میراث حدیث شیعه جلد 1

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : م‍ه‍ری‍زی‌، م‍ه‍دی‌، ‏‫۱۳۴۱ -‏‬

‏عنوان و نام پديدآور : م‍ی‍راث‌ ح‍دی‍ث‌ ش‍ی‍ع‍ه‌/ ب‍ه‌ ک‍وش‍ش‌ م‍ه‍دی‌ م‍ه‍ری‍زی‌، ع‍ل‍ی‌ ص‍درای‍ی‌خ‍وی‍ی‌.

‏مشخصات نشر : ق‍م‌: موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشر‏‫، ۱۳‬-

‏مشخصات ظاهری : ‏‫‏21ج‌.‬‬: ن‍م‍ون‍ه‌.

‏فروست : پژوهشکده علوم و معارف حدیث؛ ۶.

‏شابک : ‏‫۶۵۰۰۰ ریال‬‏‫ : 978-964-493-455-1‬ ؛ ‏‫۵۵۰۰۰ریال‬‏‫: ج.۱۸، چاپ اول‬: ‏‫‬‭9789644933332 ؛ ‏‫۷۰۰۰۰ریال‬‏‫: ج.۱۹، چاپ اول‬: ‏‫‬‭‬‭978964493341

‏وضعیت فهرست نویسی : برون سپاری

‏يادداشت : ف‍ه‍رس‍ت‍ن‍وی‍س‍ی‌ ب‍راس‍اس‌ ج‍ل‍د بیستم، ۱۳۸۸.

‏يادداشت : ‏‫‏پ‍ش‍ت‌ ج‍ل‍د لات‍ی‍ن‍ی‌ش‍ده‌:.‎The hadith heritage of Shiah‬)‮‭‭‭‎‭Mahdi Mihrizi. Mirath -i hadith-i Shiah‏.‭ ‬‬

‏يادداشت : ج.۱۸و۱۹(چاپ اول: ۱۳۸۷).

‏یادداشت : ک‍ت‍اب‍ن‍ام‍ه‌.

‏موضوع : احادیث شیعه -- قرن ۱۴

‏شناسه افزوده : موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث‏‫. سازمان چاپ و نشر

‏رده بندی کنگره : ‏‫‭‭BP۱۳۶/۹‏‫‭/م۹م۹ ۱۳۰۰ی

‏رده بندی دیویی : ‏‫‭۲۹۷/۲۱۲

‏شماره کتابشناسی ملی : ۱۵۸۱۶۰۰

تنظیم متن دیجیتال: میثم حیدری دولت آبادی

اشاره

بسم الله الرحمن الرحیم

م‍ی‍راث‌ ح‍دی‍ث‌ ش‍ی‍ع‍ه

ب‍ه‌ ک‍وش‍ش‌ م‍ه‍دی‌ م‍ه‍ری‍زی‌، ع‍ل‍ی‌ ص‍درای‍ی‌خ‍وی‍ی‌.

فهرست

تصویر

A01

تصویر

A02

آغاز دفتر

حديث، دومين سند دين است و پس از قرآن، بيشترين سهم را در شناخت و شناساندن اسلام و شكل گيرى و بالندگى علوم اسلامى داشته است.

حديث، ميراث ماندگار معصومان (ع) است كه در پرتو آن مى توان به شرح و تفسير قرآن و تبيين دين پرداخت.

پيشوايان معصوم، مسلمانان را به فراگيرى، و فهم و نشر حديث بسيار ترغيب كرده اند و همين امر، از ابتدا تاكنون، سبب رونق اين دانش بوده است.

استمرار دورۀ عصمت، طبق عقيدۀ شيعه، موجب شد تا تعداد احاديث و روايات چند برابر رواياتى باشد كه اهل سنت از رسول خدا (ص) و حتى صحابه نقل كرده اند. بر همين اساس مجموع احاديث گردآمده در بحار الانوار، الوافى، وسائل الشيعة و مستدرك الوسائل متجاوز از صد هزار است.

گسترش و تدوين حديث سبب شد از همان قرون اوليه دانش هايى در دامن حديث زاده شود كه رسالت اصلى آن، حفظ و حراست و نگهدارى از حديث بود. دانش هايى چون رجال، درايه، مصطلح الحديث و...

كه مجموع آن را مى توان «علوم حديث» ناميد، در همين بستر زاده شدند.

درنگى در ميراث گذشته و تتبّع در كتب فارسى و مصادر تاريخى نمايانگر آن است كه عالمان شيعى در حفظ و كتابت، تدوين و تبويب، شرح و ترجمۀ حديث و نيز در شاخه هاى مختلف علوم حديث چون رجال و درايه تلاش هاى ارزنده اى داشته اند.

شاگردان امام صادق (ع) را - كه از آن حضرت حديث فرامى گرفتند - چهار هزار گفته اند(1)و شيخ طوسى در كتاب رجال نام 3223 راوى از آن حضرت را ثبت كرده است. حسن بن على وشاء بيست سال پس از وفات امام صادق (ع) مى گويد: در مسجد كوفه نهصد نفر را ديدم كه مى گويند: حدثنى جعفر بن محمد.(2)اين گروه از شاگردان چهارصد اصل را در حديث تأليف كردند كه به اصول اربعمائة معروف است.(3)

شيخ حر عاملى مى گويد در زمان ائمه شش هزار و ششصد كتاب حديثى تأليف شد:

و أمّا ما نقلوا منه - و لم يصرّحوا باسمه - فكثير جدا مذكور في كتب الرجال يزيد على ستة آلاف و ستمائة كتاب على ما ضبطناه.(4)

يكى از نويسندگان با تفحص در كتب رجال و فهارس 1695 كتاب را از دورۀ حضور به ثبت رسانده است.(5)

برخى از شاگردان ائمه بيش از چند تاليف حديثى داشته اند. محمد بن


1) . الارشاد، ص 271؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 274؛ اعلام الورى، ص 277؛ الذريعة، ج 2، ص 127

2) . رجال نجاشى، ص 28؛ سيرة الائمة الاثنى عشر، ج 2، ص 246

3) . دراسة حول الاصول الأربعمائة، ص 12؛ مستدرك الوسائل، ج 3، ص 77؛ الذريعة، ج 2، ص 129؛ الارشاد، ص 271، ذكرى الشيعة، ص 6

4) . وسائل الشيعة، ج 30، ص 165

5) . سير حديث در اسلام، ص 310-311

ابى عمير 94 كتاب،(1)فضل بن شادان 280 اثر حديثى،(2)محمد بن مسعود عياشى بيش از 200 كتاب،(3)على بن مهزيار اهوازى 333 كتاب(4)و حسين بن سعيد اهوازى 330 اثر حديثى(5)تأليف كرده اند.

صاحبان تراجم گفته اند از زمان حسن بن محبوب تا زمان شيخ طوسى بيش از صد كتاب در علم رجال تأليف شده است.(6)اين همه، به عصر حضور مربوط است؛ پس از آن نيز اين تلاش ها ادامه مى يابد.

شيخ آقابزرگ تهرانى نزديك به 130 اصل، 200 نوادر(7)و 743 كتاب حديثى معرفى مى كند(8)و از 141 كتاب رجال نام مى برد.(9)وى همچنين از بيش از هفتصد و پنجاه كتاب و رساله در زمينۀ اجازات نام برده است.(10)چنان كه از پنجاه كتاب در زمينه دراية الحديث(11)ياد كرده و در شرح و ترجمه نيز آمارى فراوان از كتب ارائه كرده است.(12)

اينها بخشى است از آنچه كه در ساير فهارس به ويژه فهارس نسخ خطى به ثبت رسيده است.

با مقايسۀ اين آمارها با آنچه به طبع رسيده و چاپ شده، مى توان به تفاوتى فاحش و شكافى عميق در اين زمينه پى برد. در مثل آنچه به عنوان كتاب


1) . الفهرست، شيخ طوسى، ص 142

2) . همان، ص 124

3) . همان، ص 136

4) . همان، ص 88

5) . همان، ص 58

6) . معجم رجال الحديث، ج 1، ص 42

7) . الذريعة، ج 6، ص 302

8) . همان، ص 303-374

9) . همان، ج 10، ص 82-162

10) . همان، ج 8، ص 132-266

11) . همان، ج 8، ص 54-56

12) . همان، ج 13، ص 186-211

حديث به طبع رسيده از يكصد و پنجاه اثر تجاوز نمى كند. در زمينۀ علم رجال آثار چاپ شده از بيست عنوان تجاوز نمى كند؛ همين طور است آنچه در حوزۀ دراية الحديث به طبع رسيده.

در اجازات نيز آثار مطبوع از ده اثر تجاوز نمى كند.

اين مقايسه ضرورت جستجو براى يافتن و احياى ميراث حديثى شيعه را هرچه بيشتر برمى نمايد؛ چرا كه عناوين كتب و رساله ها در زمينۀ حديث و علوم آن، در فهارس و منابع از دو هزار تجاوز مى كند، اما آثار چاپ شده در حديث، شرح حديث و علوم حديث با تمامى شاخه هايش به پانصد هم نمى رسد.

براساس اين ضرورت، مركز تحقيقات دار الحديث وابسته به مؤسسۀ فرهنگى دار الحديث، طرحى را براى شناسايى، گردآورى و عرضۀ نسخ خطى در حوزۀ حديث و علوم حديث شيعه درافكند. در اين طرح كليۀ نسخ خطى براساس آنچه در فهارس آمده و آنچه در فهارس تاكنون به ثبت نرسيده، شناسايى و موضوع بندى مى شود.

همچنين آهنگ آن داريم كه براساس طرح پيش گفته، دايرة المعارف نسخ خطى علوم حديث شيعه را تدوين و آماده سازيم كه جلد نخست آن به نسخ خطى در شهر قم اختصاص دارد و به زودى چاپ خواهد شد. معرفى اين نسخ و احياى آنها، از ديگر مراحل اين طرح است كه إن شاءاللّه بسى دير نمى پايد.

ميراث حديث شيعه، يكى از آثار و بركات ارزشمند اين طرح عظيم پژوهشى است كه به صورت دفترهايى منتشر خواهد شد.

آرمان والايى كه اين سلسله در پى تحقق آن است، عرضۀ ميراث حديث شيعه و تلاش هاى علمى و گرانقدر عالمان شيعى در دوره هاى مختلف تاريخ اسلامى است.

در اين مجموعه رساله هاى مختصر و كوتاه كه در حجم يك كتاب نيست، تصحيح و احيا خواهد شد. اولويت نخست، با رساله هايى است كه تاكنون به چاپ نرسيده است. تصحيح و احياى رساله هاى مطبوعى كه از چاپ فنى برخوردار نيست در اولويت بعد است.

هريك از اين دفترها داراى پنج بخش به اين شرح است:

يك. متون حديث: در اين بخش نسخه ها و رساله هايى كه حاوى اربعين هاى حديثى، كلمات قصار، گزيده هاى موضوعى و... باشد، جاى مى گيرد.

دو. شرح و ترجمۀ حديث: رساله هايى كه به شرح احاديث اختصاص دارد، با ترجمه هاى كهنى كه از پاره اى روايات صورت پذيرفته - چه به صورت نثر يا نظم - در اين بخش جاى خواهد گرفت.

سه. علوم حديث: رساله هايى در زمينۀ رجال، مصطلح الحديث، غريب الحديث، اصول و قواعد فقه الحديث و ديگر شاخه هاى علوم حديث در اين بخش مجال نشر مى يابد.

چهار. اجازات: اجازاتى كه در ميان عالمان شيعى، محدثان و فقيهان مبادله شده و پشتوانۀ صحت و درستى نقل هاست - و امانت دارى و دقت اين بزرگان را در حوزۀ سنت معصومان (ع) نشان مى دهد - در اين قسمت قرار خواهد گرفت.

پنج. معرفى نسخه: نسخه هاى مربوط به رساله هاى حجيم كه در حدّ يك كتاب است، يا نسخه هاى تازه اى از كتب و رساله هاى چاپ شده كه بر اعتبار

آن كتاب و رساله مى افزايد، در اين بخش معرفى خواهد شد.

اينك در آستانۀ نشر دفتر نخست از اين مجموعه، كه آن را آغاز يك تجربۀ جديد مى دانيم، همۀ پژوهشگران حوزۀ علوم حديث را به همكارى دعوت مى كنيم و اميد واثق به بر نمودن كاستى ها، نقدها و پيشنهادهاى كارگشاى آنان داريم.

خداوند بزرگ را شاكريم كه توفيق اين خدمت فرهنگى را به همكاران اين مركز عنايت كرد.

و ما توفيقى إلاّ باللّه العظيم مهدى مهريزى

ألقاب الرسول و عترته/قطب الدين راوندى (573 ق)

التعقيبات و الدعوات/ابن فهد حلّى (841 ق)

أربعون حديثا/محمّدتقى مجلسى (1070 ق)

شرح حديث من عرف نفسه/سيد محمدمهدى تنكابنى (1280 ق)

شرح حديث نقطه/صائن الدين ابن تركه اصفهانى (836 ق)

دو ترجمه منظوم از حافظ عادل بن على خراسانى (قرن دهم)

1 - زبدة الاخبار

2 - ستين عادلى

ترجمه دعاى صباح/سيد محمود جامى (قرن يازدهم)

الفوائد الرجالية/از مؤلفى ناشناخته

إجازات المحقّق الكركي (م 940 ق)

زندگى نامه خودنوشت/آقابزرگ تهرانى (م 1389 ق)

نسخه اى كهن از نهج البلاغه

متون حديثى

ألقاب الرسول و عترته

درآمد

فرهيختگان جهان تشيع با تأليف و تدوين كتاب ها و رساله هاى مستقلى درباره چهارده معصوم - عليهم السلام - بر آن بوده اند تا حقانيت مكتب علوى و وصايت مرتضوى را به اثبات نشينند و راهنماى شب تار جويندگان آفتاب هدايت باشند. يكى از اين روش ها، تحرير كتاب به اسلوب محدثين اسلامى است كه با بهره ورى از مكتب نبوى و ائمه شيعه - عليهم السلام - روايات آنان را در فصول و ابواب مختلف گرد آورده اند.

كتاب شناسان شيعه ده ها مورد از كتاب هاى مناقب و فضايل رسول اكرم و آل طاهرين وى را شناسايى كرده و در بخش هاى گوناگونى چون تأويل آيات، مناقب، فضايل و القاب ذكر كرده اند. رساله شريف «ألقاب الرسول و عترته (ع)» يكى از بهترين آثار در اين مورد است كه مؤلف آن ناشناخته مانده و پشت نسخه خطى آن آمده است:

«تأليف بعض المحدثين و المورخين من قدمائنا - رضوان اللّه تعالى عليه»

نسخه منحصر آن در كتابخانه حضرت آية الله العظمى مرعشى نجفى در

مجموعه شماره 2272 موجود است. برادر ارجمندم حضرت حجة الاسلام و المسلمين آقاى صدرايى نيا با توجه به تتبّعى كه در آثار قدماى شيعه دارند، اين اثر را ازجمله آثار قطب راوندى محسوب مى دارند، چه اينكه صاحب رياض العلماء پس از شمردن تأليفات قطب راوندى مى نويسد:

«و أقول: و من مؤلفاته أيضا كتاب ألقاب الرسول و فاطمة و الأئمة عليهم السلام، و هو كتاب لطيف مفيد جدا مع صغر حجمه، و عندنا منه نسخة، و رأيت في نسخة أخرى منه في أصبهان و كانت بخط أفاضل أساتيد ابن جمهور الاحسائى...»(1)

ميرزا عبد اللّه افندى كه خود از اعلام قرن دوازدهم هجرى است، دو نسخه خطى «ألقاب الرسول...» را مشاهده كرده است. نسخه حاضر نيز در اوايل قرن دوازدهم هجرى نگاشته شده است، چنانچه در خاتمه رساله آمده است:

«تم كتاب ألقاب الرسول و عترته عليهم الصلاة و السّلام في 14 صفر المظفر 1119».

بدين ترتيب جا دارد اين اثر را از كتب قطب راوندى محسوب نمود، چه اينكه علاوه بر تصريح رياض العلماء به نام كتاب و همسانى تاريخ تحرير رساله با عصر افندى، سبك قطب راوندى در نگارش كتاب نيز ما را به اين نكته هدايت مى كند كه رساله مذكور مى تواند از آثار او باشد، به ويژه كتاب «الخرائج و الجرائح» راوندى در تقسيم فصول، شباهت تامّى به رساله «ألقاب الرسول و عترته (ع)» دارد. گويا قطب با تأليف اين رساله بر آن بوده تا فرهنگ تشيع را در بين عامه مردم منتشر سازد و احاديثى را كه پيش از آن در تدوين خرائج نيافته بوده، در اين وجيزه تدوين نمايد.


1) . رياض العلماء، ج 2، ص 425

حيات علمى قطب راوندى

امروزه راوند روستايى در يك فرسخى كاشان است، ولى تا قرن هفتم هجرى شهرى كوچك بوده است. از اين شهر، نام آوران انديشمندى برخاسته اند كه مى توان به «قطب الدين ابو الحسين سعيد بن هبة اللّه راوندى» متوفى 357 هجرى اشاره كرد كه از برجسته ترين آنهاست و سپس از «ضياء الدين سيد فضل اللّه راوندى» و «محمّد بن على بن سليمان راوندى» نام برد.

قطب الدين راوندى كه در نيمه دوم قرن ششم هجرى در جهان تشيع درخشيد، عالم فاضلى است كه در تفسير قرآن، حديث، فقه و كلام به مقام والايى دست يافته و اينك پس از گذشت قرن ها، تأليفاتش هنوز مورد توجه انديشمندان است.

وى بالغ بر دويست استاد از اهل سنت و شيعه را درك كرده(1)و با نقل روايات عامه در تقويت نظريات خويش، توجه دانشمندان اهل سنت را هم به خود جلب كرده است.

چنانكه ابن ابى الحديد معتزلى در موارد مختلف به نقل سخنانى از شرح نهج البلاغه وى پرداخته و مباحث قطب را به بحث و گفتگو نشسته است.

مشايخ و شاگردان

قطب راوندى در خانواده اى شيعى كه همه اهل فضل و كمال بوده اند، تربيت يافته است. جد، پدر، برادر و فرزندان قطب همه از دانشمندان شيعه هستند. برخى از اساتيد وى به قرار زير است:


1) . روضات الجنات، ج 2، ص 419

1 - ابو جعفر بن كميح

2 - ابو نصر الفارابى

3 - ابو الصمصام احمد بن سعيد طوسى

4 - ابو الحسين احمد بن محمّد بن على مرشكى

5 - ابو سعد حسن بن على ارآبادى

6 - ابو القاسم حسن بن محمّد حديقى

7 - ابو عبد اللّه حسين مؤدب قمى

8 - ابو منصور شهريار بن شيرويه بن شهريار ديلمى

9 - ابو صمصام ذو الفقار بن محمّد بن معبد الحسينى

10 - ابو الفضل عبد الرحيم بن احمد شيبانى

11 - شيخ عبد اللّه بن حسن (حسين) راوندى

12 - على بن أبي طالب سليقى

13 - ابو الحسن على بن على بن عبد الصمد تميمى نيشابورى

14 - ابو على فضل بن حسن بن فضل طبرسى

15 - شيخ مجتبى بن داعى حسنى رازى

16 - سيد ابو البركات محمّد بن اسماعيلى

17 - عماد الدين محمّد بن أبي القاسم طبرى

18 - محمّد بن حسن طوسى (پدر خواجه نصير الدين طوسى)

19 - ابو الحسن محمّد بن على بن عبد الصمد تميمى نيشابورى

20 - ابو جعفر محمّد بن مرزبان

21 - صفي الدين مرتضى بن داعى حسينى رازى

22 - ابو القاسم مرزبان بن حسين بن كميح

23 - ابو محاسن مسعود بن على بن احمد صوانى

24 - شيخ هبة اللّه بن دعويدار

25 - ابو السعادات هبة اللّه بن على شريف حسنى(1)از ميان شاگردان قطب راوندى نيز قاضى احمد بن على بن عبد الجبار طوسى، قاضى جمال الدين على بن عبد الجبار طوسى، على بن محمّد مدائنى، عز الدين محمّد بن حسن علوى بغدادى، زين الدين ابو جعفر محمّد بن عبد الحميد بن محمود دعويدار، رشيد الدين محمّد بن على بن شهرآشوب سروى و دو فرزندش نصير الدين حسين بن سعيد راوندى و ظهير الدين محمّد بن سعيد راوندى از همه مشهورترند. البته راويان وى بيش از اين شمارند.

آثار علمى

تأليفات قطب راوندى را بالغ بر هشتاد جلد دانسته اند.(2)از همه مشهورتر كتاب «خرائج و جرائح» اوست. برخى از آثار او به قرار زير است:

1 - فقه القرآن

2 - احكام الاحكام

3 - أسباب النزول

4 - الاغراب في الاعراب

5 - ألقاب الرسول و فاطمة و الأئمة عليهم السلام يا ألقاب الرسول و عترته (رساله حاضر)

6 - منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة

7 - الاختلافات بين المفيد و المرتضى في بعض المسائل الكلامية

8 - تفسير القرآن الكريم

9 - تهافت الفلاسفة


1) . ر. ك: مقدمه «فقه القرآن» و «منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغة».

2) . مفاخر اسلام، ج 3، ص 476

10 - جواهر الكلام في شرح مقدمة الكلام

11 - الخمس

12 - قصص الأنبياء

13 - الفقهاء

14 - ضياء الشهاب في شرح الشهاب

! 5 - المستقصى في شرح الذريعة

شعر قطب راوندى

قطب راوندى علاوه بر مكانت علمى در فقه و اصول و تفسير و حديث شاعرى نكته سنج بود. وى غالب اشعارش را به زبان عربى در مدايح اهل بيت عصمت و طهارت سروده است. نمونه اى از اشعار اوست:

بنو الزهراء آباء اليتامى

إذا ما خوطبوا قالوا سلاما

هم حجج الإله على البرايا

فمن ناواهم يلق الأثاما

فكان نهارهم أبدا صياما

و ليلهم كما تدرى قياما

أ لم يجعل رسول اللّه يوم ال‍ -

غدير عليّا الأعلى إماما؟

أ لم يك حيدر و ما هما ما؟

أ لم يك حيدر خير مقاما؟

يعنى: «امامانى كه از فرزندان زهرايند، پدر يتيمان و درماندگان هستند. آنها چون با بدگويان روبه رو شوند، خوش رويى نشان مى دهند. آنان حجت هاى پروردگار بر مردم روى زمين مى باشند و هركس با آنان دشمنى كند مجرم و گناهكار است.

آنها روزها را به روزه دارى و شبها را به عبادت خدا مشغولند. آيا پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - در روز غدير خم على - عليه السلام - را به پيشوايى مردم منصوب نداشت‌؟ آيا اميرالمؤمنين - عليه السلام - سرورى بزرگوار نيست‌؟ و آيا او نزد خدا و رسول داراى بهترين مقام ها نبود؟

قطب الدين راوندى پس از سال ها تلاش درجهت معرفى مكتب اهل بيت - عليهم السلام - در روز 13 يا 14 شوال 573 هجرى به جهان باقى شتافت. آرامگاهش در صحن بزرگ حضرت فاطمه معصومه - سلام اللّه عليها - در شهر مقدس قم، مزار عامه و خاصه است.

روش تحقيق

با توجه به آثار قطب مى توان وى را از دانشمندان بزرگ شيعه محسوب داشت كه غالب تأليفات خويش را به اسلوب روايى و نقل حديث در موضوع مورد نظر نگاشته است كه در «ألقاب الرسول و عترته (ع)»، نيز از اين روش پيروى شده و ما در حدّ ميسور آيات و روايات را به مراجعى كه در دسترس بود، ارجاع داديم و در مواردى كه عين عبارت را مشاهده نكرديم، بلكه مضمون روايت را يافتيم، با عبارت «انظر» مشخص نموديم.

مٰا تَوْفِيقِي إِلاّٰ بِاللّٰهِ‌، عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنِيبُ‌

سيد على رضا سيد كبارى

15 شوال 1418 برابر با 1376/11/24

تصویر

A03

تصویر

A04

بسم الله الرحمن الرحيم

(وَ أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اَللّٰهِ‌)(1)

أمّا بعد حمد اللّه الّذي أنزل ألقاب أوليائه على التخصيص من السماء، و الصلاة على محمّد و آله المخصوصين من قبل اللّه بأشرف الألقاب و الأسماء، فإنّ بعض الأصدقاء المحقّقين و العلماء الرّبانيّين سألنى أن أذكر ألقاب رسول اللّه و الأئمّة المعصومين عليه و عليهم السّلام و أن أ بيّن الوجه في اختصاص كلّ واحد منهم بلقب مفرد مع كون جميعهم منعوتا به. أ لا ترى أنّهم جميعا مصطفون و مرتضون و عابدون و صادقون و أتقياء و أزكياء؟ ثمّ يلقّب أحدهم بشيء من ذلك دون الآخر، فلبيت دعوته و أجبته إلى ذلك مستعينا باللّه سبحانه، فما التّوفيق إلاّ منه و لا العصمة إلاّ من لديه، و هو حسبي و نعم المعين. اعلم أنّ ألقاب بني آدم و أسماءهم و كناهم الّتي وسمهم بها آباؤهم و أمّهاتهم، و من يجري مجراهم من المخلوقين، كلّها بدل من الإشارة لا تفيد فيمن تختصّ بِهِ شَيْئاً وَ لاٰ تكسبهم مدحا و لا ذما و لا تعظيما و لا تحقيرا في الحقيقة.

فأمّا من سمّاه اللّه تعالى و لقّبه باسم يفيد علوّ منزلة وعظم شأن للمسمّى و الملقّب، فإنّ تلك الأسماء و الألقاب فيهم بمنزلة الصّفات المفيدة و الأوصاف المشرّفة، و إن كانت أسماء علم أيضا لهم. و كذا على عكس ذلك، أ لا ترى أنّ الملعون الّذي يوسوس النّاس قد سمّاه اللّه تعالى ب‍ - «ابليس» و «الشّيطان الرجيم» و «المريد» و «المارد» و نحوها. و كلّها


1) . غافر 40:44

مفيدة فيه؛ لأنّه آيس من رحمة اللّه و بعيد من الخيرات و مطرود و عاص.

و إذا تبيّنت ذلك فاعلم أنّ كثرة أسماء رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و ألقابه الّتي خصّه اللّه بها ليست للتّعريف و العلميّة فقط، و إنّما هي لتعظيمه و تبجيله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و كذلك الكلام في كثرة أسماء حجج اللّه أئمّة المؤمنين الاثني عشر من أهل بيته و ألقابهم الّتي أوحى اللّه تعالى بها إلى رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم، فإنّها كلّها تنبئ عن مثابتهم عند اللّه و استحقاقهم التحميد و التّشريف لديه تعالى، و إنّه يجب على الأمم أن يعزّزوهم و يعظّموهم، فهم الرّعاة و الحجج على هؤلاء، و هم الرعايا لهم و المحجوج عليهم. و إنّك ترى في كتاب اللّه تعالى و في الأحاديث النبويّة من ذلك ما هو مجمل و مفصّل، و نحن بعون اللّه ننبّه على أكثر ما يتضمّن ممّا نحن بصدده إن شاء اللّه تعالى.

باب في ألقاب النبيّ صلّى اللّه عليه و آله

اشاره

في ذكر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، روى أنّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله قال: «إذا أراد اللّه الحشر و النّشر أحيا جبرئيل أوّلا و أمره أن يأتي إلى قبري و يدعوني فيأتيني و يناديني فيقول: يا رسول اللّه، يا نبيّ اللّه، يا أبا القاسم، يا محمّد، يا أحمد، يا خاتم النّبيين، يا سيّد الخلائق أجمعين، و لا يسمع مني جوابا فيقول: إلهي أنت عالم لا تعلّم، فيأمره اللّه أن يدعوه بأحبّ الأشياء إليه فيقول جبرئيل: يا شفيع المذنبين، فأقول لبّيك.»(1)

و روى عن آمنة أمّ النّبيّ عليهما السلام: لمّا حملت به رأيت في نومي كأنّ آتيا أتاني فقال لي: قد حملت بخير الأنام و في كلّ شهر من تلك السنّة أسمع نداء من السّماء أبشروا فقد آن للميمون المبارك الخروج إلى الأرض، و إذا أخذني الطّلق رأيت نسوة كالنخل أحدقن بي فأضاء منّي نور و خرج محمّد صلّى اللّه عليه و آله، فرأيته ساجدا حتّى رأيت(2)من ذلك النور إلى قصور بصرى و سمعت صوتا: سمّيه محمّدا و أنا المحمود و هذا محمّد شققت اسمه من اسمي، و رأيت ثلاثة نفر كأنّ الشّمس تطلع من وجوههم معهم إبريق فضّة و طشت من زمرّد أخضر، فغسلوه و ختموا ما بين كتفيه و لفّوه في الحرير، و قالوا له: أبشر يا حبيب اللّه أنت سيّد ولد آدم و عزّ الدّنيا و شرف للآخرة، فطوبى لمن دخل في دعوتك و أحبّك و تمسّك بعدك بوصيّك و الأئمّة من ولدك الأوصياء المرضيّين. و اسمه في التوراة: أحمد عبدي المختار لا فظّ و لا غليظ.(3)


1) . هذا الحديث لا يخلو من إشكال بالنسبة إلى أفهامنا القاصرة، و ما يخطر ببالى البالى أنّ اللّه سبحانه و تعالى خصوصا فى ملك النشأة جعله مبرّءا من المكروهات و مختارا بالاختلاف فى الدرجات و القربات، و لمّا كان العود إلى العالم الجسمانيّ مستلزما لانقطاع ما عن التجرّد الروحانيّ و نوع انخفاض عن العالم الربّاني كرهه و لم يجب جبرئيل لا سيما. (هامش الأصل).

2) . نظرت. (هامش الأصل).

3) . الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 79، بحار الأنوار، ج 15، ص 213

«و عن سرافة بن جعشم: قدمنا الشّام و أنا رابع أربعة فنزلنا على غدير فيه شجرات و قربه(1)ماء لديرانيّ‌، فقال: من أنتم‌؟ قلنا: من مضر، قال: أيّ المضريّين‌؟ قلنا: من خندف، قال: سيبعث فيكم وشيكا نبيّا اسمه محمّد (ص)، فلمّا صرنا إلى عند أهلنا ولد لكلّ رجل منّا غلام فسمّيناه محمّدا. و هذا أيضا من أعلامه.»

و منها أنّ اللّه تعالى حفظ اسمه حتّى لم يسمّ باسمه أحد قبله كما فعل بإبراهيم و إسحاق و يعقوب و صالح و يحيى و غيرهم.

فصل فمن ألقابه المصطفى و المنتجب

و قد روى أنّ من دعا فقال: يا مصطفى محمّد و آله صلّ عليهم، فإنّه يستجاب دعاؤه.

و في دعوات شهر رمضان: «سبحان من أكرم محمّدا، سبحان من انتجب محمّدا، سبحان من انتجب عليا، سبحان من خصّ الحسن و الحسين، سبحان من فطم بفاطمة محبّيها مِنَ اَلنّٰارِ.»(2)

وَ مِنْ‌ ألقابه البشير، النّذير، السّراج، المنير، الشّاهد، الداعي، المبشّر، المنذر، المدّثر، المزمّل.

و معناها أنّه عليه السلام مبشّر بالجنّة لمن أطاع اللّه، و نذير و مخوّف بالنّار لمن عصى اللّه و عصاه، يهتدى به كما يهتدى بالسّراج المنير الّذي يصدر النّور من جهته إمّا بفعله و إمّا لأنّه سبب له، و هو الشّاهد على أمّته فيما يفعلونه و يتولّونه من طاعة و معصية و ما يفعلون من إيمان و كفر بأمارة و علامة لهما ليشهد لهم و عليهم يوم القيمة فيجازيهم اللّه بحسبه.

و المزمّل لأنّه زمّل أمرا عظيما - أي حمله - و الزمل: الحمل، و ازدمله: احتمله، و قيل: إنّه كان تلفّف في مريط(3)سداه شعر، و لحمته وبر، و هو ثناء عليه و تحسين لحاله الّتي كان عليها من القناعة بالقليل من حطام الدّنيا.


1) . مقام. (هامش الأصل).

2) . تهذيب الاحكام، ج 3، ص 98، بحار الانوار، ج 98، ص 139

3) . مرط. (هامش الأصل).

و المدثر قريب منه و هو لابس الدّثار و هو ما فوق الشعار، و الشعار ثوب على الجسد. و منه قوله عليه السلام: «الأنصار شعار و النّاس دثار(1)» فقال عليه السلام: «نوديت فرفعت رأسي فإذا جبرئيل في الهواء فأتعبني أعباء الوحي فقلت: دثّروني دثّروني.»(2)

و أمّا الوجه في جميع تلك الألقاب فإنّه عليه السلام مختار، مصطفى، منتجب اصطفاه اللّه تعالى حبيبا لنفسه، و اختاره من ذريّة الأنبياء ليكون خاتمهم، و انتجبه فألطف له حتّى تفرّغ لعبادته و اتّباع مرضاته و اختصّه بالكرامة السّنيّة استحقاقا من آباء طيّبين طاهرين و أمّهات طاهرات.

و قد قال اللّه تعالى له عليه السلام: «لولاك لما خلقت الأفلاك، و لولاك لما خلقت الكونين.»(3)

فاصطفى اللّه قبله آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْرٰاهِيمَ وَ آلَ عِمْرٰانَ عَلَى عالمي زمانهم لطفا لأممهم، و اصطفى محمّدا و آله و أنبأ بهم الملائكة قبل وجودهم و أخبرهم بأحوالهم و أوصافهم و كيفيّة قيامهم بما يجب عليهم، و أوحى إلى الأنبياء بأخبارهم و آثارهم فكان محمّدا و آله لطفا للملائكة و الأنبياء و أممهم و لمن يكون إلى قيام السّاعة من المكلّفين، و إنّما اختار اللّه محمّدا و انتجبه و اصطفاه لاستحقاقه المنزلة العظيمة الّتي تقتضي ذلك، و قد قرئ أيضا «و آل محمّد على العالمين» في قراءة أهل البيت عليهم السّلام و في شواذّ العامّة. و قال تعالى: «يٰا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ إِنّٰا أَرْسَلْنٰاكَ شٰاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً وَ دٰاعِياً إِلَى اَللّٰهِ بِإِذْنِهِ وَ سِرٰاجاً مُنِيراً.»(4)

وصف اللّه محمّدا بخمسة أوصاف هاهنا، و قابل كلاّ منهما بخطاب مناسب له:


1) . مسند أحمد بن حنبل، ج 4، ص 42، صحيح البخارى، ج 5، ص 104

2) . انظر: مسند أحمد بن حنبل، ج 3، ص 306، كنز العمال، ج 2، ص 12

3) . النقض، ص 478، اخلاق ناصرى، ص 63، مشارق أنوار اليقين، ص 31، إحقاق الحقّ‌، ج 1، ص 430 أيضا انظر: شرح تعرف، ج 2، ص 46 «لو لا محمّد (ص) ما خلقت الدّنيا و الآخرة و لا السّماوات و الأرض و لا العرش و لا الكرسيّ و لا اللوح و القلم و لا الجنّة و لا النار، و لو لا محمّه ما خلقتك يا آدم». أحاديث مثنوى، ص 172

4) الأحزاب 33:45

قابل الشّاهد بقوله «و بشّر المؤمنين» لأنّه كان شاهدا على أمّته، و هم يكونون شهداء على سائر الأمم و هو الفضل الكبير. و قابل المبشّر بالإعراض؛ لانّه إذا أعرض عن الكافرين و المنافقين أقبل جميع إقباله على المؤمنين. و قابل النذير ب‍ - «دع أذاهم» لأنّه إذا ترك خوفه من أذاهم إيّاه لا بدّ لهم من عقاب عاجل أو آجل كانوا منذرين به في المستقبل. و قابل الدّاعي إلى اللّه بتيسيره و توفيقه بقوله «و توكّل على اللّه» لأنّ من توكّل على اللّه يسّر عليه كلّ عسير. و قابل السّراج المنير بالاكتفاء به تعالى وكيلا؛ لأنّ من آثره اللّه برهانا على جميع خلقه كان جديرا بأن يكتفي به عن جميع خلقه.

فصل

و اعلم أنّ اللّه تعالى خاطب بقوله: «يا أيّها المزّمّل» في بدء الوحي و لم يكن قد بلّغ شيئا، ثمّ خوطب بعد ذلك بقوله: يا أيّها النّبيّ‌، يا أيّها الرّسول. و المعنى «يا أيّها المزّمّل» بعباء النّبوّة و المتحمّل لأثقالها صلّ باللّيل إلاّ قليلا منه.

ثمّ قال: يا أيّها المدّثر، أي يا أيّها المتدثر بثياب التّواضع و لباس العبيد قم قيام عزم و تصميم فأنذر، أي فحذّر أوّلا قومك ثمّ جميع الناس من عقاب اللّه و عذابه إن لم يؤمنوا و إن آذوك و أسمعوك، و المعنى فافعل الإنذار من غير تخصيص له بأحد. فكأنّه أمره اللّه بالمزّمّل أن يبدأ بنفسه، و بالمدّثّر أن يأمر النّاس. و لمّا انتشرت دعوته قال اللّه تعالى: «يٰا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ إِذٰا طَلَّقْتُمُ اَلنِّسٰاءَ‌»(1)، «يٰا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ مٰا أَحَلَّ اَللّٰهُ لَكَ‌»(2)، فأمره بتبليغ أحكام الشرع. و لمّا كان آخر أمره و قربت وفاته قال اللّه له عليه السلام «يٰا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أنزل إليك من ربّك.»(3)

و بالإسناد عن أبي بكر بن مردويه الأصبهاني، حدّثنا محمّد بن عليّ بن دخيّم، حدّثنا أحمد بن حازم، حدّثنا إبراهيم اسحاق بن الضبّي، حدّثنا عمرو بن أبي المقدام و هو


1) . البقرة 2:231 و 232 و 236 و الطلاق 65:1

2) . التحريم 66:1

3) . المائدة 5:67

عمرو بن ثابت، عن أبي حمزة الثّماليّ‌، عن سعيد بن جبير، عن أبي الحمراء خادم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أنّه قال: «سمعت رسول اللّه عليه الصلاة و السّلام يقول: رأيت ليلة أ سري بي إلى السماء على ساق العرش الأيمن مكتوبا: «لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اَللّٰهُ‌، محمّد رسول اللّه، صفوتي من خلقي، أيّدته بعليّ و نصرته به.»(1)

و بإسناده عن أنس «أنّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله قال: أنا و عليّ حجّة اللّه على عباده.»

و عن ابن عبّاس: أوّل من يكسى من حلل الجنّة إبراهيم لخلّته، ثمّ محمّد لأنّه صفوة اللّه، ثمّ عليّ‌. و قوله عزّ و جلّ‌: «إِنَّ اَللّٰهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ اَلْإِحْسٰانِ‌»(2)فالعدل رسول اللّه، و الإحسان عليّ‌، و الذي جاء بالصّدق رسول اللّه، و صدّق به عليّ‌.(3)

فصل في ذكر اللّوح الذى عليه أسماء النّبيّ و أوصيائه عليهم السلام

عن جابر: دخلت على فاطمة عليهما السلام و قدّامها لوح أخضر ظننت أنّه من زمرّد، و رأيت فيه كتابا شبيه نور الشّمس فيه اثنى عشر اسما ثلاثة في ظاهره و ثلاثة في باطنه و ثلاثة في آخره و ثلاثة في طرفه، فقلت: أسماء من هؤلاء؟ قالت: أسماء الأوصياء، أوّلهم ابن عمّي و أحد عشر من ولدي آخرهم القائم، فرأيت محمّدا محمّدا محمّدا في ثلاثة مواضع، و عليّا عليّا عليّا في أربعة مواضع، فقالت فاطمة: هذا اللّوح أهداه اللّه إلى رسوله فأعطانيه أبي ليسرّني، و فيه:

بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ‌

هذا كتاب من اللّه العزيز الحكيم لمحمّد نوره و سفيره و حجابه و دليله، فإيّاي فاعبد و عليّ فتوكّل، إنّي لم أبعث نبيّا فأكملت أيّامه إلاّ جعلت له وصيّا، و إنّى فضّلتك على الأنبياء، و فضّلت وصيّك عليّا على الأوصياء، و أكرمتك بشبليك و سبطيك بعده الحسن


1) . بحار الانوار، ج 36، ص 53، و ج 36، ص 310

2) . النحل 16:90

3) . بحار الانوار، ج 35، ص 411

و الحسين، فجعلت حسنا معدن علمي، و جعلت حسينا خازن علمي، و أكرمته بالشهادة، و جعلت كلمتي التامّة معه، بعترته أثيب و أعاقب، أوّلهم عليّ سيّد العابدين وزين أوليائي الماضين، و ابنه شبيه جدّه المحمود محمّد الباقر لعلمي و المعدن لحكمتي، سيهلك المرتابون في جعفر لأكرمنّ مثواه و لأسرّنّه في أشياعه، انتجبت بعده موسى لأنّ خيط فرضي لا ينقطع، و ويل للمغترّين الجاحدين عند انقضاء عبدي موسى و حبيبي و خيرتي، إنّ المكذّب بالثّامن مكذّب لكلّ أوليائي و هو عليّ وليّي و ناصري و من أضع عليه أعباء النّبوّة و أمتحنه بالاضطلاع بها، يقتله عفريت متكبّر يدفن بالمدينة الّتي بناها العبد الصالح إلى جنب شرّ خلقي، حقّ القول منّي لأقرّنّ عينيه بمحمّد ابنه و خليفته من بعده فهو وارث علمي و معدن حكمتي و موضع سرّي و حجّتي على خلقي، و أختم بالسعادة لابنه عليّ وليّي و ناصري و الشاهد في خلقي و أميني على وحيي، أخرج منه الداعي إلى سبيلي و الخازن لعلمي الحسن، ثمّ أكمل ذلك بابنه رحمة للعالمين.»

و في رواية أخرى: «أنّ جابرا قال: يا رسول اللّه، و من الأئمّة من ولد عليّ؟ قال: الحسن و الحسين سيّدا شباب أهل الجنّة، ثمّ سيّد العابدين في زمانه عليّ بن الحسين، ثمّ الباقر محمّد بن عليّ‌، ثمّ الصادق جعفر بن محمّد، ثمّ الكاظم موسى بن جعفر، ثمّ الرضا عليّ بن موسى، ثمّ التقيّ محمّد بن على، ثمّ النقي عليّ بن محمّد، ثمّ الزّكيّ الحسن بن عليّ‌، ثمّ ابنه القائم بالحقّ مهديّ أمّتي الذي يملأ الأرض عدلا، بهم يحفظ اللّه الأرض أن تميد بأهلها.»(1)


1) . كمال الدين و تمام النعمة، ص 308-311

باب في ذكر أمير المؤمنين عليّ عليه السّلام

اشاره

[فصل في ميلاد عليّ بن أبي طالب عليه السلام] عن الصادق عليه السلام: «أنّ فاطمة ابنة أسد قالت: لمّا حملت بعليّ رآني رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بعد أربعة أشهر، فقال: إنّ معك حملا يا أمّاه، قلت: نعم. قال: إن ولدتيه ذكرا فهبيه لي أشدد به أزري و أشركه في أمري، فسمعه أبو طالب فقال: عزيزي، أنا غلامك و فاطمة جاريتك، إن ولدت ذكرا أو أنثى فهو لك.

فلمّا تمّت شهوري طفت بالبيت ثلاثا فضربني الطلق فاستقبلني محمّد و قال: ما لي أرى وجهك متغيّرا؟ قلت: ضربني الطّلق. قال: فرغت من الطواف‌؟ قلت: لا. قال: طوفي، فإن أتى عليك أمر لا تطيقينيه فادخلي الكعبة فهي ستر اللّه، فلمّا كنت في السابعة و علاني ما لا أطيقه دخلت الكعبة، فلمّا توسطتها بإزاء الرّخامة الحمراء ولدت عليّا ساجدا للّه، فسمعته يقول:

«سبحانك سبحانك»، و رأيت نورا من عليّ قد ارتفع إلى السماء، و بقيت ثلاثة أيّام في بيت اللّه آكل من ثمار الجنّة.

و سمعت هاتفا يقول: «يا فاطمة سمّيه عليّا فهو عليّ و أنا عليّ الأعلى و هو الإمام بعد حبيبي محمّد رسول اللّه، و هو وليّي اشتققت اسمه من اسمي.»

قالت فلمّا رآه النّبيّ عليه السلام قال: «الحمد للّه الّذي أتمّ لي الوعد و أنجز لي الموعود»، و قال سمّيه عليّا، فوضع النّبيّ لسانه في فيه فلم يزل(1)يمصّه، و نادى أبو طالب:


1) . في رواية أخرى من بشائر المصطفى مرفوعة إلى يزيد بن قعنب قال: كنت جالسا مع العبّاس بن عبد المطلب رضي اللّه عنه و فريق من بنى عبد العزّى بإزاء بيت اللّه الحرام. إذ أقلبت فاطمة بنت أسد أمّ أمير المؤمنين عليه السّلام و كانت حاملا به لتسعة أشهر و قد أخذها الطلق، فقالت: يا ربّ إنّي مؤمنة بك و بما جاء من عندك من رسل و كتب و إنّي مصدّقة بكلام جدّي إبراهيم الخليل عليه السلام، و انّه بنى البيت العتيق فبحق الّذي بنى هذا البيت و المولود الذي في بطني إلاّ ما يسرت عليّ ولادتي. قال يزيد بن قعنب: فرأيت البيت قد انشقّ عن ظهره و دخلت فاطمة فيه و غابت عن أبصارنا و عاد إلى حاله فرمنا أن ينفتح لنا قفل الباب فلم ينفتح، فعلمنا أن ذلك من أمر اللّه تعالى. ثم خرجت فى اليوم الرابع و على يدها أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام. ثم قالت: اني فضّلت على من تقدّمني من النساء، لأنّ آسية بنت مزاحم عبدت اللّه سرّا في موضع لا يحب اللّه أن يعبد فيه إلاّ اضطرارا، و إن مريم بنت عمران هزّت النخلة اليابسة بيدها حتّى أكلت منها رطبا جنّيا، و إنّى دخلت بيت اللّه الحرام فأكلت من ثمار الجنة و أرزاقها. فلمّا أردت أن اخرج هتف بى هاتف: يا فاطمة، سمّيه عليا فهو عليّ‌، و اللّه العليّ الأعلى يقول: شققت اسمه من اسمي و أدبته بأدبي و أوقفه على غامض علمي، و هو الذي يكسّر الاصنام في بيتي، و هو الّذي يؤذّن فوق ظهر بيتي و يقدّسني و يمجّدني، فطوبى لمن أحبّه و أطاعه، و ويل لمن أبغضه و عصاه. قالت فولدت عليا و لرسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم ثلاثون سنة، و أحبّه رسول اللّه (ص) حبّاً شديدا و قال لها: اجعلي مهده بقرب فراشي و كان (ص) يلي أكثر تربيته، و كان يطهّر عليّا في وقت غسله، و يوجره اللبن عند شربه، و يحرّك مهده عند نومه، و يناغيه في يقظته، و يحمله على صدره و رقبته و يقول: هذا أخي و وليّي و ناصري و صفيّي و ذخري و كهفي و صهري، و وليّي و زوج كريمتي و أميني على وصيّتي و خليفتي، و كان رسول اللّه (ص) يحمله دائما و يطوف به جبال مكة و شعابها و أوديتها و فجاجها، صلى اللّه على الحامل و المحمول. «كشف الغمة في معرفة الأئمة»، ج 1، ص 83-84

يا ربّ يا ذا الغسق الدّجيّ *** و القمر المبتلج المضيّ

بيّن لنا من حكمك المقضيّ *** ما ذا ترى في اسم ذا الصّبيّ‌

فلمّا أصبح إذا هو بلوح أخضر فيه مكتوب:

خصّصتما بالولد الزكيّ *** و الطاهر المنتجب الرضيّ

فاسمه من شامخ عليّ *** عليه اشتقّ من العليّ‌

فعلّق أبو طالب اللّوح على الكعبة، فلم يزل معلّقا عليها إلى أيّام هشام بن عبد الملك.

و بالإسناد «عن عبّاس بن عبد المطّلب قال: كنت قاعدا بإزاء الكعبة و إذا فاطمة بنت أسد تقول: يا ربّ إنّي مؤمنة بك و بما جاء من عندك و بكلّ نبيّ من أنبيائك، أسألك بحقّ هذا البيت و من بناه، و بحقّ هذا الإمام الكريم و النّبإ العظيم الّذي في أحشائي فإنّي موقنة بأنّه أحد آياتك و علاماتك، لما يسّرت عليّ ولادتي.

قال العبّاس: فرأيت البيت قد انفتح من ظهره و دخلت فيه فاطمة ثمّ عادت الفتحة

فالتزقت، فأردنا أن نفتح الباب لتصل إليها نساؤنا فعالجنا الباب فلم ينفتح فعلمنا أنّ ذلك من أمر اللّه، و بقيت فاطمة ابنة أسد ثلاثة أيّام في البيت، و أهل مكّة يتعجّبون من ذلك.(1)

فصل

«و بالإسناد عن محمّد بن أبي الثلج حدثنا يوسف موسى العطّار، عن وكيع بن الجرّاح [الجناح] عن الأعمش، عن أبي صالح، عن ابن عبّاس أنّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله قال: قال لي ربّي تبارك و تعالى: «إنّى أنا العلي الأعلى، اشتققت اسم عليّ من اسمي فسمّيته عليّا، ثمّ أنزل عليّ بعقب ذلك «وَ وَهَبْنٰا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنٰا وَ جَعَلْنٰا لَهُمْ لِسٰانَ صِدْقٍ عَلِيًّا».

قال محمّد حدثنا عيسى بن مهران الصّبى حدثنا ابو الوليد الصبى حدثنا عبد الواحد بن أبي عمرو الأسديّ‌، عن الكلبيّ‌، عن أبي صالح، عن أبي هريرة، عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله قال: «مكتوب على العرش: لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا * وحدي محمّد عبدي و رسولي نصرته بعليّ‌»، فنزلت بعقبه هذه الآية: «هُوَ اَلَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ‌ و بالمؤمنين»(2)يعني بعليّ‌.

قال محمّد حدثنا محمّد بن الحسن، عن حمّاد بن عيسى، عن أبي المختار، عن الجارود، عن أبي عبد اللّه عليه السّلام في قوله تعالى: «يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آيٰاتِ رَبِّكَ‌»،(3)قال أمير المؤمنين عليّ عليه السّلام: «ما للّه آية أكبر منّي».(4)

عن عمرو بن الحمق قال: كنت جالسا عند النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله فقال: «أ تحبّ أن اريك آية الجنّة» فمرّ عليّ بن أبي طالب عليه السّلام، قال: «هذا و أهل بيته آية الجنّة» و مرّ معاوية فقال عليه السّلام: «هذا آية النّار» فلمّا وقعت الفتنة فررت من آية النّار إلى آية الجنّة.(5)

و روى عن الحسين عليه السّلام: «كان إذا دعا أباه يقول: يا أبا الحسن، و كان الحسن يدعو أباه فيقول: يا أبا الحسين».


1) . علل الشرائع، ج 1، ص 136، معانى الاخبار، ص 62، روضة الواعظين، ص 76

2) . الأنفال، 62

3) . الأنعام، 158

4) . بحار الأنوار، ج 23، ص 206

5) . نور الثقلين، ج 4، ص 106 و ج 5، ص 158، بصائر الدرجات، ص 77

و عن أبي بكر بن مردويه، حدثنا إبراهيم بن محمّد حدثنا محمود بن محمّد بن الصباخ حدثنا عبد العزيز بن أبي حازم، عن أبيه، عن سهل بن سعد «أنّ رجلا أتاه فقال: أ تسبّ؟ هذا أمير المدينة يدعوك لتسبّ عليّا عند (على خ ل) المنبر، قال: قال فأقول ما ذا؟ قال تقول: أبو تراب، فضحك سهل ثمّ قال: «و اللّه ما سمّاه إيّاه إلاّ رسول اللّه، و اللّه ما كان من اسم أحبّ إليه منه».(1)

قال عبد العزيز فقال أبي حدثنا العبّاس: كيف كان ذلك‌؟ فقال: «دخل عليّ على فاطمة ثمّ خرج فاضطجع في المسجد، فخرج النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله فوجد رداء عليّ قد سقط عن ظهره و خلص التّراب إلى ظهره، فجعل رسول اللّه يمسح التّراب عن ظهره و يقول: اجلس أبا تراب اجلس أبا تراب»، و اللّه ما من اسم أحبّ إليه منه، ما سمّاه به إلاّ رسول اللّه».(2)

و عن ابن مردويه حدثنا محمّد بن أحمد بن إبراهيم حدثنا عبد اللّه بن محمّد بن عبد العزيز، حدثنا عبد الرحمن بن صالح حدثنا أبو طالب يحيى بن عبد اللّه بن عطاء المكّيّ‌، عن أبي الطّفيل قال: «جاء رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و عليّ عليه السلام نائم على التراب فأيقظه و جعل يمسح التراب عن ظهره، و خلص التراب إلى ظهره، فجعل رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله يمسح التراب عن ظهره و يقول: «إنّما أنت أبو تراب»، قال سهل: كنّا نمدحه بهذا فأرى أناسا يعيبونه به».(3)


1) . صحيح البخاري، ج 4، ص 208

2) . فى الجمع بين الصحيحين: أنّ رسول اللّه (ص) دخل على ابنته فاطمة، فقبّل رأسها و نحرها، و قال: أين ابن عمّك‌؟ قالت: فى المسجد. فوجد رداءه قد سقط عن ظهره، و خلص التراب إلى ظهره، فجعل يمسح عن ظهره التراب، و يقول: «اجلس يا أبا تراب» مرتين. نهج الحقّ‌، ص 222 و 223 و أيضا صحيح مسلم، ج 4، ص 110، صحيح البخاريّ‌، ج 5، ص 23، التاج الجامع للأصول، ج 3، ص 332، ذخائر العقبى، ص 56

3) . و من كناه أيضا ما نقلته من كتاب مناقب ابن مردويه، عن جابر رضي اللّه عنه، قال: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم يقول لعلي بن ابي طالب عليه السلام قبل موته بثلاث: «سلام عليك أبا الريحانتين، أ وصيك بريحانتيّ من الدنيا، فعن الدّنيا قليل ينهدّ ركناك و اللّه خليفتي عليك».

و عن ابن مردويه، حدثنا احمد بن اسحاق بن سنجاب، حدثنا محمّد بن يونس موسى، حدثنا حمّاد بن عيسى، حدثنا جعفر بن محمّد، عن ابيه، عن جابر: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول لعليّ قبل موته بثلاث: «سلام عليك أبا الريحانتين، أوصيك ريحانتيّ من الدنيا فعن قليل ينهدّ ركناك و اللّه خليفتى عليك»(1)فلمّا قبض رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال على عليه السلام: هذا أحد ركنيّ الّذي قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، فلمّا ماتت فاطمة عليها السّلام قال عليّ هذا الرّكن الثاني الّذي قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و عليهم اجمعين.(2)

فصل

اعلم أن ألقاب رسول اللّه و ألقاب الأئمّة الاثنى عشر من أهل بيته عليه و عليهم السّلام أكثر من أن تحصى، و لكلّ لقب سبب أو وجه يخصّصه به و ان لم نعلمه إلاّ جملة.


1) . كشف الغمّة، ج 1، ص 91-90

2) . كشف الغمّة، ج 1، ص 91

و هو عليه السلام «المرتضى»، لانّ اللّه عزّ و جلّ ارتضى عقيدته و أفعاله و أقواله و أخلاقه، و ارتضاها له رسول اللّه، و رضي اللّه أن يكون وزيرا لرسول اللّه و خليفة له بعده و وصيّا له، و رضيه رسول اللّه لنفسه و ارتضاه إماما و رضوا به و عنه، و هو «وليّ المؤمنين» و «موالي المؤمنين»، لأنّه بعد رسول اللّه كان أولى بهم منهم بأنفسهم و هو وليّ اللّه.

و عن عمّار: سمعت النبيّ عليه السّلام: «أنّ اللّه زيّنك بزينة لم يزيّن العباد بزينة أحسن منها(1)الزّهد في الدّنيا فجعلك لا تنال منها و لا تنال منك، و وهب لك حبّ المساكين فجعلهم يرضون بك إماما و ترضى بهم أتباعا».

عن بكر بن مردويه حدثنا محمّد بن عليّ بن نعيم حدثنا أحمد بن حازم الغفاريّ حدثنا نصر بن مزاحم حدثنا أبو خالد الواسطيّ‌، عن زيد بن عليّ‌، عن آبائه، عن النّبيّ عليه السّلام قال: «يا عليّ أنت الوزير و الخليفة و الوصيّ في الأهل و المال و في المسلمين في كلّ غيبة».(2)

فقال: قال لي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: يا عليّ‌، أنت الأخ و أنت الخليل و أنت الوصي و أنت الوزير، و أنت الخليفة في الأهل و المال و في كل غيبة أغيبها. و منزلتك منّى كمنزلتي من ربّي، و أنت الخليفة في امّتي. وليّك وليّي و عدوّك عدوّي، و أنت أمير المؤمنين و سيّد المسلمين من بعدي...، الحديث الاربعون، ج 2، ص 830

و بإسناده عن زيد بن أرقم قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله: «أ لا أدلّكم على ما إن سالمتم عليه لم تهلكوا، إنّ وليّكم و إمامكم عليّ بن أبي طالب».(3)


1) . مجمع الزوائد، ج 9، ص 121، كنز العمّال، ج 11، ص 626، مناقب خوارزمى، ص 161، مستدرك الوسائل، ج 12، ص 44

2) . فى كتاب سليم بن قيس الهلاليّ‌: أبان عن سليم بن قيس قال: سمعت عليّا عليه السلام يقول: كانت لي من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عشر خصال ما يسرّنى بإحداهنّ ما طلعت عليه الشمس و ما غربت. فقيل له: بيّنها لنا يا أمير المؤمنين.

3) . عن زياد بن مطرّف، عن زيد بن أرقم - و ربّما لم يذكر زيد بن أرقم - قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم: من أحبّ أن يحيى حياتي و يموت ميتتي و يسكن جنّة الخلد الّتي وعدني ربّي، فإنّ ربّي عزّ و جلّ غرس قضبانها بيده، فليتولّ عليّ بن أبي طالب فإنّه لن يخرجكم من هدى و لن يدخلكم في ضلالة. كشف الغمة، ج 1، ص 1

و بإسناده عن سلمان قال لي رسول اللّه: «هل تدري من وصيّي‌؟ قال: اللّه و رسوله أعلم، فقال صلّى اللّه عليه و آله: وصيّي و موضع سرّي عليّ‌».(1)

و عن أمّ سلمة أنّ النّبيّ قال لي: «اشهدي أنّ عليّا وصيّي و أنّه وَلِيِّي فِي اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةِ‌، و أنّه يقاتل النّاكثين و القاسطين و المارقين».(2)

فصل

عن الحافظ أبي بكر بن مردويه، حدثنا محمّد بن عليّ بن دخيل [دخيم] حدثنا أحمد بن خازم، حدثنا يحيى بن الحاى، حدثنا عبد العزيز بن محمّد، عن يزيد بن الهار، عن محمّد بن إبراهيم، عن نافع بن عجيز، عن أبيه، عن عليّ‌: أنّ النّبيّ صلى اللّه عليه و آله قال له: «أمّا أنت فصفيي و أميني، قال: رضيت يا رسول اللّه».

و بإسناده عن عبد اللّه بن اسعد بن زرارة، عن أبيه قال النّبيّ صلى اللّه عليه و آله: «أوحى إليّ في عليّ بثلاث: أنّه سيّد المسلمين، و إمام المتّقين، و قائد الغرّ المحجّلين».(3)

و بإسناده عن أنس قال، قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله: «يا أنس، أوّل من يدخل


1) . «من السند، عن سلمان، قال: يا رسول اللّه، من وصيّك‌؟ قال: يا سلمان، من كان وصيّ أخي موسى‌؟ قال: يوشع بن نون. قال: فإنّ وصيّي و وارثي و من يقضي ديني و ينجز موعدي عليّ بن أبي طالب». نهج الحقّ‌، ص 213 و 214 و الهيثميّ في مجمع الزوائد، ج 9، ص 113 و كنز العمال، ج 6، ص 156، و في منتخبه في هامش المسند، ج 5، ص 32 و تهذيب التهذيب، ج 3، ص 106، و كفاية الطالب، ص 293، شواهد التنزيل، ج 1، ص 77، الرياض النضرة، ص 178، ذخائر العقبى، ص 71

2) . روى ابن عبد البرّ - و غيره من السنّة - في قوله تعالى: «و اسأل مَنْ أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنٰا»، قال: إنّ النّبيّ (ص) ليلة أ سري به جمع اللّه بينه و بين الأنبياء، ثم قال له: سلهم يا محمّد، على ما ذا بعثتم‌؟ قالوا: بعثنا على شهادة أن لا إله إلا اللّه و على الإقرار بنبوّتك و الولاية لعليّ بن أبي طالب». نهج الحقّ‌، ص 183 و ينابيع المودة، ص 82. كفاية الطالب، ص 25 و قال: رواه الحاكم في النوع الرابع و العشرين من: معرفة علوم الحديث. أقول: رواه ص 96 و 191، و مناقب الخوارزميّ‌، ص 121، شواهد التنزيل، ج 2، ص 156، رواه بأسانيد، و ذخائر العقبى، ص 69 و قال: أخرجه العلاء في سيرته، و كنز العمال، ج 6، ص 156، مجمع الزوائد، ج 9، ص 108

3) . الغدير، ج 10، ص 279

اليوم أمير المؤمنين و سيّد المسلمين و خاتم الوصيّين و إمام الغرّ المحجّلين، فجاء عليّ عليه السلام».(1)

اسكب إليّ ماء - أو وضوءا - [قال فسكب له] فتوضأ ثم قام فصلى ركعتين، ثم قال: «يا أنس أوّل من يدخل من هذا الباب أمير المؤمنين و قائد الغر المحجلين [و] سيّد المؤمنين عليّ‌». «ترجمة الإمام عليّ بن ابي طالب من تاريخ مدينة دمشق»، ج 2، ص 259 و هذا رواه أيضا أبو نعيم في ترجمة أمير المؤمنين عليه السلام من كتاب «حلية الأولياء»، ج 1، ص 63

قال:

«حدثنا محمد بن أحمد بن عليّ‌، حدثنا محمد بن عثمان بن أبي شيبة، حدثنا إبراهيم بن محمد بن ميمون، حدثنا عليّ بن عيّاش، عن الحارث بن حصيرة:

عن القاسم بن جندب، عن أنس قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلم: يا أنس اسكب لي وضوءا ثم قام فصلّى ركعتين، ثم قال: يا أنس أوّل من يدخل عليك من هذا الباب أمير المؤمنين و سيد المسلمين و قائد الغرّ المحجلين و خاتم الوصيين.

قال أنس قلت: اللّهمّ اجعله رجلا من الأنصار - و كتمته - إذ جاء عليّ‌، فقال: من هذا يا أنس‌؟ فقلت: عليّ‌. فقام مستبشرا فاعتنقه ثم جعل يمسح عرق وجهه بوجهه و يمسح عرق عليّ بوجهه [كذا] قال على: يا رسول اللّه، لقد رأيتك صنعت شيئا ما صنعت بي من قبل‌؟ قال و ما يمنعني و أنت تؤدي عنّي و تسمعهم صوتي و تبيّن لهم ما اختلفوا فيه بعدي.

ثم قال أبو نعيم: و رواه جابر الجعفيّ عن أبي الطفيل عن أنس نحوه. و رواه الخوارزميّ بسنده عن أبي نعيم في الفصل (7) من مناقب أمير المؤمنين عليه السلام، ص 42

و بإسناده عن الرّضا عن آبائه عليهم السّلام، أنّ النّبيّ صلى اللّه عليه و آله قال: «يا على، إنّك سيّد المسلمين، و امام المتّقين، و قائد الغرّ المحجّلين، و يعسوب المؤمنين».(2)

و اليعسوب في اللّغة: سيّد النّحل، و يقال لعليّ عليه السّلام أمير النّحل، و ذلك أنّ قوما من الكفّار التجئوا إلى سفح جبل فما خرج إليهم سريّة إلاّ عجزوا عن الوصول إلى


1) . أخبرنا أبو الحسن الفرضيّ‌، أنبأنا أبو القاسم بن أبي العلاء، أنبأنا أبو بكر محمد بن عمر بن سليمان بن المعدل العرينيّ النصيبيّ بها، و أبو القاسم الحسين بن الحسن بن محمد قالا: أنبأنا أبو بكر أحمد بن يوسف بن خلاّد، أنبأنا أبو جعفر محمد بن عثمان بن أبي شيبة، أنبأنا إبراهيم بن محمد، أنبأنا عليّ بن عائش، عن الحارث بن حصيرة: عن القاسم بن جنيدب، عن أنس بن مالك، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم:

2) . مناقب الخوارزمي، ص 208-210، مسند الإمام الرضا (ع)، ج 1، ص 125

هؤلاء الكفّار، و كان في ذلك الوادي نحل كثير فخرج إليهم أمير المؤمنين فتحصّنوا بذلك السّفح فقال عليه السّلام: أيّتها النّحل المطيعة للّه و لرسوله و لي أخرجي إلى هؤلاء الكفّار و اطرديهم من الوادي، فخرجت النّحل كلّها عليهم و تقع على وجوههم و أعينهم و تضربهم بحماتها، فخرجوا و استولى عليهم عليّ عليه السلام.

و قال النّبي صلى اللّه عليه و آله: «أتى جبرئيل عليه السلام و قال: إنّ اللّه سمّى عليّا أميرا لا يحلّ أن يدعى غيره بهذا الاسم. و نهى عليه السّلام أن يدعى الحسن و الحسين أو غيرهما من الائمّة أمير المؤمنين بل يقال لكلّ واحد من ائمّة الهدى إمام المؤمنين.(1)

و عن ابن مردويه الأصبهاني، اخبرنا أحمد بن محمّد بن دارم اخبرنا المنذر بن محمّد، عن ابيه اخبرنا عمّي اخبرنا أبي اخبرنا أبان بن تغلب، عن أبي عيلان اخبرنا أبو سعيد - و هو رجل ممّن شهد صفّين - قال اخبرنا سالم المنتوف مولى عليّ قال: «كنت مع عليّ عليه السّلام في أرض له و هو يحرثها حتّى جاء أبو بكر و عمر فقالا لعليّ عليه السّلام: سلام عليك يا أمير المؤمنين، فقيل: كيف تقولان في عهد رسول اللّه (ص) فقال عمر: هو أمرنا بهذا».

و عن ابن مردويه، اخبرنا عبد اللّه بن سعد بن يحيى، اخبرنا أبو يوسف الصّندلانيّ‌، اخبرنا فياض، عن حمزة عن عبد الكريم، عن إسماعيل بن رجاء، عن عطيّة و أبي الودال، عن أبي سعيد الخدريّ «خرج علينا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله من الحجرة فانقطع شسعه فرمى بها إلى عليّ (ع) فجلس إلينا و كأنّ على رءوسنا الطّير، قال: ليضربنّكم رجل من بعدي على تأويل القرآن كما ضربتم على تنزيله، فقال أبو بكر: أنا، فقال: لا، فقال عمر: انا، فقال: لا، و لكنّه خاصف النّعل يخرج عليكم من الحجرة» قال فخرج علينا عليّ و بيده نعل رسول اللّه عليه السّلام يصلحها».(2)


1) . انظر: كتاب سليم بن قيس الهلالي، ج 2، ص 583، الحديث الرابع.

2) . الإرشاد، ج 1، ص 123 و 124: روى اسماعيل بن على العمّيّ‌، عن نائل بن نجيح، عن عمرو بن شمر، عن جابر بن يزيد، عن أبي جعفر، عن أبيه عليهما السلام قال: «انقطع شسع نعل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فدفعها إلى عليّ عليه السلام يصلحها، ثم مشى في نعل واحدة غلوة - أو نحوها - و أقبل على

فصل

أخبرنا جماعة منهم الشيخ أبو المظفّر عبد الواحد بن حمد بن شيدة السّكونيّ‌، اخبرنا أبو يعلى عبد الرزّاق بن عمر الطهرانيّ‌، اخبرنا الشيخ الحافظ أبو بكر أحمد بن موسى بن مردويه الأصبهانيّ‌، اخبرنا عليّ بن إبراهيم بن حمّاد بن زيد، حدّثنا إسماعيل بن محمّد دينار، حدثنا حسن بن حسين العربى، حدثنا معاذ بن مسلم، عن عطاء بن السائب، عن سعيد بن جبير، عن ابن عبّاس قال النّبي صلّى اللّه عليه و آله: «في قوله تعالى: «انّما انت منذر»(40) أومأ بيده إلى صدره «و لكلّ قوم هاد»(41) و اشار بيده إلى عليّ عليه السّلام، و قال: بك يهتدي المهتدون بعدي»(1).

و عن ابن عبّاس: رسول اللّه المنذر و الهادي عليّ‌.

و عن ابن مردويه، حدّثنا عليّ بن الحسين بن محمّد الكاتب، حدثنا أحمد بن الحسن بن سعيد بن عثمان الخرّاز، حدثنا أبي، حدّثنا حصين بن مخارق، عن حمزة الزّيّات، عن عمر بن عبد اللّه بن يعلى بن مرّة، عن أبيه، عن جدّه قال: قرأ رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم: «انّما انت منذر و لكلّ قوم هاد»(2)، فقال: «أنا المنذر و عليّ الهادي».(3)


1) . انظر: تفسير فرات الكوفيّ‌، ص 205، التبيان، ج 6، ص 223، الدرّ المنثور، ج 4، ص 45

2) . الرعد 13:7

3) . العيّاشيّ‌، ج 2، ص 207، حديث 7، بصائر الدرجات، ج 1، ص 30، الكافي، ج 1، ص 191 النعمانيّ‌، ص 110، الصافي، ج 3، ص 59، إثبات الهداة، ج 1، ص 81، البرهان، ج 2، ص 280-281، البحار، ج 23، ص 3، نور الثقلين، ج 2، ص 483-484

و عن ابن مردويه، حدثنا محمّد بن عليّ بن دخيم، حدثنا أحمد بن حازم الغفاريّ‌، حدثنا عثمان بن محمّد، حدّثنا مطّلب بن زياد، عن السّديّ‌، عن عبد خير، عن عليّ في قوله: «انّما انت منذر و لكلّ قوم هاد»(1)، قال: المنذر رسول اللّه، و الهادي رجل من بني هاشم، يعنى نفسه».

و عن ابن مردويه، حدّثنا أحمد بن محمّد السدّيّ‌، حدّثنا عيسى بن محمّد المروزيّ‌، حدّثنا عمر بن محمّد الحسين، حدّثنا أبي، حدّثنا عيسى بن موسى غنجار، عن أبي مريم، عن المنهال بن عمرو، حدّثنا عبّاد بن عبد اللّه الأسديّ‌: سمعت عليّا عليه السّلام يقول على المنبر: «و اللّه ما من رجل من قريش إلاّ و قد نزلت فيه آية أو آيتان. فقال رجل ممّن تحته: ما نزل فيك‌؟ فغضب. ثمّ قال: أما إنّك لو لم تسألني على رءوس القوم ما حدّثتك، ويحك هل تقرأ هود؟ ثم قرأ عليّ عليه السّلام «أَ فَمَنْ كٰانَ عَلىٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ‌»(2)، ثمّ قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: على بيّنة و انا الشّاهد منه».(3)

و عن ابن مردويه، حدثنا سليمان بن أحمد الطّبرانيّ‌، حدّثنا عليّ بن اسحاق الوزير الأصبهانيّ‌، حدّثنا إسماعيل بن موسى السّديّ‌، حدّثنا عمر بن سعيد، حدّثنا فضيل بن مرزوق، عن أبي سخيلة، عن أبى ذرّ و سلمان قالا: أخذ النّبيّ بيد عليّ عليهما السّلام فقال: «إنّ هذا أوّل من آمن بي، و هذا أوّل من يصافحني يوم القيامة، و هذا الصّدّيق الأكبر، و هذا فاروق هذه الأمّة يفرّق بين الحقّ و الباطل، و هذا يعسوب المؤمنين و المال يعسوب الظالم».(4)

و في رواية: يعسوب الظّلمة. و في رواية أخرى: يعسوب الكفّار.

و عن ابن مردويه، حدّثنا أحمد بن محمّد بن عثمان الصّيدلانيّ‌، حدثنا المنذر بن محمد بن المنذر، حدثنا أحمد بن موسى الأسديّ‌، حدّثنا أبو معاذ الخزّاز، عن زياد بن


1) . الرعد 13:7

2) . هود 11:71

3) . انظر: اللوامع النورانيّة، ص 158، بحار الانوار، ج 31، ص 392

4) . مجمع الزوائد، ج 9، ص 102. ترجمه الإمام عليّ بن أبي طالب (ع) من تاريخ مدينة دمشق، ج 1، ص 87 و أيضا انظر: كشف الغمة، ج 1، ص 115، تفسير العيّاشيّ‌، ج 1، ص 4

المنذر، عن أبي عبد اللّه، عن أبي سخيلة، قال لي أبو ذرّ: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: «عليّ أوّل من آمن بي، و هو الصّدّيق الأكبر، و هو الفاروق يفرق بين الحقّ و الباطل».(1)

و بإسناده عن ابن أبي ليلى، عن أبيه، قال النّبيّ عليه السّلام: «الصّدّيقون ثلاثة: حبيب النّجار، و مؤمن آل فرعون، و عليّ بن أبي طالب و هو أفضلهم».(2)

و بإسناده عن ابن عبّاس في قوله تعالى: «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ كُونُوا مَعَ اَلصّٰادِقِينَ‌».(3)قال: مع عليّ بن أبي طالب».(4)

و عن ابن مردويه، حدثنا عبد الرحمن بن محمّد، حدثنا أحمد بن الحسن، حدثنا أبي حصين، حدثنا حمزة بن عطاء عن أبي جعفر في قوله: «وَ اَلَّذِي جٰاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ‌»(5)قال: «جاء به النّبيّ و صدّق عليّ بن أبي طالب عليهما السّلام».(6)

و بإسناده عن مجاهد مثله.

و بإسناده عن ابن عمر «أنّ عليّا قال: يا رسول اللّه، قد آخيت بين أصحابك، فمن


1) . في تأريخ مدينة دمشق عن أبي سخيلة قال حججت أنا و سلمان فنزلنا بأبي ذرّ فكنّا عنده ما شاء اللّه، فلمّا حان منّا حفوف قلت: يا أبا ذرّ، إنّي أرى أمورا قد حدثت و إنّي خائف أن يكون في الناس اختلاف، فإن كان ذلك فما تأمرني‌؟ قال: الزم كتاب اللّه عزّ و جلّ و عليّ بن أبي طالب، فاشهد أنّي سمعت رسول اللّه يقول: عليّ أوّل من آمن بي و أوّل من يصافحني يوم القيامة، و هو الصدّيق الأكبر، و هو الفاروق يفرق بين الحقّ و الباطل. ترجمة الإمام عليّ بن أبي طالب من تاريخ دمشق، ج 1، ص 88

2) . كشف الغمة، ج 1، ص 118 و من المسند [أحمد بن حنبل] عن أبي ليلى قال: قال رسول اللّه (ص): الصدّيقون ثلاثة: حبيب النجّار، مؤمن آل ياسين الّذى قال: «يٰا قَوْمِ اِتَّبِعُوا اَلْمُرْسَلِينَ‌» و حزقيل مؤمن آل فرعون الّذى قال: «أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اَللّٰهُ‌» و عليّ بن أبي طالب و هو أفضلهم».

3) . التوبة 9:119

4) . انظر: الأمالي للشيخ الطوسيّ‌، عن جابر، عن أبي جعفر (ع)، ص 255، حديث 461

5) . الزمر 39:33

6) . في أمالي الطوسيّ‌: «عن علي بن أبي طالب (ع) فى قوله «فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَذَبَ عَلَى اَللّٰهِ وَ كَذَّبَ‌ بالصّديق اذ جاءه» [الزمر - 32] قال: الصدق ولايتنا أهل البيت»، ص 364، حديث 766

أخي‌؟ قال: أ ما ترضى أن أكون أخاك‌؟ قال: بلى. قال: أنا أخوك في الدنيا و الآخرة. و قال أنت أخى و مولى كلّ مؤمن»، و قال: عليّ أخي و صاحب لوائي يوم القيامة.(1)

و بإسناده عن البراء بن عازب قال النّبي عليه السّلام: «إنّ عليّا أخي و خليلي».

و إسناده عن أمّ أيمن «أنّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله قال لها: يا أمّ أيمن، ادعى لي أخي قالت: من أخوك، يا رسول اللّه‌؟ قال عليه السلام: عليّ‌. قالت: و أخوك فزوّجته ابنتك‌؟ قال: نعم، أم فو الله قد زوّجتها كفوا شريفا في الدّنيا و الآخرة».

و عن ابن مردويه، حدثنا محمّد بن أحمد بن إبراهيم، حدّثنا الحسين بن عليّ بن الحسين البلويّ‌، حدثنا محمّد بن الحسن الكوفيّ‌، حدّثنا صالح بن أبي الأسود، عن إبراهيم بن حيّان، عن عبد اللّه بن فضيل الكنديّ‌، عن أبيه: «سمعت عليّا عليه السّلام و هو يقول على المنبر: انا أخو رسول اللّه لا يقولها [بعدى] إلاّ كذّاب أو يتخبّطه جنون، فقام ابن عمراما فقال: اسمعوا ما يقول هذا الكذّاب، و أنا أقول: أنا أخو رسول اللّه، فتخبّطه جنون، و ما كان بمجنون و ما زال مجنونا حتّى مات، فأتيت عليّا فقلت: «أشهد أنّك على الحقّ‌».(2)

و بإسناده عن عقبة الهجريّ‌، عن عمّه قال: سمعت عليّا يقول: «لأقولنّ اليوم قولا لم يقله أحد قبلي و لا بعدي إلاّ كاذب، أنا عبد اللّه و أخو رسوله، ورثت نبيّ الرّحمة، و نكحت سيّدة نساء أهل الجنّة، و أنا خير الوصيّين».(3)

فصل

اعلم أنّ القاب عليّ عليه السّلام كثيرة: هو ساقي الكوثر، هو الذّائد عن الحوض و هو قاضي دين رسول اللّه، و هو المنجز عداته، هو خير البريّة، و هذا كلّه من قول [كلام خ ل] رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فيما رواه المخالف و المؤالف.


1) . انظر: كتاب سليم بن قيس الهلاليّ‌، ج 52، ص 888

2) . انظر: الغدير، ج 9، ص 318

3) . انظر: الغدير، ج 3، ص 122

و قال عليه السّلام: «عليّ صفوة النّاس بعدي و هو النّعمة» لقوله تعالى: «أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ كُفْراً»(1). و هو حبل اللّه، و هو العروة الوثقى.(2)

روى أنّ أعرابيّا دخل على النّبيّ عليه السّلام، فقال: اشتبهت آية من كتاب اللّه عليّ «وَ اِعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اَللّٰهِ‌»(3)و كان عليّ عليه السّلام على يمين رسول اللّه، فوضع يده على كتفه و قال: هذا حبل اللّه فاعتصموا به.(4)

فانصرف الأعرابي و جعل يقول: آمنت باللّه و برسوله و اعتصمت بحبل اللّه، فسمعه رجلان يقول ذلك فضحكا منه، ثمّ دخلا على النّبيّ يضحكان و قالا: سمعنا أعرابيّا يقول كذا و كذا، فقال النّبيّ‌: «إنّ ذلك الأعرابيّ من اهل الجنّة» فخجلا و انصرفا و أتيا الأعرابيّ و قالا: إنّ لك عندنا بشارة، و لنا ذنب بك. فقال: و ما البشارة‌؟ قالا: إنّ النّبيّ قال: إنّك من أهل الجنّة، فقال: الحمد للّه، و ما ذنبكما؟ قالا: ضحكنا منك لمّا سمعناك تقول ذلك فاستغفر لنا، قال: إنّ اللّه يقول: «وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جٰاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اَللّٰهَ وَ اِسْتَغْفَرَ لَهُمُ اَلرَّسُولُ لَوَجَدُوا اَللّٰهَ تَوّٰاباً رَحِيماً».(5)

لم تركتما رسول اللّه و جئتماني، اخرجا إن كنتما تؤمنان باللّه و رسوله و تعتصمان بحبل اللّه فغفر اللّه لكما».

و عن ابن مردويه، اخبرنا أبو بكر أحمد بن كابل بن خلف، اخبرنا عبد بن كثير العامريّ‌، اخبرنا محمّد بن عليّ الصّيرفيّ‌، اخبرنا إبراهيم بن اسماعيل اليشكريّ‌، عن شريك، عن أعمش عن أبي وائل، عن حذيفة، قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «عليّ خير البشر، من أبي فقد كفر».(6)


1) . إبراهيم 14:28

2) . كنز الدقائق، ج 1، ص 615

3) . آل عمران 3:103

4) . و أيضا عن ابن يزيد قال: سألت أبا الحسن عليه السلام عن قوله: «وَ اِعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اَللّٰهِ جَمِيعاً» قال: عليّ بن أبي طالب حبل اللّه المتين. نور الثقلين، ج 1، ص 377

5) . النساء 4:64

6) . بحار الأنوار، ج 38، ص 6، حديث 9، أمالي الصدوق، ص 47

و قال النّبى صلى اللّه عليه و آله: «عليّ صالح المؤمنين بنصّ القرآن».

و هو الأذن الواعية و المؤذّن الّذى قال تعالى: «فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ‌»(1)، و هو أَذٰانٌ مِنَ اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ‌، و هو و ولده الّذين قال اللّه تعالى: «و على الاعراف رجاه وَ نٰادىٰ أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ أَصْحٰابَ اَلنّٰارِ و هم أولئك الصّدّيقون و الشهداء»(2)و هو الوالد لقوله: «أنا و عليّ أبوا هذه الأمّة»(3)و هو الودود؛ لقوله تعالى: «سَيَجْعَلُ لَهُمُ اَلرَّحْمٰنُ وُدًّا»(4)و هو الصراط المستقيم؛ لقول النّبيّ عليه السّلام: «للّه صراطان أحدهما في الدّنيا و الآخر في الآخرة، فمن لم يعرف صراط الدّنيا لم يمرّ على صراط الآخرة»، و هو المناجى لقوله تعالى: «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا نٰاجَيْتُمُ اَلرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوٰاكُمْ صَدَقَةً‌»(5)و هو الكافي لقوله: «وَ كَفَى اَللّٰهُ اَلْمُؤْمِنِينَ اَلْقِتٰالَ‌»(6)و هو مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلْكِتٰابِ‌؛ لقوله تعالى: «قُلْ كَفىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلْكِتٰابِ‌».(7)

و هو أحد البحرين لقوله تعالى: «مَرَجَ اَلْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيٰانِ‌»،(8)و هو الملقي في جهنّم أعداءه؛ لقوله تعالى: «أَلْقِيٰا فِي جَهَنَّمَ‌»(9)فإنّه خطاب من اللّه لرسوله و لعليّ‌، و هو الوفيّ المطعم لقوله تعالى: «يوفون و يطعمون»،(10)و هو الوليّ لقوله تعالى: «إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ‌


1) . الأعراف 7:44

2) . فى القرآن الكريم: «وَ نٰادىٰ أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ أَصْحٰابَ اَلنّٰارِ أَنْ قَدْ وَجَدْنٰا مٰا وَعَدَنٰا رَبُّنٰا حَقًّا فَهَلْ وَجَدْتُمْ مٰا وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقًّا، قٰالُوا نَعَمْ‌، فأذّن مؤذن بينهم أن لعنة اللّه على الظالمين. الذين يصدون عن سبيل اللّه و يبغونها عوجا و هم بالاخرة كافرون. و بينهما حجاب و على الاعراف رجاه يَعْرِفُونَ كُلاًّ بِسِيمٰاهُمْ وَ نٰادَوْا أَصْحٰابَ اَلْجَنَّةِ أَنْ سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ لَمْ يَدْخُلُوهٰا وَ هُمْ يَطْمَعُونَ‌...» الأعراف 7:43-46

3) . انظر: بحار الانوار، ج 32، ص 11

4) . مريم 19:96

5) . المجادلة 58:12

6) . الاحزاب 33:25

7) . الرعد 13:43

8) . الرحمن 55:19

9) . ق 50:24

10) . فى القرآن الكريم: «اَلَّذِينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اَللّٰهِ وَ لاٰ يَنْقُضُونَ اَلْمِيثٰاقَ‌»، الرعد 13:20 و أيضا: «وَ يُطْعِمُونَ اَلطَّعٰامَ عَلىٰ حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً»: الإنسان (76):8

وَ رَسُولُهُ‌»(1)و هو المنفق لقوله تعالى: «اَلَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ اَلنَّهٰارِ سِرًّا وَ عَلاٰنِيَةً‌»(2)، و هو «مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ اِبْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اَللّٰهِ‌»(3)ليلة بات على فراش رسول اللّه، و هو النّسب و الصّهر لقوله تعالى: «و جعله نسبا و صهرا»(4)و الناس كلّهم خطبوا فاطمة عليها السّلام فردّهم النّبيّ‌، و إنّ قريشا سمّته الموت يوم بدر فنزلت «و لقد كنتم تمنّون الموت مِنْ قَبْلِ أَنْ تَلْقَوْهُ فَقَدْ رَأَيْتُمُوهُ‌».(5)


1) المائدة 5:55

2) . البقرة 2:274

3) . البقرة 2:207

4) . الفرقان 25:54

5) . آل عمران 3:143

باب في ذكر فاطمة بنت رسول اللّه عليهما السلام

اشاره

هي البتول الطّهر، و الطّاهرة الزّهرة الزّهراء الزاهرة، المحدّثة العليمة، العالمة الحكيمة الحليمة التّقيّة النّقيّة، حبيبة أبيها، السيّدة، الزاهدة، حوراء إنسيّة، بضعة رسول اللّه، شجنة نبيّ اللّه، المظلومة، المضطهدة الشهيدة، مؤنسة خديجة الكبرى في بطنها، أمّ الأئمّة والدة حجج اللّه تعالى، أمة اللّه، بنت النّبيّ‌، زوجة الوصيّ‌، سيّدة نساء أهل الجنّة، سيّدة نساء العالمين، الأمة البارّة، المدفونة باللّيل، الكاظمة، الرءوفة.

فصل في تفسير ألقابها المذكورة

اعلم انّها عليها السّلام بتلت نفسها على المحظورات و المكروهات عقلا و شرعا فتبتّلت، و انقطعت إلى طاعة اللّه و عباداته علما و عملا، و بتل الحيض و الاستحاضة و النفاس عنها، و كانت طاهرا [طهرا] أبدا. طاهرة لم تزل كانت من الّذين «اذهب اللّه عنهم الرّجس اهل البيت و طهّرهم تطهيرا»(1)

فقال: لأنّها تزهر لأمير المؤمنين عليه السلام في النهار ثلاث مرّات بالنور، كان يزهر نور وجهها صلاة الغداة و الناس في فراشهم، فيدخل بياض ذلك النور إلى حجراتهم بالمدينة، فتبيضّ حيطانهم. فيعجبون من ذلك، فيأتون النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله فيسألونه عمّا رأوا، فيرسلهم إلى منزل فاطمة عليها السلام فيأتون منزلها فيرونها قاعدة في محرابها تصلّي و النور يسطع من محرابها من وجهها، فيعلمون أنّ‌


1) . فى القرآن الكريم: «إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» الأحزاب 33:33 «عن أبان بن تغلب قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السلام: يا ابن رسول اللّه، لم سمّيت الزهراء زهراء؟

و بسبب نور يزهر و يضيء من ملاءتها الّتي كانت من الشعر و الوبر أسلم من اليهود نيّف و ثمانون نفرا، و من حديثه «أنّ عليّا أخذ شيئا من الشعير من يهوديّ و رهنه بذلك مرطا لفاطمة، فأخذه اليهوديّ و وضعه في بيت من داره، فلمّا أمسى بعث زوجته إلى ذلك البيت لتأخذ منه متاعا لهم فيه، فلمّا فتحت الباب رأت في البيت مصباحا قد أضاءت الدّار به كانّه زهرة السّماء او زهرة الرّوضة الغنّاء، فأخبرت زوجها بذلك فلمّا دخل البيت و رأى النّور ينتشر من مرط فاطمة عليها السّلام ذهب الرّجل إلى قرابته و المرأة إلى قرابتها فاستحضراهم فلمّا رأوا ذلك أسلموا كلّهم».

و كان أبوها يشمّ رأسها و صدرها و يقول عليه السّلام: «أجد رائحة زهر الجنّة منها» و هي زهراء تشبه أباها في الخلق و الخلق و الحسن و الجمال(1)و كان النّبيّ عليه السّلام يسمّى الأزهر و هي الزّهراء، يقال رجل أزهر: أي أبيض مشرق الوجه، و المرأة زهراء. و كانت زهراء يسلب نورها نور الأزهرين: الشّمس و القمر.

و كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حدّثها بما كان و ما يكون ممّا أخبره اللّه، و يقال للرّجل الصادق الظّنّ محدّث - بفتح الدّال مشدّدة - و كانت لها فراسة صادقة، و هي كانت عالمة جدّا في الأصول و الفروع يطّلع على علمها الفائض من نظر في خطبتها و كلامها، و كانت عالمة بالأحكام الشّرعيّة صاحبة الحكمة متقنة للأمور تحكم و تقضي بالعدل، و كانت ذات حلم و أناة و وقار و سكينة، و كانت متّقية ذات تقى و تقوى). و اتّقى


1) . «عن عائشة قالت: كان النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله إذا قدم من سفر قبّل نحر فاطمة و قال: منها أشمّ رائحة الجنّة». إحقاق الحقّ‌، ج 10، ص 185-186

يتّقى، أصله اوتقى على افتعل، فقلبت الواو ياء لانكسار ما قبلها و أبدلت منها التاء و أدغمت، فلمّا كثر استعماله توهّموا أنّ التّاء من نفس الكلمة).

و كانت نقيّة نظيفة من كلّ عار و شنار، يقال: نقى الشىء ينقى نقاوة بالفتح فهو نقيّ أى نظيف، و كانت محبوبة إلى أبيها رسول اللّه صلّى الله عليه و آله يزيد حبّه لها على محبّتها له عليهما السّلام، و كانت سيّدة زاهدة أي غير راغبة في حطام الدّنيا و زينتها متزهّدة أي متعبّدة لربّها سرّا و إعلانا ليلا و نهارا.

و عن أبي سعيد، قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: «سادات نساء أهل الجنّة أربع: فاطمة بنت محمّد صلّى الله عليه و آله، و خديجة، و مريم، و آسية. و فاطمة سيّدة نساء أهل الجنّة»،(1)و قال: «دخلت الجنّة ليلة أسري بي فناولنى جبرئيل عليه السّلام تفّاحة من ثمر الجنّة فاكلتها فوقع ماؤها في صلبي، فوقعت على خديجة فحملت بفاطمة، ففاطمة حوراء في صورة إنسيّة، فاذا اشتقت إلى الجنّة قبّلت فاطمة فأشمّ منها رائحة الجنّة».(2)

و البضعة: القطعة من اللّحم بالفتح، و أخواتها بالكسر كالفلذة. و في الحديث: «الرّحم شحنة من اللّه»، أي الرّحم مشتقّة من الرّحمن، يعني أنّها قرابة مشتبكة كاشتباك العروق.

و كونها مظلومة مضطهدة بعد أبيها لا يخفى، فقد سلبت فدك منها قهرا، و منع حقّ ولديها و بعلها، و ماتت بالغصّة شهيدة إذ ضربوا باب دارها على بطنها حتّى هلك ابنها الجنين الّذي سمّاه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله المحسن.

و استئناس أمّها خديجة هو أنّ نساء قريش هاجرن خديجة إذ تزوّجت رسول اللّه صلّى الله عليه و آله فمرّ عليها النّبيّ صلّى الله عليه و آله يوما و هي تتكلّم فقال: يا خديجة فمن تكلّمين، فقالت مع الجنين الّذى في بطني.

و تفسير الباقي(3)ظاهر.


1) . «عن ابن عباس، عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله أنّه قال: «أربع نسوة سادات، عالمهنّ‌: مريم بنت عمران، و آسية بنت مزاحم، و خديجة بنت خويلد، و فاطمة بنت محمّد و أفضلهنّ عالما فاطمة». تفسير روح المعاني، ج 3، ص 155

2) . انظر: دلائل الإمامة، 146، نوادر المعجزات، 17/99، علل الشرائع، ج 1، ص 183

3) . ما بقي.

فصل

و بإسناد ابن مردويه، عن أبي هريرة أنّ النّبيّ عليه السّلام قال: «إنّ ملكا استأذن اللّه في زيارتي و اخبرني(1)أنّ فاطمة سيّدة نساء أهل الجنّة»(2).

و عن حذيفة كان النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله لا ينام حتّى يقبّل عرض وجه فاطمة و بين ثدييها و يدعو لها.(3)

و عن ابن عبّاس أنّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله كان إذا رجع من مغازيه قبّل رأس فاطمة.(4)

و عن عائشة أنّ النّبيّ عليه الصلاة و السّلام إذا قدم من سفر قبّل ما بين عيني فاطمة و قبّل نحرها، و قال: منه أشمّ رائحة الجنّة.

و قال النّبيّ عليه السّلام: «إنّما سمّيت فاطمة فاطمة لأنّ اللّه فطمها و فطم من أحبّها من النّار».(5)

و قال عليّ بن موسى الرضا عليه السّلام و قد سئل عن الشيخين فقال عليه السّلام: كانت لنا امّه بارّة خرجت من الدّنيا و هي عليهما غضبى، و نحن لا نرضى حتّى ترضى.

و الأمّة لغة في الأمّ‌.

و كانت فاطمة وصّت أن تدفن ليلا، لجفاء القوم. و لا تدع عليهم بل كظمت غيظها، و كانت بنت نبيّ الرّحمة فاحتملت ظلمهم.


1) . فبشرني.

2) . انظر: من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 603، مسند احمد، ج 3، ص 80

3) . «عن حذيفة قال: كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لا ينام حتّى يقبّل عرض وجه فاطمة و بين يديها». إحقاق الحقّ‌، ج 10، ص 185-186

4) . «عن نافع، عن ابن عمر: أنّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله قبّل رأس فاطمة و قال: فداك أبوك، كما كنت فكوني و في خبر فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: فداك أبي و أمّي». إحقاق الحقّ‌، ج 10، ص 185-186

5) . في دلائل الامامة عن عليّ بن أبي طالب (ع) قال: سمعت رسول اللّه (ص) يقول: «إنّما سمّيت فاطمة فاطمة لانّها فطمت هي و شيعتها و ذريتها من النّار»، ص 148

باب في ذكر الحسن و الحسين عليهما السّلام

اشاره

هما سبطا رسول اللّه، هما ريحانتا نبيّ اللّه، هما شنفا العرش، هما سيّدا شباب أهل الجنّة.

و قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: «هذا السيّد المجتبى، و هذا شهيد كربلا سيّد الشهداء».

و قال عليه السّلام: «الحسين هو السيّد و أخو السّيّد و ابن السّيّد و أبو السّادة، هو الحجّة أخو الحجّة ابن الحجّة أبو الحجج، هو الإمام أخو الإمام ابن الإمام أبو الأئمّة».

و روى أنّ فاطمة عليها السّلام أتت النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله فقالت: هذان ابناك ورّثهما شيئا، فقال عليه السّلام: «أمّا الحسن فإنّ له هديي و سؤددي، و أمّا الحسين فإنّ له جودي و شجاعتي».(1)

ترجمة الإمام الحسن من تاريخ مدينة دمشق، ص 123

و لذلك قيل: ذو الهدى و السؤدد للحسن، و ذو الجود و الشجاعة للحسين. و قيل لهما: ابنا رسول اللّه، قال اللّه تعالى: «نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ‌»(2)فأمّا قوله تعالى: «ما كان محمّه أَبٰا أَحَدٍ مِنْ رِجٰالِكُمْ‌»(3)فالمراد به زيد بن حارثة فهو من رجال المخاطبين من الأمّة. و هما القطعتان من جسد الرسول، و قرّتا عين البتول. و هما الفرقدان على سماء الدّين، و رسول اللّه شمسها، و عليّ ثمرها، و فاطمة زهرتها. و هما السّيّدان الأطهران الأزهران الأنوران النّقيّان التقيّان الزاكيان الفاضلان العالمان ملهما الحقّ و قائدا الخلق.

1) . «... أنبأنا إبراهيم بن عليّ الرافعيّ‌، عن أبيه، عن جدّته زينب بنت أبي رافع قالت: رأيت فاطمة بنت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلم أتت بابنيها إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلم في شكواه الذي توفّي فيه، فقالت: يا رسول اللّه هذان ابناك فورّثهما. فقال: أمّا حسن فإنّ له هيبتي و سؤددي، و أمّا حسين فإنّ له جرأتي و جودي».

2) . آل عمران 3:61

3) . الاحزاب 33:40

فصل

قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «إنّ ابنيّ ذين ريحانتاي من الدّنيا»(1)

ترجمة الإمام الحسن عليه السلام من تاريخ مدينة دمشق، ص 62

و قال: «إنّ الحسن و الحسين شنفا العرش، و إنّ الجنّة قالت: يا ربّ أسكنتني الضّعفاء و المساكين، فقال اللّه: أ لا ترضين أنّي زيّنت أركانك بالحسن و الحسين، فماست كما تميس العروس فرحا».(2)و قال عليه السّلام: «اللّهمّ إنّي احبّهما فأحبّهما و أحبّ من أحبّهما».(3)

ترجمة الإمام الحسن (ع) من تاريخ مدينة دمشق، ص 56 و 57

و قال: «من أحبّ الحسن و الحسين أحببته و من أحببته أحبّه اللّه و من أحبّه اللّه أدخله اللّه الجنّة».

و هما المرتدفان و المصطرعان، و تفسير ذلك ما روى ابن مسعود: أنّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله كان يصلّى فجاء الحسن و الحسين، فاردفاه، فلمّا رفع رأسه أخذهما أخذا رقيقا، فلمّا عاد عادا، فلمّا انصرف أجلس هذا على فخذه و هذا على فخذه و قال: من أحبّني فليحبّ هذين.

و روى عن عبد اللّه ميمون عن الصّادق عليه السّلام: «اصطرع الحسن و الحسين بين يدي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و عليهما و على أبيهما، فقال رسول اللّه: إيها حسن خذ حسينا. فقالت فاطمة: يا رسول اللّه، أ تستنهض الكبير على الصّغير؟ فقال رسول اللّه:


1) . «... عن الحسن عن أبي بكرة قال: كان الحسن و الحسين يثبان على ظهر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلم و هو يصلّى فيمسكهما بيده حتّى يرفع صلبه و يقومان على الأرض، فلمّا فرغ أجلسهما في حجره ثم قال: إن ابنيّ هذين ريحانتيّ من الدنيا».

2) . الارشاد، ج 2، ص 131؛ روضة الواعظين، ص 661؛ اعلام الورى، ص 221

3) . «... عن ابن أبي مليكة، عن عائشة أنّ النّبي صلّى اللّه عليه و سلم كان يأخذ حسنا فيضمّه إليه ثمّ يقول: اللّهمّ إنّ هذا ابني و أنا أحبّه، فأحببه و أحبّ من يحبّه» و «... عن أبي حازم عن أبي هريرة، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلم: [للحسن و الحسين] اللّهمّ إنّي أحبّهما فأحبّهما».

هذا جبرئيل عليه السّلام يقول للحسين: إيها حسين خذ الحسن».(1)

ترجمة الإمام الحسن من تاريخ مدينة دمشق، ص 109

روى عن أمّ الفضل بنت الحارث أنّها قالت للنبيّ عليه السّلام: رأيت اللّيلة حلما منكرا، فسأل: و ما هو؟ قالت: إنّه شديد، قال: ما هو؟ قالت: كأنّ قطعة من جسدك قطعت و وضعت في حجري. فقال رسول اللّه: خيرا رأيت تلد فاطمة غلاما فيكون في حجرك، فولدت فاطمة الحسين و دخل رسول اللّه و الحسين في حجري، فقال لي: هذا تأويل رؤياك.(2)

و كانا حجّة اللّه لنبيّه في المباهلة في الصّغر، و حجّة اللّه على الأمّة بعد أبيهما. و هما الكاملان في الصّبا. و تفسير ذلك أنّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله لم يبايع صبيّا في ظاهر الحال، فبيعة رسول اللّه لهما من برهان كمالهما في الصّغر، و حجّة اختصاص اللّه لهما، و قد أوجب اللّه لهما الثّواب في حال الطفوليّة إذ فعلا ما فعل أبواهما، حتّى أنزل اللّه هل «أتى» كما حكى اللّه عن عيسى في المهد.

و روى العامّة و الخاصّة أنّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله قال: «ابناى هذان إمامان قاما أو قعدا و أبوهما خير منهما، و هما حجّتان بجابلقا و جابلسا و ما بينهما، و هما مدينتان بالمشرق و المغرب فيهما خلق لم يهمّوا بمعصية اللّه قطّ».(3)


1) . انظر: بحار الانوار، ج 39، ص 291؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج 3، ص 163 «... عن عمّار ابن أبي عمّار، عن ابن عباس قال: انتجد الحسن و الحسين عند رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلم فجعل يقول: هى يا حسن، خذ يا حسن. فقالت عائشة: تعين الكبير على الصغير؟ فقال: إن جبرئيل يقول: خذ يا حسين».

2) . الارشاد، ج 2، ص 132؛ اعلام الورى، ص 218

3) . نور الثقلين، ج 4، ص 284

باب في ذكر الامام عليّ بن الحسين عليهما السّلام

اشاره

هو آدم الثّاني، هو نوح الثّاني، هو إبراهيم الثّاني، هو سيّد العبّاد، و هو العابد السجّاد، هو زين العبّادين و سيّد المجتهدين، و إمام المؤمنين، و أبو الأئمّة المعصومين، و بقيّة الصّالحين، و أحد البكائين، و هو المنعوت بذي الثّفنات، و النّاطق له الحجر بالبيّنات، و هو ذو الأعلام الباهرات، و صاحب المعجزات و الكرامات، سميّ جدّه عليّ و شبيهه في العبادات، و يقال له: قائم اللّيل، صائم النّهار، الراغب في الآخرة، الزاهد في الدّنيا، المصفرّ اللّون من السّهر، المنخرم الأنف و الجبهة من السّجود، هو حسن الصّحبة و زوّار الكعبة، حليف القرآن، حبيب الرحمن، صالح أهل بيت الخير، رفيق الملائكة و الخضر، المغضي من الحياء، المتشوّق إلى الدعاء، يكنى أبا محمّد و أبا الحسين و أبا بكر، بقي مع جدّه أمير المؤمنين سنتين، و مع عمّه الحسن عشر سنين، و مع أبيه بعده عشر سنين، و بقى بعد مضيّ أبيه خمسا و ثلاثين سنة.

فصل

امتلأ بسيط الأرض من أولاده و أكثرهم أبرار.

عن أبي جعفر الباقر عليه السّلام: «كان عليّ بن الحسين عليهما السّلام يصلّي في اليوم و اللّيلة ألف ركعة، و كانت الريح تميّله بمنزلة السّنبلة، و كان إذا توضّأ اصفرّ لونه، فيقول له أهله: ما هذا الّذى يغشاك‌؟ فيقول: أ تدرون لمن أتأهّب للقيام بين يديه. و إذا قام إلى الصّلاة أخذته الرعدة، فقيل له فيه، فقال: أ تدري إلى من أقوم و من اريد أن اناجي. و حجّ ماشيا فسار من المدينة إلى مكّة في عشرين يوما، و لقد حجّ على راحلة عشر حجج، و على ناقته عشرين حجّة ما قرعهما بسوط. و كان يقرأ القرآن فربّما مرّ به المارّ يصعق من حسن صوته. و قيل له: ما آن لحزنك أن ينقضى، فقال: شكى يعقوب إلى ربّه من أقلّ ممّا

رأيت حتّى قال: «يا اسفى» إنّه فقد ابنا واحدا، و أنا رأيت أبي و أخي و جماعة أهل بيتي يذبّحون حولي.(1)

و أصبحت قريش تعدّ أنّ لها الفضل على العرب لأنّ محمّدا [صلّى اللّه عليه و آله و سلم] منها، لا تعدّ لها فضل إلاّ به، و أصبحت العجم مقرّة لهم بذلك.

فلئن كانت العرب صدقت أنّ لها الفضل على العجم، و صدقت [قريش] أن كان لها الفضل على العرب؛ لأنّ محمّدا [صلّى اللّه عليه و آله و سلم] منها، إنّ لنا أهل البيت الفضل على قريش لأنّ محمّدا [صلّى اللّه عليه و آله و سلم] منّا، فأصبحوا [يأخذون بحقّنا و] لا يعرفون لنا حقّا!!!

فهكذا أصبحنا إذ لم تعلم كيف أصبحنا!!!

قال [المنهال]: فظننت أنّه أراد أن يسمع من في البيت.

ترجمة الإمام زين العابدين عليه السلام من تاريخ مدينة دمشق، ص 80 و 81

و البكّاءون آدم على فراق الجنّة، و يعقوب و يوسف و فاطمة و عليّ بن الحسين و هو عليّ الثّاني.

و قيل له: ذا الثّفنات، لأنّ طول السّجود أثّر في مساجده و ثفناته. و ثفنات البعير: ما يقع على الأرض من أعضائه إذا استناخ، و غلظ كالرّكبتين و غيرهما.

و روى أنّ النّاس ظنّوا بعد الحسين محمّد بن الحنفيّة، فجاء زين العابدين إلى الحجر الأسود و ابن الحنفيّة، فقال محمّد: إن كان الحقّ لي في الإمامة أيّها الحجر فتكلّم به فلم ينطق، ثمّ قال عليّ مثله فأنطق الله الحجر فقال: إنّ الإمامة لعليّ و في أولاده، فقبّل محمّد رجله.(2)

و كان على ظهره كهيئة الجبال السّود للحمل على ظهره إلى الفقراء باللّيل، و كان يقوّت سبعين بيتا من أهل المدينة و هم لا يعلمون، فلمّا مات فقدوا أثره. و كان يعجبه أن يحضر طعامه جماعة من اليتامى و الأضرّاء و يلبسهم الثّياب و ينفق على عيالهم.


1) . «... عن المنهال - يعني ابن عمرو - قال دخلت على عليّ بن حسين فقلت: كيف أصبحت أصلحك اللّه‌؟ فقال: ما كنت أرى شيخا من أهل المصر مثلك لا يدري كيف أصبحنا؟!! فأمّا إذ لم تدر أو [لم] تعلم فأنا أخبرك: أصبحنا في قومنا بمنزلة بني إسرائيل في آل فرعون إذ كانوا يذبّحون أبناءهم و يستحيون نساءهم!!! و أصبح شيخنا و سيّدنا يتقرّب إلى عدوّنا بشتمه و سبّه على المنابر!!!

2) . انظر: الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 258؛ بحار الانوار، ج 42، ص 30

قيل: دخل عبد الملك بن مروان المسجد الحرام و أمر أن لا يدخل من يزاحمه في الطواف في زمان خلافته، فدخل زين العابدين و لم يلتفت إليه و لم يكن عرفه عبد الملك، فسأل خدمه عنه، فقالوا: هو عليّ بن الحسين عليهما السّلام، فقال: قولوا له ليحضرني. فلمّا قعد إليه، قال: هلّا تدخل علينا ما قتلت أباك فلم تهجرنا؟ قال: من قتل أبي أفسد عليه دنياه، فإن أردت أن تفسد عليّ دنياى فافعل. قال: معاذ اللّه، ادخل علينا لنساعدك من دنيانا، فرفع يديه و قال: يا ربّ أره حرمتي عندك، فوقع في الحال ألوف من الجواهر و اللآلئ ما لم يوجد مثله، و قال: من كان كذلك، فأيّ حاجة له إلى المخلوقات.(1)

ثمّ قال: يا ربّ استردّها فارتفعت إلى السّماء. فقال له عبد الملك: عظني. فقال: «أ تريد واعظا أبلغ من القرآن‌؟! قال اللّه تعالى: «ويل للمطفّفين»،(2)هذا لمن طفّف فكيف لمن أخذه كلّه.


1) . المخلوق.

2) . المطففين 83:1

باب في ذكر محمّد بن عليّ بن الحسين عليهم الصلاة و السلام

اشاره

هو محمّد الثّاني و باقر العلم لأهل التقى و خير من لبّى على الأجبل، ذو الزهد و السّؤدد، مظهر علوم الدين، مبيّن علم القرآن، حافظ معالم الدّين، علم الفضل لأهله، معدن الآثار و السنّة، مرجع بقايا الصحابة، ملجأ وجوه التابعين، مفزّع رؤساء الفقهاء و المتكلّمين، صاحب الجوابات المسكتة، ذو الآيات المخرسة، معتمد العلماء و المسلمين، شجرة الفتوّة و المروّة، موضع الرسالة و السنن، عيبة أخبار الأنبياء و السير، ملهم علم الكلام، مملي تفسير القرآن، هو من كان يحلّ شبه أهل الآراء، وارث علم خاتم الأنبياء، هو العليم الحكيم الحليم، بقيّة أهل بيت الرحمة، المشهور بالكرم و الجود، مقبول القول و الإمامة.

فصل

دخل جابر بن عبد اللّه الأنصاريّ بعد ما كفّ بصره على محمّد بن عليّ بن الحسين عليهم السّلام فقبّل يده، ثمّ أهوى إلى رجله فتنحّى عنه و قال: إنّ رسول صلّى اللّه عليه و آله يقرئك السّلام، فقال: و على رسول اللّه السّلام. ثمّ قال جابر: قال لي رسول اللّه: تبقى حتّى تلقى رجلا من ولدي يقال له محمّد بن عليّ بن الحسين يهب اللّه له النّور و الحكمة فأقرئه منّي السّلام.(1)و النّاس يروون عن جابر أنّه قال: يوشك أن تبقى حتّى تلقى لي ولدا من الحسين يقال له محمّد يبقر العلم بقرا فإذا لقيته فاقرأه منّي السّلام.(2)

و كان في وصيّة أمير المؤمنين عليّ عليه السّلام إلى ولده ذكر محمّد بن عليّ و الوصاة و أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله سمّاه و عرّفه بباقر العلوم.(3)


1) . بحار الانوار، ج 42، ص 227

2) . مناقب ابن شهرآشوب، ج 3، ص 328 و ايضا روضة الواعظين، ص 202

3) . لسان العرب، مادة «بقر».

و كان جابر بن عبد الله إذا روى عنه شيئا قال: حدّثني وصيّ الأوصياء و وارث علم الانبياء أبو جعفر الباقر. و عن عبد اللّه بن عطاء المكّي: ما رأيت العلماء عند أحد قطّ أصغر منهم عند أبي جعفر، و لقد رأيت الحكم بن عتيبة مع جلالته في القوم بين يديه كأنّه صبيّ بين يدي معلّمه.

و روى عن عمرو بن عبيد أنّه وفد على الباقر ليمتحنه قال: ما معنى قوله تعالى: «أَ وَ لَمْ يَرَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ كٰانَتٰا رَتْقاً فَفَتَقْنٰاهُمٰا»(1)فقال أبو جعفر: «كانت السماء رتقا لا تنزل القطر، و كانت الأرض رتقا لا تخرج النّبات» فقال عمرو خبّرني عن قوله: «وَ مَنْ يَحْلِلْ عَلَيْهِ غَضَبِي فَقَدْ هَوىٰ‌»(2)ما غضب اللّه‌؟ فقال: غضب اللّه عقابه، يا عمرو من ظنّ أنّ اللّه يغيّره شه فقد كفر».

و عن محمّد بن المنكدر: رأيت الباقر في ساعة حارّة يوما يتّكئ على غلامين له، فقلت: شيخ قرشي في طلب الدّنيا، لأعظنّه، فقلت له: لو جاءك الموت و أنت في طلب الدّنيا على هذه الحال‌؟ قال: «لو جاءني الموت لجاءني و أنا في طاعة من طاعات اللّه أكفّ بها نفسي عنك و عن النّاس، و إنّما كنت أخاف الموت لو جاءني و أنا في شيء من معاصي اللّه»، قال: أردت أن أعظك فوعظتني.

و عن القاسم بن محمّد بن أبى بكر: رأيت فتى أحسن من الشّمس الطّالعة ببقيع الفرقد بين قبرين قبر الحسن و عليّ بن الحسين و الباقر يبكى بكاء لم أسمع أشجى منه، فقلت: يا صبّي، ما الذي أفردك بالخلوة في المقابر؟ فقال:

إنّ الصبيّ صبيّ العقل لا صغر

أزرى بذي العقل فينا و لا كبر

فقلت: أراك حدثا تأتي بمثل هذا الكلام‌؟ فقال: إنّ اللّه إذا أودع عبدا حكمة لم يزدره الحكماء(3)لصغر سنّه، و كان عليه من اللّه نوره و المهابة. فقلت: بأبي أنت ما سمعت كلاما أرصن من كلامك، لا شكّ أنّك من أهل بيت حكمة، فمن أنت‌؟ قال: من شقاوة


1) . الانبياء 21:30

2) . طه 20:81

3) . العلماء.

أهل الدّنيا قلّة معرفتهم بأولاد الأنبياء، أنا محمّد بن عليّ بن الحسين، و هذا قبر أبي فأيّ انس آنس من قربه و أيّ وحشة لا تكون مع فقده(1)

إنّ الصبيّ صبيّ العقل لا صغر

أزرى بذي العقل فينا و لا كبر

ثم قال لي: يا هذا إنّك خليّ الذرع من الفكر، سليم الأحشاء من الحرقة، أمنت تقارب الأجل بطول الأمل، إنّ الّذي أفردني بالخلوة في مجالب أهل البلى تذكّر قول اللّه عزّ و جلّ «فَإِذٰا هُمْ مِنَ اَلْأَجْدٰاثِ إِلىٰ رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ‌».

فقلت: بأبي أنت و امّي من أنت‌؟ فإنّي لأسمع كلاما حسنا!

فقال: إنّ من شقاوة أهل البلاء قلّة معرفتهم بأولاد الأنبياء!! أنا محمّد بن عليّ بن الحسين بن عليّ و هذا قبر أبي فأيّ أنس آنس من قربه‌؟ و أيّ وحشة تكون معه‌؟ ثمّ أنشأ يقول:

ما غاض دمعي عند نازلة

إلاّ جعلتك للبكا سببا

إنّى أ جلّ ثرى حللت به

من أن أرى بسواك مكتئبا

فإذا ذكرتك سامحتك به

منّي الدموع ففاض فانسكبا

قال قيس: فانصرفت و ما تركت زيارة القبور مذ ذاك».

ترجمة الإمام الباقر عليه السلام من تاريخ مدينة دمشق، ص 147

. 0

1) . «... قال قيس بن النعمان: خرجت يوما إلى بعض مقابر المدينة فإذا أنا بصبيّ جالس عند قبر يبكي بكاء شديدا و إنّ وجهه ليلقي شعاعا من نور، فأقبلت عليه فقلت: أيّها الصبيّ ما الذي أعقلت له من الحزن حتّى أفردك بالخلوة في مجالب الموتى و البكاء على أهل البلى... و أنت بغرّ الحداثة مشغول عن اختلافات الأزمان و حنين الأحزان‌؟ [قال]: فرفع رأسه و طأطأه و أطرق ساعة لا يحير جوابا ثمّ رفع [إليّ‌] رأسه و هو يقول:

باب في ذكر الإمام جعفر بن محمّد عليهما السّلام

اشاره

هو أبو عبد اللّه الصادق الإمام المفترض الطاعة، صاحب الجفر و الجامعة، خليفة أبيه وصيّ أبى جعفر القائم بالإمامة، ينبوع العلوم معدن السخاء و الحلم و الكرم، منبع العلوم الإلهيّ مشرع الشرائع، أفضل أهل الزمان، شيخ الطالبيّين، مستجاب الدّعوة، علاّمة زمانه، ذو المعجزات الباهرة، صاحب الآيات، مغرس الفخار المعرق، فرع العلاء المثمر المورق.

فصل

اعلم أنّه لقّب بالصادق و كلّهم كانوا صادقين و قيل في ذلك وجهان:

أحدهما: أنّه جرى بينه و بين رجل من بني العبّاس كلام فخاصمه العبّاسي إلى قبر رسول اللّه، فسمع من القبر: جعفر هو الصادق.

و الثاني: ما روى عن أبي خالد الكابلي أنّه قال: دخلت على زين العابدين عليه السّلام، فقلت: أخبرني بالّذين فرض اللّه طاعتهم و الاقتداء بهم بعد رسول اللّه، قال: «يا كنكر، أمير المؤمنين، ثمّ الحسن، ثمّ الحسين، ثمّ انتهى الأمر إلينا، ثمّ سكت. فقلت: يا سيّدي روى لنا عن أمير المؤمنين أنّ الأرض لا تخلو من حجّة اللّه على عباده، فمن الحجّة و الإمام بعدك‌؟ فقال: ابني محمّد و اسمه في التوراة الباقر يبقر العلم بقرا، و من بعده ابنه جعفر و اسمه عند أهل السماء الصادق. قلت: و كيف صار اسمه الصادق و كلّكم صادقون‌؟ فقال: حدّثني أبي عن أبيه أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال: إذا ولد ابني جعفر بن محمّد بن عليّ بن الحسين فسمّوه الصادق، فإنّ الخامس من ولده الّذي اسمه جعفر، يدّعي الإمامة افتراء على اللّه، فهو عند اللّه

جعفر الكذّاب.(1)

و أمر المنصور بإحضار أبي عبد اللّه فلمّا حضر قال له: قتلني اللّه إن لم أقتلك، أ تلحد في سلطاني و تبغيني الغوائل‌؟ فقال أبو عبد اللّه: و اللّه ما فعلت و لا أردت، فإن كان بلغك فمن كاذب. فقال: إنّ فلانا أخبرني عنك بما ذكرت، قال: أحضره فاحضر. فقال: قد سمعت عن جعفر كذا و كذا، فاستحلفه فابتدأ باليمين، فقال أبو عبد اللّه: دعني احلّفه أنا، فقال له: افعل، فقال أبو عبد اللّه للسّاعي قل: برئت من حول اللّه و قوّته و التجأت إلى حولي و قوّتي، فحلف فما برح حتّى ضرب برجله، فقال المنصور: أخرجوه لعنه اللّه.

و بعث داود بن عليّ بن عبد اللّه بن عبّا - و كان واليا بالمدينة - جماعة إلى أبي عبد اللّه عليه السّلام يحضره إلى داره ليقتله، فلمّا دخلوا عليه و غلّظوا في الكلام له، فدعا اللّه ثمّ قال: إنّ صاحبكم مات فارتفع الأصوات بالصياح، و قيل: مات داود بن عليّ الساعة.

و قال [عليه السلام]: وجدت علم النّاس في أربع: اوّلها: أن تعرف ربّك، و الثاني: أن تعرف ما صنع بك، و الثالث: أن تعرف ما أراد منك، و الرابع: أن تعرف ما يخرجك عن دينك.(2)

قال الربيع: و كنت رأيت جعفر بن محمّد عليه السّلام حين دخل على المنصور يحرّك شفتيه، كلّما حرّكهما سكن غضب المنصور، حتّى أدناه منه، و قد رضي عنه، فلمّا خرج أبو عبد اللّه عليه السلام من عند أبي جعفر المنصور اتّبعته، فقلت له: إنّ هذا الرجل كان من أشدّ الناس غضبا عليك، فلمّا دخلت عليه و أنت تحرّك شفتيك كلّما حرّكتهما سكن غضبه، فبأيّ شيء كنت تحرّكهما؟ قال: بدعاء جدّي الحسين بن عليّ عليهما السلام، قلت: جعلت فداك و ما هذا الدّعاء؟ قال: «يا عدّتي عند شدّتي، و يا غوثي في كربتي، احرسني بعينك الّتي لا تنام، و اكنفني بركنك الّذي لا يرام».

قال الربيع: فحفظت هذا الدّعاء، فما نزلت بي شدّة قطّ إلاّ دعوت به ففرّج، قال: و قلت لجعفر بن محمّد عليه السلام: لم منعت السّاعي أن يحلف باللّه‌؟ قال: كرهت أن يراه اللّه يوحّده و يمجّده فيحلم عنه، و يؤخّر عقوبته، فاستحلفته بما سمعت فأخذه اللّه أخذة رابية».

الإرشاد، ص 290، بحار الأنوار، ج 47، ص 174 و 175


1) . «روى عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أنّه قال: إذا ولد جعفر بن محمّد بن عليّ بن الحسين ابني فسمّوه «الصّادق» فإنّه يولد من ولد ابنه ولد يقال له «جعفر الكذب» ويل له من جرأته على اللّه و تعدّيه على أخيه صاحب الحقّ‌، و إمام زمانه و أهل بيتي». دلائل الإمامة، ص 248 و أيضا انظر: الهداية الكبرى، ص 248، مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 272

2) . «الإرشاد: روى نقلة الآثار أنّ المنصور لمّا أمر الرّبيع بإحضار أبي عبد اللّه عليه السلام فأحضره، فلمّا بصر به المنصور قال له: قتلني اللّه إن لم أقتلك، أ تلحد في سلطاني‌؟ و تبغيني الغوائل‌؟ فقال له أبو عبد اللّه عليه السلام: و اللّه ما فعلت و لا أردت فإن كان بلغك فمن كاذب، و لو كنت فعلت لقد ظلم يوسف فغفر، و ابتلي أيّوب فصبر، و اعطي سليمان فشكر، فهؤلاء أنبياء اللّه، و إليهم يرجع نسبك. فقال له المنصور: أجل ارتفع هاهنا، فارتفع، فقال له: إنّ فلان بن فلان أخبرني عنك بما ذكرت، فقال: أحضره يا أمير المؤمنين ليوافقني على ذلك، فأحضر الرّجل المذكور فقال له المنصور: أنت سمعت ما حكيت عن جعفر؟ قال: نعم، فقال له أبو عبد اللّه عليه السّلام: فاستحلفه على ذلك. فقال له المنصور: أ تحلف‌؟ قال: نعم و ابتدأ باليمين، فقال له أبو عبد اللّه عليه السّلام: دعني يا أمير المؤمنين أ حلّفه أنا؟ فقال له: افعل، فقال أبو عبد اللّه عليه السلام للساعي: قل: برئت من حول اللّه و قوّته، و التجأت إلى حولي و قوّتي، لقد فعل كذا و كذا جعفر، فامتنع منها هنيئة، ثم حلف بها، فما برح حتّى ضرب برجله، فقال أبو جعفر: جرّوا برجله، فأخرجوه لعنه اللّه.

و دخلت عليه امرأة و هو في قوم فناولته تفّاحة بعضها أحمر و بعضها أصفر، فزجرها القوم، فقال: لا تفعلوا، و هي تسألني عن أيّام حيضها إنّ بعضها كذا و بعضها كذا فقالت: «ذُرِّيَّةً بَعْضُهٰا مِنْ بَعْضٍ وَ اَللّٰهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ‌». ثمّ أجابها و كانت فعلت بأبي حنيفة مثل ذلك فردّها، فقالت لأخرجنّ إلى الصادق فإنّه يخبر بما في القلوب إعلاما من الله و رسوله.

باب في ذكر الإمام موسى بن جعفر عليهما السّلام

اشاره

كان يكنى أبا الحسن فلمّا ولد الرضا ترك كنيته، و كان يكنّى أبا إبراهيم و أبا على في الخصوص و ربّما يقال له: ابو الحسن الأوّل، و للرّضا ابو الحسن الثاني، و لعليّ بن محمّد النقيّ أبو الحسن الثالث. و كان موسى بن جعفر يعرف بالعبد الصالح، و ينعت أيضا بالكاظم، و بالكهف الحصين، و بقوام آل محمّد، و بنظام أهل البيت، و بنور أهل بيت الوحي، و براهب بني هاشم. و كان يقال له: أعبد أهل زمانه، أسخى العرب، أفقه الثقلين، منقذ الفقراء، مطعم المساكين. و كان الناس يسمّونه: زين المجتهدين، و حليف كتاب اللّه، لقّبه اللّه في اللّوح بالمنتجب.

فصل

إنّما سمّي عليه السّلام بالكاظم لما كظم من الغيظ، و احتمل من الأذى، و صبر عليه من فعل الظالمين به، و سقوه السمّ مرارا حتّى مضى عليه السّلام قتيلا في حبسهم و وثاقهم.

سأله الشيباني بمكّة بحضرة الرشيد: أ يجوز للمحرم أن يظلّل عليه محمله‌؟ فقال موسى عليه السّلام: لا يجوز مع الاختيار، فقال: أ يجوز أن يمشي تحت الظّلال مختارا؟ فقال: نعم. فتضاحك الشيبانيّ‌، فقال الإمام عليه السّلام: أتعجب من سنّة النّبيّ و تستهزئ بها، إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كشف الظلال في إحرامه و مشى تحت الظلال و هو محرم، و إنّ أحكام اللّه لا تقاس فمن قاس بعضها على بعض فقد ضلّ عن سواء السبيل.

و قال الرشيد عند قبر النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: السّلام عليك يا ابن عمّ‌، فقال موسى: السّلام عليك يا أبه، فتغيّر وجه الرشيد، فقال له الرشيد: أنا و أنت ابنا عمّ‌، فقال: إن كان حيّا و خطب ابنتك هل تزوّجه‌؟ قال: نعم، قال: و هل يخطب إليّ بنتي،

قال: لا(1).

و كان أوصل الناس لرحمه و أهله، و كان يحمل إلى المساكين و الأيتام و الأرامل الأزقّة و التّمور و يوصل إليهم العين و الورق، و كانت صرار موسى مثلا في العطاء فإنّه كان يصل بثلاثمائة و نيّف، و كان أحسن الناس صوتا بالقرآن، و كان يحدر إذا قرأ و يبكي السّامعون لقراءته.

و كان يسمّى مكلّم الأسد، و سبب ذلك أنّ عليّ بن حمزة البطائنيّ قال: صحبت موسى عليه السّلام إلى ضيعة له، فلمّا صرنا في بعض الطريق، اعترضنا أسد، و لم يكترث به موسى، فرأيت الأسد تذلّل له عليه السّلام و جعل يهمهم، فوقف موسى و وضع الأسد يده على كفل بغلته فحوّل عليه السّلام وجهه إلى القبلة و دعا - ثمّ أومأ إلى الأسد بيده أن امض - فهمهم الأسد و انصرف. فقلت لمّا خرجنا: ما شأن هذا الأسد؟ قال: إنّه اشتكى إلىّ عسر ولادة لبوته و سألني أن أدعو ليفرّج اللّه عنها ففعلت، و ألقي في روعي أنّها ولدت ذكرا فخبّرته فقال: لا سلّط اللّه عليك و لا ذرّيّتك و لا على أحد من شيعتك سبعا، قلت: آمين.


1) . انظر: الارشاد، ص 298؛ الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 164

باب في ذكر الإمام عليّ بن موسى عليهما السّلام

اشاره

هو أبو الحسن الرضا، سميّ عليّ و عليّ‌، اعطي فهم الأوّل و حلمه و نصره و ورده و دينه، و اعطي محبّة الآخر و ورعه و صبره على ما يكره. صاحب الألسن و اللّغات، ذو الأعلام الباقيات، مرضيّ الصديق و العدوّ، أفضل آل أبي طالب، محيي سنّة رسول اللّه، وليّ العهد من اللّه، غريب خراسان، بحر الجود و العلم، طود الوقار و الحلم، السيّد المعصوم، أمان أهل خراسان، الصابر على البأساء و الضرّاء، مفخر طوس، من يده كيد عيسى، مشهده مثل عصا موسى.

فصل

اعلم أنّ اللّه سمّاه في اللّوح المحفوظ بالرضا، و أومأ به أنّه يرضى به الأعداء و الأولياء، و قد رضيت الملائكة شمائله و أخلاقه و أقواله و أفعاله، و ارتضاه اللّه و رضي عنه و أرضاه، و كان العالمون يتعجبون منه إذ وجدوه مطّلعا على كلّ لسان و لغة يتكلّم بجميع ذلك، و كذلك كان آباؤه و أبناؤه إلى خاتم الأئمّة فقد علّمهم اللّه كما عَلَّمَ آدَمَ اَلْأَسْمٰاءَ كُلَّهٰا.

و كان المأمون قد بعث إلى المدينة من حمله إلى مرو في المفاوز و البراري لا في العمران لئلاّ يراه الناس فيرغبوا فيه، فما من منزل من منازله إلاّ و له عليه السّلام فيه معجزة معروفة يرويه العامّة و الخاصّة، و له أعلام بالأهواز إذ نزل على بابها يوما، و بنيسابور آيات، و لمّا بلغ قرب القرية الحمراء زالت الشمس و لم يكن معه ماء، فبحث بيده المباركة الأرض قليلا فنبع منها الماء و هو باق إلى اليوم. و لمّا وصل إلى سناباد نزل إلى جنب جبل و قال: اللّهمّ اجعله نافعا لينتفع به الناس، و بارك فيه و فيما ينحت منه و يجعل من حجره، ثمّ أمر فنحت له قدور من ذلك الجبل، و قدور أهل الدنيا تتّخذ منه إلى الآن. ثمّ دخل القبّة الّتي فيها قبر هارون و خطّ بيده على الموضع الّذى هو قبره و قال: هذه تربتي

و فيها ادفن و سيجعل اللّه هذا المكان مختلف شيعتي.(1)

و ألحّ المأمون عليه بالبيعة له و أبي عليه حتّى أشرف على الهلاك من تأبّيه، فقال المأمون: أعزل نفسي عن الخلافة و أجعلها لك، فقال الرضا: إن كانت لك فلا يمكنك أن تخلع لباسا ألبسكه اللّه و تجعله لغيرك، و إن لم تكن الخلافة لك فليس لك أن تجعلها لي. فقال المأمون: كن وليّ عهدي لتكون الخليفة بعدي. فقال: أخبرني أبي عن آبائه عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم: أنّي أخرج من الدّنيا مقتولا بالسّمّ مظلوما تبكي عليّ ملائكة السماء و الأرض، و ادفن في أرض غربة إلى جنب هارون. فقال المأمون: و من الّذي يقتلك و أنا حيّ‌، قال: لو أشاء أن أقول لقلت. فقال المأمون: هذا للتّخفيف أو ليقول الناس: إنّك زاهد في الدنيا، فقال الرضا: ما زهدت في الدنيا للدّنيا. ثمّ اوعد حتّى قبل و قال: اللّهمّ لا عهد إلاّ عهدك و لا ولاية لي الاّ من قبلك و قد أكرهت كما اضطرّ يوسف و دانيال. و زوّجه اخته ثمّ سقاه السّمّ حتّى لحق باللّه تعالى.(2)

فقال الرّضا عليه السّلام: و اللّه لقد حدّثني أبي عن آبائه عن أمير المؤمنين عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أنّي أخرج من الدّنيا قبلك مقتولا بالسمّ مظلوما تبكي عليّ ملائكة السّماء و ملائكة الأرض، و أدفن في أرض غربة إلى جنب هارون الرّشيد، فبكى المأمون ثمّ قال له: يا ابن رسول اللّه، و من الّذي يقتلك أو يقدر على الإساءة إليك و أنا حي‌؟ فقال الرّضا عليه السلام: أما إنّي لو أشاء أن أقول من الّذي يقتلني لقلت، فقال المأمون: يا ابن رسول اللّه، إنّما تريد بقولك هذا التخفيف عن نفسك، و دفع هذا الأمر عنك، ليقول النّاس: إنّك زاهد في الدّنيا.

فقال الرّضا عليه السّلام: و اللّه ما كذبت منذ خلقني ربّي عزّ و جلّ‌، و ما زهدت في الدّنيا للدّنيا، و إنّي لأعلم ما تريد، فقال المأمون: و ما أريد؟ قال: الأمان على الصّدق‌؟ قال: لك الأمان، قال: تريد بذلك أن يقول النّاس: إنّ عليّ بن موسى لم يزهد في الدّنيا بل زهدت الدّنيا فيه، أ لا ترون كيف قبل ولاية العهد طمعا في الخلافة‌؟! فغضب المأمون ثمّ قال: إنّك تتلقّاني أبدا بما أكرهه، و قد أمنت سطوتي، فباللّه أ قسم لئن قبلت ولاية العهد و إلاّ أجبرتك على ذلك فإن فعلت و إلاّ ضربت عنقك.

فقال الرّضا عليه السّلام: قد نهاني اللّه عزّ و جلّ أن أ لقي بيدي إلى التهلكة، فان كان الأمر على هذا، فافعل ما بدا لك، و أنا أقبل ذلك على أنّي لا أولّي أحدا و لا أعزل أحدا و لا أنقض رسما و لا سنة، و أكون في الأمر من بعيد مشيرا، فرضي منه بذلك، و جعله وليّ عهده على كراهة منه عليه السّلام لذلك».

علل الشرائع، ج 1، ص 226، عيون الأخبار، ج 2، ص 139

أمالي الصدوق، ص 68، بحار الأنوار، ج 49، ص 129 و 130

«الهمدانيّ‌، عن عليّ‌، عن أبيه، عن الريّان قال: دخلت على عليّ بن موسى الرّضا عليه السلام، فقلت له: يا ابن رسول اللّه، إنّ النّاس يقولون: إنّك قبلت ولاية العهد مع إظهارك الزّهد في الدنيا؟

فقال عليه السلام: قد علم اللّه كراهتي لذلك، فلمّا خيّرت بين قبول ذلك و بين القتل اخترت القبول على القتل، ويحهم أما علموا أنّ يوسف عليه السلام كان نبيّا رسولا، فلمّا رفعته الضرورة إلى تولّي خزائن العزيز قال له «اِجْعَلْنِي عَلىٰ خَزٰائِنِ اَلْأَرْضِ إِنِّي حفيظ عليم» و دفعتني الضّرورة إلى قبول ذلك على إكراه و إجبار بعد الإشراف على الهلاك، على أنّي ما دخلت في هذا الأمر إلاّ دخول خارج منه، فإلى اللّه المشتكى، و هو المستعان».

عيون أخبار الرضا، ج 2، ص 139، أمالي الصدوق، ص 72، علل الشرائع، ج 2، ص 227 و 228، بحار الأنوار، ج 49، ص 130

«الدقّاق، عن الأسديّ‌، عن البرمكيّ‌، عن محمّد بن عرفة قال: قلت للرضا عليه السّلام: يا ابن رسول اللّه، ما حملك على الدّخول في ولاية العهد؟ فقال: ما حمل جدّي أمير المؤمنين عليه السلام على الدّخول في الشّورى». عيون أخبار الرضا (ع)، ج 2، ص 151-154

قال المجلسيّ‌: أي لئلا ييأس النّاس من خلافتنا، و يعلموا بإقرار المخالف أنّ لنا في هذا الأمر نصيبا، و يحتمل أن يكون التشبيه في أصل الاشتمال على المصالح الخفيّة».

بحار الأنوار، ج 49، ص 140


1) . «ماجيلويه، عن عليّ عن أبيه، عن الهرويّ قال سمعت الرّضا عليه السلام يقول: إنّي سأقتل بالسمّ مسموما و مظلوما، و أقبر إلى جنب هارون، و يجعل اللّه عزّ و جلّ تربتي مختلف شيعتي و أهل بيتي، فمن زارني في غربتي وجبت له زيارتي يوم القيامة، و الّذي أكرم محمّدا صلّى اللّه عليه و آله بالنّبوة و اصطفاه على جميع الخليقة لا يصلّي أحد منكم عند قبري ركعتين إلاّ استحقّ المغفرة من اللّه عزّ و جلّ يوم يلقاه، و الّذي أكرمنا بعد محمّد صلّى اللّه عليه و آله بالإمامة و خصّنا بالوصيّة إنّ زوّار قبري لأكرم الوفود على اللّه يوم القيامة، و ما من مؤمن يزورني فتصيب وجهه قطرة من السّماء إلاّ حرّم اللّه عزّ و جلّ جسده على النار». عيون الأخبار، ج 2، ص 256، بحار الأنوار، ج 99، ص 36 و 37

2) . «الحسين بن إبراهيم بن تاتانه، عن عليّ بن إبراهيم، عن أبيه، عن أبي الصّلت الهرويّ قال: إنّ المأمون قال للرضا عليّ بن موسى عليه السلام: يا ابن رسول اللّه، قد عرفت فضلك و علوّك و زهدك و ورعك و عبادتك و أراك أحقّ بالخلافة منّي، فقال الرّضا عليه السلام: بالعبوديّة للّه عزّ و جلّ أفتخر، و بالزهد فى الدنيا أرجو النّجاة من شرّ الدنيا، و بالورع عن المحارم أرجو الفوز بالمغانم، و بالتواضع فى الدّنيا أرجو الرفعة عند اللّه عزّ و جلّ‌. فقال له المأمون: فإنّي قد رأيت أن أعزل نفسي عن الخلافة، و أجعلها لك و أبايعك، فقال له الرضا عليه السلام: إن كانت هذه الخلافة لك و جعلها اللّه لك فلا يجوز أن تخلع لباسا ألبسكه اللّه و تجعله لغيرك، و إن كانت الخلافة ليست لك فلا يجوز لك أن تجعل لي ما ليس لك، فقال له المأمون: يا ابن رسول اللّه، لا بد لك من قبول هذا الأمر، فقال: لست أفعل ذلك طائعا أبدا، فما زال يجهد به أيّاما حتّى يئس من قبوله، فقال له: فإن لم تقبل الخلافة و لم تحبّ مبايعتي لك فكن وليّ عهدي لتكون لك الخلافة بعدي.

باب في ذكر الإمام محمّد بن عليّ التقيّ عليهما السّلام

اشاره

هو أبو جعفر الثاني، و يكنّى في الخاصّ أبا عليّ‌، سمّاه اللّه تعالى في اللّوح بالتّقيّ‌، و كان ينعت بالمرتضى و المنتجب و الهادي، و كان النّاس يقولون فيه: اعجوبة أهل البيت، و نادرة الدّهر، و بديع الزّمان، و عيسى الثاني، و ذو الكرامات، و المؤيّد بالمعجزات، و سلالة رسول اللّه، موادّه و إلهامه من اللّه، صاحب الخضرة، الفائق على المشايخ في الصّغر، من خاتم الإمامة على كتفه، المبرّز على كافّة ذوي أهل الفضل، أفضل أهل الدّنيا في الصّبا، الكامل في السؤدد و الهدى و الحكمة و العلم، هادي القضاة، سيّد الهداة، نور المهتدين، سراج المتعبّدين، مصباح المتهجّدين.

فصل

عن صفوان بن يحيى قلت للرّضا عليه السّلام: إن كان كون فإلى من‌؟ فأشار إلى أبي جعفر، و هو قائم بين يديه، قلت: هذا ابن ثلاث سنين. قال: ما يضرّه من ذلك، قد قام عيسى بالحجّة و هو ابن أقلّ من ثلاث، و نحن أهل بيت يتوارث أصاغرنا عن أكابرنا القذّة بالقذّة.(1)

و مناظرة يحيى بن أكثم في السؤال و الجواب معروفة، فتحيّر يحيى و انقطع و لجلج، فقال له المأمون: أ تخطب يا أبا جعفر ابنتي امّ الفضل‌؟ قال: أخطب، فقال: الحمد للّه إقرارا بنعمته و لا إله إلاّ اللّه إخلاصا لوحدانيّته، و صلّى اللّه على محمّد سيّد بريّته


1) . الإرشاد، ج 2، ص 276، الكافي، ج 1، ص 258، إثبات الوصية، ص 185، الفصول المهمة، ص 265، و نقله العلامة المجلسيّ في البحار، ج 50، ص 21، و ذكر نحوه الخزاز في كفاية الأثر، ص 279

و الأصفياء من عترته. أمّا بعد: فقد كان من فضل اللّه على الأنام أن أغناهم بالحلال عن الحرام فقال سبحانه: «وَ أَنْكِحُوا اَلْأَيٰامىٰ مِنْكُمْ وَ اَلصّٰالِحِينَ‌»(1)[الآية]

ثمّ إنّ محمّد بن عليّ بن موسى الرّضا، يخطب أمّ الفضل بنت عبد اللّه المأمون، و قد بذل لها من الصّداق مهر جدّته فاطمة بنت محمّد، و هو خمسمائة درهم جياد، فهل زوّجته بها على هذا الصداق‌؟

قال المأمون: نعم زوّجتك أمّ الفضل ابنتي يا أبا جعفر على الصداق المذكور، فهل قبلت النكاح و رضيت به‌؟ قال: قد قبلت النّكاح و رضيت به.(2)

و لمّا توجّه أبو جعفر من بغداد إلى المدينة و معه امّ الفضل انتهى إلى دار المسيّب في شارع باب الكوفة عند مغيب الشّمس، نزل و دخل المسجد و كان في صحنه شجرة معروفة نبقة لم تحمل بعد، فدعا بكوز فيه ماء فتوضّأ في أصل النبقة و قام فصلّى بالناس صلاة المغرب، فقرأ في الأولى الحمد و إذا جاء نصر الله، و في الثّانية الحمد و قل هو اللّه أحد، فلمّا سلّم جلس هنيئة، و قام من غير أن يعقب فصلّى النوافل الأربع، و عقّب و سجد سجدتي الشّكر و خرج، فلمّا انتهى إلى النبقة رآها الناس و قد حملت حملا حسنا فتعجّبوا من ذلك و أكلوا فوجدوه نبقا حلوا لا عجم له، و مضى إلى المدينة من وقته إلى أن أشخصه المعتصم إلى بغداد و سمّه و دفن عند جدّه موسى عليهما السّلام.


1) . النور 24:32

2) . دلائل الإمامة، ص 391-392؛ الإرشاد، ج 2، ص 284-285؛ إعلام الورى، ص 335؛ الاحتجاج، ص 443، مثله، و ذكر نحوه القمّيّ في تفسيره، ج 1، ص 182 و المسعودي في إثبات الوصية، ص 189؛ و المفيد في الاختصاص، ص 98، و ابن الصبّاغ في الفصول المهمّة، ص 267

باب في ذكر الإمام عليّ بن محمّد النقيّ عليهما السّلام

اشاره

هو أبو الحسن الثالث، سمّاه اللّه بالنقيّ في اللّوح الّذي أهداه اللّه إلى نبيّه الّذي فيه أسماء الاثني عشر من حججه، المتبحّر في العلم و الزهد، المتكامل في الفضل و الفضائل، صاحب المعجزات الباهرات، علاّمة الزمان، علم أهل البيت، سلالة الطاهرين، الآية الكبرى على تلّ المخالي، هادي الخلق إلى الحقّ‌، المصباح في الظّلمات، سراج بني هاشم، لطف العرب و العجم.

فصل

يقال له: العسكري؛ لأنّ المتوكّل أخرجه إلى سرّمن رأى و أسكنه بها مع الأهل و الولد، و يقال لسامرة العسكر فنسب إليه، هذا هو الأصحّ‌.

و عن يحيى بن هرثمة: بعثني المتوكّل لإحضار عليّ بن محمّد إلى جواره، فدخلنا البادية و كان معي كاتب لي متشيّع و آخر خارجي يخدمني و كنت حشويّ المذهب، فقال الخارجيّ‌: إنّ صاحب هذا الكاتب عليّ بن أبي طالب قال: ليس في الأرض شبر إلاّ و هو مقبرة، فأين من يموت هاهنا و يدفن‌؟ و كان هذا في موضع معروف في البادية، قال فلمّا دخلنا على عليّ بن محمّد و عزم على الخروج، رأيته يأمر بأخذ البرانس الغلاظ و اللّبود الثقيلة و نحن في حمارّة القيظ، فقلت في نفسى: هؤلاء الرافضة يقتدون بهذا الذي لا تجربة له و لا عرف أيّ وقت هذا! فارتحلنا إلى أن قربنا من الموضع الذي جرى المناظرة بين الخارجيّ و كاتبي، فإذا أبو الحسن أمر خدمه باستخراج اللبود و البرانس، و إذا نحن بغمامة سوداء و رعد و برق، فأعطاني لبدا و برنسا و كاتبي أيضا و لبس هو و أصحابه اللبود و البرانس، و إذا مطر علينا برد عظيم كأكبر ما يكون، فهلك من أصحابي نيّف و ثمانون

رجلا و انقشع السّحاب، فقال أبو الحسن: يا يحيى بن هرثمة هكذا يجمع اللّه الناس هاهنا و يميتهم، فقبّلت رجله و استبصرت، فدفنّا الموتى و خرجنا، فبينا نسير بعد ذلك يوما إلى قرب الزوال و أبو الحسن لا يشير بالنزول، فقلت: يا ابن رسول اللّه، كلّت الدوابّ و الحمولات، و قد حرّ اليوم و لا ماء، فقال: تستريحون إن شاء اللّه تحت ظلّ أغصان شجرتين، و تشربون من أبرد ماء، و كنت عارفا بتلك الطريق أن لا ماء فيها و لا شجر، فسرنا إلى أن بدا لنا شجرتان كأعظم ما يكون من الأشجار، و إذا ماء جار تحتها، فتعجّبنا و نزلنا فشربنا و سقينا الدوابّ و المراحل و أرحلنا و استرحنا، و كنت أنظر إلى الماء و إلى الشّجرتين، ثمّ أنظر إلى ابن رسول اللّه، فيتبسّم في وجهي، فأخذت سيفي و خرجت إلى خلف الشجرتين و دفنته في الأرض و أعلمت عليه بحجارة وضعتها عليه، فلمّا ارتحلنا و خرجنا غلوة أو غلوتين، انصرفت إلى ذلك الموضع فو الله ما وجدت أثرا للشجرتين، و كأن لا ماء هناك قطّ، و أخذت السيف و أسرعت حتّى لحقت بالخيل، فصرت ثابت القدم في التشيّع.(1)

إثبات الهداة، ج 6، ص 237-240 نقلا عن كتاب الخرائج و الجرائح.

«روى محمّد البصريّ عن ابن العباس خال شبل كاتب إبراهيم بن محمّد قال: كنّا أجرينا ذكر أبي الحسن عليه السلام فقال: يا أبا محمّد لم أكن في شيء من هذا الأمر و كنت أعيب على أخي و على أهل هذا القول عيبا شديدا بالذمّ و الشّتم، إلى أن كنت في وفد الّذين أوفد المتوكل إلى المدينة في إحضار أبي الحسن عليه السلام، فخرجنا من المدينة و جزنا في بعض الطريق طوينا المنزل، و كان يوما صائفا شديد الحرّ، فسألناه أن ينزل فقال: لا، فخرجنا و لم نطعم و لم نشرب، فلمّا اشتد الحرّ و الجوع و العطش و نحن إذ ذاك في أرض ملساء لا نرى بها شيئا من الظلّ و الماء فجعلنا نشخص بأبصارنا نحوه، قال: و ما لكم، أظنّكم جياعا و قد عطشتم‌؟ فقلنا: إي و اللّه يا سيّدنا قد عيينا، قال: عرّسوا و كلوا و اشربوا، فتعجبت من قوله و نحن في صحراء ملساء لا نرى فيها شيئا نستريح إليه و لا ماء و لا ظلا، فقال: عرّسوا، فابتدرت إلى القطار لانيخ، ثمّ التفت فإذا أنا بشجرتين عظيمتين يستظل تحتهما عالم من الناس، و كنت أعرف موضعهما أرض براح قفراء، و إذا أنا بعين تسيح على وجه الأرض أعذب ماء و أبرده، فنزلنا و أكلنا و شربنا و استرحنا، و إنّ فينا من سلك تلك الطريق مرارا، فوقع في قلبي ذلك الوقت أعاجيب، و جعلت أحدّ النظر إليه و أتأمّله طويلا، فتبسّم و طوى وجهه عنّي، فقلت في نفسي: و اللّه لاعرضنّ هذا كيف هو؟ فأتيت من وراء الشجرة و دفنت سيفي، و جعلت عليه حجرين و تغوّطت في ذلك الموضع و تهيأت للصلاة، فقال أبو الحسن عليه السلام: استرحتم‌؟ قلنا: نعم، قال: فارتحلوا على اسم اللّه، فارتحلنا. فلما أن سرنا ساعة رجعت على الأثر فأتيت الموضع و وجدت الأثر و السيف كما وضعته و العلامة، فكأن اللّه لم يخلق ثمّ شجرة و لا ماء و لا ظلا و لا بللا، فتعجّبت و رفعت يديّ إلى السّماء و سألت اللّه تعالى الثبات على المحبّة له و الإيمان به و أخذت الأثر فلحقت القوم، فالتفت إليّ أبو الحسن عليه السلام فقال: يا أبا العباس فعلتها؟ قلت: نعم يا سيّديّ‌، لقد كانت شاكّا فاصبحت و أنا عند نفسي من أغنى الناس بك في الدّنيا و الآخرة، فقال: هو كذلك هم معدودون معلومون لا يزيد رجل و لا ينقص رجل».

اثبات الهداة، ج 6، ص 250 و 251


1) «... روى عن يحيي بن هرثمة قال: دعاني المتوكل فقال: اختر ثلاثمائة رجل ممن تريد و اخرجوا إلى الكوفة فخلّفوا أثقالكم فيها، و اخرجوا على طريق البادية إلى المدينة، و أحضروا عليّ بن محمّد بن الرضا عليه السلام إلى عندي معظما مكرّما مبجّلا، قال: ففعلت و خرجنا، و كان في أصحابي قائد من الشراة و كان لي كاتب يتشيّع و أنا على مذهب الحشويّة، و كان ذلك الشاري يناظر الكاتب و كنت أستريح إلى مناظرتهما لقطع الطريق، فلما انتصفنا المسافة، قال الشاري للكاتب: أ ليس من قول صاحبكم - علي بن أبي طالب عليه السلام -: أنّه ليس من الأرض بقعة إلاّ و هي قبر أو ستكون قبرا، فانظر إلى هذه البرية، أين من يموت فيها حتى يملأ اللّه قبورا كما تزعمون‌؟ فقلت للكاتب: هذا من قولكم‌؟ قال نعم. قلت: صدق أين من يموت في هذه البرّية العظيمة حتى تمتلئ قبورا. و تضاحكنا ساعة من كلام الشيعيّ‌، إذ انخذل الكاتب في أيدينا «قال: ثم سرنا حتى دخلنا المدينة فقصدت باب علي بن محمّد بن عليّ بن موسى عليه السلام فدخلت عليه، فقرأ الكتاب من المتوكّل، فقال: انزلوا و ليس من جهتي خلاف، قال: فلما صرت إليه من الغدو كنا في تمّوز أشدّ ما يكون من الحرّ، فإذا بين يديه خياط و هو يقطع من ثياب غلاظ خفاتين له و لغلمانه، ثم قال للخياط: اجمع عليها جماعة من الخياطين و اعمد على الفراغ منها يومك هذا، و بكّر بها إليّ في مثل هذا الوقت، ثمّ نظر إليّ و قال: يا يحيى اقضوا وطركم من المدينة في هذا اليوم، و اعمد على الرحيل غدا في هذا الوقت. قال: فخرجت من عنده و أنا متعجّب من الخفاتين و أقول في نفسي: نحن في تمّوز و حرّ الحجاز، و بيننا و بين العراق مسير عشرين يوما فما يصنع بهذه الثياب‌؟ ثم قلت في نفسي: هذا رجل لم يسافر، و هو يقدر أن كلّ سفر يحتاج فيه إلى مثل هذه الثياب، و أتعجب من الرافضة حيث يقولون بإمامته مع فهمه هذا! و عدت إليه من الغد في ذلك الوقت، فإذا الثياب قد أ حضرت، فقال لغلمانه: ارحلوا و خذوا لنا معكم من اللبابيد و البرانس، ثم قال: ارحل يا يحيى. فقلت في نفسي: هذا أعجب من الأوّل، أ يخاف أن يلحقنا الشتاء في الطريق حتّى أخذ معه اللبابيد و البرانس‌؟ و أنا أستصغر فهمه! حتى إذا وصلنا إلى موضع المناظرة في القبور فارتفعت سحابة و اسودّت و أرعدت و أبرقت حتى اذا صارت على رءوسنا ارسلت علينا بردا مثل الصخور، و قد شدّ على نفسه و على غلمانه الخفاتين و لبسوا اللبابيد و البرانس، فقال لغلمانه: ادفعوا إلى يحيى لبّادة و إلى الكاتب برنسا، و تجمعنا و البرد يأخذنا حتى قتل من أصحابي ثمانين رجلا و زالت السحابة، و رجع الحرّ كما كان فقال لي: يا يحيى و من بقي من أصحابك ليدفن من قد مات من أصحابك‌؟ ثم قال عليه السلام: هكذا يملأ اللّه هذا البرّ قبورا! قال يحيى: فرميت نفسي عن دابّتي و عدوت إليه و قبلت ركابه و رجله و قلت: أشهد أن لا إله إلا اللّه، و أن محمّدا عبده و رسوله، و أنكم خلفاء اللّه في أرضه، و قد كنت كافرا و إنّي الآن قد أسلمت على يديك يا مولاي، قال يحيى: فتشيّعت و لزمت خدمته إلى أن مضى».

و عن أبي هاشم الجعفريّ‌: خرجت مع أبي الحسن نتلقى بعض القادمين فأبطئوا،

فجلس عليه السّلام، فشكوت إليه ضيق حالي، فأهوى يده إلى رمل فناولني منه أكفّا، و قال: اتّسع بهذا، و اكتم ما رأيت. فلمّا رجعت فإذا هو يتّقد كالنيران، فدعوت صائغا و قلت: اسبك(1)لي، فقال: ما رأيت ذهبا أجود منه، و هو كهيئة الرّمل.(2)

قال أبو هاشم: و مرّ بنا تركيّ‌، و كلّمه ابو الحسن عليه السّلام بالتركيّ‌، فنزل عن فرسه، و قبّل حافر دابّته، و قال لي: هذا نبيّ؟ قلت: ابن رسول اللّه، قال دعاني باسم سمّيت به في صغري في بلاد الترك ما علمه أحد إلى الساعة. قال أبو هاشم: فكلّمني أبو الحسن عليه السّلام بالهنديّة فلم احسن أن أردّ عليه، فتناول حصاة فمصّها، ثمّ رمى بها إليّ فوضعتها في فمي فما برحت حتّى تكلّمت بثلاث و سبعين لسانا أوّلها الهنديّة.(3)

و عن أبي جعفر محمّد بن علويّة و أبي العبّاس أحمد بن النصر: كان بأصبهان رجل يقال له عبد الرحمن و كان شيعيّا، قيل: ما السبب فيه، قال: شاهدت ما أوجب ذلك، أخرجني أهل أصبهان معهم إلى باب المتوكّل متظلّمين، فكنّا ببابه إذ خرج الأمر بإحضار


1) . اسبكه

2) . عن عليّ بن محمّد المقعد، عن يحيى بن زكريّا الخزاعي، عن أبي هاشم قال: خرجت مع أبي الحسن عليه السلام إلى ظاهر سرّمن رأى نتلقّى بعض الطالبيّين فأبطأ حرسه فطرح لأبي الحسن غاشية السرج، فجلس عليها، و نزلت عن دابّتي و جلست بين يديه و هو يحدثني، فشكوى إليه قصور يدي، فأهوى بيده إلى رمل كان عليه جالسا فناولني منه أكفّا و قال: اتّسع بهذا يا أبا هاشم و أكتم ما رأيت، فخبأته معي فرجعنا فأبصرته فإذا هو تيقد كالنيران ذهبا أحمر، فدعوت صائغا إلى منزلي و قلت له: اسبك لي هذا، فسبكه و قال: ما رأيت ذهبا أجود منه، و هو كهيئة الرمل، فمن أين لك هذا فما رأيت أعجب منه‌؟ فقلت: هذا شيء عندنا قديما تدّخره لنا عجائزنا على طول الأيّام». إثبات الهداة، ج 6، ص 232 و 233

3) . إثبات الهداة، ج 6، ص 231 و 232، فصل 6، حديث 29 و 30

عليّ بن محمّد الرضا عليهما السّلام للقتل، قلت: لا أبرح حتّى أنظر إليه، فأقبل على فرس و الناس صفّان، فلمّا رأيته وقع حبّه في قلبي، فدعوت اللّه في قلبي أن يدفع عنه شرّ المتوكّل و هو ينظر إلى عرف دابّته لا ينظر يمنة و لا يسرة، فلمّا صار إليّ أقبل عليّ و قال: استجاب اللّه دعاءك و طوّل عمرك و كثّر مالك و ولدك، فارتعدت و غشي عليّ فدخل على المتوكّل و انصرف في الحال سالما. فرزقت من الأولاد عشرة، و من المال ألوفا ألوفا، و قد بلغت نيّفا و سبعين.(1)

و عن الفضل بن أحمد بن إسرائيل: دخلت مع المعتزّ على المتوكّل و هو على سريره متغيّر يقول: و اللّه لأقتلنّ هذا المرائي، و قد وقف أربعة من الخزر، و أمرهم إذا دخل أبو الحسن أن يضربوه بالسيف، فما علمت إلاّ بأبي الحسن قد دخل، و خرّ الخزر على وجوههم، ورمى المتوكّل بنفسه من السرير يقبّل يديه و بين عينيه، و يقول: يا سيّدي يا ابن رسول اللّه يا ابن عمّ ما جاء بك في هذا الوقت، ارجع، يا قوم شيّعوا سيّدكم. و قال الخزر: رأينا حوله أكثر من مائة سيف فلم نقدر أن نتأمّله.(2)


1) . إثبات الهداة، ج 6، ص 236 و 237، نقلا عن كتاب الخرائج و الجرائح.

2) . إثبات الهداة، ج 6، ص 252 و 253

باب في ذكر الإمام أبي محمّد الحسن بن عليّ العسكريّ عليهما السّلام

اشاره

هو أبو محمّد الحسن الأخير، سمّاه اللّه في اللوح بالزّكيّ‌، أصح آل محمّد غريزة، أوثق أهل بيت الوحي حجّة، من انتهى عرى الإمامة إليه، جامع الأعمال المقرّبة إلى اللّه، أفضل أهل العصر، مجمع العصمة و الكرم، معدن العلم و الحلم، مشرع شرع اللّه، نجل نبيّ اللّه، صاحب الأعلام و المعجزات، ذو الآيات الباهرات.

فصل

يقال له و لابنه: العسكريّان نسبة إلى سرّمن رأى فإنّها تدعى العسكر و هما يسكنانها، و كان لخلفاء بني العبّاس حينئذ تسعون ألف تركيّ فأمر كلّ واحد منهم أن يملأ مخلاة فرسه من الطين الأحمر و يجعلون من جميع ذلك في وسط بريّة واسطة هناك تلاّ ففعلوا، ثمّ أمروا أن يحملوا الأسلحة و آلات الحرب، و ذلك في عهد الحسن التقيّ و أحضره الخليفة مع نفسه و صعدا على رأس تلّ المخالي و العسكر كلّهم حول التّلّ بزينة لم ير مثلها، فقال الخليفة لأبي الحسن: انظر إلى عسكري فيطيب قلبك، فأراد بذلك كسر قلبه، فقال ابو الحسن: هل أريك عسكري أيضا؟ فقال: نعم، فدعا اللّه فإذا بَيْنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ‌ و الشّرق و الغرب ملائكة لهم الأسلحة، فخرّ الخليفة مغشيّا عليه، فلمّا أفاق قال له ابو الحسن: اشتغلوا بالدنيا فإنّا لا نتعرّض لكم.

و عن أحمد بن الحارث القزوينيّ قال: كان عند المستعين بغلة لم ير مثلها حسنا و كبرا و كانت تمنع ظهرها و اللّجام، و قد جمع الروّاض فلم يكن لهم حيلة في ركوبها، فقال بعض ندمائه أ لا تبعث إلى الحسن حتّى يجيء فإمّا أن يركبها و إمّا أن تقتله، فبعث إلى أبي محمّد الحسن و مضى معه أبي فلمّا دخل الدّار كنت مع أبي، فنظر أبو محمّد إلى البغلة

واقفا في صحن الدار، فوضع يده على كتفها، فتعرّقت البغلة، ثمّ صار إلى المستعين فرحّب به و قرّب فقال: ألجم هذا البغل، فقال أبو محمّد لأبي: ألجمه، فقال المستعين: ألجمه أنت، فوضع أبو محمّد طيلسانه، ثمّ قام فألجمه ثمّ رجع إلى مجلسه. ثمّ قال: يا أبا محمّد، أسرجه، فقال أبو محمّد لأبي. أسرجه، فقال المستعين: أسرجه أنت يا أبا محمّد، فقام ثانية فأسرجه و رجع، فقال: ترى أن تركبه، قال: نعم، فركبه أبو محمّد من غير أن يمتنع عليه ثمّ ركضها في الدار ثمّ حمله على الهملجة فمشى أحسن مشى ثمّ نزل فرجع إليه، فقال المستعين: قد حملناك عليه، فقال أبو محمّد لأبي: خذه، فأخذه أبي و قاده.(1)

و إنّ أبا محمّد سلّم إلى نحرير و حبس عنده فقالت له امرأته: إنّك لا تدري من في منزلك! و ذكرت عبادته و صلاحه، قالت: و إنّي أخاف عليك منه، فقال: لأرمينّه بين السباع، ثمّ استأذن في ذلك فأذن له، فرمي به إليها و لم يشكّوا في أكلها له فنظروا إلى الموضع ليعرفوا الحال، فوجدوه قائما يصلّي و السباع حوله كالسنانير.(2)

و عن أبي هاشم الجعفريّ‌: كنت محبوسا مع أبي محمّد عليه السّلام في حبس المهتدي ابن الواثق، فقال لي: إنّ هذا الطاغي أراد أن يتعبّث باللّه في هذه اللّيلة و قد بتّر اللّه عمره و سأرزق ولدا، فلمّا أصبحنا شغب الأتراك على المهتدي فقتلوه، و ولي


1) . الإرشاد، ج 2، 327 و 328؛ الكافي، ج 1، ص 424، الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 432؛ ثاقب المناقب، ص 579 و نقله العلاّمة المجلسيّ في بحار، ج 50، ص 266 قال العلامة المجلسيّ (رحمه اللّه) في مرآة العقول، ج 6، ص 151 تعليقا على هذا الحديث: يشكل هذا بأن الظاهر أن هذه الواقعة كانت في أيّام إمامة أبي محمّد بعد وفاة أبيه عليهما السلام، و هما كانتا في جمادى الآخرة سنة 254 كما ذكره الكليني و غيره، فكيف يمكن أن تكون هذه في زمان المستعين‌؟ فلا بد إما من تصحيف المعتزّ بالمستعين، و هما متقاربان صورة، أو تصحيف أبي الحسن بالحسن، و الأوّل أظهر للتصريح بأبي محمّد في مواضع، و كون ذلك قبل إمامته عليه السلام في حياة والده و إن كان ممكنا، لكنّه بعيد.

2) . باختلاف يسير، الكافي، ج 1، ص 430، أعلام الورى، ص 360، ثاقب المناقب، ص 580، المناقب، لابن شهرآشوب، ج 4، ص 430، الإرشاد، ج 2، ص 334 و 335، بحار الأنوار، ج 50، ص 309

المعتمد مكانه و سلّمنا اللّه.(1)

و عن أبي حمزة نصير الخادم قال: سمعت أبا محمّد عليه السّلام غير مرّة يكلّم غلمانه و غيرهم بلغاتهم و فيهم روم و ترك و صقالبة، فتعجّبت من ذلك و قلت: هذا ولد هاهنا و لم يظهر لأحد حتّى مضى الحسن و لا رآه أحد، فكيف هذا؟ أحدّث نفسي بهذا. فأقبل عليّ أبو محمّد فقال: إنّ اللّه ميّز حجّته من بين سائر خلقه و أعطاه معرفة كلّ شيء، فهو يعرف اللّغات و الأسباب و الحوادث، و لو لا ذلك لم يكن بين الحجّة و المحجوج فرق».(2)


1) . كتاب الغيبة، ص 134، بحار الأنوار، ج 50، ص 303

2) . الكافي، ج 1، ص 426، أعلام الورى، ص 356، الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 436، إثبات الوصية، ص 214، المناقب، لابن شهرآشوب، ج 4، ص 428، الإرشاد، ج 2، ص 331 و فى بحار الانوار، ج 50، ص 268: «إن اللّه بيّن حجته من بين سائر خلقه و أعطاه معرفة كل شيء فهو يعرف اللغات و الأنساب و الحوادث و لو لا ذلك لم يكن بين الحجة و المحجوج فرق».

باب في ذكر الامام صاحب الزمان عليه السّلام

هو سميّ رسول اللّه و كنيّه، هو بقيّة اللّه في أرضه، هو الحجّة المنتظر، هو الهادى المهتدي، الرضيّ الزّكيّ‌. التقيّ النقيّ المختفي، هو القائم المهديّ‌، هو الغائب المستور، هو صاحب المرأى و المسمع هو الخلف المترقّب، هو المظفّر المنصور. و له أسماء و ألقاب يقال: الحمد و الحامد و الحميد و المحمود و محمّد. يكنّى أبا القاسم و أبا جعفر، و يقال له كنى الأحد عشر إماما، هو الإمام و المأمون، هو وتد الأرض، آتاه اللّه اَلْحِكْمَةَ وَ فَصْلَ اَلْخِطٰابِ‌ كما آتى يحيى صبيّا و جعله إماما في حال الطفوليّة كما جعل عيسى بن مريم نبيّا.

مات أبوه الحسن (ع) و له ستّ سنين و سبعة أشهر، ولد في النصف من شعبان سنة خمس و خمسين و مائتين.

عن السياري: حدّثتني مارية و نسيم قالتا: لمّا خرج صاحب الزمان من بطن أمّه سقط جاثيا على ركبتيه رافعا سبّابتيه نحو السماء، ثمّ عطس، فقال: الحمد للّه ربّ العالمين، و صلّى اللّه على محمّد و آله عبدا داخرا للّه غير مستنكف و لا مستكبر، ثمّ قال: زعمت الظلمة أنّ حجّة اللّه داحضة، و لو أذن لنا في الكلام لزال الشكّ‌.(1)

و روى عن غيلان أنّ طريفا أبا نصر الخادم قال: دخلت على صاحب الزمان عليه السّلام و هو في المهد، فقال لي: عليّ بالصندل الأحمر. فأتيته به. فقال: أ تعرفني‌؟ قلت: نعم، أنت سيّدي و ابن سيّدي فقال: ليس عن هذا سألتك، فقلت: فسّر لي، قال:


1) . فى بحار الانوار، ج 51، ص 4 و كتاب الغيبة، للطوسيّ‌: «عن نسيم و مارية أنّه لمّا سقط صاحب الزمان عليه السلام من بطن امّه سقط جاثيا على ركبتيه رافعا سبابتيه إلى السماء، ثم عطس فقال: اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ‌ و صلى اللّه على محمد و آله زعمت الظلمة أن حجّة اللّه داحضة و لو اذن لنا فى الكلام لزال الشكّ‌».

أنا خاتم الأوصياء، و بي يرفع اللّه البلاء عن أهلي و شيعتي.(1)

و عن حكيمة: قال لي أبو محمّد: بيّتي عندنا اللّيلة فإنّ اللّه سيظهر الخلف فيها، قلت: و ممّن، قال: من مليكة، قلت: لا أرى بها حملا. قال: يا عمّة، مثلها كمثل أمّ موسى، فلمّا انتصف اللّيل صلّيت صلاة اللّيل، فقلت في نفسي: قرب الفجر و لم يظهر ما قال أبو محمّد، فنادى أبو محمّد: لا تعجلي، فارتعدت مليكة فضممتها إلى صدري، و قرأ قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ و إنّا انزلناه و آية الكرسي، فأجابني الخلف من بطنها يقرأ كقراءتي قالت: و أشرق نور في البيت، فنظرت فإذا الخلف تحتها ساجدا إلى القبلة فأخذته، فناداني أبو محمّد: هلمّي بابني يا عمّة، فأتيته به فوضع لسانه في فمه، ثمّ أجلسه على فخذه، و قال: انطق بإذن اللّه يا بنيّ‌.

فقال: «أعوذ باللّه السّميع العليم من الشيطان الرجيم. بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى اَلَّذِينَ اُسْتُضْعِفُوا فِي اَلْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ اَلْوٰارِثِينَ وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي اَلْأَرْضِ وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ وَ جُنُودَهُمٰا مِنْهُمْ‌ ما كانوا يحذرون(2)و صلّى اللّه على محمّد المصطفى و عليّ المرتضى و فاطمة الزهراء و الحسن و الحسين و عليّ بن الحسين و محمّد بن عليّ و جعفر بن محمّد و موسى بن جعفر و عليّ بن موسى و محمّد بن عليّ و عليّ بن محمّد و الحسن بن عليّ أبى».

قالت: و غمرتنا طيور خضر فنظر أبو محمّد إلى طائر منها فقال له: خذه فاحفظه حتّى يأذن اللّه فيه فإنّ اللّه بالغ أمره، قالت حكيمة: قلت لأبي محمّد: ما هذا الطائر و ما هذه الطيور؟ قال: هذا جبرئيل، و هذه ملائكة الرحمة، ثمّ قال: يا عمّة، ردّيه إِلىٰ أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُهٰا و لا تحزن وَ لِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اَللّٰهِ حَقٌّ وَ لٰكِنَّ‌ أكثر النّاس لا يعلمون. فرددته إلى أمّه، قالت: و كان مطيعا مفروغا منه، و على ذراعه الأيمن مكتوب: «جٰاءَ اَلْحَقُّ وَ زَهَقَ‌


1) . في كتاب الغيبة، للطوسيّ‌، ص 246: «و روى علاّن قال: حدّثني ظريف...» و أيضا في: إثبات الهداة، ج 3، ص 508، بحار الأنوار، ج 52، ص 30، العوالم، ج 15، الجزء 3، ص 298، كمال الدين، ص 441 و دعوات الراونديّ‌، ص 207

2) . القصص 28:5 و 6

اَلْبٰاطِلُ إِنَّ اَلْبٰاطِلَ كٰانَ زَهُوقاً»(1)

قالت حكيمة دخلت على أبي محمّد بعد أربعين يوما من ولادة صاحب الأمر عليه السّلام، فاذا مولانا الصاحب يمشي في الدار، فلم أر لغة أفصح من لغته، فتبسّم أبو محمّد عليه السّلام: «إنّا معاشر الأئمّة ننشأ في يوم كما ينشأ غيرنا في السّنة». قالت ثمّ كنت أسأل أبا محمّد عنه بعد ذلك، فقال استودعناه الّذي استودعت أمّ ولدها.(2)

تمّ كتاب ألقاب الرسول و عترته عليهم الصلاة و السّلام

في 14 صفر المظفر سنة 1119


1) . الاسراء 17:81

2) . انظر: بحار الأنوار، ج 51، ص 184، دلائل الإمامة، ص 497-499، حلية الأبرار، ج 2، ص 522 و 533 و 536، مدينة المعاجز، ج 5، ص 589 و كتاب الغيبة، للطوسيّ‌، ص 239 و 240، و إثبات الهداة، ج 3، ص 682

التعقيبات و الدعوات

درآمد

جمال سالكان راه دوست و پيشواى اهل توحيد، احمد بن محمّد بن فهد حلّى معروف به ابن فهد حلّى از فقيهان نام آور و عارفان بزرگ نيمه دوم قرن هشتم و نيمه اول قرن نهم هجرى است. وى در سال 757 ق. در شهر حلّه متولّد شد و در خانواده شيخ شمس الدين محمّد از روحانيان شيعه، زندگى آغاز كرد.

تحصيل

ابن فهد پس از رشد و شكوفايى، در حوزه علميه حلّه مشغول به تحصيل شد و چنين به نظر مى رسد كه همه تحصيلاتش را در همان جا گذرانده باشد. روزگار پيش از حيات ابن فهد حلّى مقارن با حمله وحشيانه مغول به سرزمين هاى اسلامى بود كه از اوايل قرن هفتم شروع شد و با ويرانى برخى از شهرهاى اسلامى و شهادت بسيارى از دانشمندان و مسلمانان ادامه يافت. برخى از شهرهاى اسلامى نيز به تدبير بزرگانشان از گزند و

آسيب خونخواران مغول در امان ماند و حلّه ازجمله آن شهرها بود. آرامش نسبى حلّه به خصوص پس از فروپاشى مركز علمى بغداد، موجب انتقال ساير حوزه هاى علميه به اين شهر و رونق و بالندگى آن شد. آنگاه كه ابن فهد مشغول تحصيل شد، حوزه علميّه حلّه يكى از حوزه هاى قدرتمند شيعه به حساب مى آمد و از كتب تراجم چنين به دست مى آيد كه او همه تحصيلات خويش را در آن ديار گذرانده است.

استادان

رشد علمى و اخلاقى و فقهى شيخ عارف حلّه بى زحمت به دست نيامد. او ساليان دراز در محضر استادان دانا به شاگردى نشست و خوشه چين فضل و دانش و تقواى آنان شد. در اينجا به پاس مقام شامخ استادان ابن فهد حلّى به ياد كردى از ايشان مى پردازيم.

1 - بهاء الدين على بن عبد الكريم بن عبد الحميد حسينى نسّابه شايد بتوان او را بزرگ ترين استاد ابن فهد دانست و با حالات و كمالاتى كه در ابن فهد سراغ داريم، نقش اين فرزانه بزرگ در شخصيت او كم تأثير نيست. وى انسانى الهى و پاك باخته و وارسته بوده است. صاحب رياض درباره اين استاد مى گويد: فقيه و شاعر توانا، عالم فاضل كامل، صاحب مقامات و كرامات بزرگ. او استاد ابن فهد حلّى و شاگرد فخر المحققين و معاصر با شهيد اوّل بوده است.(1)

2 - ضياء الدين ابو الحسن على بن محمّد بن مكى (شهيد اوّل) آقا سيد على طباطبايى از فقهاى بزرگ شيعه و صاحب كتاب رياض المسائل گويد: در پايان نسخه اى از «اربعين حديث» شهيد اوّل به خط


1) . ابن فهد حلّى، مهذّب البارع، تصحيح شيخ مجتبى عراقى، ج 1، ص 18-19؛ ميرزا عبد اللّه افندى اصفهانى، مقدمه رياض العلماء، تصحيح سيد احمد حسينى، ج 4، ص 124

ابن فهد نوشته بود: اين احاديث را شيخ فقيه، ضياء الدين ابو الحسن على فرزند شيخ امام شهيد، محمد بن مكى - قدّس اللّه سرّه - در روستاى جزّين در روز 11 محرم سال 824 برايم نقل كرد و روايت آنها را با سندهاى ذكر شده و روايت خود و نيز مصنّفات پدرش را به من اجازه داد.(1)

3 - على بن محمّد خازن حايرى يكى ديگر از استادان ابن فهد است. ابن فهد در سال 791 در سن سى وچهارسالگى از استادش على بن محمّد خازن حايرى اجازه روايت دريافت نموده است.(2)

4 - احمد بن متوّج بحرانى 5 - ظهير الدين على بن يوسف بن عبد الجليل نيلى 6 - جمال الدين بن اعرج حسينى ايشان نيز يكى از مشايخ حديث عارف حلّى است. از برخى تتمات «كتاب رجال» سيد نيلى كه به خط سيد جمال الدين بن اعرج حسينى است، چنين نقل شده: احمد بن فهد از رجال متأخّر زمان ماست و از مدرّسين مدرسه زعيّه حلّه. او از اهل علم و خير و صلاح و بذل و سماع به حساب مى آيد و از من اجازه نقل كتاب ها و روايت من از استادانم و طرق روايتى من را خواست و من نيز به او اجازه دادم. ايشان داراى تأليفاتى ازجمله عدّة الداعى است....(3)

7 - فاضل مقداد 5


1) . على دوانى، مفاخر اسلام، ج 1، ص 384

2) . علامه مجلسى، بحار الأنوار، ج 104، ص 217-218، اجازه 25، چاپ بيروت؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعه، ج 1، ص 211

3) . علامه سيد محمدباقر خوانسارى، روضات الجنات، ترجمه محمّدباقر صاعدى، ج 1، ص 104-5105. فاضل مقداد، الاعتماد فى شرح واجب الاعتقاد، ص 21

8 - حسن بن ابى الحسن ديلمى او عارفى بلندمرتبه و از محدثان والامقام اماميه بوده است. مشهورترين اثر او «إرشاد القلوب» است كه به خوبى نمايانگر اخلاق و معرفت اوست.

گفته اند وى در فقه، حديث، عرفان و سيره نگارى نيز از فرزانگان شيعه بوده است.

معرفت قدسى

ابن فهد در محضر استادانش همگام با علوم ظاهرى و ابعاد علمى به پالايش روح و تهذيب نفس پرداخت و از معرفت الهى «در مكتب حقايق» و در خدمت «اديب عشق» بهره ها برد و راهبرى فرزانه شد. وى در پرتو «مراقبت» و «محاسبت» فروغى تابناك يافت و در زندگى نمونه يك موحد والاتبار بود. اوقاتش در مشاهدات توحيدى و جذبات الهى سپرى مى گشت و به مقامى رسيد كه در وصف نمى گنجد. عارف كامل ميرزا على آقا قاضى طباطبايى - استاد علامه طباطبايى - درباره اش چنين فرموده است: سه نفر در طول تاريخ عارفان به مقام «تمكّن در توحيد» رسيده اند، سيد بن طاوس، احمد بن فهد حلّى و سيد مهدى بحر العلوم - رضوان الله عليهم.

شاگردان

در آن زمان حوزه علميه حلّه جوشش خاصى داشت و ابن فهد از نام آوران آن حوزه به شمار مى آمد. او در مدرسه «زعيّه» حلقه تدريس داشته و شاگردان فراوانى از خوان كمال و معرفت او بهره مند بوده اند. در اينجا برخى از آنان را ياد مى كنيم:

1 - ابن طى، مؤلف كتاب «مسائل ابن طى»؛ از شرح حال او چنين به

دست مى آيد كه وى بيش تر از زاويه كمالات معنوى و معرفتى آن بزرگ، شيفته و مجذوب ابن فهد بوده است. 2 - ابن عشره 3 - احمد بن محمد بحرانى 4 - ابن راشد قطيفى 5 - شيخ شمس الدين محمد حولانى عاملى 6 - ظهير الدين بن على عيناثى عاملى 7 - شيخ عبد السميع بن فياض اسدى 8 - على بن هلال جزائرى 9 - على بن فضل بن هيكل 10 - سيد محمد نوربخش 11 - شيخ مفلح بن حسن صيمرى 12 - عز الدين حسن بن احمد بن فضل مارونى عاملى 13 - شمس الدين بن عز الدين بن ابى القاسم حسينى.

تأليفات

از آن بزرگوار تأليفات ارزشمندى به يادگار مانده است كه به ذكر نام آن ها بسنده مى كنيم.

1 - الأدعية و الختوم 2 - استخراج الحوادث 3 - أسرار الصلاة 4 - بغية الراغبين 5 - تاريخ الأئمة 6 - التحصين فى صفات العارفين 7 - تحمل العبادة عن الغير 8 - ترجمة الصلاة 9 - تعقيبات الصلاة 10 - تعيين ساعات الليل و تشخيصها بمنازل القمر 11 - التواريخ الشرعية من الأئمّة المهديّة 12 - الخلل فى الصلاة 13 - الدر الفريد فى التوحيد 14 - الدرّ النضيد 15 - رساله اى در واجبات نماز 16 - رساله اى به اهل جزاير 17 - رساله اى در فضيلت نماز جماعت 18 - رساله اى در عبادات پنجگانه 19 - رساله اى مختصر در واجبات حج 20 - رساله سؤال و جواب 21 - شرح ارشاد علامه حلّى 22 - شرح الفيّه شهيد اوّل 23 - شرح نفليّه شهيد اوّل 24 - عدّة الداعى و نجاح السّاعى 25 - غاية الايجاز لخائف الاعواز 26 - فتاوى شيخ ابى العباس 27 - فصول فى التعقيبات و الدعوات 28 - كفاية المحتاج فى مناسك الحاج 29 - اللمعة الجلية فى معرفة النيّة 30 - اللوامع 31 - المحرّر

فى الفتوى 32 - المسائل الشامية الأولى 33 - المسائل الشامية الثانية 34 - المسائل البحرانية 35 - مصباح المبتدى و هداية المقتدى 36 - المقتصر من شرح المختصر 37 - المقدمات 38 - الموجز الحاوى لتحرير الفتاوى 39 - المهذّب البارع 40 - النجوم 41 - نبذة الداعى فيما لا بد من آداب الداعى 42 - الهداية فى فقه الصلاة.

فضايل و كمالات

ابن فهد از نظر روحى در افقى بلند سير مى كرد و آراسته به فضايل روحانى بود. وى در سال هاى آخر عمر به كربلا هجرت كرد و در آن ديار وى را به عنوان مرجعى پرنفوذ و والامقام پذيرفتند. اين نكته از مجموعه اسفتائاتى كه از نقاط مختلف به خدمت ايشان فرستاده شده، مشهود است. ادب و معرفت و درك مقام ولايت اهل بيت عصمت و طهارت در زندگى او بسيار حائز اهميّت است.

يكى از عالمان وارسته زمان ابن فهد درباره وى چنين رؤيايى ديد كه: مجلس با شكوهى برپا شده و همه عالمان شيعه در آن جمع بودند امّا ابن فهد حضور نداشت. در عالم خواب پرسيدم: پس ابن فهد كجاست‌؟ گفتند: او در مجلس انبيا مقام گزيده است. آن عالم بزرگ مدتى بعد پس از ديدار با ابن فهد خوابش را براى وى تعريف مى كند و آنگاه مى پرسد شما چه كرده ايد كه خلوت نشين محفل انس گشته ايد؟ ابن فهد مى گويد: آنچه من را بدان مقام رهنمون شد اين بود كه فقير بودم و پولى نداشتم تا به آن صدقه داده و نيازمندان را دستگيرى كنم. ازاين رو آبرويم را صدقه دادم و از موقعيّت خويش به نيازمندان كمك كردم.(1)


1) . مقدمه ترجمه عدّة الداعى، حسين فشاهى؛ تفسير محمد حسين اصفهانى، چاپ سنگى، ص 199-200

ابن فهد در نگاه ديگران

مرغان رهيده از بند و پرستوهاى عاشقى كه تا بيكران ها پر كشيده اند و در سرزمين دوست فرود آمده اند، فارغ از توصيف ديگرانند و به راستى در وصف نگنجند، امّا بى لطف نيست اگر نظر ديگران را درباره آنان بنگريم.

ميرزا حسين نورى درباره اش مى نويسد: «جمال الدين احمد بن فهد حلّى، صاحب مقامات عالى در ميدان علم و عمل و دارنده خصال روحى و باطنى اى بود كه در كمتر انسانى يافت مى شود...».(1)

عارف والاتبار مولى محمد تقى مجلسى در اجازه اى از او با عنوان «شيخ ربانى و عالم صمدانى»(2)ياد مى كند. آرى، او پاكباخته اى از ديار خوبى ها بود كه در وصف او گفته اند: شهرت وى در فضل و استوارى نظر، ذوق، عرفان، زهد، اخلاق، خوف و اشفاق به اندازه اى است كه ما را از هرگونه تعريفى درباره اش بى نياز مى كند. او بين علوم معقول و منقول و نيز فروع و اصول دين جمع كرد و هر دو را به دست آورد. وى قشر و لب، لفظ و معنى، ظاهر و باطن را درك كرده بود. او علم و عمل را به بهترين شيوه در خود جمع كرده بود.(3)محقق كاظمى در «مقابس الأنوار و نفائس الأسرار» درباره اش فرموده است: «شيخ با افتخار جليل، يگانه كامل، نيكبختى كه روشنايى مسلمين و راهنماى مؤمنين بود؛ عالمى كه پيشواى به وحدت رسيدگان و دلير عرصه هاى مناظره با مخالفين و دشمنان بود. الگوى عابدان و نادره عارفان و زاهدان، پدر فضايل و نيكويى ها، جمال الدين احمد بن


1) . مستدرك الوسائل، ج 3، ص 434

2) . بحار الأنوار، ج 107، ص 68، چاپ بيروت.

3) . روضات الجنات، ج 1، ص 104

محمد بن فهد حلى - قدس الله روحه.(1)

غروب

وفات ابن فهد به سال 841 ه‍ -. ق در 85 سالگى اتفاق افتاد. جسد مبارك وى در ميان اندوه يارانش در باغ نقيب علويين كربلا به خاك سپرده شد و مزار او اكنون در مدرسه اى از مدارس علوم دينى قرار دارد و زيارتگاه عام و خاص است.

شيوه تحقيق

در تحقيق و تصحيح اين رساله شريف از دو نسخه خطى موجود در كتابخانه آيت الله العظمى مرعشى نجفى استفاده كرده ايم كه خصوصيات نسخه ها بدين شرح است.

1 - نسخه شماره 5651 رساله سوّم، نگاشته شده سال 2.1068 - نسخه شماره 8084 رساله چهارم، از استنساخ هاى سده دوازدهم قمرى. هر دو نسخه كاملند و خوانا. علاوه بر اين نسخه ها، اين رساله به صورت سنگى در حاشيه كتاب مكارم الاخلاق طبرسى به چاپ رسيده است كه با توجه به شايستگى آن سزاوار بود كه به گونه زيباترى به چاپ برسد.


1) . شيخ اسد الله شوشترى كاظمى، مقابس الأنوار، ص 18

تصویر

A05

تصویر

A06

بسم الله الرحمن الرحيم

وَ مٰا تَوْفِيقِي إِلاّٰ بِاللّٰهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ‌ أنيب

الحمد للّه ملهم الدعاء و مفرّج العماء و سامع اللأواء و كاشف البلاء، نحمده على سوابغ النعماء و ترادف الآلاء، و نشكره في حالتي الشدّة و الرّخاء. و صلّى اللّه على سيدنا محمّد المبعوث من العرب العرباء بسرّة البطحاء لإرشاد الدّهماء و تكميل الأولياء، و على آله الأئمّة الأمناء وسادة العلماء ما اختلف الصباح و المساء.

و بعد: فأنا مجيب إلى سؤالك أيّها الأخ في اللّه - وفّقك اللّه و إيّانا لطاعته و لفعل الخير و ملازمته - من إملاء دعوات تدعو بها عقيب الصلوات، و لنقدّم لذلك مقدمة.

كمال النفس مطلوب بالذات، و النفس الإنسانيّة ذات قوّة و إدراك فقد تشبّه بالملائكة مثل إذا سمعت لتحصيل الكمالات النفسانيّة و المعارف الإلهيّة و الأخلاق الدينيّة، و هي الخير المحض؛ و قد تشبّه بالشياطين و الأبالسة كما إذا سمعت تطلب السطوة و البأس و البطش و القهر و العدوان على الغير، و هي الشر المحض؛ و قد تشبّه بالبهائم كما إذا كان همّها ما تناله من المطعم و المنكح و الملبس، و هذه أيضا من رذائل النفوس لكنّها أخفّ من الثّانية؛ لاختصاص ضررها بها.

فهذا البدن كالسفط و الوعاء لهذه النفوس الثلاث، فمن وجد في نفسه أو استشعر خصلة من خصال النفس الأولى فليحمد اللّه سبحانه على ذلك و ليبالغ في تقويتها؛ ليكون سببا لحصول باقي الكمالات، و لا يغفل عن ذلك فتنشط خصلة من خصال النفس

الشيطانية، فربّما تذهب بالكلّيّة فتصير في عداد الشياطين و تخلّد في العذاب المهين نعوذ باللّه منه.

و من وجد في نفسه خصلة أو خصالا من النفس الثانية و الثالثة فليبتهل إلى اللّه تعالى في الخلاص منها، و ليجتهد في الاتّصاف بضدّها، و يجاهد(1)نفسه التي هي أقرب الأعداء(2)و هذا الجهاد أعني جهاد النفس - من أفضل الأعمال، و لهذا قال - صلى اللّه عليه و آله - و قد رجع من بعض غزواته: «رجعنا من الجهاد الأصغر إلى الجهاد الأكبر» و عنى به جهاد النفس، فإن وصل الإنسان إلى مراده بهذا السعي فقد تمّت له السّعادة، و إن مات قبل ذلك و هو في هذا الجهاد فقد ختم له بالشهادة. و قد ضربوا للإنسان لسيره مع عقله و هواه و حرصه مثالا لراكب فرس معه كلب، فإن تأمّر الكلب و كان هو المقدّم و هو المتبوع رمى بهم على كلّ جيفة، و أخذوا عن الدّرب يمينا و شمالا، و رعيت الوعر و الشّوك، فتسوء حال الفارس و الكلب و الفرس. و إن كان المتبوع هو الفارس سلك بهم جادة الطريق، و أوردهم أعذب(3)الماء من شريعته و أطيب العلف في الوادي السّهل فيحسن حال الفارس و الكلب و الفرس فالمتبوع الأول هو الهوى و المتبوع الثاني هو العقل.

و اعلم أنّ السّعادة على قسمين: دنيويّة و أخرويّة. فطالب السّعادة الدنيويّة مدخول العقل من وجوه:

الأوّل: أنّه مغبون الصّفقة، لأنّه ينقد في ثمنها العمر النّفيس و هي زائلة و كل ساعة من ساعاته يمكن أن يكتسب بها كنزا من كنوز الأبد، و لهذا قال - صلّى اللّه عليه و آله -: «بقيّة عمر المرء لا قيمة لها»(4).


1) . چاپ سنگى: و ليجاهد.

2) . برگرفته از حديث اميرالمؤمنين - عليه السّلام -: «نفسك أقرب أعدائك إليك»، غرر الحكم، ج 7، ص 392، ح 9957، چاپ دانشگاه تهران.

3) . چاپ سنگى: عذب

4) . اين سخن در مجموعه ورّام شيخ زاهد ورّام بن ابى فراس، ص 36 از حضرت على عليه السلام چنين نقل شده است: بقيّة عمر المرء لا ثمن لها يدرك بها ما فات و يحيي بها ما أمات. همچنين در روضة الواعظين

الدّهر ساومني عمري فقلت له *** ما بعت عمري بالدّنيا و ما فيها

ثم اشتراه بتدريج بلا ثمن *** تبّت يدا صفقة قد خاب شاريها

قال بعض العلماء: ابن آدم فرحت ببلوغ أملك، إنّما بلغته بانقضاء أجلك، ثمّ سوّفت بعملك، فكان منفعته لغيرك(1)و قيل لبعضهم قد بلغت العلا؟ فقال: إنّما يبلغ العلا من عتق من رقّ الدنيا.(2)

الثاني: أنّه يسعى لها و قد تفوته و لا يدركها. قال عليّ - عليه السلام - «من ساعاها فاتته و من قعد عنها واتته»(3)في الحديث القدسيّ «و عزّتي و جلالي لا بلّغت أمل آمل لأنّه لا يقف على حدّ بل أيّ شيء نال منها طمحت نفسه و تطلّعت إلى طلب شيء آخر فهو متحسّر فقيه طالب دائما» قال - عليه السلام - «مثل الدّنيا كالماء المالح كلّما شربه العطشان لا يزداده إلاّ عطشا».

[الثالث] هب أنّه قد بلغ مراده، فهل يمتّعه ذلك إلاّ أيّاما قلائل، و هل تمتّعه إلاّ كظلّ زائل‌؟ شعر:

هبك بلّغت كلّما تشتهيه *** و ملكت الزّمان تحكم فيه

هل قصارى الحياة إلاّ ممات *** سلب المرء كلّما يقتنيه

[الرابع] أنّه دليل على رداءة الهمّة و خساسة النفس حيث قنعت بالشيء الدون الزائل مع ما فيه من الكدورات و الشوائب، و سمحت بفوات النعيم الدائم الذي يشارك في


1) . مجموعه ورّام، 139/1 باب ذم الدنيا آمده است «يا ابن آدم ببلوغ أملك إنّما بلغته بانقضاء أجلك ثمّ سوّفت بعملك كان منفعته لغيرك». امّا در نسخه چاپ سنگى بجاى «لغيرك»، «تضرك» آمده است.

2) . مجموعه ورّام 139/1 آمده «قيل لبعضهم قد نلت الغنى فقال إنّما نال الغنى من عتق من رقّ الدنيا».

3) . نهج البلاغه، چاپ معجم نهج البلاغه محمّد دشتى، سيد كاظم محمّدى، خطبه 82، ص 31، آمده: «من ساعاها فاتته و من قعد عنها واتته».

دوام الخلود، و لهذا قال محمّد بن الحنفيّة: من عزّت عليه نفسه هانت عليه الدنيا» و قيل لعابد: لما ذا تركت الدنيا؟ قال: لأنّي أمتّع [أ منع] من صافيها و أمتنع من كدرها. و قيل لآخر: خذ حظّك من الدّنيا فإنّك عنها فان قال: الآن وجب أن لا آخذ حظّي منها. و وصف لبعض الحكماء رجل فقالوا: إنّه ذو همّة عالية، فقال: إذا لا يرضى بشيء دون الجنّة.

و طالب السعادة الأخرويّة إنّما هو [صاحب] العقل السليم و الطبع المستقيم، و هل هو في تحملّه المشاقّ في الدنيا و ثقل الطّاعة إلاّ كالعاقل الذي يحمل نفسه على تجرّع غصص المشروب الكريه لما تأمّل عقيبه من حصول السلامة بإزالة الأخلاط المضرّة و العفونات القاتلة، فصبروا أيّاما قليلة أعقبتهم راحة طويله، و كانوا في الدنيا بمنزلة الغرباء يقطعون كلّ يوم مرحلة لا يفرحون إلاّ بإكثار الزّاد و إصلاح المعاد. قال النبيّ - صلّى اللّه عليه و آله - «كن فى الدّنيا كأنّك غريه أو عابر سبيل»(1)و قال - صلّى اللّه عليه و آله - «ما لي و الدّنيا إنّما مثل الدّنيا كراكب سار في يوم صائف فرفعت له شجره فقعد تحت ظلّها ساعة ثم راح و تركها»(2)و كان بعض الصالحين إذا ذهب من الليل شطر قال لزوجته: قومي نقطع الطريق، فقد سارت القافلة و طريقنا بعيد و زادنا قليل. و روى عن زين العابدين - عليه السّلام - «أنّه كان يصلّي في يومه و ليلته ألف ركعة» و كان الكاظم - عليه السّلام - يعقّب بعد الصّبح إلى طلوع الشمس ثمّ يسجد سجدة الشّكر لا يرفع رأسه حتّى يقول الخادم: قد زالت الشمس فيقوم - عليه السّلام - فيصلّي نوافل الزوال من غير تجديد طهارة، و لا يزال


1) . مجموعه ورّام، 52/1 آمده «يا أبا ذر كن فى الدنيا... أو كعابر سبيل و عند نفسك فى أهل القبور» همچنين در روضة الواعظين، ص 448 آمده: «قال عليه السّلام لابن عمر كن... أو كعابر... و أعدد نفسك مع الموتى»، در عوالي اللّئالى، 154/1 آمده «... عابر سبيل فاذا أمسيت فلا تنتظر الصباح و إذا أصبحت فلا تنتظر المساء و خذ من صحتك قبل سقمك و من حياتك قبل موتك».

2) . مجموعه ورّام، 78/1 آمده است: «دخل عمر على رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله - و هو على حصير قد أثّر فى جنبه فقال: يا نبيّ اللّه لو اتّخذت فراشا أوثر منه فقال: ما لي و للدنيا ما مثلي و مثل الدنيا... فاستظل تحت شجرة ساعة من نهار ثم راح و تركها» و در ص 147 باب ذم الدنيا با اندكى تفاوت با آنچه در متن آمده ذكر شده است.

في العبادة حتى تغرب الشمس فيشتغل بالمغرب و نوافلها. و كان أحدهم أشحّ على عمره من البخيل على تبره، فلا يحبّون أن يذهب من أعمارهم شيء في غير ذات اللّه سبحانه، فيحاسبون نفوسهم على الفتيل و النقير و القليل و الكثير. قال أمير المؤمنين - عليه السّلام - «ليس منّا من لم يحاسب نفسه في كلّ يوم مرّة، فإن عمل خيرا ازداد و إن عمل سوءا استغفر اللّه»(1).

فصل [1]

قال وهب بن منبّه: قرأت في بعض الكتب «الدنيا غنيمة الجهّال، لم يعرفوها حتى خرجوا منها فسألوا الرّجعة فلم يرجعوا. و احتضر فقال ما تأسفي على دار الأحزان و الغموم و الخطايا و الذنوب و إنما تأسفي على ليلة نمتها و يوم أفطرته وساعة غفلتها عن ذكر اللّه تعالى» و روى أنّ قوما خرجوا إلى السفر فجازوا عن الطريق فانتهوا إلى صومعة راهب فقالوا يا راهب أين الطريق‌؟ فأومأ برأسه إلى السماء، فعلم القوم ما أراد. فقالوا يا راهب إنّا سائلوك فهل أنت مجيب‌؟ فقال: سلوا و لا تكثروا فإنّ النهار لا يرجع و العمر لا يعود و الطالب حثيث. فقالوا: ما القوم غدا عند مليكهم فقال: على نيّاتهم. فعجب القوم من كلامه ثم قالوا: أوصنا فقال: تزوّدوا على قدر سفركم فإنّ خير الزاد ما بلّغ البغية، ثم أرشدهم إلى الطريق و أدخل رأسه في صومعته(2). فانظر إلى علم هذا العالم و انقطاعه إلى اللّه و إقباله على عبادته، ثم انظر هذا الشّحّ العظيم على عمره الكريم و صونه له من


1) . درباره محاسبه نفس از حضرت امير - عليه السّلام - روايات زيادى وارد شده است ازجمله در غرر و درر آمدى، ج 7، ص 66، باب محاسبة النفس آمده است: «ثمرة المحاسبة صلاح النّفس» و «من تعاهد نفسه بالمحاسبة أمن فيها المداهنة» امّا اين روايت را در مجامع روائى از جناب وصى عليه الصلاة و السلام نيافتيم و اين روايت با اندكى اختلاف در اصول كافى، ج 2، ص 453، چاپ آخوندى، باب محاسبة العمل، آمده: على بن ابراهيم... عن ابى الحسن الماضى صلوات اللّه عليه قال: ليس منا من لم يحاسب نفسه فى كلّ يوم فإن عمل حسنا استزاد اللّه و إن عمل سيّئا استغفر اللّه منه و تاب إليه.

2) . اين داستان را مؤلف در التحصين نيز ذكر كرده و در آن به جاى «مجيب»، «مجيبنا» و به جاى «سلوا»، «اسألوا» و به جاى «ما القوم غدا عند مليكهم»، «ما ذا الخلق غدا عند مليكهم» آمده است.

الضياع في غير العبادة و الانقطاع، ألا لهذا فليعمل العاملون وَ فِي ذٰلِكَ فَلْيَتَنٰافَسِ اَلْمُتَنٰافِسُونَ‌، وفّقك اللّه و إيّانا لإعداد الزّاد و بلوغ المراد.

فصل [2]

و اعلم أنّ ما ألهمته من طلب الدعاء أعظم نعم اللّه عليك و أحقّها بمقابلة الشّكر و الحمد الجسيم، كيف لا و هو مناجاة الخالق و سؤال الرازق، و فيه المؤانسة بالرّءوف الرّحيم و المحادثة للماجد الكريم‌؟! و في الانقطاع إليه و التوكّل عليه أنس من كلّ مونس و كفاية من كلّ كاف، و غنى من كلّ غنّاء، و سلطان من كلّ سلطان، و عزّة من كلّ عزيز، و هو مفتاح كلّ رحمة و منج من كلّ نقمة.

فصل [3]

قيل لبعض المطيعين: ما أصبرك على الوحدة! قال: لست معه في وحدة بعد قوله «أنا جليس من ذكرني» إذا شئت أن يناجيني قرأت كتبه، و إذا شئت أن أناجيه صلّيت و دعوت(1). و الدعاء بعد الواجبات أفضل ما تقرّب به العباد إلى اللّه. قال الصادق عليه السّلام «إنّ اللّه يحبّ من عباده كلّ دعّاء» و قال سبحانه «وَ قٰالَ رَبُّكُمُ اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ اَلَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبٰادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دٰاخِرِينَ‌»(2)قال الصادق عليه السلام:

«هي و اللّه الدعاء قد أمر اللّه سبحانه بالدّعاء و وعد بالإجابة و هو لا يخلف الميعاد، و توعّد بالنّار على تركه فقال: إِنَّ اَلَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبٰادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دٰاخِرِينَ‌» و قال الصادق عليه السّلام: «من ترك مسألة اللّه افتقر»(3)و قال عليه السّلام: «إنّ اللّه


1) . در التحصين ابن فهد حلى، ص 14، القطب الثالث، ذيل عنوان هفتم، چاپ مدرسه امام مهدى قم اين داستان را آورده است. در آن روايت بجاى «لبعض المطيعين»، «لراهب» آمده و كلمه «دعوت» آخر حكايت را نيز ندارد.

2) . غافر (مؤمن)، 60

3) . عدة الداعى، ابن فهد حلى، ص 49

فرض الصلوات في أحبّ الأوقات إليه، فاسألوا حوائجكم عقيب فرائضكم»(1)و قال عليه السّلام: «له مع كلّ فريضة دعوة ه مستجابة ه» و الترغيب في هذا الباب يفضي إلى الإطناب، و كذلك الأدعية و الأسرار يفضي الاشتغال بها إلى استغراق النهار، فلنقتصر على ما يسعك العمل به مع كثرة الاشتغال و تشعّب البال.

فصل [4]

و ممّا يستحبّ أن يقال عقيب كلّ صلاة «لا إله إلاّ اللّه إلها واحدا و نحن له مسلمون، لا إله إلاّ اللّه إلها واحدا و نحن له مخلصون، لا إله إلاّ اللّه و لا نعبد إلاّ إيّاه مخلصين له الدّين و لو كره المشركون، لا إله إلاّ اللّه ربّنا و ربّ آبائنا الأوّلين، لا إله إلاّ اللّه وحده وحده صدق وعده و نصر عبده و أعزّ جنده و هزم الأحزاب وحده، فله اَلْمُلْكُ وَ لَهُ اَلْحَمْدُ وَ هُوَ عَلىٰ كُلِّ شَيْ‌ءٍ‌ قدير، أستغفر الله الذي لا إله إلا هو الحيّ القيّوم و أتوب إليه».(2)

فصل [5]

«اللّهمّ اهدني من عندك، و أفض عليّ من فضلك، و انشر عليّ من رحمتك، و أنزل عليّ من بركاتك، سبحانك لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنْتَ‌ فاغفر لي ذنوبي كلّها جميعا فإنّه لا يغفر الذّنوب كلّها جميعا إلاّ أنت، اللّهمّ إنّي أسألك من كلّ خير أحاط به علمك، و أعوذ بك من كلّ شرّ أحاط به علمك، اللّهمّ إنّي أسألك عافيتك في أمورى كلّها، و أعوذ بك من خزي الدّنيا و عذاب الآخرة، و أعوذ بوجهك الكريم و سلطانك القديم و عزّتك الّتي لا ترام و قدرتك الّتي لا يمتنع منها شيء من شرّ الدّنيا و الآخرة و شرّ الأوجاع كلّها، و لا حول و لا قوّة إلاّ


1) . تفسير على بن ابراهيم قمى، ج 67/1

2) . البلد الأمين، كفعمى، ص 9؛ فلاح السائل، سيد بن طاوس، ص 164 چاپ دفتر تبليغات اسلامى اين دعا از دعاى پيش از آن به صورت جداگانه آمده است و پس از «وَ هُوَ عَلىٰ كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ» آمده ثم يقول «أستغفر اللّه...» همچنين در آن كتاب به جاى «وحده وحده»، «وحده وحده وحده، أنجز وعده» آمده و عبارت «و أعزّ جنده» نيز نيامده است. و نيز در مفتاح الفلاح، ترجمه على بن طيفور بسطامى، چاپ حكمت، 1407 ق، ص 108 اين دعا با اندكى اختلاف آمده است؛ البلد الأمين، ص 9

باللّه العليّ العظيم، توكّلت على الحيّ الّذي لا يموت و الحمد للّه الّذي لم يتّخذ (صاحبة و لا) ولدا و لم يكن له شريك في الملك و لم يكن له وليه من الذّلّ و كبّره تكبيرا».(1)سبّح تسبيح الزهراء - عليها السلام - و هي أربع و ثلاثون تكبيرة و ثلاث و ثلاثون تحميدة و ثلاث و ثلاثون تسبيحة.

فصل [6]

و ممّا يقال عقيب كلّ صلاة: اللّهم صلّ على محمّد و آل محمّد، و أدخلني الجنّة، و حرّمني على النار، و زوّجني من الحور العين، و أوسع عليّ من فضلك الواسع(2)اللّهم ببرّك القديم و برأفتك ببريّتك اللطيفة و شفقتك بصنعتك المحكمة و قدرتك بسترك الجميل صلّ على محمّد و آل محمّد و أحي قلوبنا بذكرك.

و اجعل ذنوبنا مغفورة، و عيوبنا مستورة، و فرائضنا مشكورة، و نوافلنا مبرورة، و قلوبنا بذكرك معمورة، و نفوسنا بطاعتك مسرورة، و عقولنا على توحيدك مجبورة، و أرواحنا على دينك مفطورة، و جوارحنا على خدمتك مقهورة، و أسماءنا في خواصّك مشهورة، و حوائجنا لديك ميسورة، و أرزاقنا من خزائنك مدرورة. أنت الله الذي لا إله إلا أنت، لقد فاز من والاك و سعد من ناجاك، و عزّ من داناك و ظفر من رجاك، و غنم من قصدك و ربح من تاجرك.(3)

فصل [7]

و ممّا يقال: اللّهمّ صلّ على محمّد و آل محمّد، و أحللنا دار المقامة من فضلك لا يمسّنا فيها لغوب، اللّهمّ إنّي أسألك مسألة الذليل الفقير أن تصلّي على محمّد و آل محمّد، و أن


1) . البلد الأمين، ص 9؛ فلاح السائل، ص 164؛ مفتاح الفلاح، ص 66

2) . مصباح المتهجد، ص 150 تا «أوسع عليّ من فضلك الواسع» ذكر شده است.

3) . مصباح المتهجد، ص 59؛ البلد الأمين، كفعمى، ص 13؛ مصباح كفعمى، ص 24. از «اللّهمّ ببرّك القديم» ذكر شده است.

تغفر لي جميع ذنوبي و تقلبني بقضاء جميع حوائجي إليك إنّك على كل شيء قدير. و ما قصرت عنه مسألتي و عجزت عنه قوّتي و لم تبلغه فطنتي تعلم فيه صلاح أمر آخرتي و دنياي، فأسألك و أرغب إليك أن تصلّي على محمّد و آل محمّد و أن تفعله بي، بلا إله إلاّ أنت برحمتك في عافية، ما شاء اللّه لا قوة إلاّ باللّه. ثمّ أمرّ يدك على موضع سجودك و امسح بها وجهك من الجانب الأيسر، و تمرّها على جبينك ثلاث مرّات تقول في كلّ مرة: اللّهمّ لك الحمد لا إله إلاّ أنت عالم الغيب و الشهادة * الرحمن الرحيم، اللّهمّ أذهب عنّي الهمّ و الحزن و العبر ما ظهر منها و ما بطن. و إن كانت بك علّة فامسح موضع سجودك و امسحه على العلّة و قل سبع مرّات متكرّرة: «يا من كبس الأرض على الماء و سدّ الهواء بالسماء، صلّ على محمّد و آل محمّد و افعل بي كذا و كذا و عافني من كذا و كذا».(1)

فصل [8]

و ممّا يستحبّ أن يقال عقيب كلّ صباح و مساء، ما دعا به أمير المؤمنين - عليه السّلام - على فراش النبيّ - صلّى اللّه عليه و آله و سلم -: «أمسيت اللّهمّ معتصما بذمامك المنيع الذي لا يطاول و لا يحاول من شرّ كلّ غاشم و طارق و من سائر ما خلقت من خلقك الصامت و الناطق، في جنّة من كلّ مخوف بلباس سابغة ولاء أهل بيت نبيّك عليهم السلام، محتجبا من كلّ قاصد لي إلى أذيّة بجوار حسن الإخلاص في الاعتراف بحقّهم و التمسك بجنابهم موقنا أنّ الحقّ لهم و معهم و فيهم و بهم أوالي من والوا و أجانب من جانبوا، فأعذني اللّهمّ بهم من شرّ ما أتّقيه، يا عظيم حجزت الأعادي عنّي ببديع السماوات و الأرض إنّا جعلنا من بين أيديهم سدّا و من خلفهم سدّا فأغشيناهم فهم لا يبصرون».(2)

و ممّا تستحبّ المواظبة عليه عقيب فريضة الصبح أن يقال أربعين مرة: سبحان اللّه و الحمد لله و لا إله إلاّ اللّه و اللّه أكبر(3)فإنّه حرز ذلك اليوم و يدفع مسّه السوء.


1) . مصباح المتهجد، ص 243

2) . مصباح، كفعمى، ص 86 فصل 16

3) . مصباح المتهجد، ص 53؛ البلد الأمين، ص 10

فصل [9]

و ممّا يقال عند غروب الشمس من كلّ يوم: «يا من ختم النبوّة بمحمّد - صلّى اللّه عليه و آله - اختم لي في يومي هذا بخير و سنتي بخير و عمري بخير» «اللّهمّ مقلّب القلوب و الأبصار ثبّت قلبي على دينك، و لا تزغ قلبي بعد إذ هديتني، وهب لي مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنْتَ اَلْوَهّٰابُ‌، و أجرني من النار برحمتك. اللّهمّ امدد لي في عمري، و أوسع عليّ في رزقي، و انشر عليّ رحمتك، و إن كنت في عندك في أم الكتاب».(1)

و من أدعية الصادق - عليه السّلام - هذا الدعاء، و له شرح طويل و قد تركناه خوف الإطالة، و فيه منافع كثيرة و هو حرز من كلّ آفة و شدة و خوف، و هو هذا:

بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ * اللّهمّ احرسنا بعينك التي لا تنام، و اكنفنا بركنك الذي لا يرام، و ارحمنا بقدرتك علينا، و لا تهلكنا و أنت الرجاء، ربّ كم من نعمة أنعمت بها عليّ قلّ لك عندها شكري، و كم بليّة ابتليتني بها قلّ لك عندها صبري‌؟! فيا من قلّ عند نعمته شكري فلم يحرمني و يا من قلّ عند بليّته صبري فلم يخذلني، يا ذا المعروف الدائم الذي لا ينقضي أبدا، و يا ذا النعماء التي لا تحصى عددا أسألك أن تصلّي على محمّد و آل محمّد الطاهرين و أدرأ بك في نحور الأعداء و الجبّارين. اللّهم أعنّي على ديني بدنياي و على آخرتي بتقواي و احفظني فيما غبت عنه، و لا تكلني إلى نفسي فيما حضرتها، يا من لا تنقصه المغفرة و لا تضرّه المعصية أسألك فرجا عاجلا و صبرا واسعا، و العافية من جميع البلاء و الشكر على العافية يا أرحم الراحمين» و يستحب للإنسان أن يقرأ هذا على ما أحبّ كلابية‌؟ و حفظه و يدير يده عليه تعويذا له حاضرا كان عنده أو غائبا.

و هذا آخر ما أمليناه في هذه الفصول و اللّه وليّ المأمول، إنّه الغفور لمن تاب، الشكور لمن أناب، و صلّى اللّه على أشرف المخلوقات محمّد و آله السادات، و الحمد للّه رب العالمى.(2)


1) . مصباح، ص 83؛ البلد الأمين، ص 23

2) . مهج الدعوات، سيد بن طاوس، ص 192

أربعون حديثا

درآمد

يكى از انديشمندان پرتلاش عصر صفويه علامه شمس الدين(1)محمد تقى بن مقصود على مجلسى اصفهانى نطنزى عاملى است. او در سال 1003 ق. چشم به جهان گشود و بعد از 63 سال (و بنا به روايتى 67 سال)(2)عمر پربركت در سال 1070 ق. دار فانى را وداع گفت.

مجلسى اوايل عمر خود را صرف تحصيل علوم دينى در نزد اساتيد سرشناس نظير عالم فرزانه شيخ بهائى و شيخ عبد اللّه شوشترى و شيخ على شولستانى نمود و در علوم عقلى و نقلى سرآمد معاصران خود گرديد. از اجازاتى كه اساتيد وى برايش صادر كرده اند، ميزان فضل و دانش و موقعيت والايش نزد استادانش واضح و هويداست.

مجلسى در ميان استادانش به شيخ بهائى عنايت بيشترى داشته و در سبك علمى پيرو او بوده است. بعد از شيخ بهائى نيز مناصب اجتماعى وى به


1) . اين لقب در اجازه شولستانى به وى ذكر شده است.

2) . جامع الرواة. 82/2

مجلسى رسيد و او به عنوان امام جمعه اصفهان - كه پست مهمى در آن عصر به شمار مى رفت - منصوب گرديد.

مجلسى به تهذيب نفس اهميت فراوان مى داد و در اين راستا اربعين هايى به ذكر و فكر گذرانيده بود. فرزندش (محمدباقر مجلسى) در اين مورد چنين مى گويد:

(و والد مرحوم فقير - رضوان اللّه عليه - از جناب شيخ (بهايى) مزبور تعليم ذكر و فكر گرفته بودند و هرساله يك اربعين، دو اربعين و بيشتر به عمل مى آورد و جمع كثير از تابعان شريعت مقدسه را موافق قانون شرع به رياضت وامى داشت).(1)همچنين مجلسى به احاديث اهل بيت (ع) اهميت زياد مى داد و در اين راه تلاش هاى بسيار داشت. ترويج صحيفه سجاديه در ايران كه زمان وى نسخه هاى آن بسيار معدود بود، از تلاش هاى مجلسى است. او بر صحيفه دو شرح به فارسى و عربى و يك حاشيه نوشته است كه متأسفانه هيچ يك منتشر نشده اند.

همچنين او براى نشر حديث، اقدام به نگاشتن دو شرح مهم بر كتاب (من لا يحضره الفقيه) شيخ صدوق نمود. اين دو شرح مشحون از مطالب بلند در عقايد شيعه است و نيز نمايانگر افكار و آراى مجلسى به شمار مى رود.

آثار علمي

علامه محمد تقى مجلسى از خود آثار گرانسنگى را به جاى گذارده كه در اينجا فهرستى از آثار شناخته شده وى، ذكر مى گردد:

1 - آداب نماز شب


1) . اجوبة مسائل ملا خليل ص 35 كه در ضمن تشويق السالكين به چاپ رسيده است. [علامه مجلسى، دوانى ص 25.]

2 - احياء الاحاديث فى شرح تهذيب الحديث: شرحى است بر (تهذيب الاحكام) شيخ طوسى. نسخه اى از اين شرح به شماره 4602 در كتابخانه حضرت آيت اللّه مرعشى نجفى در قم موجود است. [الذريعه 307/1]3 - اربعون حديثا (رساله حاضر)

4 - ترجمه صحيفة الرضا (ع): نسخه اى از آن به شماره 13607 در كتابخانه آستان قدس رضوى در مشهد موجود است.

5 - تشويق السالكين: فارسى، خلاصه (مستند السالكين) خود مؤلف كه به چاپ رسيده است.

6 - تفسير قرآن: به فارسي

7 - جهاديه: همان رساله (شرايط اهل ذمه) است.

8 - حاشيه صحيفه سجاديه [الذريعه 6/145.]

9 - حاشيه نقد الرجال [ريحانة الادب 5/200.]

10 - حديقة المتقين: رساله عمليه مؤلف است به فارسى. [الذريعه 389/6]

11 - حقوق والدين: رساله اى است در حق پدر و مادر، مؤلف اين رساله را در ماه ذيحجه سال 1046 ق، تأليف نموده و نسخه اى از آن را افندى در بارفروش (بابل) رؤيت نموده است. [رياض العلماء 47/5]

12 - رسالة فى وجوب صلاة الجمعة [روضات الجنات 122/2]

13 - روضة المتقين فى شرح اخبار الائمة المعصومين (ع): شرح عربى است بر كتاب (من لا يحضره الفقيه) شيخ صدوق، اين كتاب در چندين جلد به چاپ رسيده است. [الذريعه] 11/190

14 - رياض المؤمنين و حدائق المتقين: شرح فارسى است بر صحيفه سجاديه، نسخه اى از جلد اول اين شرح در دست است. اين نسخه شامل مقدمه اى در دوازده لمعه در معنى دعا و آداب و فضل آن و فضيلت علم و

عالمان و جز اينها و بعد از آن شرح عربى شامل اسناد صحيفه و شرح سه دعا كه بعد از آن گويا ناتمام مانده است. [فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه آية اللّه مرعشى 167/25، ش

.] 9850

15 - زاد السالكين

16 - رضاعيه: به فارسى، پنج نسخه از آن در كتابخانه آستان مقدس رضوى موجود است.

17 - سير و سلوك يا مجاهديه: رساله كوتاهى است در تفسير آيه (وَ اَلَّذِينَ جٰاهَدُوا فِينٰا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنٰا) وَ بيان روش سير و سلوك. اول اين رساله چنين است: (چون بناى ايمان و ايقان بر رياضت و مجاهدت است كما قال اللّه تعالى: وَ اَلَّذِينَ جٰاهَدُوا فِينٰا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنٰا وَ إِنَّ اَللّٰهَ لَمَعَ اَلْمُحْسِنِينَ‌. و شكى نيست.... دو نسخه از اين رساله در كتابخانه حضرت آية اللّه مرعشى موجود است و در آغاز نسخه دوم محمد جعفر كبوتر آهنگى مقدمه اى نوشته و انتساب آن را به محمد تقى مجلسى ثابت كرده است. همچنين دو نسخه ديگر از آن در كتابخانه مركزى دانشگاه تهران به شماره 3497 و 3783 موجود است كه در فهرست 12/2509 با عنوان (رساله در رياضت) و 2770/1(2) با عنوان (رساله مجاهده) معرفى شده است.

اين رساله در چند جا به اشتباه به مرحوم مولى محمد بيدآبادى نسبت داده شد و در اصفهان از طرف مكتبه شفيعى همراه با رساله (كنز الاسرار) نورعليشاه هر دو اشتباها به نام بيدآبادى چاپ شده اند. همچنين در مجله حوزه شماره 58 (مهر و آبان 1372، ص 123-140) با استناد به همان چاپ اصفهان مجددا به نام مرحوم بيدآبادى به چاپ رسيده است.

18 - شرايط اهل ذمه: رساله كوتاهى است در احكام و قوانينى كه اهل ذمه در سرزمين هاى اسلامى بايد رعايت كنند. تنها نسخه خطى اين رساله در كتابخانه حضرت آيت اللّه مرعشى نجفى به شماره 9206 موجود است. و

در فهرست آن كتابخانه (ج 24، ص 10) با نام جهاد معرفى شده است. تحقيق و تصحيح اين رساله از روى همين نسخه صورت گرفته و در سالنامه ميراث اسلامى ايران دفتر سوم (1375 ش) ص 707-716 با عنوان (شرايط اهل ذمه) منتشر شده است.

19 - شرح خطبه همام: شرحى است بر خطبه حضرت على (ع) كه در اوصاف متقين به همام فرموده و به خطبه همام معروف است. اين شرح به فارسى نگاشته شده است. [رياض العلماء 47/5]

20 - شرح خواب هاى صادقى كه مؤلف ديده است. [روضات الجنات 12/2]

21 - شرح زيارت جامعه [روضات الجنات 119/2]

22 - شرح صحيفه سجاديه: مؤلف دو شرح فارسى و عربى بر صحيفه نگاشته است. كه هيچ يك به پايان نرسيده، شرح فارسى صحيفه به (رياض المؤمنين و حدائق المتقين) معروف است كه قبلا معرفى شد. نسخه اى از شرح عربى نيز در الذريعه 13/348 معرفى شده است.

23 - شرح مشيخة الفقيه: شرحى است بر مشيخه كتاب من لا يحضره الفقيه شيخ صدوق، سه نسخه از اين شرح به شماره هاى 1688 و 7776 و 7777 در كتابخانه آستان قدس رضوى در مشهد موجود است.

24 - طبقات الرواة [الذريعه 66/14.]

25 - قبله: رساله كوتاهى است به فارسى. دو نسخه از اين رساله در كتابخانه مجلس شوراى اسلامى موجود است.

[فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه مجلس شوراى اسلامى 687/9؛ فهرست نسخه هاى خطى فارسى، احمد منزوى 332/1 و 333.]

26 - لمعات شاهنشاهى: مؤلف در پايان رساله (شرايط اهل ذمه) از اين اثر خود ياد كرده و گويد:

(... بر اين اختصار شد و تفصيلش بر وجه كمال در لوامع صاحبقرانى است و بر وجه وسط در لمعات شاهنشاهى است).(1)

از اين رساله تا به حال نسخه اى شناسايى نشده و در كتاب شناسى ها نامى از آن به ميان نيامده است.

27 - اللوامع القدسيه يا لوامع صاحبقرانى: شرح فارسى است بر كتاب (من لا يحضره الفقيه) شيخ صدوق. اين شرح به چاپ رسيده است. [الذريعه 369/18]

28 - مستند السالكين: رساله مفصلى است در سير و سلوك. مؤلف در مقدمه (تشويق السالكين) از آن ياد نموده و تشويق السالكين را تلخيص و اقتباس از آن معرفى نموده، با اين عبارت: (... پس ايجابا لسؤالهم با آنكه كتاب مبسوطى موسوم به مستند السالكين درين باب نوشته شده، مجملى از هر باب در اين رساله مذكور مى گردد.)(2)[الذريعه، ج 21، ص 14.]

29 - مناسك حج [الذريعه 358/22.]

30 - المسئولات: سؤال و جواب هاى فقهى فارسى است. اين رساله به كوشش شيخ ابو الفضل حافظيان در دفتر سوم ميراث اسلامى ايران ص 685-707 به چاپ رسيده است.

31 - المقادير و الاوزان: اين رساله را فرزند مؤلف شرح نموده است [روضات الجنات. 119/2]

اربعون حديثا

اين رساله چهل حديثى است كه مؤلف از كتاب هاى حديثى شيعه انتخاب و با نقل سند و بدون هيچ شرح و توضيحى نقل نموده است. او


1) . ميراث اسلامى ايران، دفتر سوم (رساله شرايط اهل ذمه)، ص 715

2) . تشويق السالكين، ص 6

اين رساله را به درخواست ميرزا شرف الدين على گلستانه تأليف نموده است.(1)نسخه منحصر اين رساله در ضمن جنگى به شماره 9764 در كتابخانه حضرت آيت اللّه مرعشى نجفى در قم موجود است. تصحيح رساله از روى همين نسخه صورت گرفته است.

منابع شرح حال مولى محمد تقى مجلسي

1 - رياض العلماء، عبد اللّه افندى، ج 5، ص 47

2 - روضات الجنات، محمد باقر خوانسارى، ج 2، ص 118-3123 - ريحانة الادب، مدرس تبريزى، ج 5، ص 198-201

4 - طبقات اعلام الشيعه (الروضة النضرة فى علماء المائة الحادية عشرة)، ص 101-102

5 - امل الامل، ج 2، ص 252

6 - تعليقه امل الآمل، عبد اللّه افندى، ص 255

7 - علامه مجلسى بزرگ مرد دين، على دوانى، ص 24-49

8 - وقايع السنين، خاتون آبادى وقايع سال 1070 ق.

9 - جامع الرواة، محمد اردبيلى، ج 2، ص 82 10 - حدائق المقربين، مير محمد صالح خاتون آبادى (خطى) كه مطالب آن در كتاب علامه مجلسى، ص 28-29 نقل شده است.

11 - مرآت احوال جهان نما، احمد بهبهاني

12 - لؤلؤة البحرين، شيخ يوسف بحرانى، ص 60


1) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 413 رقم 2141

تصویر

A07

تصویر

A08

بسم الله الرحمن الرحيم

اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ‌، و الصلاة على سيّد الانبياء و المرسلين محمّد بن عبد اللّه و آله الطاهرين.

و بعد: فيقول أقلّ عباد اللّه و أحوجهم إلى رحمة ربّه الغنيّ محمّد تقيّ بن [مقصود عليّ‌] المجلسيّ الأصفهانيّ‌: إنّه أخبرني(1)الشيخ الأعظم بل الوالد المعظّم شيخ علماء الربّاني مولانا عبد اللّه بن الحسين التستريّ‌، عن الشيخ الأجلّ نعمة اللّه بن الشيخ الأعظم أحمد بن خاتون العامليّ‌، عن أبيه قراءة على شيخ علمائنا المحقّقين نور الدين عليّ بن عبد العالي و إجازة عنه - رضي اللّه تعالى عنهم -؛

ح(2)و أخبرني الشيخ الأجلّ الأعظم شيخ الإسلام و المسلمين العلاّمة بهاء الملّة و الحقّ و الدين محمّد بن الشيخ الأعظم الحسين بن عبد الصّمد الحارثيّ الهمدانيّ‌، عن أبيه، عن شيخ فضلائنا المحقّقين زين الملّة و الحقّ و الدين، عن الشيخ نور الدين؛

ح و أخبرني جماعة من العلماء الأعيان منهم الشيخ بهاء الدين محمّد و العلاّمة الفهّامة شيخ عبد العالي، عن أبيه الشيخ نور الدين علي بن عبد العالي؛


1) . نقل هذه السند، محمد باقر المجلسي فى إجازات بحار الأنوار، ج 110، ص 51، مع اختلاف يسير.

2) . رمز (ح) علامة عن التحويل و هو فيما اذا كان للحديث إسنادان أو أكثر تامّان أو ناقصان، كتبوا عند الانتقال من سند إلى آخر (ح) علامة للتحويل، فيقرأ القاري (حاء (تامة ليدلّ على التحويل. (وصول الأخيار إلى أصول الأخبار، للشيخ حسين بن عبد الصمد العامليّ ص 200).

ح و أخبرني جماعة من المشايخ العظام، عن جدّي المعظّم مولانا درويش محمّد بن الشيخ الزاهد البدل حسن [النطنزيّ العامليّ‌]، عن الشيخ نور الدين عليّ بن العالي - قدّس اللّه أسرارهم - عن الشيخ نور الدين عليّ بن هلال الجزائريّ‌، عن الشيخ الأعظم جمال العارفين أحمد بن الفهد الحلّيّ‌، عن الشيخ الأجلّ عليّ بن المشهديّ‌، عن أفضل علمائنا المتأخرين السعيد الشهيد محمد بن مكّيّ العامليّ‌؛

ح و عن الشيخ نور الدين، عن ابن عمّ الشهيد الشيخ شمس الدين محمّد بن داود، الشهير بابن المؤذّن الجزّينيّ‌، عن الشيخ ضياء الدّين عليّ و الشيخ أبي طالب محمّد، عن أبيهما الشهيد - قدّس اللّه أرواحهم؛

ح و عن ابن المؤذن، عن الشيخ أبى القاسم عليّ بن طيّ‌، عن شيخ شمس الدين القريضيّ‌، عن السيد حسن بن أيّوب، عن الشهيد؛

ح و عن ابن المؤذّن، عن الشيخ عز الدّين بن العشرة، عن ابن فهد، عن الشيخ زين الدين الجابريّ‌، عن الشهيد؛

ح و عن ابن المؤذن، عن السيّد عليّ بن دقماق، عن الشيخ شمس الدين محمّد بن شجاع القطّان، عن الشيخ الأجلّ أبي عبد اللّه المقداد السيوريّ‌، عن الشهيد - رضي اللّه عنهم - عن جماعة كثيرة من الفضلاء الأعيان، منهم الشيخ فخر الدّين أبي طالب محمّد بن العلاّمة و السيّد الأعظم عميد الدّين عبد المطلب بن الأعرج الحسينيّ و السيّد الأجلّ العلاّمة النسّابة تاج الدّين أبي عبد اللّه محمّد بن معيّة الحسينيّ الديباجي(1)و السيّد الأجلّ الأعظم أبي طالب أحمد بن محمّد بن زهرة الحلبيّ‌(2)و السيّد الفاضل نجم الدّين مهنّا بن سنان المدنيّ و الشيخ العلامة مولانا قطب الدين محمّد الرّازيّ‌، شارح المطالع و الشمسيّة، و الشيخ الفاضل الأديب رضيّ الدّين عليّ بن الشيخ جمال الدّين أحمد بن يحيى المعروف بالمزيديّ و الشيخ الفاضل عليّ بن طرّاد المطارآباديّ‌، جميعا، عن الشيخ الأجل الأعظم آية اللّه في العالمين جمال الإسلام و المسلمين العلاّمة الحسن بن العلاّمة الفهّامة الشيخ سديد


1) . فى المصدر: (محمّد بن القاسم بن معيّة).

2) . فى المصدر: (أحمد بن إبراهيم ابن زهرة).

الدين يوسف بن مطهّر الحلّيّ‌، عن أبيه و عن شيخ علمائنا المحقّقين المدقّقين نجم الملّة و الدين أبي القاسم جعفر بن الحسن بن سعيد الحلّي(1)و عن ابن عمّه الشيخ نجيب الدّين يحيى بن أحمد بن سعيد الحليّ و السيّدين الأعظمين الأجلّين البدلين رضيّ الدين أبي القاسم عليّ و جمال الدين أبي الفضائل أحمد ابني طاوس الحسنيّ و الوزير السعيد سلطان العلماء المحقّقين خواجه نصير الملّة و الدين محمّد بن محمّد بن الحسن الطوسيّ و الشيخ مفيد الدّين محمّد بن جهيم الأسديّ - رضي اللّه تعالى عنهم - عن السيّد الأجل الأعظم العلاّمة شمس الدين فخار بن معدّ الموسويّ‌؛

ح و عن الشهيد، عن المزيديّ‌، عن الشيخ شمس الدّين محمّد بن صالح، عن السيّد فخّار؛

ح و عن الشهيد، عن المزيديّ‌، عن محمّد بن صالح، عن الشيخ الأعظم نجيب الدين محمّد بن جعفر بن هبة اللّه بن نما الحلّيّ‌، و هما عن الفاضل الجليل محمّد بن إدريس الحليّ و الشيخ سديد الدين أبي الفضل شاذان بن جبرئيل القميّ‌، عن الشيخ الأجلّ الأعظم عميد الرؤساء هبة اللّه بن حامد بن أيّوب عن السيّد الأجلّ بهاء الشرف محمّد بن الحسن الحسينيّ‌، بإسناد الصحيفة الكاملة؛

ح و عن السيّد فخار و ابن نما، عن ابن إدريس و شاذان بن جبرئيل و الشيخ الأعظم محمّد بن على بن شهرآشوب المازندرانيّ‌، عن الشيخ العماد أبي القاسم الطبريّ‌، عن الشيخ الأجلّ أبي علي، عن أبيه شيخ الطائفة محمّد بن الحسن الطوسيّ - رضي اللّه عنهم - و عنهما عن الشيخ أبى الفرج عليّ بن الشيخ الأعظم قطب الدّين الراونديّ‌، عن أبيه و السيّد الأعظم ضياء الدّين فضل اللّه بن الراونديّ و الشيخ المعظّم جمال الدين أبي الفتوح الرازيّ المفسّر و الشيخ الأعظم سديد الدّين محمود بن على الحمصيّ و الشيخ الأعظم العلاّمة أمين الدّين أبي على الفضل بن الحسن الطبرسيّ‌، صاحب مجمع البيان و جوامع الجامع و غيرهما، جميعا عن أبي الصمصام، عن الطوسيّ‌؛


1) . فى المصدر: (جعفر بن سعيد حلّي).

ح و عن الشيخ رشيد الدين ابن شهرآشوب، عن جدّه شهرآشوب، عن الطوسيّ‌. و عن ابن شهرآشوب، عن السيّد أبي الفضل الداعي الحسينيّ و السيّد فضل اللّه و عبد الجليل بن عيسى أبي الفتوح الرازيّ و الشيخ الطبرسيّ‌، عن الشيخين أبي عليّ الحسن و عبد الجبّار المقرئ، عن الشيخ أبي جعفر الطوسيّ‌، عن السيّدين الأعظمين المرتضى و رضيّ الدّين و عن الشيخ الشاذان، عن الشيخ أبي عبد اللّه الدوريستيّ‌، عن المفيد و عن محمّد جعفر بن محمّد الدوريستيّ‌، عن أبيه، عن الصدوق و عن الدوريستيّ‌، عن المرتضى و رضيّ الدين؛

ح و عن الشهيد، عن السيّد شمس الدين ابن ابي المعالي، عن الشيخ كمال الدين عليّ بن حمّاد الواسطيّ‌، عن يحيى بن سعيد، عن السيّد الفقيه محيى الدين أبي حامد محمّد بن عبد الله بن زهرة الحلبيّ‌، عن الثلاثة إلى شيخ الطائفة؛

ح و عن العلاّمة، عن أبيه، عن السيّد أحمد بن يوسف العريضيّ‌، عن الشيخ برهان الدّين محمّد القزوينيّ‌، عن السيّد فضل اللّه بن عليّ الرّاونديّ‌، عن السيّد عماد الدّين أبي الصّمصام ذي الفقار بن معبد الحسنيّ‌، عن الشيخ أبي جعفر الطوسيّ و الشيخ الأجلّ أبي العبّاس أحمد بن عليّ النجاشيّ‌، عن الشيخ الأعظم أبي عبد اللّه محمّد بن محمّد بن النعمان المفيد، عن رئيس المحدّثين الصّدوق محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه القميّ‌، عن الشيخ الأجلّ جعفر بن محمّد بن قولويه، عن ثقة الإسلام و المعظّم بين الخاصّ و العامّ أبي جعفر محمّد بن يعقوب الكلينيّ - رضي اللّه تعالى عنهم - بجميع كتبهم سيّما الكتب الأربعة لأبي جعفر من الثلاثة؛ فمن ذلك ما رواه الصّدوق عن محمّد بن الحسن بن الوليد، عن محمّد بن الحسن الصفّار، عن عليّ بن إسماعيل، عن عبد اللّه الدّهقان، عن إبراهيم بن موسى المروزيّ‌، عن أبي الحسن - صلوات اللّه عليه - قال: قال رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله: (من حفظ من أمّتي أربعين حديثا ممّا يحتاجون إليه من أمر دينهم بعثه اللّه يوم القيامة فقيها عالما).(1)


1) . وصول الأخيار إلى أصول الاخبار، ص 38؛ كنز العمال، ج 1، ص 224؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 152

و بالأسانيد القويّة عن الإمام أبي عبد اللّه جعفر بن محمّد الصادق، عن الإمام أبي جعفر محمّد بن عليّ باقر علم النبيّين، عن الإمام عليّ بن الحسين سيّد الساجدين، عن الإمام سيّد الشهداء و سيّد شباب أهل الجنّة أجمعين - صلوات اللّه عليهم - أنّه قال: إنّ رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله - أوصى إلى أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّه عليه - و كان فيما أوصى به أن قال له: (يا عليّ‌، من حفظ من أمّتي أربعين حديثا يطلب بذلك وجه اللّه - عزّ و جلّ - و الدار الآخرة حشره اللّه يوم القيامة مع اَلنَّبِيِّينَ وَ اَلصِّدِّيقِينَ وَ اَلشُّهَدٰاءِ وَ اَلصّٰالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولٰئِكَ رَفِيقاً. فقال عليّ - صلوات اللّه عليه -: يا رسول اللّه، أخبرني ما هذه الأحاديث؛ فقال: أن تؤمن باللّه وحده لا شريك له، و تعبده و لا تعبد غيره، و تقيم الصّلاة بوضوء سابغ في مواقيتها و لا تؤخّرها فإنّ في تأخيرها من غير علّة غضب اللّه - عزّ و جلّ -، و تؤدّي الزّكاة، و تصوم شهر رمضان، و تحجّ البيت إذا كان لك مالٌ و كنت مستطيعا، و أن لا تعقّ والديك، و لا تأكل مال اليتيم ظلما، و لا تأكل الربا، و لا تشرب الخمر و لا شيئا من الأشربة المسكرة، و لا تزني، و لا تلوط، و لا تمشي بالنميمة، و لا تحلف باللّه كاذبا، و لا تسرق، و لا تشهد شهادة الزور لأحد قريبا كان أو بعيدا، و أن تقبل الحق ممّن جاء به صغيرا كان أو كبيرا، و أن لا تركن إلى ظالم و إن كان حميما قريبا، و أن لا تعمل بالهوى، و لا تقذف المحصنة، و لا ترائي فإنّ أيسر الرّياء شرك باللّه عزّ و جلّ‌، و أن لا تقول لقصير: يا قصير، و لا لطويل: يا طويل، تريد بذلك عيبه، و أن لا تسخر من أحد من خلق اللّه، و أن تصبر على البلاء و المصيبة، و أن تشكر نعم اللّه الّتي أنعم بها عليك، و أن لا تأمن عقاب اللّه على ذنب تصيبه، و أن لا تقنط من رحمة اللّه، و أن تتوب إلى اللّه - عزّ و جلّ - من ذنوبك فإنّ التائب من ذنوبه كمن لا ذنب له، و أن لا تصرّ على الذنوب مع الاستغفار؛ فتكون كالمستهزئ باللّه و آياته و رسله، و أن تعلم أنّ ما أصابك لم يكن ليخطئك و أنّ ما أخطأك لم يكن ليصيبك، و أن لا تطلب سخط الخالق برضى المخلوق، و أن لا تؤثر الدنيا على الآخرة؛ لأنّ الدنيا فانية و الآخرة باقية، و أن لا تبخل على إخوانك بما تقدر عليه، و أن تكون سريرتك كعلانيتك و أن لا تكون علانيتك حسنة و سريرتك قبيحة؛ فإن فعلت ذاك كنت من المنافقين، و أن لا تكذب و لا تخالط الكذّابين، و أن لا تغضب إذا سمعت حقّا، و أن تؤدّب نفسك و أهلك و ولدك و جيرانك على حسب الطّاقة، و أن تعمل

بما علمت، و لا تعاملنّ أحدا من خلق اللّه - عزّ و جلّ - إِلاّٰ بِالْحَقِّ‌، وَ إِنَّ‌ تكون سهلا للقريب و البعيد، و ان لا تكون جبّارا عنيدا، و أن تكثر من التسبيح و التهليل و الدعاء و ذكر الموت و ما بعده من القيامة و الجنّة و النار، و أن تكثر من قراءة القرآن و تعمل بما فيه، و أن تستغنم البرّ و الكرامة بالمؤمنين و المؤمنات، و أن تنظر إلى كلّ ما لا ترضى فعله لنفسك فلا تفعله بأحد من المؤمنين، و لا تملّ من فعل الخير، و لا تثقل على أحد، و لا تمنّ على أحد إذا أنعمت عليه، و أن تكون الدّنيا عندك سجنا حتّى يجعل اللّه لك جنّته. فهذه أربعون حديثا، من استقام عليها و حفظها عني من أمّتي دخل الجنّة برحمة اللّه، و كان من أفضل النّاس و أحبّهم إلى اللّه - عزّ و جلّ - بعد النّبيّين و الصديقين، و حشره اللّه يوم القيامة مع اَلنَّبِيِّينَ وَ اَلصِّدِّيقِينَ وَ اَلشُّهَدٰاءِ وَ اَلصّٰالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولٰئِكَ رَفِيقاً).(1)

الحديث الأوّل: طلب العلم فريضة

و بالأسانيد عن الطبرسيّ أنه قال: و قد صحّ عن النبيّ - صلّى اللّه عليه و آله - فيما رواه لنا الثّقات بالأسانيد الصحيحة مرفوعا إلى إمام الهدى و كهف الورى أبي الحسن عليّ بن موسى الرّضا، صلوات اللّه عليهما - عن آبائه، إمام عن إمام، إلى أن تصل به صلى اللّه عليه و آله أنه قال: (طلب العلم فريضةٌ على كلّ مسلم، فاطلبوا العلم من مظانّه، و اقتبسوه من أهله، فإنّ تعلّمه للّه حسنة، و طلبه عبادةٌ‌، و المذاكرة به تسبيحٌ‌، و العمل به جهادٌ، و تعليمه لمن لا يعلمه صدقة، و تذكيره لأهله(2)قربة إلى اللّه تعالى؛ لأنّه معالم الحلال و الحرام، و منار سبيل الجنّة و النّار، و الأنيس في الوحشة و الصاحب في الغربة و المحدّث فى الخلوة، و الدّليل على السّرّاء و الضّرّاء، و السلاح على الأعداء، و الزّين عند الأخلاّء، يرفع اللّه به أقواما فيجعلهم في الخير قادة يقتدى بفعالهم تقتبس آثارهم و ينتهى إلى آرائهم، و ترغب الملائكة في خلّتهم و بأجنحتها تمسحهم، و في صلاتها تبارك عليهم، يستغفر لهم كلّ رطب و يابس حتّى حيتان البحور و هوامّها و سباع البرّ و أنعامه و السّماء


1) . الخصال للصدوق، ص 541؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 154

2) . فى المصدر: (و بذل لأهله).

و نجومها. ألا و إنّ العلم حياة القلوب من الجهل، و نور الأبصار من الظلمة، و قوّة الأبدان من الضعف، يبلغ بالعبد منازل الأخيار و مجالس الأبرار و الدرجات العلى في الآخرة و الأولى، الذكر فيه يعدل بالصيام و مدارسته بالقيام، به يطاع الربّ و يعبد، و به توصل الأرحام، و به يعرف الحلال و الحرام، العلم إمام العمل و العمل تابعه، يلهمه السّعداء و يحرمه الاشقياء، فطوبى لمن لم يحرمه اللّه منه حظّه)(1)

و في معناه ما رواه الصدوق في الصحيح عن الأصبغ بن نباتة عن أمير المؤمنين - عليه السّلام -.

الحديث الثاني: حديث كميل

و بالأسانيد المتواترة عن السّيد الأعظم رضيّ الدّين رضي اللّه تعالى عنه، عن كميل بن زياد النخعيّ صاحب أسرار أمير المؤمنين - صلوات اللّه عليه - قال كميل: أخذ بيدى أمير المؤمنين - صلوات اللّه عليه - فأخرجني إلى الجبّان، فلمّا أصحر تنفّس الصّعداء ثم قال: (يا كميل، إنّ هذه القلوب أوعية فخيرها أوعاها، فاحفظ عنّي ما أقول لك:

النّاس ثلاثة: عالم ربانيّ‌، و متعلّم على سبيل نجاة، و همج رعاع أتباع كل ناهق يميلون مع كل ريح، لم يستضيئوا بنور العلم و لم يلجئوا إلى ركن وثيق.

يا كميل، العلم خيرٌ من المال، العلم يحرسك و أنت تحرس المال، و المال تنقصه النفقة و العلم يزكو على الإنفاق، و صنيع المال يزول بزواله.

يا كميل بن زياد، معرفة العلم دين يدان به، يكسب الإنسان الطاعة في حياته و جميل الاحدوثة بعد وفاته، و العلم الحاكم و المال محكومٌ عليه.

يا كميل بن زياد، هلك خزّان الأموال و هم أحياء، و العلماء باقون ما بقي الدّهر، أعيانهم مفقودة و أمثالهم في القلوب موجودة. ها إنّ هاهنا لعلما جمّا (و أشار إلى صدره) لو أصبت له حملة! بلى أصيب لقنا غير مأمون عليه مستعملا آلة الدين للدنيا، و مستظهرا


1) . بحار الأنوار ج 1، ص 171 نقلا عن أمالي للشيخ طوسى.

بنعم اللّه على عباده و بحججه على أوليائه، أو منقادا لحملة الحقّ لا بصيرة له في أحنائه، ينقدح الشك في قلبه لأوّل عارض من شبهة. ألا لا ذا و لا ذاك!. أو منهوما باللذّة سلس القياد للشهوة، أو مغرما بالجمع و الادّخار، و ليسا من دعاة الدّين في شيء، أقرب شيء شبها بهما الأنعام السائمة، كذلك يموت العلم بموت حامليه: اللّهمّ بلى، لا تخلوا أرض من قائم بحجّة إمّا ظاهرا مشهورا أو خائفا مغمورا، لئلاّ تبطل حجج اللّه و بيّناته، و كم ذا و أين أولئك‌؟ أولئك و اللّه الأقلّون عددا و الأعظمون قدرا، بهم يحفظ اللّه حججه و بيّناته، حتّى يودعوها نظراءهم، و يزرعوها في قلوب أشباههم، هجم بهم العلم على حقيقة البصيرة، و باشروا أرواح اليقين، و استلانوا ما استوعره المترفون، و أنسوا بما استوحش منه الجاهلون، و صحبوا الدنيا بأبدان أرواحها معلّقة بالمحلّ الأعلى، أولئك خلفاء اللّه في أرضه، و الدعاة إلى دينه، آه آه شوقا إلى رؤيتهم، انصرف يا كميل إذا شئت).(1)

و رواه الصّدوق بطرق كثيرة، بل هو من المتواترات، عند الخاصّة و العامّة، مع قطع النّظر عن متنه الفصيح، و معناه الصريح؛ الذي لا يصدر إلاّ من معدن الرسالة و الخلافة.

الحديث الثالث: صفات الأولياء

و بالأسانيد المتكثّرة عن الصدوق، و ثقة الإسلام، بأسانيدهما إلى الإمام أبي عبد اللّه جعفر بن محمّد الصّادق، - صلوات اللّه عليهما - قال، قال سيّد الانبياء و المرسلين - صلّى اللّه عليه و آله: (من عرف اللّه و عظّمه منع فاه من الكلام و بطنه من الطعام، و عنّى نفسه بالصّيام و القيام). قالوا: بآبائنا و أمّهاتنا يا رسول اللّه، هؤلاء أولياء اللّه‌؟، قال - صلّى اللّه عليه و آله -: (إنّ أولياء اللّه سكتوا فكان سكوتهم ذكرا، و نظروا فكان نظرهم عبرة، و نطقوا فكان نطقهم حكمة، و مشوا فكان مشيهم بين الناس بركة، لو لا الآجال الّتي كتب اللّه عليهم لم تستقرّ أرواحهم في أجسادهم، خوفا من العذاب، و شوقا إلى الثواب).(2)


1) . نهج البلاغة، الحكمة 147

2) . الكافي، ج 2، ص 237؛ بحار الأنوار، ج 69، ص 288-294 و قد شرح الحديث الشيخ البهائي فى أربعينه.

و قد قال اللّه تبارك و تعالى: (أَلاٰ إِنَّ أَوْلِيٰاءَ اَللّٰهِ‌ لا خوف عليهم ولاهم يحزنون) (يونس 10:6(2).

الحديث الرابع: حديث الحارثة

و بالأسانيد الصحيحة عن إسحاق بن عمّار قال: سمعت الإمام الهمام، أبا عبد اللّه جعفر بن محمّد الصادق - صلوات اللّه و سلامه عليهما - يقول: (إنّ رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله - صلّى بالنّاس الصبح فنظر إلى شابّ في المسجد، و هو يخفق و يهوي برأسه، مصفّرا لونه، قد نحف جسمه و غارت عيناه في رأسه. فقال له رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله -: كيف أصبحت يا فلان‌؟، فقال: أصبحت يا رسول اللّه موقنا، فعجب رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله - من قوله، و قال: إنّ لكلّ شيء حقيقة، فما حقيقة يقينك‌؟ فقال: إنّ يقيني يا رسول اللّه، هو الّذي أحزنني، و أسهر ليلي و أظمأ هواجري، فعزفت نفسي عن الدنيا و ما فيها، حتّى كأنّي أنظر إلى عرش ربّي و قد نصب للحساب و حشر الخلائق لذلك و أنا فيهم، و كأنّي أنظر إلى أهل الجنّة يتنعّمون في الجنّة و يتعارفون على الأرائك يتّكئون، و كأنّي أنظر إلى أهل اَلنّٰارُ وَ هُمْ فِيهٰا معذّبون مصطرخون، و كأنّي الآن أسمع زفير النار يدور في مسامعي.

فقال رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله -: هذا عبدٌ نوّر اللّه قلبه بالإيمان. ثمّ قال له - صلى الله عليه و آله -: الزم ما أنت عليه، فقال الشابّ‌: ادع اللّه لي يا رسول اللّه أن ارزق الشهادة معك، فدعا له رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله - فلم يلبث أن خرج في بعض غزوات النّبيّ - صلّى اللّه عليه و آله -، فاستشهد بعد تسعة نفر، و كان هو العاشر).(1)

و رواه البرقيّ في الصحيح، عن هشام بن سالم، عن أبي عبد اللّه - صلوات اللّه


1) . الشابّ الذي ورد في الحديث هو (حارثة بن مالك بن نعمان أنصاري) و قد اشتهر الحديث بالحديث الحارثة، انظر: الكافي، ج 2، ص 53؛ بحار الأنوار، ج 70، ص 159 و 174-179) نقلا عن المحاسن للبرقي).

عليه -، و روى في الصحيح عن ليث المراديّ عنه - سلام اللّه عليه -، و رواه العامة في صحاحهم أيضا.

الحديث الخامس: عناية اللّه بالمؤمنين

في الصحيح عن أبي عبيدة الحذّاء، عن الإمام أبي جعفر محمّد بن على باقر علوم الأنبياء و المرسلين - صلوات اللّه و سلامه عليهما - قال: قال رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله -: قال اللّه - عزّ و جلّ -: (إنّ من عبادي المؤمنين عبادا لا يصلح لهم أمر دينهم إلاّ بالغنى و السّعة و صحّة البدن، فأبلوهم بالغنا و السعة و صحة البدن فيصلح عليه أمر دينهم. و إنّ من عبادي المؤمنين لعبادا لا يصلح لهم أمر دينهم إلاّ بالفاقة و المسكنة و السّقم في أبدانهم، فأبلوهم بالفاقة و المسكنة و السّقم فيصلح عليه أمر دينهم، و أنا أعلم بما يصلح عليه أمر دين عبادي المؤمنين. و إنّ من عبادي المؤمنين لمن يجتهد في عبادتي فيقوم من رقاده و لذيذ وساده فيتهجّد لي الليالي فيتعب نفسه في عبادتي، فأضربه بالنعاس الليلة و اللّيلتين نظرا منّي له و إبقاء عليه، و ينام حتّى يصبح فيقوم و هو ماقت لنفسه زار عليها، و لو أخلّي بينه و بين ما يريد من عبادتي، لدخله العجب من ذلك، فيصيّره العجب إلى الفتنة بأعماله، فيأتيه من ذلك ما فيه هلاكه لعجبه بأعماله و رضاه عن نفسه، حتّى يظنّ أنّه قد فاق العابدين و جاز في عبادته حدّ التقصير، فيتباعد منّي عند ذلك، و هو يظنّ أنّه يتقرّب إليّ‌. فلا يتّكل العاملون على أعمالهم الّتي يعملونها لثوابي، فإنّهم لو اجتهدوا و أتعبوا أنفسهم و أعمارهم في عبادتي كانوا مقصّرين غير بالغين في عبادتهم كنه عبادتي فيما يطلبون عندي من كرامتي، و النعيم في جنّاتي و رفيع درجات العلى في جواري. و لكن برحمتي فليثقوا، و بفضلي فليفرحوا، و إلى حسن الظّنّ بي فليطمئنّوا، فإنّ رحمتي عند ذلك تداركهم، و مني يبلّغهم رضواني، و مغفرتي تلبسهم عفوي، فإني أنا اللّه الرحمن الرحيم و بذلك تسمّيت).(1)


1) . الكافي، ج 2، ص 60؛ بحار الأنوار، ج 327/72

الحديث السادس: حسن الظنّ باللّه

فى الصحيح عن بريد العجليّ‌، عن الإمام أبي جعفر - صلوات اللّه عليه - قال: وجدنا في كتاب أمير المؤمنين - صلوات اللّه عليه - أنّ رسول اللّه - صلّى اللّه عليه - قال و هو على منبر: و الّذي لا إله إلا هو ما أعطي مؤمن قطّ خير الدنيا و الآخرة إلاّ بحسن ظنّه باللّه و رجائه له، و حسن خلقه، و الكفّ عن اغتياب المؤمنين. و الّذي لا إله إلاّ هو لا يعذّب اللّه مؤمنا بعد التوبة و الاستغفار إلاّ بسوء الظن باللّه، و تقصيره فى رجائه، و سوء خلقه، و اغتيابه للمؤمنين. و الّذي لا إله إلا هو لا يحسن ظنّ عبد مؤمن باللّه إلاّ كان اللّه عند ظنّ عبده المؤمن، لأنّ اللّه كريمٌ بيده الخيرات، يستحيي أن يكون عبده المؤمن قد أحسن به الظنّ ثم يخلف ظنّه و رجاءه، فأحسنوا باللّه الظنّ و ارغبوا إليه).(1)

الحديث السابع: عاقبة الرجوع إلى غير اللّه

بالأسانيد المتكثّرة عن الإمام أبي عبد اللّه جعفر بن محمّد الصادق - صلوات اللّه عليه - أنه قرأ في بعض الكتب الإلهيّة أنّ اللّه تبارك و تعالى يقول: (و عزّتي و جلالي و مجدي و ارتفاعي على عرشي لأقطعنّ أمل كلّ مؤمّل من الناس أمل غيري باليأس، و لأكسونّه ثوب المذلّة عند الناس، و لأنحّينّه من قربي، و لأبعدنّه من و صلى. أ يأمل غيري في الشدائد و الشدائد بيدي، و يرجو غيري و يقرع بالفكر باب غيري و بيدي مفاتيح الأبواب و هي مغلقة، و بابي مفتوح لمن دعاني.

فمن ذا الذي أمّلني لنوائبه فقطعته دونها؟! و من ذا الذي رجاني لعظيمته فقطعت رجاءه منّي‌؟! جعلت آمال عبادي عندي محفوظة فلم يرضوا بحفظي، و ملأت سماواتي ممّن لا يملّ من تسبيحي و أمرتهم أن لا يغلقوا الأبواب بيني و بين عبادي، فلم يثقوا بقولي!، أ لم يعلم من طرقته نائبة من نوائبي أنّه لا يملك كشفها أحد غيري إلاّ من بعد إذني، فما لي أراه


1) . عدة الداعي، ابن فهد الحلي، ص 106؛ بحار الأنوار، ج 70، ص 399

لاهيا عني! أعطيته بجودي ما لم يسألني ثم أنتزعه عنه فلم يسألني ردّه و سأل غيري!

أ فيراني أبدأ بالعطايا قبل المسألة، ثم أسأل فلا أجيب سائلي!، أ بخيل أنا فيبخّلني عبدي! أ و ليس الجود و الكرم لي! أ و ليس العفو و الرّحمة بيدي! أ و ليس أنا محلّ الآمال فمن يقطعها دوني! أ فلا يخشى المؤمّلون أن يؤمّلوا غيرى!؟ فلو أنّ أهل سماواتى و أهل أرضي أمّلوا جميعا ثم أعطيت كلّ واحد منهم مثل ما أمّل الجميع ما انتقص من ملكي مثل عضو ذرّة، و كيف ينقص ملكٌ أنا قيّمه‌؟! فيا بؤسا للقانطين من رحمتي، و يا بؤسا لمن عصاني و لم يراقبني!).(1)

الحديث الثامن: حديث التردّد

فى الصحيح عن أبان بن تغلب، عن أبي جعفر باقر علم النبيّين - صلوات اللّه عليه - قال: لمّا أسري بالنّبيّ - صلّى اللّه عليه و آله - قال - صلّى اللّه عليه و آله -: يا ربّ ما حال المؤمن عندك‌؟ قال تعالى: (يا محمّد، من أهان لي وليّا فقد بارزني بالمحاربة، و أنا أسرع شيء إلى نصرة أوليائي، و ما تردّدت عن شيء أنا فاعله كتردّدي عن وفاة المؤمن يكره الموت و أكره مساءته. و إنّ من عبادي المؤمنين من لا يصلحه إلاّ الغنى لو صرفته إلى غير ذلك لهلك، و إنّ من عبادي المؤمنين من لا يصلحه إلاّ الفقر و لو صرفته إلى غير ذلك لهلك. و ما يتقرّب إليّ عبد من عبادي بشيء أحبّ إليّ ممّا افترضت عليه، و إنّه ليتقرّب إليّ بالنّافلة حتى أحبّه، فإذا أحببته كنت سمعه الذي يسمع به و بصره الّذي يبصر به و لسانه الذي ينطق به و يده الّذي يبطش بها، إن دعاني أجبته، و إن سألني أعطيته).(2)

الحديث التاسع: ابتلاء اللّه

في الصحيح عن الإمام أبي عبد اللّه جعفر بن محمّد الصادق - صلوات اللّه عليهما - قال: (إنّ فيما أوحى اللّه - عزّ و جلّ - إلى موسى بن عمران - عليه السلام -: (يا موسى بن


1) . الكافي، ج 2، ص 66؛ بحار الأنوار، ج 71، ص 130

2) . قد نشر شرح هذا الحديث فى مجلة علوم الحديث، رقم 3

عمران، ما خلقت خلقا أحبّ إليّ من عبدي المؤمن، و إنّي إنّما أبتليه لما هو خير له(1)و أنا أعلم بما يصلح عليه عبدي، فليصبر على بلائي و ليشكر نعمائي و ليرض بقضائي، أكتبه في الصديقين عندي إذا عمل برضاي و أطاع أمري).(2)

الحديث العاشر: حدّ العبادة

في الصحيح عن الإمام أبي الحسن موسى بن جعفر الكاظم - صلوات اللّه عليهما - أنه قال لبعض ولده: (يا بنيّ‌، عليك بالجدّ، و لا تخرجنّ نفسك من حدّ التقصير في عبادة اللّه - عزّ و جلّ - و طاعته، فإنّ اللّه لا يعبد حقّ عبادته).(3)

الحديث الحادي عشر: آداب العبودية

في الصحيح عن أبي أسامة قال: سمعت أبا عبد اللّه جعفر بن محمّد الصادق - صلوات اللّه عليهما - يقول: عليكم بتقوى اللّه، و الورع و الاجتهاد، و صدق الحديث، و أداء الأمانة، و حسن الخلق، و حسن الجوار، و كونوا دعاة إلى أنفسكم بغير ألسنتكم، و كونوا زينا و لا تكونوا شينا، و عليكم بطول الركوع و السجود، فإنّ أحدكم إذا طال الركوع و السجود هتف إبليس من خلفه فقال: يا ويله أطاعوا و عصيت و سجدوا و أبيت).(4)

الحديث الثاني عشر: ثمرة العبادة

في الصحيح عن الإمام أبي عبد اللّه جعفر بن محمّد - صلوات اللّه عليهما - قال: (في التوراة مكتوب: يا ابن آدم، تفرّغ لعبادتي أملأ قلبك غنى و لا أكلك إلى طلبك، و عليّ أن


1) . فى المصدر: (و أعافيه لما هو خير له و أزوي عنه لما هو خير له و أنا أعلم. (...

2) . أمالي، شيخ طوسي، ج 1، ص 243؛ الكافي، ج 2، ص 61؛ بحار الأنوار، ج 71، ص 140 و ج 72، ص 331

3) . الكافي، ج 2، ص 72؛ بحار الانوار، ج 71، ص 235

4) . المحاسن للبرقي، ص 18، رقم 50؛ بحار الأنوار، ج 78، ص 199

أسدّ فاقتك و أملأ قلبك خوفا منّي. و إلاّ تفرغ لعبادتي أملأ قلبك شغلا بالدّنيا ثم لا أسدّ فاقتك و أكلك إلى طلبك).(1)

الحديث الثالث عشر: أقسام العبادة

في الحسن كالصحيح عن الإمام أبي عبد اللّه جعفر بن محمّد الصادق - صلوات اللّه عليهما - قال: (إنّ العبادة ثلاثة: قومٌ عبدوا اللّه عزّ و جلّ خوفا فتلك عبادة العبيد، و قوم عبدوا اللّه تبارك و تعالى طلب الثواب فتلك عبادة الأجراء، و قوم عبدوا اللّه عزّ و جلّ حبّاً له فتلك عبادة الأحرار، و هي أفضل العبادة).(2)

الحديث الرابع عشر: أجر نية الخير الصادقة

في الصحيح عن الإمام أبي عبد اللّه جعفر بن محمّد الصادق - صلوات اللّه عليهما - قال: (إنّ العبد المؤمن الفقير ليقول: يا ربّ ارزقني حتّى أفعل كذا و كذا من البرّ و وجوه الخير، فإذا علم اللّه - عزّ و جلّ - ذلك منه بصدق نيّته، كتب اللّه له من الأجر مثل ما كتب(3)له لو عمله، إِنَّ اَللّٰهَ وٰاسِعٌ عَلِيمٌ‌).(4)

الحديث الخامس عشر: حديث من بلغ

بالأسانيد الصحيحة و الحسنة كالصّحيحة عن الإمام أبي عبد اللّه - صلوات اللّه عليه - قال: (من سمع شيئا من الثواب على شيء فصنعه كان له و إن لم يكن على ما بلغه).(5)


1) . الكافي، ج 2، ص 83؛ بحار الأنوار، ج 13، ص 357 و ج 07، ص 252

2) . الكافي، ج 2، ص 84؛ بحار الأنوار، ج 70، ص 255

3) . فى المصدر: (يكتب).

4) . الكافي، ج 2، ص 85؛ بحار الأنوار، ج 70، ص 199

5) . لم يرد بهذا اللفظ خبر فى الكتب الأحاديث. نعم ورد فى معناه أحاديث منها ما في ثواب الأعمال عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: (من بلغه شيء من الثواب على شيء من الخير فعمله كان له أجر ذلك و إن كان رسول اللّه (ص) لم يقله). (بحار الأنوار، ج 2، ص 256).

الحديث السادس عشر: ثمرات الصبر

في الصحيح عن الإمام أبي عبد اللّه - صلوات اللّه عليه - قال: (قال رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله -: سيأتي على الناس زمان لا ينال الملك فيه إلاّ بالقتل و التجبّر، و لا الغنى إلاّ بالغصب و البخل، و لا المحبّة إلاّ باستخراج الدين و اتّباع الهوى فمن أدرك ذلك الزمان فصبر على الفقر و هو يقدر على الغنى، و صبر على البغضة و هو يقدر على المحبة، و صبر على الذّلّ و هو يقدر على العزّ، آتاه اللّه ثواب خمسين صدّيقا ممّن صدّق بي).(1)

الحديث السابع عشر: أجر الصابرين و أقسام الصبر

في الصحيح عنه - صلوات اللّه عليه - قال: (إذا كان يوم القيامة يقوم عنق من الناس فيأتون باب الجنّة فيضربونه، فيقال لهم: من أنتم‌؟ فيقولون: نحن أهل الصبر، فيقال لهم: على ما صبرتم‌؟ فيقولون: كنا نصبر على طاعة اللّه و نصبر عن معاصي اللّه، فيقول اللّه عزّ و جلّ‌: صدقوا أدخلوهم الجنّة. و هو قول اللّه عزّ و جلّ‌: (إِنَّمٰا يُوَفَّى اَلصّٰابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسٰابٍ‌) (الزمر 39:10).(2)

و في القويّ كالصحيح عن أمير المؤمنين - صلوات اللّه عليه - قال: قال رسول اللّه - صلى اللّه عليه و آله: (الصبر ثلاثة: صبر عند المصيبة، و صبر على الطّاعة، و صبر عن المعصية فمن صبر على المصيبة حتّى ردّها بحسن عزائها كتب اللّه له ثلاثمائة درجة ما بين الدّرجة إلى الدّرجة كما بين السماء إلى الأرض، و من صبر على الطاعة كتب اللّه له ستّمائة درجة ما بين الدرجة إلى الدرجة كما بين تخوم الأرض إلى العرش، و من صبر عن المعصية كتب اللّه له تسعمائة درجة ما بين الدرجة إلى الدرجة كما بين تخوم الأرض إلى منتهى العرش).(3)


1) . الكافي، ج 2، ص 91؛ بحار الأنوار، ج 18، ص 147

2) . الكافي، ج 2، ص 75؛ بحار الأنوار، ج 69، ص 362-363

3) . الكافي، ج 2، ص 91؛ بحار الأنوار، ج 71، ص 77

الحديث الثامن عشر: حدّ الشكر

في الصحيح عن أبي بصير قال: قلت للإمام الهمام أبي عبد اللّه جعفر بن محمد الصادق - صلوات اللّه عليهما: هل للشكر حد إذا فعله العبد كان شاكرا؟ قال - عليه السلام): نعم) قلت: ما هو؟ قال - عليه السلام: (يحمد اللّه على كلّ نعمة عليه في أهل و مال، و إن كان فيما أنعم عليه فى ماله حقّ أدّاه، و منه قول اللّه عزّ و جلّ (سُبْحٰانَ اَلَّذِي سَخَّرَ لَنٰا هٰذٰا وَ مٰا كُنّٰا لَهُ مُقْرِنِينَ‌) (الزخرف، 13) و منه قوله تعالى: (رَبِّ أَنْزِلْنِي مُنْزَلاً مُبٰارَكاً وَ أَنْتَ خَيْرُ اَلْمُنْزِلِينَ‌) (المؤمنون 23:29) و قوله (رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اِجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطٰاناً نَصِيراً) (الإسراء 17:80).(1)

و روى في الصحيح أنه قال رسول اللّه - صلى اللّه عليه و آله -: (إن في ابن آدم ثلاثمائة و ستّين عرقا، منها مائة و ثمانون متحرّك و منها مائة و ثمانون ساكن(2)و كان رسول اللّه - صلى اللّه عليه و آله - إذا أصبح قال: الحمد للّه ربّ العالمين كثيرا على كلّ حال.(3)و في رواية بزيادة (كما هو أهله و مستحقّه و إذا أمسى قال مثل ذلك)(4)و لو كان في سجدة الشكر كان أحسن.

الحديث التاسع عشر: حسن الخلق

في الصحاح بالأسانيد المتكثّرة عن الصادقين - صلوات اللّه و سلامه عليهم - أنهم قالوا: (إن أكمل المؤمنين إيمانا أحسنهم خلقا)(5)

(34و35) . همان، ص 100؛ همان، ص 375

و (ما يقدم المؤمن على اللّه - عزّ و جلّ - بعمل بعد الفرائض أحبّ إلى اللّه تعالى من أن يسع الناس بخلقه)(34) و (إنّ صاحب الخلق الحسن له مثل أجر الصائم القائم).(35)

1) . الكافي، ج 2، ص 95-96؛ بحار الأنوار، ج 71، ص 29

2) . فى المصدر: (فلو سكن المتحرك لم ينم و لو تحرّك الساكن لم ينم و كان رسول اللّه (ص.)

3) . فى المصدر: (ثلاثمائة و ستّين مرة).

4) . الكافي، ج 2، ص 503؛ علل الشرائع، ج 2، ص 42؛ بحار الانوار، ج 61، ص 316 و ج 86، ص 254

5) . الكافي، ج 2، ص 99؛ بحار الانوار، ج 71، ص 373

الحديث العشرون: حفظ اللسان

في الصحيح عن إمام الساجدين علي بن الحسين زين العابدين - صلوات اللّه عليهما - قال: (إنّ لسان ابن آدم يشرف على جميع جوارحه كلّ صباح فيقول: كيف أصبحتم‌؟ فيقولون: بخير إن تركتنا، و يقولون: اللّه اللّه فينا، و يناشدونه و يقولون: إنّما نثاب و نعاقب بك).(1)

الحديث الحادي و العشرون: الحبّ في اللّه

عنه [علي بن الحسين] - صلوات اللّه و سلامه عليه - قال: (إذا جمع اللّه عزّ و جلّ الأوّلين و الآخرين قام مناد فنادى يسمع الناس فيقول: أين المتحابّون في اللّه‌؟ قال: فيقوم عنق من الناس فيقال لهم: اذهبوا إلى الجنّة بغير حساب، قال: فتلقّاهم الملائكة فيقولون: إلى أين‌؟ فيقولون: إلى الجنّة بغير حساب) قال: فيقولون: فأيّ ضرب أنتم من الناس‌؟ فيقولون: نحن المتحابّون في اللّه. قال: فيقولون و أيّ شىء كانت أعمالكم‌؟ قالوا: كنا نحبّ في اللّه و نبغض في اللّه. قال: فيقولون: نعم أجر العاملين).(2)

الحديث الثاني و العشرون: صفات أصفياء اللّه

في الصحيح عن الإمام أبي عبد اللّه جعفر بن محمّد الصادق - صلوات اللّه عليه - قال: (من أوثق عرى الإيمان أن يحبّ في اللّه و يبغض في اللّه، و يعطي في اللّه و يمنع في اللّه) و في رواية (إنّ من فعل ذلك فهو من أصفياء اللّه).(3)


1) . همان، ص 115؛ همان، ص 302 و 033

2) . الكافي، ج 2، ص 126؛ بحار الأنوار، ج 69، ص 245

3) . لم نجد حديثا بهذه العبارة، نعم في البحار نقلا عن كنز الكراجكيّ‌: روى عن أبي جعفر الباقر (ع) أنّه قال: (... ألا و إنّ ودّ المؤمن من أعظم سبب الإيمان، ألا و من أحبّ في اللّه و أبغض في اللّه، و أعطى في اللّه و منع في اللّه عزّ و جلّ فهو من أصفياء المؤمنين عند اللّه تبارك و تعالى). بحار الأنوار، ج 74، ص 280 و ج 69، ص 240

الحديث الثالث و العشرون: اوصاف الزاهدين و المتقين

في الصحيح عن قبلة العارفين عليّ بن الحسين زين العابدين - صلوات اللّه عليهما - قال: (إنّ الدنيا قد ارتحلت مدبرة و إنّ الآخرة قد ارتحلت مقبلة، و لكلّ واحدة منهما بنون، فكونوا من أبناء الآخرة، و لا تكونوا من أبناء الدنيا. ألا و كونوا من الزّاهدين في الدّنيا الرّاغبين في الآخرة. ألا إنّ الزاهدين في الدّنيا اتّخذوا الأرض بساطا و التّراب فراشا و الماء طيبا و قرّضوا من الدّنيا تقريضا. ألا و من اشتاق إلى الجنّة سلا عن الشهوات، و من أشفق من النّار رجع عن المحرّمات، و من زهد في الدنيا هانت عليه المصائب.

ألا إنّ للّه عبادا كمن رأى أهل الجنّة في الجنّة مخلّدين، و كمن رأى أهل النار في النار معذّبين، شرورهم مأمونة و قلوبهم محزونة، أنفسهم عفيفة و حوائجهم خفيفة، صبروا أيّاما قليلة فصاروا بعقبى راحة طويلة. أمّا اللّيل فصافّون أقدامهم تجري دموعهم على خدودهم و هم يجأرون إلى ربّهم يسعون في فكاك رقابهم، و أمّا النّهار فحكماء علماء، بررة أتقياء، كأنّهم القداح، قد براهم الخوف من العبادة، ينظر إليهم الناظر فيقول: مرضى و ما بالقوم من مرض، أم خولطوا فقد خالط القوم أمر عظيم من ذكر النّار و ما فيها).(1)

الحديث الرابع و العشرون: إيثار هوى اللّه على هوى النفس

في الصحيح عن الإمام أبي جعفر محمّد بن عليّ باقر علوم الأنبياء و المرسلين قال: قال اللّه - عزّ و جلّ - (و عزّتي و جلالي و عظمتي و قدرتي و بهائي و علوّ ارتفاعي، لا يؤثر عبد مؤمن هواي على هواه في شيء من أمر الدنيا إلاّ جعلت غناه في نفسه و ضمّنت السماوات و الأرض رزقه، و كنت له من وراء تجارة كلّ تاجر).(2)أي أجعل كلّ تاجر يتّجر له او أقاله أيضا بعد أن يكون التجار كلّهم له.


1) . الكافي، ج 2، ص 132؛ بحار الأنوار، ج 73، ص 43

2) بحار الأنوار، ج 1، ص 150

الحديث الخامس و العشرون: حدّ الدعاء

في الصحيح عن البزنطيّ قال: قلت للإمام أبي الحسن عليّ بن موسى الرضا - صلوات اللّه عليهما -: جعلت فداك، إنّي قد سألت اللّه تبارك و تعالى حاجة منذ كذا و كذا سنة، و قد دخل قلبي من إبطائها شيء. فقال: (يا أحمد، إيّاك و الشيطان أن يكون له عليك سبيل،(1)إنّ أبا جعفر - صلوات اللّه عليه - كان يقول: إنّ المؤمن ليسأل اللّه عزّ و جلّ الحاجة فيؤخّر عنه تعجيل إجابته حبّاً لصوته و استماع نحيبه. ثمّ قال: و اللّه ما أخّر اللّه عزّ و جلّ عن المؤمنين ممّا يطلبون من هذه الدّنيا خير لهم ممّا عجّل لهم فيها، و أيّ شيء الدّنيا؟! إنّ أبا جعفر - صلوات اللّه عليه - كان يقول: ينبغي للمؤمن أن يكون دعاؤه في الرخاء نحوا من دعائه في الشدة، ليس إذا ابتلي فتر، فلا تملّ الدعاء فإنّه من اللّه - عزّ و جلّ - بمكان، و عليك بالبر(2)و طلب الحلال و صلة الرحم، و إيّاك و مكاشفة الناس(3)فإنّا أهل بيت نصل من قطعنا، و نحسن إلى من أساء إلينا، فنرى و اللّه في ذلك(4)العاقبة الحسنة.

إنّ صاحب النعمة في الدّنيا إذا سأل فأعطي طلب غير الذي سأل، و صغرت النعمة في عينه فلا يشبع(5)من شيء أعطي. و إذا كثرت النّعم كان المسلم من ذلك على خطر للحقوق التي تجب عليه و ما يخاف من الفتنة فيها. فقال لي: أخبرني عنك لو أني قلت لك قولا أ كنت تثق به منّي‌؟ فقلت له: جعلت فداك، و إذا لم أثق بقولك فبمن أثق، و أنت حجّة اللّه على خلقه‌؟! قال: فكن باللّه أوثق فإنّك على موعد من اللّه تعالى، أ ليس اللّه عزّ و جلّ يقول: (وَ إِذٰا سَأَلَكَ عِبٰادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ اَلدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ‌) (البقرة 2:186 (و قال: (لا تقنطوا من رحمة اللّه). (الزمر 39:5(3) و قال (و اللّه يعدكم


1) . في المصدر: (عليك سبيلا حتّى يعرضك).

2) . في المصدر: (بالصدق).

3) . في المصدر: (الرجال).

4) . في المصدر: (و اللّه فى الدنيا فى ذلك...).

5) . في المصدر: (فلا يمتنع).

مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً) (البقرة 2:268) فكن باللّه - عزّ و جلّ - أوثق منك بغيره، و لا تجعلوا في أنفسكم إلاّ خيرا فإنّكم مغفور لكم).(1)

الحديث السادس و العشرين: حول الدعاء

بالأسانيد المتكثّرة عن مولانا أمير المؤمنين - صلوات اللّه عليه - أنّه قال: (و أعلم أنّ الذي بيده خَزٰائِنُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ‌(2)قد أذن لك في الدعاء و تكفّل لك بالإجابة و أمرك أن تسأله ليعطيك و تسترحمه ليرحمك، و لم يجعل بينك و بينه من يحجبه عنك(3)و لم يلجئك إلى من يشفع لك إليه، و لم يمنعك إن أسأت من التوبة، و لم يعاجلك بالنقمة، و لم يفضحك حيث الفضيحة، و لم يشدّد عليك في قبول الإنابة، و لم يناقشك بالجريمة، و لم يؤيسك من الرحمة، بل جعل نزوعك عن الذنب حسنة، و حسب سيئتك واحدة و حسب حسنتك عشرا و فتح لك باب المتاب.(4)

فإذا ناديته سمع نداءك و إذا ناجيته علم نجواك، فأفضيت إليه بحاجتك، و أبثثته ذات نفسك، و شكوت إليه همومك، و استكشفته كروبك، و استعنته على أمورك، و سألته من خزائن رحمته ما لا يقدر على إعطائه غيره، من زيادة الأعمار و صحّة الأبدان وسعة الأرزاق.

ثمّ جعل في يديك مفاتيح خزائنه بما أذن لك فيه من مسألته، فمتى شئت استفتحت بالدّعاء أبواب نعمه و استمطرت شآبيب رحمته، فلا يقنطك إبطاء إجابته فإنّ العطيّة على قدر النيّة، و ربّما أخّرت عنك الإجابة ليكون ذلك أعظم لأجر السائل و أجزل لعطاء الآمل، و ربّما سألت الشيء فلا تؤتاه و أوتيت خيرا منه عاجلا او آجلا، أو صرف عنك لما هو خير لك، فلربّ أمر قد طلبته فيه هلاك دينك لو أوتيته، فلتكن مسألتك فيما يبقى لك جماله


1) . قرب الإسناد 227؛ بحار الأنوار، ج 93، ص 367

2) . في المصدر: (خزائن ملكوت الدنيا و الآخرة).

3) . في المصدر: (من يحجبك عنه).

4) . في المصدر: (و باب الاستعتاب).

و ينفى عنك وباله، و المال لا يبقى لك و لا تبقى له).(1)و روى في معناه أخبار متواترة مذكورة في (الكافى) و غيره.

الحديث السابع و العشرون: ذاكر اللّه

في الصحيح عن أبي حمزة، عن الإمام أبي جعفر محمّد بن عليّ باقر العلوم - صلوات اللّه و سلامه عليهما - قال: (مكتوب في التوراة التي لم تغيّر أنّ موسى - عليه السلام - سأل ربّه فقال: يا ربّ‌، أ قريب أنت منّي فأناجيك، أم بعيدٌ فأناديك‌؟ فأوحى اللّه - عزّ و جلّ - إليه: يا موسى، أنا جليس من ذكرني، فقال موسى: فمن في سترك يوم لا ستر إلاّ سترك‌؟ قال: الذين يذكرونني فأذكرهم و يتحابّون فيّ فأحبّهم، فأولئك الذين إذا أردت أن أصيب أهل الأرض بسوء ذكرتهم فدفعت عنهم بهم)(2)(فقال: إلهي إنّه يأتي عليّ مجالس أعزّك و أجلّك أن أذكرك فيها، فقال: يا موسى إنّ ذكري حسن على كلّ حال).(3)

الحديث الثامن و العشرون: الدعاء للصغير و الكبير

في الصحيح عن سيف التمّار قال: سمعت أبا عبد اللّه جعفر بن محمّد الصادق - صلوات اللّه عليهما - يقول: (عليكم بالدّعاء فإنّكم لا تتقرّبون بمثله، و لا تتركوا صغيرة لصغرها أن تدعوا بها(4)إنّ صاحب الصغار هو صاحب الكبار).(5)


1) . نهج البلاغة، وصية أمير المؤمنين إلى الحسن - عليه السلام - رقم 31؛ بحار الأنوار، ج 77، ص 204 و ج 93، ص 301

2) . في المصدر: (بهذا الإسناد، عن أبي جعفر - عليه السلام - قال: مكتوب في التوراة التي لم تغيّر أنّ موسى سأل ربّه فقال: الهى إنّه...). أصول الكافي، ج 2، ص 496-497، بحار الأنوار، ج 13، ص 343

3) . المصدر السابق.

4) . في المصدر: (... لصغرها أن سألوها، فانّ‌...).

5) . مجالس المفيد، ص 19؛ بحار الأنوار، ج 93، ص 293

الحديث التاسع و العشرون: الدعاء عند البلاء

في الصحيح عن الإمام أبي الحسن موسى بن جعفر الكاظم - صلوات اللّه - أنه قال): عليكم بالدعاء فإنّ الدعاء و اللّه و الطلب إلى اللّه يردّ البلاء و قد قدّر و قضى و لم يبق إلاّ إمضاؤه، فإذا دعي اللّه - عزّ و جلّ - و سئل صرف البلاء صرفا. ثم قال (ص): يا أبا ولاد، ما من بلاء ينزل على عبد مؤمن فيلهمه اللّه - عزّ و جلّ - الدعاء إلاّ كان كشف ذلك البلاء وشيكا. و ما من بلاء ينزل على عبد مؤمن فيمسك عن الدّعاء إلاّ كان ذلك البلاء طويلا، فإذا نزل البلاء فعليكم بالدعاء و التضرّع إلى اللّه - عزّ و جلّ -)(1). و في معناه أخبار كثيرة.

الحديث الثلاثون: الدعاء قبل البلاء

في الصحيح عن هشام بن سالم عن الإمام الصادق جعفر بن محمّد - صلوات اللّه عليهما - قال: (من تقدّم في الدّعاء استجيب له إذا نزل به البلاء و قيل: صوت معروف، و لم يحجب عن السماء. و من لم يتقدّم في الدعاء لم يستجب له إذا نزل به البلاء و قالت الملائكة إنّ ذا الصوت لا نعرفه).(2)

الحديث الحادي و الثلاثون: الزهد و الورع و البكاء

في الصحيح عنه - صلوات اللّه عليه - أنه قال: (أوحى اللّه - عزّ و جلّ - إلى موسى - عليه السلام - أنّ عبادي لم يتقرّبوا إليّ بشيء أحبّ إليّ من ثلاث خصال: قال موسى: يا رب، و ما هنّ؟ قال: يا موسى، الزهد في الدنيا، و الورع عن المعاصي، و البكاء من خشيتي. قال موسى: يا ربّ فما لمن صنع ذلك‌؟ فأوحى اللّه - عزّ و جلّ - إليه: يا موسى، أمّا الزاهدون في الدنيا ففي الجنة، و أمّا البكّاءون من خشيتي ففي الرفيع الأعلى لا يشاركهم


1) . بحار الأنوار، ج 93، ص 298 به نقل از كتاب فلاح السائل.

2) . مكارم الاخلاق، طبرسي، ص 315؛ بحار الأنوار 93، ص 296 و 340

أحد، و أمّا الورعون عن المعاصي فإنّي أفتش الناس و لا أفتشهم).(1)

الحديث الثاني و الثلاثون: ذكر اللّه

في الصحيح عن عبد اللّه بن ميمون، عن الإمام أبي عبد اللّه جعفر بن محمّد - صلوات اللّه عليهما - قال: (ما من شيء إلاّ و له حدّ ينتهي إليه، فرض اللّه - عزّ و جلّ - الفرائض فمن أدّاهنّ فهو حدّهنّ‌، و شهر رمضان فمن صامه فهو حدّه، و الحجّ فمن حجّ فهو حدّه، إلاّ الذكر فإنّ اللّه - عزّ و جلّ - لم يرض فيه بالقليل و لم يجعل له حدّاً ينتهى إليه، ثمّ تلا (يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اُذْكُرُوا اَللّٰهَ ذِكْراً كَثِيراً وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً) (الأحزاب 33:41 و 4(2) فقال: لم يجعل اللّه - عزّ و جلّ - له حدّاً ينتهى إليه.

قال: و كان أبي - صلوات اللّه عليه - كثير الذكر، لقد كنت أمشي معه و إنّه ليذكر اللّه و آكل معه الطعام و إنّه ليذكر اللّه، و لقد(2)كان يحدّث القوم و ما يشغله ذلك عن ذكر اللّه، و كنت أرى لسانه لازقا(3)بحنكه يقول: لا إله إلا الله.

و كان يجمعنا فيأمرنا بالذكر حتّى تطلع الشمس، و كان يأمر بالقراءة من كان يقرأ منّا، و من كان لا يقرأ منّا أمره بالذكر، و البيت الذي يقرأ فيه القرآن و يذكر اللّه عزّ و جلّ فيه تكثر بركته، و تحضر الملائكة، و تهجره الشياطين، و يضيء لأهل السماء كما يضيء الكواكب الدرّيّ لأهل الأرض. و البيت الذي لا يقرأ فيه القرآن و لا يذكر اللّه فيه تقلّ بركته، و تهجره الملائكة، و تحضره الشياطين.

و قد قال رسول اللّه - صلى اللّه عليه و آله: أ لا أخبركم بخير أعمالكم أرفعها لكم في درجاتكم و أزكاها عند مليككم، و خير لكم من الدينار و الدرهم و خير لكم من أن تلقوا عدوّكم فتقتلوهم و يقتلوكم‌؟ فقالوا: بلى‌؟ قال(4): ذكر اللّه - عزّ و جلّ - كثيرا.


1) . مكارم الأخلاق، ص 394؛ بحار الأنوار، ج 93، ص 333 و 336

2) . في المصدر: (و لو).

3) . في المصدر: (لاصقا).

4) . في المصدر: (فقال).

ثمّ قال جاء رجلٌ إلى النبيّ - صلى اللّه عليه و آله - فقال: من خير أهل المسجد؟ فقال: أكثرهم للّه ذكرا. و قال رسول اللّه - صلى اللّه عليه و آله - من أعطي لسانا ذاكرا فقد أعطي خير الدنيا و الآخرة. و قال: في قوله تعالى: (و لا تمنن تستكثر) (المدثر 74:6) قال: لا تستكثر مٰا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ للّه).(1)

قال رسول اللّه - صلى اللّه عليه و آله: (من أكثر ذكر اللّه - عزّ و جلّ - أحبّه اللّه، و من ذكر اللّه كثيرا كتبت له براءتان: براءة من النار، و براءة من النفاق)(2).

و في الصحيح بالأسانيد المتكثّرة عنه - صلوات اللّه عليه - أنه قال: تسبيح فاطمة الزهراء - صلوات اللّه عليها - من الذكر الكثير الذي قال اللّه - عزّ و جلّ -: اُذْكُرُوا اَللّٰهَ ذِكْراً كَثِيراً) (الأحزاب 33:41)(3).

الحديث الثالث و الثلاثون: حقّ الوالدين

في الصحيح عن أبي ولاّد قال: سألت أبا عبد اللّه - صلوات اللّه عليه - عن قول اللّه - عزّ و جلّ - (و بالوالدين إحسانا) (البقرة 2:83) ما هذا الإحسان‌؟ فقال: (الإحسان أن تحسن صحبتهما، و أن لا تكلّفهما أن يسألان(4)شيئا ممّا يحتاجان إليه و إن كان مستغنيين، أ ليس اللّه - عزّ و جلّ - يقول: (لَنْ تَنٰالُوا اَلْبِرَّ حَتّٰى تُنْفِقُوا مِمّٰا تُحِبُّونَ‌) (آل عمران 3:9(2).

قال: ثمّ قال أبو عبد اللّه - صلوات اللّه عليه -: (و أمّا قول اللّه - عزّ و جلّ - (إِمّٰا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ اَلْكِبَرَ أَحَدُهُمٰا أَوْ كِلاٰهُمٰا فَلاٰ تَقُلْ لَهُمٰا أُفٍّ‌ و لا تنهرهما) (الإسراء 17 (32: قال: إن أضجراك فَلاٰ تَقُلْ لَهُمٰا أُفٍّ‌ و لا تنهرهما إن ضرباك.

قال: (وَ قُلْ لَهُمٰا قَوْلاً كَرِيماً) (الإسراء 17:2(3) قال: إن ضرباك فقل لهما: غفر اللّه


1) . أصول الكافي، كتاب الدعاء، باب ذكر اللّه - عزّ و جلّ - كثيرا، الحديث الأوّل.

2) . المدرك السابق، الحديث الثالث.

3) . المدرك السابق الحديث الرابع.

4) . في المصدر: (أن يسألاك).

لكما، فذلك منك قول كريم.

قال: (وَ اِخْفِضْ لَهُمٰا جَنٰاحَ اَلذُّلِّ مِنَ اَلرَّحْمَةِ‌) (الإسراء 17:24) قال: لا تملأ عينيك من النظر إليهما إلاّ برحمة و رقّة، و لا ترفع صوتك فوق أصواتهما و لا يدك فوق أيديهما و لا تقدّم قدّامهما).(1)

الحديث الرابع و الثلاثون: خصال المقرّبين

في الصحيح عن عيسى بن صبيح قال: كنّا عند الإمام أبي عبد اللّه جعفر بن محمّد - صلوات اللّه عليهما -(2)فقال ابتداء منه: (يا ابن أبي يعفور، قال رسول اللّه - صلى اللّه عليه و آله -: ستّ خصال من كنّ فيه كان بين يدي اللّه - عزّ و جلّ - و عن يمين اللّه).

فقال ابن ابي يعفور: و ما هنّ‌(3)جعلت فداك‌؟ قال: (يحبّ المرء المسلم لأخيه ما يحبّ لأعزّ أهله(4)و يناصحه الولاية).

فبكى ابن أبي يعفور و قال: كيف يناصحه الولاية‌؟ فقال: (يا ابن أبي يعفور، إذا كان منه بتلك المنزلة بثّه همّه(5)ففرح لفرحه إن هو فرح و حزن لحزنه إن هو حزن، و إن كان عنده ما يفرّج عنه فرّج عنه و إلا دعا اللّه له).

قال ثمّ قال ابو عبد اللّه - صلوات اللّه عليه -: (ثلاث لكم و ثلاث لنا: أن تعرفوا فضلنا، و أن تطئوا عقبنا، و أن تنتظروا عاقبتنا. فمن كان هكذا كان بين يدي اللّه - عزّ و جلّ - فيستضيء بنورهم من هو أسفل منهم. و أمّا الذين عن يمين اللّه فلو أنّهم يراهم من دونهم لم يهنهم العيش ممّا يرون من فضلهم).

فقال ابن أبي يعفور: و ما لهم لا يرون و هم عن يمين اللّه‌؟ فقال: يا ابن أبي يعفور، (إنّهم


1) . الكافي، ج 2، ص 157؛ بحار الأنوار، ج 74، ص 40

2) . في المصدر: (قال كنّا عند أبي عبد اللّه - عليه السلام - أنا و ابن أبي يعفور و عبد اللّه بن طلحة).

3) . في المصدر: (و ما هي).

4) . في المصدر: (... أهله و يكره المرء المسلم لأخيه ما يكره لأعزّ أهله عليه و يناصحه...).

5) . في المصدر: (فهمّه همّه).

محجوبون بنور اللّه، أما بلغك الحديث أنّ رسول اللّه - صلى اللّه عليه و آله - كان يقول: إنّ للّه خلقا عن يمين العرش بين يدي اللّه و عن يمين اللّه، وجوههم أبيض من الثلج و أضوأ من الشمس الضاحية(1)يسأل السائل: ما هؤلاء؟ فقال: هؤلاء الّذين تحابّوا في جلال(2)اللّه)(3).

الحديث الخامس و الثلاثون: حقّ المسلم على المسلم

في الصحيح عن ابي عبد اللّه - صلوات اللّه عليه - قال: (المسلم أخو المسلم لا يظلمه و لا يخذله و لا يخونه، و يحقّ على المسلمين الاجتهاد في التواصل و التعاون على التعاطف، و المواساة لأهل الحاجة و تعاطف بعضها(4)على بعض حتّى تكونوا كما أمركم اللّه - عزّ و جلّ - رحماء بينكم متراحمين، مغتمّين لما غاب عنكم من أمرهم على ما مضى عليه معشر الأنصار على عهد رسول اللّه - صلى اللّه عليه و آله -).(5)

الحديث السادس و الثلاثون: الأخوة في اللّه

في الصحيح عن شعيب العقرقوفيّ قال سمعت أبا عبد اللّه جعفر بن محمّد الصادق - صلوات اللّه عليه - يقول لأصحابه: (اتّقوا اللّه، و كونوا إخوة بررة متحابّين في اللّه، متواصلين متراحمين، تزاوروا و تلاقوا، و تذاكروا أمرنا و أحيوه)(6).

الحديث السابع و الثلاثون: صفات أصحاب رسول اللّه (ص)

في الصحيح عن معروف بن خرّبوذ، عن الإمام أبي جعفر محمّد بن عليّ باقر علم النبيّين


1) . الضاحية: البارزة لا يحجبها سحاب.

2) . في المصدر: (تحابوا فى اللّه).

3) . بحار الأنوار، ج 27، ص 132-133 نقلا عن نوادر الراوندي.

4) . فى المصدر: (بعضهم).

5) . الكافي، ج 2، ص 174؛ بحار الأنوار، ج 74، ص 257

6) . الكافي، ج 2، ص 175، بحار الأنوار، ج 74، ص 401

• صلوات اللّه عليهما - قال:

(صلّى أمير المؤمنين - صلوات اللّه عليه - بالناس الصبح بالعراق فلمّا انصرف وعظهم فبكى و أبكاهم من خوف اللّه - عزّ و جلّ - ثمّ قال: (أما و اللّه لقد عهدت أقواما على عهد خليلي رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله - و إنّهم ليصبحون و يمسون شعثا غبرا خمصا بين أعينهم كركب المعزى، يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَ قِيٰاماً يراوحون بين أقدامهم و جباههم يناجون ربّهم و يسألونه فكاك رقابهم من النار، و اللّه رأيتهم على هذا و هم خائفون مشفقون)(1).

الحديث الثامن و الثلاثون: طلب الرئاسة

في الصحيح عن معمر بن خلاّد، عن الإمام أبي الحسن عليّ بن موسى الرضا - صلوات اللّه عليهما - أنّه قال: (ما ذئبان ضاريان في غنم قد تفرّق رعاؤها بأضرّ في دين المسلم من طلب الرئاسة)(2).

الحديث التاسع و الثلاثون: قلوب المؤمنين

في الصحيح عن عليّ بن جعفر، عن أخيه الإمام أبي الحسن موسى بن جعفر الكاظم - صلوات اللّه عليهما - قال: (إنّ اللّه - تبارك و تعالى - خلق قلوب المؤمنين مطويّة مبهمة على الإيمان، فإذا أراد استنارة ما فيها نضحها بالحكمة و زرعها بالعلم، و زارعها و القيّم عليها ربّ العالمين).(3)

الحديث الأربعون: كبائر الإثم و الفواحش

في الصحيح عن عبد العظيم بن عبد اللّه الحسنيّ قال: حدثني أبو جعفر الإمام محمّد بن عليّ التقيّ الجواد - صلوات اللّه عليهما - قال: (سمعت أبي - صلوات اللّه عليه - يقول:


1) . أمالي ابن الشيخ، 62؛ بحار الأنوار، ج 22، ص 306

2) . الكافي، ج 2، ص 792؛ رجال الكشي، ص 424؛ بحار الأنوار، ج 73، ص 145 و 154

3) . الكافي، ج 2، ص 421؛ بحار الأنوار، ج 69، ص 318

سمعت أبي موسى بن جعفر الكاظم - صلوات عليهما - يقول: دخل عمرو بن عبيد على أبي عبد اللّه - صلوات اللّه عليه - فلمّا سلّم و جلس تلا هذه الآية: (اَلَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبٰائِرَ اَلْإِثْمِ وَ اَلْفَوٰاحِشَ‌) (النجم 32:53) ثم سكت.(1)فقال له أبو عبد اللّه - صلوات اللّه عليه -: ما أسكتك‌؟ قال: أحبّ أن أعرف الكبائر من كتاب اللّه - عزّ و جلّ - فقال:

نعم يا عمرو أكبر الكبائر الإشراك(2)باللّه يقول اللّه: - تبارك و تعالى - (مَنْ يُشْرِكْ بِاللّٰهِ فَقَدْ * حَرَّمَ اَللّٰهُ عَلَيْهِ اَلْجَنَّةَ‌) (المائدة 72:5) و بعده الإياس من روح اللّه؛ لأنّ اللّه - عزّ و جلّ - يقول: (لا ييأس مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْكٰافِرُونَ‌) (يوسف 12:87 (ثمّ الأمن لمكر(3)اللّه؛ لأنّ اللّه - عزّ و جلّ - يقول: (فَلاٰ يَأْمَنُ مَكْرَ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْخٰاسِرُونَ‌) (الأعراف 7:9(9).

و منها عقوق الوالدين؛ لأنّ اللّه سبحانه جعل العاقّ جبّارا شقّيا. و قتل النفس التي حرم الله إلا بالحق؛ لأنّ اللّه - عزّ و جلّ - يقول (فَجَزٰاؤُهُ جَهَنَّمُ خٰالِداً فِيهٰا (إلى آخر الآية (النساء 4:94) و قذف المحصنة؛ لأن اللّه - عزّ و جلّ - يقول: (لُعِنُوا فِي اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِيمٌ‌) (النور 24:23) و أكل مال اليتيم؛ لأنّ اللّه - عزّ و جلّ - يقول: (إِنَّمٰا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نٰاراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً) (النساء 4:10) و الفرار من الزّحف؛ لأنّ اللّه - عزّ و جلّ - يقول: (وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاّٰ مُتَحَرِّفاً لِقِتٰالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلىٰ فِئَةٍ فَقَدْ بٰاءَ بِغَضَبٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ مَأْوٰاهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ اَلْمَصِيرُ) (الأنفال 8:16) و أكل الرّبا؛ لأنّ اللّه - عزّ و جلّ - يقول: (الذين يأكلون الربوا لا يقومون إِلاّٰ كَمٰا يَقُومُ اَلَّذِي يَتَخَبَّطُهُ اَلشَّيْطٰانُ مِنَ اَلْمَسِّ‌) (البقرة 2:275) و السحر؛ لأنّ اللّه - عزّ و جلّ - يقول): وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اِشْتَرٰاهُ مٰا لَهُ فِي اَلْآخِرَةِ مِنْ خَلاٰقٍ‌). (البقرة 2:102) و الزّنا؛ لأنّ اللّه - عزّ و جلّ - يقول: (و من يفعل ذلك يلق أثاما يضاعف له العذاب يوم القيمة و يخلد فيه مهانا) (الفرقان 25:68 و 69) و اليمين الغموس(4)الفاجرة؛ لأنّ اللّه - عزّ و جلّ - يقول: (إِنَّ اَلَّذِينَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اَللّٰهِ‌


1) . فى المصدر: (ثم أمسك عنه).

2) . فى المصدر: (الشرك).

3) . فى المصدر: (من مكر اللّه).

4) . اليمين الغموس: التي تغمس صاحبها فى الإثم.

وَ أَيْمٰانِهِمْ ثَمَناً قَلِيلاً أُولٰئِكَ‌ لاخلاق لهم في الآخرة) (آل عمران 3:77) و الغلول؛ لأنّ اللّه - عزّ و جلّ - يقول: (وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِمٰا غَلَّ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ (آل عمران 3:161) و منع الزكاة المفروضة؛ لأنّ اللّه - عزّ و جلّ - يقول: (فَتُكْوىٰ بِهٰا جِبٰاهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ‌) (براءة 9:35) و شهادة الزور و كتمان الشهادة؛ لأنّ اللّه - عزّ و جلّ - يقول (وَ مَنْ يَكْتُمْهٰا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ‌). (البقرة 2:283) و شرب الخمر؛ لأنّ اللّه - عزّ و جلّ - نهى عنها كما نهى عن عبادة الأوثان(1)، و ترك الصلاة متعمّدا أو شيئا ممّا فرض اللّه؛ لأنّ رسول اللّه - صلى اللّه عليه و آله - قال: (من ترك الصلاة متعمّدا فقد برئ من ذمّة اللّه و ذمّة رسوله - صلى اللّه عليه و آله -) و نقض العهد و قطيعة الرّحم؛ لأنّ اللّه - عزّ و جلّ - يقول: (أُولٰئِكَ لَهُمُ اَللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ اَلدّٰارِ) (الرعد 13:25) قال: فخرج عمرو و له صراخ من بكائه و هو يقول: هلك من قال برأيه و نازعكم في الفضل و العلم).(2)

تم الأربعون حديثا


1) . في المصدر: (لأن اللّه - عزّ و جلّ - عدل بها عبادة الأوثان).

2) . علل الشرائع، ج 2، ص 78؛ من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 368؛ بحار الأنوار، ج 79، ص 6-8

شرح حديث «من عرف نفسه فقد عرف ربّه»

شرح حديث «من عرف نفسه فقد عرف ربّه»

درآمد

«معرفت نفس» كليد تمامى معارف الهى است. كسى كه در پى سير و سلوك معنوى است، مى بايست از شناخت خويشتن آغاز كند تا به ديگر معارف دست يابد. ازاين رو در مصادر حديثى و روايى روايت هاى بسيار در ترغيب به معرفت نفس و اينكه خويشتن شناسى، كليد خداشناسى است، به چشم مى خورد.(1)از همين روست كه تعبير بلند «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» از پيامبر (ص) و امير مؤمنان (ع) در حدّ شهرت نقل شده است.(2)


1) . رجوع شود به: ميزان الحكمة، ج 3، ص 1876-1877؛ الحياة، ج 1، ص 114-116

2) . برخى از مصادر اين حديث عبارت است از: عوالي اللّئالي، ج 1، ص 54 و 102؛ تفسير نور الثقلين، ج 1، ص 85؛ المناقب، ص 375؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 31 و ج 6، ص 251 و ج 54، ص 99 و ج 62، ص 293 و ج 88، ص 456؛ الجواهر السنية، ص 116؛ عوالم العلوم، ج 2، ص 325؛ غرر الحكم، ص 588، ح 301؛ شرح غرر الحكم، ج 5، ص 194، ح 7946؛ مصباح الشريعة، ص 13؛ موسوعة اطراف الحديث النبوى الشريف، ج 8، ص 359

اين حديث شريف از دير باز مورد توجه حكيمان و عارفان بوده است. شروح بسيار بر آن نگاشته اند و معانى عديده برايش گفته اند، تا آنجا كه استاد حسن زاده آملى شصت و دو معنا براى اين حديث شريف نقل كرده است.(1)

برخى از شروح مستقل اين حديث شريف عبارت است از:

1 - الرسالة الوجودية فى معنى قوله (ص) من عرف نفسه فقد عرف ربه، چاپ قاهره.

2 - رساله اى در شرح حديث من عرف نفسه، نوشته عماد الدين بن يونس پنج هزارى، اين نسخه را استاد حسن زاده به طبع رسانده است.(2)

3 - رساله اى در شرح حديث من عرف نفسه، نوشته عارف عبد اللّه بليانى كه در 1352 با چند رساله ديگر به طبع رسيده است.(3)

4 - رساله اى در شرح حديث من عرف نفسه، نوشته استاد حسن زاده آملى كه در هزار و يك كلمه به طبع رسيده است.(4)

5 - رساله اى در شرح حديث من عرف نفسه، نوشته استاد حسن زاده آملى كه مخطوط است.(5)علامه تهرانى نيز در الذريعه پنج رساله در شرح اين حديث معرفى كرده است.(6)

6 - شرح حديث من عرف نفسه، احمد بن زين الدين احسائى.(7)


1) . هزار و يك كلمه، ج 3، ص 216

2) . همان، ج 3، ص 197 و كلمه 331، ص 217-228

3) . فهرست نسخ خطى كتابخانه آية اللّه مرعشى، ج 18، ص 62

4) . هزار و يك كلمه، ج 3، كلمه 330، ص 189-227

5) . همان، 198

6) . الذريعة، ج 13، ص 208-209

7) . فهرست كتب مشايخ، ص 15، كتابخانه آية اللّه گلپايگانى، مجموعه ش 4/714

7 - شرح حديث من عرف نفسه، احمد بن صالح بن طوق قطيفى.

8 - شرح حديث من عرف نفسه، صدر الدين كاشف دزفولى (1174-1256 ق).

9 - شرح حديث من عرف نفسه، عماد الدين مازندرانى.

10 - شرح حديث من عرف نفسه، على بن احمد بن الحسين آل عبد الجبار قطيفى (م 1287 ق).

11 - شرح حديث من عرف نفسه، مؤلف مجهول است.(1)

12 - شرح حديث من عرف نفسه، مؤلف مجهول است.(2)

13 - شرح حديث من عرف نفسه، مولانا برهان بغدادى.(3)

14 - شرح حديث أعلمكم بنفسه أعلمكم بربه، ملا اسماعيل خواجوئى مازندرانى.(4)

15 - مرآت المحققين در معناى من عرف نفسه، شيخ محمود شبسترى.(5)

16 - زبدة الطريق در معناى من عرف نفسه، درويش على بن يوسف كوكدى.(6)

17 - معنى من عرف نفسه، شيخ حبيب عجمى.(7)

18 - الغوثية شرح من عرف نفسه، عبد القادر گيلانى.(8)


1) . فهرست نسخ خطى كتابخانه آية اللّه مرعشى، ج 3، ص 336

2) . فهرست نسخ خطى كتابخانه مسجد اعظم، ص 589

3) . فهرست نسخ خطى كتابخانه آية اللّه مرعشى، ج 3، ص 335

4) . همان، ج 14، ص 329

5) . اين كتاب چندين بار به چاپ رسيده است.

6) . همان، ص 148

7) . همان، ص 139

8) . همان، ص 146

19 - الفصوص در قول من عرف نفسه، محيى الدين عربى.(1)

20 - النورية در حديث من عرف نفسه، آقا شمس الدين.(2)

21 - اسرار الدقائق شرح حديث من عرف نفسه، شيخ بدر الدين سماوى.(3)

22 - شرح حديث من عرف نفسه، امام محمد غزالى.(4)

23 - القول الأشبه فى حديث من عرف نفسه، جلال الدين ابو بكر سيوطى.(5)

24 - نقطة الوحدة در معنى من عرف نفسه، شيخ ابو اسحاق (تركى).(6)

25 - معنى من عرف نفسه، امام محمد غزالى (تركى).(7)

26 - رساله قبس المقتبس، نوشته ملا حبيب شريف كاشانى.(8)

به جز رساله هاى مستقل، شروح ضمنى نيز بر اين حديث بسيار است كه به برخى از آن اشاره مى شود:

1 - صد كلمه، رشيد الدين وطواط، كلمه ششم، ص 5-6.

2 - الميزان فى تفسير القرآن، ج 6، ص 169-176.

3 - صد كلمه، استاد حسن زاده، كلمه 26.

4 - هزار و يك نكته، نكته 105، 128 و 541.

رساله اى كه در اينجا تصحيح و عرضه مى گردد، نوشته سيد محمد مهدى بن محمد جعفر موسوى تنكابنى از عالمان قرن سيزدهم است كه حدود 1280 هجرى وفات يافته است. وى در آخر كتاب خلاصة الأخبار


1) . همان.

2) . همان، ص 147

3) . همان.

4) . همان، ص 146

5) . اين رساله، ضمن «الحاوى للفتاوى» بارها چاپ شده است.

6) . همان، ص 150

7) . همان، ص 149

8) . اين رساله در فصلنامه علوم حديث، ش 4، ص 125 به چاپ رسيده است.

نوشته هايش را در 57 عنوان معرفى كرده است.(1)كه از ميان آنها تنها خلاصة الأخبار(2)در سال 1275، تذكرة الصيغ(3)در سال 1275 و رياض المصائب(4)در سال 1295 به طبع رسيده است. علامه تهرانى و نيز نويسنده بزرگان تنكابن آثار او را بيشتر بر اساس فهرست خودنويس مؤلف در خلاصة الأخبار ياد كرده اند.

تصحيح اين رساله براساس نسخه موجود در كتابخانه آية اللّه مرعشى «ره» در ضمن مجموعه شماره 5695 (فهرست كتابخانه، ج 15، ص 94)، صورت گرفته است. در اين مجموعه شش رساله ديگر از مؤلف با اين عناوين موجود است.

1 - تفسير البسملة؛ 2 - تفسير سورة الاخلاص؛ 3 - الأربعون حديثا في المتعة؛ 4 - سرّ الآيات؛ 5 - البرهان في إثبات الصانع؛ 6 - النبوة.

نويسنده در اين رساله شرحى عرفانى و حكمى بر اين حديث دارد و هفده معنا برايش باز گفته است. گفتنى است كه در اين رساله مطالب غير لازمى به چشم مى خورد كه گاه ارتباط و انسجام مطالب را بر هم مى زند.

اميد مى رود عرضه اين رساله، مشتاقان معرفت را سودمند باشد.


1) . بزرگان تنكابن، ص 256

2) . الذريعة، ج 7، ص 210

3) . همان، ج 4، ص 39

4) . همان، ج 11، ص 337

تصویر

A09

تصویر

A10

بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين

الحمد للّه الذي عرّفنا نفسه بمعرفة نفوسنا، و عرّف رسوله كذلك بها، و عرّف وليّه كذلك بها، و عرّف كتابه كذلك بها، و عرّف دينه كذلك بها. و الصلاة على الرسول الذي قال «ما عرفناك حقّ معرفتك، و ما عبدناك حقّ عبادتك»(1)

و در برخى مصادر تمام آن آمده، امّا با تقديم و تأخير دو جمله:

بحار الأنوار، ج 71، ص 23

و السلام على الوليّ الّذي قال: «تجلّى لها بها و بها امتنع»(2)

و بعد: فيقول العبد المذنب السيّد محمّد مهدي ابن السيّد محمّد جعفر الموسويّ‌: إنّ هذه رسالة في بيان قوله «من عرف نفسه فقد عرف ربّه»

اعلم أنّ له معان:

الأوّل: أنّه يعني من عرف نفسه أنّه لا يعرف بل يعجز عن معرفته، فيعرف من ذلك أنّه تعالى كذلك لا يعرف لا بذاته و لا بكنهه و لا بوصفه بل يعجز الخلق عن معرفته، و ذلك قوله - عليه السلام - «ما عرفناك حقّ معرفتك، و ما عبدناك حقّ عبادتك»(3)و ذلك قوله - عليه


1) . در برخى مصادر قسمت اول آمده، مانند: عوالي اللّئالي، ج 4، ص 132، ج 227؛ بحار الأنوار، ج 69، ص 292

2) . نهج البلاغه، ج 2، ص 115، خطبه 185؛ الاحتجاج، ج 1، ص 305

3) . به پاورقى شماره يك مراجعه شود.

السلام - «العجز عن معرفتك كمال معرفتك»(4) و ذلك قوله - عليه السلام - «و عجزت العقول عن بلوغ معرفتك»(5) و ذلك قوله - عليه السلام - «و عجزت الأوهام عن إدراك كنه جمالك»(1).

جهان متّفق بر الهيّتش *** فرو ماند در كنه ماهيّتش

بصر منتهاى جمالش نيافت *** بشر ماوراى كمالش نيافت

نه بر ذيل وصفش رسد دست فهم *** نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم

در اين ورطه كشتى فرو شد هزار *** كه پيدا نشد تخته اى بر كنار(2)

فبالجملة نفس الإنسان و حقيقته لا يعرف و لا يعلم.

فالمراد من النّفس هنا الحقيقة لا النفس الذي هو نازل الروح و تنزّلها، كما ستعرف. فالإنسان و حقيقته معرفته بآثاره و متعلّقاته و عمّاله و عبيده، و من آثاره قولك «أنا» بالعربية و قولك «من» بالعجميّة، و من متعلّقاته قولك في حالة الإضافة بروحي و نفسي و عقلي و يدي و رجلي و رأسي و صدري و فؤادي و قلبي و جسمي و جسدي. فالإنسان مالك لجميع تلك المماليك، و صاحه لكلّ تلك العمّال، و هو أرباب جميع تلك العمّال، و كلّ واحد منها عامل له يعمل بأمره و حكمه، و هو أمر لطيف خفيّ لا يدركه العقل و لا الوهم و لا الفهم إلاّ بالتعبير بقولك: «أنا» و بقولك: «من» فقولك: «أنا» و «من» تعبير عنه للتّفهيم و التّفهم، كما هو كذلك في قولك: سمعي و بصري و غيرهما من الإضافات، فعلم إِنَّ اَلسَّمْعَ وَ اَلْبَصَرَ و اليد و الرجل و البدن كجميع أجزائه غير حقيقة الإنسان؛ لأنّ الإضافة تدلّ‌


1) . با تفاوتى در صحيفه سجاديه، ج 2، ص 417، دعاى 193؛ بحار الأنوار، ج 94، ص 150؛ مناجاة العارفين، دوازدهمين مناجات از مناجات خمس عشرة امام سجاد (ع).

2) . كليات سعدى، ص 220 (ديباچه بوستان).

على أنّ المضاف غير المضاف إليه، فقول: عقلي و روحي و قلبي و فؤادي و يدي و رجلي و بدني و جسمي دليل واضح على أنّ المضافات كلّها في تلك المذكورات غير المضاف إليه، فالمضاف إليه فيها كلّها و هو ياء المتكلّم دالّ على الإنسان المالك لجميع تلك المضافات من العقل و الروح و النفس و القلب و اليد و الرجل و سائر الأعضاء، فتعبير الإنسان عن العقل و الروح و غيرها فهو مجرّد تعبير بالمجازيّة و الكناية، لما عرفت.

فبالجملة إنّ الإنسان حقيقته لا يمكن معرفته، فكذلك ربّه و خالقه لا يمكن معرفته بكنهه. فذلك معنى قوله عليه السلام «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» أي من عرف حقيقته فقد عرف ربّه، لا يمكن فكذلك ذلك لا يمكن، فافهم.

الثاني: أنّه يعني «من عرف نفسه» أنها محتاج صرف من جميع الجهات في كلّ الحالات، فيعرف من ذلك أنّ المحتاج يحتاج إلى غيره الأكمل من ذلك، لأنّه بديهيّ أنّ المحتاج لا بد له من المحتاج إليه، ثمّ المحتاج إليه لا يخلو إمّا صفته ذلك و إمّا الغناء و الاستغناء عن ذلك من جميع الجهات، فالأوّل كالأوّل فهو أيضا يحتاج إلى آخر فهلّم جرّا فيتسلسل و هو باطل. فبطل الأوّل فبقي الثاني و هو أن يكون المحتاج إليه غنيّا مطلقا من جميع الجهات، فهو ليس إلاّ الواجب بالذات. فحينئذ عرف الواجب بمعرفة النفس، و كذلك عرف كونه غنيّا مطلقا و بها عرف كون النفس محتاجا محضا بها، فذلك معنى قوله - عليه السلام - «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» فافهم.

الثالث: أنّه يعني «من عرف نفسه» أنّها أثر و مخلوق و ليس موجودا بالذات بل موجود بالغير، يعرف بذلك أنّه لا بد له من مؤثر و موجد و خالق، و ذلك معنى قوله - عليه السلام - «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» لأنّ معرفة النّفس حينئذ صار سببا لمعرفة الربّ‌، فالنّفس حينئذ يصير دليلا لمعرفة الرّبّ و آية لها، و ذلك قوله (ع) «البعرة تدلّ على البعير، و أثر الأقدام يدلّ على المسير»(1)فافهم.

الرابع: أنّه «من عرف نفسه» أنّها قد تغلب على عقله، و قد يغلب عقله على نفسه، ففي الأوّل يفعل القبيح و في الثاني يفعل الحسن، و في الأوّل يملّ و في الثاني يسرّ


1) . بحار الأنوار، ج 3، ص 55 و ج 69، ص 134

و يفرح. فيعرف من ذلك الحسن و القبح، و يعرف من ذلك أنّ فعل الحسن حسن و فعل القبيح قبيح، فيجتنب عن فعل القبيح، و يحكم أنّ الحريّ للعاقل أن لا يفعل القبيح. فيعلم من ذلك أنّ الخالق الواجب المطلق لا يفعل القبيح و من جملته الظلم فلا يفعله أيضا، فيعرف ربّه حينئذ أنّه لا يفعل القبيح و لا يفعل الظلم، و ذلك قوله - عليه السلام - «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» بأنّه لا يفعل القبيح و لا يظلم، فافهم.

الخامس: أنّه «من عرف نفسه» بأنّها ذات مراتب عديدة و أنحاء كثيرة [هي] الأنحاء السبعة، و هي: النّفس الأمّارة، و النّفس اللوّامة، و النّفس المطمئنّة، و النّفس الملهمة، و النّفس المرضيّة، و النّفس الراضية، و النّفس الكاملة؛ يعرف أنّ لكلّ واحد منها آثارا و مقتضيات مختلفة بعضها مهلكة و بعضها منجية، فحينئذ يكون مضطرّا و ملجأ أن يلتجئ إلى من خلقها و أقرّها فيه و سلّطها عليه. فحينئذ يرى نفسه غالبا عليه، فحينئذ صار ملتجئا إلى ربّه بنهاية الالتجاء في جميع الحال و يستعينه في كلّ حالاته، و ذلك كمال المعرفة بها لربّه، و ذلك قوله - عليه السلام - «من عرف نفسه فقد عرف ربّه».

و أمّا كون النفس مصيّرا للإنسان إلى الهلكة و السوء فهو قوله تعالى «إِنَّ اَلنَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ‌ إلاّ ما رحم ربّي»(1)و الاستثناء مفيد للالتجاء إلى حضرة ربّه، فبالجملة أنّ التعدّد الثابت للنفس مشعر بحدوثه و إمكانه و مشعر بكونه محدودا و معدودا و محصورا. و بديهيّ أنّ الحادث و الممكن و المحدود و المعدود و المحصور لا يكون واجبا بالذات و واجب الوجود، بل يكون واجبا بالغير و محتاجا إلى الغير، فحينئذ النفس من حيث هي نفس محصورة في ذاتها، فمن عرف نفسه بكونها محصورة و محدودة بالحدّ و الحصر، و عرف عدم خروجها عن التحدّد و الحصر، عرف ربّه أنّه لا يتصف بهذه الصفات، فلذلك قال - عليه السلام -: «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» و إلى ذلك أشار - عليه السلام - بقوله «تحدّ الأدوات أنفسها و تشير الآلات إلى نظائرها»(2)أي الأدوات و الآلات نفسها من حيث هي


1) . يوسف/ 53

2) . نهج البلاغة، ج 2، ص 119، خطبه 186؛ التوحيد، ص 38، تحف العقول، ص 66؛ الاحتجاج، ج 1، ص 229 و ج 2، ص 177؛ بحار الأنوار، ج 4، ص 230 و ص 242 و ص 254 و ج 77، ص 311

تحدّ أنفسها لتحدّدها في أنفسها و محصوريتها في حدّ ذاتها، فذاتها من حيث ذاتها محدّدة لذاتها و محصرة لأنفسها، فلا يمكنها الخروج عن حدّ ذاتها، فذاتها محصورة و محدودة. فكيف يدرك المحصور و المحدود غير المحصور و المحدود و هو الله، فمن عرف نفسه بأنّها محصورة و محدودة و هي لا يمكنها أن تدرك ربّه فقد عرف ربّه حينئذ، فافهم راشدا مهديّا.

و أيضا إنّ النفس في عالم تجرّده لها إنّيّة، فمن عرف نفسه و إنّيّته فيه و عرف إخراجه عن إنّيّته بالقهر و الجبر فيه، فيعرف أنّ له هاهنا أيضا إنّيّة، فلزم له أن يكون في معالجته بالإطاعة لأمر الله و نهيه و الخوف منه تعالى فيهما. فإذا صار إلى فكر معالجته بالخوف من اللّه، فحينئذ تصير معرفة النفس موجبا لمعرفة الربّ‌، و موجبا لإطاعته تعالى، و موجبا للخوف منه دائما، فذلك معنى قوله - عليه السلام - «من عرف نفسه فقد عرف ربّه».

و أمّا إنّيّة النفس و إزالتها في عالم التجرّد، فهو ما روى «أنّ اللّه تعالى لمّا خلق النّفس ناداها: من أنا؟ فقالت النّفس: من أنا؟ فألقاها في بحر الجوع الباطن حتّى وصلت إلى الألف المبسوط و خلصت من رذائل دعوى الإنّيّة و رجعت إلى نشأتها، ثمّ ناداها: من أنا؟ فقالت: أنت اللّه الواحد القهّار»(1)و لهذا قال: «اقتلوا أنفسكم فإنّها لا تدرك مقاماتها إلاّ بالقهر»(2)الحديث.

فبالجملة إن عرف نفسه أنّها مقهور و مغلوب بالله، عرف أنّه تعالى غالب لها و قاهر لها، فمن عرف نفسه بصفة المقهوريّة و المغلوبيّة، و عرف ربّه بصفة الغالبيّة و القاهريّة، فذلك معرفة ربّه بعد معرفة نفسه بالعجز. و ذلك معنى قوله - عليه السلام -: «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» أي من عرف نفسه بالمقهوريّة عرف ربّه بالقاهريّة، و من عرف نفسه بالمغلوبيّة فقد عرف ربّه بالغالبيّة، و من عرف نفسه بالإنّيّة يخاف ربّه دائما في رفع إنّيّة نفسه، فيعرف الله تعالى به و لا يغفل عنه أبدا، بل يعرفه تعالى في كلّ أحواله حاضرا


1) . مشارق أنوار اليقين ص 16، الحافظ رجب البرسى (قرن هشتم).

2) . مشارق أنوار اليقين، ص 16

و ناظرا، فحينئذ يكون دائما في حفظ نفسه عن الإنّيّة و الفرعونيّة و البغي و الطغيان، و هذا كمال معرفة الرّب في معرفة النفس، ثم إنّ الألف المبسوط هو العقل، و العقل الكلّ هو النبيّ - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم -.

السادس: أنّه من عرف نفسه أنّها ذات مراتب مختلفة، يعرف أنّ ربّه سبحانه لا يتّصف بها، لأنّه لو كان متّصفا بها لكان مثلنا و كان متغيّر الأحوال بتغيّر حال النفس فلا يستحق حينئذ الربوبيّة، فيعرف أنّ ربّه لا يتّصف بوصف النفس فلا تكون له نفس، فحينئذ يعرف ربّه و حينئذ صار موحدا كاملا، لقوله عليه السلام «كمال التّوحيد نفي الصّفات عنه»(1)أي نفي صفات الممكن و نفي صفات المخلوق، فحينئذ يتميّز الخالق من المخلوق و الواجب عن الممكن و ذلك هو التوحيد، لقوله - عليه السلام - «التّوحيد تمييزه عن خلقه»(2)فتمييزه عن خلقه عبارة عن كونه سبحانه لا شريك له و لا ندّ له و لا مثل له لا في ذاته و لا في صفاته و لا [في] فعله و لا في عبادته، و ذلك هو المعرفة الكاملة، و ذلك هو التوحيد الكامل و الوحدانيّة الخالصة، و ذلك قوله - عليه السلام -: «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» أي بالكمال و بعدم الشريكيّة و بعدم المثاليّة و بعدم النّدية في جميع ما ذكر.

السابع: أنّه من عرف نفسه أنّها كانت عارفة بربّها في الذرّ في قوله - عليه السلام - «بلى لم ينكره هنا بل يعرفه كما عرفه ثمّة» فمن هنا قال - عليه السلام - «من عرف نفسه فقد عرف ربّه».

الثامن: أنّه «من عرف نفسه» أنّها كانت منكرة لربّها في الذرّ فى ردّ «بلى» فينكره هنا و لا يعرفه، لقوله ثمّة «لا» بسوء اختياره بسبب إنكاره لوليّه ثمّة، لأنّ من أنكره فكأنّما أنكر ربّه، لأنّ معرفة الوليّ من شرط معرفة الربّ‌، و إن كان منكر الرّب غير موجود ثمّة و هاهنا. فمن هنا قال - عليه السلام - «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» أي من عرف خباثة


1) . كتاب التوحيد، ص 57؛ عن الرضا عليه السلام، أسرار الآيات، ص 40؛ شرح اصول كافى، ص 230؛ مفاتيح الغيب، ص 254؛ قرة العيون، ص 343؛ كلمات مكنونة، ص 20؛ رياض السالكين، ج 1، ص 258.

2) . قرة العيون، ص 345 و كلمات مكنونة، ص 22 و ورد فيهما: توحيده تمييزه من خلقه.

نفسه و طهارتها يعرف ربّه أنّه لا يخلق الكفر في قلب الإنسان و لا يجعله كافرا، بل الكفر و الإيمان بسوء اختياره، و بحسن اختياره فيختار، منهما ما يختار، لقوله «لاٰ إِكْرٰاهَ فِي اَلدِّينِ‌»(1)أي في الذّرّ و في أوائل الإسلام.

التاسع: أنّ «من عرف نفسه» أنّها حجاب بينه و بين الله، و هو مانع عن الوصول إلى الحقّ‌، و هو مانع عن الوصول إلى رضوانه، فحينئذ يجدّ جدّا بليغا في رفعه و رفع هذا المانع؛ ليصل إِلَى اَلْحَقِّ وَ إِلىٰ‌ رضوانه، فلا يتّبع حينئذ هواه أصلا بمجاهدته بنفسه في كلّ حال، بل يتّبع في كل حالاته رضاه تعالى، حينئذ يخالف دائما لنفسه و يوافق دائما لربّه، و ذلك كمال المعرفة لربّه، فلذلك قال - عليه السلام - «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» و قال - عليه السلام - «أعرفكم بنفسه أعرفكم لربّه، أعرفكم بربّه أعلمكم بنفسه»(2).

العاشر: أنّ من عرف نفسه أنّها أمّارة كثيرا بل دائما إلى السوء و الفحشاء و المنكر و البغي، يعرف أنّ الله لزمه من باب اللطف أن يضع مقابلها ما يمنعه دائما في الظاهر و الباطن: أمّا المانع الباطنىّ فهو العقل المعبّر عنه بالنبيّ الباطنيّ‌، و أمّا المانع الظاهريّ فهو النبيّ الظاهريّ و بعده وليّه بإرسال الرسل و الأولياء لا بالرّسول و الوليّ الواحدين كما فعل. فذلك معنى قوله - عليه السلام -: «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» بالكمال في جميع فعاله و من جملتها خلقه تعالى لعباده و لهدايتهم [با] الرسول الباطنيّ و الرسول الظاهريّ‌، و إنزاله تعالى لهم الكتب من السماء لئلاّ يخلّى عباده على رءوسهم ليفعلوا ما يريدون و يعملوا ما يشاءون، بل له تعالى أن يرسل إليهم رسولا مبلّغا يبلّغهم أوامره و نواهيه و يرشدهم إلى ما يحبه و يبغضه، فحينئذ يعرف جميع ذلك بمعرفة نفسه، فمن هنا قال - عليه السلام -: «من عرف نفسه فقد عرف ربّه».

و من جملة معرفة الرّب كونه سبحانه غير لاعب و غير عابث في خلق عباده، بل له في


1) . البقرة 256 /

2) . اين حديث با اين تعبير در مصدرى يافت نشد. اما فراز اول در برخى مصادر آمده است، عبارت: «أعرفكم بنفسه أعرفكم بربّه» در اين مصادر آمده است: روضة الواعظين، ص 25؛ روض الجنان، ص 174؛ شواهد الربوبية، ص 217؛ المبدأ و المعاد، ص 302

خلقهم غرض معتدّ به و هو معرفته و العبادة له و الذّلّ و الخضوع لديه، و هو قوله «وَ مٰا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاّٰ لِيَعْبُدُونِ‌»(1)أي ليعرفون. و بديهيّ أنّ طرق العبادة لا علم لنا بها جدّا، فلزم حينئذ مبيّن يبيّن لنا تلك الطّرق كلاّ و جزءا أصولا و فروعا، و ذلك لا يمكنه تعالى لذاته فلزم إرسال الرسل و إنزال الكتب و نصب الأولياء و الأوصياء إلى انقراض العالم.

ثمّ إنّك إذا عرفت ذلك تعرف أنّ في معرفة النفس معرفة جميع ما ذكر، ففي قوله - عليه السلام -: «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» جميع الأصول و الفروع، و جميع الأحكام الدّنيويّة و الأخرويّة، و جميع الأحكام الرّبوبيّة و العبوديّة، فتدبّر و لا تغفل. فالعلم نقطة إذا شرحتها كثّرتها إلى ما لا نهاية له، فأصل العلوم هي النّقطة و هي المعبّر عنها بعليّ الوليّ للنبيّ الهاشميّ - صلوات الله عليه و آله - فافهم.

الحادي عشر: أنّ من عرف نفسه أنّها من شعاع النفس الكلّية، يعرف ربّه أي مربّي نفسه و هو النبيّ و الولي و من يربيهما و هو خالقهما الأقدس، ففي معرفة النفس معرفة الربّ و معرفة النّبيّ و معرفة الوليّ‌؛ لأنّ الرّبّ يطلق على الرّبّ الحقيقيّ الواجب، و على الرّبّ الظّاهريّ الممكن و هو النّبيّ و الوليّ‌، فإنّهما يربّيان جميع المكلّفين؛ لأنّهما الأبوان الرّوحانيّان كما قال النّبيّ‌: «أنا و أنت يا علىّ أبوا هذه الأمّة»(2)أي الأب الرّوحانيّ لا الجسمانيّ‌، فافهم.

فالنّبيّ و الوليّ هما النّفس الكلّية من شعاعها سائر النفوس، و بديهيّ أنّ مربّي الشعاع هو ذو الشّعاع، و مربّي النّور هو المنير، و مربّي المنير هو اللّه تعالى، فهو تعالى يربّي النّور و المنير كليهما، لكن يربّي النور بالمنير و بواسطته و بسببه؛ لقوله «يأبى اللّه أن يجرى الأشياء إلاّ بالأسباب»(3)

بصائر الدرجات، ص 505، حديث 2؛ مختصر بصائر الدرجات، ص 57؛ بحار الأنوار: ج 2، ص 90، حديث 14 و 15

فالنّبي و الوليّ كما أنّهما النّفس الكلّية و النفوس منشعبة من نفوسهما، كذلك

1) . الذاريات 56 /

2) . علل الشرائع، ج 1، ص 127؛ تفسير نور الثقلين، ج 4، ص 238؛ روضة الواعظين، ص 322؛ بشارة المصطفى، ص 55. با تفاوتى اندك.

3) . بصائر الدرجات ص 6، حديث 1 و 2 به اين صورت از امام صادق آمده است: أبى اللّه أن يجرى الأشياء إلاّ بالأسباب فجعل لكل شيء سببا....

هما - عليهما السلام - عقول كلّيّة انشعبت عنها سائر العقول الجزئيّة، كما بيّنّاه مشروحا فى كتابنا الموسوم ب‍ - «المجردات»(1)فارجع ثمّة.

الثاني عشر: أنّه «من عرف نفسه» بأنّه تنزّل العقل و ظلّه و قشره، عرف ربّه بأنّه لا يتّصف بأمثال ذلك، و يعرف كمال قدرته و كمال جلاله، لأنّ كمال الصّنع يدلّ على كمال الصّانع، و جماله يدلّ على جمال صانعه. و أيضا إذا عرف أنّ نفسه متربّية عن العقل و متأثّرة عنه، يعرف أنّ ربّه ليس متأثّرا عن شيء و ليس متربيا عن شيء بل هو مؤثّر في الكلّ و مربّ للكلّ من الذّرة إلى الذّرى، و ذلك معنى قوله - عليه السلام -: «من عرف نفسه فقد عرف ربّه».

الثالث عشر: أنّه من عرف نفسه أنّ لها أصل و لها مبدأ، و هو النفس الكلّيّة الإلهيّة و النّفس القدسيّة اللاّهوتيّة، و عرف أنّ لها صفات كماليّة و جماليّة و جلاليّة، و هي النورانيّة و المعصوميّة عن الخطأ و السهو و النسيان، و المحفوظيّة عن العصيان وبل عن الوقوع فى ترك الأولى و ترك المندوب، و عرف أنّه لا يخالف لربّه أبدا مطلقا بوجه من الوجوه لأنّه محبّه و هو محبوبه، و معلوم أن المحبّ لا يخالف محبوبه بل يجعل جميع أعماله على وفق رضاه، فحينئذ ينفعل نفس العبد و يخجل في مخالفته بأصله و مغايرته به و منافرته عن مبدئه، فيجدّ جدّا بليغا في تبعيّته لأصله ليجانسه و يشابهه، لئلاّ يقال: إنّه منقطع عن أصله و بعيد عن مبدئه؛ لأنّ الفرع لا بدّ له أن تلوح منه آثار الأصل، كما في ماء الورد فإنّه تلوح منه رائحة الورد و طيبه. فأصل النفس له الصفات الكماليّة بتمامها - كما مرّ - و لا يخلو أنّ تشابهها بأصلها لا يكون إلاّ بإطاعة أوامر ربّه و الانتهاء عن نواهيه في جميع الحالات، بأن يكون ذلك فيها ملكة لاحالة بأن يكون وقتا دون وقت. و بديهيّ أنّ ذلك أيضا بعد المعرفة به، لأنّه إذا عرفه يخافه و يطيعه، و ذلك معنى قوله - عليه السلام -: «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» أي من عرف نفسه على نحو ما ذكر، فقد عرف ربه بالعرفان المحبوبيّة، فيطيعه و يمتثله في جميع حالاته، فلا يفعل ما يخالفه أمرا أو نهيا، و ذلك هو المعرفة الكاملة، فمن عرف نفسه عرف ربه بمعرفة كاملة خالصة و ليس فوق ذلك معرفة.


1) . اين كتاب از آثار غير مطبوع مؤلف است.

و الحاصل أنّه «من عرف نفسه» بأنّ لها أصل كامل لا نقصان فيه بوجه، فيعرف بذلك ربّه أنّه كامل من جميع الجهات لا نقصان فيه فيعبده و يطيعه و يمتثله على وجه الكمال ليجعلها كأصلها كاملا لا نقصان فيه، و ذلك معنى قوله - عليه السلام -: «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» و قوله «أعرفكم لنفسه أعرفكم لربّه» فافهم.

الرابع عشر: من عرف نفسه أنّ لها جهتين: جهة إساءة وجهة إطاعة عرف بذلك ربّه؛ لأنّ الإطاعة تقتضى المطاع و هو الله تعالى، فعلم أنّه «من عرف نفسه فقد عرف ربه».

و بعبارة أ خرى «من عرف نفسه» أنّ لها جهتين: جهة سعادة وجهة شقاوة عرف بذلك ربّه، لأنّ السّعادة بالامتثال و الإطاعة، و الشقاوة بعدم الامتثال و عدم الإطاعة و قد مرّ أنّ الإطاعة و الامتثال يقتضي المطاع و الممتثل [بالفتح] و قد مرّ أنّه هو الله. و أيضا أنّ الإطاعة و الامتثال يقتضي الآمر و هو الله و رسوله و وليّه، فعلم أنّه من عرف نفسه فقد عرف ربّه و عرف رسوله و عرف وليّه، بل و عرف جنّته و ناره؛ لأنّ الإطاعة و الامتثال لأمر الآمر يقتضي الجزاء و هو الجنّة و الحور و القصور و الرضوان، و عدم الإطاعة و عدم الامتثال لأمر الآمر يقتضي أيضا الجزاء و هو النار و العذاب و السخط و العتاب بالخلود و غيره. بل و عرف ميعاده و حشره و نشره؛ لأنّ الجزاء بقسميه خيرا و شرا وجنة و نارا، إنّما هو بعد وقوع الحشر و النشر، و بعد وقوع الحساب، و بعد وقوع الميزان.

فبالجملة إنّ هذا الكلام كلام صغير الحجم كثير المعنى، فمن هنا قيل: الكلام ما قلّ و دلّ‌، ففي هذا الكلام جمع جميع أصول الدين و أصول الإيمان و جميع فروع الدين بل و جميع أحكام الدنيويّة و الأخرويّة، فمن هنا قيل: كلام الملوك ملوك الكلام، و ملك الملوك و أمير الأمراء و أمير المؤمنين هو عليّ بن أبي طالب (ع) و هذا الحديث له و قولنا: أمير المؤمنين له خاصّة لا لغيره، و المؤمنين في قولنا: «عليّ أمير المؤمنين» يعمّ النبيّ و غير النبيّ فهو أمير الكلّ بعد محمد (ص) نبيّا و غير نبيّ إنسيّ و جنّيّ جماديّ و نباتيّ‌، فافهم.

غرّة في بيان مراتب النفس

و هي سبعة - كما مرّ سابقا إجمالا - و قد بيّن في رسالتنا المسمّى بال‍ - «مجردات» مشروحا و تفصيلا فارجع ثمّة، فبالجملة إنّ الإنسان إذا عرف نفسه بأنّه قائم بقيام الله و أمره و حكمه، فحينئذ عرف ربّه بالاستغناء عمّا سواه، فحينئذ يذكره على الدوام في جميع الأيّام بكلّ الألسنة و الأوهام.

اى نام تو در هر لغتى ذكر انام *** وز تذكره ذكر تو شيرين لب و كام

بى نام تو شغل ها تباهند تباه *** با نام تو كارها تمامند تمام

الخامس عشر: من عرف نفسه بأنّها أثر الرّب و حاك عن ربّه، يعرف أنّها حينئذ كانت محوا الموهوم صحوا المعلوم، و كانت لا اسم لها و لا رسم لها؛ لأنّ الأثر يشابه صفة مؤثّره و مؤثّرها و هو الخالق المتعال في مقام ذاته، كذلك لا اسم له و لا رسم له، فلا بدّ أن تكون النفس كذلك. فمعرفة النفس كذلك مستلزم لمعرفة الرب كذلك، لما مرّ من أنّ الأثر يشابه صفة مؤثره، و كذلك حقيقة الإنسان فإنّها باعتبار الأثريّة عن ربها كذلك لا اسم له و لا رسم له. و تلك المعرفة أكمل طرق معرفة النفس، و أكمل طرق الرّب؛ لأنّ معرفة الله بهذا النحو معرفته بمقام ذاته، و غيرها معرفته بمقام أفعاله و، بديهيّ أنّ الأوّل أكمل و أتمّ من الثاني.

ثمّ إنّ النّفس تكون حاكية عن ربّها حيث تلاحظها و تعرفها بصفة المحكيّ عنه و إلاّ فلا تكون حاكية عنه، و لحاظها و معرفتها بصفة المحكيّ عنه حيث تلاحظها لا اسم له و لا رسم له، لكونه فى مقام ذاته كذلك، فلزم تصوّرها و معرفتها كذلك لتكون دليلا عليه و إلاّ فلا تدلّ عليه.

ثمّ إنّ تصوّرها كذلك و معرفتها بهذا النحو، تصوّرها و معرفتها فوق العقل، بل فوق الفؤاد؛ لأنّهما لهما اسم و رسم بخلاف النفس حينئذ لتجرّدها عن الاسم و الرسم لتصوّرها كذلك.

فبالجملة النفس أو العقل أو الفؤاد أو حقيقة الإنسان في مقام الأثريّة و الحاكيّة عن

الرّب لا بدّ من كونها كذلك، لحصول المشابهة بين الأثر و صفة المؤثر، كما مرّ.

ثمّ إنّ الشيء له جهتان: جهة الحقيقة و هي المادة و الصورة، وجهة الأثريّة لربّه و كونه أثرا له و كونه حاكيا عنه مع قطع النظر عن حقيقته و عن مادته و صورته. و الجهة الأولى يعبّر عنها بالوجود بالمعنى الأوّل؛ لأنّ الوجود بالمعنى الأوّل معناه ذلك. و الجهة الثانية يعبّر عنها بالوجود بالمعنى الثاني. فمعرفة النفس بالوجود بالمعنى الثاني - و هو كونها أثرا للرّبّ - أكمل المعارف و كذلك معرفة الرب بهذا النحو أكمل المعارف، فلذلك قال (ع) «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» فافهم.

ثمّ إنّ الوجود بمعنى «هستى» أمر اعتباريّ و أمر مصدريّ عارض للماهيّة عند الحكماء، لكونها عندهم أصلا و الوجود فرعا طارئا لها، و عندهم يطلق الوجود و يراد ذلك. و أمّا عند بعض الأعلام يطلق الوجود و يراد منه معنيان:

الأوّل: الوجود بالمعنى الأوّل و هو عبارة عن حقيقة الشيء، و بعبارة أخرى: عبارة عن ماهيّة الشيء، و بعبارة أخرى: عبارة عن مادة الشيء و صورته، و بعبارة أخرى: عبارة عن هيولاء الشيء و صورته

الثاني: الوجود بالمعنى الثاني، و هو عبارة عن كون الشيء أثرا و حاكيا عن ربّه مع قطع النظر عن حقيقته و ماهيّته و مادّته و صورته.

فعلى لحاظ القولين الوجود له معان ثلاثة، كما عرفت فافهم. و بيان الوجود و الماهيّة مشروحا في كتابنا الموسوم ب‍ - «المجردات» فارجع ثمّة.

السادس عشر: أنّه «من عرف نفسه» بأنّه له أفراد، و كل واحد من تلك الأفراد له صفات و خواصّ مختلفة، و كل واحد من تلك الأفراد خادم لآخر، يعرف جلالة الإنسان و جلالة شأنه و كماله و قدره و منزلته، و يعرف من ذلك كونه أكرم الخلائق أجمعين، و يعرف من ذلك جلالة الخالق الذي خلق ذلك الإنسان الكامل من قطرة ماء. و يعرف من ذلك كلّه أنّ ربه - عزّ و جلّ - تعالى و تقدّس عن جميع ذلك؛ لأنّ كلّ ذلك من صفات الممكن و المخلوق، و هو تعالى منزّه عن صفات الممكن و المخلوق.

منها: أي من جملة أفراد النفس النفس الطّبيعيّ‌، و هو عبارة عن قوة حافظة لأجزاء

الجسم من التلاشي و الانفكاك و الاضمحلال، فالنفس الطبيعيّ محلّه و مورده الجسم، و هو قوّة منطوية فيه، تأثيره فيه حفظه عن الهلاك، فلو كان له تعالى نفس طبيعيّ لزم كونه ذا جسم شامل للنفس الطّبيعيّ‌، و هو باطل و محال.

ثمّ إنّ النفس الطبيعيّ له خادمان: أحدهما: يقال له الخفيف، و الآخر: يقال له الثقيل. و الخفيف عبارة عن قوّة قابلة و مائلة إلى المحيط أي العلوّ، و الثقيل على عكسه أي مائلة إلى السفل. و هما عبارة عن الأركان الأربعة و هى: النار و الهواء و الماء و الأرض، فالأمور الطّبيعية لها أركان أربعة مذكورة، و هي كلّها أجسام بسيطة و أجزاء أوّليّة لبدن الإنسان و غيره لا يمكن أن ينقسم إلى أجسام مختلفة الصور كالجبال و غيره، أمّا كونها أربعة لأنّه لا تخلو إمّا أن تتحرّك عن المركز أو إلى المركز. فإن كان الأوّل فلا تخلو إمّا أن تطلب نفس المحيط و هو الخفيف المطلق كالنار، او القرب إليه و هو الخفيف المضاف كالهواء. و إن كان الثاني فلا يخلو إمّا أن يطلب نفس المركز و هو الثقيل المطلق كالأرض، أو القرب إليه و هو الثقيل المضاف كالماء.

و منها النفس النّباتيّ‌، و هو عبارة عن قوة جاذبة للجسم إلى الطّول و العرض و العمق و ينميها آنا فآنا و يزيدها كذلك فيه، و النفس الأولى أي النفس الطبيعيّ خادم للنّفس النّباتيّ‌، و كلاهما موردهما الجسم، و الجسم جسم بهذين النّفسين. و النّفس الطّبيعيّ أقدم من النّباتيّ‌، و النباتيّ وجوده موقوف على الطبيعيّ‌، و الجسم وجوده موقوف عليهما.

ثمّ إنّ النفس النباتيّ خادم للنفس الحيوانيّ‌، و هذا مع كونه خادما و عاملا للحيوانيّ له خدّام و عمّال عديدة و قوى كثيرة، و هي: القوّة الجاذبة و الماسكة و الهاضمة و الدافعة و مميّزة و مصوّرة و مولّده و منميّة، فهذه ثمانية عمّال للنفس النباتيّ يعملون بحكمه.

فعمل القوّة الجاذبة: هو أنّها تجذب الغذاء إلى باطن الجسم من المأكول و المشروب و تجري إلى الأجزاء القريبة و البعيدة.

و عمل القوّة الماسكة: هو أنّها تمسك الغذاء في الباطن و تحفظه، ليكتسب كلّ جزء من أجزاء الجسم حظّه من هذا الغذاء، لئلاّ يضيع و لا يهلك بالضعف و الفتور.

و عمل الهاضمة: هضم الأغذية و كسرها في باطن الجسم، و تحلّله تحليلا ناعما قابلا

للسّريان في أجزاء الأعضاء.

و عمل الدافعة: هو دفع الكثيف عن الجسم و إخراجه عنه كخروج الصّمغ عن الأشجار.

و عمل المميّزة: هو تميّز الكثيف عن اللطيف في الأغذية، فإذا تميّز الكثيف عن اللطيف فاللطيف منها يكون جزء البدن أو مقويّا له، و الكثيف يخرج عنه كالعذرة.

و عمل المصوّرة: هو أنّها تصيّر الأغذية في باطن الجسم على لون الجسم، كالأحمرية بالنسبة إلى الدم، و الأبيضية بالنسبة إلى البلغم، و الأصفرية بالنسبة إلى الصفراء، و الأسوديّة بالنسبة إلى السّوداء.

و عمل القوة المولدة: هو توليد العناصر الأربعة في الجسم و ازديادها آنا فآنا، و لها عمل آخر و هو جمع لطائف الأغذية في محلّ محفوظ من الجسم، ليحصل منه مثل هذا الجسم، و هو يعبّر عنه في الإنسان بالنطفة، و في النبات و البقول بالفارسية «تخم».

و عمل المنمية: هو إنماء الجسم و جعله كبيرا عظيما و ضخيما، و ذلك قد يكون يضعف فيكون عمله بالعكس، و كذلك سائر القوى الثمانية يجري فيها كلّها ذلك بمرور الأيّام.

ثمّ إنّ النّفسين المذكورين، و هما النفس الطبيعيّ و النباتيّ كليهما مع جميع خواصّهما و عمّالهما عاملان و خادمان للنفس الحيوانيّ لكونهما تحته.

و منها النفس الحيوانيّ‌: و هو عبارة عن قوّة مكنونة في الجسم، يتحرّك و يدبّ الجسم به، فهو من الحياة فحياة الجسم و تحرّكه به و حسّه به. ثمّ إنّ النفس الحيوانيّ له صفتان خاصتان و هما: قوّة الغضب و قوّة الشهوة، فأمّا القوّة الغضبيّة و الشهويّة فهي أنّ الحركة الصادرة من الحيوان إن كانت لدفع المضرّة عن نفسه أو لغلبته على غيره فهي القوّة الغضبيّة، و إن كانت لجلب المنفعة لنفسه أو لطلب اللّذات لنفسه فهي القوّة الشّهويّة.

ثم إنّ النفس الحيوانيّ مع خواصّه خادم للنفس الإنسانيّ لكونه تحته، و كذلك النّفسان السابقان عليه و هما الطبيعيّ و النباتيّ‌. فبالجملة هذه النفوس الثلاث عمّالات و خدّام للنفس الإنسانيّ‌.

و منها النفس الإنسانيّة: و هي عبارة عن قوّة مكنونة في الجسم بها يمتاز عن الحيوان،

و هي إدراك العلوم الغريبة الكليّة و الجزئيّة، و هو المعبّر منه بالنّاطق فإنّ معناه هو المدرك للكلّيّات، و أمّا المتكلم فهو معنى آخر له.

ثمّ إنّ النفس الإنسانيّة لها خداه كثيرة و عمّال عديدة و حواه عظيمة، بعضها ظاهريّة و بعضها باطنيّة.

و أمّا الظاهريّة: فهي خمسة، و هي الحواسّ الخمسة الظاهريّة مثل الباصرة و السامعة و الشّامة و الذائقة و اللامسة، و لكلّ واحد منها عمل و تأثير خاصّ لا يوجد هو في الآخر، فما يحصل من الباصرة من الأثر ما يحصل من السامعة و غيرها، و كذلك بالعكس أي لا يحصل من السامعة ما يحصل من الباصرة. ثمّ إنّ الباصرة تدرك الأشكال و الألوان و الطول و العرض و العمق و القرب و البعد و النور و الظلمة و الحسن و القبح و أمثال ذلك، فتعجز عن إدراكها غيرها. و السامعة تدرك الأصوات خاصّة لا غيرها، و الشّامة فعلها أنّها تدرك الرّوائح طيّبها و نتنها، و الذّائقة عملها أنّها تدرك الطّعوم من المشروبات و المأكولات كالحلو و المرّ و الحموضة و الملوحة، و اللاّمسة فعلها أنّها تدرك الخشونة و اللينة و الحرارة و البرودة و الثقل و الخفّة.

و أمّا الباطنيّة فهي أيضا خمسة، و هي الحسّ المشترك و الخيال و الواهمة و المتفكرة - المعبّر عنها بالمتخيّلة أيضا - و الحافظة.

أمّا الحسّ المشترك ففعله و عمله و أثره يعلم من بيان وجه تسميته.

اعلم أنّه يسمّى بحسّ المشترك لوجهين:

الأوّل: أنّه وقع في أوّل الدماغ و آخر الحواسّ الظاهريّة و اوّل الحواسّ الباطنيّة، فكلما وقع في الحواسّ الظاهريّة يصل ذلك إليه أوّلا ثمّ يصل بواسطته إلى الحواسّ الباطنيّة، فله جهة اشتراك بالظاهر و الباطن فلذلك يسمى حسّ المشترك.

الثاني أنّ الأشياء انتقالها إلى الحواسّ الباطنيّة إنّما هو بواسطة الحواسّ الظّاهريّة و انتقاشها أوّلا في الحواسّ الظاهريّة ثم وقوعها بسببها إلى الحواسّ الباطنيّة، و أوّل الحواسّ الباطنيّة هو الحسّ المشترك، فإذا وقع شيء مدرك بالعينين مثلا فيه - أي فى الحسّ المشترك - يكون صورته واحدا و يرى واحدا، فلرؤية الشيئين فيه شيئا واحدا يكون مسمّى بالحسّ المشترك،

و الأوجه الوجه الأوّل. ثمّ إنّ فعل الحسّ المشترك و عمله قد علم من ذلك.

و أمّا الخيال ففعله و عمله في البدن الإنسانيّ فهو أنّ الإنسان إذا أدرك شيئا بحواسّه الظاهريّة ثمّ غاب عنه خيّل صورته في نظره، مثلا إذا رأى بلدا ثم غاب عنه خيّله في نظره صورته بأنّه كذا و كذا من غير مشاهدته له حينئذ. فالخيال يدرك المعاني و الصور بعد رؤيته و مشاهدته أوّلا ذي الصور و غيبته عنه ثانيا، فالخيال يشبه الكاتب فإنّه يفرّق المعاني عن صورها، فإنّ المعاني لا تحصل إلاّ بالألفاظ فإنّ المتكلّم لو لم يتكلّم بالألفاظ لا تحصل المعاني بدونها، لأنّ الألفاظ قوالب المعاني و المعاني لا تحصل بدونها، لكنّ الكاتب يفرّق بينهما أي بين اللفظ و المعنى، فإنّه إذا كتب كتابا إلى شخص فهو إذا رآه يعلم منه معناه و مقصوده من غير وجود لفظ و صورة و صوت ثمّة، فكذلك الخيال فهو يصور الشيء و يخيّله من غير وجود هذا الشيء في نظره خارجا. ثمّ إنّ الخيال فعله على ما ذكر مشروحا برؤية الشيء أوّلا ثمّ خياله ثانيا، ففعله حينئذ موقوف بإدراك الشيء بإحدى الحواسّ أوّلا ليخيّله بعد غيبته عنه ثانيا. ثمّ إنّ الخيال له معنى آخر و هو أنّه قد يتخيل عنده شيئا غير مرئيّ له أو لغيره، كتخيّله إنسانا له ثلاثة رءوس و على رأسه قرون، أو يخيّل أن يكون سلطانا عظيم الشأن، أو غير ذلك من الخيالات الباطلة، فعلم من ذلك فعل الخيال و عمله أيضا.

و أمّا الواهمة فعمله و فعله فهو أنّه يتصور في نفسه أمورا وهميّة لا أصليّة مرئيّة أو غير مرئيّة صادقة أو كاذبة، و سواه كان لها وجود في الخارج أم لا، فإنّ الإنسان قد يتوهّم في وقت ليلا أو نهارا أن يخرج عليه رجل في يده سيف يريد أن يقتله أو يريد أن ينهب أموال بيته، فإنّه حينئذ قد يخاف و يهرب عن مكانه الذي جلس فيه، فإنّه قد نقل ذلك عن بعض المتوهّمين، و غير ذلك من التوهّمات الباطلة التي يتوهّمها المتوهّم عند نفسه، كتوهّم الإنسان ألف شمس في السماء أو ألف قمر فيه أو ألف بحر من الزنبق أو ألف جبال من ياقوت أو زبرجد أو فيروزج.

ثمّ إنّ الواهمة في الحيوانات بمنزلة العقل فإنّها بها إدراكها، فإنّ أولاد الشاة تجد بين ألف شاة أمّهاتها بها و تدرك عدوان السبع و محبّة الراعى بهذه القوّة. ثمّ إنّ القوّة الواهمة في الإنسان قد عبّر عنها بعصا الشيطان فكما أنّ الشيطان لا يكون في تسلّط الإنسان بل

يكون هو مسلّطا على الإنسان، فكذلك الواهمة فإنّها تكون مسلّطة على الإنسان أبدا و لا تكون في تسلّطه أصلا بخلاف سائر الحواسّ فإنّها في تسلّط الإنسان غيرها.

ثمّ إنّ الواهمة لا تخلو عن توهّم الكذب و توهّم الأشياء المعوجّة، فنعوذ بالله من غلبة الواهمة. و روى عن النبى (ص) قال: «إنّ كلّ شخص ولد من أمّه ولد له شيطان الوهم»(1)فالقوّة الواهمة للإنسان بمنزلة الشيطان لآدم (ع) فإن الملائكة كلّهم قد سجدوا لآدم (ع) إلاّ إبليس، فكذلك سائر القوى فإنّها كلّها قد أطاعت الإنسان بخلاف الواهمة فإنّها لم تطع له. فعلم من ذلك فعل الواهمة أيضا.

و أمّا المتفكّرة فهى قوة تابعة مرّة للعقل فهي حينئذ تسمّى فاكرة متفكّرة، و مرّة تابعة للوهم فهي حينئذ تسمّى متخيّلة. ففعلها أنّها تنظر كلّ ما كتب في القوّة الحافظة من الصحيح و الفاسد و تميّز بينهما، و تحكم بصحّة الصحيح في الواقع و فساد الفاسد فيه، فالمتفكّرة هي القوّة المعبّر عنها بالمتصرّفة مرة أ خرى، لتصرّفها فيما كتب في الحافظة، كما عرفت. ثمّ إنّ المتفكّرة شأنها إدراك الحقائق و إدراك الواقع، فإنّها كقارئ يقرأ اللوح المسطور أمامه و لا يفتى غير ما فيه و لا يقرأ إلاّ ما كتب فيه، فلذلك لا يقع فيه الخطأ.

و أمّا الحافظة فهي قوّة تحفظ جميع ما ورد من الأمور الظاهريّة فيها بواسطة الحواسّ الظاهريّة و الباطنيّة، ثمّ إنّ الحافظة إذا ورد إليها صورة شيء أو شخص في المرّة الأولى و مرّ عنها مرور زمان بعيد، و رئي بعد ذلك، ذلك الشيء ثانية فتقابله المتفكّرة بما في الحافظة و تلاحظه بالمرّة الأولى فإن طابقها تعرف أنّه مار بها قبل هذا في المرّة الأولى، و إن خالفها يعرفه أنّه غيرها. فالقوّة الحافظة بمنزلة اللوح المسطور، و القوّة الذاكرة المتفكّرة بمنزلة القارئ، و القوّة المتخيّلة بمنزلة الكاتب، و القوّة المتوهّمة بمنزلة الشيطان، و الحسّ المشترك بمنزلة البحر الذي أجريت إليه أنهار عديدة و تكون كلّها فيه شيئا واحدا و ماء واحدا، فهو مجمع البحرين و هما بحر الحواسّ الظاهرة و بحر الحواسّ الباطنة، فله جهة اشتراك بينهما فلذلك سمّي بالحسّ المشترك، فلاشتراكه بينهما صار مجمع البحرين


1) . پيدا نشد.

و بالعكس أي لكونه مجمع البحرين و لكونه مورد البحرين سمّي بالحسّ المشترك، و الحسّ المشترك شأنه اتّحاد المختلفات فيه بعد ورودها فيه، كما عرفت فافهم.

ثمّ إنّك إذا عرفت الحواسّ الظاهريّة و الباطنيّة، و عرفت أنّها كلّها خدّام نفس الإنسان و عمّاله، فاعلم أنّ النفس الإنسانيّ له خادمان آخران: أحدهما يقال له العقل العمليّ‌، و الثاني يقال له العقل النظريّ‌. ثمّ إنّ العقل العمليّ خادم للعقل النظريّ‌، فإنّ العقل النظريّ ينظر أوّلا جميع ما ورد على الإنسان و يميّز بينها صحيحها و فاسدها حسنها و قبيحها، و يعلم ما لا يليق للإنسان فعله و ما يليق فعله له، فحينئذ بأمره يعمل العقل العمليّ ذلك الشيء.

فالعقل العمليّ خادم للعقل النظري، و النفس الإنسانيّ ربّ و صاحب لذلك الجلال العظيم الذي ذكر تفصيلا، و مخدوم لتلك الخدّام الكثيرة التي عرفتها مشروحا، فمن هنا قال الإمام (ع) «من عرف نفسه فقد عرف ربه» فالنفس الإنسانيّة طرفة معجون و جوهرة نفيسة لا قيمة لها، فالنفس الإنسانيّة إذا عرفت جلال نفسها عرفت جلال ربّها أيضا، فمن هنا قال الإمام (ع) «أعرفكم لنفسه أعرفكم لربّه» فافهم و لا تغفل.

ثمّ إنّ العقل له مراتب عديدة و أقسام كثيرة منها العقل الهيولائيّ‌، و منها العقل بالملكة، و منها العقل المستفاد، و منها العقل الفعّال، و منها العقل بالفعل. و كلّ ذلك مندرج تحت قسمين و هما العقل المطبوعيّ و العقل المسموعيّ‌، بيان ذلك كلّه موكول على كتابنا «المجرّدات» فارجع.

تتميم

اعلم أنّ أوّل ما خلق الله العقل، كما هو صريح الأخبار(1)و فتوى الأخيار كالمحقّق الخواجه نصير الدين الطوسيّ - رحمه اللّه - في كتابه مرآة المحقّقين(2). و اعلم أنّه - رحمه اللّه - كتب


1) . به پاورقى 24 مراجعه شود.

2) . كتاب مرآت المحققين را شيخ آقابزرگ تهرانى در الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 20، ص 284 نوشته شيخ محمود شبسترى مى داند و فرموده برخى آن را به ابن سينا و برخى ديگر به نجم الدين شيرازى منتسب كرده اند.

فيه العقول العشرة، و لكنّها ليس من مذهبنا معشر الإماميّة، و ما كتبه فيه فهو بالفارسيّة، و نحن نذكره بعينه.

«باب دوم در بدايت فطرت موجودات: بدان كه حق - سبحانه و تعالى - اول چيزى كه بيافريد عقل بود؛ قوله - عليه السلام -: «اوّل ما خلق اللّه العقل»(1)و عقل را سه معرفت عطا گردانيد: اول معرفت خود، دوم معرفت حق، سيم معرفت احتياج او بحق و از هر معرفت چيزى در وجود آمد از معرفت خود نفس ديگر و از معرفت حق عقل ديگر پيدا شد و از معرفت احتياج او بحق جسمى ديگر پيدا شد و از عقل كل همين پيدا شد و از عقل دوم سه معرفت پيدا شد و از آن سه معرفت او هم بدين طريق عقلى ديگر و نفسى ديگر و جسمى ديگر پيدا شد تا نه مرتبه پس نه عقل و نه نفس و نه جسم پيدا شد و آن نه جسم، نه فلكند و آن نه نفس نه نفوس فلك است و نه عقل، نه عقول افلاك است.

پس هر فلكى را عقلى و نفسى و جسمى باشد و فلك اول را عرش گويند و فلك اطلس را فلك الافلاك و جسم كلى گويند و فلك دوم را كرسى گويند و فلك البروج و فلك ثوابت نيز گويند و فلك ديگر كه در زير اوست، فلك زحل گويند و فلك ديگر را مشترى و فلك ديگر را فلك شمس و فلك ديگر را فلك زهره و فلك ديگر را فلك عطارد و فلك ديگر را فلك قمر و فلك قمر را عقل فعّال گويند و نفس او را واجب الصور.

و بعدازاين فلك ها را عناصر اربعه يعنى آتش و هوا و آب و خاك درهم پيدا شد. بعد از آن به فرمان حق تعالى كواكب و افلاك عناصر اربعه را در هم سرشتند از ازدواج و امتزاج ايشان مواليد سه گانه پيدا شد يعنى معادن و نباتات و حيوانات بعد از آن مجموع انسان پيدا شد و هرچه در اين عالم پيدا شد همه به تاثير كواكب باشد. بامر حق تعالى و كواكب هم بندگان اويند و روز و شب تسخير اويند و به فرمان او كار مى كنند»(2).


1) . الرواشح السماوية، ص 35، و ص 202؛ بحار الأنوار: ج 58، ص 212، روايت 60؛ بحار الأنوار: ج 1، ص 98، روايت 8

2) . اين كتاب به طبع نرسيده است.

مؤلف گويد كه عقل كل كه اول مخلوق است از اثر آن نه عقل ديگر است، چنان كه از قول خواجه - رحمه الله - صراحتا ظاهر و هويدا شد و عقول عشره معروفه عبارت از اين عقول عشره است. اوّل اين عقول عشره، عقل كل است و عاشر اينها فلك قمر است. و بدان كه مذهب حكما اين است كه هرچه در عالم هست آثار اين عقول عشره است و از اين عقول عشره صادر شده است و گفته اند كه اين نه افلاك را عقل و نفس هست - چنانكه گذشت - و فلك قمر را عقل فعال گويند و حال اين كه عقل فعال در انسانست - چنانكه گذشت.

و بدان كه افلاك تسعه همه اينها از عناصر اربعه است نسبت به خودشان و عناصر ايشان غير اين عناصر است زيرا كه چيزى به وجود نمى بايد بدون عناصر و طبايع اربعه پس عناصر و طبايع علويات ديگر است و عناصر و طبايع سفليات ديگر است. بلى عناصر سفليات از افلاك پيدا شده نه اينكه عناصر اربعه مطلقا از افلاك پيدا شده بلى مواليد ثلثه و عناصر سفلية مثل ساير اشياء از افلاك صادر شده زيرا كه عناصر اربعه كه آتش و هوا و آب و خاك باشد تحت فلك اوّل است كه فلك دنيا باشد و بدان كه مشيّت كه ابسط اشياء است آن هم بدون طبايع اربعه و عناصر اربعه نيست، لكن طبايع و عناصر آن نسبت به وى است، نه مثل اين عناصر و طبايع است كه سفليات را هست.

و بدان كه به سبب صادر شدن چيزى به چيزى لازم نيايد كه آن چيز خالق آن چيز صادر از آن، بوده باشد بلكه خالق هر دو خداست؛ لكن چيز صادر را به واسطه چيز مصدر، خلق كرده، چنانكه والد و ولد هر دو مخلوق خدايند، لكن خلق ولد بواسطة والد است نه اينكه والد خالق ولد است. پس افلاك تسعه را واسطه و سبب بعضى چيزها كرده كه به سبب و واسطه آنها خداى تعالى آن چيزها را خلق كرده و مى كند؛ نه اين كه افلاك تسعه چيزى را خلق كرده پس نسبت خلاقيت به غير از خدا دادن كفر است - چه فلك باشد و چه ملك و چه پيغمبر و چه امام - زيرا كه خالق و خلاّق آن را گويند كه از «لا من شيء» چيزى را ايجاد كند و اين مختص خداست. پس ايجاد انسان هر چيز را «من

شيء» است زيرا كه ماده آن از خداست پس ايجاد با مدّت و ماده را خلق كردن نمى گويند، مگر مجازا. پس ايجاد انسان هرچه باشد با ماده و مدّت است و انسان موجد افعال خود است از خير و شر با ماده و مدّت و افعال انسان را خيرا و شرا نسبت به خدا نيست و به خدا نسبت داده نشود و بالعكس.

پس بدان كه عقول عشره خودشان و هرچه از ايشان صادر شود، موجود و مخلوق خدايند به واسطه ايشان، مثل والد و ولد، نه اينكه ايشان موجدند به امر خدا و اذن خدا چنانكه مقتضاى ظاهر عبارت خواجه است - رحمه الله.

مؤلف گويد كه قول بر عقول عشره مذهب حكماست و گويند كه اين عقول عشره هر يك آن ديگرى را خلق كرده و ساير اشياء اثر اين عقول عشره است و اين مذهب ما اثنى عشريه نيست، زيرا كه مذهب اثنى عشريه آن است كه همه اشياء از عقل كل و ساير موجودات مخلوق و تاثير خداى - عزّ و جلّ - است و به عقول عشره قائل نيستند. پس قول خواجه - رحمه الله -: «هرچه در عالم پيدا شد همه به تاثير كواكب است» صحيح نيست، بلكه همه به تاثير و ايجاد خدا است از «لا من شيء» و أمّا افلاك و كواكب اسبابند كه رفع موانع به ايشان مى باشد و إلاّ مؤثر در وجود و ايجاد به غير از خدا نيست، چنانكه فرموده «هَلْ مِنْ خٰالِقٍ غَيْرُ اَللّٰهِ‌»(1)قوله: «بعد از آن مجموع انسان پيدا شد» اين نيز صحيح نيست، زيرا كه اول مخلوق انسان است كه عقل كلى باشد كه عقل محمدى است، بعد از آن جنّ‌، بعد از آن ملائكه، بعد از آن حيوان، بعد از آن نبات، بعد از آن جماد؛ پس عجب است از خواجه اينكه مى گويد: «اول ما خلق الله العقل» و بعد از آن مى گويد در آخر كلاماتش [كلماتش] كه بعد از آن مجموع انسان پيدا شد. پس از اين كلام وى چنين معلوم مى شود كه عقل كل و عقل اول كه اول ما خلق الله است، عقل محمدى نيست، بلكه چيز ديگر است و اين صحيح نيست، زيرا كه عقل كه اوّل مخلوق است، عقل محمدى است و آن را نيز عقل كل گويند و كلى نيز گويند، چنانكه


1) . فاطر 3 /

فرموده: «اوّل ما خلق اللّه عقلى»(1)

أوّل ما خلق اللّه روحي:

تفسير القرآن الكريم، ج 4، ص 133؛ شرح اصول كافي، ص 17؛ علم اليقين، ص 155، قرة العيون، ص 362

أوّل ما خلق اللّه عقلي:

گوهر مراد، ج 1، ص 117

و در حديث ديگر «اول ما خلق الله العقل»(2)و در حديث ديگر فرموده «اوّل ما خلق اللّه نور نبيّك يا جابر(3)

بحار الأنوار: ج 25، ص 21، روايت 37

بحار الأنوار: ج 57: ص 170، روايت 116

. پس وجود انسان را بعد از وجود افلاك و عناصر و مواليد و كواكب ذكر كردن صحيح نيست - چنانكه گذشت - فافهم.

السابع عشر: من معاني «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» هو أنّ الله تعالى خلق العالم - أي ما سوى اللّه - لمعرفته، و معرفته أيضا إنّما هي بصفاته لا بكنهه؛ لأنّ معرفته بكنهه محال، و معرفته بصفاته فرع العلم و المعرفة بنفس صفاته تعالى. ثمّ إنّ العلم و المعرفة بصفاته أيضا لا يمكن إلاّ بمشاهدتها في محلّ و مورد، فخلق الله تعالى في آدم عليه السلام آثار صفاته و صورة صفاته و مثل صفاته، و جعله محلّ صورة صفاته و مورد مثال صفاته الكماليّة و الجماليّة و الجلاليّة، من القدرة و الحياة و العلم و الكلام و الاقتدار و الاختيار و السمع و البصر و غير ذلك من صفاته تعالى، ليرى الإنسان جميع ذلك في آدم و بنيه فيعرف بذلك ربّه بتلك الصورة و الصفة، فمن ثمّ قال الإمام - عليه السلام -: «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» و قال - عليه السلام - في موضع آخر: «إنّ اللّه خلق آدم على صورته»(4)أي على صورته و صفته ليكون أنموذجا لجميع صفاته، ليعرف الإنسان بمشاهدته صورته و صفته صورة و صفة ربّه من كماله و جماله و جلاله، فذلك معنى قوله - عليه السلام - «انّ اللّه خلق آدم على صورته»


1) . أوّل ما خلق اللّه نورى، در اين مصادر: الرواشح السماوية، ص 35؛ بحار الأنوار، ج 1، ص 97، روايت 7، به نقل از عوالى اللّئالي؛ معتقد الإمامية، ص 76؛ علم اليقين ص 608

2) . در پاورقى شماره 23 منابعش ذكر شد.

3) . بحار الأنوار: ج 15، ص 24، روايت 43

4) . الاحتجاج، ج 2، ص 192

و معنى قوله - عليه السلام - «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» و نعم ما قيل فى بيان الحديثين.

اى نسخه نامه الهى كه تويى

وى آينه جمال شاهى كه تويى

بيرون ز تو نيست هرچه در عالم هست

از خود بطلب هر آنچه خواهى كه تويى

و نعم ما قال عليّ - عليه السلام -:

أ تزعم أنّك جرم صغير

و فيك انطوى العالم الأكبر(1)

ثمّ إنّ الله تعالى لمّا خلق ما خلق لأجل معرفته، و من جملة ما خلق العوالم العلويّ و هي عالم الجبروت و الملكوت، و هذان العالمين لمّا لم نعرفهما و لم نعلمهما لأنّا لا نراهما لعدم إمكان ذلك لنا، فخلق الله صورته و شبيهه و مثاله و نظيره في بني آدم ليعرف بذلك ما في هذين العالمين، ليصحّ سرّ إيجاده تعالى لهما و غاية خلقه - عزّ و جلّ - إياهما، فلذلك أسرى بنبيّه - صلّى اللّه عليه و آله و سلم - ليلة المعراج ليريه آياته العلويّة ليخبرها لنا فنعرف الله بالكمال و نعرف رسوله بالجلال، لأنّ خبر المخبر الصادق (ع) ليس ادنى من المشاهدة و العيان. ثمّ إنّ العقل حافظ للبدن، و الروح مدير للبدن، فمن حفظه للبدن يعرف حفظ الله للعالم، و من إدارة الروح و أمره له و إجراء أمره فيه ذهابا و إيابا و قعودا و جلوسا و غير ذلك من أوامره فيه، يعرف إجراء أمره تعالى و سلطانه في ملكه و ملكوته و جبروته، فذلك من كمال عنايته و لطفه لعباده.

ثمّ إنّ من جملة ما خلقه الله تعالى العناصر الأربعة، و هي: النار ثم الهواء ثم الماء ثم التراب، و هي كلّها أصل الإنسان، ففيه ناريّة و هوائيّة و مائيّة و ترابيّة. ثمّ إنّ النار مقتضاها الحرارة و اليبوسة، و الماء مقتضاه الرطوبة و البرودة، و التراب مقتضاه البرودة و اليبوسة، و الهواء البرودة و الرطوبة، و القمر بارد رطب، و زحل بارد يابس، و الزهرة حاره رطب، [و] المرّيخ حاره رطب أو حاره يابس.

تمّ في شهر رجب في سنة 1268 على يد مصنفه السيد محمد مهدي - عفى الله عنه - و صلّى الله على محمد و آله.


1) . ديوان الإمام على (ع)، ص 57

شرح حديث نقطه

درآمد

صائن الدين على بن محمد بن تركه يكى از عرفاى بزرگ قرن هشتم و نهم هجرى است كه خاندان وى در زمان خوارزمشاهيان از خجند به اصفهان مهاجرت كرده و در آنجا سكونت اختيار نمودند. وى پس از تصرّف اصفهان به دست تيمور لنگ، به همراه علماى ديگر آن بلاد به سمرقند كوچانيده شد، ولى پس از مرگ تيمور به اصفهان بازگشت و در موطن خود يعنى اصفهان به تدريس علوم دينى پرداخت.

ابن تركه از محضر بزرگان و عرفايى چون سيد حسين اخلاطى، شمس الدين فنارى و سراج الدين بلقينى بهره برد و در علومى چون عرفان و فلسفه و علم اعداد تبحر يافت. به همين خاطر در آثار ايشان اين گونه مباحث بيشتر به چشم مى خورد.

آثار ارزشمندى از وى به يادگار مانده. تعدادى از اين آثار به چاپ رسيده، ولى تعداد قابل توجهى به صورت خطى باقى است. بر دانش پژوهان و بزرگان است كه به اين آثار توجه لازم را مبذول دارند.

براى نمونه برخى از آثار ابن تركه را نام مى بريم:

1 - «تمهيد القواعد» كه شرحى است بر «قواعد التوحيد» جدش 2 - «شرح فصوص الحكم» 3 - «مفاحص» در علم حروف و اعداد 4 - «أسرار الصلاة» 5 - «رساله در مبدأ و معاد» 6 - «ترجمه احاديثى از اميرالمؤمنين على (ع)»(1)

رساله حاضر

رساله حاضر شرحى است بر حديث نقطه كه به فارسى قديم و به سبك عرفانى و در موارد زيادى با بهره گيرى از علم حروف و اعداد نگاشته شده كه در آن شارح چنانچه خود در رساله تصريح كرده آن را در پاسخ نامه شخصى از دوستان خود مرقوم نموده است. ابن تركه نيز در پاسخ، شرح اين حديث را به صورت هاى مختلف در چند پايه بيان نموده است.

حديث نقطه در مصادر به صورت هاى مختلف نقل شده كه در ذيل چند مصدر قابل توجه آن نقل مى گردد:

1 - شعرانى از امام على بن ابى طالب (ع) روايت كرده كه امام (ع) فرمودند: «لو شئت لأوقرت لكم ثمانين بعيرا من معنى الباء».(2)

2 - قندوزى حنفى در ينابيع المودّة نيز اين چنين روايت كرده: «اعلم أنّ جميع أسرار الكتب السماوية في القرآن و جميع ما في القرآن في


1) . در لغت نامه دهخدا ماده صائن الدين اصفهانى به دوازده رساله عربى و هفده رساله فارسى از مؤلف اشاره شده است.

2) . لطائف المنن، چاپ مصر، ج 1، ص 171

الفاتحة و جميع ما في الفاتحة في البسملة و جميع ما في البسملة في باء البسملة و جميع ما في باء البسملة في النقطة التي تحت الباء قال الإمام كرّم الله وجهه: أنا النقطة التي تحت الباء. و قال ايضا: العلم نقطة كثّرها الجاهلون و الألف وحدة عرفها الراسخون».(1)

3 - همدانى در بحر المعارف روايت كرده: «قال على (ع): «ظهرت الموجودات عن بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ‌».(2)

4 - مرحوم اشكورى نيز در كتاب دو چوب و يك سنگ گفته: «و نيز منسوب به آن حضرت است: ظهرت الموجودات عن باء بسم الله و أنا النقطة التي تحت الباء».(3)

5 - استاد حسن زاده آملى در رساله «وحدت از ديدگاه حكيم و عارف» در بحث علم وراثت امام به اين حديث استشهاد نموده است.(4)

نسخ مورد استفاده

در تصحيح اين رساله از سه نسخه استفاده شده است.

1 - نسخه كتابخانه آيت الله مرعشى نجفى، به شماره 3035.12 2 - نسخه دانشگاه تهران، به شماره 14/1021


1) . ينابيع المودة ص 69 و 408، چاپ اسلامبول

2) . بحر المعارف عارف همدانى، ص 374

3) . دو چوب و يك سنگ، اشكورى، ص 18

4) . وحدت از ديدگاه حكيم و عارف حسن حسن زاده آملى، ص 132 كه در آن در اين مورد گويد: «همين عارف بزرگ محيى الدين در فتوحاتش چه مكاشفاتى و مقامات و كرامات و بياناتى از خود دارد. اين كه يكى از آحاد رعيت است به حكم وراثت بدين پايه والا مى رسد، پس تا چه پندارى درباره آنكه امام وارث خاتم (ص) است، أعني أمير المؤمنين و برهان الموحّدين و غاية العارفين عليّا عليه الصلاة و السلام وارث نقطة جامعة بين قرآنية المحاذاة و فرقانية المضاهاة، به نحو اكمل است صدق ولي الله الأعظم في قوله أنا النقطة التي تحت الباء.

3 - نسخه دانشكده ادبيات دانشگاه تهران، به شماره 326.4

در تصحيح، نسخه كتابخانه آيت الله مرعشى اصل قرار گرفت و در موارد اختلاف با نسخه دانشگاه تهران، نسخه بدل ها در پاورقى آورده شده و نسخه دانشكده ادبيات به جهت داشتن اغلاط بسيار، تنها در موارد جزئى مورد استفاده قرار گرفت.

در پايان اگر قصورى در تصحيح مشاهده گرديد، مستدعى است كه مصحح را به تذكارى خرسند گردانيد.

إنّه ولي التوفيق

تصویر

A11

تصویر

A12

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله مفيض الحكم، و الصلاة على محمد و آله و سلم.

دى يك ناگاه از عراق وفاق(1)، و سرحدّ بسط و استنطاق، رقمى از عزيزى رسيد. مشعر به استكشاف معنى «أنا النقطة التي تحت الباء». چون در وقتى بود كه قهرمان زمان مخدّرات سراپرده غيب بر منصّات(2)صحارى عيان، در حجله نوبهار، بر تخت مرغزار و مطيّه شاخسار در جلوه گرى داشته، قواى بوقلمون آساى ناهيد هر دم رنگى مى نمودند، و ابداعيان(3)سرادق «كن فيكون» هر لحظه به نيكى ظاهر مى شدند، گاهى روى دلجوى غنچه عذراء، كه مريم آسا در بكرى آبستن گشته صد گونه مى آراستند، و گاهى زبان غزلسراى بلبل كه عيسى وش در مهد گويا شده، هزار دستان(4)تلقين مى كردند،

شقايق با شما مه راز مى گفت

صبا تفسير آيت باز مى گفت

فسبحان من لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‌ءٌ وَ هُوَ اَلسَّمِيعُ اَلْبَصِيرُ.(5)

هر آينه قلم نيز سوسن مانند زبان افصاح كشيدن گرفت، و آنچه در چمن زمان و


1) . عراق: كناره دريا به درازا، وفاق: سازگارى و سازدارى؛ عراق وفاق: هم مسلكان در اين راه (عرفان).

2) . منصات: جمع منصّة جاى ظاهر شدن چيزى.

3) . ابداعيان: جمع ابداعى چيزهاى تازه و بديع.

4) . هزاردستان: هزارآواز - عندليب.

5) . اقتباس از سوره شورى آيه 11:... ليس كمثله شيء و هو السميع البصير ولى در نسخه دانشگاه بدين صورت است فَسُبْحٰانَ اَلَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‌ءٍ‌ و هو السميع البصير.

انجمن اهالى آن گوش شنوايى شكفته گشته، با شمه اشارة بر صحايف عبارت مسطور گردانيد. و اين بكر دولتخانه نبوّت و ولايت را وجهى چند كه در زير سواد زلف حروف ظاهر گشته، و مخدّرات ابكار كه در خباياى اين سواد اعظم كه هرچه هست در ارباع اعرابش(1)ساكن گشته، از آنجا روى هويدايى مى نمايند؛ چنانچه گفته اند:

زان طرّه(2)باد نيست كه نگرفت بوى مشك *** زان زلف خاك نيست كه عنبر نمى شود

بر نوخاستگان وقت جلوه دهد، آنانى كه در مرتبه مردى خود به مرتبه بلوغ انسانى، كه وراى اين بلوغ متعارف حيوانيست، رسيده باشند، و قباى فتوت بر قامت احوال ايشان راست آمده، به قوّت احتظا(3)و لذّت برخوردارى از اين سرپوشيدگان خانواده هدايت و حكمت بهره ور و فيروز گشته باشند.

كين ره نه به اندازه هر زاهد رعناست *** اين ذوق(4)به اندازه مرديست كه مردست

[معناى حديث]

پوشيده نماند كه ادب تعليم و تأليف، كه سبب تيسير امر تفهيم مى شود، چنان اقتضا كرد كه اين سخنان مصدر بوجهى حكمى شود، كه كاشف باشد از معنى نقطه به زبانى كه از عرف ابناء زمان دور نباشد، تا بدان وسيله تواند بود كه در مدارج بطون آن كلمات سحرآفرين شروع كرده شود، و بندى چند از چادر عزّت اين دختر حرم سراى ولايت گشوده گردد، تا طالبان هوشمند به قدر ذوق خود بهره ور گردند.

گرد دهن چون شكرش گرد كه امروز *** تنگى كه ازو قند به خروار برند اوست


1) . ارباع اعراب: زويا و اطراف اعراب آن

2) . طرّه: دسته موى تابيده در كنار پيشانى

3) . احتظاء: بهره مند شدن

4) . به جاى كلمه «ذوق» كلمه «كه».

وان ماه كه سجاده نشينان در او *** سجاده و تسبيح به خمّار برند اوست

ببايد دانست كه حروف مقطعه قرآنى، *** كه تحفه انبيا و رسل از حضرت عزت به سوى

سرگشتگان باديه ضلال و حيرت، همان آمده بر مقتضاى نص «وَ جَعَلَ لَكُمُ اَلسَّمْعَ وَ اَلْأَبْصٰارَ وَ اَلْأَفْئِدَةَ قَلِيلاً مٰا تَشْكُرُونَ *»(1)، او را در اين عالم سه مجلى بيش نيست، كه در آنجا روى بنمايد و منبع علوم كشفى و مصدر شروح صدرى گردد، و آن همين سه مشعرست كه در اين آيه كريمه بدان اشعار فرموده، چه حروف را به ازاء هر مشعرى از اين مشاعر ثلاثه صورتى خاص و هيكلى معين پرداخته شده، كه در آنجا به آن صورت ظاهر گردد.

اولا: صورت كلامى است كه مورد نزول آن سمع است.

و ثانى: صورت كتابى كه مصدر ظهور آن بصرست.

و ثالث: صورت معنوى لبابى كه محل بروز آن فؤاد است.

چون اين مقدمه روشن گشت، ببايد دانست كه هر صورتى از اين صور ثلاثه ماده خاص دارد، كه به منزله هيولى اين صورت مى شود، و مبدأ تقويم و منشأ تفاصيل او همان مى گردد، چنانچه صورت هوايى در صورت كلامى، و نقطه ضيائى در صورت كتابى، و وحدت اصلى در صورت لبابى، و از اين صور ثلاثه آنچه تعلّق به طرف ولايت دارد، و زبان حكمت نشانش هيكل كتابى است، كه اصل آن نقطه است. و لهذا از وجهى نقطه مبدأ وجود حرف واقع گشته، و از وجهى ديگر همو مبدأ تميز او و علم بدان.

و از اينجا روشن گشت، وجه اختصاص نقطه به حضرت ولايت شعارى اميرى - سلام الله عليه و على آله - چنانچه عبارت حقايق نشانشان بدان اشاره فرموده.

[وجوه تحقيق حديث]

چون اين مقدّمه روشن شد، وقت آمد كه شروع در وجوه تحقيق آن كرده شود، و بنياد از وجهى كه به زبان ابناء زمان نزديك تر است نهاده، تا واردان بوادى بعد را سنّت انس شود،


1) . ملك 67:23

و در مدارج بطون اين سخن عروج نمايند، و از توغّل در مكامن(1)آن مستوحش نگردند.

ده پايه بست كرده ام آهنگ قول خويش *** تا بو كه فهم آن به مذاق تو در شود

[پايه اول]

نهفته نخواهد بود بر واقفان عرف مناسبت، كه بناء زبان رمز بر آن است كه نقطه سبب اظهار حرف مى شود، و هويدا كردن خصوصيات هر يك از آن پس نقطه بر اين وجه لباسى باشد از آن حرف كه به آن مى تواند بر صدر اظهار و اشعار خراميدن، و حروف در تلبّس بدان لباس مراتب متفاوت دارند، چه بعضى آنند كه به صورت وجودى نقطه متميز و هويدا مى شوند، كه آن را حروف ناطقه خوانند، و بعضى به صورت عدمى او ظاهر مى شوند، و آن صوامتند، و قسم اوّل كه نقطه به صورت وجودى خود سبب هويدايى آنهايند، چندى لباس نمايش كونى حرف، و تفوق خارجى او واقعند، چنانچه نقطه «خا» و «فا» و چندى لباس نمايش وجودى و مدارج تبطن داخلى افتد، چنانچه نقطه «با» و «جيم».

[پايه دوم]

چون اين مقدمه روشن گشت، ببايد دانست كه «با» عبارت از صاحب مرتبه نبوّت است، چه نبى به زبان هدايت نشان حرف «باء» بيان و ابانتست، كه به صورت نون و «يا» كه تمام سويه اعتدالى است ظاهر گشته، و از اينجا هوشمندان عالم تفطّن را فهم شود، كه صاحب اين سخن را در اظهار كمالات وجودى نبى، كه عبارت از علوم خاصّه اوست، گوى سبقت از اقران زمان خود ربوده، پيش افتاد، پس اگر در نمايش مراتب كونى، و رياست صورى، از ايشان تخلّف نموده باشد، كلاه گردون ترك جاهش از اين حكايت گردآلود، عيب و نقص نخواهد گشت، پس اين روى سخن هم چنانچه بيان مرتبه و بزرگى او نموده، عذر تقاعد و تخلّفى كه در بينش كوته نظران عالم آلايش نموده


1) . مكامن جمع مكمن، جاى پنهان شدن، كمينگاه.

شده، ممهّد مى كند.

گل از غنچه بشكفت و درّ سفته شد *** سخن بين كه در پرده چون گفته شد

[پايه سوم]

وجهى ديگر از اين سخن كه در آنجا گويا زبان حكمت است كه فهم آن لغت به مدارك اهل ظاهر نزديك است، و سخنان دلپذيرش به گوش عقل روشن و هويدا، آن است كه آنچه مشار إليه به «أنا» مى شود، يعنى وحدت شخصى كه قابل شركت به هيچ نوع نمى تواند شد، چنانچه جمهور اهل نظر را روشن و مبيّن گشته، كه نفس تصور او منع مى كند كه شركت در او واقع شود، عين نقطه اى است كه در زير «با» تعيّن اوّل كه در مرتبه دوّم واقع شده، از سلسله مراتب مطلق، و تمام تحقيق آن سخن مر طالبان را يك درجه ديگر تنزّل بايد كرد.

با يار نو از غم كهن بايد گفت *** با او به زبان او سخن بايد گفت

[پايه چهارم]

پوشيده نماند بر واقفان رموز حرفى، كه بر صحايف الواح احصايى ثبت كنند، كه «با» را دلالت بر تعيّن اوّل كه معبّر به حقيقت محمدى است، از روى روابط مناسبت روشن است، چه تعانق اطراف كه از خصايص كريمه آن حضرت است، چنانچه گفته باشد:

تعانقت الأطراف عندي و انطوى *** بساط السّوى عدلا بحكم السويّة(1)

رست از سوى بساط به حكم سويّتي

«شرح قصيده تائيه ابن فارض، عبد الرحمن جامى، بيت 488»

يارم به وفا، درى كه نگشود ببست *** بگسست طناب صحبت ناپيوست

هيهات كه وصل ناپديدش گم شد *** فرياد كه عهد نادرستش بشكست


1) . اين بيت يكى از ابيات قصيده تائيه ابن فارض مصرى است. جامى در شرح اين قصيده در ترجمه اين بيت چنين مى سرايد: مى گشت پيش من متعانق جهاتها

در اين مرتبه صورت تبين يافته، و رتبه تحقق پذيرفته، از براى آنكه مرتبه ثانيه هم چنانكه غايت قرب است، به سوى واحد نهايت بعد از واحد هموست، چنانچه تحقيق آن در مفاحص(1)روشن گشته، به وجهى كه كلفت شكوك و شبهات [را] در او مجال دخل نيست، و نقطه كه در تحت اوست، عبارت از وحدت حقيقت است كه باطن آن تعين است، و حقيقت او آبى است از آنكه مدلول عبارتى يا مفهوم اشارتى گردد، چنانچه هم امير (ع) فرموده در جواب اسئله كميل كه: كشف سبحات الجلال من غير اشارة.(2)

و ملخّص اين سخن آنكه، وحدت شخصى بعينها وحدت حقيقت است، اگر ديده هوش تيز كنند، و پرده رسوم ما لا يعني از بينش برگيرند.

درّ وحدت را صدف جز آدمى *** در زمين و آسمان جستيم و نيست

يعنى كه اين(3)مشار اليه ب‍ - «أنا» مى شود، واحديست كه تمام كثرت را گرد آورده، و بر آن محيط گشته، و از اينجاست كه فهم معنى او منع مى كند كه شركت در او واقع شود.

روى صحرا چو همه پرتو خورشيد گرفت *** كى تواند نفسى سايه بدان صحرا شد

[پايه پنجم]

امّا رويى ديگر از آن، اين سخن كه در آنجا زبان احصائى حرف گويا گشته، آن است كه «أنا» در اين لغت دلالت بر ولايت مى كند، چنانچه بطن اولشان مفصح است بدين پس


1) . مفاحص: يكى از كتابهاى مؤلف است كه در علم حروف تأليف نموده است.

2) . اشاره به روايت حقيقت كميل است كه در رجال نيشابورى و روضات الجنّات (ج 6، ص 62) و أسماء الحسنى تأليف ملا هادى سبزوارى (ص 131) وارد شده متن آن چنين است: «أنّه (كميل) كان من خواص على (ع) اردفه على جمله فسأل عنه فقال قال يا أمير المؤمنين (ع) ما الحقيقة‌؟ فقال (ع): ما لك و الحقيقة. قال كميل أ و لست صاحب سرّك‌؟ قال (ع): بلى و لكن يرشّح عليك ما يطفح حتّى قال كميل او مثلك يخيّب سائلا؟ فقال (ع): الحقيقة كشف سبحات الجلال من غير اشارة. فقال: زدني بيانا. قال (ع): محو الموهوم مع صحو المعلوم. فقال زدني بيانا فقال (ع): هتك الستر لغلبة السّر. قال زدني بيانا. فقال (ع): جذب الأحدية لصفة التوحيد فقال زدني بيانا قال (ع) نور يشرق من صبح الازل فيلوح على هياكل التوحيد آثاره فقال زدني بيانا قال اطف السراج فقد طلع الصبح».

3) . «يعنى اين كه» شايد به اين شكل صحيح تر باشد.

معنى سخن آن است كه ولايت عبارت از نقطه اى است كه در تحت «با» واقع شده(1)و تحقيقش آن است كه نقطه كه محل بحث است اينجا در حروف كتابى و صور خطى ايشان دو رو دارد. يكى آنكه مبدأ همه است ازآن رو كه نقطه است كه مبدأ خط واقع گشته، چنانچه صاحب محبوب گويد:

يك نقطه الف گشت و الف جمله حروف *** در هر حرفى الف به اسمى موصوف

و ديگرى آنكه معاد همه بدوست، ازآن رو كه سبب علم به خصايص ايشان مى گردد و مبدأ تميّز متشابهات مى شود. پس معنى سخن بر اين توجيه آن باشد كه ولايت عبارت از مبدأ شعور و شهود به واحديست كه به وحدت حقيقى يگانه بود چنانچه محيط باشد مبدأ و معاد و از اينجا معنى توحيد به عرف انبيا و اساطين اوليا كه از شرب خاص انبيا و رسل نصيبى ايشان را مقدّر شده از قمر وراثت كه مترتب بر مقاربت اصلى و متفرع بر مراقبت اوضاع و متابعت احوال و افعال پسنديده انبيا و رسل است، معلوم مى شود هوشمند را اگر تأمّل كند در اين سخنان.

جمعى از بزرگان كه گفته اند توحيد حقيقى آن است كه جامع باشد ميان تنزيه و تشبيه، همين قصد دارند و آنچه از حضرت امام جعفر صادق - عليه السلام - مروى است كه فرموده:

«الفرق تعطيل و الجمع زندقة و الجمعية الاتحادية التي بينهما توحيد»(2)همين است و معنى اتحاد كه اكابر به آن قائل شده اند، چنانچه گفته اند:

و جل في فنون الاتحاد و لاتحد *** إلى فئة في غيرها العمر افنت(3)

جولان كن از صفا در افانين اتحاد عمرت به شغل غير مكن تر اضاعتى

«شرح قصيده تائيه ابن فارض، عبد الرحمن جامى، بيت 299».

همين خواهد بود نه آنچه مبادر به فهم مى شود - نعوذ بالله منه - كاينجا حلول كفر بود


1) . شود.

2) . وحدت از ديدگاه حكيم و عارف، ص 80

3) . يكى ديگر از ابيات قصيده تائيه ابن فارض است و جامى در ترجمه آن چنين مى سرايد:

و اتحاد هم.

قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس *** كه نه هر آن كو ورقى خواند معانى دانست(1)

[پايه ششم]

و در اين لفظ كه نقطه را موصوف گردانيده بدان كه در تحت «باء» است، نكته لطيف است، و بيانش آن است كه مبدأ شهود واحد و شعور بدان، كه نقطه درين توجيه بدان اشارتست، چند طريق دارد:

1 - يكى طريق عمل نظريست كه به دستيارى برهان و مساعى اقدام مقدمات يقينى به سر حدّ آن راه مى يابند و به واسطه آنكه درين راه اشواك(2)شكوك و خاشاك شبهات مانع سير سالك مى گردد، وصول بدان طريق به غايت نادر مى باشد و تعويق بسيار مى افتد:

راه توحيد را بعقل مجوى *** ديده روح را به خار مخار

2 - و يكى ديگر طريق تصفيه صوفيه است، و تحصيل ذوق ادراك آن حقايق به(3)ميامن ترك معهود است، فطام(4)نفس از ساير رسوم و عادات، و در اين طريق به واسطه آنكه شارع قويمش بر شاهراه متابعت حضرت رسالت پناه ختمى و اسوه حسنه او واقع گشته، اهل وصول بيشتر از طريق اول مى باشند و راه ايشان بيشترست و به حقايق ارجمند و معارف كرامند فايز مى گردند و اين طريق را مذاهب و شعب بسيارست، تحقيق آن را بسطى بيش از اين در كار باشد. فى الجملة چون اين طريق بيشتر محصولات و ارتفاعات و ثمرات مزارع وصولش


1) . حافظ شيرازى.

2) . اشواك: جمع شوك، خارها.

3) . ميامن: جمع ميمنت، مباركى.

4) . فطام: از شير بازگرفتگى كودك.

به تحريك خطوات جدّ و اجتهاد عبد به حصول رسيده و شك نيست كه هر كمال كه افعال و احوال عبد را در استحصال و استنتاج آن دخلى باشد از شوائب عقود تقييدى خالى نخواهد بودن، چه هر چند بروز حقايق علمى و معارف تعينى(1)از شاخسار مراتب وجودى عبد و مشاعر اصلى او صورت مى تواند بست، و ليكن چون آبشخور(2)از جويبار اكوان عدمى دارد، و پرورش از ظلمت آباد غياهب(3)امكانى گرفته البته از تاريكى اكوان خالى نخواهد بودن؛

آفتابى ببايد انجم سوز *** به چراغ تو شب نگردد روز

[پايه هفتم]

طريقى اسنى در تحصيل كمالات انسانى همين اوضاع حروف آسمانيست، كه انوار هدايت و آثارش از مشرق رسالت انبياء اولوالعزم تابنده است، و هيچ گونه تعمّل(4)و كسب عبد را در آن دخلى نيست.

«دولت آن است كه بى خون دل آيد به كنار»

بل آنچه عبد را ضرورت است كه به اقدام جدّ و اجتهاد در تكاپوى صدور آن اقدام نمايد، آن است كه مشكاة مشاعر ادراكى و زجاجه مذاوق نماى انظار عقلى از دنس امتزاجات خارجى كه عبارت از عقايد تقليدى و رسوم استحسانات عاديست كه مقتضاى طبايع منهمكان(5)به وادى غفلت، و شيمه پسنديده ابناى زمان همان است پاك گرداند و ديدگان بصيرت را نگذارد كه امثال اين حجب پرده بينائى او گردد و از مقتضاى نص:

يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ «قَدْ جٰاءَكُمْ بَصٰائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِيَ فَعَلَيْهٰا وَ مٰا أَنَا


1) . «يقينى» در نسخه دانشكده ادبيات.

2) . آبشخور: جايى از رود و يا نهر و يا حوض كه از آن آب توان خورد يا برداشت.

3) . غياهب: جمع غيهب، تاريكى و سياهى شديد اسب.

4) . تعمل: رنج بردن در كار - از خود كارى گرفتن.

5) . منهمكان: جمع منهمك سرگرم شده و كوشنده در كارى.

عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ» (1)تجاوز ننموده پندپذير گردد؛

ز تو دور كردن ز روزن نقاب *** ز روزن درون آمدن آفتاب

و اين كه وصف كرده است نقطه را كه مبدأ شعور و إشعارست، به آنكه در تحت «باء» باشد، تلويح بدين طريق است؛ چنانچه بر واقفان زبان اشارت پوشيده نخواهد بودن؛ «نه هر كه گوش كند معنى سخن داند.»

از وجوه اين سخن آنچه به دستيارى عبارت متعارف و طريق مسلوك ابناء زمان درصدد جلوه مى آيد، بى شائبه تكلّف و تعسّف همين هويدا گشت و ليكن وجوهى كه معرب از تمام تفاصيل است و زبان ختم بدان گوياست؛ يعنى تحقيق خصايص زمان و اشخاص قائمه آن كه ينابيع حكمت ولايت و منابع ارشاد و هدايتند به زبان رقوم عددى و حروف هندسى كه صورت زبان رمزست و آنچه از السنه اقلام مالك اقاليم كمال، بيرون آمده و ارقام اقمار انشقاقش بدان اشاره كرده، همان است در سلك اين وجوه منخرط(2)مى گردد، تا هر كه ذائقه ادراكش را قوت فهم آن معانى پيدا شده باشد از ميامن حسن عقيدت و كمال نسبت و غايت متابعت حضرت رسالت پناه ختمى از آن بهره ور گردد؛

هر شكمى حامله راز نيست *** در مگسان حوصله باز نيست

[پايه هشتم]

«أنا النقطة التي تحت الباء»

اين اوّل وجوه است كه زبان حقايق بيانش از عينى نشان مى دهد كه منبع تمام حكمت ختمى آمده، چنانچه چشمه سار علوم سائر قدماء حكما(3)كه تلاميذ انبياء سابقند، از شرمسارى او در خاك خجالت افتاده است.

گل با وجود او چو گياه است پيش گل

مه پيش روى او چو ستاره است پيش ماه


1) اقتباس از آيه 104 سوره انعام به قَدْ جٰاءَكُمْ بَصٰائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ‌...

2) . منخرط: در رشته كشيده شده.

3) . حكماء قدماء.

و ازاين رو در كلمه اوّل بر وجه اظهر اشاره به وضع معروف و زبان شريفش شده نزد كسى كه بر اين زبان واقف باشد، نه هركس؛

تو چه دانى زبان مرغان را *** كه نديدى شبى سليمان را

[پايه نهم]

«أنا النقطة التي تحت الباء» و در اين وجه اشعار به هنگامى است، كه تباشير(1)صبح ولايت از افق ادوار و اطوار ظاهر گردد و همگنان، سر از جيب(2)عطلت، و خواب بطالت كه عبارت از اشتغال بما لا يعني است، يعنى آن علوم و اعمال كه نقود قبولش به سكّه محمدى (ص)، و نشان هدايت نشانش، نرسيده بردارند؛

اى نور ديده دور ظهور ولايت است *** دفتر در آب شوى چه جاى حكايت است

و چون آن عيان كه از آثار انفاس شريفشان آن صبح دميده بر صدر و پيشگاه ظهور بنشستند و مقرف(3)زمان جاى ايشان را در مكامن خمول كرده هرآينه زبان اشارت تيز در طى مساترة(4)و اخفاء بدان تعبير نموده.

هر لغتى كان به زبان دل است *** ترجمه اش هم به بيان دل است

[پايه دهم]

«أنا النقطة التي تحت الباء» اين وجهى است كه زبان برهان بيانش از نقدى نشان مى دهد كه روشنايى آفتاب حكمت پرتو از او مى تابد و چون اين عين از كمال عزّت و جلال عظمتش از آن نيست كه ديده عادت پرستان ظلمت آباد طبيعت كه سيل رسوم گوئى پرده بينايى ايشان گشته قدرت آن داشته باشد كه اشعه ادراكش پيرامون سرادق قدر آن تواند


1) . تباشير: جمع تبشير، مژده؛ بشرى: روشنايى اول صبح.

2) . جيب: گريبان.

3) . مقرف: زشت، بدنما، نازيبا.

4) . مساترة: جمع مستورة، پوشيده و پنهان.

گشت تا وقتى كه زمان در رسد اين رو بيان زبانش در طى مكامن اخفاء استار اسرار مشار اليه گشته و وضع همايونش ظاهر و مبين است.

به جرعه تو سرم مست گشت، نوشت باد *** خود از كدام خم است اين كه در سبو دارى

و اگر از اين رقوم چيزى مشكل ماند، رجوع به جداول البحر كه در مفاحص(1)ثبت گشته نمايد، تا روشن گردد.

«أنا النقطة التي تحت الباء» و اما اين و جهت كه افصاح از نقدى نموده كه آفتاب كمال ناب از مشرق عيارش سرزند و تيغ اشعه ظلم زداش پرتو انوار بر عالم و عالميان اندازد و چون آن عين كه مودّاى اين وجهست كه شيمه كريمه اش بر تخت ظهور و اظهار خراميدن است.

هر آينه به زبان افصاح به آن تصريح نموده، چنانچه السنه آيات و احاديث همه مؤيد آن است.

رهنورد بيان بسى تندست *** ترسم از دست من عنان بجهد

وجهى چند كه در طى اين حروف و عبارت سحرآفرين مدرّج است، آنچه الجالة هذه بر جريده(2)مشاعر ثبت بود صورت تحرير يافت تا طالبان هوشمند را از مائده زمان ما حضرى باشد؛

ز قندى سخن پخت حلوا كمال *** ببينيد ياران كه چون آمدست

و صلّى الله على محمد و آله و سلم.

تمّ الكتاب


1) . مفاحص: همان طور كه اشاره شد يكى از آثار مهم مؤلف در علم حروف است و جداول البحر يكى از مباحث كتاب مذكور است.

2) . جريده: دفتر.

دو ترجمه منظوم عادل خراسانى

درآمد

تدوين و تنظيم رساله هاى حديثى همواره مورد اهتمام علما و دانشمندان دينى بوده است. بسيارى از عالمان بزرگوار جهت اطاعت از اوامر پيامبر اكرم (ص) و بيانات ائمه اطهار (ع) در حفظ احاديث، دست به تأليف رساله هاى كوچك و بزرگ حديثى زده اند كه ازجمله به رساله هايى با عناوين صد كلمه و چهل حديث مى توان اشاره نمود.

در اين ميان صاحبان ذوق و هنر نيز سهم بسزايى در حفظ و ترويج احاديث داشته اند. چه بسيار خوشنويسان برجسته و متعهد كه در طول تاريخ، هنر و استعداد خود را در ترويج بيانات رسول اكرم و اهل بيت طاهرينش به كار برده اند و همچنين شاعران و اديبانى كه با ذوق و نبوغ شعرى خود قرآن كريم و روايات اسلامى را به نظم كشيده اند. شاعران خوش ذوقى چون سنايى غزنوى در حديقة الحقيقة و عطار نيشابورى در لابلاى منظومه هاى عرفانى، مولوى در مثنوى معنوى، رشيد الدين وطواط و... به ترجمه منظوم احاديث نبوى و روايات علوى پرداخته و

يادگارهاى درخشانى از خود به جاى گذارده اند.

در اينجا از ميان انبوه ترجمه هاى ناشناخته احاديث، دو ترجمه منظوم از احاديث را، كه از آثار «عادل خراسانى» است، به اهل تحقيق تقديم مى كنيم.

عادل خراسانى

نام كامل ناظم، عادل بن على بن عادل خراسانى است. عادل شاعر پركار و كم آوازه قرن دهم هجرى است كه از ذكر نام وى در تذكره ها و تراجم غفلت شده است و تنها، شرح حال مختصرى از وى در قاموس الاعلام سامى و الذريعه آمده است.

عادل مردى ديندار و علاقه مند به اهل بيت - عليهم السلام - و مأنوس با قرآن بوده است؛ چنانكه در ذيل عبارت «شفاء الجنان فى قراءة القرآن» سروده است:

هر كه قرآن خواندن، او را ورد چون عادل شود *** عاقبت درد دل او را شفا حاصل شود

و در ذيل «كلام الله دواء القلب» گويد:

درد دل را از كلام حق تعالى جو دوا *** خود تو را در سينه محفوظ است قرآن، عادلا

و در ابتداى شرح منظومش بر قصيده ابو الفتح بستى گفته است:

آنكه نعت نبى و مدح ولى *** به عبارات واضحات جلى

گويد از صدق نيّت و اخلاص *** افقر الخلق عادل بن على

آثار و تأليفاتى كه از عادل بن على خراسانى به ما رسيده، عبارتند از:

1 - نظم صد كلمه جاحظ

از نمونه هاى منظوم احاديث، ترجمه هاى منظوم صد كلمه جاحظ است. جاحظ صد كلمه از كلمات قصار مولاى متقيان و امير بيان امام على (ع) را جمع آورى كرده است. اين رساله را شعراى مختلفى به نظم كشيده اند ازجمله رشيد الدين وطواط، صد كلمه را ترجمه و شرح نموده و به صورت منظوم درآورده است كه به نام «مطلوب كل طالب» بارها به چاپ رسيده است.(1)همچنين از محمد بن ابى طالب استرآبادى نظم صد كلمه جاحظ به شماره 8009 در كتابخانه آية اللّه مرعشى نگهدارى مى شود.(2)

عادل بن على بن عادل حافظ خراسانى شيرازى نيز صد كلمه جاحظ را به نظم درآورده است كه در تهران و تبريز به چاپ رسيده و نسخه هاى خطى بسيارى دارد.(3)آغاز رساله وى چنين است:

بهترين هر كلام اى نور چشم مردمان *** هست نام خالق بسيار بخش مهربان


1) . اين رساله تاكنون چند بار به چاپ رسيده كه خصوصيات سه چاپ آن چنين است: يكى با تصحيح محقق فقيد محدث ارموى كه در سال 1349 منتشر شده است، ديگرى با تصحيح مرحوم مصلح الدين مهدوى و چاپ ديگر چاپ تازه اى است كه با مقدمه اى تحقيقى منتشر شده است.

2) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه آية اللّه مرعشى، ج 21، ص 10

3) . رجوع شود: الذريعه، ج 4، ص 112 و ج 9 بخش دوم، ص 663 و ج 24، ص 215 اين كتاب در تبريز به سال 1259 ق و در تهران به سال 1272 ق به چاپ رسيده است و بار ديگر به صورت عكس از روى نسخه خطى (به خط على عقلى شيرازى، كتابت در سال 997 ق) توسط مركز انتشار نسخ خطى در سال 1369 ه‍ -. ش در تهران چاپ شده است و 9 نسخه از اين كتاب در كتابخانه كاخ گلستان موجود است. نسخه اى نيز در كتابخانه آستان قدس مشهد و نسخه اى ديگر در كتابخانه مدرسه نمازى خوى وجود دارد. (فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه مدرسه نمازى خوى، ص 181).

قال أمير المؤمنين على المرتضى - عليه الصلاة و السلام -

گفت امير مؤمنان سرچشمه صدق و صفا *** شير يزدان شاه مردان ابن عم مصطفى

لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا

گر اجل بردارد از پيشم حيات مستعار *** در يقين من نيفزايد به ذات كردگار(1)

بسمله ابتدا مى كنم به نام خداوند...

لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا

چون بميرند آنگهى دانند

مردمان غافلند از عقبى

گر حجاب از ميانه بردارند

آن يقين ذره اى نيفزايد

ابيات مذكور عينا در كتاب «مطلوب كل طالب» رشيد وطواط موجود است.

و آغاز نسخه هاى شماره 4275 و 4379 همان كتابخانه (فهرست ملك، ج 7، ص 324 و 372) بدين گونه است:

آن را كه دل از معرفت آگاه بود

در پرده لى مع اللهش راه بود

چون در نگرد ز روى معنى داند

كاينها ز كلام حضرت شاه بود

2 - نظم اللّئالى در ترجمه منظوم نثر اللّئالى

كتاب شريف نثر اللّئالى ازجمله رساله هاى كوتاه و مهم حديثى است كه در بردارنده كلمات قصار حضرت على - عليه السلام - است و بنا بر قول مشهور از تأليفات طبرسى محسوب مى شود. اين كتاب نيز مورد توجه شعرا و ادبا


1) . در كتابخانه ملى ملك نسخه هاى ديگرى از ترجمه منظوم صد كلمه جاحظ از عادل بن على شيرازى معرفى شده كه آغاز آن با آنچه نقل كرديم متفاوت است. آغاز نسخه شماره 5947 كتابخانه مذكور (فهرست ملك، ج 1، ص 463) چنين است:

قرار گرفته و ترجمه هاى منظوم متعددى از آن در دسترس است.

درويش اشرف مراغى در سال 838 هر كلمه از نثر اللّئالى را در دو بيت به نظم كشيده است.(1)

در فهرست منظومات امير على شيرنوائى ترجمه منظوم نثر اللّئالى به تركى به نام «نظم الجواهر» معرفى شده است.(2)

نديمى ازجمله شعرايى است كه نثر اللّئالى را به نظم ترجمه كرده است و نسخه هايى از ترجمه منظوم او موجود است.(3)

خواجه مولانا محمد بن نعمة الله، كشف اللّئالى فى شرح نثر اللّئالى را در 927 ق ساخته است كه ترجمه نثر و نظم نثر اللّئالى است.(4)

يار على بن عبد اللّه علا نوى تبريزى از شعراى قرن دهم هجرى، نثر اللّئالى را به نظم فارسى به نام سلطان سليم بن بايزيد خان (918-926) درآورده است.(5)

يكى از شعراى قرن سيزدهم هجرى به نام ميرزا كاظم نيز نثر اللّئالى طبرسى را به نثر ترجمه كرده و هر كلمه اى را در دو بيت به نظم كشيده كه به سال 1203 ق پايان يافته است.(6)


1) . نسخه اى از آن در كتابخانه خصوصى آقاى طاهرى شهاب در سارى موجود بوده است (نشريه نسخه هاى خطى) و نسخه ديگر آن در كتابخانه آية اللّه گلپايگانى (ره) نگهدارى مى شود. (فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه آية اللّه گلپايگانى، ج 1، ص 21).

2) . الذريعه، ج 24، ص 042

3) . نسخه هاى شماره 4275 و 4379 كتابخانه ملى ملك، (فهرست ملك، ج 7، ص 323 و 370) و نسخه اى در دانشگاه تهران (9:1006 م 1578).

4) . نسخه شماره 1993 كتابخانه ملى ملك. (فهرست ملك، ج 5، ص 405).

5) . نسخه شماره 5128 كتابخانه ملى ملك، كتابت در 918 ق در 26 برگ. (فهرست ملك، ج 4 ص 811 و منزوى، ص 1578).

6) . نسخه شماره 3658 كتابخانه آية اللّه مرعشى، كتابت در 1244 ق، در 50 برگ (فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه آية اللّه مرعشى، ج 10، ص 51).

ازجمله مشهورترين ترجمه هاى منظوم نثر اللّئالى، كتاب نظم اللّئالى در ترجمه نثر اللّئالى از عادل بن على بن عادل حافظ خراسانى است كه به شاه صفى صفوى تقديم نموده است. اين رساله به سال 1306 ق به چاپ رسيده است و نسخه هاى بسيارى از آن موجود است.(1)

آغاز مقدمه اين رساله چنين است:

حمد بى پايان خدايى را كه در ارض و سما *** جمله ذرات گويند از دل و جانش ثنا

كلمه اول: ايمان المرء يعرف بأيمانه

مؤمن كامل بپرهيزد ز سوگند دروغ *** گوهر ايمان او از نور حق گيرد فروغ(2)

3 - شرح منظوم بر قصيده ابو الفتح بستى

4 - ترتيب ترجمان القرآن مير سيد شريف جرجانى

اين اثر عادل، به كوشش محمد دبير سياقى به چاپ رسيده است.

5 - ترجمه منظوم سه چهل حديث

محيى الدين محمد بن محمد بدر الدين، سه دوره «چهل حديث» (120 حديث) از احاديث رسول اكرم (ص) را از صحيح مسلم انتخاب نموده و عادل بن على خراسانى اين سه اربعين را به نظم كشيده است.(3)

آغاز سه «چهل حديثى»


1) . الذريعه، ج 24، ص 225؛ منزوى، ص 1710 و 3280 و نسخه هاى شماره 4451 و 4385 و 8319 كتابخانه آية اللّه مرعشى و فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه مركزى دانشگاه تهران، ج 2، ص 293-295

2) . نسخه هاى كتابخانه آية اللّه مرعشى و كتابخانه دانشگاه در آغاز با هم تفاوت دارند.

3) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه مجلس، ج 26، ص 160، شماره 7662؛ فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه ملك، ج 7، ص 322 و 328 و 366 و 367؛ مقدمه استاد كاظم مدير شانه چى بر اربعين جامى.

كه عادل به نظم آورده، چنين است:

چهل حديث اول (زبدة الاخبار): إنّما الأعمال بالنيّات

چهل حديث دوم: إنّ اللّه خلق آدم على صورته(14)

چهل حديث سوم: أنا مدينة العلم و على بابها(15)

ستين عادلى و زبدة الاخبار جزو همين مجموعه است. عادل، چهل حديث اوّل را دو بار به نظم كشيده و احاديث رساله ستين عادلى و زبدة الاخبار - به جز در موارد اندك - شبيه به هم است.

رساله اوّل: ستين عادلى

شصت حديث نبوى در آداب و فضايل است كه ترجمه فارسى آنها به نثر و نظم توسط عادل بن على بن عادل حافظ خراسانى صورت گرفته است.

از اين رساله تنها يك نسخه به دست آورديم كه به ضميمه زبدة الاخبار و رساله هاى ديگر در مجموعه شماره 1003 كتابخانه آية اللّه مرعشى(1)جاى دارد.

از مقدمه منظوم ستين عادلى اندكى افتاده است. ولى در همين مقدمه هم به نام ناظم و هم به نام كتاب تصريح شده است:

«عادل» آن را به التماس كسى

كان احاديث خوانده بود بسى

گفت يك بيت هر حديثى را

دل فريب و لطيف و روح افزا

چون معانى جمله شد مرقوم

شد به «ستّين عادلى» موسوم


1) . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه آية اللّه مرعشى، ج 13، ص 196. در اين فهرست به نام ناظم اشاره نشده است. اين رساله در منابع كتاب شناسى معرّفى نشده است. پس از تصحيح رساله و تنظيم اين مقدمه، به نسخه اى ديگر از اين رساله در كتابخانه مجلس شوراى اسلامى برخورديم. اين نسخه رابه شماره 14401 در جلد سى وهشتم فهرست مجلس شوراى اسلامى معرفى نموديم.

ناظم احاديثى را كه در شش كلمه بود با يك بيت، ترجمه منظوم نموده است و احاديثى را كه بيش از شش كلمه بوده، در دو بيت به نظم كشيده است؛ چنانكه خود در مقدمه به اين مطلب اشاره مى نمايد:

گفت يك بيت هر حديثى را

دل فريب و لطيف و روح افزا

غير شش لفظ كان نبود امكان

كه به يك بيت شرح آن بتوان

بهر آن شش، دو بيت و باقى ها

همه يك بيت فانظروا فيها

رساله دوم: زبدة الاخبار

چهل حديث از كلمات حضرت رسول (ص) است كه هر حديث در دو بيت به نظم درآمده است. با احتساب حديث اربعين «من حفظ عن أمتى أربعين حديثا...» اين رساله شامل چهل و يك حديث منظوم است. برخى از احاديث اين رساله در ستين عادلى تقطيع شده و دو حديث به حساب آمده و براى هر قطعه بيتى سروده شده است. لذا رساله قبل شامل شصت حديث و رساله حاضر شامل چهل و يك حديث است.

زبدة الاخبار در منابع كتاب شناسى همچون الذريعه (ج 12، ص 17) و فهرست نسخه هاى خطى فارسى منزوى (ج 2، ص 1597) و فهرست كتابهاى چاپى فارسى مشار (ج 2، ص 1695) به عنوان چهل حديث منظوم معرّفى شده است و نسخه هاى آن در فهرست هاى كتب خطى شناسانيده شده است.(1)

در نسخه هاى مختلف زبدة الاخبار تفاوت هايى به چشم مى خورد؛ براى


1) . ملك، ج 7، ص 322 شماره 4257؛ مجلس، ج 25، ص 273 شماره 7278؛ مرعشى، ج 3، ص 197 شماره 1003 و منابعى كه در پاورقى شماره 14 ذكر شده است.

نمونه حديث اوّل در نسخه كتابخانه آية اللّه مرعشى چنين است:

نيّة المؤمن خير من عمله

نيّت نيك، مرد مؤمن را

همچو طاعت بود همه يكسر

زانكه پيغمبر اين چنين فرمود

نيّت مؤمن از عمل بهتر

ولى آغاز نسخه هاى ديگر بدين گونه است:

إنّما الأعمال بالنيّات

گفت اعمال، نيّت نيكوست

نيّت نيك دار اى مهتر

زانكه هر كار كو به نيّت نيست

هست، آن جملگى هبا و هدر

نسخه خطى مورد استفاده:

دو رساله ستين عادلى و زبدة الاخبار را از روى نسخه شماره 1003 كتابخانه آية اللّه مرعشى تصحيح كرديم. اين نسخه به خط نسخ توسط سيد حسين آفتاب بن سيد محمد حسينى قمصرى به سال 1077 ق كتابت شده است.

به جهت مشابهت احاديث دو رساله، اكثر منابع احاديث را در رساله دوم متذكر شديم، با اين تذكر كه در برخى از احاديث تفاوت هايى با آنچه در منابع حديثى موجود است، به چشم مى خورد.

در پايان اميد است كه با توفيقات الهى در هر شماره از ميراث حديث شيعه، رساله اى از احاديث منظوم را تقديم داريم.

ابو الفضل حافظيان

8 ربيع الثانى 1419

تصویر

A13

تصویر

A14

زبدة الاخبار

بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ

اين كتابى است زبدة الاخبار *** از احاديث سيّد مختار(1)

گفت: اعمال، نيّت نيكوست نيتت نيك دار، اى مهتر

زانكه هر كار كو به نيّت نيست هست، آن جملگى هبا و هدر

نيّة المؤمن خير من عمله(1)

نيّت نيك، مرد مؤمن را *** همچو طاعت بود همه يكسر

زانكه پيغمبر اين چنين فرمود *** نيّت مؤمن از عمل بهتر


1) . ر. ك: كنز العمّال ج 3، ص 419، روايت 7236؛ مسند الشهاب، قاضي عبد اللّه محمد بن سلامة القضاعي، تحقيق حمدي عبد المجيد السلفي، مؤسسة الرسالة، ج 1، ص 119. روايت اوّل در نسخه مجلس و نسخه هاى ديگر چنين است: قال النبي صلّى اللّه عليه و آله: إنّما الأعمال بالنيّات

(2) من حفظ عن أمّتي أربعين حديثا كتب اللّه له يوم القيامة فقيها عابدا(1)

متن حديث اربعين: حديث مزبور به انحاء مختلفى نقل شده است كه گرچه اصل مضمون آن در تمامى انحاء منقول يكسان است، ولى در نقل بعضى روات اضافاتى است.

سه گونه ضبط اين حديث در روايات اهل سنت چنين است: الف: من حفظ على أمّتي أربعين حديثا من السنة، كنت له شفيعا و شهيدا يوم القيامة. ب: من حفظ على أمّتي أربعين حديثا من سنّتي أدخلته يوم القيامة في شفاعتي. ج: من حفظ على أمّتي أربعين حديثا بعث يوم القيامة فقيها. (رجوع كنيد به: الفتح الكبير في ضم الزيادة إلى الجامع الصغير؛ و كشف الخفاء از علامه عجلونى)

اين حديث در كتب حديث شيعه نيز به طرق متعدّدى نقل شده است كه بعضى به پيامبر اكرم (ص) منتهى مى شود و برخى به ائمه اطهار (ع). در وسائل الشيعه (ج 18 ص 65-70) اغلب اين طرق و گونه هاى مختلف متن حديث بيان شده است. سه گونه از اين حديث در روايات شيعه - كه بر روايات اهل سنت زيادتى دارد - چنين است: الف: عن جعفر بن محمّد عن أبيه أنّ رسول اللّه أوصى إلى أمير المؤمنين علي بن أبي طالب - عليه السلام - و كان فيما أوصى به أن قال له: يا على من حفظ على أمّتي أربعين حديثا يطلب بذلك وجه اللّه و الدار الآخرة حشره اللّه يوم القيامة مع اَلنَّبِيِّينَ وَ اَلصِّدِّيقِينَ وَ اَلشُّهَدٰاءِ وَ اَلصّٰالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولٰئِكَ رَفِيقاً.

ب: عن الرضا عن آبائه عن النبي - صلّى اللّه عليه و آله - قال: من حفظ على أمّتي أربعين حديثا ينتفعون بها بعثه اللّه يوم القيامة فقيها عالما.

ج: عن حنان بن سدير، قال سمعت أبا عبد اللّه يقول: من حفظ عنّا أربعين حديثا من أحاديثنا في الحلال و الحرام بعثه اللّه يوم القيامة فقيها عالما و لم يعذّبه.

حديث اربعين موجب شده است كه از دير زمان، دانشمندان مسلمان كتبى به نام «اربعين» يا «الأربعون حديثا» يا «شرح اربعين» مرقوم دارند كه بخشى از كتب حديث فريقين را به خود اختصاص داده است.

(رجوع كنيد به: مقدمه استاد مديرشانه چى بر اربعين جامى)

هر كه او چهل حديث ياد گرفت *** از احاديث مهتر عالم

نام او در جريده عالم *** بنويسند از بنى آدم


1) . اين حديث با ترجمه منظومش در نسخه مجلس، در آخر رساله قرار گرفته است. سند حديث «من حفظ على امتى...»: اين حديث در مدارك اهل سنّت گرچه حديث مشهورى است - كه با اسناد متعدّدى نقل شده است - ولى تمامى سندها خالى از ضعف نيست. از طريق شيعه نيز به اسنادى نقل شده كه بعضى از آنها قوى است. بنابراين كثرت نقل طرق حديث در فريقين مى تواند جبران ضعف سند نمايد. نخست به واسطه قوت نسبى بعضى از اسناد آن، و ديگر به واسطه شهرت روايى حديث.

(3) الوضوء على الوضوء نوه على نور

گر وضو بر وضو همى خواهى *** كه بدانى چگونه منظور است

پاكى ظاهر است با باطن *** آن وضويى كه نور بر نور است

\ (4) مفتاح الصّلاة الطّهور

ترك دنيا طهارت كلّى است *** ترك آن گير تا بيابى نور

بى طهارت، در نماز مزن *** كه كليد نماز است طهور

(5) صلاة الشّبعان كتملّق السّكران

چو وضو تنگ شد نماز مكن *** اى برادر به حيله و دستان

زانكه باشد نماز مردم سير *** راست، همچون تملّق مستان

(6) أهل القرآن أهل اللّه و خاصّته

هر كه قرآن به حفظ ياد گرفت *** تا نگويى كه اهل قرآن است

اهل قرآن كسى است خاصه او *** كه شناساى سرّ قرآن است

(7) من ترك الصلاة عمدا متعمّدا فقد كفر

هر كه ترك نماز كرد به قصد *** بيم آن است كو شود كافر

تا تو باشى، نماز دار بپاى *** تا نباشى به طاعتش قاصر

(8) الشّهرة آفة و الخمول راحه

خويشتن را قوى، مكن مشهور *** كه بود شهرت قوى آفت

ور تو را هيچ كس نه بشناسد *** با خدايى و باشدت راحت

(9) طلب العلم فريضه على كلّ مسلم و مسلمة(1)

طلب علم را فريضه شناس *** بر زن و مرد چون مسلمان است

تا بدانى كه هر كه بى علم است *** در خصاصت فرو ز حيوان است

(10) اطلبوا العلم و لو بالصّين

طلب علم بر تو واجب كرد *** گرچه بايد شدن به عرصه چين

كرد تأكيد تا شوى عالم *** پس نهى كفر و پيش گيرى دين

(11) تعلّم العلم حتّى السحر

دانش آموز گر همه سحر است *** چون بود مشكلات تو از سحر

زانكه چون علم سحر بشناسى *** باز دانى تو معجزات از سحر

(12) الناس ثلاثة: عالم و متعلّم و الباقي همج لا خير لهم

سه كسند آدمى به قول رسول *** عالم كامل است و طالب علم

آنچه باقى است جمله خرمگسند *** نيست زيشان ز خير بركت علم

(13) من حسن إسلام المرء تركه ما لا يعنيه(2)

حسن اسلام مرد آن باشد *** نكند كارهاى بيهوده

آنچه او را معاونت نكند *** ترك آن كرد و گشت آسوده


1) . مسند الشهاب، ج 1، ص 135: «طلب العلم فريضة على كلّ مسلم».

2) . مسند الشهاب، ج 1، ص 143

(14) لا غنى مع الزنا لا فقر مع الصلاة الضحى

هر كه كارش زنا بود پيوست *** گر توانگر بود، شود درويش

ور فقيرى نماز چاشت كند *** گم شود فقر و مالش آيد پيش

(15) المسلم من سلم المسلمون من يده و لسانه(1)

تا نگويى شهادت صورت *** به معانى دليل ايمان است

گر ز دست زبانش پيوسته *** سالمى اى پسر مسلمان است

(16) التّكبّر مع المتكبّر صدقه

هر كه او غير حق تكبّر كرد *** آن تكبّر چو صدقه اش داند

و آنكه با مؤمنان تواضع كرد *** آن تواضع چو طاعتى داند

(17) من تواضع للّه رفعه اللّه و من تكبّر وضعه اللّه(2)

هر كه بهر خدا تواضع كرد *** حق مر او را بلند گرداند

ور تكبّر كند چنان افتد *** سوى پستى، كه خواست نتواند

(18) تخلّقوا بأخلاق اللّه

همچو خلق خداى كن خلقت *** تا شوى در جهان پسنديده

آنچه بشنيده اى مگو با كس *** و آنچه ديدى بساز ناديده


1) . مسند الشهاب، ج 1، ص 131: «المسلم من سلم المسلمون من لسانه و يده».

2) . مسند الشهاب، ج 1، ص 219

(19) من أخلص للّه أربعين صباحا ظهرت له ينابيع الحكمة من قلبه إلى لسانه(1)

قال: من أخلص للّه أربعين يوما فجّر اللّه ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه. و امّا روايت كافى با اسناد خود از ابن عيينه عن السنديّ عن أبي جعفر - عليه السلام - آورده است كه: ما أخلص عبه الإيمان باللّه أربعين يوما... أو قال: ما أجمل عبه ذكر اللّه أربعين يوما إلاّ زهّده اللّه في الدنيا و بصّره داءها و دواءها و أثبت الحكمة في قلبه و أنطق بها لسانه...

حديث مذكور در كتب اهل سنت نيز به شكل هاى مختلفى نقل شده است:

در «احياء العلوم» ج 4، ص 322 آمده است: قال رسول اللّه: ما من عبد يخلص اللّه العمل أربعين يوما إلاّ ظهرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه. و در تعليقه صفحه 191 گويد: من زهد في الدنيا أربعين يوما و أخلص فيها العبادة أجرى اللّه ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه. و در «عوارف المعارف» (در هامش صفحه 256 از جلد دوم «احياء العلوم») آورده است: قول رسول اللّه: من أخلص للّه أربعين صباحا ظهرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه.

همان طور كه ملاحظه مى شود الفاظ در روايات گرچه مختلف است، ولى معانى به يك مضمون است. (رجوع كنيد به: رساله سير و سلوك منسوب به بحر العلوم با مقدمه و شرح علامه حسينى طهرانى «ره» پاورقى صفحات 28 و 29)

هر كه او خالص از براى خدا *** به چهل صبح كرد بيدارى

چشمه حكمتش شود ظاهر *** از دل و بر زبان او جارى

(20) من أكل مع مغفور غفر اللّه له

هر كه او غم خورد براى خدا *** با عزيزى كه او شود مغفور

رحمت حق شود بدو نزديك *** وز گناهان خويش گردد دور


1) . اين حديث در بحار الانوار از عيون أخبار الرضا (ج 15، جزو دوم، ص 85) و عدّة الداعى (ص 87) و كافى (ص 85) نقل كرده است. روايت در عيون چنين است: حدّثنا علىّ بن موسى الرضا عن أبيه عن جدّه عن محمّد بن علي عن أبيه عن جابر عن عبد اللّه عن عليّ قال قال رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله -: ما أخلص عبه للّه أربعين صباحا إلاّ جرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه. در بحار و سفينة البحار به لفظ: ما أخلص عبه للّه أربعين يوما، ذكر شده است. عدّة الداعى مرسلا از رسول اكرم (ص) آورده است كه:

(21) الكريم إذا وعد وفى و إذا توعّد عفا

هر بزرگى كه وعده وعده اى بكند

كرم است، گر وفا به جا آرد

گر وعيدى كند به جاى كسى *** عفو بايد كند، نيازارد

(22) خير الناس من ينفع الناس و شرّ الناس من يضرّ الناس(1)

هر كه از وى به مردمان نفعى *** مى رسد مردم است و خير الناس

و آنكه از وى به جز مضرّت نيست *** آدمى نيست او بحق، بشناس

(23) اطلب الحوائج من حسان الوجوه(2)

اى برادر مخواه حاجت خويش *** جز كه از مردم نكو صورت

زانكه از مردم كره منظر *** نشود حاصل و كند دورت

(24) من طلب شيئا و جدّ وجد و من قرع بابا و لجّ ولج

هر كه چيزى طلب كند بيقين *** هم بيابد چو جد كند بسيار

هر درى را كه بسته اند برو *** بگشايند عاقبت ناچار

(25) كثرة السؤال يجرّ إلى الفقر

هر كه او پيشه كرد دريوزه *** حق برو برگماشت درويشى

آنچه دادت خدا، قناعت كن *** كم خور و روزه گير از بيشى


1) . مسند الشهاب، ج 2، ص 223: «خير الناس أنفعهم للناس».

2) . مسند الشهاب، ج 1، ص 384: «اطلبوا الخير عند حسان الوجوه».

(26) القناعة كنه لا يفنى(1)

اى برادر قناعتى بگزين *** تا نبينى ز حرص خود رنجى

زانكه سيرى نمى شود هرگز *** (جز قناعت كه باشدت گنجى

(27) حبّ الدّنيا رأس كلّ خطيئة

مال دنيا دليل نقصان است *** بلكه در دوستيش عصيان است

زانكه پيغمبر اين چنين فرمود *** (حبّ دنيا سر گناهان است

(28) عزّ الدّنيا بالمال و عزّ الآخرة بالأعمال

عزّ دنيا ترا به مال بود *** عزّ عقبا بود هم از اعمال

در دو عالم چه عزّتش باشد؟ *** هر كه مالش نباشد و اعمال

(29) الدّنيا مزرعة الآخرة

هست دنيا مثال مزرعه اى *** كه درو تخم نيكو [ى] كارند

هرچه كارند بدروند آخر *** گر پى آخرت نگه دارند

(30) الدّنيا قنطره فاعبروها و لا تعمروها

هست دنيا مثال قنطره اى *** به مرادى زيادتش مكنيد

چون درو جاى ايستادن نيست *** بگذريد و عمارتش مكنيد

(31) منهومان لا يشبعان: منهوم بالمال و منهوم بالعلم(2)

دو گرسنه اند در جهان پيوست *** كه نگردند سير، در همه حال

آن يكى گرسنه است در پى علم *** وين يكى گرسنه است در پى مال


1) . مسند الشهاب، ج 1، ص 72: «القناعة مال لا ينفد».

2) . مسند الشهاب، ج 1، ص 212: «منهومان لا يشبعان طالب علم و طالب دنيا».

(32) الغنى غناء القلب لاغناء المال

اى برادر غنا غناى دلست *** نه كه او مال سرورى دارد

هر كه را دل قوى و مالش نيست *** به حقيقت توانگرى دارد

(33) البخيل لا يدخل الجنّة و إن كان عابدا و السّخيّ لا يدخل النار و إن كان فاسقا

نرود در بهشت مرد بخيل *** گرچه باشد هميشه در طاعت

روى دوزخ نبيند آن مفسد *** كه سخاوت بود ورا عادت

(34) ترك الدّنيا رأس كلّ عبادة

ذوق طاعت نيابد آن در دل *** هر كه او را محبّت دنياست

ترك دنيا بگير و فارغ شو *** ترك دنيا سر عبادت هاست

(35) سيّد القوم خادمهم

هر كه او مهتر است بر قومى *** غم ايشان خورد به خير و به شر

به حقيقت چو بنگرى، باشد *** مهتر قوم خادم كهتر

(36) أكرم الضّيف و لو كان كافرا

رو گرامى شمار مهمان را *** گرچه باشد چو كافرى مطلق

زانكه اندر زمانه مشهور است *** كه بود ميهمان ز هديه حق

(37) شرّ الناس من أكل وحده

هر كه تنها خورد طعام و شراب *** بدترين بدان خلق خداست

و آنكه پيوسته مى خورد با خلق *** از كرم در زمانه بى همتاست

(38) الضّيف إذا نزل نزل برزقه و إذا خرج خرج بذنوب أهله

چون فرود آيدت ترا مهمان *** روزى خويش آورد با خود

چون كه بيرون رود، گناهان را *** ببرد با خود ار بود بى حد

(39) إنّما المؤمنون إخوة

به درستى كه مؤمنان جمله *** يكدگر را برادران باشند

ليك خوى منافقان آنست *** كه ازو خلق در زيان باشند

(40) ربّ صائم ليس له من صيامه إلاّ الجوع و العطش(1)

اى بسا روزه دار كز روزه *** نه ثوابيش باشد و مزدى

به جز از تشنگى و گرسنگى *** (زانكه گويد دروغ چون دزدى

(41) إِذٰا أَرٰادَ اَللّٰهُ بِقَوْمٍ‌ خيرا مطّرهم بالليل و شمّسهم بالنّهار

بشنو از من يكى حديث رسول *** كه روايت شنيدم از ياران

چون بخواهد خدا به قومى خير *** شمس بدهد به روز و شب باران

تمّ بالخير على يد أقلّ الأنام ابن سيّد محمّد حسين آفتاب الحسيني القمصري - القمصر قريه من قرى مدينة الكاشان - سنة 1077 سبع و سبعين بعد الألف من الهجرة النبويّة المصطفويّة من مكة إلى المدينة المشرّفة على مشرّفها الصلاة و السلام.


1) . مسند الشهاب، ج 2، ص 309، شماره 1424: «ربّ قائم ليس له من قيامه إلاّ السّهر و ربّ صائم ليس له من صيامه إلاّ الجوع و العطش».

تصویر

A15

تصویر

A16

ستين عادلى

... (1)ليك چون اختصار مطلوب است *** در طباع اقتصار مرغوب است

عادل آن را به التماس كسى *** كان احاديث خوانده بود بسى

گفت يك بيت هر حديثى را *** دل فريب و لطيف و روح افزا

غير شش لفظ كان نبود امكان *** كه به يك بيت، شرح آن بتوان

بهر آن شش، دو بيت و باقيها *** همه يك بيت، فانظروا فيها

چون معانىّ جمله شد مرقوم *** شد به ستّين عادلى موسوم

هر كه خواند، بر او مباركباد *** حافظش سوره تبارك باد

آمين يا ربّ العالمين


1) دو سه بيت نخست اين مثنوى، از نسخه افتاده است.

بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ‌

ابتدا كن به نام حىّ قديم *** تا كه ايمن شوى ز ديو رجيم

إنّما الأعمال بالنّيات و إنّما لكلّ امرئ ما نوى.(1)

درست نيست كارها مگر به نيّتها، و به درستى كه هر مردى راست آنچه نيّت كرد.

نيست اعمال جز به نيت مرد *** هر كسى راست آنچه نيّت كرد

نيّة المؤمن خير من عمله.(2)

نيّت مؤمن بهتر از عمل او [است] زيرا كه نيّت، امر قلبى است و عمل، امر قالبى.

نيّت مؤمنى كه بى خلل است

مصطفى گفت: بهتر از عمل است

من حفظ عن أمّتى أربعين حديثا كتب اللّه له يوم القيامة فقيها عابدا(3).


1) . ر. ك: صحيح البخاري، ابو عبد الله محمد بن اسماعيل بخارى (ت 256 ه‍ -)، ج 1، ص 2، دار الفكر، بيروت، 1401؛ عوالي اللّئالي، محمّد بن علىّ بن إبراهيم احسايى معروف به ابن ابى جمهور (ت 940)، تحقيق: حاج آقا مجتبى عراقى، ج 1، ص 81 و ج 2، ص 111، مطبعه سيد الشهداء (ع)، قم - ايران؛ و در تهذيب الأحكام، ابو جعفر محمد بن حسن معروف به شيخ طوسى (ت 460 ه‍ -)، تحقيق و تعليق: سيد حسن موسوى، ج 1، ص 83، دار الكتب الإسلامية، با اين عبارت آمده: «إنّما الأعمال بالنيّات و إنّما لامرئ مانوى».

2) . ر. ك: الكافى، ابو جعفر محمد بن يعقوب بن اسحاق كلينى، ج 2، ص 84، مطبعه حيدرى، تحقيق: على اكبر غفارى، دار الكتب الاسلامية: 1388 ه‍ -؛ كنز العمّال، علاء الدين علىّ متقى بن حسام الدين هندى، ج 3، ص 419، ح 7236 و ص 424، ح 7270، بيروت، مؤسسة الرسالة؛ مسند الشهاب، قاضى عبد الله محمد بن سلامة القضاعى، تحقيق حمدى عبد المجيد السلفى، ج 1، ص 119، بيروت، مؤسسة الرسالة.

3) . ر. ك: وسايل الشيعه، شيخ محمد بن حسن حرّ عاملى، ج 18، ص 6، تحقيق: شيخ عبد الرحيم ربانى شيرازى، دار الإحياء التراث العربى: 1403 ه‍ -، با اين عبارت آمده: «من حفظ من أمّتى أربعين حديثا ينتفعون بها بعثه اللّه يوم القيامة فقيها عابدا».

هر كه ياد گيرد از امت من چهل حديث را، بنويسند به امر خداوند تعالى در روز قيامت نام او را فقيه و عابد.

چل حديث آن كسى كه ازبر كرد *** عابد است و فقيه در محشر(1)الوضوء على الوضوء نور على نور.(4)

وضو كردن بر سر وضو، نور بر نور است.

چون وضو بر سر وضو سازى *** بر سر نور، نورى افرازى(2)أهل القرآن، أهل اللّه و خاصّته.(5)

گفت پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم -: كه اهل قرآن اهل خدا و خاصگان اويند.

اهل قرآن بوند اهل اللّه *** زمره خاص بارگاه اله(3)صلاة الشّبعان كصلاة السّكران.(6)

نمازگزاردن سير، همچون نماز گزاردن مست است.

طاعتى كان شكم پرست كند *** چون نمازى بود كه مست كند(4)الشّهرة آفة، و الخمول راحة.(7)

مشهور شدن آفت است و ناشناخت شدن راحت است.

شهرت مرد، آفت است و گزند *** گوشه گيرى است راحت اى فرزند


1) . ر. ك: من لا يحضره الفقيه، شيخ صدوق، ج 1، ص 41، تحقيق على اكبر غفارى، جامعه مدرسين حوزه علميه قم: 1404 ه‍ -.

2) . ر. ك: اعلام الدين، ابو محمد حسن بن ابى الحسن ديلمى، ص 100، مؤسسة آل البيت (ع)، بيروت، چاپ دوم: 1409 ه‍ -.

3) . حديثى بدين عبارت در جوامع روايى پيدا نشد.

4) . ر. ك: كنز العمال، ج 6، ص 15، ذيل روايت شماره 14635 آمده است.

(8) طلب العلم فريضة على كلّ مسلم و مسلمة.(1)

طلب علم فريضه است بر همه مردان مسلمان و زنان مسلمان.

طلب علم بر مسلمانان *** فرض دان هم زنان و هم مردان(2)اطلبوا العلم و لو بالصّين.(9)

طلب كنيد علم را، و اگر چه بايد رفت به چين.

طلب علم كن به صدق و يقين *** ورچه بايد شدن به جانب چين(3)تعلّموا حتّى السّحر.(10)

گفت پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم -: دانش آموزيد اگرچه سحر باشد.

سعى آن كن كه دانش اندوزى *** ور همه سحر باشد، آموزى


1) . ر. ك: بحار الانوار، علاّمه محمد باقر بن محمد تقى مجلسى، ج 1، ص 177 و ج 2، ص 32، مؤسسه وفاء، بيروت، چاپ دوم: 1403 ه‍ -؛ أمالي المفيد، ابو عبد اللّه محمد بن نعمان بغدادى معروف به شيخ مفيد، ص 29، تحقيق: حسين استادولى و على اكبر غفارى، جامعه مدرسين حوزه علميه قم، مطبعه اسلاميه، 1403 ه‍ -؛ و در كنز العمال ج 10، ص 138، ح 28697 و الجامع الصغير، جلال الدين عبد الرحمن بن ابى بكر سيوطى، ص 325، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ اول: 1410 ه‍ -، با اين عبارت آمده: «طلب العلم فريضة على كلّ مسلم».

2) . ر. ك: كنز العمّال، ج 10، ص 138، ح 27697؛ بحار الانوار، ج 1، ص 177 و ص 180

3) . حديثى بدين عبارت در جوامع روايى يافت نشد. ولى در بحار الانوار، ج 79، ص 210، ح 2، در اين موضوع، حديثى به اين صورت نقل شده است: «عن الامام على (ع): من تعلّم شيئا من السحر قليلا أو كثيرا فقد كفر».

.(1)النّاس عالم أو متعلّم و الباقي همج لا خير فيهم.(11)

مردمان دو قسمند، دانا و آموزنده، و ديگران خرمگسند كه نيست هيچ نيكى در ايشان.

عالم و طالب علوم، كسند *** غير اينها تمام، خرمگسند(2)عند ذكر الصّالحين تنزل الرّحمة.(12)

نزد ياد كردن صالحان فرو مى آيد رحمت.

هر كجا ياد صالحان گذر *** رحمت حق در آن مكان گذرد(3)العلم علمان، علم الأبدان و علم الأديان.(13)

علم دوگونه است، علم بدن و علم دين.

شد دو قسم اى پسر علوم، يقين *** نيمه علم طبّ و نيمه دين(4)من حسن إسلام المرء تركه ما لا يعنيه.(14)

از نيكويى مسلمانى مرد، ترك كردن است آنچه او را به كار نيايد.

حسن اسلام مردم ديندار *** ترك چيزى است كش نيايد كار


1) . ر. ك: سنن الدارمى، عبد اللّه بن بهرام الدارمى، ج 1، ص 94، با اندكى اختلاف، تحقيق محمد احمد دهمان، مطبعه اعتدال، دمشق.

2) . ر. ك: احياء علوم الدين، ابو حامد محمد غزالى، ج 2، ص 332، دار الهادى، بيروت؛ تخريج أحاديث الإحياء، محمود بن محمد حدّاد، ج 3، ص 1274، ح 1929، دار العاصمة، رياض، چاپ اول، 1408 ه‍ -.

3) . ر. ك: بحار الانوار، ج 1، ص 220 و ج 58، ص 123؛ عوالي اللّئالي، ج 2، ص 30

4) . ر. ك: مسند احمد، احمد بن محمد بن حنبل شيبانى، ج 1، ص 201، تحقيق: حمدى عبد المجيد سلفى، مؤسسة الرسالة؛ تحف العقول، حسن بن على حرّانى، ص 395، تحقيق: على اكبر غفارى، دار الكتب الإسلامية، تهران، 1376 ه‍ -؛ مسند الشهاب، ج 1، ص 143

.(1)لا غنى مع الزّنا و لا فقر مع الضّحى.(15)

توانگرى با زنا جمع نشود و درويشى با نماز چاشت جمع نشود.

نشود مجتمع زنا و غنى *** همچو درويشى و نماز ضحى(2)المسلم من سلم المسلمون من لسانه و يده.(16)

مسلمان آن كس باشد كه به سلامت باشند مسلمانان از زبان او و دست او.

مكن آزار كس ز دست و زبان *** تا شوى اى دل از مسلمانان(3)المؤمن من آمن جاره بوائقه.(17)

مؤمن آن كس است كه ايمن باشد همسايه او از بدى هاى او.

اى دل آن لحظه خوانمت مؤمن *** كز تو همسايه ها شوند ايمن(4)التّكبّر مع المتكبّر صدقة.(18)

تكبّر كردن با متكبّر صدقه اى است.


1) . در منابع زير با اين عبارت آمده است: «لا غنى مع فجور» ر. ك: الارشاد، شيخ مفيد، ج 1، ص 303، با ترجمه و شرح سيد هاشم رسولى محلاتى، انتشارات علميه اسلاميه؛ كنز الفوائد، شيخ محمد كراجكى، ج 1، ص 137، با استفاده از نسخه موجود در نرم افزار معجم مداخل، مؤسسه نشر حديث اهل البيت (ع)، تهران: 1375 ه‍ -؛ بحار الأنوار، ج 73، ص 257؛ مستدرك الوسائل، حاج ميرزا حسين نورى، ج 12، ص 71، مؤسسه آل البيت (ع)، بيروت، چاپ اول 1408: ه‍ -.

2) . ر. ك: كافى، ج 2، ص 235؛ اعلام الدين، ص 265؛ محاسن، احمد بن محمد بن خالد برقى، ج 1، ص 285، دار الكتب السلامية، تهران؛ المحلى، على بن احمد بن سعيد بن حزم، ج 1، ص 21 و ج 4، ص 208، تحقيق: احمد محمد شاكر، دار الفكر، بيروت؛ مسند الشهاب، ج 1، ص 131

3) . ر. ك: كافى، ج 2، ص 668؛ معانى الاخبار، شيخ صدوق، ص 239، تحقيق: على اكبر غفارى، نشر مكتبه صدوق تهران و مؤسسه دار العلم قم، 1379 ه‍ -.

4) . ر. ك: اخلاق ناصرى، خواجه نصير الدين طوسى، ص 297، انتشارات علميه اسلاميه، چاپ اول: 1413 ه‍ -.

اى كه هستى چو نور در حدقه *** كبر با اهل كبر دان صدقه(1)من تواضع للّه رفعه اللّه و من تكبّر وضعه اللّه.(19)

هركس كه تواضع كند از براى خدا با مردمان، بلندمرتبه گرداند او را خداى تعالى، و هركس كه تكبر كند با بندگان خدا بيندازد خداى - تعالى و تقدّس - او را از مرتبه خود.

رفعت آرد تواضع للّه *** كبر، اندازد از مناصب و جاه(2)تخلّقوا بأخلاق اللّه.(20)

خلق كنيد با خلق خدا همچون خلق خدا با خلق.

آن چنان كن تو با خلائق و خلق *** كه كند با عباد، خالق خلق(3)

آن ينابيع الحكم همچون فرات از دهان او دوان از بى جهات

دفتر ششم [1016/6]

من أخلص للّه أربعين صباحا ظهرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه.(21)

هر كه خالصا للّه برخيزد چهل صباح، ظاهر شود چشمه هاى حكمت از دل او بر زبان او.

چل صباح هر كه خالصا للّه *** علم و دانش ز بارگاه اله

جويد آخر شود به كام روان

چشمه حكمت از دلش به زبان


1) . ر. ك: كنز العمال، ج 3، ص 112، ح 5730؛ تحف العقول، ص 46؛ بحار الانوار، ج 94، ص 091؛ مسند الشهاب، ج 1، ص 219

2) . ر. ك: بحار الانوار، ج 61، ص 129

3) . ر. ك: حلية الأولياء، احمد بن عبد الله اصفهانى، ج 5، ص 189، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ اول: 1409 ه‍ -؛ جامع صغير، ص 510؛ و در الدر المنثور، عبد الرحمن بن ابى بكر سيوطى، ج 2، ص 137، دار الفكر، بيروت، با اين عبارت آمده: «ما أخلص عبه للّه أربعين صباحا إلاّ ظهرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه». در اين زمينه مولوى چنين سروده است:

.(1)من أكل مع مغفور غفر اللّه له.(22)

هر كه بخورد طعام با آمرزيده اى، بيامرزد خداى تعالى او را.

گر طعامى خورى تو با مغفور *** كند از هر گناهت ايزد دور(2)الكريم إذا وعد وفى و إذا توعّد عفا.(23)

كريم آن است كه چون وعده كند با كسى به آن وعده وفا كند و چون ترسى دهد كسى را عفو كند.

او كريم است نزد اهل صفا *** كه چو مردان كند به وعده وفا

وان كرم دار را تو خوان زنده *** كه دهد دل به مرد ترسنده(3)

در اين زمينه مولوى در دفتر اول [1412/1] چنين سروده است:

جست او را تاش چون بنده بود لاجرم جوينده يابنده بود

نيز در دفتر پنجم [1342/5] سروده است:

جدّ را بايد كه جان بنده بود زانكه جد جوينده يابنده بود

و نيز در پايان دفتر ششم، چاپ علاء الدّوله، ص 229 آمده است:

هر كه چيزى جست بى شك يافت او چون به جدّ اندر طلب بشتافت او

من طلب شيئا و جدّ وجد.(24)

هر كه طلب كند چيزى را و جدّ در آن بنمايد، بيابد آن را.

اى كه با بخت خويش در تابى

هرچه جويى و جد كنى، يابى


1) . حديثى بدين عبارت در جوامع روايى پيدا نشد.

2) . ر. ك: هداية المسترشدين، شيخ محمد تقى، ص 439، در نسخه موجود در نرم افزار معجم فقهى، مركز معجم فقهى حضرت آيت اللّه گلپايگانى (ره) - قم: 1416 ه‍ -، به اين عبارت آمده: «الكريم إذا وعد به و إذا توعّد عفى...».

3) . ر. ك: احاديث و قصص مثنوى، بديع الزمان فروزانفر، تحقيق و ترجمه حسين داودى، ص 71، اميركبير، تهران، چاپ اول: 1376.

.(1)

و نيز در اين زمينه در دفتر اول [2870/1] چنين سروده است:

چون در معنى زنى بازت كنند پرّ فكرت زن كه شهبازت كنند

و من قرع بابا و لجّ ولج.(25)

هر كه بكوبد درى را و جهد بنمايد، گشوده شود.

ور بكوبى بجدّ و جهد درى *** چينى از روضه عمل، ثمرى(2)الدّنيا قنطرة فاعبروها و لا تعمروها.(26)

دنيا پلى است؛ بگذريد از آن و عمارت مكنيد آن را.

بر پل دنيى ار نظر فكنيد *** بگذريد و عمارتش مكنيد(3)

كان رسول حق بگفت اندر بيان اينكه منهومان هما لا يشبعان

طالب الدّنيا و توفيراتها طالب العلم و تدبيراتها

منهومان لا يشبعان؛ منهوم بالمال و منهوم بالعلم.(27)

دو گرسنه اند كه سير نشوند: يكى گرسنه مال و يكى گرسنه علم.

دو گرسنه كه نيست سيرى شان *** بشنو از من دلا ز هر دو نشان

يكى آن كس كه مال اندوزد *** دوم آن كس كه دانش آموزد


1) . مولانا در دفتر سوم [4782/3] آن را حديث شمرده است: گفت پيغمبر كه چون كوبى درى عاقبت زان در برون آيد سرى

2) . ر. ك: روضة الواعظين، محمد بن حسن فتال نيشابورى، ص 483، تصحيح و تعليق: شيخ حسين اعلمى، مؤسسه اعلمى، بيروت، چاپ اول: 1406 ه‍ -؛ بحار الانوار، ج 66، ص 93، 107 و 119

3) . ر. ك: تهذيب الاحكام، ج 6، ص 328؛ الخصال، شيخ صدوق، ص 53، تصحيح و تعليق: على اكبر غفارى؛ احياء علوم الدين، ج 3، ص 351 و 411 مولوى با توجه به روايت: «منهومان لا يشبعان: طالب علم و طالب دنيا» در دفتر ششم [6/3883 و 3884] چنين مى سرايد:

.(1)الآدميّ بنيان الرّب ملعون من هدمه.(28)

آدمى پرورده خاصّ خداست. ملعون است آن كس كه وجود او [را] خراب كند.

آدمى چون بناى بى چون است *** هركه سازد خراب، ملعون است(2)اطلبوا الحوائج من حسان الوجوه.(29)

حوائج از خوب رويان طلبيد تا مراد يابيد.

حاجت از مردم نكورو خواه *** تا مرادت دهند بى اكراه(3)الإيمان نصفان نصفه صبر و نصفه شكر.(30)

ايمان دو نيمه است، نيمه اى صبر و نيمه اى شكر.

هست ايمان دو نيمه، اى مولى *** شكر نعما و صبر در بلوى(4)لا تؤذوا جاركم ببخار قدركم.(31)

همسايه خويش را به بوى ديگ خود مرنجانيد.

از طعام خود اى گران مايه *** چشان طعمه اى به همسايه


1) . حديثى بدين عبارت در جوامع روايى پيدا نشد.

2) . در كنز العمال، ج 6، ص 520، ح 16811، با اين عبارت آمده: «اطلبوا الحوائج عند حسان الوجوه»؛ نيز در مجمع الزوائد و منبع الفوائد، على بن ابى بكر هيثمى، ج 8، ص 195، دار الكتب العلمية، بيروت، 1408 ه‍ -، با اين عبارت آمده: «اطلبوا الحوائج إلى حسان الوجوه».

3) . ر. ك: كنز العمال، ج 1، ص 36، ح 61 و الدر المنثور، ج 1، ص 66، در هر دو منبع با اين عبارت آمده: «الإيمان نصفان و نصف فى الصبر و نصف فى الشكر».

4) . حديثى بدين عبارت در جوامع روايى پيدا نشد.

.(1)

مال را كز بهر دين باشى حمول

نعم ماه صالح خواندش رسول

نعم المال الصّالح للرّجل الصّالح.(32)

چه خوب است مال نيك مر مرد نيك را.

مال نيكو چو يافت مرد نكو *** گشت معمور دين و دنيى او(2)المؤمن بمنزلة الطّير في أوكارها و اللّه يرزقها بغير حيلة.(33)

مؤمنان به منزله مرغانند در آشيان هاى خود. خداى تعالى روزى مى دهد ايشان را بى جدّ و سعى و حيله.

همچو مرغ اندر آشيان مؤمن *** بى حيل روزيش دهد مؤمن *(3)لا وجع كوجع العين و لا همّ كهمّ الدّين.(34)

نيست هيچ دردى چون درد چشم و نيست هيچ غمى چون غم قرض.

هيچ دردى چو درد عين مدان *** هيچ غم در جهان چو دين مدان(4)

مولوى با اشاره به روايت مذكور در دفتر سوم [1774/3] چنين مى سرايد:

گفت پيغمبر كه شيخ رفته پيش چون نبى باشد ميان قوم خويش

• پناه دهنده.الشّيخ فى قومه كالنّبيّ فى أمّته(35).

1) . ر. ك: احياء علوم الدين، ج 3، ص 345 و ج 4، ص 152؛ حلية الأولياء، ج 10، ص 5؛ و در مسند احمد: ج 4، ص 197، با اين عبارت آمده: «نعم المال الصالح للمرء الصالح». مولوى با اشاره به مضمون روايت فوق دفتر اول [984/1] چنين سروده است:

2) . حديثى بدين عبارت در جوامع روايى پيدا نشد.

3) . در كنز العمّال، ج 16، ص 120، ح 44133، با اين عبارت آمده: «لا همّ كهمّ الدين و لا وجع كوجع العين».

4) . ر. ك: احاديث و قصص مثنوى، ص 284؛ مشكاة الانوار، على طبرسى، ص 169، دار الكتب الاسلامية، چاپ دوم: 1385 ه‍ -؛ جامع الاخبار، محمد بن محمد شعيرى سبزوارى، ص 242، تحقيق: علاء آل جعفر، نشر مؤسسه آل البيت (ع)، چاپ اول: 1414 ه‍ -؛ در دو منبع اخير با اين عبارت آمده: «الشيخ فى أهله كالنبيّ في أمته».

شيخ در ميان قوم خود، همچون پيغمبر است در ميان امّت خود.

شيخ در قوم خويش بى ريبت *** همچو پيغمبر است در امّت(1)لا إيمان لمن لا أمانة له و لا دين لمن لا عهد له.(36)

نيست ايمان آن كسى را كه نيست امانت مر او را، و نيست دين مر آن كسى [را] كه عهد نيست مر او را.

نبودت گر امانت، ايمان نيست *** نبودت دين، چو عهد و پيمان نيست(2)لا إسلام لمن لا صلاة له.(37)

اسلام ندارد كسى كه نمازگزار نيست.

مصطفى گفت اهل ايمان را *** نيست اسلام بى نمازان را(3)و لا صلاة لمن لا زكاة له.(38)

و نيست نماز كسى را كه زكات مال نمى دهد.

و آن كه ندهد زكات مال، رسول *** گفت نبود نماز او مقبول(4)بعثت بجوامع الكلم.(39)

مبعوث شده ام به جوامع كلم.

گفت سيّد كه قادر قيّوم *** بعث من كرد بر جميع علوم


1) . ر. ك: مجموعه ورّام، ابو الحسين ورّام بن ابى فراس، ج 2، ص 226، دار الكتب الاسلامية، تهران؛ جامع الاخبار: ص 187؛ نوادر الراوندى، سيد فضل اللّه راوندى، ص 5، مطبعه حيدريه، نجف، چاپ اول: 1370 ه‍ -.

2) . در بحار الأنوار، ج 75، ص 412، با اين عبارت آمده: «لا اسلام لمن لا ورع له».

3) . ر. ك: مشكاة الانوار، ص 46

4) . ر. ك: صحيح مسلم، ابو الحسين مسلم بن حجاج قشيرى نيشابورى، ج 2، ص 64، دار الفكر، بيروت؛ كنز العمّال، ج 11، ص 406، ح 31899

.(1)خصّ بالبلاء من عرف النّاس و عاش بينهم من لم يعرفهم.(40)

مخصوص شد به بلا آن كس كه بشناخت مردم را و به حضور زيست در ميان مردم آن كس كه نشناخت ايشان را.

هر كه مردم شناس شد، به بلا *** مبتلا گشت و درد و رنج و عنا

و آنكه نشناخت مردم جاهل *** مى زيد در زمانه چون عادل(2)

(42و43) . در منبع زير با اين عبارت آمده است: «السخي قريب من اللّه قريب من الناس قريب من الجنة و البخيل بعيد من اللّه بعيد من الناس قريب من النار»، احياء علوم الدين، ج 4، ص 322

الغنى غنى القلب لا غنى المال.(41)

توانگرى، توانگرى دل است نه توانگرى مال.

چون ز مالت نشد غنى حاصل *** باش عادل صفت، توانگر دل

(42) البخيل لا يدخل الجنّة و إن كان عابدا.(42)

بخيل نمى رود در بهشت، اگرچه عابد باشد.

گرچه باشد ز عابدان بى قيل *** نرود در بهشت مرد بخيل

(43) و السّخى لا يدخل النّار و لو كان فاسقا.(43)

و كرم دار نمى رود به دوزخ، اگرچه فاسق باشد.

مرد فاسق اگر كرم داراست *** ايمن از شرّ دوزخ و نار است


1) . با اندكى اختلاف: مسند الشهاب، ج 1، ص 343، ح 381

2) . ر. ك: كنز العمّال، ج 3، ص 727، ح 8591؛ بحار الانوار، ج 31، ص 420

.(1)كثرة السّؤال يجرّ إلى الفقر.(44)

خواست كردن بسيار از مردم مى كشد مرد را به فقر و درويشى.

كثرت خواهش از پى پيشى *** مى كشد مرد را به درويشى(2)من بلغ أربعين سنة و لم يأخذ العصا فعصى.(45)

هركس كه رسيد به چهل سالگى و عصا به دست نگرفت، عاصى است.

مرد چل ساله دانى و قاصى *** گر نگيرد عصا شود عاصى(3)

مولوى با اشاره به روايت فوق در دفتر اول [2321/1] چنين مى سرايد:

گفت پيغمبر قناعت چيست گنج گنج را تو وانمى دانى ز رنج

القناعة كنز لا يفنى.(46)

قناعت گنجى است كه فانى نمى شود.

تلف مال هست نادانى *** گنج قانع نمى شود فانى(4)حبّ الدّنيا رأس كلّ خطيئة.(47)

دوستى دنيا سر همه گناهان است.

سر هر جرم و هر خطا به يقين *** حبّ دنياست اى سرآمد دين


1) . ر. ك: الخلاف، شيخ طوسى، ج 3، ص 288، نجف، دار الكتب العلمية، با اين عبارت آمده: «كثرة السؤال يوجب...»؛ و در غرر الحكم و درر الكلم، عبد الواحد آمدى تميمى، ترتيب عبد الحسين دهينى، ص 296، ح 24، دار الصفوة، بيروت، چاپ اول: 1413 ه‍ -، با اين عبارت آمده: «كثرة السؤال تورث المال».

2) . در احقاق الحق، نور الله حسينى مرعشى تسترى، ج 1، ص 44، با تعليقه آيت الله مرعشى نجفى، نشر مكتبه آيت اللّه مرعشى نجفى، قم - ايران، با اين عبارت آمده: «من بلغ أربعين و لم يحمل العصا فقد عصى».

3) . در كنوز الحقائق، عبد الرءوف بن على مناوى حدادى شافعى، ج 2، ص 31، دار الكتب العلمية، بيروت؛ و در احياء علوم الدين، ج 5، ص 231 با اين عبارت آمده است: «القناعة مال لا ينفد».

4) . ر. ك: كافى، ج 2، ص 131 و ص 317؛ مجموعه ورّام: ج 1، ص 128

...(1)عزّ الدّنيا بالمال و عزّ الآخرة بالأعمال.(48)

عزت دنيا به مال است و عزت آخرت به اعمال است.

عزّت و جاه دنيى از مال است *** عزّت آخرت ز اعمال است(2)عدل ساعة خير من عبادة سبعين سنة.(49)

يك ساعت عدل پادشاه، بهتر است از عبادت هفتادساله كه در غفلت گذرانيده باشد.

عدل يك ساعت اى دل از سلطان *** به ز هفتادساله طاعت دان(3)الدّنيا مزرعة الآخرة.(50)

خانه دنيا زراعتگاه آخرت است.

دار دنياى دون بر آگاه *** آخرت را بود زراعتگاه(4)ترك الدّنيا رأس كلّ عبادة.(51)

دست داشتن از كار و بار دنيا سر همه عبادت هاست.

ميل دنيا ز عرف و عادات است *** ترك دنيا سر عبادات است


1) . در مجموع الغرائب و موضوع الرغائب، تقى الدين ابراهيم بن على كفعمى، ص 461، نرم افزار معجم مداخل، با اين عبارت آمده: «الدنيا بالاموال و الآخرة بالأعمال».

2) . ر. ك: مشكاة الانوار، ص 316؛ بحار الانوار، ج 68، ص 352

3) . ر. ك: مجموعه ورّام، ج 1، ص 92؛ بحار الانوار، ج 63، ص 225 و ص 353؛ و ج 101، ص 109؛ احياء علوم الدين، ج 4، ص 14

4) . ر. ك: نص النصوص، ص 372، نرم افزار معجم مداخل.

(25) سيّد القوم خادمهم.(1)

مهتر قوم، خدمتكار ايشان است.

خدمت اجنبى كن و خويشان *** تا كه گردى تو مهتر ايشان(2)أكرموا الضّيف و لو كان كافرا.(53)

گرامى داريد مهمان را و اگرچه كافر باشد.

گر تو را كافرى شود مهمان *** با وى اكرام بايد و احسان(3)شرّ النّاس من أكل وحده.(54)

بدترين مردمان كسى است كه طعام، به تنهايى خورد.

خوردنى هر كه مى خورد تنها *** او بود بدترين خلق خدا(4)الضّيف إذا نزل نزل برزقه و إذا خرج [خرج] بذنوب أهله.(55)

مهمان چون فرود آيد، فرود آيد به روزى [خود] و چون بيرون رود ببرد گناه اهل آن خانه را.

ميهمان روزى آورد همراه *** وقت رفتن برد جميع گناه(5)المؤمنون إخوة.(56)

به درستى كه مؤمنان برادران يكديگرند.

اهل ايمان برادران باشند *** مشفق يكدگر به جان باشند


1) . ر. ك: من لا يحضر الفقيه، ج 4، ص 378؛ كنز العمّال، ج 9، ص 40، ح 24834

2) . ر. ك: بحار الانوار، ج 63، ص 370

3) . ر. ك: عوالي اللّئالي، ج 1، ص 287

4) . در كنز العمّال، ج 9، ص 242، ح 25836، با اين عبارت آمده: «إذا دخل الضيف على القوم دخل برزقه و إذا خرج، خرج بمغفرة ذنوبهم».

5) . ر. ك: كافى، ج 2، ص 433 و ج 5، ص 30؛ السنن الكبرى، ج 10، ص 231؛ بحار الانوار، ج 67، ص 275

.(1)من عشق و كتم و عفّ و مات فقد مات شهيدا.(57)

هر كه عاشق شود و پوشيده دارد آن عشق را و عفّت ورزد و بميرد پس به درستى كه شهيد مرده است.

عشق پاك آنكه او نهان ورزيد *** چون در آن عشق مرد هست شهيد(2)ربّ صائم ليس من صيامه إلاّ الجوع و العطش.(58)

بسا روزه دار كه نيست او را از روزه خود حاصلى جز گرسنگى و تشنگى!

اى بسا روزه دار كز صومش *** نيست حاصل بغير جوع و عطش(3)إِذٰا أَرٰادَ اَللّٰهُ بِقَوْمٍ‌ خيرا مطّرهم باللّيل و شمّسهم بالنّهار.(59)

چون خواهد خداى تعالى به قومى نيكى را، باران دهد ايشان را به شب و آفتاب دهد ايشان را به روز.

نظر رحمت است از جبّار *** مطر ليل و آفتاب نهار(4)كرّموا أولادي الصّالحون للّه و الطّالحون لي.(60)

گرامى داريد فرزندان مرا، صالحان را از براى خدا، و غير صالحان را از براى دوستى من.

اين چنين گفت سيّد ابرار *** كاهل بيت مرا گرامى دار

طالحان را براى حرمت من *** صالحان بهر ايزد ذو المن


1) . ر. ك: احياء علوم الدين، ج 3، ص 157؛ تخريج أحاديث الإحياء، ح 2524

2) . ر. ك: مسند الشهاب، ج 2، ص 309، ح 1424؛ فضائل الأشهر الثلاثة، شيخ صدوق، ص 144، تحقيق: ميرزا غلام رضا عرفانيان، دار المحجة البيضاء، بيروت، چاپ دوم: 1412 ه‍ -؛ مجموعه ورّام، ج 2، ص 183؛ در دو منبع اخير با اين عبارت آمده: «ربّ صائم حظّه من صيامه الجوع و العطش».

3) . با اندكى اختلاف: بحار الانوار، ج 58، ص 334؛ قصص الأنبياء، قطب الدين راوندى، ص 236، تحقيق: غلام رضا عرفانيان يزدى، مؤسسة المفيد، بيروت، چاپ اول: 1409 ه‍ -.

4) . ر. ك: نظم اللّئالي (سؤال و جواب)، محمد باقر مجلسى، ص 365، نرم افزار معجم مداخل؛ و با اندكى اختلاف: مستدرك الوسائل، ج 12، ص 376

ترجمه دعاى صباح

درآمد

دعاى صباح از ادعيه پرمغز و پرمحتوايى است كه به امير مؤمنان (ع) منسوب است. آن حضرت اين دعا را از رسول خدا (ص) آموخت و هر صبح آن را مى خواند.

علامه مجلسى(1)ابتدا اين دعا را از كتاب «اختيار المصباح» (نوشته سيد بن باقى قرشى به سال 653 ه‍ -. ق و از معاصران سيد بن طاوس) نقل مى كند.(2)

از كتاب «اختيار المصباح» فعلا نسخه اى در دست نيست، اما افندى صاحب «رياض العلماء» و خوانسارى نويسنده «روضات الجنات(3)» آن را ديده اند. علامه مجلسى پس از آن مى گويد: اين دعا را در كتب معتبر نيافتم، ولى آن را در نسخه اى يافتم كه مولى درويش محمد اصفهانى بر على بن عبد العالى كركى به سال 939 قمرى قرائت كرده است. پس از


1) . بحار الأنوار (بيروت، مؤسسه إحياء التراث عربى) ج 91، ص 242

2) . امل الآمل، ج 2، ص 360؛ بحار الأنوار، ج 1، ص 38

3) رياض العلماء، ج 3، ص 419؛ روضات الجنات، ج 4، ص 339

آن گويد: سندى ديگر در بعضى كتب براى اين دعا به اين صورت ذكر شده است:

قال الشريف يحيى بن قاسم العلوى: ظفرت بسفينة طويلة مكتوب فيها بخط سيدى و جدّي أمير المؤمنين و قائد الغرّ المحجّلين ليث بني غالب علي بن أبي طالب - عليه السلام و أفضل التحيات - ما صورته، «بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ‌ هذا دعاء علمنى رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم و كان يدعو به فى كل صباح و هو «اللّهمّ يا من دلع لسان الصباح» و كتب فى آخره: كتبه عليّ بن أبي طالب: فى آخر نهار الخميس حادى عشر شهر ذى الحجّة سنة خمس و عشرين من الهجرة.»(1)

برخى از پژوهشگران اسناد ديگرى نيز براى اين دعا معرفى كرده اند.(2)

اين دعا پس از نقل علامه مجلسى مورد توجه عالمان شيعى قرار گرفته و شروح بسيار بر آن نوشته اند. علامه تهرانى در الذريعه بيش از 24 شرح و ترجمه بر اين دعا ذكر مى كند(3). تاكنون 9 شرح از دعاى صباح به چاپ رسيده كه عبارتند از:

1 - شرح دعاى صباح، ملا هادى سبزوارى، تحقيق: دكتر نجفقلى حبيبى، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، 1372.

2 - شرح دعاى صباح، حاج شيخ محمّد امامى نجفى خوانسارى، چاپ سنگى.

3 - شرح دعاى صباح، ميرزا مصطفى خان منشى باشى (مدير الممالك)، 1349.

4 - شرح دعاى صباح، شيخ عزيز اللّه محقق نجفى خراسانى.


1) . بحار الأنوار، ج 91، ص 247

2) . شرح دعاى صباح، مصطفى بن محمد هادى خوئى، به كوشش اكبر ايرانى قمى، ص 17-19

3) . الذريعه، ج 13، ص 252 إلى 256

5 - دعاى صباح، ترجمه و تحقيق: سيد على اكبر موسوى.

6 - دعاى صباح، ابو القاسم تقوى قزوينى، 1372.

7 - مفتاح الجناح فى شرح دعاء الصباح، عبد الرسول مدنى كاشانى، كتابخانه مدنى كاشانى، 1366.

8 - مفتاح الفلاح، ملا اسماعيل بن محمّد حسين مازندرانى اصفهانى خواجوئى، آستان قدس رضوى، مشهد، 1373.

9 - شرح دعاى صباح، مصطفى بن محمد هادى خوئى، به كوشش اكبر ايرانى قمى، تهران، نشر ميراث مكتوب، 1375 شمسى.

افزون بر اينها، شروح بسيارى از دعاى صباح در كتابخانه ها موجود است كه به زيور طبع درنيامده است. از اين شروح آنچه ما بدان دست يافته ايم عبارت است از:

1 - شرح دعاى صباح، محمّد جعفر شيرازى، تاريخ نگارش 1105، نسخه شماره 3508، كتابخانه آيت اللّه العظمى نجفى مرعشى.

2 - شرح دعاى صباح، قطب الدين محمّد حسينى نيريزى، تاريخ نگارش 1159، نسخه هاى شماره 4092-9511-1173، كتابخانه آيت اللّه العظمى نجفى مرعشى.

3 - شرح دعاى صباح، على رضا ابن محمّد باقر كرمانى كوهبنانى، تاريخ نگارش قرن 14، نسخه شماره 1976، كتابخانه آيت اللّه العظمى نجفى مرعشى.

4 - شرح دعاى صباح، ملا محمّد باقر بن محمّد تقى مجلسى (متوفاى 1110 ق.) نسخه شماره 1130، كتابخانه آيت اللّه العظمى نجفى مرعشى.

5 - شرح دعاى صباح، سيد محمود بن ابى نصر حسينى جامى، نسخه هاى شماره 6543 و 386، كتابخانه آيت اللّه العظمى نجفى مرعشى.

6 - شرح دعاى صباح، شيخ احمد بن حسن يزدى مشهدى، نسخه

شماره 2407، كتابخانه آيت اللّه العظمى نجفى مرعشى.

7 - شرح دعاى صباح، محمّد صادق بن زين العابدين، تاريخ نگارش قرن 11، نسخه شماره 21، كتابخانه آيت اللّه العظمى نجفى مرعشى

8 - شرح دعاى صباح، نور الدين شريف حسينى شوشترى معروف به امير سيّد، تاريخ نگارش قرن 13، نسخه شماره 2880، كتابخانه مسجد اعظم قم.

9 - شرح دعاى صباح، محمّد هادى بن محمّد صالح مازندرانى، تاريخ نگارش 1108، نسخه شماره 1377، كتابخانه مسجد اعظم قم

10 - شرح دعاى صباح، صدر الدين سلطان ابراهيم امينى، نسخه شماره 1898، كتابخانه مدرسه فيضيه قم، و نسخه شماره 2/2457 كتابخانه دانشگاه تهران.

11 - شرح دعاى صباح، محمّد على بن محمّد نصير گيلانى، نسخه شماره 4294، كتابخانه مجلس شوراى اسلامى

يكى از شروحى كه تاكنون منتشر نشده، شرح سيد محمود بن ابى نصر جامى است. از اين شرح دو نسخه با اين مشخصه ها در دست است:

الف: نسخه كتابخانه حضرت آيت الله نجفى مرعشى به شماره 386.

اين نسخه داراى هشت صفحه و هر صفحه داراى 24 سطر است، كه صفحات 2 تا 9 يك مجموعه بدان اختصاص دارد و زمان كتابت آن معلوم نيست.

ب: نسخه شماره 6543 همان كتابخانه. اين نسخه داراى پنج صفحه است كه صفحات 15 تا 19 يك مجموعه را به خود اختصاص داده است، زمان كتابت و نام كاتب اين نسخه نيز معلوم نيست.

در تصحيح اين شرح، نسخه الف را مبنا قرار داده و اختلاف نسخ در پاورقى ها مشخص شده است.

گفتنى است كه از مؤلف، شرح حالى در كتب تراجم و معاجم به دست ما نرسيده است.

تصویر

A17

تصویر

A18

بسم الله الرحمن الرحيم

سپاس بى قياس حضرت واجب الوجودى را - جلّ جلاله و عمّ نواله - كه زبان صبح نورانى از كام شب ظلمانى بيرون آورد تا اين كلام با نظام، كه «من أخلص للّه اربعين صباحا ظهرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه» به سمع خفتگان خواب غفلت رساند. الحمد للّه على جزيل نواله. و درود نامحدود بر آن بلبل نغمه سراى «انا افصح» و گل بستان «انا املح»، مشرّف به تشريف «وَ مٰا أَرْسَلْنٰاكَ إِلاّٰ رَحْمَةً لِلْعٰالَمِينَ‌»(1)و پيشواى «كنت نبيّا و آدم بين الماء و الطّين» آن كه دعاى صباح و مساى اهل زمين و آسمان است - صلى اللّه على محمّد(2)و آله -.

و بعد معروض مى دارد، فقير حقير، محمود بن ابى نصر الجامى، كه اين ترجمه اى است به زبان فارسى، از براى دعاى صباح كه منسوب است به حضرت اميرالمؤمنين و امام المتقين، غالب كلّ غالب و المطلوب لكلّ طالب، اسد الله الغالب علي بن أبي طالب - عليه الصلاة و السّلام - و هذا أوان الشّروع في المقصود اقول متوكّلا على المهيمن المعبود: بدان كه در نسخه هاى اين دعا اختلاف بسيار بود، اما نسخه اى پيدا شد كه به دو واسطه تصحيح يافته بود به [نسخه اى] كه حضرت اميرالمؤمنين - عليه السلام - به خط كوفى بر ورق آهو نوشته بودند و چون بر اين نسخه اعتماد بيش تر بود آن را اصل


1) . سوره انبياء، آيه 107

2) . ب: عليه.

ساخت(1)، و ديگر آن را غير اصل، و در آن مواضع اختلاف اشارتى بر آن كرد. و كان بخطّه عليه السلام مكتوبا على اوّل الدّعاء: هذا دعاء علّمنيه(2)رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله و سلم - و كان يدعو به في كلّ صباح و في كلّ كربة(3)روى الامام الكامل المعصوم بحر الفضائل و العلوم الثابت في مقام الرضا بالشّدّة و الرخاء(4)ابي الحسن علي بن موسى الرضا - عليه السلام و على آبائه التحيّة و الثّناء - أنّه قال: بلغنا هذا الدّعاء المبارك المعتبر المسمّى ب‍ - «مفتاح النّجاح» المشهور عند شيعتنا ب‍ - «دعاء الصّباح» و ثبت بالتحقيق أن هذا الورد من واردات جدّنا أمير المؤمنين و إمام المتقين؛ مظهر العجائب و مظهر الغرائب الكوكب(5)الدّرّي على سماء المآثر و المناقب، أبي التراب على ابن ابي طالب - عليه آلاف الصلاة و السلام - من اللّه ذى المواهب. و هذا الدعاء كنز من كنوز أسرار الولاية، و درّ مكنون من بحر العلوم للطالبين بالهداية، و عليه يعتمد الأئمة كلّهم - سلام اللّه عليهم - و صحت الوصية للمحبين من شيعتهم، و اجازوهم بالقراءة، لينتفعوا بآثارهم و ليستضيئوا(6)بأنوارهم فإن فى هذا الدعاء من اللّه تعالى أمانا من جميع البلاء و حفظا من سوء القضاء و الحمد للّه وحده. ربّ ألهمنى لتحقيق المقام، ثمّ وفّقني لإتمام المرام.

بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ‌

[1] (اللّهمّ يا من دلع لسان الصّباح بنطق تبلّجه)

در صحاح است كه «دلع لسانه»؛ أخرجه؛ يعنى بيرون آوردن زبان خود را و «صباح» بامداد است و «نطق» گفتار و «تبلج» از بلج است و بلج روشن شدن، و معناى تركيب اين است كه: اى آن كسى كه بيرون آوردى زبان صباح را به ملابسه گفتار روشن او؛ و خلاصه


1) . ب: ساخته.

2) . هذا دعاء علمنى رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله - بحار الانوار (بيروت، مؤسسه احياء التراث عربى) ج 91، ص 247

3) . ب: كربة ثم كلامه - عليه السلام -.

4) . ب: الرجاء.

5) . ب: الكواكب.

6) . ب: و يستضئوا.

معنا آن است كه: اى آن كسى كه بيرون آوردى روز روشن را از شب تاريك و اين نعمتى است عظيم، زيرا كه مدار(1)حيات انسان بر غذاست(2)و زمان تحصيل آن روز است چنان چه خداى تعالى فرموده است: (و جعلنا النّهار معاشا)(3)چون فقره اول اين دعا حمد خداست برآوردن صباح، اين دعا را دعاى صباح نام نهادند.

[2] (و سرّح قطع اللّيل المظلم بغياهب تلجلجه)

«تسريح» به معناى ارسال آمده است؛ يعنى فرو گذاشتن، و اينجا به معناى فانى ساختن است. و «قطع» جمع قطعه است و قطعه پاره اى است از او، و مظلم تاريك و ليل مظلم شبى است كه در او مهتاب نباشد و «غياهب» جمع غيهب است و غيهب ظلمت و تاريكى، و «تلجلج» به معناى تحرك است و معناى تركيب اين است كه اى آن كسى(4)كه فانى ساختى پاره هاى شب تاريك را با تاريكى هاى حركت كننده او، و خلاصه سخن آن است كه اى آن كسى كه فانى ساختى پاره هاى شب تاريك را با تاريكى هاى او.

[3] (و أتقن صنع الفلك الدّوار في مقادير(5)تبرّجه)

«إتقان» محكم كردن است و «صنع» كردن. «دوار» نيك گردنده است و «مقادير» جمع مقدار است و مقدار معروف است؛ و «تبرج» اظهار زينت است و اينجا به معناى زينت است. معناى تركيب اين است كه: اى آن كسى كه محكم آفريدى فلك نيك گردنده را در مقدارهاى زينت او؛ يعنى هر يك را آن مقدار زينت كه مناسب او است دادى از كواكب و غير آن و آن را كه كوكب نمى بايست، ندادى.

[4] (و شعشع ضياء الشّمس بنور تأجّجه)

«شعشعه» افروختن است و «ضياء» نور، هر دو روشنى است و «تأجّج» روشن شدن است و معناى تركيب اين است كه: اى آن كسى كه افروختى روشنى آفتاب را به


1) . ب: مداد.

2) . ب: غدا.

3) . سوره نبأ، آيه 11

4) . ب: آن كس.

5) . بمقادير (خ ل).

نور روشن او، و مى تواند بود كه «تأجّج» از «أجيج» باشد، كه زبانه(1)زدن آتش است. و معناى كلام چنين شود كه: اى آن كسى كه برافروختى روشنى آفتاب را به نور او، كه هم چو [ن] زبانه آتش است.

[5] (يا من دلّ على ذاته بذاته)

«دلالت» راه نمودن است و معناى كلام آن است كه: اى آن كسى كه راه نمودى ما را، بر شناخت ذات، و صفات خود به ذات خود.

[6] (و تنزّه عن مجانسة مخلوقاته)

«تنزه» دور بودن است و «مجانست» به معناى مشاركت در ماهيت مى آيد و معناى كلام آن است: اى آن كسى كه دورى از اين كه شريك باشند مخلوقات تو با تو در ماهيت، و دليل بر اين است كه، بر تقدير اشتراك لازم مى آيد كه واجب، ممكن شود و ممكن، واجب و هر دو محال است.

[7] (و جلّ عن ملائمة كيفيّاته)

«جلال» بزرگى است به حسب قدر. و «ملائمت» به معنى موافقت است و «كيفيت» چگونگى، و مراد اينجا صفت است. و معناى كلام آن است كه: اى آن كسى كه بزرگى از اين كه، موافق باشد صفات تو، با صفات مخلوقات تو.

[8] (يا من قرب من خطرات(2)الظّنون)

«قرب» نزديكى است، «خطور» درآمدن چيزى است در دل، و «ظن» گمان است و اينجا به معناى اعتقاد است. معناى كلام آن است كه: اى آن كسى كه نزديكى به اعتقاداتى كه در دل مى گذرد و اين كنايت است، از دانستن ذات و صفات او.

[9] (و بعد عن ملاحظة(3)العيون)

«بعد» دورى است و «ملاحظه» از لحظه است و لحظه به گوشه چشم، در كسى


1) . ب: كه از زبان زدن.

2) . ب: خواطر.

3) . لحظات (خ ل).

نگريستن و معناى كلام آن است كه: اى آن كسى كه دور شده، از اين كه ببيند، چشم ها تو را؛ يعنى هنوز هيچ چشمى تو را نديده است.

[10] (و علم بما كان قبل أن يكون)

يعنى دانا بودى به هرچه موجود شده پيش از آن كه موجود شود.

[11] (يا من أرقدني في مهاد أمنه و أمانه)

«إرقاد» خوابانيدن است و اينجا مراد آسوده ساختن است و «مهاد» بستر و خوابگاه است و «أمن» و «أمان» به يك معناست و در صحاح است كه «الأمن ضد الخوف؛ يعنى امن ضدّ ترس است». و معناى كلام آن است كه: اى آن كسى كه آسوده ساختى مرا و خلاصى دادى از جميع شدت ها و تعب هاى دنيوى و اخروى به واسطه درآوردن در امن وامان خود.

[12] (و أيقظني إلى ما منحني به من مننه و إحسانه)

«إيقاظ» از خواب بيدار كردن است و مراد اينجا راه نمودن است و «منح» عطاست و «منن» جمع منّت است و منّت نعمت و «إحسان» نيك است. و معناى كلام آن است كه: اى آن كسى كه راه نمودى مرا به سوى نعمت ها كه عطا كرده به من و به سوى نيكى خود.

[13] (و كفّ أكفّ السّوء عنّي بيده و سلطانه)

«كفّ‌» بازداشتن است و «أكفّ‌» جمع كف است و كف از بند سردست تا پيش انگشتان است و مراد از كف در اينجا تمام دست است و «سوء» بدى است و «يد» به معناى قدرت است و «سلطان» به معناى سلطنت است؛ يعنى مغلوب ساختن. و معناى كلام آن است كه: اى آن كسى كه باز داشتى دست هاى بدى را از من، به قدرت و غالبيّت خود.

[14] (صلّ اللّهمّ على الدّليل إليك فى اللّيل الأليل)

«صلات» اينجا به معناى رحمت است و «ليل الأليل» شب نيك تاريك. و معناى كلام آن است كه: رحمت كن خداوندا هر كسى كه راهنماست خلق را به سوى حضرت

تو در شب تاريك كفر و ضلالت. و مراد ازين راهنما حضرت رسالت است - صلى اللّه عليه و آله و سلم -.

[15] (و الماسك(1)من أسبابك بحبل الشّرف الأطول)

«ماسك» چنگ در زده است و «اسباب» جمع سبب است و سبب آن است كه، وسيله حصول چيزى شود و «حبل» ريسمان است و «شرف» بزرگى است و «اطول» درازتر. و معناى كلام اين است كه: رحمت كن خداوندا بر كسى كه چنگ در زده از ميان سبب هاى تو، كه وسيله شرف دنيا و آخرت مى شوند به سبب شرفى كه سبب شرف رفيع ترين سبب هاست. و درين كلام اشارت است بدان كه، حضرت رسالت - صلى اللّه عليه و آله و سلم - افضل است از ملائكه.

[16] (و النّاصع الحسب في ذروة الكاهل الأعبل)

«ناصع» خالص است و «حسب» آن است كه شماره كنند از فضل خود و فضل پدران خود و «ذروه» و «كاهل» هر دو بلندى است و «اعبل» سنگ سفيد است و مراد اينجا ظاهر و مكشوف است. و معناى كلام آن است كه: رحمت كن خداوندا بر كسى كه خالص است حسب او، يعنى كمالات او از آميختگى شك و ريب، چنين كمالاتى كه واقع است در بلندى كه ظاهر و مكشوف است بر همه خلق.

[17] (و الثابت القدم على زحاليفها في الزّمن الأوّل)

«ثابت» به معناى استوار است و «زحاليف» جمع زحلوفه است و زحلوفه لغزيدن است و «زمن» به معناى زمان است. و معناى كلام اين است كه: رحمت كن خداوندا بر كسى كه ثابت و استوار بود قدم عدل كامل او، از لغزيدن در زمان اول؛ يعنى اول فطرت و هرگاه در اول فطرت كه زمان نقصان عقل است، عقل آن حضرت محفوظ باشد از لغزيدن و ميل نكند از نهج قويم و طريق مستقيم، در باقى ازمنه كه زمان كمال عقل است، به طريق اولى(2)محفوظ خواهد بود از لغزيدن. پس خلاصه كلام آن خواهد بود كه، هميشه


1) . المتمسّك (خ ل).

2) . ب: اول.

استوار بود قدم عقل كامل آن حضرت و هرگز نلغزيد و ميل نكرد از نهج استقامت.

[18] (و على آله الأخيار(1)المصطفين الأبرار(2)

«آل رسول» اهل بيت اوست و «اخيار» جمع خير است و خير نيكى و «مصطفين» جمع مصطفى است و مصطفى برگزيده و «ابرار» جمع برّ است و برّ نيكوكار. معناى كلام اين است كه: رحمت كن خداوندا، بر اهل بيت او كه نيكان و برگزيدگان و نيكوكاران اند.

[19] (و افتح اللّهمّ لنا مصاريع الصّباح بمفاتيح الرّحمة و الفلاح)

«فتح» گشادن است و «مصاريع» جمع مصراع است و مصراع درى دو لخت(3)است و «مفاتيح» جمع مفتاح است و مفتاح كليد و «فلاح» فيروزى است. و معناى كلام اين است كه: بگشاى خداوندا، از براى ما درهاى صباح را، به كليدهاى رحمت و فيروزى.

[20] (و ألبسنى اللّهمّ من أفضل خلع الهداية و الصلاح)

«الباس» جامه پوشيدن است و «خلع» جمع خلعه است و خلعه جامه فاخر و «صلاح» ضد فساد است. معناى كلام اين است كه: بپوشان مرا، از فاضل ترين خلعت هاى هدايت و صلاح نفس.

[21] (و أغرس اللّهمّ بعظمتك في شرب جناني ينابيع الخشوع)

«غرس» درخت نشانيدن است و «شرب» به كسر شين، زمين آب خورده و «جنان» به فتح جيم، دل است و «ينابيع» جمع ينبوع است و ينبوع چشمه و «خشوع» فروتنى است. و معناى كلام اين است كه: بنشان خداوندا، درخت عظمت و بزرگى خود را در زمين آب خورده دل من، در حالى كه آن زمين دل من، چشمه هاى خشوع و خضوع است. و در نسخه غير اصل چنين است كه: نيابيع الخشوع (به تقدم نون بر ياء) و نيابيع از نيع است و نيع نهال.


1) . الطاهرين الأبرار (خ ل).

2) . الأخيار (خ ل).

3) . لخت: لنگه، درى دو لختى: در دو لنگه اى، مصراع يك لنگه از دو لنگه در.

و معناى كلام برين تقدير اين نوع خواهد بود كه بنشان خداوندا، به جهت عظمت و بزرگى خود در زمين آب خورده دل من، نهال هاى خشوع و خضوع را؛ و اين معنا ظاهرتر است.

[22] (و أجر اللّهمّ لهيبتك(1)من آماقي زفرات الدّموع)

«اجرا» روان كردن است و «هيبت» ترس و «آماق» جمع موق است و موق گوشه چشم است از طرف بينى، و «زفرات» جمع زفره و زفره حرارت و «دموع» جمع دمع است و دمع اشك. و معناى كلام اين است كه: روان گردان به واسطه ترس خود از كنج هاى چشم من اشك هاى گرم را.

[23] (و ادّب اللّهمّ نزق الخرق منّي بأزمّة القنوع)

«تأديب» به صلاح آوردن است و «نزق» به فتح اول و سكون ثانى خفت است و «خرق(2)به فتح اول و ثانى شره نفس است و عدم قناعت و «ازمّه» جمع زمام است و زمام مهار و «قنوع» به معناى قناعت است. و معناى [كلام] آن است كه: اصلاح كن خداوندا سبكى نفس مرا، كه به واسطه عدم قناعت اوست به زمام هاى قناعت؛ يعنى به قناعت اصلاح آن سبكى كن.

[24] (الهي ان لم تبتدئني الرّحمة منك بحسن التّوفيق فمن السالك بي اليك في واضح الطّريق)

«بدايت» اينجا به معناى سبقت است و «حسن» نيكى است و «توفيق» مهيا ساختن اسباب كارى است و «سالك» رونده است و «واضح» روشن است. و معناى كلام آن است كه: خداوندا اگر سبقت نگرفت رحمت تو بر من و مهيا نساختى اسباب مرادات من مهيا ساختن نيكو، پس كه برنده بودى مرا به راه روشنى كه سبب وصول به مقصودات و مطلوبات صورى و معنوى و دنيوى و اخروى من شدى.


1) . بهيبتك (خ ل).

2) . ب: در نسخه اصل خرق به ضم خاء معجمه و را مهمله نوشته شده بود.

[25] (و إن أسلمتني أناتك لقائد الأمل و المنى فمن المقيل عثراتي من كبوات الهوى)

«اسلام» اينجا به معناى واگذاشتن است و «اناة» تأخير است و «قائد» كشنده است و «أمل» اميد است و «منى» جمع منيّة است و منيّه آرزو و «مقيل» عفوكننده گناه است و «عثرات» جمع عثره است و عثره لغزيدن، و در لغت است: «كبوات الهوى» افتادن هاى هوس. و معناى كلام آن است كه: اگر واگذارد تأخير تو مرا به كشنده اميدها و آرزوها، پس كيست كه عفو كند و بر طرف سازد لغزيدن هاى مرا كه به واسطه افتادن هاى هوا و هوس هوس نفس پيدا شود؛ و خلاصه معنا اين است كه: اگر تو تأخير كنى در يارى دادن من و واگذارى مرا به آرزوهاى من، پس كيست كه بر طرف سازد گناهان مرا، كه به واسطه هوا و هوس نفس پيدا شود.

[26] (و إن خذلني نصرك عند(1)محاربة النّفس و الشّيطان فقد وكلني خذلانك(2)إلى(3)حيث النّصب و الحرمان)

«الخذلان» فروگذاشتن، «النصر» يارى دادن، «المحاربه» با كسى جنگ كردن. وكل الأمر إليه؛ كار به وى باز گذاشتن. «النصب» رنج. «الحرمان الخذلان(4)نوميدى. و معناى كلام اين است كه: اگر فروگذارد مرا يارى دادن تو در وقت جنگ و نزاع شيطان با من پس به تحقيق كه واگذاشته باشد خذلان تو مرا به رنج و نوميدى؛ يعنى در وقت نزاع نفس و شيطان با من اگر تو مددكارى من نكنى من در رنج و حرمان خواهم افتاد.

[27] (إلهي أ تراني ما أتيتك إلاّ من حيث الآمال)

«الرؤية» ديدن، «الإتيان» آمدن. و معناى كلام اين است كه: خداوندا، مى بينى مرا كه آمده باشم به جناب تو، مگر از جهت آرزوهاى نفس؛ يعنى هميشه رجوع من به


1) . عن (خ ل).

2) . نصرك (خ ل).

3) . ب: لا.

4) . ب: الحرمان و الخذلان.

جناب تو، به جهت وايه اى(1)بود از وايه هاى نفس.

[28] (أم علقت(2)بأسباب(3)حبالك إلاّ حين باعدتني(4)ذنوبي عن دار(5)الوصال)

معناى كلام اين است كه: آيا مى بينى كه در آويخته باشم به سبب هايى كه موجب تقرب به حضرت تواند مگر در وقت دور گردانيدن گناهان من مرا از مقام قرب؛ يعنى هرگز دست در سببى كه موجب تقرب به حضرت تو شود نزدم، مگر وقتى كه گناهان من دور گردانده بودند مرا از مقام قرب.

[29] (فبئس المطيّة الّتي امتطت نفسي من هواها)

پس بد مركبى است كه سوار شده او را نفس من كه آن مركب هوا و هوس است.

[30] (فواها لها لما سوّلت لها ظنونها و مناها)

پس بد حالى باد نفس را به جهت آن عمل هاى بدى كه آراسته كرده آن ها را گمان ها و آرزوهاى او از براى او.

[31] (و تبّا لها لجرأتها على سيّدها و مولاها)

و هلاكت باد نفس را به جهت دليرى كردن بر كسى كه طاعت او فرض است و به جهت دليرى كردن بر خداوند خود.

[32] (إلهي قرعت باب رحمتك بيد رجائي)

خداوندا، كوفتم در رحمت تو را به دست اميد خود.

[33] (و هربت إليك لاجئا من فرط أهوائي)

و گريختم به سوى تو در حالى كه پناه گيرنده بودم به تو از بسيارى هواهاى نفس.


1) . وايه در اينجا به معناى، مقصود، حاجت و مراد است كه در لهجه هاى جنوب همچنان به كار مى رود.

2) . علقت اناملى (خ ل).

3) . باطراف (خ ل).

4) . باعدت بى (خ ل).

5) . ضربته (خ ل).

[34] (و علّقت بأطراف حبالك أنامل ولائي)

و درآويختم به طرف هاى دست هاى تو سرهاى انگشتان محبت خود را؛ يعنى محبت و دوستى كه مرا بوده به حضرت تو، وسيله امورى شد كه هر يك از آن امور موجب تقرب اند به حضرت تو.

[35] (فاصفح اللّهمّ عمّا كان(1)أجرمته من زللي و خطائى(2)

پس درگذر خداوندا از گناهانى كه واقع شده از من.

[36] (و أقلني من صرعة دائي)

عفو كن از من گناهانى را كه سبب هلاك من اند.

[37] (إنّك سيّدي و مولاي)

پس به درستى كه تو آن كسى كه فرمانبردارى تو بر من فرض است و تو خداوند منى.

[38] (و معتمدي و رجائي و أنت غاية مطلوبي(3)و مناي في منقلبي و مثواي)

و تكيه بر لطف و كرم تو كرده ام و تو نهايت آرزوهاى منى در دنيا و آخرت.

[39] (إلهي كيف تطرد مسكينا التجأ إليك من الذّنوب هاربا)

خداوندا، چگونه برانى مسكينى را كه پناه آورده است به درگاه تو، و حال آن كه گريزنده است از گناهان خود؟

[40] (أم كيف تخيّب مسترشدا قصد إلى جنابك ساعيا(4)

يا چگونه نوميد گردانى طالب راه راست را كه قصد كرده است به سوى درگاه تو؟

[41] (أم كيف تردّ ظمآن ورد إلى(5)حياضك شاربا)

يا چگونه برگردانى تشنه را كه آمده است به سوى حوض هاى آب رحمت تو كه مى خواهد


1) . كنت (خ ل).

2) . ب: خطاء.

3) . مطلوبى (خ ل).

4) . صاقبا (خ ل).

5) . على (خ ل).

بياشامد از آن آب‌؟

[42] (كلاّ)؛ چنين نيست و نخواهد بود كه برانى از درگاه خود مسكينى را كه پناه آورده باشد به حضرت تو و نوميد گردانى كسى را كه گرسنه آمده باشد به درگاه تو و بازگردانى و آب ندهى تشنه را كه آمده باشد به سوى حوض هاى پرآب رحمت تو. [43] (و حياضك مترعة في ضنك المحول)

و حال آن كه حوض هاى رحمت تو، پرآب است در وقت كمال قحطى آب؛ يعنى هميشه پرآب است و هر چند از آن حوض ها آب بر مى دارند كم نمى شود.

[44] (و بابك مفتوح للطّلب و الوغول)

و در رحمت تو گشاده است از براى آن كه بطلبند از آنجا هرچه خواهند و درآيد در آنجا هر كه خواهد.

[45] (و أنت غاية السّؤل(1)و نهاية المأمول)

و تويى غايت مطلوبات و نهايت مقصودات.

[46] (إلهي هذه أزمّة نفسي عقلتها بعقال مشيّتك)

خداوندا، اين زمامهاى نفس خود را بستم به زانوى بند اراده تو؛ يعنى نفس خود را تابع اراده تو كردم.

[47] (و هذه أعباء ذنوبي درأتها برأفتك(2)و رحمتك)

و اين بارهاى گران گناهان خود را دفع كردم به واسطه رحمت تو.

[48] (و هذه أهوائي المضلّة وكلتها إلى جناب لطفك و رأفتك)

و اين هواهاى نفس خود را كه به راهى مى برند مرا، كه رضاى تو در آن نيست واگذاشتم به لطف تو، و ظاهر است كه لطف و عنايت تو آن خواهد كرد كه بهبود دنيا و آخرت من باشد.


1) . المسئول.

2) . بعفوك (خ ل).

[49] (فاجعل اللّهمّ صباحي هذا نازلا عليّ بضياء الهدى و السلامة(1)و البشرى و العافية في الدّين و الدّنيا(2)

پس بگردان خداوندا، اين صباح مرا فرو آينده بر من به نور هدايت و ايمنى در دين و دنيا.

[50] (و مسائى جنّة من كيد العدى(3)

و بگردان شب مرا سپر و مانع از مكر دشمنان.

[51] (و وقاية من مرديات الهوى)

و نگاه دارنده من از هواهايى كه مخالف شرع باشد.

[52] (إنّك قادر على ما تشاء)

به درستى كه تو قادرى بر هرچه خواهى.

[53] (تُؤْتِي اَلْمُلْكَ مَنْ تَشٰاءُ وَ تَنْزِعُ اَلْمُلْكَ مِمَّنْ تَشٰاءُ‌)

مى دهى پادشاهى را به هركس كه مى خواهى و معزول مى سازى از پادشاهى هركس را كه مى خواهى.

[54] (و تعزّ من تشاء و تذلّ من تشاء)

و عزيز مى گردانى هركس را كه مى خواهى و خوار مى گردانى هركس كه مى خواهى.

[55] (بيدك الخير)

به دست قدرت توست همه نيكى ها.

[56] (إنّك على كلّ شيء قدير *)

به درستى كه تو بر همه چيز قادرى.

[57] (تولج اللّيل في النّهار)

مى آورى بعضى از شب را در روز.


1) . و بالسّلامة (خ ل).

2) . ب: و السلامة و البشرى و العافية فى الدين و الدنيا.

3) . الاعداء (خ ل) اعدائى (خ ل).

[58] (و تولج النّهار في اللّيل)

و درمى آورى بعضى از روز را در شب.

[59] (و تخرج الحىّ من الميّت)

و بيرون مى آورى زنده را از مرده.

[60] (و تخرج الميّت من الحيّ‌)

و بيرون مى آورى مرده را از زنده و مراد از زنده مؤمن است و از مرده كافر.

[61] (و ترزق من تشاء بغير حساب)

و روزى مى دهى هركس را مى خواهى بى حساب.

[62] (سبحانك اللّهمّ و بحمدك)

به پاكى ياد مى كنم تو را خداوندا و قيام مى نمايم به ستايش تو.

[63] (من ذا يعرف قدرك و لا يخافك)

كيست كه بشناسد بزرگى تو را و نترسد از تو.

[64] (و من ذا يعلم ما أنت و لا يهابك(1)

و كيست كه بداند قدرت و قهر تو را و از تو نترسد.

[65] (ألّفت بقدرتك(2)الفرق)

آميزش دادى به قدرت كمال خود فرق مخلوقات را با يكديگر.

[66] (و فلقت برحمتك الفلق)

و روشن ساختى به رحمت خود صبح را.

[67] (و أنرت بكرمك(3)دياجي الغسق)

و روشن ساختى به كرم خود تاريكى هاى شب را؛ يعنى مبدّل ساختى به روز، شب تاريك را يا كم ساختى تاريكى هاى شب را به واسطه نور ماه و ستاره ها.


1) . فلا يهابك (خ ل).

2) . بمشيتك (خ ل).

3) . بقدرتك (خ ل). بلطفك (خ ل).

[68] (و أنهرت المياه من الصمّ الصياخيد عذبا و أجاجا) و روانه ساختى چشمه هاى آب شيرين و شور را از سنگ هاى بسيار محكم.

[69] (و أنزلت من المعصرات ماء ثجّاجا)

و فرو فرستادى از ابرهاى بارنده آب ريزنده را كه باران است.

[70] (و جعلت الشمس و القمر للبريّة سراجا وهّاجا من غير أن تمارس فيما ابتدأ ت به لغوبا و لا علاجا)

و گردانيدى آفتاب و ماه را چراغ مخلوقات بى آنكه در ابتداى خلقت اينها رنجى كشيده باشى و بى آنكه چيزى را وسيله ساخته باشى.

[71] (فيا من توحّد بالعزّ و البقاء و قهر عباده(1)بالموت و الفناء)

اى آن كسى كه يگانه به استمرار وجود از ازل تا به ابد، و غالبى بر بندگان خود به اينكه بميرانى و فانى سازى ايشان را.

[72] (صلّ على محمّد و آله الأتقياء)

رحمت كن خداوندا بر محمّد و آل او كه پرهيزكارانند.

[73] (و اسمع(2)ندائي و استجب دعائي)

و قبول كن طلب مرا و مستجاب گردان دعاى مرا.

[74] (و حقّق بفضلك أملي و رجائي)

و راست بگردان خود اميد مرا.

[75] (يا خير من انتجع(3)لكشف الضّرّ، و المأمول في كل(4)عسر و يسر)

اى بهترين آن كسانى كه خوانده شوند از براى زايل ساختن ضرر و از براى برآوردن حاجت.


1) . العباد (خ ل).

2) . و استمع (خ ل).

3) . دعى لدفع (خ ل).

4) . لكل (خ ل).

[76] (بك انزلت حاجتي)

به تو فروآوردم حاجت خود را نه به غير تو.

[77] (فلا تردّني من سنيّ‌(1)مواهبك خائبا يا كريم يا كريم يا كريم)(2)

پس باز مگردان مرا از بخشش هاى رفيع خود نوميد.

[78] (برحمتك يا أرحم الرّاحمين)؛

به رحمت خود اى رحم كننده ترين ترين رحم كنندگان. تمّت و بالخير عمّت.

(إلهي قلبي محجوب و نفسي معيوب و عقلي مغلوب و هوائي غالب و طاعتي قليل و معصيتي كثير و لساني مقرّ و معترف بالذّنوب، فكيف حيلتي يا ستّار العيوب و يا علاّم الغيوب و يا كاشف الكروب، اغفر ذنوبي كلّها بحرمة محمّد و آل محمّد، يا غفّار يا غفّار يا غفّار و اقض لي حوائجي...).


1) . باب (خ ل).

2) . يا كريم، لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه العلى العظيم (خ ل).

علوم حديث

الفوائد الرجالية از مؤلفى ناشناخته

الفوائد الرجالية

تمهيد

يعدّ علم الرجال من أهم العلوم الإسلاميّة التي عنى بها الفقهاء المسلمون منذ العصور الإسلاميّة الأولى و إلى زماننا هذا، و قد صنّفوا في هذا المجال مصنّفات مطوّلة تارة و مختصرة تارة أخرى.

إنّ علم الرجال له أهميّة خاصّة فإنّه به يتمّ استعلام ما في الأخبار الشريفة المنقولة عن النبي (ص) و آله (ع)، حيث لا يمكن الاطمئنان إلى صدور تلك الروايات و نسبتها للنبي و آله صلوات الله عليهم إلاّ بهذا العلم، كما تتوقّف على هذا العلم معرفة و تمييز الخبر الصحيح عن المزيّف.

إنّ حال هذا العلم بالنسبة إلى فقه أهل البيت عليهم السلام كحال الأصول بالنسبة إلى الاجتهاد. فلا يستغني المجتهد عن علم الرجال في استنباط الحكم الشرعيّ‌، لأنّ الأخبار الشريفة المرويّة عنهم لا تخلو عن احتمال اختلاق بعضها، الأمر الذي يدعو إلى تحقّق الحاجة لهذا العلم المتكفّل لتمييز الصحيح من السقيم.

و بين يديك - عزيزي القارئ - رسالة قد اشتملت على فوائد رجاليّة قيّمة،

قد عثرنا عليها من بين عدد كبير من المخطوطات النفيسة التي حواها تراثنا الإسلامي الكبير.

و قد جرت عادة المحقّقين أن يتعرّفوا على اسم الكتاب ثمّ يتأكّدوا من صحّة نسبته إلى مؤلّفه، إلاّ أنّنا في هذه الرسالة لم نتوصّل إلى معرفة مصنّفها، فهي قد وردت ضمن مجموعة مختلفة، لم يذكر فيها اسم مؤلّفها، و الذي يحتمل قويّا أنّ أستاذ المؤلّف هو المولى على كني الطهراني - صاحب كتاب «توضيح المقال» - على أمل أن نصل فيما بعد لمعرفة شخص المؤلّف إن شاء الله تعالى.

على أنّ النسخة الحاضرة تحمل الرقم (3/4216) في مكتبة آية الله المرعشى، و لم يذكر اسم الناسخ أو تاريخ الانتهاء.

و «الفوائد الرجاليّة» هذه قد اشتملت على جملة مقدّمات:

1 - المقدّمة الأولى: في تعريف علم الرجال و موضوعه و فائدته. تنبيهان:

التنبيه الأوّل: في الفرق بين علم الرجال و علم الدراية.

التنبيه الثاني: في الفحص عن أحوال رجال ادّعى الشيخ عمل الطائفة بما رووه.

و قد ردّ في هذه الرسالة على الحشويّة و الأخباريّة و المنكرين لحجية أخبار الآحاد بدعوى قطعيّة الأحكام بالكتاب و السنّة....

2 - المقدّمة الثانية: في وجه الرجوع إلى علم الرجال، و هل هو من باب اتّباع الفتوى أو قبول الشهادة أو تلقّي الرواية بالقبول أو غير ذلك.

3 - المقدّمة الثالثة: في كيفية الرجوع إلى كتب الرجال.

4 - المقدّمة الرابعة: في أسباب التميّز.

5 - المقدّمة الخامسة: فيما يتعلّق بمعرفة رجال السند قدحا و مدحا، و قد اشتملت على فصول:

الأوّل: في بيان الألفاظ المستعملة في المدح على التوثيق.

الثاني: في أسباب الضعف.

الثالث: في جملة ألفاظ لا يترتّب عليها قبول الرواية و لا ردّها.

و في نهاية المطاف أقدّم خالص الشكر و الدعاء للإخوة في قسم «ميراث حديث شيعه» التابع لمؤسسة دار الحديث، حيث وضعوا الإمكانات اللازمة التي سهّلت لي تحقيق هذه الرسالة، و أخصّ بالذكر الزميل المحقّق الشيخ على صدرائي خوئي الذي لمست فيه حرصا متناهيا على إحياء تراثنا الشيعي الكبير الذي وصل إلينا من أسلافنا صانعي الحضارة الإسلاميّة.

نسأل الله تعالى أن يعمّ النفع بهذه الرسالة، إنّه وليّ التوفيق.

محمد حسين مولوي

30 صفر 1419

مصادر التحقيق

1 - «بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار» لمحمد باقر بن محمد تقي المجلسي (110) جزء، الطبعة الثانية مؤسسة الوفاء - بيروت - لبنان. 2 - «توضيح المقال» لمولى على كني الطهراني المطبوع مع «منتهى المقال في أحوال الرجال» طبعة حجرية - سنة 3.1267 - «جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام» لمحمد حسين بن باقر بن عبد الرحيم النجفي، 43 جزء تحقيق و تعليق عباس القوچاني - الطبعة السابعة - دار إحياء التراث العربي - بيروت. 4 - «ذكرى الشيعة» لأبي عبد الله محمد بن مكي العاملي المعروف ب‍ - «الشهيد الأول» طبعة حجرية.

5 - «رجال ابن داود» لتقي الدين الحسن بن علي بن داود الحلّي - نشر مطبعة جامعة طهران سنة 1342 - تصحيح السيد كاظم الموسوي المياموي.

6 - «الرعاية في علم الدارية» لزين الدين علي بن أحمد الجبعي العاملي المعروف ب‍ - «الشهيد الثاني»، إخراج و تعليق و تحقيق عبد الحسين محمد على البقّال - منشورات مكتبة آية الله المرعشي النجفي (قده) - الطبعة الأولى سنة 1408 ه‍ -.

7 - «رجال الكشي» \ «اختيار معرفة الرجال» لأبي جعفر محمد بن الحسن بن على الطوسي المعروف ب‍ - «شيخ الطائفة» تصحيح و تعليق و تقديم حسن المصطفوي - نشر دانشكده الهيات و معارف اسلامى - إيران - مشهد.

8 - «الرواشح السماوية في شرح أحاديث الإمامية» لمير محمد باقر الحسيني

الداماد - منشورات مكتبة آية الله المرعشي النجفي - إيران - قم 1405 ه‍ -.

9 - «غاية المراد في شرح نكت الإرشاد» لمحمد بن مكي العاملي المعروف ب‍ - «الشهيد الأول» صدر منه جزءان تحقيق رضا المختاري - نشر مكتب الإعلام الإسلامي.

10 - «غوالي اللآلئ العزيزيّة في الأحاديث الدينية» لمحمد بن علي بن إبراهيم الأحسائي المعروف ب‍ - «ابن أبي جمهور» تحقيق آقا مجتبى العراقي - تقديم آية الله المرعشي (قده) - 4 مجلّدات - مطبعة سيد الشهداء - إيران - قم.

11 - «الفصول الغروية في الأصول الفقهية» لمحمد حسين بن عبد الرحيم الطهراني الحائري - طبعة حجرية - مطبعة نمونة - إيران - قم.

12 - «القواعد و الفوائد» لأبي عبد الله محمد بن مكّي العاملي المعروف ب‍ - «الشهيد الأول» - تحقيق عبد الهادي الحكيم - منشورات مكتبة المفيد - إيران - قم.

13 - «القوانين المحكمة في الأصول» للميرزا أبي القاسم القمّي - (مجلّدين) طبعة حجرية.

14 - «مجمع البحرين» لفخر الدين الطريحي - تحقيق أحمد الحسيني (6 أجزاء) - نشر مؤسسة الوفاء - لبنان - بيروت.

15 - «مسالك الأفهام إلى تنقيح شرائع الإسلام» لزين الدين بن على العاملي المعروف ب‍ - «الشهيد الثاني» تحقيق و نشر مؤسسة المعارف الإسلامية (9 أجزاء) - ايران - قم.

16 - «مشرق الشمسين» لمحمد بن الحسين بن عبد الصمد الحارثي العاملي المعروف ب‍ - «الشيخ بهاء الدين» - نشر مكتبة بصيرتي - إيران - قم.

17 - «المصباح المنير في غريب الشرح الكبير» لأحمد بن محمد بن على المقري الفيّومي - تصحيح محمد محيي الدين عبد الحميد - طبعة مصر سنة 1347.

18 - «المعتبر في شرح المختصر» لنجم الدين أبي القاسم جعفر بن الحسن المعروف ب‍ - «المحقّق الحلّي» مجلدين - نشر مؤسسة سيد الشهداء - قم. 19 - «منتهى المقال في أحوال الرجال» لمحمّد بن إسماعيل المازندراني المعروف ب‍ - «أبي على الحائري» تحقيق مؤسسة آل بيت عليهم السلام لإحياء التراث - إيران - قم.

20 - «الكافي» لأبي جعفر محمد بن يعقوب الكليني - تصحيح و تعليق على أكبر الغفّاري (8 أجزاء) - نشر دار الأضواء - لبنان - بيروت.

21 - «كشف اللّثام» لبهاء الدين محمد بن الحسن بن محمد الأصفهاني - المعروف ب‍ - «الفاضل الهندي» - مجلّدين - نشر مؤسسة فراهانى سنة 1391 - طهران.

22 - «هداية المحدّثين إلى طريقة المحمّدين» لمحمّد أمين بن محمد على الكاظمى - تحقيق مهدي رجائي - منشورات مكتبة آية الله المرعشي - إيران - قم.

23 - «الوافي» لمحمد محسن المشتهر ب‍ - «الفيض الكاشاني» 17 مجلّدا - تحقيق ضياء الدين الحسيني «العلاّمة» - منشورات مكتبة أمير المؤمنين (ع) العامّة سنة 1406 - إيران - اصفهان.

24 - «وسائل الشيعة» لمحمّد بن الحسن الحرّ العاملي - 30 مجلّدا - تحقيق مؤسّسة آل البيت عليهم السّلام لإحياء التراث - إيران - قم.

بسم الله الرحمن الرحيم

و به ثقتي و عليه التكلان

اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ‌، و صلّى الله على محمد و آله الطيبين الطاهرين، و لعنة الله على أعدائهم من الآن إلى يوم الدين

و بعد فهذه كلمات نافعة في توضيح المقال في علم الرجال، و فوائد وافية ممّا يحتاج إليه في منتهى المقال في أحوال الرجال، و هي مقدّمات:

المقدّمة الأولى: في تعريف علم الرجال و موضوعه و فائدته

أمّا الكلام في الأوّل فقد يعرّف ب‍ - «أنّه ما وضع لتشخيص رواة الحديث ذاتا و وصفا، مدحا و قدحا»(1)و باعتبار الوضع يحترز عن التاريخ و علم الحديث إذا كان مشتملا على بيان أحوال جملة من الرواة.

و اعترض في عكسه بما يشتمل على الرمي بالجهالة، فقد يصرّح بكون الراوي مجهولا بل مهملا، و مثله من مقاصد هذا الفنّ و مسائله، و لا يشمله التعريف، لاختصاصه ببيان الذات و المدح و القدح، و شيء منهما ليس بمتحقّق في المفروض.

و اعتذر عنه بدخوله في القدح، نظرا إلى اشتراكهما في الغاية، و ليس بشيء فإنّ‌


1) . انظر: توضيح المقال، ص 3، طبعة حجرية.

القدح و التضعيف يبنيان على العلم بصفة تمنع من الركون إلى الخبر.

و الذي يختلج بالبال أن يقال: إنّ الوضع لغرض لا يوجب ترتّب حصول ذلك الغرض في جميع أبواب الموضوع، فالبحث لأجل التمييز بين الممدوح و المقدوح، و قد يؤدّي إلى التصريح بوصف ثالث أو نفي الوصفين، إذ لا يؤدّي شيئا منهما، كما أنّ تمهيد قواعد الأصول لإثبات دليليّة الدليل أو دلالته، و كثيرا ما يتوقّف في المقال و يبقى الإجمال، بل قد يؤدّي النظر إلى عدم الدليليّة و انتفاء الدلالة مما يحتمل بادئ الرأي دليليّته أو دلالته أو يراه الخصم دليلا كالقياس و أشباهه، فلا ضير في كون وضع هذا العلم للظفر بأحد الوصفين مع عدمه.

و منه يعلم شمول الحدّ لبيان المشترك بين المقدوحين و الممدوحين و الموثّقين أو المختلفين و إن لم يفد شيء من المميّزات تميّز بعضهم عن بعض ذاتا، فتدبّر.

و من العجب ما وقع من بعض الأعاظم من التحرّز بالوضع أيضا عن علم الكلام قال: «أن يخصّ الرواة بغير الأئمّة عليهم السلام، و لذا رووا عن آبائهم، و في كثير من الأخبار إطلاق المحدّث عليهم، و هو بمعنى الراوي كما هو ظاهر هذه الأخبار و غيرها»(1).

و يقرب من هذا ما صدر عن الشهيد في شرح البداية في الباب الثالث في شرائط تحمّل الحديث من أنّه لا يشترط البلوغ، قال: «فيصحّ تحمّل من دونه على الأصحّ‌، و قد اتّفق الناس على رواية جماعة من الصحابة عن النبيّ صلّى الله عليه و آله قبل البلوغ كالحسنين عليهما السلام»(2).

أقول: علوم الأئمّة عليهم السلام مأخوذة عن النبي صلّى الله عليه و آله، و بيانهم قد يكون مشتملا على الحكاية، و تلك الحكاية من حيث إنّها صادرة عن المعصوم ليس بحديث اصطلاحا، و لا روايتهم رواية اصطلاحيّة، و ليسوا برواة اصطلاحا، و إن صدقت الرواية لغة فإنّ الظاهر كون الحديث في الاصطلاح عبارة عمّا يحكي قول المعصوم عليه السلام أو ما بحكمه، و السند عبارة عن الطريق إلى المعصوم، و الصادر من المعصوم عليه


1) . توضيح المقال، ص 3

2) . الرعاية في علم الدراية، ص 221-223

السلام هو متن الحديث.

قال الشهيد: «المتن: ما اكتنف الصلب من الحيوان، و به شبّه المتن من الأرض، و متن الشيء: قوي متنه، و منه حبل متين، فمتن كلّ شيء هو ما يتقوّم به ذلك الشيء و يتقوّى به، كما أنّ الإنسان يتقوّم بالظهر و يتقوّى به، فمتن الحديث لفظ الحديث الذي يتقوّم به المعنى، و هو مقول النبيّ صلّى الله عليه و آله و ما في معناه

و السند: طريق المتن، و هو جملة من رواه من قولهم: فلان سند، أي معتمد. فسمّي الطريق سندا، لاعتماد العلماء في صحّة الحديث و ضعفه عليه»(1)انتهى.

و هذا - كما ترى - ينادي بأنّ النظر في علم الرجال و بعض أبواب علم الدراية هو السند، بالمعنى الذي صرّح به الشهيد طاب ثراه.

و بالجملة: الحديث إنّما يطلق على مجموع الحاكي و المحكيّ باعتبار أنّه قول المعصوم أو فعله أو تقريره، و كما لا يطلق على أوّل السند باعتبار الحكاية عن الوسط، كذلك لا يطلق اصطلاحا على ما انتهى إليه السند، الذي هو متن الحديث و إن اشتمل على الحكاية و صدق عليها الرواية لغة، كما أنّ قول النبيّ صلّى الله عليه و آله متن الحديث و إن اشتمل على الحكاية عن جبرائيل، و الاستشهاد بإطلاق المحدّث أضعف ممّا مر، حيث إنّ المحدّث في مناقبهم إنّما هو بالفتح، و المراد تحديث الملائكة لهم.

فعليك ببصائر الدرجات في هذا المقام تظفر على أخبار صريحة فيما ذكرنا، و هي و إن لم تناف الكسر فيما تحمله إلاّ أنّ الظاهر وحدة السياق، مع أنّ الأخبار يكشف بعضها عن بعض.

و التمثيل الصادر عن الشهيد رحمه الله لعلّه بالنظر إلى العامّة، فإنّه طاب ثراه كثيرا ما يتعرّض لما يناسب طريقتهم، بل يحكي من مصطلحاتهم بعض ما لا يوافق مصطلحنا.

و قد يعرف ب‍ - «أنّه العلم بأحوال رواة الخبر الواحد، ذاتا و وصفا، مدحا و قدحا، و ما في حكمهما»(2)و الأحوال تشمل اختصاص بعض بالرواية عن بعض و برواية شخص عنه،


1) . الرعاية، ص 52-53

2) . انظر: توضيح المقال، ص 3، الطبعة الحجرية.

و الاشتراك في الصنعة و البلد و العلم و الطائفة و اتّحاد الطبقة و الملازمة و قرب العهد، و أمثال ذلك ممّا يذكر في مقام تميّز المشتركات و تعيين الطبقات.

و من زعم أنّ علم تميّز المشتركات مغاير لعلم الرجال، و أنّه خارج بإضافة الأحوال إلى الرواة، إذ التميّز ليس من أحوالهم، فقد أخطأ. كيف و جلّ أسباب التميّز أو كلّها موجودة في كلماتهم‌؟ مضافا إلى تعرّضهم لتميّز جملة من الرجال المختلف فيهم، كمحمّد بن إسماعيل المتكرّر في طريق الكليني و أبي بصير و محمد بن سنان و أضرابهم حتّى صنّف فيهم ما صنّف، و أيضا كتاب المشتركات للكاظميّ طاب ثراه، و غيره، معدود من أهمّ كتب الرجال كتعليقة المولى البهبهاني، و قد أدرجهما الشيخ أبو على في منتهى المقال.

و التقييد بالواحد لإخراج المتواتر، زعما عدم الحاجة في المتواتر إلى تعرّض رواته، و هو فاسد و التقييد محال، إذ البحث عن رواته - كالخبر المحفوف بالقرائن العلمية و إن لم يحتج إليه بعد التواتر و حصول القطع - يعدّ من علم الرجال، و مجرّد عدم الحاجة لا يوجب الخروج عن العلم، مع أنّ أحوال المخبرين و صفاتهم في المتواتر من القرائن الداخلة التي لا تنافي صدق التواتر كما زبر في محلّه، فربّ خبر متواتر لا يكون علميّا إلاّ بعد ملاحظة أحوال المخبرين، و كثيرا ما تختلف المتواترات بحسب المخبرين كثرة و قلّة، بسبب شدّة الوثوق بأقوالهم.

و قد يقال: إنّ في جعل الذات من الأحوال ما لا يخفى.

أقول: الظاهر من التفصيل أنّ المراد بقولهم: ذاتا ما يقابل المدح و القدح و ما في حكمهما من الرمي بالجهالة أو الإهمال، فعلى هذا يشمل الأحوال التي لها مدخل في تشخيص الأعيان، مثل بيان الميلاد و تاريخ الوفاة، و كونه أخا أو أبا أو ولدا لفلان، و كونه من بني فلان أو من بلد فلان أو من علماء فنّ خاص، و غير ذلك ممّا له دخل في تميّز المشتركات.

و قد يعرّف ب‍ - «أنّه ما يبحث فيه عن أحوال الراوي من حيث اتّصافه بشرائط قبول الخبر و عدمه»(1).


1) . انظر: توضيح المقال، حاشية ص 3

و قد يعرّف ب‍ - «أنّه ما وضع لمعرفة الحديث المعتبر عن غيره»(1).

و يرد النقض بذكر بعض المرجّحات المذكورة في باب الترجيح، مثل موافقة الكتاب و مخالفة العامة و الشهرة و ما يقابلها، فإنّ البحث عنها - من حيث إنّها ميزان صدق الخبر و كذبه - موضوع للتميّز بين الراجح المعتبر عن غيره.

و الذبّ عنه أنّ الأظهر كون الخبرين المتعارضين دليلين معتبرين، و أنّ الرجوع إلى المرجّحات لأجل تقديم أحد الدليلين، و بيان ذلك في الأصول فليراجع.

تنبيهان:

الأوّل: الفرق بين هذا العلم و بين علم الدراية: أنّ هذا العلم في بيان أحوال الأشخاص المخصوصين من الرواة، و لذا يقال: إنّ حدّه من العلوم ليس كما ينبغي، إذ العلوم الحقيقيّة يستفاد منها قواعد كليّة و ليس منها إدراكات الحواس الجزئيّة، و علم الدراية علم يبحث فيه عن أحوال سند الخبر و متنه و كيفيّة تحمّله و آداب نقله، كما عرّفه الشهيد رحمه الله في البداية بأنّه «علم يبحث فيه عن متن الحديث و طرقه من صحيحها و سقيمها و عليلها و ما يحتاج إليه ليعرف المقبول و المردود»(2).

و بالجملة البحث في علم الدراية متعلّق بالمفاهيم الكلية كقولهم: إنّ الخبر الصحيح ما اتّصل سنده إلى المعصوم عليه السلام بنقل العدل الإمامي عن مثله في جميع الطبقات، و علم الرجال يتعلّق بحثه بالمصاديق، مثل أنّ الحديث الفلاني صحيح أم لا، و أشخاص سنده إماميّ أم لا، عدل أم لا، غاية الأمر إفراد اشخاص الرواة و بيان حالاتهم بكتاب معهود و باب موعود.

و من هنا اتّضح أنّ موضوع هذا العلم هؤلاء الأشخاص الذين وقعوا في أسانيد رواياتنا من حيث إنّهم يروون تلك الأحاديث.

الثاني: أنّ الفحص عن أحوال رجال ادّعى الشيخ رحمه الله عمل الطائفة بما رووا من


1) . انظر: توضيح المقال، ص 4

2) . الرعاية، ص 45

بني فضال و طاطريان و أضرابهم، ليس بحثا عن أحوال الراوي من حيث كونه واقعا في سند الأحاديث و إن كان ترتّب عليه ذلك بالآخرة، بل من حيث إنّهم وقعوا معقدا للإجماع، فيبحث عن أحوالهم تحصيلا للعلم بما اعتبر في معقد الإجماع ليلحق غيرهم بهم، فتدبّر جدّا.

و أمّا الكلام في الفائدة فمطلقها كلّ ثمرة ترتّبت على استعلام ما في الأخبار الشريفة المأثورة عن أهل البيت عليهم السلام، فهي مرتّبة على هذا العلم، حيث إنّ الركون إلى ما يصحّ أن ينسب إليهم لا يتيسّر إلاّ بهذا العلم، و تميّز الصحيح عن المزيّف موقوف عليه، و قد أشرنا سابقا أنّ ملاحظة السند ربّما كان له مزيد دخل في التواتر.

و بالجملة حال هذا العلم بالإضافة إلى فقه أهل البيت عليهم السلام - أصلا أو فرعا أو فرع أصل أو أصل فرع - كحال الأصول بالنسبة إلى الاجتهاد، فكما أنّ كلّ ثمرة تترتّب على الاجتهاد فهي مترتّبة على علم الأصول، فكذلك كلّ ثمرة ترتّبت على تعلّم ما صدر عن أهل البيت عليهم السلام فهي مرتّبة على هذا العلم.

و أمّا الثمرة الخاصّة - أعني مدخليّة هذا العلم في الاجتهاد و توقّفه عليه في الجملة لا يغني عنه غيره - فواضحة لمن تفطّن إلى أنّ الأخبار المرويّة عنهم مطلقة، بل الواصلة و إن كانت مدوّنة لا تخلو عن احتمال اختلاق بعضها و هو - بعد العلم باشتمالها في الصدر الأوّل على الأخبار المكذوبة، و عدم الاطمئنان بخلوص ما في أيدينا عنها بمجرّد اهتمام الرواة الثقات من أصحابنا شكر الله مساعيهم الجميلة - كاف في تحقّق الحاجة و عدم الغنية عن هذا العلم المتكفّل لتميّز الغثّ من السمين بغيره، و ناهيك في هذا الباب ملاحظة الأخبار الدالّة على ذلك في باب علاج التعارض و غيره

ففي النبويّ‌: «ستكثر بعدي القالة عليّ‌»(1).

و الجعفريّ‌: «إنّ لكلّ رجل منّا رجلا يكذب علينا»(2).

و في الآخر عنه: «إنّا أهل بيت صادقون لا نخلو عن كذّاب يكذب علينا فيسقط صدقنا


1) . نقله المحقق في «المعتبر، ج 1، ص 29-30 و لم أعثر عليه في المصادر الحديثيّة.

2) . نقله المحقق في «المعتبر، ج 1، ص 29، و لم أعثر عليه في المصادر الحديثيّة.

بكذبه»(1).

و في الآخر: «أنّ المغيرة بن سعيد دسّ في كتب أصحاب أبي أحاديث لم يحدّث بها أبي، فاتّقوا الله و لا تقبلوا علينا ما خالف قول ربّنا و سنة نبيّنا»(2).

و قد عرض يونس كتبا على أبي الحسن الرضا عليه السلام فأنكر منها أحاديث كثيرة أن تكون من أصحاب أبي عبد الله قال: إنّ أبا الخطّاب كذب على أبي عبد الله، لعن الله أبا الخطّاب، و كذلك أصحاب أبي الخطّاب يدسّون هذه الأحاديث إلى يومنا هذا في كتب أصحاب أبي عبد الله، فلا تقبلوا علينا خلاف القرآن.

و في جملة من الأخبار العلاجيّة: أنّ ما خالف القرآن، و في بعضها: ما خالفه و خالف السنّة، إلى آخره. و في آخر الأمر بضرب مخالفه وجه الجدار، و فيها أيضا الأمر بالرجوع إلى الأعدل و الأورع و الأفقه(3).

و الناقد البصير يعرف أنّ غير هذا العلم لا يغني عنه في كفالة هذا الخطب بوجه أبدا. ثمّ إنّ المعروف - بل لا أظنّ خلافا يعتدّ بقوله - عدّ هذا العلم بخصوصه ممّا يتوقّف عليه الاجتهاد، و قد تسالموا على ذلك في كتبهم الأصولية و بنوا عليه في كتبهم الفقهيّة.

و من التزم بخلاف ذلك أو يلزمه جماعة على اختلاف مشاربهم:

منهم: الحشويّة الذين فرّطوا و انقادوا لكلّ خبر، و غفلوا عمّا تحته من التناقض.

نعم إن كان من مذهبهم التزام الترجيح عند التعارض بالعدالة و الأعدليّة و نحوهما - دون التخيير أو الطرح أو الترجيح بغير ما ذكر ممّا يعرف بغير هذا العلم - لزمهم القول بالاقتصار حينئذ.

و منهم: المنكرون لحجيّة أخبار الآحاد بدعوى قطعيّة الأحكام بالكتاب و السنّة القطعية المستفيضة أو المتواترة و الإجماع أو غير ذلك ممّا لا دخل لهذا العلم فيه، كالسيد و ابن إدريس و أضرابهما.


1) . رجال الكشي، ص 108، الرقم: 174

2) . رجال الكشي، ص 224، الرقم: 401

3) . وسائل الشيعة، ج 27، ص 106 و ما بعدها، باب وجوه الجمع بين الأحاديث المختلفة.

و منهم: المدّعون لقطعيّة الصدور في الأخبار المدوّنة في كتب أصحابنا أو خصوص الأربعة، بزعم استفادته من أمور ذكروها، و محصّلها القطع بأخذ ما فيها عن الأصول المعتبرة التي عليها المعوّل و إليها المرجع، المعروفة في أعصار الأئمّة عليهم السلام كما زعمه بعض الضعفاء من الأخباريّة، و بعضهم راعى بعض الإنصاف و ادّعى قطعيّة الحكم باعتبار ما في الكتب الأربعة بقرينة شهادة مصنّفيها الثقات، و من خلط بين الطريقين فجمع في الحكاية بين الطائفتين فقد خبط واضحا إلاّ أن يكون ذلك على سبيل التنزيل.

و منهم: المكتفون بتصحيح الغير قياسا له - خصوصا إذا كان المصحّح من أهل الرجال بصيرا به كصاحبي المنتقى و التعليقة و أمثالهما - على أقوال علماء الرجال شهادة كانت أو رواية أو أمارة للظنّ‌.

و قد يدّعى العلم بحصول ذلك من أكثر العلماء في كتبهم الفقهيّة و غيرها، و هي بعيدة جدّا و الاكتفاء به في حال الاضطرار كفقد كتب هذا الفنّ في سفر و نحوه، فليس على خلاف المشهور.

و منهم: من فصّل بين صورة التعارض فالتوقّف، و بين غيرها فالغنية، حكاه بعض الأعاظم(1)و احتمل تفصيلا آخر، ففرّق بين موافقة الشهرة و لو محكيّة ببعض الأخبار، أو اختصاص المرجّحات بأحد المتعارضين منهما، فلا حاجة، و بين ما عداهما فالتوقّف.

قال دام عمره: «و لعلّ عليه عمل بعض أو جماعة و إن لم أقف على من اختاره أو حكاه عن واحد»(2)انتهى.

أقول: لاغناء بشيء من المسالك عن الاطّلاع بأحوال رجال الأسانيد

أما مقالة الحشويّة و الأخباريّة فلا ينبغي بناء المقال عليها. و أمّا دعوى انفتاح باب العلم فلا تتمشّى إلاّ من المتبحّر البارع في هذا العلم، إذا المفتاح لذلك الباب هو البصيرة التامّة و سبر الأسانيد فيما يدّعى قطعيّته من الأخبار و السنّة.

و أمّا القول بحجيّة الأخبار الصحيحة أو الموثوق بها فلا محيص لهم عن إحراز


1) . هو الشيخ على الكني الطهراني رحمه الله في توضيح المقال، ص 5، و لم يذكر القائل بهذا التفصيل.

2) . توضيح المقال، ص 5

الوصفين في مقام الاستدلال بما في أيدينا، و هو في عهدة كفاية هذا المضمار. و أوضح منه توقّف حصول الظنّ و الوثوق و الاطمئنان على ملاحظة جميع أماراتها إن لم يكن عمدها فيها الظنّ بكون الراوي متحرّزا عن الكذب ضابطا مصونا عن النسيان. و غيره فخالف المشهور في الأخيرة.

و ربّما يحتمل احتمالان آخران: التفصيل بين صورة وجود الشهرة محقّقة أو محكية في خصوص بعض الأخبار أو اختصاص الراجحة منها بجانب و بين غيره فيقتصر في الاقتصار على الأخير.

قيل: و لعلّ عليه عمل بعض أو جماعة، و إن لم أقف على من اختاره أو حكاه عن واحد، انتهى.

أقول: أما الحشويّة و الأخباريّة فنحن في غنية عن بيان فساد مذاهبهم بما حرّرنا في الأصول، فقد انتهى الكلام ثمّة إلى ابتناء الأمر على كفاية ما علم حجيّته من خصوص أخبار صحيحة أو مطلق الموثّقات من الأخبار في دفع محظور الخروج من الدين و المخالفة القطعيّة بالرجوع إلى الأصول التعبديّة.

و أنت خبير بأنّ تحقيق موضوع الحجّة - و تثبت تلك الصغرى بأنّ جلّ الأخبار بحيث تكون كافية في جلّ الأبواب و المسائل المحتاج إليها صحيحة السند أو موثوق بها على وجه اقتضى الدليل حجيته - في عهدة كفاية هذا الفنّ دون غيره، بل الإنصاف أنّ هذا الشأن مقصور على المتبحّرين المتوغّلين في هذا العلم.

و لا يتوهّم أنّ من يرى حجيّة الظنّ مطلقا في غنية عن ذلك العلم، لعدم انحصار سبب حصول الظنّ في ملاحظة أحوال الرواة، بل عمدة أسبابه الشهرة بين الأصحاب فتوى أو رواية، مع أنّ تصحيح الغير سيما إذا توافق عليه جملة من العلماء الأعلام لا يقصر عن فحص المجتهد بل قوة الظنّ فيه، و ذلك لأنّ مجرد تعميم الحجيّة إلى أسباب الظنّ لا يقتضي جواز الاقتصار على ملاحظة بعض أسبابه، بل لا بدّ له من تتبّع جميع مظانّه و استقصاء أسبابه و أماراته، و تصحيح الغير و إن كان من جملتها إلاّ أنّه لا يفي باستقرار الظنّ غالبا مع عدم اليأس عن المعارض و ملاحظة وقوع الخطإ من العلماء طاب

ثراهم الذي يشهد به اختلافهم في تصحيح بعض الروايات و الخطأ ليس بمأمون عليهم، و مع قيام ذلك الاحتمال لا تحصل قوة الظنّ إلاّ بعد فحصه و بذل الوسع في التحرّي عن حال الرواة و سائر الأمارات.

و ناهيك في هذا الباب ما وقع في وصيّة الفاضل في آخر شرح القواعد إلى علماء الدين و إخوانه المجتهدين قال رحمه الله في جملة كلام له: «و لا يستندوا في تصحيح الطرق و التضعيف - و الترجيح لبعضها عن بعض و التضعيف - إلى ما يوجد في بعض كتب الفروع من غير سبر السند برجاله و البحث عن كلّ رجل و حقيقة حاله، فإنّه إهمال و عن الحق إغفال»(1).

و قال الشهيد رحمه الله في شرح البداية في الباب الثاني في من تقبل روايته و من يردّ - بعد كلام -: «نعم يجب على المتكلّم في ذلك التثبّت في نظره و جرحه، لئلاّ يقدح في بريء غير مجروح بما ظنّه جرحا فيجرح سليما و يسم بريئا بسمة سوء تبقي عليه الدهر عارها، فقد أخطأ في ذلك غير واحد فطعنوا في أكابر من الرواة استنادا إلى طعن ورد فيهم له محمل، أو لا يثبت عنهم بطريق صحيح.

و من أراد الوقوف على حقيقة الحال فليطالع كتاب الكشّي رحمه الله في الرجال.

و قد كفانا السلف الصالح من العلماء بهذا الشأن مئونة الجرح و التعديل غالبا في كتبهم التي صنّفوها في الضعفاء كابن الغضائري، أو فيهما معا كالنجاشي و الشيخ أبي جعفر الطوسي و السيد جمال الدين أحمد بن طاوس و العلاّمة جمال الدين المطهّر الحلّي و الشيخ تقي بن داود، و غيرهم.

و لكن ينبغي للماهر في هذه الصناعة، و من وهبه الله تعالى أحسن بضاعة، تدبّر ما ذكروه و مراعاة ما قرّروه، فلعلّه يظفر بكثير ممّا أهملوه، و يطّلع على توجيه في المدح و القدح قد أغفلوه، كما اطّلعنا عليه كثيرا، و نبّهنا عليه في مواضع كثيرة وضعناها على كتب القوم خصوصا مع تعارض الأخبار في الجرح و القدح، فإنّه وقع لكثير من أكابر


1) . كشف اللثام، ج 2، ص 355

الرواة، و قد أودعه الكشّي في كتابه من غير ترجيح، و تكلّم من بعده في ذلك و اختلفوا في ترجيح أيّهما على الآخر اختلافا كثيرا، فلا ينبغي لمن قدر على البحث تقليدهم في ذلك، بل ينفق مما آتاه الله فلكلّ مجتهد نصيب، فإنّ طريق الجمع بينهما ملتبس على كثير حسب اختلاف طرقه و أصوله في العمل بالأخبار الصحيحة و الحسنة و الموثّقة - إلى أن قال طاب ثراه -: و كثيرا ما يتّفق لهم التعديل بما لا يصلح تعديلا، كما يعرفه من يطالع كتبهم سيّما خلاصة الأقوال»(1).

و قال في آخر الباب الرابع: «و من المهم معرفة طبقات الرواة، و فائدته الأمن من تداخل المشتبهين، و إمكان الاطّلاع على تبيّن التدليس، و الوقوف على حقيقة المراد من العنعنة. و من المهم أيضا معرفة مواليدهم و وفاتهم، فبمعرفتهما يحصل الأمن من دعوى المدّعي اللقاء - أي لقاء المرويّ عنه - و الحال أنّه كاذب في دعواه و أمره في اللقاء ليس كذلك. و كم فتح الله علينا بواسطة معرفة ذلك بالعلم بكذب أخبار شائعة بين أهل العلم فضلا عن غيرهم، حتّى كادت تبلغ مرتبة الاستفاضة، لو ذكرناها لطال الخطب»(2).


1) . الرعاية، ص 176-180

2) . الرعاية، ص 386-387

المقدّمة الثانية: في وجه الرجوع إلى علماء الرجال

هل هو من باب اتّباع الفتوى، أو قبول الشهادة، أو تلقّي الرواية بالقبول أو غير ذلك‌؟ ينبغي تمهيد مقدّمة في بيان الفرق بين الأمور المزبورة:

قال الشهيد طاب ثراه في القواعد في: «الفرق بين الحكم و الفتوى مع أنّ كلا منها إخبار عن حكم الله يلزم المكلّف اعتقاده من حيث الجملة: إنّ الفتوى مجرد إخبار عن الله بأنّ حكمه في هذه القضية كذا، و الحكم إطلاق أو إلزام في المسائل الاجتهاديّة و غيرها مع تقارب المدارك فيها ممّا يتنازع فيه الخصمان لمصالح المعاش، فبالإنشاء تخرج الفتوى لأنّها إخبار(1)- و قال في موضع آخر في بيان الفرق بين الرواية و الشهادة -: الشهادة و الرواية تشتركان في الجزم، و تنفردان في أنّ المخبر عنه إن كان أمرا عامّا لا يختصّ بمعيّن فهو الرواية كقوله عليه السلام: «الشفعة فيما لا يقسّم»(2)فإنّه شامل لجميع الخلق إلى يوم القيامة، و إن كان لمعيّن فهو الشهادة كقوله عند الحاكم: أشهد بكذا لفلان.

قال طاب ثراه: و قد يقع لبس بينهما في صور»(3)فأخذ في عدّها، و عدّ منها رؤية الهلال و المترجم عند الحاكم، و قوّى فيهما اعتبار التعدّد و المقوّم و القاسم، و المخبر عن عدد الركعات و الأشواط، و المخبر بالطهارة و النجاسة، و المخبر عن دخول الوقت، و المخبر عن القبلة، و الخارص - ثمّ قال -: و أمّا قبول الواحد في الهديّة و دخول دار الغير فليس هو رواية، إذ هو حكم خاصّ لمحكوم عليه خاص، بل هو شهادة لكن اكتفى فيها بالواحد عملا بالقرائن المفيدة للقطع، و لهذا قبل و إن كان صبيّا.

و منه إخبار المرأة في إهداء العروس إلى زوجها.

و لو قيل: إنّ هذه الأمور قسم ثالث خارج عن الشهادة و الرواية و إن كان مشبها


1) . القواعد و الفوائد، ج 1، ص 320

2) . غوالي اللّئالي، ج 3، ص 675، ح 2

3) . القواعد و الفوائد، ج 1، ص 247-248

للرواية كان قويا و ليس إخبارا، و لهذا لا يسمّى المخبر عن فعله شاهدا و لا راويا مع قبول قوله وحده كقوله: «هذا مذكّى» أو «ميتة» لما في يده، و قول الوكيل: «بعت» أو «أنا وكيل» أو «هذا ملكي».

و لا يرد على الفرق أنّ من الشهادات ما يتضمّن العموم كالوقف العامّ‌، و النسب المتّصل إلى يوم القيامة، و كون الأرض مفتوحة عنوة أو صلحا.

و من الروايات ما يتضمّن حكما خاصّا كتوقيت الصلوات بأوقاتها المخصوصة، لأنّ العموم هناك عارض، و في الحقيقة التعيين هو المقصود بالذات، فإنّها شهادة على الواقف، و هو شخص واحد، و ليس العموم من لوازم الوقف، و كذا النسب المشهود عليه إلحاق معيّن بمعيّن و لعموم طرأ عليه، و أمّا أوقات الصلوات و إن كانت متّحدة بحسب كلّ صلاة إلاّ أنّها شرع عام على جميع المكلّفين»(1)انتهى كلامه رفع في الخلد مقامه الشريف.

و لا يخفى أنّ منشأ اللبس هو الفارق الذي ذكره من اعتبار العموم و الخصوص، فما من عامّ إلاّ و له جهة خصوص، و كذلك ما من خاصّ إلاّ و له جهة عموم، كما في الشهادة بملكيّة مال معيّن لشخص معيّن، فإنّه يشمل العموم بالإضافة إلى نفيه عن غيره، و الظاهر أنّ الإشكال ناشئ عن الخلط بين معنى الرواية لغة و اصطلاحا، فشبهة شمولها لموارد صدق الشهادة باعتبار معناها اللغويّ‌، و الظاهر أنّها بهذا الاعتبار أعمّ من الشهادة، و التي تقابلها الرواية اصطلاحا.

قال المحقّق القمّي رحمه الله بعد نقل كلام الشهيد: «و لا يخفى على المتأمّل في كلامه ما فيه من المسامحة في البيان، و اشتباه ما هو المقصود من الرواية و الشهادة، و وجه التفرقة بينهما و حكمهما. فإنّ من يقول بأنّ الواحد يكفي في الرواية دون الشهادة، إن أراد بالرواية الخبر المصطلح الذي هو واحد من أدلّة الفقه بناء على حجية خبر الواحد لا مطلق الخبر المقابل للإنشاء، فهو لا يتمّ‌، لأنّه لا معنى حينئذ للتفريعات التي ذكروها من رؤية الهلال و المترجم و غيرهما ممّا ذكروه، و لا لجعل التزكية رواية بهذا المعنى مطلقا، كما لا يخفى.


1) . القواعد و الفوائد، ج 1، ص 149

و إن قيل: إنّ المراد مقابلة الشهادة بسائر أفراد الخبر، و الغرض من الرواية هو سائر أفراد الخبر، فيشمل الخبر المصطلح و غيره أيضا.

ففيه أنّه لا معنى حينئذ لاشتراط كون المخبر عنه في الخبر عامّا و في الشهادة خاصّا، إذ قد يكون المخبر عنه في الخبر خاصّا مع كونه غير شهادة، كإخبار زيد بمجيء ولده من السفر مثلا، مع أنّ أكثر الروايات إخبار عن سماع خاص أو رؤية خاصّة، فإنّ قول الراوي: قال النبيّ (ص) أو الإمام كذا، إخبار عن جزئيّ حقيقيّ‌.

و إن اعتبر نفس إلزام الحقّ في الشهادة فلا وجه لتخصيص الفرق بالتخصيص و التعميم، كما يظهر منه رحمه الله في أوّل كلامه، و لا لتخصيص الحقّ بالمخلوق في الشهادة، كما يظهر من أواسط كلامه طاب ثراه، إذ قد تكون الشهادة في حقّ الله تعالى كالشهادة على شرب الخمر لإجراء الحدّ، و جعله رحمه الله الأمور المذكورة أخيرا قسما ثالثا - أيضا - ينافي إرادة المعنى الأعمّ أيضا.

و الظاهر أنّ مرادهم من الرواية هنا مطلق الخبر غير الشهادة، لا الخبر المصطلح.

فالتقرير الواضح حينئذ أن يقال: إنّ كلّ خبر يسمع فيه الواحد إلاّ الشهادة، و هو إخبار جازم عن حقّ لازم للغير عن غير الحاكم(1).

و قال طاب ثراه: «إنّه يمكن توجيه كلامه طاب ثراه حيث قال: و ينفردان في أنّ المخبر عنه»(2)بأنّ المراد أنّ العموم إنّما يوجد في الرواية دون الشهادة لا أنّ المخبر عنه في الرواية دائما يكون عامّا، و يلزمه أنّ الشهادة دائما مخصوصة، و هو كذلك، و مراده بيان أحد المميّزات لا الجميع حتّى يرد أنّ بينهما فرقا آخر و هو أنّ الشهادة إخبار بحقّ لازم للغير البتة» انتهى ما أردنا إيراده.

و أقول: الظاهر أنّ شيئا من الألفاظ الثلاثة لم يبق على معناه اللغوي و إنّما اختصّ في


1) . قوانين الأصول، ص 465-466

2) . قوانين الأصول، ص 467

العرف أو الاصطلاح به بعض أفراده أو ما يناسبه.

أمّا الفتوى فالظاهر أنّه بمعنى الخبر، ففي المجمع قوله: «فاستفتهم»(1)أي سلهم و استخبرهم، من استفتيته: سألته أن يفتي: قوله: «و لا تستفت فيهم منهم أحدا»(2)أي لا تسأل «و يستفتونك»(3)في الكلالة(4): أي يطلبون منك الفتيا. و الفتيا بالياء و ضمّ الفاء، و الفتوى بالواو و فتح الفاء: ما أفتى به الفقيه.

يقال: استفتيت الفقيه في مسألة فأفتاني، و تفاتوا إلى الفقيه استفتيت: إذا ارتفعوا إليه في الفتيا، و أفتاني في المسألة: بيّن حكمها، و الجمع الفتاوي بكسر الواو، و قيل: و يجوز الفتح(5)و قد عرّفها بعض الأصحاب بأنّها إخبار عن الله تعالى بأنّ حكمه في هذه القضيّة كذا.

و أما الرواية فالظاهر أنّه بمعنى الحكاية، ففي المجمع: «و في المصباح(6)روى البعير الماء - من باب رمى -: حمله فهو راوية، ثمّ أ طلقت الراوية على كلّ دابة يستقى الماء عليها، و منه قيل: رويت الحديث رواية: حملته، و رويته الحديث تروية: حملته على روايته. و الرواية في الاصطلاح العلمي: الخبر المنتهي بطريق النقل من ناقل إلى ناقل حتّى ينتهي إلى المنقول عنه من النبي (ص) أو الإمام على مراتبه من المتواتر أو المستفيض»(7).

و أمّا الشهادة فهي بمعنى الحضور أو العلم، ففي المجمع: «و شهدت على الشيء: اطّلعت عليه و عاينته فأنا شاهد، و الجمع أشهاد و شهود. و شهدت العيد: أدركته، و شاهدته مثل عاينته، و شهدت المجلس: حضرته. و قولهم: الشاهد يرى ما لا يرى الغائب، أي الحاضر يعلم ما لا يعلمه الغائب، و هو شاهد في بلده، أي حاضر. و شهد


1) . النساء (4)/176

2) . الصافات (37)/11

3) . الكهف (18)/22

4) . «في الكلالة» لم ترد في «مجمع البحرين» و لعلّها من زيادات المصنّف رحمه الله.

5) . مجمع البحرين، ج 1، ص 325-326

6) . المصباح المنير، ص 299

7) . مجمع البحرين، ج 1، ص 199، روا.

بكذا يتعدّى بالباء، لأنّه بمعنى أخبر، و أشهد أن لا إله إلاّ الله يتعدّى بنفسه، لأنّه بمعنى أعلم، و قد تستعمل «أشهد» في القسم نحو: أشهد باللّه لقد كان كذا، أي أ قسم، فالشهادة خبر قاطع و المعنى واضح(1).

و في الصحاح: «الشهادة خبر قاطع، أشهد بكذا أي أحلف، و المشاهدة المعاينة، و شهده شهودا: حضره فهو شاهد، و قوم شهود أي حضور، و المشهد محضر الناس»(2)انتهى.

و في كتاب الشهادات من الجواهر: «و هي لغة الحضور، و منه قوله تعالى «فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ اَلشَّهْرَ»(3)أو العلم الذي عبّر بعضهم عنه بالإخبار عن اليقين. و شرعا إخبار جازم عن حقّ لازم للغير واقع من غير حاكم - قال في آخر كلامه -: و الأولى إيكال الفرق بينهما - يعني الشهادة و غيرها من الأخبار - إلى العرف»(4)انتهى.

أقول: الذي يترجّح في النظر القاصر - و لعلّ كلمات أهل اللغة و الفقهاء و الأصوليّين مطابقة عليه، يجده المتتبع المتأمل - أنّ الرواية لغة أعمّ من الشهادة لغة، عرفا و اصطلاحا.

و أمّا الرواية اصطلاحا فهي عبارة عن حكاية ما يتعلّق بأمر الدين أصلا و فرعا، موضوعا أو حكما، اقتضائيّا أو وضعيّا.

و بالجملة ما يتعلّق به التبليغ ممّا يرتبط بأمر المعاد أو تكميل المعاش، فهي شاملة للأخبار الواردة عن أهل العصمة في الآداب و الطبّ و أمثال ذلك.

و الشهادة عبارة عن حكاية الجزئيّات الخارجيّة من الأمور التكوينيّة و العاديّة التي تترتّب عليها الأحكام، لا نفس الأحكام الجزئية التي تتعقّبها الموضوعات الصرفة الخارجيّة فضلا عن الأحكام الكليّة أو الموضوعات المستنبطة، و من هنا وقع الإشكال في صحّة الشهادة على الأحكام الشرعيّة من غير ذكر السبب و اعتبر في صحّتها و جوازها ذكر السبب.


1) . مجمع البحرين، ج 3، ص 81-82، شهد.

2) . الصحاح، ج 2، ص 494، شهد.

3) . البقرة (2)/185

4) . الجواهر، ج 41، ص 7-8

و عبّر عنه بعض الأعلام بأنّ الأحكام لا يجوز جعلها متعلّقة للشهادة، فلا تسمع الشهادة بالحرمة الأبديّة مثلا من غير ذكر السبب من رضاع أو مصاهرة. و يتفرّع عليه أنّه لو رتّب الشاهد الشهادة على نفس الأحكام فليس بصحيح، و لو سلّم فإنّما هو باعتبار ما يتضمّن من الأمور العادية الخارجية التي تستعقب تلك الأحكام.

و بالجملة الشهادة بيان أمر خارجي من حيث إنّه يترتّب عليه حكم شرعيّ‌، و هذا المعنى أخصّ من المعنى اللغوي، و هو معنى عرفيّ‌. و الظاهر أنّ المعنى الاصطلاحيّ كما سمعت آنفا أخصّ من ذلك أيضا. و على هذا فلا يبقى لبس بين مصداقي اللفظين بالنظر إلى خصوص المصطلحين، فلو حكى الراوي فعلا عاديّا عن المعصوم، فهو باعتبار دلالته على جوازه رواية، و باعتبار أنّه يترتّب عليه حكم شرعي من الملكيّة و السلطنة و اليد فهو شهادة، و باعتباره في نفسه خارج عنهما داخل في موضوع الرواية بالمعنى اللغوي.

إذا عرفت هذا فاعلم أنّهم بنوا اعتبار التعدّد في المزكّى و عدمه على كون التزكية شهادة أو رواية.

قال الشهيد رحمه الله في شرح البداية: «و في الاكتفاء بتزكية الواحد العدل في الرواية قول مشهود لنا و لمخالفينا، كما يكتفى بالواحد في أصل الرواية، و هذه التزكية فرع الرواية، فكما لا يعتبر العدد في الأصل، فكذا في الفرع، و ذهب بعضهم إلى اعتبار الاثنين كما في الجرح و التعديل في الشهادات»(1)انتهى، فتأمّل.

قال المحقق القمّيّ رحمه الله: «و اختلفوا في أنّ الواحد هل يكفي في التزكية أو لا بدّ من التعدّد على قولين، و بنى كثير منهم ذلك على أنّ التزكية رواية أو شهادة، فعلى الأوّل يكفي دون الثاني»(2).

و قال - بعد ذلك في جملة كلام له -: «فلا بدّ حينئذ من ملاحظة أدلّة حجيّة خبر الواحد، هل تقيّد حجيّة الخبر المصطلح أو مطلق خبر الواحد؟ و قد عرفت أنّ آية النفر(3)


1) . الرعاية، ص 193

2) . القوانين، ص 464

3) . التوبة (9)/122

ظاهرة في الفتوى، غايته دخول الخبر المصطلح فيه أيضا، و أمّا غيرهما فلا، و أمّا آية النبأ(1)فهو و إن كان أعمّ من ذلك، لكنه ينافي ما ذكروه من اشتراط عموم المخبر عنه في الخبر، فإنّه أعمّ من ذلك، بل حكاية الوليد التي هي شأن نزول الآية واقعة خاصة، و هي بالشهادة أشبه.

و كيف كان فالشهادة داخلة، و لذلك استدلّ الفقهاء في ردّ شهادة الفاسق و المخالف بهذه الآية.

و حينئذ فلا دلالة فيها على قبول الواحد، إذ مقتضاها لا بدّ أن يكون إن كان عادلا لا يجب التوقّف من حيث يحصل الصدق، بل يجوز العمل به حينئذ في الجملة، و إن كان من جهة كونه أحد شرطي السنّة، و ذلك لا يفيد إلاّ جواز العمل في الجملة، لا خصوص العمل إذا كان واحدا مطلقا كما هو المطلق، و إرادة المعنيين معا بالنسبة إلى الشهادة و غير الشهادة استعمال للفظ في المعينين: الحقيقيّ و المجازيّ‌، و هو باطل كما حقّقناه سابقا.

و جعل الأصل و الظاهر من الآية العمل بالواحد، و القول بأنّ الشهادة مخرج بالدليل - مع كون الآية واردة فيما هو من باب الشهادة على ما هو شأن نزول الآية - محلّ إشكال، سيّما و هو مستلزم لتخصيص المنطوق بالخبر أيضا، لأنّ الظنّ الحاصل بالتثبّت لا يفيد في الشهادة.

و أمّا الإجماع فهو ظاهر في الخبر المصطلح.

و أمّا الدليل الخامس فهو لا يفيد الاعتماد على الواحد من جهة أنّه خبر الواحد، بل لأنّه ظنّ‌، و لا مناص عن الظنّ عند انسداد باب العلم.

فالحقّ و التحقيق أنّ هذا البناء باطل، إذ ليس ذلك من باب الخبر المصطلح، و لا دليل على كفاية الواحد بالخصوص في غير الشهادة من أقسام الخبر، و لا دليل على كونه من باب الشهادة، لعدم صدق تعريفها عليه عند التأمّل. فإنّ المراد من التزكية ليس إثبات حقّ لازم للمخلوق أو للخالق، و إفادته لذلك بالآخرة بعد العمل بالرواية بسبب التعديل


1) . الحجرات (49)/6

مشترك الورود في الخبر و الشهادة، مع أنّ العلم معتبر في الشهادة غالبا، بخلاف ما نحن فيه، لاستحالة العلم بالعدالة عادة.

سلّمنا أنّه شهادة، لكن لا دليل على وجوب التعدّد في مطلق الشهادة، قال بعض الأصحاب: قد اعتبر الواحد في بعض الموارد، بل اعتبروا المرأة الواحدة أيضا في بعض الأحيان، و لا دليل على عدم كون التزكية ممّا يقبل فيه الواحد.

فالأولى أن يقال: إنّ ذلك من باب الظنون الاجتهاديّة المرجوع إليها عند انسداد باب العلم، و ليس من باب الشهادة و لا الرواية المصطلحة»(1)انتهى.

و لقد أجاد طاب ثراه فيما أفاد، و سيأتي إن شاء الله بعض ما تبقّى فيه من الإشكالات.

إذا تمهّد ذلك فلنرجع إلى أصل المرام، فنقول: إخبار علماء الرجال بما يفيد تشخيص ذوات الرواة ببيان الأسامي و الكنى و الألقاب و الأنساب و غيرها، و صفاتهم ببيان أوصاف المدح و القدح و غيرهما، هل هو من باب العمل بالشهادة لتشمله أدلّتها و عموم اعتبار البيّنة أو مطلق الشهادة و إن كان بشاهد واحد في واجد كما عن دراية الشهيد(2)حكايته عن بعض، و لعلّه بالنظر إلى عبارته المتقدّمة، و عليه فمنسوب إلى قول مشهور لنا و لمخالفينا، و اختار هذا صاحب المعالم و بعض من تبعه. أو من باب قبول مطلق النبأ و الرواية، فيشمله دليلها كما عن صريح جماعة. أو من باب الرجوع إلى أهل الخبرة بناء على مغايرته لوجه الشهادة و منه قبل، و لم أقف على قائله بل على حكايته في الكتب، و إنّما حكي عن بعض الفضلاء.

أو من باب الظنون الاجتهاديّة المعتبرة مطلقا أو بعد انسداد باب العلم لأربابها و من كان عاريا عن طرقها، فيكون إخبار علماء الرجال بما يقولون إخبارا عمّا اختاروه باجتهاداتهم، نظير الفتوى في الأحكام، و رجوع من عداهم إليهم من قبيل التقليد للعامّي، و حينئذ تشمله أدلّة التقليد و حجج صحّة رجوع العامّي إلى العالم من الأدلّة الخاصّة، أو انسداد باب العلم و ما هو في مرتبته ممّا يثبت اعتباره بدليل قطعيّ‌.


1) . القوانين، ص 466-467

2) . انظر: الرّعاية، ص 193

أو من باب الرجوع إلى أمارات الظنّ و أسبابه، فتكون الحجّة في الحقيقة هي الظنون الحاصلة للراجعين باجتهاداتهم من أقوال العلماء و سائر القرائن، إمّا لاعتبار الظنّ في خصوص المقام، أو لاستلزامه الظنّ بالفروع الفقهية أو طرقها أو لإيجابها الوثوق بالخبر، فيكون بمنزلة التبيّن فيه، فيكون الحجّة في الحقيقة هو الخبر أو الوثوق مطلقا بناء على حجّية مطلق الوثوق‌؟

احتمالات، أقربها الأخير ثمّ ما قبله، و ما عداهما ضعيف جدّا.

أمّا الشهادة فلأنّ من تتبّع الكتب الرجاليّة و تأمّل في كيفيّة رجوع الفقهاء إليها يعلم جزما أنّ ذلك ليس منهم، بناء على عنوان الأخذ بالشهادة التي اعتبروا فيها شرائط كثيرة، لم يلتزموا هنا بشيء منها من العدالة و العدد و المشافهة دون المكاتبة و الأصالة دون الفرع و فرع الفرع مع الإسناد أو الإرسال عن الأصل، و كونها عن حسّ دون الحدس، و جزم دون الظنّ‌.

و القول بأنّ الشهادة و إن اعتبر فيها القطع إلاّ أنّه خرج عن تلك الكلّية موارد:

منها: التزكية فيجوز الشهادة على العدالة استنادا إلى حسّ ظاهر و أمارات ظنّية و أمور حدسية قريبة من الحسّية و إن لم تكن عن جزم، و لا ضير أن تكون أقوال العلماء في تزكيتهم الرواة من هذا القبيل، و الرجوع إليهم على ذلك الوجه ليس بأولى من القول بأنّ تلك الأقوال و المكاتبات أيضا من الأمارات المطلقة التي توجب للراجعين ظنّا بالعدالة، و العبرة بحصول الظنّ لهم دون المزكّي، و لذا يرفعون اليد عن التزكية بأمارات موهنة. و لو كانت من باب الشهادة لما جاز رفع اليد عنها، إذ لا يصلح غير الحجّة لمعارضة الحجّة التعبديّة الشرعيّة.

و بالجملة اعتبار شرائط النيّة أو مطلق الشهادة فيمن يرجع إليه من المعدّلين و المزكّين و الجارحين ممّا يقطع بفساده، مع أنّ ما استجمع الشرائط غير كاف في تميّز المقبول من المردود ممّا في أيدينا لندرته جدّا، فيبقى مسيس الحاجة إلى الرجوع حتّى ينتهي السبر إلى آخر الأشخاص. و القصر على تزكية من علم عدالته أو تثبت عدالته بتزكية عدلين، يوجب إهمال أكثر الأخبار المعتبرة كما لا يخفى، و مع إهمال الظنّيات يبقى الكلام في

اعتبارها و إن كانت شهادة غير مستجمعة للشرائط.

و أمّا الرواية فلأنّا نرى السلف قدّس الله تعالى أرواحهم - بتباعد مسالكهم و تباين آرائهم في القول بحجيّة الخبر و اعتبار شرائطها - من صرّح منهم بأنّ الواحد منه لا يفيد علما و لا عملا، و من لا يرى اعتبارها في الموضوعات ما لم تكن دعوى خالية عن المعارض أو المخبر عنه داخلا تحت يده، و من احتمل قبوله في الموضوعات في وجه على تأمّل منه فيه، و من اشترط الإيمان و العدالة و الضبط و غيرها ممّا ذكروه في آداب التحمّل و الأداء و صور الإجازة و القراءة متسالمين على الرجوع إلى الكتب الرجالية متوافقين في الأخذ بكلّ ما فيها، ممّا له دلالة أو إشعار بحسن حال الراوي أو إزراء به، كما يظهر من الألفاظ المتداولة بينهم في المدح و القدح، و بالأخبار الضعيفة المروية في شأن ثلّة من الرواة، منوطا ذلك كلّه بالظنّ و قوّته، غير متوقّفين فيما أفاد منها الظنّ و لا في ردّ ما يقصر عنه كتضعيف ابن الغضائريّ‌، أو عارضه أمور ظنّية ممّا لا يعهد منهم طرح الأصول التعبّدية لأجلها؛ و لا مقتصرين على كون المزكّي و الجارح عدلا تثبت عدالته بتزكية عدلين؛ و لا ملتزمين بتبيّن بيّن تامّ فيما كان المخبر فاسقا أو غير معلوم العدالة كتبيّنهم فيه في سائر الموارد، و لا مشترطين لإيمانه، فيتلقّون مقالة ابن فضّال و ابن عقدة بالقبول، و لا على كون خبرهم عن أمور حسية أو قريبة منها أو منتهية إليها، بل يقولون على ما علموا صدوره عن اجتهادات و ترجيحات ظنّية و لو تبعا لمن لم يدرك المزكّى و المجروح و لم يعاشره بخلطة، و شيء من ذلك لا يجتمع مع القول بكون اعتبار أقوال العلماء الرجال بعنوان الرواية و حجيّة الخبر.

و أمّا حكاية أهل الخبرة فمع مجهولية القائل لا يخفى ما فيها من مشاركته لأخويه في بعض ما مرّ، مثل كونه مقصورا على الأمور الحسّيّة و العاديّة دون الاجتهاديّة و غير ذلك.

و لقد أجاد بعض الأعاظم في دفعه ب‍ - «أنّه و إن كان معتضدا بالرجوع إليهم في كثير من المقامات، مثل معرفة العيب و اختلاف قيمة المعيب و الصحيح، و معالجة الأمراض في الإنسان بل مطلق الحيوان، و في معرفة الساعات و الأوقات الصالحة عن غيرها إلى غير ذلك، حتّى أنّه يمكن دعوى السيرة بل الإجماع عليه، و فيهما الحجّة. كما حكي دعواهما

عن قائله أيضا إلاّ أنّه ليس بذلك، للتصريح من الجميع أو الجماعة باعتبار التعدّد في الأوّلين، لكونهما من الشهادة، و كون الرجوع في الأخيرين و نظائرهما بل في الأوّلين مع تعذّر إقامة الشهادة الشرعيّة، كتقويم الخنزير مثلا، من جهة قاعدة الانسداد و رفع الخوف على الترك الموجب لحرمته، أو لتحقّق الصدق العرفي الذي هو المناط و المعيار في كثير من موارد الرجوع إليهم، كما في المسافة بل القيمة بل العيب و غير ذلك»(1)انتهى.

و ذكر دام عمره في مقام آخر أنّ جملة ممّا صدر عن علماء الرجال من باب الشهادة، و هو أكثر ما في كلمات المتقدّمين كعلي بن الحسن بن فضال و الفضل بن شاذان و نحوهما، و جملة منه من باب الفتوى و الإخبار عن المختار بالاجتهاد في فحاوى كلمات المتقدّمين و القرائن الخارجيّة.

قال: «من تتبّع كتب الرجال لا سيّما التعليقة و منتهى المقال يعلم أنّ الأمر كما ذكرناه، فإنّ فيهما توثيق كثير و مدح آخرين كتضعيف جماعة بالاجتهاد و الاستدلال، و استظهر في منتهى المقال في الفائدة الأخيرة - ممّا التقطه من فوائد التعليقة - كون تعديلهم من اجتهادهم أو من باب الرواية و توصيف الأكثر بالأوصاف المزبورة بالنقل عن النجاشيّ و الشيخ و الكشيّ و الغضائريّ و غيرهم، و هو الغالب في الخلاصة و الإيضاح و النقد و نحوها، و في جماعة كثيرة أيضا من معاصريهم أو قريبي العصر إليهم بالشهادة.

و منه يظهر أنّ إطلاق كون الجميع من باب الشهادة كما ترى، كإطلاق كونه من النبإ و الرواية في مقابل الشهادة و إن أسند إلى الشهرة مع التأمّل في صحة الإسناد بهذا المعنى المقابل لما اخترناه، إذ الموجود في كلمات الأكثر كفاية تعديل و تضعيف الواحد، و لا دلالة في ذلك على ما ذكر، فإنّا نكتفي بالواحد فلعلّ‌، بل هو الظاهر من كلمات جمع و صريح آخرين كون وجهه الاكتفاء بحصول الظنّ لانسداد باب العلم و العلمي، لوضوح عدم حصوله من أقوالهم و عدم الغنى بما هو من شهاداتهم، مع ما مرّ في المنع عن كفاية الكتب عنها.


1) . توضيح المقال، ص 18

قال في الفصول - بعد إسناد الاكتفاء بالواحد إلى المشهور، و اعتبار التعدد إلى قائل مجهول - «و مرجع النزاع إلى أنّ تزكية الراوي، هل هي من باب الشهادة أو من باب الرواية أو بناؤها على الظنون الاجتهادية‌؟ فمن اعتبر فيها التعدّد جعلها من القسم الأوّل، و من لم يعتبر فيها التعدّد جعلها من القسمين الأخيرين»(1)انتهى.

و يؤيّد ذلك ما مر عن التعليقة من ركون الأصحاب إلى توثيق و تضعيف ابن فضال، بل أخذ الجميع منه و كذا عن ابن عقدة، و هما على خلاف المذهب لا تقبل شهاداتهما بالإجماع و ظهور الكتاب المفيد لكون الشاهد ممّن نرضى به و لا نرضى بمخالف المذهب إلاّ في مقام الإلجاء و الضرورة بحكم القتل، و كونه على وصف العدل الظاهر و لو بانصراف الإطلاق إلى العدل بالمعنى الأخصّ المعتبر فيه الإيمان، و كذلك السنّة، و كذلك روايتهما لاشتراط الإيمان و العدالة بالمعنى الأخصّ‌، كما هو الظاهر منهما في أدلّة اعتبارها حتّى محكيّ الإجماع عن الشيخ.

و توجيه قبولهم، بأنّ شرط العدالة بالمعنى الأعمّ ليس هنا بأولى ممّا ذكرناه، مضافا إلى أنّ مقتضى كونه من النبإ عدم قبول المرسل منه، و قد عرفت أنّ أكثر ما في الخلاصة و نظائرها من هذا القبيل كما أنّ مقتضاه عدم قبول ما كان بالاجتهاد في حقّ المجتهدين، بل الاكتفاء بالواحد في مطلق الجرح و التعديل بصدق النبإ في مطلقها.

و دفع هذا الإلزام بقيام الدليل في غير المقام على اعتبار التعدّد مدفوع، لشموله للمقام حيث كان التوثيق و نحوه بالشهادة كما ذكرناه.

و أما تخيّل توجيه مقالة المشهور بكون الاكتفاء من جهة الشهادة، و أنّه يكفي فيها الواحد في المقام أو مطلقا إلاّ فيما نصّ فيه على التعدّد، فيدفعه ما فرغنا عنه في القضاء من ثبوت العموم على اعتبار العدد في الشهادة مطلقا، و قلنا: إنّ ظاهرهم كونه من المسلّمات فليس أو لا يصحّ إلاّ ما ذكرنا، لأنّه الذي يجامع الاكتفاء بالواحد عدلا كان أو غيره، بقول كان توصيفه أو بكتب، بقطع آخر أو بظنّ إلى غير ذلك، ممّا ينافي الطريقين دون المختار.


1) . الفصول الغروية، ص 297

نعم يشكل عليه حيث كان التوصيف بطريق الشهادة القوليّة، إذ مقتضى عموم اعتبار التعدّد فيها اعتباره في المقام، فيلزم التفصيل.

و يمكن دفعه:

أوّلا بأنّه خارج عن مفروض البحث الذي هو المراجعة إلى كتب الرجال.

و ثانيا بإلزام التخصيص العموم المزبور، لظهور الإجماع المركّب في كفاية الواحد و حصول الظنّ المكتفى به للانسداد في الغالب، و لذا لا يجب تحصيل العلم مع إمكانه، فمثله العلمي.

و ثالثا بالتزام التفصيل بعد ما اقتضاه الدليل، و الأمر سهل بعد ندور الفرض، انتهى.

أقول: و أنت خبير بسلامة ما اخترنا عن أمثال هذا الإشكال أيضا، فتدبّر.

و أمّا التقليد فلازمه التخيير بين القولين المخالفين كما في محمّد بن سنان و غيره، و جواز تقليد الميت ابتداء، و جواز تقليد من لا يقصر عن المرجوع إليه إيّاه، و ربّما يؤدّي نظره إلى خلاف من يريد اتّباعه، زعما كونه أبصر و أعلم شركائه بنحو أحسن و أتقن.

و التزام أمثال هذه الأمور و دعوى انطباقه مع ذلك على الطريقة المستمرّة في كيفية الرجوع كما ترى، مع ما ترى من قصور أدلّة التقليد عن شموله للمقام و التفصّي عن التمسّك بآية السؤال بعد ما يقال في بيان عدم شموله للمجتهد: إنّه ظاهر في سؤال الجاهل الذي تقصر يده عمّا بلغ العالم إيّاه لا الظانّ‌، فتدبّر.

و حيث تبيّن ضعف ما عدا الوجه الأخير، فعليه هل يكون اعتبار الظنّ من جهة كونه محصّلا للوثوق برواة الأخبار، فيكون محصّلا لموضوع الحجّة و هو الموثوق به أو رواية الثقة، أو من جهة اعتبار الظنّ في خصوص المسألة - أعني علم الرجال - أو لاعتباره في الطريق، أو من جهة اعتباره في نفس الأحكام الفقهيّة، نظرا إلى استلزام الظنّ فيه الظنّ فيها و لو بحسب الغلبة، فإنّ الظنّ بوثاقة الراوي من أسباب الظنّ بالحكم المطابق لما يكون في حديث رفع سنده ذلك الراوي، فالأول يستلزم الثاني ما لم يعارضه معارض‌؟

وجوه: أقواها الأخير، فإنّ مستند القائلين بحجّية الظنّ الخاصّ و اعتبار الخبر الموثوق

به من الكتاب و السنّة و غيرهما لا يثبت إلاّ حجّية خبر العادل أو الثقة، أعني من يكون موثوقا به، و الظنّ لا يثبت العدالة الواقعيّة التي هي المعتبرة في الموضوع الواقعيّ‌، و مجرّد الوثوق بالخبر لا يحرز كون الراوي ثقة.

و من هنا قالوا: عموم العلّة في الأخبار مقصور على شخص ثقة و لا يتعدّى إلى كل ما يوثق به، مع أنّ الإنصاف أنّ الأخبار لا تنصرف إلى من يوثق به مع جهالة شخصه، كيف و جلّ أخبار ذلك الباب من قبيل ما دلّ على الأمر بالرجوع إلى زكريّا بن آدم، و التعدّي بكونه ثقة مأمونا في الدين و الدنيا ينصرف إلى مثله لا إلى كلّ ما يوثق به و إن جهل شخصه، فهل ترى دعوى ظهوره فيما يسمع من وراء الجدار و نظنّ ظنّا غالبا بأنّه الرجل الفلاني الموثوق به المأمون في دينه و دنياه.

و لا يبعد المنع عن ظهوره في مثل المفروض و إن قلنا بشمول العلّة لكلّ موثوق به، فيكون من أدلّة اعتبار مطلق الظنّ‌، فتدبّر جدّا.

و أما البناء على اعتبار الظنّ في خصوص المقام فموقوف على جريان قاعدة الانسداد في خصوص المسألة، و دون تماميتها على هذا الوجه خرط القتاد، حيث لا تكليف في المقام حتّى يقال ببقائه و انسداد باب العلم به، إذ الحكايات و بيان صفات الرجال ليست من مقولة الأحكام و التكاليف، على أنّ في رفع اليد عن جميع الظنون الرجاليّة و الإعراض عن أمارات الظنّ لا يستلزم خروجا عن الدين أو مخالفة قطعيّة إذا بني على العمل بالظن في الفروع الفقهيّة. و إعمال الظنّ فيما نحن فيه ليس مغنيا عنه فيها بخلاف العكس، فقد يحصل للمكلّف ظنون كثيرة من الإخبارات المستفيضة و أقاويل الفقهاء العظام و الشهرة بينهم إذا عمل بها المكلّف يندفع به محذور الخروج عن الدين، و لا يبقى معه مجال لدعوى المخالفة القطعيّة إلاّ لمن يدّعيها مع إعمال الظنون الرجاليّة أيضا.

و قبح العدول عن القويّ إلى الضعيف إنّما يتمّ إذا كان العادل في صدد تحصيل ما كان ذلك القويّ و هذا الضعيف طريقا إليه، و أمّا مع انتفاء القبح عن الإعراض عن ذلك الأمر الأصلي المفروض كونه ذا مقدّمة فلا قبح في رفع اليد عن القويّ و الضعيف كليهما.

و بالجملة حال الظنون الرجاليّة - كحال الظنون اللغويّة - ليس المطابق للواقع منها أمرا

تهمّ مراعاته إلاّ من جهة الاهتمام على التكاليف الواقعيّة، و ليس فيها خصوصيّة ملحوظة لذاتها ليقال: إنها مردّدة بين جميع المحتملات فلا بدّ من إحرازها ظنّا بعد تعذّر إحرازها قطعا، حيث إنّ القطعيّ فيها ليس مغلوبا فضلا عن غيره.

و أمّا البناء على حجّية الظنّ في الطريق فشيء من أدلّته غير جار فيما نحن فيه، فإنّ مقتضى جلّها أو كلّها اعتبار الظن بتعيين المعتبر عن غيره و تشخيص الحجّة المجعولة عن غيرها، فكلّما حصل ظنّ بأنّ المجعول من الطرق المحتملة للحجيّة جعلا أو تقريرا هو الطريق الفلانيّ من قول الثقة أو ظاهر الكتاب مثلا، كان ذلك الظن معتبرا. و هذا لا يفيد إلاّ بعد تشخيص ذات ذلك الطريق المجعول و شخصه في الخارج، فلو شكّ فيما يحتمل كونه كتابا كما في بعض ما يحتمل كونه كتابا منسوخا قراءته فلا يجدي ذلك الظنّ الذي ثبت اعتباره في تشخيص أصل الحجّة عن غيرها.

و بالجملة في كون شيء كتابا أو خبرا مرويّا عن الثقة أو كون الراوي ثقة و أمثال ذلك شبهة في الموضوع الصرف، و الذي ينفع اعتبار الظنّ في الطريق فيه هو الموضوع الكلّيّ‌، و غاية ما يسلم أفاد من أدلّته هو اعتبار الظنّ المتعلّق بتعيين ذلك الموضوع الكلّيّ و تشخيصه من بين كلّ ما يحتمل فيه ذلك، و أين ذلك من اعتبار الظنّ في تشخيص مصاديق ذلك الموضوع الكلّي‌؟

و من الواضح افتقار اعتبار الظنّ فيه إلى دليل آخر وراء ما ذكروه في هذا المبحث أيضا بمثل ما ذكر في ذلك المقام بيّن.

و القول بأنّا نعلم إجمالا بأنّا مكلّفون عقلا بالعمل بأقوال رجال مأمونين على الدين و الدنيا و أشخاصهم غير متميّزة عن كل ما يشاركهم في الاسم - فهم مردّدون بين جماعة منهم دالّة أسماؤهم بين علماء الرجال و مسطورة في كتبهم، و لا سبيل إلى تشخيصهم إلاّ بالظن، فلا بدّ من العمل به و الالتزام بالمخالفة القطعيّة و الإعراض عن أخبار جماعة ثبتت حجية أقوالهم - فيه وضوح المنع عن حجيّة قول من علم وثاقته و لم يعلم شخصه، فإنّ القدر الثابت على فرض تسليمه اعتبار قول شخص علم وثاقته و شخصه.

و أمّا وجوب العمل بقول كلّ من كان موثوقا به في نفس الأمر بحيث يجب التفحّص

عن شخصه مقدّمة لذلك الواجب فدون إثباته خرط القتاد، و هو أوّل شيء يتوجّه إليه المنع، كيف و لم يلتزم بمثله في شيء من الموارد و لا احتمله أحد من الأصحاب، مع أنّ ذلك ليس تكليفا نفسيا! فتدبّر.

تذنيب في اعتبار التفسير و ذكر السبب و الجرح و التعديل و عدمه

لا يخفى أنّ ما ذكره أصحاب كتب الرجال جلّها بل كلّها من أمارات الوثوق يختلف باختلافها و اختلاف الأسباب سيما مع ملاحظة اختلافهم في أسباب الجرح و التعديل، فالحريّ في مقام تعارض أقوالهم التحرّي في استعلام رأي المعدّل و الجارح، لم التحرّي في أسبابهما؟ فمطلقهما يستلزمهما إلاّ أنّ قوّة الظنّ إنّما تستقرّ بعد ملاحظة السبب و العلم بمأخذه، فمن هنا يتّجه أن يقال: لا فرق بين القدح و المدح في عدم اشتراط السبب و لزوم التحرّي عن أسبابهما، و أدخل شيء في ذلك ملاحظة رأي القادح و المادح، و مثله التحرّي عن الأسباب في حقّ الأشخاص.

قال شيخنا الشهيد طاب ثراه في شرح البداية: «التعديل مقبول من غير ذكر سبب على المذهب المشهور، لأنّ أسبابه يصعب ذكرها، فإنّ ذلك يحوج المعدّل إلى أن يقول: لم يفعل كذا، لم يرتكب كذا، فعل كذا و كذا؟ و ذلك شاقّ جدّا.

و أمّا الجرح فلا يقبل إلاّ مفسّرا، مبيّنا السبب الموجب له، لاختلاف الناس فيما يوجبه، فإنّ بعضهم يجعل الكبيرة القادحة ما توعّد عليها في القرآن بالنار، و بعضهم يعمّ التوعّد، و آخرون يعمّون المتوعّد فيه بالكتاب و السنّة، و بعضهم يجعلون جميع الذنوب كبائر، و صغر الذنب و كبره عندهم إضافيّ‌، إلى غير ذلك من الاختلاف.

فربّما أطلق بينهم القدح بشيء بناء على أمر اعتقده جرحا، و ليس بجرح في نفس الآمر أو في اعتقاد الآخر، فلا بدّ من بيان سببه لينظر فيه أ هو جرح أم لا، و قد اتّفق لكثير من العلماء جرح بعض، فلمّا استفسر ذكر ما لا يصلح جارحا.

قيل لبعضهم: لم تركت حديث فلان‌؟ فقال: رأيته يركض على برذون.

و سئل آخر عن رجل من الرواة فقال: ما أصنع بحديثه، ذكر يوما عند حمّاد فامتخط حمّاد.

و يشكل بأنّ ذلك آت في باب التعديل، لأنّ الجرح كما تختلف أسبابه، كذلك التعديل يتبعه في ذلك، لأن العدالة تتوقّف على اجتناب الكبائر مثلا، فربّما لم يعدّ المعدّل بعض الذنوب كبائر، و لم يقدح عنده فعلها في العدالة، فزكّى مرتكبه بالعدالة، و هو فاسق عند الآخر بناء على كونه مرتكبا لكبيرة عنده.

و من ثمّ ذهب بعضهم إلى اعتبار التفصيل فيهما، و من نظر إلى صعوبة التفصيل و نحوه اكتفى بالإطلاق فيهما.

أمّا التفصيل باختلاف الجرح و التعديل في ذلك فليس بذلك الوجه. نعم لو علم اتّفاق مذهب الجارح و المعتبر - بكسر الباء - و هو طالب الجرح و التعديل، ليعمل بالحديث أو يتركه في الأسباب الموجبة للجرح بأن يكون اجتهادهما فيما به يحصل الجرح و التعديل واحدا، أو أحدهما مقلّدا للآخر، أو كلاهما مقلّدا لمجتهد واحد، اتّجه الاكتفاء بالإطلاق في الجرح كالعدالة، و هذا التفصيل هو الأقوى فيهما.

و اعلم أنّه يرد على المذهب المشهور من اعتبار التفسير في الجرح إشكال مشهور، من حيث إنّ اعتماد الناس اليوم في الجرح و التعديل على الكتب المصنّفة فيهما و قلّما يتعرّضون فيها لبيان السبب، بل يقتصرون على قولهم: فلان ضعيف و نحوه، فاشتراط بيان السبب يفضي إلى تعطيل ذلك و سدّ باب الجرح في الأغلب.

و أجيب بأنّ ما أطلقه الجارحون في كتبهم من غير بيان سببه و إن لم يقتض الجرح على مذهب من يعتبر التفسير، لكن يوجب الريبة القوية في المجروح كذلك، المفضية إلى ترك الحديث الذي يرويه، فيتوقّف عن قبول حديثه إلى أن تثبت العدالة أو يثبت زوال موجب الجرح، و متى انزاحت عنه تلك الريبة بحثنا عن حاله بحثا أوجب الثقة بعدالته، فقبلنا روايته - و لم نتوقّف - أو عدمها»(1)انتهى كلامه.


1) . الرعاية، ص 194-196

المقدّمة الثالثة في كيفية الرجوع إلى كتب الرجال

اعلم أنّ أكثر كتب هذا العلم مرتّبة على ثلاثة أبواب، و بعضها بزيادة مقدّمة و خاتمة يذكر فيها فوائد، فالباب الأوّل في الأسامي، و الثاني في الكنى، و الثالث في الألقاب.

و يذكرون في باب الأسماء أبوابا أو فصولا على عدد الحروف الهجائية و ترتيبها، فيكتبون باب الألف و باب الباء و باب التاء و هكذا، و يتعرّضون في كلّ باب لجميع من صدّر اسمه بحرف ذلك الباب على ترتيب حروف الهجاء أيضا بالنسبة إلى الحرف الثاني و الثالث و الرابع، و أيضا المكبّر مقدّم على المصغّر كالحسن و الحسين و عمر و عمير، بل كلّ ما فيه زيادة حرف أو حركة مؤخّر عمّا ليس فيه كالحارثة و عمارة عن حارث و عمّار.

ثمّ إنّ هذا إذا اختلفت الأسماء المصدّرة بحرف الباب و لو في حرف واحد إمّا في الثاني أو الثالث و هكذا، و أمّا إذا اتفقت في الجميع كما في المشتركات المتّفق فيها عدّة الخاصّ في اسم واحد. فالمدار بإعمال نحو ما سمعت على أسماء الآباء، فمن أول حرف اسم أبيه مقدّم على أوّل اسم أب غيره يقدّم على الآخر و إن تأخّر ثاني حروف اسم أبيه عن ثاني بل ثالث بل رابع اسم أب باسم غيره، مثلا يقدّم آدم بن إسحاق على آدم بن عبد الله، لأنّ أوّل إسحاق مقدّم على أوّل عبد الله و إن تأخّر ثاني إسحاق عن ثاني عبد الله، و مع اتّفاق أوائل أسماء الآباء يراعى ثوانيها، و مع الاتفاق فيها أيضا يراعى ما ذكر في ثالثها. و لو اشتركت أسماء الآباء أيضا كأوائل أسماء الأولاد روعي ما ذكر في أسماء الأجداد، و كذا يتصاعد إلى أسامي الآباء الأجداد على النحو المزبور. و لو كان الاشتراك في الجمع أو لم يكن أسامي أجداد الجميع أو البعض مذكورة يراعى ما ذكر فيما ذكر لهم من الألقاب و الكنى، سواء كان في مقابل اللقب أو الكنية و أحدهما في الآخر كما في أحمد بن على العلوي و أحمد بن على الأسدي، أو كان في مقابله الاسم كما في محمد بن خالد الطيالسي و محمد بن خالد بن عبد الرحمن، إذ الابن غير ملحوظ في الترتيب فالمقابلة بين الطيالسي و عبد الرحمن إلى غير ذلك.

و قد يكون نظر الترتيب في الكنى بينها و بين الألقاب أو الأسامي إلى ما أضيف إليه الأب بإسقاطه عن الملاحظة كما هو الغالب، بل على الإطلاق في المصدّرة ب‍ - «ابن»، فيقدّم أحمد بن عبد الله الأصفهاني على أحمد بن عبد الله بن أميّة، مع أنّ الباء مقدّم على الصاد، فيظهر أنّه لم يلاحظ المضاف في الترتيب إلاّ أنّ مثل ذلك نادر لا يوجب تشويشا للراجع، و إن كان اطّراد الأمر على القاعدة المتقدّمة أولى.

بقي شيء آخر و هو أنّ مقتضى القاعدة تقدّم ما صدّر بالابن على ما صدّر بالأب، لتقدّم النون على الواو و الياء، و كذا تقديم ما صدّر بالأخت على ما صدّر بالأخ، لتقدّم التاء على الحرفين، و الموجود فيها العكس، و لعلّ وجهه مراعاة جانب الأبوّة مع أنّ التصدير بها هو الأصل و الغالب في الكنى، و مع ذلك لم يكن الحرفان من لوازم المصدّر بالأبوّة لقلبهما فى حالة النصب إلى الألف المقدّم على الجميع و إن ندر أو لم يتحقّق ذكره بهذه الحالة مضافا إلى الحرفين، بل الحروف أ قيمت عندهم مقام الإعراب، فكأنّما خرجت بذلك عن جوهر الكلمة و ببعض ما ذكر الاعتذار عن تقديم الأخ على الأخت. هذا إذا لم يفرد للنساء باب على حدة و إلاّ كما صنعه في منتهى المقال فما صدر بالأمّ أو الأخت موضعه الباب المنفرد لهنّ‌.

المقدّمة الرابعة في أسباب التميّز:

و الضابط فيه ما يختصّ قطعا أو ظنّا ببعض المشتركين في الاسم أو الكنية أو اللقب، و مرجعه بعد الاختصاص الاسميّ إلى الاختصاص المستفاد من المميّزات إلى الاختصاص الحقيقي.

منها: اتّحاد العشيرة و القبيلة.

و منها: التلمّذ و كثرة المصاحبة.

و منها: كون الراوي أو مع المروي عنه من أهل علم كالكلام مثلا و الرواية قد أوفى مشكلاته.

و منها: كونه أو مع المروي عنه من خواصّهم و كثيري المعرفة بحقّهم و الرواية فيما لا يتحمّلها غير أمثالهم.

و منها: أن يقال في حقّ بعضهم: إنّه كثر الرواية أو كثير الرواية عن المرويّ عنه سيّما إذا انضمّ إليه القول في حقّ الآخرين بقلّتها و فرض الاشتراك في كثير من الروايات.

و منها: أن يقال في حقّ بعضهم: إنّه روى خطب الأمير عليه السلام أو قضاياه أو خطب النكاح مثلا فكانت الرواية فيها.

و منها: كون الرواية موصولة إلى الأمير أو النبي صلى الله عليه و آله و كان بعضهم من العامّة كالسكوني و النوفلي.

و منها: كون الراوي المشترك مرجعا لأهل بلد و كان الراوي منهم.

و منها: كون الراوي من جباية الصدقات و الزكوات و الرواية في كيفيّتها.

و منها: اضطراب الرواية، و قد قيل في حقّ بعضهم: إنّه مضطرب الرواية.

و منها: كون بعضهم من أهل صنعة أو حرفة و كان الراوي عنه أو الذي يروي هو عنه مشاركا له في تلك الحرفة، و يتقوّى ذلك بكون الرواية فيما يتعلّق بتلك الصنعة.

و منها: اختصاص بعضهم برواية كتاب خاصّ من أصل أو نوادر أو كثرة الرواية عنه، و كانت الرواية مرويّة عنه.

و منها: رواية شخص مخصوص أو إكثار الرواية عن بعض المشتركين أو روايته عن شخص

مخصوص أو إكثار الرواية عنه، و كان اللاحق في السند أو الباني على المشترك في سلسلة السند ذلك الشخص الراوي و المرويّ عنه المعلومين أو المكثرين للرواية عنه، من غير شقّ بين إحراز ذلك بملاحظة كثرة الرواية في مقامات، أو يقول بعض العلماء في حقّ المعلوم: إنّه يروي عن فلان، أو في حقّ فلان: إنّه يروي عن ذلك الشخص.

و منها: أن يكون بعض المشتركين ممّن يعتقد بعلم و ورع شخص معلوم واقع في السند، و لا يرى ذلك سائر المشاركين أو يرى خلافه فيتقوّى الظنّ‌، أو يقال ذلك في حقّ الراوي المعلوم بالنسبة إلى بعض المشتركين.

و منها: كون الراوي المعلوم بالنسبة إلى بعض المشتركين أو هو بالنسبة إلى المروي عنه الواقع في السند، بحيث يتّفق منهما مراسلات و مكاتبات في حوائجهم من أمر دينهم أو دنياهم، و كان بينهما ملاقاة بنزول أحدهما في منزل الآخر.

و منها: كون أحد المشتركين أظهر و أشهر فينصرف إليه إطلاق اللفظ المشترك حيث إنّ النادر يحتاج إلى أن ينبّه عليه كأحمد بن محمد و أبي بصير و البزنطي، المنصرفة إلى الأشعريّ القميّ و إلى أحمد بن محمد و ليث البختري الراوي، و حيث كان الأشهر ممّن يقطع بهم إرادته، ففى انصراف اللفظ إلى الأشهر بعده ثمّ الأشهر هكذا فيه وجهان.

و منها: اشتهار الأب و الجدّ فينصرف الإطلاق إليه فينوي الولد الواقع في السند.

و منها: تعيين الطبقة، فإنّه أهم و أصعب شيء و أفيد شيء في الباب، و يشمله اتّحاد الزمان بحيث كان زمان صلاحية الرواية و المرويّ عنه متقاربا في زمان لا يبعد الملاقاة و السؤال، فلو اتّحد الزمان و لكن كان الراوي صغيرا جدّا فيبعد كونه هو الراوي، و إنّما يظنّ كونه الأكبر منه المشارك فيه أو الأقدر على حفظ الرواية.

المقدّمة الخامسة فيما يتعلّق بمعرفة رجال السند مدحا و قدحا

و فيها فصول:

الأوّل: في بيان جملة ألفاظ مستعملة عندهم في المدح على التوثيق بمعناه الأخصّ أو الأعمّ أم لا. و بالجملة في أسباب المدح و القوة و ما له دخل في القبول أو الترجيح.

الثاني: في أسباب الضعف.

الثالث: في جملة ألفاظ لا يترتّب عليها قبول الرواية و لا ردّها.

الفصل الأوّل: في أسباب المدح، و ألفاظه بكثرتها على أقسام

منها: ما يستفاد منه مدح الراوي و حسن حاله مطابقة و حسن روايته التزاما كعدل و ثقة و خيّر و ديّن.

و منها: عكسه، كصحيح الحديث، و ثقة في الحديث على وجه، و صدوق، و شيخ الإجازة، و أجمعوا على تصحيح ما يصحّ عنه أو تصديقه و أقواله بالفقه.

و كلّ منهما إمّا يبلغ المدح المستفاد منه حدّ التوثيق أم لا، ثمّ كلّ منهما إمّا يتضمّن الدلالة على اعتقاد الحقّ أو خلافه أم لا.

و هذه اثنا عشر قسما، و ربّما يضمّ إلى بعض منها ما له دخل في قوة المتن، كفقيه، و رئيس العلماء، و فهيم، و حافظ، و له ذهن وقّاد و طبع نقّاد. كما أنّه قد يذكر ما ليس له دخل في السند و لا في المتن كقارئ و شاعر و منشئ.

و كيف كان فالألفاظ الدالّة على المدح كثيرة جدّا. منها قولهم: اجتمعت العصابة على تصحيح ما يصحّ عنه، و فيه مدح بليغ كثير ربّما يركن به إلى رواية وقع الممدوح به في سندها و به يترجّح على معارضها.

و عن فوائد المولى البهبهاني طاب ثراه: «و عندي أنّ رواية هؤلاء إذا صحّت إليهم لا تقصر عن أكثر الصحاح»(1).


1) . انظر: منتهى المقال في أحوال الرجال، ج 1، ص 53

و في منتهى المقال: «الإنصاف أنّ مثل هذا الصحيح ليس في القوة كسائر الصحاح، بل و أضعف من كثير من الحسان بوهن الإجماع المزبور إذ لمن نقف على موافق له إلى زمان العلاّمة طاب ثراه عدا النجاشيّ‌، و هو منه بعنوان النقل عن الكشّي»(1)- انتهى.

و التعليل بوهن الإجماع دالّ على قوة الدلالة و سيجيء إن شاء الله أنّ جلا من الأصحاب رضوان الله عليهم تلقّاه بالقبول، ثم إنّ العبارة المزبورة مع ما يقرب منها لا تخلو من شوب إجمال و إشكال.

و تفصيل المقال: أنّ المقصود منها إمّا اتّفاق العصابة على تصديق الممدوح بها في الحكم بصحّة الروايات التي رواها و رآها صحيحة، فمعقد الإجماع تصويبه فيما صوّبه و صحّ عنه، أي لديه.

و إمّا اتفاقهم على صحّة روايته فهي بمنزلة صحيح الحديث، بمعنى كونه بنفسه فحسب ثقة في الحديث متحرّزا عن الكذب أو على صحّة روايته الصادرة عنه، فلا بدّ أن يكون الحديث الواقع بينه و بين المرويّ عنه صحيحا، فهذا الحديث كما لا يحتمل اختلاقه من الممدوح كذلك لا يحتمل اختلاقه من المرويّ عنه، أو على صحّة الرواية التي وقع الممدوح في سندها بمعنى صحّة الرواية بقول مطلق أو على كون الممدوح ثقة فتكون بمنزلة قولنا: ثقة.

و أمّا على كون المرويّ عنه أيضا ثقة فتكون بمنزلة قولنا: ثقة لا يروي إلاّ عن ثقة.

و أمّا على وثاقة جميع السند فهى بمنزلة قولنا: رجال سند الحديث ثقات.

و وجه ضبط المحتملات أنّها إمّا مسوقة لبيان تصحيحهم ما صحّحه الممدوح و الإقرار بما أقرّ به، أو لبيان حسن روايته أو لحسن الرواية المتقوّمة به و ممّن يروي هو عنه، أو لحسن الرواية بقول مطلق، أو كناية عن وثاقة الممدوح أو وثاقة من روى عنه أيضا أو وثاقة جميع رجال السند. فباعتبار كلّ من المعاني المتقدمة كناية عن التوثيقات الثلاثة، و ترتقي إلى سبعة، ثلاثة أو أربعة منها معدودة في كتب القوم رضوان الله عليهم:

أحدها: أنّ المقصود من العبارة المزبورة بيان اتّفاق العصابة على تصديق الممدوح بها في الحكم بصحة الروايات التي رواها و رآها صحيحة، فمعقد الإجماع حينئذ تصويبه فيما تلقّاه


1) . منتهى المقال، ج 1، ص 57-58، نقله بإيجاز.

بالقبول و صحّ لديه، فيقال: إنّه صحيح عنه، و يحكم بصحّته على لسانه.

قال دام علاه في توضيح المقال: «و لا يخفى أنّ الموجود عن الكشّي في حقّ بعض المذكورين غير العبارة المذكورة، مثلا في الفضيل: أنّه ممّن أجمعت العصابة على تصديقه و الإقرار له بالفقه، و المغايرة و الثمرة ظاهرة»(1).

أقول: و سيجيء في المحكيّ عن ابن داود طاب ثراه أنّه قال في الستّة الأوائل: أجمعوا على تصديقهم و إنفاذ قولهم و الانقياد لهم في الفقه، و في الأواسط: أجمعوا على تصحيح ما يصحّ عنهم و أقرّوا لهم بالفقه، و في الدرجة الثالثة: أجمعوا على تصديقهم و ثقتهم و فضلهم. و قريب منها يأتي من خطّ مولانا و شيخنا الأستاذ طاب ثراه.

و كيف كان فهذه الدعوى بعيدة عن الاعتبار جدّا، إذ لم يعهد منهم التحرّي عن كون الرواية متلقّاة بالقبول لدى من وقع من أصحاب الإجماع واحدا في سنده، و إنّما يحكم بصحّتها و رجحانها بمجرّد انتهاء سندها إليه.

و دعوى أنّ ظاهر الرواية و التحديث القبول، و ظاهر المشايخ أنّهم لا يروون إلاّ ما يرونه صحيحا، قاضية بأنّ موضوع الكلام هي الروايات المضبوطة، فيرجع المعنى حينئذ إلى المعنى الأخير.

ثانيها: أنّ المقصود دعوى الإجماع على صحّة الحديث من جهة الممدوح، فلا يتوقّف من جهته، و هذا يحتمل معنيين متقاربين:

أحدهما: تصحيح الحديث، فتكون العبارة بمنزلة صحيح الحديث.

ثانيهما: توثيق الممدوح، فيكون بمنزلة ثقة كناية عن الملزوم بذكر اللازم، و ليس فيه وجه تعرّض لحال الرواية بالإضافة إلى من بعد الممدوح، فإن وثّق من عداه أو صحّح السند و لو بغير التوثيق بالنسبة إلى غيره عدّ الحديث صحيحا و يحكم بصحّته و وجوب قبوله، كما هو شأن الصحيح عند القدماء.

و حاصل العبارة حينئذ اتّفقت العصابة على عدّ الروايات التي انتهت إلى الممدوح


1) . توضيح المقال، ص 42

صحيحة، أي صحّت إليه و منه إلى المعصوم عليه السلام صحيحة من غير تأمّل من جهته.

و بما أشرنا إليه من تقارب الوجهين و إمكان إرجاع كلّ منهما إلى الآخر - مع احتمالهما في كلمات الأصحاب في بيان محتملات العبارة - ينقدح ما في توضيح المقال من عدّهما وجهين.

و قال في بيان الأوّل: «حكاه في منتهى المقال عن أستاذه صاحب الرياض و عن بعض أفاضل عصره مصرّحا بأن ليس لهما ثالث»(1).

و بعد ذكر الثاني «أسنده في الفوائد إلى قائل غير معلوم، و في الفصول حكاية إسناده إلى الأكثر عن قائل، و اختاره بعض أفاضل عصرنا في رسالته المسمّاة ب‍ - «لبّ اللباب»(2)و ادّعى إجماع العصابة عليه»(3)فإنّ نفى تثليث القائل و الإسناد إلى قائل غير معلوم و إلى الأكثر، و دعوى إجماع العصابة في مرحلة واحدة ممّا يقضى منه العجب، و مجرد تغيير العبارة و الألفاظ مع التوافق في المعنى و الثمرة لا تفي بتجويز مثل ذلك، فتدبّر.

و كيف كان فهذا المعنى مع غمض العين عن خصوص المحتملين هو القدر المتيقّن من العبارة، إذ مع عدم إرادته أيضا لا يبقى لها مفاد و لا لدعوى الإجماع مورد كما لا يخفى، فهو بالإضافة إلى المحتملات الآتية قدر متيقّن، و هو الذي يساعده الاعتبار، و يقرب من الأذهان خصوصا بعد ما يأتي إن شاء الله من بيان بعدّ المحتملات الآتية، و لعلّه تجتمع سائر العبارات المسوقة في هذا المضمار، فإنّ الظاهر من تضاعيفها أنّ الأصحاب رضوا برواية هؤلاء لكونهم ضابطين متحرّزين عن الكذب و إن اتّصف بعضهم بفساد العقيدة أو لم تثبت عدالته.

و التحقيق أنّ العبارة المسطورة و ما قاربها مسوقة لبيان قبول الرواية التى انتهت إلى واحد من هؤلاء الممدوحين بها على وجه جمعيّ‌، و يلزم منه الاعتداد بحالهم و الظنّ بوثاقتهم دون


1) . توضيح المقال، ص 41

2) . هذا البعض هو محمد جعفر الاسترآبادي المتوفّى في 1263 من تلامذة سيّد على الطباطبائي البهبهاني صاحب الرياض. انظر «لبّ اللباب» الورقة 90، مخطوط برقم 4023 في مكتبة آية اللّه المرعشي، و هذه الرسالة هي الآن بأيدينا قيد التحقيق، و ستصدر قريبا إن شاء اللّه تعالى.

3) . توضيح المقال، ص 41

عدالتهم نظرا إلى بعد اتفاقهم على قبول رواية من لا ثقة به مع اختلاف مشاربهم و تباعد مسالكهم و رميهم كثيرا من الأعاظم بالضعف و اتّهامهم غير واحد بفساد العقيدة لا سيما القمّيين، خصوصا بعد ما حكي من استثناء الصدوق و شيخيه رحمهم الله روايات جماعة عن أخرى، كرواية محمد بن عيسى من كتب يونس، و رواية محمّد بن أحمد بن يحيى عن محمّد بن يحيى أو عن أبي عبد الله الراوي، و يتقوّى ذلك لو كان المراد نقل الاتّفاق على صحّة جميع الروايات التي رووها.

و في فوائد منتهى المقال: «يمكن أن يقال: يبعد أن لا يكون رجل ثقة و مع ذلك تتفق العصابة على تصحيح جميع ما رواه، سيما بعد ملاحظة دعوى الشيخ الاتفاق على اعتبار العدالة لقبول الخبر، و ربّما يظهر ذلك من الرجال أيضا و خصوصا مع مشاهدة أنّ كثيرا من الأعاظم الثقات لم يتّفقوا على تصحيح حديث، و سيجيء في عبد الله سنان ما يؤكّده، نعم لا يحصل بكونه ثقة إماميا بل الأعمّ كما لا يخفى»(1)انتهى.

ثالثها: أن يكون المراد تصحيح الرواية من حيث قيامها بالممدوح و من روى عنه، بمعنى الحكم بصحة الرواية بينهما، فتكون صحيحة من جهتهما، بالغة من الصحة مرتبة لا يتوقف فيها من جهتهما، لا يتفحّص عن حالهما، فيكون الممدوح صحيح الحديث بالغا فيها لا يروي إلاّ ما يراه صحيحا، و ما يراه صحيحا فهو صحيح، و إن جعلت العبارة كناية عن الوثاقة فهي بمنزلة ثقة لا يروي إلاّ عن ثقة.

و في منتهى المقال: «و ربّما يتوهّم بعض من إجماع العصابة وثاقة من روى عنه هؤلاء، و فساده ظاهر. نعم يمكن أن يفهم منه اعتداد ما بالنسبة إليه»(2)انتهى.

أقول: كذلك هذا الاحتمال بعيد في الغاية، كيف و لو كان الأمر بهذه المثابة لكان من يروي عنه أصحاب الإجماع أولى بالتنصيص بالمدح، فإنّه البعيد عن الأذهان، فكان اللازم التصريح بأنّ من أسباب مدح الراوي و توفيقه أن يروي عنه أحد من أصحاب الإجماع و لم يعهد مثله فيما أظنّ‌، و ما ذكره طاب ثراه من الاعتداد لعلّه مبنيّ على استبعاد رواية أمثالهم


1) . منتهى المقال، ج 1، ص 51

2) . منتهى المقال، ج 1، ص 52

عن ضعيف، فإنّ الغالب أنّ مشايخ المعروفين من المشايخ محلّ اعتماد.

رابعها: أن يكون المراد صحّة الرواية التي وقع الممدوح في سندها بقول مطلق، و لا يتمّ ذلك إلاّ بملاحظة جميع الطبقات فكان الإجماع على صحّة الروايات المتعيّنة في الخارج، و هذا الوجه أيضا يحتمل التكنية عن تمام رجال السند.

و عن الفصول أنّه «ربّما قيل بأنّها تدلّ على وثاقة الرجال الذين بعده أيضا»(1).

أقول: لا تظهر ثمرة في اختلاف الوجهين و إن كان الأخير بعيدا خصوصا مع ما ذكروا في حقّ بعضهم إلاّ أن يكون المراد مجرد الوثوق في الصدق و التحرّز عن الكذب.

و كيف كان فهذا المعنى و إن كان بعيدا عن تحقق الاتّفاق عليه - كما سيجيء إن شاء الله - إلاّ أنّه الظاهر من العبارة و ما ساوقها.

و في فوائد منتهى المقال: «المشهور أنّ المراد صحّة ما رواه حيث تصحّ الرواية، فلا يلاحظ ما بعده إلى المعصوم عليه السلام و إن كان فيه ضعف، و هذا هو الظاهر من العبارة. و قال: الظاهر هو ما اختاره الأستاذ طاب ثراه، و عزاه إلى المشهور، و صرّح بعض أجلاّء العصر بأنّ عليه الشهرة، بل نسب ذلك المحقّق الداماد إلى الأصحاب مؤذنا بدعوى الإجماع حيث قال في الرواشح: هؤلاء على اعتبار الأقوال المختلفة في تعيينهم واحد و عشرون أو اثنان و عشرون رجلا، و مراسيلهم و مرافيعهم و مقاطيعهم و مسانيدهم إلى من يسمّون من غير المعروفين معدودة عند الأصحاب من الصحاح من غير اكتراث منهم، لعدم صدق حدّ الصحيح - على ما قد علمته - عليها(2).

و قال مثل ذلك في أوائل الوافي إلاّ أنّه لم ينسب ذلك إلى الأصحاب بل إلى المتأخّرين(3).

و قال نحو ذلك في مشرق الشمسين(4).

و قال محمد أمين الكاظمي: المراد بهذه العبارة أنّه إذا صحّ السند إلى الرجل فالحديث


1) . الفصول الغروية، ص 303

2) . الرواشح السماوية، ص 47

3) . الوافي في شرح الكافي، المجلّد 1، ص 27

4) . مشرق الشمسين، ص 269-270

صحيح، فلا ينظر إلى من بعده و لا يسأل عنه، و من هنا صحّح العلاّمة و ابن داود و البهائيّ و السيد محمد رواية أبان بن عثمان مع أنّه ناووسيّ‌، و لتكن هذه الصحّة يراد بها ما ثبت نقله عن الأئمة المعصومين عليهم الصلاة و السلام و إن كان الراوي غير إماميّ‌، انتهى» فتأمّل.

و قال الشهيد رحمه الله في نكت الإرشاد في كتاب البيع بعد ذكر رواية عن الحسن بن محبوب، عن خالد بن حريز، عن أبي الربيع الشاميّ هكذا: و قال الكشّي: أجمعت العصابة على تصحيح ما يصحّ عن الحسن بن محبوب. قلت: في هذا التوثيق لأبي الربيع الشاميّ‌(1)انتهى، فتأمّل.

و وصف الشارح في المسالك في بحث الارتداد خبرا فيه الحسن بن محبوب عن غير واحد بالصحّة(2)و ما ذلك إلاّ لذلك كما صرّح به في موضع آخر منه، و عقله في مشرق الشمسين(3)و غيره، و ذهب إلى ما قلناه أيضا العلاّمة المجلسي طاب ثراه على ما نقل، و نسبه إلى جماعة من المحقّقين منهم والده المقدّس التقي طاب ثراه.

و يأتي في حمزة بن حمدان ما يرشد إليه، و استدلّ في الفوائد النجفيّة على صحّة خبر ضعيف بأنّ في سنده عبد الله بن المغيرة، و هو ممّن أجمعت العصابة...، و في موضع آخر مثله، ثمّ قال على ما فهمه الشيخ البهائيّ و قبله الشهيد و قبلهما العلاّمة في المختلف من تلك العبارة.

و السيد الأستاذ بعد حكمه بذلك و سلوكه في كثير من مصنفاته كذلك بالغ في الإنكار و قال: بل المراد دعوى الإجماع على صدق الجماعة و صحة ما ترويه إذا لم يكن في السند من يتوقّف فيه، فإذا قال أحد الجماعة: حدّثني فلان يكون الإجماع منعقدا على صدق دعواه، و إذا كان فلان ضعيفا أو غير معروف لا يجديه ذلك نفعا، و ذهب إلى ما ذهب إليه بعض أفاضل العصر، و ليس لهما ثالث.

و سائر أساتيذنا على ما ذهب إليه الأستاذ، و ادّعى السيد الأستاذ أنّه لم يعثر على عمل


1) . غاية المراد في شرح نكت الإرشاد، ج 2، ص 41

2) . مسالك الأفهام، ج 2، ص 58

3) . مشرق الشمسين، ص 270

فقيه بخبر ضعيف، محتجّا بأنّ في سندها أحد الجماعة، و إذا وقفت على ما تلوناه عليك عرفت أنّ كلامه سلّمه الله تعالى ليس على حقيقته، على أنّ من لم يعمل يجاب عنه بنحو ما أجاب الأستاذ عن قدح الشيخ فيما صحّ عن هؤلاء بالإرسال.

و الإنصاف أنّ مثل هذا الصحيح ليس في القوّة كسائر الصحاح، بل و أضعف من كثير من الحسان، لا لما فهمه السيد الأستاذ، إذ لا يكاد يفهم من تلك العبارة أبدا، و من المعلوم أنّ صدق الرجل غير تصحيح ما يصحّ عنه، بل تعيين الإجماع المزبور إذ لم نقف على من وافق الكشّي إلى زمن العلاّمة أو ما قاربه، و ذكروا في كلام النجاشي من المتقدّمين بعنوان النقل عن الكشي إلاّ أنّ غير واحد من علمائنا منهم الشيخ البهائي طاب ثراه صرّح بأنّ من الأمور الموجبة لعدّ الحديث من الصحيح عند القدماء وجوده في أصل معروف الانتساب إلى أحد الجماعة الذين أجمعوا على تصحيح ما يصحّ عنه، فتدبّر، لكن هذا الإجماع لم يثبت وجوب اتّباعه، لكونه مجرّد وفاق، و لعلّ ما ذكرناه هو الداعي للسيد الأستاذ لحمل الكلام المزبور على خلاف معناه المعروف المشهور، فتأمّل»(1)انتهى.

و الذي يختلج بالبال أنّ الظاهر من غير واحد تلقّي الإجماع المزبور بالقبول، كما أنّ التأمّل من غير واحد منهم في ذلك، و التحري عن أحوال الرجال المزبورين كغيرهم، و الاعتماد على ما علم من أحوالهم من الخارج ممّا لا يقابل بالإنكار، مع أنّ الإجماع المذكور توهّم اقتضى كون الروايات المزبورة بأسرها مجمعا عليها أمر بالأخذ بها و نفي الردّ عنها و معارضتها لو كان شاذّا نادرا أمر بتركها، و التزام مثله بعيد غايته غير معهود أصلا.

و قال سلّمه الله تعالى في توضيح المقال: «ناقل الإجماع المزبور فهو الكشيّ على ما هو المعروف، و ربّما ينقل عن غيره كما في فضالة بن أيّوب حيث قال: قلت: بعض أصحابي إنه ممّن أجمع أصحابنا على تصحيح ما يصحّ عنهم و تصديقهم.

و ربّما يشاركه في النقل المزبور غيره كالنجاشيّ و العلاّمة لا بطريق النقل عنه و كالشيخ في العدّة و غيرها مرة بالتعبير المزبور و آخر بقوله: إنّ الطائفة عملت بما رواه فلان كما ذكر


1) . منتهى المقال، ص 53-58

ذلك في عبد الله بن بكير و قد يشاركه فيما ذكر في خصوص طائفة من روايات أحد الجماعة المذكورة كبعض كتبه و كمراسيله في ابن أبي عمير فقد شاركه الشيخ.

و في أوائل الذكرى(1): أنّ الأصحاب أجمعوا على قبول مراسيله، و عن النجاشي: أنّ أصحابنا يسكنون إلى مراسيله، إلى غير ذلك.

فمع المشاركة يتقوّى الاعتماد على الإجماع المزبور حيث لم يكن التخصيص مشعرا بنفيه في غيره، و كذا فيضعف الاعتماد لمكان التعارض فيلتمس الترجيح أو يتوقّف، و ليس منه التخصيص بالمراسيل، بل هو موجب لقوته في غيره.

هذا و لا يخفى أنّ الموجود عن الكشي في حقّ بعض المذكورين غير العبارة المزبورة في الفضيل مثلا: أنّه ممّن أجمعت العصابة على تصديقه و الإقرار له بالفقه، و المغايرة و الثمرة ظاهرة، إذ هنا لا تستفاد الوثاقة أو الصحّة فيمن روى عنه هؤلاء كظهور المغايرة و الثمرة بين عبارة الكشيّ المتقدّمة و بين قولهم: عملت الطائفة بما روى فلان»(2).

ثمّ أقول: لما كان الأصل في الرجوع إلى علماء الرجال تحصيل الظنّ بصدق الرواية و الوثوق بصدوره فلا مانع من الرجوع إلى هذا الاجماع، بل هو من أقوى الأمارات في الباب، و لما كان وجب في الرجوع إليه في حقّ من لم يتّفق على ذكره من الدليل.

و على هذا فلا فرق بين العبارات المتحقّقة في المقام ممّا في عبارة الكشي و ابن داود و غيرهما في حقّ من ذكروا و غيرهم. و من هنا لا يهمّنا البحث عن تعيين من وافق الكشي و إلاّ فلا يبعد نسبة هذا إلى ابن داود أيضا.

البحث الثالث: في تعداد الجماعة. و هذا و إن لم يكن ممّا يتعلّق به الغرض من هذه المقدّمات إلاّ أنّ في كيفية البيان هنا ما له نفع في البحث السابق، و فيه الإشارة إلى اختلاف العبارات، فنقول: ممن ظفرنا على ذكر الإجماع المزبور ابن داود، قال رحمه الله: «فصل: أجمعت العصابة على ثمانية عشر رجلا فلم يختلفوا في تعظيمهم، غير أنّهم يتفاوتون،


1) . الذكرى، ص 4

2) . توضيح المقال، ص 42

و هم ثلاث درج:

الدرجة العليا لستّة منهم من أصحاب أبي جعفر، أجمعوا على تصديقهم و إنفاذ قولهم و الانقياد لهم في الفقه، و هم زرارة بن أعين و معروف بن خرّبوذ و بريد بن معاوية و أبو بصير ليث بن البختري، الفضيل بن يسار، محمد بن المسلم الطائفي.

الدرجة الوسطى: فيها ستّة أجمعوا على تصحيح ما يصحّ عنهم و أقرّوا لهم بالفقه، و هم من أصحاب أبي عبد الله: يونس بن عبد الرحمن، صفوان بن يحيى بيّاع السابري، محمد بن أبي عمير، عبد الله بن المغيرة، الحسن بن محبوب، أحمد بن محمد بن أبي نصر.

الدرجة الثالثة: فيها ستّة أجمعوا على تصديقهم و ثقتهم و فضلهم، و هم: جميل بن درّاج، عبد الله بن مسكان، و عبد الله بن بكير، حمّاد بن عيسى، حمّاد بن عثمان، أبان بن عثمان، و أفقههم جميل بن درّاج»(1).

أقول: و في حاشية ذلك الكتاب معلّقا على يونس بن عبد الرحمن: ذكر في الفصل السابق أنّه لم يرو عن أبي عبد الله بين الصفا و المروة(2)، قيل: ثقة، و معلّقا على ابن أبي عمير في كونه من أصحاب الصادق عليه السلام نظر و إن أثبته المصنّف في الأسامي.

و هكذا الكليني و لا سبيل لنا إلى تصريح الكليني القول في الحسن بن محبوب و أحمد بن محمد بن أبي نصر، فإنّ المصنّف عدّهما من أصحاب الكاظم و الرضا عليهما السلام، و ظاهر بحر العلوم في نظمه الجزم بالنسبة و إن أجمل الحكاية كما في نظم غيره و وجدت بخطّ شيخنا الأستاذ دام علاه

تسمية الفقهاء من أصحاب أبي جعفر و أبي عبد الله عليهما السلام.

قال الكشي: «أجمعت العصابة على تصديق هؤلاء الأوّلين من أصحاب أبي جعفر و أبي عبد الله (ع) و انقادوا لهم بالفقه فقالوا: أفقه الأوّلين ستّة: زرارة و معروف بن خربوذ و بريد و أبو بصير الأسديّ و الفضيل بن يسار و محمد بن مسلم الطائفي، قالوا: و أفقه الستّة زرارة. و قال بعضهم مكان أبو بصير الأسدي: أبو بصير المرادي، و هو ليث البختري»(3).


1) . رجال ابن داود، ص 384-385

2) . انظر: رجال ابن داود، ص 381

3) . رجال الكشي، ص 238، الرقم 431

«تسمية الفقهاء من أصحاب أبي عبد الله (ع): أجمعت العصابة على تصحيح ما يصحّ من هؤلاء و تصديقهم لما يقولون، و أقرّوا لهم بالفقه، من دون أولئك الستّة الذين عددناهم و سمّيناهم، و هم ستّة نفر: جميل بن دراج و عبد الله بن مسكان و عبد الله بن بكير و حمّاد بن عيسى و حمّاد بن عثمان و أبان بن عثمان، قالوا: و زعم أبو الحسن الفقيه - و هو ثعلبة بن ميمون - أنّ أفقه هؤلاء جميل بن درّاج، و هم أحداث أصحاب أبي عبد الله»(1).

«تسمية الفقهاء من أصحاب أبي إبراهيم و أبي الحسن الرضا: أجمع أصحابنا على تصحيح ما يصحّ عن هؤلاء و تصديقهم، و أقرّوا لهم بالفقه و العلم، و هم ستة نفر آخر دون الستّة نفر الذين ذكرناهم في أصحاب أبي عبد الله منهم: يونس بن عبد الرحمن و صفوان بن يحيى بيّاع السابري و محمد بن أبي عمير و عبد الله بن المغيرة و الحسن بن محبوب و أحمد بن محمد بن أبي نصر.

و قال بعضهم مكان الحسن بن محبوب: الحسن بن علي بن فضّال أو فضالة بن أيّوب.

و قال بعضهم مكان فضالة: عثمان بن عيسى، و أفقه هؤلاء يونس بن عبد الرحمن و صفوان بن يحيى»(2)انتهى.

و أنت إذا تأمّلت هذه العبارات تعرف أنّ شيئا منها لا يخلو عن مدح بليغ واف كاف على الطريقة المشار إليها سابقا، بل جلّ العبارات لا يقصر شيء منها عن العبارة المصدّر بها البحث، و لذلك جعلوا المدار عليها مع أنّ هذه العبارات بأسرها متداولة بين أيديهم.

ثمّ لا يخفى أنّ الذين لم يتّفقوا على ذكره من هؤلاء الجماعة ممّن ذكر بدلا أو ذكر مكانه بدل لم يتحقّق بعد تحقّق الإجماع على قوله و حديثه، فالرجوع إلى الإجماع بالنسبة إليهم لا يجدي إلاّ على الطريقة المشار إليها، و هو مع ذلك فالأمر في غيرهم أتقن، فتدبّر.

تذنيب: «حكي عن الشيخ رحمه الله في العدّة و في غيرها أيضا أنّه أسند العمل بروايات بعض إلى الطائفة، و ادّعى إجماع الإمامية على العمل بروايات آخرين مثل السكوني و حفص بن غياث و غياث بن كلوب و نوح بن دراج و من ماثلهم من العامّة مثل طلحة بن زيد و غيره،


1) . رجال الكشي، ص 375، الرقم 705

2) . رجال الكشي، ص 556، الرقم 1050

و كذا مثل عبد الله بن بكير و سماعة بن مهران و بني فضال و الطاطريين و عمار الساباطي و على بن أبي حمزة و عثمان بن عيسى من غير العامّة.

قال في الفوائد بعد عدّهم: «فإنّ جميع هؤلاء نقل الشيخ عمل الطائفة بما رووه، ثمّ حكى عن المحقّق الشيخ محمّد أنّه قال: قال شيخنا أبو جعفر رحمه الله في مواضع من كتبه: إنّ الإماميّة مجمعة على العمل برواية السكونيّ و عمّار و من ماثلهما من الثقات. و حكى من المحقّق المزبور أيضا أنّه قال: الإجماع على العمل بروايتهم لا يقتضي التوثيق كما هو واضح. قال: أقول: يبعد أن لا يكون ثقة على قياس ما ذكر في قولهم: أجمعت العصابة.

قلت: الاحتمالات السابقة في أجمعت العصابة جارية في المقام، بل بعض ما فيه من الأقوال كاستفادة وثاقة من قيل في حقّه على ما سمعت من بعد نفيه في الفوائد، لكن المتيقّن منه، بل لعلّه الظاهر من العبارة و منهم، مجرّد البناء على قبول روايتهم من جهتهم لا مطلقا، و على ما في الفوائد مجرّد وثاقتهم لا وثاقة غيرهم ممن يروون عنه مع احتمال البناء على قبول روايتهم مطلقا، فلا يلاحظ من بعدهم في السند كما أنّه المراد من قولهم: يسكنون إلى مراسيله و أجمعوا على قبولها، و لعلّ من الأوّل دعوى الشهيد الثاني إطباق أصحابنا عدا ابن داود على الحكم بصحّة حديث محمد بن إسماعيل النيسابوريّ‌، هذا كلّه في دعوى الإجماع و الاتّفاق على التصحيح أو العمل، و أما دعوى الشهرة على أحدهما فهي تعتبر كالأولى أم لا؟

الأظهر الأوّل.

أمّا على حجية الشهرة للنصّ أو لقاعدة الانسداد فظاهر، و كذا على اعتبارها في تعيين الطريق.

و أمّا على عدم البناء عليها في الأحكام و في التعيين المزبور فالظاهر الاعتبار هنا أيضا، لما بيّنّاه في تتمّة المقدّمة.

إذا عرفت هذا فالشهرة إمّا متحقّقة أو محكيّة، و الأولى تعلم بمراجعة الكتب الاستدلاليّة مع زيادة التتبّع بها أو بملاحظة كتب الرجال أو الدراية أو الحديث أو غير ذلك.

و من ذلك ما في فوائد المولى البهبهاني حيث قال: «اعلم أنّ المشهور يحكمون بصحّة حديث أحمد بن محمد المذكور، يعني أحمد بن محمد بن يحيى، و كذا أحمد بن محمد بن

الحسن بن الوليد و الحسين بن الحسن بن أبان، إذا لم يكن في سنده من يتأمّل في شأنه.

قلت: و منه يظهر أنّ الحكم بصحة حديث هؤلاء ليس إلا لبيان توثيقهم أو لمجرّد الاعتماد عليهم، لا صحّة رواياتهم بحيث يستغني من يلاحظ أحوال من يروون عنه، كما فيما مرّ.

و هذه الشهرة حكاها غيره أيضا و إن كان في نقله كفاية، و قد نقل أقوالا في بيان مستند المشهور، فمن قائل: إنّه حكم العلاّمة بالصحّة، و عن جماعة أنّهم مشايخ الإجازة، و هم ثقات لا يحتاجون إلى التوثيق نصّا، و عن أخرى أنّ مشايخ الإجازة لا يضرّ مجهوليتهم، لأنّ حديثهم من الأصول المعلومة، و ذكرهم لمجرد اتّصال السند أو للتبرّك.

قلت: لا يخفى ضعف الجميع، حيث لا تعتبر في اعتبار الشهرة متأصّلة أو مرجّحة ثبوت مدركها لم يكن لنا حاجة إلى تطويل الكلام في إثبات مدرك صحيح لها كما لم يحتج إلى إثبات مدرك الإجماع كما مرّ، انتهى.

و منها قولهم: صحيح الحديث، و لا ريب في إفادته مدح الراوي في روايته مدحا كاملا، بل في نفسه أيضا كما مرّ، و هل يفيد وثاقته و عدالته أيضا أم لا؟

عدّه الشهيد في شرح البداية من الألفاظ الصريحة في التعديل، و علّقه بأنّه يقتضي كونه ثقة ضابطا، و فيه زيادة تزكية»(1)انتهى كلامه رفع مقامه.

و في فوائد منتهى المقال قولهم: «صحيح الحديث هو ما وثقوا بكونه من المعصوم (ع) أعمّ من أن يكون الراوي ثقة أولا، لأمارات أخر يقطعون أو يظنّون بها صدوره عنه (ع) ثمّ إنّ بين صحيحهم و المعوّل به عندهم لعلّه عموم من وجه، و بينهما عند المتأخّرين أيضا عموم من وجه. و بما ذكرنا ظهر فساد ما توهّم بعض من أنّ قول مشايخ الرجال: صحيح الحديث، تعديل، نعم هو مدح»(2).

أقول: هذا الاحتمال بعيد جدّا فضلا عن احتمال إفادته توثيق من أدّى عنه من ورد في حقّه و تعديله أيضا، بل لا يدلّ على مدح المرويّ عنه حتّى في روايته.

و توهّم إرادة أنّ ما يضاف أو يسند إليه من الأحاديث فهو صحيح، فاسد، فإنّ الصحة


1) . توضيح المقال، ص 42-43

2) . منتهى المقال، ج 1، ص 58-62

في العبارة المزبورة صفة الحديث الصادر عن الممدوح و لم يصدر عنه إلاّ مجرّد رواية عمّن قبله، و ليس الأمر فيما نحن فيه بمثابة الأمر في الإجماع على تصحيح ما يصحّ عنه، فإنّه في مقام بيان الحديث المروي من المعصوم على ما ذكرنا في سرّ فهم المشهور، بخلاف ما نحن فيه، فإنّ مقتضى القرينة الحاليّة، و سياق الكلام بيان حالة الراوي، فلا يدلّ إلاّ على صحّة روايته الصادرة عنه.

فغاية ما يستفاد منه في حقّ الراوي أنّه لا يكذب في حديثه عامدا و لا سهو فيه غالبا، و أما أنّه عدل فلا، سواء صدرت الكلمة عن القدماء أو المتأخّرين. أمّا على الأوّل فلأنّ المراد بصحّة الحديث كونه موثوقا بصدوره أعمّ من أن يكون منشأ وثوقهم كون الراوي من الثقات أو أمارات أخر كما تقدّم عن الفوائد.

و هذا المعنى لا يستلزم عدالة الراوي بوجه من الوجوه، و لا ينافي ذلك اشتراطهم العدالة، فلعلّه لأجل أخذ الرواية عن الراوي من دون حاجة إلى التثبّت و تحصيل أمارات تورث الوثوق، أو لأنّ المراد بالعدالة مجرّد ظهور التحرّز عن الكذب و لو في خصوص رواية فيختصّ العمل بها على ما هو ببالي من حكاية تفسير العدالة بالتحرز عن الكذب عن عدّة الشيخ طاب ثراه ما تقدّم عن الفوائد من جعل النسبة بين الصحيح باصطلاحهم و بين ما عملوا به من الأخبار عموما من وجه.

و لا يذهب عليك أنّ توصيف الحديث بالصحّة على وجه الإطلاق و إن دلّ على الوثوق بصدوره عن المعصوم عليه السلام، إلاّ أنّ توصيف حديث شخص خاصّ لا يدلّ على الوثوق بصدور مطلق رواياته و أحاديثه.

و أمّا على اصطلاح المتأخّرين فلأنّ الصحيح عندهم و إن كان هو ما كان جميع سلسلة سندها إماميّين ممدوحين بالتوثيق، مع اتّصال السند إلى المعصوم عليه السلام، لكن الظاهر أنّه لو كان المراد توثيق الراوي دون خصوص الرواية لما عدلوا عن التصريح بتوثيقه إلى تصحيح الحديث.

فيقوى في النظر أنّ المراد الإشعار بأنّ الحديث موثوق به مع السكوت عن حال الراوي، فلا يستفاد من العبارة المزبورة إلاّ اشتمال الحديث على شرائط القبول، و أمّا كونه خبر عدل فلا.

إجازات

إجازات المحقق الكركى (م 940 ق)

زندگى نامه خودنوشت

آقابزرگ تهرانى (م 1389 ق)

إجازات المحقق الكركى

تمهيد

الحمد للّه على آلائه، و الشكر على نعمائه. و الصلاة و السّلام على خاتم الأنبياء محمّد و آله الطيّبين الطاهرين، الّذين أذهب اللّه عنهم الرجس و طهّرهم تطهيرا.

و بعد، سنوات مرّت عليّ‌، و أنا مشغول بالبحث عن مؤلّفات المحقّق الكركيّ‌، و تهيئة نسخها الخطيّة، ثم تحقيقها بشكل تدريجيّ كلّما سنحت لي الفرصة بذلك.

و من أجل أن يكون عملي هذا متكاملا، شرعت بكتابة حياة هذا العالم الجليل: الشخصيّة، و العلميّة، و السياسيّة. مستفيدا من تحقيقي لكافة رسائله و حواشيه.

و عند مطالعتي لكلّ مصنّفاته، وجدت له عدّة آراء و فوائد، لم يفردها في رسالة مستقلّة، كآرائه الكلاميّة، و الأصوليّة، و الرجاليّة. و فوائده عن بعض المصنفات، و الأشعار، و اللغات فصيحها و عامّيها. فعزمت - و من اللّه التوفيق - على جمع هذه الآراء و الفوائد، و إلحاقها بترجمته.

و قبل عدّة أيام أخبرني الأخ الكريم سماحة حجّة الإسلام الشيخ على صدرائي خوئي عن عزمهم على إصدار موسوعة تراثيّة حديثيّة تحت عنوان (ميراث حديث شيعه) تعنى بشئون الحديث متنا و سندا و كيفيّة تحمّله و آداب تعلّمه، و اقترح عليّ نشر بعض ما كتبته لحد الآن في هذا المجال و المتعلّق بالمحقّق الكركيّ‌، فأجبت طلبه بنشر هذه المقالة المتواضعة المتعلّقة بإجازات المحقّق الكركيّ‌.

و قبل البدء بسرد الإجازات التي حصل عليها الكركيّ من مشايخه، و الإجازات التي منحها للمجازين منه، لا بدّ من الوقوف عند عدّة نقاط نسلّط الضوء من خلالها على دور الكركيّ في هذا العلم، و على ماهيّة و طبيعة هذه الإجازات.

الأولى

الإجازة: هي إحدى الطرق السبعة لتحمّل الحديث: السماع، القراءة، الإجازة، المناولة، الكتابة، الإعلام، الوجادة. أو الثمانية، بإضافة الوصيّة لها.(1)

و الكركيّ لم يقتصر على طريق واحد في تحمّله للحديث، و هو الإجازة، بل تعدّاه إلى طريقين أعلى منها مرتبة هما: السماع، و القراءة. و سلك أيضا طريقا أقلّ منها مرتبة، و هو المناولة.

و قد أشار إلى ذلك في عدّة موارد من إجازاته:

منها: ما ذكره في إجازته الثانية لإبراهيم الخانيساريّ‌، الصادرة له في مدينة النجف الأشرف في الخامس و العشرين من شهر جمادى الآخرة سنة 924 ه‍ -، و الموجودة على ظهر النسخة الخطيّة لكتاب «كشف الغمّة في معرفة الأئمّة» المحفوظة في مكتبة مدرسة النمازي في مدينة خوي في ايران برقم


1) . انظر: الوجيزة في الدراية للشيخ البهائيّ‌، المطبوعة في نشرة «تراثنا»، العدد 33-32، ص 430

161، حيث قال: فأمّا روايتي لذلك عن أصحابنا فإنّما هي بالإجازة، و أمّا عن مشايخ أهل السنّة فبالقراءة لبعض المكمّلة بالمناولة، و بالسماع لبعض، و بالإجازة لبعض، فقرات بعض «صحيح البخاري».

و منها: ما ذكره في إجازته لأحمد بن محمّد بن خاتون العامليّ و لولديه نعمة اللّه عليّ وزين الدين جعفر، الصادرة لهم في مدينة النجف الأشرف في الخامس عشر من شهر جمادى الآخرة سنة 931 ه‍ -، و الموجودة في «أعيان الشيعة»، حيث قال:

و أجزت له أن يروي عنّي جميع ما يجوز لي و عنّي روايته من معقول و منقول على اختلاف أنواعهما و تعدّد أنحائهما مما صنّفه علماؤنا الماضون و مشايخنا الصالحون... و فزت بالأخذ عنهم بالسماع و القراءة و المناولة و الإجازة.(1)

و قال في مكان آخر منها:

و قد أخذت من علماء العامّة كثيرا من مشاهير كتبهم، ففي الفقه... فبعض هذه بالقراءة، و بعضها بالسماع، و بعضها بالإجازة، و ربّما كان في بعض مع الإجازة مناولة.(2)

و منها: ما ذكره في إجازته لعلي بن عبد العالي الميسيّ و لولده إبراهيم، الصادرة لهما في مدينة بغداد، في الحادي و العشرين من شهر جمادى الآخرة سنة 934 ه‍ -، و الموجودة في «بحار الأنوار»، حيث قال:

و ثبت لي حقّ الاتّصال بهم بأنواع الرواية: السماع، و القراءة، و المناولة، و الإجازة.(3)


1) . أعيان الشيعة 3:137

2) . أعيان الشيعة 3:138-139

3) . بحار الأنوار 105:40

الثانية

عند مراجعتنا للإجازات التي حصل عليها الكركيّ‌، و تلك التي منحها للآخرين، نلاحظ نقطة هامّة و هي تعدّد طرقه و كثرتها. فهو في الوقت الذي يحصل فيه على إجازة من أستاذه و شيخه عليّ بن هلال الجزائريّ‌، نراه يطلب الإجازة من أحد المجازين من الجزائريّ‌، و هو إبراهيم بن الحسن الورّاق (الدرّاق). علما بأنّ الإجازتين صدرتا منهما له في وقت واحد، و هو شهر رمضان سنة 909 ه‍ -(1)أي قبل هجرته إلى مدينة النجف الأشرف.

و في الحادي عشر من شهر ذي الحجّة سنة 900 ه‍ - أي قبل هجرته إلى عواصم البلدان الإسلاميّة: دمشق، مصر، بيت المقدس، مكّة المكرمة - استجاز الشيخ محمّد بن علي بن خاتون العامليّ‌(2)فأجازه بإجازة مفصّلة، تدلّ على كمال الكركيّ و وصوله في ذلك الوقت إلى مرتبة عالية من العلم و الاجتهاد، لكنّه طلب ذلك لتكثير طرقه و أسانيده، و الذي يراجع ديباجة هذه الإجازة يلاحظ ذلك بدقّة.

و قد أشار الكركىّ إلى تعدّد طرقه في الرواية في عدد من إجازاته:

منها: في إجازته لبابا شيخ على، الصادرة له في مدينة النجف الأشرف، في الحادي عشر من شهر صفر سنة 928 ه‍ -، و الموجودة في «بحار الأنوار»، حيث قال:

و الأسانيد التي لي المتّصلة بأئمة الهدى و مصابيح الدّجى لا تكاد تتناهى، و قد تكفّل ببيانها عدّة من الاصول المصنّفة في الحديث و كتب الرجال.(3)


1) . بحار الأنوار 105:28؛ روضات الجنّات 4:357؛ الذريعة 621/1:133 و 1166/222؛ طبقات أعلام الشيعة (إحياء الداثر من القرن العاشر): 3، 169

2) . بحار الأنوار 105:20؛ الذريعة 667/1:141؛ طبقات أعلام الشيعة (إحياء الداثر من القرن العاشر): 216

3) . بحار الأنوار 105:58

و منها: في إجازته للقاضي صفي الدين عيسى، الصادرة له في مدينة أصفهان، في التاسع من شهر رمضان سنة 937 ه‍ -، و الموجودة في «بحار الأنوار» حيث قال:

و بالجملة فما أرويه من طرق أصحابنا - رضوان اللّه عليهم - لا نهاية له؛ لأنّي أروي جميع ما صنّفه و رواه علماؤنا الماضون و سلفنا الصالحون من عصر أشياخنا إلى عصر أئمتنا - صلوات اللّه و سلامه عليهم -، و كثير من أسانيد ذلك موجود في مواضع معدّة له مثبت في مظانّه.(1)

الثالثة

لم يقتصر الكركيّ في حصوله على إجازات الرواية على علماء الخاصّة، بل استجاز علماء العامّة أيضا، و ذلك عند سفره إلى عواصم البلدان الإسلاميّة في مطلع القرن العاشر الهجريّ‌، و قد أشار إلى ذلك في عدد من إجازاته:

منها: ما ذكره في إجازته الثانية لإبراهيم الخانيساريّ‌، و التي مرّ الكلام عنها حيث قال:

و أمّا كتب أهل السنّة في الفقه و الحديث، فإني أروي الكثير منها عن مشايخنا - رضوان اللّه عليهم -، و عن مشايخ أهل السنّة، خصوصا الصحاح الستة، و خصوصا الجامع الصحيح للبخاريّ‌، و صحيح أبي الحسن بن الحجّاج القشيريّ النيسابوريّ‌.

و منها: ما ذكره في إجازته لأحمد بن محمّد بن خاتون العامليّ و لولديه نعمة اللّه عليّ وزين الدين جعفر، و التي مرّ الكلام عنها أيضا، حيث قال:


1) . بحار الأنوار 105:69

و قد أخذت من علماء العامّة كثيرا من مشاهير كتبهم، ففي الفقه مثل المنهاج للشيخ الإمام محيي الدين النواوي، و مثل الحاوي الصغير للإمام عبد الغفّار القزويني، و مثل الشرحين الكبير و الصغير على الوجيز للشيخ المحقّق الإمام عبد الكريم القزويني، و غير ذلك. و في الحديث....

و منها: ما ذكره في إجازته لعلي بن عبد العالي الميسيّ و لولده إبراهيم، و التي مرّ الكلام عنها، حيث قال:

و قد رويت عن رجال العامّة و علمائهم بالشام، مثل «الجامع الصحيح للبخاريّ‌» و «صحيح مسلم بن الحجّاج النيسابوريّ‌»، و «سنن أبي داود السجستانيّ‌» و «جامع» الترمذيّ و ابن ماجة و ابن حبّان و النسائيّ و....

الرابعة

عند الوقوف على أماكن صدور هذه الإجازات، نلاحظ أنّها تحتلّ مساحة جغرافيّة واسعة في العالم الإسلاميّ‌، فهي تتوزّع على مدن تفصل بينها آلاف الكيلومترات، كجبل عامل، و مكّة المكرّمة، و مصر، و دمشق، و بيت المقدس، و النجف الأشرف، و بغداد، و قم، و أصفهان، و كاشان، و هراة.

علما بأنّ بعض هذه الإجازات لم نقف لحدّ الآن على أماكن صدورها، و لا على تأريخها.

و هذا إن دلّ على شيء إنّما يدلّ على علوّ همّة المحقّق الكركيّ و سعيه الحثيث و المتواصل في طلب العلم، حيث قضى أربعين عاما من عمره المبارك في رحلة متواصلة، متجوّلا في العواصم العلميّة آنذاك، بعيدا عن وطنه و أهله، مهاجرا في سبيل اللّه تعالى.

الخامسة

على الرغم من تتبّعي المتواصل لهذه الإجازات، و بأمل الحصول على صورها الكاملة للاستعانة بها في دراسة حياة هذا العالم الجليل، إذ أنّ كلّ واحدة منها تفتح أمامنا أبوابا جديدة لمعرفة حياته. فتاريخ كلّ إجازة، و مكان صدورها، و ما فيها من أسماء للمؤلّفات و الأعلام و معلومات أخرى، تعيننا في الوقوف أكثر فأكثر على حياته العلمية و السياسيّة.

على الرغم من ذلك كلّه لم أستطع الحصول إلاّ على أقل من نصف هذه الإجازات، فقد أحصيت له ثماني و ثلاثين إجازة ثبتت نسبتها له، و عثرت على صور خمس عشرة منها فقط، و لا زلت جادّا في البحث و التنقيب عن بقيّة الإجازات، عسى أن يوفّقنا اللّه تعالى للوقوف عليها.

السادسة

في أثناء البحث عن هذه الإجازات، و دراسة كلّ واحدة منها، وقفت على بعض الأخطاء و الالتباسات التي وقع فيها بعض العلماء المتقدّمين، و عدد من المؤلّفين المعاصرين.

و قد ترتّبت آثار كثيرة على بعض هذه الالتباسات، فعند نسبة إجازة معيّنة للمحقق الكركيّ - و هي ليست له في الواقع - تنسب إليه كافّة المعلومات الواردة فيها، كالمؤلّفات و المشايخ و الطرق و الأسانيد. فنسب للكركيّ ما ليس له من المؤلفات، و جعل تلميذا و مستجيزا لمن لم يره و لم يجتمع به طيلة حياته، و نسب له التواجد و الدراسة في مدن لم يرها و لو مرّة واحدة في عمره.

و كان بودّي أن أتعرّض لهذه الالتباسات هنا، و أبيّن بطلانها، و أردّها، مستدلا على ذلك كلّه بأدلّة قطعيّة، إلا أنّ بناء هذه المقالة على الاختصار منعني من ذلك، و إنّي احيل القارئ الكريم لمعرفتها إلى كتابنا الذي نحن بصدد إكماله و الذي يتناول كلّ جوانب حياة المحقّق الكركيّ‌، وفقنا اللّه لإتمامه و طبعه سريعا.

تصویر

A19

تصویر

A20

الإجازات التي حصل عليها

1.

إجازة إبراهيم بن الحسن الورّاق (الدرّاق)(1)، التي صدرت له في شهر رمضان سنة 909 ه‍ -، في جبل عامل، قبل هجرته إلى مدينة النجف الأشرف. و هو من علماء أوائل القرن العاشر، كان عالما، فقيها، نبيها. يروي عن الشيخ عليّ بن هلال الجزائريّ‌، و يروي عنه عدد من الأعلام منهم إبراهيم القطيفيّ‌، و عليّ بن جعفر بن أبي سميط.(2)

2.

إجازة أبي يحيى زكريا الأنصاريّ ت 926 ه‍ -.(3)ذكره في إجازته للقاضي صفيّ الدين عيسى ضمن مشايخه(4)، و في إجازته الثانية لإبراهيم الخانيساريّ قائلا: و بالإجازة لبعض فقرات «صحيح مسلم» على عدّة منهم: الشيخ الأجلّ العلاّمة أبو يحيى زكريا الأنصاريّ‌، و ناولني مجموعه مناولة مقرونة


1) . اختلفت المصادر في ضبط هذا اللقب: ففي الرياض و الروضات و الأعيان «الوراق» و في الذريعة و الطبقات و مورد من الرياض «الدّراق»، و في ثلاثة موارد من البحار «الذّراق»، و في نسخة من الرياض «الزبراق».

2) . بحار الأنوار 105:87 و 94 و 174؛ رياض العلماء 1:15 و 4:281؛ روضات الجنات 1:26 و 4:357؛ أعيان الشيعة 2:127؛ الذريعة 621/1:133، طبقات أعلام الشيعة (إحياء الداثر من القرن العاشر): 3، 169

3) . طبقات أعلام الشيعة (إحياء الداثر من القرن العاشر): 161؛ الهجرة العامليّة 122:؛ الأعلام للزركلي 3 و 46-47

4) . بحار الأنوار 105:69

بالإجازة و أخبرني أنّه يرويه عن جمع من العلماء.

3. إجازة عبد الرحمن بن الابانة الأنصاريّ‌.(1)

ذكره في إجازته الثانية لإبراهيم الخانيساريّ قائلا:

و أمّا «صحيح مسلم» فإنّي قرأت بعضه على الشيخ العلاّمة الرحلة عبد الرحمن بن الابانة الأنصاريّ‌، بمصر في ثاني عشري من شعبان من سنة خمس و تسعمائة، و ناولني باقيه مناولة مقرونة بالإجازة.

4. إجازة علاء الدين البصرويّ‌.

ذكره في إجازته الثانية لإبراهيم الخانيساريّ قائلا:

و سمعته [أي «صحيح مسلم»] إلاّ مواضع بدمشق بالجامع الأمويّ على العلاّمة الشيخ علاء الدين البصرويّ‌، و أجازني روايته و رواية جميع مرويّاته. و كذا سمعت عليه معظم مسند الفقيه الرئيس الأعظم محمّد بن إدريس الشافعيّ المطلبيّ‌.(2)

5. إجازة عليّ بن هلال الجزائريّ‌، الصادرة له في الخامس عشر من شهر رمضان سنة 909 ه‍ -، في جبل عامل، أي قبل هجرته إلى مدينة النجف الأشرف.

1) . رياض العلماء 3:449-450

2) . رياض العلماء 4:450

و هو من علماء أوائل القرن العاشر، كان فاضلا، جليلا، فقيها، متكلّما. جزائريّ المولد، عراقيّ الأصل، عامليّ الهجرة.

يروي عن عدد من الأعلام منهم: أحمد بن فهد الحليّ‌، و حسن بن العشرة، و ابن مطر.

و يروي عنه جماعة منهم: محمّد بن أبي جمهور الأحسائيّ‌، و عزّ الدين الآمليّ‌، و إبراهيم بن الحسن الورّاق، و معزّ الدين سلطان ملك محمّد بن سلطان حسين الأصفهانيّ‌.

و يروي عنه الكركيّ تارة بدون واسطة، و أخرى بواسطة شيخه إبراهيم بن الحسن الورّاق.

و هو من أجلّ أشياخه، ذكره و أثنى عليه كثيرا في عدد من مؤلّفاته و جملة من إجازاته.(1)

6. إجازة كمال الدين أبي المعالي محمّد ابن الأمير ناصر الدين محمّد بن أبي بكر بن عليّ بن أيّوب، المعروف بابن أبي الشريف المقدسيّ المصريّ الشافعيّ‌، ت 906 ه‍ -(2)ذكره الكركي في إجازته للقاضي صفيّ الدين عيسى ضمن مشايخه(3)، و في كتابه «نفحات اللاهوت» قائلا:

و قرأت على العلاّمة كمال الدين ابن أبي الشريف ببيت المقدس نيفا و أربعين حديثا، أخرجها الحافظ ابن حجر العسقلانيّ المراغيّ ساكن الطيّبة المشرفة، و فيها ما رواه باسناده هكذا: «متعتان كانتا على عهد رسول اللّه و بقيتا على عهد أبي بكر حتى جاء رجل فحكم برأيه».(4)

7. إجازة محمّد بن علي بن خاتون العامليّ‌، الصادرة له في الحادي عشر من شهر ذي الحجّة سنة 900 ه‍ -، في جبل عامل، قبل هجرته إلى عواصم البلدان الإسلاميّة. و هو من أعلام أواخر القرن التاسع، و أدرك أوائل القرن العاشر. كان عالما جليلا، فقيها عارفا.

و هذه الإجازة كبيرة، أدرج فيها إجازتي العلاّمة الحلي و ولده فخر المحقّقين للسيّد مهنّا بن سنان العلويّ‌.(5)


1) . الرسالة الخراجيّة (رسائل المحقّق الكركيّ‌) 1:285؛ أمل الآمل 129/1:122 و 633/2:21؛ بحار الأنوار 105:28 و 70؛ رياض العلماء 4:280-283؛ تعليقة أمل الآمل: 58؛ روضات الجنات 4:356-360؛ خاتمة مستدرك الوسائل 3:434؛ الذريعة 1166/1:222 و 238/8:69؛ طبقات أعلام الشيعة (إحياء الداثر من القرن العاشر): 161 و 169 و 214؛ الضياء اللامع: 101

2) . طبقات أعلام الشيعة (إحياء الداثر من القرن العاشر): 161؛ الهجرة العامليّة: 122، شذرات الذهب 8:29؛ الأعلام للزركلي 7:53

3) . بحار الأنوار 105:69

4) . نفحات اللاهوت: 101

5) . بحار الأنوار 105:20؛ رياض العلماء 3:442؛ تعليقة أمل الآمل: 58؛ الذريعة 667/1:141 و 678/144 و 1289/244؛ طبقات اعلام الشيعة (إحياء الداثر من القرن العاشر): 12 و 216

الإجازات التي منحها

1. إجازاته لإبراهيم بن على الخانيساريّ‌، و هي ثلاث إجازات كتبها له على ظهر كتاب «كشف الغمّة في معرفة الأئمّة» الاولى: صغيرة، كتبها في مدينة النجف الأشرف في الحادي و العشرين من شهر رجب سنة 923 ه‍ -.

الثانية: مفصّلة، كتبها في مدينة النجف الأشرف أيضا في الخامس و العشرين من شهر جمادى الآخرة سنة 924 ه‍ -.

الثالثة: صغيرة، كتبها في مدينة كاشان في الثامن عشر من شهر جمادى الآخرة سنة 937 ه‍ -.

و النسخة الخطيّة لهذا الكتاب - كشف الغمّة - موجودة الآن في مكتبة مدرسة النمازيّ في مدينة خوي، تحت رقم 161 و قد تفضّل علينا بتصوير هذه الإجازات الأخ الكريم سماحة حجّة الإسلام الشيخ على صدرائي خوئي، فللّه درّه و عليه أجره.(1)

2. إجازته لأحمد بن أبي جامع العامليّ‌، الصادرة له في مدينة النجف الأشرف، في السابع عشر من شهر رجب سنة 928 ه‍ -، و الموجودة في «بحار الأنوار» و «أعيان الشيعة». كتبها

1) . رياض العلماء 1:26 و 3:443 و 448؛ ماضي النجف و حاضرها 3:242؛ الذريعة 1112/1:212، طبقات أعلام الشيعة (إحياء الداثر من القرن العاشر): 2

له بعد مهاجرة المجاز من بلاده إلى النجف الأشرف و قراءته عليه بعض المؤلّفات برهة من الزمان.(1)

3.

إجازته لأحمد بن محمّد بن خاتون العامليّ و لولديه نعمة اللّه عليّ وزين الدين جعفر، الصادرة لهم في مدينة النجف الأشرف، في الخامس عشر من شهر جمادى الأولى سنة 931 ه‍ -، مبسوطة، و موجودة بكاملها في أعيان الشيعة.(2)

4.

إجازته لأحمد بن معين الدين الخانيساريّ‌، مختصرة، كتبها له في مدينة كاشان في التاسع من شهر رجب سنة 937 ه‍ -، على ظهر كتاب «الفصول المختارة من العيون و المحاسن» للشيخ المفيد، بعد قراءته عليه هذا الكتاب.(3)

5.

إجازته لزين الدين بابا شيخ عليّ بن كمال الدين مير حبيب اللّه بن سلطان محمّد الجزردانيّ‌، متوسّطة، كتبها له في مدينة النجف الأشرف في الحادي عشر من شهر صفر سنة 928 ه‍ -، موجودة في «بحار الأنوار».(4)

6.

إجازته لتلميذه باختيار، كتبها له بعد قراءته عليه «الرسالة الجعفريّة». و في النسخة الخطيّة لهذه الرسالة المحفوظة في مكتبة الفاضل الخوانساريّ من مدينة خوانسار تحت رقم 17 و المذكورة في فهرسها 18/1 توجد عبارتان تدلاّن على قراءة باختيار هذه الرسالة على المحقّق الكركيّ‌.

7.

إجازته لتلميذه جابر بن عبد اللّه العامليّ‌.(5)

8.

إجازته لتلميذه أبي المجد الحسن بن تركي العزيزيّ‌، متوسطة.(6)


1) . أمل الآمل 1:30؛ بحار الأنوار 105:64؛ رياض العلماء 1:30 و 3:442؛ الحالي و العاطل: 37؛ أعيان الشيعة 3:78؛ الذريعة 1113/1:212؛ طبقات أعلام الشيعة (إحياء الداثر من القرن العاشر): 10

2) . أمل الآمل 1:35؛ تعليقة أمل الآمل: 72؛ رياض العلماء 1:61 و 3:443؛ أعيان الشيعة 3:137؛ الذريعة 1114/1:213؛ طبقات أعلام الشيعة (إحياء الداثر من القرن العاشر): 58 و 158

3) . الذريعة 1115/1:213 و 554/7:106؛ طبقات أعلام الشيعة (إحياء الداثر من القرن العاشر): 12

4) . بحار الأنوار 105:58؛ أعيان الشيعة 3:527؛ الذريعة 1116/1:313؛ طبقات أعلام الشيعة (إحياء الداثر من القرن العاشر): 26 و 46

5) . طبقات أعلام الشيعة (إحياء الداثر من القرن العاشر): 35

6) . أعيان الشيعة 5:33؛ الذريعة 1117/1:313

9.

إجازته لتلميذه تاج الدين حسن بن غياث الدين عبد الحميد الأستراباديّ الجرجانيّ‌، كتبها في مدينة النجف الأشرف في سنة 922 ه‍ - بعد قراءته عليه كتاب «شرائع الإسلام» للمحقّق الحلّي.(1)

10.

إجازته لصهره و تلميذه السّيد حسن الكركيّ والد السّيد حسين المجتهد المعروف بالمفتي.(2)

11.

إجازته لتلميذه و جامع فتاواه حسين بن عدار.(3)

12.

إجازته لعزّ الدين حسين بن شمس الدين محمّد الحرّ العامليّ‌، مبسوطة، كتبها له في مدينة دمشق، في السادس عشر من شهر رمضان سنة 903 ه‍ -، موجودة في «بحار الأنوار».(4)

13.

إجازته لكمال الدين درويش محمّد بن حسن العامليّ النطنزيّ الأصفهانيّ‌، مختصرة، كتبها له في مدينة أصفهان سنة 939 ه‍ -، على ظهر دعاء الصباح، موجودة من «بحار الأنوار».(5)

14.

إجازته لتلميذه زين الدين بن على الفقعانيّ العامليّ‌، على ما يظهر من إجازة الشيخ محيي الدين أحمد بن تاج الدين للمولي محمود بن محمّد بن على الجيلانيّ‌.(6)

15.

إجازته لتلميذه عبد العلي بن أحمد الأستراباديّ‌، متوسّطة، كتبها له في مدينة النجف الأشرف، في السادس عشر من شهر رمضان سنة 929 ه‍ -، موجودة في «بحار الأنوار».(7)


1) . الذريعة 1:87؛ طبقات أعلام الشيعة (إحياء الداثر من القرن العاشر): 48 و 170

2) . طبقات أعلام الشيعة (إحياء الداثر من القرن العاشر): 75

3) . جعله الطهراني في الطبقات «عذار» بالذال المعجمة، و في باقي المصادر التى شاهدتها «عدار» بالدال المهملة. انظر: أعيان الشيعة 6:89؛ الذريعة 967/1:186 و 123/16:103؛ طبقات أعلام الشيعة (إحياء الداثر من القرن العاشر): 68

4) . بحار الأنوار 105:54، كشف الحجب و الأستار: 10، الذريعة 1119/1:214، طبقات أعلام الشيعة (إحياء الداثر من القرن العاشر): 63

5) . أمل الآمل 1:141، بحار الأنوار 105:84، رياض العلماء 2:271 و 3:442، أعيان الشيعة 6:395، ماضي النجف و حاضرها 3:242، الذريعة 1120/1:114

6) . أمل الآمل 1:91، رياض العلماء 2:386 و 3:442، أعيان الشيعة 7:108

7) . بحار الأنوار 105:64، كشف الحجب و الأستار: 12، الذريعة 1121/1:214

16.

إجازته لولده عبد العالي، كما يظهر من إجازة المولى محمّد تقي المجلسيّ للمحقّق الآقا حسين الخوانساريّ الأصفهانيّ‌.(1)

17.

إجازته لتلميذه عبد العبّاس بن عمارة الجزائريّ‌.(2)

18.

إجازته لتلميذه ضياء الدين عبد العليّ بن نور الدين عليّ الأسترآبادىّ‌، كتبها له في مدينة النجف الأشرف في الثامن من شهر جمادى الاولى سنة 929 ه‍ -.، بعد قراءته عليه «إرشاد الأذهان» للعلامة الحلّيّ و الجزء الأوّل من كتاب «شرائع الإسلام» للمحقّق الحلّيّ‌. توجد هذه الإجازة - كما يقول الطهرانيّ - على ظهر نسخة خطيّة ل‍ - «الإرشاد» محفوظة في مدرسة محمّدباقر السبزواريّ في مدينة مشهد المقدّسة.(3)

19.

إجازته للمولى عبد اللّه بن شهاب الدين حسين اليزديّ‌، 981 ه‍ -، و هو صاحب كتاب «الدرّة السنيّة في شرح الرسالة الألفيّة»، و الذي ينقل فيه كثيرا عن شيخه الكركيّ‌.(4)

20.

إجازته لتلميذه عطاء الله الآمليّ‌، كما ذكره الحسين بن قمر بن حيدر الكركيّ المجاز من السيّد حسين الكركيّ الموسويّ المفتي.(5)

21.

إجازته لتلميذه عليّ بن أحمد بن محمّد بن هلال الكركيّ‌، المعروف بعليّ بن هلال الكركيّ‌، و عليّ بن المنشار، ت 984 ه‍ -، كتبها له في مدينة النجف الأشرف في الثامن عشر من شهر شعبان سنة 934 ه‍ -، موجودة على ظهر نسخة خطيّة لكتاب «إرشاد الأذهان» للعلاّمة الحلّيّ في المكتبة المرعشيّة بمدينة قم المقدسة برقم 3400، مذكورة في


1) . رياض العلماء 3:131، الذريعة 809/1:163، طبقات أعلام الشيعة (إحياء الداثر من القرن العاشر): 123

2) . أمل الآمل 2:149، رياض العلماء 1:102 و 3:134، طبقات أعلام الشيعة (إحياء الداثر من القرن العاشر: 36 و 124

3) . طبقات أعلام الشيعة (إحياء الداثر من القرن العاشر): 124-125

4) . الذريعة 372/8:98، طبقات أعلام الشيعة (إحياء الداثر من القرن العاشر): 135

5) . أعيان الشيعة 8:145، طبقات أعلام الشيعة (إحياء الداثر من القرن العاشر): 391

فهرس مخطوطاتها (184/9).(1)

22.

إجازته لتلميذه المفسّر المعروف عليّ بن الحسن الزواريّ‌، كتبها له في هراة، في السادس من جمادى الاولى سنة 939 ه‍ -، بعد قراءته عليه كتاب «الأربعين حديثا» للشهيد الأوّل.(2)

23.

إجازته لتلميذه نور الدين أبي القاسم عليّ بن عبد الصمد بن شمس الدين محمّد الجبعيّ العامليّ‌، عمّ الشيخ البهائيّ‌، كتبها له في مدينة النجف الأشرف على ظهر نسخة «الرسالة الجعفريّة»، في الخامس من شهر رجب سنة 935 ه‍ -، نقل صورتها المولى الأفندي في «الرياض» و السيّد محسن الأمين في «الأعيان».(3)

24.

إجازته لسميّه عليّ بن عبد العالي الميسيّ ت 938 ه‍ - و لولده إبراهيم، كتبها لهما في مدينة بغداد، في الحادي و العشرين من شهر جمادى الآخرة سنة 934 ه‍ -، موجودة في «بحار الأنوار».(4)

25.

إجازته للقاضي صفيّ الدين عيسى، الصادرة له في مدينة أصفهان، في التاسع من شهر رمضان سنة 937 ه‍ -، مفصّلة، موجودة في «بحار الأنوار».(5)

26.

إجازته للسيّد فخر الدين بن أشرف الحسينيّ الأستراباديّ‌، و في المكتبة المرعشيّة العامّة في مدينة قم المقدّسة نسخة خطّية لكتاب «شرائع الإسلام» للمحقّق الحلّى برقم 407، مذكورة في فهرسها 7/2، كتبها الأستراباديّ و قرأها على الكركيّ‌، فكتب آخرها


1) . تاريخ عالم آرا عباسى 1:154، بحار الأنوار 105:82-83، رياض العلماء 3:442 و 4:283-285، أعيان الشيعة 8:369، الذريعة: 1124/215

2) . طبقات خلفاء و أصحاب أئمة: 412، أعيان الشيعة 8:186 و 368، مستدركات أعيان الشيعة 5:313، الذريعة 310/4:75، طبقات أعلام الشيعة (إحياء الداثر من القرن العاشر): 136 و 152

3) . رياض العلماء 4:115، أعيان الشيعة 8:262، الذريعة 122/1:215

4) . أمل الآمل 129/1:121، بحار الأنوار 108:40، رياض العلماء 3:441 و 442 و 4:116-122، كشف الحجب و الأستار: 14، مستدرك الوسائل «الخاتمة» 3:430، الذريعة 1123/1:215

5) . الذريعة 211125/1:5

بلاغ القراءة في الخامس عشر من شهر جمادى الآخرة سنة 923 ه‍ -.(1)

27.

إجازته لتلميذه شرف الدين قاسم بن عذافة، كتبها له في التاسع من شهر جمادى الآخرة سنة 932 ه‍ -، على ظهر نسخة من كتاب «شرائع الإسلام» للمحقّق الحليّ‌، و قد رأى الطهرانيّ هذه النسخة في خزانة كتب السيّد مهدي آل حيدر الكاظمىّ‌.(2)

28.

إجازته لتلميذه محمّد بن أبي طالب الأسترآباديّ الموسويّ الحسينيّ‌، كتبها له في مدينة النجف الأشرف، في السابع عشر من شهر ربيع الأوّل سنة 925 ه‍ -، أوردها بتمامها السيّد حبيب اللّه الشريف الكاشانيّ في كتابه «لباب الألقاب في معرفة أحوال الرجال».(3)

29.

إجازته لتلميذه شمس الدين محمّد بن الحسن بن على الكاشانيّ‌، كتبها له في سنة 937 ه‍ - بعد قراءته عليه عددا من مصنّفاته منها «الرسالة الجعفريّة».(4)

30.

إجازته لتلميذه السيّد محمّد مهدي بن محسن الرضويّ المشهديّ‌، كتبها له في مدينة قم المقدّسة في الحادي عشر من شهر ذي الحجّة سنة 937 ه‍ -، موجودة في «بحار الأنوار».(5)

31.

إجازته لتلميذه و نائبه في بلدة يزد يحيى بن حسين بن عشيرة البحرانيّ اليزديّ‌، المعروف بالشيخ يحيى المفتي، كتبها له في سنة 932 ه‍ -.(6)


1) . تراجم الرجال: 1804/433

2) . الذريعة 1126/1:215، طبقات أعلام الشيعة (إحياء الداثر من القرن العاشر) 132 و 157 و 185

3) . لباب الألقاب: 38. و انظر رياض العلماء 3:442، أعيان الشيعة 9:63، الذريعة 13 174: و 4326/21:140، طبقات أعلام الشيعة (إحياء الداثر من القرن العاشر): 205-206

4) . طبقات أعلام الشيعة (إحياء الداثر من القرن العاشر): 56 و 231

5) . وقائع السنين و الأعوام: 462، بحار الأنوار 105:81، الذريعة 1127/1:215، طبقات أعلام الشيعة (إحياء الداثر من القرن العاشر): 200 و 259-260

6) . رياض العلماء 5:343، أعيان الشيعة 10:289، مصفّى المقال: 500، الذريعة 457/1:95 و 218/10:103، طبقات أعلام الشيعة (إحياء الداثر من القرن العاشر): 118 و 131 و 149 و 274

إجازة محمّد بن علي بن خاتون للمحقّق الكركيّ‌

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمد للّه الذي جعل شريعة الإسلام سببا للسعادة الأبديّة، و الخلاص من الشقاوة السرمديّة، و الصلاة و السّلام على رسول الملك العلاّم، محمّد النبيّ و آله الأماجد الكرام، ما أنار فجر و طلع ظلام.

و بعد، فإنّ العلم لا يخفى شرفه و سمّوه و مقداره، و لمّا كانت الرواية هي أكبر الوصلة إليه و السبيل إليه. و كان ممّن تسنّم أعلى ذراه، و أحاط بصريحه و فحواه، و هو أهل أن يؤخذ منه، و ينقل عنه، ذلك الشيخ الفاضل، و العالم العامل، و الرئيس الكامل، زين الإسلام، الشيخ زين الدين عليّ‌، ولد الشيخ الورع، التقيّ النقيّ‌، الزاهد العابد، عزّ الدين حسين بن عبد العالي - أعلى اللّه شأنه و صانه عمّا شانه -.

لكنّه أمر عبده الأصغر محمّد بن عليّ بن محمّد بن خاتون بإجازة ما وصل إليّ من كلام العلماء، و رواية ما نقلته عن الفضلاء، فلم أزل أقدّم رجلا و أؤخّر اخرى، سمعا و طاعة لأمره، و علما بأنّي كنقطة في بحره، فتجاسرت على امتثال الواجب من أمره، مع علمي بأنّي كنا قل التمر إلى هجر، و قلت على قدر وسعي و طاقتي:

إنّي قد أجزت له ما أجاز لي الشيخ الزاهد العابد، و الحبر الكامل، الشيخ جمال الدين ابن الحاج عليّ‌، عن شيخه الشيخ زين الدين بن الحسام، عن السيّد الحسيب النسيب السيّد حسن بن نجم الدين، عن الشيخ فخر الدين بن الشيخ جمال الدين بن المطهّر. و عميد الدين، عن الشيخ جمال الدين بن المطهّر، و هذه صورتها:

يقول العبد الفقير إلى اللّه تعالى حسن بن يوسف بن المطهّر الحلّيّ‌: قد أجزت للمولى السيّد الحسيب النسيب المعظّم المرتضى، سعد الأشراف، مفخر آل عبد مناف، نجم الملّة و الحقّ و الدين، مهنّا بن سنان العلويّ الحسينيّ - أدام اللّه إفضاله و أعزّ إقباله و بلّغ في الدارين آماله و ختم بالصالحات أعماله - أن يروي جميع ما صنّفته من الكتب في العلوم

العقليّة و النّقليّة، و جميع ما أصنّفه و أمليه في مستقبل الزمان بتوفيق اللّه تعالى ذلك.

و أجزت له - أدام اللّه أيامه - أن يروي عنّي جميع ما رويته و أجيز لي روايته، في جميع العلوم العقليّة و النقليّة. و كذلك أجزت له أن يروي عنّي جميع ما صنّفته و رويته و أجيز لي روايته، و ثبت عنده روايتي له من جميع المصنّفات و الروايات.

و كتب العبد الفقير إلى اللّه حسن بن يوسف بن علي بن المطهّر الحلّي - أعانه اللّه على طاعته و وفّقه للخير و ملازمته - في شهر المحرّم سنة عشرين و سبعمائة بالحلّة و الحمد للّه و صلّى اللّه على سيّدنا محمّد و آله الطاهرين، فمن ذلك:

كتب الفقه و الأحاديث و الرجال

«قواعد الأحكام» مجلّدين، «تحرير الأحكام الشرعيّة» أربع مجلّدات، «مختلف الشيعة» سبع مجلّدات، «مختصر تلخيص المرام» مجلّد، «إرشاد الأذهان» مجلّد، «منتهى المطلب» خرج منه العبادات سبع مجلّدات، «تذكرة الفقهاء» خرج منه إلى النكاح أربع عشرة مجلدا، «تبصرة المتعلّمين في أحكام الدين» مجلّد، «نهاية الإحكام في معرفة الأحكام» خرج منه الطهارة و الصلاة مجلّد، «مدارك الأحكام» خرج منه الطهارة مجلّد، «تسبيك الأذهان إلى أحكام الإيمان» مجلّد، «استقصاء الاعتبار في معاني الأخبار»، «تنقيح قواعد الدين المأخوذ عن الرئيس»، «الدر و المرجان في الأحاديث الصحاح و الحسان»، «خلاصة الأقوال في معرفة الرجال» مجلّد، «تهذيب النفس في معرفة المذاهب الخمس».

«منتهى الوصول إلى علمي الكلام و الاصول» مجلّد، «نهاية الوصول إلى علم الأصول» أربع مجلّدات، «نهج الوصول إلى علم الأصول» مجلّد، «غاية الوصول و ايضاح السبل في شرح مختصر منتهى السؤال و الأمل في علم الأصول و الجدل و هو شرح أصول ابن الحاجب» مجلّد، «تهذيب الوصول إلى علم الأصول» مجلّد صغير، «مبادئ الوصول إلى علم الأصول مجلّد صغير.

كتب اصول الدين

«منهاج اليقين في اصول الدين» مجلّد، «معارج الفهم إلى شرح النظم» مجلّد،

«الأبحاث المفيدة في تحقيق العقيدة» مجلّد، مختصر «مناهج الهداية و معراج الدراية» مجلّد، «أنوار الملكوت في شرح الياقوت» مجلّد، «نظم البراهين في اصول الدين» مجلّد، «مختصر كتاب نهاية المرام في علم الكلام» خرج منه أربع مجلّدات، «نهج المسترشدين في اصول الدين» مجلّد، «كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد» مجلّد، «مقصد الواصلين في أصول الدين» مجلّد، «كشف الفوائد في شرح قواعد العقائد»، «تسليك النفس إلى حضرة القدس» مجلّد.

كتب النحو

«المطالب العليّة في علم العربيّة» مجلّد، كتاب «بسط الكافية» مجلّد، «الدر المكنون في شرح القانون،» «المقاصد الوافية لفوائد القانون و الكافية» مجلّد، «كاشف الأستار في شرح كشف الأسرار».

كتب المعقول

«الأسرار الخفيّة في العلوم العقليّة» مجلّد، «القواعد و المقاصد» مجلّد صغير، «القواعد الجليّة في شرح الرسالة الشمسيّة» مجلّد، «تحرير الأبحاث في معرفة العلوم الثلاث» مجلّد، «نهج العرفان في علم الميزان» مجلّد، «بسط الإشارات» مجلّد، «المحاكمات بين شرّاح الإشارات» ثلاث مجلّدات، «الإشارات إلى معنى الإشارات» مجلّد، «كشف الخفاء من «الشفا» خرج منه مجلّدات، «النور المشرق في علم المنطق»، «التعليم الثاني» عدّة مجلّدات خرج منه بعضهما، «ايضاح المعضلات من شرح الإشارات» مجلّد، «كشف التلبيس و بيان سير الرئيس» مجلّد، «كشف المشكلات من كتاب التلويحات».

و قد أجزت للشيخ زين الدين عليّ - أعلى اللّه شأنه - المذكور ابن الشيخ عزّ الدين بن عبد العالي ما أجازه لي الشيخ جمال الدين الحاج عليّ المذكور أوّلا، بطريقه المذكور في هذا الفصل أيضا، و هذه صورته:

فصل: نذكر فيه كلام ولد الشيخ جمال الدين المسمّى بفخر الدين محمّد، و جوابه في المسائل التي أجاب عنها بخطّه من غير زيادة و نقصان:

للّه الحمد، تأمّل العبد الفقير إلى اللّه تعالى محمّد بن الحسن بن يوسف بن عليّ بن المطهّر، المسائل التي أفادها مولانا السيّد المعظّم، العلّامة الأعظم، أشرف الطالبيّين، مفخر العلويّين، الحائز للحظّ الأوفى من فضائل الأخلاق، الفائز بالسهم المعلّى من طيب الأعراق، أفضل علماء الآفاق، أعلم الفضلاء على الإطلاق، نجم الدين مهنّا بن سنان الحسينيّ - أدام اللّه أيامه -، فوجدتها صادرة عن نفس قدسيّة، و فكرة نورانيّة، و فيض إلهيّ‌، و تأييد ربّانيّ‌، راكبا فيها طريقة التحقيق، سالكا فيها مسالك التدقيق.

فكتبت عليها ما خطر بفكري الفاتر، و ذهني القاصر، فإن طابق المراد فالحمد للّه على السداد، و إلاّ فهو أوّل من ستر العوار، و جبّ العثار، و إنّه على شيم أجداده الطاهرين، و سنن أولياء اللّه المقرّبين، و التجاوز عن خطإ الخاطئين من شيم الحلم، و اصلاح الفاسد من فوائد العلم، و هو دامت سلامته متّصف بالكمال، و حائز من الدنيا و الآخرة الرئاستين، و جمع بين العلم و العمل، فهو من أهل زمانه الأفضل.

و قد أجزت له أيضا أن يروي عنّي جميع مصنّفاتي و مؤلّفاتي و مقروءاتي، فليروها لمن شاء و أحبّ‌.

و أجزت له أيضا أن يروي جميع مصنّفات والدي عنّي عنه، و جميع ما صنّفه قدماء علمائنا بطريق اسنادي إليهم، و جميع مصنّفات الإمام الأعظم أفضل المحقّقين خواجه نصير الملّة و الحقّ و الدين الطوسيّ - قدّس اللّه روحه - عن والدي عنه، و جميع مصنّفات أفضل المتأخّرين فخر الدين الرازيّ عنّي، عن والدي، عن نجم الدين دبيران، عن أثير الدين الأبهري، عنه.

و أجزت للشيخ الأعظم الأكمل الأنبل، الشيخ زين الدين عليّ المذكور - أدام اللّه تعالى أيامه، و أعاد على العالمين و على المملوك الأصغر محمّد بن خاتون بركة أنفاسه - ما أجازه الشيخ جمال الدين بن المطهّر للسيّد مهنّا بن سنان المذكور، و هذه صورته:

يقول العبد الفقير إلى اللّه تعالى حسن بن يوسف بن علي بن المطهّر الحلّيّ‌: لمّا كان امتثال أمر من تجب طاعته، و تحرم مخالفته، و تفرض مودّته، من الأمور اللازمة، و الفروض المحتومة، و حصل ذلك في الخدمة و الحضرة العلويّة، التي جعل اللّه تعالى

مودّتهم أجر رسالة نبيّنا محمّد - صلّى اللّه عليه و آله - و سببا لحصول النجاة يوم الحساب، و علّة موجبة لاستحقاق الثواب، و الخلاص من يوم العقاب، من جهة سيّدنا الكبير الحسيب النسيب النقيب، المعظّم المرتضى، مفخر آل طه ويس، جامع كمال العلم و العمل، المتّصف بصفة الوقار و الحلم، نجم الملّة و الدين مهنّا بن سنان بن عبد الوهاب الحسينيّ أحسن اللّه إليه، و أفاض من بركاته عليه، بالإجازة و الجواب عن أسئلة معلومة عنده على وجه الدراية، قصد بذلك تشريف عبده بلذيذ الخطاب من عنده، فسارع العبد إلى إجابة ما طلبه، و امتثال ما أوجبه، فقال:

قد استخرت اللّه تعالى و أجزت له أعزّ اللّه إفضاله، و أدام إقباله، جميع مصنّفاتي و رواياتي و إجازاتي و منقولاتي، و ما درسته من كتب أصحابنا السابقين - رضوان اللّه عليهم أجمعين -، بإسنادي المتّصل إليهم - رحمة اللّه عليهم - خصوصا كتب الشيخ المفيد محمّد بن محمّد بن النعمان عنّي، و عن والدي، و عن الشيخ نجم الدين أبي القاسم جعفر بن سعيد، و عن السيّد جمال الدين أحمد بن طاوس الحسنيّ‌، و عن الشيخ يحيى بن محمّد بن يحيى بن الفرج السوراويّ‌، عن الشيخ الحسين هبة اللّه بن رطبة، عن المفيد أبي على الحسن بن أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسيّ‌، عن والده، عن الشيخ المفيد.

و عن والدي، و الشيخ أبي القاسم جعفر بن سعيد، و جمال الدين أحمد بن طاوس، و غيرهم، عن السيّد فخّار بن محمّد بن فخّار العلويّ الموسويّ‌، عن الفقيه شاذان بن جبرئيل القميّ‌، عن الشيخ أبي عبد اللّه الدوريستيّ‌، عن الشيخ المفيد محمّد بن محمّد بن النعمان.

و أجزت له رواية كتب شيخنا أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسيّ - قدّس اللّه روحه - بهذه الطرق و بغيرها عنّي عن والدي، و عن الشيخ أبي القاسم جعفر بن سعيد، و السيّد جمال الدين أحمد بن طاوس، جميعا عن السيّد أحمد بن يوسف بن أحمد العريضيّ العلويّ الحسينيّ‌، عن السعيد الفقيه برهان الدين محمّد بن محمّد بن على الهمدانيّ العروضيّ نزيل الريّ‌، عن السيّد فضل اللّه بن علي بن الحسين الراونديّ‌، عن عماد الدين أبي الصمصام ذي الفقار بن محمّد الحسينيّ‌، عن الشيخ أبي جعفر الطوسيّ‌

• قدّس اللّه روحه و نوّر ضريحه -.

و أمّا كتب السيّد المرتضى - قدّس اللّه روحه و نوّر ضريحه - فقد أجزت له روايتهما عنّي بهذا الإسناد و غيره، عن الشيخ أبي جعفر الطوسي - رحمه اللّه - عنه.

و عن والدي، و الشيخ أبي القاسم جعفر بن سعيد، و السيّد جمال الدين أحمد بن طاوس، عن يحيى بن محمّد بن الفرج السوراويّ‌، عن الحسن بن رطبة، عن المفيد أبي علي، عن والده أبي جعفر الطوسيّ‌، عن السيّد المرتضى.

و عن والدي، و الشيخ أبي القاسم جعفر بن سعيد، و السيّد جمال الدين أحمد بن طاوس، جميعا عن السيّد فخار بن معد بن فخار الموسويّ‌، عن الفقيه شاذان بن جبرئيل القميّ‌، عن السيّد أحمد بن محمّد الموسويّ‌، عن ابن قدامة، عن الشريف المرتضى - قدّس اللّه روحه -.

و قد أجزت له - أدام اللّه أيامه - بهذه الطرق جميع تصانيف من تضمّنته الطرق المذكورة فيها و من غيرها، و أجزت له أن يروي عنّي جميع الأحاديث المنقولة عن أهل البيت - عليهم السّلام - المذكورة بالأسانيد في كتب علمائنا، ك‍ - «التهذيب» و «الاستبصار» و غيرهما من مصنّفات الشيخ أبي جعفر الطوسيّ‌، و كتب الشيخ أبي جعفر محمّد بن بابويه، و كتاب الكلينيّ تصنيف محمّد بن يعقوب الكلينيّ المسمّى ب‍ - «الكافي»، و هو خمسون كتابا، بالأسانيد المذكورة في هذه الكتب، كلّ رواية برجالها على مدّتها، بإسناده عن أبي جعفر الطوسيّ‌، عن رجاله المذكورين في كتبه.

و بإسنادي إلى أبي جعفر محمّد بن عليّ بن بابويه عنّي، عن والدي، و عن الشيخ أبي القاسم جعفر بن سعيد، و جمال الدين أحمد بن طاوس، جميعا عن السيّد فخار بن معد بن فخار، عن أبي جعفر محمّد بن علي بن بابويه، عن رجاله المتّصلة إلى الأئمّة عليهم السّلام.

و أمّا «الكافي» للشيخ محمّد بن يعقوب الكلينيّ‌، مرويّة أحاديثه المذكورة فيه المتّصلة بالأئمّة - عليهم السّلام - عنّي، عن والدي و الشيخ أبي القاسم جعفر بن سعيد، و جمال الدين أحمد بن طاوس، و غيرهم، بإسنادهم المذكور إلى الشيخ محمّد بن محمّد بن

النعمان، عن أبي القاسم جعفر بن قولويه، عن محمّد بن يعقوب الكلينيّ‌، عن رجاله المذكورة فيه في كلّ حديث عن الأئمّة - عليهم السّلام -.

و كتب حسن بن يوسف بن علي بن المطهّر الحلّيّ في ذي الحجة سنة تسع عشرة و سبعمائة.

و هذه الإجازة عن الشيخ جمال الدين أحمد بن الحاج عليّ‌، عن شيخه زين الدين جعفر بن الحسام، عن السيّد حسن بن نجم الدين، عن السيّد عميد الدين و فخر الدين و ضياء الدين، عن الشيخ جمال الدين حسن بن يوسف بن المطهّر.

و أجزت للشيخ زين الدين عليّ المذكور أوّلا إجازة صدرت عن الشيخ الأوحد الأكمل الأنبل، الشيخ جمال الدين أحمد بن فهد للشيخ شمس الدين المشهور بالحولانيّ‌، صورتها:

قرأ عليّ المولى الشيخ الفقيه، العالم العلاّمة، الورع المحقّق، افتخار العلماء، مرجع الفضلاء، بقيّة الصالحين، زين الحاجّ و المعتمرين، شمس الملّة و الحقّ و الدين، محمّد بن محمّد بن الحسن الحولانيّ العامليّ - أدام ظلّه و عمّت بركته - البعض الذي خرج من كتاب الموجز الحاوي، قراءة مهذّبة مرضيّة تدلّ على فضله، و تعرب عن جودة قريحته و نبله، و سأل في أثناء قراءته عمّا أشكل عليه في مسائله، فبينت له ذلك بيانا شافيا، و أوضحت له إيضاحا كافيا. و أخذه أخذ فهم لما يلقى إليه، و ضابط لما يوعى عليه، و أجزت له روايته عنّي.

و أجزت له أيضا أن يروي عنّي كتاب «المهذّب» و «المقنعة». و أن يروي عنّي جميع ما صنّفته و قرأته و أجيز لي، فليرو ذلك لمن شاء و أحبّ‌، فهو أهل لذلك.

و كتب الفقير إلى اللّه تعالى أحمد بن محمّد بن فهد - عفا اللّه عنه - في تاسع عشر ذي الحجّة الحرام، خاتمة سنة خمس و عشرين و ثمانمائة هلاليّة هجريّة - و الحمد للّه وحده و صلّى اللّه على سيّدنا محمّد النبيّ و آله و سلّم تسليما -.

هذه صورة خطّه:

و كتب أضعف عباد اللّه محمّد بن علي بن محمّد بن محمّد بن خاتون، في حادي

عشر ذي الحجّة، من شهور سنة تسعمائة هلاليّة هجريّة. و كتب من خطّه أفقر عباد اللّه الحسين بن حيدر الحسينيّ الكركيّ - عفا عنه -.

نقل هذه الإجازة من خطّ نقل من خطّه، أضعف عباد اللّه و أحوجهم إلى شفاعة رسوله و آله الطاهرين، إبراهيم بن محمّد بن عليّ بن أحمد الحرفوشيّ العامليّ الكركيّ‌، - غفر اللّه له و لوالديه و لجميع المؤمنين -.(1)

إجازة عليّ بن هلال الجزائريّ للمحقّق الكركيّ‌

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمد للّه المنقذ بتدقيق نظر العقول من الحيرة و الضلال، المرشد برحمته إلى سبيل الصواب في المعاش و المآل، الهادي إلى نهج الصواب، العاصم من الزيغ و الاضطراب، على ما منح من التوفيق إلى الصواب، بتدقيق نظر العقول و تنزيل محكمات الكتاب، و وعد الناظرين في هذين من ذوي الألباب، بدار البقاء و بنعيم الثواب، و عصم بالنظر الصحيح فيهما من الغواية و به أرشد إلى سبيل الهداية، المجيز برحمته لعباده الأخذ بطريق الرواية، و جعله سبيلا إلى الحقّ و الدراية، و نهجا يعرف به ما جاءت به الرسل المكرّمون، و ما بلّغته عنهم الأئمّة المعصومون، لما في الرواية من التسهيل على الطالبين، و إزاحة العلل عن المكلّفين، ليصلوا إلى الحقّ بأسهل سبل «لِئَلاّٰ يَكُونَ لِلنّٰاسِ عَلَى اَللّٰهِ حُجَّةٌ بَعْدَ اَلرُّسُلِ‌».(2)

و الصلاة على أشرف المرسلين، و خاتم النبيّين، محمّد المصطفى و آله الطاهرين.

و بعد، فإنّ حكمة اللّه العظيم، و لطفه العميم، اقتضت شرع التكليف بالأحكام الشرعيّة، و ان تكلّف بها العقلاء من كلّ البريّة، ليصلوا له صلوا بامتثال ذلك السيادة الأبديّة و السعادة السرمديّة.


1) . بحار الانوار 510:20-27

2) . النساء 2:165

و لمّا استحال ذلك بدون تعريف من يريده من البريّة، اقتضت حكمته بعث الرسل؛ لتعريف الإسلام، و تبليغ الأحكام، ممّا لم تدركه عقولهم من معرفة الحلال و الحرام، و اقتضت حكمته الإلهيّة بقاء الشريعة المحمديّة الدائمة بدوام البريّة، و لا سبيل إلى ذلك بدون نقل الأحكام من الثقات المرضيين من السلف إلى الباقين الآتين بعدهم من الخلف، حثّ سبحانه في كتابه العزيز، و الذكر الحسن الوجيز، الذي لا يأتيه اَلْبٰاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لاٰ مِنْ خَلْفِهِ‌، فقال عزّ و جلّ من قائل: «فَلَوْ لاٰ نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طٰائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي اَلدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذٰا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ‌».(1)

و لمّا كان معرفة الأحكام الشرعيّة، و نقل الآثار النبويّة، تعلم في الطبقة الأولى تارة بالقول مشافهة، و تارة بالإفتاء، و تارة بعمل من يجب الاقتداء به و أخرى بتقريره، إلى غير ذلك من طرقه، و كان الطريق إلى معرفتها بعد ذلك للمشايخ و الرواة طرق:

منها: القراءة على الشيخ.

و منها: سماع القراءة عليه.

و منها: مكاتبته.

و منها: إجازته من عدل إلى عدل إلى المصنّف بالرواية عنه.

و رواية الأخبار كذلك إلى المؤلّف لها بالرواية عنه، و اسنادها بالطريق الذي ذكره من صحيح، و موثّق، و حسن، و غير ذلك. فما خلا عن معارض وجب العمل به، و كذا إذا خلا عن معارض راجح أو مساو، و إن حصل المعارض المساوي فمع الضرورة التخيير إن تعذّر التكرار أو أدّى إلى الحرج، و في غير ذلك الوقف أو التخيير، كما حقّق في أصول الفقه.

و لمّا اقتضت الحكم الإلهيّة، و البراهين العقليّة القطعيّة، و الأدلّة الصحيحة النقليّة، بأنّ العلم أشرف من جميع المقتنيات، و أعظم نفعا من جميع المدّخرات، كان من الواجب على ذوي العقول من كلّ ذي عقل سديد و رأى رشيد، و عقل سليم، و طبع مستقيم، أن


1) . التوبة 9:122

يصرف العناية الكليّة بحسب الطاقة البشريّة، أن يبذل كلّ الهمّة في تحصيله و تعلّمه و تعليمه؛ لينال بذلك أشرف المنازل الشريفة عند ربّ العالمين، و يجاور بسببه في دار البقاء الأنبياء و المرسلين، و ليفوز بالعزّ الدائم في دار السعادة الأبديّة، و يحظى بثواب الدار السرمديّة.

و كان بتوفيق اللّه العظيم، و فضل منحه الجسيم، من طلاّب هذه الإفادة، و الراغبين في نيل هذه السعادة، الشيخ العالم العامل، الفاضل الكامل، المؤيّد بالنفس الزكيّة، و الأخلاق المرضيّة، من منحه اللّه العظيم بالعقل السليم، و النظر الصائب، و الحدس الثاقب، المولى الشيخ زين الدين عليّ‌، أعلى اللّه مجده، ابن الشيخ عزّ الدين حسين ابن الشيخ زين الدين عليّ بن عبد العالي. التمس من المملوك إجازة، و لم أكن لذلك أهلا، لو لا خلوّ الزمان من أهل الفضل و الكمال؛ لقلّة البضاعة، و قصور باعي في هذه الصناعة، فأنشدت عند ذلك ما قاله المعلّى و قد مدحه بعض الفضلاء:

لعمر أبيك ما نسب المعلّى

إلى كرم و في الدنيا وسيم

و لكنّ البلاد إذا اقشعرّت

و صوح(1)نبتها رعي الهشيم(2)

و الهشيم من النبات: اليابس المتكسّر، و الشجرة البالية يأخذها الحاطب كيف يشاء. انظر: الصحاح 5:2058 «هشم».

و لكنّي لم أجد المنع جميلا، و لا إلى ترك الإجابة سبيلا؛ لتحريم منع العلم عن الطالبين، و وجوب بذله لأهله المستحقّين، فأجبت ما التمس بالسمع و الطاعة، مع قصور باعي في الصناعة، و قلّة ما معي من البضاعة، و أجزت له - أدام اللّه أيامه و فضائله و أسبغ عليه نعمه و فواضله، و مدّ له في العمر السعيد، و متّعه بالعيش الرغيد، و رفع ذكره في الخافقين، و بلّغه اللّه بمنّه سعادة الدارين، إنّه خير موفّق و معين - أن يروي عنّي، و عن شيخي المولى الشيخ الأعظم العالم العامل، الفاضل الكامل، الشيخ عزّ الدين حسن بن


1) . تصوّح البقل: إذا يبس أعلاه و فيه ندوّة. انظر: الصحاح 1:384 «صوح».

2) . في أصل الإجازة لم ترد كلمة «الهشيم»، و ورد بدلها كلمة «الكلاب»، و هو خطأ واضح. انظر: لسان العرب 2:519 «صوح».

يوسف الشهير بابن العشرة.

و عن شيخي المولى الإمام الأعظم البارز على أقرانه في زمانه، ذي النفس القدسيّة، و الأخلاق المرضيّة، الشيخ عزّ الدين حسن ابن الشيخ عزّ الدين حسين، الشهير بابن مطر.

و عن شيخي المولى الإمام الأجل الأعظم، الأفضل الأكمل الأعلم، علاّمة علماء الإسلام، و خلاصة فضلاء الزمان في زمانه، المبرز على أقرانه، أبي العباس جمال الملّة و الحقّ و الدنيا و الدين أحمد بن فهد - تغمّده الله بسوابغ رحمته، و أسكنه بأعلى منازل جنّته - كتاب «قواعد الأحكام في معرفة الحلال و الحرام»، من تصانيف الشيخ المولى الإمام الأعظم، الأفضل الأكمل الأعلم، الشيخ جمال الملّة و الحقّ و الدنيا و الدين، الشيخ الإمام سديد الدين يوسف بن المطهّر، عن والده، عن ولده الشيخ فخر الدين.

و أجزت له ما أجيز لي روايته عن المولى الإمام الأعظم، أفضل العلماء المحقّقين، و رئيس الفضلاء المدقّقين، صاحب النفس القدسيّة، و الأخلاق النبويّة، جامع الكمالات النفسانيّة، و حاوي الفضائل السنيّة الإنسانيّة، مولانا شمس الملّة و الحقّ و الدنيا و الدين، محمّد بن مكّي، الشهير بالشهيد، - قدّس اللّه روحه و نوّر ضريحه - عنه، عن شيخه فخر الدين محمّد ابن الشيخ جمال الدين الحسن بن المطهّر، جميع ما صنّفه في المعقول و المنقول، و الفروع و الأصول، و جميع مجازاته في الفقه و الحديث و التفسير، و غيرها من العلوم، و جميع ما يثبت عنده أنّه من مصنّفاته و مجازاته و مقروءاته عنه، بالأسانيد التي ذكرها أنّها له، و عن كلّ شيخ له بطريقه إليه، كما ذكره في كتاب «الرجال» عنه عن ذلك الشيخ.

و أجزت له أن يروي عنّي بهذا الطريق جميع مصنّفات المولى الإمام الأعظم، العامل الفاضل المحقّق المدقّق الكامل، الشيخ أبي القاسم نجم الدين جعفر بن سعيد، من جميع العلوم العقليّة و النقليّة و الفروعيّة و الأدبيّة و الاصوليّة، عنه.

و أجزت له أن يروي عنّي بالطريق المذكور جميع مصنّفات المولى الإمام الأعظم، الشيخ أبي جعفر محمّد بن الحسن بن على الطوسيّ - قدّس اللّه روحه و نوّر ضريحه

و أسكنه بفضله في أعلى منازل جنّته - جميع ما ألّفه في العلوم العقليّة و النقليّة من الفقه و التفسير و الحديث.

و أجزت له أن يروي عنّي بهذا الطريق جميع مصنّفات المولى الإمام الأعظم الأجل الأفضل الأكمل، شيخ مشايخ الشيعة، و مفتي الشريعة، علاّمة الزمان، و خلاصة نوع الإنسان، استاذ الخلائق، و مستخرج الدقائق، العالم العامل المحقّق، و البحر الزاخر المدقّق، أفضل علماء الإسلام، و حجّة اللّه على الأنام، أبي عبد اللّه المفيد محمّد بن محمّد بن النعمان - تغمّده اللّه سبحانه برحمته و أسكنه في أعلى منازل جنّته - عنه.

و أجزت له أن يروي عنّي بهذا الطريق جميع مصنّفات المولى الإمام، الأكمل الأعظم، السيّد أبي القاسم علي بن الحسين المرتضى - رضي اللّه عنه و أرضاه و جعل جنات النعيم مأواه - عنه.

و أجزت له أن يروي عنّي بهذا الطريق جميع مصنّفات الشيخ الصدوق الحافظ أبي جعفر محمّد بن علي بن موسى بن بابويه القميّ‌، عن الشيخ المفيد، عنه.

و أجزت له بهذا الطريق أيضا أن يروي جميع مرويّات الشيخ الإمام الأعظم الشيخ العالم الحافظ أبي جعفر محمّد بن يعقوب الكلينيّ‌، عن المفيد، عن أبي القاسم جعفر بن محمّد بن قولويه، عنه.

و بهذا الطريق أجزت له أن يروي جميع ما تضمّنه كتاب «الكافي» عن شيوخه بأسانيدهم المتّصلة المرضيّة المنتهية إلى أئمة الهدى، و مصابيح الدجى، و العروة الوثقى، بالأسانيد التي رووها عن آبائهم المعصومين، كابر عن كابر، حتى اتّصل ذلك النقل بالنبيّ - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم -.

و قد اشتمل على بيان هذه الطرق كتب كثيرة للأصحاب، أفضلها كتاب «فهرست الرجال المصنّفين»، و كتاب «فهرست النجاشي».

و أمّا أحوال الرجال و تعديل الرواة، فالمتكفّل بذلك كتب الرجال، و هي كثيرة، و هذا على سبيل التفصيل.

و أمّا معرفة الصحيح، و الموثّق، و الحسن، و غير ذلك على سبيل الإجمال، فقد تضمّنه

كتب كثيرة.

منها: كتاب «مختلف الشيعة في معرفة الشريعة»، للشيخ جمال الدين بن المطهّر - قدّس اللّه روحه و نوّر ضريحه -.

و منها: كتاب «تذكرة الأحكام(1)في معرفة الحلال و الحرام»، له أيضا.

و منها: كتاب «منتهى المطلب»، له أيضا.

و منها: كتاب «الرائع»، للمقداد.

و منها: كتاب «من لا يحضره الفقيه».

و أمثال ذلك من الشروح، فإنّ في هذه الكتب بلغة كافية، و جملة شافية، يستغنى بها عن معرفة كتب الرجال، خصوصا ما تضمّنه كتاب «من لا يحضره الفقيه» لابن بابويه - قدّس اللّه روحه و نوّر ضريحه و أسكنه في أعلى منازل الأبرار مع نبيّه و الأئمة الأطهار، صلوات اللّه عليه و عليهم أجمعين -.

و أجزت له أن يروي بالطريق المذكور كلّ ما ثبت عنده من كتب مشايخ الشيعة على العموم في جميع العلوم.

و أجزت له أن يروي عنّي بهذا الطريق جميع ما رواه جمال الدين بطريقه إلى المولى السيّد محيي الدين بن محمّد بن عبد اللّه بن زهرة، عن الفقيه رشيد الدين محمّد بن شهرآشوب المازندرانيّ‌.

و جميع ما يثبت عنده أنّه صنّفه في المعقول و المنقول، و الفروع و الأصول، و غيرها.

و جميع ما رواه و ألّفه من الآثار عن النبيّ - صلّى اللّه عليه و آله - و عن الأئمّة الأطهار - صلوات اللّه عليهم أجمعين -.

و أجزت له أن يروي جميع ما صنّفه و ألّفه الشيخ شمس الدين محمّد بن إدريس، و جميع مصنّفات الشيخ الإمام الأعظم سلّار بن عبد العزيز - رحمة اللّه عليه -.

و أجزت له أن يروي عن فخر الدين محمّد ابن الشيخ جمال الدين بن مطهّر جميع ما


1) . كذا، و الصحيح «تذكرة الفقهاء»، كما سمّاه بذلك مؤلّفه في مقدمته للكتاب.

يثبت عنده أنّه أجيز له روايته بالطرق التي ذكرها أنّها عن والده - قدّس اللّه روحه - في جميع العلوم، من طرق الإماميّة كانت أو من طرق غيرهم، على حدّ ما يذكره محتاطا لي و له.

و كتب العبد الفقير إلى رحمة ربّه الغنيّ عليّ بن هلال الجزائريّ مولدا العراقيّ أصلا و محتدا، يوم الثلاثاء منتصف شهر رمضان من شهور سنة تسع و تسعمائة، و الحمد للّه وحده و صلّى اللّه على سيّدنا محمّد المصطفى و آله الطاهرين.

كذا بخطّ شيخنا السعيد الشهيد الشيخ زين الدين - رحمه اللّه - على ظهر قواعده، تحت إجازة شيخه الشيخ عليّ الميسيّ له و لولديه.(1)

إجازة المحقّق الكركيّ لحسين بن محمّد الحرّ العامليّ‌

بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ‌

أمّا بعد حمد اللّه على سوابغ الأنعام، و الصلاة على رسوله محمّد سيّد الأنام، و آله البررة الكرام.

فقد استخرت اللّه سبحانه - و منه الخيرة - و أجزت للشيخ الجليل، الفاضل القدوة النبيل، ذي النفس المباركة، و الأخلاق الميمونة، المخلص للّه في أعماله، المتوجّه إليه سبحانه متقرّبا في أقواله و أفعاله «ما أضمر أحدكم شيئا إلّا ظهر على صفحات وجهه و فلتات لسانه»، سيّدنا العلاّمة عزّ الملّة و الدين حسين ابن المرحوم الشيخ الجليل شمس الدين محمّد، الحرّ لقبا، ابن المرحوم الشيخ الجليل شمس الدين محمّد بن مكّي، أعلى اللّه تعالى في تحصيل المعالي همّته، و أيقظ للاكتحال بمراود الكمال بصيرته، حين التمس منّي ذلك و إن تقاعدت عن ذلك همّتي، جريا على العهد القديم، و نسجا على المنوال السالف استرشاحا من خيره العميم، أن يروي عنّي جميع ما اثبته له في هذه الأوراق، لمن شاء


1) . بحار الأنوار 510:28-34

و أحبّ‌، كما شاء و أحبّ‌، مراعيا لشرائط الرواية المعتبرة عند أهلها، مقتصرا على (أخبرنا) و (أنبأنا)، و إن جوّز بعض المحدّثين غير ذلك أو منع.

فمن ذلك جميع ما صنّفه، و ألّفه، و قرأه، و سمعه، و رواه شيخنا الأعظم، فقيه المذهب في زمانه، جمال الدين أبو العبّاس أحمد بن فهد الحلّيّ - قدّس اللّه روحه و بلّ بمياه الرضوان ضريحه - عنّي عن عدّة من أشياخنا، أجلّهم و أعلمهم، و أحقّهم بالذكر و أقدمهم، شيخنا العلاّمة الفهّامة الرئيس، سلطان العلماء، لسان المتكلّمين و الحكماء، محيي دارس العلوم، مربّي ذوي الفضائل و الفهوم، رحلة الطالبين، رضيّ الحقّ و الدين، أبي جعفر عليّ بن هلال الجزائريّ‌، لا زالت سحائب الرضوان تغلنطف على نفسه النفيسة مدى الدهر، و روائح علمه الشريف و فضله الباهر المنيف تفوح متعطّرة حتى الحشر، عن شيخه الإمام جمال الدين المذكور، بلا واسطة.

و هذا الطريق أجلّ ما يتيسّر في هذا الزمان من الطرق و أجلى، فإنّا لم ندرك مجتهدا و لا مقلّدا يروي عن مجتهد، إلّا ما كان من شيخنا المذكور رفع اللّه ذكره، فللّه المنّة و الحمد، حيث لم يتخلّل الإسناد من ليس متّصفا بهذه الصفة، فإذن هذا الطريق هو عدّتنا في جميع روايتنا بأصنافها في جميع العلوم على اختلافها.

و من ذلك جميع ما صنّفه الشيخ الجليل الرئيس، الفائق بتحقيقاته على جميع المتقدّمين، المنقطعة على آثار أنفاسه أنفاس العلماء الراسخين، مهذّب المذهب، فقيه أهل البيت في زمانه، المشهود له بالسعادة، و المختوم له بالشهادة، شمس الحقّ و الدين أبي عبد اللّه محمّد بن مكي، سقى اللّه ضريحه صوب الغمام، و حفّه بملائكته الكرام، فقها و حديثا و اصولا و غيرها، منظوما و منثورا، بالإسناد المتّصل بشيخنا العلاّمة جمال الدين، عن شيخه الإمام زين الدين علي بن الحسن بن الخازن الحائريّ‌، و الشيخ الجليل ضياء الدين ولد المصنّف، كلاهما جميعا عن الإمام شمس الدين المصنّف المذكور بلا واسطة.

و من ذلك جميع مصنّفات الشيخ الإمام السعيد فخر الدين أبي طالب محمّد بن الحسن بن المطهّر الحلّيّ - روّح اللّه روحه - بالإسناد عن الشيخ جمال الدين المذكور، عن شيخه الإمام، علاّمة العلماء، ظهير الدين علي بن عبد الحميد النيليّ‌، عن شيخه الإمام

فخر الدين بلا واسطة.

و له أن يروي بهذا الإسناد جميع مصنّفات الشيخ الإمام، و البحر القمقام، أستاد الخلائق، و مستخرج الدقائق، جمال الملّة و الحقّ و الدين، أبي منصور الحسن بن يوسف بن المطهّر الحلّيّ - طهّر اللّه رمسه - بالإسناد عن ولده الإمام فخر الدين، عنه بلا واسطة.

و بهذا الإسناد جميع مصنّفات الشيخ الإمام، أوحد الفضلاء المحقّقين، نجم الملّة و الحقّ و الدين، أبي القاسم جعفر بن سعيد الحلّيّ - جعله اللّه تعالى في الرفيق الأعلى - عن الشيخ الإمام جمال الدين، عن الإمام نجم الدين بلا واسطة.

و له أن يروي بهذا الإسناد جميع مصنّفات الشيخ الإمام العلاّمة المتفنّن، نجيب الدين أبي زكريا يحيى بن سعيد - قدّس اللّه سرّه - عن الإمام المتبحّر جمال الدين المذكور، عنه بلا واسطة.

و بهذا الإسناد مصنّفات و مؤلّفات السيّد السعيد الطاهر الأوحد جمال الدين أحمد بن طاوس الحسنيّ - طاب رمسه - عن الإمام جمال الدين المذكور، عنه.

و له أن يروي جميع ما صنّفه و ألّفه الإمام الفاضل الأوحد الكامل، الجامع بين شتات العلوم، الشيخ الفقيه، حبر المذهب، أبو عبد اللّه محمّد بن إدريس الحلّيّ العجليّ - رفع اللّه في أعلى عليّين مكانه - بالإسناد إلى الشيخ الإمام المحقّق نجم الدين أبي القاسم، عن شيخه الإمام نجيب الدين محمّد بن نما، عن شيخه الإمام الفقيه محمّد بن إدريس بلا واسطة.

و له أن يروي جميع مصنّفات الشيخ الإمام، رئيس الأنام، شيخ الإسلام في الآفاق، معتمد العلماء على الإطلاق، مؤسس المذهب، شيخنا الإمام أبي جعفر محمّد بن الحسن بن على الطوسيّ‌، لا أغب ضريحه الطاهر غيث غمامه، بالإسناد المتّصل بالشيخ الإمام جمال الدين، عن والده الإمام سديد الدين، عن الشيخ الإمام يحيى بن محمّد بن يحيى بن أبي الفرج السوراويّ‌، عن الفقيه الحسين بن هبة بن رطبة، عن المفيد أبي على الحسن ابن الشيخ الإمام محمّد بن الحسن، عن والده بلا واسطة.

و بطريق أخرى بالإسناد عن الإمام سديد الدين، عن السيّد أحمد بن يوسف بن أحمد

بن العريضيّ العلويّ الحسنيّ‌، عن برهان الدين محمّد بن محمّد بن على الحمدانيّ القزوينيّ نزيل الريّ‌، عن السيّد فضل اللّه بن عليّ الحسنيّ الراونديّ‌، عن عماد الدين أبي الصمصام ذي الفقار بن معبد الحسينيّ‌، عن الشيخ أبي جعفر الطوسيّ‌.

و بطريق أخرى بالإسناد عن الإمام سديد الدين، عن السيّد فخار بن معد بن فخار العلويّ الموسويّ‌، عن الشيخ شاذان بن جبرئيل القميّ‌، عن الشيخ أبي القاسم العماد الطبريّ‌، عن المفيد أبي عليّ الحسن بن محمّد بن الحسن الطوسيّ‌، عن والده الشيخ أبي جعفر.

و له أن يروي جميع مصنّفات الشيخ الإمام الجليل شيخ الطائفة محمّد بن محمّد بن النعمان المفيد - نوّر اللّه رمسه - بالطرق الثابتة المتّصلة بشيخنا الإمام أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسيّ‌، عن شيخه المفيد - رحمه اللّه - بلا واسطة.

و بالإسناد عن الشيخ أبي جعفر، جميع مصنّفات السيّد السعيد، الأجلّ الطاهر النقيب الأوحد، ذي المجدين، الشريف المرتضى - رضي اللّه عنه و أرضاه - عنه بلا واسطة.

و بهذا الإسناد مصنّفات و مؤلّفات و روايات الشيخ الإمام الثقة الصدوق المحدّث أبي جعفر محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه القميّ‌، عن الشيخ أبي جعفر، عن شيخه المفيد، عن الصدوق الحافظ محمّد بن بابويه.

و ليرو متّصلا بهذا الإسناد إلى الحافظ محمّد بن بابويه، قال: حدّثنا محمّد بن بكران النقّاش، قال: حدّثنا أحمد بن محمّد الهمدانيّ‌، مولى بني هاشم، قال: حدّثني عبيد بن حمدون الرؤاسيّ‌، قال: حدثنا نصر بن حسن، عن أبيه، عن عمرو بن شمر، عن جابر، عن أبي جعفر الباقر، عن أبيه عليّ بن الحسين، عن أبيه الحسين، عن أبيه أمير المؤمنين و سيّد الوصيين عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّه و سلامه عليه و عليهم - قال: «شكوت إلى رسول اللّه دينا كان عليّ‌، فقال: يا على، قل: اللّهمّ أغنني بحلالك عن حرامك، و أغنني بفضلك عمن سواك. فلو كان عليك مثل صبير دينا قضاه اللّه عنك».

و صبير: جبل باليمن، ليس باليمن جبل أجلّ و لا أعظم منه.

و الطرق كثيرة، و شعبها جمّة، و لكن في هذا القدر - مع قصور الزمان و ضيق الحال - بلاغ كاف، و بيان شاف، فليرو الشيخ عزّ الدين المذكور - أيّده اللّه في اموره كلّها و سدّده

و هداه إلى ما فيه رضاه و أرشده - جميع ذلك لمن شاء و أحبّ‌، محتاطا لي و له في الرواية على الشرائط المعتبرة بين أهل العلم، فإنّه أهل لذلك، و أنا أبرأ إليه من الغلط و التصحيف و التحريف، وفّقه اللّه و إيانا لمراضيه.

و كتب العبد الفقير إلى كرم اللّه الغنيّ عليّ بن عبد العالي، بدمشق، سادس عشر شهر رمضان المعظم قدره، عام ثلاث و تسعمائة، حامدا للّه على آلائه، مصلّيا على رسوله محمّد المصطفى و آله السادة الشرفاء و مسلما.

أقول: و أنا قد نقلته من خطّه - روّح اللّه روحه -.(1)

إجازة المحقّق الكركيّ لمحمّد بن أبي طالب الأستراباديّ‌

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمد للّه، و سلام على عباده الّذين اصطفى، خصوصا على حبيبه محمّد و آله أهل الشرف و الوفاء.

و بعد، فإنّ المولى الأجلّ‌، الأعلم الأعظم العالم العامل الكامل، أوحد العلماء في الزمان، قدوة الفضلاء المحقّقين في الأيام، الشيخ شمس الدين أبا عبد اللّه محمّد بن أبي طالب الأستراباديّ - أدام اللّه تعالى بركات علومه بين الأنام إلى يوم القيامة بمحمّد و آله البررة الكرام -.

قد تشرّف هذا السعيد الضعيف بمخالطته من مدّة مديدة، و في خلال ذلك جرت المذاكرة معه لكثير من المباحث الدينيّة و المسائل الشرعيّة، و أكثر ذلك بالسماع لقراءة غيره من الفضلاء.

فممّا سمعه عليّ هذا الكتاب، و هو إرشاد الأذهان إلى أحكام الإيمان، من مصنّفات مولانا و شيخنا، شيخ الإسلام، فقيه أهل البيت - عليهم السّلام - بحر العلوم، جمال


1) . بحار الأنوار 510:54-57

الدين أبي منصور الحسن بن يوسف بن المطهّر الحلّيّ - قدّس اللّه روحه الطاهرة - من أوّله إلى آخره، في مجالس معدودة قراءة تضمّنت تنقيح كثير من مباحث الكتاب، و بيان جملة من النكات.

و قد استخرت اللّه و أجبت ملتمسه في اثبات هذه الكلمات، معتذرا إليه ممّا أنا عليه من القصور و التقصير، معترفا بأنّه أجلّ من أن يكتب مثلي لمثله.

فأجزت له - أدام اللّه تعاليه - رواية الكتاب المذكور، و كذا باقي مصنّفات مصنّفه و مروياته من مقروءات و مسموعات و مجازات عنّي، بالأسانيد التي لي إليه على تشعّبها، و الحوالة في تعيينها على مظانّها.

و كذا أجزت له رواية جميع ما يجوز لي و عنه روايته في جميع أصناف العلوم، و ما أملاه قلم العجز و التقصير من كتاب و رسالة، و غيرهما من القيود و الفوائد و الحواشي. و أطلقت له الإذن في إفادة ذلك الطالبين و السائلين، فليرو ذلك كما شاء و أحبّ‌.

و أنا العبد الفقير عليّ بن عبد العالي، بالمشهد المقدّس الغرويّ - على مشرّفه الصلاة و السّلام -، في سابع شهر ربيع الأوّل من سنة خمس و عشرين و تسعمائة، حامدا، مصلّيا على رسوله محمّد و آله.(1)

إجازة المحقّق الكركيّ لبابا شيخ على الجوزدانيّ‌

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمد للّه كما هو أهله، و الصلاة و السّلام على حبيبه محمّد و آله الطاهرين.

و بعد، فإنّ الشيخ الفاضل، العالم العامل الكامل، العلاّمة عمدة الفضلاء و النبلاء، حاوي أنواع الفضائل، زين الملّة و الدين، بابا شيخ على ابن الشيخ الأجلّ‌، العالم العامل الكامل، كمال الملّة و الدين پير حبيب اللّه ابن المرحوم المبرور سلطان محمّد الجوزدانيّ‌


1) . لباب الألقاب 2:38

• بلّغه اللّه من درجات الكمال أعلاها، و أولاه من مراتب المجد صفاياها و بلّغه من آماله أقصى منتهاها - رحل إلى المشهد المقدّس الغرويّ - على مشرّفه الصلاة و السّلام - لتحصيل العلوم الدينيّة، و اكتساب حلية الانتظام في سلك العالمين بأعباء العلوم الشرعيّة.

فاختلط بهذا الكاتب الضعيف مدّة من الزمان، و برهة من الأيّام، ظهر فيها جميل أخلاقه، و حسن مزاياه، و مزيد فضله، و كمال استعداده.

و سمع عليّ كتاب «إرشاد الأذهان إلى أحكام الإيمان»، من أوّله إلى آخره، من مصنّفات مولانا و سيّدنا و شيخنا، شيخ الإسلام، ملك العلماء الأعلام، بحر العلوم، مفتي فرق الأنام، جمال الدين أبي منصور الحسن بن يوسف بن المطهّر الحلّي، رفعه اللّه تعالى في جنانه، و أجزل على نفسه الطاهرة سابغ رضوانه سماعا معتبرا مهذّبا، في جمع من العلماء و محفل غاصّ بالفضلاء، تبيّن في خلال ذلك مزيد فضله و جودة فهمه و ثقوب ذهنه.

و قد أجزت له رواية الكتاب المذكور عنّي، عن شيخي الإمام العالم الربّاني زين الدين عليّ بن هلال - قدّس اللّه روحه - عن شيخه الإمام الزاهد العابد جمال الدين أبي العبّاس أحمد بن فهد الحلّيّ - طيب اللّه مضجعه - عن شيخه العالم الفاضل السعيد الفقيه عليّ بن الخازن الحائريّ‌، عن شيخنا الإمام العالم المحقّق المدقّق علاّمة المتقدّمين و المتأخّرين الفائز بالسعادة و الشهادة شمس الدين أبي عبد اللّه محمّد بن مكّيّ - قدّس اللّه روحه الطاهرة - عن شيخيه الإمامين العالمين الفقيهين فخر الدين أبي طالب محمّد بن المطهّر، و السيّد الأجلّ عميد الدين عبد المطلب بن الأعرج الحسينيّ طيّب اللّه مضجعهما، عن شيخهما الإمام البحر مصنّف الكتاب بلا واسطة.

و كذلك أجزت له أن يروي عنّي جميع ما يجوز لي و عنّي روايته من معقول و منقول، و فروع و اصول، محافظا على شروط النقل عند اولي الفضل، متحلّيا بحلية الاحتياط، التي هي طريق النجاة، و مفتاح السعادة، من طرق ذلك كلّه.

و بالأسانيد التي لي المتّصلة بأئمة الهدى، و مصابيح الدجى، لا تكاد تتناهى، و قد تكفّل ببيانها عدّة من الاصول المصنّفة في الحديث و كتب الرجال، فإذا علم اتّصالي

بمصنّفها فقد حصل له اتّصال الإسناد. و بالطريق الذي ذكرناه يحصل له جملة اصولها، ثمّ نتشعّب على ما هو مذكور في مظانّه، مبيّن في محالّه. فليأخذ ذلك محتاطا، و ليروه كما شاء لمن شاء.

و أسأله أن لا يخليني من دعواته في خلواته و جلواته، و عقيب صلواته - بلّغه اللّه تعالى سعادة الدارين، و حباه بما يحظيه عنده في المنزلين بمحمّد و آله الأطهار الأخيار -.

و كتب هذه الأحرف بيده الفانية الجانية علي بن عبد العالي، بالمشهد المقدّس الغروي - على مشرّفه الصلاة و السّلام - حامدا للّه، مصلّيا على رسوله محمّد و آله، مسلّما لاحدى عشرة خلت من شهر صفر الخير، في سنة ثمان و عشرين و تسعمائة، أحسن اللّه تقضّيها.(1)

إجازة المحقّق الكركي لأحمد بن أبي جامع العامليّ‌

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمد للّه، و سلامه عَلىٰ عِبٰادِهِ اَلَّذِينَ اِصْطَفىٰ‌، خصوصا على محمّد و آله ذوي الفتوّة و الوفاء.

أمّا بعد، فإنّ الولد الصالح الفاضل الكامل التقيّ النقيّ الأريحيّ‌، قدوة الفضلاء في الزمان، الشيخ جمال الدين أحمد ابن الشيخ الصالح الشهير بابن أبي جامع العامليّ - أدام اللّه توفيقه و تسديده، و أجزل من كلّ عارفة حظّه و مزيده - ورد إلينا إلى المشهد المقدّس الغرويّ على مشرّفه الصلاة و السّلام، و انتظم في سلك المجاورين بتلك البقعة المقدّسة برهة من الزمان.

و في خلال ذلك قرأ على هذا الضعيف الكاتب لهذه الأحرف الرسالة المشهورة ب‍ - «الألفيّة في فقه الصلاة الواجبة»، من مصنّفات شيخنا الأعظم، شيخ الطائفة المحقّة في


1) . بحار الأنوار 510:58-59

زمانه، علاّمة المتقدّمين، و علم المتأخّرين، خاتمة المجتهدين، شمس الملّة و الحقّ و الدين أبي عبد اللّه محمّد بن مكيّ - قدّس اللّه روحه الطاهرة الزكيّة، و أفاض على تربته المراحم القدسيّة - من أوّلها إلى آخرها، مع نبذة من الحواشي التي جرى بها قلم هذا الضعيف في خلال مذاكرة بعض الطلبة، قراءة شهدت بفضله، و آذنت بنبله و جودة استعداده.

و قد أجزت له روايتها، و رواية غيرها من مصنّفات مؤلّفها بالأسانيد التي لي إليه، الثابتة لي من مشايخي الّذين أخذت عنهم و استفدت من أنفاسهم، أجلّهم شيخنا الأعظم شيخ الإسلام فقيه أهل البيت في زمانه، الشيخ زين الملّة و الحقّ و الدين، أبو الحسن عليّ بن هلال - قدّس اللّه لطيفه - بحقّ روايته عن شيخه الإمام شيخ الإسلام، جمال الدين أبي العبّاس أحمد بن فهد - قدّس اللّه رمسه - بحقّ روايته عن شيخه العالم الكامل العلاّمة، الشيخ زين الدين أبي الحسن علي بن الخازن الحائريّ - طيّب اللّه مضجعه - عن المصنّف بلا واسطة.

و هذا الإسناد ينتهي إلى كبراء مشايخ الإماميّة - رضوان اللّه عليهم - و يتنوّع أنواعا كثيرة، و يتشعّب شعبا متفرّقة، و يتّصل بأئمّة الهدى و مصابيح الدجى، صلوات اللّه و سلامه عليهم، و في جميع المراتب هو طريق الرواية عن كلّ من وقع فيه من المشايخ بجميع مصنّفاته، و لذلك مظنّة و معدن فليطلب منهما.

و أجزت له أن يروي عنّي كلّ ما صدر عنّي من مصنّف و مؤلّف، خصوصا ما برز من كتاب «شرح القواعد»، فليرو ذلك كما شاء و أحبّ محتاطا.

و كتب هذه الأحرف الفقير إلى اللّه تعالى عليّ بن عبد العالي، بالمشهد المطهّر الغرويّ - على مشرّفه الصلاة و السّلام - في تأريخ شهر جمادى الآخرة من سنة ثمان و عشرين و تسعمائة، حامدا مصلّيا مسلّما.

ثمّ كتب الشيخ عليّ الكركيّ المشار إليه بقوله: حيث اقتضى الحال ذكر إسناد من الأسانيد التي لهذا الكتاب إلى أئمّة الهدى و مصابيح الدجى - صلوات اللّه و سلامه عليهم - فأقول:

أخذت علوم الشرع عن جمع من مشايخنا الماضين، و سلفنا الصالحين، أجلّهم

شيخنا الإمام، شيخ الإسلام، زين الدين عليّ بن هلال - قدّس اللّه روحه و نوّر ضريحه - بحقّ روايته عن شيخه الأجلّ‌، الشيخ الإمام، شيخ الإسلام، جمال الدين أبي العبّاس أحمد بن فهد الحلّيّ - قدّس اللّه روحه الطاهرة - بحقّ روايته عن الشيخ الأجلّ العالم العلاّمة، زين الدين عليّ بن الخازن الحائريّ - طيّب اللّه مضجعه - بحقّ روايته عن الشيخ الأجلّ شيخ الإسلام، و فقيه أهل البيت صدقا، أفضل المتقدّمين و المتأخرين، شمس الملّة و الحقّ و الدين أبي عبد اللّه محمّد بن مكيّ - قدّس اللّه روحه الطاهرة، و جمع بينه و بين أئمته في الآخرة -.

و هو أخذ عن جمع كثير من الأشياخ، أجلّهم الشيخان الأجلّان الفقيهان الأوحدان، قدوة أهل الإسلام فخر الملّة و الحقّ و الدين، محمّد بن المطهّر، و عميد الملّة و الدين عبد المطلب بن الأعرج الحسينيّ - قدّس اللّه روحيهما و نوّر ضريحهما -.

و أعظم أشياخهما، بل أشياخ جميع أهل عصرهما على الإطلاق، الشيخ الإمام الأوحد بحر العلوم، مفتي فرق الأنام محيي دارس الرسوم، جمال الدين أبو منصور الحسن بن يوسف بن المطهّر الحلّيّ‌، رفع اللّه قدره في علّيين، و رزقه مرافقة النبيّين و الصدّيقين و الشهداء و الصالحين.

و انتشار أشياخ هذا الشيخ، و تعدّد الّذين روى عنهم، و بلوغهم حدّاً ينبو عن الحصر، أمر واضح كالشمس في رابعة النهار، إلاّ أنّ أوحدهم و أعلمهم بفقه أهل البيت، الشيخ الأجل الإمام، شيخ الإسلام، فقيه أهل عصره، و وحيد أوانه، نجم الملّة و الدين أبي القاسم جعفر بن سعيد - قدّس اللّه روحه الطاهرة -.

و أعلم مشايخه بفقه أهل البيت، الشيخ الفقيه السعيد الأوحد، محمّد بن نما الحلّيّ‌.

و أجل أشياخه الشيخ الإمام العالم المحقّق، قدوة المتأخّرين، فخر الدين محمّد بن إدريس الحلّيّ العجليّ - برّد اللّه مضجعه -.

و قد أخذ عن الشيخ الأجلّ الفقيه السعيد عربيّ بن مسافر العباديّ‌، و أخذ هو عن الشيخ السعيد العالم إلياس بن هشام الحائريّ‌، و أخذ هو عن الشيخ الأجل الفقيه السعيد الأوحد المفيد أبي عليّ ابن الشيخ الإمام شيخ الإسلام حقّا، قدوة هذا المذهب، عمدة

الطائفة المحقّة، أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسيّ‌، و أخذ هو عن والده - قدّس اللّه أرواحهم و رفع درجاتهم -.

و طرق الشيخ - قدّس اللّه لطيفه إلى أئمة الهدى - تنبو عن الحصر، و قد تكفّل ببيان معظمها: «التهذيب» و «الاستبصار» و «الفهرست» و «كتاب الرجال».

و قد اشتهر عند الخاص و العام أنّ أجلّ مشايخه الشيخ الأوحد، رئيس الإماميّة في زمانه بغير مدافع، محمّد بن محمّد بن النعمان الملقّب بالمفيد - قدّس اللّه روحه الطاهرة -.

و من أجلّ مشايخه الشيخ الأجلّ الفقيه السعيد أبو القاسم جعفر بن قولويه، و الشيخ الصدوق أبو جعفر محمّد بن بابويه القميّ - قدّس اللّه روحيهما -.

و أعظم الأشياخ في تلك الطبقة الشيخ الأجلّ‌، جامع أحاديث أهل البيت، محمّد بن يعقوب الكلينيّ‌، صاحب كتاب «الكافي» في الحديث، الذي لم يعمل للأصحاب مثله، و هو يروي عمّن لا يتناهى من رجال أهل البيت، منهم: الفقيه الأجلّ عليّ بن إبراهيم بن هاشم القميّ‌، و هو يروي عن أبيه إبراهيم بن هاشم، و هو من رجال يونس بن عبد الرحمن، و يقال: إنّه لقي الإمام الهمام عليّ بن موسى الرضا - عليه السّلام -.

و بالجملة فالطرق كثيرة، و الأسانيد منتشرة، فمتى صحّ عنده طريق، و ثبت أنّ لي به رواية، هو مسلّط على روايته، مأذون له في نقله إلى من شاء، مأخوذ عليه شروط الرواية المعروفة عند أهل الأثر، مراعيا في الألفاظ في الأداء ما هو المعتمد عند المحقّقين من أهل علم دراية الحديث، وفّقه اللّه و إيانا لما يحب و يرضى.

و كتب هذه الأحرف الفقير إلى اللّه تعالى عليّ بن عبد العالي، لثلاث عشرة ليلة بقيت من شهر رجب، من سنة ثمان و عشرين و تسعمائة، حامدا مصلّيا على رسوله محمّد و آله مسلّما.(1)


1) . بحار الأنوار 510:60-63؛ أعيان الشيعة 3:78

إجازة المحقّق الكركي لعبد العليّ بن أحمد الأستراباديّ‌

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمد للّه بارئ النّسم، و مجزل القسم، و مفيض الجود و الكرم، و الصلاة و السّلام على النبيّ الامّي المبعوث إلى العرب و العجم، المنعوت بأحسن الصفات و الشيم، محمّد و آله الأطهار الأخيار، مصابيح الظلم، و ينابيع الحكم.

و بعد، فإنّ الشيخ الأجلّ‌، العالم العامل، الفاضل الكامل، قدوة الفضلاء، زبدة العلماء الأتقياء، الأخ في اللّه، المرتضى في الأخوّة، جمال الملّة و الحقّ و الدين، عبد العليّ ابن المرحوم المبرور المتوّج و المحبور الشيخ نور الدين أحمد ابن المرحوم المتوّج سعد الدين محمّد الأستراباديّ - أدام اللّه تعالى بركات علومه بين الأنام، و رفع قدره الشريف إلى أعلى مقام، بمحمّد و آله البررة الكرام - صحب هذا الفقير الكاتب مدّة من الزمان ببلدة أسترآباد - حماها اللّه عن الشرّ و الفساد، و جعلها بلد إسلام و إيمان إلى يوم المعاد - ثمّ رحل إلى المشهد المقدّس و الحرم الأقدس، مهبط النور الإلهيّ‌، و معدن الفيض القدسيّ‌، حرم أمير المؤمنين و سيّد الوصيين، بالغريّ - على مشرّفه أفضل الصلاة و السّلام، و أكمل التحيّة و الاكرام - و فاز بمجاورة تلك الأعتاب الطاهرة برهة من الزمان، و كان في خلال ذلك كلّه مشتغلا بالخوض في علم الشريعة المطهّرة، فقرأ من بعض الكتب الفقهيّة شيئا يسيرا، و سمع بقراءة غيره جملة كثيرة.

فممّا سمعه كتاب «إرشاد الأذهان إلى أحكام الإيمان»، من مصنّفات شيخنا الشيخ الإمام، شيخ مشايخ الإسلام، بحر العلوم، محيي ما درس من معاهد الشريعة الغرّاء، جمال الملّة و الحقّ و الدين، أبي منصور الحسن ابن الشيخ الإمام الفقيه السعيد سديد الدين يوسف بن المطهّر الحلّيّ - قدّس اللّه روحه الطاهرة، و رفع درجته في درجات الآخرة - من أوّله إلى آخره، و كان الخوض في حلّ أوائل الكتاب على وجه الكشف و التنقيح.

و كذا سمع ما كتبته من الحواشي المشتملة على النكت و الفوائد، سمعا معتبرا منقّحا مهذّبا.

و سمع أيضا بقراءة غيره الجزء الأوّل من كتاب «شرائع الإسلام في مسائل الحلال و الحرام»، من مصنّفات الشيخ الإمام شيخ الإسلام، محقّق المسائل، مهذّب الدلائل، فقيه أهل البيت في زمانه، نجم الملّة و الحقّ و الدين، أبي القاسم جعفر بن سعيد الحلّيّ - قدّس اللّه سرّه، و رفع في الدارين قدره، و أعلى ذكره - و سمع أيضا غير ذلك.

و قد استخرت اللّه تعالى، و أجزت له أن يروي جميع ما للرواية فيه مدخل، ممّا يجوز لي و عنّي روايته، من معقول و منقول، و فروع و أصول، وفقه و تفسير، رواية عامّة في العلوم الإسلاميّة، و المصنّفات المعتبرة العلميّة، مشترطا عليه رعاية ما يجب رعايته في الإجازة من الأمور المعتبرة عند علماء الحديث، آخذا عليه تحرّي جادة الاحتياط الموصلة إلى سواء الصراط، بأسانيده المتّصلة بالمصنّفين، و المنتهية إلى النبيّ و آله الأئمة المعصومين - صلوات اللّه عليه و عليهم أجمعين -.

فمن ذلك جميع مصنّفات الشيخ الفقيه السعيد، الزاهد العابد، قدوة المتأخّرين، جمال الملّة و الدين، أبي العبّاس أحمد بن فهد الحلّيّ - قدّس اللّه روحه، و نوّر ضريحه - بحقّ روايتي لها عن شيخي الشيخ الإمام، علاّمة العلماء الأعلام، زين الدين أبي الحسن عليّ بن هلال الجزائريّ - قدّس اللّه لطيفه، و ألحقه بنبيّه و أئمته، صلوات اللّه و سلامه عليه و عليهم أجمعين - بروايته لها عن المصنّف بلا واسطة.

و من ذلك جميع مصنّفات شيخنا الإمام الأجلّ السعيد، شيخ الإسلام، ملك المحقّقين، علاّمة المتقدّمين و المتأخّرين، الفائز بالسعادة و الشهادة، شمس الدين أبي عبد اللّه محمّد بن مكيّ - رفع اللّه درجته في عليين، و ألحقه بالنبيّ و الأئمّة المعصومين، عليهم السّلام - بالاسناد إلى ابن فهد، بروايته لها عن الشيخ الأجلّ الفقيه زين الدين أبي الحسن عليّ بن الخازن الحائريّ - تغمّده اللّه برضوانه، و فسح له في جنانه - بروايته لها عن المصنّف بلا واسطة.

و من ذلك جميع مصنّفات الشيخين الإمامين، الفقيهين، السعيدين، الأوحدين، الأكملين: فخر الدين أبي طالب محمّد بن المطهّر، و عميد الدين عبد المطلب بن الأعرج الحسيني - قدّس اللّه روحيهما، و نوّر مرقديهما - بالاسناد إلى شيخنا الإمام السعيد،

بروايته عنهما بلا واسطة.

و من ذلك جميع مصنّفات شيخنا الشيخ الأجلّ الأوحد، بحر العلوم، مفتي فرق الإسلام، علم المتقدّمين و المتأخّرين، جمال الملّة و الدين، أبي منصور الحسن بن يوسف بن المطهّر - سقى اللّه ضريحه صوب العهاد، و حشره مع نبيّه و أئمته الأمجاد - بالاسناد إلى الشيخين الإمامين: فخر الدين، و عميد الدين، بروايتهما عن الإمام المصنّف بلا واسطة.

و من ذلك جميع مصنّفات الشيخ الإمام السعيد المحقّق، شيخ الإسلام، نجم الملّة و الدين، أبي القاسم جعفر بن سعيد - نوّر اللّه مرقده - بالإسناد المتقدّم إلى الإمام جمال الدين بن المطهّر، عن شيخه المصنّف بلا واسطة.

و من ذلك جميع مصنّفات السيّدين الإمامين، السعيدين، الزاهدين، العابدين: رضي الدين أبي القاسم على، و جمال الدين أبي الفضائل أحمد، ابني طاوس الحسينيّ - أنار اللّه مرقدهما - بالإسناد المتقدّم إلى الإمام جمال الدين عنهما.

و بهذا الإسناد جميع مصنّفات الإمام سديد الدين يوسف بن المطهّر، برواية ولده الإمام جمال الدين عنه بلا واسطة.

و بالاسناد إلى الجماعة المذكورين - أعني السيّدين ابني طاوس، و الشيخين ابني سعيد، و الفقيه الأجلّ سديد الدين - جميع مصنّفات الشيخ الإمام الفقيه السعيد نجيب الدين أبي إبراهيم محمّد بن نما الحلّيّ‌، بحقّ روايتهم عنه بلا واسطة.

و عن ابن نما جميع مصنّفات الشيخ الفقيه الإمام الحبر المحقّق فخر الدين أبي عبد اللّه محمّد بن إدريس الحلّيّ - رضي اللّه عنه و أرضاه - بلا واسطة.

و من ذلك جميع مصنّفات الشيخ الإمام، عماد المذهب، شيخ الطائفة المحقّة، أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسيّ - رفع اللّه درجته في عليّين - بالإسناد المتقدّم إلى ابن إدريس، بحقّ روايته عن الشيخ الفقيه عربيّ بن مسافر العباديّ‌، عن إلياس بن هشام الحائريّ‌، عن الشيخ الأجلّ السعيد المفيد أبي على ابن الشيخ أبي جعفر، عن والده.

و بطريق آخر بالإسناد إلى الفقيه سديد الدين يوسف بن المطهّر، عن الشيخ يحيى بن

محمّد بن يحيى بن أبي الفرج السوراويّ‌، عن الفقيه الحسين بن هبة اللّه بن رطبة، عن المفيد أبي على الحسن ابن الشيخ الإمام محمّد بن الحسن الطوسيّ‌، عن والده.

و بطريق آخر بالإسناد إلى سديد الدين يوسف، عن السيّد أحمد بن يوسف بن أحمد بن العريضيّ العلويّ الحسينيّ‌، عن برهان الدين محمّد بن محمّد بن على الحمدانيّ القزوينيّ نزيل الريّ‌، عن السيّد فضل اللّه بن على الحسيني الراونديّ‌، عن عماد الدين أبي الصمصام ذي الفقار ابن معبد الحسينيّ‌، عن الشيخ الإمام أبي جعفر الطوسيّ‌.

و بهذا الإسناد جميع مصنّفات الشيخ الإمام، شيخ الإسلام، فقيه أهل البيت في زمانه، محمّد بن محمّد بن النعمان المفيد - قدّس اللّه لطيفه - عن الشيخ أبي جعفر الطوسيّ عنه، و عن الشيخ أبي جعفر، جميع مصنّفات السيّد الإمام السعيد المرتضى علم الهدى ذي المجدين أبي القاسم عليّ بن الحسين الموسويّ الملقّب بالمرتضى، رواية عن السيّد - قدّس اللّه روحه - و بالإسناد عن الشيخ المفيد، عن الشيخ الفقيه الصدوق محمّد بن علي بن بابويه جميع مصنّفاته.

و بالإسناد جميع مصنّفات الشيخ المحدّث الثقة الحافظ أبي جعفر محمّد بن يعقوب الكلينيّ‌، عن الشيخ المفيد، عن أبي القاسم جعفر بن محمّد بن قولويه، عنه.

و أجزت له أن يروي عنّي جميع ما ألّفته و أنشأته من المؤلّفات الفقهيّة و غيرها، و أذنت له أن يعمل بما صحّ عنده و ثبت ترجيحي إيّاه و قولي به في المسائل الشرعيّة، و أن ينقله إلى طالبيه، مراعيا فيه الشرائط المقرّرة المعتبرة بين أهل الصناعة، و أن يفيد و يدرّس و يجيب بالثبات و البيان عمّا وضح عليه صحّته من ذلك، ركونا إلى ديانته و أمانته، فليرو ذلك كلّه.

و كذا كلّ ما يجوز لي روايته ممّا تضمّنه الأشياء المتكفّلة ببيان مرويّاتي، بحيث إنّه إذا صحّ لديه و لو بأن يجد بخطّي تعيين طريق من طريق، أو تعيين شيء من مروياتي، فهو مسلّط على روايته له في نقله على حسب مشيئته لمن شاء متى شاء، مع المحافظة على الشرائط و المراعاة لجادّة الاحتياط.

و أوصيه و نفسي بتقوى اللّه سبحانه، و مراقبته في السرّ و العلن، و المداومة على ما

يحظي عنده، و يوجب الزلفى لديه، و أسأله أن يذكرني في مشاهده، و أن لا يخليني من صالح دعواته في خلواته و جلواته و أعقاب صلواته، وفّقنا اللّه و إياه لما يحبّ و يرضى، و ألهمنا سلوك الطريقة المثلى.

و كتب هذه الأحرف بيده الفانية الجانية عليّ بن عبد العالي - تاب اللّه عليه توبة نصوحا - بالمشهد المقدّس الغرويّ‌، على مشرّفه الصلاة و السّلام، في سادس عشر من شهر رمضان المعظّم قدره، من سنة تسع و عشرين و تسعمائة، حامدا للّه على آلائه، مصلّيا على رسوله محمّد المصطفى و آله الطاهرين.

نقلت هذه الاجازة من خطّ مجيزها - نفعنا اللّه به -.

و كتب إبراهيم بن محمّد بن علي بن أحمد الحرفوشيّ العامليّ الكركيّ - غفر اللّه له و لوالديه و لجميع المؤمنين -.(1)

إجازة المحقّق الكركيّ لأحمد بن محمّد بن خاتون العامليّ و لولديه نعمة اللّه على و زين الدين جعفر

بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ‌

اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ‌، حمدا كثيرا كما هو أهله و مستحقّه، و الصلاة و السّلام على نبيّه و حبيبه و خيرته من خلقه محمّد و آله الطاهرين.

و بعد، فإنّ الأخ في اللّه المرتضى للأخوة، الشيخ العالم الفاضل الكامل، بقيّة العلماء و مرجع الفضلاء، جامع الكمالات، حاوي محاسن الصفات، بركة المسلمين، عمدة المحصّلين، ملاذ الطالبين، جمال الملّة و الدين أبي عبد اللّه أحمد بن محمّد، الشهير بابن خاتون العامليّ - أدام اللّه تعالى أيّام الخلف الكريم، و تغمّد بمراحمه السلف البرّ الرحيم -.

التمس من هذا الضعيف، كاتب هذه الأحرف بيده الجانية، عليّ بن عبد العالي


1) . بحار الأنوار 510:64-68

• تجاوز اللّه عن ذنوبه، و أسبل ستره الضافي على سيّئاته و عيوبه - أن أجيزه مع ولديه السعيدين النجيبين، المؤيّدين من اللّه سبحانه بكمال عنايته: الشيخ نعمة اللّه عليّ‌، و الشيخ زين الدين جعفر - أبقاهما اللّه بقاء جميلا في ظلّ والدهما، لا زال ظلّه ظليلا - برواية جميع ما يجوز لي و عنّي روايته، ممّا للرواية فيه مدخل، من معقول و منقول، خصوصا ما أملاه خاطري الفاتر على قلم العجز و التقصير من مؤلّف اقتفيت به أثر من تقدّمني، و مصنّف حاولت فيه سلوك من سبقني، على ما أنا فيه من قصور الهمّة، و سكون الفكرة، و فتور العزيمة، و تباعد الرواية، و كثرة الشواغل، و مضادّة الزمان.

فلم أجد بدّا من مقابلة التماسه بالإجابة؛ لأمور عديدة توجب عليّ ذلك و إن كنت حريا بأن لا أفعل.

فاستخرت اللّه تعالى و أجزت له أن يروي عنّي جميع ما يجوز لي و عنّي روايته، من معقول و منقول، على اختلاف أنواعهما و تعدّد أنحائهما، ممّا صنّفه علماؤنا الماضون، و مشايخنا الصالحون، و غير ذلك من مصنّفات العلماء و مؤلّفات الفضلاء على اختلافها و تكثّرها، بالأسانيد التي لي إلى مصنّفيها، الحاصلة لي من أشياخ عصري، الّذين تردّدت إلى مجالسهم، و تيمّنت ببركة أنفاسهم، و فزت بالأخذ عنهم بالسماع و القراءة و المناولة و الإجازة.

و قد تضمّن هذه الأسانيد، و تكفّل ببيان جملتها ما كتبه لي الأشياخ بخطوطهم، و ما كتبته ممّا أفرده بعضهم لبيان مشيخته، و ما أودع في مواضع أخرى هي مظانّه و معادنه.

و كذا أجزت له رواية ما أنشأه خاطري الفاتر من المؤلّفات على نزارتها، فمن ذلك ما خرج من «شرح قواعد الأحكام»، ثمّ عدّد مؤلّفاته، ثم قال: فليرو ذلك كما شاء و أحبّ‌، متى شاء و أحبّ‌، لمن شاء و أحبّ‌، مرخّصا له في ذلك، مأذونا له فيه، مشروطا بما اشترطه أهل صناعة الحديث في أبواب الرواية، مأخوذا عليه في ذلك تحرّي الأصول التي يرجع إليها، و يعوّل في مطلوبه عليها، متحرّزا من الغلط و التصحيف المفوّت للغرض.

و كذا أطلقت الإذن و الترخيص في الإجازة لولديه السعيدين النجيبين المذكورين سابقا، مشترطا فيه ما اشترطته آنفا.

و ممّا لا يكاد يخفي أنّ مصنّفات المشاهير من علمائنا - رضوان اللّه عليهم - مثل مصنّفات شيخنا الإمام الأوحد، علم المتأخّرين، علاّمة المتقدّمين، و رأس المحقّقين، و رئيس المدقّقين، شمس الحقّ و الدين أبي عبد اللّه محمّد بن مكّيّ الملقّب بالشهيد - قدّس اللّه روحه الطاهرة -.

و شيخيه الإمامين السعيدين الأوحدين: فخر الدين أبي طالب محمّد بن الحسن بن المطهّر، و عميد الدين أبي عبد اللّه عبد المطّلب بن الأعرج الحسينيّ - رضي اللّه عنهما -.

و شيخ الكلّ‌، الإمام الأجلّ‌، شيخ الإسلام قاطبة، فقيه أهل البيت في زمانه، بحر العلوم، مفتي الفرق، جمال الدين أبي منصور الحسن بن يوسف بن المطهّر - قدس اللّه روحه و نوّر ضريحه -.

و شيخه الإمام، السعيد الأوحد المحقّق، شيخ الإسلام، مقتدى الأنام، نجم الدين أبي القاسم جعفر ابن سعيد، و ابن عمّه الشيخ الإمام الفقيه الأوحد، نجيب الدين يحيى بن سعيد - نوّر اللّه مرقدهما -.

و معاصريهما السيّدين السعيدين، الزاهدين العابدين الأوحدين: صاحب المناقب و الكرامات رضيّ الحقّ و الدين أبي القاسم عليّ‌، و منبع الفضائل و الكمالات جمال الدين أحمد ابني طاوس الحسنيّين - طيّب اللّه مضجعهما -.

و الشيخ الإمام الأجلّ الأوحد، المحقّق المدقّق، علاّمة المتأخّرين، شمس الدين أبي عبد اللّه محمّد بن إدريس الحلّي - طيّب اللّه مضجعه -.

و شيخ الكلّ في الكلّ‌، رئيس فقهاء هذه الطائفة، و مرجع علماء الفرقة الناجية، الشيخ الإمام أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسيّ‌، قدّس اللّه روحه الطاهرة الزكيّة، و أفاض على تربته المراحم الربانيّة -.

و عميد الطائفة و مرجعها - الشيخ الإمام السعيد الأوحد، محمّد بن محمّد بن النعمان المفيد - سقى اللّه ضريحه صوب العهاد -.

و السيّدين الإمامين، الأجلّين الأوحدين الأعظمين: الشريف المرتضى علم الهدى ذي المجدين أبي القاسم عليّ‌، و الرضيّ المرضيّ أبي الحسن محمّد، ابني السيّد الأجل

النقيب أبي أحمد الحسينيّ الموسويّ‌.

و الأئمّة المعروفين بفقهاء حلب، و الشيخين المعروفين بالشاميّين، و الإمامين الأجلّين الأقدمين المقدّمين السابقين الصدوقين: أبي عبد اللّه محمّد، و والده علي بن الحسين بن بابويه القمّي.

و الشيخ الأجلّ السعيد الرحلة، الحافظ الناقد الجهبذ، محمّد بن يعقوب الكلينيّ‌.

و من جرى مجرى هؤلاء - رضوان اللّه عليهم أجمعين - قد اشترك في روايتها بالأسانيد إلى مصنّفيها أكثر من تأخّر عنه، و من المشاركين في ذلك هذا الضعيف.

و حيث وكلنا معرفة أسانيدها إلى الرجوع إلى مظانّها، فلنذكر الإسناد إلى شيخ الطائفة المحقّق أبي جعفر الطوسيّ‌، و اختصصناه بالذكر لكمال جلالته بين الأصحاب، حتى يكاد يكون مركز دائرتهم و خريد قلادتهم، و لأنّ الأسانيد إلى رجال الإسناد تحصل منه لتشعبها عنه، و أسانيد من قبل الشيخ - قدّس اللّه روحه - تتحصّل حينئذ بملاحظة ما أودع في كتبه ك‍ - «التهذيب» و «الاستبصار» و «الفهرست» و «كتاب الرجال»، و تنتهي إلى أئمّة الهدى و مصابيح الدجى - صلوات اللّه عليهم أجمعين - فنقول:

قد روينا جميع مصنّفات و روايات الشيخ المشار إليه عن جماعة، أجلّهم مولانا و سيّدنا، و شيخنا الأجلّ الأعلم، شيخ الإسلام، زين الدين أبو الحسن عليّ بن هلال الجزائريّ - رفع اللّه قدره في العالمين و جزاه عنّا خير جزاء المحسنين - بحقّ إجازتي منه بجميع ذلك، أتى بها جماعة أفضلهم الشيخ الإمام، أفضل المتأخّرين، و أورع الزاهدين، جمال الدين أبو العبّاس أحمد بن فهد الحلّيّ‌، إجازة إن لم يكن فوقها.

أتى بجميعها شيخي الإمام المحقّق، نظام الدين أبو القاسم عليّ بن عبد الحميد النيليّ‌، و شيخي المدقّق، علاّمة المتكلمين عليّ بن عبد الجليل النيليّ قالا: أتى بها المولى الإمام، فخر المحقّقين، و علاّمة المدقّقين أبو طالب محمّد ابن الإمام السعيد جمال الدين أبي منصور الحسن بن مطهّر الحلّي - طيّب اللّه مضاجعهم و أنار مراقدهم -.

ح و بالإسناد المتقدّم ذكره إلى ابن فهد، أتى بجميعها الشيخ الأجلّ القدوة، زين الدين أبو الحسن عليّ ابن المرحوم المقدّس الحسن بن محمّد، الخازن بالحائر - على مشرّفه

الصلاة و السّلام - إجازة أتى بذلك المولى الأجلّ الإمام شيخ الإسلام، فقيه أهل البيت في زمانه، مجموعة الفضائل، شمس الدين أبو عبد اللّه محمّد بن مكّيّ‌، عن شيخه العلاّمة فخر المحقّقين.

ح و بهذا الإسناد يرويها شيخنا الشهيد عن جماعة، أجلّهم المولى الإمام المرتضى، عميد الحقّ و الدين أبي عبد اللّه بن عبد المطلّب بن الأعرج الحسينيّ‌.

و منهم العلاّمة ملك الأدباء، عين الفضلاء، رضيّ الدين أبو الحسن عليّ بن المزيديّ‌.

و منهم الشيخ الأجلّ السعيد، زين الدين أبو الحسن عليّ بن طرّاد المطارباذيّ‌.

و منهم العلاّمة ملك العلماء، المحقّق الحبر البحر، قطب الملّة و الدين، محمّد بن محمّد البويهيّ شارح الشمسيّة و المطالع في المنطق.

جميعهم عن الإمام الأعلم، تاج الشريعة ركن الإسلام، جمال الدين الحسن بن المطهّر.

قال الأوّل: قرأت «التهذيب» على والدي الإمام المذكور مرّتين: احداهما بالمشهد المقدّس الغرويّ على مشرّفه الصلاة و السّلام، و الأخرى بطريق الحجاز، و حصل الفراغ منه و ختمه في مسجد اللّه الحرام. و بقيّة المصنّفات من أبي المذكور رويتها بالإجازة مع قراءة بعضها.

و أمّا الباقون فيروونها بالإجازة إن لم يكن فوقها من طرق الرواية له.

قال العلاّمة جمال الدين: أتى بجميع ذلك والدي الإمام العلاّمة سديد الدين يوسف بن المطهّر، عن الشيخ يحيى بن محمّد بن يحيى بن أبي الفرج السوراويّ‌، عن الفقيه حسين بن هبة اللّه بن رطبة، عن المفيد أبي عليّ ابن الشيخ الإمام محمّد بن الحسن الطوسيّ - قدّس اللّه روحه و أرواحهم أجمعين -.

ح و عن الإمام سديد الدين يوسف، عن السيّد فخار بن معدّ العلويّ الموسويّ‌، عن الشيخ شاذان بن جبرئيل القمّيّ‌، عن الشيخ أبي القاسم العماد الطبريّ‌، عن المفيد أبي عليّ‌، عن والده الإمام محمّد بن الحسن الطوسيّ‌.

ح و عن الإمام سديد الدين يوسف، عن السيّد أحمد بن يوسف بن العريضيّ العلويّ الحسينيّ‌، عن برهان الدين محمّد بن محمّد بن على الحمدانيّ القزوينيّ نزيل الريّ‌، عن السيّد فضل اللّه بن على الحسيني الراونديّ‌، عن عماد الدين أبي الصمصام ذا الفقار بن معبد الحسينيّ‌، عن الشيخ أبي جعفر الطوسيّ‌، و أعلا هذه الأوّل.

ح و بالإسناد المتقدّم إلى شيخنا الشهيد بواسطة عمّن ذكر له إسناده سابقا إلى الإمام العلاّمة جمال الدين الحسن بن المطهّر - إلاّ الأخير، أعني القطب، فإنّي قد أشكّ في مشاركته في الإسناد المتّصل بالإمام سديد الدين - عن جماعة منهم:

سديد الدين المذكور.

و منهم الإمام المحقّق نجم الدين جعفر بن سعيد.

و منهم السيّد نجيب الدين يحيى بن سعيد، ابن عمّ أبي القاسم صاحب الجامع و غيره.

و منهم السيّدان الزاهدان العابدان: رضيّ الدين أبو القاسم عليّ‌، و جمال الدين أبو الفضائل أحمد ابنا طاوس الحسنيّان.

كلّهم عن الشيخ الفقيه السعيد، نجيب الدين أبي إبراهيم محمّد بن نما الحلّيّ الربعيّ‌. و السيّد السعيد العلاّمة إمام الأدباء و النسّاب و الفقهاء، شمس الدين أبي عليّ فخار بن معدّ الموسويّ‌، كليهما عن الشيخ الإمام ملك العلماء المحقّقين الحبر الفقيه، فخر الدين أبي عبد اللّه محمّد بن إدريس الحلّيّ العجليّ الربعيّ‌، بحقّ روايته عن عربيّ بن مسافر العباديّ‌، عن إلياس بن هشام الحائريّ‌، عن المفيد أبي عليّ ابن الشيخ أبي جعفر الطوسيّ‌.

ح و أعلا من ذلك بالإسناد إلى ابن إدريس، عن الشيخ الإمام جمال الدين هبة اللّه بن رطبة السوراويّ‌، عن الشيخ المفيد أبي عليّ‌، عن والده الإمام أبي جعفر الطوسيّ‌.

ح و بالإسناد إلى شيخنا الشهيد، بحقّ روايته لها عن الشيخ جلال الدين أبي محمّد الحسن بن نما، عن الشيخ يحيى بن سعيد، عن السيّد السعيد الإمام المرتضى العلاّمة الرئيس محيى الدين أبي حامد محمّد بن زهرة الحسينيّ الإسحاقيّ‌، عن الشيخ الإمام

السعيد رشيد الدين أبي جعفر محمّد ابن علي بن شهرآشوب المازندرانيّ صاحب كتاب «المناقب»، عن جماعة:

منهم أبو الفضل الداعي.

و منهم السيّد الإمام ضياء الدين أبو الرضا فضل اللّه بن عليّ الحسنيّ‌.

و منهم الشيخ أبو الفتوح أحمد بن عليّ الرازيّ‌.

و منهم الشيخ الإمام أبو عبد اللّه محمّد، و أخوه أبو الحسن عليّ ابنا عليّ بن عبد الصمد النيسابوريّ‌.

و منهم الإمام أبو عليّ محمّد بن الفضل الطبرسيّ‌.

كلّهم عن الشيخين الإمامين: أبي عليّ الحسن، و أبي الوفاء عبد الجبار المقرئ، كليهما عن الشيخ أبي جعفر الطوسيّ - رضي اللّه عنهم أجمعين و أرضاهم -.

و كذا لا يخفى أنّ مشاهير المصنّفات في الفنون، مثل «الكشّاف» للزمخشريّ في تفسير القرآن العزيز، و «التيسير» و «الشاطبيّة» في علم القراءة، و «الصحاح» في اللغة، و نحو هذه ممّا ثبت لي حقّ روايته، المشار إليه مع نجليه السعيدين مسلّطون على روايتها عنّي، على حسب روايتي إيّاها بأسانيدها.

و قد أخذت عن علماء العامّة كثيرا من مشاهير كتبهم:

ففي الفقه مثل «المنهاج» للشيخ الإمام محيي الدين النواويّ‌، و مثل «الحاوي الصغير» للإمام عبد الغفّار القزوينيّ‌، و مثل «الشرحين الكبير و الصغير على الوجيز» للشيخ المحقّق الإمام عبد الكريم القزوينيّ و غير ذلك.

و فى الحديث مثل «الصحيحين» للإمامين الحافظين الناقدين البخاريّ و مسلم، و غيرهما من الصحاح، و مثل «المصابيح» للبغويّ‌، و «مسند الشافعي» و «مسند أحمد بن حنبل».

و في التفسير مثل «معالم التنزيل» للبغويّ أيضا، و «تفسير العلاّمة القرطبيّ‌»، و «تفسير القاضي البيضاويّ‌» و غير ذلك.

فبعض هذه بالقراءة، و بعضها بالسماع، و بعضها بالاجازة، و ربّما كان في بعض مع

الاجازة مناولة.

و أسانيد هذه موجودة في متون الإجازات التي لي من أشياخ أهل السنّة، و بعضها مكتوبة بخطّي و عليها تصحيح من أخذت عنه منهم بخطّه.

فليرو الشيخ جمال الدين المشار إليه و ولداه السعيدان ذلك كلّه، موفّقين مسدّدين.

و أوصيهم و نفسي أوّلا بتقوى اللّه بالسرّ و العلن، و تحرّي رضاه في الأقوال و الأفعال، و أن لا ينسوني من صالح دعواتهم في خلواتهم و جلواتهم.

و كتب ذلك بيده الفانية الفقير إلى رحمة اللّه تعالى المستغفر من ذنوبه، عليّ بن عبد العالي، بالمشهد المقدّس الغروي - على مشرّفه الصلاة و السّلام، و التحيّة و الاكرام - في خامس عشر من شهر جمادي الاولى، من سنة احدى و ثلاثين و تسعمائة من الهجرة النبويّة، على من نسبت إليه أفضل الصلوات، و أكمل التحيّات، و آله الطاهرين المعصومين، حامدا للّه، مصلّيا على رسوله محمّد و آله مسلّما.(1)

إجازة المحقّق الكركيّ لعليّ بن عبد العالي الميسيّ‌، و لولده إبراهيم

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمد للّه حمدا يستوجب من نعمه أسبغها، و من قسمه أوفرها، و من عناياته أجلّها، و من ألطافه أشملها، و من هبته أكملها؛ و يكسب في دار البقاء من الدرجات العلى أعلاها مكانا، و أسناها محلا، و أشرفها قدرا، و أعظمها منزلة. و يقرّب لديه زلفى، و يحظى عنده بما لا عين رأت و لا أذن سمعت و لا خطر على قلب بشر.

و الصلاة و السّلام على النبيّ الأميّ‌، الذي اختصّه ذو الجلال بمدحه «ثُمَّ دَنٰا فَتَدَلّٰى فَكٰانَ قٰابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنىٰ‌»(2)، و ميّزه بفضله «وَ مٰا يَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوىٰ إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْيٌ يُوحىٰ‌»(3)،


1) . أعيان الشيعة 3:137-139

2) . النجم 53:8-9

3) . النجم 53:3-4

و بعثه بالدين القويم، الموصل إلى النعيم المقيم إلى العالمين، بشيرا و نذيرا و داعيا إلى اللّه باذنه و سراجا منيرا، و على آله الطاهرين الغرّ الميامين، أساطين الدين، و مشارع اليقين.

و بعد، فإنّ الكتاب الكريم الصادر عن سيّدنا الشيخ الأجل، العالم العامل، الفاضل الكامل، علاّمة العلماء، و مرجع الفضلاء، جامع الكمالات النفسانيّة، حاوي محاسن الصفات الكاملة العليّة، متسنّم ذروة المعالي بفضائله الباهرة، ممتطي صهوات المجد بمناقبه السنيّة الزاهرة، زين الملّة و الحقّ و الدين، أبي القاسم عليّ ابن المرحوم المبرور المقدّس المتوّج المحبور، الشيخ الأجل، العالم الكامل، تاج الحقّ و الدين عبد العاليّ العامليّ الميسيّ‌، أدام اللّه تعالى ميامن أنفاسه الزاكية بين الأنام، و أعاد على المسلمين من بركات علومه السامية إلى يوم القيام، بمحمّد و آله الأطهار الأبرار - صلّى اللّه عليهم أجمعين - مصابيح الظلام، و مجاديح الأنعام، و حفظة الشرائع و الأحكام. ورد على هذا الضعيف المعترف على نفسه بالعجز و التقصير، كاتب هذه الأحرف بيده الفانية، فقابله بمزيد الاعظام و الاكرام، و وفّاه ما يجب له من التوقير و الاحترام.

و حيث تضمّن الاستجازة على القانون المقرّر بين أهل الصناعات العلميّة، من العقليّة و النقليّة، لما ثبت لي حقّ روايته من أصنافها، على تفاوتها و اختلافها، إجازة عامّة لنجله الأسعد، الفاضل الأوحد، ظهير الدين أبي اسحاق إبراهيم - أبقاه اللّه تعالى في ظلّ والده الجليل دهرا طويلا -.

و قد استفيد من المكتوب الشريف، استدعاء نحو ذلك لنفسه النفيسة. و علوّ مقامه - أدام اللّه تعالى بقاءه - و إن كان صارفا عن الإجابة، إلاّ أنّ وجوب متابعة من أمر منع من المخالفة.

فاستخرت اللّه و أجزت له - أدام اللّه أيامه، و لنجله الأسعد، أقرّ اللّه عينه ببقائه - لفظا و كتابة، صريحا لا كناية، رواية كلّ ما يجوز لي و عنّي روايته من العلوم الإسلاميّة، ممّا للرواية فيه مدخل، معقولها و منقولها، مثل الأصولين، و الفقه، و الحديث، و التفسير، و اللغة، و النحو، و التصريف، و سائر العلوم الأدبيّة التي ثبت لي حقّ روايتها عن كبراء أشياخ العصر، الذين جلست في مجالسهم، و استفدت من أنفاسهم، و أخذت عنهم،

و ثبت لي حقّ الاتصال بهم بأنواع الرواية: السماع، و القراءة، و المناولة، و الاجازة.

و كذلك أجزت رواية ما صنّفته و ألّفته على نزارته و قلّته، فمن ذلك ما خرج من «شرح قواعد الأحكام» في خمس مجلّدات تخمينا، و من ذلك كتاب «النفحات» - أعاد اللّه تعالى من بركاته - و من ذلك «الرسالة الجعفريّة،» و «الرسالة الخراجيّة»، و «الرسالة الرضاعيّة»، و «رسالة الجمعة»، و غير ذلك من الرسائل.

و من ذلك ما خرج من حواشي كتاب «مختلف الشيعة،» و من حواشي كتاب «شرائع الإسلام»، و حواشي كتاب «إرشاد الأذهان»، و غيرها.

و أذنت لهما في العمل بما استقرّ عليه رأيي في الفتوى، و تبيّن عندي صحّة مدركه، و نقل ذلك إلى من شاء. و أستقيل اللّه سبحانه العثرة، و أسأله العفو عن الزلة. فليرويا ذلك كما شاءا و أحبّا، متى شاءا و أحبّا، مع مراعاة الشرائط لذلك، المعروفة عند أهل الأثر.

و ينبغي الإشارة إلى تفصيل شيء ممّا أرويه؛ اقتداء بالسلف:

فمن ذلك جميع مصنّفات و مرويّات الشيخ الأجلّ الفقيه السعيد الزاهد العابد، القدوة الفرد الأوحد، جمال الملّة و الدين، أبي العباس أحمد بن فهد الحلّيّ - قدّس اللّه روحه الطاهرة - فإنّي أروي ذلك عن عدّة من الأشياخ، أجلّهم شيخنا الشيخ الإمام شيخ الإسلام، جامع المعقول و المنقول، زين الدين أبي الحسن عليّ بن هلال الجزائريّ - أحلّه اللّه تعالى محلّ الرضوان، و رفع قدره الرفيع في أعلى درجات الجنّات، و جزاه عنّا خير ما يجزي به ذوي الإحسان - بحقّ روايته عن الشيخ المشار إليه، قراءة و إجازة، لفظا و مشافهة بلا واسطة.

و منه جميع مصنّفات شيخنا الإمام شيخ الإسلام، فقيه أهل البيت في زمانه، ملك العلماء، علم الفقهاء، قدوة المحقّقين و المدقّقين، أفضل المتقدّمين و المتأخرين، شمس الملّة و الحقّ و الدين، أبي عبد اللّه محمّد بن مكّيّ‌، مستكمل صنوف السعادة، حائز درجة الشهادة - قدّس اللّه روحه الطاهرة الزاكية، و أفاض على مرقده المراحم الربانيّة -.

و كذا جميع روايته و مقروءاته و مسموعاته و مجازاته، على كثرتها وسعة بسطها،

بعدّة أسانيد، أحدها الإسناد المقدّم إلى الشيخ جمال الدين أحمد بن فهد، بحقّ روايته عن الشيخ الأجلّ الفقيه السعيد، زين الدين أبي الحسن عليّ بن الخازن - بالحرم المقدّس الحائريّ صلوات اللّه و سلامه على مشرّفه - رحمه اللّه و رضي عنه بحقّ روايته عن شيخنا الإمام السعيد الشهيد - قدّس اللّه روحه - قراءة و إجازة، فإنّه أحد تلامذته، و قد رأيت خطّه له بالإجازة خصوصا و عموما.

و منه جميع مصنّفات الشيخ الإمام الأجلّ‌، العلاّمة على التحقيق و التدقيق، مهذّب الدلائل، منقّح المسائل، فخر الملّة و الحقّ و الدين، أبي طالب محمّد بن المطهّر - قدّس اللّه روحه و نوّر ضريحه - و جميع مقروءاته و مسموعاته و سائر مرويّاته، بالإسناد المقدّم إلى شيخنا السعيد الشهيد، عنه بلا واسطة.

و يرويها عاليا الشيخ الفقيه جمال الدين أحمد بن فهد، عن شيخه الأجلّ المحقّق نظام الملّة و الدين أبي القاسم عليّ بن عبد الحميد النيليّ - قدّس اللّه روحه - عن شيخه الإمام الأجلّ الفقيه الإمام فخر الدين بلا واسطة، و يروي شيخنا الإمام الشهيد عن شيخه الإمام الأجلّ الفقيه السعيد المحقّق عميد الدين أبي عبد اللّه عبد المطّلب بن الأعرج الحسينيّ - قدّس اللّه نفسه و طهّر رمسه - جميع مصنّفاته و مرويّاته.

و منه جميع ما صنّفه و ألّفه و قرأه و سمعه و ثبت له حقّ روايته شيخنا الشيخ الإمام، شيخ الإسلام، مفتي الفرق، بحر العلوم، أوحد الدهر، شيخ الشيعة بلا مدافع، جمال الملّة و الحقّ و الدين، أبو منصور الحسن ابن الشيخ الأجل الفقيه السعيد شيخ الإسلام، سديد الدين أبي يعقوب يوسف بن المطهّر الحلّيّ - أحلّه اللّه تعالى من رياض القدس محلاّ سنيّا، و بوأه في مواطن الجلال و الأنس مكانا عليا - بالأسانيد المتقدّمة إلى الشيخين الإمامين الفقيهين فخر الدين محمّد بن المطهّر، و عميد الدين عبد المطّلب بن الأعرج، عن الإمام جمال الدين بلا واسطة.

و يرويها أيضا شيخنا الإمام السعيد الشهيد، عن جماعة:

منهم الشيخ الإمام العلاّمة، ملك الادباء، رضيّ الدين أبو الحسن عليّ ابن المزيديّ‌.

و منهم الشيخ الإمام الفقيه المحقّق زين الدين أبو الحسن عليّ بن طراد المطارآباديّ‌.

و منهم السيّد السعيد النسابة، جامع الفضائل و المآثر، تاج الدين أبو عبد اللّه محمّد بن معيّة الحسينيّ‌.

و منهم السيّد العالم الكامل أبو طالب أحمد بن زهرة الحلبيّ الحسيني.

و منهم سلطان العلماء و ملك الفضلاء، برّ التحقيق و طوده، قطب الدين محمّد بن محمّد الرازيّ البويهيّ‌، شارح «الرسالة الشمسيّة» و «المطالع في المنطق» - قدّس اللّه أرواحهم أجمعين - عن الإمام جمال الدين بلا واسطة.

و من ذلك مصنّفات و مرويات الشيخ الإمام شيخ الإسلام، فقيه أهل البيت في زمانه، ناهج سبل التحقيق و التدقيق في العلوم الشرعيّة، نجم الملّة و الحقّ و الدين، أبي القاسم جعفر بن سعيد الحلّيّ - سقى اللّه ضريحه صوب الغوادي - بالأسانيد المتقدّمة إلى الشيخ الإمام جمال الدين، عنه.

و يرويها الشيخان رضيّ الدين وزين الدين، عن الشيخ الإمام العلاّمة صفيّ الدين محمّد بن سعيد، عن الإمام نجم الدين أيضا.

و يرويها الشيخ السعيد زين الدين، عن الشيخ الإمام سلطان الأدباء تقي الدين الحسن بن داود، عن الإمام نجم الدين أيضا.

و يرويها أيضا شيخنا السعيد الشهيد عاليا، عن الشيخ الإمام الخطيب البليغ جلال الدين محمّد ابن الشيخ السعيد ملك الادباء و الخطباء، شمس الدين محمّد بن الكوفيّ الهاشميّ الحارثيّ‌، عن الشيخ الإمام نجم الدين بلا واسطة.

و منه جميع مصنّفات و مرويات الشيخ السعيد العلاّمة، أوحد العلماء المحقّقين، نجيب الدين أبي زكريّا يحيى بن سعيد، صاحب «جامع الشرائع» - قدّس اللّه روحه - بالإسناد المتقدّم إلى الإمام جمال الدين عنه.

و منه جميع مصنّفات و مرويات السيّدين السعيدين الزاهدين العابدين الإمامين العالمين رضيّ الملّة و الدين أبي القاسم، و جمال الملّة و الدين أبي الفضائل أحمد ابني طاوس الحسنيّين - سقى اللّه تربتهما الشريفة صوب الغوادي - بالإسناد عن الإمام جمال الدين عنهما.

و بالاسناد عن الشيخ جمال الدين، جميع مصنّفات والده الإمام سديد الدين، عنه - طيّب اللّه مضجعهما -.

و بالإسناد إلى ابني طاوس، و نجم الدين و نجيب الدين ابني سعيد، و سديد الدين بن المطهّر، جميع مصنّفات و مرويات الشيخ الفقيه، قدوة العلماء، نجيب الدين أبي إبراهيم محمّد بن نما الحلّيّ الربعيّ - قدّس اللّه روحه -. و جميع مصنّفات و مرويات السيّد السعيد الأجل العلاّمة، إمام الأدباء، مرجع النسّاب و الفقهاء، شمس الدين أبي عليّ فخار بن معد الموسوي - رحمه اللّه و رضي عنه -.

و من ذلك مصنّفات الشيخ الإمام السعيد الفقيه الحبر، فخر الدين أبي عبد اللّه محمّد بن إدريس الحلّيّ الربعيّ - قدّس اللّه روحه - و بالإسناد إلى الفقيه نجيب الدين بن نما، و السيّد السعيد فخار بن معد، عنه.

و منه مصنّفات الشيخ الأجلّ السعيد شاذان بن جبرئيل القميّ‌، نزيل مهبط الوحي و دار هجرة رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله - و بالإسناد إلى ابن نما، و السيّد فخار، عن الشيخ السعيد أبي عبد اللّه محمّد بن جعفر المشهديّ - قدّس اللّه أرواحهم أجمعين -.

و من ذلك جميع مصنّفات و مرويات الشيخ الإمام شيخ الإسلام، فقيه أهل البيت، رئيس الطائفة المحقّة، مربّي العلماء و الفقهاء، و مؤسس مباني القواعد الفقهيّة، ناهج مناهج المباحث الشرعيّة، أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسيّ - رفع اللّه قدره في علّيين و ألحقه بنبيّه و أئمّته الطاهرين - بالإسناد المتقدّم إلى ابن إدريس، بحقّ روايته عن عربيّ بن مسافر العباديّ‌، عن الفقيه السعيد إلياس بن هشام الحائريّ‌، عن الشيخ السعيد الجليل المفيد أبي عليّ بن الشيخ أبي جعفر الطوسيّ‌، عن والده.

و يرويها شيخنا الإمام السعيد الشهيد، عن الشيخ الإمام السعيد جلال الدين أبي محمّد الحسن بن نما، عن الشيخ الإمام نجيب الدين يحيى بن سعيد، عن السيّد الإمام المرتضى السعيد العلاّمة محيي الدين أبي حامد محمّد بن زهرة الحسينيّ الحلبيّ الإسحاقيّ - نوّر اللّه مضجعه - عن الشيخ الإمام السعيد رشيد الدين أبي جعفر محمّد بن علي بن شهرآشوب المازندرانيّ‌، صاحب كتاب «المناقب» و غيره، عن أبي الفضل

الداعي و السيّد الإمام ضياء الدين أبي الرضا فضل اللّه بن عليّ الحسينيّ‌، و الشيخ السعيد أبي الفتوح أحمد بن عليّ الرازيّ‌، و الشيخ الإمام أبي عبد اللّه محمّد، و أخيه أبي الحسن عليّ ابني عليّ بن عبد الصمد النيسابوريّ‌، و أبي عليّ محمّد بن الفضل الطبرسيّ‌، جميعا عن الشيخين الجليلين أبي عليّ الحسن المفيد، و أبي الوفاء عبد الجبار المقرئ، كليهما عن الشيخ أبي جعفر الطوسيّ‌.

و يرويها الشيخ السعيد محمّد بن إدريس، عن الشيخ الإمام جمال الدين هبة اللّه بن رطبة السوراويّ‌، عن الشيخ المفيد أبي عليّ‌، عن والده الإمام أبي جعفر - قدّس اللّه أرواحهم أجمعين -.

و منه مصنّفات الشيخ الإمام شيخ الإسلام، فقيه أهل البيت - عليهم السّلام - أبي عبد اللّه محمّد بن محمّد بن النعمان، الملقّب بالمفيد - رضي اللّه عنه و أرضاه - بالأسانيد المتقدّمة إلى الشيخ الإمام أبي جعفر الطوسيّ‌، بحقّ روايته عنه بلا واسطة.

و منه مصنّفات السيّد الشريف السعيد، الإمام الأجل المرتضى، علم الهدى، ذي المجدين أبي القاسم علي بن الحسين الموسويّ - قدّس اللّه روحه الطاهرة - بالإسناد إلى الشيخ أبي جعفر، عنه.

و منه مصنّفات السيّد الشريف الإمام العلاّمة، ملك الأدباء، علاّمة العلماء، أبي الحسن محمّد بن الحسين الموسويّ‌، الملقّب بالرضيّ‌، جامع كتاب «نهج البلاغة»، من كلام أمير المؤمنين، و سيّد الوصيين، و قائد الغرّ المحجّلين، أبي الحسن عليّ بن أبي طالب عليه أفضل الصلوات و أكمل التحيّات، بالإسناد المتقدّم إلى الشيخ السعيد محمّد بن شهرآشوب، عن السيّد الإمام أبي الصمصام ذي الفقار بن معبد الحسينيّ المروزيّ‌، عن الشيخ أبي عبد اللّه محمّد بن عليّ الحلوانيّ‌، عن السيّد أبي الحسن الرضيّ - قدّس اللّه روحه الطاهرة و رضي عنه و عنهم أجمعين -.

و من ذلك مصنّفات الشيخ الإمام الفقيه السعيد المحدّث الرحلة، إمام عصره، أبي جعفر محمّد بن عليّ بن بابويه القمّيّ‌، الملقّب بالصدوق - قدّس اللّه روحه - بالإسناد إلى الشيخ الإمام السعيد المفيد، بحقّ روايته عنه، و هو يروي عن والده جميع مصنّفاته.

و أمّا مصنّفات الشيخ الإمام الأجلّ السعيد أبي القاسم جعفر بن قولويه، فإنّ الشيخ الأجلّ المفيد يرويها عنه بلا واسطة.

و من ذلك جميع مصنّفات الشيخ السعيد الفقيه الحبر العلاّمة عزّ الدين عبد العزيز البرّاج - قدّس اللّه روحه - بالإسناد المتقدّم إلى السيّد محيي الدين بن زهرة، عن الشريف عزّ الدين أبي الحارث محمّد ابن الحسن العلويّ البغداديّ‌، عن الشيخ الإمام السعيد قطب الدين أبي الحسن الراونديّ‌، عن الشيخ أبي جعفر محمّد بن الحسن الحلبيّ‌، عن القاضي عبد العزيز بن البرّاج - رحمه اللّه و رضي عنه -.

و منه مصنّفات الشيخ الإمام السعيد الفقيه، تقي الدين أبي الصلاح بن نجم الدين الحلبيّ‌، بالإسناد المتقدّم إلى السيّد السعيد محيي الدين بن زهرة، و السيّد فخار بن معدّ، عن الشيخ أبي الفضل شاذان بن جبرئيل القمّيّ‌، عن الشيخ أبي محمّد عبد اللّه بن عمر الطرابلسيّ‌، عن القاضي عبد العزيز بن أبي كامل الطرابلسيّ‌، عن الشيخ أبي الصلاح - رحمه اللّه و رضي عنه -.

و من ذلك جميع مصنّفات الشيخ الإمام المحدّث الرحلة، جامع أحاديث أهل البيت - عليهم السّلام - أبي جعفر محمّد بن يعقوب الكلينيّ‌، صاحب كتاب «الكافي»، و هو الجامع الكبير لأحاديث أئمّة الهدى، و مصابيح الدجى - صلوات اللّه عليهم أجمعين - بالإسناد المتقدّم إلى ابن بابويه، عنه.

و بهذا الإسناد جميع مرويات أبي جعفر الكلينيّ‌، و جميع ما رواه مرفوعا عن النبيّ و الأئمة - عليهم السّلام - و كذا جميع ما رواه الشيخ الإمام أبو جعفر الطوسيّ في كتبه، و جميع ما رواه الشيخ الصدوق محمّد بن بابويه و غيرهم من الأجلاّء، بالأسانيد التي أوردها، و الطرق المثبتة في كتبهم، و هي كثيرة تنبو عن الحصر و العدّ.

و لنورد ممّا نرويه متّصلا من الأحاديث النبويّة - صلوات اللّه على الصادع بها و سلامه و آله الطاهرين - حديثا واحدا، تبرّكا و تيمنا، و جريا على النهج المسلوك بين السلف، بالأسانيد المتقدّمة إلى الإمام جمال الدين بن المطهّر، عن والده سديد الدين علي بن نما، عن محمّد بن إدريس، عن عربيّ بن مسافر، عن إلياس بن مسافر، عن المفيد أبي عليّ‌،

عن والده أبي جعفر الطوسيّ‌، عن المفيد محمّد بن محمّد بن النعمان، عن أبي جعفر بن بابويه، عن الشيخ أبي عبد اللّه الحسين بن محمّد الرازيّ‌، قال:

حدّثنا عليّ بن مهرويه القزوينيّ‌، عن داود بن سليمان الغازي، عن الإمام الهمام أبي الحسن عليّ بن موسى الرضا - عليه السّلام - عن أبيه، عن أبيه، عن أبيه، عن أبيه عن أبيه، السبط الشهيد أبي عبد اللّه الحسين، عن أبيه الهمام أمير المؤمنين و سيّد الوصيين علي بن أبي طالب - عليه السّلام - عن النبيّ - صلّى اللّه عليه و آله و عليهم أجمعين - أنّه قال:

«مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح، من ركبها نجا، و من تخلّف عنها زجّ في النّار».

و قد رويت عن رجال العامّة و علمائهم بالشّام و مصر في فنون العلوم شيئا كثيرا، خصوصا الأصول المشهورة في الحديث، مثل «الجامع الصحيح» للبخاريّ‌، و «صحيح مسلم بن الحجّاج النيسابوريّ‌» و «سنن أبي داود السجستانيّ‌» و «جامع الترمذيّ‌» و ابن ماجة و ابن حبّان و النسائيّ‌، و مثل «الموطّأ» لمالك بن أنس، و «مسند أحمد» و «مسند الدارقطنيّ‌» و «المستدرك على الصحيحين» للحاكم أبي عبد اللّه النيسابوريّ‌، و «المصابيح» لأبي الحسين البغويّ‌، و غيرها.

و في علم القراءات مثل «منظومة الشاطبيّ‌» و مشهورات مصنّفات الشيخ الجزريّ صاحب «التقريب» و غيرها.

و رويت في التفسير، مثل كتاب «مجمع البيان» للشيخ الإمام أمين الدين ثقة الاسلام أبي على الفضل الطبرسيّ‌، من كبراء أصحابنا - قدّس اللّه روحه - و كذا تفسيره المختصر و المتوسط، و كذا كتاب «الكشّاف» لجار اللّه العلاّمة أبي القاسم محمود بن عمر الزمخشريّ‌، و تفسير القاضي البيضاويّ و غيرها.

و في علم اللغة مثل كتاب «الصحاح» لاسماعيل بن حمّاد الجوهريّ‌، و كتاب «الجمهرة» لأبي بكر بن دريد الأزديّ‌، و كتاب «الغريبين» للهرويّ‌، و غير ذلك في سائر فنون العربيّة بأنواعها، خصوصا مشاهير الكتب المصنّفة فيها.

و كذا سائر العلوم الإسلاميّة التي تصدّى للبحث عنها و بيان مقاصدها علماء السلف و الخلف، و قد تكفّل ببيان طرقها و ضبط أسانيدها مواضع أخرى هي مظانّها و معادنها.

و لو تصدّيت لذكرها لطال الخطب، فليرجع إليها في أماكنها، فقد أطلقت للمشار إليهما الإذن في روايتها بالشرط المعتبر عند أهل الأثر.

و كذا كلّ ما يصحّ لديهما - أسبغ اللّه نعمه عليهما - نسبته إليّ من رواية و تأليف، فإنّهما في سعة من روايته.

و ألتمس من مكارم سيّدنا الشيخ الجليل أن يجري على خاطره الخطير هذا الفقير الضعيف في أثناء دعواته المقبولة في خلواته و أعقاب صلواته، و أن يخصّ بالدعاء لي بحسن العاقبة و جميل الخاتمة، و التفضّل عليّ ببلوغ الأمنية التي أعدّها ذخرا لمعادي، و مؤنسا ليلة وحشتي و وحدتي، إذا أفردت من أهلي و أحبّتي، و مبشّرا برضاه سبحانه، و موصلا إلى درجات دار القرار، و مرافقة محمّد و آله الأطهار - صلوات اللّه عليه و عليهم و سلامه يتوالى توالى الأعصار -.

و كتب ذلك بيده الفانية الجانية الفقير إلى عفو اللّه و كرمه، المستغفر من ذنوبه و عيوبه، عليّ بن عبد العالي، بظاهر بغداد دار السّلام، لتسع بقين من شهر جمادى الآخرة، من سنة أربع و ثلاثين و تسعمائة، حامدا للّه تعالى على آلائه، و مصلّيا على رسوله و حبيبه محمّد و آله الطاهرين المعصومين مسلّما.(1)

إجازة المحقّق الكركيّ لعليّ بن أحمد بن محمّد بن هلال الكركيّ‌

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمد للّه حقّ حمده، و الصلاة على سيّدنا محمّد و آله الطاهرين.

و بعد، فإنّ عمدة الصلحاء الأتقياء، و الفضلاء النبلاء، المتوجّه بكليّته إلى اكتساب الفضائل، زين الدين عليّ ابن الصالح التقيّ افتخار الصلحاء الحاج أحمد بن محمّد بن هلال - وفّقه اللّه لما يحبّه و يرضاه، و بلّغه من الكمالات ما يؤمله و يتمنّاه -.


1) . بحار الأنوار 510:49

ورد إلى الحرم المقدّس الغرويّ - صلوات اللّه و سلامه على مشرّفه - و أقام به مدّة مديدة مغتنما مجاورة أمير المؤمنين و سيّد الوصيّين، مقبلا بقلبه على تحصيل العلوم الدينيّة. فقرأ عند الفقير إلى اللّه تعالى كاتب هذه الأحرف، بعض كتاب «إرشاد الأذهان إلى أحكام الإيمان» في الفقه، من مصنّفات سيّدنا و مولانا، شيخ الإسلام، بحر العلوم، مفتي الفرق، جمال الملّة و الحقّ و الدين أبي منصور الحسن بن يوسف بن المطهّر الحلّيّ - قدّس اللّه روحه الطاهرة -.

و قرأ جملة منه على من أعتمد على فضله و ديانته من إخواني في الدين، باذن منّي له في ذلك.

و سمع عليّ بقراءة غيره جملة من الكتب الفقهيّة، مثل كتاب «شرائع الإسلام في مسائل الحلال و الحرام» من مصنّفات الشيخ الإمام الأجلّ‌، شيخ الإسلام، علاّمة المتأخّرين رئيس المحقّقين، كمال الملّة و الحقّ و الدين، أبي القاسم جعفر بن سعيد - قدّس اللّه روحه الزكيّة - فإنّه سمع معظم هذا الكتاب بقراءة أحد الاخوان الأجلاّء الفضلاء، و حضر تقرير المسائل و تبيين الدلائل.

و سمع أيضا بقراءة غيره بعض كتاب «النافع مختصر الشرائع».

و تتبّع ما كتبته على الكتب الثلاثة من الفوائد و الحواشي، فجمعها و أكثر مطالعتها و مراجعتها.

و سمع أيضا بعض «الرسالة الجعفريّة» في فقه الصلاة، إملاء هذا الفقير الضعيف.

و كذا سمع جملة من الرسالة المشهورة «بالألفيّة» في فقه الصلاة، من مصنّفات شيخنا و سيّدنا، الشيخ الإمام العلاّمة المحقّق، علم المتأخّرين، شمس الملّة و الدين، أبي عبد اللّه محمّد بن مكّيّ - قدّس اللّه روحه و نوّر ضريحه - و ما تيسّر من الفوائد التي علّقتها عليها قديما.

و قد أجزت له رواية ذلك كلّه عنّي، و رواية ما يجوز لي و عنّي روايته بالأسانيد الثابتة لي إلى المشايخ المصنّفين:

فأمّا «الرسالة الألفيّة» فإنّي أرويها مع مصنّفات مصنّفها عن الشيخ الأجلّ المعمّر

الرحلة، شيخ الإسلام، ملحق الأحفاد بالأجداد، علاّمة المتأخرين، زين الدين أبي الحسن عليّ بن هلال - نوّر اللّه مضجعه، و طهّر مرقده - عن شيخه الشيخ الأجلّ‌، الزاهد العابد، الفقيه الأوحد، أبي العبّاس جمال الدين أحمد بن فهد الحلّيّ‌، قدّس اللّه لطيفه. عن الشيخ السعيد الفقيه، الأجلّ النبيه، أبي الحسن زين الدين عليّ بن الخازن، رفع اللّه في محلّ القدس مكانه، عن الشيخ السعيد الشهيد - تغمده اللّه برضوانه -.

و بهذا الإسناد جميع مصنّفات الشيخ الإمام الأوحد، الحبر البحر، جمال الدين أبي منصور الحسن بن يوسف بن المطهّر، برواية شيخنا السعيد الشهيد لها عن شيخيه الإمامين السعيدين الأجلّين الفقيهين: فخر الدين أبي طالب محمّد بن المطهّر، و عميد الدين أبي عبد اللّه عبد المطّلب بن الأعرج الحسينيّ‌، عن الإمام المصنّف - قدّس اللّه أرواحهم الطاهرة أجمعين -.

و بهذا الإسناد جميع مصنّفات الشيخ الإمام السعيد المحقّق، شيخ الإسلام، كمال الدين أبي القاسم جعفر بن سعيد - قدّس اللّه روحه و نوّر ضريحه - بحقّ رواية الإمام جمال الدين لها.

و أجزت له رواية ما صنّفته و ألّفته، و العمل بما وضح نسبته إليّ من الفتاوى، خصوصا ما استقرّ عليه رأيي ممّا تضمنته المختصرات التي جرى بها قلمي، و شرح القواعد و غيرها، فليروها كما شاء و أحبّ محتاطا، وفّقنا اللّه جميعا لما يحبّ و يرضى.

و كتب ذلك بيده الفانية، الفقير الضعيف، المستغفر من ذنوبه، عليّ بن عبد العالي، بالمشهد المقدّس الغرويّ‌، على من فيه الصلاة و السّلام و التحيّة و الاكرام، لاثنتي عشرة بقيت من شهر شعبان المبارك، سنة أربع و ثلاثين و تسعمائة، حامدا للّه على آلائه، مصلّيا على رسوله محمّد و آله الطاهرين.(1)


1) . ارشاد الأذهان، مخطوط، المكتبة المرعشيّة، رقم 3400

إجازة المحقّق الكركيّ لعليّ بن عبد الصمد الجبعيّ عمّ الشيخ البهائيّ‌

بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ‌

و بعد، فقد قرأ عليّ جملة من الرسالة الموسومة ب‍ - «الجعفريّة» في فقه الصلاة و سمع معظمها، الصالح الفاضل الشيخ نور الدين ابن الشيخ الفاضل عمدة الأخيار ضياء الدين عبد الصمد، ابن المرحوم المقدّس، قدوة الأجلاّء في العالمين، شمس الدين محمّد الجبعيّ - أدام اللّه تعالى له التوفيق و سلك به الطريق -.

و قد أجزت له روايتها عنّي، و رخّصته بالعمل بما تضمّنته من الفتاوى التي استقرّ عليها رأيي و قوي عليها اعتمادي، فليروها كما شاء و أحبّ موفّقا.

و كتب هذه الأحرف بيده الفانية، مؤلّفها الفقير إلى اللّه، عليّ بن عبد العالي، بالمشهد المقدّس الغرويّ‌، في خامس شهر رجب سنة خمس و ثلاثين و تسعمائة.(1)

إجازة المحقّق الكركيّ لإبراهيم الخانيساريّ الأولى

بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ‌

أنهاه أيّده اللّه تعالى بتأييده و توفيقه، سماعا بقراءة هذا الضعيف المذنب الكاتب في النسخة التي قابلتها و صحّحتها على النسخة المقابلة بنسخة الأصل، و عليها خطّ شيخنا شيخ الإسلام إمام المذهب، جمال الدين أبي منصور الحسن بن المطهّر - قدّس اللّه روحه الطاهرة -.

و النسخة المذكورة أوّلا هي أصلي بهذا الكتاب الشريف، و قد أجزته بروايته و رواية جميع ما يجوز لي و عنّي روايته، فليرو ذلك موفّقا.

و كتب الفقير عليّ بن عبد العالي، حادي عشري رجب من سنة ثلاث و عشرين


1) . رياض العلماء 4:115

و تسعمائة، بالمشهد المقدّس الغرويّ‌، على مشرّفه الصلاة و السّلام حامدا مصلّيا.(1)

إجازة المحقّق الكركيّ لإبراهيم الخانيساريّ الثانية

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمد للّه مسبغ العطاء، و مسبل الغطاء، و مولّي النعماء، و كاشف البأساء و الضرّاء، و باعث الأنبياء، و ناصب الأوصياء، و مجيز أفكار العلماء إلى ملكوت السماء.

و الصلاة و السّلام على حبيب اللّه و صفوته، و خاصّته و خالصته، محمّد بن عبد اللّه بن عبد المطلب سيّد بريّته. و آله الأطهار، مصابيح الظلم، و ينابيع الكرم.

و بعد، فإنّ الأخ في اللّه، الشيخ الصالح الفاضل الكامل، العلاّمة الرحّال المفنّن، جامع شتات الفضائل، حاوي محاسن الأخلاق و الشمائل، مذيب نفسه في ذات اللّه جهادا و جلادا، باذل جهده في اكتساب المعالي، واصل كدّ الأيام بإحياء الليالي، برهان الحقّ و الدين أبا اسحاق إبراهيم، ابن المرحوم المبرور المتوّج المحبور زين الدين أبي الحسن عليّ‌، ابن المرحوم المبرور جمال الدين أبي يعقوب يوسف الخانيساريّ الأصفهاني - أحلّه اللّه من مراتب الكمال أعلاها، و بلّغه من درجات المجد و الجلال أشرفها و أسناها، و جعل كدّه و جدّه مقبولا لديه، و أنار مساعيه في كسب العلوم نورا يسعى بين يديه (يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مٰا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ مٰا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَهٰا وَ بَيْنَهُ أَمَداً بَعِيداً) -.(2)

قد صحب هذا الضعيف الكاتب بحرم سيّدي و مولاي أمير المؤمنين، و إمام المتّقين، و حجّة اللّه على الخلائق أجمعين، باب مدينة علم المصطفى، و قدوة أهل الكساء، و سيّد ذوي الفتوة و الوفاء، صلوات اللّه عليه و على ابن عمّه، اللّذين هما صنوان، و هما في الحسب و الشرف كفرسي رهان، و أولادهما المعصومين و ذريّتهما الطاهرين. مدّة طويلة من الزمان، مشغولا بالمطالعة و المذاكرة و المراجعة في العلوم الدينيّة، و الفنون الشرعيّة.


1) . كشف الغمّة، مخطوط، نسخة مدرسة النمازي في خوي، رقم 161

2) . آل عمران 3:30

حتى بلغ من آماله أقصاها، و امتطى من صهوات المعالي أجلّها و أسماها.

فسمع عليّ بقراءة جمع من الفضلاء عدّة من مصنّفات علمائنا الماضين، و سلفنا الصالحين - بوّأهم اللّه أعلى منازل الصدّيقين - سماعا معتبرا لا يقصر عن القراءة، و قرأ شيئا يسيرا من المصنّفات.

و كان حقيقا بصرف العناية إلى أحواله فوق ذلك، و لم يكن عدم قراءته بلفظه لعدم استحقاقه، و لا لقلّة عنايتي بأحواله، بل لأنّا أصبحنا في دهر لو شرعنا في تعداد مساوئه لم نجد غاية نقف عندها، فإن نظرت إلى ما يجري به شغلك عن النظر في غيره، و إن نظرت في خلقه كان لك بذلك شغل شاغل، و إن تأمّلت أهله و مقاصدهم و ما يجري على قلوبهم و ألسنتهم و ما هو نصب أعينهم وقفت على أمر عظيم، يذهب أناة الحليم، و يعقم فكر الحكيم، فلا حول و لا قوة إلاّ باللّه العلي العظيم.

فأمّا ما قرأه عليّ فهو الرسالة الألفيّة في فرض الصلاة، من مصنّفات شيخنا الأعظم أعلم المتأخرين، السعيد الشهيد، شمس الحقّ و الدين أبي عبد اللّه محمّد بن مكّيّ - قدّس اللّه روحه الطاهرة - و بعض الكتاب الموسوم ب‍ - «نفحات اللاهوت» - ممّا أملاه قلم هذا الضعيف - إلى الفصل الثاني، و من أوّل «شرح ألفيّة علم دراية الحديث» إلى المستخرجات، للحافظ زين الدين عبد الرحيم العراقيّ‌.

و أمّا مسموعاته: فالرسالة الموسومة ب‍ - «الجعفريّة» في فقه الصلاة - ممّا أملاه قلم هذا الضعيف - و عدّة من الرسائل، مثل رسالة «مناسك الحج» و غيرها.

و كتاب «النافع في الفقه» من أوّله إلى آخره، من مصنّفات شيخنا شيخ الإسلام، المحقّق نجم الدين أبي القاسم بن سعيد - قدس اللّه روحه الزكيّة -.

و كتاب «الإرشاد في الفقه» من أوّله إلى آخره، من مصنّفات شيخنا شيخ الإسلام، علم المتأخرين، بحر العلوم، جمال الحقّ و الدين، أبي منصور الحسن بن يوسف بن المطهّر - قدّس اللّه نفسه الطاهرة -.

و كتاب «قواعد الأحكام،» من أوّله إلى أثناء كتاب الحج، من مصنّفات شيخنا المشار إليه - قدّس اللّه لطيفه -.

و جميع كتاب «البيان في الفقه» من أوّله إلى نهاية ما صدر عن مصنّفه، أعني شيخنا السعيد الشهيد - قدّس اللّه روحه -.

و كتاب «شرائع الإسلام» جميعه إلاّ قطعة من آخره من أثناء كتاب القضاء، من مصنّفات شيخنا المحقّق نجم الدين بن سعيد - قدّس اللّه لطيفه -.

و نبذة من كتاب «مختلف الشيعة» من أوّله، مصنّف شيخنا شيخ الإسلام، جمال الحقّ و الدين الحسن بن المطهّر.

و قطعة من كتاب «تهذيب الوصول» له - رضي اللّه عنه و أرضاه - و نبذا من كتب أخرى تضمّنتها الاستجازة.

و سمع بقراءة هذا الضعيف، قراءة كان هو مقصودا بها، من أوّل كتاب «كشف الغمة في معرفة الأئمة» من مصنّفات الأجلّ العالم بهاء الدين أبي الفتح عليّ بن موسى الإربليّ - قدّس اللّه روحه - إلى أثناء مناقب الإمام أبي جعفر محمّد الباقر - صلوات اللّه عليه و سلامه - و هو باب ذكر ولده - عليه السّلام -.

و كذا سمع جميع كتاب «مقتل الإمام المعصوم الشهيد المظلوم أبي عبد اللّه الحسين» صلوات اللّه عليه، بقراءة هذا الكاتب من أوّله إلى آخره، بمشهده المقدّس بالمجلس الحافل.

و قد أجزت له رواية جميع ذلك، و رواية جميع ما يجوز لي و عنّي روايته بالأسانيد المعتبرة التي لي في جميع أصناف العلوم على اختلاف أصنافها من الفقه، و الحديث، و التفسير، و الاصولين، و العربيّة بأصنافها خصوصا اللغة.

و سأذكر له إسنادا متّصلا بأشياخ المذهب الحقّ‌، منتهيا بأئمة الهدى و مصابيح الدجى - عليهم الصلاة و السّلام - ليكون ذلك وسيلة له إلى استخراج أسانيد الشيوخ المذكورين في جملة هذا الإسناد، الذي هو الطريق إلى ذلك الشيخ في التسلّط على تحمّل الرواية لمروياته بأنواعها، و ما يروي عنه و مصنّفاته جميعها.

ثم أشير بعد ذلك إلى بعض أسانيدي الثابتة لي في رواية كثير من الكتب المتداولة المشهورة التي تعمّ الحاجة إليها، و الاشارة إلى رواية مثل «صحاح اللغة» و «الكشّاف للعلاّمة» الزمخشريّ‌، و نحو ذلك، فأقول و باللّه التوفيق:

قد ثبت لي الرواية الخاصّة و العامّة بالقراءة و الإجازة من شيخنا الإمام الأعلم الأعظم، شيخ الإسلام في عصره، زين الدين أبي الحسن عليّ بن هلال الجزائريّ - قدّس اللّه روحه الطاهرة - و جزاه عنّا أحسن الجزاء في الدنيا و الآخرة.

و أخبرني أنّه استحقّ ذلك بحكم القراءة لبعض كتب المذهب، مع الإجازة العامّة من شيخه الإمام الزاهد العابد، الناسك الأوحد، قدوة الفضلاء و الأتقياء، جمال الدين أبي العبّاس أحمد بن فهد الحلّيّ - قدّس اللّه لطيفه -.

بحقّ روايته عن شيخنا و شيخ جميع العلماء و المتأخّرين، مستخرج حقائق المسائل و نكات الدلائل، شمس الدين أبي عبد اللّه محمّد بن مكّيّ‌، الملقّب بالشهيد - رفع اللّه قدره العالي في عليّين -.

بحقّ روايته عن شيخيه الأعظمين الأعلمين الأجلّين: السيّد عميد الملّة و الحقّ و الدين أبي عبد اللّه عبد المطّلب بن الأعرج الحسينيّ - نوّر اللّه مرقده - و الشيخ فخر الملّة و الدين أبي طالب محمّد بن المطهّر - قدّس اللّه نفسه -.

بحقّ روايتهما عن أعظم علماء عصرهما، الإمام الحبر البحر، ركن الإسلام، مفتي الفرق، جمال الحقّ و الدين، أبي منصور الحسن بن يوسف بن المطهّر - سقى اللّه ضريحه صوب العهاد - عن أشهر مشايخه في العلوم الشرعيّة، الإمام السعيد، الفقيه الأعظم، نجم الدين أبي القاسم جعفر بن سعيد الحلّيّ الأسديّ - قدّس اللّه روحه - عن شيخه الشيخ الإمام، قدوة العلماء، نجيب الدين أبي إبراهيم محمّد بن نما الحلّيّ الربعيّ‌، عن الشيخ الإمام العلاّمة، ملك العلماء، الحبر الفقيه، محمّد بن إدريس الحلّيّ العجليّ‌، عن عربيّ بن مسافر العباديّ‌، عن إلياس بن هشام الحائريّ‌، عن المفيد أبي عليّ ابن الشيخ أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسيّ - قدّس اللّه أرواحهم الطاهرة الزكيّة - عن الشيخ أبي جعفر - قدّس اللّه تعالى روحه -.

و هذا الشيخ من أجلاّء أشياخنا و مشاهيرهم، و هو الذي جمع متفرّقات مباحث الفقه، و نقّح مسائلها و دلائلها، و حكم بين متنافيات روايات المذهب، و من مصنّفاته:

كتاب «التهذيب في أحاديث الأحكام» كتاب جليل واسع، و لي رواية تتصل بأسانيد

خاصة تنتهي بمصنّفه.

و منها: كتاب «الاستبصار في ما اختلف من الأخبار» و هو جليل في بابه.

و قد اشتملا من الأسانيد و الطرق على ما فيه غنية و بلاغ.

و منها: كتاب «المبسوط» و هو كتاب جليل جدّا في فروع الأحكام.

و كتاب «الخلاف بين كافّة الفقهاء».

و هذه الكتب كالأصول في الفقه و الحديث.

و هذا الشيخ - رفع اللّه في أعلى الجنان مكانه - يروي عن شيخه الإمام الأعلم، شيخ الإسلام، فقيه المذهب، محمّد بن محمّد بن النعمان المفيد - قدّس اللّه روحه الطاهرة - جميع مصنّفاته، و روايته عنه في «التهذيب» و غيره معلومة، و هو يروي عن الشيخ السعيد المحدّث الجليل الصدوق محمّد بن بابويه القمّيّ - رضي اللّه عنه - جميع مصنّفاته، و هو يروي عن جمع كثير من مشايخ الشيعة و رجالهم إلى أئمّة الهدى و مصابيح الدجى - عليهم الصلاة و السّلام -. و قد أودع كثيرا من ذلك في كتابه المعروف ب‍ - «من لا يحضره الفقيه».

أمّا مصنّفات و مرويات الشيخ الحافظ الثقة أبي جعفر محمّد بن يعقوب الكلينيّ - رضي اللّه عنه - فبالإسناد إلى الشيخ المفيد، عن شيخه الإمام أبي القاسم جعفر بن محمّد بن قولويه عنه.

و يروي الشيخ الأجلّ أبو جعفر الطوسيّ عن الإمام السيّد السعيد، خلف أئمّة الهدى، أبي القاسم علي بن الحسين الموسويّ‌، الملقّب بالمرتضى - قدّس اللّه روحه - جميع مصنّفاته.

و كذا يروي الإمام الأعظم، جمال الدين بن المطهّر عن والده، عن السيّد السعيد أحمد بن يوسف بن أحمد بن العريضيّ العلويّ الحسينيّ‌، عن البرهان محمّد بن محمّد بن على الحمدانيّ القزوينيّ‌، عن السيّد فضل اللّه بن على الحسني الراونديّ‌، عن العماد أبي الصمصام بن معبد الحسنيّ‌، عن النجاشيّ صاحب كتاب «الرجال»، جميع مصنّفاته.

و قد تكفّلت الكتب المسمّاة بالطرق إلى أئمة الهدى و العروة الوثقى المتصلة بنبيّ الرحمة - صلوات اللّه عليه و عليهم - فلا ضرورة إلى التطويل بذكرها.

و ممّا أرويه جميع مصنّفات السيّد السعيد، ملك الأدباء، علاّمة الفضلاء، محمّد بن الحسين الموسويّ‌، جامع «نهج البلاغة» من كلام الإمام الهمام أبي الحسن عليّ بن أبي طالب - عليه من اللّه أفضل الصلوات - و على ولده الجامع المؤلّف أطايب التحيّات.

و كذا مصنّفات الشيخ السعيد، خليفة الشيخ الإمام أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسيّ بالبلاد الشاميّة، عزّ الدين عبد العزيز بن نحرير البرّاج - قدّس اللّه روحه -.

و كذا مصنّفات الشيخ السعيد، خليفة المرتضى، أبي الصلاح تقيّ الدين بن نجم الحلبيّ‌.

و كذا مصنّفات الشيخ السعيد أبي الفتح الكراجكيّ‌، و الشيخ السعيد محمّد بن شهرآشوب المازندرانيّ - قدّس اللّه أرواحهم الطاهرة -.

و بالجملة فالرواية كثيرة، و الطرق منتشرة، و مظانّ ذلك كافلة ببيانه.

و ممّا أرويه في التفسير: تفسير الشيخ الإمام، شيخ الإسلام أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسيّ‌، المسمّى «بالتبيان». و كتاب الشيخ الأعظم، أمين الدين أبي الفضل الطبرسيّ‌، المسمّى ب‍ - «مجمع البيان» بل سائر مصنّفاته. و التفسير الجليل الذي لم يكتب مثله، المسمّى ب‍ - «الكشّاف عن حقائق التأويل» و تفسير القاضيّ الأجلّ عبد اللّه البيضاويّ‌.

و في اللغة كتاب «الصحاح» لإسماعيل بن حمّاد الجوهري، و «الجمهرة» لأبي بكر بن دريد الأزديّ‌، و «الغريبين» للهرويّ‌.

و في القراءات كتاب «التيسير» و المنظومة الجليلة المعروفة ب‍ - «الشاطبيّة» و ضمّ النشر في القراءات.

و في علم دراية الحديث «الألفيّة» و شرحها للعلاّمة زين الدين عبد الرحيم العراقيّ‌.

و أمّا كتب أهل السنّة في الفقه و الحديث، فإنّي أروي الكثير منها عن مشايخنا - رضوان اللّه عليهم - و عن مشايخ أهل السنّة، خصوصا «الصحاح الستّة» و خصوصا «الجامع الصحيح» للبخاريّ‌، و «صحيح أبي الحسن بن الحجّاج القشيريّ النيسابوريّ‌».

فأمّا روايتي لذلك عن أصحابنا فإنّما هي بالإجازة، و أمّا عن مشايخ أهل السنّة فبالقراءة لبعض المكمّلة بالمناولة، و بالسماع لبعض، و بالإجازة لبعض، فقرأت بعض «صحيح البخاري» على عدّة:

منهم: الشيخ الأجلّ العلاّمة، أبو يحيى زكريا الأنصاريّ‌، و ناولني مجموعة مناولة مقرونة بالإجازة، و أخبرني أنّه يرويه عن جمع من العلماء، منهم: قدوة الحفّاظ و محقّق الوقت أبو الفضل أحمد بن عليّ بن حجر، قال:

أنبأنا به العفيف أبو محمّد عبد اللّه بن محمّد بن محمّد بن سليمان النيسابوريّ‌، سماعا لمعظمه، و إجازة لسائره، قال:

أنبأنا به الرضيّ أبو إبراهيم بن محمّد الطبريّ‌، أنبأنا به أبو القاسم عبد الرحمن بن أبي حرقي، سماعا إلاّ شيئا يسيرا، قال:

أنبأنا به أبو الحسن علي بن حميد بن عمّار الطرابلسيّ‌، أنبأنا به أبو مكتوم عيسى بن الحافظ أبي ذرّ عبد بن أحمد الهروي، قال:

أنبأنا به أبي، قال: أنبأنا به أبو العبّاس أحمد بن أبي طالب ابن أبي النعم نعمة بن حسن بن عليّ بن بيان الصالحيّ الحجّار، عرف بابن الشحنة، سماعا لجميعه، قال أيضا:

و أنبأتنا به أم محمّد ستّ الوزراء، وزيرة ابنة عمر بن أسعد بن المنجا التنوخيّة، سماعا لجميعه إلّا يسيرا مجبورا بالإجازة، قالت:

أنبأنا به أبو عبد اللّه الحسين بن أبي بكر المبارك بن محمّد بن يحيى الزبيديّ‌، سماعا، قال:

أنبأنا به أبو الوقت عبد الأوّل بن عيسى بن شعبة الشجريّ الهرويّ‌، سماعا عليه لجميعه، قال:

أخبرنا به أبو الحسن عبد الرحمن بن محمّد بن المظفّر بن داود الداوديّ‌، قال:

أنبأنا به أبو محمّد عبد اللّه بن حمويه، أنبأنا أبو عبد اللّه محمّد بن يوسف بن مطر بن صالح بن بشر الغريريّ‌، قال:

أنبأنا به مؤلّفه الحافظ الناقد أبو عبد اللّه محمّد بن إسماعيل البخاريّ‌.

و أمّا «صحيح مسلم» فإنّي قرأت بعضه على الشيخ العلاّمة الرحلة عبد الرحمن بن الإبانة الأنصاريّ‌، بمصر في ثاني عشري من شعبان من سنة خمس و تسعمائة، و ناولني باقيه مناولة مقرونة بالإجازة. و له إسناد عال مشهور بالصحيح المذكور، و سمعته إلّا مواضع بدمشق بالجامع الأمويّ على العلاّمة الشيخ علاء الدين البصرويّ‌، و أجازني روايته و رواية جميع مروياته، و كذا سمعت عليه معظم مسند الفقيه الرئيس الأعظم محمّد بن إدريس الشافعيّ المطّلبيّ‌.

و أمّا موطأ الإمام العالم مالك بن أنس، نزيل دار الهجرة المقدّسة، فإنّي أرويه بعدّة طرق عن أشياخ علماء الخاصّة و العامّة، و كذا «مسند الإمام المحدّث الجليل أحمد بن حنبل» و «مسند أبي يعلى» و «سنن البيهقيّ‌» و «سنن الدارقطنيّ‌» و غير ذلك من المصنّفات الكثيرة الشهيرة، و قد اشتمل عليها مواضع و مظانّ هي معادنها، فليرجع إليها عند الحاجة.

و قد أذنت له أن يفيد الطالبين في الفنون المشار إليها، و أن ينقل إليهم ما سمعه منّي و كتبه عنّي، بعد تحقيقه و ضبطه، و ثقة قلبه به، و أمنه من التحريف و التصحيف و الصدور عن غير رؤية و استعداد.

و أجزت له أن يروي كلّ ما صدر عنّي من الفوائد، و الحواشي، و الرسائل، و المختصرات، و التعليقات على كتب الأصحاب. و يعتمد في العمل على ما حقّقته من المسائل بيّنته من الدلائل، فيما صدر منّي ممّا كتبته على كتاب «قواعد الأحكام» و «مختلف الشيعة» و غيرهما.

فليرو ذلك كما شاء مؤيّدا مطلقا مفوّضا مشروطا عليه الوقوف على الحدود المعلومة لطرق الرواية، و الشرائط المقرّرة بين أهل الدراية، مستثنى عليه البراءة من الغلط و التصحيف، مأخوذا عليه الأخذ بالاحتياط في جميع أحواله و تجنّب الإلقاء باليد إلى المهالك، مرخّصا بعد هذا من شاء لمن شاء.

و كتب هذه الأحرف العبد الفقير إلى اللّه تعالى، عليّ بن عبد العالي، بخطّه، في خامس عشري شهر جمادي الآخرة، من سنة أربع و عشرين و تسعمائة، بالمشهد المقدّس

الغروي، على مشرّفه الصلاة و السّلام، حامدا للّه تعالى، مصلّيا على رسوله محمّد و آله مسلّما.(1)

إجازة المحقّق الكركيّ لإبراهيم الخانيساريّ الثالثة

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمد للّه، هذه صورة ما كتبه هذا الفقير الضعيف من الإجازة لجناب الشيخ الأجلّ الفاضل الكامل، المصرّح باسمه في خلالها، و أجوّز أن يكون فيها قليل من الغلط، فينبغي معارضتها بأصل الإجازة، معارضه معتبرة، لتصير موثوقا بها معتمدا عليها.

و لا ريب عندي في استحقاق المشار إليه لذلك، و أنّه أهل له. و قد جدّدت له الإذن في الرواية لما تضمّنته، و أطلقت له إجازته عودا على بدء، و شرطت عليه مراعاة ما وجب مراعاته في ذلك بين أهل الأثر، فليروه كما شاء و أحبّ موفّقا - إن شاء اللّه تعالى -.

و كتب الفقير إلى اللّه تعالى عليّ بن عبد العالي ببلدة قاشان - حماها اللّه من طوارق الحدثان - في ثامن عشر شهر جمادى الآخرة سنة سبع و ثلاثين و تسعمائة، حامدا للّه تعالى، مصلّيا على رسوله محمّد و آله مسلّما.(2)

إجازة المحقّق الكركيّ للقاضي صفيّ الدين عيسى

بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ‌

كان القاضي صفيّ الحقّ و الدين عيسى، الذي كان صدرا في أيام بعض سلاطين المخالفين، لم أزل أسمع مدائحه من أعيان السّادات و غيرهم، المجاورين بالمشهدين المقدّسين المطهّرين الغريّين و الحائرين - صلوات اللّه على مشرّفهما - و القاطنين بالحلّة السيفيّة، و عند ورودي


1) . كشف الغمّة، مخطوط، نسخة مدرسة النمازيّ في خوي، رقم 161

2) . المصدر السابق.

إلى مجاورة تلك الأعتاب المقدّسة في سنة تسع و تسعمائة تخمينا أو قريبا من ذلك. و أنّه كان يرأبهم يعطيهم و يقضي حوائجهم، و يجتهد في صلتهم، و يدفع مطاعن أهل السنّة عنهم.

و أنّه كان كثير النظر في مناقب أئمّة الهدى، و مصابيح الدجى - صلوات اللّه و سلامه عليهم - و أنّه كان مصاحبا لكتاب «كشف الغمّة في مناقب الأئمّة الطاهرين» من مصنّفات الشيخ الأجلّ السعيد عليّ بن عيسى الأربليّ‌. و أنّ أعداءه طعنوا عليه فيه بالرفض، و توصّلوا إلى قتله بهذا السبب، سمعت ذلك من متعدّدين.

و قد استخرت اللّه تعالى و أجزت له - أدام اللّه معاليه - رواية الكتابين المذكورين كملا، و رواية جميع مصنّفات مصنفهما و مرويّاته على كثرتها.

بل أجزت له رواية جميع ما رويته عن مشايخي الّذين أخذت عنهم، و أكثرت التردّد إلى مجالس دروسهم، و الاستفادة من بركات أنفاسهم. و جميع العلماء الّذين عاصرتهم و ثبت لي حقّ الرواية عنهم، من الخاصة و العامّة، في المعقول و المنقول، و الفروع و الاصول، و سائر الفنون الإسلاميّة، من الاصولين، و الحديث، و التفسير، و غيرها، و السماع و المناولة و الإجازة خاصّها و عامّها، مراعيا في صيغة الأداء ما هو وظيفة كلّ واحد من الطرق المذكورة عند أهل هذه الصناعة، متحرّيا استجماع شرائط الرواية جميعها، محافظا على طريقة الاحتياط الموصلة إلى سواء الصراط.

فممّن قرأت عليه و أخذت عنه، و اتّصلت روايتي به، و لازمته دهرا طويلا و أزمنة كثيرة، و هو أجلّ أشياخي و أشهرهم، و هو شيخ الشيعة الإماميّة في زماننا بغير منازع، شيخنا الإمام السعيد، علاّمة العلماء في المعقول و المنقول، المعمّر الأوحد، الفاضل، ملحق الأحفاد بالأجداد، قدوة أهل العصر قاطبة، زين الملّة و الحقّ و الدين، أبو الحسن عليّ بن هلال - قدّس اللّه نفسه الزكيّة، و أفاض على مرقده المراحم الربانيّة -.

قرأت عليه المنطق و الاصول و الفقه، و استوعبت كتاب «قواعد الأحكام» قراءة عليه، و كثيرا من كتاب «مختلف الشيعة في مسائل الشريعة» من مصنّفات شيخنا الإمام جمال الدين بن المطهّر، و جميع شرح «تهذيب الوصول إلى علم الاصول» و غير ذلك.

و له مصنّفات في المنطق و الكلام و الاصول، أجازني رواية جميع ما يجوز له و عنه روايته في جميع العلوم الإسلاميّة، و كثيرا ما أقتصر على ذكره في أسانيدي مع كثرة مشايخي نظرا إلى جلالة قدره و إسناده.

و أجلّ أشياخه الّذين قرأ عليهم و أخذ منهم، و أفقههم و أزهدهم و أعبدهم و أتقاهم، الشيخ الأجلّ الزاهد العابد الورع، العلاّمة جمال الدين أبو العبّاس أحمد بن محمّد بن فهد الحلّيّ - قدّس اللّه روحه الطاهرة و رفع محلّه في درجات الآخرة - من مصنّفاته كتاب «المهذّب شرح النافع في الفقه» في عدّة مصنّفات، روى لي عنه شيخنا مصنّفاته و مروياته كلّها.

فمنها: جميع مصنّفات و مرويّات شيخنا الإمام، شيخ الإسلام، علاّمة المتقدّمين، و رئيس المتأخّرين، حلاّل المشكلات، و كشّاف المعضلات، صاحب التحقيقات الفائقة، و التدقيقات الرائقة، حبر العلماء، و علم الفقهاء، شمس الملّة و الحقّ و الدين، أبي عبد اللّه محمّد بن مكّيّ‌، الملقّب بالشهيد - رفع اللّه درجته في عليين، و حشره في زمرة الأئمّة الطاهرين، صلوات اللّه عليهم أجمعين - بحقّ رواية الشيخ جمال الدين أحمد بن فهد لها، عن شيخه الأجلّ الفقيه السعيد زين الدين عليّ ابن الأجلّ السعيد تاج الدين أبي الحسن علي بن الخازن الحائريّ‌، عنه، عن شيخنا السعيد الشهيد.

و لنا إلى شيخنا هذا عدّة أسانيد أخر، و لنا به مزيد اختصاص؛ لأنّه شيخ أسلافنا، و اختصاصهم به أمر مشهور، إلاّ انّ هذا الإسناد أجلّها.

و منها: جميع مصنّفات و مرويّات الشيخ الأجلّ‌، السعيد الأوحد، المحقّق فخر الملّة و الدين أبي طالب محمّد بن المطهّر - قدّس اللّه روحه، و نوّر ضريحه - برواية ابن فهد لها، عن شيخه الإمام العالم الفاضل الكامل العلاّمة ظهير الملّة و الدين عليّ بن يوسف بن عبد الجليل النيليّ‌، و عن شيخه الإمام الأعظم الفقيه الورع، السديد السعيد، نظام الدين على بن عبد الحميد - رحمه اللّه و رضي عنهما -.

و بالإسناد إلى ابن فهد، عن ابن الخازن، عن شيخنا السعيد الشهيد، قدّس اللّه سرّه، كلّهم جميعا عن الإمام فخر الدين قدّس اللّه روحه.

و منها: جميع مصنّفات و مرويّات السيّد الأجلّ السعيد المرتضى المحقّق الأوحد، العلاّمة عميد الدين أبي عبد اللّه عبد المطلب بن الأعرج الحسينيّ - سقى اللّه حريمه صوب الغوادي - بالإسناد المتقدّم إلى شيخنا الإمام السعيد الشهيد محمّد بن مكّيّ‌، عنه بلا واسطة.

و منها: جميع مصنّفات و مرويات الامام الحبر، الشيخ العلاّمة جمال الدين الحسن بن المطهّر، بالأسانيد المتقدّمة إلى العلاّمة ولده فخر الدين، و السيّد المرتضى عميد الدين، كلاهما عنه بغير واسطة.

و يرويها شيخنا السعيد الشهيد عن الإمام المحقّق، جامع المعقول و المنقول، قطب الملّة و الحقّ و الدين، أبي جعفر البويهيّ الرازيّ‌، شارح «الشمسيّة» و «المطالع» في المنطق، عن الإمام جمال الدين بلا واسطة، فإنّه من أجلّ تلامذته، و من أعيان أصحابنا الإماميّة - قدّس اللّه أرواحهم و رضي عنهم أجمعين -.

و منها: جميع مصنّفات و مرويّات الشيخ الإمام، شيخ الإسلام، فقيه أهل البيت، رئيس الإماميّة في زمانه، محقّق المطالب الفقهيّة، منقّح الدلائل الشرعيّة، نجم الملّة و الحقّ و الدين، أبي القاسم جعفر بن الحسن بن يحيى بن سعيد الحلّيّ‌، صاحب كتاب «الشرائع» و «المعتبر» و غيرهما - قدّس اللّه روحه الطاهرة، و رفع قدره في درجات الآخرة - بالأسانيد المتقدّمة إلى الإمام جمال الدين، عنه بغير واسطة.

و يرويها شيخنا الإمام السعيد الشهيد محمّد بن مكي، عن الشيخ الأجلّ السعيد زين الدين عليّ ابن طرّاد، عن الشيخ الإمام سلطان الأدباء و البلغاء، تاج المحدّثين و الفقهاء، تقيّ الدين الحسن بن داود، صاحب كتاب «الرجال» و غيره، عن شيخه المحقّق نجم الدين جعفر بن سعيد المذكور بغير واسطة.

و بهذا الإسناد إلى الإمام تقيّ الدين الحسن بن داود المذكور، جميع مصنّفاته و رواياته.

و منها: جميع مصنّفات و مرويّات الشيخ الإمام الأجلّ الفقيه السعيد، سديد الملّة و الدين، يوسف بن المطهّر - قدّس اللّه نفسه - بالأسانيد المتقدّمة إلى ولده الإمام الأوحد جمال الدين، عنه بغير واسطة.

و بهذا الإسناد إلى الإمام جمال الدين جميع مصنّفات و مرويّات المولى الأجلّ‌، الفرد الأوحد، سلطان العلماء المحقّقين، أعلم المتقدّمين، و سيّد المتأخّرين، نصير الملّة و الحقّ و الدين محمّد بن محمّد بن الحسن الطوسيّ - أعلى اللّه مكانه في علّيين، و أحلّه من رياض القدس في مقام الآمنين - بحقّ روايته عنه بالقراءة و غيرها.

و بالأسانيد إلى الإمام جمال الدين جميع مصنّفات الإمام العلاّمة، نجم الدين الكاتبي، عنه بلا واسطة.

و بالإسناد إليه أيضا جميع ما صنّفه الإمام الأجلّ الأوحد، المحقّق العلاّمة كمال الملّة و الحقّ و الدين ميثم البحرانيّ‌، شارح كتاب «نهج البلاغة» - قدّس اللّه نفسه، و طهّر رمسه - عنه بغير واسطة.

و بالإسناد إليه رواية مصنّفات و مرويّات الشيخ الإمام السعيد الأوحد، جامع المعقول و المنقول، نجيب الدين أبي زكريا يحيى بن سعيد، صاحب كتاب «الجامع» و كتاب «الجمع بين الأشياء» و النظائر، و غيرهما، عنه بغير واسطة.

و بالإسناد إليه أيضا، رواية جميع مصنّفات و مرويّات السيّدين السندين الطاهرين، العالمين الفردين: جمال الدين أحمد، و رضيّ الدين على، ابني طاوس الحسنيّ - سقى اللّه ضريحهما صوب الغمام عنهما، رحمهما اللّه تعالى -.

و منها: جميع مصنّفات الشيخ الإمام المتبحّر، جامع المعقول و النقول، مستجمع فنون العلوم، عزّ الدين عبد الحميد بن أبي الحديد، شارح «نهج البلاغة» و صاحب «القصائد السبع» في مدح إمام البررة، و مبير الكفرة و الفجرة، أمير المؤمنين علىّ بن أبي طالب صلوات اللّه و سلامه عليه، و أشرف تحياته - رحمه اللّه و رضى عنه - بالإسناد إلى الإمام جمال الدين، عن والده الأجلّ سديد الدين، عن ابن أبي الحديد.

و منها: جميع مصنّفات و مرويّات الشيخ السعيد السديد، الفقيه العالم محمّد بن نما الحلّيّ - رحمه اللّه و رضي عنه - بالإسناد المتقدّم إلى المحقّق نجم الدين جعفر بن سعيد.

و بالإسناد المتقدّم إلى الإمام جمال الدين الحسن بن المطهّر، عن والده سديد الدين يوسف، كلاهما عنه.

و منها: جميع مصنّفات و مرويّات الشيخ الإمام السعيد المحقّق، حبر العلماء و الفقهاء، فخر الملّة و الحقّ و الدين، أبي عبد اللّه محمّد بن إدريس الحلّيّ الربعيّ - برّد اللّه مضجعه، و شكر له سعيه - بالأسانيد المتقدّمة إلى الشيخ الفقيه محمّد بن نما، بحقّ روايته عنه بالقراءة و غيرها، فإنّه أسدّ تلامذته.

و منها: جميع مصنّفات و مرويّات السيّد السعيد الأجلّ‌، العالم النسّابة، فخار بن معدّ بن فخار الحلّيّ الموسويّ - قدّس اللّه روحه - بالإسناد إلى الشيخ السعيد سديد الدين بن المطهّر، عنه و عن السيّد فخار هذا جميع مصنّفات و مرويّات والده السيّد معدّ، عنه و عن السيّد معدّ جميع مصنّفات و مرويّات الشيخ الأجلّ السعيد شاذان بن جبرئيل القمّيّ‌، صاحب كتاب «إزاحة العلّة في معرفة القبلة» الذي لم يعمل مثله، عنه.

و منها: جميع مصنّفات و مرويات الشيخ الأجلّ السعيد عبد العزيز بن نحرير البرّاج، خليفة الشيخ الأجلّ الأعظم، رئيس كافة المتأخّرين من الإماميّة محمّد بن الحسن الطوسيّ‌، بالإسناد إلى الشيخ شاذان بن جبرئيل، عن الشيخ السعيد عبد اللّه بن عبد الواحد.

و منها: جميع مصنّفات و مرويّات السيّد السعيد العالم، جمال الدين أحمد بن يوسف بن أحمد العريضيّ الحسنيّ - قدّس اللّه روحه الطاهرة - بالإسناد المتقدّم إلى الشيخ السعيد سديد الدين يوسف بن المطهّر، عنه.

و بالإسناد عن جمال الدين أحمد المذكور جميع مصنّفات و مرويات والده يوسف المذكور، و مرويّات والده أحمد المذكور العريضيّ‌، عنه.

و بالإسناد إلى السيّد أحمد هذا جميع مصنّفات و مرويّات السعيد الأجلّ الأوحد، برهان الدين محمّد بن محمّد الحمدانيّ القزوينيّ نزيل الريّ‌، عنه.

و بالإسناد إلى برهان الدين هذا جميع مصنّفات و مرويّات الشيخ الأجلّ العالم الفقيه السعيد، سديد الدين الحمصيّ‌، عنه و كذا مصنّفات و مرويات السيّد الأجلّ السعيد العالم، فضل اللّه بن على الراونديّ الحسنيّ - رحمه اللّه و رضي عنه - بالإسناد إلى برهان الدين الحمدانيّ‌، عنه.

و بالإسناد إلى السيّد فضل اللّه جميع مصنّفات و مرويات السيّد الأجلّ السعيد العالم، عماد الدين أبي الصمصام ذي الفقار بن معبد الحسنيّ - قدّس اللّه روحه -.

و بالإسناد إلى العماد أبي الصمصام جميع مصنّفات و مرويّات الشيخ السعيد العالم النجاشيّ‌، صاحب كتاب «الرجال» المشهور، عنه.

و أمّا مصنّفات و مرويات الشيخ الإمام، شيخ الإسلام، ملك العلماء، و إمام الفقهاء، و عماد المذهب، و رئيس أجلاّء الفرقة المحقّة الإماميّة، و قدوتهم و مرجعهم بغير منازع، و فقيه أهل البيت، محمّد بن الحسن الطوسيّ - أحلّه اللّه من الفردوس في الرفيع الأعلى، و بوّأه من رياض القدس المحلّ الأسنى - فإنّي أرويها بطرق متكثّرة لا تكاد تتناهى:

منها: الطرق المتقدّمة المتّصلة بالشيخ السعيد فخر الدين أبي عبد اللّه محمّد بن إدريس الربعيّ‌، بحقّ روايته عن شيخه الفقيه السعيد عربيّ بن مسافر العباديّ‌، عن شيخه إلياس بن هشام الحائريّ‌.

و بالإسناد يرويها غالبا الشيخ السعيد سديد الدين يوسف بن المطهّر، عن الشيخ السعيد نجيب الدين محمّد السوراويّ‌، عن الشيخ الفقيه [الحسين] بن هبة اللّه بن رطبة، كلاهما عن الشيخ الأجلّ السعيد المفيد أبي عليّ الحسن ابن الشيخ الإمام أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسيّ‌، عن والده الشيخ أبي جعفر - رضي اللّه عنه و عنهم أجمعين -.

و بهذا الإسناد إلى الشيخ أبي جعفر جميع مصنّفات و مرويّات الشيخ الإمام، شيخ الإسلام، فقيه أهل البيت، مربّي العلماء، و محطّ رحال الفضلاء الأجلاّء، قامع المبتدعين، محمّد بن محمّد بن النعمان، الملقّب بالمفيد - قدّس اللّه روحه الطاهرة، و رفع قدره في درجات الآخرة - بحقّ روايته عنه بالقراءة و غيرها، فإنّه أعظم مشايخه و أشهرهم.

و بهذا الإسناد بعينه رواية جميع مصنّفات و مرويّات السيّد الأجلّ الطاهر، شيخ أهل البيت و فقيههم، و علاّمة زمانه، الإمام الأوحد علم الهدى ذي المجدين أبي القاسم عليّ المرتضى، ابن النقيب الأجلّ الأعظم الشريف أبي أحمد الحسين الحسينيّ الموسويّ - حشره اللّه مع آبائه الطاهرين المعصومين - بحقّ رواية الشيخ الإمام ابن جعفر الطوسي عنه.

و بالإسناد إلى الشيخ أبي جعفر الطوسيّ رواية جميع مصنّفات و مرويات شيخه السعيد العالم المحدّث، أبي عبد اللّه الحسين بن عبيد اللّه الغضائريّ - قدّس اللّه روحه - بروايته عنه.

و بالإسناد جميع مصنّفات و روايات الشيخ العالم الفاضل أحمد بن عبدون، المعروف بابن الحاشر، برواية الشيخ الإمام أبي جعفر عنه.

و منها مصنّفات و مرويّات الشيخ الإمام السعيد العالم، أبي القاسم جعفر بن قولويه، بالإسناد المتقدّم إلى الإمام السعيد أبي عبد اللّه المفيد، بروايته عنه - رضي اللّه عنهما و أرضاهما -.

و بهذا الإسناد رواية جميع مصنّفات و مرويّات الشيخ الجليل الحافظ المحدّث الرحلة، المصنّف الكبير الثقة الصدوق أبي عبد اللّه محمّد ابن الشيخ الإمام السعيد عليّ بن الحسين بن موسى بن بابويه القمّيّ‌، صاحب كتاب «من لا يحضره الفقيه» - قدّس اللّه روحه الطاهرة - بحقّ رواية الإمام أبي عبد اللّه المفيد عنه.

و بالإسناد إلى الشيخ الصدوق المذكور جميع مصنّفات و مرويّات والده المذكور، و من جملتها كتاب «الرسالة» المشهور، بحقّ روايته عنه. قراءة و غيرها.

و منها: جميع مصنّفات و مرويّات الشيخ الإمام السعيد، الحافظ المحدّث الثقة، جامع أحاديث أهل البيت - عليهم السّلام - أبي جعفر محمّد بن يعقوب الكلينيّ‌، صاحب الكتاب الكبير في الحديث المسمّى ب‍ - «الكافي» الذي لم يعمل مثله، بالإسناد المتقدّم إلى الشيخ الإمام أبي جعفر محمّد بن قولويه، بحقّ روايته عنه - قدّس اللّه سرّهما، و رفع قدرهما - و قد جمع في هذا الكتاب من الأحاديث الشرعيّة و الأسرار الدينيّة ما لا يوجد في غيره.

و هذا الشيخ يروي عمّن لا يتناهى كثرة من علماء أهل البيت - عليهم السّلام - و رجالهم و محدّثيهم، مثل عليّ بن إبراهيم، و هو يروي عن أبيه؛ و مثل محمّد بن محبوب، و هو يروي عن محمّد بن أحمد العلويّ‌، عن السيّد الأجلّ أبي الحسن عليّ ابن

الإمام أبي عبد اللّه المعصوم جعفر بن محمّد الصادق - صلوات اللّه و سلامه عليه - عن أخيه الإمام موسى الكاظم - عليه السّلام - عن آبائه المعصومين.

و قد تضمّن هذا الكتاب، و كتاب «التهذيب» للشيخ أبي جعفر الطوسي - قدّس اللّه سرّه - و كتاب «من لا يحضره الفقيه» من الطرق إلى النبيّ و الأئمة - عليهم السّلام - على ما يربو على الوف.

و من أجلاّء علمائنا و فقهائنا و رؤسائهم فقهاء حلب، و هم جمع كثير، و منهم فقهاء طرابلس، و منهم الشيخ الأجلّ السعيد أبو الفتح الكراجكيّ نزيل الرملة البيضاء، و منهم الشيخ الإمام السعيد جامع المعقول و المنقول، أمين الدين أبو الفضل الطبرسيّ‌، صاحب المصنّفات الكثيرة، منها التفاسير الثلاثة التي أحدها التفسير الكبير المسمّى ب‍ - «مجمع البيان».

فمن فقهاء حلب الشيخ الأجلّ الفقيه هبة اللّه بن حمزة، صاحب الوسيلة،(1)و قد رويت جميع مصنّفاته و مروياته بالأسانيد الكثيرة و الطرق المتعدّدة، فمنها الطرق المتعدّدة إلى الشيخ السعيد جمال الدين أحمد بن فهد، عن السيّد السعيد العالم النسّابة تاج الدين محمّد بن معيّة العلويّ الحسنيّ‌، عن شيخه السيّد العالم الفاضل عليّ بن عبد الحميد بن فخار العلويّ الحسينيّ الموسويّ‌، عن والده السيّد عبد الحميد، عن ابن حمزة.

و منهم الشيخ السعيد العالم أبو جعفر محمّد بن علي بن شهرآشوب المازندراني، صاحب «المناقب» و كتاب «المثالب» رويت جميع مصنّفاته و مروياته بالإسناد إلى السيّد السعيد عبد الحميد بن فخار، بروايته عن السيّد السعيد الفقيه الزاهد مجد الدين أبي القاسم عليّ بن العريضيّ‌، عن ابن شهرآشوب - رحمهم اللّه و رضي عنهم أجمعين -.

و ممّا أرويه بخصوصه كتاب «نهج البلاغة» من كلام مولى الثقلين أمير المؤمنين، و إمام المتّقين، و سيّد الوصيّين، أبي الحسن المرتضى عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّه و سلامه عليه و آله - جمع السيّد الأجلّ الأوحد السعيد الطاهر، رضيّ الدين أبي الحسن محمّد بن


1) . هكذا ورد، و المعروف أنّ كتاب (الوسيلة إلى نيل الفضيلة) لمحمّد بن على الطوسي المشهديّ‌، المعروف بابن حمزة المشهدي.

الحسين الموسوي - قدّس اللّه روحه الطاهرة -.

و كتاب «الصحيفة الكاملة» للإمام الهمام السجّاد زين العابدين ذي الثفنات عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب - صلوات اللّه و سلامه عليهم أجمعين -.

و كتاب «كشّاف حقائق التنزيل» لجار اللّه العلاّمة محمود بن عمر الزمخشريّ‌.

و كتاب «الصحاح في اللغة الشريفة العربيّة» للامام إسماعيل بن حمّاد الجوهريّ‌.

و كتاب «جمهرة اللغة» للإمام الأوحد أبي بكر الحسن بن دريد الأزديّ‌.

و كتاب المنظومة الموسومة ب‍ - «حرز الأماني و وجه التهاني» المشتهرة ب‍ - «الشاطبيّة» نظم الشيخ الأجل أبي القاسم بن قرّة بن خلف الرعينيّ الشاطبيّ في القراءات السبع.

و كتاب «النشر و نونيّة في القراءات العشر» للشيخ القارئ العلاّمة الجزريّ‌، و غير ذلك من مشاهير الكتب في فنون العلوم.

و بالجملة فما أرويه من طرق أصحابنا - رضوان اللّه عليهم - لا نهاية له؛ لأنّي أروي جميع ما صنّفه و رواه علماؤنا الماضون و سلفنا الصالحون، من عصر أشياخنا إلى عصر أئمتنا - صلوات اللّه و سلامه عليهم - و كثير من أسانيد ذلك موجود في مواضع معدّة له، مثبت في مظانّه، و قد أذنت للمشار إليه - أدام اللّه تعالى علوّ قدره - في التسلّط على روايته و نقله إلى تلامذته محتاطا لي و له، مراعيا للشرائط المعتبرة في ذلك عند أهل فن الحديث.

و لنورد حديثا واحدا ممّا نرويه متّصلا تبركا و تيمّنا، و جريا على عادتهم الجليلة الجميلة، فنقول:

أخبرنا شيخنا العلاّمة أبو الحسن عليّ بن هلال بالإسناد المتقدّم إلى شيخنا الإمام أبي عبد اللّه محمّد بن مكّيّ السعيد الشهيد، قال: أخبرنا الشيخ الإمام السعيد فخر الدين أبو طالب محمّد بن المطهّر، و السيّد السعيد عميد الدين عبد المطّلب بن أعرج الحسينيّ‌، عن الإمام المتبحّر جمال الدين أبي منصور الحسن بن المطهّر، عن العلاّمة المحقّق نجم الدين أبي القاسم جعفر بن سعيد، عن الفقيه العلاّمة أبي عبد اللّه محمّد بن نما، عن الشيخ السعيد المتبحّر فخر الدين أبي عبد اللّه محمّد بن إدريس، عن عربي بن مسافر العباديّ‌،

عن إلياس بن هشام الحائريّ‌.

ح و أعلى منه بالإسناد إلى الإمام جمال الدين الحسن بن المطهّر، عن والده سديد الدين يوسف، عن العلاّمة نجيب الدين محمّد السوراويّ‌، عن الحسين بن هبة اللّه بن رطبة.

ح و أعلى منهما بالإسناد إلى شيخنا الشهيد، قال: أخبرنا الشيخ الفقيه العلاّمة رضيّ الدين أبو الحسن عليّ بن أحمد المزيديّ قال: أخبرنا الفقيه محمّد بن أحمد بن صالح، حدّثنا نجيب الدين محمّد بن نما، أخبرنا والدي أبو البقاء هبة اللّه بن نما، أخبرنا الحسين بن محمّد بن أحمد بن طحال المقداديّ‌، جميعهم عن الشيخ السعيد أبي عليّ بن الحسن ابن الشيخ الإمام أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسيّ‌.

ح و أعلى من الجميع بالإسناد إلى العلاّمة جمال الدين أحمد بن فهد، عن السيّد العالم النسّابة تاج الدين محمّد بن معيّة، عن السيّد العالم عليّ بن عبد الحميد بن فخار الحسيني، عن والده السيّد عبد الحميد، عن السيّد الفقيه مجد الدين أبي القاسم عليّ بن العريضيّ‌، عن الشيخ السعيد رشيد الدين أبي جعفر محمّد بن شهرآشوب المازندرانيّ‌، عن السيّد العالم ذي الفقار محمّد بن معدّ الحسينيّ‌، كلاهما عن الشيخ الإمام عماد الفرقة الناجية أبي جعفر محمّد بن الحسن الطوسيّ‌، قال:

أخبرنا أبو عبد اللّه الحسين بن عبيد اللّه الغضائريّ‌، أخبرنا أبو جعفر محمّد بن بابويه، حدّثنا محمّد بن القاسم المفسّر الجرجانيّ‌، حدّثنا يوسف بن محمّد بن زياد و عليّ بن محمّد بن سنان، عن أبويهما، عن مولانا و مولى كافة الأنام أبي محمّد الحسن العسكري، عن أبيه، عن أبيه، عن أبيه، عن أبيه، عن أبيه، عن أبيه، عن أبيه، عن أبيه، عن أبيه - صلوات اللّه و سلامه عليهم أجمعين - قال: «قال رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - لبعض أصحابه ذات يوم: يا عبد اللّه، أحبب في اللّه، و أبغض في اللّه، و عاد في اللّه، فإنّه لا تنال ولاية اللّه إلاّ بذلك، و لا يجد رجل طعم الإيمان و إن كثرت صلاته و صيامه حتى يكون كذلك، و قد صارت مؤاخاة الناس يومكم هذا أكثرها في الدنيا، عليها يتوادّون، عليها يتباغضون، و ذلك لا يغني عنهم من اللّه شيئا.

فقال الرجل: يا رسول اللّه كيف لي أعلم أنّي واليت و عاديت في اللّه - عزّ و جلّ‌

حتّى أواليه، و من عدوّه حتى أعاديه‌؟ فأشار له رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله - إلى عليّ - عليه السّلام - فقال: أ لا ترى هذا؟

قال: بلى.

فقال: وليّ هذا وليّ اللّه فواله، و عدوّ هذا عدوّ اللّه فعاده، وال وليّ هذا و لو أنّه قاتل أبيك و ولدك، و عاد عدوّه و لو أنّه أبوك أو ولده».

و أجزت له - رفع اللّه قدره - أن يروي عنّي جميع ما صنّفته و الّفته في العلوم التي شاركت فيها بعض أهلها، خصوصا علم الفقه، فمن ذلك ما خرج من شرح كتاب «قواعد الأحكام» يزيد على ستّ مجلّدات، و من ذلك المختصر الموسوم ب‍ - «الجعفريّة في فقه القدوة» و من ذلك المختصر المتكفّل ببيان صيغ العقود و الإيقاعات، و من ذلك كتاب «اللّمع» الموسوم ب‍ - «نفحات اللاهوت» و من ذلك المختصر المتضمّن بيان أحوال الخراج.

و من ذلك حواشي كتاب «مختلف الشيعة» و حواشي كتاب «إرشاد الأذهان» و حواشي «النافع» و «الرسالة الألفيّة»، و قد وقع في هذه الحواشي المذكورة من قلم ما أحوجت إلى كمال الاعتناء بتصحيحها.

و عدّة رسائل مثل «رسالة تحقيق حكم الجمعة في زمان الغيبة» و مثل «رسالة تحقيق جواز السجود على التربة الحسينيّة - على مشرّفها الصلاة و السّلام - بعد أن تشوى بالنار» و غير ذلك، مع ما أنا عليه من القصور و التقصير. و أن يفيد الطالبين و يجيب المستفيدين - أمدّه اللّه تعالى بعنايته، و أيّده برعايته، بمحمّد و عترته -.

و أمّا كتب العامّة و مصنّفاتهم، فإنّ أصحابنا لم يزالوا يتناقلونها و يروونها، و يبذلون في ذلك جهدهم، و يصرفون في هذا المطلب نفائس أوقاتهم لغرض صحيح دينيّ‌، فإنّ فيها من شواهد الحقّ ما يكون وسيلة إلى تزييفات الأباطيل ما لا يحصى كثرة. و الحجّة إذا قام الخصم بتشييدها عظم موقعها في النفوس، فكانت أدعى إلى إسكات الخصوم و المنكرين للحقّ‌، و دفع تعلّلاتهم، و مع ذلك ففي الإحاطة بها فوائد أخرى جمّة.

و قد اتفق في الأزمنة السابقة بذل الجهد، و استفراغ الوسع مدّة طويلة في تتبّع مشاهير مصنّفاتهم في الفنون، خصوصا العلوم النقليّة من الفقه، و الحديث و ما يتبعه، و التفسير،

و ما جرى مجراها كاللغة و فنون العربيّة، فثبت لي حقّ الرواية بالقراءة لجملة كثيرة من المصنّفات الجليلة المعتبرة.

و كذا ثبت لي بحقّ الرواية لما لا يكاد يحصى و لا يحصر من مصنّفاتهم في العلوم الإسلاميّة، إجازة خاصة و عامّة من علمائنا - رضوان اللّه عليهم - و من علمائهم الّذين عاصرتهم و أدركت زمانهم، و أخذت عنهم، و أكثرت الملازمة لهم و التردّد إليهم بدمشق، و بيت المقدس - شرّفه اللّه و عظمه - و بمصر، و مكّة - زادها اللّه شرفا و تعظيما - و صرفت في ذلك سنين متعدّدة، و أزمنة متطاولة، و جمعت أسانيد ذلك و أثبته في مواضع، و كتبت مشيخة شيخنا الجليل أبي يحيى زكريا الأنصاريّ بمصر، و تتبّعت جملة من أسانيد شيخنا الجليل العلاّمة كمال الدين أبي عبد اللّه محمّد بن أبي شريف المقدسيّ‌، فكتبتها، و خطّه مكتوب على بعضها، و كذا خطّ زكريا مكتوب على مواضع من مشيخته التي سبق ذكرها.

فأجزت له - أدام اللّه تعالى رفعته - رواية جميع ذلك بالأسانيد، مضافا إلى ما سبق تفصيله و إجماله، كما شاء و أحبّ‌، لمن شاء و أحبّ‌، متى شاء و أحبّ‌. مراعيا شرائط الرواية المقرّرة عند أهل الدراية، محتاطا لي و له و شرطت عليه تصحيح النسخ، و ترك الإقدام في مواضع و أوصيه بما أوصيت به بتقوى اللّه تعالى، و كمال مراقبته في السرّ و العلن، و أسأله أن لا ينساني في دعواته في خلواته و صلواته.

(هذا آخر صورة خطّه - عفا اللّه عنه -):

و كتب ذلك بيده الفانية الفقير إلى عفو اللّه و كرمه، علي بن عبد العالي - تجاوز اللّه عن سيئاته - ببلدة أصفهان - حماها اللّه من الآفات - لتسع خلت من شهر رمضان المعظم قدره، سنة سبع و ثلاثين و تسعمائة هجريّة - أحسن اللّه خاتمتها - حامدا للّه تعالى على آلائه، مصلّيا على محمّد سيّد الأنبياء و آله الطاهرين.

و قد نقل هذه الإجازة من خطّ، نقل من خطّ، نقل من خطّه الشريف - قدّس اللّه روحه، و نوّر ضريحه - أفقر عباد اللّه الغنيّ المغنيّ أبو عبد اللّه الحسين بن حيدر الكركيّ العامليّ - عاملهم اللّه بلطفه الخفيّ بالنبيّ و الوصيّ و آلهما الأطهار الأبرار - صباح يوم

الاثنين عشرين من شهر ربيع الأوّل، من شهور سنة ألف و اثنين من الهجرة النبويّة - على مشرّفها الصلاة و السّلام -.(1)

إجازة المحقّق الكركيّ لمحمّد مهدي بن محسن الرضويّ المشهديّ‌

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمد للّه الهادي إلى صوب الصواب، و الصلاة و السّلام على سيّدنا محمّد و آله أفضل من أوتي الحكمة و فصل الخطاب.

و بعد، فإنّ السيّد السند الأوحد، شرف أولاد الرسول، خلاصة سلالة الزهراء البتول، انموذج أسلافه الطاهرين، نتيجة السّادات المبجّلين، ذي النسب الطاهر و الحسب الفاخر، جامع الكمالات الإنسيّة، صاحب النفس القدسيّة، الفاضل الكامل العلاّمة، شمس الملّة و الدين محمّد، الملقّب بما يشعر العلاقة بالمهدي، ابن المرحوم المبرور المتوّج المحبور، شرف السادة و النقباء، قدوة الأجلاّء الفضلاء الأتقياء، كمال السيادة و الدين، محسن الرضويّ المشهديّ - قدّس اللّه روح السلف، و أدام أيام الخلف، و منحه السعادة و الاقبال، و خصّه ببلوغ ذروة المجد و الجلال -.

صحبني عند توجهي إلى خراسان في سنة ست و ثلاثين و تسعمائة، و عند عودي متوجّها إلى بلدة الإيمان قاشان - حماها اللّه من طوارق الحدثان - مدّة قرأ عليّ في خلالها شيئا يسيرا من كتاب «قواعد الأحكام» في علم الفقه، من مصنّفات مولانا و سيّدنا، شيخ الإسلام، مبيّن الحلال و الحرام، مفتي الفرق، جامع أشتات العلوم، محيي ما اندرس من الرسوم، الحبر البحر العلاّمة، جمال الملّة و الحقّ و الدين، أبي منصور الحسن، ابن الشيخ الإمام الفقيه السعيد سديد الدين أبي يعقوب يوسف بن عليّ بن المطهّر الحلّي - قدّس اللّه روحه الطاهرة، و رفع قدره في درجات الدار الآخرة -.


1) . بحار الأنوار 510:69-81

و قرأ عليّ أيضا كتاب «النافع» مختصر «الشرائع» في الفقه، من مصنّفات مولانا و سيّدنا الشيخ الإمام السعيد، المحقّق شيخ الإسلام، فقيه أهل البيت - عليهم السّلام - في زمانه، إلى كتاب الحجّ‌، قراءة شهدت بفضله و كمال استعداده.

و قد استخرت اللّه تعالى و أجزت له رواية جميع الكتابين المذكورين، و رواية غيرهما من مصنّفات مصنّفيهما في المعقول و المنقول، و الفروع و الأصول، بحقّ روايتي لذلك عن مشايخي الّذين قرأت عليهم و أخذت عنهم، و ثبت لي الاتّصال بهم.

فمنهم، و هو أجلّهم، شيخنا الشيخ الأجلّ السعيد الأوحد، علاّمة العلماء المحقّقين، قدوة الفضلاء المدقّقين، زين الملّة و الحقّ و الدين، أبو الحسن عليّ بن هلال الجزائريّ - قدّس اللّه روحه و نوّر ضريحه - عن عدّة من الأشياخ، أجلّهم الشيخ الأجلّ السعيد، العالم الكامل، جمال الدين أبو العبّاس أحمد بن فهد الحلّيّ - رفع اللّه قدره في علّيين - عن جميع مشايخه، أحدهم الشيخ الفقيه السعيد الأجلّ زين الدين أبو الحسن عليّ بن الخازن الحائريّ‌، عن شيخ الإسلام، قدوة الأنام، أفضل المتقدّمين و المتأخّرين، شمس الملّة و الحقّ و الدين أبي عبد اللّه محمّد بن مكّيّ - قدّس اللّه نفسه النفيسة - عن الشيخ السعيد الأوحد المحقّق فخر الدين أبي طالب محمّد بن المطهّر، و السيّد السعيد الأجلّ عميد الدين عبد المطّلب بن الأعرج الحسينيّ - قدّس اللّه روحيهما - عن شيخنا الشيخ الإمام جمال الحقّ و الدين الحسن بن المطهّر.

و هذا بعينه هو الإسناد إلى العلاّمة المحقّق نجم الدين أبي القاسم جعفر بن سعيد، فإنّ الإمام جمال الدين يروي عنه بغير واسطة - رحمهم اللّه تعالى و رضي عنهم -.

و أجزت له رواية جميع ما يجوز لي و عنّي روايته من سائر العلوم الإسلاميّة، التي ثبت لي روايتهما بأصناف الرواية، بالأسانيد التي لي، و هي مبيّنة في مواضعها، مثبتة في معادنها، فليرو ذلك محتاطا موفّقا مسددا.

و أوصيه بتقوى اللّه تعالى، و مراقبته في السرّ و العلن، و أن لا ينساني من دعواته على

مرور الأوقات، و أن يراعي الأمور المشترطة في الرواية عند أولي الدراية.

و كتب هذه الكلمات بيده الفانية، عليّ بن عبد العالي - تجاوز اللّه عن سيئاته - بمحروسة قم - جعلها اللّه تعالى دار إيمان و أمان إلى يوم الدين - في حادي عشر شهر ذي الحجّة الحرام، سنة سبع و ثلاثين و تسعمائة، حامدا للّه تعالى، مصلّيا على رسوله محمّد و آله الطاهرين مسلما.(1)

إجازة المحقّق الكركيّ لدرويش محمّد الأصفهانيّ‌

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمد للّه، قرأ عليّ هذا الدعاء و الّذي قبله، عمدة الفضلاء الأخيار الصلحاء الأبرار، مولانا كمال الدين درويش محمّد الأصفهاني - بلّغه اللّه ذروة الأماني - قراءة تصحيح.

كتبه الفقير عليّ بن عبد العالي، في سنة تسع و ثلاثين و تسعمائة، حامدا مصلّيا.(2)


1) . بحار الأنوار 510:81-83

2) . بحار الأنوار 510:84

زندگى نامه خودنوشت شيخ آقابزرگ تهرانى

درآمد

علامه بزرگوار و پژوهشگر پرتلاش حاج شيخ آقابزرگ تهرانى، از چهره هاى تحقيقى بسيار مشهورى است كه با آثار گرانقدر خود خدمات شايانى به محققان و دانشمندان تقديم داشته و سالهاى پربركت عمر خود را صرف معرفى آثار علما و فضلاى اعصار مختلف اسلامى شيعى نموده است.

عالمى با تقوا و دانشمندى پرهيزكار، مورد اعتماد و ستايش همگان، با پيشينه اى ممتد در خدمت بزرگان علم و حديث، چونان آخوند خراسانى و شيخ الشريعة اصفهانى و سيد حسن صدر كاظمينى و حاج ميرزا حسين نورى و ميرزا محمد تهرانى، بزرگانى كه هر كدام به سهم خود داراى شهرت فراوان و آثار علمى معروف و شاگردان و تربيت يافتگان برجسته بوده اند.

پيشينه علمى و تقوايى و تلاش تحقيقى مداوم علامه تهرانى، نظرها را

بسوى او جلب كرد و دانشمندان و طالبان علم از هر كوى و برزن براى اتصال سند روايتى خود به حضرات معصومين - عليهم السلام - از وى استجازه مى نمودند و آن بزرگ مرد حديث و روايت براى هر يك به فراخور حالش اجازه مى نگاشت و آنها را بدين وسيله تشويق مى نمود تا هرچه بيشتر و پربارتر از خوان نعمت آن بزرگواران توشه بردارند و خوشه چينند. تعداد اجازه هاى مطوّل و مختصرى كه اين بزرگ مرد نوشته است، بنا به گفته دوستى با اطلاع، به چهار هزار اجازه مى رسد.

در منابع بسيارى شرح حال و بيوگرافى اين اسطوانه حديث و بزرگ ترين شيخ اجازه معاصر به تفصيل آمده و او را با عبارات گوناگون ستوده و خدمات وى را برشمرده اند. اما مستندتر از تمامى نگارشها چيزى مى تواند باشد كه به قلم خود به رشته تحرير درآورده و گوشه هايى از تاريخ زندگانيش را بازگو كرده است، آن هم با جمله هايى كوتاه و بدور از مبالغه و خودستايى و خالى از هرگونه گزاف گويى.

قبل از چندى توفيق يافتم كه تمامى آثار قلمى شيخ را كه به خط خودش مانده، براى «مركز احياء ميراث اسلامى» عكس بردارى كنم. در اين آثار گران سنگ دو مجموعه عربى ديدم كه كسى آنها را ياد نكرده است، به نام «الكشكول» و «المجموعة التاريخية» در مجموعه اول رساله اى بسيار مختصر در شرح حال خود از سال ولادت 1293 ه‍ -. ق تا سال 1353 ه‍ -. ق و در مجموعه دوم پراكنده هايى مربوط به تاريخ زندگيش آورده، و اين نوشته ها براى شناخت رويدادهاى خانوادگى و مراحل علمى و موقعيت اجتماعى وى داراى نكات ارزنده ايست كه تا بحال ديگران بدانها دست نيافته اند.

اين يادداشتها را بدان گونه كه شيخ نوشته است بدون تغيير الفاظ و

جمله هاى آنها، در جزوه حاضر تدوين نموده و تقديم خوانندگان گرامى مى دارم. فقط در چند مورد كه عبارتها كاستى هايى داشت بين دو قلاب [] تكميل شده و بعضى الفاظ نامأنوس در نگارش عربى، در پانوشت صفحه ها توضيح داده شده است.

قم: اول صفر 1419 ه‍ . ق

سيد احمد حسينى اشكورى

تصویر

A21

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين، و صلّى اللّه على محمد و آله الطاهرين.

و بعد: يقول العبد المذنب المسيء محمد محسن المدعو به آقابزرگ بن الحاج علي بن المولى محمد رضا بن الحاج محسن بن الحاج محمد بن المولى على أكبر بن الحاج باقر(1)الطهراني، عفي عنه و عن والديه و آبائهما:

هذه جملة من التواريخ المرتبطة بهذا العبد، جمعتها بعد ما كانت متفرقة، في هذا اليوم و هو الاثنين السادس عشر من ذي القعدة الحرام سنة ثمان و ثلاثين و ثلاثمائة و ألف (1338)، ثم ألحقت بها بعض ما وجدت بعد التاريخ كما يظهر للناظر، فلا تغفل.

تاريخ تولد الأحقر بخط والدي المرحوم على ظهر كتاب «مفتاح الفلاح» ما صورته: تولد نورچشمى محمد محسن شب پنجشنبه يازدهم شهر ربيع الأول 1293. تاريخه «اب على ظفر»، و قيل «لمحسن ظهر»، و قيل «بناء العدل ظهر» (1293).

تاريخ ورودي في المكتب سنة 1300.

تاريخ معرفتي للحساب الهندي الرقومي قراءة و كتابة سنة 1303.

تاريخ تعلمي للعربية سنة 1305.


1) . وجدت هذه البطون الثلاثة [الأخيرة] المكتوبة في الهامش بخط جدي المولى محمد رضا المتوفى سنة 1275، ثم وجدتها أيضا بخط والد جدي - و هو الحاج محسن المذكور - كتبه على ظهر حق اليقين للمجلسي الذي اشتراه في رشت في سنة 1224. و النسخة في مكتبتي العامة في النجف «منه».

تاريخ تشرفي بزيارة ثامن الأئمة - و هي أول مسافرتي - تشرفت مع والدي و والدتي في ذى القعدة الحرام سنة 1310، و توقفنا بالمشهد الرضوي ثلاثة أشهر، و كنت يومئذ أقرأ «المطول»، فحضرت في باب القصر منه على المولى عبد الخالق المدرس المشهور بالمشهد في مدرسة المستشار في الصحن في مدة مقامي هناك.

تاريخ تشرفي لزيارة العتبات بنفقة أخي المكرم مشهدي ابراهيم - المعروف اليوم بكربلائي محمد إبراهيم - مع عياله و شريكه في أواخر شوال سنة 1313، و كنا في كرمانشاه ليلة الجمعة التي فتك بالسلطان ناصر الدين شاه في يومها بمشهد عبد العظيم عليه السلام، و رجعت مع الأخ الكريم إلى طهران في صفر سنة 1314.

و تشرفت إلى العتبات للتحصيل و الاشتغال بعد فراغي عن السطوح في طهران عند السيد العلامة السيد عبد الكريم اللاهجي المدرس و غيره من المدرسين في ذلك العصر، في عاشر جمادى الثانية سنة 1315.

وردت النجف الأشرف - رزقنا اللّه الدفن بها - في يوم الأربعاء السابع عشر من شعبان سنة 1315.

وزرت عرفة ماشيا مع شيخي الأجل العلامة النوري في سنة الحج الأكبر الذي اتفق فيها النيروز و الأضحى مع الجمعة سنة 1319.

و استجزت منه - قدس سره -، فأجازني في ثاني عشر شهر صفر سنة 1320، و ذلك قبل وفاته بما يقرب من خمسة أشهر، لأنه - طاب ثراه - توفي ليلة الأربعاء لثلاثة بقين من جمادى الآخرة سنة 1320، و دفن في الأيوان الثالث عن يمين الداخل إلى الصحن المرتضوي من باب القبلة.

و استجزت عن شيخنا العلامة الفقيه الشيخ محمد طه بن الشيخ مهدي بن الشيخ محمد رضا بن الشيخ محمد بن الحاج نجف التبريزي النجفي المتوفى ليلة الأحد الثالث عشر من شوال سنة 1323، و كانت الإجازة منه ليلة الجمعة لثلاث عشرة بقين من جمادى الأولى سنة

. 1320

و استجزت عن شيخنا العلامة آية اللّه شيخ الشريعة الميرزا فتح اللّه بن الحاج محمد

جواد النمازي الشيرازي الأصفهاني النجفي في صبيحة يوم الجمعة تاسع شوال سنة 1320، و كتب لي إجازة كبيرة بخطّه ضاعت عنّي مدّة ثم وجدتها بحمد اللّه تعالى.

و أجازني في الشهر المذكور أيضا الشيخ العلامة المؤسس المولى علي بن فتح اللّه النهاوندي النجفي المتوفى غرة ربيع الثاني سنة 1322.

و أجازني أيضا سيد مشايخي السيد العلامة الأورع جمال السالكين السيد مرتضى بن مهدي بن كرم اللّه الطوسي القمي الكشميري النجفي المتوفى بالكاظمية يوم وفاة الشيخ محمد طه، أجازني في ليلة الجمعة الخامس و العشرين من محرم سنة 1321.

و أجازني آية اللّه الحاج ميرزا حسين بن خليل الطهراني النجفي - قدس سره -، المتوفى بين الطلوعين يوم الجمعة عاشر شوال سنة 1326، و إجازته في سنة 1321.

و أجازني الشيخ العلامة الفقيه علي بن الحسين الخيقاني النجفي المتوفى سنة 1334 عن شيخه و أستاده العلامة الورع الحاج مولى على ميرزا خليل في سنة 1330.

و أجازني سيدي و مولاي العلامة المحدث الورع الجليل الحاج سيد محمد علي بن الحاج ميرزا محمد الشاه عبدالعظيمي النجفي المتوفى سنة 1334، و كانت اجازته في سابع عشر جمادى الثانية سنة 1329.

و بعد ثلاثة أيام من هذه الإجازة أجازني شيخي و مولاي آية اللّه الخراساني الآخوند المولى محمد كاظم - طاب ثراه -، و بعد ستة أشهر توفي - طاب ثراه -.

و أيضا أجازني في التاريخ المذكور الشيخ العلامة الجليل الميرزا محمد علي بن نصير الرشتي النجفي المتوفى سلخ محرم 1334.

و كتب لي الإجازة الكبيرة سيدنا العلامة الأجل حجة الإسلام السيد حسن بن السيد هادي صدر الدين دام ظله، في سنة 1330.

و استجزت أيضا في هذه السنة عن السيد العلامة الجليل الحاج السيد أحمد بن إبراهيم الطهراني المعروف بالكربلائي المتوفى عصر الجمعة 27 شوال سنة 1332.

و استجزت أيضا في آخر ذي الحجة من هذه السنة 1330 عن الشيخ العالم الجليل الشيخ موسى بن جعفر بن محمد باقر بن محمد كريم الحائري، عن أستاده العلامة الحاج

ميرزا محمد حسين الشهرستاني.

و استجزت أيضا مدبجا(1)عن الشيخ المحدث الجليل الشيخ محمد صالح بن الشيخ أحمد آل طعان القطيفي البحراني المتوفى بالحائر الشريف سنة 1333.

و كذا عن السيد العالم الفاضل الميرزا هادي بن السيد البجستاني تلميذ شيخنا آية اللّه الميرزا محمد تقي الشيرازي، و كلتا الإجازتين(2)في سنة 1332.

و استجزت أيضا مدبجا عن السيد العالم المتبحر السيد محمد على هبة الدين سنة 1335.

و استجزت عن السيد العلامة السيد أبو تراب الخوانساري النجفي سنة 1339، و توفي في جمادى الثانية سنة 1346.

و استجزت أيضا عن العلامة السيد ناصر حسين بن السيد حامد حسين صاحب العبقات سنة 1339، عن والده و عن المفتي مير [محمد] عباس [اللكهنوي.]

و استجزت أيضا عن العلامة شيخ العراقين الشيخ علي بن الشيخ محمد رضا بن الشيخ موسى بن جعفر كاشف الغطاء، توفي غرة محرم سنة 1350.

و تزوجت بمنصورة بنت الشيخ العالم الجليل الشيخ على ابن العلامة الورع الحاج مولى على رضا اليزدي القزويني أوائل ذي الحجة سنة 1320. توفيت أمها العلوية ربابه بيكم بالوباء في ثاني ربيع الثاني سنة 1322. و توفيت جدتها سابع رجب سنة 1327.

و ولد منها قرة العين محمد باقر - جعله اللّه من العلماء العاملين - ليلة السبت السادس عشر من جمادى الأولى سنة 1322. توفي محمد الباقر و له أزيد من عشرين سنة، و كانت وفاته في يوم الأحد السابع عشر من جمادى الأولى سنة 1343 و دفن في الأيوان المتصل بباب الفرج من صحن الإمامين الهمامين العسكريين - عليهما السلام -. - غفر اللّه له و لوالديه -.


1) . الإجازة المدبجة: أن يكتب كل من الشيخين إجازة الحديث للآخر، فكل منهما مجيز و مجاز.

2) . يشير بهذا إلى أن الإجازة بينه و بين السيد مدبجة أيضا.

و أسقطت ذكورا لستة أشهر في 12 ذي القعدة سنة 1323.

و أسقطت اناثا لسبعة أشهر في 16 ذي القعدة سنة 1324.

ولدت رباب 19 ربيع الثاني سنة 1326. و ماتت رباب 15 ربيع الثاني سنة 1327.

ولدت قرة العين مريم في ثالث محرم الحرام سنة 1328.

ولدت طاهرة ثامن شهر رمضان سنة 1330 في سامراء. و ماتت بها 19 جمادى الأولى سنة

. 1332

ولدت قرة العين مرضية في سادس محرم الحرام سنة 1333. و تزوجت بميرزا مهدي بن الميرزا محمد الطهراني العسكري.

ولد محمد في 21 ربيع الأول سنة 1336 بالكاظمية. و مات بعد أربعة أيام.

و توفيت منصورة بالكاظمية ليلة الجمعة الخامس و العشرين من ربيع الثاني سنة 1336، و دفنت في الرواق الشريف قرب أيوان يدخل منه إلى الحرم من عند رأس الجواد - عليه السلام -.

ثم تزوجت بالعلوية مريم بيكم بنت المرحوم المبرور السيد العالم السيد أحمد بن الميرزا محمد حسن الطباطبائي الدماوندي المسكن نزيل سامراء و المتوفى في شعبان سنة 1338 و دفن بصحن العباس - عليه السلام -، و الزواج بها في الكاظمية 27 جمادى الأولى سنة 1336.

ولدت منها قرة العين فاطمة الشريعة ليلة السبت تاسع جمادى الأولى سنة 1338. و توفيت يوم السبت ثامن شوال سنة 1339.

و ولد منها قرة العين ليلة الأحد يوم دحو الأرض الخامس و العشرين من ذي القعدة سنة 1339، و سميته بعلي نقي - أعلى اللّه قدره و هداه رشده بحق سميه الهادي عليه السلام -.

و ولد منها قرة العين الميرزا أحمد سمي جده الأمي في ليلة الثلاثاء ثامن ربيع الآخر سنة 1341 - رزقه اللّه خير الدنيا و الآخرة بحق سميّه «ص» -.

و ولد منها عبد الصاحب أو محمد رضا في ثاني جمادى الثانية و توفي بعد الأسبوع في سنة

. 1343

و ولدت منها قرة العين فاطمة في ليلة الجمعة العشرين من رجب سنة 1344.

و ولد منها قرة العين سمي جد أبيه محمد رضا في ليلة الأربعاء بعد ثلاث ساعات من ليلة الأحد عشرين ذي القعدة و هي ليلة ولادة الإمام الثامن - عليه السلام - سنة 1346.

و ولد منها قرة العين الميرزا محمود - رزقه اللّه و والده المقام المحمود - في يوم الخميس وقت الغروب تاسع عشر رجب سنة 1349، توفي في النجف 15 ذي القعدة سنة 1354.

و ولدت منها فاطمة المعصومة بعد مضيّ ستّ ساعات مضت من ليلة الأربعاء التاسع أو العاشر من رجب سنة 1351، توفيت في 14 شعبان سنة 53.

ولد منها قرة العين أبو القاسم محمد بعد ثلاث ساعات من نهار الأربعاء اليوم الأول من الحوت السابع عشر من مهر ماه الفرس 16 ذي القعدة سنة 1353 - جعله اللّه من العلماء العاملين -.

ولد قرة العين محمد التقي عاشر صفر 1355 - اللّهمّ اجعله من المتقين -.

ولدت فاطمة البتول في عاشر جمادى الثانية سنة 1358.

و كنت في النجف منذ وردتها إلى أن هاجرت منها مع العيال إلى سامراء، و وردتها في تاسع عشر شعبان يوم الاثنين سنة 1329 و في هذه المدة تشرّف من أرحامي إلى العتبات جمع:

منهم عمّتي حكيمة، تشرفت في شعبان سنة 1317.

و تشرف الحاج سيد محمد تقي و السيد العالم آقا ريحان اللّه و أختي مولود مع زوجها الشيخ باقر في شعبان سنة 1318.

و تشرفت زوجة عمي بنت القاضي سنة 1319 مع آقا على محمود بن الميرزا محمود.

و تشرف ابن عمتي محمد مهدي سنة 1320.

و تشرف الحاج الشيخ محمد ثانيا مع والده في شعبان سنة 1320.

و تشرف عمي الحاج حبيب اللّه في ربيع المولود سنة 1324. و تشرف أيضا في ذي القعدة سنة 1345 و في رجب سنة 1352.

و تشرفت والدتي العلوية الحاجية آسية بيكم بنت المرحوم المبرور الحاج سيد أسد اللّه الحسيني العطار المتوفى سنة 1288، مع أختي طاهرة و مولود في شهر رمضان سنة 1324 ق و كانت مجاورة لجدها إلى أن توفيت بمسجد الكوفة بمجرد ما وقعت في سفينة نوح قرب الفجر من ليلة الأربعاء رابع جمادى الأولى سنة 1329.

و توفي والدي الحاج على - طاب ثراه - في طهران في ثامن جمادى الأولى سنة 1324، و بعد سنة و نصف حمله أخي محمد إبراهيم إلى النجف و دفن بوادي السلام في جنب قبر جدي الأمي الحاج سيد أسد اللّه، و دفنت بجنبهما خالتي الحاجية مرضية بيكم يوم وفاتها بالنجف يوم الفطر سنة 1325.

و أيضا دفن بجنبهم ابن خالتي المذكورة الحاج ميرزا سيد حسن المتوفى بالنجف أيضا في النصف من شهر رمضان سنة 1328 و كان من العلماء الأتقياء.

و توفيت أختي طاهرة بيكم في طهران ليلة الاثنين 27 صفر سنة 1326.

و أختي شريفة بيكم توفيت في الاثنين 11 رجب سنة 1328.

و توفيت خالتي الحاجية صديقة بيكم في ليلة القدر سنة 1327.

و توفيت عمتي حكيمة في ربيع الأول سنة 1328.

و توفي عباس قلي زوج عمتي ربابة في شهر الصيام سنة 1328.

و كنت في سامراء منذ وردتها إلى يوم الثلاثاء الثاني عشر من جمادى الأولى سنة 1335 فخرجت منها خائفا يترقب مع العيال و الأطفال و نزلت جوار الإمامين الهمامين الكاظمين و كنت بها يوم سقوط بغداد من يد العثمانيين و هو يوم الأحد السابع عشر من الشهر المذكور.

و اتفق لي بالكاظمية فوت العيال و تجديد الفراش على ما ذكرت سابقا.

و كنت مجاورا لهما - عليهما السلام - إلى أن أمرت بالرجوع إلى سامراء بعد انقطاع

الحرب العمومي فعدت إلى سامراء مع العيال في آخر ربيع الأول سنة 1337.

و كنت مدة مقامي بسامراء موظفا من شيخي و مولاي آية اللّه في العالمين الميرزا محمد تقي الشيرازي و قد أتى الخبر بوفاته - طاب ثراه و جعل الجنة مثواه - في ليلة الأربعاء الثالث من ذي الحجة هذه السنة، أعني سنة 1338. و إني اليوم مشغول بفاتحته و عزائه.

و أسأل اللّه أن يختار لي ما هو صلاح ديني و دنياي و آخرتي بحق محمد و آله الطاهرين - صلوات اللّه عليهم أجمعين -.

حرّره الجاني آقابزرك الطهراني في ثامن ذي الحجة سنة 1338 حامدا مصليا شاكرا للّه بنعمه ذاكرا لآلائه لا مفاخرا على غيره بل خائفا عن كون تلك النعم استدراجا و لا مغرورا بما رزق من المجاورات بل عالما بأن القرب الجسماني لا يبلغ رتبة التعلق الروحاني و السعادة و الكمال في الفوز بالثاني.

فكم من قريب يقاسي الظما

و كم من بعيد حظي بالورود

و أيضا:

و ما الحب تكرار الزيارة دائما

و لكن على ما في القلوب المعوّل

اللّهم ارزقني حقيقة التعلق بهم و التمسك بحبلهم و الفوز بجوارهم، بحقهم عليك يا رب العالمين.

و أما ما برز من قلمي فعدة كتب و رسائل غير ما كتبته في الفقه و الأصول من تقريرات مشايخي في قرب مجلد محتاج إلى التهذيب، و من تآليفي:

«الذريعة إلى تصانيف الشيعة»، مرتب على الحروف في ست مجلدات.

و «وفيات أعلام الشيعة بعد الألف من هجرة صاحب الشريعة»، في أربع مجلدات، لكل مائة مجلد، بترتيب الحروف: 1 - البدور، و 2 - الكواكب، و 3 - النقباء، و 4 - السعداء.

و «هدية الرازي إلى المجدد الشيرازي».

و «تعريف الأنام في ترجمة المدنية و الإسلام».

و «مصفى المقال في مصنفي الرجال».

و «ضياء المفازات في طرق مشايخ الإجازات».

و «محصول مطلع البدور».

و «الظلال الخصب في عوالي النسب».

و «نزهة البصر في فهرس نسمة السحر».

و «ياقوت يواقيت السير الملقوط من أزهار رياض الفكر»، منتخب من الرياض، و هو سادس أجزاء اليواقيت.

و «الدر النفيس في تلخيص رجال التأسيس».

و «لامع المقالات في فهرس جامع السعادات».

و «إحياء الداثر من مآثر القرن العاشر».

الإجازات التي كتبتها لبعض الأعلام من المعاصرين و كلها مبسوطة:

إجازة الحاج شيخ عباس بن الحاج مولى حاجي الطهراني سنة 1333.

إجازة الحاج سيد محمد باقر بن الحاج سيد هاشم الكلبايكاني 1342.

إجازة الشيخ فرج بن الحسن بن أحمد بن الحسين بن محمد علي بن محمد بن العلامة عبد اللّه بن فرج بن عبد اللّه بن عمران القطيفي سنة 1349.

إجازة الشيخ آقا سميّ جده ابن الشيخ محمد رضا بن العلامة الشيخ مهدي الكجوري الشيرازي سنة 1349.

إجازة الحاج ميرزا أحمد بن الحاج ميرزا بابا البجنوردي سنة 1349.

إجازة السيد على نقي بن أبي الحسن اللكهنوي سنة 1345.

إجازة السيد محمد صادق بن السيد حسن آل بحر العلوم سنة 1350.

إجازة الميرزا محمد علي بن الميرزا أبي القاسم الأردوبادي سنة 1354.

إجازة الحاج السيد عبد اللّه بن الحسن الملقب ببرهان السبزواري سنة 1354.

إجازة مروج الإسلام الحاج شيخ على أكبر الكرماني المشهدي سنة 1345.

إجازة السيد شهاب الدين بن السيد محمود التبريزي المعروف بآقا نجفي سنة

. 1341

إجازة السيد محمد جواد بن السيد محمد تقي بن السيد أبي القاسم التبريزي سنة

. 1340

إجازة السيد محمد جعفر بن عبد الرضا الموسوي المهري سنة 1352.

إجازة الشيخ حسن بن العلامة الشيخ علي بن الحسين الخاقاني النجفي سنة 1354.

إجازة الشيخ محمد علي بن الشيخ محمد رضا النائني سنة 1353.

إجازة السيد محمد صادق بن السيد باقر بن العلامة السيد محمد الهندي النجفي سنة 1353.

إجازة الشيخ ذبيح اللّه بن محمد على المحلاتي سنة 1352.

إجازة الحاج الشيخ محمد علي بن حسن على الهمداني الحائري الشهير بسنقري سنة [134.]

إجازة الحاج سيد هاشم بن الحاج سيد محمد على السبزواري سنة 1352.

إجازة الشيخ عبد الحسين بن الحاج قاسم الحلي النجفي سنة 1352.

إجازة السيد محمد رضا بن العلامة السيد محمد الهندي النجفي سنة 1353.

إجازة السيد على مدد بن السيد حسين بن على مدد القائني سنة 1352.

إجازة السيد عبد الرزاق بن السيد محمد الدغاري النجفي سنة 1353.

إجازة الشيخ مرتضى بن الشيخ محمد بن العلامة الميرزا محمد على المدرس الجهاردهي سنة 1353.

إجازة الشيخ حسين بن العلامة الشيخ على صاحب «أنوار البدرين» [القديحي] البحراني سنة 1340.

إجازة الشيخ محمد رضا [الجرقوئي] الأصفهاني.

إجازة الشيخ عبد الحسين بن أحمد الأميني التبريزي، اسمها «مسند الأمين».

إجازة الشيخ محمد رضا الطبسي.

إجازة السيد على أكبر بن المير سيد رضي المبرقعي الرضوي القمي، له «سراج الوهاج» و غيره.

إجازة ضمن تقريظ «منتخب التواريخ» للحاج مولى هاشم بن محمد على الخراساني.

الملحقات

رحلة إلى الحج

الحركة من النجف يوم السبت 15 شوال سنة 1364، الورود إلى الكاظمية يوم الاثنين 17، الحركة إلى الشام يوم الخميس 20 بعد الظهر، الورود إلى الفلّوجة ساعتين قبل الغروب، الورود إلى الرمادية غروب يوم الخميس، الورود إلى رطبة كمرك العراق صبح يوم الجمعة، ابو الشامات كمرك الشام عصر الجمعة.

الورود إلى الشام ليلة السبت ساعتين و نصف بعد المغرب 22 شوال، في منزل السيد محسن الأمين.

الخروج من الشام صبح يوم الثلاثاء 25، الورود إلى بيروت ظهر الثلاثاء المذكور، في بيت الحاج السيد على أكبر عليزاده الخراساني نزيل بيروت بعد واقعة مسجد گوهرشاد.

الحركة من بيروت صبح يوم الخميس 27 شوال، الورود إلى حيفا اول الظهر، ثم الحركة بسيارة أخرى في الساعة الثامنة و الورود إلى قدس فلسطين في الساعة الحادي عشرة و كنا ليلة الجمعة و ليلة السبت بالقدس في فندق فلسطين الجديد. زرنا في يوم الجمعة بيت المقدس و مسجد الصخرة و صلينا صلاة الجمعة بالمسجد و زرنا النبي إبراهيم و سارة و الأنبياء إسحاق و يعقوب و زوجته و يوسف الصديق، و في الساعة الثامنة من يوم الجمعة عدنا من القدس إلى مصر.

توجهنا إلى مصر ساعتين قبل الغروب من يوم السبت 29 شوال بالقطار درجة أولى، وردنا إليها في الساعة الرابعة و النصف من يوم الأحد سلخ شوال، و زرنا مشهد رأس الحسين - عليه السلام - و السيدة نفيسة و الإمام الشافعي و الإمام ليث و السيدة زينب.(1)


1) . إلى هنا كانت الرحلة فارسية فترجمناها على طريقة الشيخ في التعبير.

و خرجنا من مصر ليلة الثلاثاء 23 ذي القعدة سنة 64، و وردنا جدة مع بأخرة الشركة التي تحركت مع بأخرة المصريين في يوم الجمعة قبل الزوال.

و خرجنا منها إلى المدينة المنورة ليلة السبت 27، و وردنا المدينة صبيحة يوم الأحد 28 ذي القعدة. و ذهبنا يوم الاثنين إلى مكتبة شيخ الإسلام السيد أحمد عارف حكمت بن السيد إبراهيم الحسيني المدني و تشرفنا بلقيا مديرها الشيخ إبراهيم بن أحمد حمدي المدني المولود سنة 1288 و استجزنا منه فأجاب بالإجازة العامة بروايته عن شيخه، و المكتبة في محل دار السيد الشريف الحسن المثنى الواقعة في طرف قبلة المرقد المنور النبوي.

و تشرفنا - في يوم الثلاثاء الذي هو أول ذي الحجة عند السعودي و لم ير فيه الهلال بالمدينة للغيم المتراكم في صبيحة ذلك اليوم - أولا إلى مسجد قبا ثم رجعنا إلى المدينة و ذهبنا إلى أحد و زرنا قبر حمزة سيد الشهداء و قبر عبد اللّه و قبور الشهداء و صلّينا في المسجد الذي في قربهم ثم عدلنا إلى أن وصلنا إلى مسجد القبلتين ثم ذهبنا إلى مسجد الأحزاب.

و كنا بالمدينة المنورة و خرجنا منها إلى مكة المعظمة فيما قبل الزوال من يوم الخميس ثالث حجة و صلينا الظهر بمسجد الشجرة، و خرجنا منه و دخلنا جدة قبل الظهر من يوم الجمعة رابع ذي الحجة و بتنا بها ليلة.

و في يوم السبت قبل الزوال خرجنا من جدة إلى مكة المعظمة وردنا إليها في الساعة التاسعة من يوم السبت في منزل السيد محمد على صحرة و صرفنا الغداء المهيأة و غسلنا.

و في وقت العشاء من ليلة الأحد سادس ذي الحجة تشرفنا بالمسجد الحرام و عملنا عمرة التمتع في تلك الليلة إلى الساعة السابعة من الليل، فأخرجنا الأحرام و قصرنا و لبسنا المخيط.

و بعد الفريضة في عصر يوم الثلاثاء أحرمنا للحج، و في أول ليلة الأربعاء خرجنا إلى منى و بتنا بها حتى النهار، فارتحلنا إلى عرفات واقفين بها مع الناس حتى أفاضوا منها إلى المشعر الحرام في أول ليلة الخميس و بتنا بالمشعر و وقفنا بين طلوعي الفجر و الشمس، ثم عدنا إلى منى لرمي الجمرة بالعقبة، و ذبحنا و لكن لم نحل، و بقينا يوم الخميس الذي هو عيد الجمهور محرما حتى الليل، فذهبنا ليلة الجمعة إلى عرفات ثانيا و أدركنا الوقوف

الاضطراري بها، و رجعنا إلى المشعر قبل الفجر و وقفنا بها بين الطلوعين من يوم الجمعة فأدركنا الوقوف الاختياري من المشعر و الاضطراري من عرفات بعد ما توقفنا الوقوفين الاختياريين مع الجمهور.

و في يوم الجمعة رجعنا إلى منى و رمينا الجمرة و ذبحنا ثانيا و حلقنا، و رمينا الجمرات الثلاث أيضا بعد ما خرجنا من الإحرام.

و في عصر يوم الجمعة تشرفنا إلى مكة لطواف الزيارة، ثم السعي بين الصفا و المروة، ثم طواف النساء.

وعدنا إلى منى، و بتنا بها ليلة السبت و الأحد، و رمينا الجمرات في يوميهما، و ذبحنا ثالثا لخروجنا من منى في ليلة الجمعة.

و رجعنا إلى مكة بعد صلاة الظهر في مسجد الخيف من يوم الأحد الثالث عشر عند الجمهور، و كنا بمكة إلى يوم السبت الخامس و العشرين على حسابنا و السادس و العشرين [على حساب السعوديين.]

فخرجنا يوم السبت قرب الظهر إلى جدة، و بتنا بها الأحد إلى قرب الزوال، فخرجنا من جدة إلى بأخرة «شيراله»، و [أجرة] كل واحد بستة عشر دينارا إلى السويس، و كنا بالباخرة ليلة الاثنين و الثلاثاء، و في صبيحتها وصلنا إلى جبل طور، فأخرجنا مع تمام أسبابنا إلى «قرنطينة» طور(1)، فاغتسلنا في حمامها و بخرت بعض لباسنا، و تغير منه حالي و اشتد إسهالي الذي ابتليت به من [أكل] الطبيخ مع لحم الفدية التي كانت، و ركبناها(2)بعد خروجهم من مكة في يوم السبت الذي هو الغدير على حسابنا، و خفّ الإسهال في اليوم الثاني من ورودنا القرنطينة بإكثار الشاي المرّ الغليظ.

و لم ير الهلال في ليلة الخميس مع سلامة الأفق من الغبار و غيره، و مع بذل الجهد من جماعة في الاستهلال، فصار شهر ذي الحجة على حساب القوم واحدا و ثلاثين يوما.


1) . كلمة تركية للمصح الذي يحجز فيه المسافرون للتأكد من سلامتهم من الأمراض المسرية.

2) . يريد ركوب بأخرة «شيراله».

أرّخ الأديب البارع العلامة الشيخ محمد السماوي حج بيت اللّه الحرام و زيارة مشاهد المدينة المنورة في سنة 1364 بقوله:

بسم اللّه الرحمن الرحيم

يا خير الحجاج و الزائرين و المعتمرين. أهلا بك من قادم غانم بالظفر و المغفرة بالحج و زيارات الرياض المطهرة، و اعتذارا إليك من عدم تشرفي بالحضرة الواجبة الزيارة للبرد و الضعف و نهي الاستخارة، و لكن أرسلت إليك تاريخ الحج، فهل يقوم مقام زيارتي لك‌؟ و عسى اللّه أن يوفق مخلصك (محمد السماوي)، إنه الموفّق:

جدّ بك السعي فنلت المنى *** بالحج و الفوز بما يؤمن

وعدت في مغفرة ظافرا *** فقرّت الأنفس و الأعين

فلنحمد اللّه تعالى اسمه *** حمدا تواليه له الألسن

و لتذكر الأيام تاريخه

(جدّ و حج ظافرا محسن) و للسيد محمد صادق بحر العلوم النجفي:

زهت (الغري) و عمّت الأفراح *** و تباشرت بقدومك الأرواح

من بعد ما ازدهرت مغاني (مكة) *** مذ شع فيها وجهك الوضّاح

و الطير تسجع و البلابل غردت *** و الكل منها باغم صداح

ألويت منك عنان عودة ماجد *** تحيى الدوارس فيك فهي وضاح

و نفوس أرباب النهى حيتك إذ *** علمت بأنك في العلى سبّاح

تتلو بمدحك جل آيات الثنا *** و تسلسل الأخبار و هي صحاح

لا غرو إن كنت المقدّم فيهم *** فلأنت أنت وجلهم أشباح

فاسلم و دم ما غرد القمري في *** (1)[.................]


1) شطر التاريخ بياض في الأصل.

رحلة أخرى إلى الحج

الحمد للّه الذي وفقنا لزيارة بيته العتيق و حج البيت للمرة الثانية 25 ذي القعدة سنة 1377. و معي العلوية مريم بيكم بنت المرحوم السيد أحمد الدماوندي، و قد بذل لنا الزاد و الراحلة النواب عبد الكريم خان ابن النواب حامد على خان نواب رامپور المدفون بمقبرة السيد محمد كاظم اليزدي، و كنا في صحبته مع حليلته النوابة و صاحبه الحاج محمد سعيد كمو صاحب.

فخرجنا من النجف في يوم السبت الخامس و العشرين أو السادس و العشرين من ذي القعدة سنة سبع و سبعين و ثلاثمائة و ألف من طريق الحلة إلى الكاظمية، و معنا في السيارة صهرنا الشيخ حسين [الطهراني] مع ابنه جواد.

فوصلنا قبل الظهر بساعتين إلى المنطقة مقابل مسجد براثا، و إذا بالحاج عبد الزهراء في سيارته الشخصية ينتظر قدومنا لإخبار صهرنا السيد مهدي المدرسي إياه بالتلفون بعد حركتنا عن النجف، فأخذنا معه في سيارته إلى داره القريبة من المنطقة، فبتنا عنده ثلاث ليال الأحد و الاثنين و الثلاثاء.

و زارنا في ليلة الاثنين النواب مع حليلته و ذكر أنه أخذ بليط الطيارة(1)من الشركة العراقية من نوع الأربع مقرات(2)ذهابا إلى جدة و عودا إلى بغداد، نركبها يوم الثلاثاء.

فبعد صلاة الفجر من ذلك اليوم أخذنا الحاج عبد الزهراء في سيارته إلى المطار، فوافينا النواب إلى أن ركبنا الطيارة، فوصلنا إلى جدة قبل ثلاث ساعات من الزوال، و نزلنا هناك مدينة الحجاج، و بعثنا بجوازاتنا إلى أبي زيد وكيل مطوفنا محمد على الغنام، و طلبنا منه الرواح إلى المدينة بما كان عندنا بليط الطيارة إليها، فحول البليط إلى الشركة السعودية، و خرجنا إلى مطار المدينة عصرا و بقينا عدة ساعات حتى ركبنا الطيارة.

و وصلنا المدينة المنورة بعد أربع ساعات من ليلة الأربعاء، و ترددنا في تعيين المكان


1) . بطاقة السفر بالطائرة.

2) . يريد الطائرة ذات أربع محركات.

إلى أن نزلنا دار أسعد أمر اللّه(1)بن صالح أمر اللّه في الساعة السادسة من الليل، و هي في جانب قبور البقيع و الفاصل بينهما الشارع العام، و بيت أمر اللّه يظهرون التشيع في المدينة عند الحجاج و يعملون بالتقية، و رأيت عنده خطوط العلماء النازلين عندهم، مثل خط الميرزا المجدد الشيرازي و الحاج ميرزا حبيب اللّه الرشتي و الحاج السيد حسين الترك [الكوهكمري] و غيرهم.

و تشرفنا بالمدينة أربعة أيام الأربعاء و الخميس و الجمعة و يوم السبت إلى قرب الغروب، فغسلنا للإحرام و خرجنا إلى مسجد الشجرة، و في أيام إقامتنا كنا نتشرف بزيارة قبر النبي و قبور أئمة البقيع - صلوات اللّه عليهم - و وفقنا للصلاة في المساجد العشرة في المدينة و خارجها: مسجد قبا، مسجد فضيخ و ردّ الشمس، مسجد فتح أحزاب، مسجد ذي القبلتين، مسجد الغمامة، مسجد على، مسجد سلمان...

و زرنا قبر عبد اللّه والد النبي و حمزة سيد الشهداء عمه و سائر شهداء أحد، و دخلنا باغ فدك(2)و مشربة أمّ إبراهيم و غير ذلك.

و خرجنا من مسجد الشجرة محرما في سيارة مكشفة قبل المغرب، و بتنا في الطريق تلك الليلة، و توجهنا ليلة الأحد إلى مكة بعد صلاة الصبح، و لم نصل إليها إلاّ قبل الظهر بساعة، فأثرت حرارة الشمس على جسدي من جدة إلى مكة، فمرضت من ليلة الاثنين إلى تمام ثلاثة عشر ليلة، فحملوني ليلة الثلاثاء إلى طواف العمرة و السعي و التقصير و أحللت، و في ليلة الأربعاء اشتدت الحمى حتى أغمي عليّ أربعة و عشرون ساعة لا أشعر بأوقات الصلوات الخمس، فاضطرب النواب و اشتد حزنه و أحضر الدكاترة الباكستانيين و العراقيين، و طلب الأدوية من الأجزاخانات،(3)و لم يجد بعضها حتى


1) . ذكر لي أنه ولد سنة 1305، و والده الشيخ محمد بن الشيخ صالح بن أحمد أمر اللّه المدني خادم الروضة [النبوية] المطهرة، و أن عمه الشيخ حمزة بن صالح بن أمر اللّه، و ذكر أن ابنه أحمد بن أسعد سميّ جده الأعلى «منه».

2) . باغ فارسي بمعنى البستان.

3) . يريد بالأجزاخانات الصيدليات التي يباع فيها الأدوية.

أحضر الدكتور الإيراني الموظف لمعالجة [الحجاج]، فأنقذني هو من الهلكة و ثلجني من رأسي إلى بطني، و كان معه بعض ما لم يوجد في الأجزاخانات، إلى أن خفت السخونة و شعرت ببرد الثلج على يدي اليسرى، و بشر الحضار برفع الخطر بعد يأسهم من حياتي، و لما رأى التحسن و تقدم الصحة جوّز الاغتسال بالماء البارد، ففي عصر الأربعاء اغتسلت و أحرمت للحج.

و ليلة الخميس بتنا في عرفات إلى غروب الشمس، و في أول مغرب ليلة الجمعة نفرنا إلى المشعر الحرام، و صلينا المغرب بها بعد ثلاث ساعات من الليل من كثرة الزحام، بتنا بها إلى طلوع الشمس.

و رحلنا إلى منى، و بعد ساعتين نزلنا في الخيمة التي عينها لنا الغنام، و كنت جليس الخيمة تمام يوم الجمعة و السبت و الأحد إلى قرب الغروب، فرجعنا إلى مكة لأداء طواف الزيارة و طواف النساء. و في تلك الأيام الثلاثة قام بأداء رمي الجمرات و الذبح عني و عن العلوية الحاج على أكبر السلماني النجفي ابن المرحوم الحاج يوسف السلماني، كما أنه كان يطوّف العلوية.

و كان نزولنا بمكة في دار عبد اللّه سالم باشا من الموظفين للدولة السعودية، و لها تلفون خاص يخابر به النواب الأحباب و يطلعهم على شدة مرضي و يحضرهم مع الدكاترة لعيادتي إلى أن تحسنت أحوالي و انقطعت سخونتي، فشكروا اللّه على عافيتي. و كانت [الدار] تامة المرافق، فلنا غرفة تحتانية و للنواب فوقانية فيها الكهرباء ولولة الماء و حمام الدوش، و في غرفتنا بانكات لتبريد الهواء، و بقينا بها ثلاث عشرة ليلة مريضا، آجرها النواب بألف ريال سعودي تقريبا.

و كان نزولنا في المدينة في بستان أسعد أمر اللّه في ليلة الأربعاء التي هي في التقاويم الإيرانية آخر ذي القعدة و في التقويم السعودي غرة ذي الحجة، و قد شهد جمع من الحجاج و غيرهم برؤية الهلال، و غلب الظن بعدم كذبهم و عدم الخطأ في بصرهم من جهة الظن بأنه كان ممكن الرؤية في تلك الليلة بحسب الدرجة التي رأيناه فيها في ليلة الخميس في البستان المذكور بعد ما صليت جماعة المغرب و نوافلها ثم العشاء و مضى قرب ساعة

من الليل، فأروني و أنا جالس في وسط الدار للتعقيب الهلال في محله المرتفع فوق الحائط ثم نقلوا أنه غرب قرب ساعة و نصف من الليل، و من هنا اطمأنت النفس بأن ليلة الأربعاء كانت أول ذي الحجة و إن لم تثبت الرؤية شرعا لعدم بلوغ الشهود إلى حد الشياع و الاستفاضة، فوافقنا السعوديين و عرّفنا يوم الخميس و عيّدنا يوم الجمعة، فرمى الحاج على أكبر المذكور جمرة العقبة نيابة عني و عن العلوية و اشترى الهدى لنا و ذبحه عنّا، و حلق رأسي بالموسى الذي استعاره من بعض الحجاج في ليلة السبت، و كذا رمى الجمرات في يومها و يوم الأحد.

و خرجنا في عصر هذا اليوم من منى إلى مكة لطواف الزيارة و طواف النساء، و حملوني ليلة الاثنين لطواف الزيارة و صلاة الطواف ثم السعي ثم طواف النساء و صلاة الطواف حتى فرغنا من المناسك.

و بقينا بمكة يوم السبت الثامن عشر، و هو يوم الغدير، و قد زارني صبيحته الفاضل الصالح محب أهل البيت و مداحهم الملقب بنوائي مؤلف «گلچين نوائي» نزيل الحائر الشريف عدة سنوات، و بعده دخل علينا مطوفنا محمد على الغنام و قرأ الدعاء «الحمد للّه الذي جعلنا من المتمسكين بولاية مولانا» الخ، اشارة إلى أنه من الشيعة، و ذكر أن الراجح رواحكم في عصر هذا اليوم إلى جدة و بعد يوم أو يومين يحصل لكم الطيارة العراقية. فقبلنا منه و ودعناه.

و خرجنا ليلة الأحد (19) إلى جدة و نزلنا فندق بين الحرمين، و صعدونا بالمصعدة إلى الطبقة السابعة المشتملة على جميع المرافق من الغرف و الحمام و المراحيض كلها على الوضع الحديث.

و في ليلة الاثنين (20) عيّن لنا مكان في الطيارة ليوم الثلاثاء (21)، فكنّا في ذلك الفندق ليلتين بينهما يوم واحد أجرة كل ليلة خمسة و سبعون ريالا سعوديا.

و خرجنا صبيحة يوم الثلاثاء إلى مطار الشركة العراقية، فتعطلنا هناك عدة ساعات حتى جاءت الجوازات من المركز و لم يكن جوازنا بينها، فتعطلت مع العلوية في ظل الطيارة إلى قرب الظهر حال الخوف و الاضطراب، حتى وجدوا جوازنا في المركز فأتونا

بالجواز و ركبونا. و هذا من فضل اللّه تعالى، لأنه لو لم يوجد الجواز نبقى هناك في حر الشمس و نموت قطعا.

و بعد ركوبنا حمدنا اللّه تعالى، و تحركت الطيارة ذات أربع مقرات، و وصلنا مطار بغداد في الساعة الثامنة و لم يطلع على حالنا أحد إلاّ اللّه، و من فضله أنه ألقى في روع السيد مهدي المدرسي أن يحضر المطار في ذلك الوقت، فرآنا عند النزول من الطيارة و صاح بنا، فلمّا رأيناه شكرنا اللّه تعالى على هذا الفضل، فخابر هو للحاج عبد الزهراء، فحضر مع سيارته فورا و أخذنا إلى داره فنزلنا بها و استرحنا، و هيأ الشاي و الحمام فغسلنا و طهّرنا ثوبنا و صلّينا.

و قرب الغروب شغل [الحاج عبد الزهراء] السيارة و تشرفنا للزيارة، و لما فرغنا من الزيارة رجعنا في سيارته إلى المنزل فتعشينا و نمنا، و بعد سبع ساعات من الليل شغل السيارة، فركبنا مع السيد مهدي [و توجّهنا إلى النجف الأشرف] من طريق الحلة و صلينا الفجر في مسجد الكوفة، ثم دخلنا الصحن [العلوى] الشريف من باب الطوسي صبيحة الأربعاء 22 ذي الحجة سنة 1377، و ذهب السيد مهدي بالسيارة إلى المنزل و أخبرهم و رجع إلى باب القبلة عند خروجنا من الحرم الشريف، فركبنا و وصلنا إلى الدار قبل طلوع الشمس. و الحمد للّه على هذه النعمة.

و في يوم السادس و العشرين من ذي الحجة 1377 صارت حادثة رابع عشر تموز.

و في السابع و العشرين من ذي الحجة 1379 خرجنا من النجف لزيارة المشهد الرضوي. و الحمد للّه الذي تمم لنا زيارة الأربعة عشر [المعصومين] جميعا صلوات اللّه عليهم أجمعين.

رحلة إلى مشهد

قد خرجنا من النجف الأشرف بقصد زيارة سلطان خراسان صبيحة يوم السبت الرابع و العشرين من ربيع المولود عام 1382.

وردنا الكاظمية قرب الظهر و نزلنا دار الحاج على محمد الاعتماد، تغدينا و استرحنا في سردابه إلى قرب الغروب، فعدنا للزيارة.

و بعد صلاة العشاء أتانا الميرزا علي [بن] الميرزا مهدي العسكري، و بتنا في داره في مدينة الهادي ليلة الأحد.

و شيّعونا إلى المطار في بغداد صبيحة ذلك اليوم، فوردنا إلى [مطار] مهرآباد طهران بعد ساعة و نصفها، في استقبال جليل من العلماء و غيرهم و احترامات، سيما من آية اللّه الحاج ميرزا خليل الكمرئي، و معهم السيد مهدي المدرسي الذي رجع من المشهد قبل يوم الخميس المذكور و كان معنا إلى أن ذهب إلى يزد.

فأخذني السيد جلال آل أحمد في سيارته إلى دار المرحوم آية اللّه الطالقاني، و بقيت هناك ليلة الاثنين و الثلاثاء و الأربعاء.

و في [يوم] الأحد ذهبنا مع المدرسي إلى منزل الحاج أصغر آغا لعقد كريمته، و كنت طرف القبول و العلامة الشيخ عبد العلي طرف الإيجاب.

و في [يوم] الاثنين ذهبنا مع تقي زاده لزيارة الخوانساري، و في الثلاثاء لزيارة الجهلستوني و الآملي، و في الخميس لزيارة الآقا رفيع و الحاج قائم مقام الرشتي.

و لما وردت العلوية مع المنزوي عصر يوم الثلاثاء 27 [ربيع الأول] و نزلت في دارها ذهبت إليها.

و تغدينا يوم الأربعاء في دار المحسني، و في يوم الخميس في دار المنزوي.

و جاءت برقية الدعوة من أصفهان من قبل السيد محمد على الروضاتي و الحاج السيد ضياء الدين العلامة، و أردت إجابتهما لزيارة الأحياء و الأموات من علمائها.

و كنت في يوم الجمعة آخر ربيع الأول مدعوا في دار السيد الحاج سيف الأشراف مع جمع كثير، و بعد صرف الغداء ذهبت إلى دار الميرزا محمد المحسني القريبة من دار السيف، و نمت هناك إلى العصر، فذكر الحاج آقا جواد المحسني أن سيارتي حاضرة أوداكم إلى أصفهان، فركبنا مع الحاجية العلوية و السيد مهدي المدرسي في السيارة، و في الساعة الخامسة من الليل وصلنا إلى دار أخيه الحاج مصطفى المحسني في آخر محلة أحمدآباد، و بعد صرف العشاء بتنا تلك الليلة، و هي السبت غرة ربيع الثاني.

و في صبيحتها اطلع جمع من الأعلام و على رأسهم السيد الروضاتي و السيد العلامة

صاحبي الدعوة البرقية، فأجمعوا على أن يكون جلوسنا يوم السبت عصرا و يوم الأحد صبحا و عصرا و يوم الاثنين إلى ما بعد الغداء المفصل في دار السيد محمد على الروضاتي.

و في عصر يوم الاثنين ذهبنا إلى «تخت فولاد» لزيارة التكايا و قبور العلماء.

و في يوم الثلاثاء أقام العلامة مجلسا مبسوطا مجلّلا مع جميع التشريفات المرسومة، و دعا جميع الطبقات للتوديع و صرف الغداء و عنوان (البازديد)(1)، فأجابوا دعوته إلاّ القليل.

و في عصر الثلاثاء تشرفنا بزيارة القبور و البقاع التي في نفس البلد، مثل المجلسيين و حجة الإسلام الشفتي و العلامة الكلباسي. وردنا مسجد الجامع لزيارة المجلسيين و كان وقت المغرب، فصلّينا المغرب فقط جماعة بالتماسهم، و صلّينا العشاء في دار السيد العلامة.

و بتنا ليلة الأربعاء الخامس عنده، و في غداتها أحضر جمع للغداء، و تغديت قبلهم بعد الصلاة و نمت قليلا، و قمت لشرب الشاي و تجديد الوضوء.

و خرجنا من دار العلامة قبل الغروب بأربع ساعات، و ركبنا السيارة التي جاء بها السيد العلامة مع جمع منهم المعلم الحبيب آبادي و الروضاتي. وصلنا إلى المطار الذي اشترى بليطها السيد العلامة، و جلسنا هناك نصف ساعة، و لحقنا جمع آخر و بعض من لم نوفق لملاقاتهم تلك الأيام، منهم الفاضل جلال [الدين] الهمائي و أهداني «التفهيم» لأبي ريحان الذي صححه و علق عليه.

و تحركت الطيارة لساعتين قبل الغروب، و نزلنا بعد ساعة في طهران، و لحقنا المستقبلون و منهم السيد محمود سيف زاده الأفجهي، و ركبنا سيارته الشخصية و نزلنا دار المنزوي، و بتنا ليلة الخميس السادس هناك.

و أما السيد مهدي و الحجية علوية ركبا السيارة و عبرا من قم و زارا و تعطلا فوصلا إلى طهران قرب نصف الليل و باتا في دار المحسني، و في صبيحة الخميس وردا إلى دار المنزوي.


1) . فارسي بمعنى رد الزيارة.

و في عصر الخميس (6) ذهبنا مع السيد مهدي إلى دار الآقا حسين النواب لعقد كريمته، و كان ممن حضر القائم مقام الرشتي الذي زارنا يوم الثاني من الورود في دار المرحوم الطالقاني و زرناه في صبيحة الخميس هذا.

و صادف أن جاء السيد ابن المرحوم الحاج حشمت و قرأ التعزية على عادته، فاغتنم السيد مهدي الفرصة في ذلك المجلس و تكلم معه في توصية لإدارة سازمان أمنيت(1)في إسراعهم للويزا(2)للسيد الوثوق صهر السيد مهدي على أخته.

و عند ذلك دخل المجلس آية اللّه البهبهاني و ذكر أنه أخذ آدرس منزل المنزوي(3)لزيارتنا، و قبلت عذره. فكان هو طرف الإيجاب و أنا طرف القبول.

و بعد الفراغ ذهبنا مع السيد مهدي لزيارة [السيد] عبد العظيم [الحسني] و صلينا المغرب و العشاء في مشهده، و ركبنا إلى مستشفى الفيروزآبادي الذي وعدنا زيارته في العصر لكنه لم نقدر، و صادف ورودنا للمستشفى بعد خروجه عنها إلى فيروزآباد بعشر دقائق، فرجعنا إلى دار المرحوم الطالقاني و بتنا هناك.

و ذهب المدرسي إلى يزد صبح يوم الجمعة السابع من ربيع الثاني، و تغدينا فيه في دار مريم، و كنا يوم السبت و الأحد و الاثنين في دار المنزوي، و ذهبنا ليلة الثلاثاء (11 (إلى دار المرحوم الطالقاني ليلة تعزيته مع العلوية و السيد أحمد الديباجي، و بتنا هناك.

و في صبيحة الثلاثاء ركبنا جميعا مع العلوية عيال الطالقاني و سبطه آقا مهدي سيارة بعثها الحاج السيد أحمد اللاجوردي، و سرنا إلى مشهد المعصومة بقم، و نزلنا هناك في دار الشيخ حسن دانائي ابن الشيخ روح اللّه القزويني و صهر الطالقاني قبل الظهر بساعتين، و صلينا الظهر في حرمها الشريف.

و بتنا هناك ليلة الأربعاء و الخميس و الجمعة (14)، و زارنا جمع كثير من العلماء و الطلاب، و اعتذرنا منهم جميعا ضيق الوقت و العجز عن الحركة المانعة عن التشرف بخدمتهم.


1) . دائرة الأمن (المخابرات).

2) . تأشيرة الخروج.

3) . عنوان البيت.

و خرجنا من قم صبيحة يوم الجمعة، و نزلنا ساعتين قبل الظهر إلى دار المرحوم الطالقاني، و ذهبنا عصرا إلى مجلس الجشن 17 لعقد كريمة الحاج حسن آقا المحسني.

و بتنا ليلة السبت و الأحد و الاثنين في دار المنزوي، و زارنا فيها في ليلة الاثنين(1)ربيع الثاني آية اللّه الكمرئي و العلامة الحاج الشيخ عباس المشكوري.

و في يوم الاثنين عزمنا السيد محمد المشكاة مع جمع من أجزاء دانشگاه طهران(2)، منهم: فروزانفر رئيس دانشكده معقول و منقول(3)، سردار فاخر رئيس سابق مجلس شوراى ملي(4)، سرلشكر ضرغامي، آقاى بهادرى، سيف اللّه خان نواب، دكتر متين دفتري، دكتر رضوي شيرازي، دكتر فرهاد رئيس دانشگاه، دكتر فرشاد رئيس دانشكده علوم، دكتر شيخ معاون دكتر فرشاد، آقاى محمود و الانجاد.

و في ليلة الثلاثاء (18) بتنا في بيت الطالقاني، و في يومه زارنا الحاج ميرزا أبو الفضل النجم آبادي.

و في يوم الأربعاء (19) عزمنا في سلطان آباد عند الحاج محمد حسن، و ذهبنا عصرا مع الديباجي إلى دار الشيخ عباس مشكور.

الجمعة الحادي و العشرون تشرف الحاج الشيخ حسين إلى طهران مع جميع عيالاته.

و في يوم الاثنين (24) ذهبنا لعيادة صدر الأشراف، و زيارة الإمام زاده صالح بن موسى بن جعفر.

و ليلة الثلاثاء (25) بتنا في دار الطالقاني لتعزيته مع الحاج الشيخ حسين و الديباجي، و في يومه ذهب هو مع الديباجي إلى أهواز.

و في يوم الخميس (27) زارنا الشيخ محمد باقر الكمرئي، و تغدى عند المنزوي. و تم فيه امتحانات محمد تقي.


1) . احتفال عقد قران.

2) . جامعة طهران.

3) . كلية المعقول و المنقول (الإلهيات).

4) . مجلس الأمة.

و يوم الجمعة (28) ذهبنا مع العلوية و محمد تقي إلى عبد العظيم، و زارنا الشيخ حسن المصطفوي و المحدث [الأرموي.]

يوم السبت (29) ذهبنا مع العيالات إلى دار السيد كاظم العلاقة بند.

و يوم الأحد ذهبت العلوية إلى دار السيد محمد من غير سابقة، لكن لم تكن أهله حاضرة. و كتبت التقريظ للمحدث.

و يوم الاثنين غرة جمادى الأولى عزمنا الحاج السيد محمد.

معرفى نسخه

نسخه اى كهن از نهج البلاغه

نسخه اى كهن از نهج البلاغه

كتابخانه آيت اللّه العظمى گلپايگانى - ره - يكى از مراكز عظيم علمى، فرهنگى و مذهبى شهر مقدس قم است كه از نظر كمى و كيفى و تنوع و جامعيت علوم و فنون كم نظير بوده و تاكنون فهرست بيش از 10350 نسخه خطى اين گنجينه، آماده چاپ شده است. حدود هفتصد نسخه از اين كتاب ها به خط مؤلف آنهاست كه برخى منحصربه فردند. در اينجا از ميان نسخه هاى آن كتابخانه نسخه اى نفيس از نهج البلاغه معرفى مى گردد.

كتاب نهج البلاغه شامل 242 خطبه، 78 نامه و 480 يا 489 سخن كوتاه (كلمات قصار) حضرت اميرالمؤمنين على - عليه السلام - است كه سيد رضى(1)آنها را جمع آورى نموده است.


1) . ابو الحسن محمد بن حسين ملقب به شريف رضى و معروف به سيد رضى، جد پنجمش امام هفتم موسى بن جعفر - عليه السلام - است. وى به سال 359 متولد و در ششم محرم سال 406 درگذشت. از كودكى به تحصيل دانش پرداخت و به جديّت و هوش سرشار در فهم دانش و شعر و ادب بر ديگران پيشى گرفت. در زمينه علوم قرآن كتاب «حقائق التأويل» را نوشت. در بررسى و تشريح سخنان پيامبر اسلام - صلى اللّه عليه و آله و سلم - «المجازات النبوية» را تأليف نمود كه شامل 361 حديث از احاديث رسول گرامى اسلام است. از ميان سخنان اميرالمؤمنين - عليه السلام - آنچه را كه داراى جنبه هاى جالب لفظى و معنوى بود و از حيث بلاغت مقام والاترى داشت، برگزيد و بر سه محور خطبه ها، نامه ها و كلمات قصار

درباره كتاب باعظمت نهج البلاغه و سخنان گهربار اميرالمؤمنين على - عليه السلام - دانشمندان شيعى و سنى سخنان بسيار گفته اند و فهرست نگاران در معرفى نسخه ها، شرح ها و ترجمه هاى نهج البلاغه و نيز در معرفى شرح و ترجمه خطب و كتب و كلمات قصار تأليفات فراوانى نموده اند. مترجمين و شارحان اين كتاب را به زبان هاى مختلف ترجمه نموده و در ابعاد گوناگون فلسفى، كلامى، ادبى، تاريخى و مذهبى و... شرح نموده اند.

نهج البلاغه از همان قرون اوليه كه به دست انديشمندان و اهل قلم رسيد، مورد بحث و توجه محافل علمى قرار گرفت. سيد رضى خود تعليقاتى بر نهج البلاغه دارد و در واقع نخستين شارح نهج البلاغه هموست.(1)

علامه سيد على بن ناصر معاصر سيد رضى كتاب اعلام نهج البلاغه را نوشته كه اقدم شروح است.(2)

سيد مرتضى برادر بزرگ سيد رضى، خطبه شقشقيه را شرح كرده است. ابو الحسن على بن ابو القاسم زيد بيهقى «معارج نهج البلاغه» نوشت كه آن را در سيزده جمادى الاول سال 552 به انجام رسانيد.(3)

قطب الدين راوندى، ابن ميثم بحرانى و ابن ابى الحديد معتزلى از شارحين بنام


1) . الذريعه، ج 14، ص 146

2) . همان، ج 2، ص 240

3) . ديباچه فرمان مالك اشتر، ص 7

نهج البلاغه هستند. نام برخى از شارحان ديرينه را محقق نستوه محمد تقى دانش پژوه در ديباچه فرمان مالك اشتر آورده است.

شيخ آقابزرگ در «الذريعه» (جلد 14، ص 111-161) در عنوان «شرح»، شروح متعددى از نهج البلاغه را معرفى كرده و علاوه بر آن شروحى را كه عنوان مستقلى داشته در ذيل عنوان خاص خود ذكر كرده است.(1)

سيد عبد العزيز طباطبائى نيز در مجله تراثنا بعضى از شروح نهج البلاغه و شارحين آن را معرفى نموده است.

برشمردن نام تمامى بزرگان علم و ادب و مراكز پژوهشى كه به زبان هاى مختلف نهج البلاغه را ترجمه و شرح كرده و يا پيرامون نهج البلاغه سخن گفته اند، از قدرت ما خارج است.

افزون بر شروح و ترجمه كامل نهج البلاغه، برخى از دانشمندان به شرح برخى خطب و نامه ها اكتفا نموده اند؛ براى نمونه عهدنامه مالك اشتر (همان فرمانى كه امام - عليه السلام - هنگام فرمانروائى مصر بدو سپرد و از برجسته ترين اسناد شيعى است كه در آن از سياست و كشوردارى سخن رفته است) بارها ترجمه شده است. بعضى از دانشمندان نيز آن را براى سلاطين و ملوك ترجمه نموده اند؛ مانند: تحفه سليمانيه از سيد ماجد بن محمد بحرانى (متوفى 1097 كه آن را به نام شاه سليمان صفوى نوشت). و نيز ابو الحسن شريف عاملى اصفهانى (متوفى 1138) نصايح الملوك و آداب السلوك را ساخته است. مرحوم دانش پژوه 31 ترجمه و شرح از اين عهدنامه را كه بيشتر آنها براى فرمانروايان صفويه و قاجاريه به نگارش درآمده است، در ديباچه كتاب فرمان مالك اشتر برشمرده است.(2)

چه نيكو گفته است شاعر:

كلام على كلام على *** و ما قاله المرتضى مرتضى

در اينجا به معرفى نسخه اى نفيس از نهج البلاغه كه در قرن ششم تحرير شده مى پردازيم.

نسخه مورد بحث به شماره 35/65، در اواخر قرن ششم در زمان حيات كمال الدين


1) . الذريعه، ج 4، ص 144-146؛ ج 6، ص 228؛ ج 7، ص 187-193 و...

2) . فرمان مالك اشتر، ص 38

حيدر بن محمد زيد الحسنى كه از تلامذه ابن شهرآشوب (متوفى 588) بوده كتابت و در سال 614 تا 615 تصحيح و مقابله شده است. و در بسيارى از صفحات آن جمله «بلغ السماع المولى كمال الدين نقيب - اسبغ اللّه ظله» نوشته شده و در اوايل نسخه بعد از آن جمله عبارت «فى شوال اربع عشر ستمائة» و در اواخر نسخه «فى جمادى الآخر خمس عشر ستمائة» نوشته شده است. اين نسخه از جهات گوناگون از اهميت و امتياز خاصى برخوردار است.

در صفحه اول نسخه، مصحح نسخه، نام كتاب و نام شريف رضى و نسب وى را نوشته و پس از آن سلسله روايت خود را به مؤلف بدين ترتيب نقل نموده است:

«كتاب نهج البلاغة و هو المختار من كلام مولانا أمير المؤمنين على بن ابى طالب فى جميع الانواع جمع الشريف الرضى ذى الحسبين ابى الحسن محمد بن الطاهر الاوحد ذى المناقب ابى احمد الحسين بن موسى بن محمد بن موسى بن ابراهيم بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام و اجمعين

رواية شيخ الحافظ ابو على بن ابى جعفر الطوسى رحمة اللّه عليه.(1)

ابن حجر عسقلانى دانشمند نامى اهل تسنن از وى بدين گونه ياد مى كند: (الحسن) بن محمد بن الحسن بن على الطوسى ابو على بن ابى جعفر سمع من والده و ابى الطيب الطبرى و الخلال التنوخى ثم صار فقيه الشيعة و امامهم بمشهد على رضى اللّه عنه سمع منه ابو الفضل بن عطاف وهبة اللّه السقطى و محمد بن محمد النسفى و هو فى نفسه صدوق مات فى حدود خمسمائة و كان متدينا كافا عن السب (لسان الميزان، ج 2، ص 250، شماره 1046).

براى توضيح بيشتر به مقدمه «تفسير تبيان» صفحه 50-55 مراجعه شود.


1) . شيخ الطائفه يك پسر به نام جدش (حسن) داشته كه معروف به شيخ ابو على طوسى است و او را در علم و عمل همتاى پدر عالى قدرش دانسته اند. مكتب شيخ و مرجعيت وى و حوزه درسش همگى ارثى بود كه بالاستحقاق به فرزند برومندش شيخ ابو على حسن بن محمد بن حسن طوسى رسيد. شيخ ابو على در سال 455 يعنى پنج سال پيش از رحلت پدر از وى به دريافت اجازه نائل آمد. ظواهر امر نشان مى دهد كه وى همه جا در بغداد و نجف ملازمت پدر بزرگوارش را داشته و علوم مختلف را از محضر وى استفاده كرده است. ابو على تأليفاتى دارد ازجمله «شرح النهاية فى الفقه» كه به نام «المرشد إلى سبيل التعبد» ناميده است (الذريعه، ج 2، ص 305 شماره 3107). مسلم است كه وى دانشمندى برازنده و با شخصيت بوده، علماى شيعه او را به علم و فضل و فقه و حديث و اوصاف برجسته و خصال عاليه نفسانى ستوده اند. او تا سال 515 در قيد حيات بوده است (يادنامه شيخ طوسى؛ ص 205).

رواية شيخ المفيد ابو الوفاء عبد الجبار المقرى الرازى رحمة اللّه عليه.(1)

رواية السيد ابى الرضا فضل اللّه بن على بن عبيد اللّه الحسنى الراوندى رحمة اللّه عليه.(2)

رواية رشيد الدين ابى جعفر محمد بن على بن شهرآشوب السروى رحمة اللّه عليه.(3)

رواية النقيب الطاهر كمال الدين حيدر بن محمّد بن زيد الحسينى ادام اللّه ايامه...(4)الخ.

شايان ذكر است كه مصحح نسخه، نسخه را نزد كمال الدين حيدر از شوال سال 614 تا جمادى الثانى 615 تصحيح نموده، كه موارد متعددى از حواشى نسخه دستخط كمال الدين مبنى بر تأييد مقابله و سماع موجود است.

اين نسخه بخش خطبه ها و نامه ها و كلمات را تا كلمه 477 در بردارد و از آخر يك برگ افتادگى دارد. و به اين حديث ختم مى شود:

«و قال عليه السلام أشد الذنوب ما استخف به صاحبه.»

اين نسخه به خط نسخ زيبا به دست كاتبى ناشناخته در قرن ششم هجرى تحرير شده


1) . «الشيخ المفيد ابو الوفاء عبد الجبار بن عبد اللّه بن على المقرى النيسابورى ثم الرازى فقيه، ثقة من كبار تلامذة الشيخ ابي جعفر محمد بن الحسن الطوسى و سلار بن عبد العزيز و ابن البراج كان فقيه الاصحاب فى الرى، و المتعلمون قاطبة من السادات و علماء تلمذوا عليه و له تأليفات فى الفقه بالعربية و الفارسية الخ...» (اعيان الشيعه، ج 7، ص 433).

2) . «السيد ابو الرضا ضياء الدين فضل اللّه بن على بن عبيد اللّه الحسنى الراوندى من اهل كاشان و راوند من قراها توفى بكاشان فى حدود سنة 570 كان فاضلا جليلا رئيسا اديبا شاعرا مصنفا له ديوان شعر الخ...» (اعيان الشيعة، ج 8، ص 408-410 و رياض العلماء، ج 5، ص 458).

3) . «رشيد الدين ابو عبد اللّه محمد بن على بن شهرآشوب بن ابى نصر بن ابى الجيش السروى المازندرانى توفى فى شعبان سنة 588. قال الصفدى فى الوافى بالوفيات: رشيد الدين الشيعى أحد شيوخ الشيعة حفظ القرآن و له ثمان سنين و بلغ النهاية فى اصول الشيعة كان يرحل إليه من البلاد ثم تقدم فى علم القرآن و الغريب و النحو وعظ على المنبر ايام المقتفى ببغداد فاعجبه و خلع عليه و اثنى عليه كثيرا و ذكره ابن ابى طى فى تاريخه و اثنى عليه ثناء بليغا و كذلك الفيروزآبادى فى البلغة و السيوطى فى طبقات النحاة الخ...» (اعيان الشيعة، ج 10، ص 17).

4) . «السيد مرتضى كمال الدين ابو الفتوح حيدر بن محمد بن زيد بن محمد بن عبد اللّه الحسينى نقيب الموصل عالم فاضل يروى عن ابن شهرآشوب» (اعيان الشيعة، ج 6، ص 275 و 276؛ امل الآمل، ج 2، ص 108، شماره 303 و رياض العلماء، ج 2، ص 231-233).

و پس از آن نزد كمال الدين حيدر در سال هاى 614-615 تصحيح و اختلاف نسخه ها در حاشيه مرقوم گشته است. جلد نسخه ميشين ترياكى با مقوا و در اندرون جلد ميشين قهوه اى رنگ با ترنج ضربى در 258 برگ هر صفحه در 15 سطر در اندازه 13 در 16 سانتى متر تحرير شده است.

نسخه ديگرى نيز از نهج البلاغه كه در قرن هفتم تحرير شده، در دست است(1)كه در صفحه اول آن سند روايت نهج البلاغه بدين ترتيب درج شده است:

«كتاب نهج البلاغه، جمع السيد الشريف ذى الحسبين ابى الحسن محمد بن الطاهر ابى احمد الحسين بن موسى الموسوى رحمة اللّه عليه.

رواية السيد المنتهى بن ابى زيد كيايكى الحسينى الجرجانى، عن ابيه المذكور، عن المؤلف.

رواية الشيخ الامام رشيد الدين ابى جعفر محمد بن على بن شهرآشوب السروى عنه.

رواية السيد كمال الدين ابى الفتوح حيدر بن محمد بن زيد بن محمد بن محمد بن عبيد اللّه الحسينى عنه.

رواية الشيخ مجد الدين ابى الفضل عبد اللّه بن محمود بن مودود بن محمود بن بلدجى الحنفى عنه.

رواية سعيد [كذا] محمد بن مسعود و اولاده عنه.»(2)

همچنين تاريخ كتابت قديمى ترين نسخه نهج البلاغه در كتابخانه مركزى آستان قدس رضوى - سلام الله عليه - سال 544 و كاتب آل محمد بن محمد بن احمد النقيب است.


1) . اين نسخه در كتابخانه مجلس شوراى اسلامى به شماره 1235 موجود است. ر. ك: فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه مجلس شوراى اسلامى، ج 4، ص 20

2) . تراثنا، ش 5 (1406 ق)، ص 88، مقاله المبتقى من المخطوطات، مقاله استاد سيد العزيز طباطبائى (ره).