونَ» (1)و الأمر للوجوب.
فالتوبة باب المغفرة، فتحه اللّٰه تعالى على عباده لطفاً بهم و حفظاً لهم من ظهور معاصي بعضهم على بعض، و يجب عليك أن تعتقد أنّ التوبة تطهّر المذنب من الذنب؛ فإنّ التائب من الذنب كمن لا ذنب له، و إيّاك أن تقول: «تبت»، و لم يتب قلبك؛ فإنّ المستغفر التائب من الذنب مع ارتكابه كالمستهزئ بنفسه.
و ينبغي أن لا يستولي عليك اليأس و تقول: إنّ ذنوبي بلغت إلى حيث لا يمكن أن تتدارك بالتوبة؛ فإنّ اليأس من رحمة اللّٰه من أكبر الكبائر، و ذنوبك و إن كانت أكثر فرحمة ربّك أوسع من كلّ شيء، و ما يقنط من رحمة ربّه إلّا الضالّون؛ نعوذ باللّه من القنوط من رحمة اللّٰه.
و عدُّ التوبة من الشفعاء مبنيّ على التشبيه، و وجه الشبه حصول الخلاص من العقاب، فالمشبّه و وجهه عقليّان، و المشبّه به حسيّ؛ تأمّل.
«اللباس» ما يستر به الإنسان بدنه من الثياب و غيرها؛ و «أجمل» من الجمال بمعنى التزيّن؛ و «السلامة» صحّة المزاج، أي: خلوّه من الآلام الروحانيّة و الجسمانيّة.
و جعلُه عليه السلام السلامة كاللباس باعتبار اشتمالها على جميع البدن كالملبوس
1) . النور، الآية 31.
و اللابس، كما في قوله تعالى: «وَ لِبٰاسُ اَلتَّقْوىٰ ذٰلِكَ خَيْرٌ» (1)و «أَذَاقَهَا اَللّٰهُ لِبٰاسَ اَلْجُوعِ وَ اَلْخَوْفِ»(2).
و في جعله أجمل، إشارة إلى أن لا زينة للبدن أجمل من السلامة، فإن لم يكن له وراء ذلك كفاه، بمعنى: أنّ من كان مريضاً لا يمكنه التزيّن بزينة و إن كان عنده أفخر الملبوسات، فينبغي الشكر على السلامة؛ فإنّها رأس النعماء، بل بها توجد لذّة الآلاء و حلاوة المأكولات و المشروبات.
«الداء» الألم؛ و «أعيا» كأعمى من العيّ و هو البطؤ و البلادة.
و «الجهل» قسمان، مركّب و بسيط، و معالجة الثاني أسهل، بل و قد لا يعالج الأوّل.
و المعنى: لا ألم أصعب علاجاً و أبطأ برءاً من ألم الجهل، فهو شبيه بما لا يعالج من الآلام بسهولة، فالثلاثة مفردات عقليّة.
و الحاصل: أنّ الجهلاء و إن كانوا بظاهر البدن أصحّاء، لكنّهم مرضى مرضاً شديداً، فهم الأحوجون إلى شرب دواء العلم من طبيبه الحاذق، ممّن كان سقيم الجسد فقط.
و اعلم أنّ للجهل مراتب، كما أنّ للعلم كذلك، فكما أنّ فوق كلّ ذي علم عليم، كذا فوق كلّ ذي جهل جهول، فمن كان فيه أشدّ فهو الأحوج إلى المعالجة - سيّما لصاحب مركّبه - بأن يسأل كلّما ورد عليه؛ فإنّ دواء العيّ السؤال، فإذا اعتاده زال عنه و صار عالماً بالمآل، ففيه إيماء بأنّ الإلحاح في المسألة لئلّا يستقرّ في النفس؛ فإنّه إذا استقرّ صار مركّباً و تتعسّر المداواة.
«المرض» محرّكةً: السقم الشامل لجميع الجسد، و يفارق الداء بأنّه أ لم يعرض لبعض الأعضاء، و قد يطلق أحدهما على الآخر؛ و «أضنى» بالضاد المعجمة و الألف المقصورة معناه الأضرّ؛ و «العقل» (1)في الإنسان ما به يكلّف، و في الحديث: «العقل ما عُبد به الرحمن و اكتسب به الجنان»(2)، و هو موهبيّ و كسبيّ، و الظاهر أنّ القلّة بعد الكثرة و الكثرة بعد القلّة تتصوّران في الثاني، لكنّ الأوّل مدار للتكليف، و لهذا لم يكلّف المجانين و كذلك البلهاء و السفهاء، أو خفّف في حقّهم(3)، فقوله عليه السلام «قلّة العقل» مشير إلى أنّ العقل الموهبيّ كان مسلوباً، و الكسبيّ قليلاً.
1) . بر عاقل لبيب مخفى نماند كه لفظ عقل مأخوذ از "عقال" است، و عقال ريسمانى را گويند كه بر زانوى شتر مى بندند كه آن را از گم شدن مانع شود، و لطيفۀ ربّانى يعنى روح انسانى كه مُدرك كلّيات و جزئيّات و عامل اعمال في الحقيقه اوست، او را دو قوّت مى باشد كه به يكى استفاده علوم و استنباط مجهولات از معلومات و تمييز حق از باطل مى كند، و آن را عقل نظرى مى گويند، و به ديگرى ادراك ملايم و منافر و نافع و ضارّ و خير و شرّ و حَسَن و قبيح مى كند و محرّك بدن به حركات اراديّه شوقانيّه مى باشد، و چون ثمرۀ آن عائد به بدن و راجع به اعمال و افعال مى شود آن را عقل عملى مى گويند، و چون اين مانع وقوع در قبائح و شرور مى گردد، چنانچه عقال مانع گم شدن و ضايع گشتن شتر است، در عرف اطلاق عقل بر اين بيشتر كرده مى شود و كسى را كه اين قوت به سببى از اسباب ناقص باشد مجنون مى گويند، و اين دو قوّت موهبتى است يعنى حق تعالى در روح انسانى به وديعت گذاشته، و حديث "إنّ العقل حباء من اللّٰه" (بحار الأنوار، ج 78، ص 355، ح 9) اشاره بر اين است. ليكن مختلف مى شوند سبب استعداد كه لاحق روح مى شود به سبب قواى بدنيّه، و اين استعدادات مختلف مى باشند به شدّت و ضعف و زيادتى و نقصان و قلّت و كثرت، و از اين است كه گاه اطلاق عقل بر حالت داعيه او بر اختيار خير و نافع كه مانع قريب گمراهى و ظلالت است كرده مى شود، و عقلى كه در حديث "العقل ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان" واقع شده عبارت از اين است؛ تأمّل فيه فإنّه حريّ بالتأمّل. منه
2) . بحار الأنوار، ج 1، ص 116، ح 8.
3) . و چون ممكن است كه مجانين و سفهاء در عموم تكاليف شرعيّه داخل باشند و خروج ايشان به اعتبار تخفيفى باشد كه بر ايشان داده شده باشد، گفته شده است كه: «أو خفّف في حقّهم». منه
و لا شبهة أن لا مرض أضرّ بالبدن من هذه الحالة؛ نعوذ باللّه منها.
و يتكمّل القسم الكسبيّ منه بتمرين النفس على أفعال العقلاء، و المجالسة معهم، و التخلّق بأخلاقهم، و ترك ما ينافي الآداب.
و تسمية قلّة العقل مرضاً مجاز، كما مرّ.
«اللسان» جارحة الكلام، و قد يطلق على اللغة المتعارفة بين قوم، كقوله تعالى:
«وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ بِلِسٰانِ قَوْمِهِ» (1)أي: بلغتهم.
و «الاقتضاء» المطالبة لشيء لا يمكن للمطلوب منه الإباء؛ و «التعويد» جعل الشيء عادة.
و المعنى: أنّ اللسان يطلبك بما جعلته عادة له، من الإجراء على الصدق و الكذب و القول بالمعروف و الدعاء و الذكر و غير ذلك.
و حاصله: أنّ الاختيار ما دام في يدك ينبغي أن تعوّد لسانك على الخير و الصدق؛ لتسلم من التبعات القوليّة، و تثاب على الحسنات الصادرة عنه، و إن كنت لا تعتني بما تقول تصير بالتدريج عادتك الفحش و التكلّم باللغو و اللايعني، فتصدق عليك قوله عليه السلام: «لا يدخل الجنّة كلّ فحّاشٍ بذيٍّ لا يبالي بما قال و لا ما قيل له»(2)، الحديث؛ أعاذنا اللّٰه منه.
و نسبة الاقتضاء إلى اللسان مجاز عقليّ، لكونه في الإسناد.
«العدوّ» بتشديد الواو: صيغة المبالغة من العداوة، مضافة إلى كلمة «ما»، و يحتمل أن ينوّن و الموصولة مفعوله، و يحتمل الحذف و الإيصال، أي: عدوّ لما جهله.
و الأظهر أنّ المعاداة مختصّة بما بين أفراد الإنسان أو الحيوان، أمّا بين الجماد و الجماد، و الحيوان و الجماد، فلا.
فكأنّ المعنى: أنّ كلّ فرد من أفراد الإنسان إذا كان جاهلاً بشيء، فهو عدوٌّ غايةَ العداوة للعالم بها. و ذكر المرء دون لفظ الإنسان لكونه أكمل النوعين، و يمكن أن تجعل العداوة للمجهول بتكلّفٍ.
و المقصود: التعريض بالجاهل؛ فإنّه باعتبار جهله و تقصيره عن الوصول برتبة العلم يعاديه و يعادي أهله.
«رحم» كعَلِمَ من الرحمة، و معناها في العباد: رقّة القلب المثمرة للإحسان بالنسبة إلى المرحوم. و أمّا «اللّٰه» تعالى فلكونه منزّهاً من القلب و الرقّة الحاصلة فيه، تعتبر فيه باعتبار الغاية لا المبدأ، بخلاف غيره. و نعم ما قيل: خذ صفاته تعالى باعتبار الغايات لا المبادئ (1)و تفسير «المعرفة» و «القدر» قد مرّ.
و «التعدّي» التجاوز عن الحدّ؛ و «الطور» بفتح الطاء: الطريقة، فذكره بعده مبنيّ على التجريد(2)، و إذا اُضيف اختصّ بمن اُضيف إليه. و الجملة الاُولى دعائيّة، لفظها خبر، و معناها إنشاء، و اختيار الماضويّة لكونه أدلّ على الثبوت، فهو أنسب بمقام الدعاء؛ و الثانية صفتيّة، و لهذا قطعت عن الاُولى لما بينهما كمال الانقطاع؛ و الثالثة معطوفة على سابقتها عطف تفسير، و سيظهر لمّه.
1) . غايت واصل كردن و رسانيدن رحمت است به مرحوم، و مبدأ به معنى منشأ است كه رقّت دل باشد. منه
2) . معنى تجريد در اين مقام اين است كه چون تعدّى به معنى تجاوز از حدّ است و طور نيز به معنى طريقه و حدّ است، پس بايد تعدّى را مجرّد از معنى حدّ گردانيدن و در تجاوز استعمال نمودن، مثل قول حق تعالى: «سُبْحٰانَ اَلَّذِي أَسْرىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلاً». منه
و خلاصة المعنى: أنّه عليه السلام دعا بطلب الرحمة من اللّٰه تعالى لمن عرف حدّ نفسه، و لم يتجاوز عن الطريقة اللائقة بحاله، لا بالإفراط و لا بالتفريط. و وجه استحقاقه للرحمة المطلوبة من لسانه عليه السلام هو أنّه كان قانعاً بما رُزق، و لم يتكبّر على من دونه، و لم يستنكف عمّن فوقه، و فيه خير كثير.
«الأعداء» جمع العدوّ؛ و «أخفى» اسم تفضيل من الخفاء خلاف الظهور؛ و «المكيدة» و الكيد مصدران لكاد يكيد، معناهما المخادعة و الاحتيال للتسلّط على الغير أو أخذ شيء منه أو غير ذلك.
و المعنى: أشدّ الخصماء عداوة أخفاهم مخادعة؛ لأنّه يمكن الاحتراز أو التدارك عن العدوّ الّذي أفشى المعاداة، و أمّا مُخفِيها الّذي إذا رآك يتملّق و يتواضع و إذا غبت عضّ عليك الأنامل من الغيظ فلا.
و يجب الاستعاذة من شرّه، كما يقول سيّد الساجدين: «و هو يظهر لي بشاشة الملق، و ينظرني على شدّة الحنق» (1)أي: أستعيذ من شرّ عدوّ يظهر لي في وجهه بشاشة من يتملّق و يتحبّب، و ينظر بعينه إليّ حال كونه مصرّاً على شدّة الحقد و الضغن.
«الإعادة» مصدر أعاد يعيد، بمعنى ارتكاب أمرٍ مرّة بعد اُخرى؛ و «الاعتذار» طلب العذر، أي: الإقالة و العفو عن العثرة؛ و «التذكير» تفعيل من الذكر، بمعنى إلقاء الشيء في الخاطر بعد نسيانه.
و يحتمل معناه وجهين:
1) . بحار الأنوار، ج 94، ص 321 ح 1.
الأوّل: أنّه إذا اعتذر المعتذر لأحدٍ ممّا وقع بينه و بينه من المكاره، فلا يليق أن يعتذر مرّة اُخرى؛ لأنّه يكون سبب تذكّره لذلك المكروه، فيكون هو باعثاً لتجديد تألّمه، و هو الظاهر.
و الثاني: أنّه يلزم للمعتذر الاعتذار منه أوّل المرّة اعتذاراً كاملاً لا يحتاج إلى إعادته، أعمّ من أن يكون بالنسبة إلى الخالق أو الخلق؛ تأمّل فإنّه لا يخلو من غموض.
«النعمة» واحد النعم، و يجمع على النعماء أيضاً، و قد يفرق بينها و بين الآلاء بأنّ الاُولى تطلق على الظاهريّ منها، و الثانية على الباطنيّ، و قد مثّلوا لهما باليد و قوّة البطش المخلوقة فيها.
و «الروضة» كالدوحة: مفرد الروضات، و هي من الأرض: الأمكنة المتبرّكة المشرّفة بتشريف أحدٍ من خلّص عباد اللّٰه تعالى (1)و «المزبلة» مجتمع القاذورات و الكثافات(2).
و تحقيق المعنى: أنّ الجاهل إن كان ذو نعمة فيجب عليه إزالة الجهل؛ لأنّها هي القيام بواجب شكر النعم، فإنّ الجاهل لا يعلم قدر النعمة فضلاً عن أداء شكرها؛ أو لا، فلا يتمنّ نعمةً مع ثبوت الجهل له؛ لأنّ تلك النعمة حكمها حكم شيء نفيس واقع في المزابل، و لا يرغب أحد إليها؛ لعدم قيام المنعَم عليه بواجب شكرها و عدم إظهارها، بل ينبغي الاستكمال بأكمل النعماء، و هو العقل و العلم؛ فإنّ من يؤتى العقل و العلم فقد اُوتي خيراً كثيراً.
«النصح» بضمّ النون و سكون الصاد المهملة: مرادف النصيحة؛ و «الملأ» فَعَلٌ من الملاءة، معناه: الجماعة الكثيرة الّذين يسترون وجه الأرض لازدحامهم، أو أشراف الجماعات و وجوههم الّذين يملئون عين رائيهم باعتبار التزيّن؛ و «التقريع» و التوبيخ بمعنىً، و بالفارسيّة: سرزنش.
و مقصوده عليه السلام تعليم الناصح طور النصح بوجه لا يكون فضيحة و توبيخاً للمنصوح، فمن آدابها أن يكون بالخلوة؛ لأنّه أبلغ في إمحاضها و أشدّ تأثيراً في قبوله؛ و لا تكون بين الأعيان و الأشراف؛ لأنّه لا تكون نصيحة، بل تكون فضيحة و توبيخاً؛ و لا أثر له في المراد، بل يكون باعثاً لتصلّبه فيما منع منه، فينتج خلاف المقصود و نقيض المطلوب.
«الذلّ» بضمّ الذال المعجمة: الهَوْن و الخفّة و الخجالة؛ و «الطمع» محرّكةً: توقّع ما يمتنع حصوله عادة أو يتعسّر، كقوله تعالى ردّاً على منكري الشريعة: «يُرِيدُ كُلُّ اِمْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ يُؤْتىٰ صُحُفاً مُنَشَّرَةً» (1).
و من علاماته أنّ صاحبه يقتحم في المهالك و المخاوف بمحض تصوّر النفع، حصل أو لم يحصل و إن كان قليلاً، و أكثر ما تنبت هذه الشجرة الخبيثة في مزابل(2)الحسّاد و أهل الحرص.
فالمعنى: أنّ الطمع مصاحب الخفّة و الخجالة؛ لأنّ أكثر من يخيب هو الطامع،
فيبقى خجلاً عند نفسه و غيرها لحصول خلاف توقّعه.
و يتحتّم على المكلّف أن يغسل قلبه من دنس هذه الصفة بماء التوكّل على اللّٰه عزّ و جلّ.
الألف و اللام الداخلة على اسم الفاعل و المفعول موصولة و صلتها مدخولها، لكونه في معنى الفعل، و بعضهم - كالمازني - فرّق بين ما تكون داخلة على اسم الفاعل بمعنى الثبوت - كالمؤمن و الكافر - و بين ما تدخل عليه بمعنى الحدوث - كالضارب و القاتل (1)- فيقول بموصوليّة الثاني دون الأوّل، و دليله مزيّف.
و كلمة «حتّى» من الحروف الجارّة، و إذا دخل على المضارع تكون أن الناصبة مستترة بعدها؛ و «يَعِد» مستقبل «وَعَد» حذفت الواو منه لوقوعها بين الياء و الكسرة اللازمة، على ما قاله الصرفيّون.
و ما يستفاد من هذا الكلام الشريف: أنّ الّذي سئل منه شيء حرٌّ مطلق، أي: عنان اختياره بيده إلى أن يَعِد، فإذا وعد يجب عليه الوفاء بالوعد شرعاً - على الأظهر - فكأنّه عبد، أي: لا اختيار له في الأمر الموعود حتّى يفيء بما وعد.
و لا يخفى كون «حتّى» هاهنا بمعنى «إلى» على طريقة قوله تعالى: «كُلُوا وَ اِشْرَبُوا حَتّٰى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ اَلْخَيْطُ اَلْأَبْيَضُ مِنَ اَلْخَيْطِ اَلْأَسْوَدِ مِنَ اَلْفَجْرِ»(2)الآية.
و إنّ الحرّيّة كناية عن عدم شغل ذمّته بشيء، و أمّا إذا وعد فهو عبد، بمعنى أنّها طاعة يجب أداؤها، فكأنّه في قيد الرقّيّة، و كذا حال كلّ مكلّف بالنسبة إلى تكليفه كما لا يخفى، ففيه تأكيد - ضمناً - للوفاء بالوعد؛ تذكّر.
«عنى» أي: قصد، و معناه هنا النفع؛ و «الفوت» خروج الشيء عن حيّز الانتفاع به.
و معنى هذا الكلام البليغ: أنّ من اشتغل بطلب ما لا ينفعه فاته ما ينفعه، ففيه تنبيه على أنّه ينبغي للعاقل أن يضبط أوقاته و يصرف ليله و نهاره بالاشتغال بما ينفعه في النشأة الآخرة، فينتفع بالدنيا و يُعرِض عن اللغو و اللهو و عمّا لا ينفعه؛ لأنّه صرف فيه أنفس الأشياء الّذي هو نقدُ عمره الّذي لا عوض له، و به يمكن اكتساب الجنان و النجاة من النيران، فمن كان هكذا فطوبى له فطوبى له، و كفى لمدحه قوله تعالى في سورة «قد أفلح»: «وَ اَلَّذِينَ هُمْ عَنِ اَللَّغْوِ مُعْرِضُونَ» (1).
جعل تعالى الإعراض عنه تكملة لإقامة الصلاة و إيتاء الزكاة و حفظ الفروج، و بعد هذه الآية وَعَد المعرض المذكور - مع اتّصافه بما تقدّم من الصفات - الخلود في الفردوس، فقال: «أُولٰئِكَ هُمُ اَلْوٰارِثُونَ * اَلَّذِينَ يَرِثُونَ اَلْفِرْدَوْسَ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ»(2).
قيل: فيه دلالة على أنّ المتّصف بإقامة الصلاة و غير ذلك من الفروع يستحقّ الخلود في تلك الجنّة، إذا أعرض عن اللغو و عمّا لا يعينه؛ و قال الإمام عليه السلام: «اللغو ما لا يعينك»، أي: لا ينفعك.
هذا، و يحتمل أن يُحمل على معناه الأصلي، أي: من طلب شيئاً ليس بمقصوده فاته ما هو مقصوده، و فيه شيء، كما ترى. اللّٰهمّ إلّا أن يُتكلّف بأن يقال: من طلب شيئاً لا يليق أن يقصد، فاته ما ينبغي تعلّق القصد به؛ فافهم.
السامع للشيء غير المستمع له، فإنّه في الثاني يعتبر مع سماع الاُذن ركون القلب إليه أيضاً، و في الأوّل الأوّل فقط؛ و «الغيبة» بكسر الغين و سكون الياء: ما يكرهه المغتاب لو سمعه لا بحضرته، و بالفتح يراد به معناه المصدري.
و «المغتاب» كالمختار في اتّفاق اسم الفاعل و المفعول لفظاً، و الاختلاف تقديراً.
و محصّل المعنى: أنّ سامع الغيبة كمرتكبها في كونه آثماً؛ فإنّ الراضي بالشيء كفاعله. و يحتمل أن يكون السماع بمعنى الاستماع، لكنّ الأوّل أبلغ؛ فإنّ السامع إذا كان كالمغتاب في العقاب فالمستمع و الفاعل بطريق الاُولى.
و اعلم أنّ هذه الصفة صفة رديئة منهيّ عنها بقوله تعالى: «وَ لاٰ يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ» (1)جعل تعالى المغتاب كآكل الأموات، و فيها غير هذه المضرّة مضارّ اُخر لا تخفى على المتدبّر.
أقول: رُخّص شرعاً من اتّصف بشرائط الآمريّة بالمعروف و الناهية عن المنكر أن يذكر فاعل المناكير بمنكره، كي يَسمع و يَنزجر منه، بشرط أن يكون قصده انزجاره، و ليس هذا من الغيبة، بل هو من باب الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر.
«الحرمان» بكسر الحاء: مصدر حرم يحرم، صار محروماً مأيوساً، و الألف و اللام للحقيقة أو الاستغراق؛ و «الحرص» قوّة راسخة في الإنسان تَبعثه على إلقائه في المهالك و غيرها، لجلب المنافع و إن كانت موهونة، و قد اُشير إليه سابقاً، و الألف
1) . الحجرات، الآية 12.
و اللام فيه أيضاً تحتمل الأمرين.
و حاصل معناه: أنّ حقيقة اليأس أو كلّ فرد من أفراده ملازم حقيقة الحرص أو كلّ فرد من أفراده على اختلاف المواضع، فينبغي للعاقل الاجتناب من الحرص و تأديب النفس على تركه، كي يظفر بالمطلوب و يحصل له المقصود.
«المزاح» كالفراغ وزناً، معناه المطايبة، و حدّه الشرعيّ: أن لا يكون الممازح كاذباً فيما يقول، و يكون مقصوده منه إدخال السرور على المؤمنين.
و كلمة «لم» جازمة للمضارع، تُسقِط حركته أو نونه أو حرفاً من آخره، و هنا أسقطت الواو منه، لأنّ أصله يخلو؛ و «الحقد» بكسر الحاء و سكون القاف: العداوة.
و تنقيح معناه: تنبيه الممازح على أنّه و إن كان مأذوناً فيه شرعاً، لكنّه يليق أن لا يتجاوز به عن الحدّ المذكور، و لا يبلغ من الكثرة بمرتبة يصير عادة له؛ فإنّ من كثر مزاحه يسقط محلّه من القلوب و مكانه من العيون، بل يصير بالتدريج مشتهراً بالسخريّة، كما نشاهد في زماننا هذا من بعض أبنائه.
أقول: من عادة العرب أن تقول لأحدٍ إذا كان حريصاً على شيء: فلان عبدُ ذلك
الشيء أو ابنُه أو أبوه، فإن كان أكولاً يسمّونه عبد البطن، و إن كان شريراً ينسبونه بأنّه ابن الشرّ، و إن كان خيّراً يقولون: أبو الخير (1)، و إضافة العبد في الأوّل لاميّة و في
1) . و خيّر به تشديد «يا» هم مى تواند بود، و در آن هنگام معنى او كسى است كه خير او به مردم رسيده، خيريّت حال مردم را نيز خواهد. منه
الثاني بيانيّة؛ و «الشهوة» كمال الاشتهاء للشيء، و لا تختصّ بمشتهىً (1)دون آخر؛ و «أذلّ» اسم تفضيل من الذلّة.
و التعبير عن مفاده: أنّ العبد عبدان، عبد يسمّونه رقيقاً و يشترونه، و عبد شهوة لا يشترى، فأيّهما أهون على سيّده أو بين الناس؟ فبيّن عليه السلام ببيانه الفصيح أنّ الثاني أهون.
أقول: يمكن أن يستدلّ على أهونيّته بثلاثة أوجه:
الأوّل: أنّه لمّا كان سيّد الثاني أظلم، فكان عبده أهون، لأنّ منشأه القوى الشهوانيّة، و محرّكها الشيطان اللعين، و من الواضحات أنّ نهاية مقصوده ذلّة أفراد الإنسان.
و الثاني: أنّا بيّنّا أنّ هذا العبد لا يشترى، و إذا لم يُشتَرَ لم يكن داخلاً في الملك، فلم يكن عزيزاً، فكان ذليلاً.
و الثالث: أنّ التحرير يتصوّر في عبد الرقّ دون الشهوة، و هو أيضاً سبب إهانته، فإيّاك و أن يتسلّط الهوى عليك بحيث يكون حاكماً عليك؛ فإنّه لا خلاص لك، و في الأدعية المأثورة عنهم عليهم السلام ما هو مضمونه أنّه: اللّٰهمّ لا تجعل هواي غالباً و عقلي مغلوباً. و بالمآل ينجرّ إلى عبادة الشيطان، و قد نهى اللّٰه تعالى عنها بقوله عزّ و جلّ:
«أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يٰا بَنِي آدَمَ أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا اَلشَّيْطٰانَ»(2)و العبادة بمعنى الإطاعة لغةً.
«الحاسد» اسم فاعل من الحسد و قد مضى شرحه؛ و «المغتاظ» كالمختار وزناً و أصلاً، اسم فاعل من الاغتياظ، و هو شدّة ثوران القوّة الغضبيّة، و الجارّ متعلّق به.
و المعنى: أنّ من كان من ذمائم صفاته الحسد، فهو دائماً مغضب على المحسود، أعمّ من أن يكون له تقصير بالنسبة إليه أو لا.
أقول: لكظم الغيظ ثواب جزيل و أجر جميل، حتّى روى أنّ سيّد الساجدين كانت له جارية، فأحضرت له عليه السلام طعاماً و كان ذا مرقٍ، فسقطت القصعة من يدها، و أهرق على رأسه و بدنه عليه السلام، فنظر إليها فخافت و قالت: «وَ اَلْكٰاظِمِينَ اَلْغَيْظَ».
فقال عليه السلام: كظمت غيظي.
فقالت: «وَ اَلْعٰافِينَ عَنِ اَلنّٰاسِ».
فقال عليه السلام: عفوت عنكِ.
فقالت: «وَ اَللّٰهُ يُحِبُّ اَلْمُحْسِنِينَ» (1).
فقال: أنتِ حرّة لوجه اللّٰه(2).
و مع هذا، إنّ الحاسد محروم منه لحسده، و ليته يغتاظ على من كان مقصّراً في حقّه، فإنّه يمكن أن يقال هو محقّ في الجملة، و أمّا بالنسبة إلى من لا تقصير له فله عقاب و حرمان.
أمّا الأوّل: فلأنّ من لم يقصّر، لأيّ شيء يغتاظ عليه، فيعاقب.
و أمّا الثاني: لعدم كظمه فهو محروم منه، و وجهه أنّه كلّما يشاهد من المحسود نعمة و زينة و حسن حال زاد قهره باعتبار رسوخه(3)فيه؛ نعوذ باللّه من شرور الحسّاد.
«كفى» كَرَمى ماضياً و مضارعاً؛ و الباء زائدة في فاعله، و التقدير: كفى الظفر؛ و «شفيعاً» تمييزٌ رافع لإبهام النسبة، و احتمل بعض النحاة كونه مفعولاً، و هو تعسّف.
و تلخيص المعنى: إذا غلبتَ على من عاداك أو قصّر في حقّك، كفى ظفرك و غلبتك عليه شافعاً له معتذراً إليك منه، فلا يحتاج ذلك المذنب إلى شفيع آخر.
أقول: العفو عند المقدرة سجيّة كريمة لا يلقّاها إلّا ذو حظّ عظيم، و الصبر عند القدرة أكمل أفراده، و «إِنَّمٰا يُوَفَّى اَلصّٰابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسٰابٍ».
و لا يخفى مجازيّة نسبة الشفاعة إلى الظفر.
كلمة «رُبّ» من الحروف الجارّة، و أصل وضعها للتقليل، و استعمل مجازاً في التكثير، و اشتهر فيه بحيث لا يحتاج إلى قرينة، و صار معناه الحقيقي مهجوراً؛ و «ساعٍ» كرامٍ وزناً و إعلالاً: اسم فاعل من السعي؛ و كلمة «ما» موصولة أو موصوفة أو مصدريّة، و على الأوليين الضمير المستتر عائدها.
و خلاصة المعنى: أنّ الساعي في الّذي يضرّه - أو في شيء يضرّه أو في ضرره - كثير، فيليق بمن حاول الاُمور أن يتأمّل في مضارّها و منافعها، و إن لم يصل عقله إلى تمييزها ينبغي أن يعرضها على عاقل مجرّب، ثمّ يختار منها ما هو النافع لآخرته و ترك ما هو المضرّ لها، فإنّ العمدة في المراعاة هي الآخرة - و الدنيا تبع لها - و لأجلها خلقت، فبخٍّ بخٍّ لمن شكر نعمها بصرفها في مصارف الآخرة؛ فإنّ الشكر لغة: صرف العبد جميع ما أُنعم عليه فيما خُلق له.
«الاتّكاء» الاعتماد؛ و «المُنى» جمع المُنية بضمّ الميم فيهما، كالدجى و الدجية: و هي ما يَتمنّى المرء من الآمال، و قد يُجمع على الأماني كالدجية على الدياجي؛ و «البضائع» جمع البضاعة، و هي ما يتّخذه التاجر رأس ماله ليتّجر به؛ و «النوكى» الحمقى جمع الأحمق.
و المعنى: لا تعتمد على الأماني و الآمال؛ فإنّ الاتّكاء عليها من قلّة العقل و بضاعة
الحماقة، لأنّ العقلاء الكمّل لا يعتمدون على ما هو الحاصل من الدنيا لهم.
و علّة هذا النهي - عقلاً - واضح؛ فإنّ المعتمِد عليها يجسر على الاقتراض من الناس، و يشتغل بلذيذ المأكل و المشرب و الملبس، و يفتتن ببناء الأبنية الرفيعة الثمينة تمنّياً أنّ أباه أو أخاه سيرسل له من الهند مالاً، أو يحصِّل له موضعُ كذا و كذا شيئاً، و يتسلّط عليه الشيطان و يعده و يمنّيه؛ و كاد أن يخطر بباله الخلود في هذه النشأة أو المكث الطويل، فتمنعه هذه الخيالات الفاسدة من عبادة ربّه، و ينقضي ب: «سوف أفعل» (1)عمره إلى أن يعثر بأجله، فيشرع في التأسّف على ما سلف منه في الباطل، و هذا الحين هو الحين الّذي يقول له اللعين: «إِنَّ اَللّٰهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ اَلْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَ مٰا كٰانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ إِلاّٰ أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي فَلاٰ تَلُومُونِي وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ»(2)الآية.
فثبت التقصير كلّه عليه و ألزمه، و هذا الرجل من أحمق الحمقى و أخسر الخاسرين؛ فإنّه صرف أيّام دنياه في طاعة الرجيم، و لم يكتسب شيئاً كان سبب دخوله في جنّة النعيم، فكان خسر الدنيا و الآخرة، و «ذٰلِكَ هُوَ اَلْخُسْرٰانُ اَلْمُبِينُ»(3).
و في بعض النسخ «لا تتّكل» باللام، و لا تفاوت في المعنى.
«اليأس» كالبأس وزناً، و معناه قطع الرجاء عن حصول الشيء.
و تلخيصه: أنّ الراحة - أي: فراغ النفس - مصاحب قطع الرجاء عمّا في أيدي
1
الناس؛ فإنّه بناء التوكّل الّذي هو الانقطاع عن الخلق إلى الخالق، و الراجي لحصول المراد منهم مضطرب الأحوال، يتصوّر حصوله (1)آناً فآناً و يوقّته بوقت دون آخر، و بهذا الاعتبار يتملّق لهم تملّقاً قد ذُمّ شرعاً؛ كي يجد مطلوبه، و بالأخرة لا يجد، فتخرج من قلبه حلاوة العبادة و لذّة التوكّل على اللّٰه، الّذي هو حسب الخلائق و نعم الوكيل لهم.
حملُ هذين المسندين على المسند إليهما حمل مجازيّ مبالغة، كما في قولهم:
«إنّما هي إقبال و إدبار»، و يحتمل تقدير مضافٍ، أي: ذو اليأس و ذو الرجاء، من باب «وَ سْئَلِ اَلْقَرْيَةَ»، فكان مجازاً في الحذف.
و المعنى على الحلّ الأوّل: أنّ قطع النظر عمّا في أيدي الناس هو المخلِّص عن منّتهم و تملّقهم، و الطامع بما فيها عبد لهم لا يتخلّص من عبوسهم و تحمّل مشاقّهم؛ و لا يخفى ما فيه من المبالغة.
و على الثاني: أنّ ذا اليأس منهم ذو راحة من أذاهم، و ذا الطمع منهم تلزمه المشاقّ كالعبيد.
و يحتمل وجهاً آخر - و هو التأويل في الخبر - بأن نقول: اليأس من الناس حرّية، و الرجاء منهم عبوديّة؛ و هو و إن كان بعيداً، لكن لا يخلو من لطافة الاختصار.
و الحاصل: أنّ ثمرة الرجاء من الخلق اليأس منهم، فاليأس منهم و الرجاء إلى رحمة اللّٰه تعالى أنسب بحال العبد و أنفع له من أوّل الأمر.
1) . چون حصول مقصود خود را از خلق مى داند، يعنى در خيال او مى گذرد كه در فلان وقت مقصود من از آن شخص بر مى آيد و چون در آن وقت بر نيايد، حواله به وقت ديگر مى كند و به خاطرش مى رسد كه در آن وقت بر مى آيد و هميشه به اين اعتبار تملّقات مى كند. منه
أقول: ما حصل في الذهن، إن منع من احتمال النقيض فهو العلم، و إن رجّح أحد الطرفين من الوجود و العدم على الآخر، فالراجح الظنّ و المرجوح الوهم، و إن تساوى الطرفان في نظر العقل فهو الشكّ.
و «الكهانة» في اللغة: الإخبار عن الغيب.
و المعنى: ظنّ العقلاء مطابق للواقع و لا يكون خطأ، فكأنّهم باعتبار شرافة العقل - الّذي أفاضه اللّٰه تعالى عليهم - ألهموا ما هو في نفس الأمر(1).
و فيه دلالة على أنّ من كان معتمداً في عقله، ينبغي الاعتقاد بمعتقداته و العمل بما أمر و الاستشارة له؛ فإنّ صدور جميع ذلك عنه من رويّةٍ و فكر، و نعم ما قال الشاعر:
الألمعي الّذي يظنّ بك الظ *** - نّ كأن قد رأى و قد سمعا
1) . بر رأى اربا ذكاء و فطن مخفى نماناد كه «ظنّ العاقل كهانة» چند احتمال دارد، و يكى همچنان كه در شرح مبيّن شده آن است كه: مظنون عاقل اخبار به غيبى است كه به عنوان الهام بر او شده، و در اين صورت كهانت را به معنى اخبار به غيب مطلقا بايد دانست تا شامل اخبار مغيّباتى كه به عنوان الهام و وحى حاصل مى شود نيز بوده باشد، و صرف از معنى حقيقى عرفى بايد نمود و عاقل را به معنى سالك طريق حق و صدق و مختار خير و صلاح دانست نه مقابل مجنون؛ و احتمال دارد كه اين كلمه در جواب سؤال از حقيقت كهانت واقع شده باشد، و بنابراين مراد آن خواهد بود كه: كهانت عبارت از ظنى است كه عاقل را حاصل مى شود و احكامى كه كاهنان مى كنند في الحقيقة امور ظنيّه است كه ايشان بر آن به طريق جزم و ايقان حكم مى كنند و به اعتبار وقوعى كه گاهى بهم مى رساند مشاكل وحى مى شمارند و بدين سبب در شرع، مذموم و محروم و تالى سحر است، چه كهانت يا به فراست و ذكاء قلب است كه قياسات فراستى و ادله نجومى بالضرورة مؤلّف از امور مظنونه مى باشد، يا از وسوسه و فطنت روح است كه عبارت از كمال قوت خيال و متخيله باشد، و در اين صورت نيز قياسى از امور مظنونه ترتيب داده حكم بر خبرها مى كنند، يا به القاء شياطين است كه در آن احتمال صدق و كذب جارى مى باشد؛ و ايضا احتمال دارد كه منع از حكم به ظن و رأى باشد، يعنى ظن كسى را كه خود را از عقلا شمارد كهانت است، يعنى اخبار به غيبى است كه در شرع مذموم و محروم است، و قيد «عاقل» مفيد كمال تأكيد به عدم آن است مطلقا. منه عفي عنه
«النظر» معناه هنا التفكّر؛ و «اعتبر» من الاعتبار بمعنى العبرة، و هي التأمّل في الأشياء و اكتساب النصيحة، كمن نظر في الدور الخربة الّتي باد أهلها، و تأمّل في عدم بقاء الدنيا و عدم اعتبارها، و حصل له من ذلك النظر في نفسه عدم الاعتناء بها، يقال له: رجل معتبر، أي: حاصل له العبرة.
و المقصود: أنّ العبرة لا تنفكّ عن التأمّل، و من فوائده الرسوخ في معرفة اللّٰه تعالى؛ فإنّ من تفكّر في مصنوعاته و الدقائق المخلوقة فيها تيقّن بأن ليس لها خالق سوى اللّٰه تعالى، و هي الفائدة العظمى.
و حُذف متعلّق النظر ليذهب ذهن السامع كلّ مذهب ممكن و لقصد الاختصار (1)، و في الذكر بلفظ العموم يمكن تحصيل الأوّل دون الثاني.
«العداوة» كالقساوة لفظاً و تقرب منها معنى، هي العقدة الحاصلة في القلوب بحصول المكروهات؛ و «الشغل» بضمّ الشين: ما يُشتغل به. «القلب» يطلق تارة على الشكل الصنوبري الّذي هو قطعة لحم، إذا شقّ وجد في وسطه دم غليظ يسمّيه بعض الأطبّاء الروح الحيواني؛ و تارة على القوّة المدركة الرئيسة الآمرة لسائر الأعضاء، و الظاهر أنّ غاية العلاقة به غير باقي الجوارح، و المراد به هنا تلك القوّة؛ لأنّ إسناد الإدراك و الاشتغال إليها يمكن، و أمّا إلى ذلك الشكل الساذج منها فلا؛ تأمّل.
و له قسمان: منكوس، و غير منكوس. و نعرّف المنكوس ليعلم غيره؛ فإنّما
1) . مثلاً هرگاه گفته شود كه «من نظر في العالم» معنى اولى كه رفتن ذهن شنونده باشد به هر مذهب ممكنى حاصل مى شود، امّا فايدۀ اختصار فوت مى شود. منه عفي عنه
تُعرف الأشياء بأضدادها، فنقول: يطلق المنكوس على قلوب العصاة، الّتي أحاطت النقطة السوداء الحادثة من كثرة المعصية بها، و غيره غيرها.
و المراد: أنّ العداوة من أعظم مضارّها هي: أنّها تشغل قلبك الّذي بإقباله على العبادة صارت مقبولة، و تأخذ من يدك بيت ربّك المعمور فيك، فإنّ بعض المفسّرين قال في تفسير قوله تعالى: «وَ اَلْبَيْتِ اَلْمَعْمُورِ» (1): «هو قلب المؤمن الّذي عمر بمعرفة اللّٰه تعالى و عبادته»، فإيّاك و العداوة.
و في بعض النسخ: العَداوَةُ شُغلٌ شاغِلٌ، أي: شغل عظيم مانع من أن يشتغل صاحبها بشغل آخر، بل لا يمكنه؛ و لا تفاوت بين العبارتين.
كلمة «إذا» ظرفيّة تضاف إلى الجمل مطلقاً؛ و «الإكراه» الإجبار؛ و «عمي» كَرَضي(2)من العمى: عدم البصر عمّن هو من شأنه، و يطلق مجازاً على الكلالة و السآمة، و هو المناسب بهذا المقام.
و المعنى: أنّ إجبار النفس على فهم الاُمور سبب عمى القلب، أي: كلالته و تضجّره، فلا فائدة فيه؛ لأنّ مكتسبات القلوب - من الآداب و العلوم و غيرها - لا تتحصّل إلّا بشوق من النفس، يحرّكها و يميلها إليها و ينافيه إجباره.
و عدم ذكر متعلّق الإكراه من أدلّ الدلائل على عدم تخصيصه، فتخصيصه بالإكراه على طلب العلوم - كما فعله بعض الشرّاح - لا وجه له.
«الأدب» مفرد الآداب، و قد مضى شرحه، و كذا «العقل»؛ و «الصورة» تطلق على ما هو الظاهر من الحيوان، و قد تطلق على الكيفيّة الحاصلة في الذهن من كلّ شيء.
و المعنى: أنّ العقل إذا فرض شخصاً ذا أعضاء و جوارح، فالأدب صورته، أي:
أحسن أعضائه الفائضة عليه، فعليكم به؛ لأنّ أشرف ما خُلق في الإنسان هو العقل، و الأدب أشرفه، فهو الأشرف من الأشرف؛ ففي هذه العبارة البليغة إشارة إلى أنّ من لا أدب له لا عقل له.
و لا يخفى ما فيها من الاستعارة بالكناية بتشبيه العقل بذي الصورة، و التخيّليّة بإثباتها له.
«الحياء» صفة كمال للإنسان، بل رأس الصفات و أعلاها، كما قال عليه السلام: «ينبغي أن تكون في المؤمن صفات»، و عدّدها و قال: «رأسهنّ الحياء» (1)، لكنّه حياءان: حياء حمق، و حياء عقل.
و الأوّل: هو المانع من الرزق، و صاحبه لا يبالي بأن يعمل بالشرع أم لا، و لكن يستحيي من بعض الاُمور الجزئيّة، كالحياء من السلام بين الأنام، و الأكل بقدر المعتاد، و غير ذلك.
و أمّا الثاني: فهو عبارة عن مراعاة الشرع بكماله؛ واجباته و مستحبّاته بأدائها، و محرّماته بتركها.
و «الحريص» قد شرحناه.
1) . بحار الأنوار، ج 69، ص 372، ح 17.
و المعنى: أنّ الحريص مسلوب عنه الحياء، الّذي هو العمدة في محاسن الأخلاق، و وجهه: أنّ الحريص على الشيء يحبّه، و حبّ الشيء يعمي و يصمّ و يزيّن المحبوب في نظر المحبّ، و من كان أعمى فقد اشتهر أنّه لا حياء له، فكيف من كان أعمى و أصمّ كليهما، و الحريص بالنسبة إلى كلّ شيء كذلك، فلم يكن له حياء أصلاً، فلهذا [الإمام] عليه السلام أدّاه ب: لا، الّتي لنفي الجنس.
«لانت» للمفردة المؤنّثة الغائبة من اللين، خلاف الصلابة، و هي الخشونة؛ و «أسافل» جمع الأسفل، و «أعالي» جمع ضدّه.
و في هذا الكلام ثلاث كناياتٍ:
الاُولى: أنّ اللين كناية عن الضعف؛ لأنّ الضعيف لا علاج له إلّا الملاءمة.
و الثانية: كناية الأسافل عن الأتباع و المطيعين.
و الثالثة: كناية الأعالي عن ذوي الاقتدار و التفوّق.
و حاصله: أنّ من ضعف أتباعه و من كان مطيعاً له - إمّا لقلّتهم أو بالفقر - قوي من كان فوقه و أعلى منه.
و المقصود: الإرشاد إلى طريق سياسة الرئاسة، بأنّ من أراد أن لا يكون مقهوراً بين أعدائه يلزم أن: يُقوي أتباعه و يستميلهم بالإحسان باللسان أو بالمال و الخلع و المواساة و المراعاة إلى كلّ أحدٍ بقدر ما يناسبه.
«السعيد» فعيل من السعادة عكس الشقاوة؛ و «وعظ» واحد المذكّر من مجهول الماضي من الوعظ بمعنى الاتّعاظ، و أصل معناه: ما يقوله الواعظ حالة الوعظ، و الاتّعاظ: قبول النصيحة، و بالفارسيّة: پند گرفتن.
و المراد: أنّ من علامات السعداء الاتّعاظ بغيرهم، بمعنى: أنّهم إذا رأوا شخصاً مشتغلاً بالماضي هم يتركونها، و إذا رأوا أحداً يعظ آخر هم يتّعظون، فلا يحتاجون إلى واعظ.
و الناس قسمان بحكم كريمة «فَمِنْهُمْ شَقِيٌّ وَ سَعِيدٌ * فَأَمَّا اَلَّذِينَ شَقُوا فَفِي اَلنّٰارِ لَهُمْ فِيهٰا زَفِيرٌ وَ شَهِيقٌ» (1)«وَ أَمَّا اَلَّذِينَ سُعِدُوا فَفِي اَلْجَنَّةِ خٰالِدِينَ»(2).
و المراد بالسعادة السعادة الاُخرويّة، كما أنّ المراد بالشقاوة كذلك، و الظاهر أنّ الشقيّ في الدنيا شقيّ في الآخرة بدليل قوله تعالى: «وَ مَنْ كٰانَ فِي هٰذِهِ أَعْمىٰ فَهُوَ فِي اَلْآخِرَةِ أَعْمىٰ وَ أَضَلُّ سَبِيلاً»(3).
«الفكر» جمع الحواسّ الباطنة للتأمّل في أمرٍ؛ و «العواقب» جمع العاقبة، و هي مآل الاُمور و منتهاها؛ و «يشجع» مضارع شجع من باب منع من الشجاعة، و هي الاقتحام في الاُمور الشاقّة سيّما الحروب لكن بالرويّة، فيمكن أن يكون الفرار - إذا كانت المصلحة فيه - شجاعة، و أمّا الانهماك في مزاولتها فيسمّونه التهوّر و التجرّي، و لا يمدح صاحبه لإمكان إهلاكه نفسه عبثاً.
و المعنى: أنّ كثرة التأمّل و التدبّر في نهايات الاُمور مانعة عن ارتكابها؛ لأنّه إذا تأمّل تظهر له مضارّها و مهالكها، و النفس لا تجسر على المهلكة، فيليق له التوكّل على اللّٰه عزّ و جلّ.
كلمة «إذا» استعملت هاهنا في مقام متى، فتفيد الكلّية، كما قاله المفسّرون في
تفسير قوله تعالى جلّ جلاله: «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا قُمْتُمْ» (1)الآية.
و «حلّت» من الحلول، أي: بلوغ الاُمور إلى آجالها و مواقيتها الموقّتة لها؛ و «التقادير» جمع التقدير بمعنى ما قدّره اللّٰه تعالى من الاُمور الحتميّة، كالآجال المسمّاة و نزول المصائب و البلايا الغير المردودة هاهنا.
و «ضلّت» بمعنى فقدت؛ و «التدابير» كالتقادير جمع التدبير، و هو التمحُّل للخلاص من المخاوف و البليّات أو لدفعها.
و المعنى: أنّه إذا حان حين ما قدّره اللّٰه تعالى على عبدٍ من عباده، فلا تجدي في دفعها حِيَل المحيلين و تدبير المدبّرين، بل يسلب عنهم الشعور والهين، بحيث يفقدون تدابيرهم و تزاويرهم، مثلاً إذا تعلّقت قدرته الكاملة و مشيئته القاهرة بموت أحد، و اجتمع عليه حذّاق الأطبّاء، و هيّئوا له دواء - و كان أنفع الأدوية باعتقادهم - و شربه ذلك المقدَّر عليه الموتُ، يصير ذلك الدواء داءً شديداً له، و يميته بحيث يقول العوامّ: الأطبّاء قتلوا فلاناً، و له أمثلة كثيرة أوردنا منها اُنموذجاً لا يخفى على مجرّب الاُمور.
و ممّا يدلّ على المراد كلام الإمام الهمام الحسن بن عليّ عليهما السلام، حين راح عليه السلام إلى عيادة معاوية، فلمّا رآه قام من فراشه متجلّداً كمن لم يكن مريضاً، و تصحّح؛ ظنّاً منه أنّه عليه السلام راح إلى شماتته، و أنشد من قصيدة هو أنشأها، و ما سمع هو عليه السلام إيّاها:
بِتَجَلُّدِي للشامِتِينَ أُرِيهِمُ *** أَنّي لِغَيظِ الدَّهرِ لا أَتَضَعْضَعُ
فقرأ عليه السلام من تلك القصيدة بلا فاصلة:
و إِذ المَنِيَّةُ أَنْشَبَتْ أَظفارَها *** أَلْفَيْتَ كُلَّ تَمِيمَةٍ لا تَنْفَعُ
نقله الأردبيلي - زيد أجر زهده و تقواه - في جملة معجزاته عليه السلام(2).
و في بعض النسخ بدل «ضلّت»: «بطلت»، و لا فرق في المراد.
«الحذر» - بالتحريك - الاحتراز عن المخوفات، و لمّا كان باقي الكلمات مشروحاً تركناه هنا.
و المعنى: أنّه لا ينفع الفرار وقت نزول الحكم الحتميّ من جانب اللّٰه القادر العليّ، مثل الموت و القتل المقدّر منه، بأن يتحصّن بالبروج المشيّدة و التعاويذ الدافعة للبليّة و الانتقال من قرية إلى اُخرى، بدليل قوله تعالى: «أَيْنَمٰا تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ اَلْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ» (1).
و كما لا ينفع الحذر عند حدوث الخطر، كذا لا يضرّ البقاء في الحوادث إذ الموت لم يقدّر، و إلى هذا أشار الشاعر بقوله:
[و قال رائدهم] ارسُوا نُزاولها *** فإنّ حتف كلّ امرئ يجري بمقدار(2)
لا الجبن ينجيه و لا الإقدام يرديه
«الإحسان» هنا الظاهر: الإعطاء؛ و «القطع» إبانة الشيء عمّا كان متّصلاً به، و هنا كناية عن الكفّ.
و المراد: أنّ من منافع الإعطاء أن يُكفّ لسان المعطى عن مذمّة المعطِي و الافتراء عليه و السؤال عنه، و الإحسان ممّا أمر اللّٰه تعالى به بقوله: «إِنَّ اَللّٰهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ اَلْإِحْسٰانِ»(3).
فهو واجب بالجملة، سيّما إلى ذوي الأرحام و الإخوان مطلقاً، بدليل «إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ» (1).
و روى أنّ رجلاً سأل النبيّ صلى الله عليه و آله و كان عمر حاضراً، فقال صلى الله عليه و آله له: «اقطع لسانه»، فقام و أخذ بتلبيبه و راح ليقطع لسانه، فلقيهما في الطريق أمير المؤمنين - عليه الصلاة و السلام - و قال لعمر: ما لك و هذا، فقصّ القصّة فقال عليه السلام: يا لكع، ليس هذا معنى قوله، بل معنى قوله صلى الله عليه و آله: «كفّ لسانه عن السؤال بالإعطاء»، فقطع اللسان كناية عن الإحسان.
و لا يخفى الجناس بينهما؛ تأمّل.
«الفضل» المزيّة الحاصلة للشخص باكتساب الكمالات و مراعاة الدين باليقين؛ و «الأصل» في الأشجار خلاف الفرع، فهو منها الطرف الداخل في الأرض، و هنا فسّر بالنسب، و هو عبارة عن المناسبة بين أفراد النوع الإنساني بالقرابة، كالاُبوّة و الاُخوّة و غير ذلك من الأنساب.
و لمّا كان الافتخار بالآباء و الأجداد و السيادة و الشرافة و غير ذلك من لوازم النسب، راسخاً في الأذهان مشتهراً بين أهل الزمان، فردّ عليه السلام على من كان بهذا الاعتقاد من الأنام بإفادة أنّ الشرافة و الافتخار بالفضل و الأدب، فلا يكون بغيرهما.
و لا يخفى مقابلة الأصل بالفضل، و النسب بالأدب، و هي من المحسّنات اللفظيّة البديعيّة.
«الأخلاق» جمع الخلق كالأقفال و القفل، و إضافة الحُسن إليها من إضافة الصفة
1) . الحجرات، الآية 10.
إلى الموصوف، و «الخُلق» عبارة عمّا عوّدت لسانك عليه، و عمّا أنت عليه من الحدّة و العجلة و السكينة و الوقار، و من نهاية اهتمامه تعالى بهذه الصفة و كمال حسن خلق النبيّ صلى الله عليه و آله خاطبه ب «إِنَّكَ لَعَلىٰ خُلُقٍ عَظِيمٍ» (1).
و المستفاد من هذا الكلام: أنّ حسن الخلق دليل علوّ النسب و ارتفاعه، و كلّ من كان أحسن خلقاً فهو أعلى نسباً، فهو مقول بالشدّة و الضعف، و سيدخل الجنّة قوم بسبب الأخلاق الحسنة و الأطوار المرضيّة، كالصبر على الأذى الواقع عليهم من الناس و غير ذلك؛ تأمّل.
لمّا بيّن عليه السلام أنّ أكرم النسب حسن الأخلاق، أراد أن يبيّن أنّ الأدب الّذي هو صورة العقل - كما مرّ - له مراتب و درجات، و حسن الخلق من أكرم مراتبه و أعلى درجاته، ففيه بشارة و إرشاد، أمّا البشارة فبالنسبة إلى من كان حَسَن الخلق، بأنّه ثبت له أكرم الأدب فعليه يُثاب، و أمّا الإرشاد فبالنسبة إلى من لم يكن فيه، بأن يجعل خلقه حسناً ليبلغ تلك الدرجة الرفيعة و المرتبة العليّة؛ رزقنا اللّٰه الوصول إليها و الوقوف عليها بمنّه و كرمه.
«الفقر» الاحتياج الشديد، و في الفرق بينه و بين المَسكنة قولان، فبعضهم يقول:
إنّ المسكين أسوأ حالاً من الفقيرِ؛ بدليل قوله تعالى: «أَوْ مِسْكِيناً ذٰا مَتْرَبَةٍ»(2)و بعضهم يقول: الفقير أسوأ حالاً؛ لأنّه سبحانه أثبت للمسكين مالاً بقوله عزّ من قائل: «أَمَّا
اَلسَّفِينَةُ فَكٰانَتْ لِمَسٰاكِينَ يَعْمَلُونَ فِي اَلْبَحْرِ» (1)و ليس للفقير شيء؛ و منهم من لا يفرق بينهما، و في الحديث المرويّ عن النبيّ صلى الله عليه و آله: «الفقر فخري»، و في آخر: «الفقر سواد الوجه في الدارين»(2).
و قد جمعها الشيخ المرحوم بهاء الملّة و الدين، بأنّ الأوّل مؤوّل بالفقر إلى اللّٰه، و الثاني بالفقر إلى الناس.
أقول: و يمكن الجمع بوجه آخر، بأن يحمل الأوّل على الفقر مع الصبر، و الثاني عليه لا معه.
و الأحاديث المرويّة في مدح الفقر و الفقراء كثيرة، منها قوله عليه السلام: إذا رأيت الفقر مقبلاً قل: مرحباً بشعار الصالحين، و إذا رأيت الغنى مقبلاً قل: ذنب عجلت عقوبته(3).
و منها: قوله عليه السلام: يدخل الجنّة الفقراء قبل الأغنياء بسبعين خريفاً؛(4)و غير ذلك.
و «الحُمق» غريزة في الشخص تبعثه على فعل ما لا نفع فيه، بل على ما فيه المضرّة و يعتقد أنّه المنفعة، فيصدق عليه قوله تعالى: «هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمٰالاً * اَلَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً»(5).
إذا عرفت هذا، فاعرف أنّ في هذا الكلام مبالغة باعتبار إضافة الأفقر إلى الفقر، فيصير المعنى: أنّ أحوج شيء من الفقر إلى التدارك الحمقُ، و وجهه ظاهر؛ لأنّ الفقير إذا كان عاقلاً يمكنه كسب الكمال أو سدّ خلّة الفقر بوجه لا يشمت به الأعداء، و أمّا الأحمق فهو و إن كان غنيّاً لا ينفعه؛ لأنّه سيفنيه أو يعيش مع بقائه - باعتبار حماقته - كالفقير.
و يوجّه بوجهٍ آخر هو أن يقال: أفقرُ من الفقيرِ الأحمقُ، و لا يخفى التفاوت في
اللفظ بتأويل المصدر الأوّل بالفعيل و الثاني بالأفعل، و في المعنى باعتبار عدم المبالغة.
«الوحشة» ضدّ الاُنس؛ و «العُجب» بضمّ العين و سكون الجيم فُعل من العَجَب:
استحسان المرء جميع أفعاله و تكبّره، و العُجب بالعبادة الخيلاء بها و الافتخار بأدائها تامّة الأركان، و هو شعبة من الرياء و من المهلكات، كذا قاله الشيخ الزاهد أحمد بن فهد الحلّي.
و «الوحشيّ» يطلق على الحيوانات الساكنة في الجبال و البراري، و مقابله الإنسيّ.
و المقصود: أنّ الأوحش من الوحشة العجب، لأنّ المعجب المتكبّر لا يلتفت إليه أحد و لا يلتفت هو إلى أحد، و علّة عدم الالتفاتين عجبه، فكأنّما نازع اللّٰه في ردائه، و أنّ صاحب هذه الخصلة لا اعتناء بأعماله عند اللّٰه، و فيه مبالغة بليغة.
و يمكن أن يقال: أوحش من الوحشي المعجبُ، فالتكبّر صفة ذميمة بحيث لا يستأنس أحد إلى صاحبها، بل التكبّر معه عبادة، بدليل قوله عليه السلام: «التكبّر مع المتكبّر عبادة»، و في خبر: آخر «ته مع التاهي حتّى ينسى التاهي تيهه».
«الغنى» بالقصر عدم الاحتياج إلى الخلق، و هو ضدّ الفقر، و بالمدّ هو الصوت المغيّر حال سامعه طرباً أو غيره، و هو الفرد المحرّم من الأصوات تصويته و سماعه، و هو هنا ليس بمقصود؛ و «أغنى» اسم تفضيل منه.
المراد: أنّ أكمل أفراد الغنى الغنى بالعقل؛ لأنّ الغنيَّ بالمال يصون عرضه و ماء وجهه به، و به يواسي إخوانه، و يصل أرحامه، و يعطي حقّ الفقراء و المساكين،
بشرط أن يكون عاقلاً.
و أمّا المليّ بلا ذلك الجوهر، فهو به هتّاك عرضه و عاقُّ إخوانه و قَطّاعُ ذوي أرحامه.
و أمّا العاقل بلا مال، فهو مستقلّ في حصول جميع تلك الفوائد، لا احتياج له إلى غيره؛ و إذا تأمّل فيما ذكر، علم أنّ العقل أغنى الغنى.
و تأويل الغنى بالأغنياء و العقل بالعاقل احتمال خال عن المبالغة المستفادة من الأوّل.
«احذروا» جمع المذكّر من فعل الأمر، مأخوذ عن الحذر بمعنى الاحتراز؛ و «النعم» بكسر أوّله و فتح ثانيه: جمع النعمة، كالحِكَم جمع الحكمة، و الفاء فصيحة، و هي الّتي تدخل على جملة تكون جواباً عن سؤال اقتضته الجملة السابقة؛ و كلمة «كلّ» يقع سوراً للقضايا الكلّيّة، و من خواصّه أنّ لام الاستغراق لا تدخله؛ لأنّه يدلّ على ما يدلّ عليه فلا فائدة فيه.
و «الشارد» فاعل من الشرد، الّذي معناه بالفارسيّة: رميدن؛ و «المردود» مفعول من الردّ، و هو إرجاع الشيء على ما كان عليه.
و يمكن التوجيه بوجهين:
الأوّل: أن يكون الحذر كناية عن الحفظ؛ فإنّه يلزمه، و يكون المعنى: احفظوا النعم - أي: جميعها ظاهرها و باطنها - عن الزوال بأداء شكرها و صرفها في مصارفها الّتي أمر اللّٰه تعالى بالصرف فيها؛ و كأنّه قيل: لأيّ شيء يحفظ النعم؟ فقال: فما كلّ نعمة شردت و سلبت بمردود على صاحبها.
و الثاني: أن يكون في العبارة مضاف مقدّر، تقديره: احذروا سلب النعم و زوالها، فيكون مجازاً في الحذف لا كناية، و يؤيّده ما في بعض النسخ من قوله: «احذروا نفار النعم»، و حاصله: أنّ النعمة كالطير، متى كانت في قفص المراعاة و المحافظة - بإخراج
ما يجب فيها - فهي باقية لصاحبها، و أمّا إذا كُسِرَ ذلك القفص - بسبب عدمها و عدم المبالاة - و طار طيرها لا يمكن ردّه بسهولة، بل هو محال، فمن كان مريداً لبقائها فليحذر زوالها. هذا، و اعلم أنّ أفراد نعماء اللّٰه تعالى كثيرة لا تكاد تحصى، فمنها الصحّة، و منها استواء الخلقة، و منها المال و البنون، و منها الجاه و الاعتبار، و يمكن حصول جميعها في شخص واحد، فيكون الشكر عليه أوجب و أكثر، و للأخير منها شكر خاصّ هو قضاء حاجة الإخوان؛ فإنّه أدخلُ في بقاء الدولة و المنزلة، و للكلام هنا عرض عريض لا يسع المقام إلّا الإيماء و التعريض (1).
«الطامع» اسم فاعل من الطمع و قد مضى شرحه؛ و «الوثاق» ما تُشَدّ به يد الإنسان أو رجله أو كليهما، بحيث لا يمكنه الفرار، و لا يقدر على التعالج بشيء من جوارحه، مثل القيود المصنوعة من الحديد أو الخشب، و يمكن بالأرسان أيضاً.
و المعنى: أنّ الّذي يطمع، لطمعه كائن دائماً في أسجان الذلّة و قيود المحنة و الخفّة و الخجالة؛ فإنّ أصل الطمع - باعتبار كونه خلاف الواقع - ينتج الحرمان، و الطامع ذو الرجاء يتقحّم في البوادي المهلكة و الطرق المخوفة بظنّ شيءٍ ما قليل.
و تشبيه الذلّ بذي الوثاق استعارة بالكناية، و إثبات الوثاق له استعارة تخييليّة، و كون الطامع في وثاقة ترشيحيّة، و يحتمل الإضافة البيانيّة.
«مصارع» جمع المصرع بفتح الميم، بمعنى المسقط من الصرع، و هو السقوط
1) . يعنى كلام را در اين كلمه عرض عريضى است و سخنان بسيار مى توان گفت، نهايت مُقام كه مقام اختصار اين رساله باشد، توسعه و گنجايش آن را ندارد مگر بر سبيل ايماء و اشاره. منه عفي عنه.
بدون الاختيار، كالساقط للغشي و الإغماء؛ و «العقول» جمع العقل؛ و كلمة «تحت» من الجهات الستّ، مبنيّة على الضمّ إذا قطعت عن الإضافة لفظاً و معنى، كقبل و بعد؛ و «البروق» جمع البرق، و هو ما يظهر في السماء بعد صوت الرعد أو مقارنه؛ و «الأطماع» جمع الطمع.
و المعنى: أكثر مساقط عقول العقلاء أو ذوي العقول أنفسهم عند الأطماع الّتي هي كالبروق المحرقة لها أو لهم، فالإضافة من قبيل لجين الماء؛ و التعبير بالتحت دلالة على أنّه إذا استولى الطمع على الرجل فقد سقط عقله، فكأنّه فوقه و هو تحته.
أقول: أراد الإمام عليه السلام بيان الآفة العظمى و المضرّة الكبرى المترتّبة على الطمع، هي سلب أشرف ما في الإنسان و هو العقل، فالحذر من الطمع كلّ الحذر، و قد مرّ له مضرّات اُخر؛ فتذكّر.
«أبدى» من البدوّ بمعنى الظهور، أي: أظهر، و يكتب بصورة الياء و بالهمزة من الابتداء؛ و صفحة الشيء: ظاهره؛ و «مَلَك» من باب نصر.
و المعنى: من توجّه بكلّيّته - أي: بظاهره و باطنه و أفعاله و أقواله - لارتكاب ما هو الحقّ الحقيق الحريّ بالتأمّل و التوجّه إليه، صار ملكاً، بمعنى أنّ اللّٰه تعالى يميل القلوب إلى محبّته و إطاعته و انقياده، و كان هو المؤمن حقّاً، و في بعض الأخبار:
جعل اللّٰه مهابة لخلّص المؤمنين في قلوب عباده؛ فبدوّ الصفحة للحقّ كناية عمّا ذكر.
فإن قلتَ: أنت فسّرت الصفحة بالظاهر، فكيف تكون كناية عن التوجّه بالكلّيّة.
قلتُ: ارتكاب الحقّ ظاهراً دائماً دليل مواطأة الباطن في الأغلب؛ لأنّ الظاهر عنوان الباطن. و يدلّ هذا الكلام - بالمفهوم - على أنّ من أعرض عن الحقّ فحقّه الهلاك، و وجهه ظاهرٌ، فواهاً لمن عمل بالحقّ و قال به و أمر به، و بالجملة صرف ليله و نهاره في تحصيله و تكميله و تدبيره؛ رزقنا اللّٰه تعالى الوصول إليه.
«الإملاق» الإفلاس، و منه قوله تعالى: «وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَوْلاٰدَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاٰقٍ» (1)أي:
إفلاس؛ و «تاجروا» صيغة جمع المذكّر من المتاجرة، و "الصدقة" ما يُخرِج الإنسانُ من ماله بصدق النيّة، و يراد بها معناه المصدريّ، كما هي هنا واجبة و مستحبّة، و المراد بها هنا الثاني.
و المعنى: أنّكم كلّما أ فلستم و أردتم كسب المعايش، فاجعلوا رأس مالكم التصدّق على المستحقّين، كما قال عليه السلام في حديث آخر: استنزلوا الرزق بالصدقة(2)، و عاملوا بذلك مع ربّكم الّذي وعدكم أضعاف ما أنفقتم بقوله تعالى: «وَ مَنْ جٰاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلاٰ يُجْزىٰ إِلاّٰ مِثْلَهٰا»(3).
و اعلم أنّ الصدقة يستحبّ أن تكون بأحبّ المال عند المتصدّق، كما يدلّ عليه قوله تعالى: «لَنْ تَنٰالُوا اَلْبِرَّ حَتّٰى تُنْفِقُوا مِمّٰا تُحِبُّونَ»(4).
و ما يدلّ على التأكيد فيها(5)و إيصالها إلى مصارفها، من الآيات، لا يسعه المقال.
و هذا الكلام استعارة تمثيليّة، شبّه حال من تصدّق على مستحقّها و رجا العوض من اللّٰه الكريم، بحال من اتّخذ شيئاً نفيساً رأس ماله و عامل مع رجل حسن المعاملة، فمن المعلوم أنّ هذا التاجر من الّذين لهم الربح الأعلى و الحظّ الأوفى من تجارتهم، كما قال عزّ من قائل: «إِنَّ اَللّٰهَ اِشْتَرىٰ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوٰالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ اَلْجَنَّةَ» و بعد هذا يقول: «فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ اَلَّذِي بٰايَعْتُمْ بِهِ»(6).
«لان» كباع من اللين؛ و «العود» بضمّ العين مفرد الأعواد، بدليل قوله:
أَ عَلَى المَنابِرِ تُعْلِنُونَ بِسَبّهِ *** و بِسَيفِهِ نُصِبَتْ لَكُم أَعوادُها(1)
و هو الخشب مطلقاً، و قد يستعمل في العرف على الخشب الخاصّ الّذي يحرق و له رائحة طيّبة؛ و «كثف» من باب شرف من الكثافة ضدّ النظافة؛ و «الأغصان» جمع الغُصن، و هو من الشجرة فرعها.
و لين العود(2)هنا كناية عن الاختلاط بغير المجانسين، الّذين مصاحبتهم سبب لوث الأبدان بالذنوب، كأرباب اللهو و من لا يبالي، فكانت الكثافة كناية عن الآثام الحاصلة من الخلطة بهم؛ و نعم ما قال الشاعر:
هر كه آلودۀ هر بى سرپائى نشود *** مى توان يافت كه او پاس نسب مى دارد
هذا، و المقصود الأصلي من أداء هذا الكلام: النهي عن مصاحبة الرذائل(3)و الأداني و العوامّ؛ فإنّ الابتلاء بهم سمّ قاتل و سهم نافذ؛ نعوذ باللّه منه.
و بالمفهوم يدلّ على اغتنام صحبة الأخيار و الأبرار و العلماء و الفضلاء و الصلحاء من الأنام؛ فإنّ للّه نعماء لا تعدّ، و شرف خدمتهم من أشرفها؛ لكونه سبب الفوز في الآخرة و البركة في الدنيا.
1) . بحار الأنوار، ج 45، ص 137، ح 1.
2) . يعنى چوبى كه در آن صلابتى نباشد كه به هر طرفى كه بگردانند بگردد و ميل كند، از قبيل چوب خطمى و ياسمن سفيد كه صلابتى در اصل چوب آنها نيست و در حالت خشكى شاخه هاى آنها در كمال كثافت است، همچنين شخصى كه لا اُبالى باشد، به اختلاط تابع غير مى شود در لهو و لعب، و خصائل مذمومۀ غير ملكۀ او مى شود. منه عفي عنه.
3) . كذا في الأصل، و الصحيح: «الأراذل»، كما في ترجمته بالفارسية تحت السطور في النسخة.
«الفم» من الأسماء الستّة، الّتي حالة رفعها بالواو و نصبها بالألف و جرّها بالياء، و أصلها فوه بدليل جمعه على أفواه، لكن يبدل واوه ميماً. و في جعل الفم ظرفاً لقلب الأحمق إشارة إلى أنّه لا يمكنه كتمان سرّ و لا حفظ كلام، بل كلّ ما يسمعه ينقله، خيراً كان أو شرّاً، ضرراً كان أو نفعاً، له أو لغيره أو لهما.
و لا يخفى أنّ الظرفيّة المذكورة مجازيّة.
و المقصود: تعيير الأحمق و التنبيه على مضرّة اُخرى لمن اتّصف بالحماقة، و قد مضى له مضارّ اُخر؛ فتأمّل.
لمّا بيّن أنّ الأحمق لا يطيع لسانه قلبه، اُشير إلى أنّ حال العاقل في المحاورات على خلاف حال الأحمق؛ فإنّ لسانه منقاد لقلبه مؤتمر بأمره.
و اعلم أنّ القلب - على ما حقّق سابقاً - شبّه بملِك البدن، و جعل البدن مِلكه، و سائر الأعضاء بمنزلة أتباعه الموكّلة على أرجائه و أطرافه، فيُنهون بنهيه، مأمورون بأمره، هكذا خلقوا و جبلوا (1)، لكن في العقلاء؛ لأنّهم لسانهم وراء قلوبهم، كلّما رأى المصلحة في شيء - باعتبار كونه مخزن سرّ اللّٰه تعالى، و بيت معموره، و ملهماً من جانبه عزّ و جلّ، سيّما الصلحاء و الأتقياء - أمر باقي الأعضاء بذلك الشيء؛ و أمّا الأحمق، فأمره بالعكس، فقلبه منقاد لسانه فوَراءه؛ فنرجو اللّٰه العقل و العلم، و أعوذ باللّه من الحمق و الجهل.
1) . معنى «خلقوا» و «جبلوا» در اين مقام يكى است. منه عفي عنه.
«الحكمة» على وزن القِبلة، فسّرت بتفاسير منها: العقل، و علم الشرائع، و قول ما هو المطابق للواقع؛ و «الضالّة» ما يفقده الإنسان من البهائم، و قد يراد بها الأعمّ، و هو المراد هنا؛ و «المؤمن» من يؤمن باللّه، و برسوله صلى الله عليه و آله، و الكتاب الّذي اُنزل معه، و الأئمّة الاثني عشر عليهم السلام.
و قوله: «أينما وجدها أخذها» ليس في جميع النسخ، بل في بعضها.
و المعنى: أنّ الحكمة - بجميع معانيها - مطلوبة المؤمن و هو طالبها، عقد عزيمته في طلبها و صرف عنان همّته نحوها، فأينما يجدها يأخذها.
و حاصله: أنّ المؤمن لا يصرف أوقاته في طلب الباطل، بل دائماً في ما يزيد عقله و العلم المأمور به، و يرتكب الأفعال السديدة المستحسنة عند الخالق و الخلائق؛ جعلنا اللّٰه من خلّص المؤمنين.
«الشرّ» خلاف الخير، و يُجمَع على الشرور، و قيل: هو و الخير اسم تفضيل أصلهما أشرّ و أخير، حذفت الهمزة منهما لكثرة استعمالها، و الألف و اللام فيه للجنس أو للاستغراق؛ و «المساوئ» جمع السوء، و هو و السيّئة معنى سيّان، و الإضافة بيانيّة، و يحتمل اللاميّة و هي بعيدة؛ و «العيوب» جمع العيب، و هو ما يُستنكف من ظهوره.
و المعنى: أنّ من ارتكب الشرّ فقد جمع فيه جميع أفراد السوء، الّتي هي العيوب - إن جعلنا الإضافة بيانيّة - أو جمع فيه من العيوب أسوأها و أشنعها - إن جعلناه الاميّة -
ففيه مبالغة و في الأوّل استغراق، إذ الجمع المضاف يفيد العموم، و لازمه النهي عن ارتكاب الشرور و المساوئ؛ فإنّ مزاوله (1)كان كمظهر عيوبه، و العاقل لم يفعل ما يفضحه.
«الباء» يحتمل الاستعانة، و الظاهر السببيّة؛ و «البرّ» بكسر الباء الإحسان، و اللام في الموضعين للاستغراق، أي: بسبب الإحسان تجعل الأحرار عبيداً، بمعنى أنّك إذا أحسنت إلى كلّ واحد من آحاد الناس بالإحسان اللائق به - سواء كان هذا الإحسان باللسان أو بالجوارح، بالسعي في الحوائج أو غير ذلك - كأنّك جعلته عبدك في امتثال أوامرك، متيّماً في حبّك و حبّ من أحبّك، و مصرّاً في عداوة من عاداك.
و المقصود: التنبيه على فضيلة صفة الإحسان و بيان فائدتها؛ فإنّها في الدنيا سبب استعباد الأحرار و في الآخرة تجعلك من الأبرار و الأخيار، و إنّ «اَلْأَبْرٰارِ لَفِي عِلِّيِّينَ»(2).
فكأنّه خبرٌ في معنى الإنشاء، أو الجملة الإنشائيّة محذوفة و التقديرُ: أحسن؛ لأنّ بالإحسان تَجعل من عبيدك أفراد الإنسان، فإيّاك لهذه الصفة و النسيان؛ بل ينبغي أن تجعلها ملكة من ملكات الجنان، و عوذةً لتسخير الإنس و الجانّ، بإذن اللّٰه الملك المنّان.
«بشّر» كفرّح: فعل أمر من البشارة، و هي الإخبار بما يُظهِر السرور في البشرة أي:
الوجه، خلاف الإنذار، و هاهنا استعمل الأوّل في مقام الثاني على طريقة الاستعارة التبعيّة التهكميّة.
و «المال» كثيراً ما يطلق على النقد من متملّكات (1)الشخص، و المراد به هنا الأعمّ؛ و «البخيل» فعيل بمعنى الفاعل، و يحتمل بعيداً أن يكون بمعنى المفعول(2)، و على الثاني يكون في الكلام الاستعارة بالكناية و التخييليّة و الترشيحيّة، فتأمّل؛ و على الأوّل يمكن أن تبقى العبارة على ما هي عليه، و يحتمل القلب أيضاً.
و «الحادث» اسم فاعل من الحدوث الّذي يجمع على الحوادث، أي: الاُمور الباعثة لهلاك الأشياء؛ و كلمة «أو» للترديد، فكانت القضيّة مانعة الخلوّ لا الجمع.
و في بعض الأخبار: من أدّى الحقوق الواجبة في ماله - من الخمس و الزكاة و صلة الرحم و نفقة من يجب عليه و غير ذلك - لم يكن بخيلاً؛ و يدلّ بالمفهوم على أنّ من لم يؤدّ هذه فهو بخيل.
و حاصل المعنى: بشّر مال من بخل و استغنى بأنّه سينفد و يفنى، و البخيل يموت و أغنى وارثه به و أقنى، ففيه: أنّ مال السخيّ ينمو و يبقى و يدوم، و به عنه الناس ترضى.
و بالجملة، الأحاديث و الآيات في مذمّة صفة البخل أكثر من أن تعدّ و تحصى، و كفاك شاهداً على هذا نزول سورة «هل أتى» في شأن من ركع و خاتمه أعطى، و غير ذلك من الدلائل المادحة للسخاوة الذامّة للبخل، فينبغي للعاقل أن لا يثقل كاهله من أوزار بخل المال، و يطفئ نيران الذنوب بماء الصدقات و الطاعات بقدر الحال في كلّ الأحوال؛ و الصلاة و السلام على قائل هذا المقال.
كلمة «لا» لنفي الجنس، و قد مرّ الكلام في عملها و ما يتعلّق بها من الأحكام؛ و «الصحّة» كالعلّة زنة، و يقابلها معنى؛ و «النهم» محرّكة مفتوحة: الشبع و الامتلاء
الحاصل للمعدة من كثرة أكل الطعام.
و المعنى: بيان أعظم مضرّاته، و ذلك لأنّه سبب سلب الصحّة، الّتي هي من أجلّ النعماء؛ إذ به يُدرك لذّاتها و لذّات العبادات.
و الحاصل: أنّها لا تجامعه، فيجب لطالب الصحّة ترك كثرة الأكل؛ و يمكن حمله على نفي الكمال، أي: لا يحصل الصحّة الكاملة معه. و أمّا الحمل على نفي الصحّة فأولى؛ لأنّه أقرب إلى الحقيقة، و قد أجمع الأطبّاء على أنّ الشبع يوجب تولّد كثير من الأمراض الّتي يستصعب علاجها، و قد حصره بعضهم في عشرة و ذكرها في موضعه.
«البرّ» بكسر الباء: الإحسان؛ و «الشُّحّ» بضمّ الشين: البخل، و منه قوله تعالى:
«وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ» (1).
و المقصود: مذمّة البخل و البخيل، و أنّه لا يجتمع برّ الشخص مع بخله، و الشحيح لا يكون بارّاً؛ لتضادّهما.
و الدليل على هذا: أنّ اللّٰه تعالى علّق في الآية المذكورة الفلاح، بل كون الشخص من المفلحين، على إيقائه شحّ نفسه؛ و طريق الإيقاء التفكّر في مضرّة الشحّ، من خروج حبّ اللّٰه عن القلب، و عدم حلاوة العبادة؛ لكونه عائقاً عن التوجّه إلى القبلة الحقيقيّة.
و قد يطلق على المرتبة العليا من البخل فرقاً بينه و بينه، فالشحيح كان أبخل من البخيل؛ و مثّلوا له بمن لا يرضى إعطاء أحد ماله غيره، لتخيّل قوّته الوهميّة أنّ ذلك المال المبذول سيرثه في مستقبل الزمان.
انظر في معنى هذه الكلمة الشريفة، و اعمل بمضمونها؛ فإنّها معدن الحكمة، و اللّٰه أعلم بالصواب.
1) . الحشر، الآية 9 و التغابن، الآية 16.
الكلمة الحادية و الثمانون، قوله عليه السلام: كَثرَةُ الوِفاقِ نِفاقٌ، و كَثرَةُ الخِلافِ شِقاقٌ (1)
«الوفاق» و الموافقة مصدرا وافق بمعنى الاتّفاق، و كذا «النفاق» و «الخلاف» و «الشقاق».
و لا يخفى ما في هذه العبارة من الفصاحة و البلاغة، سيّما ما في الجمع بين الوفاق و تالييه.
و المراد: أنّ كثرة الموافقة مع الناس يثمر النفاق و الحسد و العداوة؛ لأنّه إذا كثرت المصاحبة أظهر كلّ من المتصاحبين ما ينبغي إخفاؤه، بل يسعيان في الاطّلاع، فإذا اطّلع كلّ منهما على سرائر(2)الآخر يطمع فيما يحبّه فيطلبه منه و هو يمنعه، فإذا منعه عن مطلوبه يبغضه و قطع علاقة الاتّصال، فصار الوفاق نفاقاً و المحبّة عداوة و بغضاً.
1) . قوله عليه السلام: «كثرة الوفاق نفاق» إلى آخره، دو احتمال دارد: يكى آن كه در متن مذكور شده و احتمال ديگر آن كه غرض حضرت عليه السلام بيان حقيقت نفاق و شقاق و تفرقۀ بينهما اشاره به اين باشد، و موافق كسى است كه به هيچ وجه من الوجوه خلافى از او صادر نشود، نه آن كه در بعضى امور خلاف كند، و مراد آن باشد كه كثرت وفاق و قلّت خلاف نفاق است و كثرت خلاف و قلّت وفاق شقاق است، و چون جزء ثانى از جزء اوّل كلام مفهوم مى شود التزاماً بر آن دلالت دارد، چه كثرت امرى بى قلّتْ طرف مقابل و قلّت آن بى كثرت طرف مقابل نمى باشد. حضرت اكتفا به جزء اوّل فرموده كه با كمال اختصار مشتمل بر صنعت تضاد و تكافؤ و تطبيقش نيز مى گويند به او. ايضاً اشاره بر آن است كه چون منافق كسى است كه به ظاهر اظهار كمال دوستى و وفاق كند و در باطن بخلاف آن باشد. اين معنى متحقّق نمى تواند شد مگر در لباس كثرت وفاق تا بر غائلۀ او اطلاع حاصل نشود، و ضمناً اشاره به حال... و منافقت ايشان باشد كه به جهت آنكه اهل دين بر غائلۀ ايشان مطلع نگردند در لباس متابعت رسول صلى الله عليه و آله و كثرت وفاق به آن حضرت، خلاف و باطل خود را ممزوج به كثرت وفاق و حق ساخته به شريعت و دين و مذهب او ضرر رسانيدند «إنّ المنافقين في الدرك الأسفل من النار» و از همين جهت بود كه حضرت امير - صلوات اللّٰه و سلامه عليه - با ايشان به سنّت رسول در باب منافقين و با معاويه و غيره به سنّت رسول در باب معاندين و اهل شقاق عمل فرمودند، اگر منافقين بدترند از ايشان كه آنها دشمن ظاهرند و در اكثر شريعتها در استيصال آن قسم جماعت مى كوشند و اينها در لباس و لا و دوستى ضرر به دين مى رسانند. منه عفي عنه.
2) . سرائر چيزى را گويند كه شخص آن را پنهان و مخفى داشته باشد. منه عفي عنه.
إذا عرفت هذا، فاعلم أنّه كما تكون كثرة الاختلاط مورثة النفاق، تكون كثرة الخلاف و الهجر من الناس منتجة الشقاق و الإيذاء لهم؛ لأنّ الإنسان جبل على التمدّن، يحتاج بعضه إلى بعض، و لا يمكنه قطع النظر عن جميع الأغيار، بل لا بدّ له من خادم يخدمه و خيّاط يخيط له و غير ذلك.
فإذا كان هكذا، نبّه - عليه الصلاة و السلام - على أنّ المصاحبة حسنة بحيث لا تبلغ إلى الكثرة؛ فإنّ كثرتها مثمر ما عرفت، و كذا المخالفة؛ لأنّ ترك الاتّصال بالكلّيّة يصير سبباً لعجز الإنسان عن تحصيل ما يتعيّش به، بل خير الاُمور أوسطها، و هو كلّيّة جارية في جميع الأشياء حتّى العبادة، فلا ينبغي من الاختلاط كثيره و لا من خلافه خلافه، بل ينبغي ارتكاب أمر بين أمرين.
كلمة «ربّ» شرحت سابقاً، و قد دخلت على النكرة الموصوفة، و متعلّقها محذوف تقديره: يوجد؛ و المشهور قراءة «أمل» بالتحريك كرَمَل، و يحتمل أن يُقرأ «آمل» بمدّ الهمزة كضارب، و هو الرجاء، و على الثاني ذو الرجاء، و قد يطلق على المذموم فيقال: فلان طويل الأمل، كثير الطمع، زائد الحرص؛ و «الخائب» من الخيبة، و هو الحرمان من الآمال، بأن لا تقضى، و توصيف الخائب له على القراءة الاُولى مجازيّ، و على الثانية حقيقيّ.
و المعنى: يوجد كثير من الآمال أو الآملين خائبة أو خائبين، و وجهه واضح، و هو أنّ الهمم قصيرة و الطباع دنيّة، فتظنّ أنّ حاجتها و أمانيها بيد من هو مثلها فلا تقضى، بخلاف مَن كان من أهل العلم و اليقين (1)و يطمع في حصول مقصوده من ربّ العالمين؛ فإنّ رجاءه من محلّه، و طلب مقصوده عمّن هو بيده، فهو حقيق بإنجاحها حريٌّ بقضائها، بخلاف الأوّل؛ تأمّل.
1) . اهل يقين جماعتى را گويند كه يقين ايشان حاصل شده است به ذات پاك خدا. منه عفي عنه.
«الرجاء» بالمدّ: ترجّي حصول ما يمكن حصوله، بخلاف التمنّي؛ و «يؤدّي» من التأدية بمعنى الانجرار؛ و «الحرمان» اليأس.
و المعنى: ربّ ترجّي شيء يقرب حصوله ينجرّ - بسبب عدم المصلحة فيه عند اللّٰه تعالى - إلى اليأس.
و لا يخفى الفرق بين الرجاء و الأمل، فإنّ أكثره في خلاف الشرع.
و ملخّصه: أنّ الإنسان ربّما رجا شيئاً و ارتكب في السعي في تحصيله مشقّة كثيرة، و لمّا كانت المصلحة في عدم حصوله لم يحصل، و له الأجر عند اللّٰه على ما أصابه فيه.
«الأرباح» جمع الربح كالبرّ على الأبرار، و هي ما يحصل للتجّار من تجاراتهم و بيوعهم؛ و «الخسران» كالغفران وزناً، و هو خلاف الربح.
و لا بدّ أن يقدّر هاهنا مضاف أو مضافان، و التقدير: ربّ طالب منافع آل حاله إلى الخسران و النقص في نفسه أو ماله، كمن سافر طلباً للمنافع إلى الهند، و اشترى أموالاً ثمينة ليبلغ هناك و ربح، و ركب السفينة فغرق، و لم يصل إلى ما أراد الوصول إليه.
هذا، و تقدير المضاف الواحد هكذا: ربّ حصول أرباح يؤول إلى النقصان، كمن اتّجر و ربح ربحاً وافراً، و لم يؤدّ الزكاة و غيرها من الحقوق، فجاء السارق و أخذ الكلّ.
و في الحديث: أنّه لا يتلف مال - لا في برّ و لا في بحر - إلّا بترك الزكاة، و لا يصاد طير إلّا أن يترك التسبيح؛ فكان في العبارة مجاز في الحذف.
«الكاذب» اسم فاعل من الكذب.
و معناه: أنّ كثيراً من الأطماع بل كلّها كاذبة، أي: مخالفة للواقع.
و متعلّق ربّ محذوف كما مرّ، و في معنى هذه العبارة شرحت عبارة اُخرى فلا نطيل بشرحها؛ تذكّر.
«البغي» كالدلو: الظلم؛ و «السائق» فاعل من السوق، و هو تقريب الشيء إلى الشيء بالتدريج؛ و «الحين» بفتح الحاء المهملة و سكون الياء من حان يحين الهلاك.
و المعنى: أنّ الظلم يقرّب الظالم شيئاً فشيئاً إلى أن يهلكه و يميته.
و حاصله: أنّ الإنسان يجب عليه أن لا يشتغل بمهلكه و بما هو عار عليه، كما قال الشاعر:
أ لم تَعلَم بِأنَّ الظُّلمَ عار *** جَزاءُ الظلمِ عندَ اللّٰهِ نار
و هو مقول بالتشكيك (1)، و الظاهر أنّ البغي اسم للمرتبة الشديدة منه، و كلّما كان أشدّ كان العذاب المتعاقب له أغلظ.
الألفاظ الأربعة - أي: سوى كلمة كلّ - على وزن الجرأة، و جمعها على فُعَل
1) . يعنى: در بسيار از ظلم و در كم از آن استعمال مى شود. منه عفي عنه.
كالكُدرة على الكُدَر، و التاء في جميعها للوحدة لا للتأنيث، و الأوّل من كلّ من العبارتين عبارة عن قدر ما يُتجرّع من مشروبات الدنيا و قدر اللقمة من مأكولاتها، و الثاني منهما ورد في بعض النسخ على لفظ الجمع، أي: الشرق و الغصص.
و قد ضبط الثانيةَ من الاُولى صاحب القاموس بالفتح، و يمكن أن يكون سكون الراء رعاية للسجع و القافية، معناها على ما قاله: الميسمة الّتي توسم بها الشاة (1).
و المعنى: أنّ الدنيا ليست محلا للراحة، بل كلّ جرعة من مشروباتها مشوبة مخلوطة بمحنة هي كالكيّ بالنسبة إلى الأبدان، و السمومِ القاتلة بالنظر إلى القلوب؛ و كلّ لقمة من مأكولاتها مصاحبة بمثلها من الغصّة و القهر، إن بنينا على الإفراد، و بأمثالها إن بنينا على الجمعيّة.
و لا يخفى أنّ الثاني أكثر مبالغة، و إذا كان حال لذّاتها هكذا فهي بالإعراض عنها أولى، و الاقتصار على أقلّ ما يقنع منها أجدر و أحرى.
و يدلّ على مضمون هذا الكلام القول المشهور منه عليه السلام:
كلُّ من تَلقاهُ يَشكُو دَهرَه *** ليتَ شِعرِي هذه الدُّنيا لِمَنْ
هذه الدُّنيا لِمَن طَلَّقها *** و قَنِع مِنها بِقُوتٍ و كَفَن
و قول: إنّ الدنيا سجن المؤمن و جنّة الكافر(2).
«جرى» كرمى من الجريان؛ و «العنان» بكسر أوّله: ما يأخذه الراكب من لجام المركوب، كقول الشاعر:
و إذا احْتَبَى قُرْبُوسُه بِعِنانِه *** عَلَكَ الشَّكِيمَ إلى انصِرافِ الزائِرِ
و تشبيه الأمل بالفرس استعارة بالكناية، و إثبات العنان له استعارة تخييليّة، و الجريان ترشيح.
و «عثر» من العثار: و هو تصادف الشيء بغتة؛ و «الأجل» الوقت المقرّر للوفاة و هو قسمان: معلّق و مسمّى، و يمكن تخلّف الأوّل بالدعاء و الصدقة لا الثاني.
و المعنى: من أطلق عنان آماله و أمانيه - الّتي يجب أن تكون مركوبة و منقادة له، بحيث لا يمكنه ضبطها - استولت و استغرقت أوقاته فيها، فيلقى الأجل، و هو في عين التمنّي أو لشدّة حرصه عليها يلقي نفسه في المهالك.
و تطبيق الأوّل بالمسمّى و الثاني بالمعلّق أشدّ مناسبة، فيليق بحال العاقل أن لا يعطي عنان اختياره بيد الآمال؛ فإنّها مهلكة مُردية.
قد مضى أنّ كلمة «إذا» سور القضيّة الجزئيّة في الأصل، و استعملت في العرف بمعنى متى؛ و «وصلت» فاعلها «أطراف»، و يمكن أن يكون تقديم الظرف للاختصاص، و هي جمع الطرف بالتحريك (1)، و هو ما لا يدركه إلّا الطَّرْف بسكون الراء، كالخلق، و هو حدّة النظر للأشياء الدقيقة الصغيرة؛ و «النِّعَم» بكسر النون و فتح العين - كالحِكَم - جمع نعمة؛ و «النفر» الشرد؛ و «الأقصى» من الشيء نهايته أو أعلاه؛ و «القلّة» ضدّ الكثرة؛ و «الشكر» أحد أفراد الثناء.
و المعنى: تعليم طريق أداء شكر النعم و إن كانت صغيرة قليلة، فاشكروا معطيها فيزيدكم، كما يقول تعالى شأنه: «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذٰابِي لَشَدِيدٌ»(2)
فلا تشردوا أعلى النعم بترك الشكر على ذلك القليل.
و يحتمل أن تكون الأطراف بمعنى الأوائل، فكان المعنى: إذا بلغَتكم أوائلها فلا تُزيلوا عنكم أواخرها بترك الشكر عليها.
«القدرة على العدوّ» كناية عن التسلّط عليه في المنازعات؛ و «العفو» الصفح و التجاوز.
و حاصله: أنّ القدرة على الأعداء من أجلّ النعماء، فيستحقّ أن يشكر عليها بأحسن أفراد الشكر و الثناء، فطريق أداء شكرها أن تتجاوز عن تقصيرها، و تحاسبه شكراً لنعمة القدرة عليها.
و يفهم: أنّ مكافأتها بمثل ما فعلوا يثمر العكس؛ لأنّ ترك الشكر على النعم باعث زوالها؛ تأمّل.
الضمير المضمر في «أضمر» للمضمِر، إن قرئ مبنيّاً للفاعل، و إن قرئ مبنيّاً للمفعول فشيء مرفوع نائباً عن الفاعل، و الإضمار خلاف الإظهار؛ و «فلتات» بتحريك لامها: جمع فلتة بسكونها، كسجدة و سجدات، و كذا الصفحة و الصفحات، و هي ما يسقط من اللسان من الكلمات حال المكالمة من غير رويّة، و صفحة الشيء ما هو الأظهر منه؛ و «الجبان» الظاهر أنّها جمع الجبين كالهِجان و الهجين.
و المعنى: ما يضمر أحد في قلبه شيئاً من الحبّ و البغض و الحسد و غير ذلك من
المكنونات إلّا و يظهر ذلك للطالب المستفسر من ضميره، السامع لسقطات كلامه الخارجة من لسانه، الناظر نظر من يريد الاطّلاع عليه في صفحة جبينه، و هذا أمر معلوم لمن امتحن أفراد الناس، و كالَمهم في المقامات المذكورة مستعلماً لما في ضمائرهم، فلا يحتاج إلى التمثيل.
ضبط هذه الألفاظ الثلاثة معلوم ممّا سبق.
و المعنى (1): أنّ نفاق المرء - أي: مخالفة ظاهره لباطنه - مع من يدّعي الإخلاص لديه و يُظهر المحبّة إليه، سبب لذلّته و خذلانه، و هو واضح؛ لأنّه سيظهر عندهم كذبه في دعواه المحبّة معهم و الإخلاص في خدمتهم، و هذا الظهور يقلب محبّتهم معه عداوة؛ لأجل علمهم بنفاقه و كذبه، و تأسّفهم على ما أحسنوا إليه، فكانوا في صدد خذلانه و ذلّته.
و المقصود: النهي عن النفاق؛ فإنّه من ذمائم الأخلاق، نعوذ باللّه منه.
و الآيات و الأحاديث - بكثرتهما - شواهد صدق على مذمّة المنافقين؛ تذكّر.
«أتعب» اسم تفضيل من التعب بمعنى المشقّة؛ و «الصبر» في الأصل بمعنى المرارة أو شجرٍ مُرّ الثمرة.
و المعنى: أنّ الجزع - أي: الاضطراب في المصائب و عدم الصبر عليها - تعبه أشدّ من تعب الصبر، ففيه إيماء إلى أنّ في الصبر أيضاً تعباً، إلّا أنّ تعب عدمه أشقّ، فالصبر أولى، مع ما فيه من الأجر و الثواب بغير الحساب، و في الجزع مع مزيد المشقّة حبطها.
1) . در نسخه خطى، «معنى» بدون ال آمده است.
و قد ذكرنا في شرح حديث: «الجزع عند البلاء تمام المحنة» ما لا مزيد عليه، فلا فائدة في إعادته.
«تمّ» أي: كمل؛ و «نقص الكلام» كناية عن عدم التكلّم بما لا يعني، و إلّا فقد ذكر:
أنّ الكلام في بعض من المقام أولى من السكوت.
و المعنى: من علامة كمال عقل المرء حذف الفضول من كلامه؛ لأنّه ما لم يتكلّم لم يُكتب عليه شيء من السيّئات، و ما كان مصدّعاً للحفظة، فالمفهوم منه: أنّ كامل العقل لم يتكلّم بما يضرّه و لا ينفعه.
و في بعض النسخ: «إذا تمّ عقل المرء نقص كلامه»، و المعنى واحد.
«الجناح» من الطير ما يطير به، و هنا كناية عن سهولة حصول مطلوب الطالب.
و حاصله: أنّه إذا طلب أحد شيئاً من آخر و كان يأبى من إنجاحه، و أعانه شفيع بكلمة خير، كانت تلك الإعانة كجناح للطالب في الإعانة على الوصول بمأموله.
ففي العبارة حذف مضاف و أداة التشبيه، و التقدير: إعانة الشفيع للطالب - على حصول مراده - كجناح له.
و احتمال الاستعارة بالكناية و التخييليّة بتشبيه الطالب بالطير و إثبات الجناح له، غير مستبعد.
و المراد: مدح الشفعاء على الإعانة في مقاماتها المشروعة.
و قولنا: «كان يأبى» ليستقيم معنى الشفاعة؛ فافهم.
«البخيل» مضى شرحه؛ و «المستعجل» الطالب للشيء بسرعة؛ و «يعيش» من العيش و هو مضيّ مدّة العمر برفاه؛ و «الفقراء» جمع الفقير، و هو شائع في جمع فعيل؛ و «الحساب» و المحاسبة بمعنى؛ و «الآخرة» هي العقبى؛ و «الأغنياء» جمع غنيّ كالأتقياء و تقيّ، و هو أيضاً ذائع في الفعيل الناقص اليائي.
و المعنى: أنّ البخيل مستعجل فقره و إن كان غنيّاً؛ لأنّه لا تفاوت بينه و بين الفقير إلّا بكونه ذا مالٍ، و هو معدوم عنده، و في عدم الصرف و الإنفاق سواء؛ أمّا في الفقير فلفقره، و في البخيل لبخله.
و قوله عليه السلام «يعيش في الدنيا عيش الفقراء» يحتمل أن يكون بياناً لاستعجاله للفقر، و لهذا قطعت عنها، و يحتمل الاستئناف، و يؤيّده عطف الجملة اللاحقة عليها.
و المعنى على هذا: أنّ البخيل ليس فعله منحصراً باستعجال الفقر، بل له عقبات آخر؛ أمّا في الدنيا فإنّه يعيش كعيش الفقراء لبخله، و أمّا في الآخرة فيحاسب حساب الأغنياء لغناه.
و علّة هذه كلّها هي البخل، بمقتضى التعليق (1)، و في الحديث القدسيّ: الناس في الفقر مخافة الفقر.
و الآيات و الأحاديث الذامّة للتعجيل في الاُمور كثيرة، نحن نقتصر على قوله
1) . قوله «بمقتضى التعليق»: خلاصۀ معنى آنكه زندگى مى كند بخيل در دنيا مثل زندگى كردن درويشان و حساب كرده مى شود در آخرت مثل حساب مالداران، به سبب بخل و خسّتش، يعنى بخل سبب آنها شده است. منه عفي عنه.
تعالى: «خُلِقَ اَلْإِنْسٰانُ مِنْ عَجَلٍ» (1)و «كٰانَ اَلْإِنْسٰانُ عَجُولاً»(2)و «وَ لَوْ يُعَجِّلُ اَللّٰهُ لِلنّٰاسِ اَلشَّرَّ اِسْتِعْجٰالَهُمْ بِالْخَيْرِ لَقُضِيَ إِلَيْهِمْ أَجَلُهُمْ»(3).
و علّة العقلية في مذمّته هي: الإنسان إذا عجّل في حصول شيء فكأنّه طلبه في غير وقته الّذي جرت قدرة اللّٰه بإيجاده فيه، كمن طلب القثّاء في الشتاء؛ فكأنّه شاء شيئاً لم تتعلّق مشيّة اللّٰه بحصوله؛ تأمّل كذا اُفيد.
قد ذكرنا معنى هذين الحديثين بتقريب شرح كلمتي «لسان العاقل في قلبه و قلب الأحمق في لسانه»، و كان المعنى واحداً، و اختلاف اللفظ للتفنّن و الفصاحة؛ فإنّ الفصيح بعد أن يراعي مطابقة كلامه لمقتضى الحال، هو الّذي يقتدر على إيراد كلّ معنى من المعاني بطرق مختلفة في وضوح الدلالة و خفائها.
لفظة «لو»(4)امتناعيّة، تتضمّن معنى الشرط، و تفارق الّتي للتمنّى، كما في قوله تعالى: «رُبَمٰا يَوَدُّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ كٰانُوا مُسْلِمِينَ»(5)بدخول اللام في جوابها؛ و «ترى» من
الرؤية بالعين من أفعال القلوب إن استعملت بمعنى العلم، كقول الشاعر: «رأيت اللّٰه أكبر كلّ شيء»، أي: علمت اللّٰه.
و «الميزان» (1)مفرد الموازين، و الإضافة بأدنى الملابسة، و هو ما يوزن فيه الشيء ليعلم مقداره؛ و المراد هنا ما يلاحظ في عين العيار و نظر الاعتبار [إن] لم نقل بتجسّم(2)
مخفى نماناد كه بنا بر جواب مذكورْ نحو وجود را دخل در جوهر و عرضيّت شىء خواهد بود و ماهيت در اين معنى تابع وجود خواهد بود، و حال آن كه چنان كه گفته اند: وجود از اَعراض لاحقه بر ماهيت است همچنان كه از كلام شيخ رئيس در قاطيقورياس و ساير فنون شفا نيز مستنبط مى شود، پس جوهر در هر ظرفى بالذات جوهر و عرض بالذات عرض است و ماهيّت معلومه از هر مقوله بالذات از آن مقوله است، سيّما به مذهب جمعى كه صورت ذهنيّه را عين معلوم مى دانند به حسب ماهيّت، و اختلاف
1) . قوله «الميزان»، و ممكن است كه گفته شود كه چون ميزان چيزى است كه به آن چيزها را مى سنجند، همچنين كه اسطرلاب را ميزان ارتفاعات و مواقيت مى گويند و منطق را ميزان فلسفه مى شمارند، مراد از «ميزانك» عقل شخص باشد كه ميزان حسن و قبح و خير و شر و بالجمله ميزانى است كه اعمال و افعال خود را به او بايد سنجيد، يعنى اگر در امور خود رجوع به عقل كنى و نظر به مقتضيات او كنى هر آينه از فضول كلام و سخنى كه فايده بر آن مترتّب نشود و مستلزم نقصان دينى يا دنيوى باشد، مهر بر زبان خود خواهى كرد. منه عفي عنه.
2) . قوله «بتجسّم»، بر عارف لبيب مخفى نماناد كه ميزان اعمال كه حق تعالى در آن باب مى فرمايد كه «نضع الموازين بالقسط ليوم القيامة» (الأنبياء، الآية 47) و آنچه واقع شده كه «و الوزن يومئذ الحقّ» (الأعراف، الآية 8) يا عبارت است از ملاحظه اعمال در نظر اعتبار و عيار، و وزن اعمال كنايه از عدل و انصاف در جزاست، يا ميزان ترازويى است كه به آن صحائف اعمال را در قيامت مى سنجند يا نفس اعمال در آن نشئه مجسم به اجسام نورانيّه و ظلمانيّه گشته سنجيده مى شود و حديث: إنّ الجنّة قيعان و إنّ غراسها سبحان اللّٰه و بحمده (بحار الانوار، ج 7، ص 229، ح 149)، و بعضى احاديث ديگر كه بحسب ظاهر دلالت بر تجسّم اعمال مى كنند، و وزن عَرَض نيز چون معقول نيست - بلكه اين معنى اختصاص به اجسام دارد - اكثر محقّقين به اين قائل شده اند، ليكن اشكالى بر اين وارد آورده گفته اند: از اين لازم مى آيد كه عرض منقلب به جوهر شود و اين معنى ممتنع است. و بعضى در جواب از اين اشكال گفته اند كه: به اعتبار اختلافى كه در نحو وجود و طرف آن باشد ممكن است كه هر يك به ديگرى متبدّل شود و امتناع نظر به وجود واحد در طرف واحد است؛ چه جواهر به اعتبار وجود ذهنى اعراض قائمه به ذهن و به اعتبار وجود خارجى اَعراض قائمه به نفس اند.
الأعمال و إلّا فالحمل على الحقيقة أولى، و تعدية الختم ب: «على» شائع، كما وقع في قوله تعالى: «اَلْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلىٰ أَفْوٰاهِهِمْ» (1).
و قد شرحنا اللسان بمعنيين.
و المعنى: أنّ رؤية ما في ميزان الأعمال من ثقل الأوزار سبب الختم على اللسان من فضول الكلام، فالختم عليه كناية عن السكوت عمّا لا ينفع، و عن خروج شيء منه يضرّ بالمتكلّم، لا عن دخول شيء فيه، فتدبّر؛ فإنّه أعمّ.
و قد يكون الكلام في بعض المواضع أولى من السكوت و في بعضها واجباً، كما مضى سابقاً، و كفاك الرجوع إليه فلا نعطف لسان القلم إليه. اللّهمّ اجبر لساننا على ما يجب أن يتكلّم به، بحقّ النبيّ و الطهرة من عترته.
قوله عليه السلام «اللّٰهمّ»، ميم هذه الكلمة الشريفة مشدّدة مبدلة من حرف النداء المحذوف من أوّلها، فلا يجمع بينهما لما يلزم من الجمع بين العوض و المعوّض؛ و «الغفر» في اللغة الستر، و الغفّار بمعنى الستّار، و العفو عن الذنب ستره؛ و «رمزات» جمع رمزة و هي الإشارة.
و «الألحاظ» جمع اللحظ و هو النظر، فالمراد ب: «رمزات الألحاظ» خيانة العيون، و هي من السيّئات الموعود فاعلها بالعقاب في قوله تعالى: إنّ اللّٰه «يَعْلَمُ خٰائِنَةَ اَلْأَعْيُنِ وَ مٰا تُخْفِي اَلصُّدُورُ»(2)فإنّا في مقام الوعيد و التهديد و المأمورة بتركها في قوله جلّ و علا:
«قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصٰارِهِمْ» (1).
و «سقطات» جمع سقطة، و هي هاهنا الكلمة الرديّة الساقطة عن درجة الاعتبار؛ و «الهفوات» المنسوبة إلى اللسان غلطاته الصادرة عنه بسبب عدم مواطاة الباطن إيّاه؛ و «الجنان» القلب؛ و «سهواتها» غفلاتها، و الغفلة يحصل لها إمّا بفعل اللّٰه عزّ و جلّ كما يقول: «وَ لاٰ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنٰا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنٰا»(2)أو بسبب كثرة الاشتغال بالمشاغل، و معالجة الثاني أسهل من الأوّل.
و المعنى: اللّٰهمّ اغفر بعفوك الآثام المترتّبة على خيانة العيون و الأقوال الفاسدة، الصادرة عن اللسان و سهو القلب و غفلته؛ و لا شكّ أنّ النظر إذا اعتاد بالخيانة، و اللسان بإخراج أقوال الفاسدة، و القلب بالسهو و الغفلة، يحصل لصاحبها الذنب و الإثم.
فإن قلت: طلبه المغفرة عليه السلام يشعر بجواز صدور الذنب عنه، مع اتّفاق الشيعة على عصمة الأئمّة عليهم السلام، فكيف التوفيق.
أقول: يمكن الجواب بوجهين:
الأوّل: أنّ لهم حالتين، حالة يتوجّهون فيها إلى جناب الربّ الجليل بالعبادة و ما يتعلّق بها من الابتهال و الخضوع و الخشوع(3)و حالة يشتغلون فيها ببعض تدابير البدن، كالأكل و الشرب و اللبس و النوم و غير ذلك من المباحات الّتي لا بدّ من ارتكابها، فإذا لاحظوا بعين البصيرة ما في الحالتين من التفاوت، عدّوا حالة الاشتغال بالمباحات ذنباً، فطلبوا العفو و المغفرة عنه جلّ و علا.
و الثاني: أنّ تقدير كلامه عليه السلام أنّه: إن صدر عنّا الذنوب فاغفرها.
ختمت بها كاشف النكات راجياً غفران الله السهوات و الهفوات.
«حبّنا أهل البيت يكفّر الذنوب» شيخ على بن عبد اللّٰه بحرانى (1319 ق)
تحقيق: سيّد صادق حسينى اشكورى
المؤلّف هو الشيخ عليّ بن عبد اللّٰه بن عليّ الستري البحراني، عالم بارع، و فقيه متبحّر، و مؤلّف مكثر.
قال الشيخ الطهراني في نقباء البشر (1):
كتب باستدعاء السيّد عبد الحسين بن الميرزا عليّ أصغر - الّذي كان عالم زنجبار - رسالة في نقد رسالة السيّد الزنجباري في العلم الإلهي القائل فيها بعدم تعلّقه بالمستحيل، و قد ادّعى المترجم له في رسالته تعلّق العلم به و بالمعدومات. ثمّ كتب السيّد الزنجباري رسالة ثالثة أجاب فيها عن اعتراضات المترجم له على رسالته، و فرغ منها في سنة 1309 ه... و يظهر من رسالته فضله و كمال براعته. و قد كان المترجم له نزيل بندر «لنجة» أخيراً، و توفّي فيه في سنة 1319 ه. انتهى.
و له مؤلّفات كثيرة نذكر منها ما هو موجود في الذي المجموع
1) . نقباء البشر، ج 4، ص 1471-1472.
الهامّ الموجود في مركز إحياء التراث الإسلامي بقم (1) و المجموعة ذات أهمّية؛ إذ هي من عصر المؤلّف، و محتوٍ لسبعة و عشرين رسالة من المؤلف، بهذه العناوين:
[آثاره](1)
جَمَع المؤلّف في هذه الرسالة الآيات الواردة في حلّية المتعة و الأحاديث المرويّة من طرق أهل السنة في جواز التمتّع، أتمه في ثاني شهر صفر سنة 1284 ه. ق.
2 - جواز المتعة
جواب على اعتراض على الشيعة الإمامية حول تجويزهم نكاح المتعة، اعترضه أحد الهنود الإسماعيليين، و أجاب عليه البحراني كالمتن و الشرح بعناوين «قال - أقول» مستدلاًّ على الرأي الفقهي الشيعي. تمّ في 23 ذي الحجّة سنة 1299 ه. ق.
3 - جواب مسألة فقهية
سأل والد المؤلّف - الشيخ عبد اللّٰه البحراني - عن حكم جارية نكحها شخص، فهل يجوز له أو لأبيه النظر إليها و لمسها، أو يجوز تحليل لمسها لغيره؟ الجواب فيه شيء من الاستدلال، و تمّ في 15 شوّال سنة 1286 ه. ق.
4 - جواب مسألة الذهبة
يذهب البحراني أنّ الحاجّ يجب أن يعمل بمناسك الحجّ عند وجوده بمكّة في الموسم و لو كان مريضاً أو ذا عذر آخر، فيسأل
1) . فهرست نسخه هاى خطي مركز إحياء ميراث إسلامي، ج 1، ص 199-211. نسخة رقم 194، عدد أوراق النسخة 194 في 17 سطراً.
الشيخ عبد اللّٰه بن أحمد الذهبة البحراني عن دليل هذه الفتوى، فيجيب شيخنا استدلالاً على ما يذهب إليه. تمّ في 23 محرّم سنة 1299 ه. ق.
5 - شرح ألفاظ من دعاء السجاد عليه السلام
سأل بعض أصدقاء البحراني توضيح بعض ألفاظ دعاء الإمام السجاد ابن الحسين عليه السلام الّذي يُقرأ في أيّام شهر رمضان المبارك «أسألك اللّٰهمّ بحياتك الّتي لا تموت»، فأجابه في 16 محرّم 1299 ه. ق.
6 - أجوبة مسائل بعض المحبّين
مسائل خَمس حول: السبب في تحريم تقليد الميت، حجّ المستطيع من دون صرف مال، معنى الدور و التسلسل، معنى الواحد الحقيقي، معنى قول أمير المؤمنين عليه السلام «لا من شيء كان».
الأجوبة استدلالية كتبت في 18 شهر صفر سنة 1299 ه. ق.
7 - مسائل خَمس اعتقادية
خَمس مسائل اعتقادية مشكلة من اُصول الدين، كتبها البحراني مع أدلّتها كما يذهب إليه، ثمّ قدّمها إلى علماء العراق لإبداء رأيهم فيها و بيان ما فيها إذا كانت مخالفة للاُصول الحقّة. كُتبت هذه الأسئلة في 28 محرم سنة 1299 ه. ق.
8 - نقد أجوبة المسائل
أجاب السيّد مهدي القزويني و الشيخ نوح الجعفري النجفي على المسائل الخمس الاعتقادية المذكورة، و أبديا رأيهما فيها، و لكنّ البحراني لم يقتنع بما كتبا، و ناقشهما و نقد آراءهما في هذه الرسالة مع عناوين «قال السيّد» و «قال الشيخ نوح». تمّ في
11 رجب 1299 ه. ق.
9 - الردّ على الزنجاني
من المجيبين على مسائل البحراني الخمس الاعتقادية المذكورة، الشيخ عليّ بن محمّد وليّ الزنجاني، فناقشه البحراني استدلالاً في بعض، و أورد أجوبته مع تبجيل لمقامه العلمي، و تمّ في 15 رجب 1299 ه. ق.
10 - معنى حديث «الريا شرك، و تركه كفر» (هذه الرسالة)
11 - شرح حديثين
يسأل شخص عن الحديثين المرويين عن النبيّ الكريم صلى الله عليه و آله و سلم «إنّ الثابتين على القول به في زمان غيبته لأعزّ من الكبريت الأحمر» و «أوّل ما عُصي اللّٰه به ستٌّ»، و الجواب عنهما استدلالي. كتب في سابع شهر شعبان سنة 1302 ه. ق.
12 - أجوبة ثلاث مسائل
جواب على ثلاث مسائل حول حكم العبد إذا كان مشتركاً بين أكثر من مولى، و كيفية بيعه، و حقّ الشفعة المتعلّق به. كتب في سادس شعبان سنة 1302 ه. ق.
13 - حكم السمكة في جوف سمكة اُخرى
لو صيدت سمكة كان في بطنها سمكة اُخرى، فهل يحلّ أكل الثانية أم يحرم؟ بحث استدلالي في ثلاثة أوجه عن هذه المسألة، فيه نقل بعض أقوال الفقهاء، و توضيح لها. كتب للمرّة الثانية في 26 شوّال سنة 1303 ه. ق.
14 - تملك العبيد
يستدلّ المؤلّف على جواز شراء العبيد و بيعهم و حيازتهم
بعنوان الملكية، كتبه على أثر منع الانگليز هذه المعاملة في البلاد الإسلامية، و قد استشهد بجملة من الشواهد الواردة في التوراة و الإنجيل و القرآن الكريم. جمع موادّه في ثاني ربيع الأوّل سنة 1295 ه. ق و حرّره محرّم 1311 ه. ق.
15 - شرح بيت شعر للحويزي
شرح بيتاً من قصيدة نونية نظمها السيّد شهاب الموسوي الحويزي في مدح أحد اُمراء الحويزة، و هو:
يا حادي العشر العقول، و باني ال *** - دهر المهول و ثالث القمرين
هذا الشرح فلسفي أدبي، كتبه البحراني بطلب من سلطان مسقط نحو سنة 1306 ه. ق.
16 - الردّ على المعترض
كتب أحد الشيعة من المقيمين بالهند رسالة إلى البحراني يسأله و يعترض عليه عمّا يُصنع في المظاهر العزائية من التشابيه و التماثيل، و عن مقام الشيخين كما ورد في كتاباته، فيجيب البحراني استدلالاً. كُتب في سادس شوّال سنة 1306 ه. ق.
17 - الردّ على من أحلّ جميع السمك
ردٌّ استدلالي على من يُحلّ جميع أنواع السمك، و هو جواب على سؤال من زنجبار، كتبه البحراني في 18 ربيع الأوّل سنة 1308 ه. ق.
18 - نَسخ الأمر
يعدّد البحراني في هذه الرسالة الاستدلالية المواضع الّتي يجوز فيها نسخ الأمر حضور وقت العمل، و الموارد الّتي لا يجوز فيها
ذلك، مستفيداً في ذلك من الأمر بذبح إسماعيل، كما ورد في الآية الكريمة. كتبت نحو سنة 1308 ه. ق.
19 - شرح حديث نبوي
مناقشة مع ابن أبي الحديد المعتزلي الّذي نقل الحديث النبوي المعروف: «ليت شعري! أيّتكنّ صاحبة الجمل الإرب؟»، و حاول في شرحه إثبات أنّ عائشة ناجية مع حربها لعليٍّ عليه السلام، فيبحث البحراني في هذا الحديث من الجانب الأدبي و الحديثي و التاريخي ردّاً على نظرية المعتزلي. تمّ في 28 شوّال سنة 1315 ه. ق.
20 - أجوبة مسائل الشيخ راشد
أجوبة على مسائل أدبية وردت في شرح رسالة لم نعرفها، سأل عنها الشيخ راشد بن عزيز البحراني، و كتبت أجوبتها في 24 رجب سنة 1311 ه. ق.
21 - شرح حديث «حبّنا أهل البيت يكفّر الذنوب» (هذه الرسالة)
22 - شرح خطبة لعليٍّ عليه السلام
شرحٌ فيه شيء من التفصيل على خطبة أمير المؤمنين عليّ عليه السلام الّتي يقول في أوّلها: «من الإيمان ما يكون ثابتاً مستقرّاً في القلوب»، مع مناقشات لابن أبي الحديد المعتزلي في شرحه الخطبة. ذكرت في هذه النسخة ستّة مقامات و لم تتمّ.
23 - علم اللّٰه تعالى
جواب على سؤالٍ ورد من السيّد غلام حسين المولوي الهندي حول علم اللّٰه تعالى، و فيه بحث عن إثبات الواجب و الصفات الإلهية، مستفادة من الأدلّة العقلية و النقلية، في خمس مقدمات
و ثلاثة أوجه. تمّ في يوم الأحد 23 جُمادى الآخرة 1309 ه. ق.
24 - شرح لفظ الجلالة
بحث في كيفية اشتقاق لفظ الجلالة (اللّٰه)، و إثبات أنّه عَلمٌ وضع للباري تعالى، مع مناقشات لما قاله سعد الدين التفتازاني، و هو مبدوء بمقدمات ثلاث. تمّ في عاشر ذي القعدة سنة 1315 ه. ق.
25 - العقل و الحظّ
في معنى العقل و الحظّ و ميزة كلّ واحد منهما على الآخر، على ضوء القواعد الفلسفية، مع ما يستفاد من الآيات الكريمة و الأحاديث المرويّة عن أهل البيت عليهم السلام. تمّ في 15 محرّم سنة 1305 ه. ق.
26 - حدّ بقاء الجنّة و النار
جواب على سؤال حول مدى بقاء الجنّة و النار، و كيفية خلود أهل الجنّة و تنعّمهم و أهل النار و عذابهم، استدلاليٌّ مستند إلى الأدلّة العقلية و النقلية. تمّ في 25 رجب سنة 1304 ه. ق.
27 - تفسير آية «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ»
ردٌّ على أهل السنة حيث يؤوّلون هذه الآية على كلّ راكع في صلاته من المسلمين، و هو استدلال على أنّها مختصّة بالإمام أمير المؤمنين عليٍّ عليه السلام، الّتي نزلت في شأنه، و ليست عامّة كما يقولون. كتب في خامس شهر صفر سنة 1302 ه. ق.
و له مؤلّفات اُخر مذكورة في ترجمته في أنوار البدرين، و أكثرها مطبوعة، و منها الأجوبة العلية، و مؤلّفاته نفيسة غزيرة المادّة، و كان ذا حافظة عظيمة في التواريخ و الحديث و السير و الأدب
و أشعار العرب، و كانت قراءته على والده، و لم يقرأ على غيره، و قراءته بالنسبة إلى علمه و تحصيله قليل يسير (1).
و الّذي قمنا بتصحيحه و إخراجه من سواد القلم إلى بياض الطبع هي الرسالة 10 و 21، و بين يديّ الرسالة الحادية عشرة (شرح حديثين) سنطبعه إن شاء اللّٰه.
و أعتقد أنّ هذه الرسائل تحتاج إلى تعاليق مفيدة صرفتني عنها كثرة المشاغل، و لكنّي رجّحت طبعها مصحَّحةً؛ لما فيها من فوائد جمّة و نكات دقيقة، و من اللّٰه التوفيق، و هو خير موفِّق و معين.
1) . و جاء ذكره أيضاً في شهداء الفضيلة ص 341، معجم المؤلّفين ج 7، ص 137 و المؤلّفين للكتب المطبوعة ج 4، ص 316، و في انوار البدرين ص 236-239.
تصویر
تصویر
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم الحمد لله حقّ حمده، و الصلاة و السلام على من لا نبيّ بعده محمّد و على آله الطيّبين الطاهرين.
و بعد، فقد ورد عليَّ سؤال من بعض الأصدقاء عن معنى الكلام المنسوب إلى الإمام عليه السلام و هو: «الريا شرك، و تركه كفر» (1)، و عن معنى القول الآخر أيضاً و هو: «من ترك الريا بقي بلا عمل».
و أقول: الجواب عن ذلك بحسب الإمكان أنّ معنى قوله عليه السلام: «الريا شرك» أنّ من أدّى الواجبات و اجتنب المحرّمات و عمل الطاعات؛ ليحمده الناس على ذلك، و يعظّموه و ينسبوه إلى التقوى و الورع و الخير و الصلاح؛ لينال منهم الإكرام و يحظى منهم بشيء من الحطام، و لم يقصد بأداء ما أوجب اللّٰه عليه و اجتناب ما حرّمه وجه الكريم، و لم يُخلِص له النيّة، أو قصد الأمرين معاً و لم يقتصر على إرادة ما عند اللّٰه خاصة، فقد أشرك؛ لأنّه عمل للناس ما يعمل للّٰه، فلم يكن أخلَص لله سبحانه، فيكون عمله شركاً.
و أمّا قوله: «و تركه كفر» فيحتمل وجوهاً من التأويل إن صحّ أنّه من قول الإمام المعصوم عليه السلام:
1) . الدر المنثور في المأثور، ص 274؛ كشف الغطاء، ج 1، ص 67.
الأوّل: أن يكون المراد: مَن ترك العمل للّٰه تعالى حذراً من أن ينسبه الناس إلى الريا، فقد كفر؛ لتركه ما أوجب اللّٰه عليه.
الثاني: أنّ العمل بإخلاص النيّة إلى اللّٰه تعالى يوجب عند الناس مدح عامله و تعظيم فاعله؛ لأنّ من كان مع اللّٰه كان اللّٰه معه، و من عمل لله أظهر اللّٰه عمله على ألْسُن خلقه و إن تستّر به، كما أظهر للعباد عبادة العبّاد في الأسحار، و صدقاتِ المتصدّقين في الحنادس، حتّى اشتهرت كاشتهار الشمس في رابعة النهار، كعبادات أمير المؤمنين و صدقات زين العابدين و غيرهما من الأئمّة الطاهرين - عليهم سلام اللّٰه أجمعين - و أهل الإخلاص من المؤمنين.
و تاركُ ما يوجب المدح و التعظيم عند الناس من الواجبات كافر؛ من جهة أن لم يعمل للّٰه تعالى، و لم يؤدّ ما أوجب اللّٰه عليه، فتسميته رياءً مجازٌ؛ لأنّه يؤول إلى ما يريده المرائي بعمله، بل يحصل منه أعظم من عمل المرائي من التوقير عند الناس، كما ذكرنا.
الثالث: أنّ المكلّف مأمور من قِبل ربّه بتزكية نفسه بين إخوانه المؤمنين و ستر عيوبه عنهم، كما يشير إليه قول أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد الصادق عليه السلام في خبر عبد اللّٰه بن أبي يعفور حين سأله: بمَ تُعرف عدالة الرجل بين المسلمين حتّى تقبل شهادته لهم و عليهم؟ فقال عليه السلام: «إن يعرفوه بالستر و العفاف و كفّ البطن و الفرج و اللسان، و علامة ذلك أن يكون ساتراً لعيوبه، مواظباً على الصلوات في جماعة المسلمين، محافظاً على أوقاتها... - إلى أن قال -: حتّى يحرم على المسلمين تفتيش ما وراء ذلك من عثراته و عيوبه، و يجب عليهم تزكيته و إظهار عدالته...» (1)، و الخبر طويل.
1) . توجد هذه الرواية - مع اختلاف يسير - في: تهذيب الأحكام، ج 6، ص 241؛ من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 38؛ التحفة السنية (مخطوط)، ص 210.
و مثله في هذا المعنى من الأخبار كثير.
و قد أشار إلى هذا قوله - جلّ و علا -: «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّٰاهٰا» (1)، و قوله - عزّ من قائل -: «وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً»(2)، فتاركُ تزكية نفسه بين إخوانه لا يبالي بترك العمل فيكفر.
و الدليل على ذلك أنّا نرى بالوجدان و نشاهد بالعيان من الأراذل و السفل - الّذين لا يبالون بما قيل فيهم، و لا يستقبحون من كشف عيوبهم للناس - أنّهم يتركون الفرائض و يتهجّمون على فعل المحرّمات، مستخفّين بالواجبات متهاونين بالمعاصي، بل نرى من بعضهم تهجين مَن يرونه دائباً في الطاعات و السخرية بمن يجتهد في الأعمال الصالحات، غير متحرّجين و لا متأثّمين، و مَن كان هذه حاله فهو كافر.
و على هذا الوجه فإطلاق الرياء على هذا المعنى مجاز أيضاً؛ لأنّ طالبه يحصل ما يحصل المرائي بعمله، و ليس هذا بمُراءٍ بل عاملٌ بما وجب عليه.
الرابع: أنّ المكلّف إنّما يعمل لتصوّره أنّه يستحقّ من ربّه المدح على فعل الواجبات و ترك المحرّمات؛ لعلمه بأنّ المولى يرضيه من عبده الطاعة، فهو يعمل لطلب رضاه و استحقاقه القرب منه و عظيم الأجر عنده، فهو بعمله يرى ربّه أنّه له مطيع و لمرضاته طالب، و قد قال اللّٰه عزّ و جلّ: «وَ قُلِ اِعْمَلُوا فَسَيَرَى اَللّٰهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ»(3)، و من المعلوم أنّ من لم يطلب رضى ربّه و لم يلتفت إلى استحقاق المدح من مولاه لا يعمل له عملاً و لا يطيع له أمراً، فهو لا محالة كافر فاجر و في القيامة معذّب خاسر. و إطلاق الرياء على تارك طلب رضى البارئ - تعالى و تقدّس - على ما أوضحناه، من باب المشاكلة، مثل قوله تعالى: «تَعْلَمُ مٰا
فِي نَفْسِي وَ لاٰ أَعْلَمُ مٰا فِي نَفْسِكَ» و البارئ لا نفس له، لكن أراد مشاكلة لفظ بما تقدّمه، فكذا هنا.
و هذا الوجه عندي أحسن الوجوه المذكورة، و من تأمّل من ذوي الفطن تبيّن له ذلك.
و أمّا قوله: «من ترك الرياء بقي بلا عمل» فيحمل على هذه المعاني و يؤخذ معناه منها.
و بيانه: أنّ من ترك العمل حذراً من أن ينسبه الناس إلى الرياء على المعنى الأوّل، أو ترك ما يؤول عمله إلى مدح الناس و تعظيمهم لعامله مع فعله إخلاصاً للّٰه على المعنى الثاني، أو ترك تزكية نفسه و هتك ستره عند إخوانه بترك العمل على المعنى الثالث، أو لم يطلب رضى ربّه و لم يعمل لاستحقاق المدح منه و نيل ثوابه على المعنى الرابع، بقي بلا عمل؛ لأنّه على واحد من هذه الوجوه لا يعمل شيئاً من الأعمال.
و قد كان جماعة من المشايخ في البحرين خاضوا في معنى هذا و نحن حضور و خضنا معهم فيه، فأدّوا فيه ما حاصله: إنّ مبدأ دخول الإنسان في العمل ما يَتصوّره من حصول المنزلة الرفيعة عند الناس لعامل ذلك العمل، أ لا ترى أنّ الرجل يقول لابنه إذا أمره بطلب العلم: يا بنيّ، اُطلب العلم؛ فإنّ للعالِم شرفاً و منزلةً عظيمةً عند الناس، أ لا تنظر إلى العلماء كيف يعظّمهم الناس و يوقّرونهم و يطيعون أمرهم؟!... يُرغّبه بذلك، و كذا من يأمر ابنه أو صديقه بالطاعات يقول له: أ لا ترى أهل الصلاح و الدين موقَّرين مبجَّلين عند الناس من العلماء و العظماء و الأكابر؟! فاعمل و أصلح نفسك تَنَلْ هذه الفضيلة و تدركْ هذه المنزلة الجليلة.
و كلٌّ منهما لم يُرد من الشخص الّذي أشار عليه العملَ للناس، بل ذكر له لازم ذلك العمل، و ربّما أراد المشير في الحالين العمل بما ذكره من الغرض الدنيوي أيضاً، فيدخل المشار عليه في العمل من طلب العلم و غيره لما تصوّره في نفسه
من نيله به ما ذكر له من علوّ المقام، فإذا ذاق حلاوة الطاعة، و سمع من العلماء ما يترتّب عليها عند اللّٰه من جزيل التوبة - الّتي جزء من ألف جزء منها أعظم من الدنيا و ما فيها، و أستغفر اللّٰه من التحديد - عدل عن تلك النيّة و أعرض عنها و مال إلى الإخلاص للّٰه - سبحانه و تعالى - بعلمه.
و أيّدوا هذا المعنى بقول الإمام عليه السلام على ما قيل: «الأصل في الأعمال الرياء»، و من ترك الرياء على هذا الوجه لم يعمل، فيبقى بلا عمل.
و هذا وجه قريب.
و يؤيّده أيضاً أنّا نرى: البلادُ الّتي يعظَّم فيها أهل العلم و الصلاح و يُكرَّمون و تدرّ عليهم فيها الأرزاق يكثر فيها العلماء و الصلحاء، و البلاد الّتي على الضدّ منها يقلّ فيها الصلحاء و طلّاب العلم حتّى يؤول الأمر إلى عدمهم.
إلّا أنّ الأجود عندي ما ذكرت أوّلاً، و إنّما صرنا إلى التأويل؛ لأنّ حمل الكلام على الحقيقة لا يصحّ عقلاً و لا شرعاً، و كلّما لا يصحّ حمله على ظاهره وجب تأويله إلى ما يصحّ من المعاني، و اشترطنا كونهما من كلام المعصوم؛ لأنّ المعصوم لا يتكلّم بما يخالف الصواب، و لكن يتكلّم بما يراد به غير ظاهره لضرب من المصلحة، فإذا ورد عنه ما يخالف ظاهره المعلوم عقلاً و شرعاً، وجب تأويله و ردّه إلى ما يوافق العقل و يطابق الشرع، و متى ورد مثل ذلك عن غيره لم نحفل بردّه و إبطاله.
و هذا ما وصل إليه الفهم القاصر في معنى الكلامين، و أستغفر اللّٰه من التقصير في النظر.
حرّره عليّ بن عبد اللّٰه البحراني، في سابع جُمادى الاُولى سنة 1302 من الهجرة النبوية على مهاجرها و آله أفضل الصلاة و السلام.
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم الحمد الله الّذي وعد من أطاعه بجزيل الثواب، و أوعد من عصاه بأليم العقاب، و الصلاة و السلام على من جاء من عند اللّٰه سبحانه بأكمل شرح و أبلغِ كتاب، نبيّنا محمّد بن عبد اللّٰه، و على آله الأئمّة الأطياب اُولي البصائر و الألباب.
و بعد، فقد سألني بعض المؤدّين، عن معنى حديث مرويٍّ عن النبيّ الأمين صلى الله عليه و آله فقال: مسألةٌ، و أيضاً ذكر الشيخ المذكور في الكتاب المذكور حديثاً عن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «حبّنا أهل البيت يكفّر الذنوب، و يضاعف الحسنات، و إنّ اللّٰه تعالى ليتحمّل عن حبّنا أهل البيت ما عليهم من مظالم العباد إلّا ما كان منهم فيها على إصرار و ظلم المؤمنين، فيقول للسيّئات: كوني حسنات»، انتهى.
أرجو من فضلكم تفسير هذا الحديث و تأويله.
أقول: أراد السائل بالشيخ: العالم الفاضل الكامل الشيخ فخر الدين بن طريح النجفي رحمه الله، و بالكتاب كتابه المسمّى بالكتاب المنتخب في جمع المراثي و الخطب المعروف بين الناس.
و الجواب عن هذا السؤال يتوقّف على بيان أمر من اُمور الاعتقاد، و ها أنا ذا أُوضحه فأقول:
لا شكّ و لا ريب أنّ ولاية النبيّ صلى الله عليه و آله و أهل بيته فريضة ثابتة من اللّٰه تعالى على عباده، بمعنى متابعتهم و الائتمام بهم، و أنّها شرط في صحّة الأعمال و قبولها، فلا
يصحّ عمل أحد من المكلّفين و لا يقبلها اللّٰه إلّا بها، و أنّها موجبة لجواز غفران اللّٰه سبحانه ذنوب الموالين لهم تفضّلاً منه عليهم، و منّاً.
قد وردت أخبار كثيرة جدّاً مصرّحة بأنّ اللّٰه - جلّ و علا - يغفر الذنوب لمحبّي أهل البيت عليهم السلام أو شيعتهم كائنةً ما كانت و بالغةً ما بلغت.
و منها ما رواه شيخنا أبو عبد اللّٰه المفيد محمّد بن محمّد النعمان الحارثي - عطّر اللّٰه مرقده - في كتاب الاختصاص بسند متّصل عن الأصبغ بن نباتة قال: أتيت أمير المؤمنين عليه السلام لاُسلِّمَ عليه، فجلست أنتظره فخرج إليّ، فقمت و سلّمت عليه، فضرب على كتفي - أو قال: على كفّي - ثمّ شبك أصابعه بأصابعي ثمّ قال: يا أصبغ بن نباتة. فقلت: لبّيك و سعديك يا أمير المؤمنين. فقال: إنّ وليّنا وليّ اللّٰه، فإذا مات وليّ اللّٰه كان من اللّٰه بالرفيق الأعلى، و سقاه اللّٰه من نهر أبرد من الثلج، و أحلى من الشهد، و ألبن من الزبد. فقلت: بأبي أنت و اُمّي و إن كان مذنباً؟! فقال: نعم، و إن كان مذنباً؛ أ ما تقرأ القرآن: «فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ وَ كٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِيماً» (1). يا أصبغ، إن وليّنا لو لقي اللّٰه و عليه من الذنوب مثل زبد البحر و مثل عدد الرمل، لغفرها اللّٰه له إن شاء اللّٰه تعالى. تمام الخبر.
و قاعدة جواز العفو عن ذنوب المؤمن بغير توبة الّتي ذكرها المتكلّمون من أصحابنا - رضوان اللّٰه عليهم - و غيرهم مع دليلها العقلي و السمعي تعاضِد هذه الأخبار و تقوّيها، و قاعدة العدل لا تنافيها إلّا من وجهٍ تأتي الإشارة إليه عن قريب إن شاء اللّٰه، فالواجب الحكم بصحّتها و اعتبارها.
لكن وردت أخبار اُخرى كثيرة أيضاً تعارض هذه الأخبار، و تنفي عمومها، و ترفع إطلاقها، و تُعيّن صفة وليّ أهل البيت عليهم السلام و هي على صنفين:
الأوّل: الأخبار الناطقة بتقسيم الذنوب إلى ثلاثة أقسام؛
1) . الفرقان، الآية 70.
إلى ذنب لا يغفره اللّٰه، و ذنب يغفره اللّٰه، و ذنب لا يتركه اللّٰه.
فأمّا الذنب الّذي لا يغفره اللّٰه فهو الشرك باللّٰه؛ قال اللّٰه تعالى: «إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ» (1).
و أمّا الذنب الّذي يغفره اللّٰه فهو ما سوى الشرك باللّٰه و مظالم العباد؛ قال تعالى: «وَ يَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِكَ لِمَنْ يَشٰاءُ»(2).
و أمّا الذنب الّذي لا يتركه اللّٰه فهو ظلم المكلّفين بعضهم بعضاً، و صريحها أنّ اللّٰه - سبحانه و تعالى - لا يغفر لشيعة أهل البيت عليهم السلام ظلمهم لأمثالهم، بل يقتصّ من ظالمهم لمظلومهم، و هي متعدّدة مرويّة في الكافي و غيره من كتب الحديث لأصحابنا - رضوان اللّٰه عليهم -، و منها الخبر المسئول عن معناه، و موضع الدلالة منه على هذا المعنى قوله صلى الله عليه و آله فيه: «إلّا ما كان منهم فيها على إصرار و ظلم للمؤمنين»، فإنّه مصرّح بأنّ ظلم محبّي أهل البيت عليهم السلام للمؤمنين لا يتحمّله اللّٰه عنهم، و إذا لم يتحمّله عنهم لم يغفره لهم، و إذا لم يغفره لهم كان الواجب أخذ الحقّ عنهم ممّن ظلموه، و هو ظاهر جليّ.
و قوله تعالى: «وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لاٰ يُظْلَمُونَ»(3)و أمثالها من الآيات، و قول النبيّ صلى الله عليه و آله: «ليأخذنّ اللّٰه للجمّاء من القرناء» و أشباهه من الروايات يصحّحان هذه الأخبار و يثبتان حكمها تمام الإثبات، و قاعدة العدل المبيّنة في الكتب الكلامية الحاكمة بوجوب الاقتصاص من الظالم للمظلوم على وجه الإطلاق الّذي لا يقبل التقييد تشدّ أركان هذه الأخبار، و ترفع بنيان مفادها؛ لمطابقتها لها في الحكم يقيناً، فيجب اعتقاده و الحكم به جزماً.
و مقتضاه أنّه يجب في عدل اللّٰه و حكمته أن يقتصّ للمظلوم من محبّي
أهل البيت عليهم السلام من ظالمه المحبّ لهم، و لا يجوز في العدل و الحكمة أن يغفر مَن ظَلَمَه، و مفادّ هذا كلِّه تخصيص تلك الأخبار و الحكم عليها و التصريح بأنّ المغفور من ذنوب أهل الولاية ما سوى مظالمهم لبعضهم لا جميع الذنوب، و هذا واضح لا خفاء فيه.
الصنف الثاني: الأخبار المصرِّحة بأنّ ولاية أهل البيت عليهم السلام لا تتحقّق إلّا بطاعة اللّٰه، و لا تنال إلّا بالورع عن محارم اللّٰه، و أنّ المطيع الله هو الوليّ لهم، و العاصي للّٰه ليس لهم بوليٍّ.
و منها: ما رواه الشيخ الجليل الكبير ثقة الإسلام محمّد بن يعقوب الكليني في الكافي بسنده عن محمّد بن مسلم، عن أبي جعفر عليه السلام قال: «لا تذهب بكم المذاهب؛ فو الله ما شيعتنا إلّا من أطاع اللّٰه عزّ و جلّ».
و بسنده عن جابر، عن أبي جعفر عليه السلام في حديث طويل قال فيه: «يا جابر، و اللّٰه ما يُتقرّب إلى اللّٰه - تبارك و تعالى - إلّا بالطاعة، و ما معنا براءة من النار، و لا على اللّٰه من حجّة، من كان لله مطيعاً فهو لنا وليٌّ، و من كان لله عاصياً فهو لنا عدوّ، و ما تُنال ولايتنا إلّا بالعمل و الورع».
و بالسند عن عمر بن خالد، عن أبي جعفر عليه السلام قال: «يا معشر الشيعة شيعة آل محمّد صلى الله عليه و آله، كونوا النمرقة الوسطى... - إلى أن قال: ثمّ أقبل علينا فقال -: و اللّٰه، ما معنا من اللّٰه براءة، و لا بيننا و بين اللّٰه قرابة، و لا لنا على اللّٰه حجّة، و لا نتقرّب إلى اللّٰه إلّا بالطاعة، فمن كان منكم مطيعاً لله تنفعه ولايتنا، و من كان منكم عاصياً للّٰه لم تنفعه ولايتنا، ويحكم لا تغترّوا ويحكم لا تغترّوا!».
و عن عليّ بن أبي زيد، عن أبيه قال: «كنت عند أبي عبد اللّٰه عليه السلام فدخل عليه عيسى بن عبد اللّٰه القمي، فرحّب به و قرّب مجلسه، ثمّ قال: يا عيسى بن عبد اللّٰه، ليس منّا - و لا كرامة - من كان في مصر فيه مائة ألف أو يزيدون و كان في ذلك المصر أحد أورع منه». إلى غير ذلك من الأخبار الكثيرة المرويّة في الكتاب
المذكور و غيره من كتب الحديث و الأخبار و الآثار.
و يؤيّد معناها قوله تعالى: «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اَللّٰهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اَللّٰهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ» (1)و مثلها من الآيات.
و يرشد إليه معنى الولاية؛ لأنّها بمعنى المتابعة في الأقوال و الأفعال، و العاصي لله ليس بتابع أهل البيت عليهم السلام، بل هو مخالف لهم؛ لأنّهم لا يعصون اللّٰه تعالى.
و وجه المعارضة بين هذه الأخبار و بين الأخبار الاُولى أنّ الاُولى مصرّحة بأنّ مِن محبّي أهل البيت عليهم السلام و أوليائهم مَن هم مذنبون، و أنّ ذنوبهم تغفر لهم، و هذه الأخبار نطقت بأنّ من كان مذنباً فليس من أوليائهم و شيعتهم، فأيّ ذنب يغفر لهم و الحال أنّ المذنب ليس منهم؟! فلا بدّ حينئذٍ من الجمع بين هذه الأخبار و بين الأخبار الاُولى و رفع التعارض الظاهر بينهما؛ إذ لا يجوز إسقاط أحدهما و ردّه مع إمكان التأويل و الجمع، و هو يحصل بوجوه:
الأوّل: أن يقال: إنّ العاصي إن ارتكب المعاصي على وجه التهاون بها و الاستخفاف بها و عدم المبالاة بعقابها، متّكلاً على غفرانها له لا محالة؛ بسبب دعواه ولاية أهل البيت عليهم السلام، فمِثل هذا يكون ادّعاؤه ولاية أهل البيت عليهم السلام كذباً، فلا يستحقّ من اللّٰه تعالى التفضّل عليه بغفران ذنوبه من حقيقة الولاية.
و يدلّ على هذا التأويل قول الصادق عليه السلام: «ما بين [المسلم](2)و بين أن يكفر إلّا أن يترك صلاة واحدة مستخفّاً بها، أو يتهاون بها فلا يصلّيها».
و قولهم عليهم السلام في عدّة أخبار: «اتّقوا المحقّرات من الذنوب؛ فإنّها لا تغفر».
و فسّروها بأنّها ذنوب صغار يفعلها المكلّف و يقول: «إن لم يكن عليّ من
الذنوب إلّا هذا الذنب فلا اُبالي»؛ لأنّ الكفر و عدم غفران الذنب إذا حصلا بالتهاون بالمعصية و عدم المبالاة بعقابها حصل بها الخروج من ولاية أهل البيت عليهم السلام قطعاً؛ لأنّ من لم يكن مؤمناً حقيقةً و لا أهلاً لمغفرة ذنوبه بغير توبة فليس بوليٍّ لأهل البيت عليهم السلام.
و هذا حكم جارٍ في كلّ مستخفٍّ بفريضة من فرائض اللّٰه، و متهاونٍ بمعصية من سائر معاصي اللّٰه تعالى.
و الأدلّة على هذا المعنى كثيرة، و منها الخبر المسئول عنه، و موضع ذلك منه قوله عليه السلام فيه: «إلّا ما كان منهم فيها على إصرار»؛ فإنّه صريح في عدم غفران ذنوب المصرّ على الذنب.
و من الواضح البيّن أنّ الإصرار على الذنب مسبَّب عن الاستخفاف و التهاون؛ فإنّ الخائف من عقاب الذنب لا يصرّ عليه، كما نبّه عليه قوله تعالى:
«وَ لَمْ يُصِرُّوا عَلىٰ مٰا فَعَلُوا وَ هُمْ يَعْلَمُونَ» (1)و ينبغي أن تُحمل آيات الوعيد على هذا المعنى. و إن كان العاصي قد ارتكب المعاصي لغلبة شهوة نفسه عليه، و كان بعد عملها خائفاً من عقابها مشفقاً من المؤاخذة عليها راجياً من اللّٰه التفضّل عليه بغفرانها لولايته لأهل البيت عليهم السلام، فمثل هذا لا يخرج عن حقيقة الولاية، فهو مستحقّ من اللّٰه سبحانه التفضّل عليه بغفران ذنوبه كائنةً ما كانت و بالغةً ما بلغت.
و ينبغي أن تُحمل آيات الرجاء على هذا المعنى مثل قوله تعالى، «وَ يَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِكَ لِمَنْ يَشٰاءُ»(2)، و قوله تعالى: «يٰا عِبٰادِيَ اَلَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ يَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ جَمِيعاً»(3).
و هذا وجهٌ حسن لطيف رافع للتعارض بين الأخبار.
الوجه الثاني: أن يقال: إنّ ولاية أهل البيت عليهم السلام ليست بموجبة لغفران الذنب على وجه الحتم، بمعنى أنّه لا يجوز في عدل اللّٰه و حكمته أن يعذّب العاصي من محبّي أهل البيت عليهم السلام، و إنّما هي مجوّزة لتفضّل اللّٰه سبحانه على محبِّيهم بغفران الذنوب، فمن اعتقد من مدَّعي ولاية أهل البيت عليهم السلام غفران ذنوبه حتماً لأجلها فقد خرج من ولايتهم، فلا تغفر له الذنوب.
و لفظ «لا تغترُّوا» في الخبر و ما قارب معناه يومئ إلى هذا المعنى.
و من اعتقد منهم جواز تفضّل اللّٰه عليه بالمغفرة؛ لأجل الولاية، فهذا لا يخرج منها، و يستحقّ غفران ذنوبه تفضّلاً عليه؛ لأنّ الاغترار لا يَصدق في حقّه.
و هذا أيضاً تأويلٌ حسنٌ يقرب من الأوّل في الجودة.
الوجه الثالث: أن يقال: إنّ ولاية أهل البيت عليهم السلام بنفسها - يعني: بغير عمل أصلاً - لا تكون كافية في إسقاط العقاب و حصول الثواب، كما أنّ الإيمان الّذي هو عبارة عن التصديق بوحدانيّة اللّٰه سبحانه و رسالة رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله بدون العمل ليس بكاف في ذلك، فمتى تديّن المكلّف بولاية أهل البيت عليهم السلام و محبّتهم و لم يطع اللّٰه تعالى في أمره و نهيه أصلاً لم يستحقّ على اللّٰه سبحانه بتلك الولاية مثوبة و لا تفضّلاً بإسقاط عقوبة؛ لعدم صحّة تلك الولاية.
كما أنّ المقرّ بالشهادتين التارك للعمل بالكلّية لا يستحقّ على اللّٰه تعالى ذلك؛ لعدم صحّة إيمانه و الحال هذه.
و على هذا تُنزّل الأخبار القائلة بأنّ ولاية أهل البيت عليهم السلام بدون عمل لا تنفع، و أنّ المطيع الله هو وليّهم، و العاصي الله هو عدوّهم، و أنّ ولايتهم لا تُنال إلّا بالعمل و الورع، و يكون المقصود من ذلك إبطال مذهب المرجئة من الشيعة، الذاهبين إلى أنّ ولاية أهل البيت عليهم السلام مغنية عن العمل، موجبة بنفسها لدخول الجنّة و النجاة من النار.
و أصلها مقالة الغلاة - لعنهم اللّٰه -، و تابَعَهم فيها غيرهم من أهل التشيّع،
فأراد الأئمّة عليهم السلام بيان بطلانها؛ لبطلان قول المرجئة من العامّة.
و هذه المقالة بمعنييها موافقة لمقالة النصار [ى] في دعواهم أنّ الإيمان بإلهية عيسى عليه السلام و أنّه ابن اللّٰه، كافٍ عن الأعمال البدنية من الصلاة و الصيام و غيرهما من الفرائض، و في بعض تلك الأخبار ما هو كالصريح فيما ذكرناه كقول أبي جعفر الباقر عليه السلام في رواية جابر الّتي أوردنا شطراً منها: يا جابر، لا تذهب بك المذاهب، حسب الرجل أن يقول: «اُحبّ عليّاً و أتولاّه» ثمّ لا يكون مع ذلك فعّالاً؟ فلو قال:
«إنّي اُحبّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله»، فرسول اللّٰه صلى الله عليه و آله خير من عليّ عليه السلام، ثمّ لا يتبع سيرته و لا يعمل بسنّته، ما نفعه حبّه إيّاه شيئاً... إلى آخر الخبر.
و متى تديّن المكلّف بولاية أهل البيت عليهم السلام، و أدّى الواجبات، و تورّع عن المحرَّمات، فهذا ممّن يدخل الجنّة بغير حساب، و على مثل هذا تنزَّل الأخبار الواصفة للشيعة بالأوصاف الجميلة، و هي كثيرة.
و متى كان المكلّف موالياً لأهل البيت عليهم السلام، و أطاع في بعض الأعمال و عصى في بعض آخر - [غير] (1)متهاون و لا مستخفّ - فهذا ولايته صحيحة ناقصة، فأمره مردّد بين أن يغفر اللّٰه له ذنوبه تفضّلاً منه عليه، و بين أن يسقطها عنه بشفاعة النبيّ صلى الله عليه و آله، و بين أن يُدخله النار ثمّ يخرج منها قبل تمام أخذ الحقّ منه بشفاعة النبيّ صلى الله عليه و آله و أهل بيته عليهم السلام، و بين أن يبقى في النار إلى أن يُستوفى منه الحقّ الّذي عليه ثمّ يدخل الجنّة بإيمانه و ولايته و باقي أعماله الصالحة.
و على الأوّل تُنزّل الأخبار الدالّة على غفران ذنوب الموالين لأهل البيت عليهم السلام.
و الثاني: مفاد قول النبيّ صلى الله عليه و آله: «ادّخرت شفاعتي لأهل الكبائر من اُمّتي» و أمثاله من الروايات.
و الثالث: ينزّل عليه قول الأئمّة عليهم السلام: «إنّ من شيعتنا من لا تناله شفاعتنا إلّا بعد
1) . زيادة منّا ليستقيمَ المعنى.
عشرة آلاف عام»، و في بعضها أكثر من ذلك.
و الرابع: مقتضى القاعدة الكلامية الّتي اتّفق على صحّتها علماء الإمامية و أيّدها من السمع مثل قوله تعالى: «لَهٰا مٰا كَسَبَتْ وَ عَلَيْهٰا مَا اِكْتَسَبَتْ» (1)، و قوله - جلَّ و علا -: «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ * وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ»(2)، و هي: أنّ مَن كان مِن المكلّفين له ثواب و عليه عقاب لم يسقط عنه بمسقط، مِن تفضّلٍ من اللّٰه أو شفاعة أو غيرهما، فالواجب الابتداء بمعاقبته، فإذا انتهى مقدارها اُدخل الجنّة؛ ليكون الثواب له خالصاً من شوائب الكدر، و لا يحبط عمله، و يكون مخلَّداً في النار، كما ذهب إليه المعتزلة و من ضارعهم.
و هذا أيضاً بسبب ولاية أهل البيت عليهم السلام؛ فإنّ غير مواليهم يبقى مخلداً في النار مع زُمَر الكفار و أصناف الفجّار؛ لأنّه من جملة من قال اللّٰه تعالى فيهم: «وَ قَدِمْنٰا إِلىٰ مٰا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنٰاهُ هَبٰاءً مَنْثُوراً»(3).
و قد جاء في عدّة أخبار أنّ من جملة مكفّرات الذنوب عن المؤمن ما يصيبه في الدنيا من الآلام و ما يقع عليه فيها من البلايا و المحن، حتّى تشديد نزع الروح عليه، نسأل اللّٰه العفو و العافية في الدنيا و الآخرة.
هذا ما تبيّن لي من وجه الوجوه في الجمع بين الأخبار المتخالفة في الظاهر، و اتّضح لي في رفع التعارض عنها، و فيها كفاية لمن تأمّل و تدبّر، بل في كلّ واحد منها مقنع لمن نظر و تبصّر إن شاء اللّٰه.
إذا عرفت ما أصّلناه، و تبيّنت ما فصّلناه، فنشرع الآن في الجواب عن الخبر الّذي سألت عنه. و الكلام يقع في مواضع:
الموضع الأوّل: إنّ هذا الخبر مرويٌّ في كتب أصحابنا السابقين، رواه الشيخان الجليلان أبو عبد اللّٰه المفيد و أبو جعفر الطوسي - قدس اللّٰه روحيهما - بسند متّصل عن أبي الحسن الرضا عليه السلام عن آبائه عليهم السلام قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «حبّنا أهل البيت يكفّر الذنوب و يضاعف الحسنات..» إلى آخر ما ذكر في المسألة.
و هذا الخبر مع جملة أخبار بمعناه كلّها وردت في تأويل قوله تعالى: «وَ اَلَّذِينَ لاٰ يَدْعُونَ مَعَ اَللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ وَ لاٰ يَقْتُلُونَ اَلنَّفْسَ اَلَّتِي حَرَّمَ اَللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ لاٰ يَزْنُونَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذٰلِكَ يَلْقَ أَثٰاماً * يُضٰاعَفْ لَهُ اَلْعَذٰابُ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ وَ يَخْلُدْ فِيهِ مُهٰاناً * إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ وَ كٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِيماً» (1).
فإن نزَّلنا عموم تلك الأخبار على خصوص الآية الكريمة لورودها في تأويلها، خصّصناها بالتائبين؛ لتصريح الآية بذلك، و حينئذٍ لا يبقى لأحد ممّن يدّعي المعرفة الاحتجاج بها على غفران ذنوب الشيعة مطلقاً، و إن أبقيناها على إطلاقها صارت معارضة لصريح الآية الّتي وردت هي في تأويلها، و ما خالف من الأخبار نصّ القرآن أو ظاهره فلا سبيل إلى الحكم بصحّته بالإجماع.
و أيضاً تَحصّل في الخبر المذكور على هذا الوجه معارضة إطلاق أوّله لقوله فيه: «إلّا ما كان منهم فيها على إصرار» إلى آخره؛ فإنّه نصٌّ في عدم غفران ما أصرّ عليه محبّهم من الذنوب.
و إذا كان الكلام يناقض بعضه بعضاً سقط اعتباره، فاللازم في تصحيح الخبر المزبور و ما بمعناه حمله على مفادّ الآية، و هو اختصاص الحكم المذكور بالتائبين.
و متى قيل: فأيّ مزيّة لمحبّي أهل البيت عليهم السلام إذا كانت ذنوبهم لا تكفَّر إلّا بالتوبة و غيرهم في هذا مساوٍ لهم؟
1) . الفرقان، الآية 68-70.
قلنا: المزيّة حاصلة من وجهين:
الأوّل: أنّ توبة غيرهم من الذنوب لا تقبل إلّا أن يتوب عن أصل اعتقاده الباطل و يرجع إلى ولايتهم.
الثاني: أنّ غيرهم لو قبلت توبته لم يجعل في موضع سيّئاته حسنات، و هم يكون لهم ذلك بنصّ الآية الشريفة، و إذا كانت هذه المزيّة موجودة في تخصيص الحكم بالتائبين كان حمل الكلام عليه من أصحّ الصحيح.
و يأتي لهذا زيادة توضيح إن شاء اللّٰه تعالى.
الموضع الثاني: قوله صلى الله عليه و آله: «و إنّ اللّٰه تعالى لَيتحمّل عن محبّينا أهل البيت ما عليهم من مظالم العباد، إلّا ما كان فيها على إصرار و ظلم للمؤمنين»، و الكلام هنا يقع [في] (1)مقامين:
[المقام] الأوّل: إنّ المراد بالإصرار على الذنوب عدم التوبة منها توبةً جامعةً لشروط صحّتها و قبولها، و لفظه مستثنى من حكم التكفير لا من حكم المتحمّل؛ لعدم صحّة المعنى بهذا؛ لاستلزامه أنّ اللّٰه - سبحانه و تعالى - لا يتحمّل عن محبّي أهل البيت عليهم السلام من مظالم العباد إلّا المظالم الّتي تابوا منها و لم يصرّوا عليها.
و من الواضح البيّن أنّهم إذا تابوا من المظلمة و أوصلوا إلى المظلوم حقّه في الدنيا لم يبق عليهم لأحد مظلمة يطالبهم بها في الآخرة، فيحتاجون إلى من يتحمّلها عنهم حينئذٍ، فأيّ مظلمة يتحمّلها اللّٰه عنهم على هذا الفرض؟
و إذا امتنع جعله مستثنى من حكم التحمّل تعيّن أنّه مستثنى من حكم التكفير، فيجب أن يخصّص به عموم التكفير اَلبتّة، فيكون المعنى: حبّنا أهل البيت يكفّر الذنوب عن محبِّينا إلّا الذنوب الّتي أصرّوا عليها؛ فإنّها لا تكفّر عنهم، أي: لا تُغفر لهم بحبّنا. فالكلام يفيد فائدة قطعية أنّه لا يُغفر لمحبّي أهل البيت عليهم السلام
1) . أضفناها لاستقامة النص.
لأجل محبّتهم خاصةً إلّا الذنوب الّتي تابوا منها لا ما أصرّوا عليه منها، و حكمة ذلك ما ذكرناه في الوجه الأوّل من وجوه الجمع بين الأخبار المتعارضة من أنّ الإصرار على الذنوب يستلزم تحقيرها و الاستخفاف بها، أو هو لازم لهما، فيخرج به فاعله عن حقيقة المحبّة لهم، الّتي هي سبب لمغفرة الذنوب؛ لأنّ المراد بالمحبّة في مثل هذا الخبر المتابعة، و المزيّة لهم على هذا مذكورة في الموضع الأوّل.
المقام الثاني: إنّ قوله صلى الله عليه و آله: «و ظلم للمؤمنين» مستثنى من حكم التحمّل قطعاً، فالمراد بالعباد الّذين يتحمّل اللّٰه تعالى عن محبّي أهل البيت صلى الله عليه و آله مظالمهم: إمّا العباد الّذين يجب لهم على اللّٰه سبحانه بقاعدة العدل الانتصافُ من محبّي أهل البيت صلى الله عليه و آله و اُولئك هم المؤمنون يقيناً، و إمّا أن يكون المراد بهم غيرهم من فرق الناس.
فإن كان المراد الأوّل لزم التناقض في الكلام؛ لأنّ معناه على هذا الوجه أنّ اللّٰه يتحمّل عن محبّي أهل البيت صلى الله عليه و آله ما عليهم من مظالم المؤمنين و لا يتحمّلها، و هذا تناقض ظاهر لا يجوز حمل الكلام على المعنى المستلزم له؛ صوناً للقول المنسوب إلى الرسول صلى الله عليه و آله عن التناقض المقتضي لبطلان القول.
و إن كان المراد هو الثاني - لِيكون المعنى: إنّ اللّٰه يتحمّل عن محبّي أهل البيت عليهم السلام مظالم غير المؤمنين من سائر الفرق - صحّ الكلام و وافق بعضه بعضاً.
و الظاهر أنّ هذا المعنى هو المراد من الخبر، بل لا يصحّ إرادة غيره.
و المزيّة لمحبّي أهل البيت عليهم السلام على هذا الفرض أنّ اللّٰه يتحمّل عنهم مظالم غير المؤمنين من سائر فرق الناس، بأن يعوّض المظلومين أعواضاً تفي بما لهم على محبّي أهل البيت من الحقوق، أو تربّي عليها بحيث يرضون بها عن الاقتصاص لهم في محبّي أهل البيت، و يزيد المحبّين على ذلك أيضاً؛ بأن يجعل في موضع الذنوب الّتي تابوا عنها و في موضع ما تحمّله عنهم حسنات.
و هذا بخلاف غيرهم من جميع الناس؛ فإنّ اللّٰه يقتصّ لبعضهم من بعض
حتّى من الكافر لمثله بموجب قاعدة العدل، و لا يجعل لهم في موضع الذنوب الّتي تابوا عنها حسنات، و هذه قربة لمحبّي أهل البيت عظيمة و منزلة رفيعة، اختصوا بها دون غيرهم؛ لمحبّتهم لأهل البيت عليهم السلام.
و حمل الكلام على المعنى الّذي تحصّل فيه هذه المزيّة واضح الصحّة، فلا معدل في الكلام عن التأويل المذكور.
الموضع الثالث: قوله صلى الله عليه و آله: «فيقول للسيّئات: كوني حسنات» و ظاهر هذا الكلام انقلاب أعيان السيّئات حسنات عينيّة، و هذا الظاهر مستلزم لانقلاب القبيح الذاتي حسناً ذاتياً، و هذا ظاهر الاستحالة و الامتناع عقلاً؛ لأنّ ما بالذات لا ينقلب إلى ما بالذات، فيجب حينئذٍ تأويل الكلام بما لا يستلزم محالاً و امتناعاً، و ذلك بأن يحمل كون السيّئات حسنات، على أنّ اللّٰه - سبحانه و تعالى - يمحو تلك السيّئات من صحائف محبّي أهل البيت عليهم السلام، و يثبت لهم في مواضعها من صحائفهم حسنات.
و يشير إلى هذا التأويل بل يصرّح به ما في كتاب البرهان عن تفسير شرف الدين النجفي، عن صحيح مسلم، عن أبي ذرّ رضى الله عنه قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: يؤتى بالرجل يوم القيامة فيقال: «اعرضوا عليه صغار ذنوبه» و تُخبأ كبارها، فيقال له:
«عملت يوم كذا كذا» و هو مقرّ لا ينكر، و هو مشفق من الكبائر، فيقال: أعطوه مكان كلّ سيّئة عملها حسنة. الخبر.
فالواجب المصير إلى هذا التأويل لدلالة العقل و النقل عليه.
فحاصل معنى الخبر على ما شرحناه من البيان أنّ اللّٰه - سبحانه و تعالى - يغفر لمحبّي أهل البيت عليهم السلام الذنوب الّتي لم يصرّوا عليها، و يتحمّل عنهم مظالم غير المؤمنين من سائر الناس، و يمحو من صحائفهم سيّئاتهم الّتي غفرت لهم، و يثبت لهم في مواضعها من تلك الصحائف حسنات، لا معنى له في الظاهر غير هذا.
و هذا المعنى مخالف لما يلهج به جهلة الناس الّذين يدّعون العلم و هم عنه بمعزل، و يلقونه إلى من هو أجهل منهم من عوامّ الشيعة، من أنّ محبّ أهل البيت عليهم السلام لا يؤاخذ بشيء من الذنوب و لا يُقتصّ منه لأحد حتّى لمثله، فيذهبون بذلك إلى القول بالرجاء الّذي حقيقته الاستخفاف بالذنوب و عدم المبالاة بها، و يغرّون عوامّ أهل مذهبهم باعتقاده، و هو مذهب قد أبطله القرآن و الأحاديث، و شهد بفساده دليل العقل، و الخبر المذكور حجّة عليهم لا لهم.
هذا ما بلغ إليه فهمي في معنى الخبر المذكور بعد النظر في الآيات القرآنية و الأحاديث النبوية و أخبار العترة المحمّدية و القواعد الكلامية، و أرجو أنّي وُفّقت فيه لسلوك منهج الصواب إن شاء اللّٰه تعالى.
حرّره أقلّ العلماء عليّ بن عبد اللّٰه البحراني، في 2 ربيع سنة 1317.
ميرزا حسين محدّث نورى (1320 ق)
تحقيق: محمد كاظم رحمتى
رسالۀ «ميزان السماء در تعيين مولد خاتم الأنبياء»، يكى از آثار جالب توجّه ميرزا حسين نورى (1320 ق) است كه به شكل تك نگارى به بحث در مورد تعيين روز تولّد پيامبر صلى الله عليه و آله پرداخته است. از ديگر آثارى كه به طور جداگانه به اين موضوع پرداخته اند، مى توانيم به رسالۀ إيضاح الأنباء في تعيين مولد خاتم الأنبياء و مقتل سيد الشهداء، نوشتۀ مرحوم ثقة الاسلام تبريزى اشاره كنيم.(1)
ابن ناصر الدين دمشقى شمس الدين محمّد بن
1) . اين اثر در تبريز، مطبعۀ اميد، به سال 1353 ق، به چاپ رسيده است. نكتۀ جالب توجّه در اين رساله اين است كه مرحوم ثقة الاسلام تبريزى بيان داشته شخصى را كه مرحوم مجلسى در بحار (ج 15، ص 249 به بعد) از او به عنوان فاضل معاصر ياد كرده و او را از حاميان قول كلينى در مورد تاريخ تولد پيامبر صلى الله عليه و آله معرّفى كرده است، رضى الدين محمد قزوينى (1096 ق) مى باشد و افزوده است كه اين مطالب، در كتاب لسان الخواص (در مورد اين اثر و نسخ موجود آن، ر. ك: الذريعة، ج 18، ص 302-304) نوشته قزوينى موجود است.
عبد الله قيسى (777-842 ق) نيز در اثرى تك نگارانه، احاديث اهل سنّت را در اين مورد، گردآورى نموده و با نام جامع الآثار لمولد النبيّ المختار تدوين كرده است.(1)
بنا به نوشتۀ محدّث نورى، صفدى نيز رساله اى با عنوان الفضل المنيف في مولد الشريف نگاشته و مرحوم نورى، نسخه اى به خطّ صفدى در اختيار داشته و از آن نقل كرده است. در منابعى كه به ذكر شرح حال صفدى و آثار او پرداخته اند، ذكرى از اين اثر نيافتم.(2)سيد بن طاوس نيز كتابى با عنوان التعريف للمولد الشريف نگاشته است.(3)اخيراً نيز يكى از محقّقان خارجى، موضوع پايان نامۀ دكترى خود را همين موضوع انتخاب كرده و به تحقيق دربارۀ آن پرداخته است.(4)
در اين كتاب، مؤلّف، آراى محقّقان خارجى در مورد موضوع را به تفصيل ذكر كرده است و سپس نظر شيعه و سنّى را بيان كرده است.
آقابزرگ آثار ديگرى را كه در اين موضوع نوشته شده، با اين عناوين معرفى كرده است: رسالة في مولد النبيّ و الأئمة، نوشتۀ سيد محمد طباطبايى (تاريخ كتابت 1126 ق)،(5)1) . در مورد نسخ خطّى اين اثر، ر. ك: تاريخ الأدب العربي، القسم السادس، جزء 11-12، ص 296 با عنوان «جامع الآثار في مولد المختار»، نسخه اى از اين كتاب در كتابخانۀ ظاهريه موجود است. نسخۀ ديگرى از اين اثر در كتابخانۀ كمبريج، به شمارۀ 913. Or ، موجود است.
2) . به عنوان مثال ر. ك: تاريخ الأدب العربي، كارل بروكلمان، ترجمه: حسن محمود إسماعيل، الهيئة المصرية العامة للكتاب، 1995 م، القسم السادس، ج 11-12 ص 114-121 و 760-\2,8,759 EI . آقابزرگ همين رساله را كه محدث نورى استفاده كرده در الذريعة، ج 16، ص 273-275 معرفى كرده است و بيان داشته، نسخه نزد فرزندان آقا وحيد بهبهانى موجود است.
3) . ر. ك: كتابخانۀ ابن طاوس، اتان كلبرگ، ترجمه رسول جعفريان و سيد على قرايى، قم، كتابخانۀ آية الله مرعشى، 1371 ش، ص 103-104.
4) . The Timeof Brith of Muhammd A Studiy in Islamic Tradition,Adrien Leites,1997.
5) . الذريعة، ج 23، ص 237.
رسالة في مولد النبيّ، نوشتۀ سيد ابراهيم حسينى، (1)مولد النبيّ، نوشتۀ ابو الحسن بكرى،(2)رسالة في مولد النبيّ، نوشتۀ رضى الدين محمّد بن حسن، مشهور به آقا رضى قزوينى (م 1096 ق)،(3)مولد النبيّ، نوشتۀ سيد محسن امين،(4)مولد النبيّ، نوشتۀ واقدى (م 207 ق)،(5)مولد النبيّ و مولد (مواليد) الأوصياء، نوشتۀ شيخ مفيد(6).
رساله هايى نيز با عنوان «مولوديه» در مورد تولّد پيامبر صلى الله عليه و آله نگاشته شده است كه در آنها اطّلاعات تاريخى نيز ممكن است، يافت گردد.(7)محدث نورى
در مورد محدّث نورى (مؤلّف اين رساله) مى توان به شرح حال مفصّل وى كه توسط شاگرد ايشان، مرحوم آقابزرگ تهرانى نگاشته شده است، رجوع نمود.(8)در مورد مستدرك محدّث
1) . در اين رساله - به نوشتۀ آقابزرگ - مؤلّف از قول كلينى دفاع كرده است (الذريعة، ج 23، ص 275-276).
2) . با عنوان «الأنوار و مفتاح السرور و الأفكار في مولد النبيّ المختار» نيز معرّفى شده است (الذريعة، ج 2، ص 409 و همان، ج 23، ص 276)
3) . در اين رساله از قول كلينى دفاع شده است و احتمالاً مرحوم مجلسى از آن سود جسته باشد. (الذريعة، ج 23، ص 276).
4) . آقابزرگ از چاپ 24 صفحه اى آن در دمشق خبر داده است. (الذريعة، ج 23، ص 277).
5) . آقابزرگ، از وجود نسخه اى از اين كتاب در كتابخانۀ ظاهريۀ دمشق، خبر داده است. (الذريعة، ج 23، ص 277). احتمالاً نقل هاى مفصل ابن شادان قمى در كتاب الفضائل، از همين كتاب واقدى باشد.
6) . ر. ك: كتابخانۀ ابن طاوس، ص 425-426.
7) . براى نمونه از اين مولوديه ها، ر. ك: الذريعه، ج 23، ص 277.
8) . طبقات أعلام الشيعه (قرن چهاردهم)، مشهد: دار المرتضى، 1404 ق، ج 2، ص 543-555. و همچنين ر. ك: به الفيض القدسى، تحقيق: سيد جعفر نبوى، مرصاد، 1419 ق، ص 25-71؛ كتاب علّامه محدث نورى، تأليف محمد حسين صفاخواه و عبد الحسين طالعى، انتشارات ابروان، 1378 ش، كه در آن اطّلاعاتى راجع به خاندان نورى، زندگى نامه، اساتيد و شاگردان ايشان، گردآورى شده است.
نورى بايد به نكته اى كه جديداً مورد توجّه قرار گرفته است، اشاره كرد. مرحوم محدّث نورى، كتابخانه اى داشته كه در آن، نسخه هاى خطى منحصر به فردى داشته است.(1)
يكى از اين آثار كه در تدوين مستدرك، مورد استفاده فراوان ايشان بوده است، كتابى با عنوان تلخيص فصول عبد الوهاب في تفسير الآيات و الروايات است كه از آثار سعيد بن هبة الله، معروف به قطب راوندى (573 ق) مى باشد. اين اثر، در حقيقتْ برگرفته از يك تفسير كرامى و متعلّق به ابو حنيفه عبد الوهاب بن محمّد، از عالمان كرامى (شاخه اى از حنفيان) نيشابور است كه قطب راوندى، تلخيصى از آن ارائه داده است.(2)نسخۀ مورد استفادۀ ما همان چاپ سنگى اين اثر است. در تصحيح رساله غلطهاى نوشتارى موجود در متن، اصلاح شد و به دليل وضوح، در پى نوشت ها به آن اشاره نشد. برخى اسامى رجال در متن، به دليل آن كه صورت درست آنها را نتوانستم در كتب رجالى بيابيم، به همان شكل در متن، حفظ گرديده است و عبارت هاى داخل كروشه، افزوده هاى مصحّح است.
1) . فهرستى از برخى كتاب هاى موجود در كتابخانۀ ايشان، موجود است، گرچه شامل تمام كتاب ها نيست. (ر. ك: آشنايى با چند نسخۀ خطّى، رضا استادى و سيد حسين مدرّسى).
2) . نسخه اى از اين كتاب را مرحوم افندى در اردبيل ديده است؛ اما ايشان اضافه كرده كه قطب راوندى، علاوه بر تلخيص كتاب، برخى روايات شيعى را بدان افزوده است. آنجا كه افندى، مؤلّف اصلى تفسير را نمى شناخته و به نسخه اى از آن اشاره نكرده است، مبناى اين سخنش مشخّص نيست (رياض العلماء، ج 2، ص 421. همچنين ر. ك: مجلۀ نشر دانش، سال 16، شمارۀ 3، پاييز 1378، ص 80-\81، مقالۀ «قطب راوندى و تلخيص تفسيرى كرامى»، نوشتۀ حسن انصارى).
تصویر
تصویر
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
أكرِمْ بها رسالةً كأنّها *** تُنبئ عن صحيح فضل مسند
روض أريض للعقول قد أعد *** في الفقه و الحديث يبد ما جحد
قد أدركت كريمتي من نيلها *** فقلت عفو ساعتي مورّخا
أتبعته و سرّها سعي المجدّ *** لمولد الخاتم ميزان بجد
ستايشِ بيرون از اندازه، سزاوار كريمى است كه آدمى را بيان آموخت و عقل داد و از نسيم نفَس رحمانى اش خرمن تلبيس اَبالسه را بر باد داد و پرتو انوار هدايتش نا رسيده بر پروبال اوهام شياطين، آتش فتاد؛ و ثناى نامعدود، بر روان پاك بهترين مولود و شايسته هرگونه مدح و درود، و سبب بودِ هر بود، صاحب مقام محمود و مالك جنّت موعود و نار ذات الوقود، و بر آل اطهار آن جناب، مظاهر صفات ربّ الاَرباب و حَمَلۀ سنّت و كتاب و سَدَنۀ ميزان و حساب كه به حسب ولاء و بغض ايشان، تقسيم شود حساب و عقاب.
و بعد چنين گويد واله در بيابان ضلالت و غى و محبوس در مطمورۀ خاك رى، حسين بن محمد تقى نورى مازندرانى - أنجح الله تعالى له الآمال و الأمانى - كه در اين ايّام، به سبب مداخلۀ بى خبران از دقائق و نكات آثار و سنن، شبهه در ميان فضلا افتاد كه روز ولادت با سعادت حضرت ختمى مآب صلى الله عليه و آله در دوازدهم ربيع الأول بُود، چنانچه بعضى از علماء اهل سنّت گفتند، يا در هفدهم
آن، چنانچه علماء اماميه - رضوان الله تعالى عليهم - بر آن رفتند، و به جهت صحبت اجانب در مجالس و محافل، مطلب واضحى را نظرى نموده و به قول بعضى از مصنّفين كه نه كتابش را نزد نقّادان فن، وقعى و نه به قولش اعتنايى است، اعتماد كرده، به خيال ترجيح افتادند. اين احقر، در زاويۀ خمول، حيران و متعجّب كه كارِ خرابى اوضاع علم و ضعف علماء اعلام به كجا رسيده، قولى كه نه مستندش صحيح به طريق فريقين و نه تطبيقش ممكن به قواعد حسابيه، چنانچه خواهد آمد، در مقابل قول ديگر كه فقها و محدّثين و قدما و متأخّرين بر آن اند و بر طبق آن، از ائمۀ هدىٰ عليهم السلام اخبار رسيده، ذكر شود، چه رسد به مقام ترجيح و تقديم. و مقام اين ذرّۀ بى مقدار اگرچه پست تر از آن است كه نامش در سلك اهل دانش برده شود و در دفتر اهل علم، به شمار آيد و صحيح را از سقيم تميز دهد و حق را از باطل جدا نمايد، ليكن حسب الأمر يكى از علماء اعلام (1)كه اطاعتش لازم و امتثال امرش متحتّم بود، ناچار در مقام رفع اين توهّم برآمده، اين رساله را نوشتم و نام آن را «ميزان السماء در تعيين مولد خاتم الأنبياء صلى الله عليه و آله» گذاشتم و به جهت كمى [كتب] اسباب و تنگىِ وقت و پريشانىِ حواس، معذرت خواسته كه ناظرين، چشم از لغزش و خطا كه در آن بينند، پوشند، و ما توضيح فساد قول اوّل و صحّت قول ثانى را در ضمن چند فصل بيان مى كنيم و از مالك ازمّۀ امور عباد، امام عصر - عجّل الله تعالى فرجه - استمداد جسته مى گوييم:
فصل
بر اهل دانش پوشيده نيست كه در عصر حضرت ختمى مآب صلى الله عليه و آله و عهد خلفاء اربعه، رسم تأليف و تصنيف و ضبط احكام و سنن و آداب شريعت كه
1) . مقصود، ملّا على كنى (م 1306 ق) است. ر. ك: الذريعة، ج 23، ص 312.
غرض اصلى بود از بعثت آن جناب، در ميان صحابه و مسلمين نبود، چه رسد به ضبط وقايع و حوادث كه فرو رفتن در معرفت آن، مانع از كسب كمالات و آموختن شرايع دين است و چون حافظ تمام سنن الهيه و سيرۀ احمديه، در ميان امّت بود، لهذا امر به تدوين و جمع آنها نفرمود تا هر كه را احتياجى فتد، به آن حافظ رجوع كند؛ بلكه جمع آنها در دفترى بيشتر اسباب اعراض امّت بُود از آن حضرت، به گمان استغنا و نداشتن احتياج در معرفت احكام به حافظ و عالم به تمام آنها، و اهل سنّت، در اين موافق اند، جز اين كه گويند: صحابه، به جهت بركت مصاحبت و قرب عهد و كمى اختلاف و وقايع و تمكن از رجوع به ثقات، مستغنى از نوشتن و احكام بودند؛ بلكه اخبارى در نهى از آن روايت كردند.
مصطفى بن عبد الله كاتب چلبى قسطنطنى معروف به ملّا كاتب، در كتاب كشف الظنون، از ابى سعيد خُدرى روايت كرده كه او از حضرت رسول صلى الله عليه و آله رخصت خواست در نوشتن علم. پس رخصت نداد؛ و از ابن عبّاس، روايت كرده كه او نهى كرد از نوشتن و گفت: سبب گمراهى پيشينيان؛ نوشتن ايشان بود؛ و شخصى نزد او آمد و گفت: كتابى نوشتم. مى خواهم آن را بر تو بنمايانم. چون به او داد، گرفت و آن را به آب، پاك كرد. چون از سببش پرسيدند، گفت: چون ايشان بنويسند، تكيه بر آن نوشته كنند و دست از حفظ كردن بكشند. پس كتاب را آفتى رسد، پس علم ايشان از دست رود.(1)
و سيوطى در كتاب جامع كبير، از كتاب علم عبد البرّ و كتاب ابى خثيمه نقل كرد كه عمر، خواست سنّت را بنويسد. پس پشيمان شد و نوشت به ولايت ها كه هركس در نزد او پرى باشد از آن، محو كند؛ و نيز از كتاب علم نقل كرد كه چون ارادۀ نوشتن كرد، از اصحابْ مشورت كرد، ايشان او را امر كردند. پس يك ماه صبر
1) . كشف الظنون، ج 1، ص 33.
كرد. آن گاه گفت: قصد داشتم بنويسم سنن را. پس به خاطرم آ [مد] كه قومى پيش از شما نوشتند كتاب ها و بر روى او در افتادند و كتاب الله را ترك كردند. من، قسم به خدا، با كتاب خدا چيزى را مخلوط نمى كنم.(1)
و اگر حال سنن و احكامْ چنين باشد، البته اِعراض از تواريخ انساب و اعمار و وفات، بيشتر خواهد بود؛ و بالجمله، در اوّل تصنيفى كه در اسلام شد، خلاف است. شيخ جليل محمّد بن شهرآشوب، در معالم العلماء، از غزالى شافعى نقل كردند كه اوّل، كتاب ابن جريح است در آثار، و حروف التفاسير از مجاهد، و عطاء در مكّه، پس كتاب محمّد بن راشد صنعانى در يمن، پس كتاب موطأ مالك در مدينه؛ پس جامع سفيان ثورى. بعد فرمودند: بلكه اصح، آن است كه اوّل، كتاب اميرالمؤمنين عليه السلام است، بعد سلمان، پس ابو ذر، پس اصبغ بن نباته، پس عبد الله بن ابى رافع، پس صحيفۀ كامله.(2)و ابن جريح مذكور، عبد الملك بن عبد العزيز بصرى است كه در سال صد و پنجاه و پنج وفات كرد و در كشف الظنون، از بعضى نقل كرد كه اوّل، تصنيف سعيد بن ابى عروبه است كه در سنۀ صد و پنجاه و شش وفات كرد و بعضى گفتند: ربيع بن صبيح است كه در سال صد و شصت وفات كرد.
بعد، سفيان بن عيينه و مالك بن انس در مدينه، و عبد الله بن وهب در مصر، و معمّر [بن راشد] و عبد الرزاق در يمن، و سفيان ثورى و محمّد بن فضيل بن غزوان در كوفه، و حمّاد بن سلمه و روح بن عباده در بصره، و هُشيم(3)در واسط، و عبد الله بن مبارك در خراسان.(4)
پس به تصريح اين جماعت، تا اوايل بنى عبّاس، بناى تصنيف و تأليف نبود و ظاهر است كه تاريخ ولادت و مدّت عمر و امثال آن از مطالب مهمّه نبود كه صدر اوّل، در صدد استعلام و تحقيق آن برآيند و دست به دست، معروف و مبين شود و كتبى متقن و متين نيز از سابقين نداشتند كه از آنها نقل كنند و ايشان را عالمى ملجأ و پناه نبود كه در نقلش توهّم خطا و كذب نرود. پس ناچار در نقل اين وقايع جزئيه كه چندان اهتمامى در ميان مسلمين در ضبطش نبود، خصوص تاريخ ولادت كه تقريباً دويست سال قبل از بناى تأليف بود، اعتماد بر آحاد روات و مسموع از السنۀ آبا و امّهات باشد و بسيار شود كه بعد از انتشار تصنيف، چيزى در غالب كتب موجود باشد و بعد از تفتيش معلوم شود كه آخر آن، منتهى است به يك نفر يا دو نفر.
فصل
اگر در اين قسم مطالب، در ميان علماء اماميه و علماء اهل سنّتْ خلافى شود، قطع نظر از مسألۀ حقيّت مذاهب كرده، باز آن جماعت را فضلى و نقل ايشان را ترجيحى نيست؛ چه، اين فضل و رجحان، يا از كثرت است يا از اتقان نقل و استحكام ضبط. امّا اول، علاوه بر آن كه كثرت، هرگز دليل بر حقيقت نيست، در طبقات متأخّره عارض شده و ناقلين در صدر اوّل، جماعتى معدودند كه غالباً از علماء ايشان در حقّ آحاد آنها جرح و توهينى شده؛ و امّا اتقان كه هر طائفه در حق خود دعوى كنند، پس شرح جرح و توضيح تكذيب روات ايشان، در كتب امامت اماميه شده و اين مختصر، قابل ذكر آنها نيست، جز من باب المثال. به ذكر يكى از عظماء محدّثين و بزرگان روات آنها قناعت مى كنيم تا از او حال سايرين معلوم شود.
فصل
به اجماع اهل سنّت، بعد از كتاب خداوند، كتابى اصح از كتاب صحيح محمّد بن اسماعيل بخارى (1)نيست و سببش آن است كه او شرط كرد كه نقل نكند در اين كتاب، مگر از كسانى كه علما، متّفق باشند بر توثيق و عدالت او در جميع سلسله سند از او تا صحابى مشهور كه جميع آنها در نزد همۀ علماء ايشان، عادل اند.
و در رسالۀ ترجمه بخارى، نقل كرده از او كه از براى نقل هر حديثى، يك غسل و دو ركعت نماز مى كردم.
و در كشف الظنون(2)ذكر كرده كه او گفت: «داخل نكردم در كتاب خود حديثى تا اين كه يقين كردم به صحّت آن» و شرح عجيبى در فضيلت اين كتابْ ذكر كرده و با اين توصيف و تعهّد او در اسانيد اين كتاب، آن قدر مجهول و ضعيف و متّهم و خارجى و ناصبى است، به تصريح علماء رجال ايشان كه كمتر حديثى سالم مى ماند.
ابن بيع، در كتاب معرفة أصول الحديث گفته كه بخارى، [به] زياده از صد نفر از مجهولين احتجاج كرده و نقل نموده و در نزد علما، به صحّت پيوسته كه او از هزار و دويست نفر از خوارج كه در نزد فريقين از كفره محسوب اند، روايت كرده و احمد بن حنبل به او گفت: چرا كتاب خود را «صحيح» ناميدى و حال آن كه بيشتر روات او از خوارج اند؟ و قاضى بخارا او را در مدت حيات خود، حبس كرده بود. چون از او پرسيد: چرا از خوارج نقل كردى گفت: چون ايشان،
ثقاتى هستند كه دروغ نمى گويند.(1)
و شيخ ابن حجر(2)و صاحب مصالت(3)و عبد الحق دهلوى(4)شارح مشكاة المصابيح و غير ايشان، ضبط اسامى بسيارى از آنها را كرده اند و ما به ذكر چند نفرى قناعت مى كنيم.
عكرمه مولى عبد الله بن عبّاس، يحيى بن معين: كه امام جرح و تعديل است - چنانچه ابن حجر در تقريب تهذيب گفته - در حقّ او گفته كه او مذهب صفريه داشت و ابو سعيد بن يونس، در تاريخ غربا گفته در مغرب، تا حال قومى هستند بر مذهب اباضيه و مى گويند اين دين را از عكرمه دارند و يحيى بن بكر گفت: عكرمه آمد به مصر و آنجا رفت به مغرب. پس خوارجى كه در مغرب اند، از اويند و از ابن عمر روايت شده كه او گفت به نافع: بر من دروغ مبند، چنانچه عكرمه بر ابن عبّاس دروغ مى بست؛ و جرير بن عبد الحميد، از زياد روايت كرد كه: داخل شدم بر على بن عبد الله بن عبّاس و عكرمه مقيّد بود. از سببش پرسيدم. گفت: بر پدرم دروغ مى بندد، تمام اين كلمات، از ابن حجر عسقلانى است.
1) . مثالب النواصب، ابن شهرآشوب، نسخۀ خطّى كتابخانۀ ناصريه لكنهو (تصوير عكسى موجود در مركز احياء التراث الاسلامى قم)، ص 681. هر دو مطلب، از كتاب حاكم نقل شده اند؛ امّا آنچه در كتب موجود مى توان يافت، اتّهام بخارى در اتخاذ موضعى در باب عقايد است.
2) . در حاشيه نسخه آمده است كه: ابن حجر در ميان علماء اهل سنّت، بر دو نفر اطلاق مى شود: اوّل، حافظ شهاب الدين ابو الفضل احمد بن على بن حجر عسقلانى كه در سنۀ 853، وفات كرد، و اوست مؤلّف اصابه و فتح البارى و غيرها؛ دوم، شهاب الدين احمد بن حجر هيثمى، مفتى حجاز كه در سنۀ 973، وفات كرد و اوست مصنّف صواعق و تقريب و غيرها.
3) . در اصل چنين است و احتمالاً تحريف شدۀ مصابيح باشد.
4) . عبد الحق دهلوى (م 1052 ق) از عالمان اهل سنّت در شبه قارۀ هند است. وى نقش مهمّى در احياى توجّه به حديث در هند ايفا نمود. وى مشكاة المصابيح، نوشته بغوى را به فارسى به عنوان أشعة اللمعات و به عربى با عنوان لمعات التنقيح شرح نموده است. آثار وى در هند در بين مسلمانان، بسيار رايج است.
در مقدمۀ فتح البارى [در] شرح بخارى، (1)اباضيه، اصحاب عبد الله اباضى، و صفريه، اصحاب زياد بن الاصفر، دو فرقه اند از خوارج كه مذاهب منكره دارند و در تكفير اميرالمؤمنين عليه السلام و عثمان و طلحه و زبير و معاويه و مالك اشتر و عائشه و عمرو بن العاص، چون ساير خوارج متفق اند. و ابن خلكان گفته: «انّه يرى رأى الخوارج»(2)و شهرستانى در ملل، در تعداد اسامى (رجال) خوارج، ابتدا به او (عكرمه) نمود.(3)عمران بن حطان سدوسى: شاعر و او كسى است كه ابن ملجم را مدح كرده در شعر خود، به جهت آن عمل شنيع:
يا ضربةً من تقيٍّ(4)ما أراد بها *** إلاّ ليبلغ من ذي العرش رضواناً
إنّي لأذكره يوماً و أحسبه *** أوفى البرية عند الله ميزاناً(5)
عبد الحق دهلوى در رجال مشكاة المصابيح، در ترجمۀ (شرح حال) او گفته كه او خارجى بود و ابن ملجم را مدح نمود و از عمرو ابى موسى و ابى ذر و جماعتى روايت كرده و بخارى و ابو داود و نسايى از او نقل كردند و در فتح البارى گفته:
إنّه يرى رأي الخوارج و كان عمران داعية إلى مذهبه و هو الّذي رثى عبد الرحمن بن ملجم قاتل عليّ عليه السلام بتلك الأبيات السائرة و قد وثّقه العجلي.(6)و سمعانى در انساب گفته كه او مفتى خوارج بود.(7)
1) . هدى السارى، بيروت: دار الفكر، 1411 ق، ص 598.
2) . وفيات الاعيان، ج 3، ص 265.
3) . الملل و النحل، ج 1، ص 218.
4) . خ ل: منيب.
5) . الأنساب السمعانى، ج 1، ص 123؛ شرح نهج البلاغة، ابن أبى الحديد، ج 5، ص 93.
6) . هدى السارى، ص 606.
7) . الأنساب، تحقيق: عبد الله عمر البارودى، بيروت: دار الكتب، 1408 ق، ج 1، ص 123.
نجده (1)حروريه: كه در كتاب جهاد از او نقل كرد. جزرى در جامع الأصول گفته:
حرورا، نام دهى است در ظَهر كوفه و اوّل، اجتماع خوارج، در آنجا بود و نجده حرورى، رئيس ايشان بود.(2)حريز بن عثمان حمصى: كه در نصب و عداوت و سب أمير المؤمنين عليه السلام معروف است و خود مى گفت على را دوست نمى دارم كه پدران مرا در صفين كشت و مى گفت: «لنا إمامنا» يعنى معاويه «و لكم إمامكم» يعنى أمير المؤمنين.
ذهبى در ميزان الاعتدال،(3)گفته كه او از رجال بخارى است و ثقه است؛ و او را ناصبى گفته اند و يزيد بن هارون، در خوابْ خداوند را ديد و به او گفت: حديث حريز بن عثمان را ننويس، چون كه او ناسزا به على مى گويد.(4)سمرة بن جندب، در رجال مشكاة گفته كه او حرورى، خارجى بود.
مغيرة بن شعبه: حالش معروف است.
وليد بن كثير مدنى،(5)اسحاق بن سويد العدوى، حصين الواسطى(6)، عبد الله بن سالم الاشعرى(7)، قيس بن ابى حازم:(8)اينها نيز خارجى و ناصبى اند، چنانچه در فتح البارى، و تقريب و غيره، تصريح به آن شده.
1) . مقصود از نجده، شايد نجدة بن عامر باشد، ر. ك: الخوارج تاريخهم و آراؤهم الاعتقادية، غالب بن على العواجى، 1418 ق، ص 202.
2) . معجم البلدان، ج 2 ص 245.
3) . در نسخه «لسان الميزان» آمده است.
4) . ميزان الاعتدال، ج 1، ص 475-476، مقايسه كنيد با لسان الميزان، ج 2، ص 182؛ هدى السارى، ص 559. براى احاديث جعلى او، ر. ك: شرح نهج البلاغة، ج 1، ص 358-370. همچنين ر ك: تهذيب الكمال، ج 5، ص 568.
5) . هدى السارى، ص 628.
6) . همان، ص 562.
7) . همان، ص 581.
8) . هدى السارى، ص 610.
ابو موسى اشعرى: از كذّابين معروف بود. مسلم در صحيح، در باب «الاستيذان ثلاثاً» به چند طريق روايت كرده كه عمر، روايت او را قبول نكرد و از او بيّنه خواست.(1)
احمد بن صالح مصرى(2)كه از او بسيار روايت كرده. نسايى مى گويد: از يحيى بن معين پرسيدم از حال او. گفت: دروغگو بود.
اسيد بن زيد بن نجيح:(3)ابن معين مى گويد او خبر مى داد به احاديث دروغ.
ابراهيم ابن إسماعيل بن مجمع الانصارى:(4)ابن معين گفته چيزى نبود و از بخارى نيز طعن بر او نقل كرده و بااين حال، در صحيح استشهاد كرد به خبر او.
إبراهيم بن عبد الرحمن كوفى سكسكى:(5)احمد بن حنبل او را تضعيف كرده و احمد بن بشير:(6)دارقطنى او را تضعيف كرده نسايى گفته چندان قوّتى نداشت و بعضى گفتند: هيچ نقل از او نبايد كرد.
احمد بن ابى الطيب:(7)بغدادى، معروف به مروزى، ابو حاتم او را تضعيف كرده.
إسماعيل بن [ابى] اويس:(8)نسايى او را تضعيف كرده و گفت: او حديث را دزدى مى كرد.
عبد الله بن مثنى بن عبد الله:(9)ابن حجر با تضعيفش گفته كه او از رجال
بخارى است، هر چند در او سخن گفتند.
حسين بن محمد هروى: ابو حاتم، او را تضعيف كرده.
طلحة بن نافع:(1)
ابن معين او را تضعيف كرده.
عاصم بن على بن عاصم:(2)ابن معين گفته چيزى نبود و احمد بن حنبل از او نقل كرده كه هرچه «عاصم» در دنياست، ضعيف است.
محمّد بن طلحة:(3)ابن معين و ابو كامل، او را تضعيف كردند.
نعيم بن حماد:(4)ابن عدى در حقّ او گفته كه حديثْ وضع مى كرد.
يحيى بن عبد الله بن ضحّاك:(5)جماعتى او را تضعيف كردند.
احمد بن يزيد بن إبراهيم:(6)ابو حاتم، او را تضعيف كرده.
و اين جماعت را نيز ابن حجر در تقريب، تضعيف كرده كه از رجال بخارى اند: ابى بن العبّاس بن سهيل بن سعد ساعدى،(7)ابو اليسع اسباط بصرى،(8)اسيد بن زيد بن نجيح،(9)اشعث بن سوار الكندى،(10)بشر بن رافع
1) . هدى السارى، ص 578.
2) . همان، ص 579.
3) . همان، ص 614.
4) . همان، ص 625.
5) . همان، ص 641.
6) . همان، ص 548.
7) . همان، ص 556.
8) . تقريب التهذيب، تحقيق: خليل مأمون، بيروت: دار المعرفة، 1417 ق، ج 1، ص 66؛ تهذيب الكمال، ج 2، ص 359.
9) . تحرير تقريب التهذيب، ابن حجر العسقلانى، تحقيق: بشار عواد و...، مؤسسة الرسالة، 1417 ق، ج 1، ص 144؛ تهذيب الكمال، ج 3، ص 238.
10) . تقريب التهذيب، ج 1، ص 90.
حارثى، (1)حارث بن عمران جعفرى(2)ابن حبان نيز او را متّهم به وضع نموده، حريث بن ابى مطر فزارى،(3)ابان بن ابى قائد مصرى، سعيد بن مرزبان،(4)سلمة بن قيس بصرى،(5)عبد الله بن مسلم بن هرمز،(6)عبد الله بن مؤمل هبة [الله] مخزومى(7)، عبد الرحمن بن رافع تنوخى،(8)عبد الكريم بن ابى المخارق،(9)عبيد الله بن سعيد بن مسلم قائد اعمش،(10)عبد الله بن وليد و صافى عجلى،(11)ابو عبد الرحيم ضرير كوفى،(12)ابو هشام محمّد بن يزيد بن محمد كوفى قاضى مدائن(13)از بخارى نقل كرده كه علما را ديدم اجماع كردند بر ضعف او، ابو يحيى واصل بن سائب بصرى(14)، يزيد بن ابى زياد.(15)و چون خوف تطويل است از آن جماعت، به همين چند نفر اكتفا شد و شيخ ابن ابو حجر عسقلانى در مقدمۀ فتح البارى، در شرح بخارى، نام بسيارى از
1) . تقريب التهذيب، ج 1، ص 107؛ تهذيب الكمال، ج 4، ص 118.
2) . تقريب التهذيب، ج 1، ص 146.
3) . همان، ص 161، هدى السارى، ص 637؛ تهذيب الكمال، ج 5، ص 562.
4) . تقريب التهذيب، ج 1، ص 296.
5) . رجال صحيح البخارى، كلاباذى، تحقيق: عبد الله الليثى، دار المعرفة، 1407 ق، ج 1، ص 342.
6) . تقريب التهذيب، ج 1، ص 423.
7) . همان، ص 426.
8) . همان، ص 446.
9) . همان، ص 478.
10) . تحرير تقريب التهذيب، تحقيق: بشار عواد و...، مؤسسة الرسالة، 1417 ق، ج 2، ص 406؛ تهذيب الكمال، ج 19، ص 49.
11) . تقريب التهذيب، ج 1، ص 430.
12) . رجال صحيح البخارى، ج 2، ص 646.
13) . هدى السارى، ص 618؛ تهذيب الكمال، ج 27، ص 24.
14) . تهذيب الكمال، ج 30، ص 401.
15) . تقريب التهذيب، ج 2، ص 373.
ضعفاء رجال بخارى را نقل كرده. بعضى از آنها را مثالاً نقل مى كنيم: ايوب يمانى (1)ابن عبد البر [او را] تضعيف كرده، ابو [محمد] روح [بن عبادة] بصرى عقيلى او را از ضعفا شمرده،(2)حسن بن ذكوان(3)احمد و ابن معين و ابو حاتم و نسايى و ابن سعد، او را تضعيف كردند، زياد بن عبد الله بن طفيل،(4)على بن مبارك(5)و نسايى و ابن سعد، او را تضعيف كردند، سلمة بن رجاء(6)نسايى [او را] تضعيف كرده، سليمان بن كثير(7)ابن معين [او را] تضعيف كرده. عقيلى مى گويد حديثش مضطرب است، سنيد بن داود(8)ابو داود و نسايى و ابن نمير و ابن معين، او را تضعيف كردند، عمرو بن [ابى] سلمۀ دمشقى(9)صاحب اوزاعى، ابن معين و ساجى او را تضعيف كردند، كليب بن وائل بكرى(10)صاحب بن عمر، ابو زرعه، او را تضعيف كرده، نعيم بن حماد(11)خزاعى مروزى را نسايى تضعيف كرده و ابو ميسر، او را به وضع نسبت داده، يزيد بن ابى يزيد ضبعى(12)ابن معين [او را] تضعيف كرده و ابن حجر در تقريب، زياده از هشتصد كس از مجاهيل كه در صحاح ستّه و ديگر كتب معتبرۀ اهل سنّت از آنها روايت شده،
ذكر كرده كه [ذكر] تعداد آنها مناسب نيست و نيز از جماعتى از قدَريه و مرجئه روايت كرده: مثل ابراهيم بن طهمان و ايوب بن عائذ طايى (1)و داود بن عبد الله مرسى و سالم بن عجلان(2)و شبابة بن سوار(3)و عبد الحميد بن عبد الرحمن ابو يحيى حمانى(4)و عثمان بن غياث بصرى(5)و عمر بن ذر بن عبد اللّٰه بن زراره همدانى(6)و عمرو بن [ابى] مرة بن عبد الله بن طارق(7)و محمد بن خازم(8)كه مرجئه اند و سير بن البر و يصرب بن يزيد حمصى و حسان بن المطيب بن الحارثى(9)و الحسن بن ذكوان(10)و داود بن حصين(11)و سالم بن كلام و سلام بن مسكين اَزَدى، ابو [محمد] روح [بن عبادة(12)] و شبل بن عباد مكّى(13)و شريك بن عبد الله بن ابى نمر(14)و عبد الله بن عمرو(15)ابو معمّر و عبد الله بن [ابى] لبيد
1) . همان، ص 642؛ تهذيب الكمال، ج 3، ص 478.
2) . همان، ص 569.
3) . همان، ص 576؛ تهذيب الكمال، ج 12، ص 343.
4) . همان، ص 585؛ تهذيب الكمال، ج 16، ص 452.
5) . همان، ص 595.
6) . همان، ص 603؛ تهذيب الكمال، ج 21، ص 334.
7) . همان، ص 605.
8) . همان، ص 613.
9) . شايد تصحيف حسان بن عطيۀ محاربى باشد (ر. ك: هدى السارى، محب الدين خطيب، بيروت: دار المعرفة، بى تا، ص 460).
10) . هدى السارى، ص 560.
11) . همان، ص 566.
12) . همان، ص 567.
13) . همان، ص 576.
14) . همان، ص 583.
15) . همان، ص 583.
المدنى (1)و عبد الله بن [ابى] نجيح مكّى(2)و عبد الأعلى ابن عبد الأعلى بصرى(3)و عبد الوارث بن سعيد التنورى(4)و عطاء بن [ابى] ميمونه(5)و عمرو بن ابى زائده(6)و عمران بن مسلم القصرى(7)و عوف الأعرابى البصرى(8)و قتادة(9)و كهمس بن منهال(10)و محمد بن هوال البصرى و هارون بن موسى(11)و هشام بن ابى عبد الله الدستوائى(12)و وهب بن منبه يمانى(13)و يحيى بن حمزة الحَضرَمى(14)كه قدَريه بودند، با آن كه ترمذى، روايت كرده كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمودند: «دو صنف از امّت من را در اسلام از براى ايشان نصيبى نيست: مرجئه و قدريه».(15)و ابو داود روايت كرد كه آن حضرت فرمودند: قدَريه، مجوس اين امّت اند.
اگر مريض شدند، عيادت نكنيد ايشان را، و اگر مُردند، بر جنازۀ ايشان حاضر نشويد.(16)
1) . كلاباذى، ج 2، ص 861.
2) . هدى السارى، ص 585.
3) . همان، ص 585.
4) . همان، ص 593؛ تهذيب الكمال، ج 18، ص 478.
5) . همان، ص 596؛ تهذيب الكمال، ج 20، ص 117.
6) . همان، ص 603؛ تهذيب الكمال، ج 21، ص 348.
7) . همان، ص 606.
8) . همان، ص 607.
9) . همان، ص 610.
10) . همان، ص 611.
11) . همان، ص 625.
12) . همان، ص 626؛ تهذيب الكمال، ج 30، ص 215.
13) . همان، ص 628.
14) . همان، ص 629؛ تهذيب الكمال، ج 31، ص 278.
15) . الجامع الصحيح، تحقيق: ابراهيم عطوه عوض، دار عمران، بى تا، ج 4، ص 454 (ح 2149).
16) . سنن أبى داود، تحقيق: محمد محيى الدين عبد الحميد، دار احياء السنة النبوية، ج 4، ص 222.
و ازجمله موهنات آن كتاب، آن كه بعضى از رجال او از روافض و اماميه اند (1)كه در نزد آن جماعت، مجروح، بلكه مُكفرند، مثل معروف بن خربوذ (كه ابن حجر او را تضعيف كرده و احمد او را مجهول شمرده) و ابان [بن] تغلب، و شيخ صدوق محمد بن بابويه؛ چنانچه در انساب، سمعانى تصريح كرده كه مراد از قمى كه در صحيح بخارى است محمد بن بابويه است(2)و اسماعيل بن ابان شيخ بخارى و جرير بن عبد الحميد و خالد بن مخلد قطوانى و سعيد بن فيروز و سعيد بن كثير بن عفير(3)و سعيد بن عمرو بن اَشوع و عباد بن العوام و عباد بن يعقوب و عبد اللّٰه بن عيسى بن عبد الرحمن بن ابى ليلى و عبد الرزاق بن همام و عبد اللّٰه بن موسى و عبد الملك بن اعين برادر زراره و على بن جعد و فضل بن دكين ابو نعيم و قطر بن خليفه و محمد بن حجادة الكوفي(4)و محمد بن فضيل بن غزوان و ابو غسان مالك بن إسماعيل، همۀ اينها در كتب ايشان متّهم اند به تشيّع و رفض،(5)و بخارى از ايشان روايت كرده و مانند اين جماعت است: هبيرة بن مريم كه كيسانى بود و عبد اللّٰه بن محمد بن حنفيه كه از سبائيه است، چنانچه در فتح البارى تصريح كرده، و از عجب اعاجيب آن كه بخارى بااين همه سستى در نقل و اعتماد بر خوارج و نواصب كفره به اتّفاق و مجاهيل بسيار، شك در احاديث حضرت امام صادق عليه السلام كرده، به جهت سوء ادبى كه يحيى بن سعيد بن قطان، بالنسبه به آن جناب نموده و ازاين جهت، از
آن حضرت در آن كتاب، نقل نكرده و بر احاديث ايشان اعتماد ننموده، چنانچه احمد بن عبد السلام بن تيميه در منهاج السنة (1)كه رد بر منهاج الكرامة آية اللّٰه علامۀ حلّى است، گفته:
و بالجملة فهؤلاء الأئمّة الأربعة ليس منهم من أخذ عن جعفر عليه السلام [شيئاً] من قواعد الفقه، لكن رووا عنه الأحاديث، كما رووا عن غيره، و أحاديث غيره أضعاف أحاديثه، و ليس بين حديث الزهري و حديثه نسبة لا في القوّة و لا في الكثرة، و قد استراب البخاري في بعض أحاديثه لمّا بلغه عن يحيى بن سعيد فيه كلام فلم يخرج له(2)و يمتنع أن يكون حفظ للحديث كحفظه مَن يحتجّ بهم البخاري.
ملخص كه مالك و ابو حنيفه و شافعى و احمد بن حنبل، از قواعد فقه، چيزى از آن حضرت نياموختند، و لكن از آن جناب روايت كردند، چنانچه از غير روايت كردند و احاديث سايرين، اضعاف احاديث آن جناب است و حديث محمد بن شهاب زُهَرى، هيچ ربطى به حديث آن حضرت ندارد، نه در زيادى و نه در قوّت؛ يعنى اخبار زهرى، هم بيشتر است و هم معتبرتر، و بخارى در حديث آن حضرتْ شك كرده، به جهت آنچه رسيده به او از يحيى بن سعيد كه در حقّ آن جناب گفته. پس خبر آن حضرت را در كتاب خود نقل نكرده و ممتنع است كه حفظ ايشان حديث را مثل حفظ جماعتى باشد كه بخارى به اخبار ايشان، اعتماد كرده و احتجاج نموده. حاصل كلام آن كه هركس را بخارى از او نقل كرده، مقدّم است بر آن جناب، در حفظ حديث و آنچه سبب اعتماد و حجيت اوست پس حال آن جناب، به مراتب پست تر است از حال خوارج، مثل: عمران بن حطان، مادح بن ملجم - لعنهما اللّٰه تعالى - و اين مقدار عصبيت و
عناد دربارۀ او مستبعد نيست؛ چه بسيارى از فضايل معروفۀ أمير المؤمنين عليه السلام را كه شروط حجّيت سند آنها در نزد او موجود و عسيرا از اعيان علماء ايشان، آنها را نقل كرده و او نقل نكرده و محمد بن يوسف گنجى شافعى در بغية الطالبين، (1)
(ر. ك: معجم المؤلفين، عمر رضا كحاله، مؤسسۀ الرسالة، 1414 ق، ج 3، ص 788).
در فضايل خلفاء راشدين، آنها را جمع نموده، با تصريح حاكم در مستدرك كه به صحّت آنها به شرط بخارى و مسلم، مثل:أ. خبر على عليه السلام: «أوّل من أسلم».(2)ب. قول آن جناب، منم صدّيق اكبر. نماز كردم پيش از مردم، به هفت سال.(3)ج. قول آن جناب: منم هادى و پيغمبر است منذر.(4)د. و حديث طائر مشوى.(5)ه. قول حضرت رسول صلى الله عليه و آله: «كسى كه على را دوست دارد، مرا دوست داشته و كسى كه او را دشمن داشته، مرا دشمن داشته».(6)و. قول آن حضرت: «تو ولىّ منى در دنيا و آخرت».(7)
1) . در بين آثار محمد بن يوسف گنجى (م 658 ق) به بغيه الطالبين اشاره نشده است؛ بلكه وى اثرى به عنوان كفاية الطالبين في مناقب أمير المؤمنين على (ع) دارد، كه احتمالاً اثر معرّفى شده به آن اشاره داشته باشد.
2) . المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 136.
3) . همان، ص 113.
4) . همان، ص 130.
5) . همان، ص 131.
6) . همان، ص 128.
7) . همان، ص 135.
ز. حديث غدير.(1)
ح. قول بريده اسلمى كه: «من، على عليه السلام را در خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و آله تنقيص كردم. پس غضبناك شده، فرمودند: آيا نيستم من اولى به مؤمنين از انفس ايشان؟». گفتم: بلى. فرمودند: «من كنت مولاه، فعليٌّ مولاه».(2)ط. قول آن جناب: «على از من است و من از على و او ولىّ هر مؤمن است بعد از من.(3)ى. خبر سدّ ابواب، مگر باب على عليه السلام(4)و از عجايب آن كه به اين قناعت نكرد، بلكه نقل كرد و تغيير داد آخر آن را كه مگر باب ابى بكر.(5)يا. خبر: «عليٌّ سيّد العرب».(6)يب. خبر: «عليٌّ عليه السلام سيّد المسلمين و إمام المتّقين و قائد الغرّ المحجّلين».(7)يج. نظر بر رخسار على عليه السلام عبادت است.(8)يد. قول نبى صلى الله عليه و آله به فاطمه عليها السلام. آيا راضى نمى شوى [يعنى به اين شوهر كه دارى] به درستى كه خداوند اختيار فرموده در زمين، دو نفر را؛ يكى پدرت، ديگر شوهرت».(9)
يه. نزول آيۀ تطهير در حقّ آن جناب و فاطمه و دو فرزند ايشان عليهم السلام.(1)
يو. خبر: «أنا مدينة العلم و عليٌّ بابها».(2)يز. قول حضرت رسول صلى الله عليه و آله: «هر كه خواهد حيات او چون حيات من و مردن او مانند مردن من باشد و داخل شود در بهشتى كه خداوند به من وعده فرموده، پس دوست داشته باشد على بن ابى طالب را كه او هرگز شما را از هدايت بيرون نبرد و هرگز به ضلالت نيندازد».(3)و امّا ساير مفاسد خبريه اخبار بخارى كه مانع از حجّيت است، پس بسيار است، رساله قابل ذكر آنها نيست. دارقطنى و غير آن، از آنها يكصد و ده حديث، استدراك نمودند(4)كه معلّل اند بعضى به ارسال و بعضى به ادراج و بعضى به اضطراب و بعضى به وهم راوى.
معلّل، خبرى را گويند كه در سند يا متن او مَرَضى باشد كه اهل خبره به او ملتفت مى شوند و آن، مانع از عمل به اوست و محض نمونۀ مشت از خروار، چند حديثى از آنها ذكر مى شود: اوّل، حديثى است كه روايت كرده اند از ابراهيم بن موسى، از هشام بن يونس، از ابن جريح، قال: «قال عطاء عن ابن عبّاس: كان المشركون على منزلتين من النبيّ صلى الله عليه و آله».(5)اوّلاً بخارى را وهم شده كه اين حديث، از عطاء بن ابى رباح مروى است و چنين نيست، بلكه آن را عطاء خراسانى كه از شروط او نيست، در تفسير خود ذكر كرده و ثانياً ابن جريح، تفسير را از عطاء نشنيده، بلكه از پسرش عثمان گرفته
و در تفسير خود، هرجا «عن عطاء» مى گويد، تدليس است؛ و ابن حجر، در فتح الباري، بعد از ذكر اين علّت و جوابى كه داده و خود مى گويد اقناعى است گفته: «و لا بدّ للجواد من كبوة».
دويم، خبرى است كه نقل كرده از يسرة [بن صفوان]، از ابراهيم بن سعد، از زُهَرى، از سعيد بن مسيّب، از ابى هريره، الخ.(1)
و در ميان ابراهيم و زهرى، واسطه ساقط شده، چنانچه ابو مسعود تصريح كرده، و در صحيح مسلم، واسط را ذكر كرده و آن، صالح بن كيسان است.
سيم، روايت كرده از اسحاق از ابى المغيرة [كه] گفت: حدّثنا الأوزاعى، گفت حدّثنا الزهرى، از حميد، از ابى هريره، قال: «قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: من حلف منكم فقال في حلفه: باللّات و العزّى الخبر».(2)سياق اين اسناد، مخالف جمهور است، چه به غير ابو المغيره احدى، از اوزاعى، به طريق «تحديث»، از زهرى روايت نكرده؛ بلكه به طريق «عنعنه»، چنانچه اسماعيلى تصريح كرده و در فتح الباري گفته كه اين، از مواضع دقيقه است.
چهارم، خبرى است كه در ذبح أمه و مرأة نقل كرده از عبيد اللّٰه بن عمر، از نافع، از پسر كعب بن مالك، از پدرش كه زنى گوسفندى را كشت، الخ.(3)و ليث گفت: خبر داد مرا نافع كه او شنيد مردى از انصار خبر مى داد عبد اللّٰه را از پيغمبر صلى الله عليه و آله كه كنيزى از كعب بن مالك، الخ؛ و خبر داد ما را اسماعيل، گفت خبر داد مرا مالك، از نافع، از مردى از انصار، از معاذ بن سعد يا سعد بن معاذ كه خبر داد او را كه كنيز كعب بن مالك، گوسفند مى چراند، پس الخ؛ و از جويريه،
از نافع، از مردى از بنى سلمه كه خبر داد عبد اللّٰه را كه كنيز كعب، الخ؛ و اين همه ، يك خبر است. دارقطنى، شرح اضطراب آن را داده و ابن حجر، در فتح الباري، تصديق كرده و گفت: مرض اين خبر، ظاهر و جواب از آن تكلّف و تعسّف است و در اين كتاب، چند هزار حديث مكرّر شده، محض اختلاف سند در جمله از آنها و ابن حجر ذكر كرده كه تمام احاديث او به غير متعلّقات، به نحوى كه رسيدگى كردم، هفت هزار و سيصد و نود و هفت حديث است و خالص آن، بدون تكرار، دو هزار و ششصد و دو حديث است.(1)
و بسيارى از عنوانات ابواب او ربطى به اخبار آن باب ندارد؛ چنانچه بر ادنى ذكى منصف پوشيده نيست و با اين معايب و مثالب كه اشاره به اندكى از آنها شده، اين كتاب، اصحّ كتب اهل سنّت است و محمد بن اسماعيل، اوثق محدّثين ايشان است و از حال او و كتابش، حال ديگران معلوم است و بايد در اين مقام خواند:
درخت گِردَكان به اين بزرگى *** درخت خربزه، اللّٰه اكبر!
و خرابى كار محدّثين ايشان، بحمد اللّٰه تعالى، در كتب اماميه مشروح شده، هر كه خواهد، رجوع كند.(2)
پژوهشى تطبيقى در احاديث بخارى و كلينى، هاشم معروف الحسنى، ترجمه: عزيز فيضى، آستان قدس، 1373 ش؛ أضواء على الصحيحين، محمد صادق نجمى، ترجمه به عربى توسط: يحيى كمالى، مؤسسة المعارف، 1419 ق؛ نظرة عابرة إلى الصحاح الستة، عبد الصبور شاكر، بى تا، بى جا.
فصلاجمالاً معلوم شد كه اگر محدّثين ايشان متفق مى شدند در نقل خبر مسند در حكم شرعى با اين خرابى ها اعتنايى و وثوقى به آن نبود، چه رسد به اين كه نه
اتّفاقى باشد، نه اسناد و نه حكم شرعى. توضيح آن كه اهل سنّت، در ولادت حضرت ختمى مآب صلى الله عليه و آله خلاف كردند در وقت ولادت كه در روز بود يا شب؟ و در چه وقت روز بود، صبح يا ظهر؟ و در ماه ولادت كه در روز آن ماه و در سال ولادت و در محلّ ولادت و از خلافى بودن ماه و سال ولادت كه غالباً طُرُق معرفت به آنها بيشتر است، حال روزش معلوم مى شود و ما در نقل اقوال و جرح آنها قناعت مى كنيم به آنچه شيخ على بن احمد بن على، ملقّب به نور الدين حلبى قاهرى شافعى كه در سنۀ هزار و چهل و چهار وفات كرده، در كتاب إنسان العيون في سيرة الأمين و المأمون، معروف به سيرۀ حلبيه ذكر كرده و اين سيره كه احسن سيره اى است كه به نظر رسيده ملخص دو سيرۀ نبويه است: يكى عيون الأثر ابو الفتح اندلسى، معروف به «ابن سيد الناس» كه گفته اند او بهترين كتابى است كه در اين باب تأليف شده، و ديگرى سيرۀ نبويۀ شمس شامى است: چون اوّلى در اسناد، طولى داده [و] دويمى تكرار داشت.(1)
و سيد احمد شافعى معاصر كه در اين سنوات، مفتى شافعيه است در مكّۀ معظّمه، در اوّل سيرۀ نبويۀ خود، بعد از ذكر اين سه كتاب و سيرۀ ابن هشام مى گويد: اينها صحيح تر كتبى است كه در اين فن نوشته شده و اين، حاصل ترجمۀ عبارت اوست در باب مولد آن جناب صلى الله عليه و آله: به تحقيق كه خلاف شده در وقت ولادت آن جناب كه آيا شب بوده يا روز؟ بر فرض ثانى، در چه وقتِ آن روز بوده و در ماه و سال و محلّ ولادت؟ پس بعضى گفتند كه در روز دوشنبه بود و بعضى گفتند كه در اين، خلافى نيست، قسم به خدا؛ بلكه تخطئه كرده كسى را كه گفت: ولادت، در روز جمعه بود؛ و قتاده، روايت كرده كه از آن حضرت، از روز دوشنبه پرسيدند. فرمودند: «اين، روزى است كه من در آن
1) . السيرة الحلبية، بيروت، دار المعرفة: بى تا، ج 1، ص 3.
متولّد شدم و ذكر كرده زبير بن بكار و حافظ ابن عساكر كه ولادت، حين طلوع فجر بوده و دلالت مى كند بر او قول عبد المطّلب كه فرمود: متولّد شد از براى من امشب با صبح (1)مولودى. از سعيد بن مسيّب نقل شده كه آن جناب، در وسط روز متولّد شد و اين ولادت، بعد از گذشتن دوازده شب بود از ماه ربيع الأول، در فصل بهار، و بعضى در اشاره به اين گفته:
يقول لنا لسان الحال منه *** و قول الحقّ يعذب للسميع
فوجهي و الزمان و شهر وضعي *** ربيع في ربيع في ربيع(2)
فيا وجهاً ما أبركه من مولود لياليه لئالي (كذا في نسخة الأصل ظ) في العقود
و يا فصل يفصل به الباطل عن الحقّ في الهام و النجود
يقول لنا لسان الحال منه و قول الحقّ يعذب للسميع
أبيت فاشرقت في الأرض نوراً ألا فانظر إلى المعنى البديع
فذكري مثل قدري مثل فخري رفيع في رفيع في رفيع و وجهى [...] الخ. منه عفي عنه.
و او حكايت كرده اجماع را بر اين و بر اوست عمل در بلاد، به خصوص در مكّه، در زيارت كردن ايشان موضع ولادت آن حضرت را، و بعضى گفته كه بعد از گذشتن ده شب بود و اين قول را حافظ دمياطى(3)تصحيح كرده؛ چون كه ابن دحيه گفت كه قول اوّل را روايت كرده ابن اسحاق، بدون ذكر سند، و اين قسم خبر، اصلاً صحيح نباشد و اگر ابن اسحاق، سند او را نقل مى كرد، خبر از او مقبول نمى شد؛ زيرا كه اهل علم، او را مجروح مى دانند و هر يك از مدينى
و ابن معين گفته اند كه ابن اسحاق، حجّت نيست و مالك (1)، او را به دروغ گفتن، توصيف كرده، و بعضى گفتند كه مالك، به جهت اين بر او طعن زد كه به مالك رسيد كه ابن اسحاق گفت: «بياريد حديث مالك را كه منم طبيب امراض او».
چون مالك شنيد، گفت: امّا ابن اسحاق، پس مردى است از دروغ گويان و تلبيس كنندگان. او را از مدينه بيرون كرديم.
و بعضى گفتند: ولادت، بعد از گذشتن هفده شب بود از ماه ربيع الأول و بعضى بعد از گذشتن هشت شب گفته، و ابن دحيه گفت كه غيرِ اين قول، صحيح نيست و بر اين قول، اجماع كرده اند مورّخين؛ و قطب قسطلانى(2)گفته كه اين قول را بيشتر اهل حديث اختيار كرده اند، مثل حديدى و شيخ او ابن حزم.
و بعضى گفتند: [ولادت] بعد از گذشتن دو شب، و ابن عبد البر، جازم شده بر اين قول؛ و بعضى گفتند: بعد از گذشتن هجده شب از آن، و ابن ابى شيبه، در او روايتى نقل كرده و آن، خبرى است كه در او علّت و مرض است، و بعضى گفتند: دوازده روز باقى مانده؛ و بعضى گويند هشت شب گذشته از ماه رمضان، و اين قول را بسيارى از علما تصحيح كردند و اين، موافقت دارد با آنچه ذكر شد كه مادر آن جناب، حامله شد ايّام تشريق، يا در روز عاشورا و اين كه آن جناب، نُه ماه تمام در شكم مادرْ مكث كردند؛ و بعضى گفتند كه اين قول، بسيار غريب است و دليل قائلش آن است كه وحى به آن جناب، در ماه رمضان نشده، پس بايد تولّد هم در ماه رمضان باشد و اين كه حمل در ايّام تشريق بود كه او را غير او كسى ذكر نكرده و حال باقى اقوال نيز معلوم شد؛ يعنى مستند آنها نيز ادلّۀ بى پا [يه] و اعتبارات ضعيفه است.
و بعضى گفتند: متولّد شد در ماه صفر، و بعضى گفتند: در ربيع الآخر، و بعضى گفتند: در محرّم، و بعضى گفتند: در عاشورا، چنانچه حضرت عيسى عليه السلام در آن روز، متولّد شد؛ و بعضى گفتند: پنج روز باقى مانده از محرّم، و ذهبى ذكر كرده كه قول به اين كه ولادت در عاشورا بود، دروغ است و اين سخن او اگر به جهت آن است كه اين قول، جمع نمى شود با قول به اين كه حمل در ايّام تشريق بود و اين كه مدّت حمل، نُه ماه تمام بود، دروغ، اختصاصى به اين قول ندارد؛ بلكه به غير از قول به اين كه تولّد در ماه رمضان بود، در ساير اقوال اين سخن وارد است و من ديدم بعضى را كه حكايت كرد كه حمل آن جناب، در ماه رجب بود. پس قول مشهور، صحيح مى شود كه ولادت، در ماه ربيع الأول بود و از ابن عبّاس، مروى است كه متولّد شد در روز دوشنبه، در ماه ربيع الأول و نازل شد سورۀ بقره بر آن جناب، در روز دوشنبه ربيع الأول؛ و بعضى گفتند: اين سخنِ بسيار غريبى است، و بعضى گفتند: در روزْ متولّد نشد؛ بلكه ولادت، در شب بود و عثمان به ابى العاص، از مادرش روايت كرده كه او حاضر بود هنگام متولّد شدن آن حضرت در شب، و گفت: «چيزى نبود در آن خانه كه من نگاه كنم جز نورى و من نظر مى كردم به ستاره ها كه نزديك مى شدند تا اين كه مى گفتم بر روى من مى افتند».
ابن دحيه مى گويد: اين حديث، مقطوع است و بعضى گفتند كه به هيچ وجه صحيح نيست كه ولادت، در شب باشد؛ چه، از كلام ثابت آن حضرت است به نقل عدول كه سؤال كردند از روز دوشنبه. پس فرمودند: «در او متولّد شدم»؛ و بدر زركشى (1)گفت كه خبر مادر عثمان، بر فرض صحّت، دلالت ندارد كه تولّد در شب بود؛ چه، زمان نبوّت، شايسته بروز خارق عادت است و ممكن است
1) . شيخ بدر الدين محمد بن بهادر بن عبد اللّٰه موصلى شافعى كه در سنۀ 794 وفات كرد. منه
سقوط كوكب در روز، چه رسد به نزديك شدن آنها به سقوط، و بعدازاين به مناسبت، چند بيت از قصيدۀ همزيۀ بوصيرى نقل كرده با شرح آنها. بعد از آن گفته: ولادت آن حضرت، در «عام الفيل» بود و بعضى گفتند در آن روز بود، و از ابن عبّاس مروى است كه متولّد شد آن جناب روزِ فيل، و از قيس بن مخرمه مروى است كه متولّد شدم من و رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله در چاشت روز فيل. پس من و آن جناب، با هم زاييده شديم.(1)
و حافظ ابن حجر گفت: آنچه ضبط شده در اين خبر، لفظ عام است، بدلِ يوم و گاهى يوم را در مطلق وقت، استعمال مى كنند. پس بر سال هم صادق است، چنانچه مى گويند: يوم فتح، يوم بدر: پس مراد از كلمۀ «لدان»، تقارب در سن است و اگر مراد از يوم، روز باشد، حقيقتاً مرادْ تقارن است در سن، و در تاريخ ابن حبان(2)مذكور است كه ولادت، عام الفيل بود، در روزى كه خداوند فرستاد طير ابابيل را بر اصحاب فيل؛ و در نزد ابن سعد، تولّد در يوم الفيل بود؛ يعنى عام الفيل بنا بر بيان ابن حجر، پس مراد ابن حبان از يوم، همان عام است به ملاحظۀ صدق يوم به آن معنى بر عام.
و بعضى گفتند: تولّد، بعد از پنجاه روز از قصۀ فيل بود، چنانچه سهيلى و جمعى گفتند؛ و بعضى گفتند: اين قول مشهور است، و بعضى بعد از پنجاه و پنج روز گفتند، و بعضى چهل روز، و بعضى ماه، و بعضى ده سال، و بعضى بيست و سه سال، و بعضى سى سال، و بعضى هفتاد سال، و حافظ دمياطى بر پنجاه و پنج روزْ اقتصار كرد؛ و حافظ ابن كثير گفت: بودن در عام الفيل، همان قول مشهور است در نزد جمهور و شيخ بخارى ابراهيم بن منذر گفت: احدى از
علما در آن شك نكرده و چند نفر، اجماع نقل كرده اند و هر قولى كه مخالف است، توهّم است؛ و بعضى گفتند: پانزده روز پيش از عام الفيل، و بعضى اين قول را ضعيف شمردند و بعدازاين كلمات مصنّف، اشكالى وارد آورده بر جميع اين اقوال، تا قول به اين كه ولادتْ بعد از ده سال از عام الفيل بود، به منافات داشتن آنها به آنچه حافظ نيشابورى ذكر كرده (1)كه نور مبارك حضرت رسول صلى الله عليه و آله در جبهۀ عبد المطّلب مى درخشيد و قصۀ اصحاب الفيل را نقل كرد و در مواضع بسيار، ذكرى از آن نور شده و يكى از آنها سلام كردن فيل است بر نورى كه در ظَهر شريف او بود، و اگر ولادت، آن سال يا پيش بود، نور منتقل شده بود به عبد اللّٰه و از او به آمنه عليهما السلام و در جواب از بعضى نقل كرده كه خداوند، اكرام كرد عبد المطّلب را كه ايجاد كرد در آن روز، آن نور را در او، و در مواهب، ذكر كرده كه مشهور آن است كه ولادتْ بعد از فيل بود؛ چه، آن قصه مقدمۀ ولادت و ظهور بعثت آن حضرت بود.(2)تمام شد آنچه مقصود بود از نقل عبارت اين كتاب.
قول به اين كه ولادت، در روز دوازدهم بود و انتساب آن به اهل سنّت، شهرتى پيدا كرده، علاوه بر آن كه مستندش ضعيف است، هنوز لباس امكان بر تن نپوشيده.
امّا اول كه ضعف مستند باشد، پس معلوم شد كه آن، منحصر بود در اجماع محكى و خبر مرسل ابن اسحاق؛ امّا اجماع، پس ظاهر آن است كه مستند او
همان خبر باشد و چون مستندْ بى اصل شد، حجّت نخواهد بود و بر فرض نبودن، موهون است به چند جهت: اوّل بودن اجماع جميع اهل تاريخ بر خلاف آن، چنانچه ابن دحيه تصريح كرده؛ دويم مخالفت اكثر اهل حديث، چنانچه قطب قسطلانى تصريح نمود و اين طايفه، هشتم ماه ربيع الأول مى دانند؛ سيّم مخالفت بسيارى از علما كه هشتم ماه رمضان گفتند، چنانچه صاحب سيره، برهان الدين، نقل نمود و ظاهر است كه اهل خبره تشخيص اين قسم مطالب، فقها و محدّثين و مورّخين اند و بعد از بيرون رفتن تمام، بعضى و بيشتر و بسيارى از اين طوايف از اهل اجماع، ديگر اعتنايى به شأن او نيست؛ چهارم آن كه حاكى اجماع، از معتبرين معروفين نيست. اگر بود، اسم او را مى برد، چنانچه از رسم او در نقل اقوال، معلوم مى شود؛ پنجم مخالفت اساطين علماء اهل سنّت، مثل ابن عبد البر و ابن حيّان و حافظ دمياطى و خوارزمى و ظاهر برهان الدين حلبى و مدايح اين جماعت در كتب رجاليۀ ايشان، بسيار است كه مجال نقل آنها نيست.
امّا مستند دويم كه خبر ابن اسحاق باشد، پس معلوم شد كه اولاً مقطوع است و ثانياً اهل علم، چنانچه گذشت، او را جرح كردند، خصوصاً مثل على بن المدينى و يحيى بن معين كه از متبحّرين فن رجال ايشان اند.(1)
و حكايت تكذيب مالك بن انس كه يكى از ائمۀ اربعه است و ابن حجر، در تقريب، در حق او گفته: «امام دار الهجرة، يعنى مدينه، رأس المتّقين، و كبير المثبتين».(2)محمد بن اسحاق را عبد اللّٰه بن اسعد يافعى يمنى در مرآة الجنان،(3)در حوادث سنۀ صد و پنجاه و يك، نقل كرده و تصريح كرده كه بخارى، از او حديث نقل نكرده، و همچنين مسلم، در صحيح خود، مگر يك حديث، در رجم
به جهت طعن مالك، با آن كه مى گويد بخارى او را توثيق كرده و اين، مطلب غريبى است؛ چه، مالك اگر به هواى نفس طعن زده، طعن در اوست و هرگز احدى از ايشان راضى به اين نشوند و اگر واقعاً تكذيب كرده و او را از مُدلّسين و كذّابين شمرده، چگونه او را علماء طبقۀ بعد توثيق كنند با جرح، مثل مالك معاصر كه در يك بَلَد بودند. در افعال او چه اتفاقاً جرح، مقدّم است در امثال اين مقام بر تعديل.
و ابو الفتح محمد بن محمد اندلسى، معروف به ابن سيد الناس، در كتاب عيون الأثر في فنون المغازي و السير، (1)روايت كرده از ابن ابى خيثمه گفت: خبر داد ما را ابن المنذر از ابن عيينه كه او گفت به او: چه مى گويند اصحاب تو در حق محمد بن اسحاق؟ گفت: گفتم: مى گويند به درستى كه او كذّاب است گفت: چنين مگو.
و مراد از اصحاب، اهل مدينه است و در آنجا طعن هشام بن عروه را نيز بر او نقل كرده و گفت كه ابن مدينى گفت: گفتم به سفيان بن عيينة بن اسحاق، مجالست كرد با فاطمه، دختر منذر؛ يعنى او را ديد و از او حديث اخذ كرد. پس گفت: خبر داد مرا ابن اسحاق كه فاطمه براى او حديثْ روايت كرد و او داخل شده بود بر فاطمه و فاطمه زن هشام بن عروه است و هشام، تكذيب مى كرد ابن اسحاق را در روايت كردن او از فاطمه و مى گفت: در نُه سالگى او را تزويج كردم و هيچ مخلوقى او را نديد تا مُرد.(2)و ابن حجر، در تقريب تصريح كرده كه مُدلّس بود و آنچه در اين مقامْ ذكر كرديم، به طريق اهل سنّت است، و الّا ما را در محمد بن اسحاق، كلامى است كه ذكرش مناسب اين رساله نيست.
و امّا دعواى دويم كه بودن ولادت در دوازدهم ممكن نيست به طريق اهل سنّت، پس در نهايت وضوح است؛ چه، دانستى كه روز ولادت در نزد ايشان، دوشنبه بُود بدون خلاف و در شذور العقود، ابن جوزى تصريح كرده و بر طبق آن، اخبارى نيز روايت كردند، و اگر دوشنبه دوازدهم ماه شد، غرّه، ناچار پنجشنبه باشد. پس غرۀ ربيع الاول سال ولادت در نزد ارباب اين قول، پنجشنبه باشد و به قواعد متقنۀ حسابيه محال است كه غرّه ربيع آن سال، پنجشنبه باشد. توضيح آن كه چون خواهند بفهمند كه غرّه محرّم در نود سال پيش مثلاً چه روز بود، با دانستن غرّه محرّم كه در او هستند، اين نود سال را دو تقسيم مى كنند: يكى سالهاى كبيسه كه در هر سى سال، يازده سال است. پس سى و سه سال از نود كبيسه دارا است و آن، هفت هفت طرح مى كنند. از هر سال، پنج روز مى ماند.
باقى ماندۀ هر سال را نيز جمع كرده، به همين قسم طرح مى كنند. آنچه ماند، ضبط كنند؛ و ديگرى سال هاى بى كبيسه كه هر نوزده سال از سى سال است كه در مثال، پنجاه و هفت است و آنها را نيز چنين كنند، از هر سالى چهار روز مى ماند. باقى مانده از هر دو صنف را جمع مى كنند. اگر زايد از هفت شد، هفت از آن را طرح مى كنند. آنچه ماند، مى گيرند و به عدد آن از روز غرّه محرّم اين سال پيش مى روند. به هر كجا رسيد، آن روزْ غرّۀ مجهول آن سال است. مثلاً غرّه اين محرّم، شنبه بود و از آن حساب، يك روز مانده، غرۀ آن محرّمْ جمعه خواهد بود و اگر دو ماند پنجشنبه، سه ماند چهارشنبه و هكذا، و با اين نسق، تشخيص آينده را نيز بكنند، جز آن كه در آنجا از بعد شمرند و اين قواعد را تخلّفى نيست به حسب تجربه، مگر از دو راه و آن هم بسيار اندك:
اوّل چون مبدأ سال كبيسه معلوم نيست، احتمال مى رود كه يك روز افزوده شود بر عدد باقى مانده، به احتمال زيادتى يك سال ديگر از سالهاى كبيسه و به اين احتمال، يك روز ديگر پيش مى رود و ترديد ميان آن روز، مشخّص شده
است و ميان روز پيش از آن؛ دويم احتمال اين كه غرّۀ شرعى كه معلّق بر رؤيت هلال است و بناى اهل شرع در حساب ايّام و تشخيص حوادث بر آن است، با غرّه حسابى تخلّف كند و به اين جهت، احتمال مى رود كه غرّه، روز بعد باشد و از هر عددى كه ماند، روزى بكاهد و با ملاحظه اين دو احتمال، غرّه از آن روز معلوم شده، به قاعده اى كه گذشته و از روز قبل از آن و از روز بعد از آن، هرگز نگذرد و ما به جهت امتحان و توضيح، دو مثالْ ذكر مى كنيم:
اوّل غرّه ربيع الأول امسال كه سنۀ هزار و دويست و نود و نه باشد، روز شنبه بود. خواستيم غرّه ربيع الاول سنۀ هزار و هشتاد و هشت را بدانيم كه چه روز بود. پس مى گوييم ميان اين دو غرّه، دويست و يازده سال است و چون در هر دويست و ده سال، ايّام اوائل شهور به يكديگر منطبق مى شود، چنانچه اهل حساب ذكر كردند، پس دويست و ده كه دوره مى شود، ساقط و اين به جهت سهولت حساب است، و اگر بخواهند حساب كنند، فرقى نكند. پس باقى مى ماند يك سال، چون بى كبيسه بود بعد از طرح هفت هفت، چهار روز مى ماند. پس بايد غرّۀ ربيع سنۀ مذكوره، مقدّم باشد بر شنبه به چهار روز. پس بايد روز سه شنبه باشد. چون مراجعه كرديم، چنين بود، چنانچه علامۀ مجلسى در سماء عالم بحار، در فايدۀ پنجم از باب چهاردهم تصريح فرمودند كه در آن سال، غرّۀ مطابق حساب و رؤيت، بدون اشتباه، سه شنبه بود (1).
مثال دويم، خواستيم بدانيم غرّۀ ذى قعدۀ سنۀ هفتصد و شصت و يك كه در پنجم آن، ابن هشام حنبلى نحوى، صاحب كتاب مغنى فوت شد، چه روز بود از ذى قعدۀ گذشته امسال كه در سنۀ هزار و دويست و نود و هشت بود، تا ذى قعده مذكوره پانصد و سى و هفت سال است، چهار صد و بيست كه دو دوره است،
1) . بحار الأنوار، ج 58، ص 381.
طرح مى شود. باقى يكصد و هفده سال كبيسه و از آنها چهل و سه سال مجموع پنج باقى مانده از طرح هفت هفت، هر سال دويست و پانزده. چون آن نيز طرح شود به نحو گذشته، پنج مى ماند و سال هاى بى كبيسۀ آن، هفتاد و چهار، مجموع چهار بعد از طرح مذكور، دويست و نود و شش چون طرح شد، دو مى ماند، بر پنج باقى از سال كبيسه افزوديم، هفت شد. باز طرح مى شود، چيزى نماند. پس غرّۀ اين دو ذى القعده، بايد مطابق باشد. چون رجوع كرديم، چنين بود؛ امّا غرّۀ ذى القعدۀ سنۀ 1298. پس به حسب تقويم موجود و رؤيت، دوشنبه بود، و امّا غرّۀ ذى القعدۀ سنۀ 761، آن نيز دوشنبه بود، چنانچه سيوطى در طبقات النحاة (1)كه اسم آن بغيه است، تصريح كرده كه وفات ابن هشام، در شب جمعه، پنجم ذى القعدۀ سنۀ مذكوره بوده. پس غرّۀ آن، دوشنبه باشد.
چون اين مقدمه معلوم شد، مى گوييم غرّه ربيع الأول امسال كه هزار و دويست و نود و نه باشد، روز شنبه بود و از اين غرّه تا غرّه ربيع الأول سال ولادت، هزار و سيصد و پنجاه و يك سال است. هزار و دويست و شصت از آن كه شش دوره است، ساقط مى شود، باقى نود و يك سال، سى و سه از آن با كبيسه، مجموع پنج از آن بعد از طرح يكصد و شصت و پنج، باقى طرح هفت آن، چهارصد و پنجاه و هشت سال آن بى كبيسه، مجموع چهار آنها بعد از طرح دويست و سى و دو چون طرح شود، يك مى ماند، با آن چهار سابق، پنج مى شود. پس غرّۀ ربيع ولادت، دوشنبه باشد كه مقدم است بر شنبه، غرّۀ امسال، به پنج روز. پس دوازدهم آن ماه نشود كه دوشنبه باشد و ايضاً به جهت تأييد مى گوييم كه اهل سنّت، وفات حضرت ختمى مآب صلى الله عليه و آله را نيز در روز دوشنبه دوازدهم ربيع الأول مى دانند. پس غرّۀ ربيع وفات، پنجشنبه باشد در نزد ايشان،
1) . بغية الوعاة، تحقيق: محمد ابو الفضل إبراهيم، 1384 ق، ج 2، ص 69.
و ميان غرّه ربيع ولادت و ربيع وفات، شصت و سه سال است. بيست و سه سال آن، با كبيسه و بعد از طرح مذكور، سه مى مانَد و چهل سال آن بى كبيسه و بعد از طرحْ شش مى مانَد، بر آن سه افزوديم، نُه مى شود. چون هفت آن طرح مى شود، دو مى ماند يا سه، به ملاحظه آن احتمال كه سابقاً ذكر شد. پس غرّۀ ربيع ولادتْ سه شنبه باشد يا دوشنبه، در هر صورت، دوشنبه، دوازدهم نخواهد شد و چون مورد سؤال و محلّ حاجت شرح حال اين قول بود، قناعت كرديم در بيان مستند و ضعف او در ميان اقوال گذشته و كافى است ما را در ضعف باقى نبودن آنها اجماعى و نداشتن مستندى كه فى الجمله، مورث اطمينان باشد، و چگونه عاقل مطمئن شود به نقل جماعتى كه اختلاف ايشان به جايى رسيد كه بعضى گفتند:
ولادت، پانزده سال پيش از عام الفيل بود و بعضى گفتند: هفتاد سال بعد از آن، چنانچه شنيدى، و احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى، در قصص الأنبياء كه نام آن عرائس التيجان است، از مقاتل كه از معتبرين ايشان است، نقل كرده كه ولادت، چهل سال بعد بود و از عبيد بن عمير [و] كلبى نقل كرد [ه اند] كه بيست و سه سال بعد «ع» [عام الفيل].(1)
ببين تفاوت ره، از كجاست تا به كجا.
عام الفيل و روز رسيدن جنود خداوند، ابابيل، و ظاهر شدن آن آيت بزرگ ربّ جليل، حادثه [اى] نبود كه بر اهل حجاز و اطراف آن، بر اَحَدى از مرد و زن و صغير و كبير، پوشيده بماند و روز آن به مرور ايّام، از خاطرها برود و آن اختلاف، بى جهل به آن يا جهل به تاريخ ولادت نشود و از جاهل به چنان واقعۀ عظيمه، توقّع معرفت و دانايى به ساير حوادث نيست، و امّا علماء اماميه، قديماً و حديثاً، در بودن ولادت در عام الفيل، ابداً خلافى نكردند و خبرى هر چند ضعيف روايت ننمودند در غير آن.
1) . قصص الأنبياء، الثعلبى، بيروت: بى تا، ص 402.
فصل
طايفۀ جليلۀ اماميه - كثّرهم اللّٰه تعالى و أعانهم على أعدائهم، أعداء اللّٰه - يوم ولادت را اجماعاً در روز هفدهم دانند، غير از ثقة الاسلام كلينى و معاصر او على بن الحسين مسعودى كه با اهل سنّت، موافقت كردند و در دوشنبه دوازدهم گفتند. نه از براى اين دو قول سيّمى و نه به غير اين دو قائل ثالثى در ميان ايشان است.
امّا مسعودى، پس از طريقۀ ايشان. در مروج الذهب (1)معلوم مى شود كه تا چه مقدار، همراهى و مرافقت با اهل سنّت داشته و تقيّه مى كرد و بر نَسَق آنها سخن مى گفت و وقايع، نقل مى نمود، تا آن كه حالش بر جمعى مشتبه شده و او را از ايشان مى دانند و فاضل المعى آقا محمد على كرمانشاهى، در حواشى نقد الرجال كه به خطّ مبارك ايشان به نظر رسيده، اصرار بليغى در شيعى نبودن ايشان كرده و وجوهى ذكر نموده. امّا كتاب اثبات الوصية مسعودى را نديدند، و الّا چنين سوء ظنّى و نسبت قبيحى به آن جناب نمى دادند؛ و امّا شيخ كلينى عزّ و جلّ اگر چه ثقة الاسلام و فخر شيعه است و كتابش در اعتبارْ بى نظير؛ اما بر ناقد بصير پوشيده نيست كه ايشان، در مقام ذكر تاريخ مواليد و وفات معتنى به تحقيق و تميز صحيح از سقيم نبودند.(2)لهذا با آن اعتنا به ذكر سند در هر خبرى در اينجا قناعت كردند به عبارت بعضى از مورّخين كه در نزد ايشان حاضر بود؛ چه، ثمرى در معارف حقّه و اخلاق حسنه و اعمال جوارحيه كه مترتّب بر معرفت آنها باشد، نبود و وضع كتاب براى آن سه فايدۀ جليله است كه بحمد اللّٰه، متكفّل
و مُغنى و چون نامش شافى و كافى است و اخبار موجوده در آن، معادل، بلكه زياده از موجود در تمام صحاح ستّه أهل سنّت؛ و مؤيّد اين مطلب، آن كه در روز هم به ايشان موافقت كردند كه دوشنبه بود و از غير ايشان، نقل شده و اشكال سابق وارد مى شود كه دوشنبه، دوازدهم آن ماه نبود و ايضاً اخبارى در اعمار و وفيات ائمۀ طاهرين عليهم السلام رسيده، نقل نفرمودند و ما به جهت اطمينان، پاره [اى] از عبارات علماء اعلام و حفاظ آثار خير الأنام صلى الله عليه و آله را نقل مى كنيم با اخبارى كه ذكر نمودند.
شيخ جليل ابو عبد اللّٰه مفيد (ره) در كتاب مسار الشيعة في تواريخ الشريعة كه وضع آن بر ذكر ماه هاى عربى است، با وقايع آن به نحو اجمال و اشاره، به وظيفۀ عبادت مقرّره از براى آنها مى فرمايند در وقايع ماه ربيع الأول:
و في اليوم السابع عشر منه كان مولد سيّدنا رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله عند طلوع الفجر من يوم الجمعة في عام الفيل و هو يوم شريف عظيم البركة و لم يزل الصالحون من آل محمّد عليهم السلام في جميع الأوقات يعظّمونه و يعرفون حقّه و يرعون حرمته و يتطوّعون بصيامه و روى عن أئمة الهدى عليهم السلام أنّهم قالوا من صام يوم السابع عشر من شهر ربيع الأول و هو مولد سيّدنا رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله كتب اللّٰه له صيام سنة، و يستحبّ فيه الصدقة و الإلمام بزيارة المشاهد و التطوّع بالخيرات و إدخال السرور على أهل الإيمان.(1)
در روز هفدهم آن ماه، ولادت حضرت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله بود، هنگام طلوع صبح از روز جمعۀ عام الفيل، و آن روز شريفى است كه بركت آن، بزرگ و پيوسته صالحين از آل آن جناب، در همۀ اوقات، اين روز را بزرگ مى شمردند يا به لوازم بزرگى او عمل مى كردند و حقّ او را مى شناختند و رعايت حرمت او را مى كردند و به روزه داشتن، بر او بندگى مى كردند، و روايت شده از ائمۀ
1) . مسار الشيعة، مصنّفات شيخ مفيد، دار المفيد، 1413 ق، ص 50-51.
هدى عليهم السلام كه ايشان فرمودند: «كسى كه روزه بگيرد، روز هفدهم از ماه ربيع الأول را كه روز مولد سيد ما رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله است، مى نويسد خداوند، از براى او روزۀ يك سال را و مستحب است در او صدقه و اهتمام در زيارت قبور ائمه عليهم السلام و كردن خيرات و داخل نمودن سرور بر اهل ايمان و ظاهر قول ايشان «و لم يزل الصالحون» الخ.
ورود اخبار كثيره است در اين باب، چنانچه بعضى از آن خواهد آمد و همين عبارت را در كتاب حدائق الرياض نيز ذكر كردند، چنانچه در اقبال نقل كردند و خواهد آمد و در كتاب مقنعة فرمودند و وارد شده خبر از صادقين عليهم السلام به فضل روزه داشتن چهار روز از سال، روزۀ هفدهم از ربيع الأول و آن روزى است كه متولّد شد در او رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله الخ.(1)
و تلميذ آن جناب، ابو الفتح عثمان بن على كراجكى، نائب علم الهدى سيد مرتضى در ديار مصريه كه يافعى شافعى در مرآة الجنان، او را از كبار شيعه شمرده(2)در كتاب كنز الفوائد،(3)بعد ذكر حديث ولادت قريب به همان صدر عبارت مسار الشيعة را ذكر كردند و شيخ الطائفه محمّد بن الحسن الطوسى، در اول كتاب مزار تهذيب مى فرمايند:
باب نَسَب رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و تاريخ مولده و وفاته و موضع قبره و رسول اللّٰه محمّد بن عبد اللّٰه بن عبد المطّلب بن هاشم بن عبد مناف، سيّد المرسلين و خاتم النبيين الطاهرين، كنيته أبو القاسم، ولد بمكّة يوم الجمعة السابع عشر من شهر ربيع الأوّل في عام الفيل.(4)
و در مصباح المتهجد مى فرمايند: «در روز دوازدهم ماه ربيع الاول و مقارن زوال، حضرت رسول صلى الله عليه و آله وارد مدينه شدند و در هفدهم او مولد سيد ما رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله است» الخ.(1)
و عجب است كه اين سه بزرگوار، به آن قرب عهد، اعتناى به قول ثقة الاسلام نكردند و اين واقعه را خلافى نداشتند و به مخالفت او اعتنا ننمودند و شيخ رضى الدين على بن يوسف بن مطهّر، برادر آية اللّٰه علامۀ حلّى، در كتاب عدد القوية لدفع المخاوف اليومية(2)بعد از نقل عبارت شيخ مفيد مى فرمايند: «و در كتاب اسماء حجج اللّٰه: ولد رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله سابع عشرة ليلة من شهر ربيع الأول [في] عام الفيل»، و از كتاب الدر الصحيح نيز به همين عبارت نقل كرده، جز آن كه مولد را در آنجا بعد از پنجاه و پنج روز از هلاك اصحاب فيل ذكر نمود و از كتاب مواليد الأئمة عليهم السلام نقل كرد كه در سيزده روز باقى مانده از شهر ربيع الاوّل بود.(3)و سيد نبيل و عالم متبحر جليل، صاحب كرامات باهره، رضى الدين على بن طاوس، در كتاب اقبال، در ضمن پنج فصل، مطالب متعلّق به اين روز را بيان فرمودند. فصل اوّل، در اجمالى از مراتب فضل آن به طريق معقول، و در فصل ثانى كه در بيان تعيين روز ولادت است، مى فرمايند: بدان به درستى كه ما ذكر كرديم در كتاب تعريف في مولد الشريف، آنچه را كه شناختيم از اختلاف اعيان امّت در وقت اين ولادت معظّمۀ نبويّه و گفتيم كسانى را كه درك كردن از علماء، عمل ايشان بر اين بود كه ولادت مقدّسۀ آن جناب - صلوات اللّٰه و سلامه عليه و على الحافظين لأمره - درخشان نمود انوار خود را روز جمعه، هفدهم ماه ربيع الأول،
در عام الفيل، هنگام طلوع فجر و اين كه روزۀ او مساوى است در نزد خداوند - جلّ جلاله - روزۀ يك سال را چنين يافتيم در بعضى از اخبار كه روزۀ او معادل است اين مقدار از اوقات را. پس اگر اين خبر ثابت است از آن حضرت، بسا باشد كه از براى او تأويل است كه بتوان اعتماد كرد بر آن، و إلّا مقتضاى عقل و نقل اين است كه فضل روزۀ اين روز معظم، مشار اليه به قدر تعظيم خداوند - جلّ جلاله - باشد، مر اين روز را و فوائد مولود در آن، مگر آن كه از براى آن سال كه معادل روزۀ آن روز است، فضيلتى باشد كه از براى ساير سال ها نباشد. بعد از آن، عبارت شيخ مفيد را در كتاب حدائق الرياض و زهرة المرتاض نقل فرموده، مطابق آنچه ما از مسار نقل نموديم.(1)
و از علماء مائۀ سادسه، شيخ محدّثين محمد بن على بن شهرآشوب مازندرانى، در كتاب مناقب(2)كه كتابى به آن اتقان و متانت ديده و شنيده نشده، تصريح نمودند به هفدهم، و از اهل سنّتْ نقل خلاف كردند و از روز دوازدهم، اسمى نبردند و همچنين، شيخ ايشان، ابى على محمد بن احمد بن على شهيد نيشابورى، معروف به ابن الفتال و به ابن الفارسى، در كتاب روضة الواعظين(3)و امين الاسلام فضل بن حسن طبرسى، صاحب مجمع البيان در كتاب اعلام الورى(4)و ايشان نيز در نقل خلاف از اهل سنّت، اسمى از دوازدهم نبردند [و] همان دوم و دهم را نقل كردند و متبحّر فقيه محمد بن ادريس در «كتاب صوم» سرائر(5)و در فن تواريخ و لغات، در عصر خود بى نظير بودند و قطب راوندى سعيد بن هبة الله،
1) . الاقبال بالأعمال السنية، ج 3، ص 121-122.
2) . مناقب آل ابى طالب، تحقيق: د. يوسف البقاعى، بيروت: دار الأضواء، 1412 ق، ج 1، ص 222.
3) . روضة الواعظين، منشورات الشريف الرضى، ج 1، ص 70.
4) . اعلام الورى، تحقيق: قم: مؤسسة آل البيت، 1417 ق، ص 42.
5) . السرائر، ج 1، ص 418. تقريباً همۀ فقها در مبحث «صوم»، از استحباب روزه گرفتن در اين روز، سخن گفته اند.
در كتاب قصص الأنبياء (1)و بعد از ايشان، آية اللّٰه علّامۀ حلّى در «صوم» تذكرة(2)و تحرير و غير آنها(3)و شيخ يحيى بن سعيد پسر عموى محقّق در كتاب جامع(4)و شهيد اوّل در كتاب دروس و محدّث نحرير على بن عيسى در كشف الغمة و شيخ ابراهيم كفعمى در جنة الواقية، در سه موضع اوّل آنها در باب چهلم است، در ارجوزه كه نظم فرمودند، به جهت ضبط ايّامى كه روزه در آن مستحب است و آن را منهج السلامة ناميدند:(5)
و بعده صيام يوم المولد *** مولد خير خلقه محمد
سابع عشر من ربيع الأول *** و صومه كمثل يوم المقتل
و قد روى الطوسي في المصباح *** بأنّها بسنة يا صاح
و عالم متبحّر شيخ حسين بن عبد الصمد، والد شيخ بهايى، در كتاب وصول الأخيار إلى أصول الأخبار كه به جهت سلطان جنّت مكان، شاه طهماسب اوّل نوشتند بدون نقل خلاف در هفدهم ذكر كردند و اگر ذكر كنيم كلمات فقها و محدّثين طبقات بعد از ايشان را مورث ملالت است.
فصل
در ذكر اخبارى كه از اهل البيت عليهم السلام به نظر رسيده، اوّل سيد على بن طاوس در فصل سيّم از باب مذكور در اقبال كه در او ذكر كردند زيارت حضرت رسول و حضرت أمير المؤمنين - صلوات اللّٰه عليهما - را فرمودند:
1) . قصص الأنبياء، تحقيق: غلامرضا عرفانيان، آستان قدس رضوى، 1409 ق، ص 316.
2) . تذكرة الفقهاء، تحقيق: آل البيت، 1415 ق، ج 6، ص 190.
3) . سلسلة ينابيع الفقهيه، على اصغر مرواريد، 1410 ق، ج 6، ص 374.
4) . سلسلة ينابيع الفقهية، ج 6، ص 360.
5) . جنة الأمان الواقية، تهران: دار الكتب العلمية، 1349 ش، ص 467.
«امّا زيارت أمير المؤمنين عليه السلام نزد قبر شريف او، پس زيارت كن سيّد و مولاى ما رسول اللّٰه و مولاى ما أمير المؤمنين - صلوات اللّٰه عليهما - را به زيارتى كه زيارت كرده آن دو بزرگوار را به آن زيارت، جناب صادق جعفر بن محمد عليهما السلام هنگامى كه حاضر شد در نزد قبر مولاى ما على عليه السلام در روز هفدهم ربيع الأول، مولد سيد ما رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله».(1)
بعد الفاظ زيارت را كه محمد بن مسلم ثقفى از آن حضرت روايت كرده، نقل نمود.
و شيخ مفيد در كتاب مزار(2)و شهيد اوّل در مزار(3)اين زيارت را از آن جناب روايت كردند كه در اين روز به محمد بن مسلم تعليم فرمودند. دويم شيخ طوسى در كتاب تهذيب(4)روايت كرده از ابى عبد اللّٰه بن عياش گفت: خبر داد ما را احمد بن زياد و على بن محمد تسترى از محمد بن ليث مكّى، گفت: خبر داد مرا ابو اسحاق بن عبد اللّٰه العلوى العريضى، گفت: در دلم افتاد كه كدام است روزهايى كه روزه بايد گرفت در آنها. پس قصد كردم مولاى خود، ابى الحسن على بن محمد عليهما السلام را و آن جناب، در صُريا(5)تشريف داشتند و اين مقصود را اظهار نكردم از براى احدى از خلق خدا. پس داخل شدم بر ايشان. چون نظر مباركش بر من افتاد، فرمود: «اى ابا اسحاق! آمدى سؤال كنى از من از روزهايى كه روزه بايد گرفت در آنها؛ و آنها چهار روز است: اوّل آنها روز بيست و هفتم
1) . الاقبال، ج 3، ص 122 به بعد.
2) . مصنفات شيخ مفيد، ج 5، ص 175.
3) . المزار، مؤسسة المعارف الاسلامية، ص 49 به بعد.
4) . تهذيب الأحكام، ج 4، ص 305-306.
5) . عماد الدين طوسى در ثاقب المناقب، خبرى طولانى در معجزات حضرت كاظم عليه السلام نقل كرده و در آنجا مذكور است كه آن جناب، كفنى از براى شطيطه نيشابوريه فرستادند و به رافع فرمودند: به او بگو كه اين، از كفن هاى ماست از پنبۀ قريۀ ما «صريا»، قريۀ فاطمه عليها السلام. بذر پنبه كه آن معظّمه، به دست خود زرع مى كرد، به جهت كفن اولاد خود (ر. ك: الثاقب فى المناقب، تحقيق: نبيل رضا علوان، قم: انصاريان، 1412 ق، ص 443).
است از رجب؛ روزى كه فرستاد خداوند، محمد صلى الله عليه و آله را رحمة للعالمين، و روز مولد آن جناب به مكّه و آن هفدهم است از ماه ربيع الأول؛ و روز بيست و پنجم از ذى القعده، در آن روزْ منبسط شد كعبه و روز غدير در او واداشت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله براى خود، على عليه السلام را اعلم از براى مردم و امام بعد از خود». گفتم:
راست فرمودى. فداى تو شوم، به جهت همين، رو به تو آوردم. شهادت مى دهم كه تو حجّت خدايى بر خلق او.
سيّم شيخ متقدّم، در مصباح متهجّد (1)روايت كردند از ائمۀ هدى عليهم السلام كه ايشان فرمودند: كسى كه روزه بگيرد روز هفدهم از ماه ربيع الأول را، مى نويسد خداوند از براى او روزۀ يك سال را.
چهارم ابو على محمد بن على نيشابورى، در كتاب روضة الواعظين(2)روايت كردند كه هفدهم ربيع الأول، روز مولد نبى صلى الله عليه و آله است. پس هركس روزه گرفت آن روز را، بنويسد خداوند از براى او روزۀ شصت سال را.
پنجم شيخ جليل شاذان بن جبرئيل قمى در كتاب فضائل،(3)از واقدى روايت كردند خبرى طولانى، از اوّل خواستگارى جناب عبد المطّلب، آمنه عليهما السلام را از پدرش وهب تا وقايع دو ماه گذشته از ولادت كه وهب وفات كرد، و در آنجا تصريح شده كه ولادت، در روز مذكور بود، اگر چه در خبر، ذكرى از معصومى نشده؛ امّا چون مشتمل است بر مطالبى كه جز حجّت هاى خداوند نتوانند نقل كرد و مثل وحى رسيدن به ملائكه در ايّام حمل به امورى و غير آن، لا بد اين خبر از آن خانواده بيرون آمده.
ششم شيخ مفيد در كتاب مقنعة فرمودند: رسيده است خبر از صادقين عليهما السلام به فضل روزۀ چهار روز در يك سال: روز هفدهم از ربيع الأول، و آن روزى است كه متولّد شد در او رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله الخ.(1)
هفتم سيد على بن طاوس، در كتاب اقبال مى فرمايند: يافتم در كتاب اعمال صالحات كه بايست نماز كرد هنگام بالا آمدن روز هفدهم ربيع الأول، در هر ركعتى «حمد» يك مرتبه و «انا أنزلناه» ده مرتبه و «توحيد» ده مرتبه. پس مى نشينى در آن مكان كه نماز كردى و اين دعا مى خوانى. پس ذكر فرمود دعايى طولانى.
بر منصف دانا پوشيده نيست كه نمازى به اين كيفيت، با دعايى به اين بسط، در اين روز مخصوص، جز از حجّتى محض شرف ولادت نباشد.(2)هشتم خبرى كه از مسار الشيعة شيخ مفيد سابقاً نقل كرديم و آن خبر را شيخ كراجكى نيز در كنز الفوائد روايت كردند.
نهم قطب راوندى در كتاب خرائج و جرائح(3)و شيخ طوسى در مصباح متهجّد، از اسحاق بن عبد اللّٰه روايت كردند كه گفت: اختلاف كردند پدر من و عموهاى من در چهار روزى كه بايد روزه گرفت از سال. پس سوار شدند و رفتند خدمت ابى الحسن على بن محمد عليهما السلام و آن جناب، در صريا تشريف داشتند، پيش از انتقال به سوى سرمن رَأى. پس عرض كردند: آمديم به سوى تو اى آقاى ما به جهت امرى كه اختلاف كرديم در آن. پس فرمود: «بلى، آمديد سؤال كنيد از من از ايّامى كه روزه بايست گرفت از سال». پس گفتند: نيامديم به سوى تو مگر از براى همين. پس فرمود: «روزۀ هفدهم از شهر ربيع الأول، و آن روزى است كه متولّد شد در او رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله الخ».
فصل
مدّعى تشيّع و متابعت ائمۀ اثنا عشر عليهما السلام با ورود اين اخبار معتبره و تصريح اساطين دين، چگونه جرئت بر مخالفت كند و ترجيح قول ديگر دهد، با آن كه جماعتى از علماء مذكورين را علماء اهل سنّت، تعريف و توصيف كردند و به علم و فضل و خشوع و تثبّت، مدح نمودند؟ ابن كثير شامى در تاريخ خود (1)يافعى شافعى در مرآة الجنان(2)در حوادث سنۀ چهار صد و سيزده، شيخ مفيد را مدح عظيمى نموده، و همچنين حافظ ابن حجر، در كتاب الدرَر الكامنة في أعيان المائة الثامنة، علّامه حلّى را؛(3)بلكه دانستى كه قول به دوازدهم، در ميان خودِ اهل سنّت، چندان وقعى ندارد. شيخ صلاح الدين صفدى در رسالۀ الفضل المنيف في المولد الشريف كه از براى بيان كيفيت ولادت با سعادت آن جناب نوشته و از نسخۀ خطّ مصنّف نقل مى كنيم، چون در مقام تاريخ رسيد، مى گويد:
ولد صلى الله عليه و آله يوم الاثنين في شهر ربيع الأول قيل: ثانيه، و قيل: ثالثه، و قيل ثاني عشر، و قيل غير ذلك من عام الفيل، و قال بعضهم: بعد الفيل بثلاثين، و قيل: بعده بأربعين يوماً، و روى ابن معين بإسناد حسن أنّه يوم الفيل(4)و الصحيح الأوّل، و قال الخوارزمي لثمان خلت من ربيع الأوّل.
از عبارت او چنين ظاهر مى شود كه آنچه محلّ اطمينان است، همان بودن
1) . البداية و النهاية، ج 12، ص 17.
2) . مرآة الجنان، ج 3، ص 22.
3) . الدرر الكامنة في أعيان المائة الثامنة، دار إحياء التراث، ج 2، ص 71.
4) . متن اين رساله كه مرحوم محدث نورى نسخه اى نوشته شده به خط خود صفدى در اختيار داشته است، هنوز به چاپ نرسيده است، اما برخى از اين عبارت ها در اثر ذيل ياد شده است (الوافى بالوفيات، ج 1، ص 57).
در دوشنبۀ ربيع الأول است؛ باقى اقوال، همه مشكوك و غير محقّق. و از ذكر دوازدهم در عداد آن اقوال و نسبت آن به قيل، پى به بى اعتبارى و وهن آن بتوان برد.
فصل
قطع نظر از اخبار و آثار ائمۀ اطهار عليهم السلام و اتّفاق علماء اخيار و سستى مستند اغيار از سيرۀ عمليۀ قطعيۀ طايفۀ اماميه - نصرهم اللّٰه تعالى، اين مدّعا را مى توان به منصّۀ ثبوت رساند؛ چه، هر سال جمّ غفير و جمع كثيرى از دور و نزديك، و ترك و تاجيك، از طوائف مختلفه و اهالى بلاد متباعد، محض درك زيارت أمير المؤمنين عليه السلام در روز هفدهم و امتثال فرمان حضرت صادق عليه السلام كه در آن روز، به جهت شرافت ولادت، آن جناب را زيارت كنند، در آن بقعۀ مطهّره حاضر مى شوند و ازدحام ايشان در آن روز در آنجا، مثل اجتماع ايشان است در آن آستان ملائكْپاسبان، در روز غدير و اين سيرۀ حميده و شيوۀ مرضيه، از قديم بوده و اگر اشتباهى در آن رود كه اصل آن منتهى به تقرير يا امر معصومى نشود، در قبر آن جناب كه در آن مكان مخصوص است، بايد شبهه كرد؛ بلكه در بسيارى از امكنۀ شريفه و قبور علماء اعلام و سلاطين عظام، اين سخن مى رود؛ چه، طريق تعيين آنها منحصر در همين قسم سيره هاى عظيمۀ قطعيه است؛ و الّا آنچه در اخبار و تواريخ ذكر مى شود، كافى در تشخيص خصوص آن موضع نيست و فتح باب اين احتمال، از سوء سليقه و مرض سوداست. پس اگر كسى بگويد مثلاً قبر شريف امامزادۀ لازم التعظيم، عبد العظيم عليه السلام مطابق آنچه از كتب به دست مى آيد، آن است كه در رى، در باغ عبد الجبّار، نزد شجرۀ تفّاح است؛ امّا اين كه اين موضع معيّن همان است، معلوم نيست صاحبش را به عناد يا جنون نسبت دهند، و اين نيست مگر از سيرۀ جازمۀ طائفۀ ناجيه در هر عصرى، به
نحوى كه آن را از بديهيات شمُرَند و همين قسم سيره و عمل، بالنسبه به روز هفدهم هم هست و اگر قواعد تودّد دولتين، مقتضى الحاد است در رسوم و آداب، حتّى در امر دينيه، پس بهتر آن است كه دُوَل ديگر، متابعت كنند دولت عليّۀ ايران را؛ چه، سند اخبار علماء اماميه و عمل ايشان، منتهى مى شود به اهل بيت پيغمبر صلى الله عليه و آله و هركس، تاريخ ولادت و عمر و وفات آباء و امّهات خود را بهتر داند از اجانب. البته حضرت جعفر بن محمد عليهما السلام تاريخ وقايع جدّ خود را بهتر داند از محمد بن اسحاق كه در عصر آن جناب بود، با آن كه مثل مالك بن انس امام مالكيه، او را كذّاب داند و شيخ بخارى در صحيح خود، از او نقل نكند.
وقتى عبد اللّٰه بن الحسن بن الحسن عليهم السلام در مجلس هشام بن عبد الملك بود، كلبى نيز حاضر بود. هشام از عبد اللّٰه پرسيد از مقدار عمر صديقۀ طاهره عليها السلام، جوابى داد. از كلبى پرسيد. به خلاف او جواب داد. هشام به عبد اللّٰه گفت:
نمى شنوى كلبى چه مى گويد؟ عبد اللّٰه گفت: أمير المؤمنين، سؤال كرد از من از حال مادر من، و من داناترم به او، و از كلبى از مادر خودش پرسيد كه او داناتر است به او.
و فاضل نحرير، على بن عيسى اربلى در كشف الغُمة، بعد از نقل اقوال اهل سنّت مى فرمايد: اختلاف ايشان در روز ولادت آن جناب سهل است؛ زيرا كه عارف نبودند به آن و نويسنده و خواننده نبودند به ضبط مواليد پسرهاى خود.
امّا اختلاف ايشان در روز وفات آن جناب، عجيب است و تعجّبى در اين نيست به اختلاف ايشان در اذان و اقامه، الخ.(1)
و چنين است كه فرموده ده سال، تقريباً، مرد و زن صغير و كبير، در سفر و حَضَر، در پنج وقت در هر شبانه روز، كلمات اذان و اقامه را شنيدند، با قلّت و
1) . كشف الغمة، ج 1، ص 14-15.
سهولت الفاظ آن به اين حال ضبط نكردند و اين همه اختلاف در او كردند.
مالك و داود و شافعى، در يك قولش فصول اقامه را ده كلمه مى دانند و اوزاعى و احمد و اسحاق و ابو ثور و عروه و حسن بصرى و زُهَرى و مكحول و شافعى، در قول ديگر، يازده كلمه دانند. ابو يوسف، تكبير را در اوّل اذان، دومرتبه گفته و تماماً «تهليل» را در آخر اذان، يك مرتبه گويند و «حىّ على خير العمل» را نگويند و غير از اين، باز اختلافاتى است كه مقام ذكرش نيست.
فصل
در توضيح اشكالى كه برهان الدين شافعى در سيره اشاره به آن كرد و در جواب، به مسامحه گذراند و آن اين است كه اكثر علماء فريقين، در سياق تاريخ ولادت آن جناب صلى الله عليه و آله ذكر كردند كه حمل آمنه به آن جناب، در ايّام تشريق بود در منا، نزد جَمَرۀ وسطاى، و به اجماع اماميه و اشهر نزد اهل سنّت، چنانچه گذشت، ولادت در ربيع الأول بود. اين ربيع، اگر ربيع همان سال است، مدّت حملْ سه ماه باشد، و اگر ربيع سال بعد از آن باشد، زمان مكثْ پانزده ماه شود و در نزد اماميه، مدت حمل از شش ماه و كمتر و از يك سال بيشتر نشود، و اهل سنّت، از اين اشكال آسوده اند؛ چه، ايشان تا چهار سال هم تجويز كنند كه طفل در شكم مادر بماند و اصحاب ما از آن، چند جواب دادند:
اوّل التزام به يكى از آن دو شق و بودن آن از خصايص و خوارق عادات آن حضرت، چنانچه شيخ حسين بن عبد الصمد، در وصول الأخيار (1)از بعضى نقل كردند و شيخ طريحى در مجمع البحرين(2)احتمال داده.
دويم انكار بودن حمل در ايّام تشريق، نظر به روايتى كه در اقبال سيد على بن طاوس، (1)از آخر جزء چهارم كتاب نبوّت شيخ صدوق نقل كردند كه زمان حمل، در شب جمعه بود، دوازده شب از ماه جمادى الاُخرى مانده و در وصول الأخيار، خبرى ديگر از سيد نقل كرده كه ابتداء حمل در شب نوزدهم ماه مذكور بود و به نظر نرسيد.
سيّم آن كه ايّام تشريق، اگر چه روز يازدهم و دوازدهم و سيزدهم بعد از روز قربان است كه حاج در منا تماماً يا بعضى مى مانند؛ امّا در زمان جاهليت، حج هميشه در ماه ذى الحجه نبود، چنانچه شيخ طبرسى در مجمع البيان، در تفسير آيۀ مبارك «إِنَّمَا اَلنَّسِيءُ زِيٰادَةٌ فِي اَلْكُفْرِ»(2)از مجاهد نقل كردند كه مشركين در هر ماهى دو سال حج مى كردند. پس حج مى كردند در ذى الحجۀ دو سال بعد از آن در محرّم دو سال، و همچنين در هر ماهى تا اين كه موافق شد حجّى كه در سال قبل از حجة الوداع بود، در ذى القعده. پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله در سال آينده، در ذى الحجه حج كردند و در خطبه فرمودند: «آگاه باشيد! زمان دور زد، مانند هيئت خود شد در روزى كه خلق كرد خداوند، آسمان و زمين را سال، دوازده ماه است، چهار از آن ماه حرام، سه از آن پى درپى: ذى القعده و ذوالحجه و محرّم، و رجب، مضمر ما بين جمادى و شعبان. مقصود از اين كلمات آن كه، ماه هاى حرام، برگشت به موضع خود و عود كرد حج به ذى الحجه و باطل شد نسى، يعنى تأخير انداختن حج از ماهى به ماهى ديگر.
و بعضى نقل كردند كه چون آخر سال دويم مى شد، خطيب ايشان بر مى خاست و مى گفت: گرداندم اسم ماه فلانى را كه در او هستيم از براى سال بعد كه آن سال، سيزده ماه مى شد، مشتمل بر دو محرّم يا دو صفر و هكذا.
چون اين مقدمه معلوم شد، مى گوييم اگر نظر به خبر شيخ صدوق كنيم كه منافاتى ابدا با اين قاعده ندارد حمل در حجّ اوّل جمادى الثانيه واقع شد، و اگر ملاحظۀ خبر مجاهد كنيم كه حج پيش از حجة الوداع در ذى القعده بود، حمل در حجّ دويم جمادى الأولى بود.
توضيح آن كه دورۀ سال حج جاهليت كه او را «دورۀ نسى» مى گويند، بيست و پنج سال است؛ چه اگر محرّم را فرض كنيم اوّل دوره، دو سال در او حج مى شود، سال سيّم به صفر مى افتد و سيزده ماه مى شود و چون مشتمل بر دو محرّم است و همچنين تا حجّ دويم ذى الحجه كه بعد از او حج بايد در محرّم شود، بيست و چهار حج كرده شد در بيست و چهار سال، و در محرّم متّصل به ذى الحجۀ سال بيست و چهارم، حج كرده نمى شود، و همچنين تا آخر ذى الحجه سال بيست و پنجم، در هيچ ماه حج كرده نمى شود و اين سال كبيسه است كه از تأخير افتادن حج از ماهى به ماهى پيدا شده. پس حج بيست و پنجم، در محرّم سال بيست و ششم واقع شود و دوره نسى، بيست و پنج سال باشد كه در بيست و چهار از آن، در هر ماهى دو حج كرده مى شود و در سال بيست و پنجم، حجّى نشود و دوره دويم نسى، از سال بيست و ششم شروع شود و چون عمر مبارك آن جناب، شصت و سه سال است و حجة الوداع در سال شصت و سيّم از عمر مبارك آن حضرت بود، پس از سال مولد شريف تا حجة الوداع، شصت و دو حج كرده شد.
پس به ملاحظۀ خبر مجاهد از ذى القعده قبل از حجة الوداع تا ذى القعدۀ پنجاه سال قبل، دو دوره نسى مى شود. باقى مى ماند دوازده سال ديگر از عمر مبارك، دو سال از ذى القعده دو سال از شوّال دو از ماه مبارك تا ماه جمادى الآخره دوازده تمام مى شود. پس سال حمل در حج آخر جمادى الأولى بوده تا سال ولادت، در حج اوّل جمادى الأخرى مى افتد و با سن آن جناب،
مطابق شود و به اين بيان، مدّت حملْ ده ماه و چند روز شود؛ چه ابتدا از ايّام تشريق جمادى الأخرى و آخر هفدهم يا دوازدهم يا هشتم يا دهم ربيع الأول باشد، و اگر متابعت خبر شيخ صدوق كنيم، مى گوييم حمل در حج اوّل ماه جمادى الثانيه و ولادت در حجّ ثانى از آن بود. پس لازم آمد كه حجّ سابق بر حجة الوداع، در حجّ اول ذى الحجه باشد نه حج آخر ذى القعده، چنانچه مجاهد نقل كرد و حجة الوداع، در حجّ دوم از ذى الحجه واقع شد. پس مدّت حمل، نُه ماه و چند روز شود، چون در مقابل خبر صدوق، اعتبارى به قول مجاهد يا خبر او نيست و خبر نيز مطابق است به آنچه مشهور است در ميان اماميه، چنانچه علّامۀ مجلسى ذكر فرمودند و اهل سنّت، چنانچه از كلمات صاحب سيرۀ حلبيه معلوم مى شود كه مدّت حمل، نُه ماه بود؛ بلكه در جمله از اخبار ولادت، تصريح به آن شده. پس ظاهر شد به حمد اللّٰه تعالى كه خبر بودن حمل در جمادى الآخرة، منافاتى با بودن ست آن نُه ماه و بودن آن در ايّام تشريق ندارد.
فصل
در تعيين روز ولادت از ايّام هفته و تشخيص آن از ايّام، ادلّۀ اهل سنّت و اماميه منعكس باشد؛ چه، ايشان متفق اند كه در روز دوشنبه بوده و در دوازدهم، جز شهرتى بى اصل و خبرى ضعيف، مستندى ندارد و چون جمع ما بين اين دو چنانچه گذشت ممكن نيست، ناچار بايد دست از دوازدهم بردارند؛ چه، مخالفت اجماع محقّق روا نباشد، و امّا اماميه، پس در هفدهم، متّفق به ملاحظۀ نادر و شاذ بودن قول كلينى (ره) و در روز از ايّام هفته مختلف، چه جمعى در جمعه و دسته اى دوشنبه دانند و بسيارى، اسمى از ايّام هفته نبردند. پس اگر قاعدۀ حسابيه موافقت نكرد، در دست برداشتن از آن، ما را محذورى لازم نيايد؛ اگر چه جمعه را به مشهور نسبت دادند و علّامۀ مجلسى، قول به تأخير
رؤيت از غرّۀ حسابى به دو روز را از بعضى از اهل فن، نقل كردند (1)و بنا بر آن قاعده، مطابق شود با جمعه و الحمد لله كه از بركت ائمۀ طاهرين عليهم السلام با اشتغال زياد و قلّت اسباب و صعوبت استعلام از مآخذ، در كمتر از هفته، رساله به اتمام رسيد و شاهد مقصود، حجاب از چهره كشيد و قلم، در روز شنبه سيزدهم ربيع الثانى سنۀ 1299 از زحمت كتابت، فارغ و در مقرّ خود آرميد.
و كتب بيمناه الداثرة الخاسرة مؤلفه العبد المذنب المسيء حسين بن محمد تقيّ النوري الطبرسي، و الحمد لله أوّلاً و آخراً.
1) . مقصود احتمالاً آقا رضى قزوينى معاصر مجلسى باشد ر. ك: مقدمۀ مصحّح.
سپاس و ستايش فزون از تصوّرات انديشۀ بشرى به درگاه آفريننده اى باد كه با سوگند به قلم و تراوشات نوك آن، بر انديشۀ آفريده خود ارج نهاد و به آن بها داد و با قلم، او را به سوى دانايى و دانش كه انگيزۀ اصلى از برانگيختن پيامبران و آورندگان كتاب هاى آسمانى بود هدايت فرمود.
و درود نامحدود بر حبيبش پيامبر واپسين، همچون درود لا يزال او بر خليلش ابراهيم و فرزندان پاك و پاك نهاد آنان باد كه پيامبران حق و پيشوايان مذهب و مناديان آواى عدالت انسانى در جوامع بشرى و راهنمايان گمراهان وادى ضلالت و جهالت به سوى حق و حقيقت و حكمت و دانايى بوده اند.
1) . يوسف بن سليمان بن يوسف بن محسن اردبيلى مشهور به يوسف محسن اردبيلى (حفيد مؤلف رساله).
و شكر برون از مقادير و مكاييل شاكران نعمت لا يزال و متداوم او كه بر اين بندۀ ناتوان خود توفيق عطا فرمود كه به يارى و خواستۀ او جلّ جلاله و عمّ نواله - اين وجيزه را كه از تراوشات قلمى يكى از بندگان كوچك اوست از روى نسخۀ اصلى آن به خطّ مؤلّف - رحمة اللّٰه عليه - استنساخ نموده و با استخراج مآخذ و مدارك آن از منابع اوليه به عنوان برگى سبز در مدّ نظر خداوندان علم و دانش قرار دهد. اميد است كه ارباب دانش، بر زلّات ناسخ، قلم عفو كشيده؛ با اصلاح آن وى را رهين منّت خود فرمايند.
و از برادر عزيز جناب آقاى على اكبر زمانى نژاد كه بر ارادتمند خود منّت گذاشتند و نسخه را مجدّداً مطالعه و مقابله و سپس آماده چاپ فرمودند، به مصداق «من لم يشكر الناس لم يشكر الخالق»، كمال تشكر و امتنان را مى نمايد.
و توفيق خدمت براى همۀ ارادتمندان خاندان عصمت و طهارت را از خداى بزرگ مسئلت دارد؛ كه:
انّه مُجيب الدعوات.
تصویر
تصویر
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم الحمد للّٰه رب العالمين، و الصلاة و السلام على أشرف الأوّلين و الآخرين محمّد المبعوث على كافّة الخلق أجمعين، و على ابن عمّه و وصيّه عليٍّ سيّد الوصيّين، و على بضعة و فِلذة كبده سيّدة نساء العالمين، و على آلهم الطاهرين أبد الآبدين و دهر الداهرين.
و بعد، فلا يخفى على اُولي الألباب أنّ بضعة خاتم الأنبياء، و أُمّ الأئمّة، و شفيعة الاُمّة، المجهولة قدراً، و المخفيّة قبراً، و المدفونة سرّاً، و المظلومة جهراً - صلّى اللّٰه عليها و على أبيها و بَعلها و بنيها - كما اختلفت الأخبار و السِّيَرُ و الآثار في محلّ دفنها و موضع قبرها، كذا اختلفت في زمان وفاتها، بل ذلك أزيد خلافاً:
1 - فبين ما دلّ على أنّها عاشت بعد أبيها أربعين يوماً؛
2 - و بين ما دلّ على أنّها عاشت بعده شهرين؛
3 - و بين ما دلّ على اثنين و سبعين يوماً؛
4 - و بين ما دلّ على خمسة و سبعين يوماً؛
5 - و بين ما دلّ على ثلاثة أشهر؛
6 - و بين ما دلّ على خمس و تسعين ليلة؛
7 - و بين ما دلّ على مائة يوم؛
8 - و بين ما دلّ على أربعة أشهر؛
9 - و بين ما دلّ على ستّة أشهر؛
10 - و بين ما دلّ على ثمانية أشهر؛
إلى غير ذلك، ممّا دلّ على أنّها توفّيت في اليوم الحادي و العشرين من رجب، أو أنّها توفّيت لثلاث خلون من رمضان، أو أنّها قبضت في جمادى الآخرة يوم الثلاثاء، لثلاث خلون منه.
[1] ممّا دلّ على الأوّل: أي أربعين يوماً: ما رواه في البحار عن ورقة بن عبد اللّٰه الأزدي، في قضيّة تكلّمه مع الفضّة جارية الصدّيقة الطاهرة - سلام اللّٰه عليها - في المكّة المُعظّمة حيث سألها عن مولاتها فاطمة الزهراء - صلوات اللّٰه عليها - و ما رأت منها عند وفاتها بعد موت أبيها، إلى أن قال: قالت: فبقيتْ إلى يوم الأربعين، و قد صلّى أمير المؤمنين - صلوات اللّٰه عليه - صلاة الظهر، و أقبل يريد المنزل إذا استقبلته الجواري باكيات حزينات، فقال لهنَّ: ما الخبر؟ و ما لي أراكنّ متغيّرات الوجوه و الصوَر؟! فقلن: يا أمير المؤمنين، أدرِك ابنة عمّك الزهراء عليها السلام، و ما نظنّك تدركها! (1)و ما رواه المجلسي قدس سره أيضاً عن مناقب ابن شهرآشوب، إلى أن قال: و قال القرباني: قد قيل: أربعين يوماً [و هو أصحّ]، و توفّيت عليها السلام ليلة الأحد لثلاث عشرة ليلةً خلت من شهر ربيع الآخر [سنة إحدى عشرة من الهجرة، و مشهدها بالبقيع](2).
قُلت: و لا يوافق الأربعين لثلاث عشرة ليلةً خلت من شهر ربيع الآخر، حتّى على المسامحة، بناء على ما هو المشهور من كون وفات النبيّ صلى الله عليه و آله في الثامن و العشرين من شهر صفر؛ لعدم التسامح بخمسة أيّام في أربعين يوماً غالباً. نعم،
يقرب بناءً على المسامحة الكثيرة، و أمّا بناءً على ما روته العامّة من كون وفاته صلى الله عليه و آله في ثاني عشر ربيع الأوّل، فالأمر أوضح، فلا تغفل عمّا يرد عليه.
و ما رواه في البحار عن روضة الواعظين: مرضتْ فاطمة عليها السلام مرضاً شديداً، و مكثت أربعين ليلة في مرضها إلى أن توفّيت (1).
و ذكر وهب بن منبّه، عن ابن عبّاس: أنّها بقيت أربعين يوماً بعده(2).
و منها ما في البحار، عن عيون المعجزات للسيّد المرتضى؛ لقوله: «و روى أربعين يوماً»، كما سيجيء(3).
[2] و ممّا دلّ على شهرين: ما رواه في البحار أيضاً، عن بعض كتب المناقب القديمة، بقوله: اختلفت الروايات في وقتِ وفاتها، ففي روايةٍ أنّها بقيت بعد رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله شهرين(4).
[3] و ممّا يدلّ أنّها عاشت اثنين و سبعين يوماً: ما رواه في البحار أيضاً، عن مناقب ابن شهرآشوب: قبض النبيّ صلى الله عليه و آله و لها - سلام اللّٰه عليها - يومئذٍ ثماني عشرة سنة و سبعة أشهر، و عاشت بعده اثنين و سبعين يوماً(5).
[4] و ممّا يدلّ أنّها عاشت بعده خمسةً و سبعين يوماً: ما رواه في البحار عن المناقب القديمة أيضاً، ما سمعت من عبارته: و يقال: خمسة و سبعين يوماً(6).
و ما رواه في البحار أيضاً، عن الكافي، عن محمّد بن يحيى، عن أحمد بن محمّد، عن ابن محبوب، عن ابن رئاب، عن أبي عبيدة، أنّه قال: سأل
أبا عبد اللّٰه عليه السلام بعضُ أصحابنا، إلى أن قال: قال: فمصحف فاطمة عليها السلام؟ فسكت طويلاً، ثمّ قال: إنّكم لتبحثون عمّا تريدون و عمّا لا تريدون! إنّ فاطمة - سلام اللّٰه عليها - مكثت بعد رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله خمسةً و سبعين يوماً، و كان دخَلها حزنٌ شديدٌ على أبيها، و كان جبرئيل يأتيها فيحسن عزاءَها على أبيها، و يطيّب نفسها، و يخبرها عن أبيها و مكانه، و يخبرها بما يكون بعدها في ذريّتها، و كان عليّ عليه السلام يكتب ذلك؛ فهذا مصحف فاطمة - سلام اللّٰه عليها - (1).
قلت: و سند الخبر صحيح باصطلاح المتأخّرين؛ لأنّ محمّد بن يحيى:
الظاهر أنّه أبو جعفر العطّار الثقة؛ لرواية الكليني عنه. و أحمد بن محمّد: الظاهر أنّه البرقي الثقة؛ لرواية محمّد بن يحيى عنه، و يحتمل كونه ابن أبي نصر البزنطي الثقة؛ لِعين ما ذكر، و كلاهما ثقتان فلا يضرّ الاحتمال. و ابن محبوب: هو الحسن بن محبوب الثقة، و هو ممّن أجمعت له العصابة. و ابنُ رئاب: هو عليّ بن رئاب الثقة. و أبو عبيدة الحذّاء: هو زياد بن عيسى الثقة، فالخبر صحيح باصطلاح المتأخّرين و علماء الدراية.
و منها ما رواه في البحار عن الكافي أيضاً، عن العدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن الحسين بن سعيد، عن النضر، عن هشام بن سالم، عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام، قال: سمعتُه يقول: عاشت فاطمة - سلام اللّٰه عليها - بعد رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله خمسةً و سبعين يوماً، لم تُر كاشرةً و لا ضاحكةً، تأتي قبور الشهداء في كلّ جمعة مرّتين: الاثنين و الخميس، فتقول عليها السلام: هاهنا كان رسول اللّٰه، و هاهنا كان المشركون(2).
و في رواية أبان، عمّن أخبره، عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام، أنّها كانت تصلّي هناك و تدعو، حتّى ماتت عليها السلام.
و رجال الخبر: أمّا أحمد بن محمّد: الظاهر أنّه البرقي الثقة المزبور آنفاً؛ لرواية العدّة عنه، و أمّا الحسين بن سعيد الأهوازي: فهو ثقة، و أمّا النضر: فهو و إن كان مشتركاً بين نضر بن ربيع الّذي أسند عنه، و بين نضر بن سويد الثقة، و بين نضر بن عثمان النواء الضعيف، و بين نضربن محمّد الهمداني الثقة و غيرهم من المجاهيل، إلّا أنّه يحتمل كونه ابن سويد الثقة؛ لكان روايته عن هشام بن سالم، و أمّا هشام بن سالم الجواليقي: فهو ثقة، فلعلّ هذا الخبر أيضاً يحتمل صحّته.
و منها ما رواه في البحار أيضاً، عن عيون المعجزات للسيّد المرتضى، روى: أنّ فاطمة - سلام اللّٰه عليها - توفّيت و لها ثمان عشرة سنة و شهران، و أقامت بعد النبيّ صلى الله عليه و آله خمسةً و سبعين يوماً، و روى أربعين يوماً (1). فالخبران كلاهما مرسلان.
[5] و ممّا دلّ على أنّها عاشت بعد أبيها ثلاثة أشهر: ما قاله المجلسي قدس سره في ضمن تطبيق الأخبار، بقوله: و ما رواه أبو الفرج(2)عن الباقر عليه السلام من كون مكثها بعده ثلاثة أشهر(3)
عبارة المقاتل هكذا: و كانت وفاة فاطمة عليها السلام بعد وفاة النبيّ صلى الله عليه و آله بمدّة يُختلف في مبلغها، فالمكثّر يقول بستّة أشهر، و المقلّل يقول: أربعين يوماً، إلّا أنّ الثابت في ذلك ما روى عن أبي جعفر محمّد بن عليٍّ، أنّها توفّيت بعده بثلاثة أشهر.
يمكن تطبيقه على ما هو المشهور من كون وفاتها في ثالثِ جمادى الآخرة.و يدلّ عليه أيضاً ما مرّ من خبر أبي بصير عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام برواية الطبري، بأن يكون الإمام عليه السلام لم يتعرّض للأيّام الزائدة؛ لِقلّتها بالمسامحة العرفية، و اللّٰه أعلم، كما سيجيء.
1) . عيون المعجزات، ص 58؛ بحار الأنوار، ج 43، ص 212.
2) . قال العلّامة المجلسي في البحار (ج 43، ص 215): قال أبو الفرج في مقاتل الطالبيين: كانت وفاة فاطمة عليها السلام... إلّا أنّ الثبت في ذلك ما روى عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليهما السلام أنّها توفّيت بعده بثلاثة أشهر؛ حدَّثني بذلك الحسن بن عليّ، عن الحارث، عن ابن سعد، عن الواقدي، عن عمرو بن دينار، عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليهما السلام.
3) . مقاتل الطالبين، ص 31؛ بحار الأنوار، ج 43، ص 215.
و منها ما رواه في البحار أيضاً، عن بعض كتب المناقب القديمة: أنّه اختلفت الروايات في وقت وفاتها، ففي رواية أنّها بقيت بعد رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله شهرين، و في روايةٍ ثلاثة أشهر (1).
[6] و ممّا دلّ على ثلاثة أشهر أيضاً و خمسة و تسعين ليلة: ما رواه في البحار عن كشف الغمة للشيخ الجليل عليّ بن عيسى الإربلي، و قال: نقلت من كتاب الذرّيّة الطاهرة للدولابي في وفاتها عليها السلام ما نقله عن رجاله، قال: لبثتْ فاطمة عليها السلام بعد النبيّ صلى الله عليه و آله ثلاثة أشهر، و قال ابن شهاب: ستّة أشهر، و قال الزهري: ستّة أشهر، و مثله عن عائشة، و مثله عن عروة بن الزبير؛ و عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليهم السلام خمساً و تسعين ليلةً، في سنة [إحدى] عشرة(2).
[7] و ممّا دلّ على مائة يوم: ما في البحار عن كشف الغمة أيضاً، بعد ما سمعتَ من قوله في سنة إحدى عشرة؛ و قال ابن قتيبة في معارفه: مائة يوم(3).
و لا يهمّنا بيان تفصيل ما يدلّ على غير ما ذكر؛ لعدم اعتبار إسنادها.
[
ثمّ ليعلم أنّه ورد في تعيين يوم وفاتها غير ما ذكر:
[الأوّل] ما يدلّ على كونه ليلة الثلاثاء، لثلاث ليال من شهر رمضان:
مثل ما قاله في البحار عن كشف الغمّة بعد ما سمعته من كلام ابن قتيبة مائة يوم، و قيل: ماتت في سنة إحدى عشرة ليلة الثلاثاء، لثلاث ليال من شهر رمضان، و هي بنت تسع و عشرين سنة أو نحوها(4).
و ما رواه في البحار عن العاصمي، بإسناده عن محمّد بن عمر، قال: توفّيت فاطمة عليها السلام بنت محمّد صلى الله عليه و آله و سلم لثلاث خلون من شهر رمضان، و هي بنت تسع و عشرين أو نحوها (1).
قلت: و هما ربّما يوافقان - بالمسامحة - مع ما دلّ على كونه بعد ستّة أشهر، بإسقاط الأيّام الزائدة لِقلّتها، كما سمعت عن المجلسي في تطبيق ما دلّ على ثلاثة أشهر، بما دلّ على كونه في ثالث جمادى الآخرة.
[الثاني] و ما يدلّ على كونه في اليوم الحادي و العشرين من شهر رجب: ما رواه في البحار عن المصباح: في الحادي و العشرين كانت وفاة الطاهرة فاطمة - صلّى اللّٰه عليها - في قول ابن عبّاس(2).
[الثالث] و ما يدلّ على كونه في ثالث جمادى الآخرة: ما رواه في البحار عن الكفعمي، و المصباح: في الثالث من جمادى الآخرة كان وفاة فاطمة عليها السلام سنة إحدى عشرة(3)إلى غير ذلك.
و ستسمع خبراً آخر عن دلائل الإمامة لمحمّد بن جرير الطبري الإمامي.
و كيف كان، فالمعتبر من بين ما ذكر من هذه الأخبار المتشتّتة، الخبران الصحيحان اللذان سمعت: روايةُ ثقة الإسلام في الكافي من كونه بعد خمسة و سبعين يوماً، و الخبر المشهور الّذي سمعته آنفاً من رواية الكفعمي و المصباح، و ما سيجيء من دلائل الإمامة من كونه في ثالث جمادى الآخرة، و سمعت تطبيق المجلسي قدس سره الأخبار الدالّة على ثلاثة أشهر معه.
قلت: بل يدلّ عليه ما سمعته عن البحار عن كشف الغمة، المرسل عن أبي جعفر عليهما السلام أنّه بعد خمس و تسعين ليلةً، فيمكن تطبيق ما دلّ على مائة عليه
بالمسامحة، على نحو ما سمعته من المجلسي؛ غاية الأمر كون المسامحة في تطبيق المجلسي بإسقاط الزيادة، و هناك بإثباتها مسامحة.
و كيف كان، فالمعتنى به بين هذه الأخبار: الصحيح الّذي مفاده خمسة و سبعين يوماً؛ لما سمعت [من] توثيق رجاله، و المشهورُ الّذي هو ثالث جمادى الآخر؛ لعدم اعتبار سند غيرهما، بل عدم بلوغ غيرهما مرتبة الحجيّة؛ لاشتمال أكثره على الضعفاء و المجاهيل، فالمهمّ الجمع بينهما و التوفيق إن أمكن؛ لأنّه أولى من الطرح، و إلّا فالترجيح لأحدهما على الآخر.
فأقول مستعيناً باللّٰه و متوسّلاً على أوليائه: إنّه يمكن أن يقال بتقديم المشهور على الصحيح؛ لقوله عليه السلام في مقبولة عمر بن حنظلة:
يُنظَر إلى ما كان من روايتهم عنّا في ذلك الّذي حكما به المُجمَعِ عليه بين أصحابك، فيؤخذ به من حكمنا، و يترك الشاذُّ الّذي ليس بمشهور عند أصحابك؛ فإنَّ المجمَعَ عليه لا ريب فيه (1).
و لقوله عليه السلام في المرفوعة إلى الزرارة: يا زرارة، خذ بما اشتهر بين أصحابك، و دَعِ الشاذَّ النادر(2).
لا يقال: إنّ المقبولة صريحة في تقديم الترجيح بالصفات على الترجيح
1) . الكافي، ج 1، كتاب فضل العلم، ص 87؛ وسائل الشيعة، ج 18، ص 75؛ فرائد الاُصول، ص 771-772.
2) . عوالي اللئالي، ج 4، ص 133: و روى العلّامة - قدّست نفسه - مرفوعاً إلى زرارة بن أعين: سألت الباقر عليه السلام فقلت: جعلت فداك، يأتي عنكم الخبران أو الحديثان المتعارضان، فبأيّهما آخذ؟ فقال: يا زرارة...، فقلت: يا سيّدي، إنّهما معاً مشهوران مرويّان مأثوران عنكم؟ فقال عليه السلام: خذ بقول أعدلهما عندك، و أوثقِهما في نفسك...؛ و نقل المحدّث النوري هذه الروايةَ في كتاب القضاء من مستدرك الوسائل (ج 3، الباب التاسع من أبواب صفات القاضي، ح 2) من عوالي اللئالي. يقول المحدّث البحراني صاحب الحدائق (ج 1، ص 93) في «المقدمة السادسة في التعارض و التراجيح» بعد نقل هذه الرواية عن عوالي اللئالي: إنّ الرواية المذكورة لم يُقف عليها في غير كتاب العوالي، مع ما هي عليها من الإرسال، و ما عليه الكتاب المذكور من نسبة صاحبه إلى التساهل في نقل الأخبار و الإهمال، و خلطِ غثّها بسمينها، و صحيحها بسقيمها، كما لا يخفى على من لاحظ الكتاب المذكور.
بالشهرة و إن كانت المرفوعة مثلها في الصراحة على العكس، أي تقديم الترجيح بالشهرة على الترجيح بالصفات، و لا ريب في أنّ المقبولة أقوى من المرفوعة؛ حيث إنّها سمّيت مقبولة لقبول العلماء إيّاها، و المرفوعة فضلاً عن رفعها شاذّة من حيث الرواية؛ حيث لم توجد في الاُصول المعتبرة و كتب الأخبار المعروفة، و لم يحكها إلّا ابن أبي جمهور عن العلّامة مرفوعاً إلى زرارة، مع أنّ محمّد بن الحسن بن الجمهور العمّي البصري من الضعفاء.
لأنّا نقول: إنّ المقبولة و إن كانت من حيث الرواية مقبولة؛ حيث سمّتها الأصحاب بالمقبولة، إلّا أنّ عمل الأصحاب قديماً و حديثاً و استمرار طريقتهم لمّا كان بتقديم الترجيح بالشهرة و المشهور على الشاذِّ و النادر، فيكون عملهم موجباً لتقديم العمل بالمرفوعة، بل أتعبَ بعضهم نفسه الجاء في تطبيق المقبولة على المرفوعة، مثل شيخ مشايخنا، المحقّق المدقّق الأنصاري قدس سره؛ حيث جعل الترجيح بالصفات من مرجّحات الحكمين، و بعد فرض تساويهما أرجع الإمام عليه السلام إلى ملاحظة الترجيح في مستندهما بمرجّحات المتعارضين.
و لَعلّه قدس سره أخذ من كلام صاحب الفصول، حيث قال: نعم يمكن أن يقال: لمّا كان الأخذ بفتوى الرواة المجتهدين في الصدر الأوّل جائزاً - كالأخذ برواياتهم - أمر الإمام عليه السلام أوّلاً بالأخذ بقول الأعدل و الأفقه منهما، فإن تساويا تُرك فتواهما و اُخذ بروايتهما، بترجيح المشتمل على أحد المرجّحات المذكورة (1).
و كيف كان، فالتقديم بالشهرة، و الترجيح به؛ لقوله عليه السلام: فإنّ المُجمع عليه لا ريب فيه، فتأمّل.
بل و يمكن الجمع بينهما، بل و إرجاع بعض الأخبار بالمجموع، بما ستعرفه بالقول بكون مدلوله بالمسامحة العرفية، بأن يقال: إنّه لمّا كان الخطّ المتداول في
1) . الفصول الغروية في الاُصول الفقهية، باب التعادل و التراجيح، الأمر الأول.
الصدر الأوّل و زمان صدور الأخبار هو الخطّ الكوفي، ثمّ بعد الغيبة الكبرى لَعلّه انتقل إلى النسخ، ثمّ إلى النستعليق، ثمّ إلى المكسّر المعبّر عنه بالفارسية:
ب «شكسته»، و رسمُ الخطّ الكوفي كان مميّزات حروفه قليلة، و رسم الإعراب و النقط فيه غير مرسوم، و لذا كان تشتبه أغلب الألفاظ بلفظ آخر يشاركه في النقش و الوضع؛ مثل أنّه إذا اجتمع واحد من الحروف الخمسة: الباء و الثاء و التاء و الياء و النون مع واحد من السين أو الشين، عُدم تطويل ضرس الباء أو الثاء أو التاء أو الياء أو النون عن أضراس السين أو الشين، بل يجعلونه في صفٍّ واحد و طولٍ واحد، من غير تفاوت و تطويلٍ لواحدٍ من الاُول و تقصير لواحدٍ من الأخيرين غالباً، فيكون بعض الكلمات ملتبساً، فرسم خطّهم مثلاً لكلمة «سيقع» و كلمة «يشفع» بنحو واحد؛ لأنّ رسم خطّهم لكلتا الكلمتين واحد هكذا: «سيقع»، و كذا لِكلمتي «سبعين» و «تسعين» بنحو واحد هكذا «سبعين»، فيمكن قراءة سيقع و قراءة يشفع لِلأوّل، و قراءة سبعين و قراءة تسعين للآخر، من دون غلط عن القاري، بل إنّما الاشتباه من عدم المميّز في أصل رسم الخطّ، فيحتاج في تعيين أحدهما و تمييزه عن الآخر إلى القرينة، و إلّا فالأمر مشتبه و ملتبس للتالي، كما لا يخفى على من له أدنى حظٍّ من الخطّ الكوفي.
و لعلّه لكثرة مثل هذا الالتباس و الاشتباه التجئوا بنقل رسم الخطّ من الخطّ الكوفي إلى النسخ و النستعليق و المكسَّر، و اللّٰه أعلم؛ و إلّا فموقع الخطّ الكوفي و قدره غير خفيّ و عظمُه، و في حيث إنّه خطّ أئمّتنا، و هو المرسوم في الصدر الأوّل، فلا وجه للإعراض عنه و نقلِ رسم الخطّ منه إلى غيره، غير ما سمعت آنفاً، فلا تغفل.
إذا عرفت هذا، فلعلّك لا تأبى من احتمال كون الخبر الصحيح خمسة و تسعين؛ مثل ما سمعته عن كشف الغمة، و اشتبه ناقل الخبر من الخطّ الكوفي إلى النسخ، و حسبه خمسة و سبعين فكتبه، ثمّ استمرّ الأمر على كلّ مَن نسخ الخبر
مِن نسخته مِن دون تقصير منهم.
و لا يقال: إنّ الأمر على تلك المقدّمة يتردّد بين ما قلت و بين عكسه، بأن يكون الاشتباه من ناقل رواية خمسة و تسعين لكونها خمسة و سبعين، و اشتبه عليه و حَسبه خمسة و تسعين. و ليس الاحتمال الأوّل بأولى من الاحتمال الأخير؛ لكون كِلا الاحتمالين على حدٍّ سواءٍ، و لا أقلّ من الإجمال؛ لتطرّق الاحتمال على كليهما في حدٍّ سواء.
قلت: إنّ الأمر كما قلت في بادئ النظر، إلّا أنّ الترجيح للاحتمال الأوّل بما ستسمع و يتّضح في شاهد الجمع بحيث لا يُرتاب فيه، فيوافق بما دلّ على كون وفاتها في ثالث جمادى الآخرة الّذي ليس بمجمل، بل هو مبيَّن، ما اعتراه شوب الإجمال بحالٍ من الأحوال؛ لعدم تطرّق الاحتمال المزبور فيه يرجِّح احتمال الاشتباه لكاتب خمسة و سبعين على اشتباه كاتب خمسة و تسعين، و لا يغرّنّك صحّة سند خبر خمسة و سبعين؛ لأنّ الخبر إذا خالف المشهور كلّما ازداد صحّة ازداد وهناً؛ حيث إنّه كان بمرئى من الفحول و الأساطين، فضلاً على أنّ كلامنا ليس في جهة السند، حتّى إلى صحّة السند يستند، و يستعمل فيه المرجّحات السندية، بل كلامنا في مقام الجمع، و هي إلى حريم جهة الدلالة أقرب؛ لكونه في جهة دلالة النقوش و الخطوط إلى الألفاظ، كما أنّ نفس جهة الدلالة في دلالة الألفاظ إلى المعاني، فهو إلى حريمها أقرب، و مع ذلك لا يفيده مرجّحات الدلالة؛ لأنّ مرجّحات دلالة الألفاظ على المعاني غير مرجّحات الخطوط و النقوش على الألفاظ، كما لا يخفى على المتفطّن، فكيف بمرجّحات السندية.
و كيف كان، فبَعدَ توافق الخبر الصحيح مع المشهور، يُحمل ما دلّ على ثلاثة أشهر و مائة يوم عليه؛ بالقول بالمسامحة العرفية في الأيّام الخمسة الناقصة في الأوّل، و الزائدة في الأخير؛ لِقلّة الأيّام، و مسامحة العرف في مِثلها، فينطبق أكثر الأخبار المزبورة، و لا يعتنى لغيره؛ لِقلّة الغير و ضعف مستنده، و لعلّ هذا الجمع
على غاية الوجاهة، لا يأباه من آتاه اللّٰه الفهم و الفكر المستقيم و الذوق السليم، جعلنا اللّٰه بفضله العميم منهم إن شاء اللّٰه.
و الشاهد لهذا الجمع من الأخبار حتّى لا يكون تبرّعياً ما رواه في البحار في باب مولدها - صلّى اللّٰه عليها و على أبيها و بعلها و بنيها - عن كتاب دلائل الإمامة لمحمّد بن جرير الطبري، عن أبي المفضّل الشيباني، عن محمّد بن هُمام، عن أحمد بن محمّد البرقي، عن أحمد بن محمّد بن عيسى، عن عبد الرحمن بن أبي نجران، عن ابن سنان، عن ابن مسكان، عن أبي بصير، عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام، قال:
ولدت فاطمة - سلام اللّٰه عليها - في جمادى الآخرة اليوم العشرين منها، سنة خمس و أربعين من مولد النبيّ صلى الله عليه و آله، و أقامت بمكّة ثمان سنين، و بالمدينة عشر سنين، و بعد وفات أبيها خمساً و سبعين يوماً، و قبضت في جمادى الآخرة يوم الثلاثاء، لثلاث خلون منه، إحدى عشرة من الهجرة(1).
أ ترى أنّ الصادق عليه السلام يقول: أقامت بعد أبيها خمساً و سبعين يوماً، و متّصلاً به يقول: «و قبضتْ في جمادى الآخرة يوم الثلاثاء لثلاث خلون منه»، و نعوذ باللّٰه، لم يعلم أو لم يلتفت أنّ الفاصلة من وفاة النبيّ صلى الله عليه و آله و سلم في الثامن و العشرين من صفر - كما هو المشهور المعمول به بين الخاصّة بترتّب الآثار عليه و إقامة عزائه فيه - إلى ثالث جمادى الآخرة خمساً و تسعين يوماً، لا خمساً و سبعين؟! أم يحصل لك القطع بأنّ الاشتباه مِن ناقل الخبر من الخطّ الكوفي إلى خطّ النسخ، كما سمعت؟ و هل ترضى نسبة عدم الالتفات إلى تفاوت بين الوفاتين إلى أحد من رواة الخبر، من أبي بصير و غيره، فضلاً عن الإمام المرويّ عنه - سلام اللّٰه عليه - أم تقطع بكون الاشتباه من ناقل الخبر من الخطّ الكوفي إلى النسخ؟
و رجال هذا الخبر - غير أبي المفضّل الشيباني محمّد بن عبد اللّٰه بن المطّلب(2)
علاوه بر وى بزرگان ديگرى هم چون: محمّد بن محمّد بن نعمان معروف به شيخ مفيد، حسن بن محمّد بن اشناس، حسين بن عبد الله غضائرى و ابو الحسين محمّد بن هارون تلعكبري نيز از راويان صحيفه از ابو المفضّل شيبانى مى باشند، پس چگونه است كه مؤلف، ابو المفضل شيبانى را مورد جرح قرار داده و دربارۀ روايت او توقف نموده و آنگاه او را با صاحب دلائل الامامه توثيق كرده است؟
علماى حديث و رجال در شرح حال شيبانى نوشته اند كه وى در اواخر عمر نودسالۀ خود دچار اختلاط شده بود؛ اين است كه روايات وى مورد جرح قرار گرفته است. بديهى است آنچه قبل از اختلاط از وى نقل شده در غايت صحّت و اعتبار خواهد بود. روايات بزرگانى همچون شيخ بزرگوار محمّد بن محمّد بن نعمان و حسن بن محمّد بن اشناس و محمّد بن جرير بن رستم طبرى از وى حاكى است كه اين روايات مربوط به دوران قبل از اختلاط وى بوده و در غايت اعتبار و صحت است؛ به همين دليل، مؤلف - رضوان اللّٰه عليه - او را با محمّد بن جرير طبرى توثيق نموده است.
-1) . دلائل الإمامة، ص 45، خبر الوفاة و الدفن و ما جرى؛ بحار الأنوار، ج 43، ص 9.
2) . در اينجا مؤلف - رحمة اللّٰه عليه - محمّد بن عبد الله بن مطلب شيباني (متولد سال 297 ه و متوفاى سال 387 ه) را به طور سربسته مورد جرح قرار داده و آنگاه او را با اعتماد شيخ جليل محمّد بن جرير بن رستم طبرى بر وى توثيق نموده و بلافاصله اضافه مى نمايد كه شيبانى از روات صحيفه سجاديه است. در آغاز صحيفه مى خوانيم: قال: سمعتها على الشيخ الصدوق أبي منصور محمّد بن محمّد بن أحمد بن عبد العزيز العكبري المعدّل رحمه الله عن أبي المفضّل محمّد بن عبد الله بن المطّلب الشيباني، قال: حدّثنا....
لا بأس بها، و اعتمادُ مثل الشيخ الجليل محمّد بن جرير الإمامي الطبري على روايته لعلّه ممّا يفيد الظنّ و بادئَ مراتب الركون إلى خبره، و هو من جملة رواة الصحيفة السجادية عليه السلام، و عليك بالإنصاف و مجانبة المراء و الاعتساف.
هذا ما بلغه فهمي القاصر و فكري العاثر، مع قلّة الأسباب و البضاعة، و كثرة الهموم و الإضاعة. ثمّ إنّك بعد ما أحطتَ خبراً بما حرّرنا، تعرف أنّ ما رقمه العلّامة المجلسي قدس سره بعد ذكر جملة من الأخبار المذكورة، بقوله:
بيان: أقول: لا يمكن التطبيق بين أكثر التواريخ الولادة و الوفاة و مدّة عمرها الشريف، و لا بين تواريخ الوفاة و بين ما مرّ في الخبر الصحيح أنّها عليها السلام عاشت بعد أبيها خمسة و سبعين يوماً؛ إذ لو كان وفاة الرسول صلى الله عليه و آله في الثامن و العشرين من صفر كان على هذا وفاتها في أواسط جمادى الاُولى، و لو كان في ثاني عشر ربيع الأوّل - كما ترويه العامّة - كان وفاتها في أواخر جمادى الاُولى، و ما رواه أبو الفرج عن الباقر عليه السلام من كون مكثها بعده صلى الله عليه و آله ثلاثة أشهر، يمكن تطبيقه على ما هو المشهور من كون وفاتها في ثالث جمادى الآخرة. و يدلّ عليه أيضاً ما مرّ من خبر أبي بصير، عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام برواية الطبري بأن
يكون عليه السلام لم يتعرّض للأيّام الزائدة؛ لقلّتها، و اللّٰه يعلم (1)انتهى كلامه، رفع في الخلد أعلامه.
قلت: و قد عرفت الجمع بين أكثرها بما لا مزيد عليه، بحيث يشرف المنصف على القطع و عدم تفطّنه(2)بما اُفيض من شآبيب الرحمة. على هذا قلت(3)العاجز القصير الباع ليس ببديع؛ لكون أوقاته مستغرقاً بجمع الأخبار، بحيث يصحّ التعبير عن اشتغاله أنّه خارج عن قوّة غير المعصوم، بل ليس هذا المقدار من كتبه و آثاره إلّا من قبيل الكرامة - شكر اللّٰه سعيه الجميل - بل ترقُّبُ تفطّنه إلى ما حقّقناه في غير محلّه و بعيدٌ من الإنصاف، فضلاً عمّا قيل: كم تَرَك الأوّل للآخر! عصمنا اللّٰه تعالى مِن الغرور، و مِن جميع المناهي و الفجور، و تمامِ المكاره و الشرور، و وفّقنا لفهم الأخبار و العمل بها، بمحمّد و آله الأطهار، صلوات [اللّٰه] عليهم ما دام الليل و النهار.
في بلدة أردبيل صانها اللّٰه عن العذاب الوبيل، و أخرجني منها بغاية التعجيل إلى تقبيل عَتبة مَن طهَّره الجليل، و افتخر به جبرئيل، و ناغاه في المهد ميكائيل، و ناح لِرزيّة فرسه في الصهيل، و جدُّه و أبيه و أخيه الحسنُ الجميل، و ولده العليل، و آله الطاهرين، بحقّهم أجمعين؛ في شهر جمادى الاُولى بعد مضيّ ثلاث و ثلاثين بعد ألف و ثلاثمائة من الهجرة النبوية المقدّسة صلى الله عليه و آله. حرّره مؤلّفه العاصي يوسف بن عمدة المجتهدين الحاج ميرزا محسن الأردبيلي قدس سرّه، و أعلى اللّٰه مقامه في دار الخُلد إن شاء اللّٰه، بمحمّد و آله الطاهرين، صلوات اللّٰه عليهم أجمعين.
1 - اُصول الكافي، أبو جعفر محمّد بن يعقوب الكلينى، (م 329 ق)، ترجمه: سيد جواد مصطفوى، تهران: انتشارات علميۀ اسلاميه، بى تا، 4 ج.
2 - بحار الأنوار، محمد باقر مجلسى، (م 1111 ق)، انتشارات علميۀ اسلاميه 1384، 110 ج.
3 - دلائل الإمامة (المسترشد في دلائل الإمامة)، أبو جعفر محمّد بن جرير بن رستم طبرى آملى امامى، قم، افست از روى چاپ المطبعة الحيدرية نجف اشرف، 1383 ق.
4 - روضة الواعظين و تبصرة المتّعظين (بصيرة المتعظين)، محمّد بن على بن احمد الفارسى، معروف به ابن فارسى، بيروت: موسسة الأعلمى للمطبوعات، 1406 ق.
5 - عيون المعجزات، منسوب به سيد مرتضى علم الهدى (م 436 ق)، بيروت: مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، 1403 ق.
6 - غوالي اللئالي العزيزية يا عوالي اللئالي العزيزية، محمّد بن جمهور الاحساوى، (م بعد از 901 ق)، تصحيح: مجتبى محمدى عراقى، قم: 1403 ق/ 1983 م.
7 - فرائد الأصول (مشهور به: الرسائل)، مرتضى الأنصارى (م 1281 ق، قم: مؤسسة النشر الاسلامى، 1417 ق.
8 - كشف الغمّة في معرفة الأئمة، بهاء الدين على بن عيسى اربلى (م 692 ق)، تهران: 1294 ق، رحلى، قم 1381 ق.
9 - المصباح المتهجد، محمّد بن حسن الطوسى (م 460 ق)، بيروت: مؤسسة فقه الشيعة، 1411 ق.
10 - مقاتل الطالبيين، ابو الفرج الاصفهانى (284-356 ق)، قم: منشورات رضى و زاهدى.
11 - مناقب آل أبي طالب، أبو جعفر محمّد بن على بن شهرآشوب المازندرانى، (م 558 ق)، قم:
انتشارات العلّامة، 4 ج.
12 - فصول الغرويّة في اُصول الفقهية، محمد حسين بن عبد الرحيم ايوانكيفى الطهرانى الاصفهانى، به اهتمام: ابو الحسن و محمدعلى، تهران، 1286 ق، سنگى.
بهاء الدين محمّد مختارى نايينى اصفهانى (حدود 1140 ق)
تحقيق: عليرضا هزار
بهاء الدين محمد بن محمد باقر حسينى مختارى نايينى اصفهانى سبزوارى، از بزرگان دانشمندان و فقيهان و محدّثان شيعى، و از ديده وران كلام و فلسفه و ادب است؛ چنان كه از حيات نگارىِ خودنوشتش بر مى آيد و صاحب الذريعة رحمه الله هم باز مى گويد: وى در سال 1080 ق، به دنيا آمده است.(1)
او از عموزادگان سيّد ناصر الدين احمد بن محمد بن امير روح الأمين حسينى مختارى است و از علّامۀ مجلسى، شيخ حرّ عاملى و فاضل هندى - قدّس اللّٰه أرواحهم القدسى - اجازه دريافت كرده است. علّامۀ تهرانى رحمه الله در اين باره مى گويد:
السيّد بهاء الدين محمد بن محمد باقر الحسيني المختاري النائيني السبزواري، المجاز من الشيخ الحرّ و العلّامة المجلسي و الفاضل
1) . الذريعة، ج 4، ص 153.
الهندي، و رأيت الإجازات بخطوط المجيزين له.(1)
از پاره اى تأليفات وى بر مى آيد كه تا سال 1130 ق، مى زيسته و طبق برخى باورها، وى ميان سال هاى 1130 تا 1140 ق، در اصفهان وفات يافته و در دار السلطنه، به خاك سپرده شده است.(2)مرحوم خوانسارى دربارۀ محلّ دفن او مى نويسد:
تا حال، موضع قبر او را پيدا نكردم و دور نيست كه در فتنۀ افغان، محو شده باشد.(3)آثار بسيارى را از وى مى شناسيم كه به تعبير نويسندۀ ريحانة الأدب، «در اثبات مراتب عاليۀ علميۀ او برهانى قاطع و گواهى عادل هستند».(4)كتاب هاى ذيل، در شمار نوشته هاى او آمده است.
1 - أمان الإيمان من أخطار الأذهان.(5)2 - حديث الفلجة في شرح حديث الفرجة.(6)3 - تقويم الميراث. نسخه اى از اين كتاب، به خطّ مؤلّف، در كتابخانۀ اميرالمؤمنين عليه السلام نجف، موجود است.(7)4 - زواهر الجواهر في نوادر الزواجر. مقالات اين كتاب، به سبك
مقامات الحريرى، و شذور الذهب زمخشرى نگاشته شده است.(1)
5 - ارتشاف الصافي من سلاف «الشافي». اين كتاب، در امامت، و گزيدۀ الشافي سيد مرتضى رحمه الله است.(2)6 - صفوة الصافي من رغوة «الشافي». اين كتاب نيز تلخيص الشافى، و نسبت به كتاب زواهر، كم برگ تر است.(3)7 - إنارة الطروس في شرح الدروس.(4)8 - تفريج القاصد لتوضيح المقاصد. اين كتاب، شرح و تكميلِ التوضيح شيخ بهايى است. از اين كتاب به تاريخ البهائيَّين (مُراد از بهائيين: شيخ بهايى و بهاء الدين مختارى است)، ياد مى شود.(5)9 - شرح بداية الهداية. اين اثر، شرحى است بر بداية الهداية شيخ حرّ عاملى(6)كه در فقه، نگارش يافته است.(7)10 - شرح الزيارة الجامعة.(8)11 - الإرث يا الرسائل الميراثية. مؤلّف، سه كتاب در اين باره (بسيط، وسيط و صغير) به پارسى نوشته است.(9)12 - مصفاة السفاء لاستصفاء الشفاء. اين كتاب، شرحى است بر
بخش طبيعيات شفاى بو على.(1)
13 - الحاشية على «الأشباه و النظائر». اين كتاب، شرح و تعليقه اى است بر الأشباه و النظائر سيوطى. وى در اين شرح، از سيد على خان مدنى دشتكى، چنين نقل مى كند:
رأيت تصنيفاً للسيوطي، أثبت فيها الخلافة بلا فصل لعليٍّ عليه السلام، و عدل عن الشافعية و استبصر.(2)14 - تعليقات على شرح الصحيفة لعلي خان المدني.(3)15 - حاشية على «أصول المعالم».
16 - مقاليد القصود في صيغ العقود. صاحب روضات الجنات، اين تأليف را «رسالة فاخرة» مى خواند.(4)17 - نظم اللئالي في الأيّام و الليالي.(5)18 - المطرز في اللغز. بنا به گزارش علّامۀ تهرانى، اين كتاب در دو بخش: «اللّغز اللفظي المشكل إعرابه» و «اللّغز المعنوي» به سامان شده است.(6)19 - لسان الميزان في المنطق. مؤلّف، اين كتاب را نوشته و خود، شرح كرده است.(7)
20 - قبالۀ قبيله. صاحب الذريعة، نام ديگر اين كتاب را: رسالة ارتجالية في استقبال الميّت مى داند.(1)
21 - عمدة الناظر في عقدة الناذر. وى اين رساله را در رفع مشكل و پاسخ به پرسش هايى دربارۀ «نذر» نگاشته است.(2)22 - فرائد الفوائد. اين كتاب، كشكولى در مباحث گوناگون است.(3)23 - الحاشية على «المطالع».(4)24 - أحكام الأموات.(5)25 - شرح تهذيب المنطق.(6)26 - شرح خلاصة الحساب.(7)27 - الحاشية على «المطوّل».(8)28 - الحاشية على آيات الأحكام الأردبيلية.(9)اين كتاب، شرحى است بر زبدة البيان مقدّس اردبيلى.
29 - عروض العروض.(10)
30 - الفوائد البهيّة في شرح «الفوائد الصمديّة». گفتنى است كه مؤلّف، به سان الرسائل الميراثية، سه شرح بر الفوائد الصمدية دارد، به نام هاى: بسيط، وسيط و صغير.(1)
31 - الحاشية على «المختصر النافع».(2)32 - رسالة في قاعدة اليد.(3)33 - رسالة في حجيّة اليد.(4)او در اين رساله، از مجلسى دوم به «شيخنا» تعبير كرده و به شاگردى فاضل هندى و استفاده از او تصريح مى كند.
34 - تشاحّ اليد السابقة و السالفة.(5)35 - نحو مير اين رساله، به فارسى و مانند صرف مير است، كه در نحو نوشته شده است.(6)36 - شرح حديث عمران صابى، كه شرح آن خواهد آمد.
روايت عمران صابى، از گفتگوهاىِ توحيدى اى است كه ميان امام رضا عليه السلام با برخى از سرانِ كيش ها و آيين هاى آن زمان،
همچون «جاثليق»، «رأس الجالوت» (1)و «عمران صابى»(2)، در مجلس مأمون درگرفته است. اين روايت پُربرگ وبار، در متون و جوامع حديثىِ شيعه آمده است.(3)آنجا كه شارحان، بيشتر به پارۀ پايانى اين بحث، كه امام عليه السلام با عمران صابي پى مى افكند، توجّه و عنايت كرده اند، اين روايت به «حديث عمران صابى» نامبردار شده است.
شرح هايى كه تاكنون بر اين حديث نگاشته شده، بدين قرار است:
1 - شرح حديث عمران صابى، از محمد جعفر بن محمد تقى برغانى (1306 ق). اين شرح به فارسى است و نسخه اى از آن در كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى به شمارۀ 2935 موجود است. اين نسخه 34 برگ دارد و در سال 1273 ق نوشته شده است.(4)2 - شرح حديث عمران صابى از «عيون أخبار الرضا عليه السلام»، از خليل بن محمد اشرف قاينى اصفهانى قزوينى (1136 ق). اين شرح، به عربى است و نسخه هاى متعددى از آن در دست است.
3 - شرح حديث عمران صابى، از محمد سعيد بن محمد مفيد قمى (1107 ق). اين شرح، به عربى و چند نسخه از آن در دست است.
1) . براى آگاهى بر شروح و نسخ حديث امام با رأس الجالوت ر. ك: شرح حديث رأس الجالوت، ملّا عبد الصاحب محمد بن احمد نراقى (1297 ق)، تحقيق: محمدرضا حسينى كه در دفتر دوم ميراث حديث شيعه (ص 233-254)، آمده است.
2) . صابى، مفرد صابئين است. ر ك: لغت نامه دهخدا، ذيل: «صابئين». و مجمع البيان، ج 1، ص 216).
3) . ر. ك: التوحيد، ص 431؛ عيون أخبار الرضا عليه السلام؛ ج 2، ص 48؛ بحار الأنوار، ج 10، ص 311.
4) . ر. ك: فهرست نسخه هاى خطّى كتاب خانه آيت اللّٰه مرعشى، ج 8، ص 132.
4 - شرح حديث عمران صابى، از سيد كاظم بن قاسم حسينى رشتى (1259 ق). اين شرح به عربى و نسخه هاى متعددى از آن در دست است:
5 - شرح حديث عمران صابى، از بهاء الدين محمد بن محمدباقر حسينى مختارى نايينى اصفهانى (حدود 1140 ق)، كتاب حاضر. اين شرح، نقدى بر كلام علامۀ مجلسى دربارۀ سؤال عمران از امام عليه السلام است كه: «هل كان الكائن معلوماً في نفسه عند نفسه؟».
علامه مجلسى رحمه الله مى گويد: اين سؤال و جواب، بسيار مبهم و پيچيده است و چهار وجه در حلّ آن به نظر مى رسد كه هيچ يك ، خالى از اشكال نيست. شارح، بهاء الدين مختارى، به اين وجه ها خُرده گرفته، پاسخ مى دهد.
از اين رساله، تنها يك نسخه مى شناسيم و آن، دستنوشتى است كه در كتابخانۀ آستان قدس رضوى، به شمارۀ 7934 نگاهدارى مى شود. اين نسخه، به خطّ مؤلّف در سال 1109 ق، و به نستعليق نگاشته شده است. ما نيز نسخه را بر اساس همان دستنوشت پيش گفته ويراسته ايم.
تصویر
تصویر
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم في حديث طويل في باب مناظرة الرضا عليه السلام مع أرباب الملل و مع عمران الصابي، رواه الصدوق في عيون أخبار الرضا عليه السلام (1)، و الاُستاد العلّامة رحمه الله في المجلد الرابع من بحار الأنوار(2)هكذا:
قال عمران: يا سيّدي، هل كان الكائن معلوماً في نفسه عند نفسه؟
قال الرضا عليه السلام: إنّما تكون المَعلَمة [بالشيء](3)لنفي خلافه، و ليكون الشيء نفسه بما نُفي عنه موجوداً، و لم يكن هناك شيء يخالفه فتدعوه الحاجة إلى نفي ذلك الشيء عن نفسه بتحرير ما علم منها؛ أفهمته(4)يا عمران؟ قال: نعم، و اللّٰه يا سيّدي. الحديث.
قال الاُستاذ العلّامة - أسكنه اللّٰه دار الكرامة - في البحار في بيان هذا الحديث ما لفظه:
قوله: هل كان الكائن معلوماً في نفسه عند نفسه؟ أقول: هذا الكلام و جوابه في غاية الإغلاق، و قد خطر بالبال في حلّه وجوه لا يخلو كلّ منها من شيء:
الأوّل: أن يكون المراد بالكائن الصانع تعالى؛ و المعنى أنّ الصانع تعالى هل كان معلوماً في نفسه عند نفسه قبل وجوده؟
فأجاب عليه السلام بأنّ المعلمة قبل الشيء إنّما يكون لشيء يوجده غيره، فيصوّره في نفسه حتّى يدفع عنه ما ينافي وجوده و كماله، ثمّ يوجده على ما تصوّره، و الواجب الوجود بذاته ذاته مقتض لوجوده، و لا مانع لوجوده حتّى يحتاج إلى ذلك، فلذلك هو أزليٌّ غير معلول.
الثاني: أن يكون المراد بالكائن الصانع أيضاً، و يكون معنى: هل هو معلوم عند نفسه بصورة حاصلة في ذاته؟ و لذا قال: «في نفسه»، فأجاب عليه السلام بأنّ الصورة الحاصلة إنّما تكون لشيء يشترك مع غيره في شيء من الذاتيات، و يخالفه في غيرها، فيحتاج إلى الصورة الحاصلة؛ لتعيّنه و تشخّصه و امتيازه عمّا يشاركه؛ فأمّا البسيط المطلق الّذي تشخّصه من ذاته، و لم يشارك غيرَه في شيء من الذاتيات، فلا يحتاج لمعرفة نفسه إلى حصول صورة، بل هو حاضر بذاته عند ذاته، فقوله: «و لم يكن هناك شيء يخالف» أي شيء يخالف في بعض الذاتيات، فتدعوه الحاجة إلى نفي ذلك الشيء عن نفسه، بتحديد ما علم من ذاته بجنس و فصل و تشخّص.
الثالث: أن يكون المراد بالكائن الحادثَ المعلول، و المراد معلوميته عند الصانع بصورة حاصلة منه فيه، و حاصل الجواب على هذا أنّ المخلوق إذا أراد صنع الشيء، يصوّره أوّلاً في نفسه؛ لعجزه عن الإتيان بكلّ ما يريد، و لإمكان وجود ما يخالفه و يعارضه فيما يريده، فيصوّره في نفسه على وجه لا يعارضه شيء في حصول ما أراد منه، و ينفي الموانع عن نفسه بتحديد ما علم منه؛ و أمّا الصانع تعالى فهو لا يحتاج إلى ذلك؛ لكمال قدرته، و لعدم تخيّل الموانع عن الإيجاد ثمّة، بل «إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» (1)، فليس المراد نفي العلم رأساً، بل نفي العلم على الوجه الّذي تخيّله السائل بوجه يوافق فهمه، و ضمير «منها» راجع إلى الشيء الكائن باعتبار النفس، أو إلى النفس، أي علماً ناشئاً من النفس.
الرابع: أن يكون المراد كون الحادث معلوماً لنفسه عند نفسه قبل وجوده، لا كونه معلوما لصانعه، فالجواب أنّ الشيء بعد وجوده و تشخّصه يكون معلوماً لنفسه على وجه يمتاز عن غيره. و الحاصل أنّ الامتياز العيني للشيء لا يكون إلّا بعد وجوده؛ لافتقار وجوده إلى التميّز عن غيره ممّا يخالفه في ذاته و تشخّصه، و أمّا امتيازه في علمه تعالى فليس على نحو الوجود العيني، فلا يستلزم علمَ كلّ حادث هناك بنفسه، كما يكون لذوي العقول بعد وجودها(2). انتهى كلامه، زيد في الجنان إكرامه.
و أقول: أمّا الأوّل: ففيه أنّ السؤال خال عن قوله: «قبل وجوده»، و بعد تقييده به ينحطّ السؤال عن درجة الاعتبار و الالتفات؛ إذ المعدوم لا يكون عالماً بنفسه المعدومة و لا بغيره مطلقاً، فالسؤال بأنّ الصانع هل كان حين عدمه و قبل وجوده معلوما عند نفسه ساقط جدّاً لا يليق بمثل عمران، مع قطع النظر عمّا فيه من تجويز العدم على الصانع، و عدم انطباق التوجيه على لفظ الخبر.
و أمّا الثاني: فهو أيضاً كذلك؛ فإنّ تطبيق الجواب حينئذٍ على لفظ الإمام عليه السلام عسير جدّاً، بل غير ممكن، و مع ذلك لا يصفو عن كدر ظاهر؛ لأنّ الذات العاقلة مطلقاً لا تحتاج في علمها بذاتها إلى صورة حاصلة منها في نفسها، بل علم العاقل بنفسه حضوريٌّ، عنى أنّ نفسه بنفسه معلوم لنفسه غير غائب عنه، و لا حاجة في انكشاف نفسه على نفسه إلى صورة مأخوذة من نفسه حاصلة في نفسه، بل قد بُرهن في فنّ الحكمة و الكلام على امتناع ذلك، و كذلك في علم العاقل بنفس الصور الحاصلة من الأشياء فيه؛ فإنّ علمه بتلك الصور بنفس تلك الصور لا بصور اُخرى؛ كما بُيّن في محلّه، فعدم حاجة العاقل في علمه بنفسه إلى صورة حاصلة من نفسه في نفسه أمر عامّ، و حكم شامل لكلّ عالم عاقل، لا يختصّ بالبسيط و لا بالصانع - تعالى شأنه - و هو ظاهر.
و أمّا الثالث: فمبنيٌّ على معنًى حقٍّ، لكنّه لا ينطبق على اللفظ؛ لا في السؤال و لا في الجواب، إلّا بتكلّف و تنقيح كما سنبيّنه، بأن يقال: معنى السؤال: هل كان الكائن الحادث معلوماً في نفسه، أي على ما هو عليه عند نفسه، أي عند الصانع - تعالى شأنه -؟ و عَلِمَ الإمام عليه السلام أنّه لو أجاب بإثبات معلوميته و وجوب كون الحادث معلوماً عند الصانع، لعاد السائل متوهّماً لحاجته إلى ذلك الحصول العلمي، فكان نفي الحاجة و العلم المحتاج إليه المؤثّر في الخلق أهمّ، فأجاب عليه السلام بأنّ المعلمة الّتي يستعين بها العالم على إيجاد ما علمه إنّما تكون لنفي الموانع المخالفة و الأضداد الصارفة، و ليس هناك مانع و صارف، فلا حاجة إلى الاستعانة بالمعلمة؛ و بالجملة هذا الوجه مع بعده أقرب من أخواته.
و الحاصل أنّ السؤال عن مطلق العلم بالحادث و الجوابَ علم خاصّ على وجه تخيّله السائل؛ لأنّ ذلك أهمّ.
و لعلّ قوله عليه السلام: «المعلّمة» إشارة إلى المعلمة المتخيّلة للسائل الّتي تفطّن بها الإمام عليه السلام لا مطلق العلم.
و يمكن أن يقال: إنّ السائل أراد بالسؤال عن المعلم أن يعيد السؤال، فيسأل ثانياً عن سببه؛ ظنّاً منه أنّ علمه تعالى حادث كعلمنا، و لمّا علم الإمام عليه السلام ذلك بادر إلى نفي العلم الحادث؛ تعجيلاً لإلقاء الحقّ و إفهامه، فنقول: معنى السؤال: «هل كان الكائن» أي هل صار الكائن معلوماً بسبب عند نفسه، أو كان معلوماً في الأزل؟ فأجاب بقوله:
«إنّما تكون المعلمة» أي إنّما تقع و تحدث المعلمة الحادثة «لنفي خلافه» أي لنفي خلاف العلم، و هو الجهل و استتار المعلوم نفسه بما هو نفسه، و بما نفى عنه من أضداده و مخالفته موجوداً حاصلاً عند العالم، و لم يكن هناك أي عند الصانع - عزّ شأنه - خلاف العلم و ضدّه، فتدعوه الحاجة إلى سبب ينفي عنه ذلك الضدّ بتحديد المعلوم فيه، و اللّٰه يعلم أسراره.
و أمّا الرابع: فهو أردى الوجوه الأربعة، فإنّه نظير الأوّل، في كون السؤال عن علم الشيء بنفسه قبل وجوده، إلّا أنّه هنا في الكائن الحادث، و هناك في الصانع القديم - تعالى شأنه -، فهو يشارك الأوّل في السقوط و يزيد عليه.
و لما ذكرناه أنصف الاُستاذ العلّامة قدس سره و اعترف بأنّ شيئاً منها لا يخلو عن شيء.
و أقول - و باللّٰه التوفيق -: يخطر بالبال وجهان:
الأوّل: أنّ السؤال عن العلم الزائد على الذات المغاير للعالم، كما هو المألوف المعروف بين الناس، و الجواب بنفيه، فالمعنى «إنّما تكون المعلمة» أي صفة العلم الزائدة على ذات العالم «لنفي خلاف العلم»؛ فإنّ العالِم ليس نفس العلم و عين ما به الانكشاف، فليس له في مرتبة ذاته سوى خلاف العلم أي الجهل، فيحتاج إلى صفة المعلمة لتنفى عنه صفة الجهل، و ليكون ذلك العالم نفسه - بما نُفي عنه من الجهل -
موجوداً بعد ما كان موجوداً على صفة الجهل، و ليس شأن الصانع - تعالى - في ذاته كذلك، فيمتنع كون علمه زائداً على ذاته.
و بيانه: أنّه ليس و لم يكن هناك - أي عند الصانع - شيء يخالف العلم و يضادّه، أي لم يكن عنده جهل بشيء أصلاً حتّى نقول تدعوه الحاجة إلى نفي ذلك الشيء المخالف لصفة العلم عن نفسه بتحديده - تحديد ما علم من الأشياء - بعد ما لم يكن محدوداً في علمه حينئذٍ، ففي الجواب إشارة إلى أنّ العلم الزائد على ذات العالم لا بدّ من كونه حادثاً مسبوقاً بضدّه و خلافه الّذي هو الجهل.
الثاني: أن يكون المقصود بالسؤال هو العلم الفعلي للصانع - تعالى - بنفسه.
فأجاب عليه السلام بنفيه، و بيانه يستدعي تمهيد مقدّمة هي أنّ العلم على ضربين: أحدهما الانفعالي، و هو الّذي يحصل بعد حصول المعلوم، فإذا علم به العالم حصل فيه ما لم يكن فيه، فانفعل بعلمه به، كعلمنا بالأشياء؛ و ثانيهما الفعلي، و هو الّذي يكون سابقاً على وجود المعلوم و سبباً لموجود؛ كعلم اللّٰه سبحانه بالأشياء قبل وجودها، فإنّها تتكوّن و توجد على ما علم اللّٰه سبحانه و أحاط به من النظام الأحسن و الانتظام الأتقن، و هذا هو الّذي قد يعبّر عنه في ألسنة أهل الفنون العقلية بل النقلية أيضاً بالقضاء، و هو العلم الإجمالي بالكلّ و القدر، و هو العلم التفصيلي بالكائنات المادّية و المكونات الهيولانية على ترتيبها شيئاً فشيئاً، على حسب استعداداتها و العناية، و هو العلم بالموجودات على النظام الأحسن و الترتيب الأتقن، و هذا القسم الأخير من العلم يستند إليه المعلوم، و لذا يسمّى علماً فعلياً.
إذا عرفت هذا فنقول: لعلّ السائل أراد أنّ الممكنات بما هي عليه مستندة إلى علمه تعالى بها، فهل الصانع - تعالى شأنه - بما هو عليه مستند إلى علمه؟ بمعنى أن تكون كمالاته الذاتية مستندة إليه معلولة للذّات، كاستناد الممكنات إليه، بأن تكون علمه بذاته كاملة بكمالاته، منشأ لاتّصافها بتلك الصفات، حتّى لو لم يعلم علمه و قدرته لما كان عالماً قادراً، فيكون ما عليه الصانع مستنداً إلى قضائه و قدره و علمه
الفعلي كسائر المصنوعات؟ فأجاب عليه السلام بأنّ العلم الفعلي إنّما يكون مؤثّراً في الممكنات، فإنّها لمّا استوت نسبتها إلى الوجود و العدم احتاج وجودها إلى مؤثّر مرجّح موجب، فالعلم الفعلي لوجود الممكن إنّما تكوّن و يُحتاج إليه لنفي خلاف الوجود أي العدم؛ ليكون الشيء بما نفي عنه من العدم الواقعي موجوداً، و ليس شأن الصانع كذلك؛ لأنّه واجب الوجود بذاته؛ فوجوده عين ذاته، لا بمعنى أنّ وجوده معلول لذاته، بل بمعنى أنّه غير معلّل بعلّة أصلاً؛ إذ لا علّية بين الشيء و ذاته، فلم يكن هناك شيء يخالف وجوده و وجود كمالاته الّتي هي عين ذاته، أي ليس لها عدم ممكن؛ إذ الواجب بالذات ممتنع العدم، فلا يحتاج إلى نفي ذلك المخالف - أي العدم - عن نفسه و كماله، بعلمه الفعلي و تحديد المعلوم بما عليه في الوجود، فيكون على الوجهين إشارة إلى عينية وجود الصانع و صفات كماله لذاته.
و يمكن توجيه الحديث فيهما على وجه يكون إشارة إلى أنّ الصفات الكمالية للصانع ليست اختيارية له، كما بيّنه المتكلّمون؛ لأنّ مرجع ذلك لي عينية الصفات؛ إذ الواقع بالاختيار حادث مسبوق بالقصد و معلول لفاعله المختار، فلا يكون عين الذات القديمة الواجبة بالذات.
و بالجملة ظاهر الحديث نفي العلم رأساً، و هو مخالف لظواهر مذاهب جميع الملّيين، فلا بدّ من تنزيله على وجه صحيح؛ فإنّ ظاهره لا ينطبق على قوانين الإسلام، و قد يُدّعى انطباقه على ما تقرّر عند الصوفية من وحدة الوجود، على أن يكون المراد بالكائن هو الحادث؛ فإنّه على أصلهم متّحد من وجه بالصانع، فلا يكون شيئاً يخالفه و يغايره مغايرة مطلقة و من جميع الوجوه، فانكشاف الحوادث عليه نفس علمه بذاته عندهم، و نحن لا نعرف ما يقولون، فسبحان اللّٰه عمّا يصفون، و هذا ما خطر ببال الفقير إلى ربّه الغني، بهاء اللّٰه محمّد الحسيني - عفى اللّٰه عنه -.
اجازات
اجازات شيخ صالح بحرانى (1098 ق)
سيد جعفر حسينى اشكورى إجازات محمّد الأمين الأسترآبادي (1036 ق)
على فاضلى
سيد جعفر حسينى اشكورى
الحمد لله ربِّ العالمين، و صلّى اللّٰه على سيّدنا محمّد و آله المنتجبين، و اللعنة الدائمة على أعدائهم أجمعين، من الآن إلى قيام يوم الدين.
قرن نهم تا يازدهم هجرى و دوران حكمرانى پادشاهان صفوى را مى توان عصر شكوفايى علوم معقول و منقول دانست. در اين دوران، دو مركز اصلى براى اين علوم وجود داشت كه شيراز و اصفهان بودند.
شيراز، در پايان قرن نهم و آغاز قرن دهم، با وجود عالمانى چون: ملّا جلال دوانى و صدر الدين محمّد بن ابراهيم دشتكى و فرزندش غياث الدين منصور، پايگاهى مهم براى علوم فلسفى بود كه با ظهور ملّا صدراى شيرازى و تشكيل حوزۀ تدريس در اين شهر، اين اهمّيت، به مرتبۀ اعلاى خود رسيد.
اصفهان نيز با وجود مدارس بسيارى كه توسط دودمان صفوى و ديگران در آن بنا شده بود، با جذب و پرورش عالمان بزرگى از خارج و داخل ايران، به زودى مركزيتى براى علوم اسلامى پيدا كرد و با ظهور عالمانى چون: مجلسى اوّل و دوم، فيض كاشانى، شيخ بهايى، علوم منقول در اين خطّه به اوج خود رسيد.
در شيراز، با وجودى كه جوّى فلسفى حكم فرما بود، عالمى برخاست كه تمام توجّه وى، به علوم منقول معطوف بود و در اشاعۀ اين علم و علوم وابستۀ به آن و پرورش و تربيت شاگردان، سهم بسزايى داشت و وى، كسى جز «شيخ صالح بن عبد الكريم بحرانى» نيست.
در اين مختصر، برآنيم تا شرح حال وى و نيز شاگردانش و اجازه دارندگان از او را با استفاده از اسناد و مدارك موجود، معرّفى كنيم.
نام كامل او «صالح بن عبد الكريم بن حسن بن صالح بن احمد بن ابراهيم بن كمال الدين بحرانى كرزكانى» است، چنان كه در اجازۀ خود به محمد صادق رازى (اجازۀ بيست و هفتم از مجموعۀ حاضر)، به نسب خود، اشاره نموده است.
از تاريخ تولّد وى اطّلاعى در دست نيست؛ ولى آنچه مسلّم است اين كه وى در بحرين و ظاهراً در يكى از قُراى آن به نام «كرزكان» متولّد شده و چند سالى را در آن بلاد گذرانيده است.
سپس به واسطۀ تنگى معيشت، به همراه دوستش شيخ جعفر بن كمال الدين بحرانى به شيراز آمده است.
مرحوم شيخ يوسف بحرانى، به نقل از پدرش دربارۀ مسافرت آنان به ايران، چنين نقل كرده است:
و قد أخبرني والدي قدس سره أنّ هذين الشيخين خرجا من البحرين لضيق المعيشة إلى بلاد شيراز، و بقيا فيها برهة من الزمان، و كانت مملوءة بالفضلاء الأعيان، ثمّ إنّهما اتّفقا على أن يمضي أحدهما إلى الهند، و يقيم الآخر في بلاد العجم، فأيّهما أثرى أوّلاً أعان الآخر، فسار الشيخ جعفر إلى بلاد الهند و استوطن حيدرآباد، و بقي الشيخ صالح في شيراز، فكان من التوفيقات الربّانية و الأقضية السبحانية أنّ كلّاً منهما صار عَلَماً للعباد، و مرجعاً في البلاد، و انقادت لهما أزمّة الاُمور، و حازا سعادة الدنيا و الدين في الورود و الصدور...(1)
تمامى بزرگانى كه نامى از شيخ صالح بحرانى در كتب تراجم خود آورده اند، از وى به بزرگى ياد كرده اند. ازجمله، مرحوم شيخ حرّ عاملى در أمل الآمل، او را چنين ستوده:
فاضلٌ عالمٌ فقيهٌ محدّثٌ صالحٌ زاهدٌ عابدٌ معاصرٌ، سكن شيراز إلى الآن.(2)و نيز مرحوم ميرزا عبد اللّٰه افندى اصفهانى در رياض العلماء، همان مطالب أمل الآمل را نقل كرده و در تعليقۀ خود بر اين
كتاب، تاريخ فوت وى را ثبت نموده است.(1)
سيد عبد اللّٰه جزائرى در الإجازة الكبيرة، ضمن بيان شرح حال اساتيد سيد نعمت اللّٰه جزائرى، دربارۀ استادش چنين آورده:
و المنقول عن المولى المحدّث التقيّ الشيخ صالح بن عبد الكريم البحراني...(2)و شيخ على بلادى بحرانى، در أنوار البدرين، دربارۀ وى آورده است:
و منهم العالم العامل الفقيه، الكامل الصالح الشيخ صالح بن عبد الكريم الكرزكاني...(3)همچنين سيد محمد باقر موسوى خوانسارى در روضات الجنّات، ضمن شرح حال شيخ جعفر بحرانى آورده است:
و كان له أيضاً مع الشيخ الفاضل المحدّث الفقيه صالح بن عبد الكريم الكرزكاني البحراني مصادقة تامّة...(4)و مرحوم محمدعلى مدرّس تبريزى در ريحانة الأدب آورده است:
شيخ صالح بن...، عالمى است فقيه، فاضل، عابد، زاهد و محدّث، از اكابر علماى اماميه...(5)و مرحوم شيخ عبّاس قمى در فوائد الرضويه، همان مطالب شيخ حرّ عاملى در أمل الآمل را نقل كرده است.(6)
و شيخ سليمان بن عبد اللّٰه ماحوزى بحرانى، در رساله اى كه در شرح حال علماى بحرين نگاشته، دربارۀ او آورده است:
الشيخ صالح بن عبد الكريم أصلح أهل زمانه، ساكن دار العلم شيراز.(1)
و مرحوم شيخ يوسف بحرانى در لؤلؤة البحرين، در بيان شرح حال مترجم، آورده است:
و كان هذا الشيخ فاضلاً ورعاً فقيهاً شديداً في ذات اللّٰه، انتهت إليه رئاسة البلاد المذكورة، و قام بالأمر بالمعروف و النهي عن المنكر فيها أحسن قيام، و انقادت إليه حكّامها فضلاً عن رعيّتها لورعه و تقواه...(2)همچنين در اجازۀ خود به سيد بحر العلوم، در بيان اساتيد شيخ سليمان بحرانى، به روايت وى از بحرانى اشاره كرده و آورده است:
و عن الشيخ سليمان بن عليّ الشاخوري المقدّم، عن الشيخين الجليلين و المعتمدين النبيلين الشيخ...(3)و نيز شيخ عبد اللّٰه بن صالح سماهيجى، در اجازه اى كه به شيخ ناصر بن محمد خطّى داده، به اساتيد استادش شيخ سليمان بحرانى اشاره نموده و دربارۀ شيخ صالح آورده است:
و منهم الشيخ الأجل الصالح الشيخ صالح.. و كان هذا الشيخ فقيهاً ورعاً كريماً صالحاً...(4)
و در اجازه اى كه سيد نعمت اللّٰه جزايرى براى شيخ حسين جامعى نوشته، به استادش شيخ صالح اشاره نموده و آورده:
و أجزته أيضاً بإجازتي عن الشيخين الصالحين الورعين...(1)
مرحوم سيد عبد الحسين خاتون آبادى، در كتاب وقايع السنين و الأعوام، ضمن وقايع سال 1098 ق، آورده است:
فوت شيخ صالح، فاضل عالم مجتهد عصر خود و قاضى شيراز، شيخ صالح... در كمال فضل و حال بود و متوجّه قطع و فصل معاملات مردم مى شد...(2)
در اجازات و مداركى كه از شيخ صالح بحرانى موجود است، به دو تن از بزرگ ترين مشايخ خود، تصريح نموده است:
1 - شيخ على بن سليمان بحرانى (م 1064 ق)، در اجازه اى كه شيخ صالح به محمد ابراهيم بواناتى داده و همچنين در اجازۀ به محمد نبى در پايان كتاب مشرق الشمسين شيخ بهايى اجازۀ روايت كتاب را از استاد مذكور به آنها داده است.
قابل ذكر است كه شيخ على بحرانى مذكور، غير از شيخ على بن سليمان بحرانى از شاگردان علامۀ حلّى است كه در نام و نام پدر، مشترك هستند.
2 - سيد نور الدين على بن حسين موسوى عاملى (م 1068 ق) كه در اجازۀ مفصّل بحرانى به محمد ابراهيم بواناتى، به نام وى
اشاره شده است. اين اجازه، در روز دوشنبه 12 ذى قعدۀ 1055 صادر شده كه مقدارى از متن آن را شيخ يوسف بحرانى در كتابش لؤلؤة البحرين، آورده است.(1)
در معرّفى هر يك از اجازات، به مختصرى از شرح حال شاگردان و اجازه گيرندگان بحرانى، اشاره شده و در مورد هر يك از مجازان، اگر از معاريف رجال بوده اند، به مصادرى كه شرح حال آنها را متذكّر شده اند، اشاره اى شده، و در غير معاريف، فقط به تاريخ اجازه و كتابى كه اجازه گيرنده نزد بحرانى خوانده و نيز محل نگهدارى اجازه، اكتفا كرده ايم.
اجازات اين بخش، در سه دسته تقسيم بندى شده كه عبارت اند از:
1 - اجازاتى كه نام شخص مجاز در آن مشخّص شده است. در اين گونه اجازات اگر مجاز داراى چند اجازه بوده، آنها را به ترتيب تاريخ اجازه آورده ايم.
2 - اجازات به اشخاصى كه نام آنها در كتب تراجم ثبت است، ولى به متن اجازۀ آنها به دلايل مختلف دست نيافته ايم، كه در اين بخش، اگر مقدارى از اجازه در يكى از مصادر نقل شده، به همان مقدار، اكتفا شده است.
3 - اجازاتى كه نام مجازان در آنها نيامده، كه در اين قسمت فقط به متن اجازه اكتفا كرده ايم.
1) لؤلؤة البحرين، ص 42.
در اكثر مصادرى كه شرح حال شيخ صالح بحرانى در آنها آمده، به تأليف سه رسالۀ مختصر از وى، اشاره شده است:
الف. الخمر و أحكامه
رساله اى است در بيان حرمت شراب و احكام فقهى مترتّب بر شُرب آن، تأليف شده به نام امير محمد زمان خان در 23 رمضان 1064، و در ابتداى آن، به روايت خود از سيد نور الدين مذكور، اشاره نموده است.(1)
اين رساله، به نام «مطلع السعادات في تحريم الخمر و المسكرات» نيز معرّفى شده است.(2)ب. رسالة الجبائر
رساله اى است در بيان احكام وضوى جبيره كه از تاريخ تأليف آن اطّلاعى در دست نيست. اين رساله در بعضى مصادر، به نام «رسالة في الجنائز» معرّفى شده است.(3)ج. شرح الأسماء الحُسنى
رساله اى است در شرح اسماى الهى كه از معروف ترين تأليفات بحرانى است و در اكثر مصادر، به آن اشاره شده است.(4)
بحرانى گاهى به سرودن شعر نيز مى پرداخته و ازجمله اشعارى كه از وى ثبت شده، يك رباعى است كه در جواب ابن راوندى سروده است.
رباعى ابن راوندى:
كم عاقل عاقل أعيت مذاهبه *** و جاهل جاهل تلقاه مرزوقا
هذا الّذي ترك الأوهام حائرةً *** و صيّر العالم النحرير زنديقا
جواب شيخ صالح:
إنّ الكريم الّذي يعطى على قدرٍ *** يراه ذو اللبّ إحساناً و توفيقا
فذو الجهالة مرزوق ليملكه *** و ذو النباهة مِن ذا صار ممحوقا (1)
شيخ صالح بحرانى، در شيراز به رتق و فتق امور مردم مى پرداخته و در امر به معروف و نهى از منكر، بسيار جدّى بوده است، تا آن كه رسماً از طرف شاه سليمان صفوى، به منصب قضاوت شيراز برگزيده مى شود.
بعد از رسيدن حكم و جُبّۀ قضا به شيراز، شيخ صالح، راضى به پوشيدن جبّه نمى شود و بعد از آن كه اطرافيان، وى را از غضب پادشاه مى ترسانند، در بعضى مصادر آمده كه وى، جبّه را مانند عبا روى دوشش مى انداخته است.(2)
از تاريخ صدور اين فرمان، اطّلاعى نيافتيم و ظاهراً از هنگام رسيدن اين فرمان، وى رسماً منصب قضاوت را كنار گذاشته و ديگر متعرّض اختلافات مردم نمى شده است و بيشتر همّت خود را صرف تدريس و تربيت شاگردان نموده است. چنان كه مرحوم خاتون آبادى در وقايع السنين و الأعوام، در اين باره نوشته است:
در كمال فضل و حال بود و متوجّه قطع و فصل معاملات مردم مى شد تا اين كه حرف او مذكور شد در خدمت نوّاب اشرف اقدس شاه سليمان، در تقرّب عالى حضرت متعالى فضلعلى بيكا، و شيخ صالح را قاضى كردند و رقم نوشته شد و بعد از رفتن رقم اشرف، ديگر شيخ مزبور، نه متعرّض افتا شد و نه متعرّض قطع و فصل معاملات شد.(1)
البته در اجازاتى كه از بحرانى بين سال هاى 1059 تا 1098 ق، براى شاگردانش صادر شده، مى توان چنين حدس زد كه اين فرمان، قبل از سال 1059 ق، بوده؛ چرا كه وى حدود سى سال، حوزۀ تدريس دايرى داشته است.
سرانجام در ماه شعبان 1098 يا حدود اين ماه، روح اين عالم بزرگ و محدّث فقيه، از دار فانى به حيات باقى شتافت و پيكر مطهّرش در جوار مزار سيد علاء الدين حسين، به خاك سپرده شد.(2)
نكته اى كه در زندگانى شيخ صالح بسيار مورد توجّه است، آن كه وى، اهتمام زيادى در رواج علم حديث و علوم وابستۀ به آن داشته است و چنان كه خوانندۀ محترم در اجازاتْ ملاحظه مى كند، كتب مختلفى را در اين علم تصحيح و مقابله نموده است.
مرحوم شيخ يوسف بحرانى، در لؤلؤة البحرين، وى را به جهت جامعيتى كه داشته، بسيار ستوده و اين عبارت را در مدح وى آورده است:
و نشر العلوم و التدريس فيها، و لا يكاد يوجد كتاب في جميع الفنون في شيراز إلّا و عليه تبليغه بالمقابلة عليه...(1)
و الحمد لله أولاً و آخراً و ظاهراً و باطناً.
1) . لؤلؤة البحرين، ص 69.
تصویر
در بصره متولّد شد و ساكن شيراز بوده و در اصل خطّى (1)است. او از شاگردان شيخ صالح بحرانى است كه در پايان تهذيب الأحكام، اجازه اى از وى به تاريخ 15 ربيع الثانى 1086 دريافت كرده است. اين اجازه، يكى از اجازات نسبتاً مفصّلى است كه او به شاگردانش داده و در آن، اساتيدش را برشمرده است.(2)[1]
بسم اللّٰه الرّحمن الرّحيم
الحمد للّٰه تعالى الّذي جعلنا من حملة الأخبار، و من علينا بولاية الأئمّة المعصومين الأطهار، و الصلاة و السلام على من قال: «مَن كذب عليَّ متعمّداً فليتبوّأ مقعده من النار»،(3)و آله حفظة الدين و حماة الشرع المبين عن الإقلال و الإكثار، صلاةً و سلاماً يتواتران عليهم تواتر الليل و النهار.
و بعد، فإنّ الأخ في اللّٰه و الصافي في سبيل اللّٰه ممّن بذل جهده في تحصيل الطاعات و اكتساب الكمالات؛ من حَمدت سيرته، و طابت سريرته، و طابق سرّه الإعلان، و وافق ضميره اللسان، الشيخ الصفيّ الوفيّ الحفيّ، الذكيّ البهيّ المتّقي، الألمعي اللوذعي الفاضل الكامل الحسين بن محمّد بن مسلم البحراني، الخطّي أصلاً، البصري مولداً، الشيرازي الآن موطناً، و إنّه سمع عليَّ جملة من الأحاديث المنقولة عن أهل البيت عليهم السلام، فيها كفاية لأمثاله.
و التمس منّي أن اُجيز له روايتها، سيّما الكتب الأربعة الّتي فيها غنية للبيب الأديب؛ الكافي، و من لا يحضره الفقيه، و الاستبصار، و التهذيب، فاستخرت اللّٰه و أجزت له ما صحّ إجازته عن مشايخي - طاب ثراهم - بحقّ روايتهم:
منهم: سيدنا السند المحقّق الإمام العلّامة المقتدي نور الدين بن (1)عليّ بن الحسين بن أبي الحسن الحسيني الموسوي، عن مشايخه، منهم الإمامين العاملين المحققين شمس الملّة و الدين السيد محمّد - صاحب المدارك - أخيه لأبيه، و الشيخ الأجلّ المدقّق الشيخ حسن بن المرحوم الشيخ زين الدين المشهور بالشهيد الثاني أخيه لاُمّه، عن جماعة:
منهم: الشيخ حسين بن عبد الصمد الحارثي العاملي، عن شيخه الشيخ الأوحد الشيخ زين الدين المشار إليه، عن شيخه المحقق الشيخ علي بن عبد العالي العاملي الميسي، عن شيخه الشيخ شمس الدين محمّد بن المؤذن الجزيني، عن شيخه ضياء الدين عليّ بن الشيخ الشهيد محمّد بن مكّي، عن سلطان العلماء الشيخ فخر الدين أبي طالب محمّد بن الشيخ الإمام الحجّة العلّامة الحسن بن مطهّر الحلّي، عن والده - طاب ثراه -، عن شيخه نجم الملّة و الحقّ و الدين جعفر بن الحسن بن يحيى بن سعيد، عن السيد السعيد شمس الدين أبي على فخّار بن معد الموسوي، عن شيخه
1) . لفظ «بن» زائد است.
الإمام شاذان بن جبرئيل القمي، عن الشيخ الفقيه عماد الدين أبي جعفر محمّد بن القاسم الطبري، عن الشيخ أبي على الحسن بن الشيخ السعيد أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسي، عن والده مؤلّف التهذيب و الاستبصار، عن الشيخ المفيد أبي عبد اللّٰه محمّد بن محمّد بن النعمان - طاب ثراه، عن أبي القاسم جعفر بن محمّد بن قولويه، عن ثقة الإسلام محمّد بن يعقوب الكليني - مؤلّف الكافي -، و عن الشيخ المفيد، عن رئيس المحدّثين محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه - مؤلّف من لا يحضره الفقيه.
فليرو عنّي ما شاء لمن يشاء مشرطاً عليه ما شرط عليَّ من سلوك جادّة الاحتياط في الرواية و الدراية.
و كتب أقلّ خلق اللّٰه تعالى صالح بن عبد الكريم البحراني - عفي عن والديه و عنه - في اليوم الخامس عشر من شهر ربيع الثاني للسنة (1086) السادسة و الثمانين و ألف، ملتمساً منه الدعاء عقيب الصلوات و ساعات الخلوات لأنّهما مظنة إجابة الدعاء، و لله تعالى الحمد وحده، و صلّى اللّٰه تعالى على من لا نبيّ بعده، محمّداً و آله الطاهرين.
وى كتاب من لا يحضره الفقيه را نزد شيخ صالح بحرانى خوانده و در آخر آن، اجازه اى به تاريخ روز 28 شوّال 1075 از او دريافت كرده است.(1)
در كتاب نابغۀ فقه و حديث آمده كه شيخ حمزة بن شمس الدين نجفى، اجازه اى از شيخ صالح به سال 1092 داشته است و در طبقات أعلام الشيعة، مرحوم شيخ آقابزرگ تهرانى، همان اجازه را از روى نسخه اى از معاني الأخبار كه نزد مرحوم شيخ عبّاس قمى بوده، ثبت كرده است.(2)
[2]
أنهاه سماعاً عليَّ الأخ الصالح ذو الفضل الراجح، المخلص الصفي الذكي الألمعي الشيخ الأود الشيخ حمزة النجفي ختم اللّٰه تعالى له لصالح الأعمال، فأجزت له روايته بطريقي الواصلة إلى مؤلّفه، مشرطاً عليه ما شرط عليَّ من الاحتياط روايةً و عملاً.
و كتب داعيه أقلّ خلق اللّٰه تعالى و عبده صالح بن عبد الكريم البحراني باليوم الثامن و العشرين من شهر شوّال سنة 1075، سائلاً منه - سلّمه اللّٰه تعالى - الدعاء في مظانّه، و لله الحمد، و صلّى اللّٰه على محمّد و آله.
كتاب من لا يحضره الفقيه را نزد استادش خوانده و وى، اجازه اى به تاريخ 5 جمادى الأولى 1078 به او داده است.(1)
همچنين در پايان اين نسخه نيز اجازۀ نسبتاً مفصّل ترى به تاريخ 28 ربيع الأول 1079 براى وى نوشته است.
[3]
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم
أصح حديث نقل و أحسن خبر عُقل و أقوى كلام..(2)حمد مَن تواترت آلاؤه و تسلسلت أياديه و نعمائه و صلاته على خير من أسّس أساس الدين و أوضح الأدلة
و البراهين محمّد أفضل من أرسل و أشرف من سبّل السبل، و آله مروّجي أحكام الشريعة و زاقي بعلومهم فراخ الشيعة، صلاةً لا انقطاع لها و لا نهاية لغايتها.
أمّا بعد، فإنّ المولى الفاضل الجليل و الجناب المهذب الأصيل، سلالة الأطايب و المات بدوحة آل أبي الظاهر الفاخر ذو المكارم و المآثر، سلالة العلماء الأعيان و ذروة الأماجد أهل الفضل و الشأن مولانا ميرزا زين العابدين الحائري - أصلح اللّٰه تعالى و بلغه من الفضائل آماله - سمع عليّ كتاب من لا يحضره فقيه هذا من فاتحته إلى خاتمته، و من بدايته إلى نهايته، سماعاً دل على رقيه مدارج إكمال و صعوده ذوي المعالي و الإفضال، و أفاد خلال المباحثة بالتنبيه على ما غاب عن الخاطر الفاتر، فأجزت له - أدام اللّٰه تعالى إجلاله - رواية ما تضمّنه، مشترطاً عليه ما شرط عليَّ من الاحتياط التام في العمل و الرواية.
و كان منتهى سماعه ليوم الثامن و العشرون من شهر ربيع الأول سنة (1079) تسع و سبعين و ألف، و كتب أقلّ خلق اللّٰه تعالى و أحوجهم إلى رحمته و عفوه يوم تبلى السرائر و تكشف الضمائر عبده الجاني صالح بن عبد الكريم البحراني - عُفي عن والديه و عنه - سائلاً منه الدعاء حياةً و موتاً حامداً مصلّياً مسلّماً مستغفراً.
[4]
أنهاه - أيّده اللّٰه تعالى و أدام فضله و إفادته - المولى الجليل الأعظم الفاضل مولانا زين العابدين من أوّله إلى هنا، فأجزت له روايته و ما صحّ له أنّه من مروياتي و مسموعاتي و مقروءاتي، مشترطاً عليه ما شرط عليَّ من الاحتياط.
و كتب أقلّ خلق اللّٰه تعالى صالح بن عبد الكريم البحراني - عُفي عن والديه و عنه - و كان ذلك الخامس شهر جمادي الاُولى سنة 1078 حامداً مصلّياً مسلّماً على محمّد و آله.
تصویر
او نسخه اى از زبدة الأصول شيخ بهايى را به تاريخ 6 رمضان 1055 نگاشته و آن را نزد استادش شيخ صالح بحرانى خوانده و در پايان آن، استاد، اجازه اى به تاريخ 19 شوّال 1060 براى وى نگاشته است.(1)
[5]
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم
بعد حمد اللّٰه سبحانه و صلاته على من ختمت به الرسالة و آله المنقذين من الغواية و الضلالة.
فقد قرأ عليَّ الشيخ الجليل الفاضل الكامل التقي الشيخ على - أعلى اللّٰه شأنه - هذه الرسالة الأنيقة من مبادي اللغة إلى هنا قراءة نظر و اعتبار في مجالس آخرها تاسع عشر شهر شوّال للسنة (1060)، و التمست منه - سلّمه اللّٰه تعالى - إجراء هذا المذنب على صفحات خاطره وقت دعائه.
و كتب داعيه فقير اللّٰه صالح بن عبد الكريم البحراني - عفي عنهما - و لله الحمد وحده، و صلّى اللّٰه على محمّد و آله.
وى مالك نسخه اى از كتاب مصباح السالكين كمال الدين ميثم بحرانى بوده و آن را
1) . فهرست نسخه هاى خطّى كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى، ج 22، ص 299 (ش 8763).
نزد استادش شيخ صالح بحرانى خوانده و او در پايان جزء اوّل كتاب، اجازه اى به تاريخ 23 جمادى الأولى 1088 و در پايان جزء سوم نيز اجازه اى به تاريخ 26 جمادى الأولى 1090 براى وى نگاشته است.(1)
[6]
انتهى سماع المولى الأجل الفاضل الأوحد الأمجد ملّا محمّد مالك الكتاب - سلّمه اللّٰه تعالى - قرأ سماع متدبّر منقّر، و كان ذلك في اليوم الثالث و العشرين من شهر جمادى الاُولى لسنة 1088.
و كتب أقلّ خلق اللّٰه تعالى صالح بن عبد الكريم البحراني سائلاً منه الدعاء.
[7]
هو انتهى سماعه - أيّده اللّٰه تعالى - من أوّله إلى هنا مالك الكتاب - وفّقه اللّٰه تعالى لمراضيه و إتمامه و العمل بما فيه - فأجزت له روايته عن مشايخي مشرطاً عليه ما شرط عليَّ من الاحتياط في الرواية و الدراية.
و كتب أقلّ خلق اللّٰه تعالى صالح بن عبد الكريم البحراني - عفي عن والديه و عنه - لسادس عشرين شهر جمادي الاُولى سنة 1090، و لله الحمد، و صلّى اللّٰه على النبيّ و آله و سلّم.
او در شيراز، بين سال هاى 1082 تا 1083 ق، نسخه اى از كتاب من لا يحضره الفقيه
1) . فهرست نسخه هاى خطّى كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى، ج 4، ص 387-388 (ش 1581.)
را نگاشته و خود حواشى مناسبى را انتخاب و در آخر نيز فهرست مشيخه را تنظيم نموده است كه دلالت بر فضل و عنايت وى به علوم حديث دارد.
ناسخ، اين كتاب را بر سه تن از اساتيدش خوانده و هر يك، اجازه اى به وى داده اند. اين سه تن عبارت اند از:
1 - علّامه ملّا محمّد باقر بن محمّد تقى مجلسى كه در پايان جزء سوم كتاب، اجازه اى در ربيع الاول 1087 و در آخر مشيخۀ كتاب، اجازۀ ديگرى در آخر ربيع الأول 1088 و نيز در هنگام مراجعت بحرانى به وطنش، اجازه اى ديگر براى وى نگاشته كه اين اجازه، در اجازات بحار الأنوار، مندرج است.
2 - ملّا عبد الرزاق جيلانى شيرازى، كه در آخر ابواب زيارات، اجازه اى بدون تاريخ و در پايان كتاب، اجازۀ ديگرى در 14 رجب 1084 ق، براى وى نگاشته و در آن، يكى از مشايخ اجازات خود را شيخ صالح بحرانى معرّفى كرده است.
3 - شيخ صالح بن عبد الكريم بحرانى، كه در آخر كتاب، اجازه اى به تاريخ شب 26 ذى قعدۀ 1085 براى وى نگاشته و اين اجازه، از مفصّل ترين اجازات شيخ صالح است كه به يكى از شاگردانش داده است.(1)
[8]
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم
و أحمد اللّٰه تعالى على تواتر نعمائه و ترادف آلائه، و اُصلي على أفضل أنبيائه و أكمل أصفيائه محمّد خير من شرّع الشرع و بيّنه، و أحكم أساس العلم و أتقنه، و آله
1) . فهرست نسخه هاى خطّى كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى، ج 13، ص 238-239 (ش 5042)؛ تراجم الرجال، ج 2، ص 576 و 578؛ أعيان الشيعة، ج 2، ص 124؛ إجازات الحديث، ص 151؛ نجوم السماء، ص 215؛ الكواكب المنتثرة، مخطوط؛ زندگينامۀ علامۀ مجلسى، ج 2، ص 4؛ بحار الأنوار، ج 110، (الإجازات)، ص 145.
تصویر
الهداة إلى الصراط المستقيم الدائمين على الطريق الواضح القويم، صلاة تواصل روادفها بهواديها و تتلاحق أعجازها بمباديها.
ثمّ إنّ المولى الأجل المتّقي، و الفاضل الكامل اللوذعي، صائب الفكر و الحدس، المجدّ في تحصيل ما به كمال النفس، الأبرّ الحليم المؤاتي ملّا محمّد إبراهيم البوناتي، ممّن أجهد نفسه في تحصيل ما به النجاة من المعارف الدينية و العلوم اليقينية، فرجح منها بحظّ وافر و نصيب مكاثر، و سمع منّي من الأحاديث النبوية و الآثار المصطفوية ما فيه الكفاية، و التمس من داعيه وقت العزم على المفارقة و اللحوق بمسقط رأسه و موضع اُنسه إجازة ما صحّ لي روايته من الكتب المشهورة بين أصحابنا - رضوان اللّٰه تعالى عليهم أجمعين - كما يأتي عليها التنبيه الكافي و التهذيب و الاستبصار و من لا يحضره فقيه.
فأجزت له روايتها بطريقي الواصلة إلى مؤلّفيها عن شيخنا الإمام المقتدى، علّامة زمانه و مرجع أهل أوانه السيد السعيد نور الدين بن (1)عليّ بن الحسين بن أبي الحسن الحسيني العاملي، عن شيخيه و أخويه الإمامين البارعين أخيه لأبيه العلّامة الأوحد شمس الدين محمّد و أخيه لاُمّه عماد الفضل و التدقيق حسن بن المرحوم الشيخ زين الدين الشهير بالشهيد الثاني - طاب ثراهم - عن جماعة من مشايخه:
منهم: السيد على والد السيدين المشار إليهما، و الحسين بن عبد الصمد العاملي، و السيد العابد نور الدين عليّ بن السيد فخر الدين الهاشمي.
ح: و عن شيخنا الإمام السعيد العالم الرباني الشيخ عليّ بن ميثم البحراني، عن المقدّس السعيد إمام الكل في الكل بهاء الملّة و الدين محمّد العاملي، عن والده المقدّس الحسين بن عبد الصمد الحارثي كلّهم إجازة عن الشهيد الثاني - رفع اللّٰه تعالى درجته كما شرف خاتمته -، عن شيخه المحقّق عليّ بن عبد العالي العاملي
1) . لفظ «بن» زائد است.
الميسي عن الشيخ شمس الدين محمّد بن المؤذن الجزيني، عن الشيخ ضياء الدين عليّ بن الشيخ الشهيد الأول محمّد بن مكي قدس سره عن والده، عن شيخه الشيخ فخر الدين أبي طالب محمّد بن آية اللّٰه العظمى الحسن بن يوسف بن المطهّر الحلّي المشهور في الآفاق بالعلّامة، عن والده رحمه اللّٰه تعالى، [عن] شيخه أفقه الفقهاء و أعلم العلماء أبي القاسم جعفر بن الحسن بن يحيى بن سعيد، عن السيد السعيد أبي على فخّار بن معد الموسوي، عن الشيخ الإمام أبي الفضل شاذان بن جبرئيل القمي، عن الشيخ الفقيه عماد الدين أبي جعفر محمّد بن القاسم الطبري، عن الشيخ أبي على الحسن بن الشيخ الإمام شيخ الطائفة المحقّة أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسي مؤلّف التهذيب و الاستبصار، عن والده، عن الشيخ السعيد أبي عبد اللّٰه المفيد، عن أبي القاسم جعفر بن محمّد قولويه القمي، عن ثقة الإسلام محمّد بن يعقوب الكليني مؤلّف الكافي.
و الشيخ المفيد يروي عن محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه مؤلّف من لا يحضره الفقيه، و هو الواسطة بينه و بين الشيخ الطوسي - طاب ثراه - في الرواية عنه، و قد يكون غيره كما حُقّق في محلّه.
فليرو المولى المشار إليه - وفّقه اللّٰه تعالى لمراضيه - الكتب الأربعة المذكورة، بل ما صحّ له أنّه من مقرواتي و مسموعاتي و مجازاتي و مؤلّفاتي، لمن أحبَّ و أرادَ، مشترطاً عليه ما شَرط عليَّ المشايخ و شُرط عليهم من سلوك جادة الاحتياط في الرواية و الدراية، و أن لا يسرع في النقل بالتظنن، و التمست منه - أيّده اللّٰه تعالى - أن يجريني في بعض الأوقات سيّما أوقات الخلوات على صفحات لسانه، و أن يجعله لي في بعض الأوقات بجنانه.
و كتب أقلّ خلق اللّٰه تعالى و أحوجهم إلى رحمة ربّه الغني، صالح بن عبد الكريم البحراني - سامحه اللّٰه تعالى يوم تبلى السرائر و تنكشف فيه الضمائر - بالساعة الخامسة من الليلة السادسة من العشر الأواخر من شهر ذي القعدة الحرام أحد شهور السنة الخامسة و الثمانين و ألف (1085)، و لله تعالى الحمد و على محمّد و آله أكمل التحيات و أفضل الصلوات كما أوضح لنا المتشابهات، و على كرام صحبه الّذين لم
يفارقوا أهل بيته، و لم يبدلوهم تبديلاً و سلّم تسليماً كثيراً.
نسخه اى از كتاب التوحيد شيخ صدوق را نزد شيخ صالح بحرانى خوانده و وى، اجازه اى در 28 شوّال 1079 به او داده است.(1)
[9]
هو انتهى سماع زبدة الأفاضل الكامل المهذب الجليل مولانا الثقة الأمين محمّد أمين - آمنه اللّٰه تعالى من المخاوف - لهذا الكتاب من أوّله إلى آخره سماع متأمل، فأجزت له روايته عنّي بطريقي إلى مؤلّفه مشترطاً عليه ما شُرط عليَّ من الاحتياط، و كان ذلك باليوم الثامن و العشرين من شهر شوّال سنة 1079.
و كتب أقلّ خلق اللّٰه تعالى و أحوجهم إلى رحمته صالح بن عبد الكريم البحراني - عُفي عن والديه و عنه - سائلاً منه الدعاء في مظانّه، سيما عقيب الخلوات خصوصاً أعقاب الصلوات.
بين سال هاى 1073 تا 1092 ق، كتاب مختلف الشيعة علّامۀ حلّى را دو بار نزد شيخ صالح بحرانى خوانده و وى در پايان بعضى قسمت هاى اين كتاب، اجازاتى براى او به تاريخ هاى ذيل نگاشته است:
1 - پايان جزء پنجم كتاب، به تاريخ 9 جمادى الثانى 1073.
1) . فهرست نسخه هاى خطّى كتابخانۀ مسجد اعظم قم، ص 442، (ش 326).
2 - ابتداى كتاب النكاح، در غرۀ ربيع المولود 1090.
3 - پايان كتاب النفقة، در 28 ربيع الثانى 1090، براى مرتبۀ دوم.
4 - پايان جزء چهارم، در 11 ربيع الثانى 1090.
5 - ابتداى كتاب العتق، در 23 جمادى الأولى 1090.
6 - ابتداء كتاب الأيمان، در 14 جمادى الثانى 1090.
7 - پايان جزء پنجم، در 2 رجب 1090، براى مرتبۀ دوم.
8 - پايان جزء ششم، در 21 محرّم 1092.
9 - پايان كتاب، در 28 ربيع الأول 1092.(1)
همچنين در بعضى نسخه ها، اجازاتى از شيخ صالح بحرانى براى شخصى به نام «محمّد تقى» نگاشته شده كه احتمال مى رود همين شخص باشد. اين نسخه ها عبارتند از:
الف. پايان كتاب الصوم نسخه اى از الاستبصار فيما اختلف من الأخبار، به تاريخ 12 جمادى الأولى 1075.(2)ب. پايان جزء دوم همان نسخه، به تاريخ 7 ذى حجۀ 1075.
ج. پايان نسخه اى از كتاب القواعد و الفوائد شهيد اوّل به تاريخ 18 ربيع الأوّل 1070.(3)د. پايان نسخه اى از كتاب الكافي به تاريخ 9 ربيع الأوّل 1070.(4)
[10]
هو أنهاه أيّده اللّٰه تعالى قراءة من أوائل أبواب عيوب النكاح مولانا الفاضل الكامل القدوة التقي النقي الذكي البهي الألمعي مولانا ملّا محمّد تقي سلّمه اللّٰه تعالى في أوقات آخرها تاسع شهر جمادي الثانية سنة (1073) ثلاث و سبعين و ألف.
و كتب أقلّ خلق اللّٰه تعالى صالح بن عبد الكريم - عفي عنهما - سائلاً منه - أدام اللّٰه تعالى إقباله - إجراء هذا الحقير على خاطره الخطير في أوقات الإجابة كما هي عادته سيّما على هذا الجاني، و لله الحمد، و صلّى اللّٰه على محمّد و آله.
[11]
هو بعد حمد اللّٰه و صلاته على محمّد و آله، فقد انتهى قراءة المولى الفاضل المشروح بعض شريف أوصافه سابقاً، وفّقه اللّٰه تعالى لإتمامه و بلوغه غاية مرامه، و كان ذلك في غرّة شهر ربيع المولود فيه أشرف موجود للسنة (1090).
و كتب داعيه و مخلصه أقلّ خلق اللّٰه تعالى صالح بن عبد الكريم البحراني مجيزاً له ما أجزت له سابقاً، سائلاً منه الدعاء في مظانّه، و لله الحمد وحده، و صلاته على خير خلقه محمّد و آله.
[12]
هو أنهاه أيّده اللّٰه تعالى ثانياً قراءةً عليّ من أوّله إلى هنا، و كان ذلك في اليوم الثامن و العشرين من شهر ربيع الثاني أحد شهور السنة (1090)، و قد أجزت له كما أجزت.
و كتب أقلّ خلق اللّٰه تعالى صالح بن عبد الكريم البحراني - عفي عن والديه و عنه - سائلاً منه الدعاء أيّده اللّٰه تعالى في مظانّه، و الحمد و الصلاة لمستحقها.
[13]
أنهاه أيّده اللّٰه تعالى قراءةً كما أنهاه من أوّله - وفّقه اللّٰه تعالى لمراضيه، و جعل يومه خيراً من ماضيه - و كان ذلك في اليوم الحادي عشر من شهر ربيع الثاني للسنة (1090) التسعين و الألف، و أما الإجازة له أيّده اللّٰه تعالى فقد تكررت.
و كتب داعيه أقلّ خلق اللّٰه تعالى صالح بن عبد الكريم البحراني - عُفي عن والديه و عنه - سائلاً منه الدعاء في أوقاته، خاتماً له بالحمد و الصلاة لمستحقها آمين.
[14]
هو أنهاه حفظه اللّٰه تعالى قراءةً من أوّله إلى آخره، وفّقه اللّٰه تعالى لمرضاته و إتمامه على النهج القويم، وثبته على الصراط المستقيم.
و كان ذلك في اليوم الثالث و العشرين من شهر جمادى الاُولى سنة 1090، و كتب داعيه أقلّ خلق اللّٰه تعالى صالح بن عبد الكريم البحراني - عُفي عن والديه و عنه - حامداً مصلّياً مسلماً، سائلاً منه الدعاء.
[15]
هو انتهى قراءة المولى أيّده اللّٰه تعالى من أوّله إلى هنا - وفّقه اللّٰه تعالى لمراضيه و إتمام باقيه و العمل بما فيه - و كان ذلك في اليوم الرابع عشر من شهر جمادي الثانية سنة 1090.
و كتب أحقر الأنام و أقلّ خلقهم صالح بن عبد الكريم البحراني - عُفي عن والديه و عنه - سائلاً منه الدعاء في مظانّه و أوقاته، حامداً مصلّياً مسلماً مستغفراً لذنوبه و عيوبه.
[16]
هو انتهت قراءة المولى الموفّق المشار إليه - سلّمه اللّٰه تعالى وزيد توفيقاً و هدايةً إلى مراشد داريه بحقّ محمّد و آله - فأجزت له ثانياً، كما أجزت له أوّلاً، سائلاً منه ثانياً ما سألت منه سابقاً، و كان ذلك في اليوم الثاني من شهر رجب المرجب سنة 1090.
و كتب أقلّ خلق اللّٰه تعالى، صالح بن عبد الكريم البحراني - عُفي عن والديه و عنه.
[17]
هو حمداً لمن أوجب الحمد لنفسه، و الصلاة و السلام على خير خلقه من جنّه و إنسه، و آلهِ الّذين أوجب اللّٰه تعالى طاعتهم و أذهب عنهم الرجس و طهّرهم تطهيراً.
فقد انتهى إلى هنا قراءة الأخ الأعز الأوحد، الفاضل قدوة الناسكين، و زبدة السالكين مولانا الأورع النقيّ مولانا محمّد تقيّ الشيرازي، و كان ذلك في اليوم الحادي و العشرين من شهر محرم الحرام سنة 1092، وفّقه اللّٰه تعالى لإتمام ما بقي و هو خير من سئل، و الحمد للّٰه تعالى أوّلاً و آخراً.
و كتب داعيه أقلّ خلق اللّٰه تعالى صالح بن عبد الكريم البحراني - عُفي عن والديه و عنه.
[18]
هو الحمد للّٰه تعالى حسن الابتداء و الاختتام، و على أشرف الذوات محمّد و آله الهداة أفضل الصلاة و السلام.
فقد انتهت قراءة المولى الأجل الفاضل قدوة الأماثل زبدة الأفاضل العالم العامل البهي الزكي الذكي الألمعي اللوذعي مولانا محمّد تقي - أحسن اللّٰه تعالى عاقبته - لهذا الكتاب الّذي لم يصنّف مثله أُولو الألباب من ابتدائه إلى انتهائه، فأحسن التأدية بفهم المعاني و إتقان المباني.
و كان ذلك في اليوم الثامن و العشرين من شهر ربيع الأوّل سنة 1092 هجرية نبوية، على مهاجرها و آله ألف ألف صلاة، و ألف ألف تحيّة.
فأجزت له روايته ممّن أحبّ و أراد بمن يؤدي ما أرى بطريقي المنتهية إلى مؤلّفه - طاب ثراه - مشرطاً عليه ما شرط من الثبت في القول و العمل.
و كتب أقلّ خلق اللّٰه تعالى و أحوجهم إلى عفوه، مخلصه القديم صالح بن عبد الكريم البحراني سائلاً منه الدعاء في مظانّه، كما أنا له كذلك مستغفراً حامداً مصلّياً مسلّماً على من ختمت به الرسالة محمّد و آله الأطايب.
[19]
بلغ سماعه من كتاب الصوم إلى هنا تارةً بقراءة الغير و تارةً سماعاً منّي المولى الفاضل الصالح التقي الرضي مولانا ملّا محمّد تقي أصلح اللّٰه تعالى شأنه، فأجزت له روايته بطريقي الواصلة إلى مؤلّفه طاب ثراه، و كان الفراغ منه ثاني عشر من شهر جمادي الاُولى سنة 1075.
و كتب أقلّ خلق اللّٰه تعالى صالح بن عبد الكريم - عُفي عنهما - سائلاً منه الدعاء [في] مظانّ الخلوات و أُوقات الصلوات، و الحمد للّٰه تعالى و صلّى اللّٰه على محمّد و آله.
[20]
هو بلغ سماعه عليَّ بقراءة الغير - وفّقه اللّٰه تعالى لمراضيه و وفّقه لما يحبّه في أمر داريه بحقّ محمّد و آله - فأجزت له روايته بطريقي الواصلة إلى مؤلّفه - رضي اللّٰه تعالى
عنه - مشترطاً عليه الاحتياط.
و كتب أقلّ خلق اللّٰه تعالى صالح بن عبد الكريم - عُفي عنهما - السابع شهر ذي الحجة الحرام سنة 1075 حامداً مصلّياً مسلّماً على النبيّ و آله.
[21]
بسم اللّٰه الرّحمن الرّحيم قواعد الكلام و اُصوله، و فروع النطق و محصوله، حمد من يبتدأ به و يختتم، و يجب الثناء عليه بما هو أهله و يتحتم، و الصلاة على مؤسّس الأحكام الشرعية و بانيها، و ممهّد المسائل الدينيّة و منشئها، و على حملة ما شرع و نقلة ما شرح، و أبدع صلاة تكون لنا بها الفوائد يوم العرض على الواحد.
و بعد، فقد قرأ عليَّ المولى الفاضل زبدة الأفاضل الأماثل، الصالح الورع التقي الذكي اللوذعي مولانا ملا محمّد تقي - بلغه اللّٰه تعالى مراقي الكمال بمحمّد و الآل - قراءة إتقان و إيقان، و كان آخرها ثامن عشر من شهر ربيع الأوّل سنة 1070.
و كتب أقلّ خلق اللّٰه تعالى صالح بن عبد الكريم البحراني - عُفي عنهما - سائلاً منه الدعاء وقت الصلوات و أعقاب الخلوات، و أجزت له روايتها بطريقي إلى مؤلّفها، و الحمد للّٰه.
[22]
بسم اللّٰه الرّحمن الرّحيم و صلّى اللّٰه على محمّد و آله الطاهرين.
أمّا بعد، فقد قرأ عليَّ المولى الفاضل الكامل الذكي الألمعي المهذب الجليل الصفي الملازم على الطاعات مولانا ملّا محمّد تقي وفّقه اللّٰه تعالى لرقي معارج الكمال بمحمّد و الآل هذا الكتاب من أوّله إلى آخره بقراءتي و سماعه سماع متقن، فأجزت له
روايته بطريقي الموصلة إلى أئمة الهدى - عليهم الصلاة و السلام - مشترطاً عليه ما شرط عليَّ من كمال الاحتياط، و كان ذلك في مجالس آخرها أشرف أعياد المؤمنين تاسع شهر ربيع الأوّل سنة 1070.
و كتب داعيه أقلّ خلق اللّٰه تعالى صالح بن عبد الكريم البحراني - عُفي عنهما - سائلاً منه الدعاء في أوقات الخلوات و مظانّ الإجابات، و لله الحمد، و صلّى اللّٰه على محمّد و آله.
او نسخه اى از كتاب مختلف الشيعة در تملّك خود داشته و آن را نزد شيخ صالح خوانده و وى، در پايان «كتاب الوصية» اجازه اى به تاريخ غرّۀ ربيع الأول 1090، و سپس در آخر كتاب نيز اجازۀ ديگرى به تاريخ 28 ربيع الأول 1092 براى او نگاشته است.(1)
[23]
هو أنهاه سماعاً عليَّ بقراءة غيره - أدام اللّٰه تعالى عزّ إقباله - في غرّة ربيع الأول سنة 1090.
و كتب أقلّ خلق اللّٰه تعالى عبده صالح بن عبد الكريم البحراني سائلاً منه الدعاء في مظانّه، حامداً للّٰه تعالى، و مصلّياً على رسوله و آله آمين.
[24]
هو انتهى سماع مالكه حَسن الأقوال و الأفعال مولانا الأجلّ الأقبل المولى ميرزا
1) . فهرست نسخه هاى خطّى كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى، ج 18، ص 4 (ش 6802)؛ تراجم الرجال، ج 2، ص 769.
محمّد محسن أحسن اللّٰه تعالى أحواله، و دفعه لكلّ خير بحقّ النبيّ و آله، في عدّة مواطن آخرها اليوم الثامن و العشرين من شهر ربيع المولود أشرف موجود للسنة 1092، فأجزت له روايته بطريقي إلى مؤلّفه - طاب ثراه - مشترطاً عليه ما شُرط عليَّ من رعاية الاحتياط في النقل و العمل.
و كتب أقلّ خلق اللّٰه تعالى صالح بن عبد الكريم البحراني - عُفي عن والديه و عنه - حامداً للّٰه تعالى، مصلّياً على رسول اللّٰه و آله الهداة، مستغفراً من ذنوبه، سائلاً منه الدعاء في مظانّه.
او يك سوم كتاب من لا يحضره الفقيه را نزد شيخ صالح بحرانى خوانده و وى، اجازه اى در پايان كتاب، به تاريخ 29 ربيع الأول 1098 به او داده است.(1)
[25]
هو سمع عليَّ الأخ الصفي و الحبر الوفي مولانا الفاضل، المجدّ في تحصيل الكمال، و الوقوف على أجلّ الخصال مولانا ميرزا محمّد حسين الشيرازي ثلث من هذا الكتاب يقرب من ثلثه الأخير، سماع فاحص سائل فطن، فأجزت له رواية الكتاب من أوّله إلى آخره بطريقي إلى مشايخي، و كان ذلك في اليوم التاسع و العشرين من شهر ربيع الأول سنة 1098.
و كتب أقلّ خلق اللّٰه تعالى صالح بن عبد الكريم البحراني - عُفي عن والديه و عنه - سائلاً منه الدعاء في مظانّه، و لله الحمد وحده، و صلّى اللّٰه على محمّد و آله.
1) . فهرست كتابخانۀ دانشكدۀ علامۀ طباطبايى شيراز، ش 135.
او نسخه اى از كتاب تنزيه الأنبياء شريف مرتضى را نزد شيخ صالح بحرانى خوانده است و شيخ، اجازه اى به تاريخ 20 شوّال 1080 براى او نگاشته است.(1)
[26]
هو أنهاه الأخ الفاصل الصفي الفاضل الأجل اللوذعي الذكي الألمعي شمساً للإفادة مولانا محمّد كريم الشوشتري - حفظه اللّٰه تعالى عن بوائق الزمان و طوارق الحدثان - سماعاً عليَّ سماع متأمّل لمعانيه فاحص عن مبانيه، فأجزت له روايته عنّي عن مؤلّفه بطريقي إليه - طاب ثراه - مشرطاً عليه ما شُرط عليَّ من سلوك جادة الاحتياط الّتي لا تضلّ سالكها و لا تظلم مسالكها.
و كتب - أقلّ خلق اللّٰه في ذات اللّٰه تعالى - صالح بن عبد الكريم البحراني - عُفي عن والديه و عنه - باليوم العشرين من شهر شوّال سنة 1080 حامداً مصلّياً مسلّماً سائلاً منه الدعاء في مظانّه خصوصاً عقيب الصلوات و في الخلوات.
او نسخه اى از كتاب مصباح السالكين كمال الدين ميثم بحرانى را نزد شيخ صالح بحرانى خوانده و وى، اجازاتى در 23 جمادى الأولى 1088 و ربيع الثانى 1091 به او داده است.(2)
[27]
الحمد للّٰه تعالى المفتتح كتابه الشريف بحمده، و البالغ في حميد الأوصاف ما لا يبلغه مخلوق بجده، و الصلاة و السلام على أفصح من نطق بالضاد بين قريش و بني سعد، و آله المجلبين الفصحاء وراء ظهورها حجازيها و قاطبي نجد.
و بعد، فقد قرأ عليَّ الأخ الأعزّ الفاضل شمس سماء العوارف و الفضائل، المتوشّح بأردية الانزواء في زوايا الخمول و إن لم يكن له مماثل، المولى الأجلّ الفائق محمّد صادق الرازي - أصلح اللّٰه تعالى أحواله و بلّغه من الخيرات آماله - الكتاب الشريف الموصوف بأنّه فوق كلام المخلوق و دون كلام الخالق نهج البلاغة من كلام أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب إمام المغارب و المشارق، مع شرحه الفائق أقرانه في حميد الأوصاف العالم الرباني الشيخ ميثم بن عليّ بن ميثم البحراني قراءة منبئ عن مبانيه، و مفصح عن معانيه، و أفاد في أثنائها من استفاد، و أحسن المداقّة و أجاد، فأجزت له روايتهما بطريقي الواصلة إلى مهذِّب نهج سبيل الحقّ الإمام المعصوم عليّ بن أبي طالب عليه و آله من الصلوات أفضلها و من التحيّات الفاضلة أكملها، و إلى المتشرّف بخوض هذه اللجّة الغامرة و المقتطف من أنوار أزهارها أزاهيرها المؤنقة الزاهرة، الشارح المشار إليه قدس اللّٰه تعالى نفسه النفيسة في رياض حدائق الجنان مختفساً و مرتشفاً الأتراب العرب الحسان، حسبما نقلت و بينت في مظانّها، مُشترطاً عليه ما شرط عليَّ من حسن الرعاية في الرواية و الدراية، و كان ذلك في شهر ربيع الثاني أحد شهور السنة 1091 الحادية و التسعين و ألف.
و كتب مخلصه العبد المذنب الجاني صالح بن عبد الكريم بن حسن بن صالح بن أحمد بن إبراهيم بن كمال الدين البحراني الكرزكاني، ملتمساً منه أيّده اللّٰه الدعاء في أوقاته و خلواته كما أنا كذلك، و لله الحمد وحده، و صلّى اللّٰه على محمّد و آله الطاهرين و سلّم.
نسخه اى از كمال الدين و تمام النعمة را نزد شيخ صالح بحرانى خوانده و در پايان آن، شيخ، اجازه اى در 27 رجب 1095 به وى داده است.(1)
متن اين اجازه در نجوم السماء (ص 85) نقل شده است.
[28]
أنهاه أيّده اللّٰه تعالى سماعاً صاحب الكتاب الأعزّ الأجلّ الأوحد الأمجد مولانا ملك أحمد الخفري هداه اللّٰه تعالى سواء الطريق من أوّله إلى آخره، و كان ذلك في يوم مبعث خير البرية السابع و العشرون من شهر رجب للسنة 1095.
و كتب داعيه أقلّ خلق اللّٰه تعالى و أحقرهم إليه صالح بن عبد الكريم البحراني - عُفي عن والديه و عنه -، و لله الحمد وحده، و صلّى اللّٰه على محمّد و آله الأعلام.
او نسخه اى از كتاب أربعون حديثاً شيخ بهايى را نزد استادش شيخ صالح بحرانى خوانده و وى، اجازه اى در 11 شوّال 1069 براى او نوشته است.(2)در بعضى كتب آمده كه سيد نجم الدين جزايرى، برادر بزرگ سيد نعمة اللّٰه جزايرى است و به سال 1079 ق، فوت كرده است.(3)
[29]
أنهاه سلّمه اللّٰه تعالى و وفّقه لرضائه سماعاً بقراءة غيره عليَّ من أوّله إلى هنا السيّد السند الكامل نجم الدنيا و الدين - سلّمه اللّٰه تعالى - سماع تدبّر و تأمّل، و كان الفراغ من ذلك حادي عشر شهر شوّال لسنة 1069.
و كتب أقلّ خلق اللّٰه تعالى صالح بن عبد الكريم البحراني - عُفي عنهما - مجيزاً له روايته بطريقي إلى مؤلّفه - رضي اللّٰه تعالى عنه - مُشترطاً عليه الاحتياط، و سائلاً منه الدعاء أوقات الخلوات، سيّما عقيب الصلوات، و الحمد [للّٰه] وحده، و صلّى اللّٰه على محمّد و آله الطاهرين.
نسخه اى از قصيدۀ شاطبيه را نزد شيخ صالح خوانده و وى، اجازه اى در 14 صفر 1070 در پايان نسخه براى وى نگاشته است.(1)
در تحفة العالم (ص 99) آمده كه سيد، در هشت سالگى از جزاير(2)به شيراز آمده است و مدت نُه سال از محضر اساتيد آن شهر و از جملۀ آنها شيخ صالح بحرانى استفاده نموده است و سپس، به اصرار پدر و مادر، به جزاير برگشته و پس از ازدواج، براى بار دوم به شيراز بازگشته است و ظاهراً اجازۀ مذكور در ذيل در سفر دوم وى به شيراز اخذ گرديده؛ چرا كه با توجّه به تاريخ ولادت سيّد در سال 1050، با سفر اول وى - كه در هشت سالگى و در سال 1058 صورت گرفته - سازگار نيست.(3)
1) . فهرست نسخه هاى خطّى كتابخانۀ آية اللّٰه گلپايگانى، ش 2493؛ نابغۀ فقه و حديث، ص 184-185.
2) . ناحيه اى در غرب خوزستان.
3) . أمل الآمل، ج 2، ص 336؛ تعليقة أمل الآمل، ص 328؛ روضات الجنات، ج 8، ص 150-159؛تلامذة العلامة المجلسي، ص 139 و 140؛ الإجازة الكبيرة، ص 70-77؛ تحفة العالم، ص 99-105؛ تذكرۀ شوشتر، ص 156-157؛ نجوم السماء، ص 168؛ طبقات اعلام الشيعة (قرن 12)، ص 785-789.
[30]
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم و الحمد للّٰه على الافتتاح و الاختتام، و على أشرف أنبيائه و آله عليهم الصلاة و السلام.
و بعد؛ فقد قرأ عليَّ السيّد السند المهذّب، الفاضل الكامل الذكيّ الألمعي، بدر سماء الإقبال السيّد نعمة اللّٰه بن السيّد عبد اللّٰه الجزائري - سلّمه اللّٰه تعالى، و رقاه إلى الغاية القصوى - من إكمال هذه القصيدة الفائقة، قراءةَ فهمٍ و تحقيق و ضبط، وفّقه اللّٰه تعالى لإتقانها و إقرائها، و كان الفراغ من ذلك صبح اليوم الرابع عشر من شهر صفر للسنة 1070.
و كتب أقلّ داعيه الأقلّ صالح بن عبد الكريم - عُفي عنهما - بمنّه سائلاً منه الدعاء، سيّما بعد الصلوات و الخلوات.
(1036 ق)
على فاضلى
كنّا قد عزمنا على إيراد هاتين الإجازتين في مقدّمتنا لحاشية اُصول الكافي للاسترآبادي (1)، و لكن طلب إلينا زميلنا الفاضل الشيخ عليّ الصدرائي - دامت توفيقاته - أن نجعلهما مستقلّين في «قسم الإجازات»، و هاتين الإجازتين قد ذكرهما الأسترآبادي في شرحه ل تهذيب الأحكام، و إنّ نسختين من هذا الشرح توجدان في مكتبة آية اللّٰه المرعشي رحمه الله، فبمراجعتنا لهما اخترنا أكملهما، و هي برقم (4604/2).
1) . ستطبع هذه الحاشية - إن شاء اللّٰه تعالى - في العدد الثامن من «ميراث حديث شيعه».
قال الأسترآبادي في شرح تهذيب الأحكام (1): لي طرق كثيرة بطريق الإجازة و المناولة و القراءة و السماع إلى أصحاب العصمة صلوات اللّٰه عليهم...، و من تلك الجملة أنّي أروي عن أوّل مشايخي في الحديث و الرجال - و هو السيّد السند و العلّامة الأوحد صاحب المدارك - جميع ما يجوز له روايته بكلّ طرقه، فلنتبارك بنقل عباراته الشريفة في الإجازة الّتي كتبها لي في حداثة سنّي في سنة سبع بعد الألف في المشهد المقدّس الغروي - صلوات اللّٰه و سلامه على ساكنه -، فكتب قدس سره:
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم
الحمد للّٰه، و سلام على عباده الّذين اصطفى.
و بعد، فإنّ المولى الأجلّ، الفاضل المترقّي بحسن فهمه الصائب إلى أعلى المراتب، المستعدّ لتلقّي نتائج المواهب من الكريم الواهب، مولانا محمّد أمين الأسترآبادي - بلّغه اللّٰه من الخير آماله، و ختم بالحسنى أعماله - أحبّ أن يكون داخلاً في سلسلة رواة الأحاديث المطهّرة المرويّة عن أهل بيت النبوّة و مشكاة الرسالة؛ ليَدخل بذلك في دعوة مولانا الإمام أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد الصادق
1) . ص 109-112 من المخطوط.
و كفى بذلك مثوبة كبرى و منقبة عظمى، فطلب من الفقير إجازة لمرويّاته و مقروّاته و مسموعاته، و قد استخرت اللّٰه و أجزت له أن يروي عنّي جميع ما يجوز لي روايته من معقول و منقول و اُصول، بطرق المقرّرة في أماكنها و هي كثيرة، و قد تضمّن أكثرها إجازة العلّامة جمال الدين ابن المطهّر للسادة أولاد زهرة، و إجازات الشهيد - قدّس اللّٰه أرواحهم -، و لنذكر هنا طريقاً يتوصّل به إلى رواية الكتب الأربعة؛ أعني كتاب الكافي للشيخ الإمام ثقة الإسلام محمّد بن يعقوب الكليني - أعلى اللّٰه مقامه، و أجزى في الجنان إكرامه -، و كتاب من لا يحضره الفقيه للشيخ الصدوق محمّد بن عليّ بن بابويه - قدّس اللّٰه روحه -، و كتابَي التهذيب، و الاستبصار لشيخ الطائفة أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسي - نوّر اللّٰه تربته، و رفع في العلّيين رتبته -.
فنقول: أروي عن جمع من الأشياخ، منهم الوالد - قدّس اللّٰه روحه - عن جدّي العالم الربّاني الشهيد الثاني - قدّس اللّٰه نفسه الزكيّة، و أفاض على تربته المراحم الربّانيّة - عن شيخه المرحوم المبرور نور الدين عليّ بن عبد العالي الميسي، عن جماعة من أشياخه، أمثلهم الشيخ شمس الدين محمّد بن محمّد بن محمّد بن داود الجزيني، عن الشيخ الصالح ضياء الدين عليّ بن الشيخ السعيد أبي عبد اللّٰه الشهيد محمّد بن مكّي - أعلى اللّٰه درجته كما شرّف خاتمته -، عن والده الشهيد، عن جماعة أجلّهم الإمام فخر الملّة و الدين محمّد بن شيخ الإسلام و مفتي فرق الأنام جمال الدين الحسن بن يوسف بن المطهّر الحلّي، عن والده المذكور، عن جمّ غفير من مشايخه، أجلّهم و أعظمهم الإمام المحقّق نجم الدين جعفر بن الحسن بن سعيد الحلّي - تغمّده اللّٰه تعالى بالرحمة و الرضوان، و أسكنه
1) . بحار الأنوار، ج 1، ص 202؛ ج 44، ص 282؛ ج 74، ص 351.
أعلى فراديس الجنان -، عن جماعة أفضلهم الشيخ الجليل نجيب الدين محمّد بن نما، عن جماعة أمثلهم الإمام المحقّق أبو عبد اللّٰه محمّد بن منصور بن إدريس، عن جماعة أكملهم الشيخ عربي بن مسافر العبادي، عن شيخه إلياس بن هشام الحائري، عن شيخه أبي عليّ بن الشيخ أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسي، عن والده - قدّس اللّٰه روحه - كتابَي التهذيب و الاستبصار و سائر مصنّفاته.
قال الشهيد رحمه الله في بعض إجازاته: و هذا الطريق و إن كان لنا غيره أقرب منه بواحد أو اثنين، إلّا أنّه طريق واضح الغرّة مأمون العثرة.
و عن الشيخ أبي جعفر، عن الشيخ المفيد محمّد بن النعمان، عن الشيخ أبي جعفر محمّد بن عليّ بن موسى بن بابويه القمّي رضى الله عنه كتاب من لا يحضره الفقيه و غيره من كتب الحديث ك العلل، و معاني الأخبار، و ثواب الأعمال، و كمال الدين، و غيرها.
و عن الشيخ المفيد، عن الشيخ أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد بن قولويه، عن الشيخ الجليل رئيس المذهب أبي جعفر محمّد بن يعقوب الكليني رضى الله عنه كتابه الكافي الّذي لا يوجد مثله.
و قد أجزت له - أدام اللّٰه توفيقه - رواية ما جرى به قلم هذا الضعيف من الحواشي و المصنَّفات، و نقله إلى غيره محتاطاً لي و له، مراعياً تقوى اللّٰه تعالى، و دوامَ طاعته و إيثار مراقبته، و الإخلاص له تعالى في العلم و العمل؛ فهو ملاك الأمن و قوام الدين، و عليه يدور الثواب و العقاب، و التماسي منه إجرائي على خاطره في أوقات الدعاء؛ يقبل اللّٰه عمله باللّٰه و عظمته و محمّد و عترته.
و كتب هذه الأحرف بيده الفانية الفقير إلى عفو اللّٰه تعالى محمّد بن عليّ بن أبي الحسن العاملي، يوم الجمعة السابع عشر من شهر جمادى الثاني من شهور سنة سبع بعد الألف من الهجرة الطاهرة، و ذلك بالمشهد المقدّس الغروي - على مشرّفه السلام -، و الحمد لله أوّلاً و آخراً، و صلاته على سيّدنا محمّد و آله. انتهت الإجازة الشريفة.
قال في شرح تهذيب الأحكام (1): و من تلك الجملة أنّي أروي عن آخر مشايخي في فن الفقه و الحديث و الرجال، و هو شيخنا و قدوتنا الإمام العلّامة، و القدوة الهمام الفهّامة، أعلم المتأخّرين بفنّ الحديث و الرجال و أورعهم ميرزا محمّد الأسترآبادي - قدس اللّٰه روحه -، جميع ما يجوز له روايته بطرقه المقرّرة في أماكنها، و لنتبارك بنقل الإجازة الّتي كتبها لي في مكّة المعظّمة - زادها اللّٰه تعالى شرفاً - في أثناء اشتغالي بقراءة الكتب لديه - رحمه اللّٰه تعالى - فكتب:
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم
نحمدك يا من عجزتْ عن إدراك جلاله أفكار الأنام، و نشكرك يا من عمّ الخلائقَ بسوابغ الإنعام، و نصلّي على نبيّك المصطفى المبعوث بشريعة الإسلام، و آله الهادين لسالك الحقّ و مدارك الأحكام.
أمّا بعد، فلمّا كانت السعادة الإنسانية منوطة بمعرفة الأحكام الشرعية الفرعية، المتوقّفة على تتبّع الأحاديث النبوية، و آثار الأئمّة الهادية المهديّة، بعد التحلّي بالعلوم الاُصولية الدينية و الفقهية، و كان المولى الأجلّ الأكمل، و الفاضل الأسعد الأوحد، حاوي مرضيّات الخصال، و حائز السبق في مضمار الكمال، المستعدّ لسعادات الدنيا و الدين مولانا محمّد أمين - رفع اللّٰه تعالى قدره، و كثّر في علماء الفرقة الناجية مثله - ممّن بذل في تحصيل ذلك جهده، و صرف نحو تحقيق مسائله وكده(2)، حتّى بلغ منها منزلة سامية، و أدرك درجة عالية، لا جرم
أحبّ إتمام ذلك بتتبّع تلك الأحاديث و الآثار، على جهة الاعتماد و الاختبار، فاشتغل معنا مدّة بمذاكرتها و مباحثتها على ما في طرق أهل البيت عليهم السلام، كما تضمّنتها الكتب المؤلَّفة في هذا الباب، خصوصاً الكتب الأربعة المعروفة لأكابر الأصحاب، سيّما كتاب تهذيب الأحكام لشيخ الطائفة عمدة علماء الإسلام الشيخ أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسي - قدّس اللّٰه روحه -، فقد فتّش عن معضلاته، و استفتح أعقال مشكلاته، ممّا ينبئ عن بلوغه الغايةَ القصوى، و حلوله المقام الأسنى، و كذلك كتب الرجال المعروفة في هذا الزمان، مع ما اتّفق لنا جمعه من الكبير و مختصراته بحسب استدعاء الإخوان، و جملة من كتاب مختلف الشيعة - على مؤلّفه الرحمة و الرضوان -، فأجزت له - أيّده اللّٰه تعالى - أن يروي عنّي جميع ما صحّت لي روايته و إجازته بطرقي المقرّرة، و أعلاها عن الشيخ الفاضل الجليل إبراهيم بن الشيخ الأجلّ الفقيه نور الدين عليّ بن عبد العالي العاملي الميسي - قدّس اللّٰه روحيهما -، عن والده المذكور، عن الشيخ الجليل شمس الدين محمّد بن المؤذّن، عن الشيخ ضياء الدين عليّ، عن والده الشيخ الأجلّ الأكمل السعيد الشهيد محمّد بن مكّي - رفع اللّٰه درجته كما شرّف خاتمته -، عن الشيخ المحقّق فخر الملّة و الدين أبي طالب محمّد، عن والده العلّامة جمال الملّة و الحقّ و الدين الحسن بن المطهّر الحلّي، عن والده الشيخ الجليل سديد الدين يوسف بن عليّ بن [ال] مطهّر، و شيخه المحقّق نجم الملّة و الحقّ و الدين أبي القاسم جعفر بن الحسن بن سعيد - قدّس اللّٰه روحه -، عن السيّد الجليل أحمد بن يوسف بن أحمد العريضي العلوي الحسني، عن برهان الدين محمّد بن محمّد بن عليٍّ القزويني، عن السيّد فضل اللّٰه بن عليّ الحسني الراوندي، عن عماد الدين أبي الصمصام ذي الفقار بن معبد الحسني، عن الشيخ السعيد شيخ الطائفة و عمدتها أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسي - قدّس اللّٰه روحه - جميع مصنّفاته الّتي من جملتها التهذيب و الاستبصار اللذَين عليهما المدار، و جميعَ مرويّاته الّتي
اشتمل عليها الفهرست و غيره، و حيث انتهى الطريق إلى الشيخ رحمه الله، و طريقه ينتهي إلى جميع مصنّفي أصحابنا المتقدّمين كما في الفهرست و غيره، ففي ذلك غنية عن تفاصيل الطرق إليهم - رحمهم اللّٰه -، إلّا أنّا نشير إلى بعض ما هو أهمّ، فنقول:
إنّا نروي الإسناد عن الشيخ أبي جعفر الطوسي رحمه الله، عن المفيد محمّد بن محمّد بن النعمان، عن الصدوق أبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه - قدّس اللّٰه روحه - جميعَ مصنّفاته و إجازاته، و كذلك عنه عن أبيه رحمه الله.
و بالإسناد، عن الشيخ الطوسي رحمه الله، عن المفيد - قدّس اللّٰه روحه -، عن الشيخ أبي القاسم جعفر بن محمّد بن قولويه، عن الشيخ السعيد أبي جعفر محمّد بن يعقوب الكليني الرازي - قدّس اللّٰه روحه - بكتابه الكافي.
و بالإسناد عن الشيخ الطوسي رحمه الله، عن جماعة منهم المفيد رحمه الله، عن أبي محمّد هارون بن موسى التلَّعُكْبَرِي رحمه الله، عن أبي عمرو محمّد بن عمر بن عبد العزيز الكشّي بكتابه الرجال.
و بالإسناد عن عماد الدين أبي الصمصام، عن الشيخ التقيّ أحمد بن العبّاس بن أحمد النجاشي - قدّس اللّٰه روحه - بكتابه الرجال.
و صلّى اللّٰه على سيّدنا محمّد و آله الطيّبين الطاهرين.
كتبه الفقير إلى عفو ربّه الغنيّ الهادي محمّد بن على الأسترآبادي - عفي عنهما - في شهر جمادى الاُولى من سنة سبع و عشرة بعد الألف في مكّة المعظّمة، حامداً مصلّياً مسلّماً مستغفراً. انتهت الإجازة الشريفة.
معرفى نسخه
جوامع الكلام في دعائم الإسلام بطريق
أهل البيت عليهم السلام سيد ميرزا جزايرى (زنده در 1085 ق)
سيّد ميرزا جزايرى (زنده در 1085 ق)
معرفى: محمّد بركت بسم اللّه الرّحمن الرّحيم بنا بر قول مشهور، تقسيم بندى اصلى و چهارگانۀ خبر واحد به: صحيح، حسن، ثقه و ضعيف، از سوى علّامۀ حلّى (م 726 ق) يا استادش سيد جمال الدين احمد بن طاوس (م 673 ق) صورت گرفته است.
از نظر متقدّمان علماى اماميه، اگر حديثى با قرائنى همراه باشد كه افادۀ قطع يا وثوق به صدور آن از معصوم عليه السلام كند، حديثى صحيح، وگرنه ضعيف است.
تقسيم بندى جديد، محلّ اختلاف بين دانشمندان بوده و مورد گفتگوى آنان قرار گرفته است.(1)
دسته اى از بنيان مخالف آن بوده اند و عدّه اى در تعريف هر يك از انواع چهارگانه و تعيين مصاديق آنها اختلاف كرده اند(2).
امّا قبل از قبول يا ردّ اين تقسيم، نكته اى قابل توجّه و دقّت است كه با ذكر دو
مقدمه بيان مى شود.
مقدمۀ اول: حجّيت خبر واحد و شرايط لازم براى پذيرش خبر واحد، از مباحث علم اصول فقه است (1)و تنوع در تقسيم بندى و صرف نامگذارى صحيح يا غير آن، موجب حجيّت يا رد يك حديث نيست و هر فقيه، بنا بر مبناى اصولى و بر اساس استنباط خود، به آن رأى مى دهد و عمل مى كند.(2)گرچه اكثر فقها تقسيم بندى چهارگانه را پذيرفته اند، امّا آن را در حجيّت، مؤثر ندانسته اند و روش هاى ديگر را اعمال كرده اند(3).
مقدمۀ دوم: از آنجا كه تقسيم بندى جديد، براساس اوصاف راويان موجود در سند حديثْ صورت گرفته و آراى دانشمندان، در توثيق يا تضعيف يك راوى، متفاوت و امرى اجتهادى است، پس يك حديث، از حيث صحّت مى تواند مورد اختلاف باشد.
با توجّه به دو مقدمۀ فوق، ذكر اين نكته لازم است كه كسى حق ندارد منابع حديث شيعه را به هم زده، بنا بر رأى خويش، تعدادى حديث را به عنوان صحيح يا غير آن، تعيين كند و بخشى از كتاب را با نام «گزيده» ارائه دهد. همچنين شايسته نيست كه ضمن تحقيق و چاپ و نشر يك كتاب حديثى، برچسب صحيح، حسن، ثقه و ضعيف از سوى محقّق و ناشر، بر احاديث آن كتاب زده شود. امّا آيا از ميان كتاب هاى حديثى، احاديث را بر مبناى تقسيم بندى چهارگانه انتخاب كردن و آنها را ضمن تأليف جديدى ارائه دادن، پسنديده است يا نه؟ قضاوت را به عهدۀ خوانندگان محترم مى گذاريم.
كتاب منتقى الجُمان في الأحاديث الصحاح و الحسان، تأليف حسن بن زين الدين شهيد ثانى (م 1011 ق)، مشهورترين تأليف از نوع اخير است.
صاحب الذريعة، كار وى را دنباله روى از علّامۀ حلّى مى داند.(1)
دو كتاب الدرّ و المرجان في الأحاديث الصحاح و الحسان(2)و النهج الوضاح في الأحاديث الصحاح،(3)در فهرست ها از تأليفات علّامۀ حلّى به شمار آمده؛ امّا اثرى از آنها در دست نيست و اصلاً بعيد است كه علّامه، چنين كتاب هايى تأليف كرده باشد، و احتمالاً در نظر داشته كه تأليف كند.
كار ديگرى كه در اين زمينه صورت پذيرفته و از منتقى الجُمان الهام گرفته، ولى از نظر كمّى و كيفى با آن تفاوت بسيار دارد، كتاب جوامع الكلام است. متأسفانه اين اثر، همچنان در زواياى گنجينه هاى خطّى باقى مانده و پژوهشگران، چشم انتظار نشر و چاپ و بهره بردارى از آن هستند. اميد است كه با همّت بزرگان، اين نقيصه بر طرف گردد. موضوع اين مقال، معرّفى اين اثر گران قدر است.
نويسندۀ اين كتاب، محمّد بن شرف الدين على بن نعمة اللّٰه بن حبيب اللّٰه بن نصر اللّٰه حسينى موسوى، مشهور به «سيّد ميرزا جزايرى» است. وى از دانشمندان و محدّثان قرن يازدهم و از مشايخ روايت حديث بزرگانى چون علامۀ مجلسى، شيخ حرّ عاملى و سيّد نعمة اللّٰه جزايرى است. او مدّت مديدى در حيدرآباد، در محضر محمّد بن خاتون عاملى بوده و كسب فيض نموده است. با اين كه صاحبان تراجم از وى به بزرگى ياد كرده اند؛ امّا هيچ شرح و تفصيلى از زندگى، تاريخ تولّد و وفات وى
ارائه نشده است.
شيخ حرّ عاملى در أمل الآمل از او اين گونه ياد مى كند:
السيّد ميرزا محمّد بن شرف الحسيني الجزائري، كان من فضلاء المعاصرين، عالماً فقيهاً محدّثاً حافظاً عابداً، من تلامذة الشيخ محمّد بن علي بن خاتون العاملي ساكن حيدرآباد، له كتاب كبير في الحديث جمع فيه أحاديث الكتب الأربعة و غيرها نرويه عنه.(1)
علّامۀ مجلسى، طى اجازه اى كه در سال 1085 ق، به يكى از شاگردانش در مشهد مقدّس داده، از جزايرى اين گونه ياد مى كند:
و منها ما أخبرني به إجازة السيّد العالم الفاضل المحدّث البارع محمّد الشهير بسيّد ميرزا - أدام اللّٰه فضله - عن والده السيّد الأمجد شرف الدين عليّ بن نعمة اللّٰه الموسوي - طاب ثراه - عن شيخ المحقّقين الشيخ عبد النبيّ بن سعد الجزائري - أفاض اللّٰه على تربته الزكية - عن الشيخ الأعظم الأفخم مروّج المذهب، نور الدين عليّ بن عبد العالي الكركي - نوّر اللّٰه مرقده - إلى آخر ما مضى من سنده.(2)با توجّه به سال تأليف أمل الآمل كه 1098 ق است و اجازۀ علامۀ مجلسى كه به سال 1085 ق صادر شده، سال وفات مؤلّف، بين اين دو سال است.
صاحب مستدرك، دربارۀ سيد نعمة اللّٰه و كتابش مى گويد:
السيّد السند المحدّث النحرير، السيّد محمّد المشتهر بسيّد ميرزا الجزائري، ابن شرف الدين عليّ بن نعمة اللّٰه الموسوي، المتوفّى سنة 1098.
صاحب جوامع الكلم، و هو كتاب كبير في الحديث، جمع فيه أحاديث الكتب الأربعة و غيرها، و له رموز مخصوصة للكتب الّتي ينقل عنها. رأيت مجلّداً منه في كرمانشاه، و هو كتاب شريف نافع.(3)
در نسخۀ چاپ سنگى مستدرك، سال وفات نيامده و در چاپ جديد آن، اشاره نشده كه اين سال وفات، از چه نسخه يا منبعى ذكر شده است.
مؤلّف، به سال 1074 ق، به علّامۀ مجلسى اجازۀ حديث داده است. وى بعد از مقدمه مى گويد:
فالتمس منّي - أدام اللّٰه أيّامه، و قرن بالسعود شهوره و أعوامه - إجازة بعض ما صحّ لي روايته عن مشايخي العظام و أسلافي الكرام، و هو ما حدّثني به إجازة في الصغر أبي السيّد الأوحد و الشريف الأمجد، شرف الدين عليّ بن نعمة اللّٰه الموسوي - نوّر اللّٰه تربته - بحقّ روايته عن رئيس الإسلام و المسلمين و سلطان المحقّقين و المدقّقين، الشيخ عبد النبيّ بن سعد الجزائري - سقى اللّٰه تربته صوب الرضوان و فسح له في درجات الجنان - بحقّ روايته إجازة عن الشيخ الأعظم الأفخم نادرة الزمان و نتيجة الدوران، العلّامة الفهّامة نور الدين عليّ بن عبد العالي الكركي، و هذا أقصر طرقي في الرواية.(1)
طريق سيد ميرزا جزائرى به محقّق كركى، چند نكته را روشن مى كند.
مؤلّف در اوايل عمر، از پدرش اجازۀ روايت حديث اخذ كرده است.
كوتاه ترين طريق روايت حديث او همين است كه در اين اجازه آمده است.
اين كه صاحب رياض العلماء، روايت شيخ عبد النبى جزايرى از محقّق كركى را بدون واسطه، بعيد دانسته، وجهى ندارد.
علاوه بر پدر مؤلّف كه در اجازۀ علامۀ مجلسى آمده و همچنين ابن خاتون عاملى كه مؤلّف در مقدمۀ جوامع الكلام، هنگام ذكر طرق حديثى اش فقط از او نام برده است، بنا به تصريح روضات الجنات، سيد ميرزا جزايرى از فيض اللّٰه بن عبد القاهر تفرشى و سيد ميرزا محمّد استرآبادى نيز حديث نقل مى كند.(1)
سيد ميرزا جزايرى، مشرب اخبارى داشته است و گفتار و داستان هاى نقل شده از او به اين مطلب تصريح دارد. در روضات الجنات آمده است:
و قد ذكر السيّد نعمة اللّٰه الجزائري في كتابه المقامات أنّ شيخه السيّد محمّد الجزائري منكر لوجود المكروه في أحكام الشريعة، بل لورود شيء من المناهي على هذا الوجه؛ زعماً منه أنّ النهي يفيد التحريم مطلقاً...(2)در طبقات أعلام الشيعة نيز آمده است:
و ذكر المحدّث الجزائري في منبع الحياة مناظرة اُستاذه جعفر البحراني مع شيخه المحدّث صاحب جوامع الكلام في جامع شيراز في حجّية ظواهر الكتاب، حتّى قال شيخه المحدّث: إنّ «قل هو اللّٰه أحد» يحتاج في فهم معناه إلى الحديث؛ لأنّا لا نعرف معنى الأحديّة و لا الفرق بين الأحد و الواحد و غير ذلك. فيظهر أنّه أخباريٌّ يفتح باب التأويل، و كان قاطن شيراز...(3).
جزايرى در ديباچۀ جوامع الكلام، در اهميّت «علم الحديث» مى گويد:
و إنّ ما سواه (علم الحديث) من العلوم مستند إليه، و ما عداه من العقائد و المعارف معتمد عليه؛ حيث إنّ كلّ دليل لا يشهد له السمع فهو عليل و علّة، و كلّ علم لا يستند إلى الشرع فهو جهل و وهم و ضلّة...
اين كتاب، دايرة المعارفى حديثى است كه در آن، احاديث اصول عقايد، فروع دين، اخلاقيّات و نصايح، از ميان كتب اربعه و ديگر كتاب هاى مرجع حديثى جمع آورى شده است. عنوان هاى اصلى كتاب، «عقد» نام گرفته كه هر عقد، داراى چند «سمط» و هر سمط، داراى چند «جوهره» است. نويسنده، براى هر كتابِ مرجع، رمزى قرار داده كه در ابتداى حديث آمده است. همچنين احاديث را از نظر صحيح، حسن و ثقه بودن تعيين كرده و آنها را با رمز، مشخّص كرده است و در جاهاى مختلف با آوردن «اقول»، نكات رجالى، استنباطى، لغوى و... را بيان نموده است:
كتاب، مشتمل بر يك مقدمه، چند عقد و يك خاتمه است. مقدمه داراى 24 مسأله است كه برخى در بيان فوائد رجالى است و برخى نيز نكات دراية الحديثى را در بردارد.
اين كتاب، احتمالاً تنها تأليف سيد ميرزا جزايرى است و يقيناً دليل شهرت وى، يادداشت كوتاهى است كه مرحوم آية اللّٰه مرعشى رحمه الله بر روى نسخه اى از كتاب او نوشته و توصيفى كوتاه از كتاب و مؤلّف كرده و در آخر گفته است: له مؤلّفات كالتعليقة على الفقيه و على الكافي و على الصحيفة الكاملة السجّاديّة و ديوان شعر و غيرها.
سيد ميرزا، دليل تأليف كتاب خود و تفاوت كمّى آن را با منتقى الجُمان و چگونگى كارش را اين گونه بيان مى كند:
و التمس منّي بعض إخواني و أصحابي - حيث وقع إليه كتاب منتقى الجمان في الأحاديث الصحاح و الحسان...، و هو كتاب احتوى على بدائع التحقيقات، و مجموع انطوى على روائع التدقيقات، قد سلك فيه مسلكاً لم يُسبق إليه، و نهج فيه منهجاً لم يُظفر بمثله و لم يعثر عليه، غير أنّه اقتصر فيه على مجرّد الصحيح و الحسن، و اعتمد فيه على الكتب الأربعة دون غيرها من كتب الفنّ - أن أجمع فيه كتاباً تكمل فيه الأقسام الثلاثة
كلّها، و تتّصل به فروع دين الإسلام بأصلها، غير مقتصر فيه على كتاب دون كتاب، و لا تارك منه القصص و المواعظ و الآداب، و أن أحذو في الجميع حذوه و اُسلوبه، و أغدو على حرثه بكلّ رائقة و اُعجوبة، من تصحيح أكثر ألفاظ الغريبة ضبطاً و تفسيراً، و إيضاحِ ما عساه أن يسنح من معانيه ما يكون عسيراً، و التنبيه على سهو الراوي في متنٍ أو سند، و الإشارة إلى الوجه اللائق في ذلك و المعتمد، و حلّ الإشكالات على اختصار في الكلام و طيّ الكشح عن تنسيق العبارات على أبلغ النظام يوجب الإيهام، و إغماضٍ عن ذكر المطلوب بالتلميح و الإشارة و تأييد المقصود على وجه المجاز و الاستعارة؛ إذ ذاك لعمري جدير بالخُطَب و الأشعار، حقيق أن تُنزّه عنه الأحاديث و الأخبار.
امّا تفاوت كيفى اين كتاب با منتقى الجُمان را براساس بينش و برداشت مؤلّف از تقسيم بندى جديد و قديم خبر واحد و تسلّط وى بر احاديث و علم رجال بايد دنبال كرد. مؤلّف بر اين انديشه است كه دو تقسيم، هيچ تفاوت اساسى و مبنايى با يكديگر ندارند و فقط در تقسيم بندى جديد، خبر واحد صحيح، به سه دستۀ صحيح، حسن و ثقه تقسيم شده، و اين دو قسم اخير، از نظر اعتبارْ كمتر از صحيح نيستند و ثمرۀ اين تقسيم بندى در تعارض بين خبرها ظاهر خواهد شد. براى بهتر آشنا شدن با بينش مؤلّف، تمام مسألۀ اوّل، آورده مى شود:
المسألة الاُولى: اعلم أنّ الخبر على ضربين، متواتر و هو ما أفاد بنفسه العلم، و آحاد يفيده إن اقترن بقرينة توجبه، و لا يفيد إذا عري عنها، و نعني بالقرينة الإجماع على نقله، أو على الفتوى بمضمونه، أو اشتهاره من غير نكير، أو اشتهاره كذلك، أو معاضدته للمقطوع به من هذه الجهات صريحاً أو فحوًى أو دلالة، و لا يكاد يوجد من أحاديثنا المعمول عليها المتّصفة طرقها بأحد الأوصاف الثلاثة - على ما سيجيء التنبيه عليه - إن شاء اللّه تعالى - خال من ذلك؛ لأنّا نعلم بالضرورة تواتر هذه الكتب عن مؤلّفيها إجمالاً.
و نجزم يقيناً؛ لقيام القرينة من تلقّي المشايخ - رضي اللّٰه عنهم - لها بالقبول، و روايتهم لها، و الفتوى بمضامينها خلفاً عن سلف، و شدّة الاعتناء بها، بعدم تطرّق وضع أو نقصان في النقل إليها بوجه تفصيلاً، و أنت إذا عرفت ذلك و سبرت الأحاديث بعضها من بعض على تعدّد مواضعها من الكتب و تكرّر ورودها فيها، تبيّنت من روايتها بالطرق المتعدّدة اشتهارها في السلف من غير نكير، و إن لم تطّلع على اُصولهم و مصنّفاتهم و ما لا تختلف
طرقه منها في الكتب يستعلم حاله من المتكرّر بأدنى فكر، حيث يكونان من كتاب واحد، و يعلم من تتبّع الفهارسة و الاُصول اشتهار رواية الكتاب، و الأخذ من مؤلّفه، أو يكونان متّحدي السند، أو يكون كتب اُولئك الّذين تضمّنهم السند مشهورة العمل و الرواية بين السلف، كما مرّ، و تبيّنت أيضاً فائدة التقسيم إلى الأقسام الأربعة المشهورة، و امتياز الثلاثة على غيرها، و قبول مراسيل من قبلت مراسيله، و ردّ من ردّت، و تزييف العمل بالخبر الواحد الصرف عند من زيّفه، و قبول هذه الأخبار الّتي في هذه الكتب عند قابليها، و قبول قول المزكّى بقول الواحد، و عدّ من أكثرت الأجلّاء عنه الرواية صحيح الحديث و إن كان مجهولاً، و تسمية الرواية صحيحة و إن كان في طريقها غير إماميٍّ، إلى غير ذلك من كلامهم. و ما وقع للمتأخّرين - رحمهم اللّٰه - من شدّة الاعتناء بالتعريفات و المحافظة على طردها و عكسها و الحكم عليها، فذلك من متعارفاتهم في النيّة و غيرها، و ليس له في كلام السلف ذكر، و ما هذا شأنه فليس بحجّة. على أنّ تصريحات القدماء شاهدة بصحّة ما قدّمناه كما قرّرنا، و إن كان ما فهمه المتأخّرون عنهم خلافه، من كونه اصطلاحاً جديداً بجميع أقسامه؛ حيث إنّ مفاد ما قالوه يرجع إلى أنّ الصحيح يقال على الأقسام الثلاثة، و هو المؤيَّد بكلام السلف - رضي اللّٰه عنهم - و إن خصّوا الآخرين باسمي الحسن و الموثّق كما أشرنا، و هذا بحمد اللّٰه سبيل واضح لمن تدبّر، و طريق مستقيم لمن عقل و تبصّر، و فيه كفاية للمنصف إذا ضبط حدوده إن شاء اللّٰه تعالى.
همچنين در مسألۀ ششم از مقدمه مى گويد:
المسألة السادسة: اعلم أنّ الطريق و السند يقالان لمجموع سلسلة الرواة إلى المعصوم، و ينقسم إلى متّصل و غير متّصل، و المتّصل إلى معلول و غير معلول، و نعني بالمعلول المقطوع أو المرسل فيما ظاهره الاتّصال لأسباب خفيّة يستخرجها الماهر، توجب له القطع أو غلبة الظنّ.
و أهل الدراية يسمّون حذف أوائل السند تعليقاً، و أواخرَه إرسالاً، و الحذف فيما بينهما قطعاً؛ فالمتّصل غير المعلول إن كان ثقات إماميّين أو من يقوم مقامهم منهم فصحيح، و المراد بمن يقوم مقام الثقات الإماميّين مرسل مَن نُقِل الإجماع على تصحيح ما يصحّ عنهم، و إلّا فإن اشتمل - و الحال هذه - على ممدوح منهم بما لا يبلغ التوثيق فحسن، و إلّا فإن اشتمل - و الحال هذه - على ثقة غير إماميٍّ أو كان ثقات غير إماميّين فموثّق،
و إلّا فضعيف.
و بذلك تعرف حدودها الأربعة اللفظيّة.
ثمّ اعلم أنّ فائدة التقسيم إلى الأقسام الأربعة المذكورة و تمييز بعضها عن الآخر إنّما تظهر عند الترجيح مع التعارض، و إلّا فقد ثبت - بما تقدّم - أنّها ما عدا الضعيف تفيد ثبوت الخبر عن المعصوم مفصّلاً، فالصحّة بهذا الاعتبار يشملها، و هي واقعة على الخبر لا على طريقه، و هو مراد العلّامة إذا وصف بها من ليس طريقه بصفة الصحيح، و هو متعارف السلف - رضي اللّٰه عنهم -.
مؤلّف، همان گونه كه در جاى جاى مقدمه اشاره كرده، تسلّط وسيع و كافى بر اسانيد حديث، داشته است. او در مقدمه و سپس ضمن عنوان «أقول»، فوائد رجالى بسيارى را ذكر كرده كه بعضى از آنها به طور مختصر بيان مى گردد:
اگر يك راوى عادل و شناخته شده، به دفعات، از يك راوى مجهولْ حديث نقل كند، اين كثرت نقل حديث، دلالت بر وثاقت مروىّ عنه مى كند. وى در مسألۀ 3، بعد از اثبات مدّعايش نام تعدادى از اين افراد را ذكر كرده است.
اگر سند حديثى شامل راويانى باشد كه با الفاظ توثيق، بر آنها تنصيصى نشده است، آن حديث از احاديث صحيح شمرده مى شود نه حسن. ضمن مسألۀ 4، به اين نكته اشاره شده و نام دسته اى از اين راويان، آمده است.
براى تزكيۀ راوىِ حديثْ شهادت يك عادل، كفايت مى كند.
كلمۀ «ثقة»، دلالت بر عدالت شخص نمى كند.
كتب اربعۀ رجال، براى جرح و تعديل تأليف نشده اند و اگر جرح و تعديلى در آنها ذكر شده، استطراداً آمده است. در كتاب هاى حديث، بخصوص كتب اربعۀ حديث، تعداد زيادى از راويان، تزكيه شده اند و در آخر مسألۀ 10، نام آنان آمده است.
نام كسانى كه در مكانى غير از محلّ اصلى و يا به همراه كسان ديگرى ذكر
شده اند و براين اساس، وصف آنان نزد عدّه اى از دانشمندان علم رجال مجهول مانده، در مسألۀ 11، ذكر شده و توصيف گرديده است.
دسته اى از راويان، مكرّر ذكر شده اند و عدّه اى توهّم كثرت آنها را داشته اند، در حالى كه متحد بوده، يك نفر بيشتر نيستند. ضمن مسألۀ 12، همراه با ذكر علّت هاى تعدّد و تكرّر، نام واحد آنها ذكر شده است.
گروهى از راويان حديث، بدون دليل موجّه، مورد طعن قرار گرفته اند، در صورتى كه افرادى موثّق بوده اند. در مسألۀ 13، نام اين گروه ذكر شده و دليل وثاقت آنان نيز بيان شده است.
وقتى ثابت شد كه حديثى با سند، از كتاب معتبر و معيّنى صادر شده، اگر طريق وصول به آن ضعيف باشد، ضررى به صحّت حديث نمى زند.
در مسألۀ 20، علّت هاى به هم ريختگى ظاهرى سندهاى حديث كه موجب مى شود افراد غير خبره نتوانند آن را تشخيص دهند، ذكر شده و سپس به موارد آن، اشاره شده است:
الف - مواردى كه بين راوى و مروى عنه اختلاف شده است؛
ب - دسته اى از اسانيد كه حكم به قطع آنها مى شود؛
ج - مواردى كه عطف بين دو راوى است؛
د - دسته اى كه در آنها ذكر شده از فلان شخص حديث نقل نمى كنند، در حالى كه در اصول، خلاف آن ثابت شده است.
بنا به تصريح روضات الجنات (ج 7، ص 91)، جوامع الكلام تا «كتاب الحج» نوشته
شده است؛ امّا بنا بر فهرستى كه در ابتداى نسخۀ شمارۀ 4027 كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى آمده و فهرست عقد يازدهم تا نوزدهم و خاتمه را به طور تفصيلى بيان كرده، و همچنين طبق نسخه اى كه صاحب الذريعة آن را ديده و خاتمۀ كتاب بوده، مى توان گفت كه مؤلّف، كتاب را تمام كرده است.
مؤلّف كتابش را در نوزده عقد و هر عقد را در چند جوهره و هر جوهره را در چند سمط، تنظيم نموده، كه عنوان عقدهاى آن چنين است:
مقدمه: شامل 24 مسأله
عقد اوّل: اصول و معرفة اللّٰه
عقد دوم: نبوّت
عقد سوم: ائمه
عقد چهارم: ايمان و كفر
عقد پنجم: دعا، قرآن و عترت
عقد ششم: طهارت
عقد هفتم: صلاة
عقد هشتم: زكات
عقد نهم: روزه
عقد دهم: حج
عقد يازدهم: مكاسب و توابعش
عقد دوازدهم: صيد و ذباحه
عقد سيزدهم: قضا و احكام
عقد چهاردهم: عتق، نذر و كفّارات
عقد پانزدهم: نكاح
عقد شانزدهم: حدود و توابعش
عقد هفدهم: ديات، قصاص و احكامش
عقد هجدهم: وصايا
عقد نوزدهم: ميراث
خاتمه: احاديث متفرّقه (الروضة)
از اين كتاب تاكنون نسخه هاى متعددى شناسايى گرديده كه مشخصات آنها چنين است:
1 - نسخۀ شمارۀ 579 كتابخانۀ مركزى دانشگاه تهران، تحرير اوّل ربيع الثانى 1295 ق خوانا، از اوّل كتاب تا جوهرۀ دهم از سمط يكم از عقد پنجم (فهرست، ج 5، ص 1272).
2 - نسخۀ شمارۀ 48210 كتابخانۀ مجلس، تحرير قرن يازدهم، يادداشت سيد نعمة اللّٰه جزايرى در پشت برگ اول نسخه است. (فهرست، ج 13، ص 232).
3 - نسخۀ شمارۀ 754 كتابخانۀ مجلس، مجموعه طباطبايى (فهرست، ج 23، ص 40).
4 - نسخۀ شماره 4027 كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى، كتابت: ابراهيم بن على بن موسى عاملى، 1080 ق، از اوّل كتاب تا پايان عقد ششم. (فهرست، ج 11، ص 31).
5 - نسخۀ شماره 5035 كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى، عقد چهارم و ششم. (فهرست، ج 13، ص 232).
6 - نسخۀ شماره 6250 كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى، بخشى از عقد هفتم. (فهرست، ج 16، ص 235).
7 - نسخۀ شماره 1990 كتابخانۀ آستان قدس رضوى، كتابت: محمّد امين
نايينى، 1093-1097 ق، جلد اوّل و دوم. (فهرست، ج 5، ص 69).
8 - نسخۀ كتابخانۀ مدرسۀ علميۀ امام عصر (عج) شيراز، تحرير قرن يازدهم، عقد هفتم و هشتم، ناقص الآخر.
9 تا 13 - كتابخانۀ مركز احياء التراث الاسلامى، قم، نسخه هاى شماره 2616 (عقد ششم تا عقد نهم و خاتمۀ كتاب)؛ 2717 (عقد چهارم)؛ 2662 (عقد اول)؛ 2657 (عقد يازدهم تا نوزدهم)؛ 2663 (عقد هفتم تا نهم).
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر