ghaemiyeh.com
سرشناسه : مهریزی، مهدی، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پديدآور : میراث حدیث شیعه/ به کوشش مهدی مهریزی، علی صدراییخویی.
مشخصات نشر : قم: موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشر، ۱۳-
مشخصات ظاهری : 21ج.: نمونه.
فروست : پژوهشکده علوم و معارف حدیث؛ ۶.
شابک : ۶۵۰۰۰ ریال : 978-964-493-455-1 ؛ ۵۵۰۰۰ریال: ج.۱۸، چاپ اول: 9789644933332 ؛ ۷۰۰۰۰ریال: ج.۱۹، چاپ اول: 978964493341
وضعیت فهرست نویسی : برون سپاری
يادداشت : فهرستنویسی براساس جلد بیستم، ۱۳۸۸.
يادداشت : پشت جلد لاتینیشده:.The hadith heritage of Shiah)Mahdi Mihrizi. Mirath -i hadith-i Shiah.
يادداشت : ج.۱۸و۱۹(چاپ اول: ۱۳۸۷).
یادداشت : کتابنامه.
موضوع : احادیث شیعه -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث. سازمان چاپ و نشر
رده بندی کنگره : BP۱۳۶/۹/م۹م۹ ۱۳۰۰ی
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۲۱۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۵۸۱۶۰۰
تنظیم متن دیجیتال: میثم حیدری دولت آبادی
بسم الله الرحمن الرحیم
میراث حدیث شیعه
به کوشش مهدی مهریزی، علی صدراییخویی
تصویر
تصویر
تصحيح، نقد و بهسازى ميراث مكتوب، سه مرحله اساسى در بهره مندى از اندوخته هاى علمى و فكرى پيشينيان است. در جدال سنّت و تجدّد، اصالت و تجديد و تُراث و حداثت با تكيه بر آن مى توان استوار ايستاد و گذشته را به حال پيوند زد.
در چند دهۀ اخير در عرصۀ علوم اسلامى تصحيح و تحقيق متون كهن بيشترين تلاش علمى پژوهشگران را به خود معطوف داشته است و اين تنها مرحله اى نخست از اقدامى بنيادين است كه مرحلۀ ديگرش رويكرد به تصحيح انتقادى خواهد بود. از اين كه بگذريم به نقد و بهسازى [نقد التراث و تيسير التراث](1)بسى كمتر توجه شده است.
ميراث حديث شيعه گامى كوچك است در اين وادى بزرگ؛ چرا كه اينك تنها عرضه بخشى از ميراث مكتوب مسلمانان را در حوزۀ حديث برعهده گرفته و البته اميد دارد كه در آينده به تصحيح انتقادى، نقد و بهسازى متون نيز بپردازد.
پس از نشر دفتر نُخست، ارباب فضل و معرفت ما را از نقد و نظر خويش بى بهره نساخته و ارمغان هايى هديه دست اندركاران نمودند:
1) . اين اصطلاحات در منشورات عربى به كار مى رود و نام سلسله اى از آثار المعهد العالمى للفكر الاسلامى است.
1 - سطح علمى تصحيح و تحقيق همگون نيست، بعضى از رساله ها از حد تصحيح خارج شده و حواشى زائد بر متن دارد و برخى ديگر از استنساخ فراتر نرفته است. چنانكه ارجاعات يكسان انجام نشده است. گاه پى نوشت رساله هاى عربى، فارسى است و مقدمه ها نيز يكسان تحرير نگشته است.
2 - گاه تلاش براى يافتن نسخه هاى متعدد يك رساله، عقيم مانده و تصحيح تنها بر پايۀ يك نسخه به انجام رسيده است.
3 - متأسفانه با وجود تلاش بسيار، چاپ نخست اين دفتر از اغلاط چاپى و مطبعى خالى نبود و اين تا اندازه اى به استوارى دفتر لطمه زده است.
4 - يك زبانه بودن اين دفترها، پيشنهاد برخى از پژوهشگران بود.
5 - از ديگر پيشنهادهاى اهل فضل عرضۀ موضوعى - تخصصى دفترها بود.
بدين صورت كه هر دفتر به يكى از محورهاى پنجگانه ذيل اختصاص يابد:
الف - متون حديثى؛
ب - شرح حديث و غريب الحديث؛
ج - دعا و شرح ادعيه؛
د - دراية الحديث؛
ه ترجمۀ احاديث؛
تلاش شد كاستى ها به اندازۀ وُسعْ برطرف شود و بر اتقان و استوارى تصحيح و تحقيق افزوده گردد.
پيشنهاد تك زبانى و موضوعى بودن نيز در دست مطالعه و بررسى است؛ چرا كه شكل كنونى دفترها مورد قبول و پسند دسته اى ديگر از صاحب نظران واقع شده است.
بار ديگر، همۀ ارباب فضل را به همكارى دعوت مى كنيم و نقد و پيشنهاد همگان را هديه اى دلپذير مى انگاريم.
مهدى مهريزى
متون حديثى
وصية النبيّ صلى الله عليه و آله لعليّ بن أبي طالب عليه السلام به روايت عمر بن محمّد نسفى (م 537 ق)
المناجاة الالهيّات سيّد ضياء الدين فضل اللّٰه بن على راوندى (م 572 ق)
الاستبصار في النص على الأئمّة الأطهار عليهم السلام ابو الفتح محمد بن على بن عثمان كراجكى (م 449 ق)
الأربعون حديثاً عزّ الدين حسين حارثى عاملى (م 984 ق)
تحقيق: سيد احمدرضا حسينى
وصاياى پيامبر عظيم الشأن اسلام صلى الله عليه و آله مجموعۀ گرانبهايى است كه مى تواند برنامه اى كامل و جامع براى هدايت جامعه بشرى باشد. مخاطب پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در اين وصايا هر چند در ظاهر يكى از اصحاب خاص آن حضرت است، ولى در واقع خطاب به همۀ امت اسلامى و حتى همۀ افراد جوامع انسانى صادر شده است. مرحوم محمد تقى مجلسى رحمه الله در اين باره مى فرمايد:
و اعلم أنَّهم «صلوات اللّٰهِ عليهم» و إن كانوا في الوصايا يخاطبون الأئمّة عليهم السلام لكنّ المراد بها الأمّة(1).
در كتب روائى شيعه و سنّى وصيت هاى متعددى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به حضرت على عليه السلام وارد شده كه سند همگى آنها به امام
1) . روضة المتقين، نشر بنياد فرهنگ اسلامى، ج 12، ص 4
جعفر صادق عليه السلام مى رسد(1). تفاوت عبارات اين وصايا بيانگر تعدّد و صدور آنها در زمان هاى مختلف است.
محدّثان و عالمان بسيارى وصاياى مزبور را در كتب روايى خود نقل نموده و يا به شرح آن پرداخته اند. دو عامل باعث شد كه به تصحيح و انتشار نسخه خطى حاضر كه روايتى از آن وصاياست، اقدام نمائيم.
اولاً: راوى اين حديث از علماى اهل سنت است و سند آن با سند موجود در كتب روايى شيعه تفاوت دارد.
ثانياً: عبارات و مضامين آن با وصايايى كه به نقل از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وجود دارد، بسيار متفاوت و بين آنها نسبت عام و خاص من وجه برقرار است، به طورى كه وجه اختلاف آنها از وجه اشتراك بين آنها بسيار بيشتر است، و همين ضرورت انتشار اين نسخه خطى را مضاعف مى كند.
ناقل وصيت در نسخه مزبور كه در فصل هاى جداگانه اى تدوين گرديده، عمر بن مطهر محمد نسفى ملقّب به نجم الدين و مكنّٰى به ابو حفص و معروف به مفتى الثقلين است. وى از فقهاى حنفيه، متكلّم، محدّث، مفسّر و مورّخ قرن پنجم هجرى است كه آثار بسيارى از خود به جا گذاشته است. از جمله آثار وى:
طلبة الطلبة در اصطلاحات فقهى مذهب حنفى، العقائد النسفيّة در علم كلام كه سعد الدين تفتازانى آن را شرح نموده، و الأكمل الأطول در تفسير است. وى در سال 461 ه. ق در نسف
1) . مَن لا يحضره الفقيه، مكتبة الصدوق، تصحيح على اكبر غفارى، ج 4، ص 352
متولّد و در 537 ه. ق در سمرقند وفات يافت(1).
در نقل نسفى از اين وصيّت عبارت هايى وجود دارد كه در نقل هاى ديگر وجود ندارد كه مستند بودن بعضى از آنها جاى تأمل است. ما براى رعايت امانت، عين نسخه را همراه با تصحيح و بازخوانى و مقابله آن با نسخه هاى ديگر، در اينجا مى آوريم. تنها در دو مورد، دو عبارت را حذف نموده ايم، زيرا جعلى بودن آنها آشكار بود و در هيچ يك از نسخه هاى خطى ديگرِ آن و مراجع روايى شيعه و سنّى وجود نداشت. در مواردى هم عبارت هاى ناخوانا و افتادگى هاى نسخه با مراجعه به نسخ خطى ديگر و كتب روايى تكميل گرديده است.
كتاب شريف من لا يحضره الفقيه از دو طريق اين وصيت را نقل كرده است:
1 - از طريق حمّاد بن عمر، 2 - از طريق انس بن محمّد(2).
هر دو طريق به خاطر وجود راويان مجهول، ضعيف هستند(3).
ازاين رو برخى از علماى اماميه از قبيل شهيد ثانى - ره - در مسالك و فيض كاشانى - ره - در كتاب وافى، معتقدند احتمال ساختگى بودن بخشهايى از اين وصيت كه مجموعه اى مركب از چندين وصيت است، وجود دارد(4). ولى عاملى كه باعث اعتماد ما به مجموعۀ وصاياى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از حيث صدور مى گردد،
تواتر معنوى و قوّت متن و مضامين بلند آنهاست. بسيارى از مفاهيم مزبور در روايت هاى صحيح منقول از معصومين عليهم السلام وجود دارد.
مرحوم محمد تقى مجلسى قدس سره در اين باره در شرح «من لا يحضره الفقيه» از شيخ صدوق، مى نويسد: «لكنّ المصنف (أي الشيخ الصدوق «ره») حكم بصحّته إمّا لتواتره عنده أو لتواتر مضمونه فإنّ أكثر مسائله ورد في الأخبار المتواترة أو المستفيضة أو الصحيحة عن الصادقين «صلوات اللّٰه عليهم»(1).
لذا مى توان وصيت مزبور را با توجه به مفاهيم عميق و تواتر معنوى آن، دستور العمل كاملى براى راهيابى انسان به مسير خوشبختى و سعادت دانست، به ويژه كه بيشتر مضامين آن منطبق با روايت هايى است كه صدور آنها از ائمه معصومين - صلوات اللّٰه عليهم أجمعين - قطعى است.
تصحيح اين رساله، از روى نسخۀ شمارۀ 629 مدرسه نمازى خوى صورت گرفت(2). اين نسخه داراى دو رساله است:
اول: الأربعون حديثاً يا أربعون الودعانية تأليف أبي نصر محمّد بن عليّ بن عبيد اللّٰه مشهور به «ودعان»، كه در برگهاى 1 تا 50 آن مجموعه واقع شده است.
دوم: همين وصيت نامه كه در برگ هاى 51 تا 72 اين مجموعه
مندرج است. تمام اين مجموعه به خط نسخ به دست كاتبى كه نامش را ذكر نكرده، در اواخر ذى حجۀ سال 699 در بخارا براى حافظ جلال الدين تحرير شده است.
چون جستجو براى يافتن نسخۀ ديگرى از اين رساله به جايى نرسيد، اين نسخه اصل قرار گرفت و فقرات وصيت از روى نسخه هاى متعدد كه به طرق ديگر در كتاب هاى حديثى نقل شده، مقابله و در پاورقى تذكر داده شد.
و آخر دعوانا أن الحمد للّٰه رب العالمين
تصویر
تصویر
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم قَدْ حَدَّثَني الشيخُ الإمامُ الأجلُّ الحُجاجُ الناصح عُمَر بن المُطَهَّر محمّد النَّسفي رحمه الله بِإسنادٍ صحيح عن عليّ بن أبي طالبٍ كَرَّمَ اللّٰهُ وَجهَهُ أنَّه قال: دَعاني رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله فقال:
1 - يا عليُّ، أنْتَ مِنّي بِمنزِلَةِ هارون من موسى عليهما السلام غَيْرَ أنّه لا نبيَّ بَعدي، و إني اُوصيكَ اليوم بوصيّةٍ إنْ أنتَ حَفِظْتَها عِشْتَ حميداً، و مِتَّ شَهيداً، و يَبْعَثَكَ اللّٰهُ يومَ القيامَةِ فَقيهاً عَالِماً.
2 - يا عليُّ، مَن أكَلَ الحَلالَ صَفا دينُه، وَ رَقَّ قَلْبُه، و دَمَعَتْ عَيناه مِنْ خَشيةِ اللّٰهِ تَعالىٰ، و لَم يكُنْ لِدَعْوَتِهِ حِجابٌ.
3 - يا عليُّ، وَ مَنْ أكَلَ من الشبهاتِ اشْتَبَهَ عليه دِينُه، و اظلم قلبُه. و من أكل الحرامَ ماتَ قَلْبُه، و خلق(1)دِينُه و ضعف يقينُهُ، و حجب اللّٰهُ تعالى دَعوَته، و قلت عبادته.
4 - يا عليُّ، إذا غَضَبَ اللّٰهُ على عَبْدٍ مِنْ عَبيدِهِ رَزَقَه مالاً حراماً، فإذا اشْتَدَّ غَضَبُه وَكَّلَ به شيطاناً يُبارِكُ له فيه و يصححه و يشغله بالدّنيا عن الدِّينِ، و يسهل له
1) . في بعض النسخِ: نَقَصَ دينُه.
أمْرَ دِينهِ و يقول: اللّٰهُ غَفُورٌ رَحيمٌ.
5 - يا عليُّ، ما سافَرَ أحدٌ في طَلَبِ الحرام إلّا كان الشَّيطانُ قرينَه، و لا راكِباً رَكِبَ إلّا كان الشّيطانُ رديفَه. و لا جَمَعَ أحدٌ رِزْقاً حراماً إلّا كانَ الشّيطانُ أكيلَهُ(1). و لا نَسِيَ أحدٌ اسمَ اللّٰهِ عند الجِماعِ إلّا شارَكَه الشّيطانُ في وَلَدِهِ فذلك قوله عَزَّ و جلّ:
«وَ شٰارِكْهُمْ فِي اَلْأَمْوٰالِ وَ اَلْأَوْلاٰدِ»(2).
6 - يا عليُّ، لا يَزالُ المؤمنُ في زيادةٍ مِن دِينه ما لم يأكُلِ الحرامَ وَ لَمْ يُفارِق العُلَماءَ، فإذا أكَلَ الحَرامَ و فٰارَقَ العُلَماءَ مٰاتَ قَلبُه و عَمِيَ(3)عن طاعةِ اللّٰهِ عَزّ و جَلّ.
7 - يا عليُّ، مَنْ قَرَأ القُرآنَ وَ لم يُحَلِّلْ حلالَه و لم يُحَرِّمْ حرامَه كان مع الّذين نَبَذوا كتابَ اللّٰه وراءَ ظُهُورِهم كَاَنَّهُم لا يَعلَمونَ(4).
8 - يا عليُّ، اطلبْ من فضلِ اللّٰهِ الحَلالَ، فَإنَّ طَلَبَ الحَلالِ فَرْضٌ على المؤمنين.
9 - يا عليُّ، استقْصِ على إسباغ(5)الوُضوء فإنَّه شَطْرُ الإيمان(6)فَإذا تَوَضّأتَ فَلا تُسرِف في الماءِ.
10 - يا عليُّ، و إذا فَرَغْتَ مِنْ طهورِك فَاقْرَأ «إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِي لَيْلَةِ اَلْقَدْرِ» مرّةً بَعدَ غَسلِ القَدَمين، يَكتُب اللّٰهُ لَكَ بِكُلِّ طَهُورٍ عِبادَةَ خَمسينَ سنةً.
1) . قال الجوهري: الأكيلُ الذي يُؤَاكِلُكَ.
2) . سورة الإسراءِ، آية 64
3) . أي لم يهتد إليها.
4) . إشارة إلى الآيةِ الشريفة: «وَ لَمّٰا جٰاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ مُصَدِّقٌ لِمٰا مَعَهُمْ نَبَذَ فَرِيقٌ مِنَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتٰابَ كِتٰابَ اَللّٰهِ وَرٰاءَ ظُهُورِهِمْ كَأَنَّهُمْ لاٰ يَعْلَمُونَ». سورة البقرة، آية 101
5) . أي إتمامه و إكماله.
6) . في بعض النسخ: «أسبغِ الوضوء فإنّه شرطُ الإيمانِ»
11 - يا عليُّ، و مَنْ صَلّى - بعد غَسل القَدَمين - عَلَيّ عَشْراً خَرَّج اللّٰهُ هَمَّه وَ استَجٰابَ دَعوَتَه.
12 - يا عليُّ، إذا فَرَغْتَ مِنَ الطَّهارَة فَخُذْ ماءً جَديداً و امسح بيدِكَ رَقَبَتَك و قُلْ:
سُبْحانَكَ اللّهمَّ و بحمدك، أشْهَدُ أنْ لا إِلهَ إلا أنت وَحْدَكَ لا شَريكَ لَكَ، أستَغْفِرُكَ و أتوب إليكَ. ثُمَّ انْظُرْ إلى الأرضِ و قُلْ: و أشهد أنّ محمّداً عبدُكَ و رسولك. فإنَّه مَنْ قالَ هذا غَفَرَ اللّٰهُ له كلَّ صَغيرةٍ و كبيرة.
13 - يا عليُّ، داوِمْ على الوضوء، فإنَّ المَلائكةَ يَسْتَغْفِرُونَ للإنسانِ ما دامَ على الطَّهورِ وَ لَمْ يُحدِثْ.
14 - يا عليُّ، مَن اغتَسَل يومَ الجُمعَةِ غَفَر اللّٰهُ تعالى له ما بين الجُمعة إلَى الجُمعَةِ، و جَعَلَ ذلكَ نُوراً في قَبْرِه و ثقل به ميزَانَهُ.
15 - يا عليُّ، و عليك بالسِّواكِ ففيه أربعٌ و عشرون فَضِيلةً في الدِّينِ و البدن.
16 - يا عليُّ، عَلَيكَ بِالصَّلَواتِ في أوقاتِها، فَإنّها رَأسُ كُلِّ فَضيلَةٍ و سنام(1)كلّ عبادة.
17 - يا عليُّ، تَمَنّىٰ جبرئيل عليه السلام أن يكون مِن ابنِ آدمَ لِسَبع خِصالٍ: لِلصّلواتِ الخَمس مع الإمامِ، و مجالسة العلماءِ، و عيادة المريضِ، و تشييع الجِنازَةِ، و سَقيِ الماءِ، و الصلح بَينَ الاثنَين، و إكرام اليتيم. فَاحرِصْ يا عليّ على ما تَمَنّى.
18 - يا عليُّ، إذا حَضَرَ وَقْتُ صَلاتِكَ فَتَهَيَّأ لَها و إلا شَغَلكَ الشَّيطانُ.
و إذا نَوَيتَ خيراً فَعَجِّلْ و إلا مَنَعَكَ الشَّيطانُ عن ذلكَ.
19 - يا عليُّ، صَلِّ باللّيلِ وَ لَو كَحَلْبِ شاةٍ، فإنّ رَكعتين مِنَ اللّيلِ أفضَل من ألْفِ رَكْعَةٍ بِالنَّهارِ، و المُصَلِّي باللَّيل حَسُنَ وَجهُه بالنّهار.
1) . سنامُ كلِّ شيءٍ: أعلاه.
20 - يا عليُّ، إذا كَبَّرْتَ للصَّلاةِ فَفَرِّجْ بَيْنَ أصابِعكَ و ارفع يَدَيْكَ حِذاءَ منكبيكَ، و إذا ركعتَ فَضَعْ يَدَيكَ على رُكْبتيكَ و فرق بين أصابِعِكَ، و إذا سَجَدْتَ فَضَع يَدَيكَ حِذاءِ مِنكَبيكَ و ضُمّ أصابِعَك، هكذا رَأَيتُ مَلائكةَ السَّماءِ فَعَلُوا و هو مِنَ التَّواضُعِ للّٰهِ عَزّ و جلّ.
21 - يا عليُّ، أسْفِرْ بالصُّبحِ(1)و صَلِّ المغربَ عِندَ غِيابِ الشَّمسِ(2)بِقَدْرِ حَلبِ الشّاةِ فإنَّ ذلك من خِصالِ الأنبياءِ عليهم السلام و كذا أوصاني جبرئيلُ عليه السلام.
22 - يا عليُّ، عليكَ بالمشي إلى صلاة الجماعةِ، فإنّه عند اللّٰهِ تعالىٰ كمشيكَ إلى الحجِّ و العمرة. و ما يَحرِصُ على صلاةِ الجماعةِ إلّا مؤمنٌ قد أحبَّهُ اللّٰه تعالىٰ، وَ لا يَزْهدُ فيها إلّا منافقٌ قَدْ أبْغَضَهُ اللّٰهُ تعالىٰ.
23 - يا عليُّ، و صلاةُ الجماعةِ عندَ اللّٰهِ كصلاةِ الملائكةِ في السماء الثانيةِ، يا عليّ، و عليك بالصفّ الأوّل، فإنّه عندَ اللّٰهِ تعالىٰ كالصفوف تحت العرش.
24 - يا عليُّ، من ضَيَّعَ طَهُورَهُ ضَيَّعَ اللّٰهُ دينَه، و مَنْ ضَيَّعَ صَلاتَه وَ نَفَرَها ضَيَّعه اللّٰهُ تعالىٰ في دَرَكاتِ جَهَنّمَ.
25 - يا عليُّ، أحَبُّ العبيدِ إلى اللّٰهِ تعالىٰ عبدٌ ساجدٌ يقولُ في سجودِهِ: رَبِّ إنّي ظَلَمْتُ نَفسي فَاغْفِرْ لي فَإنَّه لا يَغْفِرُ الذُّنوبَ إِلّا أَنْتَ.
26 - يا عليُّ، و عليك بِصَلاةِ الضُّحىٰ في السَّفَرِ و الحضر، فإنّه إذا كانَ يَومُ القيامَةِ ينادي المنادي من فوقِ شُرَفِ(3)الجَنّة: أينَ الذين كانوا يُصَلّونَ الضُّحى؟
1) . في بعض النسخ: «سافر الصبح و صلّ المغربَ عند غيابِ الشمسِ».
2) . و لا يحصل ذلك بمجرّد اختفائها عن العين عند النظر إلى السماءِ، بل بذهاب البقيّة الباقية من ضوءِ الشَّمسِ في الاُفق بعد غيابها، و هي الحمرة التي نراها في جهة المشرق عند اختفاءِ قرص الشمس عن الأنظار، و يعبر عنها الفقهاء بالحمرة المشرقيّة. فإذا تلاشت هذه الحمرة عن جانب المشرق حلَّ وقت صلاة المغرب. (الشهيد السعيد السيّد محمّد باقر الصدر رحمه الله، الفتاوي الواضحة، ص 374).
3) . الشُّرْفَةُ: ما يوضع على أعالي القصور و المدن، و الجمع شُرَفٌ. (لسان العرب، ج 7، ص 91).
اُدْخُلُوا من باب الضُّحىٰ بسلامٍ آمِنينَ. و ما بَعَثَ اللّٰه تعالى نبيّاً إلّا و أَمَرهُ بصلاة الضُّحىٰ.
27 - يا عليُّ، إنّ أخْبَثَ النّاس سَرِقَةً مَنْ يَسْرِق من نفسه. فقال عليّ عليه السلام: و كيف ذاك يا رسول اللّٰه؟ قال: الَّذي لا يُتِمُّ ركوعَه و سجوده فهو سارِقٌ في صلاته ممحوقٌ(1)عند اللّٰهِ في دينِهِ.
28 - يا عليُّ، مِن كَرامة المؤمن مِنْ عند اللّٰه تعالى زَوجَةٌ موافِقَةٌ تَسُرُّه، و الصلاة مع الإمامِ، و جيران مُحِبّونَ له.
29 - قال النبيّ عليه السلام: يا عليّ، مَن صامَ رَمضانَ و اجتنب فيه من الحرامِ و البهتان، رضي عنه الرّحمنُ و أوجب له الجِنانَ.
30 - يا عليُّ، مَنْ شَيَّعَ شهْرَ رمضانَ بستَّةٍ منْ شَوّال كَتَبَ اللّٰهُ لَه صَومَ الدّهر كُلِّهِ.
31 - يا عليُّ، لِكلِّ صَائمٍ فَرْحَتانِ و دعوة مستَجابَةٌ، فإذا أفْطَرْتَ فقُل: اللّهمّ لِوَجهكَ صُمتُ، و على رِزْقِكَ أفطرتُ، و عليك تَوكَّلْتُ، يا غَفّارُ اغفِرْ لي. ثَلاثَ مَرّاتٍ.
32 - يا عليُّ، عليكَ بِصيامِ البِيضِ مِنْ كُلِّ شَهرٍ - يَوم ثلاثةَ عَشَر و أربعة عَشَر و خمسة عشر - فَإنّه يُبَيِّضُ اللّٰهُ بِهِ وُجوهَ الصَّائمين غَداً، و هو صومُ الدَّهرِ كلِّه.
33 - قال النبيّ عليه السلام: يا عليّ، إنّ أولياءَ اللّٰهِ تعالىٰ لم يَنالوا مَنْعَةَ(2)اللّٰهِ و غفرانه بكَثرةِ
العبادَةِ، و لكن نالوها بسَخاوةِ النّفسِ و الاستهانة بالدنيا.
34 - يا عليُّ، السَّخيّ قريبٌ من اللّٰهِ، قريبٌ من رَحْمَتِهِ، بعيدٌ من عذابِهِ.
و البخيل بعيدٌ من اللّٰه، بعيدٌ من رَحمتِهِ، قريبٌ من عذابِهِ(1).
35 - يا عليُّ، السَّخاوَةُ اسمُ شَجَرَةٍ في الجَنَّةِ، ترفَعُ يومَ القيامَةِ كلَّ سخيٍّ إلى الجَنَّةِ بأغصانِها. و البخل اسمُ شَجَرَةٍ في النّارِ، تقودُ بأغصانِها كلَّ بخيلٍ إلى النّارِ.
36 - يا عليُّ، إذا كان جاراً فاسقاً سَخيّاً أحَبُّ إليَّ مِن أنْ يكونَ عابداً بخيلاً.
37 - يا عليُّ، رأيتُ على بابِ الجَنَّة مَكتوباً: أنتِ مُحرَّمَةٌ على بِخيلٍ و مراء و عاق(2).
38 - يا عليُّ، لمّا خَلَقَ اللّٰهُ الجَنَّةَ قالَتْ: يا رَبِّ، لِمَ خَلَقْتَني؟ قالَ: لِكلِّ سَخيٍّ أو تَقيٍّ(3). قالَتْ: يا رَبِّ، قد رَضيتُ. و قالت النّارُ: يا رَبِّ، لِمَ خَلَقتَني؟ قال: لِكُلّ بَخيلٍ أو متكَبّرٍ. قالَتْ: أنَا لَهُما.
39 - يا عليُّ، رأيت على باب الجنّة: مَن خالَفَ هواه كانتِ الجَنَّةُ مَأواه، و مَن اتّبع هواه كانتِ النّارُ مأواه.
40 - يا عليُّ، مَنْ أطْعَمَ مسلماً بِطيبةٍ من نفسه كتب اللّٰه تعالى لَه ألفَ ألفِ حَسَنَةٍ، و محٰا عَنهُ مِنَ السّيّئاتِ مثل ذلك، و رفع له ألف ألف درجةٍ.
41 - يا عليُّ، اتّقِ دعوة السَّخيّ، فإنّه متى عَثَرَ أخَذَ اللّٰه بيده.
42 - يا عليُّ، بادِرْ في حاجَةِ أخيكَ المُسْلِم، فإنَّ اللّٰهَ عَزَّ و جَلّ يُسارِعُ في قضاءِ
حَوائجكَ، و إذا أتاكَ طَالبُ حاجةٍ فَاعْلَمْ أنّه نعمةٌ و مِنّةٌ منَ اللّٰهِ عزّ و جلّ حين أرادَ أن يغفرَ ذنْبَكَ و يقضي حوائجَكَ.
43 - يا عليُّ، اطلُبِ الحَوائجَ عِندَ صباحِ الوُجوه(1)فَإنَّهم سمحُ القَلْبِ، و اطلبها مِن عِند أهلِ الحَياءِ فَإنَّ الخَيرَ كلَّه مَعَ الحَياء.
44 - يا عليُّ، أكرمِ الضَّيفَ فإنّ الضَّيفَ إذا نزل بقومٍ نزلَ بسَعَة رِزْقِهِ، و إذا ارتحَلَ ارتحَلَ بِذنُوبِ أهلِ البَيتِ فيُلْقيها في البَحرِ.
45 - يا عليُّ، إذا أبغَضَ اللّٰهُ عَبداً مَنَعَ عنه الضِّيفان و إذا مَقَّتَه لَمْ يُنَقِّصْ لَه مالاً وَ لَم يَشْتكِ عِلَّةً.
46 - يا عليُّ، لا يَدخُل الملَكُ بَيتاً فيه التماثيلُ، أو ريحُ النبيذِ، أو عاقٌّ لِوالِدَيه، و لا بيتاً لا يَدْخُلُه الضَّيفُ.
47 - يا عليُّ، اصنَعِ المَعْروفَ و لَو إلَى السَّفِلَةِ. فقالَ عليّ رضى الله عنه: وَ مَنِ السَّفِلة؟ قالَ: الَّذي إن وُعِظَ لم يَتَّعِظْ، و إن زُجِرَ لم يَنْزَجِرْ، و لا يُبالِي بِمٰا قالَ و بما قيلَ فيه.
48 - يا عليُّ، صدقةُ السّرِّ تُطْفِئُ غَضَبَ الرَّبِّ، و تجلب البَرَكةَ و الرزق الكَثيرَ، و صدقة العَلانيةِ حِجابٌ عَنِ النّارِ. و بَكِّروا بالصدقاتِ فَإنَّ البَلاءَ يَنْزِل قبلُ فتَردُّ القضاءَ في الهواءِ(2).
49 - يا عليُّ، إذا تَصَدَّقْتَ فَتَصَدَّقْ من أَحلِّ ما عِندَكَ، فَإنَّ صَدَقَةَ لُقْمةٍ أو تَمْرَةٍ حلالٍ أحَبُّ إلى اللّٰهِ تعالى من مائةِ مِثقالٍ حرامٍ. و صدقة تَمرَةٍ تُقَدِّمُها قَبلَ مَوتِكَ أنفعُ لَكَ من مائةِ مثقالٍ بَعدَكَ تُتَصَدَّقُ عنكَ.
50 - يا عليُّ، تَصَدَّقْ عن مَوتاكَ فَإنَّ اللّٰهَ جَلَّ ثناءه قَدْ وَكَّلَ ملائكةً يَحْمِلونَ
صَدَقاتِ الأحياءِ إلَيهمْ فَيَفْرَحون بها كَأَشَدّ ما يكونُ من الفَرَح، ثمَّ يَحزَنونَ أحزاناً و نَدماً على ما خلَّفوا، و يقولون: اللّهمَّ اغفِرْ لِمَن نَوَّرَ قَبري و بشره بالجَنّة كما بَشَّرني بها، فَوا أسَفاه على ما خَلَّفْتُ.
51 - قال النبيّ صلى الله عليه و آله: يا عليُّ، اعمَلْ للّٰهِ خالِصاً فَإنّ اللّٰهَ تعالىٰ لا يَقْبَلُ إلّا ما كان خالصاً لوجهِهِ، و إذا عَمِلْتَ فاعملْ للّٰهِ، و إذا أنْفَقْتَ فأنْفِقْ للّٰهِ، فإنّ المُراءاة(1)في الدينِ كَالنّارِ في الحَطَبِ، و المُراءاة في الدّينِ أخْفىٰ على اُمّتي من دَبيبِ(2)النَّمْلِ على الصَّفا في الليلةِ الظلْماءِ، و هو الشّركُ الأَصغَرُ، قالَ اللّٰهُ تَعالىٰ: «فَمَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ يُشْرِكْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً» /(3).
52 - قال النبيّ عليه السلام: يا عليُّ، عَلَيكَ بِالدّعاءِ بين الأذانِ و الإقامَةِ فَإنَّها لا تُرَدُّ، و بعد كلِّ مَكتوبَةٍ فَإِنَّها مُستَجابةٌ.
53 - يا عليُّ، إذا أحَبَّ اللّٰه عَبداً أخَّرَ دَعوتَه، فتقولُ الملائكةُ: يا ربّنا، اسْتَجِبْ لِعَبدِكَ المؤمنِ. فَيَقولُ اللّٰهُ جَلَّ جَلالُه: دَعوني مَعَ عَبدي فَلَستُم بأرحَم به مِنّي، فقد اُحِبُّ دُعاءَه و تضرعه فإنّي عليمٌ خَبيرٌ.
54 - يا عليُّ، إذا دَعَوتَ اللّٰهَ فَابْسطْ يَدَيكَ حِذاءَ صَدرِك و لا تَرْفَعْها فَوقَ رأسِكَ، و لا تُشِرْ إلَى اللّٰهِ بِسَبابَتكَ اليُمنىٰ.
55 - يا عليُّ، و لا تَجْهَرْ بِقراءتكَ و لا بِدُعَائكَ حَيثُ يُصَلّى النّاسُ، فَإنَّ ذلِكَ
يُفْسِدُ عَلَيهم صَلَواتِهِم.
56 - يا عليُّ، مَنْ ذَكَرَ اللّٰهَ قَبلَ الفجرِ و قبل طُلُوعِ الشَّمسِ و قبل غُرُوبها استَحيى ربّنا أنْ يُعَذّبَه بالنّار غَداً، و لو بَلَغَتْ ذنوبُه بِعَدَدِ نجومِ السَّماءِ سَبعين ألفَ مرّة.
57 - يا عليُّ، إذا صلّيتَ الصبحَ فاقعُدْ مكانَك حتّى تَطْلُعَ الشَّمسُ، فَإنَّ اللّٰهَ تعالىٰ يكتُبُ لِمَنْ جَلَسَ مَكانَه حجَّةً و عمرة و عتق رَقَبَةٍ، و صدقة ألفِ دينارٍ في سَبيلِ اللّٰهِ تَعالىٰ.
58 - يا عليُّ، مَنْ قالَ كلَّ يَومٍ خَمْساً و عشرين مَرّةً: أسْتَغْفِرُ اللّٰهَ لي و لوالدي و لجميع المؤمنينَ و المؤمنات و المسلمين و المسلمات الأحياءِ مِنهُمْ و الأموات، كَتَبَه اللّٰهُ تعالىٰ مِنْ أوليائِهِ.
59 - يا عليُّ، و مَنْ قالَ كلَّ يَومٍ عَشر مَرّاتٍ: لا إلٰهَ إلّا اللّٰهُ قَبلَ كلِّ أحدٍ، لا إلٰه إلّا اللّٰهُ بَعدَ كلِّ أَحَدٍ، لا إلَه إلّا اللّٰهُ يَبْقى ربُّنا و يفنى كلُّ أحدٍ، لم يَبقَ في السَّموات مَلَكٌ إلَّا استَغْفَرَ اللّٰهُ له ألْفَ استغفارٍ.
60 - يا عليُّ، و مَن قالَ كلَّ يومٍ أحَداً و عشرين مَرَّةً: اللَّهمّ بارِكْ لي في الموتِ و فيما بعدَ الموتِ، لم يُحاسِبْه اللّٰهُ تعالى بما أنْعَمَ عليه في الدنيا.
61 - يا عليُّ، مَنْ كَبَّرَ مائَةَ مَرَّةٍ قبلَ طُلُوعِ الشَّمسِ و مائة مرَّةٍ قبلَ غروبِها، كَتَبَ اللّٰهُ تعالى ثَوابَ مائة عابدٍ و مائة مجاهدٍ في سبيلِ اللّٰهِ تَعالىٰ.
62 - يا عليُّ، و مَن قال عَشْرَ مرّاتٍ: الْحَمدُ للّٰهِ قبلَ كلّ أحدٍ، و الحمد للّٰهِ بعد كلِّ أحدٍ، و الحمد للّٰهِ يبقى ربُّنا و يفنى كلّ أحَدٍ، و الحمد للّٰهِ على كُلِّ حالٍ، غَفَرَ اللّٰهُ لَهُ و لو كٰانَ مِنْ أهلِ الكبائرِ.
63 - يا عليُّ، و مَنْ صلّى عَلَيَّ كلَّ يومٍ أو كلَّ ليلةٍ مائةَ مَرَّةٍ وَجَبَتْ لَه شَفاعَتي و لَو كانَ من أهلِ الكَبائرِ.
64 - يا عليُّ، كثرةُ الاستغفارِ حِصنٌ حَصينٌ من النّارِ للتائبين.
65 - قال النبيّ صلى الله عليه و آله: يا عليُّ، اصدُقْ و إن ضَرَّكَ في العاجِلِ فانّه يَنْفَعُكَ في الآجلِ، و لا تَكْذِبْ و إن يَنْفَعْكَ في العاجِلِ فإنَّه يَضُرُّكَ في الآجِلِ.
66 - يا عليُّ، إذا أكْرَمَكَ اللّٰهُ بأربعِ خصالٍ، فَلا عَلَيكَ ما فاتكَ مِنَ الدنيا: صِدْقُ الحَديثِ، و حفظ الأمانَةِ و سخاء النَّفسِ، و عفة البَطنِ.
67 - يا عليُّ، علامةُ الصادقِ أنْ يَصدُقَ عِندَ الغَضَبِ، و عند الرضىٰ، و عند الحاجَةِ. و علامة الكذوبِ أن يتقرَّبَ إلى النّٰاسِ بالكِذبِ و يتهم فيما يقولونَ و يتكهن فيما لا يعلم(1).
68 - يا عليُّ، بئسَ الصَّديقُ صَديقٌ تحتاجُ مَعهُ إلى المداراةِ، و بئس الصديقُ صَديقٌ يَربَحُ على صَديقِهِ، و بئس الصديقُ صديقٌ يُخْسِرُ صديقَه و بئس الصديقُ صديقٌ يُفشِي سِرَّكَ. لا يُنتَفَعُ بصديقٍ يُفشي سرَّكَ و لا بِخٰادِمٍ يَستَبيعُ(2)، و لا بامرأةٍ تَبغي الطَّلاقَ(3)، و لا بِجوارِ مَنْ يَكْتمُ حَسَناتِكَ و يفشي سَيّئاتِكَ.
69 - يا عليُّ، ما الحَليمُ إلّا عِندَ الغَضَبِ، و لا الصَّبُورُ إلّا عندَ المصيبَةِ، و لا الشُّجاعُ إلّا عِندَ الحَرْبِ، و لا الصديقُ إلّا عندَ الحاجةِ. فأكثِرْ من الصديقِ في اللّٰهِ، فإنَّ الرَّجلُ بلا صديقٍ كالشِّمالِ بلا يمينٍ(4).
70 - يا عليُّ، ألف صديقٍ قليلٌ، و عدوٌّ واحدٌ كثيرٌ.
71 - يا عليُّ، مَنْ لم يَتَّخِذْ في اللّٰهِ صديقاً لم يَكُنْ له عِندَ اللّٰهِ خَلاقٌ(1)لأنَّ اللّٰهَ تعالىٰ أوحىٰ إليَّ: إنّي واخَيتُ مِنْ مَلائكَتي فَواخِ مِنْ أَصحابِكَ، فَإنَّ الصّديقَ غَنيمةٌ في الدُّنيا و بشارة في الآخرة. و مِنَ الناسِ مَن لا شَفيعَ لَه غَيرُ الصَّديقِ؛ لأنَّ اللّٰهَ تَعالى قالَ: «فما لنا من شافِعينَ و لا صديقٍ حَميمٍ»(2).
72 - يا عليُّ، للصَداقَةِ ثلاثُ علاماتٍ: أنْ يَجْعَلَ مالَه دون مالِكَ، و نفسه دون نفسِكَ، و عرضه دون عِرضِكَ، معَ كِتمانِ سرِّكَ.
73 - قال النبيّ صلى الله عليه و آله: يا عليُّ، لا تَوبَةَ لِلتّائبِ حتّىٰ يَصْفُوَ بَطْنُه من الحرام و يطيب كَسْبُه.
74 - يا عليُّ، جَدِّدِ التوبةَ كلَّ يومٍ، فإنّي أُجَدِّدُها كلَّ يَومٍ سبعينَ مرّةً.
75 - قالَ النبيُّ صلى الله عليه و آله: يا عليُّ، مَنْ دعا ناساً إلى الهُدىٰ فاتَّبَعوهُ كانَ له من الأجر مثل أُجُورِهم مِنْ غَيرِ أن يَنقُصَ من أُجُورِهِم شَيءٌ، و ما دعا أحدٌ قوماً إلى ما نَهىٰ اللّٰهُ تعالىٰ عنه إلّا كَتَبَ اللّٰهُ عليه مِنَ الوِزْرِ مثلَ أوزٰارِهِم مِنْ غَيرِ أنْ يَنقُصَ مِنْ أَوزارِهِمْ شَيءٌ.
76 - قال النبيّ صلى الله عليه و آله: يا عليُّ، رضى اللّٰهِ تعالىٰ كلُّه في رضى الوالدِينَ، و سخط اللّٰهِ تعالىٰ في سَخَطِهِما.
77 - يا عليُّ، أكرمِ الجارَ و إن كانَ كافِراً، و أكرم الضَّيفَ و إن كانَ كافراً، و أطع الوالِدَينِ و إن كانا كافِرَين، و لا تَرُدّ السائلَ و إن كانَ كافِراً.
78 - يا عليُّ، صِلْ رَحِمَكَ و إن قَطَعُوكَ يُبارِك اللّٰهُ في عُمرِكَ و دينك و دنياك فإنَّ قاطِعَ الرّحِمِ مَلْعونٌ، و ذلك قولُهُ عَزَّ و جَلَّ: «وَ تُقَطِّعُوا أَرْحٰامَكُمْ»(1)إلى آخر الآية.
و يقول الرحمُ: اللّهمَّ صِلْ مَن وَصَلَني، و اقطع من قَطَعني.
79 - قالَ النّبيُّ صلى الله عليه و آله: يا عليُّ، مَنْ يَعبُد اللّٰهَ بِغَيرِ عِلْمٍ كانَ ما يُفْسِدُ في دينِ اللّٰهِ أكثَر ممّا يُصلِحُ، و كان مَثَلُه كمثلِ أعمىٰ في الفلاة بِلٰا دليلٍ بينَ الشجَرِ و الشوك.
80 - يا عليُّ، كنْ عالِماً أو متعلِّماً أو مستمِعاً، و لا تكُن الرابع فتَهلِكَ، قال رضى الله عنه:
و مَن الرابعُ، يا رسول اللّٰه؟ قال: الهَمَجُ الذي لا يعلم و لا يَتَعَلَّمُ و لا يسألُ العلماءَ عن أمر دينِهِ، و يَرضىٰ لدِينِ اللّٰهِ كلَّ شَيءٍ يَفْعَلُهُ لِجَهالَتِهِ، ألا إنَّه مِنَ الهالِكِ، قالَ [ذلك] ثَلاثَ مرّاتٍ.
81 - يا عليُّ، إذا لَمْ يكُن العالمُ تقيّاً تائباً زَلَّتْ مَوعِظَتُه عن قُلُوبِ النّاسِ كما تَزِلُّ القَطْرةُ عَنْ بَيضةِ النّعامَةِ(2)و الصَّفا(3).
82 - يا عليُّ، إذا أتىٰ علَى المؤمنِ أربَعونَ صَباحاً و لَم يُجالِسِ العلماءَ قسا قَلْبُه و جسر عَلَى الكَبائِرِ؛ لأنَّ العِلْمَ حياةُ القَلْبِ، و لا عِبادةَ إلّا بِالعِلْمِ و لا يَنْفَعُ العلْمُ إلّا معَ العَمَلِ.
1) . و تمام الآية هكذا: «فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي اَلْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحٰامَكُمْ، أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ لَعَنَهُمُ اَللّٰهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمىٰ أَبْصٰارَهُمْ» (سورة محمّد صلى الله عليه و آله، آية 22-23)
2) . طائرٌ من فصيلةِ النَّعاميّات يقال فيه: إنّه مركبٌ من خلقة الطير و خلقة الجمل.
3) . الحجارة الصافية.
83 - يا عليُّ، إنّ اللّٰهَ تعالىٰ لا يَستحيي منْ عَذابِ غَنيٍّ سارقٍ و عالم فاسقٍ.
84 - يا عليُّ، إنَّ في جَهَنَّمَ رحىً من حَديدٍ، يُطحَنُ بها رءوس القرّاءِ و العلماء المجرمين، نَعوذُ باللّٰهِ منْ ذلكَ.
85 - قال النبيّ صلى الله عليه و آله: يا عليُّ، لا تُعَيِّرْ أحَداً بما فيه ما مِن لحْمٍ إلّا و فيه غُدَدٌ.
و لا كَفّارَةَ لِلغَيبةِ حَتّىٰ يَسْتَحلَّ أو يَستَغفِرَ لَه.
86 - يا عليُّ، ما خَلقَ اللّٰهُ تعالى في الإنسان أفضلَ من اللّسانِ؛ بِهِ يدخُلُ الجنّةَ و بِهِ يدخُلُ النّارَ فاسجِنْهُ فإنَّهُ كلبٌ عَقورٌ.
87 - يا عليُّ، لا تلْعَنْ مُسلِماً و لا دابَّةً فتَرجِع اللَّعنةُ عَلَيكَ.
88 - قال النّبيُّ عليه السلام: يا عليُّ، الدّين كُلُّه في الحَياءِ، و هو أنْ تَحفِظَ الرّأسَ و ما حَوىٰ و البطن و ما وَعىٰ.
89 - قال النبيّ عليه السلام: يا عليُّ، لا دينَ لِمَنْ لا خَشْيَةَ له، و لا عَقْلَ لِمَنْ لا عِصْمَةَ لَه، و لا إيمانَ لِمَنْ لا وَرَعَ لَه، و لا مرُوءَةَ لِمَن لا صِدقَ لَه، و لا أمانة لِمَن لا سِترَ له، و لا تَوبةَ لِمَن لا توفيقَ له، و لا سَخاءَ لِمَن لا حَياءَ له.
90 - يا عليُّ، من لَم يكُن لَه ورعٌ يَرُدُّه عن معاصِي اللّٰهِ فَبَطنُ الأرض خَيرٌ له من ظَهرها؛ لأنّه لا إيمانَ في قَلبِهِ.
91 - يا عليُّ، أصلُ التُّقَى الوَرعُ عن كلِّ ما حَرَّمَ اللّٰهُ تَعالىٰ، و رأس الكَرَم فِي تركِ المعاصي.
92 - يا عليُّ، إنَّ الرَّجلَ لَيَبلُغُ بالخُلقِ الحَسَنِ دَرَجَةَ الصَّائمِ القائمِ الغازِي في سَبيل اللّٰهِ تعالىٰ.
93 - يا عليُّ، كنْ بشّاشاً، فإنَّ اللّٰهَ تعالىٰ يُحِبُّ البَشّاشينَ و يبغض العَبُوسَ.
94 - يا عليُّ، رأسُ العِبادَةِ الصَّمتُ إلّا عن ذكر اللّٰه تعالى عزّ و جلّ.
95 - يا عليُّ، الكَسَلُ في العبادة مِن مكرِ اللّٰه، و السخط بالرّزقِ القليلِ من عقوبَةِ اللّٰهِ تعالىٰ في عَبدِهِ.
96 - يا عليُّ، كثيرُ الرِّزقِ و قليل العِبادَةِ من مَكْرِ اللّٰهِ تعالىٰ في عَبدِهِ، و صحة جِسْمِهِ مَعَ العِصيانِ و الذنوب استِدْراجُ ربِّكَ لِعَبدِهِ.
97 - يا عليُّ، سِتَّةٌ من الشَّيطانِ: التَّثاؤبُ، و القيء، و الرعاف، و العطاس غيرَ الأوّل، و النعاس في المسجدِ(1).
98 - يا عليُّ، كَثْرةُ النَّومِ تُميتُ القَلبَ، و تذهب بِالبَهاءِ، و تورث النِّسيانَ، و كثرة الضَّحِكِ تُميتُ القَلْبَ. و كثرة الذُّنُوبِ تُقسِي القلوبَ، و تورث النَّدَمَ الكثيرَ.
99 - يا عليُّ، مَنْ أنْعَمَ اللّٰهُ عَلَيهِ، فَشَكَرَ، و إذا ابتُليَ فَصَبَر، و إذا أسٰاءَ اسْتَغْفَرَ، دَخَلَ الجنَّةَ مِن أيِّ بٰابٍ شَاءَ.
100 - يا عليُّ، مَن استَوى يَوماه في دينِهِ فهو مَغْبُونٌ، و مَنْ كانَ غَدُه شَرّاً [من] يومِهِ فهو مَلْعُونٌ. و مَنْ لم يكُن في الزِّيٰادَةِ فهو في النُّقصانِ، و مَنْ كانَ في النُّقصانِ فالمَوتُ خيرٌ لَه.
101 - يا عليُّ، مَنْ أكَلَ شبعاً على شبعٍ ماتَ قَلْبُه، و فَسَدَ لَحمُهُ، و يخاف عَلَيهِ المرض.
1) . هذه خمسة، و لعل السادس سقط من الرواة.
102 - يا عليُّ، لا راحَةَ لِحَسُودٍ، و لا وَفاءَ لِكَذُوبٍ، و لا مروءَةَ لِبَخيلٍ، و لا توبَةَ لِسَيِّءِ الخُلُقِ إلّا بِتَركِ خُلقِهِ، و لا حِيلَةَ لِشَحيحٍ(1)في نفسِهِ.
103 - يا عليُّ، إذا كانَ يومُ القيامة يأمُرُ اللّٰهُ تعالىٰ بِناسٍ إلى الجنَّة، فإذا دَنَوا من بابِها أُغْلِقَتِ الأبوابُ دونَهم، و قيل لَهُم: إنّا كنّا نَطْنُزُ بِكُمْ كما كُنتُمْ تَضْحَكُونَ بِالمُسلمين في دارِ الدنيا. فإيّاكَ و اَنْ تَضحَكَ بالمسلمين.
104 - يا عليُّ، و يأمر اللّٰهُ بِقَومٍ آخَرينَ إلَى الجَنَّةِ، فإذا دَنَوا مِنْ بٰابِها رُدُّوا إلَى النّٰار، فإذا أَخَذَتْهُمُ النَّارُ مِنْ كُلِّ مَكانٍ يَقُولُونَ: ربَّنا لو أَدخَلْتَنٰا النّارَ مِنْ قبل أن تُرِينا، فَيَقول اللّٰهُ لَهم: كَذا أرْدَتُ بِكُم؛ لأنّكُمْ عِشْتُم في الحَرامِ و متم مُجرِمِينَ.
105 - يا عليُّ، لا تَفْرَحْ فَإنَّ اللّٰهَ لا يُحِبُّ الفَرِحينَ، و عليك بالحُزنِ فإنَّ اللّٰهَ يُحِبُّ كلَّ قَلْبٍ حَزينٍ.
106 - يا عليُّ، سَبَبُ رَحْمةِ اللّٰهِ طاعَتُهُ، كما أنَّ سَبَبَ غَضَبِهِ مَعْصيَتُه.
107 - يا عليُّ، ما مِنْ يَومٍ جديدٍ إلّا و يَقُولُ: يا ابن آدمَ، أنا يومٌ جديدٌ و أنا غداً عليك شَهيدٌ، فانظُرْ ما ذا تَفْعَلُ، ما من لَيلَةٍ إلّا و تقولُ كذلكَ فَأحسِنْ صُحبتَهما.
108 - قال النبيّ صلى الله عليه و آله: يا عليُّ، إيّاكَ و مجالسة المَوتىٰ فَإنَّهُم لا يَذكُرونَ إلّا دنياهم.
فقال عليّ رضى الله عنه: و مَن الموتىٰ يا رسولَ اللّٰهِ؟ قال: الأغنياءُ و صاحب الدُّنيا، تراهم مُقْبِلينَ عَلىٰ جَمعِهٰا كإقبالِ الوالدةِ(2)على وَلَدِها، أولئكَ هُمُ الخٰاسِرُونَ غَداً.
109 - يا عليُّ، الأكثرون(3)همُ الأسْفَلونَ إلّا مَن يقولَ بِيَمينِهِ هكَذا و شماله هكذا،
و لا نَجاةَ غداً إلّا لِرَجلينِ غَنيٍّ سخيّ أو فَقيرٍ تقيٍّ.
110 - قال النبيّ صلى الله عليه و آله: يا عليُّ، عليك بِالقناعَةِ فَلَا شَيءَ أمَرُّ(1)منَ القَناعَةِ(2).
111 - يا عليُّ، مَن طَلَبَ الدُّنيا حَلالاً استعفافاً مَرَّ على الصِّراطِ كَالبَرقِ الخاطِفِ و اللّٰهُ عنه راضٍ، و مَنْ طَلَبَ الدُّنيا حَراماً مُكاثِراً مُفاخِراً لَقِيَ اللّٰهَ و هو عليه غَضْبانُ.
112 - يا عليُّ، انظر إلى من هو أدنى منك في المال، و أرفع في العِبادَةِ و التُّقىٰ، تَزْدَدْ بذلك إيماناً و يقينا(3).
113 - يا عليُّ، إذا أردتَ أمراً فاستَخِرْ ربَّكَ، ثمَّ ارْضَ بِما يَخيرُ لكَ، تَسْعَدْ في الدُّنيا و الآخرة.
114 - قال النبيّ صلى الله عليه و آله: يا عليُّ، إيّاك و حجامة أوَّلِ الشَّهر إلى يَومِ النِّصْفِ، ففي كُلِّ يَومٍ داءٌ و عِلَّةٌ. و لكن عَلَيكَ بالحِجامَةِ من يومِ ستَّةَ عَشَرَ إلى الهِلال، ففي كلّ يَومٍ شِفاء و بركة، غَيرَ حجامَةِ الأربعاءِ و السبت فمنهما(4)البَرصُ، و مَن صادَفَ حجامةَ الثلاثاءِ يومَ سَبعةٍ كانَ ذلكَ شفاء إلى سَنَةٍ واحدةٍ. و احذر يَومَ الثالثِ منْ كلِّ شهرٍ، و يوم الخامِسِ من كلِّ شهرٍ، و يوم ثلاثةَ عشرَ، و يوم أحدٍ و عشرين، و يوم خَمْسَةٍ
و عشرين مِنْ كلِّ شَهرٍ، فَإنَّهنَّ الأيّامُ النّحِساتُ الَّتي ذَكَرَهُنَّ اللّٰهُ تعالى في كِتابِهِ(1).
و احذر يَومَ الأربعاءِ مِنْ آخرِ كلِّ شهرٍ فإنّها يوم نَحسٍ، و ما خُسِفَ بقومٍ و لا مُسِخَ إلّا آخِرُ الأرْبعاءِ مِن كلِّ شَهرٍ؛ لأنَّ اللّٰهَ تعالىٰ خَلَقَ في كلّ يومٍ شَيئاً معلوماً(2).
115 - يا عليُّ، إذا أرَدْتَ البِناءَ فَابْنِ يَومَ الأحَدِ؛ لأنَّ اللّٰهَ تعالىٰ بَنىٰ السَّماوات و الأرَضينَ فيه. و سافر في يَومِ الاثنَينِ، فإنَّ الأنبياءَ صَلَواتُ اللّٰهِ عَلَيهم كانُوا يُسافِرون فيه. و أخرج الدَّمَ يَومَ الثلاثاءِ، فَفيهِ حاضَتْ حوّاء و قتل قابيلُ هابيلَ. أمّا الأرْبعاء فهي يومُ النَّحسِ إلّا للشُّربِ و الطب و الأدوية. و الخميس لطَلَبِ الحَوائِجِ، فإنَّ الخليلَ عليه السلام دَخَلَ على نَمرود بنِ كنعان لحاجةٍ فَقَضاها اللّٰهُ لَهُ. و في يَومِ الجمعةِ التَّزَوّجُ؛ لِأنَّ الأَنبياءَ كُلَّهم خَطَبُوا و نكحوا يومَ الجمُعةِ. و في السَّبتِ الصَّيد.
ثمَّ قالَ: اللّهمّ بارِكْ لأمّتي في سَبْتها و خميسها، و اجعل ذلك في بُكُورها.
116 - يا عليُّ، إيّاك و أن تقومَ لَيلَةَ الأربعاءِ و أنت عريانٌ، فإنّه ما يقومُ أحد عُرياناً ليلَةَ الأربعاء إلّا ضَرَبَ الشَّيطانُ على ظَهرِهِ، فَمِنهُ الخَبَلُ و فساد البدن.
117 - قال النبيّ صلى الله عليه و آله: يا عليُّ، خيرُ النّاسِ عِندَ اللّٰهِ تعالى أنفَعُهُمْ للنّاسِ، و شر النّاسِ مَنْ طالَ عُمرُهُ و ساء عَمَلُه. و أحب النّاسِ مَنْ طالَ عمرُه و حسن عَمَلُهُ، و أبغض النّاس إلى اللّٰهِ تعالىٰ مَنْ يُقالُ: إنّ فيه خَيراً، و اللّٰهُ يَعلَمُ أن لا خَيرَ فيه، يُرىٰ ظاهِرُه مَليحاً و باطنه قَبيحٌ و شر منه مَنْ أُكرِمَ مخافَةَ شَرِّهِ(3)، و شر منه مَنْ أكرمَ الغَنيَّ
1) . إشارةٌ إلى الآية الشريفة: «فَأَرْسَلْنٰا عَلَيْهِمْ رِيحاً صَرْصَراً فِي أَيّٰامٍ نَحِسٰاتٍ لِنُذِيقَهُمْ عَذٰابَ اَلْخِزْيِ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ لَعَذٰابُ اَلْآخِرَةِ أَخْزىٰ وَ هُمْ لاٰ يُنْصَرُونَ». سورة فصّلت، آية 16
2) . في بعض النسخ: «لأنّ اللّٰه جعله للبلاءِ سبيلاً».
3) . أورَدَه الحرّاني رحمه الله في تحف العقول بهذه العبارةِ و لعله وصيّةٌ اُخرىٰ: «يا عليّ: أ لا أُنَبِّئكَ بشرِّ النّاس؟ قلت: بلىٰ يا رسولَ اللّٰهِ، قال: مَنْ لا يَغْفِرُ الذَّنبَ و لا يقيلُ العَثرَةَ. أ لا أنبّئكَ بِشرٍّ من ذلكَ؟ قلتُ: بلىٰ يا رسولَ اللّٰهِ، قال: مَن لا يُؤمَنُ شرُّه و لا يُرجىٰ خَيرُه».
و أهانَ المِسكينَ، و يَسْخُو للغنيّ بِجَفْنَةٍ و لا يَسخُو للفقيرِ بِكَسْرَةٍ، و شر منه مَنْ عاشَ في الحَرامِ و مات مُجرِماً و لا يَتوبُ عمّا نَهى اللّٰهُ تعالىٰ عنه، و شر مِنه مَنْ طالَ عُمرُه و ساء عَملُه و لا يتُوبُ عمّا نَهَى اللّٰهُ عنه و هو يَطْمعُ في مَغفِرَةِ اللّٰهِ تعالىٰ عَزَّ و جَلّ، و شر منه مَنْ يُظْهِرُ الصَّداقَةَ لأخيهِ المُسْلِمِ و يدبر في هَلاكِهِ، و شر منه مَنْ ذَهَبَ أوَّلُ عمرِهِ غَفْلَةً و آخره كَسِلاً في طاعة اللّٰهِ تعالى.
118 - قال النبيّ صلى الله عليه و آله: يا عليُّ، علامةُ حُسْنِ السَّريرَةِ عندَ اللّٰهِ تعالىٰ حُسنُ الحُرمَة.
119 - يا عليُّ، و للمخلِصِ، ثلاثُ علاماتٍ: الاستهانَةُ بالدّنيا، و احتمال الجَفاءِ و الصبر عَلىٰ الشَّدائدِ.
120 - يا عليُّ، و للعالم ثلاثُ علاماتٍ: صدقُ الكَلمِ، و اجتناب الحرامِ، و أن يتواضَعَ للنّاس كلِّهم. و للتقي ثلاثُ علاماتٍ: يتَّقِي جَليسَ السّوء، و يَتَّقِي الكَذِبَ و الغيبة، و يدع شَطْرَ الحَلالِ مَخافَةَ أنْ يَقَعَ في الحَرامِ.
121 - يا عليُّ، و للعابِدِ ثلاثُ علاماتٍ: مَقْتُ(1)النَّفسِ في ذاتِ اللّٰهِ تعالىٰ، و مَقْتُ الشَّهواتِ في اللّٰه، و طول القيامِ بين يَدَيِ اللّٰهِ.
122 - يا عليُّ، و للصّالحِ ثلاثُ عَلاماتٍ: يُصْلِحُ ما بَينَه و بين اللّٰهِ تعالىٰ بالعملِ الصّالحِ، و يصلح دينَه بالعلمِ، و يَرضىٰ للنّاسِ ما يرضىٰ لِنفسِهِ.
123 - يا عليُّ، وَ للسَّعيدِ ثلاثُ عَلاماتٍ: قوتُ الحلالِ في بَلَدِهِ، و مجالسة العُلَماءِ، و الصلوات الخَمْسِ مَعَ الإمامِ.
1) . أي البغض الشديد.
124 - يا عليُّ، وَ لِلْمُحْسِنِ ثَلاثُ علاماتٍ: يُبادِرُ في طاعَةِ اللّٰهِ، و يجتنب محارِمَ اللّٰهِ، و يحسن إلى مَنْ أساءَ إليه.
125 - يا عليُّ، و للسَّخيِّ ثلاثُ علامات: العفو عند القدرَةِ، و إخراج الزكاةِ(1)، و حُبُّ الصَّدَقاتِ.
126 - يا عليُّ، و للحَليمِ ثلاثُ علاماتٍ: يَصِلُ مَنْ قَطَعَهُ، و يعطي مَن حَرَمَه، و لا يَدْعُو على مَنْ ظَلَمَه(2).
127 - يا عليُّ، و للصَّبورِ ثلاثُ عَلامَاتٍ: الصَّبرُ عَلَى طاعَةِ اللّٰهِ، و الصبر عَن مَعْصيَةِ اللّٰهِ و الصبر على أحكامِ اللّٰهِ.
128 - يا عليُّ، و للتّائِبِ ثلاثُ عَلاماتٍ: اجتنابُ الحرامِ، و الحرص على طَلَبِ العِلْمِ، و أن لا يَعودَ(3)إلى الذَّنْبِ كما لا يعَودُ الحليبُ إلَى الضَّرعِ.
129 - يا عليُّ، و لِلْمغْفِرَةِ ثَلاثُ عَلاماتٍ: الخَوفُ مِنْ مَكْرِ اللّٰهِ تَعالىٰ، و الخوف مِنْ عَذابِ اللّٰهِ تعالىٰ، و الخوف مِنَ الفَضيحَةِ.
130 - يا عليُّ، و للكافر ثلاثُ عَلاماتٍ: الشّكّ في دينِ اللّٰهِ، و بغض عبادِ اللّٰهِ، و الغفلة عن طاعَةِ اللّٰهِ.
131 - يا عليُّ، و لِلْمنافِقِ ثلاثُ علاماتٍ: إذا حَدَّثَ كَذَبَ، و إذا وَعَدَ أخْلَفَ، و إذا ائتُمِنَ خانَ، فلا تَنْفَعُهُ المَوعِظَةُ.
132 - يا عليُّ، و للْمرائي ثلاثُ علاماتٍ: يُتِمُّ ركوعَهُ و سجوده مَعَ النّاسِ، و ينقص
إذا صلّى وَحْدَه، و ينشط(1)لأمرٍ يُثْنىٰ عليه، و يذكر اللّٰهَ في المَلإ و ينساه في الخَلإ(2).
133 - يا عليُّ، و لِلأحْمَقِ ثَلاثُ عَلاماتٍ: التَّهاوُنُ في فَرائضِ اللّٰهِ تعالى، و كثرة الكَلامِ في غَيرِ ذِكْرِ اللّٰهِ تعالىٰ، و الطعن(3)في عِبادِ اللّٰهِ عَزَّ و جلّ.
134 - يا عليُّ، و للمخذول(4)ثلاثُ علاماتٍ: كثرة الكَذِبِ، و كثرة الأيمانِ الفَاجِرَةِ، و كثرة الحَوائجِ إلَى النّاسِ.
135 - يا عليُّ، و للشَّقيِّ ثلاثُ علاماتٍ: قُوتُ الحَرامِ، و اجتناب العالِمِ(5)، و صَلاةُ الوَحْدَةِ.
136 - يا عليُّ، و لِلْمُسيءِ ثَلاثُ علاماتٍ: يَكْسلُ في طاعةِ اللّٰهِ تعالىٰ، و يؤذي عبادَ اللّٰهِ، و يُسيءُ إلى مَنْ أحسَنَ إليهِ.
137 - يا عليُّ، للمجرم ثلاثُ علاماتٍ: السَّهوُ، و اللهو، و النسيان.
138 - يا عليُّ، و للفاسق ثلاثُ عَلاماتٍ: حُبُّ الفَسادِ، و ضَرُّ العِبادِ، و اجتناب الرَّشادِ.
139 - يا عليُّ، و لِلْفاجِرِ ثلاثُ علاماتٍ: يَفجُرُ في الأيمان، و يخدع في النِّسوانِ، و يأتي بِالبُهتانِ(6).
140 - يا عليُّ، و للظالم ثلاثُ عَلاماتٍ: يَقْهَرُ مَنْ دُونَه بالغَلَبةِ(7)، و يبطش(8)إذا
1) . نشط ينشط نشاطاً: أي طابت نفسه للعمل و غيره.
2) . وردت في تحف العقول هكذا: «و للمرائي ثلاث علامات: ينشط إذا كان عند الناس، و يكسل إذا كان وحده، و يحب أن يحمدَ في جميع اُموره».
3) . في بعض النسخ: «الكراهة».
4) . خَذَلَ يَخذُل خذلاً و خَذلانا: أي ترك النصرة و العون. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج 3، ص 30).
5) . في بعض النسخ: «و بغض العالم».
6) . في بعض النسخ: «يفجُرُ بالأيمان و يخدع بالنسوان و يأتي بالبهتان».
7) . في بعض النسخ: «وَ مَن فوقه بالمعصيةِ». (تحف العقول ص 10).
8) . البطشُ: تناوُلُ الشيء بِصَولَةٍ (المفردات «بطش»).
أمْكَنَهُ من أموالِ النّاسِ، و لا يُبالِي من أينَ يَأكُلُ(1).
141 - يا عليُّ، و للْحَسودِ ثَلاثُ علاماتٍ(2): يَتَملَّقُ إذا حَضَرَ، و يَغتابُ إذا غابَ، و يشمت بِالمُصيبَةِ(3).
142 - يا عليُّ، و للسّفِلةِ ثلاثُ علاماتٍ: عصيانُ الرَّحمٰنِ، و أذى الجِيرانِ، و حُبُّ الطُّغيانِ.
143 - يا عليُّ، و للبخيل ثلاثُ علامٰاتٍ: يَخافُ من الجُوع، و يخاف مِنَ السّائلِ يأتيه بالخَيرِ، و مَرحَباً باللِّسان(4)مَعَ إخوانِ الخَيرِ(5).
144 - يا عليُّ، و للجبانِ ثلاثُ عَلاماتٍ: شدةُ الرّوعِ، و اصْطِفاقُ القَلْبِ، و شدة الرَّهبةِ.
145 - يا عليُّ، و لليائِسِ ثلاثُ عَلاماتٍ: الأمنُ مِنْ مَكرِ اللّٰهِ، و الأياس من رَحْمةِ اللّٰهِ تعالىٰ، و المخالفة لِرَسُولِ اللّٰهِ.
146 - يا عليُّ، وَ لِلكَسلانِ ثلاثُ عَلاماتٍ: يَتَوانى في طاعَةِ(6)اللّٰهِ حَتّى يُفرِّطَ،(7)و يفرط حتّىٰ يُضيعَ، و يؤخر الصَّلاةَ حتّىٰ تَفوتَ أوقاتها(8).
147 - قال النبيّ عليه السلام: يا عليُّ، خَمسَةٌ تُميتُ القَلْبَ: كَثْرَةُ الأكلِ، و كثرة الضِّحكِ،
1) . في بعض النسخ: «لا يبالي ما أكله».
2) . ذكر هذه العلامات في تحف العقول للمتكلِّف من الرجال: أي المتصنّع و المتدلِّس.
3) . في بعض النسخ: «و يشتفي بالمصيبةِ».
4) . في بعض النسخ: «و يُهَنِّئُ نَفسه».
5) . في بعض النسخ: «و يمنع الزكاة»
6) . في بعض النسخ: «يتوانى في الفرائض».
7) . التفريط: أي التقصير و التضييع، مقابل الإفراط: أي تجاوز الحدّ من جانب الزيادة.
8) . في تحف العقول: «و يضيع حتّى يأثمَ».
و كثرة النَّومِ، و كثرة الكَلامِ، و كثرة هَمِّ القُوتِ. و أكل الحَرامِ يَطْرُد الإيمانَ.
148 - يا عليُّ، و خمسة تُقْسِي القَلبَ و إذا قَسى القَلبُ كَفَرَ الإنسانُ و هو لا يَدري:
الذَّنبُ عَلَى الذَّنبِ، و الأكل بَعدَ الشَّبَعِ، و مظالم النّاسِ، و تأخير الصلاة، و الأكل و الشرب بالشّمال.
149 - يا عليُّ، خمسةٌ تُورِثُ النِّسيانَ(1): أكْلُ سُؤر الفأرَةِ، و البول مُسْتَقبَلَ القِبلَةِ، و البول على الرَّمادِ، و البول في الماءِ الرّاكِدِ، و العيش في الحرامِ.
150 - يا عليُّ، خمسةٌ تُنَوِّرُ القَلْبَ: كَثْرةُ قراءة قل هو اللّٰه أحد، و قلَّةُ الأكلِ، و مجالسة العالمِ، و أكل حبّاتِ الفَلاةِ، و الصلاة باللّيلِ.
151 - يا عليُّ، خَمْسَةٌ تَجلُو القَلْبَ و تذهب بالقَساوَةِ: مجالَسَةُ العالِمِ، و مسح رَأسِ اليتيم، و كثرة الاستِغْفارِ بالأسحارِ، و ترك السَّمَر(2)باللَّيلِ، و الصوم بِالنهارِ.
152 - يا عليُّ، خَمسةٌ تَزيدُ في نورِ البَصَرِ: النَّظَرُ إلَى الكَعْبَةِ، و النظر في المُصحَفِ، و النظر في وَجهِ الوالدينِ، و النظر في العالَمِ، و النظر في الماء الجاري.
153 - يا عليُّ، خمسةٌ تُسْرِعُ في الشَّيبِ: كَثْرَة الدَّين، و شدة الهَمِّ، و نفس(3)المرأةِ، و كثرة الطِّيبِ و البخور، و كثرة البَلْغَم.
154 - قال النبيّ صلى الله عليه و آله: يا عليُّ، إذا أُثنيَ عَليكَ في وَجْهِكَ فَقُلْ: اللّهمَّ اجعَلْني خَيراً ممّا يَظُنُّونَ، و لا تؤاخِذْني ممّا يقولُونَ، و اغفر لي ما لا يعلمون، تَسقطْ عنكَ العُجبُ.
1) . في بعض النسخ: «يا عليّ، تسعة أشياءٍ تورث النسيان: أكل التفّاح الحامض، و أكل الكزبُرة، و الجبن، و سؤر الفأرة، و قراءة كتابة القبور، و المشي بين امرأتين، و طرح القملة، و الحجامة في النقرة (موضع من الرأس يقرب من أصل الرقبة) و البول في الماءِ الراكد».
2) . سَمَرَ سَمْراً و سُمُوراً: أي لم ينم و تحدث ليلاً.
3) . في بعض النسخ: «نفس المرأة العجوز».
155 - يا عليُّ، إذا أكَلْتَ أو شَرِبْتَ، أو لَبِسْتَ أو رَكِبتَ، فقلْ: بسمِ اللّٰهِ و الحمد للّٰهِ.
156 - يا عليُّ، إذا دخَلْتَ المَسجِدَ فَابْدَأ برِجلِكَ اليُمنىٰ، و قلْ: بِسمِ اللّٰهِ و السلام على رَسُولِ اللّٰهِ، اللّهمَّ افتَحْ لي أبوابَ رَحْمتكَ و أبواب فَضْلِكَ. و إذا بَرَزْتَ من المَسْجِدِ فابدأ برِجلكَ اليسرىٰ، و قلْ كَذٰلِكَ.
157 - يا عليُّ، عَليكَ بِقراءة يس صَباحاً و مساء، فإنَّه مَنْ قَرَأها أوَّلَ النَّهارِ و كان مؤمناً كانَ في أمانِ اللّٰهِ تعالى حتّى يُمْسِيَ، و إذا أمسَى فكذلك.
158 - يا عليُّ، مَنْ قَرَأ سُورةَ الحَشْرِ كلَّ لَيلَةٍ يُكفَى شَرَّ الدُّنيا و الآخرة.
159 - يا عليُّ، إذا أرَدْتَ حاجَةً فاقْرَأ آيَةَ الكُرسيِّ ثُمَّ ابدأ بِرِجْلِكَ اليُمنىٰ.
160 - يا عليُّ، مَنْ قَرَأ سورَةَ البَقَرةِ ليلَةَ الجمعةِ سَطَعَ لَه نورٌ ما بينَ السَّماءِ العُليا إلى الأرضِ السُّفلىٰ، و مَنْ قَرَأ سُورةَ الدُّخانِ و سورة المُلكِ لَيلَةَ الجمُعةِ غَفَرَ اللّٰهُ لَه ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنبِهِ و ما تَأخَّرَ.
161 - يا عليُّ، مَنْ قَرَأ عِندَ مَضْجَعِهِ آخِرَ الآيةِ منْ سورَةِ الكَهْف قلْ إنَّما أنَا بَشَرٌ إلى آخرِهِ، بَنى اللّٰهُ تعالىٰ لَه سوراً من النُّورِ مِنْ عند رأسِهِ إلى الكَعْبَةِ، و مَنْ قَرَأ، و السماء و الطارق عندَ مَرْقَدِهِ كُتِبَ له بعَدَدِ نُجومِ السَّماءِ حَسَنات، و مَنْ قَرَأ سورَةَ المُلكِ عندَ مَرْقَدِهِ و قال: اللّهمّ اعْصِمْني بالإسلام قائماً، و اعصمني بالإسلام قاعِدًا، و اعصمني بالإسلام راقداً(1)، و لا تُشْمِتْ بي عَدُوّاً و لا حاسِداً. اللّهمَّ إنّي أعُوذُ بِكَ مِنْ شَرِّ كُلِّ دابَّةٍ أنتَ آخِذٌ بناصِيَتِها، و أسألك مِنَ الخَيرِ الَّذي كُلُّه بيدِكَ كَفاه شَرَّ الجِنِّ و الإنس و شر كلِّ دابَّةٍ.
162 - يا عليُّ، ادْعُ اللّٰهَ تعالىٰ عندَ الهُمومِ و الأحزان و الكرب و الحاجات، و قُلْ يا
1) . رَقَدَ رَقْداً و رُقوداً و رُقاداً: نام ليلاً أو نهاراً.
حَيُّ يا قَيّوم، يا لا إلهَ إلا أنت بِرَحْمتكَ أستَعينُ فاغفِرْ لي، و أصلح لي شَأني، و فرج هَمّي. و إذا نابَتْكَ نائِبَةٌ(1)فقُلْ: سُبحانَ رَبّي لا إله إلا أنت عَلَيكَ تَوكَّلْتُ و أنت ربُّ العَرشِ العَظيمِ، و أكثر من دعائِيَ الذي عَلَّمَنيه جبرئيلُ عليه السلام: اللّهمّ إنّي أسْألُكَ العَفوَ و العافية و المعافاة في الدّين و الدنيا و الآخرة.
163 - يا عليُّ، إذا رَأيتَ الهِلالَ(2)فَهَلِّلْ ثَلاثاً و كبر ثَلاثاً و قُلْ: اللّٰه أكبَرُ و أعز و أقدر ممّا أخافُ و أحذر(3).
164 - يا عليُّ، إذا لَقيتَ مَنْ تَحْذَره فقُل: اللّهمّ إنّي أدرأ بك في نحرِه، و أستَكْفيكَ غَضَبَه، و أعوذ منْ شَرِّهِ، فإنّكَ تُكفَى بِإذنِ اللّٰهِ عَزَّ و جَلّ.
165 - يا عليُّ، إذا أخَذْتَ مَضْجَعَكَ فَعَليكَ بِالاستِغفارِ و الصلاة على محمّدٍ النبيّ صلى الله عليه و آله، و قلْ: سبحانَ اللّٰهِ و الحمد للّٰه و لا إلهَ إلّا اللّٰهُ و اللّٰهُ أكبر، و لا حولَ و لا قوَّةَ إلّا باللّٰهِ. و أكثر مِنْ قراءة قُلْ هُوَ اللّٰهُ أحدٌ فإنَّها نورُ القرآنِ الكريمِ، و عليك بِقراءَةِ آيةِ الكُرسيِّ فإنَّ في كلِّ حرفٍ منها ألفَ بَرَكَةٍ و ألف رَحمةٍ.
166 - يا عليُّ، إذا مَدَحْتَ فَاقْتَصِرْ، و إذا ذَمَمْتَ فاحْتِمْ، و إذا حدّثْتَ فَافْهمْ، و إذا دُعيتَ إلى كَرامةٍ فأجِبْ، و غُضّ عنِ الحَرامِ طَرْفَكَ، و أدِّ أمانَتَكَ، و أكرم ضَيفَكَ، و احفظ جارَكَ، و اصبر على ما أصابَكَ، و ابذل مَعرُوفَكَ، و انشر علمك، و انشر جَليسَك، وَ ادرُسْ قرآنكَ، و علم مَنْ سَألَكَ، و ليسْبِقْ بيتك و ابك على خَطيئَتِكَ(4)، و أحسن إلى مَنْ أساءَ إليكَ تَجِدْهُ أمامَكَ، و اقنع بِرزْقِكَ و ابسط في اللّٰهِ يَمينَكَ.
1) . أي حادثةٌ من شأنها أن تنوبَ دائماً.
2) . الهلال: غرّة القمر أو لليلتين أو إلى ثلاث أو إلى سبع. قال شيخنا البهائي قدس سره (پاورقى تحف العقول، 11).
3) . في تحف العقول: «يا عليّ، إذا رأيتَ الهلالَ فَكَبِّر ثلاثاً و قل: الحمدُ للّٰهِ الّذي خَلَقَني و خلقك و قدرك منازِلَ و جعلك آيةً للعالمين».
4) . في بحار الأنوار لمولانا المجلسي - رحمه الله -: «الزمْ بيتكَ و ابك على خطيئتك». (ج 28، ص 196، رواية 4).
167 - يا عليُّ، أقْلِلْ من الدَّين تَعِشْ حُرّاً، فإنَّ الدَّينَ عُبُوديّةٌ، و هو الَّذي هدم الدِّينَ، و هو ذُلٌّ بالنّهار و هَمٌّ بالليلِ.
168 - يا عليُّ، و احذر ثوبَكَ من النّجاسةِ(1)فمنها شدَّةُ سكرات الموت(2)، و احذر الحَرامَ فمِنهُ شِدَّةُ عَذابِ القَبرِ.
169 - يا عليُّ، إذا نَزَلَتْ بك شِدَّةٌ فقُل: اللّهمّ إنّي أسألكَ بحُرمةِ محمّد و آل محمّدٍ أن تُنْجِيَني. فقال عليٌّ: و مَنْ آلُكَ يا رسولَ اللّٰه؟ قالَ: كلُّ صالحٍ آلي.
170 - يا عليُّ، إذا خِفْتَ ظالِماً فقُلْ: يا إلهَ جبرئيل و ميكائيل و إسرافيل و عزرائيل و إله إبراهيمَ و إسماعيل و إسحاق و يعقوب، و منزل التوراةِ و الإنجيل و الزبور و الفرقان، كُنْ لي جاراً من فلانِ بنِ فلانٍ و من كَذا و من كَذا.
171 - يا عليُّ، إذا أرَدتَ سَفَراً و قتالا فَاقْرَأ سورَةَ يس و عشر مرّاتٍ إنّا أنزلناهُ في ليلَةِ القَدرِ، و استَكفِ شَرَّ ما بَرَزْتَ له.
172 - يا عليُّ، و إذا نَزَلْتَ في مَنْزلٍ فقُل: يا أرضُ آمَنْتُ برَبّي و ربك اللّٰهِ الَّذي لا إلهَ إلا هو الَّذي خَلَقَني و خلقك، أعُوذُ باللّٰهِ مِنَ شَرِّكِ و من شَرِّ كلِّ شيءٍ دَبَّ عليكَ، و شر كلِّ أسَدٍ و أسود، و شر كلّ والدٍ و ما وَلدَ.
173 - يا عليُّ، اذكُر اللّٰهَ في الأسواقِ، و اتل المُؤَذِّنَ في أذانِهِ، و كُلْ بالثلاثِ فإن الشيطان يأكُلُ بإصبَعين، و أبطل شهادةَ أصحابِ الكَبائر و الجار إلى نفسِهِ رِفقاً، و احذر لِسانَكَ أنْ يَضْرِبَ عُنُقَكَ و يحرق جَسَدَكَ، و كف أذاكَ.
174 - يا عليُّ، افتَحْ طعامَكَ بالمِلْحِ و اختم بالمِلْحِ فإنَّه شفاءٌ مِنْ كلِّ داءٍ إلّا
الموتَ(1)
و في من لا يحضره الفقيه: فانّ فيه شفاءٌ من اثنين و سبعين داءً.
، و ليكن في طَعٰامِكَ الحَبّةُ السوداءُ فإنَّهُ شِفاءٌ من كلّ داءٍ إلّا الموتَ.175 - يا عليُّ، إذا طَبَخْتَ فَأنْضِجْ(2)، و إذا أكَلْتَ فَصَغِّرِ اللُّقْمَةَ و أطل المضْغَ و دَقّرْ و مصِّ(3)الماء مصّاً، و اكتحل فَرداً، و استَكْ عَرضاً، و ادّهن غِبّاً، و ادّهِنْ باللَّيل، و قلم أظفارَكَ في كلِّ شَهرٍ، و احلق العانَةَ في كلّ شهرٍ مرَّةً، و انتف الإبطَ في كلّ أربعين، و انتف للأنفِ عشرينَ في كلِّ شهر، و اغسل ثيابَكَ في كلِّ شَهرينِ، و اختضب في السنةِ مَرَّتين، وَ ادعُ اللّٰهَ عِندَ نُزُولِ الغَيثِ و عند الرَّجفِ و عند قراءة القرآنِ و عند المَكْتوبَةِ.
176 - يا عليُّ، إذا قَلَّ رزقك فأكثِر من الاستغفار، و أكثر من قول لا حولَ و لا قوّةَ إلّا باللّٰهِ العَليِّ العَظيمِ.
177 - يا عليُّ، و احكم بِالحَقّ، فَإنَّ لكلِّ حُكمٍ جائرٍ سَبعِينَ دِرْعاً منَ النّارِ، لَو أنَّ درْعَاً واحِداً منهما وُضِعَ عَلىٰ جَبَلٍ شاهِقٍ لأصْبَحَ الجَبَلُ رَماداً.
178 - يا عليُّ، إذا لَبِستَ جديداً فتَصَدَّقْ بالخَلِق، و إذا استعانَكَ مُسْلمٌ على أمرٍ فَأعِنْهُ، فإنَّ شَرَّ النّاسِ مَن داراه النّاسُ مَخافَةَ شَرِّهِ، و أخبث خَلْقِ اللّٰهِ مَنْ لا يُرجىٰ خَيرُه و لا يُؤمَنُ شَرُّه.
179 - يا عليُّ، وَقِّرِ الكَبيرَ، و ارحم الصَّغيرَ، تكُنْ مِنَ الفائِزينَ.
180 - يا عليُّ، أحِبّ المؤمنَ كما تُحِبُّ نَفْسَكَ، و أبغض المنافِقَ كما تُبْغِضُ
فِعْلَه، و أكرم أصْهارَكَ(1)كما تُكْرِمُ أولادَكَ فإنَّهم أخوالُهم و الخال والد، و أكرم وَلَدَكَ و أحسن أدَبَه.
181 - يا عليُّ، كُل الزَّبيبَ فإنَّه يَزيدُ في الفَصاحَةِ، و ينشف البَلْغَمَ. و كثرة الحموضَةِ تُورِثُ النّسيانَ.
182 - يا عليُّ، إنّك لَتلِي الأمْرَ فاعدِلْ، و خذ من أغنيائهمُ الزّكاةَ و أعْطِ الفُقَراء و المساكين، فإنْ أبَوا فاضرِبْ رقابَهُم فإنّهُم لَمْ يُتِمّوا إسلامَهم.
183 - يا عليُّ، اقتُل السّاحِرَ و اطرد الكاهنَ، و كُلِ الرُّمانَ فإنَّ فيه حَبَّةً من الجَنَّةِ، و أجب و لو إلى كراعِ شاةٍ، و كُلِ القِثَّاءَ من رأسِهِ، و عليك بأكلِ اللُّبانِ(2)فإنّه يورِثُ الذّهنَ و ينشف البَلْغَمَ، و ادَّهن رأسَكَ و اُذنيكَ و السرة و تحت القدمين و باطن الرُّكبتين، و سرح لِحْيَتك كلَّ يَومٍ مَرَّةً، و عليك بالتَّواضُعِ يَرفَع(3)اللّٰهُ، و إذا عَطَسْتَ فقُلْ: الحَمدِ للّٰهِ رَبِّ العالَمين على كلِّ حالٍ.
184 - يا عليُّ، و عليك بالجِماع يَومَ الاثنَين فإنَّ الولدَ يأتي قارئاً، و ليلة الثلاثاءِ فيأتي سَخيّاً رَحيماً، و ليلة الخَميسِ يأتي فَقيهاً عالماً، و يوم الخَميسِ قبلَ صلاةِ الهاجِرَةِ يأتي عالماً يفرُّ الشَّيطانُ منه، و ليلة الجمُعةِ فيأتي فَهِماً عابِداً مخْلِصاً، و يوم الجمُعةِ قبلَ الصَّلاةِ فيأتي سَعيداً و يموت شَهيداً.
185 - يا عليُّ، إذا دَخَلَتِ العَروسُ بيتَكَ فتأمُرُ مَنْ يَغْسِلُ رِجلَيها في إناءٍ نَظيفٍ، ثُمَّ تَرُشُّ ذلكَ الماءَ في الدّارِ كلِّها. و تضع يَدَيكَ على ناصِيتها و تقول: اللّهمّ بارِكْ
في هذِهِ النّاصِيَةِ، و بارك لها في ناصِيَتي، و امنَعْهٰا في الاُسبوعِ الأوّلِ من كلِّ شيءٍ يكونُ فيه الخردَلُ و الخل و الحامض و الدقة فانّ ذلك يُعقِم رَحِمَها. و لا تَقْرَبها أوَّلَ لَيلَةٍ من الشَّهرِ، و لا لَيلَة النِّصفِ، و لا إذا بَقي يَومٌ من الشَّهرِ فإنّ الولَدَ يأتي مجنوناً، و لا لَيلَة الأحَدِ و ليلة الأربعاءِ فَإنَّ الوَلَدَ يأتي قاطِعاً قتّالاً، و لا بَعدَ الهاجرةِ فمنه الحَولُ في الوَلَدِ، و لا لَيلَةَ الفطرِ فمنه يكونُ عاقّاً، و لا ليلة النَّحرِ فمنه يكونُ سِتّةُ أصابعَ أو أربعٌ، و لا في الشَّمسِ فمنه يأتي منحوساً، و لا من قيامٍ فمنه يأتي بوّالاً في الفِراشِ، و لا تَمْسَحا فروجَكُما بِخِرقةٍ واحدةٍ فَتَفتَرِقان، لا تأتِها و في نفسِكَ أُختُها عند الحاجَةِ فإنّ الولدَ يأتي مخَنَّثاً، و لا تُكَلِّمْها عندَ الجِماعِ فإنَّ الولدَ يأتي أخرَسَ، و لا تنظُرْ إلى فَرْجها فمِنه العَمَى في الوَلَدِ، و لا تَحتَ شَجَرَةٍ مُثْمِرَةٍ فيأتي الولدُ ظالماً، و لا بين الأذانِ و الإقامة فإنَّه يكُونُ مرائياً قتّالاً. و لا تقربْها إلّا و أنتَ طاهِرٌ و إلا جاءَ الوَلَدُ بَخيلاً، و لا في النِّصفِ من شَعبانَ فإنَّه يأتي مع أماراتٍ لا خيرَ فيها، و لا تحتَ النُّجُومِ إلّا من تحت اللِّحافِ و إلا جاءَ الوَلَدُ منافِقاً، و لا لَيلَةً تُريدُ السَّفَرَ فإنَّهُ يُنْفِقُ مالَه في مَعصيةِ اللّٰهِ تعالىٰ.
186 - قال النبيّ صلى الله عليه و آله: يا عليُّ، لا تَدخُلْ قَريَةً حتّىٰ تقولَ: اللّهمَّ إنّي أسألُكَ خَيرَها و خَيرَ مَنْ فيها، و أعوذ بكَ مِنْ شَرِّها و شر مَنْ فيها.
187 - يا عليُّ، لا تَحْلِفْ بِاللّٰه كاذباً، و لا تَمَطَّ(1)على النّاسِ، و لا تَشكُ إلى مَن لا يَرْحَمُكَ، و لا تُخْبِرْ برؤياكَ إلّا صديقَكَ.
188 - يا عليُّ، و لا تَخَلَّلْ بعُودِ الرَّيحانِ و لا بِعودِ المِحْوَقةِ(2)فإنَّ لكلِّ عودٍ آفةً
وَئيةً(1)، و لا بِقَصْبِ الحَرثِ فمنه الفَقر و المَحْقَةُ و الدود في الأسنانِ.
189 - يا عليُّ، لا تُصادِق الشّاربَ فإنَّه مَلْعونٌ، و لا مانِعَ الزكاة فإنَّه يُدعىٰ في السَّماوات عدوَّ اللّٰهِ، و لا آكِلَ الرِّبا فإنّه يُبارِزُ اللّٰه؛ لأنَّ اللّٰهَ تعالى قالَ: «فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا، فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ»(2).
190 - يا عليُّ، لا تَرقُدْ(3)أوّلَ النَّهارِ و لا آخِرَه و لا قَبلَ العِشاءِ الأخيرَةِ، و لا عَلَى الوَجهِ، و لا وَحْدَكَ في بيتٍ مُظلمٍ، و لا في المُعَصفَرِ و لا في المُزَعفَرِ، و لا في الظِّلِّ و الشمس، و لا توسَّدْ عَتَبَةَ البابِ و لا تَجلِسْ عَلَيها، و لا تأكُلْ بِشِمالِكَ و لا تَشْرَبْ بها، و لا تَضَعْ يدكَ تَحتَ خدِّكَ و أنت قاعِدٌ، و لا تَقْرَع أسنانَك، و لا تُشَبِّك أصابِعَكَ حولَ رُكْبَتَيكَ و لا تُفَرِّقْها، و لا تأكل في المُنْحُلِ(4)و لا على ظَهرِ طبَقٍ(5)، و لا تَنْتَعِلْ شمالكَ قبلَ يمينكَ و لا تَخْلَعْ يمينكَ قبلَ شِمالِكَ، و لا تَنْهَشِ الخُبْزَ مِثلَ نَهشِ اللَّحمِ(6)، و لا تأكُل الطّيرَ، و لا تَنْظُرْ في المرآةِ بِاللَّيلِ، و لا تنْظُرْ إلى السَّماءِ و أنت تُصلّي، و لا تَنْظُرْ في البولِ، و لا تَسْتَنجِ بالرَّوثِ و العظم و الفحم و الرجيع، و لا تَلبِسِ القميصَ مقلوباً، و لا تلبسِ السَّراويل، و أنت قائمٌ و لا تكشِفْ عورَتَكَ في وجهِ الشَّمس و القمر، و لا تَقْطَعِ الظُّفرَ بالأسنان، و لا تَبِتْ و في يدكَ غَمرُ الطَّعامِ، و لا تَمشِ بين جَمَلَين مقطورَين، و لا تَنْفُخْ في الطّعام الحارِّ و لا في قذاةِ الماءِ و لا في موضِعِ سُجُودِكَ، و لا تَنْظُرْ إلى عَوراتِ النّاسِ و لا تَنظرْ إلى عورتك،
و لا تأكُلْ و أنت معتمدٌ على شِمالِكَ، و لا تكَلَّمْ بين الأذانِ و الإقامة من الصُّبحِ، و لا تَنْظُرْ إلى ما يَخْرُجُ منكَ و لا تَعْبثْ بإحليلِكَ، و لا تكره صديقَكَ، و لا تؤذِّ جارَكَ، و لا تعْتبْ جليسَكَ(1)، و لا تُكْثِر الاِلتفاتَ خَلْفَكَ، و لا تُبادِرْ مَشْيَكَ، و لا تُمارِ رفيقَكَ [صديقَك] و لا تَتَثاوَبْ إلّا و تَضَعُ يَدَكَ في فَمِكَ، و لا تَشُمَّ طعامَكَ، و لا تُسافِرْ وحْدَكَ، و لا تأكُلْ في الظُّلْمَةِ، و لا تُكَبِّر اللُّقْمَةَ، و لا تأكُلِ البقيَّةَ، و لا تَظْلِمْ أكيلَكَ، وَ لا تَملأ بَطْنَكَ، و لا تَأكُلِ الدِّيكَ الأبيضَ، و لا تَقْنَعْ بِعِلْمِكَ و شاور مَنْ هو أتقىٰ منكَ، و لا تُعْجِبْكَ نفسُكَ، و لا تَهتمَّ لِرزقِكَ، وَ لا تركَن إلى عدوِّكَ، و لا تَفْشِ سِرَّكَ، و لا تُرسِلْ لِسانَكَ، و لا تُهِنْ خادمَكَ، و لا تَتَكَبَّرْ على عيالِكَ، و لا تُجَرِّئهمْ على نَفسِكَ، و لا تُرِهِمْ قدرتَكَ، و لا تَرُدّ سائلَكَ، و لا تحتك في ثوبِكَ، و لا تَزِدْ في خَبَرِكَ، و لا تُكثِر الجُلُوسَ في الشَّمسِ فَإنَّها تَذْهَبُ بالبهاءِ و تورث الدّاءَ الدَّفينَ، و لا تُجاوِر مَنْ يَكْتُمُ حَسَنٰاتِكَ و يفشي سَيِّئاتِكَ.
191 - يا عليُّ، يَدخُلُ النّارَ فيكَ رجلان: محبٌّ مُفْرِطٌ(2)و كلاهما مَلعونان في النّارِ.
192 - يا عليُّ، إنّ اللّٰهَ قَسَّمَ الثَّناءَ كما قَسَّمَ الرِّزقَ، فلا تُثَنِّ عَلىٰ أَحَدٍ في وجهِهِ.
193 - يا عليُّ، إيّاكَ و بيع الذَّهَبِ و الفضة إلّا يداً بِيَدٍ، و إياك و بيع المَأكُولِ بالمَأكُولِ إلّا يَداً بِيَدٍ، و إلا كُنْتَ مِنَ الخاسِرينَ غَداً.
و لا تأكُلِ الدِّيكَ الأبْيَضَ فَإنَّه صَديقي، و كُلِ الجزورَ، و لا تأكُلْ كلَّ ذي مِخلَبٍ من الطُّيورِ، و لا تأكُلْ كلَّ ذي نابٍ من السباعِ، فإنّ أكلَ آكلِ جيفَةٍ حَرامٌ. و لا
1) . في بعض النسخ: «و لا تُعَيِّبْ على جليسكَ».
2) . و العبارة ناقصةٌ. قال عليٌّ عليه الصلاة و السلام: «يَهلِكُ فيَّ رَجلانِ: مُحِبٌّ مُفْرِطٌ و باهِتٌ مُفْتَرٍ». (نهج البلاغة، قصار الحكم، 117) هذا نظير قوله عليه السلام: «هلك فيَّ رَجُلانِ: مُحِبٌّ غالٍ، و مبغض قالٍ». (نهج البلاغة، قصار الحكم، 469).
تُعَلِّمُوا نسوَانَكم الكِتابَةَ و علموهن سورةَ النُّور، و لا تَرُدّ الكَرامَةَ أبداً، و لا تَتَكَلَّفْ لِلضَّيفِ فَتُبْغِضَهُ، فَإنَّ مَنْ أبْغَضَه أبْغَضَ اللّٰهَ و مَنْ أكْرَمَهُ رَفَعَ اللّٰهُ قَدْرَه. و إذا أكَلْتَ تَمْراً فلا تَنْبِذْ بالعَجَم، و لا تُمَشِّش عَظْمَ طَيرٍ، و لا تَدَع اللَّحمَ أرْبَعينَ يَوماً، و لا تُكْثِرْ أكْلَ السَّمين فَإنَّه يُسَوِّدُ القَلبَ و يجلب النَّومَ و يكسل البَدَنَ، و لا تُداوِ المَريضَ حتّىٰ تَمُرَّ ثلاثٌ، و إذا غَلَبَكَ داءٌ فَادْعُ ربَّكَ.
194 - قال النبيّ صلى الله عليه و آله: يا عليُّ، سَلِّمْ عَلىٰ مَنْ لَقيتَ مِنَ المُسلِمين يَكْتُب اللّٰهُ تعالىٰ بها عِشرينَ حَسَنَةً، و رُدَّ السَّلامَ فإنَّ اللّٰهَ تعالىٰ يكْتُبُ لِمَن يَرُدُّها أربعينَ حَسَنَةً.
195 - يا عليُّ، إيّاكَ و الغضب! فإنَّه مِنَ الشَّيطان و هو أقْدَرُ ما يَكُونُ عَلَيكَ.
و إياك و دعوة المظلُومِ! فإنَّ اللّٰهَ تعالىٰ يَسْتَجيبُ منه و لَو كانَ كافراً و عليه كُفْرُه.
196 - يا عليُّ، إيّاكَ و اليمين الفاجِرَةِ! فإنَّها مَنْفقَةٌ لِلسَّلْعَةِ، و مُمْحِقَةٌ لِلرِّزقِ و العمر.
197 - يا عليُّ، مَنْ أمَرَ بالمَعروفِ شَدَّ اللّٰهُ ظَهْرَه، و مَنْ نَهىٰ عَنِ المنكَر أرغَمَ اللّٰهُ أنْفَ عَدُوِّه، و مَنْ صَدَقَ في جَميعِ الاُمورِ غَضِبَ اللّٰهُ بِغَضَبِهِ، و مَنْ تَرَكَ المِراءَ و هو مُحِقٌّ بَنَى اللّٰهُ تعالىٰ لَه قَصْراً في أعلَى الجِنانِ في الجَنَّةِ.
198 - يا عليُّ، إذا بَكى اليَتيمُ اهتَزَّ العَرشُ، فيَقُولُ اللّٰهُ عَزَّ و جل لِجبرئيل: وَسِّعْ في النّارِ لِمَن أبكاه فإنّي أبكيهِ، وَ وَسِّعْ في الجَنَّةِ لِمَن أضْحَكه فإنّي أُضْحكُه.
199 - يا عليُّ، الدّينُ كلُّه في النَّصيحَةِ للّٰهِ و لرسوله و للمؤمنين.
200 - يا عليُّ، سَبْعَةٌ مِنْ أمَّتي في الجَنَّةِ: أوَّلُهُم شابٌّ تائِبٌ، و مَنْ تَصَدَّقَ سِرّاً، و مَنْ تَرك الحَرامَ، و مَنْ لَم يَدعْ صلاةَ الضُّحىٰ، و مَنْ كانَ ذهابُ مالِهِ أهوَنُ عَلَيه مِنْ فوتِ صَلاةٍ واحِدَةٍ مَعَ الجَماعَةِ، و مَنْ دَمَعَتْ عَيناه مِنْ خَشْيَة [اللّٰه] و مَنْ زاحَمَ
العُلَماءَ في مُجالَسَتِهِم.
201 - يا عليُّ، مَنْ أرْشَدَ الأعمىٰ و قادَه غَفَرَ اللّٰهُ لَه مائَةَ ألْفِ سَيِّئَةٍ، و تأخذ بِيَدِهِ اليُسرىٰ في يَمينِكَ.
202 - يا عليُّ، شَرُّ السُّرّاق مَنْ يَسْرِق للشَّيطانِ. فقال عليّ رضى الله عنه:
كيفَ ذاكَ يا رسولُ اللّٰهِ؟ فقال: ما نَقَصَ أحَدٌ من المِكيالِ قَبْضَةً و لا حَفْنَةً إلّا و أخذ الشَّيطانَ ذلك مِنْ أرْزاقِهم.
203 - يا عليُّ، من استأجَرَ أجيراً ثمَّ لَمْ يوفِّ أُجرتَهُ أحْبَطَ اللّٰهُ عَمَلَه و كان اللّٰهُ خَصْمَه يومَ القيامَةِ، و مَنْ تَزَوَّجَ بامرأةٍ ثمَّ ضارَّها حتّىٰ اخْتَلَعَت مِنْ زوجِها أحْبَطَ اللّٰهُ عَمَلَه.
204 - يا عليُّ، ما مِنْ أحدٍ مِنْ بَني آدمَ إلّا و فيه عِرْقٌ مِنَ الجُنُونِ، و عرق من الجُذام، و عرق منَ البَرَصِ، و عرق من العَمى. فَيَقْمَعُ اللّٰهُ الجُنُونَ بالبَلْغَم، و الجذام بالزُّكام، و البرص بالدَّماميل، وَ العَمىٰ بالرَّمَدِ لِمَنْ شاءَ.
205 - يا عليُّ، هِبَةُ الرَّحِمِ جائِزةٌ بِلا ثَوابٍ.
206 - يا عليُّ، لا يَرجِعُ أحَدٌ في هِبَتِهِ غيرُ الوالدِ في هِبَةِ الوَلَدِ.
207 - يا عليُّ، إذا كانَ الإنسان في سَكَراتِ الموتِ فَإنَّ مَفاصِلَه يُسَلِّمُ بَعْضُها على بَعضٍ يَقولُ: السّلامُ عَلَيكَ فأنا مُتُّ، و كذا شَعْرُه البَيضاءُ على السَّوداءِ.
208 - يا عليُّ، أ تريد أن تكونَ في الآخِرَةِ أجْودَ شُهَداء بَدْرٍ، فَانظُرْ إلى رَجُلٍ يُريدُ أن يَذْهَبَ إلى الجُمعةِ و ليس مَعَه ثَوبٌ فأعِرْهُ أو هَبْهُ.
209 - يا عليُّ، عَلَيكَ بِالطِّيبِ كلَّ جمعةٍ، فإنَّه مِنْ سُنَّتي، و يكتب لكَ حَسَناتٌ ما دامَتْ تَفوحُ مِنكَ الرَّائِحَةُ.
210 - يا عليُّ، إذا عَثَرْتَ فَلا تَقولَنَّ يَلْعَنُ اللّٰهُ الشَّيطانَ، فإذاً لا تُؤجَر، و لكن قلْ:
الحمدُ للّٰهِ، و إن شِئْتَ قُلْ: إنّا للّٰهِ و إنا إلَيه راجِعُونَ، تُعطَ ما يُعطى الصّابِرُون.
211 - يا عليُّ، للّٰهِ عَلَى النّاسِ في كلِّ سَبْعَةِ أيّامٍ الغُسلُ، فَاغْتَسِلْ في كلِّ جُمعَة، و لو بيعَ ذلكَ الماءُ بقوتِ يَومِك، و تطوع به فَانَّه لَيسَ من التطَوّعِ شيء أعظَم ثواباً منه.
212 - يا عليُّ، خُذْ من الشّارِبِ فَإنَّ المَلائكَةَ إذا تلا عبدٌ القُرآنَ أدنَتْ أَفواهَها مِنْ فِيهِ، فَإذا كانَ طويلَ الشّارِب لم يَدْنُوا منه.
213 - يا عليُّ، قَلِّمْ أظفارَكَ فإنَّ الشّيطانَ يَقْعُدُ على ما طالَ منها.
214 - يا عليُّ، إذا أكَلْتَ طعاماً فيه دَسَمٌ فاغْسِلْ يدَكَ و شَفَتَيكَ، فَإنَّ الشّيطانَ أسرَعُ إليه من السَّيل إلى مُستَقَرّه.
215 - يا عليُّ، مَن افتَتَحَ طَعامَه بالمِلحِ رَدّ اللّٰهُ عنه سَبعينَ داءً، و مَنْ أكَلَ كلّ يَومٍ إحدىٰ و عشرين زَبيبةً حَمراءَ لم يُصِبْهُ إلّا مرض الموتِ، و مَنْ أَكَل الدباء يزيد في الدماغِ.
216 - يا عليُّ، إذا عَيَّرَكَ أخوكَ بما يَعْلَمه منكَ فلا تُعيِّره بما تَعلَمه منه، يَكُنْ لَكَ أجْرٌ و عليه إثمٌ.
217 - يا عليُّ، إذا مَرَرْتَ بِجَمعِ النّساءِ فلا تَبْدَأهُنَّ بالسّلام، فإنْ بَدَأنَكَ فَرُدَّ عَلَيهنَّ، و لا تَروعَنَّ أحَداً إذ تَروعُك الملائكةُ في القيامةِ.
218 - يا عليُّ، لا تَضْرِبْ في أدَبٍ أكثَرَ من ثَلاثٍ فإنَّه قِصٰاصٌ، فكَم من مؤمنٍ يُرَدّ يومَ القيامَةِ للقصاصِ.
219 - يا عليُّ، إذا رأيتَ حَيَّةً في رَحْلِكَ فَلا تَقْتُلْها حَتّىٰ تَخْرُجَ ثَلاثاً، فَإنْ رَأيتَها ثَلاثاً فَاقتُلْها فَإنَّها كافِرَةٌ.
220 - يا عليُّ، و إذا رَأيتَ حَيَّةً في الطَّريقِ فَاقتُلْها، فَإنّي قَد شَرَطْتُ على الجِنّ أنْ لا يَظْهَروا في صورَة الحَيّٰاتِ، فَمتىٰ ظَهَرَ فَقَد أحَلّ نفسَه.
221 - قال عليّ رضى الله عنه: قلتُ: يا رسول اللّٰه، أخْبِرني عن قولِ اللّٰهِ تعالىٰ: «فَتَلَقّٰى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمٰاتٍ» ما هذه الكَلماتُ؟ فقال: يا عليُّ، إنَّ اللّٰهَ أهْبَطَ آدمَ بالهِند و حواء بجُنْدَةَ(1)، فَمَكَثَ آدمُ بالهِند مائةَ سَنَةٍ لا يرفَعُ بِعَينَيه إلى السَّماءِ يَبكي على خَطيئَتِهِ، و جلس جِلْسَةَ الحَزينِ مائةَ سَنَةٍ، فَبَعَثَ اللّٰهُ تعالىٰ إلَيه جبرئيلَ فقال: يا آدمُ إنّ رَبّكَ يُقْرِئُكَ السَّلامَ و يقول: يا آدمُ أ لَم أخلُقْكَ بيدي؟ أَ لَم أنْفَخ فيكَ مِنْ روحي؟ أ لَم اأُسَجِّدْ لَكَ مَلائكَتي؟ أ لَم أُزَوِّجْك حَوّاءَ أَمَتي؟ أ لَم أسكِنكَ جَنَّتي؟ فما ذا البكاءُ؟ قال آدم عليه السلام: يا جبرئيل و ما يُنَهنِمُني عن البكاءِ و قد خَرَجْتُ من جَوارِ رَبّي! فقال: تَكلَّمْ بهذِهِ الكَلماتِ فإنَّ اللّٰهَ تعالى قابِلُ تَوبَتِكَ، قال: قل يا آدم:
سبحانَكَ اللّهمَّ و بحمدك، لا إلهَ إلا أنت، عَمِلْتُ سوءاً و ظلمت نَفسي فَاغْفِرْ لي و ارحمني و أنت خيرُ الرّاحمين.
فقالَها آدمُ عليه السلام فَقَبِلَ اللّٰهُ تَوبَتَه و غفر لَه خطيئَتَه، فَهي هذِهِ الكَلِماتُ.
222 - يا عليُّ، اِحفَظْ عَنّي وَصيَّتي كما حَفظْتُها عَنْ جبرئيل عليه السلام عَنْ رَبِّ العالَمينَ جَلَّ جلالُه، فقَد حَذَّرْتُكَ أَصْلَ كلِّ بَليَّةٍ، و أمرتك بِأصلِ كلِّ نِعمَةٍ جَليلَةٍ، و أعطيتك في هذِهِ الوَصيَّةِ عِلْمَ الأوَّلينَ و الآخرين. و الحمد للّٰهِ ربِّ العالمين.
وقَع الفراغ من تسويده بعون اللّٰهِ و حسن توفيقه للإمام الأعز العالم العابد شَرَفُ الحُفّاظ حافظ كلام اللّٰه عزّ و جلّ المعروف جلال الدّين أدامَ اللّٰهُ بقاءَه و وفقه عملَ هذا الكتاب في أواخر ذي الحجّة سنة تسع و تسعين و ستمائة. رَحِمَ اللّٰه تعالى لمن طالع و عمل بما فيها.
1) . كذا، و الصواب «بجدّة».
سيّد ضياء الدين فضل اللّٰه بن على راوندى (م 572 ق)
تحقيق: سعيد رضا على عسكرى
المناجاة الالهيّات مناجات مفصلى است از اميرالمؤمنين على عليه السلام كه از طرق متعدد شيعه و سنى روايت شده است.
علامۀ بزرگوار ضياءالدين ابو الرضا سيد فضل اللّٰه بن على بن عبيد اللّٰه حسنى راوندى(1)روايتگر اين مناجات، يكى از عالمان وارسته در قرن ششم هجرى بوده است.
وى در حدود سال 483 هجرى چشم به جهان گشود و از آنجا كه
1) . راوند در قديم روستايى در نزديكى كاشان بوده و اينك به شهر كوچكى تبديل شده است. تعدادى از علماى شيعه و سنى به اين شهر منتسبند؛ از جمله علماى شيعه شيخ بزرگوار ابو الحسين سعيد بن هبة اللّٰه مشهور به قطب الدين راوندى است كه هم عصر سيد فضل اللّٰه راوندى بوده است. او در سال 573 ه وفات يافت و در صحن شريف حضرت معصومه در شهر قم به خاك سپرده شده و از جمله علماى سنى مذهب اين شهر زيد بن على بن منصور راوندى متولد 472 ه و حيّان بن بشر بن مخارق متوفّى 238 ه است كه از طرف مأمون عباسى سمت قضاوت داشته است. ر. ك: لمعة النور و الضياء، ص 47؛ الأنساب للسمعانى، ج 3، ص 31
در خاندان فقاهت و علم و ادب پرورش يافت، در علوم گوناگون اسلامى بهره اى وافر و دستى پر داشت. او در سنين جوانى محضر علما و استادان بزرگى همچون شيخ طبرسى صاحب تفسير مجمع البيان و ابو على حسن بن ابى جعفر شيخ الطائفة محمد بن حسن طوسى مشهور به مفيد ثانى و عبد الواحد بن اسماعيل رويانى را درك كرد.
شرح حال مفصّل راوندى در كتاب لمعة النور و الضياء فى ترجمة السيّد أبي الرضا نوشتۀ حضرت آيت الله مرعشى نجفى قدس سره(1)و در مقاله نهج البلاغة عبر القرون محقق فقيد سيد عبد العزيز طباطبايى رحمه الله(2)آمده است.(3)تاريخ رحلت سيد فضل اللّٰه راوندى همچون تاريخ ولادت او نامعلوم است. برخى رحلت او را در سال 563 ه و برخى در
1) . اين كتاب در سال 1343 ش در چاپخانه حيدرى و توسط جناب ميرزا فخر الدين نصيرى امينى در قطع وزيرى به چاپ رسيده است.
2) . مجله فصلى تراثنا شماره 2 و 3 سال نهم ربيع الآخر - رمضان 1414 صفحات 154-188 و هم اكنون با ضميمه مقالات ديگر آن جناب به شكل كتابى در دست چاپ قرار دارد.
3) . شرح حال سيّد فضل اللّٰه راوندى در مصادر زير نيز قابل دسترسى است: اعيان الشيعة، ج 8، ص 408؛ الأعلام للزركلي، ج 5، ص 152؛ أمل الآمل، ج 2، ص 217؛ الأنساب سمعانى واژه راوندى و قاشانى؛ بهجة الآمال، ج 6، ص 50؛ تاج العروس (مادۀ رود - \راوند)؛ تنقيح المقال رقم: 9494؛ خاتمة المستدرك، ص 324 و 493؛ روضات الجنات، ج 5، ص 365؛ رياض العلماء، ج 4، ص 363-374؛ الدرجات الرفيعة، ص 506؛ طبقات اعلام الشيعة القرن السادس، ص 217؛ طرائف المقال، ج 1، ص 112؛ عمدة الطالب، ص 185؛ الفهرست منتجب الدين رقم: 334؛ فوائد الرضوية، ص 354؛ الكنى و الألقاب، ج 2، ص 235؛ اللباب ابن اثير، ج 3، ص 7؛ لباب الألقاب، ص 64؛ معجم المؤلفين، ج 8، ص 75؛ منتهى المقال، ص 242؛ معجم رجال الحديث، ج 13، ص 319؛ مقدمۀ ديوان راوندى؛ مفاخر اسلام، ج 3، ص 453؛ هدية العارفين، ج 1، ص 821
سال 571 ه مى دانند. علاّمه سيد عبد العزيز طباطبايى در اين باره مى نويسد: رحلت سيد فضل اللّٰه راوندى چندان پيش از سال 572 ه و چندان هم پس از آن نبوده است. زيرا در موزۀ عراق در بغداد نسخه اى از نهج البلاغه به شماره 3784 نوشته به سال 556 ه وجود دارد كه با نسخه اى كه راوندى در سال 571 ه قرائت كرده، مقابله شده است. همچنين در كتابخانۀ رضا در رامپور هند نسخه اى از كتاب خصائص الأئمة به شمارۀ 1190 وجود دارد كه در سال 553 ه نگاشته شده(1)كه دستخط راوندى بر آن مشاهده مى شود. اين نسخه را عبد الجبار بن الحسين بر او قرائت و از او روايت نموده است كه با اسناد به مرحوم رضى مؤلف خصائص الائمة مى رسد و در صفحۀ اول آن كتاب چنين آمده: «و كتب فضل اللّٰه بن علي الحسني أبو الرضا الراوندي في ذي القعدة من سنة خمس و خمسين و خمس مائة حامداً للّٰه تعالى...» و در كنار كلمه راوندى برخى قدما نوشته اند «توفّى رحمه اللّٰه في يوم عرفه...» كه تاريخ آن از بين رفته است. حال با جمع اين دو مطلب مى توان چنين نتيجه گرفت كه او تا روز هشتم ذى حجه سال 571 ه در قيد حيات بوده و سال وفاتش روز عرفه همين سال يا سال پس از آن است كه با اين وصف او نزديك به نود سال زندگى كرده است.
مرقد او در كاشان در قبرستان محلّۀ پنجه شاه و در شمال مسجد جامع قديم قرار دارد. حبيب اللّٰه كاشانى متوفاى 1340 ه
1) . از اين نسخۀ خطى عكسى در كتابخانۀ مركزى دانشگاه تهران به شمارۀ فيلم 5046 وجود دارد كه در فهرست ميكرو فيلم ها جلد 3 صفحۀ 126 آمده است.
مى نويسد:... او عالمى فاضل و زاهد بود كه كرامات بسيارى از او نقل كرده اند. مقبره اش در كاشان معروف است و حاجتمندان به زيارتش مى آيند.(1)
اين مناجات در مصادر روايى به شكل هاى گوناگونى نقل شده است. در برخى مصادر قطعه هايى از اين حديث آمده و به ساير امامان نسبت داده شده است. منابعى كه اين مناجات در آنها آمده عبارتند از:
1 - الصحيفة السجادية الكاملة، به سند بهاء الشرف، كه در دعاى پنجاه و سوم آن بخشى از اين مناجات آمده است.
2 - كامل الزيارات، جعفر بن محمّد بن قولويه قمّىّ (متوفاى 367 ق) كه بخش كوتاهى از اين دعا را ضمن زيارت ضريح مطهر امام حسين عليه السلام به نقل از ابو حمزۀ ثمالى از امام صادق عليه السلام آورده است.
3 - دستور معالم الحكم و مأثور مكارم الشيم، قاضى قضاعى از علماى اهل سنّت متوفاى 454 ه كه در باب هشتم آن كتاب اين مناجات را نقل كرده و كاستى هايى در متن و در تقدم و تأخر برخى فقرات دارد.
4 - اقبال الأعمال، سيد ابن طاوس كه در آن بخشى از اين مناجات از ابو حمزه ثمالى به نقل از امام زين العابدين عليه السلام ذكر شده است.
1) . لباب الألقاب ص 64
5 - المزار، شهيد اول، بخشى از اين مناجات را به نقل از ميثم تمار از اميرالمؤمنين عليه السلام آورده است.
6 - كفعمى در البلد الأمين و جُنّة الأمان الواقية و جَنّة الإيمان الباقية مشهور به «مصباح كفعمى» كه تمامى اين مناجات را به نقل از امام حسن عسكرى عليه السلام از پدرانش از امام على عليه السلام نقل كرده و در آن ذيلى براى اين مناجات آورده كه روايت راوندى فاقد آن است. اين بخش به نقل از اين دو كتاب و همچنين نسخۀ «ق» در آخر مناجات ذكر شده است.
7 - علامۀ مجلسى نيز در بحار الانوار اين مناجات را به نقل از «انيس العابدين» و «البلد الامين» نقل كرده است.(1)8 - كتاب الصحيفة العلوية و التحفة المرتضوية، نوشتۀ عبد اللّٰه بن صالح سماهيجى از علماى قرن 12. اين دعا به طور كامل با اضافاتى در فقرۀ پايانى دعا، در اين كتاب آمده است كه براى اطلاع خوانندگان محترم بخش اضافى در پاورقى آن آورده شده است.
9 - الصحيفة السجادية الجامعة، جمع آورى محمدباقر ابطحى.
اين مناجات در دعاى شمارۀ 197 آن با عنوان «المناجاة للّٰه» و در دعاى 199 با عنوان مناجات انجيليه طويله و در ذيل دعاى 201 بخش هايى از اين مناجات را آورده است.(2)10 - در كتاب مفاتيح الجنان شيخ عباس قمى نيز بخش هايى از اين مناجات در ضمن مناجات شعبانيه و مناجات خمسة عشر و دعاى روز پنجشنبه نقل شده است.
تصحيح و مقابلۀ متن كامل «المناجاة الالهيات» يا به تعبير صحيح تر مناجات مولانا أمير المؤمنين عليه السلام به روايت سيّد فضل اللّٰه راوندى با چند نسخه و كتاب با اين خصوصيات انجام گرفته است:
1 - نسخه اى كه در سال 908 ق به دست خواجه عبد الحق سبزوارى تحرير شده. اين نسخه در تملك آقاى فخر الدين نصيرى امينى بوده كه آن را به صورت افست و عكسى منتشر كرده اند. اين نسخه اساس تحقيق ما بوده كه از آن با علامت «أ» ياد كرده ايم.
2 - نسخۀ ديگرى كه در قرن ششم يا هفتم هجرى تحرير شده و باز متعلق به آقاى نصيرى بوده و همراه نسخۀ سابق به صورت عكسى منتشر شده است. سند اين نسخه مشابه نسخۀ سابق است، با اين تفاوت كه از على بن فضل اللّٰه نقل شده و بخش ميانى مناجات بر اثر مرور زمان و حوادث روزگار از بين رفته است. علامت و اختلاف هاى اين نسخه با رمز «ج» در پاورقى ها تذكر داده شده است.
3 - نسخۀ شمارۀ 11983 كتابخانه آستان قدس رضوى كه در سدۀ دوازدهم هجرى تحرير شده و سند آن حذف شده است.
اختلافات اين نسخه با رمز «ق» ثبت شده است.
4 - اين مناجات با مناجات اميرالمؤمنين عليه السلام كه در دو كتاب كفعمى آمده مقابله شده و تفاوت ها و زيادت و نقصان ها در پاورقى آمده است همچنين با مناجاتى كه در كتاب الصحيفة
العلويّة و التحفة المرتضوية و نسخه قضاعى آمده مقابله شده، ولى تفاوت هاى اين دو - به جز اندكى - به دليل شباهت كتاب الصحيفة العلويّة با دو كتاب كفعمى و نيز به دليل نقصان و تقدم و تأخرى كه در نسخۀ قضاعى وجود داشت، در پاورقى ذكر نشده است.
تصویر
تصویر
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم قال السيّدُ الإمام ضياءُ الدّين حجّةُ الإسلام أبو الرّضا فضلُ اللّٰه بن عليّ بن عبيد اللّٰه الحسنيّ الراونديّ - قدّس اللّٰهُ روحَه -: أخبَرَني الدِّهخُداه السعيد أبو الحسن عليّ بن يحيى الراونديّ - رحمة اللّٰه عليه - قال (: حدّثني) عليّ بن الحسن بن محمّد بن أحمد البارْكَرْزيّ، قلتُ و نقلت من نسخته بخطّه، قال:
أخبَرَني أبو الحسن عليّ بن محمّد الخَليديّ القاسانيّ يومَ الأحد تاسع شهر رمضان من سنة ثمان و ثمانين و ثلاثمائة، قال: حدّثني عليّ بن نصير القُطاميُّ يومَ الثلاثاء غُرَّةَ شعبان سنةَ إحدى و ثمانين و ثلاثمائة، قال: حدّثني أحمد بن الحسن بن أحمد بن داود القاسانيّ الوَسّابيّ(1)بجُرجان، سنةَ ثلاث و ثلاثين و ثلاثمائة، قال:
حدّثني أبي، عن عليّ بن محمّد بن شيرة الوَثّابيّ القاسانيّ المعروف بالأعَزّ(2)، عن الإمام المعصوم المؤيَّد، الموسوم بأبي محمّد الحسن بن عليّ بن محمّد بن عليّ
1) . كذا في نسخة «أ» و في نسخة «ج»: «الوثّابي».
2) . ثقة. و كان فقيهاً مكثراً فاضلاً. له كتاب التأديب و هو كتاب الصلاة و هو يوافق كتاب ابن خانبه و فيه زيادات في الحجّ و كتاب الجامع في الفقه كبير. رجال الطوسي، ص 388، رقم 5711، رجال ابن داود، ص 486، ص 342، رجال النجاشي، ج 2، ص 79، رقم 667، معجم رجال الحديث، ج 12، ص 148، رقم 8431 و 8432
ابن موسى بن جعفر بن محمّد بن عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب عليهم السلام عن أبيه عن آبائه عن أمير المؤمنين عليه السلام بهذه المناجاة، و ذلك ب «سُرَّ مَنْ رَأى» سنةَ ستّين و مائتين و هي هذه:
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ(1)
1 - اللّٰهُمَّ(2)صَلِّ عَلىٰ مُحَمَّدٍ و آل مُحَمَّدٍ، و ارحمني إِذَا انْقَطَعَ مِنَ الدُّنْيا أَثَرِي، وَ انْمَحىٰ(3)مِنَ الْمَخْلُوقِينَ ذِكْرِي، و صرت مِنَ(4)الْمَنْسِيِّينَ، كَمَنْ قَدْ نُسِيَ قَبْلِي(5).
2 - إِلٰهي كَبُرَتْ سِنِّي، وَ رَقَّ جِلْدِي، وَ دَقَّ عَظْمِي، و نال الدَّهْرُ مِنِّي، و اقترب أَجَلِي، و نفدت أَيّامِي، و ذهبت شَهْوَتِي(6)، و بقيت تَبِعَتِي(7).
3 - (إِلٰهِي ارْحَمْنِي إِذا تَغَيَّرَتْ صُورَتِي)(8)، و انمحت(9)مَحاسِنِي، وَ بَلِيَ جِسْمِي و تقطعت أَوْصالِي، و تفرقت(10)أَعْضائِي.
4 - إِلٰهي أفْحَمَتْنِي ذُنُوبِي، و قطعت مَقالَتِي، فَلا حُجَّةَ لِيَ وَ لا عُذْرَ، فَأَنَا الْمُقِرُّ بِجُرْمِي، الْمُعْتَرِفُ بِإِساءَتِي، الْأَسِيرُ بِذَنْبِي، الْمُرْتَهَنُ(11)بِعَمَلِي، الْمُتَهَوِّرُ في بُحُورِ
1) . لم يعلم هل التّسمية هذه جزء من الدعاء أم لا، لأنّها ليست في المصادر و النسخ الاُخرى، إلاّ في نسخة «أ» مع أنّ تحتها خطّ، مشعرٌ بأنّها ليست من الدعاء و لكن كتبها تيّمناً و نقرؤها تبرّكاً، و اللّٰه العالم.
2) . في نسخة ج، ق و البلد الأمين و المصباح: «إلهي».
3) . في نسخة ج، ق و البلد الأمين و المصباح: «و امتحى».
4) . في نسخة ج، ق و البلد الأمين و المصباح: «في».
5) . ليس في نسخة ج، ق و البلد الأمين و المصباح: «قبلي».
6) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «شهواتي».
7) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «تبعاتي».
8) . أثبتناه من نسخة ق و البلد الأمين و المصباح.
9) . في نسخة ج، ق و البلد الأمين: «و امتحت»، و في المصباح: «و امنحت».
10) . في نسخة ج: «تمزّقت».
11) . في نسخة أ و المصباح: «المرتَهِن» و ما أثبتناه من نسخة: ج، ق و البلد الأمين.
خَطِيئَتِي، الْمُتَحَيِّرُ عَنْ قَصْدِي، الْمُنْقَطَعُ بِي، فَصَلِّ عَلىٰ مُحَمَّدٍ و آل مُحَمَّدٍ، و ارحمني بِرَحْمَتِكَ، و تجاوز عَنِّي بِمَغْفِرَتِكَ(1).
5 - إِلٰهي إِنْ كانَ صَغُرَ في جَنْبِ طاعَتِكَ عَمَلِي، فَقَدْ كَبُرَ في جَنْبِ رَجائِكَ أَمَلِي.
6 - إِلٰهي كَيْفَ أَنْقَلِبُ بِالْخَيْبَةِ مِنْ عِنْدِكَ مَحْرُوماً، وَ قَدْ(2)كانَ ظَنِّي(3)بِجُودِكَ أَنْ تُقَلِّبَنِي(4)بِالنَّجاةِ مَرْحُوماً.
7 - إِلٰهي(5)لَمْ أُسَلِّطْ عَلىٰ حُسْنِ ظَنِّي بِكَ(6)قُنُوطَ الْآئِسِينَ، فَلا تُبْطِلْ صِدْقَ رَجائِي لَكَ بَيْنَ الْآمِلِينَ. إِلّا أَنِّي إِذا ذَكَرْتُ كِبَرَ(7)جُرْمِي وَ عِظَمَ(8)غُفْرانِكَ، وَجَدْتُ الْحاصِلَ لِي مِنْ بَيْنِهِما عَفْوَ رِضْوانِكَ.
8 - إِلٰهي إِنْ دَعانِي إِلَى النّارِ بِذَنْبِي مَخْشِيُّ عِقابِكَ، فَقَدْ نادانِي إِلَى الْجَنَّةِ بِالرَّجاءِ حُسْنُ ثَوابِكَ.
9 - إِلٰهي إِنْ أَوْحَشَتْنِي الْخَطايا عَنْ مَحاسِنِ لُطْفِكَ، فَقَدْ آنَسَتْنِي بِالْيَقِينِ مَكارِمُ عَطْفِكَ.
10 - إِلٰهي إِنْ أَنامَتْنِي الْغَفْلَةُ عَنِ الْاسْتِعْدادِ لِلِقائِكَ، فَقَدْ أَنْبَهَتْنِي الْمَعْرِفَةُ يا
1) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «يا كريم بفضلك» بدل «مغفرتك»، و ليس في نسخة ج: «بمغفرتك».
2) . ليس في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «قد».
3) . زاد في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «بك و».
4) . في نسخة ج و البلد الأمين و المصباح: «تَقْلِبَني»، و في نسخة ق: بضمّ التاء و فتحها.
5) . زاد في نسخة ج: «إذ».
6) . ليس في بحار الأنوار: «بك».
7) . في نسخة ج، ق و البلد الأمين و المصباح: «كبير».
8) . في نسخة ج، ق و البلد الأمين و المصباح: «عظيم».
سَيِّدِي بِكَرِيمِ آلائِكَ.
11 - إِلٰهي إِنْ عَزُبَ لُبِّي عَنْ تَقْوِيمِ ما يُصْلِحُنِي، فَما عَزُبَ إِيقانِي بِنَظَرِكَ لِي فِيما يَنْفَعُنِي.
12 - إِلٰهي إِنِ انْقَرَضَتْ(1)بِغَيْرِ ما أَحْبَبْتَ مِنَ السَّعْيِ أَيّامِي، فَبِالْإِيمانِ أَمْضَتْهَا(2)الْماضِياتُ مِنْ أَعْوامِي.
13 - إِلٰهي جِئْتُكَ مَلْهُوفاً، قَدْ أُلْبِسْتُ عُدْمَ فاقَتِي، و أقامني مَقامَ الْأَذِلّاءِ بَيْنَ يَدَيْكَ ضُرُّ حاجَتِي.
14 - إِلٰهي كَرُمْتَ فَأَكْرِمْنِي إِذْ كُنْتُ مِنْ سُؤّالِكَ، وَ جُدْتَ بِالْمَعْرُوفِ فَأَلْحِقْنِي(3)بِأَهْلِ نَوالِكَ.
15 - إِلٰهي مَسْكَنَتِي لا يَجْبُرُها إِلّا عَطاؤُكَ، وَ أُمْنِيَّتِي لا يُغْنِيها إِلّا جَزاؤُكَ.
16 - إِلٰهي أَصْبَحْتُ عَلىٰ بابٍ مِنْ أَبْوابِ مِنَحِكَ سائِلاً، و عن التَّعَرُّضِ لِسِواكَ(4)بِالْمَسْأَلَةِ عادِلاً، و ليس مِنْ جَمِيلِ (امْتِنانِكَ)(5)رَدُّ سائِلٍ مَلْهُوفٍ، و مضطر لِانْتِظارِ خَيْرِكَ مَأْلُوفٍ(6).
17 - إِلٰهي أَقَمْتُ نَفْسِي(7)عَلىٰ قَنْطَرَةٍ (مِنْ قَناطِرِ)(8)الْأَخْطارِ، مَبْلُوّاً بِالْأَعْمالِ
1) . ج: «انْقَرَضْتَ».
2) . ب (خ ل): «امضيت».
3) . م، ج: «فأخلِطني»، ب، ق: «فاخلُطني».
4) . م: «لسوائك».
5) . أثبتناه من نسخة ج، ق و البلد الأمين و المصباح.
6) . في نسخة ج، ق و البلد الأمين و المصباح: «المألوف».
7) . ليس في نسخة ج، ق و البلد الأمين و المصباح: «نفسي».
8) . أثبتناه من نسخة ج، ق و البلد الأمين و المصباح.
و الاعتبار، فَأَنَا الْهالِكُ إِنْ لَمْ تُعِنْ عَلَيْها(1)بِتَخْفِيفِ الْأَوْزارِ(2).
18 - إِلٰهي أَ مِنْ أَهْلِ الشَّقاءِ خَلَقْتَنِي فَأُطِيلَ بُكائِي، أَمْ مِنْ أَهْلِ السَّعادَةِ خَلَقْتَنِي فَأُبَشِّرَ رَجائِي.
19 - إِلٰهي إِنْ حَرَمْتَنِي رُؤْيَةَ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ و آله في دارِ السَّلامِ، وَ أَعْدَمْتَنِي طَوافَ(3)الْوُصَفاءِ مِنَ الْخُدّامِ، و صرفت وَجْهَ تَأْمِيلِي بِالْخَيْبَةِ في (دارِ)(4)الْمُقامِ، فَغَيْرَ ذٰلِكَ مَنَّتْنِي نَفْسِي مِنْكَ يا ذَا الْفَضْلِ و الإنعام.
20 - إِلٰهي و عزتك (و جلالك)(5)، لَوْ قَرَنْتَنِي فِي الْأَصْفادِ طُولَ الْأَيّامِ، و منعتني سَيْبَكَ مِنْ بَيْنِ الْأَنامِ، و دللت عَلىٰ فَضائِحِي عُيُونَ الْأَشْهادِ(6)، و حلت بَيْنِي و بين الْأَبْرارِ(7)، ما قَطَعْتُ رَجائِي مِنْكَ، وَ لا صَرَفْتُ وَجْهَ انْتِظارِي لِلْعَفْوِ عَنْكَ.
21 - إِلٰهي لَوْ لَمْ تَهْدِنِي لِلْإِسلامِ(8)مَا اهْتَدَيْتُ، وَ لَوْ لَمْ تَرْزُقْنِي الْإِيمانَ بِكَ ما آمَنْتُ، وَ لَوْ لَمْ تُطْلِقْ لِسانِي بِدُعائِكَ ما دَعَوتُ، وَ لَوْ لَمْ تُعَرِّفْنِي حَلاوَةَ مَعْرِفَتِكَ ما عَرَفْتُ، وَ لَوْ لَمْ تُبَيِّنْ لِي شَدِيدَ عِقابِكَ مَا اسْتَجَرْتُ.
22 - إِلٰهي أَطَعْتُكَ(9)في أَحَبّ الْأَشْياءِ إِلَيْكَ وَ هُوَ التَّوحِيدُ، وَ لَمْ أَعْصِكَ في أَبْغَضِ الْأَشْياءِ إِلَيْكَ وَ هُوَ الْكُفْرُ، فَاغْفِرْ لِي ما بَيْنَهُما.
1) . في نسخة ق و البلد الأمين: «علينا».
2) . في نسخة ج، ق و البلد الأمين و المصباح: «الأثقال».
3) . في نسخة ج، ق و المصباح: «تَطواف» و في البلد الأمين: «تِطواف».
4) . أثبتناه من نسخة ج، ق و البلد الأمين و المصباح.
5) . أثبتناه من نسخة ق و البلد الأمين و المصباح.
6) . ليس في نسخة ج، ق و البلد الأمين و المصباح: «و دللت على فضائحي عيون الأشهاد».
7) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «الكرام».
8) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح (خ ل): «إلى الإسلام».
9) . في نسخة أ: «أطعت» و ما أثبتناه من نسخة ق و المصباح.
23 - إِلٰهي أُحِبُّ طاعَتَكَ و إن قَصَّرْتُ عَنْها، و أكره مَعْصِيَتَكَ و إن رَكِبْتُها، فَتَفَضَّلْ عَلَيَّ بِالْجَنَّةِ و إن لَمْ أَكُنْ(1)أَهْلَها، و خلصني مِنَ النّارِ و إن كُنْتُ اسْتَوْجَبْتُها.
24 - إِلٰهي إِنْ أَقْعَدَنِي التَّخَلُّفُ عَنِ السَّبْقِ مَعَ الْأَبْرارِ فَقَدْ أَقامَتْنِي الثِّقَةُ بِكَ عَلىٰ مَدارِجِ الْأَخْيارِ.
25 - إِلٰهي قَلْبٌ حَشَوْتَهُ(2)مِنْ مَحَبَّتِكَ في دارِ الدُّنْيا، كَيْفَ تَطَّلِعُ عَلَيْهِ نارٌ مُحْرِقَةٌ في لَظىٰ.
26 - إِلٰهي نَفْسٌ أَعْزَزْتَها بِتَأْييدِ إِيمانِكَ، كَيْفَ تُذِلُّها(3)بَيْنَ أَطْباقِ نِيرانِكَ.
27 - إِلٰهي لِسانٌ كَسَوْتَهُ مِنْ تَماجِيدِكَ أَنِيقَ أَثْوابِها، كَيْفَ تَهْوِي إِلَيْهِ مِنَ النّارِ مُشْعَلاتُ(4)الْتِهابِها.
28 - إِلٰهي كُلُّ مَكْرُوبٍ إِلَيْكَ يَلْتَجِي، وَ كُلُّ(5)مَحْزُونٍ إِلَيْكَ(6)يَرْتَجِي.
29 - إِلٰهي(7)سَمِعَ الْعابِدُونَ(8)بِجَزِيلِ ثَوابِكَ فَخَشَعُوا، و سمع الزّاهِدُونَ بِعَظِيمِ جَزائِكَ(9)فَقَنَعُوا، و سمع الْمُذْنِبُونَ بِسَعَةِ رَحْمَتِكَ فَرَغِبُوا(10)، و سمع الْمُوَلُّونَ عَنِ
1) . زاد في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «من».
2) . في نسخة أ، ج و المصباح: «حشوتُه» و ما أثبتناه من البلد الأمين و في نسخة ق: بضم التاء و فتحها.
3) . في نسخة أ: «تَذلُّها» و ما أثبتناه من نسخة ج، ق و البلد الأمين و المصباح.
4) . ليس في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «مشتعلات».
5) . في نسخة ق: «و لكل».
6) . في نسخة ج، ق و البلد الأمين و المصباح: «إيّاك».
7) . ليس في نسخة ج: «الهي».
8) . في نسخة ج: «العائذون».
9) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «بسعة رحمتك».
10) . ليس في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «سمع المذنبون بسعة رحمتك فرغبوا».
الْقَصْدِ بِجُودِكَ فَرَجَعُوا، و سمع الْمُجْرِمُونَ بِكَرَمِ عَفْوِكَ(1)فَطَمِعُوا(2)، حَتَّى ازْدَحَمَتْ (مَوْلايَ بِبابِكَ)(3)عَصائِبُ الْعُصاةِ مِنْ عِبادِكَ، وَ عَجَّتْ إِلَيْكَ مِنْهُمْ عَجِيجَ الضَّجِيجِ بِالدُّعاءِ في بِلادِكَ، و لكل أَمَلٌ(4)ساقَ صاحِبَهُ إِلَيْكَ مُحْتاجاً، و لكل(5)قَلْبٌ تَرَكَهُ وَجِيبُ خَوْفِ الْمَنْعِ مِنْكَ مُهْتاجاً، و أنت المسئول الَّذِي لا تَسْوَدُّ لَدَيْهِ وُجُوهُ الْمَطالِبِ، وَ لَمْ تُزْرِ(6)بِنَزِيلِهِ(7)قَطِيعاتُ(8)الْمَعاطِبِ.
30 - إِلٰهي إن(9)أَخْطَأْتُ طَرِيقَ النَّظَرِ لِنَفْسِي بِما فِيهِ كَرامَتُها، فَقَدْ أَصَبْتُ طَرِيقَ الْفَزَعِ إِلَيْكَ بِما فِيهِ سَلامَتُها.
31 - إِلٰهي إِنْ كانَتْ نَفْسِي اسْتَسْعَدَتْنِي مُتَمَرِّدَةً عَلىٰ ما يُرْدِيها، فَقَدِ اسْتَسْعَدْتُها(10)الْآنَ بِدُعائِكَ عَلىٰ ما يُنْجِيها.
32 - إِلٰهي إِنْ عَدانِي الْاِجْتِهادُ فِي ابْتِغاءِ مَنْفَعَتِي، فَلَمْ يَعْدُنِي بِرُّكَ بِما فِيهِ(11)مَصْلَحَتِي.
1) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «بسعة غفرانك».
2) . زاد في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «و سمع المؤمنون بكرم عفوك و فضل عوارفك فرغبوا».
3) . أثبتناه من نسخة ق و البلد الأمين و المصباح.
4) . زاد في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «قد».
5) . ليس في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «لكلّ».
6) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «و لم تزرأ».
7) . في نسخة ق و بحار الأنوار: «بتنزيله».
8) . في البلد الأمين: «فظيعات».
9) . في نسخة ج: «و إن».
10) . في نسخة ج: «اسعدتها».
11) . ب، ق: «بي فيما فيه»، ج: «لي فيما فيه».
33 - إِلٰهي إِنْ قَسَطْتُ(1)فِي الْحُكْمِ عَلىٰ نَفْسِي بِما فِيهِ حَسْرَتُها، فَقَدْ أَقْسَطْتُ الْآنَ(2)بِتَعْرِيفِي إِيّاها مِنْ رَحْمَتِكَ إِشْفاقَ رَأْفَتِها(3).
34 - إِلٰهي إِنْ(4)أَجْحَفَ(5)بِي قِلَّةُ الزّادِ فِي الْمَسِيرِ إِلَيْكَ، فَقَدْ وَصَلْتُهُ(6)بِذَخائِرِ ما أَعْدَدْتُهُ مِنْ فَضْلِ تَعْوِيلِي عَلَيْكَ.
35 - إِلٰهي(7)إِذا ذَكَرْتُ رَحْمَتَكَ ضَحِكَتْ إِلَيْها وُجُوهُ وَسائِلِي، و إذا ذَكَرْتُ سَخْطَتَكَ(8)بَكَتْ لَها(9)عُيُونُ مَسائِلِي.
36 - إِلٰهي فَأَفِضْ(10)بِسَجْلٍ مِنْ سِجالِكَ عَلىٰ عَبْدٍ قَدْ أَيْبَسَ(11)رِيقَهُ مُتْلِفُ(12)الظَّمَإ، وَ أَمِتْ بِجُودِكَ عَنهُ كَلالَةَ الْوَنىٰ(13).
37 - إِلٰهي أَدْعُوكَ دُعاءَ مَنْ لَمْ يَرْجُ غَيْرَكَ بِدُعائِهِ، و أرجوك رَجاءَ مَنْ لَمْ يَقْصِدْ
1) . في نسخة ق و بحار الأنوار: «بسطت».
2) . و ليس في نسخة ج: «الآن».
3) . في نسخة ق و بحار الأنوار: «رأفتك».
4) . ليس في المصباح: «إن».
5) . في بحار الأنوار: «أحجم».
6) . زاد في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «الآن».
7) . ليس في نسخة ق: «إلهي».
8) . في البلد الأمين: «سخطك».
9) . في نسخة ج: «إليها»، و في المصباح: «عليها».
10) . في المصباح: «فاقض».
11) . في نسخة ج و البلد الأمين: «آيس» و في نسخة ق: «آنس» و البلد الأمين (خ ل) و المصباح: «بائس» بدل «قد أيبس».
12) . في نسخة ج، ق و البلد الأمين و المصباح: «قد أتلفه».
13) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «و أحاط بخيط جيده كلال الونى» و نسخة ج: «و أمط بجودك عن خيط جيده كلال الونى».
غَيْرَكَ بِرَجائِهِ.
38 - إِلٰهي كَيْفَ أَرُدُّ عارِضَ تَطَلُّعِي إِلىٰ نَوالِكَ و إنما أَنَا فِي اسْتِرْزاقِي لِهٰذَا الْبَدَنِ أَحَدُ عِيالِكَ.
39 - إِلٰهي كَيْفَ أُسْكِتُ بِالْإِفْحامِ لِسانَ ضَراعَتِي، وَ قَدْ أَقْلَقَنِي(1)ما أُبْهِمَ عَلَيَّ مِنْ مَصِيرِ عاقِبَتِي.
40 - إِلٰهي قَدْ(2)عَلِمْتَ حاجَةَ نَفْسِي إِلىٰ ما تَكَفَّلْتَ(3)لِي(4)بِهِ مِنَ الرِّزْقِ في حَياتِي، و عرفت قِلَّةَ اسْتِغْنائِي عَنهُ مِنَ(5)الْجَنَّةِ بَعْدَ وَفاتِي، فَيا مَنْ سَمَحَ لِي بِهِ مُتَفَضِّلاً فِي الْعاجِلِ، لا تَمْنَعْنِيهِ يَوْمَ فاقَتِي إِلَيْهِ(6)فِي الْآجِلِ، فَمِنْ شَواهِدِ نعماء الْكَرِيمِ اسْتِتْمامُ(7)نَعْمائِهِ، وَ مِنْ مَحاسِنِ آلٰاءِ الْجَوادِ اسْتِكْمالُ آلٰائِهِ.
41 - إِلٰهي لَوْ لا ما جَهِلْتُ مِنْ أَمْرِي ما شَكَوْتُ عَثَراتِي، و لو لا ما ذَكَرْتُ مِنَ التَّفْرِيطِ(8)ما سَفَحْتُ عَبَراتِي(9).
42 - إِلٰهي صَلِّ عَلىٰ مُحَمَّدٍ و آل مُحَمَّدٍ، و امح مُتْعِباتِ(10)الْعَثَراتِ بِمُرْسَلاتِ
1) . في نسخة ق: «أعلقني» و في بحار الأنوار: «أغلقني».
2) . في نسخة ج: «و قد».
3) . في نسخة أ: «تكلّفت» و هو تصحيف، و ما أثبتناه من نسخة ج، ق و البلد الأمين و المصباح.
4) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «لها».
5) . في نسخة القضاعي: «في».
6) . م: «إليك».
7) . في نسخة ق: «استتمام».
8) . في البلد الأمين: «الإفراط».
9) . ليس في نسخة ق: «و لو لا ما ذكرت من التفريط، ما سفحت عبراتي».
10) . في نسخة ج، ق و البلد الأمين و المصباح: «مثبتات».
الْعَبَراتِ، وَ هَبْ لِي(1)كَثِيرَ السَّيِّئاتِ لِقَلِيلِ الْحَسَناتِ، إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ(2).
43 - إِلٰهي إِنْ كُنْتَ لا تَرْحَمُ إِلَّا الْمُجِدِّينَ في طاعَتِكَ فَإِلىٰ مَنْ يَفْزَعُ الْمُقَصِّرُونَ، و إن كُنْتَ لا تَقْبَلُ إِلّا مِنَ الْمُجْتَهِدِينَ فَإِلىٰ مَنْ يَلْتَجِئُ الْمُفَرِّطُونَ(3)، و إن كُنْتَ لا تُكْرِمُ إِلّا أَهْلَ الْإِحْسانِ فَكَيْفَ يَصْنَعُ الْمُسِيئونَ، و إن كانَ لا يَفُوزُ يَوْمَ الْحَشْرِ إِلَّا الْمُتَّقُونَ فَبِمَنْ(4)يَسْتَغِيثُ الْمُذْنِبُونَ(5).
44 - إِلٰهي و إن كانَ لا يَجُوزُ عَلَى الصِّراطِ إِلّا مَنْ أَجازَتْهُ بَراءَةُ(6)عَمَلِهِ، فَأَنّى بِالْجَوازِ لِمَنْ لَمْ يَتُبْ إِلَيْكَ قَبْلَ انْقِضاءِ أَجَلِهِ.
45 - إِلٰهي إِنْ لَمْ تَجُدْ إِلّا (عَلىٰ)(7)مَنْ عَمَّرَ بِالزُّهْدِ مَكْنُونَ سَرِيرَتِهِ، فَمَنْ لِلْمُضْطَرِّ الَّذِي لَمْ يُرْضِهِ(8)بَيْنَ الْعالَمِينَ(9)سَعْيُ تَقِيَّتِهِ(10).
46 - إِلٰهي إِنْ حَجَبْتَ عَنْ مُوَحِّديكَ نَظَرَ تَغَمُّدِكَ لِجِناياتِهِمْ، أَوْقَعَهُمْ غَضَبُكَ بَيْنَ الْمُشْرِكِينَ في كُرُباتِهِمْ.
1) . ليس في نسخة ج و المصباح: «لي».
2) . ليس في نسخة ج، ق و البلد الأمين و المصباح: «إنّ الحسنات يذهبن السيئات».
3) . في نسخة ج: «المخلِّطون».
4) . في نسخة ج: «فبِمَ».
5) . في البلد الأمين (خ ل) و المصباح: «المجرمون».
6) . و في نسخة أ: «براة» و ما أثبتناه من نسخة ج، ق و البلد الأمين و المصباح.
7) . أثبتناه من نسخة ج، ق و البلد الأمين و المصباح.
8) . في نسخة ق: «يرضه» و في المصباح: «يرضيه» بدل «لم يرضه».
9) . ليس في نسخة ج من هنا إلى: «و ما لها لا تنهمل و ما أدري إلى ما يكون مصيري...».
10) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «نقيبته».
47 - إِلٰهي إِنْ (لَمْ)(1)تُنِلْنا يَدُ إِحْسانِكَ يَوْمَ الْوُرودِ، اخْتَلَطْنا فِي الْجَزاءِ بِذَوِى الْجُحُودِ.
48 - إِلٰهي(2)فَأَوْجِبْ لَنا بِالْإِسلامِ مَذْخُورَ هِباتِكَ، و استصف ما كَدَّرَتْهُ الْجَرائِرُ مِنّا(3)بِصَفْوِ صِلاتِكَ.
49 - إِلٰهِي ارْحَمْنا غُرَباءَ إِذا تَضَمَّنَتْنا بُطُونُ لُحُودِنا، وَ غُمِّيَتْ(4)بِاللِّبْنِ سُقُوفُ بُيُوتِنا، وَ أُضْجِعْنا مَساكينَ عَلَى الْأَيْمانِ(5)في قُبُورِنا، وَ خُلِّفْنا فُرادىٰ في أَضْيَقِ الْمَضاجِعِ، وَ صَرَعَتْنَا الْمَنايا في أَعْجَبِ الْمَصارِعِ، و صرنا في ديارِ(6)قَوْمٍ كَأَنَّها مَأْهُولَةٌ، وَ هِيَ مِنْهُمْ بَلاقِعُ.
50 - إِلٰهي(7)و إذا جِئْناكَ عُراةً حُفاةً مُغْبَرَّةً مِنْ ثَرَى الْأَجْداثِ رءوسنا، وَ شاحِبَةً مِنْ تُرابِ الْمَلاحِيدِ وُجُوهُنا، و خاشعة مِنْ أَهْوالِ(8)الْقِيامَةِ أَبْصارُنا، و ذابلة(9)مِنْ شِدَّةِ الْعَطَشِ شِفاهُنا، وَ جائِعَةً لِطُولِ الْمُقامِ بُطُونُنا، وَ بادِئَةً هُنالِكَ لِلْعُيُونِ سَوْآتُنا، وَ مُؤْصِرَةً(10)مِنْ ثِقْلِ الْأَوْزارِ ظُهورُنا، وَ مَشْغولِينَ بِما قَدْ دَهانا عَنْ أَهالِينا و أولادنا،
1) . أثبتناه من نسخة ق و البلد الأمين و المصباح.
2) . في نسخة ق و البلد الأمين (خ ل) و المصباح: «اللّهمّ».
3) . في المصباح: «منها».
4) . في المصباح: «غمت».
5) - - في كلّ النسخ و الكتب: «الإيمان» و لكن في كتاب الصحيفة العلويّة و التحفة المرتضويّة: «الأيمان» و هو الصحيح، لأنّ الاضطجاع على الأَيمان.
6) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «دار».
7) - - زاد في كتاب «الصحيفة العلويّة و التحفة المرتضويّة»: «ارحمنا».
8) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «أفزاع».
9) . في نسخة ق: «ذايلة».
10) . في نسخة ق و البلد الأمين: «موقرة»، و المصباح: «موقّرة».
فَلا تُضاعِفِ(1)الْمَصائِبَ عَلَيْنا بِإِعْراضِ وَجْهِكَ الْكَرِيمِ(2)عَنّا، وَ بِسَلْبِ عائِدَةٍ ما مَثَّلَهُ الرَّجاءُ مِنّا.
51 - إِلٰهي ما حَنَّتْ هٰذِهِ الْعُيُونُ إِلىٰ بُكائِها، وَ لا جادَتْ مُنْسَرِبَةً(3)بِمائِها، وَ لا أَسْهَرَها(4)بِنَحِيبِ الثّاكِلاتِ فَقْدُ عَزائِها، إِلّا لِما(5)أَسْلَفَتْهُ مِنْ عَمْدِها و خطائها، وَ ما دَعاها إِلَيْهِ عَواقِبُ بَلائِها، و أنت الْقادِرُ يا عَزيزُ عَلىٰ كَشْفِ غَمّائِها.
52 - إِلٰهي إِنْ كُنّا مُجْرِمِينَ فَإِنّا نَبْكِي عَلىٰ إِضاعَتِنا مِنْ حُرْمَتِكَ ما تَسْتَوْجِبُهُ(6)، و إن كُنّا مَحْرومِينَ فَإِنّا نَبْكِي إِذْ فاتَنا مِنْ جُودِكَ ما نَطْلُبُهُ.
53 - إِلٰهي شُبْ حَلاوَةَ ما يَسْتَعْذِبُهُ لِسانِي مِنَ المَنْطِقِ(7)في بَلاغَتِهِ، بِزَهادَةِ ما يَرْفَعُهُ(8)قَلْبِي مِنَ النُّصْحِ في دَلالَتِهِ.
54 - إِلٰهي أَمَرْتَ بِالْمَعْروفِ و أنت أَوْلىٰ بِهِ (مِنَ)(9)الْمَأْمُورِينَ، و أمرت بِصِلَةِ السُّؤّالِ(10)و أنت خَيْرُ الْمَسْئولينَ.
55 - إِلٰهي كَيْفَ يَنْتَقِلُ بِنَا الْيَأْسُ عَنِ(11)الْإِمْساكِ عَمّا لَهِجْنا بِطِلابِهِ، وَ قَدِ ادَّرَعْنا
1) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «تضعِّف».
2) . ليس في البلد الأمين: «الكريم».
3) . في نسخة ق و بحار الأنوار و المصباح: «متشرّبة»، و في البلد الأمين: «مُتَسرّبة».
4) . في نسخة ق و البلد الأمين: «أسهدها» و في المصباح: «أشهدها».
5) . في نسخة أ: «ما» و ما أثبتناه من نسخة ق و البلد الأمين و المصباح.
6) . في نسخة أ و المصباح: «نستوجبه» و ما أثبتناه من نسخة ق و البلد الأمين.
7) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «النطق».
8) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «يعرفه».
9) . أثبتناه من نسخة ق و البلد الأمين و المصباح.
10) . في نسخة ق و المصباح: «السؤال».
11) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «إلى».
مِنْ تَأْمِيلِنا إِيّاكَ أَسْبَغَ أَثْوابِهِ.
56 - إِلٰهي إِذا هَزَّتِ الرَّهْبَةُ(1)أَفْنانَ مَخافَتِنَا اِنْقَلَعَتْ مِنَ الْأُصُولِ أَشْجارُها، و إذا تَنَسَّمَتْ أَرْواحَ(2)الرَّغْبَةِ(3)أَغْصانُ(4)رَجائِنا أَيْنَعَتْ بِتَلْقِيحِ الْبِشارَةِ أَثْمارُها.
57 - إِلٰهي إِذا تَلَوْنا مِنْ صِفاتِكَ "شَدِيدَ الْعِقابِ" أَسِفْنا، و إذا تَلَوْنا مِنهَا "الْغَفُورَ الرَّحِيمَ" فَرِحْنا، فَنَحْنُ بَيْنَ أَمْرَيْنِ، فَلا سَخْطَتُكَ(5)تُؤْمِنُنا وَ لا رَحْمَتُكَ تُؤْيِسُنا.
58 - إِلٰهي إِنْ قَصُرَتْ مَساعِينا عَنِ اسْتِحْقاقِ نَظْرَتِكَ، فَما قَصُرَتْ رَحْمَتُكَ بِنا عَنْ دِفاعِ نِقْمَتِكَ.
59 - إِلٰهي إِنَّكَ لَمْ تَزَلْ(6)بِحُظُوظِ صَنائِعِكَ عَلَيْنا(7)مُنْعِماً، و لنا مِنْ بَيْنِ الْأَقاليمِ مُكْرِماً، و تلك عادَتُكَ اللَّطِيفَةُ في أَهْلِ الْحَنِيفِيَّةِ(8)، في سالِفاتِ الدُّهُورِ وَ غابِراتِها، وَ خالِياتِ اللَّيالِي وَ باقِياتِها.
60 - إِلٰهي فَاجْعَلْ(9)ما حَبَوْتَنا بِهِ مِنْ نُورِ هِدايَتِكَ دَرَجاتٍ نَرْقىٰ بِها إِلىٰ غُرُفاتِ جَنَّتِكَ(10).
1) . في المصباح: «رأفة».
2) . في المصباح: «أرواحُ».
3) . زاد في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «منّا».
4) . في المصباح: «أغصانَ».
5) . في بحار الأنوار: «سخطك».
6) . زاد في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «علينا».
7) . ليس في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «علينا».
8) . في نسخة ق و البلد الأمين: «الخيفة» و في المصباح: «الحقيقة».
9) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «اجعل».
10) . في نسخة ق و البلد الأمين: «إلى ما عرّفتنا من جنّتك»، و في المصباح: «إلى ما عرّفتنا من رحمتك» بدل «إلى غرفات جنّتك».
61 - إِلٰهي كَيْفَ تَفْرَحُ بِصُحْبَةِ الدُّنْيا صُدُورُنا، و كيف تَلْتَئِمُ في غَمَراتِها أُمُورُنا، و كيف يَخْلُصُ لَنا فِيها سُرُورُنا، و كيف يَمْلِكُنا(1)بِاللَهْوِ و اللعب غُرُورُنا، وَ قَدْ دَعَتْنا بِاقْتِرابِ الْآجالِ قُبُورُنا.
62 - إِلٰهي كَيْفَ نَبْتَهِجُ(2)بِدارٍ(3)قَدْ(4)حَفَرَتْ(5)(لَنا)(6)فِيها حَفائِرَ صَرْعَتِها، و قتلتنا(7)بِأَيْدِي الْمَنايا حَبائِلُ غَدْرَتِها(8)، وَ جَرَّعَتْنا مُكْرَهِينَ جُرَعَ مَرارَتِها، و دلتنا النَّفْسُ(9)عَلَى انْقِطاعِ عِيشَتِها، لَوْ لا ما أَصْغَتْ(10)إِلَيْهِ (هٰذِهِ)(11)النُّفوسُ مِنْ رَفائِغِ(12)لَذَّتِها، وَ افْتِتانِها بِالْفانِياتِ مِنْ فَواحِشِ زينَتِها.
63 - إِلٰهي فَإِلَيْكَ نَلْتَجِئُ مِنْ مَكايِدِ خَدْعَتِها، و بك نَسْتَعِينُ عَلىٰ عُبُورِ قَنْطَرَتِها، و بك نَسْتَفْطِمُ(13)الْجَوارِحَ مِنْ(14)أَخْلافِ شَهْوَتِها، و بك نَسْتَكْشِفُ مِنْ جَلابِيبِ حَيْرَتِها، و بك نُقَوِّمُ مِنَ الْقُلوبِ اسْتِصْعابَ جَهالَتِها.
1) . في البلد الأمين: «يُملكنا».
2) . في نسخة ق: «ينتهج».
3) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «في دار».
4) . ليس في نسخة ق و البلد الأمين: «قد».
5) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «حُفِرَتْ».
6) . أثبتناه من نسخة ق و البلد الأمين و المصباح.
7) . و في نسخة ب، م: «و فتلت»، ق: «و قتلت».
8) . في نسخة ق: «عذرتها».
9) . في نسخة القُضاعي: «العِبَرُ»، و هو الأنسب.
10) . في نسخة ق: «صنعتْ» و في البلد الأمين: «صغت».
11) . أثبتناه من نسخة ق و البلد الأمين و المصباح.
12) . في المصباح: «رفايع».
13) . في نسخة ق: «تستفطم».
14) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «عن».
64 - إِلٰهي كَيْفَ لِلدُّورِ بِأَنْ(1)تَمْنَعَ مَنْ فِيها مِنْ طَوارِقِ الرَّزايا، وَ قَدْ أُصِيبَ في كُلِّ دارٍ سَهْمٌ مِنْ أَسْهُمِ الْمَنايا.
65 - إِلٰهي ما تَتَفَجَّعُ أَنْفُسُنا(2)مِنَ النُّقْلَةِ(3)عَنِ الدّيارِ، إِنْ لَمْ تُوحِشْنا هُنالِكَ مِنْ مُرافَقَةِ الْأَبْرارِ.
66 - إِلٰهي ما تَضُرُّنا(4)فُرْقَةُ الْإِخْوانِ و القرابات(5)، إِنْ قَرَّبْتَنا مِنْكَ يا ذَا الْعَطيّاتِ.
67 - إِلٰهي ما تَجُفُّ مِنْ ماءِ الرَّجاءِ مَجارِي لَهَواتِنا، إِنْ لَمْ تَحُمْ طَيْرُ الْأَشائِمِ بِحِياضِ رَغَباتِنا.
68 - إِلٰهي إِنْ عَذَّبْتَنِي فَعَبْدٌ خَلَقْتَهُ لِما أَرَدْتَهُ فَعَذَّبْتَهُ بِعَدْلِكَ(6)، و إن رَحِمْتَنِي فَعَبْدٌ وَجَدْتَهُ مُسِيئاً فَأَنْجَيْتَهُ بِرَحْمَتِكَ(7).
69 - إِلٰهي لا سَبِيلَ إِلَى الاِحْتِراسِ مِنَ الذَّنْبِ إِلّا بِعِصْمَتِكَ، وَ لا وُصُولَ إِلىٰ عَمَلِ الْخَيْراتِ إِلّا بِمَشِيَّتِكَ، فَكَيْفَ لِي بِإِفادَةِ ما أَسْلَمَتْنِي(8)فِيهِ مَشِيَّتُكَ، و كيف لِي بِالْاِحْتِراسِ مِنَ الذَّنْبِ ما(9)لَمْ تُدْرِكْنِي فِيهِ عِصْمَتُكَ.
70 - إِلٰهي أَنْتَ دَلَلْتَنِي عَلىٰ سُؤالِ الْجَنَّةِ قَبْلَ مَعْرِفَتِها، فَأَقْبَلَتِ النَّفْسُ بَعْدَ
1) . في نسخة ق و المصباح: «أن».
2) . في نسخة أ: «نَتفجَّعُ أنفسَنا» و ما أثبتناه من نسخة ق و البلد الأمين و المصباح.
3) . في المصباح: «النّقَلَة».
4) . في نسخة ق و البلد الأمين: «ما تضيرنا».
5) . في المصباح: «و القربات».
6) . ليس في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «بعدلك».
7) . ليس في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «برحمتك».
8) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «أسلفتْني».
9) . زاد في البلد الأمين: «إن».
الْعِرفانِ عَلىٰ مَسْأَلَتِها، أَ فَتَدُلُّ عَلىٰ خَيْرِكَ السُّؤّالَ(1)، ثُمَّ تَمْنَعُهُمُ النَّوالَ، و أنت (الْكَرِيمُ)(2)الْمَحْمُودُ في كُلِّ ما تَصْنَعُهُ يا ذا الْجَلالِ (و الإكرام.
71 - إِلٰهي إِنْ كُنْتُ غَيْرَ مُسْتَوْجِبٍ لِما أَرْجُو مِنْ رَحْمَتِكَ فَأَنْتَ أَهْلُ التَّفَضُّلِ عَلَيَّ بِكَرَمِكَ، فَالْكَرِيمُ لَيْسَ يَصْنَعُ كُلَّ مَعْروفٍ عِنْدَ مَنْ يَسْتَوْجِبُهُ)(3).
72 - إِلٰهي إِنْ كُنْتُ غَيْرَ مُسْتَأْهِلٍ لِما أَرْجُو مِنْ رَحْمَتِكَ فَأَنْتَ أَهْلٌ أَنْ تَجُودَ عَلَى الْمُذْنِبِينَ بِفَضْلِ سَعَتِكَ(4).
73 - إِلٰهي إِنْ كانَ ذَنْبِي قَدْ أَخافَنِي، فَإِنَّ حُسْنَ ظَنِّي بِكَ قَدْ أَجارَنِي(5).
74 - إِلٰهي كَأَنِّي بِنَفْسِي(6)قائِمَةٌ بَيْنَ يَدَيْكَ وَ قَدْ أَظَلَّها(7)حُسْنُ تَوَكُّلِي عَلَيْكَ، فَصَنَعْتَ بِي(8)ما يُشْبِهُكَ، وَ تَغَمَّدْتَنِي بِعَفْوِكَ.
75 - إِلٰهي ما أَشْوَقَنِي إلى لِقائِكَ، و أعظم رَجائِي لِجَزائِكَ، و أنت الْكَريمُ الَّذِي لا يَخِيبُ لَدَيْكَ أَمَلُ الْآمِلِينَ، وَ لا يَبْطُلُ عِنْدَكَ شَوْقُ الشّائِقِينَ(9).
1) . في نسخة ق و البلد الأمين: «السؤال».
2) . أثبتناه من: ب، م، ق.
3) . أثبتناه من نسخة ق و البلد الأمين و المصباح.
4) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «بسعة رحمتك».
5) . زاد في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «إلهي ليس (لا، خ ل) تشبه مسألتي مسألة (مسائل، خ ل) السائلين، لأنَّ السائل إذا منع امتنع من السؤال، و أنا لا غنى بي عمّا سألتك على كلِّ حال، إلهي أرض عنّي فإن لم ترض عنّي فاعف عنّي فقد يعفو السيّد عن عبده و هو عنه غير راض، إلهي كيف أدعوك و أنا أنا أم كيف أيأس منك و أنت أنت».
6) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «إنّ نفسي».
7) . في نسخة أ: «أضلّها» و هو تصحيف، و ما أثبتناه من نسخة ق و البلد الأمين و المصباح.
8) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «بها».
9) . ليس في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح هذه الفقرة من الدعاء.
76 - إِلٰهي إِنْ كانَ قَدْ دَنا أَجَلِي، وَ لَمْ يُقَرِّبْنِي(1)مِنْكَ عَمَلِي، فَقَدْ جَعَلْتُ الاِعْتِرافَ بِالذَّنْبِ إِلَيْكَ وَسائِلَ عِلَلِي(2).
77 - إِلٰهي(3)إِنْ(4)عَفَوْتَ فَمَنْ أَوْلىٰ مِنْكَ بِذلِكَ، و إن عَذَّبْتَ فَمَنْ أَعْدَلُ(5)فِي الْحُكْمِ مِنْكَ(6)هُنالِكَ(7).
78 - إِلٰهي إِنِّي(8)جُرْتُ عَلىٰ نَفْسِي فِي النَّظَرِ لَها، و بقي نَظَرُكَ لَها، فَالْوَيْلُ لَها، إِنْ لَمْ تَسْلَمْ(9)بِهِ.
79 - إِلٰهي إِنَّكَ لَمْ تَزَلْ بِي بارّاً أَيّامَ حَياتِي، فَلا تَقْطَعْ بِرَّكَ عَنِّي بَعْدَ وَفاتِي.
80 - إِلٰهي كَيْفَ أَيْأَسُ مِنْ حُسْنِ نَظَرِكَ لِي بَعْدَ مَماتِي، و أنت لَمْ تُوَلِّنِي إِلَّا الْجَمِيلَ أَيّامَ(10)حَياتِي.
81 - إِلٰهي إِنَّ ذُنُوبِي قَدْ أَخافَتْنِي، و محبتي لَكَ قَدْ أَجارَتْنِي، فَتَوَلَّ مِنْ أَمْرِي(11)ما
1) . في المصباح: «تقرّبني».
2) . في المصباح: «عملي».
3) . ليس في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «الهي».
4) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «فإن».
5) . زاد في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «منك».
6) . ليس في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «منك».
7) - ورد في كتاب «الصحيفة العلويّة و التحفة المرتضويّة» بعد هذه الفقرة: «الهي ما أشدّ شوقي إلى لقائك و أعظم رجائي لجزائك و أنت الكريم الذي لا يخيب لديك أمل الآملين و لا يبطل عندك شوق المشتاقين» بدل فقرة «الهي ما أشوقني...» السابقة.
8) . في نسخة ق و المصباح و بحار الأنوار: «إنّي إنْ».
9) . في نسخة أ: «تَسلِمْ» و ما أثبتناه من نسخة ق و البلد الأمين و المصباح.
10) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «في أيّام».
11) . في أ: «من أمرك بي» و ما أثبتناه من نسخة ق و البلد الأمين و المصباح.
أَنْتَ أَهْلُهُ، وَ عُدْ بِفَضْلِكَ عَلىٰ مَنْ غَمَرَهُ جَهْلُهُ، يا مَنْ لا تَخْفىٰ عَلَيْهِ خافِيَةٌ، وَ لا تَغِيبُ عَنْهُ غائِبَةٌ(1)، صَلِّ عَلىٰ مُحَمَّدٍ و آل مُحَمَّدٍ، و اغفر لِي ما قَدْ خَفِيَ عَلَى النّاسِ مِنْ أَمْرِي.
82 - إِلٰهي سَتَرْتَ عَلَيَّ فِي الدُّنْيا ذُنُوباً، وَ لَمْ تُظْهِرْها لِعِصابَةٍ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ(2)، و أنا إِلىٰ سَتْرِها يَوْمَ الْقِيامَةِ أَحْوَجُ، وَ قَدْ أَحْسَنْتَ بِي إِذ(3)لَمْ تُظْهِرْها لِلْعِصابَةِ مِنَ الْمُسْلِمِينَ، فَلا تَفْضَحْنِي بِها يَوْمَ الْقِيامَةِ عَلىٰ رءوس الْعالَمِينَ.
83 - إِلٰهي جُودُكَ بَسَطَ أَمَلِي، و شكرك قَبِلَ عَمَلِي، فَصَلِّ عَلىٰ مُحَمَّدٍ و آل مُحَمَّدٍ(4)، و سرني بِلِقائِكَ عِنْدَ اقْتِرابِ أَجَلِي.
84 - إِلٰهي لَيْسَ اعْتِذارِي إِلَيكَ اعْتِذارَ مَنْ يَسْتَغْنِي عَنْ قَبُولِ عُذْرِهِ، فَاقْبَلْ عُذْرِي يا خَيْرَ مَنِ اعْتَذَرَ إِلَيْهِ الْمُسِيئونَ.
85 - إِلٰهي لا تَرُدَّنِي عَنْ(5)حاجَةٍ قَدْ أَفْنَيْتُ عُمْرِي في طَلَبِها مِنْكَ (وَ هِي الْمَغْفِرَةُ)(6).
86 - إِلٰهي و عزتك لَئِنْ واخَذْتَنِي بِجَهْلِي لَأُطالِبَنَّكَ بِحِلْمِكَ، وَ لَئِنْ جازَيْتَنِي بِلُؤْمِي لَأُطالِبَنَّكَ بِكَرَمِكَ، وَ لَئِنْ أَدْخَلْتَنِي النّارَ لَأُعَرِّفَنَّ أَهْلَها أَنِّي كُنْتُ أُحِبُّكَ.
1) . ليس في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «و لا تغيب عنه غائبة».
2) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «للعصابة من المسلمين».
3) . في أ: «إذا» و ما أثبتناه من نسخة ق و البلد الأمين و المصباح.
4) . ليس في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «فصلّ على محمّد و آل محمّد».
5) - - في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «في».
6) - أثبتناه من نسخة ق و البلد الأمين و المصباح، و زاد في الصحيفة العلويّة و التحفة المرتضويّة: «فليس لرغبتي و أملي مذهب».
87 - إِلٰهي إِنَّكَ(1)لَوْ أَرَدْتَ إِهانَتِي لَمْ تَهْدِنِي، وَ لَوْ أَرَدْتَ فَضِيحَتِي لَمْ تَسْتُرْنِي، فَمَتِّعْنِي بِما لَهُ هَدَيْتَنِي، وَ أَدِمْ لِي ما بِهِ سَتَرْتَنِي.
88 - إِلٰهي ما وَصَفْتُ(2)مِنْ بَلاءٍ أَبْلَيْتَنِيهِ(3)، أَوْ إِحْسانٍ أَوْلَيْتَنِيهِ، فَكُلُّ ذٰلِكَ بِمَنِّكَ مِمّا قَدْ(4)فَعَلْتَهُ، و عفوك تَمامُ ذٰلِكَ إِنْ أَتْمَمْتَهُ.
89 - إِلٰهي لَوْ لا مَا اقْتَرَفْتُ(5)مِنَ الذُّنُوبِ، ما فَرِقْتُ عِقابَكَ، و لو لا ما عَرَفْتُ مِنْ كَرَمِكَ، ما رَجَوْتُ ثَوابَكَ، و أنت أَوْلَى الْأَكْرَمِينَ بِتَحْقِيقِ أَمَلِ الْآمِلِينَ، و أرحم مَنِ اسْتُرْحِمَ في تَجاوُزِهِ عَنِ الْمُذْنِبِينَ.
90 - إِلٰهي نَفْسِي تُمَنِّينِي بِأَنَّكَ تَغْفِرُ لِي، فَأَكْرِمْ بِها أُمْنِيَّةً بشّرت بِعَفْوِكَ، و صدق(6)بِكَرَمِكَ مُبَشِّرات تَمَنِّيها(7)، وَ هَبْ لَها(8)بِجُودِكَ مُدَمِّراتِ تَجَنِّيها(9).
91 - إِلٰهي أَلْقَتْنِي(10)الْحَسَناتُ بَيْنَ جُودِكَ و كرمك، وَ أَلْقَتْنِي السَّيِّئاتُ بَيْنَ عَفْوِكَ و مغفرتك، وَ قَدْ رَجَوْتُ أَنْ لا يَضِيعَ بَيْنَ ذَيْنِ وَ ذَيْنِ مُسِيءٌ و محسن.
1) . ليس في المصباح: «إنّك».
2) . في المصباح: «وصفتَ».
3) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «ابتليتنيه».
4) . ليس في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «ممّا قد».
5) . في نسخة ق و المصباح: «ما قرفت»، و في البلد الأمين: «ما فرقت».
6) . في نسخة ق و البلد الأمين و بحار الأنوار: «فصدّق».
7) . في نسخة ق: «مبشّراتٍ تمنّيتها»، و في المصباح: «مبشّراتٍ تُمَنّيها».
8) . في البلد الأمين و المصباح: «لي».
9) . في نسخة ق: «وهب لي بجودك مبشّراتها تمنيها، وهب لي بجودك مدبّرات تجنّيها»، و في المصباح: «مدمراتٍ تُجنّيها» و ورد في كتاب «الصحيفة العلويّة و التحفة المرتضويّة» بعد هذه الفقرة: «إلهي تقرّ نفسي بأنّك تعذّبني و قد رجوت بلطفك و عطفك أن تقرّبني.
10) . في نسخة ق: «القيتني».
92 - إِلٰهي إِذا شَهِدَ إِيمانِي(1)بِتَوْحِيدِكَ، و انطلق لِسانِي بِتَمْجِيدِكَ، و دلني الْقُرآنُ عَلىٰ فَواضِلِ جُودِكَ، فَكَيْفَ لا يَبْتَهِجُ(2)رَجائِي بِحُسْنِ مَوْعُودِكَ.
93 - إِلٰهي تَتابُعُ إِحْسانِكَ إِلَيَّ يَدُلُّنِي عَلىٰ حُسْنِ نَظَرِكَ (لِي)(3)، فَكَيْفَ يَشْقَى امْرُؤٌ حَسُنَ لَهُ مِنْكَ النَّظَرُ.
94 - إِلٰهي إِنْ نَظَرَتْ إِلَيَّ بِالْهَلَكَةِ عُيُونُ سَخْطَتِكَ، فَما نامَتْ عَنِ اسْتِنْقاذِي مِنْها عُيُونُ رَحْمَتِكَ.
95 - إِلٰهي إِنْ عَرَّضَنِي(4)ذَنْبِي لِعِقابِكَ، فَقَدْ أَدْنانِي رَجائِي لَكَ(5)مِنْ ثَوابِكَ.
96 - إِلٰهي إِنْ عَفَوْتَ فَبِفَضْلِكَ، و إن عَذَّبْتَ فَبِعَدْلِكَ، فَيا مَنْ لا يُرْجىٰ إِلّا فَضْلُهُ، وَ لا يُخْشىٰ(6)إِلّا عَدْلُهُ، صَلِّ عَلىٰ مُحَمَّدٍ و آل مُحَمَّدٍ، وَ امْنُنْ عَلَيْنا بِفَضْلِكَ، وَ لا تَسْتَقْصِ عَلَيْنا في عَدْلِكَ.
97 - إِلٰهي خَلَقْتَ لِي جِسْماً، و جعلت (لِي)(7)فِيهِ آلاتٍ(8)أُطِيعُكَ بِها وَ أَعْصِيكَ، وَ أُغْضِبُكَ بِها وَ أُرْضِيكَ، و جعلت لِي مِنْ نَفْسِي داعِيَةً إِلَى الشَّهَواتِ، وَ أَسْكَنْتَنِي داراً قَدْ مُلِئَتْ مِنَ الْآفاتِ، ثُمَّ قُلْتَ لِي: اِنْزَجِرْ(9).
1) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «لي الإيمان» بدل «إيماني».
2) . في نسخة ق: «لا ينتهج».
3) . أثبتناه من نسخة ق و البلد الأمين و المصباح.
4) . في نسخة ق: «عرّضتني».
5) . ليس في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «لك».
6) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «يُخاف».
7) . أثبتناه من نسخة ق و البلد الأمين و المصباح.
8) . في نسخة ق: «الآيات».
9) . زاد في نسخة ق: «ازجر، فبك أنزجر» بدل «انزجر».
98 - إِلٰهي(1)بِكَ أَنْزَجِرُ، و بك أَعْتَصِمُ فَاعْصِمْنِي، و بك أَحْتَرِزُ مِنَ الذُّنُوبِ فَاحْفَظْنِي(2)، و بك أَسْتَجِيرُ مِنَ النّارِ فَأَجِرْنِي(3)، وَ(4)أَسْتَوْفِقُكَ لِما يُرْضِيكَ، و أسألك (يا مَوْلايَ)(5)فَإِنَّ سُؤالِي لا يُحْفِيكَ.
99 - (إِلٰهي)(6)أَدْعُوكَ دُعاءَ مُلِحٍّ لا يَمَلُّ دُعاءَهُ(7)مَوْلاهُ، و أتضرع إِلَيْكَ ضَراعَةَ(8)مَنْ قَدْ أَقَرَّ عَلىٰ نَفْسِهِ بِالْحُجَّةِ في دَعْواهُ.
100 - إِلٰهي لَوْ عَرَفْتُ اعْتِذاراً مِنَ الذَّنْبِ فِي التَّنَصُّلِ(9)أَبْلَغَ مِنَ الْاِعْتِرافِ بِهِ لَأَتَيْتُهُ، وَ لَوْ عَرَفْتُ مُجْتَلِباً لِحاجَتي مِنْكَ أَلْطَفَ مِنَ الْاِسْتِخْذاءِ لَكَ لَفَعَلْتُهُ، فَصَلِّ عَلىٰ مُحَمَّدٍ و آل مُحَمَّدٍ(10)، وَ هَبْ لِي ذَنْبِي بِالْاِعْتِرافِ، وَ لا تَرُدَّنِي في طَلِبَتِي(11)بِالْخَيْبَةِ عِنْدَ الْاِنْصِرافِ.
101 - إِلٰهي سَعَتْ نَفْسِي(12)إِلَيْكَ لِنَفْسِي تَسْتَوْهِبُها، و فتحت أَفْواهَ آمالِها(13)نَحْوَ
1) . ليس في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «الهي».
2) . ليس في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «فاعصمني، و بك أحترز من الذنوب فاحفظني».
3) . ليس في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «من النار فأجرني».
4) . زاد في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «بك احترز و».
5) . أثبتناه من نسخة ق و البلد الأمين و المصباح.
6) . أثبتناه من نسخة ق و البلد الأمين و المصباح.
7) . في نسخة ق و البلد الأمين: «دعاء».
8) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «تضرّع».
9) . في المصباح: «التفضّل».
10) . ليس في البلد الأمين و المصباح: «و لو عرفت» إلى «فصلّ على محمّد و آل محمّد».
11) . ليس في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «في طلبتي».
12) - زاد في كتاب «الصحيفة العلويّة و التحفة المرتضويّة»: «بالاعتراف».
13) . في المصباح: «أفواهها» بدل «أفواه آمالها».
نَظْرَةٍ مِنْكَ بِرَحْمَةٍ(1)لا تَسْتَوْجِبُها، فَهَبْ لَها ما سَأَلَتْ، وَ جُدْ لَها(2)بِما طَلَبَتْ، فَإِنَّكَ أَكْرَمُ الْأَكْرَمِينَ بِتَحْقِيقِ أَمَلِ (الْآمِلِينَ)(3)، و أرحم مَنِ اسْتُرْحِمَ في تَجاوُزِهِ عَنِ الْمُذْنِبِينَ(4).
102 - إِلٰهي قَدْ أَصَبْتُ مِنَ الذُّنُوبِ ما قَدْ عَرَفْتَ، وَ أَسْرَفْتُ عَلىٰ نَفْسِي بِما قَدْ عَلِمْتَ، فَاجْعَلْنِي عَبْداً إِمّا طائِعاً فَأَكْرَمْتَهُ، و إما عاصِياً فَرَحِمْتَهُ.
103 - إِلٰهي كَأَنِّي بِنَفْسِي قَدْ أُضْجِعَتْ في حُفْرَتِها، و انصرف عَنْهَا الْمُشَيِّعُونَ(5)مِنْ جِيرَتِها، و بكى الْغَرِيبُ عَلَيْها لِغُرْبَتِها، وَ جادَ بِالدُّمُوعِ عَلَيْهَا الْمُشْفِقُونَ مِنْ عَشِيرَتِها، وَ ناداها مِنْ شَفِيرِ الْقَبْرِ ذَوُو مَوَدَّتِها، و رحمها الْمُعادِي لَها فِي الْحَياةِ عِنْدَ صَرْعَتِها، وَ لَمْ يَخْفَ عَلَى النّاظِرينَ إِلَيْها عِنْدَ ذلِكَ عُدْمُ(6)فاقَتِها، وَ لا(7)عَلىٰ مَنْ رَآها قَدْ تَوَسَّدَتِ الثَّرىٰ عَجْزُ حِيلَتِها، فَقُلْتَ: مَلائِكَتِي، فَرِيدٌ قَدْ(8)نَأىٰ عَنهُ الْأَقْرَبُونَ، و وحيد جَفاهُ الْأَهْلُونَ، نَزَلَ بِي قَريباً، و أصبح فِي اللَّحْدِ غَريباً(9)، وَ قَدْ كانَ لِي في دارِ الدُّنْيا داعِياً، وَ لِنَظْرَتِي لَهُ(10)في هٰذَا الْيَوْمِ راجياً، فَتُحْسِنُ(11)عِنْدَ ذٰلِكَ ضِيافَتِي،
1) . ليس في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «برحمة».
2) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «عليها».
3) . أثبتناه من نسخة ق و البلد الأمين و المصباح.
4) . ليس في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «و أرحم من استرحم في تجاوزه عن المذنبين».
5) . في البلد الأمين: «المتّبعون».
6) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «ضرّ».
7) . ليس في نسخة ق: «لا».
8) . ليس في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «قد».
9) . في نسخة ق: «قريباً».
10) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «لنظري إليه».
11) . في أ: «فتَحسُنُ» و ما أثبتناه من نسخة ق و البلد الأمين و المصباح.
و تكون أَشْفَقَ عَلَيَّ(1)مِنْ أَهْلي و قرابتي.
104 - إِلٰهي لَوْ طَبَّقَتْ(2)ذُنُوبِي ما بَيْنَ السَّماءِ إِلَى الْأَرْضِ، وَ خَرَقَتِ التُّخُومَ(3)، و بلغت أَسافِلَ(4)الثَّرىٰ، ما رَدَّنِي الْيَأْسُ عَنْ تَوَقُّعِ غُفْرانِكَ، وَ لا صَرَفَنِي الْقُنُوطُ عَنِ انْتِظارِ(5)رِضْوانِكَ.
105 - إِلٰهي دَعَوْتُكَ بِالدُّعاءِ الَّذِي عَلَّمْتَنِيهِ، فَلا تَحْرِمْنِي جَزاءَكَ الَّذِي وَعَدْتَنِيهِ، فَمِنَ النِّعْمَةِ أَنْ هَدَيْتَنِي بحُسْنِ(6)دُعائِكَ، وَ مِنْ تَمامِها أَنْ تُوجِبَ لِي مَحْمُودَ جَزائِكَ.
106 - إِلٰهي و عزتك و جلالك، لَقَدْ أَحْبَبْتُكَ(7)مَحَبَّةً اسْتَقَرَّتْ حَلاوَتُها في قَلْبِي و صدري(8)، وَ ما تَنْعَقِدُ ضَمائِرُ مُوَحِّدِيكَ عَلىٰ أَنَّكَ تُبْغِضُ مُحِبِّيكَ.
107 - إِلٰهي لا تُشْبِهُ مَسْأَلَتِي مَسائِلَ السّائِلِينَ، لِأَنَّ السّائِلَ إِذا مُنِعَ امْتَنَعَ مِنَ السُّؤالِ، و أنا لا غِنى بِي عَمّا سَأَلْتُكَ عَلىٰ كُلِّ حالٍ.
108 - إِلٰهي(9)لا تَغْضبْ عَلَيَّ فَلَسْتُ أَقْوىٰ عَلىٰ غَضَبِكَ(10)، وَ لا تَسْخَطْ عَلَيَّ
1) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «أرحم بي» بدل «أشفق عليّ».
2) . في المصباح: «طبقت».
3) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «النجوم».
4) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «أسفل».
5) . في المصباح: «ابتغاء».
6) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «لحسن».
7) . في نسخة ق: «أجبتك».
8) . ليس في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «و صدري».
9) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: ورد هذه الفقرة بعد «يتوقعها المحسنون».
10) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «لغضبك».
فَلَسْتُ أَقْوَمَ(1)لِسَخَطِكَ.
109 - إِلٰهي(2)أَخافُ عُقُوبَتَكَ كَما يَخافُهَا الْمُذْنِبُونَ، و أنتظر عَفْوَكَ كَما يَنْتَظِرُهُ الْمُجرِمُونَ(3)، و لست أَيْأَسُ مِنْ رَحْمَتِكَ الَّتِي يَتَوَقَّعُهَا الْمُحْسِنونَ.
110 - إِلٰهي أَ(4)لِلنّارِ رَبَّتْنِي أُمِّي فَلَيْتَها لَمْ تُرَبِّنِي، أَمْ لِلشَّقاءِ وَلَدَتْنِي فَلَيْتَها لَمْ تَلِدْنِي.
111 - إِلٰهي انْهَمَلَتْ عَبَراتِي حِينَ ذَكَرْتُ عَثَراتِي، وَ ما لَها لا تَنْهَمِلُ وَ ما(5)أَدْرِي إِلىٰ ما يَكُونُ مَصِيرِي، وَ عَلىٰ ما ذا يَهْجُمُ عِنْدَ الْبَلاغِ مَسِيرِي(6)، وَ أَرىٰ نَفْسِي تُخاتِلُنِي، وَ أَيّامِي تُخادِعُنِي، وَ قَدْ خَفَقَتْ(7)فَوْقَ رَأْسِي أَجْنِحَةُ الْمَوْتِ، وَ رَمَقَتْنِي مِنْ قَرِيبٍ أَعْيُنُ الْفَوْتِ، فَما عُذْرِي وَ قَدْ حَشا مَسامِعِي رافِعُ الصَّوْتِ.
112 - إِلٰهي قَدْ(8)رَجَوْتُ مِمَّنْ تَوَلّانِي في حَياتِي بِإِحْسانِهِ أَنْ يَتَغَمَّدَنِي(9)عِنْدَ وَفاتِي بِغُفْرانِهِ، و لقد رَجَوْتُ مِمَّنْ أَلْبَسَنِي بَيْنَ الْأَحْياءِ ثَوْبَ عافِيَتِهِ، أَنْ لا يُعْرِيَنِي(10)(مِنْهُ)(11)بَيْنَ الْأَمْواتِ بِجُودِ رَأْفَتِهِ.
1) - في كتاب «الصحيفة العلويّة و التحفة المرتضويّة»: «أَقُومُ».
2) . ليس في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «الهي أخاف... المذنبون».
3) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «المذنبون».
4) . ليس في نسخة ق: «أ».
5) . في نسخة ج، ق و البلد الأمين و المصباح: «لا».
6) . ليس في نسخة ق: «و على ما ذا يهجم عند البلاغ مسيري».
7) . في نسخة ج: «خففت».
8) . في نسخة ج، ق و البلد الأمين و المصباح: ورد «قد رجوت... بغفرانه» بعد «بجود رأفته».
9) . في نسخة ج، ق و البلد الأمين و المصباح: «أن يشفعه لي» بدل «أن يتغمّدني».
10) . ب، ج، ق: «ألاّ يعَرّيني».
11) . أثبتناه من نسخة ج، ق و البلد الأمين و المصباح.
113 - إِلٰهي(1)أَمَرْتَنِي فَقَصَّرْتُ، و نهيتني فَرَكِبْتُ، فَهٰذِهِ يَدِي بِما جَنَتْ، و هذه ناصِيَتِي بِما أَتَتْ، إِنْ تُعَذِّبْنِي فَلَكَ السَّبِيلُ، و إن تَعْفُ عَنِّي فَإِنَّكَ أَهْلُ التَّقْوىٰ و أهل الْمَغْفِرَةِ، يا أَرْحَمَ الرّاحِمِينَ، يا أَنِيسَ كُلِّ غَرِيبٍ آنِسْ فِي الْقَبْرِ غُرْبَتِي، وَ يا ثانِيَ كُلِّ وَحِيدٍ ارْحَمْ فِي الْقَبْرِ وَحْدَتِي، وَ يا عالِمَ السِّرِّ وَ النَّجْوىٰ، وَ يا كاشِفَ الضُّرِّ وَ الْبَلْوىٰ، كَيْفَ نَظَرُكَ لِي مِنْ بَيْنِ سُكّانِ الثَّرىٰ، و كيف صَنِيعُكَ إِلَيَّ في دارِ الْوَحْشَةِ وَ الْبِلىٰ(2)، فَقَدْ كُنْتَ بِي لَطِيفاً أَيّامَ حَياةِ الدُّنْيا، يا أَفْضَلَ الْمُنْعِمِينَ في نَعْمائِهِ(3)، و أنعم(4)الْمُفْضِلِينَ في آلٰائِهِ(5).
114 - إِلٰهي(6)كَثُرَتْ أَياديكَ عِنْدِي فَعَجَزْتُ عَنْ إِحْصائِها، وَ ضِقْتُ ذَرْعاً في شُكْرِي لَكَ بِجَزائِها، فَلَكَ الْحَمْدُ عَلىٰ ما أَوْلَيْتَ، وَ لَكَ الشُّكْرُ عَلىٰ ما أَبْلَيْتَ(7)، يا
1) . ليس في نسخة ج، ق و البلد الأمين و المصباح: «إلهي أمرتني... يا أرحم الراحمين».
2) . في المصباح: «و البلاء».
3) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «آلائه».
4) . ليس في نسخة ج: «و أنعم المفضلين في آلائه».
5) . في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «نعمائه».
6) . ليس في نسخة ج، ق و البلد الأمين و المصباح: «الهي».
7) - - زاد في كتاب «الصحيفة العلويّة و التحفة المرتضويّة» هذه الفقرات من الدعاء: و لك الحمد على ما أعطيت. الهي أحبّ الاُمور إلى نفسي و أعودها منفعة عليَّ في رمسي ما ترشدها بهدايتك إليه و تدنيها برحمتك عليه فصلّ على محمّد و آله و استعملها بذلك إذ كنت أرحم بها منّي. إلهي إن أشار بي التقصير إلى استيجاب الحرمان فقد أومأ بي الاعتراف من رحمتك إلى الإحسان. إلهي هل للمذنبين من قبول لديك أن اعترفوا و هل يغني الاعتراف عن الخطّائين بما اقترفوا. إلهي أُثنِي عليك أحسن الثناء لأنّ بلائك عندي أحسن البلاء أحسنت إليّ و أسأت إلى نفسي أوقرتني نعماً و أوقرت نفسي ذنوباً كم من نعمة لم نؤدّ شكرها و كم من خطيئة عليّ أحصيتها أستحيي من ذكرها و أخاف معرّتها إن لم تعف لي عنها. إلهي فارحم ندائي إذا ناديتك و اسمع مناجاتي إذا ناجيتك فإنّي أعترف لك بخطيئتي و أذكر لك فاقتي و مسكنتي و ميل نفسي و قسوة قلبي و ضعف عملي فإنّك قلت فما استكانوا لربّهم و ما يتضرّعون فها أنا ذا يا إلهي بين يديك تراني و تسمع كلامي و تعلم منقلبي و مثواي و ما أريد أن ابتدأ به مقالي جرت مقاديرك يا سيّدي بإساءتي و ما يكون منّي من سريرتي و إعلاني و أنت متمّم ما أخذت عليه ميثاقي بيدك لا بيد غيرك ما تشاء من زيادتي و نقصاني فصلّ على محمّد و آله و افعل بي ما أنت أهله وهب لي ما سألته و إن لم استوجبْه بكرمك يا كريم. إلهي خلقتني سويّاً و ربّيتني صبيّاً و جعلتني مكفيّاً غنيّاً فلك الحمد على ذلك و على كلّ حال فتمّم ذلك يا إلهي بالفوز بالجنّة و النجاة من النار يا كريم. إلهي إن أخذتني بذنوبي و قايستني بعملي فليس يمنعك ذلك من أن تكون رحيماً بالمساكين، جواداً للسائلين، وهّاباً للطالبين، غفّاراً للمذنبين، لأنّك أرحم الراحمين و أنت يا إلهي الذي لا يتعاظمك ذنب تغفره و لا عيب تصلحه فصلّ على محمّد و آله و اغفر لي ذنوبي و أصلح عيوبي وهب لي من العمل بطاعتك و من واسع رحمتك ما تجعلني به من خالصتك و أصفيائك و أهل كرامتك فإنّي قد سألتك عظيماً و أنت أعظم ممّا سألتك و تب عليَّ إنّك أنت التوّاب الرحيم يا خير...
خَيْرَ مَنْ دَعاهُ داعٍ، و أفضل مَنْ رَجاهُ راجٍ، فَبِذِمَّةِ(1)الْإِسلامِ أَتَوَسَّلُ إِلَيْكَ، و بحرمة الْقُرْآنِ أَعْتَمِدُ عَلَيْكَ، وَ بِمُحَمَّدٍ(2)و آل مُحَمَّدٍ أَتَشَفَّعُ(3)إِلَيْكَ، فَصَلِّ(4)عَلىٰ مُحَمَّدٍ و آل مُحَمَّدٍ، و اعرف لِي ذِمَّتِيَ الَّتِي بِها رَجَوْتُ قَضاءَ حاجَتِي، و ارحمني(5)بِرَحْمَتِكَ يا قَرِيبُ يا مُجِيبُ، إِنَّكَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ، و بكل شَيْءٍ مُحِيطٌ،(6)يا أَرْحَمَ الرّاحِمِينَ(7)
على يد العبد المذنب الراجي إلى رحمة اللّٰه الباري عبد الحق بن محمّد السبزواريّ في العشر الأوسط من شهر شوّال ختم بالخير و الإقبال، سنة ثمان و تسعمائة.
.1) . في نسخة ج، ق و البلد الأمين و المصباح: «بذمة».
2) . في نسخة ج، ق و البلد الأمين و المصباح: «و يحقّ محمّد».
3) . ليس في نسخة ج و البلد الأمين و المصباح: «أتقرّب»، و في نسخة ق: «أتشفع... و آل محمّد».
4) . في أ: «صلّ» و ما أثبتناه من نسخة ج و البلد الأمين و المصباح.
5) . ليس في نسخة ج، ق و البلد الأمين و المصباح: «و ارحمني... بكلّ شيء محيط».
6) . زاد في نسخة ق و البلد الأمين و المصباح: «برحمتك».
7) - قد انتهى نسخة «أ» هاهنا، و كتب الكاتب هذه العبارة:
(ثُمَّ أَقْبَلَ أَمِيرُ الْمُؤمِنِينَ عليه السلام عَلىٰ نَفْسِهِ، يُعاتِبُها و يقول:
أَيُّهَا(1)الْمُناجِي رَبَّهُ بِأَنْواعِ الْكَلامِ، و الطالب مِنْهُ مَسْكَناً في دارِ السَّلامِ، و المسوف بِالتَّوْبَةِ عاماً بَعْدَ عامٍ، ما أَراكَ مُنْصِفاً لِنَفْسِكَ مِنْ بَيْنِ الْأَنامِ، فَلَوْ دافَعْتَ(2)نَوْمَكَ يا غافِلاً بِالْقِيامِ(3)، و قطعت يَوْمَكَ بِالصِّيامِ، و اقتصرت عَلَى الْقَلِيلِ مِنْ لَعْقِ الطَّعامِ، و أحييت مُجْتَهِداً لَيْلَكَ(4)بِالْقِيامِ، كُنْتَ أَحْرىٰ أَنْ تَنالَ أَشْرَفَ الْمَقامِ.
أَيَّتُهَا النَّفْسُ اخْلُطِي(5)لَيْلَكِ و نهارك بِالذّاكِرينَ، لَعَلَّكِ أَنْ تَسْكُنِي رِياضَ الْخُلْدِ مَعَ الْمُتَّقِينَ، وَ تَشَبَّهِي بِنُفُوسٍ قَدْ أَقْرَحَ السَّهَرُ رِقَّةَ(6)جُفُونِها، و دامت فِي الْخَلَواتِ شِدَّةُ حَنِينِها، و أبكى الْمُسْتَمِعِينَ عَوْلَةُ أَنِينِها، وَ أَلاٰنَ قَسْوَةَ الضَّمائِرِ ضَجَّةُ رَنِينِها، فَإِنَّها نُفُوسٌ قَدْ باعَتْ زِينَةَ الدُّنْيا، و آثرت الْآخِرَةَ عَلَى الْأُولىٰ، أُولٰئِكَ وَفْدُ الْكَرامَةِ يَوْمَ يَخْسَرُ فِيهِ الْمُبْطِلُونَ، و يحشر إِلىٰ رَبِّهِمْ بِالْحُسْنىٰ و السرور الْمُتَّقُونَ)(7).
أبو الفتح محمّد بن عليّ بن عثمان الكراجكي (م 449 ق)
تحقيق: محمد اسلامى يزدى
الحمدُ للّٰه ربّ العالمين، و الصلاة و السلام على خاتم الأنبياء و المرسلين، محمّد الصادق الأمين، و على الأئمة المعصومين من أهل بيته الطاهرين.
و بعد، فإن البحث في أهميّة الحديث، كالبحث عن الشيء الضروريّ البديهيّ الذي لا حاجة لإقامة البرهان و الدليل عليه، فإنه لم يختلف المسلمون في كونه الدليل الثاني للمعارف الإسلامية، أصولاً و فروعا.
و من تلك الأصول مبحث (الإمامة) الثابتة بالأدلّة العقليّة و النقلية.
و كتاب الاستبصار في النصّ على الأئمّة الأطهار هو أحد المئات من الكتب المؤلّفة في هذا الموضوع، حيث يتضمن ما ورد من طريقي الخاصّة و العامة النصّ على ولاية الأئمّة الاثني عشر صلوات اللّٰه عليهم. و هو جيّد في أسلوبه، ففيه الفائدة
الكثيرة بعبارات موجزة، و بيان واضح، و برهان قويم.
و يعد مع اختصاره من المصادر التي أخذ عنه جلّ من أَتىٰ بعده(1).
هو أبو الفتح محمّد بن عليّ بن عثمان الكراجكيّ المتوفّى سنة (449 ه).
قرية على باب واسط، و قيل أيضاً: قرية من قرى حلب. و لكن المؤلف ينسب إلى (الكرجك) بفتح الكاف و تخفيف الراء، و كسر الجيم ثم كاف - نسبة إلى عمل الخِيَم، كما في لسان الميزان(2).
كما ينسب إلى طرابلس الشام، فيوصف بالطرابلسيّ لإقامته فيها مدّة طويلة(3)، و بالصوريّ نسبة إلى مدينة (صور) اللبنانيّة الساحليّة، إذ أَقام فيها، و فيها توفّي و دفن(4).
لم يذكر التاريخ شيئاً عن ولادته، متى كانت و بأي بلد كانت؟!
و أما وفاته فقد اتّفقت كلمة مؤرّخيه على أنه توفى سنة 449 ه.(5)
و الكراجكي: من أئمّة عصره في الفقه و الحديث و الكلام و الفلسفة و الطب و الفلك و الرياضيات و غيرها.
و قد أطراه عدد من مترجميه المخالف و المؤالف فوصفوه بالشيخ المحدّث، الفقيه، المتكلّم، المتبحّر الرفيع الشأن(1)، و هو من أكابر تلامذة الشيخ المفيد و السيد المرتضى و الطوسي، و الديلمي و الواسطي و سلار و أبي الحسن بن شاذان القمّيّ، و هو من أجلّة العلماء و الفقهاء و المتكلمين، و أسند إليه جميع الإجازات(2).
و يعبر عنه الشهيد الأول كثيراً في كتبه ب «العلاّمة» مع تعبيره عن العلاّمة الحلّيّ بالفاضل(3).
دخل - في طلب العلم - إلى بغداد سنة 399 و لقي بها المشايخ الكبار كالشيخ المفيد و المرتضى و غيرهما، كما رحل إلى القاهرة سنة 407، و حجّ بيت اللّٰه الحرام سنة 412 و فيها لقي الشيخ أبا الحسن محمّد بن أحمد بن عليّ بن الحسن بن شاذان القمّيّ و روى عنه روايات كثيرة أوردها في هذا الكتاب و في كتابه (كنز
1) . تاريخ الإسلام للذهبيّ وفيات سنة 449 ص 236؛ العبر، ج 3، ص 22؛ مرآة الجنان لليافعيّ، ج 3، ص 70
2) . الوافي بالوفيات - للصفديّ، ج 4، ص 130؛ بحار الأنوار، ج 1، ص 35؛ أمل الآمل، ج 2، ص 287 و 857، مقابس الأنوار للتستري، ص 9
3) . الكنى و الألقاب، ج 3، ص 94؛ معجم رجال الحديث، ج 16، ص 376؛ طبقات أعلام الشيعة: ج 2، ص 177
الفوائد).
و دخل طبريّة و حلب و طرابلس سنة 436 ه و ألف بها جملة من كتبه.
و دخل صيدا و صور سنة 441 حتى وفاته.
درس على مشايخ في الفقه و الحديث و الكلام و غيرها و ذكرهم العلّامة المحقّق السيّد عبد العزيز الطباطبائي قدس سره و عدّهم في مقدمة نشرت في مجلة تراثنا العدد 43-44 لرسالة مكتبة العلاّمة الكراجكي لأحد معاصريه.
و أما تلامذته، فلم تشر مصادر ترجمته إلّا إلى قلّة منهم وهم سبعة كما في مقدمة الرسالة المذكورة.
و العلامة الكراجكي صاحب التصانيف الكثيرة التي بلغت حسب إحصاء أحد معاصريه و استدراك العلاّمة الطباطبائي قدس سره إلى مائة كتاب و عشرة كتب في مختلف العلوم الإسلاميّة و الفنون الأخرى كالفقه و الأصول و الحديث و الكلام و الفلسفة و الأدب و التاريخ و الرجال و التفسير و الفلك و الرياضيات و غيرها.
للكتاب خمس نسخ، أربع منها خطيّة، و هي:
1 - نسخة مطبوعة على نسخة كانت في مكتبة المرجع ميرزا
محمد حسن الشيرازيّ المتوفى سنة 1312 ه، و كانت كتابتها قبل سبعة قرون من طباعتها.
2 - مخطوطة مكتبة آية اللّٰه المرعشي رحمه الله في المجموعة رقم 3694 الرسالة السادسة من ص 37 إلى ص 47.
3 - مخطوطة دار الكتب الوطنيّة بتونس برقم 18569 في 17 ورقة، و عنها مصورة في معهد المخطوطات العربية(1).
4 - مخطوطة مكتبة الشيخ هادي كاشف الغطاء في النجف الأشرف(2).
5 - مخطوطة مكتبة مجلس الشورى الاسلامي في طهران في المجموعة رقم 4566 و تاريخ كتابتها سنة 960 ه.
و طبع في النجف، المطبعة العلويّة سنة 1346 باسم (الاستنصار) و طبع ببيروت في دار الأضواء 1409 في 97 صفحة بالأفست عليها.
للكتاب اسمان: أولهما: «الاستنصار في النصّ على الأئمّة الأطهار».
و إليه أشار السيد ابن طاوس في «كتاب اليقين» عند نقله رواية واحدة من الكتاب فقال: فيما نرويه من كتاب «الاستنصار في النص على الأئمّة الأطهار تأليف الفقيه الفاضل محمّد بن علي بن عثمان الكراجكيّ(3).
و كذا ذكره الشيخ الحر العامليّ في أمل الآمل عند ترجمته للكراجكيّ(1).
و أشار إليه أيضاً العلاّمة المجلسيّ عند ذكره لمصادر بحار الأنوار، و هو تبع لبعض النسخ منه مثل النسخة التي طبع الكتاب عليها(2).
و ثانيهما: «الاستبصار في النصّ على الأئمّة الأطهار».
و هو الذي ذكره أحد معاصريه في رسالته لفهرست مصنفات الشيخ الكراجكي، التي حققها و استدرك عليها العلاّمة المحقّق السيّد عبد العزيز الطباطبائي قدس سره برقم «28»(3).
و كذلك ذكرهما العلّامة آقابزرگ الطهراني في كتابه «الذريعة إلى تصانيف الشيعة» بالعنوانين مرجحاً عنوان «الاستبصار في النصّ على الأئمّة الأطهار» بقوله: و عليه لعلّ الأوّل الذي أثبته المعاصر في فهرسه أثبت(4).
و أيضا ذكر عنوان «الاستبصار» كل من الشيخ عبد اللّٰه نعمة في مقدمته على كتاب «كنز الفوائد» للكراجكي، و الاستاذ عبد الجبار الرفاعي في معجم ما كتب عن الرسول و أهل البيت(5).
و نحن نختار عنوان «الاستبصار» للكتاب تبعاً لما رجّحه العلاّمة آقابزرگ الطهراني و اختاره العلّامة المحقّق الطباطبائي.
يعتبر كتاب «الاستبصار في النص على الأئمّة الأطهار» عند أصحابنا المحدّثين من الكتب الحديثيّة المعتمدة، فقد ذكر السيّد ابن طاوس قدس سره في كتاب «اليقين» بقوله: «فيما نذكره و نرويه من كتاب الاستنصار في النصّ على الأئمّة الأطهار. تأليف الفقيه الفاضل محمّد بن علي بن عثمان الكراجكي، وجدنا فيه حديثاً واحداً، رواه من طرق العامّة في تسميته صلى الله عليه و آله، لعليّ عليه السلام: «بسيد المسلمين و أمير المؤمنين... الحديث(1)».
و كذا قال العلاّمة المجلسي في بحار الأنوار: «و أما الكراجكيّ فهو من أجلّة العلماء.... العلماء و الفقهاء و المتكلمين، و أسند إليه جميع أرباب الإجازات، و كتابه «كنز الفوائد» من الكتب المشهورة أخذ عنه جلّ من أتى بعده و سائر كتبه في غاية المتانة»(2).
هذا و من راجع فصول الكتاب يدرك إحاطة المؤلف بالأحاديث الخاصّة في النّص على الأئمّة الأطهار، فإنه خصّص باباً للنصوص المنقولة عن الخاصة، و بابا في النصوص المنقولة عن العامّة، و بابا في النصوص المنقولة عن التوراة، و بابا في خبر قَسّ بن ساعدة الإياديّ الذي مات قبل الإسلام.
و من أراد التوسعة حول الموضوع فليراجع كتب الحديث الخاصّة بموضوع الولاية، فإنه يجد الكتاب مصدراً قيماً و معتمداً، و كفاه فخراً.
تصویر
تصویر
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم الحمد لله الذي أَوضح سَبيل الحقِّ و أبانه، و أقام عليه دليلَه و برهانه، و لطف في الهداية إليه و التعريف، و أزاح العلل في جميع التكاليف، و جعل العقل في خليقتهِ حجّةً و عياراً، و نصب الشرع لبريّته مَحَجّةً و منارا، حكمةً منه و عدلا، و رحمة من لدنه و فضلا.
و صلواته على المبعوث منه رحمةً لعباده، المبلّغ عنه حقيقةَ مراده، حجّةً على من بين السماء و الأرض، و أمينه على تأدية النفل و الفرض، الذي بتثقيفه تقوّمت الألبابُ، و بتوفيقه عرف الحقّ و الصواب، محمّد خاتم النبيّين و سيد المرسلين، و على أهل بيته الأئمّة الأطهار أئمة الأعصار(1)، الذين أَوجب معرفتَهم ربُّ العالمين، و افترض طاعتَهم على الخلقِ أجمعين، و قدّمهم على جميع الأَنام، فأنطق بفضلهم الخاصّ و العام، و تحياته و سلامه.
قد علمتُ حِرصَك - أيّدك اللّٰه - على العلم و اجتهادك، و عرفت منزلتكَ من
1) . من نسخة المطبوع.
الفهم و انتقادك، و ما تحثّك نفسُك عليه، و تدعوك همّتُك إليه، من نُصرة الحقّ و معتقديه، و إقامة الحجّة على مخالفيه و منكريه، و اللّٰه يُحسنُ لك التوفيقَ و التسديد، و يديم لك المعونة و التأييد.
و لمّا بلغني ما جرى بينك و بين خصمك من المناظرة في الإمامة، و مطالبته بذلك بإيراد النصوص على أعيان الأئمّة، و تعجبه من القطع على أنّهم صلوات اللّٰه عليهم اثنا عشر، و استبعاده أنْ يصحّ في ذلك ورودُ خبرٍ، عَمِلتُ لك هذا الكتاب حجّة و عمدة، و جعلت ما أَودعتُه من النصوص ذخيرة و عدّةً، ليُشدّ به عضد الولي المؤالف، و يُكبتَ بمضمونه قلب العدوّ المخالف، حسب ما يلزمني لك من الحقّ الواجب، و يتعين عليّ في نُصرة المحقّ من الفرض اللَّازب، عند وجود التيسير و الاختيار، و عدم التعذّر و الأعذار، و باللّٰه أستعين.
اعلم - أيّدك اللّٰه و أرشدك إلى ما يرضيه، و أحسن لك العَون على ما تبتغيه - أنّ اللّٰه جلّ اسمه قد يسّر لعلماء الشيعة من وجوه الأدلّة العقليّة و السمعية على صحّة إمامة أهل البيت - صلوات اللّٰه عليهم - ما تَثبت ببعضه الحجّةُ على مخالفيهم، كلّ فن منها يرشد المثبتَ إلى أصله، و كلّ نوع يورد المتمسّك على جنسه.
فالعقليّات دالّة على الأصل من وجوب الحاجة إلى الإمام في كلّ عصر، و كونه على صفاتٍ معلومة يتميّز بها عن جميع الأمّة، ليست موجودةً في غير من أشاروا إليه، و لا مُدَّعاة بسوى من اعتمدوا عليه.
و السمعيات: منها «القرآن» الدالّ في الجملة على إمامتهم و فضلهم على الأنام.
و منها «الأخبار» الواردة فيهم بالنصّ و التعيين عليهم.
فأمّا النصّ من ذلك المختصّ بإمارة أمير المؤمنين عليه السلام دون غيره ممن يليه، فقد عمّت معرفتُه و اشتهرت، و ترددت الأقوال فيه و تكررت، و عرف العدو و الولي
احتجاج الشيعة بالخفيّ منه و الجلي.
و أما النصّ على جميع الأئمّة - صلوات اللّٰه عليهم -، و النقل الوارد بوجوب الإمامة فيهم، و الإشارة بالخلافة إليهم، فإنّي مثبت منه طرفاً في هذا الكتاب، مقنعِاً لذوي البصائر و الألباب، (تكون أصلاً)(1)يَسْتَبصرُ به الناظرُ، و عونا يستنصرُ به المُناظر، إن شاء اللّٰه تعالى.
فأقول: إنّ العقولَ الكاملة و الألباب السالمة ناطقةٌ صادقة بأنّه إذا اتّفق المتضادان في النقل على خبر، و توارد المتباينان في العقل بأثر، فإنّ خبرهما الذي اشتركا في حمله، و تماثلا في نقله، حاكمٌ عليهما، و شاهد للمحقّ في اعتقاده منهما، فإنْ سلِم خبرهما هذا من أثر يعارضُه في المعنى و يناقض حقيقة مقتضاه، فإنّ ذلك دليلٌ واضحٌ على صحّته، و برهان لائح على وجوب حجّته.
و قد وجدنا أصحابَ الحديثين - الخاصّة و العامة - و أهل النقلين - أعني الشيعة و الناصبة وهما جميعاً رواة الأئمّة على(2)تباينهما في الاعتقاد، و ما بينهما من الاختلاف و التضاد، قد تراسلا في نقل النصّ على الأئمّة الاثني عشر - صلوات اللّٰه عليهم - تراسلاً، و تماثلاً في الرواية بوجوب الخلافة فيهم تماثلاً، و اتفقا فيما نقلاه على عدّتهم المحصورة و أسمائهم المذكورة.
هذا؛ و الناصبة تعتقد في ذلك خلاف ما روت، و تدين بضدّ ما نقلت و أخبرت، ثمّ لم نر خبراً يناقضُ في الإمامة ما رَوَياه، و لا سمعنا أثراً يناقض في النصّ ما نَقَلاه، فعلمنا أنّ هذا دلالةٌ ظاهرةٌ على صحّة النصّ الوارد، و حجة قاهرة لا يدفعها إلّا معاندٌ.
و بيان ذلك أنّ الشيعة موفّقة لما نقلتْه ميسّرة، و الناصبة مجيبةٌ فيما حملته منجزةٌ؛ لنقل هذه الفرقة ما هو دليل لها في دينها، و حمل تلك ما هو حجّة لخصمها دونها، و إلا فلِم رَوى أحدُ الناقلَين ما هو كذبٌ عنده، و شهد بما يعتقدُ ضدَّه، و كيف أَقرّ بما يحتجّ به خصمه، و سطر ما يخالفه علمه؟! و قد جرت العادةُ بخلاف ذلك، فرأينا العاقل لم يزل منكراً لما يرى بطلانه، و الفاضل جاحداً لما يخالف إيمانه، و المعتقد على أمرٍ تتوفّر دواعيه إلى دفع ما يبطله عليه، و المعتمد على رأي تنفر طباعه ممّا يضادّه و ينافيه، لا ينكر ما ذكرناه إلّا مَن دفع العادات و أنكر المشاهدات!
و في علمنا بذلك - مع نقل الصنفَين المتباغِضَين، و حمل الرهطين المتعاديين، للفن الواحد من النصّ الوارد - ببيان أنّ اللّٰه تعالى لطف به للمسترشدين و يسره للمستبصرين، فأجراه على ألسنة المختلفين، و أنطق به أفواه المتباينين، إقامة لحجّته البالغة على العالمين، و تكملة لنعمته السابقة لدى المستدلّين.
بل هو ضرب من الآيات الباهرات في خرق اللّٰه تعالى لمستمرّ العادات التي لا يغيرها إلّا لخطبٍ عظيم، و إقامة الحجّة بحقّ يقين، فرحم اللّٰه من اعتبر، و أحسن لنفسه النظر.
فأمّا إنكار العامّة لما نقوله من ذلك عند المناظرة، و دفعهم له في حال المُحاجّة على سبيل المكابرة، فهو غير قادح في الاحتجاج به عليه، و لا مؤثّر فيما هو لازم لهم؛ إذا كان من اطّلع في أحاديثهم وجدهُ منقولاً عن ثقاتهم، و من سَمع مِن رجالهم رواه(1)في خلال أسانيدهم.
1) . في ط: رآه.
و قد كان الشيخ أبو الحسن محمّد بن أحمد بن شاذان القمّيّ رضى الله عنه و له تقدّمٌ واجب في الحديثين، و علم ثاقب لصحيح النقلين، وضع كتاباً سمّاه إيضاح دفائن النواصب جمع فيه أخباراً أخرجها من أحاديثهم(1)، و آثارا استخرجها من طريقهم في فضائل أهل البيت - صلوات اللّٰه عليهم -.
منها: ما يتضمّن النصّ بالإمامة للأئمّة الاثني عشر عليهم السلام، و سمعناه منه في سنة اثنتي عشرة و أربعمائة بالمسجد الحرام، و أنا مورد بعضه إن انتهيت إليه، بعد ما أذكر طرفاً مما روته الشيعة في معناه و اعتمدت عليه.
و أما المعتزلة فإنّها لا أصل لها في الحديث و نقله، و ليست متعلّقة بروايتهِ و حمله، و إنّما هي طائفة نشأت في زمن معلوم، و ابتدأت في عصرٍ معروف، فلا معتبر بدفعها خبراً توارَدَه الناقلون قبل وجودها، و حمله المحدّثون قبل حدوثها؛ لا سيّما و النظر يشيّده و الأدلة تعضده. و لم تزل المعتزلة تنكر أكثر الآثار و تدّعي أنَّ من شرطِ متواترها أن يوجب لسامعه علم الاضطرار، حتى أدّاها ذلك إلى القول بأنّ ما سوى القرآن من معجزات الرسول صلى الله عليه و آله التي اتّصلت بها الأخبار، إنّما وردت مورد الآحاد.
و هذه جناية منها على الإسلام، و شبهة يتعلّق بها أهل الإلحاد في دفع معجزات الأنبياء عليهم السلام، على أنّ أبا هاشم ابن الجبائي مع تقدمه في أهل الخلاف قد قال: إنه يجوز وجود طائفة متواترة بخبرٍ لم يبلغ فيه حدّ الدين، بفعل اللّٰه تعالى العلم الضروريّ لسامعي خبرهم.
قال: فخبرهما تُعلَم صحّته من طريق الاستدلال دون الاضطرار.
فما ينكر هذا الرجل و جميع من وافقه في هذا المقال أن تكون معجزات
1) . في ط: حديثهم.
النبيّ صلى الله عليه و آله و سائر النصوص على أعيان الأئمّة الاثني عشر عليهم السلام داخلة في هذا الباب، و لم نفصّل الردّ على المعتزلة في هذا الكتاب فنستوفيه، و له مواضع مختصة به تقتضيه.
و قد استقصى الكلام فيها مَشايخنا - رضي اللّٰه عنهم -، و كشفوا تَمويهَهم و شبههم و الحمد للّٰه.
[1] فمن اللفظ المحفوظ في ذلك عن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله ما أخبرني به الشيخ المفيد أبو عبد اللّٰه محمّد بن محمّد بن النعمان رضى الله عنه، عن أبي القاسم جعفر بن قولويه، عن محمّد بن يعقوب الكلينيّ، عن محمّد بن يحيى، عن أحمد بن محمّد بن عيسى و محمد بن أبي عبد اللّٰه و محمد بن الحسن، عن سهل بن زياد جميعاً عن الحسن بن العباس، عن أبي جعفر الثاني عليه السلام عن آبائه عن أمير المؤمنين عليه السلام قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «آمنوا بليلة القدر فإنَّه ينزل فيها أمر السَّنَة، و إن لذلك الأمر ولاة من بعدي، عليّ بن أبي طالب و أحد عشر من ولده عليهم السلام»(1).
[2] و بإسناده عن محمّد بن يحيى، عن محمّد بن الحسن، عن ابن محبوب، عن أبي الجارود، عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليهما السلام، عن جابر بن عبد اللّٰه الأنصاريّ رحمه الله قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «تمسّكوا بليلةِ القدر فإنّها تكون من بعدي لعليّ بن أبي طالب و أحد عشر من ولده بعده عليهم السلام»(2).
[3] و بهذا الإسناد عن محمّد بن يحيى، عن محمّد بن أحمد، عن محمّد بن
الحسين، عن أبي سعيد العصفريّ، عن عمرو بن ثابت، عن أبي الجارود، عن أبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين عليه السلام، عن أبيه، عن جدّه عليهم السلام قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله:
«إنّي و اثني عشر من أهل بيتي أوّلهم عليّ بن أبي طالب عليه السلام أوتاد الأرض التي أمسكها اللّٰه بها أن تسيخ بأهلها، فإذا ذهب الاثنا عشر من أهلي ساخت الأرض بأهلها و لم يُنْظروا»(1).
[4] و بهذا الإسناد عن أبي سعيد، يرفعه إلى أبي جعفر عليه السلام قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «من أهل بيتي اثنا عشر نقيباً محدّثون مفهمون، منهم القائم بالحقّ يملؤها عدلاً كما مُلئت جوراً»(2).
[5] و ما رواه ابن أبي عمير، عن سعيد بن غزوان، عن أبي بصير، عن أبي عبد اللّٰه، عن آبائه عليهم السلام قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «إنّ اللّٰه اختار مِن الأيّام يوم الجمُعة، و من الشهور شهر رمضان، و من الليالي ليلةَ القدرِ، و اختار من الناسِ الأنبياء، و اختار من الأنبياءِ الرسل، و اختارني من الرسل، و اختار منّي عليّاً عليه السلام، و اختار من عليّ الحسن و الحسين عليهما السلام، و اختار من الحسين عليه السلام الأوصياء عليهم السلام أجمعين، وهم تسعة من ولد الحسين ينفون من هذا الدين تحريف الغالين و انتحال المبطلين و تأويل الجاهلين، تاسعهم ظاهرهم ناطقهم قائمهم و هو أفضلهم»(3).
[6] و ورد عنه أيضاً بلفظ آخر قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «إنّ اللّٰه اختار من كلّ شيءٍ شيئاً، اختار من الأرض مكّة، و اختار من مكّة المسجد الحرام، و اختار من المسجد الحرام الموضع الذي فيه الكعبة، و اختار من الأنعام إناثها، و اختار من
الغنم الظأن، و اختار من الناس بني هاشم، و اختارني و عليا من بني هاشم، و اختار منّي و من عليٍّ الحسن و الحسين، و اثني عشر إماماً تسعة من ولد الحسين تاسعهم ناطقهم و هو ظاهرهم، و هو أفضلهم، و هو قائمهم»(1).
[7] و ما حدّثنا الشيخ أبو الحسن محمّد بن شاذان القمّيّ رضى الله عنه قال: حدّثنا أبو محمّد الحسن بن عبد اللّٰه العلويّ الطبريّ قال: حدّثنا أحمد بن عبد اللّٰه قال: حدّثني أحمد بن محمّد عن أبيه قال: حدّثني حمّاد بن عيسى قال: حدّثني عمر بن أذينة قال: حدّثني أبان بن أبي عيّاش، عن سليم بن قيس الهلاليّ، عن سلمان الفارسيّ رحمه الله قال: رأيت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: و قد أجلس الحسين على فخذه، و تفرس في وجهه، و قبل بين عينيه و قال له: «يا أبا عبد اللّٰه، أنت السيد ابن السيّد أبو السادة، و أنت الإمام ابن الإمام أبو الأئمّة أبو عبد اللّٰه، و أنت الحجّة ابن الحجّة أبو حججٍ تسعة [من صلبك](2)تاسعهم قائمهم، إمامهم أعلمهم أحكمهم أفضلهم»(3).
و رواه أيضاً زاذان(4)عن سلمان.
[8] و ما رواه عليّ بن إبراهيم، عن أبيه، عن حمّاد بن عيسى، عن إبراهيم بن عمر اليماني، عن ابن أَبي عمير، عن عمر بن أُذينة، عن أَبان بن أَبي عيّاش، عن سليم بن قيس الهلاليّ قال: سمِعتَ عبد اللّٰه بن جعفر بن أبي طالب رضى الله عنه يَقول: كُنّا عندَ مُعاوية بن أَبي سفيان، أنا و الحسن و الحسين عليهما السلام، و عبد اللّٰه بن العبّاس، و عمر بن أبي سلمة، [فجرى بيني و بين معاوية كلام فقلت لمعاوية: سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله
يقول: «إنّي أَولى بالمؤمنين من أَنفسهم، [ثمّ(1)] و بعدي أخي عليّ أَولى بالمؤمنين من أَنفسهم، فإذا استشهد عليّ فابنه الحسن أولى بالمؤمنين من أنفسهم، ثمّ ابنه الحسين من بعده أَولى بالمؤمنين من أَنفسهم، فإذا استُشهد فابنه عليّ بن الحسين أولى بالمؤمنين من أنفسهم - و ستدركه يا عليّ - ثمّ ابنه محمّد بن عليّ أَولى بالمؤمنين من أَنفسهم - و ستدركه يا حسين - ثمّ تكمل اثني عشر إماماً تسعة من ولد الحسين. قال عبد اللّٰه بن جعفر: ثمّ استشهدت الحسن و الحسين و عبد اللّٰه بن العبّاس و عمر بن أَبي سلمة](2)و اُسامة بن زَيدٍ، فشهدوا لي بذلك عندَ معاوية.
قال سليم بن قيس الهلاليّ، و سمعت ذلك من سَلمان و المقداد و أبي ذرّ و ذكروا: أَنّهم سَمِعوا ذلكَ مِن رَسُول اللّٰه صلى الله عليه و آله(3).
[9] و من ذلك ما أَخبرني به أَبو المرجّى محمّد بن عليّ بن عبد اللّٰه بن أبي طالب البلديّ، قال: أَخبرني أبو عبد اللّٰه محمّد بن إبراهيم بن جعفر النعمانيّ رحمه الله؛ قال: حدّثني أَحمد بن عبد اللّٰه بن جعفر بن المعلّى الهمدانيّ. قال: حدّثني أبو الحسن عمر بن جامع بن حرب الكنديّ قال: حدّثني عبد اللّٰه بن المبارك، عن عبد الرزاق، عن معمر عن أبان عن سليم بن قيس قال: «قلت لأَمير المؤمنينِ عليّ بن أبي طالب عليه السلام: إنِّي سَمعتُ مِن سلمانَ و من المقدادِ و من أَبي ذرّ أشياء من تفسير القرآن و من الرّواية عن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله ثمّ سمعتُ منك تصديقاً لِما سَمِعْتُ منهُم، و رأيت في أَيدي النّاسِ أَشياء كثيرةً من تفسير القرآن، و من الأحاديث عن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يُخالفونهم فيها و يزعمون أنَّ ذلك باطل. أَ فتَرى أنَّهم يَكذِبونَ
متعمِّدين و يفسرون القرآن بآرائِهِم؟
قَال: فَأقبَل علَيَّ عليُّ بن أَبي طَالب عليه السلام، و قال: سَأَلت فَافهَم الجَوابَ، إنَّ في أيدي النّاسِ حقّاً و باطلا، و صدقا وَ كذِباً، و ناسخا و مَنسوخاً، و خاصا و عاما، و محكما و متشابها، و حفظا وَ وَهماً، و قَد كُذب عَلَى رَسول اللّٰه صلى الله عليه و آله عَلى عَهدِه، حتّى قَامَ خَطيباً، فقال: أَيّها النّاسُ، قد كثرت الكذَّابةُ عَلَيّ، فَمَن كذب عَليّ مُتَعَمِّداً فليتبوّأ مقعده من النّار ثمّ كُذبَ عَلَيه من بعده.
و إنّما أَتاكَ بالحديث أَربعة ليس لهم خامسٍ:
رَجُلٌ مُنافِق مُظهر للإيمان، مُتصنِّع بالإسلام باللِّسان، لا يَتأثَّم وَ لا يَتَحرّج أَنْ يَكذِبَ على رَسولِ اللّٰهِ صلى الله عليه و آله مُتَعمِّداً.
فَلَو عَلِمَ المُسلِمُونَ أَنّهُ مُنافِقٌ لَمْ يَقبلُوا منه، وَ لَمْ يُصَدِّقُوهُ، و لكنهم قالُوا: هذا قَد كان صَحِبَ رَسُولَ اللّٰه صلى الله عليه و آله وَ قد رَآهُ وَ سَمِعَ مِنهُ. وَ قَد خبّركَ اللّٰه عن المُنافقين بِما خَبّركَ و قد وصفه بما وصفه، ثُمّ بَقُوا بَعدَ رَسُولِ اللّٰه صلى الله عليه و آله، و تقربوا إلى أئِمّةِ الضّلالة و الدعاة إلَى النّارِ بالزُّورِ و الكذب و البهتان، فَولَّوهُم الأعمال و حملوهم عَلى رِقابِ النّاسِ فَأَكَلُوا بِهِمُ الدّنيا، و إنما النَّاسُ مَعَ المُلُوكِ و الدنيا إلّا مَن عَصَمَ اللّٰه، فَهذا أَحَد الأَربعة.
و رجل سمع مِن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله شَيئاً لَم يَحْفظه على وجهه فوَهم فيه و لَمْ يَتَعمَّد كَذباً فهو في يديهِ يَعملُ فيهِ و يرويه و يقول: أَنَا سَمِعتُهُ مِن رَسُول اللّٰهِ صلى الله عليه و آله. فَلو علِمَ المُسلِمُونَ أَنّهُ وهم لم يقبلوه، وَ لَو عَلم هُو أَنَّه وَهم لرفضه.
و رجل ثالثٌ سمع من رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله شَيئاً يَأمرُ بهِ، ثمّ نَهى عَنه و هو لا يعلم [أو سمعه ينهى عن شيء ثُمّ أمر به و هو لا يعلم](1)، فَحفِظَ المنسوخ و لم يحفظ
1) . بين القوسين من النسخة المرعشيّة.
النَّاسخ، فلو يعلم أنَّه منسوخ لرفضه.
وَ رَجُلٌ رابِعٌ لَم يكذِبْ عَلَى اللّٰهِ وَ لا عَلى رَسوله بُغضاً للكَذِبِ و خوفا مِن اللّٰه عَزّ وَ جَلّ و تعظيما لِرَسُولِ اللّٰه صلى الله عليه و آله، و لَم يَهِمْ(1)بَل حَفِظَ الحَديثَ عَلى وَجهِه و جاء بهِ كما سمعه لم يزد فيه و لم ينقص منه، حفظ الناسخ و المنسوخ، فعمل بالناسخ و رفض المنسوخ، و إن أمر رسول اللّٰه و نهيه مثل القرآنِ ناسخ و منسوخ، و عام و خاص، و محكم و متشابه، فكان يكون من رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله الكلام له وجهانِ: عامٌّ و كلام خاصّ، مثل أن يسمعه من لا يعرف ما عنى اللّٰه عزّ و جلّ به و ما عنى رسول الله صلى الله عليه و آله و ليس كلّ أصحاب رسول الله صلى الله عليه و آله، كانَ يسأله و يستفهمه، حتّى أنّهم كانوا يحبّون أن يجيء الأعرابيّ و الطارئ لِيَسأل(2)رَسُولَ اللّٰه صلى الله عليه و آله حتّى يَسمَعوا، و كنت أنا أدخل على رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله كلّ يومٍ دخلةً و كلّ ليلةٍ دخلة يخليني فيها، و قد علم أصحاب رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله أنّه لم يكن يصنع ذلك بأحدٍ غيري، و كنت إذا سأَلت أجَابني، و إذا سكتُّ ابتدأني، و دَعا اللّٰهَ أن يُحفّظني و يفهّمني، فما نسيت شيئاً قطّ مُذ دعا لي، فإنّي قلت لرسول اللّٰه صلى الله عليه و آله (يا نبيّ اللّٰه، إنّك مذ دعوت لي بما دعوتَ)(3)لَمْ أَنسَ شيئاً ممّا تُعَلّمني، فلِمَ تُمْلِه عَليَّ، و لِمَ تأمرُني بكَتبه، أ تخاف(4)علَيَّ النِّسيان؟
فقال: يا أخي، لست أتخوَّف عليك النسيان و لا الجهل، و قد أخبرني اللّٰه عزّ و جلّ أنّه قد استجاب لي فيك و في شركائك الذين يكونون بعدك، و إنّما تكتبه لهم.
قلت: يا رسول اللّٰه، و من شركائي؟ قال: الّذين قرنهم اللّٰه بنفسهِ و بي، فقال: «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ»؟(1).
فَقلت: يا نبيّ اللّٰه و مَن هم؟ فقال: الأوصياء إلى أن يردوا عليَّ الحوض، كلّهم هادٍ مهديّ لا يَضُرُّهُم خِذْلان مَنْ خَذَلهُم. هُمْ مَع القُرآنِ و القرآن مَعَهُم، لا يُفارِقُونَهُ، وَ لا يُفارِقُهم، بِهِم تُنصر اُمَّتي و يُمْطرونَ، و يقبل منهم و تستجاب دعواتهم(2).
قُلتُ: يا رَسول اللّٰه سَمِّهِم لي. قال النبيّ صلى الله عليه و آله: هذا وَ وَضع يَدَهُ على رَأسِ الحسين ثمّ ابنٌ له على اسمك يا عليّ ثمّ ابن على اسم محمّد، ثمّ أقبل على الحسين، فقال سَيولد محمّد بن عليّ في حياتك فأقرئه مِنّي السَّلامَ، ثُمَّ تَكملة اثني عشر إماماً.
قلت: يا نبيّ اللّٰه سَمّهم لي، فَسَمّاهُمْ رَجُلاً رَجُلاً. منهم وَ اللّٰهِ - يا أخا بني هلالٍ - مَهديُّ أُمَّةِ محمّدٍ الذي يَملأُ الأرضَ عَدلاً و قسطا كَما مُلِئَت جَوراً و ظلما»(3).
[10] و ما رواه أحمد بن محمّد بن سعيد، عن القاسم بن محمّد بن عبيد، عن ابن كلّوب، قال: حدّثنا حسين بن زيد بن عليّ عليه السلام عن جعفر بن محمّد عن آبائه عليهم السلام: قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «أَبشِروا ثمّ أَبشروا ثمّ أَبشروا - ثلاث مرّات - إنّما مثل أُمّتي كمثل غيث لا يُدرَى أوّله خير أم آخره، إنّما مثل اُمّتي كمثل حديقة أطعم منها فوجاً عاماً، ثمّ أطعم منها فوجاً عامّاً، لعلّ آخرها فوجاً يكون أعرضها بحر و أَعمقها طولاً و أطولها فرعاً، و أحسنها جَنًى، و كيف تهلك أُمّة أَنا فيها أَوّلها، و اثنا عشر من ولدي من السعداء و أُولي الأَلباب و المسيح ابن مريم آخرها؟
و لكن يَهلك بين ذلك نَتْج الهَرْج ليسوا(4)منّي و لست منهم»(5).
[11] ما أَخبرني به الشيخ المفيد رضى الله عنه قال: أخبرني أبو القاسم جعفر بن محمّد بن يعقوب، عن محمّد بن يحيى، عن أَحمد بن محمّد بن عيسى، و محمد بن أَبي عبد اللّٰه، و محمد بن الحسن، عن سهل بن زياد، جميعاً عن الحسن بن العبّاس، عن أَبي جَعفر محمّد بن عليّ بن موسى عليهم السلام قال: قَال أَميرُ المؤمنينَ - صلوات اللّٰه عليه -، لابن عَبّاس: «إنّ ليلةَ القدرِ في كُلّ سنةٍ، و إنه ينزلُ في تِلكَ اللَّيلَة أَمرُ السَّنَةِ، و لذلك الأمر وُلاة مِن بَعد رَسُول اللّٰه صلى الله عليه و آله. فَقَال ابن عبّاس: مَن هُم ؟ فَقالَ: أَنَا و أحد عَشَر مِنْ صُلبِي أَئمّةٌ مُحَدَّثُونَ»(1).
[12] و خبر الهارونيّ الشائع الذائع رويناه بالإسناد المتقدّم عن محمّد بن يعقوب، عن عدّة من أصحابه، عن أَحمد بن محمّد بن خالد البرقيّ، عن أبيه، عن عبد اللّٰه بن القاسم، عن حيّان بن داود بن سليمان عن أَبي الطفيل، قال:
شهدتُ جنازة أَبي بكر يوم مات، و شهدت عُمَرَ حين بويع، و عليّ عليه السلام جالس ناحيةً، فأقبل غلام يهوديّ جميل عليه ثيابٌ حسان، مِن وُلدِ هارون عليه السلام، حتّى قامَ ، على رأس عمر بن الخطّاب، فقال: يا أَميرَ المؤمنينَ أَنتَ أعلم هذه الاُمّةِ بكتابهم و أَمر نبيّهم؟ فطأطأَ رأْسه. فأعاد عليه القول فقال له عمر: و لم ذلك؟ فقال له: إنّي جئت مرتاداً لنفسي شاكّاً في ديني، أُريد الحُجّةَ، و أطلب البرهان. فقال له عمر:
دُونَكَ هذا الشابّ، و أشار إلى أَمير المؤمنين عليه السلام. فقال الغلام: و مَن هذا؟
1) . كتاب الغيبة للنعماني، ص 60؛ الخصال، ج 2، ص 480، منشورات الأعلمي، بيروت: 1410 ه.
قال: هذا عليّ بن أبي طالب، ابن عمّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و أبو الحسن و الحسين ابني رسول اللّٰه، و زوج فاطمة بنت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، و أعلم الناس بالكتاب و السنة.
قال: فأقبل الغُلام على عليّ عليه السلام، فقال له: أنت كذلك؟
فقال عليّ عليه السلام: نعم.
قال الغلام: فإنّي أُريد أن أسألك عن ثلاثٍ و ثلاث و واحدة؟ قال: فتبسّم أمير المؤمنين عليه السلام، و قال: يا هارونيّ، ما منعك أن تقول سبعاً؟
قال: إنّي اُريد أن أسألك عن ثلاث فإنْ عَلِمتَهنّ سألتك عمّا بعدهنّ، و إن لم تعلمهنّ علمت أنّه ليس فيكم عالمٌ.
قال أمير المؤمنين عليه السلام: فإنّي أسألك بالإله الذي تعبده، أنا أجبتك عمّا تسأل لَتدعنّ دينك و لتدخلنّ في ديني.
قال له: ما جئت إلّا لذلك.
قال له: سل.
فقال: أخبرني عن أوّل قطرة دمٍ قطرت على وجه الأرض أيّ قطرةٍ هي؟ و أول عينٍ فاضت على وجه الأرض أيّ عين هي؟ و أول شيء اهتزّ على وجه الأرض أيّ شيء هو؟
قال عليه السلام: يا هارونيّ، أمّا أنتم فتقولون: إنّ أوّل قطرة دمٍ قطرت على وجه الأرض حيث قتل أحد ابني آدم صاحبه، و ليس هو كذلك، و لكن حيث طمثت حوّاء، و ذلك قبل أن تلد ابنها.
و أما أنتم فتقولون: إنّ أوّل عينٍ فاضت على وجه الأرض العين التي ببيت المَقدِس، و ليس هو كذلك، و لكنها عين الحياة التي وقف عليها موسى و فتاه
و معهما الحوت المالح فسقط منهما فيها فحيي، و هذا الماء لا يصيب ميّتاً إلّا حي.
و أما أنتم فتقولون: إن أوّل شيء اهتزّ على وجه الأرض الشجرة التي كانت منها سفينة نوح عليه السلام، و ليس كذلك و لكنها النخلة التي أُهبطت من الجنّة، و هي العجوة و منها تفرّع جميع ما ترى من أنواع النخل.
فقال: صدقت و اللّٰه الذي لا إله إلا هو إنّي لأجد هذا في كتاب أبي هارون عليه السلام كتابته بيده، و إملاء عمّي موسى عليهما السلام.
ثمّ قال: أخبِرني عن الثلاث الاُخر: مَن(1)أوصياء محمّد و كم من أئمّة عدلٍ بعده، و عن منزله في الجنّة، و من يكون معه ساكناً في منزله؟
فقال: يا هارونيّ، إنّ لمحمّدٍ اثني عشر وصيّاً أئمّة عدل، لا يضرّهم خذلان من خذلهم، و لا يستوحشون بخلاف ما خالفهم، و إنهم أرسى(2)في الدين من الجبال الرواسي في الأرض، و مسكن محمّدٍ في جنة عدن التي ذكرها اللّٰه عزّ و جلّ، و معه في مسكنه الأئمّة الاثنا عشر.
فقال: صدقت و اللّٰه الذي لا إله إلا هو إنّي لأجد ذلك في كتاب أبي هارون، كتابته بيده، و إملاء عمّي موسى عليهما السلام.
قال: فأخبرني عن الواحدة: كم يعيش وصيّ محمّد بعده و هل يموت أو يقتل؟
فقال: يا هارونيّ، يعيش بعده ثلاثين سنة لا يزيد يوماً و لا ينقص يوماً، ثمّ يُضرب ضربة هاهنا - و وضع يده على قرنه، و أومأ إلى لحيته - فتخضب هذه من
هذه.
قال: فصاح الهارونيّ، و قطع كتبره(1)، و قال: أشهد أن لا إله إلّا اللّٰه وحده لا شريك له، و أشهد أنّ محمّداً عبده و رسوله، و أنك وصيّ رسول اللّٰه صلوات عليكما و آلكما؛ ينبغي أن تفوق و لا تُفاق، و أن تعظّم و لا تستضعف.
و أحسن إسلامه(2).
[13] و أخبرني الشيخ المفيد رضى الله عنه قال: أخبرني أبو القاسم جعفر بن محمّد، عن محمّد بن يعقوب، عن محمّد بن يحيى، عن عبد اللّٰه بن محمّد، عن الخشّاب، عن الحسن بن سماعة، عن عليّ بن الحسين بن رباط، عن عمر بن اُذينة، عن زرارة قال: سمعت أبا جعفر عليه السلام يقول: «الاثنا عشر الأئمّة من آل محمّد كلّهم محدَّث، عليّ بن أبي طالب و أحد عشر من ولد رسول اللّٰه و عليّ صلوات اللّٰه عليهما، هما الوالدان»(3).
[14] و أخبرني الشيخ المفيد رحمه الله قال: أخبرني أبو القاسم جعفر بن محمّد، عن محمّد بن يعقوب، عن عليّ بن إبراهيم، عن أبيه، عن ابن أبي عمير، عن سعيد بن غزوان، عن أبي بصير، عن أبي جعفر عليه السلام قال: «يكون بعد الحسين عليه السلام تسعة أئمّة تاسعهم قائمهم»(4).
[15] و بإسناده عن عليّ بن إبراهيم، عن محمّد بن عيسى، عن محمّد بن الفضيل، عن أبي حمزة الثمالي، عن أبي جعفر عليه السلام قال: «إنّ اللّٰه عزّ و جلّ أرسل
محمّداً إلى الجنّ و الإنس، و جعل من بعده اثني عشر وصيّاً، منهم من سبق و منهم من بقي، و كلّ وصيّ جرت به سنّة، فالأوصياء الذين من بعده محمّد صلى الله عليه و آله على سنّة أوصياء عيسى عليه السلام و كانوا اثني عشر، و كان أمير المؤمنين عليه السلام على سنّة المسيح عليه السلام»(1).
[16] و أخبرني الشيخ المفيد رحمه الله قال: أخبرني أبو القاسم، عن محمّد بن يعقوب، عن الحسين بن محمّد، عن عليّ بن معلّى بن محمّد، عن الوشّاء، عن أبان، عن زرارة قال: سمعت أبا جعفر عليه السلام يقول: «الأئمّة اثنا عشر إماماً منهم الحسن و الحسين ثمّ الأئمّة من ولد الحسين عليهم السلام»(2).
[17] و بإسناده عن محمّد بن يعقوب، عن محمّد بن يحيى و أحمد بن محمّد، عن محمّد بن الحسن، عن أبي طالب، عن عثمان(3)بن عيسى، عن سماعة بن مهران قال: كنت أنا و أبو بصير و محمد بن عمران - مولى أبي جعفر عليه السلام - في منزلٍ بمكّة، فقال محمّد بن عمران مولى أبي جعفر: سمعت أبا عبد اللّٰه يقول: «نحن اثنا عشر محدّثاً»(4).
فقال له أبو بصير: لكن أنا سمعته من أبي جعفر عليه السلام(5)يقول [منذ أربعين سنة](6).
[عليه] و لم تختلف فيه.
[18] أخبرني الشيخ المفيد رضى الله عنه قال: أخبرني أبو القاسم جعفر بن محمّد، عن محمّد بن يعقوب عن محمّد بن يحيى عن محمّد بن الحسين، عن محمّد بن محبوب، عن أبي الجارود، عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليهما السلام، عن جابر بن عبد اللّٰه الأنصاري قال: «دخلت على فاطمة بنت رسول اللّٰه عليهما السلام و بين يديها لوح فيه أسماء الأوصياء و الأئمة من ولدها، فعددت اثني عشر اسماً آخرهم القائم بالحقّ عليه السلام، ثلاثة منهم محمّد و أربعة منهم عليّ عليهم السلام»(1).
[19] و بإسناده عن محمّد بن الحسين(2)و محمد بن عبد اللّٰه عن عبد اللّٰه بن جعفر، عن الحسين بن طريف و عليّ بن محمّد، عن صالح بن أبي حماد، عن بكر بن صالح، عن عبد الرحمن بن سالم، عن أبي بصير، عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام قال:
قال أبي عليه السلام لجابر بن عبد اللّٰه الأنصاريّ: «إنّ لي إليك حاجة فمتى يخفّ عليك أن أخلو بك و أسألك عنها؟ فقال له جابر: أيّ الأوقات أحببت. فخلى به أبي في بعض الأيّام فقال له: يا جابر أخبرني عن اللوح الذي رأيته في يد اُمّي فاطمة صلوات اللّٰه عليها، و ما أخبرتك به اُمّي ممّا في ذلك اللوح مكتوباً.
قال جابر: أشهد باللّٰه أنّي دخلت على اُمّك فاطمة عليها السلام في حياة رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و هنّأتها بولادة الحسين عليه السلام فرأيت في يدها لوحاً أخضر فظننت أنّه من زمرّد، و رأيت فيه كتاباً أبيض شبيه بنور الشمس، فقلت لها: بأبي و أمي يا بِنْتَ رَسول الله صلى الله عليه و آله ما هذا اللَّوحُ؟
فَقَالت: هذا اللَّوحُ أَهداهُ اللّٰه عَزَّ و جَلَّ إلى رَسُول اللّٰه صلى الله عليه و آله فيه اسمُ أَبي و اسم بَعْلِي
و اسم ابنيَّ و أسماء الأوصياءِ من وُلدِي، وَ أَعطانيه أَبي صلى الله عليه و آله لِيَسرّني بذلك.
قال جابر: فَأَعطَتنِيه اُمّك فاطمة عليها السلام فَقَرأتُهُ و نسخته(1). فقال أبي عليه السلام: فَهَل لَكَ يا جابر أن تعرضهُ عَليَّ؟ قالَ: نعم. فمشى معه أبي إلى منزله، فَأخرج أبي صحيفةً من رقّ، فقال له: يا جابرُ، انظر في كتابكَ لأقرأ عليك فَنَظَر جابرٌ فِي نُسْخَتِه، و قرأ أبي عليه السلام فما خالَفَ حرف حرفاً.
و قال جابر: أشهد باللّٰهِ أنّي هكذا رأيتُهُ في اللوحِ مَكتُوباً. ثمّ ساق الراوي الحديث إلى ذكر ما في اللوح من أسماء الأئمّة الاثني عشر و النص عليهم صلوات اللّٰه عليهم و سلامه»(2).
و لو [إن](3)تحمّل العامّة خبراً في معناه، و لا ورد من جهتها أثر يتضمّن مقتضاه، لم يخلّ ذلك بدلالته بل كان كافياً في إقامة الحجّة به؛ لأنّ حاملي هذه الأخبار طوائف كثيرة يلحقون بالمتواتر من الأئمّة كلّ منهم ينقل هذه الأخبار عن سلفه عن رسول اللّٰه و عن أهل بيته صلوات اللّٰه و سلامه عليهم فهو في قسم التواتر، و إن اختلفت ألفاظها لاتّفاق معانيها و تماثل مدلولها، لم تكشف الأيّام من أوّل لهم مفتعل و مبتدع(4)مخترع بل يوضح صدقهم و يؤكد أمرهم.
و بيان ذلك أن هذه الأخبار مُضَمَّنَة في كتب سلفهم المعروفة بالاُصول عندهم،
ممّا قد مات مؤلّفوها رحمهم اللّٰه قبل الغيبة، و كمال عدّة الأئمّة صلوات عليهم و سلامه، و كان الأمر موافقاً لما رووه من غير اختلاف، و الاخبار بالكائن قبل كونه، لا يكون إلّا من اللّٰه سبحانه، و لا يؤخذ إلّا عن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، و هذا مقنع لمن أنصف من نفسه.
و نحن نورد بعده طرفاً ممّا روته العامّة، و ورد على ألسنة الناصبة، لتأكيد الحجّة إن شاء اللّٰه تعالى.
[20] فمن ذلك ما سمعناه من الشيخ الفقيه أبي الحسن محمّد بن أحمد بن عليّ بن شاذان القمّيّ رضى الله عنه من كتابه المعروف ب «إيضاح دفائن النواصب» بمكّة في المسجد الحرام سنة اثنتي عشرة و أربعمائة، حدّثنا الشيخ أبو الحسن قال: حدّثنا محمَّد بن الحسين بن أحمد قال: حدّثنا محمّد بن جعفر قال: حدّثنا محمّد بن الحسن قال: حدّثنا إبراهيم بن هاشم قال: حدّثنا محمّد بن سنان قال: حدّثنا(1)زياد بن المنذر قال: حدّثني سعد بن سعيد طَريف، عن الأصبغ، عن ابن عبّاس قال: سمعت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يقول: «معاشر الناس، اعلموا أنّ للّٰه تعالى باباً من دخله أَمِنَ من النار و من الفزع الأكبر،
فقام إليه أبو سعيد الخدريّ فقال: يا رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله اهدنا إلى هذا الباب حتّى نعرفه.
فقال: هو عليّ بن أبي طالب، سيّد الوصيّين، و أمير المؤمنين، و أخو رسول
1) - ) في نسخة ط: حدّثني.
ربّ العالمين، و خليفته على الناس أجمعين.
معاشر الناس، من أحبّ أن يستمسك بالعروة الوثقى التي لا انفصام لها، فليتمسّك بولاية أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب، فإنّ ولايته ولايتي و طاعته طاعتي.
معاشر الناس، من أحبّ أن يعرف الحجّة و بعدي، فليعرف علي بن أبي طالب.
معاشر الناس، من سرّه أن يتولّى ولاية اللّٰه فليقتد بعليّ بن أبي طالب بعدي و الأئمة من ذرّيّتي، فإنّهم خزّان علمي».
فقام جابر بن عبد اللّٰه الأنصاريّ فقال: يا رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و ما عدّة الأئمّة؟
فقال: «يا جابر، سألتني - رحمك اللّٰه - عن الإسلام بأجمعه، عدّتهم عدّة الشهور، و هي [عند اللّٰه] اثنا عشر شَهراً في كِتابِ اللّٰه يَوْمَ خَلَقَ السماوات و الأرض(1)و عدّتهم عدّة العيون التي انفجرت لموسى بن عمران حين ضرب بعصاه الحجر «فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اِثْنَتٰا عَشْرَةَ عَيْناً»(2)و عدّتهم عدّة نقباء بني إسرائيل، قال اللّٰه تعالى: «وَ لَقَدْ أَخَذَ اَللّٰهُ مِيثٰاقَ بَنِي إِسْرٰائِيلَ وَ بَعَثْنٰا مِنْهُمُ اِثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً» /(3).
فالأَئمّة يا جابر، عدّتهم اثنا عشر أوّلهم عليّ بن أبي طالب و آخرهم القائم عليهم السلام(4).
[21] و حدثنا الشيخ أبو الحسن قال: حدّثني أبو عبد اللّٰه محمّد بن زنجويه قال:
حدّثنا محمّد بن جعفر قال: حدّثنا جعفر بن سلمة قال: حدّثنا إبراهيم بن محمّد قال: حدّثنا أبو غسّان قال: حدّثني يحيى بن سلمة، عن أبيه، عن أبي إدريس، عن المسيّب، عن أمير المؤمنين عليه السلام قال: «و اللّٰه لقد خلّفني رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله في اُمّته، فأنا حجّة اللّٰه عليهم بعد نبيّه، و إن ولايتي لتلزم أهل السماء كما تلزم أهل الأرض، و إن الملائكة لتتذاكر فضلي، و ذلك تسبيحها عند اللّٰه.
أيّها الناس، اتبعوني أهدكم سبيل الرشاد - أو قال: سواء السبيل - لا تأخذوا يميناً و لا شمالاً فتضلّوا، أنا وصيّ نبيّكم، و خليفته، و إمام المؤمنين و أميرهم و مولاهم، أنا قائد شيعتي إلى الجنّة، و سائق أعدائي إلى النار، أنا سيف اللّٰه على أعدائه، و رحمته على أوليائه، و أنا صاحب حوض رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و لوائه، و صاحب مقامه و شفاعته.
أنا و الحسن و الحسين و تسعة من ولد الحسين خلفاء اللّٰه في أَرضه، و أمناؤه على وحيه، و أئمة المسلمين بعد نبيّه، و حجج اللّٰه على بريّته»(1).
[22] حدّثنا الشيخ أبو الحسن، قال: حدّثنا محمّد بن عبد اللّٰه بن مرّة، قال:
حدّثنا عبد اللّٰه بن محمّد البغويّ قال: حدّثنا عليّ بن الجعد قال: حدّثنا أحمد بن
1) . مائة منقبة لابن شاذان القمّي، ص 85
وهب بن منصور قال: حدّثنا أبو قبيصة شريح بن محمّد العنبريّ، قال: حدّثنا نافع، عن عبد اللّٰه بن عمر بن الخطّاب.
قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله لعليّ بن أبي طالب:
«يا عليّ، أنا نذير اُمّتي، و أنت هاديها، و الحسن قائدها، و الحسين سائقها، و عليّ بن الحسين جامعها، و محمد بن عليّ عارفها، و جعفر بن محمّد كاتبها، و موسى بن جعفر محصيها، و عليّ بن موسى مُعَبِّرها و منجيها و طارد مبغضيها، و مربي(1)مؤمنيها، و محمد بن عليّ قائمها و سائقها، و عليّ بن محمّد سابرها و عاملها، و الحسن نادبها و معطيها و القائم الخلف ساقيها و ناشدها «إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ»(2)يا عبد اللّٰه»(3).
[23] و حدثنا الشيخ أبو الحسن قال: حدّثني محمّد بن عليّ بن الفضل بن تمام الزيّات، قال: حدّثنا محمّد بن القاسم قال: حدّثنا عباد بن يعقوب قال: أخبرنا موسى بن عثمان قال: حدّثنا الأعمش قال: حدّثني أبو إسحاق، عن الحرث و سعيد بن قيس، عن عليّ بن أبي طالب عليه السلام قال:
قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «أنا واردكم على الحوض، و أنت يا عليّ الساقي، و الحسن الذائد(4)، و الحسين الآمر، و عليّ بن الحسين الفارط، و محمد بن عليّ الناشر، و جعفر بن محمّد السائق، و موسى بن جعفر محصي المحبّين و المبغضين و قامع المنافقين، و عليّ بن موسى الرضا مزيّن المؤمنين، و محمد بن عليّ منزل أهل
الجنّة في درجاتهم، و عليّ بن محمّد خطيب شيعته و مزوّجهم الحور العين، و الحسن بن عليّ سراج أهل الجنّة، يستضيئون به، و المهدي شفيعهم يوم القيامة حيث لا يأذن اللّٰه إلّا لمن يشاء و يرضى»(1).
[24] حدّثنا عبد اللّٰه بن جعفر بن محمّد الرقّيّ قال: حدّثنا عيسى بن يونس، عن مُخالد، عن الشّعبيّ عن مسروق قال: كنّا عند ابن مسعود فقال له رجل: أَ حَدَّثَكُم نَبيُّكُم صلى الله عليه و آله كم يكون بعده من الخلفاء؟ فقال له عبد اللّٰه: نعم و ما سألني عنها أحد قبلك، و إنك لأحدث القومِ سنّاً، سمعته صلى الله عليه و آله يقول: «يكون بعدي من الخلفاء عدّة نقباء بَني إسرائيل(2)اثنا عشر خليفة كلّهم من قريش»(3).
[25] و روى عثمان بن أبي شيبة و أبو سعيد الأشجّ و أبو كريب و محمد بن عجلان و عليّ بن محمّد و إبراهيم بن سعيد جميعاً، عن أبي اُسامة عن مخالد عن الشعبيّ، عن مسروق مثل الأوّل بعينه.
و روى أبو اُسامة عن الأشعث عن عامر الشعبيّ عن عمّه قيس بن عبد اللّٰه عن عبد اللّٰه بن مسعود مثل ذلك.
[26] و نحوه رواه حمّاد بن زيد، عن مُخالد عن الشعبي، عن مسروق، عن
عبد اللّٰه، و زاد فيه، قال: كُنّا جلوساً عند عبد اللّٰه يُقرئنا القرآن فقال له رجل: يا أبا عبد الرحمن، هل سألتم رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: كم يملك أمر هذه الاُمّة خليفة من بعده؟
قال له عبد اللّٰه: ما سألني أحد عنها مذ قدِمت العراق سألنا رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله فقال:
اثنا عشر عدّة نقباء بني إسرائيل(1).
[27] و ما رواه عبد اللّٰه بن اُميّة - مولى أبي مجاشع - عن يزيد الرقاشيّ، عن أنس بن مالك قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «لن يزال هذا الدين قائماً إلى اثني عشر من قريش فإذا مضوا ماجت الأرض بأهلها»(2).
[28] و ما رواه أبو بكر بن خثيمة، عن عليّ بن الجعد، عن زهير بن معاوية، عن زياد بن خثيمة، عن الأسود بن سعيد الهمداني، قال: سمعت جابر بن سمرة يقول: سمعت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يقول: «يكون بعدي اثنا عشر خليفة كلّهم من قريش.
فقالوا: ثمّ يكون ما ذا؟ فقال: الهَرج»(3).
و رواه سمّاك بن حرب و زياد بن علاقة و حصين بن عبد الرحمن، عن جابر بن سمرة، عن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله.
[29] و ما رواه سليمان بن أحمد قال: حدّثنا أبي عون، عن الشعبيّ عن جابر بن سمرة، عن النبيّ صلى الله عليه و آله قال: «لا يزال أهل هذا الدين ينصرون على من ناوأهم إلى اثني عشر خليفة» فجعل النّاس يقومون و يقعدون، و تكلم بكلمة لم أفهمها،
فقلت لأَبي و لأَخي: أيَّ شيء قال؟ فقال قال: كلّهم من قريش»(1).
[30] و روى أبو عوانة، عن عبد الملك، عن عمر بن جابر بن سمرة و فطر بن خليفة، عن أبي خالد الوالي، عن جابر بن سمر، مثل ذلك.
[31] و ما رواه سهل بن حمّاد، عن يونس ابن أبي يعقوب قال: حدّثنا عون بن أبي جحيفة، عن أبيه قال: كنّا عند رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و هو يخطب و عمر بين يديه فقال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «لا يزال أمر اُمّتي صالحاً حتّى يمضي اثنا عشر خليفة كلّهم من قريش»(2).
[32] و ما رواه الليث عن سعد، عن خالد بن يزيد، عن سعيد بن أبي هلال، عن ربيعة بن سيف قال: كنّا عند شقيق الأصبحيّ فقال: سمعت عبد اللّٰه بن عمر يقول: سمعت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يقول: «يكون بعدي اثنا عشر خليفة»(3).
و هو و إن حمله الآحادُ منهم و لم يشتهر بينهم و يتواتر على ألسنتهم، و قد وافقوا فيهم المتواترين بمثله، و لاءموا المحقّين في حمله، و وجبت به عليهم الحجّة، و نبهوا به على الحجّة.
فأمّا النصّ على الأئمّة صلوات اللّٰه عليهم في الجملة من غير تعيين بتسمية و لا ذكر عدّة، ففي أحاديث العامّة منه ما لا يحصى كثرةً، و الحمد للّٰه.
فصل(1)من النصّ على الأئمّة صلوات اللّٰه عليهم و سلامه،
المنقول عن المتقدّمين قبل بعثة النبيّ صلى الله عليه و آله، و من ذلك ما هو اليوم موجود في السفر الأوّل من التوراة في بشارة اللّٰه تعالى خليله إبراهيم لولده إسماعيل عليه السلام حيث قال بعد ذكر إسحاق:
«و أما إسماعيل فقد سمعت دعاءك فيه، و قد باركتهُ و سأثمره و أكثره جدّاً جدّاً، و أجعل منه اثني عشر شريفاً يولد، و أجعله حزباً عظيماً».
و هذا نصّ واضح من اللّٰه تعالى على ساداتنا صلوات اللّٰه عليهم، و إبانة عن تشريف منزلتهم و علوّ قدرهم، و وجوب رئاستهم، أ لا ترى أنّ رتبة التعظيم و التشريف المخصومة بهذه العدّة المنصوصة غير موجودة إلّا في ساداتنا - صلوات اللّٰه عليهم - من بين جميع ولد إسماعيل عليه السلام، و لا نعلم اثني عشر يدّعون ذلك في أنفسهم و لا يدّعي لهم سواهم، و لا لمنتظرين يكونون بعدهم فيقع الإشكال في أمرهم، فإن لم يكونوا هم المعنيين بذلك بما ظهر من فضلهم، و اشتهر من علوّ قدرهم لم يكن للوعد إنجاز و لا للبشارة ثمرة و [حاشا] للّٰه تعالى أن يخلف وعده، أو يبشّر خليله بما لا يفعله.
أما علمت عذر المتوقّف عن الاعتماد عليه مع إيضاحه و بيان ما يقتضيه، إلّا ما لعلّه يخافه من معارضة الخصوم له بأولاد ذكر أنّهم كانوا لإسماعيل عليه السلام عدّتهم هذه العدّة، وهم مسمّون في التوراة، فيقولون له: إنّ الوعد قد وفّاه اللّٰه تعالى
1) . في المرعشيّة (باب).
بأولئك الأولاد لإبراهيم عليه السلام لمّا كملت فيهم العدّة على تمام، و أنت في ادّعائه سواهم مفتقر إلى دليل و بيان.
فأقول و اللّٰه الموفّق للصواب:
إنّ هذا الاعتراض عندي غير صحيح؛ لأنّ وعد اللّٰه سبحانه لخليله صلى الله عليه و آله لم يكن مقصوراً على أن يجعل لابنه إسماعيل عليه السلام اثني عشر ولداً فقط، و لا كان هذا ابتداء ما وعد بل كان الوعد قبل ذكره للأولاد بأمر جليل من تثمير و تكثير، حيث قال:
(و سأثمره و أكثره جدّاً جدّاً).
و قيل: إنّ معناه كثيراً كثيراً لسادتنا - صلوات اللّٰه عليهم - بذلك اللّسان. و على أيّ الحالين كان فقد بطل الاعتراض.
قال لي: كيف يصحّ لك أن تحتجّ بشيءٍ ممّا في التوراة و هي منسوخة بشرع الإسلام، و قد اعترضها ما لا يشكّ فيه من الزيادة و النقصان؟
فقلت له: اعلم أنّ النَّسخ إنّما يكون في الأوامر و النواهي دون الأخبار، لأنّ الأمر و النهي مقرونان بالمصالح، فإذا اختلفت في معلوم اللّٰه عزّ و جلّ وجب فيها الاختلاف و كان نسخاً في العبادات. و المخبر عن شيء كائن فمتى لم يكن المخبَر به، صار الخبر كذباً، و اللّٰه منزّه عن ذلك سبحانه و تعالى.
و أما التغيير المفترض للتوراة فليس هو بزيادة دالّة على مجد الإسلام، و فضل أهل بيت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، و لا يُتَّهَم اليهود بمثل هذا الحال، و إنّما الواقع منهم حذف ما هذا سبيله و زيادة ما ينفيه و يضاده، فمتى وجدنا في أيديهم نصّاً على فَضل رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله، أو فضل أهل بيته عليهم السلام علمنا أنّ اللّٰه تعالى صرف القوم عن
حذفه و سخّرهم لنقله لطفاً للمستدلّ به، و إن كانوا قد حذفوا أمثاله و كتموا كثيراً ممّا عليهم الحجّة في الإقرار به، و لم تقتض المصلحة صرفهم عن حذف جميعه.
أ لا ترى أنّ الناصبة قد أنكرت أكثر فضائل أهل البيت عليهم السلام و لم تنكر جميعها، و كتمت معظم مناقبهم و لم تكتم سائرها، و سخرت لنقل بعض النصوص عليهم و لم تسخّر لنقلها كلّها. و للمحقّ أن يحتجّ في حقّه بكلّ دليل أدّى إليه، سواء وجده في يد من أقرّ به أو في يد من جحده، بل احتجاجه بما في يد خصمه أبلغ في تثبيت حقّه.
فإن قيل: كيف يتمّ لكم الاستدلال بهذه العدّة المذكورة في التوراة و هي مقصورة على اثني عشر، و مذهبكم يقتضي ثلاثة عشر، رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و اثني عشر إماماً من بعده؟ و كيف بشّر إبراهيم عليه السلام بهم و لم يبشّره بالنبيّ صلى الله عليه و آله و هو أفضلهم؟!
فالجواب: أنّه ليس بممتنع أن يكون اللّٰه تعالى إنّما أفرد نبيّه صلى الله عليه و آله عن عدد الأئمّة عليهم السلام لما خصّه اللّٰه تعالى به من منزلة النبوّة و الرسالة، و جمع الأئمّة عليهم السلام دونه لما عمّهم به من رتبة الإمامة و الخلافة، فنصّ على عددهم سواه لما شرحناه، و خصه مفرداً بالذكر في سائر كتبه لما قدَّمناه(1)، فقال جَلّ مِن قائل: «اَلَّذِينَ يَتَّبِعُونَ اَلرَّسُولَ اَلنَّبِيَّ اَلْأُمِّيَّ اَلَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي اَلتَّوْرٰاةِ وَ اَلْإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهٰاهُمْ عَنِ اَلْمُنْكَرِ»(2).
فعُلم أنّه قد ذُكر صلى الله عليه و آله في كتبهم، و قول اللّٰه تعالى أَصدق من قولهم، و هذا واضح و الحمد للّٰه.
و هو أنّني حضرت بمجلس أحد الرؤساء بمصر فجرى خوضٌ في النصّ على عدد الأئمّة عليهم السلام و ما ورد من البشارة بهم قبل الإسلام، فذكرت ما حدث من ذلك في التوراة، و هو(1)بشارة لإبراهيم عليه السلام إلّا(2)برسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و الأئمة عليهم السلام من بعده، فهممت أن أورد ما قدّمته من الجواب.
فقال لي: لا تتعب فإنّي قد نظرت بنسخةٍ قديمةٍ للتوراة قد عُني بها، أخذتها من جهة سكنت إليها و وثقت بها، يتضمّن الفصلُ منها أنّه سيولَد لإسماعيل عليه السلام كثيراً و اثني عشر عظيماً. فسأَلته إحضارها فأحضرها و نقلت الفصل من أوّله على لفظه منها: «و قال إبراهيم لله ليت إسماعيل يعيش قدّامك فقال لاُمّه: لحقّ لتلدنّ سارة امرأتك غلاماً و تدعو اسمه اسمي، و واثقه ميثاقاً هو و خلفه من بعده إلى الدهر، و في إسماعيل قد سمعت دعاءك و باركته و كثرته جدّاً، و يلد كبيراً و اثنى عشر عظيماً، و أعطيته شعباً جليلاً»(3)فقوله قبل ذكر الاثني عشر: و يلد كبيراً إنّما عنى به سيّدنا رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله الذي هو أكبر ولد إسماعيل عليه السلام قدراً و أعظمهم ذكراً، و به أعطى اللّٰه جلّ و عزّ إسماعيل شعباً جليلاً.
1) . في العبارة نقص لعلّه لا تكون كاملة إلّا برسول اللّٰه.
2) . بعد إلّا وردت كلمة (كاملة) في غير محلّها.
3) . و ورد العبارة في الكتاب المقدس، التكوين الاصحاح السابع عشر ص 25 بهذا العبارة: «و قال ابراهيم لله ليتَ اسماعيل يعيش امامك، فقال اللّٰه بل سارة امراتك تلد لك ابناً و تدعو اسمه اسحق. و اقيم عهدى معه عهداً ابدياً لنسله من بعده. و اما اسماعيل فقد سمعتُ لك فيه. ها أنا أباركه و اثمره و اكثره كثيراً جدّاً، اثنى عشر رئيساً يلد و اجعله امة كبيرة و لكن عهدى أقيمه مع اسحاق الذي تلده لك سارةُ في هذا الوقت في السنة الآتية».
و هذا دليل على أن الاثني عشر المذكورين بعد كبيرهم الأئمّة من آل محمّد صلى الله عليه و آله ، و ليسوا أولاده المتقدّمين قبل وجود النبيّ، و قد سألت أحد اليهود عن هذه النسخة من التوراة، فقال: هذه النسخة من التوراة التي كانت لليونانيّين و قلّ ما توجد في أيدينا، و يقال لها: التوراة العتيقة.
خبر الهارونيّ الذي نقل شرحه في رواية الخاصّة، و ما جرى له مع أمير المؤمنين عليه السلام، و إخباره بأنّه علم عدّة الأئمّة أوصياء محمّد عليهم السلام من جهة موسى و هارون عليهما السلام، و هو بعض ما ذكرناه من وجود الاخبار بهم في التوراة و يكشف عن صحّة ما اعتمدناه و نظرناه.
فأجاب، فأعلن الخضر عليه السلام بحضرة الجماعة الإقرار باللّٰه و برسوله و بأمير المؤمنين و الأئمة الاثني عشر من بعده واحداً واحداً و بأسمائه.
و الحديث مشهور بين الشيعة مجمَعٌ على صحّته عند الطائفة الإماميّة.
[33] أخبرنا الشيخ المفيد أبو عبد اللّٰه محمّد بن محمّد بن النعمان قال: أخبرنا الشيخ أبو القاسم جعفر بن محمّد بن قولويه و أبو الحسين محمّد بن محمّد بن الحسن بن الوليد جميعاً عن محمّد بن يعقوب، عن عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد بن عيسى، عن البرقي، عن أبي هاشم داود بن القاسم الجعفريّ، عن أبي جعفر الثاني عليه السلام، قال: أقبل أمير المؤمنين عليه السلام، و معه الحسن عليه السلام و هو متكئ على يد سلمان الفارسيّ رضى الله عنه، فدخل المسجد الحرام فجلس، إذ أقبل رجل حسن
الهيئة و اللباس، فسلّم على أمير المؤمنين عليه السلام، فردّ عليه السلام فجلس.
فقال: يا أمير المؤمنين أسألك عن ثلاث مسائل فإن أخبرتني بهنّ علمت أنّ القوم ركبوا من أمرك ما قصر عليهم، و أن ليسوا بمأمونين(1)في دنياهم و اُخراهم، و إن تكن الاُخرى علمت أنّك و هم شَرَعٌ سواء.
فقال: أمير المؤمنين: سلْ عمّا بدا لك.
قال: أخبرني عن الرجل إذا نام أين تذهب روحه؟
و عن الرجل كيف يذكر و ينسى؟
و عن الرجل يُشبه ولده الأعمام و الأخوال؟
فالتفت أمير المؤمنين عليه السلام إلى الحسن عليه السلام فقال: أَجبه يا أَبا محمّد، فأَجابه الحسن عليه السلام...
فقال الرجل: أشهد أن لا إله إلّا اللّٰه و لم أزل أشهد بها، و أشهد أنّ محمّداً رسول اللّٰه و لم أزل أشهد بها، و أشهد أنّك - وصيّه و القائم بحجّته - و أشار إلى أمير المؤمنين - صلوات اللّٰه عليه - و لم أزل أشهد بها و أشهد أنّك وصيّه و القائم بحجّته - و أشار إلى الحسن عليه السلام - و أنه وصيّ أبيه، و القائم بحجّته بعده، و أشهد أنّ الحسين بن عليّ وصيّ أبيه و القائم بحجّته بعدك، و أشهد على عليّ بن الحسين أنّه القائم بأمر الحسين بعده، و أشهد على محمّد بن عليّ أنّه القائم بأمر عليّ بن الحسين بعده، و أشهد على جعفر بن محمّد، أنّه القائم بأمر محمّد بعده، و أشهد على موسى بن جعفر أنّه القائم بأمر جعفر، و أشهد على عليّ بن موسى أنّه القائم بأمر موسى بن جعفر، و أشهد على محمّد بن عليّ أنّه القائم بأمر عليّ بن موسى،
1) . في نسخة المرعشيّة: مأمونين؛ في المطبوعة: بملونين.
و أشهد على عليّ بن محمّد أنّه القائم بأمر محمّد بن عليّ بن موسى و أشهد على الحسن بن عليّ، أنّه القائم بأمر عليّ بن محمّد، و أشهد أنّ رجلاً من ولد الحسن، لا يُكنّى و لا يسمّى حتّى يُظهر اللّٰه أمره فيملؤها عدلاً كما ملئت جوراً.
و السلام عليك يا أمير المؤمنين و رحمة اللّٰه و بركاته، ثمّ قام و مضى.
فقال: أمير المؤمنين لوَلده الحسن عليهما السلام: يا أبا محمّد، اتّبعه و انظر أين يقصد، فخرج الحسن بن عليّ عليه السلام في طلبه.
فقال: ما كان إلّا أن وضع رجله خارجاً من المسجد فما دريت أين أخذ من أرض اللّٰه فرجعت إلى أمير المؤمنين عليه السلام فأعلمته.
فقال: يا أبا محمّد، أ تعرفه؟
قلت: اللّٰه و رسوله و أمير المؤمنين أعلم.
فقال: هذا الخضر عليه السلام»(1).
و هذا الحديث شاهد بأنّ الخضر عليه السلام كان عالماً بالأئمّة عليهم السلام و منازلهم عارفاً بعددهم و أسمائهم مقراً بإمامتهم متقرّباً إلى اللّٰه تعالى بهم، و لا يكون ذلك إلّا و قد أخذه عن اللّٰه سبحانه: إمّا بأن ألقاه إليه أحد ملائكته، أو سمعه ممّن عارضه من أنبيائه و رسوله - صلوات اللّٰه عليهم و سلامه، فيكون ما فعله من الإعلان بحضرة أمير المؤمنين عليه السلام تنبيهاً لمن كان من الحاضرين لم يعرفه، و تأكيدا على ثبات الحجّة على من علمه.
1) . كتاب الغيبة للنعماني، ص 58 و 59
من أنّه كان يذكر رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و الأوصياء الاثني عشر من بعده، و يتقرب إلى اللّٰه تعالى بهم، و يتلهّف على إدراكهم أي يتشوّق إلى رؤيتهم. و كان قسّ سبطاً من أسباط العرب مقدّماً و حكيماً فيهم فَهِماً و واعظاً محسناً و خطيباً لسناً، ذا عمر طويل و رأي أصيل، قد أدرك العلماء المتقدّمين و شاهد الحواريّين، و نقد الكلام و هذّبته الأيّام.
[34] أَخبرنا بحديثه القاضي أبو الحسن عليّ بن محمّد البساط البغداديّ بالرملة في سنة عشر و أربعمائة قال: حدّثني أبو عبد اللّٰه أحمد بن محمّد بن أيّوب البغداديّ الجوهريّ الحافظ قال: حدّثني أبو جعفر بن محمّد بن لاحق بن سابق بن قرين الأنباريّ قال: حدّثني جدّي أبو النضر سابق بن قرين في سنة ثمانٍ و سبعين و مائتين بالأنبار في دارنا قال: حدّثني أبو المنذر هشام بن محمّد بن السائب الكلبيّ قال: حدّثني أبي، عن الشرقي بن القطاميّ، عن تميم بن رغلة المُزَنيّ قال: حدّثني الجارود بن المنذر العبديّ و كان نصرانيّاً، فأسلم عام الحديبيّة و حسن إسلامه، و كان قارئاً للكتب عالماً بتأويلها بصيراً بالفلسفة و الطب - ثمّ شرع في الحديث بطوله، و نحن نقتصر على الغرض المقصود منه - ذكر وفوده على رسول اللّٰه في رجال من عبد القيس أَتوا للإسلام، و أنهم راعهم منظره عليه السلام فأحصرهم عن الكلام، و أنه تقدّم دونهم إليه و سلم عليه و أنشده شعره الذي أوّله:
يا نبيَّ الهُدَى أتتكَ رجالُ *** قطَعَتْ فَدْفَداً و آلا فآلا
جاءت البِيد و المهامة حتّى *** غَالَها من طوى السُّرى ما غلا
أَنْبَأ الأوَّلون باسْمِكَ فِينا *** و بأسماء بَعْدَه تتلالى
ثمّ مضى في حديثه إلى أن قال: رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: أ فيكم من يعرف قسّ بن ساعدة الإياديّ؟ فقال: له الجارود:
كلّنا يا رسول اللّٰه نعرفه غير أنّي من بينهم عارف بخبره واقف على أمره، ثمّ أخذ - في صفة قسّ و نعت حكمته، و عظاته من نظمه و نثره - إلى أن قال: كان قسّ يا رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله ينتظر زمانك و يتوكّف إبّانك، و يهتف باسمك و أبيك و امك، و بأسماء ليست أحسبها معك و لا أراها فيمن اتّبعك.
قال: الجارود: فقال لي سلمان الفارسي: أخبرنا.
فأنشأت أُحدّثهم و رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله مستبشر يسمع و القوم سامعون واعون، فقلت: يا رسول اللّٰه لقد شهدت قسّا و قد خرج من نادٍ من أندية إياد إلى ضحضح ذي قتادٍ و سمر و عتاد، و هو مشتمل بنجادٍ، فوقف في أضحيان، ليلٍ كالشمس رافعاً إلى السماء وجهه، فدنوت منه فسمعته يقول: اللّهمّ ربّ هذه السبعة الأرفعة ، و الأرضين المربعة(1)بمحمد و الثلاثة المحامدة معه، و العليين الأربعة و سبطيه النبعة الأرفعة، و السري الألمعة، و سميّ الكليم الضرعة، أولئك النقباء الشفعة و الطريق المهيعة، دَرَسَةُ(2)الإنجيل و حفظة التأويل، على عدد النقباء من بني إسرائيل، مُحاة الأضاليل نُفاة الأباطيل الصادقو القيل عليهم تقوم الساعة، و بهم تنال الشفاعة، و لهم من اللّٰه فرض الطاعة. ثمّ قال: اللّهمّ ليتني مدركهم و لو بعد لأي من عمري و محياي. ثمّ أنشأ يقول:
مَتَى أنا قَبْلَ المَوْتِ لِلحَقِّ مُدْرِكٌ *** و إن كان لي مِن بَعْدِ هاتيكَ مَهْلكُ
و إن غالَني الدَّهْرُ الخَئون بِغولِهِ
فَقد غالَ مِن قَبْلِي و مِن بَعْد يُوشَكُ
فلا غَرْوَ أنّي سالِكٌ مَسْلَكَ الأُولَى *** وَشِيكاً و مَن ذا للرَّدَى ليس يَسْلُكُ
ثمّ أَبَّ يُكفْكِفُ دمعه و يرنّ رنين البكرة و قد ترب بتراه و هو يقول:
أَقْسَمَ قَسٌّ قَسَماً لَيسَ بِهِ مُكْتَتِماً *** لو عاشَ أَلْفَي عُمُرٍ لم يَلْقَ مِنها سَأَماً
حَتّى يُلاقِي أَحْمَداً و النقباء النُّجَبا *** هُم أَوْصياءُ أحمد أَكرم مَن تَحت السَّما
تَعْمَى العِبادُ عَنْهُم و هو جلاء لِلعَمَى
لَسْتُ بِناسٍ ذِكْرَهُم حَتّى أَحُلَّ الرَّجَما
قال الجارود: ثمّ قلت: يا رسول اللّٰه أَنبئني - أنبأك اللّٰه الخير ما هذه الأسماء التي لم نشهدها و أشهدنا قسّ ذكرها.
فقال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: يا جارود، ليلة اُسري بي إلى السماء أوحى اللّٰه عزّ و جلّ إليَّ: سل من أرسلنا قبلك من رسلنا على ما بعثوا.
فقلت: على ما بعثتم؟ قالوا: على نبوّتك، و ولاية عليّ بن أبي طالب و الأئمّة منكما. ثمّ عرّفني اللّٰه تعالى بعدّتهم و بأسمائهم و ذكرهم رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله للجارود واحداً واحداً إلى المهديّ صلوات اللّٰه عليهم.
و قال له: «قال لي ربّي تبارك و تعالى: هؤلاء أوليائي، و هذا المنتقم من أعدائي» يعني المهديّ عليه السلام.
قال الجارود: فقال لي سلمان: يا جارود، هؤلاء المذكورون في التوراة و الإنجيل و الزبور، قال: فانصرفت بقومي و أنا أقول:
أَتَيْتُكَ يا ابن آمِنَة رَسُولاً *** لِكَي بِكَ أَهْتَدِي نَهْجَ السَّبِيلا
فَقُلْتَ فكانَ قَولُكَ قَوْلَ حَقٍّ *** و صدق ما بدا لَك أَنْ تَقُولا
و بصرت العَمَى مِن عَبْد قيس(1)*** و كلّاً كان من عَمَهٍ ضَلِيلاً
و أَنْبأناكَ عن قَسّ الإيادِي *** مقالاً فيكَ ظلت به جَدِيلاً
و أسماء عمت عنّا فآلَتْ *** إِلى عِلْمٍ و كنت بها جَهُولاً(2)
و عددهم و أسمائهم و منزلتهم عند اللّٰه تعالى و عِظم شأنهم، و ما كان ليحصل له إلّا بسماعه من أنبياء اللّٰه سبحانه و أوصيائهم صلوات اللّٰه عليهم، أو من صحيح الكتب و ثابت الآثار المنقولة عنهم، و شهادة سلمان الفارسيّ رضى الله عنه بمثل ذلك - و قد كان معمّراً - يؤكّد ما ذكرناه و يوضح ما قلناه و الحمد للّٰه.
و إذا كانت النصوص على ساداتنا صلوات اللّٰه عليهم متناظرة و الأخبار بعددهم و أسمائهم قبل وجودهم متظاهرة، و قد ذكرهم اللّٰه في الكتب السالفة، و أعلمت الأنبياء عليهم السلام بهم الاُمم الماضية، و نقل النصّ عليهم من رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله المخالفِ و المؤالف، و نطق بفضلهم و شرف قدرهم الجاهل و العارف، و وجدت العدّة فيهم من غير انخرام، و حصلت الأسماء المنسوبة إليهم عن الترتيب و النظام، و تكاملت فيهم الصفات التي تشهد العقول بأنّها لا تجتمع إلّا في نبيّ أو إمام، كان ذلك كلّه أَوضح دليل و برهان و أفصح حجّة و بيان، على أنّهم بعد النبيّ صلى الله عليه و آله أئمّة الزمان، و حجج اللّٰه على الإنس و الجان.
و قد وفيت بما وعدت في أوّل الكتاب و ضمنته بما يقنع ببعضه أولو الألباب، و الحمد لله الموفق للهداية و الإرشاد، و صلّى اللّٰه على خيرته من جميع العباد، سيّدنا محمّد خاتم النبيّين و آله الطاهرين، و سلم تسليماً كثيراً كثيراً(1).
1) . في نسخة المجلس الشورى الإسلاميّ: فرغ من سمعه في يوم السرور الموافق لسادس عشر من شهر ربيع الأوّل من شهور سنة ستّين و تسعمائة في المشهد المقدّس الغرويّ على مشرّفه ألف ألف صلاة و سلام من اللّٰه العليّ العالي سنة 960.
عز الدين حسين حارثى عاملى (م 984 ق) تحقيق: على اوسط ناطقى
فقيه اصولى، محدث رجالى و متكلّم حكيم شيخ عز الدين حسين بن عبد الصمد عاملى (پدر شيخ بهايى) از بزرگان علماى اماميّه در قرن دهم هجرى به شمار مى رود. وى روز اول محرم سال 918 در «جُبَع» از روستاهاى جبل عامل لبنان متولد شد و در هشتم ربيع الأول سال 984 در روستاى «مصلّى» از توابع هجر بحرين از دنيا رفت.
پدرش شيخ عبد الصمد (م 935) نيز از بزرگان علماى شيعه و معاصر محقق كركى و استاد شهيد ثانى بوده است. شيخ عز الدين ايام جوانى و تحصيل را در جبل عامل گذراند، و از محضر دانشمند نامدار شيعه شهيد ثانى بهرۀ فراوان برده است. او در سفر و حضر از ملازمان استاد بود و در سفر به مصر و اسلامبول او را همراهى كرده است.
در زمان سلطنت شاه طهماسب صفوى همراه تمام خانواده به
ايران آمده و در شهرهاى اصفهان، قزوين، مشهد و هرات، در راه نشر علوم دين و گسترش مكتب اهل بيت عليهم السلام مجاهدت بسيار كرده است.
وى در مدت هشت سال اقامت در هرات اهالى آن سامان را با مذهب حقّه شيعۀ اثنى عشريه آشنا ساخت.
آن بزرگوار از صاحب معالم و استاد ارجمندش، سيد حسن بن جعفر كركى و زين الدين شهيد ثانى اجازه نقل حديث و اجتهاد داشته است.
شهيد ثانى در اجازه نامه اش، او و پدرش شيخ عبد الصمد و جدش شيخ شمس الدين را با تعابير بلند ستوده است:
«ثمّ إن الأخ في اللّٰه المصطفى في الأخوة، المختار في الدين، و المترقّى من حضيض التقليد الى أوج اليقين، الشيخ الإمام العالم الأوحد، ذو النفس الطاهرة الزكيّة و الهمة الباهرة العلية، و الأخلاق الزاهرة الأسيّة، عضد الإسلام و المسلمين، عزّ الدنيا و الدين حسين ابن الشيخ الصالح، العالم العامل المتقن المتفنّن، خلاصة الأخيار الشيخ عبد الصمد ابن الشيخ الإمام شمس الدين محمد الشهير بالجبعي الحارثي الهمداني - أسعد اللّٰه جدّه و سدّد سعده، و كبت عدوّه و صدّه، و وفقه للعروج على مخارج العالمين و سلوك مسالك المتّقين - ممّن انقطع بكليّة إلى طلب المعاني، و وصل يقظته الأيّام بإحياء الليالى حتّى أحرز السبق في مجاري ميدانه، و حصل بفضيلة السبق على ساير أترابه و أقرانه، و صرف برهة جميلة من زمانه في تحصيل هذا العلم، و حصل منه على أكمل نصيب و أوفر سهم...»(1)
شيخ عز الدين داراى تأليفات بسيارى در فقه، اصول، كلام،
1) . بحار الأنوار، ج 105، ص 148
حديث و دراية الحديث است كه برخى از مورّخان براى او بيش از 30 اثر نام برده اند(1)
الف - أمل لآمل.
ب - رياض العلماء، ج 2، ص 108-121
ج - ريحانة الأدب، ج 4، ص 127-131
د - طبقات أعلام الشيعة، ج 4، ص 62-63
ه - الكنى و الألقاب، ج 1، ص 101-102؛ و ج 2، ص 102 و 385
و - بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج 105، ص 146-171، إجازة الشيخ الشهيد الثانى لوالد شيخنا البهائي.
.اين مجموعه شامل احاديث منتخب اخلاقى است و چهل حديث مستند و احاديث منتخب ذيل آن را با حذف اسانيد در بر مى گيرد. از ابواب مختلف كافى انتخاب و در چهل عنوان تبويب شده است.
ما در جستجوى خود به نسخۀ مطبوع اين كتاب دست نيافتيم، لكن در كتاب «المعجم المطبوعات العربيّة في ايران» (ص 275) عنوان شده كه اين رساله در سال 1957 ميلادى در تهران به چاپ رسيده است.
از اين كتاب ترجمه اى ديده شده است كه در «نشريه نسخه هاى خطى، دفتر دوم» انتشارات دانشگاه تهران، ص 96، ضمن مجموعۀ شمارۀ 211 شناسانيده شده است.
چند نسخۀ خطى از آن در كتابخانۀ مرحوم آيت اللّٰه العظمى
1) . شرح حال و نام تأليفات او در مصادر زير آمده است:
مرعشى نجفى به شماره هاى: 4107 و 4682 و 6347 و 8084 نگهدارى مى شود، كه در تصحيح حاضر از دو نسخه استفاده شد:
1 - شمارۀ 8084 كه ضمن مجموعه اى از آثار متفرقه، مجلّد شده، متأسفانه اين نسخه اعتبار چندانى ندارد و در مواردى اندك براى ما قابل استفاده بود.
2 - نسخۀ شمارۀ 4682 كه به سال 1021 كتابت شده، تصحيح شده و داراى تعليقاتى است. ميرزا حسين نامى آن را نزد خداويردى پسر قاسم خوانده و در پايان اجازه نموده است.
نظر به اينكه قريب به اتفاق احاديث از كتاب شريف كافى برگرفته شده است، در تصحيح سعى شد با رجوع به كتاب الكافى و تلفيق دو نسخۀ مذكور، متنى عارى از اشكال ارائه شود و جز يك حديث كه مصدر آن پيدا نشد، تمامى احاديث مصدريابى شده است. اميد كه مورد قبول طلاب و دانشوران قرار گيرد.
در پايان لازم مى دانم از مساعدت هاى برادر بزرگوار حجة الاسلام على صدرائى خويى كه نسخه ها را در اختيار ما گذاشتند و همچنين از برادر فاضل جناب آقاى ابو الفضل حافظيان بابلى كه زحمت مقابله با نسخۀ شماره 4682 را بدون منّت انجام دادند، تشكر و قدردانى مى كنم.
تصویر
تصویر
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم الحمد للّٰه على نعمه الغزار، و الصلاة و السلام على سيّدنا محمّد و آله الأَطهار.
أمّا بعد: فيقول فقير رحمة ربّه الغنيّ حسين بن عبد الصمد الحارثيّ وفّقه اللّٰه لمراضيه و جعل مستقبله خيراً من ماضيه:
لمّا هُجِرَت في هذا العصر أحاديث أهل البيت عليهم أفضل الصلاة و أتمّ السلام، و كاد أن يندرس أمرها و يخفى ذكرها حتّى لا يكاد يوجد لها كاتب مصحِّح، و لا راوٍ يعرف طريقها و علم درايتها، بل صارت أَمراً مهجوراً كأَن لم تكن شيئاً مذكوراً؛ و ذلك ممّا يحرق قلوب أَهل الإِيمان، و يفتت أَكباد أَهل الصَّلاح و الشأن؛ لأَنّ منها تستَنبط مسائل الشرع القويم، و بها يَهتدي أَهل الإيمان إلى الصراط المستقيم، و ينجون بالتمسّك بها من نار الجحيم.
و قد قال الصادق عليه أَفضل الصلاة و أتم السلام: «أَحاديثنا تعطف بعضكم على بعض، فإِن أَخذتم بها رشدتم و نجوتم، و إن تركتموها ضللتم و هلكتم، فخذوا بها و أَنا بنجاتكم زعيم»(1).
وجب على كلِّ مؤمنٍ الاشتغال فيها بالنقل و التصحيح و نحوهما، فصرفت
1) . الكافي، ج 2، ص 186، باب تذاكر الإخوان، ح 2
جملة جميلةً من عمري في إِحياء أَحاديثهم بالنقل و التصحيح للسند و المتن، و البحث في علم دراية الحديث و عن أَحوال الرجال الرواة لها بالجرح و التعديل و ما يتبع ذلك. و بذلت في ذلك كلّ الجهد بحيث أديت بذلك ما وجب عَلَيّ، و لا يكلّف اللّٰه نفساً إِلّا وسعها.
ثم لمّا روينا بالسند المتّصل عن النبيّ صلى الله عليه و آله: «من حفظ على اُمّتي أربعين حديثاً فيما ينفعهم في أَمر دينهم بعث يوم القيامة من العلماء»(1).
و روينا عن جعفر الصادق عليه السلام أنّه قال: «من حفظ من أحاديثنا أربعين حديثاً بعثه اللّٰه يوم القيامة عالماً فقيهاً»(2).
و روينا أيضاً عن النبيّ صلى الله عليه و آله أنّه قال: «من تعلّم حديثين اثنين ينفع بهما نفسه و يعلّمهما غيره فينتفع بهما كان خيراً له من عبادة سبعين عاماً»(3).
و روينا عن ابن عباس رضي اللّٰه عنهما أَنّه قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «من حفظ على أُمّتي حديثاً واحداً كان له أَجر سبعين نبيّاً صدّيقاً»(4).
و روينا بالسند المتّصل إِلى أَبي عبد اللّٰه جعفر الصادق عليه السلام أَنّه قال: «اعرفوا منازل الناس على قدر روايتهم عنّا»(5).
استخرت اللّٰه و جمعت من أحاديث أَئمتنا - صلوات اللّٰه و سلامه عليهم أَجمعين - أَربعين حديثاً و أَتبعت كلّ حديث مسند بأَحاديث مرسلة، تؤكّد معناه و تشهد بمقتضاه. و جعلتها أُنموذجاً ليعلم قدر الباقي بالقياس عليها، فتتشوَّق
نفوس أَهل الإيمان الخالص إليها، فيطلبوها ليداووا بها داء نفوسهم، و يذهبوا بها كمد بئوسهم؛ إِذ كانت أَحاديثهم - صلوات اللّٰه و سلامه عليهم - جلاء صدى القلوب، و ضياء مظلم العمى، و دليل ضالّي الطريق، و شفاء داء النفوس.
ثمّ أكّد على ذلك ما رويته بطريقي الآتي عن محمّد بن يعقوب، عن محمّد بن يحيى، عن محمّد بن الحسين، عن محمّد بن سنان، عن عمران الزعفرانيّ قال:
سمعت أَبا جعفر عليه السلام يقول: «من بلغه ثواب من اللّٰه على عمل فعمل ذلك العمل التماس ذلك الثواب أُوتيه و إن لم يكن الحديث كما بلغه»(1).
و أَتحفت بها إِخواني المؤمنين لينتظموا بها في سلك رواة أَحاديثهم الزكيّة، و يرتقوا إِلى ما أَعدّ اللّٰه لهم من المراتب العليّة.
[ثمّ لمّا كانت سوابغ نعم غصن الشجرة النبويّة، بل ثمرة الأَغصان العلويّة، ناصر دين آبائه أَهل البيت عليهم الصلاة و السلام، باسط العدل و معمّمه على الأَنام الشاه طهماسب بن الشاه إِسماعيل الحسينيّ - أَدام اللّٰه بدوام دولته مدى العلوم و العطايا، و أقام بقوام نصره أَود العلماء و الرعايا، و جعل أَعلامه تخفق بالنصر راياتها، و تنطق بالظفر آياتُها، شاملةً غامرة لي و لجميع المؤمنين؛ وجب عليّ و عليهم الدعاء له و شكر قبلة المبين، فجعلت ثواب ذلك عارياً مهديّاً في صحائفه، ليكتب أجره إِلى يوم الدين، فيكون له الأَجر الجزيل و يدوم له الذكر الجليل، و اللّٰه حسبي و نعم الوكيل](2).
أَخبرنا السيد الجليل الورع الربّاني المتأَلّه، ذو المفاخر و المناقب، خلاصة آل
أَبي طالب السيد حسن ابن السيد جعفر الحسينيّ نوّر اللّٰه تربته و رفع درجته، و الشيخ الجليل النبيل، زبدة الفضلاء العظام و فقيه أهل البيت عليهم السلام، زين الدنيا و الدين ابن عليّ بن أَحمد العامليّ زيّن اللّٰه الوجود بوجوده، و أفاض عليه من منّه وجوده.
كلاهما عن شيخهما التقيّ الفاضل الورع الشيخ عليّ بن عبد العالي الميسيّ رحمه اللّٰه تعالى، عن الشيخ الجليل التقيّ الأَصيل شمس الدين محمّد بن داود المؤذّن الجزينيّ، عن الشيخ ضياء الدين عليّ، عن والده السعيد الشهيد محمّد بن مكّيّ، عن محمّد بن صالح، عن السيد فخّار.
ح، و عن الشيخ ضياء الدين بن مكّيّ، عن السيد تاج الدين بن معيّة الحسينيّ، عن الشيخ العلّامة جمال الدين بن مطهّر، عن الشيخ المحقّق نجم الدين بن سعيد، عن السيّد فخّار، عن شاذان بن جبرئيل، عن أَبي القاسم محمّد بن أَبي القاسم الطبريّ، عن الشيخ الفقيه أَبي عليّ الحسن، عن أَبيه شيخ الطائفة أَبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسيّ، عن الشيخ الإِمام الأَعظم أَبي عبد اللّٰه محمّد بن محمّد النعمان المفيد، عن الشيخ الإِمام الفقيه أَبي القاسم جعفر بن قولويه، عن الشيخ الإِمام أَبي جعفر محمّد بن يعقوب الكلينيّ، عن عدّة من أَصحابنا، عن سهيل بن زياد، عن عليّ بن أَسباط، عن أَبي الحسن الرضا عليه السلام: «أَنَّ أَمير المؤمنين عليه السلام كان يقول: طوبى لمن أَخلص لله العبادة و الدعاء، و لم يشغل قلبه بما ترى عيناه، و لم ينس ذكر اللّٰه بما تسمع أُذناه، و لم يحزن صدره بما أُعطي غيره»(1).
و قال جعفر الصادق عليه السلام: «العمل الخالص الذي لا تريد أَن يمدحك عليه أَحدٌ إلّا اللّٰه [عزّ و جلّ]، و النية أَفضل من العمل»(2).
و قال عليه السلام: «أَعجب ما كان في وصيّة لقمان عليه السلام أَنّه قال لابنه: خَف اللّٰه [عزّ و جلّ] خيفةً لو جئته ببرّ الثقلين لعذّبك، و ارجُ اللّٰه رجاءً لو جئته بذنوب الثقلين لرحمك»(1).
و قال أَبوه الباقر عليه السلام: «ليس من عبد مؤمن إِلّا و في قلبه نوران: نور خيفة، و نور رجاء، لو وزن هذا لم يزد على هذا»(2).
و قال الصادق عليه السلام لإسحاق بن عمّار: «يا إِسحاق، خف اللّٰه كأَنّك تراه، و إِن كنت لا تراه فإِنّه يراك، فإن كنت ترى أَنّه لا يراك فقد كفرت، و إن كنت تعلم أَنّه يراك ثمّ برزت له بالمعصية فقد جعلته من أَهون الناظرين عليك»(3).
أَروي بالسند المتقدّم إِلى محمّد بن يعقوب عن عليّ بن إِبراهيم، عن أَبيه، عن ابن سنان، عمّن ذكره، عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام، قال قلت له: بأيّ شيءٍ يعلم المؤمن أنّه مؤمن؟ قال: «بالتسليم لله و الرضا بما ورد عليه من سرورٍ أَو سخطٍ»(4).
و قال الباقر عليه السلام: «من رضي بالقضاء أَتى عليه القضاء و عظّم اللّٰه أَجره، و من سخط بالقضاء مضى عليه القضاء و أحبط اللّٰه أَجره»(5).
و قال الصادق عليه السلام: «أَوحى اللّٰه عزّ و جلّ إِلى داود عليه السلام: ما اعتصم بي عبد من عبادي دون أَحد من خلقي، عرفت ذلك من نيّته، ثم تكيده السماوات و الأرض و من
فيهنّ إلاّ جعلت له المخرج من بينهنّ؛ و ما اعتصم عبد من عبادي بأَحد من خلقي عرفت ذلك من نيّته إِلّا قطعت أَسباب السماوات من بين يديه، و أسخت الأَرض من تحته، و لا أُبالي بأَيّ وادٍ هلك»(1).
و قال عليه السلام: «إِنّ الغنى و العز يجولان فإِذا ظفرا بموضع التوكّل أَوطنا»(2).
و بالسند المتقدم عن محمّد بن يعقوب عن محمّد بن يحيى، عن أَحمد بن محمّد بن عيسى، عن الحسن بن محبوب، عن مالك بن عطيّة، عن داود بن فرقد، عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام قال: «إِنّ فيما أَوحى اللّٰه عزّ و جلّ إِلى موسى بن عمران عليه السلام: يا موسى، ما خلقت خلقاً أَحبّ إِليّ من عبدي المؤمن، فإنّي إِنّما أَبتليه لما هو خير له... و أروي عنه لما هو خير له، و أنا أَعلم بما يصلح عليه عبدي فليصبر على بلائي و ليشكر نعمائي و ليرض بقضائي أَكتبه في الصدّيقين عندي...»(3).
و قال عليه السلام: «الصبر من الإِيمان بمنزلة الرأس من الجسد، فإِذا ذهب الرأس ذهب الجسد، كذلك إِذا ذهب الصبر ذهب الإِيمان»(4).
و قال أَمير المؤمنين عليه السلام: «الصبر صبران: صبر عند المصيبة حسن جميل، و أحسن من ذلك الصبر عند ما حرّم اللّٰه عزّ و جلّ عليك»(5).
و قال باقر العلم عليه السلام: «الصبر الجميل: الذي ليس فيه شكوى للناس»(6).
و قال أَبو الحسن الرضا عليه السلام: «أَحسن الظنّ باللّٰه فإِنّ اللّٰه عزّ و جلّ يقول: أَنا عند ظنّ عبدي المؤمن بي، إِن خيراً فخيراً و إن شرّاً فشراً»(1).
و بسندي المتقدِّم إِلى محمّد بن يعقوب عن عدّة من أَصحابنا، عن سهل بن زياد، عن عليّ بن إِبراهيم، عن أَبيه جميعاً عن يحيى بن المبارك، عن عبد اللّٰه بن جبلة، عن معاوية بن وهب، عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام قال: «من أُعطي ثلاثاً لم يمنع ثلاثاً:
من أُعطي الدعاء أُعطي الإجابة، قال اللّٰه تعالى: «اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ»(2)، و من أُعطي الشكر أُعطي الزيادة، قال اللّٰه تعالى: «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ» /(3)، و من أُعطي التوكّل أُعطي الكفاية، قال اللّٰه تعالى: «وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ فَهُوَ حَسْبُهُ»(4)»(5).
و قال النبيّ صلى الله عليه و آله و سلم: «ما فتح اللّٰه على عبد باب شكر فخزن عنه باب الزيادة»(6).
و قال الصادق عليه السلام: «مكتوب في التوراة: اُشكُرْ من أَنعم عليك، و أنعم على من شكرك؛ فإِنّه لا زوال للنعماء إِذا شُكِرَت و لا بقاء لها إذا كُفِرت، و الشكر زيادة في النعم و أمان من الغَيرِ»(7).
[و] قال جعفر الصادق عليه السلام: «قال اللّٰه تبارك و تعالى: ما تحبّب إليّ عبدي بأَحبّ مما افترضت عليه»(8).
و قال عليّ بن الحسين عليهما السلام: «من عمل بما افترض اللّٰه عليه فهو من خير الناس»(1).
و بالطريق المذكور إِلى محمد بن يعقوب، عن أَبي عليّ الأَشعريّ، عن محمّد بن سالم و أحمد بن أَبي عبد اللّٰه، عن أَبيه، جميعاً عن أَحمد بن النضر، عن عمرو ابن شمر، عن جابر، عن أَبي جعفر عليه السلام أَنّه قال: «يا جابر، أ يكتفي من ينتحل التشيّع أَن يقول بحبّنا أَهل البيت، فو اللّٰه ما شيعتنا إلّا من اتّقى اللّٰه و أطاعه... فاتّقوا اللّٰه و اعملوا لما عند اللّٰه، ليس بين اللّٰه و بين أَحدٍ قرابة، أَحبّ العباد إِلى اللّٰه عزّ و جلّ أَتقاهم و أعملهم بطاعته. يا جابر، و اللّٰه ما يتقرّب إِلى اللّٰه تبارك و تعالى إِلّا بالطاعة و ما مَعَنا براءة من النار، و لا لأَحدٍ على اللّٰه من حجّة، من كان لله مطيعاً فهو لنا وليّ، و من كان لله عاصياً فهو لنا عدوّ، و ما تنال ولايتنا إِلّا بالعمل و الورع»(2).
و قال الصادق عليه السلام: «ما نقل اللّٰه عزّ و جلّ عبداً من ذلّ المعاصي إِلى عزّ التقوى إِلاّ أَغناه من غير مال، و أعزه من غير عشيرة، و آنسه من غير بَشير»(3).
و قال عليه السلام: «عليكم بالورع، فإِنّه لا ينال ما عند اللّٰه إِلّا بالورع»(4).
و قال أبوه الباقر عليهما السلام: «قال اللّٰه عزّ و جلّ: يا ابن آدم، اجتنب ما حُرِّمَت عليك، تكن من أورع النّاس»(5).
و قال النبيّ صلى الله عليه و آله «أكثر ما تلج به أُمّتي النار الأجوفان: البطن و الفرج»(1).
و قال عليّ عليه السلام: «إنّما أخاف عليكم اثنتين: اتّباع الهوى، و طول الأمل. أمّا اتّباع الهوى فإنّه يصدّ عن الحق، و أما طول الأمل فإنّه يُنسي الآخرة»(2).
و قال أبو جعفر الباقر عليه السلام: «كلّ عين باكية يوم القيامة غير ثلاث: عين سهرت في سبيل اللّٰه، و عين فاضت من خشية اللّٰه، و عين غُضَّت عن محارم اللّٰه»(3).
و قال ولده الصادق عليه السلام في قول اللّٰه عزّ و جلّ: «وَ لِمَنْ خٰافَ مَقٰامَ رَبِّهِ جَنَّتٰانِ»(4)قال: «من علم أَنّ اللّٰه يراه و يسمع ما يقوله [و يفعله من خير أو شرٍّ] فيحجزه ذلك عن القبيح من الأَعمال، فذلك الذي خاف مقام ربّه و نهى النفس عن الهوى»(5).
و بسندي المتقدّم عن عليّ بن إِبراهيم، عن محمّد بن عيسى، عن يونس، عن عمرو بن جميع، عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام قال: «قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: أَفضل الناس من عشق العبادة فعانقها، و أحبها بقلبه، و باشرها بجسده، و تفرغ لها، فهو لا يبالي على ما أَصبح من الدنيا، على عسرٍ أَم على يسرٍ»(6).
و قال الصادق عليه السلام: «العباد ثلاثة: قوم عبدوا اللّٰه عزّ و جلّ خوفاً فتلك عبادة العبيد،
و قوم عبدوا اللّٰه طلباً للثواب فتلك عبادة الأُجراء، و قوم عبدوا اللّٰه حبّاً له فتلك عبادة الأَحرار، و هي أَفضل العبادة»(1).
و قال أَبوه الباقر عليه السلام: «أَحبّ الأَعمال إِلى اللّٰه ما داوم عليه العبد و إن قلّ»(2).
و قال النبي صلى الله عليه و آله: «إنّ هذا الدين متين فأَوغِل فيه برفق، و لا تُبَغِّض إِلى نفسك عبادة ربّك، إِنّ المنبتّ - يعني المفرط - لا ظهراً أَبقى و لا أَرضاً قطع، فاعمل عمل من يرجو أَن يموت هرماً، و احذر حذر من يتخوّف أَن يموت غداً»(3).
و قال الصادق عليه السلام: «اجتهدت في العبادة و أنا شابّ، فقال لي أَبي: يا بنيّ، دون ما أَراك تصنع، فإِنّ اللّٰه عزّ و جلّ إِذا أَحبّ عبداً رضي عنه باليسير»(4).
و قال النبيّ صلى الله عليه و آله: «إِنّ اللّٰه يحبّ من الخير ما تعجّل»(5).
و قال الباقر عليه السلام: «إِذا هممت بخير فبادر، فإِنّك لا تدري ما يحدث»(6).
و بالسند المتقدّم عن أَبي عليّ الأَشعريّ، عن محمّد بن عبد الجبار، عن صفوان، عن ذريح، عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام قال: «قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «إنّ صاحب الخلق الحسن له مثل أَجر الصائم القائم»(7).
و قال النبيّ صلى الله عليه و آله: «ما يوضع في ميزان امرئٍ يوم القيامة أَفضل من حسن الخلق»(8).
1) . الكافي، ج 2، ص 84، باب العبادة، ح 5
2) . الكافي، ج 2، باب استواء العمل و المداومة عليه، ح 2
3) . الكافي، ج 2، ص 87، باب الاقتصاد في العبادة، ح 6
4) . الكافي، ج 2، ص 87، باب الاقتصاد في العبادة، ح 5
5) . الكافي، ج 2، ص 142، باب تعجيل فعل الخير، ح 4
6) . الكافي، ج 2، ص 142، باب تعجيل فعل الخير، ح 3
7) . الكافي، ج 2، ص 100، باب حسن الخلق ح 5
8) . الكافي، ج 2، ص 99، باب حسن الخلق، ح 2
و قال صلى الله عليه و آله: «و أكثر ما تلج به اُمّتي الجنّة: تَقوى اللّٰه و حسن الخلق»(1).
و قال صلى الله عليه و آله: «أَبى اللّٰه لصاحب الخلق السيّئ التوبة» قيل: و كيف ذلك يا رسول اللّٰه؟ قال صلى الله عليه و آله: «إِذا تاب من ذنب وقع في ذنب أَعظم منه»(2).
و قال صلى الله عليه و آله: «أَربع من كنّ فيه و كان من قرنه إِلى قدمه ذنوباً بدّلها اللّٰه حسناتٍ:
الصدق و الحياء و حسن الخلق و الشكر»(3).
و قال الباقر عليه السلام: «[إِنّ] أَكمل المؤمنين إِيمانا أَحسنهم خُلقاً»(4).
و قال ولده الصادق عليه السلام: «البرّ و حسن الخلق يعمران الديار و يزيدان في الأَعمار»(5).
و قيل للصادق عليه السلام: ما حدّ حسن الخلق؟ قال: «تليّن جناحك، و تطيب كلامك، و تلقى أَخاك ببِشر حسن»(6).
و قال عليه السلام: «الحياء و الإيمان مقرونان في قرن، فإِذا ذهب أَحدهما تبعه صاحبه»(7).
و بالسند المتقدّم عن عليّ بن إِبراهيم، عن أَبيه و محمّد بن إِسماعيل، عن الفضل بن شاذان، جميعا عن ابن أَبي عمير، عن إِبراهيم بن عبد الحميد، عن أَبي حمزة الثماليّ، عن عليّ بن الحسين عليهما السلام، قال سمعته يقول: «إذا كان يوم القيامة
1) . الكافي، ج 2، ص 100، باب حسن الخلق، ح 6
2) . الكافي، ج 2، ص 321، باب سوء الخلق، ح 2
3) . الكافي، ج 2، ص 107، باب الحياء، ح 7
4) . الكافي، ج 2، ص 99، باب حسن الخلق، ح 1
5) . الكافي، ج 2، ص 100، باب حسن الخلق، ح 8
6) . الكافي، ج 2، ص 103، باب حسن البشر، ح 4
7) . الكافي، ج 2، ص 106، باب الحياء، ح 4
جمع اللّٰه تبارك و تعالى الأَوّلين و الآخرين في صعيد واحد، ثمّ ينادي منادٍ: أَين أَهل الفضل؟ قال: فيقوم عنق من الناس، فتلقّاهم الملائكة فيقولون: ما كان فضلكم؟ فيقولون: كنّا نَصِلُ مَن قَطَعَنا، و نعطي من حرمنا، و نعفو عمّن ظلمنا، فيقال لهم: صدقتم اُدخلوا الجنّة»(1).
و قال ولده الباقر عليه السلام: «ثلاث لا يزيد اللّٰه بهنّ المرء المسلم إِلّا عِزّاً: الصفحُ عمّن ظلمه، و إعطاء من حرمه، و الصلة لمن قَطعَه»(2).
و قال الصادق عليه السلام: «ما من عبدٍ كَظَم غيظاً إِلّا زاده اللّٰه عزّاً في الدّنيا و الآخرة، و قد قال اللّٰه تعالى: «وَ اَلْكٰاظِمِينَ اَلْغَيْظَ وَ اَلْعٰافِينَ عَنِ اَلنّٰاسِ وَ اَللّٰهُ يُحِبُّ اَلْمُحْسِنِينَ» /(3)»(4).
و قال الباقر عليه السلام: «من كظم غيظاً و هو يقدر على إِمضائه حشا اللّٰه قلبه أَمناً و إيمانا يوم القيامة»(5).
و قال عليه السلام: «إِنّ اللّٰه عزّ و جلّ يحبّ الحَيِيَّ الحليم»(6).
و قال أَبو الحسن الرضا عليه السلام: «لا يكون الرجل عابداً حتّى يكون حليماً»(7).
و بالسند المتقدّم عن محمد بن يحيى، عن أَحمد بن محمّد بن عيسى، عن أَحمد بن محمّد بن أَبي نصر، قال: قال أَبو الحسن الرضا عليه السلام: «من علامات الفقه
الحلم و العلم و الصمت، إِنّ الصمت باب من أَبواب الحكمة، إِنّ الصمت يُكسب المحبّة، إِنّه دليل على كلّ خيرٍ»(1).
و قال النبيّ صلى الله عليه و آله: «نجاة المؤمن [في] حفظ لسانه»(2).
و قال الصادق عليه السلام: «في حكمة آل داود عليه السلام: على العاقل أَن يكون عارفا بزمانه، مقبلاً على شأنه، حافظاً للسانه»(3).
و قال الباقر عليه السلام: «بئس العبد عبد يكون ذا وجهين و ذا لسانين يطري أخاه شاهداً و يأكله غائباً، إِن أُعطي حسده و إن ابتُلِي خذله»(4).
و قال ولده الصادق عليه السلام: «من لقي المسلمين بوجهين و لسانين جاء يوم القيامة و له لسانان من نار»(5).
و قال أَمير المؤمنين عليه السلام: «لا يجد عبد طعم الإِيمان حتّى يترك الكذب هزلَه و جدَّه»(6).
و قال عليه السلام: «ينبغي للمسلم أَن يجتنب مؤاخاة الكذّاب؛ لأَنّه يكذب حتّى يجيء بالصدق فلا يُصَدّق»(7).
و قال الصادق عليه السلام: «قال عيسى بن مريم عليهما السلام: من كثر كذبه ذهب بهاؤه»(8).
1) . الكافي، ج 2، ص 113، باب الصمت و حفظ اللسان، ح 1
2) . الكافي، ج 2، ص 114، باب الصمت و حفظ اللسان، ح 9
3) . الكافي، ج 2، ص 116، باب الصمت و حفظ اللسان، ح 20
4) . الكافي، ج 2، ص 343، باب ذي اللسانين، ح 2
5) . الكافي، ج 2، ص 343، باب ذي اللسانين، ح 1
6) . الكافي، ج 2، ص 340، باب الكذب، ح 11
7) . الكافي، ج 2، ص 341، باب الكذب، ح 14
8) . الكافي، ج 2، ص 341، باب الكذب، ح 13
و قال عليه السلام: «إنّ اللّٰه عزّ و جلّ لم يبعث نبيّاً إلاّ بصدق الحديث و أداء الأَمانة إِلى البرّ و الفاجر»(1).
و قال عليه السلام: «لا تغترّوا بصلاتهم و لا بصيامهم [...] و لكن اختبروهم عند صدق الحديث و أداء الأَمانات»(2).
و قال عليه السلام: «كلّ كذب مسئول عنه صاحبه إِلاّ كذباً في ثلاثة: رجل كائد في حربه، و رجل أَصلح بين اثنين يلقى هذا بغير ما يلقى به هذا، يريد بذلك الإِصلاح ما بينهما، و رجل وعد أَهله شيئاً و هو لا يريد أَن يتمّ لهم»(3).
و قال عليه السلام: «الكلام ثلاثة: صدق، و كذب، و إصلاح بين الناس...»(4).
[و قال عليه السلام:] و «المصلح ليس بكذّاب»(5).
و قال النبيّ صلى الله عليه و آله: «لا كذب على مصلح»(6).
و بالسند المتقدّم عن عليّ بن إِبراهيم، عن أَبيه، عن ابن أَبي عمير، عن معاوية بن عمّار، عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام، قال سمعته يقول: «إِنّ في السماء ملكين موكّلين بالعباد، فمن تواضع لله رفعاه، و من تكبّر وضعاه»(7).
و قال عليه السلام: «أَوحى اللّٰه عزّ و جلّ إِلى موسى: يا موسى: أ تدري لِمَ اصطفيتك
1) . الكافي، ج 2، ص 104، باب الصدق و أداء الأمانة، ح 1
2) . الكافي، ج 2، ص 104، باب الصدق و أداء الأمانة، ح 2
3) . الكافي، ج 2، ص 342، باب الكذب، ح 18
4) . الكافي، ج 2، ص 341، باب الكذب، ح 16
5) . الكافي، ج 2، ص 342، باب الكذب، ح 19
6) . الكافي، ج 2، ص 343، باب الكذب، ح 22
7) . الكافي، ج 2، ص 122، باب التواضع، ح 2
بكلامي دون خلقي؟ قال: يا ربِّ، و لم ذاك؟ [قال:] فأَوحى اللّٰه تبارك و تعالى إِليه أن يا موسى، إِنّي قلّبت عبادي ظهراً لبطن فلم أَجد فيهم أَحداً أَذلّ لي نفساً منك»(1).
و قال النبيّ صلى الله عليه و آله: «من تواضع لله رفعه اللّٰه، و من تكبّر خفضه اللّٰه، و من اقتصد في معيشته رزقه اللّٰه، و من بذّر حرمه اللّٰه، و من أَكثر ذكر الموت أَحبّه اللّٰه»(2).
و قال صلى الله عليه و آله: «أَمرني ربي بمداراة الناس كما أَمرني بأَداء الفرائض»(3).
و قال صلى الله عليه و آله: «ثلاث من لم يكنّ فيه لم يتمّ له عمل: ورع يحجزه عن معاصي اللّٰه، و خلق يداري به الناس، و حلم يردّ به جهل الجاهل»(4).
و قال صلى الله عليه و آله: «وُدّ المؤمن من أَكبر شعب الإِيمان، أَلا و من أَحبّ في اللّٰه و أبغض في اللّٰه و أعطى في اللّٰه و منع في اللّٰه فهو من أَصفياء اللّٰه»(5).
و قال الصادق عليه السلام: «و إن المتحابّين في اللّٰه يوم القيامة على منابر من نور، قد أَضاء نور وجوههم و نور أَجسادهم و نور منابرهم كلّ شيء حتّى يُعرفوا به، فيقال:
هؤلاء المتحابّون في اللّٰه»(6).
و قال أَبوه الباقر عليه السلام: «إِذا أَردت أَن تعلم أَنّ فيك خيراً فانظر إِلى قلبك، فإِن كان يحبّ أَهل طاعة اللّٰه و يبغض أَهل معصيته ففيك خير و اللّٰه يحبّك، و إن كان يبغض
1) . الكافي، ج 2، ص 123، باب التواضع، ح 7
2) . الكافي، ج 2، ص 122، باب التواضع، ح 3
3) . الكافي، ج 2، ص 117، باب المداراة، ح 4
4) . الكافي، ج 2، ص 116، باب المداراة، ح 1
5) . الكافي، ج 2، ص 125، باب الحُبّ في اللّٰه و البغض في اللّٰه، ح 3
6) . الكافي، ج 2، ص 125، باب الحُبّ في اللّٰه و البغض في اللّٰه، ح 4
أَهل طاعة اللّٰه و يحب أَهل معصيته فليس فيك خير و اللّٰه يبغضك. و المرء مع من أحبّ»(1).
و بالسند المتقدّم عن عليّ بن إِبراهيم، عن أَبيه، عن النوفليّ، عن السكونيّ، عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام، قال: «قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: إِنّ أَعظم الناس منزلة عند اللّٰه يوم القيامة أَمشاهم في أَرضه بالنصيحة لخلقه»(2).
و قال الصادق عليه السلام: «عليكم بالنصح لله في خلقه، فلن تَلقَوه بعمل أَفضل منه»(3).
و قال عليه السلام: «يجب للمؤمن على المؤمن أَن يناصحه»(4).
و قال عليه السلام: «أَيّما رجل من أَصحابنا استعان به رجل من إِخوانه في حاجة، فلم يبالغ فيها بكلّ جهده، فقد خان اللّٰه و رسوله و المؤمنين»(5).
و قال عليه السلام: «من استشار أَخاه فلم يمحضه محض الرأي سلبه اللّٰه عزّ و جلّ رأيه»(6).
و قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «من أَصبح لا يهتمّ بأُمور المسلمين فليس بمسلم»(7).
و بسندنا المتقدّم عن عليّ بن إِبراهيم، عن أَبيه، عن فضالة بن أَيّوب، عن عمر
1) . الكافي، ج 2، ص 126، باب الحُبّ في اللّٰه و البغض في اللّٰه، ح 11
2) . الكافي، ج 2، ص 208، باب نصيحة المؤمن، ح 5
3) . الكافي، ج 2، ص 208، باب نصيحة المؤمن، ح 6
4) . الكافي، ج 2، ص 208، باب نصيحة المؤمن، ح 1
5) . الكافي، ج 2، ص 362، باب من لم يناصح أخاه المؤمن، ح 3
6) . الكافي، ج 2، ص 363، باب من لم يناصح أخاه المؤمن، ح 5
7) . الكافي، ج 2، ص 163، باب الاهتمام بأمور المسلمين...، ح 1
بن أَبان، عن جابر الجعفيّ قال: تقبّضت بين يدي أَبي عبد اللّٰه عليه السلام فقلت: جعلت فداك، ربّما حزنت من غير مصيبة تصيبني أَو أمر ينزل بي حتّى يعرف ذلك أَهلي في وجهي و صديقي؟ فقال: «نعم يا جابر، إِنّ اللّٰه عزّ و جلّ خلق المؤمنين من طينة الجنان و أجرى فيهم من ريح روحه، فلذلك المؤمن أخو المؤمن لأَبيه و أُمّه. فإِذا أَصاب روحاً من تلك الأَرواح في بلد من البلدان حَزَنٌ حزنت هذه لأَنّها منها»(1).
و قال عليه السلام: «المؤمن أَخو المؤمن، عينه و دليله، لا يخونه و لا يظلمه، و لا يغشّه و لا يخدعه و لا يكذبه، و لا يعده عدةً فيخلفه»(2).
و بسندنا المتقدّم عن عدّة من أَصحابنا، عن أَحمد بن محمّد بن خالد، عن الحسن بن محبوب، عن شعيب العقرقوفيّ قال: سمعت أَبا عبد اللّٰه عليه السلام يقول: «اتّقوا اللّٰه و كونوا إِخوةً بررةً، متحابّين في اللّٰه، متواصلين متراحمين، تزاوروا و تلاقوا و تذاكروا أَمرَنا و أحيوه»(3).
و قال عليه السلام: «يحقّ على المسلمين الاجتهاد في التواصل و التعاون على التعاطف، و المواساة لأَهل الحاجة، و تعاطف بعضهم على بعض حتّى يكونوا كما وصفهم اللّٰه تعالى رحماء بينهم»(4).
و قال النبيّ صلى الله عليه و آله: «طوبى لمن طاب خُلُقُه، و طهرت سجيّته، و صلحت سريرته،
و حسنت علانيته، و أنفق الفضل من ماله و أمسك الفضل من قوله، و أنصف الناس من نفسه»(1).
و قال عليّ عليه السلام: «أَلا إِنّه من أَنصف الناس من نفسه لم يزده اللّٰه إِلّا عزّاً»(2).
و بسندنا المتقدم عن عليّ [بن إِبراهيم]، عن أَبيه، عن ابن أَبي عمير، عن عليّ النهديّ، عن الحصين، عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام قال: «من زار أَخاه في اللّٰه قال اللّٰه تعالى:
إِيّاي زرتَ و ثوابك عليّ؛ و لست أرضي لك ثواباً دون الجنّة»(3).
و قال عليه السلام: «تزاوروا فإنّ في زيارتكم إِحياءً لقلوبكم و ذكرا لأَحاديثنا، و أحاديثنا تعطف بعضكم على بعض، فإِن أَخذتم بها رشدتم و نجوتم، و إن تركتموها ضللتم و هلكتم، فخذوا بها و أنا بنجاتكم زعيم»(4).
و قال النبيّ صلى الله عليه و آله: «إِذا تلاقيتم فتلاقوا بالتسليم و التصافح، و إذا تفارقتم فتفارقوا بالاستغفار»(5).
و قال أبو جعفر عليه السلام: «إِنّ المؤمنَين إِذا التقيا فتصافحا أَقبل اللّٰه عزّ و جلّ عليهما بوجهه، و تساقطت عنهما الذنوب كما يتساقط الورق من الشجر»(6).
و قال ولده الصادق عليه السلام: «إنّ المؤمنين إِذا التقيا و تصافحا أَنزل اللّٰه عزّ و جلّ مائة
جزء من الرحمة عليهما، فكانت تسعة و تسعون لأَشدّهما حبّاً لصاحبه، فإِذا توافقا غمرتهما الرحمة»(1).
و قال الصادق عليه السلام: «ما صافح رسول اللّٰه رجلا قطّ فنزع يده حتّى يكون هو الذي ينزع منه»(2).
و بسندنا المتقدم عن عدّة من أَصحابنا، عن سهل بن زياد و محمد بن يحيى، عن أَحمد بن محمّد بن عيسى، جميعاً، عن الحسن بن محبوب، عن أَبي حمزة الثماليّ قال: سمعت أَبا جعفر عليه السلام يقول: «قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: من سرّ مؤمناً فقد سرّني، و من سرّني فقد سرّ اللّٰه تعالى»(3).
و قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «الخلق عيال اللّٰه، و أحب الخلق إِلى اللّٰه من نفع عيال اللّٰه و أدخل على أَهل بيت سروراً»(4).
و قال الباقر عليه السلام: «تبسّم الرجل في وجه أَخيه حسنة، و صرفه القذى عنه حسنة، و ما عبد اللّٰه بشيء أَحبّ إِليه من إِدخال السرور على المؤمن»(5).
و قال ولده الصادق عليه السلام: «لا يرى أَحدكم إِذا أَدخل على مؤمن سروراً أَنّه أدخل عليه فقطّ، بل و اللّٰه علينا، بل و اللّٰه على رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله»(6).
1) . الكافي، ج 2، ص 181-182، باب المصافحة، ح 14
2) . الكافي، ج 2، ص 182، باب المصافحة، ح 15
3) . الكافي، ج 2، ص 188، باب إدخال السرور على المؤمنين، ح 1
4) . الكافي، ج 2، ص 164، باب الاهتمام بأمور المسلمين...، ح 6
5) . الكافي، ج 2، ص 188، باب إدخال السرور على المؤمنين، ح 2
6) . الكافي، ج 2، ص 189، باب إدخال السرور على المؤمنين، ح 6
و قال الصادق عليه السلام: «من أَتاه أَخوه المؤمن فأَكرمه فإِنّما أَكرم اللّٰه عزّ و جلّ»(1).
و بالطريق السابق عن عليّ، عن أَبيه، عن محمّد بن زياد، عن صندل، عن أَبي الصباح الكنانيّ قال: قال أَبو عبد اللّٰه عليه السلام: «لقضاء حاجة [امرئٍ] مؤمن أَحبّ إِلى [اللّٰه] من عشرين حجّة، كلّ حجّة ينفق فيها صاحبها مائة أَلف»(2).
و قال عليه السلام: «قضاء حاجة المؤمن خير من عتق أَلف رقبة، و خير من حُملان أَلف فرس في سبيل اللّٰه»(3).
و قال عليه السلام: «ما قضى مسلم لمسلم حاجةً إِلاّ ناداه اللّٰه تبارك و تعالى: ثوابك عليّ، و لا أَرضى لك ثواباً بدون الجنّة»(4).
و قال أَبوه الباقر عليه السلام: «أَوحى اللّٰه عزّ و جلّ إِلى موسى عليه السلام: إنّ من عبادي من يتقرّب إِليّ بالحسنة فأُحكّمه في الجنّة، قال موسى: يا ربّ و ما تلك الحسنة؟ قال: يمشي مع أَخيه المؤمن في [قضاء] حاجته قضيت أَو لم تقض»(5).
و قال الصادق عليه السلام: «أَيّما رجلٍ من شيعتنا أَتى رجلاً من إِخوانه فاستعان به، فلم يعنه و هو يقدر إلاّ ابتلاه اللّٰه بأن يقضى حوائج عدّة من أَعدائنا، يعذّبه اللّٰه عليها يوم القيامة»(6).
و قال ولده موسى الكاظم عليه السلام: «من أَتاه أَخوه المؤمن في حاجة فإِنّما هي رحمة
1) . الكافي، ج 2، ص 206، باب في إلطاف المؤمن و إكرامه، ح 3
2) . الكافي، ج 2، ص 193، باب قضاء حاجة المؤمن، ح 4
3) . الكافي، ج 2، ص 193، باب قضاء حاجة المؤمن، ح 3
4) . الكافي، ج 2، ص 194، باب قضاء حاجة المؤمن، ح 7
5) . الكافي، ج 2، ص 195، باب قضاء حاجة المؤمن، ح 12
6) . الكافي، ج 2، ص 366، باب من استعان به أخوه فلم يعنه، ح 2
من اللّٰه تعالى ساقها إِليه، فإِن قبل ذلك فقد وصله بولايتنا و هو موصول بولاية اللّٰه عزّ و جلّ، و إن ردّه عن حاجته و هو يقدر على قضائها سلّط اللّٰه عليه شجاعاً من نارٍ ينهشه في قبره إِلى يوم القيامة»(1).
و بطريقنا المتقدّم عن محمّد بن يحيى، عن أَحمد بن محمّد بن عيسى، عن ابن محبوب، عن زيد الشحّام قال: سمعت أَبا عبد اللّٰه عليه السلام يقول: «من أَغاث أَخاه المؤمن اللهفان اللهثان عند جهده، فنفّس كربته و أعانه على نجاح حاجته كتب اللّٰه له بذلك اثنتين و سبعين رحمة، يعجّل له منها واحدة يصلح بها أَمر معيشته، و يدخر له إِحدى و سبعين رحمة لأَفزاع يوم القيامة و أهواله»(2).
و قال عليه السلام: «أَيّما مؤمن نفّس عن مؤمن كربةً و هو معسر يسّر اللّٰه له حوائجه في الدنيا و الآخرة، و من ستر على مؤمن عورة يخافها ستر اللّٰه عليه سبعين عورة من عورات الدنيا و الآخرة، و اللّٰه في عون المؤمن ما كان المؤمن في عون أَخيه، فانتفعوا بالعظة و ارغبوا في الخير»(3).
و قال النبيّ صلى الله عليه و آله: «من أَكرم أخاه المسلم بكلمة يلطفه بها و فرج عنه كربته لم يزل في ظلّ اللّٰه الممدود عليه الرحمة»(4).
و بسندنا المتقدم عن عليّ بن إِبراهيم، عن أَبيه، عن ابن أَبي عمير، عن أَبي
محمّد الوابشيّ قال: ذكر أَصحابنا عند أَبي عبد اللّٰه عليه السلام، فقلت: ما أَتغدّي و لا أَتعشّي إِلّا و معي منهم الاثنان و الثلاثة و أقل و أكثر، فقال عليه السلام: «فضلهم عليك أَكثر من فضلك عليهم». قلت: جعلت فداك، كيف و أنا أُطعمهم طعامي، و أنفق عليهم مالي، و أُخدمهم عيالي؟ فقال: «إِنّهم إِذا دخلوا عليك دخلوا برزق من اللّٰه عزّ و جلّ كثير، و إذا خرجوا خرجوا بالمغفرة لك»(1).
و قال عليّ بن الحسين زين العابدين عليهما السلام: «من أطعم مؤمناً من جوع أَطعمه اللّٰه من ثمار الجنّة، و من سقى مؤمناً من ظمإٍ سقاه اللّٰه من الرحيق المختوم»(2).
و قال الصادق عليه السلام: «أكلة يأكلها أَخي المسلم عندي أَحبّ إِليّ من أَن أُعتق رقبة»(3).
و قال عليه السلام: «من أَشبع مؤمنا وجبت له الجنّة»(4).
و بسندنا المتقدّم عن محمّد بن يحيى، عن أَحمد بن محمّد بن عيسى، عن عمر بن عبد العزيز، عن جميل بن درّاج، عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام قال: «من كسا أَخاه المؤمن كسوة شتاء أَو صيفٍ كان حقّاً على اللّٰه أَن يكسوه من ثياب الجنّة، و أن يهوّنَ عليه سكرات الموت، و أن يوسّع عليه في قبره، و أن تتلقّاه الملائكة إِذا خرج من قبره بالبشرى»(5).
و قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «من كسا أَحداً من فقراء المسلمين ثوباً من عري، أَو أَعانه
بشيء ممّا يقوّيه على معيشته، وكّل اللّٰه عزّ و جلّ به سبعين أَلف ملك يستغفرون لكلّ ذنب عمله إِلى أَن ينفخ في الصور»(1).
و بسندنا السابق عن عدّة من أَصحابنا، عن أَحمد بن محمّد و أبي عليّ الأَشعري، عن محمد بن حسان، جميعا، عن محمد بن عليّ، عن محمّد بن سنان، عن يونس بن ظبيان قال: قال أَبو عبد اللّٰه عليه السلام: «يا يونس، من حبس حقّ المؤمن أَقامه اللّٰه عزّ و جلّ يوم القيامة خمس مائة عام على رجليه حتّى يسيل عرقه - أو دمه - و ينادي منادٍ من عند اللّٰه عزّ وجل: هذا الظالم الذي حبس عن اللّٰه حقّه، قال: فيوبّخ أَربعين يوماً ثمّ يؤمر به إِلى النار»(2).
و قال أَبو عبد اللّٰه عليه السلام: «عِدةُ المؤمن أَخاه نذرٌ لا كفّارة له، فمن أَخلفه فبخلف اللّٰه بدأَ و لمقته تعرّض، و ذلك قوله تعالى: «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مٰا لاٰ تَفْعَلُونَ * كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اَللّٰهِ أَنْ تَقُولُوا مٰا لاٰ تَفْعَلُونَ» /(3)»(4).
و قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «من كان يؤمن باللّٰه و اليوم الآخر فليف إِذا وَعَد»(5).
و قال الباقر عليه السلام: «أَيّما مسلم أَتى مسلماً زائراً أَو طالب حاجةٍ و هو في منزله، فاستأذن عليه فلم يأذن له و لم يخرج إِليه لم يزل في لعنة اللّٰه حتى يلتقيا»(6).
و بالسند المتقدّم عن محمد بن يحيى، عن أَحمد بن محمد بن عيسى، عن ابن محبوب، عن عنبسة العابد، عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام قال: «إِيّاكم و الخصومة! فإِنّها تشغل القلب، و تورث النفاق، و تكسب الضغائن»(1).
و قال النبيّ صلى الله عليه و آله: «ما كاد جبرئيل يأتيني إِلّا قال: يا محمّد، اتّق شحناء الرجال و عداوتهم»(2).
و قال صلى الله عليه و آله: «ليس منّا مَن ماكَر مسلماً»(3).
و قال أَمير المؤمنين علي عليه السلام: «لو لا أَنّ المكر و الخديعة في النار لكنت من أَمكر الناس»(4).
و بسندنا المتقدّم عن عليّ بن إِبراهيم، عن أَبيه، عن ابن أَبي عمير، عن بعض أَصحابه، عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام قال: «من قال في مؤمن ما رأته عيناه و سمعته أذناه فهو من الذين قال اللّٰه تعالى: «إِنَّ اَلَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ اَلْفٰاحِشَةُ فِي اَلَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ»(5)»(6).
و قال النبيّ صلى الله عليه و آله: «الغيبة أسرع في دين الرجل المسلم من الآكلة في جوفه»(7).
1) . الكافي، ج 2، ص 301، باب المراء و الخصومة و معاداة الرجال، ح 5 و 9
2) . الكافي، ج 2، ص 301، باب المراء و الخصومة و معاداة الرجال، ح 9
3) . الكافي، ج 2، ص 337، باب المكر و الغدر و الخديعة، ح 3
4) . الكافي، ج 2، ص 338، باب المكر و الغدر و الخديعة، ح 1
5) . النور (24)، 18
6) . الكافي، ج 2، ص 357، باب الغيبة و البهت، ح 2
7) . الكافي، ج 2، ص 356، باب الغيبة و البهت، ح 1
و قال الصادق عليه السلام: «من بهت مؤمنا أَو مؤمنة بما ليس فيه بعثه اللّٰه في طينة خبال» قيل: و ما طينة خبال؟ قال: «صديد يخرج من فروج المومسات»(1).
و قال أَبو الحسن عليه السلام: «من ذكر رجلاً من خلفه بما هو فيه ممّا عرفه الناس لم يغتبه، و من ذكره من خلفه بما هو فيه مما لا يعرفه الناس فقد اغتابه، و من ذكره بما ليس فيه فقد بهته»(2).
و قال الصادق عليه السلام: «سئل النبيّ صلى الله عليه و آله: ما كفّارة الاغتياب؟ قال، تستغفر اللّٰه لمن اغتبته كلّما ذكرته»(3).
و قال الصادق عليه السلام: «من روى على مسلم روايةً يريد بها شَينَه و هدم مروءته ليسقط من أَعين الناس أَخرجه اللّٰه من ولايته إِلى ولاية الشيطان فلا يقبله الشيطان»(4).
قال الجامع لهذه الأَحاديث حسين بن عبد الصمد: الغيبة إِذا قصد بها الردع عن المعصية و الكف عن أَذى المؤمنين فهي من أَفضل الأَعمال؛ إِذ لا يبتدر لها إِلّا خالص الإِيمان، و هي واجبة بنصّ القرآن العزيز و نص الرسول و أهل بيته المعصومين، و قد أَجمع على ذلك أَهل الإسلام قاطبةً و إلا لتعطّل النهي عن المنكرات و ظهر الفساد، و لكن ذلك لا يسمّى غيبة بل نهياً عن المنكر. و الغيبة ما يقصد بها هتك عِرض المؤمن و إهانته فقط كما يشهد به الحديث الأَخير.
و بسندنا المتقدّم عن محمّد بن يحيى، عن أَحمد بن محمّد، عن محمّد بن
سنان، عن أَبي سعيد القمّاط، عن داود بن كثير قال: سمعت أَبا عبد اللّٰه عليه السلام يقول:
«أَيّما مسلمَين تهاجرا فمكثا ثلاثاً لا يصطلحان إِلاّ كانا خارجين من الإسلام و لم يكن بينهما ولاية، فأَيّهما سبق إِلى كلام أَخيه كان السابق إِلى الجنّة يوم الحساب»(1).
و قال النبيّ صلى الله عليه و آله: «أَلا إِنّ في التباغض الحالقة، لا أَعني حالقة الشعر، و لكن حالقة الدين»(2).
و قال الصادق عليه السلام: «من روّع مؤمناً بسلطان ليصيبه منه مكروه فلم يصبه فهو في النار، و من روّع مؤمناً بسلطان ليصيبه منه مكروه فأَصابه فهو مع فرعون و آل فرعون في النار»(3).
و قال عليه السلام: «من أَعان على مؤمن و لو بشطر كلمة لقي اللّٰه عزّ و جلّ يوم القيامة مكتوب بين عينيه: آيسٌ من رحمة اللّٰه»(4).
و قال النبيّ صلى الله عليه و آله: «أَ لا أُنبّئكم بشراركم؟» قالوا: بلى يا رسول اللّٰه، قال: «المشّاءون بالنميمة، المفرّقون بين الأَحبّة، الباغون للبَراء المعايب»(5).
و بسندنا المتقدّم عن عدّة من أَصحابنا، عن أَحمد بن محمّد بن خالد، عن إِسماعيل بن مهران، عن أَبي سعيد القمّاط، عن أَبان بن تغلب، عن أَبي جعفر عليه السلام
قال: «لمّا أُسري بالنبيّ صلى الله عليه و آله قال: يا ربّ، ما حال المؤمن عندك؟ قال: يا محمّد، من أَهان لي وليّاً فقد بارزني بالمحاربة، و أنا أَسرع شيء إِلى نصرة أَوليائي، و ما تردّدت عن شيء أَنا فاعله كتردّدي عن وفاة المؤمن، يكره الموت و أكره مساءته؛ و إن من عبادي من لا يصلحه إِلّا الغنى و لو صرفته إِلى غير ذلك لهلك؛ و إن من عبادي من لا يصلحه إِلاّ الفقر و لو صرفته إِليّ غير ذلك لهلك، و ما يتقرّب إِليّ عبدي بشيء أَحبّ إِلي ممّا افترضت عليه، و إنه ليتقرّب إِليّ بالنافلة حتّى أُحبّه، فإِذا أَحببته كنت سمعه الذي يسمع به و بصره الذي يبصر به و لسانه الذي ينطق به و يده الّتي يبطش بها، إن دعاني أجبته و إن سأَلني أَعطيته»(1).
و قال الصادق عليه السلام: «من استذلّ مؤمناً أَو احتقره لقلّة ذات يده و لفقره شهره اللّٰه يوم القيامة على رءوس الخلائق»(2).
و قال عليه السلام: «قال اللّٰه عزّ و جلّ: لِيَأْذن بحربٍ منّي من آذى عبدي المؤمن، و ليأمن غضبي من أَكرم عبدي المؤمن»(3).
و قال عليه السلام: «من حقر مؤمناً مسكيناً أَو غير مسكين لم يزل اللّٰه حاقراً له ماقتاً حتّى يرجع عن محقرته إِيّاه»(4).
و بالطريق المتقدّم عن عليّ بن إِبراهيم، عن أَبيه، عن ابن أَبي عمير، عن عليّ
بن إِسماعيل، عن ابن مسكان، عن محمّد بن مسلم أَو الحلبيّ، عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام قال: «قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: لا تَطَلَّبوا عثرات المؤمنين فإِنّ من تتبّع عثرات أَخيه تتبّع اللّٰه عثراته و من تتبّع اللّٰه عثرته يفضحه و لو في جوف بيته»(1).
و قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «من أَذاع فاحشة كان كمبتدئها، و من عيّر مؤمناً بشيء لم يمت حتّى يركبه»(2).
و قال الباقر عليه السلام: «أَقرب ما يكون العبد إِلى الكفر أَن يؤاخي الرجلُ [الرجلَ] على الدين فيحصي عليه عثراته ليعيّره بها يوماً ما»(3).
و قال النبيّ صلى الله عليه و آله: «شرّ النّاس عند اللّٰه يوم القيامة الذين يكرمون اتّقاء شرّهم»(4).
و قال الصادق عليه السلام: «من خاف الناس لسانه فهو في النار»(5).
و بسندنا السابق عن ابن محبوب، عن عبد الرحمن بن الحجّاج، عن أَبي الحسن موسى عليه السلام في رجلين يتسابّان قال: «البادئ منهما أَظلم، و وزره و وزر صاحبه عليه ما لم يعتذر إِلى المظلوم»(6).
و قال النبيّ صلى الله عليه و آله: «سباب المؤمن كالمشرف على الهلكة»(7).
و قال الباقر عليه السلام: «إِنّ اللعنة إِذا خرجت من في صاحبها تردّدت فإِن وجدت
1) . الكافي، ج 2، ص 355، باب من طلب عثرات المؤمنين و عوراتهم، ح 5
2) . الكافي، ج 2، ص 356، باب التعيير، ح 2
3) . الكافي، ج 2، ص 355، باب من طلب عثرات المؤمنين...، ح 6
4) . الكافي، ج 2، ص 326، باب من يتقى شرّه، ح 2 و 4
5) . الكافي، ج 2، ص 327، باب من يتقى شرّه، ح 3
6) . الكافي، ج 2، ص 360، باب السباب، ح 4
7) . الكافي، ج 2، ص 359، باب السباب، ح 1
مساغا و إلا رجعت على صاحبها»(1).
و قال ولده الصادق عليه السلام: «لا تُبْدِي الشماتة لأَخيك فيرحمه اللّٰه و يصيرها بك»(2).
و قال الصادق عليه السلام: «إِذا اتّهم المؤمن أَخاه انماث الإِيمان في قلبه كما ينماث الملح في الماء»(3).
و قال أَبو الحسنين عليّ عليهم السلام: «ضع أَمر أَخيك على أَحسنه حتّى يأتيك ما يغلبك منه، و لا تظنّنَّ بكلمة خرجت من في أَخيك سوءاً و أنت تجد لها في الخير محملاً»(4).
و بسندنا المتقدّم عن أَبي عليّ الأَشعريّ، عن محمّد بن عبد الجبار، عن ابن فضّال، عن عليّ بن عقبة، عن أَبيه، عن ميسّر قال: ذكر الغضب عند أَبي جعفر عليه السلام فقال: «إِنّ الرجل ليغضب فما يرضى حتّى يدخل النار، فأَيّما رجل غضب على قوم و هو قائم فليجلس من فوره، فإِنّه سيذهب عنه رجز الشيطان، و أيما رجل غضب على ذي رحم فليدن منه فليمسّه فإِنّ الرحم إِذا مُسّت سكنت»(5).
و قال عليه السلام: «مكتوب في التوراة: يا موسى، أَمسك غضبك عمّن ملّكتك عليه أَكفّ عنك غضبي»(6).
و قال النبيّ صلى الله عليه و آله: «الغضب يفسد الإِيمان كما يفسد الخلّ العسل»(1).
و قال الصادق عليه السلام: «أَوحى اللّٰه تعالى إِلى بعض أَنبيائه: يا ابن آدم، اذكرني في غضبك أَذكرك في غضبي لا أَمحقك فيمن أَمحق»(2).
و بالسند المتقدّم عن عليّ بن إِبراهيم، عن محمّد بن عيسى، عن يونس، عن معاوية بن وهب قال: قال أَبو عبد اللّٰه عليه السلام: «آفة الدين الحسد و العجب و الفخر»(3).
و قال عليه السلام: «إِنّ الحسد يأكل الإيمان كما تأكل النار الحطب»(4).
و قال عليه السلام: «من تعصّب أَو تُعُصّب له فقد خلع ربق الإِيمان من عنقه»(5).
و قال عليه السلام: «يقول إِبليس لجنوده: أَلقوا بينهم الحسد و البغي، فإِنّهما يعدلان الشرك باللّٰه»(6).
و قال النبيّ صلى الله عليه و آله: «إِنّ أَعجل الشرّ عقوبة البغي»(7).
و قال الباقر عليه السلام: «إِنّ أَسرع الخير ثوابا البرّ، و إن أَسرع الشرّ عقوبة البغي. و كفى بالمرء عيباً أَن يبصر من الناس ما يعمى عنه من نفسه، أَو يعيّر الناس بما لا يستطيع تركه، أَو يؤذي جليسه بما لا يعنيه»(8).
1) . الكافي، ج 2، ص 302، باب الغضب، ح 1
2) . الكافي، ج 2، ص 303، باب الغضب، ح 8
3) . الكافي، ج 2، ص 307، باب الحسد، ح 5
4) . الكافي، ج 2، ص 306، باب الحسد، ح 2
5) . الكافي، ج 2، ص 307، باب العصبيّة، ح 1
6) . الكافي، ج 2، ص 327، باب البغي، ح 2
7) . الكافي، ج 2، ص 327، باب البغي، ح 1
8) . الكافي، ج 2، ص 459، باب من يعيب الناس، ح 1
و بسندنا المتقدّم عن عدّة من أَصحابنا، عن أَحمد بن أَبي عبد اللّٰه، عن عثمان بن عيسى، عن العلاء بن الفضيل، عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام قال: «قال أَبو جعفر عليه السلام: العزّ رداء اللّٰه و الكبر إِزاره، فمن تناول شيئاً منه أَكبّه اللّٰه في نار جهنّم»(1).
و قال عليه السلام: «الكبر رداء اللّٰه، و المتكبر ينازع اللّٰه رداءه»(2).
و قال ولده الصادق عليه السلام: «إِنّ المتكبّرين يُجعلون في صور الذرّ يتوطّئوهم الناس حتّى يفرغ اللّٰه من الحساب»(3).
و قال الصادق عليه السلام: «من دخله العجب هلك»(4).
و قال زين العابدين عليّ بن الحسين عليهما السلام: «عجباً للمتكبّر الفخور! الذي كان بالأَمس نطفةً ثمّ غداً هو جيفة»(5).
و قال عبد الرحمن بن الحجاج: قلت لأَبي عبد اللّٰه عليه السلام: الرجل يعمل العمل و هو خائف مشفق، ثمّ يعمل شيئاً من البرّ فيدخله شبه العجب به؟ فقال: «هو في حاله الأُولى و هو خائف أَحسن منه في حال عجبه»(6).
و بسندنا المتقدّم عن عدّة من أَصحابنا، عن أَحمد بن محمّد بن خالد، عن أَبيه،
عن هارون بن الجهم، عن المفضّل بن صالح، عن سعد بن طريف، عن أَبي جعفر عليه السلام قال: «الظلم ثلاثة: ظلمٌ يغفره اللّٰه، و ظلم لا يغفره اللّٰه، و ظلم لا يدعه اللّٰه.
فأَمّا الظلم الذي لا يغفره فالشرك، و أما الظلم الذي يغفره فظلم الرجل نفسه فيما بينه و بين اللّٰه، و أما الظلم الذي لا يدعه فالمداينة بين العباد»(1).
و قال النبيّ صلى الله عليه و آله: «الظلم ظلمات يوم القيامة»(2).
و قال عليٌّ عليه السلام: «من خاف القصاص كفّ عن ظلم الناس»(3).
و قال الصادق عليه السلام: «ما من مظلمة أَشدّ من مظلمة لا يجد صاحبها عليها عوناً إِلّا اللّٰه»(4).
و قال عليه السلام: «من ظَلَم مظلمة أُخذ بها في نفسه أَو في ماله أَو في ولده»(5).
و قال عليه السلام: «العامل بالظلم و المعين له و الراضي به شركاء ثلاثتهم»(6).
و قال عليه السلام: «العدل أَحلى من الشهد، و ألين من الزبد، و أطيب ريحاً من المسك»(7).
و قال عليه السلام: «أَشدّ الناس عذاباً يوم القيامة من وصف عدلاً ثمّ عمل بغيره»(8).
و قال أَبوه عليه السلام: «أَبلِغ شيعتنا أَنّه لن ينال ما عند اللّٰه إِلّا بعملٍ، و أبلغ شيعتنا أَنّ أَعظم الناس حسرة يوم القيامة من وصف عدلا ثمّ يخالفه إِلى غيره»(9).
1) . الكافي، ج 2، ص 330، باب الظلم، ح 1
2) . الكافي، ج 2، ص 332، باب الظلم، ح 10 و 11؛ بتفاوتٍ.
3) . الكافي، ج 2، ص 331، باب الظلم، ح 6
4) . الكافي، ج 2، ص 331، باب الظلم، ح 4
5) . الكافي، ج 2، ص 332، باب الظلم، ح 9
6) . الكافي، ج 2، ص 333، باب الظلم، ح 16
7) . الكافي، ج 2، ص 147، باب الإنصاف و العدل، ح 15
8) . الكافي، ج 2، ص 300، باب من وصف عدلاً و عمل بغيره، ح 2
9) . الكافي، ج 2، ص 300، باب من وصف عدلاً و عمل بغيره، ح 5
و قال الصادق عليه السلام: «كتب رجل إِلى أَبي ذرّ رضي اللّٰه عنه: يا أبا ذر، أطرفني بشيءٍ من العلم؟ فكتب إليه: إِنّ العلم كثير، و لكن إِن قدرت أَن لا تسيء إِلى من تحبّه فافعل، فقال الرجل: أَ رأَيت أَحداً يسيء إِلى من يحبّه؟ قال: نعم نفسك أَحبّ الأَشياء إِليك و أنت إِذا عصيت اللّٰه فقد أَسأت إِليها»(1).
و قال أَبو عبد اللّٰه عليه السلام: «اتّقوا اللّٰه و اعدلوا، فإِنّكم تعيبون على قوم لا يعدلون»(2).
و بطريقنا المتقدّم عن عليّ، عن أَبيه، عن النضر بن سويد، عن هشام بن سالم، عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام قال: «أَما إِنّه ليس من عرقٍ يضرِب و لا نكبةٍ و لا صداعٍ و لا مرض إِلاّ بذنبٍ؛ و ذلك قول اللّٰه عزّ و جلّ: «وَ مٰا أَصٰابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ» /(3)قال: و ما يعفو اللّٰه أَكثر ممّا يؤاخذ به»(4).
و قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: «قال اللّٰه عزّ و جلّ: و عزتي و جلالي لا أُخرج عبداً من الدنيا و أنا أُريد أَن أرحمه حتّى استوفي منه كلّ خطيئة عملها، إِمّا بسقم في جسده و إما بضيق في رزقه و إما بخوف في دنياه، فإن بقيت عليه بقيّة شدّدت عليه عند الموت. و عزتي و جلالي لا أُخرج عبداً من الدنيا و أنا أُريد أَن أُعذّبه حتّى أُوفّيه كلّ حسنةٍ عملها، إِمّا بسعة في رزقه و إما بصحّة في جسمه و إما بأمن في دنياه، فإِن بقيت عليه بقيّة هوَّنت عليه بها الموت»(5).
و قال صلى الله عليه و آله: «ما يزال الهمّ و الغم بالمؤمن حتّى ما يدع له ذنباً»(6).
و قال الصادق عليه السلام: «الذنوب التي تغيّر النعم البغي، و الذنوب التي تورث الندم القتل، و التي تنزل النقم الظلم، و التي تهتك الستر شرب الخمر، و التي تحبس الرزق الزنا، و التي تعجّل الفناء قطيعة الرحم، و التي تردُّ الدعاء و تظلم الهواء عقوق الوالدين»(1).
و قال عليه السلام: «إِذا أَراد اللّٰه بعبدٍ خيراً فأَذنب ذنباً أَتبعه بنقمة و يذكره الاستغفار، و إذا أَراد اللّٰه بعبد شرّاً فَأذنب ذنبا أَتبعه بنعمة لينسيه الاستغفار، و يتمادى بها، و هو قول اللّٰه تعالى: «سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لاٰ يَعْلَمُونَ»(2). الكافي، ج 2، ص 271، باب الذنوب، ح 13(3)، بالنعم عند المعاصي»(4).
و قال عليه السلام: «كم من مغرور بما قد أَنعم اللّٰه عليه، و كم من مستدرج بستر اللّٰه عليه، و كم من مفتون بثناء الناس عليه»(5).
و قال عليه السلام: «تعوذوا باللّٰه من سطوات اللّٰه بالليل و النهار» قيل: و ما سطوات اللّٰه؟ قال: «الأَخذ على المعاصي»(6).
و قال أَبو جعفر عليه السلام: «إِنّ اللّٰه عزّ و جلّ قضى قضاءً حتماً لا ينعم على العبد بنعمةٍ فيسلبها إِيّاه حتّى يُحدث العبدُ ذنباً يستحقّ به تلك النقمة»(7).
و قال جعفر الصادق عليه السلام: «إِذا أَذنب الرجل خرج في قلبه نكتة سوداء، فإِن تاب انمحت و إن زاد زادت حتّى تغلب على قلبه فلا يفلح أَبداً»(7).
و قال عليه السلام: «لا و اللّٰه لا يقبل اللّٰه شيئاً من طاعته على الإِصرار على شيء من
معاصيه»(1).
و بسندنا المتقدّم عن عليّ بن إبراهيم، عن أبيه، عن ابن أبي عمير، عن أبي المعزا، عن يزيد بن خليفة قال: قال أبو عبد اللّٰه عليه السلام: «كلّ رياء شرك، إِنّه من عمل للنّاس كان ثوابه على الناس، و من عمل لله كان ثوابه على اللّٰه»(2).
و قال عليه السلام: «قال اللّٰه تعالى: أَنا خير شريك، من أَشرك معي غيري في عمل لم أَقبله، إِلاّ ما كان خالصاً لي»(3).
و قال النبيّ صلى الله عليه و آله: «من أَسرّ سريرةً ردّاه اللّٰه رداءها إن خيراً فخيرٌ و إن شرّاً فشرّ»(4).
و قال صلى الله عليه و آله: «من طلب مرضاة الناس بما يسخط اللّٰه كان حامده من الناس ذامّاً، و من آثر طاعة اللّٰه بغضب الناس كفاه اللّٰه عداوة كلِّ عدوٍ، و حسد كل حاسد، و بغي كلِّ باغ، و كان اللّٰه عزّ و جلّ له ناصراً و ظهيراً»(5).
و قال صلى الله عليه و آله: «من أَرضى سلطاناً بسخط اللّٰه خرج من دين اللّٰه»(6).
و بسندي السابق عن ابن محبوب، عن خالد بن نافع البجليّ، عن محمّد بن مروان قال: سمعت أَبا عبد اللّٰه عليه السلام يقول: «إِنّ رجلاً أَتى النبيّ صلى الله عليه و آله فقال: يا رسول اللّٰه،
1) . الكافي، ج 2، ص 288، باب الإصرار على الذنب، ح 3
2) . الكافي، ج 2، ص 293، باب الرياء، ح 3
3) . الكافي، ج 2، ص 295، باب الرياء، ح 9
4) . الكافي، ج 2، ص 294، باب الرياء، ح 6
5) . الكافي، ج 2، ص 372، باب من أطاع المخلوق في معصية الخالق، ح 2
6) . الكافي، ج 2، ص 373، باب من أطاع المخلوق في معصية الخالق، ح 5
أوصني؟ فقال صلى الله عليه و آله: لا تشرك باللّٰه شيئاً و إن أُحرقت بالنار أَو عذّبت إِلّا و قلبك مطمئنّ بالإِيمان؛ و والديك فأَطعهما و برهما حيّين كانا أَو ميّتين، و إن أَمَراك أَن تخرج من أَهلك و مالك فافعل، فإِنّ ذلك من الإِيمان»(1).
و قال الصادق عليه السلام: «ما يمنع الرجل منكم أَن يبرَّ والديه حيّين كانا أَو ميّتين؛ يصلّي عنهما، و يتصدق عنهما، و يحج عنهما، و يصوم عنهما، فيكون الذي صنع لهما، و له مثل ذلك فيزيده اللّٰه ببرّه و صلاته خيراً كثيراً»(2).
و قال أَبو جعفر عليه السلام: «إِنّ العبد ليكون بارّاً بوالديه في حياتهما ثمّ يموتان فلا يقضي عنهما ديونهما و لا يستغفر لهما فيكتبه اللّٰه عاقّاً؛ و إنه ليكون عاقّاً لهما في حياتهما غير بارٍّ بهما، فإِذا ماتا قضى دينهما و استغفر لهما فيكتبه اللّٰه بارّاً بهما»(3).
و قال النبيّ صلى الله عليه و آله: «إِيّاكم و عقوق الوالدين فإِنّ ريح الجنّة توجد من مسيرة أَلف عام و لا يجده عاقٌّ و لا قاطع [رحم] و لا شيخ زان و لا جارٌّ إِزاره خيلاء، إِنّما الكبرياء للّٰه ربّ العالمين»(4).
و بسندنا المتقدّم عن محمّد بن يحيى، عن عليّ بن الحكم، عن خطّاب الأَعور، عن أَبي حمزة قال: قال أَبو جعفر عليه السلام: «صلة الأَرحام تزكّي الأعمال، و تنمي الأموال، و تدفع البلوى، و تيسر الحساب، و تنسئ في الأَجل»(5).
و قال ولده الصادق عليه السلام: «صلة الأَرحام تُحسّن الخلق، و تسمح الكفّ، و تطيب
النفس، و تزيد في الرزق، و تنسئ في الأَجل»(1).
و قال عليه السلام: «صلة الرحم و حسن الجوار تعمران الديار و تزيدان في الأَعمار»(2).
و قال عليه السلام: «اتّقوا الحالقة فإِنّها تميت الرجال» قيل: و ما الحالقة؟ قال: «قطيعة الرحم»(3).
و قال أَبوه الباقر عليه السلام: «في كتاب عليّ عليه السلام: ثلاث خصال لا يموت صاحبهنّ حتّى يرى وبالهنّ: البغي و قطيعة الرحم و اليمين الكاذبة؛ و إن أَعجل الطاعة ثواباً لصلة الرحم، و إن القوم ليكونون فجّاراً فيتواصلون فتنمى أَموالهم و يثرون، و إن اليمين الكاذبة و قطيعة الرحم لتذران الديار بلاقع من أَهلها...»(4).
و بالطريق المتقدّم عن عليّ، عن أَبيه، و عليّ بن محمّد القاسانيّ، جميعاً عن القاسم بن محمّد، عن سليمان بن داود المنقريّ، عن حفص بن غياث قال: قال أَبو عبد اللّٰه عليه السلام: «إِذا أَراد أَحدكم أَن لا يسأل اللّٰه شيئاً إِلّا أَعطاه فلييأَس من الناس كلّهم، و لا يكون له رجاء إِلّا عند اللّٰه، فإِذا علم اللّٰه عزّ و جلّ ذلك من قلبه لم يسأَل اللّٰه شيئاً إِلّا أَعطاه»(5).
و قال عليه السلام: «من رضي من اللّٰه باليسير من المعاش رضي اللّٰه منه باليسير من
1) . الكافي، ج 2، ص 151، باب صلة الرحم، ح 6 و ص 152، ح 12
2) . الكافي، ج 2، ص 152، باب صلة الرحم، ح 14
3) . الكافي، ج 2، ص 346، باب قطيعة الرحم، ح 2
4) . الكافي، ج 2، ص 347، باب قطيعة الرحم، ح 4. بلاقع: جمع بلقع و بلقعة، و هي الأرض القفر التي لا شيء فيها.
5) . الكافي، ج 2، ص 148، باب الاستغناء عن الناس، ح 2
العمل»(1).
و قال عليه السلام: «من قنع بما رزقه اللّٰه فهو من أَغنى الناس»(2).
و قال عليه السلام: «إِن كان ما يكفيك يغنيك فأَدنى ما فيها يغنيك، و إن كان ما يكفيك لا يغنيك فكلّ ما فيها لا يغنيك»(3).
و قال عليّ بن الحسين عليهما السلام: «رأَيت الخير كلّه قد اجتمع في قطع الطمع عمّا في أَيدي الناس»(4).
و قال ولده باقر العلم عليهما السلام: «بئس العبد عبدٌ له طمع يقوده، و بئس العبد عبدٌ له رغبة تذلّه»(5).
و قال ولده جعفر الصادق عليهما السلام: «شرف المؤمن قيام الليل، و عزّه استغناؤه عمّا في أَيدي الناس»(6).
و بسندنا المتقدّم عن محمّد بن يحيى، عن أَحمد بن محمّد بن عيسى، عن الحسن بن محبوب، عن الهيثم بن واقد الحريريّ، عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام، قال: «من زهد في الدنيا أَثبت اللّٰه الحكمة في قلبه و أنطق بها لسانه، و بصره عيوب الدنيا داءها و دواءها، و أخرجه من الدنيا سالماً إِلى دار السّلام»(7).
1) . الكافي، ج 2، ص 138، باب القناعة، ح 3
2) . الكافي، ج 2، ص 139، باب القناعة، ح 9
3) . الكافي، ج 2، ص 139، باب القناعة، ح 10
4) . الكافي، ج 2، ص 148، باب الاستغناء عن الناس، ح 3
5) . الكافي، ج 2، ص 320، باب الطمع، ح 2
6) . الكافي، ج 2، ص 148، باب الاستغناء عن الناس، ح 1
7) . الكافي، ج 2، ص 128، باب ذمّ الدنيا و الزهد فيها، ح 1
و قال عليه السلام: «رأس كلّ خطيئة حبّ الدنيا»(1).
و قال عليه السلام: «من أَصبح و أمسى و الدنيا أَكبر همّه جعل اللّٰه الفقر بين عينيه، و شتت أَمره، و لم ينل من الدنيا إِلّا ما قسم اللّٰه له؛ و من أَصبح و أمسى و الآخرة أَكبر همّه جعل اللّٰه الغنى في قلبه و جمع أَمره»(2).
و قال عليه السلام: «إِذا أَراد اللّٰه بعبد خيراً زهّده في الدنيا و فقهه في الدين و بصره عيوبها، و من أُوتيهنّ فقد أُوتي خير الدنيا و الآخرة»(3).
و قال عليه السلام: «من تعلّق قلبه بالدنيا تعلّق قلبه بثلاث خصال: همٌّ لا يفنى، و أمل لا يُدرك، و رجاء لا ينال»(4).
و قال أَبوه باقر العلم عليهما السلام: «ملك ينادي كلّ يوم: ابن آدم لِدْ للموت و اجمع للفناء و ابن للخراب»(5).
و قال النبيّ صلى الله عليه و آله: «إِنّ الدرهم و الدينار أَهلكا من كان قبلكم وهما مهلكاكم»(6).
و قال الصادق عليه السلام: «اصبروا على الدنيا فإِنّما هي ساعة، فما مضى منها لا تجد له أَلماً و لا سروراً، و ما يجئ فلا تدري ما هو؛ و إنما هي ساعتك التي أَنت فيها فاصبر فيها على طاعة اللّٰه و اصبر فيها عن معصية اللّٰه»(7).
1) . الكافي، ج 2، ص 315، باب حبّ الدنيا و الحرص عليها، ح 1
2) . الكافي، ج 2، ص 319، باب حب الدنيا و الحرص عليها، ح 15
3) . الكافي، ج 2، ص 130، باب ذمّ الدنيا و الزهد فيها، ح 10
4) . الكافي، ج 2، ص 320، باب حبّ الدنيا و الحرص عليها، ح 17
5) . الكافي، ج 2، ص 131، باب ذمّ الدنيا و الزهد فيها، ح 14
6) . الكافي، ج 2، ص 316، باب حبّ الدنيا و الحرص عليها، ح 6
7) . الكافي، ج 2، ص 454، باب محاسبة العمل، ح 4
و بسندنا المتقدّم عن عليّ بن إِبراهيم، عن أَبيه، عن ابن أَبي عمير، عن عليّ الأَحمسيّ، عن أَبي جعفر عليه السلام قال: «و اللّٰه ما ينجو من الذنب إِلاّ من أَقَرّ به»، و [قال]:
«كفى بالندم توبة»(1).
و قال عليه السلام: «لا و اللّٰه ما أَراد اللّٰه من العباد إِلّا خصلتين: أَن يقرّوا له بالنعم فيزيدهم، و بالذنوب فيغفرها لهم»(2).
و قال عليه السلام: «إِنّ الرجل ليذنب الذنب فيدخله اللّٰه الجنّة» قيل: يدخله اللّٰه بالذنب الجنّة؟! قال: «نعم، إِنّه ليذنب فلا يزال منه خائفاً ماقتاً لنفسه فيرحمه اللّٰه فيدخله الجنّة»(3).
و قال عليه السلام: «إِنّ اللّٰه يحبّ العبد أَن يطلب إِليه في الجرم العظيم، و يبغض العبد أَن يستخفّ بالجرم اليسير»(4).
و قال أَبو الحسن الرضا عليه السلام: «قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: المستتر بالحسنة يعدل سبعين حسنة، و المذيع بالسيّئة مخذول، و المستتر بها مغفور له»(5).
و بسندنا المتقدّم عن محمّد بن يحيى، عن أَحمد بن محمّد، عن ابن محبوب، عن العلاء، عن محمّد بن مسلم، عن أَبي جعفر عليه السلام قال: «يا محمّد بن مسلم، ذنوب
المؤمن إِذا تاب منها مغفورة له فليعمل المؤمن لما يستأنف بعد التوبة و المغفرة، أَما و اللّٰه إِنّها ليست إِلّا لأَهل الإيمان» قلت: فإِن عاد بعد التوبة و الاستغفار من الذنوب و عاد في التوبة؟! قال: «يا محمّد بن مسلم، أ ترى العبد المؤمن يندم على ذنبه و يستغفر منه و يتوب ثمّ لا يقبل اللّٰه توبته؟» قلت: فإنّه فعل ذلك مراراً، يذنب ثمّ يتوب و يستغفر! فقال: «كلّما عاد المؤمن بالاستغفار و التوبة عاد اللّٰه عليه بالمغفرة، و إن اللّٰه غفور رحيم يقبل التوبة و يعفو عن السيّئات، فإِيّاك أَن تُقَنِّط المؤمن من رحمة اللّٰه»(1).
و قال أبو بصير: قلت لأَبي عبد اللّٰه عليه السلام: قوله تعالى: «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اَللّٰهِ تَوْبَةً نَصُوحاً»(2)قال: «هو الذنب الذي لا يعود فيه أَبداً» قلت: و أَيّنا لم يعد؟ فقال:
«يا أَبا محمّد، إِنّ اللّٰه يحبّ من عباده المفتَّن التوّاب»(3).
و قال عليه السلام: «إِذا تاب العبد توبة نصوحاً أَحبّه اللّٰه فستر عليه ذنوبه في الدنيا و الآخرة»(4).
و قال باقر العلم عليه السلام: «إِنّ اللّٰه أَشدّ فرحاً بتوبة عبده من رجل أَضلَّ راحلتَه و زاده في ليلةٍ ظلماء فوجدها، فاللّٰه أَشدّ فرحاً بتوبة عبده من ذلك الرجل براحلته حين وجدها»(5).
و قال عليه السلام: «التائب من الذنب كمن لا ذنب له، و المقيم على الذنب و هو مستغفر منه كالمستهزئ»(6).
و قال أَحدهما عليهما السلام: «إِنّ آدم عليه السلام قال: يا ربّ سلّطت عليّ الشيطان و أجريته منّي مجرى الدم، فاجعل لي شيئا؟ فقال: يا آدم، جعلت لك أَنّ من هَمّ من ذريّتك بسيّئةٍ لم تكتب عليه، فإِن عملها كُتبت عليه سيّئة؛ و من همّ منهم بحسنة فإِن لم يعملها كتبت له حسنة، فإِن هو عملها كتبت له عشراً. قال: يا ربّ زدني؟ قال:
جعلت لك أَنّ من عمل منهم سيّئة ثمّ استغفر غفرت له. قال: يا ربّ زدني؟ قال:
جعلت لهم التوبة و بسطت لهم التوبة حتّى تبلغ النفس إِلى هذه. قال: يا ربّ حسبي»(1).
و قال أَحدهما عليهما السلام: «إنّ اللّٰه تبارك و تعالى جعل لآدم في ذريّته: من همّ بحسنة و لم يعملها كتبت له حسنة، و من همّ بحسنة و عملها كتبت له عشراً، و من همّ بسيّئة و لم يعملها لم تكتب عليه، و من همّ بها و عملها كتبت عليه سيّئة»(2).
و بسندنا المتصل عن عليّ [بن إبراهيم]، عن أَبيه و أبي عليّ الأَشعريّ و محمد بن يحيى، جميعاً عن الحسين بن إِسحاق، عن عليّ بن مهزيار، عن فضالة بن أَيّوب، عن عبد الصمد بن بشير، عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام قال: «العبد المؤمن إِذا أَذنب ذنباً أَجّله اللّٰه سبع ساعات، فإِن استغفر اللّٰه لم يكتب عليه شيء، و إن مضت الساعات و لم يستغفر كتبت عليه سيّئة؛ و إن المؤمن ليذكر ذنبه بعد عشرين سنة حتّى يستغفر ربّه فيغفر له، و إن الكافر لينساه من ساعته»(3).
و قال عليه السلام: «من عمل سيّئة أُجِّل فيها سبع ساعات، فإِن قال: أستغفر اللّٰه الذي
لا إِله إِلّا هو الحيّ القيوم و أتوب إليه - ثلاث مرّات - لم يكتب عليه»(1).
و قالوا عليهم السلام: «لكلِّ شيءٍ دواء و دواء الذنوب الاستغفار»(2).
و قال أَبو الحسن الماضي عليه السلام: «ليس منّا من لم يحاسب نفسه في كلّ يومٍ، فإِن عمل حسناً استزاد اللّٰه، و إن عمل سيّئاً استغفر اللّٰه منه و تاب إليه»(3).
و بسندنا المتقدّم عن محمّد بن يحيى، عن محمّد بن أَحمد، عن بعض أَصحابه، عن الحسن بن عليّ بن أبي عثمان، عن واصل، عن عبد اللّٰه بن سنان، عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام قال: «جاء رجلٌ إِلى أَبي ذرّ رضى الله عنه فقال: يا أبا ذر، ما لنا نكره الموت؟ قال: لأنّكم عمّرتم الدنيا و أَخربتم الآخرة، فتكرهون أَن تنقلوا من عمران إِلى خراب. فقال له: فكيف ترى قُدُومنا على اللّٰه؟ قال: أَمّا المحسن منكم فكالغائب يقدم على أَهله، و أما المسيء فكالآبق يردّ على مولاه، قال: فكيف ترى حالنا عند اللّٰه؟ قال: اعرضوا أَعمالكم على الكتاب، إِنّ اللّٰه تعالى يقول: «إِنَّ اَلْأَبْرٰارَ لَفِي نَعِيمٍ وَ إِنَّ اَلْفُجّٰارَ لَفِي جَحِيمٍ»(4)قال: فقال الرجل: أَين رحمة اللّٰه؟ قال: رحمة اللّٰه قريب من المحسنين»(5).
و قال الصادق عليه السلام: «إِنّكم في آجال مقبوضة و أيام معدودة و الموت يأتي بغتةً، من يزرع خيراً يحصد غبطةً و من يزرع شرّاً يحصد ندامةً و لكل زارع ما زرع،
و لا يسبق البطيء منكم حظّه، و لا يدرك حريص ما لم يقدّر له»(1).
و قال أَبو جعفر عليه السلام: «إِنّ النّهار إِذا جاء قال: يا ابن آدم، اعمل في يومك هذا خيراً أشهد لك به عند ربّك يوم القيامة، فإِنّي لم آتك فيما مضى و لا آتيك فيما بقي. و إذا جاء الليل قال مثل ذلك»(2).
و قال عليه السلام: «إِذا أَتت على الرجُل أَربعون سنة قيل له: خذ حذرك فإِنّك غير معذور، و ليس ابن الأَربعين بأَحقّ بالحذر من ابن العشرين، فإِنّ الذي يطلبهما واحد و ليس براقد، فاعمل لما أَمامك من الهول و دَعْ عنك فضول القول»(3).
و تمت بحمد اللّٰه و حسن توفيقه
شرح و ترجمه حديث شرح حديث حقيقت خواجه محمد دهدار (م 1016 ق)
صحيفة المحبّة سائل كاشانى (از شعراى سدۀ دهم هجرى)
شرح حديث رأس الجالوت ملا عبد الصاحب محمّد بن احمد نراقى (م 1297 ق)
المكنون في حقائق الكلم النبويّة أبو محمد روزبهان بقلى فسايى شيرازى (م 606 ق)
نظيم اللئالى سيد قوام الدين محمّد حسينى سيفى قزوينى (م 1150 ق)
خواجه محمد دهدار (م 1016 ق)
تحقيق: مهدى مهريزى
حقيقت جويى و حقيقت يابى در همۀ دوره ها از آرمان هاى متعالى آدمى بوده است. هر آدمى به گونه اى در طلب دست يابى به حقيقت است، اما حقيقتى كه خود بدان رسيده و از آن تصور و برداشتى دارد. چه بسيار اختلاف هايى كه پيش از رسيدن به سطح عمومى در سعه و ضيق ميان اهل نظر دايرۀ حقيقت يا مصاديق آن، آشكار گشته است، و همين ها نشان از تفاوت درجات انسانى و ظرفيت هاى متفاوت دارد.
از رسالت هاى برتر سفيران الهى نشان دادن حقيقت به انسانها و رساندن آنان به حقيقت است. اما ازآنجاكه انسانها از ظرفيت هاى وجودى متفاوت برخوردارند، تحمّل همه نوع گفته اى را ندارند.
بر همين پايه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
إنّا معاشر الأنبياء أمرنا أن ننزل الناس على منازلهم و نكلم الناس بقدر
عقولهم(1).
ما پيامبران مأمور شديم مردمان را بر جايگاه خود بنشانيم و با آنان به اندازه خودشان سخن بگوييم.
و امير مؤمنان فرمود:
و ليس كل العلم يستطيع صاحب العلم أن يفسّره لكل الناس لأنّ منهم القوى و الضعيف و لأنّ منه ما يطاق حمله و منه ما لا يطاق حمله.(2)صاحبان دانش نمى توانند همۀ دانش را براى مردم تفسير كنند، زيرا برخى مردمان توانا و برخى ناتوانند؛ همان گونه كه بخش هايى از دانش را مى توان دريافت و بخشى ديگر را نمى توان يافت.
بزرگان دين، اين سفارش ها را خود در هدايت و تبليغ با دقت تمام اجرا مى كردند.
يكى از مضامين عرفانى كه در پاره اى منابع حديثى منقول است و گوياى همين نكتۀ پيش گفته است، روايتى است معروف به حديث حقيقت كه كميل بن زياد نخعى آن را از امير مؤمنان عليه السلام روايت كرده است. در اين روايت كميل ابتدا از حقيقت مى پرسد و حضرت على از پاسخ سر بازمى زند و با اصرار كميل رشحه هايى از حقيقت را باز مى نمايد.
اين حديث مورد شرح و تفسير بسيار قرار گرفته است. در اينجا به تصحيح و ارائه يكى از آن شروح مى پردازيم. پيش از نقل رساله مطالبى را به عنوان درآمد پيرامون كميل، حديث حقيقت،
مصادر و شروح آن، صاحب اين رساله و نسخه هايش در سه بخش خواهيم آورد.
كميل بن زياد نخعى يكى از شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام و همراهان وى و فرزند بزرگوارش امام حسن عليه السلام بوده است. اطلاعات گسترده و دقيقى از شرح حال او در دست نيست. سال ولادت او را مورخان معلوم نساخته اند، اما در سال وفاتش سه قول است:
1 - در سن هفتادسالگى در سال 88 قمرى وفات يافت. بر اساس اين رأى ولادت او در سال هيجدهم هجرى و پس از رحلت رسول خداست.(1)2 - رأى ديگر آن است كه در سال 82 قمرى در سن نودسالگى از دنيا رفت كه بر اين نظر ولادت او هشت سال قبل از هجرت يعنى سال پنج بعثت رسول خدا اتفاق افتاده است. بر اساس اين نظر، سنّ كميل هنگام رحلت پيامبر، هيجده سال بوده است.(2)
3 - اينكه در سن هفتاد در سال 82 هجرى از دنيا رفته است كه در اين صورت ولادت او سال دوازدهم هجرت بوده است. اين نظر را زركلى در الاعلام برگزيده است(3).
پاره اى مورخان نوشته اند: كميل به دست حجاج بن يوسف ثقفى به شهادت نائل آمد. كميل مردى برجسته و اهل دقت و از
صاحبان سرّ اميرالمؤمنين بود؛ چنانكه روايات نقل شده از وى نيز بدين امر گواهى مى دهد(1).
همچنين او كارگزار اميرالمؤمنين بر هيت (شهرى نزديكى فرات) بود. و از سوى بسر بن ارطاة عامل جانى معاويه مورد تهاجم قرار گرفت. اميرالمؤمنين در نهج البلاغه نامه اى به وى نگاشته و او را سرزنش مى كند.
حديث شناسان كميل را قليل الحديث معرفى كرده اند و جستجوى در مصادر، بيانگر اين نكته است. جهت آشنايى با شخصيت كميل فهرستى اجمالى از روايت هايى كه او نقل كرده ارائه مى گردد.(2)با تتبعى كه در مصادر حديثى شيعه و اهل سنت انجام شد، روايت هايى كه كميل بن زياد ناقل آن است، از بيست مورد تجاوز نمى كند و عناوين آن چنين است:
1 - حديث معرفت نفس كه سؤالى است از سوى كميل از امير مؤمنان عليه السلام: أريد أن تعرفنى نفسى. روضات الجنات، ج 6، ص 61؛ شرح الأسماء، حاج ملا هادى سبزوارى، ج 2، ص 44
2 - دعاى كميل. مصباح المتهجد، ص 774
1) . روضات الجنات، ج 6، ص 61؛ تاريخ الاسلام، ج 3، ص 293؛ الكامل في التاريخ، ج 3، ص 185؛ الاصابة، ج 3، ص 318؛ بحار الأنوار، ج 9، ص 636
2) . جهت اطلاع بيشتر از شرح حال كميل رجوع شود به: كميل بن زياد النخعى، على بن الحسين الهاشمى الخطيب، دار المفيد، بيروت، 1411 ه، 1990 م، 112 ص؛ روضات الجنات، ج 6، ص 61-67؛ الإصابة، ج 3، ص 300؛ البداية و النهاية، ج 9، ص 46؛ تهذيب التهذيب، ج 8، ص 447؛ جامع الرواة، ج 2، ص 31؛ سفينة البحار، ج 2، ص 496؛ الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 481؛ شرح نهج البلاغه، ج 17، ص 147؛ ميزان الاعتدال، ج 3، ص 451
3 - حديث حقيقت كه مصادر آن در صفحات بعد معرفى مى گردد.
4 - حديث اميرالمؤمنين به كميل كه: إنّ هذه القلوب أوعية....
تحف العقول، ص 118؛ كمال الدين و تمام النعمة، ج 1، ص 294 - 289؛ نهج البلاغه، حكمت 139 (فيض الاسلام)؛ بحار الانوار، ج 23، ص 44.
5 - وصيت اميرالمؤمنين به كميل. اين وصيت بسيار طولانى است در تحف العقول، ص 119-123 و بشارة المصطفى، ص 30-37؛ به صورت كامل و در مستدرك الوسائل تقطيع شدۀ آن منقول است: ج 4، ص 94 و 422؛ ج 5، ص 218 و 313؛ ج 7، ص 202 و 225؛ ج 8، ص 330 و 352؛ ج 9، ص 48 و 277؛ ج 11، ص 281 و 337؛ ج 12، ص 197 و 303؛ ج 13، ص 124؛ ج 14، ص 12؛ ج 15، ص 166؛ ج 16، ص 232؛ ج 17، ص 267.
همچنين برخى فرازهايش در وسائل الشيعة ج 18، ص 16 و ص 73 ذكر شده است.
6 - سخن حضرت امير عليه السلام به كميل: يا كميل مُر اهلك.... نهج البلاغه، حكمت 249 (فيض الاسلام)
7 - نامه حضرت على عليه السلام به كميل هنگامى كه فرماندار هيت بود.
نهج البلاغه، نامۀ 61؛ الغدير، ج 11، ص 19.
8 - حديثى در فضيلت لا حول و لا قوة الا باللّٰه از رسول خدا كه از ابو هريره نقل كرده است. تاريخ الاسلام ذهبى، ج 2، ص 3؛ المستدرك، ج 1، ص 517؛ مسند احمد، ج 2، ص 309 و 520 و 537.
9 - حديثى در حقيقت توبه و استغفار. تحف العقول، ص 138 -
139؛ وسائل الشيعة، ج 11، ص 361-362.
10 - حديثى در تبيين گره گشايى از كار ديگران البداية و النهاية، ج 2، ص 271؛ الدلائل (بيهقى)، ج 5، ص 341؛ كنز العمال، ج 3، ص 663، ح 8399.
11 - نقل اِخبار حضرت امير از غيب (مردى كه با صداى حزين قرآن مى خواند و حضرت فرمود او اهل آتش است). ارشاد القلوب، ج 2، ص 201 مؤسسة الأعلمى و ج 2، ص 226 (منشورات الرضى)
12 - ناقل تبعيد ابو ذر به شام توسط عثمان. الغدير، ج 8، ص 294 و 325.
13 - ناقل روايت اخوك دينك فاحتط لدينك. امالى مفيد، ص 283.
14 - روايتى را از حضرت امير نقل مى كند كه از شهر خارج شديم و حضرت فرمود: يا أهل القبور. كنز العمال، ج 3، ص 697، ح 8495
15 - ناقل روايت إنّ حسبى حسب النبى صلى الله عليه و آله و عرضى عرضه.
شرح الأخبار، ج 2، ص 209
16 - ناقل روايتى از حضرت امير كه با پيامبر و ابو بكر بوديم و عبد اللّٰه بن مسعود نماز مى خواند. المستدرك، ج 3، ص 317؛ كنز العمال، ج 13، ص 463، ح 37204.
نكته اى كه از تأمّل در نقل هاى كميل آشكار مى شود آن است كه بيشتر احاديث نقل شده توسط او داراى مضامين اخلاقى و عرفانى است و نيز به دست مى آيد كه حديثى را مستقيم از پيامبر روايت نكرده، بلكه اين احاديث يا منقول از حضرت على است
و يا با واسطه از رسول خدا نقل شده است.
يكى از احاديثى كه كميل بن زياد نقل كرده، حديث حقيقت است كه در آن از درجات و مراتب حقيقت مى پرسد.
اين حديث در مصادر اصلى شيعه و اهل سنت يافت نشد. به ويژه در آثار اوليه حديثى نشانى از آن در دست نيست. مداركى كه تاكنون به آن دست يافتيم عبارت است از:
1 - روضات الجنات، سيد محمدباقر خوانسارى، ج 3، ص 537 (چاپ سنگى) و ج 6، ص 62 (چاپ جديد).
2 - مجالس المؤمنين، قاضى نور اللّٰه شوشترى، ج 2، ص 12
3 - شرح الاسماء، حاج ملا هادى سبزوارى، ص 131، ذيل جمله اللهم إنّي اسألك باسمك يا أحد يا واحد.
4 - ناسخ التواريخ جزء پنجم احوالات اميرالمؤمنين عليه السلام.
5 - حكمت الهى، مهدى الهى قمشه اى، ص 270، انتشارات اسلامى (چاپ سوم).
6 - رجال نيشابورى (به نقل از روضات الجنات، ج 6، ص 61).
7 - كلمات المحققين، ص 161
ازآن رو كه در مصادر اصلى اثرى از اين حديث در دست نيست و در كتب منقوله متأخر نيز بدون سند نقل شده در انتساب و صدور آن مى توان ترديدى جدّى كرد. تا آنجا كه برخى پژوهشگران به طور قطع آن را ساختگى دانسته اند.
هاشمى خطيب از كتاب «نتائج المطالعات و ثمرات
المراجعات»(1)سيد محمد مهدى كاظمى، دربارۀ اين حديث چنين نقل كرده است:
في نفسي من هذا الحديث شيء وجل ظني أنّه من وضع الصوفية و إن أورده جمع من علماء الفريقين في كتبهم. كما عرفت. و ذلك لأمور.
(الأول) أن الخبر المشار إليه لم يكن أكثر من سطر حتى يستغرق وقتاً كثيراً ينتهي إلى الصبح فيأمره أمير المؤمنين عليه السلام باطفاء السراج و من البعيد أن يطرق كميل مع عقله و كماله باب دار أمير المؤمنين قبيل طلوع الصبح مع علمه رضى الله عنه باشتغال أمير المؤمنين عليه السلام بنوافل الليل و مقدمات صلاة الفجر.
(الثاني) أن كميل رضى الله عنه كان غرضه الوقوف على معنى الحقيقة و لم يقف حتى طلع الصباح.
(الثالث) إن أمير المؤمنين عليه السلام و كذلك أولاده عليه السلام كانوا يجيبون كل من يسألهم بأجوبة شافية كافية غير مجملة بأبلغ عبارة و أحسن بيان كما لا يخفى على من مارس كلماتهم و مخاطباتهم و أجوبتهم عليه السلام المدونة في كتب الفريقين، هذا نهج البلاغة و هذه الصحيفة العلوية و الصحيفة السجادية و كذا سائر الأدعية المأثورة عنهم و الزيارات المروية عنهم و الخطب المنقولة عنهم تنادي بأعلى صوتها بأنها صادرة عن معادن العلوم و الآثار و منابع الحكم و الأخبار. كما لا يخفى على من جاس خلال تلك الديار.
(الرابع) انه لا داعي لالقاء أمثال هذه الكلمات المجملة و العبارات المبهمة على مسامع حامل أسراره و هو لا يفهمها. انتهى. قلت هذا رأي السيد الكاظمي و قد تفرد به حفظه اللّٰه.(2)
به هر رو اين روايت مورد توجه اهل عرفان و سير و سلوك قرار گرفته و شروحى چند بر آن نگاشته اند كه برخى از آن به طبع رسيده و برخى ديگر داراى نسخ خطى است و تعدادى نيز تنها در كتب فهارس نام برده شده اند. در اينجا به معرفى مهم ترين اين شرح ها مى پردازيم:
1 - شرح ميرزا محمد بن سليمان تنكابنى نويسنده قصص العلماء (م 1302 ه)
الذريعة، ج 13، ص 197
2 - شرح شيخ عز الدين محمود بن ابى طاهر كاشانى.
الذريعة، ج 13، ص 196 و ج 18، ص 140
نسخه ها:
الف - دانشگاه تهران، ش 1036/3، فهرست 3 ص 462
ب - كتابخانه ملى تهران، فهرست، ج 11، ص 727
ج - مرعشى، ش 10120، 8373، 478 و 2010
3 - شرح مظفر على شاه كرمانى (م 1125 ه) (فارسى منظوم).
الذريعة، ج 13، ص 197 و ج 18، ص 140
نسخه ها:
الف - كتابخانه ملك، ش 5181، فهرست، ج 3، ص 499
ب - مرعشى، ش 7341
4 - شرح شيخ مفيد متخلص به داور (م 1320 ق).
الذريعة، ج 13، ص 197
5 - شرح ملا عبد اللّٰه زنوزى (م 1257 ق) اين شرح با نام الأنوار
الجلية فى كشف أسرار الحقائق العلوية به اهتمام استاد سيد جلال الدين آشتيانى از سوى مؤسسه مطالعات اسلامى به چاپ رسيده است.
6 - شرح حاج ملا هادى سبزوارى (م 1289 ق) كه در ضمن شرح دعاى جوشن كبير بدان پرداخته و در كتاب اسماء الحسنى، ص 131-133 به چاپ رسيده است.
7 - شرح ملا عبد الرزاق كاشانى (م 730 يا 735 ق).
الذريعة، ج 13، ص 196 و ج 18، ص 140
اين شرح در شمارۀ ششم مجله انديشه، بر اساس چهار نسخه به چاپ رسيده است.
8 - اكمال الحجة فى شرح حديث الحقيقية، سيد عبد الرحيم بن ابراهيم الحسينى اليزدى (م حدود 1315 ق).
الذريعة، ج 2، ص 282
9 - شرح حديث حقيقت، ابن همام شيرازى شيعى
نسخه:
دانشگاه تهران، ش 2654/2 (ص 10-22)، فهرست، ج 10، ص 1524
10 - گزارش خبر كميل به نظم
نسخه:
دانشگاه تهران، ش 1035/33، فهرست 3، ص 464
11 - شرح خبر كميل، جمال الدين حسن بن يوسف مطهر حلى (م 726 ق)
الذريعة، ج 13، ص 196
اين رساله به علامه حلى منسوب است و برخى آن را از دوانى دانسته اند.
اين شرح در مجموعه اى به نام كلمات المحققين چاپ سنگى شده است و داراى نسخه هايى است.
نسخه ها:
الف - دانشگاه تهران، ش 1036/1(1 برگ)، فهرست 3، ص 460.
ب - كتابخانه مجلس، ش 4900/32، فهرست ج 14، ص 67 و ش 1805/40، فهرست ج 9، ص 345
12 - شرح حديث حقيقت، شاه نعمة اللّٰه ولى (م 827 ق).
فهرست منزوى، ص 1332
نسخه ها:
الف - كتابخانه ملك، ش 4189/6، فهرست، ج 7، ص 237
ب - مرعشى، ش 4781
13 - شرح فارسى حديث حقيقت، مقيم كاشانى
نسخه:
كتابخانه ملك، ش 477/10 (ص 30-36)، فهرست، ج 1، ص 85.
14 - شرح عربى حديث حقيقت، (از الذريعه برمى آيد كه محتمل است از آن محمود دهدار باشد.)
الذريعة، ج 13، ص 197-198
نسخه:
كتابخانه ملك، ش 4027/14 (ص 99-103)، فهرست، ج 7، ص 151
15 - گزارش فارسى خبر كميل، نويسنده ناشناخته
نسخه:
دانشگاه تهران، ش 1169/3، فهرست، ج 6، ص 2333
16 - شرح فارسى حديث حقيقت، نويسنده ناشناخته،
آغاز: حمد جلال احديت نه زبان هر كس است.
نسخه:
مجلس، ش 13 و 631/12، فهرست، ج 2، ص 393
17 - شرح حديث حضرت على به كميل به نام نفايس التحقيق و جواهر التدقيق.
نسخه:
دانشكدۀ الهيات مشهد، ش 1035/1 (كتابت در قرن 10).
فهرست، ج 2، ص 192
18 - شرح حديث حقيقت از قاضى مير حسين.
نسخه:
مرعشى، ش 10882، 9411 و 9797
19 - شرح فارسى حديث حقيقت، نويسنده ناشناخته.
نسخه:
مرعشى، ش 7498، فهرست 293/19
20 - شرح حديث حقيقت، نويسنده ناشناخته، عربى.
نسخه:
مرعشى، ش 4650
21 - شرح حديث الحقيقة، محمدحسين بن الآقا باقر البروجردى (م ح 1264 ق).
الذريعة، ج 13، ص 196
22 - شرح حديث الحقيقة، عبد الرحيم بن محمد يونس الدماوندى الاصفهانى (م 1160 ه).
الذريعة، ج 13، ص 196
اين توضيح و يادآورى لازم است كه گمان مى رود برخى از اين رساله ها مكرر باشد، چرا كه اين فهرست بر اساس فهارس نسخ خطى فراهم آمده و به اصل نسخه ها مراجعه نشده است.
يكى از شرح هاى حديث حقيقت، رساله اى است به فارسى به نام كميليه. اين رساله را نسخه شناس ارجمند محمدتقى دانش پژوه به احتمال از آن محمد دهدار دانسته است.
اين رساله در دانشگاه تهران، به شمارۀ 1113 (فهرست، ج 6، ص 1378) در ضمنِ مجموعه اى مندرج است.
شيخ آقابزرگ تهرانى نيز همين احتمال را نقل كرده و فرموده است:
الكميلية يوجد منها نسخة فى (دانشگاه: 1113)، اوله: [نوبتى داعى مسكين قدم قلم در ساحت اشارت امام الموحدين اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام روان كرده بود كه در جواب كميل...] و احتمل دانش پژوه انها تأليف محمد الدهدار، و نسخة اخرى منها عند على اصغر المهدوى ضمن مجموعة تاريخ كتابة المجموعة 1073، لم يذكر المؤلف، كما فى «دربارۀ نسخه هاى خطى 85:2».(1)
1) . الذريعة، ج 18، ص 140
در فهرست منزوى چنين آمده است:
كميليه\شرح حديث ما الحقيقة: گويا از محمد دهدار [دانش پژوه] آغاز:
نوبتى داعى مسكين قدم قلم در ساحت اشارت امام موحدين... روان كرده بود كه در جواب كميل بن زياد فرمود، بزرگى نصيحات گفت كه معلق نوشته اگر چنان فصيح نبوى كه عامه فهم كنند.(1)نسخه هاى اين رساله آن گونه كه در فهرست منزوى آمده بدين قرار است:
1 - تهران، اصغر مهدوى 259/6: نستعليق 1073 آغاز برابر نمونه در فهرست از نگارنده نام برده نشده [نسخه ها 98:2].
2 - دانشگاه 2594/2: نستعليق مير محمد مؤمن حسينى 1081 (92-15) در فهرست از نگارنده نام برده نشده است، آغاز برابر نمونه [ف. دانشگاه 1434:9].
3 - ملك 4027/13: شكستۀ نستعليق سدۀ 12. آغاز برابر نمونه، نسخه به عنوان «كميليه» است و از نگارنده نام برده نشده است (گ 99 ر - 103 ر).
4 - دانشگاه 1113/13: تاريخ ياد نشده، آغاز برابر نمونه، در فهرست به احتمال از دهدار دانسته شده است [ف. دانشگاه 5:
1378].(2)اين رساله بر اساس نسخۀ دانشگاه تهران شمارۀ 1113 تصحيح شده است.
نويسنده اين رساله بر اساسِ احتمالِ ذكر شده، خواجه محمد
دهدار (947-1016 ه) از عالمان شيعه در قرن دهم است. از وى رساله هاى عرفانى بسيارى به زبان فارسى به يادگار مانده كه ضمن مجموعه اى به چاپ رسيده است.
و نيز رسالۀ قضا و قدر ايشان را استاد آيت اللّٰه حسن زاده آملى تصحيح و منتشر كرده است. علامه تهرانى نيز در الذريعه رساله هاى متعددى را از وى معرفى كرده است.(1)
1) . معجم مؤلفى الشيعة، ص 178
تصویر
تصویر
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم نوبتى داعى مسكين، قدمِ قَلَم در ساحت اشارت امام الموحدين اميرالمؤمنين على بن أبى طالب عليه السلام روان كرده بود كه در جواب كميل بن زياد فرموده و بزرگى فصيح گفت كه مغلق نوشته اگر چنان فصيح بنويسى كه عامه فهم كنند، فايدۀ آن عامتر.
فرمان مشتمل شد و در بيان واضح شروع نمود و از اللّٰه تعالى توفيق اتمام خواست - إنّهُ وَليُّ الإجَابةِ و الإنعام.
كميل بن زياد كه يكى از ملازمان حضرت امير بود، روزى از آن حضرت سؤال كرد كه: مَا الْحَقيقَة؟ آنچه در افواه مردم در مقابل شريعت و طريقت آن را حقيقت خوانند، چه چيز است؟
امير فرمود: ما لَكَ [وَ] الْحَقيقَة؟ چه كار دارى تو با سؤال از حقيقت؟
كميل گفت: أَ وَ لَسْتُ صٰاحِبَ سِرِّك؟ آيا من در حقيقت صاحب سرّ تو نيستم كه مى فرمايى: تو را با حقيقت چه كار؟
امير گفت: بَلىٰ و لٰكن يُرَشَّحُ عَلَيْكَ ما يَطْفَحُ مِنّي؛ بلى تو صاحب سِرّ منى در بيان حقيقت، اما با تو چه حاجت است به بيان؛ صبر كن تا پوشيده آيد بر تو آنچه
در كشف حقيقت از من سرزند و روى نمايد.
كميل گفت: أَ وَ مِثْلُكَ يُخَيِّبُ سٰائِلاً؛ عجب كه مثل تو كريم، سائل را محروم گرداند و او را از نقد به نسيه حواله كند.
چون آتش طلبِ كميل چنان تيز بود كه به وعده تسكين نيافت، امير آنچه لايق بود از بيانِ حقيقت بگفت و فرمود: اَلْحَقيٖقةُ كَشْفُ سُرٰادِقٰاتِ الْجَلاٰلِ مِنْ غَيْرِ إشٰارَةٍ، حقيقت [آن است] كه بعد از سلوك شريعت در سير طريقت، مستعدّ و مستحقِ آن را روى نمايد، باز پس افتادن پرده هاى جلال حق است از پيش نظر طالب تا ببيند آنچه در پس پرده بود و پرده برخواست و بنمود بى آنكه اشارت به سوى آن تواند كرد كه گويد چيست آنكه مَن بينم و اشارت از چند جهت نتواند بود: يكى از غلبۀ نور، ديگر حيرت نبيند، ديگر تقدّس از جا و جهت. سيد نعمت اللّٰه گويد:
نورى است كه وصفش به عبارت نتوان كرد *** او را نتوان ديد و اشارت نتوان كرد(1)
شيخ سعدى گويد:
هيچ نقاشى نمى بيند كه نقشى بركشد *** و آنكه ديد از حيرتش كلك از بيان افتاده است(2)
حافظ گويد:
كَس ندانست كه منزلگه مقصود كجاست *** اين قدر هست كه بانگ جرسى مى آيد(3)
كميل مى دانست كه حقيقت [را] مراتب خواهد بود، از مرتبۀ ديگر استفسار نمود؛ گفت: زِدْني فيه بَياناً در بيان حقيقت چيزى زيادت از اين هست، بفرماى.
فرمود: مَحْوُ الْمَوْهُوم مَعَ صَحْوِ الْمَعْلُوم؛ حقيقت در پايه بالاتر از آنچه بيننده مى ديد و تعبير از آن نمى توانست كرد و هر زمان خيالى مى بست و وهمى مى كرد، خيال و وهم محو شود و بيننده را معلوم گردد به فهم صريح بى شبهه كه چه مى بيند چنانكه تعبير از آنچه ديده است تواند كرد و به اشارتى خبر حال اعلام تواند داد. سيد قاسم گويد:
نمى توان خبرى دادن از حقيقتِ دوست *** ولى ز روى بصيرت حقيقت همه اوست(1)
و شيخ عراقى گويد:
عراقى از پىِ تو در بدر همى گردد *** تو خود درون دلش ظاهر و هويدايى(2)
سلمان گويد:
جمالش لن ترانى گو تجلّى مى كند هر دم *** مرو از جاى خود اى دل كه انوار جمال است اين
كميل گفت: زدني بياناً. در بيان حقيقت زياده از آنچه گفتى سخنى بفرماى.
فرمود: هَتْكُ السَّتْرِ بِغَلَبَةِ السِّرّ. زيادت از اين در بيان حقيقت آن است كه بيننده به جايى رسد كه از غلبۀ سرّ حقيقت بر مشاهدۀ او نتواند كه خود را نگاه دارد و از ديده باز گويد، پس پرده درى آغاز كند و بيخودى پيش هر نا اهل و اهل داد اين بدهد.
مولانا محمّد شيرين مى فرمايد:
آنچه مى دانم از آن يار بگويم يا نه؟ *** و آنچه بنهفت ز اغيار بگويم يا نه؟
وصف آن كس كه در اين كوچه و اين بازار است *** بر سر كوچه و بازار بگويم يا نه؟(1)
شيخ اوحدى گويد:
هر چه گفتم من اى دبير امروز *** نه به خويشم بمن مگير امروز(2)
داعى گويد:
من نتوانم كه حق نگويم *** ور خود بِبُرند بنده را سر
كميل گفت: زِدْني بَياناً. در بيان حقيقت زيادت از مرتبۀ سابق چيزى درافزاى.
امير فرمود: جَذْبُ الأَحَدِيَّةِ لِصِفَةِ التَّوْحيد بيان حقيقت زياده از مرتبۀ سابق، آن است كه كششِ حضرت احديت كه صفت توحيد حقيقى است واقع شود و به مثل آفتاب ذرّه به سوى خود كشد و يا دريا قطره؛ پس در نور آفتاب گم شود، قطره در آب دريا، پس آنكه تو او را يكى مى گفتى، او همه را يكى كند كه توحيد يكى گفتن است و يكى كردن و گفتن از ماست و كردن از او. ازاين جهت كشش را نسبت به او كرد كه او همه را به سوى خود نكشد و در خود محو نكند، توحيد فعلى حقيقى واقع نشود و از اينجا خواجه عبد اللّٰه انصارى فرموده است:
همه هيچيد و هيچ، اوست كه اوست
شيخ عراقى در آخر لُمَعات مى گويد:
كِى بُوَد ما ز ما جدا ماند *** تو و من رفته و خدا ماند(1)
و اين مرتبه را از حقيقت، صوفيان «جمع» گويند و آن شهود حق است بى خلق، چنانچه شيخ اوحدى گويد:
تو يكى او يكى دو باشد دو *** اين يكى زان يكى ببايد كاست(2)
و اين محو و فنا در قوّت ما نيست.
مى فرمايد، كميل گفت: زِدْني بَياناً. در حقيقت زيادۀ اين سخن بيان فرماى.
حضرت امير فرموده اند كه: نُورٌ يَشْرِقُ مِنْ صُبْحِ الْأَزلِ فَيَلُوح عَلىٰ هَيٰاكِلِ التَّوْحيدِ آثاره. زياده از آنچه گفتم اين است كه حقيقت دو مرتبه است. بعد از اين كه صحيح است كه از او چنين عبارت كنى و گويى كه نورى است كه مى تابد از بامداد ازل.
پس پرتوهاى او مى درخشد و بر صورت ها مى افتد كه آن صورت ها را نسبت به آن است كه مظاهر نور توحيدند و شايد كه مراد حضرت امير از هياكل، صُوَر جزئيّۀ ممكنات باشد و تعيّنات اشياء. سيّد نعمت اللّٰه مى فرمايد:
هر ذرّه كه مى بينى خورشيد در او پيداست *** در ديدۀ ما بيند چشمى كه به حق بيناست(3)
و سيّد قاسم مى گويد:
چو عكس مشرق صبح ازل هويدا *** جمال دوست ز ذرّات كون پيدا شد(4)
1) . مجموعه آثار فخر الدين عراى، دكتر نسير بن محتشم، ص 532.
2) . ديوان اوحدى مراغى، تصحيح سعيد نفيسى، ص 60. اين بيت را مرحوم نفيسى در ص 426 از ديوانه به عنوان استدراك آورده كه بايد به صفحۀ 60 ديوان افزوده گردد.
3) . ديوان شاه نعمت اللّه ولى، غزل شمارۀ 192، ص 108.
4) . ديوان شاه قاسم انوار، تصحيح سعيد نفيسى، ص 119.
و شيخ عراقى مى گويد:
آفتابى در هزاران آيينه تافته *** بس به رنگى هر يكى تا بى عيان انداخته
جمله يك نور است امّا رنگ هاى مختلف *** اختلافى در ميان اين وآن انداخته(1)
و شيخ سعدى مى فرمايد:
به جهان خرّم از آنم كه جهان خرّم از اوست *** عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست(2)
و حافظ مى گويد:
هر دو عالم يك فروغ روى اوست *** گفتمش پيدا و پنهان نيز هم(3)
و داعى مى گويد:
روى تو در جلوۀ اللّٰه نور *** ديدۀ ما از تو چرا مانده دور
ديدۀ ما باز نشد سوى تو *** ورنه نهان نيست كس روى تو
اين مرتبه را از حقيقت، صوفيۀ موحّده «جمع الجمع» خوانند:
اگر در خلق، حق را درنيابى *** بيابى خانه امّا درنيابى
و جمع الجمع شهود حق است با خلق به وجهى كه كثرت تعيّنات قادح در وحدت ذاتى او نباشد؛ يعنى يكى باشد او را از خلق و حق دو نام شرابى از دو جام رويى در صد آينه و شعاعى بر هزار آبگينه. اوحدى مى گويد:
اى مردم كور اين چه بهار است ببينيد *** گلبن نه و گلهاش به بار است ببينيد
فردا همه يكرنگ شود طالب و مطلوب *** امروز يكى را كه هزار است ببينيد(1)
كميل گفت: زِدْنِي بَياناً. مرا زياده از اينكه فرموده در شرح حقيقت بيانى بگوى.
حضرت فرمود: أَطْفِ السِّراجَ فَقَدْ طَلَعَ الصُّبْحُ؛ چراغ باز كش كه صبح طالع شد؛ يعنى سخن در پايه حقيقت ثمر شد.
بيان به پايان رسيد و قصّه از بيان و گفتار به عيان و ديدار انجاميد.
بيت:
شمع بنشان كه آفتاب برآمد *** رخ معشوق از نقاب برآمد
بيت:
زهى نادان كه آن خورشيد تابان *** به نور شمع جويد در بيابان
بيت:
روشن تر از اين نمى توان گفت *** پيداتر از اين نمى توان گفت
قطعه:
آن چنان مست است عاشق كز شراب آمد به هوش *** آن چنان فاش است شاهد كز خودش آمد حجاب
هيچ مى هرگز نخواهد زين مى مست تر *** هيچ شاهد فاش تر زين برنيندازد نقاب
تمّ الكلام و الحمد للّٰه و الصلاة على نبيّه.
1) . ديوان اوحدى مراغى، تصحيح سعيد نفيسى، ص 218، غزل 371
سائل كاشانى (سدۀ دهم هجرى) تحقيق: محمّد مهدى فقيهى
صحيفة المحبة رسالۀ مختصرى است شامل دو بخش: الف - چهل حديث در فضائل على عليه السلام، ب - ترجمۀ منظوم هر حديث با دو بيت. در اينجا توضيحاتى دربارۀ هر دو بخش ذكر مى شود.
الف: چهل حديث در فضائل على عليه السلام، چهل حديثى است كه از حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله در فضائل حضرت على عليه السلام نقل شده است.
اغلب اين احاديث (35 حديث) از كتاب «السبعين في فضائل اميرالمؤمنين» مير سيد على همدانى(1)، گزين شده است.
از اين چهل حديث نسخه اى ضمن مجموعۀ شمارۀ 8084
1) . مير سيد على همدانى مشهور به شاه همدان (متولد 12 رجب 714 و متوفاى 6 ذى حجۀ 786 ق) كه نسبتش به امام زين العابدين عليه السلام مى رسد، بدين ترتيب: سيد على همدانى بن سيد شهاب الدين بن محمد بن على بن يوسف بن محمد بن جعفر بن عبد اللّٰه بن محمد بن على بن حسن بن حسين بن الامام زين العابدين بن الامام الحسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام. براى شرح حال و آثار وى رجوع شود به كتاب: احوال و آثار و اشعار مير سيد على همدانى، تأليف دكتر محمد رياض.
كتابخانۀ حضرت آيت اللّٰه مرعشى موجود است(1)كه در اينجا همان نسخه، اصل قرار گرفت.
اين چهل حديث را حاج ميرزا على افشار مشهور به صدر الذاكرين و متخلص به واله (متوفاى 1330 ق) در منظومه اى به نام توان و روان(2)شرح و تفسير نموده است.
شيخ آقابزرگ تهرانى نيز از اين چهل حديث ياد كرده است(3).
ب: ترجمه منظوم چهل حديث چهل حديث مذكور به خامۀ شاعرى با شعر به فارسى ترجمه شده است. از اين ترجمه دو نسخه در دست است با اين خصوصيات:
الف: نسخۀ كتابخانۀ دانشگاه تهران رسالۀ چهارم از مجموعۀ شمارۀ 164(4).
ب: نسخۀ كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى، ضمن مجموعۀ شماره 1016 كتابهاى اهدايى سيد محمد صادق طباطبايى به مجلس(5)، در پايان اين نسخه شاعر تخلص خود را ذكر كرده است:
«سائل» ارباب نظم را صله است *** صلۀ نظم خويش پيدا كن
1) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ حضرت آيت اللّٰه مرعشى، ج 21، ص 86
2) . نسخه اى از اين كتاب در كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى به شمارۀ 13879 موجود است و در سال 1335 ق، در 390 ص، به چاپ رسيده است.
3) . الذريعة إلى تصانيف الشيعه، شيخ آقابزرگ تهرانى، ج 15، ص 23
4) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ مركزى دانشگاه تهران، ج 2، ص 157
5) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه مجلس شوراى اسلامى، عبد الحسين حايرى، ج 23، ص 295
شعر در شأن مرتضى گفتى *** صله از مرتضى تمنا كن
استاد حايرى در فهرست مجلس، احتمال داده كه شاعر مذكور، همان سائل كاشانى باشد كه در قرن دهم مى زيسته است.
تصحيح رساله
تصحيح رساله از روى سه نسخه صورت گرفت كه علايم هر كدام چنين است:
نسخه شمارۀ 8084 كتابخانه آيت اللّٰه مرعشى با رمز «الف».
نسخۀ شمارۀ 164 دانشگاه تهران با رمز «ب».
نسخۀ شمارۀ 1016 كتابخانه مجلس شوراى اسلامى با رمز «ج».
احاديث نيز از كتاب «السبعين» و ساير مصادر حديثى استخراج شده است.
تصویر
تصویر
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم حرفى كه بر زبان من است و حديثى كه حرز جان من است، ذكر مولايى است كه وصى خواجه لولاست و محبتش(1)از همه اولى «ذكره عبادة و حبه سعادة» عليهما التحيّة و السلام و آلهما و صحبهما الكرام.
و بعد اين چند(2)كلمه اى است كه صاحب «أُوتيت جوامع الكلم» در مناقب ابن عم خود أمير البررة(3)و قاتل الكفرة الإمام المظفّر و الشجاع الغضنفر اسد اللّٰه الغالب المرتضى عليّ بن أبي طالب و أهل بيتش عليهم السلام فرموده و ذات ملك صفاتش را به ابلغ وجه ستوده، انتخبتها من الكتب المعتبرة في مناقبه منها كتاب السبعين في فضائل أمير المؤمنين عليه السلام من تصانيف العارف الصمداني المشتهر بعلي الثاني أمير سيد علي الهمداني - قدس سره العزيز -.
و در ذيل هر حديث(4)دو بيت فارسى بطريق ترجمه مؤدّى مى شود(5)[تذكرة
للسلطان الأعظم الخاقان الأعدل الأكرم المدعو باسم المصطفى المنسوب بنسب المرتضى خلاصة الرضوية و سلالة المرتضوية السلطان ابن السلطان ابن السلطان أبو المكارم سلطان أحمد خان اللّهم مهّد قواعد عدالته](1)و اللّٰه الموفق و المعين.
1 - قال النبيّ صلى الله عليه و آله: عِنْوانُ صَحيفَةِ المؤمِنِ حُبُّ عَليِّ بنِ أبي طالبٍ.
نامۀ مشرك است آنكه در او *** نبود نام سرور غالب
هست عنوان نامۀ مؤمن *** دوستى على بو طالب(2)
2 - قال النبيّ صلى الله عليه و آله: قُلْ لِمَنْ أَحَبَّ عَلِيّاً تَهَيَّأُ لِدُخُولِ الجَنَّةِ
خواجه كز براى دوستيش همه(3)*** كرد آماده حق سراى بهشت
گفت با دوستدار حيدرگوى *** كه مهيّا شود براى بهشت
3 - و مِن كلامه صلى الله عليه و آله: كَفّى و كف عَلِيٍّ في العَدْلِ سَوٰاءٌ(4).
پيشواى رسل امين خداى(5)*** آنكه در عدل، بر سر آمده است
گفت: كف من و كف حيدر *** در عدالت، برابر آمده است
4 - قال النبيّ صلى الله عليه و آله: اَلْقُرآنُ مع عَلِيٍّ و عَلِيٌّ مع الْقُرآنِ
مهبط جبرئيل و نقد خليل *** آنكه داناتر آمد از قرآن
گفت: قرآن مصاحب على است *** على آمد مصاحب قرآن
5 - و مِن كلامه صلى الله عليه و آله: أنَا وَ عليٌّ هذا حُجّة اللّٰهِ على خلقه
محرم بارگاه أو أدْنىٰ *** آن كش از صدق خاك درگاهيم
كرد اشارت به مرتضى كه به خلق *** من و اين هر دو حجت اللّٰهيم
6 - قال النبيّ صلى الله عليه و آله: من آذى عليّا فقد آذاني.
مرهم سينۀ دل افكاران *** آنكه آزار كس نكو نشمرد
گفت هر ناكسى كه آزارد *** مرتضى را، يقين مرا آزرد(1)
7 - قال النبيّ صلى الله عليه و آله: النَّظَرُ في(2)وَجْهِ عَليِّ بْنِ أَبي طالِبٍ(3)عِبادةٌ.
تا به كى در اطاعت دگران *** دست بندى به سينه هر ساعت
رخ مگردان ز طاعت شاهى *** كه نظر بر رخش بود طاعت
8 - و من كلامه صلى الله عليه و آله: ذِكرُ عَلِيِّ بْنِ أَبي طالِبٍ عِبادَةٌ(4).
ذكر خير على كند همه عمر *** هر كه ذكر خداش عادت شد
به عبادت گرا كه پيغمبر *** گفت ذكر على عبادت شد
9 - و من كلامه صلى الله عليه و آله: عليٌّ منّي مثل رأسي من بدني.
گفت سردار هاشمى نسبت *** نسبت شاه اوليا با من
نسبتى هست با بدن سر را *** نسبتش نسبت سر است و بدن
10 - قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: لَوِ اجْتَمَعَ النّاسُ عَلى(5)حُبِّ عَليِّ بْنِ أبي طالِبٍ ما خَلَقَ اللّٰهُ النّار.
خلق اگر در محبت حيدر *** جمع كردى دل مشوّش را
از براى عذاب دوزخيان *** نافريدى خداى، آتش را
11 - قال النبيُّ صلى الله عليه و آله: يُسْأَلُونَ عَنِ الْإقْرارِ بِوِلاٰيَةِ عَلِيٍّ.
به ولاى على گراى كه هست *** وايۀ دوستان عنايت او
ولى اش خوان ولى كه مى پرسد *** حق ز اقرار بر ولايت او
12 - وَ مِنْ كلامِهِ صلى الله عليه و آله: لَوْ لَمْ يُخْلَقْ عَليُّ بْنُ أبي طالبٍ لَمْ يَكُنْ لِفاطمةَ كُفْوٌ.
مهتر انبياء و بهتر خلق *** گفت در شأن شاه دين پرور
كه على گر نمى شدى مخلوق *** كس نمى داشت فاطمه همسر
13 - قالَ النبيُّ صلى الله عليه و آله: عَليٌّ بابٌ [حطّة] مَنْ دَخَلَ مِنْهُ كانَ مُؤْمِناً وَ مَنْ خَرَجَ مِنْهُ كانَ كافِراً.
ذات سلطان اوليا بابى است *** كفر و ايمان به طوف او مضمر
هركه داخل بود(1)بود مؤمن *** هركه خارج بود(2)بود كافر
14 - قال النبيُّ صلى الله عليه و آله: حُبُّ عليٍّ بَراءَةٌ مِنَ النّارِ.
خوش حديثى است دوستى على *** يادگير اين حديث را زنهار
دوست دارش كه گفت پيغمبر: *** دوستى اش رهايى است از نار
15 - قال النبيُّ صلى الله عليه و آله: عَليٌّ خَيرُ البَشَرِ مَنْ أَبىٰ فَقَدْ كَفَرَ
بهترين بشر على را دان *** اين چنين گفت بهترين بشر
برنگردى از اين كه گفت رسول(1)*** هركه برگشت از اين بود كافر
16 - و من كلامه صلى الله عليه و آله: لكلّ نبيّ وصيٌّ و وارثٌ و إنّ عليّاً وصيّي و وارثي.
وصى و وارث رسول خداى *** مرتضى را شمر كه گفت نبى:
هر نبى را وصى و وارث هست *** وصى و وارث من است على
17 - و من كلامه صلى الله عليه و آله: حُبُّ عَليِّ بْن أَبي طالبٍ يَأْكُلُ الذُّنوبَ كَما يَأكلُ النّارُ الحَطَبَ.
حُبّ شاه ولايت آتش وار *** آفت خرمن گناهان است
جرم ما هيزم است و منهزم است *** هيزم از آتشى كه سوزان است
18 - قال النبي صلى الله عليه و آله: عَليٌّ يَزهر في الجنَّةِ ككوكبِ الصبحة لأهل الدُّنيا.
مرتضى در بهشت جاويدان *** چون خرامد به طالعِ فيروز
مى درخشد رخش بر اهل جهان *** چون درخشيدنِ ستارۀ روز
19 - وَ مِنْ كلامِهِ صلى الله عليه و آله: حَقُّ علِيِّ بْنِ أَبي طالبٍ على هَذهِ الأُمَّةِ كَحَقِّ والِدٍ عَلى وَلَدِهِ.
خواجۀ حق شناس حق گفتار *** آنكه حق از اوش خرسند است
گفت حقّ على بر اين امّت(2)*** همچو حقّ پدر به فرزند است
20 - قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: قُسِمَتِ الْحِكْمَةُ عَشْرَةَ أَجْزاءٍ فَأُعْطِيَ عَليٌّ تِسعَةً و الناس جُزْءاً واحِداً.
مصطفى گفت كرده شد قسمت *** حكمت، آن منبع هنرها را
بوده ده جزو داده شد ده آن(3)*** نُه على را يكى دگرها را
21 - قال النبيّ صلى الله عليه و آله: أَعْلَمُ أُمَّتي علِيُّ بْنُ أبي طالِبٍ.
بحر دانش عليّ عالى قدر *** آنكه دانا دل است در همه فن
دانش او طلب كه در همه(1)فن *** اوست داناترينِ امّت من
22 - و من كلامه صلى الله عليه و آله: عليٌّ منّي و أنا مِنْهُ وَ هُوَ وَليُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ.
مهتر خيل انبياء فرمود: *** كه على از من است و من ز على
على آمد وليّ هر مؤمن *** اقتدا كن چو مؤمنان به ولي(2)
23 - قال النبيُّ صلى الله عليه و آله: يا عليُّ أَنتَ يَعْسُوبُ المؤمنين و المال يَعسُوبُ الظّٰالِمينَ.
به على گفت پيشواى رسل *** آنكه مطلوب طالبان باشد
كه تو يعسوب اهل ايمانى *** مال يعسوب ظالمان باشد
24 - و من كلامه صلى الله عليه و آله: عليٌّ و شيعته هم الفائزون يوم القيامة.
پيروىِ عقل شد على، زان رو *** عاقلان پى رويش آموزند
پى رو او شَوى كه روز جزا *** على و پى روانش فيروزند
25 - قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: سيكونُ مِنْ بعدي فِتنةٌ فإذا كانَ ذلكَ فالزموا علِيَّ بْنَ أبي طالبٍ فإِنَّه الفاروقُ بين الحقِّ و الباطل.
مخبر لا نبيَّ بعدي گفت: *** بعد من فتنه مى شود عاجل
به على بگرويد كان ساعت *** او جدا مى كند حق از باطل
26 - و من كلامه صلى الله عليه و آله: إنّ اللّٰه عز و جل جعل ذرية كل نبي في صلبه و جعل ذريتي في صلب علي بن أبي طالب.
هر نبى را نبيره اى داور *** داده از صلب او خجسته نبى
نبى ما نبيرۀ او را *** خلق كرده خدا ز صلب على(3).
27 - و من كلامه صلى الله عليه و آله: مكتوبٌ على باب الجنّة قبل أن يخلق اللّٰه السماوات و الأرض بألفي عامٍ: محمّد رسول اللّٰه و عليّ أخوه.
حق نوشته است بر در جنّت *** پيش از خلق آسمان و زمين
كه محمد يقين رسول خداست *** على او را برادرى است امين
28 - و من كلامه صلى الله عليه و آله: لكلِّ نبيّ صاحب سرٍّ و صاحب سرّي عليٌّ.
خواجه انبياء تكلم كرد *** به حديثى كه بس جلى باشد
هر نبى را چو صاحب سرّى است(1)*** صاحب سرّ من على باشد
29 - و مِنْ كلامِهِ: سُئِلَ النبيُّ صلى الله عليه و آله: مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الكِتابِ؟ قال: إنّما ذلك عليُّ بن أبي طالبٍ.
از پيمبر سؤال كرد كسى *** كه بگو نزد كيست علم كتاب
در جواب از ره صوابش گفت *** نيست آن جز على عالى مآب
30 - و مِنْ كلامه صلى الله عليه و آله: مثلُ عليّ بن أبي طالب في الناس مثل قل هو اللّٰه أحد في القرآن.
علم قرآن على رساند به خلق *** به قراءات سبعه آمد از آن
نسبت ذات او به زمرۀ خلق *** نسبت قل هو اللّٰه با قرآن
31 - قال النبي صلى الله عليه و آله: من كنت مولاه فعليّ مولاه
مقتداى امم، امام رسل *** گفت در شأن بحر علم(2)، على
هر كه مولاى او منم تحقيق *** همه هست مولاى او على ولى
32 - و من كلامه صلى الله عليه و آله: أنا مدينة العلم و عليٌّ بابها من أراد العلم فليأت الباب.
بحر علم و عمل گفت كه من *** شهر علمم، على در است مرا
هركه را درِ علم مى بايد *** بايد آمد به صدق از درِ ما
33 - و من كلامه صلى الله عليه و آله: حُبُّ عليِّ بْنِ أبي طالبٍ حسنةٌ لا يضر معه سيّئةٌ و بغضه سيّئةٌ لا ينفع مَعَهَا حَسَنَةٌ.
حبّ شاه ولايت آن نيكى است *** كش مضرّت نمى رسد ز بدى
بغض وى آن بدى است كش نيكى *** نيست نافع كه هست بى خردى
34 - قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: حبّ آل محمّد يوماً خيرٌ مِنْ عبادةِ سنةٍ
حبّ آل نبي گزين همه عمر *** كه حبيب مهيمن متعال
گفت: يك روزه حب آل نبى *** بهتر است از عبادت يك سال
35 - و من كلامه صلى الله عليه و آله: مثلُ أهل بيتى فيكم كمثل باب حطَّة مَن دَخَلَهُ غُفِرَ لَهُ
گفت با امتان خويش نبى *** نسبت اهل بيت من به شما
نسبت باب حطه اى است كه هست *** هر كه داخل در او برى ز خطا
36 - قال النبيّ صلى الله عليه و آله: سَأَلْتُ ربّي عزَّ و جلَّ أن لا يدخل أَحَداً مِنْ أهل بيتي النار فَأعطانيها
خواستم از خداى عز و جل *** نروند اهل بيتم اندر نار
كرد اعطا خداى(1)خواسته ام *** اين چنين گفت خواجۀ ابرار
37 - قال النبيّ صلى الله عليه و آله: اللهمّ هؤلاءِ أهل بيتي.
اهل بيت نبى بگويم كيست *** على و فاطمه، حسين و حسن
گفت روز مباهله: يا رب! *** اين گروهند اهل خانۀ من
38 - و من كلامه صلى الله عليه و آله: إنّا أهل البيت اختار اللّٰه لنا الآخرة على الدنيا
خواجۀ آخر الزمان از لطف *** گفت با اقرباى خويش كه ما
اهل بيتيم و بهر ما ايزد *** آخرت را گزيده بر دنيا
39 - قال النبيّ صلى الله عليه و آله: اللهمَّ لا تميتني حتّى تُرِيَني وجه عليّ
به سفر بود مرتضى، و رسول *** نگران شد دلش به سوى على
گفت: يا رب ز مرگ امانم ده *** تا نمايى مرا تو روى على
1) . ج: دوست
40 - و من كلامه صلى الله عليه و آله: لو أَنَّ الرياضَ أقلامٌ و البحر مِدادٌ و الجِنَّ حُسّابٌ و الإنس كُتّابٌ ما أَحصَوا فضائلَ عليِّ بن أبي طالب.
گر به امر خداى عز و جل *** قلم آيد رياض و بحر مداد
جن محاسب شوند و كاتب انس *** شرح فضل على نشايد داد
تمّت الرسالة المسمّاة بصحيفة المحبّة بعون اللّٰه و حسن توفيقه.
«سائل» ارباب نظم را صله است *** صلۀ نظم خويش پيدا كن
شعر در شأن مرتضى گفتى *** صله از مرتضى تمنا كن(1)
1 - كتاب السبعين في فضائل أمير المؤمنين للسيد علي الهمدانيّ، ص 504، ح 1، و أخرجه ابن المغازليّ في مناقب عليّ بن أبي طالب 290/243 بإسناده عن أنس بن مالك عن الزهريّ، و الخطيب في تاريخ بغداد، ج 4، ص 410؛ ينابيع المودّة للعلاّمة القندوزيّ، ج 2، ص 78، ح 85 نقلاً عن الديلميّ و ج 2، ص 97 عن الخطيب؛ كنز العمال، ج 11، ص 601، ح 32900، نقلاً عن الخطيب؛ لسان الميزان، ج 4، ص 471، الصواعق المحرقة، ص 132، المناقب المرتضويّة، ص 21.
2 - كتاب السبعين، ص 514، ح 42، ينابيع المودّة للعلاّمة القندوزيّ، ج 2، ص 79، ح 91، كنوز الحقائق، ص 108، أرجح المطالب، ص 526.
3 - كتاب السبعين، ص 508، ح 17، و أخرجه ابن المغازليّ في المناقب، ص 129، ح 170، تاريخ بغداد، ج 5، ص 37، الخوارزميّ في المناقب، ص 235،
1) . دو بيت آخر فقط در نسخۀ ج آمده است. و در پايان آن نسخه چنين آمده: «قد فرغ من تحرير هذا الأحاديث النبوي يوم السبت في تاريخ سنة 933».
ينابيع المودّة للعلاّمة القندوزيّ، ج 2، ص 79، ح 91، أرجح المطالب، ص 456.
4 - كتاب السبعين، ص 514، ح 44، ينابيع المودّة للعلاّمة القندوزيّ، ج 2، ص 96، ح 234 نقلاً عن الحاكم و الطبراني بهذا اللفظ؛ كنز العمال، ج 11، ص 603، ح 32912 نقلاً عن مستدرك الحاكم و الأوسط للطبرانيّ عن أم سلمة؛ المستدرك للحاكم، ج 3، ص 124؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 134؛ الصواعق المحرقة، ص 74 و 75؛ نور الأبصار، ص 73.
5 - كتاب السبعين، ص 517، ح 57، ينابيع المودّة للعلاّمة القندوزيّ، ج 2، ص 74، ح 39 باختلاف يسير؛ كنز العمال، ج 11، ص 620، ح 33013 «أنا و هذا - يعني عليّاً - حجّة علي أمّتي يوم القيامة» نقلاً عن الخطيب عن أنس؛ تاريخ بغداد، ج 2، ص 88، كنوز الحقائق، ص 46.
6 - الجامع الصغير، ج 2، ص 547، ح 8266؛ ينابيع المودّة للعلاّمة القندوزيّ، ج 2، ص 81، ح 110 و أيضا ج 2، ص 101، ح 267؛ كنز العمّال، ج 11، ص 601، ح 32901 بطرق مختلفة.
7 - كتاب السبعين، ص 511، ح 30؛ المناقب لابن المغازليّ، ص 206، ح 244؛ بإسناده عن معاذ بن جبل؛ ينابيع المودّة للعلاّمة القندوزيّ، ج 2، ص 83، ح 131 نقلاً عن الطبرانيّ و الحاكم و ابن عساكر، و أيضا ص 395، ح 24 نقلاً عن الطبرانيّ و الحاكم بإسناده عن ابن مسعود، و ص 240، ح 673 نقلاً عن صاحب الفردوس بإسناده عن معاذ بن جبل؛ كنز العمّال، ج 11، ص 601، ح 32895، و ص 624، ح 33039 بإسناده عن ابن مسعود و عمران بن الحصين و عائشة.
8 - كتاب السبعين، ص 515، ح 46؛ المناقب لابن المغازليّ، ص 206، ح 243 بإسناده عن عائشة، ينابيع المودة للعلاّمة القندوزيّ، ج 2، ص 76، ح 62، و 985318 بإسناده عن عائشة.
9 - كتاب السبعين في فضائل أمير المؤمنين، ص 517، ح 57، أخرجه ابن المغازليّ في المناقب، ص 92، ح 135 بإسناده عن هيثم عن أحمد بن محمّد بن يزيد؛ ينابيع المودّة للعلاّمة القندوزيّ، ج 2، ص 77، ح 72؛ كنز العمال، ج 11، ص 603، ح 32914 بإسناده عن ابن عبّاس؛ المناقب للخوارزميّ، ص 89؛ الصواعق المحرقة، ص 75؛ كنوز الحقائق، ص 18؛ مشارق الأنوار للحمزاويّ، ص 91؛ ذخائر العقبى، ص 63؛ الرياض النضرة، ج 3، ص 162؛ الجامع الصغير، ج 2، ص 140، ح 5596.
10 - كتاب السبعين، ص 514، ح 41؛ ينابيع المودّة للعلاّمة القندوزيّ، ج 2، ص 293، ح 843، و ص 290، ح 830 بإسناده عن ابن عبّاس و عمر؛ إحقاق الحقّ، ج 7، ص 149-152 الباب المتمم للتسعين بعد المائة بإسناده عن ابن عبّاس و أبي طالب الحسني، وج 17، ص 240-241، الباب الثاني و الخمسون بعد المائة بإسناده عن عليّ عليه السلام و ابن عبّاس و طاوس.
11 - كتاب السبعين، ص 516، ح 51.
12 - كتاب السبعين، ص 514، ح 43؛ ينابيع المودّة للعلاّمة القندوزيّ، ج 2، ص 80، ح 98 نقلاً عن صاحب الفردوس بإسناده عن سلمان، و ص 286، ح 819 بإسناده عن أم سلمة، و ص 244، ح 686 نقلاً عن صاحب الفردوس بإسناده عن أم سلمة أيضاً.
13 - كتاب السبعين، ص 513، ح 40، كذا في الأصل و لم ترد كلمة (حطّة) في المصدر، و جاء في بعض المصادر (الدين) بدل (حطّة)؛ انظر ينابيع المودّة، ج 2، ص 243، ح 683 بإسناده عن عبد اللّٰه، كنز العمال، ج 11، ص 603، ح 32910.
14 - ينابيع المودّة للعلاّمة القندوزيّ، ج 2، ص 75، ح 55 نقلاً عن الديلميّ، و ح 836291 بإسناده عن ابن عبّاس؛ إحقاق الحقّ، ج 7، ص 148 نقلاً عن الديلميّ
و الكنز بإسناده عن عمر، و ج 17، ص 236-238 نقلاً عن الديلميّ.
15 - ينابيع المودّة للعلاّمة القندوزيّ، ج 2، ص 78، ح 81 نقلاً عن الخطيب البغداديّ، و ص 273، ح 779 بإسناده عن حذيفة؛ الغدير، ج 3، ص 22 و ج 9، ص 394؛ كنز العمال، ج 11، ص 625، ح 33045 بإسناده عن جابر؛ انظر المناقب للخوارزميّ، ص 187؛ الصواعق المحرقة، ص 159؛ الدرّ المنثور للسيوطيّ، ج 6، ص 379؛ روح المعاني ج 30، ص 207؛ فتح القدير للشوكانيّ، ج 5، ص 464.
16 - كتاب السبعين، ص 506، ح 8، و أخرجه ابن المغازلي في المناقب، ص 200، ح 238 بإسناده عن عبد اللّٰه بن بريدة؛ ينابيع المودّة للعلاّمة القندوزيّ، ج 2، ص 79، ح 96.
17 - رسالۀ السبعين في فضائل اميرالمؤمنين، ص 118؛ ترجمه و شرح دكتر محمد يوسف نيرى، انتشارات نويد شيراز.
18 - كتاب السبعين، ص 512، ح 32؛ المناقب لابن المغازلي، ص 140، ح 184 و 185 بإسناده عن أنس؛ ينابيع المودّة للعلاّمة القندوزيّ، ج 2، ص 77، ح 74 نقلاً عن البيهقيّ، و ج 97، ح 239، نقلاً عن أبي بكر المطيريّ بإسناده عن أبي سعيد، و ص 241، ح 675 نقلاً عن كتاب الفردوس؛ كنز العمّال، ج 11، ص 604، ح 32917 بإسناده عن أنس؛ إحقاق الحق، ج 6، ص 166-169، الباب الثامن و السبعون بإسناده عن أنس و ج 16، ص 520-523، الباب الرابع و الخمسون بإسناده عن أنس، و في بعض المصادر (يزهو) أو (يظهر) بدل (يزهر).
19 - كتاب السبعين، ص 510، ح 23 عن صاحب الفردوس عن جابر بن عبد اللّٰه؛ المناقب لابن المغازليّ، ص 47، ح 70 بإسناد آخر و باختلاف يسير؛ ينابيع المودّة للعلاّمة القندوزي، ج 2، ص 76، ح 58 عن الديلميّ؛ المناقب للخوارزميّ، ص 219؛ كنوز الحقائق، ص 69؛ أرجح المطالب، ص 501.
20 - كتاب السبعين، ص 515، ح 47؛ المناقب لابن المغازليّ، ص 286، ح 328 بإسناده عن إبراهيم بن علقمة عن عبد اللّٰه.
21 - كتاب السبعين، ص 510، ح 26 عن صاحب الفردوس عن سلمان رضي اللّٰه عنه؛ ينابيع المودّة للعلاّمة القندوزيّ، ج 2، ص 70، ح 6؛ كنز العمّال، ج 11، ص 614، ح 32977 بإسناده عن الديلميّ عن سلمان، و قد ورد في المصادر المذكورة: أعلم أمّتي من بعدي إلخ؛ المناقب للخوارزميّ، ص 49؛ كنوز الحقائق ص 19؛ كفاية الطالب للكنجيّ، ص 190.
22 - كتاب السبعين، ص 507، ح 13؛ المناقب لابن المغازليّ، ص 229، ح 276 بإسناده عن عمران بن حصين؛ ينابيع المودّة للعلاّمة القندوزيّ، ج 2، ص 78، ح 77 نقلاً عن أبي داود الطيالسيّ، و ص 159، ح 449 نقلاً عن الترمذيّ بإسناده عن عمران بن حصين مع اختلاف يسير؛ الغدير، ج 3، ص 22 و ج 7، ص 177.
23 - ينابيع المودّة للعلاّمة القندوزيّ، ج 2، ص 401، ح 49 نقلاً عن ابن عديّ بإسناده عن عليّ عليه السلام و ص 97، ح 240 نقلاً عن ابن عديّ بإسناده عن عليّ عليه السلام؛ الغدير، ج 8، ص 89 و ج 4، ص 65 بدون ذكر «و المال يعسوب الظالمين» و ج 10، ص 49، كنز العمّال، ج 11، ص 604، ص 32918 مع اختلاف يسير.
24 - كتاب السبعين، ص 514، ح 45؛ ينابيع المودّة للعلاّمة القندوزيّ، ج 2، ص 312، ح 891 بإسناده عن ابن عبّاس، و ص 78، ح 78، و ص 77، ح 67، نقلاً عن الديلميّ؛ الغدير، ج 2، ص 351، و ج 3، ص 79.
25 - كتاب السبعين، ص 507، ح 12؛ ينابيع المودّة للعلاّمة القندوزيّ، ج 2، ص 289، ح 826 بإسناده عن أبي ليلى الغفاريّ؛ الغدير، ج 10، ص 49.
26 - كتاب السبعين، ص 509، ح 20؛ أخرجه ابن المغازليّ في المناقب، ص 49، ح 72 عن جابر بن عبد اللّٰه الأنصاري؛ القندوزي في ينابيع المودة، ج 2، ص 90،
ح 191، نقلاً عن الطبرانيّ و الخطيب البغداديّ عن ابن عباس؛ كنز العمّال، ج 11، ص 600، ح 32982، نقلاً عن الطبرانيّ عن جابر و الخطيب عن ابن عباس.
27 -...
28 - كتاب السبعين، ص 510، ح 25؛ ينابيع المودّة للعلاّمة القندوزيّ، ج 2، ص 239، ح 668 نقلاً عن صاحب الفردوس بإسناده عن سلمان؛ إحقاق الحقّ، ج 4، ص 226 نقلاً عن الديلميّ بإسناده عن سلمان، و ج 20، ص 312-313 النعت الحادي و الثلاثون بإسناده عن سلمان.
29 - كتاب السبعين، ص 518، ح 60؛ ينابيع المودّة للعلاّمة القندوزيّ، ج 2، ص 250، ح 703، بإسناده عن عبد اللّٰه بن سلام.
30 - كتاب السبعين، ص 511، ح 28؛ المناقب لابن المغازليّ، ص 69، ح 100 بإسناده عن نعمان بن بشير مع اختلاف يسير؛ ينابيع المودّة للعلاّمة القندوزيّ، ج 2، ص 239، ح 671 نقلاً عن صاحب الفردوس بإسناده عن حذيفة.
31 - رسالۀ السبعين في فضائل اميرالمؤمنين، ص 163.
32 - كتاب السبعين، ص 510، ح 22؛ ينابيع المودّة للعلاّمة القندوزيّ، ج 2، ص 91، ح 197، بإسناده عن ابن عباس و جابر؛ كنز العمال، ج 11، ص 600، ح 32890 و ص 614، ح 32979.
33 - رسالۀ السبعين في فضائل اميرالمؤمنين، ص 180.
34 - كتاب السبعين، ص 519، ح 64؛ ينابيع المودّة للعلاّمة القندوزيّ، ج 2، ص 252، ح 707 نقلاً عن صاحب الفردوس بإسناده عن ابن مسعود، و ص 269، ح 767 بإسناده عن ابن مسعود؛ إحقاق الحقّ، ج 9، ص 497-498، ح 93 بإسناده عن ابن مسعود، و ج 18، ص 483، ح 60 نقلاً عن الديلميّ بإسناده عن عبد اللّٰه بن مسعود.
35 - كذا في الأصل، لكن جاء في المصادر بصورة روايتين مستقلتين، الأولى:
«مثل أهل بيتي فيكم مثل سفينة نوح من ركبها نجى و من تخلف عنها هلك»، انظر كتاب السبعين، ص 520، ح 66؛ المناقب لابن المغازليّ، ص 132، ح 173، بإسناده عن ابن عبّاس؛ ينابيع المودّة للعلاّمة القندوزيّ، ج 2، ص 252، ح 709 نقلاً عن صاحب الفردوس بإسناده عن أبي سعيد الخدريّ؛ المعجم الكبير، ج 3، ص 45؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 168؛ السيرة الحلبية، ج 3، ص 11، الرواية الثانية و قد جاءت هكذا: «اللّهمّ لا تمتني حتى تريني وجه عليّ بن أبي طالب» انظر: المناقب لابن المغازليّ، ص 122، ح 160 من طرق متعددة بإسناده عن أم عطيّة؛ ينابيع المودّة للعلاّمة القندوزيّ، ج 2، ص 184، ح 532 نقلاً عن الترمذيّ بإسناده عن أم عطيّة، مصابيح السنّة، ص 202؛ الرياض النضرة، ج 2، ص 216؛ ذخائر العقبى، ص 64؛ البداية و النهاية، ج 7، ص 356.
36 - رسالۀ السبعين في فضائل أمير المؤمنين، ص 197.
37 - ينابيع المودّة للعلاّمة القندوزيّ، ج 2، ص 224، ح 632 نقلاً عن الغسانيّ، و ح 634 نقلاً عن أبي الخير القزوينيّ الحاكم، و ص 226، ح 637 نقلاً عن المناقب، و ص 227، ح 639، 640، 641 أخرجه عن الترمذيّ في المناقب في موضع مناقب أهل البيت بإسناده عن أم سلمة و عمر بن أبي سلمة و واثلة بن الأسقع؛ إحقاق الحقّ، ج 5، ص 36، ح 63 بإسناده عن سليم بن قيس الهلاليّ.
38 - كتاب السبعين، ص 519، ح 65؛ ينابيع المودّة للعلاّمة القندوزيّ، ج 2، ص 252، ح 708 نقلاً عن صاحب الفردوس بإسناده عن ابن مسعود؛ إحقاق الحقّ، ج 9، ص 388، ح 11 بإسناده عن ابن مسعود.
39 -...
40 - كتاب السبعين، ص 521، ح 70؛ ينابيع المودّة للعلاّمة القندوزيّ، ج 2، ص
285، ح 813 باسناده عن عمر، و ص 254، ح 713 نقلاً عن صاحب الفردوس بإسناده عن ابن عبّاس؛ إحقاق الحقّ، ج 4، ص 389، ح 1 من الأحاديث الجامعة بإسناده عن ابن عبّاس؛ المناقب للخوارزميّ، ج 2، ص 235؛ كفاية الطالب، ص 123؛ لسان الميزان، ج 5، ص 62.
ملا عبد الصاحب محمّد بن احمد نراقى (م 1297 ق)
تحقيق: محمّدرضا حسينى
امام رضا عليه السلام در طول حيات پربركت خويش، احتجاجات و مناظرات بسيارى با پيروان اديان و فرقه هاى گوناگون داشته كه همگى سرشار از معارف حقۀ شيعى و مطالب نغزِ كلامى هستند و همواره دست مايه اى گرانبها براى متكلمين شيعى محسوب شده اند.
از جمله اين مناظرات، گفتگويى است كه امام رضا عليه السلام با رأس الجالوت(1)از عالمان يهود انجام داده است.
شايان ذكر است كه امام رضا عليه السلام مناظرات متعددى با رأس الجالوت داشته كه چند مناظره را شيخ صدوق در التوحيد و عيون اخبار الرضا عليه السلام نقل نموده است. ولى اين مناظره در مناظره آن كتابها ديده نمى شود. در اين مناظره، پس ازآنكه امام
1) . «رأس الجالوت» عنوانى است براى صاحب رياست دينى يهود ولى گويا اين عنوان به دليل كثرت استعمال، بر شخص خاصى اطلاق شده است.
رضا عليه السلام به سؤال رأس الجالوت پاسخ داده، وى تسليم حق گرديده و با گفتن شهادتين به دين مقدس اسلام گرويد و بدين صورت تشيع خود را اعلام نموده است.
چند نفر از دانشمندان شيعى اين حديث را شرح كرده اند كه قديمى ترين آنها قاضى سعيد قمى (متوفاى 1104 ق) است.
قاضى سعيد در شرح خود، پيرامون سند اين حديث چنين مى گويد: «ثم إنّ في الخبر الذي رواه أصحابنا و دار في ألسنة اخواننا - رضوان اللّٰه عليهم - و أثبتوه في دفاترهم من سؤال رأس الجالوت... و إنّي بعد ما نصفت السبعين و كنت في عشر الأربعين اطلعت على هذه الرواية».(1)ميرزاى قمى نيز در شرح خود بر اين حديث در مقدمه گويد:
«فقد روى لى بعض أصحابنا.. عن الرضا عليه السلام رواية بحذف الإسناد و إنها فى بعض الكتب و لم يحضره و لم يحضرني أصله أيضاً... و الرواية هي هذه و العهدة على الراوي».
حدود نُه تن از عالمان شيعى بر اين حديث شرح نوشته اند كه بعضى به صورت سنگى و حروفى به چاپ رسيده و برخى به صورت نسخۀ خطى در گنجينۀ كتابخانه ها نگهدارى مى شود.
خصوصيات اين شروح چنين است:
1 - شرح قاضى محمد سعيد بن محمد مفيد قمى معروف به قاضى سعيد قمى متوفاى 1104 ق. شرح وى «الفوائد الرضوية»
1) . التعليقة على الفوائد الرضوية للقاضي سعيد القمى، امام خمينى، ص 40
نام دارد و امام خمينى قدس سره تعليقه اى بر آن نگاشته اند كه در سال 1375 ش توسط مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى قدس سره به چاپ رسيده است.
2 - شرح ميرزا ابو القاسم بن حسن گيلانى قمى (متوفاى 1231 ق)، كه چند نسخه از آن در كتابخانۀ مرعشى به شمارۀ 1259 و 5328 و 10212 موجود است. و نسخۀ ديگرى در كتابخانۀ مدرسه فيضيه به شمارۀ 818 موجود است.
3 - شرح شيخ احمد بن زين الدين احسايى (متوفاى 1243 ق) كه نسخه اى از آن در كتابخانۀ مرعشى به شمارۀ 10358(1)و نسخۀ ديگرى به شمارۀ 1341 موجود است.
4 - شرح شيخ محمد بن حاج محمدحسن مشهدى طوسى(2)(متوفاى 1257 ق).
5 - شرح محمد اسماعيل بن محمد جعفر اصفهانى (متوفاى 1280 ق).
6 - شرح ملا محمد بن احمد بن ملا مهدى نراقى ملقب به عبد الصاحب(3)(متوفاى 1297 ق) (شرح حاضر).
7 - شرح ملا عبد الرحيم بن محمد يونس دماوندى كه نسخۀ آن در كتابخانه مرعشى به شمارۀ 6713(4)موجود است.
8 و 9 - دو شرح از عالمان مجهولى كه نسخۀ آنها به شمارۀ 582
در كتابخانۀ دانشكده الهيات مشهد و شمارۀ 262 مركز احياء ميراث اسلامى قم موجود است.
ملا محمد بن احمد بن مهدى نراقى ملقب به عبد الصاحب، از عالمان بزرگ قرن سيزدهم هجرى به شمار مى رود.
عبد الصاحب در سال 1215 ق در بيت علم و اجتهاد ديده به جهان گشود. از دوران كودكى به دنبال دست يازيدن به دانش و معارف اسلامى بود. او فرزند خلف پدر، مجتهدى جامع و داراى آثار گرانسنگ است.
عبد الصاحب در سال 1297 ق در كاشان دعوت حق را لبيك گفت و شاه باز روحش به ملكوت اعلا پرواز كرد و در كنار قبر پدر بزرگوارش در نجف اشرف مدفون گرديد.
آثار باقى مانده از عبد الصاحب نراقى عبارتند از:
1 - انوار التوحيد در علم كلام(1)2 - المراصد ذات الفوائد در علم اصول، كه نسخه اى از آن در كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى به شمارۀ 13847 موجود است.(2)3 - مشارق الاحكام در علم اصول فقه(3)
1) . الذريعة، ج 2، ص 423. نسخه خطى آن در كتابخانه امامزاده هلال، به شماره 114 موجود است.
2) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى، ج 38، ص 412 و الذريعة، ج 20، ص 300 و نسخۀ خطى شماره 114 كتابخانۀ امامزاده هلال آران.
3) . الذريعة، ج 21، ص 32. نسخه اى از آن به شماره 114 در كتابخانه امامزاده هلال آران كاشان موجود است.
4 - فرهنگ عبرى، در فرهنگ لغات عبرى.(1)5 - فهرست كتاب سيف الامة كه ملا احمد نراقى تأليف نموده بود.(2)6 - شرح حديث رأس الجالوت (رسالۀ حاضر) اين شرح تكمله اى است بر شرح ملا مهدى نراقى (جد عبد الصاحب) كه در آخر مشكلات العلوم آورده است.
تصحيح اين شرح از روى نسخه هاى زير صورت گرفته است:
الف: نسخۀ شمارۀ 5893 كتابخانه حضرت آيت الله مرعشى، اين نسخه داراى دوازده صفحۀ هفده سطرى است.
ب: نسخه اى كه در پايان مشكلات العلوم ملا مهدى نراقى به چاپ رسيده است.
در تصحيح نسخۀ كتابخانه مرعشى با رمز «الف» اصل قرار داده شد و اختلافات نسخۀ چاپى با آن در حاشيه با رمز «ب» تذكر داده شده است.
متن حديث نيز با شرح قاضى سعيد قمى كه با تعليقۀ امام خمينى به چاپ رسيده،(3)مقابله و تصحيح شده كه با رمز «ج» مشخص شده است.
تصویر
تصویر
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم الحمد للّٰه ربّ العالمين، و الصلاة و السلام على محمّد و آله الطّاهرين. و بعد، يقول الرّاجي إلى رحمة ربّه الباقي محمّد بن أحمد بن محمّد مهدي النّراقي: إنّ بعض الفضلاء الأزكياء الأصدقاء سألني عن بيان معنى هذا الحديث الشّريف الذي هو شبه المرموز سؤالاً و جواباً، فأجبته مع قصور البال و اختلال الأحوال إذ لم يسعنى ردّه.
قال حفظه اللّٰه: أيّها العالم الرّباني، و العارف الصّمداني، و الكاشف لأسرار(1)كلمات المعصومين صلوات اللّٰه عليهم أجمعين، المأمول من ألطاف جنابكم أن تمنّوا عليّ ببيان معنى هذا الحديث الشريف و شرحه و تبيينه على وجه التفصيل.
و هذه عبارة(2)الحديث:
سأل رأس الجالوت مولانا الرضا عليه السلام فقال: يا مولاي، ما الكفر؟
و ما الإيمان؟ و ما الكفران؟ و ما الجنة و النيران(1)و ما الشيطانان اللذان كلاهما مرجوّان؟ و قد نطق كلام الرحمن بما قلت حيث قال في سورة الرحمن: «اَلرَّحْمٰنُ * عَلَّمَ اَلْقُرْآنَ * خَلَقَ اَلْإِنْسٰانَ * عَلَّمَهُ اَلْبَيٰانَ».(2)فلمّا سمع الرّضا عليه السلام كلامه لم يُحِر جواباً، و نكت بإصبعه الأرض و أطرق مليّاً.
فلمّا رأى رأس الجالوت سكوته عليه السلام حمله على عيّه،(3)و شجّعته نفسه لسؤال آخر.
فقال: «يا رئيس المسلمين، ما الواحد المتكثِّر و المتكثِّر المتوحد الموجَد و الموجِد و الجاري المنجد و الناقص الزائد».
فلما سمع الرّضا عليه السلام كلامه(4)و رأى تسويل نفسه له، قال: «يا ابن أبيه، أيّ شيء تقول، و ممّن تقول، و لمن تقول؟ بينا أنت أنت صرنا نحن نحن. فهذا جوابٌ موجز.
و أمّا الجواب المفصّل فأقول اعلم(5)إن كنت الداري و الحمد للّٰه الباري. إنّ الكفر كفران؛ كفرٌ باللّٰه، و كفرٌ بالشّيطان، و هما الشّيئان(6)المقبولان المردودان، لأحدهما الجنة و للآخر النيران.(7)
(7-)hhhhhhh
و هما(7-)الشيئان(1)المتّفقان المختلفان و هما المرجوّان، و نصّ به القران(2)حيث قال تعالى شأنه:
«مَرَجَ اَلْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيٰانِ * بَيْنَهُمٰا بَرْزَخٌ لاٰ يَبْغِيٰانِ * فَبِأَيِّ آلاٰءِ رَبِّكُمٰا تُكَذِّبٰانِ».(3)و يعلم قولنا من كان من سنخ الانسان و بما قلنا يظهر جواب باقي(4)سؤالاتك، و الحمد للّٰه الرّحمن، و الصّلاة على رسوله المبعوث إلى الإنس و الجانّ، و لعنة اللّٰه على الشّيطان.
فلمّا سمع رأس الجالوت كلامه عليه السلام بهت و تحيّر و شهق شهقة و قال: «أشْهَدُ أنَّ لا إلٰهَ إلاَّ اللّٰه، وَ أنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّٰه صلى الله عليه و آله، و اَنَّكَ وَلِيّ اللّٰه وَ وَصِيّ رَسُولِه وَ مَعْدِنُ عِلْمِه حَقّاً حَقّا.»
أقول: رأس الجالوت هو أكبر علماء اليهود، كما أنّ القسيس و الجاثليق و البطريق من رؤساء علماء النصارى. و اليهود من هاد الرجل إذا تاب و رجع قِبَلَ إيمانه، فلهم هذا الاسم لقول موسى عليه السلام: «إنّ هُدْنا إليكَ» آية تخرج أي رجعنا و تضرّعنا.
و اليهود ادّعوا أن الشّريعة لا تكون إلّا واحدة و هي ابتدأت بموسى عليه السلام و تمت به، فلم تكن قبله شريعة إلا حدود عقليّةٌ و أحكام مصلحيّة، كما لم يكن قبل التوراة كتابٌ و إنّما صحفٌ و مواعظُ، و لا يكون بعده شريعة أخرىٰ؛ لأنّ النّسخ في الأحكام بداء و هو ممتنع على اللّٰه سبحانه.
و قد حكى اللّٰه تعالى عنهم نفى البداء لقوله عزّ و جلّ: «وَ قالَت الْيَهُود يَدُ اللّٰهِ مَغْلُولَة
غُلّت أيْدِيهم».(1)و تلك السؤالات لرأس الجالوت مبيّنة(2)على مذهب الجبر و الاضطرار في أفعال الإنسان، و غرضه الإيراد أصحاب الشّرائع و الأديان في تمييزهم بين الكفر و الإيمان في استحقاق الجنّة و النّار و الأجر و العقاب، و الاستمداد له على طريق المحاجّة بالآية الشّريفة.
قوله «ما الكفر و ما الإيمان؟ و ما الكفران و ما الشّيطانان اللّذان كلاهما المرجوّان؟».
الاستفهامات منساقةٌ للإيراد على التفرقة بين الكفر و الإيمان في المؤاخذة و العقاب و الأجر و الثواب، على رأيه الفاسد من مجبوريّة كلّ أحدٍ على ما عليه من الكفر أو الإيمان،(3)فلا يكون هناك ما يستلزم العذاب لا لاستعلام ماهيّة الكفر و الإيمان؛ لعدم ملائمته لاستشهاده بالآية حيث لم يدّع على ذلك حكماً يستدل عليه بها، و لا يوافق سائر سؤالاته.
و أجوبة الإمام عليه السلام عنها الظاهرة في كون المقصود(4)منها واحداً، كما سننبّه عليه.
و الكفران يحتمل أن يكون عطفاً تفسيريّاً للكفر و الإيمان، فكان المراد بهما الكفر بالرحمٰن و الكفر بالشيطان. و التعبير عنهما ثانياً؛ للإشارة إلى ما عبّر عنهما بالكفر في القرآن - سننبّه عليه - و أن يكون المراد منهما الكفر بالمعنى المتداول، بملاحظة أرباب المذهبين، حيث يسمّي كلٌّ منهما معتقد الآخر كفراً، و إن اختصّ
أحدهما بهذا الاسم فى نفس الأمر.(1)و يحتمل أن يكون المراد كفران النعمة، أي مطلق العصيان الموجب للمؤاخذة على اعتقاد المسلمين.
و المراد ب «الشّيطانان» - شيطان الجنّ، و النفس الأمّارة - اللّذَين يسندون الكفر و الضلالة إلى إغوائهما و تسويلهما في القلب، فأنكرهما في توصيفهما بالشيطنة الموجبة للطعن و اللعن عليهما عندهم، و نسبة الشرور إلى إغوائهما.
و قوله: «اللّذان كلاهما المرجوّان» إشارة إلى إيراد آخر على الطعن عليهما و الاستعاذة منهما.(2)و هو أنّ هذين السببين للكفر اللذَين يزعمونهما الشيطانين، هما من النعماء المرجوّة التي مَنّ اللّٰه بها على عباده في سورة الرّحمن في قوله «خَلَقَ اَلْإِنْسٰانَ عَلَّمَهُ اَلْبَيٰانَ».(3)حيث إنّ الآية في مقام الامتنان، و دلّت على مجبوريّة الكفر و الإيمان، فيكون سببهما مرجوّاً.
و وجه الدلالة أنّ سبب كلٍّ منهما في الإنسان أمران: فطرة اقتضائيّة(4)مستعدّة له، و فعل يوجب خروج ما في قوّته و استعداده إلى الخارج، و كلاهما اضطراريّ من فعل اللّٰه سبحانه.
دلّ على الأوّل قوله تعالى «خَلَقَ اَلْإِنْسٰانَ»(5)أي على ما هو ميسّر له بخصوصه و يصير إليه.
و على الثّاني قوله تعالى «عَلَّمَهُ اَلْبَيٰانَ»(1)أي علّمه ما في فطرته المجبولة عليها من الكفر أو الإيمان، و جعله ظاهراً و مبيّناً فصار ناطقاً به. فالإغواء الذي ينسب إلى النّفس الأمّارة هو من الفطرة الأصليّة و الجبلّة الخلقيّة، و ما ينسب إلى الشيطان من الوسوسة و الإضلال هو من تعليم(2)اللّٰه سبحانه.
قوله: «فلمّا سمع الرّضا عليه السلام» إلى قوله «مليّاً لم يُحِر» من باب الإفعال الأجوف الواويّ، من المحاورة بمعنى المجاوبة، لما فيها من مراجعة كلّ من المتحاورين القول و ردّ الكلام، يقال: تحاور الرجلان: إذا ردّ كلّ منهما على صاحبه.
و نكت من ينكُت بضمّ الكاف: أي يفكّر(3)و يحدّث نفسه. و نكت الأرض بالقضيب، و هو أن يخطّ بها خطّاً فيؤثّر فيها كالمفكّر المهموم.
و «أطرق» أي أرخى عينيه ينظر إلى الأرض. و في الصّحاح عن يعقوب: أطرق الرّجل إذا سكت فلم يتكلّم.(4)و «مليّاً»: أي طويلاً.
و سكوته عليه السلام إمّا لإظهار التنفّر و التضجّر عن محاورته، استنكاراً عليه بمقالته المنافية لجميع الشرائع حتّى دين اليهود الذي هو منهم، و بتفسيره الآية الشريفة بخلاف ما أراد اللّٰه تطبيقاً لها برأيه الفاسد.
أو من باب المساكتة عن سؤال الجاهل و حمل سؤاله على ما يليق أن يصدر مثله عن سائل عاقل.(5)
أو من باب المداراة و تمكينه على إظهار جميع ما اختلج في قلبه من الشبهات، حتى كان إصغاؤه عند الجواب أوقعَ في استفادة الحقّ.
أو لأنّه عليه السلام يعلم بالإمامة، أو من حال ذلك اليهوديّ، أنّه يَسأل منه سؤالاً آخر و أراد أن يُجيب عنهما بجواب واحد إظهاراً لِعُلوّ فضله و تعريضاً على افتخاره بعلمه، ليكون أتمّ في إسكاته و إفحامه، و كان كالإعجاز له أو لتوقير الحكمة. كما روى عن مولانا و سيّدنا أمير المؤمنين عليه السلام أنّه سئل من مسألة فتراخى في الجواب، و أجاب(1)بعد التأمّل. فقيل له في ذلك، فقال: توقيراً للحكمة.
قوله: «فلمّا رأى رأس الجالوت سكوته عليه السلام حمله على عيّه و شجّعته نفسه لسؤال آخر».
العيّ: خلاف البيان، و قد عيَّ في منطقه فهو عييّ على فعيل.
و في هذا الكلام أيضاً إشارة إلى أن غَرض اليهوديّ من الاستفهام مجرّد المحاجّة لا استفادة الحقّ.
قوله: «فقال يا رئيس المسلمين، ما الواحد المتكثّر و المتكثّر المتوحّد و الموجَد الموجِد و الجارى المنجمد و النّاقص الزّائد».
تلك استفهامات مبنيّة أيضاً على الإنكار على التمييز(2)بين الكفر و الايمان باستحقاق الثّواب أو العقاب في الجزاء، كما يشير إليه كلام الإمام عليه السلام في آخر الجواب؛ لقوله عليه السلام: و بما قلنا يظهر جواب باقي(3)سؤالاتك.
فإنّه ظاهرٌ فى كون مدّعاه في سؤالاته واحداً، و إنّما أوردها ثانياً شبه ألغاز و أحجيّة
اعتراضاً على المذهب الحقّ باستلزامه الحكم بالمتنافيين،(1)نظراً إلى:
كونهما واحداً بزعمه فى الاضطرار(2)و عدم القدرة على خلاف ما تلبّس به، فكيف يحكم بتكثّرهما باعتبار اختلاف الأجزاء؟
و إلى كونهما متكثّرين باعتبار صلاحية الصدور فلا يتّحدان فيها بالنّسبة إلى كلّ إنسان، فكيف يحكم بتوحّدهما في الصّلاحيّة و القُدرة عليهما؟
و إلى كون كلّ منهما مُوجَداً (بالفتح) لغير نفسه و هو آلة له، فكيف يكون مُوجداً له و مختاراً فيه.
و إلى كونه جارياً عنه بالفطرة و المشيئة السابقة الإلهيّة، فكيف يكون واقعاً و متحمّلاً فيتوقّف على اختياره العبد و إجرائه؟
و إلى كون الناقص هو على ما خلق عليه من القصور، فكيف يمكن الزيادة و التكميل؟
قوله: «فلمّا سمع الرّضا عليه السلام» إلى قوله عليه السلام: «فهذا جواب مُوجز».
تسويل النفس تزيينها.
و بَيْنا أصله: بين و الألف حصل من إشباع الفتحة، يقال: بينا، و بينما بزيادة كلمة «ما»، و المعنى واحدٌ، تقول: بينا نحن نرقبه أتانا، و تقديره: بين أوقات رِقْبَتنا أتانا.
و في النّهاية:(3)بينا و بينما ظرفان بمعنى المفاجأة، مضافان إلى جملة، يحتاجان إلى جواب يتمّ به المعنى.
و هذا الجواب المُوجز حاصله إفحامه بالجهل، فإنّ الغرض الأصليّ لرأس
الجالوت من المحاجّة(1)مع الإمام عليه السلام بالاحتجاج على مطلبه الفاسد بالآية الشريفة، فأثبت(2)عليه عدم طريق له إلى فهم معنى الآية بوجه لطيف و طريق حسن، و هو أنّ فهم الغائب عن محضر الخطاب معنى الخطاب المتوجّه إلى غيره هو بأحد الطّرق الثلاثة.
إمّا بكونه من أهل بيت المخاطب المطّلعين على القرائن المُنفصلة، و الشواهد الحاليّة، و الإشارات الحضوريّة، و التنبيهات الشفاهيّة بنشوئه في زمرتهم، و استحضاره ما لديهم، و استخلافه عنهم، و استئمانه لأسرارهم.
أو باستفادته من لفظ الخطاب بالطرق(3)المقرّرة في العرف و اللغة.
أو باستعلامه من أحد المتخاطبين بلا واسطة أو بواسطة معتبرة.
و نبّه الإمام عليه السلام على نفي الثلاثة بالنّسبة إليه، فنسبه أوّلاً بابن أبيه و ناداه به تنبيهاً على أنّ أباه غير منتسب إلى من خوطب به، بل فيه إشعارٌ بأنّه غير معروف مطلقاً، فضلاً عن تلك النسبة الجليلة، فليس من أهل بيت الوحي و ورثة علم القران حتّى كان مطّلعاً على معانيه و أسرار تنزيله و تأويله.
و أشار [الإمام] عليه السلام ثانياً بقوله: «أيّ شيء تقول» إلى أنّ لفظ الآية ليس نصّاً و لا ظاهراً بمقتضى القوانين الوضعيّة فيما حمله عليه فلا يشبه كلامه كلام أهل المحاورة و المجاوبة، و لا هو من سنخ الكلام، بل هو من باب النعيق و الشهيق.
و وجهه أن خلق الإنسان لا يدلّ على كونه مخلوقاً على الاضطرار في أفعاله، و تعليم البيان لا يدلّ على تعليم كلّ أحدٍ ما اعتقده من الكفر أو الإيمان، و إلزامه
عليه(1)بشيء من الدّلالات المعتبرة.
بل معناه الظّاهر المطابق للمتفاهم منه - عرفاً و لغةً و المطابق لمحكمات اُخر، منها الآية الآتية التي استشهد بها الإمام عليه السلام - أنّه تعالى خلق الإنسان على وجه يقبل التعلّم، و علّمه ما(2)يفصّل و يبيّن كلّ شيء فإنّه خلق الإنسان و سوّى نفسه فألهمها فجورها و تقواها، و هداه النجدين سبيل الخير و سبيل الشرّ، فمن يَحيى حيّ عن بيّنة، و من يهلك هلك عن بيّنة، و هما من أجلّ نعماء اللّٰه عزّ و جلّ للإنسان.
فلا يستلزم جبراً و لا إكراهاً، إذ إرشاد السّبيل و إراءة طريق الخير و الشّر ليس بمعنى إلزامه و الإكراه عليه.
و يمكن أن يكون المراد بالبيان العقائد الإيمانيّة الحقّة، أو ما يعمّ نحوها من العلوم الدّينيّة و بتعليمها إعطاء أسباب(3)حصولها من نصب دلائل الربوبيّة، و إيجاد المشاعر الإدراكيّة، بأن ركّب في عقولهم ما يدعوهم إلى الإقرار بالعقائد الإيمانيّة، و هو الفطرة التي فطر النّاس عليها، و منّ عليهم بها. و من عمي و كفر، فقد غشّاها و عليها سَتَر، بسوء اختياره من التمادي في الغفلة و اتّباع الشّهوات.
و يشير إلى هذا قوله سبحانه: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قٰالُوا بَلىٰ شَهِدْنٰا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ إِنّٰا كُنّٰا عَنْ هٰذٰا غٰافِلِينَ».(4)يعني نشر حقائقهم(5)من أصلاب معادنها الأصليّة و مبادئها العقلانيّة، و نصب لهم
دلائل الربوبيّة و أعطاهم القوى الإدراكيّة و المشاعر العقليّة الداعية إلى الإقرار بها، و صارت بها ذواتهم شهوداً و يسمعون بها خطاب «أ لستُ بربّكم» كما يسمعون الخطاب في الدنيا بالقوى البدنيّة الحيوانيّة، و قالوا بألسنة تلك العقول: بلى أنت ربّنا.
و هذا الاستشهاد من جهة كراهة أن يقول الجاحدون يوم القيامة: «إِنّٰا كنا عَن هذا غٰافِلِين».(1)دلّت الآية على إقرار الجميع باقتضاء فطرتهم الأصليّة بالربوبيّة، و على إمكان خروجها عنها بالغفلة.
و نبّه بالثاني بقوله عليه السلام: «و ممن تقول» على عدم كون ما فهمه من الآية منقولاً عن اللّٰه المنزل للقرآن، و لا عن نبيّه المنزل به، و لا عن أوصيائه و أحبّائه،(2)بل خلافه ثابت منهم.
ثمّ أشار بقول [الإمام] عليه السلام: «و لمن تقول» بأنّك مع قصورك و سوء فهمك، و عدم استناد ما فهمت إلى سند تحاجّ به عَلَيّ مع ما لي من معرفة معاني القرآن بجميع طرقها، فإنّي ابن رسول الله صلى الله عليه و آله المخاطب به و ابن أوصيائه، و من أهل بيت النبوة و الرسالة، و خليفته بالحقّ و مخزن علمه و مستودع سرّه، و نحن أهل القرآن و أهل المعرفة بتفسيره و تأويله و ظاهره و باطنه أباً عن جدّ، فنقلك لنا ما نزل على جدّنا و أعطانا علومه فى المهد و كهلاً كنقل الكَمّون إلى كرمان.
ثمّ أكّد ذلك بقوله عليه السلام: «بينا أنت أنت صرنا نحن نحن» على طريق الاستفهام الإنكارى بحذف الأداة، تنبيهاً على ستره بأنّ علمهم ليس بمكتسب. يعني: هل
صرنا نحن متلبّسين بما نحن فيه من الصفات الكاملة و العلوم الفاضلة الموجودة فينا المشهورة الغنيّة عن البيان المستغنية عن التبيان، في زمان صيرورتك متلبّساً بما لك من كمالاتك الّتي تظنّها كمالاً؟! كلا، بل أنت اكتسبتها بتقدير أزمنة عمرك، و نحن على ما نحن فيه من بدء تولّدنا، بل نحن نحن قبل خلق الأرواح و الأبدان، و كان جدّنا صلى الله عليه و آله نبيّاً و آدم بين الماء و الطّين، السابقون السّابقون و نحن المقرّبون، حملة القران و أهل الذكر و أُولو الأمر. فليس لك أن تقول: نطق بذلك كلام الرّحمن، مع أنّك لم تفهم معناه.
و عبّر(1)عن نفسه الشّريفة بلفظ الجمع تنبيهاً على أنّ تلك الرّتبة الكاملة الأوّليّة، و الولاية الكليّة السابقة، مشتركة بيني و بين آبائي العظام، و نحن نورٌ واحدٌ من أصل فارد.
قوله عليه السلام: «و أمّا الجواب المفصّل فأقول: إن كنت الداري و الحمد لله الباري» إلى قوله: «و هما المرجوّان».
لمّا أفحم اليهودي في الجواب الموجز بعدم ورود إيراده بالآية، هداه ثانياً في الجواب المفصّل إلى حقيقة الأمر في معنى الآية و دليل أصل المسألة و حيث إنّ من شرط تأثير الحقّ في قلب السامع تلبّسه بحالة الاستفهام و التهيّؤ للدراية و ترك المحاجّة، شَرَطَ عليه أن يكون من أهل الدراية و الفهم.
و بَدأ بحمد اللّٰه الباري؛ ليكون أوّل كلامه ردّاً على شبهة السّائل، لأنّ كلمة التحميد المعروفة في الألسنة و الأسماع الدّالة على استحقاقه تعالى للحمد كلّه. فتوصيفه بالباري المشعر بالعلّيّة يشهد بأن فعلَه مطلقاً(2)- خصوصاً خلق(3)الاشياء الذي منه
خلق(1)الإنسان - محمود و خير محض، فلا يصدر عنه الشرّ و لا يظلم، و لا يجوز في الجزاء بتوهّم كونه شرّاً، كما وقع للسائل في خلقة الكفر خطأً في الفكر القاصر، و إن كان كذا في الفكر القاصر كما قال العارف الشيرازى:
پير ما گفت خطا بر قلم صُنع نرفت *** آفرين بر نظر پاك خطاپوشش باد
و قوله عليه السلام: «الكفر كفران» جوابٌ عن سؤاله عن الكفرين و هما المشار اليهما بقوله تعالى «وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيٰاؤُهُمُ اَلطّٰاغُوتُ»(2)و قوله «فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطّٰاغُوتِ».(3)و في توصيفهما في الجواب بأوصاف واحدة تنبيهٌ على عدم استلزام موافقة نوعين مختلفين في الجنس اتّحادهما و اتّفاقهما في تمام الحقيقة، رفعاً لاستبعاد السّائل عن اجتماع المتضادّين في صدقهما على ماهيّة واحدة، فقال: «و هما الشيئان(4)المقبولان المردودان».
و يحتمل أن يكون المذكور في الرواية «السيّان» بالسين المهملة، و المقصود واحدٌ يعنى هما متماثلان من جهة الاختيار و عدم الإكراه و الإجبار، و القبول و الرّد لهما موكولٌ إلى إرادة الإنسان و اختياره.
و المراد أنّهما مختلفان باعتبار المقبولية و المردوديّة بالنسبة إلى المتّصفين بهما، فالكفر باللّٰه مقبولٌ لأولياء الطّاغوت، و الكفر بالطاغوت مقبولٌ لأولياء اللّٰه، و كذا الرّد في العكس.
و قوله عليه السلام: «لأحدهما الجنّة و للآخر النّيران» إشارةٌ إلى أنّ الاختلاف في الرّد
و القبول المنبعث عن عدم الإجبار، موجبٌ لاستحقاق الجنّة و النار، كما قرّر في الأديان.
و من هذا يظهر أيضاً معنى قوله عليه السلام: «و هما الشيئان المتّفقان المختلفان» أي متّفقان في القدرة و الاختيار و صلاحيّتها للصدور من الإنسان، و مختلفان في الثواب و العقاب، أو في تعلّق الإرادة الفعليّة بهما. و اللام للعهد بما في السؤال المذكور بالصفات المتقابلة، و لعلّه سقط ضمير الموصول عن القلم.
قوله عليه السلام: «و هما المرجوّان و نصّ به الرّحمن» إلى قوله «تكذّبان» جوابٌ عن الشيطانين في السؤال. و هذا شروعٌ في بيان معنى الآية على وجه تبيّن منه حقيقة أصل المسألة، فقال النعمتان المرجوّتان فى الآية هما الكفر و الإيمان، فإنهما باعتبار خلق القدرة عليهما المفهوم من قوله تعالى «خَلَقَ اَلْإِنْسٰانَ» نعمة، و باعتبار هداية اللّٰه سبحانه سبيل الحق منهما المدلول عليه بقوله سبحانه «عَلَّمَهُ اَلْبَيٰانَ» نعمة أخرى، ثمّ ذكر الآية الشريفة استشهاداً للإفادة و تنبيهاً على كونها تفصيلاً لمعنى الآية الاُولى.
و المراد امتزاج بحر الخير و الشرّ باعتبار اجتماع دواعيهما في فطرة الإنسان، و آثارهما و هي ضميرهما في قلبه، كما ورد كلّ ذلك في معتبرة الأخبار.
و هذان البحران أحدهما بحر أُجاجٌ و الآخر عذبٌ فراتٌ. و الأوّل و إن كان ممنوعاً عن التناول، كما أنّ البحر الأجاج ممنوع من الشرب و الاستعمال، إلا أنه يحصل به الامتحان و لزوم مدافعة الشيطان في تسويله في الجَنان و تزيينه في النظر القاصر، و منه يخرج لاُولي السعادات الأبديّة الحاصلة من المجاهدة كما تخرج اللآلئ من البحر الاُجاج.
و هما يلتقيان في فطرة الإنسان و ضميره، و لكن بينهما حاجزٌ من العقل و الاختيار الذي وهبه اللّٰه سبحانه بلطفه للإنسان، فمجرّد كونهما مخلوقين ملتقيين لا يستلزم
بغي أحدهما على الآخر و تداخلهما. و بهذا تبيّن معنى الآية السابقة أيضاً على وجه لا يستلزم نقصاً.
ثمّ إنّه [الإمام] عليه السلام بعد ذلك أشار إلى دليل أصل المسألة، أعني كون فعل الإنسان بحسب قدرته و اختياره، بما هو أوضح الأدلة و أتمّها و أخصرها و أبعدها عن النّقص و الإيراد،(1)و هو الشهود و الوجدان بقوله عليه السلام: «و يعلم قولنا من كان سنخ الإنسان».
و السّنخ بمعنى الأصل، يعني لم يخرج(2)عن فطرته الأصليّة و الجبلّة الإنسانيّة إلى السجيّة الشيطانيّة.
و قوله عليه السلام: «و بما قلنا يظهر جواب باقي(3)سؤالاتك» أي التي ذكرها ثانياً بقوله: «ما الواحد المتكثّر» (الخ). و عرفت أنّ المقصود منها واحدٌ فيكفيها جوابٌ واحدٌ.
قوله عليه السلام: «و الحمد للّٰه الرّحمن» إلى آخر الحديث، شكرٌ لله عزّ و جلّ على إلزام الخصم و تسكينه، و ذكر الرّحمن للإشارة إلى رحمته العامّة الدالّة عليها الآية السّابقة التي عرفت شمولها للمؤمن و الكافر من خلقهما، و التّنبيه على كونه وجه تصدير السّورة باسم الرّحمن.
و الصلاة و اللّعن إرشاد لرأس الجالوت بالتوسّل بالرّسول صلى الله عليه و آله المبعوث على الثقلين للهداية إتماماً للحجّة، و الاستعاذة عن الشيطان المخلوق فى قباله(4)للغواية تكميلاً للامتحان.
و الحمد لله أوّلاً و آخراً و ظاهراً و باطناً.
أبو محمد روزبهان بقلى فسايى شيرازى (م 606 ق)
تحقيق: على صدرايى خويى
ابو محمد روزبهان بن ابى نصر بن روزبهان بقلى فسايى شيرازى معروف به روزبهان بقلى و شيخ شطاح فارس، از عارفان دانشمند سدۀ ششم و هفتم هجرى قمرى است. وى در سال 522 در فسا به دنيا آمد. در مكتب به آموختن قرآن پرداخت و در محضر دانشمندان عصر به فرا گرفتن علوم متداول مشغول شد. از همان اوان زندگى تمايلات عرفانى داشت تا اينكه در 25 سالگى از خلق بريد و در كوه هاى اطراف شيراز به عبادت و رياضت پرداخت و قرآن را از بر كرد و نزد نخستين مرشد خود شيخ جمال الدين فسايى رفت و سپس به محضر يكى از زهاد كُرد به نام جاگير (متوفى 591) رسيد كه در سامره مى زيست و از
شيخ سراج الدين محمود بن خليفه (متوفى 562) خرقه داشت.
بقلى در سفر حج، به همراه مريدانش از شيخ ابو الصفا در واسط خرقه گرفت و پس از حج به مصر و شام رفت و سرانجام به شيراز بازگشت و باقى روزگار خود را به تدريس، تربيت مريدان و نگارش كتاب گذرانيد.
مريدان وى از ميان طبقات مختلف از جمله بزرگان و علما، صاحبان مشاغل و زنان بودند. گويند كه حتى نجم الدين كبرى (متوفى 618) گاه كسانى را از خوارزم، براى تربيت نزد وى مى فرستاد.
اگر چه بقلى كرامت را براى عارف از جملۀ حجاب هاى وصال به حق مى شمرد، كرامات زيادى از وى نقل مى كردند.
بقلى هر هفته چند نوبت در مسجد عتيق و مسجد سُنقُرى وعظ مى كرد و كلامش تأثير شگرفى داشت. او در اواخر عمر به نوعى فلج دچار شد، اما باز هم با شوق و به كمك مريدان به مسجد مى رفت و وعظ مى كرد و پس از بيان مختصرى در باب معانى ظاهرى آيات و روايات به توضيح معانى عرفانى آنها مى پرداخت.
روزبهان عاقبت در سال 606 در شيراز درگذشت. مزارش در قبرستان محلۀ باغ نو و جنب رباطى بود كه بر اساس كتيبۀ قدمگاه، خود آن را در 560، در شيراز ساخته بود و بعدها مزارش به اين رباط ملحق شد. معتقدان اين پير در گذشته به زيارت اين محل در روز سه شنبه تأكيد مى كردند و وضو گرفتن با آب چاه اين رباط و نماز گزاردن بر مزار بقلى را موجب روا
شدن حاجت مى شمردند. اين مزار و رباط كه بتدريج به صورت نيمه مخروبه و نيمه متروكه در آمده بود، امروزه تعمير و بازسازى شده است.
شرح حال روزبهان در منابع زير قابل دسترسى است:
1 - تحفة اهل العرفان فى ذكر سيد الاقطاب الشيخ روزبهان(1)، تأليف شيخ شرف الدين ابراهيم فرزند صدر الدين روزبهان ثانى در قرن هشتم هجرى به فارسى.
2 - روح الجنان فى سيرة الشيخ روزبهان(2)از شمس الدين عبد اللطيف بن صدر الدين ابى محمد روزبهان ثانى، به فارسى.
3 - روزبهان نامه از زنده ياد استاد محمدتقى دانش پژوه، كه در سال 1347 ش در تهران از سوى انجمن آثار ملى به قطع وزيرى در 89 + \ 427 ص به چاپ رسيده است. اين كتاب حاوى اين مطالب است:
ديباچه اى در شرح حال روزبهان از استاد محمدتقى دانش پژوه (89 صفحه)، متن تصحيح شده تحفة اهل العرفان ص 1-150، متن تصحيح شده روح الجنان ص 151-375، منظومه روح الجنان روزبهان بقلى ص 375-386، منازل القلوب شرح رسالۀ قدس روزبهان بقلى از عبد اللّٰه سيمابى الهى از عرفاى قرن نهم ص 387-421.
4 - روزبهان بقلى، نوشتۀ كارل ارنست، ترجمۀ دكتر مجد الدين كيوانى، نشر مركز، 1377 ش.
5 - دانشنامه جهان اسلام مادۀ «بقلى شيرازى».
بقلى تأليف را نيز حجاب شمرده اما بيش از شصت اثر در علوم ظاهر و باطن داشته كه برخى از آنها موجود است. آثارى كه بقلى در شرح و تفسير احاديث و تفسير قرآن نگاشته عبارتند از:
الإعانة يا شرح الحُجب و الأستار فى مقامات أهل الأنوار و الأسرار، به عربى كه شرح و تفسير و تأويل حديث معروف نبوى است كه طبق آن، پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: هر روز براى زدودن تيرگى هاى بسيار اندكى كه بر قلبم نشيند، بيش از هفتاد بار استغفار مى كنم. چون در اين حديث فعل غَين (و إنه لَيُغانُ على قلبى) آمده است آن را «حديثِ اِغانه» ناميده اند.
مشرب الأرواح: كه از لطيف ترين مصنفات وى است و در آن هزار و يك مقام از مقامات نيكان در بيست باب فراهم آمده و در همۀ موارد به اقوال پيشوايان بزرگ تصوف استناد شده است.
بسيارى از احاديث امام على عليه السلام نيز در آن نقل شده است.
روزبهان در اين اثر حدود 400 حديث از كلمات حضرت پيامبر عليه السلام را نقل و به شرح و تفسير عرفانى آنها پرداخته است.
ويژگى مهم اين اثر آن است كه حاوى اغلب احاديث عرفانى
است كه در كتاب هاى اين فن بدان استناد مى شود. ديگر آنكه روزبهان در نقل اين احاديث از مصادر شيعه و سنى هر دو بهره جسته و در حقيقت اين اثر تلاشى بوده در جهت نزديك كردن شيعه و سنى به همديگر.
اين اثر تاكنون منتشر نشده ولى مورد استفاده و استناد بوده است. در كتاب تحفة العرفان ده حديث از اين كتاب همراه با شرح آن با برگردان فارسى نقل شده است.(1)همچنين در كتاب روح الجنان نيز ده حديث با شرح به عربى از اين كتاب نقل گرديده است.(2)در ديباچه عبهر العاشقين (ص 67) و روزبهان نامۀ دانش پژوه ص 44 و دانش نامه جهان اسلام نيز از اين كتاب معرفى شده است.
اين كتاب به نامهاى متعددى ناميده شده است. در تحفة العرفان با نام «شرح احاديث» در روح الجنان «كتاب المكنون». در روزبهان نامۀ دانش پژوه «المكنون فى حقايق الكلم النبوية» و در فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه مرعشى «عرائس الحديث» و در فهرست نسخه هاى عكسى آن كتابخانه «مكنون الحديث» و در دانشنامه جهان اسلام «المكنون فى حقايق الكلم النبوية» نقل شده است. ولى با توجه به مصادر كهن كه از اين كتاب ياد كرده، به نظر مى رسد نامى كه كتابشناس خبير مرحوم محمد تقى دانش پژوه نقل كرده، به واقع نزديك تر است و ما نيز همان
نام را براى اين رساله برگزيديم.
تاكنون يك نسخه از اين كتاب شناسايى گرديده كه تحقيق نيز بر اساس آن صورت گرفته است. اين نسخه در ضمن مجموعه شمارۀ 4205 كتابخانه حضرت آيت الله مرعشى واقع شده(1)و حاوى دو اثر از روزبهان است. اثر اول عرائس البيان فى حقايق القرآن كه در 13 رجب 895 تحرير آن به پايان رسانيده است. اثر دوم همين المكنون في حقائق الكلم النبويّة است كه در 19 ربيع الثانى 895 تحرير آن خاتمه يافته است. اين نسخه به خط نسخ تحرير شده و كاتب در برخى جاها در تحرير، كلماتى را غلط نوشته است و معلوم نيست كه نسخۀ مورد استناد وى چنين بوده يا وى مرتكب اشتباه شده است. به هرحال اين نسخه اصل قرار گرفته و احاديث با مراجعه به مصادر شيعه و عامه استخراج و موارد اختلاف در پاورقى ها تذكر داده شده است.
1) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه آيت الله مرعشى، سيد احمد حسينى، ج 11، ص 206
تصویر
تصویر
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم الحمد لله الذي اصطفى المصطفى على جميع المرسلين، و منَّ بإرساله منه إلى الخلق على العالمين، و جعل متابعته وسيلةً لمحبّة المحبّين، و كلامه سبباً لهداية المريدين، و اختاره بالمقام المحمود من كافة المقربين و الصديقين و النبيين و شرفه بالمشاهدة الكبرىٰ و المكاشفة الأدنىٰ و علمه غرائب النجوى «فَأَوْحىٰ إِلىٰ عَبْدِهِ مٰا أَوْحىٰ مٰا كَذَبَ اَلْفُؤٰادُ مٰا رَأىٰ»(1)و أودع فؤاده غيب علوم المكتوب، و وضع في صدره مرآة لطائف حِكَم الجبروت، و أنطق لسانه بأنبائه العجيبة و أسراره الغريبة؛ ليكون برهان رسالته و حجة لأولياء اُمّته.
صلّى اللّٰه عليه بعدد قطر الأمطار و ورق الأشجار و النور و الأنوار، في كريم ميلاده و رجوعه إلى معاده، سابق الأنبياء شرفاً و فضلا، و سائقها شرعاً و عدلا، و على آله الأخيار و أصحابه الأبرار و أزواجه الأطهار.
أمّا بعد: فقد وجدتُ أهل علوم الظاهر قد صنفوا فى تفسير ظاهر أحاديث
1) . النجم، آيه 11.
النبيّ صلى الله عليه و سلم دواوين كثيرة: للمتقدمين مثل الموطأ(1)
(2و3) . معالم السنن في شرح سنن أبي داود، و أعلام السنن في شرح صحيح البخاريّ، كلاهما لأبي سليمان أحمد بن محمد بن إبراهيم بن خطّاب البستيّ الخطّابيّ المتوفى سنة 338 ق.
و المعالم(2) و الأعلام(3) [في] شرح الصحاح و الحسان؛ و للمتأخرين مثل شرح السنن. و ما وجدتُ [مِن] مشايخنا مَن صنّف كتاباً مفرداً في حقائق تفسير غرائب الحديث إلاّ قليل شرح بعض متفرّقاته فى كتب شتّى، فأحببتُ أنْ أُصنّف كتاباً في تفسير غريب حديث رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله ما وافق حقائق العارفين، و أشرحه بلسان مشايخ الصوفية؛ ليكون في طريقتهم أعلام مذهبهم، و أمارات حقيقة حكمتهم و معرفتهم، و دليلا لنكت مقالتهم.فاستخرتُ اللّٰه تعالى ذكره في ذلك، و انتخبت من كتب الحديث إشارات سيّد المرسلين - صلوات اللّٰه و سلامه عليه - في حقائق علوم المعرفة و الحكمة و المحبة و المشاهدة و المكاشفة و التوحيد و التجريد و التفريد، و ما يتعلق بمقاماته بين يدي اللّٰه تعالى من عظيم كراماته و معجزاته و أنوار قربه و ما وجد من أسرار ملكه و ملكوته و ما فيه من بيان حكم الأنبياء و شرف الأصفياء، و شرحته بقدر قصور خاطري و علمي حسب ما سنح له الوقت و جادَ به الحقّ - جلّ و عزّ -.
و ما جمعتُ فهو من أسرار ما أوحى اللّٰه تعالى إلى نبيّه و رسوله و خليله و حبيبه و أمينه و كليمه و سفيره و خليفته، و خاتم أنبيائه و إمام أوليائه، وصفيّ مملكته و خيرته من بريّته، مفتاح كنوز حقائق العلوم الأزليّة و دقائق الحكمة السرمديّة.
فكلّ كلمة صدرت من معدن رسالته بحرٌ من بحار الحكمة، و كلّ لفظه سارت من كفاية إشارته نهرٌ من أنهار المعرفة، تستغرق فيها فهوم الفُهَماء و عقول العقلاء.
فغرفت منها غرفة من مكنونات غوامض أسراره النبويّة، و قبضت قبضة من لطائف رموزه الربّانيّة، و بيّنتها بلسان المعرفة اقتداءً باُسوته و قدوته و براهين
1) . الموطأ في الحديث، لمالك بن أنس الحميريّ المتوفى 179 ه ق. انظر: كشف الظنون، ج 2، ص 1907
القرآن و حججه، و أردفتُها تفسير المشايخ بعض أحاديثه - عليه الصلاة و السلام - و ذكرت بعدها ما فسّر أبو سليمان الخطّابيّ رحمه الله(1)من الحديث الذي وافق مقالة مشايخ العارفين فى بيان هذه الإشارات؛ ليكون لنا فيما رسمتُ من حقائق تفسير الحديث حجّة، و على من أنكر لطائف إشارات الصوفية في الألفاظ النبويّة صكّةً(2)و لأعناقهم دكّةً(3).
فإنْ قال قائل منهم: هل يكون للاستنباط في هذه الأحاديث التي أوردتَها دليلٌ من العلم؟
فأقول: نعم، قول النبيّ صلى الله عليه و سلم لأصحابه وهم عنده مجتمعون، و فيهم عبد اللّٰه بن عمر رضي اللّٰه عنهما و هو أحدثهم سنّاً، فقال النبيّ صلى الله عليه و سلم: أيّ شجرة تشبه ابن آدم من الأشجار؟ قال: فوقع الناس في أشجار الأودية، و وقع في قلبي أنّها النخلة، و استحييت أنْ اُجيب رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم فسكتُّ. حتى قال عليه السلام: إنّها النخلة. فقلت: نعم، لقد كدت أن أقول إنّها النخلة، فهبتُ رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم فقال صلى الله عليه و سلم «لئن قلت ذلك كان أحبّ إلى من حمر النعم».(4)فيه بيان خالص للاستنباط. إذ اختار النبىّ صلى الله عليه و سلم من جميع الأشجار شجرة النخل و شبهها بابن آدم، ثمّ عرض إشارته فيها على أصحابه ليجرّب استنباطهم و إدراك مراده. و الحجة في ذلك أنّ أحداً لم يستنبط من أصحابه معنى ما سألهم عنه رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم إلا عبد اللّٰه بن عمر هُو أصغرهم سنّاً.
كذلك الاستنباط في هذه الأحاديث على مقدار ما يفتح اللّٰه على قلوب أوليائه من غيبه. و حكمة تشبيه النبيّ صلى الله عليه و سلم النخلة بابن آدم أنّ جميع أجزائها سبب منافع
الخلق: ثمرها طيّب، و أصلها ثابت و منبتها طاهر، و لها قلب و شخص و رأس كصورة الآدميّ، مئونتها قليلة، و أثمارها كثيرة، و منافعها غزيرة شريفة، قدمُها قائم بقوّتها، و وجودها ثابت بقلبها. فكذلك الإنسان جميع أجزائه سبب المنافع و العبادات، قليل المئونة كثير الخير، أصله ثابت في الدين و فرعه معاملة الحقّ، بدنه قائم بروحه، رأسه سيّد جسده من فرقه إلى قدمه، في حياته راحة الأرواح و الأشباح، و في مماته سبيكة الإكسير الأعظم، مولده طيّب و نشوؤه طيّب، و موته حسرة على جميع الخلق كحسرة صاحب النخلة على انقلاع النخل من عواصف الرياح، اختاره اللّٰه لمعرفته و طاعته من جميع البريّة كما اختار النخل بهذه المنافع فى الدنيا و الآخرة.
و أيضا دليل الاستنباط في حقيقة الحديث ما روت عائشة - رضي اللّٰه عنها - أنّ بعض أزواج النبيّ صلى الله عليه و سلم قلن للنبيّ صلى الله عليه و سلم: أيُّنا أسرع بك لحوقاً؟ قال صلى الله عليه و سلم: أطولكنّ يداً.(1)قالت: فأخذن قصبةً يذرعنها، و كانت سودة أطولهن يداً. فعلمنا بعدُ إنّما كان طول يدها صدقة. و كانت أسرعنا لحوقاً به و كانت تحبّ الصدقة.
فمالت كلهنّ إلى أنّ طول يدها يؤوّل إلى ظاهرها فتذارعنها.
و مالت عائشة - رضي اللّٰه عنها - فيما تأوّلته إلى أن مدّها العطاء و الصدقة.
و لحوقها بالنبيّ صلى الله عليه و سلم أوّلاً من أدلّة نبوّته، إذ لا يعلم الغيب إلا ربّه الذي أطلعه عليه و أعلمه إيّاه صلى الله عليه و سلم و استنبط أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب رضى الله عنه من حديثه صلى الله عليه و سلم ما قال: ما أنزل اللّٰه آية إلاّ و لها ظهر و بطن و حدّ و مطلع.(2)قال عليّ - كرم اللّٰه وجهه -:
القرآن على أربعة أرباع. فربع فينا، و ربع في عدونا، و ربع أمثال و عبر، و ربع محكم و متشابه.
و في حديثه - صلّى اللّٰه عليه و سلم - هذا بيان حثّهِ خواصّ اُمّته على الاستنباط.
و استنبط من قوله - عليه الصلاة و السلام - في هذا الحديث حسنُ البصريّ - رحمة اللّٰه عليه - قال: الظهر هو الظاهر، و البطن هو السّر، و الحد هو الجوف الذي فيه علم الخير و الشر، و المطلع الأمر و النهي.
ففي هذه الأحاديث و استنباط الصحابة و التابعين فيها، دليلٌ على ما فسّرنا من حقائق ما انتخبنا من نفائس الأخبار و الآثار التي أودع اللّٰه أسرارها القلوب الخالصة، و أخفى أنوارها في الصدور الصافية، التى خصّها بمكنونات علمه و بدائع حكمته، حتى أطلعها على بعض سرائر خصائص غيبه الذي لم يُطلِع عليه أحداً إلا من ارتضى من رسول.
و الحمد للّٰه على ما هدانا إلى هذا العلم الذي اختاره لنجباء أوليائه و نقباء أصفيائه، و عليه كفايتنا فيه و عصمتنا به(1)، فإنّه منقذ أوليائه من امتحانه، و معين كلّ طالب بمراده.
ثم ما أوردتُ في هذا الكتاب كلّه سرّ النبوة و الولاية، و إنه علم ذو شجون و فنون، حكمتها قوّة لمعرفتها، و معرفتها قوة لسرّها و حقيقتها، و الظاهر منها يشبه باطنها، و باطنها يشبه حقيقتها، و حقيقتها تشبه عينها، و لكل حرف منها علم، و لكل علم أصل، و بعضها شاهد بعض. خصّ بها كلّ عالم من الربّانيين بسرِّ علمٍ منها، و كلُّ واحد منهم حظّه منها بقدر معرفته باللّٰه و سيره في ملكوته و جبروته.
و إخبار من كُشِف له هذا العلم لغير أهله تعدٍّ و ظلم لأنَّ للأنبياء و الأولياء أسرار لا يجوز كشفها إلاّ لأهلها، و هي أمانات اللّٰه في قلوبهم، أطلعهم على مكنون سرائر غيبه، و كشف لهم عن حقيقة ما أوحى إلى نبيّه - صلّى اللّٰه عليه و سلم - فنطقوا به
1) . في الأصل «له» و لكن ما أثبتناه أولى بالسياق.
عن الحقائق، و عبروا عن مشكلات الدقائق، و استشرفوا على قلوب البريّة، فعلموا ضمائرها، و فهموا دقائقها، كما وصفهم رسول اللّٰه - صلى اللّٰه عليه و سلم - فإنّ للّٰه - عزّ و جلّ - صفوة من بريّته قسم لهم من حظوظ كل نفس، هم مشرفون على هموم الخلائق كلّهم أجمعين.
و سئل ابن عباس عن تفسير آية، فلم يفسّرها، ثم قال: ما يؤمنك أن أُفسّرها لك فتكفر؛ لأنّ سرائر العلم لا يحتملها إلاّ الأقوياء من العلماء و الأبطال من الحكماء.
و قال: قلت يا رسول اللّٰه! أُحدِّث بكلّ ما أسمع منك؟ قال صلى الله عليه و سلم: نعم، إلاّ أن تحدث بحديث لا يبلغ عقول القوم ذلك الحديث فيكون على بعضهم فتنة.(1)و قال عليّ - كرّم اللّٰه وجهه -: لو جمعت من خياركم فأحدّثكم من غدوة إلى العشيّ ما سمعتُ من في أبي القاسم - صلوات اللّٰه عليه - فتخرجون من عندي و أنتم تقولون: إنّ علياً من أكذب الكذّابين و أفسق الفاسقين.(2)هذا إرشاد إلى حقيقة سرّ الخبر. و إن ما أوردنا في هذا الكتاب خاصٌّ لذوي الأبصار من الربّانيّين و العارفين، و باللّٰه التوفيق و العون و العصمة.
قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم: إنّما الأعمال بالنيّات(3).
أيّ تتعلق أعمال الظاهر بما وقع في القلوب من أنوار الغيوب، و كشوف أسرار الحقيقة في الباطن ما بُدِئَ من وقوع الوحي و الإلهام، إذا انشرح سَنا بَرقُ صفة الفِعل من نور الصفات.
و قال - عليه الصلاة و السلام -: لا تسبّوا الدهر فإنّ اللّٰه هو الدهر(4).
هذا إشارة إلى عين الجمع إذا التبس الحق بالصفات الفعليّة و يتجلى منه في موجد مراده للعالم، فتظهر منه صنائع الغيب. و إذا غُصت في بحار التوحيد وجدتَ - بعد إفراد القدم عن الحدوث - الفاعلَ و المفعول و الفعل واحداً من كلّ الوجوه. و لا يعرف هذا المقام إلاّ صاحب المكاشفة الالتباسيّة.
و قال - عليه الصلاة و السلام -: يقول اللّٰه تعالى: إذا علمتُ أنّ الغالب على قلب عبدي الاشتغال بي جعلتُ شهوة عبدي في مسألتي و مناجاتي، فإذا كان عبدي كذلك عشقني عبدي و عشقته، فإذا كان عبدى كذلك فأراد عبدي أن يسهو عنّي حُلتُ بينه و بين السهو عنّي، أولئك أوليائي حقّاً، أولئك أبطال، أولئك الذين إذا أردت أهل الأرض بعقوبة زويتها عنهم من أجلهم(1).
جوّز - عليه الصلاة و السلام - إطلاق اسم العشق على اللّٰه تعالى، و أن عشق العبد من اشتغاله بطلب مشاهدة ربه، و ما وجد من لذة شهوته في مناجاته، و مسألته عنه، و عشق اللّٰه تعالى بعد عشقه للّٰه. و ذلك إشارة على الترغيب. لكن عشق اللّٰه أزليّ سابق له، قال تعالى: «يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ» عشق العبد و عشقه، لكن وقع من زند عشقه في حُرَق أفعاله فبدا عشقه في عشقه فصارا واحداً؛ لأنّ في الحقيقة العشق و العاشق و المعشوق في عين الجمع. فإذا كمل العبد في العشق صار مراداً معشوقاً محبوباً معصوماً عن الاحتجاب بشيء دون اللّٰه، فإذا أراد أن يقول له كن فيكون رحمة للعباد و البلاد، لأنّه أثر اللّٰه في العالم.
و حكى - عليه الصلاة و السلام - عن اللّٰه تعالى: الكبرياء ردائي، و العظمة(2)
إزاري، فمن نازعني واحداً منهما أدخلته(1)النار(2).
وصف نعتين من نعوته القدميّة: الكبرياء، و العظمة. كبرياؤهُ قِدَمُهُ، و عظمته بقاؤه، التبس الحقّ بهاتين الصفتين رداء القِدَم و إزار البقاء، و تجلى منهما للعارفين و الموحدين. فمن استقبلها بنعت الفناء و التلاشي يؤويه الحقّ إلى حجاب القِدَم و البقاء، فيريه عيون الصفات و يربيه بمشاهدة الذات، حتى يكون من أهل جنان المشاهدة و القرب. و من استقبلهما برؤية نفسه في عظمة جلاله و جماله، وَسَمَهُ الحقّ بسِمَة البعد و طرده عن مقام القرب، و أدخله في نار الحجاب.
و قال - عليه الصلاة و السلام -: الصوم جُنّة(3).
ذكر الجُنّة و لم يقل لأيّ شيء. جمع في هذا اللفظ معاني كثيرةً منها أنّ الصوم جنةُ جميع الشهوات التي ترميها الشياطين إلى أهداف طبائع الإنسانيّة، و من كان الصوم جُنَّته يسدّ طرق الشياطين في قلبه، فيكشف بعد إزالة ظلمهم و يرى بنور الغيب خزائن لطائف حِكَم الصفات، فيستتر بأنوارها عن جميع المخالفات و جميع الآفات في الدنيا و الآخرة.
و قال - عليه الصلاة و السلام -: جفّ القلمُ بما أنت لاقٍ.(4)
قد أشار - عليه الصلاة و السلام - في ذلك إلى رؤية القدَر السابق في مرآة الكون، لتنفتح بعين السرّ مشاهدة الوحدانيّة بنعت تجلّي أسرار العلوم المكتومة
1) . في المصدر «ألقيته في النار»
2) . بحار الأنوار، ج 23، ص 267؛ مسند أحمد، ج 2، ص 248 و 376 و 414 و 427؛ جامع صغير، ج 2، ص 81؛ صحيح مسلم، ج 8، ص 34
3) . بحار الأنوار ج 61، ص 331 و ج 80، ص 123؛ سنن نسائي، ج 4، ص 166 و 167؛ مسند أحمد، ج 2، ص 306 و ص 443 و ص 462؛ سنن الدارمي، ج 2، ص 25؛ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1314؛ سنن ترمذي، ج 4، ص 124
4) . مسند أحمد بن حنبل، ج 1، ص 307 وج 2، ص 197؛ صحيح بخارى ج 3، ص 154 وج 4 ص 92 و أحاديث مثنوى ص 38
الغيبيّة
و قال - عليه الصلاة و السلام -: إنّ اللّٰه تعالى خَلَق الخلق(1)في ظلمة، فألقى عليهم من نوره، فمن أصابه من ذلك النور اهتدى، و من أخطأه ضلّ.(2)
أي خلقهم في ظلمة الطبائع، فألقى نور مشاهدته إلى من كان له استعداد الاصطفائيّة الأزليّة، و من لم ينكشف لسرّه نُور جماله بقي في ظلمة النفس و ضل عن طريق الإيقان و سبل العرفان.
و قال - عليه الصلاة و السلام -: بَدَأ الإسلام غريباً و سيعود غريباً كما بَدَأ، فطوبى للغرباء.(3)
الإسلام نور صفات الحقّ، و هو غريب الأزل بدا من الحقّ لغرباء المعرفة غريباً؛ لأنّهم من المحدث و هو قديم فيعود إلى الأزل غريباً، لأنّ الخلق لم يعرفوه بحقّ المعرفة. و طوبى شجرة ظلّ الفنائيّة فيستظلّ منها غرباء المعرفة ظلال المشاهدة. و من أدّى حقّ الإسلام فقد بلغ إلى مقام مشاهدة الحقّ بنعت المعرفة و هو غريب في العالمين.
و قال صلى الله عليه و سلم: نوم الصائم عبادة(4).
أي من صام برؤية هلال المشاهدة عن حظوظ البشريّة، و أمسك نفسه عن الشهوة الطبيعيّة، و فطم قلبه عن ألبان مرضعة القوى، فهو غائب عن رسوم أهل الصورة، و صارت معاملة أركانه إلى أسرار قلبه، فيكون فى جميع أنفاسه مشاهدَ الملكوت و الجبروت. فإذا كان كذلك فتكون في نومه روحه في معراج الغيب،
و قلبه في منهاج الذكر، و سره في ملكوت العلا، و عقله في المنظر الأعلى، و جسده نائم في خدمة المولى، فتكتب أنفاسُه حسناتٍ؛ لأنّه نام في الحقّ لا عن الحقّ فنومه عبادة جميع العباد، لأنّه يطلب بذلك ترفية جوارحِه ليخدم بها خالقه، و هذا من أحسن أركان العبادة.
و قال صلى الله عليه و سلم: كلمة الحكمة ضالّة كلّ حكيم(1).
الحكمة إلهام اللّٰه، و هي مفقودة جميع الحكماء؛ لأنّها كانت تُرفرف على قلوبهم فلم تجد موقعاً إلاّ و هو مملوء من المعرفة، فانفلتت منهم بعد سكونها في خواطرهم، فإذا وجدوها عرفوا ضالّتهم فيفرحون بوجدانها. و أيضا هم أهل اللّٰه و خطابه أهلهم، فإذا غابوا عنه فى المخاطب ضلّوا عنه و هو ضالّتهم، فإذا أفاقوا عن المشاهدة وجدوا ضالّتهم وهم أحق بها من غيرهم.
و قال صلى الله عليه و سلم: الإحسان أن تعبد اللّٰه كأنّك تراه، فإن لم تكن تراه فإنّه يراك(2).
معناه وجودُ إخلاصِ العبوديّة عن رؤيةِ الغير، بنعتِ إدراك القلب عيان جلال ذات الحق تعالى، و فنائه عن الرسوم فيه. و قوله: «فإن لم تكن تراه فإنّه يراك» إشارة إلى مقام المراقبة في الإجلال، و حصول الحياة من العلم باطّلاع الجبّار.
و قال صلى الله عليه و سلم الإيمان بضع و سبعون شعبةً، أفضلها قول لا إله إلا اللّٰه، و أدناها إماطة الأذى عن الطريق. و الحياء شعبة من الإيمان(3).
أي أصل التوحيد كشوف سبعين باباً من عيون صفات الحقّ، و أصلها عين كشف عين الذات، و أدنى المقام منها إفراد القِدَم عن الحدوث، و هو إماطة قذى
الكونين عن عين عيان القديم. و «الحياء» من أخلاق الوحدانيّة التي تلبّس العارف بها، و هو ذوبان السرّ في إجلال تجلّي القِدَم.
و عن سفيان قال: قلت يا رسول اللّٰه: قل لي في الاسلام قولاً لا أسأل عنه أحداً غيرك. قال صلى الله عليه و سلم: قل آمنت باللّٰه ثم استقم.(1)
إذا وقفتَ بالتوحيد و رؤية جلال قِدَمه دُر مع الحقّ حيث دار إمّا قضاءً و إما رضاء، و لا تنزل عن مقام الرضى إلى قُترةُ النفس و الهوى.
و قال صلى الله عليه و سلم: الناس معادن كمعادن الذهب و الفضة، خيارهم في الإسلام خيارهم في الجاهلية إذا فقهوا.(2)
أي صدور الناس معادن أحكام الربوبيّة من المواجيد و الكواشف و المعارف، فخيارهم في الإسلام من كان له تلك المنافع في قلبه من بدء أمره إلى منتهى علمٍ إذا ظهرت آثارها، و هو انفساح القلوب بينابيع الحكم و انفجارها على ألسنتهم.
و قال صلى الله عليه و سلم: العلماء ورثة الأنبياء(3).
يعني العلماء باللّٰه العارفون بصفاته و ذاته من غير كسب و تعليم كالأنبياء، ورثوا ما أنعم اللّٰه على الأنبياء الميراث الاصفيائيّة بالمعرفة.
و قال صلى الله عليه و سلم: فضل العالم على العابد كفضلي على أدناكم(4).
العالم عارف و العابد مقلّد؛ و العارف يأخذ من اللّٰه و العابد يأخذ منه؛ العارف طيّار، و العابد سيّار؛ العارف يعرف مكائد العدوّ و يعرف معالجتها، و العابد كالطفل لا يعرف خفايا المكر.
و قال صلى الله عليه و سلم: فقيه واحد أشدّ على الشيطان من ألف عابد.(1)
يعني من بلغ مقام المعرفة و صار عالماً بمكرِيّات القهر فيعرف سلاح الشيطان، فيراقبه من طرق الاستدراج، فنجم خاطره وقّاد نيران المحبة، فيرمى إليه شُهُبَ أنفاس الحقيقة فيرجمه بها فيدفع مكائده عن أُمّة محمّد صلى الله عليه و سلم
و قال صلى الله عليه و سلم: طلب العلم فريضة على كلّ مسلم(2).
يعني طلب المعرفة بربوبيّة الحقّ و أحكامه.
و قال صلى الله عليه و سلم: خصلتان لا تجتمعان في منافق: حُسْنُ سَمْت، و فِقه في الدين(3).
جمال الظاهر وصفاء الباطن لا يكون إلاّ في الأولياء.
و قال صلى الله عليه و سلم: اُنزل القرآن على سبعة أحرف، لكل آية منها ظهر و بطن و لكل حدّ مطلع(4).
سبعة أحرف ظهور سبع صفات من عيون القِدَم فيه، ظاهرها أخبار و باطنها أنوار، حدودها مراد الحق فيها، و مطلعها ذات القِدَم الذي هو منبع كلّ صفة و مرجع كل أمرٍ.
و قال النبيّ صلى الله عليه و سلم: استقيموا و لن تُحصوا، و اعلموا أنّ خير أعمالكم الصلاة، و لا يحافظ على الوضوء إلاّ مؤمن(5).
أمرهم بالاستقامة و أعلمهم فيها عجزهم عن إحاطة علم القدَر عليهم بنعت التصرّف على مراد الحقّ، بيّن فيه الأمر و أخبر عن قصور العبوديّة في الربوبيّة.
1) . بحار الأنوار، ج 1، ص 177، و ج 2، ص 16 و ص 25؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 81
2) . الكافي، ج 1، ص 30؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 81؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 1، ص 119
3) . بحار الأنوار، ج 30، ص 549 و ص 588 فيه: «... و فقه في السنة»؛ سنن ترمذي، ج 4، ص 154، فيه: «... و لا فقه في الدين».
4) . مسند أحمد، ج 1، ص 24؛ و فيه: «إن القرآن نزل على سبعة أحرف».
5) . سنن كبرى، ج 1، ص 82
و خصّ الصلاة من سائر العمل لأنّ فيها ترى الأرواح هلال المشاهدة. و المحافظة على الوضوء ترسم القلوب بسنا المحبة، و قوله عز و جل: «إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلتَّوّٰابِينَ وَ يُحِبُّ اَلْمُتَطَهِّرِينَ».
و قالت عائشة رضى الله عنه فقدتُ رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم من الفراش فالتمستُه فوقعت يدي على بطن قدمه و هو في السجدة وهما منصوبتان، و هو يقول: اللهمّ أعوذ برضاك من سخطك، و بمعافاتك من عقوبتك، و أعوذ بك منك، لا اُحصي ثناءً عليك، أنت كما أثنيت على نفسك. و فى رواية: سجد لك خيالي و سوادي، و آمن بك فُؤادي(1).
كان صلى الله عليه و سلم: في مشهد القرب، فبرق له برق التوحيد من سحائب العظمة، فغاص في بحر الكبرياء بنعت التلاشي، فلم يدرك قعر قلزم القِدَم، فرجع إلى ساحل العبوديّة، و نعت وجوده بالخشوع في العظمة فبذل وجوده فقال: «سجد لك خيالي و سوادي» حاز خياله بالعبوديّة حتى لا ينفرد شيء منه بغير نعت الفناء، فدقّ الطريق في التواضع اذا كان لم يخلُ خياله عن مقام الفناء في بقاء الحقّ. ثم تطرّق من الخيال إلى الصورة و أدخل عنق البشريّة في ربقة العبوديّة، و أفناها في قهر سلطان الأحديّة.
ثم علا من رؤية النفس و الصورة إلى عالم القلب و قال: «آمن بك فؤادي» أي أيقنك قلبي بنعت البقاء في بحر ديموميّتك و نعت فنائه فى كبرياء عظمت. ثم فَنِي عن الخيال و السواد و الفؤاد و رؤيتها في رؤية بروق تجلّي القِدَم في بروزه بنعت قهر كبرياء الأزل، فكاد أن يحترق بأنوارها، ففرّ عن مشاهدة القهر إلى مشاهدة اللطف، وهما نعتان قديمتان، فقال: «أعوذ برضاك من سخطك».
ثمّ رأى طوارق المَكرِيّات في صفات الأفعال، ففرّ من صفة إلى صفة من
1) . سنن نسائي، ج 1، ص 102؛ مسند أحمد، ج 1، ص 96 و ورد مع اختلاف يسير في بحار الأنوار ج 91، ص 417
صفات الأفعال التي هي مجاري تجلّي اللطف فقال: «و أعوذ بمعافاتك من عقوبتك» يعني من هجرانك بوصالك.
ثمّ شاهد قرب القرب و رأى الحقّ بالحقّ، وفني عن الصفات فى الذات، و علم أنّ عين القِدَم مصدر الصفات، فخاف به منه في رؤية تلاطم أمواج قهر بحر القِدَم، فاستعاذ به منه فقال: «أعوذ بك منك» لأنّه رأى في وجه القِدَم. بِشرَ لطف الأزل مع عزّ سلطنة الصمديّة فرجع منه إليه.
ثمّ زيد دنوّ الدنوّ من مشاهدة الحقّ، و وجد معنى من معاني البقاء فأفناه عن الاستعاذة به و الالتجاء إليه، ثم أوقعه في نور قدس القدس فكاد أن يُثنّي على القِدَم فلم يُهَيَّأ له الثناء؛ لأنّ ثناءه يصدر من الحدوثيّة، و يعلم أنّ ثناء الخليقة لا يليق إلا للخليقة، و رأى تنزيه الأزل فقال: «لا اُحصي ثناءً عليك».
ثم قطع لسان الثناء بمقراض التنزيه عجزاً في جلال الأبد، و أضاف ثناءه تعالى إليه لأنّه عرفه لا غير، فقال: «أنت كما أثنيت على نفسك» هذا نهاية حقيقة التفريد و خالص التجريد في توحيد سيد المرسلين - صلوات اللّٰه عليه - الذي لو اجتمع جميع إشارات الموحّدين و العارفين و المتحققين في التوحيد لم يبلغ عُشَير معشار ما أشار سيّد المرسلين، - صلوات اللّٰه عليه - من الأزل إلى الأبد، بعدد ما خلق و ما يخلق، و على جميع الأنبياء و المرسلين.
و عن مُطَرِّف بن عبد اللّٰه عن أبيه قال: أتيت النبيّ - صلى اللّٰه عليه و سلم - و هو يصلّي و لجوفه أزيز كأزيز المرجل من البكاء(1).
للنبيّ - صلى اللّٰه عليه و آله - درجات في القربات، و منهاج في المكاشفات، و معراج في المشاهدات، و أسرار في الأنوار، و أنوار في الأسرار، و خطاب في
1) . لم يوجد في المصادر
الوصلات، و وصال في المناجاة. و هذه اللطائف قرّة عينه في الصلاة، ففي كلّ درجة له ألف مقام لودنا منها أهل الملكوت لاحترقوا من شعاعها و لمعانها، و في كلّ درجة له وصال و خطاب و اُنس و شوق و عشق. فإذا أدرك زيادة من فيض المشاهدة و أنوار اللقاء هاج سرّه بالاُنس إلى طلب المزيد، فإذا انكشف مراده في الصحو سَكِر روحه بالأحديّة، و بكى عقله بالوحدانيّة، و ضحك روحه من الفرح بالمشاهدة. فاذا بدا لعين سرّه هلالُ المشاهدة تواجد قلبه و أزّ صدره و بكت عينه من احتراق سرّه بنيران كبرياء الأزل، فصارت صورته تقشعرّ من ثقل بُرَحاء المشاهدة، و يكون كالغائب عن الوجود من حلاوة المشاهدة، فظهرت آثارها في خَلقه و خلقه من البكاء و الوجد و السكر. سبحان اللّٰه الذي فتح لسيّد المرسلين و قدوة المقرّبين و شاه العارفين أبواب خزائن جبروته، و ملكه على أملاك ملكوته - صلوات اللّٰه عليه - دهراً بعد دهر و أبدا بعد أبد، بعدد ما مضى من الزمان و عدد ذرّات الأكوان.
و قالت عائشة - رضي اللّٰه عنها -: ما رأيت أحداً الوجعُ عليه أشدّ من رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم(1).
كان - عليه الصلاة و السلام - جِنانيّ الصورة، إلهيّ الصفة، ربّانيّ الروح، مصفًّى من كدر الخليقة، مُذاباً في أنوار المشاهدة، لا يبقى على ظاهره شعرة و لا بشرة و لا في بطنة ذرّة إلا هي مملوءة من أنوار سبحات ذات الصمديّة و سنا صفات الألوهيّة، سقيمة من بلاء بُرَحاء طوارقات كشوف الأزليّات، و لا يبقى عليها موضع آلام امتحان الظاهر. فإذا زيد عليه ألم الصورة كان بلاؤهُ فيه أوجَع، و يكون سُقمه مرتين كما قال - عليه الصلاة و السلام - إنّما أُوعَك كما يُوعك أحدكم مرتين و فيه
1) . مسند أحمد، ج 6، ص 173، و فيه: «ما رأيت الوجع على احد أشد منه على رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله».
أنّه كان عليه الصلاة و السلام في رؤية عين الأحديّة، فتتجلّى له نعوت القهر على قدر ما تتجلّى له صفات اللطف من كنه القِدَم. اللُّطفيَّات له جزاء المعرفة، و القهريّات له جراءُ النكرة، فيبقى تارةً بنعت المعرفة بنعمة مشاهدة الأبديّات و يغنى تارةً بنعت النكرة في بلاء الأزليّات، لذلك قال - عليه الصلاة و السلام -:
نحن معاشر الأنبياء أشد بلاءً ثمّ الأمثل فالأمثل. أي نحن أعرف الخلق باللّٰه فبلاؤنا يكون موازناً لمعرفتنا، و بلاؤنا قلّة إدراكنا كنه عين القِدَم، و بلاؤنا من تقصيرنا في أداء ما وجب علينا من حقوق الربوبيّة بقدر الحق، و نحن لا نقدر على ذلك لأنّ الحدوثيّة تفنى عند بروز جلال الأحديّة. ثم أخبر عن خواصّ اُمّته في هذا اللفظ الذين شاهدوا الحقّ بمشاهدة الحقّ لا بِهم فوجدوا آلام الهجران بقدر الوصال، فبلاؤهم لا يوازنه بلاء جميع الخلق، لأنّ بلاءهم بالمعرفة و بلاء الخلق بالجهل، فجعلهم اللّٰه أئمّة الهدى و قدوة أهل البلوى.
و قال صلى الله عليه و سلم: تحفة المؤمن الموتُ(1).
الموتُ تحفة المشتاقين؛ لأنّ فيه وصولهم به إلى مشاهدة ربّ العالمين، و يستريح به من قيد بلاء العاشقين، و يرجع به إلى معادن قرب سلاطين المحبّين.
لأنّ أرواحهم مطمئنّة بالذكر، و قلوبهم صافية بالفكر، و أسرارهم طاهرة بنور القدس، و عقولهم عاشقة بقهر الاُنس أوّاهين بصياح الأزليّات، مشتاقين إلى مشاهدة الأبديّات، تلّائين بخطاب الصفات بألحان الوصُلات.
قال ابن عباس - رضى الله عنه: إنّ النبيّ صلى الله عليه و سلم: دخل قبراً ليلاً فأسرج له سراج، فأخذ من قِبَلِ القبلة فقال صلى الله عليه و آله: رحمك اللّٰه، إن كنت لَأَوّاهاً تَلاّءً للقرآن(2).
هذا وصف قوم ذكرنا صفتهم من أهل بلاء المعرفة، الذين يقرءون الأناجيل بوصف رؤية مشاهدة الصفات، يُؤَوِّهُون من إدراك جلال الذات، من فرط عشقهم و أزيز مواجيدهم، كما وصف اللّٰه تعالى خليله عليه السلام بالتأَوُّه في الوجد و حمل موارد أنوار المشاهدة، قال تعالى: «إِنَّ إِبْرٰاهِيمَ لَأَوّٰاهٌ».
و قال صلى الله عليه و سلم: لا تحلّ الصدقة لغنيّ و لا الّذي مِرَّة سَوِيٍّ(1).
الغنيّ العارف باللّٰه، و غناه التوكّل و الرضى و التسليم، غَنِيَ باللّٰه و استغنى من دون اللّٰه باللّٰه، و ما فتح اللّٰه لبصر سرّه خزائن ذخائر غيب ملكوت القِدَم فيرى في كل ذرّة سَنيَّ مواهب اللّٰه كأنّها تناثرت فيض جبروت اللّٰه. قال تعالى: و عنده مفاتح الغيب لا يعلمها إلاّ هو. و قال تعالى: عالم الغيب فلا يظهر على غيبه أحداً إلاّ من ارتضى من رسول.
و المستقيم المطمئنّ بنعت اليقين في مقام المكاشفات و المشاهدات هو ذو هرّة برَوح قدس اللّٰه سَوِيّ متمكّن الخلق في أحكام العبوديّة، بنعت الصبر و الرضى فيما يأتي من الحقّ إليه من طوارق القهر و كرائم اللطف. و هذان إذا بلغا ما وصفنا من نعوت الرجال الذين لا تلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر اللّٰه لا يحل عليهما صدقات أهل التهمة في المعرفة؛ لأنّها أوساخ خواطر البخلاء، و هي علّة خرجت من مذلّة الأسباب، لذلك ما أكل منها رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم لأنّ آكِلَها يُتَّهم، و أولياء اللّٰه و أنبياؤه تركوها حتّى يكون الدين كلّه للّٰه.
و قال صلى الله عليه و سلم: اليد العليا خير من اليد السفلي(2).
و اليد العليا هي المُنفِقة و السفلى هي السائلة. اليد العليا يدُ اللّٰه الأزليّة الأبديّة، التي هي ملأى من العطايا القديميّة سحّاً آناء الليل و النهار، انصبّ منها مأمول جميع السائلين. قال تعالى: بل يداه مبسوطتان ينفق كيف يشاء و قال تعالى: يد الله فوق أيديهم. و اليد السفلى يد الخاضعين السائلين الخاشعين المتواضعين العارفين المحبّين المتذللين أنفسهم بنعت الخشوع فى كبرياء قِدَم الحقّ تعالى.
و أيضا اليد الفارغة من الكونين و ما فيهما هي يد العارفين الذين غسلوا أيديهم من غبار الحدثان و تخلّقوا بأخلاق الرحمن، أيديهم أيدي الحقّ، لأنّهم في مشهد عين الجمع، قال تعالى: و ما رميت إذ رميت و لكن اللّٰه رَمىٰ. و اليد السفلى هى يد أهل الأخذ و العطاء الذين أخذوا للّٰه و أنفقوا للّٰه، وهم خزائن نفائس نِعَم الحق على عباده.
و قال صلى الله عليه و سلم: لا يجتمع الشُّحّ و الإيمان في قلب عبدٍ أبداً(1).
أصل البخل من تهمة الشكّ فيما قُدِّر في الأزل، و الإيمان طبيب القلب بصفاء اليقين في رؤية مقادير الغيب. الأوّل شرك، و الآخر توحيد، و الشرك و التوحيد لا يجتمعان في قلب مؤمن قطّ. و فيه من الفهم أنّ الشحّ من أخلاق النفس الأمّارة و هو في المؤمن خاطر رديء خطر من الطبع الإنسانيّ، إذا بدت ظلمته في القلب اختفى نور المعرفة حتى انطمس ذلك الخاطر، فإذا ذهب جاء نور الإيمان في معدن العقل و الروح، و ذلك النور و الظلمة ضدّان لا يجتمعان كاللّيل و النهار.
و قال صلى الله عليه و سلم: إذا مُدِح المؤمن في وجهه ربا الإيمان في قلبه(2).
إذا بلغ المؤمن مقام المعرفة و عرف نفسه بمعرفة اللّٰه و اتصف بصفاته يرى على نفسه نور تجلّي خلقه القديم، و يبصر جميع الشواهد ملتبسة بنور الشاهد، و يسمع من ألسنة الخلق ثناء اللّٰه تعالى، فيفرح بثنائه و لذة خطابه إذا مدحه الحق
بلسان واصفه فيزيد إيمانه و معرفته بوجدان أياديه، و يرى صفاء إيمانه، و يتواضع لكبرياء اللّٰه بعد علمه بأنه بلسان الخاطب وصف نفسه تعالى لا غير. هذا بخلاف ما قال - عليه الصلاة و السلام -: «إيّاك و المدح فإنّه الذبح». لأنّ الأوّل صفة العارف الذي لا يدخل في قلبه عجبُ النفس، و الثاني صفة المريد الذي يُخاف عليه عوارض البشريّة.
و قال صلى الله عليه و سلم: [عن اللّٰه تعالى]: الصوم لي و أنا أجزي به(1).
أي الصوم من نعوت الصمديّة المتمكّنة فى غيب قلب العبد، فإذا اتّصف العبد بهذه الصفة: أجزيه بما أُفطِّره من صومه بشراب مشارب جلالي، بعد أن أُرِيَهُ هلالَ مشاهدتي حتى يفرح منّي بى. و الصوم سرّ خالص عن نظر الخلقية فجزاؤهُ كشوف الأسرار المكتومة و الملكوتية المخفيّة عن أعين الخلق.
و قال صلى الله عليه و سلم: للصائم فرحتان: فرحة عند إفطاره، و فرحة عند لقاء ربه(2).
أطلق عليه السلام لفظ اللقاء و لم يعيّنه بوقت معيّن، معناه: للصائم فرحتان فرحة نفسه و فرحة قلبه، فرحة نفسه في إتمامها عبوديّة خالقها، و فرحة القلب فى كشف مشاهدة الحقّ في خلال الصوم. و أيضا فرحة النفس بالإفطار و انطلاقها من ثقل العبودية، و فرحة القلب في روية جلال الحقّ عند إفطاره. و أيضا للفطيم عن ألبان مُرضِعة الحدثان بنعت الصوم عمّا دون اللّٰه فرحتان: فرحة عند فطره بوصل الحقّ عند هلال مشاهدته، و فرحة عند بروز لقاء جمال القديم بعد وصوله إليه بوصف دنوّ البقاء. و نعت معرفة القديم أوّل الفرحة من المحبّة و آخر الفرحة من المعرفة.
و قال صلى الله عليه و سلم: و لخلوف فم الصائم أطيب عند اللّٰه من ريح المسك(1).
خلوف فم الصائم من رائحة نسيم جلال المشاهدة الذي تَنَسَّمَه العارف من بطنان غيب القِدَم، فإذا بلغ سرّهُ معارج القلب تعطّرت روحه بنسيم الأزل و عطر مشاهدة الأبد، فاختلطت أنفاس الروح بذلك النسيم، فإذا خرجت من فم الروح و صعدت إلى الملكوت طيّبت أهل سرادق الجبروت؛ لذلك كان أطيب من ريح دم محرقٍ تطيّب به أهل الدنيا.
و قال صلى الله عليه و سلم: صوموا لرؤيته و أفطروا لرؤيته(2).
فيه «رمز نبويّ». في مطلع الحديث إيماء إلى أهل الإشارة من المكاشفين و المشاهدين جمال جلال الأزليّ تعالى، أي إذا بدا سنا هلال المشاهدة من سماء الغيب للأرواح القدسيّة الطائرة في هواء الهويّة، صُوموا عمّا دون مشاهدته في زمان بدء المكاشفة و وقت الإرادة. ثمّ إذا غاب عنكم ذلك الهلال في زمان امتحانها و احتجابها عن رؤية الربوبيّة بالعبوديّة، حتى مضى عليها احتراقها في نيران الأشواق و العشق و المحبة، و وجدت فى هذه المقامات جميع المراتب الغيبيّة، حتى خرجت من رسوم السيران و الطيران في مَهمَهِ الآزال و الآباد بنعت المعرفة و النكرة و الحيرة و فقدان جلال الكبرياء، و بلغت قفار الفناء و ذابت و اضمحلت في تراكم هموم المحبّة، ثم تبدو لها أنوار قدس هلال القِدَم في مقام البقاء: أفطروا من صوم الفراق برؤية هلال الوصال.
و هذا مقام الخليل - صلوات اللّٰه على نبينا و عليه - في رؤية جمال الجليل في
لباس الآيات و ملكوت السماوات إذا بدا له كوكب نور الفعل الملتبس بسنا نعوت الأزليّة قال: هذا ربي، ثمّ بدا عين الصفات فى قمر الأفعال فقال: هذا ربي، ثم بدا سبحات الذات في لباس شمس الصفات فى مقام الالتباس قال: هذا ربي و صام بالخلّة عن الأوصاف البشريّة، فإذا تمكن فى المحبة أخرجه الحق من منازل الآلاء و عين الجمع إلى عين القِدَم فقال «إنّي بريء مما تشركون» و أفطر بروية الصرف عن صوم الالتباس.
و قال صلى الله عليه و سلم تسحّروا فإنّ في السَّحُورِ بركة(1)
أي تسحّروا فى مقام استنشاق نفحات الصمديّة عند النزول في الأسحار بنسيم مشاهدة الجلال، لأنّ فيه بركة قدس المحبة و التوحيد و المعرفة و التجريد، و قوّة القلب في صوم الفقدان في زمان الهجران، وصوم النفس عن ملاحظة الحدثان، وصوم العقل عن مباشرة الأكوان.
و قال صلى الله عليه و سلم: شهرا عيدٍ لا ينقصان(2).
شهر العبوديّة من أوّل إيجاد الخلقية، حين عرّف الحقّ تعالى نفسه لها عند بروزه بنعت المشاهدة و الخطاب للارواح فقال: أ لست بربكم و عهد معها بإفراده عن الحدوث قالوا بلى بنعت التوحيد، لا ينقص عن حقّها في حقّ الربوبيّة حين أهلّ هلال المشاهدة، عند خروج الأرواح عن الأشباح إلى عالم الافراح. و ينقص شهر الربوبيّة في حقِّ العبوديّة إذا يعطي الحق جزاء العباد بمشاهدة جلاله في الآخرة في عيد الجنّة و الدخول فيها، لم ينقص عبوديّته لأنّها حقّه على العباد، و لم ينقص ربوبيّته لأنّها صفة القدم و البقاء. عيد العبوديّة معرفة الربوبيّة، وعيد الربوبيّة
ظهور صفات القِدميَّة للأبصار العاشقة و الأرواح الناطقة و القلوب الشائقة و العقول العارفة. أوّله المعرفة و هي لا تزيد و لا تنقص، إذ هي نعوت الأزليّة؛ و آخره المشاهدة و هي لا تزيد و لا تنقص، لأنّها منزّهة عن تغاير الحدثيّة. عبارتها توحيد أمير المؤمنين - كرّم اللّٰه وجهه - لو كشف الغطاء ما ازددتُ يقيناً(1).
و قال صلى الله عليه و سلم: يقول اللّٰه تبارك و تعالى: من شغله القرآن عن ذكري و مسألتي أعطيتهُ أفضل ما أعطي السائلين(2).
القرآن ذكره القديم. أي مَن شغله ذكر القديم عن ذكر الحدث و السؤال بروية المسئول الباقي، اُعطيه معرفة نعوتي و أسمائي و صفاتي و آلائي و أفعالي و جلال ذاتى، و أفتح له خزائن ملكوتي و جبروتي و البسه غِناي حتّى يستغني بي و بمشاهدة صفاتي و ذاتي عن ذكره و سؤاله. و هي أفضل العطا عند أهل الكمال.
و قال صلى الله عليه و سلم: لو كان القرآن في إهاب ما مسّته النار(3).
أي لو كان القرآن بنعت مباشرته و تجلّي غيب حقائقه في شَغاف القلوب ما مسّتها نيران الحجاب و لم تحرقها بنار الدنيا و الآخرة، لأنّ العارف إذ اتّصف بصفات القرآن صار ملتبساً بنعوت القدم و لم يحترق بعد بنار الحدث، أ لا ترى قول عائشة - رضي اللّٰه عنها - إذ سئل عنها عن خلق النبيّ صلى الله عليه و سلم قالت: «خلقه القرآن» أي اتّصف بصفات الحقّ فصار القرآن خلقه. هذا إشارة إلى عين الجمع؛ لذلك قوله تعالى: «وَ إِنَّكَ لَعَلىٰ خُلُقٍ عَظِيمٍ» أي خلقك خلقي و هو عظيم، و خلقي ما أظهرت و أخبرت في كتابي عن الكرم و الجلال و إفضال النوال: ألبس نبيّه صفاته
و أدبه بكتابه حتى ذاق وجودُه جلال جميع القرآن، فصار قلبه مشكاة صفة القدم، برزت أنوارها لمصابيح عقول العقلاء و العرفاء، قال تعالى: «اَللّٰهُ نُورُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكٰاةٍ فِيهٰا مِصْبٰاحٌ».
و قال صلى الله عليه و سلم: ادعوا اللّٰه و أنتم موقنون بالإجابة(1).
أفهمنا أنّ مقام المتّقين مقام استجابة الدعوة، و لا يجوز للعارف أن يدعو إلاّ في مقام اليقين؛ لأنّ مقام اليقين منزل الإجابة. أ لا ترى إلى قول الصوفي محمد الجريريّ رحمه الله حين قيل له في المركب: ادعُ اللّٰه فنحن غَرقَى، قال: هذا ليس بوقت الدعاء، هذا وقت التسليم. و أيضا: إذا هاج سرّكم بطلب المراد من الحقّ و تنسَّمْتُم رائحة نسيم نفحات ظهور الحق و نزول رَوح الإلهام في صميم أرواحكم، و أخبرها الإلهام أن هذا وقت إجابة دعوةً أبقيتموه ذلك بلا تردّد و اضطراب و شكّ و شبهه، فادعوا اللّٰه فإنّه أراد أن يعطيكم نواله و يسديكم عطاه.
و قال صلى الله عليه و سلم: سبق المفردون. قالوا: و ما المفردون يا رسول اللّٰه؟ قال:
الذاكرون اللّٰه كثيراً و الذاكرات(2).
المفردون بذكر اللّٰه القديم، الغائبون في رؤيته عن ذكر الحدثان. و أيضا المفردون بالمعرفة فى رؤية المعروف. و الذكر الكثير هو الفناء في بقاء اللّٰه بوصف الحيرة و فقدان تحصيل الإحاطة بالمذكور.
و قال صلى الله عليه و سلم: يقول اللّٰه: أنا عند ظنّ عبدي بي، و أنا معه إذا ذكرني؛ فإن ذكرني في نفسه ذكرته في نفسي، و إن ذكرني في ملإ ذكرته في ملإ خيرٍ منهم(3).
1) . نزهة الناظر، ص 19؛ الدعوات، 30؛ تنبيه الخواطر (مجموعۀ ورام)، ج 7، ص 237؛ عدة الداعى، ص 132؛ مستدرك الحاكم، ج 1، ص 493؛ كنز العمال، ج 2، ص 72
2) . رياض السالكين، ج 2، ص 39؛ صحيح مسلم، ج 8، ص 63؛ مسند أحمد، ج 2، ص 411 و ليس فيه لفظة: «و الذاكرات».
3) . روض الجنان و روح الجنان، ص 213 (با اندكى اختلاف)، مسند أحمد، ج 2، ص 251؛ صحيح مسلم، ج 8، ص 67؛ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1256؛ سنن الترمذي، ج 5، ص 238
إذا أدخل الحقّ عبده في مقام الرجاء، و آنسه بحسن البقاء، و كاشفه نعوت الآلاء و الكرامات، و نوره بنور المكاشفة، يكون موقناً بوجدان ما اصطفاه اللّٰه به في الأزل من الغفران و المشاهدة، أعطاه مراده إذ هو مراده. و هو عند مراده إذا ذكره فى نفسه بوصف الأزليّة و فنائه في أبديّته بنعت الكتمان عن غيره، ذكره الحقّ بجلاله في جماله باصطفاء و ما اختاره في ذكره السابق. و إن ذكره بين العموم ذكره الحقّ بين خصوص الأنبياء و الأولياء و الملائكة بالتشريف و اختصاصه بالولاية.
و قال صلى الله عليه و سلم: إنّ اللّٰه تعالى قال: من عادى لي وليّاً فقد آذنته بالحرب. و ما تقرّب إليّ عبدي بشيء أحبّ إليَّ ممّا افترضت عليه. و ما يزال عبدي يتقرّب إليّ بالنوافل حتّى أحببتهُ، فإذا أحببتهُ كنت له سمعاً و بصراً و لسانا و يداً(1).
و في روايةٍ «كنت سمعه الذي يسمع به، و بصره الذي يبصر به، و يده التي يبطش بها، و رجله التي يمشي بها، و إن سألني لاُعطينّه، و إن استعاذ بي لاُعيذنّه. و ما تردّدت في شيء أنا فاعله تردّدي عن نفس المؤمن يكره الموت و أنا أكره مساءتَهُ»(2).
أفهم أنّ للولي أحكام المعارف و الكواشف يتقلب فيها بحكم الوقت بغير اختياره، فربّما نفع في بحر النكرات فيسقط عن عيون الخلق بها، فمن رآه بعين النقص سقط من عين اللّٰه. و فيه إشارة إلى عين الجمع؛ لأنّه تعالى تلبّس بخلقه في خلق الوليّ، و أظهر وجوده منه، أ لا ترى إلى قوله تعالى: «كنت سمعه و بصره» و هذا بعد عبور العارف بحر المحبّة بسفن العبوديّة و هي الفرض و النفل، فرضه بذل
نفسه إلى خالقه، و نفله إعراضه عما دونه. و إذا كان في الأزل مصطفى بالمعرفة هيّجته أحكامها إلى طلب محبّة اللّٰه و مشاهدته و قربته، فإذا خرج بهذه النعوت قبله الحقّ بنعت حبّه إليه، و ذلك الحبّ من الحقّ أزليّ مسرمدٌ تجلّيه مرهون بما بدا من العبد ما كتب له من مقادير العبوديّة. و إذا بلغ من مقام المحبّة يشتاق الحقّ إلى لقائه فيقبض روحه إليه، و موته من الدنيا شديدٌ على الحقّ و من شدّته عليه يكاد أن يمحو مقدار أجله و يزيد في عمره، «يمحو اللّٰه ما يشاء و يثبت» لكن سبق في قدَر القدر مشيئته و غلب حكمه على أمره. قال تعالى: «وَ اَللّٰهُ غٰالِبٌ عَلىٰ أَمْرِهِ».
و قال صلى الله عليه و سلم: الجنّة أقرب إلى أحدكم من شراك نعله، و النار مثل ذلك(1).
إشارة إلى القلب و النفس. القلب الروحانيّ باب الملكوت، و فيه روزنة من عالم الجبروت، انتهى جنان الحقّ و نورها إلى تلك الروزنة. و هكذا نيران الجحيم تلتهب فى طبع النفس الأمّارة.
قال صلى الله عليه و سلم: في هذا المعنى في وصف القلب: لو لا أنّ الشياطين يحومون على قلوب بني آدم لنظروا إلى ملكوت السماء(2).
أي إذا انكشفت عن القلوب الحجب النفسانيّة و الشيطانية عاينت الغيوب و اتصل صفاؤها بصفة الجنة حتى صارا كشيء واحدٍ. و أشار فى حديث النار و التهابها في الطبع الحيوانىّ قال: «الحمّى من فَيْحِ جهنّم» يعني: انفتح أبواب النّار الظاهر الفتح و اشارع استيفاد الفتح في العالم الجسمانيّ و هي النفس، و انفتح أبواب الجنة [في العالم] الروحانيّ و هو القلب.
و قال صلى الله عليه و سلم: لا تَبعْ ما ليس عندك(3).
أي لا تدع من مقام لم تبلغ إليه، فإن المتشبّع بما لم يعطَ كلابس ثوبَي زُور، يعنى المرائي لبس ثوب زور نفسه و دعواها الباطلة، و لبس ثوبَ زور الإضافة إلى اللّٰه تعالى ما لم يرد و لم يفعل، فلبس ثوب زور من جهة نفسه و ثوب زور من جهة الحقّ لتكذيبه على ربه.
و قال صلى الله عليه و سلم: لا تدخل الملائكة بيتاً فيه كلب و لا تصاوير(1).
أي لا تدخل رسل الإلهام بإشارات التوحيد و المعرفة في قلب قد بقي فيه حرص كلب النفس و مخايل إبليس؛ لأنَّ المحبّة بضدّ الغضب و الغضب هو الكلب، و مشاهدة الوحدانيّة بضد الخيال و هو الصورة.
و قال صلى الله عليه و سلم: العين حقّ(2).
أي إذا بدا غيرة قهر القِدَم في عين الحسود، و تضرب ضربة القهر على المستحسن، فتلك العين عين الحقّ لا غير.
و قال صلى الله عليه و سلم: لا طيرة، و خيرها الفأل. قالوا: و ما الفأل؟ قال: الكلمة الصالحة يسمعها أحدكم(3).
أشار إلى ما نطق به الحقّ على ألسنة الخلق في وقت كشوف الخطاب و بروزه من كلمات العادات، و هي لسمع المراقبين يسمعون من ألسنةٍ شتّى صالحات
1) . الطرائف، ص 220؛ بحار الأنوار، ج 83، ص 245، با اندكى اختلاف؛ صحيح البخاري، ج 7، ص 64؛ مسند أحمد، ج 1، 104؛ سنن الدارمي، ج 2، ص 284؛ أيضاً صحيح البخاري، ج 4، ص 82، و فى الثلاثة الأخيرة: «... و لا صورة».
2) . دعائم الاسلام، ج 2، ص 141؛ نهج البلاغه، ص 546، مسند أحمد، ج 1، ص 274 و ص 294 و ج 2، ص 319 و ج 3، ص 447؛ صحيح البخاري، ج 7، ص 24 و ص 64؛ صحيح مسلم، ج 7، ص 13؛ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1159
3) . عوالي اللئالي، ج 1، ص 103؛ زهر الربيع ص 123؛ مسند أحمد، ج 2، ص 266 و ص 524؛ صحيح البخاري، ج 7، ص 27؛ صحيح مسلم، ج 7، ص 33
الخطاب.
و قال صلى الله عليه و سلم: الرؤيا الصالحة جزء من ستةٍ و أربعين جزءاً من النبوة(1).
لم يرد أنّ الرؤيا الصالحة من العموم من نبوّة الأنبياء، و من رأى شيئاً منه فهو معه شيء من النبوّة، إنّما أراد أنّ الرؤيا الصالحة شبه من رؤياه الذي رآه قبل الوحي.
و قال صلى الله عليه و سلم: من رآني في المنام فقد رآني، فإنّ الشيطان لا يتمثّل في صورتي(2).
ليس في صورته كثافة الإنسانيّة و لا ثقل البشريّة، لتجانسها بروحه القدسية، فصار روحه و صورته شيئاً واحداً فخلق روحه من عالم القدس و صورته من تربة المحبّة، و هو متّصف بصفات الحقّ و خلق القدم، و ليس للشيطان سبيل إلى تمثيله بصورة؛ لأنّه قدسيّ ربّانيّ لا يدخل في مرآة خيال إبليس. و لم يطق إبليس أن يتمثّل جماله صلى الله عليه و سلم بصورة من الصور؛ لاتّصافه بوصف الحقّ، لأنّه فى عين الجمع يتجلّى الحقّ منه للعالم، و الحق ليس له مثل: «ليس كمثله شيء» لذلك:
قال صلى الله عليه و سلم: من رآني فقد رأى الحق
أشار إلى مقام الالتباس و عين الجمع، أي كنتُ مرآة جمال الحقّ بكشف جلاله في نفسي لمن له بصر الحقيقة. و هكذا:
قال صلى الله عليه و سلم: من عرفني فقد عرف الحقّ
أي أنا لباس فعل نور الأزل و مشكاة سنا القِدَم، و من عرفني فقد عرف صنع الخاصّ، و من عرف صنع الخاصّ فقد عرف الصفة، و من عرف الصفة عرف
الذات، قال تعالى: «مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكٰاةٍ» و إذا رأى نفسه متجانس روحه و كذلك جميع الأنبياء و الرسل.
قال صلى الله عليه و سلم: نحن معاشر الأنبياء أرواحنا أجسادنا(1).
أي تجلّى الحق بالذات لأرواحنا، و بالصفات لأجسادنا، فمازَج أرواحنا بأجسادنا و أحياهما بحياته، فصارت أرواحنا أجسادنا و أجسادنا أرواحنا، لا نموت و لكن ننقل من دار إلى دار. قال تعالى: «بَلْ أَحْيٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ».
و أيضا: أي أرواحنا تخرج من عالم الملكوت و أجسادنا من تراب أرض الجبروت فأرواحنا كالأجساد و أجسادنا كالأرواح، قيل خُلق صورة آدم من تراب تحت العرش و روحه من نور الملكوت و أيضا فإنّ اللّٰه تعالى خلق أرواحنا قبل أجسادنا ثم صوّر أجسادنا شبه أرواحنا، فمن رآنا في المنام رأى أرواحنا، و من رأى أرواحنا فَكأنّها رأى أجسادنا أحياءً؛ لأنّ أرواحنا مثل أجسادنا في الصورة.
و قال صلى الله عليه و سلم: إنَّ من البيان لسحراً، و من العلم جهلاً(2).
أي إنَّ من كشف علم المبهم من أهل الفصاحة في مقام المعرفة كالسحر في ظهوره بنعت الواقعة من التأثير، و إن من علم الدقائق في دقّته و إبهامه كالجهل من قلّة إدراك الخواطر منه. و رب علم من أحكام الصفات و معرفة شواهد الغيوب جهلاً عند قومٍ.
و أيضا: أي مِن المعرفة [ما] يفضي إلى النكرة؛ و لأنّ من كان أعرف باللّٰه يكون جهله باللّٰه أكثر، لأنّ معرفته لا نهاية لها، و المعرفة في ضمنها نكرة، و نكرته في ضمنها معرفة. و هو قول الصدّيق رضى الله عنه: العجز عن درك الإدراك إدراك.
و قال صلى الله عليه و سلم: إذا رأيتم المدّاحين فأحثوا في وجوههم التراب(1).
أي أعطوهم الدنيا لأنّها تراب يَفنى. و فيه رمز من إشارات العارفين. و أنا أقول:
التراب في وجه من مدح القِدَم بلسان الحدث، و من يحصي ثناءه، حيث قال سيّد العارفين: لا اُحصي ثناءً عليك، قطع لسان الثناء بمقراض التنزيه عند مشاهدة القديم مع جلالته و فصاحته بحكم التوحيد، بما أخبر عن نفسه بقوّة تحقيق العبادة عن صفات الاُلوهيّة.
و قال صلى الله عليه و سلم: بُعِثْتُ بِجَوامِع الكَلِم(2).
أي بُعِثت بألسنة الصفات و كلمات المقامات، من بحر حقائق الذات. ينطق الحقّ بلساني، و لساني لسانُ الحق الذي تكلم به للخلق. و هو إشارة عين الجمع، و جوامع كلماته خطاب البحر الأزليّ الذي قال تعالى: «قُلْ لَوْ كٰانَ اَلْبَحْرُ مِدٰاداً لِكَلِمٰاتِ رَبِّي».
و قال صلى الله عليه و سلم: إنّ أكرمكم عند اللّٰه أتقاكم(3).
أي أتقاكم باللّٰه عمّا دون اللّٰه.
و قال صلى الله عليه و سلم: المؤمن مرآة المؤمن(4).
أي قلب المؤمن مرآة قلب المؤمن، رأى في نفس المؤمن ما رأى في نفسه من
1) . الطرائف، ص 492؛ روض الجنان و روح الجنان، ص 182؛ مسند أحمد، ج 2، ص 94 و ج 6، ص 5؛ صحيح مسلم، ج 8، ص 228
2) . سنن النسائي، ج 6، ص 3 و 4؛ مسند أحمد، ج 2، ص 455؛ صحيح البخاري، ج 4، ص 12 و ج 8، ص 76 و ص 138؛ صحيح مسلم، ج 2، ص 64
3) . الغايات، ص 204؛ مستدرك الوسائل ج 11، ص 175؛ صحيح البخاري، ج 4، ص 153؛ مستدرك الحاكم، ج 2، ص 464، و لا يخفى أنّ هذه آية (الحجرات 13) قد استشهد النبيّ صلى الله عليه و آله بها و ورد فى مسانيد الحديث.
4) . تنبيه الخواطر (مجموعۀ ورام)، ص 96؛ المحجة البيضاء، ج 3، ص 334؛ سنن ابي داود، ج 2، ص 460؛ السنن الكبرى، ج 8، ص 167؛ كنز العمال، ج 1، ص 141
الآفات الشيطانية، فيداويها بالهمّة، و رأى في قلب المؤمن ما رأى في قلبه بعين الفراسة من المقامات و الأحوال و الكشف و الأسرار، فيفرح بها منةً لله و يشكر بفضل اللّٰه، فصار المؤمن محلّه من جميع الجهات.
كذلك قال صلى الله عليه و سلم: اتّقوا فراسة المؤمن، فإنّه ينظر بنور اللّٰه(1).
أي ينظر بنور الغيوب ما في القلوب، و يرى بكحل الصفات حقائق الآيات؛ لأنّه سراج اللّٰه في أرضه، و جاسوسه بين خلقه، يبصر بعين اللّٰه خطرات أهل الامتحان، و إلقاء الشيطان.
و قال صلى الله عليه و سلم: الأرواح جنود مجنَّدة، فما تعارف منها ائتلَف، و ما تناكر منها اختلف(2).
الأرواح قسمان: قسم منها أهل النكرات، و قسم منها أهل المعارف. أهل النكرة وقعت في حجاب الخذلان فاختلفت بأهل الإيمان، و أهل المعارف منها وقعت في مقام المشاهدة و العرفان فائتلفت بقدر موافقة المقامات و الحالات. هكذا تلك الطائفتان من بدو الأزل إلى الآباد، فإذا كان من نعت التعارف ائتلاف صار من القلوب إلى القلوب روازن المكاشفات و الفراسات، كما قال - عليه الصلاة و السلام -: «من القلب إلى القلب روزنة». روزنة القلب فتح بصر السرّ إلى عالم الغيب، و انغراس عروق أشجار المحبّة فى قلوب أهل الموافقة بالمعرفة إذا هبّت عنها رياح الاُلفة تهتزّ أغصانها بالمحبّة. و هذه صفة المتحابّين في اللّٰه الذين وصفهم اللّٰه تعالى فيما أخبرنا عنه - عليه الصلاة و السلام - بقوله: وجبت محبّتي
1) . بصائر الدرجات، ص 357؛ الأمالي، ج 1، ص 300؛ اختيار مصباح السالكين، ص 98؛ سنن الترمذي، ج 4، ص 360؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 10، ص 268؛ كنز العمال، ج 11، ص 88
2) . مصباح الشريعة، ص 156؛ أصل جعفر بن محمد الحضرمي، ص 68؛ مروج الذهب، ج 2، ص 301؛ مسند أحمد، ج 2، ص 295 و ص 527؛ صحيح البخاري، ج 4، ص 104؛ صحيح مسلم، ج 8، ص 41؛ مستدرك الحاكم، ج 4، ص 420
للمتحابّين فيَّ و المتجالسين في و المتزاورين في و المتباذلين في، أي وجبت محبّتي في الأزل لهم قبل وجودهم، فظهرت أنوارها في موافقتهم، قال تعالىٰ:
«يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ» المتحابّين بالمحبّة لمشاهدتي، و المتجالسين بالمحبّة في مقام أُنسي، و المتزاورين بالمحبّة لحقائق شوقي، و المتباذلين أنفسهم بمكافاة مشاهدتي.
و قال صلى الله عليه و سلم: حسن الظنّ من حُسن العبادة(1).
إذا حسُنتِ العبادة صفا الإيمان، و إذا صفا الإيمان صفا اليقين، و إذا صفا اليقين حصل حسن الرجاء في العبد و يظن في اللّٰه ما في خُلقه من كرم القِدَم.
قال صلى الله عليه و سلم: الإثم ما حاك في صدرك و كرهت أن يطّلع عليه الناس، و البرُّ ما اطمأنّ به صدرك أو قلبك(2).
الإثم هواجس النفس، و هي يحك الصدور بنعت التنغيص و الاضطراب و الضيق و التشويش؛ لأنّها ثقيلة على الأرواح. و البرّ لطائف الغيب ممزوجة بنور الذكر، فتطمئن به القلوب و تنفتح به الغيوب، قال تعالى: «أَلاٰ بِذِكْرِ اَللّٰهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ».
و قال صلى الله عليه و سلم: إن اللّٰه جميل يحبّ الجمال(3).
يحبّ جمال الباطن من المحبّة و المعرفة و اليقين، و جمال الظاهر من الخشوع
1) . روض الجنان و روح الجنان، ص 70؛ شرح شهاب الأخبار، ص 357؛ مسند أحمد، ج 2، ص 297 و ص 304 و ص 407؛ سنن ابي داود، ج 2، ص 475
2) . ورد مع اختلاف يسير في التبيان، ج 1، ص 335؛ كنز الدقائق، ج 2، ص 70؛ مسند أحمد، ص 182 و مستدرك الحاكم، ج 2، ص 14 و كنز العمال، ج 3، ص 7 و فى كل الثلاثة هكذا: «البر حسن الخلق و الاثم ما حاك فى صدرك و كرهت ان يطلع الناس عليه». أيضاً مسند أحمد، ج 4، ص 227 و كنز العمال، ج 3، ص 432 و فيهما: «البر ما انشرح له صدرك و الإثم ما حاك فى...».
3) . الكافي، ج 6، ص 438؛ عوالي اللئالي، ج 1، ص 321؛ مستدرك الحاكم، ج 1، ص 26 و كنز العمال، ج 3، ص 533 و في كلاهما: «و اللّٰه جميل يحب الجمال».
و الخضوع. من رأى جماله يكون صاحب الجمال، و يستأنس بكلّ مليح.
و عن أبي ذرّ قال: قيل لرسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم أ رأيت الرجل يعمل العمل من الخير و يحمده الناس عليه؟ قال صلى الله عليه و سلم: تلك عاجل بُشرى المؤمن(1).
أي إنّ العبد المخلص إذا خرج من رؤية الخلق و العمل، و يعمل لله بنعت رؤيته و مشاهدته، جزاه اللّٰه بالثناء الحسن في الدنيا و الآخرة من ألسنة كلّ صديق، كما سأل الخليل عليه السلام قال: «و اجعل لي لسان صدق في الآخرين».
و عن أبى هريرة رضى الله عنه قال: قلت: يا رسول اللّٰه، بينا أنا في بيتي في مُصَلّاي إذ دخَل عليّ رجل فأعجبني الحال التي رآني عليها. فقال صلى الله عليه و سلم: رحمك اللّٰه - أبا هريرة - لك أجران: أجر السِّرّ، و أجر العلانية(2).
هذا حال مَن بلغ صفاء الأحوال و صدق الأعمال، وافقت نفسه روحه بسقوطها عن رؤية الخلق، و اطمأنت بصفاء الذكر و فرحت بعبوديّة خالقها، فإذا ظهر حالها بالعبوديّة عند الخلق فرحت، تفرح باللّٰه و تتفاخر بعبوديته إذ كانت موسومة بسمة أعلام الربوبيّة.
و قال صلى الله عليه و سلم: إنّ لكل شيء شرة، و لكل شرة فترة، فإن صاحبها سدّد و قارب فارجوه، و إن اُشير إليه بالإصبع فلا تعدوه(3).
أشار إلى نفرة النفس عن العبادة الكثيرة، فإنّ تتابع أثقالها و تراكم شدّتها على النفس شرّة إذا تجاوزت عن الحدّ، فتُفضي تلك الشرة إلى الفترة عن كلّيتها. فإذا سدّد صاحبها بنشاط القلب في العبادة، و وجدان صفائها عند مشاهدة الحقّ،
1) . معاني الأخبار، ص 322؛ وسائل الشيعة، ج 1، ص 55؛ مسند أحمد، ج 5، ص 157 و ص 168؛ صحيح مسلم، ج 8، ص 44؛ كنز العمال، ج 3، ص 676، ح 8433
2) . [الحقائق، ص 87] البته رحمك اللّٰه - أبا هريرة - را ندارد.
3) . قد ورد بألفاظ مختلفة في عوالي اللئالي، ج 3، ص 296؛ الكافي، ج 2، ص 86؛ سنن الترمذي، ج 4، ص 52؛ كنز العمال، ج 3، ص 36، ح 5349
فالولاية منه مرجوّة، و إن بقي في الفترة و ضرب شرة النفس و شهر نفسه بالسمت الأوّل و يكون معروفاً بالزهد و الرياضة، و يقع في فضول القبول فلا يعدّ من العارفين و لا من المريدين.
و قال صلى الله عليه و سلم: و الذي نفسي بيده، لو تعلمون ما أعلم لضحكتم قليلاً و لبكيتم كثيراً(1).
أي ما علمت من عجائب الصفات و عالم القهريّات و اللطفيّات، و مشاهدة جلال اللّٰه و شوقه إليكم لو أنّكم تعلمون من هذه الخصائص التي استأثر اللّٰه لي لبكيتم من الشوق إلى لقائه و الخوف من عظمته، حتى صارت دموعكم دماءً.
و هذا إشارة إلى ما خصّه اللّٰه تعالى من أسراره العجيبة و علومه الغريبة قال تعالى:
«فَأَوْحىٰ إِلىٰ عَبْدِهِ مٰا أَوْحىٰ» و قال: «ما كذب الفؤاد ما رأى».
و قال صلى الله عليه و سلم: شيَّبتني هودٌ و أخواتها(2).
قد أشاره عليه الصلاة و السلام إلى مقام الاستقامة الذي أمره اللّٰه تعالى أن يستقيم فيه حيث قال: «فاستقم كما اُمرت» و استعمال سُنّة إخوانه من المرسلين التي قَصّها في أخوات هود، و هو قوله تعالى في قصة إبراهيم و لوط و يونس و هود و إسحاق و إسماعيل و يعقوب و يوسف - عليهم السلام - و مقام الاستقامة أداء حقيقة العبوديّة في منزل رؤية الربوبيّة. و أيضا: أي شيّبني ذكر ما نزل بالاُمم الماضية و اهتمامي لجهة اُمّتي.
و قال صلى الله عليه و سلم: يدخل الجنّة أقوام أفئدتهم مثل أفئدة الطير(3).
1) . روض الجنان و روح الجنان، ص 314؛ تنبيه الخواطر (مجموعۀ ورام)، ص 134؛ مسند أحمد، ج 2، ص 502 و 432 و 453؛ سنن نسائي، ج 3، ص 152
2) . كنز الدقائق، ج 6، ص 119؛ التبيان، ج 10، ص 288؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 7، ص 37؛ كنز العمال، ج 1، ص 573، ح 2586
3) . كنز الدقائق، ج 6، ص 119؛ التبيان، ج 10، ص 288؛ كنز العمال، ج 1، ص 241، ح 1208
وصف قوماً من أبدال اُمّته الذين لا يعرفون أحوال الدنيا و لا يتّحدون بأهلها من سلامة صدورهم و اضطراب قلوبهم من آفاتها، كما يخاف الطير من المضرّات.
قلوبهم روحانيّة بروح الملكوت، و أرواحهم ربّانيّة بأنوار الجبروت، يدخلون جنة المشاهدة بلا مجاهدة، وهم كالصبيان الذين لا يجري عليهم قلم التكليف من سكونهم باللّٰه عن غير اللّٰه.
و قال صلى الله عليه و سلم: نحن أولى بالشكّ من إبراهيم إذ قال: «رب أرني كيف تحيي الموتى»(1).
فيه معنيان: أوّلهما أنّه تواضع عليه الصلاة و السلام كعادته، أي كان إبراهيم في درجة اليقين على محلّ تحقيق المشاهدة حيث قال تعالى: «وَ كَذٰلِكَ نُرِي إِبْرٰاهِيمَ مَلَكُوتَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ» و ليس كان هو في الشكّ إنّما سأل رؤية الصرف في مقام الالتباس في قوله: «أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ اَلْمَوْتىٰ» استعمل الأدب في مقام الانبساط، و لم يكن كموسى عليه السلام في إسقاط الحشمة عند قوله: «أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ» و نحن أولى بالشكّ إذ كنا في بدء أمرنا نقول: زمّلوني. و يمكن أنّه أشار على اضطراب بواطن اُمّته.
و المعنى الآخر: أي نحن أولى بالشكّ لأنّي غائب في قفار القدم فانٍ في سطوات الكبرياء، فانتهى سرّي إلى أنّي لم أكن بعد ذلك شيئاً مذكورا في سرادق الكبرياء، لتراكم نكرات كنه القِدَم عليّ، فألبسنى الحقّ نعوت الاُلوهيّة و أخرجني من النكرة إلى وصف الجمع فبلغ حالي في الإماميّة إلى أمر ظننت أنّي هو، فتردّدت بين العبوديّة و الربوبية، فأنا أولى بالشكّ؛ لأنّ من كان أقرب من القِدَم فيكون حجاب الغيرة إليه أقرب فأنا أولى باللّٰه و بمعرفته و بالنكرة و الحيرة عن
1) . الطرائف، ص 362؛ إحقاق الحقّ، ج 2، ص 250؛ صحيح البخاري، ج 5، ص 163؛ صحيح مسلم، ج 1، ص 92 و ج 7، ص 98 و فى كلاهما: «نحن أحق بالشك من إبراهيم، إذ قال رب أرني كيف تحيي الموتى».
إدراك سرّ اُلوهيّة القِدَم.
و قال صلى الله عليه و سلم: يرحم اللّٰه لوطاً لقد كان يأوي إلى ركن شديد(1).
ترحّم - عليه الصلاة و السلام - على أخيه لوط عليه السلام في حال احتجاجه عند صدمات قهر الامتحان عن رؤية عزّة القِدَم، التي هي ركن سلطان الكبرياء الذي هو مأوى جميع العارفين. ثم أخبر أنّه يأوي إليه بعد سكونه عن الاضطراب، و أدرك ما فاته من عيان القدم. و هذا إشارة إلى تمكينه - عليه الصلاة و السلام - في مشاهدة عظمة اللّٰه و كبريائه في جميع أوقاته.
و قال صلى الله عليه و سلم: لو لبثت في السجن طول ما لبث يوسف عليه السلام لأجبت الداعي(2).
فيه إشارة إلى تمكين يوسف - عليه السلام - و رفقه و تؤدته، و تواضع في هذه الكلمة - عليه الصلاة و السلام - كما كانت عادته. و فيه إشارة إلى غاية صفاء قلبه و رقّة أحواله و لطافة اُنسه، أي لو كنت مكان يوسف لأجبت الداعي؛ لأنّي ألطف من يوسف في مقام الاُنس بمشاهدة الجمال و الجلال، و الرفاهية مقامي فاُوثر صفاء أنسي و مشاهدتي على امتحان بلائي و مجاهدتي في السجن لأنّ المجاهدة مقام المريدين و المشاهدة مقام العارفين. و أيضا: أي كان يوسف عليه السلام يريد براءة نفسه عن سوء المقال لإعلامه قومه طهارته في مقام النبوّة عن المساوي، و لو كنت مكانه لا اُبالي بحديث الخلق إذا كان بيني و بين اللّٰه صدق. هو كان في مقام الأمر، و أنا في مقام التوكّل، و ليس التدبير بالعلم كالتوكّل.
و قال صلى الله عليه و سلم: في حكاية موسى عليه السلام فيما آذاه بنو إسرائيل في قولهم: إنّ موسى
«آدَرُ» لأنّ موسى عليه السلام كان رجلاً حييّاً ستيراً لا يُرى من جلده شيء استحياءً، و إن اللّٰه تعالى أراد أن يبرئه فخلع يوماً وحده ليغتسل فوضع ثوبه على حجر ففرّ الحجر بثوبه، فجمع موسى عليه السلام في أثره فقال: ثوبي يا حجر ثوبي يا حجر، ثوبى يا حجر، حتى انتهى إلى ملإ بني إسرائيل فرأوه عريان أحسن ما خلق اللّٰه، و قالوا: و اللّٰه ما بموسى من بأس. و أخذ ثوبه فطفق بالحجر ضرباً فو اللّٰه إنّ بالحجر نُدباً من أثر ضربه ثلاثاً أو أربعاً أو خمساً(1).
فيه إشارة إلى سلطنة موسى و عربدته مع الحقّ و انبساطه به، إذ ضرب عصاه إلى فعل الملتبس بالصفة في مقام الجمع، فإنّ الحجر من صفات الفعل على صفة الخاصّ في عين الجمع. و أيضا: أي لو كنت مكان موسى ما ضربتُ الحجر، فإنَّ الحجر هو هو في مقام عين الجمع، و ما خاصمتُ مع الحقّ لأنّي شاهد علمه و ما أراد بي. و هذا غاية التسليم في مراد الحقّ، أي كان موسى في رؤية الفعل، و أنا في رؤية الذات و الصفات.
و قال صلى الله عليه و سلم: بينا أيّوب يغتسل عريانا فخرّ عليه جرادٌ من ذهب، فجعل أيّوب يحتشي في ثوبه، فناداه ربه: يا أيّوب أ لم أُغنِكَ عما ترىٰ؟ قال: بلى و عزتك، و لكن لا غَناءَ بي عن بركتك(2).
أشار - عليه الصلاة و السلام - إلى محبّة أيّوب صنيع ربه و معروفه من غاية محبّته لربه. و أيضا: لو كنت مكانه اشتغلتُ بالمعطي عن العطاء، لأن ما منه حجاب فيما فيه تعالى و تبارك.
و قال صلى الله عليه و سلم: لا تفضّلوني على أخي يونس(3).
1) . سنن ترمذي، ج 5، ص 39؛ سنن الكبرى، ج 1، ص 198؛ صحيح مسلم، ج 7، ص 99. مع اختلاف يسير.
2) . سنن نسائي، ج 1، ص 201؛ مسند أحمد، ج 2، ص 314؛ صحيح البخاري، ج 1، ص 74 و ج 8، ص 197
3) . لا يوجد هذا الحديث في مصادر العامة. و في إحقاق الحق، ج 2، ص 251 و بحار الأنوار، ج 29، ص 259 ورد بلفظ: «لا تفضلوني على يونس».
هذا إشارة التواضع و شرف مرتبة يونس؛ لأنّ معراجه كان في بطن الحوت، و معراج النبي صلى الله عليه و آله فوق العرش، أي: إنّ اللّٰه تعالى واحد رآه يونس فى بطن الحوت كما رأيته فوق العرش، النبوّة واحدة و الرؤية واحدة، و إن كنتُ أقرب منه. و هذا اشارة إلى قدرة اللّٰه تعالى و ظهوره في كلّ شيء و على كلّ شيء.
و قال صلى الله عليه و سلم: جاء ملك الموت عليه السلام إلى موسى عليه السلام فقال له: أجب ربك. قال: فلطم موسى عين ملك الموت و قد فقأها، قال: فرجع الملك إلى اللّٰه فقال: إنّك أرسلتني إلى عبد لك لا يريد الموت، و قد فقأ عيني. قال: فردّ اللّٰه إليه عينه. الحديث(1).
فيه إشارة إلى فضل الأنبياء على الملائكة. و أما فقأ عين الملك: إنّ اللّٰه تعالى قادر عليه و إن كان روحانياً غير جسمانيّ، و في الروحانيّ لا يكون طمس العين من اليد الجسمانيّ و لطمه، لكن لَطمهُ موسى بيده الروحانيّة فأثَّر الروحانيّ في الروحانيّ. و أيضا إنّ ملك الموت أتى إلى موسى بصورة الآدمي و كان في الظاهر فقأ عينه لا في حقيقة صفته، إنّما كانت عيناً مركّبة في وجهه على سبيل المثال لا على سبيل الحقيقة.
و فيه إشارة إلى أنّ الملائكة بصورة الآدميّين و طمس أعينهم ممكن، أ لا ترىٰ إلا قوله - عليه الصلاة و السلام - فردّ اللّٰه عينه. و أما لطم موسى عين ملك الموت من حِكَم النبوّة علم أنّ اللّٰه تعالى متى يقبض روحه فأتى ملك الموت إليه بغير وقته فضربه حِدّةً عليه، و إعلامه بأنّه لم يأت إليه بوقت أجله، أ لا ترى إلى رجوعه إلى الحضرة و لبث زمانه في مُضيّه و مجيئه. و فيه إشارة اُخرى، أي لو كنتُ مكان موسى لأجبتُ ملك الموت، و اخترت مراد الحقّ على مرادى؛ لأنّ ذلك يقتضي حقيقة التوكّل و الرضى، و أنا أشدّ شوقاً إلى جمال اللّٰه من موسى، و المشتاق يحبّ
1) . مسند أحمد، ج 2، ص 315 و 351؛ صحيح مسلم، ج 7، ص 100 مع اختلاف يسير.
لقاء حبيبه.
و قال صلى الله عليه و سلم: كنتُ نبيّاً و آدم بين الماء و الطين(1).
أي كنت مصطفًى بالنبوّة قبل خلق آدم، و كما كنت مقدّماً بالروح كنتُ مقدّماً بالنبوّة؛ لأنّ اللّٰه تعالىٰ خلق روحه قبل جميع الأرواح كما روى في الحديث. و فيه سرّ خفيّ، أي كنت نبيّاً من اللّٰه في بدء الأمر إلى جميع أرواح الأنبياء و الأولياء و أخبرتها من الحقّ سبحانه بأسرار الملك و الملكوت فأسلمت الأرواح على روحي، فكان - صلى اللّٰه عليه و سلم - إذا جلس يتحدّث يكثر أن يرفع طرفه إلى السماء، كان - عليه الصلاة و السلام - في محلّ إجلال اللّٰه و رؤية عظمته بنعت المراقبة و الحياء، و فيه إشارة إلى غلبة محبّته و اشتياقه إلى ربّه.
و قال صلى الله عليه و سلم - لعليّ بن أبي طالب رضى الله عنه -: أنت منّي بمنزلة هارون من موسىٰ، غير أن لا نبيَّ بعدي(2).
فيه إشارة إلى مقام شرف ولاية عليّ - رضى اللّٰه عنه - و وزارته للنبيّ - صلى اللّٰه عليه و سلم - و اتّحاده في الاُخوّة كما قال لعليّ: أنت منّي و أنا منك، أي ولايتك و نبوّتي شقائقان. أ لا ترى إلى قوله: أنا دار الحكمة و عليّ بابها، أي الولاية باب النبوّة، و كان علي رضى الله عنه مخصوصاً بالعلم اللدني و خصائص أحكام النبوّة التي سمعها من النبيّ صلى الله عليه و سلم
و قال صلى الله عليه و سلم: فاطمة بضعة منّي(3).
1) . نص النصوص، ص 46؛ عوالي اللئالي، ج 4، ص 121؛ مستدرك الحاكم، ج 2، ص 609؛ كنز العمال، ج 11، ص 409 و 450؛ في الأخيرين بهذا اللفظ «كنت نبياً و آدم بين الروح و الجسد».
2) . معاني الأخبار، ج ص 74؛ العمدة، ص 285؛ مسند أحمد، ج 3، ص 32 و ج 6، ص 369 و 438؛ صحيح مسلم، ج 7، ص 120
3) . الأمالي، ص 260؛ الطرائف، ص 262؛ مسند أحمد، ج 4، ص 326؛ صحيح البخاري، ج 4، ص 210 و 212؛ صحيح مسلم، ج 7، ص 141؛ سنن ترمذي، ج 5، ص 360
كانت عليها السلام باتّحادها بالنبيّ صلى الله عليه و سلم من جميع أولاده عليه السلام لأنّ منها انشعبت لآلئ بحار النبوّة، و كان لها مقام في الولاية التي هي جوهرة من بحر النبوّة.
و قال صلى الله عليه و سلم: مثل اُمّتي مثل المطر لا يُدرى أوّله خير أم آخره(1).
فيه توجيه اُمّته و أسلافها و الغابرين إلى يوم القيامة منها، و أن الولاية لا تتغيّر بالزمان و المكان؛ لأنّها موهبة الرحمن تعالى أوّله و آخره واحد.
و قال صلى الله عليه و سلم: أعدى عدوّك الذي بين جنبيك(2).
أي أعدى باللّٰه و بحوله و بقوته نفسك التي [هي] سارق بلد قلبك الذي بين جنبيك، فأدِّبها بنيران المجاهدات في طلب المشاهدات.
و قال صلى الله عليه و سلم: لحارثة: لكلّ حقّ حقيقة، فما حقيقة إيمانك؟ فقال: عزفت نفسي عن الدنيا، فأسهرت ليلي و أظمأت نهاري، و كأني انظر إلى عرش ربّي بارزاً، و كأني انظر إلى أهل الجنّة في الجنّة يتزاورون، و أهل النّار في النار يتعاوون.
قال صلى الله عليه و سلم: عرفت فألزم(3).
أفهمنا أنّ حقيقة الإيمان هو مشاهدة الغيب و رؤية عالم الجبروت و الملكوت بنعت المعرفة و تبرئة النفس عن مألوفاتها، و معرفة مكائدها و معالجتها بأفانين العلوم و المعاملات.
و قال صلى الله عليه و سلم: سل اللّٰه العفو و العافية و اليقين في الدنيا و الآخرة(4).
1) . عوالي اللئالي، ج 1، ص 33؛ مسند أحمد، ج 3، ص 130 و ج 4، ص 319؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 10، ص 68
2) . تنبيه الخواطر (مجموعۀ ورام)، ص 59؛ المحجة البيضاء، ج 5، ص 6؛ كنز العمال، ج 4، ص 431، ح 11263 و 11264، و فيه: «... أعدى الأعداء نفسك الّتي بين جنبيك» و «... عدوّك نفسك التي بين جنبيك».
3) . المحجة البيضاء، ج 7، ص 351؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 1، ص 57؛ كنز العمال، ج 13، ص 351، ح 36988
4) . ورد مع اختلاف يسير في الكافي، ج 5، ص 71؛ المحاسن، ص 389؛ مستدرك الحاكم، ج 1، ص 529 و فيه «سلوا اللّٰه... فى الأولى و الآخرة».
العفو و العافية الخروج من جميع الامتحان، و هي في الدنيا و الآخرة. و اليقين في الدنيا خاصّاً؛ لأنّ في الآخرة صار اليقين عياناً. العافية منزل الرفاهية، و اليقين منزل الاُنس و المشاهدة، وهما آخر درجات المؤمنين.
و قال صلى الله عليه و سلم: الخلق يُبعثون على ما يموتون عليه(1).
أي على درجاتهم من المعرفة و المحبة و الشوق و التوحيد و الرجاء و الانس و البسط، و سمة السعادة و الشقاوة كما و سموا في الأزل بهاتين النعتين.
و قال صلى الله عليه و سلم في صوم الوصال: لستُ كأحدكم، أبيتُ عند ربّي، يطمعني و يسقيني(2).
أي أنا ملتبس بوصف الصمديّة حتّى صرت صمدانيّاً مما أثّر في نفسي من تجلّي صمدانيّة الحقّ، و باشر سرّها سرّي حتى أكون متّحداً بها. لست كأحدكم من جهة الاتّحاد و عين الجمع، و ما أشرب من بحر الأزل شراب مشاهدة الأوليّة، و ما آكل من خوان مشاهدة البقاء و الآخرية، و أنتم محجبون من هذه المقامات السنيّة.
و قال صلى الله عليه و سلم: بعثت لِاُتمِّم مكارم الأخلاق(3).
أي لأتّصف بجميع صفات الحقّ فى الدنيا، حتى أكون في الآخرة أهلاً له.
أ لا ترى إلى قول عائشة - رضي اللّٰه عنها - حين سُئلت عن خُلُق رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم فقالت: كان خلقه القرآن يعني كان موافقاً للقرآن. و أيضا أي لأتمّم مكارم أخلاقكم، و اُلبسكم سنا كسوة العبوديّة؛ لأنّي خرجت من سرادق الربوبيّة كاملاً بالحقّ تامّاً بخُلقه، قال تعالى: «وَ إِنَّكَ لَعَلىٰ خُلُقٍ عَظِيمٍ».
قال صلى الله عليه و سلم: أنا أعلمكم باللّٰه و أخشاكم منه(1).
أي أنا أعرفكم باللّٰه بما عرّفنى صفاته و ذاته و أعلمني كرمه و قهره، فأخشاكم منه لما علمت منه أنّه لو أهلك جميع المقرّبين في لحظة لا يبالي به و لا يضرّ بملكه ذرّة؛ لأنّه منزّه عن وجود الخلق و عدمه. و ما خفي عنّي ممّا سبق في ملكه في حقّي لأنّ مكرَه قديم لا يطّلع عليه غيره، و ما أدرى ما يفعل بي و لا بكم، فخوفي منه لعلمي به، و قلّة علمي في قدره و مشيئته لأنّ قدره لا يطّلع عليه أحد. قال: «القدَر سرٌّ من أسرار اللّٰه لا يطّلع عليه ملك مقرّب و لا نبيّ مرسل». أخفى قدره لثبوت أحكامه و رسالة أنبيائه؛ لأنّ القدر لو ظهر تعطّل الأمر و بطلت الأحكام و اضمحلت رسوم النبوّة.
و قال صلى الله عليه و سلم: خُيّرت بين أن أكون نبيّاً ملِكاً أو نبيّاً عبداً، فأشار إليّ جبرئيل أن تواضع، فقلتُ: بل أكون عبداً أشبع يوماً و أجوع ثلاثاً(2).
هاج سرّ النبيّ صلى الله عليه و سلم حين امتحنه الحقّ تعالى بمكر القِدَم من العبوديّة إلى الربوبيّة، حتى يكون فرداً متّحداً بالحقّ من غاية التوحيد و العشق، فعلم جبرئيل حِدَّةَ محبّته و خاف منه شكر الانبساط و ما يخفى من الحال ما سبق من مكر القِدَم، فأشار إليه بالتواضع؛ لأنّ جناب الربوبيّة غيور على كلّ مدّعٍ سَكرانَ، و لا يدخل فيه أحد إلاّ بنعت العبوديّة. فأدرك - عليه الصلاة و السلام - غيرة الحقّ على الملكوت فاختار العجز، لعلمه بسلطنة الكبرياء و أن لو بلغ أحد إلى غاية الأنانيّة فهو مخدوع بالمكر؛ لأنّ الألوهيّة ممتنعة عن مطالعة الخليقة منزهة عن الاختلاط بالحدثات.
و روي في الحديث أنّه صلى الله عليه و سلم لبس منديلاً له علم ثم رمى بها و قال: كاد أن
يلهيني أعلامها. و قال: ائتوني بانبجانيّة أبي جهم(1).
كان عليه السلام في مشاهدة القدم مستغرقاً في بحر التوحيد و الوحدانية، و تمكن سرّ المحبّة و العشق في قلبه، فيطلب روحه استراحة من بُرَحاء أثقال التوحيد و رؤية القِدَم، و يفر منها إلى عالم الاُنس و البسط و رؤية المستحسنات من ملكوت الأرض و السماء، فخاف - عليه الصلاة و السلام - من احتجابه عن مقام التوحيد بالاُنس في رؤية المستحسنات حتى لا يسقط من حقّ التوحيد إلى حظ الروح من عالم الاُنس؛ لأنّ المستأنس يستأنس بجميع المستحسنات. و أيضا خاف من غيرة الحقّ على عبوديّته و امتحانه، فطلب إفراد نفسه عن جميع الحظوظ في مشاهدة الحقّ؛ لذلك وصفه الحقّ تعالى قال: «مٰا زٰاغَ اَلْبَصَرُ وَ مٰا طَغىٰ».
و قال صلى الله عليه و سلم: أنا سيّد ولد آدم و لا فخر(2).
كان - عليه صلاة و السلام - عارفاً بما اصطفاه اللّٰه تعالى من المقام المحمود و دنوّ الدنوّ، فأخبر بلسان الانبساط لكن ما سُرّ بالعطاء و لا افتخر، لكن سُرّ بالمعطي و افتخر به. و قوله: لا فخر، أي لا فخر بالعطاء و لكن فخري بالمعطي، و كان في مقام الانبساط لا يُسقِط الإحشام، و حفظ حسن الأدب في مقام البسط خوفاً من غيرة الحقّ.
و قال صلى الله عليه و سلم: مالي و للدنيا(3).
أى خُلقتُ مقدّساً عن علّة الدنيا، فليست هي أهلي و لست أهلها؛ لأنّي من جِنان الملكوت و أنا طير بساطين الجبروت.
و قال صلى الله عليه و سلم في دعواته: اللهم اكفُلني كفالةً ككفالة الوليد و واقية كواقية الوليد، لا تَكِلْني إلى نفسي طرفة عين(1).
أظهر من نفسه صدق اللّجإ و إظهار الفقر و صدق الفاقة إليه و الاستكانة بين يديه، بلا مشاهدة حركة من حركاته و لا إضافة فعل إلى نفسه؛ لأنّه شاهد عين القِدَم بنعت قوّة جبروته و حول ملكوته بعين اللّٰه، و رأى قهره شاملاً لكل ذرّة من العرش إلى الثرى، و لم ير الكون في جناب القِدَم شيئاً، فأعجز نفسه في ميادين العبوديّة عند سلطان الربوبيّة، و فرّ منه إليه و استعاذ به منه، حتى لا يفني في بقائه و لا يضمحلّ في قهره.
و قال صلى الله عليه و سلم عند موته: وا كرباه(2).
وقع في نور قدس المشاهدة، و رأى من عجائب جلال الحقّ و جماله، فحزن لما فات منه في أداء رسالته و اشتغاله باُمته في بعض أنفاسه و ما لم يدرك من عين الوحدانية في طول عمره، فأراد دوام مشاهدة جلال القديم من بدو ولادته إلى وقت وفاته، فإذا كان لم يكن كذلك اشتدّ عليه خروجه من الدنيا.
و أيضاً لمّا انكشفت له بحار عظمة الذات و الصفات عند معاينة الحقّ تحيّر فيها، و علم أنّها غير مدركة بأبصار أهل الحدثان فقال: وا كرباه، من قلة إدراكي عين القِدَم و غاية ضعف بشريّتي فيما لا غاية له من عظمة بقائه و سلطان كبريائه.
و أيضا رأى الخلق محجوبين عن ذلك الجمال و الجلال، فحزن لامته فقال وا كرباه أي على أمتي إذا هم ممنوعون عن نعمة هذه المشاهدة. و أيضاً اشتدّت المنيّة عليه لمبادرته إلى ما لاحظ عند الموت من كمال مقامه في سرادق مجد الكبرياء فقال: وا كرباه من البقاء في الدنيا، شوقاً منه إلى وُصلة الحق بالكلّيّة
بلا تردّد البشريّة.
و أيضا أي وا كرباه من تقصيري في العبوديّة و قلة أدائي حقّ الربوبيّة، و هذا عند معاينة الحقّ.
و قال صلى الله عليه و سلم: لي مع اللّٰه وقت لا يسعني فيه ملك مقرّب و لا نبيّ مرسل(1).
أشار إلى تمكينه في وقت كشوف المشاهدة و انتقاله و استغراقه في بحار الوحدة و القدم، إذ لا يبقى فيه أثر البشريّة و الكونين، و هو محل استقامته في مشهد التمكين الذي أخبر اللّٰه تعالى عنه من مقامه في وصلة الأصليّة بقوله: «دنا فتدلّى فكان قاب قوسين أو أدنى» و ليس هناك مقام جبرئيل و إسرافيل و جميع الكرّوبيين، و لا مقام الصفيّ آدم و الخليل و الكريم و مَن دونهم من جميع الأنبياء عليهم السلام و كان هو خاصّاً به دون غيره، كما أخبر - عليه الصلاة و السلام - عنه قال: «هو المقام المحمود الذي خصّني اللّٰه به». و كان أكثر أوقاته كذلك، لكن اللّٰه ردّه إلى تأديب اُمّته في بعض الأوقات ليُجري عليه أحكام التلوين، و لئلا يذوب في نيران كبرياء الأزل.
و قال صلى الله عليه و سلم: إذا رأيتم أهل البلاء فاسألوا العافية(3).
البلاء هو المجاهدة و اهله أهل الامتحان، و العافية المشاهدة و أهلها أهل العيان.
1) . نص النصوص، ص 169؛ روضة المتقين، ج 13، ص 8
2) . اخلاق محسنى، ص 105؛ منهج الصادقين، ج 10، ص 277؛ مسند أحمد، ج 2، ص 50؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 5، ص 267 و ج 6، ص 49 و في كلاهما لفظة «رمحي» بدل «سيفي».
3) . جاويدان خرد، ص 119، مجموع الغرائب و موضوع الرغائب، ص 407 فيه «إذا رأيتم أهل البلاء فاسألوا ربكم العافية».
و قال صلى الله عليه و سلم: سائل العلماء و خالل الحكماء، و جالس الكبراء(1).
سائل العلماء أحكام الشريعة و خالل [الحكماء] لإحكام الطريقة، و جالس الكبراء بأحكام الحقيقة. العلماء المجاهدون و الحكماء السالكون و الكبراء المحدثون. علم العلماء علم الإيمان، و علم الحكماء علم الإيقان، و علم الكبراء علم العرفان. لم يأمره من العلماء إلا السؤال عنهم لأنّهم أهل البداية في طريق الأحوال، لم يعلموا إلاّ علم المعاملات. و أمره باختلاط الحكماء لأنّهم أهل الوسط، و لم يعلموا إلاّ حكم السلوك. و أمره بمجالسة الكبراء لأنّهم أهل التمكين، و عندهم جميع المراد، ينظرون بنور الحقّ، و ينطقون عن الحقّ بالحقّ.
و قال صلى الله عليه و سلم: المؤمن من يسّره حسنته و يسوؤه سيئته(2).
حسنته هو مشاهدة الحقّ تعالىٰ يَسُرُّه جلاله و جماله، و سيئته: نفسه التي يحتجب بها عند الامتحان.
و قال صلى الله عليه و سلم: الدنيا ملعونة ملعون ما فيها إلاّ ذكر اللّٰه(3).
الدنيا هو الحرام، و ما فيها هو الشبهة، و ذكر اللّٰه هو الحلال.
و قال صلى الله عليه و سلم: أصحابي كالنجوم بأيّهم اقتديتم اهتديتم(4).
شبَّه صلى الله عليه و سلم أصحابه رضى الله عنه بسيّارات السماوات التي أقسم اللّٰه تعالىٰ بها، و النجوم ما
1) . منية المريد، ص 125؛ مفاتيح الغيب، ص 127؛ كنز العمال، ج 9، ص 187؛ في الأخير ورد بهذا اللفظ: «جالس الكبراء و خالط العلماء و خالل الحكماء».
2) . ورد في المصادر: «من سرته حسنته و ساءته سيئته فهو مؤمن» الكافى، ج 2، ص 232؛ الخصال ص 47؛ مسند أحمد، ج 1، ص 18؛ مستدرك الحاكم، ج 1، ص 14؛ السنن الكبرى، ج 7، ص 91؛ كنز العمال، ج 1، ص 144
3) . شرح أصول الكافي، ص 143؛ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1377؛ سنن الترمذي، ج 3، ص 384
4) . عيون أخبار الرِّضا، ج 2، ص 87؛ إحقاق الحق، ج 1، ص 39؛ الطرائف، ص 523؛ بحار الأنوار، ج 23، ص 156، راجع حول حديث مقالة «كلمة موجزة حول حديث أصحابي كالنجوم» للسيد عبد اللّٰه السامرائي و في مجلة علوم الحديث العربي العدد الأول صص 300-305 و مقالة «نقدى بر حديث «أصحابي كالنجوم» للعباس جلالي في مجلة علوم الحديث الفارسي العدد الأول صص 153-181.
يُهتدى به في البرّ و البحر لكبره و كثرة ضوءه و نوره. و لم يشبّههم بالكواكب لأنّ الكواكب هي الصغار التي لا يهتدى بها، فدلّ على أن الاهتداء باقتدائهم يكون كاهتداء من اقتدى بالنجوم و نجاته بها من مهالك البر و البحر، كذلك من اهتدى بأصحاب النبيّ صلى الله عليه و سلم ينجو من جميع مهالك الدنيا و الآخرة، يهتدي بهم إلى صراط مستقيم. و لم يخصّ الاقتداء ببعضهم دون بعض؛ لأنّ جميع أصحاب رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم هم أهل المكاشفات و المعاملات و العلوم و الأحكام، شاهدوا الوحي و نازلوا منازل النبوة و الولاية ببركة محبّة النبيّ صلى الله عليه و سلم وهم نجوم سماوات القِدَم و سيارات أفلاك البقاء، يسيرون في أبراج النبوّة و يضيئون بأنوار الرسالة بأهل الاقتداء من الأمّة، يهدون الخلق إلى الحقّ بنور المحبّة و ضياء الولاية و سنا الخلافة.
و قال صلى الله عليه و سلم: يا حنظلة، لو كنتم في بيوتكم كما تكونون عندي لصافحتكم الملائكة على فراشكم. يا حنظلة، ساعةً فساعةً(1).
أشار إلى تسرمد وقته في جلال اللّٰه و مشاهدته. و أفهم أنّ من شاهد الحقّ في دوام الأوقات تزوره الملائكة تبرّكاً به؛ لأنّه يكون مشكاة أنوار مشاهدته كآدم عليه السلام حيث أمر اللّٰه تعالىٰ ملائكته بسجوده، قال تعالىٰ: «اُسْجُدُوا لِآدَمَ». و أشار إلى رَوح القلب ساعة بصورة الرسوم لئلا يحترق صاحب القلب بنيران المشاهدة.
و قال صلى الله عليه و سلم: أدّبني ربّي فأحسن تأديبي(2).
أي ألبسني خُلُقه و عرفني نفسه حتى أكون متأدّباً به و بعلمه و خلقه في صحبته، و في «أحسن تأديبي» إشارة إلى أنّ تأديبه كان بغير الامتحان و الابتلاء بل بالتعطّف
و التلطف، كما أخبر تعالى عن تأديبه بقوله: «عفا اللّٰه عنك» و قال: «ليغفر لك اللّٰه ما تقدم من ذنبك و ما تأخر».
و قال صلى الله عليه و سلم: ليس الغنى عن كثرة العَرَض، إنّما الغنى غنى القلب(1).
أشار عليه السلام بأنّ الغنى ليس من جهة الدنيا، إنّما الغنى صفة الآخرة التي جبلت قلوب الأولياء بها، لأنّها صدرت من معدن السخاء الذي خلق اللّٰه تعالى أرواح الأسخياء منه. كذلك قال - عليه الصلاة و السلام: - الجنة دار الأسخياء، لأنَّها معدنهم يرجعون إليها من جهة الأهليّة. و الأسخياء الذين يبذلون أنفسهم و أموالهم للّٰه؛ لأنّ غناهم باللّٰه، و سخاءهم من صفة غنى اللّٰه التي هى كسوة القِدَم، باشرت تلك الكسوة بنعت التجلّي قلوب الأسخياء فأوجد غِنى الحقّ القلبَ في قلوبهم، حتى يستغنوا باللّٰه من دون اللّٰه. فصار الغنى عندهم غنى القلب لا غنى المال؛ لأنّ غنى المال عَرَض يَفنى، و غنى القلب باللّٰه يبقى إلى الآباد.
و قال صلى الله عليه و سلم: زر غبّاً تزدد حُبّاً(2).
أثبت - عليه الصلاة و السلام - زيادة المحبّة و حقّ الأصدقاء في زيارتهم على فترة الأوقات إبقاءً لتحقيق المحبة و زيادةً فى الشوق إلى لقائهم لأنّ في بعض الإعراض عن الصديق إبقاء المودة و زيادة الحرمة و حقيقة الإرادة، و هذا إذا كان المرء في بداية الاُخوّة. و إذا كان في حقيقة الاُخوّة، لا يطيق أن يفارق صديقه لحظة؛ لأنّه في منزل الاتّحاد مع الصديق، و صار الصديق حياةً له. و النبي صلى الله عليه و سلم حكم على أبي هريرة للمبتدئين لا للمتعهّدين لانّه كلّ وقت في جناب سيّد المرسلين -
1) . تحف العقول، ص 57؛ المحجة البيضاء، ج 6، ص 51؛ مسند أحمد، ج 2، ص 243 و ص 261 و ص 390؛ صحيح البخاري، ج 7، ص 178؛ صحيح مسلم، ج 3، ص 100. و ورد فيها: «... العرض و لكن إنما الغني غنى النفس».
2) . العين، ج 4، ص 350؛ الرواشح السماوية، ص 201؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 8، ص 175 و كنز العمال، ج 9، ص 30 و ص 96 و ج 10، ص 493
صلوات اللّٰه عليه و سلامه عليه -.
و قال صلى الله عليه و سلم -: يدخل الجنّة فقراء اُمّتي قبل الأغنياء بخمس مائة عام(1).
الوقوف في العرصات ألف سنة للعموم، و للفقراء خمسمائة، الأغنياء في حساب أنفسهم، و الفقراء لشفاعة المذنبين. ثم إنّهم سبقوا الأغنياء المتعفّفين إلى الجنّة بخمس مائة عام لشدّة شوق اللّٰه إليهم، و هؤلاء الفقراء الذين آثروا اللّٰه على الدنيا و الآخرة و النفس و الروح، اشتاقوا إلى اللّٰه بنعت الافتقار و تجرّدوا عما دونه بنعت الافتخار به له و عليه.
و قال صلى الله عليه و سلم: ما بعث اللّٰه نبيّاً إلاّ حَسَن الصوت(2).
حُسن صوت الأنبياء و الأولياء من ألحان أرواحهم القدسيّة التي أنطقها اللّٰه بأصواته الأزليّة، فألبسها نوراً من أصواته فصارت أصواتهم أصوات الحقّ، ليسمع منهم تلك الأصوات بنعت الغنى و القبول و زيادة الشرف و الشوق إلى صحبتهم؛ لأنّه تعالىٰ يحبّ فعله وهم فعله، و فعله من صفته و صفته من ذاته. فإذا أحبهم أحبّ نفسه تعالى و تقدّس، لذلك قال صلى الله عليه و سلم: ما أذِنَ اللّٰه لنبيّ كإذنه لنبيّ حسن الصوت فإذا كان كذلك فتكون ألحانهم مطيّبة بصوت الحقّ، محبوبة إلى قلوب جميع المخلوقات، كما روى في الحديث أنّ داود عليه السلام كان قد اُعطي من حسن الصوت حتى كان يستمع لقراءته إذا قرأ الزبور الجنُّ و الإنس و الوحش و الطير، و كان يجتمع لقراءته و حسن صوته بنو إسرائيل فيستمعون منه، فكان إذا فرغ ربّما حمل من مجلسه أربعمائة جنازة ممن قد مات - على ما روى في الحديث - لأنّهم
1) . النقض، ص 699؛ مسند أحمد، ج 2، ص 296 و فيه: «يدخل فقراء المؤمنين الجنة قبل أغنيائهم بخمسمائة عام». و في سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1380 و سنن الترمذي، ج 4، ص 9
2) . الكافي، ج 2، ص 616، المحجة البيضاء، ج 2، ص 232؛ الوافي، ج 9، 1741؛ ورد في كنز العمال، ج 7، ص 171 حديث عن علي عليه السلام يقرب منه و هو هذا: «ما بعث اللّٰه نبياً قط إلا صبيح الوجه، كريم الحسب، حسن الصوت، و كان نبيكم صلى الله عليه و آله صبيح الوجه، كريم الحسب، حسن الصوت».
كانوا يسمعون أصوات الوُصلة من الحقّ بواسطة صوت داود عليه السلام. جذب الحقّ أرواحهم من مناداته و صوته بنعت دعوتهم إلى لقائه، إذا حرّك جرس أصوات القِدَم للأرواح المباركة. و ذلك الصوت في أُمّة محمد عليه السلام يبدو في أصوات المحبّين في وقت هيجان شوقهم إلى لقاء الله تعالى. و قال صلى الله عليه و سلم: لقد اُعطي أبو موسى مزماراً من مزامير آل داود(1).
قال يحيى بن معاذ: الصوت الحسن لوحة من اللّٰه لقلب فيه حبّ اللّٰه.
و قال صلى الله عليه و سلم: أنا ابن امرأة من قريش كانت تأكل القديد(2).
كان في ذلك الوقت في مشاهدة عظمة اللّٰه، فتواضع لكبرياء اللّٰه و خاف من غيرة جلاله، و ذلك مقام الإجلال كما روى في الخبر أنه - عليه الصلاة و السلام - قال: «رأيت جبريل عليه السلام مثل الحِلس البالي فعلمت فضل علمه و خشيته عليّ».
يحتمل أنّه عليه السلام كان في تلك الساعة في مقام الرجاء و حسن البسط، و جبريل في مقام الخوف، فرأى خوفه و خشيته و علمه بالقهر أكثر من خوف نفسه و علمها بالقهر؛ لأنّها فى رؤية الآلاء و النعماء، فإذا زاد الرجاء نقص الخوف. أو كان في ذلك الوقت في بداية النبوّة، فإذا بلغ عين التمكين صار خوفه و علمه أكثر من خوف جبريل و علمه. أو كان عليه السلام في رؤية عظمة الذات، و جبريل في رؤية قهر الأفعال و علم الأفعاليات، و الخشية من قهرها حجاب من كان في مشهد القديم، و هذا كمال إذ هو في عالم الجمع و ليس في عالم التفرقة، كما قال - عليه الصلاة و السلام - «أنتم أعلم باُمور دنياكم و أنا أعلم بأمور آخرتكم» أو كان يستعمل
التواضع من ظرف خُلقه - عليه السلام.
و قال صلى الله عليه و سلم: تقول جهنّم يوم القيامة للمؤمن: جز يا مؤمن فقد اطفأ نورُك لهَبي(1).
نور المؤمن نور اللّٰه، و هو تجلّي جلاله لقلبه. و لهبُ جهنّم مخلوق اللّٰه، فلا تبقى صفة الفعل في صفة الذات، و لا يبقى الحَدَث عند القِدَم.
و قال صلى الله عليه و سلم: إذا أنعم اللّٰه على عبد بنعمة أحبّ أن يرى أثرها عليه(2).
نعمته مشاهدته و معرفته و محبته و علمه و حكمته، و هذه من أعظم النعم، أثرها فيض علم العارف للمريد و تركتها للعالمين، يحبّ إخبارهم عن أحوالهم بين يديه عند طلاّب المشاهدة، ليجذب بها قلوبهم. قال تعالى لسيد المرسلين: «وَ أَمّٰا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ» /(3).
و قال صلى الله عليه و سلم: إنّ في الجنّة ما لا عين رأت، و لا اُذن سمعت، و لا خطر على قلب بشرٍ(4).
أشار إلى مشاهدة القِدَم، و غيبوبات لباس تجلّي الوحدانية، و مخفيات الصفات عن أعين الحدثان، هو كما هو، لم يأت في عيون خلقه، و لا تشير إليه النواظر، و لا تحيط به الضمائر، و لا تحويه الألسنة بنعت الوصف و الأذن بوصف الحصر. قال تعالى: «لاٰ تُدْرِكُهُ اَلْأَبْصٰارُ» أي لا تحيط بحقيقة ذاته. و أيضا أشار إلى غرائب الغيب، و عجائب غيب الغيب، و سر الغيب، و سر السرّ، من كرائم أفعاله، و نوادر ملكه، و عجائب صنعه، و لطائف حكمه التي أودعها جنان قدسه، و مجال
1) . منهج الصادقين، ج 1، ص 100 مع اختلاف يسير؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 10، ص 360 فيه: «تقول النار للمؤمنين يوم القيامة جز يا مؤمن...».
2) . لم يوجد في المصادر العامة و ورد في المصادر الخاصة في مجمع البيان، ج 2، ص 47.
3) . الضحى، آية 11.
4) . مفاتيح الغيب، ص 190؛ مسند أحمد، ج 2، ص 370؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 10، ص 412
اُنسه، و بواطن ملكوته، و أسرار جبروته.
و قال النبيّ صلى الله عليه و سلم: لله عزّ و جلّ صفوةٌ من بريّته، قسم لهم من حظوظ كلّ نفس، هم مشرفون على هموم الخلائق كلّهم أجمعين، و إن أبا بكر منهم(1).
وصَف الأبدال و الأوتاد من أصفياء اُمّته، الذين اصطفاهم اللّٰه بأسرار معرفته و أنوار حكمته، و جعل قلوبهم ظروف محبّته، و عقولهم معادن علمه، ثم كحِل عيون أرواحهم بكحل نوره، حتى يروا بضياء صفته عرصات قلوب الخلائق و ما يجري فيها من الهموم و المقاصد، يستشرفون عليها بأعين بارقة و فراسة صادقة و أبصار نافذة، و يكتمونها عليهم ستراً على عباد اللّٰه. و لا تعجب في رؤيتهم حقائق كلّ قلب؛ لأنّهم يبصرونها بعين اللّٰه، و اللّٰه محيط بكلّ شيء.
و قال صلى الله عليه و سلم: نطق اللّٰه على لسان حمزة(2).
ألبس اللّٰه لسان حمزة نور الصدق، ثم ألبس ذلك النور سنا الوصف، ثم تجلّى بصفات القِدَم لقلبه حتى صار جاذب الغيب، فأوحى بالصفة إليه أحكام الربوبيّة، فكان لسانه و قلبه واحداً.
فصار لسانه فعل الخاص موقعاً لنزول الصفة، فتكلّم الحق به إذ هو متّصف بصفته، فتكلّم الحق بنعته لا بالغير. و هذا إشارة إلى عين الجمع. و ظاهر الأمر لسانه كلسان جبرئيل، و نطق اللّٰه بلسان جميع الأنبياء و الملائكة و الأولياء.
و قال صلى الله عليه و سلم: القلوب بين إصبعين من أصابع الرحمن يقلّبها كيف يشاء. ثم قال:
يا مقلّب القلوب ثبّت قلبي على دينك و طاعتك(3).
رأى - عليه الصلاة و السلام - الأرواحَ و العقول و النفوس متقلّبةً بتقليب صفات
الحقّ من الآزال إلى الآباد: الأرواح في رؤية الذات، و العقول في رؤية الصفات، و القلوب في الأسماء و اللطفيات و النفوس في النعوت و القهريّات. فعبّر عليه السلام عن هذه الصفات بتقليب القلوب؛ لأنّها مهاد الأرواح و العقول و النفوس، و أن اللّٰه تعالى سيَّرها بصفاته و نفاذ قدرته فيها بنعت مشقته في عالم المعارف و النكرات؛ لتبلغ بالمعرفة أسرار الذات و الصفات، و تذوب و تفنى بنيران النكرة من غيرة الحقّ على الحدوث، و تضمحل في بقاء القدم حتى لا يبقى إلاّ هو تعالى به عليه له.
فخاف - عليه الصلاة و السلام - من فناء قلبه في عالم النكرة بقهر الغيرة، فقال:
«ثبّت قلبي إلهى على دينك» أي على رؤيتك و محبتك بنعت المعرفة و التوحيد.
فاستغاث منه إليه، و عرف به ما منه لديه. و أصل المراد منه - عليه الصلاة و السلام - زيادة المعرفة؛ لأنّ القلوب في تقلّبها تتطرّق بكلّ طريق إلى اللّٰه، فكلّ تقليبه منها رشد و توفيق، ثم مع كلّ تقليب زيادةٌ و وصلة أو محق و نقصان، لأنّها تتقلّب بمراد اللّٰه في القهريّات و اللطفيّات. فسأل - عليه الصلاة و السلام - به مزيد القربة و استعاذ باللّٰه من النقصان، كما قال: «أعوذ باللّٰه من الحَور بعد الكور» فالحور النقصان و الكور الزيادة، فعلم الحقّ تعالى اضطرابَ قلب نبيّه عليه الصلاة و السلام. فأمره بتفويض أمره إليه بنعت التوكّل و الرضى فقال «و توكل على العزيز الرحيم الذي يراك حين تقوم و تقلبك في الساجدين» أي تقلّب قلبك من بدء الأمر مع قلوب الأنبياء بتقليبي أيّاماً في عيون صفاتي، و هذه القلوب محل مرقومات أسرار الغيوب التي أودعها إليها لا يطّلع عليها غير اللّٰه، كما قال صلى الله عليه و سلم: «للّٰه أوانٍ ألا و هي القلوب».
ثم وصف تلك العلوم التي فيها مدّخرة من كنوز الغيب فقال في جواب حذيفة حين سأله عن علم الباطن فقال: «علم من اللّٰه عز و جل و من أوليائه لم يطلع عليه ملك مقرب».
أفهم الخلقَ - عليه الصلاة و السلام - أنّ أولياء اللّٰه أعرف باللّٰه و أعلم باللّٰه من الملائكة المقرّبين، و عندهم علم الغيب الذي لا يجوز كشفه إلاّ لأهله، كما روى في الحديث أنّ النبيّ صلى الله عليه و سلم كان يصف الملائكة ليلَة اُسري به فأمسك عن بعض وصفه، و قال: «إلى هاهنا اُمرت أن اُخبركم» عرف ضعفَ خواطر الخلق عن حمل وارد صفة أهل الغيب، فأمسك بعض وصف أسرار الملكوت لأنّها ممتنعة عن مطالعة إدراك الطالبين خاصَّ ما عنده - عليه الصلاة و السلام - من مكرمات الحقّ و علم غيبه الذي استأثره اللّٰه به دون غيره من الأنبياء و الأولياء؛ لأنّه - عليه الصلاة و السلام - لو أخبر عنه لزالت الجبال و اضمحلّت الكائنات في باده أسراره.
و قال صلى الله عليه و سلم: الفقر فخري و أنا [أ فتخربه](1).
أي تجريدُ التوحيد، و إفراد القدم عن الحدوث، و الإعراض عمّا دون اللّٰه، موهبةُ اللّٰه لي، و هي فخري من اللّٰه.
و أيضا الفقر نعتُ العبوديّة و الافتقار إلى الربوبيّة، و العبودية فخري لأنّي عبد، و العبودية لي فخر إذا أراد اللّٰه فناء الوجود في بقائه. و إذا كان هو تعالى موصوفاً بالغنى و هو غنيّ فاحتياجي إليه فخري، إذ لا فخر أحسن من فخري إذا كان فخري به لا بالغنى و الفقر.
و قال صلى الله عليه و سلم: كاد الفقر أن يكون كفراً(2).
إذا كان الفقير يفتخر بفقره دون الفقر إليه و هو الحقّ تعالى فهو محجوب بفقره، و المحجوب بشيءٍ دونه فهو مستور عن رؤية غنى القِدَم، فيبعّده فقره عن قرب
1) . لم يوجد في مصادر العامة و وجد في مصادر الخاصة منها: جامع الأخبار، ص 111؛ نص النصوص للسيد حيدر الآملي، ص 10؛ عدة الداعي لابن فهد الحلي، ص 113؛ عوالي اللئالي لابن جمهور الاحسائي، ج 1، ص 39؛ بحار الأنوار، ج 72، ص 30
2) . الكافي، ج 2، ص 307؛ الامالي، ج 1، ص 243؛ الخصال، ص 12؛ كنز العمال، ج 6، ص 492
اللّٰه.
و أيضا أي كاد الفقر عن اللّٰه بحجاب النفس أن يكون كفراً باللّٰه.
و أيضا أي من لم يعرف غنى اللّٰه و احتجب بغناه و فقره كفره. و الفقر إذا كان امتحاناً من اللّٰه تعالى فيورث النكرة لأنّ صاحبه يحتجب بقهر الفناء و الأسباب الأفعاليّة، و يسقط عن رؤية القدَر السابق بنعت التوحيد، فيرى السبب دون المسبِّب فيكاد فقره أن يزيله عن درجة الإيمان. و لذلك استعاذ منه النبيّ صلى الله عليه و سلم فقال:
«أعوذ باللّٰه من الفقر» و إذا كان سبب الوُصلة و الزلفة فيورث الافتقار إلى اللّٰه بنعت تنزيهه و الفناء في ذاته فيكون فخر العارف.
و قال صلى الله عليه و سلم لوابصة: دع ما يريبك إلى ما لا يريبك(1).
اى آثر ما يستحسن قلبك، ودع ما لم يستحسنه
و أيضا أي خذ ما يقبله قلبك و لا تأخذ ما تقبله نفسك، لأنّ القلب محلّ الصدق و النفس محل الشكّ.
و أيضا أي دع ما يريب نفسك إلى ما لا يريب قلبك؛ فإنّ النفس تعمي عن الفرق بين الإثم و البرّ، و القلب يبصر بنور الحق فيفرق به بين البرّ و الإثم، لذلك قال صلى الله عليه و سلم: «الإثم ما حاك في صدرك، و البرّ ما اطمأنّ به قلبك».
و أيضا أي دع أمرَ الشبهة التي لم تر في نصّ الأحكام شيئاً يوافقه و لا في قلبك قبوله، إلى شيء يوافق حكم الظاهر و الباطن من الكتاب و السنة و إلهام الحق في القلب. عرّفه - عليه الصلاة و السلام - ملقيات القلب من الملائكة و الشياطين و النفس و العقل و أحكام غلطاتها و صوابها، أي إذا كنت صحيح الخاطر طاهر الباطن مراقباً للغيب، و تعرف لمّة الملك من لمّة الشيطان و إلهام الخاص من اللّٰه
1) . جامع الأحاديث، ص 77؛ الانتصار، ص 107؛ نزهة الناظر، ص 28؛ مستدرك الحاكم، ج 1، ص 51
من حديث النفس، و كنت مميّزاً بين الحقّ و الباطل و نور الفراسة و سنا العقل وصفاء القلب بعد معرفتك صفات هذه الجنود المتفرقة، دع ما يريبك من الاُغلوطات و الشبهات النفسانيّة الشيطانيّة إلى ما لا يريبك ممّا ينزل بقلبك و عقلك و روحك من الوحي و الإلهام. فلمّا رآه صلى الله عليه و سلم في معرفة هذه الأحوال متمكّنا عارفاً صادقاً قال: «استفت قلبك و لو أفتاك المفتون» أي إذا بلغت مقام الخطاب مع اللّٰه تعالىٰ و الحديث و الكلام اتبع ما وقع في قلبك من خطاب اللّٰه تعالى، و لا تقلّد قول أحد، فإنّ المجتهد لا يجوز أن يقلّد غيره.
و قال صلى الله عليه و سلم: المؤمن مألوف، و لا خير في من لا يَألف و لا يؤلف(1).
أي المؤمن عروس اللّٰه منوّر بنور اللّٰه، منقوش منه بنقش الخاتم الأزليّ، متخلّق بخُلق اللّٰه، متّصف بصفاته، متوّج بتاج الوقار، ملبّس بلبس الجمال، محبّر بوَشي الصفاء، محبوب في قلوب جميع الخلائق، باطنه مطيّب بطيب مسك المحبّة، مجذوب بسلسلة الشوق، فيطلب حسن الأزليّ من باكورة جنان المؤمنين، و يقتبس نور الصفات و الأفعال من أرواحهم و أشباحهم، فيألف المؤمنين باللّٰه و هو مألوف عندهم بمحبّة اللّٰه. ثم أثبت الخيريّة - عليه الصلاة و السلام - فيمن كان بهذه الصفة، و نفى الخيرية عمّن لا يألف و لا يؤلف، لأنّه يكون كثيف الجسم، و كيك الهيبة خبيث الباطن، متفرقاً غير مجموع، «عتلّ بعد ذلك زنيم». و فيه إشارة إلى عشق الطباعيّ و عشق الإنساني، و اُلفة الحيوانيّ، و استئناس الصورتي، و عشق الروحانيّ، و اتصال الأسرار بالأسرار. و فيه إشارة إلى استحسان عشق العموم و الخصوص. و عندنا من هذه الحقائق أسرار لا يجوز كشفها لهذا الخلق.
1) . الكافي، ج 2، ص 102؛ تنبيه الخواطر (مجموعۀ ورام)، ص 25؛ مستدرك الحكام، ج 1، ص 23. و فيه: «إن المؤمن من يألف، و لا خير في من لا يألف و لا يؤلف».
و قال صلى الله عليه و سلم: إذا أتاكم كريم قومٍ فأكرموه(1).
كريم القوم هو العارف المحبّ الصادق الوليّ المقرّب، الذي هو سيّد المرسلين، و شاهد الصدّيقين، و اُستاذ المحبّين. إكرامه الخضوع بين يديه، و خدمته بحسن الأدب، و إعظامه و توقيره كتوقير الملوك؛ لأنّ العارفين ملوك الدنيا و الآخرة. و روي أنّه صلى الله عليه و سلم كان أكثر الناس ضحكاً و تبسّماً و أحسنهم خلقاً، فتبسمه كان من طلوع صبح المشاهدة في قلبه و سطوع أنوار القِدَم في روحه، فيطيب قلبه بحسن الخلق في رؤية جماله الأزليّ و جلاله الأبديّ، و يصير بَشّاشاً برؤية بشر الصفة، ضحكه من ضحك روحه في تبسم مبسِم وجه البقاء تعالى من التشبيه و التعطيل، فكان أكثر نعته في البسط الفرح باللّٰه من اللّٰه.
و قال صلى الله عليه و سلم: كرم المرء دينُه، و مروءته عقلُه، و حسبه خلقُه(2).
أي معرفة اللّٰه بنعت المحبّة كرم الكرام بنعت الوفاء، و متابعة أمره. و العقل الصافي مروءته إذا كان عقله موافقاً لقلبه مؤيّداً لأمره. و خلقه حسبُه إذ خُلقه تخلّقه بخلق الخالق، و لا يكون ميراثاً و شرفاً منه لعباده أحسن من التخلّق به و الاتصاف بصفته.
و قال صلى الله عليه و سلم: العلم علمان: علم ثابت بالقلب، و علم ثابت باللسان، و ذلك حجّة اللّٰه على خلقه(3).
أشار إلى علم الشريعة و علم الحقيقة، و بين أنّهما حجّتان على خلق اللّٰه؛ لأنّ
1) . الكافي، ج 2، ص 659؛ الأشعثيات، ص 168؛ الوافي، ج 5، ص 545؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 8، ص 15 و 16.
2) . المحجة البيضاء، ج 5، ص 91؛ السنن الكبرى، ج 7، ص 136، وج 10، ص 195.
3) . تفسير القرآن الكريم، ج 5، ص 238؛ تفسير القرآن الكريم، ج 5، ص 238؛ سنن الدارمي، ج 1، ص 102؛ كنز العمال، ج 10، ص 133 و فيها: «العلم علمان فعلم في القلب فذلك العلم النافع و علم على اللسان فذلك حجّة اللّٰه على ابن آدم».
علم الظاهر شاهد علم الباطن، و علم الباطن حقيقة علم الظاهر، وهما هاديان إلى طريق الحقّ. و علم الظاهر يهدي إلى سبيل المعاملات و المقامات و علم الباطن يهدي إلى طريق الأحوال و المعارف و الكواشف. فإذا كانا كذلك فالعلم من العلماء و الحقيقة من الأولياء حجّة اللّٰه على الطالبين و المريدين و المؤمنين الصادقين، بذلك «قد تبيّن الرشد من الغيّ» و «ما [ذا] بعد الحق إلا الضلال». و من لم يؤمن بعلم الباطن لم يقتدِ بعلم الظاهر، فعلم الظاهر حجّة على ظاهره في الأحكام، و علم الباطن حجّة على باطنه في الأحوال و المقامات.
و أيضا علم الشريعة بلسان الظاهر حجة على من ليس له سير الباطن في طلب المعرفة، و علم الباطن علم الأسرار المكتومة. و ليس ذلك من علم التكليف، هو موهبَةٌ خاصّةٌ اصطفاها اللّٰه تعالى لأوليائه، و ذلك العلم علم الخَضِر و الإلياس عليهما السلام.
و قال صلى الله عليه و سلم: حُمّى يومٍ كفّارة سنة(1).
إذا وقع العبد في امتحان اللّٰه الذي يؤذي للعبد سرَّه، المعاصي أو البعد، فهو في أوائل الامتحان مضطرب عند دخوله في المعصية، فأبى جميع وجوده ظاهره و باطنه من فرقه إلى قدمه أن يباشر شيئاً من شهوات الدنيا و شبهاتها، فالعقل يخاصمه و الروح يدفعه و القلب ينكره و السر يزجره، و جميع جوارحه من لحمه و شحمه و دمه و عروقه و عصبه يستغيث من اللّٰه و يستعيذ باللّٰه من نفاذ شهوته.
فإذا باشر العبد معصية اللّٰه نفرت منه هذه الجنود، فإذا أصرّ دخل شهوته و عصيانه في كلّ يوم عرقاً من عروقه و ما يتعلق به من الجوارح ظاهراً و باطناً في المعصية كرحاً، حتى دخل جميع عروقه من الفرق إِلى القدم بهذه الصفة في شرّة النفس من أوّل السنة إلى آخر السنة، فإذا تمّت المدّة استغرق جميع العروق في
1) . طب الأئمّة لابنا بسطام، ص 16؛ التمحيص لسعيد أهوازي للكوفي، ص 42، دعائم الإسلام، ج 1، ص 217؛ بحار الأنوار، ج 18، ص 176؛ مستدرك الوسائل، ج 2، ص 51.
المعصية، حتى أثّرت الشهوة في القلب و النفس و الروح و العقل و جميع الحواسّ.
فإذا كمل انغماسُه في بحر الشهوة فتح اللّٰه تعالىٰ ثقباً من الجحيم في كبد هذا العبد حتى يدخل شرَر من نيرانها، فباشرت النارُ في جميع مواضع الشهوة من قلبه و نفسه و روحه و عقله و عروقه و عصبه و لحمه و شحمه و عظمه و جلده و شعره و بشره من الصباح إلى الرواح، فتُحرق ما اجتمع من المعصية فيه مع الشهوات النفسانيّة و الخطوات الشيطانيّة، فاذا احترقت هذه العلل رجعت النار إلى معدنها فأغرقت جميع وجوده من حميمها و اغتسلت جوارحه و ظاهره و باطنه بذلك العرق، فيخرجُ من حمّام الحمّى طاهراً نقياً من الذنوب و من ألم الحمّى الذي قال - عليه الصلاة و السلام - و أشار إلى ما ذكرناه: «الحمّى من فيح جهنّم»(1).
فإذا كان كذلك ورد العبد على نار الآخرة و مر على الصراط الذي طول مسافة ثلاثة آلاف سنة - كما روى - في يوم واحد و حلت قسم اللّٰه تعالى الذي قال: «وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلاّٰ وٰارِدُهٰا» فحصل له وروده؛ لأنّ النبيّ صلى الله عليه و سلم قال: «الحمّى تحلّةِ القسم».
أي من حُمّ بالحمّى في الدنيا يوماً جاز على صراط جهنّم و لم يحتج في الآخرة إلى الورود عليها، و يدخل الجنة بلا رؤية النار إن شاء اللّٰه تعالى. و هذا من كرم اللّٰه و فضله ليس بمستبعد، لانّه تعالىٰ لو يدخل جميع الكفّار في الجنّة لا يزيد و لا ينقص في ملكه ذرّة؛ لأنّ فضله عميم و كرمه قديم.
و قال صلى الله عليه و سلم: إنّ من كنوز البرّ كتمان المصائب(2).
المصائب أمانات اللّٰه تعالى أودعها إلى أوليائه ليحفظوها عن نظر الأغيار؛ لأنّ فيها عجائب مكنونات فضله من الكشف و الأسرار و الملك و الخطاب و المشاهدة
و الكرامات، و المصائب ظروف الكشوف و نجائب الغيوب تسير بالقلوب إلى عالم الأبد، و من عرف حقائقها فهو عارف، و من كتم عجائبها فهو صدّيق صدقه معادن بر الباري تعالى، و إخلاصه مفتاح كنوز لطائف برّ الحق. فإذا عرف برّه و انفرد بالإخلاص و صدق في المحبّة كتم ضرب الحبيب عن العدوّ؛ لأنّه خازن كنوز كرمه، و صاحب معادن بره، و برّه من برّه، و صدقه من محبّته، و صبره من شوقه، و بلاؤه من عشقه، و كتمان امتحانه من رعاية الحقّ تعالى صدق قلبه و إخلاص نفسه.
قالت عايشة - رضي اللّٰه عنها -: كان آخر كلام رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم كلمة سمعتُها منه، و هو أنّه كان يقول: بل الرفيق الأعلى من الجنّة(1). قلتُ: إذاً و اللّٰه لا تختارنا.
إذا حان وقت خروجه - عليه الصلاة و السلام - امتحنه الحقّ تعالى بخزائن الملكوت و الجبروت من العرش إِلى الثرى، كما امتحنه بملكه فوق العُلَى حين أخبر عن سرّه و صدق رؤيته و إخلاص توحيده عن غبار الحدثان فقال: «ما كذَب الفؤاد ما راى» و «ما زاغ البصر و ما طغى» فأبى عن كلّ شيء دون الحقّ، و رفاقة كلّ ملك و نبي و ولي دون رفاقته، فاختار التجرّد عن الكونين و انفراده بالحقّ من غيره، فقال لرسول الامتحان: لا أختار غيره بل الرفيق الأعلى لأنّه غواصّ بحر الأزليّات، و بريد بيداء الأبديّات: طريقي من الذات إلى الصفات و من الصفات إلى الذات، و لم يكن في سيري رفيقي غيره؛ لأنّي أعرف به نفسه تعالى عن ممازجة الحدثان، و تقدست صفاته عن ملاصقة الإنسان.
قال أنس رضى الله عنه: كان أحبّ الألوان إلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم الخضرة(2).
في الخضرة طراوةٌ مِن صنيع الحقّ تعالى و كريم لطفه مِن فعله أشدّ ما في كل
لون، و لأنّها لباس أهل الملكوت و الجنان كان يراهم في لباس الخضرة، و يرى أيضاً قوام الخضرة بلون الخضرة، فمحبّته إيّاها من ذلك. روى أنّ ثياب أهل الجنة خضر، قال تعالى «عٰالِيَهُمْ ثِيٰابُ سُندُسٍ خُضْرٌ» و لأنّ الروح الروحانيّ تلطّف في رؤية الخضرة، و أبصر فيها أنوارَ قدس الفردوس الأعلى، فزاد نور بصرها من لون الخضرة، لأنّ من صفاتها الرَّوحُ في الإنس، و الفرح بالقدس، و الرفاهية بالحُسن و الخضرة و أمثالها.
لذلك قال - عليه الصلاة و السلام -: النظر إلى الوجه [الحسن] يزيد في البصر، و النظر إلى الخضرة و الماء الجاري يزيد في البصر(1).
بصر الظاهر متّصل ببصر الباطن، و بصر الظاهر يقتبس النور من بصر الباطن، و بينهما مسلك و منفذٌ، فرأى الروح من روزنة بصر الظاهر ملكوت الظاهر، و ينظر ببصر العقل ملكوت الغيب الباطن، فإذا رأى هذه الصفات في الملكوتين زادت نوره و استئناسُها بالحقّ و اشتد شوقها إلى معادنها من وصله الحقّ، لأنّ في الحسن نور الفعل الخاصّ الذي التبس به نور الذات و الصفات، و في صفاء الخضرة و المياه نور الفعل العامّ الذي يتجلّى الحقّ نور الفعل الخاصّ بوصفه فيه، فمن هذه المعاني يزيد في بصر الظاهر و الباطن رؤيتها. و هذا من مقام عين الجمع.
و في هذا إشارة إلى مقام الالتباس، فان احتجّ محتجّ بقوله صلى الله عليه و سلم: «خير ثيابكم البيض»(2)نقول: أراد به خير الدنيا لا خير الآخرة، و كلّ متاع الدنيا يسمى خيراً، لكن من أراد خير الآخرة ترك خير الدنيا، قال تعالى: «قُلْ أَ أُنَبِّئُكُمْ بِخَيْرٍ مِنْ ذٰلِكُمْ لِلَّذِينَ اِتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ» بعد ما وصف خير الدنيا بقوله تعالى: «زُيِّنَ لِلنّٰاسِ حُبُّ
اَلشَّهَوٰاتِ مِنَ اَلنِّسٰاءِ وَ اَلْبَنِينَ» و أراد بقوله - عليه الصلاة و السلام -: «خير ثيابكم البيض» أي أجمل ثيابكم و أحسنها البيضُ من سائر أجناس الثياب التي تجمّلون بها لا على الخضرة. أ لا ترى أنّ ثياب أهل الجنّة خضر، و ثياب الملائكة خضر، و سمي الخضر عليه السلام خضراً لخضرة ثيابه.
و أيضا أي خير ثيابكم من الإبريسميّة و القطنيّة البيض، و ذلك حين رأى جبريل عليه السلام بثوب أبيض حين اطّلع عليه و سأله عن الإيمان و الإسلام و الإحسان، برواية عمر - رضي اللّٰه عنه - بقوله: اطّلع علينا رجل شديد بياض الثياب فالخيريّة عنده عليه السلام ما رأى على أهل الملكوت.
و أيضا أراد الثياب البيض القطنيّة، أي خير ثيابكم القطن من ألوان الإبريسميّة؛ لأنه حلال على الرجال و النساء.
و أيضا أضاف إليهم الثياب البيض و لم يقل خير ثيابي و ثياب رفقائي و [الحور] الرفيقات.
و قال صلى الله عليه و سلم: اختلاف العلماء رحمة(1).
اختلاف العلماء من فنون الحكم الذي يقع في محلّ استنباطهم من الغيب، و كلّها إلهام اللّٰه تعالى و هو رحمة على عباده، فبعضه عزائم و بعضه رُخَص، فالعزائم للأقوياء و الرخص للضعفاء «و لكل قوم هادٍ» «يمحو اللّٰه ما يشاء و يثبت و عنده أُمّ الكتاب».
و قال صلى الله عليه و سلم: لو وُزِن إيمان عليّ عليه السلام بإيمان أهل الأرض لرجح بهم(2).
أشار إلى ما وقر في صدره من المعرفة و المحبة؛ لأنّه كان نهراً من مجرى النبوّة،
و عيناً من عيون الرسالة، أثبته اللّٰه تعالى في كمال المعرفة باصطفائيّته الخاصّة. هو قد وقع في نور الإجلال فاستنار سرُّه بنور القِدَم، فصار إيمانه و معرفته أكثر من إيمان عموم الخلق سوى الأنبياء و المرسلين؛ فلذلك تحصل له مشاهدة الحقّ بقدر إيمانه و معرفته يوم يكشف الغطاء، كما قال صلى الله عليه و سلم: إن اللّٰه تعالى يتجلّى للمؤمنين عاماً و يتجلى لأبي بكر خاصاً(1)رضوان اللّٰه عليه.
فيه إشارة إلى غيرة أبي بكر و سلطنته في مقام المعرفة و التوحيد، و هذا من كمال العشق و المحبة من اللّٰه لأبي بكر حتى غار الحقّ على أبي بكر و غار أبو بكر على الحقّ.
و قال صلى الله عليه و سلم: المرء على دين خليله، فلينظر أحدكم من يخالل(2).
إنّ اللّٰه تعالى خلق الطباع و العقول و الأجساد و القلوب و الأرواح في بدء أمره جنوداً بعضها من بعض، و اختار بعضها بالمعرفة و خذل بعضها بالنكرة. فمال المنكرون إلى المنكرين، و مال العارفون إلى العارفين، فائتلفت أرواح العرفاء، و تناكرت أرواح الأشقياء إلى الآباد.
قال صلى الله عليه و سلم: سافروا تصحّوا و تغنموا(3).
السّفر سفران: سفر الأرواح و سفر الأبدان. فصحّة الأرواح و غنيمتها من سفر الملكوت و طلب أنوار الجبروت، فتصحّ بالمشاهدة و تغنم بالمكاشفة بنعت المعرفة و المحبة. و صحة الأبدان في تقلّبها في بلاد اللّٰه لطلب عباد اللّٰه، بنعت تنفّسها في عجائب اللّٰه و التفكر في آلاء اللّٰه، و تلطيفها باستنشاقها نسيم الهوى، و
غنيمتها رؤية الأولياء و استماع كلام الأصفياء.
و قال صلى الله عليه و سلم: النظافة من الإيمان(1).
يعني طهارة القلب عمّا دون اللّٰه، و طهارة الصورة عن الجرائم و الآثام.
و قال صلى الله عليه و سلم: الأكل مع الإخوان شفاء(2).
أكل موائد تحف الغيب من إخوان الصفاء و فيها شفاء أرواحهم من علل الحجاب و سقم الامتحان، و أكلهم الحلال من خزائن التوكل على طبق القناعة بملح التسليم و فيه شفاء أبدانهم من علّة الحرام و سقم الآثام، و لأنّ رؤيتهم عقاقير أنوار الحق و مفرحة قربه و محبته لمرضى المريدين و مبتلى الطالبين.
و قال صلى الله عليه و سلم: إن اللّٰه يحبّ أن تُؤتى رُخصه كما يحبّ أن تُؤتى عزائمه(3).
العزائم لأهل الامتحان في أوائل العرفان. و الرخص جنّة الأمن للأمناء من أهل الانتهاء، جزاهم اللّٰه تعالى بها بعد احتراقهم بنيران المجاهدات و المكابدات. و هي لأهل الاضطرار من العاشقين في بيداء المحبّة إذ يحتاجون إلى إبقاء وجودهم بعد فنائهم في أسفار القِدَم، قال تعالى: «فَمَنِ اُضْطُرَّ غَيْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ فَلاٰ إِثْمَ عَلَيْهِ».
و قال صلى الله عليه و سلم: من تشبّه بقوم فهو منهم(4).
أراد التشبيه بسيرتهم لا بلبستهم، و بأعمالهم لا بمقالهم، و لا يتهيأ التشبّه إلا لمن كان منهم. و التشبه التأدّب بآداب القوم في جميع أحوالهم محبّةً لهم.
و قال صلى الله عليه و سلم: من أحبّ قوماً فهو منهم(5).
1) . بحار الأنوار، ج 62، ص 291؛ مستدرك الوسائل، ج 16، ص 319
2) . لم يوجد في المصادر
3) . المحجة البيضاء، ج 7، ص 425
4) . نص النصوص، ص 218؛ عوالي اللئالي، ج 1، ص 165؛ مسند أحمد، ج 2، ص 50 و 92؛ سنن أبي داود، ج 2، ص 255
5) . بشارة المصطفى، ص 75، و فيه «... حشر معهم»؛ مستدرك الحاكم، ج 3، ص 18 و فيه «... فهو منهم»
محبّته لهم أهليّته معهم من جهة طينة الأشباح و جوهر الأرواح، و شرب محبّة الأصليّة الصفائيّة في بدء الأزل، إذا شربتها أرواح العارفين من بحار تجلّي الذات حين عرّفها الحق نفسه بوصف خطابه صفاته، حيث قال: «أ لست بربكم» فمحبة القوم ميراث تلك الأهليّة في سابق الحال.
و قال صلى الله عليه و سلم حين دفن إبراهيم ابنه - عليه الصلاة و السلام -: و إنا بفراقك يا إبراهيم لمحزونون(1).
الحزن في مصيبة الأهل من أهليّة الجسم و الروح، كأنّه ينقطع منهما قطعة فيحزن القلب لألم الفراق، و إن علم صاحبُها وصولها إلى الراحة صدقاً.
و أيضا الولد فيه رِيح من أرواح الجنة، و وقوع الحزن في القلوب من فقدانه.
و فيه أيضاً من عطر الحضرة طيب كما كان في يوسف عليه السلام كذلك حكى اللّٰه تعالى عن يعقوب عليه السلام بقوله: «إنّي لأجد ريح يوسف» شوق يعقوبُ إلى يوسف و حزنه به لما في يوسف من حسن معدن الجلال و الجمال و طيب نور الوصال، لذلك عميت عيناه لأجلها لا لأجل يوسف.
و قال صلى الله عليه و سلم: لو كان موسى حيّاً لما وَسِعَهُ إلاّ اتّباعي(2).
هذا من مقام الانبساط و معرفة ما خصّ اللّٰه تعالى به، فهيّجه سلطان عزّته إلى إسقاط من يدخل بينه و بين حبيبه. و لأنّه كان صاحب الرؤية الأصليّة و الخطاب من وراء الحجاب، أي لو كان موسى حيّا لم يكن وسعه إلاّ بمتابعتي لأنّي آخر الأنبياء و لا نبي بعدي. و هذا مقام الصَّولة في الوُصلة، و مثل ذلك قوله - عليه الصلاة و السلام: أنا سيّد ولد آدم، و آدم و من دونه تحت لوائي(3).
و قرأ رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم على المنبر «و السماوات مطويّات بيمينه»(1)قال: في يمينه ثمّ يرمي بها كما يرمي الغلام بالكُرَة؛ ثم يقول: أنا الملك أنا العزيز(2). قال الراوي: قد رأيتُ رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم يتحرك على المنبر حتى كاد يسقط كان قد وقع في بحر الاُلوهيّة، و جلال الصمديّة، و كبرياء العظمة، و رؤية صفات الخاصّ في لباس المتشابهات، فيفنى في سطوات العظمة و بقاء العزّة بنعت الغيبة و الوجد و المكاشفات.
و قال صلى الله عليه و سلم: يجيء القرآن يوم القيامة كالرجل الشابّ فيقول لصاحبه: هل تعرفني الخبر.
أشار إلى عالم الالتباس و متشابهات المكاشفة فإذا كانت الصفات تتجلّى في صورة حسنة فكذلك الذات، و هو تعالى منزّه عن التشبيه و الشكل و المثل، لكن يُرى جلاله و جماله حمل واردات مشاهدات الأزليّات.
و قال صلى الله عليه و سلم: إن اللّٰه يُرى هيئَة ذاته كيف(3). و قال: رأيت ربّي في أحسن صورة(4).
هذا من فرط العشق إذا عشق العبد بربّه رآه في صورة حسنة ليستوفي حظّ المشاهدة من رؤيته، فإذا بلغ إلى مقام التوحيد يفنى في أوّل بادئٍ يبدو من جلال القِدَم حيث لا يبقى من رسوم العشق و الأفعال شيء، أ لا ترى إلى صاحب المعراج الأعظم صلوات اللّٰه عليه كيف كان في رؤية صرف الوحدانيّة و جمال الأبديّة، خرج من رسوم الأفعال و تحير في كمال الكمال و انقطع عن الثناء و المقال، فقال:
لا اُحصي ثناءً عليك(5). فإذا كان في سرمديّة التوحيد يخرج من الخليقة و رؤية
1) . مسند أحمد، ج 2، ص 72، ج 6، ص 117؛ صحيح البخاري، ج 6، ص 33؛ سنن الترمذي، ج 5، ص 51
2) . مسند أحمد، ج 2، ص 72
3) . لم يوجد في المصادر.
4) . مفاتيح الغيب، ص 255؛ سنن الدارمي، ج 2، ص 126؛ كنز العمال، ج 1، ص 228
5) . نضد القواعد الفقهية، ص 92؛ مرآة العقول، ج 1، ص 350؛ مسند أحمد، ج 6، ص 201؛ مستدرك الحاكم، ج 1، ص 306؛ السنن الكبرى، ج 1، ص 127
الإنسانيّة، فإذا عاد إلى منزل العشق يشمّ تلك الرائحة من الطيب و الجمال شوقاً منه إلى ذلك الحال، لذلك كان يقول: حُبّبَ إليَّ من دنياكم ثلاث الطيبُ و النساء و قرّة عيني في الصلاة يطلب أنوار المشاهدة في مرآة صفة الفعل، و لا هناك تهمة الحلول، لكن يتجلّى الحقّ في الحسن و المستحسن لطلاّب مشاهدته كان يُواسي فراقَه من طيب الوصال بطيب المسك و الورد و الريحان، و يضع الباكورة على عينيه و يقبلها و يستنشق رائحتها، و ينظر إلى الورد الأحمر يتجلى صفة القدم و بهاء الجلال في طراوة الورد الأحمر، كما تجلّى من الشجرة لموسى و الجبل. و هذا إشارة إلى عين الجمع لا يعرفها إلاّ العشّاق. و يطلب من رؤية نسائه صفاء حُسن معدن الأزل الذي أورثهنّ اللّٰه من حوّاء عليها السلام، و للعاشق حال في مقام العشق من روح مباشرة الجلال في روحه يهيّجه إلى الشهوة الرّوحانيّة، و فيه من الأسرار المكنونة ما فيه. و يطلب من مقام الصلاة طيب المناجاة و جمال المشاهدات، و ذلك قرة عيون الأنبياء و الأولياء. و بمواساة حاله - عليه الصلاة و السلام - استئناسه بالوجه الحسن، كما روى أنّه عليه السلام يحبّ الوجه الحَسَن لأنّ من استأنس باللّٰه استأنس بكلّ شيء مليح و وجه صبيح، بغير تهمة البشريّة كما كان ينظر إلى وجوه أصحابه طلباً لمواساة حاله بحسن ولايتهم. كما اشتاق - عليه الصلاة و السلام - إلى لقاء عشّاق اُمّته لمّا بكى و تأوه و قال: وا شوقاه إلى لقاء إخواني، كان شوقه من معرفة أشواقهم إلى لقائه العزيز، لأنّ في رؤية الأنبياء و الأولياء ما هيّج أسرارهم إلى معالي رؤية قدس الصفات من نور المشاهدة و لمعان سرور أنوار القدم، كما سئل - عليه الصلاة و السلام - عن الأولياء قال: من تذكّر اللّٰه رؤيتُهم لأنّ في رؤيتهم نور الصمديّة الذي يتلألأ من بشرة وجوههم.
و قال صلى الله عليه و سلم: إذا أحبّ اللّٰه عبداً ابتلاه، فإن صبر اجتباه، و إن رضي اصطفاه(1).
اصطفى الولي في الأزل لمحبّته ثم ابتلاه بطلب وصلة محبوبه، إذ المحبّة في نفسها بلاء، مَن صبر فيها و في جريان أثقالها عليه و شدة آلامها اجتباه الحقّ حتى يغلب عليه شوقه فيطير بجناح الشوق في مهمه الحيرة، فأوقعه الحقّ بعد ذلك في بحار نيران عشقه. فإن رضي باحتراقه و التهابه في منازل الفقدان اصطفاه بمعرفته و توحيده حتى يكون منبسطا بأنسه متصرّفاً في ملكه، لا يبقى عليه من غرابة غرامةُ ذنبٍ و لا وحشة بُعدٍ و لا غبار معصية، فَصارت سيئاته حسناتٍ و بليّاته درجات و امتحانه قربات و حركاته كفارات و طاعاته تعلقاتٍ، كما قال - عليه الصلاة و السلام - في وصف هذا المحبوب: إذا أحبّ اللّٰه تعالى عبداً لم يضرّه ذنب. ذنبه تحيره عن إدراك كنه القدم و هو سبب عرفان البقاء إذ العجز عن درك الإدراك إدراك. و كيف يضرّه و هو به يفنى في الحياء و جلال الجلال و إجلال الإجلال، مع أنّه يعلم أنّه في امتحان محبوبه، و امتحانه منه اختياره الأزليّ، و هو يرضى باختياره بنعت محبّته فناء وجوده في حياته. فهذا الذنب صار تربيةً له في المحبّة، و ذلك حسنة الأبرار و سيئة المقربين، كما قيل ذنوب المقرّبين حسنات الأبرار. ذنوبهم في المعرفة قلّة إدراك معرفتهم و الالتفات من المعطي إلى العطاء، و ملاحظة نفوسهم لحظة إذا هم يسيرون في مقامات المعرفة، و هذا من الحق تعالى حذف حصيّات في قوارير محبّتهم ليكسرها في قلوبهم، و يعاتبهم بها ثم يمنّ عليهم بعفو الهجران و وصل الوصال، كما أشار إلى حبيبه - عليه الصلاة و السلام - «ليغفر لك اللّٰه ما تقدم من ذنبك و ما تأخر». أسقط عنه حقّ ربوبيّته الذي هو صفته الواجبة في القِدَم على
1) . الحقائق للفيض الكاشاني، ص 189؛ المحجة البيضاء، ج 8، ص 67؛ بحار الأنوار، ج 82، ص 142؛ مستدرك الوسائل، ج 2، ص 427.
عبده قبل كونه و بعد كونه، فلزم عليه ذنب عدمه في القِدَم و ذنب وجوده في البقاء فغفر الذنب الأوّل و هو عدمه في القِدَم، و الذنب الآخر و هو كونه في بقاء الحقّ و وجوده؛ لأنّ في الحقيقة كأنّه ينبغي أن يكون هذا العبد في عبوديّة خالقه دائماً [اداءً] لحقّ ربوبيّته عليه و إن كان مستحيلاً، و كأنه لا ينبغي أن تكون حدوثيّته في عزّته القديم، حتى كان الحقّ كما لم يزل كان موجوداً بلا حدث، و يكون العبد معدوماً كما لم يكن في القِدَم.
و قال صلى الله عليه و سلم: النفس هي الصنم لأكبر(1).
كلّ الأصنام دون النفس هي تماثيل إبليس تكسرها بضربة واحدة من المحبّة من الخليل، قال اللّٰه تعالى: «فَجَعَلَهُمْ جُذٰاذاً» بأنها صغار و النفس لمعة من لمعان قهر القِدَم و هي باقية على المحبّ لبقاء امتحانه في محبّته، و لا يطيق أن يكسرها لأنّ الحدث لا يوازي بأفعال القِدَم. أ لا ترى كيف استثنى اللّٰه تعالى من الأصنام الصنم الأكبر و قال: «إلاّ كبيرهم» فإن الكبير من قهر كبرياء، و لا ينقطع عنه إلى الممات.
و قال صلى الله عليه و سلم في حديثٍ: و اعلم أنّ النصر مع الصبر، و أن مع الكرب الفرج، و أن مع العسر يسراً(2).
إذا نزل جندُ الصبر في القلب و تمكن فيه و تفرق الجزع صار الصبر يقيناً، فإذا قوي الحال شاهد القلبُ مقام الرضى في البلاء، ثم انتقل من رَوح الرضى إلى صفاء الاُنس فيكون محفوظاً برعاية اللّٰه عن قهر اللّٰه في امتحان اللّٰه، و ينزل عليه السكينة فيكون منصوراً بنصر اللّٰه. فإذا نظرتَ في الحقيقة فعلمت أنّ الصبر بريد النصر، و ينزل النصر حيث ينزل الصبر معاً، فإذا أراد الحقّ تعالى أن ينصر عبداً
جعله صابراً؛ لأنّ الكرب و العسر من فعله و امتحانه، فإذا صبر العبد في أوائل آلامهما فيكون صبره مفتاح كنز الراحة. و الإشارة فيه أنّ اللّٰه تعالى إذا أراد أن يفتح لعبده باباً من فضله النادر ابتلاه بشيء من بلائه، ثم يخصّه بنعمة من نعمائه، و ما رأيت منه شيئاً من الامتحان إلا و رأيت بعده و معه نوادر لطائف برّه. و إذا أردتَ أن تجرّب ما قلنا فراقب أحكام الغيب و طُرق الأسرار و منازلات الأحوال.
و قال صلى الله عليه و سلم: ما فتح رجل على نفسه باب مسألة إلا فتح اللّٰه عليه باب فقرٍ(1).
سؤال المرء إذا كان من حرصه يكون له قنطرة تهمة الدنيا، فإذا سأل من غير اللّٰه حرصاً و جمعا أسقطه الحقّ إلى بحر فقر النفس الأمّارة غيرةً عليه و عقوبة له، حتى لا ينجو من فقر نفسه و لا يجد رَوحَ غِنى اللّٰه تعالى، لأنّ من توكّل على غيره فيكون محبوساً بنفسه، و لا ينسدّ بابُ فقره، و يكون فقره في نفسه أوسع.
و قال صلى الله عليه و سلم: اللهم أحيني و أمتني مسكيناً، و احشرني في زمرة المساكين(2).
امتحن اللّٰه تعالى نبيّه - عليه الصلاة و السلام - بالدنيا فاختار الآخرة، و امتحنه بالولاية فاختار الخشوع و البذاذة، و امتحنه بالنبوّة فاختار التواضع، و امتحنه بالربوبيّة فاختار العبودية و المسكنة، فخلع ثوب الربوبيّة عن نفسه بعد إذ أغرقه الحقّ في بحار الأنانيّة و أسرار الاتّحاد؛ لأنّه قد علم أنّ جميع ذلك مكرٌ فاستعاذ منه إليه.
و قال: أعوذ بك منك(3).
لمعرفته بغيرته، و بأن الحدث لا يكون قديماً، فأفرد القِدَم عن الحدث، و رجع
1) . جامع الأخبار، ص 137؛ مسند أحمد، ج 1، ص 193؛ سنن الترمذي، ج 3، ص 385؛ مع اختلاف يسير.
2) . روضة الواعظين، ص 454؛ منهاج البراعة، ج 3، ص 393؛ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1381 و 1382؛ سنن الترمذي، ج 4، ص 8؛ السنن الكبرى، ج 7، ص 12
3) . تنبيه الغافلين، ص 334؛ مجمع البحرين، ج 1، ص 186؛ مفاتيح الغيب، ص 158؛ بحار الأنوار: ج 63، ص 337
من الأنانيّة و عين الجمع إلى مقام الفناء، و هذا من غاية معرفته بربّه. و لم يفعل كما فعل أهل الجمع الذين اغترّوا من الحقّ به و ادّعوا الأنانيّة، فإنهم محجوبون عنه. و كان عليه الصلاة و السلام غير مستدرج به عنه، لا جرم تواضع لجبروته و خضع لملكوته، و جعل نفسه من جملة مساكينه المفتقرين بنعت المعرفة إلى مشاهدة ربّهم، المُقِرّين بفنائهم في بقائه، المعطشين إلى أوّليّته و عرفان أحديّته، بعد ما شربوا أبحُر المعارف و الكواشف، و شاهدوا عين الجمع و عين الكلّ بعين الحقّ.
فأراد - عليه الصلاة و السلام - أن يبلغ معهم مشاهد القِدَم بنعت الفناء و العدم علماً بغيرة بقائه.
و قال صلى الله عليه و سلم: لعن اللّٰه فقيراً تواضع لغنيّ لأجل ماله، مَن فعل ذلك منهم فقد ذهب ثلثا دينه(1).
ذهب ثلثا دينه في ذلك الوقت، فإن تاب اللّٰه عليه رجع دينه إليه، فإنّه غُمّة و إبهام و احتجاب النفس بغيره. و إشارته - عليه الصلاة و السلام - في «ثلثا دينه» إلى أنّ الدين ثلاثة أقسام: ثلث إيمان، و ثلث إيقان، و ثلث عرفان. فإذا نظر صاحبُها إلى صاحب الدنيا و استحسن حاله و تواضع له للدنيا، فقد احتجب عن العرفان و الإيقان، و بقي في قلبه إيمانه الذي به حقن دمَه؛ لأنّ من عرف اللّٰه لم ينظر إلى الكون بعين استحسانه، و لم يأت بعينه جميع الوجود.
و قال صلى الله عليه و سلم: النظر إلى وجه الإخوان على الشوق إليهم أحبُّ إليّ من ألف ركعة تطوّعاً(2).
العبادة مركب المحبّة، تسير بها إلى عالم المحبوب بعد خروج صاحبها من الكون و رؤية الإخوان من شوق الرحمن يوجب النظر إلى مشاهدته في ذلك
الوقت؛ لأنّ في وجوههم تتلألأ أنوار القِدَم، و العبادة للثواب، و النظر إلى وجوههم لرفع الحجاب و الشوق من العرفان، و الطاعة من الإيمان، و المعرفة من المشاهدة، و العبادة من المجاهدة. و محبّة أولياء اللّٰه لا تكون إلاّ من شوق اللّٰه. و أين مقام العبادة من مقام الشوق، و هو الغاية القصوى من أحوال العارف.
و قال صلى الله عليه و سلم: الشيخ في قومه كالنبيّ في اُمّته(1).
أشار إلى أنّ الولاية [من] جنس النبوة، و أن الوليّ قريب من النبيّ و هو خليفته، يجب أمره لأنّه يحكم بخطاب اللّٰه و يقضي بأمر اللّٰه. و إن هذه الأحوال لا تكون إلاّ في درجة الشيخوخة؛ لأنّ فيها تمكين الأحوال و سكون الأسرار، و فيه نزول بركات اللّٰه من خصائص التجلّي و الخطاب؛ لذلك قال - عليه الصلاة و السلام:
البركة مع أكابركم الكبراء أبواب الأنبياء؛ لأنّهم محل المكاشفة و المحبة و المعرفة و العلم اللدنّي، يربّون الاُمّة كتربيتهم و يهدوهم إلى طريقتهم، كما قال - عليه الصلاة و السلام - علماء اُمّتي كأنبياء بني إسرائيل.
و قال صلى الله عليه و سلم: ليس منّا من لم يرحم صغيرنا و لم يوقّر كبيرنا(2).
الكبير العارف و الصغير المريد، و من لم يوقر العارف يسقط من عين المعروف، و من لم يرحم المريدَ لم يبلغ إلى درجة المشايخ.
و كان صلى الله عليه و سلم يقول في دعائه: اللهم أَشْرِب الإيمان قلبي كما أشربته روحي أشرق نور المعرفة في سرّ السرّ، ثمّ يؤثر في السرّ، ثمّ يباشر بالروح، ثمّ يظهر بالقلب و العقل و اللب و الفؤاد و منظر الصفا. فإذا لم يصل من الروح إلى القلب لم يكن القلب سيّاراً في الملكوت و طيّاراً في الجبروت. و قد بيّن - عليه الصلاة و السلام - أنّ الروح ليس بقلب.
و قال صلى الله عليه و سلم: إنّ اللّٰه تعالى إذا تجلّي لشيء من خلقه خشع له(1).
إنّ اللّٰه تعالى يتجلّى بفعله و يتجلى بصفته و يتجلى بذاته، الفعل للأكوان عامّاً و في الأشباح خاصّاً، و الصفة للقلوب عامّاً و للعقول خاصّاً، و الذات للأرواح عامّاً و للأسرار خاصّاً. فإذا تجلّى بالفعل اقشعرّت الجلود من هيبته، و إذا تجلّى بالصفة وَجِلَتِ القلوب من عظمته، و إذا تجلّى بالذات ذابت الأرواح من سطوات كبريائه.
و كلّ ذلك موجود في تجلّي موسى عليه السلام قال تعالى: «فَلَمّٰا تَجَلّٰى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسىٰ صَعِقاً».
قال صلى الله عليه و سلم: حبّك الشيء يعمي و يصم(2).
يعمي العين من رؤية عيب المحبوب، و ترى ما يأتي منه مستحسناً، و يصم الأذُنَ من استماع عيبه، و تسمع من كلّ صفاته حمداً و ثناء؛ لأنّ المحبة مقدّسة عن العلل لا يبقى لصاحبها نقصان، كأنّ المحبّ إذا رأى محبوبه كأنّه يرى نفسه.
و قال صلى الله عليه و سلم: لكلّ شيء معدن و معدن التقوى قلوب العارفين(3).
المعرفة توجب الخشية، و الخشية توجب التقوى عمّا دون اللّٰه؛ لأنّ العارف غائب في عظمة اللّٰه، شائق إلى لقاء اللّٰه، هائم في محبّة اللّٰه، تجري عيون التقوى من بحار معرفته من روحه إلى قلبه، و من قلبه إلى صورته. و سره معدن التوحيد لأنّ الحقّ يتجلّى فيه بنعت القِدَم، و روحه معدن المعرفة لأنّ الحقّ يتجلّى فيها بوصف البقاء، و قلبه معدن الخوف و الخشية و التقوىٰ لأنّ اللّٰه تعالى يتجلّى فيه بنعت الكبرياء و العظمة و الجلال و الهيبة. فالتوحيد من عين القِدَم، و المعرفة من عين البقاء، و التقوى من عين الكبرياء. و للتقوى حقيقة و طريقة، طريقتها في قلوب
جميع الخلق، و حقيقتها في صدر محمّد صلى الله عليه و سلم لأنّه محلّ عين الجمع و مرآة كشوف الغيب.
و روى أبو هريره - رضي اللّٰه عنه - في هذا المعنى أنّ النبيّ صلى الله عليه و سلم قال: التقوى هاهنا. يشير بيده إلى صدره. أي حقيقة التقوى في صدري، و فرعها في قلوب جميع الخلائق. كما قال عليه الصلاة و السلام: أنا أعرفكم باللّٰه و أخوفكم منه بيّن عليه الصلاة و السلام أنّ من زادت معرفته زادت خشيته و تقواه، و ليس في الكونين أعرف منّي.
و قال صلى الله عليه و سلم: لو أنّ العُسر دخل حجراً لتبعَهُ اليُسر حتى يدخل عليه(1).
العُسر من قهر العظمة و هو قبضه تعالى و اليسر من لطف جماله و هو بسطه تعالى، قال تعالى: «وَ اَللّٰهُ يَقْبِضُ وَ يبسط» يُرَبّي العباد بهاتين الصفتين، بمحنتهم بالقبض تمحيصاً لجناياتهم، و بنيلهم بالبسط شوقاً إلى جلاله و تمكيناً في مقاماته، لكن يزيد عليهم كرامة البسط وُسعاً لطريق عشقهم و زيادة لمحبّتهم كما قال تعالى «فَإِنَّ مَعَ اَلْعُسْرِ يُسْراً إِنَّ مَعَ اَلْعُسْرِ يُسْراً» و كما قال - عليه الصلاة و السلام - في حديث آخر: ما دخل العسر في حجر إلا و معه يسران(2)و تربية الحقّ بهذه المعاني عُرفاءَه ليُطلعهم بتجلّي جميع صفاته.
و جاء رجل إلى النبيّ صلى الله عليه و سلم فقال: جئتك لتعلّمني من غرائب العلم. قال - عليه الصلاة و السلام: - هل عرفتَ ربّك؟ قال: نعم. قال: ما صنعت في حقّه؟ قال: ما شاء اللّٰه. قال: هل عرفتَ الموتَ؟ قال: نعم. قال: ما أعددتَ لها؟ قال: ما شاء اللّٰه. قال:
فاذهب فأحكِم ما هناك ثم تعال اُعلّمك من غرائب العلم.
قد بيّن - عليه الصلاة و السلام - أنّ غرائب العلم معرفة اللّٰه تعالى و معرفة
الموت؛ لأنّ في معرفة اللّٰه رؤية صفاته و ذاته و عجائب جلاله و جماله و قربه و وصاله، و استماع خطابه و كلامه، و العلم بنوادر ملكه و حكمته، و كشوف أسراره و بروز لمعات أنباء عجيب صنيعه و لطائف صُنعه، و من وقع في معرفة القديم الأزليّ صار عارفاً بمكنونات علمه و مطلعا بغرائب أنبائه. و من عرف الموت عرف فناءَه، و من عَرفَ فناءه عرف بقاء الحقّ، و من عرف بقاء الحقّ علم أفعاله و صفاته المباشرة بنعت نفاذ القدرة في كلّ ذرّة من العرش إلى الثرى. و أفهمنا - عليه الصلاة و السلام - أن من لم يبلغ هذه الدرجات التي وصفناها لم يُطِق أن يسمع كلمةً من علم الغيب و غريب الأسرار.
و قال صلى الله عليه و سلم: إنّ في الجسد مضغةً إذا صلحت صلح بها سائر الجسد، و إذا فسدت فسد بها سائر الجسد(1). ألا و هي القلب.
المضغة الجوفانيّة هي هدف سهام القهر و اللطف، و هي متقلّبة في قبض خالقها. فإذا وقعت في بحار النكرات مالت من تأثير القهريّات إلى عالم الشهوات، و أفاضت إلى الحسّ و الجوارح مباشرة الآثام. و إذا وقعت في بحار المعارف مالت بنعت المحبّة و الشوق إلى مشاهدة اللّٰه تعالى، فاستنارت بنورها فنوّرت العقلَ و النفس و الروح و الصورة، فيتولّد من حسن جوارحها خشوع الصورة في طاعة اللّٰه، و صلاح الجوارح في خدمته و مراقبته.
و قال صلى الله عليه و سلم ليس [منّا] من لم يَتَغَنَّ بالقرآن(2).
القرآن صفة القديم تجلّى القديم قبل نزوله لأرواح العشاق فتلقفت الأرواح من الحقّ خطابه بنعت التغنّي، فطربَت من سماع الحق و فرحت بطيب كلامه،
فبقيت عليها تلك الطيّبات إلى الآباد. فإذا قرأ الصادق كتاب اللّٰه يتغنّى روحه، و يترنم قلبه، و يرقص عقله، و يطيب خلقهُ، و يلطف لسانه من طيب نزول القرآن في مشاهدة الرحمن. فإشارته - عليه الصلاة و السلام - إلى أنّ الأرواح مع روحه كانت في الأزل مترنّمة بخطاب الحقّ في بدء الأمر باقية على تلك الأحوال من الفناء و السماع، و من لم يتغنّ بالقرآن لم يكن روحه مع روحه و أرواح السعداء هناك. و ما ذكر «ليس منّا» عبارته أي ليس مَعنا حين سمعنا قول الحقّ «أ لستُ بربّكم».
و قال صلى الله عليه و سلم: اطلبوا الخير عند حسان الوجوه(1).
حسن الوجه كسوة اللّٰه من نور جلاله، كساهُ وجه كلّ متخلّق بخلقه، و من خلقه العالي السخاء و الكرم، فمن اتصف بحسنه اتّصف بسخائه و كرمه، وهما صفتان من نعوت القِدَم لا يفارقان أحدهما عن الآخر أبداً. و فيه إشارة اُخرى، أي اطلبوا صفاء تجلّي الحقّ من وجوه الحسان فإنها محل بروز أنوار الجلال و الجمال، حتّى تعشقوا اللّٰه بوسيلة فعله و تعرفوا حقائق صنعه في الأرواح القدسية و الأشباح الطاهرة فتبلغوا بها معرفة أسرار الصفات و حقائق الذات. و هذا الأمر خطاب مع من بلغ عين الجمع. و إنه تعالى إذا خصّ عبداً بحسن الظاهر و الباطن، و ألبسه لباس محبّته، صيَّره مشكاة تجلّي جلاله و جماله، فيبرز نوره من نوره، و يتجلى منه لعباده. فمن أدركه أدرك الحقّ حيث كان في جميع الأحوال، كما قال - عليه الصلاة و السلام -: يقول اللّٰه تعالى: ابن آدم مرضتُ فَلم تعدني؟ قال: يا رب كيف أعودك؟ و أنت ربّ العالمين؟! فيقول: أما علمتَ أنّ عبدي فلاناً مرض فلم تعده، أما
1) . عيون أخبار الرضا، ج 2، ص 74؛ الأمالى، ج 2، ص 8؛ الرواشح السماوية، ص 201؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 8، ص 194 و ص 195؛ كنز العمال، ج 6، ص 516
إنّك لو عُدته لوجدتني عنده(1). فيه إشارة إلى عين الجمع من هاهنا يدّعون سكارى المحبّة و المعرفة و التوحيد الأنانيّة و الاتحاد في مقام عين الجمع، إذ الحقّ تعالىٰ باشر أسرارهم بقدس القِدَم، و تجلى بنفسه من أسرارهم لأرواحهم، و من أرواحهم لقلوبهم، و من قلوبهم لعقولهم، و من عقولهم لهمومهم، و من همومهم لأشباحهم، و من أشباحهم لنفوسهم، حتى يصيروا بجميع أوصافهم مستغرقين في الحقّ للحقّ بالحقّ تعالى كبرياؤه عن ممازجة الحدثان.
و قال صلى الله عليه و سلم: عليكم بالحزن فإنّه مفتاح القلب(2). قالوا: يا رسول اللّٰه، و كيف الحزن؟ قال: أجيعوها و أظمئوها.
أشار عليه الصلاة و السلام إلى أنّ الجوع و العطش يجلبان الحزن و ذلك أنّه إذا ذاب اللحم و الشحم في بدن الانسان بالجوع و العطش يرقّ القلب و يصفى، و يذهب عن عين السرّ و العقل و الروح قَذَى الشهوات و الهوى و غبار الطبيعة، فتبصر أبصارهم عيوب النفس و ما فسدت من عمارات القلب، و تبصر أيضاً عجائب ملك الغيب من الثواب و العقاب، فتحزن بذلك حزناً طويلا لا ينقطع دوامُه، و تغلب عليه أفكار متراكمة من جهة ما فات عنه و ما لم يُدرك من فيض اللّٰه و كرمه. لذلك كان - عليه الصلاة و السلام - دائم الفكر متواصل الاحزان إذ رأى تقصير عبوديّته في ربوبيّة الخالق، و كان مستغرقاً في بحار عظمة اللّٰه يزيد حزنه على حزنه من قلّة إدراكه حقيقة المعرفة بكنه القِدَم. و أكثر حزن القلب من جهة جريان قهر الحقّ في النفس، و هو شركها و سوء ظنّها باللّٰه و ميلها إلى ما دون اللّٰه.
و ذلك ما قال - عليه الصلاة و السلام -: الشرك أخفى من دبيب النمل و الذر على
الصفا(1)أراد بهذا الشرك ما ألقى الشيطان في نفس العارف من الكفريّات و الشكيّات في بدء معرفته عند خوضه في طلب مشاهدة القِدَم، و ما ذكر النفس في خفايا سرّها من الشهوة الخفيّة، و ذكر المخلوق بنعت الرّياء و السمعة.
و قال صلى الله عليه و سلم السخي الجهول أحبّ إلى اللّٰه من العابد البخيل(2).
السخاء صفة الحقّ، و البخل صفة الشيطان. فمن اتّصف بصفة اللّٰه فهو حبيب اللّٰه، و من اتصف بصفة الشيطان فهو قرين الجنّ. و لا يبالي اللّٰه تعالى بظاهر السخي و ظاهر العابد، إنّه ينظر إلى نيّتهما وصفاء قلبها.
كان لرسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم حادٍ حسنُ الصوت، فقال له عليه الصلاة و السلام: رويدك يا فلان لا تكسر القوارير(3)أراد بالقوارير النساء كما قيلَ. و ما تراءى لي أراد بالقوارير زجاج أحكام النبوّة أى لا تهيّجني إلى عشق القِدَم، و لا تشدد على شوقي فأخاف أن أستغرق في بحار التوحيد، و اُلقي قارورات الحكم فتكسر بأحجار الوجد، فيشوّش كسرها شرائع الدين على اُمّتي فيبقون في مقام العشق، و يخرجون من حكم الطريقة من شدة المحبّة.
و قال صلى الله عليه و سلم: مُثّلت لي اُمّتي في الطين، و علمت أسماءها كما علّم آدم الأسماء كلّها(4)الحديث.
علّم اللّٰه آدم - عليه الصلاة و السلام - الأسماء بعد أن نفخ فيه روحه، فلمّا نفخ روحه فيه عُلِّم بروحه أسماء جميع المخلوقات؛ لأنها تجلّي علم الأولي فيه، فإذا
1) . وسائل الشيعة، ج 11، ص 498؛ مع اختلاف يسير. معاني الأخبار، ص 379؛ مجمع البيان، ج 2، ص 347؛ منهج الصادقين، ج 3، ص 432
2) . اخلاق محتشمى، ص 321؛ المحجة البيضاء، ج 6، ص 74؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 3، ص 127 و فيه «الجاهل السخي» بدل «السخي الجهول».
3) . صحيح البخاري، ج 7، ص 122؛ صحيح مسلم، ج 7، ص 79؛ السنن الكبرى، ج 10، ص 227
4) . بصائر الدرجات، ص 84؛ مع اختلاف يسير. كنز العمال، ج 12، ص 185 «... في الماء و الطين...».
اتّصف بذلك اتّصف بصفة الربوبيّة، فصار قلبه يعقل باللّٰه إذ هو قلبه؛ لانه وقع في أوّل حاله في مجمع عين الجمع فيما أخبر الحقّ تعالى عن الصفتين الخاصّتين - صفة الذات وصفه الفعل اللتين تبرزان فيه من عين القِدَم - بقوله «و نفخت فيه من روحي» و «خلقت بيديّ».
أمّا المصطفى صلى الله عليه و سلم فأعلمه اللّٰه الأسماء كلها، و علمه حقائق صنعه فيما مضى من الخلق و ما يمضي قبل خلق صورةٍ بعد كونه صورةً و روحا.
و هذا خاصيّته على آدم إذ علّم روحَه قبل خلق السماوات و الأرض علم الأشياء بعد كونها في الصورة، فإنّه قبل خلق الصورة بروحه متّصفاً بروح الحقّ، و بعد خلق صورته متصفاً بخلق الحقّ، ففي كلتا الحالتين هو في عين الجمع، لا جرم أخبر عمّا كان و ما يكون، و أعلمنا أنّه رأى اُمّته في الماء و الطين إذ كانت هي ممزوجة في طينة آدم عليه السلام حيث طرح بين مكّة و الطائف على هيئتها و صفتها، و أفهمنا أنّه رآها قبل خلقها و علم أسماءَها قبل كونها و آدم عليه السلام بين الماء و الطين.
و هذا إشارته بقوله: كنتُ نبيّاً و آدم بين الماء و الطين أي كنتُ عالماً بآدم و ذريته إذ هو معهم مختلطا بالماء و الطين، و علم آدم الأسماء بعد تمكينه في صورته.
و من خاصيّة المصطفىٰ صلى الله عليه و سلم بلوغُه مقام كشف الغيب قبل كونه صورةً و بعد كونه نبيّاً، إذ أخبر عن المقامين معاً.
و من ذلك قوله - عليه الصلاة و السلام - اُوتيتُ بمقاليد الدنيا على فَرس أبلق على قطيفة أرجوان أي أشرفت على خزائن غيب الحقّ التي في ملكوت الأرض بعد ما أعطاني مفاتيحها، و هي نور من نور علمه، فرأيتُ به كنوز الأرض. و هذا مكاشفةٌ حقيقيّة، و ليست بمثَل. إنّ اللّٰه تعالى أرى أولياءه و أنبياءه من هذا القبيل على تحقيق المعنى و الصورة لا على مثل و مجاز، و في مكاشفتهم كثير من هذا. و إن اللّٰه تعالى قد خصّ أهل المكاشفة برؤية ملكه في الغيب و حسن صنائعه في
العالم؛ ليجذب قلوبهم بها إلى مقام محبّته و معرفته، وهم رَأوا ملكوته بقلوب ملكوتية ملكيّة نبويّة إلهيّة بصيرة بنور الحق، و قد وصف هذه القلوب - عليه الصلاة و السلام - و قال: إنّ لله تعالىٰ على وجه الأرض ثلاثمائة قلوبهم على قلب آدم عليه السلام، و أربعين قلوبهم على قلب إبراهيم عليه السلام، و سبعة قلوبهم على قلب جبرائيل عليه السلام، و خمسة قلوبهم على قلب ميكائيل عليه السلام، و ثلاثة قلوبهم على قلب إسرافيل عليه السلام، و واحد قلبه على قلب عزرائيل عليه السلام الحديث.
بين فضله عليه الصلاة و السلام على آدم و إبراهيم و جبريل و ميكائيل و إسرافيل و عزرائيل عليهم السلام إذ شبّه قلوب بدلاء اُمّته بقلوبهم، و أخبر أنّهم بقلوبهم ما رأى قلوبُ سادة الأنبياء و الملائكة، و لم يشبّه قلوبهم بقلبه إذ ليس من العرش إلى الثرى مثل قلبه صلى الله عليه و سلم لأنّ قلوب جميع الأنبياء و الأولياء قلبه - عليه الصلاة و السلام - يجول فوق العرش في ميادين الجبروت و أنوار القِدَم.
ثم أفهمنا - عليه الصلاة و السلام - أن قلوب ثلاثمائة أوعية علم الأسماء و خاصية الاصطفاء، و ترى من مقامات الملكوت ما رأى قلبُ آدم عليه السلام و هي محلّ خُزُن المحبّة و الندم على الدّوام و الحياء و الوجل و الاحتشام و الحرمة، و هذه خاصيّة قلب آدم عليه الصلاة.
و خبر أنّ قلوب الأربعين أوعية الخلَّة و مصابيح اليقين و المكاشفة و المشاهدة، كما كان في قلب إبراهيم عليه السلام لأنّ قلبه كان مختاراً بالخلّة و المحبة و اليقين و المكاشفة و المشاهدة و رؤية الملكوت، و ذلك ما أخبر اللّٰه تعالى عن مقامه - عليه الصلاة و السلام - بقوله: «و كذلك نري إبراهيم ملكوت السماوات و الأرض».
ثمّ أخبر أنّ قلوب السبعة موضع الجلال و الإجلال و الهيبة و الخوف و المعرفة، كما كان في قلب جبريل عليه السلام وهم أهل تقليب الأعيان، و هذا خاصية جبريل - عليه الصلاة و السلام -.
و أخبر أنّ قلوب الخمسة محلّ الرجاء و البسط و الانبساط و علم الغيب، كما غلبت هذه الصفات على قلب ميكائيل عليه السلام لأنّه خازن الأمطار و النبات.
و أخبر أنّ قلوب الثلاثة محل الوحي و الإلهام و رؤية العظمة و سلطان الكبرياء؛ لأنّ هذه صفة قلب إسرافيل وهم أهل القوة و التمكين و الاحتشام، و هذه خاصيّة إسرافيل - عليه الصلاة و السلام -.
و أخبر أنّ قلب القطب عليه السلام محلّ علم الأسرار و مشكاة الأنوار و رؤية علم القضاء و القدر من اللّوح المحفوظ، و هذه صفة عزرائيل عليه السلام و القطب صاحب الهيبة و السلطنة، و هذا خاصية عزرائيل عليه السلام. و فيه بيان أنّ القطب عليه السلام فوق هؤلاء الأولياء، و أن عزرائيل في العلم فوق هؤلاء الملائكة، وهم جميعا في علم النبيّ صلى الله عليه و سلم كقطرة في البحار أو ذرّة في الهواء؛ لأنّه كان - عليه الصلاة و السلام - يعلم الكلّ بعلم اللّٰه، و يعرف الأشياء بنور اللّٰه، و هو في مشهد عين الجمع في جميع أحواله، و لا يغيب عن سرّه ما كان و ما يكون من أفعال الخلق، كما قال عليه السلام: ما يتقلب جناح طائر في الهواء إلاّ و عندنا علم. قلبه - عليه الصلاة و السلام - قلب الكلّ، و هو مرآة الوجود، تتلألأ فيها أفعال القضاء و القدر من العرش إلى الثرى في جميع الأحيان - صلوات اللّٰه و سلامه عليه.
قال صلى الله عليه و سلم: الموت ريحانةُ المؤمن(1).
الموت انفتاح أبواب الغيب، يرى المؤمن فيها لقاء حبيبه عزّ و جلّ، و هو أعظم مُراده في الدنيا و الآخرة. و الموت بَريد الحقّ إليه، معه شمامة الوصلة و هو ريحان الوُصلة.
و كان عليه السلام يقول: اللّهم [ارزقني] عينين هطّالتين تبكيان من خشيتك.
1) . دعائم الاسلام، ج 1، ص 221؛ الاشعثيات، ص 190؛ النوادر، ص 10؛ كنز العمال، ج 15، ص 551
الحديث(1)
البكاء نهر الحكمة من بحر الرحمة يجري في أودية القلب، مشربها عين العارف الذي في قلبه بحور نيران المحبّة و الشوق و الخوف و الخشية، و البكاء حال الأنبياء و الأولياء و الملائكة من بدء وجودهم إلى يوم ميعادِ كشف اللقا شوقاً إلى مشاهدة جلال اللّٰه تعالى، التي إذ انكشفت لهم صار بكاؤهم ضحكاً و حزنهم فرحاً. فسأل - عليه الصلاة و السلام - عينين هطّالتين لمعرفته بأنّ البكاء من عرق الروح إذا تجلّى الحقّ لها بنعوت القِدَم و وصف البقاء، فتصير مذابةً في جمال الحقّ أول بكائها من خشيةٍ مِن معرفتها بعظمة الحقّ بنعت رؤيتها أنوار الصفات و الذات، و الخشية آخر درجات أهل العلم باللّٰه. قال تعالىٰ: «إِنَّمٰا يَخْشَى اَللّٰهَ مِنْ عِبٰادِهِ اَلْعُلَمٰاءُ» لذلك أشار - عليه الصلاة و السلام - في سؤاله إلى الخشية فقال: عينين هطالتين تبكيان من خشيتك لأنّ بكاء الخشية من مقام الفناء، و بكاء الفرح من مقام البقاء، و كان - عليه الصلاة و السلام - يطلب حَظّ الحقّ منه و يترك حظّه من الحقّ لخضوع عبوديّته في ربوبيّته. و إذا دنا العارف من مقام الوصلة، و شمّ رائحة الاُنس من رياحين القدس، فرح روحُه من نشاط المشاهدة فصار حزنه فرحاً، و ينفصل من طيب عيشها بنسيم القربة عرقاً فيكون عرقها معجوناً بطيب وَرد الوصال، فيجري تحت شعرات الصورة على عيون الصفاء، فيخلق اللّٰه تعالىٰ منه خَلُوقَ أهل العصمة من الملائكة و رياحين الصفاء لأهل الخليقة خصوصاً و عموما، ليشمّوها و يستشفوا منها نسيم الاُلفة و المحبة. و في هذا المعنى روى عن النبيّ صلى الله عليه و سلم أنه قال: خُلق الورد الأبيض من عرقي ليلة المعراج، و خلق الورد الأحمر من عرق جبرئيل، و خلق الورد الأصفر من عرق البراق. الورد الأبيض ألطف من الأحمر
1) . المحجة البيضاء، ج 7، ص 280؛ مستدرك الوسائل، ج 11، ص 240؛ كنز العمال، ج 2، ص 185 و فيه «اللّهم ارزقني عينين هطالتين، تشفيان القلب بذروف الدموع من خشيتك قبل أن تكون الدموع دماً».
و الأصفر؛ لأنّه من عرقه، و عرقه من مقام الاُنس، و عرق جبريل من مقام رؤية الحسن بنعت الحرمة، و عرق البراق من مقام الهيبة. و هكذا يكون لمن كان يطير في الملكوت الأعلى و الجبروت الكبرىٰ، فيصير تراب قدمه مسكاً، و عرقه و رداً و ريحا، و اُجاجه عذباً فراتاً.
إذا نزلت سلمي بوادٍ فماؤها *** زلال و سلسال و شيحانها وردُ
و قال صلى الله عليه و سلم: لما عُرِج بي إلى السماء بكت الأرض فأبنت اللّٰه فيه الكبر(1)، و لمّا هبطتُ ضحكت فأنبت اللّٰه فيه الورد. و لقد أصابني في المعراج صفوته شديدة فعرقت و قطر منّي إلى الأرض قطرة فأنبت اللّٰه منها ريحان البنفسج(2).
إشارة الضحك و البكاء إلى الأرض إشارة خوف فراقه و رجاء وصاله، و الأرض في الرسم جماد و في الحقيقة من أهل العقول لما فيها من روح فعل القديم، قال تعالىٰ: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ» تسبيحها من معرفتها بخالقها، و معرفتها من موضع عقلها. و عقلها نظر الحق فيها على تسرمُد الأحكام من الحقّ بنعت تصرفه فيها، و تصرف الحق يكسيها في كلّ لحظة كلّ ذرة منها نوراً من فعله، فيعمل بنور الحقّ ما للحقّ. بكاء الفراق مالخ ينبت النبت الحارّ، و بكاء الوصال عذب يُنبت النبتَ الرطب البارد مثل البنفسج و الورد الأبيض، و يمكن أنّ الورد و البنفسج لم يكن في العالم قبل معراج النبيّ صلى الله عليه و سلم و يمكن أن كان، فهذا الورد و البنفسج خلقاً خاصّاً من عَرقه و عرق جبرئيل و عرق البراق.
و قال في موضع آخر - عليه الصلاة و السلام: الورد الأحمر من عَرقي من أراد أن يشمّني فليشمّ الورد الأحمر(3).
عرقه و عرق جبرئيل من عين واحد و هي من بحر بهاء اللّٰه تعالىٰ و تجليه منه لهما، كما قال - عليه الصلاة و السلام: الورد الأحمر من بهاء اللّٰه، من أراد أن ينظر إلى بهاء اللّٰه فلينظر إلى الورد الأحمر. فإذا كان كذلك فأوّل الورد و آخره من عرقهم، و عرقهم من بحر البهاء. و في قوله - عليه الصلاة و السلام - الورد الأحمر من بهاء اللّٰه إشارة التجلّي و عين الجمع، أي تجلّى الحقّ سبحانه بنعت البهاء في الجنة، فأنبتت الجنّة الورد الأحمر.
قال صلى الله عليه و سلم: الورد الأحمر سيّد ريحان الجنّة بعد الآس(1)قد باشر أنوار تجلّي الذات في الورد فصيّره الحق مرآةً لحسن بهائه لأهل اُنسه و محبته، كذلك الورد الأحمر أحبّ الرياحين إلى أوليائه حتى كان - عليه الصلاة و السلام - يحبّه و يقبله و يضع على عينه و يقول صلى الله عليه و سلم: هذا حديث عهدٍ بربّه و هكذا يفعل بالباكورة الجديدة و الرياحين.
و روي أنّه - عليه الصلاة و السلام - أخذ بكلتا يديه حُزمة مرزنجوش و شمها مراراً، و قال: مرحباً بشجرة تنبت تَحت العرش.
العارف الصادق المحبّ مثل الورد و الريحان، لأنّه خلق جسمه من تراب الجنان و روحه من نور ملكوت الرحمن، يحبّه جميع الخلائق، و يستأنس به كلّ شيء؛ لأنّ الخلق يجدون منه نسيمَ الحقّ فيتطيّبون بطيبه. فمن كان مقبولاً عند الخلائق فمحبّتهم له دلالة معرفته باللّٰه، و من كان بخلاف ذلك فبغضهم له علامة شقاوته، نعوذ باللّٰه، كما أخبر أبو سعيد الخدري - رضي اللّٰه عنه - عن رسول اللّٰه صلى الله عليه و سلم قال: أ لا اُخبركم بأحبّكم إلى اللّٰه؟ قالوا: بلى يا رسول اللّٰه. و ظننا أنه يسمّي رجلا.
قال: إنّ أحبّكم إلى اللّٰه أحبّكم إلى الناس. ثمّ قال: أ لا اُخبركم بأبغضكم إلى اللّٰه؟ قلنا:
1) . الفصول المهمة في اصول الائمة، ص 499، مع اختلاف يسير.
بلى يا رسول اللّٰه. و ظننا أنّه يسمّي رجلاً. فقال: إنّ أبغضكم إلى اللّٰه أبغضكم إلى الناس. أفهمنا أنّ قلوب الناس من محبّتها لأحدٍ هي شواهد محبّة اللّٰه له؛ لأنّ القلوب تميل إلى من عليه كسوة الربوبيّة و تحب من له حقيقة المعرفة، و تبصر مواهب اللّٰه في سمات العارفين. و إن اللّٰه تعالى إذا أحبّ عبداً حبّبه في قلوب جميع الخلائق من العرش إلى الثرى، قال تعالى «سَيَجْعَلُ لَهُمُ اَلرَّحْمٰنُ وُدًّا».
و قال صلى الله عليه و سلم: إنّ للّٰه تعالى عباداً يعرفون الناس بالتوسّم(1).
التوسّم استدلال الفراسة بوسم الصورة، و هو أحد علامات الفراسة، قال تعالى:
«تَعْرِفُهُمْ بِسِيمٰاهُمْ» و هكذا المعرفة بألحان في لحن قوله تعالىٰ «و لتعرفنّهم في الحسن القول» و هذه ليست بالفراسة المحضة لما فيها نوع من الاكتساب و هو التأمّل و التفكر، و هذا درجة المريدين في الفراسة. و درجة العارفين فيها أنّهم يعرفون الخلق بمعرفة الجبّار، و يبصرون ما في قلوبهم من نور اللّٰه، و إذا أراد اللّٰه تعالى أن يعرِّف المريد ضمائر الخلق يبرز ما في قلوبهم في سيماهم، فإذاً رأوا وجوههم يرون ما في قلوبهم بما أثّر من ضمائرهم في وجوههم.
و قال صلى الله عليه و سلم لعمّه العباس - رضي اللّٰه عنه -: يعجبني جمالك(2)! قال: و ما جمال الرجل؟ قال: فصاحة لسانه. و روي أنه قال: ما الجمال؟ فقال: صواب القول بالحقّ.
قال: فما الكمال؟ فقال: حسنُ الفعال بالصدق(3).
بيّن - عليه الصلاة و السلام - أنّ الجمال فصل الخطاب في بيان الحقيقة، و الكمال استعمال ما وقع من البيان بنعت وجدان لذّته في صدق النية، فالجمال
إشارة إلى فصاحة العارفين، و الكمال إشارة إلى استقامة الموحدين. و إذا أطلق اللّٰه لسان العارف بحكمة باطنه زيّن بها جميع وجوده؛ لأنّ الحكمة نور من إلهام الحقّ يضيء وجه الحكيم بجلاله، و يحسن عند فصاحة قوله بلطافة بيانه عند الناظرين إليه فيكون عظيماً في عيونهم. و إذا رسخ علمُه في قلبه و دخل في سول حقائقه بمركب صدق المعاملات صار ربّانيّاً و الربّانيّ كامل من كلّ الوجوه في جميع المعاني، فإذا كان كذلك بلغ الذروة العليا من مقام الاستقامة. و علامة الاستقامة أن لا يتمنّى مقام أحد من العرش إلى الثرى؛ لاستغراقه في الحق. و ينظر إلى جميع الخلق بعين الاستحصان لعلمه بأنّ الكلّ من عند اللّٰه. و هذا إشارة النبيّ صلى الله عليه و سلم حيث قال: لا يكون العبد عالماً حتى لا يحسدُ مَن فوقه، و لا يحتقر من هو دونه(1). نَفَى الحسد من مقامه و الكبر من خُلقه؛ لأنّ العالم الربّانيّ لم يبلغ مقام حقيقة المعرفة حتى خرج من وجوده مساوئ أخلاق النفس الأمّارة. و كيف يحسُد العارف مَن فوقه و هو لا يرى في سلطنة التوحيد و إحاطة أنوار القِدَم به غير نفسه. و إذا كان في مقام الفناء من سلطنة كبرياء الحقّ فلا يرى من العرش إلى الثرى أحقر من نفسه.
الأوّل إشارته - عليه الصلاة و السلام -: آدم و من دونه تحت لوائي. و الثاني إشارة قوله - عليه الصلاة و السلام: أنا ابن امرأة من قريش كانت تأكل القديد(2).
و روى أنّ النبيّ صلى الله عليه و سلم قال حين رجع من بعض غزواته: رجعنا من الجهاد الأصغر إلى الجهاد الأكبر(3).
الجهاد الأكبر مجاهدة النفس الأمّارة و هي الصنم الأكبر - كما قال عليه الصلاة و السلام - و هي معك في جميع أنفاسك تطلب منك الربوبيّة و لا تقرّ بالعبوديّة،
فكسرها بأحجار التوحيد، و إذابتُها بنيران التجريد، و حبسها في سجن التفريد خيرٌ لك من أن تقتل ألف كافرٍ حربيّ.
و قال صلى الله عليه و سلم: إنّ اللّٰه خلقني من نوره الحديث.
بيّن صلى الله عليه و سلم أنّ أنوار النبوّة و الولاية و الإيمان برقت من مصباح صباح شمس شرق القِدَم، إذا طلعت على العدم و تجلّت بكشوفها لقلوب المصطفين في الأزل بمحبته، و أسرجت من نوره سرُج الأرواح و العقول، فأبصرت الأرواح و العقول بنور نوره. قال تعالى: «مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكٰاةٍ فِيهٰا مِصْبٰاحٌ» فمن غاب في مهمه القِدَم عن أنوار العدم سقط من درجة المحبّة و لا يزال أعمى عن نوره «فمن لم يجعل اللّٰه له نوراً فما له من نور».
و إشارة هذا الحديث إشارة عين الجمع، إذ الكلّ فعله، و الفعل يكون بقدرته، و قدرته تقوم بذاته لأنّها صفته، و ذاته و صفاته واحد من كلّ الوجوه لا يتجزّى و لا يتبعّض، و هو منزّه عن الأقسام و التجزي و الحلول في الأماكن. أراد من نوره أي من رحمته، و رحمته أفعاله لكنّها في نفسه لها خاصيّة على جميع الكون. و مما فيه أنّ اللّٰه تعالى خلق محمداً صلى الله عليه و سلم من نور ملكوته، و تجلى له من جلاله، فصار نور فعله مقدّساً بقدس نور صفته، و خلق أنوار جميع الأنبياء و الأولياء و الصديقين و الملائكة و المؤمنين و المؤمنات من نوره، فصارت أرواح كلّهم أهلاً له في المحبّة و المشاهدة من الآزال إلى الآباد. و من لم يخلق من نوره لم يهتد إلى طريقه و لم يجد محبّته و محبّة أصحابه في قلبه، فمن كان بهذه الصفة لم يكن مؤمناً و إن تحلّى بحلية الإسلام. و فيه بيان شرفه و تقدمه على جميع الأنبياء.
و قال صلى الله عليه و سلم: من يتصبّر يصبّره اللّٰه(1).
1) . مسند احمد، ج 3، ص 12؛ سنن الدارمي، ج 1، ص 388؛ صحيح البخاري، ج 2، ص 129؛ سنن أبي داود، ج 1، ص 372
أي إذا أراد اللّٰه تعالى من عبده إرادة بذل الوجود في تحمل بلائه من محبّته مع ضعفه و قلّة حاله، أعطاه اللّٰه سكينة من حسن الرضى حتى يسكن من جريان القضاء و القدر عليه، و يكون متلذّذاً ببلائه كما يكون متلذّذاً بنعمائه.
و قال صلى الله عليه و سلم: المرء كثير بأخيه(1).
أي أخوه إذا كان من أهل معرفة اللّٰه يكون له معيناً في طاعة اللّٰه، و ردءا لغلبته على عدوّه إبليس و النفس و الهوىٰ؛ لأنّه سائسه من الحقّ و معلمه منه، و يكون له ظهراً في الدنيا و شفيعا يوم القيامة.
و قال صلى الله عليه و سلم: لو خشع قلب هذا لخشعت جوارحه(2).
و كان رجلاً رآه في الصلاة يلعب بلحتيه و ثوبه. بيّن - عليه الصلاة و السلام - أنّ الخشوع في القلب، و هو منبع المعرفة، و هو أمير البدن و الجوارح جنده، فإذا سكن القلب في طاعة اللّٰه بلذّة المحبة تخشع الجوارح في مقام الأدب و حضرة السياسة، و أفهم أنّ منبع الخير و الشر هو القلب، و ما رمي من سهام القضاء و القدر في العالم إلاّ و القلب هدفها.
و قال صلى الله عليه و سلم: إنّ اللّٰه عز و جل يتجلّى للشمس و القمر فيخشع فإذا خشع انكشف.
و حَقٌّ لشيء يتجلّى له الرَّب أن يخشع. تجلّيه للشمس و القمر من نعوت عظمته و عزّة قهره لينكسفا و يذهب نورهما إظهاراً لقدرته و سلطنة كبريائه و عبرة لخلقه؛ و لأنّ الشمس طلعت على عصاة النهار، و القمر على عصاة الليل؛ و لأنّ بعض الكفرة اتّخذوهما إلهين فقسرهما رغماً لهم. و أيضا غار على خليله لقوله
«هذا ربّي» فطمسهما لرفع الوسائط من بين المحبّ و الحبيب، و لو تجلّى الحقّ لهما باللطف و الجلال صار نورهما زيادة و لم يطق الخلق أن ينظروا إليهما من صولة سبحاتهما.
قال صلى الله عليه و سلم: أوّل شيءٍ خطه اللّٰه في الكتاب الأوّل: إنّي أنا اللّٰه لا إله إلاّ أنا سبقت رحمتي غضبي، من شهد أن لا إله إلاّ اللّٰه و أن محمداً عبده و رسوله فله الجنة(1).
أوجب التوحيد في بدء أمره على الموحّدين إذ ظهر بجلاله العالم بوصف الوحدانيّة؛ لأنّه أصل المعرفة و المحبة و العبادة، ثم أخبر أنّ عنايته سبقت لأهل التوحيد على غضبه لأهل الإنكار، فابتدأ بالجمع و إفراد القِدَم عن الحدوث بقوله:
«لا إله إلاّ اللّٰه». ثم أخبر عن تفرقة الوسائط بقوله: «أنّ محمداً عبده» فمن شاهد الجمع فله جنّة المشاهدة، و من شاهد الوسائط و التفرقة فله جنّة الفردوس. أمّا الرحمة و الغضب هاهنا [فهي] صفات الفعل، فيجوز سبق الرحمة على الغضب؛ لأنّ عين الذات منزّه عن تقدّم صفة على صفة، و يجوز أنّ الرحمة صفة الذات و الغضب صفة الفعل.
و قال صلى الله عليه و سلم: كتب اللّٰه مقادير الخلائق قبل أن يخلق السماوات و الأرض بخمسين ألف سنة(2).
يعني على اللوح المحفوظ لإظهار حكمته أن يواري أعمال أهل القدم بعلم العدم يوم القيامة عند الأوّلين و الآخرين، فيوزن أعمالهم بمقاديرهم حتى تستوي أعمال الخلق بمقاديرهم السابقة، فيعرفون صدق حكمته و جلال ربوبيته المحيطة بجميع الأشياء. و أيضا كتب لعذر عباده يوم القيامة، و ليكون لهم حجّة في عجزهم و عصيانهم. و أيضا كتب لمطالعة سفرة السماوات لينسخوا منه ما يؤمرون به من
الحوادث الكائنة.
قال صلى الله عليه و سلم: أوّل ما خلق اللّٰه العقل(1).
العقل بساط الربوبيّة و هو عالم العرش، و عرشه محلّ علمه، فمن اُعطي من العقل شيئاً بسط على قلبه نور عرشه؛ لأنّه مرجع جميع العقول. و من كان قلبه محلّ قائمة العرش تنزل في قلبه في كلّ نَفَس بركات علم القِدَم. و إن اللّٰه تعالى خلق عالم العقل في أوّل الأمر لاستواء علمه عليه، و لتصرّفه بقدرته فيه، فإذا تجلّى له تجلّى لكلّ فعل و لكل قلب و لكل روح و لكل عقل؛ لأنّه موضع تجلّي الاستواء، فإذا استوى بعلمه عليه استوى تجلّيه على قلوب جميع الأنبياء و الأولياء و الملائكة؛ لأنّ أنوار ما صدرت من نور العرش و هو منبع العقول جميعاً.
و قال صلى الله عليه و سلم: أول من جَحد آدم، لمَّا عرض عليه ذريّته استصغر عمر داود عليه السلام فوهب له من عمره أربعين سنة، فلمّا كان وقت القبض جحد(2).
جُحودُ آدم لأجل نظره على سابق القدر، فيوافق مراد الحقّ منه في إتمام عمره على وفق ما قدّر. و أيضا أعطى عمره في بدء الأمر شوقاً إلى حبيبه، فإذا وصل في الدنيا [إلى] مقام المشاهدة جحد لاستيفائه حظّه من اللّٰه. و أيضا أعطى في أول الإرادة، فإذا بلغ إلى مقام المحبّة غار على حبيبه. و أيضا أعطى قبل عصيانه فإذا باشر المعصية جحد؛ لأنّه كان يريد أن يعذّب نفسه بطول الاهتمام تطهيراً و تقديسا من مقام المخالفة فيرى نفسه بطول العمر. و أيضا لم يعرف داود في أوّل
1) . سعد السعود، ص 202؛ نص النصوص، ص 44؛ عوالي اللئالي، ج 4، ص 99
2) . مسند أحمد، ج 1، ص 252 و ورد فيه بهذه العبارة: «... أول من جحد آدم أن اللّٰه عز و جل لما خلق آدم مسح ظهره فأخرج منه ما هو من ذراري إلى يوم القيامة فجعل يعرض ذريته عليه فرأى فيهم رجلاً يزهر فقال: أى رب من هذا؟ قال: هذا ابنك داود. قال: أي رب كم عمره؟ قال: ستون عاماً. قال: رب زد في عمره. قال: لا إلا أن أزيده من عمرك و كان عمر آدم ألف عام فزاده أربعين عاماً فكتب اللّٰه عز و جل عليه...» و ورد في مصادر أخر بعبارة أخرى.
نظره، فعرفه في آخر عمره أنّه يكون محترقاً بنيران الشوق، فيريد أن يطلقه من حبس الدنيا و يوصله إلى مراده، و من ذلك يجوز استرداد الأب من الابن ما وهب إليه.
و قال صلى الله عليه و سلم: أوّل طعام يأكله أهل الجنة زيادة كبد حوت، يأكل منه سبعون ألفاً(1).
إن اللّٰه تعالى يتجلّى كلّ يوم سبعين ألف مرة بجلاله، إلى حوت الأرض، فيربّى قلبه و كبده بسناء مشاهدته و طيب جماله فتكون زيادة كبده ألذّ من طعام جميع الجنّة؛ لكونها هدف سهام تجلّي الحقّ، فيُطعِمها اللّٰه عباده و يضيفهم بها في أوّل دخولهم في الجنّة.
و قال صلى الله عليه و سلم: أوَّل العلم معرفة الجبار، و آخر الأمر تفويض الأمر(2).
بيّن - عليه الصلاة و السلام - أنّ أفضل العلم معرفة اللّٰه تعالى بنعت مشاهدته، بعد العبور على بحر الاستدلال و الوصول إلى عالم اليقين، فإذا تمّ على العارف معرفته أيقن أنّ جميع الحركات من العرش إلى الثرى قائمة بالحقّ، فرفع تكلفه من بين قضاء الحقّ و مشيئته. و مَن اتّصف بهاتين الصفتين قد بلغ إلى مقام المعرفة و اليقين، و صار علمه معرفةً و عمله توكّلاً و عطشه رضى.
و قال صلى الله عليه و سلم: أنا محمد بن عبد اللّٰه رسول اللّٰه، و اللّٰه [ما] اُحبّ أن يرفعوني فوق ما يرفعني اللّٰه(3).
أظهر من نفسه - عليه الصلاة و السلام - حسن العبوديّة، و شرف بالتواضع في
الربوبيّة نفسه. و أشار إلى أنّ مدح الخلق دون حبّه، و أنهم لا يبلغون في مدحته إلى ما رفعه اللّٰه، لأنّ وصفه لا يطيقه إلاّ اللّٰه تعالى.
و قال صلى الله عليه و سلم: إذا أراد اللّٰه بعبدٍ خيراً جعل غناه في نفسه و تُقاه في قلبه(1).
عرف اللّٰه تعالى النفس الأمّارة و فقرها و جبنها و عجزها، و جعل غناه فيها لتطمئنّ. و عرف القلب بأنّه مجبول بنعت الرضى، و وضع نور التقى فيه ليخرج به من ظلمات النفس. و بين - عليه الصلاة و السلام - أنّ النفس غير القلب.
و قال صلى الله عليه و سلم: إذا أراد اللّٰه أن ينتقم لوليّه انتقم بعدوّه، و إذا أراد أن ينتقم لنفسه انتقم بوليّه(2).
من آذى وليّه سلّطه اللّٰه عليه عدوّه؛ لأنّ عدوّه أبعد الخلق منه، و أغلظ القلب من جميع الخلق في تعذيب أسيره، لا يرحم مَن دونه، و تسلطه على مؤذى الوليّ جزاء إيذائه. و هذا كما انتقم لوليّه يحيى بن زكريّا عليه السلام بعدوّه بُخت نصّر و كان أشدّ الخلق في القتل و الأسر. و من آذى اللّٰه تعالى انتقم منه بوليّه و سلط على عدوِّه وليَّه؛ لأنّه منزّه عن الضّر و النفع، يسلّط على عدوِّه أرحمَ خلقه لئلّا يشدّد عليه في قتله، و يدعوه إلى خالقه بالرفق و التؤدة؛ لأنّ اللّٰه تعالىٰ أشدّ في انتقام الوليّ من العدوّ من انتقام نفسه منه، لأنّه رءوف رحيم. كما انتقم لنفسه من فرعون بوليّه موسى عليه السلام و كان أرحم الخلق، علّمه اللّٰه تعالىٰ الرفق في دعاء فرعون. قال تعالى «قُولا لَهُ قَوْلاً لَيِّناً».
و قال صلى الله عليه و سلم: إذا أراد اللّٰه إنفاذ قضائه و قدره سلَب ذوي العقول عقولهم حتى يُنفِذ فيهم قضاءهُ و قدره(3).
العقل جوهر الاصطفائيّة لا يقبل المعصية لاستعداده للعبوديّة، و لا يفعل إلاّ ما يوافق الرضى، فأراد اللّٰه تعالى أن يزكّي عباده بنيران امتحانه، فيذهب عقولهم ليجري عليهم العصيان بعد العصمة، لوقوع الندامة، و ليعرفهم نفوسهم بالعجز و الفناء إذا وصلوا إلى الآخرة. و يكون ذهاب عقولهم عند الهمّ في عصيانهم، لأنّهم في زمان المعصية على محلّ المجانين مرفوعون القلم، يقول اللّٰه تعالى يوم القيامة: يا عبادي أنتم في أوقات العصيان غير مكلّفين إذ ذهب عنكم عقولكم، و أنا أرحم الراحمين و أعدل العادلين لا أُعذّب من لا عقل له.
و قال صلى الله عليه و سلم: إذا أحسستم من أنفسكم رقّةً اغتنموا الدعاء و اسألوه أن يفتح عقد ألسنتكم و أثقال قلوبكم، و اسألوه من الدنيا الكفاف و التبلّغ منها بالعفاف(1).
أشار إلى وقت انفتاح أبواب الغيوب في القلوب و انتشار أنوارها فيها، و هو وقت الشهود و نفحات اللقاء، فإذا تمّ غليان القلب بصفاء الشوق في مقام القرب، يتعرّض له في أثناء جريان السرّ من غيب الغيب بَردُ إجابة الدعوة، فهناك يجاب الدعوة في أثناء سكون السرّ لا في الغلبات. و أحسن هنالك ذهاب اللكنة عن لسان الفصاحة، و ارتفاع أثقال البُعد عن قلوب أهل القرب، ليتكلّم اللسان بعبارات التوحيد و لطائف التجريد، و يبلغ القلب عيان العيان. الكفاف من الدنيا معرفة اللّٰه، و العفاف الخروج عمّا دون اللّٰه.
و قال صلى الله عليه و سلم: أنا الشاهد على اللّٰه أن لا يعثر عاقل إلاّ رفعه، ثم لا يعثر إلاّ رفعه، ثمّ لا يعثر إلاّ رفعه ثم لا يعثر الاّ رفعه، حتى يصيّره إلى الجنة(2).
وصف وليّ اللّٰه الذي عثراتهُ سبب درجاته، كلّ عثرة منه تربية من اللّٰه له يُعَرِّف بها نفسه إليه، و يلزمه مقام العبودية بنعت التواضع و الفناء، و ذلك منه حقيقة معرفة
اللّٰه سقط الحبيب من يد حبيبه إلى حجر حبيبه بلطفه، و يعتذر منه بأحسن الشفقة، و لا ينبغي أن ينظر المريد إلى عثرة المشايخ لئلا يقع في موضع الإنكار فيهلك؛ لأنّ معصيتهم زيارة الزلفة من تأثير الاصطفائيّة الأزليّة. قال تعالى: «وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنٰا لَزُلْفىٰ وَ حُسْنَ مَآبٍ».
و قال صلى الله عليه و سلم: تفكّروا في خلق اللّٰه و لا تفكّروا في اللّٰه، فإنّكم إن تقدروا قدره فإنّ من السماء السابعة إلى كرسيّه سبعة آلاف، و هو فوقَ ذلك(1).
التفكّر في الخلق يورث زيادة اليقين في وحدانية اللّٰه تعالى، إذا طار القلب بجناح العقل في عالم الملك، و أبصر حسن اصطناع الخالق فيها بنور الإيمان، حتى يبلغ حقائق الأشياء. فإذا تمكّن في معرفة المقادير و الدلائل يتطرّق منها إلى سبل علم القِدَم، فيبلغ بمراكب الأفكار عالم الأنوار، فيشاهد مشاهدة الحقّ فيعشق بجماله فيهيّجه عشقه إلى طلب معرفة كنه القِدَم، فيتحيّر في أول إشراق جلال الوحدانيّة، و تفنى أفهامه دون إدراك سطوات العظمة، فيرجع منه إلى خلقه متحيّراً فانياً عاجزاً عن إدراك حقيقة الألوهيّة. فلمّا راى عليه السلام حرص العارف في طلب معرفة كنه الذات أمَرَه بإسقاط التفكّر في ذاته تعالى؛ لعلمه بأنّ الحديث لا يدرك القديم بالحقيقة كما هو، لكن يبلغ بالتفكّر في خلقه مقام العجز بالمعرفة بفنائه في وحدانية اللّٰه، و عجزه عن الإدراك إدراكٌ في قول الصديق - رضي اللّٰه عنه.
فإذا كان تفكّر العارف بهذه المثابة فلحظة منه خير من عبادة الثقلين، كما قال - عليه الصلاة و السلام: تفكّر ساعة في اختلاف الليل و النهار خير من عبادة ثمانين سنة(2).
العبادة صفة الأبدان في عالم الأمر، و التفكر في الآلاء و النعماء صفة القلوب و العقول و الأرواح و الأسرار. فالعبادة تورث درجات الجنان، و التفكر يورث محبّة الرحمن و معرفته. فيبلغ العبد المتعبّد بعد ثمانين سنة وقت خروجه من الدنيا إلى بداية معرفة اللّٰه، و يبلغ العارف في بدء أمره إلى معرفته بساعة من تفكّره. فالساعة من العارف خير من طول عمر المتعبّد؛ لأن العابد أرضيّ و العارف سماويّ.
قال صلى الله عليه و سلم: الجنّة بالمشرق(1).
أراد - و اللّٰه أعلم - جنّة الدنيا؛ لأن البلاد الطيّبة و الأنهار العذبة و البساتين المنوّرة و الفواكه اللطيفة أكثرها في بلاد الشرق. أو يريد ذلك الوجوه الحسان التي تأتي من الترك، و بلادهم في المشرق. أو يريد بذلك جنّة الأولياء التي خلقها اللّٰه في أرض المشرق، لا يطّلع عليها أحد سوى الأبدال يدخلون فيها و يلبثون فيها أربعين يوما في كلّ سنة مرةً. أو يريد بذلك جنّة الآخرة لأن أبوابها من جانب المشرق و تأتي يوم القيامة من هناك إلى يمين العرش. و هذا أسرار في المكاشفات لا يطّلع عليها إلاّ من رأى أنوارها في سطوع صفاء كلّ صباح.
و قال صلى الله عليه و سلم: الجماعة رحمة و الفرقة عذاب(2).
جماعة العارفين بركة اللّٰه للمريدين و رحمته و حصنه لهم، و الفرقة عنهم عذاب البعد و الحجاب إلاّ من كان معه الحقّ بنعت الرعاية و الكفاية و المشاهدة و المحبة و المعرفة، فإنّه في نفسه جماعة كما قال تعالى «إِنَّ إِبْرٰاهِيمَ كٰانَ أُمَّةً قٰانِتاً».
و قال صلى الله عليه و سلم: الجبروت في القلب(3).
يعني جبروتُ اللّٰه وَضَعَ قَدم الاستواء على قلب العارف؛ لأنّه عرش العرفان و كنز الجِنان و كرسي السلطان، تجول أنوار الجبروت فيه و الملكوت فيه.
و قال صلى الله عليه و سلم: الدعاء سلاح المؤمن، و عماد الدين، و نور السماوات و الأرض(1).
الدعاء سلاحٌ مِن اللّٰه للمؤمن يخلص به من امتحانه. و هو ثمرة طاعته لما فيه صدق لذلك قال: عماد الدين، و هو نور السماوات و الأرض إذا تَنَفَّض العارف في وقت الدّعاء تضيء به السماوات و الأرض.
و قال صلى الله عليه و سلم: الدين راية اللّٰه الثقيلة، من هذا الذي يطيق حملها(2).
هذا إشارة إلى كشف نور البهاء و ظهور الربوبيّة في العالَم لأهل العبوديّة، و بسط الانقياد على العباد، و ذلك راية اللّٰه التي عرضت على السماوات و الأرض و الجبال فأبين أن يحملنها و أشفقن منها و حملها الإنسان.
و قال صلى الله عليه و سلم: الدنيا حرام على أهل الآخرة، و الآخرة حرام على أهل الدنيا، و الدنيا و الآخرة حرام على أهل اللّٰه(3).
الدنيا لأهل الفضول و الغرور، و الآخرة لأهل السرور. و مشاهدة اللّٰه لأهل الهموم الذين عشقوا بجماله و استغرقوا في بحار شوقه و معرفته، و ادعوا تجريد التوحيد، و حرم اللّٰه عليهم النظر إلى ما دونها.
و قال صلى الله عليه و سلم: الدواءُ من القدر، و قد ينفع اللّٰه من شاء بما شاء(4).
فيه إشارة التوحيد و عين الجمع بأنّ القدر علمه و الدواء معلومه، لا يعمل معلومه إلا بعلمه، و علمه صفته كأنه واحد في واحد «قل كل من عند اللّٰه».
و قال صلى الله عليه و سلم: الذكر الخفيّ الذي لا تسمعه الحفظة يفضل على الذكر الذي تسمعه سبعين ضعفاً(1).
ذكر يتلفظه باللسان تسمعه الحفظة على أي وجه كان، و ذكر القلب لا يسمعه الحفظة لأنّه يجرى على لسان الروح فوق الملكوت، و ذلك الذكر بروز نور المذكور في عين سرّ العارف. و فيه إشارة إلى أنّ المَلَك لا يطّلع على ما في القلوب من الغيوب.
و قال صلى الله عليه و سلم: رأيتُ ربّي ليس كمثله شيء(2).
نَفَى التشبيه و التلبيس من ساحة العزّة، و نفض غبار الحدثان من جناب العرفان، إذ كان في صرف مشاهدة الرحمن، تبارك و تعالى عمّا أشار إليه أهل التنبيه من عبدة الخيال و التمثال.
و قال صلى الله عليه و سلم: آمين خاتم رب العالمين على لسان عباده المؤمنين(3).
يعنى اسم اللّٰه الأعظم الذي مكتوب بخاتمه، و هو آخر دعوات العباد، يحصل به جميع المراد، ليس فوقه دعاء و به يكون المأمول، و به يدفع جميع البلايا من قائله، و يصون اللّٰه لسانه من الكفر و الشرك.
و قال صلى الله عليه و سلم: اُحُد ركن من أركان الجنّة(4).
يعني جبل أُحُدٍ لبركة نظره إليه و لحبّه له، و كان مخصوصاً بكسوة الحق و هو نوره، كما كان طور سينا مخصوصاً بالتجلّي. و فيه دليل على أنّ مِن هذا الكون أشياء هي تكون في الجنّة و إن كانت جماداً، لخصوصية موضعها في خطاب الحقّ
و نوره و بركته.
و قال صلى الله عليه و سلم: اهتزّ عرش الرحمن لموت سعد بن معاذ فرحاً به(1).
اهتزاز العرش من ثقل تجلّي عظمة اللّٰه حين قبض روح سعد إليه، و بُرَحاء روح سعد من حمل شوق الرحمن إليه و شوقها إلى الحقّ، فإذا وصل الحبيب إلى الحبيب اهتزّ العرش من عظمة الوُصلة، للفرح تارة و للغيرة تارة، فإنّه محتاج إلى مشاهدة اللّٰه التي شرّف العباد بها دون العرش.
و قال صلى الله عليه و سلم في دعائه: اللهم بك أحول، و بك أصُول، و بك اُقاتل(2).
كان في محل رؤية فردانيّة اللّٰه تعالى، و يرى جميع حركات الوجود قائمة بقدرته، فيرى من حوله و قوته في رؤية حول الحق و قوته.
و قال: إنّي أعوذ بك من شرّ سمعي و بصري و شر لساني و شر قلبي(3).
شرّ السمع لذتها في استماعها دون ذكر اللّٰه من الفضولات التي احتجت بها عن خطاب اللّٰه في مقام المناجاة. و شر البصر شرّ ما جُبل فيها من شهواتها التي أطبقت عليها أبواب المكاشفة. و شر اللسان فضول الكلام الذي لا يجد لأجله حلاوة ذكر اللّٰه. و شر القلب هواجِسُ النفس فيه التي تُرَيّثُه عن مقام المشاهدة.
و قد ذكرنا قوله صلى الله عليه و سلم: اللهم ارزقني عينين هطالتين تبكيان، تذرفان الدموع و تشقيان من خشيتك(4).
أي ارزقني عينين باكيتين بجمالك في مقام أُنسك من الفرح بحسن جلالك،
1) . صحيح البخاري، ج 4، ص 227؛ صحيح مسلم، ج 7، ص 150؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 56 و لم يرد فيها لفظة «فرحاً به».
2) . مجمع البحرين، ج 5، ص 359، مرآة العقول، ج 12، ص 213، بحار الانوار، ج 86، ص 174 السنن الكبرى، ج 9، ص 153 فيه: «اللهم بك أقاتل و بك أحاول و بك أصاول».
3) . المحجة البيضاء، ج 5، ص 176، مع اختلاف يسير.
4) . قد مر في رقم....
لتريحني من أثقال الخوف، و تشفينى من الخشية في رؤية عظمتك؛ لأن بكاء الاُنس و المشاهدة يستريح به قلب الخائف. لذلك لا يستحسنُه العارفون بمريديهم، ليذوبوا في نيران الخوف و الخشية؛ لأنّها تصلح للمريدين ليفوزوا بها من نكايات النفوس و الهوى. و مقام الاُنس و البكاء فيه يليق بالعارف الذي تفتّت تحت رحا سطوات العظمة في دور عاصفات سبحات الكبرياء، ليأخذه بلطفه عن قهر الجبروت. و أراد عليه الصلاة و السلام أن يطير من مقام الخوف و الفناء بجناح الرجاء إلى عالم البقاء، و يرى الحقّ بعين الصحو و الصفاء بعد الشكر و الغناء، و يستغرق في أنوار بحار الاُلوهيّة ملتبساً بها متنوّراً بنورها، و يجد حلاوة الاتّحاد في مقام الانبساط.
و لهذه الإشارات دليل من دعائه - عليه الصلاة و السلام - [اللهم] اجعل لي نوراً في قلبي، و نورا في قبري، و نورا بين يديّ، و نورا بين يديّ، و نورا من خلفي، و نورا عن يميني، و نورا عن شمالي، و نورا من فوقي، و نورا من تحتي، و نورا في سمعي، و نورا في بصري، و نورا في شعري، و نورا في بشري، و نورا في لحمي، و نورا في دمي، و نورا في عظامي. اللهم أعظم لي نوراً و أعطني نوراً(1).
و فيه إشارة إلى استغراقه عليه الصلاة و السلام - في سبحات جلال الحقّ بنعت المباشرة و الاتحاد.
و قال صلى الله عليه و سلم: اللهم اغسلني من خطاياي بالماء و الثلج و البرد(2).
خطاياه حظّ نفسه من حلاوة العبادات، و سكونها بصفآء المعاملات. و هذه بعينها التي أشار - عليه الصلاة و السلام - إليها بقوله: لَيُغان على قلبي و إني لأستغفر اللّٰه في كلّ يوم سبعين مرة فكلّ واحد من استغفاره له خطأً في مقامه - من رؤية
خطاياه، لأنّ خطأه خطأ عنده صواب عند اللّٰه، كما قد سبق به علمه. فإذا كان في رؤية الخطإ كأنّه احتجب في تلك الساعة به عن رؤية علم المقدَم بنعت المشاهدة و المباشرة، فيستغفر باستغفاره المارّ هاهنا مياه بحار القِدَم التي تجري في أنهار الكرم. و الثلج صفاء تجلّي الجمال و البقاء على قلبه، و طور سينا روحه، و البرد لآلئ المكاشفة التي تناثرت من صفات الحسن و شوامخ الجلال تغسل بها نقاط أقلام الامتحان من قلوب أهل العرفان.
و قال صلى الله عليه و سلم: بكاء الكبد و العين من اللّٰه و بكاء البدن و اللسان من الشيطان(1).
حركات أهل الناموس في تمزيق ثيابهم بكاء الأبدان، و تأوّههم بكاء اللسان، و هذه من تعليم الشيطان. و بكاء الكبد من احتراق القلب بنيران المحبة، فإذا بكى العبد يجري عرقه في عين الصادقة.
و قال صلى الله عليه و سلم: الحدّة تعتري جُمّاع القرآن لعزّة القرآن(2).
أشار إلى أهل اللّٰه و خاصّته أنّ أفئدتهم بأنوار القرآن و قرّت بأحمال أسراره، و لا يطيق حمل جفاء الجهال فتعتريهم الحدّة في الأحايين من رقّة قلوبهم وصفاء أسرارهم، فيفنون في ساعتهم إلى الصفا و يندمون بها، كما قال - عليه الصلاة و السلام -: الحدّة لا تكون إلاّ في صالحي اُمّتي و أبرارها و أتقيائها ثم تقيٍّ.
و قال صلى الله عليه و سلم: إنّ اللّٰه لا يملّ حتى تملّوا.
هو منزه عن علّة الملال. أراد ما دام العبد في مقام العبادة بنشاط القلب رفع الحجاب عن مشاهدته له، فإذا ملّ العبد عن العبادة يُرخي الحقّ حجابَ الملك على وجه الملكوت.
و قال صلى الله عليه و سلم: خير الصدقة ما كان عن ظهر غنًى(1).
يعني غنى القلب الذي يستغني باللّٰه عمّا دون اللّٰه.
و قال صلى الله عليه و سلم: السلطان ظلّ اللّٰه في الأرض، يأوي إليه كلّ مظلوم من عباد اللّٰه(2).
السلطان نبيّ أو وليّ، وهما ظلاّ اللّٰه لأنّهما متخلّقان بخلق اللّٰه متّصفان بصفاته، مشكاتان من نور العظمة ينتشر منهما نور مصباح الأزل، عليهما لباس السلطنة و الكبرياء، مستغرقان في عين الجمع، يأوي إليهما كلّ مظلوم من نفسه و شيطانه.
و سلطان الظاهر عليه لباس سلطنة ملك اللّٰه لذلك يقهر على جميع العباد بنفسه، و لو لا ذلك لا يطيعه أحد من خلقه؛ لأنّه شخص واحد. و إن اللّٰه تعالى يفعل بأيدي الأولياء و الأنبياء سنّة ربوبيّته في عبوديّة خلقه لاقتداء الجمهور، و السنة لا يقتضي من غيرهما، كما قال عليه السلام: السنّة سنّتان سنّة من نبيّ مرسل و سنة من إمام عادل.
الإمام العادل وليّ اللّٰه البتّة.
و قال صلى الله عليه و سلم: شيئان لا اُذكر فيهما الذبيحة و العطاس مخلصاً للّٰه(3). و في رواية:
لا تذكروني عند ثلاث: الذبيحة، و العطاس، و التعجب(4).
عرف - عليه الصلاة و السلام - مواضع التوحيد من قلوب العارفين في رؤية الفردانيّة عند الحمد لله وحده، و التكبير لرؤية كبريائه، و التعظيم في رؤية صانع ملكه. قال تعالى: «قُلِ اَللّٰهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ» ليس في إفراد القِدَم عن الحدوث في رؤية القديم الأزليّ، و ذكر أهل الحدثان يكون في مقام الأمر و التفرقة عن شهود عين
1) . جامع الأحاديث، ص 75؛ اخلاق محتشمى، ص 77؛ سنن النسائي، ج 5، ص 62؛ مسند أحمد، ج 2، ص 278؛ صحيح البخاري، ج 2، ص 117
2) . الأمالي، ج 2، ص 247؛ عوالى اللئالي، ج 1، ص 293؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 5، ص 196؛ كنز العمال، ج 6، ص 4
3) . كنز العمال، ج 6، ص 266
4) . با عبارت ديگرى آمده: منتهى المطلب، ج 1، ص 388؛ كنز العمال، ج 1، ص 510
القربة.
و قال صلى الله عليه و سلم: الشاهد يرى ما لا يرى الغائب(1).
الشاهد الحاضر في مشاهدة القرب، يرى من عالم الملكوت ما لا يرى أهل ظاهر العلم و العبادة.
قال صلى الله عليه و سلم: صفوان بن المعطّل طيّبُ القلب، خبيث اللسان(2). و في رواية: دَعوا صفوانَ فإنّه طيب القلب خبيث اللسان.
بيّن صلى الله عليه و سلم أنّ بعض العارفين ظاهرهم خلاف باطنهم، باطنهم في مشاهدة اللّٰه فيفرح بجماله فيؤثّر ذلك الفرح في ظاهر هم الشغب و العربدة و الطيبة و النشاط و قلّة المبالاة من ذهاب الخوف عن قلوبهم وهم أهل الملامة يلوم ظاهرهم باطنهم و يلوم باطنهم ظاهرهم في اللّٰه، لا يخافون لومة لائم ذلك فضل اللّٰه يؤتيه من يشاء.
سيد قوام الدين محمد بن محمد مهدى
حسينى سيفى قزوينى (م 1150 ق)
تحقيق: حسين گودرزى
سيد محمد بن محمدمهدى حسينى سيفى قزوينى، ملقّب به قوام الدين، و متخلص به سيفى و جمال و قوام، از دانشمندان و اديبان نيمۀ اول قرن دوازدهم هجرى است. وى در اواخر سدۀ يازدهم هجرى در شهر قزوين در خانواده اى اصيل از خاندان سادات سيفى قزوين ديده به جهان گشود. نسبت سادات سيفى قزوين از طريق جدّشان قاضى سيف الدين محمد، به زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب عليهم السلام منتهى مى شود.
او پس از تكميل تحصيلات مقدماتى در قزوين، براى فراگيرى دروس عاليۀ آن زمان به اصفهان مهاجرت كرد و از محضر علامه ملا محمد باقر مجلسى و آيت الله شيخ جعفر كمره اى اصفهانى استفاده نمود و پس از دستيابى به مقامى والا در علوم و فنون
مختلف، به قزوين بازگشت.
حزين لاهيجى يكى از معاصران قوام، در تذكره اش دربارۀ وى، چنين مى نگارد:
«السيد الجليل قوام الدين محمد يوسف الحسينى القزوينى - عليه الرحمة - احوال سلسلۀ سادات سيفى قزوين و اصحاب كمالى كه در آن خانواده بودند بر واقفان سير مخفى نخواهد بود. بالجمله ميرزا قوام الدينِ مذكور، سلاله آن خاندان و از مشاهير افاضل زمان بود.
در علوم عربيت خليل العصر و در فقه و حديث جليل القدر و منشرح الصدر، متحلّى به اجناس فضائل و نقاوه اتقاى كامل بود؛ پيوسته ملجأ قربا و ضعفاى هر ديار و كف دريا نوالش رشك ابر بهاره قلم از اوصاف كمالش به عجز و انكسار اعتراف دارد...»(1).
علاّمۀ مجلسى نيز در اجازه اى كه به قوام در شعبان سال 1107 ق نوشته، وى را چنين مى ستايد:
«السيّد الأيّد، الحسيب النسيب، اللبيب الأديب، الفاضل الكامل، البارع المتوقد، الزكي الألمعي اللوذعي، السيد قوام الدين -... - بعد ما أخذ منّي من العلوم الدينية و المعارف اليقينية شطراً...»(2).
سيد نور الدين بن نعمة اللّٰه جزائرى در «الإجازة الكبيرة» خود، قوام الدين را چنين توصيف مى كند:
«كان فاضلاً علامة محققاً كثير الاحتياط في العلم و العمل، عظيم النفع، جليل الشأن، مهذب الأخلاق،...»(3).
قوام الدين تأليفاتى متنوع در علوم مختلف از جمله فقه، اصول، فلسفه و اخلاق از خود به جاى گذارده كه بيشتر آنها به نظم است.
از جمله نگاشته هاى وى عبارتند از:
1 - أرجوزة فى الأخلاق(1).
2 - أرجوزة فى الأسطرلاب(2): كه نظمِ «صحيفة الأسطرلاب» شيخ بهايى است.
3 - أرجوزة فى أصول الفقه(3): قوام الدين قزوينى دو ارجوزه در اصول فقه دارد. يكى نظمِ «زبدة الأصول»(4)
«قد وهبت هذا الكتاب للفاضل المتقي مولانا علي نقي التبريزي أيام إقامته ببلدة قزوين حيث كان راغباً إلى اقتناء العلوم و المعارف و زاهداً في حطام الدنيا و زينتها، ثبّته اللّٰه على نيّته و بلّغه أحسن أمنيّته و أجزت له - أيدك اللّٰه - رواية عنّي للطالبين و كتب هذه الأحرف بيده الجانية ناظم الرسالة قوام الدين محمد حسيني، ختم اللّٰه له بالحسنى في 26 ذي القعدة الحرام سنة 1147 ه.».
«نشريۀ كتابخانۀ مركزى دانشگاه تهران دربارۀ نسخه هاى خطى، دفتر سوم، ص 250 و 251».
شيخ بهايى، و ديگرى نظم «مختصر الأصول» ابن حاجب.4 - أرجوزة فى البيان(5).
1) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 452
2) . الذريعة، ج 1، ص 455
3) . الذريعة، ج 1، ص 461
4) . نسخه اى از نظم «زبدة الأصول» شيخ بهايى در كتابخانۀ محمود فرهاد معتمد در تهران موجود است كه قوام الدين آن را در قزوين به مولانا على نقى تبريزى بخشيده و اجازه اى به خط خود در پايان آن نوشته كه متن آن اجازه چنين است:
5) . الذريعة، ج 1، ص 464
5 - نظم الحساب(1): نظمِ «خلاصة الحساب» شيخ بهايى است.
6 - \مفرح القوام(2): كه نظمِ قانونچه است.
7 - التحفة القوامية(3): كه نظم اللمعة الدمشقية شهيد ثانى است.
8 - أرجوزة فى النحو(4): نظم كافيه است با عنوان الصافية.
9 - ديوان سيفى قزوينى:(5)وى در شعر طبع روانى داشته و به سه زبان فارسى و عربى و تركى شعر مى سرود. نسخه اى از ديوان وى تاكنون شناسايى نشده است.
10 - رمح الخط:(6)كه در آن بخشِ علم خط از «الشافية» ابن حاجب را به نظم كشيده است.
11 - شكيات منظومه(7): كه چهل بيت است در شكّيات نماز.
12 - الباقيات الصالحات: شرحى است بر صلوات خواجه نصير كه در ميراث اسلامى ايران، دفتر سوم با مقدمه و تصحيح جناب آقاى ابو الفضل حافظيان به چاپ رسيده است.
13 - مرثيۀ جگرسوز و مرثيۀ اشكبار: هفت قصيده (هفتاد و دو بيت) است در مرثيۀ امام حسين عليه السلام و ياران وى، كه بخشى از آن با تصحيح جناب آقاى ابو الفضل حافظيان در مجلۀ پاسدار
اسلام به چاپ رسيد.
14 - نظيم اللئالي (رسالۀ حاضر).
علاوه بر كتاب هاى فوق، اشعار و رساله هاى متفرقۀ بسيارى از قوام الدين بر جاى مانده است كه در كتب تذكره و در ضمن برخى مجموعه ها از آنها ياد شده است.(1)
اين كتاب، منتخب چهل حديثِ از احاديث گُهربار معصومين عليهم السلام است كه همگى به نظم كشيده شده اند. قوام الدين اين رساله را به آقا محمود بيك جبّه دارباشى تقديم كرده و نظم آن در محرم 1102 به پايان رسانيده است. او ابتدا نام كتابى را كه حديث از آن نقل شده، ذكر مى كند و پس از آن متن حديث را مى آورد؛ آنگاه هر حديث را با يك رباعى به فارسى بر مى گرداند.
مصادرى كه قوام الدين از آنها نقل كرده، شامل مصادر خاصه و عامه است كه همۀ آنها امروزه در دست است.
1) . براى شرح حال مفصل صاحب ترجمه و آثار وى به مآخذ زير مراجعه كنيد: تلامذۀ علامۀ مجلسى، ص 73، اجازة الكبيرة، عبد اللّٰه جزائرى، ص 165؛ ريحانة الأدب، ج 4، ص 492؛ زندگينامۀ علامۀ مجلسى، مصلح الدين مهدوى، ج 2، ص 92؛ فرهنگ بزرگان اسلام و ايران، ص 585؛ فرهنگ سخنوران، خيام پور، ص 476؛ معجم مؤلّفى الشيعه، ص 315؛ نجوم السماء، ص 194؛ معجم مؤلفين، ج 11، ص 304؛ الفوائد الرضوية، ص 621؛ الكنى و الالقاب، ج 3، ص 90؛ رياض الجنة زنوزى، روضه رابعه، ص 671؛ شمع انجمن، ص 206؛ روز روشن، ص 563؛ رياض العارفين، آفتاب آراى لكهنوى، ج 2، ص 129 و....
تصحيح اين رساله بر اساس دو نسخه انجام شده است، با اين خصوصيات:
1 - نسخه كتابخانۀ حضرت آيت الله مرعشى كه در ضمن مجموعۀ شمارۀ 9470 آمده است.(1)در اين مجموعه سه رساله از قوام الدين (مرثيۀ جگرسوز، الباقيات الصالحات، نظيم اللئالي) واقع شده و نظيم اللئالي در برگ هاى 40 تا 48 آن قرار گرفته است. در ميانۀ اين نسخه از نيمۀ حديث اول تا آخر حديث پنجم افتادگى دارد.
2 - نسخۀ كتابخانه مركزى دانشگاه تهران كه در ضمن مجموعه شمارۀ 2569 برگ هاى 2 تا 5 قرار گرفته است.(2)اين نسخه به خط مؤلف در سال 1102 ق تحرير شده و اندكى افتادگى دارد.
در تصحيح، نسخۀ دانشگاه تهران با علامت «الف» آمده و موارد اختلاف با نسخۀ مرعشى - \كه با علامت «ب» مشخص شده - \، در پاورقى تذكر داده شده است.
در پايان لازم مى دانم كه از زحمات بى دريغ استاد گرامى، حجت الاسلام على صدرايى خويى در تصحيح اين رساله و نيز از مساعدت برادر ارجمند جناب آقاى ابو الفضل حافظيان كه نسخۀ كتابخانۀ مرعشى را در اختيارم نهادند تشكر و قدردانى كنم.
و الحمد للّٰه رب العالمين
تصویر
تصویر
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم *** فاتحه آراى حديث قديم
الحمد للّٰه ربّ العالمين و معز العالمين و الصلاة و السلام على المخبر الصادق الأمين محمد بن عبد اللّٰه خاتم النبيين و آله الأئمّة المحدّثين الذين بهم قوام الدين.
و بعد(1)بر صيرفيان عالم امكان و جوهريان كشور كن فكان - \كه نقد هر جنس را به محك امتحان سنجيده و گوهر هر ذات را به نظر بصيرت ديده اند - معلوم است كه گوهرى كه زينتْ برِ او دوش جان ارباب ايمان تواند بود، نيست به جز گوهر شب چراغ احاديث اهل بيت طيبين كه در ظلمات غوايت به روشنى آن، راه صواب را مى توان ديد و اين مخلصِ قليل البضاعة به مقتضاى مضمون صدق مشحون: «من حفظ من أمّتي...»(2)چهل حديث از جواهر احاديث مأثوره در اصول و فروع دين مبين انتخاب نموده، مضمون هر يك را به رباعى در سلك نظم كشيده «به «نظيم اللئالي» موسوم ساخت و چون هر جوهرى را جوهرشناسى در كار، و هر متاعى را از خريدارى ناچار است و در اين زمانِ مسعودِ
عاقبت محمود، طالبِ اين درّ نظيم و مشترىِ اين جنس عظيم، صاحب نظرى است كه ديدۀ حق بين و خاطر حقانيت گزينش همواره به ترقيۀ حال ارباب كمال متوجّه و معطوف است و درويش نهادى كه با وصف تقرّب شاهى پيوسته اوقاتش به مراقبت و معاونت زيردستان مصروف است، اعنى عاليجاه عمدۀ مقربان درگاه خلايق پناه، زبدۀ مخلصان دولت خواه مقرّب الحضرة العلية العالية الخاقانية، مؤتمن الدولة البهيّة السلطانية آقا بي محمود بيك(1)جُبّه دار باشى(2)- شدّ اللّٰه أطناب دولته بأوتاد الخلود و رزقه شفاعة صاحب المقام المحمود - كه از غايت وفور اخلاص و دولت خواهى همواره منظور نظر كيميا اثر نواب همايون اشرف اعلا بوده، بسانِ ماه كه استناره از آفتاب نموده، عالم را روشن مى دارد يا مانند ابر كه از دريا استفاضه كرده، بر كوه و صحرا مى بارد، واسطۀ وصول فيوضات نامتناهى و رابطۀ حصول مرادات شاهنشاهى گشته، كِشت امانى و آمال عمومِ برايا و خصوصِ ارباب فضل و كمال را از رشحات سَحابِ برّ و احسان سرسبز و ريّان مى دارد؛ لهذا اين گوهر منظوم به رسمِ تحفه و هديه به نظر فيضْ اثر آن عالى گُهَر رسانيد. اميد كه ثواب آن به روزگار آن والاشأن واصل و مقاصد نشأتين آن عالى مكان از باطن حضرات أئمّۀ معصومين عليهم السلام حاصل گردد، بحقّ محمّد و آل محمّد.
الهى اين كفايت كيشْ سلطان *** كه دانش منشأ خير است و احسان
رضا جويندۀ معبود باشد *** به دولت عاقبت محمود باشد
عن علي بن موسى الرضا، عن أبيه موسى بن جعفر الكاظم، عن أبيه جعفر بن محمد الصادق، عن أبيه محمد بن علي الباقر(1)عن أبيه علي بن الحسين زين العابدين، عن أبيه الحسين بن علي سيد الشهداء عن أبيه علي بن أبي طالب أمير المؤمنين، قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله:
«من حفظ من أمتي أربعين حديثاً ينتفعون به بعثه اللّٰه يوم القيامة فقيهاً عالماً»(2).
محفوظ نما چهل حديث سالمْ *** اى مرد خدا
زآن روى كه گفته فخر آل هاشمْ *** كز امت ما
هر كس كه چهل حديث را حفظ كند *** كان نفع دهد
مبعوث كند خداى او را عالمْ *** در روز جزا
و سيد الموحّدين - صلوات اللّٰه عليه و على عترته العادلين -:
«التوحيد أن لا تتوهّمه و العدل أن لا تتّهمه».(3)
تا قول به توحيد و عدالت نكنى *** خود را مقبول ربّ عزت نكنى
توحيد بود اينكه توهّم نكنيش *** عدل اينكه برو به ظلم تهمت نكنى
«أنت منّي بمنزلة هارون من موسى غير أنّه لا نبيَّ بعدي».(1)
فرمود جناب مصطفى فخر زمن *** با حضرت مرتضى على سرو چمن
از من تو چنانى كه ز موسى هارون *** جز اينكه نبى اى نبود بعد از من
عن ابن عباس قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله:
«لو اجتمع الناس على حبّ علي بن أبي طالب، لما خلق اللّٰه النار».(2)
در سلك محبان على خود را كَش *** فرموده رسولِ راستان در حقش
بر حب على بن ابى طالب، ناس *** گر جمع شدى خلق نگشتى آتش
«لا يزال الإسلام عزيزاً إلى اثني عشر خليفة كلّهم من قريش»(3).
اى تابع دينِ با قوام قرشى *** فرموده پيمبر همام قرشى
همواره بود ملت اسلام عزيز *** تا ختم دوازده امام قرشى
«الأئمة بعدي، الهادي علي و المهتدي الحسن و الناصر الحسين و المنصور علي بن الحسين و الشفّاعُ محمدٌ و النفّاعُ جعفرُ بن محمد و الأمين موسى بن جعفر و الرضا عليّ بن موسى و الفعال محمَّد بن علي و المؤتمن عليّ بن محمد و العلاّم الحسن بن علي و من يصلّي خلفه عيسى بنُ مريم القائم».(1)
بعد از على و حسن، حسين راهنماست *** با زين عباد و باقر و جعفر راست
موسى و رضا تقى علىّ هادى *** پس عسكرى و مهدى دين صاحب ماست
«عجبت لمن أنكر النشأة الأخرى و هو يرى النشأة الأولى».(2)
آغاز حيات خويش هر كس داند *** در نشأۀ عَوْد شبهه اش چون ماند؟
در قبرِ رحم، جانْ به تو داد ايزد پاك *** اندر رحم قبر، چرا نتواند؟
سألت أبا عبد اللّٰه جعفر بن محمد الصادق - عليهما السلام - عن أرواح المؤمنين، فقال:
«في الجنّة على صُوَر أبدانهم لو رَأيْتَه لقلتَ فلانٌ».(1)
فرموده امام جعفر راست زبان *** باشد جان هاى پاك اهل ايمان
در باغ بهشت بر مثال ابدان *** گر بنگريش به ديده گويى كه فلان
«عبادي الصديقين! تنعّموا بعبادتي في الدنيا فإنّكم بها تنعّمون في الجنّة».(2)
هر كار كنى به عالم اى پاك سرشت *** از سود و زيان
آيد به برت به روى زيبا يا زشت؛ *** گويد: رحمان
بايد به عبادتم تنعم بكنيد *** در دار فنا
با آن بنماييد تنعم به بهشت *** اى صديقان
«طلب العلم فريضة على كل مسلم».(3)
1) . الأربعون حديثاً، ص 499؛ ترجمۀ قطب شاهى، ص 629
2) . عدّة الداعي، ص 194؛ بحار الأنوار، ج 8، ص 155
3) . الكافي، ج 1، ص 30 و 31؛ وسائل الشيعة، ج 18، ص 16؛ مولانا در دفتر ششم [2599/6] با اشاره به روايت مذكور چنين مى سرايد: نفع و ضرّ هر يكى از موضع است علم ازين رو واجب است و نافع است احاديث و قصص مثنوى، ص 567
دانش بطلب كه سازدت شيرين كام *** از علم بود چاشنى دين به قوام
فرمود نبى: فرض بود جُستن علم *** بر هر كه بود ز خيل اهل اسلام
«مثل الذي يُعلِّم الخير و لا يَعْمَلُ به، مَثَلُ السراج يضيء للنّاس و يحرق نفسه».(1)
عالم كه به علم مجلس افروزاند *** اما نكند خود آنچه آموزند
مانند چراغى ست كه مى بخشد نور *** بر مردم و خويش را همى سوزاند
«العلم يهتف بالعمل، فإن أجابه و إلا ارتحل».(2)
هر علم كه بى عمل بود نايد كار *** بر صاحب خود وبال جان باشد و عار
فرياد زند علم و عمل را خواند *** گر داد جواب ورنه بربندد بار
«الصلاة عمود دينكم».(1)
سور و فرح دل حزين است نماز *** هم موجب فردوسِ برين است نماز
هم مهر نكاح حور عين است نماز *** فرموده نبى: ستون دين است نماز
«أقرب ما يكون العبد من اللّٰه تعالى و هو ساجد».(2)
بايد كه هميشه بنده زاهد باشد *** بى عجب و ريا و كبر، عابد باشد
نزديك ترين حالت بنده به خدا *** وقتى است كه همچو سايه ساجد باشد
«الجلسة في الجامع خيرٌ لي من الجلسة في الجنّة، فإنّ الجنّة فيها رضا نفسي و الجامع فيه رضا ربّي».(3)
فرموده على: نشستنم در مسجد *** خوش تر ز نشستن بهشت از سرِ جد
زان رو كه در اين بود رضاى نفسم *** و ندر مسجد بود رضاى ايزد
«من خاف أدلج و من أدلج بلغ المنزل».(1)
آن كس آهوى فيض نخجير(2)كند *** كاندر شب تار ناله زنجير كند
شبگير كند هرآن كه دارد خوفى *** منزل برسد هرآن كه شبگير كند
«ما من عبدٍ يقرأ آخِرَ الكهفِ حين ينام إلاّ استيقظ من منامه في الساعة التي يريد».(3)
قرآن خوانى شوى ز مستى هشيار *** مكشوف شود بر تو بسى از اسرار
هر كس خواند به وقت خواب آخر كهف *** هر دم خواهد ز خواب گردد بيدار
«الزكاة قنطرة الإسلام».(4)
افزون كندت نقود و انعام، زكات *** دين را كند از كمال، اتمام، زكات
از ختم رُسُل، شافِع كل بر سر پُل *** مروى است كه باشد پُلِ اسلام، زكات
«صدقةُ السرِّ تُطفئُ غَضَبَ الربِّ - تباركَ و تعالى -».(1)
زان سان كه كنى ز كشفِ عصيان پرهيز *** چون گنج، نهانْ نماى طاعت را نيز
فرموده نبى: تصدّق پنهانى *** خاموش نمايد غضب ربّ عزيز
«ما أحسَنَ تواضع الأغنياء للفقراء طلباً لما عند اللّٰه - تعالى - و أحسن منه تيهُ الفقراء على الأغنياء اتّكالاً على اللّٰه - تعالىٰ -».(2)
نيكوست تواضعِ غنى بهر فقير *** از راه رضاى ربّ بى مثل و نظير
نيكوتر از آن كبر فقير است بر او *** از روى توكل به خداوندِ كبير
«الصّوم جُنّةٌ مِنَ النّار».(3)
گر با خبر از آتش دوزخ باشد *** دل را حذر از آتش دوزخ باشد
خود را به پناه روزه بر از آتش *** روزه سپر از آتشِ دوزخ باشد
«أنَّ النّظرَ إلى الكعبة عبادةٌ و النظر إلى الوالدين عبادةٌ و النظر إلى المصحف من غير قراءةٍ عبادةٌ و النظر إلى وجه العالم عبادةٌ و النظر إلى آل محمّدٍ - صلوات اللّٰه عليهم - عبادةٌ».(1)
بر كعبۀ حق نظر عبادت باشد *** بر مادر و بر پدر عبادت باشد
بر مصحف بى قرائت و بر عالِم *** بر آل پيامبر عبادت باشد
«حجّة أفضل من الدنيا و ما فيها».(2)
اندر ره كعبه سر به جاىِ پا نه *** بر خال سياه حجرش شو واله
در راه خداى صرف كن مال جهان *** يك حج بود از دنيى و ما فيها، به
«الجَنّة تحت ظلال السيوف».(3)
مگذار ز كف جهاد اى نيك سرشت *** محروم شد از بهشت هر كس كه بهشت
گر كشته شوى زندۀ جاويد شوى *** در سايۀ تيغ ها بود باغ بهشت
«مَا الجِهادُ الأكبر؟ قال: جِهَادُ النّفس».(1)
چونْ سگ به تو نفس حمله آور باشد *** از جملۀ اعداىِ تو بدتر باشد
با نفس جهاد كن گرت مردى هست *** كز قول نبى: جهاد اكبر باشد
«دِرْهَمُ رِباً أعظم عند اللّٰه - عزّ و جلّ - من سبعينَ زنية كلّها بِذاتِ محرمٍ في بيت اللّٰه الحرام».(2)
يكباره زيان است كه سودش شده نام *** فرموده جناب مصطفى خير انام:
اعظم دِرَمى ربا ز هفتاد زنا *** با محرم خويش جمله در بيت حرام
«الدَّيْنُ هَمٌّ بالليلِ و ذل بالنهارِ».(3)
از جامۀ راحت كُنَدَت عارى، قرض *** بيچاره تر از تو كيست گر دارى قرض
همّى نبود چو همّ دين اى ياران *** در شب همّ و در روز بود خوارى، قرض
«اتّقوا مَعاصِي اللّٰه في الخَلَوات فإنّ الشاهِد هو الحاكم».(1)
هر كس به خداى خويش عالم باشد *** بر معصيتش هميشه نادم باشد
پرهيز ز عصيان خدا در خلوات *** كان ذات كه شاهد است حاكم باشد
«المِعدَةُ بيتُ الداءِ و الحمية رأسُ كلِّ دواءٍ و أعطِ كلَّ بَدَنٍ ما عَوَّدْتَهُ».
و قريب منه في خصال الصدوق قدس سره(2)
اِحتِما اصل دوا آمد يقين اِحتِما كن قوّت جانَت ببين
.گردد ز شكم هميشه جان غم پرورد *** فرمود نبى: معده بود خانۀ درد
پرهيز بود سر دواها همگى *** هر تن بدهش آنچه بدان عادت كرد
«من ترك التزويج مخافة العيلَةِ فقد أساء ظنَّهُ باللّٰه - عزَّ و جلَّ».(3)
1) . نهج البلاغة، ج 4، ص 77؛ بحار الأنوار، ج 73، ص 364
2) . تخريج الأحاديث و الآثار الواقعة في تفسير الكشاف للزمخشري، ج 1، ص 459؛ بحار الأنوار، ج 65، ص 123؛ مولانا در دفتر اول [2915/1 و 2916] با اشاره به روايت مذكور، چنين مى سرايد: اِحتِماها بر دواها سَرور است زانكه خاريدن فزونىِّ گر است
3) . الكافي، ج 5، ص 330-331
خوشوقت كسى كه كامرانى كرده *** با ماه رخى عيش نهانى كرده
هر كس كه كند ترك نكاح از غم فقر *** با واهب رزق بدگمانى كرده
«الولد للفراش و للعاهر الحجر».(1)
اول قطعى بود پدر را ز ولد *** كاندر رحم حرام او را فكند
زان رو كه ولد به شرع باشد ز فراش *** از بهر زناكار بود سنگ رمد
«صلةُ الرحمِ توسّع الآجال و تنمي الأموال»(2)
بايد كه هميشه رحم بر خويش كنى *** احسان به رحم، رحم به درويش كنى
عمر و مالت فزون كند وصل رحم *** با خويش كنى هر آنچه با خويش كنى
«جُعلتِ الذنوب كلّها في بيتٍ و جُعِلَ مِفْتاحُها شُرْبَ الخمرِ».(3)
بر دين و خرد بود زيان خوردن مى زايد *** همه آشوب جهان خوردن مى
گردانده شده ذنوب در يك خانه *** گردانده شده كليد آن خوردن مى
«من هَدَمَ بنيان اللّٰه فهو ملعونٌ».(1)
مولانا در دفتر اول [3985/1 و 3986] با استفاده از روايت فوق چنين مى سرايد: تو نگاريدۀ كف مولاستى آنِ حقّى كردۀ من نيستى
نقش حق را هم به امر حق شكَن بر زُجاجۀ دوست سنگِ دوست زن
و في الغريبين للهروى «بُنيان ربّه».هركس كه به گردنش به ناحق خون است *** مستوجب لعن خالق بى چون است
بنيان خداست پيكر انسانى *** هركس كه خراب سازدش ملعون است
«تذلّ الأمور للمقادير حتّى يكون الحتف في التدبير»(2)
تقدير بود شير و دو عالم نخجير *** تدبير چه مى كند به تقدير قدير
گردند امور، جمله رام تقدير *** تا آنكه بود هلاك، اندر تدبير
«إيّاك أن تذكُرَ مِنَ الكلام ما يكون مُضحِكاً و إن حكيتَ ذلك عن غيرك».(3)
اى آنكه ز قدر خويشتن با خبرى *** از كم شدن وقار خود با حذرى
زنهار! مگوى آن چه مضحك باشد *** هر چند حكايتش كنى از دگرى
«من أعتق مسلماً أعتق اللّٰه بكُلِّ عضوٍ منهُ عضواً من النّار».(1)
هر بنده كه بهرِ حق چو آزاده دلان *** آزاد كند بندۀ صاحب ايمان
آزاد كند خدا به هر عضوى از او *** عضوى ز آن شخص از عذاب نيران
«العقل ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان».(2)
عقل آن نبود كه آورد دنيى زشت *** كان دور كند تو را ز نزديك بهشت
آن است خرد كزان شود حق معبود *** مكسوب شود بهشت پاكيزه سرشت
دل هست تو را رفيق ديرينۀ صاف *** آيينۀ مطلبت بود سينۀ صاف
بى فكر مباش گر دلت هست كه هست *** دل مصحف ديده فكر آيينۀ صاف
عن أبيه موسى بن جعفر الكاظم عن أبيه جعفر بن محمدٍ الصادق عن أبيه محمّد بن عليّ الباقر عن أبيه عليّ بن الحسين زين العابدين عن أبيه الحسين بن عليّ سيّد الشهداء عن أبيه عليّ بن أبي طالب أمير المؤمنين قال: قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله:
«ما أخلص عبدٌ للّٰه - عزّ و جلّ - أربعين صباحاً إلاّ جرت ينابيعُ الحكمة من قلبِه عَلى لسانِه».(1)
اخلاص بورز تا شوى پاك روان *** اخلاص بود صيقل آيينۀ جان
هركس كه چهل صباح ورزد اخلاص *** از دل رودش عيون حكمت به زبان
اين نظم نكو نمايدت راه هدا *** جان را بكند به سوى فردوس ندا
در ماه محرّم هزار و صد و دو *** صد شكر تمام شد به توفيق خدا
پىِ نام و تاريخ اين نظم عالى *** رقم كرد كِلكم «نظيم اللئالي»
سبحان ربّك ربّ العزّة عمّا يصفون و سلام على المرسلين و الحمد للّٰه ربّ العالمين.
1) . عيون أخبار الرضا، ج 2، ص 69؛ بحار الأنوار، ج 70، ص 242
منابع تحقيق
احاديث و قصص مثنوى، بديع الزمان فروزانفر، مؤسسه انتشارات اميركبير تهران، 1376 ه ش.
\الأربعون حديثاً، الشيخ البهائى العاملىّ، دار الثقلين، بيروت - \لبنان، چاپ اول:
1415 ه.
اعيان الشيعة، سيد محسن امين، تحقيق حسن امين، دار التعارف للمطبوعات، بيروت: 1406 ه.
بحار الأنوار، علامه محمد باقر بن محمدتقى مجلسى (م 1111 ه)، مؤسسۀ وفاء، بيروت، چاپ دوم: 1403 ه.
تخريج الأحاديث و الآثار الواقعة في تفسير الكشاف للزمخشري، حافظ جمال الدين أبو محمد عبد اللّٰه بن يوسف بن محمد زيلعى (م 762 ه) دار ابن خزيمة، الرياض، چاپ اول: 1414 ه.
تذكرة المعاصرين، حزين لاهيجى، نشر ميراث مكتوب.
ترجمۀ قطب شاهى، نرم افزار معجم مداخل شيعه، مؤسسۀ نشر حديث اهل البيت عليهم السلام، تهران: 1375 ش.
تلامذۀ علامۀ مجلسى، سيد احمد حسينى، مطبعة الخيام، قم: 1410 ه.
تهذيب الأحكام، أبو جعفر محمد بن حسن معروف به شيخ طوسى (م 460 ه)، تحقيق و تعليق سيد حسن موسوى، دار الكتب الاسلامية.
ثمار القلوب فى المضاف و المنسوب، عبد الملك بن محمد بن اسماعيل ثعالبى نيشابورى، تحقيق و شرح ابراهيم صالح، دار البشائر، چاپ اول: 1414 ه، دمشق.
الذريعة إلى تصانيف الشيعة، شيخ آقابزرگ تهرانى، مؤسسۀ مطبوعاتى اسماعيليان، قم.
سنن ابن ماجه، محمد بن يزيد قزوينى (م 275 ه)، دار الفكر، بيروت.
شرح شهاب الاخبار، قاضى قضاعى، مقدمه و تصحيح و تعليق از سيد جلال الدين حسنى ارموى، مركز انتشارات علمى و فرهنگى.
صحيح مسلم، مسلم بن حجاج نيشابورى (م 261 ه)، دار الفكر، بيروت.
طبقات اعلام الشيعة، شيخ آقابزرگ تهرانى، تحقيق على نقى منزوى، مؤسسۀ انتشارات و چاپ دانشگاه تهران.
عدة الداعي، احمد بن فهد حلّى، تحقيق احمد موحدى قمى، مكتبة الوجداني.
عوالي اللئالي، ابن أبي الجمهور، تحقيق آقا مجتبى عراقى، مطبعة سيد الشهداء.
عيون أخبار الرضا، شيخ صدوق (م 381 ه)، نرم افزار معجم داخل شيعه، مؤسسۀ نشر حديث اهل البيت عليهم السلام، تهران: 1375 ه.
غرر الحكم و درر الكلم، عبد الواحد آمدى، تحقيق محدث ارموى، نشر دانشگاه تهران.
الفردوس بمأثور الخطاب، أبى شجاع شيرويه بن شهردار بن شيرويه الديلمى
الهمدانى، دار الكتب العلمية، بيروت - لبنان، چاپ اول: 1406 ه.
الكافي، ابو جعفر محمد بن يعقوب بن اسحاق كلينى، مطبعۀ حيدرى، تحقيق على اكبر غفارى، دار الكتب الاسلامية.
كمال الدين و تمام النعمة، شيخ صدوق (م 381 ه)، تصحيح و تعليق على اكبر غفارى، مؤسسۀ نشر اسلامى وابسته به جامعۀ مدرسين حوزه عمليۀ قم، 1405 ه.
لغت نامۀ دهخدا، على اكبر دهخدا، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، چاپ اول از دورۀ جديد، 1372 ش.
مسند احمد، امام احمد بن حنبل (م 241 ه)، دار صادر، بيروت.
مفتاح الفلاح، شيخ بهايى، نرم افزار معجم مداخل شيعه، مؤسسۀ نشر حديث اهل البيت عليهم السلام، تهران: 1375 ش
من لا يحضره الفقيه، شيخ صدوق (م 381 ه)، تحقيق على اكبر غفارى، جامعۀ مدرسين حوزۀ علميه قم، 1404 ه.
نهج البلاغة، شرح شيخ محمد عبده، دار المعرفة، بيروت.
وسائل الشيعة، شيخ حرّ عاملى (م 1104 ه)، تحقيق شيخ عبد الرحيم ربانى شيرازى، دار الإحياء التراث العربى، 1403 ه، بيروت.
علوم حديث
لبّ اللباب في علم الرجال ملا محمد جعفر شريعتمدار استرآبادى (م 1263 ق)
شرح طرق الشيخ الطوسي ملا مجمد جعفر شريعتمدار استرآبادى (م 1263 ق)
الفوائد الرجالية للمحقق الكركي محمد حسون
ملا محمّد جعفر شريعتمدار الأسترآبادى (م 1263 ق)
تحقيق: محمّد حسين مولوى
يعتبر علم الرجال من أهمّ العلوم الإسلاميّة و من ضروريات المعارف النظريّة و أوسعها، كما هو الأمر في علم الدراية.
و قد قام مشايخ هذا الفنّ - شكر اللّٰه مساعيهم - ببذل الجهد و استفراغ الوسع في وضع كُتبٍ في هذا المجال لتفيد الباحث في الرجوع إلى ما يحتاج إليه بسهولة و يسر.
و كان من بين أولئك المشايخ المحقّق الشيخ محمّد جعفر الاسترآبادي المعروف ب «شريعتمدار» حيث وضع رسالتين في الرجال: أحدهما مختصرة و أسماها «الوجيزة» و الثانية موسَّعة و أسماها «لبّ اللباب».
و قد كتبها بناء على حاجة الطلبة إليها، فجاءت بِلُغَة سهلة مُيَسَّرة.
و هي تصلح لئن تكون منهجاً لطلبة العلوم الإسلاميّة في معرفة
علم الرجال و ما يدور حوله.
وزّع المصنّف رحمه الله البحثَ في هذه الرسالة على مقدّمة و أبواب و خاتمة فابتدأ أوّلاً بذكر المقدّمة التي اشتملت على ثلاثة أمور:
الأمر الأوّل: في تعريف علم الرجال، حيث عرّفه بأنّه «علم يقتدر به على معرفة أحوال خبر الواحد صحّة و ضعفا و ما في حكمهما، بمعرفة سنده ذاتاً و وصفاً، مدحاً و قدحاً و ما في معناهما».
الأمر الثاني: في بيان موضوع علم الرجال، الذي هو راوي سلسلة الأخبار المنقولة عن النبيّ صلى الله عليه و آله و الأئمة المعصومين عليهم السلام، فإنّه يُبحث في هذا العلم عن كون الرواة ضعافاً أو ثقاتٍ أو ذوي أصل أو غير ذلك.
الأمر الثالث: في بيان الحاجة إلى علم الرجال، و فيه مقامان:
المقام الأوّل: في إثبات الحاجة إليه في الجملة على سبيل القضيّة المهملة.
المقام الثاني: في إثبات الحاجة إليه كلّيةً بجعل القضيّة المهملة مسوَّرة بِسُور الكلّية.
و المقام الأوّل عقده للردّ على الأخباريين المنكرين لها. و المقام الثاني للردّ على بعض الأصوليين القائلين بجواز العمل بتصحيح الغير.
ثمّ ذكر الحجج التي أوردها الأخباريّون و استدلالاتهم على قطعية الأخبار و عدم الحاجة إلى علم الرجال. حيث أورد ما قاله
المحدّث البحراني صاحب الحدائق في مقام إبطاله لمصطلح تنويع الحديث إلى الأنواع الأربعة المشهورة، و ناقش كلامه.
ثمّ ذكر حجّتهم في كون الأخبار المودَعَة في الكتب الأربعة قطعية الصدور معلومة الصحّة، و أبطلها بعدّة وجوه، لينتقل إلى ذكر الحجّة الثالثة، التي مفادها: أنّ جميع أحاديثنا مأخوذة من الأصول الأربعمائة، و هي قطعية الصدور، و أجاب المصنّف عن هذه الحجّة بمنع الأخذ على سبيل الكلية و منع قطعيّة الكلّ.
ثمّ ساقَ بقيّة الحجج التي أوردها الأخباريّون في المقام ليجيب عليها فيما بعد ذلك.
و المقام الثاني عَقَدَه لبيان كون الحاجة إلى علم الرجال على الوجه الكلي، بمعنى أنّ كلّ مجتهد لا بدّ له في العمل بأخبار الآحاد من ملاحظة سندها بالرجوع إلى علم الرجال أم لا؟ أم يكفي تصحيح بعض معتمد لبعض آخر؟
و هذه المسألة هي محلّ اختلاف العلماء، فقد قيل بالأوّل بناء على أنّ الأصل تحصيل العلم أو ما في حكمه.
و الذي اختاره المصنّف - بعد إقامة الأدلّة - هو عدم العمل بمجرّد تصحيح الأصوليّين و ملاحظة كتب الرجال.
أما الأبواب فهي كما يلي:
1 - الباب الأوّل: في تعريف الخبر حيث عرّفه بأنّه كلام اعتبر وقوع نسبته و لو في أحد الأزمنة. و هو مساوق لتعريفه بأنّه كلام له نسبة تامّة متعلّقة بالوقوع أو اللاوقوع.
و ذكر في هذا الباب بقيّة التعاريف التي ذكرها الأعلام و ناقشها.
2 - الباب الثاني: في تقسيم الخبر، حيث استوعب في هذا الباب
كلّ أقسام الخبر مع تعريف كلّ واحد منها.
3 - الباب الثالث: في أنحاء تحمّل الحديث، و هي سبعة.
4 - الباب الرابع: في بيان أنّ الجرح و التعديل و نحوهما من باب الشهادة أو الرواية أو الظنون الاجتهاديّة؟
حيث ذكر محلّ النزاع بين العلماء، ليختار و يقرر ما توصَّلَ إليه هو من الأدلّة.
5 - الباب الخامس: في ألفاظ المدح و القدح، حيث قَسَّم ألفاظ المدح إلى قسمين، ثمّ تكلّم تفصيلاً حول هذين القسمين، و ذكر ألفاظ المدح بكلّ أنواعها.
6 - الباب السادس: في بيان ذكر السبب في الجرح و التعديل مطلقاً، تمسّكاً بالاختلاف في أسبابهما المقتضي لبيانها.
7 - الباب السابع: في كيفيّة العمل عند تعارض الجرح و التعديل، حيث قسّم التعارض إلى تعارض على سبيل التباين الكلّي و على سبيل العموم المطلق و على سبيل العموم من وجه.
و ذكر الأقوال المختلفة في المقام.
8 - الباب الثامن: في كيفيّة الرجوع إلى علم الرجال و طريقة ملاحظة كتبه و التميز بين المشتركات، فذكر أوّلاً الأسماء - كما هو المتّبع عند الرجاليين - ثمّ الكنى فالألقاب، ليختم بعد ذلك ببيان أحوال مشايخ الرواة و مشايخ الرجال.
حيث ذكر المحمّدين الثلاثة و العلامة الحلّي و النجاشي و الكشي و البرقي و ابن داود و ابن شهرآشوب و العقيقي و ابن الغضائري و ابن حجر و الذهبي و الفضل بن شاذان و ابن مسعود و ابن عقدة و ابن طاوس و ابن فضال و عناية اللّٰه و السيد مصطفى و الميرزا الأسترآبادي.
ثمّ ذكر اختلاف العلماء في محمّد بن إسماعيل الذي يروي عن الفضل بن شاذان بلا واسطة و يروي عنه الكليني.
يُعدُّ المولى محمّد جعفر المعروف ب «شريعتمدار» ابن المولى سيف الدين الأسترآبادي من أعاظم فقهاء القرن الثالث عشر.
ولد سنة 1198 و توفى في طهران سنة 1263 و نقل جثمانه إلى النجف الأشرف و دفن في جوار قبر أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام.
عُرِف الأسترآبادي بالتحقيق و التدقيق و كثرة المصنَّفات، كما عُرِف بشدّة التقوى و الورع و الاحتياط في أمور الدين حتّى ضرب به المثل في ذلك.
و يعتبر الأسترآبادي من أكابر تلامذة السيّد صاحب الرياض قدّس اللّٰه روحه، الذي ذكره تلميذه الأسترآبادي في حاشيته على معالم الأصول، التي قال في آخرها: «و ليكن هذا آخر ما أراد العبد المذنب محمّد جعفر الأسترآبادي تأليفه من تحقيقات الأستاذ المحقّق و السند العماد المدقّق العالم الربّاني مولانا و ملاذنا و سيدنا السيّد عليّ الطباطبائي البهبهاني، و مما وصل إليه نظري القاصر».
جاور الأسترآبادي أرض الحائر الحسيني المقدّسة سنين عديدة إلى زمن محاصرة داود پاشا لها و تخريبها، فاضطرّ للانتقال إلى الريّ التي هي الآن من توابع طهران، فمكث فيها ما يقرب من عشرين سنة مشتغلاً بالإمامة و التدريس و القضاء و الإفتاء، إلى أن
توفّي بها في ليلة الجمعة العاشر من صفر من السنة الثالثة و الستين بعد المائتين و الألف إثر مرض عضال.
امتاز رحمه الله بجودة التحرير و حسن التقرير و طلاقة اللسان، فكان ماهراً في جذب الناس و هدايتهم، متّبعاً في ذلك أسلوب الحكمة و الموعظة الحسنة و الجدال بالتي هي أحسن، فأجرى اللّٰه على يديه هداية خلق كثير.
عبّر عنه بعض المجتهدين ب «الاثني عشري في شرائط الاجتهاد» ذلك لأنّه كان يقول: إنّ أصل شرائط الاجتهاد تحصيل العلوم العربيّة الأربعة: الصرف، النحو، البيان و اللغة، و كذا المنطق و الرجال و الفقه و التفسير و الكلام و علم الحديث إلى آخر ما ذكره.
و كانت له هيبة و جلالة في قلوب العلماء و الأمراء، و كذا في قلوب عوامّ الناس. و كان الحاجّ الكرباسي - المعاصر للسيّد محمّد باقر الرشتي - لم يصرّح باجتهاد أحد بعد رحيل حجّة الإسلام الرشتي، إلا أنه صدّق اجتهاد «شريعتمدار» و نفذ ما كان يحكم به(1).
للأسترآبادي رحمه الله وَلدان، كما جاء في كتب التراجم، وهما: الشيخ محمّد حسن الذي يُعتبر من أفاضل علماء الإماميّة في عصره، من تأليفاته: أساس الأحكام في شرح شرائع الإسلام و شرح ألفيّة
1) . اعتمدنا في ترجمة المصنِّف على المصادر التالية: ريحانة الأدب، ج 3، ص 207-209؛ أعيان الشيعة: ج 9، ص 205؛ روضات الجنّات، ج 2، ص 207-209
الشهيد، و له بعض التعليقات المفيدة التي وردت في نسخة «أ» من «لبّ اللباب»، و قد أثبتناها في هامش الكتاب.
توفّي الشيخ محمّد سنة 1318.
و الثاني هو الشيخ عليّ الذي يُعتبر أيضاً من مفاخر علماء الإماميّة في عصره، و قد امتاز بكثرة التصنيفات - كما هو الأمر بالنسبة لوالده - و من تلك التصنيفات: غاية الآمال في علم الرجال، و غير ذلك من المؤلّفة في الأصول و الفقه و النحو و الصرف و السياسة....
عُرف الأسترآبادي بكثرة تصانيفه و تنوعها، حتّى أنّها شملت معظم العلوم و المعارف الشائعة في ذلك العصر، و نذكر من كُتبه مرتّبة بحسب العلوم ما يلي:
1 - «إبراء الأب زوجة ابنه الصغير» فَصَّل فيها مسألة ما لو زوّج أب الصغير في حال صغر ولده، و لو بعد البلوغ إلى عشر سنين تزويجاً انقطاعياً بقدر شهر مثلاً. رقم النسخة (3851) في المكتبة المرعشيّة - قم.
2 - «حكم المرأة المفقود عنها زوجها» و هي رسالة بحث فيها مسألة حكم المرأة الفاقدة لزوجها و لم يُعلم حياته و لا موته بخبر مفيد للقطع. رقم النسخة (3851) مرعشيّة.
3 - «حاشية الروضة البهية» حاشية مختصرة على شرح اللمعة
للشهيد الثاني، و قد ذكر فيها أقوال أستاذه و ما توصّل إليه هو من آراء فقهيّة. رقم النسخة (3850) مرعشيّة.
4 - «حاشية المدارك» حاشية استدلاليّة مختصرة على كتاب «مدارك الأحكام» للسيّد محمّد العاملي، و قد استفاد فيها من تقريرات أستاذه و من فوائد بعض المعاصرين و ما توصّل إليه هو في هذه المسائل. رقم النسخة (3854) مرعشيّة.
5 - «دستور العمل» رسالة عمليّة تشتمل على فتاوى المصنّف في الطهارة و الصلاة و الصوم... و الخمس، مع مقدّمة مختصرة في أصول الدين. رقم النسخة (3061) مرعشيّة.
6 - «القبلة» حيث وضع هذه الرسالة لأهميّة موضوع القبلة بالنسبة للمكلّفين و عدم كفاية ما بحثه الفقهاء في هذا المضمار.
رقم النسخة (3066) مرعشيّة.
7 - «أحكام نماز و روزه» باللغة الفارسيّة، رسالة مختصرة تشتمل على فتاوى المؤلّف في أحكام الصلاة و الصوم بلغة سهلة يفهمها عامّة الناس.
8 - «شوارع الأنام في شرح قواعد الأحكام» للعلّامة الحلّي. و هذه النسخة تحتوي على كتاب الصلاة إلى الدّيات. رقم النسخة (3074) مرعشيّة.
9 - «شرح تبصرة المتعلّمين» شرح مزجي مختصر على كتاب «تبصرة المتعلّمين» للعلّامة الحلّي مع نقل أقوال فحول الفقهاء.
رقم النسخة (3078) مرعشيّة.
10 - «إشارات الفقه» تناول فيه مقدّمات و مقارنات و شروط الصلاة و غيرها. رقم النسخة (3081) مرعشيّة.
11 - «مشكاة الورى» و هو شرح مزجيّ استدلالي مختصر على «ألفيّة» الشهيد الأوّل. رقم النسخة (3081) مرعشيّة.
12 - «حاشية رياض المسائل» حاشية استدلالية مختصرة على كتاب «رياض المسائل» للسيّد عليّ الطباطبائي و متنها «المختصر النافع» للمحقّق الحلّي. رقم النسخة (3082) مرعشيّة.
13 - «مجمع الآراء» حاشية مختصرة على كتاب «الروضة البهيّة في شرح اللمعة الدمشقيّة» للشهيد الثاني، و هذه الحاشية معقودة لحلّ مشاكل و مبهمات الروضة. رقم النسخة (3082) مرعشيّة.
1 - «مصابيح الأصول» رسالة مفصّلة و استدلاليّة في مباحث أصول الفقه، أورد فيها نظريات متقدّمي الأصوليّين بدون إطناب مُمِلٍّ أو إيجاز مُخلّ. رقم النسخة (3085) مرعشيّة.
2 - «مشارع الأصول» حاشية على كتاب «معالم الأصول» للشيخ حسن ابن الشهيد الثاني. رقم النسخة (3072) مرعشيّة.
3 - «خزائن العلوم» بحث فيها المسائل التي يحتاج إليها المجتهد في عملية استنباط الحكم الشرعي بصورة مختصرة. رقم النسخة (3531) مرعشيّة.
4 - «موازين الأحكام في استنباط الأحكام» رسالة مختصرة في كيفيّة استفادة الفقيه من الأدلّة التفصيليّة في استنباط الحكم الشرعي. رقم النسخة (3066) مرعشيّة.
1 - «الردّ على الصوفيّة» ردّ مختصر على بطلان طرق المتصوّفة
و بدعهم. رقم النسخة (3851) مرعشيّة.
2 - «أصل الأصول» - باللغة الفارسيّة - بَحَثَ فيه أصول الدين الخمسة بصورة موجزة. رقم النسخة (3849) مرعشيّة.
3 «صفات إلهي» بحثٌ في الصفات الثبوتيّة و السلبية لواجب الوجود على طريقة الفلاسفة المشّائين و الإشراقيين. رقم النسخة (3849) مرعشيّة.
4 - «فلك مشحون» - باللغة الفارسيّة - مختصر في أصول الدين و الأمور الاعتقاديّة كتبه بطلب من شخص يدعى الحاجّ عبد اللّٰه.
رقم النسخة (3063) مرعشيّة.
5 - «أصول الدين» رسالة في علم أصول الدين فيها شيء من التفصيل، و استند فيها إلى الأدلّة العقليّة. رقم النسخة (3066) مرعشيّة.
6 - «البراهين القاطعة في شرح تجريد العقائد الساطعة» شرح متوسط على رسالة «تجريد العقائد» للمحقّق نصير الدين الطوسي. و هذه النسخة مقترحة للتحقيق في مركز الأبحاث و الدراسات الإسلاميّة.
7 - «أصول الدين» مختصر في أصول الدين مستفاد من الأحاديث و الآثار الشريفة، و قال أحال المصنّف فيه على كتابيه:
«مصباح الهدى» و «البراهين الساطعة». رقم النسخة (3071) مرعشيّة.
8 - «مصباح الهدى في أصول الدين» و قد أشار فيها إلى الأدلّة العقليّة و النقلية، كتبه باسم فتح عليّ شاه قاجار.
9 - «منهاج الإيمان» رسالة مقتضبة جدّاً في أصول الدين
و اعتقادات الشيعة، كتبه باللغة الفارسيّة. رقم النسخة (3080) مرعشيّة.
10 - «سدّ رمق» - باللغة الفارسيّة - مختصر جدّاً في أصول الدين الخمسة. رقم النسخة (3080) مرعشيّة.
11 - «وصل الفصول» رسالة كلاميّة مختصرة جدّاً في أصول الدين. رقم النسخة (3849) مرعشيّة.
1 - «مجمع الرشاد» حاشية مختصرة على حاشية الشريف الجرجاني على «تحرير القواعد المنطقيّة في شرح الشمسيّة».
رقم النسخة (3067) مرعشيّة.
2 - «محصول اللباب» حاشية متوسّطة على كتاب «تحرير القواعد المنطقيّة في شرح الشمسيّة». رقم النسخة (3067) مرعشيّة.
1 - «مؤيِّد العارفين و مغانم السالكين» رسالة في الأخلاق الفاضلة و الملكات الحسنة، مستفادة من الآيات الشريفة و أحاديث أهل البيت عليهم السلام، و تشتمل على دورة كاملة في أصول الدين و فروعه و الاصول الأخلاقيّة. رقم النسخة (3848) مرعشيّة.
2 - «تحفة العراق في علم الأخلاق» مختصر في علم الأخلاق، و الفضائل و الرذائل الأخلاقيّة، مستفادة من أحاديث أهل
البيت عليهم السلام. رقم النسخة (3062) مرعشيّة.
1 - «تجويد قرآن كريم» - باللغة الفارسيّة - مختصر في أحكام التجويد و كيفية القراءة على الطريقة التي ارتضاها الشرع. رقم النسخة (3849) مرعشيّة.
2 - «قرائت شرعي» - باللغة الفارسيّة - مختصرة في القراءة الصحيحة شرعاً. رقم النسخة (3068) مرعشيّة.
3 - «شرح درج المضامين» شرح مختصر على منظومة «درج مضامين». رقم النسخة (3067) مرعشيّة.
«الوجيزة» و تبحث في قواعد الدراية و كليات علم الرجال، وضعها للتسهيل على طلبة العلوم الإسلاميّة للدخول في هذه العلوم. رقم النسخة (3066) مرعشيّة.
«لبّ اللباب» و هي الرسالة الحاضرة بين يدي القارئ الكريم.
و قد تقدّم الكلام عن محتوى الرسالة و مضامينها.
«شرح طرق الشيخ الطوسي» و هي مطبوع في هذا المجلّد أيضاً.
«مرشد الطالبين» حاشية مختصرة على شرح القاضي حسين الميبدي على «هداية الحكمة» لأثير الدين الأبهري. رقم النسخة (3079) مرعشيّة.
«ينبوع الدموع» - باللغة الفارسيّة - في تاريخ و حياة و أحوال
و مصائب النبيّ و آله المعصومين عليهم السلام. رقم النسخة (3083).
«مظاهر الأسرار في وجوه إعجاز كلام الجبّار» تفسير مزجيّ بشيء من التفصيل، استند فيه إلى أحاديث المعصومين عليهم السلام و كلام مفسِّري الشيعة.
رقم النسخة (3087) مرعشيّة.
«كشف الغطاء» شرح مزجيّ مختصر على كتاب «خلاصة الحساب» للشيخ بهاء الدين العامليّ. رقم النسخة (3851) مرعشيّة.
1 - «اختيارات النجوم» في علم النجوم، حيث بيّن نُحوسة الأيّام و سعودها على ضوء روايات أهل البيت عليهم السلام. رقم النسخة (3848) مرعشيّة.
2 - «هداية النجوم في علم الرسوم» و هي إشارات تفيد في معرفة الساعات النحسة و السعيدة، و هي مرتّبة على الحروف الأبجديّة.
رقم النسخة (3067) مرعشيّة.
عزيزي القارئ الكريم: هذا بعضٌ ممّا سطّره يراع العالم الكبير الاسترآبادي و هو يكشف عن ذهن وقّاد و فكر جوّال، فهو لم يَدَعْ علماً من علوم عصره إلّا و اطّلع عليه و كتب فيه و بين موقف
الإسلام منه.
و مضافا إلى ما ذكرناه من المصنّفات الآنفة الذكر، فقد صنّف الاسترآبادي في قواعد الأدب العربي و العرفان و الرجال و في تفسير الرؤيا و المنامات و الزيارات و غيرها.
و قد أحصيتُ مصنّفاته في مكتبة آية اللّٰه المرعشي النجفي قدس سره لوحدها، فوجدتُ أنّها قد بلغت 70 مصنّفاً، ناهيك عن مصنّفاته الموجودة في المكتبات العامّة الأخرى. حيث لم يسعني الوقت لاستقرائها و تتبعها، و أرجأتُ التفاصيل إلى حين طبع الرسالة بصورة مستقلّة فيما بعد إن شاء اللّٰه.
بعد التصويب على تحقيق رسالة لبّ اللباب من قبل مؤسّسة دار الحديث شرعنا باستنساخ المخطوطة على الورق، ثمّ مقابلتها للتأكّد من عدم وجود السقط فيها، ثمّ قمنا بتخريج الآيات الكريمة و الروايات الشريفة و عزو الأقوال المختلفة التي ذكرها المصنّف إلى قائليها، و قد راجعنا في ذلك المصنّفات المهمّة التي كُتبت في علمي الدراية و الرجال، و قد خرّجنا معظم تلك الأقوال التي تطلَّبَ بعضها أن نبحث عنها في نسخ خطّيّة.
و بعد كلّ ذلك قمنا بتقويم النصّ و تحاشينا أن نذكر التفاوت بين النسخ إلّا للضرورة.
النسخ الخطّيّة لِ «لبّ اللباب»:
1 - النسخة المرقّمة (4023) و عليها تعليقات مختصرة لوَلَد
المصنّف محمّد، و ناسخها هو آقا بابا بن محمّد مهدي الشهميرزادي في سنة 1255
و قد اعتمدنا على هذه النسخة في تحقيق الرسالة، و هي موجودة في المكتبة المرعشيّة. و رمزنا لها بالرمز «أ».
2 - النسخة المرقّمة (5344)، و قد رجعنا إليها عند الضرورة.
و النسخة موجودة في المكتبة المرعشيّة أيضاً. و رمزنا لها بالرمز «ب».
3 - النسخة المرقِّمة (4713)، و رجعنا إليها عند الحاجة أيضاً.
و هي موجودة أيضاً في المكتبة المرعشيّة. و رمزنا لها بالرمز «ل».
4 - النسخة المرقِّمة (7594) في المكتبة المرعشيّة أيضاً، و كان رجوعنا إليها لحلّ بعض الإشكالات. و قد رمزنا لها بالرمز «ه».
5 - نسخة في جامعة طهران برقم (4124/4)، كما في فهرسها ج 13، ص 3104
6 - نسخة جامعة طهران برقم (994/4) كتبت بتاريخ 1263 كما في فهرسها، ج 5، ص 1718
7 - نسخة جامعة طهران برقم (1109/1) كما في فهرسها، ج 5، ص 1720
في نهاية الرحلة مع «لبّ اللباب» لا يفوتني أن أسجّل كلمة شكر و ثناء لكافّة الإخوة الذين أسهموا معي في إخراج هذه الرسالة إلى حيّز الوجود.
و منهم فضيلة الشيخ كريم الخفاجي الذي قام باستنساخ
المخطوط، و فضيلة الشيخ المحقّق علي صدرائي خوئي على الدعم المعنوي و الفني الذي لقيته منه، و لكافة الإخوة الفضلاء في قسم «ميراث حديث شيعة» و أخص منهم الأخ الفاضل حسين گودرزى و الفاضل الشيخ أبو الفضل حافظيان و الفاضل الشيخ قاسم شير جعفري، فلهم جميعاً منّي الشكر الجزيل و من اللّٰه الأجر و الثواب الكبير.
و ما توفيقي إلّا باللّٰه عليه توكّلت و إليه أنيب.
22 من شهر الصيام المبارك لسنة 1419 ق
لأبي جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشيخ الطوسي (385-460) إعداد السيّد حسن الموسوي الخرسان، 4 مجلّدات الطبعة الثالثة - دار الأضواء - بيروت 1406.
لمحمّد باقر بن محمّد تقيّ بن مقصود عليّ المجلسي (110 جزءاً) الطبعة الثانية - مؤسّسة الوفاء - بيروت.
لجلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر السيوطي (849-911) تحقيق و مراجعة عبد الوهاب عبد اللطيف (مجلّدين) نشر دار الكتب العلميّة - بيروت.
لأبي جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشيخ الطوسي (385 - 460) إعداد السيّد حسن الموسوي الخرسان (10 مجلّدات) الطبعة الثالثة - بيروت.
للمولى علي كَنِي الطهراني المطبوع مع «منتهى المقال في أحوال الرجال» طبعة حجريّة سنة 1267.
لأبي السعادات المبارك بن محمّد بن الأثير الجزري (544-606) تحقيق محمّد حامد الفقي (13 جزءاً) نشر دار إحياء التراث العربيّ 1402\1983 - بيروت - لبنان.
ضمن مصنّفات الشيخ المفيد، لأبي عبد اللّٰه محمّد بن محمّد بن النعمان العكبري البغدادي، المعروف بابن المعلّم و المفيد (336-413)(14 جزءاً) الطبعة الأولى للمؤتمر العالمي لألفية الشيخ المفيد سنة 1413 - قم - إيران.
ليوسف بن أحمد بن إبراهيم بن أحمد بن صالح المعروف بالمحدّث البحراني المتوفّى سنة 1186 (25 مجلّداً) طبعة مؤسّسة النشر التابعة لجماعة مدرّسي الحوزة العلميّة - قم - إيران.
ليوسف بن أحمد بن إبراهيم المعروف بالمحدّث البحراني، المتوفّى سنة 1186 - طبعة حجريّة سنة 1314.
لأبي عبد اللّٰه محمّد بن مكّي العاملي المعروف، بالشهيد الأوّل المتوفّى 786، طبعة حجريّة - قم - إيران.
لأبي القاسم عليّ بن الحسين الموسوي المعروف بالشريف المرتضى علم الهدى (355-436) تحقيق أبو القاسم گُرجي (مجلّدين).
جامعة طهران - إيران 1348 ه. ش.
لتقيّ الدين الحسن بن عليّ بن داود الحلي، تصحيح السيّد كاظم الموسوي المياموي - نشر مطبعة جامعة طهران، 1342.
لزين الدين عليّ بن أحمد الجبعي العاملي المعروف ب «الشهيد الثاني» إخراج و تعليق و تحقيق عبد الحسين محمّد عليّ البقّال - الطبعة
الأولى سنة 1408 - منشورات مكتبة آية اللّٰه المرعشي (قده).
\اختيار معرفة الرجال لأبي جعفر محمّد بن الحسن بن عليّ الطوسي المعروف ب «شيخ الطائفة» تصحيح و تعليق و تقديم حسن المصطفوي - نشر دانشكده الهيات و معارف اسلامي - مشهد - إيران.
لأبي جعفر محمّد بن الحسن بن عليّ الطوسي، المعروف ب «شيخ الطائفة» الطبعة الأولى - نشر المطبعة الحيدريّة في النجف الأشرف سنة 1380 \ 1961 م.
لمير محمّد باقر الحسيني المعروف ب «مير داماد» منشورات مكتبة آية اللّٰه المرعشي - قم - إيران، 1405.
لمحمّد تقي بن مقصود عليّ المجلسى (1003-1070) تصحيح و تعليق حسين الموسوي الكرماني و عليّ پناه الاشتهاردي (14 جزء) نشر بنياد فرهنگ اسلامى كوشانپور.
لأبي جعفر محمّد بن الحسن بن عليّ الطوسي المعروف ب «شيخ الطائفة» طبعة حجريّة - بومبي - الهند.
لمحسن بن احسن الحسيني الأعرجي الكاظمي المعروف ب «المقدّس الكاظمي» المتوفّى سنة 1227 (جزءين) تحقيق مؤسّسة الهداية لإحياء التراث - الطبعة الأولى 1415 مطبعة إسماعيليان - قم - إيران.
لأبي المكارم السيّد حمزة بن عليّ بن زُهرة الحسيني المعروف ب «ابن زهرة» - (511-585) ضمن الجوامع الفقهية طبعة مكتبة آية اللّٰه المرعشي 1404 - قم - إيران.
لمحمّد بن عليّ بن إبراهيم الأحسائي المعروف ب «ابن أبي جمهور» تحقيق آقا مجتبى العراقي - تقديم آية اللّٰه المرعشي (4 مجلّدات) - مطبعة سيّد الشهداء - قم - إيران.
لمحمّد حسين بن عبد الرحيم الطهراني الحائري - طبعة حجريّة - مطبعة نمونة - قم - إيران.
\كتاب من لا يحضره الفقيه لأبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّي، المعروف ب «الشيخ الصدوق»، المتوفّى سنة 381، إعداد السيّد حسن الموسوي الخرسان (4 مجلّدات) - دار الأضواء - بيروت - \لبنان.
لمحمّد أمين الاسترآبادي (القرن العاشر) المعروف بالمحدّث الاسترآبادي - دار النشر لأهل البيت عليهم السلام.
لأبي جعفر محمّد بن الحسن بن عليّ الطوسي - إشراف محمّد راميار - نشر دانشكده إلهيات و معارف اسلامي - مشهد - إيران. [اوفست از روى چاپ اسپرنگر با فهرستهاى مختلف].
للميرزا أبي القاسم القمّي (مجلّدين) - طبعة حجريّة.
لأبي جعفر محمّد بن منصور بن أحمد بن إدريس الحلي، المتوفّى سنة 598 (3 أجزاء) تحقيق و طبع مؤسّسة النشر الإسلاميّ التابعة لجماعة مدرّسي قم - إيران.
لنجم الدين أبي القاسم جعفر بن الحسن الهذلي، المعروف ب «المحقّق الحلّي» - (602-676) - إعداد محمّد حسين الرضوي - الطبعة الأولى - نشر مؤسّسة آل البيت عليهم السلام للطباعة و النشر - قم - إيران.
\تلخيص المقال في تحقيق أحوال الرجال، للميرزا محمّد الاسترآبادي - مخطوط برقم (120) و (2995) في مكتبة آية اللّٰه المرعشي النجفي (قده).
لزكيّ الدين المولى عناية اللّٰه بن عليّ القهپائي (القرن 10-11) تصحيح السيّد ضياء الدين (العلّامة الاصبهاني) - (7 أجزاء) - نشر مؤسّسة
إسماعيليان - قم - إيران.
ضمن الحبل المتين، لمحمّد بن الحسين بن عبد الصمد الحارثي العاملي المعروف ب «الشيخ البهائي» نشر مكتبة بصيرتي - قم - إيران.
للشيخ عبد اللّٰه المامقاني (1290-1351) - (ثلاثة أجزاء) - تحقيق محمّد رضا المامقاني - الطبعة الأولى 1416 - مؤسّسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث - قم - إيران.
لنجم الدين أبي القاسم جعفر بن الحسن المعروف ب «المحقّق الحلّي» (مجلّدين) - نشر مؤسّسة سيّد الشهداء عليه السلام - قم - إيران.
لسليمان بن عبد اللّٰه الماحوزي المعروف ب «المحقّق البحراني» - (1075-1121) تحقيق مهدي الرجائي و عبد الزهراء العُويناتي - الطبعة الأولى 1412 - مطبعة سيّد الشهداء - قم - إيران.
لجمال الدين أبي منصور الحسن بن زين الدين الشهيد، المتوفّى سنة 1011 - (ثلاثة أجزاء) تصحيح و تعليق علي أكبر الغفّاري - الطبعة الأولى - جماعة مدرّسي الحوزة العلميّة - قم - إيران.
لمحمّد بن إسماعيل المازندراني، المعروف ب «أبي عليّ الحائري» - المتوفّى سنة 1216 - صدر منه ثلاثة أجزاء - الطبعة الأولى - تحقيق مؤسّسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث - قم - إيران.
\الرجال الكبير، للميرزا محمّد بن عليّ بن إبراهيم الاسترآبادي المتوفّى سنة 1028 مع تعليقات آقا محمّد باقر البهبهاني - طبعة حجريّة سنة 1306 - إيران.
لأبي جعفر محمّد بن يعقوب الكليني، المعروف ب «ثقة الإسلام» تصحيح و تعليق عليّ أكبر الغفّاري (8 أجزاء) - نشر دار الأضواء - بيروت - لبنان.
لمحمّد بن محمّد محسن، المعروف ب
«علم الهدى» - إشراف محمّد راميار - نشر دانشكده الهيات و معارف اسلامى - مشهد - إيران.
\شرح أصول الكافي، لمحمّد محسن الكاشاني، المعروف ب «الفيض الكاشاني» - (17 مجلّداً) - تحقيق ضياء الدين الحسيني العلّامة - منشورات مكتبة أمير المؤمنين عليه السلام العامّة 1406 - أصفهان - إيران.
لمحمّد باقر بن محمّد تقي بن مقصود عليّ المجلسي نسخة خطيّة في مكتبة مركز الأبحاث و الدراسات الإسلاميّة التابع لمكتب الاعلام الإسلاميّ - قم - ايران و قد طبع الكتاب في البيروت.
محمّد بن الحسين بن عبد الصمد الحارثي العاملي المعروف ب «الشيخ البهائي» - نشر مطبعة الحكمة 1378 - قم إيران.
تصویر
تصویر
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم الحمد للّٰه ربّ العالمين، و الصلاة على خير خلقه محمّد و آله الطاهرين، أمّا بعد فيقول الغريق في بحر العصيان المتمادي محمّد جعفر الأسترآبادي جعل اللّٰه عواقب أموره خيراً من المبادي: هذه رسالة في علم الرجال، كتبتها على سبيل الاستعجال، إسعافاً لحاجة بعض الأحباب، و سميتها ب «لبّ الألباب».
اعلم أنّ الكلام في المطالب الرجاليّة التي تتوقّف(1)عليه المقاصد الاستدلاليّة، يقع في مقدّمة و أبواب و خاتمة.
أمّا المقدّمة ففيها أُمور: الأوّل: في تعريف علم الرجال، و الثاني: في موضوعه، و الثالث: في بيان الحاجة إليه.
أمّا الأبواب(2):
فالأوّل منها: في تعريف الخبر، و الثاني: في تقسيمه، و الثالث: في أنحاء
1) . وجه ذلك: أنّ زمام غالب الأحكام الشرعية مربوطة بأيدي الأخبار المعصومية، و استفادة جُلّها بل كلها منوطة بدلالة الآثار الإمامية، و تلك الأخبار و الآثار قد اختلط صحيحها بسقيمها على وجه يوجب الحرمان عن فيض نعيمها إلّا بتميّز عجافها عن سمينها، بملاحظة سندها و رواتها. فلا بد من علم يحصل به الاقتدار على ذلك، و هو «علم الرجال». منه تغمّده اللّٰه برحمته.
2) . فهي ثمانية بعدد أبواب الجنان. منه رحمه اللّٰه.
تحمّل الحديث، و الرابع: في بيان أنّ التزكية و نحوها، هل هي من باب الشهادة أو من باب الخبر أو من باب الظنون الاجتهادية؟ و الخامس: في ألفاظ الجرح و التعديل و نحوهما، و السادس: في بيان لزوم ذكر أسباب الجرح و العدالة و عدمه، و السابع: في كيفية الأمر عند تعارض الجرح و التعديل، و الثامن: في كيفية الرجوع إلى كتب الرجال و التميز بين الرواة المشتركين.
أمّا الخاتمة ففيها بيان أحوال مشايخ هذا العلم و رجحان بعضهم على بعض و ما يتعلّق به.
اعلم أنّ علم الرجال: «علم يقتدر به على معرفة أحوال خبر الواحد صحّة و ضعفا و ما في حكمهما، بمعرفة سنده و رواة سلسلة متنه ذاتاً و وصفاً مدحاً و قدحاً و ما في معناهما(1)».
فبقيد أحوال الخبر تخرج العلوم الباحثة عن أحوال غيره كالكلام و الفقه و أصوله و أمثالها.
و بقيد الصحّة و الضعف و نحوهما يخرج علم الدراية الباحث عن سند الحديث و متنه - الذي يتقوّم به كتقوّم الإنسان بمتنه و ظهره(2)- و كيفية تحمّله و آداب نقله.
و دخل به أصناف مباحث هذا العلم؛ إذ قد يعرف به صحّة الحديث، و قد يعرف به ضعفه. و قد يعرف به ما في حكم الصحّة في الحجيّة و الاعتماد، ككونه حسناً أو موثّقاً أو قويّاً على وجه(1). و قد يعرف به ما في حكم الضعيف، ككونه قاصراً بسبب كون الراوي ممّا اختلف في مدحه و ذمّه اختلافاً موجباً للتوقّف، أو بسبب كونه مهملاً أو مجهولاً على الأصح؛ فإنّ عدم ذكر الاسم أو الوصف يوجب العلم بالإهمال أو جهل الحال.
و في حكمه القيد الأخير فهو كالتأكيد، مع أنّه مخرج لمعرفة أحوال الخبر بغير ذلك كالإجماع و نحوه، و المعرفة الحاصلة من معرفة السند بغير هذا العلم، و مقيد لعموم كلمة «ما» في قولنا: «ما في حكمهما» بإخراج ما في حكم الضعيف بنحو الإرسال؛ فإنّه معلوم بمجرّد ملاحظة السند. نعم الإرسال المعلوم من علم الرجال داخل كما إذا كان ترك الواسطة معلوماً منه، و هو الإرسال الخفيّ.
و كذا ما في حكم الصحّة بالانجبار بالشهرة و نحوها؛ فإنّه معلوم بعلم الفقه و نحوه، و هذا القول بدل من(2)قولنا: «به» بدل الاشتمال ففيه جهة تأسيس أيضاً.
و دخل بقيد المدح أقسامه المتعلّق بعضها بالجنان و الأركان، سواء بلغ إلى حدّ الوثاقة كما في صورة صحّة الخبر، أم لا كما في صورة حسنه، و بعضها بالأركان فقط كذلك كما في الموثّق و القويّ بالمعنى العامّ.
و المراد بما في حكم المدح ما كان تعلّقه أوّلاً و بالذات بالخبر و ثانيا و بالعرض بالمخبر كما في قولهم: «أجمعت العصابة على تصحيح ما يصحّ عنه» للاتّفاق على إفادته المدح بالنسبة إلى مَن يقال في حقّه ذلك، و ما في حكم الذّم واضح(3).
1) . قيد «على وجه» متعلّق بالحسن و الموثق أيضاً، لا بخصوص قوله: «قويّاً».
2) . كذا في النسخ الثلاث، و في «أ» و هي النسخة التي عليها بعض تعاليق ابن المصنّف، كتبَ فوق كلمة من: «عن».
3) . هناك تعاريف عديدة ذُكرت لتعريف علم الرجال، و قد ذكر العلاّمة ملّا علي كني الطهراني عدداً منها و ناقشها في كتابه توضيح المقال ص 3، الطبعة الحجريّة، فراجع.
و هو راوي سلسلة الأخبار المنقولة عن النبيّ صلى الله عليه و آله و الأئمة الأطهار؛ فإنّه يُبحث في هذا العلم عن كون الرواة ثقاتٍ أو ضعافاً أو ذوي أصل أو نحو ذلك، و كلّ ذلك حالة عارضة لهم باعتبار أمر يساويهم، و هو كونهم ذوي مجموع القوّة العقليّة أو الشهوية أو الغضبيّة، بمراتبها الثلاث من الإفراط و التفريط و التوسط على وجه الاختيار، من حيث اقتضائها الاعتبار أو الردّ في الأخبار، لا باعتبار الذات و الجزء؛ ليلزم امتناع الانفكاك الظاهر فساده، و الجبر الفاسد في المذهب و اقتضاء النقيضين المستلزم لاجتماعهما.
و حيث كان المراد هو تلك الحالة بالنسبة إلى الأخبار، و كان مجموع الأحوال المذكورة من حيث هو مجموع مخصوصاً بالرواية، و قد كان بعض التوثيق مقيّداً بكونه فيما كان لوصف كونهم رواة، دخل في الوصف الموضوعي.
و اختصاص بعضهم ببعضها غير قادح كما في موضوع النحو و المنطق و نحوهما، فإنّ بعض الكلمة مخصوص بالإعراب مثلاً و بعضها بالبناء، و بعض التصوّر مخصوص بالضروريّة و بعضه بالنظرية مع صدق اتّصاف الكلّيّ الموجود في ضمن الجزئيّات بكلّ الصفات، مضافاً إلى وجود مقتضي الكلّ في الكلّ، و كفاية مجرّد ذلك كما لا يخفى.
و كون المذكور في علم الرجال جزئيّاً غير قادح؛ لأنّه المقصود الأصلي، و لجواز وقوع جزئيّ موضوع العلم موضوعاً لمسائله، كما في المرّيخ و الشمس و القمر و نحوها بالنسبة إلى علم الهيئة و غير ذلك مضافاً إلى أنّ بيان حال الجزئيّ مستلزم لبيان حال الكلّيّ الذي يكون موجوداً في ضمنه؛ لأنّه حال يعرض الكلّيّ أيضاً بالعرض، مع أنّ التعرّض للكلّيّ إنّما هو لعدم حصر الجزئيّات التي هي المقصودة بالذات، و الجزئيات في المقام محصورة.
و هاهنا مقامان:
الأوّل: مقام إثبات الحاجة إليه في الجملة على سبيل القضيّة المهملة، التي هي في قوّة الجزئيّة في مقام سلب السلب الكلّيّ؛ ردّاً على الأخباريّين المنكرين لها.
الثاني: مقام إثبات الحاجة إليه كلّيّة بجعل القضيّة المهملة مسوَّرَة بِسُور الكلّية في مقام الردّ على بعض الأُصوليّين القائل بجواز العمل بتصحيح الغير.
فنقول في المقام الأوّل:
اعلم أنّ الاحتياج إليه في الجملة ثابت بالعقل و النقل.
أمّا العقل فأوّلاً: أنّ الخبر الذي لا محيص عن العمل به من حيث هو ممّا يحتمل الصدق و الكذب - كما هو المقرّر - فترجّح أحدهما و الحكم به موقوف على مرجّح، لقبح الترجيح بلا مرجّح و التعيين بلا معيّن، و المرجح إمّا علميّ أو ظنيّ، و العلمي إمّا داخليّ أو خارجيّ، و الداخلي هو المتواتر بأقسامه، و الخارجي هو الاحتفاف بالقرائن القطعيّة. و كلاهما منتفٍ في غالب الأخبار كما لا يخفى على من تأمَّلَ و راجع وجدانه، لقلّة الوسائط و اختفاء القرائن بالتقيّة، و سيأتي لذلك مزيد إيضاح(1).
فتعيّن العمل بالمرجّح الظنّيّ؛ حذراً عن لزوم الأقبح من التكليف بما لا يطاق، أو العسر و الحرج و اختلال النظام، أو الهرج و المرج و التسوية بين الراجح و المرجوح، أو ترجيح المرجوح أو الخروج عن الدين؛ فإنّ العقل يحكم بارتكاب أقلّ القبيحين، لسلامته عن القبح الزائد و قبح العمل بالقبيح الزائد قبيح.
و ذلك المرجّح أيضاً إمّا داخلي أو خارجي. و الأول عبارة عن وثاقة المخبر و عدالته و الاعتماد عليه و نحوها، و الثاني عبارة عن الاحتفاف بالقرائن الظنّيّة
1) . في جواب المدّعين معلوميّة الأخبار المودَعة في الكتب الأربعة.
كاعتضاد بعضها ببعض و سيرة المسلمين و نحو ذلك. و لا شكّ أنّ الثاني غالباً منتفٍ كما لا يخفى على المتأمّل، و سيأتي له إيضاح إن شاء اللّٰه تعالى، فتعيّن الأوّل.
فلا بد من العلم بالوثاقة و نحوها أو ما يقوم مقامه من الظنّ الذي ثبتت حجّيّته، و ذلك لا يحصل إلّا بالاختبار أو الاخبار كما لا يخفى. و الأول متعذّر غالباً بل كلّيّاً؛ لأنّه موقوف على نحو المصاحبة و المعاشرة(1)الموقوفتين على المقارنة في زمان الوجود و الملاقاة المخصوصة. و الكل منتفٍ، فتعيّن الثاني، و ذلك إمّا بالإخبار الشفاهيّ الملفوظيّ أو المكتوبيّ، و الأول متعذّر غالباً؛ لتوقّفه على وجود المخبر المقارن المصاحب، و هو غير موجود، فتعيّن الثاني، و محلّه كتب الرجال، فتعيّن الحاجة إليها و إلى العلم بأحوالهم.
و ثانيا: أنّ جُلّ الأخبار متعارضة، و العمل بأحدها و تعيينه بلا مرجّح قبيح عقلاً، و التسوية بينها مع العلم بالرجحان في الواقع أيضاً قبيحة، فلا بد من تحصيل العلم بالمرجّح، و يحصل ذلك من الرجال، فلا بد من تحصيل علم الرجال، حذراً عن القبيح.
و ثالثا: أنّ حجّيّة الخبر إمّا من جهة الآيات كآية النبإ(2)أو من جهة إفادة الظنّ.
و على التقديرين لا بدّ من معرفة وثاقة الرواة:
أمّا على الأوّل فواضح؛ لاعتبار العدالة في مفهوم الآية الذي هو المستند، و يمتنع عند العقل العمل بالمشروط من دون حصول الشرط.
و أما على الثاني فلأنّ الظنّ غالباً لا يحصل إلّا بمعرفة وثاقة الرواة؛ لانتفاء الاعتضاد و الاحتفاف بما يوجب الاطمئنان و الاعتماد من القرائن الخارجيّة غالباً، و المعرفة موقوفة بالرجوع إلى علم الرجال؛ لما مرّ.
و رابعا: أنّا نعلم بالتسامع و نحوه أنّ الرواة بعضهم كاذب و وضّاع و ضعيف، فقبل معرفة وثاقة السند و نحوها يحصل التزلزل في صدور الخبر عن المعصوم عليه السلام، و معه يكون العمل به و نسبته إلى المعصوم عليه السلام قبيحين؛ لعدم الاطمئنان الموجب لتحقّق النسبة، و المعرفة لا تتحقّق إلّا بعلم الرجال كما مرّ.
و خامسا: أنّ التعبد بما يحتمل الخطأ خطأٌ و قبيح، فلا بد من تحصيل ما يرفع به الاحتمال في مقام السند و الدلالة، و مما يرفع به الاحتمال في مقام السند حصول الاطمئنان، فلا بد من طلبه حتّى يحصل العلم بالتعذّر و الضرورة الملجئة إلى العمل بما ليس ذلك فيه، و ذلك لا يحصل غالباً إلّا بعلم الرجال كما لا يخفى.
و أما النقل فروايات:
منها: ما ورد في علاج التعارض بين الأخبار عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام: «الحكم ما حكم به أعدلهما و أفقههما و أصدقهما في الحديث و أورعهما، و لا يلتفت إلى ما حكم به الآخر»(1)و وجه الدلالة واضح؛ فإنّ الأخذ بقول الأعدل موقوف على معرفة عدالتهما أو أعدليّة أحدهما، و لا يحصل ذلك غالباً إلّا بعلم الرجال؛ لما مرّ. و سياق الكلام بل الإتيان بصيغة المضارع يناديان بأنّه في بيان القاعدة الكلّيّة و ليس قضيّة(2)واقعة شخصيّة، مع عدم الخلاف في اتّحاد الحكم، و وروده في الحكم غير قادح لكفاية الإيجاب الجزئيّ في المقام، مضافاً إلى الإجماع المركّب.
و منها: ما رواه زرارة قال: سألت الباقر عليه السلام فقلت: جُعِلت فداك يأتي عنكم الخبران أو الحديثان المتعارضان فبأيّهما آخذ؟ فقال عليه السلام: «يا زرارة خذ بما اشتهر بين أصحابك ودع الشاذّ النادر» فقلت: يا سيّدي إنّهما معاً مشهوران مرويّان
مأثوران عنكم، فقال عليه السلام: «خذ بما يقول به أعدلهما عندك و أوثقهما في نفسك» الحديث(1).
و وجه الدلالة ظاهر كما مرّ. و توهّم الاختصاص و نحوه هنا مثل ما مرّ.
و منها: ما روي عن الصادق عليه السلام: «إنّ لكلّ رجل منّا رجلاً يكذب عليه»(2)و مثله عن النبيّ صلى الله عليه و آله.
وجه الدلالة أنّ مقتضى ذلك الحديث عدم الاعتماد بكلّ حديث، و توقف العمل على(3)التميّز بين الموثوق به و غيره، و لا ريب أنّ ذلك غالباً لا يحصل إلّا بعلم الرجال كما مرّ.
و منها: ما روي عن ابن سنان قال، قال أبو عبد اللّٰه عليه السلام: «إنّا أهل بيتٍ صادقون لا نخلو من كذّاب يكذب علينا فيسقُط صدقُنا بكذبِه علينا عند الناس - إلى أن قال -:
و كان أبو عبد اللّٰه الحسين بن عليّ عليه السلام قد ابتلي بالمختار»(4).
وجه الدلالة واضح، و القصور لو كان بالعمل مجبور، مضافاً إلى عدم الاحتياج إليها بالنسبة إلى الاُصوليّين؛ لعدم الخلاف بينهم، و الأخباريون غير قائلين بالقصور في أمثال ما ذكر سيّما ما ورد في علاج التعارض.
مضافاً إلى ما ذكره بعض الأخباريّين(5)
نعم ذكر الشيخ يوسف البحراني رحمه اللّٰه ذلك في موسوعة الحدائق الناضرة، ج 1، ص 88، المقدّمة السادسة.
من رواية هشام بن الحكم أنه سمع أباعبد اللّٰه عليه السلام يقول: «لا تقبلوا علينا حديثاً إلّا ما وافق القرآن و السنة أو تجدوا معه شاهداً من أحاديثنا المتقدّمة؛ فإنّ المغيرة بن سعيد دَسّ(1)
انظر: القاموس المحيط، ج 2، ص 313 باب السين فصل الدال.
في كتب أبي، أحاديث لم يحدّث بها أبي، فاتّقوا اللّٰه و لا تقبلوا علينا ما خالف قول ربّنا و سنة نبيّنا صلى الله عليه و آله...قال يونس: وافَيْنا العراق فوجدت بها قطعة من أصحاب أبي جعفر عليه السلام و وجدت أصحاب أبي عبد اللّٰه متوافرين، فسمعت منهم و أخذت كتبهم و عرضتها مِن بَعْدُ على أبي الحسن الرضا عليه السلام، فأنكر منها أحاديث كثيرة أن تكون من أحاديث أبي عبد اللّٰه عليه السلام و قال لي: «إنّ أبا الخطّاب كذب على أبي عبد اللّٰه عليه السلام لعن اللّٰه أبا الخطاب و كذلك أصحاب أبي الخطّاب يدسّون في هذه الأحاديث إلى يومنا هذا في كتب أصحاب أبي عبد اللّٰه عليه السلام فلا تقبلوا علينا خلاف القرآن» الحديث(2).
و وجه الدلالة أنّ الحديث ظاهر في دسّ الكاذبين من المعلومين و المجهولين في أخبار الأئمّة الطاهرين و خلط السقيم بالصحيح و الغث(3)بالسمين، فلا بد مِن معرفة مَن شأنه ذلك ممّن لم يذكر في الحديث ليجتنب عمّا يخبر به و يمتثل النهي، و لا يحصل ذلك غالباً إلّا بعلم الرجال.
فإن قلت: قد صرّح في ذيل الحديث كصدره بالأمر بأخذ ما وافق القرآن و سنة الرسول صلى الله عليه و آله و ردِّ ما خالفه، فيكفي في العمل مجرّد الموافقة في الدلالة فلا حاجة إلى ملاحظة السند.
قلتُ: لو بُنِيَ الأمر على ظاهره لزم فساد الشريعة و إبطال الدين؛ لعدم وفاء
ما وافق القرآن أو السنّة أو نحوهما بعُشْر من أعشار الشريعة، كما لا يخفى على مَن طالع كتب الأخبار، مضافاً إلى أنّ المعصوم عليه السلام أمر بِرَدِّ ما خالف، و أما ما لم يكن مخالفاً و لا موافقاً - لعدم ذكر مضمونه في القرآن و السنة نظراً إلى ما بلغ إلينا كما هو الغالب - فلم يذكر حكمه، فلا بد في العمل به - الذي لا محيص عنه - من الاعتماد الحاصل من معرفة حال الرواة الموقوف غالباً على علم الرجال.
[الأمر الأوّل]: ما يظهر من صاحب الحدائق في مقام إبطال الاصطلاح بتنويع الحديث إلى الأنواع الأربعة المشهورة و نحوه، مدّعياً صحّة الأخبار، و هو «أنّ التوثيق أو الجرح الذي بنوا عليه [تنويع](1)الأخبار إنّما أخذوه من كلام القدماء، و كذلك الأخبار التي رُوِيَت في أحوال الرواة من المدح و الذم إنّما أخذوها عنهم، فإذا اعتمدوا عليهم في مثل ذلك فكيف لا يعتمدون عليهم في تصحيح ما صحّحوه من الأخبار و ضمنوا صحّته، كما صرّح به جملة منهم، كما لا يخفى على من لاحَظَ ديباجَتَيِ الكافي و الفقيه و كلام الشيخ في العدّة و كتابي الأخبار(2)، فإن كانوا ثقاتٍ عدولاً في الاخبار بما أخبروا ففي الجميع و إلا فالواجب تحصيل الجرح و التعديل من غير كتبهم و أنى لهم به!
لا يقال: إخبارهم بصحّة ما رووه في كتبهم يحتمل الحمل على الظنّ القوي باستفاضة أو شياع أو شهرة معتدٍّ بها أو قرينة أو نحو ذلك.
لأنّا نقول [فيه](3):
أوّلاً: إنّ أصحاب هذا الاصطلاح مصرّحون بأنّ مفاد الأخبار عند المتقدّمين هو القطع و اليقين، و إنّما عدلوا عنه إلى الظنّ لعدم تيسّر ذلك لهم.
و أما ثانياً: فلما تضمّنته تلك العبارات ممّا هو صريح في صحّة الأخبار بمعنى القطع و اليقين بثبوتها عن المعصومين.
فإن قيل: تصحيح ما حكموا بصحّته أمر اجتهاديّ لا يجب تقليدهم فيه، و نقلهم المدح و الذم رواية يعتمد عليهم فيها.
قلنا: إخبارهم بكون الراوي ثقة أو كذّاباً و نحو ذلك أمر اجتهاديّ استفادوه بالقرائن المطّلعة على أحواله أيضاً»(1).
و بالجملة فهم ممّن سهرت عيونهم في تصحيحها و ذابت أبدانهم في تنقيحها، و قطعوا في تحصيلها من معادنها البلدان و هجروا في تنقيتها الأولاد و النسوان، سيّما و قد ورد عن الأئمّة عليهم السلام المنع عن العمل بكلّ رواية تحرّزاً عن الأحاديث الموضوعة.
فهؤلاء الثقات إذا سمعوا ذلك كيف يحتمل نقلهم ما لا يَثِقون بصحّته و لا يعتمدون على حقّيّته، بل من المقطوع و المعلوم عادةً من أمثالهم أنّهم لا يذكرون و لا يريدون في مصنّفاتهم إلّا ما اتّضح لهم فيه الحال، و أنه في الصدق و الاشتهار كالشمس في رابعة النهار؛ لأنّهم نوّاب حفّاظ الشريعة و حراسها، و بهم استحكام بنائها و أساسها، فلا حاجة إلى ملاحظة السند الموقوفة على الرجوع إلى علم الرجال غالباً، كما مرّ.
و فيه أوّلاً: أنّ العمل بأخبار هؤلاء في المدح و القدح و نحوهما من أحوال الرواة في الجملة، ممّا أجمع عليه الفريقان و إن اختلفوا في جهة الحجيّة إنّها
1) . الحدائق الناضرة، ج 1، ص 16 و 17؛ الدرّة النجفيّة، ص 168
الشهادة أو الرواية أو الظنّ الاجتهاديّ، و ليس حال تصحيحهم كذلك، فالإجماع القاطع مرجّح و موجب العمل به ثَمَّةَ، مضافاً إلى أنّ العقل الذي هو النور الساطع أيضاً بذلك قاطع، حذراً عن لزوم المفاسد الشنيعة التي منها لزوم إبطال الشريعة، كما لا يخفى على مَن له أدنى مسكة و بصيرة!
و ثانيا: أنّه لا يخلو الجرح و التعديل عن الأقسام الثلاثة، و لا يتحقّق شيء منها في تصحيحهم. أمّا عدم تحقّق الشهادة فلأنّها عبارة عن إخبار جازم بما شاهده أو سمعه أو علمه.
و كلام الصدوق الذي هو أصرح في مقصود المستدلّ بزعمه يدلّ على خلافه حيث قال: «بل قصدتُ إلى إيراد ما أُفتي به و أحكم بصحّته و أعتقد فيه أنّه حجّة فيما بيني و بين ربّي تقدّس ذكره»(1)فإنّه يدلّ على أنّ تصحيحه إن كان يكون من باب حكمه و فتواه، و ذلك ليس شهادة بل اجتهاد، و لا أقلّ من الاحتمال المنافي للاستدلال، بخلاف قولهم في المدح و القدح و نحوهما؛ فإنّ ظاهر الأخبار الشهادة كما لا يخفى.
لا يقال: لا بدّ في حصول الشهادة من السماع من الشاهد، و لا يكفي مجرّد نقله في كتابه في كونه شهادة.
لأنّا نقول: هذا مشترك الورود، و هذا هو الداعي في عدم كون الجَرح و التعديل من باب الشهادة؛ للزوم عدم حصول حديث صحيح أصلاً أو ندرة حصوله غاية الندرة، و كذا كونهما من باب الرواية، فينحصر الأمر في الأخير، و سيأتي عدم حصوله في الأوّل و حصوله في الثاني، و إنّما ذكرنا الاحتمالين الأَوّلين جرياً على طريقة القائلين بهما.
1) . الفقيه، ج 1، ص 3، مقدّمة الكتاب.
فإن قلتَ: فَعَلىٰ هذا فما الفرق بين القسمين؟
قلتُ: الفرق أنّ الأوّل من باب الشهادة على المجهول و الثاني من باب الشهادة على المعلوم، و الأول غير مسموع و الثاني مسموع.
فإن قلتَ: كيف يمكن تحقّق الشهادة و اطلاع المصنّفين على حال الرواة مع بُعد العهد؟
قلتُ: الشهادة قد تكون علميّة، و العلم قد يحصل من الشياع و نحوه كما في عدالة سلمان و أبي ذرّ و أمثالهما و فسق أضدادهما.
و أما عدم تحقّق الرواية فلذلك أيضاً؛ لأنّها أيضاً شهادة إلّا أنّ الفرق: أنّ المراد من الشهادة في هذا المقام لزوم التعدّد و من الرواية عدمه، مع التساوي في اشتراط العدالة و نحوها.
و أما عدم تحقّق الظنّ الاجتهادي؛ فلأنّ ملاحظة مخالفة الفحول و اختلاط الفسوق(1)و العدول، و تعارض الأخبار الكاشف عن عدم صحّة الكلّ، و احتمال صدور الخطإ عن غير المعصوم عليه السلام يقتضي التزلزل في صحّة كلٍّ من الأخبار المودَعَة في الكتب المتداولة قبل ملاحظة السند، بخلاف ما يصدر منهم في المدح و القدح و نحوهما كما لا يخفى، و ذلك غير خفيّ على الذكيّ بل الغبيّ.
نعم لا بدّ في قبوله من خلع ثوب الاعتساف و التلبس بلباس الإنصاف.
و أما غيره فهو ممّن لا يصحّ التخاطب معه بشيء من الخطاب سيّما ما يتعلّق بمثل هذا الباب.
و ثالثا: أنّ القدماء ذكروا في شأن بعض الرواة أنّه «ممّن أجمعت العصابة على
1) . كذا في النسخ، و الصحيح: «الفسّاق».
تصحيح ما يصحّ عنه»(1)و لا ريب أنّ ذلك البعض ليس معصوماً، بل غاية الأمر كونه عادلاً، و العادل ليس مَصُوناً عن السهو و النسيان، فيكون الخطأ في قوله محتملاً سيّما مَن اختُلِف منهم في كونه إماميّاً أو غيره، كأبان بن عثمان.
فحكمهم بصحّة ما صحّ عن ذلك البعض مع احتمال الخطإ ينادي بأعلى صوته، بأنّ مرادهم من الصحّة ليس القطع و اليقين بثبوت الخبر عن المعصوم عليه السلام، بل ما يعتمدونه سواء كان على وجه القطع بالصدور أو الظنّ المعتمد.
و احتمال حصول القطع لهم بخبر ذلك البعض - بانضمام القرائن الخارجيّة - فاسد؛ فإنّ ظاهر كلامهم نظراً إلى إتيان لفظ الاستقبال [في](2)قولهم: «يصحّ» و دلالة المقام بيان القاعدة الكلّيّة بأنّ كلّ خبر يحصل العلم أو نحوه بصحّته إلى ذلك البعض فهو صحيح بالنظر إلى حاله لا بالنظر إلى القرائن، لا بيان حكم الأخبار الشخصيّة بأنّا وجدنا جميع الأخبار الصحيحة إلى ذلك البعض صحيحة بالنسبة إلى مَن قبله.
فإرادة الأول تدليس، و لا أقلّ من كون ذلك سبباً لإجمال مرادهم من لفظ الصحّة، فلا يكون المتيقّن إلّا حصول الاعتماد لهم في الجملة، فقولهم: «تلك الأخبار صحيحة» إخبار عن الاعتماد، فإذا كان بناؤهم على تحصيل الاعتماد بالقطع أو الظنّ من جهة القرائن، كان الاعتماد على اعتمادهم من قبيل الاعتماد على اجتهاد الغير، و هو غير جائز إجماعاً ظاهراً، مضافاً إلى التزلزل الحاصل من جهة احتمال الخطإ و نحو ذلك.
فلا بد لغيرهم أيضاً من تحصيل الاعتماد و لا يحصل من حكمهم؛ لما مرّ، بل
يتوقّف على ملاحظة السند و الرجوع إلى علم الرجال؛ فإنّ الصحيح عند القدماء ربّما يكون متحقّقاً بملاحظة القرائن المفيدة للاعتماد، بخلاف الصحيح عند المتأخّرين؛ فإنّ القرائن لمّا اختفت عليهم بسبب التقيّة و نحوها احتاجوا فيه إلى ظنّ كون الراوي عدلاً إماميّاً ضابطاً، و ذلك لا يحصل غالباً إلّا بعلم الرجال كما لا يخفى.
و رابعا: أنّ الأخبار المرويّة عن الأئمّة عليهم السلام تدلّ على لزوم الرجوع إليه كما مرّ، فإنّ ترجيح الأعدل عند التعارض لا يمكن إلّا به؛ لعدم تعرّض القدماء لذلك إلّا الشيخ نادراً، على وجه لا يكون كافياً بالنسبة إلى الأخبار المتعارضة، فكأنّ ما ذكر المستدلّ اجتهاد في مقابل النصّ بل العقل القاطع، كما مرّ.
و خامسا: أنّ الشيخ - الذي هو مرجع الأخباريّين - قد بنى على الاجتهاد في السند و الدلالة، كما يشهد عليه كتاباه للمتتبّع، فالعجب ممّن تابعه ينكره فكأنّه داخل في جملة من يقولون بأفواههم ما ليس في قلوبهم و يقولون ما لا يفعلون.
و كفاية اجتهاده لغيره ممّا لا دليل عليه.
و كذا العجب أنّ القدماء لم يعوّل بعضهم على بعض - كما يشهد عليه كتاب الصدوق - مع قرب عهدهم و سهولة اطّلاعهم باعتقاداتهم و شهاداتهم، و بعض المتأخّرين مَن يعوّل مع بُعده، و ستظهر إيرادات أُخر ممّا سيأتي إن شاء اللّٰه تعالى.
[الأمر الثاني]: أنّ الأخبار المودَعَة في الكتب الأربعة - الكافي و الفقيه و التهذيب و الاستبصار - كلّها قطعيّة الصدور معلومة الصحّة(1)، لا يحتاج في الاعتماد عليها إلى معرفة حال رواتها و صفة سلسلة سندها، بل يجوز الاعتماد عليها و إن كان في طريقها و سندها الكذّاب الملعون و المقدوح المطعون؛ لشهادة
1) . انظر: الفوائد المدنيّة، ص 40، 53 و 56؛ الدرّة النجفية، ص 168
بعض الأجلّاء كالكليني و الصدوق بصحّتها و اعتضاد بعضها ببعض.
و كون الراوي ثقةً غير راضٍ بالافتراء و لا برواية ما لم يكن بيّناً واضحاً عنده و إن كان فاسد المذهب أو فاسقاً بجوارحه، و نقل الثقة العالم الورع في كتابه(1)الذي ألّفه لهداية الناس، مع تمكّنه من تحصيل القطع في الأحكام، و تمسكه بأصل مع تمكّنه من التمسّك بآخر. و كون الراوي ممّن أجمعت العصابة على تصحيح ما يصحّ عنهم أو كونه ممّن ورد في شأنهم من الأئمة أنّهم ثقات مأمونون أو أُمناء اللّٰه(2)و نحو ذلك.
أمّا أوّلاً: فلأنّه لا ريب أنّ الرواة و المشايخ غير معصومين، فيحتمل في حقّهم السهو و النسيان، و مع هذا الاحتمال يضمحلّ أساس القطع بالوجدان. و كون مجموع القرائن المذكورة عند الاجتماع مفيدة للقطع لو سُلِّمَ غير مفيدٍ في قطعيّة كلّ الأخبار؛ فإنّ جُلّها خالٍ عن كثير منها.
و أما ثانياً: فلأنّ المشايخ المتقدّمين مع قرب عهدهم لم يكونوا قاطعين، كما مرّ إليه الإشارة؛ فإنّ كلّ مَن قال بكونهم قاطعين قال بأنّ مرادهم من الصحّة القطع بالثبوت.
و على تقدير عدم كون مرادهم منها ما ذُكِر لم يقل أحد بكوهم قاطعين، و قد مرّ أنّ المراد هو الأعمّ.
1) . الكافي، ج 1، ص 8، خطبة الكتاب.
2) . كما في رجال الكشي، ص 579، الرقم 1088 في شأن البلالي و أنه الثقة المأمون العارف بما يجب عليه و كقول الرضا عليه السلام في حقّ زكريا بن آدم القمّي: «المأمون على الدين و الدنيا» كما نقله في «رجال الكشي» ص 595، الرقم 1112. و انظر: خاتمة الوسائل، ص 220 و ما بعدها، الفائدة السابعة، التوثيقات العامّة.
و لو سلّم القطع منهم فحصوله لهم لا يستلزم حصوله لغيرهم لا عقلاً و لا عادة؛ لإمكان تصوّر الانفكاك و وقوعه كما في الإجماع المنقول بالنسبة إلى الناقل و المنقول له.
و القول بأنّ العلم بمعنى ما تَسكن إليه النفس و تقتضي العادة بصدقه - الذي يسمّى علماً عاديّاً و شرعياً، يحصل من خبر الثقة الضابط المتحرِّز عن الكذب و غير الثقة المتحرَّز عنه أو المحفوف خبره بما يدلّ على صدقه، كما كان حاصلاً للصحابة و أصحاب الأئمّة بخبر العدل الواحد و بالمكاتبة على يد الشخص الواحد - فاسد؛ لأنّ باب احتمال الخطإ العادي غير مسدود، و معه ينسدّ باب العلم العاديّ.
و إرادة ما يعلم لزوم العمل به هذر من الكلام؛ لأنّها مع كونها خلاف الظاهر تجعل النزاع لفظيّاً، مع أنّ العلم بكون الراوي ثقة أو الظنّ به لا يحصل غالباً إلّا بعلم الرجال، كما مرّ.
و بالجملة فدعوى العلم إذا كانت ممّا تقتضي بفسادها عادة أهل الحرفة التي ينتسب إليها المدّعي و إن تأمّل غيرهم ممّن ليس يأنس بها، غير مسموعة. و مجرد الاطمئنان الذي يزول بعد التأمّل و ملاحظة احتمال الخطإ - كما هو في أكثر أهل التقليد - ليس علماً، و لذا يذمّ الكفّار بتقليد آبائهم، و العامة المطمئنّون بالظنون و الاستحسانات في مقابل النصّ، و العوام المطمئنّون بالاعتبارات العقليّة في المسألة الفقهيّة بمجرّد الرجوع إلى كتب الحديث و الفقه؛ فإنّ في ذلك هدماً للشريعة و لزوم الهرج و المرج و اختلال النظام.
نعم الجزم الذي لا يزول بأدنى تشكيك معتبر، و هذا لا يحصل من مجرّد خبر الثقة؛ لما مرّ و إن حصل منه الاطمئنان الذي يجوز معه الخلاف عقلاً و عادةً، و هو
غير الاطمئنان العلمي العاديّ الذي يجوز معه الخلاف عقلاً لا عادةً، و العقلي(1)الذي لا يجوز معه الخلاف لا عقلاً و لا عادة.
فدعوى العلم بصحّة الأخبار المودَعَة في الكتب الأربعة فاسدة، بل الظنّ بها أيضاً بالنسبة إلى كلّ واحدٍ واحد منها، كما لا يخفى.
و أما ثالثاً: فلأنّ تنصيص بعض الأصحاب بالصحّة معارَضٌ بوجوه:
منها: عدم اعتناء أكثر العلماء به و عدم ثبوت الصحّة عندهم به، و لو كان كافياً لتمسّكوا به؛ لإغنائه عن كلفة علم الرجال.
و منها: استبعاد حصول التميّز بين الصحيح و السقيم - المعلوم اختلاطهما من الخارج - على وجه لا يحصل الخطأ أصلاً؛ لعدم العصمة، فيتحقّق احتماله في بعض مبهم احتمالاً موجباً للتزلزل في الكلّ، الذي لا يرتفع إلّا بمعرفة صفات الراوي من علم الرجال.
و منها: استبعاد حصول القطع بصحّة جميع أخبار الكتب الأربعة؛ لأنّه لا يحصل غالباً إلّا بالتواتر أو التظافر أو الاحتفاف بالقرائن القطعيّة، و الأولان معلوما الانتفاء و كذا الأخير؛ لكثرة التقيّة الموجبة للاختفاء.
و منها: وجود راوٍ في السلسلة معلوم الكذب و الافتراء على وجه يمنع من الاطمئنان بإخبار الثقة بأنّه صحيح.
فإن قلت: إذا أخبر العادل بصحّة خبر يجب قبوله، كما أنّ الكليني أخبر بصحة أخبار الكافي حيث قال في أوّله: «و قلت: إنّك تحبّ أن يكون عندك كتاب كافٍ، يجمع فيه من جميع فنون علم الدين ما يكتفي به المتعلّم، و يرجع إليه المسترشد، و يأخذ منه مَن يريد علم الدين و العمل به بالآثار الصحيحة عن
1) . عطف على قوله: «و هو غير الاطمئنان العلمي...».
الصادقين عليهم السلام و السنن القائمة التي عليها العمل و بها يُؤدّى فرض اللّٰه عزّ و جلّ و سنة نبيّه صلى الله عليه و آله».
إلى أن قال: «و قد يسّر اللّٰه - و له الحمد - تأليفَ ما سألت، و أرجو أن يكون بحيث توخّيتَ، فمهما كان من تقصير فلم تقصر نيّتنا في إهداء النصيحة إذ كانت واجبة لإخواننا و أهل ملّتنا»(1)إلى آخر ما قال؛ فإنّ الكلينيّ ثقة في غاية الوثاقة، و أخبر بتأليف ما سأل السائل ممّا يحصل به العلم من الآثار الصحيحة، و عدم تقصيره في إهداء النصيحة، مع أنّه لم يذكر قاعدة يُميَّز بها بين الصحيح و غيره، مع تمكّنه من جمع الصحيحة؛ لوجود الاُصول الصحيحة في زمان ثقة الإسلام.
فعلم أنّ كلّ ما فيه صحيح و إلا لزاد السائل الإشكال و الحيرة، و لما جاز اكتفاء المتعلّم به و رجوع المسترشد إليه و أخذه منه.
قلت: يمكن اشتماله على الصحيح و غيره؛ لعدم النفي، و شهادة خبر سهو النبي صلى الله عليه و آله و نحوه، ممّا لا يجوز الاعتماد مع وجود قرينة مائزة متداولة معهودة اعتمد عليها، حتّى بالنسبة إلى غير السائل ممّن يأتي إلى زمان ظهور القائم عجّل اللّٰه فرجه؛ لعدم منع احتمال الانعدام عن الاعتماد، كما هو حال المعتمدين من الموثّقين و غيرهم، و لكن حصل الاختفاء بسبب التقيّة و نحوها. كما أنّهم يطلقون لفظاً يريدون منه معناه المتعارف باصطلاحهم مع امكان اختلاف الاصطلاح.
مضافاً إلى أنّ النبأ من أنواع الكلام، و الكلام من أنواع اللفظ، و اللفظ من أنواع الصوت، و المكتوب في الكافي لا يصدق عليه الصوت، فلا يصدق عليه النبأ و الخبر.
و إمكان القدح في دليل حجّية خبر العادل من حيث هو هو، و توهّمُ عدم فائدة
1) . الكافي، ج 1، ص 8 و 9، خطبة الكتاب.
ذكر الضعيف ضعيفٌ؛ لجواز كونه مؤيّداً أو موجباً لحصول الاطمئنان بعد الاعتضاد، كالشهرة و نحوها ممّا احتمل وقوعه أو غير ذلك من الفوائد.
و يدل على ذلك ذكر الأخبار العلاجيّة، و اعتراف الكلينيّ بعدم معرفة الصحيح إلّا في قليل بقوله: «و نحن لا نعرف من جميع ذلك إلّا أقلّه»(1)نعم لا فائدة في ذكر ما علم كونه موضوعاً بالنسبة إلى الأحكام الشرعيّة، مع أنّ الكليني قد يخبر عن غير المعصوم عليه السلام كما لا يخفى.
و أيضا إنّه قال: «رجوت»(2)و الرجاء غير العلم، و لا أقلّ من الاحتمال المنافي للقطع، و احتمال هضم النفس غير نافع كما لا يخفى. و إنه يحتمل كون إخباره بصحّة أخبار الكافي باعتبار الظهور الموجب للاعتماد و الركون و لو بالدليل الظنّي، كالعرض على كتاب اللّٰه كما صرّح بعض بأنّ الصحيح عند العلماء أعمُّ من مقطوع الصدوق و مظنونه، و قد مرّت إليه الإشارة.
و الاخبار بالصحّة - و لو سلّمنا كونه عن علم - لا يستلزم إلّا العلم بالصحّة بهذا المعنى لا بمعنى قطعيّ الصدور. و عدم عمل القدماء بالظنّ مطلقاً حتّى الظنّ المخصوص، ممنوع؛ لكون عملهم بظواهر الكتاب ممّا لا يمكن إنكاره.
و اقتصارهم على نقل الحديث من غير تمسّك بالأمارات الظنّية غيرُ قادحٍ؛ فإنّ الاشتغال بشيء لا يستلزم إنكارَ غيره، و حينئذ لا يجوز الاعتماد؛ لعدم حجية ظنّ المجتهد لمثله.
لا يقال: الظنّ المخصوص تجب متابعته.
لأنّا نقول: هذا فرع ثبوت كونه كذلك بوجدان الدليل القطعيّ أو إخبار
المعصوم عليه السلام، و أما مع عدمهما فلا؛ فإنّ ما يعتقده عالِمٌ دليلاً ليس دليلاً لعالم آخر.
و أيضا لو سلّم حصول القطع له لا نسلّم حصوله لغيره بمجرّده كما لا يخفى.
و يشهد عليه عدم إيراد الصدوق جميع ما في الكافي، و الشيخ جميع ما في الفقيه، فلا يكون للغير قطع لا بالصدوق و لا بلزوم الاعتماد.
أمّا الأوّل فواضح. و أما الثاني فلعدم الدليل كما أشرنا إليه.
و أيضا حكي عن جماعة من القدماء الطعن في بعض أخبار الكافي بما يقتضي أن لا يكون محل اعتبار، و كونه أصلاً في الحكم بصحّة الأخبار.
فعن المفيد أنّه قال في رسالته في الردّ على الصدوق: «فأمّا ما يتعلّق به أصحاب العدد من أنّ شهر رمضان لا يكون أقلّ من ثلاثين يوماً، فهي أحاديث شاذّة قد طعن نَقَلَةُ الآثار من الشيعة في سندها»(1)مع أنّه مذكور في الكافي.
و كذا عن ابن زهرة(2)و عن السيّد أنّه طعن على الخبر الدالّ على سهو النبيّ صلى الله عليه و آله المرويّ في الكافي.
و عن ابن إدريس أنّه طعن على الخبرين الدالّين على جواز بيع القرض فقال - بعد نقلهما -: «قال محمد بن إدريس: هل يحلّ لمحصّل و عامل بالأدلّة يرجع في ديانته إلى العمل بهذين، و فيهما ما فيهما من الاضطراب، و أصلهما و راويهما واحد، و هو محمّد بن الفضل، و أخبار الآحاد عندنا لا يعمل عليها و لا يرجع في الأدلّة إليها؛ لأنّها لا تثمر علماً و لا عملاً»(3).
و عن الشيخ أنّه طعن في كتابي الأخبار(4)على خبر حذيفة، و هو مرويّ في
الكافي(1)بطرق متعدّدة، و على خبر عمّار الدالّ على جواز بيع الدراهم بالدنانير نسيئةً(2)، المروي في الكافي و نحو ذلك.
و عن الصدوق أنّه طعن في باب الرجلين يُوصى إليهما، فيتفرّد كلّ واحد منهما بنصف التركة، على خبر مرويّ في الكافي فقال: «لست أُفتي بهذا الحديث، بل أُفتي بما عندي بخطّ الحسن بن عليّ عليه السلام»(3)مع أنّ الأوّل - كما قيل - متأخّر.
فإن قلت: لعلّ الردّ من جهة المعارضة بالأقوى، الكاشفة عن صدور المردود تقيّة، لا من جهة الضعف و عدم الصحة؛ أو يكون المراد نفي التساوي في الصحّة؛ لكون خطّ المعصوم عليه السلام أصحَّ، و كون المشهور أو المنكر - و في الأصول المعتمدة أيضاً - أصحّ.
قلتُ: ذلك خلاف الظاهر، سيّما بالنسبة إلى كلام الشيخ عندهم، و كذا كلام الصدوق في أوّل كتابه: «و لم أقصد فيه قصد المصنِّفين في إيراد ما رووه، بل قصدت إلى إيراد ما اُفتي به و أحكم بصحّته»(4)إلى آخر ما قال.
و بالجملة: لا ريب أنّ ما ذكرنا يوجب التزلزل و عدم سكون النفس إلى ما قال الكلينيّ، فلا وجه لإثبات الأحكام الشرعيّة بمجرّده، سيّما على القول بعدم حجّيّة مطلق المظنّة.
و مما ذكرنا ظهر أنّ كلّ ما يرويه الصدوق في الفقيه أيضاً ليس غنيّاً عن الرجال؛ لعدم جواز الاعتماد أوّلاً على أخباره، لما مرّ، و عدم صراحة كلامه ثانياً في دعوى
العلم بالصحّة كما لا يخفى، بل الظاهر من قوله: «و أحكم بصحّته» أنّه باجتهاده لا شهادته، مع أنّه ما يذكر في أثناء كتابه، ممّا يدلّ على عدم قطعه بصدور حديث يعارض ما في أوله و يقدم عليه؛ فإنّه ذكر حديثاً(1)ظاهره استحباب تثنية الغسل فطعن عليه بانقطاع السند، و مع ذلك أفتى به بالحمل على تجديد الوضوء. و غير ذلك ممّا هو مذكور في باب ما يُصلّى فيه من الثياب،(2)و باب الدَيْن،(3)و باب الزراعة و الإجارة(4)، و باب الوصيّ يمنع الوارثَ مالَه،(5)و باب مسّ الميت(6)و نحوها.
و كذا أخبار الشيخ في الكتابين، بل من لاحظهما علم أنّ العمل فيهما على الترجيح.
و بالجملة فمن تتبّع و تأمل و أنصف يعرف فسادَ قول الخصم قطعاً.
و أما رابعاً: فلأنّ المراد إن كان قطعيّة تلك الأخبار بسبب كلّ واحدة من تلك القرائن، ففساده واضح لا يحتاج إلى البيان. و إن كان المراد قطعيّتها بسبب مجموعها من حيث المجموع، فلا ريب في استلزامها الاحتياج إلى علم الرجال؛ فإنّ منها - كما صرّح - كون الراوي ثقةً أو نحوه، و هذا لا يعلم غالباً إلّا بعلم الرجال، كما مرّ.
و توهّم كون القطعيّة للمشايخ، مع أنّه خلاف المراد، غيرُ نافعٍ؛ لثبوت الحاجة
في الجملة حينئذ أيضاً كما لا يخفى، مع أنّ ثبوت القطعيّة لهم غيرُ مستلزمٍ لاستغنائها عن علم الرجال كما لا يخفى.
مضافاً إلى أنّ بناء عملهم أيضاً على الظنّ المعتمد، كما يدلّ عليه كلام الشيخ في أوّل الاستبصار(1)، حيث قسّم الخبر إلى المتواتر و الواحد، و قسم الواحد إلى المحفوف بالقرائن و غيره، و حكم بكون الأخير - أيضاً - معمولاً به و لو حصل ترجيحه على ما يعارضه بأعدليّة الراوي، كما لا يخفى على مَن لاحظه.
و كذا عدم أخذ الصدوق جميع أخبار الكافي، مع كونه عنده يشعر بعدم كونها طُرّاً(2)محفوفاً بما يوجب القطع عند الكلينيّ أيضاً؛ لاستبعاد اختفاء القرائن المفيدة للقطع في زمان يسير، مضافاً إلى عمله برسالة أبيه كعمل الكلينيّ بقول بعض المشايخ، كما تشهد عليه ملاحظة الكافي.
و الحاصل: أنّ دعوى قطعيّة جميع أخبار الكتب الأربعة سيّما التهذيب و الاستبصار، ليست إلّا عن لجاج أو عناد أو غفلة، و لو سُلِّمت فلا تستلزم الاستغناء عن علم الرجال في الأخبار المتعارضة، التي أُمِرنا بها بأخذ قول الأعدل و الأصدق و الأورع(3)، و نحوها من الأحوال التي لا تعلم في أمثال زماننا إلّا بكتب الرجال و في زمان معلوميّة الحال من الخارج إلّا بعلم الرجال؛ لعدم انحصار العلم فيما دوّن و كتب، كما لا يخفى.
[الأمر الثالث]: أنّ جميع أحاديثنا مأخوذة من الأصول الأربعمائة، و تلك
1) . الاستبصار، ج 1، ص 3 و 4
2) . طُرّاً أي جميعاً، و يدل عليه البيت الذي تمثّل به سيّد الشهداء الإمام الحسين عليه السلام في واقعة الطفّ قال: تَركْتُ الخَلقَ طُرّاً في هواكا و أيْتَمْتُ العيالَ لكي أراكا
3) . انظر: الكافي، ج 1، ص 68، باب الأخذ بالسنّة... ح 10؛ غوالي اللآلئ، ج 3، ص 129، ح 12؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 245، ح 57
الأصول كانت قطعيّة الصدور.(1)و الجواب منع الأخذ على سبيل الكلّيّة و منع قطعيّة الكلّ، كما يدلّ على ذلك ردّ الصدوق لكثير من أخبار الكافي و كذا الشيخ، سيّما الشيخ حيث ذكر في أوّل الاستبصار ما هو صريح في خلافه، بل كلامه دالّ على أنّ مراده من العلميّ أيضاً ما يعمّ الظنون حيث فسّر القرائن المفيدة له بما لا يوجب القطع، مثل موافقة ظاهر الكتاب و السنة.
و لو سلّم القطعيّة عندهم فنقول: إنّ أخبارهم بالنسبة إلينا من الآحاد؛ لعدم تحقّق التواتر و ما في حكمه بالنسبة إلى المشايخ الثلاثة كما لا يخفى، سيّما بالنسبة إلى جميع الأخبار من أوّل الطهارة إلى آخر الديات، و قطع شخص ليس حجّة للآخر؛ لعدم الدليل سيّما مع احتمال الجهل المركّب.
[الأمر الرابع]: أنّ دأب القدماء و معاصري الأئمّة عليهم السلام عدم العمل بأخبار الآحاد و الأحاديث الظنّية، فتكون أخبارهم قطعيّة.
و الجواب ظاهر ممّا مرّ.
[الأمر الخامس]: أنّ الاستقراء و تتبع سيرة السلف يكشفان عن كون عمل العلماء بكلّ ما حصل لهم الظنّ بأنّه مراد المعصوم عليه السلام و إن كان من رواية ضعيفة أو غيرها، فلا حاجة إلى معرفة حال الرواة، بل المتَّبع إنّما هو الظنّ.
و الجواب:
أوّلاً: أنّه افتراء كما يشهد عليه ما يُحكى عن علم الهدى(2)من المنع عن العمل بالظنّ و الظني.
و ثانيا: أنّه مناقض لما يدّعيه النافون من كون عمل القدماء على القطع و كون الأخبار قطعيّة.
و ثالثا: أنّ السيرة ليست حجّة إلّا مع الكشف عن قول الحجيّة، و الكشف ممتنع بالنسبة إلى إثبات الأصل، بمعنى أنّ الأصل حجيّة الظنّ.
نعم الظنّ حجّة إذا ألجأت الضرورة؛ ارتكاباً لأقلّ القبيحين.
و رابعا: أنّ الظنّ في أمثال زماننا لا يحصل إلّا بملاحظة السند و تعديله بالرجوع الى علم الرجال، فتحقّق الحاجة إليه ثابتة للسلف و إن لم يكونوا محتاجين إلى الكتب، كما لا يخفى.
و خامسا: أنّ حجيّة الظنّ لا بدّ لها من دليل و لا يتحقق إلّا بعد ملاحظة علم الرجال - كما لا يخفى - إلّا إذا قلنا بكفاية مطلق الظنّ مطلقاً، و هو في معرض المنع.
[الأمر السادس]: أنّ معنى العدالة و الكبيرة و عددها ممّا اختلف فيه، فلا يمكن الاعتماد على تعديل العدلين و جرحهم. و إن بعض الأُصوليّين(1)اعتبر في التزكية شهادة العدلين.(2)و بعضهم اكتفى بالواحد(3).
و لا نعلم مذهب المعدّلين في ذلك مع أنّ تعديل أغلبهم مبنيّ على تعديل من تقدّمهم، و لا نعلم موافقتهم لهم أيضاً. و أن كثيراً من الرواة ممّن كان على خلاف المذهب ثمّ رجع عنه و حسن إيمانه، و الفقهاء يعدّون روايته من الصحاح مع
جهالتهم بالتاريخ و زمان صدور الرواية، و كذلك الإشكال في العكس.
و أن العدالة بمعنى الملكة لا يمكن إثباتها بالشهادة و الخبر، و أن شهادة فرع الفرع غير مسموعة، سيّما إذا كانت ذات مراتب، و أنه لا يمكن العلم بالمعدَّل و المجروح غالباً بسبب اشتراك الاسم، و لا يمكن العلم بصحة السند من جهة احتمال السقط؛ لاحتمال كونه ضعيفاً، فلا فائدة في الجرح. و أنا نرى الغفلة و الخلط في كثير من طرق روايات الشيخ عند نقل الأخبار من الأصول.
و الجواب:
أوّلاً: أنّه موجب لعدم إمكان التصحيح بعلم الرجال، و هو خلاف المدّعى؛ لأنّ المدّعى عدم الحاجة إليه، بل هو خلاف اتّفاق الفريقين.
و ثانيا: أنّه غير تامّ بالنسبة إلى مَن قال: إنّ الجرح و التعديل من باب الظنون الاجتهاديّة؛ فإنّ إنكار حصول الظنّ من ملاحظة علم الرجال مكابرة.
و ثالثا: أنّ الرجوع إلى علم الرجال من شرائط الاجتهاد، و كلّ مجتهد يرجّح شيئاً من الأقوال فيما ذكر، فلا يبقى توقّف و حيرة.
و رابعا: أنّ البراهين الآتية كاشفة عن الأُمور الباطنية.
و بالجملة فشناعة هذا و غيره ممّا ذكر و لم يذكر، ممّا لا يخفى على مَن له أدنى إدراك، و لا ينكرها إلّا الخارج عن درجة الإنصاف و السالك في طريق الاعتساف، أو مَن ليس له إنصات أو إدراك أو التفات.
فالحاجة إلى علم الرجال في الجملة ثابتة؛ لما مرّ من التخلية و التحلية، فلا كلام للطائفة الضالّة الأخباريّة مع السلسلة العليّة العالية الأُصوليّة، فلنُرجع عنان الكلام إلى ثاني المقام فنقول:
المقام الثاني في بيان كون الحاجة إلى علم الرجال على الوجه الكلّيّ
بمعنى أنّ كلّ مجتهد لا بدّ له في العمل بأخبار الآحاد من ملاحظة سندها
بالرجوع إلى علم الرجال أم لا، بل يكفي تصحيح بعض معتمد لبعض آخر؟
اعلم أنّه اختلف العلماء في هذه المسألة، فقيل بالأوّل بناء على أنّ الأصل تحصيل العلم أو ما في حكمه. و لمّا تعذّر العلم و ما يقوم مقامه - أعني الشهادة و الرواية، لعدم كون التصحيح خبراً، من جهة كونه نقشاً لا لفظاً، و من جهة كونه - على تقدير كونه نبأ - دالّاً على التعديل التزاماً باللزوم البيّن بالمعنى الأعمّ لا باللزوم البيّن بالمعنى الأخصّ؛ للاحتياج إلى ملاحظة الاصطلاح و العدالة و حرمة التدليس و نحوها، و لعدم الدليل على اعتبار الشهادة أو الرواية هنا كما سيأتي إن شاء اللّٰه - يُكتفى بالظنّ الأقرب، و هو الحاصل بعد البحث.
و أن قبول التعديل موقوف(1)بعدم معارضة الجرح، و تحقق هذا الشرط موقوف على تعيين الراوي، و ذلك لا يتحقّق بمجرّد وصف الحديث بالصحّة، فلا يتحقّق شيء من أقسام التزكية، فلا بد من مراجعة السند و النظر في حال الرواة؛ ليُؤمَنَ من معارضة الجَرح له، بأن يتفحّص عن معارِضِه بعد تعيين الراوي و توثيقه، فإن وجد يعمل بما هو القاعدة في صورة تعارض الجرح و التعديل و إلا فيعمل به، كما أنّه لا يعمل بكلّ خبر حتّى يتفحّص عن معارضِهِ بالعامّ قبل الفحص عن مخصِّصِه.
فإن قلتَ: إذا كان بناء العمل على الظنّ، فلا وجه للمنع؛ لحصوله بمجرّد تصحيح مَن يُعتمد بقوله، و اعتبار الأقوى مع عدم الدليل عليه متعذّر، فما مِن ظنّ إلّا و يمكن أقوى منه؛ لكون الظنّ ممّا يقبل الشدّة و الضعف إلى مرتبة العلم، مع أنّه غير منضبط، مضافاً إلى أنّ الظنّ الحاصل من تصحيح بعض المعتمدين ربّما يكون أقوى من تعديل بعض.
1) . في جميع النسخ: «موقوف»، و الأصح «مشروط» كما هو مقتضى السياق، و قد أُشير لذلك في هامش «أ».
قلت - أوّلاً -: إنّ المعتبر هو الظنّ الثانويّ الباقي بعد الفحص و حصول العجز؛ لكون الأصل هو العلم.
و لا شكّ في أنّه إذا لوحظ اختلاف العلماء في كثير من الرجال، الذين يحتمل كون ما نحن فيه منهم احتمالاً قويّاً، يضمحلّ الظنّ البَدويّ، فلم يكن باقياً حتّى يكون معتبراً.
و توهّم كون الإطلاق محمولاً على ما هو المعتبر عند الكلّ، فاسدٌ؛ إذ المتعارف في المحاورات العرفية التكلّم بمعتقدهم، مضافاً إلى كون دَيْدَنِ العلماء أيضاً كذلك كما لا يخفى على المتتبّع.
فهذا التوهّم خلاف المشاهَد، مع أنّ الصحيح عند الكلّ إنّما يتحقّق إذا تحقّق إخبارُ العَدْلَين الموجِبُ حصول المظَنَّة مع كون العدلين عادلَيْن عند الكلّ.
و توهّم لزوم العسر أيضاً فاسد، لسهولة الرجوع إلى كتب الرجال.
و ثانيا: أنّ التصحيح عند المتأخّرين مبنيٌّ على الظنّ و التعديل على القطع، و احتمال الخطإ في الظنّ أكثر فيحصل التزلزل، بخلاف التعديل فإنّ الاحتمال فيه أقلّ فيحصل الظنّ بالعدالة.
مضافاً إلى أنّ الظنّ بعد النظر ممّا يعتبره جميع مَن قال بأنّ التعديل و الجرح من باب الظنون الاجتهاديّة دون الظنّ قبله.
و يحكى عن بعضٍ الثاني؛ بناء على حصول المظنّة، و عدم الدليل على التفرقة، و قبح الترجيح بلا مرجّح، فالضرورة الملجئة إلى اعتبارها في الجملة من غير فرقٍ كافيةٌ بعد ملاحظة ما ذكر، و هو كما ترىٰ.
و قيل: إن كان سند الرواية معيَّناً معهوداً بالذكر أو نحوه، كان الحكم بالصحّة تعديلاً للراوي المعيَّن و إلا فلا.
و لعل المراد أنّ الداعي - و هو التعديل في الأول - موجود، و المانع - و هو عدم
الفحص - مفقود، فلا بد من القبول بخلاف الثاني.
و فيه أن يكون بناء التصحيح على الظنّ دون التعديل - مضافاً إلى ما سيأتي - موجِباً للتزلزل كما لا يخفى، فلا بد من ملاحظة كتب الرجال و الفحص عن المعارِض ليرتفع التزلزل.
نعم إن حصل من اتّفاق جمع كثير من العلماء على تصحيح خبر على وجه حصل به الظنّ المعتمد المطمئنّ المركون إليه، لا يبعد كفايته، و لكن الأوّل مع ذلك أَولى؛ لما مرّ، بل هو أقوى؛ لأنّ اعتبار التعديل بتصريح الاسم و الاخبار بعدالة المسمّى ممّا لا خلاف فيه في الجملة، و إن كان جهة الاعتبار ممّا اختلف فيه.
و اعتبار التصحيح ليس كذلك، بل لم أجد قائلاً معتمداً له، مضافاً إلى حصول التزلزل بعد ملاحظة ما ذكر، مع أنّ العلم باختلاف المصحّحين في الجملة.
و إبهام موضع الاختلاف و احتمال كون كلِّ خبر ذلك المبهم، و حصول الظنّ القويّ بل العلم القطعيّ بحصول الخطإ في بعض الأخبار المذكورة من أوّل الفقه إلى آخره، و في بعض رواتها و لو في واحد منهم؛ بسبب اشتراك الاسم المُحْوِج إلى ملاحظة القرائن الظنّيّة الرجاليّة و نحوها، ممّا يوجب حصول المَظَنّة في الجملة في بعضها؛ و كذا بسبب اختلاف الجرح و التعديل، و كذا بسبب اختلاف كون اللفظ دالّاً على التعديل و نحو ذلك.
و احتمال كون ذلك الخطإ أو ذلك المبهم في كلّ خبر احتمالاً متساوياً، يقتضي حصول التزلزل في أشخاص الخبر قبل ملاحظة كتب الرجال.
و أيضا لو سلّمنا كون التصحيح إخباراً بتعديل الرواة، يكون هذا خبراً ظنّياً بالنسبة إلى الموضوع المتعدّد.
و جرح الرواة خبر قطعيّ ظاهراً بالنسبة إلى الموضوع الواحد، و احتمال الخطإ في الأوّل أكثر، و لا أقلّ من اقتضائه التزلزل.
و بالجملة فبعد ملاحظة ما ذكرنا لم يبقَ ظنّ معتمد إلّا نادراً كالعدم، لو سلّمنا
وجوده مع أنّه غير مراد - كما لا يخفى على المتأمِّل المنصف - و لكن يصير النزاع حينئذ موضوعيّاً و صُغرويّاً، و ملاحظة عدم الدليل على الحجيّة بالنسبة إلى مبنى الظنّ الحاصل من التصحيح، بخلاف الظنّ الحاصل من التعديل فإنّ حجيّته بناء في الجملة قطعيّ، و حيث بطل ثاني الوجهين من الوجوه الثلاثة تعيّن الثالث.
و إطلاق العلماء في جعل علم الرجال شرطاً كسائر العلوم، التي هي شروط مطلقة لكلّ مجتهد كالأُصول و العربية، تقتضي المنع في مقام التكلّم في الكبرى أيضاً، فليُتأمَّل.
مضافاً إلى أنّ العمل بالظنّ لا بدّ أن يكون بعد الفحص عن المعارِض على وجه تُحقَّق به المعذوريّة عند العقلاء؛ بسبب لزوم التكليف بما لا يُطاق و العسر و نحو ذلك؛ فإنّ كون ظنّ المصحّح بعده حجّة، لا يستلزم كون ظنّ المصحّح له أيضاً كذلك، فلا بد له - أيضاً - من الفحص؛ ليتحقّق شرط صحّة الاعتماد و الحجية.
و لا شكّ أنّ الفحص مطلقاً - سيّما على الوجه المذكور - لا يتحقّق إلّا بالرجوع إلى كتب الرجال.
و بالجملة اتّضح ممّا أسّسنا بنيانه و شيدنا أركانه و أورقنا أغصانه، من نفائس الأفكار و عرائس الأبكار، أنَّ الطريق الحقّ - الذي هو طريق المحقّقين و سبيل المحتاطين - عدم العمل بمجرّد تصحيح الأُصوليّين و ملاحظة كتب الرجاليّين.
فلنُرجعْ عِنان الخطاب إلى بيان الأبواب، فنقول بعون اللّٰه الوهّاب:
اعلم أنّ الخبر قد يُطلق على ما يقابل الإنشاء(1)، و قد يُطلق على ما يرادف
1) . انظر: الفصول الغرويّة، ص 263
الحديث(1).
و تعريفه على الأول عند بعض عبارة عن كلامٍ نسبته خارج يطابقه أو لا يطابقه(2).
قيل: و المراد بالخارج هو الخارج عن مدلول اللفظ و إن كان في الذهن؛ ليدخل مثل علمت، و ليس المراد ثبوته في جملة الأعيان الخارجيّة لينافي كونهما أمراً اعتباريّاً لا أمراً مستقلّاً موجوداً،(3)فتأمّل.
و عند بعض عبارة عن كلام يكون لنسبته خارج في أحد الأزمنة،(4)فالإنشاء خارج بقيد الخارج؛ إذ لا خارج لنسبته، بل لفظه سبب لوجود نسبة غير مسبوقة بنسبة حاصلة في الواقع. و لا يخفى أنّه غير شامل للخبر الكاذب.
و عند بعض عبارة عن كلام يحتمل الصدق و الكذب(5).
و عند بعض التصديق و التكذيب(6)ليدخل مثل خبر اللّٰه و قول القائل: مُسَيلمة رسول اللّٰه، فإنّ الأوّل لا يحتمل الكذب، و الثاني بالعكس. و فيه: أنّ الاحتمال إنّما هو مع قطع النظر عن المخبر و المخبر عنه، و مع ذلك فهو كسابقه تعريف بالأحوال.
و الأولى أن يقال: إنّه كلام اعتبر وقوع نسبته و لو في أحد الأزمنة(7)، فيخرج الإنشاء؛ لأنّه سبب لإيجاد النسبة عند التكلّم من غير اعتبار وقوعها، و يدخل الخبر
الكاذب لاعتبار وقوع النسبة فيه و إن لم تكن واقعة.
و على الثاني(1)عبارة عن كلام يحكي قول المعصوم عليه السلام أو فعله أو تقريره.
و أما نفس قوله أو فعله أو تقريره فهي داخلة في السنّة، كحكاية الحديث القدسيّ فإنّها أيضاً داخلة فيها، و إن كان حكاية هذه الحكاية داخلة في الحديث.
و تعريف الحديث بأنّه قول المعصوم عليه السلام أو حكاية قوله أو فعله أو تقريره(2)، ليدخل فيه أصل الكلام المسموع عن المعصوم عليه السلام، بعيدٌ عن قاعدة النقل؛ لكون كلامه في الأغلب إنشاءً، بخلاف حكايته فإنّها دائماً إخبارٌ، و نفس الكلام المسموع عبارة عن متن الحديث، و هو مغاير لنفسه.
و أما نفس الحديث القدسيّ فهو خارج عن السنّة و الحديث.
و الفرق بينه و بين القرآن على الأصحّ: أنّ القرآن مُنْزَل للإعجاز بخلافه.
و بالجملة فالنسبة بين الخبرين عموم من وجه إن جعلنا كلام الآمر بالمعروف و الناهي عن المنكر حديثاً، و إلا فعموم مطلق.
و توهّم الافتراق بنحو: «صلّوا كما رأيتموني أصلّي»(3)فاسد؛ لأنّه داخل في السنّة، و حكايته مشتملة على النسبة المنسوبة إلى أحد الأزمنة.
فإن قلتَ: كلام يحكي عن إشارة المعصوم عليه السلام كرواية معمّر بن خلّاد قال:
«سألت أبا الحسن عليه السلام: أ يجزئ للرجل أن يمسح قدميه بفضل رأسه؟ فقال برأسه لا، فقلت: أ بماءٍ جديد؟ فقال برأسه نعم»(4)خارج عن الأقسام المذكورة، أعني
1) . أي ما إذا أُطلق الخبر على ما يرادف الحديث.
2) . في وجيزة الشيخ البهائي لم يستبعد تعريف الحديث بأنّه قول المعصوم أو حكاية قوله أو فعله أو تقريره. انظر: الوجيزة ضمن ضياء الدراية، ص 95
3) . غوالي اللآلئ، ج 1، ص 198، ح 8؛ سنن البيهقي، ج 2، ص 345 باب مَن سها فترك ركناً.
4) . الاستبصار، ج 1، ص 59، ح 173
الحديث القولي و الفعلي و التقريري.
قلت: هذا داخل في الحديث القوليّ؛ لكونه في حكمه كما يدلّ عليه قول الراوي: «فقال» كما لا يخفى. و لو لا ذلك لأمكنَ إدخاله في الفعلي بجعله أعمَّ.
و أما المكاتبة فيمكن إدخالها أيضاً فيه بجعله عامّاً على وجه يشملها، أو في الفعلي.
اعلم أنّ الخبر على قسمين: متواتر و غير متواتر.
و المتواتر عبارة عن خبر جماعة يفيد بنفسه العلم العقلي بصدق اللفظ و المعنى أو اللفظ خاصّة في كلّ مرتبة، بمعنى أنّ العقل يمنع من تواطئهم(1)على الكذب من غير إسقاط الواسطة في ذي الواسطة. و غير المتواتر على قسمين:
متظافر و غير متظافر. و المتظافر عبارة عن خبر يفيد بنفسه العلم العاديّ أو العقليّ مع إسقاط الواسطة في ذي الواسطة كخبر حاتم و رستم و غير المتظافر على قسمين: خبر واحد محفوف بالقرائن القطعيّة، و غير محفوف. و غير المحفوف على قسمين: مسند و مرسل بالمعنى العام.
و المرسل: ما لم يعلم سلسلته إلى المعصوم عليه السلام؛ لعدم التصريح بالاسم و إن ذكر بلفظ مُبهَم كبعض أصحابنا بأجمعها، فإن سقط بأجمعها أو من آخرها واحد فصاعداً فمرسل خاصّ، و إن سقط من أوّلها واحدٌ فصاعداً فمعَلَّق، و إن سقط من وسطها واحد فمقطوع و منقطع، و إن سقط من وسطها أكثر من واحد فمعضل إن لم يشتمل على لفظ الرفع و إلا فمرفوع و كذا إن كان ذلك في الآخر. هذا إن أسند
1) . في «أ»: «تواكلهم».
إلى المعصوم عليه السلام.
و أما إذا روى عن صاحبه من غير أن يسند إليه فيسمّى موقوفاً، و هو أيضاً داخل في المرسل العامّ؛ لعدم العلم بالسلسلة إلى المعصوم عليه السلام.
و قد يكون المرسل في حكم المسند إن عُلِمَ من حال مُرسِلِه أنّه لا يرسل إلّا عن ثقة أو لا يروي إلّا عن ثقة كمراسيل ابن أبي عمير.
و المسند: ما علم سلسلته بأجمعها و هو على أقسام:
منها: المستفيض، و هو ما لا يفيد بنفسه إلّا ظنّاً، و نقله في كلّ مرتبة أزيد من ثلاثة، سواء استفاض المعنى خاصّة أو اللفظ كذلك أو كلاهما.
و منها: الغريب، و هو ما انفرد في نقله راوٍ واحد و لو في بعض المراتب، فإن كان الانفراد في جميع المراتب يسمّى «غريباً في السند و المتن» و إن كان في الابتداء بأن انفرد بروايته واحدٌ عن آخر مثله، و لكن كان متنه معروفاً عن جماعة من الصحابة يسمّى «غريب الإسناد» و إن كان في الانتهاء خاصّة بأن ينفرد بروايته واحد ثمّ يرويه عنه جماعة و يشتهر يسمّى «غريب المتن». و قد يطلق الغريب على غير المتداول في الألسنة و الكتب المعروفة.
و منها: المشهور بحسب الرواية، و هو الشائع عند أهل الحديث، بأن ينقله جماعة كثيرة منهم. و أما المشهور بحسب الفتوى فهو ما وافق مضمونه فتوى الأكثر من غير ذكر الإسناد. و قد يُطلق على ما اشتهر في الألسنة و الكتب المعروفة.
و منها: الشاذّ، و هو ما رواه الثقة مخالفاً لما رواه الأكثر.
و قد يطلق على ما يندر الفتوى بمضمونه.
و منها: المقبول، و هو ما اشتهر العمل بمضمونه سواء رواه الثقة أو غيره،
كمقبولة عمر بن حنظلة(1)في حكم المتخاصمين، فإنّها مع اشتمالها على الضعيف قد قبلها الأصحاب و عملوا بمضمونها، بل جعلوها عمدة أدلّة التفقّه و سموها «مقبولة».
و منها: المردود، و هو ما رواه غير الثقة مخالفاً لما رواه الأكثر.
و منها: المعتبر، و هو ما عمل الكلُّ بمضمونه أو الجُلُّ من غير ظهور خلاف، أو أُقيم الدليلُ على اعتباره من جهة وصف كالصحّة و الحسن و نحوهما. اعلم أنّ المعتبر قد يكون معتبراً اجتهاديّاً، و قد يكون معتبراً فقاهتيّاً. و الاجتهادي قد يكون بالأصالة، كما إذا كان مقترناً بوصف موجِبٍ له كالصحّة، و قد يكون بالعرض إذا كان المقصود مجبوراً بجبيرة من الجبائر، كالشهرة و عمل الأصحاب و قبولهم و الاستحسان و المصالح المرسلة و القياس المستنبط العلّة.
و لا يخفى أنّ الاعتبار بالعمل قد يكون بتمسّك الأصحاب بمتن من متون الأخبار في مدلوله و تمسك المستدلّ به أيضاً فيه.
و قد يكون بتمسّكهم بمتن في أحد مدلوليه من غير تعرّض لمدلول آخر و من غير إعراضٍ عنه، فيجعل المستدلّ معتبراً؛ بسبب تمسّكهم، و يجعله حجّة في المدلول الآخر؛ لوضوحه.
و قد يكون بتمسّكهم بمتن له محملان فصاعداً في أحد المحملين، و كان عند المستدلّ راجحاً في محمل آخر، فيعتبره؛ لتمسّكهم، و يجعله حجّة في ذلك الآخر؛ لوضوحه. و كلّ واحد قد يكون وجدانيّاً و قد يكون تركيبيّاً.
و الفقاهتي قد يكون بسبب العلم بعدالة الراوي بعد فسقه مع الجهل بزمان صدور الرواية، فبأصالة تأخّر الحادث يحكم بأنّها صدرت في زمان العدالة.
1) . الكافي، ج 1، ص 67 باب اختلاف الحديث، ح 10
و قد يكون باستصحاب العدالة المشكوك البقاء.
و منها: المطروح، و هو ما كان مخالفاً للدليل القطعيّ و لم يقبل التأويل.
و منها: النصّ، و هو ما كان راجحاً في الدلالة على المقصود من غير معارضة الأقوى أو المثل.
و منها: المؤوَّل، و هو ما كان ظاهره مخالفاً للدليل القطعيّ و نحوه، فينصرف عن ظاهره.
و منها: المبيَّن، و هو ما كان ظاهر الدلالة على المقصود.
و منها: المجمل، و هو ما كان غير واضح الدلالة على المقصود، سواء كان من كلّ جهة أو من بعض جهة.
و منها: المحكم، و هو ما عُلِم المراد من ظاهره من غير قرينة تقترن إليه و لا دلالة تدلّ على المراد، لوضوحه.
و منها: المتشابه، و هو ما لا يعلم المراد به إلّا بقرينة و دلالة و لو بسبب احتمال الوجهين.
و منها: المُشْكِل، و هو ما اشتمل على ألفاظ صعبة لا يعرف معانيها إلّا الماهرون أو مطالبٍ غامضة لا يفهمها إلّا العارفون.
و منها: الموصول، و هو ما اتّصل إسناده بنقل كلّ راوٍ عمّن فوقه إلى المعصوم عليه السلام، و هو أخصّ من المسند، باعتبار أنّ العلم بالسلسلة أعمُّ من الاطّلاع بالذكر، كما في الموصول أو بالعهد الذهنيّ كما في غيره.
و إن جُعِل أعمّ ممّا رفع إلى المعصوم عليه السلام أو وقف على غيره فهو أعمّ من وجه.
و منها: المضمر، و هو ما يُطوى فيه ذكر المعصوم عليه السلام - كأن يقول صاحبه: سألته - للتقيّة و نحوها.
و منها: المكاتب، و هو ما كان حاكياً عن كتابة المعصوم عليه السلام و خطه(1).
و منها: المعنعن، و هو ما يُروى بتكرير لفظة «عن» كأن يقال: «فلان عن فلان» بدون ذكر التحديث و الاخبار.
و منها: المسلسل، و هو ما اشترك فيه روايةً كلّاً أو جُلاًّ في أمرٍ خاصّ، كأسمائهم كمحمّد عن محمّد، أو أسماء آبائهم كأحمد بن عيسى عن محمّد بن عيسى، أو فعل كالتحديث بأن يقول: حدّثني فلان قال: حدّثني فلان و هكذا، أو صفة كالأوّليّة و المصافحة و التلقيم(2)و الاتكاء حال الرواية و المقام و التشبيك باليد و نحوها.
و منها: العالي، و هو ما قلّ وسائطه ككثير من روايات الكافي.
و منها: المعلَّل، و هو عند قدماء المتأخّرين: ما اشتمل على علّة خفيّة قادحة في متنه و سنده(3)، بمعنى كونه ظاهر السلامة بل الصحّة و لكن لا يعرف قدحه إلّا الماهرون من أهل الخبرة. و عند متأخّريهم: ما ذكر فيه علّة الحكم و سببه(4).
و منها: المدرّج، و هو مارُوي بإسناد واحد أو متن واحد مع كونه مختلف الإسناد أو المتن، أو أدرج فيه كلام الراوي فتوهّم أنّه منه(5).
1) . قال العلاّمة المامقاني في مقباس الهداية، ج 1، ص 283: «و الحق أنّ المكاتبة حجّة، غاية ما هناك كون احتمال التقية فيها أزيد من غيرها». و يظهر من المصنّف اعتبار كون الكتابة بخط المعصوم عليه السلام، أمّا ملاّ علي كني في توضيح المقال، ص 57 فلم يستبعد تعميمه.
2) . كقول كلّ واحد: لقمني فلان بيده لقمة و روى لي، و أمثال ذلك. و في نسخة «ب»: «كالأولوية و التقليم» مع إسقاط لفظة «و المصافحة».
3) . العلّة في هذا المصطلح بمعنى المرض.
4) . العلّة هنا بمعنى السبب.
5) . قال والد الشيخ البهائي (قده) - بعد الحكم بحرمة كلّ أقسام الإدراج -: «و إنّما يتفطّن له الحُذّاق، و كثيرا ما يقع عن غير عمد، كأن يلحق الراوي بالحديث تفسيراً أو نحوه لقصد التوضيح فيتوهّمه من يعدّه منه، و مثل هذا يتطرّق في إجازات الكتب كثيراً».
و منها: المُدبَّج - بالباء المشدّدة و الجيم و فتح الدال المهملة و ضمّ الميم -: و هو ما وافق رواية المرويّ عنه في السنّ أو الأخذ عن الشيخ، أو روى كلّ عن الآخر فكان كلّ منهما يبذل ديباجة وجهه للآخر.
و منها: المصَحَّف، و هو ما غيّر سنده أو متنه بما يناسبه خطّاً و صورة، كتصحيف بريد - بالباء الموحّدة و الراء المهملة - بيزيد - بالياء المثنّاة التحتانيّة و الزاي المعجمة - و حريز بجرير و نحو ذلك، و تصحيف شيئاً بستّاً في حديث «من صام رمضان و أتبعه ستّاً من شوّال»(1)و تصحيف خزف بخرق و نحو ذلك.
و منها: المحرّف، و هو ما غيّر سنده أو متنه بغيره و لو بما لا يناسبه؛ لإثبات مطلب فاسد.
و منها: المضطرب، و هو ما اختلف فيه النسخ أو الكتب سنداً أو متناً أو معاً.
و منها: المدلَّس، و هو ما روي بالإسناد إلى من لم يسمع منه الراوي فأوهم السماع، أو بإيراد ما لم يشتهر من ألقاب الشيخ أو أسمائه أو كناه أو نحو ذلك مع تعدّد شيخه.
و منها: المقلوب، و هو ما بُدّل بعض رواته أو كلّها بغيره سهواً أو للرواج أو الكساد.
و منها: المتّفق و المفترق،(2)و هو ما وافق راويه الآخر في اسمه و اسم أبيه لفظاً و نطقاً.
و منها: المؤتلف و المختلف، و هو ما وافق راويه الآخر خطّاً.
و منها: المتشابه، و هو ما وافق راويه الآخر لفظاً و أبوه أب الآخر خطّاً.
و منها: رواية الأقران، و هو ما وافق راويه المرويّ عنه في السنّ أو الأخذ عن الشيخ، و اختص الرواية بأحدهما.
و منها: رواية الأكابر عن الأصاغر، و هو ما كان راويه مقدَّماً على المرويّ عنه في السنّ أو الأخذ عن الشيخ.
و منها: الصحيح، و هو عند القدماء عبارة عن خبر يعتمدونه، و يطمئنّون بصدق صدوره، و يثقون بكونه عن معصوم عليه السلام(1)
1 - وجوده في كثير من الأصول الأربعمائة
2 - تكرّره في أصل أو أصلين فصاعداً بطرق مختلفة و أسانيد عديدة معتبرة.
3 - وجوده في أصل معروف الانتساب إلى أحد الجماعة الذين أجمعوا على تصديقهم كزرارة، أو على تصحيح ما يصحّ عنهم كصفوان بن يحيى، أو العمل بروايتهم كعمّار الساباطي و نظرائه ممن عدّهم شيخ الطائفة في كتاب العدّة.
4 - اندراجه في أحد الكتب المعروضة على الأئمة عليهم السلام و أثنوا عليها.
5 - أخذه من أحد الكتب الذي شاع بين سلفهم الوثوق بها ككتاب الصلاة لحريز بن عبد اللّٰه السجستاني و ككتاب حفص بن غياث القاضي.
و على ذلك جرى الشيخ الصدوق في إطلاق الصحيح على ما يركن إليه و يعتمد عليه فحكم بصحّة جميع ما أورده من الحديث في كتاب من لا يحضره الفقيه.
و إن اشتملت سلسلة سنده على غير الإماميّ، كما أجمعوا على تصحيح ما يصحّ عن أبان بن عثمان و هو ناووسي، سواء كان منشأ وثوقهم كون الراوي من الثقات أو أمارات أُخر، و سواء حصل لهم القطع بصدوره أو الظنّ.و القول بانحصار الصحيح عندهم في قطعيّ الصدور - كما عن بعضٍ - فاسدٌ
1) . قال الشيخ البهائي (قده) في مشرق الشمسين ضمن الحبل المتين، ص 269: كان المتعارف بين القدماء قدس اللّٰه أرواحهم إطلاق الصحيح على كلّ حديث صحيح اعتضد بما يقتضي اعتمادهم عليه، أو اقترن بما يوجب الوثوق به و الركون إليه. و ذلك بأمور:
كما لا يخفى؛ فإنّ الخبر عندهم على ضربين: صحيح و ضعيف، و الضعيف عبارة عمّا لم يُعتمد عليه.
فالصحيح عبارة عمّا اعتمد عليه و إن لم يقطع بصدوره، كما في أخبار الآحاد، و يدل على ذلك عبارة شيخ الطائفة، و هو من أجلّة القدماء، حيث قال في أوّل الاستبصار: «و أما القسم الآخر فهو كلّ خبر لا يكون متواتراً و يتعرّى عن واحد من هذه القرائن؛ فإنّ ذلك خبر واحد، و يجوز العمل به على شروط»(1).
و كذا ما حكي عن الصدوق من قوله: «كلّ ما لم يحكم ابن الوليد بصحّته فهو عندنا غير صحيح»(2)فإنّ ظاهر الاعتماد على تصحيحه و عدم الاعتماد على تصحيح غيره لا بيان كونه ما حكم بصحّته مقطوع الصدور.
و عند المتأخّرين عبارة عن خبر يكون الراوي في كلّ مرتبة من مراتب سلسلته إماميّاً عدلاً ضابطاً، فالنسبة بين الاصطلاحين عموم مطلق، كما أنّ النسبة بين الصحيح عند القدماء و المعمول به عندهم عموم من وجه، لكون ما يوافق التقيّة صحيحاً أحياناً، و كون ما يروي العامّة عن أمير المؤمنين عليه السلام غير صحيح و معمولا به أحياناً، لما نقل عن الشيخ أنّه قال في العدّة(3)ما مضمونه: «إنّ رواية المخالفين في المذهب عن الأئمّة عليهم السلام إن عارضها رواية الموثوق به وجب طرحها، و إن وافقتها وجب العمل بها، و إن لم يكن ما يوافقها و لا ما يخالفها و لا يعرف لهم قول فيها وجب أيضاً العملُ بها؛ لما روى عن الصادق عليه السلام أنّه قال: إذا نزلت بكم حادثة لا
تجدون حكمها فيما رووه فانظروا ما رووه عن علي عليه السلام فاعملوا به»(1).
و كذا النسبة بين صحيح المتأخّرين و المعمول به عندهم، لعملهم بالحسن و الموثق و طرحهم الصحيح الموافق للتقيّة أو المخالف للأقوى، و هو على أقسام:
أعلى و أوسط و أدنى.
فالأعلى: ما كان كلّ واحد من الرواة في كلّ مرتبة معلوم الإماميّة و العدالة و الضبط، أو كان معدّلاً بتعديل عَدلين، أو معدَّلين بعدلين، و هكذا.
و الأوسط: ما كان رواة سلسلته كلّاً أو بعضاً، مع كون الباقي من القسم الأوّل، معدّلاً بعدل يفيد قوله الظنّ المعتمد أو بمعدّل كذلك.
و الأدنى: ما كان رواتها كُلّاً أو بعضاً، مع كون الباقي من القسم الأول أو الثاني، ممّن حكم بعدالته بالظنّ الاجتهاديّ.
و لكل مراتب عديدة:
أمّا الأوّل فبملاحظة كون المزكى معلوم العدالة بالصحّة المتأكّدة أو حسن الظاهر أو الظنّ الاجتهاديّ، و بملاحظة كون واحدٍ من الرواة من القسم الثاني أو الثالث أو اثنين أو أزيد.
و أما الثاني فلذلك أيضاً مع ملاحظة كون المعدّل بعدل واحد واحداً أو زائداً.
و أما الثالث فلذلك أيضاً، مع ملاحظة كون تعديل المعدّل بالظنّ الاجتهاديّ حاصلاً من غير تزكية العدل، و كون المعدل واحداً أو زائداً.
و يثمر ملاحظة هذا التفاوت عند التعارض؛ إذ قد يحصل التعارض و لا يحصل التعادل بملاحظته، فلا يحتاج إلى الترجيح من جهة أخرى.
و منها: الحسن، و هو عبارة عن خبر يكون كلّ واحد من رواة سلسلته إماميّاً
1) . بحار الأنوار، ج 2، ص 253
ممدوحاً بمدح موجب للاعتماد، و يكون مدح الكلّ غير بالغ إلى حدّ الوثاقة، أو يكون مدح البعض كذلك مع بلوغ مدح الباقي إلى حدٍّ ما. و له أيضاً مراتب تُعرف بالتأمّل.
و منها: الموثَّق، و هو ما يكون كلّ واحد من رواة سلسلته ثقة في الجوارح، مع عدم كون البعض أو الكلّ إماميّاً، و له أيضاً مراتب تعرف بالمقايسة.
و منها: القوي، و هو بالمعنى العامّ: ما يظنّ بصدق صدوره ظنّاً مستنداً إلى غير جهة الصحّة و الحسن و التوثيق، و هو على أقسام:
منها: ما يكون جميع رواة سلسلته إماميّين، مع كون البعض أو الكلّ مسكوتاً عن المدح و القدح كنوح بن درّاج.
و منها: ما يكون كذلك إلّا أنّ البعض أو الكلّ يكون ممدوحاً بمدح غير بالغ إلى مرتبة الحسن.
و منها: ما يكون الجميع غير إماميّين ممدوحين بمدح بالغ إلى مرتبة الحسن، أو البعض غير إماميّ و الباقي إماميّاً، مع مدح الإماميّ إلى مرتبة الحسن و وثاقة غير الإماميّ أو العكس، أو مدح كليهما إلى مرتبة الحسن.
و للكل مراتب باعتبار كثرة الأحسن و قلته و تعدده و وحدته.
و منها: الحسن كالصحيح، و هو ما كان كلّ واحد من رواة سلسلته إماميّاً، و كان البعض ممدوحاً بمدح معتمد غير بالغ إلى حدّ الوثاقة و الباقي ثقة، و كان مدح ذلك البعض تالياً لمرتبة الوثاقة، ككونه شيخ الإجازة على المشهور.
و كذا لو كان الكلّ كذلك أو كان البعض الممدوح واقعاً بعدَ مَن يقال في حقّه:
إنّه ممّن أجمعت العصابة على تصحيح ما يصحّ عنه، كابن أبي عمير.
و منها: الحسن محتمل الصحّة، و هو ما كان جميع رواة سلسلته إماميّين ممدوحين، و كان بعضهم ممّن اختلف في وثاقته و قصوره عن حدّها، و حصل
للناظر بعد الملاحظة الكاملة الميل إلى الوثاقة من دون اطمئنان و كان الباقي ثقة أو كذلك.
و يمكن إدخاله في متلوّه كإدخال الموثّق محتمل الصحّة في الموثّق كالصحيح، و نحو ذلك القويّ محتمل الصحّة و الحسن أو الموثقيّة و نحو ذلك.
و منها: الموثّق كالصحيح، و هو ما يكون كلّ واحد من رواة سلسلته ثقة و لم يكن الكلّ إماميّاً و كان غير الإماميّ ممّن يقال في حقّه: «أجمعت العصابة على تصحيح ما يصحّ عنه» كأبان بن عثمان، أو واقعاً بعد مَن يقال في حقّه ذلك.
و منها: القويّ كالصحيح، و هو ما يكون كلّ واحد من رواته إماميّين، و يكون البعض مسكوتاً عن المدح و الذم، أو ممدوحاً بمدح غير بالغ إلى حدّ الحسن، و كان واقعاً في الذكر بعد الثقات و بعد مَن يقال في حقّه: «أجمعت العصابة على تصحيح ما يصحّ عنه» على قول.
و منها: القويّ كالحسن، و هو ما يكون كلّ واحد من رواة سلسلته إماميّاً، و كان الكلّ أو البعض مع وثاقة الباقي أو نحوها ممدوحاً بمدح يكون تالياً لمرتبة الحسن، أو ما ادّعِيَ العلم العاديّ بكونه من المعصوم عليه السلام كالرضويّ؛ فإنّه مما ادّعى السيد الفاضل الثقة القاضي الأمير حسين أنّه حصل لي العلم العادي، بأنّه من تأليف مولانا الرضا عليه السلام على ما حكي عنه(1)في البحار(2)، بل لا يبعد الحكم بكونه قويّاً كالصحيح.
و منها: القويّ كالموثّق، و هو ما كان بعض رواته مسكوتاً عن مدحه و ذمّه، و واقعا بعد مَن يقال في حقّه: «أجمعت العصابة» و كان الباقي ثقة، و كان بعض
الثقات غير إماميّ، و كان بعضٌ من غير الإمامي ممدوحاً بمدح يكون تالياً للوثاقة و كان الباقي ثقة.
و منها: الضعيف، و هو ما حُكِم بكون بعض رواتها أو كلّها مجروحاً بغير فساد المذهب.
و قد يطلق على ما هو الأعمّ من المعلوم فسقه و المجهول حاله أو ذاته و حاله، بل من القويّ أيضاً.
و منها: المهمل، و هو ما لم يذكر بعض رواته في كتاب الرجال ذاتاً و وصفاً.
و منها: المجهول، و هو ما ذُكر رواتُه في كتاب الرجال، و لكن لم يُعلم حالُ البعض و الكل و لو بالنسبة إلى العقيدة.
و منها: القاصر، و هو ما لم يعلم مدح رواته كلّاً أو بعضاً، مع معلوميّة الباقي بالإرسال أو بالإهمال أو بجهل الحال أو بالتوقّف عند تعارض الأقوال في بيان الأحوال.
و هذه الأقسام في حكم الضعيف في الحجيّة في السنن و الكراهة؛ للتسامح، و عدمها في غيرهما فهي ضعيفة فقاهة، و لكنها أَولى من الضعيف الاجتهاديّ.
و للكل مراتب تُعرف بالتأمّل و تنفع في صورة التعارض فيما تكون حجّة فيه.
و هي سبعة:
الأوّل و هو الأعلى: السماع من الشيخ فيقول: «سمعت» أو «حدّثني» أو «أخبرني» أو «أنبأني». و هو قد يكون مع قراءة الشيخ من الكتاب، و قد يكون مع إلقائه من الحفظ.
و على التقديرين قد يكون السامعُ غيرَ المخاطَب، و قد يكون نفسه منفرداً أو
مجتمعاً.
و الثاني من الأوّل أعلى؛ لقلّة احتمال الخطإ من الشيخ، و كثرة الاعتناء الموجبة لقلّة الخطإ من المرويِّ له.
و منه يظهر وجه التفاوت في سائر المراتب؛ فإنّ قلّة احتمال الخطإ توجب زيادة الاعتناء، و كثرته تقتضي نقص الاعتناء، فكما أنّ احتمال الخطإ في اللسان و البصر من الراوي الأصل و في السمع من المرويّ له عند توجّه الخطاب إليه خاصّة أقلّ، فكذا احتماله بالنسبة إلى اشتراك الخطاب بالنظر إلى ما هو فيه أكثر.
الثاني: القراءة، و هي قد تكون بقراءة المتحمِّل عند الشيخ، و قد تكون بقراءة غيره و سماعه. و علىٰ التقديرين قد تكون مع كون الأصل المصحّح بيد الشيخ أو بيد ثقة، و قد يكون مع التفات الشيخ إلى ما في حفظه فيكون «قرأتُ عليه و أقر به» أو إحدى العبارات المذكورة مقيّدة بقراءة عليه أو «قُرِئ عليه و أنا أسمع فأَقَرّ به» أو أحدها مقيّدة.
الثالث: الإجازة مشافهة أو كتابة بالرخصة و الإذن في الرواية، و هي إمّا لمعيَّن بمعَيَّنٍ «أجزتُكَ رواية هذا الكتاب» أو لغيره بغيره ك «أجزتُ المسلمين أو الطلّاب رواية مسموعاتي أو لمعيّن بغيره «أجزتُكَ رواية مسموعاتي» أو بالعكس ك «أجزتُ الطلّاب رواية هذا الكتاب».
و قد تكون بالنسبة إلى المعدوم منضمّاً إلى الموجود أو مختصّاً به.
و على أيّ تقدير فيقول: «أجازني رواية كذا» أو إحدى تلك العبارات مقيّدة بما يرفع التدليس.
الرابع: المناولة، و هي إعطاء الشيخ أصله و تأليفه لغيره مع قوله: «هذا سماعي من غير إجازة» و معها أَولى و أعلى فيقول: «ناولني» أو إحدى تلك العبارات مقيّدة بما يرفع التدليس.
الخامس: الكتابة، بأن يكتب للمرويّ له حاضراً أو غائباً مرويّهُ بخطّه، أو يأمر له بها فيقول: «كتب لي» أو إحدى ما ذكر مقيّدة.
السادس: الاعلام، بأن يُعلِمَ الناس أو المرويّ له أنّ ما كتب في الكتاب الفلانيّ مرويّهُ، من غير مناولة و إجازة، أو أوصى عند الموت أو المسافرة بكونه كذلك، فيقول: «أَعلَمَنا» و نحوه.
السابع: الوجادة، بأن يجدَ المرويَّ مكتوباً بخطّ الشيخ أو في تصنيفه و لو من غير خطّه، فيقول: «وجدتُ بخطّ فلان» أو «في كتابه» أو إحدى العبارات المذكورة مقيّدة.
و منع جواز الاخبار مع التقييد على وجه يفيد المطلوب من غير تدليس - هنا و فيما سبق - لا وجه له؛ فإنّ باب المجاز واسع، و التدليس بالقرينة مرتفع.
و أما منع العمل مع العلم بالتواتر و نحوه فاسد سيّما في أمثال زماننا.
اعلم: أنّ العلماء اختلفوا في هذه المسألة على أقوال:
الأوّل: أنّ التزكية من باب الشهادة، بمعنى كونها من المواضع التي لا بدّ فيها من حصول العلم أو ما يقوم مقامه؛ لعدم جواز العمل بالظنّ إلّا مع انسداد باب العلم المنفيّ هنا، و عدم جريان الأدلّة المذكورة؛ لجواز العمل بالخبر من حيث هو على تقدير تسليم تماميتها هنا؛ لعدم دلالتها على لزوم المقبول في الموضوعات أيضاً على وجه يكون مسلّماً، فلا بد من العلم أو ما يقوم مقامه، و هو الشهادة.
الثاني: أمّا من باب الرواية، بمعنى أنّ الأدلّة الدالّة على جواز العمل بالخبر - من حيث هو من الآيات و نحوها - دلّت على جواز العمل به فيها أيضاً؛ للإطلاق
و نحوه، مع كفاية الواحد في أصل الرواية فلا يزيد فرعه، و هو التزكية.
الثالث: أنّها من باب الظنون الاجتهاديّة، و هو المعتمد؛ لعدم إمكان الشهادة، فإنّ الشهادة إخبار جازم. و هذا غير ممكن التحقّق بالنسبة إلى الرواة؛ لاقتضائه إدراك الشاهد لهم، و هذا غير واقع بالنسبة إلى مَن كان سابقاً في أزمنة كثيرة كزرارة و أمثاله.
و ما كُتبَ في كتب الرجال ليس من باب الشهادة؛ لأنّه نقش، و الشهادة لا بدّ أن تكون من باب اللفظ، مع أنّ أكثره من باب فرع الفرع بل فرع فرع الفرع، فليس معتبراً.
و لو سُلِّم الإمكان فلا دليل على اعتبار الشهادة على سبيل الكلّيّة الشاملة للمقام؛ إذ لا عموم من الكتاب و السنة و لا من غيرهما على وجه الاطمئنان سيّما شهادة الفرع، مضافاً إلى أنّها لو تحقّقت و سلمنا حجّيّتها فلا تسمن و لا تغني من جوع؛ لندرتها و عدم وفائها في رفع الحاجة كما لا يخفى على المتأمّل.
أمّا الرواية ففيها أوّلاً: أنّها أيضاً غير متحقّقة؛ للزوم كونها من باب اللفظ، و هو غير واقع، و الواقع ليس إلّا النقش، و هو غير نافع، مضافاً إلى عدم تماميّة دلالة أدلّتها كما لا يخفى، فلا يكون لاعتبارها وجه، مضافاً إلى أنّه لا يسلم جُلُّ الرواة من الطعن، فلا محيص عن الترجيح و العمل بالظنّ.
فتعيّن القول الثالث، و هو كونها من باب الظنون الاجتهاديّة و لو كانت حاصلة من الشياع الظنيّ؛ لعدم قول لآخرٍ، مضافاً إلى أنّ غالب الأحكام التي لا محيص عن العمل بها مستنبطة من الأخبار، و هي غير سالمة من الغشّ و السقم و الغبار.
فلا بد من تميّز الصحيح من السقيم، بملاحظة حال السند و معرفة الأخبار، و لا يمكن ذلك بالعلم كما لا يخفى على مَن له أدنى اعتبار، فلا بد ممّا يقوم مقامه بالنقل أو العقل، و الأول غير متحقّق؛ لعدم الدليل الدالّ على كون الشهادة أو
الرواية محلّ الاعتبار، مع عدم كفاية شيء منهما كما لا يخفى، مع أنّ تعيين الموصوف في المشتركات لا يتمّ إلّا بالظنّ كما لا يخفى، فتعيّن ما يقوم مقامه من جهة العقل، و هو الظنّ.
و بالجملة فإنّ الضرورة ملجئة إلى العمل بغير العلم هنا أيضاً؛ لانسداد بابه، و لزوم العمل بالأخبار بعد الاطمئنان برواتها، فلو كان المعيار هو العلم لزم ترك العمل بأكثر الأخبار، فيلزم إمّا الخروج عن الدين أو التكليف بما لا يطاق أو غيرهما من المفاسد.
فإن قلتَ: جواز العمل بالظنّ في الأحكام للضرورة، لا يستلزم جواز العمل به في الموضوعات؛ لإمكان العمل بمضمون الخبر المشتمل على الحكم، لحصول الظنّ من غير الحكم بكون راويه عادلاً؛ لعدم العلم بالعدالة.
قلت: لا ريب أنّ حصول الظنّ بالحكم من الخبر غالباً موقوف على الحكم بعدالة رواته، و أن غالب الأحكام مستفاد من الأخبار، فلو كان الحكم بالعدالة موقوفاً و لا يكتفى فيه بالظنّ، لزم التزلزل في غالب الأحكام، فيلزم ما ذكر.
فالضرورة الملجئة إلى العمل بالظنّ في الأحكام، ملجئة إلى العمل به في الموضوعات في هذا المقام أيضاً من غير تعيين الظنّ الأقوىٰ، لعدم انضباطه و كفايته، مضافاً إلى أنّه إذا انتفى القولان الأوّلان تعيّن الثالث؛ لعدم غيره.
و مما ذكرنا ظهر وجه جواز العمل بالظنّ في تعيين الرواة، بل الحاجة فيه أشدّ؛ إذ كثيراً ما يحتاج إلى القرائن الرجاليّة، و صاحب المشتركات العامل بالظنّ الذي لا يعرف حاله إلّا بالظنّ.
و ظهر أيضاً وجه عدم الاكتفاء بقول المشايخ: «إنّ الأخبار صحاح» فإنّ الفسق في الجملة يوجب التزلزل الذي لا يرتفع إلّا بعد التصحيح و نحوه.
اعلم أنّ ألفاظ المدح على قسمين:
الأوّل: ما يدلّ على مدح حسن الرواية مطابقة و حسن الراوي التزاماً كقولهم:
«صحيح الحديث»(1).
الثاني: ما هو العكس سواء كان دالّاً على الكيفيّة النفسانيّة بنفسه، كقولهم:
«ثقة في الحديث»(2)أو بواسطة كقولهم: «شيخ الإجازة»(3)على قول قويّ، و كلّ منهما على قسمين:
الأول: ما يدلّ على المدح البالغ إلى حدّ الوثاقة.
و الثاني: ما يدلّ على المدح غير البالغ، سواء كان بالغاً إلى حدّ يوجب الاطمئنان المعتمد بدلالته على حسن حال الراوي، كقولهم: «خَيِّر» أوْ لا، كقولهم:
«فاضل» و كلّ واحد من الأقسام على قسمين:
الأوّل: ما يجامع صحّة العقيدة مع التنصيص أو بدونه كقولهم: «عدل إماميّ» أو «ثقة» من غير التنصيص بالإماميّة.
و الثاني: ما يفارق صحّة العقيدة بالتنصيص على العدم كقولهم: ثقة فَطَحِيّ.
و تظهر ثمرة الأقسام في صورة التعارض و الترجيح؛ فإنّ الصحيح بالظنّ الاجتهادي الحاصل من القسم الأول من القسم الثاني من الألفاظ، مقدَّمٌ على الصحيح بالظنّ الحاصل من القسم الثاني منه، فيقال: إنّه أقوى سنداً و هكذا.
1) . عدّه الشهيد الثاني في درايته من ألفاظ التوثيق. انظر: الرعاية، ص 76
2) . قال المقدّس الكاظمي الأعرجي في عدّة الرجال، ج 1، ص 117: «و قولهم: ثقة في الحديث، توثيق».
3) . عن الشهيد الثاني في الرعاية، ص 192 «أنّ مشايخ الإجازة لا يحتاجون الى التنصيص على تزكيتهم». و عن الشيخ سليمان الماحوزيّ في «معراج أهل الكمال إلى معرفة الرجال»: «لا ينبغي أن يُرتاب في عدالتهم».
فما يدلّ على حسن الراوي بالمطابقة و الرواية بالالتزام، و يكون مدلوله حسناً بالغاً إلى حدّ الوثاقة مع صحّة العقيدة المنصوصة ألفاظٌ:
منها: قوله: «عدل إماميّ» أو: «عدل من أصحابنا الإماميّة» أو نحو ذلك. و إن اقترن بلفظ «ضابط» فهو أَولى(1)، و إلا فيحمل عليه؛ للغلبة.
فإن قلت: قد وقع الاختلاف في العدالة بأنّها الملكة أو حسن الظاهر أو ظهور الإسلام مع عدم ظهور الفسق، و كذا في أسباب الجرح و عدد الكبائر، فمع عدم الاطّلاع على رأي المعدّل لا ينفع التعديل بذلك.
قلت: مع أنّ هذا الإيراد لا يتمّ عند توافق رأي المعدّل مع رأي الناظر(2)أو كون رأي المعدّل في مرتبة عليا، و إرادة الأخير بعيدٌ كما لا يخفى.
و الأولان كافيان لمن يقول بكونها حُسن الظاهر كما هو الحقّ المشهود، مضافاً إلى أنّ ما وضع له قولهم: «فلان عدل» هو الاخبار العلميّ بالعدالة.
و غرضهم من هذا القول انتفاع كلّ الناس سيّما مَن بعدهم به؛ فإنّ الغالب عدم اعتناء المعاصرين بعضهم بكتب بعض، وهم كانوا عالمين بالاختلاف، فلو كان مرادهم من العدالة المطلقة ما هو المعتبر عند القائل دون الكلّ من غير بيان مِن الحال أو المقال، لزم التدليس و الإضلال، و كلاهما مع العدالة بعيد، بل محال.
فلا بد من حمل المطلق على ما هو المعتبر عند الكلّ - بمعنى حصول العلم بالعدالة، و هو معتبر عند الكلّ - حذراً من المحذورَيْنِ.
1) . و هو مختار الشيخ حسن ابن الشهيد الثاني في منتقى الجمان، ج 1، ص 5، حيث قال - عند إشكاله على كلام والده (قده) في شرح البداية -: «و ثانيا: إنّ الضبط شرط في قبول خبر الواحد، فلا وجه لعدم التعرّض له في التعريف».
2) . في «أ»: «لا يتمّ إلّا توافق رأي الناظر أو كون رأي...» و قد سقطت بعض الكلمات، التي أثبتناها من سائر النسخ.
نعم مَنِ اصطلح اصطلاحاً مخصوصاً لا يَرِدُ عليه ذلك، و ليس ذلك حاصلاً للغالب، بل لأحدٍ، فإنّ اطّلاعنا على مذهب الشيخ مثلاً لا يقتضي اصطلاحه، و هو أيضاً لم يكن عالماً بأنّ مَن سيأتي من الناظرين إلى رجاله - مثلاً - سيكونون عالمين باصطلاحه الذي لم يبيّنه في رجاله.
و بالجملة فبملاحظة ما ذكر يحصل الظنّ بالعدالة لا محالة، و هو كافٍ، كما مرّ.
مع أنّ أحداً من العلماء لم يتأمّل في تعديلهم من هذه الجهة، مع تعرّضهم لسائر جهات التأمّل كثيراً.
فتلقّيهم ذلك التعديل بالقبول منشأ للقبول، لأنّهم من الفحول العدول، فلا وجه للعدول، مع أنّ المناط إذا كان هو الظنّ فبعد حصوله لا وجه للإيراد و لو كان حاصلاً من قول غير الثقة.
فإن قلتَ: من جملة شرائط الصحّة كون الراوي ضابطاً، فمن أين يُفهم ذلك الشرط؟
قلتُ: إمّا أن يُفهم ذلك الشرط من الغَلَبَة، فإنّ الغالب من عدول الرواة هو الضابط فيحمل المجهول عليه؛ لأنّ الظنّ يلحق الشيء بالأعمّ الأغلب، و الظن كافٍ في التزكية، أو من كون الضابط هو الفرد الكامل الذي ينصرف إليه الإطلاق، أو من عدم تأمّل أحد من العلماء من هذه الجهة، الكاشف عن كون مثل هذا اللفظ في الاصطلاح عبارة عن العدل الضابط.
و منها: قولهم: «ثقة إماميّ» أو نحو ذلك، فإنّ الظاهر اتّفاقهم على كونه من ألفاظ التعديل، و لهذا يُثبِتون العدالة بأمثال هذا اللفظ من غير تأمّل، بل الظاهر منهم استفادة الظنّ - أيضاً - منه، فيدلّ ذلك على وقوع الاصطلاح فيه على ذلك.
و منها: قولهم: «وجه من وجوه أصحابنا» أو نحوه، لظهور اتّفاقهم فيه أيضاً على ما ذكر.
و منها: قولهم: «عين من أصحابنا» أو نحوه لمثل ما مرّ، و حُكِي عن أُستاذ الفحول أنّه قال: «و عندي أنّ لفظ عين و وجه يفيدان مدحاً معتدّاً به، و أقوىٰ منهما قولهم: وجه من وجوه أصحابنا»(1).
و منها: قولهم: «فلان أوثق أصحابنا» أو نحوه أو «أوثق من فلان» مع كون فلان ثقة إماميّاً.
و منها: قولهم: «فقيه من فقهائنا» على وجه.
و منها: قولهم: «شيخ الطائفة» كذلك، إلى غير ذلك من الألفاظ، كقولهم:
«جليل القدر عظيم المنزلة».
و ما يدلّ على المدح المذكور مع صحّة العقيدة من غير تنصيص أيضاً ألفاظ كثيرة:
منها: قول العدل الإماميّ: «فلان ثقة» بناء على أنّ دَيْدَنَهم التعرّض للفساد، فعدمه ظاهر في عدم وجدانه، و عدم الوجدان ظاهر في عدم الوجود؛ لبُعد وجوده، و عدم ظفرهم مع شدّة بذل جهدهم، أو لأنّ المطلق ينصرف إلى الكامل، أو لأنّهم اصطلحوا ذلك اللفظ في الإماميّ العدل الضابط، كما مرّ إليه الإشارة، أو لأنّ الظاهر منه التشيّع و الظاهر من الشيعة حسن العقيدة، أو من جهة إفادة صرف المتعلّق العمومَ، فيكون المعنى: ثقة من جميع الجهات، فعند الإطلاق يحمل عليه، و عند التقييد بقولهم: فَطَحيّ(2)يُصرف عن الظاهر، و كذا عند التعارض؛ لتقدّم النصّ على الظاهر.
و منها: كلّ واحد من الألفاظ المذكورة إذا خلا من القيود المسطورة و نحوها.
و منها: قولهم: «شيخ الإجازة» إذا كان المستجيز من الأجِلَّة كالمفيد و شيخ الطائفة أو كانت الإجازة على وجه الاستمرار و الشيوع و الغلبة.
و ما يدلّ على حُسن الرواية بالمطابقة، و حسن الراوي بالالتزام مع بلوغه إلى حدّ الوثاقة أيضاً ألفاظ كثيرة:
منها: قولهم: «اجتمعت العصابة على تصحيح ما يصحّ عنه» فإنّه ظاهر في مدح الرواية، و لكنه يفيد وثاقة الراوي أيضاً، فإنّ مرادهم من هذا اللفظ بيان قاعدة كليّة، في بيان أنّ الراوي المخصوص يكون بمرتبة لو صار الحديث صحيحاً إليه لكان صحيحاً و لو كان الحديث ممّا لم يطّلع عليه المادح، فإنّ عدم صدور حديث سوى ما اطّلع عليه ممّا لم يطّلع عليه إلّا اللّٰه و الراسخون في العلم.
فذكر لفظ العموم و هو كلمة «ما» مع ذلك دليلٌ على عدم إرادة ما اطّلع عليه خاصّة، فلا بدّ من كون الموصوف بذلك الوصف ثقةً معتمداً حتّى يمكن أن يقال في حقّه: إنّ ما يصحّ عنه فهو صحيح، مع أنّ الإتيان بلفظ المضارع دون الماضي دليل على ما ذكر كما لا يخفى. مضافاً إلى أنّه اجتمعت العصابة على أنّ قولهم:
«اجتمعت العصابة» يفيد الوثاقة بالنسبة إلى مَن ورد في حقّه تلك اللفظة(1)
الأول: ما حكاه في منتهى المقال عن أُستاذه صاحب الرياض، بأنّ المراد منه كون مَن قيل هذا في حقّه صحيح الحديث لا غير، بحيث إذا كان في سند فوثّق مَن عداه أو صحّح السند و لو بغير التوثيق بالنسبة إلى غيره، عدّ السند حينئذ صحيحاً و لا يتوقّف من جهته.
الثاني: أنّ المراد توثيق مَن روى عنه مَن قيل ذلك في حقّه، و نسبه في الفوائد الى الوهم.
الثالث: أنّ المراد تصحيح روايته بحيث لو صحّت من أوّل السند إليه عدّت صحيحة، من غير اعتبار ملاحظة أحواله و أحوال من يروي عنه إلى المعصوم.
و قد عزى هذا القول في الفوائد الرجالية، ص 6 إلى الشهرة، و نسبه المحدّث الكاشاني في أوائل الوافي، ج 1، ص 27 إلى المتأخّرين.
و لمزيد المعرفة انظر: توضيح المقال، ص 41، الطبعة الحجرية.
،1) . يُعّد هذا البيان قولاً رابعاً في معنى «أجمعت العصابة...» و هناك ثلاث أقوال أخر:
و لا نزاع في ذلك و إنّما النزاع في إفادته صحّة الحديث مطلقاً، فلا يلاحظ مَن كان بَعد ذلك الشخص في الذكر إلى المعصوم عليه السلام بل لو كان ضعيفاً أيضاً لم يكن قادحاً في الصحّة كما عن المشهور، و عدمها كما عن بعض كما هو المتيقّن؛ فإنّ دلالة الألفاظ إمّا بالوضع أو بالقرينة، و الوضع إمّا لغويّ أو عرفيّ عامّ أو خاصّ، و لم يثبت الوضع بأنواعه بالنسبة إلى إفادة تعديل مَن كان واقعاً بعد ذلك الشخص و كذا القرينة و إن كان الأول لعلّه هو الظاهر من العبارة كما قيل.
و مما ذكرنا يندفع ما يَرِدُ: أنّ تصحيح القدماء لا يستلزم التوثيق كما لا يخفى، فلا حاجة إلى أن يقال: إنّ دعوى الشيخ(1)الاتّفاق على اعتبار العدالة في قبول الخبر دليلٌ على المطلوب، حتّى يَرِدَ أنّ ذلك منافٍ لتقسيم الحديث إلى الصحيح و الضعيف، و جعل الصحيح(2)ما وثقوا بكونه من معصوم عليه السلام و لو من أمارات سوى الوثاقة حتّى يحتاج إلى الرفع بالفرق بين الصحيح و المعمول به، أو بتخصيص ذلك في الخبر الذي لم يقترن بأمارة الاطمئنان سوى عدالة الراوي، بمعنى أنّها شرط في حجّيّة الخبر بنفسه مع أنّه لا ينفع مع ذلك.
فإن قلتَ: لا وجه للقول الأخير، فإنّ ذلك يقتضي كون جميع العدول ممّن يجب أن يقال في حقّهم ذلك؛ لاشتراكهم في الوجه.
قلتُ: أوّلاً أنّه لا يتمّ إلّا فيمن لا خلاف في عدالته، بل فيمن عدا مَن اتّفق في عدالته، و لا نمنع كون مَنِ اتُّفِق في عدالته ممّن لا يقال في حقّه ذلك.
و ثانيا: أنّ لزوم الاطّراد ممنوع.
فإن قلتَ: هذا اللفظ قد يُستعمل في فاسد المذهب كأبان بن عثمان الناووسي
فلا يفيد الوثاقة المقترنة مع صحّة العقيدة.
قلتُ: هذا مثل لفظ «ثقة» في إفادته عند إطلاق الإماميّة إمّا من جهة الحقيقة الثانويّة، أو من جهة كونه هو الفرد الكامل، أو من جهة أنّ عدم التعرّض لفساد المذهب دليلُ عدم الوجدان، و هو دليل عدم الوجود؛ لما مرّ.
فإن قلتَ: هذا الإجماع مجرّدُ وفاقٍ لم يثبت وجوب اتّباعه.
قلتُ: لا ريب في إفادته الظنّ بالوثاقة؛ لما مرّ. و استفادة سائر الشرائط تظهر ممّا مرّ.
نعم هذا الصحيح ليس كسائر الصحاح.
و منها: قولهم: «صحيح الحديث على وجه»(1).
و منها: قولهم: «سليم الرواية كذلك» إلى غير ذلك من الألفاظ الدالّة على وثاقة الراوي بالالتزام.
اعلم أنّ تلك الألفاظ في صورة الاجتماع أولى منها في صورة الانفراد، و المجتمع الزائد أَولى من المجتمع الناقص.
مثلاً قولهم: «ثقة عين» أولى من قولهم: «ثقة» فقط. و «عين» كذلك و هكذا، كما أنّ بين أنفسها - أيضاً - تفاوتاً يُعرف بالتأمّل و يثمر في صورة التعارض، فاعرف.
و مثل ذلك حال الألفاظ الآتية في الحسن و القوة، و ما يدلّ على الحسن أيضاً ألفاظ كثيرة.
و يستفاد ممّا ذكر أنّ الدالّ عليه مع الاقتران بصحّة العقيدة على وجه التنصيص
1) . لأنّ مدّعي الإجماع المزبور ليس سوى الكشي، و قد يتّفق في كلام النجاشي أيضاً، لكن على سبيل النقل كغيره ممّن تأخّر كالعلاّمة في الخلاصة و ابن داود و غيرهما، فلو كان هناك اتّفاق لنقله غيره من القدماء، فهذا يوجب (كذا) في الجملة. محمد ولد المصنّف.
في أيّ صورة يكون و الدال عليه مع الاقتران بها على وجه الظهور في أيّ حال يكون.
فلنذكر مجرّد ألفاظ الحسن و المدح على وجه الإجمال، فنقول: إنّها كثيرة:
منها: قولهم: «صدوق».
و منها: قولهم: «خيّر».
و منها: قولهم: «دَيِّن»(1).
و منها: قولهم: «سليم الجنبة» بالجيم و النون و الباء الموحّدة محرّكة، أي سليم الطريقة أو سليم الأحاديث(2).
و منها: قولهم: «جليل» على وجه.
و منها: قولهم: «فقيه من فقهائنا»(3)كذلك.
و منها: قولهم: «شيخ الطائفة»(4)على وجه.
و منها: قولهم: «أسند عنه» فإنّ المراد السماع على وجه الاستناد و الاعتماد و إلا فكثير ممّن سمع عنه ليس ممّن أسند عنه، فيفيد المدح العظيم و إن لم يبلغ إلى حدّ الوثاقة.
و قيل: معناه أنّه لم يسمع منه بل سمع عن أصحابه الموثّقين عنه(5).
1) . قال في الفصول الغروية، ص 303: «و منها قولهم: ورع أو تقيّ أو دَيَّن، و الأولان نصّ في التعديل، و الأخير ظاهر فيه، بل لا يبعد اختصاصه عرفاً به».
2) . منتهى المقال، ج 1، ص 84، و في مقباس الهداية، ج 2، ص 238 تأمَّلَ في إفادته ذلك، و أما من جهة إفادته التوثيق فقد قطع في عدم دلالته عليه.
3) . قال في منتهى المقال، ج 1، ص 105: «يشير إلى الوثاقة».
4) . انظر: مقباس الهداية، ج 2، ص 224
5) . انظر: منتهى المقال، ج 1، ص 71 و ما بعدها.
و منها: كون الرجل من مشايخ الإجازة(1)في وجه.
و منها: وقوعه في سند اتّفق الكلّ أو الجُلّ على صحّته على قول.
و منها: رواية مَن ورد في حقّه «لا يروي إلّا عن ثقة» كابن أبي عمير عنه، و كذا كونه كذلك.
و منها: أن يقول الثقة: حدّثني الثقة(2)على وجه.
و منها: رواية الجليل أو الأجلّاء عنه(3).
و منها: قولهم: من أولياء أمير المؤمنين عليه السلام(4).
و منها: أن يكون ممّن ادّعي اتّفاق الشيعة على العمل بروايته على وجه.
و منها: وقوعه في سند حكم به بصحّته(5)على وجه.
و منها: قولهم: أوجه من فلان أو أصدق مع كون فلان وجهاً(6)على وجه.
و منها: أن يؤتى برواية بإزاء رواية الجليل أو غيرها من الأدلّة فتوجّه أو يجمع بينهما، و كذا إن طرحت بغير جهة.
و منها: توثيق مَن لم تثبت وثاقة له.
1) . في الرعاية، ص 192 لا يحتاج إلى تنصيص عليه.
2) . وقع الخلاف في إفادته التوثيق المعتبر، انظر: منتهى المقال، ج 1، ص 95
3) . كما في محمّد بن إسماعيل البندقي. انظر: تعليقات الوحيد البهبهاني، ص 284
4) . في منتهى المقال، ج 1، ص 84 تأمّل في إفادته العدالة كما عن بعض، ثم قال: «نعم من الأولياء ظاهر فيها».
5) . كما في محمد بن إسماعيل النيسابوري الذي قال عنه في الرواشح السماوية، ص 74: «هذا صحيح لا حسن - كما قد وقع في بعض الظنون - و لقد وصف العلاّمة و غيره من أعاظم الأصحاب أحاديث كثيرة - هو في طريقها - بالصحّة».
6) . في الفصول الغروية، ص 303 احتمل قويّاً عدّ قولهم: «أوجه...» توثيقاً، ثم قال: «و منها: قولهم: أصدق لهجة من فلان، حيث يكون المفضّل عليه ثقة، و الظاهر أنّه يفيد مدحاً يعتدّ به في العمل بروايته، و كذا لو كان المفضّل عليه - هنا و فيما مرّ - ممدوحاً بما يصحّ الاعتماد على روايته».
و منها: كونه وكيلاً لأمرهم عليهم السلام(1).
و منها: قولهم: «معتمد الكتاب»(2)على وجه.
و منها: اعتماد الشيخ عليه(3)
انظر: رجال النجاشي، الرقم 678 و الخلاصة، ص 94، الرقم 16
.و منها: اعتماد القمّيين عليه أو روايتهم عنه(4).
و منها: أن يكون رواياته كلّها أو جُلّها مقبولة أو سديدة(5).
و منها: ترك رواية الجليل أو تأويلها محتجّاً بروايته مرجّحاً عليها(6).
و ما يدلّ على المدح الأنقص عن ذلك أيضاً ألفاظ كثيرة:
منها: قولهم: «له أصل».
و منها: قولهم: «له كتاب».
و ذكر في الفرق(7)أنّ الأصل ما كان مجرّد كلام المعصوم عليه السلام، و الكتاب الذي ليس بأصل ما كان كلام مصنِّفه أيضاً فيه.
و قيل: إنّ الكتاب ما كان مبوّباً و مفصّلاً، و الأصل مجمع آثار و أخبار.
و قيل: إنّ الأصل هو الكتاب الذي جمع مصنّفه الأحاديث التي رواها عن
1) . اعتبرها في منتهى المقال، ج 1، ص 86 من أمارات الوثوق.
2) . انظر: منتهى المقال، ج 1، ص 93
3) . كما يظهر من النجاشي و الخلاصة في عليّ بن محمد بن قتيبة.
4) . كما في إبراهيم بن هاشم، انظر: منتهى المقال، ج 1، ص 91
5) . انظر: تعليقات الوحيد البهبهاني، ص 127 في ترجمة حنان بن سدير، حيث قال: «رواية ابن أبي عمير عن الحسن بن محبوب تشير أيضاً إلى وثاقته، و يؤيدها رواية الجليل إسماعيل و غيره عنه، و كونه كثير الرواية و سديد الرواية و مقبول الرواية...».
6) . انظر: منتهى المقال، ج 1، ص 86
7) . لمزيد الاطّلاع حول الفروق التي ذكرها الأعلام انظر: منتهى المقال، ج 1، ص 67، المقدّمة الخامسة.
المعصوم عليه السلام أو عن الراوي، و الكتاب و المصنف لو كان فيهما حديث معتبر لكان مأخوذاً من الأصل غالباً و إن كان أحياناً ما يصل إليه معنعناً من غير أخذ من أصل.
و أما النوادر فالظاهر أنّه ما اجتمع فيه أحاديث لا تنضبط في باب لقلّته أو وحدته.
و منها: ذكر النجاشي و مثله من غير طعن.
و منها: قولهم: «خاصّيّ» و إن احتمل كون المراد ما قابل العامّيّ(1).
و منها: قولهم: «قريب الأمر»(2).
و منها: قولهم: «بصير بالحديث و الرواية»(3)
انظر: روضة المتقين، ج 14، ص 63. و قال النجاشي في ترجمة أحمد بن علي بن العباس السيرافي: «كان ثقةً في حديثه متقناً لما يرويه، فقيهاً بصيراً بالحديث و الرواية...». انظر: رجال النجاشي، ص 86، الرقم 209
.و منها: قولهم: «كثير الرواية» أو «كثير السماع»(4).
و منها: كونه ممّن يروي عن الثقات.
و منها: كونه ممّن يكثر الرواية عنه و يفتي بها، كما في السكوني.
و منها: إكثار الكافي أو الفقيه الرواية عنه.
1) . انظر: الرعاية، ص 208
2) . قال الشهيد الثاني في الرعاية، ص 208: «و أما قريب الأمر فليس بواصل الى حدّ المطلوب» و في توضيح المقال، ص 50: «أنّها من الألفاظ التي لا تفيد مدحاً و لا قدحاً». و في منهج المقال: «و قد أخذه أهل الدراية مدحاً، و يحتاج إلى التأمّل».
3) . قال في منتهى المقال، ج 1، ص 86-87: «و هو موجب للعمل بروايته مع عدم الطعن عند الشهيد رحمه اللّٰه». و قد نقل عن الشهيد رحمه اللّٰه قوله في الحكم بن مسكين: لما كان كثير الرواية و لم يرد فيه طعن فأنا أعمل على روايته».
4) . انظر: منتهى المقال، ج 1، ص 93 و تعليقات الوحيد البهبهاني، ص 284
و منها: قولهم: «صاحب فلان»(1)
انظر: روضة المتقين، ج 14، ص 48.
أي واحد من الأئمة و أمثال ذلك، كذكر الجليل مترحّماً أو مترضّياً و نقل حديث غير صحيح في مدحه، و قول المعدّل:«حدَّثني بعض أصحابنا» و قولهم: «فاضل» و «شاعر» و «متكلّم».
و ألفاظ القدح أيضاً كثيرة، كقولهم: «ضعيف» و «كذّاب» و «وضّاع» و «واهٍ»، و «منكر الحديث» و «ضعيف الحديث» و «متروك» و «متّهم» و «ساقط» و «ليس بشيء» و «فاسق» و «مضطرب الحديث» و «ليس بنقيّ الحديث» و نحو ذلك ممّا يدلّ على الذمّ.
و في حكمها قولهم: «ليس بذلك» و «رواية الضعفاء» و قولهم: «مختلط» و «مخلّط» و نحو ذلك ممّا يقتضي عدم الاعتناء بالرواية و لم يكن طعناً في نفس الراوي(2).
الباب السادس: في بيان لزوم(3)ذكر السبب في الجرح و التعديل
مطلقاً كما قيل، تمسّكاً بالاختلاف في أسبابهما المقتضي لبيانها أو عدمه مطلقاً كما قيل، تمسّكاً بعدم الحاجة إليه مع البصيرة و عدم الاعتبار بدونها بناء على أنّ الشهادة بدونها فسق أو لزومه في الأول و عدمه في الثاني كما قيل؛ تمسّكاً بالاختلاف في أسباب الجرح دون التعديل أو العكس كما قيل؛ تمسّكاً بكفاية
1) . قال والد العلاّمة المجلسي - معلّقاً على قول الصدوق: و ما كان فيه عن إدريس بن زيد... -: «صاحب الرضا عليه السلام، لم يذكره أصحاب الرجال، لكن وصف المصنّف - الصدوق - له بأنّه صاحب الرضا و حكمه أوّلاً بأنّ كتابه معتمد يجعل الخبر حسناً و طريقه إليه حسن كالصحيح».
2) . انظر: الرعاية، ص 209، في ألفاظ الجرح.
3) . كلمة «لزوم» مضروب عليها في «أ».
مطلق الجرح في إبطال الاعتماد برواية المجروح دون مطلق التعديل لتسارع الناس إلى الحمل على الصحّة.
و التحقيق في المسألة: أنّ الجرح و التعديل إذا كانا بالخطاب الشفاهيّ، فمع العلم بالموافقة لا حاجة إلى ذكر السبب، و مع عدمه لا بدّ من ذكره سيّما مع العلم بالمخالفة، إلّا إذا كان رأي المشهود له أدنى المراتب في العدالة، فيكفي الإطلاق في التعديل دون الجرح أو أعلاها فيها فينعكس الأمر، فإنّ الظنّ يحصل في القسم الأوّل مع الإطلاق أيضاً بالبديهة.
و كذا في غيره ممّا فصّلناه على إشكال في القسم الأوّل من المستثنى إلّا إذا قلنا بندرة احتمال كون العادل بحسن الظاهر غير عادل بظهور الإسلام و عدم ظهور الفسق، و لا يحصل في غير ذلك إلّا بذكر السبب، لتسارع المعاصرين، بعضهم إلى جرح آخرين من غير تعمّق، و بعضهم إلى تعديل آخرين حملاً لأفعال المسلم على الصحّة فيكون لازماً، و إذا كانا بالكتابة في كتب الرجال و بالرجوع إليها فلا حاجة إليه إلّا مع عدم العلم بالمخالفة على سبيل الإجمال أو إعلامه بها كذلك.
و كون مذهب المشهود له حسن الظاهر فلا بد مطلقاً أو أعلى المراتب في العدالة، فلا بد في التعديل دون الجرح أو أدناها فبالعكس، فإنّ الإطلاق في غير تلك الصور محمول على الفرد الكامل، و هو المعتبر عند الكلّ؛ حذراً من لزوم التدليس.
و لهذا صار الإطلاق دَيْدَن العلماء فيحصل المظنّة الكافية، مضافاً إلى أنّ اشتراط ذكر السبب يستلزم اختلال أمر تصحيح الأخبار، المستلزم لاختلال الأحكام، و من هذا يظهر وجه اختلال ما عدا المختار.
اعلم أنّ التعارض على أقسام:
الأول: التعارض على سبيل التباين الكلّي.
و الثاني: التعارض على سبيل العموم المطلق.
و الثالث: التعارض على سبيل العموم من وجه.
و كلّ منها إمّا أن يكون من قبيل تعارض النصّ مع النص أو الظاهر مع الظاهر، أو النصّ مع الظاهر، فهذه تسعة أقسام بل اثنا عشر قسماً.
و كلّ منها قد يكون على سبيل تعارض المثبتين، و قد يكون على سبيل تعارض النافيين، و قد يكون على سبيل تعارض المثبت و النافي بالنفي، بمعنى عدم الوجدان أو وجدان العدم، فتحصل أقسام كثيرة.
و بالجملة: فقيل بتقديم الجارح مطلقاً؛(1)لاستلزامه الجمع، بناء على تقديم المثبت على النافي مطلقاً، و رجوع قول العدل إلى عدم وجدان سبب الفسق و قول الجارح إلى وجدانه، و لا منافاة بينهما؛ فلا يلزم من تقديم الجرح تكذيبُ أحدٍ، و الجمع مهما أمكنَ أَولى.
و فيه - مضافاً إلى عدم دليل على لزوم الجمع - أنّه يستلزم عدم تحقّق حديث صحيح، و أنه لا يتمّ في صورة تعارض النصّين على سبيل التباين الكلّيّ، و كذا على سبيل العموم المطلق أو من وجه أيضاً.
و قيل بتقديم قول المعدّل مطلقاً،(2)و لعله لكثرة التسارع إلى الجرح فيكون موهوماً، و هو كما ترىٰ.
و قيل: إن أمكن الجمع، بأن لا يلزم تكذيب أحد منهما يُقَدَّم الجرح،(1)لما مرّ، و إلا كأن قال أحدهما: رأيتُه في الوقت الفلاني يشرب الخمر، و قال الآخر: رأيتُه في ذلك الوقت يصلّي، فلا بد من الرجوع إلى المرجّحات، كالكثرة و الأعدلية و الأورعية و نحوها ممّا يفيد الظنّ، و مع عدمها لا بدّ من التوقّف، لأنّهما دليلان تعارَضا و لا مرجّح لأحدهما.
و الحق أنّهما إن تكاذَبا كما في النصّين مثلاً، لا بدّ من الرجوع إلى المرجّحات كما مرّ، و إلا يُقدَّم المثبت.
و بالجملة: وجب تقديم قول مَن لا يلزم من تقديم قوله تكذيب الآخر و ردّ قوله، تعديلاً كان أو جَرحاً. هذا إن لم يعرض مانع عن التقديم في الصورتين، ككون الجارح مجروحاً و نحو ذلك، و إلا فيتوقّف إن لم يترجّح الآخر، و إلا يقدّم.
و وجه تقديم التعديل في صورة كونه نصّاً و كون الجرح ظاهراً - كأن يقول المعدّل: كان زيد فاعلاً للخير في كلّ وقت، و قال الجارح: ما رأيت منه خيراً - أنّ قول المعدّل في الحقيقة سالم عن المعارض كما لا يخفى، فيحصل الظنّ بالوثاقة.
و من هذا يظهر وجه تقديم الجرح عند كونه نصّاً و كون التعديل ظاهراً.
اعلم أنّ كتب الرجال مبوّبة بأبواب ثلاثة:
الأوّل: في الأسماء.
و الثاني: في الكنى لتقديم المصَدَّر بالأب على المصَدَّر بالابن مثلاً.
و الثالث: في الألقاب و باب الأسماء مبوَّبٌ بأبواب عديدة على وفق الحروف
1) . انظر: الفصول الغرويّة، ص 302
الهجائيّة و ترتيبها، و الأسماء مذكورة فيها بملاحظة حروف أوائلها.
فما في أوّله الألف مذكور في باب الألف كآدم عليه السلام و ما في أوّله الباء مذكور في باب الباء كبشير، و هكذا.
و الأسماء المذكورة في كلّ باب مفصلة غير مختلطة، فالأسماء المبدوءة بالألف المذكورة في بابه تلاحظ فما يكون حرف ثانيه هو الألف يقدّم على ما يكون حرف ثانيه هو الباء كآدم و أبان و هكذا، و بعد التساوي في الحرف الثاني فما يكون حرف ثالثه هو الألف يقدّم على ما يكون ثالثه الراء كأبان و إبراهيم، و هكذا يلاحَظ إلى الحرف الآخر.
ثمّ يلاحظ الأصل فيقدّم ما ليس فيه زيادة حرفاً و حركة على ما فيه زيادة كذلك كعبيد و عبيدة و عمر و عمرو، ثمّ يلاحظ ما ذكرنا فيما يتبع الأسماء من أسماء الآباء ثمّ الأجداد ثمّ الكنى ثمّ الألقاب و هكذا باب الكنى و باب الألقاب.
فالمجتهد - بعد ملاحظة السند سواء كان في مقام الاعتبار أو في مقام الردّ كما في صورة التعارض بين الأخبار التي لا محيص عن العمل ببعضها و ردّ العمل بالباقي - إن لم يعرف حال الراوي لاحَظَ كتاب الرجال في موضع كان محلّاً لذكره على وجه ذكرناه، فإمّا أن يكون مذكوراً فيه أم لا، و على الثاني يلاحظ باب الكنى و الألقاب إن كان له كنية أو لقب، فإن لم يجده في ذلك الكتاب و في غيره يحكم بكون الحديث مهملاً فيلحق بالضعيف.
و على الأوّل إمّا أن يكون مختصّاً أو مشتركاً، و على الأوّل إمّا أن يذكر حاله أم لا، و على الثاني يحكم بكون الحديث قويّاً إن علم كونه إماميّاً و لم يكن غيره موجباً لضعفه أو ما في حكمه، و مجهولاً إن لم يعلم كونه إماميّاً إن لم يكن غيره موجباً للضعف و الإهمال.
و على الأوّل يلاحظ الحال المذكور فيه، فإن كان غير مردود بذكر السبب أو
عدم الاحتياج إلى ذكره - لما ذكرنا في بابه - كان توثيقاً بلا معارض يحكم بوثاقته إن كان المؤلّف و المعدل ممّن يوثق به و كذا حكم الجرح.
و مع المعارضة بأنْ ذكر المدح و القدح معاً يعمل بمقتضى ما ذكرنا في باب التعارض، فمع تقديم الجرح يحكم بضعفه، و مع تقديم التعديل يحكم بصحّته من هذه الجهة، و مع التوقّف يحكم بقصوره.
و كذا إن لم نعتبر التعديل، لما مرّ.
و على الثاني من الترديد السابق يتعرّض أوّلاً لتحصيل المميّز بالأب المذكور في السند، ثمّ بالجدّ و هكذا، ثمّ بالكنية، ثمّ باللقب، ثمّ بالراوي، ثمّ بالمرويّ عنه، ثمّ بالمعصوم عليه السلام الذي كان الراوي من أصحابه، ثمّ بملاحظة زمان الحياة و الوفاة و نحو ذلك.
فإن لم يحصل التميّز بشيء من ذلك يرجع إلى كتاب مؤلّف في بيان التميّز بين المشتركات، بملاحظة باب معقود لتميّز المشتركات في اسم الراوي خاصة إن كان المذكور هو الراوي وحده بدون ذكر الأب، و إلا فبملاحظة باب ثانٍ معقودٍ لتميّز المشتركات في الاسمين إن ذكر مجتمعاً.
و هكذا عند الاشتباه في الكنى أو الألقاب، فإن حصل التميّز يكون الأمر كما ذكر في المختصّ، و إن لم يحصل التميّز أصلاً - و لو بغلبة الاستعمال في شخص(1)مخصوص كما يعلم بتتبّع الوارد في الأخبار أو بكثرة الرواية أو الاشتهار - يتوقّف و يلحق الحديث بالضعيف، و هكذا سائر الرواة إلى المعصوم عليه السلام إن لم يكن الاشتراك بين الثقات و نحوهم و إلا فيلحق بالمعتبر مراعاةً في التسمية و الإلحاق أحسن المعتبرين، ففي صورة الاشتراك بين الثقات في المرتبة العليا يلحق
1) . في «أ»: «مشخّص» و في «ه»: «بعض»، و ما أثبتناه من «ل».
بالصحيح الأعلى، و في صورة الاشتراك بين الثقة و الحسن يلحق بالحسن بملاحظة مراتب الحسن، و كذا سائر القيود.
و لكن لا بدّ من الفحص الكامل، إذ ربّما يكون الرجل مذكوراً في السند مكبَّراً و في الرجال مصغَّراً أو بالعكس كسلمان و سليمان.
و ربما يذكر فيه بالاسم و في الرجال باللقب مثلاً أو بالعكس.
و ربما ينسب فيه إلى الجدّ و في الرجال إلى الأب أو بالعكس.
و ربما يكتب فيه بالألف و في الرجال بدونها أو بالعكس كالحرث و الحارث و القسم و القاسم.
و ربما يكتب المهملة قبل المعجمة و بالعكس كما في رزين، و ربما يكتب في موضع ابن فلان و في آخر ابن أبي فلان، و ربما يكتب في موضع بالياء المثنّاة التحتانيّة و في آخر بالباء الموحّدة كبريد و يزيد.
و ربما تتعدّد الكنية لشخص كالألقاب و الأنساب، و ربما يظهر اسم الرجل من ملاحظة باب الكنى و نحوه إلى غير ذلك من التصرّفات في الأسامي و الألقاب و الكنىٰ و الأنساب، فلا بد من استفراغ الوسع، لئلّا يشتبه الأمر و لا يختلط الحال.
ففي بيان أحوال المشايخ.
اعلم أنّ المشايخ على صنفين:
الأول: مشايخ الرواة.
و الثاني: مشايخ الرجال.
أمّا الأوّل فبيانه: أنّ قدماء محدّثينا - كما قيل(1)- جمعوا ما وصل إليهم من أحاديث أئمّتنا عليهم السلام في أربعمائة كتاب تسمّى الاُصول الأربعمائة، و لكنها لمّا كانت غير مبوّبة و مفصلة، بل كانت مختلطة تصدّى جماعة من علمائنا اللاحقين بجمع الأخبار الواردة لكلّ بابٍ في بابه، فألّفوا كتباً مبسوطة مبوّبة و مفصلة مشتملة على الأسانيد المتصلة بالأئمة عليهم السلام كالكافي و كتاب من لا يحضره الفقيه و التهذيب و الاستبصار و مدينة العلم و الخصال و الأمالي و عيون الأخبار.
و الأربعة الأُوَل هي المتداولة في هذه الأعصار، فالكافي لثقة الإسلام أبي جعفر محمّد بن يعقوب الكلينيّ أَلّفه في مدّة عشرين سنة كما قيل، و كتاب من لا يحضره الفقيه تأليف رئيس المحدّثين حجّة الإسلام أبي جعفر محمّد بن علي بن بابويه القمي رحمه الله، و التهذيب و الاستبصار لشيخ الطائفة أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسيّ رحمه الله فهؤلاء المحمّدون الثلاثة رحمهم الله أئمّة أصحاب الحديث. فلنذكر أسماءهم و كناهم و ألقابهم و أوصافهم و زمان وفاتهم و تقدم بعضهم على بعض لزيادة البصيرة:
فاعلم أنّ الشيخ أبا جعفر محمّد بن يعقوب الكلينيّ - على ما أُفيد - كان أوثق الناس في الحديث و أثبتهم و شيخ أصحابنا(2).
قيل: و لجلالة شأنه عدّه جماعة من علماء العامّة كابن الأثير من المجدّدين لمذهب الإماميّة على رأس المائة الثالثة بعد ما ذكر أنّ سيدنا و إمامنا أبا الحسن عليّ بن موسى الرضا عليه السلام هو المجدّد لذلك المذهب على رأس المائة الثانية(3).
و قيل: مات في شعبان ببغداد سنة ثمان أو تسع و عشرين و ثلاثمائة، و دفن بباب الكوفة و عليه لوح مكتوب عليه اسمه و اسم أبيه، عنه جماعة منهم ابن قولويه(1).
و إن الشيخ الصدوق أبا جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن موسى بن بابويه القميّ كما قيل: وجه الطائفة جليل القدر(2)، عنه جماعة منهم الشيخ المفيد محمّد بن محمد بن النعمان مات سنة إحدىٰ و ثمانين و ثلاثمائة، و كذا محمّد بن أحمد بن الجنيد أبو عليّ الكاتب الإسكافيّ الثقة الجليل القائل بحجيّة القياس(3)، و لعله لذا يقال: إنّه كان أوّل من أسّس أساس الاجتهاد، و لكن ببالي أنّه يقال: إنّه عَدَل عن ذلك في آخر الأمر.
و عن الشيخ الطوسيّ رحمه الله أنّه قال: أخبرني عنه الشيخ أبو عبد اللّٰه و أحمد بن عبدون فإنّه أيضاً كما قيل: مات بالريّ سنة إحدىٰ و ثمانين و ثلاثمائة(4)فهو كان معاصراً للشيخ الصدوق رحمه الله موافقاً له في سنة الوفاة.
و إن شيخ الطائفة أبا جعفر محمّد بن الحسن بن عليّ الطوسيّ رحمه الله كما قيل: كان في غاية الوثاقة، و تلميذ الشيخ المفيد أوّلاً و السيد المرتضى علم الهدىٰ في أواخر تحصيله، و قد ولد في شهر رمضان سنة خمس و ثمانين و ثلاثمائة، و قدم للعراق في شهور سنة ثمان و أربعمائة و توفي رضى الله عنه ليلة الاثنين الثاني و العشرين من المحرّم الحرام سنة ستين و أربعمائة بالمشهد المقدّس الغرويّ و دفن بداره.
و بالجملة فالشيخ الكليني كان مقدّماً على الكلّ، و الشيخ الصدوق كان بعده،
و يحتمل كون زمان شيخوخة الشيخ الكلينيّ رحمه الله زمان شباب الصدوق رحمه الله، و الشيخ المفيد كان بعد الصدوق راوياً عنه، و الشيخ الطوسيّ كان بعد الكلّ كالمرتضى رحمه الله وهما معاصران، و كان تولّده بعد الشيخ الصدوق بأربع سنين و كان زمان حياته خمساً و سبعين سنة.
و أما الثاني: أعني مشايخ الرجال فجماعة:
منهم: الشيخ الطوسيّ رحمه الله فإنّه ألَّفَ كتاباً في الرجال، و قد مرّ بيان حاله.
و منهم: العلاّمة الحليّ آية اللّٰه في العالمين الحسن بن يوسف بن عليّ بن مطهّر قدس سره.
و قد قيل في مدحه: «إنّ اللسان في تعداد مدائحه كالٌّ قصير، و كلّ إطناب في ذكر فضائله حقير، و كلّ ما يوصف به الناس من جميل و فضل فهو فوقه»(1).
و بالجملة فمحامده أكثر من أن تُحصى و أشهر من أن تُخفى، و قد ألّف في علم الرجال كتاب الخلاصة و كشف المقال. و قيل: مولده تاسع عشر من شهر رمضان سنة ثمان و أربعين و ستمائة، و مماته ليلة السبت من عشر المحرم سنة ستّ و عشرين و سبعمائة.
و منهم: النجاشيّ أحمد بن عليّ أو العبّاس نسبة إلى الجدّ، المصنّف لكتاب الرجال، ثقة معتمد كما عن الخلاصة(2)، بل قد يرجّح على العلّامة في مقام بيان أحوال الرجال من جهة كونه أضبط.
و في المتوسط: «توفّي رحمه الله في جمادى الأولى سنة خمسين و أربعمائة، و كان مولده في صفر سنة اثنين و سبعين و ثلاثمائة»(3).
و منهم: أبو عمرو الكشيّ الشيخ الجليل محمد بن عمر بن عبد العزيز.
و في المتوسّط: «بصير بالأخبار و بالرجال حسن الاعتقاد ست و صه. من غلمان العيّاشيّ ثقة بصير بالرجال و الأخبار مستقيم المذهب لم. كان ثقة عيناً روى عن الضعفاء و صحب العيّاشيّ و أخذ عنه، له كتاب الرجال كثير العلم إلّا أنّ فيه أغلاطاً كثيرة صه و جش. أخبرنا أحمد بن عليّ بن نوح و غيره، عن جعفر بن محمد، عنه جش، أخبرنا جماعة عن التلعكبريّ، عنه ست»(1).
و منهم: البرقيّ و هو محمّد بن خالد بن عبد الرحمن بن محمد بن عليّ البرقي.
و في المتوسط: «من أصحاب الرضا عليه السلام ثقة خج.
قال ابن الغضائري: إنّه مولى جرير بن عبد اللّٰه حديثه يعرف و ينكر و يروي عن الضعفاء كثيراً و يعتمد المراسيل.
و قال النجاشيّ: إنّه ضعيف الحديث و الاعتماد على قول الشيخ أبي جعفر الطوسيّ رحمه الله من تعديله.
ثمّ قال: و كان محمد ضعيفاً في الحديث و كان أديباً حسن المعرفة بالأخبار و علوم العرب و له كتب»(2).
و منهم: ابن داود، و هو محمّد بن أحمد بن داود بن عليّ أبو الحسن.
و في المتوسّط: «شيخ هذه الطائفة و عالمها و شيخ القمّيين في وقته و فقيههم، حكى أبو عبد اللّٰه: أنّه لم يَرَ أحداً أحفظ منه و لا أفقه و لا أعرف بالحديث، ورد بغداد و أقام بها و مات سنة ثمان و ستين و ثلاثمائة و دفن بمقابر قريش صه جش القمّي لم ست، له كتب... أخبرنا بكتبه و رواياته جماعة منهم محمد بن محمد بن
النعمان و الحسين بن عبيد اللّٰه و أحمد بن عبدون كلّهم عنه ست»(1).
و منهم: ابن شهرآشوب، و هو محمّد بن علي بن شهرآشوب المازندراني شيخ هذه الطائفة لا يُطعن في فضله، صرّح في الرواشح(2)بوثاقته و له كتاب معالم العلماء في الرجال، و كذا في منتهى المقال(3).
و منهم: العقيقي، و هو علي بن أحمد(4).
و منهم: ابن الغضائري(5).
و منهم: ابن حجر صاحب التقريب(6).
و منهم: الذهبي صاحب المختصر(7).
و منهم: الفضل بن شاذان(8).
1) . المصدر السابق.
2) . الرواشح السماوية، ص 98
3) . منتهى المقال، ص 290، الطبعة الحجرية.
4) . العلوي، و هو من أجلّة علماء الإماميّة، أكثر في الخلاصة النقل عن كتابه «الرجال» و عَدَّ قوله في جملة العلماء الأبدال، و كثيرا ما يدرج الرجال في المقبولين بمجرّد مدحه و قبوله.
5) . هو أبو الحسين أحمد بن عبيد اللّٰه بن إبراهيم ابن الغضائري صاحب الرجال، و كان والده من مشايخ الطوسي و النجاشي، توفّي سنة 411. و قد ذكر في أول الفهرست أنّه عمل الشيخ أبو حسين كتابين: أحدهما في المصنّفات و الآخر في الأصول، إلى غيرها من الكتب. و قد نقل السيد ابن طاوس في كتابه «حلّ الإشكال» عن ابن الغضائريّ ما ذكره من الضعفاء، و رمز له برمز «غض».
6) . هو أحمد بن عليّ بن حجر، يُعدّ من كبار الفقهاء المحدّثين و الحفاظ، و كان رجاليّاً أديباً كاملاً، شافعيّ المذهب، له مؤلّفات منها: «الإصابة في تمييز الصحابة» و «تقريب التهذيب في أسماء الرجال» و غيرهما من التصانيف التي تشهد على علوّ مرتبته و سعة علمه.
7) . هو محمّد بن أحمد بن عثمان المعروف ب «الذهبيّ» محدّث حافظ مؤرّخ مشهور، له مؤلّفات كثيرة منها: موسوعة تاريخ الإسلام و تهذيب التهذيب و سير أعلام النبلاء و غيرها ممّا ذكرته كتب التراجم.
8) . قيل عنه: هو في الفضل و الجلالة بمكان لا يناله البيان. و عن النجاشي: أجلّ أصحابنا الفقهاء و المتكلمين، و له جلالة في هذه الطائفة، و هو في قدره أشهر من أن نصفه.
و منهم: ابن مسعود(1).
و منهم: ابن عقدة(2).
و منهم: ابن طاوس(3)
اعتمدنا في هذه التراجم على المصادر التالية: ريحانة الأدب، تنقيح المقال، مُصفّى المقال و نقد الرجال.
.و منهم: علي بن الحسن بن فضال(4).
و منهم: عناية اللّٰه(5).
و منهم: السيد المصطفى(6)صاحب «نقد الرجال».
و منهم: المولى الميرزا محمد الأسترآبادي صاحب الرجال الكبير و الوسيط و الصغير إلى غير ذلك من العلماء.
1) . هو محمد بن مسعود بن عيّاش السمرقنديّ المعروف ب «العيّاشيّ» صاحب التفسير المعروف بذلك، ثقة عين من عيون هذه الطائفة و كبيرها كما في الفهرست و رجال النجاشي.
2) . هو أحمد بن محمد بن سعيد، أمره في الثقة و الجلالة وعظم الحفظ أشهر من أن يذكر... له كتب كثيرة منها: كتاب التاريخ، و ذكر مَن روى الحديث من الناس كلّهم العامّة و الخاصة و أخبارهم، خرج منه شيء و لم يتمّه.
3) . أحمد بن موسى بن جعفر بن محمّد بن أحمد بن محمّد بن طاوس العلويّ الحسينيّ، كان في أعلى مراتب الوثاقة و الزهادة، و عن ابن داود: أنّه حقّق الرجال و الرواية تحقيقاً لا مزيد عليه. له كتاب حلّ الإشكال في معرفة الرجال و هو الذي حرّره الشيخ حسن صاحب المعالم و أسماه ب «التحرير الطاوسيّ».
4) . قال عنه النجاشي: «كان فقيه أصحابنا بالكوفة و وجههم و ثقتهم و عارفهم بالحديث... و لم يعثر له على زلّة فيه و لا ما يشينه و قلما روى عن ضعيف، و كان فطحيّاً» له مصنّفات كثيرة قيل: إنّها ثلاثون كتاباً في مختلف فنون العلم و المعرفة.
5) . هو المولى زكي الدين بن شرف الدين علي بن محمود، من تلامذة المقدّس الأردبيلي و المولى عبد اللّٰه التستري و الشيخ البهائي، له مجمع الرجال جمع فيه تمام ما في الأصول الرجالية الخمسة: النجاشي، الكشي، الفهرست، رجال الشيخ الطوسيّ و رجال ابن الغضائريّ في الضعفاء.
6) . هو السيّد مصطفى بن الحسين الحسيني، من تلامذة المولى عبد اللّٰه التستري الاصفهاني، له كتاب نقد الرجال المطبوع المتداول، الذي ألّفه سنة 1015
فعليك بملاحظة أحوالهم من كتب الرجال.
ثمّ اعلم أنّه اختلف العلماء في محمد بن إسماعيل الذي يروي عن الفضل بن شاذان بلا واسطة و يروي عنه الكلينيّ كذلك على أقوال:
الأوّل: أنّه محمد بن إسماعيل بن بزيع الذي صرّح بتوثيقه العلّامة في الخلاصة(1)و الشيخ في الفهرست(2)و النجاشي(3)على ما حكي، و هو المحكي عن الشيخ عبد النبي الجزائري(4)و غيره، بل حكي عن بعض أنّ هذا ممّا لا يفهم من جماعة(5).
الثاني: أنّه محمّد بن إسماعيل بن بشر البرمكيّ الرازيّ المعروف بصاحب الصومعة الذي حكي عن النجاشيّ(6)و العلامة المجلسيّ(7)و ابن داود(8)و كثير من فقهائنا(9)الذهاب إلى وثاقته، و عن ابن الغضائريّ(10)تضعيفه و هو المحكيّ عن الشيخ البهائي(11).
الثالث: أنّه محمد بن إسماعيل البندقيّ النيشابوريّ الذي لم يصرّح بتوثيقه،
1) . خلاصة الأقوال، ص 139، الرقم 15
2) . الفهرست للشيخ الطوسيّ، ص 277، الرقم 603
3) . رجال النجاشيّ، ج 2، ص 214، الرقم 894
4) . حاوي الأقوال في معرفة الرجال، ج 2، ص 189، الرقم 536
5) . لمزيد الاطّلاع حول شخصية محمّد بن إسماعيل بن بزيع انظر مشرق الشمسين ضمن الحبل المتين، ص 274-275 و معراج أهل الكمال، ص 404 و ما بعدها.
6) . رجال النجاشي، ج 2، ص 231، الرقم 916
7) . الوجيزة، الورقة 90 باب الميم، مخطوط
8) . رجال ابن داود، ص 298، الرقم 1289
9) . عدّة الرجال، ج 2، ص 455، الفائدة الثانية
10) . عنه في رجال ابن داود، ص 298، الرقم 1289 و القهبائي في مجمع الرجال، ج 5، ص 150
11) . مشرق الشمسين ضمن الحبل المتين، ص 276
و هو المحكيّ عن الأكثر.
و عن شيخ المشايخ: الظاهر أنّه نيشابوريّ، بل جعله ممّا استقرّ عليه رأي الكلّ(1)، و عن المقدّس المجلسيّ اختياره(2)و عن المنتهى استقرابه(3).
الرابع: الوقف في تعيينه كما عن ظاهر صاحب المدارك(4).
و للأول وجهان: الأول: أنّ المتقارب زماناً مع الفضل هو ابن بزيع كما تدلّ عليه رواية إبراهيم بن هاشم عنهما بلا واسطة، و ما حكي عن العلّامة و النجاشي من إدراكهما أبي جعفر الثاني عليه السلام و ليس غيره كذلك، كما هو ظاهر ما يحكى عن بعض من كون الجعفري العلوي من أصحاب الباقر عليه السلام، و الزبيدي و الجعفي و المخزومي و الهمداني و الأزدي من أصحاب الصادق عليه السلام، و البلخي و الصيمري من أصحاب الهادي عليه السلام، و لا أقل من عدم العلم، فالظنّ يغلب على كونه هو الأوّل.
و رُدَّ بمنع التقارب و منع ظهور ما ذكر فيه، مضافاً إلى معارضة ما حكي عن الشيخ من أنّ الفضل يروي عن ابن بزيع لا العكس، و بعد زمان ابن بزيع الذي كان في زمان الرضا عليه السلام مع زمان الكليني الذي مات بعد الكاظم عليه السلام على ما حكي بمائة و خمس و أربعين سنة، مع أنّه يروي عن محمد بن إسماعيل الذي يروي عن الفضل بن شاذان من غير ذكر الواسطة الظاهر في عدمها، لئلاّ يلزم تدليس العادل، مضافاً إلى ذهاب الأكثر إلى أنّه غير ابن بزيع، كما تؤيّده رواية الكليني عن ابن بزيع فيما إذا صرّح به بواسطتين. اللهمّ إلّا أن يقال: لعلّ ابن بزيع أَلَّفَ كتاباً صار
متواتراً للكلينيّ ككتابه لنا، فحيث يروي عنه بلا واسطة يكون الحديث مأخوذاً عن كتابه أو لعلّه حصل له القطع بكون الخبر عنه.
الثاني: أنّ الكلينيّ و الشيخ - في موضع من الروضة و التهذيب - صرّحا في مثل هذا السند بابن بزيع، فيحمل عليه باقي الإطلاقات.
و اجيب بأنّه سهو من قلم الشيخ و الناسخ؛ لأنّ ابن شاذان يروي عنه لا العكس، و أن احتمال إرادة ابن بزيع أوضح في الانتفاء من أن يُبيَّن.
و للقول الثاني أيضاً وجهان:
الأول: أنّه رازيّ كالكلينيّ.
و فيه ما لا يخفى.
الثاني: أنّه و الكليني متقاربان زماناً كما تدلّ عليه رواية النجاشيّ عن الكلينيّ بواسطتين و عن البرمكيّ بثلاث وسائط، و رواية الكشيّ المعاصر للكلينيّ عن البرمكيّ بواسطة و بدونها، و رواية الصدوق عن الكلينيّ بواسطة واحدة و عن البرمكي بواسطتين، و موت محمد بن جعفر الأسديّ المعروف بمحمد بن أبي عبد اللّٰه الذي كان معاصراً للبرمكيّ قبل وفاة الكلينيّ بقريب من ستّ عشر سنة
و رُدَّ بأنّ الكلينيّ يروي عن البرمكيّ في أسانيد كثيرة بالواسطة، و ذلك يبعد كونه هو البرمكيّ و إن جاز ذلك.
و للقول الثالث وجوه:
الأوّل: أنّه تلميذ الفضل و شيخ الكلينيّ.
الثاني: أنّ الكشّيّ كثيراً ما يروي عنه، عن الفضل بلا واسطة، و هو معاصر الكلينيّ فيكون هو أيضاً كذلك.
الثالث: شهرة قائله.
و كيف كان فالحديث المروي في الكافي الذي في سنده محمد بن إسماعيل عن الفضل لا يبعد صحّته إلّا لما حكي عن صاحب المدارك من أنّ الظاهر أنّ كتب الفضل كانت موجودة بعينها في زمان الكلينيّ، و أن محمد بن إسماعيل هذا إنّما ذكره بمجرّد اتّصال السند أو لأنّ محمد بن إسماعيل لا يخلو عن أحد الثلاثة، و أيّاً منهم كان صحّ الخبر.
أمّا ابن بزيع و البرمكي فواضح أمرهما، و أما البندقيّ فإمّا لكونه من مشايخ الإجازة كما أُفيد، أو لإكثار الكلينيّ الرواية عنه، أو لتصحيح العلّامة - على ما حكي - هذا السند، أو لتصريح بعض - كما أُفيد - بأنّه شيخ كبير فاضل جليل القدر معروف الأمر دائر الذكر بين أصحابنا الأقدمين في طبقاتهم و أسانيدهم و إجازتهم.
و الإيراد بلزوم سقوط الواسطة على تقرير كونه ابن بزيع فلا يكون صحيحاً، مدفوع بأنّ عدم ذكر الكلينيّ الواسطة على هذا التقرير مبنيّ على وصول خبره إليه على وجه القطع، و هذا يكفي في الصحّة، فتأمّل.
ثمّ اعلم أيضاً أنّ ما يرويه الشيخ، عن أحمد بن محمّد، عن صفوان، عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام ممّا منع عن توصيفه بالصحّة بعض الأصحاب(1)كصاحبي المعالم و المشارق على ما حُكِي عنهما؛ تمسّكاً بأنّ صفوان إنّما هو ابن يحيى أو ابن مهران و أيّا ما كان فالواسطة ساقطة فتكون الرواية مرسلة.
أمّا على الأوّل فلِما قيل: إنّ صفوان لم يروِ عن الصادق عليه السلام.
1) . انظر: الرواشح السماوية، ص 65-66، الراشحة الخامسة عشر، حيث نسب الإشكال في وصف رواية صفوان بالصحة إلى الأصحاب.
و أما على الثاني فلأنّ أحمد بن محمد الراوي عن صفوان إمّا ابن أبي نصر البزنطيّ أو ابن عيسى أو ابن خالد، و الأول من أصحاب الرضا عليه السلام فلا يروي عنه الشيخ بلا واسطة، و وجود الطريق الصحيح للشيخ إليه في الفهرست غير كافٍ، لوجود الطريق الضعيف بما فيه الموجب لإجمال حال الطريق في التهذيب، و الثاني و الثالث لا يرويان عنه بلا واسطة و هي مجهولة، فلا يمكن الحكم بالصحّة.
و قال بعض(1)المعاصرين: يمكن دعوىٰ الصحّة مطلقاً سواء كان صفوان هو ابن يحيى أو ابن مهران؛ لكون الأول ممّن لا يروي إلّا عن ثقة، كما عن العدّة(2).
و عن الذكرى: «أنّ الأصحاب أجمعوا على قبول مراسيله»(3)مضافاً إلى دعوى الكشيّ إجماع العصابة على تصحيح ما يصحّ عنه، مع إمكان منع عدم روايته عن الصادق عليه السلام، لدفع احتمال سقوط الواسطة بالأصل، و أيضا يمكن وصول الرواية إليه بطريق قطعيّ، كما يدلّ عليه إسناده إليه عليه السلام.
فلا يقدح حذف الواسطة، بناء على أنّ العدل إذا أسند الخبر إلى المعصوم عليه السلام فالأصل أن يكون حجّة مطلقاً و لو علمنا بعدم دركه له عليه السلام.
و كذا كان الإجماع المنقول حجّة، لكفاية حصول العلم بكونه من المعصوم عليه السلام و لو من غير جهة السماع، و إلا لانسدّ باب العمل بما يرويه الثقات عن الأئمّة عليهم السلام، لاحتمال حذف الواسطة، من جهة عدم كفاية الشركة في العصر على الحكم بالسماع بالمشافهة، لمنع ظهور الشركة فيه، كظهور بعد العصر في عدم كون
الواسطة مفيدة للعلم.
و أما على تقدير كونه هو ابن مهران فلدلالة إسناد الشيخ الخبر إلى البزنطيّ على حصول العلم له بكونه منه، و قد مرّ أنّه كافٍ، و لكن لا يخفى ما فيه، فإنّ علم الغير ليس حجّة لنا، و اعتبار ما ظاهره السماع من جهة قيام الدليل - كالإجماع - غيرُ مستلزم لعموم الاعتبار كما لا يخفى، مضافاً إلى كون احتمال الخطإ في العلميّ أكثر، فتدبّر. نعم يصحّ القول بالاعتبار من جهة حصول الظنّ بالصدق و الحكم.
فرغ من تأليفه سنة 1233 ثلاث و ثلاثين و مائتين بعد الألف، ألف تحيّة و سلام على هاجِرها.
ملا محمّد جعفر شريعتمدار استرآبادى (م 1263 ق)
تحقيق: على فرّخ
مولى محمد جعفر استرآبادى مشهور به شريعتمدار (متوفاى 1263 ق) از اعاظم علما و فقها و مجتهدين شيعه در قرن سيزدهم هجرى است. شرح حال استرآبادى در مقدمۀ لب اللباب وى - كه در همين دفتر چاپ شده - آمده است. در اينجا توضيح كوتاهى پيرامون شرح طرق شيخ طوسى مى آوريم.
استرآبادى در اين رساله براى سهولت مراجعه به كتاب تهذيب الأحكام شيخ طوسى و ديگر كتاب هاى روايى شيخ طوسى، مشيخه تهذيب الاحكام را كه شيخ در پايان آن كتاب آورده، ابتدا به صورت الفبايىِ نام روات تنظيم كرده و پس از آن، عبارتِ شيخ طوسى را در آن مورد ذكر و به شرح و توضيح آن پرداخته است.
استرآبادى در شرح خود از منابعى استفاده كرده و براى آنها رموزى قرار داده است. اين رموز در متن حاضر توضيح داده شده و در اينجا جهت سهولت استفاده آن رموز را ذكر مى كنيم.
«سط»: تلخيص المقال مشهور به رجال وسيط يا متوسط، ميرزا محمد استرآبادى
«ط»: منتهى المقال مشهور به رسائل مبسوط ميرزا محمد استرآبادى
«صه»: خلاصة الرجال، علامۀ حلى
«ست»: الفهرست، شيخ طوسى
«جش»: رجال النجاشى، شيخ ابو العباس نجاشى
«ئق»: حدائق الناظرة، شيخ يوسف بحرانى
«تعليقه»: تعليقات على منهج المقال استرآبادى، وحيد بهبهانى
در ميان اين مآخذ تلخيص المقال يا رجال وسيط ميرزا محمد استرآبادى بيشتر مورد استناد مؤلف بوده است.
در تصحيح اين رساله متن مشيخۀ تهذيب از تهذيب الأحكام با تصحيح على اكبر غفارى استفاده گرديد و موارد اختلاف در پاورقى تذكر داده شده است. تصحيح شرح نيز از روى دو نسخۀ متعلق به كتابخانۀ حضرت آيت الله مرعشى به شماره هاى 3152 و 4023 صورت گرفته است.
مصادرى كه مؤلف از آنها مطالبى را نقل كرده، استخراج و در پاورقى درج شده است.
تصویر
تصویر
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم الحمد للّٰه على نواله، و الصلاة و السلام على رسوله و آله.
أمّا بعد: فيقول خادم بساتين المذهب الجعفريّ، و الشرع المحمّديّ، محمّد جعفر الأسترآباديّ: إنّه لمّا حَذفَ الشيخُ العالم العامل القدّوسيّ، شيخ الطائفة الإمامية الشيخ الطوسيّ، في أوائل سلسلة كثير من الأخبار في التهذيب و الاستبصار وسائطَ بينه و بين مشايخ الأخبار، و كان ذلك موجباً لدخول الخبر في أفراد المرسل بالإرسال العامّ، و كونه معلّقاً غير مسند ساقطاً عن درجة الاعتبار إلاّ فيما علم تحمّله على وجه الوجادة(1)، أو ما كان وارداً لبيان السنّة أو الكراهة، ذكر في آخر الكتابين [التهذيب و الاستبصار] الوسائطَ المسقطة في البين، كما قال في آخر التهذيب: «و اقتصرنا من إيراد الخبر على الابتداء بذكر المصنّف الذي أخذنا الخبر من كتابه، أو صاحب الأصل الذي أخذنا الحديث من أصله»،
ثم قال: «نحن نذكر الطرق التي نتوصّل بها إلى رواية هٰذه الاُصول
1) . الوجادة: و هي نوع من أخذ الحديث و نقله و ذلك، أن يجد إنسان كتاباً أو حديثاً مروىّ إنسان بخطّه معاصر له أو غير معاصر و لم يسمعه منه - هذا الواجد - و لا له منه إجازة و لا نحوها. الدراية للشهيد الثاني، ص 108
و المصنفات، و نذكرها على غاية ما يمكن من الاختصار، ليخرج الخبر بذلك عن حدّ المراسيل و يلحق بباب المسندات» انتهى(1).
و حيث كان ذكرهم على وجه الخلط، و كان ذلك موجباً لصعوبة الرجوع، أردت أن أذكرهم على ترتيب الحروف الهجائية في أسمائهم و أسماء آبائهم، و ألقابهم و كُناهم، مع بيان صحّة الطريق و حسنها و نحوهما، و بيان أحوال الوسائط مدحاً و قدحاً، على وفق ما ذكر في كتب الرجال، تسهيلاً للأمر عند تصحيح الأخبار و نحوه مما يوجب الاعتبار، مقدّماً لما في التهذيب على الاستبصار؛ فاقول:
قال الشيخ رحمه الله: «و ما ذكرته عن إبراهيم بن إسحاق الأحمريّ، فقد أخبرني به الشيخ(2)الحسين بن عبيد اللّٰه، عن أبي محمّد هارون بن موسى التلعكبريّ، عن محمّد بن هوذة، عن إبراهيم بن إسحاق الأحمريّ»(3).
أقول: هذا الطريق ضعيف فقاهةً، لمحمّد بن هوذة، فإنّه مجهول غير مذكور اسماً و وصفاً مدحاً و قدحاً، فيما عندي من كتب الرجال، لا في باب الميم و لا في باب الألف المحتاج إليه من جهة ذكر أحمد مكان محمّد في بعض النسخ. و لكن الظّاهر عدم قدح ذلك؛ لظهور التحمّل على وجه الوجادة، كما يستفاد ممّا نقلنا من كلام التهذيب، فإنّ إبراهيم بن إسحاق الأحمريّ ذكر فيه أنّ له كتباً قريبة من
السداد، عنه جماعة منهم الصفّار،(1)فلا بد من ملاحظة حال من ذكر بعده في الحكم بالصّحة أو الضعف، فيحكم هنا بالضعف كما في ط [تلخيص المقال] من أنّ إبراهيم بن إسحاق الأحمريّ النهاونديّ ضعيف، و فيه: كان ضعيفاً في حديثه، متّهماً في دينه، في مذهبه ارتفاع، و أمره مختلط.
اعلم أنّ هذا الطريق بعينه، طريق الشيخ إلى إبراهيم بن إسحاق في الاستبصار، إلاّ أنّ في مشيخته مكان محمّد بن هوذة، محمّد بن محمد بن هوذة، و هو مثل الأوّل فتدبّر.
قال الشيخ رحمه الله: «و ما ذكرته عن أبي طالب الأنباريّ، فقد أخبرني به أحمد بن عبدون عنه»(2).
أقول: هذا الطريق صحيح كما ذكره في المتوسط [خلاصة الأقوال] عن العلاّمة(3)، فإنّ أحمد بن عبدون المكنى بابن الحاشر و إن لم أقف في ترجمة أحمد و لا في الكنى المصدّرة بالابن على مدحه و لا على قدحه(4)، إلاّ أنّي رأيت في ترجمة «علي» - عند بيان أحوال عليّ بن الحسن بن عليّ بن فضّال - أنّه نقل عن الشيخ أنّه قال(5): «أخبرنا بكتبه قراءةً عليه أكثرها و الباقي إجازة أحمد بن عبدون عن عليّ بن أحمد بن الزبير سماعاً و إجازة عنه، فهو من مشايخ الإجازة لمثل
الشيخ الطوسي رحمه الله، و لا ريب أنّ ذلك يفيد الوثاقة و لو على وجه المظنّة، كما بيّنا في لبّ اللباب(1)، فيتّصف الطريق بالصّحّة لانحصار الواسطة.
اعلم أنّ طريق الشيخ في الاستبصار إلى أبي طالب الأنباريّ أيضاً هذا الطريق، فهو موصوف بالوثاقة في الكتابين.
قال «و ما ذكرته عن أحمد بن أبي عبد اللّٰه البرقيّ، فقد أخبرني به الشيخ أبو عبد اللّٰه، عن أبي الحسن أحمد بن محمّد بن الحسن بن الوليد، عن أبيه، عن سعد بن عبد اللّٰه، عنه».
«و أخبرني أيضاً الشيخ عن أبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه، عن أبيه و محمد بن الحسن بن الوليد، عن سعد بن عبد اللّٰه و الحميري(2)عن أحمد بن أبي عبد اللّٰه».
«و أخبرني به أيضاً الحسين بن عبيد اللّٰه، عن أحمد بن محمّد الزراري، عن عليّ بن الحسين السعدآباديّ، عن أحمد بن أبي عبد اللّٰه»(3).
أقول: هذا الطريق كما في ط [تلخيص المقال] عن العلّامة أيضاً صحيح، فإنّ الشيخ أبا عبد اللّٰه المفيد في غاية الوثاقة بل أجلّ من أن يوصف، فإنّه أوثق أهل زمانه و أعلمهم و انتهت إليه رئاسة الإماميّة، و كان حسن الخاطر، دقيق الفطنة، حاضر الجواب، و رُوي أنّه خوطب من صاحب الزمان عليه السلام ب «يا شيخي و معتمدي»، و خرج إليه من الناحية المقدسة مكاتبة شريفة مشتملة على تكليفه بأداء أحكامهم
إلى مواليهم عليهم السلام.
و أما أحمد بن الحسن بن وليد فالظاهر أنّه أيضاً ثقة؛ لكونه من مشايخ الإجازة كما عن الوجيزة(1)بل عن الشهيد الثاني توثيقه(2)، و عن العلاّمة(3)تصحيح كثير من الروايات و هو في الطريق بحيث لا يحتمل الغفلة، بل لم أرَ من تأمّل في وثاقته.
و أما محمّد بن الحسن بن الوليد فعن فهرست(4)أنّه جليل القدر، عارف بالرجال، موثوق به، فالطريق المذكور أوّلاً صحيح مضافاً إلى الطريق الثاني الّذي هو أصحّ؛ لكمال وثاقة ابني بابويه و سعد بن عبد اللّٰه.
اعلم أنّ طريق الشيخ في الاستبصار إلى البرقيّ أيضاً هذا الطريق، فالطريق في الكتابين موصوف بالصّحّة.
قال: «و ما ذكرته عن أحمد بن إدريس فقد رويته بهذا الإسناد - مشيراً إلى الحسين بن عبيد اللّٰه و أبي الحسين بن أبي جيد القمي -(5)عن محمّد بن يعقوب، عن أحمد بن إدريس».
«و أخبرني به أيضاً الشيخ أبو عبد اللّٰه محمّد بن محمّد بن النعمان و الحسين بن عبيد اللّٰه، جميعاً عن أبي جعفر محمّد بن الحسين بن سفيان البزوفريّ، عن أحمد بن
إدريس»(1).
أقول: هذا الطريق أيضاً كما في ط [تلخيص المقال] عن العلاّمة(2)صحيح؛ لكون الحسين بن عبيد اللّٰه من مشايخ الإجازة للشيخ الطوسي رحمه الله، و موصوفاً بأنّه كثير السماع، عارف بالرجال، له تصانيف، شيخ الطائفة. و لا ريب في استفادة الوثاقة من ذلك.
و أما محمّد بن يعقوب فهو أجلّ من أن يوصف، فإنّ وثاقته و جلالته أشهر من وثاقة الشيخ المفيد محمّد بن محمّد بن النعمان، و إن كانا معاً من اُمناء الرحمن.
و عدم ذكر البزوفريّ في الرجال غير قادح في الصّحّة لكفاية صحّة الطريق الأوّل.
اعلم أنّ طريق الشيخ في الاستبصار إلى أحمد بن إدريس أيضاً هذا الطريق، فطريقه إليه في الكتابين موصوف بالصّحّة.
قال: «و ما ذكرته عن أحمد بن داود القمّيّ فقد أخبرني به الشيخ أبو عبد اللّٰه محمّد بن محمّد بن النعمان و الحسين بن عبيد اللّٰه، عن أبي الحسن محمّد بن أحمد بن داود، عن أبيه»(3).
أقول: هذا الطريق أيضاً كما في ط [تلخيص المقال] صحيح في المتوسط، [خلاصة الاقوال] حيث قال بعد الإيراد على العلاّمة من جهة عدم ذكر صحّته:
«الظاهر صحّته» و وجهه أنّ الشيخ المفيد قد مرّ بيان وثاقته، و كذا الحسين بن عبيد اللّٰه مع عدم الحاجة إلى وثاقته لكونه في مرتبة الشيخ المفيد الثقة.
و أما محمّد بن أحمد بن داود، فقد وصف بأنّه شيخ هذه الطائفة و عالمها و شيخ القميين في وقته و فقيههم، حكى أبو عبد اللّٰه [الشيخ المفيد] أنّه لم يُر أحد أحفظ منه و لا أفقه و لا أعرف بالحديث [منه]. و حكى تصحيح طريق الشيخ إلى أبيه و هو في الطريق.
و لا ريب أنّ ما ذكرنا يفيد كونه ثقة؛ لِأَنّ عيوب من كان معروفاً و مرجعا تظهر بأدنى تتّبع و تشتهر أكثر من اشتهار عيوب غيره، فعدم ظهور عيب فيه مع ذلك يكشف عن عدمه، مضافاً إلى جعله شيخاً و مرجعا.
اعلم أنّ طريق الشيخ في الاستبصار أيضاً هذا الطريق، فطريقه إلى أحمد بن داود القمّيّ في الكتابين موصوف بوصف الصّحّة.
قال: «و من جملة ما ذكرته عن أحمد بن محمّد ما رويته بهذا الإسناد عن محمّد بن الحسن الصفار، عن أحمد بن محمّد».
ثم قال: «و من جملة ما ذكرته عن أحمد بن محمّد ما رويته بهذا الإسناد عن سعد بن عبد اللّٰه، عن أحمد بن محمّد»(1).
أقول: هذا الطريق بعينه طريق الشيخ في الاستبصار، و لا يخفى أنّه بسبب اشتمال كلامه على كلمة «من» للتبعيض مجمل، فلا فائدة في بيان اعتباره و ردّه.
و لكن لمّا كان الظاهر إرادة أحمد بن محمّد بن عيسى - أو غيره الذي سيأتي - لا بأس ببيان أحوال رواة هذا الطريق من باب التشحيذ و التأكيد.
فأقول: أشار بقوله: «بهذا الإسناد» - الأوّل - إلى إخباره عن أبي الحسين بن أبي جيد، عن محمّد بن الحسن بن الوليد، عن محمّد بن الحسن الصفّار، و بقوله الثاني إلى إخباره عن الشيخ، عن أبي جعفر محمّد بن علي بن الحسين، عن أبيه، عن
1) . تهذيب الأحكام، ج 10، ص 388
سعد بن عبد اللّٰه، عن أحمد بن محمّد. و الظاهر اتّحاد المراد من أحمد في الكلامين، فيكون الطريق صحيحاً لوثاقة من ذكر، كما ذكر.
قال: «و من جملة ما ذكرته عن أحمد بن محمّد بن خالد ما رويته بهذه الأسانيد عن محمّد بن يعقوب، عن عدة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد بن خالد»(1).
أقول: لا يخفى أنّ قوله: «و من جملة ما ذكرته» - هنا و فيما سبق و فيما سيأتى كما أشرنا - من المجملات، فعند عدم تعيّن الطريق و احتمال كون الواسطة في خبر من الأخبار طريقاً آخر منحصراً مجهولاً لا يحكم بالصّحّة، و لو كان الطريق المذكور صحيحاً. نعم إذا علم أنّ الخبرَ الخاصّ المرويّ عن أحمد بن محمّد بن خالد مرويٌّ بهٰذه الأسانيد، و كانت تلك الأسانيد - كلاًّ أو بعضاً مع اتّصال السلسلة - صحيحة يحكم بالصحّة من هذهِ الجملة.
و بالجملة فحيث كان الطريق الذي ذكر بهذا النحو من المجملات بحسب المقامات، بمعنى أنّ سند الخبر الذي أسند إلى أحمد بن محمّد بن خالد مثلاً من غير ذكر الواسطة لا يصير معلوماً بمثل هذا الكلام، لم يكن للتعرّض لبيان أحوال الرجال المذكورين في الوسط في مثل هذا المقام فائدة في الاعتبار. و مع ذلك أقول؛ إنّ هذا الطريق أيضاً صحيح؛ لكون قوله: «هٰذه الأسانيد» إشارة إلى الثقات كما سياتي.
قال: «و ما ذكرته عن أبي العباس أحمد بن محمّد بن سعيد، فقد أخبرني(2)أحمد
بن محمّد بن موسى، عن أبي العباس أحمد بن محمّد بن سعيد»(1).
أقول: هذا الطريق حسن أو قويّ أوسط أو صحيح(2)، ففي ط [تلخيص المقال] أحمد بن محمّد بن موسىٰ عند الشيخ الطوسي و كان معه خط أبي العباس بإجازته و شرح رواياته و كتبه، و هذا يدلّ على اعتباره بل على صحّة روايته عنه بخصوصه بالصّحة القديمة بل الحديثة أيضاً. و أحمد بن محمّد بن سعيد - كما فيه - جليل القدر، عظيم المنزلة، و أمره في الثقة أشهر من أن يذكر.
اعلم أنّ هذا الطريق بعينه، طريق الشيخ في الاستبصار، فطريقه إلى أبي العباس في الكتابين موصوف بالحسن و الصحة.
قال: «و من جملة ما ذكرته عن أحمد بن محمّد بن عيسى ما رويته بهذه الأسانيد عن محمّد بن يعقوب، عن عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد بن عيسى».
ثم قال: «و من جملة ما ذكرته عن أحمد بن محمّد بن عيسى ما رويته بهذا الإسناد عن محمّد بن عليّ بن محبوب، عن أحمد بن محمّد».
ثم قال: «و ما ذكرته عن أحمد بن محمد بن عيسى الذي أخذته من نوادره، فقد أخبرني به الشيخ أبو عبد اللّٰه رحمه الله و الحسين بن عبيد اللّٰه(3)و أحمد بن عبدون، كلّهم عن الحسن بن حمزة العلويّ و محمد بن الحسين البزوفريّ، جميعاً عن أحمد بن إدريس، عن أحمد بن محمّد بن عيسى».
«و أخبرني(4)أيضاً الحسين بن عبيد اللّٰه و أبو الحسين بن أبي جيد(5)، عن أحمد بن
محمّد بن يحيى، عن أبيه محمّد بن يحيى العطّار، عن أحمد بن محمّد بن عيسى»(1).
أقول: الطريقان الأوّلان من جهة إجمالهما - كما بيّنّا - لا ينبغي التعرّض لبيانهما، و أما الطريقان [الآخران] فهما موصوفان بالبيان، فلا بد من البيان فأقول: إنّ الطريق الأوّل منهما في غاية الصّحّة؛ لأنّ الشيخ المفيد ثقة، جليل، سديد، بل التعرّض لبيان حاله لغو بعيد. و الحسن بن حمزة العلويّ - على ما في المتوسط [تلخيص المقال] - من أجلاّء هذه الطائفة و فقهائها، و كان فاضلاً أديباً فقيهاً زاهداً ورعاً كثير المحاسن ديّناً، له كتب و تصنيفات كثيرة. و أحمد بن إدريس - على ما في المتوسط [تلخيص المقال] - ثقة فقيه في أصحابنا كثير الحديث، صحيح الروايات.
و الطريق الآخر منهما أيضاً صحيح؛ لأنّ الحسين بن عبيد اللّٰه - على ما في سط [وسيط او تلخيص المقال] - شيخ الطائفة، أجاز شيخ الطائفة، كثير السماع، عارف بالرجال، له تصانيف. و عن تحرير طاوسى توثيقه(2)، و كذا الشيخ عبد النبيّ الحاوى في الرجال(3). و عن العلاّمة(4)تصحيح طريق هو فيه. فهو ثقة كما أشرنا. مع أن في مرتبته أبا الحسين بن أبي جيد و قد عدّ من الثقات، و أحمد بن محمّد بن يحيى ثقة ظنّاً، و محمد بن يحيى العطار كما في - سط [تلخيص المقال] - شيخ أصحابنا ثقة، عين، كثير الحديث له كتب، [يروي] عنه ابنه أحمد.
اعلم أنّ الطريقين الأخيرين الصّحيحين بعينهما طريق الشيخ إلى أحمد في الاستبصار، فطريقه في الكتابين موصوف بالصّحة.
قال: «و ما ذكرته عن أبي القاسم جعفر بن محمد بن قولويه، فقد أخبرني به
الشيخ أبو عبد اللّٰه و الحسين بن عبيد اللّٰه، جميعاً عن جعفر بن محمد بن قولويه»(1)
(3-2) . و تهذيب الأحكام، ج 10، ص 385
.أقول: هذا الطريق أيضاً في غاية الصحّة؛ لكمال الشيخ المفيد في الوثاقة، كما مرّت إليه الإشارة. و كون الحسين بن عبيد اللّٰه الذي في مرتبته ظاهر الوثاقة، كما مرّت إليه أيضاً الإشارة.
اعلم أنّ طريق الشيخ في الاستبصار إلى ابن قولويه أيضاً هذا الطريق، فطريقه في الكتابين موصوف بوصف الصّحة الكاملة.
قال: «و من جملة ما ذكرته عن الحسن بن محبوب ما رويته بهذه الأسانيد عن عليّ بن إبراهيم، عن أبيه، عن الحسن بن محبوب»(2).
ثمّ قال: «و ما ذكرته عن الحسن بن محبوب ما أخذته من كتبه و مصنفاته، فقد أخبرني بها أحمد بن عبدون، عن عليّ بن محمد بن زبير القرشيّ عن أحمد بن الحسين بن عبد الملك الأزديّ، عن الحسن بن محبوب».
«و أخبرني [به] أيضاً الشيخ أبو عبد اللّٰه محمّد بن محمّد بن النعمان، و الحسين بن عبيد اللّٰه، و أحمد بن عبدون، عن أبي الحسن أحمد بن محمّد بن الحسن بن الوليد، عن أبيه محمّد بن الحسن بن الوليد».
«و أخبرني [به] أيضاً أبو الحسين بن أبي جيد، عن محمد بن الحسن بن الوليد، عن محمّد بن الحسن الصفّار، عن أحمد بن محمّد و معاوية بن حكيم و الهيثم بن أبي مسروق، عن الحسن بن محبوب»(3).
ثم قال: «و من جملة ما ذكرته عن الحسن بن محبوب ما رويته بهذا الإسناد عن
1) . تهذيب الأحكام، ج 10، ص 390
أحمد بن محمّد، عن الحسن بن محبوب»(1).
ثمّ قال: «و من جملة ما ذكرته عن الحسن بن محبوب و الحسين بن سعيد ما رويته بهذا الإسناد عن أحمد بن محمّد عنهم جميعاً»(2).
ثمّ قال: «و من جملة ما ذكرته عن الحسين بن سعيد و الحسن بن محبوب معاً ما رويته بهذا الإسناد عن أحمد بن محمّد عنهما جميعاً»(3).
أقول: قد عرفت مما تقدّم إجمال ما ذكره أولاً و رابعاً و خامسا، فالذي ينبغي التعرّض لبيانه هو الطريق الثاني و الثالث فأقول:
إنّ المذكور في سط [تلخيص المقال] عن العلاّمة أنّ طريق الشيخ إلى الحسن حسن، و إليه ممّا أخذه من كتبه و مصنفاته صحيح، و لكن الظاهر أنّ طريقه إليه مطلقاً صحيح باعتبار الطريق الثالث دون غيره، فإنّ الطريق الأوّل و الخامس و السادس من المجملات - كما أشرنا - و الطريق الثاني ملحق بالضعيف بإهمال عبد الملك في الرجال و نحوه.
نعم في مشيخة الاستبصار: أحمد بن الحسين بن عبد الملك الأزديّ، و هو - كما في سط [تلخيص المقال] - ثقة مرجوع إليه. فهذا الطريق قوي بابن الزبير القرشيّ المسكوت عن مدحه و قدحه بل مع مدح في الجملة، و لكن الطريق الثالث صحيح و كذا الطريق الرابع فإنّ الشيخ المفيد قد مرّ أنّه ثقة، و كذا الحسين بن عبيد اللّٰه، و كذا أحمد بن عبدون؛ لأنّه من مشايخ الإجازة للشيخ الطوسيّ رحمه الله.
و أما أحمد بن محمد بن الحسن بن الوليد فالظاهر أنّه ثقة، ففي سط [تلخيص المقال] أنّه من المشايخ المعتبرين، و قد صحّح العلامة(1)كثيراً من الروايات و هو
1) . خلاصة الأقوال، ص 276
في الطريق بحيث لا يحتمل الغفلة، و لم أرَ إلى الآن و لم أسمع من أحد يتأمّل في توثيقه. و عن الشهيد الثاني(1)توثيقه. و عن الوجيزة(2)يعدّ حديثه صحيحاً؛ لكونه من مشايخ الإجازة، و كذا أبو جيد القمي.
و أما أبوه محمد بن الحسن بن الوليد فهو أيضاً ثقة، ففي سط [تلخيص المقال] أنّه جليل القدر، عارف بالرجال، موثوق به، له كتب. و أما محمد بن الحسن الصفّار فهو أيضاً ثقة ظاهراً لتوثيق صاحب المشتركات، و توصيف الشيخ كما عن فهرست(3)بأنّه ممن له كتب مثل كتب الحسين بن سعيد، إلى آخر ما يشير إلى جلالته و وثاقته.
و أما أحمد بن محمّد فالظاهر أنّه ابن عيسى بقرينة رواية ابن الصّفّار، و هو أيضاً ثقة، كما عن صه(4)مضافاً إلى ما حكى عن فهرست(5)و جش(6)من أنّه شيخ القميّين و وجهم و فقيههم غير مدافع.
و أما معاوية بن حكيم ففي سط عن صه [تلخيص المقال](7)أنّه ثقة جليل في أصحاب الرضا عليه السلام، و عن الكشّي أنّه فطحي عدلٌ عالم.
و أما الهيثم فهو مع كونه في مرتبة الثقتين المذكورين فلا حاجة إلى مدحه ممدوح بأنّه قريب الأمر فاضل.
و أما الحسن بن محبوب فهو ثقة، جليل القدر، يعدّ في الأركان الأربعة في عصره كما في سط [تلخيص المقال]. و عن الكشّي أنّه ممّن أجمع أصحابنا على
تصحيح ما يصحّ عنهم و أقروا لهم بالفقه و العلم، مع أنّ هذا المقام ليس مقام بيان حاله كسائر المشايخ الذين كان بينهم و بين الشيخ الطوسي رحمه الله واسطة مسقطة كما لا يخفى.
اعلم أنّ طريق الشيخ في الاستبصار أيضا الطريق الثالث و الرابع، فطريقه في الكتابين موصوف بالصّحّة.
قال: «و ما ذكرته في هذا الكتاب عن الحسن بن محمد بن سماعة فقد أخبرني به أحمد بن عبدون، عن أبي طالب الأنباريّ، عن حميد بن زياد، عن الحسن بن محمّد بن سماعة».
«و أخبرني أيضاً الشيخ أبو عبد اللّٰه و الحسين بن عبيد اللّٰه و أحمد بن عبدون، كلّهم عن أبي عبد اللّٰه الحسين بن سفيان البزوفريّ، عن حميد بن زياد، عن الحسن بن محمّد بن سماعة»(1).
أقول: الطريق الأوّل ضعيف اجتهاداً بأبي طالب الأنباريّ. و الثاني فقاهة بإهمال البزوفريّ و ان عدّ في سط طريق الشيخ إليه قويّاً، ففيه نظر ظاهرٌ.
اعلم أن هذين الطريقين بعينهما طريق الشيخ إلى الحسن في الاستبصار، فحال الكتابين واحد.
قال: «و ما ذكرته في هذا الكتاب عن الحسين بن سعيد فقد أخبرني به الشيخ أبو عبد اللّٰه محمّد بن محمّد بن النعمان و الحسين بن عبيد اللّٰه و أحمد بن عبدون، كلهم عن أحمد بن محمّد بن الحسن بن الوليد، عن أبيه محمّد بن الحسن بن الوليد».
1) . تهذيب الأحكام، ج 10، ص 389
«و أخبرني به أيضاً أبو الحسين بن أبي جيد القمي، عن محمّد بن الحسن بن الوليد، عن الحسين بن الحسن بن أبان، عن الحسين بن سعيد».
«و رواه أيضاً محمّد بن الحسن بن الوليد، عن محمّد بن الحسن الصفّار، عن أحمد بن محمّد، عن الحسين بن سعيد»(1).
فقال: «و ما ذكرته عن الحسين بن سعيد، عن زرعة،(2)عن سماعة و فضالة بن أيوب و النضر بن سويد و صفوان بن يحيى، فقد رويته بهذه الأسانيد عن الحسين بن سعيد عنهم».
أقول: هذا الطريق [الطريق الاوّل] صحيح كما في سط [تلخيص المقال] عن العلاّمة(3)لأنّ الشيخ المفيد و من في مرتبته قد مرّ أنّهم من الثقات، و كذا أحمد بن محمّد بن الحسن بن الوليد و أبوه، و كناه أبو جيد القمي.
و أما الحسين بن الحسن بن أبان فعن ابن داود(4)التصريح بتوثيقه، و عن التعليقة(5)وصف حديثه بالصّحّة في المنتهى و المختلف و الذكرى، و عن الوجيرة يعدّ حديثه صحيحاً لكونه من مشايخ الإجازة، و عن الفاضل عبد النبي ذكره في قسم الثقات(6).
و أما الحسين بن سعيد فهو أيضاً ثقة، عين، جليل، سعيد كما في سط [تلخيص المقال] و غيره، مع أنّ هذا المقام أيضاً ليس مقام بيان حاله، لمثل ما مرّ في الطريق المتقدّم.
اعلم أنّ طريق الشيخ في الاستبصار إلى الحسين بن سعيد بعينه ما ذكر، فطريقه في الكتابين موصوف بالصحّة.
قال: «و ما ذكرته عن أبي عبد اللّٰه الحسين بن سفيان البزوفريّ فقد أخبرني به أحمد بن عبدون و الحسين بن عبيد اللّٰه، عنه»(1).
أقول: هذا الطريق أيضاً صحيح؛ لوثاقة أحمد بن عبدون المكنّى بابن الحاشر، و الحسين بن عبيد اللّٰه، كما مرّ.
اعلم أنّ طريق الشيخ في الاستبصار إلى البزوفريّ بعينه هذا الطريق، فطريقه في الكتابين إليه صحيح.
قال: «و ما ذكرته عن الحسين بن محمّد فقد رويته بهذه الأسانيد عن محمّد بن يعقوب، عن الحسين بن محمّد»(2).
أقول: أشار بقولهِ «بهذه الأسانيد» إلى أسانيد تكون بين الشيخ رحمه الله و بين الكلينيّ رحمه الله، فهذا الطريق أيضاً صحيح كما في سط [تلخيص المقال] عن العلاّمة، و سيجيء بيان أحوال تلك الأسانيد في مقام ذكر طريقه إلى الكلينيّ.
اعلم أنّ هذا الطريق بعينه طريق الشيخ إلى الحسين بن محمّد في الاستبصار، فطريقه إليه في الكتابين صحيح.
قال: «و ما ذكرته عن حميد بن زياد فقد رويته بهذه الأسانيد عن محمّد بن يعقوب، عن حميد بن زياد».
«و أخبرني به أيضاً أحمد بن عبدون، عن أبي طالب الأنباريّ، عن حميد بن زياد»(1).
أقول: هذا الطريق أيضاً صحيح كما في سط [تلخيص المقال] عن العلامة،(2)لكون الوسائط عبارة عمّن ذكر في متلوّه ممّن سيأتي بيان وثاقتهم.
اعلم أنّ طريق الشيخ في الاستبصار إلى حميد بن زياد أيضاً هذا الطريق، فطريقه إليه في الكتابين صحيحٌ.
قال: «و ما ذكرته في هذا الكتاب عن سعد بن عبد اللّٰه فقد أخبرني به الشيخ أبو عبد اللّٰه، عن أبي القاسم جعفر بن محمد بن قولويه، عن أبيه، عن سعد بن عبد اللّٰه».
«و أخبرني به أيضاً الشيخ عن أبي جعفر محمد بن علي بن الحسين، عن أبيه، عن سعد بن عبد اللّٰه»(3).
أقول: هذان الطريقان صحيحان لوثاقة ابني قولويه سيّما ابن الابن، و كذا الشيخ المفيد و ابنا بابويه. و أما سعد فهو سعد ففي ط [منهج المقال] ثقة، جليل، شيخ هذه الطائفة و فقيهها، و وجهها، مع أنّ المقام ليس مقام بيان حاله. و طريق الشيخ في الاستبصار أيضاً هذان الطريقان، فطريقه إلى سعد سعدٌ صحيح في الكتابين.
قال: «و ما ذكرته عن سهل بن زياد فقد رويته [بهذه الأسانيد](4)عن محمد بن
يعقوب، عن عدّة من أصحابنا منهم عليّ بن محمّد و غيره، عن سهل بن زياد»(1).
أقول: هذا الطريق صحيح، لأن قوله: «هذه الأسانيد» إشارة إلى وسائط تكون بين الشيخ و الكليني رحمه الله و قد أشرنا إلى وثاقتهم بوعد بيان أحوالهم تفصيلاً.
و هذا الطريق بعينه طريق الشيخ إلى سهل بن زياد في الاستبصار، فطريقه إليه صحيح في الكتابين.
قال: «و ما ذكرته عن عليّ بن إبراهيم بن هاشم فقد رويته بهذه الأسانيد عن محمد بن يعقوب، عن عليّ بن إبراهيم».
«و أخبرني أيضاً برواياته الشيخ أبو عبد اللّٰه محمّد بن محمّد بن النعمان و الحسين بن عبيد اللّٰه [الغضائري] و أحمد بن عبدون، كلّهم عن أبي محمّد الحسن بن حمزة العلوي الطبري، عن عليّ بن إبراهيم بن هاشم»(2).
أقول: هذا الطريق كما في سط [تلخيص المقال] عن العلاّمة(3)أيضاً صحيح؛ لأن قوله: «هذه الأسانيد» إشارة إلى الوسائط المشار اليهم الذين يكونون بين الشيخ و الكليني و قد أشرنا إلى وثاقتهم على الوجه المزبور. و أما محمّد بن يعقوب الكلينيّ فهو ثقة في غاية الوثاقة، بل هو أَجَلّ من أن يحتاج إلى بيان حاله و جلالته.
اعلم أنّ هذا الطريق بعينه طريق الشيخ إلى عليّ بن إبراهيم في الاستبصار، فطريقه إليه في الكتابين صحيح.
قال: «و ما ذكرته عن عليّ بن جعفر فقد أخبرني به الحسين بن عبيد اللّٰه، عن أحمد بن محمّد بن يحيى، عن أبيه محمّد بن يحيى، عن العمركي أبي علي النيسابوري البوفكي، عن عليّ بن جعفر»(1).
أقول: هذا الطريق أيضاً كما في سط [تلخيص المقال] عن العلاّمة(2)صحيح؛ لأنّ الحسين بن عبيد اللّٰه [ابن الغضائرى] ثقة كما مرّ، و أما أحمد بن محمّد بن يحيى فهو ابن يحيى العطّار بقرينة رواية الحسين بن عبيد اللّٰه عنه، و هو على ما نقل عن الوجيزة [للمجلسي] من مشايخ الإجازة، و ذلك يفيد الوثاقة، سيما بعد ملاحظة ما حكي عن صه(3)من البناء على توثيقه بحيث لا يحتمل الغفلة، و عن الحاوي ذكره في خاتمة قسم الثقات(4)، و عن الشهيد الثاني توثيقه في الدراية(5).
و أما أبوه محمّد بن يحيى العطّار، فهو على ما في سط [تلخيص المقال] عن صه(6)و جش(7)شيخ من أصحابنا في زمانه، ثقة، عين، كثير الحديث، له كتب، [يروى] عنه ابنه أحمد، و أما العمركي فهو على ما في سط [تلخيص المقال] عن صه(8)و جش(9)شيخ من أصحابنا ثقة.
و هذا الطريق بعينه طريق الشيخ إلى عليّ بن جعفر في الاستبصار، فطريقه إليه في الكتابين صحيح.
قال: «و ما ذكرته عن عليّ بن حاتم القزويني، فقد أخبرني به الشيخ أبو عبد اللّٰه و أحمد بن محمّد بن عبدون(1)، عن أبي عبد اللّٰه الحسين بن علي بن شيبان القزويني، عن عليّ بن حاتم»(2).
أقول: هذا الطريق مهمل بسبب الحسين بن علي بن شيبان القزوينيّ، فإنّه غير مذكور في الرجال فيعمل له عمل الضعيف.
و هذا طريق بعينه طريق الشيخ إلى عليّ بن حاتم القزوينيّ في الاستبصار فطريقه إليه في الكتابين مهمل.
قال: «و ما ذكرته عن عليّ بن الحسن الطاطري، فقد أخبرني به احمد بن عبدون، عن عليّ بن محمّد بن الزبير، عن أبي الملك المسلمة أحمد بن عميد كيسبة، عن عليّ بن الحسن الطاطري»(3).
أقول: هذا الطريق أيضاً مهمل بسبب أحمد بن عمير بن كيسبة، فإنّه غير مذكور في الرجال، فهو في حكم الضعيف و هذا الطريق بعينه طريق الشيخ إلى الطاطري في الاستبصار، فطريقه في الكتابين إليه مهمل.
قال: «و ما ذكرته في هذا الكتاب عن عليّ بن الحسن بن فضّال فقد أخبرني به أحمد بن عبدون المعروف بابن الحاشر، سماعاً منه و إجازة عن عليّ بن محمّد بن الزبير، عن عليّ بن الحسن بن فضّال»(1).
أقول: هذا الطريق حسن بسبب علي بن محمّد بن الزبير، إذ يظهر من سط أنّه من المشايخ المعتبرين. و هذا الطريق بعينه طريق الشيخ إلى ابن فضّال في الاستبصار، فطريقه في الكتابين إلى عليّ بن الحسن حسن.
قال: «و ما ذكرته عن محمد بن الحسن بن الوليد و عليّ بن الحسين بن بابويه فقد أخبرني به الشيخ أبو عبد اللّٰه، عن أبي جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه، عن أبيه عليّ بن الحسين، و محمد بن الحسن بن الوليد»(2).
أقول: هذا الطريق صحيح لوضوح وثاقة من ذكر، و طريق الشيخ في الاستبصار إليهما بعينه هذا الطريق، فطريقه إليهما في الكتابين موصوف بالصّحة.
قال: «و ما ذكرته في هذا الكتاب عن عليّ بن مهزيار فقد أخبرني به الشيخ أبو عبد اللّٰه، عن محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه(3)، عن أبيه و محمد بن الحسن، عن سعد بن عبد اللّٰه و الحميري و محمّد بن يحيى و أحمد بن إدريس، كلهم عن أحمد بن
محمّد، عن العبّاس بن معروف، عن عليّ بن مهزيار»(1).
أقول: هذا الطريق صحيح لوثاقة من ذكر لما ذكر في غير العبّاس، و أما العبّاس بن معروف فهو كما في سط [تلخيص المقال] ثقة صحيح، له كتب. و هذا الطريق بعينه طريق الشيخ إلى عليّ بن مهزيار في الاستبصار، فطريقه إليه في الكتابين صحيح.
قال: «و ما ذكرته عن الفضل بن شاذان فقد أخبرني به الشيخ أبو عبد اللّٰه و الحسين بن عبيد اللّٰه و أحمد بن عبدون، كلّهم عن أبي محمّد الحسن بن حمزة العلويّ الحسينيّ الطبريّ، عن عليّ بن محمّد بن قتيبة النيسابوريّ، عن الفضل بن شاذان».
«و روى أبو محمّد الحسن بن حمزة، عن عليّ بن إبراهيم، عن أبيه، عن الفضل بن شاذان».
«و أخبرني(2)الشريف أبو محمّد الحسن بن أحمد بن القاسم العلويّ المحمّديّ، عن أبي عبد اللّٰه محمّد بن أحمد الصفوانيّ، عن عليّ بن إبراهيم، عن أبيه، عن الفضل بن شاذان»(3).
و قال في أوائل المشيخة: «و من جملة ما ذكرته عن الفضل بن شاذان ما رويته بهذه الأسانيد عن محمّد بن يعقوب، عن عليّ بن إبراهيم، عن أبيه، و محمد بن إسماعيل، عن الفضل بن شاذان»(4).
أقول: هذا الطريق صحيح كما في سط [تلخيص المقال] عن العلاّمة، فإنّ الشيخ أبا عبد اللّٰه و الحسين بن عبيد اللّٰه و أحمد بن عبدون كلّهم من الثقات كما بيّنا.
و أما أبو محمّد الحسن بن حمزة العلويّ الحسينيّ الطبريّ ففي سط [تلخيص المقال] عن صه(1)و جش(2)أنّه من أجلّاء هذه الطائفة و فقهائها. و عن ست(3)و صه(4)كان فاضلاً، أديباً، عارفاً، فقيهاً، زاهداً ورعاً كثير المحاسن. و عن صه ديّناً. و عن ست له كتب و تصنيفات كثيرة. و عن في زاهد عالمٌ أديب فاضل.
و أما عليّ بن محمّد بن قتيبة النيشابوريّ فهو على ما في سط [تلخيص المقال] عن صه(5)فاضل، و عن جش(6)صاحب الفضل بن شاذان و راوية كتبه، له كتب.
فيظهر كونه عدلاً ظاهراً ممّا ذكر، مضافاً إلى ما حكى عن الحاوي من الحاوي فى الرجال عبد النبي(7)ذكره في قسم الثقات و توصيفه بالثقة في المشتركات(8)، و عن العلامة(9)تصحيح طريقين هو فيهما، و عن صاحب الحدائق [حدائق الناظرة] أنه من المشايخ المعتبرين، و إن حكى عن الوجيزه [للمجلسي] عدّه من الحسان.
فيكون الطريق الأوّل صحيحاً مضافاً إلى أنّ الطريق الثاني صحيح على الصحيح؛ لوثاقة الحسن بن حمزة كما مرّ، و كذا عليّ بن إبراهيم ففي سط [تلخيص المقال] ثقة في الحديث ثبت معتمد صحيح المذهب سمع فأكثر و صنف كتباً. و في كتاب
المشتركات(1)وصفه بالثقة مع أنّه من مشايخ الإجازة كما يظهر من بعض، مضافاً إلى الاشتهار الخارجيّ.
و كذا أبوه على الأصحّ فإنّه من مشايخ الإجازة لمن هو من الأجلّة، مضافاً إلى ما حكي عن جماعة من توثيقه، و عن العلاّمة تصحيح طريق هو فيه، و إن عدّ المشهور طريقاً هو فيه حسناً كالصحيح.
و أما الطريق الثالث فهو حسن بالحسن بن أحمد، ففي سط [تلخيص المقال] أنّه سيد في هذه الطائفة، و قرئ عليه و أنا أسمع. و لكن محمّد بن أحمد الصفواني كما في سط [تلخيص المقال] ثقة فقيه فاضل.
و أما الطريق الأخير فهو من المجملات كما أشرنا سابقاً، فلا ينبغي التعرّض لبيانه، مع أنّه من طرق الشيخ إلى الكليني و هو صحيح كما سيأتي إن شاء اللّٰه تعالى.
اعلم أنّ الطرق الثلاثة كلّها طريق الشيخ إلى الفضل بن شاذان في الاستبصار أيضاً، فطريقه إليه في الكتابين صحيح.
قال: «و ما ذكرته عن محمد بن أبي عمير فقد رويته بهذا الإسناد عن أبي القاسم جعفر بن محمّد بن قولويه(2)، عن أبي القاسم جعفر بن محمّد العلويّ الموسويّ، عن (عبد اللّٰه) عبيد اللّٰه بن أحمد بن نهيك، عن ابن أبي عمير»(3).
أقول: أوّلاً: إنّ هذا الطريق بعينه طريق الشيخ إلى ابن ابي عمير في الاستبصار.
و ثانيا: أنّه قال في سط [تلخيص المقال]: طريقه إلى ابن أبي عمير عدّه بعض
الأصحاب في الحسن و هو قريب، و لم يذكره صه(1)، و هو على ما ذكره في ست(2)صحاح و حسان.
و أنا أقول: قد أشار بقوله: «بهذا الإسناد» إلى رواية الشيخ أبي عبد اللّٰه و الحسين بن عبيد اللّٰه جميعاً عن جعفر بن محمّد بن قولويه. و الشيخ المفيد ثقة في الغاية كما مرّت إليه الإشارة، و كذا الحسين بن عبيد اللّٰه.
و أما جعفر بن محمد بن قولويه فهو كما في سط [تلخيص المقال] من خيار أصحاب سعد و من ثقات أصحابنا و أجلائهم في الحديث و الفقه، و هو اُستاد الشيخ المفيد و منه حمل، و كلّ ما يوصف به الناس من جميل و ثقة وفقه، له كتب حسان، ثقة له تصانيف كثيرة.
و أما جعفر بن محمّد العلويّ الموسويّ فهو كما في سط [تلخيص المقال] من مشايخ الإجازة للتلعكبري، فهو ثقة ظاهراً. و أما عبد اللّٰه بن أحمد بن نهيك فهو كما في سط [تلخيص المقال] عن صه(3)و جش(4)ثقة من أصحابنا.
فطريق الشيخ إلى ابن أبي عمير صحيح في الكتابين على الصحيح لا حسن، و لو سلّم كونه حسناً من هذه الجهة فالظاهر كونه صحيحاً من جهة وجادة الشيخ كتبه المتواترة، فعن ست(5)بعد توصيفه بأنّه ثقة من أوثق الناس عند الخاصة و العامة و أنسكهم و أعبدهم، أنّه قال: له مصنفات كثيرة منها كتاب النوادر كبير حسن.
قال: «و ما ذكرته في هذا الكتاب عن محمّد بن أحمد بن يحيى الأشعري فقد أخبرني به الشيخ أبو عبد اللّٰه و الحسين بن عبيد اللّٰه و أحمد بن عبدون، كلّهم عن أبي جعفر محمد بن الحسين بن سفيان، عن أحمد بن إدريس، عن محمّد بن أحمد بن يحيى».
«و أخبرني [أخبرنا] أبو الحسين بن أبي جيد عن محمد بن الحسن بن الوليد، عن محمد بن يحيى و أحمد بن إدريس، جميعاً عن محمّد بن أحمد بن يحيى».
«و أخبرني به أيضاً(1)الحسين بن عبيد اللّٰه، عن أحمد بن محمّد بن يحيى، عن أبيه محمّد بن يحيى، عن محمد بن أحمد بن يحيى و أخبرني».
«و أخبرني [به] الشيخ أبو عبد اللّٰه و الحسين بن عبيد اللّٰه و أحمد بن عبدون، كلّهم عن أبي محمّد الحسن بن حمزة العلوي و أبي جعفر محمد بن الحسين البزوفري، جميعاً عن أحمد بن إدريس، عن محمّد بن أحمد بن يحيى»(2).
أقول: هذا الطريق كما في سط [تلخيص المقال] عن العلاّمة(3)أيضاً صحيح، فإنّ الطريق الأوّل و إن كان مهملاً بعدم ذكر ابن سفيان في كتب الرجال إلاّ أنّ الطريق الثاني صحيح، فإنّ ابن أبي جيد جيّد، فعن المحقق البحريني أنّه قال:
«إكثار الشيخ الرواية عنه يدلّ على ثقته و عدالته و فضله»، كما ذكر بعض المعاصرين - يعني العلاّمة المجلسي و المحقق الداماد(4)- و يؤيده ما حكي عن ظاهر الأصحاب من الاعتماد و عدّ طريق هو فيه حسناً و صحيحا.
و أما محمّد بن الحسن بن الوليد فهو أيضاً ثقة كما مرّ سابقاً. و أما محمّد بن يحيى العطّار فهو كما في سط [تلخيص المقال] شيخ أصحابنا في زمانه ثقة عين كثير الحديث. صه(1)جش(2)له كتب، جش و كذا أحمد بن إدريس فإنه كما فيه ثقة فقيه في أصحابنا كثير الحديث كمحمد بن أحمد بن يحيى الأشعري.
و كذا الطريق الثالث لوثاقة من ذكر فيه كما ذكر سابقاً.
و أما الطريق الرابع فهو أصحّ من الكلّ، فطريق الشيخ إلى محمّد بن أحمد في غاية الصحّة و الاعتبار.
و هذه الطرق كلّها طريق الشيخ إلى محمّد بن أحمد بن يحيى في الاستبصار، فطريقه إليه في الكتابين صحيح.
قال: «و ما ذكرته عن محمد بن إسماعيل عن الفضل بن شاذان فقد رويته بهذا الإسناد عن محمّد بن يعقوب، عن محمّد بن اسماعيل»(3).
أقول: هذا الطريق صحيح لأنّ الظاهر أنّ مراده من قوله: «بهذا الإسناد» طريقه إلى محمّد بن يعقوب و هو صحيح كما سيأتي. و أما محمّد بن يعقوب الكليني فهو في غاية الوثاقة و الجلالة كما مرّت إليه الإشارة.
و هذا الطريق بعينه طريق الشيخ إلى محمّد بن إسماعيل في الاستبصار، فطريقه إليه في الكتابين صحيح.
قال: «و ما ذكرته في هذا الكتاب عن محمّد بن الحسن الصّفّار فقد أخبرني به الشيخ أبو عبد اللّٰه محمّد بن محمّد بن النعمان و الحسين بن عبيد اللّٰه و أحمد بن عبدون، كلّهم عن أحمد بن محمّد بن الحسن بن الوليد، عن أبيه».
«و أخبرني به أيضاً أبو الحسين بن أبي جيد، عن محمّد بن الحسن بن الوليد، عن محمّد بن الحسن الصّفّار»(1).
أقول: هذا الطريق طريق الشيخ إلى محمّد بن الحسن الصّفّار في التهذيب و الاستبصار، و هو أيضاً صحيح كما في سط [تلخيص المقال] بل جعله أولى من طريقه إلى الحسين بن سعيد، و الوجه واضح؛ لما ذكرنا من وثاقة الشيخ المفيد و مَن في مرتبته و ابن الوليد و أبيه، و كذا محمّد بن الحسن الصّفّار لتوصيفه بالوثاقة في كتاب المشتركات(2)و نحوه مما يقتضي حصول الظنّ بالوثاقة، كإكثار الشيخ الرواية، و وصفه بأنّه ممن له كتب مثل كتب الحسين بن السعيد و زيادة، مع أنّ المقام ليس مقام بيان حاله كما تقدّم.
قال: «و ما ذكرته عن أبي جعفر محمد بن عليّ بن الحسين بن موسى بن بابويه(3)فقد أخبرني به الشيخ أبو عبد اللّٰه محمّد بن محمّد بن النعمان عنه»(4).
أقول: هذا الطريق طريق الشيخ في التهذيب و الاستبصار و هو صحيح في كمال
الصحّة، لكون الواسطة هو الشيخ المفيد و هو في كمال الوثاقة.
قال «و ما ذكرته في هذا الكتاب عن محمّد بن عليّ بن محبوب فقد أخبرني به الحسين بن عبيد اللّٰه، عن أحمد بن محمّد بن يحيى العطّار، عن أبيه محمّد بن يحيى، عن محمّد بن علي بن محبوب»(1).
أقول: هذا الطريق أيضاً صحيح كما في سط [تلخيص المقال] عن العلّامة؛(2)لِأنّ الحسين بن عبيد اللّٰه [ابن الغضائرى] ثقة كما مرّ، و كذا أحمد بن محمّد بن يحيى العطّار و أبوه كما مرّ.
و أما محمّد بن علي بن محبوب فهو ثقة عين فقيه صحيح المذهب كما في سط عن صه(3)و جش(4)مع أنّ المقام ليس مقام بيان حاله إلا أنه نافع للناظرين و سهولة لأمرهم.
و هذا الطريق طريق الشيخ إلى محمد بن عليّ بن محبوب أيضاً في الاستبصار، فطريقه في الكتابين صحيح له الاعتبار.
قال: «ما ذكرته عن محمّد بن يحيى العطّار فقد رويته بهذه الأسانيد عن محمد بن يعقوب، عن محمد بن يحيى العطّار».
«و أخبرني به أيضاً الحسين بن عبيد اللّٰه و كذا(5)أبو الحسين بن أبي جيد القمي،
جميعاً عن أحمد بن محمّد بن يحيى، عن أبيه محمّد بن يحيى العطّار»(1).
أقول: هذا الطريق صحيح لوثاقة من ذكر، فإنّ قوله: «بهٰذه الأسانيد» إشارة إلى طريقه إلى محمّد بن يعقوب، و هو صحيح كما سيأتي، مضافاً إلى أنّ الطريق الأخير أيضاً صحيح لوثاقة من ذكر كما ذكر فتذكّر.
اعلم أنّ هذا الطريق بعينه طريق الشيخ إلى محمّد بن يحيى العطّار في الاستبصار، فطريقه إليه صحيح بلا غبار.
قال: «و ما ذكرناه في هذا الكتاب عن محمد بن يعقوب الكليني رحمه الله فقد أخبرنا به الشيخ أبو عبد اللّٰه محمّد بن محمد بن النعمان رحمه الله، عن أبي القاسم جعفر بن محمّد بن قولويه، عن محمّد بن يعقوب».
«و أخبرنا به أيضاً الحسين بن عبيد اللّٰه، عن أبي غالب أحمد بن محمّد بن الزراري و أبي محمّد هارون بن موسى التلعكبري و أبي القاسم جعفر بن محمّد بن قولويه و أبي عبد اللّٰه أحمد بن أبي رافع الصيمري و أبي المفضّل الشيباني و غيرهم، كلّهم عن محمّد بن يعقوب الكليني».
«و أخبرنا به أيضاً أحمد بن عبدون المعروف بابن الحاشر، عن أحمد بن أبي رافع و أبي الحسين عبد الكريم بن عبد اللّٰه بن النصر البزّاز بتنّيس و بغداد، عن أبي جعفر محمّد بن يعقوب الكليني، جميع مصنّفاته و أحاديثه سماعاً و إجازة ببغداد بباب الكوفة بدرب السلسلة سنة سبع و عشرين و ثلاثمائة»(2).
أقول: هذا الطريق صحيح كما في سط [تلخيص المقال] عن العلامة؛ لأنّ
الشيخ المفيد ثقة في غاية الوثاقة، كما مرّت إليه الإشارة. و جعفر بن محمد بن قولويه أيضاً ثقة في الغاية كما مرّت إليه أيضاً الإشارة. فالطريق في غاية الصحة.
مضافاً إلى أنّ الطريق الثاني أيضاً صحيح؛ لِأنّ حسين بن عبيد اللّٰه ثقة كما مرّ، و أما ابو غالب الزراري فهو كما في سط [تلخيص المقال] شيخ، عن ست(1)و صه(2)شيخ أصحابنا في عصره و أستاذهم، و عن جش(3)جليل القدر و كثير الرواية ثقة شيخ العصابة في زمنه و وجههم.
و أما أبو محمد هارون بن موسى التلعكبري فهو كما في سط [تلخيص المقال] عن صه(4)جليل القدر عظيم المنزلة واسع الرواية ثقة عديم النظير، و عن جش(5)كان وجهاً في أصحابنا ثقة لا يطعن عليه له كتب، قال: كنت أحضر في داره مع ابنه أبي جعفر و الناس يقرءون عليه.
و أما جعفر بن محمّد بن قولويه فقد مرّ أنّه ثقة في غاية الوثاقة، فالطريق في غاية الصّحّة من هذه الجهة أيضاً.
نعم الطريق الثالث غير صحيح فإنّ أحمد بن عبدون و إن كان ثقة كما مرّ إلا أنه روى عن أحمد بن أبي رافع و أبي الحسين عبد الكريم بن عبد اللّٰه بن النصر البزاز، وهما غير مذكورين في الرجال. فهذا الطريق ملحق بالضعيف فقاهة من جهة الإهمال، و لكنه غير قادح لصحّة ما تقدم كما تقدّم.
اعلم أنّ الطُّرُق المذكورة كلّها طريق الشيخ إلى الكليني في الاستبصار أيضاً، فطريقه إليه في الكتابين صحيح.
قال «و ما ذكرته عن موسى بن القاسم بن معاوية بن وهب فقد أخبرني به الشيخ أبو عبد اللّٰه، عن أبي جعفر محمد بن علي بن الحسين بن بابويه، عن محمد بن الحسن بن الوليد، عن محمد بن الحسن الصّفّار و سعد بن عبد اللّٰه، عن الفضل بن غانم(1)و أحمد بن محمّد، عن موسى بن القاسم»(2).
أقول: هذا الطريق أيضاً صحيح كما في سط [تلخيص المقال] عن العلاّمة؛ لأنّ الشيخ من الثقات كما مرّ. و أما محمد بن بابويه فهو أيضاً ثقة جليل القدر بل قد يقال: عدالته من ضروريات المذهب و إنكارها عجب، و كذا محمد بن الحسن بن الوليد كما مرّ، و كذا محمد بن الحسن الصّفّار كما مرّ.
و أما سعد بن عبد اللّٰه فهو ثقة في غاية الوثاقة ففي سط [تلخيص المقال] شيخ الطائفة و فقيهها و وجهها. و صه(3)و جش(4)جليل القدر واسع الأخبار كثير التصانيف ثقة ست(5)صه.
و أما الفضل بن عامر فهو مجهول الحال إلاّ أنّ في مرتبته أحمد بن محمّد فهو ابن عيسى بقرينة رواية سعد كما في المشتركات،(6)و هو ثقة كما في سط. و أما موسى بن القاسم فهو كما في سط ثقة ثقة جليل واضح الحديث حسن الطريقة، مع أنّ المقام ليس مقام بيان حاله لما مرّت إليه الإشارة.
و هذا الطريق بعينه طريق الشيخ إلى موسى بن القاسم في الاستبصار فطريقه إليه في الكتابين صحيح.
قال: «و ما ذكرته في هذا الكتاب عن يونس بن عبد الرحمن فقد أخبرني به الشيخ أبو عبد اللّٰه محمد بن محمد بن النعمان، عن أبي جعفر محمد بن عليّ بن الحسين بن بابويه، عن أبيه و محمد بن الحسن، عن سعد بن عبد اللّٰه و الحميري و عليّ بن إبراهيم بن هاشم، عن إسماعيل بن مرار و صالح بن سندي، عن يونس بن عبد الرحمن».
«و أخبرني أيضاً الشيخ(1)و الحسين بن عبيد اللّٰه و أحمد بن عبدون، كلّهم عن الحسن بن حمزة العلويّ، عن عليّ بن إبراهيم، عن محمد بن عيسى بن عبيد، عن يونس».
«و أخبرني به أيضاً الحسين بن عبيد اللّٰه، عن أبي المفضّل محمّد بن عبد اللّٰه، عن محمّد بن عبيد اللّٰه بن المطلّب الشيبانيّ، عن أبي العبّاس محمّد بن جعفر بن محمّد البزّاز، عن محمّد بن عيسى بن عبيد اليقطينيّ، عن يونس بن عبد الرحمن»(2).
أقول: هذا الطريق أيضاً صحيح كما في سط [تلخيص المقال] عن العلاّمة؛ لوثاقة من ذكر في الطريق الأوّل كما ذكر. و كذا الطريق الثاني لوثاقة من ذكر فيه أيضاً كما ذكر في غير محمد بن عيسى بن عبيد. و أما محمد بن عيسى بن عبيد فهو ممن اختلف في شأنه، و لكن الأصحّ أنّه ثقة جليل عين كثير الرواية حسن التصانيف كما في سط [تلخيص المقال] عن صه(3). و أما الطريق الثالث فهو
ضعيف ففي سط [تلخيص المقال] محمّد بن عبد اللّٰه بن المطلّب الشيباني أبو المفضّل ثير الرواية حسن الحفظ غير أنّه ضعّفه جماعة من أصحابنا. ثم قال:
وضّاع كثير المناكير حاكياً عن صه(1)عن ابن الغضائري و لكنه غير قادح لما لا يخفى.
اعلم أنّ الطرق المذكورة كلّها طرق الشيخ إلى يونس بن عبد الرحمن في الاستبصار أيضاً، فطريقه إليه في الكتابين صحيح بلا غبار.
و اللّٰه العالم و له الحمد الدائم و الصلاة على رسولِهِ و آله إلى القائم(2).
محمّد حسّون
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
المحقّق الكركيّ عليّ بن الحسين بن عبد العالي (ت 940 ه) علمٌ من أَعلامِ الطائفة الحقّة، و شخصيّة سياسيّة بارزة في النصف الأَوّل من القرن العاشر الهجريّ. و لا يستطيع الدارس لتلك الفترة الزمنيّة - المهمّة و الحساسة بأَحداثها و تحولاتها السّياسيّة - أن يتجاوز الكركيّ دون أَن يقف على مكانته العلميّة المرفوعة، و دوره في تطوير العلوم الإسلاميّة - خصوصاً الفقه - بما توصّل إليه من نظريّات جديدة صهرها في بودقة مؤلّفاته الكثيرة.
لقد استطاع الكركيّ أَن يرفد المكتبة الإسلاميّة بثمانين مُؤلَّفاً تقريباً، مختلفة في مواضيعها و حجمها و أَساليبها، فمنها الكتب الاستدلاليّة المطوّلة كجامع المقاصد و حواشيه على شرائع الإِسلام و إرشاد الأَذهان و مختلف الشيعة، و منها الرسائل الصغيرة التي سلّط فيها الضوء على مسأَلة علميّة واحدة.
و إن كان الفقه هو المحور الأساسيّ في مؤلّفات الكركيّ، إلاّ أَنّنا نجده في بعض الأَوقات يتجاوزه قليلاً فيكتب في العقائد و المسائل الاجتماعيّة بعض الرسائل الصغيرة.
و عند قيامي بجمع و تحقيق تُراث هذا الرجل العظيم، وجدتُ أَنّ بعض آرائه العلميّة و فوائده المهمّة منشورة في طيّات صفحات مؤلّفاته و لم يُفرِد لها مُصنّفاً خاصّاً. فبالرغم من كونه من كبار الأُصوليّين و أَحد المدافعين عن المدرسة الأُصوليّة و آرائها، إلاّ أَنّه لم يُؤلّف حتّى رسالة صغيرة في هذا العلم.
فجمعتُ بحمد اللّٰه تعالى و توفيقه آراءَه و فوائدَه من كافّة مصنّفاته المطبوعة و المخطوطة، و هي تُمثّل آراءَه الكلاميّة و الأصولية و الرجالية، و فوائده التأريخيّة، و شواهده الشعريّة، و غيرها.
و نقدم هنا بين يدي القارئ الكريم قسمين من آرائه الرجاليّة.
الأوّل: المباني و الفوائد
و هو يحتوي على المباني الرجاليّة للمحقّق الكركيّ و الفوائد العلميّة التي بيّنها في هذا العلم، كأقسام الحديث و أَحكامه، و المراسيل التي يَعمل بها و يعتمد عليها و التي تركها، و رأيه في التدليس و الاضطراب في الرواية، و مبناه في اعتضاد الرواية الضعيفة بالشهرة و بعمل الأَصحاب، حيث يعتمد على هذه الفائدة كثيراً في أَخذه ببعض الروايات و ترجيحها على غيرها. و كذلك رأيه في التعارض بين الأَخبار، و قاعدة التسامح في أَدلّة السنن.
و قد اكتفينا في هذا القسم بذكر آرائه فقط دون التعليق عليها، أو
مناقشتها أَو إضافة أَيّ شيء لها.
الثاني الرجال
و يشتمل على آرائه حول رجال السند من التوثيق و التضعيف، فإِنَّه كثيراً ما يُبيّن أَحوال الرجال و أَسباب وثاقتهم و ضعفهم.
فأَوردنا جميع آرائه حول الرجال الواردة في جميع مصنّفاته، ثمّ علّقنا عليها و قارَنّاها بآراء المتقدّمين عليه في التوثيق و التضعيف كالشيخ الكشّيّ، و الشيخ النجاشيّ، و الشيخ الطوسيّ، و العلامة الحلّيّ، و ابن داود، و ابن شهرآشوب. و أضفنا إِليها بعض فوائد الشيخ المامقانيّ في تنقيح المقال.
قال المحقّق الكركيّ: «و أما السُنّة فيحتاج الاستنباط منها و معرفة دلالتها على الأَحكام إِلى معرفة عوارض الأَلفاظ المذكورة، و يراجع فيها علم الأُصول كما قلنا.
فالمتواتر منها طريق ضروريّ، و تختلف أَحواله بالنسبة إِلى الأَشخاص باختلاف وصول التواتر إِليهم و عدمه.
و الآحاد:
إِمّا مشهور: و هو ما زادَ رواته على الثلاثة، و يُسمّىٰ المستفيض. و حكمه كالمتواتر في وجوب العمل، و يختلف أَيضاً حاله كاختلاف المتواتر، و يكتفى بمعرفة المشهور هنا بمراجعة الكتب و المصنّفات الفقهيّة و الحديثية.
و إما غير مشهور: و هو عند أَصحابنا أَربعة أَقسام:
صحيح: و هو ما رواه العدل المعلوم العدالة الصحيح المذهب، بطريق عدول، هكذا متّصلاً إِلى المعصوم عليه السلام.
و حسن: و هو ما رواه الممدوح الّذي لم يبلغ مدحه التصريح بعدالته، أَو كان أَحد رواته كذلك.
و موثق: و هو ما رواه العدل غير المرضيّ في دينه المأمون تعمّد الكذب، أَو كان
في الطريق مَن هو كذلك.
و ضعيف: و هو مرويّ الإِماميّ غير الموثّق، أَو الفاسق»(1).
(1) «و لا يعمل بالضعيف»(2).
(2) «لِما رواه عمّار الساباطيّ، قال: سأَلتُ أَبا الحسن عليه السلام(3)... و ضعف سندها بعمّار قادح في جعلها مُتمسّكاً»(1).
(1) «و لرواية معلّى بن خنيس عن أَبي الحسن الماضي عليه السلام: في رجل نسي السجدة من صلاته(2)... و الجواب عن الرواية أنّها مع ضعف سندها بالإِرسال، و بالمعلّى لأَنّ فيه كلاماً»(3).
(2) «لرواية مقاتل عن أبي الحسن عليه السلام: في الصلاة في السَّمُّور و السنجاب(4)...
و حديث مقاتل و إِن ضعف به؛ لأَنّه واقفيّ و بالإرسال...(5)».(6)«و به مرسلة يونس، عن بعض رجاله، عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام(7). و ضعفها
1) . جامع المقاصد، ج 12، ص 147
2) . التهذيب، ج 2، ص 154، ح 606؛ الاستبصار، ج 1، ص 359، ح 1363
3) . جامع المقاصد؛ ج 2، ص 298
4) . الكافي، ج 3، ص 401، ح 16؛ التهذيب، ج 2، ص 210، ح 821؛ الاستبصار، ج 1، ص 384، ح 1456
5) . جامع المقاصد، ج 2، ص 79
6) . التهذيب، ج 7، ص 378، ح 1529؛ الاستبصار، ج 3، ص 233، ح 841
7) . الكافي، ج 3، ص 76، ح 5
بالشذوذ و الإرسال منع من التمسك بِها»(1).
(4) «لرواية مرسلة عن الصادق عليه السلام: أَنّه سُئل عن رجل...(2) و ضعفها ظاهر(3)».(1)
(7-6) . و جامع المقاصد، ج 2، ص 324 و (ص 330-331).
«و ما رواه حريز عمّن أَخبره عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام قال: «إِذا انكسف القمر...(4) و رواية حريز ضعيفة بالإِرسال»(5).(1) «فإِنّ المراسيل لا تنهض دليلاً»(6).
(2) «و الرواية مرسلة، فلا تنهض حجّة على الإطلاق»(7).(2)«و المرسل لا حجّة فيه»(3).(4)«و لا يعمل أَصحابنا بالمراسيل، إِلاّ...»(5).
المراسيل التي يُعمل بها و التي لا يعمل بها.(6)«و مراسيل ابن أَبي عمير كالمسند»(7).(8)«و لا يعمل أَصحابنا بالمراسيل، إِلاّ بما عُرف أَنّ مرسله لا يرسل إِلاّ عن ثقة، كابن أَبي عمير، و أَبي بصير، و ابن بزيع، و زرارة بن أَعين، و أَحمد بن أَبي نصر
1) . حاشية المختلف مخطوط ورقة 125 /أ.
2) . جامع المقاصد، ج 13، ص 43
3) . رسالة خلاصة الإيجاز في المتعة، ص 32
4) . التهذيب، ج 1، ص 117-118، ح 309 و ج 3، ص 157، ح 337؛ الاستبصار، ج 1، ص 453-454، ح 1758
5) . رسالة طريق استنباط الأحكام (رسائل المحقّق الكركي)، ج 3، ص 43 و 44
6) . جامع المقاصد، ج 1، ص 287
7) . جامع المقاصد، ج 2، ص 17؛ الكافي، ج 3، ص 279، ح 4، التهذيب، ج 4، ص 185، ح 516
8) . التهذيب، ج 8، ص 158، ح 547؛ الاستبصار، ج 3، ص 351، ح 1254
البزنطيّ، و نظرائهم ممّن نصّ عليه علماء الأَصحاب.
و الذي أَخذناه بالمشافهة في مراسيل المتأَخّرين من أَصحابنا العمل بمراسيل الشيخ جمال الدين و ولده، و مراسيل الشيخ المقداد، و الشيخ أَحمد بن فهد، لا مراسيل الشهيد، و لا الشيخ نجم الدين»(1).
رواية غير الإِماميّ(1)«احتجّ القائل بالبطلان بما روت عائشة أَنّ النبيّ صلى الله عليه و آله قال: «أَيّما امرأَة نكحت بغير إِذن وليّها فنكاحها باطل(2)». و بما روى جابر عن النبيّ صلى الله عليه و آله أَنّه قال: «أَيّما عبد تزوّج بغير إِذن مواليه فنكاحه باطل»(3). و الروايتان ضعيفتان، فإنّهما ليستا من طرقنا»(4).
(2) «و مستنده رواية زيد بن علي، عن آبائه، عن أَمير المؤمنين عليه السلام(5). و هي ضعيفة، فإِنّ طريقها رجال الزيديّة»(6).
(3) «لرواية مقاتل عن أَبي الحسن عليه السلام: في الصلاة في السَّمُّور و السنجاب...(7)و حديث مقاتل و إِن ضعف به، لأنّه واقفيّ و بالإرسال...»(8).
(4) «و لِما رواه عمّار عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام و قد سُئل عن الرجل...(9)و يرد على
1) . رسالة طريق استنباط الأحكام (رسائل المحقّق الكركي)، ج 3، ص 43-44
2) . سنن أبي داود 229:2، ح 2083، سنن الترمذي 407:3، ح 1102، مسند أحمد 66:6
3) . سنن أبي داود، ج 2، ص 228، ح 2078
4) . جامع المقاصد، ج 12، ص 152-153
5) . الكافي، ج 3، ص 211، ح 4؛ الفقيه، ج 1، ص 97، ح 449؛ التهذيب، ج 1، ص 332، ح 972
6) . جامع المقاصد، ج 1، ص 456
7) . الكافي، ج 3، ص 401، ح 16؛ التهذيب، ج 2، ص 21، ح 821؛ الاستبصار، ج 1، ص 384، ح 1456
8) . جامع المقاصد، ج 2، ص 79
9) . التهذيب، ج 2، ص 231، ح 911؛ الاستبصار، ج 1، ص 399، ح 1526
الرواية ضعفها بعمّار، فإِنّه فطحيّ»(1).
(5) «و الطعن في سند الرواية(2) أَوّلاً بضعفها بعمّار فإنّه فطحيّ»(1).
«لِما رواه عليّ بن مهزيار عن أَبي جعفر عليه السلام، قال: قيل له: إِنّ رجلاً تزوّج بجارية صغيرة...(2)و المستمسك ضعيف؛ لأَنّ سند الرواية غير معلوم»(3).
«و المستند ما رواه مفضّل بن عمر(4)... و في معناها رواية مرفوعة إِلى أَبي عبد اللّٰه عليه السلام(5)، وهما ضعيفتان»(6).
المكاتبة(7)«لأَنّ في مكاتبة المهلّب الدّلال إِلى أَبي الحسن عليه السلام: التزويج الدائم لا يكون إِلاّ بوليّ و شاهدين(8)، و هي مع ضعف سندها محمولة على الاستحباب»(9).(10)أَورد الكركيّ المكاتبة السابقة ثانيةً قائلاً: «لتضمّن مكاتبة المهلّب إِلى أَبي الحسن عليه السلام: أَنّ النكاح الدائم لا بدّ فيه من وليّ و شاهدي عدل، و هي مع ضعفها -
1) . حاشية المختلف مخطوط ورقة 14 /ب.
2) . الكافي، ج 6، ص 44، ح 3
3) . جامع المقاصد: 12، ح 238
4) . الفقيه، ج 1، ص 178، ح 842؛ التهذيب، ج 2، ص 44، ح 142
5) . الكافي، ج 3، ص 487، ح 6؛ التهذيب، ج 2، ص 44، ح 141
6) . جامع المقاصد، ج 2، ص 56-57
7) . جامع المقاصد، ج 2، ص 120
8) . التهذيب، ج 7، ص 255، ح 110؛ الاستبصار، ج 3، ص 146، ح 529
9) . جامع المقاصد، ج 12، ص 13 و 14
10) . التهذيب، ج 1، ص 242، ح 699
بكونها مكاتبة و عدم العلم بصحة سندها - مخالفة لما عليه أَكثر الأَصحاب، فتحمل على الاستحباب»(1).
(3) «و في مكاتبة الصفّار الصحيحة إِلى العسكريّ عليه السلام: النهي عن حَمل الرجل و المرأة على سرير واحد(2)، و هي محمولة على الكراهية لضعفها بكونها مكاتبة»(3).
(4) «و الكتابة لا تعارض القول»(4).
(5) «و قد عرفتَ أَنّ المكاتبة لا تعارض المشافهة»(5).
(1) «و المراد بالرواية الشاذة: ما خالفت المشهور»(1).(2)
(5و4و3) . جامع المقاصد، ج 1، ص 457 و ج 2، ص 81 و ج 2، ص 82
«و به مرسلة يونس، عن بعض رجاله، عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام(3)، و ضعفها بالشذوذ و الإرسال منع من التمسّك بها»(4).التدليس و الاضطراب(5)«التدليس إِنّما يكون في الإِسناد دون المتن، كأَن يروي عمّن لقيه و لم يسمع منه مُوهماً ذلك، أَو يروي عمّن عاصره و لم يلقه مُوهماً أَنّه لقيه و سمع منه»(6).
1) . حاشية المختلف مخطوط ورقة 30 /ب.
2) . التهذيب، ج 1، ص 454، ح 1480
3) . الكافي، ج 3، ص 76، ح 5
4) . جامع المقاصد، ج 1، ص 287
5) . جامع المقاصد، ج 12، ص 85
6) . حاشية المختلف مخطوط الورقة الأَخيرة. علماً بأَنّا قد أَخذنا هذه الفائدة من نسختنا الثانية لحاشية المختلف المحفوظة في مكتبة وزيري في مدينة يزد برقم 2095، لأَنّ النسخة الأُولى ناقصة ورقة واحدة.
(2) «ما قطع به ابن طاوس من التدليس ليس بظاهر، فإِنّ التدليس إِنّما يكون في الإِسناد دون المتن، كأَن يروي عمّن لقيه و لم يسمع منه موهماً أَنّه سمع منه، أَو يروي عمّن عاصره و لم يلقه موهماً أَنّه لقيه و سمع منه.
و أما الاضطراب فقد يكون في المتن، و قد يكون في الإِسناد بأَن ترد الرواية من طريق على وجه و من آخر على وجه يخالفه. لكن إِنّما يصدق الاضطراب إِذا تساويا، أَمّا إذا ترجّح أَحدهما بمرجّح فلا اضطراب»(1).
«و لِما رواه عمّار الساباطي عن الصادق عليه السلام: في الرجل يكون له الجارية فيقع عليها ابن ابنه(2)... و لا يضر ضعف سندها؛ لاعتضاده بظاهر الآية»(3).
اعتضاد الرواية الضعيفة بالشهرة و بعمل الأَصحاب(1)«و لمكاتبة عليّ بن بلال بالجواز(2)و إن كانت مقطوعة؛ لاعتضادها بفتوىٰ الأصحاب»(3).(4)«و لا يضر قطع الرواية مع اعتضادها بعمل الأَصحاب و شهرة الحكم»(5).(6)«لِما رواه عمّار عن أبي عبد اللّٰه عليه السلام: في الرجل يؤذّن و يقيم ليصلّي وحده(7)... و الطريق و إن كان ضعيفاً إِلاّ أَنّ الشهرة و عمل الأَصحاب يعضده»(8).
1) . جامع المقاصد، ج 1، ص 283
2) . الكافي، ج 3، ص 197، ح 1؛ التهذيب، ج 1، ص 456، ح 1488
3) . جامع المقاصد، ج 1، ص 448
4) . الكافي، ج 5، ص 420، ص 9؛ التهذيب، ج 7، ص 283، ح 1196؛ الاستبصار، ج 3، ص 164، ح 597
5) . حاشية المختلف مخطوط ورقة 56 /أ.
6) . جامع المقاصد، 12، ص 301
7) . الفقيه، ج 1، ص 258، ح 1168؛ التهذيب، ج 3، ص 282، ح 834
8) . جامع المقاصد، ج 2، ص 173
(4) «و العمل على هذه الرواية لا بأس به و إن ضعفت؛ لاعتضادها بعمل جمع من الأَصحاب»(1).(2)«لرواية مقاتل عن أَبي الحسن عليه السلام: في الصلاة في السَّمُّور و السنجاب و الثعلب...(3)
(4-3) . و جامع المقاصد، ج 2، ص 79 و ص 74
و حديث مقاتل و إن ضعف به؛ لأَنّه واقفيّ، و بالإرسال، إِلاّ أَنّ صحيحة ابن راشد و عمل جمع من كبراء الأَصحاب يعضده»(3).(4)«و ضعف الطريق لا يضر مع عمل كثير من الأَصحاب بها»(4).(5)«و الذي في رواية ابن أَبي يعفور عن الصادق عليه السلام مقتضاه أَنّه لا نفس له(5)، و لا يضر ضعف إِسنادها؛ لأَنّ مضمونها مشهور بين الأَصحاب»(6).(6)«و لورود الخبر عن الصادق عليه السلام بأَنّه إذا وجد الماء في رحله أَو في أَصحابه يعيد، و مضمونه مشهور بين الأَصحاب و لا سبيل إِلى ردّه»(7).(7)«في مرسلة العبّاس الورّاق، عن رجل سمّاه، عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام قال: «إِذا غزا قوم بغير إِذن الإمام فغنموا...»(8) و مضمون هذه الرواية مشهور بين الأَصحاب مع كونها مرسلة و جهالة بعض رجال إِسنادها و عدم التمسّك بظاهرها»(9).(8)«و العمل بالرواية هو المشهور، و ضعفها تجبره الشهرة»(10).1) . حاشية الشرائع مخطوط ورقة 89 /ب.
2) . الكافي، ج 3، ص 399، ح 11؛ التهذيب، ج 2، ص 211، ح 828
3) . الكافي، ج 3، ص 401، ح 16؛ التهذيب، ج 2، ص 210، ح 821؛ الاستبصار، ج 1، ص 384، ح 1456
4) . جامع المقاصد، ج 2، ص 78-79
5) . حاشية المختصر النافع مخطوط ورقة 54 /أ.
6) . التهذيب، ج 4، ص 135، ح 378
7) . الرسالة الخراجيّة (رسائل المحقّق الكركي)، ج 1، ص 254-255
8) . حاشية الشرائع مخطوط ورقة 140 /ب.
.(1)«لورود الخبر بذلك عن الصادق عليه السلام(2)، و ضعف سنده مدفوع بالشهرة»(3).(4)«فلأَنّ رواية عليّ بن أَبي حمزة(5)و إن كانت ضعيفة إِلاّ أَنّ الأَصحاب تلقّوها بالقبول، فانجبر ضعفها بالشهرة، و قد يثبت المذهب بالخبر الضعيف المشهور»(6).
(13) «لمرسلة أَيّوب بن نوح، عن بعض أَصحابنا، عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام، قال: «إذا قطع من الرجل قطعة...»(7)، و جوابه: أَنّ ضعفها تجبره الشهرة»(8).
(14) «و الرواية مرسلة، لكن العمل بها مشهور»(9).
(15) «و يجوز التيمّم مع وجود الماء على أَصحّ القولين و إِن لم يخف الفوات؛ لرواية ضعيفة(10)تعضدها الشهرة»(11).
(16) «لخبري عمّار عن الصادق عليه السلام الدالّين على وجوب السبع فيهما(12)، و ضعف عمّار مُنجبر بالشهرة، و لا تضر المعارضة بخبره الدالّ على الثلاث؛ لأَنّ الشهرة مرجّحة»(11).
(17) «و العمل بالرواية مشهور بين الأَصحاب، فلا يضرّ ضعف إِسنادها»(12).
1) . جامع المقاصد، ج 1، ص 191
2) . الكافي، ج 3، ص 65، ح 10؛ التهذيب، ج 1، ص 212، ح 616
3) . جامع المقاصد، ج 1، ص 467
4) . حاشية الشرائع مخطوط ورقة 264 /ب.
5) . التهذيب، ج 1، ص 243، ح 700؛ الاستبصار 1، ص 34، ح 90
6) . حاشية المختلف مخطوط ورقة 23 /ب
7) . الكافي، ج 3، ص 212، ح 4
8) . جامع المقاصد، ج 1، ص 459
9) . حاشية الشرائع مخطوط ورقة 141 /أ.
10) . الكافي، ج 3، ص 178، ح 5؛ الفقيه 1، ص 107، ذيل الحديث 495؛ التهذيب، ج 3، ص 203، ح 477
11) . جامع المقاصد، ج 1، ص 417
12) . التهذيب، ج 1، ص 284، ح 832 و ج 9، ص 116، ح 502
(18) «و به رواية نشيط بن صالح عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام، قال: سأَلته كم يجزئ من الماء في الاستنجاء من البول(1)؟... و لا يضر قدح المصنّف فيها - بأَنّ في طريقها مروك بن عبيد، و ليس بمعلوم حاله - لاشتهار مضمونها بين الأَصحاب»(2).
(19) و ذكر الكركيّ الرواية السابقة في حاشيته على المختلف قائلاً: «قد طعنَ المصنّف في المنتهى في هذه الرواية بأَنّ في طريقها مروك بن عبيد، و حاله غير معلوم. و هذا لا يكون قادحاً؛ لأَنّ الأَصحاب قد تلقّوها بالقبول، و عمل بها الأَكثر»(3).
(20) «لِما رواه عمّار عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام: في الرجل يؤذّن و يقيم ليصلّي وحده(4)... و الطريق و إن كان ضعيفاً، إِلاّ أَنّ الشهرة و عمل الأَصحاب يعضده»(5).
(21) «و للرواية المذكورة(6)، فإِنّها متقوّية و منجبرة بعمل أَكثر الأصحاب»(7).
(22) «و مثل هذه الأَخبار كثيرة لمن تتّبع حصره، و لسنا بصدد ذلك، فإِنّ في هذه غنية في الدلائل على المطلوب عن السعي في تتبّع ما سواها.
و كون بعضها قد يعتري بعض رجال إِسناده طعن أَو جهالة، غير قادح في شيءٍ منها بوجه من الوجوه، على أَنّ أَسانيد كثير منها صحيحة كما قدّمناه.
و مع ذلك فإِنّ الأَصحاب كلّهم أَو جلّهم قد أَفتوا بمضمونها في كتبهم، و عملوا به فيما بلغنا عنهم. و الخبر الضعيف الإِسناد إِذا انجبر بقول الأَصحاب و عملهم
ارتقى إلى مرتبة الصحيح، و انتظم في سلك الحجج و ألحق بالمشهور»(1).
(23) «لورود الأَخبار بالأَمر بغسله(2)
(4-3) . و جامع المقاصد، ج 1، ص 356 و ص 284
، و ضعف السند منجبر بقول الأَصحاب و إطباقهم على الحكم»(3).(24) «و لا تعارضها رواية محمّد بن يعقوب لها بخلاف ذلك؛ لأَنّ الشيخ أَعرف بوجوه الحديث و أَضبط، خصوصاً مع فتوى الأَصحاب بمضمونها، فإِنّه مع ترجيحه لها جابر لوهن إرسالها»(4).
(25) «و قد روى الشيخ في التهذيب عن حمّاد بن عيسى قال: رواه لي بعض أَصحابنا، ذكره عن العبد الصالح أَبي الحسن الأَوّل عليه السلام(3)... و هذا الحديث و إن كان من المراسيل، إِلاّ أَنّ الأَصحاب تلقّوه بالقبول، و لم نجد له رادّاً، و قد عملوا بمضمونه، و احتج به على ما تضمّن من مسائل هذا الباب العلاّمة في المنتهى(4).
و ما هذا شأنه فهو حجّة بين الأَصحاب، فإِنّ ما فيه من الضعف منجبر بهذا القدر من الشهرة»(5).
(26) «و الحديث معارض بما رواه الحلبيّ مرسلاً عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام: «لا تنقض المرأَة شعرها»(6)و هو مطلق، و إرساله منجبر بقبول الأَصحاب له»(7).
(27) «و هذه الرواية و إن كانت موقوفة على زرارة(8)، لكن عمل الأَصحاب
1) . الرسالة الخراجيّة (رسائل المحقّق الكركي)، ج 1، ص 274 و 275
2) . الكافي، ج 3، ص 206، ح 1، التهذيب، ج 1، ص 328، ح 960
3) . التهذيب، ج 4، ص 129-130، ح 366
4) . منتهىٰ المطلب، ج 2، ص 934
5) . الرسالة الخراجيّة (رسائل المحقّق الكركي) ج 1، ص 245-247
6) . الكافي، ج 3، ص 45، ح 16؛ التهذيب، ج 1، ص 147، ح 416 و 417
7) . جامع المقاصد، ج 1، ص 278
8) . الكافي، ج 3، ص 335، ح 2
عليها فانجبر ضعفها»(1).
(1) «فإنّ أَخبار الآحاد بين محقّقي الأَصحاب و المحصلين منهم إِنّما تكون حجّة إِذا انضمّ إِليها من المتابعات و الشواهد و قرائن الأَحوال ما يدلّ على صدقها، فما ظنّك بإِجماع الفرقة»(2).
(2) «إِنّها خبر واحد، فلا يعارض القطعيّ»(3).
التعارض بين الأَخبار(1)«فإِذا تعارضت هذه الأَخبار قدّم الصحيح، فإِذا لم يكن فالحسن، و بعده الموثّق، و لا يعمل بالضعيف»(2)
(6-5) . و جامع المقاصد، ج 1، ص 150 و ج 3، ص 414
.(3)«و مستند ذلك خبران مطلقان بالإِعادة و بعدمها، فجمع بينهما بحمل خبر الإِعادة على الوقت، و الآخر على خارجه، و هو جمع ظاهر»(5).(4)«و بالشهرة ترجّح الرواية على الأُخرىٰ»(6).(4) «و الشهرة من أَعظم المرجّحات»(5).
«و كيفية معرفة هذه الصفات بمراجعة الروايات و الاطلاع على أَحوال رجالها،
و هو ممّا يصعب على المبتدئ، و إن كان العلماء قد نصّوا على الاكتفاء في الجرح و التعديل بنصّ مَن تقدّمنا من المجتهدين، كما أَشار اليه في الخلاصة و ابن داود في كتابه.
وهنا طريق أَسهل منه، و هو أَنّ الشيخ جمال الدين قد أَلّف في ذلك و استعمل في كتبه خصوصاً المختلف أَن يذكر الصحيح بوصفه، و الحسن بوصفه، و الموثق كذلك و يترك الضعيف بغير علامة و هو علامة ضعفه.
و ذكر في الخلاصة أَنّ الطريق في كتاب الاستبصار و التهذيب و مَن لا يحضره الفقيه إِلى فلان صحيح، و إلى فلان حسن، و إلى فلان موثّق، و إلى فلان ضعيف.
و جعلَ ذلك دستوراً يرجع إِليه، فيكتفي المبتدئ في معرفة صفات هذه الروايات الأَربع بالرجوع إِلى هذا الدستور الّذي اعتمده.
و مَن تأخّر عنه كلّهم اعتمدوا على هذا الطريق، كالشيخ فخر الدين في الإِيضاح، و السيد ضياءالدين(1)في شرحه للقواعد، و الشهيد في كتبه خصوصاً الذكرى و شرح الإرشاد، و الشيخ أَحمد بن فهد في مهذّبه، و الشيخ المقداد في تنقيحه»(2).
«روايات السنن مبنيّة على المسامحة، فيقبل فيها الخبر الضعيف خصوصاً إِذا اشتهر مضمونه»(3).
ضعّفه في «جامع المقاصد»، حاكياً عن العلاّمة الحلّيّ (ت 726 ه) نسبته إِلى الواقفيّة، حيث قال: لرواية أَحمد بن زياد، عن أَبي الحسن عليه السلام، قال: سأَلته عن رجل تحضره الوفاة و له المماليك لخاصّة نفسه، و له مماليك بشركة رجل آخر...(1).
ثم قال: و الرواية ضعيفة بأَحمد بن زياد، فإِنّ المصنّف في التذكرة(2)نقل عن الشيخ: «أَنّه واقفي»(3).(4)
و قد نسبه العلاّمة إِلى الواقفيّة أَيضاً في كتابه «خلاصة الأَقوال»، حيث ذكره في القسم الثاني منه المخصّص لذكر الضعفاء(5).
و كذلك فعل الشيخ تقيّ الدين الحسن بن عليّ بن داود الحلّيّ (ت بعد سنة 707 ه)، حيث ذكره في القسم الثاني من رجاله المخصّص لذكر الضعفاء أَيضاً(6).
ذكره في موردين من حاشيته على «مختلف الشيعة» للعلاّمة الحلّيّ، حيث جزم بكونه فطحيّاً، إِلاّ أَنّه جعله في أَحدهما ثقةً، و في الآخر ضعّف الرواية بسببه:
الأَوّل: قال فيه: إِسحاق بن عمّار، المحقّق أَنّه فطحيّ(7).
الثّاني: قال فيه: و في الرواية(1)ضعف بإِسحاق؛ فإِنّ فيه قولاً(2).
و المقصود به هنا هو إِسحاق بن عمّار بن موسى الساباطيّ، لا إِسحاق بن عمّار ابن حيّان الصيرفيّ، الذي كان شيخاً من أَصحابنا، و إخوته يوسف و قيس و إسماعيل، و أبناء أَخيه عليّ بن إِسماعيل و بشر بن إِسماعيل كانا من وجوه مَن روى الحديث(3).
و قد ذهب العلّامة الحلّيّ إِلى اتّحادهما، فجعله فطحيّاً ثقةً، حيث قال: إِسحاق بن عمّار بن حيّان، مولى بني تغلب، أَبو يعقوب الصيرفيّ، كان شيخاً من أَصحابنا، ثقةً، روى عن الإمام الصادق عليه السلام و الإمام الكاظم عليه السلام، و كان فطحيّاً... و الأولى عندي التوقّف في ما ينفرد به(4).
و ردّ الشيخ عبد اللّٰه المامقاني (ت 1351 ه) على العلاّمة الحلّيّ قائلاً: و العجب كلّ العجب من آية اللّٰه سبحانه أَنّه عنون في «الخلاصة» إِسحاق بن عمّار بن حيّان - على ما تسمع من النجاشي - و أَخذ منه فقرتين من كلامه فقال: «شيخ من أَصحابنا ثقة، روى عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام و أبي الحسن عليه السلام»، ثم قال: «و كان فطحيّاً ثقة»، إذ ليت شعري إذا كان فطحيّاً فكيف يكون من أَصحابنا، فضلاً عن أَن يكون شيخهم، أَ ليس أَصحابنا الاثنا عشريّة؟! ما هذا كلّه إِلاّ تخليطاً واضحاً نشأَ من الاستعجال في التصنيف(5).
عِلماً بأَنّ الشيخ الطوسيّ (ت 460 ه) جعله في «الفهرست» فطحيّاً ثقةً، حيث
1) . التهذيب، ج 1، ص 237، ح 683؛ الاستبصار 1، ص 38، ح 105
2) . حاشية المختلف مخطوط ورقة 32 /أ.
3) . انظر: رجال النجاشي، ج 1، ص 193؛ رجال الشيخ الطوسي، ص 149 في أَصحاب الإمام الصادق عليه السلام؛ إِيضاح الاشتباه، ص 93؛ نضد الإيضاح، ص 54؛ تنقيح المقال ج 1، ص 115
4) . الخلاصة، ص 200
5) . تنقيح المقال، ج 1، ص 115
قال: له أَصل، و كان فطحيّاً، إِلاّ أَنّه ثقة و أصله معتمد(1).
و ذكره أيضاً في رجاله مرّتين، مع ذكر لقبه في الأُولى فقط، فجعله أَوّلاً من أَصحاب الإِمام الصادق عليه السلام(2)، و ثانيا من أَصحاب الإمام الكاظم عليه السلام قائلاً: ثقة، له كتاب(3).
ضعّفه لكونه عامّيّاً، و ضعف الرواية بسببه، و ذلك في موردٍ واحد من حاشيته على «مختلف الشيعة» للعلاّمة الحلّي، و في ثلاثة موارد من «جامع المقاصد»:(1)قال في حاشيته على «مختلف الشيعة»: السَّكونيّ: بفتح السين، و هو إِسماعيل بن أَبي زياد السَّكونيّ النوفليّ، عامّيّ(2).(3)قال في «جامع المقاصد»: فإنّه رواية السَّكونيّ(4)، و هو ضعيف(5).(6)و فيه أيضاً: لخبر السَّكونيّ(7)، و في الدلالة و السند ضعف(8).
(4) و فيه أيضاً: تعويلاً على رواية السكونيّ، عن أَمير المؤمنين عليه السلام(9)، و فيه ضعف(10).
و ذهب إِلى كونه عامّياً عدد من علمائنا أَيضاً، منهم:
1) . الفهرست، ص 54
2) . حاشية المختلف مخطوط ورقة 41 /أ.
3) -
4) . التهذيب، ج 3، ص 331، ح 1035
5) . جامع المقاصد، ج 1، ص 406
6) - 2 و. رجال الشيخ الطوسيّ، ص 149 و ص 342
7) . التهذيب، ج 3، ص 206، ح 490
8) . جامع المقاصد، ج 1، ص 412
9) . التهذيب، ج 1، ص 185، ح 534؛ الاستبصار 1، ص 81، ح 254
10) . جامع المقاصد، ج 1، ص 504
.(1)الشيخ الطوسيّ في كتابه «عدّة الأُصول»، حيث عدّه في مبحث التعادل و التراجيح ممّن انعقد الإِجماع على ثقته و قبول روايته و تصديقه، قائلاً: عملت الطائفة بما رواه حفص بن غياث، و غياث بن كلّوب، و نوح بن درّاج، و السكوني، و غيرهم من العامّة، عن أَئمّتنا عليهم السلام في ما لم ينكروه و لم يكن عندهم خلافه(1).(2)ابن إِدريس الحلّيّ (ت 598 ه)، قال في فصل ميراث المجوس: هو عامّيّ المذهب(2).(3)الشيخ تقيّ الدين الحسن بن عليّ بن داود الحلّيّ حيث ذكره في القسم الثّاني من رجاله المخصّص لذكر الضعفاء، قائلاً: كان عامّيّاً(3).(4)العلاّمة الحلّيّ، و ذكره أَيضاً في القسم الثاني من كتابه «الخلاصة» المخصّص لذكر الضعفاء، قائلاً: كان عامّيّاً(4).
إِلاّ أَنّ النجاشيّ (ت 450 ه) و الشيخ الطوسيّ لم يصرّحا في رجاليهما بكونه عامّيّاً، و ذكراه دون توثيق أَو تضعيف:
فقال النجاشيّ بعد ذكر اسمه: يُعرف بالسكونيّ الشعريّ، له كتاب(5).
و ذكره الشيخ الطوسيّ في أَصحاب الإمام الصادق عليه السلام(6).
و ذكره في «الفهرست» أَيضاً قائلاً: يعرف بالشعريّ أَيضاً، و اسم أَبي زياد مسلم، له كتاب كبير، و له كتاب النوادر(7).
و تبعه في ذلك ابن شهرآشوب المازندرانيّ (ت 588 ه) فذكر في كتابه عين العبارة الواردة في «الفهرست»(1).
و هذا هو الّذي جعل الشيخ المامقانيّ يناقش في كونه عامّيّاً؛ بناءً على أَصله الرجالي، حيث قال: «أَقول: لازم ما أَصّلناه في الفائدة التاسعة عشرة في مقدّمة الكتاب من كون مَن لم يتعرّض النجاشيّ و الشيخ لمذهبه إِماميّاً، هو كون الرجل إِماميّاً»، ثم شرع ببيان بعض ما يؤيّد كلامه(2).
ضعّفه - و بهذا الاسم - في رسالته «خلاصة الإِيجاز في المتعة»، قائلاً: و الراوي عن محمّد بن مسلم: إِسماعيل بن يونس، و هو ضعيف عند أَصحاب الحديث، قال ابن معين: ليس بحجّة(3).
و لم أَعثر في كتب التراجم التي راجعتها على إِسماعيل بن يونس، و الظاهر أَنّه تصحيف إِسرائيل بن يونس، كما نقل عنه عبد الرزاق في «المصنّف»: «سمعت عمر ينهى عن متعة النساء»(4).
و حكى ابن حجر العسقلانيّ (ت 852 ه) قول ابن معين في إِسرائيل بن يونس، حيث قال: قال الدوريّ عن ابن معين: سُئل يحيى بن معين عن إِسرائيل، فقال: قال يحيىٰ بن آدم: كنّا نكتب عنده من حفظه. قال يحيىٰ: و كان إِسرائيل لا يحفظ، ثمّ حفظ بعد.
ثمّ نقل سؤال أَبي داود لأَحمد بن حنبل: إِسرائيل إِذا انفرد بحديث نحتجَّ به؟
قال: كان يحيىٰ - يعني القطّان - يحمل عليه في حال أَبي يحيى القتّات، قال: روى عنه المناكير(1).
ذكره في «جامع المقاصد» قائلاً: و في رواية الحسين بن أبي العلاء عن الصادق عليه السلام ما يدلّ على عدم الجواز(1)و إِن كان في الحسين قول(2)
(5-4) . و رجال الكشّيّ، ص 44 و ص 365
.و ذكره عدد من علمائنا دون التعرّض لمذهبه، و لا لتوثيقه أَو تضعيفه، منهم:(3)أَبو عمرو محمّد بن عمر بن عبد العزيز الكشّيّ (من أَعلام النصف الأَوّل من القرن الرابع)، حيث قال في رجاله: روى جماعة من أصحابنا منهم: أبو بكر الحضرميّ، و أبان بن تغلب، و الحسين بن أَبي العلاء، و صباح المزنيّ عن أَبي جعفر عليه السلام و أبي عبد اللّٰه عليه السلام(4).
و حكى عن حمدويه قوله: الحسين هو أَزديّ، و هو الحسين بن خالد بن طهمان الخفّاف، و كنية خالد أَبي العلاء(5).
(2) النجاشيّ حيث قال في رجاله: الحسين بن أَبي العلاء، الخفّاف، أَبو عليّ الأَعور، مولىٰ بني أَسد. ذكر ذلك ابن عقدة و عثمان بن حاتم بن منتاب، و قال أَحمد بن الحسين - رحمه اللّٰه -: هو مولى بني عامر. و أخواه عليّ و عبد الحميد، روى الجميع عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام، و كان الحسين أَوجههم، له كتب(4).
.(1)الشيخ الطوسيّ، حيث عدّه في رجاله تارة من أَصحاب الإِمام الباقر عليه السلام(2)، و أُخرى من أَصحاب الإِمام الصادق عليه السلام(3).
و ذكره في «الفهرست» أَيضاً قائلاً: له كتاب يُعدُّ في الأُصول(3).(4)العلّامة الحلّيّ في «إِيضاح الاشتباه» قائلاً: الخفّاف، و قيل: الخصّاف(4).
إلاّ أَنّ ابن داود الحلّيّ توقّف فيه، مع العلم بأَنّه ذكره في القسم الأَوّل من رجاله المخصّص لذكر الثقات، قائلاً: فيه نظر عندي؛ لتهافت الأَقوال فيه(5).
و ذهب الشيخ المامقانيّ إِلى كونه إِماميّاً؛ بناءً على أَصله الرجالي، حيث قال:
و يستفاد من ذكر الشيخ و النجاشي إِياه من غير تعرّض لمذهبه، كونه إِماميّاً(6).
مدحه، و عدّ حديثه من الحسان في حاشيته على «مختلف الشيعة» للعلاّمة الحلّيّ، حيث قال: و هذا الحديث(7)من الحسان؛ لأَنّ في طريقه الحسين بن الحسن بن أَبان، و هو ممدوح(8).
و قد وثّقه ابن داود الحلّيّ في رجاله في ترجمة محمّد بن أورمة، قائلاً: روى عنه الحسين بن الحسن بن أَبان، و هو ثقة(9).
و وصف حديثه بالصحة عدد من علمائنا، منهم: العلاّمة الحلّيّ في كتبه،
خصوصاً «منتهىٰ المطلب» و «مختلف الشيعة»، و الشهيد الأَوّل محمّد بن مكي الجزينيّ العامليّ (المستشهد سنة 786 ه) في كتبه خصوصاً «الذكرى»(1).
و اعترض الشهيد الثاني زين الدين الجبعيّ (المستشهد سنة 965 ه) على عدّ المحقّق الكركيّ حديثه من الحسان، حيث قال في حاشيته على «الخلاصة» في ترجمة الحسين بن سعيد: الحسين بن الحسن بن أَبان كثير الرواية، خصوصاً عن الحسين بن سعيد، و ليس بمذكور في كتب الرجال. و رأَيت بعض أَصحابنا يعدّ روايته في الحسن؛ بسبب أَنّه ممدوح، و فيه نظر واضح(2).
و علق الشيخ المامقانيّ على توثيق ابن داود له قائلاً: و المناقشة في توثيق ابن داود - بأَنّه لم يُعنون الرجل لا في القسم الأَوّل و لا في القسم الثاني، و وثقه في غير محلّه، فلا عبرة به - كما ترى، ضرورة أَنّ قاعدة المصنّفين إِذا فاتهم شيء، ثم التفتوا إِليه قبل إِتمام الكتاب، يذكروه في كتابهم في المحلّ الذي يُصادف بعد ذلك.
و يمكن أَن يكون ابن داود غفل عن الرجل في باب الحسن و الحسين من القسم الأوّل، و باب الحسين من القسم الثاني؛ لعدم تعرّض أَهل الرجال له. فلمّا بلغ إِلى محمّد بن أورمة، و التفت إلى حال الرجل و وثاقته، و أراد أَن لا يفوته حاله، ذكره هناك و وثقه(3).
نسب توثيقه إِلى الأَصحاب في حاشيته على «مختلف الشيعة» للعلاّمة الحلّيّ، قائلاً: و البختري: بالباء المفردة المفتوحة، و الخاء المعجمة، ثقة عند الأَصحاب(4).
و صرح بتوثيقه النجاشيّ في رجاله قائلاً: مولى بغداديّ، أَصله كوفيّ، ثقة، روى عن أبي عبد اللّٰه و أبي الحسن عليهما السلام. و إنما كان بينه و بين آل أَعين نبوة فغمزوا عليه بلعب الشطرنج، له كتاب(1).
و ذكره عدد من علمائنا دون التصريح بتوثيقه أَو تضعيفه، منهم:
(1) الشيخ الطوسيّ، حيث ذكره في «الفهرست» قائلاً: له أَصل(2).
و عدّه في رجاله تارةً من أَصحاب الإِمام الصادق عليه السلام(3)، و أخرى من أَصحاب الإمام الكاظم عليه السلام(4).
(2) ابن شهرآشوب المازندرانيّ، قائلاً في «معالم العلماء»: له أصل(5).
(3) ابن داود الحلّيّ، حيث ذكره في القسم الأَوّل من رجاله المعدّ لذكر الثقات(6).
(4) العلاّمة الحلّيّ، حيث ذكره في القسم الأَوّل من كتابه «الخلاصة» المعدّ أَيضاً لذكر الثقات(7)، و في كتابه الآخر «إيضاح الاشتباه» قائلاً: البختريّ: بالباء المنقّطة تحتها نقطة، و الخاء المعجمة، و التاء المنقّطة فوقها نقطتين(8).
و حكى الشيخ المامقانيّ تضعيفه عن المحقّق الحلّيّ في «المعتبر»، و الفاضل المقداد السيوريّ في «التنقيح الرائع»، معلّلين ذلك بأَنّ بني أَعين غمزوا عليه بلعب الشطرنج.
ثم اعترض على دعوى المحقّق الكركيّ الاتّفاق على وثاقته، قائلاً: فكون الرجل ثقة لا ينبغي الريبة فيه، نعم لا ينبغي دعوى الاتّفاق عليه، كما هو ظاهر المحكيّ عن الشيخ عليّ - رحمه اللّٰه -، حيث قال في حاشية «المختلف»: «حفص ابن البختريّ ثقة عند الأَصحاب»، إِلاّ أَن يريد أَكثرهم مجازاً(1).
جعله عامّيّاً، و ضعف الرواية بسببه، و ذلك في كتابه «جامع المقاصد»، حيث قال: و المستند رواية حفص بن غياث عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام: في مَن زوحم عن سجود الأُولى(1)... و في المستند ضعف، فإِنّ حفصاً هذا عامّيّ(2).
و ذهب إِلى كونه عامّيّاً عدد من علمائنا، منهم:(3)الكشّيّ، حيث ذكره في رجاله في عداد العامّة(4).
(2) الشيخ الطوسيّ، ذكره في «الفهرست» قائلاً: عامّيّ المذهب، له كتاب(5).
و في رجاله - أَيضاً - حيث عدّه في أَصحاب الإِمام الباقر عليه السلام(6).
و في «عدّة الاُصول» في مبحث التعادل و التراجيح، حيث جعله ممّن انعقد الإِجماع على ثقته و قبول روايته و تصديقه، قائلاً: عملت الطائفة بما رواه حفص ابن غياث، و غياث بن كلّوب، و نوح بن درّاج، و السكوني، و غيرهم من العامّة، عن أَئمّتنا عليهم السلام في ما لم ينكروه و لم يكن عندهم خلافه(7).
.(1)ابن شهرآشوب المازندرانيّ، قال في رجاله: عامّيّ المذهب، له كتاب معتمد(2).(3)العلاّمة الحلّيّ، ذكره في القسم الأوّل من كتابه «الخلاصة» قائلاً: و كان عامّيّاً، و له كتاب معتمد(4).(5)نقل الشيخ المامقانيّ تضعيفه عن جماعة من علمائنا؛ معلّلين ذلك بكونه عامّيّاً، منهم المحقّق الحلّيّ (ت 676 ه) في «المعتبر»، و الفاضل الآبيّ (ت أَواخر القرن السابع) في «كشف الرموز»، و فخر المحقّقين (ت 771 ه) في «إِيضاح الفوائد».
ثم قال: و قد سها قلم كاشف الرموز في تعليله بكونه تبريّاً، فإِنّ فيه: أَنّ التبريّة ليسوا من العامّة، نعم قسم من التبريّة من العامة(3).
علماً بأَنّ الشيخ النجاشيّ لم يصفه بكونه عامّيّاً، حيث قال في رجاله: حفص ابن غياث بن طلق بن معاوية... أَبو عمرو القاضي، كوفيّ، روى عن أبي عبد اللّٰه جعفر بن محمّد عليه السلام، و ولي القضاء ببغداد الشرقيّة لهارون، ثم ولّاه قضاء الكوفة، و مات بها سنة أَربع و تسعين و مائة، له كتاب(4).
و ذكره الشيخ الطوسيّ في رجاله مرّتين أُخريين أَيضاً:
الأُولى: جعله فيها من أَصحاب الإِمام الصادق عليه السلام، قائلاً: أَبو عمرو النخعيّ القاضي الكوفيّ(5).
و الثانية: جعله فيها في باب مَن لم يرو عن الأَئمّة عليهم السلام و وصفه بالقاضي أَيضاً(1).
و ذكره ابن داود في القسم الثاني من رجاله قائلاً: القاضي، له كتاب معتمد عليه(2).
و ذكره ابن حجر العسقلانيّ في «تقريب التهذيب» قائلاً: ثقة فقيه(1).
جعله واقفيّاً، و ضعف الرواية بسببه، و ذلك في كتابه «جامع المقاصد»، حيث قال: لروايتي زرعة و سماعة(2)، وهما ضعيفتان بالقطع، و بأن زرعة و سماعة واقفيّان(3).
و ذهب إِلى كونه واقفيّاً عدد من علمائنا، منهم:(4)الكشّيّ، حيث حكى في رجاله عن حمدويه أَنّه قال: زرعة بن محمّد الحضرميّ، واقفيّ(5).
و قال: يروي عن سماعة، و الظاهر أَنّه ابن محمّد الحضرميّ بقرينة روايته عن سماعة، و عنه الحسين بن محمّد بن عمران(6).(7)النجاشيّ، قال في رجاله: أَبو محمّد الحضرميّ، ثقة، روى عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام و أَبي الحسن عليه السلام، و كان صحب سماعة و أكثر عنه، و وقف، و له كتاب(8).
.(1)الشيخ الطوسيّ، قال في «الفهرست»: واقفيّ المذهب، له أَصل(1).
و ذكره في رجاله في أصحاب الإمام الكاظم عليه السلام، مصرّحاً بوقفه(2).(2)
(6-5) . و رجال الشيخ الطوسي، ص 201 و ص 474
ابن داود، الحلّيّ، حيث ذكره في القسم الثاني من رجاله، مصرّحاً بواقفه(3).(5) العلاّمة الحلّيّ، ذكره أَيضاً في القسم الثاني من كتابه «الخلاصة»، قائلاً: ثقة، و كان واقفيّاً(4).
علماً بأَنّ الشيخ الطوسيّ قد ذكره مرّتين أُخريين دون التصريح بوقفة:
الأُولى: جعله فيها من أَصحاب الإِمام الصادق عليه السلام(5).
و الثانية: جعله فيها في باب من لم يرو عن الأَئمّة عليهم السلام(6).
ذكره في ستّة موارد، ثلاثة في «جامع المقاصد»، و ثلاثة في حاشيته على «مختلف الشيعة» للعلاّمة الحلّيّ، حيث صرّح فيها بوقفه و ضعفه، و ضعف الرواية بسببه:(3)قال في «جامع المقاصد»: لروايتي زرعة و سماعة(4)، و هما ضعيفتان بالقطع، و بأن زرعة و سماعة واقفيّان(5).(6)و قال فيه أيضاً: و روى سماعة في الموثّق(7)... و سماعة ضعيف(8).
.(1)
(6و5و4) . حاشية المختلف مخطوط ورقة 18 /أ و ورقة 124 /ب و ورقة 126 /أ.
و قال فيه أيضاً: و بما رواه عمّار(2)... و بما رواه سماعة عن أَبي بصير عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام(3)... و الجواب عن العمومات أَنّ الخاص مقدّم، و عمار و سماعة ضعيفان، فلا تُعارض روايتهما الصّحاح(3).(4) قال في حاشيته على «مختلف الشيعة»: و سماعة واقفيّ(4).
(5) و قال فيها أَيضاً: و الجواب أَنّ الحديث ضعيف بسماعة(5).
(6) و قال فيها أَيضاً: نعم، هي ضعيفة بسماعة(6).
و قد صرّح بوقفه عدد من علمائنا، منهم:
(1) الشيخ الصدوق محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القمّيّ (ت 381 ه) في كتابه «مَن لا يحضره الفقيه» في باب ما يجب على مَن أَفطر أَو جامع في شهر رمضان، قائلاً: و لا أُفتي بالخبر الذي أَوجب القضاء، لأَنّه رواية سماعة بن مهران، و كان واقفيّاً(4).
(2) الشيخ الطوسيّ، و قد ذكره في رجاله من أَصحاب الإِمام الكاظم عليه السلام قائلاً:
مولى حضرموت، و يقال: مولى خولان، كوفيّ، له كتاب، روى عن الصادق عليه السلام، واقفيّ(5).
(3) المحقق الحلّيّ، قال في «المعتبر»: و سماعة و إن كان واقفيّاً، لكنه ثقة، فإِذا سلم خبره عن المعارض عمل به(6).
1) . جامع المقاصد، ج 11، ص 95
2) . الكافي، ج 7، ص 7، ح 2؛ الفقيه، ج 4، ص 150، ح 97؛ التهذيب، ج 9، ص 186، ح 748؛ الاستبصار، ج 4، ص 121، ح 459
3) . الكافي، ج 7، ص 8، ح 10؛ الفقيه، ج 4، ص 149، ح 518
4) . الفقيه، ج 2، ص 75 ذيل الحديث 328
5) . رجال الشيخ الطوسيّ، ص 351
6) . حكاه عنه الشيخ المامقانيّ في تنقيح المقال، ج 2، ص 67
.(1)العلّامة الحلّيّ، ذكره في القسم الثاني من كتابه «الخلاصة» قائلاً: ثقة ثقة، و كان واقفيّاً(2).
علماً بأَنّ الشيخ النجاشيّ وثّقه في رجاله دون التعرّض لوقفه قائلاً: سماعة بن مهران بن عبد الرحمن الحضرميّ، مولى عبد بن وائل بن حجر الحضرميّ، يكنّى أَبا ناشزة، و قيل: أَبا محمّد. كان يتّجر بالقزّ و يخرج إِلى حرّان، و نزل من الكوفة كندة. روى عن أَبي عبد اللّٰه و أَبي الحسن عليهما السلام، و مات بالمدينة. ثقة ثقة، و له بالكوفة مسجد بحضرموت، و هو مسجد زرعة بن محمّد الحضرميّ بعده(3).
و كذلك فعل الشيخ الطوسيّ في مورد آخر من رجاله، حيث عدّه من أَصحاب الإِمام الصادق عليه السلام قائلاً: الكوفي، أبا محمّد، بيّاع القزّ(4).
و قال الشيخ المامقانيّ معلّقاً على الاختلاف في وقفه و توثيقه: و الحق الحقيق بالاتّباع وثاقة الرجل و عدم وقفه و كونه اثني عشريّ، كما هو ظاهر النجاشي حيث وثّقه مرّتين و لم يتعرّض لوقفه، مع ما علم من طريقته من عدم الاقتصار على توثيق مَن هو واقفيّ أَو فطحيّ أَو نحوهما، بل يصرّح بالانحراف و الوثاقة معاً، فلم يترك ذكر وقفه هنا إِلاّ لعدم ثبوته عنده(4).
جعله عامّيّاً، و طعن في سند الرواية بسببه، و ذلك في «جامع المقاصد» حيث قال: و الجواب عن الأَخبار المتقدّمة الطعن في سندها، قال المصنّف في «المختلف».. و عبّاد عامّيّ(5).
و هو عبّاد بن كثير الكاهليّ الثقفيّ، عدّه الشيخ الطوسيّ في رجاله من أَصحاب الإمام الصادق عليه السلام(1)، و قال عنه ابن داود في رجاله: إِنّه شيخ قديم، كان سفيان الثوريّ يكذّبه(2).
ضعّفه لكونه فطحيّاً، و ذلك في موردين من «جامع المقاصد»:(1)قال: و تشهد له رواية زرارة عن الصادق عليه السلام، و قد سُئل عن الصلاة في أَشياء منها السنجاب...(2).
ثم قال: و في إِسنادها ابن بكير، و هو فاسد العقيدة(3).(4)قال: و لرواية زرارة عن الباقر عليه السلام: في امرأَة فقدت زوجها أَو نُعي إِليها، فتزوّجت، ثمّ قدم زوجها بعد ذلك...(5).
ثمّ قال: و في طريقها ابن بكير، و هو فطحيّ(6).
و قد نسبه إِلى الفطحيّة مع توثيقه كلّ من:
(1) الكشّيّ، حيث نقل عن محمّد بن مسعود أَنّه قال: عبد اللّٰه بن بكير و جماعة من الفطحيّة هم فقهاء أَصحابنا منهم ابن بكير و ابن فضّال - يعني الحسن بن عليّ - و عمار الساباطيّ، و عليّ بن أَسباط، و بنو الحسن بن عليّ بن فضّال عليّ و أَخواه يونس بن يعقوب و معاوية بن حكيم(7).
1) . رجال الشيخ الطوسيّ، ص 240
2) . الكافي، ج 3، ص 397، ح 1؛ التهذيب، ج 2، ص 209، ح 818، الاستبصار، ج 1، ص 383، ح 1454
3) . جامع المقاصد، ج 2، ص 79
4) . رجال ابن داود، ص 465؛ و انظر تنقيح المقال، ج 2، ص 122
5) . التهذيب، ج 7، ص 308، ح 1279؛ الاستبصار، ج 3، ص 188، ح 682
6) . جامع المقاصد، ج 12، ص 311
7) . رجال الكشي، ص 345
و في موضع آخر من كتابه قال: أَجمعت العصابة على تصحيح ما يصحّ من هؤلاء و تصديقهم لما يقولون، و أقروا لهم بالفقه، و عدَّ منهم عبد اللّٰه بن بكير(1).(1)الشيخ الطوسيّ، قال في «الفهرست»: عبد اللّٰه بن بكير، فطحيّ المذهب، إِلاّ أَنّه ثقة، له كتاب(2).
و ذكره دون نسبته إِلى الفطحيّة كلّ من:
(1) النجاشيّ، حيث قال في رجاله: عبد اللّٰه بن بكير بن أَعين بن سنسن، أَبو عليّ الشيبانيّ، مولاهم، روى عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام. و إخوته: عبد الحميد، و الجهم، و عمر، و عبد الأعلى. روى عبد الحميد عن أَبي الحسن موسىٰ عليه السلام. و ولد عبد الحميد: محمّد، و الحسين، و عليّ رووا الحديث(2).
(2) الشيخ الطوسيّ، ذكره في رجاله في أَصحاب الإِمام الصادق عليه السلام(3).
ضعّفه في موردين من «جامع المقاصد»، و في مورد واحدٍ من حاشيته على «مختلف الشيعة».(4)قال في «جامع المقاصد»: القول للشيخ - رحمه اللّٰه(5)-، تعويلاً على رواية عليّ بن أَبي حمزة عن أَبي الحسن عليه السلام(6).
ثم قال: و ابن أَبي حمزة ضعيف(7).
.(1)و قال فيه: ما رواه الشيخ عن عليّ بن أَبي حمزة قال: قلت لأَبي الحسن عليه السلام:
رجل تزوّج امرأة على خادم...(2).
ثم قال: و الجواب أَنّ عليّ بن أَبي حمزة ضعيف لا يستند إِلى ما ينفرد به(2).(3)
(5-4) . و رجال الكشّي، ص 403 و (ص 403-404)
(7-6) . و رجال الكشّي، ص 404
قال في حاشيته على «مختلف الشيعة»: رواية عليّ بن أَبي حمزة ضعيفة(3).و قد صرّح بوقفه و ضعفه عدد من علمائنا، منهم:
(1) الكشّيّ، حيث روى في رجاله عدّة روايات دالّة على ذلك:
ففي سنده عن أَبي داود المسترق عن عليّ بن أَبي حمزة، قال: قال أَبو الحسن موسى عليه السلام: «يا عليّ أَنت و أصحابك شبه الحمير»(4).
و بسنده عن ابن مسعود أَنّه قال: قال أَبو الحسن عليّ بن الحسن بن فضّال:
عليّ بن أَبي حمزة كذّاب متّهم.
قال: و روى أَصحابنا أنّ أَبا الحسن الرضا عليه السلام قال بعد موت ابن أَبي حمزة: «إِنّه أُقعد في قبره فسُئل عن الأَئمّة، فأَخبر بأَسمائهم حتىٰ انتهىٰ إِليّ فسُئل فوقف، فضُرب على رأسه ضربة امتلأ قبره ناراً(5)».
و قال: سمعت عليّ بن الحسن يقول: ابن أَبي حمزة كذّاب ملعون، قد رويتُ عنه أَحاديث كثيرة، و كتبت تفسير القرآن كلّه من أَوّله إِلى آخره، إِلاّ أَنّي لا أَستحلّ أَن أَروي عنه حديثاً واحداً(6).
و بسنده عن أَبي داود المسترق، عن عقبة بيّاع القصب، عن عليّ بن أَبي حمزة، قال: قال أَبو الحسن - يعني الأَوّل - عليه السلام: «يا عليّ أَنت و أصحابك أَشباه الحمير»(7).
و بسنده عن يونس بن عبد الرحمن أَنّه قال: مات أَبو الحسن عليه السلام و ليس من قوّامه أَحد إِلاّ و عنده المال الكثير، و كان ذلك سبب وقفهم و جحودهم موته، و كان عند عليّ بن أَبي حمزة ثلاثون أَلف دينار(1).(2)النجاشيّ، قال في رجاله: و اسم أَبي حمزة سالم البطائنيّ، أَبو الحسن، مولى الأَنصار، كوفيّ، و كان قائد أَبي بصير يحيى بن القاسم. روى عن أَبي الحسن موسى و روى عن أَبي عبد اللّٰه، ثم وقف، و هو أَحد عُمد الواقفة، و صنف كتباً منها كتاب «الصلاة»، «الزكاة»، «التفسير» و أكثره عن أَبي بصير، و كتاب جامع في أَبواب الفقه(2).(3)
(5-4) . و رجال الشيخ الطوسي، ص 353 و ص 242
الشيخ الطوسيّ، قال في «عدّة الأُصول»: عملت الطائفة بأخبار الواقفة مثل عليّ بن أَبي حمزة، إِذا لم يكن هناك خبر آخر يُخالفه من طريق الموثّقين(3).و عدّه في رجاله من أَصحاب الإِمام الكاظم عليه السلام قائلاً: واقفيّ المذهب، له كتاب(4).
و ذكره أَيضاً في أَصحاب الإِمام الصادق عليه السلام، دون التصريح بوقفه(5).
(4) ابن داود الحلّيّ، ذكره في القسم الثاني من رجاله مصرّحاً بوقفه(4).
(5) العلاّمة الحلّيّ، أَورده في القسم الثاني من كتابه «الخلاصة» حيث ذكر كلام النجاشيّ مضيفاً له: و قال الشيخ الطوسيّ - رحمه اللّٰه - في عدّة مواضع: إِنّه واقفيّ.
و قال أَبو الحسن عليّ بن الحسن بن فضّال: كذّاب، واقفيّ، ملعون. و قال ابن
الغضائريّ: لعنه اللّٰه، أَصل الوقف، و أشد الخلق عداوة للوالي من بعد أَبي إِبراهيم عليه السلام(1).
(6) حكىٰ الشيخ المامقانيّ وقفه و ضعفه و عدم العمل بروايته عن جماعة من علمائنا، منهم: المحقّق الحلّيّ في «المعتبر»، ثم قال:
و بالجملة فمقتضى الجمع بين التضعيفات الواردة في الأَخبار و كلمات علمائنا الأَخيار، و بين شهادة مثل خرّيت الصناعة الشيخ الطوسيّ قدّس سرّه - أَي في عدّة الأُصول - هو البناء على ضعفه، و قبول أَخباره و عدّها من القويّ، و تقديم الصحيح عليها عند التعارض(2).
ذكره في «جامع المقاصد» قائلاً: و ما رواه الشيخ عن أَبي بصير، عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام، قال: سأَلته عن امرأَة كانت طامثاً فرأَت الطهر...(3).
ثم قال: و جوابه الحمل على الكراهيّة؛ جمعاً بين الأَخبار، على أَنّ في طريق الرواية عليّ بن أسباط، و فيه قول(4).
و قد نسبه إِلى الفطحيّة كلّ من الكشّيّ و النجاشي.
قال الكشّيّ في رجاله: قال محمد بن مسعود: عبد اللّٰه بن بكير و جماعة من الفطحيّة هم فقهاء أصحابنا، منهم ابن بكير، و ابن فضّال - يعني الحسن بن عليّ - و عمار الساباطي، و عليّ بن أَسباط، و بنو الحسن بن عليّ بن فضّال عليّ و أخواه، و يونس بن يعقوب، و معاوية بن حكيم.
و قال في مورد آخر من كتابه: كان عليّ بن أَسباط فطحيّاً(1).
و لعلي بن مهزيار إِليه رسالة في النقض عليه، مقدار جزءٍ صغير، قالوا: فلم يُنجع ذلك فيه، و مات على مذهبه(2).
و قال النجاشيّ في رجاله: عليّ بن أَسباط بن سالم، بيّاع الزطّيّ، أَبو الحسن المقرئ، كوفيّ ثقة، و كان فطحيّاً، جرىٰ بينه و بين عليّ بن مهزيار رسائل في ذلك، رجعوا فيها إِلى أَبي جعفر الثاني عليه السلام، فرجع عليّ بن أَسباط عن ذلك القول و تركه، و قد روى عن الرضا عليه السلام من قبل ذلك، و كان أَوثق الناس و أصدقهم لهجة(1)
(5-4) . و رجال الشيخ الطوسي، ص 382 و ص 403
.و ذكره دون نسبته إلى الفطحيّة الشيخ الطوسيّ و العلامة الحلّي: فقد عدّه الشيخ الطوسيّ في رجاله تارة من أَصحاب الإِمام الرضا عليه السلام(4)، و أخرىٰ من أَصحاب الإِمام الجواد عليه السلام(5).
و ذكره في «الفهرست» أَيضاً قائلاً: له أَصل(2).
و أورده العلاّمة في القسم الأَوّل من كتابه «الخلاصة» المعدّ لذكر الثقات(3).
ضعّفه في حاشيته على «مختلف الشيعة» للعلاّمة الحلّيّ، حيث قال: فإِنّ في طريقه عليّ بن حديد، و هو ضعيف(4).
و وصفه الكشّيّ في رجاله بكونه فطحيّاً، حيث قال: قال نصر بن الصباح: عليّ(1)
ابن حديد بن حكيم، فطحيّ، من أَهل الكوفة، و كان أَدرك الرضا عليه السلام(1).
و حكاه عنه ابن داود الحلّيّ، عند ذكر جماعة من الفطحيّة في آخر القسم الثاني من رجاله(2)، و العلامة الحلّيّ في «الخلاصة» مضيفاً: لا يعوّل على ما ينفرد بنقله(3).
علماً بأَنّ النجاشيّ ذكره في رجاله دون وصفه بالفطحيّ، و دون توثيقه أو تضعيفه، قائلاً: عليّ بن حديد بن حكيم المدائنيّ الأَزديّ الساباطيّ، روى عن أَبي الحسن موسىٰ عليه السلام، له كتاب(4)
(6-5) . و رجال الشيخ الطوسي، ص 382 و ص 403
.و كذلك الشيخ الطوسيّ، حيث ذكره في رجاله مرّتين:
الأُولى: جعله فيها من أَصحاب الإِمام الرضا عليه السلام قائلاً: مولى الأَزد، و كان منزله و منشؤه بالمدائن(5).
الثانية: جعله فيها من أَصحاب الإِمام الجواد عليه السلام، حيث اقتصر على ذكر اسمه فقط(6).
و ذكره أَيضاً في «الفهرست» قائلاً: له كتاب(5).
ذكره في ستّة موارد، خمسة منها في «جامع المقاصد»، و واحد في حاشيته على «مختلف الشيعة» للعلاّمة الحلّيّ، حيث جعله فطحيّاً ضعيفاً، و ضعف الرواية بسببه:
.(1)قال في «جامع المقاصد»: تعويلاً على رواية عمّار عن الصادق عليه السلام(1)، و عمّار ضعيف(2).
(2) و قال فيه أَيضاً: و لأَنّ رواية عمّار(3)ضعيفة به(4).
(3) و قال فيه أَيضاً: و يرد على الرواية(5)ضعفها بعمّار، فإِنّه فطحيّ(6).
(4) و قال فيه أَيضاً: مع ضعفها بعمّار(7).
(5) و قال فيه أَيضاً: و عمار و سماعة ضعيفان(8).
(6) قال في حاشيته على «مختلف الشيعة»: الطعن في سند الرواية(9)أَوّلاً بعمّار فإِنّه فطحيّ(10).
و قد نسبه إلى الفطحيّة كلّ من:
الكشّيّ في رجاله قائلاً: كان فطحيّاً(11).
و الشيخ الطوسيّ في «الفهرست» قائلاً: كان فطحيّاً، له كتاب كبير جيّد معتمد(12).
و في «التهذيب» في باب بيع الواحد بالاثنين، قائلاً: و قد ضعّف عمّاراً الساباطي
1) . التهذيب، ج 1، ص 407، ح 1279 و ج 2، ص 224، ح 886؛ الاستبصار، ج 1، ص 169، ح 587
2) . جامع المقاصد، ج 1، ص 504
3) . الفقيه، ج 1، ص 165، ح 776؛ التهذيب، ج 2، ص 372، ح 1548
4) . جامع المقاصد، ج 2، ص 114
5) . التهذيب، ج 2، ص 231، ح 911؛ الاستبصار، ج 1، ص 399، ح 1526
6) . جامع المقاصد، ج 2، ص 120
7) . جامع المقاصد، ج 2، ص 139؛ الكافي، ج 3، ص 390، ح 15؛ الفقيه، ج 1، ص 165، ح 776، التهذيب، ج 2، ص 225، ح 888
8) . جامع المقاصد، ج 11، ص 95
9) . التهذيب، ج 1، ص 242، ح 699
10) . حاشية المختلف مخطوط ورقة 14 /ب.
11) . رجال الكشي، ص 253
12) . الفهرست، ص 235
جماعة من أَهل النقل، و ذكروا أَنّ ما ينفرد بنقله لا يعمل به؛ لأَنّه كان فطحيّاً. غير أَنّنا لا نطعن عليه بهذه الطريقة؛ لأَنّه و إن كان كذلك فهو ثقة في النقل لا يطعن عليه فيه(1).
و قد ذكره جماعة من علمائنا دون نسبته الى الفطحيّة، مع توثيق بعضهم له، منهم:
(1) الكشّيّ في رجاله أيضاً، حيث قال: و روي عن أَبي الحسن موسى عليه السلام أَنّه قال:
«استوهبت عمّاراً من ربّي تعالى فوهبه لي»(2).
(2) النجاشيّ في رجاله قائلاً: عمّار بن موسى الساباطيّ، أَبو الفضل، مولى، و أخواه قيس و صباح، رووا عن أَبي عبد اللّٰه و أبي الحسن عليها السلام، و كانوا ثقاتاً في الرواية، له كتاب(3)
(5-4) . و رجال الشيخ الطوسي، ص 250 و ص 354
.(3) الشيخ الطوسيّ، حيث ذكره في رجاله مرّتين:
الأُولى: جعله فيها من أَصحاب الإِمام الصادق عليه السلام(4).
الثانية: جعله فيها من أَصحاب الإِمام الكاظم عليه السلام، قائلاً: كوفي، سكن المدائن، روى عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام(5).
(4) المحقّق الحلّيّ، قال في «المعتبر» في مسأَلة التراوح في نزح البئر: إِنّ الإِماميّة عملوا برواية عمّار الثقة(4).
جعله مجهول الحال في حاشيته على «مختلف الشيعة» للعلاّمة الحلّيّ قائلاً: إِنّ كردويه الهمدانيّ مجهول الحال، كما ذكره المصنّف(1).
و قد ذكره العلاّمة الحلّيّ في «مختلف الشيعة» في مسألة النجاسة التي لم يرد بها نصّ، قائلاً: كردويه لا أَعرف حاله، فإِن كان ثقة فالحديث صحيح(2).
علماً بأَنّ الرجاليّين القدامى لم يفردوا له ترجمة خاصّة، بل ذكروه استطراداً:
فقد ذكره العلاّمة الحلّيّ في الفائدة الثامنة من «الخلاصة» قائلاً: إِنّ طريق أَبي جعفر محمّد بن بابويه إِلى كردويه صحيح. و قال: لنا طريق إِليه حسن بإِبراهيم بن هاشم(3).
و ذكره الشيخ المامقانيّ قائلاً: وقع في طريق الصدوق في «الفقيه» في باب تطهير المياه، روى عن الحسين بن سعيد، عن محمّد بن زكريا، عن كردويه عن أَبي الحسن عليه السلام.
و روى الشيخ أَيضاً في الباب المذكور من «التهذيب» عنه، عن كردويه الهمدانيّ، عن العبد الصالح.
و في باب كيفيّة الصلاة منه عن محمّد بن زياد - يعنى ابن أَبي عمير - عن كردويه الهمداني، عن أَبي الحسن عليه السلام... و قال بعض الإِخوان: الرجل غير مذكور في كتب الرجال أَصلاً(4).
وثّقه في حاشيته على «مختلف الشيعة»، حيث قال معلّقاً على قول العلاّمة الحلّيّ: «لنا ما رواه الشيخ في الصحيح عن محمّد بن إِسماعيل بن بزيع»(1): هذه الرواية من أَجود ما روى في الباب، فإِنّها مع صحة إِسنادها مشتملة على الدلالة نصّاً مع التعليل بالمادّة... و هو ثقة لا يقول إِلاّ عن علم(2).
و قد وثّقه عدد من علمائنا، منهم:
(1) الكشّيّ، حيث أَورد في رجاله عدّة روايات في مدحه، منها:
أ: روى بسنده عن عليّ بن مهزيار، عن محمّد بن إِسماعيل بن بزيع قال: سأَلت أَبا جعفر عليه السلام أَن يأمر لي بقميص من قمصه أُعدّه لكفني، فبعث به إِليّ. قال: فقلت له: كيف أَصنع به جعلت فداك؟ قال: «انزع أَزراره»(3).
ب: قال: قال حمدويه عن أَشياخه: إِنّ محمّد بن إِسماعيل بن بزيع و أحمد بن حمزة بن بزيع كانا في عداد الوزراء، و كان عليّ بن النعمان أَوصى بكتبه لمحمّد ابن إِسماعيل.
ج: قال: وجدت في كتاب محمّد بن الحسن بن بندار القميّ بخطّه: حدّثني محمّد بن يحيى العطّار، عن محمّد بن أَحمد بن يحيى قال: كنتُ ب «فَيْد» فقال لي محمّد بن عليّ بن بلال: مرّ بنا إِلى قبر محمّد بن إِسماعيل بن بزيع لنزوره، فلمّا أَتيناه جلس عند رأسه مستقبل القبلة و القبر أَمامه، ثم قال: أَخبرني صاحب هذا القبر - يعني محمّد بن إِسماعيل بن بزيع - أَنّه سمع أَبا جعفر عليه السلام يقول: «مَن زار قبر أَخيه المؤمن، فجلس عند قبره و استقبل القبلة و وضع يده على القبر و قرأ «إِنّا
أَنزلناه في ليلة القدر»(1)سبع مرّات، أَمن من الفزع الأَكبر».
ثم قال: و محمد بن إِسماعيل أَدرك موسى بن جعفر عليه السلام(2).
(2) النجاشيّ، قال في رجاله: محمّد بن إِسماعيل بن بزيع، أَبو جعفر، مولى المنصور أَبي جعفر. و ولد بزيع بيت منهم حمزة بن بزيع. كان من صالحي هذه الطائفة و ثقاتهم، كثير العمل، له كتب منها: كتاب «ثواب الحجّ»، و كتاب «الحجّ».
و قال أَبو العبّاس بن سعيد في تأريخه: إِنّ محمّد بن إِسماعيل بن بزيع سمعَ منصور بن يونس، و حماد بن عيسى، و يونس بن عبد الرحمن، و هذه الطبقة كلّها.
و قال: سأَلتُ عنه عليّ بن الحسن، فقال: ثقة ثقة عين.
و روى بسنده عن الحسين بن خالد الصيرفيّ أَنّه قال: كنّا عند الرضا عليه السلام و نحن جماعة، فذكر محمّد بن إِسماعيل بن بزيع، فقال عليه السلام: «وددت أَنّ فيكم مثله»(3)
(6و5و4) . رجال الشيخ الطوسي، ص 386 و ص 360 و ص 405
.(3) الشيخ الطوسيّ، ذكره في رجاله ثلاث مرّات:
الأُولى: جعله فيها من أَصحاب الإِمام الرضا عليه السلام، قائلاً: ثقة صحيح(4).
الثانية: جعله فيها من أَصحاب الإِمام الكاظم عليه السلام(5).
الثالثة: جعله فيها من أَصحاب الإِمام الجواد عليه السلام(6).
و ذكره في «الفهرست» أَيضاً قائلاً: له كتب، منها كتاب «الحجّ»(4).
(4) العلاّمة الحلّيّ، ذكره في القسم الأَوّل من كتابه «الخلاصة»(5).
ضعّفه في «جامع المقاصد» قائلاً: و رواية المفضّل بن عمر ضعيفة، فإِنّ في طريقها محمّد بن سنان، قال الشيخ: إِنّه مطعون عليه ضعيف جدّاً، و ما يختص بروايته و لا يشركه فيه غيره لا يعمل عليه(1).
و تضعيف الشيخ و طعنه عليه ورد في كتابيه «التهذيب» و «الاستبصار»، حيث قال: فأَمّا ما في هذا الخبر أَنّه لم يروه غير محمّد بن سنان عن المفضّل بن عمر، و محمد بن سنان مطعون عليه ضعيف جدّاً، و ما يستبدّ بروايته و لا يشركه فيه غيره لا يعمل عليه(2)
(4-3) . و رجال الكشّي، ص 322 و ص 389
.و ضعفه أَيضاً كلّ من:
(1) الكشّيّ، قال في رجاله: حدّثني أَبو القاسم نصر بن الصباح و كان غالياً، قال:
حدّثني أَبو يعقوب بن محمّد البصريّ و هو غالٍ ركن من أَركانهم أَيضاً، قال:
حدّثني محمّد بن الحسن بن شمون و هو أَيضاً منهم، قال: حدّثني محمّد بن سنان و هو كذلك، عن بشير النبّال...(3).
و قال: قال حمدويه: كتبتُ أَحاديث محمّد بن سنان عن أَيّوب بن نوح، و قال:
لا أَستحلّ أَن أَروي أَحاديث محمّد بن سنان(4).
(2) النجاشيّ، قال في رجاله: محمّد بن سنان، أَبو جعفر الزاهريّ، من ولد زاهر مولى عمرو بن الحمق الخزاعيّ. كان أَبو عبد اللّٰه بن عيّاش يقول: حدّثنا أَبو عيسى محمّد بن أَحمد بن محمّد بن سنان قال: هو محمّد بن الحسن بن سنان
مولى زاهر، توفّي أَبوه الحسن و هو طفل و كفله جدّه سنان فنُسب إِليه.
و قال أَبو العبّاس أَحمد بن سعيد: إِنّه روى عن الرضا عليه السلام، قال: و له مسائل معروفة.
و هو رجل ضعيف جدّاً لا يهوّل عليه، و لا يلتفت إِلى ما تفرّد به... له كتب:
«الطرائف»، «الأَظلّة»، «المكاسب»، «الحجّ»، «الصيد و الذبائح»، «الشراء و البيع»، «الوصيّة»، «النوادر»(1).(2)الشيخ الطوسيّ في «الفهرست» أَيضاً قائلاً: و قد طعن عليه و ضُعِّفَ، و كتبه مثل كتب الحسين بن سعيد على عددها، و له كتاب «النوادر»(3).
و ذكره أَيضاً في رجاله في أَصحاب الإِمام الرضا عليه السلام قائلاً: ضعيف(3).(4)ابن داود الحلّيّ، ذكره في القسم الثاني من رجاله مصرّحاً بضعفه(4).(5)العلّامة الحلّيّ، ذكره في القسم الثاني من كتابه «الخلاصة» قائلاً - بعد حكايته أَقوال العلماء فيه -: و الوجه عندي التوقّف في ما يرويه، فإِنّ الفضل بن شاذان رحمه اللّٰه قال في بعض كتبه: إِنّ من الكذّابين المشهورين ابن سنان، و ليس بعبد اللّٰه، و رفع أَيوب بن نوح إِلى حمدويه دفتراً فيه أَحاديث محمّد بن سنان، فقال: إِن شئتم أَن تكتبوا ذلك فافعلوا، فإِنّي كتبتُ عن محمّد بن سنان و لكني لا أَروي لكم عنه شيئاً؛ فإِنّه قال قبل موته: كلّ ما حدّثتكم به لم يكن لي سماعاً و لا رواية و إنما وجدته(5).
علماً بأَنّ الشيخ الطوسيّ ذكره في رجاله مرّتين أُخريين دون تضعيف أَو توثيق:
الأُولى: جعله فيها من أَصحاب الإِمام الكاظم عليه السلام(1).
الثانية: جعله فيها من أَصحاب الإِمام الجواد عليه السلام(2).
و صرح الشيخ المفيد في «الإِرشاد» بوثاقته في باب النصّ على الإِمام الرضا عليه السلام، و عدّه من جملة خواصّ الإِمام الكاظم عليه السلام و ثقاته و أهل الورع و العلم و الفقه من شيعته(1).
و علق الشيخ المامقانيّ على الاختلاف الوارد في حاله من تضعيف و توثيق قائلاً: و قد تلخّص ممّا ذكرنا كلّه أَنّ الأَقوى كون الرجل ثقة، صحيح الاعتقاد، معتمداً، مقبول الرواية، و أن رمي مَن رماه بالغلو إِمّا لاشتباهه من ميله أَوّلاً إِلى الغلو و ثباته بمكالمة صفوان معه، أَو لما سمعته آنفاً من بعض الأَتقياء من أَنّه كان من أَصحاب أَسرار الأَئمّة عليهم السلام، و روى من أَسرارهم ما تمسّك به الغلاة، فجرحه الأَصحاب دفعاً للأَفسد، و هو تَقَوِّي الغلاة بالفاسد، و هو جرح محمّد بن سنان، و لو كان ضعيفاً لما روى عنه جمّ غفير من أَجلّة أَصحابنا من العدول و الثقات من أَهل العلم(2).
ذكره مع الطعن في روايته في موردين:
الأَوّل: قال في «جامع المقاصد»: و في طريق هذه الرواية(3)محمّد بن عيسى عن (1)
يونس، و قد نقل ابن بابويه عن الوليد أَنّه لا يعتمد على حديث محمّد بن عيسى، عن يونس(1).
الثاني: قال في حاشيته على «مختلف الشيعة» للعلّامة الحلّيّ: اختلف كلام الأَصحاب في محمّد بن عيسى: فالشيخ في «الفهرست» ضعّفه حاكياً عن ابن بابويه أَنّه قال: لا أَروي ما يختصّ بروايته، و قد كان يذهب مذهب الغلاة، و حكى عن ابن بابويه أَيضاً ما حكاه عن ابن الوليد(2).
و النجاشي وثّقه و أجله، قال: رأَيتُ أَصحابنا ينكرون هذا و يقولون: مَن مثل أَبي جعفر محمّد بن عيسى؟(3).
و قال الحسن بن داود في كتاب الرجال: لا يستلزم عدمُ الاعتماد على ما ينفرد به محمّد بن عيسى عن يونس الطعنَ في محمّد بن عيسى؛ لجواز أَن تكون العلّة في ذلك أَمر آخر، كصغر السنّ المقتضي للواسطة بينهما، فلا تنافي بين قول ابن بابويه و قول مَن عداه(4).
قلت: لو اقتصر ابن بابويه على الطعن بما نقله عن ابن الوليد أَمكن عدم المنافاة، أَمّا مع تصريحه بأَنّه كان يذهب مذهب الغلاة فالتنافي ظاهر، و قوى المصنّف في «الخلاصة» الاعتماد عليه(5).
و كيف كان فالطعن في هذه الرواية بسبب ثابت؛ لعدم المنافاة بين كونه ثقة و عدم قبول روايته عن يونس بن عبد الرحمن، فحاله أَجلّ و أشهر من أَن يشار إِليه(6).
و ضعفه الشيخ الطوسيّ في رجاله حيث عدّه من أَصحاب الإمام الهادي عليه السلام(1)، و ذكره دون تضعيف تارة في أَصحاب الإِمام الرضا عليه السلام(2)، و أخرى في أَصحاب الإِمام العسكريّ عليه السلام(1).
و حكى الشيخ المامقاني تضعيفه عن المحقّق الحلّي في «المعتبر»، و الفاضل الآبيّ في «كشف الرموز»، و العلامة الحلّي في «المختلف» و المقداد السيوريّ في «التنقيح الرائع»(2).
قبلَ روايته، و ردّ على طعن العلاّمة فيه بكونه مجهولاً، و ذلك في حاشيته على «مختلف الشيعة» للعلاّمة الحلّيّ، حيث قال: قد طعن المصنّف في «المنتهىٰ» في هذه الرواية بأَنّ في طريقها مروك بن عبيد، و حاله غير معلوم(3). و هذا لا يكون قادحاً؛ لأَنّ الأَصحاب قد تلقّوها بالقبول و عمل بها الأكثر(4).
و قد وثّقه و مدحه عدد من علمائنا، منهم:(5)الكشّيّ، قال في رجاله: قال محمّد بن مسعود: سأَلت عليّ بن الحسن عن مروك بن عبيد بن سالم بن أَبي حفصة، فقال: ثقة شيخ صدوق(6).(7)النجاشيّ، قال في رجاله: مولى بني عجل، و قال بعض أَصحابنا: مولى عمّار بن المبارك العجليّ. و اسم مروك صالح، و اسم أَبي حفصة زياد، قال أَصحابنا القمّيّون: نوادره أَصل(8).
.(1)الشيخ الطوسيّ، ذكره في «الفهرست» قائلاً: له كتاب رويناه(2).
و عدّه في رجاله من أَصحاب الإِمام الجواد عليه السلام(3).(4)ابن داود الحلّيّ، ذكره في القسم الأَوّل من رجاله المعدّ لذكر الثقات(3).
(5) العلاّمة الحلّيّ، ذكره في القسم الأَوّل من «الخلاصة» المعدّ أَيضاً لذكر الثقات(4).
ضعّفه في «جامع المقاصد» قائلاً: و الجواب عن الرواية(5): أَنّها مع ضعف سندها بالإِرسال، و بالمعلّى؛ لأَنّ فيه كلاماً(6).
و ضعفه أَيضاً النجاشيّ و العلامة في رجاليهما:
قال النجاشيّ: معلّى بن خنيس، أَبو عبد اللّٰه، مولى الصادق عليه السلام، و من قبله كان مولى بني أَسد، كوفيّ، بزّاز، ضعيف جدّاً، لا يعوّل عليه، له كتاب(7).
و ذكره العلّامة الحلّيّ في القسم الثاني من «الخلاصة» حاكياً قول النجاشي - المتقدّم ذكره - و ابن الغضائريّ فيه، حيث قال: و قال ابن الغضائري: إِنّه كان أَوّل أَمره مغيريّاً، ثم دعى إِلى محمّد بن عبد اللّٰه المعروف بالنفس الزكيّة، و في هذه الظنّة أَخذه داود بن عليّ فقتله، و الغلاة يضيفون إِليه كثيراً، و لا أَرى الاعتماد على شيء من حديثه(8).
علماً بأنّ الشيخ الطوسيّ قد ذكره في كتابيه دون توثيق أو تضعيف، فأَورده في رجاله ضمن أَصحاب الإِمام الصادق عليه السلام(1).
و ذكره في «الفهرست» قائلاً: له كتاب(2).
ضعّفه لكونه واقفيّاً، و ذلك في «جامع المقاصد» حيث قال: لرواية مقاتل عن أَبي الحسن عليه السلام في الصلاة في السَّمُّور و السنجاب و الثعلب...(1).
ثم قال: و حديث مقاتل و إِن ضعف به؛ لأَنّه واقفيّ، و بالإرسال، إِلاّ أَنّ صحيحة ابن راشد و عمل جمع من كبراء الأَصحاب يعضده(2).
و قد ضعّفه و نسبه إِلى الواقفيّة كلّ من:(3)الشيخ الطوسيّ، حيث ذكره في رجاله من أَصحاب الإِمام الرضا عليه السلام قائلاً:
مقاتل بن مقاتل بن قياما، واقفيّ خبيث، أَظن اسمه خشيش(4).(5)ابن داود الحلّيّ، حيث ذكره في القسم الثاني من رجاله المعدّ لذكر الضعفاء قائلاً: واقفيّ خبيث من أَصحاب الرضا عليه السلام(6).
(3) العلّامة الحلّي، ذكره في القسم الثاني من «الخلاصة» أَيضاً، ذاكراً عين عبارة ابن داود الحلّيّ(7).
علماً بأَنّ النجاشيّ قد ذكره دون تضعيف و دون الطعن في مذهبه(1)، ممّا أَدّى إِلى مناقشة الشيخ المامقانيّ في مذهبه، و حكمه بكونه إِماميّاً، حيث قال: و ظاهر النجاشيّ - حيث لم يغمز في مذهبه - كونه إِماميّاً(2).
جزم بغلوّه، و ضعف الرواية بسببه، و ذلك في «جامع المقاصد» حيث قال:
و الرواية المشار إِليها هي رواية ابن أَشيم عن أَبي جعفر عليه السلام(1). و أَشيم مضبوط في مواضع لا بأس بالتعويل عليها: بفتح الهمزة، و إسكان الشين المعجمة، و فتح الياء المثنّاة من تحت. و هي ضعيفة، فإِنّ ابن أَشيم غالٍ(2).
و ذكره عدد من علمائنا، منهم:(3)الكشّيّ، روى بسنده عن حنان بن سدير، عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام، قال: «إِنّي لأَنفس على أَجساد أُصيبت معه - يعني أَبا الخطّاب - النار». ثم ذكر ابن الأَشيم فقال: «كان يأتيني فيدخل عليّ و صاحبه و حفص بن ميمون، و يسألوني فأُخبرهم بالحقّ، ثم يخرجون من عندي إلى أَبي الخطّاب فيخبرهم بخلاف قولي، فيأخذون بقوله و يذرون قولي»(4).(5)الشيخ الطوسيّ، ذكره في رجاله من أَصحاب الإِمام الباقر عليه السلام، دون تضعيف أَو توثيق(6).
.(1)ابن داود الحلّيّ، ذكره في القسم الثاني من رجاله قائلاً: غالٍ خبيث(1).
(4) العلاّمة الحلّيّ، ذكره في القسم الثاني من رجاله أَيضاً(2).
(5) الشيخ المامقانيّ، ذكره في كتابه «تنقيح المقال» قائلاً: فالرجل ضعيف، و ربما تصدّى الوحيد لإِصلاح حاله(3).
جزم بوقفه، و ضعف الرواية بسببه، و ذلك في «جامع المقاصد» حيث قال:
و روى زرارة عن أَبي جعفر عليه السلام أَنّه نهىٰ عن لباس الحرير للرجال و النساء(3)... و الجواب عن الثانية بأَنّ في طريقها موسى بن بكير(4)، و هو واقفيّ(5).
و حكم بوقفه أَيضاً الشيخ الطوسي و العلامة الحلّيّ:
فعدّه الشيخ في رجاله من أَصحاب الإِمام الكاظم عليه السلام، قائلاً: موسى بن بكر الواسطيّ، أَصله كوفي، واقفيّ، له كتاب، روى عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام(6).
و ذكره العلاّمة الحلّيّ في القسم الثاني من كتابه «الخلاصة» قائلاً: من أَصحاب أَبي الحسن عليه السلام، واقفيّ(7).
و ترجم له عدد من علمائنا، دون نسبته إِلى الواقفيّة، منهم:(8)الكشّيّ، حيث ذكر له عدّة روايات عن الإِمام الصادق و الإمام الكاظم عليهما السلام(9).
.(1)النجاشيّ، أَورده في رجاله قائلاً: روى عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام، و أبي الحسن عليه السلام، و عن الرجال، له كتاب يرويه جماعة(2).(3)الشيخ الطوسيّ، ذكره في «الفهرست» قائلاً: كوفيّ الأَصل، له كتاب(2).
و عدّه في رجاله من أَصحاب الإِمام الصادق عليه السلام(3).
علماً بأَنّ ابن داود الحلّيّ قد مدحه في القسم الأَوّل من رجاله قائلاً: روى عن الرجال، ممدوح(4).
و علق الشيخ المامقانيّ على حال هذا الرجل و مدح ابن داود له قائلاً: فكلمة «ممدوح» إِن شاء اللّٰه منه، و قد تفرّد في ذلك، إِذ لم يسبق في كلام مَن تقدّمه توثيق و لا مدح، و لعله أَشار بالمدح إِلى ما رواه الكشّي عن جعفر بن أَحمد، عن خلف بن حمّاد، عن موسى بن بكر الواسطيّ، قال: سمعتُ أَبا الحسن عليه السلام يقول: قال أَبي عليه السلام: «سعد امرؤ لم يمت حتىٰ يرى منه خلفاً تقرّ به عينه، و قد أَراني اللّٰه عزّ و جل من ابني هذا خلفاً و أشار بيده إلى العبد الصالح عليه السلام - تقرّ به عيني»(5).
ثم قال: و قد تبع الشيخ في رمي الرجل بالوقف و تضعيفه جمع من الفقهاء كالفاضل المقداد في «التنقيح»، و المحقق الأَردبيليّ في «مجمع الفائدة»، و سيد المدارك، و فخر المحقّقين في «الإِيضاح»، و غيرهم. إِلاّ أَنّ لي في وقف الرجل تأَمّلاً، إِذ لم يذكره من القدماء إِلاّ الشيخ، و ظاهر النجاشيّ و الكشي كونه إِماميّاً؛ حيث لم يغمزا في مذهبه بوجه(6).
مدحه في حاشيته على «مختلف الشيعة» للعلاّمة الحلّيّ، قائلاً: لما رواه ميسر قال: قلت لأَبي عبد اللّٰه عليه السلام: آمر الجارية فتغسل ثوبي من المني...(1)و ميسر - بفتح الميم، و إسكان الياء المنقطة تحتها نقطتين، و قيل: بضم الميم، و فتح الياء و الراء بعد السين المهملة - ابن عبد العزيز، ممدوح، و قيل: ثقة(2).
و ذكره عدد من علمائنا، مع تصريح بعضهم بتوثيقه، منهم:
(1) الكشيّ، روى بسنده عن ميسر بن عبد العزيز أَنّه قال: قال لي أَبو عبد اللّٰه عليه السلام:
«رأَيت كأَنّي على جبل، فيجيء الناس فيركبونه، فإِذا كثروا عليه تصاعد بهم الجبل، فينتثرون عنه فيسقطون، فلم يبق معي إِلاّ عصابة يسيرة أَنت منهم و صاحبك الأَحمر» يعني عبد اللّٰه بن عجلان(3).
و قال: قال عليّ بن الحسن: إنّ ميسر بن عبد العزيز كان كوفيّاً، و كان ثقة.
و روى بسنده عن ميسر أَيضاً عن أَحدهما عليهما السلام قال: قال لي: «يا ميسر، إِنّي أَظنّك وصولاً لقرابتك»، قلت: نعم جعلت فداك، لقد كنت في السوق و أنا غلام و أُجرتي درهمان، و كنت أُعطي واحداً عمّتي و واحدا خالتي. فقال: «أَما و اللّٰه لقد حضر أَجلك مرتين، كلّ ذلك يؤخَّر»(4).
(2) النجاشيّ، ذكره في ترجمة ابنه محمّد قائلاً: و روى أَبوه عن أَبي جعفر و أبي عبد اللّٰه عليهما السلام(5).
.(1)الشيخ الطوسيّ، ذكره تارةً في أَصحاب الإِمام الباقر عليه السلام قائلاً: النخعيّ المدائنيّ(1)، و أخرى في أصحاب الإِمام الصادق عليه السلام قائلاً: بيّاع الزطّيّ، كوفيّ(2).(2)ابن داود الحلّيّ، أَورده في القسم الأَوّل من رجاله قائلاً: ممدوح(3).(3)العلّامة الحلّيّ، ذكره في القسم الأَوّل من كتابه «الخلاصة» حاكياً الروايات التي رواها الكشّيّ في مدحه(4).
علماً بأَنّ الشيخ المامقانيّ اعترض على كلام المحقّق الكركيّ الذي أَوردناه في أَوّل الترجمة، قائلاً: و في «البلغة» أَنّه ممدوح كالثقة، و هو كما ترى، و أوهن منه ما في «حواشي المختلف» من قوله: ميسر بن عبد العزيز ممدوح، و قيل: ثقة(5).
ضعّفه في ثلاثة موارد من «جامع المقاصد».
(1) قال: ما روى عن الصادق عليه السلام: أَنّ أَمير المؤمنين عليه السلام قال في امرأَة يموت في بطنها الولد...(4).
ثم قال: و لضعف الرواية، فإِنّ الراوي لها وهب، عدل في «المعتبر»(5)إِلى وجوب التوصّل إِلى إسقاطه ببعض العلاج(6).
(2) قال: و في رواية أَبي البختريّ عن الصادق عليه السلام: «مَن فاتته صلاة العيد فليصلّ(1)
أَربعاً»(1)، و هي ضعيفة(2).(3)قال: و في رواية وهب(3) - و هي ضعيفة السند - ما يقتضي الضمان(4)
(6-5) . و رجال الكشّي، ص 309 و ص 310
.و قد ضعّفه جماعة من علمائنا، منهم.
(1) الكشّيّ، قال: ذكر أَبو الحسن عليّ بن قتيبة بن محمّد بن قتيبة القتيبيّ عن عليّ بن سلمة الكوفيّ: أَبو البختريّ اسمه وهب بن وهب بن كثير بن زمعة بن الأَسود صاحب رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله.
و قال عليّ أيضاً: قال أَبو محمّد الفضل بن شاذان: كان أَبو البختريّ من أَكذب البريّة(5).
و حكى فيه أيضاً قول أَبي الحسن عليه السلام عنه: لقد كذب على اللّٰه و ملائكته و رسله(6).
(2) النجاشيّ، قال في رجاله: وهب بن وهب بن عبد اللّٰه بن زمعة بن الأَسود بن المطّلب بن أَسد بن عبد العزى، أَبو البختريّ، روى عن أَبي عبد اللّٰه عليه السلام، و كان كذّاباً، و له أَحاديث مع الرشيد في الكذب، له كتاب، قال سعد: تزوّج أَبو عبد اللّٰه عليه السلام بأُمّه(5).
(3) الشيخ الطوسيّ، قال في «الفهرست»: ضعيف، و هو عامّيّ المذهب، له كتاب(6).
(4) العلاّمة الحلّي، حيث ذكره في القسم الثاني من «الخلاصة» قائلاً: كان كذّاباً، قاضياً، عامّيّاً، إِلاّ أَنّ له أَحاديث عن جعفر بن محمّد عليه السلام كلّها لا يوثق بها(7).
علماً بأَنّ الشيخ الطوسيّ ذكره في رجاله في أَصحاب الإمام الصادق عليه السلام، دون توثيق أَو تضعيف(1).
جعله مجهول الحال في حاشيته على «مختلف الشيعة» للعلّامة الحلّي: حيث قال فيها: و طعن في هذا الحديث(2)في «المنتهى» بأَنّ الراوي له ياسين الضرير، و هو مجهول الحال(3).
و ذكره النجاشي في رجاله قائلاً: ياسين الضرير الزيّات البصريّ، لقي أَبا الحسن موسى عليه السلام لمّا كان بالبصرة و روى عنه، و صنف هذا الكتاب المنسوب إِليه(4).
و الشيخ الطوسيّ في «الفهرست» قائلاً: له كتاب(5).
و علق الشيخ المامقانيّ على كلامهما قائلاً: و ظاهرها كونه إِماميّاً، بل بعض رواياته عن موسى بن جعفر عليه السلام المتضمنة لذكر ظلم الرجلين الغاصبين، و ما جرى منهما على الزهراء عليها السلام، كالصريح في ذلك. و كذا رواية العهد النازل من السماء في حقّ الأَئمّة عليهم السلام، و لعل عدّ ابن داود إِياه في الباب الأَوّل(6)الكاشف عن اعتماده عليه، يدرجه في أَوّل درجة الحسان(7).
جزم بكونه فطحيّاً، و طعن في الرواية التي وقع في سندها، و ذلك في «جامع المقاصد» حيث قال: و الجواب عن الأَخبار المتقدّمة الطعن في سندها، قال المصنّف في «المختلف»: يونس بن يعقوب كان فطحيّاً قبلُ و قد رجع(1).
و ذكره عدد من علمائنا، مع توثيق بعضهم له، على الرغم من حكمهم عليه بالفطحيّة، منهم:
(1) الكشّيّ، عدّه في رجاله من زمرة الفطحيّة قائلاً: قال محمّد بن مسعود:
عبد اللّٰه بن بكير و جماعة من الفطحيّة هم فقهاء أَصحابنا، منهم: ابن بكير، و ابن فضّال - يعني الحسن بن عليّ - و عمار الساباطي، و عليّ بن أسباط، و بنو الحسن ابن عليّ بن فضّال و أَخواه و يونس بن يعقوب و معاوية بن حكيم، و عدّ عدّة من أَجلّة العلماء(2)
(4-3) . و رجال الكشّي، ص 385
.و بسنده عن حمدويه، عن بعض أَصحابنا: أنّ يونس بن يعقوب فطحيّ كوفيّ، مات بالمدينة و كفّنه الرضا عليه السلام(3).
ثم قال: قال أَبو النضر: سمعتُ عليّ بن الحسن يقول: مات يونس بن يعقوب بالمدينة، فبعث إِليه أَبو الحسن الرضا عليه السلام بحنوطه و كفنه و جميع مايحتاج إِليه، و أَمَر مواليه و موالي أَبيه و جدّه أَن يحضروا جنازته، و قال لهم: «هذا مولى لأَبي عبد اللّٰه عليه السلام كان يسكن العراق»(4).
و بسنده عن محمّد بن عبد الحميد، عن يونس بن يعقوب قال: قال لي يونس:
ذكر لي أَبو عبد اللّٰه أَو أَبو الحسن شيئاً اشتريته، قال: فقال لي: «لا و اللّٰه ما أَنت عندنا
متّهم، إِنّما أَنت رجل منّا أهل البيت، فجعلك اللّٰه مع رسوله و أَهل بيته، و اللّٰه فاعل ذلك إِن شاء اللّٰه»(1).
و بهذا السند قال: كتبتُ إِلى أَبي الحسن عليه السلام في شيء، كتبت إِليه فيه: يا سيّدي، فقال للرسول: «قل له: إِنّك أَخي»(2).
(2) النجاشي، أَورده في رجاله قائلاً: يونس بن يعقوب بن قيس، أَبو عليّ الجلّاب البجليّ الدّهنيّ، أُمّه منية بنت عمّار بن أَبي معاوية الدّهنيّ أُخت معاوية ابن عمّار. اختصّ بأَبي عبد اللّٰه و أبي الحسن عليهما السلام، و كان يتوكّل لأَبي الحسن عليه السلام، و مات بالمدينة في أَيام الرضا عليه السلام فتولّى أَمره، و كان حَظيّاً عندهم موثّقاً، و كان قد قال بعبد اللّٰه و رجع، له كتاب «الحج»(1).
(3) الشيخ الطوسيّ، ذكره في «الفهرست» قائلاً: له كتب(2)
(7و6و5) . رجال الشيخ الطوسي، ص 335 و ص 363 و ص 394
.و ذكره في ثلاثة موارد من رجاله:
الأوّل: عدّه فيها من أَصحاب الإِمام الصادق عليه السلام قائلاً: البجليّ الدهنيّ الكوفيّ(5).
الثاني: عدّه فيها من أَصحاب الإِمام الكاظم عليه السلام قائلاً: مولى نهد، له كتب، ثقة(6).
الثالث: عدّه فيها من أَصحاب الإِمام الرضا عليه السلام قائلاً: ثقة، له كتاب، من أَصحاب أبي عبد اللّٰه عليه السلام(7).
(4) العلاّمة الحلّي، ذكره في «إِيضاح الاشتباه» حاكياً بعض كلام النجاشي، مع ضبط بعض الأَسماء الواردة فيه(3).
و الحمد للّٰه ربّ العالمين(1)
اجازات اجازات فيض كاشانى ابو الفضل حافظيان
ابو الفضل حافظيان اجازات فيض كاشانى
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
در خواست و نگارش اجازه در بين علماى سلف، سنّتى حسنه و ديرپا بوده است. بر خلاف زمان ما كه كسب اجازه مهجور مانده و تنها به جهت تيمّن و تبرّك و درج در سلسله روات احاديث اهل بيت عليهم السلام، بدان اقدام مى شود، در گذشته اجازه جزو مهم ترين طرق حمل حديث و به عنوان پشتوانه و سند صحّت نقل روايت شمرده مى شد و نگارش يا درخواست آن تابع مقرّرات و قواعد خاصى بوده است.
محدّث جليل مرحوم ملا محمّد تقى مجلسى، در اجازه اى كه به يكى از شاگردان خود داده است، در تعريف اجازۀ معتبره مى نويسد:
«الإجازة المعتبرة الكاملة أن تكون بعد القراءة على الشيخ أو قراءة الشيخ عليه أو السماع ممّن قرأ على الشيخ جميع الكتب أو أكثرها بعد أن حصل له ملكة يقدر بها على فهم ما لم يسمعه عن شيخه لسماعه أكثرها أو كثيرها(1)».
جمع آورى و تنظيم اجازات علماى گذشته و ترتيب آنها بر حسب طبقات مشايخ و تعداد اجازاتى كه يك مُجيز براى شاگردان متعدد صادر كرده و يا اجازاتى كه يك مُجاز از مُجيزهاى متعدد دريافت داشته است، دايرة المعارفى عظيم در علوم حديث را رقم خواهد زد كه شامل فوائد فراوان حديثى، رجالى، تاريخى و حتى اخلاقى و عرفانى و كتاب شناسى و فهرست نگارى خواهد بود.
در اين مقال اجازاتى كه جناب ملا محسن فيض كاشانى (متوفى 1091 ق) از اساتيد خود دريافت نموده و اجازاتى كه وى براى شاگردان خود صادر كرده است، آن مقدار كه از تفحص در لابه لاى متون و نسخه هاى خطى به دست آمده، تقديم مى گردد.
1) . بحار الأنوار، چاپ بيروت، ج 107، ص 76
فيض در محضر اساتيد و علماى برجسته پرورش يافت و هر جا از اهل كمالى نشانى گرفت، جهت استفاده به سوى او شتافت، چنانكه در «شرح صدر» گويد: «مدّتى در مواطن بلاد گشت و دريوزۀ علم و كمال از بواطن عباد كرده، هر جا بزرگى به انگشت اشارت نشان دادند كه نوعى از علم و كمال پيش او هست، سحباً على الهمام لا مشياً على القدم، رفت و به قدر مايه و استعداد بهره يافت»(1).
در اينجا اساتيد فيض در دو بخش معرفى مى گردد.
الف: اساتيدى كه اجازۀ فيض از آنها موجود است.
متأسفانه با تمام كاوشى كه به عمل آمد فقط يك اجازه از اجازات اساتيد فيض به وى، به دست آمد كه اجازۀ سيد ماجد بن هاشم صادقى بحرانى(2)متوفاى
1028 ق است.
سيد ماجد حسينى از علما و دانشمندان بزرگ شيعه است كه جناب فيض جهت استفاده از محضر پرفيضش به شيراز رفته، چنانكه در «شرح صدر» مى گويد : «به جهت تحمّل حديث باسناد و عنعنه و تصحيح به شيراز رفته به خدمت فقيه عصر كه متبحّر در علوم ظاهره بود، اعنى سيد ماجد بن هاشم صادقى بحرانى - تغمّده اللّٰه بغفرانه - رسيد و از خدمتش به سماع و قرائت و اجازت شطرى معتدٌ به از حديث و متعلقات آن استفاده نمود...»(1).
و در مقدمۀ كتاب وافى - كه خواهد آمد - يكى از طرق روايت خود از كتب حديثى شيعه را طريق استادش سيّد ماجد بحرانى معرّفى مى نمايد.
اجازه اى كه بحرانى براى فيض و برادرش شاه مرتضى در سال 1028 ق نوشته است، با استفاده از نسخۀ خطى شماره 9144 كتابخانۀ آية اللّٰه مرعشى، در ادامه خواهد آمد.
نسخۀ مذكور شامل كتاب تهذيب الاحكام شيخ طوسى است كه به دستور فرزند فيض - علم الهدى - در سال 1074 كتابت شده و صورت اجازه سيد ماجد به فيض و برادرش به خط علم الهدى در آن آمده است، اين نسخه در فهرست كتابخانه آية اللّٰه مرعشى (ج 23، ص 274) معرّفى شده است. همچنين نسخه اى از اجازۀ مذكور در كتابخانه آستان قدس رضوى موجود است(2).
صورة اجازة السيد السند البارع الورع السديد الجيد السيد ماجد الصادقى
البحرانى - تغمده اللّٰه بغفرانه و احسانه -.
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم
الحمد لله الذي استدرك ذماء الحديث بعد أن صار على شفا و استبقى رمق الرّواية بالاجازة التي هي لأمراض الأسناد شفا و الصلاة و السلام على خير خلق ساع بين المروة و الصفا محمّد النبيّ المصطفى و آله و صحبه ممن اتبع أثره و اقتفى.
و بعد فان الولدين السعيدين و الشابين المجيدين قرّتي عين الرواية و تاجي رأس الاتقان و الدراية عامري طريق النجاح و النجاة و لابسي حلة الأنس باللّٰه و المناجاة المرشحين في عنفوان الشباب لاحراز قصب السبق في العلوم و الأعمال الشاهدة سماتهما ببلوغهما في الخلتين منتهى الآمال محمّد محسن و شاه مرتضى ابني الفاضل شمس العلماء و الافاضل شاه مرتضى الفقيه القاساني استجازاني ما تصحّ لي إجازته من كتب الأصحاب الأعلام خصوصاً أصول الحديث الأربعة التي عليها المدار في هذه الأيّام فرأيت أنّ إجابتهما في جميع الأمور المعروضة من الواجبات اللازمة العروضة لما استشمت برق الصلاح من صفحاتهما و استشممت أرج الفضل من لفحاتهما و إن كنت في بادي هذا البيان سِكّيتا اخطلا و في حلبة هذا الرهان سُكيتا بل فسكلا [كذا].
فأقول: إنّي قد أجزت لهما - أدام اللّٰه توفيقهما و نهج إلى درك السعادتين طريقهما - أن يروي عني كتابي التهذيب و الاستبصار من تصانيف شيخ الطائفة و عمادها و سناد الفرقة المحقة في جميع روايتها و إسنادها و من عليه في أصول الشريعة و فروعها تعويلها و إليه مرجع استنادها الشيخ أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسي، بحقّ روايتي له إجازة عن شيخنا شيخ الاسلام المبرز في جميع فنون الحكمة و الأحكام بهاء الملة و الحق و الدين محمّد بن الشيخ القدوة مهذّب
المناهج الإسلامية فقيه الفرقة الناجية الامامية الحسين بن عبد الصمد الحارثي الهمداني عن شيخيه الجليلين قرّتي عين الشريعة و فقيهي الطائفة الشريفة من الشيعة السيّد حسين بن جعفر الكركي و الشهيد السعيد خاتمة الفقهاء زين الدين بن على بن أحمد العاملي عن شيخهما الفقيه البارع عمدة الفقهاء في وقته المتخرجة أعيان الفضلاء من تحته الشيخ علي بن عبد العالي الميسي عن الشيخ الجليل السعيد بن عمّ شيخنا الشهيد محمّد بن المؤذن الجزيني عن الشيخ الفاضل الشيخ ضياء الدين علي بن الإمام السعيد الفقيه الحميد شمس الدين محمّد بن مكي المشهور بالشهيد ضاعف اللّٰه منزلة سعادته و رجح مداد قلمه على دم شهادته.
ح(1)و عن الشيخ الفاضل شمس الأفاضل ساكن الحرم الأمين المجاور في حياته و مماته ربّ العالمين الشيخ محمّد بن أحمد بن خاتون العاملي عن أبيه عن جده عن الشيخ الكبير الشهير بمجدد المذهب الإمامي بهمّته الشاسعة على رأس المائة التاسعة الشيخ عليّ بن عبد العالي الكركي عن شيخه الفاضل البارع التقي الشيخ علي بن هلال الجزائري عن شيخه ملك الناسكين قطب العارفين و السالكين الشيخ أحمد بن محمّد بن فهد الحلي - أحلّه اللّٰه دار الكرامة و جلاه تجلية الرضوان في دار المقامة - عن شيخه الجليل شيخ علي بن الخازن الحائري عن شيخنا الشهيد عن عدة من تلامذة الإمام العلامة مفتى الفرق مستنقذ المذهب من لجة الغرق زعيم الحكماء و المتكلمين لسان الفقهاء و المجتهدين جمال الملة و الحق و الدين الحسن بن يوسف المذكور عن شيخهما العلامة المشار إليه عن شيخه محقق الطائفة و منقحها أبي القاسم نجم الدين جعفر بن سعيد الحلي عن
1) . رمز «ح» علامت تحويل سند و خلاصۀ كلمۀ «حيلوله» است.
شيخه الجليل نجيب الدين محمّد بن جعفر بن أبي البقاء هبة اللّٰه بن نماء عن الشيخ شاذان بن جبرئيل القمي عن الشيخ الفقيه أبي علي بن الشيخ أبي جعفر الطوسي المصنف عن والده - قدس سره -.
و بهذه الطرق جميع مصنفات الأصحاب الذين اشتملت عليهم سلسلة الاسناد المذكور و بالطرق المذكور إلى الشيخ أبي جعفر المذكور جميع كتب شيخيه العظيمين ثقة الاسلام صدوق أهل البيت عليهم السلام أبي جعفر محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه القمي كتاب من لا يحضره الفقيه و غيره و الشيخ الأجل جعفر بن محمّد بن قولويه و بالطريق إلى ابن قولويه المذكور عن شيخ الطائفة مجدّد المذهب على رأس الثلاثمائة كما اعترف به المؤالف و المخالف أبي جعفر محمد بن يعقوب الكليني جميع كتاب الكافي.
فليرويا عنّي جميع ذلك لمن شاءا و ارادا سالكين طريق الاحتياط متثبتين عند مواقع الاغلاط داعيين لي في مظان الإجابة و محال الإخلاص و الإنابة بالتوفيق لما يحبه جلّ و عزّ و يرضاه و التيسر لما فيه رضاه خصوصاً قطع العلائق و الاشتغال به سبحانه عن جميع الخلائق.
و كتب الفقير إلى اللّٰه الغني ماجد بن هاشم بن علي بن مرتضى بن علي بن ماجد الحسيني الصادقي بدار الملك شيراز عام 1028 حامداً مصلياً.
نقلت هذه الإجازة من خط السيّد الأجل المجيز - قدس اللّٰه سرّه العزيز - لبعض شهور حجة ست و سبعين و الف (1076) و كتب عبد اللّٰه المتقرب إليه زلفى محمّد المدعو بعلم الهدى ختم اللّٰه له بالحسنى و عفا عمّا اجترح و جنى.
ب: اساتيدى كه فيض از آنها اجازۀ روايت دريافت كرده ولى متن اجازه در دست نيست.
فيض در كتاب هاى خود تصريح نموده كه از عده اى از مشايخ خود اجازۀ
روايتى دريافت نموده است، ولى با تتبعى كه به عمل آمده، متن اين اجازات به دست نيامد. اسامى و شرح حال كوتاه اين استادان:
1 - بهاء الدين محمّد بن عبد الصمد عاملى، معروف به شيخ بهايى (م 1031 ق).
فيض در «شرح صدر» مى نويسد پس از تحصيل در شيراز: «به اصفهان رجوع نمود، به خدمت شيخ بهاء الدين محمد عاملى - قدس سرّه - رسيد و از ايشان نيز اجازۀ روايت گرفته...»(1).
نيز در مقدمۀ وافى متذكر مى شود كه از شيخ بهايى بلا واسطه روايت مى كند.
2 - شيخ محمّد بن شيخ حسن بن شيخ زين الدين عاملى(2)(م 1030 ق)
فيض كاشانى، شيخ محمد را كه نوۀ شهيد ثانى است، در سفر حج ملاقات نموده، چنانكه در شرح صدر مى نويسد: «و در آن سفر به خدمت شيخ محمد بن شيخ حسن بن شيخ زين الدين عاملى - أطاب اللّٰه ثراه - رسيده، از ايشان نيز اجازۀ نقل حديث گرفته مستفيد شد»(3).
و در اجازه اى كه فيض براى امير محمد خان طباطبايى صادر كرده، تصريح نموده كه از سبط شهيد ثانى شيخ محمد عاملى اجازه داشته است و نيز در مقدمه وافى به اين معنا اشاره كرده است.
و اينك مقدمۀ وافى، كه فيض به كسب اجازه از مشايخ مذكور تصريح نموده:
«توقيف:
لي إلى رواية الأصول الأربعة عن مؤلّفيها الثّلاثة طرق متعدّدة و كذا إلى غيرها
من الكتب و الأصول، و لكن أقتصر فأقول: إنّي أروي الأصول الأربعة تارة عن أستادي و من عليه في العلوم الشّرعيّة استنادي و عليه اعتمادي السيّد ماجد بن هاشم الصادقي البحراني تغمّده اللّٰه بغفرانه، عن الشيخ الفاضل الكامل بهاء الدين محمّد العاملي طاب ثراه.
و تارة عن الشيخ المذكور بلا وساطة(1)الأستاد، و هو يروي عن أبيه و أستاده الحسين بن عبد الصمد الحارثي، و هو عن شيخه الأجلّ السّعيد زين الدّين بن عليّ بن أحمد العاملي الشهيد.
و تارة أروي الأصول الأربعة و سائر كتب الحديث و غيرها عن الشيخ محمّد بن الشيخ حسن بن الشيخ زين الدّين الشهيد، عن أبيه، عن جدّه.
و هو يروي عن الشيخ الفاضل عليّ بن عبد العالي العاملي الميسي، عن الشيخ شمس الدين محمّد بن المؤذّن الجزيني، عن الشيخ ضياء الدين علي، عن والده الأجلّ الشيخ شمس الدّين محمّد بن مكّي الشهيد، عن الشيخ فخر الدين أبي طالب محمد، عن والده العلامة جمال الملّة و الدّين الحسن بن مطهّر الحلّي، عن شيخه المحقّق نجم الملّة و الدّين أبي القاسم جعفر بن الحسن بن سعيد، عن السّيّد الجليل أبي علي فخار بن معدّ الموسوي، عن الشّيخ أبي الفضل شاذان بن جبرئيل القمّي، عن الشّيخ الفقيه عماد الدين أبي جعفر محمّد بن أبي القاسم الطبري، عن الشيخ أبي علي الحسن، عن والده شيخ الطائفة أبي جعفر محمّد بن الحسن الطّوسي.
و له إلى ثقة الإسلام محمّد بن يعقوب الكليني طرق متعدّدة:
منها: عن أبي عبد اللّٰه محمد بن محمد بن النعمان المفيد، عن شيخه أبي
1) . بلا واسطة.
القاسم جعفر بن قولويه، عنه طاب ثراه.
و كذلك له إلى الشيخ الصدوق محمّد بن عليّ بن بابويه القمي طرق:
منها: عن الشّيخ المفيد عنه قدس اللّٰه أسرارهم جمعياً»(1).
4 - صدر الدين محمّد شيرازى، معروف به ملاصدرا (م 1050 ق)
جناب فيض در رساله شرح صدر، درباره استفاده از انفاس قدسى و افادات حكيمانه صدر المتألهين شيرازى آورده است:
«تا آنكه در بلدۀ طيبه قم به خدمت صدر اهل عرفان و بدر سپهر ايقان، صدر الدين محمّد شيرازى - قدّس اللّٰه روحه و سرّه - كه در فنون علم باطن يگانه دهر و سرآمد عصر خود بود، رحل اقامت افكند، مدّت هشت سال ماند.. و آخر به شرف مصاهرت ايشان سرافراز گرديد. باز چون مشار اليه از قم به شيراز تكليف نمودند و بدانجا اقامت فرمودند، به مقتضاى «فان اتممت عشراً فمن عندك»(2)به شيراز رفته، قريب به دو سال ديگر در خدمت با بركات ايشان به سر برده و از انفاس طيبه ايشان بسى استفاده نمود»(3).
مرحوم تنكابنى در تذكرة العلماء (ص 175) گفته است: جناب فيض از ملاصدرا اجازه دارد.
5 - دايى فيض، ضياءالدين، محمد
در «شرح صدر» آمده است: «چندى در خدمت خال بزرگوار خويش كه ممتاز عصر خود بود در كاشان كه وطن اصلى بود، به تحصيل علوم دينيه ظاهره اشتغال و از تفسير و حديث و فقه و اصول دين و آنچه موقوف عليه آن علوم
است از عربيت و منطق و غير آن»(1).
علامۀ تهرانى، ضياءالدين محمد را دايى فيض معرّفى كرده و گفته است: وى از شاگردان مقدّس اردبيلى (م 993 ق) بوده و خود به حسين بن حيدر كركى (م 1041 ق) اجازه داده است(2).
اين بود نام بزرگانى كه فيض به استفاده از محضر آنها تصريح نموده است.
در كتب رجالى و تراجم نام چند تن از علماى ديگر به عنوان اساتيد فيض مطرح شده است، از جمله محدّث نورى در خاتمه مستدرك الوسائل، مولى خليل قزوينى (م 1089 ق) و مولى محمد صالح مازندرانى (م 1081 ق) (شارحان كافى) و مولى محمد طاهر قمى (م 1098 ق) را در شمار استادان فيض قرار داده است(3).
و نيز در روضات الجنات آمده است: «و له الرواية أيضاً... عن المولى خليل القزويني و المولى صالح المازندراني بحقّ روايتهم جميعاً عن شيخنا البهائي رحمه اللّٰه».(4)
محتمل است جناب فيض از محضر مير محمد باقر داماد (م 1041 ق) نيز استفاده كرده باشد،(5)گرچه خود فيض به اين معنا تصريح نكرده است.
اما اينكه در نزد پدرش - شاه مرتضى - درس خوانده و از او روايت كرده
1) . همان، ص 58 و 59
2) . طبقات اعلام الشيعة، قرن 12، ص 298، 492، 535 و 536 همان طور كه گفته شد ضياءالدين استاد فيض بوده، امّا سندى دال بر اينكه فيض از او اجازه دريافت كرده باشد، به دست نيامد.
3) . مستدرك الوسائل، مؤسسۀ آل البيت، ج 20، ص 236
4) . روضات الجنات، ج 6، ص 93
5) . ر. ك: مقدمه وافى چاپ اصفهان ص 32 و مقدمۀ تحقيقى آقاى بيدارفر بر علم اليقين فيض كاشانى، ص 53؛ طبقات الإجازات بالروايات، سيد حسن صدر، مطبوع در آخر نفحات الروضات.
باشد، ظاهراً مطابق با واقع نخواهد بود، چرا كه فيض در خردسالى پدر خود را از دست داده است(1). در طبقات اعلام الشيعه (قرن 11 ص 158) مولى حسين اردكانى يزدى نيز جزو اساتيد فيض معرّفى شده است.
فيض شاگردان زيادى را تربيت كرده و به تعدادى از آنها اجازه روايت عنايت كرده است. در اينجا در دو بخش شاگردان وى ذكر مى گردد.
وى از علماى اوائل قرن دوازدهم هجرى است و تأليفاتى در عقايد، اخلاق، ادعيه، فقه و حديث از خود به جاى گذاشته است(2).
دو نسخه از اجازۀ فيض به وى در كتابخانه آيت اللّٰه مرعشى به شماره هاى 8671 و 9144 موجود است.(3)و بر اساس نسخۀ اخير اين اجازه در ادامه خواهد آمد.
و دو نسخه ديگر از اين اجازه در كتابخانۀ آستان قدس رضوى(4)و دو نسخه نيز در كتابخانه سپهسالار و مدرسه مروى تهران(5)موجود است.
1) . همان.
2) . منابع شرح حال علم الهدى: طبقات اعلام الشيعة، قرن 12، ص 448؛ ريحانة الادب ج 4، ص 190؛ مقدمه آيت اللّٰه مرعشى (ره) بر كتاب معادن الحكمة.
3) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه آيت اللّٰه مرعشى، ج 22، ص 222 و ج 23، ص 274؛ الذريعة، ج 1، ص 228
4) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ مركزى آستان قدس رضوى، ج 14، ص 615 و 621
5) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانۀ مدرسه مروى، ص 230 و فهرست نسخه هاى خطى مدرسه سپه سالار، ج 1، ص 339، شماره 1935
صورة ما أجازني به الوالد الماجد أجار اللّٰه عز بهائه من شر كل عدو حاسد
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم
و به نستعين في التعلم و التعليم، الحمد لله الذي أبقى رمق رواية الحديث بابقاء نوع حامليه و الصلاة و السلام على خير من صدر منه الحديث و آله و ذويه. أمّا بعد فقد استجازني ولدي الأعز الأسعد و قرّة عيني الأمجد الأرشد المترشح في عنفوان شبابه لاحراز قصب السبق في السداد و الصلاح الشاهدة سماته باهليته لنيل الفوز و الفلاح الجامع بين طائفة من العلوم العقلية و النقلية و حظ وافر من الكمالات العلمية و العملية محمد المقلب بعلم الهدى - أدام اللّٰه توفيقه و نهج إلى درك السعادة طريقه - ما يصح له اجازته من كتب الحديث و غيره خصوصاً ما عليه المدار في هذه الأعصار أعني الكافي و الفقيه و التهذيب و الاستبصار ثمّ الوافي من تأليفاتي الذي جمع الأربعة كلها مع ترتيب و تنقيح و بيان و توضيح بعد أن قرأ كله أو جلّه لدي و سمع طائفة منه مني أو علي.
فأجزته أن يروي عني ما استجازني بحق روايتي له عن مشايخى - رضوان اللّٰه عليهم - إما قراءة مني لديهم أو سماعاً منهم أو عليهم أو إجازة منهم لي بالطرق المتصلة بالعنعنة إلى ائمتنا المعصومين - صلوات اللّٰه و سلامه عليهم أجمعين - و لا سيّما طرقي المذكور في الوافي ثم طرقي المذكورة في صورة إجازة الشهيد الثاني لتلميذه الشيخ حسين بن عبد الصمد الحارثي على ما أجازني به سبطه الفقيه محمد بن الحسن بن زين الدين بن علي بن احمد العاملي - رضي اللّٰه عنهم -.
فليروعني جميع ذا لمن أراد و شاء سالكاً طريق الاحتياط متثبتاً عند مواقع الأغلاط داعياً لي في مظان الإجابة و محل الإخلاص و الإنابة، و الحمد للّٰه رب
العالمين، و الصلاة على محمد و آله. و كتب هذه الأحرف بيده الجانية الفانية «محمّد بن مرتضى المدعوّ بمحسن» عفا اللّٰه عنه.
نقلتها عن خط يده متعنا اللّٰه و معاشر الطالبين بدوام صحبته في أهنى العيش و أرغده و كتب «محمد المدعوّ علم الهدى» محتواها لبعض الشهور حجة تسع و ستين و ألف (1069) من الأعوام الهجريّة الباهرة، سلام اللّٰه على الصادع بها و على عترته الطيبة الطاهرة و الحمد للّٰه على آلائه المستفيضة المتكاثرة المتواترة.
علامه در بحار الانوار(1)، اجازۀ فيض به خود را نقل كرده و ما از بحار، آن اجازه را تقديم مى داريم. نسخه اى از اين اجازه در ميان نسخ خطى دانشگاه تهران به شمارۀ 1775 موجود است و در فهرست آن كتابخانه (ج 8، ص 316) معرّفى شده است.
علاّمه در بحار آورده است:
صورة ما كتبه لنا من الاجازة المولى الجليل العالم العارف الرباني مولانا محمد محسن القاشاني قدس سره و هي بخطّه الشريف:
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم
الحمد لله و سلامه على عباده الذين اصطفى
أمّا بعد فقد استجازني الأخ الأعزّ الأمجد الفاضل الأسعد المترشّح في عنفوان الشباب لإحراز قصب السبق في السداد و الصلاح، الشاهد سماته بأهليّته لنيل الفوز و الفلاح مولانا محمّد باقر ابن الحاوي للكمالات العلمية و العملية الجامع بين العلوم العقلية و النقلية مولانا محمّد تقي - أدام اللّٰه بقائهما - ما يصحّ لي إجازته
1) . بحار الأنوار، چاپ بيروت، ج 107، ص 124؛ الذريعة ج 1، ص 228
تصویر
من كتب الحديث و خصوصا ما عليه المدار في هذه الأعصار أعني الكافي و الفقيه و التهذيب و الاستبصار ثمّ كتاب الوافي من تأليفاتي الذي جمع الأربعة كلّها مع ترتيب و توضيح.
فأجزته أدام اللّٰه توفيقه و نهج إلى درك السعادة طريقه - أن يروي عنّي جميع ما يصحّ لي إجازته بحقّ روايتي له قراءة على مشايخي - طاب اللّٰه ثراهم - أو سماعاً منهم أو عليهم أو إجازة على ما هو مذكور في إجازاتهم لي، و لا سيّما طريقي المذكور في الوافي، فليرو عنّي جميع ذلك لمن شاء و أراد، سالكاً طريق الاحتياط، متثبتاً عند مواقع الأغلاط داعياً لي في محلّ الإخلاص و الإنابة بالتوفيق لما يحبّ اللّٰه و يرضاه و العمل بما فيه رضاه، خصوصاً قطع العلائق و الاشتغال به سبحانه عن الخلائق.
و كتب بيده الجانية الفانية «محمّد بن مرتضى المدعوّ بمحسن» وفّقه اللّٰه لتزوّد في دنياه لأخراه، و جعل آخرته خيراً من أولاه.
از علماى قرن يازدهم و دوازدهم هجرى است كه با شيخ حر عاملى (متوفى 1104 ق) معاصر بوده و شيخ حرّ در أمل الآمل، در شرح حال وى نوشته است:
«فاضل، زاهد، صالح، معاصر، له كتب منها تحفة الأبرار في تفسير القرآن و رسالة في الكلام»(1).
علامۀ تهرانى در طبقات اعلام الشيعه (قرن 11 ص 164) به اختصار او را معرّفى نموده و گفته است: وى نسخه اى از يكى از تفاسير را به خط خود در 27 ربيع الثانى 1071 ق استنساخ نموده و در آن نسخه، نسب خويش را چنين بيان داشته: حسين بن مطر بن على بن عمران جزايرى آل حسيبى.
1) . أمل الآمل، ج 2، ص 103؛ الفوائد الرضوية ص 165؛ معجم رجال الحديث، ج 6، ص 93
يكى از تأليفات وى تفسيرى است به نام مسالك الرضوان إلى رياض الجنان، كه نسخه اى از آن در كتابخانۀ آيت اللّٰه گلپايگانى (ره) موجود است(1).
جزايرى به خط خود كتاب تأويل الآيات الظاهرة استرآبادى را استنساخ نموده و جناب فيض در آخر آن به تاريخ رجب 1070 ق، اجازه اى جهت وى نوشته است. اين نسخه به شمارۀ 259 در كتابخانۀ آيت اللّٰه مرعشى(2)نگهدارى مى شود. ما اين اجازه را از نسخۀ مذكور نقل مى كنيم.
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم
الحمد لله و سلامه على عباده الذين اصطفى
أمّا بعد فقد استجازني الأخ في اللّٰه و المحبوب لوجه اللّٰه الفاضل التقي الزكي الشيخ حسين الجزائري وفقه اللّٰه لما يحبّ و يرضىٰ أن يروي عنّي ما يصحّ لي روايته من كتب أصحابنا الإماميّين - تغمّدهم اللّٰه بغفرانه - و لا سيّما الكتب الاربعة المشهورة التي عليها المدار في هذه الأعصار أعني الكافي و الفقيه و التهذيب و الاستبصار، فأجزت له ما صحّت لي إجازته و شرطت عليه ما شُرط عليّ من الاحتياط و التمس منه أن لا ينساني من دعاء الخير في مظانّ الإجابات.
فليرو عني ما أراد و شاء من الكتب المذكورة و تفاسير أصحابنا - رحمهم اللّٰه - بحق روايتي لها عن أستادي و من عليه في العلوم الشرعية استنادي و عليه اعتمادي «السيد ماجد بن هاشم الصادقي البحراني» - طاب اللّٰه ثراه - عن الشيخ الفاضل الكامل بهاء الدين محمد العاملي - قدّس اللّٰه سرّه -.
ح و عن الشيخ المذكور بدون وساطة الأستاد و هو يروي عن أبيه و أستاده الحسين بن عبد الصمد الحارثي و هو عن شيخه الأجلّ السعيد زين الدين علي بن
أحمد العاملى الشهيد.
ح و يحقّ روايتي عن الشيخ محمد بن الشيخ حسن بن الشيخ زين الدين الشهيد عن أبيه عن جدّه الشهيد عن الشيخ الفاضل ناصر المذهب الحقّ عليّ بن عبد العالي العاملي الميسي عن الشيخ شمس الدين محمد بن المؤذّن الجزيني عن الشيخ ضياءالدين علي عن والده الأجل شمس الدين محمد بن مكّي الشهيد عن الشيخ فخر الدين أبي طالب محمد عن والده العلاّمة جمال الملّة و الدّين الحسن بن مطهّر الحلّي عن شيخه المحقق نجم الملّة و الدّين أبي القاسم جعفر بن الحسن بن سعيد عن السيّد الجليل أبي علي فخّار بن معد الموسوي عن الشيخ أبي الفضل شاذان بن جبرئيل القمي عن الشيخ الفقيه عماد الدين أبي جعفر محمد بن أبي القاسم الطبري عن الشيخ أبي علي الحسن عن والده شيخ الطائفة أبي جعفر محمد بن الحسن الطوسي و له إلى ثقة الإسلام محمد بن يعقوب الكليني طرق متعدّدة منها عن أبي عبد اللّٰه محمد بن محمد بن النعمان المفيد عن شيخه أبي القاسم جعفر بن قولويه عنه و كذلك له إلى الشيخ الصدوق محمد بن علي بن بابويه القمي طرق، منها: عن الشيخ المفيد عنه - قدس اللّٰه أسرارهم أجمعين -.
و كتب بيده الجانية محمد بن مرتضى المدعو بمحسن عفي عنه
في رجب سنة سبعين و ألف الهجرية.
وى از محدّثين و مفسرين و عرفاى بزرگ سمنان است كه مرحوم فيض از او به عنوان برادرى عزيز و فرزندى جامع كمالات علمى و عملى و فايق بر اقران ياد كرده است.
در تاريخ قومس شرح حال مختصر وى، چنين آمده است: «مير محمد خان
طباطبايى از علما و سادات سمنان، از شاگردان فيض رحمة اللّٰه عليه بوده، به طورى كه منقول است كشف و كرامات زيادى از وى مشاهده شده، از تاريخ تولد و فوت او اطلاعى در دست نيست، فقط تفسير قرآنى از وى به جا مانده...
قبر مرحوم مير محمد خان در كنار قبرستان «پير نجم الدين» در سمنان واقع است...»(1).
مير محمد خان طبع شعرىِ خوبى داشته و به «خير» تخلص مى نموده است.
در رقعه اى كه به استاد خود - فيض كاشانى - فرستاده قطعۀ شعرى سروده كه بخشى از آن چنين است:
به خدايى كه ز فيضش بود آثار وجودم *** كه در ايّام فراق تو نه بودم نه نبودم
چه توان گفت كه بودم چه به خود هيچ نباشم *** نتوان گفت نبودم چه همه ياد تو بودم
سينه جز جلوه گه نقش جمال تو نكردم *** ديده را جز به خيال كف پاى تو نسودم
به جز از حرف جميل تو نه خواندم نه نوشتم *** به جز از وصف جمال تو نه گفتم نه شنودم...
بى تو گر ديده گشايم همه اشكم همه رشكم *** ور دمى بى تو برآرم همه آهم همه دودم...
تا بزد تيغ قدر حبل وريدم *** گرد اين منزل با فيض قضا داد ورودم
بيش از اين «خير» مده دردسر يار خمش كن *** كه وداد تو فراموش نكند يار ودودم(2)
نامه هاى مير محمد خان به علم الهدى در جُنگ خطى شماره 8445 كتابخانۀ آيت اللّٰه مرعشى(3)به خط علم الهدى، موجود است و يكى از آن نامه ها به تاريخ محرم 1103 ق است و نامۀ ديگر از او به فيض در كتابخانه سپهسالار موجود است و نيز نامه هاى جناب فيض به خير طباطبايى در كتابخانۀ مركزى دانشگاه
تهران موجود است(1).
دو نسخه از صحيفۀ سجاديه به خط مير محمد خان سراغ داريم، كه يكى از آنها را در تاريخ 29 رمضان 1062 ق استنساخ نموده است(2)و ديگرى در تاريخ 1080 ق كتابت شده است(3)و نسخه اى از وافى به خط وى به شماره 3531 در كتابخانۀ مرعشى موجود است (فهرست ج 9، ص 327) كه به سال 1072 ق در اصفهان نوشته است اين نسخه تصحيح شده و علامت بلاغ و تصحيح دارد.
اجازۀ فيض به طباطبايى را در آخر نسخه اى از وافى در كتابخانۀ حضرت ابو الفضل - سلام اللّٰه عليه - دامغان رؤيت نمودم(4). اين نسخه به خط نسخ محمد عبد المطلب بن غياث الدين علامى بوده كه از روى نسخۀ طباطبايى در 27 رجب 1087 ق استنساخ نموده است و در پايان آورده است: «قد نقلت عن نسخة عمدة المحدثين و قدوة السالكين و زبدة الحاج و المعتمرين السيد الفائق على الأقران أمير محمد خان بن عزيز اللّٰه الطباطبائي الحسني - أدام اللّٰه تأييده - و قد قرأ نسخته على مؤلفه - أدام اللّٰه مجده - و كتبت هذا الكتاب لنفسي و لمن احتاج الإنتاج و الانتفاع به...».
و در صفحۀ پايانى صورت اجازۀ فيض به مير محمد خان را آورده است. ما اين اجازه را از همين نسخه نقل مى نماييم.
و نيز نسخه اى ديگر از اين اجازه را، در كتابخانۀ مدرسۀ صادقيۀ سمنان مشاهده نموده و در فهرست نسخه هاى خطى آن مدرسه معرّفى كردم(5).
1) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه مركزى دانشگاه تهران، ج 17، ص 67، شماره 8231 و ج 14، ص 3533، شماره 4602
2) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه دانشكده حقوق تهران، ج 1، ص 396
3) . ميراث اسلامى ايران، دفتر ششم، ص 486
4) . اين نسخه را در ميراث اسلامى ايران، دفتر سوم، ص 853 معرّفى كرده ام.
5) . آينۀ پژوهش، ش 53، ص 119
تصویر
اجازه مرحوم فيض به مير محمد خان طباطبايى:
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم
الحمد لله الذي أبقى رمق رواية الحديث بإبقاء نوع حامليه و الصلاة و السلام على خير من صدر عنه الحديث و منتجبه.
أمّا بعد فقد استجازني الأخ الأعز الأسعد الذي هو منّي بمنزلة الولد الجامع للكمالات العلمية و العملية، ذو الطبع السليم و الفهم المستقيم السيّد الفائق على الأقران «مير محمد خان» - أدام اللّٰه توفيقه و نهج إلى درك السعادة طريقه - ما يصحّ لي إجازته من كتب الحديث و غيره و خصوصا ما عليه المدار في هذه الأعصار من الكافي و الفقيه و التهذيب و الاستبصار ثمّ كتاب الوافي من تأليفاتي الذي جمع الأربعة مع ترتيب و تنقيح و بيان و توضيح، بعد أن سمع عليّ من أوائله ثلاثة كتب، فأجزته أن يروي عنّي ما استجازني فيه بحقّ روايتي له عن مشايخي - رضوان اللّٰه عليهم - إمّا قراءة عليهم أو سماعاً منهم أو عليهم أو إجازة منهم لي بالطرق المتصلة بالمعنعنة إلى الأئمّة المعصومين - عليهم السلام -، لا سيّما طرقي الذي ذكرته في مقدمات الوافي و طرقي المذكورة في صورة إجازة الشهيد الثاني للشيخ حسين بن عبد الصمد على ما أجازني به سبطه محمد بن الحسن بن زين الدين بن علي بن أحمد العاملي - طاب اللّٰه ثراهم -.
فليرو عنّي جميع ذا لمن أراد و شاء، سالكاً طريق الاحتياط، متثبتاً عند مواقع الأغلاط، داعياً لي في مظانّ الإجابة و محل الإخلاص و الإنابة.
و كتب بيده الجانية محمّد بن مرتضى المدعوّ بمحسن - وفّقه اللّٰه في دنياه للتزود لعقباه و جعل آخرته خيراً من دنياه بحرمة مَن اصطفاه و ارتضاه - الحمد للّٰه.
«هكذا وجدت من خطّ مؤلفه، حرّره العبد العاصي عبد المطلب العلّامي»
در ظهر نسخه اى از خلاصة الأقوال علامه حلّى كه به شمارۀ 5432 در كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى موجود است(1)، به خط جناب فيض آمده است:
«قد بلغت قراءة الفاضل الموفق السعيد محمّد ابراهيم بن محمّد قلى - زِيدَ توفيقه و تأييده هذا الكتاب من أوّله إلى آخره قراءة فحص و تحقيق عليّ، و أنا العبد المسيء الملقب بمحسن بن محمّد بن مرتضى».
در آخر نسخۀ وافى به شماره 3576 كتابخانۀ آيت اللّٰه مرعشى(2)، كه به خط ابو الحسن بن شيخ حسين در شعبان 1061 ق كتابت شده است، بلاغى بدين مضمون از جناب فيض به چشم مى خورد:
«تمّ بلغ سماعه عليّ أيّده اللّٰه و كتب مؤلّفه محمّد بن مرتضى».
نور الدين محمد بن مرتضى بن محمد مؤمن بن شاه مرتضى زنده در 1115 ق، از محدثين شيعى است كه كتاب درر البحار(3)از آثار اوست.
دو نسخه از وافى كه به خط وى استنساخ شده در كتابخانۀ آيت اللّٰه مرعشى موجود است به شماره هاى 5809 و 5810، در نسخۀ اوّل، بلاغى به خط فيض
1) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه مجلس ج 16 ص 333
2) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه آية اللّٰه مرعشى، ج 9، ص 362
3) . الذريعه، ج 8، ص 119، نور الدين محمد آثار ديگرى دارد همچون «الأدعية الكافية» و «الحقائق القدسية». طبقات اعلام الشيعة، قرن 12، ص 792-793. فهرست نسخه هاى خطى آستان قدس رضوى، ج 15، ص 217 و ج 6، ص 366
دارد، بدين مضمون: «وفّقه اللّٰه تعالى تمّ بلغ قراءة و تصحيحاً».
و در نسخۀ ديگر بلاغ به خط فيض چنين است: «تمّ بلغ قراءة ايّده اللّٰه تعالى».
علامۀ تهرانى تصريح نموده كه نور الدين محمد، مجاز از فيض كاشانى بوده است و اين اجازۀ مختصر در سال 1079 ق در ايام جوانى مجاز صادر شده است(1).
برادرِ نور الدين محمد مذكور، جناب فيض دو اجازه براى وى نگاشته، يكى مختصر و ديگرى مفصل به تاريخ سال 1072 ق. وى كتاب مستدرك الوافى را در چندين جلد تأليف كرده است(2).
نسخه اى از اجازۀ مذكور در كتابخانۀ آستان قدس رضوى و نسخه اى ديگر در كتابخانۀ دانشگاه تهران موجود است(3)
براى شرح حال وى رجوع كنيد به: طبقات اعلام الشيعة، قرن 12، ص 804
.«بلغ تصحيح هذا الكتاب الموسوم بأمان الأخطار لديّ و استجازني صاحبها الأخ الزكي الذكي الفاضل الصالح قدوة العلماء في قراءتها و... فأجزت له أيّده اللّٰه و المرجو منه أن لا ينساني في دعواته و خلواته و كتب ذا العبدُ المذنب الآثم عند
ربّه الكريم الرحيم بن مرتضى محمّد محسن الكاشي في سنة 1078 ق».
اين نسخه توسط صدر الدين محمّد به تاريخ 1110 مقابله گرديده است(1).
اجازۀ مهم و جالب فيض به وى در ضمن جنگ شماره 9407 كتابخانه آية اللّٰه مرعشى به خط علم الهدى موجود است.
بسم اللّٰه الرحمن الرحيم
الحمد للّٰه و سلام على عباده الذين اصطفى.
أمّا بعد فانّ الأخ في اللّٰه و المحبوب لوجه اللّٰه، السيّد السعيد الفاضل السديد، جمال الدين حسين بن السيّد الزكي النقي المغفور النقي التقي المشكور السيّد محمّد، استجازني ما يصحّ لي إجازته من كتب الأصحاب خصوصاً أصول الحديث الأربعة التي عليها المدار في هذه الأعصار، فرأيت أنّ إجابته في الأمر المعروض من الواجب المفروض، لما استشمت برق الصلاح من صفحته و استشممت أرج الفضل من....
فأجزت له - أدام اللّٰه توفيقه و أبان إلى درك السعادة طريقه - أن يروي عنّي كتابي التهذيب و الاستبصار من تصانيف شيخ الطائفة و عمادها الشيخ أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسي - طاب ثراه - بحقّ روايتى لهما إجازة عن شيخنا المبرور فى فنون العلم بهاء الملة و الدين بن فقيه الفرقة الناجية الحسين بن عبد الصمد الحارثي الهمداني، عن شيخيه الجليلين السيّد حسن بن جعفر الكركي و الشهيد السعيد زين الدين بن علي بن أحمد العاملي عن شيخه الفقيه البارع علي بن عبد العالي الميسي عن أبيه عن عدّه من تلامذة العلاّمة مفتي الفرق
1) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه مجلس ج 35 ص 280
الحسن بن يوسف بن المطهر، أشهرهم السيّد عميد الدين بن الأعرج الحسيني و ولده فخر المحققين محمّد بن الحسن عن شيخهما العلاّمة المشار إليه، عن شيخه المحقّق أبي القاسم جعفر بن سعيد الحلي عن شيخه نجيب الدين محمّد بن جعفر بن أبي البقاء هبة اللّٰه بن نما عن الشيخ شاذان بن جبرئيل القمي عن الشيخ أبي علي بن الشيخ أبي جعفر الطوسي عن أبيه المصنف - طاب مثواه -.
و أن يروي عنّى كتاب من لا يحضره الفقيه و ساير تصانيف الشيخ الصدوق، رئيس المحدّثين أبي جعفر محمّد بن علي بن الحسين بن موسى بن بابويه القمي رحمه الله بهذا الطريق إلى الشيخ أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسي عن شيخه و شيخ الطائفة محمّد بن محمّد بن النعمان الملقب بالمفيد، عن شيخه المصنف - طاب ثراه -.
و أن يروي عنّي كتاب الكافي بالطريق المذكور إلى الصدوق عن الشيخ الأجل جعفر بن محمّد بن قولويه عن شيخ الطائفة، ثقة الاسلام، مجدّد المذهب على رأس الثلاثمائة، أبى جعفر محمّد بن يعقوب الكليني رحمه الله و رضي عنه و أرضاه.
فليرو عنّى جميع ذلك لمن أراد و شاء سالكاً طريق الاحتياط، و محال الاخلاص و الانابة بالتوفيق لما يحبّ اللّٰه و يرضاه و... لما فيه رضاه.
و كتب بيده الفانية محمّد بن مرتضى المدعو بمحسن سنة ثلاث و ستين و الف، حامداً مصلياً.
11 - إسماعيل بن محمّد صالح حسيني(1)
مجلداتى از كتاب وافى را به خود نگاشته و در پايان نسخه اى از وافى كه به خط او در 1068 ق كتابت شده، جناب فيض چنين نوشت: «هو، بلغ سماعه لهذا الجزء من أوّله إلى آخره عليّ سماع فحص و تفهم - وفّقه اللّٰه للخيرات و الباقيات
1) . طبقات أعلام الشيعة، قرن 11، ص 46
الصالحات - كتبه مصنّفه محمّد بن مرتضى المدعوّ بمحسن عفي عنه»(1).
علامۀ تهرانى وى را از شاگردان فيض معرّفى كرده و گفته كه، از آقا حسين خوانسارى نيز اجازه دريافت كرده است. شاگردش - ملا على حزين - كتاب وافى را در نزد وى خوانده و از او اجازۀ كتبى گرفته است(2).
مولى عبد اللّٰه جزائرى در الاجازة الكبيرة، فخر الدين را شاگردان فيض دانسته است(3).
در تراجم الرجال، شرح حال مختصرى از وى آمده و گفته شده كه او از شاگردان فيض كاشانى بوده و بعد از 1122 ق وفات يافته است(4).
عارف شهير و حكيم بزرگ، محمد سعيد قمى از شاگردان فيض بوده و از او
1) . نسخۀ مذكور كه جزء چهاردهم و پانزدهم وافى را شامل مى شود به شمارۀ 508 در كتابخانۀ امام صادق عليه السلام قزوين موجود است، (با تشكر از آقاى محمود طيّار مراغى).
2) . طبقات اعلام الشيعة، قرن 12، ص 626
3) . همان، ص 581؛ الإجازة الكبيرة، مولى عبد اللّٰه جزائرى، ص 191
4) . تراجم الرجال، سيّد احمد حسينى، ج 2 ص 606
اجازۀ روايت داشته است. چنانكه در اجازه اى كه براى محمد كريم نوشته است، در بيان مشايخ خود آورده است: «أجلهم و أفضلهم الاُستاذ العارف المتألّه مولانا محسن الكاشي»(1). قاضى سعيد رسالۀ «روح الصلاة» از اربعينيات خود را به نام استادش - جناب فيض - نگاشته است.
محدّث شهير و عالم جليل سيّد نعمت اللّٰه جزائرى از تلامذۀ جناب فيض بوده و خود به اين معنا در كتاب زهر الربيع (ص 72) تصريح كرده است.
وى صاحب كتاب الرد على الشهاب الثاقب است.؛ علامۀ تهرانى او را از شاگردان جناب فيض دانسته است كه رسالۀ مذكور را در رد استاد خود نوشته است(2).
الشهاب الثاقب از تأليفات فيض است كه دربارۀ وجوب تعيينى نماز جمعه نوشته است.
در ضمن نسخه هاى خطى آقاى مدير شانه چى رساله اى است در بارۀ نماز جمعه، از تأليفات محمد بن عبد الوهاب تنكابنى، كه به دستور استادش - فيض كاشانى رساله را ساخته است(3). محمدامين در پايان كتابش دربارۀ مؤلف كتاب
«الشهاب الثاقب» آورده است: «إنّ المصنف رحمهم الله قد أحسن إليّ و إلى كثير من الناس في التعلّم و الإشفاق...».
دو نسخه از كتاب وافى به خط محمد امين بن عبد الوهاب به شماره هاى 1873 و 3990 در كتابخانه آيت اللّٰه مرعشى موجود است (فهرست ج 5، ص 253 و ج 10، ص 367) هر دو نسخه مصحح و با بلاغ از علم الهدى است يكى از آنها در 1097 ق و ديگرى در 1100 ق كتابت شده است.
از جمله شاگردان فيض بوده و از علم الهدى اجازه دريافت داشته است.
نسخه اى از اين اجازه در كتابخانه مسجد اعظم قم به شماره 1074 موجود است(1).
تحفة المجالس از جمله تأليفات سلطان محمد است كه به چاپ رسيده(2)و تحفة الأذكار تأليف ديگر اوست كه نسخه اى از آن در كتابخانه آستان قدس رضوى موجود است(3).
وى در يكى از ابواب اين كتاب آورده است: «اذكارى كه در اين باب ايراد نموده ايم، اكثر آن را از كتاب... استادى مولانا محمد محسن كاشى - ادام اللّٰه تعالى ظله العالى - نوشته ايم».
صاحب وسائل الشيعه، از جمله شاگردان فيض محسوب شده است(4).
مؤلف تفسير «كنز الدقائق و بحر الغرائب»، به گفته خوانسارى در روضات الجنات، از تلامذۀ فيض بوده است(1).
متحمل است در نزد فيض - كه شوهر خالۀ وى بود - تلمّذ نموده باشد، به قرينه اينكه نسخه اى از كتاب وافى را به خط خود نوشته و بر آن حاشيه زده است و اين نسخه در كتابخانه حسينيه شوشترهاى نجف موجود بوده است(2).
از شاگردان فيض كه مجموعه از رسائل فيض از جمله ترجمة الشريعة و ترجمة العقائد را به خط خود نگاشته و نسخۀ آن در مكتبۀ اميرالمؤمنين عليه السلام نجف موجود است(3).
خلاصة الأذكار استادش (فيض) را ترجمه كرده و نسخۀ خطى آن به شماره 31 در كتابخانه آية اللّٰه مرعشى موجود است(4).
هم چنين علم اليقين فيض را به خط خود استنساخ نموده و نسخۀ آن به شماره 6595 در كتابخانه آية اللّٰه مرعشى نگهدارى مى شود(5).
و نيز اللئالى و فهرس العلوم فيض بخط نجات در نسخه شماره 7285 كتابخانه آية اللّٰه مرعشى به چشم مى خورد با تاريخ تحرير سال 1073 ق(6).
و الحمد للّٰه رب العالمين
معرفى نسخه
إزالة الأوهام شيخ ابو القاسم خويى سيّد صادق حسينى اشكورى
سيد صادق حسينى اشكورى بسم اللّه الرّحمن الرّحيم زبانِ گفتار يا نوشتار، از مهم ترين وسائل ايجاد ارتباط بين فرهنگها و تمدنهاى گوناگون بوده است. ادب، فرهنگ، دين و باورهاى ما در صورتى اصالت خود را حفظ كرده و بى جهت رنگ نمى پذيرد كه بگونه اى صحيح عرضه گردد. البته شرائط «صحيح عرضه كردن» خود گفتگويى تخصصى مى طلبد كه از عهدۀ نگارنده خارج است، ليكن مى توان از جملۀ اين شرائط به « درست نويسى» و «درست گفتارى» اشاره كرد.
البته ساختار غلط نگارى و غلطگفتارى ها مختلف بوده، گاهى به صورت اشتباهات املائى و صرفى جلوه مى كند، گاه به صورت دستورى و نحوى(1)به گونۀ استعمال نادرست يا بكارگيرى تركيبهاى غلط، گاه در گرته بردارى
1) . همين استعمالات نحوى نابجا يا ناهنجار در زبان عربى سبب شده كه علم نحو در زبان عربى - با تمام گستردگى و پيچيدگى آن - مشكل تر و پيچيده تر بنمايد، و صفحات زيادى از كتابهاى نحوى استدلالى را جهت دفع يا رفع اين اشكالات و اغلاط به خود اختصاص دهد.
و ترجمۀ لفظ به لفظ تركيبات بيگانه و وام واژه ها، گاه به صورت تصحيفات(1).
و برخى از اوقات نيز اصلاً غلطى در بين نيست، و با مراجعۀ لغوى، ذهن انسان بدين نكته دست مى يابد كه هر دو يا سه واژۀ مدّ نظر وى صحيح است(2)
دربارۀ مفهوم مثلث و كتابهاى تأليف شده در اين موضوع به كتاب المثلث بطليوسى ج 1، ص 47 به بعد، تحقيق صلاح مهدى على فرطوسى (چاپ دار الرشيد - عراق، 1401 ه) رجوع شود.
.به هرحال غلط بهر گونه اى كه تصور شود دامن گير زبان شده و در گفتار يا نوشتار ملتهاى مختلف خلل ايجاد نموده است.
از طرفى سير سريع تحول جامعه ها و اختراعات و اكتشافات هر روزۀ بشر و نيازهاى جديد او، و نيز مبارزۀ آگاهانه يا ناآگاهانۀ عده اى كه خواسته اند انسان را از تاريخ و دين گذشته اش جدا كنند، دامنگير زبانهاى زنده گشته و آنها را متحول نموده است.
تحولات زبانى گاهى بسيار مثبت بوده و در واقع ارمغانى علمى محسوب مى شود، ولى گاهى نيز گرايشهاى عوامانه اى است كه در واقع به هويت تاريخى و فرهنگى زبان لطمه وارد مى كند. قشر عوام جامعه نيز قبل از خواص دستخوش قبول و گسترش غلطها و تحولات هستند.
اين است كه مرزداران فرهنگ و ادب، در طول تاريخ سعى نموده اند غلطهاى گفتارى و نوشتارى - و حتى املايى - را گوشزد نموده و از گسترش آن جلوگيرى نمايند.
1) . گفتگو در تصحيفات، بخصوص تصحيفاتى كه در اسماء و ضبط آنها بوده، بخش مهمى از كتابهاى رجالى را به خود اختصاص داده، و تصحيفاتى كه در الفاظ شده كتابهايى تحت عنوان «تصحيفات المحدثين»، «المؤتلف و المختلف»، «المشتبه» يا نظائر آن را بوجود آورده و بخشى از كتابهاى غريب الحديث را نيز به خود وابسته نموده است.
2) . صحت وجوه مختلف خصوصاً جواز سه وجه، «مثلث نويسى» را در زبان عربى بوجود آورده است كه از كتب مهم آن مى توان به المثلث قطرب و المثلث ابن سيد بطليوسى اشاره كرد.
مقالۀ حاضر چون دربارۀ كتاب إزالة الأوهام مى باشد، و اين كتاب به زبان عربى نگاشته شده و غلطهاى عربى را مورد بررسى قرار داده، لذا بعنوان پيشگفتار به كتابهاى عربى كه در موضوع «لحن شناسى» نگاشته شده اشاره مى نماييم تا اهميت اين موضوع بيشتر نمايان گردد، و آن گاه به معرفى اجمالى كتاب مى پردازيم.
ناگفته نماند در زبان فارسى نيز اهتمامهايى به لحن شناسى عوام يا خواص شده، كه فقط به چند مورد اشاره مى رود:
1 - «غلط مشهور»، عبد الرسول خيامپور(1).
2 - «غلط ننويسيم»، فريدون كار، بعضى از غلطهاى مشهور و رايج را بيان كرده است(2).
3 - «غلط ننويسيم»، ابو الحسن نجفى(3)
4 - «غلطهاى فاحش فرهنگهاى فارسى»، حسن عميد(4).
5 - «فرهنگ غلطهاى رايج»، حسن عرفان(5).
6 - «هنجار گفتار»، سيد نصر اللّٰه تقوى(6).
علاوه بر اين كتابها مقالات و نيز گفتارهايى در لابلاى كتابهاى دستورى زبان فارسى به چشم مى خورد.
1) . نشريۀ دانشكدۀ ادبيات تبريز، از سال 1، شمارۀ 1 (فروردين 1327) تا سال 2، شمارۀ 2-3 (مهر و آبان 1328).
2) . نشر بنگاه مطبوعاتى گوتنبرك تهران، 1333 ه. ش، 167 صفحه.
3) . مركز نشر دانشگاهى، تهران، 1371 ه. ش، چاپ چهارم.
4) . تهران، 152 صفحه.
5) . دفتر نشر انديشه هاى اسلامى (دنا)، قم، 1372 ه. ش.
6) . فرهنگسراى اصفهان، 1363 ه. ش.
كتب تأليف شده در موضوع «لحن العامة»(1)
1 - «درة الغواص في اوهام الخواص»، ابو محمد قاسم بن على حريرى. (چاپ بغداد، مكتبة المثنى)
2 - «الجاسوس على القاموس» تأليف احمد فارس شدياق. (چاپ قسطنطنيه، مطبعة الجوائب، 1299). البته اشكالات شدياق بر فيروزآبادى از جهات مختلف است از جمله: جهات صرفى، ادبى، اشتباه در مواد اصلى كلمات و جابجا نقل كردن آنها، وجوه اشتقاق وفقه اللغة و جز آن.
به ترتيب تاريخى(2):1 - ما تلحن فيه العوام(3)، ابو الحسن على بن حمزه كسائى (ت 189). اين كتاب قديمى ترين كتابى است كه در اين باره تأليف شده و به دست ما رسيده است.
2 - البهاء في ما تلحن فيه العامة، ابو زكريا يحيى بن زياد فراء (ت 207). اين كتاب اگر چه بدست ما نرسيده، ليكن كتاب فصيح ثعلب مطالبى را از آن گردآورده، و ابن جوزى از منابع كتاب خود تثقيف اللسان از آن استفاده جسته است.
3 - ما يلحن فيه العامة، ابو عبيده معمر بن مثنى (ت 208).
4 - ما يلحن فيه العامة، عبد الملك بن قريب (ت 213). از موادّ كتاب تثقيف اللسان ابن جوزى بوده و بدست ما نرسيده است.
5 - ما خالفت فيه العامة لغات العرب، ابو عبيد قاسم بن سلام (ت 224)، از منابع ابن منظور افريقى است كه در لسان العرب از آن بهره برده، و اثرى از آن بجاى نمانده است.
6 - ما يلحن فيه العامة، ابو نصر احمد بن حاتم باهلى (ت 231).
1) . در اين كتابها گاهى به لحنهاى خاصه نيز اشاره شده است، يعنى اشتباهاتى كه خواص بجهت عدم توجه يا آگاهى، بدان دچار شده است. بعضى از كتابها نيز فقط دربارۀ اشتباهات خواص نگاشته شده است، و از موضوع گفتار ما خارج است، و فقط به دو نمونه از آن اشاره مى رود:
2) . البته در اين مقال از ذكر كتابهايى كه دربارۀ تصحيفات لغوى يا روايى (حديثى) نگاشته شده خوددارى كرديم، چرا كه خود بحثى مفصل و مستقل مى طلبد. لازم به ذكر است: كتاب «ازالة الاوهام» كه به معرفى آن پرداخته ايم، در بسيارى از ابحاث آن، به تصحيفات محدثين يا تصحيفات عامه در الفاظى كه از محدثان منقول است، اشاره دارد.
3) . تحقيق عبد العزيز ميمنى، نشر المطبعة السلفية، قاهره، سال 1344 ضمن مجموعه اى تحت عنوان «ثلاث رسائل».
7 - اصلاح المنطق(1)، ابو يوسف يعقوب بن اسحاق سكيت (ت 244).
ابوابى از اين كتاب مشهور، دربارۀ اغلاط عامه مى باشد.
8 - ما يلحن فيه العامة، ابو عثمان بكر بن محمد مازنى (ت 248).
9 - لحن العامة، ابو الحاتم سهل بن محمد سجستانى (ت 255).
10 - أدب الكاتب(2)، ابو محمد عبد اللّٰه بن مسلم ابن قتيبه دينورى (ت 276) در بابى از اين كتاب با عنوان تقويم اللسان كلمات فصيحى كه عوام در آن به اشتباه رفته اند را با وجه صحيح آن بيان كرده است.
11 - لحن العامة يا ما يلحن فيه العامة، ابو حنيفه احمد بن داود دينورى (ت 282 يا 290).
12 - فصيح ثعلب(3)يا ما يلحن فيه العامة، ابو العباس احمد بن داود ثعلب (ت 291). البته اين كتاب مشتمل بر اخطاء خاصه نيز مى باشد.
13 - ما يلحن فيه العامة، ابو الهيذام كلّاب بن حمزه عقيلى (ت 300).
14 - اللحن الخفى، هشام بن احمد حلبى (ت 377)
15 - لحن العامة، ابو بكر محمد بن حسن زبيدى اندلسى (379)(4).
16 - تمام فصيح الكلام، احمد بن فارس (ت 395)، تعليقى است بر فصيح ثعلب(5).
17 - ذيل فصيح الكلام، ابو فؤاد محمد بن على غزنوى، تأليف سال 442.
1) . دار المعارف، مصر، 1375 (چاپ دوم)، تحقيق احمد محمد شاكر و عبد السلام محمد هارون. ابو البقاء عكبرى (ت 616) به ترتيب كتاب پرداخته با نام «المشوف المعلم في ترتيب الإصلاح على حروف المعجم»، و به تحقيق ياسين محمد السواس در جامعة أم القرى - عربستان، سال 1403 بچاپ رسيده است.
2) . مصر، تحقيق محمد محيى الدين عبد الحميد.
3) . چاپهاى متعدد از جمله، به همت محمد عبد المنعم خفاجى، المطبعة النموذجية، قاهره، سال 1949 م.
4) . كويت، 1970 م، تحقيق عبد العزيز مطر؛ مصر، دار المعارف، 1981 م.
5) . مجلۀ المجمع العلمى العراقى، ش 21، 1971 م، تحقيق ابراهيم سامرائى.
18 - تثقيف اللسان و تلقيح الجنان، ابو حفص عمر بن خلف مكى صقلى (ت 501)(1).
19 - لحن العوام(2)، ابو بكر محمد بن حسن زبيدى اندلسى. اين كتاب مختص اشتباهات عوام در اندلس - سرزمين مؤلف - بوده است.
20 - ما تلحن فيه العامة، سلامة بن غياض بن احمد كفرطابى نحوى (533).
21 - تكملة اصلاح ما تغلط فيه العامة(3)يا ما يلحن فيه العامة يا تكملة ما تغلط فيه العامة، ابو منصور موهوب بن احمد جواليقى (ت 539).
22 - المدخل إلى تقويم اللسان و تعليم البيان، ابو عبد اللّٰه محمد بن هشام لخمى (ت 577). دربارۀ اشتباهات مردم اندلس(4).
23 - تقويم اللسان، ابن جوزى (ت 597)، در لحن عامۀ بغداد در سدۀ ششم هجرى كه به خواص نيز منتقل شده با ذكر وجه صحيح آنها(5).
24 - المغرب فى ترتيب المعرب، ناصر الدين بن عبد السيد مطرزى (ت 610)(6).
25 - ذيل الفصيح، موفق عبد اللطيف بغدادى (ت 629)(7).
26 - لحن العوام في ما يتعلق بعلم الكلام(8)، محمد بن خليل تونسى (ت 716).
27 - ناظر إنسان عين المعانى، محمد بن احمد بن جامع (ت 727).
1) . قاهره، 1966 م، تحقيق عبد العزيز مطر.
2) . نشر رمضان عبد التواب، مصر، سال 1964 م.
3) . تحقيق عبد اللّٰه تنوخى، در شمارۀ 14 مجلۀ مجمع علمى عربى دمشق چاپ شده است.
4) . چاپ در مجلۀ المورد، ج 10 و 11، عراق، تحقيق حاتم صالح الضامن.
5) . قاهره، 1966 م، تحقيق عبد العزيز مطر.
6) . حيدرآباد دكن، 1328؛ حلب، 1979 م، تحقيق محمود فاخورى و عبد الحميد مختار.
7) . همراه با كتاب «التلويح فى شرح الفصيح»، ابو سهل محمد بن على هروى (ت 433) چاپ شده است.
8) . نسخه اى مخطوط از اين كتاب در كتابخانۀ برلين به شمارۀ 2037 موجود است.
28 - لحن العامة، محمد بن على ابن هانى بستى (ت 733).
29 - الفوائد العامة في ما تلحن فيه العامة، ابو القاسم محمد بن احمد بن جزى كلبى (ت 741).
30 - ايراد اللئال من إنشاء الضوال، ابن خاتمة انصارى (ت 775)(1)
31 - غلطات العوام(2)، جلال الدين عبد الرحمن سيوطى (ت 911).
32 - التنبيه على غلط الجاهل و النبيه، احمد بن سليمان ابن كمال پاشا (ت 940)(3).
33 - خير الكلام في التفصّي عن أغلاط العوام(4)، على بن بالى قسطنطينى (ت 992).
34 - الجمانة في إزالة الرطانة، ابن الإمام، از علماى قرن نهم(5).
35 - سهم الالحاظ في وهم الألفاظ، رضى الدين محمد بن ابراهيم معروف به ابن حنبلى (ت 971)(6)
ابن حنبلى در مقابل كتابى در فصيح عامه نيز تأليف كرده با نام «بحر العوام فى ما اصاب فيه العوام»، كه توسط مجمع علمى دمشق بسال 1937 م تحقيق عبد اللّٰه تنوخى بچاپ رسيده است.
.36 - غلطات العوام(7)، مصطفى بن محمد خسروزاده (ت 1000).
در سدۀ اخير، توجه نسبتاً خوبى به «لحن نويسى» شده، و كتابهايى در اين زمينه نگاشته شده، از آن جمله است:
1) . ضمن كتاب «نصوص و دراسات عربية و افريقية»، ابراهيم سامرائى بچاپ رسيده است.
2) . نسخه اى از آن در دار الكتب المصرية موجود است.
3) . دمشق، 1925 م، تحقيق عبد القادر مغربى.
4) . بيروت، مؤسسة الرسالة، 1983 م؛ نيز بيروت، 1987 م، تحقيق حاتم صالح الضامن، ضمن مجموعه اى با عنوان «أربعة كتب في التصحيح اللغوي».
5) . قاهره، 1953 م، تحقيق حسن حسنى عبد الوهاب.
6) . بيروت، 1987 م، ضمن «اربعة كتب في التصحيح اللغوى»، تحقيق حاتم الضامن.
7) . مخطوط است.
37 - إزالة الأوهام عن اشتباهات العوام في الأسماء و الأعلام، شيخ ابو القاسم خوئى (ت 1365). كتابى كه در اين مقال به معرفى آن پرداخته ايم.
38 - الاستدراك على كتاب قل و لا تقل، صبحى بصّام(1).
39 - دفع الهجنة في ارتضاخ اللكنة، معروف رصافى (ت 1364)(2).
40 - دفع الهوام، عبد الرحمن بن سلام بيروتى (ت 1360)(3).
41 - ردّ الشارد إلى طريق القواعد، جرجى شاهين عطية(4).
42 - قل و لا تقل، تأليف مكتب تنسيق التعريب في الجامعة العربية(5).
43 - قل و لا تقل، مصطفى جواد(6)
44 - لحن العامة في ضوء الدراسات اللغوية الحديثة، عبد العزيز مطر(7).
45 - لسان غصن البان في انتقاد العربية العصرية، شاكر شقير لبنانى (ت 1313)(8).
46 - لف القماط على تصحيح بعض ما استعملته العامة من المعرب و الدخيل و المولد و الأغلاط، صديق بن حسن قنوجى (ت 1307)(9).
47 - معجم الأخطاء الشائعة، محمد عدنانى(10).
48 - معجم الأغلاط اللغوية المعاصرة، محمد عدنانى(11).
1) . بغداد، مطبعة المعارف، 1977 م.
2) . آستانه، مطبعة صداى ملت، 1912 م.
3) . بيروت، المطبعة الادبية، 1899 م.
4) . بيروت، مطبعة القديس جاورجيوس، 1921 م.
5) . رباط، المكتب الدائم لتنسيق التعريب، 1963 م.
6) . بغداد، مطبعة الايمان، 1969 م، چاپ اول؛ بغداد، مطبعة أسعد، 1970، چاپ دوم.
7) . قاهره، 1966 م.
8) . بعبدا (لبنان)، 1891 م.
9) . بهوبال (هند)، المطبع الصديقى، 1878 م.
10) . بيروت، مكتبة لبنان، اول 1980 م، دوم 1993 م.
11) . بيروت، مكتبة لبنان، اول 1984 م، دوم 1989 م.
49 - معجم الخطأ و الصواب في اللغة، اميل يعقوب(1).
50 - مغالط الكتاب و مناهج الصواب، جرجى جنن بوليسى(2)
اين كتاب ترتيب الفبائى مجموعه تخطيئات ابراهيم يازجى (ت 1324) است كه در مجلۀ «الضياء» با عنوان «لغة الجرائد» چاپ كرده بود.
.51 - نظرات في اخطاء المنشئين، شيخ محمد جعفر كرباسى(3).
ما در اين گزيده مقال، در صدد شمارش تمامى كتابهاى «لحن شناسى» نيستيم، و كتابهايى كه برشمرديم مهم ترين و مشهورترين كتابهاى اين موضوع بوده اند، كه از جملۀ آنها كتاب إزالة الأوهام عن اشتباهات العوام في الأسماء و الأعلام مى باشد. مؤلف اين كتاب نيز به بررسى و ضبط دقيق لغات و اصطلاحاتى همت گماشته كه در ضبط گفتارى يا نوشتارى آنها، گروهى به اشتباه رفته اند.
البته اين كتاب با كتابهاى «لحن شناسى» كه برشمرديم دو فرق عمده دارد:
1 - بيشتر كتابهاى سابق الذكر در موضوع خاصى گام برداشته اند، مثلاً به غلطهاى رايج لغوى پرداخته اند يا غلطهاى املايى مد نظر آنان بوده، ولى مؤلف ازالة الاوهام، با اضافه نمودن قيد «في الأسماء و الأعلام» حتى غلطهايى كه در اسماء رجال سندهاى حديثى وارد شده است را نيز مورد بحث و گفتگو قرار داده است مانند بحث در ضبط معاذ، رشيد هجرى، حجر بن عدى، مصعب، و جز آن، و يا ضبط اسماء ديگر كه در كتابهاى مختلف از آنها ياد شده است مانند ضبط «شمنى» صاحب حاشيه بر مغنى اللبيب، «ترمذى» صاحب كتاب السنن، «ميبدى» صاحب شرح الشمسية و موارد بسيار ديگر.
2 - «لحن شناسى» موضوعى است كه در كتابهاى متداول اين باب محور اصلى و بلكه تمامى كتاب را تشكيل مى دهد، ولى در كتاب إزالة الأوهام، اين
مطلب تحت الشعاع قرار گرفته و در حقيقت لحن عامه بهانه ايست براى ابراز قدرت قلم و جارى كردن مطالب دقيق دربارۀ آن لفظ. بطور مثال در توضيح «ابن آوى» مؤلف كسر «واو» را غلط دانسته و مى گويد: فتح «واو» صحيح است، و چند شاهد لغوى بر آن مى آورد. تا اينجا مطلب خاتمه مى يابد، لكن پس از آن بحث صرفى دقيقى مطرح كرده و دربارۀ جمع «ابن آوى» و نظائرش گفتگو مى كند، سپس الفاظ ديگرى كه به معناى «ابن آوى» هستند برشمرده و كنيۀ ابن آوى را متذكر مى شود، آنگاه به خصوصيات ابن آوى پرداخته و پس از مباحثى نسبتاً مفصل، به خواص اجزاء ابن آوى مى رسد و مطالبى پزشكى مطرح مى نمايد. اين مطالب از صفحۀ 188 نسخه شروع شده و به صفحۀ 207 خاتمه مى يابد.
مؤلف اين كتاب شيخ ابو القاسم بن عبد اللّٰه خوئى است. بهترين شرح حالى كه از اين اديب فقيه يافتيم، ترجمه اى است كه برادرزادۀ مؤلف، شيخ جابر فاضلى خوئى، در مقدمۀ همين كتاب، نگاشته است كه آن را عيناً درج مى نماييم:
«كان رحمه اللّٰه أديباً فقيهاً عارفاً بالرجال و الحديث و التفسير و بعض العلوم العربية، و كان حسن السيرة محمود السريرة جيّد التحرير بيّن التقرير عظيم الحافظة مفيد المحاضرة صاحب القريحة القويمة و السليقة المستقيمة، و كان من أعيان أهل الفضل و الكمال.
تولّد رحمه اللّٰه في بلدة خوي من بلاد آذربايجان في سنة 1305 ه، ثم هاجر مع أبيه إلى العتبات في سنة 1313، و توقف في الحائر الحسيني و لم يبلغ سنين [كذا] عمره عشر سنة، فاشتغل بتحصيل المقدمات العربية و الأدبية و تكميل السطوح، ثم حضر دروس الأساتيد فاستفاد منهم استفادات كاملة ففاز مرتبة
الاجتهاد و اعتزل عن الناس و كان همّه التدريس و التأليف، و يصلي مع الجماعة في مسجد [...](1)و لم يحضر سواها في الاجتماعات.
و كان زاهداً عابداً مبتلياً بضيق المعاش و كانت له مكتبة جيّدة كبيرة مشتملة على أنواع الكتب الخطية و المطبوعة اشتراها بأسرها بعد وفاته الآية العظمى السيد أبو الحسن الأصفهاني.
و توفي بغتةً في الليلة الحادية عشر من شهر صفر في سنة 1365، و دفن في الرواق الحسيني».
قابل به ذكر است كه بنا به گفتۀ سلمان هادى طعمه در مخطوطات كربلا، فقط قسمتى از كتابخانۀ مؤلف، پس از وى به آية اللّٰه اصفهانى رسيده، و بقيه پراكنده شده است، وى در شمارش كتابخانه هاى از بين رفته مى نويسد(2): الثامن: مكتبة الشيخ أبو القاسم الخوئي، و هي من المكتبات البائدة العائدة للشيخ أبي [كذا] القاسم بن الشيخ عبد اللّٰه الخوئي المدرس في مدرسة الصدر الأعظم النوري بكربلاء المتوفى 14 صفر سنة 1364(3). اشتملت على كتب نفيسة و مخطوطات و مطبوعات نادرة ثمينة، و قد بيعت بعد وفاة صاحبها بالمزاد العلني و تفرقت. اقتنى قسماً منها السيد أبو الحسن الاصفهاني الموسوي و عثر على قسم من مخطوطاتها في إيران.
تا اينكه در صفحۀ 27 مى گويد: و لا يعرف مآل هذه المخطوطات حالياً إلا كتاب واحد و هو من تأليف صاحب المكتبة و يعرف ب «الألفاظ المستعملة خطأ في اللغة العربية»، و هو اليوم في حوزة الأستاذ محمد حسين الأديب بكربلاء.
ظاهراً مراد وى از اين كتاب، نسخۀ حاضر مى باشد.
تصویر
كسى كه به مطالعۀ كتاب إزالة الأوهام بپردازد، پى به تتبع بسيار و فضل مؤلف مى برد. كتابخانۀ غنى و متنوعى كه مؤلف داشته از سويى، و مراجعۀ وى بدان از سويى ديگر، بدو امكان بخشيده تا يك اثر هميشگى و ماندگار بجاى بگذارد.
مؤلف با مراجعات مكرر به كتابهاى مختلف در علوم گوناگون، تشكيل يك دائرة المعارف كوچك را داده است. تاريخ دان، اديب، مفسر، محدث، رجالى، اصولى، فقيه، نجومى، لغت دان و آشنا به علوم غريبه، هريك مطالب بسيارى كه عالمانه و دقيق نگاشته شده در اين كتاب مى يابد. لذا بهتر است موضوع كتاب را دائرة المعارف چند دانشى بناميم چرا كه در آن از علوم و موضوعات بسيارى مطلب نقل شده است از جمله: ادبيات، صرف، نحو، تفسير، فقه، تراجم (شرح حال)، رجال، تاريخ، نجوم، رمل و اسطرلاب، حديث، علوم غريبه، كيميا (شيمى)، جغرافيا، شعر، لغت، اخلاق، اعتقادات و كلام، فلسفه، منطق، فهرست نگارى، حكايات و جز آن.
مؤلف تمامى مطالب نقل شده را مستنداً با ذكر منبع مى آورد و حتى گاهى صفحه يا جلد كتاب را نيز متذكر مى شود. در بين مراجعات مؤلف، رجوع به كتابهاى بيگانگان نيز حائز اهميت است. وى علت مراجعۀ خود بدين كتب را در حاشيۀ صفحۀ 112 نسخه چنين مى نگارد:
«لا يخفى أنّنا كثيراً نستشهد بقول جرجي زيدان أو بعض آخر من العلماء الأجانب لا اعتزازاً بهم أو اطراء لآرائهم أو اتخاذاً لهم أعلاماً للدين بل غرضنا أن يكون كلامنا أبلغ في الحجة و ألصق بمقابل الخصم المعاند، فإن حجة من يستشهد صاغراً أدفع من حجة من يستشهد بأخيه أو ابن عمه. و على هذا الأسلوب جرى أسلافنا فكل التفاسير و كل كتب السيرة المحمدية مستشهدة بأقوال المشركين و غيرهم ممن شهدوا القرآن بالإعجاز و البلاغة و الحكمة».
از ديگر خصوصيات كتاب حاضر اين است كه مؤلف به موضوعى كه در صدد تحقيق و بيان آن مى باشد از جهات مختلف به بررسى پرداخته و به كتابهاى بسيارى مراجعه نموده است بگونه اى كه بحث كامل باشد، مثلاً در بحث از «جابر بن حيان» و كسانى كه به وجود وى تصريح كرده اند از ابو تمام حبيب بن اوس نام برده و سپس در ضبط كلمۀ «تمام» گويد:
«لم أعثر بتصريح بتشديد الميم أو تخفيفها فيما حضرني من الكتب التاريخية كمرآة الجنان و الكامل و الوفيات و الروضات و مروج الذهب و أعيان الشيعة و الأعلام و شذرات الذهب و دائرة المعارف و أمل الآمل و أخبار البشر [و] كتب الرجال و الفهرست لابن النديم. و كما سمّي تَمّام كشَدّاد كذلك سمّي أيضاً تَمَام كسَحَاب، و كما صرح فيه بتشديد الميم في سفينة البحار و الكنى و الألقاب كذلك صرح بتخفيف الميم كما في تنقيح المقال، و قال: و زعم بعضهم أنّها بالتشديد.
انتهى. و أيضا لم يتعرض له في كتب اللغة من القاموس و لسان العرب و تاج العروس و مجمع البحرين و غيرها. نعم؛ يظهر مما قاله الحسن بن وهب في رثاء أبي تمام أنه بتشديد الميم..
همچنين در بيان «سور مفصل قرآن» به نقل 12 قول با تصريح به ناقلان آنها در كتابهاى مختلف پرداخته است(1).
هنگامى كه دربارۀ واضع «شطرنج» به گفتگو مى پردازد از كتابهاى تاريخ تا فهرست را مورد بررسى قرار داده، چون شطرنج بازى ماهر به توضيح قطعات آن پرداخته وانگاه حكم شطرنج را با مراجعه به آيات و روايات، كتب تفسير، حديث وفقه بگونه اى استدلالى و زيبا بيان مى كند(2).
كاربرد علم رجال و حديث در إزالة الأوهام:
رجال احاديث: مؤلف، گاهى مستقلاً به ضبط كلماتى كه در سلسلۀ اسناد روايى بكار رفته و استعمالى غلط دارند همچون تمام يا مصعب - كه بدان اشاره رفت - پرداخته، و نيز بحث دربارۀ ضبط معاذ كه به فتح ميم مشهور است و صحيح ضم ميم مى باشد، مطالبى كه در اين بخش نقل مى كند واقعاً ديدنى و در خور توجه است. اين بحث از صفحۀ 208 نسخه شروع شده و تا صفحۀ 227 ادامه مى يابد.
گاهى نيز مؤلف در ضمن نقل مطالبى ديگر، به ضبط دقيق كلمات با تفحص كامل مى پردازد. هنگامى كه سخن از هشام بن حكم و فرستادۀ يحيى بن خالد پيش مى آيد، به تتبعى وسيع پرداخته و مى گويد: نام اين رسول و فرستاده سَلْم است آن گونه كه در دو نسخۀ مصحح از فهرست ابن نديم موجود است، نه سلمان كه در كشف الظنون و أخبار الحكماء آمده، و نه مسلم، كه در نسخۀ مغلوط رجال كشى و بحار الانوار درج شده، و نه سالم كه در نسخه اى ديگر از رجال كشى وارد است، و نه ابو سلم، چنانچه در فهرست كتاب عصر المأمون ذكر شده.
كاربرد احاديث:
از نكات بسيار جالب و عميق كتاب، كاربرد متنوع مؤلف از احاديث مرويه از پيامبر و ائمۀ معصومين عليهم السلام از طريق عامه و خاصه است.
مؤلف فقط به نقل احاديث نمى پردازد، بلكه پس از نقل هر حديث يا يك گروه از احاديث، به تحليل و بررسى آن مى پردازد. بارى حديث را جهت اثبات تاريخ بكار مى برد و بارى ديگر جهت اثبات اعتقادات، و گاهى نيز صرف استدلال به آن جهت اثبات وقوعى مطلب و بعنوان شاهد. همچنين جهت تقارن آيات و روايات از احاديث مرويه، بسيار كمك گرفته است.
بطور مثال: دربارۀ اقدام هارون به قتل امام رضا عليه السلام و جريانات مربوطه چنين پيش مى رود:
نقل عبارت مرآة الجنان يافعى در شأن حضرت، ارادۀ قتل حضرت بنقل از الفصول المهمة، و تأييد آن بنقل از إثبات الوصية مسعودى، و نور الأبصار شبلنجى، صرف نظر هارون و معجزۀ حضرت با نقل حديثى از حميرى، و روضۀ كافى، و چون در سند كافى نام محمد بن سنان به ميان آمده به تمييز مشتركات پرداخته و وى را مشخص مى نمايد، سپس به نقل روايات در وجوب حبّ آل محمد صلى الله عليه و آله از فخر رازى در تفسير كبيرش و زمخشرى در كشاف و ابن حجر در الصواعق المحرقة پرداخته و با تحليلى مناسب، به نقل حديث و مطلبى از كتاب الشفاء بتعريف حقوق المصطفى پرداخته است، آنگاه اشعارى در محبت اهل بيت از شافعى آورده بنقل از نور الأبصار و إسعاف الراغبين و الصواعق و ينابيع المودة و جز آن.. تا بنقل حديثى از حلية الاولياء و تفسير ثعلبى مى پردازد بدين مضمون كه «الحسنة حبّنا و السيئة بغضنا». در سند اين حديث ابى عبد اللّٰه عُبَيد جدلى واقع شده كه به ضبط و شرح حال وى و توثيقش از كتاب هاى رجالى پرداخته با نقلهايى از خلاصۀ علامۀ حلى، تقريب ابن حجر، خلاصة الكمال خزرجى و سنن ابى داود.
سپس به تفسير حسنه پرداخته و رواياتى بنقل از فيروزآبادى در تفسيرش (تفسير ابن عباس)، تفسير رازى، غرر الحكم آمدى، تاريخ نسائى، شرف المصطفى و الصواعق مى پردازد.
در جايى ديگر به توضيح لفظ «حواميم» پرداخته، ابتدا اقوال لغويها را بيان كرده و سپس به بررسى تفاسير آن از طريق روايات پرداخته است بنقل از:
الكشاف زمخشرى، الإتقان سيوطى، الدر المنثور، كنوز الحقائق منادى، مسند الفردوس ديلمى، سنن الدارمى، ثواب الأعمال شيخ صدوق، مجمع البيان طبرسى، بحار الأنوار مجلسى، مصباح الأنوار، الكافى كلينى - و در ضمن به توثيق ذرّ بن حبيش بنقل از الخلاصة، رجال ابن داود، الاصابة، الاستيعاب،
خلاصة الكمال، مختصر الذهبى، اسد الغابة پرداخته است -، منهج الصادقين كاشانى، البرهان بحرانى،
در توضيح «السبع الطوال»، الطِّوال را غلط دانسته و «طُوَل» را صحيح مى داند، در بررسى اين واژه و مصداق آن هم، به كتب حديثى تمسك نموده وهم به كتابهاى لغت و ادب. اين كتابها بترتيبى كه مؤلف ذكر كرده عبارتند از:
سنن دارمى، الوافى، الصافى، القاموس، درة الغواص، الجامع الصغير، الاتقان، اصول كافى، الشفاء قاضى عياض، شرح الشفاء ملا على قارى، التوضيح ابن هشام، التصريح ازهرى، لسان العرب، السامى، مجمع البيان، المعجم الكبير، شعب الايمان، تاج العروس،
در صفحۀ 315 معنايى دربارۀ قارع از روايات استفاده مى شود كه در كتابهاى لغت ذكر نشده است و فقط مجمع البحرين آن را متذكر شده است.
مؤلف گويد: و لو لم يذكره صاحب المجمع أيضاً بهذا المعنى لكفى في إثبات كون قارع بهذا المعنى وروده في هذه الرواية لأن الألفاظ التي استعملها الأئمة الهداة عليهم السلام في كلماتهم و محاوراتهم حجة على مشرب الأدباء خصوصاً الصادقين عليهما السلام فصاعداً لكونهم في طبقة المهرة الذين يحتج بأقوالهم مثل الكميت و معاصريه، و ما رواه رواة الأخبار فيما يرجع إلى معانى الألفاظ لا يقصر في الاعتبار عن قول الأصمعي و أبي عبيدة و غيرهما.
سپس احتمال داده لفظ فارغ باشد - بالفاء - و از ديگر كتب حديثى براى آن شاهد آورده است.
از ديگر مطالب حديثى اين مجموعه بدين موارد، فهرست وار اشاره مى شود:
احاديث شيعه در حكم شطرنج «ص 22»، الأخبار الواردة في المسوخ «ص 45-46»، حديث ابن حجر العسقلاني و البحث فيه «ص 67»، مثل ذر غباً تزدد
حباً از پيامبر صلى الله عليه و آله «ص 211-214»، بحثى دربارۀ اخبار متشابهات و آثار معضلات «ص 502»، اخبار المساجد «ص 517»، تحقيق لفظ مفطر «ص 594-597»، مبطلات صوم «ص 598»، اخبار در مذمت مراء «ص 608»، نزول قرآن بحرف واحد «ص 654»، اخبار در اتباع قراءات مشهوره «ص 655»، و دهها بحث ديگر.
اين نسخه، از كتابهاى خطى مركز احياء ميراث اسلامى - قم به شمارۀ (68) مى باشد. نسخۀ عكسى آن نيز در همين مركز به شمارۀ (887) معرفى شده است. به خط مؤلف، و نوع خط آن نستعليق، اشعار عربى را به خط نسخ نگاشته، داراى 882 صفحه (441 برگ)، سطرهاى مختلف بين 19 يا 24 سطر، داراى جلد مقوايى معمولى، به ابعاد 21 * 13 سانتيمتر، عطف تيماج قرمز، اوراق شطرنجى و خطدار، در برگى قبل از كتاب تقريظ آية اللّٰه نجفى مرعشى ديده مى شود.
شيخ جابر فاضلى خويى، فرزند برادر مؤلف، اين يادداشتها و اوراق را در سفر كربلا به سال 1371 بين كتابهاى مؤلف يافته، و از بين آنها برگزيده، سپس براى آن مقدمه اى نگاشته كه در آن زندگى نامۀ مختصر عموى خود را نيز آورده است، و فهرستى اجمالى از مطالب آن نگاشته است. فاضلى اين فهرست را در اسلامبول منزل آقاى رحيم بيك زرافشان بتاريخ سلخ صفر 1371 نوشته است.
الف - خط مؤلف، مهم ترين ويژگى نسخۀ حاضر اين است كه به خط مؤلف آن مى باشد. اهميت اين امر براى محققان و كسانى كه با كتابهاى خطى سروكار دارند پوشيده نيست؛ چرا كه اشتباهات در نسخۀ خط مؤلف به اقل حد ممكن تصور مى شود. البته اين نسخه بصورت اوراق پراكنده بوده و گاهى در آن
اشتباهاتى نيز ديده مى شود(1)
1 - در صفحۀ 10 گويد: نَسَبَه يَنْسِبُه بكسر السين من المضارع، و الصواب ضمها من باب طَلَبَ، يقال: نَسَبه يَنْسُبه بضم الباء نسباً بفتح و سكون.
صحيح: بضم السين.
2 - در حاشيۀ صفحۀ 52 مى گويد: و يدل على عدم اختصاص بالحيوان المحلل.
صحيح: عدم اختصاصه.
3 - در توضيح رصد حاكمى گويد: و كان عليه تعويل المسلمين مدة مديداً ثم أعيد بناء هذا المرصد..
صحيح: مدة مديدة.
4 - در جايى ديگر مى گويد: كما أن للرواقين من الحكماء رأي سخيف أيضاً..
صحيح: رأياً سخيفاً.
. اين اشتباهات انگشت شمار، نسبت به چنين تأليف گسترده اى، نه تنها از معايب بشمار نمى آيند، بلكه دلالت بر دقت مؤلف در تأليف خود مى نمايند.شايد گمان رود اين نسخه پيش نويس مؤلف بوده است بدو علت:
1 - عدم تنظيم الفبائى يا ترتيب خاص ديگر.
2 - صفحات سفيدى كه در لابلاى نسخه آمده است.
لكن نظم دقيق مطالبى كه گاه بيش از ده صفحه را در يك موضوع، به خود اختصاص داده، بدون خطخوردگى و حك و اصلاح - مگر در موارد اندك -، اين نظر را رد مى نمايد؛ و چنين بنظر مى رسد كه مؤلف در هر موضوع پس از انجام تحقيقات لازم، آنها را در اوراقى مشابه بطور منظم مى نگاشته، و براى موضوعاتى كه احتمال مى داده مطالبى بعداً اضافه شود صفحه يا صفحاتى سفيد قرار مى داده است، و گاه اضافات را در حاشيه يا بين سطرها - غالباً بخطى ريزتر - مى نگاشته، ولى به هرحال موضوعات و مطالب ترتيب خاصى نداشته، و مؤلف بنا داشته در آخر آنها را منظم نمايد كه عمرش كفاف نداده و پسر برادر مؤلف آنها را كنار هم چيده و فهرستى راهنما در آغاز آن نگاشته است.
1) . در اينجا به چند مورد از خطاهايى كه در نسخه ملاحظه مى شود اشاره مى كنيم:
ب - مراجعۀ مجدد و تصحيحات و اضافات، مؤلف پس از تأليف مطالب هر واژه و تحقيق دربارۀ آن، بارى ديگر بدان مراجعه نموده و آن را تصحيح نموده و بسيارى از اوقات اضافاتى دارد. اضافاتى كه مؤلف بر نسخه دارد بدو گونه است:
1 - تصحيحاتى كه مؤلف نموده و در آخر علامت (صح) نهاده است.
2 - اضافاتى كه با تحقيقات و مراجعات جديد بدست آمده و مؤلف آنها را در حاشيۀ نسخه و در بعضى از موارد بين سطرها افزوده تا جزئى از كتاب باشند.
البته تصحيحاتى كه مؤلف نموده و در انتهاى آن رمز (صح) نگذاشته باشد به ندرت بچشم مى خورد.
ج - نقل مطالب فارسى، مؤلف در استشهاد به كلمات ديگران براى اثبات مطالب، گاهى به كتابهاى فارسى نيز مراجعه نموده و نص عبارت آنها را نقل مى نمايد، و يا به ترجمۀ مضمونى آن كفايت مى نمايد. بعضى از كتابهاى فارسى كه مؤلف عبارت آنها را نقل كرده است عبارتند از: زيج خاقانى، برهان قاطع، روضة الصفا، ناسخ التواريخ، جلاء العيون مجلسى، تاريخ وصاف و جز آن(1)
نيز در مواضع مختلف مطالبى از برهان قاطع نقل مى كند از جمله در حاشيۀ صفحۀ 114: و كذا في البرهان القاطع و قال: زيك بكسر اول و سكون ثانى تارهائى باشد..
ص 107 بنقل از تاريخ وصاف: و قال ما لفظه: اما در استخراج طالع سال از زيج خانى به نسبت مستخرجات..
در همين صفحه بنقل مضمونى پرداخته و گويد: و قال المورخ... في روضة الصفا: و قد ظهر التفاوت الفاحش... انتهى ترجمة ما قال فيه.
.د - تقريظ: مرحوم آية اللّٰه سيد شهاب الدين نجفى مرعشى در ابتداى نسخه تقريظى نگاشته اند كه نص آن اين است:
بسمه تعالى، لله دره من كتاب أزال الأوهام عن الأسماء و الأعلام، أغنى الصيرفى الناقد عن المراجعة إلى الدرة و كشف الغرة
1) . در صفحۀ 121 بنقل از زيج خاقانى مى گويد: و همچنين در مقارنات بعض كواكب تقديم و تأخير بود بقدر وسع..
و العثرات و غيره مما ألف في هذا الشأن. ألا و سقى اللّٰه ثرى ناسق هذه الدرر أَلِيفنا الوفيّ و خليلنا الصفي و نرجو من كرمه تعالى أن يديم أيام ناشره الأكرم الغطريف الألمعي فخر الأفاضل، عين أقرانه و الأماثل و جزاه عن الخدمة بالعلم و الادب خيراً و أناله الأجر شفعاً و وتراً آمين آمين بالنبي و آله الميامين. حرّره الراجي شهاب الدين الحسيني المرعشي النجفي كان اللّٰه له، لاربع بقين من شوال 1377 ببلدة قم المشرفة حرم الأئمة.
آخر سخن اينكه: خصوصيات مهم اين نسخه و ويژگيهاى در خور توجه آن، نگارندۀ اين سطور را، از همان برخورد اوليه با نسخه، برآن داشت تا در امر تصحيح و تعليق آن همت بگمارد. بى بضاعتى علمى از سويى، و كثرت منابعى كه مؤلف از آن بهره جسته است از سويى ديگر، كار را دشوار مى نمود، ولى به هرحال يك گام برداشتن در جهت احياء ميراث غنى اسلامى، اگر چه كم باشد ولى مؤثر خواهد بود، لذا قسمت مهمى از اين كار تابه حال انجام شده كه به خواست خداوند بزودى به اتمام خواهد رسيد. از خداوند منّان توفيق طبع و ارائۀ آن به دوستداران علم و ادب را خواستارم، و ما توفيقنا إلّا باللّٰه.
تصویر