ناسخ التواریخ تاریخ خلفا جلد 3

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

ناسخ التّواريخ جزء سوم از تاریخ خلُفاءِ

مورّخ شهیر میرزا محمّد تقی لسان الملک سپهرطالب ثراه

بتصحیح و حواشی دانشمند محترم آقای محمد باقر بهبودی

مشخصات نشر : قم: مطبوعات دینی، ۱۳۵۲ -

(شهریور ماه ۱۳۵۲ شمسی)

خیراندیش دیجیتالی: انجمن مددکاری امام زمان (عج) اصفهان

ویراستار کتاب: خانم زهرا سوسنی

اشاره

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرحیم

[دنبالۀ ]

[ تاریخ دوران عمر بن الخطاب ]

ذكر حال عبدة بن الطيب که با نعمان بن مقرن سفر نهاوند کرد در سال بیست و یکم هجری

چنان درست آمد که شرح حال عبدة بن الطيب را که از شعرای مخضرمین (1)است رقم کنیم چه او با نعمان بن مقرّن بجنگ عجم مامور شد و سفر نهاوند کرد و این اشعار اندر آن حربگاه انشاد کرد.

هل حبل خولة بعد الهجر موصول *** أم أنت عنها بعيد الدَّار مشغول

حلّت خويلة في دار مجاورة *** أهل المدينة فيها الدّيك والفيل

يقارعون رؤس العجم ضاحية *** منهم فوارس لاعزل و لاميل

طيّب لقب پدر اوست و نام طيّب يزيد بن عمرو است از قبیله بنی تمیم و عبده از فحول شعر است و او را شرافت نهادی و مروّت طبعی بود که هرگز بهجو


1) مخضرم - بضم میم و فتح خاء و سکون ضاد معجمه - کسی را گویند که دوران جاهلیت و اسلام هر دو را درک کرده باشد ، یعنی نیمی از عمر خود را در جاهلیت و نیمی دیگر را در اسلام بسر آورده باشد

کس زبان نیالود و این شعر که او گوید بر این معنی گواهی دهد.

و أحرى من رأيت بظهر غيب *** على عيب الرِّجال أخو العيوب

و او را در هر گونه شعر قدرتی بکمال بوده خاصه در مراثی نیکوتر شعر گفتی مردم عرب این شعر او را بهترین اشعار مراثی دانند.

و ما كان قيس هلكه هلك واحد *** ولكنه بنيان قوم تهدَّما

گويند يك روز عبد الملك بن مروان باندمای خویش گفت از منادل (1)کدام اشرف است یکی گفت مناديل مصر چه نيك سفيد و شفاف است و آن دیگر گفت مناديل يمن که بشکوفه بهار ماند عبد الملك گفت مناديل عبدة بن الطيّب آن جا که گوید.

لما نزلنا ضربنا ظلّ أخبية *** وفار للقوم باللّحم المراجيل

وردٌ و أشقر ما يؤتيه طابخه *** ما غيّر الغلى منه فهو ما كول

و ثمَّ قمنا إلى جرد مسوَّمة *** أعرافهنَّ لايدينا مناديلٌ

و بدین قصیده پسران خود را موعظت می کند و وصیّت می نماید.

أبنیَّ إنی قد كبرت ورابنی *** بصرى و فیَّ لمنظر مستمتع

فلئن هلكت لقد بنيت مساعياً *** تبقى لكم منها مآثر اربع

ذكر إذا ذكر الكرام يزينكم *** و وراثة الحسب المقدَّم تنفع

و مقام ایّام لهن فضيلة *** عند الحفيظة و المجامع تجمع

و لهى من الكسب الّذی يغنيكم *** يوماً إذا حقر النفوس المطمع

اوصيكم بتقى الاله فانّه *** يعطى الرَّغائب من يشاء و يمنع

و ببرِّ و الدكم و طاعة امره *** إنَّ الابرَّ من البنين الاطوع

إنَّ الكبير إذا عصاه اهله *** ضاقت يداه بامره ما يصنع

وضعوا الضّغائن لا يكن من شأنكم *** إنَّ الضّغائن للقرابة توضع

يرجى القاربه ليبعث بينكم *** حرباً كما بعث العروف الاخدع


1) منادل و مناديل - جمع منديل يعنی حولۀ دستی

و إذا مضيت إلى سبيلی فابعثوا *** رجلاً له قلب حديد اصمع

انَّ الحوادث تختر من و إنّما *** عمر الفتى في أهله مستودع

يسعى و يجمع جاهداً مستهتراً *** جدّاً و ليس بآكل ما يجمع

انَّ الذين ترونهم إخوانكم *** يشفی غليل صدورهم أن تصرعوا

از این جا بر سر داستان رویم و قصه فتح نهاوند بپای بریم : چون لشکر عجم پراکنده گشت و نهاوند گشوده شد و مسلمانان کشتگان خویش را در موضع قبور الشهدا بخاک سپردند این وقت یک تن از مردم نهاوند بنزديك سايب آمد و گفت ای سایب نه آن است که پادشاه عرب تو را بر غنایم امیر فرموده؟ گفت چنین است گفت اگر مرا و أهل و عشیرت مرا امان دهی تو را بر گنج بحیر جان خبر دهم سایب گفت من چه دانم این گنج که تو گوئی چند است و چیست که در ازای آن تو جماعتی را از من امان خواهی.

مرد نهاوندی گفت بحير جان وزیر یزدجرد شهریار بود و زنی داشت که جمالش با خورشید پنجه می زد یزدجرد این بدانست و بر این زن بشیفت و در پرده با او راه کرد و گاه گاه از وصال او کام گرفت ازین سوی بحیرجان را بر آن حال وقوف افتاد و دیدار آن زن را دست باز داشت و دیگر با او هم بستر نگشت.

چون روزی چند بر این گونه بگذشت آن زن قصّه بیزدجرد برد و باز نمود که شوهر من ترك من گفت یزدجرد یک روز مجلس را از بیگانه بپرداخت و با بحیر جان گفت شنیده ام که چشمۀ آبی خوش گوار داری و از آن هیچ نمی نوشی گفت چنین است که پادشاه گوید مرا چشمۀ خوش گوار بود یک روز در کنار آن پی شیر (1)دیدم بترسیدم و دیگر گرد آن نگردیدم.

یزدجرد دانست که آن راز از پرده بیرون افتاده بفرمود تا بحیرجان آن


1) یعنی رد پای شیر دیدم

زن را طلاق گفت و بسرای پادشاه فرستاد ، و یزدجرد زنی دیگر بدو داد و مالی فراوان او را عطا کرد و تاجی مرصع بجواهر بدو بخشید و بحیر جان آن تاج و مال فراوان را در موضعی دفینه کرده و خود در این جنگ مقتول گشته و من آن دفینه را می دانم و تو را بدان دلالت می کنم ، بشرط که مرا و اهل مرا امان دهی.

سایب او را امان داد و پوشیده از لشکر بر سر آن گنج رفت و جمله را بر گرفت و آنگاه که غنایم را بر لشکر بخش کردند خمس غنایم را سایب بر گرفته با گنج بحیرجان حمل داد و طیّ مسافت کرده بمدینه آمد و غنایم را از نظر عمر بن الخطاب بگذرانید ، عمر بمسجد آمد و آن جمله را بر مسلمانان بخش کرد.

اين وقت سايب بنزديك عمر شد و در گوش او قصّه گنج بحیر جان را بگفت عمر بفرمود تا علی علیه السلام و عثمان بن عفان و طلحه و زبیر صندوق آن اموال را خاتم برزدند و سایب را گفت این مال را هم چنان ببصره و اگر نه بکوفه باید برد و بر مسلمانان قسمت کرد و خمس آن را باز گرفت و بمن آورد تا بر اهلش بخش کنم ای سایب تو را چه افتاد که همی خواستی مرا در جهنّم جای دهی هم اکنون این مال را بر گیر و بازشو.

سایب آن مال را بکوفه آورد عمرو بن حارث آن را ببهای گران بخرید و دو چندان بفروخت پس سایب خمس آن را بیرون کرد و جمله را بر لشکر قسمت نمود و هر کرا بهرۀ خویش بداد و خمس را بنزديك عمر آورد ، هر سواری را چهار هزار درم بهره رسید.

این وقت حذیفه را آگهی دادند که از گریختگان لشکر عجم بسیار کس در همدان فراهم شده اند حذیفه قعقاع بن عمرو را بسوی همدان روان داشت مردی که او را دینار می نامیدند در همدان فرمانروا بود او بنزديك قعقاع آمد و سخن از صلح بمیان انداخت و قعقاع با او کار بصلح کرد و باز نهاوند شد ، و این وقت چون نهاوند را

مجال این همه لشکر نبود حذيفه لشکر کوفه را بشهر دینور جای داد و لشکر بصره را در نهاوند اقامت فرمود ازین روی دینور را ماه الكوفه نامیدند و نهاوند را ماه البصره گفتند و این هر دو را ماهین نام کردند چه در زبان پهلوى ملك را ماه می گویند عرب این لفظ را معرّب ساخت و شهر دینور و نهاوند را ماهین نام نهاد.

لشکر آرائی عمار یاسر بفرمان عمر بن الخطاب برای تسخير ممالك عجم در سال بیست و یکم هجری

چون عمر بن الخطاب از فتح نهاوند و پراکنده شدن لشکر عجم آسوده شد بعمار یاسر که این وقت حکومت کوفه داشت مکتوب کرد که سپاس خدای را که کافران را بدست مسلمانان هزیمت کرد و اموال مشرکین را برای مؤمنین غنیمت ساخت اکنون ای عمّار چون کتاب مرا قرائت کردی از لشکر کوفه ده هزار کس گزیده کن و بر آن جمله عروة بن زيد الخيل الطّائی را امیر فرمای و بجانب ری و دشت پی (1)فرست ، باشد که آن محال را خداوند بدست وی گشوده دارد إِنَّهُ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ.

چون این نامه بعمّار یاسر آوردند لشکریان را در مسجد جامع انجمن ساخت و كتاب عمر بن الخطاب را بر آن جماعت قرائت کرد و ده هزار مرد مبارز بر گزید و ملازم ركاب عروة بن زيد داشت و او را بجانب ری روان فرمود لاجرم عروه بسیج راه کرده کوچ بر کوچ تا بحلوان براند.

جرير بن عبد اللّه بجلی با هشت هزار مرد رزم آزمای در آن جا جای داشت


1) دشت پی نام قصبه ای است بزرگ میان ری و همدان ، و عرب بدان دستبی گوید با سین مهمله و باء موحده

عروه یک دو روز در آن جا اقامت کرد پس طریق همدان بر گرفت ، و این وقت مردی از بزرگان عجم که کفتار نام داشت با اندکی از لشکر در همدان می بود چون خبر عروه را بشنید با مردم خود طریق فرار پیش داشته باراضی قم گریخت عروه بی دافعی و مانعی بهمدان در آمد و از آن جا علف و آزوغه لشکر را حمل داده بسوی ری روان شد و خبر او در ولایت عراق پهن گشت از ملک زادگان عجم داد بن اژدها با ده هزار مرد در ساوه جای داشت لشکر خود را برداشته بری رفت مردم دشت پی نیز بری گریختند و عروه بساوه آمد.

فرخ زاد بن مهر بزرگ که حکومت ری داشت از رسیدن عروه بترسید و لشکر دیلم را بخواند بیست هزار مرد اعداد جنگ کرده حاضر ری شدند و بیست هزار نیز از ری فراهم کرد ، این خبر بعروه بردند که چهل هزار کس مرد جنگی در ری انجمن شده است عروه لشکر خویش را قوی دل داشت و از ساوه خیمه بیرون زد و سه روزه طی مسافت کرده در دو فرسنگی شهر ری فرود شد و خیمه راست کرد و لشکر گاه ساخت روز دیگر فرخ زاد با چهل هزار تن مرد مبارز از شهر بیرون شد وصف جنگ بیاراست.

و از این سوی عروه تعبیه لشكر كرد حنظلة بن زید را در میمنه باز داشت وسماك بن هلال عبسی را بمیسره گماشت و سوید بن مقرّن المزنی بجناح شد و خود در قلب جای کرد و بآواز بلند ندا در داد که هان ای مسلمانان آن کس که بهشت را خاص مجاهدان و دوزخ را جای مشرکان داند از کثرت لشکر اعدا بیم نکند دل قوی دارید و مردانه بکوشید که شما آن مردمید که قادسیه و مداین بگشادید و سپاه نهاوند را بپرا کندید و جنگ اعاجم را آزموده و دانسته اید که این جماعت افزون از یک ساعت در جنگ درنگ نکنند و چند که تیر در ترکش دارند بپایند و چون آن جمله را بگشایند هزیمت شوند.

عروه هنوز این سخن در دهن داشت که از صفوف اعاجم داد بن فریاد که مردی از مبارزان ری بود اسب برانگیخت و بمیدان آمد و مبارز طلب کرد از

سپاه عرب شبل بن معبد البجلی بیرون شد و هر دو با نیزه قصد یک دیگر کردند ، و ساعتی با هم بگشتند ، بجلی فرصتی بدست کرده هم آورد را با نیزه زخمی گران بزد و او را از اسب در انداخت و بصف عجم تاختن برد و چند کس بکشت و باز تاخته بصف خویش پیوست.

این وقت عروة بن زید از قلب سپاه به پیش روی صف آمد شاکی السلاح (1)اسبی زرده بزیر پای در آورده و نیزه بلند بدست کرده بآوازی هایل ندا در داد که ای ابطال قبیله طی لاَ عِطْرَ بَعْدَ عَرُوسٍ (2)امروز از شما خواهنده ام و شما را با خداوند سوگند می دهم که مرا رسوا مکنید دوستان را گریان و دشمنان را خندان مخواهید ، مردم طی گفتند ای أمیر ما بر متابعت و مطاوعت تو می رویم بهر چه خواهی فرمان می کن پس عروه اسب برجهاند و حمله گران افکند و مسلمانان با او موافقت کردند ، حرب بر پای ایستاد و مرگ دندان بنمود هر دو لشکر درهم افتادند و سیف و سنان بکار بردند در آن گیر و دار هفت صد کس از اعاجم عرضه دمار گشت فرخ زاد را نیروی درنگ نماند پشت با جنگ داده هزیمت شد و با سپاه خویش بشهر در گریخت و مسلمانان اسب و سلاح فراوان بغنیمت بر گرفته باز لشکر گاه شدند.

فرخ زاد بدانست که با عرب نتوانند مصاف داد ، صبحگاه کس بعروه فرستاد


1) شاكی السلاح ، یعنی غرق اسلحه ، و اسب زرده یعنی زرد رنگ

2) یعنی بعد از مرگ عروس عطر بچه کار آید ، عروس نام شوهر زنی است بنام اسماء دختر عبد اللّه از بنی عذره ، موقعی که شوهر دومش بدو سفارش کرد که شیشۀ غالیه ( عطر ) اش را همراه بردارد ، این سخن را گفت و مثل شد ، و گاهی بدین منظور مثل آورده می شود که عطر را برای هنگام عروسی می طلبند نه برای بعد عروسی ، و منظور عروة بن زيد اين بود كه اينك موقع اظهار شجاعت و دلاوری و جنگاوری است که روبروی صفوف دشمن قرار گرفته اید ، و گرنه در هنگام صلح و یا دوری دشمن هر کسی می تواند خود را شجاع و دلاور معرفی کند ، به مجمع الامثال میدانی ج2 ص 211 مراجعه کنید

و خواستار صلح شد بشرط که هر سال سی هزار دینار برسم جزیت گسیل بیت المال مسلمین سازد و هم اکنون دویست هزار دینار تسلیم دارد ، عروه بر این جمله با او کار بمصالحت کرد ، و نامه صلح بنوشت ، آنگاه صورت حال را بعمر بن الخطاب کتاب نمود و قصه فتح ری را بشرح رقم کرد.

عمر سخت شاد شد و نامه عروه را بدینگونه پاسخ كرد كه يك تن از صنادید سپاه را در ری باز گذار تا آن زر که برخویشتن ذمّت کرده اند می ستاند و خود با لشكر جانب قم و کاشان گیر ، چون خطاب عمر بعروه رسید زكاء بن مصعب را از قبیله عبد القیس با سی صد سوار از سپاه کوفه در ری اقامت فرمود و خود با لشکر طریق قم پیش داشت.

حاکم قم را که طاقت رزم او نبود چون عزم او بدانست بجانب كاشان گریخت و در آن جا نیز ساعتی بیش نتوانست زیست کرد باتفاق حاکم کاشان بجانب اصفهان روان شد و یزد جرد شهریار این وقت در اصفهان بود ایشان در رسیدند و گفتند لشکر عرب چون سیل بنیان کن همدان و ری را بزیر پی در سپردند و اينك از راه قم و کاشان بر قفای ما می آیند جهان در چشم یزد جرد سیاه شد و مردی از مرزبانان عجم را که قادوسفان نام داشت بخواند و حکومت اصفهان را بدو گذاشت و خود باصطخر فارس گریخت.

چون این خبر را بعمر بن الخطاب بردند عروه را منشور كرد كه آهنك اصفهان مکن هم چنان در قم و کاشان می باش تا آنگاه که می فرمایم و جریر بن عبد اللّه بجلی را که این وقت با هشت هزار مرد جنگی در حلوان جای داشت فرمان کرد که با لشکر خویش بسوی همدان کوچ میده و در آن جا می باش ، لاجرم عروه در کاشان اقامت کرد و جریر بهمدان شد.

فتح اصفهان بدست ابو موسی اشعری در سال بیست و یکم هجری

عمر بن الخطاب يک روز با اصحاب سخن از در مشورت کرد که مرا پسند خاطر نمی افتد که سپاه عرب را بمسافات بعیده از خود دور افکنم اما این مردم اعاجم و پادشاه ایشان یزد گرد هر روز

می آشوبند و از نو اعداد سپاه می کنند مردم همدان آن عهد که با حذیفه بستند بشکستند و اهالی ری نیز از در اطاعت و فرمان برداری نیستند اکنون رأی چیست؟ گفتند هم اکنون باید اعداد سپاه کرد و این پادشاهی بر یزدجرد تباه ساخت.

عمر گفت سخن بصواب کردید اکنون بنمائید که نخست بکجا باید تاختن؟ گفتند نخستین اصفهان بباید گشاد زیرا که اصفهان از مملکت عجم بجای سر باشد و فارس و کرمان دو دست و ری و آذربایجان بجای دو پای بود اگر دست و پای برود هنوز تن زنده باشد اما چون سر بر گیری تن نپاید ، لاجرم عمر بن الخطاب بقصد تسخیر تمامت مملکت عجم چهار لوا به بست نخستین را خاص نعيم بن المقرن برادر کهتر نعمان بن المقرّن داشت و او را بتأديب و تنبیه مردم همدان گماشت.

و چون ببلدۀ کنگور درآمد شبا هنگام دزدان بیامدند و چند سر اسب از سپاهیان بدزدیدند ازین روی آن بلده را عرب قصر اللصوص نام کرد و لوای دوم را بعمارة بن فرقد سپرد و سه دیگر را با بکیر بن عبد اللّه گذاشت و فرمان کرد که یکی از سوی راست طریق حلوان سپرد و آن دیگر از جانب چپ راه موصل گیرد و هر دو باتفاق آهنگ آذربایجان کنند ، ولوای چهارم را بعبد اللّه پسر عبد اللّه بن أبیّ داد و او را سفر اصفهان فرمود و فرمان کرد که در بصره شود و با ابو موسی اشعری بجانب اصفهان کوچ دهد ، و با ابو موسی مکتوب کرد که ساختگی فتح اصفهان کن.

چون مكتوب عمر بابو موسی رسید عمر بن سراقه را به نیابت خویش در

بصره بگذاشت و خود تجهیز لشکر کرده راه برداشت و با ده هزار مرد جنگی طی مسافت کرده بنهاوند آمد و از آن جا سپاه را تعبیه کرد عبد اللّه بن الورقاء الاسدى را بمیمنه گماشت و میسره را با عصمة بن عبد اللّه بن عبيده نامزد کرد ، این وقت خبر در اصفهان پراکنده گشت که اينك لشكر عرب می آید.

فادوسفان جنگ را ساخته گشت و مردی را که شهریار نام داشت و فراوان سال خورده و جنگ دیده و مجرّب بود پذیره جنگ عرب فرمود و شهریار با سپاه گران روان گشت و در رستاق شبخ او را با عبد اللّه پسر عبد اللّه ابی که صاحب لوای عمر و سپهسالار لشکر بود تلاقی افتاد هر دو سپاه رده راست کردند و حمله در انداختند چون مرد در روی مرد تاخت و هر کس با هم آورد خویش پرداخت ، فادوسفان عبد اللّه را طلب کرد و گفت این همه آویختن و خون ریختن واجب نباشد تو را با من حرب باید کرد تا اگر بر من بچربیدی اصفهان بگشادی ، و اگر من تو را کشتم خداوند این

لشکر گشتم.

عبد اللّه گفت سخن بصدق کردی و اسب برجهاند و هر دو تن با نیزه های دراز روی در روی شدند و بگرد هم گشتند ناگاه فادوسفان جلدی کرد و حمله افکند و چون راه با عبد اللّه نزديك كرد نیزه براند از قضا زخم نیزه بر تنك اسب عبد اللّه آمد تنك بگسست وزین بگشت ، عبد اللّه از دم اسب بزمین آمد و دست از عنان باز نداشت و مانند شراره ناز از سوی دم اسب بجست و بر اسب برهنه بر نشست و نیزه بلرزانید و گفت هان ای فادوسفان باش که نوبت مراست.

فاروسفان چون این جلادت مشاهدت کرد دانست که از چنگ اژدها بیرون نجهد و جان بسلامت نبرد گفت ای عبد اللّه دلاوری تو دانستم بهر چه فرمائی اطاعت کنم ، عبد اللّه گفت مسلمانی گیری و اگر نه جزیت پذیری ، گفت جزیت پذیرم بشرط که هر که خواهد از اصفهان بیرون شود و بدیگر جای رود او را ردی و منعی نباشد ، عبد اللّه این بپذیرفت و هر دو سپاه دست از جنگ باز داشتند.

عبد اللّه با دو هزار مرد بر در اصفهان بنشست تا ابو موسی برسید و با اهالی

اصفهان کار مصالحه راست کرد بشرط که صد هزار دینار نقد تسلیم دارند و جزیت برذمت گیرند و بر این جمله کتاب صلح رقم کردند و فادوسفان با هر کرا هوای او بود راه شیراز پیش داشت و با یزدجرد پیوست و أبو موسی باصفهان در آمد و در جائیکه امروز میدان نقش جهان گویند فرود شد و خبر این فتح بعمر بن الخطاب كتاب كرد عمر نيك شاد گشت و پاسخ نامه را منشور کرد که سهیل بن عدی با لشکری که در اهواز ملازم خدمت اوست با ابو موسی و عبد اللّه پیوسته شود و ایشان ساختگی فتح شیراز کنند و سايب بن الاقرع را در اصفهان امارت دهند.

و هم در این وقت عمر را از مردم کوفه آگهی آوردند که ایشان را از امارت عمّار ياسر ثقلی در خاطر است و حکومت او را ناگوار می دارند عمر گفت مرا کار با مردم دشوار افتاده اگر مردی با حشمت مانند سعد وقاص برایشان امیر کنم از وی شکایت آرند و اگر مردی نرم چون عمّار یاسر بر گمارم هم رضا ندهند و این وقت مجلس را از بیگانه بپرداخت و جبیر بن مطعم را حاضر ساخت و او را گفت من امارت کوفه را با تو گذاشتم ساختگی راه کن و این سخن با کس مگوی تا آنگاه که بکوفه در آئی از بهر آن که چون این راز از پرده بیرون افتد مردمان سخن بردّ و قبول کنند و کار بدراز کشد جبیر بن مطعم بسرای خویش آمد و این سخن کس را جز با زن خویش نگفت و او را فرمود هیچ کس را آگهی مده.

از آن سوی مغيرة بن شعبه تفرّس کرد که عمر بن الخطاب با جبیر خلوتی نساخت جز آن که امارت کوفه او را داد ، پس مغیره زن خویش را بعضی از توشه راه داد و او را بخانه جبیر فرستاد و گفت فهم کن که جبير بکجا شود زن مغيره برفت و زن جبیر را بفریفت و مکشوف داشت که بامارت کوفه رود پس مغیره بنزديك عمر آمد و گفت مبارك باد امارت جبیر بر مردم کوفه و تمامت مسلمانان

عمر گفت این از کجا دانستی؟ چه من جبیر را گفتم این سخن با کس مگوی مغیره گفت جبير را حوصله تنك تر از آنست که حمل راز تواند کرد و کوفه را امیری باید که با اصابت تدبیر بود.

عمر جبیر را از عمل باز کرد و مغیره را امیری کوفه بداد و عبد اللّه بن مسعود را بآموزگاری قرآن گماشت ، لاجرم عمار یاسر از کوفه بمدینه آمد و عثمان بن مخنف و سعيد بن مسعود ثقفی را با خود بیاورد تا بنماید که عمار جز بر طریق عدل نرفته و سخنی جز از در انصاف نگفته عمر او را گفت يَا أَبَا الْيَقْظَانِ أَسَاءَ لَكَ الْعَزْلِ حَتَّى تحكّمت بِنَا ، این عزل بر تو ناگوار افتاد که این دو تن بیاوردی تا ساخت ترا از آلایش پاکیزه دارند ؟ عمار گفت وَ اللَّهِ مَا سرَّنی الامر وَ مَا سائنی الْعَزْلِ سوگند با خدای نه آن روز که مرا امارت دادی شاد شدم و نه امروز که عزل کردی غمگین آمدم.

و هم درین سال خالد بن الوليد بن المغيرة المخزومی مکنّی بابو سلیمان وفات یافت و این وقت شصت ساله بود با آن همه استعمال سیف و سنان در مهالك عظیم بسلامت بجست و در فراش بمرد.

و هم درین سال حسن بصری از ما در بزاد و عامر بن شعبی در کوفه متولّد گشت.

و هم درین سال عمر بن الخطاب جهودان خیبر را اخراج فرمود و آن اراضی را بر مسلمانان قسمت کرد.

و هم درین سال در بلاد مسلمانان درهم و دینار را نقش زدند بر بعضی کلمه لاٰ اِلٰهَ اِلاّ اللّهُ و بر بعضى اَلْحَمْدُ اَللَّهُ و بر بعضی سورۀ قُلْ هُوَ اَللّٰه و این نوع را احدیّه نام کردند و بروایتی در زیر نام اللّه نام عمر را رسم نمودند.

ذكر معن بن اوس شاعر مخضرمی در سال بیست و یکم هجری

معن پسر اوس است هو اوس بن نضر بن زائدة بن اسحم و نسب اسحم بمزينه منتهی شود و او دختر کلب بن وبره است و پدر قبیله هزینه عمرو بن ادّ بن طلحة

بن کیاس بن مضر بن نزار است ، همانا معن از شعرای مخضرمی است که ادراك جاهلیّت و اسلام نموده یک روز بر عمر بن الخطاب در آمد و او را مدح گفت بقصیدۀ که مطلع آن این است.

تأوّ به طيف بذات الجرائم *** قیام رقيق ليس منه بدائم

عمر او را ترحيب کرد و معن تا زمان فتنه میان عبد اللّه بن الزبير و مروان بن الحکم زندگانی داشت او را در شعرای اسلام با کعب بن زهیر برابر گذارند وقتی در ایام عبد اللّه بن زبیر سفر مکه کرد و در دار الضيفان که منزل مهمانان و غربا و ابناء سبیل بود فرود شد آن روز را گرسنه بپای آورد شامگاه عبد اللّه بیامد و بزی پیر و لاغر بیاورد از برای ساکنین دار الضیفان و ایشان هفتاد و سه تن بودند گفت این بز را ذبح کنید و کارا کل بسازید.

معن بن اوس در غضب شد و از آن جا بیرون شده بنزد عبد اللّه بن عباس آمد وی مقدم معن را بزرگ داشت و نیکش بنواخت و بزیادت از مهمان پذیری او را ببذل جامه نیکو تشریف کرد پس معن از نزد او بنزد عبد اللّه بن جعفر برفت و سه روز ببود عبد اللّه او را چندان عطا داد که راضی و شاکر بیرون شد و این شعر بگفت :

ظللنا لمستنّ الرّياح غديّة *** إلى أن تعالى اليوم فی شرّ محضر

لدى ابن الزبير حابسين بمنزل *** عن الخير و المعروف و الرفد مقصر

رمانا أبوبكر و قد طال يومنا *** بتيس من الشّاء الحجازی أعفر

و قال اطعموا منه و نحن ثلثة *** و سبعون إنساناً فيايوم مخبر

فقلت له لا تقربن فأمامنا *** جفان ابن عبّاس العلى و ابن جعفر

گويند عبد الملك بن مروان معن را بر همه شعرا فضیلت نهاد بدین شعر که گوید :

و ذي رحم قلّمت أظفار صنعه *** بحلمی عنه و هو ليس له حلم

إذا سامه وصل القرابة سامنی *** قطيعنها تلك الشفاعة و الظلم

فأسعى لكى أبنى و يهدم صالحی *** و ليس الّذى يبنى كمن شأنه الهدم

يحاول رغمى لا يحاول غيره *** و كالموت عندى أن ينال له رغم

فما زلت فی لين له و تعطّف *** عليه كما يحنو على الولد الامُّ

و أستلّ منه الضغن حتى سللته *** و إن كان ذوضغن يضيق به الحلم

وقتی چنان افتاد که معن بن اوس سفر بصره کرد و زنی از خویشاوندان خود را که لیلی نام داشت و نيك جميل بود بشرط زناشوئی بسرای آورد و یک سال در خصب نعمت و تمام اهبت با او ببود چه لیلی را مال فره و مواشی فراوان بود آنگاه معن گفت اکنون یک سال است که من درین سرای ساکنم وضياع و عقار من در مرابع و مراتع من بی حافظی و نگاهبانی بهدر می شود اگر رخصت رود بقبیله خویش شوم و اموال و اثقال خویش را وا پایم و باز آیم ، لیلی گفت مدت این فرقت چند است چند در آن خانه بپائی و کی باز آئی؟ گفت از یک سال افزون نرود کار بسازم و باز تازم لیلی گفت باکی نیست.

پس معن بار بر بست و برفت و فراوان از سال در گذشت و او باز نگشت چون سفر معن بدراز کشید لیلىّ كنيزك خود منهله را با غلام خود و پسر عم خود برداشت و بمدینه آمد و از حال معن پرسش کرد گفتند از برای بنی مزینه آبی حفر کند ، لیلی بیامد تا آن جا که معن برای آب حفری می کرد و خیمه خویش بر افراخت و غلام خود را بر در خیمه جای داد از قضا این وقت معن از پی شتر گمشدۀ خود در بیابان ازین سوی بدان سو می شد.

ناگاه بر در خیمه لیلی عبور داد و غلام او را دیدار کرد چون سخت عطشان بود از وی شربتی آب طلبید غلام گفت اگر بخواهی شیر نیز حاضر است معن چون آن مهربانی بدید پیاده شد و شتر خویش را بخوابانید آن غلام بانگ در داد که ای منهله شربتی آب حاضر کن چون منهله قدح آب بیاورد و بدست معن داد او را بشناخت پس بسرعت باز تاخت و لیلی را گفت اينك معن است الا آن که

چون مسکینان جامه صوف پوشیده و عمامه بزرگ بر سر بسته لیلی گفت پیدا شد که شأن ایشان بیرون این جامه دون نیست اکنون بشتاب و پسر عم مرا بگوی که او را بر جای بدارد.

چون منهله این خبر باز آورد معن دانست که لیلی بدین جا رسیده از آن جامه و عمامه شرمگین بود ، گفت مرا بگذارید تا باز شوم و جامه خود را دیگر گون کنم و بنزد لیلی آیم گفتند روا نیست و هم چنانش بنزديك ليلى آوردند گفت ای معن از برای این عیش و این معاش از بصره باز شتافتی و ترك ما گفتی؟ گفت این سخن بصدق است لکن اگر در این جا بباشی تا بهار برسد و زمین سبز شود عیشی نیکو خواهی نگریست.

لیلی فرمود تا معن را پاک و پاکیزه بشستند و جامه ای نیکو در پوشیدند و آن شب را با او بود صبحگاه معن لیلی را برداشت و بمیان قبیله آورد و زنان قبیله را دعوت کرد تا بتمامت حاضر شدند و لیلی را تحیّت گفتند و معن را زنی دیگر بود که ام حقّه نام داشت با معن گفت لیلی از برای تو نیکوتر از من است او را نیکو بدار.

بالجمله پس از روزی چند لیلی با تفاق معن طريق مکه گرفتند و بعد از طواف چون مراجعت کردند لیلی در خاطر داشت که با معن ببصره شود معن گفت صواب آنست که من کار آب بپای برم اگر همه یک سال بباشیم پس باتفاق راه بصره گیریم لیلی گفت من این کار نخواهم کرد اکنون طریق بصره گیر و اگر نه مرا طلاق گوی معن او را طلاق گفت و لیلی بسوی بصره کوچ داد چون لیلی غایب شد معن پشیمان گشت و این شعرها بگفت :

تَوهمّت ربعاً بالمعبّر واضحاً *** أبت من أتاه اليوم إلا تراوحا

و بان نواها من نوای و طاوحت *** من الشّامتين الكاذبين الكواشحا

فقولا لليلى هل تعرِّض نادماً *** له رجعة قال الطلاق ممازحا

فان هی قالت لا فقولا لها بلى *** الا تتّقين الحاذيات الذّوابحا

بالجمله چون لیلی از آن سوی برفت و معن بعمق آمد زوجه او ام حقه گفت لیلی را چه کردی؟ گفت طلاق گفتم این سخن براُمِّ حقه گران آمد گفت اگر در تو خیری بود این کار نکردی اکنون مرا نیز طلاق گوی این سخن بر معن سخت آمد و این سخن بگفت :

اعاذلتی اقصری و دعی بناتی *** فانّك ذات لو ماتٍ حماتٍ

و انَّ الصبح منتظر قريب *** و انّك بالملامة لن تفاتی

يراعی الرّيف دائبة عليها *** ظلال اللّفِّ مختلط النّبات

و این شعر نیز آنگاه که امّ حقّه مطالبه طلاق می کرد انشاد کرد.

كان لم يكن يا امَّ حقّة قبل ذا *** بميطان مصطاف لنا و مرابع

و اذ نحن في عشر الشباب و قدغشا *** بها الان الاّ أن يعرَّض جازع

فقد أنكرته اٌمُّ حقّة حادثاً *** و انكرها ما شئت والودُّ خادع

و لو آذنتنا امُّ حقّة إذ نبا *** سنيات واد لم تر عنا الرَّوائح

لقلنا لها بيتي بليلى حميدةً *** كذاك بلازمّ تردُّ الودائع

معن را در اواخر عمر چشم نابینا گشت یک روز عبد اللّه بن عباس او را دیدار کرد و گفت حال تو چون است ؟ گفت چشم ضعیف شد و عیالم بسیار آمد و قرضم فراوان گشت ، گفت چه قرض داری ؟ گفت ده هزار درهم ، عبد اللّه بن عباس آن زر بدو فرستاد و روز دیگر از او پرسید که حال تو چون است این شعر انشاد کرد :

اخذت بعين المال حتى نكهته *** و بالدّين حتّى ما اكاد أدان

و حتّى سألت القرض عند ذوی الغنى *** و ردَّ فلان حاجتی و فلان

عبد اللّه گفت اللّه المستعان و ده هزار درهم دیگر بدو فرستاد و معن بدین شعرها او را مدح گفت :

فانّك فرع من قريش و انّما *** تمجُّ الندى منها البحور الفوارع

ثو وا قادة للنّاس بطحاء مكّة *** لهم وسقايات الحجيج الدَّوافع

فلمّا دعوا للموت لم تبك منهم *** على حادث الدهر العيون الدوامع

این شعر نیز از اوست :

ربما خير الفتى و هو للخير مكاره *** ربَّ ياتی السرور من حيث تاتي المكاره

جلوس کوفری در دار الملاك چین در سال بیست و یکم هجری

چون با فدی روی از جهان بر تافت و رخت بدیگر سرای کشید کوفِری که ولایت عهد او داشت رایت سلطنت بر افراشت و كار لشکر و کشور بنظام کرد و عمال خویش را در بلاد و امصار چین و ختا نصب نمود و خراج مقرر فرمود ، مدت سلطنت او دو سال بود.

جلوس قسطنطنين بن هراقلیوس ثانی در مملکت روم در سال بیست و یکم هجری

شرح حال قسطنطنین در ذیل فتوحات لشکر عرب در محال روم مسطور خواهد گشت.

وقایع سال بیست و دوم هجری و فتح همدان بدست لشکر عرب

نعیم بن مقرّن برادر نعمان چنان که ازین پیش بدان اشارت شد ، بر حسب فرمان عمر بن الخطاب با سپاه خویش آهنگ نهاوند کرد ، و این وقت مردی از بزرگان عجم که نام او خیش بود حکومت همدان داشت ، و آن صلح که مردم همدان با حذيفة اليمان استوار بسته بودند بشکسته بود و از آذربایجان استمداد

کرده لشکری بزرگ فراهم داشت ، نعیم چون راه با همدان نزديك كرد خيش با لشکر باستقبال جنك بيرو نشد ، هر دو لشکر صف راست کردند و بجنك در آمدند و رزمی صعب در میانه برفت ، خیش در آن رزمگاه مقتول گشت و لشکر عجم شکسته شد و گروهی شگرف عرضه دمار گشت.

نعیم از پس فتح با لشکر بهمدان در آمد و جماعتی را از قفای هزیمتیان بفرستاد و ایشان لشکر عجم را تا بساوه براندند و هر کرا بیافتند بکشتند و از آن جا باز همدان شدند.

این وقت نعیم غنیمت را بر لشکر قسمت کرد و خمس غنایم را باز گرفت و آن را با سه کس که هر سه تن را سماك نام بود بسپرد تا با کتاب فتح بسوی عمر بن الخطاب حمل دهند یکی سماك بن خرشه و دیگر سماك بن مخرمه و سه دیگر سماك بن عبيده.

پس ایشان طریق مدینه در نوشته بنزديك عمر آمدند چون ایشان را دیدار کرد گفت خبر چیست ؟ گفتند خیر. گفت دیگر گفتند فتح گفت سه دیگر گفتند غنیمت ، عمر شاد شد و نام ایشان را بپرسید هر سه تن سماك بودند گفت اللَّهُمَّ سَمَكُ بِهِمْ الاسلام (1)پس مکتوب نعیّم را قرائت کرد در آن جا نوشته بود که پسر زاده بهرام چوبین در اراضی ری شوکتی بدست کرده و لشکری فراهم آورده ، عمر در پاسخ نوشت که هر کرا بصواب دانی از جانب خویش در همدان نصب كن و خود آهنك ری فرما ، و این سماك بن خرشه را جداگانه لشکری ملازم خدمت کن و بسوی آذربایجان فرست و مکتوب را بفرستادگان نعیم داد و باز فرستاد.

چون کتاب عمر بنعیم رسید یزید بن قیس را از قبل خود خلیفتی بداد و در همدان بگذاشت و خود آهنگ ری فرمود و سماك بن خرشه را با دو هزار تن مرد دلاور بسوی آذربایجان فرستاد ، سیاوخش که این وقت فرمان گذار ری بود چون این خبر بشنید بدماوند و قومس و بعضی از محال مازندران نامه کرد که اینک سپاه


1) یعنی بار خدایا اسلام را بوجود این سه نفر بر فراز دار

عرب فتح ری را تصمیم عزم داده و شما دانسته اید که این جماعت عرب سیل عرم را مانند که از فراز بفرود آید و بهیچ روی ایشان را برتافتن نشايد اينك من بر سر راه ایشان سدّی دیدم اگر مرا یاری کنید تواند شد که ایمن بمانید و اگر بنیان مرا خراب کنند خانه شما را بر آب رسانند ، لاجرم از هر سوی بدو یاری دادند وعدّت وعدّتى بزرك فراهم گشت ازین سوی چون نعیم بن مقرن از راه ساوه طی طریق کرده بیک منزلی رسید از میان سپاه سیاوخش مردی که رامی نام داشت و در میان او و سیاوخش برای ضیاعی که از بهرام چوبین بجای مانده بود کار بخصومت می رفت از ری بیرون تاخته با اهل و عشيرت بنزديك نعيم آمد و نعیم مقدم او را مبارك داشت و از کار سیاوخش پرسش کرد ، را می گفت با سیاوخش سپاهی بزرگ فراهم است و با او روی در روی شدن بصواب نیست الا آن که حیلتی باید کرد و مکیدتی اندیشید.

نعیم گفت رای چیست گفت ده هزار مرد را از سپاه خویش ملازمت من فرمای و خود با سیاوخش مصاف ده چون حرب بر پای ایستد من شهر ری را فرو گیرم و سیاوخش و مردم او را از غم زن و فرزند آشفته کنم تا پشت با میدان جنگ کنند ، نعیم این رای را پسنده داشت و ده هزار مرد بملازمت را می بگماشت و برادر زاده خویش منذر بن عمرو بن مقرّن را برایشان امیر کرد و فرمود را می را فرمان پذیر باشند رامی آن سپاه را برداشته از راه و بی راه طیّ مسافت كرده نزديك بدروازه خراسان کمین نهاد.

روز دیگر سیاوخش با آن سپاه گران از ری بیرون شد و در برابر لشکر عرب صف راست کرد و نعیم نیز میمنه و میسره بیاراست و از هر دو سوی مردان جنگ دست بسیف و سنان بردند و آهنگ یک دیگر کردند و چون آتش قتال نيك افروخته گشت رامی از راه کوه طبرك خود را بشهر در افکند و مسلمانان از قفای او در آمدند و تیغ در نهادند ، غوغا در شهر در افتاد و بانك ها ياهوى بالا گرفت این خبر با لشکر عجم بردند که جنگ چکنید لشکر عرب شهر بگرفتند و دست بقتل

واسر بگشادند.

سپاه عجم فوج فوج روی بشهر نهادند تا مگر مال و عیال خود را بتوانند از میان در برد ناگاه سیاوخش نگریست که یک تنه در میدان ایستاده ناچار روی برتافت و نعیم با لشکر از قفای ایشان تاختن کرد و سپاه عجم را از دو سوی تیغ در نهادند و چندان بکشتند که رودها از خون روان گشت لاجرم هر که توانست بجست و مردم ری بیش تر بقومس گریخت ، پس نعیم بشهر در آمد و غنایم بر گرفت و در شهرستان ری آن شهر که کهن بود ویران ساخت و رامی را در ری حکومت داد و خراج ری بر او بست لکن مردم ری هم چنان بر دین عجم بودند.

این وقت حاکم دماوند چون بدانست لشکر عرب ری را بگشود و سیاوخش مقتول گشت معلوم داشت که با عرب نتواند رزم داد لاجرم از مردم خود رسولی چرب زبان برگزید و سوی ری بنزديك نعيم گسیل داشت و خواستار صلح گشت و جزیت برذمت بست نعیم سئوال او را باجابت مقرون داشت و از بهر او کتاب صلح بنگاشت و در مملکت ری نافذ فرمان گشت لشکر عجم آن کس که جان بسلامت بیرون برد دیگر در ری نتوانست اقامت جست ناچار باراضی قومس گریختند و در شهر دامقان انجمن شدند لکن ایشان را سرداری و سپهسالاری نبود نعیم بن مقرن صورت حال را مکتوب کرد و مضارّ العجلی را سپرده او را با خمس غنایم بسوی مدینه روان داشت.

چون مضار این نامه بعمر بن الخطاب آورد نيك شاد شد و در پاسخ نعيم رقم کرد که چون سپاه عجم را در دامغان قایدی و امیری نیست ایشان را دفع دادن نيك سهل باشد تو خود در ملک ری استوار بنشین و برادرت سوید بن مقرن را با لشکر بدامغان فرست و فرمان کن که چون قومس بگشاید از دنبال عجم تا آن جا که بتواند تاختن کند ، چون منشور عمر بنعیم رسید سوید را با لشکر بیرون فرستاد و سعد بن عمرو را بر میمنه لشکر او امارت داد و میسره را بعتبة بن مهاس سپرد.

پس سوید لشکر بقومس راند و چون قومس را حصاری استوار نبود لشکر عجم پراکنده شدند و کس با سوید از در مقاتلت بیرون نشد ، لاجرم کوچ بر کوچ بدامغان آمد لشکر عجم از دامغان بگرگان گریخت و سوید از دامغان ببسطام آمد و از آن جا راه گرگان پیش داشت ، در گرگان فرمان گذاری بود نام او مرزبان حشمتی بسزا و لشکری لایق داشت چنان که آذرولاش که این وقت پادشاه طبرستان بود و ما شرح حال او را در جلد اول از کتاب دوم یاد کردیم مرزبان را مکانتی بزرك و منزلتی عظیم می نهاد با این همه چون آهنگ سوید را بدانست در قوّت بازوی خود ندید که روز جنگ با او هم ترازو شود لاجرم سوید را تا یک منزلی گرگان استقبال کرد و بدست او مسلمانی گرفت و ادای خراج بپذیرفت و مقرر داشت که هر کس در آن مملکت سر از مسلمانی بر تابد جزیت بدهد و این قانونی باشد مر اسپهبدان طبرستان را و اگر ایشان سر بصلح در نیاورند و قبول جزیت نکنند مرزبان نیز بهمدستی عرب با ایشان مصاف دهد بر این گونه کتاب صلح رقم كردند و آهنك طبرستان نمودند.

در مملکت طبرستان بزرگ تر از همه اسپهبدان بروایت محمّد بن جریر طبری فرخان نام داشت و این بنزد من درست نیاید بلکه پادشاه طبرستان آذرولاش بود چنان که در تاریخ مازندران مسطور است ، بالجمله بزرگان طبرستان بنزد آذرولاش شدند و گفتند بفرمای تارای چیست و با این سپاه کار چگونه باید ساخت ؟ آذرولاش گفت شما همگان دیدید و دانستید که دولت عجم ضعیف شد و کار یزدجرد پستی گرفت و دین محمّد پهن گشت و جهان فرو گرفت و چون دولتی از نو بادید آید کس را با او مجال مقاومت نماند و ستاره با او یار باشد که همه جا نصرت او کند من چنان بصواب دانم که از سردار عرب خواستار صلح شویم و جزیت بپذیریم و بر جان و مال مردم طبرستان بخشایش آریم اسپهبدان این رای را پسنده داشتند و آذرولاش را بحسن تدبیر بستودند.

آذرولاش کس بسوید فرستاد و از همه طبرستان طلب صلح کرد بشرط که هر سال

پانصد هزار درهم انفاذ بیت المال دارند و اگر مسلمانان را با کس مقاتلت افتد از تجهیز لشكر مضایقت نکنند و با سپاه طبرستان بمدد مسلمانان بیرون شوند ، سوید او را اجابت کرد و بر این جمله کتاب صلح نوشت و پانصد هزار درهم بستد و در گرگان بنشست و عمر بن الخطاب را بر این فتح آگهی فرستاد.

فتح آذربایجان بدست لشکر عرب در سال بیست و دوم هجری

چون عمر بن الخطاب از فتح گرگان و طبرستان آگاه شد نعیم بن مقرن را نامه کرد که اکنون آذربایجان بباید گشود ازین پیش تو را گفته بودم که سماك بن خرشه را بآذربایجان بباید فرستاد اکنون چنان که تو دانی فتح آذربایجان را لشکر فرست ، پس نعیم بن مقرن در گرگان بنشست و عصمة بن فرقد و دیگر بكير بن عبد اللّه را طلب فرمود و هر يك را لشکری در خور جنگ بداد و بسوی آذربایجان روان داشت و سماك بن خرشه را نیز بفرمود تا از قفای ایشان روان گشت.

نخستين بكير بن عبد اللّه باراضی آذربایجان در آمد و از آن سوی مردی از سپهسالاران عجم که اسفندیار نام داشت با لشکری ساخته بر بكير بن عبد اللّه تاخت هر دو لشکر صف راست کردند و رزم دادند از قضا اسفندیار بدست بكير بن عبد اللّه اسیر شد و لشکر او هزیمت شدند بکیر اسفندیار را در بند کشیده بلشکرگاه آورد و با او از کار آذربایجان پرسش همی کرد.

اسفندیار گفت اکنون بگوی تو دوست می داری که آذربایجان را بآویختن و خون ریختن بگشائی یا از در صلح بتحت فرمان کنی؟ بکیر گفت مرد عاقل مخاصمت را بر مسالمت فضیلت ننهد و آن کار که بمصالحت راست شود بمقاتلت و مناطحت نیفکند اسفندیار گفت اگر بر این عقیدتی مرا مکش و زنده با خود می دار

چه اگر مرا بکشی مردم آذربایجان از کران تا کران بر تو بشورند و هم دست و هم داستان ساخته جنگ تو گردند پس بکیر او را زنده بداشت و این وقت عصمة بن فرقد و سماك بن خرشه نیز برسیدند و هر سه سپاه بیکجا مجتمع شدند و بعضی از بلاد و امصار آذربایجان را بی زحمت مقاتلت و مبارزت بگشودند.

مردی از بزرگان آن مملکت که بهرام بن فرخ زاد نام داشت سپاهی بزرگ فراهم کرد و بجنگ در آمد سپهسالاران عرب در برابر او شدند و رزم دادند بهرام بگریخت و لشکر او بشکست ، این وقت اسفندیار گفت اکنون تمامت آذربایجان شما راست و دیگر کس نیست که با شما طریق مقاتلت سپارد و از آن پس تمامت بلاد و امصار آذربایجان بفرمان برداری بکیر گردن نهادند پس بکير خمس غنایم باز کرد و بسوی عمر بن الخطاب روان داشت و خبر این فتح ها بنگاشت و دستوری خواست که بجانب در بند شود و فتح بلاد خزر کند عمر در پاسخ نوشت که حکومت آذربایجان را بعصمة بن فرقد گذار و خود طریق در بند سپار.

لاجرم بکیر عصمه را در آذربایجان امارت داد و اسفندیار را بدو سپرد و سماك بن خرشه را بنزد او بازداشت و خود با لشکر راه در بند گرفت اما عمر بن الخطاب دانسته بود که بکیر بن عبد اللّه را در اراضی در بند و باب الابواب و حدود آذربایجان مدد باید داد پس نخست نخست بسراقة بن عمرو که در بصره جای داشت منشور فرستاد که با سپاه بصره از طریق اهواز بجانب در بند تر کتاز کن و بلشگرگاه بکیر پیوسته شو و حبیب بن مسلمه را که در جزیره جای داشت هم فرمان کرد که با سپاه خود راه در بند گیر ! پس این لشکرها با بکیر پیوسته شدند.

و این وقت در باب الابواب ملکی بود نام او شهریزاد آهنگ لشکر عرب را بدانست نیروی خویشتن داری از او برفت چه آن هول و هرب از لشکر عرب در دل ها نشسته بود که هیچ کس آرزوی جنگ ایشان نمی کرد ، شهریزاد بی آن که تیغی بکشد یا مردی بکشد برخاست و بلشکرگاه بکیر آمد و با او کار بصلح کرد و گفت بر ما جزيت نه بندید زیرا که ما بر در خزر نشسته ایم و از پس ما دو خصم قوی

جای دارند یکی خزران و آن دیگر اوس و ماهر سال باید تجهیز لشکر کنیم و با ایشان رزم دهیم و چنان دشمنان قوی را از آذربایجان و زحمت مسلمانان دفع دهیم و این خواسته و سلاح که ما را ازین جنگ ها باید بخرج داد بجای خراج و جزیت بشمار گیرید.

این قصه بعمر بن الخطاب نگاشتند و او سخن شهریزاد را بصدق یافت و اجابت کرد و این قانون در همه حدود مقرر داشت پس در همه در بندها و تمامت حدود و ثغور آذربایجان بدین گونه کار بصلح رفت چون این خبر بعمر بن الخطاب بردند سخت شاد شد و گفت من با خویشتن می اندیشیدم که اگر از این در بندها خصمی در آید و زحمت مسلمانان کند چگونه دفع توان داد و در این در بندها چه اندازه لشکر توان بازداشت که همواره در آن جا بپاید و با سپاه بیگانه رزم آزماید.

بالجمله سراقة بن عمرو را در اراضی در بند وفات برسید عمر را از مرگ او ملال آمد و عبد الرحمن را نامه کرد که باب الابواب و در بند ألان ودیگر مواضَع را گوش (1)می دار و آثار نيك پدیدار می کن عبد الرحمن با شهریزاد سخن بمشورت کرد و گفت می خواهم از در بند بدان سوی شوم و کافران را با سلام دعوت کنم و لشكر بیاراست و از باب الابواب بدان سوی شد و شهر بلنجر (2)بگشاد و مردم را بمسلمانی دعوت کرد و از آن جا در گذشت ، گویند دویست فرسنگ در بلاد خزر و الان گرد برآمد و بسیار شهرها بگرفت و فراوان مردم را بمسلمانی دعوت کرد و بشریعت آموزگاری نمود و باز مراجعت بدربند نمود و تا زمان عثمان بن عفان در آن اراضی بزیست و هم در آن جا وداع جهان گفت.

مقرر است که یک تن از لشکریان عبد الرحمن بنزد عمر بن الخطاب آمد از وی پرسید که چگونه بر بلاد خزر و الان عبور دادید و چنین سهل از آن همه مسافت و مخافت بیرون شدید ؟ گفت در آن بلاد و امصار کافران بودند ما را که دیدار کردند


1) يعنی محافظت كن - وألان بر وزن كلان ولایتی است در ترکستان

2) نام شهری است در بلاد خزر نزديك باب الابواب

گفتند هرگز مردم در این اراضی در نیایند و لشکر در نیاورند همانا ایشان فرشتگانند و مار ! همی گفتند شما فریشتگان آسمانید ؟ ما در پاسخ گفتیم فریشتگان نیستیم بلکه از آدمیانیم لکن فریشتگان آسمان با ما همراه اند ، آن جا که کس جنگ جوید ما را یاری کنند و دشمن را هلاک سازند ، ازین روی کس بجنگ ما در نیامد و ما بهمه جا عبور دادیم و چنان می پنداشتند که ما هرگز نمیریم چه فریشتگان نگذارند مرگ ما برسد ، این ببود تا در یکی ازین بلاد مردی قصد کرد که یک تن از ما را بکشد و بداند که ما بمیریم یا هم چنان زنده باشیم یک روز از پس درختی کمین نهاد و یک تن از ما را با تیر بزد و بکشت چون دانستند که ما را نیز مرگ فرا رسد ساخته جنگ ما شدند و ما از آن جا باز در بند شدیم.

گویند یک روز عبد الرحمن در انگشت شهریزاد یکی انگشتری از یاقوت دید که در روز چون آتش و در شب مانند چراغ بود گفت این انگشتری از کجا آوردی ؟ گفت برسد یاجوج و ماجوج پادشاهی است من از بهر او هدیه بساختم و از پدر تا پیش سد نیز چند پادشاه است از بهر ایشان هم چنان هدیها مرتب داشتم تا رسول من بتواند از مملکت ایشان عبور کرد و مردی را پیش خواند و گفت این مرد یک تن از چاکران من است که هدیه مرا بپادشاه سد برد و این یاقوت از وی بمن آورد.

عبد الرحمن گفت مرآن مرد را که سلطان سدّ این یاقوت از کجا آورد ؟ گفت چون هدیه او را پیش گذرانیدم باز دار (1)خود را طلب کرد و گفت از برای شیرزاد گوهری طلب کن تا بدو باز فرستم باز دار مرا با خود برداشت و بدان کوه بر شدیم که قرین سدّ ذو القرنین بود از آن روی کوه نگریستم زمینی پست دیدم و در آن جا حفرۀ بس گشاده با دید بود و چنان عمیق بود که فرود آن بتاریکی دیدار می نمود ، باز دار عقابی و گوشت پارۀ چند با خود داشت این وقت گوشت پارۀ


1) یعنی کسی که باز شکاری سلطان را نگهداری می کند

در آن حفره بپرانید و عقابی را که سه روز مسُنه (1)نداده بود دست باز داشت آن عقاب از پی گوشت برفت و آن گوشت را از زمین بر گرفته باز آمد و بر سر دست باز دار نشست این یاقوت بر آن گوشت پاره چفسیده بود آن را باز کرد و سلطان سد گرفته یمن سپرد تا بخدمت شیرزاد آورم.

عبد الرحمن صفت سدّ از او بپرسید و او چنان گفت که خداوند در قرآن یاد فرمود ، و رنگ سد را گفت چون جامه سفیدی است که بر آن خط های سیاه مانند حلقۀ زره بود آنگاه عبد الرحمن گفت بهای این یاقوت چیست ؟ شیرزاد گفت ندانم با من بدویست هزار درم بر آمده است چه صد هزار درم براى ملك سد هدیه کردم و صد هزار درم آن پادشاهان را که در عرض راه بودند ، این بگفت و انگشتری را از انگشت بیرون کرده نزد عبد الرحمن گذاشت عبد الرحمن بر گرفت و در انگشت شهریزاد کرد و گفت این گونه اشیا ما را بکار نیست.

شهریزاد گفت با این خوی و امانت که شما راست جهان را فرو گیرید اگر از سلاطین عجم این بدانستند از من بستدند ، مکشوف باد که من بنده صفت سدِّ ذو القرنین را در جلد اول از کتاب اول ناسخ التواریخ رقم کرده ام و چنان دانسته ام که آن سد در باب الابواب بوده و بدین سد که بعضی از مورخین نوشته اند راه نبرده ام بالجمله درین سال يزيد بن معويه و عبد الملك از مادر بزادند.

ذکر فتح فارس بدست لشکر عرب در سال بیست و دوم هجری

چون فادوسفان چنان که مذکور شد بدست لشکر عرب در اصفهان مقهور گشت طریق فارس گرفت و بنزديك يزد گرد شد و روز دیگر خبر برسید که سپاه عرب بشهر اصفهان در رفتند و شهر را فرو گرفتند ، جهان در چشم يزدجرد تاريك شد و از هول جنگ عرب در فارس نیز نتوانست زیست کرد ، شهرك بن ماهان را که


1) مسته - بضم اول - بر وزن پشته طعمۀ باز شکاری است

از قبل او در مملکت فارس فرمان روا بود بخواند و گفت ای شهرك كار عرب روز تا روز به نیروتر شود اکنون چنان دانم که بکرمان شوم و آن حدود را از تعرض این جماعت حراست کنم تو باید که در مملکت فارس استوار بنشینی و اگر کار افتد با ایشان کار زار کنی ، و این مملکت را محفوظ بداری این بگفت و با اهل خویش راه کرمان گرفت و در کرمان بكوشك پادشاه که آن را هزار مرد گفتند فرود شد.

از پس او مردمان فارس بيمناك شدند و بنزد مؤبد مؤبدان آمدند و گفتند خبر عرب و ترکناز ایشان را شنیده باشی ؟ بلاد و امصار ایران را بگشادند و اينك شهر اصفهان را بتحت فرمان کرده اند روزی دو بر نگذرد که آهنگ فارس کنند و زن و فرزند ما را برده گیرند و تو دانستۀ که مملکت عجم را فارس منزلت پر و بال دارد چون پر و بال برود پادشاهی از عجم بشود ، چرا شهرک را نمی فرمائی تا لشکر بسازد و از آن پیش که عرب بر ما بتازد بدفع ایشان پردازد ؟

مؤبد مؤبدان گفت سخن بصدق کردید و رأی براستی زدید و شهرك را ديدار کرد و گفت این همه از بد دلی و کسل بر شما می آید عرب کیست و چه کس باشد که شما چندین از هول ایشان هر اسانید ؟ فرمان کن تا لشکرهای فارس انجمن شوند و هر کس می آید با خود رسنی می آورد تا این عرب ها را اسیر گیرند و برسن بر بندند.

پس شهرك بفرمود تا منادی ندا در داد و مردم را بیاگاهانید و بهر جانب مکتوب کرد و لشکر بخواند ، روزی چند بر نگذشت که یک صد و بیست هزار کس بر شهرك گرد آمد ، و این خبر بابو موسی آوردند و او عمر بن الخطاب را آگهی فرستاد عمر گفت بدان جا که شهرك این لشکر فراهم کرده نباید شد تا تدبیر او باطل شود.

پس مجاشع بن مسعود الثقفی را فرمود که در بلدۀ توّج که بر یک سوی

کازرونست و آن را بپارسی توز (1)خوانند امیر باید بود و این مجاشع برادر ابو عبیده ثقفی است که در جنگ عجم در پای پیل پست شد و عثمان بن أبی العاص الثقفی را امارت اصطخر داد و حکم بن ابی العاص برادر عثمان را بحکومت شیراز نامزد کرد و سارية بن زنيم دیلمی را امارت نَسا و داراب گرد داد ، این سرداران با سپاه بابو عبیده پیوستند و او لشکرها را بساخت و عرض داد هفده هزار سواره و پیاده آمد ایشان را عطا کرد و خوش دل ساخت و طریق فارس پیش داشت و بدانسان که عمر گفته بود هر سرداری از عرب را بالختی سپاه ببلدی از بلاد فارس فرستاد و این خبر در توّج که لشکرگاه شهرك بود پراکنده گشت و سپاه شهرک برای حفظ مال و عیال گروه گروه راه خانه خویش گرفتند و شهرك با جماعتی بشیراز آمد ، ابو عبیده آهنگ جنگ او کرد شهرك نيز پذیره جنگ شد.

چون هر دو سپاه روی در روی شدند ابو موسی فرمود تا مسلمانان بیک بار بانگ تکبیر در دادند ازین بانگ هایل هولی بزرگ در دل شهرك افتاد بزبان گفت چون کنم و کجا شوم ؟ او را وزیری بود گفت ای پادشاه این چه خوف و هراس است که تو را دست خوش ساخته ، بد دلی دور کن و از پیش روی صف شو تا لشکر تو را دیدار کنند و بکار زار در آیند ، شهرك ناچار به پیش صف شد و صف راست کرد و این لشکر عجم در میان درع و بر گستوان و خود و جوشن (2)هر يك چون يك پاره کوه آهن می نمودند و از آفتاب که بر آن آهن ها تافته بود دیده مسلمانان را بر می تافت.

بالجمله هر دو سپاه بجنگ در آمدند و شمشیر در هم نهادند ، شبل بن معبد


1) توز بضم اول و سکون ثانی وزای هوز نام شهری بوده است نزديك اهواز که در عهد قباد آباد بوده

2) درع یعنی بلیز آهنين - و بعبارت دیگر زره فولادین که آستین نداشته باشد بر خلاف جوشن که آستین هم دارد ، خود : کلاه آهنین است که برای حفاظت در جنگ بسر گذارند ، و بر گستوان پوشش اسب است در روز جنگ

البجلی و جارود العبدی و ابو صفره پدر مهلّب درین جنگ مردانگی ها نمودند چون ساعتی جنگ بکردند ، ابو موسی فرمان کرد تا مسلمانان کرّت دیگر بآواز بلند تکبیر گفتند این وقت چنان نمود که دل های لشکر عجم بریخت و دست و پای از کار شد پس پشت با جنگ دادند و روی بهزیمت نهادند و مسلمانان از قفای ایشان بتاختند و همی بکشتند و بینداختند.

از میان لشکر جنید بن مسلم الازدى بشهرك رسيد و شمشیر بر تاج او براند چنان که تا سینه بدرید پس بیفتاد و جان بداد ، جنید فرود شد و ساز و برگ او بر گرفت و لشکر عجم بهر جانب پراکنده شدند و جماعتی باصطخر گریختند و فارس بر مسلمانان مسلم گشت.

مجاشع بن مسعود به توّج آمد و این توّج آن شهر است که علاء حضرمی بی فرمان عمر بفارس آمد و توّج و اصطخر را بگشود چنان که مرقوم شد ، ایشان دیگر باره طریق کفر گرفتند و مرتد شدند بالجمله عثمان بن ابی العاص با سپاه باصطخر آمد و اصطخر را حصار داد و پس از روزی چند با ایشان کار بصلح کرد و جزیت به بست و حکم بن ابی العاص بشیراز آمد مردم شهر او را پذیره شدند و بپذیرفتند مردی از سرهنگان شهرك نام او اردنیان با مردم خويش بنزديك حكم بن ابی العاص آمد و زینهار جست این وقت ابو موسی خمس غنایم را بیرون کرده بنزديك عمر بن الخطاب فرستاد و صورت فتح فارس و انجام کار شهرك را بسوی او مکتوب کرد.

ذكر فتح خراسان و انجام کار یزدجرد بن شهریار در سال بیست و دوم هجری

یزدجرد بن شهریار از آن روز که لشکر عرب سپاه عجم را در قادسیه بشکست و مداین را بگشود چنان بهراسید که دیگر نتوانست با آن جماعت در میدان مبارزت مقاومت نماید از مداین بحلوان گریخت و چون عرب نزديك شد از آن جا آهنگ ری کرد ، یک روز در عماری خفته بود و طی مسافت می فرمود ، از قضا بکنار رودی رسید و چون خواست از آب عبره کند خاصکان او را از خواب بر انگیختند تا مبادا استران را که حمل تخت کنند لغزشی افتد و پادشاه را زحمتی رسد.

یزدجرد گفت چه بی هنگام مرا از خواب انگیخته گردید ، زیرا که در خواب همی دیدم که جدّ من کِسری در حضرت خداوند با محمد خصومت همی کند و گوید ای محمّد بگذار فرزندان من این پادشاهی بپایان برند محمّد گفت شما صد سال در پادشاهی بپائید گفت افزون کن که این اندك است گفت صد و ده سال. و کسری گفت نیز افزون کن محمّد گفت صد و بیست سال گفت هم افزون کن این وقت شما مرا بیدار گردید و اگر نه می دانستم که این پادشاهی چند با ما بپاید چنان فهم می شود که از این سخنان خاصگان خویش را قوی دل می ساخته تا از خدمت او دست باز ندارند.

بالجمله یزدجرد باراضی ری آمد بادان جادو که در آن اراضی فرمان گذار بود دانست که بخت یزدجرد پستی گرفته و دیگر کار ملك با او راست نشود یزدجرد را بحصار گرفت بدانسان که بدیگر جای نتوانست شد ، یزدجرد گفت

مگر قصد من کردی ؟ بادان گفت نکردم لکن همی دانم که این پادشاهی از تو برود و دیگر کس خداوند ملك شود همی خواهم که بنام خود و فرزندان خود از ضیاع ری اقطاعی (1) چند منشور کنم و خاتم تو بر زنم تا چون ملکی دیگر آید گویم این اقطاع یزدجرد مرا داد لاجرم کار گذاران آن پادشاه این منشورها را سنّت کنند و بر این گونه روند ، یزدجرد گفت روا باشد.

پس بادان انگشتری یزدجرد را بر آورد و آن منشور که خواست بنگاشت و خاتم بر زد و یزدجرد در اراضی ری روز می گذرانید تا لشکر عرب نهاوند را بگشود و سپاه عجم را بپراکند ، این وقت یزدجرد از آتش خانه ری آتشی بر گرفت و باصفهان آمد و شرط بود که چون از آتش خانه آتشی بر می گرفتند نمی گذاشتند آن آتش بنشیند همواره افروخته می داشتند تا آن جا که آتشکدۀ از نو کنند و هم چنان در آتشکده همیشه افروخته باید بود.

بالجمله يزدجرد از اصفهان راه فارس گرفت و چون اصفهان بدست عرب مفتوح شد چنان که مذکور گشت از فارس بکرمان گریخت و در حصن هزار مرد جای کرد چون خبر بکرمان بردند که عرب فارس بگرفت و شهرك را بکشت یزدجرد چنان آشفته خاطر گشت که یمین از شمال نمی شناخت و همی اندیشناك و خاموش بود و سر انگشتان بر زمین می فشرد و خاصگان که در نزد او ایستاده بودند همگان غمنده و خاموش بودند.

این وقت بندوه بن سیاوش که در کرمان بزرگ تر کس بود بنزديك يزدجرد آمد و او را برسم ملوك سلام داد و تحیّت گفت یزدجرد از بس غم اندوز بود او را پاسخ نگفت ، بندوه در خشم شد و گفت با تو سخن می گویم و مرا جواب باز نمی دهی این گناه از تو نیست بلکه از ماست که مانند تو کس را پادشاه خوانیم و خدمت کنیم این بگفت و پیش شد و دست فرا برد و پای یزدجرد را بگرفت و از تخت بکشید


1) اقطاع عبارت از این است که سرزمینی آباد را قبول کسی از کارگزاران دولت قرار دهند و خراج از او مطالبه نکنند

و بمیان سرای افکند و برفت.

خاصگان او که بر پای بودند سخت بگریستند یزدجرد گفت گریان مشوید و کار زنان پیش مگیرید که مردان را ازین کارها فراوان افتد بروز سختی صبر بایست کرد تا آنگاه که خداوند فرج دهد ، اکنون ببایست ازین دیار رخت بدر برد و فرمان کرد تا اموال و اثقال او را بر هم نهادند و حمل دادند و راه خراسان پیش داشت و تا شهر نیشابور براند ، و روزی چند ببود و از آن جا کوچ داده بمرو آمد.

و این وقت چهار هزار مرد ملازم خدمت یزدجرد بود و ایشان همه ندیمان و دبیران و فراشان و غلامان و طبّاخان و خاصگان حضرت بودند و هم چنان زنان و کنیزکان و خصیان (1)بودند و این جمله را از مداین شهر بشهر با خود کوچ می داد و ازیشان کار جنگ ساخته نمی گشت.

مع القصه چون یزدجرد در مرو بیاسود آتشکدۀ بنیان کرد و آن آتش افروخته که از ری با خود می برد در آن جا بیفروخت و بشهرهای خراسان از آمدن خود مکتوب کرد و حکام بلاد و امصار او را بسلطنت گردن نهادند.

اما مردی که او را ماهو نام بود و سلطنت تمامت خراسان را تالب جیحون بفرمان یزدجرد می داشت رضا نمی داد که یزدجرد بخراسان آید و سلطنت او تباه شود لاجرم از آن وقت که یزدجرد شهر بشهر می گریخت ماهو دانسته بود که در پایان کار راه بخراسان خواهد کرد و سلطنت او پست خواهد شد لاجرم با فرمان گذار ترکان که طخطاخ نام داشت دق الباب مودّت و موالات کرد و با او خویشی و دامادی نمود چون بنیان مصادقت بدست مصاهرت استوار گشت با یک دیگر مواضعه نهادند که چون واجب افتد یک دیگر را بسیاهی که در تحت فرمان دارند مدد فرستند.

این هنگام که یزدجرد در مرو سکون اختیار کرد ماهو کس بطخطاخ فرستاد


1) یعنی خواجگان

که سپاهی لایق بدین سوی فرست تا یزدجرد را از میان بر گیریم چه سپاه خراسان بخاندان ملوك عجم خیانت نکنند و حشمت ایشان را دست باز ندارند پس طخطاخ با هفت هزار مرد جنگی بکنار مرو آمد ، یزدجرد با ماهو گفت این سپاه ترکان چیست گفت ایشان بمدد تو همی آیند تا با عرب مصاف دهند گفت نیکو باشد بشمار گیر.

چون روز فرو شد و شب در آمد ماهو فرمان کرده تا سپاه تركان بدر كوشك یزد گرد آمدند از بهر آن که بامداد بكوشك در شوند و او را بکشند.

یزدجرد این بدانست و کنیزکان را فرمود تا او را بارسن از دیوار باره فرو گذاشتند و او یک تنه از شهر بیرون شد و پیاده همی رفت و ندانست بکجا گریزد در عرض راه بر در آسیائی عبور داد و آسیابان را گفت يك امشب مرا پناه ده که ازین لشگر ترکان هراسانم آسیابان گلیمی بگسترد و او را در آسیاخانه جای داد یزدجرد از ماندگی و کوفتگی راه بخفت آسیابان چون او را بخواب یافت تبری بر سر او کوفت چنان که بدان زخم تبر جان بداد پس جامه و اثاثه سلطنت را ازو باز کرد و جسد او را در آب انداخت.

صبحگاه چون طخطاخ و ماهو دانستند که یزد گرد بجست در طلب او بیرون شدند چون بدان آسیاخانه رسیدند از آسیابان پرسش کردند گفت چنین کس ندیدم طخطاخ گفت من ازین زمین استشمام بوی خوش همی کنم که در خور آسیاخانه نیست این زمین را نيك بكاويد غلامان کاوش کردند و جامه های یزدجرد را بیافتند طخطاخ با آسیابان گفت راست بگوی با او چکردی ؟ گفت او را کشتم و جسدش را در آب افکندم طخطاخ آسیابان را با تیغ در گذرانید و فرمان کرد تا جسد یزدجرد را از آب بر آوردند لختی بگریست آنگاه فرمان کرد تا بقانون سلاطین او را کفن کردند و در تابوتی نهادند و بسوی فارس روان داشت تا در دخمه سلاطین گذارند.

اگر چه بسیار کس از مورخین عجم انجام کار یزدجرد را بدین گونه رقم کرده اعصم کوفی نیز بدین رفته لكن با مدت سلطنت یزدجرد که بعد از فحص فراوان از کتب عدیده معلوم داشته ایم راست نیاید چه بیست سال پادشاهی یزدجرد را

بود و روزگار او در زمان عثمان بخاتمت آمد و این سخن با روایت محمّد بن جرير طبری درست می آید ، لاجرم من بنده روایت او را نیز می نگارم اکنون رای زدن عمر بن الخطاب را بخراسان رقم کنم و از پس آن روایت طبری را در انجام کار یزدجرد خواهم نگاشت.

همانا آنگاه که ابو موسی مملکت فارس را بگشاد وخبر بعمر بن الخطاب باز داد و اجازت خواست تا بجانب خراسان شود و غنیمت فارس را بر لشکر بخش کرد هر سوار را هشت هزار درم و هر پیاده را چهار هزار درم بهره رسید بالجمله چون نامه ابو موسی بعمر رسید ، در پاسخ نوشت که ای بو موسی از آن فتح ها که بدست مسلمانان رفت خداوند را سپاس گفتم ، لكن آهنگ خراسان مكن در هر شهری که بدست تو گشوده شده حاکمی نصب کن و خود باز بصره شو و اندیشه خراسان از دل بیرون کن ما را با خراسان و خراسان را با ما چکار ،کاش در میان ما و خراسان کوه های آهن و دریاهای آتش بودی و مانند سدّ یاجوج و ماجوج هزار سدّ حاجز و حایل آمدی.

علی علیه السلام فرمود ای عمر این چه سخن است که گوئی گفت خراسان از ما دور است و مردم آن عهد شکن و خون ريزند علی فرمود ای عمر خراسان را اثرهای بزرگ است هرات شهریست از خراسان که ذو القرنین اکبر بنا کرده و عزیز پیغمبر در آن جا نماز گذاشته زمینی نیکو دارد و آب های گوارا بر آن گذرد بر هر دروازۀ از آن فریشتۀ با شمشیر کشیده ایستاده و بلاها را دفع داده و آن شهر بغلبه گشوده نشود مگر بدست قائم آل محمّد و دیگر خوارزم است و آن از ثغور اسلام بشمار می رود آن کس که در آن جا اقامت جوید آن پاداش یابد که مردی شمشیر گرفته در راه خدا جهاد می کند طوبی (1)کسی که در خوارزم بپاید و از نماز گذاران باشد.

و دیگر شهر بخاراست که در آن جا مردانی آیند که از کثرت عبادت ادیمی (2)را مانند که مالش داده باشند و دیگر سمرقند است خداوند نیکی دهاد اهل سمر قند را


1) یعنی خوشا بحال او

2) یعنی پوست و چرم

و این شهر در آخر زمان بدست ترکان پایمال شود و دیگر شهر شاش و شهر فرغانه خوشا آن کس که در آن اراضی چند رکعت نماز بپای برد و دیگر شهر سحاب است و ثواب شهیدی آن را بود که آن جا بمیرد و دیگر شهر بلخ است که یک بار خراب و چون دیگر بار خراب شود هرگز آبادان نگردد کاش میان ما و بلخ کوه قاف و جبل صاد میانجی بودی.

و دیگر طالقان است که خدای را در آن جا خزانه هاست نه از سیم و زر بلکه از مردان دانشور که خداوند را چنان که بباید بشناسند و در آخر زمان ملازم خدمت قائم آل محمّد صلی اللّه علیه و آله و سلم باشند اما در آخر زمان در شهر هرات ماران پرنده ببارد و مردم آن بلد را عرضۀ دمار دارد ؛ اما شهر ترمِد را بلای طاعون فرو گیرد و مردمش را نابود کند.

اما مردم دارا بجرد در آخر زمان بدست دشمنی مقهور و مقتول شوند و سرخس را چنان زلزله عظیم در افتد که مردمش از فزع بمیرند و در سجستان جماعتی باشند که قرائت قرآن کنند و احکام قرآن را بکار نه بندند و از اسلام چنان بیرون شوند که تیر از کمان ، بر آن جماعت ريك بارد و جمله را فروپوشد و از بوشنج سی کس بر آید كه هر يك بسيرت و صفت دجّالی باشد و اگر همه مردم را بکشد غم ندارد و مردم نیشابور بدست رعد و برق و صاعقه نابود گردند و آن شهر چنان ویران شود که هرگز آبادانی نه بیند.

و در گرگان مردمان نیکو آیند و بصلاح و تقوی کار کنند و دامغان را چون سواره و پیاده فراوان باشد بسختی معاش کنند تا آنگاه که قائم آل محمّد بیرون شود آن جماعت را روز فرج برسد و طبرستان را مؤمن اندك و فاسق فراوان آید و ایشان را از کوه و دریا منافع بسیار رسد.

اما در شهر ری مردم فتنه انگیز فراوان آیند ، در آخر زمان دیلمان برایشان تاختن کنند و بر آن دروازه که بسوی جبل است چندان مردم مقتول شوند که شمار ایشان جز خدای نداند و در آن دروازه هشت کس از بنی هاشم نماز گذارند

كه هر يك دعوی دار خلافت باشند و مردی بزرگ که سمیّ پیغمبری بود در شهر بدر بندان (1)افتد و او را چهل روز حصار دهند آنگاه ماخوذ دارند و مقتول سازند و در آن ایام که کار داری بلاد بسفیان افتد مردم ری را داهیه بزرگ رسد و بلای قحط و غلا در میان ایشان بالا گیرد.

چون امیر المؤمنین علی این کلمات بپای برد عمر گفت یا ابا الحسن نخست مرا بفتح خراسان رغبت دادی و آنگاه اهل خراسان را از دل من دور افکندی علی گفت آن چه تو را از خراسان نگفتم افزون از آن است که گفتم و این خراسان نخست بتمامت در دست بنی امیه گشوده شود و در پایان کار بتحت فرمان بنی هاشم آید.

اکنون انجام کار یزدجرد را بدانگونه که محمّد بن جریر طبری آورده رقم کنم همی گوید که چون یزدجرد در مرو جای کرد عمر بن الخطاب احنف بن قيس را با دوازده هزار مرد گزیده حاضر ساخت فرمود طریق خراسان پیش گیر و از قفای یزدجرد می تاز تا آنگاه که نام و نشانش از جهان براندازی ، پس احنف راه خراسان بر گرفت و کوچ بر کوچ باصفهان آمد و از آن جا طیّ طریق کرده سر از طبس بیرون کرد و حدود طبس و قاین و کوهستان را بزیر پی سپرده در ظاهر هرات لشکرگاه کرد و هرات را بتحت فرمان آورد بی آن که حرب كند و صحّار العبدی را در هرات خلیفتی داد و مطرف بن عبد اللّه را بنشابور فرستاد و او نیز بی آن که رزم دهد حکومت نشابور بر وی راست بایستاد ، و احنف با لشکر بسوی مرو روان گشت یزدجرد از مرو بگریخت و بمرو رود آمد و آن جا از کوفری که این وقت سلطنت چین داشت و قرمان خان که پادشاه ترك و تبت بود و فرمان گذار سغد مدد جست.

احنف نیز بسوى عمر بن الخطاب مکتوب کرد عمر چهار مرد دلاور از سپاه بر گزید نخست علقمة بن نصر بصری دوم ربعی بن عامر التمیمی سه دیگر عبد اللّه بن ابی عقیل الثقفی چهارم ابن عمر الهمدانی و هر يك را هزار مرد ملازم رکاب ساخت و بتعجيل و تقریب بتاخت ایشان بشتاب صبا و سحاب (2)تا مرو براندند و با حنف


1) یعنی بمحاصره افتد

2) یعنی مانند باد صبا و ابر شتابنده

پیوستند ، این وقت احنف حارثه بن نعمان باهلی را در مرو بنیابت خویش باز داشت و خود آهنك مرو رود كرد يزدجرد از مرو رود ببلخ گریخت.

پس احنف در مرو رود بنشست و سپاه کوفه را بسوی بلخ فرستاد آن جا حرب کردند و سپاه بلخ را نیروی مقاومت نماند لاجرم خواستار صلح شدند و جزیت بر خویش نهادند یزدجرد از بلخ فرار کرد و از جیحون بدان سوی گریخت آنگاه احنف ببلخ آمد و لشکر ببلاد طخارستان فرستاد و بسیار شهرها بگشاد و مسلمانی رواج داد آنگاه ربعی بن عامر را در بلخ بحکومت نصب کرد و دیگر باره بمرو رود آمد و بنشست و صورت حال را بسوی عمر بن الخطاب کتاب کرد عمر در پاسخ نوشت که تا آن جا که بگشودستی نیکو بدار لکن از جیحون بدان سوی سفر مکن و روش مسلمانی دیگرگون مساز و از طعام های گوناگون و جامه های رنگارنگ که آئین عجمان است بپرهیز تا خداوند این دولت برشما استوار بدارد.

اما از آن سوی چون یزدجرد از جیحون بگذشت بسُغد آمد و فرمان گذار سغد او را بسپاه یاری کرد و خاقان چین نیز او را لشکر فرستاد و خود نيز بنزديك یزدجرد آمد ، آنگاه از سغد بیرون شدند و جیحون را عبره کرده بکنار بلخ آمدند ربعی بن عامر را چون با ایشان قوت مقاتلت نبود با سپاه کوفه از بلخ بمرو رود آمد و با احنف پیوست آنگاه خاقان از بلخ و طخارستان لشکر فراهم کرده پنجاه هزار سوار عرض دادند و آهنگ مرو رود کردند و با احنف بیست هزار مرد جنگی بود پس هر دو سپاه ساخته جنگ شدند.

چنان افتاد که شبا هنگام یک تن از خویشاوندان خاقان بطلایه لشکر بیرون شد و از این سوی احنف خود کار طلایه همی کرد ناگاه با مردم خاقان دوچار شد و امیر طلایه را بکشت ، او را دو برادر بود هر دو تن بیرون شدند و بدست احنف مقتول گشتند صبحگاه خاقان را خبر بردند که شب دوش سه تن از خویشان تو بدست عرب کشته شد.

خاقان را مکروه آمد و با مردم خود گفت ما را چه افتاده که بی موجبی خود

را بتعب در افکنیم و با عرب رزم دهیم گرفتم آن که ما ایشان را مقهور ساختیم و ازین مملکت دفع دادیم هم چنان باید این پادشاهی را بیزدجرد بگذاریم و بگذریم این بگفت و فرمان کرد تا لشکر او بسیج راه کردند و بسوی بلخ کوچ داد و از آن جا جیحون را عبره کرده طریق مملکت خویش گرفت.

از پس اویزدجرد بی چاره گشت و تصمیم عزم داد که از دنبال خاقان برود آورد و بدو پیوندد پس گوهرها و خواسته ها و اشیاء نفیسه که در مرو نهفته بود بر آورد و حمل داده ساخته راه شد ، بزرگان عجم که ملازم خدمت بودند گفتند چه اندیشه داری گفت بزینهار خاقان شوم و در ترکستان بپایم ،گفتند این رأی نیست چه مردمان ترك را دین نباشد و آن را که دین نباشد عهد و پیمان استوار ندارد اکنون که بزینهار خواهی شد زینهاری عرب باش و با ایشان کار بصلح می کن تا در خانه خویش بپائی و بزرگان عجم در سرای خویش بپایند.

یزدجرد این سخن نپذیرفت و گفت مرا ترکستان خوب تر می آید گفتند اکنون که ازین اندیشه باز نگردی تو بر تن خویشتن پادشاهی و بهر جا خواهی سفر می کن ما با تو کوچ ندهیم و این گنج را که با خود حمل می دهی دست باز ندهیم تا بمملکت ترکان بری و ایشان را سپاری چه این خزینه ها پدران ما بسختی های تمام در مملکت عجم اندوخته اند و آن جواهر و خواسته از او بگرفتند.یزدجرد با مردم خود بسوی خاقان رفت و آن جا بزیست تا روزگار عثمان آنگاه مردم خراسان عهد بشکستند و مرتد شدند این وقت یزدجرد از فرغانه بخراسان آمد و مقتول گشت و این با مدت سلطنت یزدجرد و انقراض دولت عجم درست آید که در سال سی و یکم هجری مقتول باشد.

بالجمله چون مهتران عجم خزانه یزدجرد بگرفتند بنزديك احنف آمدند و او را دادند و کار بصلح کردند و در خانه های خویش شدند پس احنف خبر فتح خراسان بعمر بن الخطاب باز داد و خمس غنایم بدو فرستاد عمر شاد شد و احنف را منشور کرد که هم چنان در خراسان فرمان روا باشد.

وقایع سال بیست و سیم هجری و فتح کرمان بدست لشکر عرب

اندرین سال عمر بن الخطاب عبد اللّه پسر عبد اللّه بن ابی باسهيل بن عدى بفتح کرمان داشت و ایشان ساختگی لشکر کردند و در اواخر سال بیست و دوم هجری با مردم خویش باراضی کرمان در آمدند و در ابتدای سال بیست و سیم بندوه بن سیاوش و دیگر بزرگان کرمان اعداد جنگ کرده پذیره سپاه عرب شدند و هر قبیله که بر کوهستان های کرمان بودند بزیر آمدند و با مردم شهر پیوسته شدند و جنگ عرب را میان بستند.

در میان این دو سپاه سه کرت حرب رفت و از جانبین بسیار کس مقتول گشت و در پایان کار نصرت با مسلمانان افتاد و سهيل بن عدی بفرمان عبد اللّه بشهر جیرفت رفت و آن بلده را بگرفت و هر مال و مواشی که در اراضی کرمان بود لشگر عرب براند و عبد اللّه بن نوفل الخزاعی نیز بفرمان عبد اللّه بن عبد اللّه ابیّ از حدود کوهستان تاحد طبس را بگشاد و باز شد.

آنگاه عبد اللّه بن عبد اللّه خبر فتح كرمان را بعمر بن الخطاب نامه کرد و خمس غنائم بدو فرستاد عمر او را فرمان کرد که هم چنان در کرمان بجای باشد.

و هم درین سال عمر بن الخطاب عمرو بن العاص التمیمی را از بصره بفتح سجستان (1)مأمور داشت و پسر خود عبد اللّه را نیز فرمان کرد تا با لشکری لایق بعمرو بن العاص تمیمی ملحق شد و ایشان راه سجستان پیش داشتند و پست و بلند زمین را در نوشته بدان اراضی در آمدند.


1) سجستان - بكسر اول و دوم و سكون سوم - معرب سگستان است که استان سگ ها باشد و سگ - بکسر سین - نام مردم آن اهالی است ، اصل کلمه سگز است و می بایست سگزستان گفته می شد ولی در اثر کثرت استعمال تخفیف یافته و سگستان گفته اند ، امروز بنام سیستان خوانده می شود

فرمان گذار سجستان که در شهر زرنج جای داشت تجهیز لشکر کرده پذیره جنگ شد و رزمی صعب بداد و نیروی مقاومت نیاورده هزیمت شد و در شهر زّرنج که دار الاماره او بود متحصن گشت چون آن شهر را حصاری استوار بود مسلمانان از آن جا دست باز داشتند و اراضی سجستان را هر جادیهی و بلدی بود بگشودند و تا سرحد سند و حدود قندهار را بزیر پی بسپردند.

فرمان گذار سجستان چون نگریست که تمامت مملکت را بتحت فرمان آورند دانست که در حصار زرنج نشستن سودی ندهد ناچار خواستار مصالحت شد و باعمرو بن العاص التميمی كار صلح بپای برد و عبد اللّه بن عمر در سجستان جای کرد و معوية بن ابی سفیان در زمان سلطنت خود زیاد بن ابیه را بعراق فرستاد و پسر او سلم بن زیاد را حکومت سجستان داد و اراضی هند و سند که با سجستان پیوسته بود بتحت فرمان سلم در آمد.

و هم درین سال عمر بن الخطاب فرمان کرد که عبد اللّه بن عبد اللّه ابی بعد از فتح کرمان ولایت مُکران را بتحت فرمان آورد لاجرم عبد اللّه حکم بن عمرو العبدی را با سپاهی لایق بسوی مکران فرستاد و شهاب بن المحارب را با او متفق ساخت و از قفای ایشان سهیل بن عدی را نیز با گروهی گسیل ساخت این لشکرها چون بحدود مکران آمدند ، مردم مکران بیمناک شده پناهندۀ پادشاه سند شدند و او با مردان جنگ و پیلان جنگی بزمین مکران آمد.

از آن سوی چون عبد اللّه بن عبد اللّه اٌبیّ این بدانست نایبی از قبل خود در کرمان بگذاشت و با سپاه طريق مكران برداشت اما ملك سند كه او را زنبتيل گویند چنان که پادشاه چین را خاقان و ملك روم را قیصر نامند بالجمله زنبتیل در مکران بنشست و بهر جانب مکتوب کرد و هر روزی سپاهی همی آمد و بدو پیوست و در خاطر داشت که چون تمامت سپاه بر او گرد آیند بدفع عرب پردازد.

اما ازین سوی چون عبد اللّه بن عبد اللّه با مسلمانان پیوسته شد گفت نباید چندین نشست كه ملك سند لشكر جهان را بر خویشتن گرد کند و فرمان کرد تا لشگر ساخته

جنگ شده شباهنگام بر لشگرگاه زنبتیل شبیخون بردو او را بکشت و لشکرش را بشکست پس مسلمانان تیغ در ایشان نهادند و تا بامداد همی کشتند و اسیر گرفتند و چون روز بر آمد بضبط غنایم پرداختند و اموال فراوان بدست کردند عبد اللّه خمس اموال را بعمر فرستاد و صورت فتح را کتابی کرده بدست صحّار العبدی روان داشت و مکشوف نمود که مکران را بآسانی گشادم و اموال مردم سند و پیلان ایشان ماخوذ داشتم اکنون بفرمای با این پیلان چکنم و این لشگر کجا برم اگر اجازت رود آهنگ سند خواهم کرد.

چون عمر آن مکتوب را قرائت کرد با صحّار گفت زمین مکران چگونه بود قال يا أمير المؤمنين صحارى سَهْلِ هَا جَبَلٍ وَ مَاؤُهَا وَ شَلَّ وَ عَدُوِّهَا بَطَلَ وَ تُمِرُّهَا دَقَلٍ انَّ كَثُرَ الْجَيْشِ بِهَا جَاعُوا وَ انَّ قلو أَضَاعُوا وَ مَا وَرَائِهَا شَرِّ مِنْهَا گفت ای أمیر زمین دشت آن سخت چون کوه است و آبش اندکست و دشمنش قوی پنجه است و خرماش گزنده است اگر در آن جا از لشکر انبوه کنی گرسنه بمانند و اگر سپاه اندک فرستی تباه شوند و آن اراضی که از آن سوی زمین مکران است هم ناخوش تر و ناپسندتر است.

عمر بن الخطاب چون این کلمات بشنید عبد اللّه بن عبد اللّه را در پاسخ نامه نگاشت که از مکران بدان سوی مشوید و باراضی سند تاختن مکنید و از آن فیلان که بدست کرده اید بزرگان سند را آگهی دهید تا هر که خواهد بها بدهد و بخرد و بهای آن را بر مسلمانان بخش کن.

چون نامه بعبد اللّه آوردند چنان کرد که او فرمود ، و هم درین سال وقعۀ بیروت پیش آمد و آن موضعی است میان حدّ سند تا سر حدّ بصره چون مکران بدست مسلمانان گشوده شد جماعتی از کافران بدان زمین گریختند و از هزیمتیان اهواز نیز گروهی بدان جماعت پیوستند ، عمر بن الخطاب خطابی بابو موسی اشعری فرستاد که لشکری بارض بیروت فرست تا دفع کافران کند و آن زمین را نگاه دارد تا از سند و دیگر جاها سپاه بدان جا نتواند گرد شد.

ابو موسی مهاجر بن زیاد را با برادرش ربیع مامور داشت و سپاهی لایق ملازم خدمت او ساخت و گفت اگر مهاجر کشته شود امارت لشکر با برادرش ربیع بود ، مهاجر گفت این وقت که ما را سفر باید کرد شهر رمضان است اجازت کن تا لشکر روزه بگشایند تا روز مقاتلت بقوت باشند ابو موسی رخصت کرد پس مهاجر سپاه بر گرفت و برفت و آن هزیمتیان در بیروت ساخته جنگ شدند و رزم دادند و مهاجر را در آن رزمگاه بکشتند پس ربیع لوابر گرفت و مردانه بکوشید و بر آن جماعت ظفر جست بسیار کس بکشتند و برخی اسیر گرفتند.

و هم در این سال عمر بن الخطاب را آگهی آوردند که جماعتی از کردان و راهزنان در حدود فارس و اهواز جای کرده اند و لشکر اسلام را زحمت می کنند و اموال کاروان و مجتازان را بغارت می برند ؛ عمر بفرمود تا سلمة بن قيس الاشجعی را حاضر کردند او را قصه کردان بگفت پس فرمود می باید ازین لشکر که در مدینه انجمن شده اند جماعتی با خود کوچ دهی و شر این کردان را از مسلمانان بگردانی اما نخست در حرب کس اقدام مکن بلکه چون ایشان را دیدار کردی با سلام دعوت کن و اگر نپذیرند باشد که قبول جزیت کنند و اگر نه حرب باید کرد لکن پیران را مکش و زنان و کودکان را زحمت مرسان و کشتگان را مثله مفرمای.

پس سلمه لشکر بر گرفت و برفت و چون کردان قبول اسلام نکردند و جزیت نپذیرفتند با ایشان قتال کرد و نصرت یافت و بسیار کس بکشت و غنیمت فراوان بیافت و از میانه صندوقی آکنده از یاقوت و دیگر گوهرها بدست کرد پس خبر فتح بسوى عمر مكتوب کرد و آن صندوق را بدست رسول بنزديك عمر فرستاد تا خاص او باشد ، چون رسول بمدینه آمد عمر را در مسجد یافت که مردمان را طعام همی دهد و او روزی يك شتر نحر می کرد و مرقه می فرمود و در کاسه ها کرده بمسجد می آورد و مردمان را ترید می داد.

وقتی رسول برسید عمر را نگریست که عصائی بدست کرده و بر سر مردم ایستاده هر جانان و مرقه اندك می شد غلام خود یرفی (1)را می فرمود تا از خانه چیزی


1) در نسخۀ ناسخ ازفی ضبط شده

می آورد و بر آن می افزود چون مردم از طعام بپرداختند عمر بخانه آمد و بنشست و رسول پیش او شد و خبر فتح بداد و آن صندوق گوهر پیش او نهاد که این خاص تست ، عمر یرفی را گفت این رسول را قفا همی بزن تا بشتاب این صندوق را حمل دهد و باز سلمه برد و او را گوید بر لشکر قسمت کند و اگر دیر برسد و لشکر پراکنده باشند سلمه را با این رسول عبرت مسلمانان خواهم کرد.پس رسول آن صندوق بسلمه آورد ، و او در بصره بدویست هزار درم بفروخت و بر لشکر اسلام قسمت کرد.

و هم در این سال ابیّ بن کعب با عمر بن الخطاب دعوی دار شد و عمر این محاکمه بنزديك زيد بن ثابت برد و زید بی آن که حشمت خلافت و مکانت عمر را نگران شود در میان ایشان قضا کرد و هم يك شب عمر بن الخطاب چون عسسان در کوی و بازار مدینه می گذشت بانک زنی را از خانه شنید که این اشعار را انشاد می کرد:

تطاول هذا اللّيلٌ وازورّ جانبهُ *** و ليس الى جنبي خليل اُلاعبهُ

فواللّه لولا اللّه لاشيء غيرُهُ *** لزعزع من هذا السرير جوانبهُ

مخافة ربّی و الحياءُ يصُدّني *** و اُكرمُ بعلى ان تنال مراكبهُ

عمر چون این کلمات بشنید گفت از من بر زنان مدینه بد می آید و بدر خانه دختر خود حفصه آمد و در بکوفت حفصه گفت ای پدر این ساعت چیست تو را گفت زنان را دور از شوهر چند صبوری بود گفت غایت چهار ماه است لاجرم صبحگاه با مرای لشکر مکتوب کرد که هیچ مرد را که زن بنکاح دارد افزون از چهار ماه نگاه ندارند.

هم درین سال بیست و سیم هجری عمر بن الخطاب آهنك حج کرد و زوجات مطهّرات رسول خدای را با خود کوچ داد و از بیت المال ایشان را بسیج راه و تجهیز سفر کرده پس طی مسافت نموده در مکه آمد.

و گاهی که در منا بود مردی از اهالی مصر بنزديك او آمد و گفت ای امیر مرا ظلمی رسیده گفت چیست گفت من با محمّد بن عمرو بن العاص گرو بستم و مراهنه کردم و اسب تاختم و ازو پیشی گرفتم او را خشم آمد و در میان مردمان بزرگ

مرا تازیانه زد و گفت از من این زخم بگیر که پسر دو كريمم من شكايت وى بنزديك عمرو بن العاص بردم و آن ستم که بر من آورده بود مکشوف داشتم بفرمود مرا بگرفتند و در زندان خانه باز داشتند ، چهار ماه در حبس بداشت آنگاه رها کرد من ببودم تا هنگام زیارت مکه برسید پس با مسافران کوچ دادم و بحضرت تو آمدم تا داد من بستانی.

عمر بن الخطاب سخت در خشم شد و فرمان کرد تا عمرو بن العاص و فرزندش محمّد را حاضر کردند و بر پای ایستادند گفت این چه ظلم است که باین مرد مصری روا داشته اید گفتند ما نکردیم عمر گواه خواست جماعتی از اهل مصر که حاضر بودند بر صدق سخن مصری گواهی دادند عمر با مرد مصری گفت حق خود را از محمّد بن عمرو بن العاص بگیر مصری پیش شد و با تازیانه محمّد را ضرب کرد و گفت بگیر این زخم که من پسر دولئیمم.

آنگاه عمر بن الخطاب گفت این پیر اصلع یعنی عمرو بن العاص را نزديك آريد مرد مصری گفت یا امیر عمرو بن العاص امروز نزد شما مردی بزرگ است او را از قتل و ضرب معفو داريد لكن محبوس فرمائید ، عمر گفت خواهی چنان محبوس بدارم که ترا محبوس بداشت گفت ای امیر نخواهم من ازو عفو کردم ، پس عمر دست از عمرو بداشت این وقت عمرو بن العاص بفریاد آمد و گفت یا عمر کردی با من از بی حرمتی آن چه کردی ازین پس از من طمع ولایت داری مدار و خدمتی مفرمای که هیچ خدمت نکنم و هرگز تو را از پی فرمان نروم.

عمر گفت هر جا خواهی برو و هر جا خواهی باش شما مردمان قریش چنان می پندارید که مردمان جهان همه بندگان شمایند این بگفت و بر منبر شد و خدای را حمد گفت و مردمان را نصیحت کرد و گفت چنان باشید که خدای را در کارها نگرانید و اگر نه او شما را نگرانست وَ كَفى بِاللَّهِ حَسِيباً وَكِيلاً.

خبر کشته شدن عمر بن الخطاب بدست ابو لؤلؤ در سال بیست و سیم هجری

چون درین سال زمان موسم حج نزديك شد عمر بن الخطاب بسيج سفر مكه کرد و زوجات مطهرات رسول خدای را نیز با خود کوچ داد و از بیت المال ساز و سازمان سفر ایشان را بساخت و مقرر داشت که عبد الرحمن بن عوف همه جا از پیش روی هودج ایشان کوچ دهد و عثمان بن عفان از قفا برود.

جبیر بن مطعم گوید گاهی که در موقف عرفات بودیم مردی از قبیله ازد که زجر طیر می دانست از قفای من ایستاده بر عمر بن الخطاب نگران بود گفت سوگند با خدای که از پس این سال هرگز عمر را وقوف در عرفات بدست نشود و آنگاه که باتفاق عمر برمی احجار مشغول بودیم از قضا سنگ ریزه بر سر عمر آمد و جراحت کرد هم آن مرد گفت قطع اللّه یده هماناعمر مقتول خواهد شد.

بالجمله چون عمر بن الخطاب مناسك حج بپای برد و بسوی مدینه مراجعت بالجمله کرد ازین سوی مغيرة بن شعبه که این وقت حکومت کوفه داشت چنان که مذکور شد هم بمدینه آمد تا عمر را دیدار کند و مغیره را غلامی بود که أبو لؤلؤ کنیت داشت و نام او فیروز بود و مغیره بر او ضریبۀ بسته بود که هر ماه صد درهم از او می ستاند و این بر ابو لؤلؤ گران می آمد يك روز بنزديك عمر بن الخطاب آمد و گفت ای امیر مغيره بر من ضريبۀ بيرون طاقت من نهاده چه من نتوانم از مزدوری چندان بدست کنم که هر ماه صد درهم مغیره را دهم فرمان کن تا از حمل من چیزی فرو نهد.

عمر مغیره را بخواند و برعایت جانب ابو لؤلؤ سخنی بگفت دیگر روز ابو لؤلؤ آمد و گفت فرمان امیر فایدتی نبخشید مغیره از من همان ضریبت را مطالبت می کند عمر گفت حرفت و صنعت تو چیست گفت درود گرم و نقاشم و کنده گرم و آهنگرم و از همه این صنعت ها آسیای باد را نیکوتر توانم ساخت ، عمر گفت با این همه حرفت

و صنعت که تر است این ضریبت زیادت نیست.

ابو لؤلؤ خاموش شد و روی برتافت که بیرون شود عمر او را باز خواند و گفت از برای ما آسیای بادی بساز که بدان حاجت داریم گفت چنین کنم و از برای تو آسیائی بسازم که آوازۀ آن گوش تا گوش جهان را فرو گیرد ، این بگفت و برفت عمر با همگنان گفت این غلام مرا تهدید قتل داد و سینه او را از کین خویش آکنده یافتم.

بالجمله روز دیگر چون عمر بمسجد شد و نماز بگذاشت بر منبر صعود داد و گفت ای مردمان دوش در خواب چنان دیدم که خروسی بنزديك من آمد و مرا دو كرت و اگر نه سه کرت منقار بزد از این خواب چنان فهم کرده ام که اجل من نزديك شده مردم گفتند ای امیر خوابی نيك ديدۀ و تعبیر آن بخیر بود ، پس از منبر فرود شد و دست عبد اللّه بن عباس را بگرفت و از مسجد بیرون شد و لختی بهم برفتند.

پس عمر نفسی سرد برآورد و آه کرد ، ابن عباس گفت این دلتنگی و اندیشناکی را سبب چیست ؟ گفت همانا اجل من نزديك شده و مرگ من فرا می رسد نمی دانم این امر که در آنم با که تفویض کنم.

ابن عباس گفت چه گوئی در حق علی علیه السلام که او را با رسول خدای در قربت و قرابت و موافقت در هجرت نظیری نیست و فضیلت و شجاعت و سبقتش در اسلام نیز مکشوف است ،گفت چنین است که تو گوئی و او مردم را بر راه راست برد لکن در طبع او مزاحی است و در طلب این امر سخت حریص بود و خواهان این امر روا نیست.

ابن عباس گفت چگوئی در حق عثمان گفت شرف و فضل او فراوان است لکن اگر او والی امر شود بنی امیه و آل ابی معیط را بر گردن مردم سوار کند و در پایان کار بدست شما هلاك شود.

گفت در حق طلحة بن عبید اللّه چه فرمائی ؟ گفت ای ابن عباس مباد که این کار بر او قرار گیرد که مردی خود ستای و متکبّر و متنمّر است.

گفت در حق زبیر ابن العوَّام چگوئی ؟ گفت مردی شجاع و سواری دلیر است لکن مردی بخیل بود از بامداد تا شامگاه در بقیع ایستاده شود از بهر یکصاع جو سخن کند.

گفت با سعد وقاص چه اندیشی ؟ گفت سعد مردی لشکر کش است لکن این کار را نشاید.

ابن عباس گفت عبد الرحمن بن عوف چون است ؟ گفت مردى نيك است لكن مردی ضعیف است و این کار را کسی باید که با دل قوی عنیف نباشد و با آهستگی ضعیف نبود ، بی آلایش اسراف جوان مرد باشد ، و بی شایبه بخل نگاهدارنده مال بود.

آنگاه گفت ای ابن عباس اگر معاذ بن جبل زنده بودی این کار را بشایستی چه من از پیغمبر شنیدم که در قیامت میان معاذ و خداوند جز انبیا واسطه نباشد و اگر سالم مولی حذیفه زنده بودی این کار بدو حوالت کردم چه از پیغمبر شنیدم که فرمود سالم خدای را دوست دارد و جز از خدای از کس نترسد و اگر ابو عبیده جراح زنده بودی این امر را بدو گذاشتم چه پیغمبر فرمود هر امتی را امینی است و امین این امت ابو عبیده است.

بالجمله عمر بن الخطاب این سخن ها بگفت و دست ابن عباس را رها داده بسرای خویش شد ، مردم شیعی گویند که اغراض نفسانی و عداوت عمر را با علی این کلمات برهانی روشن است ، آیا فضایل علی علیه السلام را از رسول خدای باندازۀ معاذ و سالم و ابو عبیده نشنیده بود که افسوس بر مردۀ ایشان می داشت و علی را یکی از ایشان نمی پنداشت.

بالجمله چون روزی چند بگذشت ابو لؤلؤ قتل عمر را تصمیم عزم داد و او را خنجری بود چون خنجر حبشیان آن را دو سر بود و دستۀ از میان داشت تا بتوان از هر دو سوی بزد ، آن را برگرفت و چیزی بر سر بپیچید تا کم تر شناخته شود و بمسجد آمد و در صف اول از برای نماز بامداد بایستاد ، نبود تا عمر برسید

و از پیش روی صف شد و تکبیر بگفت و مسلمانان تکبیر بگفتند.

این وقت ابو لؤلؤ از صف جدا شد و بر عمر در آمد و او را از چپ و راست شش ضربت بزد بر بازو و شکم و از آن زخم ها زخمی گران بر زیر ناف آمد و از پای در افتاد و بانگ در داد که عبد الرحمن کجاست گفتند حاضر است گفت از پیش روی صف شود و نماز را بپای برد عبد الرحمن پیش شد و در رکعت اول فاتحه و قل یا ایها الكافرون قرائت کرد و در رکعت ثانی قل هو اللّه احد بخواند چون سلام بداد مردمان از قفای ابو لؤلؤ بتاختند و بانگ بگیرید بگیرید در دادند هر کس با او راه نزدیک می کرد روی بر می تافت و او را خنجری می زد سیزده کس را با خنجر بزد شش تن از ایشان بمردند.

ازین جا حديث ذو شجون شود بعضی از مورخین که از اهل سنت و جماعت اند گویند از آنان که از قفای ابو لؤلؤ می شتافتند مردی بدو رسید و گلیمی بر سر او افکند و مردم نیز در رسیدند و او را بگرفتند ، ابو لؤلؤ چون دید گرفتار شد خویشتن را زخمی گران زد و بکشت ، اعصم کوفی بدین گونه قصه کرده و محمّد بن جریر طبری از گرفتاری ابو لؤلؤ سخنی مرقوم نداشته.

اما جماعتی از مردم شیعی بر آنند که ابو لؤلؤ بعد از قتل عمر و جراحت کردن چند کس که از قفای او می شتافتند از مدینه بیرون شد و از راه و بی راه طی طریق کرده خود را بقم رسانید و از آن جا بکاشان آمد و مردی شیعی بود و در کاشان ببود تا وفات یافت ، پس شیعیان او را از دروازه شهر بیرون برده در کنار راهی که بقریه فین رود بخاک سپردند و لقب او را شجاع الدین دانند و هم اکنون قبر او در کاشان معروفست و بر فراز قبر او گنبدی عظیم و مقصورۀ بزرگست.

دیگر آن که مردم سنت و جماعت ابو لؤلؤ را غلامی سیاه از اهالی حبشه دانند که کیش نصاری داشت و روز بیست و هفتم ذی حجه عمر را زخم بزد و او در سلخ ذی حجه بمرد و روز یک شنبه اول محرمش بخاک سپردند و مردم شیعی گویند ابو لؤلؤ از مردم عجم بود و فیروز نام داشت و از شیعیان علی علیه السلام بود و اگر

غلام مغیره بود از آن است که هر کس از عجم را اسیر می گرفتند حکم عبد بر او می رفت و در حبشه کس فیروز نام نکند و کشته نشد چه مقبره او در کاشان از زمان پیش تا کنون زیارتگاه جماعتی از شیعیان است و از پدران مر پسران را این خبر رسیده است و قتل عمر روز نهم ربیع الاول است.

مع القصه عمر بن الخطاب را از پس آن جراحت ها از مسجد بخانه آوردند و او از خویش برفت و زمانی دراز بیخویشتن بود چون بهوش آمد او را گفتند دستوری ده تا طبیبی حاضر کنیم ،گفت کار شما راست ، پس برفتند و کعب را از قبیله بنی الحارث بیاوردند ، کعب او را شربتی خورانید و آن شربت از جراحتی که در زیر ناف داشت آمیخته با خون بیرون شد آنگاه مقداری شیر داد تا بیاشامد آن شیر نیز از دهان زخم هم چنان سفید بریخت آنگاه مویز داد مویز نیز نه ایستاد و از جراحت بیرون افتاد کعب گفت یا امیر المؤمنین این زخم را بهبودی نبود وصیّت خویش بگوی ، عمر گفت این طبیب سخن بصدق گوید و سخت بگریست آنگاه پسرش عبد اللّه را گفت مردمان را بخوان تا در آیند و او رخصت کرد تا مردم یکان یکان بر او گرد آمدند آنگاه از در مشورت سخن کرد که خلیفتی امّت را با که تفویض کند مردی گفت پسر تو عبد اللّه از بهر این کار است.

فَقَالَ: قَاتَلَكَ اَللَّهُ، وَ اَللَّهِ مَا أَرَدْتَ اَللَّهَ بِهَذَا! وَيْحَكَ! كَيْفَ أَسْتَخْلِفُ رَجُلاً عَجَزَ عَنْ طَلاَقِ اِمْرَأَتِهِ گفت خدا تو را بکشد با این رأی که می زنی سوگند با خدای که من این کار نکنم چگونه خلافت امت را با مردی گذارم که طلاق زنش را نتواند گفت. آنگاه گفت چون رسول خدای از ین جهان بیرون شد شش کس از جماعت قریش را دوست می داشت و از ایشان راضی بود اول علی بن ابی طالب و دیگر عثمان بن عفّان و دیگر طلحة بن عبيد اللّه و دیگر زبیر بن العوام و دیگر سعد بن وقاص و دیگر عبد الرحمن بن عوف من كار بر ایشان حوالت کنم تا بحکم مشورت یک تن بر خویشتن اختیار کنند و کار بر او گذارند و فرمان کرد تا ایشان را آگهی بردند و حاضر ساختند.

و او هم چنان بر پشت افتاده با سکرات موت دست در گریبان بود بدیشان

نگریست فَقَالَ: أَ كُلُّكُمْ يَطْمَعُ فِي اَلْخِلاَفَةِ بعدی گفت آیا بعد از من شما در طمع و طلب خلافت باشید ایشان را این سخن زشت آمد جواب باز ندادند بر این جمله اعادت کرد این کرت زبیر بن العوام بسخن آمد وَ قَالَ: مَا اَلَّذِي يُبْعِدُنَا مِنْهَا، وُلِّيتَهَا أَنْتَ فَقُمْتَ بِهَا وَ لَسْنَا دُونَكَ فِي قُرَيْشٍ وَ لاَ فِي اَلسَّابِقَةِ وَ لاَ فِي اَلْقَرَابَةِ

گفت حسب و نسب ما درمیان قریش فرودتر از تو نبود و در سبقت اسلام و قرابت با رسول خدای از ما افزون نبودی و متصدی امر خلافت شدی چه افتاد که ما شایستۀ این امر نباشیم ؟ عمر گفت اکنون اگر خواهید مکنون ضمير شما را مكشوف دارم گفتند روا باشد.

فَقَالَ: أَمَّا أَنْتَ يَا زُبَيْرُ ! فَوَعِقَةٌ لَقِسٌ ، مُؤْمِنُ اَلرِّضَا كَافِرُ اَلْغَضَبِ، يَوْماً إِنْسَانٌ وَ يَوْماً شَيْطَانٌ، وَ لَعَلَّهَا لَوْ أَفْضَتْ إِلَيْكَ ظَلْتَ يَوْمَكَ تُلاَطِمُ بِالْبَطْحَاءِ عَلَى مُدٍّ مِنْ شَعِيرٍ، فَإِنْ أَفْضَتْ إِلَيْكَ فَلَيْتَ شِعْرِي مَنْ يَكُونُ لِلنَّاسِ يَوْمَ تَكُونُ شَيْطَاناً، وَ مَنْ يَكُونُ يَوْمَ تَغْضَبُ إِمَاماً ، وَ مَا كَانَ اَللَّهُ لِيَجْمَعَ لَكَ أَمْرَ هَذِهِ اَلْأُمَّةِ وَ أَنْتَ عَلَى هَذِهِ اَلصِّفَةِ. گفت اما تو ای زبیر مردی بد خوی باشی و رای خویش گوناگون کنی هنگام رضا مؤمنی و وقت غضب کافر یک روز انسانی و یک روز شیطان اگر این امر را با تو تفویض کنم مسلمانان در بطحا برای یکصاع جو سر و مغز یک دیگر را خواهند کوفت کاش می دانستم که اگر این کار را با تو گذاشتم آن روز که شیطان باشی و غضب کنی فریادرس مردم کیست همانا با این خوی که تو داری خداوند این کار را با تو راست نیارد.

آنگاه روی با طلحه کرد و عمر را با طلحه از دیر باز خصمی بود چه آن روز که ابو بکر عمر را بخلافت نصب کرد طلحه نپسندید و با ابو بکر بسختی سخن کرد چنان که در قصۀ وفات ابو بکر مرقوم شد ، بالجمله عمر با طلحه گفت آن چه در تست بگویم یا لب فرو بندم قَالَ: قُلْ، فَإِنَّكَ لاَ تَقُولُ مِنَ اَلْخَيْرِ شَيْئاً گفت بگو و حال آن که از خیر سخن نکنی عمر گفت من از دیر باز تاکنون تو را

می شناسم .

لَقَدْ مَاتَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ هُوَ سَاخِطاً عَلَيْكَ لِلْكَلِمَةِ اَلَّتِي قُلْتَهَا يَوْمَ أُنْزِلَتْ آيَةُ اَلْحِجَابِ

یعنی رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم از جهان برفت و بر تو غضبناك بود از بهر آن سخن که بعد از فرود شدن آیه حجاب گفتی و سخن او بعد از نزول آیه حجاب چنین بود مَا اَلَّذِي يُغْنِيهِ حِجَابُهُنَّ اَلْيَوْمَ وَ سَيَمُوتُ غَداً فَنَنْكِحُهُنَّ.

یعنی از این که رسول خدای زنان خود را از پس پرده بدارد از برای او سودی نیست زود باشد که وداع جهان گوید و ما زنان او را از بهر خود نکاح کنیم.

شیخ ابو عثمان جاحظ گوید کاش در آن مجلس کسی با عمر می گفت که تو گفتی رسول خدای از جهان برفت و ازین شش تن راضی بود و هم درین مجلس گوئی که رسول خدای بشد و بر طلحه غضبناك بود ؟ لكن کس را نیروی آن نبود که در روی عمر بدین گونه سخن کند.

بالجمله عمر از پس آن روی با سعد بن وقاص کرد فَقَالَ: إِنَّمَا أَنْتَ صَاحِبُ مِقْنَبٍ مِنْ هَذِهِ اَلْمَقَانِبِ تُقَاتِلُ بِهِ وَ صَاحِبُ قَنَصٍ وَ قَوْسٍ وَ سَهْمٍ ، وَ مَا زُهْرَةُ وَ اَلْخِلاَفَةُ وَ أُمُورُ اَلنَّاسِ.

یعنی تو صاحب طایفۀ از طوایف لشکری که با آن قتال کنی و خداوند نخجیر و نخجیر گاهی و صاحب تیر و کمانی و این هنر از تمشیت کار مردم جداگانه است آنگاه بجانب عبد الرحمن بن عوف نگریست فَقَالَ: وَ أَمَّا أَنْتَ يَا عَبْدَ اَلرَّحْمَنِ ! فَلَوْ وُزِنَ نِصْفُ إِيمَانِ اَلْمُسْلِمِينَ بِإِيمَانِكَ لَرَجَحَ إِيمَانُكَ وَ لَكِنْ لاَ يَصْلُحُ لِهَذَا اَلْأَمْرِ مَنْ فِيهِ ضَعْفٌ كَضَعْفِكَ، وَ مَا زُهَرَةُ وَ هَذَا اَلْأَمْرُ يعنى اى عبد الرحمن اگر ایمان تو را با ایمان همه مسلمانان بمیزان برند آن تو افزون آید ، لکن تو مردی ضعیف ولیّن العریکۀ و این کار را نشائی ، آنگاه روی با علی علیه السلام کرد فَقَالَ: لِلَّهِ أَنْتَ، لَوْ لاَ دُعَابَةٌ! فِيكَ، أَمَا وَ اَللَّهِ لَئِنْ وُلِّيتَهُمْ لَتَحْمِلَنَّهُمْ عَلَى اَلْمَحَجَّةِ اَلْبَيْضَاءِ وَ اَلْحَقِّ اَلْوَاضِحِ گفت اگر در تو مزاحی نبود سوگند با خدای اگر این کار را با تو تفویض کردم هر آینه مردم را بر راه روشن و طریق حق می بری از پس آن روی با عثمان کرد فَقَالَ: هِيهاً إِلَيْكَ! كَأَنِّي بِكَ قَدْ قَلَّدَتْكَ قُرَيْشٌ هَذَا اَلْأَمْرَ لِحُبِّهَا إِيَّاكَ فَحَمَلْتَ بَنِي أُمَيَّةَ وَ بَنِي أَبِي مُعَيْطٍ عَلَى رِقَابِ اَلنَّاسِ وَ آثَرْتَهُمْ بِالْفَيْءِ فَسَارَتْ إِلَيْكَ عِصَابَةٌ مِنْ ذُؤْبَانِ اَلْعَرَبِ فَذَبَحُوكَ عَلَى فِرَاشِكَ ذَبْحاً، وَ اَللَّهِ لَئِنْ فَعَلُوا لَتَفْعَلَنَّ، وَ لَئِنْ فَعَلْتَ لَيَفْعَلُنَّ، ثُمَّ أَخَذَ بِنَاصِيَتِهِ، فَقَالَ: فَإِذَا كَانَ ذَلِكَ

فَاذْكُرْ قَوْلِي، فَإِنَّهُ كَائِنٌ گفت بدان ای عثمان گویا من با توام همانا قریش از آن مهر که با تو دارند قلاّده خلافت را بر گردن تو افکنند و تو بنی امیه و آل ابی معیط که از خویشاوندان تو باشند بر گردن مردمان سوار کنی و اندوخته بیت المال را بر ایشان نثار فرمائی ، این وقت جماعتی از گرگان عرب بر تو بتازند و تو را عرضه تیغ سازند ، سوگند با خدای اگر قریش ترا گزیده کنند تو خویشان خود را بر گزینی و اگر تو خویشان خود را اختیار کنی گرگان عرب تو را عرضه دمار دارند پس دست فرا برد و موی پیشانی او را بگرفت و بکشید و گفت چون این روز پیش آید سخن مرا بیاد دار چه این کار ترا خواهد افتاد. چون این سخن ها بپای برد ابو طلحه انصاری را بخواند و گفت از پس آن که مرا با خاک سپردند پنجاه مرد از انصار گزیده کن تا با شمشیرهای کشیده حاضر باشند و این شش تن را در سرای عایشه باز دار و سه روز مهلت بگذار تا مشورت کنند و یک تن را بخلافت بر دارند اگر پنج تن در امری متفق شدند و یک تن مخالفت کرد سر او را از تن دور کن و اگر چهار تن در کاری هم دست شدند و دو تن بر خلاف شد آن دو تن را مقتول ساز و اگر سه تن براهی رفت و سه تن طریق دیگر گرفت نگران باش عبد الرحمن بن عوف بهر طرف باشد رای صواب آن سوست ، آن سه تن که بر خلاف روند گردن زن و اگر سه روز بنهایت شد و هنوز ایشان در امری اتفاق نکرده اند هر شش تن را گردن بزن و بگذار مسلمین را تا از برای خود خلیفتی اختیار کنند و پسر من عبد اللّه حاضر مجلس شوری باشد لکن او را بهرۀ از این کار نیست.

آنگاه عبد اللّه را گفت ای فرزند بنزديك عایشه رو و سلام مرا برسان و خواستار شو تا اجازت کند مرا در رواق رسول خدای در پهلوی ابو بکر بخاك سپارند عبد اللّه ابلاغ این سخن کرد عایشه گفت در آن رواق افزون از يك جاى قبر نمانده و من آن را برای خویش ذخیره داشتم اکنون که عمر خواستار شد او را بر خویش برگزیدم و بدو گذاشتم چون عبد اللّه این خبر باز آورد عمر شاد شد و بعد

از زمانی در گذشت بحكم وصیت او صهیب رومی که ابو یحیی کنیت داشت بر او نماز گذاشت.

پس نعش او را برواق رسول خدا آوردند و قبر او را چنان حفر کردند که سر عمر با کنف ابو بکر برابر می آید و عبد اللّه بن عمر و سعيد بن زيد بن عمرو و صهيب بن سنان بقبر او در آمدند و او را بخاک سپردند و من بنده قصه شوری و خلیفتی عثمان را انشاء اللّه در بدو خلافت او خواهم نگاشت شمّاخ این شعرها را در مرثیه عمر انشاد :

جُزيت عن الاسلام خيرأ و باركت *** يد اللّه فی ذاك الاديم الممزّق

فمن يسع او يركب جناحى نعامة *** ليدرك ما قدّمت بالامس يسبق

قضيت اُموراً ثمَّ غادرت بعدها *** بوائج فی اكما مهالم تفتّق

ابعد قتيل بالمدينة اظلمت *** له الارضُ تهتزّ العضاة باسوق

و ما كنتُ اخشى ان تكون وفاته *** بكفّى سنبتی ازرق العين مطرق (1)

تظلّ الحصان البكر تلقى جنينها *** نثا خبر فوق المطیّ معلّق

ذکر شمايل عمر بن الخطاب وعدد زنان و فرزندان او که در سال وفات او مرقوم می شود

ذكر نسب عمر بن الخطاب در آغاز خلافت او مرقوم گشت مردی دراز بالا و سیاه چرده و تند خوی بود شراست خوی و تندی طبع او را در جلد اول از كتاب دوم ناسخ التواريخ نيك توان دانست چه روزی نبود که بر رسول خدای بر - نیاشوبد و بر کردار و گفتار آن حضرت خرده نگیرد و از در احتجاج بیرون نشود از مدت زندگانیش پنجاه و دو سال گذشته بود که بخلافت دست یافت و مدّت ده سال


1) عایشه گمان می کند که این اشعار را جنیان در بارۀ قتل عمر انشاد کردند ، بكتاب استيعاب ترجمۀ حال عمر مراجعه شود ، گوید : برخی شعر را « و بکفی سنبت » روایت کرده اند و معنی هر دو یکی است یعنی پلنگ بی پروا

و شش ماه و هشت روز بسال قمری خلافت کرد موافق روایت آنان که وفات او را در سلخ ذی حجه دانند و موافق روایت مردم شیعی که مرك او را در نهم ربیع الاول دانند مدت خلافت او بسال قمری ده سال و هشت ماه و هفده روز است.

و این که محمّد بن جریر طبرى مرك او را در بیست و هفتم ذی حجه و اگر نه در سلخ ذی حجه نشان دهد و مرك ابو بكر را در بیست و دوم جمادى الاخرى خبر دهد و آنگاه گوید مدت خلافت عمر ده سال و پنج ماه و بیست روز است با هیچ حدیث برابر نشود.

بالجمله عمر در زندگانی خود هشت زن بسرای آورد اول زینب بنت مظعون بن خُبیب دوم ملیکه دختر جردل بن مالك بن مسيّب سيّم عاتکه دختر زید بن عمرو بن نفیل و این عاتکه نخست زن عبد اللّه پسر ابو بکر بود و عبد اللّه او را طلاق گفت و عمر بزنی بگرفت و چون عمر وداع جهان گفت زبیر بن العوّام او را نکاح بست چهارم جمیله دختر عاصم بن ثابت بن ابی الاقلح پنجم ام حکیم دختر حارث بن هاشم مخزومی اما زوجه ششم بهنه هفتم فکیه و این هر دو از سبایا بودند هشتم ام كلثوم دختر علی بن ابی طالب علیه السلام بود.

و عمر را نه پسر بود اول عبد اللّه و مادر او زینب بود دوم عبید اللّه و مادر او ملیکه بود سیم عبد الرحمن الاکبر او را نیز از زینب داشت چهارم عبد الرحمن الاوسط و مادر او بهنه است پنجم عبد الرحمن الاصغر و مادر او فکیه بود ششم زید الاكبر و مادر او ام كلثوم بود هفتم زید الاصغر و مادر او جمیله است هشتم عاصم و مادر او نیز جمیله است نهم عیاض و مادر او عاتکه است و عمر را چهار دختر بود اول حفصه دویم فاطمه مادر حفصه زینب دختر مظعون است و مادر فاطمه ام حکیم است سیم رقیه و او را نیز از ام کلثوم داشت چهارم زینب و مادر او فکیهه بود.

و عمر دو زن دیگر را خواست از برای خویش نکاح کند و ایشان رضا ندادند نخست ام ابان دختر عتبه او گفت من عمر را نخواهم چه مردی درشت خوی و ترش روی بود و بر روی زنان در به بندد و بمعاش سخت گیرد دوم ام کلثوم دختر

ابو بکر و او بسال کهتر عایشه بود عمر کس بعایشه فرستاد و او را خواستار شد عایشه بپذیرفت و گفت از بهر خواهر من شوئی نیکوتر از تو کجا بدست شود.

از آن سوی چون این سخن با ام کلثوم مکشوف داشت سخت بگریست و گفت من او را بشوی نخواهم عایشه گفت ای دختر چون است که شوئی مانند امیر المؤمنین عمر را نخواهی ؟ گفت مردی غلیظ و بد خوی است و خورش و خوردنی در خانه او کم تر بدست شود عایشه در اندیشه رفت که پاسخ عمر چه گوید پس عمرو بن العاص را طلب کرد و قصه بگفت و از او خواستار شد که حیلتی انگیزد و رای عمر را چنان که رنجیده خاطر نشود دیگرگون کند.

عمرو بن العاص این بپذیرفت و بنزديك عمر آمد و گفت شنیدم که دختر ابو بکر را بشرط زنی خواستی و نپسندیدم ، عمر گفت مگر مرا جفت اویا او را لایق من ندانستی ؟ گفت این نیست لکن تو مردی با ادب باشی و بیرون اقتصاد کاری نکنی و این دختر بی نگرانی پدر زیسته و بر قانون و روش تو نتواند زیست کرد و اگر او را بیازاری و بخوی خویش خواهی از تو بر نجد و شکایت تو بمردم برد و مردمان تو را ملامت کنند که چرا حشمت ابو بکر نگاه نداشتی و دخترش را بیازردی.

اگر زنی با ادب خواهی ام کلثوم دختر علی علیه السلام را نکاح کن که پرورده علی و فاطمه است و نژاد از رسول خدای دارد عمر گفت پس با عایشه چکنم که او را گفتم و مرا اجابت کرد ؟ عمر و عاص گفت من حیلتی کنم و رای او را دیگرگون سازم پس برفت و عایشه را آگهی داد.

ذکر بعضی از مطاعن عمر بن الخطاب

از آن روز که عمر بن الخطاب در مکّه معظمه بدست رسول خدای مسلمانی گرفت تا این وقت که وداع جهان گفت من بنده شرح حال او را در جلد دوم از کتاب اول در جلد اوّل از کتاب ثانی و جلد دوم از کتاب دوم ناسخ التواریخ رقم کرده ام آن کس که اخلاق و اطوار او را با رسول خدای نگریسته باشد و کردار و گفتار او را در خلافت ابو بکر دانسته باشد و احکام و سنن او را در مدت خلافت او مطالعه کرده باشد او را نیکو شناخته باشد و چنین کس را باین مفاخر و مطاعن که سنی و شیعی می نگارند حاجت نیفتد و ما اکنون سخنی چند که سید مرتضی در مطاعن عمر رقم کرده و اهل سنت و جماعت نیز انکار از وقوع این وقایع ندارند الا آن که بمعاذیر بعيده استخلاص جویند می نگاریم تا خوانندگان را تذکرۀ خاطر باشد.

طعن اول آن است که دلالت بر قلّت علم و عدم اطلاع عمر بر آیات قرآن دارد چه آنگاه که رسول خدای از این جهان رحلت فرمود چنان که مرقوم شد عمر گفت و اللّه مامات محمّد و لا يموتُ سوگند یاد کرد با خدای که پیغمبر نمرده است و هرگز نمیرد و شمشیر بکشید و بر در مسجد بایستاد و گفت هر که بگوید محمّد مرده است او را با تیغ بگذرانم این خبر بابو بکر بردند او بیامد و گفت یا بن الخطاب چنین مگوی مگر این آیت از قرآن تلاوت نکردی که خداوند می فرماید إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ و هم چنان قال اللّه تعالی وَ مٰا مُحَمَّدٌ إِلاّٰ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ اَلرُّسُلُ أَ فَإِنْ مٰاتَ أَوْ قُتِلَ اِنْقَلَبْتُمْ عَلىٰ أَعْقٰابِكُمْ چون ابو بکر این آیت بر او قرائت کرد گفت اکنون بیقین دانستم که پیغمبر مرده است کسی که علم او و عقیدت او و گوناگون شدن حالت او چندین باشد شایسته امامت امت نخواهد بود.

طعن ثانی آن که زنی حامل را فرمان کرد که بکیفر زنا سنگ سار کنند علی علیه السلام و بروایتی معاذ بن جبل گفت درست است که بر زانیه حکم حد برانی لکن با آن کودک چکنی که در شکم دارد و بدین حکم خونی بنا حق ریخته شود پس عمر ازین

حکومت دست باز داشت و گفت لَوْ لاَ عَلِيٌّ لَهَلَكَ عُمَرُ لاجرم کسی که احکام شرعیه را نداند لایق امامت و قضاوت نیست.

طعن سیم آنست که زنی دیوانه را بگناه زنا حکم برجم فرمود علی علیه السلام او را تنبيه داد وَ قَالَ: إِنَّ اَلْقَلَمَ مَرْفُوعٌ عَنِ اَلْمَجْنُونِ حَتَّى يُفِيقَ گفت بردیوانه حدّ شرعی جاری نشود تا گاهی که جنون او برخیزد پس عمر او را دست بازداشت و گفت لَوْ لاَ عَلِيٌّ لَهَلَكَ عُمَرُ ، از ین سخن پیداست که عمر از دانستن مسائل شرعیه سخت نادان بوده.

طعن چهارم آن که یک روز عمر از فراز منبر مردم را انهی کرد که هر کس کابین زنان را گران به بندد و آن چه رسول خدای مهر فاطمه را مقرر داشت افزون کند او را حد بزنم و آن چه افزوده ماخوذ دارم و در بیت المال در افزایم زنی برخاست و گفت یا عمر سخن ترا گوش داریم یا کلام خدای را پس این آیت قرائت کرد وَ إِنْ أَرَدْتُمُ اِسْتِبْدٰالَ زَوْجٍ مَكٰانَ زَوْجٍ وَ آتَيْتُمْ إِحْدٰا هُنَّ قِنْطٰاراً فَلاٰ تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً أَ تَأْخُذُونَهُ بُهْتٰاناً وَ إِثْماً مُبِيناً خلاصه سخن آنست که اگر زنی را کابین گران بسته باشید و مال فراوان داده باشید از آن چه داده اید چیزی باز نگیرید و مرتکب گناهی عظیم نشوید چون عمر این سخن بشنید گفت كُلُّكُمْ أَفْقَهُ مِنْ عُمَرُ حَتَّى اَلْمُخَدَّرَاتُ فِي اَلْحِجَالِ یعنی شما همه از عمر داناتر و فقیه ترید حتی آن زنان که از پس پرده زیستن دارند.

طعن پنجم آن که عمر در کوی و بازار مدینه گاهی شبانه عبور می داد و فحص حال مردم می کرد شبی از پشت سرائی عبور داشت چنان فهم کرد که درین خانه ارتکاب معصیتی کرده اند ، پس از دیوار خانه بفراز شد و سر فرو داشت خداوند خانه او را دیدار کرد و گفت ای امیر اگر من مرتکب گناهی شدم تو آلوده چند گناه گشتی اول آن که خدای می فرماید و لا تجسّسوا یعنی جستجو مکنید تا گناه مردم را مکشوف دارید و پرده مردم را مدرانید و تو چنان کردی و دیگر می فرماید لَيْسَ اَلْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا اَلْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِهٰا وَ لٰكِنَّ اَلْبِرَّ مَنِ اِتَّقىٰ وَ أْتُوا اَلْبُيُوتَ مِنْ

أَبْوٰابِهٰا خلاصه معنی آنست که روا نیست کسی از دیوار و بام بخانه کس در رود بلکه باید از ابواب بیوت را داخل شد و از خدای ترسناک بود ، و تو ای عمر جز این کردی دیگر آن که خدای می فرماید انّ بعض الظّنّ اثم و تو گمان بد در حق ما بردی و هم چنان می فرماید إِنْ جٰاءَكُمْ فٰاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا حال نکردی و بی آن که بر ما گناهی شمرده کنی بر سر ما در آمدی ، و نیز خداوند

می فرماید لاٰ تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتّٰى تَسْتَأْنِسُوا این خانه تو نبود که در آمدی و اگر دوست و مانوس بودی از راه بام در نشدی و خدای فرموده و تُسَلِّمُوا عَلىٰ أَهْلِهٰا چون بخانۀ در شوید اهل خانه را سلام باز دهید و تو سلام باز ندادی عمر از کردار خویش شرمگین شد و مراجعت کرد.

طعن ششم آن که عطائی که رسول خدای از بیت المال مسلمان را مقرر داشته بود دیگرگون ساخت مهاجر را بر انصار و انصار را بر دیگر قبایل و عرب را بر عجم فضیلت نهاد و طریق مساوات و توافق شئونات از میان زوجات پیغمبر برداشت از برای عایشه و حفصه هر يك ده هزار درهم مقرر داشت و از آن چه خداوند در حق اهل بیت بر قرار فرمود باز گرفت چنان که خداوند فرماید مٰا أَفٰاءَ اَللّٰه عَلىٰ رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ اَلْقُرىٰ فَلِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي اَلْقُرْبىٰ وَ اَلْيَتٰامىٰ وَ اَلْمَسٰاكِينِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِيلِ و این جمله خاصّة خاص اهل بیت رسول خداست.

طعن هفتم آن که حکم خدای را در اجرای حدّ زنا در حق مغيرة بن شعبه معطل داشت و شاهد چهارم را بتهدید و تهویل بادای تمام شهادت نگذاشت و آن سه کس را بی موجبی حد بزد و مغیره را که اجرای حد بر او واجب بود رها ساخت و ما شرح این قصه را ازین پیش مرقوم داشتیم حسان بن ثابت این شعر را در هجو مغیره گوید :

لوانّ اللّؤم ينسب كان عبداً *** قبيح الوجه اعور من ثقيف

تركت الدّين و الاسلام لمّا *** بدت لك غدوةً ذات النّصيف

و راجعت الصِّبی و ذكرت لهواً *** مع القينات في العمر اللّطيف

ابن ابی الحدید گوید از آن چه از اخبار و کتب تواریخ مکشوف می افتد هیچ شك نیست که مغیره زنا کرد.

طعن هشتم آن که احکام خدای را تابع حدس و ظن خویش می داشت و در امر واحد گوناگون حکم می راند چنان که در حد شرب خمر مقرر است که چون مست بخویش آمد او را هشتاد تازیانه بزنند و عمر مقرر داشت که مست را اگر چه هنوز مست بود تازیانه بزنند و این دال است بر آن که احاطت بر مسائل شرعیه نداشته.

طعن نهم آن که عمر در زمان خلافت خویش گفت مُتْعَتَانِ كَانَتَا عَلَى عَهْدِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ [أَنَا] أَنْهَى عَنْهُمَا وَ أُعَاقِبُ عَلَيْهِمَا یعنی در زمان رسول خدا دو متعه حلال و برقرار بود یکی متعۀ زن باشد و آن دیگر متعۀ حج و من هر دو را حرام کردم و نهی فرمودم هر که مرتکب شود او را ماخوذ دارم و عقاب کنم و این در زمان رسول خدای و زمان ابو بکر و بعضی از ایام خلافت عمر برقرار بود و او باین صراحت و جرئت حرام کرد و بعضی حَيَّ عَلَى خَيْرِ اَلْعَمَلِ را نیز خاتمه این کلمات دانسته اند و روایت کرده اند که عمر گفت ثَلاَثٌ كُنَّ عَلَى عَهْدِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ وَ أَنَا مُحَرِّمُهُنَّ وَ مُعَاقِبٌ عَلَيْهِنَّ: مُتْعَةُ اَلْحَجِّ، وَ مُتْعَةُ اَلنِّسَاءِ، وَحْيَّ عَلَى خَيْرِ اَلْعَمَلِ

طعن دهم آن که امر خلافت را بیرون از خبری و نصّی بشوری انداخت و شش تن را بشمار گرفت و نخست هر يك را بنقصانی صفت کرد که لایق خلافت نیست آنگاه فرمان کرد که یک تن ازین شش کس باید خلیفه باشد با این مقدمات که هر يك ضدّ آن دیگر بود قناعت ننمود و کار شوری را چنان مرتب داشت که خلافت خاص عثمان گردد و علی علیه السلام محروم بماند مقرر است که چون اهل شوری از نزد او بیرون شدند و علی علیه السلام نیز بیرون شد گفت وَ اَللَّهِ إِنِّي لَأَعْلَمُ مَكَانَ اَلرَّجُلِ لَوْ وَلَّيْتُمُوهُ أَمْرَكُمْ لَحَمَلَكُمْ عَلَى اَلْمَحَجَّةِ اَلْبَيْضَاءِ يعنى من مقام و منزلت این مرد را

می دانم اگر کار خلافت را بدو گذارم شما را براه راست می برد پسرش عبد اللّه حاضر بود گفت فَمَا يَمْنَعُكَ يا امیر المؤمنین یعنی اگر چنین است چه مانع داری این خلیفتی

بدو گذار قَالَ اکره انَّ اتحملها حَيّاً وَ مَيِّتاً گفت بر من دشوار است که علی امامت امت کند خواه زنده باشم و خواه مرده باشم (1)ازین سخن کید و کین عمر در حق علی علیه السلام مکشوف می افتد و ما قصه شوری را در بدو خلافت عثمان بشرح می نگاریم.

طعن یازدهم آن که عمر فرمان کرد که چون سه روز از مدت شوری بگذرد و یکی را بخلافت اختیار نکرده باشند هر شش تن را با تیغ در گذرانید و مردمان دیگر کس را بخلیفتی بردارند و این حکم با شریعت راست نیاید تواند شد که بعد از سه روز کار مشورت بپایان نرفته باشد و هنوز اجتهاد در آرای خویش بکمال نکرده باشند از چه روی مستحق قتل خواهند بود.

طعن دوازدهم آن که بدعتی چند در دین نهاد چنان که یک شب از شب های رمضان بمسجد رفت و نگریست که مسلمانان بنماز نافله اشتغال دارند فرمان کرد که این نماز را بجماعت بگذارید حمیدی از مسند ابو هریره روایت می کند که شب دیگر بمسجد آمد و دید که مردم نماز نافله را بجماعت می گذارند قَالَ بِدْعَةُ وَ نِعْمَ الْبِدْعَةِ گفت این کردار بدعتی است لکن بدعتی نیکوست و نیز بفرمود اراضی عراق را مساحت کردند و جریبی را یک درهم خراج بست و اراضی مصر را هر جريبی يك دینار خراج نهاد و قانون زکوة را باطل ساخت تا جهانیان همه حرام خوار شدند و دیگر آن که حکم داد که مردم در سفر روزه بدارند و نماز تمام بگذارند.

طعن سیزدهم آن که رسول خدای آنگاه که ازین جهان بسرای جاویدان


1) ترجمه صحیح اینست « بر من دشوار است که بار خلافت را هم در زندگی و هم پس از مرگ ( با نصب خلیفه ) بدوش بگیرم ، یعنی همین حال حیات و زندگی که متحمل بار خلافت شده ام مرا بس است ، و مسئولیت تعیین خلیفه را متحمل نمی شوم ، ولی سخن مؤلف هم صحیح است چه اگر صحبت از خلافت جز علی شخص دیگری در میان بود چنین نمی گفت ، این خود عمر بود که می گفت اگر معاذ بن جبل یا سالم مولى أبی حذيفه يا أبو عبيدۀ جراح زنده بودند ، آن ها را بخلافت تعیین می کردم

تحویل می داد خواست تا کتابی رقم کند که بعد از وی اختلاف کلمه در میان امت با دید نشود و مردم گمراه نکردند عمر بن الخطاب دانست که امر خلافت را بتصریح بر علی مرتضی تفویض خواهد فرمود چون دوات و کنف طلب داشت مانع شد و گفت پیغمبر هذیان می گوید نسبت هذیان بکسی داد که خدای می فرماید وَ مٰا يَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوىٰ إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْيٌ يُوحىٰ بهوای نفس سخن نکند و سخن او جزوحی نیست که خداوند او را القا می فرماید و ما تفصیل این قصه را در ذیل حدیث رحلت رسول خدای مرقوم داشتیم.

اما آنگاه که ابو بکر در مرض موت عثمان بن عفان را گفت خلافت عمر بن الخطاب را مکتوب کن و از شدت مرض گاهی از هوش می شد و زمانی بخویش می آمد چنان که بعضی کلمات را که تصریح خلافت عمر بود عثمان باندیشه خویش نوشت و چون ابو بکر بهوش آمد بر او قرائت کرد چنان که مرقوم شد عمر نگفت ابو بکر هذیان می گوید.

طعن چهاردهم آن که با این که رسول خدای لعن کرد کسی را که از جیش اسامه تخلف کند و عمر از آن مردم بود که باید با او کوچ دهد تخلف کرد این قصه نیز بشرح رفت.

طعن پانزدهم آن که مکرر چنان بی طاقت می شد که آن چه در دل داشت بزبان می آورد و اظهار شك و تردید در نبوت پیغمبر می کرد چنان که از کلمات اوست قالَ ما شَكَكْتَ فِي نُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ قَطُّ کشکّی يَوْمَ الحديبيه گفت هرگز شك نكردم در پیغمبری محمّد مانند شکی که در روز حدیبیه کردم شرح این قصه را و اعتراض او را بر رسول خدای نیز در جلد اول از کتاب دوم رقم کردیم.

طعن شانزدهم بروایت غزالی در کتاب اسرار الطهاره عمر بن الخطاب از متاره (1)و کوزه آب نصاری وضو می ساخت و پاک می دانست و از آيت إِنَّمَا اَلْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ غفلت داشت.

طعن هفدهم گواهی مملوک را از درجه اعتبار ساقط ساخت و فرمان کرد


1) یعنی کوزۀ چرمی ، چنین بنظر می رسد که اصل آن مطهره است فارسیان متارء گویند

که قضات شرع شهادت ایشان را نپذیرند و حال این که بسیار افتد که شهادت مملوك از مالك نيكوتر باشد.

طعن هیجدهم آن که هنگامی که بحکم خداوند رسول خدا درهای خانه های مردم را بمسجد مسدود فرمود ، جز در خانه علی مرتضی را ، و هم چنان از برای مفاخرت عم خود عباس ناودان خانه او را بسوی مسجد باز گذاشت و فرمود کس متعرض آن نشود و عم مرا نیازارد ، عمر فرمان پیغمبر را از پس پشت انداخت و حکم داد تا آن ناودان را بکندند عباس شکایت بعلی آورد و آن حضرت بفرمود بجای خود گذاشتند و این قصه نیز بشرح رفت.

طعن نوزدهم آن که مردم را بتهدید و تهویل سیف و سنان به بیعت ابو بکر می گماشت بی آن که از خدا و رسول صلى اللّه عليه وآله و سلم حدیثی شنیده باشد یا نصّی رسیده باشد و خانه فاطمه علیها السلام را با آن که علی و فاطمه و حسنین و گروهی از أصحاب رسول خدا در آن جا بودند آتش در زد و خواست این جمله را بسوزاند این قصه را نیز با تمام احادیث گوناگون مرقوم داشتیم.

طعن بیستم آن که بروایت حمیدی در جمع بین الصحيحين مردى بنزديك عمر آمد و گفت من جنب شدم و آب از برای غسل نیافتم حکم چیست گفت چون جنب باشی چندان که آب نیابی نماز مکن عمار یاسر گفت ای عمر مگر یاد نداری در عرض سفری که مرا و تو را جنابت رسید تو ترک نماز گفتی و من چنان دانستم که تمام بدن را با خاک باید پاکیزه ساخت و در خاک بغلطیدم و نماز کردم چون بحضرت رسول خدای آمدیم و قصه باز گفتیم تبسّم فرمود و تیمم را با ما بیاموخت پس عمر با امامت امّت مسائل شرعیه نمی دانست و اگر نه از تغییر و تبدیل باکی نداشت.

طعن بیست و یکم حمیدی در جمع بین الصحیحین از چند راه از مسندابی عباس آورده که در زمان رسول خدای تا دو سال از خلافت عمر منقضی شد اگر کس در مجلسی لفظ طلاق راسه کرت می گفت بیکی حساب می شد عمر گفت این کار

بر مردمان دراز می شود اگر کس با زن خویش بگويد أنت طالق ثلاث طلقات يا سه بار بگوید أَنْتِ طَالِقٌ سه طلاق واقع می شود.

طعن بیست و دوم آن که متصدی شد که ابو بکر را در مضجع رسول خدای بخاک سپارند و خود نیز وصیت کرد که در آن جا مدفون شود و خداوند می فرماید لاٰ تَدْخُلُوا بُيُوتَ اَلنَّبِيِّ إِلاّٰ أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ در هیچ حال روا نبود که ایشان را در آن خانه بخاک سپارند چه اگر آن خانه ملک پیغمبر بود بعد از او بمیراث می ماند و باذن ورثه در آن جا تصرف می توان کرد و اگر متمسك باذن عایشه شوند بهره عایشه در میان ورثه افزون از اندازه شبری نخواهد بود ، و اگر بگویند آن حضرت را میراثی نیست و آن ملك بصدقه باقی مانده است باید از جمیع مسلمانان اذن حاصل کنند یا ابتیاع نمایند. و اگر گویند این خانه ملك عايشه بود باید بر این گفته حجتی بیارند فدك را که فاطمه علیها السلام فرمود ملك من است و اقامۀ شهود کرد از وی نپذیرفتند چگونه بی سندی آن خانه ملك عایشه می شود و زوجات پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم هر يك خانۀ داشتند که در آن جا می نشستند و آن خانه را نسبت بآن زن می دادند اما نه این بود که ملك ايشان باشد چه آن جا که خداوند فرماید لاٰ تُخْرِجُوهُنَّ مِنْ بُيُوتِهِنَّ وَ لاٰ يَخْرُجْنَ إِلاّٰ أَنْ يَأْتِينَ بِفٰاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ هم دلالت بر سکون ایشان در خانه ها دارد چنان که على الترتيب مي فرمايد لاٰ تَدْخُلُوا بُيُوتَ اَلنَّبِيِّ إِلاّٰ أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ و رسول خدای خود متصرف در آن خانه ها بود. شیخ مفید در مجالس خویش آورده که وقتی فضال بن حسن بن فضال الكوفی با صاحب خود گفت امروز ابو حنیفه را شرمسار خواهم ساخت و بنزد ابو حنیفه آمد و سلام داد و گفت یا ابا حنیفه رحمك اللّه مرا برادری است همی گوید بهترین مردم بعد از رسول خدای علی ابن ابی طالب است من گفتم ابو بکر است و از پس او عمر ، تو چگوئی ؟

ابو حنیفه لختی سر فرو داشت آنگاه گفت قربت مضجع ایشان با قبر رسول خدای از برای فخر و فضیلت ایشان را کافی است فضال گفت من این سخن را گفتم در

جواب گفت که اگر آن موضع ملك رسول خدای بود ایشان را چه حقّی و کدام رخصت بود که در آن جا در آیند و مدفون گردند و اگر ملك ايشان بود و برسول خدای بخشیده بودند چگونه رجوع کردند به بخشیده خود و نکث عهد نمودند ابو حنیفه سر فرو داشت آنگاه گفت نه ملك پیغمبر بود و نه ملك ايشان لكن نظر بحق عایشه و حفصه که در آن زمین داشتند و هر يك را بميراث بهرۀ می رسيد ايشان را بحقوق دختران خویش در آن موضع دفن کردند.

فضال گفت این سخن را نیز گفتم وقتی پیغمبر از جهان برفت نه زن داشت وقتی بحساب گیریم بهرۀ هر يك تُسع ثُمن می شود و آن افزون از شبری در شبری نیست چگونه این مقدار گنجایش مردی را بود ابو حنیفه چون این بشنید در خشم شد و گفت دور کنید این مرد را از من فانّه و اللّه رافضیّ خبیث سوگند با خدای که او رافضی است.

مکشوف باد که مردم شیعی در مطاعن عمر افزون از گنجایش تحریر این کتاب رقم کرده اند و اهل سنت و جماعت نیز بزیادت از آن چه رقم شد نگاشته اند و نه چنان است که این مطاعن را بعد از زمان عمر مردم تذکره کرده باشند بلکه در زمان خلافت او بیش تر می گفتند و نا خوش تر می داشتند الا آن که با حشمت سلطنت که او را بود کس را قدرت مناظره و مشاجره ممکن نمی گشت.

چنان که ابن ابن الحديد بروایت ابو جعفر محمّد بن جریر طبری از عبد الرحمن بن ابی زید حدیث کند که عمران بن سودة اللیثی گفت یک روز با عمر بن الخطاب نماز صبح گذاشتم و با او بیرون شدم دانست که حاجتی دارم مرا بسرای خویش برد و بر سری خویش نشست و من نشستم و گفتم تو را پندی همی گویم و نصیحتی فرمايم قَالَ مَرْحَباً مَرْحَباً بالناصح غُدُوًّا وَ عَشِيًّا بگوی آن چه داری گفتم رعیت تو در چهار چیز بر تو عیب گیرند چون این سخن بشنید درّه خویش را بزیر زنخ نهاد و گفت آن کدام است ؟

گفتم می گویند تو حرام کردی متعه را در اشهر حج و پیغمبر این نفرمود

و ابو بکر نیز بر این نرفت فَقَالَ: أَجَلْ! إِنَّكُمْ إِذَا اِعْتَمَرْتُمْ فِي أَشْهُرِ حَجِّكُمْ رَأَيْتُمُوهَا مُجْزِئَةً مِنْ حَجِّكُمْ ، فَقَرِعَ حَجُّكُمْ ، وَ كَانَ قَائِبَةَ قُوبٍ عَامَهَا، وَ اَلْحَجُّ بَهَاءٌ مِنْ بَهَاءِ اَللَّهِ گفت آری من متعه حج را حرام کردم چه اگر در اشهر حج تمتع از حج عمره گیرید از کار حج بی بهره مانید و تهی بماند حج شما مانند قشر بیضه که فرخ از آن بگریزد و دیگر بسوی آن باز نیاید کنایت از آن که در اشهر حرم بدین عمره قناعت کنید و مکه را خالی بگذارید و برای حج باز نگردید.

گفتم دوم گویند تو حرام کردی متعۀ زنان را و از خدا و رسول بر ما حلال بود از ایشان بهره مند می شدیم بسهل چیزی و پس از سه شب مفارقت می کردیم گفت متعه زنان در زمان رسول خدای حلال بود و پیغمبر بضرورت این امر را مباح داشت چون مسلمانان را ثروتی وسعتی بدست شد و نگریستم که از مسلمین کسی را رغبتی بدین امر نیست حرام کردم اکنون اگر کسی بخواهد زنی را بسهل چیزی نکاح کند پس از سه شب بطلاق جدا شود ، درین کار نیز خطا نکرده ام.

گفتم سه دیگر گویند تو فرمودۀ آزاد است گاهی که کنیز حامل حمل خویش را فرو گذارد بی آن که از مولای خویش خط آزادی ستاند قَالَ: أَلْحَقْتُ حُرْمَتَهُ بِحُرْمَةٍ، وَ مَا أَرَدْتُ إِلاَّ اَلْخَيْرَ، وَ أَسْتَغْفِرُ اَللَّهَ گفت آن کنیز که در سرای مولای خویش ذات ولد شود اگر چه بحکم پیغمبر آزاد نبود لكن بحرمت آن طفل فروخته نشود من مادر او را نیز حرمتی نهادم و حرمت او را بحرمت طفل که آزاد است افزودم و او را آزاد ساختم.

گفتم چهارم گویند شدت و باس تو فراوان است و زحمت و محنت تو بر رعیت فراوان آید چون این سخن بشنید دره خویش را از زیر زنخ بکشید و آن را مسح کرد وَ قَالَ: وَ أَنَا زَمِيلُ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ [وَ آلِهِ] فِي غَزَاةِ قَرْقَرَةِ اَلْكُدْرِ ، ثُمَّ فَوَ اَللَّهِ إِنِّي لَأُرْتِعُ فَأُشْبِعُ، وَ أَسْقِى فَأُرْوِي ، وَ أَضْرِبُ اَلْعَرُوضَ، وَ أَزْجُرُ اَلْعَجُولَ، وَ أُؤَدِّبُ قَدْرِي، وَ أَسُوقُ خَطْوَتِي، وَ أَرُدُّ اَللَّفُوتَ ، وَ أَضُمُّ اَلْعَنُودَ ، وَ أُكْثِرُ اَلزَّجْرَ ، وَ أُقِلُّ اَلضَّرْبَ، وَ أَشْهَرُ بِالْعَصَا، وَ أَدْفَعُ بِالْيَدِ، وَ لَوْ لاَ

ذَلِكَ لَأَعْذَرْتُ از در فخر گفت در غزوه قرقرة الكدر (1)ردیف رسول خدای بودم. آنگاه گفت سوگند با خدای من می چرانم و سیر می خورانم و سقایت می کنم و سيراب می فرمايم و می زنم آن را که بی راه می رود تا براه آید و آسیب می کنم آن را که بیرون اقتصاد جنبش کند و باندازه نیروی خویش کار همی کنم تهدید و تهویل فراوان کنم و زحمت ضرب کم تر رسانم با عصا می رسانم لكن با دست دفع می دهم اگر این جمله براى تدبير ملك و سياست مدن نبود فرو می گذاشتم.

ذكر بعضی از اخبار بروایت اهل سنت و جماعت که دلالت بر نص خلافت علی علیه السلام دارد

ابو بکر انباری در کتاب امالی می نگارد که یک روز علی علیه السلام در مسجد رسول خدای در نزد عمر بن الخطاب جای داشت چون بر خاست و بیرون شد مردی از اهل مجلس بهرزه درائی زبان گشود و آن حضرت را بکبر و عجب نسبت کرد فَقَالَ عُمَرُ : حَقٌّ لِمِثْلِهِ أَنْ يَتِيهَ، وَ اَللَّهِ لَوْ لاَ سَيْفُهُ لَمَا قَامَ عَمُودُ اَلْإِسْلاَمِ ، وَ هُوَ بَعْدُ أَقْضَى اَلْأُمَّةِ وَ ذُو سَابِقَتِهَا وَ ذُو شَرَفِهَا عمر گفت كبر و كبريا سزاوار مثل او کسی است سوگند با خدای اگر شمشیر او نبود عمود اسلام بر پای نمی شد و اقضای امت و خداوند سبقت و شرف در اسلام اوست ، آن مرد گفت اگر چنین است مانع چیست که امر خلافت را با او تفویض نفرمائی ؟ قَالَ: كَرِهْنَاهُ عَلَى حَدَاثَةِ اَلسِّنِّ وَ حُبِّهِ بَنِي عَبْدِ اَلْمُطَّلِبِ گفت مکروه می دارم که با محبت آل عبد المطلب که او راست و سال فراوان بر او نگذشته متصدّی این امر باشد.

ابن ابی الحدید گوید این کلمات را بر ابو جعفر نقیب یحیی بن محمّد بن ابی زید قرائت کردم و گفتم نمی بینم این اخبار را جز این که نص خلافت علی است لكن بعيد


1) نام موضعی است در ناحیۀ معدن تا مدینه 8 برید فاصله دارد و هر بریدی 12 میل است

می دانم که صحابه بر دفع نصّ رسول خدای همدست شوند چنان که بعید می آید ما را که صحابه رد نص پیغمبر کنند در زیارت کعبه و روزه شهر رمضان و دیگر چیزها از معالم دین.

ابو جعفر گفت هیچ شب بپای نیاوردم جز این که مایل بمذهب معتزله بودم که خیر را از خدا و شر را از خلق دانند همانا آن جماعت نص در خلافت را از معالم دین نمی شمردند و مانند نماز و روزه نمی دانستند بلکه مانند امارت أمرا و تدبير حرب و سیاست رعیّت بحساب می گرفتند و از مخالفت نصوص پیغمبر موافق مصلحتی که خود می اندیشیدند باک نداشتند مگر ندیدی نص پیغمبر را در اخراج ابو بکر و عمر باجيش اسامه و مخالفت ایشان را نظر بمصلحت وقت و دفع فتنه و حال آن که پیغمبر زنده بود.

مگر ندانستی وقتی پیغمبر ابو هریره را فرمود که بیرون شو و در میان ناس ندا کن که مَنْ قَالَ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ مُخْلِصاً دَخَلَ اَلْجَنَّةَ یعنی هر کس این کلمه را از در اخلاص بگوید داخل بهشت شود چون ابو هریره بیرون شد و عمر این معنی بدانست دست بر سینۀ ابو هریره زد چنان که به پشت افتاد و گفت مرد مرا ازین خبر آگهی مده چه اگر این بدانند مطمئن خاطر گردند و عبادات خدای را فرو گذارند چون ابو هریره این قصّه بحضرت رسول برداشت ایشان را بحال خود گذاشت.

مگر ندانستی که اصحاب منفق شدند و بسیار از نصوص را ترك گفتند چنان که سهم ذو القربی را باز گرفتند و سهم مؤلفۀ قلوب را ندادند مگر ندانستی رسول خدای در مرض موت وصیت فرمود که نصارای نجران را از جزیرة العرب بيرون فرمايند و ایشان امتثال امر نکردند و چندان بر خلاف نصوص کار کردند که از پس ایشان از فقهای اهل سنت قیاس را بر نص ترجیح دادند تا بجائی که اصحاب قیاس اصحاب شریعت تازۀ شدند.

بالجمله ایشان در امور دولت و مملکت مصلحت خویش را بر نصوص پیغمبر مقدم می داشتند و در خلافت علی علیه السلام که خلاف نص کردند گفتند اطاعت علی علیه السلام

را نخواهند کرد : جماعتی بسبب آن حقد و حسد که در دل داشتند و گروهی بسبب خون خواهی چه علی از ایشان پدر و پسر و برادر کشته بود و بعضی گفتند آن حضرت جوان است و برخی گفتند حسب و نسب آن حضرت شریف است و مفاخرت او بر ما ثقیل است و جمعی رضا نمی دادند که نبوت و خلافت در يك خانه باشد و گروهی از علی علیه السلام بيم ناك بودند چه می دانستند آن حضرت کار بحق کند و از اجرای حدود و احکام خداوند دقیقۀ چشم پوشی نکند تحمل این امر بر ایشان صعب می نمود.

و بسیار از قبایل گفتند اگر نبوت و خلافت در بیت واحد قرار گیرد هرگز ما را بوصول آن راهی نخواهد بود بهتر آنست که از علی بگردد چه اگر کار خلافت از خانوادۀ نبوت بیرون افتد تواند بود که یک روز بهرهٔ ما گردد و نیز گروهی از منافقين بسبب آن قربت و قرابت که علی را با پیغمبر بود دلتنگ بودند لاجرم این جمله دست با دست دادند که این کار را از علی بگردانند و بزرگان ایشان گفتند بر ما روشن است که عرب اطاعت علی نخواهد کرد و انکار نص نکردند قالُوا انْهَ لِنَصِّ وَ لَكِنِ الْحَاضِرُ يَرَى مَا لَا يَرَى الْغَائِبُ گفتند خلافت علی منصوص است لکن امروز پیغمبر حاضر نیست که مصلحت کلیّه را بداند و بگوید.

و مسارعت انصار در سقیفه برای نصب سعد بن عباده اندیشه ایشان را قوی ساخت و بی توانی بسقیفه شدند و ابو بکر را بخلیفتی برداشتند فِي أَبِي بَكْرٍ وَ أَنَّ بَيْعَتَهُ كَانَتْ فَلْتَةً پس با ابو بکر بیعت کردند و این بیعت فلته و خطا بود چنان که عمر بن الخطاب در حق او گفت و ما ازین پیش مرقوم داشتیم.

بالجمله گفتند در جواب آن کس که با ما گوید رسول خدای در پنهان و آشکار علی را خلیفتی داد و خلافت او منصوص است گوئیم که ما از بیم فتنه متصدی این امر شدیم و ابو بکر از برای این امر بهتر کس بود خاصه وقتی که عمر بن الخطاب او را ياور و معین باشد و بر زیادت ابو بکر مردی پیر و مجرب است و با مردم برفق و مدارا رود و او را در نژاد و نسب شرفی نیست و با پیغمبر قرابتی ندارد که بتواند با مردم از در كبر و فخر بیرون شود ، با این همه اگر خلیفتی را با علی می گذاشتیم مردم بروش

جاهلیت و پرستیدن اصنام باز می شدند پس برای بقای اسلام اگر چه مخالف نص بود روا بود.

و مردم چون نگریستند که بزرگان اصحاب در صرف خلافت از علی هم داستان شدند گفتند تواند بود که بر خلاف نص از رسول خدای فرمانی رسیده باشد خاصه وقتی ابو بکر از رسول خدای روایت کرد که « الائمة من قريش » گروهی از ناس گمان کردند که این سخن ناسخ نص خاص است چون خلافت با قریش باشد کافی است از هر بطن و هر قبیله خواهی باش پس جماعتی با خود اندیشیدند که این بزرگان اصحاب بهتر دانند که رسول خدای چه خواسته.

و جماعتی هم از اعراب قابل اندیشه و اجتهاد نبودند و از هیچ خیر و شر پرسش نمی کردند و اگر از ایشان صلوة واجبه را ساقط می ساختند از بزرگان خود می پذیرفتند لاجرم نصّ رسول خدای در حق علی محو و مندرس گشت و بر زیادت علی علیه السلام و بنی هاشم ابواب خانه را بر خلق مسدود ساختند و بی مشارکت بیگانگان بکار رسول خدا پرداختند این نیز بیعت ابو بکر را استوار کرد.

چون علی علیه السلام از کفن و دفن رسول خدای پرداخت و طلب حق خود کرد قَالَتْ لَهُ الانصار وَ غَيْرِهَا أَيُّهَا الرَّجُلِ لَوْ دَعْوَتِنَا الَىَّ نَفْسَكَ قَبْلَ الْبَيْعَةَ لِمَا عدلنا بِكَ أَحَداً وَ لَكِنَّا قَدْ بَايَعَنَا فَكَيْفَ السَّبِيلِ الَىَّ نَقَضَ الْبَيْعَةَ بَعْدَ وُقُوعِهَا

انصار و جز انصار گفتند یا علی اگر ما را به بیعت خویش خوانده بودی قبل از آن که با ابو بکر بیعت کنیم هیچ کس را بر تو اختیار نمی کردیم اکنون که بیعت کرده ایم نقض بیعت نتوانیم کرد ، بالجمله عمر بن الخطاب بسیار وقت با نصوص رسول خدای مخالفت می کرد چنان که انکار رسول خدای کرد در نماز بر عبد اللّه بن أبیّ و انکار فداء اسارای بدر کرد و انکار پیغمبر کرد در تبرُّج نساء او و انکار قضیه حديبيه کرد و انکار پیغمبر کرد در امان دادن عباس ابو سفیان بن حرب را و انکار کرد آن حضرت را در واقعه ابو حذيفة بن عتبه و انکار کرد او را در ندای مَنْ قَالَ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ مُخْلِصاً دَخَلَ اَلْجَنَّةَ و از این جمله فراوانست که ما بعضی را در مجلّدات كتب ناسخ التواریخ

رقم کرده ایم.

بالجمله هم چنان ابو جعفر نقیب با ابن ابی الحدید می گوید اگر هیچ وقت انکار رسول خدای نکرده بود و هیچ گونه اعتراض نیاورده بود کافی این که در مرض موت آنگاه که پیغمبر فرمود اِيتُونِي بِدَوَاةٍ وَ صَحِيفَةٍ أَكْتُبْ لَكُمْ مَا لاَ تَضِلُّونَ دوات و کتفی حاضر کنید تا از برای شما چیزی بنویسم که پس از من گمراه نشوید گفت آن چه گفت و آن کلمه این است قَالَ انَّ الرَّجُلِ قديهجر گفت این مرد هذیان می گوید وَ أَعْجَبُ اَلْأَشْيَاءِ انّه قال ذَلِكَ اَلْكِتَابَ حَسْبُنَا كِتَابُ اَللَّهِ عجب تر آن که در حضور پیغمبر گفت امروز ما را قرآن کافی است مانع آوردن دوات و قلم شد مردم دو گروه شدند آوازها بلند گشت و صوت ها خشن شد فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ وَ قَدْ كَثُرَ اللغط وَ عِلَّةُ الْأَصْوَاتُ : قُومُوا عَنَى فَمَا يَنْبَغِي لِنَبِيٍّ انَّ يَكُونُ عِنْدَهُ هَذَا التَّنَازُعِ.

یعنی چون بسیار شد صوت های نا مفهوم و بانگ ها بلند گشت رسول خدا فرمود برخیزید از نزد من و بیرون شوید سزاوار نیست اینگونه منازعت در نزد پیغمبری پس مردم بیرون شدند و جماعتی نصرت فرمان پیغمبر می کردند و گروهی سخن عمر را استوار می خواستند بعد از آن که در حیات رسول خدای عمر را بدینگونه قوَّت مخالفت بود عجب نباشد اگر بعد از او با ابو بکر بیعت کند و خلاف نصیّ ظاهر سازد چه این کردار و گفتار در خدمت رسول خدای از در مخالفت نص در خلافت افظع و اشنع است.

اما عمر بن الخطاب هرگاه کسی حدیث نص خلافت امیر المؤمنين علی را بر او عرضه می داشت در پاسخ می گفت رسول خدای آنگاه که ابو بکر را در مرض موت فرمان داد که با مردم نماز بگذارد آن نص که در حق علی بود منسوخ شد.

و دیگر بدروغ حدیثی آوردند که وقتی علی علیه السلام دختر ابی جهل را خواست از بهر خود خطبه کند رسول خدای برنجید و عمر بن العاص این کلمات را از خویشتن بساخت و برسول خدای بست قَالَ إِنَّ آلَ أَبِي طَالِبٍ لَيْسُوا لِي أَوْلِيَاءَ، وَ إِنَّمَا وَلِيِّيَ اَللَّهُ وَ صٰالِحُ اَلْمُؤْمِنِينَ یعنی آل ابو طالب ولیّ امر من نیستند بلکه خداوند است فَجَعَلُوا ذَلِكَ نَاسِخٌ لِقَوْلِهِ مَنْ كُنْتُ مَوْلاَهُ فَهَذَا مَوْلاَهُ یعنی این سخن مجعول را ناسخ آن

کلمات گمان کردند که پیغمبر در غدیر خم فرمود: جماعتی را که من اولى بتصرفم در اموال و انفس ایشان علی نیز چنان است که من بودم.

ابن ابی الحدید گوید این هنگام من با نقیب گفتم در صورتی که حدیث عمر و بن العاص بصحت مقرون باشد چگونه نسخ می کند نصی که پیغمبر از آن در غدیر خم مقرر داشت بلکه این نص ناسخ هر کلمه ایست که پیش از یوم غدیر گذشته.

فَقَالَ سُبْحَانَ اللَّهِ مِنْ أَيْنَ تُعْرَفُ الْعَرَبِ هَذَا واني لَهَا انَّ يتصوره فَضْلًا انَّ تَحْكُمُ بِعَدَمِ جَوَازِهِ فَهَلْ يُفْهَمُ حذاق الاصوليين هَذِهِ المسئلة فَضْلًا عَنْ حَمْقَاءُ الْعَرَبِ هَؤُلَاءِ قَوْمُ ينخدعون بادنى شُبْهَةٍ و يستمالون بَا ضَعُفَ سَبَبٍ وَ يُبْنَى الامور مَعَهُمْ عَلَى ظَوَاهِرِ النُّصُوصِ وَ أَوَائِلِ الادلة وَهْمُ أَصْحَابِ جَمَلُ وَ تَقْلِيدِ لَا أَصْحَابِ تَفْضِيلُ وَ نَظَرَ ابو جعفر نقیب گفت این چه سخن است که گوئی عرب را مجال تصور این معانی نیست چه جای آن که اختیار امری کنند ، علمای اصولیین سنت و جماعت جاهل این مسئله اند حمقای عرب چه دانند که بکم تر شبهه فریب خورند و بضعیف تر سببی از راه بگردند ایشان اصحاب شتر و تقلیدند نه ارباب تفضیل و تحقیق.

و بر زیادت چون ابو بکر و عمر کار بورع و زهادت کردند و جامه های کرباسین پوشیدند و از چیزهای خشن خورش کردند و اموال غنائم را بر مردم بخش نمودند و خود طمع و طلب در مال دنیا در نبستند ، مردم را اگر شبهتی در خاطر بود مرتفع گشت با خود گفتند اگر ایشان باغراض نفسانی مخالفت نص می کردند چرا از حطام دنیوی بهره مند نیستند همانا عاقل وقتی مخالفت نص کند و دین خود را بر باد دهد کار دنیا را برونق کند ایشان که از دنیا دست باز داشتند چگونه توان گفت خلاف نص کردند و خود را در دنیا و آخرت بی بهره ساختند پس در حسن عقیدت و تصویب افعال ایشان متفق شدند.

این وقت ابو جعفر گوید و نسوا لذّة الرِّيَاسَةِ وَانٍ أَصْحَابِ الْهِمَمِ الْعَالِيَةِ لَا يلتفتون الَىَّ الماكل وَ الْمَشْرَبِ وَ المنكح وانما يُرِيدُونَ الْحَكَمِ وَ الرِّيَاسَةِ وَ نفوذ الامر كَمَا قال الشّاعر :

و قد رغبت عن لذة المال انفس *** و ما رغبت عن لذة النهى و الامر

یعنی چون مردم زهادت ایشان را از حطام دنیوی نگریستند فریفته شدند لكن فراموش کردند لذت ریاست را چه خداوند همت بلند غم اكل و شرب نخورد و از نکاح زنان نگوید بلکه جز نفاذ امر نجوید و اگر عثمان نیز بروش ایشان می رفت هیچ آسیب نمی دید و کس انکار او را نمی کرد اگر چه حکم می کرد که قبله را از کعبه بسوی بیت المقدس تحویل کنند و از نماز پنج گانه یکی ساقط سازند چه همت مردم مصروف بر کار دنیاست چون کار دنیا بکام بینند خاموش باشند و اگر نه بر آشوبند و بر شورند.

چون عثمان خود را و اهل خود را اختیار کرد و خزاین بیت المال را بیش تر خاص خویش داشت و در مال دنیا مغمور گشت مردم او را فاسق خواندند و بر شوریدند و او را حصار دادند و بقتل رسانیدند.

همانا این کلمات ترجمه بعضی از مناظرات و مکالماتی است که میان ابن ابی الحديد و استاد او ابو جعفر نقیب که از فحول علمای افضلیه سنت و جماعت است بپای و رفت ، ابن ابی الحدید در پایان این کلمات گوید ابو جعفر نقیب امامی مذهب نیست لكن خلفاى سابق را از مخالفت نص و باز داشتن علی را از حق خود بری نمی داند و بدان چه بعضی از مردم شیعی در طرد و رد خلفا اسراف کنند رضا نمی دهد و گوید مردم شیعی و علوی لابدند از تعصب و ناچار از خلفا چیزی در خاطر دارند اگر چه اندك باشد.

دیگر ابو سعید خدری گوید در بدو خلافت عمر با او بمکه شدیم و بمسجد الحرام در آمديم عمر بنزديك حجر الاسود آمد ببوسید و استلام کرده قَالَ إِنِّي لَأَعْلَمُ أَنَّكَ حَجَرٌ لاَ تَضُرُّ وَ لاَ تَنْفَعُ ، وَ لَوْ لاَ أَنِّي رَأَيْتُ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ [وَ آلِهِ] قَبَّلَكَ وَ اِسْتَلَمَكَ لَمَا قَبَّلْتُكَ وَ لاَ اِسْتَلَمْتُكَ گفت می دانم تو سنگی نه زیان داری نه سود توانی کرد اگر ندیدم که رسول خدای تو را بوسید و استلام کرد من نبوسیدم و استلام نکردم علی علیه السلام حاضر بود گفت هم سود می رساند و هم زیان می کند اگر تأویل این آیت مبارك را

بدانستی دانستی که من چگویم و این آیت قرائت کرد :

وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وأَشْهَدَهُمْ عَلَى أنفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ ؟ قالُوا : بَلى. آنگاه فرمود : فَلَمّا أَشْهَدَهُمْ وَأَقَرُّوا لَهُ أَنهُ الرَّبُّ عَزَّ وَجَلَّ و أَنهُمُ الْعَبِيدُ كَتَبَ ميثاقَهُمْ فِي رَقِ ثُمَّ أَلْقَمَهُ هذَا الْحَجَرَ وَ إِنَّ لَهُ لَعَيْنَيْنِ وَ لِسَانًا وَ شَفَتَيْن يَشْهَدُ لِمَنْ وافاهُ بِالْمُوافاةِ فَهُوَ أَمِينُ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ فِي هَذَا الْمَكان یعنی گاهی که خداوند ذرّات ذرّیت بنی آدم را از صلب ایشان بعرصه شهود کشانید و بألوهیت خویش اقرار گرفت پیمان ایشان را در ورقی رقم کرده بدین حجر خورانید و او را دو چشم و دو لب و زبان است و شهادت می دهد بر آن کس که او را زیارت می کند و او امین خداست درین مکان فَقَالَ عُمَرُ : لاَ أَبْقَانِيَ اَللَّهُ بِأَرْضٍ لَسْتَ بِهَا يَا أَبَا اَلْحَسَنِ عمر گفت ای ابو الحسن خداوند مرا در زمینی باقی نگذارد که تو حاضر نباشی.

ابن ابی الحدید گوید مانند این از عمر فراوان دیده ایم چنان که آن شجر را که رسول خدای در تحت آن بیعت رضوان بپای برد فرمان داد تا قطع کردند از بهر آن که بعد از رسول خدای مردم بنزد آن شجره مبارکه می آمدند و در ظلّ آن می آرمیدند ، عمر نخستین مردم را بیم داد كه كس بنزديك آن شجر نشود و از پس آن حکم داد تا قطع کردند و ما شرح این بیعت را در ذیل قصه حدیبیه در جلد اول از کتاب دوم بشرح رقم کردیم.

و دیگر آنگاه که عمر بن الخطاب بسیج سفر شام کرد خواست تا علی علیه السلام را با خود کوچ دهد آن حضرت رضا نداد در عرض راه با ابن عباس آغاز شکایت کرد و گفت همواره علی را سر گران و خشمناک می نگرم ، از بهر چیست ؟ ابن عباس گفت تو نیکو دانی گفت چنان دانم که از بهر خلافت حزین و کئیب است گفت جز این نیست زیرا که چنان داند که رسول خدای این امر را خاص او خواسته.

فَقَالَ: يَا اِبْنَ عَبَّاسٍ ! وَ أَرَادَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَكَانَ مَا ذَا إِذَا لَمْ يُرِدِ اَللَّهُ تَعَالَى ذَلِكَ! إِنَّ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ إِذَا أَرَادَ أمر [أَمْراً] وَ أَرَادَ اَللَّهُ غَيْرَهُ، نَفَذَ مُرَادُ اَللَّهِ وَ لَمْ يَنْفُذْ مُرَادُ رَسُولِ اَللَّهِ ، أَ وَ كُلَّمَا أَرَادَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ كَانَ؟! إِنَّهُ أَرَادَ إِسْلاَمَ عَمِّهِ وَ لَمْ يُرِدْهُ اَللَّهُ فَلَمْ يُسْلِمْ! گفت رسول خدای امری را خواست و خداوند نخواست آن چه را خدای خواهد بر خواست رسول خدای غلبه کند چنان که رسول خدای خواست عمش مسلمانی گیرد و خداوند نخواست پس او مسلمان نشد بروایت محمّد بن سیرین عمر بن الخطاب را در اواخر ایّام نسیانی عارض شد چنان که عدد رکعات نماز را فراموش می کرد پس مردی را از پیش روی باز می داشت تا او را تلقین می کرد و برکوع و سجود و جز آن اشارت می کرد چون کردار و گفتار امام در نزد مردم شیعی حجت است چنین کس را لایق امامت ندانند چه توان بود که احکام خداوند را بسهو و نسیان دیگر گونه گوید و مرد مرا بضلالت اندازد.

ذكر اسامی عمال عمر بن الخطاب که هنگام وفات او بر سر عمل بودند

آنگاه که عمر بن الخطاب وداع جهان گفت این جماعت از جانب او در بلدان و امصار صاحب عمل بودند نافع بن عبد اللّه خزاعی حکومت مکّه داشت و سفیان بن عبد اللّه ثقفی در طایف بود و ابو موسی اشعری فرمان گذار بصره بود ومغيرة بن شعبه حکومت کوفه داشت و عمرو بن العاص در مصر فرمانروا بود و عمر بن سعد در حمص می زيست و معوية بن ابی سفیان در دمشق حکومت داشت و عمرو بن عتبه در اردن بود و یعلی بن امیّه در یمن جای داشت و عثمان بن العاص در بحرین بود و حذيفة بن محصن در عمان کار گذار بود و حکام آذربایجان و عراق و فارس و خراسان و افغانستان و سجستان و دیگر ممالک را در ذیل فتوحات رقم کردیم.

و قاضی مدینه زید بن احب و قاضی کوفه شریح بن حارث و قاضی مصر کعب بن یسار بود و کتّاب (1)او زید بن ثابت و زید بن ارقم و ربيعة بن مخزوم بودند و حاجب او یرفی غلام او بود.


1) یعنی منشیان و نویسندگان نامه ها

[تاریخ دوران عثمان بن عفان]

بسم اللّه الرحمن الرحیم

ذکر مجلس شوری بعد از قتل عمر بن الخطاب در امر خلافت بروایت اهل سنت و جماعت

در کتاب عمر بن الخطاب بدین قصّه اشارتی رفت که چون عمر بدست ابو لؤلؤ جراحت یافت و دانست روی سلامت نخواهد دید گفت آن هنگام که رسول خدا از جهان می شد از علی بن ابی طالب و عثمان بن عفّان و عبد الرحمن بن عوف و زبير بن العوام و طلحة بن عبيد اللّه و سعد بن ابی وقاص خشنود بود ، بعید نیست اگر ازین شش تن یکی امامت امت کند و امر خلیفنی بدست گیرد.

پس این شش تن را حاضر ساخت و نخستین چنان که در ذیل قصه وفات عمر بشرح رفت ساحت هر يك را برای تمليك خلافت بعیبی و نقصانی مکدّر ساخت آنگاه فرمود که چون مرا بخاک سپردید بر شماست که سه روز مجلسی بسازید و کار بشوری کنید و یک تن را بخلیفتی بر دارید و درین سه روز صهیب بن سنان مولی عبد اللّه بن جذعان که نسب بقبيله ربيعة بن نزار می برد با مردم نماز می گذارد تا آنگاه که امام جماعت شناخته گردد پس ابو طلحه انصاری را طلب کرد و گفت از پس مرگ من پنجاه تن از ابطال رجال انصار را با شمشیرهای آخته ملازمت خویش فرمای و این شش تن را در مجلسی جای ده و پسر من عبد اللّه حاضر آن مجلس

می شود و نگران سخن می باشد لکن او را در امر خلیفتی مدخلتی نیست و جز عبد اللّه را در آن مجلس راه نخواهد بود.

اگر پنج تن اتفاق کردند و یک تن نفاق آغازید آن يك را گردن بزن و اگر چهار کس متفق شدند و دو کس منحرف گشت آن دو کس را عرضه دمار ساز و اگر سه کس بجانبی رفت و سه کس بجانبی آن سوی که عبد الرحمن می رود بر صواب است آن سه کس که بر طریق خلاف می رود با تیغ کیفر کن و اگر سه روز سپری شد و هیچ کس را اختیار نکردند هر شش تن را با تیغ در گذران تا مسلمانان از بهر خود هر کرا خواهند بخلیفتی بر دارند ، آنگاه مقداد بن اسود را گفت تو را بر ابو طلحه می گمارم تا این کار را چنان که گفتم ساخته کند و مهاجر و انصار را بر این جمله گواه گرفت.

چون سخن بپای رفت اهل شوری از نزد عمر بیرون شدند و هر کس طریق سرای خویش گرفت عبّاس بن عبد المطلب با علی علیه السلام می رفت پس على با عباس فرمود سوگند با خدای که این کار از ما بیرون شد عباس گفت از کجا گوئی فرمود مگر ندانستی سخن عمر را که گفت از آن سوی روید که عبد الرحمن می رود عبد الرحمن پسر عم عثمان است و با او سمت مصاهرت دارد چه ام كلثوم دختر عقبة بن ابيی معیط که بشرط زنی در سرای عبد الرحمن است باعثمان از جانب مادر خواهر است واروی دختر کریز مادر عثمان و مادر ام کلثوم است و بزیادت رسول خدا میان عثمان و عبد الرحمن عقد مواخاة بست لاجرم او هرگز جانب عثمان را فرو نگذارد و نگران او باشد گرفتم که از این جماعت دو تن جانب ما گیرند هم فایدتی نبخشد و حال آن که گمان نکنم مگر یک تن که دل بسوی ما دارد.

و بر زیادت عمر خواست تا بنماید که عبد الرحمن را در نزد او فضیلتی بر ماست سوگند با خدای که از بهر او این اندیشه راست نیاید چنان که متقدمین ایشان را بر پیشینیان ما فضلی نبود خداوند ایشان را بر ما فضیلت ندهد اگر عمر بسلامت می جست او را آگهی می دادم از شورای او آن چه ازین پیش از بهر ما خواست و آن چه کنون

خواهد همانا این قوم بتمامت بر آنند که این امر را از ما بگردانند سوگند باخدای که مرا رغبتی در خلافت نیست الا آن که همی عدل را آشکار کنم و مردم را در خذلان ضلالت نگذارم.

سهل بن سعد الانصاری گوید من از قفای علی و عباس می رفتم و این کلمات می شنیدم ناگاه علی روی بگردانید و مرا دیدار کرد ، چنان فهم کردم که او را اصفای من ناگوار افتاد گفتم یا ابا الحسن سوگند باخدای هرگز این کلمات را تذکره نکنم و چندان که علی زنده بود با کس نگفتم.

بالجمله چون عمر جای بپرداخت اهل شوری در سرای فاطمه خواهر اشعث بن قیس مجلس بساختند و ابو طلحه انصاری با پنجاه کس از انصار شاکی السلاح بر در سرای جای کرد فَقَالَ الْعَبَّاسُ لَعَلَى لَا تَدْخُلْ مَعَهُمْ وَ ارْفَعْ نَفْسِكَ عَنْهُمْ ذَهَبَ الامرمنا الرَّجُلِ يُرِيدُ انَّ يَكُونَ الْأَمْرُ فِي عُثْمَانَ عباس با علیّ مرتضی گفت با این جماعت حاضر مجلس شوری مشو و خویشتن را ازین گروه دور

می دار زیرا که عمر از ترتیب این جماعت کار خلافت را بر عثمان واجب داشته.

فَقالَ عَلِيُّ : و أَنَا أَعْلَمُ ذَلِكَ وَلكني أَدْخُلُ مَعَهُمْ فِي الشورى لِأَنَّ عُمَرَ قَدْ أَهَلْنِي الْآنَ لِلْخَلافَةِ و كانَ قَبْلُ يَقُولُ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ قَالَ إِنَّ النبوَّةَ وَ الْإِمَامَةَ لَا يَجْتَمِعانِ في بَيْت فَأَنَا أَدْخُلُ في ذلكَ لِأظْهِرَ عَلَى النَّاسِ مناقضة فِعْلِهِ لِروايَتِهِ. علی گفت من نیز دانسته ام که عمر این کار را از بهر عثمان داشته لكن بمجلس شوری حاضر می شوم تا مردم را بیا گاهانم که عمر آن روز که از رسول خدای روایت می کرد که نبوّت با خلافت در یک خانه جمع نمی شود سخن او استوار نبود چه امروز مرا لایق خلافت دانسته و از اصحاب شوری شمرده ، کردار او بیرون گفتار اوست اکنون واجب می آید که آن حدیث را بر رسول خدا بدروغ بسته و اگر نه

بیفرمانی پیغمبر کرده.

فَقالَ علیه السلام : أما إنِّي أَعْلَمُ أَنهُمْ سَيُولُونَ عُثمانَ وَلَيُحْدِيَّنَّ الْبِدَعَ والأحداث وَ لَئِنْ بَقِيَ لَا ذَكَرَنكَ وَ إِنْ قُتِلَ أَوْ مَاتَ لَيَتَدا وَلُونَها بنُو أُمَيَّةَ بَيْنَهُمْ وَ إِن كُنتَ حَيًّا لَتَجِدُنِي حَيْثُ تَكْرَهُونَ. پس علی فرمود همانا دانسته ام این خلیفتی مرعثمان را دهند و بدعت ها در دین بیاورند اگر عثمان بپاید می نمایم تو را تا کردار او را دیدار کنی و اگر کشته شود یا بمیرد این خلافت را بنی امیه دست بدست برند و اگر تو زنده باشی خواهی نگریست مرا بدانسان که بر شما ناگوار باشد آنگاه بدین شعر تمثل فرمود.

حلَفْتُ بِرَبِّ الراقصات عَشِيَّةٌ *** غَدَوْنَ خِفافاً يَبْتَدِرْنَ الْمُحَصَّبا

ليَحْتَلِينَ رَهْطُ بْنِ يَغْمُرَ عُدْوَةً *** نجيعاً بَنُو الشداخ ورداً مُصَلِّياً

مع القصّه على علیه السلام حاضر مجلس شوری گشت و کار بسخن افتاد بعضی در طلب دین و برخی در طلب دنیا اوداج (1)گردن ممتلی ساختند و بانك در بانك در انداختند عبد الرحمن بن عوف گفت ای جماعت سخنی خواهم گفت اگر بشنوید تا بگویم گفتند بگوی گفت چنان می بینم که کار شما بمنازعت و مناجزت انجامد چه هر يك سخن بغرض کنید و کار بسوی خویشتن همی کشید از خدای بترسید و غرض بیک سو نهید شما امامان امتّید از مخالفت شما در میان امت مخاصمت افتد شمشیر ها آمیخته گردد خون ها ریخته شود از هوای دل بپرهیزید و کار بر گردن یک تن افکنید و عهد بر او استوار بندید باشد که این کار نیکو بمخلص رسد ، چون این سخنان بدلخواه عثمان می رفت و عبد الرحمن را پشتوان خویش می دانست گفت پسر عوف سخن بصواب کرد.


1) یعنی رگ های گردنشان سطبر شد

آنگاه عبد الرحمن بانك برداشت كه كيست آن که حق خود را بدیگری بذل کند و ازین کار بیرون شود طلحة بن عبید اللّه دانسته بود که مردم از علی و عثمان عدول نخواهند کرد و او را بخلیفتی بر نخواهند داشت و این طلحه از قبیله بنی تیم بود و پسرعم ابی بکر بود و میان بنی هاشم بنی تیم از بهر آن که ابی بکر متصدی امر خلافت گشت نهفته کار بعداوت می رفت لاجرم طلحه با ضعاف جانب على و تقويت امر عثمان گفت من حق خود را بعثمان بخشیدم و از مجلس شوری بیرون شد.

زبیر بن العوام که پسر صفیّه دختر عبد المطّلب و پسر عمّه علی بود چون این بدید برخاست و گفت من حق خویشتن بعلی بخشیدم ، سعد بن ابی وقّاص از یک سوی با عبد الرحمن از يك قبیله بودند چه هر دو نسب بقبیله بنی زهره برند و از دیگر سوی مادر سعد وقّاص حمنه دختر سفيان بن امية بن عبد شمس بود وصنا ديد آن قوم و اخوال او بدست علی مقتول گشت دل با علی صافی نداشت پس حق خود را بعبد الرحمن بخشید.

این وقت سه کس بجای ماند عبد الرحمن روی با علی و عثمان کرد و گفت شما كدام يك خود را از خلافت خلع مي كنيد هيچ يك پاسخ ندادند گفت رضا می دهید که من خود را از خلافت خلع کنم و از حق خود در گذرم بشرط که در میان شما دو تن هر يك را اختیار کنم آن دیگر اطاعت کند ؟ عثمان گفت من پذیرفتم و رضا دادم هر کرا خواهی اختیار می کن.

علی علیه السلام چون شناخته داشت که عبد الرحمن کار بهوای نفس می راند رضا نمی داد ، ابو طلحه گفت یا علی راضی باش بدان چه عبد الرحمن در میان تو و عثمان حکم کند علی گفت بشرط که عبد الرحمن خدای را در میان به بیند و ملاحظه خویشاوندی و مصاهرت عثمان را نکند و رضای خدا و خیرامت را از دست فرو نگذارد عبد الرحمن سوگند یاد کرد که چنین کنم.

پس این کار بحکومت عبد الرحمن بخاتمت آمد و از مجلس شوری بیرون شدند و آن سه روز که مهلت داشتند عبد الرحمن با مهاجر و انصار سخن بشوری

کرد و مردم را بر خلافت عثمان یک جهت ساخت اما قریش بیرون بنی هاشم بسبب آن قتلی که بدست علی رفته بود بخلافت عثمان رغبت داشتند و در معنی با علی صاحب ثار و خونخواه بودند و انصار جماعتی که دنیا پرست بودند معلوم داشتند که در کار دنیا از علی بهره نتوان گرفت و او کار جز بحق نکند الا عددی شمرده که خدای پرست بود کس خلافت علی را دوست نمی داشت.

بالجمله روز سيم عبد الرحمن بمسجد آمد و مهاجر و انصار را حاضر ساخت تا با علی و اگر نه با عثمان بیعت کند مردم گروه گروه یک دیگر را کوس زنان بایستادند چنان که نفس ها دیر بر می آمد و سینها تنك می شد اين وقت مقداد بن اسود از میان جماعت فریاد برداشت که أَيُّهَا اَلنَّاسُ اِسْمَعُوا مَا أَقُولُ: أَنَا اَلْمِقْدَادُ بْنُ عَمْرٍو ، إِنَّكُمْ إِنْ بَايَعْتُمْ عَلِيّاً سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا ، وَ إِنْ بَايَعْتُمْ عُثْمَانَ سَمِعْنَا وَ عَصَيْنَا یعنی اگر با علی علیه السلام بیعت کنید اطاعت خواهیم کرد و اگر با عثمان بیعت کنید اجابت نخواهیم نمود.

این وقت عبد اللّه بن ابی ربيعة بن المغيرة المخزومی ندا در داد که أَيُّهَا اَلنَّاسُ إِنَّكُمْ إِنْ بَايَعْتُمْ عُثْمَانَ سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا، وَ إِنْ بَايَعْتُمْ عَلِيّاً سَمِعْنَا وَ عَصَيْنَا گفت اگر با عثمان بیعت کنید رضا دهیم و اگر نه اطاعت نخواهیم کرد مقداد گفت ای دشمن خدا و رسول و خصم کتاب اللّه از مانند تو کس صلحای امت اصغای سخن نخواهند کرد ، عبد اللّه در پاسخ گفت کجا مانند تو کس داخل در امر قریش تواند شد.

این وقت عمار یاسر فریاد برداشت که إِنْ أَرَدْتُمْ أَلاَّ يَخْتَلِفَ اَلْمُسْلِمُونَ فِيمَا بَيْنَهُمْ فَبَايِعُوا عَلِيّاً یعنی اگر خواهید در میان مسلمانان اختلاف کلمه بادید نشود با علی بیعت کنید عبد اللّه بن سعد بن ابی سرح که برادر رضاعی عثمان بود و این آن کس است که در حضرت رسول خدای منصب دبیری داشت مرتد شد و بمکه گریخت و بعد از فتح مکه پیغمبر خون او را هدر ساخت و بشفاعت عثمان دیگر باره مسلمانی گرفت و جان بسلامت برد ، این هنگام بانک در داد که أَيُّهَا اَلْمَلَأُ، إِنْ أَرَدْتُمْ أَلاَّ تَخْتَلِفَ قُرَيْشٌ فِيمَا بَيْنَهَا، فَبَايِعُوا عُثْمَانَ. على علیه السلام روی با او کرد.

فَقالَ : يا فاسِقُ يَابْنَ الْفَاسِقِ ! أَنتَ مَنْ يَسْتَنْصِحُهُ الْمُسْلِمُونَ أَوْ يَسْتَشيرُونَهُ في أمورهم ؟ فرمود ای فاسق پسر فاسق تو چه کس باشی که مسلمانان در امور خود باستشارت و صوابدید تو کار کنند.

بالجمله رگ ها در گردن ها سطبر شد و خون در بشره بدوید بانگ ها بالا گرفت آوازها خشن گشت از میانه سعد بن ابی وقاص و اگر نه یک تن از بنی مخزوم بأعلى صوت فریاد کرد که یا عبد الرحمن اُفْرُغْ مِنْ أَمْرِكَ، وَ اِمْضِ عَلَى مَا فِي نَفْسِكَ فَإِنَّهُ اَلصَّوَابُ یعنی ای عبد الرحمن ازین کار بیرون آی و آن چه در خاطر نهادۀ با مضارسان که پسندیده تو ستوده است ، عبد الرحمن فریاد کرد که ای مردم خاموش باشید تا من آن رای که زده ام بکار برم مردمان خاموش شدند.

عبد الرّحمن بنزديك على علیه السلام آمد فَقَالَ: عَلَيْكَ عَهْدُ اَللَّهِ وَ مِيثَاقُهُ، وَ أَشَدُّ مَا أَخَذَ اَللَّهُ عَلَى اَلنَّبِيِّينَ مِنْ عَهْدٍ وَ مِيثَاقٍ: إِنْ بَايَعْتُكَ لَتَعْمَلَنَّ بِكِتَابِ اَللَّهِ وَ سُنَّةِ رَسُولِهِ وَ سِيرَةِ أَبِي بَكْرٍ وَ عُمَرَ گفت یا علی بر گردن تست عهد و میثاق خداوند و سخت تر عهد و میثاق که خداوند از پیغمبران خویش ستد اگر با تو بیعت کنم کار بکتاب خدا و سنت رسول کنی و روش ابی بکر و عمر را از دست فرو نگذاری.

فَقالَ عَلَى : بَلْ عَلَى كِتابِ اللهِ وَ سُنَّةِ رَسُولِهِ وَاجْتِهادِ رَأْبي على فرمود بكتاب خدا و سنّت رسول و اجتهاد خود کار کنم و نام ابو بکر و عمر بینداخت.

عبد الرحمن دست از دست علی باز گرفت و بنزديك عثمان آمد و دست او را بگرفت و آن کلمات را با عثمان گفت فَقَالَ عُثْمَانَ: نَعَمْ لاَ أَزُولُ عَنْهُ وَ لاَ أَدَعُ شَيْئاً مِنْهُ عثمان گفت فرمان پذیرم هرگز ازین فرمان بیرون نشوم و هیچ دقیقه را فرو نگذارم دیگر باره عبد الرحمن بنزد علی آمد و همان سخنان بگفت و همان پاسخ شنید تا سه كرّت بنزد هر يك اين كلمات اعادت کرد و همان جواب نخستین شنید و در هیچ

كرّت على تصديق بسيره ابو بکر و عمر نکرد.

پس در کرّت سیم ابو عبیده با عثمان گفت دست فراده عثمان دست بگشود و ابو عبیده با او بیعت کرد و گفت من چنان دانستم که دل مردم بسوی عثمان است و با او بیعت کردم پس مردمان با عثمان بیعت کردند. علی علیه السلام فرمود:

يَا بْنَ عَوْفِ ! لَيْسَ هَذا بِأَوَّلِ يَوْمٍ تَظَاهَرْتُمْ عَلَيْنَا مِنْ دَفْعِنَا عَنْ بارة حقنا والإستيثار عَلَينا وَ طَرِيقَةٍ حَق تَرَكتموها. ای پسر عوف این اول روز نیست که شما بر ما غلبه جستید و ما را از حق خود دفع دادید و دیگر را بر ما اختیار کردید و از طریق حق بگشتید عمار یاسر فریاد برداشت که.

يا مَعْشَرَ الْمُسْلِمِينَ : إِنا قَدْ كُنَّا وَ ما كُنَّا نَسْتَطِيعُ الْكَلامَ قِلَةٍ وَذِلَّةٌ فَأَعَزَّنَا اللَّهُ بِدينِهِ وَ أَكْرَمَنَا بِرَسُولِهِ فَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ ، يَا مَعْشَرَ قُرَيْشٍ إِلى مَتَى تَصْرِفُونَ هَذَا الْأَمْرَ عَنْ أَهْلِ بَيْتِ نَبِيِّكُمْ تُحَوِّلُونَهُ هَيْهُنا مَرَّةً وَ هُهُنا مَرَّةً مَا أَنَا مِنْ أَنْ يَنْزِعَهُ اللَّهُ مِنْكُمْ وَيَضَعَهُ فِي غَيْرِ كُمْ كَما تَزَعْتُمُوهُ مِنْ أَهْلِهِ و وَضَعْتُمُوهُ فِي غَيْرِ أَهْلِهِ. گفت ای مسلمانان همانا ما بودیم چنان که بسبب قلت و ذلّت قدرت سخن کردن نداشتیم شکر خداوند را که ما را بدین خود و رسول خود عزیز و مکرم داشت ای جماعت قریش چند سلطنتی که خداوند خاص پیغمبر و اهل او داشته از خانه پیغمبر خود بدیگر جای نقل می دهید و هر روز یکی را بخلافت بر می دارید من ایمن نیستم از این که خداوند این سلطنت را از شما باز گیرد و بدیگری دهد چنان که شما از اهلش گرفتید و جز اهلش را سپردید ، این وقت جز علی همه کس با عثمان بیعت کرده بود و او بتمام قوت بود.

پس هاشم بن ولید بن مغیره در پاسخ گفت: يَا اِبْنَ سُمَيَّةَ ، لَقَدْ عَدَوْتَ طَوْرَكَ وَ مَا عَرَفْتَ قَدْرَكَ، مَا أَنْتَ وَ مَا رَأَتْ قُرَيْشٌ لِأَنْفُسِهَا، إِنَّكَ لَسْتَ فِي شَيْءٍ مِنْ أَمْرِهَا وَ إِمَارَتِهَا فَتَنَحَّ عَنْهَا ای پسر سمیّه همانا کردار خود را دیگرگون ساختی و قدر خود را نشناختی تو کجا و آن جا که قریش از بهر خویش مصلحتی اندیشیده باشند ؟ تو آن مقام و مکانت نداری که در امر ایشان و امارت ایشان داخل شوی دور شو و قریش باتفاق بر عمار بخروشیدند و او را بانك زدند عمار گفت اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ ، مَا زَالَ أَعْوَانُ اَلْحَقِّ أَذِلاَّءُ همواره پشتوانان حق ذلیل اند این سخن بگفت و بیرون شد ، پس علی علیه السلام فرمود :

أَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي اختارَ مُحَمَّداً مِنَا نَبِيًّا وَ ابْتَعَتَهُ إِلَيْنَا رَسُولًا فَنَحْنُ أَهْلُ بَيْتِ النُّبُوَّةِ و مَعْدِنُ الْحِكْمَةِ و أمانُ لِأَهْلِ الْأَرْضِ وَنَجَاةٌ لِمَنْ طَلَبَ إِنَّ لَنا حَقًّا إِنْ نُعْطَهُ نَأْخُذَهُ و إِنْ نُمْنَعْهُ تَرْكَبْ أَعْجَازَ الْإِبِلِ وَ إِنْ طال السُّرَى لَوْ عَهِدَ إِلَيْنا رَسُولُ اللهِ عَهْداً لَأَنْفَدْنَا عَهْدَهُ وَلَوْ قَالَ لَنا قَوْلًا لَجالَدْنا عَلَيْهِ حَتَّى نَمُوتَ ، لَنْ يُسْرِعَ أَحَدٌ قَبْلِي إِلى دَعْوَةِ حَقٍ و صِلَةِ رَحِم وَعَائِدَةِ كَرَمٍ ، وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللّهِ الْعَلِيِّ الْعَظيم فاسْمَعُوا كلامي وعُوا مَنْطِقى عَسَى أَنْ تَرَوْا هَذَا الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِ هَذَا الْيَوْمِ تُنتَضى فيهِ السُّيُوفُ و تخانُ فِيهِ الْعُهُودُ حَتَّى يَكُونَ بَعْضُكُمْ أَئِمَّةً لاهْلِ الضَّلالَةِ وشِيعَةٌ لِأَهْلِ الْجَهَالَةِ. سپاس خداوند را که محمّد را از میان ما به نبوت برداشت و برسالت بسوی ما فرستاد پس مائیم اهل بیت نبوّت و معدن حکمت و امان خلق روی زمینیم و نجات آن کس که طریق حق جوید همانا خلافت حق ماست اگر با ما گذارند ما خود داریم

و اگر ما را دفع دهند بر این زحمت صبر کنیم اگر چه زمان بدراز کشد اگر عهدی از رسول خدای بر ما آید آن عهد بپای بریم و اگر فرمانی کند در امتثال آن بکوشیم تا بمیریم هرگز در خواندن حق وصلت رحم و افاضت کرم کسی از من پیشی نگرفته است پس بشنوید سخنان مرا و بخاطر سپارید : زودا که از پس امروز درین امر خلافت نگران شوید که شمشیرها کشیده شود و عهدها شکسته گردد تا گاهی که بعضی از شما امامت اهل ضلالت کنند و گروهی شیعت اهل جهالت باشند آنگاه امیر المؤمنین علیه السلام روی با آن جمع کرد و فرمود:

أنشدكم اللّه أفيكُمْ أَحدٌ أَخَا رَسُولُ اللَّهِ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ نَفْسِهِ حَيْثُ اخا بَيْنَ بَعْضِ الْمُسْلِمِينَ و بَعْضٍ غَيْري ؟ فَقَالُوا : لا ، فَقالَ : أَفيكُمْ أحَدٌ قالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهَذَا مَوْلاهُ ، غَيْرِي؟ فَقَالُوا :لا ، فَقالَ : أفيكُمْ أَحَدٌ قالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ أَنتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَرُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لا نَبِيَّ بَعْدِي، غَيري ؟ قالُوا : لا ، قالَ : أفيكُمْ مَنِ اؤتُمِنَ عَلَى سُورَةِ بَراءة و قالَ لَهُ رَسُولُ اللّهِ : إِنَّهُ لا يُؤَدِّي عَني إلا أنا أَوْ رَجُلٌ مِنّي ، غَيْري ؟ قَالُوا : لا ، قال : أَلا تَعْلَمُونَ أَنَّ أَصْحابَ رَسُولِ اللَّهِ فَرُّوا عَنْهُ فِي مَا قِطِ الْحَرْبِ فِي غَيْرِ مَوْطِنٍ وَ مَا فَرَرْتُ قَط ؟ قالُوا : بَلى ، قالَ : أَتَعْلَمُونَ أَنِّي أَوَّلُ النّاسِ إسلاماً ؟ قالُوا : بَلَى ، قال : فَأيُّنا أَقْرَبُ إلی رَسُولِ اللّه نَسَباً ؟ قالُوا : أنتَ. علی فرمود ای جماعت سوگند می دهم شما را با خداوند آیا در میان شما غیر از من کسی هست که پیغمبر او را با خویشتن عقد مواخاه بست آنگاه که مسلمانان را

بعضی با بعضی عقد مواخاة همی بست؟ گفتند این شرف خاص تو بود فرمود آیا در میان شما غیر از من کسی هست که پیغمبر در حق او فرمود هر کرا من مولای او هستم علی نیز مولای اوست؟ گفتند جز در حق تو نفرمود گفت آیا در میان شما غیر از من کسی هست که پیغمبر در حق او فرمود مکانت و منزلت تو در نزد من مانند مکانت و منزلت هرون است در نزد موسی الا آن که بعد از من پیغمبری نباشد ؟ گفتند هیچ کس را این رتبت بدست نشد فرمود آیا در میان شما غیر از من کسی هست که بر سوره برائه امین گشت و پیغمبر فرمود این آیات را غیر از من بر مردم قرائت نکند یا مردی که از من باشد ؟ گفتند این منزلت را جز تو کس نداشت فرمود آیا نمی دانید که اصحاب رسول خدای در مواقف حرب پیغمبر را گذاشتند و فرار کردند و من هرگز فرار نکردم ؟ گفتند جز این نیست که می فرمائی فرمود آیا می دانید که من اول کسم که با خدای و رسول ایمان آوردم گفتند چنین است فرمود پس کدام کس از میان ما با رسول خدای نزدیک تر است گفتند هیچ کس قربت و قرابت تو را ندارد.

چون سخن بدین جا رسید عبد الرحمن بن عوف قطع کلام آن حضرت را خواست قالَ يا عَلِىُّ قَدْ أَبَى النَّاسِ الْأَعْلَى عُثْمَانُ فَلَا تَجْعَلَنَّ عَلَى نَفْسِكَ سَبِيلاً گفت اى على مردم ترا بخلافت نخواستند و بعثمان رضا دادند در اصلاح این امر از برای تو طریقی و چارۀ نیست آنگاه روی بابو طلحه کرد فَقَالَ يَا أَبَا طَلْحَةَ مَا الَّذِى أَمَرَكَ بِهِ عُمَرَ قَالَ انَّ اقْتُلْ مِنْ شَقِّ عَصًا الْجَمَاعَةِ گفت ای ابو طلحه عمر بن الخطاب تو را چه فرمود گفت فرمان کرد آن کس که مخالفت جماعت کند گردن بزنم دیگر باره عبد الرحمن روی با علی کرد فَقَالَ بَايَعَ أَذَّنَ وَ الَّا كُنْتُ مُتَّبِعاً غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ وَ انفذنا فِيكَ مَا أَمَرْنَا بِهِ گفت اکنون با عثمان بيعت كن و الا از طریق مسلمانان بدیگر سوی می روی و ما حكم عمر را در حق تو بنفاذ می رسانیم.

لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّي أَحَقُّ بِهَا مِنْ غَيْرِي، وَ وَ اَللَّهِ لَأُسْلِمَنَّ مَا سَلِمَتْ أُمُورُ اَلْمُسْلِمِينَ وَ لَمْ يَكُنْ فِيهَا جَوْرٌ إِلاَّ عَلَيَّ خَاصَّةً، اِلْتِمَاساً لِأَجْرِ

ذَلِكَ وَ فَضْلِهِ، وَ زُهْداً فِيمَا تَنَافَسْتُمُوهُ مِنْ زُخْرُفِهِ وَ زِبْرِجِهِ ثُمَّ مَدَّ يَدَهُ فَبايَعَ. علی گفت همانا دانستید که خلافت حق من است و من احقم در این امر از دیگر کس سوگند با خدای فرو می گذارم امور مسلمین را و از در منازعت بیرون نمی شوم مادام که خللی و فسادی در امور مسلمین بادید نشود ، و نیست در امر خلافت جوری و ستمى الا بر من خاصّة و بر این ستم صبر کردم برای ادراك ثواب و افزونی اجر آن و از جهت عدم رغبت در چیزی که شما رغبت نمودید در طلب زخارف دنیوی و حطام این جهانی از زیب و زینت ، پس بروایت بعضی از اهل سنت دست فرا برد و بیعت کرد و بروایت برخی بیعت ناکرده بیرون شد.

مقداد بن اسود این هنگام در مسجد نشسته دست بر دست همی زد وَ يَقُولُ : وَا عَجَبَا مِنْ قُرَيْشٍ وَ اِسْتِئْثَارِهِمْ بِهَذَا اَلْأَمْرِ عَلَى أَهْلِ هَذَا اَلْبَيْتِ ، مَعْدِنِ اَلْفَضْلِ، وَ نُجُومِ اَلْأَرْضِ وَ نُورِ اَلْبِلاَدِ، وَ اَللَّهِ إِنَّ فِيهِمْ لَرَجُلاً مَا رَأَيْتُ رَجُلاً بَعْدَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ أَوْلَى مِنْهُ بِالْحَقِّ، وَ لاَ أَقْضَى بِالْعَدْلِ، وَ لاَ آمَرَ بِالْمَعْرُوفِ، وَ لاَ أَنْهَى عَنِ اَلْمُنْكَرِ.

همی گفت عظیم شگفت است از قریش در اختیار دیگری در امر خلافت بر اهل خانواده نبوت که همه معدن فضل و ستارگان زمین و نور بلادند سوگند با خدای که در میان ایشان مردی است که ندیده ام مانند او را بعد از رسول خدای در اجرای حق و قضای عدل و امر بمعروف و نهی از منکر. معروف بن سويد حاضر بود گفت ای مقداد ازین کلمات کرا خواهی ؟ گفت پسر عمّ پیغمبر تو علی بن ابی طالب ، معروف برفت و این کلمات را با ابوذر بر داشت ابوذر گفت مقداد سخن بصدق کرد معروف گفت چون است که کار را بر علی مقرر نمی دارید گفت مردم ابا نمودند.

جلوس عثمان بن عفان بعد از انجام مجلس شوری بر مسند خلافت در سال بیست و چهارم هجری

عثمان بنَ عفّان بن ابی العاص بن اميّة بن عبد شمس بن عبد مناف نسب او با رسول خدای در عبد مناف پیوسته شود کنیت او ابو عمرو است و نام مادرش اَروی دختر كُريز بن ربيعة بن عبد شمس است و مادر اروی ام حكيم دختر عبد المطلب است که با عبد اللّه توام بودند و ام حكيم بيضا لقب داشت بعد از خاتمت مجلس شوری و بیعت عبد الرحمن بن عوف با او مردم عبد الرحمن را متابعت کردند و باو دست بیعت دادند ، لاجرم عثمان شاد و خرم از مسجد بیرون شد و بسرای خویش آمد و جماعت بنی امیّه صغیر و کبیر بسرای او شدند و در سرای ببستند.

این وقت ابو سفيان بانك بر داشت که ای جماعت آیا بیرون بنی امیه کسی درین سرای حاضر است ؟ گفتند جز بنی امیه کس نیست -

فَقَالَ: يَا بَنِي أُمَيَّةَ تَلَقَّفُوهَا تَلَقُّفَ اَلْكُرَةِ، فَوَ اَلَّذِي يَحْلِفُ بِهِ أَبُو سُفْيَانَ، مَا مِنْ عَذَابٍ وَ لاَ حِسَابٍ، وَ لاَ جَنَّةٍ وَ لاَ نَارٍ، وَ لاَ بَعْثٍ وَ لاَ قِيَامَةٍ. گفت : ای جماعت بنی امیه بگیرید از در نشاط و بازی این منصب خلافت را مانند کرۀ (1) و در میان خود دست بدست دهید سوگند بکسی که ابو سفیان سوگند خویش بدو راست می کند نه عذابی است و نه حسابی نه بهشتی است و نه جهنمی و نه حشریست و نه قیامتی.

عثمان چون این کلمات بشنید بیمناک شد و با خود اندیشید که اگر این سخنان گوشزد مسلمانان شود فتنۀ بزرگ بادید آید و ثلمۀ سخت در کار سلطنت


1) یعنی توپ بازی

افتد فرمان کرد تا او را از مجلس بیرون شدن فرمودند ، این اول مسامحتی بود که اجرای حکم خداوند از عثمان رفت چه ابو سفیان مرتد گشت و بر مرتد ازهاق نفس فرض می آید نه اخراج بیت.

بالجمله از پس او عبد الرحمن بن عوف داخل شد و گفت ای عثمان از چیست که بسرای خویش آرمیدۀ از آن پیش که بر منبر صعود کنی و خطبۀ قرائت فرمائی و مردم را از امر بمعروف و نهی از منکر چیزی بگوئی ؟ برخیز و طریق مسجد پیش گیر پس عثمان بمسجد آمد و بر منبر صعود داد و خواست تا خطبه ادا کند راه سخن بر او مسدود گشت و نتوانست ابتدا به ثنا و ستایش کند و سخنی بر حسب بگوید.

فَقَالَ : إِنَّ أَبَا بَكْرٍ وَ عُمَرَ كَانَا يُعَدَّانِ لِهَذَا الْمَقَامِ مَقَالًا وَ أَنْتُمْ إِلَىٰ إِمَامٍ عَادِلٍ أَحْوَجَ مِنْكُمْ إِلَى إِمَامِ خَطِيبٍ وَ سَتَأْتِيكُمُ الْخُطْبَةَ عَلَى وَجْهِهَا. ازین کلمات وا می نماید که ابو بکر و عمر ساخته این مقام می شدند و از آن پیش که بر منبر صعود کنند خطبه پرداخته از بر می کردند و بر فراز منبر قرائت می نمودند من تدارك این کار نکردم و عاجز ماندم و شما این خرده نگیرید چه احتیاج شما بامام عادل افزون است از امام خطیب و زودا که خطبه ها برحسب مراد اصغا نمائید ، این کلمات بگفت و از منبر فرود شد و برای خویش رفت.

در خبر است که مغيرة بن شعبه روی با عثمان کرد و گفت سوگند با خدای اگر مردم با دیگر کس بیعت کرده بودند ما رضا نمی دادیم و بیعت نمی کردیم عبد الرحمن بن عوف گفت كَذَبْتَ وَ اللَّهِ لَوْ بُويِعَ غَيْرِهِ لبايعته وَ مَا أَنْتَ وَ ذَاكِ يابن الدباغة لووليها غَيْرِهِ لِقِلَّةِ لَهُ مِثْلُ ماقلت الْآنَ تَقَرُّباً اليه وَ طَمَعاً فِي الدُّنْيَا فَاذْهَبْ اليك

» سوگند با خدای سخن بدروغ کردی اگر با جز عثمان بیعت کرده بودند تو نیز بیعت می کردی ای پسر دباغه تو آن کس باشی که اگر جز عثمان بخلافت می نشست ، این سخنان که کنون گوئی با او می گفتی بطمع دنيا و قربت حضرت خلافت

بجای خود باش ، مغیرة گفت لَولَا مَكَانَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ لَا سمعنك مَا تَكْرَهُ یعنی اگر مكانت و منزلت عثمان ملحوظ نبود تو را می شنوانیدم چیزی که بکراهت آرد.

و ازين سوى على علیه السلام باز خانه شد و خویشاوندان براو گرد آمدند.

فقال : يا بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ إِنَّ قَوْمَكُمْ عَادَوْ كُمْ بَعْدَ وَفَاةِ النِّي كَعَداوَتِهِمُ النَّبِيِّ فِي حَبِه تِهِ وَ إِن يُطِعْ قَوْمُكُمْ لا يُؤْمِرُوا أَبَداً وَ وَاللَّهِ لا ينيب هؤلاء إلَى الْحَقِّ إِلَّا بِالسَّيْف فرمود ای فرزندان عبد المطلب همانا قوم شما با شما آغاز خصمی کردند بعد از وفات پیغمبر چنان که خصومت کردند با پیغمبر در حیات او ، و اگر قوم شما سخن حق را اطاعت می کردند هرگز مامور و فرمانبردار کس نمی شدند ، سوگند با خدای این جماعت بسوی حق باز گشت نمی کنند مگر با شمشیر.

این وقت عبد اللّه بن عمر بن الخطاب در آمد و این کلمات را بدانست فَقَالَ: يَا أَبَا اَلْحَسَنِ. أَ تُرِيدُ أَنْ تَضْرِبَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ فَقَالَ: اُسْكُتْ وَيْحَكَ، فَوَ اَللَّهِ لَوْ لاَ أَبُوكَ وَ مَا رَكِبَ مِنِّي قَدِيماً وَ حَدِيثاً، مَا نَازَعَنِي اِبْنُ عَفَّانَ وَ لاَ اِبْنُ عَوْفٍ گفت ای ابو الحسن آیا ازین کلمات اراده کردۀ که مردم را بهم برزنی ، و بعضی بدست بعضی نابود کنی ؟ علی فرمود خاموش شو وای بر تو سوگند با خدای اگر پدرت عمر در همه عمر ارتکاب مخاصمت و منازعت من نمی کرد امروز پسر عفان و پسر عوف نتوانستند با من کار بمنازعت و مناجزت کرد ، پس عبد اللّه بر خاست و از نزد علی بیرون شد.

جندب بن عبد اللّه ازدی گوید روز بیعت عثمان حاضر بودم و شنیدم که مقداد بن عمرو گوید وَ اَللَّهِ ! مَا رَأَيْتُ مِثْلَ مَا أُتِيَ إِلَى أَهْلِ هَذَا اَلْبَيْتِ سوگند با خدای ندیدم مانند این مصایب که اهل بیت نبوت را دوچار می شود عبد الرحمن بن عوف گفت ای مقداد ترا چه افتاده که ازینگونه سخن کنی فَقَالَ : إِنِّي وَ اَللَّهِ أُحِبُّهُمْ لِحُبِّ رَسُولِ

اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، وَ إِنِّي لَأَعْجَبُ مِنْ قُرَيْشٍ وَ تَطَاوُلِهِمْ عَلَى اَلنَّاسِ بِفَضْلِ رَسُولِ اَللَّهِ، ثُمَّ اِنْتِزَاعِهِمْ سُلْطَانَهُ مِنْ أَهْلِهِ گفت سوگند با خدای که من دوست می دارم ایشان را برای دوستی رسول خدای و عجب دارم از قریش که بفضل و کرم رسول خدای بر مردم غلبه جستند آنگاه سلطنت او را از اهل بیت او دریغ داشتند. عبد الرحمن گفت سوگند با خدای من جهد خویش بپای بردم و درین امر از من مسامحتى و مساهلتی نرفت مقداد گفت أَمَا وَ اَللَّهِ لَقَدْ تَرَكْتُ رَجُلاً مِنَ اَلَّذِينَ يَأْمُرُونَ« بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ »، أَمَا وَ اَللَّهِ لَوْ أَنَّ لِي عَلَى قُرَيْشٍ أَعْوَاناً لَقَاتَلْتُهُمْ قِتَالِي إِيَّاهُمْ بِبَدْرٍ وَ أُحُدٍ سوگند با خداى ترك گفتی مردی را از آنان که حکم بحق می کنند و و بحق عدالت می فرمایند سوگند با خدای اگر مرا اعوان و انصار بود با قریش مقاتلت می کردم بدان سختی که در بدر وأحد با ایشان قتال کردم.

عبد الرحمن گفت ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ، لاَ يَسْمَعَنَّ هَذَا اَلْكَلاَمَ اَلنَّاسُ، فَإِنِّي أَخَافُ أَنْ تَكُونَ صَاحِبَ فِتْنَةٍ وَ فُرْقَةٍ گفت ای مقداد مادرت بعزایت بنشیند نباید این سخن گوشزد مردم شود همانا بیم دارم که فتنه بر انگیزی و مردم را متفرق و متشتّت کنی مقداد گفت آن کس که مردم را بسوی حق دعوت می کند صاحب فتنه نمی باشد لکن آن کس که مردم را بباطل می افکند و هوای نفس را بر حق اختیار می کند صاحب فتنه و فرقه اوست.

عبد الرحمن دانست که روی این سخنان با اوست در خشم شد و چهره اش از غضب دیگر گون گشت ثُمَّ قَالَ: لَوْ أَعْلَمُ أَنَّكَ إِيَّايَ تَعْنِي لَكَانَ لِي وَ لَكَ شَأْنٌ گفت اگر دانستم ازین سخنان مرا خواهی از برای من و تو مقامی معلوم است کنایت از آن که ادراك كيفر خویش می نمودی قال المقداد إِيَّايَ تُهَدِّدُ يَا اِبْنَ أُمِّ عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ مقداد گفت مرا بیم می دهی و تهدید می کنی ای پسر مادر عبد الرحمن این بگفت و برخاست و روان شد.

جندب بن عبد اللّه گوید من از قفای او برفتم و گفتم ای مقداد من حاضرم و از اعوان توام اگر خواهی مقاتلت می کن گفت این امر را دو تن و سه تن کافی

نیست پس او را بگذاشتم و بنزديك على علیه السلام آمدم وقصه بگفتم فرمود مقداد سخن بصدق کرد گفتم یا ابا الحسن بیا در میان مردم و ایشان را بسوی خویش دعوت کن و بنما که تو اولائی و ازیشان نصرت بخواه بر دفع متمردین ، اگر از صد تن ده تن اجابت کند عددی فراهم شود پس با این جماعت دیگر مردم را دعوت کن اکرابا کنند مقاتلت می فرمای ، علی فرمود ای جندب تو امیدواری که از صد تن ده تن اجابت کند و من چنان دانم که از صد تن یک تن اجابت نکند.

آنگاه فرمود ای جندب زودا که تو را آگهی دهم که مردم گویند قریش از قبیله محمّد و خویشاوندان اوست و قریش گوید آل محمّد بسبب نبوّت او خود را افضل مردم دانند و در خاطر دارند که بیرون قریش و بیرون تمامت مردم خداوند این امر ایشان اند و اگر ایشان والی این امر شوند هرگز این سلطنت از ایشان بدر نشود و اگر در غیر ایشان قرار گیرد قریش را نیز بهرۀ رسد سوگند با خدای هرگز این مردم خلافت از در طوع با ما نگذارند جندب گفت جعلت فداك دل مرا ازین سخن بشکافتی اگر فرمائی بجانب مصر روم و سخنان تو را با اهل مصر بگویم و ایشان را بسوی تو بخوانم فرمود ای جندب وقت این کار اکنون نیست.

پس جندب از نزد علی علیه السلام بعراق آمد و همواره فضایل آن حضرت را تذکره می کرد و ستم رسیدگی او را آشکار می ساخت این خبر بولید بن عقبه بردند که این هنگام حکومت کوفه داشت پس جندب را طلب کرد و روزی چند محبوس نمود.

مقرر است که بامداد دیگر مقداد بن عمرو عبد الرحمن را دیدار کرد و دست او را بگرفت و گفت از این کار که کردی اگر رضای خداوند را جستی خدایت ثواب دنیا و عقبی دهد و اگر بطمع دنیا كردى فاكثر اللّه مالك عبد الرحمن گفت بشنو تا چکویم ، گفت نمی شنوم و دست او را رها کرد و شتاب زده بنزد علی علیه السلام آمد و گفت برخیز و با این قوم قتال می کن تا باتفاق تو رزم دهیم علی گفت با که قتال کنم هم در این وقت عمار یاسر برسید و گفت معروف بمرد و منکر ظاهر شد سوگند باخه ای اگر یک نفر با این قوم رزم دهد من دوم باشم علی گفت یا ابا الیقظان سوگند با خدای نمی دانم کسی را

که در رزم ایشان با ما اعانت کند و دوست نمی دارم شما را بکاری بگمارم که طاقت آن نداشته باشید.

در خبر است که بعد از آن که عبد الرحمن بن عوف بطمع و طلب دنیا امر خلافت را بر عثمان مقرر داشت بنفرین أمير المؤمنين علی از وی بهرۀ و نصیبۀ نبرد و میان ایشان کار بمخاصمت افتاد ، عبد الرحمن بسوى عثمان پیام کرد و با رسول گفت :

قُلْ لَهُ لَقَدْ وَلَّيْتُكَ ما وَلَّيْتُكَ مِنْ أَمْرِ النَّاسِ وَ إِنَّ لِي لَأُمُوراً ماهِيَ لَكَ شَهِدْتُ بَدْراً وَ ما شَهِدْتَها وَ شَهِدْتُ بَيْعَةَ الرَّضْوانِ وَ ما شَهِدتها و فَرَرْتَ يَوْمَ أَحَدٍ و صَبَرْتُ. بگو از برای عثمان امارت مسلمین را من با تو تفویض داشتم و از برای من مفاخری چند است که از برای تو نیست در غزوۀ بدر حاضر بودم و تو نبودی و در بيعة الرضوان حاضر بودم و تو نبودی و در غزوۀ احد من کار بصبر کردم و تو بگریختی عثمان گفت روز بدر رقیّه دختر رسول خدای مریض بود پیغمبر مرا بدو فرستاد و بشارت داد که با اجر شما از ثواب و سهم شما از غنايم شريك باشم و در بيعة الرضوان پیغمبر مرا بسوی قریش فرستاد و بجای بیعت من دست راست خود را بر دست چپ زد اما فرار من در أحد خداوند از من عفو کرد و معلوم نیست گناهان تو معفو باشد.

و آنگاه که عثمان بنای قصر طمار و زورا را برای خود گذاشت و طعامی بساخت و مردم را بخواند عبد الرحمن نیز حاضر شد و چون بدان بنا و آن طعام نگریست قَالَ: يَا اِبْنَ عَفَّانَ ! لَقَدْ صَدَّقْنَا عَلَيْكَ مَا كُنَّا نُكَذِّبُ فِيكَ، وَ إِنِّي أَسْتَعِيذُ اَللَّهَ مِنْ بَيْعَتِكَ گفت ای پسر عفّان همانا تصدیق کردیم آن چه تکذیب می کردیم در حق تو و من پناه می جویم بخدا از آن بیعت که با تو کردم عثمان ازین کلمات در غضب شد

و فرمان کرد تا عبد الرحمن را از مجلس بیرون کردند و گفت رخصت نیست هیچ کس را که با عبد الرحمن آمد شدن کند روزگار عبد الرحمن بر این گونه سپری می شد تا آنگاه که بیمار گشت پس عثمان بعیادت او شتافت و با او سخن کرد عبد الرحمن او را پاسخ نداد و بهمان رنجیدگی وداع جهان گفت

ذکر منا شدۀ علی علیه السلام با اهل شوری بروایت مردم شیعی

احتجاج علی علیه السلام تا بدینجا آن چه بشرح رفت بروایت علمای سنت و جماعت نگار یافت و مناشده علی را اگر چند باختصار رقم کرده اند از برای نص خلافت هر کلمه حجتی است و حاجت بتطویل نیست و این جمله که اکنون بروایت شیعی رقم می شود تواند بود که بعضی از آن کلمات برهان نصّ خلافت نباشد لکن چون بیرون فضایل علی علیه السلام نیست از در میمنت نگاشته آمد.

بالجمله علاء الدّین گلستانه در شرح کبیر نهج البلاغه که حدائق الحقايق نام دارد و شیخ طبرسی در احتجاج و فاضل مجلسی و دیگر علما روایت کرده اند که چون علی علیه السلام دانست که مردم قصد بیعت عثمان کرده اند خواست تا حجت خویش بر اهل شوری تمام کند پس برخاست فَقالَ لَهُمْ اسْمَعُوا مِنِّي فَانٍ يَكُ مَا أَقُولُ حَقّاً فاقبلواوان يَكُ بَاطِلًا فَأَنْكِرُوا فرمود گوش کنید تا چه گویم اگر سخن بصدق کردم بپذیرید و اگر نه انکار کنید.

ثُمَّ قالَ : أَنشُدُ كُم بِاللَّهِ الَّذِي يَعْلَمُ صِدْقَكُمْ إِنْ صَدَقْتُمْ وَ يَعْلَمُ كذبكُمْ إِنْ كَذِبْتُمْ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ صَلَى الْقِبْلَتَيْنِ كِلْتَيْها غَيْري؟ قَالُوا : لا ، قالَ : نَشَدَتكُم بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ مَنْ بايَعَ الْبَيْعَتَيْنِ بَيْعَةَ الْفَتْحِ وَ بَيْعَةَ الرَّضْوانِ غيري؟ قالُوا : لا ، قالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ أَخُوهُ الْمُزَيَّنُ

بِالْجَناحَيْنِ فِي الْجَنَّةِ غَيْرِي ؟ قالُوا : لا ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحدٌ عَمُّهُ سَيِّدُ الشَّهَداءِ غَيْري؟ قالُوا : لا. قالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ زَوْجَتُهُ سَيِّدَهُ نِسَاء أَهْلِ الْجَنَّةِ غَيْري ؟ قالُوا : لا ، قالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ إِبْنَاهُ إِبْنا رَسُولِ اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم وَ هُما سَيِّدا شَبابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ غَيْرِي ؟ قَالُوا : لأ قالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ أَذْهَبَ اللَّهُ عَنْهُ الرِّجْسَ وَ طَهَّرَهُ تطهيراً غَيْري ؟ قالُوا : لا ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ عَايَنَ جَبْرَئِيلَ فِي مِثالِ دِحْيَةِ الكَلِّي غَيْري ؟ قالوا : لا ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ أَدَّى الزَّكُوةَ وَ هُوَ رَاكِعُ غَيْري ؟ قالُوا : لا. قالَ : نَشَدَّتُكُمْ بِاللّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ مَسَحَ رَسُولُ اللَّهِ عَيْنَيْهِ وَ أَعْطَاهُ الرايَةَ يَوْمَ خَيْبَرَ [ و دَعَا لَهُ ] فَلَمْ يَجِدْ حَرًّا وَ لَا بَرْد أَغَيْري ؟ قالُوا : لا. قالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ نَصَبُهُ رَسُولُ اللَّهِ يَوْمَ غَدِيرِ خُمْ بأَمْرِ اللّهِ فَقالَ « مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَليُّ مَوْلاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ » غيري ؟ قالُوا : لا ، قَالَ نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ أَخُو رَسُولِ اللّهِ فِي الْحَضَرِ و رَفيقُهُ فِي السَّفَرِ غَيْرِي ؟ قَالُوا : لا قالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ بَارَزَ عَمْرَو بْنَ عَبْدِوَةِ يَوْمَ الْخَنْدَقِ

و قَتَلَهُ غَيْرِي ؟ قالُوا : لا ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللّهِ هَل فيكُمْ أَحَدٌ قالَ لَهُ رَسُولُ اللّهِ صلی اللّه علیه و آله و سلم « أَنتَ مِن بِمَنْزِلَةِ هَرُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي » غَيْري ؟ قالُوا : لا ، قالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ سَماهُ اللّهُ في عَشْرِ آيَاتٍ مِنَ الْقُرْآنِ مُؤْمِناً غَيْرِي ؟ قَالُوا : لا ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ نَاوَلَ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ قَبْضَةً مِنَ اَلتُّرَابِ فَرَمَى بِهَا فِي وُجُوهِ اَلْكُفَّارِ فَانْهَزَمُوا غَيْرِي؟ قَالُوا : لاَ. قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ وَقَفَتِ اَلْمَلاَئِكَةُ مَعَهُ يَوْمَ أُحُدٍ حَتَّى ذَهَبَ اَلنَّاسُ غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ، قَالَ نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَضَى دَيْنَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ، ﴿ قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ شَهِدَ وَفَاةَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ. قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ غَسَّلَ رَسُولَ اَللَّهِ وَ كَفَّنَهُ وَ لَحَدَهُ غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ وَرِثَ سِلاَحَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ رَايَتَهُ وَ خَاتَمَهُ غَيْرِي؟ قَالُوا : لاَ. قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ جَعَلَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ طَلاَقَ نِسَائِهِ بِيَدِهِ غَيْرِي؟ قَالُوا : لاَ ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ

حَمَلَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ عَلَى ظَهْرِهِ حَتَّى كَسَرَ اَلْأَصْنَامَ عَلَى بَابِ اَلْكَعْبَةِ غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ نُودِيَ بِاسْمِهِ مِنَ اَلسَّمَاءِ يَوْمَ بَدْرٍ « لاَ سَيْفَ إِلاَّ ذُو اَلْفَقَارِ وَ لاَ فَتَى إِلاَّ عَلِيٌّ » غَيْرِي؟ قَالُوا : لاَ. قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ أَكَلَ مَعَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مِنَ اَلطَّائِرِ اَلْمَشْوِيِّ اَلَّذِي أُهْدِيَ إِلَيْهِ غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « أَنْتَ صَاحِبُ رَايَتِي فِي اَلدُّنْيَا وَ صَاحِبُ لِوَائِي فِي اَلْآخِرَةِ » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ،قالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ يَحْصِفُ نَعْلَ رَسُول اللّه صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ غَيْرِي ؟ قالوا :لا (1). قالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللّه هل فيكُمْ أَحَدٌ قالَ لَه رَسُولُ اللّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « أَنَا أَخُوكَ وَ أَنتَ أَخي » غَيْري ؟ قالُوا : لأ ، قال : نَشَدْتُكُمْ بِاللّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحد قالَ لَهُ رَسُولُ اللّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « أَللهُمَّ عَلى أَحَبُّ خَلْقِ اللَّهِ إِلَيَّ و أَقْوَهُمْ بِالْحَقِّ » غَيْري ؟ قالُوا : لا ، قالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ اسْتَقَى مِائَةَ دَلْوِ بمِائَةِ تَمْرَةٍ وَ جَاءَ بِالتَّمْرِ فَأَطْعَمَهُ رَسُولَ اللّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ هُوَ جَائِعِ غَيْرِي ؟


1) اشاره است بفرمایش پیغمبر اکرم ( صلى اللَّه عليه و آله و سلم ) که در یکی از غزوات روزی بأصحاب خود فرمود « إِنَّ مِنْكُمْ مَنْ يُقَاتِلُ عَلَى تَأْوِيلِ اَلْقُرْآنِ كَمَا قَاتَلْتُ عَلَى تَنْزِيلِهِ » یکی گفت يا رسول اللّه آن منم ؟ فرمودند : نه ، دیگری گفت : منم ؟ فرمودند : نه ، او آن کسی است که نعل ( پای افزار ) مراوصله می زند و اصلاح می کند ، اصحاب نگریستند که علی علیه السلام داخل خیمه پیغمبر پای افزار آن حضرت را می دوزد

قَالُوا : لاَ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ سَلَّمَ عَلَيْهِ جَبْرَئِيلُ وَ مِيكَائِيلُ وَ إِسْرَافِيلُ فِي ثَلاَثَةِ آلاَفٍ مِنَ اَلْمَلاَئِكَةِ يَوْمَ بَدْرٍ غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ غَمَّضَ عَيْنَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ وَحَّدَ اَللَّهَ قَبْلِي غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ كَانَ أَوَّلَ دَاخِلٍ عَلَى رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ آخِرَ خَارِجٍ مِنْ عِنْدِهِ غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ. قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ مَشَى مَعَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَمَرَّ عَلَى حَدِيقَةٍ فَقُلْتُ مَا أَحْسَنَ هَذِهِ اَلْحَدِيقَةَ فَقَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ حَدِيقَتُكَ فِي اَلْجَنَّةِ أَحْسَنُ مِنْ هَذِهِ حَتَّى مَرَرْتُ عَلَى ثَلاَثِ حَدَائِقَ كُلَّ ذَلِكَ يَقُولُ رَسُولُ اَللَّهِ حَدِيقَتُكَ فِي اَلْجَنَّةِ أَحْسَنُ مِنْ هَذِهِ غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَنْتَ أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِي وَ صَدَّقَنِي وَ أَوَّلُ مَنْ يَرِدُ عَلَيَّ اَلْحَوْضَ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ قَالَ نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ أَخَذَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بِيَدِهِ وَ يَدِ اِمْرَأَتِهِ وَ اِبْنَيْهِ حِينَ أَرَادَ أَنْ يُبَاهِلَ نَصَارَى أَهْلِ نَجْرَانَ غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « أَوَّلُ طَالِعٍ يَطْلُعُ عَلَيْكُمْ مِنْ هَذَا اَلْبَابِ يَا أَنَسُ فَإِنَّهُ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ سَيِّد

اَلْمُسْلِمِينَ وَ أَوْلَى اَلنَّاسِ بِالنَّاسِ ، فَقَالَ أَنَسٌ « اَللَّهُمَّ اِجْعَلْهُ رَجُلاً مِنَ اَلْأَنْصَارِ فَكُنْتُ أَنَا اَلطَّالِعَ » فَقَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ لِأَنَسٍ « مَا أَنْتَ بِأَوَّلِ رَجُلٍ أَحَبَّ قَوْمَهُ » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ.قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ نَزَلَتْ فِيهِ هَذِهِ اَلْآيَةُ « إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ أَنْزَلَ اَللَّهُ فِيهِ وَ فِي وُلْدِهِ « إِنَّ اَلْأَبْرٰارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كٰانَ مِزٰاجُهٰا كٰافُوراً إِلَى آخِرِ اَلسُّورَةِ » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ أَنْزَلَ اَللَّهُ فِيهِ « أَ جَعَلْتُمْ سِقٰايَةَ اَلْحٰاجِّ وَ عِمٰارَةَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ وَ جٰاهَدَ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ لاٰ يَسْتَوُونَ عِنْدَ اَللّٰهِ » غَيْرِي؟ قَالُوا : لاَ. قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ عَلَّمَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَلْفَ كَلِمَةٍ كُلُّ كَلِمَةٍ مِفْتَاحُ أَلْفِ كَلِمَةٍ غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ. قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ نَاجَاهُ رَسُولُ اَللَّهِ يَوْمَ اَلطَّائِفِ فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ وَ عُمَرُ يَا رَسُولَ اَللَّهِ نَاجَيْتَ عَلِيّاً دُونَنَا؟ فَقَالَ لَهُمَا اَلنَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مَا أَنَا نَاجَيْتُهُ بَلِ اَللَّهُ أَمَرَنِي بِذَلِكَ غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ سَقَاهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مِنَ اَلْمِهْرَاسِ غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ.

قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَنْتَ أَقْرَبُ اَلْخَلْقِ مِنِّي يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ يَدْخُلُ بِشَفَاعَتِكَ اَلْجَنَّةَ أَكْثَرُ مِنْ عَدَدِ رَبِيعَةَ وَ مُضَرَ غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ. قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « يَا عَلِيُّ أَنْتَ تُكْسَى حِينَ أُكْسَى » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « أَنْتَ وَ شِيعَتُكَ اَلْفَائِزُونَ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « كَذَبَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يُحِبُّنِي وَ يُبْغِضُ هَذَا » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « مَنْ أَحَبَّ شِطْرَاتِي هَذِهِ فَقَدْ أَحَبَّنِي وَ مَنْ أَحَبَّنِي فَقَدْ أَحَبَّ اَللَّهَ فَقِيلَ لَهُ وَ مَا شِطْرَاتُكَ ؟ قَالَ : عَلِيٌّ وَ اَلْحَسَنُ وَ اَلْحُسَيْنُ وَ فَاطِمَةُ » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « أَنْتَ خَيْرُ اَلْبَشَرِ بَعْدَ اَلنَّبِيِّينَ » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ. قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « أَنْتَ اَلْفَارُوقُ تُفَرِّقُ بَيْنَ اَلْحَقِّ وَ اَلْبَاطِلِ » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ. قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ

« أَنْتَ أَفْضَلُ اَلْخَلاَئِقِ عَمَلاً يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ بَعْدَ اَلنَّبِيِّينَ » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ. قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ - هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ أَخَذَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ كِسَاءَهُ عَلَيْهِ وَ عَلَى زَوْجَتِهِ وَ عَلَى اِبْنَيْهِ ثُمَّ قَالَ « اَللَّهُمَّ أَنَا وَ أَهْلُ بَيْتِي إِلَيْكَ لاَ إِلَى اَلنَّارِ » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ كَانَ يَبْعَثُ إِلَى رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ اَلطَّعَامَ وَ هُوَ فِي اَلْغَارِ وَ يُخْبِرُهُ بِالْأَخْبَارِ غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ، قال : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قالَ لَهُ رَسُولُ اللّه و لا يسر دُونَكَ لِلهِ ، غَيْري ؟ قالُوا : لا. قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « أَنْتَ أَخِي وَ وَزِيرِي وَ صَاحِبِي مِنْ أَهْلِي » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَنْتَ أَقْدَمُهُمْ سِلْماً وَ أَفْضَلُهُمْ عِلْماً وَ أَكْثَرُهُمْ حِلْماً غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ . قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ عَرَضَ عَلَيْهِ اَلنَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ اَلْإِسْلاَمَ فَقَالَ لَهُ أَنْظِرْنِي حَتَّى أَلْقَى وَالِدِي فَقَالَ لَهُ اَلنَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَإِنَّهَا أَمَانَةٌ عِنْدَكَ فَقُلْتُ فَإِنْ كَانَتْ أَمَانَةً عِنْدِي فَقَدْ أَسْلَمْتُ غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ . قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ اِحْتَمَلَ بَابَ خَيْبَرَ حِينَ فَتَحَهَا فَمَشَى بِهِ مِائَةَ ذِرَاعٍ ثُمَّ عَالَجَهُ بَعْدَهُ أَرْبَعِينَ رَجُلاً فَلَمْ يُطِيقُوهُ غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ . قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ نَزَلَتْ فِيهِ هَذِهِ اَلْآيَةُ « يٰا أَيُّهَا

اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا نٰاجَيْتُمُ اَلرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوٰاكُمْ صَدَقَةً فَكُنْتُ أَنَا اَلَّذِي قَدَّمَ اَلصَّدَقَةَ » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ. قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مَنْ سَبَّ عَلِيّاً فَقَدْ سَبَّنِي وَ مَنْ سَبَّنِي فَقَدْ سَبَّ اَللَّهَ غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « مَنْزِلِي مُوَاجِهُ مَنْزِلِكَ فِي اَلْجَنَّةِ » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ . قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « قَاتَلَ اَللَّهُ مَنْ قَاتَلَكَ وَ عَادَى اَللَّهُ مَنْ عَادَاكَ » غَيْرِي ؟ قَالُوا :لاَ. قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ اِضْطَجَعَ عَلَى فِرَاشِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ حِينَ أَرَادَ أَنْ يَسِيرَ إِلَى اَلْمَدِينَةِ وَ وَقَاهُ بِنَفْسِهِ مِنَ اَلْمُشْرِكِينَ حِينَ أَرَادُوا قَتْلَهُ غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « أَنْتَ أَوْلَى اَلنَّاسِ بِأُمَّتِي بَعْدِي » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ. قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « أَنْتَ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ عَنْ يَمِينِ اَلْعَرْشِ وَ اَللَّهُ يَكْسُوكَ ثَوْبَيْنِ أَحَدُ هُمَا أَخْضَرُ وَ اَلْآخَرُ وَرْدِيٌّ » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ. قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ صَلَّى قَبْلَ اَلنَّاسِ بِسَبْعِ سِنِينَ

وَ أَشْهُرٍ غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « أَنَا يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ آخِذٌ بِحُجْزَةِ رَبِّي وَ اَلْحُجْزَةُ اَلنُّورُ وَ أَنْتَ آخِذٌ بِحُجْزَتِي وَ أَهْلُ بَيْتِي آخِذٌ بِحُجْزَتِكَ »غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « أَنْتَ كَنَفْسِي وَ حُبُّكَ حُبِّي وَ بُغْضُكَ بُغْضِي» ؟ قَالُوا : لاَ. قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « وَلاَيَتُكَ كَوَلاَيَتِي عَهْدٌ عَهِدَهُ إِلَيَّ رَبِّي وَ أَمَرَنِي أَنْ أُبَلِّغَكُمُوهُ » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « اَللَّهُمَّ اِجْعَلْهُ لِي عَوْناً وَ عَضُداً وَ نَاصِراً » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ. قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « اَلْمَالُ يَعْسُوبُ اَلظَّلَمَةِ وَ أَنْتَ يَعْسُوبُ اَلْمُؤْمِنِينَ » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ. قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « لَأَبْعَثَنَّ إِلَيْكُمْ رَجُلاً اِمْتَحَنَ اَللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ. قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ أَطْعَمَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ رُمَّانَةً وَ قَالَ « هَذِهِ مِنْ رُمَّانِ اَلْجَنَّةِ لاَ يَنْبَغِي أَنْ يَأْكُلَ مِنْهُ إِلاَّ نَبِيٌّ أَوْ وَصِيُّ نَبِيٍّ » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ

رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « مَا سَأَلْتُ رَبِّي شَيْئاً إِلاَّ أَعْطَانِيهِ وَ لَمْ أَسْأَلْ رَبِّي شَيْئاً إِلاَّ سَأَلْتُ لَكَ مِثْلَهُ » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ. قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « أَنْتَ أَقْوَمُهُمْ بِأَمْرِ اَللَّهِ وَ أَوْفَاهُمْ بِعَهْدِ اَللَّهِ وَ أَعْلَمُهُمْ بِالْقَضِيَّةِ وَ أَقْسَمُهُمْ بِالسَّوِيَّةِ وَ أَعْظَمُهُمْ عِنْدَ اَللَّهِ مَزِيَّةً » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « فَضْلُكَ عَلَى هَذِهِ اَلْأُمَّةِ كَفَضْلِ اَلشَّمْسِ عَلَى اَلْقَمَرِ وَ كَفَضْلِ اَلْقَمَرِ عَلَى اَلنُّجُومِ » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ. قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « يُدْخِلُ اَللَّهُ وَلِيَّكَ اَلْجَنَّةَ وَ عَدُوَّكَ اَلنَّارَ » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ. قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « اَلنَّاسُ مِنْ أَشْجَارٍ شَتَّى وَ أَنَا وَ أَنْتَ مِنْ شَجَرَةٍ وَاحِدَةٍ » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ فِي اَلْآيَتَيْنِ مِنَ اَلْقُرْآنِ غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « أَنَا سَيِّدُ وُلْدِ آدَمَ وَ أَنْتَ سَيِّدُ اَلْعَرَبِ وَ اَلْعَجَمِ وَ لاَ فَخْرَ » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ، قَالَ نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « مَوْعِدُكَ مَوْعِدِي وَ مَوْعِدُ شِيعَتِكَ عِنْدَ اَلْحَوْضِ إِذَا خَافَتِ

خَافَتِ اَلْأُمَمُ وَ وُضِعَتِ اَلْمَوَازِينُ غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ. قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « اَللَّهُمَّ إِنِّي أُحِبُّهُ فَأَحِبَّهُ اَللَّهُمَّ إِنِّي أَسْتَوْدِعُكَهُ » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ. قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « أَنْتَ تُحَاجُّ اَلنَّاسَ فَتُحَجِّجُهُمْ بِإِقَامَةِ اَلصَّلاَةِ وَ إِيتَاءِ اَلزَّكَاةِ وَ اَلْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ اَلنَّهْيِ عَنِ اَلْمُنْكَرِ وَ إِقَامِ اَلْحُدُودِ وَ اَلْقَسْمِ بِالسَّوِيَّةِ » غَيْرِي؟ قَالُوا : لاَ. قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ أَخَذَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بِيَدِهِ يَوْمَ بَدْرٍ فَرَفَعَهَا حَتَّى نَظَرَ اَلنَّاسُ إِلَى بَيَاضِ إِبْطَيْهِ وَ هُوَ يَقُولُ « أَلاَ إِنَّ هَذَا اِبْنُ عَمِّي وَ وَزِيرِي فَوَازِرُوهُ وَ نَاصِحُوهُ وَ صَدِّقُوهُ فَإِنَّهُ وَلِيُّكُمْ » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ نَزَلَتْ فِيهِ هَذِهِ اَلْآيَةُ « وَ يُؤْثِرُونَ عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كٰانَ بِهِمْ خَصٰاصَةٌ وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ. قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ فَهَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ كَانَ جَبْرَئِيلُ أَحَدَ ضِيفَانِهِ غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ، قَالَ : فَهَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ أَعْطَاهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ حَنُوطاً مِنْ حَنُوطِ اَلْجَنَّةِ ثُمَّ « أَقْسَمَهُ أَثْلاَثاً ثُلُثاً لِي تُحَنِّطُنِي بِهِ وَ ثُلُثاً لاِبْنَتِي وَ ثُلُثاً لَكَ » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ، قَالَ : نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ

فَهَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ كَانَ إِذَا دَخَلَ عَلَى رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ حَيَّاهُ وَ أَدْنَاهُ وَ رَحَّبَ بِهِ وَ تَهَلَّلَ لَهُ وَجْهُهُ غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ. قَالَ : فَهَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « أَنَا أَفْتَخِرُ بِكَ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ إِذَا اِفْتَخَرَتِ اَلْأَنْبِيَاءُ بِأَوْصِيَائِهَا » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ ، قَالَ : فَهَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ سَرَّحَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بِسُورَةِ بَرَاءَةَ إِلَى اَلْمُشْرِكِينَ مِنْ أَهْلِ مَكَّةَ غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ. قَالَ : فَهَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « إِنِّي لَأَرْحَمُكَ مِنْ ضَغَائِنَ فِي صُدُورِ أَقْوَامٍ عَلَيْكَ لاَ يُظْهِرُونَهَا حَتَّى يَفْقِدُونِي فَإِذَا فَقَدُونِي خَالَفُوا فِيهَا » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ. قَالَ : فَهَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « أَدَّى اَللَّهُ عَنْ أَمَانَتِكَ أَدَّى اَللَّهُ عَنْ ذِمَّتِكَ » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ. قَالَ : فَهَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « أَنْتَ قَسِيمُ اَلنَّارِ تُخْرِجُ مِنْهَا مَنْ زَكَا وَ تَذَرُ فِيهَا كُلَّ كَافِرٍ » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لاَ. قَالَ : فَهَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ « تَرِدُ عَلَيَّ اَلْحَوْضَ أَنْتَ وَ شِيعَتُكَ رِوَاءً مَرْوِيِّينَ مُبْيَضَّةً وُجُوهُهُمْ وَ يَرِدُ عَلَيَّ عَدُوُّكَ ظِمَاءً مُظْمَئِينَ مُقْتَحِمِينَ مُسْوَدَّةً وُجُوهُهُمْ » غَيْرِي ؟ قَالُوا : لا.

چون امیر المؤمنین علی علیه السلام این کلمات بپای برد و مجلسیان سخنان او را تصدیق کردند فرمود اکنون که کلمات رسول خدای را شنیدید و تصدیق کردید و فرمان او بر شما ظاهر و روشن گشت از خدای بترسید و بیفرمانی نکنید بپرهیزید از غضب خداوند و با پیغمبر او از در مخالفت بیرون نشوید چه مخالفت با پیغمبر مخالفت با خداوند است پس حق را از صاحب حق بیرون نبرید و با اهلش بگذارید اهل مجلس با یک دیگر شوری کردند و گفتند اگر این امر بر علی فرود آید هیچ کس را بر هیچ کس فضلی نماند ، مردم را بيك ميزان بسنجد و همه را بيك چشم بیند و کار بحق كند لکن از عثمان بهره و نصیبۀ توان گرفت و بامارت و ایالتی توان رسید پس کار را از علی بگردانیدند و با عثمان بیعت کردند.

ذکر اشعار جماعتی از شعرا که بر نص وصایت علی (علیه السلام ) انشاد کرده اند

هیچ کس از اهل سنّت و جماعت را در وصایت علی علیه السلام رسول خدای را انکاری نبوده و نیست و این نیز خلافت علی را تمهید و تشییدی است چه هر يك از انبیا را آن کس که وصی بود خلیفتی داشت و ما این جمله را در مجلدات ناسخ التواریخ رقم کردیم اکنون اشعار بعضی از شعرا را که در صدر اسلام بر نصّ خلافت على علیه السلام انشاد کرده اند نگاشته می آید تا تبصره باشد:

عبد اللّه بن ابی سفیان بن الحارث بن عبد المطلب گوید :

و منّا علىٌّ ذاك صاحب خيبر *** و صاحب بدر يوم سالت كتائبهٌ

وصىُّ النَّبي المُصطفى و ابنٌ عمّه *** فمن ذا يُدانيه و من ذا يقاربُهٌ

عبد الرحمن بن جعیل گوید :

لعمرى لقد بايعتمٌ ذا حفيظة *** على الدّين معرُوف العفاف موفَّقا

عليّأ وصىَّ المُصطفى و ابن عمّه *** و اوّل من صلّى اخا الدّين و النقىٌ

ابو الهیثم بن التیهان که از غازیان بدر بود گوید :

قل للزُّ بيروقل لطلحة انَّنا *** نحنُ الّذين شعارُنا الانصارُ

نحنُ الّذين رات قُريشُ فعلنا *** يوم القليب أولئك الكفّارُ

كنّا شعار نبيّنا و دثارَهُ *** يفديه منّا الرُّوح و الابصارُ

انَّ الوصىَّ امامُنا و وليّنا *** برح الخفاءُ و باحت الاسرارُ

آنگاه که در جنگ جمل علی علیه السلام فرزند خود محمّد بن حنفیّه را در تحریض جنگ ملامت می فرمود عمر و بن حارثة الانصاری این شعر قرائت کرد :

ابا حسنٍ انت فصلُ الاُمُور *** يبين بك الحلُّ و الحرمُ

جمعت الرّجال على رايةٍ *** بها ابنُك يوم الوغى مُقحمُ

و لم ينكص المرء من خيفةٍ *** ولكن توالت له اسهمُ

فقال رويداً و لا تعجلوُا *** فانّی اذا رشّقُوا مقدمُ

فاعجلتهُ و الفتى مُجمِع *** بما يكرهُ الوجلُ المحجِمُ

سمیُّ النَّبیّ و شبهُ الوصى *** و رايتهُ لونهُا العندمُ

و مردی از قبیله ازد در جنگ جمل گوید :

هذا علىُّ و هو الوصىُّ *** آخاهُ يوم النّجوة النّبىُّ

و قال هذا بعدى الولیُّ *** وعاهُ واعٍ و نسى الشَّقىُّ

جوانی از جماعت بنی ضبّه که در جیش عایشه بود و با علی قتال می داد گوید:

نحنُ بني ضبَّة اعداءُ علىّ *** ذاك الّذی يعرف قدماً بالوصى

و فارسُ الخيل على عهد النَّبی *** ما انا عن فضل علیّ بالعمىّ

لكنَّى أبغى ابن عفّان النَّقى *** انَّ الولیّ طالب ثار الولىّ

سعید بن قیس همدانی که روز جمل در جیش علی علیه السلام جای داشت گوید:

ايّةُ حربٍ أضرمت نيرانها *** و كسرت يوم الوغا مُرّانها

قُل للوصیّ اقبلت قحطانها *** فادعُ بها تكفيكها همدانها

همُ بنوُها و همُ اخوانها

زیاد بن لبید انصاری که در یوم جمل در جیش علی علیه السلام بود گوید :

كيف ترى الانصار في يوم الكلب *** انّا أناس لأنبالی من عطب

و لا نبالی في الوصیّ من غضب *** و انَّما الانصارُ جدّ لالعب

هذا علىّ و ابنُ عبدُ المطُلب *** ننصُرُهُ اليوم على من قد كذب

من يكسبُ البغى فبئس ما اكتسب

حجر بن عدى الكندی هم در یوم جمل گوید :

يا ربّنا سلّم لنا علياً *** سلّم لنا المُبارك المُضيّا

المؤمن الموحّد التَّقيّا *** لاخطل الرَّاي و لاغويّا

بل هادياً مُوفَّقاً مهديّاً *** و احفظهُ ربّي و احفظ النبَّيّا

فيه فَقَد كان لهُ وليّاً *** ثمَّ ارتضاهُ بعدهُ وصيّا

خزيمة بن ثابت الانصاری ذوالشهادتین که از غازیان بدر بود هم در جنگ جمل این اشعار انشاد کرد :

ليس بين الأنصار في جمّة الحرب و بين العداة إلاَّ الطّعان

و قراعُ الكماة بالقضب البيض اذا ما يحطّمُ المرُّانُ

فادعها تستَجب فليس من الخزرج و الأوس يا علىُّ جبانُ

يا وصیَّ النَّبی قد أجلت الحرب الاعادی و سارت الاظعانُ

و استَقامت لك الأمُور سوى الشّام و في الشّام يظهر الاذعانُ

حسبهمُ مارأو او حسبُك منّا *** هكذا نحنس حيثُ كنّا و كانوا

و نیز خزیمه در روز جمل گوید :

أعايشُ خلّى عن علیّ و عيبه *** بماليس فيه انَّما انت والدة

وصىّ رسُول اللّه من دُون اهله *** و انت على ما كان من ذاك شاهدة

و حسبُك منهُ بعضُ ما تعلمينه *** ويكفيك لو لم تعلمى غيرُ واحدة

اذا قيل ماذا عبت منهُ رميتهُ *** بخذل ابن عفّان و ما تلك آيدة

و لیس سمآءُ اللّه قاطرةً دماً *** و ذاك و ما الارض الفضاءِ بمائدة

ابن بدیل بن ورقاء الخزاعی در یوم جمل گوید :

يا قومُ للخَّطة العظمى الّتی حدثت *** حربُ الوصیّ و ما للحرب من آس

الفاصلُ الحكم بالتّقوى اذا ضربت *** تلك القبآئلُ اخماًسا لأسداس

آنگاه که در روز جمل عبد اللّه بن زبير خطبۀ قرائت کرد و حسن بن علی علیهما السلام از پس او انشای خطبه فرمود عمرو بن احیحه در مدح او گوید :

حسن الخير يا شبيه ابيه *** قُمت فينا مقام حبرٍ خطيبٍ

قُمت بالخطبة الّتی صدع اللّهُ *** بها عن ابيك اهل العُيُوب

و كشفت القناع فاتّضح الامرُ *** و اصلحت فاسدات القلوب

لست كابن الزُّ بير لجلج في القول *** و طاطأ عنان فسل مریبٍ

و ابی اللّهُ ان يقوُم بماقام *** به ابنُ الوصيّ و ابن النَّجيب

انَّ شخصاً بين النَّبي لك الخيرُ *** و بين الوصيّ غيرُ مشُوبٍ

زحر بن قيس الجعفى در جنگ جمل گويد :

أضربكمُ حتّى تقرُّ و العلىّ *** خيرُ قريشٍ كلّها بعد النَّبيّ

من زانهُ اللّه و سمّاهُ الوصىُّ *** انَّ الوليّ حافظ ظهر الولىّ

كما الغوىُّ تابع أمر الغوىّ

این ارجوزه ها را ابو مخنف لوط بن یحیی در کتاب وقعة الجمل آورده و ابو مخنف با این که خود مذهب شیعی نداشت دین امامیّه را ستوده می پنداشت و این ارجوزه های دیگر را از نصر بن مزاحم می آورد و ابن ابی الحدید سند بدو می رساند زحر بن قیس در صفین می گوید :

فصلّي الالهُ على احمدٍ *** رسُول المليك تمام النّعم

رسُول المليك و من بعده *** خليفتُنا القآئمُ المدَّعم

عليّاً عنيتُ وصىَّ النبَّىّ *** يجالدُ عنهُ غُواةُ الأمم

نصر بن مزاحم این شعر را با شعث بن قیس نسبت کند :

انانا الرَّسولُ رسُول الامام *** فسَّر بمقدمه المسُلموُنا

رسُولُ الوصيّ وصيّ النَّبيّ *** لهُ السّبق و الفضل في المؤمنينا

و هم از اشعث بن قیس روایت می کند.

اتانا الرَّسولُ رسولُ الوصىّ *** علىّ المهذَّب من هاشم

وزير النَّبيّ و ذيی صهره *** و خير البريَّة و العالم

و این اشعار را نصر بن مزاحم در صفین از امیر المؤمنين على علیه السلام روايت می کند :

يا عجباً لقد سمعتُ منكراً *** كذباً على اللّه يشيب الشّعرا

ما كان يرضى احمد لو أخبرا *** ان يقرنوا وصيَّهُ و الابترا

شانى الرَّسول و اللّعين الاحوزا *** انّی اذا الموتُ دنا و حضرا

شمّرتُ ثوبی و دعوت قنبرا *** قدّم لواى لا تؤخّر حذراً

لا يدفعُ الحذارُ ما قد قدّرا *** لوانَّ عندي يا بن حربٍ جعفرا

اوحمزة القرم الهمام الازهرا *** رات قريش نجم ليلٍ ظهرا

جریر بن عبد اللّه بجلى بشرحبيل بن السمط الکندی که از صنادید لشکر معوية بود می نوسد :

نصحتك يا بن السمط لا تتبع الهوى *** فما لك في الدُّينا من الدّين من بدل

ولاتك كالمجرى الى شرّ غايةٍ *** فقد خرق السرّ بال و استنوق الجمل

مقال ابن هندٍ في علىّ عضيهة *** و اللّه في ابن ابي طالب اجل

و ما كان إلاّ لازماً قعربيته *** إلى أن أتى عثمان في بيته الأجل

وصیُّ رسُول اللّه من دون اهله *** و فارسُه الحامي به يضرب المثل

نعمان بن عجلان انصاری راست :

كيف التَّفرُّقُ و الوصىُّ امامنا *** لا كيف الاّ حيرةً و تخاذلاً

لا تغبننَّ عقولكمُ لاخير في *** من لم يكن عند البلابل عاقلا

و ذرُوا معوية الغوىَّ و تابعوا *** دين الوصيّ لتحمدوُهُ آجلاً

عبد الرحمن بن ذویب الاسلمی راست :

الا ابلغ معوية بن حربٍ *** فمالك لاتهشُّ الى الضرّاب

فان تسلم و تبق الدَّهر يوماً *** يذرك بجحفلٍ عدد التراب

يقودُ همُ الوصىّ اليك حتّى *** يرُدَّك عن ضلالٍ وارتيابٍ

مغيرة بن حارث بن عبد المطلب گوید :

يا عصبة الموت صبراً لايهو لكم *** جيشُ ابن حرب فانَّ الحق قد ظهرا

و أيقنوا أنَّ من أضحى يخالفكم *** اضحى شقيّاً وامسى نفسه خسرا

فيكم وصىُّ رسول اللّه قائدكم *** وصهره و کتاب اللّه قد نشرا

عبد اللّه بن عباس بن عبد المطلب گوید :

وصىُّ رسول اللّه من دُون اهله *** و فارسه ان قيل هل من منازلٍ

فدونكه ان كنت تبغى مهاجراً *** اشمَّ كنصل السيَّف غير جلاجلٍ

از ینگونه اشعار از حوصله تحریر افزون است و ما انشاء اللّه در قصه خلافت علی علیه السلام بعضی را که با قصه وقت راست آید خواهیم نگاشت.

ابتدای حکومت عثمان بن عفان و مسامحت او در احکام شرعیه در سال بیست و چهارم هجری

روزی چند از آن پیش که عمر بن الخطاب بزخم ابو لؤلؤ قرين بالين و بستر گردد عبید اللّه که پسر بزرگ تر عمر بود با عبد الرحمن پسر ابو بکر نشسته از هر جا سخن می کردند عبد الرحمن عبید اللّه را گفت من امروز حربۀ دیدم که قبضۀ در میان داشت و از دو سوی کارگر بود ، گفت در کجا دیدی گفت بر در سرای هرمزان عجم عبور می دادم او را دیدم که با ابو لؤلؤ و غلام سعد بن ابی وقاص جهینه نشسته سخن می کردند چون مرا دیدند حشمت مرا بپای خاستند این حربه از کنار ابو لؤلؤ بزیر افتاد عبید اللّه گفت این حربه بحبشه می دارند.

این ببود تا آن روز که عمر بزخم ابو لؤلؤ از پای در افتاد و او را بسرای بردند عبید اللّه با خود اندیشید که ابو لؤلؤ را آن دل قوی نیست که یک تنه قصد قتل خلیفه کند همانا با فیروزان و غلام سعد بن ابی وقاص مواضعۀ داشته اندو ایشان

او را دل داده اند و بدین جرئت گماشته اند پس دیوانه وار از خانه بیرون شد و گفت من دانم که ابو اؤلو این کار نه بخویشتن کرده سوگند با خدای اگر عمر جان بسلامت نبرد جماعتی را با تیغ بگذرانم.

لاجرم پس از مرگ عمر بدر سرای فیروزان آمد و او را بکشت آن گاه دختر ابو لؤلؤ را که کودکی خردسال بود با تیغ بگذرانید و از آن جا بدر سرای سعد بن ابی وقّاص عبور داد و غلام او را گردن بزد ، سعد این بشنید و از خانه بیرون دوید و گفت تو را چه افتاد که غلام مرا بکشتی گفت تو نیز بکشتن نزدیکی چه از تو نیز بوی خون خلیفه می شنوم.

سعد در غضب شد و پیش تاخت و موی عبید اللّه را بگرفت و او را بر زمین کوفت و تیغ از دستش بستد و چاکران خویش را بفرمود تا او را بگرفتند و بخانه اندر کردند و در به بستند پس گفت این چنین بباشد تا خلیفتی بر هر کس بایستد او را قصاص کند و این فیروزان از صنادید امرای عجم بود که او را از مداين بنزديك عمر بن الخطاب آوردند و مسلمانی گرفت و از عباس بن عبد المطلب مسائل شرعیه همی آموخت و قرآن فرا گرفت چنان که قصّه او را بشرح رقم کردیم.

بالجمله چون خلافت بر عثمان راست بایستاد علی علیه السلام فرمود فَقَالَ: اُقْتُلْ هَذَا اَلْفَاسِقَ اَلْخَبِيثَ اَلَّذِي قَتَلَ اِمْرَأً مُسْلِماً عبید اللّه را بباید کشتن چه هرمزان را که مردی مسلمان بود بی گناه عرضه دمار داشت فَقَالَ عُثْمَانُ : قَتَلُوا أَبَاهُ بِالْأَمْسِ وَ أَقْتُلُهُ اَلْيَوْمَ؟!، وَ إِنَّمَا هُوَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ اَلْأَرْضِ گفت دیروز پدر او را کشتند من امروز او را بکشم و حال آن که هرمزان مردی بلا وارث است ، بالجمله عثمان با مردمان گفت در کار عبید اللّه چه می بینید بر من گران می آید که پدر او را دی کشته اند و من امروز او را کشم.

عمرو بن العاص گفت یا أمیر المؤمنین اگر تو این مرد را بقتل رسانی مردم همی گویند عثمان در میان اصحاب پیغمبر کشتن افکند ، عثمان گفت سخن بصدق کردی پس بر خاست و بمسجد آمد و بر منبر شد و خدای را ثنا بگفت :

ثُمَّ قَالَ: أَيُّهَا اَلنَّاسُ إِنَّهُ كَانَ مِنْ قَضَاءِ اَللَّهِ أَنَّ عُبَيْدَ اَللَّهِ بْنَ عُمَرَ بْنِ اَلْخَطَّابِ أَصَابَ اَلْهُرْمُزَانَ، وَ هُوَ رَجُلٌ مِنَ اَلْمُسْلِمِينَ ، وَ لَيْسَ لَهُ وَارِثٌ إِلاَّ اَللَّهُ وَ اَلْمُسْلِمُونَ ، وَ أَنَا إِمَامُكُمْ وَ قَدْ عَفَوْتُ، أَ فَتَعْفُونَ عَنْ عُبَيْدِ اَللَّهِ اِبْنِ خَلِيفَتِكُمْ بِالْأَمْسِ، قَالُوا: نَعَمْ گفت ای مردم حکم خداوند بر این رفته بود که عبید اللّه بن عمر بن الخطاب هرمزان را بقتل رساند و او مردی از مسلمانان بود و او را وارثی و خونخواهی جز خداوند و مسلمانان نیست و من امام و خلیفه مسلمانانم و او را معفو داشتم آیا شما نیز عفو می کنید پسر کسی را که دیروز خلیفه شما بود ؟ مردم گفتند عفو کردیم پس از منبر فرود شد و گفت من خون بهای هرمزان را از بیت المال ادا می کنم چون این سخن بعلی علیه السلام رسید بخندید :

وَ قَالَ: سُبْحَانَ اَللَّهِ، لَقَدْ بَدَأَ بِهَا عُثْمَانُ ، أَ يَعْفُو عَنْ حَقِّ اِمْرِئٍ لَيْسَ يُوَالِيهِ، تَاللَّهِ إِنَّ هَذَا لَهُوَ اَلْعَجَبُ. فرمود همانا عثمان خون مردی را معفو داشت که ولی دم او نیست سوگند با خدای که کاری شگفت و امری عجب است بروایت اهل سنت و جماعت این اول حکمی بود که عثمان در خلافت خویش براند و کار بظلم و اغماض کرد بالجمله عثمان عبید اللّه را رها ساخت و چون علی علیه السلام او را دیدار فرمود :

فَقَالَ لَهُ: يَا فَاسِقُ! إِيهِ! أَمَا وَ اَللَّهِ لَئِنْ ظَفِرْتُ بِكَ يَوْماً مِنَ اَلدَّهْرِ لَأَضْرِبَنَّ عُنُقَكَ. گفت سوگند با خدای آن روز که دست یابم سرت از تن دور کنم و از این جا بود که عبید اللّه در خلافت علی علیه السلام بنزديك معويه گریخت و با او ببود چنان که قصه او انشاء اللّه در جای خود بشرح می رود.

ذکر مامور داشتن عثمان عمال خویش را بولایات و ثغرهای مملکت

چون سه روز از جلوس عثمان بر مسند خلافت سپری شد سعد بن ابی وقاص را طلب داشت و فرمود عمر بن الخطاب وصیّت کرد که از پس من هر که زمام خلافت بدست گیرد سعد را کار فرماید پس فرمان کرد که مغيرة بن شعبه از کوفه حاضر درگاه شود و حکومت کوفه را با سعد بن ابی وقاص مفوض داشت با این که خاطر عثمان از سعد رنجیده بود چه آن روز که کار بشوری می رفت چنان فهم کرد که میل خاطر سعد بجانب علی علیه السلام می رود. این حکومت بدو گذاشت تا خویشتن در امر خلافت استوار شود.

لاجرم چون سال بپایان رفت ولید بن عقبة بن ابی معیط را حکومت کوفه داد و سعد را از عمل باز کرد و این ولید پسر عقبه است و عقبه آن کس است که در مکه خیو بر روی پیغمبر افکند و رسول خدای در بَدر فرمان کرد تا او را گردن زدند چنان که بشرح رفت بالجمله چون عثمان بر گردن آرزو سوار شد و کار او استوار گشت طریق بگردانید و بنی امیه را بر حسب آرزو در مملکت دست باز داشت و خمس اموال را از ولایات بگرفت و بمروان بخشید چنان که عبد الرحمن بن جنيد جمحی گوید :

أحلف باللّه ربّ الا نام *** ماترك اللّه شئاً سدی

ولكن خلقت لنا فتنةً *** لكی نبتلى بك اوتبتلى

فانَّ الامينين قد بيَّنا *** منار الطّريق عليه الهدی

فما اخذا درهماً غیلةً *** و لا جعلا درهما فى هوى

واعطیت مردان خمس البلاد *** فهیهات سعيك ممن سعى

بالجمله دست صرفا بیت المال مسلمین یا زید عبد اللّه بن خالد بن اسید را چهار صد

هزار درهم صلت بداد و پدر مروان حکم بن ابی العاص را که رسول خدا اخراج بلد فرمود و ابو بکر و عمر او را باز مدینه نخواندند بمدینه آورد و صد هزار درهم از بیت المال بداد و عایشه دختر خود را بحارث بن حکم عقد بست و از بیت المال صد هزار درم عطا کرد و صدقۀ که رسول خدای در موضعی از بازار مدینه که مهروز نام داشت مقرّر فرموده بود بسیور غال حارث بن حكم مقرر داشت و فدك را که فاطمه علیها السلام هم بحكم ميراث و هم بحكم بخشش رسول خدا طلب می فرمود و او را ندادند به تیول مروان مقرر فرمود وامّ ابان دخترش را با او نکاح بست و صد هزار درهم از بیت المال بداد.

و ابو سفیان بن حرب را دویست هزار درهم عطا کرد و حال این که در روز بیعت مردم با او کلمات کفر انگیز گفت ، و مرتد گشت چنان که بشرح رفت و مواشی مسلمانان را از مراتع اطراف مدینه منع کرد و خاص مواشی بنی امیّه داشت و فیء فتح افریقیه را از طرابلس تا طنجه چنان که مرقوم خواهد شد بعبد اللّه بن ابی سرح گذاشت.

زید بن ارقم که خازن بیت المال بود مفاتیح خزاین را بیاورد و نزد عثمان گذاشت و بگریست ، گفت ازین می گریی که من رعایت صله رحم می کنم گفت ازین می گریم که گمان دارم آن مال را که در حیات پیغمبر در راه خدا خرج کردی اکنون عوض می خواهی وَ اللَّهُ لواعطيت مَرْوَانَ مِائَةَ دِرْهَمٍ لَكَانَ كَثِيراً سوگند با خدای اگر مروان را صد درهم عطا کنی از اندازه بیرون شدۀ عثمان در خشم شد و گفت مفاتیح را بگذار و بیرون شو تا بدیگر کس دهم چون مفاتیح را از زید بگرفت ابو موسی اشعری از عراق برسید و خراج فراوان بیاورد و آن مال را بتمامت بر بنی امیّه قسمت کرد و از ینگونه کارها فراوان کرد چندان که مردم سنی و شیعی از او بر نجیدند و دفعش را واجب دانستند.

ابن ابی الحدید که از علمای سنّت و جماعت است قَالَ وَ اَلَّذِي نَقُولُ نَحْنُ: إِنَّهَا وَ إِنْ كَانَتْ أَحْدَاثاً إِلاَّ أَنَّهَا لَمْ تَبْلُغِ اَلْمَبْلَغَ اَلَّذِي يُسْتَبَاحُ بِهِ دَمُهُ، وَ قَدْ كَانَ اَلْوَاجِبُ

عَلَيْهِمْ أَنْ يَخْلَعُوهُ مِنَ اَلْخِلاَفَةِ حَيْثُ لَمْ يَسْتَصْلِحُوهُ لَهَا وَ لَا يعجلوا بِقَتْلِهِ می گوید گمان ما در حق او این است که ازین بدعت ها که در اسلام آورده بود واجب داشت که او را از خلافت خلع کنند ، لکن روا نبود که خون او را مباح دانند و در قتل او تعجیل کنند. بالجمله درین سال بیست و چهارم هجری حنّت و حرارتی در هوای مدینه بادید گشت که مرض رعاف شایع افتاد و مدت سه ماه خون از بینی ها گشاده می رفت و عثمان را چندان زحمت رسید که از زندگانی قطع امید کرده چند کرّت وصیّت فرمود ازین روی آن سال را سنة الرعاف نامیدند ، و هم درین سال عبد الرحمن بن عوف بامارت حاج مخصوص شد و سفر مکه کرد و بروایتی عثمان بخویشتن طریق مکه سپرد و بازایرین بیت اللّه رسم طواف بپای برد و هم درين سال سراقه بن مالك يمرض رعاف در گذشت.

جلوس قاویا وقوی خان در مملکت ترکستان و ثبت در سال بیست و چهارم هجری

قاویا وقُوی خان پسر قرمان خان است که شرح حالش نگاشته آمد و مادر او دختر کول ارکی خان است بعد از پدر صاحب تاج و کمر گشت و كار ملك و ملت را بنظم کرد ، مردی با داد و دانش بود فراستی و کیاستی بکمال داشت و با مردم نیکو کاری همی کرد چه روزگار فراوان یافت و مجرّب گشت مدت سلطنت او نود سال بود.

جلوس کاوز و در مملکت چین در سال بیست و چهارم هجری

کاوزو از امرای بزرگ چین بود و بشجاعت و دلاوری نامی بلند داشت و با سلاطین چین کوچ دادی و خدمت کردی و بکفایت و کاردانی نام بردار

شدی چنان که مطمح انظار و محبوب قلوب گشت ، این وقت طمع در سلطنت بست و لشکر بر آورد و مملکت فرو گرفت مردم چین طوعا او کرها پادشاهی او را گردن نهادند و مدت سلطنت او ده سال بود.

وزارت مروان بن حکم برای عثمان بن عفان در سال بیست و چهارم هجری

چون کار خلافت بر عثمان بن عفان استوار گشت جماعت بنی امیّه را هر يك بنواخت و نوازشی جداگانه بر کشید خاصه مروان بن الحکم را که از هیچ گونه موهبتی و رأفتى محروم نداشت و منصب وزارت خویش را بدو گذاشت و ما قصه مروان و شنایع اعمال او را در خدمت عثمان بشرح خواهیم نگاشت چون نام او در کتاب وزراء مرقوم بود از تذکره آن ناگزیر بودیم.

ذکر احوال ضابی شاعر در سال بیست و چهارم هجری

ضابی باضاد معجمه و باء موحّده بعد از الف و آخره همزه «هوا بن الحارث بن ارطاة بن شهاب بن شراحيل بن عبيد بن خاذل بن قيس بن حنظلة بن مالك بن زيد مناة بن تميم تميمى البُرجمی » قبایل براجم پنج بطن اند : اول بنی عمرو ، دوم بنی ظلیم ، سیم بنی قیس ، چهارم بنی کلفه ، پنجم بنی غالب ایشان را ازین روی براجم گفتند که یک روز حنظلة بن عامر با آن جماعت گفت أَيَّتُهَا القَبَائِلِ الَّتِي قَدْ فَنِيتُ وَ ذَهَبَ عَدَدَهَا فلتجتمع مِثْلَ براجم يَدَيِ هَذِهِ يعنی اى جماعتی که فانی شدید و عدد شما قليل شد انجمن شوید مانند بندهای انگشتان من ، لاجرم براجم نام یافتند.

و از امثله عرب است که گویند انَّ الشَّقِيُّ وَ افْدِ البراجم و اول كس عمرو

بن هند که پادشاه حیره بود بدین کامه سخن کرد و این چنان بود که سوید بن ربیعه تمیمی برادر کوچک تر پادشاه را که سعد نام داشت بکشت و بگریخت عمرو سوگند یاد کرد که صد تن از قبیله بنی تمیم را بخون برادر با آتش بسوزد پس لشکر بر آورد و بر آن گروه تاختن برد مردم بنی تمیم هر کرا نیروی فرار بود بگریخت و جز زنان و کودکان از آن قبایل دستگیر نشد پس نود و نه تن از بطن بنی دارم زن و كودك بسوخت.

مردی از بنی تمیم که عامر نام داشت بر طریقی می گذشت از دور دودی دیدار کرد ندانست که بنی تمیم همی سوزند گمان کرد که آتشی از بهر طعام کرده اند بطلب خوردنی همی آمد تا کنار آتش ، عمرو بن هند او را نگریست گفت از کجائی گفت از قبیله براجم گفت انَّ الشَّقِيُّ وَ افْدِ البراجم یعنی بدبخت وارد شونده است براجم است و فرمان کرد تا او را بسوختند تا عدد صد کمال یافت و سوگند خویش را راست کرد ازین جاست که در شکم خوارگی بنی تمیم این شعر گفته اند :

اذا ما مات ميت من تميم *** فسرّك ان يعيش فجیء بزاد

بخبز او بلحمٍ او بتمرٍ *** او الشیء الملفّف فی البجاد

تراه ينقب الأفاق حولاً *** ليا كل رأس لقمان بن عادٍ

و ما این قصه را در ذیل أحوال عمرو بن هند در جلد دوم از کتاب اول بشرح نگاشتیم.

بالجمله ضابى ادراك حضرت رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم کرده بود و مردی بود که با صید وحوش رغبتی تمام داشت از گوزن و آهو و کفتار و جز این ها نخجیر همی کرد وقتی از قبیله عبد اللّه بن هوذه ، کلبی معلّم بمستعار گرفت و آن سك را فرخان نام بود و ضابی با آن صید وحوش همی کرد بنی هوذه چند کرّت آن سك را طلب کردند اجابت ننمود لابد چند تن سوار شدند و بخانه ضابی آمدند تا آن سك را باز ستانند ضابی با ضجیع خود گفت از برای ایشان طعامی بساز از گوشت گاو و آهو و کفتار اگر این جماعت بعضی ازین لحوم را اختیار کردند و خوردند و از گوشت کفتار و

بعضی ناخوردنی ها دست باز داشتند مکشوف می افتد که مردمی دانا هستند و خوی دارند ناچار سك را با ما می گذارند و باز می شوند و اگر نه سك را با خود خواهند برد.

زوجه ضابی آن طعام بساخت و بیاورد و آن جماعت نيك از بد ندانستند تمام را بخوردند و سك شکاری را با خود ببردند ضابی در خشم شد و ایشان را بدین شعر هجا گفت :

تجشّم دونی و فد فرخان شرّعاً *** تظلّ به الوجنآء و هی حسير

فأردفتم كلباً فراحوا كانّما *** حباهم ببيت المرزبان امیر

و قلّدتهم ما لو رميت مثالها *** به وهو مغبر لكاد يطير

فيا راكباً امّا عرضت فبلّغا *** ثمامة منّى و الأمورُ تدورُ

فأمّكم لا تتر كوها و كلبكم *** فانَّ عقوق الوالدين كبيرُ

فانّك لا مستضعف عن عناية *** و لكن كريم مستطاع فخور

فانّك كلب قد ضربت بما ترن *** سميع بما فوق الفراش بصير

اذا عثنت من آخر اللّيل دخنة *** يبيت لها فوق الفراش هرير

چون این شعر به بنی هوذه رسید شکایت او بعثمان آوردند ضابی را طلب کرد و گفت در عرب افحش و ألام از تو ندیده ام و جز تو نیافته ام كسی را كه قوم را با سك بيك ميزان صفت كند و فرمان داد با بنی هوذه او را بردند و در خانه رباب دختر قرط که زنی از بنی جرول است محبوس داشتند این شعر در حبس گفت و به رباب فرستاد :

و من مبلغ الفتيان عنّي رسالةً *** بانّي اسير في يدى امِّ غالب

رباب چون این شعر بشنید بروی ترحم کرد و بفرمود او را رها ساختند لكن ضابی هم چنان خشمناك بود يك روز ثمامة بن عبد اللّه بن هوذه را دیدار کرد با او در آویخت سر و مغز او را بکوفت و سرش را بشکست دیگر باره داوری بعثمان آوردند فرمان کرد تا ضابی را حاضر ساختند و پرسش نمود چون گناه مکشوف افتاد بفرمود تا هم چنانش بزندان بردند و باز داشتند ، این شعر در حبس خانه بگفت و بعثمان فرستاد :

دعاك الهوى و الشّوق لمّا ترنّمت *** هنوف الضّحى بين الغصون طروب

تجاوبها وُرقُ الحمام لصوتها *** فكلُّ لكلّ مسعد و مجيب

فمن يك امسى بالمدينة رحلهُ *** فانّي و قيّار بها لغريب

و ربَّ أمور لا تفيرك ضيرةُ *** و للقلب من وحشائهنَّ وجيب

و ما عاجلات الطّيرُ يدنين بالفتى *** نجاحاً و لا عن ريثهنَّ نحيب

و لا خير فيمن لا يوطّنُ نفسه *** على نائبات الدَّهر حين تنوب

و في الشكِّ تفريط و في الحزم فترة *** و يخطىءُ فی الحدس الفتى ويصيب

ولست بمسنبقٍ صديقاً و لا اخاً *** اذا لم يعدّ الشیء و هو يريب

چون این شعر بعثمان رسید او را معفو داشت و از زندان رها ساخت چون ضابی از حبس خانه بیرون شد در خاطر نهاد که عثمان را بقتل رساند پس کاردی بدست کرده در زیر موزه خویش نهفته می داشت تا آنگاه که فرصتی بدست کند این خبر بعثمان بردند دیگر باره او را ماخوذ داشته بزندان افکند و در زندان ببود تا از مرض دبیله (1)وفات یافت این شعر را نیز در حبس خانه گفته :

فلا يقبلن بعدي امرء ضيم خطّة *** حذار لقاء الموت فالموت نائله

فلا يقربن امر الصّريمة امرء *** اذا رام امراً اعوقته عواذله

فما الفنك ما أمّرت فيه و لا الّذي *** تحدِّث من لاقيت انّك فاعله

فلا تتبعنّي ان هلكتُ ملامة *** فليس بعار قتل من لا أقاتله

فانّي و ايّاكم و شوقي اليكم *** كفائض مآء كفائض ماء لم تسُقهُ انامله

حممت و لم افعل و كدت وليتنى *** تركت على عثمان تبكي حلائله

وقائلة ان مات في السجن ضابيء *** لنعم الفتى نخلو به و نُداخله

و قائلة لا يُبعد اللّه ضابئاً *** اذا الخصم لم يوجد له من يحاوله

و قائلة لا يبعد اللّه ضابئاً *** اذا الوفد لم يملاءِ و لم يأل خامله

و قائلة لا يبعدَن ذلك الفتى *** و لا يبعدَن اخلاقه و شمائله

بالجمله ضابی در حبس عثمان بماند تا جان بداد پسر او عمیر در دل کين عثمان


1) دبيله - مصفرا - گویا مراد زخم معده است

نهفته می داشت و این ببود تا آنگاه که مردم بعثمان بشوریدند و او را از پای در آوردند این وقت عمیر بر سر جسد او آمد و با پای خویش چنان ضربتی سخت بر پهلوی عثمان بزد که دو ضلع از اضلاع او بشکست وَ قَالَ حَبَسْتَ أَبِي حَتَّى مَاتَ گفت پدرم را در زندان باز داشتی تا جان بداد ، در خبر است که آن هنگام که حجاج بن یوسف ثقفی عرض لشكر می داد برای جنگ چنان که انشاء اللّه در جای خود مرقوم خواهد شد عمير بن ضابی را که این وقت پیری سال خورد بود و از اثر شیخوخت ارتعاشی در اندام داشت عرض دادند ، عمیر با حجاج گفت ضعف و پیری مرا نگریستی اگر اجازت کنی فرزند خود را که جوانی تناور است بجای خود با سپاه فرستم حجاج گفت روا باشد چون عمیر روی بگردانید تنی گفت ای امیر همانا او را نشناختی این عمیر بن ضابی برجمی است که آن شعر در حقّ عثمان گفت وی نیز پهلوی عثمان را در هم شکست پس حجاج فرمان کرد تا او را باز آوردند و گردن بزدند این وقت غوغائی از بیرون در گوشزد حجاج گشت گفت چیست گفتند جماعتی از قبیله براجم اند برای نصرت عمیر حاضر شده اند گفت ایشان را نیز باو ملحق کنید براجم را چون نیروی مقاتلت نبود هر کس بطرفی گریخت ، عبد اللّه بن زبیر اسدی

بر این قصه این شعر گوید :

اقول لابراهيم لمّا رأيته *** ارى الامر امسى واهياً متشَّعبا

تجهّز فامّا ان تزور ابن ضابيء *** عميراً و امّا أن تزور المهلّبا

هما خطَّنا سيف تحاول معهما *** ركوبك حوليّاً من الثّلج اشهبا

فاضحی و لو كانت خراسان دونه *** رآها مكان السّوق اوهى اقربا

ذکر وقایع سال بیست و پنجم هجری مطابق سال دوم خلافت عثمان

چون عثمان بن عفان یک سال کار بخلافت کرد و در امور خویش مستولی گشت عمال ولایات را برحسب مراد خویش عزل و نصب همی کرد پس آن کین که از سعد بن أبی وقاص در خاطر داشت هنگام کیفر دانست و او را از حکومت کوفه باز کرد و حکومت کوفه را با ولید بن عقبة بن ابی معیط گذاشت.

و دست آویز عثمان در عزل سعد بن ابی وقاص این بود که هنگام حکومت سعد در کوفه عبد اللّه بن مسعود عامل بیت المال آن بلده بود و سعد برسم قرض مبلغی از بيت المال ماخوذ داشته در ادای آن کار بمسامحت و مساهلت می گذاشت چندان که میان ابن مسعود و او كار بمناظره و مشاجره انجامید هاشم بن عتبة بن ابی وقاص برادر زاده سعد حاضر مجلس بود گفت دریغ می خورم که میان دو تن از صنادید اصحاب رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم از بهر حطام دنیوی پشیزی نیرزد کار بمبارات و معادات رود و بزلال نصیحت آتش خشم ایشان را فرو نشاند.

پس عبد اللّه مسعود از مجلس بیرون شد و جماعتی برای اخذ وجوه بیت المال در میانه میانجی ساخت ، و سعد ادای آن دین را مهلتی مقرر داشت چون این قصه بعثمان برداشتند ابن مسعود را بر سر عمل باز داشت و سعد را از عمل باز کرده بسوی مدینه طلب فرمود ولید بن عقبه را که این وقت عامل جزیره بود مکتوب کرد که بکوفه رود و امارت آن ولایت را خاص خویش داند.

مردم کوفه از این خبر بیازردند چه شر است طبع و زشتی خوی و قبایح اعمال و كثرت فسق و فجور وليد بن عقبه را مکشوف داشتند لکن ولید چون نفرت نفوس را از خویش می دانست بعد از ورود بکوفه نعل باژ گونه همی زد و کار بتمويه همی کرد حاجب و در بان بر داشت و با مردم طریق مخالطت و مباسطت سپرد تا آنگاه که سوء عمل او از پرده بیرون افتاد چنان که مذکور خواهد شد ، بالجمله در بدو

حکومت ولید بن عقبه در کوفه خبر بعثمان آوردند که مردم آذربایجان سر از فرمان بر تافتند و آن خراج که عمر بن الخطاب بر ایشان نهاده بود باز گرفتند با این که عمر شش هزار مرد مبارز برای حفظ ثغور و اخذ خراج در آذربایجان باز داشته بود.

چون این خبر بعثمان رسید ولید بن عقبه را مکتوب کرد که با لشکری فراوان تسخیر آذربایجان را تصمیم عزم دهد پس ولید عرض لشکر داده راه بر گرفت همانا در بعضی از کتب تواریخ مسطور است که شش ماه بعد از خلافت عثمان مردم همدان بیفرمانی کردند و عثمان فرمان کرد تا مغيرة بن شعبه لشکر بهمدان برد و مردم آن بلده را بتحت فرمان آورد و مرا این سخن استوار نیفتاد چه عثمان روز سیم خلافت خویش سعد را بکوفه فرستاد و مغیره را معزول ساخت پس فتح همدان نیز بدست ولید بن عقبه بیای رفت ، و با ایشان کار بمصالحه کرد و از آن جا طریق آذربایجان گرفت.

مردم آن مملكت نيز جنك عرب را آزموده داشتند و دانسته بودند که با آن جماعت از در منازعت بیرون شدن باد بچنبر بستن و کوه بناخن خستن است ، ناچار از در مصالحت و مسالمت در آمدند و کار بصلح کردند و آن خراج و جزیت که از پیش برایشان بسته بودند برذمت نهادند ، پس ولید بن عقبه در آذربایجان بنشست و بهمان قانون که با حذیفة الیمان عهد بسته بودند اخذ خراج بنمود و سلمان بن ربيع باهلی را با دوازده هزار مرد لشکری گسیل ارمینیه داشت تا بر بعضی از اراضی آن مملکت تاختن برد و اموال فراوان بغنیمت گرفت و اسیران بسیار بدست کرد و باز آذربایجان شده بولید پیوست.

این وقت ولید بن عقبه با آن غنایم وسبایا طریق کوفه گرفت و هم درین سال مردم اسکندریه عهد بشکستند و زکاة باز گرفتند چون این قصه بعثمان بن عفان برداشتند عمرو بن العاص را که حکومت مصر داشت مکتوب کرد ، عمرو از فسطاط مصر تجهیز لشکر کرده باسکندریه تاختن برد و با آن جماعت ساز مبارزت و مقاتلت

بیار است و ظفرمند گشت و آن گروه را قهراً بتحت فرمان آورد و بسیار کس از زنان و فرزندان ایشان را باسیری گرفت و با مدینه فرستاد ، عثمان گفت نقض عهد مقاتلين موجب سبب ذراری نیست و آن اسیران را دست باز داشت تا با وطن مراجعت کنند.

و هم درین سال چون خبر مرك عمر بن الخطاب در جهان پراکنده شد قسطنطین دوم که سلطنت روم داشت مردی از صنادید سپاه را که مرزبان می خواندند و بشجاعت نام بردار بود با بیست هزار کس لشکر مامور داشت تا اگر تواند از ولایاتی که عرب مسخر داشته باز ستاند ، مرزبان با لشکر خویش به شهر سُمَیساط (1)آمدچون معاوية بن ابی سفیان که حکومت شام داشت این خبر بشنید صورت حال را بعثمان مکتوب کرد و خویشتن حبیب بن مسلمه فهری را با چهار هزار سوار و دو هزار پیاده بیرون فرستاد حبیب کوچ بر کوچ همی رفت تا راه با مرزبان نزديك كرد.

و از آن سوی عثمان بن عفان چون از قصه آگهی یافت بسوی ولید بن عقبه نامه کرد که از لشکر کوفه سرداری نام بردار با ده هزار کس مرد سپاهی بمدد معاویه گسیل ساز تا با سپاه روم مقاتلت کند ولید بر حسب فرمان سلمان بن ربيعة الباهلی را با ده هزار کس مأمور داشت و سلمان طی مسافت کرده راه با لشکرگاه مسلمانان نزديك كرد.

چون حبیب بن مسلمه آگاه شد با خود اندیشید که بعد از رسیدن سلمان اگر با دشمنان مقاتلت کنیم و ظفر جوئیم از برای ما نامی نخواهد بود نیکو آنست که قبل از رسیدن سلمان رکضتی فرمائیم و بر دشمن شبیخون افکنیم پس این رأی را استوار کرد و صنادید سپاه را با خود متفق ساخت و نیم شب با لشکر خویش برسر مرزبان و مردم او تاختن برد ، مغافصة با شمشیرهای کشیده بلشکرگاه مرزبان در آمدند و تیغ در نهادند و بسیار کس بکشتند آن کس که بجان برست بجست أموال و أثقال ایشان بجای ماند حبیب فرمان کرد تا هر غنیمت بدست شد بر زبر هم نهادند


1) سميساط - بضم اول و فتح ثانی و سكون ياء تحتانی - نام شهری است نزدیکی شط فرات از جانب روم

تا بهنگام قسمت کنند.

روز دیگر سلمان با لشکر کوفه برسید و حال بدانست گفت ما را ازین غنیمت نیز قسمت می باید چه اگر خبر ورود ما را ندانستید و لشکر را برسیدن ما قوی دل نساختید هرگز این جلادت نتوانستید کرد ، حبیب گفت گنج آن برد که رنج برد ما ترك جان گفتیم و پذیره مرک شدیم خداوند دشمن را مقهور و ما را منصور خواست اگر تقدیر بجز این رفت ما عرصه هلاکت بودیم و شما بهره سلامت بالجمله رگ های گردن سطبر شد و آوازها خشن گشت و کار از مناظره و مشاجره بمقابله و مقاتله کشید تیغ در هم نهادند و چندی بکشتند ظفر با کوفیان افتاد و این اول قتالی بود که در میان کوفیان و شامیان روی نمود.

در پایان امر حبیب بسوی سلمان پیام کرد که روانیست در میان مملکت دشمن ما که مسلمانیم برای زخارف دنیوی از یک دیگر بکشیم نیکو آنست که صورت حال را بعثمان عرضه داریم تا چه فرماید سلمان این سخن را بپذیرفت پس این قصه بعثمان مکتوب کردند ، پاسخ را بحبیب نامه کرد که لشکر کوفه زحمت فراوان برده اند و مسافتی دراز سپرده اند و این رنج و محن را برای مدد شما بر تن نهاده اند روانیست که بهره و نصیبۀ ازین غنایم نبرند ایشان را در غنیمت شريك كنيد و قسمت بدهيد لاجرم حبيب بفرموده عمل کرد و ایشان را بهره داد.

و هم درین سال عثمان بن عفان از مدینه زیارت مکه را تصمیم عزم داد و بعد از ورود بمکه خواست تا مسجد الحرام را وسیع تر کنند بعضی اراضی از اطراف مسجد که عمر بن الخطاب در زمان خلافت خویش خریده بود تا مسجد را بزرك كند و عمر مهلت نیافت این وقت عثمان همان اراضی را بمسجد الحرام بر افزود و مسجد را وسیع ساخت.

سفر سلمان بن ربیعه بار مینیه و قتل مسلمانان در ممالك خزر در سال بیست و پنجم هجری

چون مرزبان و لشکر روم بدست حبیب بن مسلمه شکسته شد و خبر باعثمان بن عفان بردند سلمان بن ربیعه باهلی را منشور فرستاد که اکنون که جنك روم پرداخته شد طریق مملکت ارمینیه می سپار و آن اراضی را بتحت فرمان میدار ، پس بر حسب فرمان با آن سپاه که از کوفه بر آورده بود بجانب ارمینیه کوچ داد.

چون مردم آن مملكت آهنك عرب بدانستند عظیم در هول و هرب افتادند و پناهنده معقل های سخت و حصارهای استوار گشتند و گروهی بجانب بیشه ها ورود لاخها (1) بگریختند و با یک دیگر همی گفتند که این لشکر که آهنك ما كرده از آسمان فرود شده اند ، با ایشان مقابله نتوان کرد و طریق مقاتله نتوان سپرد ، چه تیغ و تیر در تن ایشان کارگر نیست چه از بس خبر نصرت عرب و ظفرمندی ایشان را در جنگ ها اصغا نموده بودند گمان داشتند که این جماعت را خداوند از برای فتح بلاد از آسمان فرستاده.

بالجمله سلمان کوچ بر کوچ تا بشهر بَیلَقان (2) تاختن بردو در عرض راه بسی قلعه ها و قصبه ها بگشود و بسیار کس بکشت و اسیر گرفت مردم بیلقان او را پذیره شدند و علف و آذوغه بلشکرگاه آوردند و خراج برذّمت نهادند پس سلمان از آن جا کوچ داده بشهر برذعه آمد مردم آن بلده نیز امان طلبیدند و کار بمصالحه کردند و از آن جا نیز در هم و دینار فراوان بگرفت و بر لشکر قسمت کرد و بی توانی بجانب


1) یعنی جنگل ها و نیزارها

2) نام شهری است در نزدیکی در بند، و برذعه نام شهری است در انتهای مملکت آذربایجان

با جَروان روان شد مردم آن شهر نیز کار بصلح کردند و خراج بر گردن نهادند و از آن جا بشهر شَروان آمدند و در ظاهر آن بلده لشکرگاه کرد فرمانگذار شروان كس بدو فرستاد و از در مصالحت و مسالمت بیرون شد و خراج بداد.

سلمان از آن جا بمسقط آمد و ملوك طبرستان و دیلمان را طلب داشت همگان او را اجابت کردند و نزد وی آمدند و خراج آن ممالک را بدادند آنگاه سلمان آن ملوك را بولایات خویش باز پس فرستاد و از آن جا بشهر شابَران عبور داد درین وقت خاقان با سی صد هزار مرد در آن اراضی لشکرگاه داشت چون خبر سلمان بن ربيعه و لشكر عرب بشنید طریق فرار پیش داشت.

بزرگان درگاه گفتند ای پادشاه با سی صد هزار مرد لشکری از ده هزار تن مرد عرب بهزیمت می روی ؟ گفت شما ندانید این لشکر از آسمان فرود شده اند و سلاح جنگ در ایشان کارگر نیست با این جماعت چگونه می توان طریق منازعت سپرد این همی گفت و براه فرار همی رفت و سلمان بن ربیعه از دنبال او کوچ بر کوچ رفت تا بشهر بَلنجَر رسید و در مرغزاری که نزديك آن شهر بود

لشکر گاه کرد.

مردی از لشکر خاقان از دور و نزديك بدیدبانی می زیست چنان افتاد که مردی از مسلمانان خواست تا سر و تن خویش بشوید لختی از لشکرگاه دور شد و عریان گشه بجوی آبی در رفت از قضا دیدبان خاقان از یمین اردوگاه این بدید با خود اندیشید که همی گویند سلاح جنگ با عرب کارگر نیست این کار را مجرب باید داشت و خدنگی بزه کرد و بسوی مرد مسلم گشاد داد آن تیر بر مقتل آمد و او را بکشت آن کافر ترسان ترسان بیامد و او را مرده یافت پس سر او را ببرید و جامه او را بر گرفت و شتاب زده بنزد خاقان آورد و گفت این خبر بکذب آورده اند که عرب را نتوان کشت اينك سر عربی است و آن جماعت بمانند ما مردمی باشند.

خاقان چون این بدید فرمان کرد تا منادی ندا در داد و لشکر را فراهم آورد و بجانب مسلمانان سرعت کرد مسلمانان صف بر کشیدند و لشکر خاقان ایشان را در

پره انداختند جنك صعب گشت و لشكر عرب نيك بكوشید اگر چند از لشکر خاقان بسیار کس کشتند لکن ده هزار تن با سی صد هزار بسنده نبود در پایان امر یک تن از مسلمانان بسلامت نجست سلمان بن ربیعه با آن ده هزار کس مسلمان بتمامت مقتول گشتند ، و ایشان را در بیابان بلنجر بخاک سپردند و آن زمین را قبور الشهدا نامیدند.

چون این خبر بعثمان رسید سخت آشفته گشت و خواب و خور از وی برفت و بی توانی بسوی حبیب بن مسلمه منشور کرد که لشکر بر گیر و بسوی ارمینیّه شتاب کن و کین مسلمانان را از کافران بجوی ، حبیب بر حسب حکم لشکر بساخت و باراضی ارمینیه تاختن بر دو همی رفت تا بشهر خلاط رسید خلاط (1) قلعه محکم بود کافران بقلعه شدند و حبیب آن قلعه را حصار داد روزی چند بنشست و رزم های سخت با مردم قلعه برفت در پایان امر آن حصار را بقهر و غلبه بگرفت و مردان را بتمامت بکشت و زنان و کودکان را اسیر گرفت و غنیمت فراوان بدست کرد آنگاه در موضعی نیکو لشکرگاه کرد و اشراف و امراء مملکت خزر را نامه کرد و ایشان را طلب فرمود همگان اجابت کردند و بنزد او آمدند و خراج برذمت گرفتند پس برایشان کتاب صلح نوشت و آهنك مراجعت فرمود

این هنگام عثمان بن عفان حذيفة اليمان را بحکومت آن بلاد نصب کرد و حبيب را حاضر درگاه ساخت و حذیفه بعد از ورود بآن بلاد جبلة بن ازور العبسی را که مردی از بنی اعمام خویش بود لشکر داد و حدود و ثغور آن مملکت را نیکو بنظم كرد يك سال كار با حذیفه بود آنگاه عثمان مغيرة بن شعبه را بحکومت آن اراضی گماشت و از پس مدتی اندک مغیره را معزول ساخت و اشعث بن قیس کندی را منشور حکومت داد اشعث بحکومت بپایید تا گاهی که عثمان را بکشتند.


1) خلاط بكسر خاء شهری آباد و کرسی نشین بلاد ارمینیه وسطی بوده است ، شهری بسیار سرد و چون در کنار دریا واقع بوده صید ماهی در آن جا فراوان بوده است ، گویند در تمام دورۀ سال فقط دو ماه است که در ساحل دریا ماهی یافت می شود و در غیر آن دو ماه ماهی ها کوچ نموده و بهیچ وجه ماهی برای صید یافت نمی شود

حکومت عبد اللّه سعد در سال بیست و پنجم هجری

عبد اللّه بن سعد بن أبی سرح و نام أبی سرح حسام است هو حسام بن الحارث بن حبيب بن جذيمة بن نصر بن مالك بن حسل بن عامر بن لؤی بفرمان عمر بن الخطاب در بلده فیوم کار گذار بود این وقت مردم مصر بعثمان بن عفان مکتوب کردند که قسطنطنین پادشاه روم منوبل خصی را با لشکر باسکندریه فرستاد تا آن بلده را دیگر باره فرو گرفت صواب چنان می نماید که عمرو بن العاص بر حسب فرمان به اسکندریه تاختن کند و دفع دشمن فرماید لاجرم عثمان فرمان کرد تا عمرو بن العاص طریق اسکندریه گرفت و با لشکر روم رزم های نیکو داد و اسکندریه را از دشمن تهی ساخت.

و هم چنان از طرف دیگر عثمان عبد اللّه بن سعد بن أبی سرح را فرمان کرد که بمصر در آمده اخذ خراج خاص او باشد و عمرو بن العاص در نظم مملکت و حصانت ملك روزگار برد ، منشور عثمان را در فیوم بعبد اللّه بن سعد آوردند و او برای نظم فیوم و اطواب مردی از قبل خود بگماشت و طریق فسطاط مصر بر داشت و در فسطاط ببود تا اسکندریه گشاده شد و عمرو بن العاص مراجعت نمود.

چون بقانون است که دو شمشیر در يك نيام و دو شیر در يك كنام (1)راست نباید میان عمرو بن العاص و عبد اللّه بن سعد کار بمعادات و مبارات کشید و هر دو در کار یک دیگر خلل و ثلمه انداختند و بنزديك عثمان شکایت وسعایت نگاشتند این هنگام عثمان عمرو بن العاص را یک باره از حکومت مصر معزول ساخت و فرمانگذاری مصر و اسکندریه را گوش تا گوش با عبد اللّه بن سعد گذاشت.

عبد اللّه در آن ممالك نافذ فرمان گشت و در سال بیست و هفتم هجری بغزوء


1) کنام - بضم اول بر وزن مدام - بیشه و جنگل و چراگاه سباع و وحوش را گویند

افریقیه شتافت و با جرجیر پادشاه آن اراضی رزم داد و در سال سی و یکم هجری غزوه اساور بپای برد و تا دنقله برفت و در سال سی و چهارم با قسطنطین بن هر قل در بحر رزم داد و فتح غزوه ذی الصواری کرد و درسال سی و پنجم عقبة بن عامر الجهنی را از قبل خود بحکومت مصر گذاشت و امر خراج را بسليمان بن عنبر التجيبی تفویض فرمود و خود بنزد عثمان آمد آن وقت مردم بر عثمان بشوریدند چنان که هر يك ازین قصه ها در جای خود مرقوم می شود مدت حکومت او در مصر و اسکندریه ده سال بود.

امّا از آن سوی عمرو بن العاص چون از مصر بمدینه آمد از عثمان خاطری رنجیده داشت و همواره با بد اندیشان عثمان می نشست و قبایح اعمال عثمان را شمردن می گرفت و این خصومت چندان محکم شد که خواهر مادری عثمان را که در حباله نکاح داشت طلاق بگفت و با سعد بن ابی وقاص که او نیز از عثمان رنجیده خاطر بود چه او را نیز از حکومت کوفه باز داشت در غیبت عثمان و خصمی او هم داستان شد.

ذکر سلطنت جیل ملقب بکاوباره در مملکت مازندران در سال بیست و پنجم هجری

ازین پیش قصه کاوباره آذرولاش را بشرح رقم کردیم آن هنگام که آذرولاش در اسب تاختن از باره در افتاد و جان بداد سلطنت طبرستان یک باره بر کاوباره قرار گرفت و گیل و دیلم را بنظم کرد و از گیلان تا گرگان بسیار قصرها بر افراخت و بنیان های قوی بپرداخت و او را دو پسر بود یکی دابویه و آن دیگر با دوسبان نام داشت بعد از وی سلطنت طبرستان با دابویه بایستاد چنان که انشاء اللّه در جای خود بشرح می رود و مدت سلطنت کاوباره پانزده سال بود.

وقایع سال بیست و ششم هجری و سفر عثمان بن ابی العاص بفارس در سال سیم خلافت عثمان

درین سال بعرض عثمان رسید که بعضی از اعمال فارس در فرمان برداری و ادای خراج بتوانی و مسامحت می روند لاجرم عثمان بن أبی العاص را حاضر ساخت و او را با لشکری لایق روان فرمود ، عثمان بعد از طی مسافت بشهر شیراز در آمده از آن جا باراضی کازرون آمد مردم آن بلده چون لشگر عرب را نگریستند طریق مصالحت پیمودند و بزیادت از وجه خراج سه هزار و سی صد مثقال سیم تسلیم کردند.

عثمان بن ابی العاص چون ازین کار بپرداخت هرم بن الحیان را سپاهی ملازم رکاب ساخت و بتسخیر قلعه سفید مأمور داشت و آن دژ در مملکت ایران بحصانت و رصانت معروف است و مورخین از آن یاد کرده اند و فردوسی در شاه نامه نیز تذکره می کند بالجمله هرم بن الحیان با لشکر بپای دز سفید آمد و آن قلعه را حصار داد روزی چند در میانه رزم های سخت رفت و در پایان کار حصاری چنان استوار بدست مسلمانان گشاده گشت.

وقایع سال بیست و هفتم هجری و فتح افریقیه در سال چهارم خلافت عثمان

چون عبد اللّه بن سعد بن أبی سرح در مملکت مصر نافذ فرمان گشت وعدَّت وعدّتی شایسته بدست کرد عثمان بن عفان را نامۀ نگاشت که مملکت افریقیه خزاین اموال است و رجال آن اراضی را مجال مبارزت با ما نیست اگر دستوری رود بدان جانب سفر کنم و آن ملك را بتحت فرمان آرم ، عثمان در پاسخ نوشت که عمر بن الخطاب چندان که بود آهنك فتح افریقیه نکرد و همی گفت تا من زنده باشم بفتح افریقیه فرمان ندهم مرا نیز ازین کار کراهت می آید بجای باش و بدان جانب سفر مکن.

عبد اللّه بن سعد چون این پاسخ یافت عزیمت بگردانید لکن بعضی از آن لشکر را که برای فتح افریقیه ساخته بود فرمان کرد تا بدان اراضی تاختن بردند و بعضی از اعمال افریقیه را عرضه نهب و غارت داشتند ، و با غنیمت فراوان مراجعت کردند عبد اللّه این قصه را نگاشته بدرگاه عثمان فرستاد تا فتح افریقیه در خاطر او آسان نماید.

لاجرم عثمان را در فتح آن ولایت رغبت افتاد و نیم شبی مسور بن مخرمة (1)القرشی را حاضر ساخت و گفت عبد اللّه سعد از من دستوری خواسته تا لشکر بسازد و افریقیه را بگشاید و مرا در خاطر می آید که عزیمت او بیرون مصلحت نیست تو چه می گوئی و رای تو بکدام سوی می رود ؟ گفت تدبير أمير بصواب مقرون است اگر فرمان کنی تا عبد اللّه آن مملکت را نیز بر ممالك اسلام بيفزايد نيكو باشد عثمان گفت بامداد صناديد أصحاب رسول خدای را در مسجد انجمن کن تا در این امر کار باستشارت و استخارت کنیم.

صبحگاه مسور برفت و اصحاب را بمسجد آورد عثمان با ایشان سخن افریقیه در انداخت بیش تر از اصحاب این رای را بصواب نشمردند و سعید بن زید از آن جمله بزیادت انکار داشت عثمان با او گفت موجب این انکار چیست ؟ سعید گفت همواره عمر بن الخطاب از تصمیم این امر کراهتی بکمال داشت چه واجب است که مخالفت عمر کنی و با فریقیه لشکر فرستی ؟ سعید این سخن بگفت و برفت.

عثمان کس فرستاد و محمّد بن مسلمه و زید بن ثابت را حاضر ساخت و با ایشان سخن بمشورت انداخت ایشان گفتند لشکر بدان جانب تاختن و چنان ملکی را ضمیمه مملکت ساختن کاری بصوا بست عثمان نيك شاد شد و مردم را بجنگ افریقیه دعوت نمود و تحریض کرد گروهی از بزرگ زادگان صحابه او را اجابت کردند مانند عبد الرحمن بن ابی بکر و عبید اللّه و عبد اللّه پسران عمر بن الخطاب


1) مسور بر وزن منبر و مخرمه بر وزن مخمصه ، یکی از صحابه پیغمبر است در نسخۀ ناسخ مستور بن مخزون ضبط شده

و عبد الرحمن و عبد اللّه پسران زبیر بن العوام و عبد اللّه بن عمرو بن العاص و عبد الرحمن بن اسود بن عبد يغوث و بسر بن ارطاط و مسور بن مخرمه ، چون عثمان رغبت مبارزت اين جماعت را بدید عظیم خوش دل گشت.

بالجمله مردمان اعداد کار کردند چون لشکر انجمن شد عثمان از مدینه بیرون شد و عرض سپاه بداد ، چهار هزار و هشت صد مرد بشمار آمد پس بفرمود این جمله را سلاح جنگ بدادند و هزار شتر با جامه تسلیم داشت تا کار بساختند آنگاه مروان بن الحکم را سردار سواران و برادرش حارث بن الحکم را سرهنگ پیادگان فرمود ، پس بر منبر شد و سپاس خدای بپای برد و لشکر را نصیحتی بگفت و بجنگ افریقیه تحریض داد و فرمود دانسته باشید من امارت تمامت لشکر را با عبد اللّه بن سعد بن ابی سرح گذاشته ام چون بدو پیوسته شدید فرمان او بپذیرید و صواب دید او را بصواب شمارید و او را نیز مکتوب کرده ام که با شما از در رفق و نیکوئی بکوشد و از زلاّت و خطيئات شما چشم بپوشد.

پس از منبر فرود شد و لشکر طریق مصر پیش داشت سهل و صعب زمین را در نوشتند بعد از ورود بمصر عبد اللّه بن سعد شاد کام شد و اعداد کار کرد و لشکر فراهم آورد و عرض لشکر بداد بیست و سه هزار تن سواره و پیاده بشمار شد پس راه افریقیه پیش داشت و کوچ بر کوچ براند تا بشهر طرابلس (1)رسید که منتهای حدود مسلمین بود یک روز در آن جا اقامت نمود و بامداد دیگر باراضی افریقیه تاخت و لشکر خویش را برای نهب و غارت در آن مملکت بپرا کند . لشکر برفت و بسیاری از قری و توابع آن مملکت را عرضه نهب و غارت داشتند و گاو و گوسفند و اسب و استر براندند و فراوان اسیر گرفتند و با لشکرگاه مراجعت کردند.

این وقت عبد اللّه طلایه از پیش روان داشت و خود از دنبال طی مسافت همی کرد و گاه بر بیابان و گاه بر ساحل دریا عبور داشت ، یک روز چنان افتاد که


1) این طرابلس شهری است در انتهای بر قاواول از بلاد افریقیه مغرب و نام شهری دیگر هم هست که در ساحل دریای شام بين لاذقیه و عکا واقع است

چند کشتی بر لب آب پدیدار آمد و مردمی چند از کشتی ها بساحل بودند چون لشکر را دیدار کردند خواستند تا بکشتی ها در روند و بطرفی گریزند سواران بتاختند و ایشان را بگرفتند و بنزديك عبد اللّه آوردند و این اسیران صد تن بودند عبد اللّه بفرمود تا جمله را گردن بزدند و هر مال که در کشتی ها بود بر لشکر قسمت کرد و کشتی ها را بتمامت بسوخت و از آن جا کوچ بر کوچ برفت تا بکنار دار الملك افريقيه رسيد نزديك بشهر لشکرگاه کرد.

فرمان گذار افریقیه جرجير نام داشت و خراج بقسطنطین پادشاه روم می فرستاد عبد اللّه رسولی بسوی او گسیل داشت و او را بمسلمانی دعوت کرد جرجیر ازین سخن تافته شد و گفت هرگز بدین شما در نیایم ؛ عبد اللّه گفت چون این نپذیرفتی از دو کار یکی باید کرد : جزیت بر ذمت گیر و اگر نه ساخته جنگ باش جرجیر دل بر حرب نهاد و عرض لشکر داده با شصت هزار مرد از شهر بیرون شد و در برابر عبد اللّه لشکرگاه کرد. از دو جانب ساخته جنگ شدند و میمنه و میسره بیاراستند چهل روز از دو رویه سیاه روی در روی شد و هر روز از بامداد تا چاشتگاه رزم می دادند و از یک دیگر می کشتند آنگاه بمنازل خویش باز می شدند.

از آن سوی با بعد مسافت خبر بسوی مدینه دیر می رسید عثمان بيمناك شد و عبد اللّه بن زبیر را با گروهی از سواران نامدار بمدد عبد اللّه روان داشت و عبد اللّه بن زبیر بشتاب برق و باد سهل و صعب اودیه و شعب را در نوشته خود را بلشکرگاه عبد اللّه بن سعد رسانيد لشکر اسلام تکبیر گفتند و شاد شدند عبد اللّه بن زبیر گفت امیر لشکر عبد اللّه سعد کجاست ؟ گفتند جرجیر حیلتی اندیشیده فرمان کرد تا منادی ندا در داد که هر کس سر عبد اللّه سعد را بنزديك من آرد او را صد هزار دینار زر سرخ بصلت دهم و دختر خویش را بدو نکاح بندم ازین روی عبد اللّه سعد از دوست و دشمن آسوده نیست و متنكراً در لشکر گاه زیستن دارد.

عبد اللّه زبير نزديك او رفت و او را قوی دل ساخت و بفرمود تا عبد اللّه سعد

نیز منادی در انداخت که هر کس سر جرجیر را بنزد من آرد صد هزار دینار زر سرخ ازین غنائم او را دهم و دختر جرجیر را نیز بدو سپارم و بر زیادت حکومت ری خاص وی خواهد بود ، جرجیر را نیز ازین سخن رعبی عظیم در دل راه کرد و روز جنگ از پس صفوف می ایستاد تا اگر لشکر شکسته شود بتواند بجانبی گریخت.

بالجمله دیگر باره عبد اللّه بن زبیر بتازه خدیعتی انگیخت و با عبد اللّه گفت فردا از بامداد باید فرمان کرد تا تمامت لشکر سلاح جنگ در بر کنند و زین بر اسب ها بندند آنگاه يك نیمه را با خود بجنگ برد و نیم دیگر را حکم داد تا زمام اسب ها را بدست گیرند و در میان خیمها آماده بباشند چون ما تا چاشتگاه رزم دهیم و سپاه خصم را خسته و مانده کنیم وقتی که بعادت همه روز باز لشکر گاه شویم و سپاه دشمن بهر آسودگی سلاح جنگ از تن دور کنند و زین از اسب ها بر گیرند آن نیم لشکر ما که در خیمه ها آسوده بودند و زمام اسب ها بدست داشتند بی توانی بر نشینند و مغافصة بر سر دشمن تاختن برند و تیغ در ایشان نهند گمان می رود که کار بکام شود و دشمن مقهور گردد.

عبد اللّه سعد و سران سپاه این رای پسنده داشتند و روز دیگر بدین قانون يك نيمه سپاه بمیدان آمد عبد اللّه بن عباس بر مقدّمه رفت و عبد اللّه بن سعد در قلب لشکر جای گرفت و عبد اللّه بن عمر بن الخطاب بميمنه شد و عبد اللّه بن زبیر بمیسره آمد ازین روی این جنگ را حرب العبادله (1)نام نهادند.

بالجمله در این روز مسلمانان بر افزون کوشش کردند و رزم های سخت بدادند و از آویختن و خون ریختن سپاه جرجیر را از همه روز بزیادت زحمت کردند تا روز بنیمه رسید و مؤذن بانگ برداشت پس هر دو صف بعادت بلشکرگاه خویش مراجعت کردند و سپاه جرجیر زین از اسب بر گرفتند تیغ و تیر بینداختند و جامه های آهنین که تنهای ایشان را کوفته داشت از تن دور کردند و بیا سودند.


1) عبادله جمع عبد اللّه است ، یعنی جنگی که سران اشکر را همه نام عبد اللّه بود

این وقت آن نیمه لشکر اسلام که انتهاز فرصت می بردند این ساعت را غنیمت شمردند در زمان بر نشستند و با شمشیرهای کشیده و سنان های زدوده خویشتن را بلشکرگاه جرجير در انداختند و شمشیر در ایشان نهادند و لشکر جرجیر را مجال زین بر اسب بستن و درع پوشیدن و استعمال سیف و سنان کردن بدست نبود لاجرم هر که توانست از آن مهلکه بگریخت و اگر نه خونش بریخت بالجمله کافران هزیمت شدند و بروایت صاحب الفى جرجير بدست عبد اللّه بن زبیر مقتول گشت و این مرا درست نیامد چه از اخبار چنین استوار افتاد که جرجیر بهزیمت راهی دراز پیمود و مسلمانان اموال و اثقال و اسیران فراوان ماخوذ داشتند.

آنگاه جرجیر کس نزد عبد اللّه بن سعد بن ابی سرح فرستاد و خواستار مصالحت و مسالمت گشت بشرط که دو هزار هزار و پانصد و بیست هزار دینار که درین زمان عبارت از پنج کرور و بیست هزار تومان است تسلیم دارد عبد اللّه این سخن از وی بپذیرفت و به این گونه وثیقت بنوشت و آن خراج بستد و آن چه از غنیمت بدست کرده بود بر لشکر قسمت کرد هر سوار را سه هزار درم و هر پیاده را هزار درم بهره رسید آنگاه خمس غنایم را با خراج افریقیه بصحبت عبد اللّه بن زبير بنزديك عثمان فرستاد و خود بجانب مصر مراجعت نمود و مدت سفر او یک سال و سه ماه برآمد.

اما چون خراج و اموال غنایم افریقیه را بنزديك عثمان آوردند تمامت آن اموال را بمروان بن الحكم بپانصد هزار دینار بفروخت و حال آن که چند برابر ازین بها افزون بود و از این جمله صد هزار دینار نیز او را عطا کرد ازین روی مردم مدینه او را مورد طعن و دق ساختند و گفتند خزانه بیت المال را که خاص مسلمانان است بر یک تن خبیث که پشیزی نیرزد نثار کرد.

بالجمله چون خبر بقسطنطین بردند که عبد اللّه بن سعد افریقیه را بگشاد و پنج کرور تومان خراج بستد ، او را اندوه آمد و کس بجرجیر فرستاد که بمیزان آن زر و سیم که عبد اللّه بن سعد را تسلیم کردی حمل داده بدرگاه ما فرست و اگر نه

لشکر فرستم و تو را از افریقیه خلع کنم جرجیر بزرگان مملکت را حاضر ساخت و مكتوب قسطنطین را مکشوف داشت ، گفتند عرب پشیزی بجای نگذاشت که دیگری طلب کند اگر قسطنطین بر این اندیشه رود ما همگان مسلمانی گیریم و در پناه عرب رزم دهیم ، چون این خبر بقسطنطین آوردند دست ازین اندیشه باز داشت.

فتح مملکت اندلس که امروزش اسپانیول گویند بدست مسلمانان هم در سال بیست و هفتم هجری بود

هم درین سال عثمان عبد اللّه بن نافع و عبد اللّه بن الحصين را حاضر نمود و فرمود اعداد کار کرده روانه مغرب زمین شوید و مملکت اندلس و اراضی بربر را بزیر فرمان آرید لاجرم ایشان بر حسب حکم بسیج راه کردند و عثمان لشکر بخواند و از مدینه و اعمال آن بلده سپاهی لایق فراهم کرد افزون از ده هزار سوار بشمار شد ، پس عبد اللّه بن نافع و عبد اللّه بن حصین راه بر گرفتند و پست و بلند زمین را در نوردیدند و از راه بحر بزمین بربر آمدند و آن اراضی را بنظم کرده طریق اندلس گرفتند.

مردم اندلس جنگجوی و شجاع بودند و دفع دشمن را استوار ایستادند و جنگ های مردانه کردند از جانبین بسیار کس کشته شد ، هم در پایان کار نصرت با مسلمانان بود لشکر اندلس را هزیمت کردند و آن مملکت را فرو گرفتند و از اموال و اثقال و سبایا حملهای گران بدست کردند و خمس غنایم را با مکتوب فتح نزديك عثمان روان داشتند.

عثمان نيك شاد شد و حکومت اندلس و بربر را با عبد اللّه بن الحصین گذاشت و عبد اللّه بن نافع را از برای اخذ خراج باقامت افریقیه مامور داشت ، در زمان عبد الملك بن هشام مردم بربر مرتد شدند و مردم اندلس در مسلمانی بپائیدند چنان که انشاء اللّه در جای خود مرقوم می شود.

و هم در این سال عثمان بن عفان لختى بمسجد مدینه بیفزود و اندك بزرگ تر ساخت و بزیارت مکه سفر کرد.

وقایع سال بیست و هشتم هجری مطابق سال پنجم خلافت عثمان

جماعتی از لصوص و صعاليك حبشه در سواحل بحر شام اندر آن مساکن که خاص مسلمانان بود دست بنهب و غارت گشوده گروهی از مسلمانان را بکشتند و اموال ایشان را مأخوذ داشتند و زنان و فرزندان را اسیر بردند عثمان از اصغای این خبر بیازرد و در خاطر نهاد که اعداد لشکر کرده سپاهی لایق بسوی حبشه روان دارد وجوه اصحاب گفتند این بصواب نیست تواند بود که پادشاه حبش ازین دزدان بی خبر باشد و ما بكيفر شتاب زدگی و عجل کار بر خود مشکل کنیم و بمصاعب در افتیم ، نیکو آنست که رسولی بدان سوی گسیل سازی تا حقیقت حال باز داند و بعرض رساند.

عثمان این رای را پسنده داشت و مكتوبى بملك حبش نگاشته بصحبت محمّد بن مسلمه و ده تن از مسلمین روان داشت پس محمّد طی مسافت كرده آن نامه بملك حبش آورد و صورت حال باز نمود ملك حبش فرمود لا واللّه من ازین دزدان راهزن بی خبر بوده ام ، و کس فرستاد تا آن جماعت را کیفر عمل در کنار نهادند ، و آن اموال و اسیران را بتمامت مأخوذ داشته محمد بن مسلمه را تسلیم کرد . و مکتوب عثمان را جوابی نیکو بنوشت و محمّد بن مسلمه را نیز جداگانه عطا بداد و شاد کام مراجعت فرمود.

عثمان از ملک حبش شاد شد و مسلمانانی را که در کنار بحر سکون داشتند سلاح جنگ بفرستاد و قوت داد تا مقهور دزدان نشوند از پس این واقعه معوية بن أبی سفيان بسوی عثمان نامه کرد که ولایات روم با شام چنان نزديك است كه بامدادان از دو سوی بانگ خروسان و آواز مرغان شنوده شود و اینك آب دریا

از موج سهمناک باز نشسته و از جنبش هایل ساکن گشته اگر رخصت رود بجانب جزیره قبرس رکضتی کنم و آن محال را که از مال و مواشی آکنده است فرو گیرم عثمان در پاسخ نوشت که عمر بن الخطاب هرگز اجازت نمی کرد که مسلمانان آب دریا عبره کنند مرا نیز کراهت می آید اگر تو را این کار موافق افتاده و بسلامت این سفر واثق می باشی زن و فرزند خود را نیز با خویشتن در کشتی حمل میده تا صدق عقيدت تو مرا مكشوف افتد.

چون معویه این پاسخ بشنید فتح قبرس را تصمیم عزم داد و عبد اللّه بن قيس را با گروهی از لشکر فرمان کرد تا از پیش کشتی در آب راندند و بفرمود کشتی ها در عکّه فراهم آوردند و لشکر را وجیبه بداد و با زن و فرزند بعکه آمد دو روز در آن جا ببود روز سیم بعد از نماز جمعه بکشتی در رفتند اما عبد اللّه بن قیس که از پیش در آب رانده بود از کشتی بساحل دریا بیرون شد تا مگر از اراضی روم خبری باز داند زنی را نگریست که بادر یوزگی روز گذارد او را در می چند عطا کرد آن زن برفت بمیان دیه و مردم را آگهی برد که این مرد که با لشکر دریا می نوردد اينك بكنار بحر ایستاده گروهی بشتاب تاختن کردند عبد اللّه را مجال بدست نشد که بکشتی گریزد او را بگرفتند و بکشتند.

این خبر را بمسلمانان بردند معویه بدان ننگریست هم چنان با زن و فرزند و تمامت سپاه با دویست و بیست کشتی و زورق طی طریق می کرد ناگاه بادی مخالف جنبش کرد دریا مضطرب شد زورق ها و کشتی ها از یک دیگر دور افتاد زن معويه سخت بترسید و کلیای ملاح را بخواند و گفت ای کلیا کشتی را لختی نگاهدار که مرا تاب و طاقت رفته است کلیا بخندید گفت ای زن دریا فرمان کس نبرد و جز خدای را بدین کار دست نباشد صبر می کن که جز دل بر صبوری نهادن چاره نیست.

بالجمله باد بایستاد و موج بنشست و مسلمانان بسلامت شدند و این هنگام زورقی چند پدیدار شد که فرمان گذار جزیره قبرس بقسطنطين هدیه می فرستاد

معویه فرمود تا جمله را بگرفتند و در آن زورق ها کنیزکان پری چهره و جامه های دیبا و نفایس اشیاء فراوان یافتند و از آن جا بجزیره قبرس در آمدند و بی توانی دست بنهب و غارت گشودند و بسیار از قریه ها و آبادانی ها را بزیر پی سپردند و غلامان و کنیزان فراوان اسیر گرفتند و اموال و اثقال از نفایس اشیا بر هم نهادند و این جمله را بکنار بحر آورده کشتی ها را بپا کندند.

فرمانگذار جزیره را چنان هول و هراسی فرو گرفته بود که خیال مدافعه در خاطرش عبور نداشت ، تیغی نکشید و خدنگی نگشاد و كس بنزديك معويه فرستاد و خواستار مصالحت گشت بشرط که هر سال هفت هزار و دویست دینار زر می فرستد معویه مسئول او را باجابت مقرون داشت و بر این جمله وثقیتی نوشت و مراجعت نمود چون از دریا بیرون شد بفرمود تا غنایم را فراهم آوردند و طریف و تلید بر زبر هم نهادند ، کنیزان و غلامان را بحساب گرفتند از ده هزار افزون بشمار آمد از جمله هفصد تن دختران دوشیزه بود معویه خمس غنایم را بیرون کرد و با نامه فتح بسوی عثمان فرستاد و دیگر را بر لشکر بخش نمود.

لشکریان کنیزان و غلامان و چیزها که یافته بودند با یک دیگر می فروختند ابو دردا بر آن می نگریست و می گریست جبیر خولانی او را گفت روز فتح و خرمی این گریستن چیست ؟ گفت سخن بصدق گوئى لكن من بر آن اندیشه ام که این جماعت چون خدای را بی فرمانی کردند از چنان نعمت و عزت بچنین محنت و ذلت در افتادند و این زنان و بچگان بخاری بندگی و بردگی در افتادند اينك بر لغزش گناهکاران دریغ می خورم كه نزديك خداوند چند خار و بی مقدارند و هم درین وقت گروهی از لشکر در قسمت غنیمت خیانتی کردند و در میان ایشان خصومتی با دید آمد.

پیری از اهل قبرس حاضر بود گفت هنوز عهد پیغمبر خود را فراموش نکرده اید و کلمات او را در گوش دارید با این همه خیانت می کنید گروهی که بعد از شما آیند و میان ایشان و پیغمبر سال های فراوان میانجی شده باشد چه خواهند

کرد ؟ مردی گفت ای شیخ امیر ما بدین کردار رضا ندهد گفت اگر چنین است او را ازین خیانت آگی برید چون معویه این بدانست در خشم شد و گفت تا وصایای ابو بکر را که بیزید بن ابی سفیان نگاشته بود و مردم را بصدق و صفا و رفق و مدارا وصیّت کرده بود بیاوردند و بر مردم قرائت کردند تا مردم پند گیرند.

و هم در آن وقت که غنایم قبرس را قسمت می کردند از أصحاب پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم ابو دردا و عبادة بن الصامت و شداد بن الاوس و واثلة بن الاسقع و ابو امامة الباهلی و عبد اللّه بن بشر المازنی بر یک سوی نشسته نظاره می کردند ناگاه دو مرد از انصار را نگریستند که دو سر دراز گوش می رانند و می برند عباده گفت این دراز گوشان کراست و کجا می برید ؟ گفتند معویه ما را داده است و می خواهیم بدین دراز گوشان بزیارت مکه شویم ، گفت بر معویه حلال نیست این دراز گوشان شما را دهد و بر شما حلال نیست که مأخوذ دارید ، انصاریان دراز گوشان را بنزديك معويه آوردند و كلمات عبادة بن الصامت را باز گفتند.

معويه عباره را طلب کرد و گفت این چه حدیث است ؟ گفت در چنین حاضر بودم آنگاه که رسول خدای بخش غنایم می فرمود از پهلوی شتری یک تار موی باز کرد و سوگند یاد نمود که مرا حلال نباشد که افزون از خمس در یک تار موی دست برم و خمس این غنایم را نیز نمی خواهم و با شما بذل می کنم پس چگونه می توان بیرون حساب تقسیم کسی را از غنایم چیزی عطا کرد ؟ معویه گفت ای ابو الولید تو خود شنیدی ؟ گفت شنیدم معویه گفت من این کار بکفایت تو نهادم عباده گفت مرا بگذار و دیگری بجوی گفت از تو داناتر کس ندانم لاجرم عباده متصدی قسمت غنایم گشت و ابو امامه باهلی او را یاری می کرد.

بالجمله معويه نامه بسوی عثمان کرد و خمس غنایم را بدست عبدة بن عبيده السلمی روان داشت و کنیزکی نیکو جمال با بعضی از نفایس اشیا از مال خویشتن هدیه کرد ، عبده بمدینه آمد و کتاب معویه را برسانید عثمان شاد شد غنائم و هدایا را مأخوذ داشت و آن كنيزك را بسرای فرستاد ، نائله زن عثمان از دیدار آن

كنيزك دلتنگ شد خوی بگردانید و با عثمان روی ترش کرد عثمان گفت اگر خواهی او را با تو بخشم گفت خواهم عثمان او را با نائله بخشيد كتيرك گفت من خدمت زنان توانم کرد مرا هم چنان بامیر شام فرست ، عثمان اجابت کرد و او را بصعوبه فرستاد مصوبه او را تا زمان وفات بداشت لکن از وی هیچ فرزند نیاورد.

مع القصه چون معويه از فتح جزیره قبرس بپرداشت از عثمان دستوری خواست که آهنگ جزیره رودس (1) کند عثمان کار بشوری افکند وجوه اصحاب گفتند نیکو باشد چه لشکر اسلام بعد از فتح قبرس بسفر دریا دلیر شده اند لاجرم عثمان رخصت کرد و معویه بسیج راه نمود و لشکر در هم آورد و کشتی ها و مرکب های بحری را در آب افکند و یا لشکر بکشتی ها در رفت و راه در نوشت.

چون راه باروذس نزديك كردند مردم جزیره این بدانستند و زورق ها در آب راندند و ایشان را پذیره جنگ شدند در میان بحر از دو سوی جنگ های صعب رفت و در پایان کار نصرت یا مسلمانان افتاد کشتی های کافران را بگرفتند و بسیار کس بکشند و اسیر کردند و بی توانی بجزیره روذس در آمدند و تیغ در کفار نهادند و دست یتهب و غارت گشادند ، عبد الرحمن اشعری از پی غارت در سرائی شد تيك بزرگ و آباد و هیچ کس را در آن جا نیافت با مردم خویش گفت خداوند این سرای را چه رسیده همانا خویش را پنهان داشته واجب می آید که قحصی کنیم.

پس در طلب بایستادند و بهر جا گمان داشتند کاوش همی کردند و خاک بر انداختند ناگاه دری باز شد که بخانه دیگر راه داشت بدانجا در رفتند خانه بس وسیع بود و پانصد تن غلام و کنیز در آن جا خویشتن را از کید لشکر نهفته می داشتند همه با جامه های نیکو و اموال فراوان ، جمله را ماخوذ داشتند.

از جامه کنیزکی خرقه سر بسته بزمین افتاد بر گرفتند و بگشودند انگشتری زر بود و نگینی از یاقوت سرخ داشت بنزد معویه آوردند آن نگین را هزار و دویست دینار بها نهادند معویه آن انگشتری را از بهر خویش بداشت و خمس غنایم را بمدینه فرستاد و بسوی عثمان از فتح آن جزیره نگار کرد و آن جزیره بدست


1) نام جزیره ایست در بلاد روم که یک شب راه با اسکندریه فاصله دارد

معویه خراب گشت ، تا آنگاه که پادشاهی یافت فرمان کرد تا آن جزیره را عمارت کردند و مسجدی بساختند و جماعتی از مسلمانان را با عداد جنگ و سلاح کار در آن جا سكون فرمود تا ملك روم را بدیشان دست نباشد.

مجاهد گوید در سال پنجاه و سیم هجری در جزیره روذس بودم و پسر زن كعب الاحبار بتبع با من بود و از من قرآن می آموخت یک روز گفت ای مجاهد زودا که این جزیره خراب خواهد شد علامت آن باشد که یک روز بادی سخت وزیدن گیرد و این زینه پایه بلند را که می نگری بیندازد ، روزی چند بر نگذشت که باد بوزید و زینه را بیفکند و هم در آن روز یزید را مکتوبی آوردند که پدر تو معويه را وفات برسید و ما از آن جزیره مراجعت کردیم و پس از ما آن جزیره خراب شد.

هم درین سال معويه عثمان را مکتوب کرد که اگر فرمائی بسوی صقلیه تاختنی کنم و آن بلده را بتحت فرمان آرم ؟ عثمان اجازت داد و او به تجهیز لشکر پرداخت مردم افریقیه از قصد معاویه آگاه شدند و فرمانگذار صقلیه را آگاهی فرستادند ملك صقليه تافته شد و گفت عرب ما را از قیاس افریقیه بحساب می گیرد و در ما طمع می بندد این کافی نیست که ما ایشان را زحمتی نمی رسانیم.

بالجمله معاویه سی صد زورق و کشتی و مرکب بحری از ساحل دریای شام در آب افکند و در رفتن شتاب کرد تا آنگاه که بکنار صقلیّه رسید لشکر از آب رخت بخشگی کشیدند و سلاح های جنگ بر آوردند و درغ های آهنین در بر کردند ، ملك صقليه از كوشك خویش نگران بود ، گفت هرگز گمان نداشتم که عرب را چندین عدّت وعدّت باشد فرمانگذار قیساریه که در جوار ملك صقليه می زيست حاضر بود چون از عرب زحمت فراوان دیده بود بسیار وقت از جلادت و شجاعت آن جماعت سخن می کرد.

ملك صقلیه گفت این عرب که از دریا بیرون شدند نه چندانند که توهمی گفتی ، در پاسخ گفت آن لشکر که بمملکت ما در آمدند فراوان بودند و با بصیرت

و جلادتی تمام در رواج دین خود رزم می دادند و در طلب سیم و زر کم تر رنج می بردند و این لشکر که بدینجا آمده اند چنان می دانم که در طلب حطام دنیوی باشند صواب آنست که طریق منازعت مسدود داری و ایشان را ببذل مال مراجعت دهی چه شجاعت عرب از آن افزونست که کس صفت تواند کرد.

ملك صقليه ازين سخن در خشم شد و گفت تو مردی جبان و بد دلی و از پیش عرب بگریختۀ امروز هر چه از این گونه سخن کنی معذور باشی لكن امروز مردان در صقلیه از اندازه شمار افزونند و سلاح جنگ در خزاین من بر هم نهاده و موجود است این لشکر که در سالیان دراز وجیبه داده ام کدام روز بکار آید تو باش تا بی چارگی عرب را درين ملك نظاره کنی و بدانی چگونه ذلیل و زبون شوند.

فرمانگذار قیساریه چون دید او را گوش نصیحت نیوش نیست نعل باژگونه زد و گفت همه براستی سخن کردی شك نیست که از عرب هزیمت شدم و بدرگاه تو پناهنده گشتم و چشم از سلطان روم بپوشیدم چه کثرت لشكر وحصانت اين ملك را از رومیه افزون دانستم ملك صقلیه را بدین سخنان فریبنده مغرور و خوش دل ساخت.

و از آن سوی لشکر عرب کشتی ها بکنار آوردند و ساخته جنگ شده راه نزديك کردند ملك صقليه كس بدیشان فرستاد که مردی داننده بنزديك ما گسیل دارید تا باز گوید که آمدن شما درين ملك از بهر چیست معويه مردی را با تفاق ترجمانی كه لغة رومی نيك دانست روان کرد ، ایشان تا پای كوشك آمدند و ملك صقليه از فراز بسخن آمد و گفت شما چه کسید و از کجا می رسید و درين ملك چه می جوئید گفت ما عربیم و نام ما بجمله جهان را فرو گرفته است خداوند بسوی ما رسولی فرستاد و ما بدو ایمان آوردیم و هر کس سر از فرمان برتافت با او جهاد کردیم و ظفر جستیم چه آن پیغمبر ما را بنصرت خبر داده است البته شنیده باشی در شام چه کردیم از بستن و شکستن و کشتن و اسیر گرفتن و با هر قل چه مصاف ها دادیم و چه فتح ها کردیم چندان که از بیم شمشیر ما بقسطنطنیه گریخت ، عجب آن که صفات ما که از آفتاب شناخته تر است می دانی و از ما پرسش می کنی ؟

ملك صقلیه ازین سخنان بخندید رسول را گفت اکنون بدینجا از بهر چه شده اید گفت برای آن که شما را با سلام دعوت کنیم اگر بپذیرید شما را درین ملک بگذاریم و بگذریم و اگر نه جزیت بر خویشتن بندید و هر سال می رسانید و اگر این نیز پذیرفته نشود آهنگ جنگ خواهیم کرد ، هر که از ما مقتول گردد جای در بهشت کند و کشته شما بدوزخ رود.

ملك صقلیه گفت آن چه خواستی گفتی اکنون بباش و پاسخ بشنو همانا شما این ملک را از قیاس شهرهای دیگر گرفتید و برخطا رفتید چه این شهر چون دیگر شهرها نیست و این لشکر مانند سپاهیان دیگر نباشند شما يک تن ازين ملك بسلامت بدر نشوید چه از پیش روی شمشیر آتش بار است و از پس پشت دریای زخّار اگر کار شما را سهل گیرم دیگران در ما طمع بندند لاجرم واجب می شود که یک تن از شما را زنده نگذارم.

رسول گفت سخن از حد بدر بردی و فراوان فزون طلبی کردی بدین تنمّر و تکبّر که ظاهر ساختی خداوند ما را بر تو ظفر دهد این وقت یک تن از بطارقه گفت ای عرب بیرون ادب سخن کردی من یک تن ازین لشکرم کیست از شما که با من مصاف تواند داد رسول گفت ضعیف تر و نا کس تر از ما ترا بس باشد ، بطریق آغاز سفاهت کرد ، رسول را بد گفت و از كوشك بزبر آمد با قبائی حریر و کُرتۀ دیبا شمشیری گوهر آگین آخته و سپری زرین از پس پشت انداخته رسول را بانگ زد که کیست از شما که با من نبرد جوید ؟

مردی از افریقیه که مسلمانی گرفته و در صحبت رسول می بود از کلمات نا بهنگام او تافته شد تیغ بر گرفت و آهنگ او کرد لختی با هم بگشتند و از چپ و راست حمله افکندند افریقی فرصتی بدست کرده تیغ براند و فرق او را تا بگردن بر درید و سلاح و جامه او را باز کرد و فریاد بر داشت که اگر دیگری هست بمیدان آيد ملك صقليه رسول را گفت این مرد کیست ؟ گفت یک تن از مردم افریقیه از خدّام شما بوده و دولت اسلام یافته و خداوندش بدولت اسلام این نیرو داده ازین توانی دانست که

اگر عرب بمیدان آید چه دستبرد نماید.

ملك صقليه را اندوهی بشدت فرو گرفت و او باز لشکرگاه شد و این وقت لشکر عرب بهر سوی پراکنده شدند و دست بنهب و غارت گشودند و مال و اسیر فراوان بدست کردند و منجنیق ها که با خود حمل داده بودند از کشتی ها بر آوردند و در پای باره شهر صقلیّه نصب نمودند و سنك روان كردند چنان بر کوش ها و خانه ها سنگ می بارید و ویرانی می کرد که مردم شهر در بیغوله ها و مغاک ها می خزیدند.

ملك صقليه ناچار فرمان جنگ داد و سپاه گروه گروه از شهر بیرون شد و کوسها بگرفتند و در بوق ها بدمیدند مسلمانان نیز صف راست کردند و میمنه و میسره بیاراستند ملك صقلیّه دلیری کرد و با فوجی از دلیران سپاه بر میسره لشکر عرب حمله گران افکند و میسره را لختی باز پس برد قلب و جناح لشکر اسلام هم چنان بر پای بود و ثبات می ورزید تا میسره باز آمد و جنگ صعب گشت ، آن روز تا شامگاه حرب بر پای ایستاده بود و از دو سوی بسیار کس دست فرسود اجل گشت ، آفتاب بنشست هر دو لشکر دست از جنگ باز داشتند و باز جای شدند لکن چون تاریکی جهان را بگرفت عرب از جای جنبش کرد و هر دیه و قریه را که دست رس بود بپای نهب و غارت بسپردند و مال و برده فراوان باز آوردند.

صبحگاه ملك صقلیه این بشنید عظیم دلتنگ گشت و سران سپاه را طلب نمود و گفت چنان که عرب شما را غارت می کند چرا شما ایشان را کیفر نمی دهید لعنت بر شما باد سخت می ترسم چنان که روم را از رومیان بستدند صقلیه را از شما مأخوذ دارند کس در پاسخ سخن نكرد ملك قيساريه گفت صواب آنست که از سلطان اعظم مدد طلبی تا لشکری بما فرستد گفت از هیچ کس مدد نخواهم خواست.

بالجمله هر روز مسلمانان با ایشان مصاف همی دادند و از ایشان کشتند و برده گرفتند چون این خبر بسلطان روم رسید تجهیز لشکر کرده سی صد کشتی در آب افکند تا اهل صقلیه را مدد دهند ، مسلمانان این بشنیدند و دانستند که با قلت عدد چنین لشکر را بسنده نباشند سخن بر آن نهادند که مراجعت کنند.

معویه گفت بهتر آنست که شبانگاه بدریا رویم تا دشمن از راه ما آگاه نباشد پس ببودند تا شب در آمد و تاریکی جهان را بگرفت بی توانی بکشتی ها در رفتند و بادبان ها بر کشیدند و دریا را عبره کردند و بی زحمتی و آسیبی بساحل دریای شام رسیدند و اسیران و غنایم را از کشتی بر آوردند ، پس معویه قصه بنگاشت و خمس بیرون کرد و بعثمان فرستاد.

هم درین سال مسلمانان فتح جزیره أرواد (1)کردند و آن چنان بود که در ساحل بحر مردی از جزیره ارواد بدست مسلمانان اسیر افتاد گفتند از کجائی گفت از جزیره ارواد. او را بنزد معویه آوردند لختی از آن جزیره پرسش کرد آنگاه فرمود اگر تو لشکر ما را بدان جزیره دلالت کنی در امان باشی و اموال و اثقال و زن و فرزند تو خاص تو خواهد بود آنگاه جنادة بن ابی امیه را که یک تن از ابطال رجال شام بود چهار هزار مرد بداد و بفتح جزیره ارواد مامور داشت.

جناده بیست کشتی در آب افکند و با لشکر خویش طی طریق گرفت چون راه با جزیره ارواد نزديك كردند مرد دليل گفت بباشید تا شب در آید پس لنگر بیفکندند و چون شب در آمد بکنار جزیره آمدند و از کشتی بیرون شدند صبح - گاه مردم جزیره که بی خبر از لشکر بیگانه بودند در حصار بگشادند و هر کس از پی کاری بیرون شد ناگاه لشکر عرب مانند گرگان که در گله افتند از کمین بیرون تاختند و تیغ در نهادند ، آن کس که بیرون حصار بود عرضه دمار گشت و آن کس که در حصار بود در فراز کرد و از هول و دهشت قدرت مبارزت ازیشان برفت.

پس خواستار صلح شدند و كس بنزديك جناده فرستاده قبول جزیت کردند جناده مسئول ایشان را باجابت مقرون داشت خراج بگرفت و صلح را وثیقتی بنگاشت و طریق مراجعت برداشت سالماً غانماً بنزد معویه آمد ، و این آخر جزیره بود که بوقت عثمان مفتوح آمد و هم درین سال ام حزام بنت ملحان ضجيع عبادة بن الصامت هنگام فتح جزیره قبرس وفات یافت.


1) نام جزیره ایست در دریای روم نزديك به قسطنطينيه

ذکر عزل ابو موسی اشعری و نصب عبد اللّه عامر در بصره در سال بیست و هشتم هجری

چون مردم بصره از شر است طبع و کثرت ظلم ابو موسی اشعری بدرگاه عثمان شکایت آوردند و او را بحکومت نخواستند ، ابو موسی را از عمل باز کرد و عبد اللّه بن عامر بن كريز بن ربيعة بن حبيب بن عبد الشمس را بامارت بصره اختیار کرد و این عبد اللّه این وقت بیست و پنج ساله بود و او پسر خاله عثمان است و مادر او دختر بیضا بود و بیضا دختر عبد المطلب است.

بالجمله عبد اللّه راه بصره پیش داشت و ابو موسی چون این خبر بشنید مردم بصره را گفت مرا از امارت شما باز کردند و جوانی از قریش را که مال فره و خویشان فراوان دارد بر گماشتند و از بصره طریق مدینه گرفت ، و از آن سوی عبد اللّه ببصره در آمد ، مردم بصره خرد و بزرگ او را پذیره شدند و ترحیب و تهنبت گفتند مردی از بنی عدی بر عبد اللّه در آمد و گفت ای امیر خدایت بیامرزاد و در دین اسلام پاینده بداراد چه مردی باشی با حصافت عقل و اصابت رای علو منزلت را با فروتنی توام ساخته و هول و هیبت را با رفق و مدارا در هم آورده خداوند چنین مرد خردمند را زندگانی

دراز عطا کند بالجمله هر کس از ینگونه پوزشی آورد.

این ببود تا روز جمعه برسید و عبد اللّه عامر بمسجد آمد و بر منبر صعود داد تا قرائت خطبۀ کند چون بر مردم نگریست او را دهشت بگرفت و سخن از دست او عنان بستد و بر اینگونه آغاز کرد گفت الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَ السَّمَوَاتِ وَ الارض فِي سِتِّ سِنِينَ يعنى سپاس خدائی را که آسمان ها و زمین ها را بشش سال آفرید مردی از بنی مازن برخاست و گفت اصلح اللّه الامیر ازین پس چون خواهی مدت آفرینش زمین و آسمان را باز نمائی بگو در شش روز آفرید عبد اللّه سخت شرمگین شد و بی آن که دیگر سخنی کند از منبر بزیر آمد.

مردی از قریش گفت ای عبد اللّه اگر تو بر منبر نشدی و هیچ خطبه قرائت نکردی بهتر ازین بود که بر منبر بر آئی و چیزی نتوانی گفت ، عبد اللّه گفت سخن بصدق کردی ازین پس هرگز مرا بر منبر نه بینی ، زیاد بن ابیه که او را نیابت و خلیفتی داشت حاضر بود قَالَ أَيُّهَا الامير لَا تَجْزَعْ فلواقمت عَلَى الْمِنْبَرِ عَامَّةَ مَنْ تَرَى أَصَابَهُمْ أَكْثَرَ مِمَّا أَصَابَكَ گفت ای امیر از آن چه رفت دلتنگ مباش هر کس ازین جماعت را که بنگری اگر فرمان کنی بمنبر بر آید و خطبه گوید ، از تو عاجزتر و ذلیل تر خواهد گشت ، این ببود تا جمعه دیگر برسید و مردمان حاضر مسجد شدند.

زیاد بن ابیه با مردم گفت امروز امیر را از قرائت خطبه تقاعدی است پس با یک تن از بزرگان قبایل گفت برخیز و بر منبر شو و خطبه بخوان ! آن مرد بر منبر شد و گفت الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي يَرْزُقُ هَؤُلَاءِ پس ساکت شد و چیزی نتوانست گفت او را از منبر فرود کردند ، زیاد بن ابیه دیگری را صعود داد وی نیز چون مردم را نگریست راه سخن بر او بسته شد در میانه چشمش بمردی اصلع افتاد فَقَالَ أَيُّهَا النَّاسُ انَّ هَذَا الْأَصْلَعِ قَدْ مَنَعَنِى الْكَلَامِ اللَّهُمَّ فَالْعَنْ هَذِهِ الصلعة گفت ای مردم این مرد اصلع نمی گذارد من سخن بگویم إلهی دور کن از من این صلعه را او را نیز از منبر فرود کردند.

پس وازع لشکری را گفتند بر منبر شو ! و سخنی بگوی چون وازع بر منبر شد و بر دیده های مردم نگران شد که در او می نگرند سخن فراموش کرد قَالَ اینها النَّاسِ أَنِّى كُنْتُ الْيَوْمَ كَارِهاً لحضور الْجُمُعَةِ وَ لَكِنْ امراتي حملننى عَلَى اتيانها وَ أَشْهَدُ كَمْ أَنَّهَا طَالِقُ ثُلُثاً گفت ای مردم من امروز نخواستم حاضر مسجد شوم زن من مرا باصرار گسیل مسجد داشت شما را شاهد می گیرم که او را بسه طلاق گفتم مردم او را نیز از منبر بزیر آوردند این وقت زیاد بن ابیه با عبد اللّه گفت امیر حال مردم را نگران شدی اکنون دل قوی دار و بر منبر می شو و قرائت خطبه می کن.

و هم درین سال عثمان بن عفان بسیار کس از عمال خویش را از عمل باز

کرد و دیگری را منصوب داشت عمیر بن عثمان را امارت خراسان داد و عمیر بعد از ورود بخراسان لشکر بساخت و تا فرغانه سفر کرد و آن اراضی را بنظم کرده و با خراسان مراجعت کرد و عبد اللّه بن معمر التمیمی را امارت مُکران داد و عبد اللّه بن عمر را از حکومت سجستان معزول داشت و برادرش عاصم بن عمر بن الخطاب را بجای او فرستاد و چون سال بکران آمد عاصم بن عمر را از سجستان بخواست و حکومت آن اراضی را بعمرو بن المفضل داد و عبید اللّه بن معمر را از امارت مکران باز کرد و حکومت فارس داد و بیش تر ازین عمال را افزون از یک سال بر سر عمل نمی گذاشت الا عبد اللّه عامر را که هم چنان امارت بصره داشت.

سفر کردن عبد اللّه عامر بفارس و خراسان در سال بیست و هشتم هجری

چون عبیداللّه بن معمر چنان که رقم شد بفرمان عثمان حکومت فارس یافت و از مکران بدار الملك اصطخر آمد و زمام حکمرانی بدست كرد ماهك بن شهرك از محال فارس مردم را بخویشتن دعوت کرده سی هزار مرد جنگی در هم آورد و قصد عبید اللّه بن معمر کرد مردم اصطخر نیز با او هم دست شدند و بشوریدند و عبید اللّه را با هر کس از مسلمین که ملازمت خدمت او داشت با تیغ بگذرانیدند و مملکت فارس بتحت فرمان ماهك بن شهرك آمد ، چون اين خبر بعثمان بن عفان آوردند عظیم دلتنگ شد و عبد اللّه بن عامر را نامه کرد که از ابطال رجال لشکری در خور جنگ بساز و بفارس شو چون آن مملکت را بنظام کردی سفر خراسان بایدت کرد و آن اراضی را نیز مسخر داشت.

چون خطاب عثمان بعبد اللّه عامر رسید ، مردم بصره را انجمن کرد و آن کتاب را برایشان قرائت فرمود ، مردم بصره او را اجابت کردند و باعداد کار و بسیج راه پرداختند عبد اللّه عامر چون لشکر بساخت طریق فارس گرفت و کوچ بر کوچ همی براند تا راه با اصطخر نزديك كرد.

ماهك بن شهرك اين بدانست و در خزانه بگشاد و لشکر را بسیم و زر خرسند داشت و پذیره جنگ عبد اللّه را از اصطخر بیرون شد عبد اللّه نیز برسید و از دورویه رده راست کردند و صف بر صف شد از بامداد تا چاشتگاه سپاه بر روی سپاه می رفت و تیغ و سنان بکار می برد هوا از گرد تیره شبه گون شد (1) و زمین از خون دلیران لاله رنگ گشت ماهك را با دستبرد عرب پای ثبات بلغزید و پشت با جنگ داده روی بهزیمت نهاد مسلمانان با شمشیرهای آهیخته از قفای ایشان بتاختند و همی مرد و مركب بخاک انداختند.

از میانه یزید بن حکم الازدى از دنبال ماهك می شتافت و اسبش از اسب ماهك رونده تر بود ، ناگاه راه با او نزديك كرد ، ماهك خود را در کام اژدها نگریست در آن آشفتگی خدیعتی بکار بست و آن تاج زرین گوهر آگین که بر سر داشت بر گرفت و بسوی یزید پرانید یزید بن حکم نتوانست دل از آن تاج بر گیرد و بگذرد تا مبادا بهرۀ دیگری گردد ، لاجرم مشغول بتاج شد و ماهك خود را به شهر اصطخر در انداخت و هر کس از لشکرش توانست بشهر گریخت.

عبد اللّه عامر از پس این فتح در ظاهر اصطخر لشکرگاه ساخت و آن شهر را در بندان کرد و هر روز در میانه جنگ های صعب رفت در پایان کار اصطخر را بحکم غلبه و یورش فرو گرفتند و تیغ در نهادند و مردم لشکری را بتمامت عرضه دمار داشتند ماهک از میانه بگریخت و چون عبد اللّه در اصطخر استقرار یافت کس بدو فرستاد و او را امان داد ، ماهك بقدم عجز و ضراعت بنزديك عبد اللّه آمد و عبد اللّه او را بچشم لطف و عنایت نگریست و حکومت اصطخر او را داد بشرط که فرمانبرداری می کند و هر سال جزیت می رساند.

آنگاه عبد اللّه دل از کار فارس بپرداخت و بسیج سفر خراسان کرد مجاشع بن مسعود را هزار سوار بداد و منشور کرد که ولایت کرمان او را باشد آنگاه روی


1) یعنی مانند شبه . و شبه نام سنگی است بسیار سیاه و شفاف که گاهی از آن نگین انگشتری سازند

بخراسان نهاد و احنف بن قیس را با جماعتی از سپاه بمقدمه روان داشت کوچ بر کوچ تا ظاهر شهر نیشابور براند مردی در نیشابور فرمانگذار بود نام او سوار بفرمود تا برج و باره محکم کردند و راه و روزن به بستند.

یک ماه عامر آن شهر را در بندان داد و هر روز جنگ های صعب بیاراست و هر ديه و قريه كه نزديك بود بتاراج داد و هر كس دستگیر گشت بکشت و اگر نه مثله ساخت.

این وقت فرمانگذار طوس كنارنك ، عبد اللّه را نامه کرد و از وی امان خواست بشرط که حاضر لشکرگاه شود و در فتح نیشابور مدد کند ، عبد اللّه خوش دل شد وثیقتی نوشت و بزرگان طوس را جداگانه خلعت های نیکو فرستاد و آن جماعت مطمئن خاطر در ظاهر نیشابور بعبد اللّه پیوستند و در فتح نیشابور با او هم دست شدند.

چون کار محاصره بدراز کشید عبد اللّه سوگند یاد کرد که از کنار نیشابور بر نخیزد تا فتح نکند ، و اگرنه بمیرد چون این خبر بسوار بردند دانست که عبد اللّه سوگند خویش راست کند کس بعبد اللّه فرستاد و امان طلبید بشرط که ابواب شهر بگشایند تا هر وقت مسلمانان بخواهند در آیند ، عبد اللّه او را امان داد و او روز دیگر بامدادان در حصار بگشاد پس عبد اللّه و لشکر اسلام بدرون شدند و چون از مردم نیشابور زحمت فراوان بدیشان رسید أبواب رحمت مسدود داشتند و دست بقتل و غارت بگشودند تا آنگاه که آفتاب بنشست تیغ می راندند و مردم می کشتند.

اين وقت كنارنك بنزديك عبد اللّه آمد و گفت ای امیر اکنون که دست یافتی بشکرانه عفو می فرمای که این با کرم و کرامت تو موافق می افتد ، عبد اللّه شفاعت کنارنك را بپذيرفت و بفرمود تا منادی ندا در داد که دست از کشتن باز دارید و کس میازارید ، آنگاه حکومت نیشابور را هم با كنارنك مفوض داشت ، این وقت خبر بمرو بردند که عبد اللّه بن عامر بن كريز نيشابور و طوس را بگشود و چون مردم نیشابور بی فرمانی کردند و زمانی دراز کار بمقاتلت گذاشتند ایشان را دست فرسود شمشیر ساخت ، سخت خوفناک شدند ، کس بعبد اللّه فرستادند بخواستاری مصالحت

بشرط که هزار و دویست درهم نقد تسلیم می دارند و هر سال سی صد هزار درهم بجزیت می گذارند عبد اللّه عامر مسئول ایشان را باجابت مقرون داشت و هم وثیقتی از در مصالحت نگاشت و عبد اللّه بن عوف الحنظلی را بامارت ایشان فرستاد.

از پس آن فرمانگذار کشمر بنزديك عبد اللّه آمد و امان طلبيد بشرط که هراة و بُوشّنج را بدو گذارد و هر سال خراج و جزیت بر حسب قانون می رساند ، عبد اللّه این بپذیرفت و او را باز مراجعت بهراة فرمود آنگاه ماهویه که حکومت سرخس داشت امان خواست بشرط که سرخس و رساتیق آن او را باشد و هر سال هزار درم و هزار کری گندم و هزار کری (1)جو می رساند عبد اللّه پذیرفتار گشت و او را منشور حکومت داد و باز فرستاد از پس او داد و یه فرمانگذار فاریاب بخدمت آمد و بر ذمت نهاد که هر سال از طالقان و فاریاب دویست هزار درهم و پانصد کری گندم و جو می رساند بالجمله بدین گونه از هر شهر و بلد کارگذاران بخدمت عبد اللّه آمدند و امان خواستند و خراج بر گردن نهادند و باز شدند.

این وقت عبد اللّه عامر عمزاده خویش عبد الرحمن بن سمرة بن عبد شمس را حاضر ساخت و لشکری لایق بدو داد و فرمان کرد که بولایت سجستان رود و ان اراضی را از مردم گردن کش صافی سازد ، پس عبد الرحمن با سپاه راه بر گرفت و در مملکت سجستان او را رزم های صعب روی داد ، هم در پان کار آن ملك مصفا داشت و مال و برده فراوان بگرفت و از آن جا آهنك كابل کرد.

حکمران کابل که به اعرج معروف بود چون این بدانست لشکر بساخت و از کابل بیرون تاخت و چند کرّت جنگ های سخت در میان ایشان برفت ، آنگاه اعرج بشهر باز شد و در فراز کرد و دیگر از پی مقاتلت و مبارزت بیرون نشد عبد الرحمن آن شهر را حصار داد و در پایان کار بحکم غلبه و یورش بگشاد و تیغ در نهاد مردم سپاهی را بتمامت بکشنند و زن و فرزند اسیر گرفتند اعرج نیز دستگیر شد ، او را بنزد عبد الرحمن آوردند ، خواست تا عرضه تیغش دارد کلمه بگفت و مسلمانی گرفت پس


1) کری بكسر كاف و فتح راء مقصود بار شتر و الاغ و امثال آن است

عبد الرحمن او را عزیز بداشت و آن قصه را بعبد اللّه عامر نگاشت و خمس غنایم بفرستاد و دیگر را بر لشکریان قسمت کرد.

عبد اللّه عامر ازین خبر شاد شد و اقرع بن السايب التمیمی را بخواند و هزار مرد جنگجوی ملازم خدمت او ساخت و فرمود بجوز جانان (1)شو و با مردم آن بلد چون دیگر بلدان کار بمصالحت می کن و خراج و جزیت مقرّر می دار ، اقرع بر حسب حکم روان شد و چون بکنار جوز جانان رسید مردم شهر ساخته جنگ شدند و از شهر بیرون تاختند و کوس بکوفتند و نعره ها بر کشیدند و شمشیر می گردانیدند و با دیگر سلاح ها لعب می کردند.

چون هر دو لشکر روی در روی شدند جنك بر پای ایستاد و رزمی صعب در میانه برفت کافران نصرت یافتند و مسلمانان را با تیغ در گذرانیدند الاّ عددی قلیل که زخمی و کوفته باز شدند و بنزديك عبد اللّه عامر آمدند عبد اللّه عظیم بیازرد و احنف بن قیس را طلب داشت و گفت ای ابو البحر من زیارت مکّه را تصمیم عزم داده ام ناچار این آرزو بامضا می رسانم اکنون از میان بزرگان عرب که حاضرند ترا اختیار کردم و نیابت خراسان ترا دادم چه هیچ کس را مکانت و کفایت تو نیست اینکار بدار تا من از زیارت مکه باز آیم بالجمله احنف را بگذاشت و خود طریق مکّه برداشت.

چون خبر بیرون شدن عبد اللّه عامر از خراسان پراکنده شد مردم طالقان و مرو الرّوذ (2)بر شوریدند و سیهزار کس مرد لشکری فراهم کردند چون این خبر به احنف بن قیس آوردند لشکر بساخت و راه بر گرفت و بقدم عجل و شتاب تا ده فرسنگی مرو الرّوذ براند و آن جا فرود شد كه بكوشك احنف معروفست ، لشکر طالقان باستقبال جنگ شتافتند ، چون راه نزديك شد هر دو لشکر صف راست کردند و میمنه


1) جوز جانان یا جوزجان نام آبادی وسیعی است بین مرو رود و بلخ و در زمان خلافت ولید ، يحيى بن زيد بن على بن الحسین در جوزجان شهید شد و همان طور بردار مصلوب بماند تا ابو مسلم خراسانی جسد او را پائین آورد و دفن کرد

2) مقصود همان مرو رود است

و میسره بیا راستند ، مردی از لشکر طالقان که علمی زر بدست داشت اسب بر انگیخت و گرد میدان بر آمد و مبارز طلبید.

احنف بن قیس چون شیر خشمگین بمیدان تاخت و هم در آن گرمی او را با زخم نیزه از اسب در انداخت ، دیگری بیرون شد او را نیز بکشت سه دیگر را با تیغ در گذرانید آنگاه بآواز بلند تکبیر گفت و حمله در انداخت لشكر بيك بار بانك تکبیر در دادند و حمله کردند لختی در میانه کار بسیف و سنان رفت کافران را طاقت و توانائی نبود پشت دادند ، مسلمانان ده فرسنگ از دنبال ایشان می شتافتند و می زدند و می کشتند و مال و اسیر می گرفتند.

چون این فتح بدست احنف راست شد از آن جا بسوی بلخ شتاب گرفت و تا ظاهر آن بلده براند ، پادشاه بلخ که ابرار نام داشت چون این جلادت از عرب بدید در هول و هرب افتاد كس بنزديك احنف فرستاد و خواستار مصالحت گشت احنف اجابت نمود بشرط که چهار هزار درم نقد تسلیم می دارد و هر سال خراج می گذارد و پانصد کری گندم و جو می رساند بر این جمله وثیقتی نگاشتند و احنف از بلخ باز شد و گرد خراسان همی بر آمد و هر شهر بگرفت و مال برده بدست کرد ، خمس بعثمان فرستاد. و عبد الرّحمن بن سمره در سجستان و کابل گرد بر می آمد و خراج می ستد و بعثمان بن عفان می فرستاد و از کم و بیش او را آگهی می داد چون عثمان معلوم داشت که مملکت خراسان صافی شد مرو الروذ و آن نواحی را تا هرات باحنف قیس گذاشت و بلخ را بحسین یربوعی داد تا آن بلده را باطخارستان بدارد و قیس بن هبيرة السلمى را بامارت نیشابور گماشت و خالد بن عبد اللّه و احمد بن انس و انس بن احمد را نیز باراضی خراسان فرستاد تا بصوابدید احنف هر يك در محلی بر سر عمل بداشتند.

جلوس شنسب بن جرمك در مملکت فور در سال بیست و هشتم هجری

**جلوس شنسب بن جرمك در مملکت فور در سال بیست و هشتم هجری (1)در سال بیست و هشتم هجری واجب می آید که این وقت نسب و حسب سلاطین غور تا هنگام جلوس شنسب باز نموده گردد ، فخر الدین مبارك مرو الرّوذی در تاریخ غور چنین می آورد که چون فريدون ضحاك تا زیرا قهر کرد و ملك ازو بستد دو تن از پسران ضحاک که یکی سَنَهرا نام داشت و دیگر را مرنیاس منیامیدند در خراسان جای داشتند چون خبر غلبه فریدون و قتل پدر را بشنیدند بیمناک شدند و همی خواستند بمعقلی رصین و حصنی حصین گریزند یک تن از مردم ایشان صفت حصانت بامیان (2)و جبال شامخه آن اراضی را بیان کرد لاجرم مرنیاس دل بر سکون بامیان گذاشت و باتفاق برادر رخت بدان اراضی کشید و لشکرهای خود را کوچ دادند و آن محال را مضبوط ساختند و از بیم لشکر فریدون حصن های محکم بر آوردند ، سنهرا در کابل جای کرد و مرنیاس در بامیان بماند.

یکی از فرزندان ایشان که غسان نام داشت یک روز در طلب نخجیر بیرون شد و بکوهستان غور افتاد و نخجیر کنان تا بکنار هرات آمد و از آن جا بنزد مرنیاس مراجعت نمود و صفت کوهساران غور و مسالك صعبه آن دیار را معروض داشت پس مرنیاس با بزرگان در گاه آهنگ غور کرد و حصانت آن جبال بدانست و در آن جا نشیمن ساخت و هر يك از وجوه امرا از بهر خویش قعلۀ محکم بر آوردند و سنهرا هم چنان در کابل می زیست و از او فرزندی آمد مهراب شاه و ما قصه او را در جلد اول از کتاب اول ناسخ التواریخ در شرح نسب رستم زال رقم کردیم.


1) غور بضم اول ولایتی است کوهستانی بین هرات و غزنة و کرسی نشین آن قلعۀ فیروز کوه است

2) بامیان - بر وزن ماکیان - نام آبادی وسیعی است بین بلخ و غزنه

اما مرنیاس را فرزندی بود بنام سيامك بعد از پدر سلطنت غور یافت و این هنگام از جانب فریدون مردی که شمیران نام داشت فرمانگذار مملکت خراسان بود و حصار شمیران بر درب قبچاق از بناهای اوست بالجمله شمیران بحضرت فریدون مکتوب کرد که از فرزندان ضحاك سيامك با سپاهی گران در غور حکمران است تا چه فرمائی فریدون یکی از صنادید سپاه را که اقلیمان نام داشت با دوازده هزار سوار بدفع سيامك مامور فرمود چون اقلیمان راه در نوشت و با هرات نزديك شد شمیران او را پذیره شد و بشهر در آورد و لشکرهای خراسان را بساخت و پسر خود پشنک را سردار سپاه نمود و با تفاق اقلیمان راه غور پیش داشت.

چون آگهی بسيامك رسيد ناچار ساخته جنگ گشت و اموال و اثقال خود را بحصنی استوار جای داده لشکر فراهم کرد و عرض سپاه داد و سه هزار سوار و چهار هزار پیاده بشمار آمد ازین سوی اقلیمان تا دو فرسنگی غور براند و سفیری بجانب سيامك روان کرد و نامه در پند و اندرز بنکاشت که هان ای سيامك مگر ندانی که سلطنت فریدون گوش تا گوش جهان را فرو گرفت و هیچ کس را نیروی بیفرمانی او نیست مرا دریغ می آید که این ملک را بدست خراب دهی و خود پایمال هلاك شوی صواب آنست که بی آن که خدنکی گشاده شود یا شمشیری کشید ، گردد بنزديك من آئی و تن به بند در دهی تا تو را بند بر پای نهم و بحضرت فریدون فرستم و خواستار شوم تا تو را معفو دارد و دیگر باره حکومت غور دهد.

سيامك در پاسخ گفت من نیز از جهان بدین گوشه سنگستان خویش را خرسند داشتم و در مملکت فریدون ثلمه و خللی نینداختم تا از زحمت و مبارزت دور باشم لكن فایدتی نبخشید و چندان ضعیف نیستم که در بدو امر بند بپای بر نهم و تن بمرك در دهم بآرزوی آن که فریدون رحم کند و ببخشد ، باشد که خشم کند و بکشد عاقلان زهر را بامید تریاق نخورند اکنون اگر اقلیمان بر سر جنگ است راه میدان گشاده است لکن مرا تا کار تنگ نیفتد آماده جنگ نشوم چون پاسخ سيامك باقلیان رسید ساخته قتال گشت و بامداد صف جنگ راست کرد.

از آن سوی سيامك میمنه و میسره راست کرد و هر دو لشکر در هم آویختند و خون بریختند سه شبان روز از بامداد تابگاه حرب بر پای بود و از جانبین فیصل امر به شمشیر حوالت می رفت روز چهارم سيامك خود بمیدان آمد و از چپ و راست چون شعله نار بتاخت و مردی چند بخاک انداخت اقلیمان گفت این سوار کیست گفتند سيامك است گفت من بیم داشتم که بقلعه گریزد و ما را بدو دست نباشد اکنون خود بدام افتاده است این بگفت و با ابطال رجال اسب بر انگیخت و بر گرد سيامك پرّ زدند و اقلیمان آهنگ او کرد.

سيامك چون شیر شرزه بخروشید و بر روی اقلیمان در آمد لختی با هم بگشتند در پایان کار سیامک دست یافت و اقلیمان را جراحتی کرد چنان که از اسب در افتاد لشکر او را کشته پنداشتند و طریق فرار برداشتند لشکر غور از دنبال ایشان تاختن کرد و و بسیار کس بکشت چون باز شدند اقلیمان را زنده یافتند سيامك او را بقلعه آورد و جراحت او را مداوا کرد تا بهبودی یافت چون خبر شکستن لشکر بفریدون رسید گروهی دیگر را بغور فرستاد ایشان نیز حاجت ناروا باز شدند.

این وقت کهمرد مازندرانی را که پهلوانی دلاور بود طلب داشت و لشکری لایق بداد و فرمود سفر غور می کنی و در آن جا می باشی تا گاهی که سیامک را دست بگردن بسته بنزديك من آوری ، کهمرد با لشکر فراوان آهنگ غور کرد و از آن سوی کار مصر و مغرب آشفته مردم بلاد شام بی فرمانی کردند واجب افتاد که فریدون بدانسوی لشکر برد لاجرم چنان بصواب شمرد که دست از سیامک باز دارد پس بسوی کهمرد منشور کرد که با سيامك كار بمسالمت می کن و او را در مملکت خویش برقرار می دار بشرط که سر از فرمان نه پیچد و خراج بگذارد.

وقتی منشور بکهمرد رسید که در میان او و سيامك چند مصاف رفته بود و هر دو لشکر مانده و خسته بودند پس سيامك و كهمرد شاد خاطر شدند و کار بمصالحت کردند این وقت سيامك اقلیمان و دیگر امرارا که محبوس داشت رها کرد و با پیشکشی لايق بحضرت فریدون فرستاد و خود در غور می بود تا روزگار او بصد و پنجاه سال

رسید پس وداع جهان گفت و از وی دوازده پسر بجای ماند اکبر وارشد این جمله شید سب بود که جای پدر گرفت و در مسند حکومت غور جای کرد و پیشکشی ساز داده گسیل در گاه فریدون داشت.

ملك الملوك عجم او را بنواخت و بمنشور سلطنت غور سر بلند ساخت ، این هنگام اواخر روزگار فریدون بود و کار او پستی گرفت و بسیار از حکام سر از اطاعت باز گرفتند شیدسب نیز لشکری ساز داده آهنگ هرات کرد و این وقت حکومت هرات با پشنگ پسر شمیران بود ، چون لشکر شیدسب رسید پشنگ در فراز کرد و پناهنده حصار شد شیدسب او را در بندان داد چون روزی چند بگذشت پشنگ دانست که مرد جنك شيدسب نیست نیم شبی در باز کرد و با خاصان خود بگریخت.

بامدادان شیدسب بشهر در آمد و کار هرات را بنظام کرد و حکومت آن بلدرا بعم خویش بگذاشت و خود راه غور بر داشت بالجمله چون هشتاد سال از مدت سلطنت او سپری شد یک روز در شکارگاه از اسب در افتاد و جان بداد بعد از وی پسرش سهراب صاحب تاج و تخت گشت و در ایام سلطنت خود ایام خريف و زمستان را در هرات می بود و هنگام بهاران جای در بامیان می داشت و این هنگام نریمان مملکت سیستان داشت و در پیش تخت پادشاه ایران جانب او را فرو نمی گذاشت.

یک روز چنان افتاد که سهراب آهنگ نخجیر کرد و گذرش بر کوه سکاوند افتاد از خستگی و ماندگی بخفت خداوند آن اراضی که از دیر باز با سهراب کین اندوز بود برسید و او خفته یافت سنگی بر وی بغلطانید چنان که دیگر بیدار نشد ملازمان سام برسیدند و جسد سهراب را بر گرفته بجانب سیستان روان شدند امیر سکاوند این بدانست و گروهی از قفای ایشان بفرستاد اگر چند رزم دادند آن کشته را نتوانستند باز ستد مدت سلطنت سهراب سی و هشت سال بود.

از پس او برادرش ضحاك بن شیدسب پادشاهی یافت و چون نریمان بتازه وداع جهان گفته بود بسیستان آمد و سام را تعزیت بگفت و با او حبل مودّت استوار

کرد و از آن جا بخون خواهی برادر لشکر بسکاوند آورد و سام او را مدد داد تا امیر سکاوند را بگرفت و بکشت و قلعه او را خراب کرد و مراجعت با غور نمود ، مدت هفتاد و پنج سال پادشاهی داشت آنگاه رخت بدیگر سرای برد از وی دوازده پسر بماند بزرگ تر سفید اسب بود بجای پدر بنشست و از قبل خود عاملی بهرات فرستاد.

این وقت چنان افتاد که منوچهر سفر روم خواست کرد و سام از شجاعت سفید - سب فراوان سخن کرده بود سام را فرمود کس بسفیدسب فرست تا با گروهی از دلاوران غور ملازم رکاب باشد سام سفیدسب را مکتوب کرد تا حاضر درگاه شد و از منوچهر نواخت و نوازش دید و او در سفر روم تقدیم خدمات نیکو کرد. بعد از مراجعت ، از منوچهر بتازه مثال حکومت غور و هرات بگرفت و مراجعت کرد و مدت هشتاد سال پادشاهی داشت از وی بیست فرزند آمد.

بعد از وی سامند بجای پدر نشست و او مردی عالم و عادل بود و از احکام نجوم حظّی بکمال داشت اهل و عشیرت خود را گفت که از اثر کواکب چنان فهم می شود که هفت سال کار قحط و غلا بالا گیرد و بسیار مردم عرضه هلاك و دمار آیند و در زمان حیات ولایت عهد خود را به پسر بزرگ تر فرنمون گذاشت مدت پادشاهی او شصت و هفت سال بود.

بعد از وی فرنمون بتخت ملك بر آمد در زمان او منوچهر جای بپرداخت و افراسیاب آهنگ ایران ساخت چون بلاد ایران را مسخر ساخت آهنگ سیستان کرد چه از پهلوانان سیستان در قتل ترکان آزرده خاطر بود ، نخستین لشکر او بر هرات عبور داد و از جانب قرنمون برادرش فرآیین حکومت هرات داشت گرسیوز برادر افراسیاب باتفاق ويسه بکنار هرات رسیدند فرایین در حصار شمیران تحصن جست لشکر ترکان گرد او پرّه زدند چون فرایین را توان رزم دادن و اگر نه در قلعه زیستن نبود نیم شبی از قلعه بیرون شد و راه غور پیش گرفت. گر سیوز گروهی از سپاهیان را از قفای او بتاخت تا نزديك بهرات رود بدو رسیدند جنگی سخت در میانه برفت در پایان کار فرایین را بگرفتند و سر از تن بر داشتند و با هرات مراجعت

کردند و از آن جا راه سیستان پیش داشتند.

زال زر چون این بدانست باعداد کار پرداخت و نخست بغور آمده فرنمون را با لشگر غور جنبش داد و کس بکرمان و کیج (1)و مکران فرستاد و لشکرها فراهم کرد و این جمله در سیستان با یک دیگر پیوسته شدند و ساخته جنگ گشتند ، افراسیاب نیز برسید بازار گیرودار گرم شد از دو سوی لشکر بیا راستند و صف راست کردند زال زر فرنمون را بمیمنه لشکر جای داد و برزین را بمیسره و جهرم را در قلب باز داشت و خویشتن به پیش روی سپاه آمد و از آن سوی ویسه دست راست داشت و افراسیاب در قلب و گرسیوز از پیش روی بود جنگ پیوسته شد و زال زر چون شیر نر بخروشید و از چپ و راست می کشت و می افکند.

افراسیاب گفت یک تن نیست که این دیو دیوانه را دفع دهد جلیبار که از دليران ترك بود اسب بزد و بمیدان آمد لختی با زال بگشت و گرد بر انگیخت زال او را مجال نگذاشت و تیغ براند چنان که از فرق تا بجای نشست دو نیمه کرد قبیله جلیبار چون این بدیدند هزار تن بر زال حمله افکندند و زال از ایشان می کشت و می افکند فرنمون چون این بدید با دویست تن از ابطال رجال غور بمدد زال برسید و تیغ در نهادند و بیش تر از آن جماعت را با تیغ بگذرانیدند این وقت افراسیاب و گرسیوز و زادشم بیک بار جنبش کردند و جنگ بانبوه شد تا آنگاه که آفتاب بنشست پس دست از جنگ باز داشتند و روز دیگر صف بیا راستند.

روزی چند کار بدینگونه همی رفت ناگاه بافراسیاب خبر آوردند که قارن با سپاهی گران باصفهان آمده و آهنگ خراسان نموده افراسیاب در هم شد که مبادا مملکت ایران از دست بیرون شود لاجرم از سیستان طریق مراجعت گرفت و بهرات آمد این وقت شنید که در عزم قارن فتوری افتاد و از اصفهان راه بگردانید افراسیاب شاد شد و بکین خواهی فرنمون آهنگ غور کرد فرنمون چون این بدانست در حصار لمَندش که از تمامت قلاع غور محکم تر بود متحصن گشت ، افراسیاب برسید و آن


1) در برهان قاطع کیچ با جیم فارسی ضبط شده

قلعه را در بندان کرد و بسیار رنج برد و فراوان از مردم او مقتول گشت و آن قلعه را نتوانست گشود مدت یک سال آن محاصره بدراز کشید.

پس لشكر ترك دست بخرابی بر آورد : بساتین و باغ ها را از اشجار بستردند و خانه ها را خراب کردند و چشمه ها را بینباشتند هزار چشمه انباشته کردند نخست فرمان می کرد تا چشمه را حفر می کردند آنگاه با سنگ مسدود می ساختند و روی (1) بر زبر سنگ می ریختند و می گداختند تا رخنه و روزنهای سنگ بتمامت مسدود می گشت از پس آن با سنگ و گل فراوان انباشته ، چنان کردند که بعد از رفتن افراسیاب بسیار از آن چشمه ها را فرنمون نتوانست گشود و آب بعضی از آن چشمه ها از اراضی دیگر بیرون شد.

چون نوبت سلطنت بقباد و سپهسالاری برستم زال رسید فرنمون مورد الطاف و اشفاق شاهانه گشت مدت پادشاهی او چهل و هشت سال بود از پس او فرزندش روزی چند ملك بداشت آنگاه تاج و تخت بفرزندش بسطام گذاشت و این بسطام آن کس باشد که فردوسی ازو تذکره می کند آن جا که گوید :

سر غوریان بود بسطام شیر *** کجا پشت پیل آوریدی بزیر

و بسطام در خدمت کی خسرو هنرها نمود و نواخت و نوازش ها دید و از پس او پشت به پشت فرزندانش این حکومت بداشتند تا این وقت كه ملك بشنسب بن جرمك رسید ، بر مسند حکومت غور بنشست و آن ملك بنظام کرد و مسلمانی گرفت و شیعه علی علیه السلام بود.

و چون امیر المؤمنین علی خلیفتی یافت شنسب را مکتوب کرد و او را در حکومت غور متمکن داشت غوریان آن مکتوب را از در مفاخرت در خزاین خویش همی داشتند تا زمان بهرام شاه بن مسعود بن محمود و آن هنگام که یزید بن معاویه لعنة اللّه عليه سلطنت یافت و حکم کرد در مملکت خراسان بر سر منابر اهل بیت پیغمبر را ناسزاگویند سلاطین غور این حکم نپذیرفتند و سب نکردند و بدین بی فرمانی در عالم مباهی گشتند چنان که انشاء اللّه در جای خود بشرح می رود.


1) يعنی قلع

بنای عمارت قصر عثمان در مدینه در سال بیست و هشتم هجری

عثمان بن عفان هم درین سال حج بگذاشت و فرمان کرد تا در مدینه از برای او قصری بنیان کردند در کمال رصانت و حصانت (1)مشتمل بر بیوت مشیده و شرفات عالیه و نام آن را دار الزوّار نهاد ، تا مردمان را جای طعن و دق کم تر بدست شود لكن اصحاب رسول خدای که اخلاق و سنن پیغمبر را نگریسته بودند روا نمی داشتند که کس خزاین بیت المال مسلمین را بپردازد و از برای خود قصر ملکی بسازد لاجرم هر جماعتی کناری گرفته زبان بشناعت او می گشودند و هر گروهی در طرفی کردار مکروه او را تذکره می کردند.

چون سخن بسیار شد و آگهی بعثمان بردند ببود تا روز جمعه برسید پس بمسجد آمد و بر منبر صعود داد و خدای را ثنا بگفت آنگاه مردم را مخاطب داشت و گفت : أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اَلنِّعْمَةَ إِذَا حَدَثَتْ حَدَثَ لَهَا حُسَّادٌ حَسَبَهَا، وَ أَعْدَاءٌ قَدْرَهَا، وَ إِنَّ اَللَّهَ لَمْ يُحْدِثْ لَنَا نِعَماً لِيَحْدُثَ لَهَا حُسَّادٌ عَلَيْهَا، وَ مُتَنَافِسُونَ فِيهَا، وَ لَكِنَّهُ قَدْ كَانَ مِنْ بِنَاءِ مَنْزِلِنَا هَذَا مَا كَانَ إِرَادَةُ جَمْعِ اَلْمَالِ فِيهِ وَ ضَمُّ اَلْقَاصِيَةِ إِلَيْهِ، فَأَتَانَا عَنْ أُنَاسٍ مِنْكُمْ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ: أَخَذَ فَيْئَنَا وَ أَنْفَقَ شَيْئاً وَ اِسْتَأْثَرَ بِأَمْوَالِنَا، يَمْشُونَ خَمَراً، وَ يَنْطِقُونَ سِرّاً، كَأَنَّا غُيَّبٌ عَنْهُمْ، وَ كَأَنَّهُمْ يَهَابُونَ مُوَاجَهَتَنَا، مَعْرِفَةً مِنْهُمْ بِدُحُوضِ حُجَّتِهِمْ، فَإِذَا غَابُوا عَنَّا يَرُوحُ بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضِهِمْ يَذْكُرُنَا، وَ قَدْ وَجَدُوا عَلَى ذَلِكَ أَعْوَاناً مِنْ نُظَرَائِهِمْ، وَ مُؤَازِرِينَ مِنْ شُبَهَائِهِمْ، فَبُعْداً بُعْداً! وَ رَغْماً رَغْماً

پس این دو بیت را قرائت کرد و روی سخن با علی علیه السلام داشت :

تَوَقَّدْ بِنَارٍ أَيْنَمَا كُنْتَ وَ اِشْتَعِلْ *** فَلَسْتَ تَرَى مِمَّا تُعَالِجُ شَافِياً

تَشِطُّ فَيَقْضِي اَلْأَمْرُ دُونَكَ أَهْلَهُ *** وَشِيكاً وَ لاَ تُدْعَى إِذَا كُنْتَ نَائِياً

خلاصه كلمات عثمان بپارسی چنین می آید می گوید هرگاه کسی را نعمتی


1) یعنی استحکام و بلندی

تازه بدست شود و دولتی ناگهان بدو روی کند مردم حسود باندازه آن نعمت با وی حسد برند همانا خداوند مرا بتازه نعمتی عطا نفرموده و ازین عمارت که بنیان کرده ام قصد اندوختن مال نفرموده ام ، بمن رسید که جماعتی از شما پوشیده از من می گویند عثمان فبیء ما را ماخوذ داشت و بدان جا که خواست بکار برد و چون این سخن بر باطل گویند با من برابر نمی شوند و مرا غایب می انگارند و با امثال خود هم دست و هم داستان می آیند و مرا ببد یاد می کنند خداوند دور کنند خداوند دور کند ایشان را و ذلیل فرماید.

آنگاه بدین دو بیت تمثل جست و روی سخن با علی علیه السلام داشت کنایت از آن که ما این سلطنت و خلافت را بتدبیری که دانستیم بکار بستیم و بر گردن آرزو سوار شدیم. تو چندان که خواهی آتش فتنه می افروز که چاره نتوانی کرد زیرا که تو از وصول این آرزو بعید افتادی و آن کس که لایق بود این امر را بدست کرد آنگاه گفت.

مالى وَ لفيئكم وَ أَخَذَ مَالِكُمْ السِّتِّ مَنْ أَكْثَرَ قُرَيْشٍ مَالًا وَ أَظْهُرِهِمْ مِنَ اللَّهِ نِعْمَةُ أَلَمَ أَكُنْ عَلَى ذَلِكَ قَبْلَ الاسلام وَ بَعْدَهُ وَ هبونى بِنِيَّةٍ مَنْزِلًا مِنْ بَيْتِ الْمَالِ أَلَيْسَ هُوَ لِى وَ لَكُمْ الم أَقِمِ أُمُورِكُمْ وَ أَنَّى مِنْ وَرَاءِ حَاجَاتِكُمْ فَمَا تَفْقِدُونَ مِنْ حُقُوقِكُمْ شَيْئاً فَلِمَ لَا اصْنَعْ فِي الْفَضْلِ مَا أَحْبَبْتَ عَلِمَ كُنْتُ أَمَاماً إِذَا ألاوان مَنْ أُعْجِبَ الْعُجْبِ إِنَّهُ بَلَغَنِى عَنْكُمْ أَنَّكُمْ تَقُولُونَ لنفعلن بِهِ و لنفعلن فَبِمَنْ تَفْعَلُونَ لِلَّهِ آبَاؤُكُمْ اببقل الْبِقَاعِ أَمْ بفقع الْقَاعِ أَ لَسْتَ أحراكم إِنْ دَعَا أَنْ يُجَابُ وَ أقمنكم إِنَّ أَمَرَ أَنْ يُطَاعَ لهفى عَلَى بقائی فیکم بَعْدَ اصحابی وَ حیوتی فیکم بَعْدَ اترابی يَا ليتنى تَقَدَّمَتْ قَبْلَ هَذَا ، لَكِنِّي لَا أُحِبُّ خِلَافِ مَا أَحَبَّهُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ اذا شِئْتُمْ فَانِ الصَّادِقُ الْمُصَدَّقُ مُحَمَّداً صلی اللَّهِ علیه وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ قَدْ حَدِّثْنِي بِمَا هُوَ كَائِنُ مِنْ أَمْرِى وَ أَمْرُكُمْ وَ هَذَا بُدُوِّ ذَلِكَ وَ أَوَّلُهُ فَكَيْفَ الْهَرَبَ مِمَّا حَتْمُ وَ قَدَّرَ ، أَمَّا إِنَّهُ قَدْ بشرني فِي آخِرِ حَدِيثِهِ بِالْجَنَّةِ دُونَكُمْ إِذَا شِئْتُمْ فَلَا أَفْلَحَ مَنْ نَدِمَ می گوید مرا با مال شما چه حاجت است مگر من از تمامت قريش بثروت

و نعمت افزون نبودم چه در زمان جاهلیّت و چه در وقت اسلام ، همانا از بیت المال خانه کردم برای شما مگر امور شما را فیصل نکرده ام یا حقوق شما را از شما دور داشته ام پس از چه روی آن چه به نیکوئی شناخته دارم ساخته نکنم و حال آن که من پیشوای شمایم و خداوند نعمت و ثروتم عظیم شگفت است که از شما مرا رسیده است که می گوئید چنین و چنان خواهیم کرد.

آیا با این مردم ذلیل و زبون بر گردن آرزو سوار خواهید شد آیا من سزاوار نیستم که اگر دعوت کنم اجابت کنند و اگر فرمان دهم اطاعت نمایند دریغ که بعد از اصحاب و احباب در میان شما زنده ماندم کاش بمرده بودم لكن دوست نمی دارم بیرون آن چه را خدای دوست می دارد همانا پیغمبر راست گوی مرا آگهی داد از آن چه میان من و شما می گذرد و اکنون مبتدای آن دواهی است و از مقدّرات الهی گریزی نیست لکن بیرون شما مرا بشارت بهشت فرمود.

چون این کلمات بپای برد و هم چنان از منبر فرود می شد بجانب علی علیه السلام شزراً نظری افکند عمار بن یاسر و جماعتی در خدمت علی علیه السلام حاضر بودند و سخن بنجوی می کردند.

فَقَالَ: إِيهاً إِيهاً! إِسْرَاراً لاَ جِهَاراً؟! أَمَا وَ اَلَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ مَا أَحْنَقَ عَلَى جَرَّةٍ ، وَ لاَ أُوتِيَ مِنْ ضَعْفِ مِرَّةٍ ، وَ لَوْ لاَ اَلنَّظَرُ مِنِّي وَ لِي وَ لَكُمْ، وَ اَلرِّفْقُ بِي وَ بِكُمْ لَعَاجَلْتُكُمْ، فَقَدِ اِغْتَرَرْتُمْ وَ أَقَلْتُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ. ثُمَّ رَفَعَ يَدَيْهِ يَدْعُو وَ هُوَ يَقُولُ: اَللَّهُمَّ قَدْ تَعْلَمُ حُبِّي لِلْعَافِيَةِ وَ إِيثَارِي لِلسَّلاَمَةِ فَأْتِنِيهَا گفت این خوی و روش بگذارید و سخن براز و نجوی مکنید سوگند بدان کس که جان من در دست اوست سخن در دهان نشکنم و ضعیف نباشم آن چه بخواهم می توانم گفت و می توانم کرد اگر جانب شما را نگران نبودم و از برای شما رفق و مدارا نخواستم در کیفر شما تعجيل می کردم ، همانا بهوا و هوس نفسانی فریفته شدید آنگاه دست بر داشت و گفت الها تو می دانی که طریق عافیت و سلامت می جویم پس جامه عافیت در من پوشان و سلامت عطا فرمای.

این وقت مردم پراکنده شدند و عدی بن الخیار برخاست و گفت یا امیر المؤمنين خداوند ترا در نعمت و کرامت بکمال داشت سوگند با خدای آن کس که محسود گردد افضل از آن است که حاسد باشد ، سوگند با خدای تو را در میان ما مکانتی عظیم و مقامی رفیع است اگر دعوت کنی اجابت نمائیم و اگر فرمان دهی اطاعت فرمائیم بگوی تا بگوئیم و بخوان تا در آئیم از آن روز که کار بشوری افتاد اصحاب رسول خدای تو را اختیار کردند و مکانت و فضیلت ترا بدانستند و از در رغبت سر بطاعت تو نهادند و دل بخدمت تو بستند آنگاه این شعر قرائت کرد :

إذهب إليك فما للحسود *** إلاّ طلابك تحت العثار

حكمت فما جرت فی حكم *** فحكمك بالحق بادى المنار

آنگاه عثمان بسرای خویش شد و مردمان بر او گرد آمدند ابن عباس نیز حاضر بود عثمان روی با ابن عباس کرد و گفت یا ابن عباس آن کیست که شما را بزحمت من حریص و جری ساخته ؟ از من که باشما زیانی نرفته سوگند باخدای این نیست مگر از در بغی و حسد و انگیزش فتنه ، سوگند باخدای که رسول خدا مرا از این جمله خبر داد و من دروغ زن نیستم.

ابن عباس گفت سوگند با خدای که ما هرگز اندیشه زحمت و زیان تو نکرده ایم اما بغی و حسد و انگیختن فتنه و زنده داشتن شرّ هرگز با عشیرت و عترت پیغمبر این نسبت نتوان کرد لختی در کار خویش نظر کن و ازین خوی و دیدن (1)دست باز دار ، شیطان خویش را ادب کن و بر گردن غضب سوار مشو کیست که تو را بدین امور نا ستوده می خواند ؟ گفت پسر عم تو علی بن ابی طالب ، ابن عباس گفت از وی با تو بدروغ حدیث کرده اند گفت راوی راست گوی بود ، گفت دروغ گوی بود عثمان گفت از آن چه من از علی شکایت می کنم تو آگهی نداری همانا او خلافت را خاص خویش می داند و این همه نابهنجاری ها از اندیشه او می زاید.


1) دیدن بفتح هر دو دال - بمعنی روش و رفتار است

ثُمَّ قَالَ: إِنِّي أَنْشُدُكَ يَا اِبْنَ عَبَّاسٍ ! اَلْإِسْلاَمَ وَ اَلرَّحِمَ، فَقَدْ وَ اَللَّهِ غُلِبْتُ وَ اُبْتُلِيتُ بِكُمْ، وَ اَللَّهِ لَوَدِدْتُ أَنَّ هَذَا اَلْأَمْرَ كَانَ صَائِراً إِلَيْكُمْ دُونِي فَحَمَلْتُمُوهُ عَنِّي وَ كُنْتُ أَحَدَ أَعْوَانِكُمْ عَلَيْهِ، إِذاً وَ اَللَّهِ لَوَجَدْتُمُونِي لَكُمْ خَيْراً مِمَّا وَجَدْتُكُمْ لِي، وَ لَقَدْ عَلِمْتُ أَنَّ اَلْأَمْرَ لَكُمْ وَ لَكِنَّ قَوْمَكُمْ دَفَعُوكُمْ عَنْهُ وَ اِخْتَزَلُوهُ دُونَكُمْ، فَوَ اَللَّهِ مَا أَدْرِي أَ رَفَعُوكُمْ أَمْ رَفَعُوهُ عَنْكُمْ آن گاه گفت یا ابن عباس تو را با سلام و خویشاوندی سوگند می دهم که انصاف کنی سوگند با خدای که مرا ناسازگاری شما بزحمت انداخت و امر مرا پست کرد سوگند با خدای که دوست می دارم که خلیفتی خاص شما باشد و از من بگردد و من یک تن از دوستان و یاوران شما باشم سوگند با خدای که خواهید یافت مرا از برای خود نیکوتر از آن که من امروز شما را از بهر خود می نگرم من دانسته ام و بر من روشن است که خلافت از برای شماست لکن قریش شما را از خلافت دفع دادند و خانه نشین کردند قسم بخدای نمی دانم که خلیفتی را بناحق از شما بردند یا شما را لایق ندانستند و دفع دادند.

ابن عباس گفت لختی بپای ، من تو را نیز سوگند با سلام و رحم می دهم که دشمن را در میان ما و خود چیره مکن و سخن حاسد را استوار مدار و این که می گوئی دوست می دارم این امر را با شما گذارم و از اعوان شما باشم ، از گفتار تا کردار مسافتی بغایت بعید است ، چون کار بکردار افتد این گفتارها را بچیزی نگیری سوگند باخدای که ما آغاز مخالفت کنیم آنگاه که از در مخالفت با ما بستیزند و ساز منازعت طراز کنیم گاهی که بمنازعت ما برخیزند.

و این که گفتی قوم ما از ما امر را بگردانیدند سوگند با خدای که تو نیز می دانی که از در حقد و حسد بود و خداوند میان ما و قوم ما حکومت خواهد کرد و این که گفتی ندانستم امر را از شما گرفتند یا شما را لایق ندانستند هم چنان تو خود می دانی که خلافت بر شرافت ما نمی افزاید و فضیلت ما را بزیادت نمی کند چه فضیلت و مكانت مخصوص ماست و هر فضیلتی اشعه فضل ما است و هر سبقتی در دین مستفاد از سبقت ماست ، اگر ما هادی نبودیم هیچ کس بشاه راه اقتصاد نیامد و هیچ چشمی

از عمی بصیر نمی گشت.

عثمان گفت : یابن عباس این درازی سخن بگذار ، آن چه می رسد از شما بمن می رسد و امر مرا سستی و پستی می دهد ، اگر چند مردم بنزديك شما آیند و شما را بر من بر آشوبند.

ابن عباس گفت بگذار تا علی علیه السلام را دیدار کنم و این کلمات را بعرض رسانم عثمان گفت روا باشد ، پس ابن عباس از نزد او بیرون شد و با خدمت امیر المؤمنين علی علیه السلام آمد و قصّه بگفت ، علی علیه السلام در خشم شد و ده چندان عثمان غضب فرمود ابن عباس چندان که خواست بزلال تدبیر آن آتش تافته را فرو نشاند نتوانست ناچار باز شد و بسرای خویش در رفت و در به بست.

عثمان این بشنید و کس بتاخت و او را حاضر ساخت و این وقت غضب عثمان شکسته بود در روی ابن عباس بخندید و گفت چه شد که ترك ما گفتی ؟ اکنون نگریستی صاحب خود را ، و دانستی خوی او را ؟ خداوند در میان من و اوست ، ابن عباس گوید : از آن پس هر وقت عثمان از علی شکایتی آغاز می کرد و من تکذیب می نمودم می گفت یا ابن عباس یاد می دار آن روز جمعه را که رفتی و دیگر باز نشدی.

وقایع سال بیست و نهم هجری و حج گذاشتن عثمان با احیای بعضی از آداب جاهلیت

عثمان بن عفان هم درین سال آهنگ زیارت مکه نمود و بسیج راه کرده از مدینه خیمه بیرون زد و کوچ تا کوچ راه با مكه نزديك كرد ، پس بفرمود در منی از بهر او سرا پرده ملکی افراخته کردند و این از آداب جاهلیت بود که هر کس از صنادید عرب بزیارت مکه می آمد از برای او در منی سرا پرده می افراختند بر مسلمانان کردار او نا گوار افتاد و دیگر نماز عید که بدو رکعت مقرر است چهار رکعت گذاشت ، مردمان را هولى بزرك بگرفت بر عثمان انکار کردند و گفتند وی

قانون جاهلیت نهاد و فرايض و سنن رسول خدای را دیگرگون ساخت.

پس اصحاب پیغمبر آنان که عالم و فقیه بودند انجمن شدند و گفتند ما با رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم بزیارت مکه آمده ایم و حج گذاشته ایم ، با أبو بكر و عمر نیز حاضر شده ایم هیچ کس نماز عید را چهار رکعت نگذاشت ، آنگاه عبد الرحمن بن عوف را بر داشته بنزديك عثمان آمدند ، عبد الرحمن بن عوف گفت ای عثمان ما با تو بیعت کردیم ، بشرط که این امّت را بر سنت پیغمبر بداری و راه و روش آن دو خلیفه را متروک نگذاری این چه سرا پرده است که در منی بر افراشتی و این چه نماز عید است که چهار رکعت گذاشتی ؟ و هر کس از اصحاب سخنی گفتند و او را طعنی و بیغارۀ (1) زدند.

عثمان روی بدیشان کرد و گفت بوبکر و عمر در مکه حکم مسافر داشتند چه ایشان را درین بلده ضاعی و عقاری نبود و من در شهر مکه حکم مقیم دارم چه خداوند ضياع و عقارم ، مردم گفتند ای عثمان پیوند تو درین شهر از رسول خدا و بوبکر و عمر افزون نیست و اگر باغی و بوستانی داری اندر طایف است نه در مکه این بگفتند و رنجیده خاطر پراکنده گشتند.

عبد اللّه مسعود با عبد الرحمن گفت چون مخالفت با جماعت موجب انگیختن فتنه است من نیز نماز بچهار رکعت گذاشتم ، عبد الرحمن گفت من با مردم خود دو رکعت نماز کردیم آنگاه تا با جماعت مخالفت نکرده باشیم نماز چهار رکعتی نیز بپای بردیم بالجمله این موجب طعنى بزرك شد در حق عثمان.

و هم درین سال مردی از قبیله جهنی زنی را بنزديك عثمان آورد و گفت من این زن را نکاح بستم و زفاف کردم چون شش ماه تمام شمرده شد این زن فرزند آورد و اين كودك جز از زنا نشاید بودن ، عثمان فرمان داد تا او را ببرند و سنگسارش کنند.

این خبر با علی مرتضی بردند حضرتش در آمد و گفت ای عثمان چرا زنی


1) بر وزن بی کاره بمعنی سرزنش و ملامت است

بی گناه را رجم خواهی کرد مگر باد نداری که خداوند در قرآن مجید می فرماید وَ فِصالُهُ فِي عامَيْنِ یعنی مدت شیر خوردن ظفل دو سال است و در جای دیگر می فرماید وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثلثون شَهْراً یعنی مدت آبستنی و شیر دادن كودك سی ماه است ازین می توان دانست که اقل مدت حمل شش ماه است عثمان چون این کلمات بشنید دانست که حکم بر خطا کرده است کس فرستاد تا آن زن را بی زحمت رجم باز گردانند وقتی برسیدند که آن زن بی گناه را تن بزير سنك مسلمانان تباه بود.

وقایع سال سی ام هجری و خمر خوردن ولید بن عقبه و عزل او از کوفه

در این سال جماعتی از کوفه بمدینه آمدند و از ولید بن عقبه بعثمان بن عفان بنالیدند و از کثرت ظلم و جور او داستان ها زدند و خواستار شدند که دیگری را بحکومت ایشان اختیار کند ، عثمان مسئول ایشان را مقرون باجابت نداشت و آن جماعت را حاجت نا روا باز كوفه فرستاد ، بنزديك عبد اللّه بن مسعود آمدند و گفتند تو دانستۀ که ولید بن عقبه شرب خمر همی کند و از هیچ منکری نپرهیزد چرا در دفع او با ما هم داستان نباشی ، عبد اللّه گفت چون ولید کردار زشت خویش را از ما پوشیده می دارد روا نباشد که ما پرده او را بر دریم و راز او را از پرده بیرون افکنیم.

این ببود تا یک روز از بامدادان ولید مست طافح بمسجد آمد و نماز بامداد را چهار رکعت گذاشت چون سلام باز داد و بقفای خویش نگران شد عبد اللّه بن مسعود را نگریست او را گفت امروز خاطری فرحناك داشتم و نماز صبح را دو رکعت بزیادت گذاشتم ، ابن مسعود گفت ما با وجود تو همواره در زیادتی و افزون باشیم ، بالجمله کردارهای نا بهنجار ولید از آن افزون شد که کس تواند پرده پوشید لاجرم کوفیان یک روز بسرای او شدند و او مست بخفته بود و حاجب و دربان حاضر نبود انگشتری او را از انگشت بیرون کردند و جماعتی بمدینه آمدند و ارتکاب او را در معصیت و غفلت او را در کار دین و رعیت باز نمودند.

عزل او بر عثمان فرض افتاد ناچار او را و ابو مورّع و ابو زینب را که انگشتری نیز با ایشان بود بمدینه طلب کرد چون حاضر مدینه شدند ابو مورع و ابو زینب را گفت شما گواهی می دهید که ولید خمر خورد و شما دیدید گفتند ندیدیم لكن ديديم که قی همی کرد و ریش او با خمر آغشته بود چون عثمان همی خواست که بر ولید بن عقبه پرده ندراند و او را از حکومت کوفه دست باز ندارد آن مردم که بر خوردن خمر و فزون آوردن نماز او شهادت دادند حد بزد و خواست تا او را بکوفه مراجعت دهد.

اين خبر بامير المؤمنین علی علیه السلام بردند در حال بیامد و گفت ای عثمان حدود خداوند را معطل می گذاری و شاهد را بجای فاسق حد می زنی اجرای حد خداوند را بر ولید و عزل او را از کوفه واجب میدان عثمان را این وقت آن قوت نبود که خلاف امر وی کند پس ولید را حد شرب خمر بزد و از حکومت کوفه معزول داشت و سعید بن عاص را بجای او حکومت داد و این اشعار راحُطَيئة شاعر درین قصه انشاد کرد :

شهد الحطيئة يوم يلقى ربّهُ *** انَّ الوليد احقُّ بالغدر

نادی و قد تمّت صلوتهم *** ازيدكم ؟ ثملاً و لا يدرى

ليزيدهم أخرى ولو قبلُوا *** منه لقادهم على عشر

فابوا أبا وهبٍ و لو فعلوا *** لقرنت بين الشّفع والوتر

حبسوا عنانك اذ جريت ولو *** حلّوا عنانك لم تزل تجرى

و هم درین معنی گوید :

تكلم في الصلوة و زاد فيها *** علانیةً و جاهر بالنّفاق

و مجَّ الخمر عن سنن المصلّى *** و نادى و الجميع الى افتراقٍ

ازيدكم على ان تحمدونی *** فمالكم و مالى من خلاقٍ

بالجمله سعيد بكونه آمد و مردم را بمسجد خواند و بر منبر صعود داد وخدای را ثنا گفت آنگاه گفت ای مردم کوفه مرا عثمان بسوی شما فرستاد اگر چند رضا نمی دادم لکن از امتثال فرمان ناگزیر بودم اطاعت کردم و امید می رود که دفع فتنه و آشوب کنم و این ولایت را بنظام دارم لكن مردم کوفه بیش تر ولید بن عقبه را خواستار

بودند چه او با مردم مخالطت فراوان می داشت و آمیزش می نمود و سعید بن العاص مردى متكبر و متنمر بود و حاجب و دربان می گماشت و سخت ممنّع می زیست.

و هم درین سال کار جرجان و طبرستان آشفته گشت و عثمان فرمان کرد تا سعید بن العاص از کوفه لشکر بساخت و کوچ بر کوچ تا بدامغان براند و از آن جا اراضی قومس (1) را صافی داشت و طریق جرجان گرفت مردم گرگان ساز سپاه داده پذیره جنگ شدند چون از دو سوی صف راست شد سعید بن العاص اسب بزد و بمیدان آمد و هم چنان از گرد راه سواری از ابطال رجال گرگان را که شناخته تر از او بشجاعت نداشتند با زخم تیغ از اسب در انداخت.

لشکر گرگان را از آن دستبرد پای ثبات بلغزید بيك بار پشت با جنك دادند و روی بحصار نهادند سعید شهر گرگان را در بندان داد از پس روزی چند امان طلبیدند و خواستار صلح شدند بشرط که صد هزار درم نقد تسلیم دارند و سال دویم دویست هزار و در سال سیم سی صد هزار درم می رسانند و این جمله برسم خراج ادا می نمایند و هم اکنون دویست هزار درم بشکرانه صلح بذل می فرمایند ، پس سعید بفرمود بر این جمله وثیقتی نوشتند.

همانا در تاریخ روضة الاحباب مسطور است که در سفر جرجان حسنین علیهما السلام باتفاق سعید بن العاص بودند ، در تاریخ مازندران و در کتاب روضة الصفا و حبيب السّير بدین قصّه اشارتی رفته و این جمله سند بروضة الاحباب می برند و صاحب روضة الاحباب درین سخن منفرد است و این سخن از وی معتبر نیست چه آن مردم که سخن ایشان را در تواریخ استوار باید داشت چه سنُی و چه شیعی و چه تازی زبان و چه پارسی گویان هیچ کس ازین قصه حدیث نکرده است و بر زیادت عقل گواهی نمی دهد که ایشان با سعید بن العاص که کافری و اگر نه فاسقی بود کوچ دهند و فرمان او بپذیرند.


1) قومس - بفتح قاف و كسر ميم آبادی وسیعی است در دامنۀ جبال طبرستان از شهرهای آن بسطام و دامغان است

بالجمله سعيد بن العاص بعد از فتح جرجان بمیشه (1)شد مردم میشه سر از فرمان بتافتند بحصار اندر رزم زدن گرفتند سعید ایشان را حصار داد و فراوان رنج برد تا کار بر مردم میشه سخت گشت و خواستار مصالحت شدند بشرط که یک تن را ازیشان نکشند سعید بن العاص مسئول ایشان را باجابت مقرون داشت چون از حصار بیرون شدند گفت من پیمان داده ام که یک تن را نکشم و یک تن از آن جماعت را دست باز داشت و بفرمود تا جمله گردن بزدند و از آن جا بطبرستان آمد و آن مملکت نیز بنظام کرد و خراج بستند و با مدینه مراجعت کرد.

و هم درین سال انگشتری رسول خدای که محمّد رسول اللّه نقش داشت و نام های سلاطین را بدان خاتم می زد در چاه اریس افتاد و این چنان بود که بعد از رسول خدای آن انگشتری بنزد عایشه مانده بود چون ابو بکر بمسند خلافت نشست از برای قوام امر مکاتیب خود را هم بدان انگشتری خاتم می نهاد.

و چون ابو بکر وداع جهان گفت و خلیفتی را بعمر بن الخطاب گذاشت آن انگشتری را نیز بعمر سپرد و عمر چون در می گذشت آن خاتم را بدختر خویش حفصه سپرد و گفت از جمع شوری آن کس که صاحب خلافت شود این انگشتری را بدو فرست لاجرم بهرۀ عثمان گشت و عثمان چاهی از برای آب حفر کرده بود خاص خویش و آن را اریس نام نهاد یک روز در کنار آن چاه نشسته انگشتری را ازین انگشت بدان انگشت می گردانید ناگاه از دستش بپرید و بچاه اندر افتاد عثمان غمنده گشت و بفرمود آب آن چاه را بتمامت بکشیدند و فراوان فحص كردند و خاك و ريك بن چاه را بتمامت بر آوردند و جستجو نمودند نیافتند و این عثمان را بفال بد بود و هم چنان دولت او پستی می گرفت.

و هم درین سال در روز جمعه چون ندای مؤذنان نیکو گوشزد مردمان می گشت عثمان فرمان کرد که مؤذن بر مکانی بلند بر آید و بانك اذان در دهد از آن روز این روش سنّت گشت.


1) میشه بر وزن بیشه نام دهی از دهات جرجان است

و هم درین سال خزاین فراوان از اطراف امصار و بلدان بمدینه آوردند و آن جمله را عثمان بر بنی امیه و خویشاوندان و دوستان خویش بخش کرد.

و هم در ينسال حاطب بن ابی بلتعه رخت بسرای دیگر برد این حاطب آن کس است که در زمان رسول خدای مردم مکّه را از عزیمت رسول خدای آگهی فرستاد چنان که در مجلد اول از کتاب دویم بشرح رقم کردیم.

و هم درین سال آنگاه که حذیفة الیمان از آذربایجان مراجعت می کرد نخست سعید بن العاص را دیدار نمود و گفت مرا امسال کاری صعب افتاده است اگر از آن دست بدارم مردم در قرآن دروغ ها پیوندند چه شنیدم که اهل حمص همی گفتند که قرائت ما از دیگر کسان نیکوتر است و ایشان سند بمقداد می بردند و مردم دمشق و کوفه همی گفتند ما این قرائت از عبد اللّه مسعود یاد آریم ، لا جرم بر دیگر کسان فضیلت داریم و مرا واجب می آید که این سخن بعثمان برم و چون بنزديك عثمان شد قَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أَدْرَكَ هَذِهِ الْأَمَةُ قَبْلَ أَنْ يَخْتَلِفُوا فِي الْكِتَابِ اخْتِلَافِ الْيَهُودِ وَ النَّصَارَى

گفت امت پیغمبر را در یاب از آن پیش که در قرآن هر کس دیگر گونه سخن کند چنان که یهود و نصاری در توریة و انجیل کردند ، عثمان چون این بشنید عمال خویش را در بلاد و امصار منشور کرد که بدست هر کس مصحفی هست ماخوذ داشته بنزديك ما فرستيد و بجمع مصاحف پرداخت و قرآنی را که ابو بکر از بهر خویش نگاشته بود و از پس او عمر بن الخطاب داشت این وقت در نزد حفصه بود عثمان بفرستاد و آن مصحف را از حفصه بگرفت بشرط که استنساخ کند و باز بدو فرستد.

آنگاه زید بن ثابت را فرمود تا آن مصحف را بنویسد و گفت اگر زید را در قرائنی با قریش مخالفتی بادید آید متابعت قریش کنند چه قرآن بلسان قریش فرود شده پس زید بن ثابت بجمع قرآن پرداخت و قرائت آن را بنهج واحد مقرر داشت و بیرون مختار خویش نا تندرست دانست و این بر بعضی از اصحاب ناگوار افتاد چنان که از رسول خدای حدیث کردند که فرمود إِنَّ اَلْقُرْآنَ أُنْزِلَ عَلَى سَبْعَةِ أَحْرُفٍ كُلِّهَا شَافٍ كَافٍ یعنی خداوند قرآن را بر هفت گونه قرائت فرو فرستاد

و این جمله بوجه کمال ابلاغ معانی کند و نخست جبرئیل قرآن را بقرائت واحد آورد و رسول خدای عرض کرد که إلها این بر امت صعب است خداوند همی بر افزود و پیغمبر خواهنده گشت تا بقرائت سبعه بایستاد چه شد که ما را اقتفا بزید بن ثابت باید بود و بقرائت واحد قناعت نمود.

عبد اللّه بن مسعود بانگ در داد یا مَعْشَرَ الْمُسْلِمِينَ أَعْزِلُ عَنْ نُسَخِ الْمَصَاحِفِ وَ يَتَوَلَّاهُ رَجُلُ وَ اللَّهِ لَقَدْ أَسْلَمْتُ وَ انْهَ لَفِى صُلْبِ رَجُلٍ کافر گفت ای مسلمانان آیا من معزول شدم از نگاشتن قرآن و مردی این منصب یافت که سوگند باخدای که من آن روز اسلام آوردم که او در پشت مردی کافر جای داشت.

عثمان بر او خشم گرفت و او را براند مردمانش از مجلس بدر بردند بالجمله چون عثمان این قرآن را بدست زید بن ثابت بپرداخت فرمان کرد تا جمیع مصاحف را که فراهم کرده بود بآتش بسوختند و آن قرآن که از حفصه گرفته بود چون خالی از بینونتی نبود هم بسوخت و از آن چه خود پرداخته بود بفرمود تا در مجلدات متعدده نگاشتند و بتمام بلاد و امصار انفاذ داشت.

اما بروایت شیعی چنان که محمّد بن یعقوب کلینی باسناد خود از جابر می آورد قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَقُولُ: مَا اِدَّعَى أَحَدٌ مِنَ اَلنَّاسِ أَنَّهُ جَمَعَ اَلْقُرْآنَ كُلَّهُ كَمَا أُنْزِلَ إِلاَّ كَذَّابٌ وَ مَا جَمَعَهُ وَ حَفِظَهُ كَمَا نَزَّلَهُ اَللَّهُ تَعَالىٰ إِلَّا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ اَلْأَئِمَّةُ مِنْ بَعْدِهِ عَلَيْهِمُ اَلسَّلاَمُ یعنی محمّد باقر علیه السلام می فرماید هر کس دعوی دار شود که من قرآن را بتمامت چنان که فرود شده فراهم آوردم و از بر کردم دروغ زن است الا آن که قرآن بتمامت ظاهرش و باطنش در نزد علی و اولاد او ائمه هدی است ، و ابی بکر حضرمی از ابی عبد اللّه علیه السلام حدیث کرده است قَالَ: إِنَّ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ قَالَ لِعَلِيٍّ يَا عَلِيُّ اَلْقُرْآنُ خَلْفَ فِرَاشِي فِي اَلْمُصْحَفِ وَ اَلْحَرِيرِ وَ اَلْقَرَاطِيسِ فَخُذُوهُ وَ اِجْمَعُوهُ وَ لاَ تُضَيِّعُوهُ كَمَا ضَيَّعَتِ اَلْيَهُودُ اَلتَّوْرَاةَ فَانْطَلَقَ عَلِيٌّ فَجَمَعَهُ فِي ثَوْبٍ أَصْفَرَ ثُمَّ خَتَمَ عَلَيْهِ فِي بَيْتِهِ می فرماید رسول خدای علی را فرمود که قرآن از پس فراش من بر کاغذها و حريرها و مصاحف محرَّ راست بگیرید و در هم آورید و ضایع مگذارید چنان که جهودان توریة را ، پس علی بعد از رسول خدای

قرآن را در دیبای زرد بنگاشت و مختوما در خانه بداشت.

و أمير المؤمنين على علیه السلام فرمود : سوگند یاد کرده ام تا قرآن را بتمامت فراهم نکنم ردا بر دوش نیفکنم و من بنده ازین قصه در خلافت ابی بکر اشارتی کرده ام و مردم شیعی چنان دانند که در قرآن بعضی آیات را که دلالت بر نص خلافت علی می داشته و از فضایل اهل بیت می بوده ابو بکر و عمر ساقط ساختند و ازین روی آن قرآن که علی فراهم آورده بود نپذیرفتند ، و آن قرآن جز در نزد قائم آل محمّد دیده نشود و هم چنان عثمان نیز از آن چه ابو بکر و عمر داشت نیز لختی بکاست.

سخن در اقسام قرائت قرآن و سقوط آیات آن و سوختن عثمان مصاحف را فراوان کرده اند زیاده بر این از قانون تاریخ نگاران بیرون است.

وقایع سال سی و یکم هجری و رزم معویه با پادشاه روم در بحر در موضع ذات الصوار

عثمان بن عفان را خبر آمد که قسطنطين ملك روم اعداد سپاه می کند و زورق و کشتی می سازد تا از راه بحر لشكر براند و آن ممالک که مسلمانان از وی ستدند باز ستاند عثمان بمعوية بن ابی سفیان مکتوب کرد که لشکر بساز و ساخته جنگ بحر باش و عبد اللّه بن سعد بن ابی سرح را نامه دیگر فرستاد که لشکر مصر را هم آور و با لشکر شام و معويه هم دست و هم داستان شده بجانب دریای عکا تاختن کنید و قسطنطین را دفع دهید.

بالجمله عبد اللّه با سی هزار کس از مصر بیامد و معویه لشکر شام در هم آورد و کوچ بر کوچ تا ساحل دریای عکّا براندند آنگاه پانصد کشتی و زورق در آب افکندند و از مردان کاری بیا کندند و علف آزوغه فراوان بر گرفتند و از آن سوی قسطنطین هزار کشتی در آب می راند و شیشه های نفت از کشتی ها آویخته آتش می افروختند و با حشمتی تمام می رسیدند چنان که از دیدار ایشان مسلمانان بهراسیدند.

مالك بن اوس می گوید که من بر یکی از مراکب معويه سوار بودم و باد مخالف کشتی های ما را بی اراده ازین سوی بدان سوی می افکند ناگاه کشتی های دشمن بدان شکوه نگریستیم ، اندوه ما بزیادت شد و این وقت آفتاب بنشست و تاریکی جهان را فرو گرفت از دو سوی کشتی ها را بر جای بداشتند و مسلمانان بتضرع و نماز در ایستادند و کافران آلات لعب بگستردند خمر همی خوردند و در بوق ها همی دمیدند و دهل کوفتند تا آنگاه که سفیده بدمید و آفتاب سر بر کشید.

معويه و عبد اللّه كس بقسطنطین فرستادند که واجب نشده است این جنگ و جوش را در بحر بپای داشتن و بازحمت و صعوبت بمقاتلت و مبارزت پرداختن اگر خواهی کشتی ها بساحل بریم و در خشگی صف راست کنیم و جنگ در افکنیم قسطنطین در پاسخ گفت : لشکر من دل بر جنگ دریا نهاده اند ناچاریم از این که این کار در بحر یک سره کنیم چون مسلمانان این پاسخ شنیدند کشتی ها را با یک دیگر پیوند کردند و از پیش روی کشتی ها صف برزدند و سیف و سنان و تیر و کمان بدست کردند و کشتی بر روی کشتی براندند و از یک دیگر کشتند چندان که آب دریار نگین شد و از جسد کشته ها که موج بکنار می افکند پشته ها بالا گرفت چنان جنگی صعب رفت که تاکنون ندیده بودند و از دو سوی پای ثبات استوار داشتند.

این هنگام قسطنطین را زخمی چند بر سر و تن برسید ناچار کشتی او را بر تافتند کفار چون این بدیدند از دنبال قسطنطین بهزیمت شتافتند مسلمانان عبد اللّه ابی سرح را گفتند اگر فرمائی کشتی ها بگشائیم و از قفای ایشان شتاب گیریم محمّد بن ابی بکر حاضر بود گفت از پس ایشان نباید شتافتن عبد اللّه بن ابی سرح گفت خاموش باش تو را نشاید بکار حرب دریا سخن کردن و این نه کار تست که هر کس از پی کاریست.

این سخن محمّد بن ابی بکر را ناگوار آمد گفت این کارتست که دی کافر بودی و امروز امیر و امام مسلمانانی ؟ محمّد حنفیه نیز حاضر بود گفت محمد بن ابی بکر سخن بصواب می کند نباید از قفای ایشان شتاب گرفت عبد اللّه ابی سرح نیز او را بانگ

زد که ترا چه کار است مردمان عبد اللّه را سرد گفتند و بر شمردند و بر عثمان بیا غالیدند و گفتند این گناه از تو نیست گناه عثمان است که مانند تو کس را امارت مسلمانان می دهد ، همانا خون عثمان بر ما حلال است ما را با جهاد دریا چکار ما را بمدينه جهاد باید کرد ، عبد اللّه ابی سرح را که رسول خدا فرمان کرد که او را در حل و حرم هر کجا بیابند بکشند می آورد و بر ولایت مسلمانان حکومت می دهد و حال آن که خون او مباح است و قرآن بكفر او فرود شد و هم چنان بنی امیه را در ممالک اسلام دست بگشاد تا هر منکری را ارتکاب نمودند و خون و مال مسلمانان را بهدر کردند این جمله را همی شنید و تغافل کرد.

بالجمله عبد اللّه أبی سرح این کلمات همی شنید و کشتی ها را از دنبال کفار شتافتن باز داشت ، پس لشکر روم بهزیمت شدند و مسلمانان مراجعت کردند و قصه فتح را مکتوب کرده بعثمان فرستادند.

ابو محمّد أحمد بن اعثم کوفی در تاریخ خود می آورد که چون قسطنطین بهزیمت شد و بقسطنطینیه آمد دیگر باره تجهیز لشکر کرد و هزار و دویست کشتی بدریا افکند و با مردان کاری راه بر گرفت از قضا باد مخالف بجست و دریا بشورید و تمامت آن کشتی ها را در آب غرقه ساخت الاّ كشتى قسطنطین که آن را باد بجزیره صقلیه انداخت.

مردم صقلیه او را نخست خدمت کردند و چون قصه بدانستند او را بحمام دعوت نمودند و با شمشیرهای آخته بر او تاختند و جهان را از وجودش بپرداختند و گفتند از آن روز که سلطنت بهرۀ تو گشت همه روز مردم نصاری را بعرضه هلاك در آوردى و اينك لشكری را افزون از حوصله حساب غرقه آب ساختی این سلطنت تو بفال سخت بد آمد اگر روزی چند دیگر بمانی نشان از نصاری نماند لکن این سخن مرا درست نباشد چه از تواریخ روم و ایتالیا قتل قسطنطین درین سال رقم نشده خواجه رشید در جامع التواریخ نیز از قیاصره سخنی استوار مرقوم نداشته.

وقایع سال سی و دوم هجری و مقاتله قارن با مسلمين و جلوس او در خراسان

چون عبد اللّه بن عامر چنان که بشرح رفت از نیشابور احرام بست و عزم زیارت مکه نمود چون بمدیند رسید عثمان او را گفت واجب نبود که از نیشابور احرام بندی و چندین زحمت بر خویشتن نهی همی بایست بمدینه شوی و از مدینه چون دیگر زایران محرم باشی ؟ بالجمله چون عرصه خراسان از عبد اللّه عامر خالی ماند قارن که نسب بسوخرا پدر بوذرجمهر می برد و پدر بر پدر در کوه قارن سلطنت داشتند سر از چنبر اطاعت بیرون کرد و از هرات و قهستان و بادغیس لشکری در هم آورده چهل هزار مرد بر او انجمن گشت پس بسلطنت کوه قارن بر نشست و ساخته جنگ شده آهنك نيشابور كرد.

قيس بن الهيثم بن هبيرة السّلمی که حکومت نیشابور داشت بزرگان سپاه اسلام را طلب کرد و گفت اينك قارن بن سوخرا با لشکر رزم زن بآهنگ ما می رسد در این کار رأی چیست ؟ عبد اللّه بن خازم که سردار سپاه خراسان بود گفت که ما را با قلّت عدد و دور دستی مدد نیروی مقاتلت او نیست صواب آنست که تو خود از پی عبد اللّه عامر شتاب گیری و خویشتن بدو رسانی و لشکری که این جنگ را بشاید با خود برداشته باز شتابی و من با این لشکر اندک اگر چند محصور باشم در شهر نیشابور خواهم بود و این شهر را از شرّ دشمن محفوظ خواهم داشت ، تا آنگاه که تو بسعادت باز آئی و ازین سخن در خاطر داشت که بعد از قیس ساخته جنك شود و آهنگ دشمن کند و اگر نصرت جوید نام قیس بدان فتح بلند نشود.

بالجمله قیس را بدین سخن بفریفت و او را از قفای عبد اللّه عامر بتاخت از پس او قارن بن سوخرا با سپاهی گران بکنار نیشابور آمد و سرا پرده بر افراخت و آن شهر را بحصار گرفت.

عبد اللّه خازم را چهار هزار مرد لشکری حاضر بود ، شبانه ایشان را بخواند

و هر يك را بفرمود فتیله با دهن آلوده تا بر سر سنان ها محکم به بستند آنگاه در تاریکی شب از دروازه نیشابور از آن سوی که از لشکر قارن دور بود بیرون شد و کم و بیش يك فرسنك برفت ، آنگاه از قفای لشکرگاه قارن سر بر تافت و بفرمود تا فتیله ها را بر سرسنان ها افروخته کردند و تاختن گرفتند.

ناگاه قارن و لشکر او نظاره کردند گوش تا گوش بیابان را مشاعل افروخته دیدند ، بزرگان سپاه گفتند چه بایست کرد ؟ قارن گفت چه می توان کرد کوه تا کوه همه مشعل افروخته است و هر مشعلی خاص سرهنگی است و چه دانیم که با هر سرهنك مقدار سپاه است ، ازین سخنان یک باره دل لشكريان بدرید و رنك از رخسار ایشان بپرید ، هیچ کس سر از پای و پای از سر نمی شناخت.

درین بودند که چون صاعقه آسمانی و بلای ناگهانی لشکر عرب برسیدند و هم آواز تکبیر گفتند و تیغ در نهادند هم در آن گرمگاه جنك قارن مقتول گشت و لشکر او هر که زنده ماند بهزیمت گریخت و اموال و اثقال و اسب و سلاح ایشان بتمامت بهرۀ مسلمانان گشت.

عبد اللّه خازم خمس غنایم را بیرون کرد و صورت فتح را مکتوب نموده بسوی مدینه روان داشت.

و از آن سوی قیس بن الهيثم بمدينه رسيد و خبر لشکر قارن را بعبد اللّه عامر و عثمان بن عفان برسانید از پس او مکتوب عبد اللّه خازم و خمس غنایم را می آوردند عثمان قیس را نکوهش کرد و گفت مرد چون عبد اللّه بن خازم می باید و چون عبد اللّه عامر آهنك مكه داشت حکومت خراسان را بتمامت بعبد اللّه بن خازم مفوض داشت و منشور بفرستاد.

و هم در ينسال عباس بن عبد المطلب عمّ رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم بجنان جاوید خرامید و این وقت هشتاد و شش ساله بود و شرح حال او در ذیل قصه های پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم مرقوم شد.

و هم درين سال أبو سفيان بن حرب عرضه هلاك ، گشت و در ينسال عبد اللّه بن

مسعود هذلی بسرای جاویدانی تحویل داد و دیگر ابو دردا عویمر بن زید وداع جهان گفت و او در شهر دمشق قضاوت داشت ، و دیگر عبد اللّه بن زید أنصاری از جهان در گذشت.

و هم درین سال حکم بن أبی العاص پدر مروان الحکم رخت بسرای دیگر برد و این آن کس است که رسول خدایش رانده بود و عثمان در سلطنت خویش او را بمدینه آورد.

ذکر ابتدای پستی گرفتن دولت عثمان در سال سی و دوم هجری

از سنّت های عثمان که بیرون طریقت رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم بود سینه ها تنگی گرفت و اصحاب رسول را پای صبر و ثبات بلغزید و چنان شد که یک روز شتری از شتران صدقه را بفرزندان حكم بن أبی العاص بذل فرمود ، عبد الرحمن بن عوف این بشنید کس فرستاد و آن شتر را بگرفت و نحر کرد و گوشتش را بر مسلمانان قسمت نمود این نخستین ثلمه بود که در حکم و حشمت عثمان افتاد.

و ديگر يك روز از قضا بجبلة بن عمر السّاعدی عبور داد و او در میان مردم خویش بود وغُلی جامعه بدست داشت ، عثمان بر آن جماعت سلام داد و ایشان جواب باز دادند فَقَالَ جَبَلَةُ : لِمَ تَرُدُّونَ عَلَى رَجُلٍ فَعَلَ كَذَا وَ كَذَا؟!. قَالَ: ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَى عُثْمَانَ ، فَقَالَ: وَ اَللَّهِ لَأَطْرَحَنَّ هَذِهِ اَلْجَامِعَةَ فِي عُنُقِكَ أَوْ لَتَتْرُكَنَّ بِطَانَتَكَ هَذِهِ الْخَبِيثَةُ مَرْوَانُ وَ ابْنُ عَامِرٍ وَ ابْنِ أَبِي سَرَحَ جبله روی با جماعت کرد و با عثمان گفت سوگند با خدای که این غل جامعه را بر گردنت می افکنم مگر این که مروان بن الحکم و عبد اللّه بن عامر و عبد اللّه بن سعد بن أبی سرح را از خود دور داری ، از ینگونه مردم بر عثمان دلیر شدند.

و چون روز جمعه برسید و عثمان بر منبر شد عصائی بدست داشت و این آن عصا بود که وقتی رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم در روز جمعه ادای خطبه می فرمود بدست می گرفت و بعد از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم أبو بكر و از پس او عمر هنگام قرائت خطبه می داشتند.

عثمان نیز بطریقت ایشان می رفت چون آغاز خطبه کرد جمجاه غفاری برجست و آن عصا را از کفش بکشید و از پس زانو نهاده بشکست.

ازین وقت مردم مدینه بتمامت بلاد و امصار بدینگونه کتاب کردند انکم كُنْتُمْ تُرِيدُونَ الْجِهَادِ فَهَلُمُّوا الينا فَانٍ دَيْنُ عَمْدُ قَدْ أَفْسَدَهُ خَلِيفَتِكُمُ فاخلعوه هان ای مردم شما که آهنگ جهاد دارید بسوی مدینه کوچ دهيد و بنزديك ما شتاب كنيد همانا عثمان که خلیفۀ شماست دین محمّد را فاسد ساخت او را از خلیفتی خلع کنید لکن با این همه عثمان بر آن و تیره که می رفت راه نمی گردانید ، هم چنان دست تصرف بنی امیه را در مملکت گسترده داشت و حکومت بلاد را خاص اهل و عشیرت خود می داشت بزیادت خزاین بیت المال را بر ایشان بخش می فرمود.

عبد اللّه بن خالد بن اسد بن ابی العاص بن امیه را که غایب بود وقتی برسید صد هزار دینار بذل کرد حکم بن العاص را صد هزار دینار بداد پسر او حارث بن الحکم را از اینگونه مالی بزرگ بخشید کردار او بر مردم مدینه دشوار آمد شکایت او بعبد الرحمن بن عوف آوردند و گفتند و بال این کار بر گردن تو می آید و این زیان از تست که بر جان ما می رسد آن روز که زمام خلیفتی بدست او نهادی نه بر اینگونه وثیقتی ستدیم و نه بر این کردارهای زشت شرط بیعت و اطاعت نهادیم بگویی تا چه می گوئی.

عبد الرحمن گفت از آنچه شما می گوئید مرا هنوز خبری نیست آگهی شما راست دیگر روز علی علیه السلام عبد الرحمن را دیدار کرد و گفت پسنده است که کار بدینگونه می رود؟ عبد الرحمن گفت من ندانم اگر این سخن ها از در صدق است و راه و روش عثمان چنین است تو شمشیر خویش آهیخته کن تا من نیز شمشیر بر کشم ، این خبر بعثمان بردند سخت بیازرد و گفت عبد الرحمن مردی منافق است و بر او سخت سهل می آید که دست بخون من بیالاید چون عبد الرحمن این بشنید آتش خشم از خاطرش زبانه بزد گفت گمان نداشتم که روزگاری پیش آید که عثمان مرا منافق خواند و با خدای سوگند یاد کرد که چندان که زنده باشد با عثمان سخن نکند.

از پس آن هم درین سال عبد الرحمن مریض شد و عثمان بعیادت او حاضر شد و بر بالین او بنشست و چندان که با او سخن کرد هیچ پاسخ نداد عثمان ناچار برخاست و بیرون شد و مرض عبد الرحمن هر روز بزیادت گشت تا آنگاه که جان بداد.

و هم درین سال ابو طلحه انصاری که عمر بن الخطاب او را با پنجاه تن بر اهل شوری بود گماشته بود وفات یافت.

وقایع سال سی و یکم هجری و زبان گشودن مردم بشناعت عثمان بن عفان

چون مردم مدینه زبان طعن و دق بر عثمان گشودند و از قبایح اعمال او پرده بر گرفتند عثمان بيمناك شد که مبادا مردم بشورند و فتنهٔ حدیث کنند بفرمود تا منادی ندا در داد و مردم را حاضر مسجد ساخت. پس عثمان در آمد و بر منبر صعود داد و خدای را ستایش کرد و پیغمبر را درود فرستاد آنگاه گفت ای مردمان شکر نعمت های خداوند را بگذارید که شکر نعمت نعمت افزون کند همانا کتاب خدا که کاشف هر زشت و زیباست در میان شماست خوانده اید و دانسته اید که خداوند شما را باطاعت اولوالامر باز داشته از خدای بترسید و بیرون فرمان خداوند کار مکنید و دانسته اید که برجای محمّد نشستن و موجبات خلافت را بکار بستن کاری سهل نیست و خداوند این امیران را بر خلق سلطنت داد تا داد ضعیف را از قوی بستانند وزیر دستان را پایمال زبر دستان نگذارند.

از شما بسیار كس ادراك حضرت رسول خدای نموده و کتاب خدای را که جامع حلال و حرام و زشت و زیبا و خیر و شر و کم و بیش است دانسته آن کس که شکر نعمت بپای برد بثواب نیکو کاران دست یابد ، شما ملوك عجم را نگریستید ملك و قوت سلطنت ایشان را شنیدید بکثرت لشکر و بسطت کشور و افزونی مال و انبوهی رجال ده چندان شما بودند چون خدای را بی فرمانی کردند و سپاس نعمت

بجای نیاوردند اساس سلطنت ایشان محو و مطموس گشت خزاین ایشان نصیبه شما افتاد و شهرها بهرۀ شما شد.

اکنون اگر بشکر نعمت قیام نمائید این دولت بر دوام باشد و اگر طریق کفران سپارید بدست زوال كیفر بینید ، همانا خداوند بعد از پیغمبر و آن دو خلیفه نیکو سیر مرارتبت خلافت داد و من بحق این خلیفتی بدست کردم اگر چند کاری عمیق و عظیم است آن کس که مرا این مکانت داد هم بتمشيت اعانت کند و من سرِّ این سخن را دانسته ام و بکار بسته ام كُلُّكُمْ رَاعٍ وَ كُلُّكُمْ مَسْئُولُ عَنْ رَعِيَّتِهِ امير هر قوم پاسبان قوم است چنان که شبان پاسبان گله است چنان که شبان را از گله امیر را از رعیت باز پرس کنند.

بمن رسیده است که جماعتی از شما بر من انکار کرده اید از بهر مالی که بذل کرده ام و گفته اید اگر این مال را بر مردان مجاهد و فرزندان ایشان که در حدود و ثغور مملکت اسلام رنج برند صرف کردی نیکو بودی.

من از شما این سخن بپذیرفتم و مقرر داشتم که ازین پس مردمان امین بولایات روان دارم تا هر مالی که بدست می شود مردم لشکری و فرزندان ایشان را غنی دارند و آن چه بزیادت ماند از برای روز حاجت و دفع حوادث ذخیره خواهم گذاشت و درویشان عرب و ایتام و ارامل ایشان را نیز بهره خواهم رسانید و در امور بی مشاورت شما کار نخواهم کرد ، مرا حاجب و دربان نیست و در سرای بروی کس بسته ندارم همه وقت در آئید و آن چه بصلاح دانید بگوئید تا بمصلحت و صوابدید شما کار کنم.

مردمان چون از عثمان این سخنان بشنیدند شاد شدند و او را بدعای خیر یاد کردند و از مسجد بپراکندند عثمان نیز یک چند از مدت زمان کار برفق و مدارا کرد تا مردم بجای نشستند و زبان به بستند ، دیگر باره خوی بگردانید و آن کردارهای نا ستوده را قوی تر داشت مردم نیز بار دیگر بفریاد آمدند بیش تر شیعیان علی چون خلافت او را باطل می دانستند و در دین راسخ تر بودند در امر بمعروف

و نهی از منکر زبان گشاده تر داشتند و از عهد ابو بکر تا کنون چه خلفا چه معتمدان خلفا همواره شیعیان علی را مخذول و منکوب می خواستند و چندان که می توانستند از حشمت و مکانت ایشان می کاستند.

بالجمله عمّار یاسر که از شیعیان علی بود زبان شناعت دراز داشت ابو کعب الحارثی ذوالاداوه گوید یک روز بر عثمان در آمدم تا از حاجت خویش سئوالی کنم او را و اهل مجلس او را ساکت دیدم كانه عَلى رُؤُسِهِمْ الطَّيْرِ (1)لاجرم نشستم و زبان بستم ناگاه شخصی در آمد و گفت سر از فرمان بر تافت و ابا نمود که حاضر شود عثمان در خشم شد و جمعی را فرمود بروید و او را بکشید و بیاورید برفتند و مردی بلند بالا و گندم گون و اصلع که از مقدّم سر وقفا شعرات داشت بیاوردند و او عمار یاسر بود عثمان گفت این توئی که بی فرمانی من می کنی و حاضر نمی شوی ؟ عمار بعضی کلمات گفت که مفهوم نمی شد و مراجعت کرد.

آنگاه باتفاق عثمان بمسجد شدیم ، عمار را در مسجد نگریستم که با جمعی از مسلمین نشسته می گریستند و این از بهر آن بود که عمار در نزد رسول خدا مکانتی بزرگ داشت چنان که هنگام بنای مسجد مدینه عمّارأ رجوزه می کرد و سنگ می کشید عثمان نشسته بود و عصائی در دست داشت چنان پنداشت که عمار این رجز بطعن وی گوید روی با عمار کرد که تو را با این عصا ادب کنم پیغمبر فرمود عمار منزلت هر دو چشم من دارد کس نتواند او را برنجاند ، و این قصه در جلد اول از کتاب دویم بشرح رفت.

بالجمله عثمان چون عمار را با آن جماعت نگریست عوانان خویش را بخواست و فرمان کرد تا ایشان را متفرق ساختند آنگاه بنماز ایستاد و مردم صف جماعت راست کردند در بین نماز او زنی آواز برداشت و بسی رسول خدای را یاد کرد آنگاه گفت یا ایها النَّاسِ تركنم أَمَرَ اللَّهُ يخا لفتم عَهْدِهِ ای مردم بی فرمانی خداوند


1) یعنی گویا پرنده بر سر آن ها نشسته و اگر حرکتی بخود بدهند یا همهمه کنند پرنده از روی سر آن ها پرواز خواهد کرد

کردید و عهد او را بشکستید چندی از اینگونه سخن کرد و او عایشه بود ، از پس او حفصه بانك برداشت و فراوان از ینگونه سخن کرد چون عثمان نماز خویش بپای آورد و سلام باز داد روی با مردم آورد قَالَ: لَإِنَّ هَاتَيْنِ لَفَتَّانَتَانِ يَحِلُّ لِي سَبُّهُمَا وَ أَنَا بِأَصْلِهِمَا عَالِمٌ گفت این دو زن فتنه انگیز و مفسدند ، و بر من رواست که ایشان را شتم گویم و سب کنم و من بر اصل و نهاد و فطرت ایشان اطلاع دارم.

سعد بن ابی وقاص چون این بشنید گفت أَ تَقُولُ هَذَا لِحَبَائِبِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ [وَ آلِهِ] وَ سَلَّمَ؟!. فَقَالَ: وَ فِيمَ أَنْتَ وَ مَا هَاهُنَ سعد گفت از برای محبوب های پیغمبر چنین سخن می کنی عثمان در خشم شد و گفت تو را با این سخنان چکار و با ایشان چه مناسبت و بجانب سعد حمله کرد که او را ضربی و لطمۀ بزند ، سعد از مسجد بیرون دوید و عثمان از قفایش بشتافت چون از مسجد بیرون شد با علی علیه السلام دو چار گشت گفت بکجا می شوی گفت از قفای سعد می روم و صورت حال بنمود فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: أَيُّهَا اَلرَّجُلُ! دَعْ عَنْكَ هَذَا؟ گفت ای مرد این خوی زشت را از خود دور کن عثمان سعد را بگذاشت و با علی در آویخت و میان ایشان سخن بدراز کشید چند که هر دو غضب کردند.

عثمان با علی گفت أَ لَسْتَ اَلَّذِي خَلَّفَكَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ [وَ آلِهِ] وَ سَلَّمَ يَوْمَ تَبُوكَ یعنی تو آن نیستی پیغمبر در غزوه تبوك تو را با خود نبرد و در مدینه گذاشت و این از مفاخر علی است چنان که در غزوه تبوك بشرح رقم كرديم بالجمله علی علیه السلام گفت أَ لَسْتَ اَلْفَارَّ عَنْ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ [وَ آلِهِ] وَ سَلَّمَ يَوْمَ أُحُدٍ آیا تو نیستی که پیغمبر را در روز جنك أحد يك تنه در نزد سپاه دشمن گذاشتی و فرار کردی مردم در میان آمدند و حاجز شدند تا دست از یک دیگر باز داشتند.

و هم در ينسال مقداد بن اسود که از اجله صحابه رسول خدای بود چنان که بعضی از فضایل او در جای خود رقم خواهد شد از جهان فانی بجنان جاویدانی خرامید.

وقایع سال سی و چهارم هجری و ضرب عثمان عمار ياسر را

چون کردار عثمان دیگر باره بر اصحاب رسول خدای دشوار افتاد انجمن شدند و با یک دیگر مواضعه نهادند که هم گروه بنزد عثمان روند و آن چه بیرون شریعت و مصلحت کرد و می کند بر روی او شمرده کنند باز بخاطر آوردند که چون بنزديك او شویم تواند که به از افعال او فرایاد نیاید ، یا اگر بدانیم نتوانیم مکشوف داشت بهتر آنست که بسوی او مکتوب کنیم.

پس قلم بدست کردند و از آنگاه که عثمان بر مسند خلافت جای کرد تا کنون هر چه بیرون شرع پیغمبر کار کرده بود در قلم آوردند و همی خواستند همگان بهم روند و این مکتوب را بدو دهند از پس آن عمار یاسر را دیدار کردند و گفتند عثمان را بدینگونه کتابی کرده ایم توانی او را داد گفت توانم و آن مکتوب را بگرفت و بدر سرای عثمان آمد وقتی برسید که عثمان از سرای بیرون می شد بر در سرای عمار را دید که مکتوبی بدست دارد گفت یا ابا الیقظان ترا هیچ حاجت است؟

عمار گفت مرا هیچ حاجت نیست جماعتی از اصحاب انجمن شده اند و آن چه بیرون صلاح و صواب کردۀ بسوی تو کتاب کرده اند تا تو بخوانی و جواب باز دهی عثمان هم چنان خشمگین آن مکتوب را بگرفت و سطری چند را از نظر بگذرانید و از کف بینداحت عمار گفت این کتاب را اصحاب رسول خدا کرده اند از دست ميفكن در آن نيك نظر می کن و آن چه نوشته اند بکار می بند و من این سخن بنصيحت تو می رانم عثمان گفت ای پسر سُمیه دروغ می گوئی گفت شك نیست که من پسر سمیه ام و پسر یاسرم عثمان را خشم بیفزود و غلامان خویش را فرمان داد تا عمّار را چندان بزدند که از پای در افتاد و بی هوش گشت آنگاه خود پیش شد و با لگد شکم او را و مذاکیر او را بسیار بکوفت هم چنان که عمار مدهوش بود بمرض فتق مبتلا گشت.

بنی مخزوم که خویشاوندان و بنی اعمام عمار بودند این بشنیدند و فراهم شدند

هاشم بن ولید بن مغیره با آن جمع بیامد و عمار را بر گرفتند و بسرای بردند و سوگند یاد کردند که اگر عمار بمیرد عثمان را بخون او بکشند عمار هم چنان مدهوش بود تا نیمی از شب بگذشت نماز پیشین و نماز دیگر و نماز شام و نماز خفتن از وی فوت شد چون بهوش آمد وضو بگرفت و آن نمازها را قضا کرد و اصحاب پیغمبر یک باره از عثمان برنجیدند.

و هم در ينسال مسطح بن اثاثة از جهان برفت و این مسطح از آن مردم است که بر عایشه بهتان زد و پیغمبر بر او حد براند.

بیرون شدن ابوذر بحكم عثمان از مدینه بر بده در سال سی و چهارم هجری

ابوذر غفاری را در کار شرع و دین زبانی بود از دندان مار گزاینده تر و غیرتی داشت در امر بمعروف و نهی از منکر که سورت شمشیر را نرمی حریر می انگاشت و نیش پیکان آهنین را نوش خانه انگبین می پنداشت از آن روز که عثمان بن عفّان بنی امیه را ببذل مال برگزید و مروان بن الحکم و برادرش حارث و زيد بن ثابت و أبو سفيان بن حرب و دیگر خویشاوندان خویش را هر يك صد هزار دینار و افزون تر از بیت المال مسلمین عطا کرد، أبوذر که جز بحکم شریعت بذل یک درهم از بیت المال را رضا نمی داد چون این بدید پوست بر تنش زندان گشت در گذرگاه مردم در میان کوی و بازار فریاد بر می داشت که بشر الكافرين بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ و به اعلى صوت قرائت می کرد وَ اَلَّذِينَ يَكْنِزُونَ اَلذَّهَبَ وَ اَلْفِضَّةَ وَ لاٰ يُنْفِقُونَهٰا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ یعنی آن کسانی که زر و سیم را خزانه می نهند و ذخیره می کنند و در راه خدا انفاق نمی فرمایند ایشان را بشارت بده بعذابی دردناک.

این کلمات را چند کرّت بعثمان خبر بردند و او سخن نمی کرد یک روز غلام خود را بنزديك أبوذر فرستاد و پیام داد که زبان خود را باز گیر از آن چه ب من می رسد فَقَالَ أَبُوذَرَ أينْها نِي عُثمَانُ عَنْ قِرَاءَةِ كِتَابِ اللَّهِ وَ عَيْبٍ مَنْ تَرَكَ

أمْرَ اللهِ فَوَاللهِ لَأَنْ أَرْضِى اللهَ سَخَطِ عُثْمَانَ أَحَبُّ إِلَيَّ وَ خَيْرٌ لِي مِنْ أنْ أَسْخِطَ اللّه برضا عثمان ابوذر گفت آیا عثمان مرا از قرائت قرآن و عیب کردن کسی را که ترک فرمان خدا می کند منع می نماید سوگند با خدای که خداوند از من خشنود شود بسبب خشم گرفتن عثمان دوستر دارم از این که خداوند بر من خشم گیرد بسبب خشنودی عثمان ، چون غلام این پیام باز آورد بر کید و کین عثمان بیفزود این ببود تا یک روز گروهی از مردم در مجلس عثمان جای داشتند ابوذر نیز حاضر بود عثمان روی با مردم کرد و گفت آیا از برای امام جایز است که از بیت المال چیزی بقرض بر گیرد و چون صاحب یسار شود قرض خویش بگذارد ، کعب الاحبار سر برداشت و گفت لاَ بَأْسَ بِذَلِكَ باكى نيست فقال أبوذر يَا اِبْنَ اَلْيَهُودِيَّيْنِ تُعَلِّمُنَا دِينَنَا ابوذر گفت ای پسر دو جهود که پدر و مادر تست تو دین ما را با ما تعلیم می کنی و عصائی که در دست داشت بزد و سر كعب الأحبار را بشكست.

فَقَالَ عُثْمَانُ قَدْ كَثُرَ أَذَاكَ لِى وَ تو لّعك بِأَصْحَابِيَ الْحَقِّ بِالشَّامِ عثمان گفت مرا و اصحاب مرا فراوان زحمت کردۀ هم اکنون روانه شام شو که سکون تو در این جا روا نیست و او را بجانب شام روان داشت. ابوذر نیز در شام کردار نا ستودهٔ معویه را معاینه می کرد و او را منع می فرمود یک روز معويه سی صد دینار زر بدو فرستاد ابوذر با فرستاده معویه گفت اگر این زر آن عطائی است که در حق من مقرر بوده و امسال شما باز گرفته اید از پذیرفتن آن باکی نیست و اگر بجای صله برای من فرستاده مرا حاجتی نیست و آن زر را باز فرستاد.

و آنگاه که معویه در دمشق از بهر خویش بنیان خضرا می کرد ابوذر گفت ای معویه اگر این بنیان را از مال اللّه بپای می بری خیانت کرده باشی و اگر از مال خویشتن خواهی کرد اسراف می کنی و از اینگونه سخن فراوان می کرد و بر معويه

ثقیل می افتاد حبیب بن مسلمه فهری یک روز معویه را گفت ابوذر شام را بر تو بشورید اگر با شام حاجتی داری از پی چاره باش.

این ببود تا آنگاه که خبر ضرب عثمان مرعمار یاسر را بدانگونه که مرقوم شد پراکنده گشت ، چون ابوذر این بشنید آتش غیرت از سینه اش سر بر زد و زبان شنعت بر عثمان دراز کرد و معایب و مثالب او را بی پرده گفتن گرفت جلاّم بن جندل الغفاری می گوید یک روز در دارالاماره نزد معویه بودم شنیدم که گوینده به اعلی صوت همی گفت أَتَتْكُمُ الْقِطَارِ يَحْمِلُ النَّارِ اللَّهُمَّ الْعَنِ الْأَمْرَيْنِ بِالْمَعْرُوفِ التَّارِكِينَ لَهُ اللَّهُمَّ الْعَنِ النَّاهِينَ عَنِ الْمُنْكَرِ المرتكبين لَهُ یعنی آمد شما را بارگیرها که همه حمل آتش می کند الهی دور کن آنان را که امر بمعروف می کنند و حال آن که معروف را از پس پشت می افکنند خدایا ملعون بدار آنان را که نهی از منکر می نمایند و حال آن که خود مرتکب هر منکر می باشند.

از اصغای این کلمات رنگ از رخسار معویه بپرید گفت : یا جلاّم می دانی گوینده این کلمات کیست ؟ گفتم ندانم گفت جندب بن جناده و بفرمود او را در آوردند پس روی بدو کرد و گفت یا عَدُوِّ اللَّهِ وَ عَدُوُّ رَسُولِهِ تَأْتِيَنَا فِي كُلِّ يَوْمٍ وَ تَصْنَعُ مَا تَصْنَعُ ای دشمن خدا و رسول هر روز می آئی و چنین سخن می کنی فَقَالَ ابوذر مَا أَنَا بِعَدُوٍّ لِلَّهِ وَ لَا لِرَسُولِهِ بَلْ أَنْتِ وَ أَبُوكِ عُدْوانَ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ أظهرتما الْإِسْلَامِ وَ أبطنتما الْكُفْرِ وَ لَقَدْ لَعَنَكِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ دَعَا عَلَيْكَ مَرَّاتٍ أَنْ لَا تَشْبَعَ سَمِعْتُ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَقُولُ: إِذَا وَلِيَ اَلْأُمَّةَ اَلْأَعْيَنُ اَلْوَاسِعُ اَلْبُلْعُومِ اَلَّذِي يَأْكُلُ وَ لاَ يَشْبَعُ فَلْتَأْخُذِ اَلْأُمَّةُ حِذْرَهَا مِنْهُ

ابوذر گفت من خدا و رسول را دشمن ندارم بلکه تو و پدرت ابو سفیان دشمن خدا و رسولید که در ظاهر مسلمانی گرفتید و در باطن کفر ورزیدیده همانا رسول خدای تو را لعن کرد و دعا کرد که هرگز سیر نشوی و فرمود چون والی شود بر امت آن گاو گشاده گلو که هر چه می خورد سیر نمی شود واجب می شود که امت از ولایت او بپرهیزند و ما قصه سیر نشدن معویه را به نفرین پیغمبر در مجلد اول از کتاب ثانی رقم کردیم.

بالجمله معویه با ابوذر گفت آن مرد را بدین نشان که پیغمبر فرموده من نیستم ابوذر گفت آن مرد توئی و شنیدم که مکرر در حق تو مي فرمود اَللَّهُمَّ اِلْعَنْهُ وَ لاَ تُشْبِعْهُ إِلاَّ بِالتُّرَابِ يعنى ملعون بدار او را و سیر مکن تا آنگاه که در گورستان بخاك رود و شنیدم که فرمود است مُعَاوِيَةَ فِي اَلنَّارِ نشیمن معویه در آتش دوزخ است چون سخن بدینجا رسید معویه بخندید و گفت اگر قتل اصحاب محمّد بی اجازت عثمان بر من روا بود اول کس ترا آزمون شمشیر می ساختم و بفرمود ابوذر را بزندان بردند و بسوی عثمان کتاب کرد که ابوذر شام را بر تو تباه ساخت فرمان چیست ؟ اگر فرمائی سرش را از تن دور کنم.

عثمان در پاسخ نوشت که ابوذر را بر شتری حرون بر نشان و قایدی ضخم (1)با او همراه کن که شب و روز می راند و او را زمانی آسوده نمی گذارد لاجرم معویه او را بر شتری بی جامه بر نشاند و بدست قایدی غلیظ سپرد و او راه پیش داشت و همی شتر را بترقيب و تعجيل میرمانید ابوذر مردی گندم گون خفيف العارضين ضعيف المنكبين دراز بالا بود و پیری در وی اثر کرده و در موی سر و روی سفیدی جای سیاهی گرفته از زحمت راه سخت کوفته شد و پاهای او جراحت رسید چنان که گوشت ران های او بریخت با این ضعف و ماندگی او را بمدینه آوردند و نزد عثمانش حاضر ساختند.

عثمان روی با او کرد و گفت لاَ أَنْعَمَ اَللَّهُ لَكَ عَيْناً يَا جُنَيْدِبُ هیچ چشمی روشن مبادا بتو ای جنیدب از پی تحقیر او نام او را بتصغیر گفت ابوذر در پاسخ گفت پدر من جناده نام مرا جندب نهاده و رسول خدای عبد اللّه گفته و من آن را که رسول فرموده اختیار کردم عثمان گفت أَنْتَ اَلَّذِي تَزْعُمُ أَنَّا نَقُولُ إِنَّ يَدَ اَللَّهِ مَغْلُولَةٌ، وَ إِنَّ اَللّٰهَ فَقِيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِيٰاءُ توئی که گمان می کنی گفته ام خداوند دست بسته و فقیر است و ما خداوند ثروت و ماليم ؟ فَقَالَ أَبُوذَرٍّ : لَوْ كُنْتُمْ لاَ تَزْعُمُونَ، لَأَنْفَقْتُمْ مَالَ اَللَّهِ عَلَى عِبَادِهِ، وَ لَكِنِّي أَشْهَدُ لَسَمِعْتُ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ يَقُولُ: إِذَا بَلَغَ بَنُو أَبِي اَلْعَاصِ ثَلاَثِينَ رَجُلاً جَعَلُوا مَالَ اَللَّهِ دُوَلاً، وَ عِبَادَ اَللَّهِ خَوَلاً ابوذر گفت اگر این سخن نگفته اید مال خدای را بر


1) حرون یعنی سرکش و چموش، و قائد ضخم یعنی ساربان بی رحم و درشت خو

بندگانش انفاق كنيد لكن من شنیدم که رسول خدای فرمود گاهی که فرزندان ابو العاص سی تن مرد شوند مال خدای را در میان خود همی گردانند و بندگان خدای را پرستاران خویش گیرند.

عثمان با آن مردم که حاضر مجلس بودند گفت شما این حدیث از رسول خدای شنیدید گفتند نشنیدیم گفت هان ای ابوذر بر رسول خدای دروغ می بندی ابوذر روی با مردم کرد و گفت شما را گمان می رود که من این سخن بدروغ گویم ؟ گفتند اگر راست و اگر دروغ ندانیم ، عثمان کس فرستاد تا علی علیه السلام حاضر گشت پس با ابوذر گفت آن حدیث که این ساعت گفتی بازگوی تا ابو الحسن بشنود ؟ ابوذر آن سخن اعادت کرد عثمان گفت یا ابا الحسن تو از مصطفی شنیدی گفت نشنیدم لكن ابوذر دروغ نگوید.

گفت این صدق بوذر از کجا استوار می افتد ؟ علی گفت از آن جا که از رسول خدای شنیدم که فرمود مَا أَظَلَّتِ اَلْخَضْرَاءُ وَ لاَ أَقَلَّتِ اَلْغَبْرَاءُ عَلَى ذِي لَهْجَةٍ أَصْدَقَ مِنْ أَبِي ذَرٍّ یعنی آسمان بر هیچ کس سایه نیفکند و زمین هیچ کس را بر نگیرد راستگوی تر از ابوذر ، حاضران مجلس گفتند ما نیز این شنیدیم و ابوذر دروغ زن نباشد ابوذر گفت من این جمله از رسول خدای شنیدم و شما مرا بدروغ نسبت کردید ، گمان نداشتم بروزگاری برسم که از اصحاب محمّد این کلمه بشنوم.

عثمان گفت دروغ می گوئی و فتنه می جوئی و پراکندگی جماعت را دوست می داری ابوذر گفت تو نیز طریق دو رفیق خود ابو بکر و عمر را بگیر و بر خوی و روش ایشان میرو تا مردم بر تو کم تر بشورند و حمل ترا بر خود سهل تر گیرند و بدانچه کنی اعتراض کم تر آرند عثمان گفت مَالِكَ وَ ذَلِكَ لَا أُمَّ لَكَ ترا با اين سخن چکار ابوذر گفت من خود را از امر بمعروف و نهی از منکر چندان که توانم معاف نمی دانم.

ازین سخن خشم عثمان بزیادت شد و روی با جماعت کرد و گفت مرا بگوئید تا با این پیر دروغ زن چکنم که سبب تفرقه شمل و پراکندگی جمع می شود علی علیه السلام

گفت من ترا آن سخن گویم که آن مرد از قوم فرعون که با موسی ایمان آورد در حق موسی با فرعون گفت فإِنْ يَكُ كٰاذِباً فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ وَ إِنْ يَكُ صٰادِقاً يُصِبْكُمْ بَعْضُ اَلَّذِي يَعِدُكُمْ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَهْدِي مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذّٰابٌ اگر ابوذر دروغ می گوید و بال کذب بده باز می گردد و اگر راست می گوید از آن جمله که وعده می دهد بعضی شما را فرا می رسد و خداوند هیچ مسرف و دروغ زن را هدایت نکند لاجرم تو ابوذر را رنجیده خاطر مکن ، اگر این سخن بصدق می گوید آثار آن ظاهر خواهد شد.

عثمان ازین سخن در خشم شد و روی با علی کرد و گفت خاك بادت بدهان على گفت خاک بر دهان تو باد این چیست که می گوئی در حق ابوذر که پیغمبر را دوست بود و هست بدست آویز نامه معویه و حال آن که ظلم و فساد او ظاهر و روشن است عثمان خاموش شد و دیگر با علی سخن نکرد و روی بابوذر آورد و گفت برخیز و از شهر ما بیرون شو ! ابوذر گفت مرا همسایگی تو نیز ناخوش می آید بگوی تا بکجا شوم گفت بهر کجا خواهی میرو.

گفت بشام روم که مسلمانان در فتنه افتاده اند و سنّت های شریعت را ضایع گذاشته اند ، عثمان گفت ما ترا از شام باز خواندیم که شام را بر من تباه کردی دیگر باره بشام نخواهی شد ، گفت بعراق روم گفت مردم عراق ولات و ائمه خویش را مورد طعن و دق سازند و فتنه جوی باشند گفت بمصر می روم عثمان گفت هم اجازت نیست ابوذر گفت بگوی تا بکجا شوم ؟ گفت ببادیه شو گفت أُصَيِّرُ بَعْدَ الْهِجْرَةِ أَعْرَابِيّاً بعد از آن که با رسول خدای هجرت کردم اعرابی شوم عثمان گفت کدام موضع از جهان را دشمن تر داری گفت هیچ موضع را از ربذه دشمن تر ندارم گفت بر بذه میرو و در آن جا می باش و از آن جا بدیگر جای شدن اجازت نیست و مروان بن الحکم را فرمود که ابوذر را بر شتری بر نشان و از مدینه بر بذه روان کن و حکم داد تا در مدینه ندا کردند که هیچ کس را رخصت نیست بمشایعت ابوذر بیرون شود و هیچ کس ماذون نیست با ابوذر سخن کند.

مردم مدینه بیم کردند و با ابوذر نزديك نشدند و سخن نکردند الا علی علیه السلام

که بمشایعت ابوذر بیرون شد و برادر خود عقیل و فرزندان خود حسن و حسین عليهم السلام را بخواند و عمار یاسر را نیز برداشت امام حسن علیه السلام با ابوذر سخنی گفت مروان گفت يَا حَسَنُ أَ لاَ تَعْلَمُ أَنَّ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ قَدْ نَهَى عَنْ كَلاَمِ هَذَا اَلرَّجُلِ، فَإِنْ كُنْتَ لاَ تَعْلَمُ فَاعْلَمْ ذَلِك اى حسن مگر نمی دانی امیر المؤمنین فرمان داده که کس با این مرد سخن نکند اگر نمی دانی بدان.

علی علیه السلام چون این بشنید بر مروان حمله کرد و با آن تازیانه که در دست داشت بر میان دو گوش شتر مروان زد فَقَالَ تَنَحَّ لَحَاكَ اَللَّهُ إِلَى اَلنَّارِ فرمود دورشو که خدایت در آتش جهنم جای دهد از مثل تو نمی آید که در آن چه ما کنیم اعتراض کند مروان باز شد و غضبناك بنزديك عثمان آمد و قصه بگفت و عثمان هم چنان خشمگین بود و از آن سوی ذکوان غلام امّ هانی خواهر علی با ایشان بود و سخن ایشان را با ابوذر گوش می داشت و از بر می کرد بالجمله علی علیه السلام کار مشایعت بپای برد و روی با ابوذر کرد و فرمود :

يَا بَا ذَرٍّ إِنَّكَ غَضِبْتَ لِلَّهِ فَارْجُ مَنْ غَضِبْتَ لَهُ إِنَّ اَلْقَوْمَ خَافُوكَ عَلَى دُنْيَاهُمْ وَ خِفْتَهُمْ عَلَى دِينِكَ فَاتْرُكْ فِي أَيْدِيهِمْ مَا خَافُوكَ عَلَيْهِ وَ اُهْرُبْ مِنْهُمْ بِمَا خِفْتَهُمْ عَلَيْهِ فَمَا أَحْوَجَهُمْ إِلَى مَا مَنَعْتَهُمْ وَ أَغْنَاكَ عَمَّا مَنَعُوكَ وَ سَتَعْلَمُ مَنِ اَلرَّابِحُ غَداً وَ اَلْأَكْثَرُ حَسَداً وَ لَوْ أَنَّ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرْضَ كَانَتَا عَلَى عَبْدٍ رَتْقاً ثُمَّ اِتَّقَى اَللَّهَ لَجَعَلَ اَللَّهُ لَهُ مِنْهُمَا مَخْرَجاً لاَ يُؤْنِسَنَّكَ إِلاَّ اَلْحَقُّ وَ لاَ يُوحِشَنَّكَ إِلاَّ اَلْبَاطِلُ فَلَوْ قَبِلْتَ دُنْيَاهُمْ لَأَحَبُّوكَ وَ لَوْ قَرَضْتَ مِنْهَا لَآمَنُوكَ فرمود ای ابوذر تو خشمگین شدی از برای خدا پس امیدوار باش بدان کس که در راه او خشم گرفتی همانا این قوم بترسیدند بر دنیای خود و تو بيمناك شدى بر دین خود پس برایشان گذار آن را که بر آن از تو بترسیدند و بگذر از یشان بچیزی که بترسیدی بر آن از یشان چه بسیار حاجتمندند بر آن چه ایشان را از آن باز می داری و چه غنی باشی تو از آن چه ترا از آن باز می دارند زودا که بدانی در قیامت سود کراست و بیش تر محسود کیست.

اگر جهان بر بنده بسته شود و بزحمت و محنت در افتد چون پرهیزکاری پیشه کند خداوند او را برهاند چنان که هم خدای فرمايد وَ مَنْ يَتَّقِ اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً هان ای ابوذر نباید جز براه راست مانوس باشی و جز از طریق باطل بدهشت افتی اگر طریق ایشان گیری تو را دوست دارند و اگر ترک دنیای ایشان گوئی از تو ایمن شوند چون علی علیه السلام این کلمات بپای برد روی با عقیل کرد و فرمود برادر خود را وداع گوی :

فَقَالَ لِعَقِيلٍ: يَا أَبَا ذَرٍّ وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّا نُحِبُّكَ، وَ أَنْتَ تُحِبُّنَا فَاتَّقِ اَللَّهَ، فَإِنَّ اَلتَّقْوَى نَجَاةٌ، وَ اِصْبِرْ فَإِنَّ اَلصَّبْرَ كَرَمٌ، وَ اِعْلَمْ أَنَّ اِسْتِثْقَالَكَ اَلصَّبْرَ مِنَ اَلْجَزَعِ وَ اِسْتِبْطَاءَكَ اَلْعَافِيَةَ مِنَ اَلْيَأْسِ گفت ای ابوذر تو می دانی که ما دوستدار توایم و تو ما را دوست می داری طریق تقوی گیر که تقوی سبب نجاتست و صبوری پیشه کن که صبر از بزرگواریست و بدان چون صبر را بر خویش گران شماری موجب جزع گردد و چون از کرم خدای مایوس باشی عافیت را از خود دور داری ، آنگاه علی با حسن و حسین علیهم السلام فرمود عم خود را وداع گوئید پس امام حسن ابتدا کرد :

فَقَالَ: يَا عَمَّاهْ، لَوْ لاَ أَنَّهُ لاَ يَنْبَغِي لِلْمُوَدِّعِ أَنْ يَسْكُتَ، وَ لِلْمُشَيِّعِ أَنْ يَنْصَرِفَ لَقُصِرَ اَلْكَلاَمُ وَ إِنْ طَالَ اَلْأَسَفُ، وَ قَدْ أَتَى اَلْقَوْمُ إِلَيْكَ مَا تَرَى، فَضَعْ عَنْكَ اَلدُّنْيَا بِتَذَكُّرِ فَرَاغِهَا، وَ شِدَّةِ مَا اِشْتَدَّ مِنْهَا بِرَجَاءِ مَا بَعْدَهَا، وَ اِصْبِرْ حَتَّى تَلْقَى نَبِيَّكَ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ هُوَ عَنْكَ رَاضٍ فرمود ایعم اگر نه این بود که وداع کننده نباید خاموش باشد و مشایعت کننده باید مراجعت نمود لاجرم کوتاه می شد سخن اگر چه مدت تاسف دراز باشد همانا اين جماعت بنزديك تو حاضر شدند از برای وداع تو چنان که دیدار می کنی پس دنیا را ترك بگوی به نیروی ذکر فراق آن و شدت آن و امید بنعمت آن جهانی میدار و صبوری پیشه کن تا خدای را دیدار کنی که او از تو راضی است آنگاه امام حسین علیه السلام تا بسخن آمد :

فَقَالَ: يَا عَمَّاهْ، إِنَّ اَللَّهَ تَعَالَى قَادِرٌ أَنْ يُغَيِّرَ مَا قَدْ تَرَى، وَ اَللَّهُ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ

وَ قَدْ مَنَعَكَ اَلْقَوْمُ دُنْيَاهُمْ، وَ مَنَعْتَهُمْ دِينَكَ، فَمَا أَغْنَاكَ عَمَّا مَنَعُوكَ، وَ أَحْوَجَهُمْ إِلَى مَا مَنَعْتَهُمْ، فَأَسْأَلُ اَللَّهَ اَلصَّبْرَ وَ اَلنَّصْرَ، وَ اِسْتَعِذْ بِهِ مِنَ اَلْجَشَعِ وَ اَلْجَزَعِ، فَإِنَّ اَلصَّبْرَ مِنَ اَلدِّينِ وَ اَلْكَرَمِ، وَ إِنَّ اَلْجَشَعَ لاَ يُقَدِّمُ رِزْقاً، وَ اَلْجَزَعَ لاَ يُؤَخِّرُ أَجَلاً فرمود اى عم همانا خداوند تواناست که آن چه را می نگری دیگرگون کند چه خدای را هر روز بر حسب اراده حکمی و امری است همانا قوم ، ترا از بیم دنیای خویش دفع دادند و تو ایشان را در غم دین از منکرات منع فرمودی و تو بی نیازی از آن چه دفع دادند و ایشان محتاجند بدان چه منع فرمودی پس از خدای شکیبائی و فیروزی بخواه و از حرص و نا شکیبائی کناره میکن ، همانا صبوری از دینداری و کرامت خیزد ، و حرص و آز روزی را بیشی ندهد و جزع مرگ را بدنبال نیفکند آنگاه عمار یاسر خشمگین و غضبناك روی با ابوذر کرد :

فَقَالَ: لاَ آنَسَ اَللَّهُ مَنْ أَوْحَشَكَ، وَ لاَ آمَنَ مَنْ أَخَافَكَ، أَمَا وَ اَللَّهِ لَوْ أَرَدْتَ دُنْيَاهُمْ لَأَمَّنُوكَ، وَ لَوْ رَضِيتَ أَعْمَالَهُمْ لَأَحَبُّوكَ، وَ مَا مَنَعَ اَلنَّاسَ أَنْ يَقُولُوا بِقَوْلِكَ إِلاَّ اَلرِّضَا بِالدُّنْيَا، وَ اَلْجَزَعَ مِنَ اَلْمَوْتِ، وَ مَالُوا إِلَى سُلْطَانٍ جَمَاعَتُهُمْ عَلَيْهِ، وَ اَلْمُلْكُ لِمَنْ غَلَبَ، فَوَهَبُوا لَهُمْ دِينَهُمْ، وَ مَنَحَهُمُ اَلْقَوْمُ دُنْيَاهُمْ، فَخَسِرُوا اَلدُّنْيَا وَ اَلْآخِرَةَ، أَلاَ« ذٰلِكَ هُوَ اَلْخُسْرٰانُ اَلْمُبِينُ. گفت مانوس ندارد خداوند آن کس را که تو را بدهشت افکند وای می نگذارد آن کس را که تو را در بیم انداخت سوگند با خدای اگر بر طریق ایشان می رفتی ترا آسوده می گذاشتند و اگر کردار ایشان را رضا می دادی تو را دوست می داشتند و این قوم بعضی را طلب دنیا و برخی را هرب از مرگ بر انگیخت که تو را دست باز داشتند و روش سلطان خویش بر داشتند پادشاهی از برای نیرومند است این چنین پادشاهان دین بر سر دنیا نهادند و قوم دنیای خویش بر ایشان بذل کردند و این جماعت زیان کار دنیا و آخرت گشتند.

این وفت ابوذر بگریست و گفت ای اهل بیت ! رحمت خدای بر شما باد هر وقت شما را دیدار می کنم رسول خدای را بیاد می آورم از برای من در مدینه جز شما

پناهی و جواری نبود ، من بر عثمان گران افتادم در مدینه چنان که بر معویه گران بودم در شام ، مکروه داشت که من در مصر و شام بباشم و برخویشاوندان او پادشاهی تباه کنم مرا بزمینی فرستاد که جز خداوند ناصر و معین ندارم پس ابوذر بجانب ربذه کوچ داد و علی و اصحاب از مشایعت او مراجعت کردند.

چون عثمان علی علیه السلام را دیدار کرد گفت چه افتاد که فرستاده مرا دفع دادی و امر مرا خوار شمردی ؟ علی گفت فرستاده تو خواست مرا مراجعت دهد من او را دفع دادم و امر تو را خوار نگرفتم عثمان گفت مگر ندانستی که من فرمان دادم که کس با ابوذر سخن نکند فرمود مگر تو بهر معصیت که فرمان دهی ما اطاعت خواهیم کرد ؟ عثمان گفت اينك مروان می گوید مرا دشنام گفتی و تازیانه بمیان دو گوش شتر من زدی از وی عذر بخواه علی گفت اينك شتر من بر در سرای حاضر است بگو تازیانه زند اما دشنام اگر گوید من او را پاسخ نگویم همان دشنام با تو خواهم گفت ، عثمان گفت از چه روی دشنام نگوید گویا تو خود را ازو بهتر دانی ؟ علی گفت از تو نیز بهتر باشم و برخاست و بیرون شد.

عثمان اصحاب را طلب کرد و از علی بدیشان شکایت نمود و خواستار شد که علی را دیدار کنند و ازو بخواهند که از مروان عذر بخواهد چون با خدمت علی آمدند فرمود من از مروان عذر نخواهم خواست لکن از دیدار عثمان کراهتی ندارم چون خبر با عثمان بردند علی را طلب نمود و آن حضرت با بنی هاشم حاضر شد و خدای را ثنا گفت آنگاه فرمود سوگند با خدای که من در مشایعت ابوذر اندیشه مخالفت تو نداشتم بلکه قضای حق او می گذاشتم اما مروان خواست مرا از مشایعت ابوذر مراجعت دهد من او را دفع دادم و آن چه میان من و تو رفت بر من چیزی نبود تو مرا بغضب آوردی تا آثار غضب ظاهر گشت ، این وقت عثمان خدایر سپاس گفت :

ثُمَّ قَالَ : أَمَّا مَا كَانَ مِنْكَ إِلَىَّ فَقَدْ وَهَبْتُهُ لَكَ وَ أَمَّا مَا كَانَ مِنْكَ إِلَى مَرْوَانَ فَقَدْ عَفَى اللَّهُ عَنْكَ.

گفت آن چه از تو بر من آمد من آن را بخشیدم و آن چه از تو بر مروان آمد خداوند معفو دارد و آن چه فرمودی تو نیکوکار و صادقی و دست علی را بگرفت و بر سینه خويش نهاد و اظهار حفاوت و مهربانی کرد ، چون مجلس بپای رفت و علی بیرون شد بنی امیه با مروان گفتند از چیست که این ذلّت و زبونی را از علی بر خویشتن نهادی و از پی کیفر بیرون نشدی ؟ گفت سوگند با خدای اگر اندیشه کیفر می کردم قادر نبودم و بر من امری صعب بر می رفت.

بالجمله ابوذر در ربذه با ضجيع خود امّ ذر سکون اختیار کرد و در آن اراضی که بیرون عادت او بود اقامت نمود و پس از روزی چند علیل و مریض گشت و زمان مرگ او برسید امّ ذر بر بالین او نشسته به های های می گریست ، أبوذر گفت این گریه چیست ؟ گفت بر غربت تو می گریم که از وطن غریب افتادى و از أهل و عشيرت دور ماندی و بی کس و بی یار گشتی و این بر دل من هر زمان جراحتی می افکند دیگر آن که من در این بیابان زنی بی چاره و بی کسم چگونه توانم از کفن و دفن بپردازم و کار تو را چنان که درخور است بسازم.

ابوذر گفت غمگین مباش و چندین جزع مکن چه رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم مرا فرمود که تو در غربت بخواهی مرد و آن ساعت جماعتی از دینداران در می رسند و کار دفن و کفن تور است می کنند اکنون بباش تا زمان من برسد پس از مرک من گوسفندی ذبح کن و طعامی بساز آنگاه برو و کنار جاده مجتازان جای کن ، آن جماعت که رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم فرمود در می رسند ایشان را از حال من آگهی ده و خواستار شو تا با تو در آیند و جسد مرا بخاک سپارند ، چون از کار من پرداختند ایشان را طعام ده تا بخورند و بروند ، و از پس مرگ من تو نیز بجانب مدینه باز شو و در آن جا می باش تا زمانت برسد ، این وصیت بپای برد و در گذشت.

لاجرم امّ ذر بفرموده عمل کرد طعام بساخت و بر سر راه برفت و بنشست در زمان غبار گذرندگان که از زیارت کعبه می رسیدند دیدار شد و این جماعت حاضر شدند یکی احنف بن قیس تمیمی و دیگر صعصعة بن صوحان العبدی ، و ديگر خارجة

بن الصلت التميمی ، و دیگر عبد اللّه بن مسلمة التميمی ، و ديگر هلال بن مالك المزنی و دیگر جریر بن عبد اللّه البجلی و ديگر مالك اشتر النخعی چون ایشان برسیدند و پیرزنی را بر سر راه نشسته دیدند چنان دانستند که سائلی است تا بکدیه (1)چیزی حاصل کند پیش شدند و گفتند کیستی و این جا چکنی ؟

گفت ای مسلمانان ابوذر صاحب رسول اللّه از جهان در گذشت و من ضجيع اویم و غریب و بی کسم و بر کفن و دفن او توانا نیستم ، اگر شما مرا در این امر یاری کنید خداوند از شما راضی باشد ، چون این سخن بشنیدند دریغ خوردند و سخت بگریستند و بیامدند و ابوذر را بشستند و هر کس از ایشان خواست ابوذر را از خویشتن کفن کند ، آن دیگر رضا نمی داد در پایان امر هر کس از خویشتن لختی جامه بداد تا آن جمله را با هم بدوختند (2)و ابوذر را کفن کردند و نماز بگذاشتند و به خاک سپردند.

آنگاه اشتر نخعی بر سر خاک او بپای خاست و خدای را ثنا گفت آنگاه دست بر داشت و گفت ای خداوند آفریننده اينك ابوذر صاحب رسول اللّه است که بکتاب ها و پیغمبران تو ایمان آورد و بشریعت پیغمبر تو همی رفت و با کافران جهاد همی کرد و سخن جز بکلمه حق نگفت ، گروهی که بر دنیای خویش ترسان بودند بناحق او را بیازردند و از شهر بیرون شدن فرمودند و بغربت و کربت انداختند تا از نارسائی اسباب معاش و اقامت هوای ناملایم مریض گشت و در گذشت ، الهی او را در بهشت جای ده و بهرۀ او را از روضه جنان فراوان کن و آن کس که او را از مدینه که حرم رسول تست بی موجبی اخراج کرد و در بیابان ضایع گذاشت بكيفر عمل خود گرفتار کن.

اشتر بدینگونه همی دعا می کرد و آنان که با او بودند آمین گفتند چون روز بپای آمد امّ ذر آن طعام که ساخته بود حاضر کرد تا ایشان بخوردند و برفتند.


1) یعنی گدائی

2) گویا روایت ضعیفی است که مؤلف انتخاب فرموده است ، کفن میت چه بصورت ازار ورداء و چه بصورت قمیص بایستی نا دوخته باشد ، در شرح حال أبوذر نوشته اند که جوانی از انصار و گویند اشتر نخعی او را از لباس های احرام خود کفن کردند

رسیدن خبر وفات ابوذر بعثمان و قصد کردن او اخراج عمار یاسر را در سال سی و چهارم هجری

چون عثمان را از مرگ ابوذر آگهی دادند گفت رَحِمَ اَللَّهُ أَبَا ذَرٍّ عمار یاسر حاضر بود گفت رَحِمَ اَللَّهُ أَبَا ذَرٍّ مِنْ كُلِّ قُلُوبَنَا یعنی این سخن از سویدای قلب من می ریزد عثمان را که در زوایای خاطر از عمار یاسر کید و کینی بنهایت نهفته بود روی بدو آورد و گفت این چنین و چنان تو را پندار می شود که من اینک از اخراج ابوذر ندامتی آورده ام ؟

عمّار گفت لا و اللّه هرگز مرا این بخاطر در نمی آید که تو از چنین کار پشیمان باشی عثمان گفت بزنید بر گردن عمار و او را بجانب ربذه روان دارید که هم در آن جا می باشد تا جان می دهد ، عمّار گفت سوگند با خدای که جوار گرگان و سگان بر من خوش تر می آید که در جوار تو باشم ، این بگفت و برخاست و بیرون شد ، عثمان تصمیم عزم داد که عمار را بر بذه کوچ دهد.

بنی مخزوم که خویشاوندان او بودند (1)چون این بشنیدند بنزديك على علیه السلام آمدند و گفتند ای ابو الحسن با پدرت ابو طالب قربت و قرابت ما آشکار است و استظهار ما بحضرت تو واجب می آید ، بیگمان شنیده باشی که عثمان فرمان داده که عمار را بجانب ربذه روان کنند و از آن جا عثمان در حق عمار چندین دلیر شد كه يك نوبت او را چنان بزد که مرض فتق یافت و از هوش برفت و ما اگر چه محنت بر خویشتن نهادیم ، اندیشه کین خواهی او را فرو خوردیم ، اکنون اگر بر دست عثمان چنین کاری رود بیم آن است که از ما نیز امری ظاهر شود که هم او پشیمان گردد و هم


1) بنی مخزوم از خویشان عمار نبودند بلکه مادر او برده بنی مخزوم بود و پدرش حلیف و پناهندۀ آنان و طبق قانون موالات از عمار پشتیبانی می کردند

ما نادم باشیم ، چنان دانیم که جزبزبان مبارک تو این کار بصلاح نباید و جز سر انگشت تدبیر تو این عقده نگشاید ، کر می کن و کرامتی فرمای ، باشد که عثمان را دیدار کنی و ازین کردار نا بهنجار باز آری.

على علیه السلام فرمود مرا غم عمار بزیادت باید خورد اگر چند شما حاضر نمی شدید مرا از اصلاح امر عمار گریزی نبود ، هم اکنون بروم و او را از وقاحت و قباحت این کردار بیا گاهانم.

پس على بنزديك عثمان آمد و گفت چند باندرز و پند ناصحان گوش فرا نمی دهی و در کارهای ناستوده بقدم عجل و شتاب می روی ،دی أبوذر را که از اخبار اصحاب رسول بود بر بذه فرستادی تا در همان غربت و کربت جان بداد و مسلمانان بر تو بسرزنش و شناعت زبان گشودند و این ساعت شنیدم که در حق عمار یاسر همان اندیشه در خاطر نهادی و همی خواهی او را بر بذه گسیل سازی از خداوند آزرم کن و مانند عمّار کس را رنجه مساز و بزحمت مسلمانان کم تر بپرداز.

عثمان ازین کلمات در خشم شد و روی با علی کرد و گفت این چیست که می گوئی تو را می باید ازین شهر بیرون شدن فرمود ، که عمار و غیر عمار را تو مغرور می داری بدست اغوى جنبش می دهی ، علی علیه السلام فرمود ترا کجا و کی این نیرو بدست شد که با من چنین گوئی و چنین اندیشه کنی ، سوگند با خداوند توانا که ترا این قدرت و توان نیست اگر خواهی خویشتن را بیازمای تا اندازه خود را نیک تر بدانی و این که گوئی عمار و جز عمار را من جنبش دهم و انگیزش فرمایم ، سوگند با خدای که این همه از کردار تست چندان بطریق نکوهیده روی و بیرون شریعت کار کنی که مردم دیندار حمل آن نتوانند کرد ، ناچار بر تو انکار کنند ، این وقت رنجه می شوی و مردم را بشکنجه می افکنی ، علی علیه السلام این کلمات بگفت و از نزد او بیرون شد.

بنی مخزوم او را پذیره کردند و پرسش نمودند علی از آن چه رفته بود باز نمود ایشان حضرتش را بستودند و سپاس گفتند و بعرض رسانیدند که اگر عثمان را زجر و منع نفرمائید و او را بگذارید تا بدینگونه کار کند یک تن از ما را در وطن نگذارد و

همگان را در ربذه و مانند ربذه روان سازد تا مانند ابوذر در غربت بمیریم و کس نیابیم که بدو وصیت کنیم مرگ از چنین زندگی پسنده تر است.

على علیه السلام با عمار فرمود برو در خانه خویشتن می باش که خداوند ترا از گزند عثمان و غیر عثمان محفوظ همی دارد و این مردم همه یاران و دوست داران تواند.

بنی مخزوم گفتند اى أبو الحسن اگر تو پشتوان باشی و تیمار ما داری عثمان و غير عثمان را با ما دست نخواهد بود و بر زیان ما قدرت نخواهد داشت.

چون این سخن گوشزد عثمان گشت از کرده پشیمان شد و نام عمار را از زبان بینداخت و از جانب علی علیه السلام بيمناك بود تا مبادا در امور او فتوری با دید آید.

آمدن مغیره و زید بن ثابت از جانب عثمان بنزد علی علیه السلام برای اصلاح ذات بین ، در سال سی و چهارم هجری

مغيرة بن الأخنس بن شريق بن عمرو بن وهب بن علاج بن أبی سلمة الثقفی حلیف بنی زهره است و او پسر عمّه عثمان بن عفان است ، پدرش اخنس از اجله منافقین است و از جمله مؤلّفه قلوب که بزبان ایمان آوردند و بدل کافر بودند و نسب و نژاد او ناستوده و نکوهیده است.

چنان که حسن بصری از رسول خدای حدیث کند که سه خانواده را لعن فرمود دو از مکه و آن بنی امیّه و بنی مغیره است و یکی از طایف و آن ثقیف است و مغيره را برادری بود که ابو الحکم نام داشت و او در جنگ احد بدست أمير المؤمنين على علیه السلام مقتول گشت ازین روی مغیره علی را دشمن می داشت و شیعه عثمان بود زید بن ثابت نیز در نزد عثمان قربتی بکمال داشت اکنون بر سر سخن رویم.

چون عثمان عزم کرد که عمار یاسر را از مدینه اخراج کند و علی علیه السلام او را ازین اندیشه دفع داد عظیم دلتنگ گشت ، هر کس از اصحاب بنزديك او می شد از علی آغاز شکایت می کرد و می گفت بر من انکار می کند و در کارهای من اعتراض می افکند

زید بن ثابت گفت اگر فرمائی بنزديك او شوم ، و سخنی چند که دانم برانم باشد که او را با تو مهربان کنم و بنزد تو آورم ، عثمان گفت روا باشد پس زید بن ثابت ، مغيرة بن اخنس را با جماعتی از دوستداران عثمان با خود برداشت و بنزد علی علیه السلام آمد ، سلام دادند و بنشستند ، آنگاه زید بن ثابت خدای را ثنا گفت.

ثُمَّ قَالَ : أَمَّا بَعْدُ فَانِ اللَّهِ قَدَّمَ لَكَ سَلَفاً صَالِحاً فِي الاسلام وَ جَعَلَكَ مِنَ الرَّسُولِ بِالْمَكَانِ الَّذِي أَنْتَ بِهِ فَأَنْتَ لِلْخَيْرِ كُلَّ الْخَيْرِ أَهْلُ وَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عُثْمَانَ ابْنُ عَمِّكَ وَ وَالَى هَذِهِ الْأُمَّةِ فَلَهُ عَلَيْكَ حَقَّانِ حَقِّ الْوِلَايَةِ وَ حَقُّ الْقَرَابَةِ وَ قَدْ شَكَاكَ الينا أَنَّ عَلِيّاً يَعْرِضُ لِى وَ يَرُدُّ أَمْرِى عَلَىَّ وَ قَدْ مَشَيْنَا إِلَيْكَ نَصِيحَةٍ لَكَ وَ كَرَاهِيَةَ أَنْ يَقَعَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ ابْنِ عَمِّكَ أَمَرَ نَكْرَهُهُ لَكُمَا مقصود زید بن ثابت ازین کامات بپارسی چنین می آید می گوید ترا با رسول خدای آن قربت و قرابت و مکانت و منزلت بود که هیچ کس را از جهانیان بدست نشود و آن قدمت و سبقت و سوابق زحمت در تقویت اسلام تراست که هیچ کس با تو شريك و انباز نتواند بود مخزن خیر و معدن کرامت بجمله توئی.

اينك پسر عم تو عثمان که خلافت این امّت خاص اوست دو حق بر ذمّت تو واجب می دارد یکی حق قرابت و آن دیگر حق خلافت ، از تو بنزديك ما شکایتی آورده و گله می کند و می گوید علی در کارهای من خلل می اندازد و مرا از آن چه می خواهم دفع می دهد ما بنزديك تو آمدیم تا این قصه بعرض رسانیم و زلال مهر و حفاوت را از آلایش این کدورت صافی سازیم ، علی علیه السلام خدای را ثنا گفت و رسول را درود فرستاد.

ثُمَّ قَالَ : أَمَّا بَعْدُ فَوَ اللَّهِ مَا أُحِبُّ الِاعْتِرَاضُ وَ لَا الرَّدُّ عَلَيْهِ إِلَّا أَنْ يَا بِي حَقّاً لِلَّهِ لَا يَسَعُنِى أَنْ أَقُولَ فِيهِ إِلَّا بِالْحَقِّ وَ وَ اللَّهِ لَا كُفِّنَ عَنْهُ مَا وسعنى الْكَفِّ فرمود سوگند با خدای هرگز دوست نداشته ام که بر وی انکار کنم و از آن که خواسته است دفع دهم مگر کاری که بیرون شریعت بوده و مرا احتمال خاموشی

نمی رفته ناچار سخن حق گفته ام و سوگند با خدای چندان که توانم او را از منکرات باز دارم.

اين وقت مغيرة بن اخنس که مردی منافق و بی آزرم بود سر بر داشت و گفت اگر خواهی و اگر نخواهی اطاعت عثمان باید کرد و متابعت او را واجب شناخت و نیروی او افزون است از قدرت تو بر او و ما را ازین روی بنزديك تو رسول فرستاده تا بر آنچه گوئی گواه باشیم و بر آن چه کند معذور باشد.

علی علیه السلام از کلمات او در خشم شد و فرمود :

يَا اِبْنَ اَللَّعِينِ اَلْأَبْتَرِ، وَ اَلشَّجَرَةِ اَلَّتِي لاَ أَصْلَ لَهَا وَ لاَ فَرْعَ، أَنْتَ تَكْفِينِي؟! فَوَ اللَّهِ مَا أَعَزَّ اَللَّهُ مَنْ أَنْتَ نَاصِرُهُ، وَ لاَ قَامَ مَنْ أَنْتَ مُنْهِضُهُ، اُخْرُجْ عَنَّا أَبْعَدَ اَللَّهُ نَوَاكَ، ثُمَّ أَبْلِغْ جُهْدَكَ فَلاَ أَبْقَى اَللَّهُ عَلَيْكَ إِنْ أَبْقَيْتَ یعنی ای پسر آن ملعون که از خیر و نیکوئی هیچ بهره نداشت ، درختی را مانند بود که نه بیخ داشت نه شاخ _کنایت از آن که نژاد و نسب نکوهیده داشت و اعقاب و اولادش نبهره و ناسره اند _ تو مرا از عثمان باز می داری سوگند با خدای که عزیز نشود آن کس که تواش نصرت کنی و بر پای نشود آن کس که تواش جنبش دهی ، دور شو از من که خدایت دور کناد و بر آن چه نیرو داری کوشش می کن و در خدمت عثمان و زحمت من جنبش می نمای خداوندت رحمت نکند و ابقا نفرماید اگر بر من رحمت کنی و از آن چه توانی دست باز داری.

از ین کلمات سخن در دهن مغیره بشکست و دیگر نیروی گفتن نیارست دیگر زید بن ثابت بسخن آمد و گفت یا ابا الحسن مغیره هرزه میلاید و این کلمات گزافه از خویش می بافد سوگند با خدای که ما بنزد تو نیامدیم که بر تو گواه باشیم و بر کلمات تو اعتراض کنیم بلکه دق الباب مسالمت و مصالحت کردیم تا میان تو و پسر عمّ تو ابواب مؤالفت گشوده گردد و طریق مخالفت مسدود آید ، علی علیه السلام را کلمات او پسنده افتاد و او را و خویشاوندان او را بدعای خیر یاد فرمود پس زید بن ثابت با آن جماعت بنزد عثمان مراجعت کردند و قصه باز گفتند.

آغاز فتنه هاشم بن عقبه با سعید بن العاص در کوفه در سال سی و چهارم هجری

هم درین سال چون ماه رمضان بکران آمد سعید بن العاص در مسجد کوفه با جماعت نماز بگذاشت و بعد از نماز شام با مردم گفت هیچ کس ماه را دیده باشد گفتند ندیدیم و هنوز گروهی براعت استهلال می کنند ، هاشم بن عقبه حاضر بود گفت من ماه را دیدم ، سعید گفت ازین مردمان هیچ کس با دو چشم ماه را نتوانست دید تو با يك چشم چگونه دیدی ، هاشم در خشم شد گفت مرا شنعت می کنی و اعور می خوانی من این چشم را در راه خدا دادم چه در غزوه يرموك باتفاق مسلمانان جهاد می کردم ناگاه بزخم تیری این خلل در چشم من افتاد ترا آن مکانت نیست که در چنین هنگام مرا بیغاره زنی و سرزنش کنی این بگفت و برفت.

روز دیگر سعید روزه نگشاد و مردمان را اجازت نکرد که عید کنند هاشم که ماه دیده بود در سرای خود عید کرد و با جمعی که با او بودند روزه بگشاد این خبر بسعید بن العاص بردند در خشم شد و بفرمود هاشم را بیاوردند و سخت بزدند و سرای او را آتش در زدند و پاك بسوختند ، چون این قصه بمدینه آوردند و سعد بن ابی وقاص را آگهی رسید که سعید آتش در سرای برادر زاده اش زد غضبناک شد و با جمعی از اصحاب بنزد عثمان شتاب گرفت ، و گفت سوگند با خدای دست باز ندارم الا آن که انصاف من از سعید بستاند و اگر نه امری حدیث خواهد شد که تدارک آن بمدت دراز حاصل نگردد بالجمله باتفاق مهاجرین ضرب و شتم سعید را با هاشم و حرق سرای او را مکشوف داشت.

عثمان گفت تو دانستۀ که من این کار نفرموده ام و در آن چه سعید کرده رضا نداده ام و هم اکنون بدانچه واجب دانم جانب ترا فرو نخواهم گذاشت سعد وقاص در ینوقت جوان بود و جلادتی بکمال داشت و امر عثمان را نیز متزلزل می دانست

بدین کلمات نرم و آهسته نگشت بر خاست و از نزد عثمان بیرون شد و بدر سرای سعید بن عاص آمد و بفرمود آتش آوردند و در سرای سعید زدند این خبر بعایشه بردند کس نزد او فرستاد تا زبان بشفاعت گشاد ، سعد وقاص از عایشه این بپذیرفت و سرای سعيد بن عاص را دست باز داشت.

از آن سوی عثمان کس بسعید فرستاد که چرا بیرون فرموده من کار می کنی و مانند هاشم کس را رنجه می سازی ؟ سعید مكتوب عثمان را پاسخی باز نداد و هم درین سال چنان افتاد که یک روز سعید بن عاص در مسجد کوفه بعد از نماز دیگر با گروهی از صنادید قوم نشسته سخن می کرد حسان بن ممدوح ذهلی گفت بیش تر کوه پایه ها را گیاه و مياه اندك باشد و سود اندك می توان بر داشت و اراضی دشت و زمین های نرم را منافع بزیادتست.

مالك اشتر گفت سخنی مجرب گفتی ، عبور در مسالك كوهساران و معاش در شعاب جبال كارى خطرناك است تن را بتعب اندازد و نور بصر را ضعیف سازد سُمّ مواشی را بفرساید و از حراثت و زراعت سودی نبخشاید اما در اراضی سهله درخت ها نیک تر بالیده شود و میوه های آن زودتر و بیش تر بدست آید حمد خدای را که در شهر ما کس بسر ماهای سخت رنجه نشود و از کثرت برف و یخ بزحمت نیفتد.

عبد الرحمن بن اخنس که از جانب سعید بن عاص شحنگی کوفه داشت خواست از در چاپلوس کلمۀ گوید که سعید را خوش آید با اشتر گفت کار بدینگونه است که تو گوئی کاش این شهر بتمامت امیر را بودی و شما را بهتر ازین شهری می بود تا بدانجا می شدید ، اشتر گفت نیکوتر آنست که گوئیم کاش امیر را شهری بهتر ازین بودی و بدانجا می شدی و طمع در خانه و مال مردم نبستی ، عبد الرحمن گفت چرا ازین سخن بیازردی و حال آن که ازین آرزو که من کردم ترا زیان و ضرری نبود و با این همه سوگند با خدای اگر امیر بخواهد این شهر بتمامت بهر او گردد ، اشتر گفت سوگند با خدای که اگر امیر بخواهد و جان خویش در طلب و تعب بکاهد قدرت نیابد.

سعيد بن العاص ازين كلمه غضبناك شد و اشتر را گفت چرا بر عبد الرحمن بر آشفتی و ازینگونه سخن گفتی سواد عراق بتمامت قریش را منزلت بستانی دارد چند از آن که بخواهیم از بهر خویش بداریم و اگر نه بگذاریم و اگر بی اجازت ما کس درین اراضی پای فرانهد یا دست فراز آرد واجب می دارد که دست و پای خود را بریده انگارد.

اشتر گفت این تو گوئی و اگر نه دیگری گوید ؟ گفت من گویم اشتر گفت هرگز تو را این قدرت بدست نشود و از عراق باندازه يك نشيمن تو را میسّر نگردد زمینی را که ما با شمشیرهای آتش بار از چنگ کفار بیرون کرده باشیم تو آن را بستان خویش می شماری و آن را خاص خویش کردن سهل می انگاری.

آنگاه روی با عبد الرحمن کرد و گفت ای دشمن خدای تو در چشم سعید ظلم و ستم را می آرائی و او را در اراضی و اموال مسلمانان دلیر می کنی بجای آن که شحنگی شهر را خاص تو کرده است و دست فرا برد و دوال شمشیر عبد الرحمن را بگرفت و بسوی خود کشید و بانگ در داد که بگیرید این فاسق تباه کار را و بکشید تا مردم گناه کار را پوزش نکند و بگناه انگیزش ندهد پرستاران اشتر بدویدند و او را بگرفتند و کشان کشان ببردند و چندان بزدند که گمان می رفت که جان از تنش بیرون شد.

جرير بن سهم التّمیمی برخاست که عبد الرحمن را مددی کند و اگر تواند او را برهاند چاکران اشتر نیز او را نیز بگرفتند و از مسجد بیرون بردند و چندان بزدند که از هوش برفت.

این وقت سعيد بن العاص برخاست و از مسجد بیرون شده بسرای خویش آمد و اشتر برخاست و با قوم خود از مسجد بدر شد مردم او را ترحيب و ترجيب کردند و گفتند چه نیکو کردی و كيفر عبد الرحمن و جرير را نيك در كنار نهادی و اگر این نکردی سعید بن العاص طمع در مال و میراث ما می بست و اموال و اثقال ما را خاص خویش می پنداشت. اما از آن سوی چون سعید بسرای خویش شد عثمان بن عفان را مکتوب کرد و صورت حال باز نمود و مکشوف داشت که مرا با اشتر نیروی حکمرانی

نمانده اخذ خراج نتوانم کرد و ساخته کاری نتوانم شد بهر چه فرمائی اطاعت شود.

عثمان از مکتوب سعید دلتنگ شد و در پاسخ او نوشت که این چه سخن است که با اشتر ترا قدرت کاری نیست ؟ ترا با اشتر کارهای پهن و فراخ میسر می شود و او را بهیچ نوع در امور مسلمانان مداخلتی نیست او را نیز منشوری کرده ام منشور مرا بدو فرست ، تا بدانجا که گفته ام کوچ دهد.

و مالك اشتر را نيز بدينگونه نامه فرستاد اما بعد اشتر بداند که بمن رسید که در کوفه حدیث فتنه می کنی سوگند با خدای که بد می کنی و پشیمان می شوی و اگر بر این طریق روی خون تو هدر می شود اکنون صواب آنست که در کوفه نباشی اگر مرا در گردن تو حق طاعتی است چون این کتاب بخوانی با آن جماعت که تو را بانگیزش فتنه تحریص می کنند طریق شام گیر و در آن جا می باش تا خطاب من بتو آید و ترا هیچ گناه نیست جز این که مردم را بر من تباه می کنی و فتنه را بیدار می نمائی.

چون مكتوب عثمان را بکوفه آوردند سعيد بن العاص منشور اشتر را بدو فرستاد و پیام داد که آن سف ها که تو را بجانب فتنه جنبش می دادند با خود بجانب شام کوچ ده ، اشتر پاسخ داد که مردم کوفه بجمله بر مراد من روند و از آن چه فرمایم بیرون نشوند اکنون بفرمان عثمان آهنگ شام خواهم کرد و کس را نخواهم گفت ترك وطن و فرزند و زن بگوی الا آن کس که بر آرزوی خویش با من کوچ دهد و دانسته باش که مردم این شهر تن نخواهند زد که تو شهر و خانه ایشان را بوستان خویش دانی.

بالجمله بسیج راه کرد و از کوفه خیمه بیرون زد و از بزرگان کوفه این جمله بمرافقت او طریق شام گرفتند یکی صعصعة بن صوحان العبدی و دیگر برادر او زید بن صوحان و دیگر عائذ بن جبلة الظهوری و دیگر جندب بن زهير الازدی و دیگر حارث بن عبد اللّه الاعور الهمدانی و دیگر اصفر بن قیس الحارثی و دیگر یزید بن المكنف و دیگر ثابت بن قيس بن المقطع و دیگر کمیل بن زیاد و از اینگونه مردم جماعتی انبوه از صنادید کوفه با اشتر راه بر گرفتند و کوچ بر کوچ طیّ مسافت

کرده بدمشق آمدند و در کلیسیای مریم فرود شدند.

معويه کس فرستاد و ایشان را بخواند پس حاضر مجلس او شدند و سلام دادند و بنشستند معويه بجانب ایشان نگریست و گفت هان ای مردم از خدای بترسید وَ لاٰ تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اِخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَهُمُ اَلْبَيِّنٰاتُ وَ أُولٰئِكَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِيمٌ از آن مردم نباشید که متفرق و متشتت شدند از پس آن که معجزات و بیّنات دیدند و مستحق آتش دوزخ گشتند.

کمیل بن زیاد گفت ای معويه فهدی اللَّهُ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنَ الْحَقِّ باذنه وَ اَللّٰهُ يَدْعُوا إِلىٰ دٰارِ اَلسَّلاٰمِ وَ يَهْدِي مَنْ يَشٰاءُ إِلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ خداوند راه راست نمود آن مردم را که ایمان آوردند و در وجه حق و راه دین اختلاف کردند و خدای هر کرا خواهد هدایت می کند و سوگند با خدای که ما از این جمله ایم ، معویه گفت ای کمیل این نیست که تو می گوئی این آیت در شأن آنان فرود شد که خدای را طاعت داشتند و رسول را اطاعت نمودند و اولوالامر را فرمان بردار بودند نه آنان که قبایح أعمال اولوالامر در سر کوی و بازار تذکرۀ خاطره ها کنند و هر ساعت ازیشان قباحتی تازه باز نمایند.

اشتر گفت خداوند تبارك و تعالى بسبب محمّد این امت را بر دیگر امت ها فضیلت نهاد و چندان که خدای خواست محمّد در میان این جماعت بزیست و ایشان را براه راست هدایت کرد ، از پس او نیز جماعتی بر طریق او رفتند و سخن او را زنده بداشتند آنگاه منکری چند معروف گشت که مسلمانان حمل آن نتوانستند کرد لاجرم سر برتافتند هم اکنون اگر سیرت ناستودۀ خود را دیگرگون کنند و بر سنت رسول خدای روند خداوند از یشان راضی و ما خشنود باشیم و اگر نه مصداق این آیت مبارك باشند وَ إِذْ أَخَذَ اَللّٰهُ مِيثٰاقَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتٰابَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنّٰاسِ وَ لاٰ تَكْتُمُونَهُ فَنَبَذُوهُ وَرٰاءَ ظُهُورِهِمْ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ وَ اِشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَبِئْسَ مٰا يَشْتَرُونَ می فرماید خداوند عهد بستد از آن جماعت که ایشان را کتاب داده و دین آموخته تا مردم را بیا گاهانند از آن عهد که از یشان ستده اند و فرایض و سنن را پوشیده ندارند لکن ایشان عهد

خدای را از پس پشت انداختند و بچیزی اندك بفروختند هان ای معویه ما از آن قوم نیستیم که برهان خدای را پشت پای زنیم و بی فرمانی کنیم اگر ائمه ما بر طریق حق روند و ما پیروی نکنیم از آنانیم که کتاب خدای را از پس پشت انداخته ایم.

معویه گفت ای اشتر از کلمات تو استشمام معادات و مبارات می کنم و تفرس می نمایم که در نهاد چه داری ، سوگند با خدای که بفرمایم بند بر پایت نهند و بزندان خانه افکنند ، عمرو بن زراره گفت اينك اشتر است اقوام و اقارب او بیرون حساب و شمار می رود ، و چون او را بحبس افکنی چه دانی که پایان این کار چه خواهد بود معویه گفت ای عمرو فرض می آید که ترا با تیغ در گذرانند و زنده نگذارند که آتش فتنه را تیز می کنی و دامن می زنی آنگاه بفرمود تا مالك اشتر را با عمرو بن زراره هر دوان بزندان خانه بردند.

زید بن المكنف بر پای خاست و گفت ای معویه اگر این جماعت را بایست محبوس داشت عثمان را ضعفی و فتوری در فرمان نبود ، خود می فرمود تا باز دارند و ما را بسوی تو گسیل کرد تا نیکو بداری و نیکوئی کنی چه بسیار وقت مهمان تو نخواهیم بود با مهمانان کرم و کرامت اولی تر می نماید.

اين وقت صعصعة بن صوحان برجست و گفت ای معويه اشتر نخعی و عمرو بن زراره را تو نيك می شناسی و فضیلت ایشان را در تقویت دین می دانی ایشان سیّد سلسله و قاید قبیله بزرگند واجب نمی کند که بی موجبی بزندان برند بفرمای باز آرند معویه فرمان داد تا باز آوردند ، پس با ایشان گفت شما را گناه فراوان بود و در خور بند و زندان بودید من گناه شما را معفو داشتم و حلم را بر غضب غلبه دادم خداوند پدر من ابو سفیان را بیامرزد چه مردی حلیم بود.

صعصعة بن صوحان گفت از فرزندان آدم بسیار کس بیامد که هزار بار از ابو سفیان حلیم تر بود لکن درین جهان همواره نادانان از بخردان و تند خویان از حلیمان افزون بوده اند و کار جهانیان می گذشته است ، معویه گفت خدای تو را دور دارد ای صعصعه زبانی گوینده و طبعی زاینده داری و مرا زحمت می کنی

برخیزید و بروید و خدای را آزرم بدارید اولوالامر را بشناعت نام مبرید و زبان بطعن و دق مگشائید.

صعصعه گفت ما رضای مخلوق را بر خالق اختیار نکنیم و گناه کرده یزدان را فرمان نبریم ، معويه گفت بر خیز و بیرون شو و مرا با خویشتن گذار که خداوندت بدوزخ جای دهاد ، چند مرا بزبان جدل رنجه و شکنجه می داری پس ایشان بر خاستند و بمنزل خویش مراجعت کردند معویه جماعتی را بگماشت تا ایشان از جائی بجائی نشوند.

عتاب فرمودن علی علیه السلام و عثمان را بخواستاری اصحاب در سال سی و چهارم هجری

چون عثمان بن عفّان آغاز غلظت و شدت نمود و هر روز یک تن از اصحاب را بی موجبی مورد عنا و عذاب داشت کردار او بر مهاجر و انصار ثقیل افتاد لاجرم بنزديك على علیه السلام آمدند و بعرض رسانیدند که کتاب خدای و سنت رسول را تو از هر کس نیک تردانی و کردار عثمان را نیز نگرانی ،کرامتی فرمای و او را نصیحتی کن باشد که از وساوس شیطانی و هواجس نفسانی خویش را وا پاید و براه صلاح و سداد گراید پس علی علیه السلام بسرای عثمان آمد و او را مخاطب داشت.

فَقَالَ:

إِنَّ اَلنَّاسَ وَرَائِي وَ قَدِ اِسْتَسْفَرُونِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُمْ وَ وَ اَللَّهِ مَا أَدْرِي مَا أَقُولُ لَكَ مَا أَعْرِفُ شَيْئاً تَجْهَلُهُ وَ لاَ أَدُلُّكَ عَلَى أَمْرٍ لاَ تَعْرِفُهُ إِنَّكَ لَتَعْلَمُ مَا نَعْلَمُ مَا سَبَقْنَاكَ إِلَى شَيْءٍ فَنُخْبِرَكَ عَنْهُ وَ لاَ خَلَوْنَا بِشَيْءٍ فَنُبَلِّغَكَهُ وَ قَدْ رَأَيْتَ كَمَا رَأَيْنَا وَ سَمِعْتَ كَمَا سَمِعْنَا وَ صَحِبْتَ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ كَمَا صَحِبْنَا وَ مَا اِبْنُ أَبِي قُحَافَةَ وَ لاَ اِبْنُ اَلْخَطَّابِ بِأَوْلَى بِعَمَلِ اَلْحَقِّ مِنْكَ وَ أَنْتَ أَقْرَبُ إِلَى أَبِي رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَشِيجَةَ رَحِمٍ مِنْهُمَا وَ قَدْ نِلْتَ مِنْ صِهْرِهِ مَا لَمْ يَنَالاَ. فَاللَّهَ اَللَّهَ فِي نَفْسِكَ فَإِنَّكَ وَ اَللَّهِ مَا تُبَصَّرُ مِنْ عَمًى وَ لاَ تُعَلَّمُ مِنْ جَهْلٍ وَ إِنَّ

اَلطُّرُقَ لَوَاضِحَةٌ وَ إِنَّ أَعْلاَمَ اَلدِّينِ لَقَائِمَةٌ فَاعْلَمْ أَنَّ أَفْضَلَ عِبَادِ اَللَّهِ عِنْدَ اَللَّهِ إِمَامٌ عَادِلٌ هُدِيَ وَ هَدَى فَأَقَامَ سُنَّةً مَعْلُومَةً وَ أَمَاتَ بِدْعَةً مَجْهُولَةً وَ إِنَّ اَلسُّنَنَ لَنَيِّرَةٌ لَهَا أَعْلاَمٌ وَ إِنَّ اَلْبِدَعَ لَظَاهِرَةٌ لَهَا أَعْلاَمٌ وَ إِنَّ شَرَّ اَلنَّاسِ عِنْدَ اَللَّهِ إِمَامٌ جَائِرٌ ضَلَّ وَ ضُلَّ بِهِ فَأَمَاتَ سُنَّةً مَأْخُوذَةً وَ أَحْيَا بِدْعَةً مَتْرُوكَةً وَ إِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَقُولُ يُؤْتَى يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ بِالْإِمَامِ اَلْجَائِرِ وَ لَيْسَ مَعَهُ نَصِيرٌ وَ لاَ عَاذِرٌ فَيُلْقَى فِي نَارِ جَهَنَّمَ فَيَدُورُ فِيهَا كَمَا تَدُورُ اَلرَّحَى ثُمَّ يَرْتَبِطُ فِي قَعْرِهَا وَ إِنِّي أَنْشُدُكَ اَللَّهَ أَلاَّ تَكُونَ إِمَامَ هَذِهِ اَلْأُمَّةِ اَلْمَقْتُولَ فَإِنَّهُ كَانَ يُقَالُ يُقْتَلُ فِي هَذِهِ اَلْأُمَّةِ إِمَامٌ يَفْتَحُ عَلَيْهَا اَلْقَتْلَ وَ اَلْقِتَالَ إِلَى يَوْمِ اَلْقِيَامَةِ وَ يَلْبِسُ أُمُورَهَا عَلَيْهَا وَ يَبُثُّ اَلْفِتَنَ فِيهَا فَلاَ يُبْصِرُونَ اَلْحَقَّ مِنَ اَلْبَاطِلِ يَمُوجُونَ فِيهَا مَوْجاً وَ يَمْرُجُونَ فِيهَا مَرْجاً . فَلاَ تَكُونَنَّ لِمَرْوَانَ سَيِّقَةً يَسُوقُكَ حَيْثُ شَاءَ بَعْدَ جَلاَلِ اَلسِّنِّ وَ تَقَضِّي اَلْعُمُرِ خلاصه این سخنان بفارسی چنین می آید علی علیه السلام فرمود ای عثمان مردم مرا بسوی تو رسول فرستاده اند تا اصلاح ذات بین کنم لکن نمی دانم با تو چگویم چه نمی دانم چیزی که تو ندانی و دلالت نتوانم تو را بر کاری که نشناسی آن چه ما می دانیم تو می دانی پیشی نگرفته ایم از تو در کاری که ترا آگهی دهیم و در خلوت چیزی فرا نگرفته ایم که ترا ابلاغ فرمائیم دیدی آن چه ما دیدیم و شنیدی آن چه ما شنیدیم و رسول خدای را مصاحبت کردی چنان که ما کردیم ابو بکر و عمر لایق تر از تو نبودند بکردار نیکو ، چه تو با رسول خدای نزدیک تری از جهت قرابت و مصاهرت و ترا تشریف دامادی رسول خدای بدست شد و ایشان را این منزلت حاصل نگشت.

پس بترس ای عثمان از خدای بر جان خود ، سوگند با خدای که هنوز از کوری نرسته و از جهل بیرون نشدۀ و حال آن که راه دین روشن است و علامات آن معین ، بدان ای عثمان که بهترین بندگان خدا امام عادل است که مردم را هدایت کند و سنت را بپای دارد و بدعت را بمیراند و بدترین مردم امام جائر است که گمراه باشد و گمراه کننده بود : سنت را بمیراند و بدعت را زنده بدارد

و این از رسول خدای شنیدم که فرمود امام جور کننده را در قیامت شفیعی و یاوری نباشد او را بجهنم در اندازند تا چون آسیا دور می زند آنگاه به بندند و در تک دوزخ فرو دهند.

هان ای عثمان از خدای می خواهم تو بكيفر جور و ستم کشته نشوی و این باب را در میان امت تا قیامت گشاده نداری ، تا مردمان گویند دست خوش فتنه ها گشتند و حق از باطل ندانستند و در میان فتنه ها کور کورانه بهم در می روند ای عثمان عنان خویش بدست مروان مده تا بهر جا که خواهد می کشد ترا از پس آن که پیر شدی و عمر تو نزديك بپایان آمد ، چون عثمان این کلمات بشنید چون ضعیف بود و شوریدن مردم را می دانست گفت یا ابا لحسن با مردم از در رفق و مدارا سخن کن و از بهر من مهلت بخواه تا داد ایشان بدهم ، على علیه السلام فرمود آن مردم که در مدینه جای دارند چگونه مهلت دهند و چه جای مهلت باشد و آنان که از مدینه دورند مهلت تا وقتی است که حکم تو بدیشان رسد و حق ایشان گذاشته شود.

عثمان گفت یا ابا لحسن اينك مغیره حاضر است آیا او را عمر بن بن الخطاب بامارت نصب نکرد پس چیست که مرا در حکومت عبد اللّه بن عامر شناعت کنند و حال آن که رعایت رحم و قرابت کرده ام ؟ علی گفت آن کس را که عمر امارت دادی اگر بیرون عدالت کار کردی او را بهیچ وجه از عذاب و عقوبت معفو نداشتی لكن تو خویشاوندان خود را دوست می داری و بهر چه کنند باز پرس نمی فرمائی.

عثمان گفت همانا نگران بودی که عمر معويه را بحکومت شام باز داشت علی گفت ای عثمان ترا با خداوند سوگند می دهم آیا نمی دانی که معویه از عمر افزون از یرفأ که غلام عمر بود ترس و بیم داشت و اينك معويه هر جور و ستم كه می کند می گوید بفرمودۀ عثمان کردم و تو این می دانی و باز پرس نمی کنی.

چون سخن بدینجا رسید علی از نزد او بیرون شد و عثمان بی توانی برخاست و از قفای علی بمسجد آمد و بر منبر عروج داد و خدای را ثنا بگفت آنگاه فرمود:

أَمَّا بَعْدُ فَانٍ لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ آفَةٍ وَ لِكُلِّ أَمْرٍ عَاهَةٍ وَ إِنْ آفَةٍ هَذِهِ الُامَّةِ وَ عَامَّةُ هَذِهِ النِّعْمَةِ عيابون طعانون يَرَوْنَكُمْ مَا تُحِبُّونَ وَ يُسِرُّونَ عَنْكُمْ مَا تَكْرَهُونَ يَقُولُونَ لَكُمْ وَ تَقُولُونَ طَغَامُ أَمْثَالِ النَّعَامِ يَتَّبِعُونَ أَوَّلِ نَاعِقٍ أَحَبَّ مَوَارِدِهَا اليها الْبَعِيدِ لَا يَشْرَبُونَ الانغصا وَ لَا يَرِدُونَ الاعكرا أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ عِبْتُمُ عَلَى مَا أَقْرَرْتُمْ لَا بْنِ الْخَطَّابِ بِمِثْلِهِ وَ لَكِنَّهُ وَ طئكم بِرِجْلِهِ وَ ضَرَبَكُمْ بِيَدِهِ وَ قمعكم بِلِسَانِهِ فدنتم لَهُ مَا أَحْبَبْتُمْ وَ كرهتم وَ لِنْتَ لَكُمْ وَ اوطاتکم کنفی وَ کففت یدی وَ لِسَانِي عَنْكُمْ فاجتراتم عَلَيَّ. وَ اللَّهُ لَأَنَا أَقْرَبُ نَاصِراً وَ أَعَزُّ نَفَراً وَ أَكْثَرُ عَدَداً وَ أَحْرَى إِنْ قُلْتَ هَلُمَّ انَّ يُجَابُ صوتى وَ لَقَدْ أَعْدَدْتُ لَكُمْ أَقْرَاناً وَ كشرت لَكُمْ عَنْ نابي وَ أُخْرِجْتُمْ مِنًى خَلْقاً لَمْ أَكُنْ أَحْسَنَهُ وَ مَنْطِقاً لَمْ أَكُنْ أَنْطَقَ فَكَفُّوا عَنَى أَلْسِنَتَكُمْ وَ طعنكم وَ عيبكم عَلَىَّ وَ لاتكم فَمَا الَّذِي تَفْقِدُونَ مِنْ حَقِّكُمْ وَ اللَّهِ مَا قَصَّرْتَ عَنْ بُلُوغِ شَيْ‏ءُ مِمَّنْ كَانَ قَبْلِي وَ مَا وجدتكم تَخْتَلِفُونَ عَلَيْهِ فَمَا بَالُكُمْ ؟ خلاصه معنی چنین است می گوید هر چیزی را درین جهان آفتی و زوالی است همانا آفت این امت و زوال این نعمت مردم عیب جوی اند که می نمایند شما را آن چه را دوست دارید و مستور می دارند آن چه را مکروه می دارید ، خوش می گویند با شما و می شنوند شتر مرغ را مانند که دوست دارند آبگاه بعید را و نمی آشامند الا آب اندک و آلوده را سوگند با خدای که عمر بن الخطاب شما را بزیر پای در سپرد و بدست و زبان زیان کرد و شما اطاعت کردید او را بهر خواست و ناخواست و من با شما از در رفق و مدارا بیرون شدم و زحمت دست و زبان باز گرفتم پس بر من دلیر شدید و حال آن که عدّت من از شما افزون است و اطاعت من بر شما واجب است.

همانا شما خوی مرا بگردانیدید و خلق مرا دیگرگون ساختید و باز داشتید بر آن گفتار و کردار که دوست نمی داشتم ، هان ای مردم زبان خود را از طعن من و عمال من باز داريد كدام يك از حقوق شما ضایع شده است سوگند با خدای که من در امور شما از ابو بکر و عمر نارساتر نبودم چه می رسد شما را و این اختلاف کلمه در میان شما از چیست ؟

شکایت مردم کوفه و بصره از عمال خویش در سال سی و چهارم هجری

چون جور و ستم عمال عثمان در بلاد و امصار قوت گرفت ، مردم را نیروی احتمال از دست شد و پای ثبات و قرار بلغزید ناچار راه مدینه پیش داشتند نخستین کوفیان برسیدند و از سعید بن العاص آغاز شکایت کردند و تقریر تظلم را بنهایت بردند ، از پس ایشان بصریان در آمدند و گفتند یا خلیفه از عبد اللّه بن عامر بن کریز چگوئیم و قصّه خویش بکجا بریم مال و مواشی ما بگرفت و بر صغیر و کبیر ما رحمت نیاورد.

بالجمله از اطراف جهان چندان گفتند و نوشتند که عثمان خیره گشت و عمال خویش را بجمله از بلاد و امصار طلب فرمود و ایشان را مخاطب داشت و گفت این چه کردار است که دست در کار شده اید ؟ و این چه خوی و روش است که پیشنهاد ساخته اید هیچ تنی را دیدار نکرده ام الا آن که از شما زبان بشکایت می گشاده و بسط جور و ستم شما را تقریر می داده ، عبد اللّه بن عامر بن کریز جواب باز داد که هر کس از مردم را بنوعی می توان رضا داشت شکایت این جماعت از ما جز در طلب مال نیست اگر این سخن باور نداری شکم ایشان را ببذل مال سیر کن تا بدانی که دیگر از ستم ما ننالند و بر ما نیاغالند.

عبد اللّه بن سعد بن ابی سرح گفت ای عثمان ترا بر مردمان حقی است و مردم را بر تو حقی ، حق ایشان بازده و حق خویش بازستان چنان که ابو بکر و عمر ازین پیش دادند و ستدند تو طریق ایشان گیر و بر قانون ایشان میرو تا هیچ کس را با تو نیروی سخن نماند زبان دشمنان از تو کوتاه شود و سکالش ایشان تباه گردد سعید بن العاص گفت ای عثمان این مردم در عهد بوبكر و عمر يك روز بفراغت شام نکردند گاه و بیگاه مشغول غذا بودند و کار جهاد می کردند و می کشتند و کشته

می شدند امروز در بساط آسایش می آرامند و بفراغ بال گرد بر می آیند و سخنی می گویند و شکایتی می آغازند ایشان را جهاد فرمای و بجنگ کافران فرست تا از ما و تو بلکه از خویشتن فراموش کنند.

معویه گفت ای عثمان تو عمال خویش را عماد بلاد انگاشته و هر يك را بمملکتی گماشته و اخذ خراج و رفع باج و نظم مملکت و رعایت رعیت را بکف کفایت ایشان نهادۀ اکنون که مردم از این جماعت بشکایت آمده اند و ترا مورد شناعت داشته اند صواب آنست که احتساب کنی و داد و ستد ایشان را مکشوف سازی تا اگر فزون طلبی کرده اند کیفر عمل بینند و اگر کار بحق کرده اند برای مردم جای طعن و دق نماند و زبان از شکایت باز گیرند ، عثمان گفت معویه انصاف داد بر اینگونه باید رفت آنگاه ایشان را رخصت انصراف داد و عهد بستد که جز بر طریق رفق و مدارا نروند و بیرون عدل و داد کار نکنند.

پس معاویه بشام شد و عبد اللّه بن عامر جانب بصره گرفت و سعید بن العاص طریق کوفه پیش داشت و عبد اللّه بن سعد بن ابی سرح بسوی مصر کوچ داد این جمله چون بمقرّ حکومت باز شتافتند و مسند حکمرانی خویش باز یافتند آن ظلم و ستم که داشتند ده چندان کردند آنان را که از ایشان بدسکالیده بودند بگونه گون عنا و عذاب بیازردند و مردم بزرگ را تحقیر کردند و مشایخ عزیز را بزخم زبان جراحت کردند فریاد از مردمان بر آمد.

نامۀ تهدید آمیز کوفیان بعثمان در شکايت سعيد بن العاص در سال سی و چهارم هجری

چون مردم کوفه از جور سعيد بن العاس بجان آمدند از در مشورت فراهم شدند و گفتند می باید عثمان را از در تهدید مکتوبی کرد و بیم داد که ما ازین پس بچندین جور و محن گردن ننهیم و فرمان نبریم پس بزرگان شهر کوفه چون یزید

بن قيس الاريحی و ديگر مالك بن حبيب اليربوعی و دیگر حجر بن عدی الکندی و دیگر عمرو بن حمق الخزاعی و دیگر زیاد بن حفص الخزاعی و دیگر کدام ابن الحضرمی المالکی و دیگر معقل بن قیس الریاحی و دیگر زید بن حصین و دیگر سلیمان بن صرد الخزاعی و دیگر مسيّب بن نجبة الفزاری و از اين جمله صنادید شهر و بزرگان بلد هم دست و هم داستان شدند و بدینگونه بسوی عثمان نامه کردند :

بعد از تقدیم تحیّت عثمان بداند که این کتاب مسلمانان کوفه نگار می کنند سوگند بدان خدا که جز او خدائی نیست که این نامۀ نصیحت است که بیرون اغراض خویش می نگارند و خود را معذور می دارند چه بر امت رسول از تشتت آرا و تفرّق کلمه بیم ناکند ، همانا آفرینش تو بر حسب فتنه است پس دوستداران تو ظالمانند و آن کس که بر تو غضب کند و تو او را ادب کنی مظلوم باشد و هندسه ظالم از مظلوم معلوم توان داشت چند ازین کارها که دیگر گونه کنی و نعل باژگونه زنی ، ای عثمان از خدای بترس و بر سنت بوبکر و عمر میر و چند بزرگان ما را جلای وطن فرمائی و جاهلان شریر را در غنایم دست باز دهی وضیع را بر منبر بلندی مده و سفیه را بر بخرد گزیده مکن.

تو چندان بر ما فرمانروا باشی که بر طریق شریعت روی و بکتاب خدای كار كنی و أهل صلاح و سداد را نیرو دهی و مردم ضعیف را از ظالمان عنیف باز رهانی و بزرگان ما را که جلای وطن فرمودۀ بازخوانی و قوی و ضعیف و خویش و بیگانه را در اجرای حکم حق بیک چشم بینی این پند و اندرزی بود که از در صلاح ترا آموزگاری کردیم ، اکنون تو می دانی اگر از در توبت و إنابت بیرون شوی و این خوی و روش که داری بگردانی ما نیز تو را نصرت کنیم و الا خویش را ملامت می کن که ما هرگز فرمان ترا نخواهیم برد و خشنودی ترا بر خشنوی خداوند اختیار نخواهیم کرد و کفی باللّه شهيداً خداوند ترا هدایت کند و از هوایت باز دارد إِنَّهُ عَلى مَا يَشاءُ قَدِيرُ

چون نامه بپای رفت گفتند صواب آنست که عثمان نداند این کتاب از کدام جماعت است ، و دیگر بگوئید این نامه را که تواند بعثمان داد مردمی گندم گون و دراز بالا از بنی عزَّه بپای خاست و گفت آن کس که این نامه بعثمان رساند باید بر خویشتن واجب کند که او را با تیغ در گذراند و اگر نه بیرون طاقت بزند گرفتم که ازین دو بلا برهد از بند و حبس تجهد ، مردم گفتند هیچ کس نیست که چندین عذاب باختیار بر خویشتن واجب کند ، عزّی گفت من حاضرم و این همه رنج و شکنج را بر خویش خریدارم این نامه مرا دهید تا بدست عثمان دهم.

كعب بن عبدة الكندى که مردی زاهد و دیندار بود گفت ای مسلمانان شما ازین مکتوب که بعثمان نوشته اید خود را پوشیده می دارید سوگند با خدای که من نامۀ ازین سخت تر بعثمان می نگارم ، و نام خود را پوشیده نمی دارم ، پس قلم برداشت و بنگاشت :

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرحیم این نامه ایست بعبد اللّه عثمان از کعب بن عبده.

اما بعد عثمان بداند که تو را می ترسانم از انگیزش فتنه چه هراسانیم از تشتت امّت زیرا که تو دینداران را جلای وطن فرمودی و نا اهلان را ولایت و امارت دادی دشمنان دین را در غنایم دست باز داشتی و قرآن مجید را حرمت نگذاشتی و پاره پاره نمودی باران آسمان و نبات زمین را دریغ داشتی و خویشاوندان بد کار خویش را بر مردمان سلطنت دادی تا سینه مسلمانان از کین و کید تو تنگی گرفت.

و اگر جماعتی را می نگری که پشتوان تواند این نه از کفایت و حسن تدبیر تست بلکه از غنایم ما و حقوق ماست که بدیشان بذل فرمودى خداوند میان ما و تو حکومت کاد اکنون اگر طریق بگردانی و با ما از در عدل و داد کار کنی همگان نیک خواه تو باشیم و نصرت تو جوئیم و اگر نه پناهنده حضرت إله شويم و گاه و بی گاه دفع تو را از خداوند بخواهیم والسلام.

این نامه را در هم پیچید و خاتم بر نهاد و مرد عزّی را داد و گفت این کتاب بعثمان می رسانی که او را برعایت رعیت نصیحتی کرده ام عزّی مکتوب کعب را نیز

بستد و راه مدینه پیش داشت از پس آن کعب از آن چه با عثمان نگاشته بود مردمان را آگهی داد و ایشان او را ترحیب گفتند و آفرین راندند و باز نمودند که خویش را بمعرض غضب و بازپرس عثمان در آوردن کاری بس خطیر و خطبی عظیم است گفت خداوند مرا از عقاب او نگاه می دارد و ثواب جزیل عطا می فرماید و هیچ می دانید از من توانا تر و دلیرتر کیست مرد عزّی است که این مکتوب را بعثمان می رساند.

بالجمله مرد عزّى بمدینه در آمد و حاضر مجلس عثمان شده مکتوب صنادید کوفه را تسلیم داد این وقت مجلس عثمان از اصحاب آکنده بود چون نامه را بگشود و سطری چند معاینه فرمود رنك از رویش بپرید گفت این نامه که نگار داده ؟ عزی گفت گروهی از دینداران کوفه ، عثمان گفت سخن بكذب کردی بلکه جماعتی فتنه انگیز و بدسکال و حاسد و زشت فعال مکتوب کرده اند اکنون راست بگوی که ایشان کیانند عزی گفت آن وقت که تصمیم عزم دادم دانستم که از من چنین پرسش کنی و من ترا آگهی ندهم و از چنگ تو بسلامت نجهم ، عثمان گفت جامه از تن او باز کنید تا کیفر کردار او در کنار نهم.

عزی گفت نیز نامه دیگر دارم آن را نیز بگیر و قرائت کن آنگاه آن چه خواهی در حق من حکومت می فرمای و نامۀ کعب را برآورد ، عثمان بگرفت و برخواند و گفت کعب بن عبده کدام کس است ؟ عزی گفت نژاد وی همانست که در نامه رقم کرده ، عثمان با کثیر بن شهاب فرمود تو این کعب بن عبده را می شناسی ؟ گفت می شناسم وی از قبیله بنی نهد است و پارۀ از حسب و نسب او باز نمود.

آنگاه عثمان فرمان داد تا جامه از عزی باز کردند و همی خواست که او را بضرب تازیانه شکنجه فرماید ، امير المؤمنين على علیه السلام حاضر بود گفت ای عثمان بکدام گناه این مرد را بضرب و شکنجه رنجه خواهی ساخت هیچ رسول را بمعرض عقاب نتوان انداخت ، عثمان گفت اگر فرمائی بزندان فرستم ، علی گفت واجب نمی کند که بزندانش باز داری ، عثمان بی چاره گشت و فرمان داد تا عزی را رها کردند.

چون عزی بکوفه آمد مردم از سلامت او در عجب شدند ، و حال بپرسیدند عزی قصه بتمامت مكشوف داشت و عنایت علی علیه السلام را در حق خویش تقریر داد كوفيان على مرتضی علیه السلام را سپاس گفتند و شکر نعمت او را بپای آوردند.

امّا از آن سوی عثمان سعید بن العاص را نامه کرد که کعب بن عبده نهدی را با مردی زشت خوی و ناهموار بنزد من فرست. پس سعید کعب را بند بر نهاد و بدست چنان مردی بنزد عثمان فرستاد.

آن مرد چون عبادت و زهادت کعب را در عرض راه دیدار کرد شرم داشت که بر وی انکار کند او را برفق و مدارا نزد عثمان آورد ، عثمان چون دراونگریست مردی دید که از کثرت عبادت تنى لاغر و بدنی ضعیف دارد گفت تَسْمَعُ بالمعیدی خَيْرُ مِنْ انَّ تَرَاهُ آن چه از دور شنیدیم جز آن بود که در نزديك بديديم.

آنگاه روی با کعب کرد و گفت تو هنوز در پشت پدر بودی من قرآن بدانستم و امر و نهی آن را بکار بستم ، عجبا که امروز تو مرا آموزگاری می کنی ، کعب گفت ای پسر عفان لختی عنان باز دار که قرآن هم اوایل راست و هم اواخر را عثمان گفت ای کعب تو می دانی خدای در کجاست ؟ کعب گفت خدای را با مکان حاجت نیست ، هر کجا که او را بجوئی بیابی ، مروان حکم حاضر بود گفت ای عثمان تو بس با این چنین مردم کار برفق و مدارا کنی و اظهار حلم و بردباری فرمائی بر تو دلیر شوند و بی ترس و بیم انگیزش فتنه کنند.

کعب گفت ای عثمان مروان حکم و امثال اویند که تو را بکارهای ناشایست باز دارند و دل های مردم را از تو بر مانند عثمان فرمان داد تا جامه از تن کعب باز کردند و او را بیست تازیانه بزدند و بسوی کوفه روان داشتند و سعید بن العاص را مکتوب کرد که کعب را با پاسبانی زشت خوی در جبلی دور از بلد روان می داری تا در آن جا می باشد سعید بن العاص بر حسب فرموده کعب را بصحبت مردی ناهموار مقیم جبل داشت و روزی چند در آن جا اقامت داشت.

احتجاج طالعه و زبیر با عثمان بن عفان در سال سی و چهارم هجری

طلحه و زبیر بر عثمان در آمدند و گفتند سخنی خواهیم گفت فرمود بگوئید گفتند عمر بن الخطاب آن روز که کار بشوری تقریر می داد تو را وصیت کرد که اگر امر خلیفتی بر تو راست ایستد فرزندان ابو معیط را بر گردن مردم سوار مکن و ایشان را بامارت و حکومت دست باز مده آیا چنین بود گفت چنین بود گفتند بگوی تا چرا ولید بن عقبه را بامارت کوفه دست باز دادی ، عثمان گفت نخست باید از عمر بن الخطاب پرسش کرد که چرا عمرو بن العاص را بحکومت مصر گماشت و مغيرة بن شعبه را بامارت کوفه برداشت او چنان خواست و من چنین خواستم.

و هم شما معاینه کردید گاهی که ولید خمر خورد و با مردم خوی بگردانید او را حد بزدم و از عمل باز کردم ، گفتند چرا معاویه را بحکومت شام گذاشتی ؟ گفت بسنت عمر رفتم زیرا که عمر معویه را بحکومت شام برداشت گفتند چرا زبان شتم و شنعت بر اصحاب رسول گشاده می داری و ایشان را دشنام می گوئی و حال آن که بر ایشان افزونی نداری ، گفت شما را شتم نکرده ام و دشنام نگفته ام آن کس را که گفته ام بگوئید تا جواب باز دهد ، گفتند این چه امر شنیع بود که با عبد اللّه بن مسعود پیش داشتی و فرمان کردی که قرائت او محو و منسی ماند و کسی اقتفا بدو نکند و حال آن که قرائت قرآن را از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم آموخته است و او را چندان بزدی که از هوش بیگانه افتاد.

گفت شما ندانستید که عبد اللّه مسعود در حق من چگونه سخن کرد گفت کاش من و عثمان در میان ریگستان بوديم و ريك بر روی یک دیگر می زدیم تا یک تن بمیرد گفتند عثمان از تو بنیروتر است و با او نتوانی پنجه زد ، گفت خداوند قاهر غالب مؤمنی را مغلوب کافری نخواهد داشت.

گفتند چرا عمار یاسر را بزدی و شکم او را با لگد کوفتی چندان که علت فتق

عارض او گشت ؟ گفت از بهر آن که عمار جز قصد جان من نداشت و مردم را بقتل من می گماشت گفتند ابوذر را چرا جلای وطن فرمودی و بر بذه فرستادی تا هم در آن جا جان بداد ؟ گفت از بهر آن که او شام را بر من بشورانید و معایب و مثالب مرا در محافل و مجالس تذکره می کرد.

گفتند اشتر نخعی را و یاران او را چرا از کوفه اخراج نمودی و از قوم و عشیرت جدا افکندی ؟ گفت از بهر آن که اشتر مردم کوفه را از من برنجانید و سعيد بن العاص را که بفرمان من حکومت آن بلد داشت وقعی نگذاشت و او را از مکانت و منزلت امارت فرود آورد ، زبیر گفت ای عثمان این جمله که بر تو شمردم بیرون قانون شریعت است و اگر بخواهی کردارهای تو را يك يك بر تو شماره کنم شاید که پایان کار خویش نظاره کنی من اينك بر تو می ترسم که فتنۀ بزاید و بیرون طاقت تو خطبی روی نماید ، طلحه گفت ای عثمان بنی امیه جهان را بر تو تباه کنند و بنی معیط تو را بهلاکت افکنند عاقبت کار خویش را وا بین و لختی تامل فرمای این سخن ها بگفتند و از نزد او بیرون شدند.

از پس ایشان بی توانی عثمان بسوی سعید بن العاص مکتوب کرد که چون این نامه بخوانی در زمان کس بفرست و کعب بن عبده را از آن جبل که فرمودم محبوس باشد باز آور در کوفه جای ده و ملاطفت کن لاجرم چون سعید بن العاص از منشور عثمان آگهی یافت کعب بن عبده را بیاورد و باتفاق بكير بن حمران الاحمری که او را بدان جبل برده بود بمدینه فرستاد.

چون بر عثمان در آمد او را نيك بنواخت و گفت ای کعب مرا مکتوبی غلیظ فرستادی و سخنان ناهموار نگاشتی نامه تو بر من ثقیل افتاد و مرا بغضب آورد و از دست من رفت آن چه رفت ، اکنون از کرده پشیمانم این بگفت و جامه از تن باز کرد و بفرمود تازیانه آوردند و گفت ای کعب برخيز و قصاص كن و حق خویش از من بازستان کعب گفت هرگز این نکنم و اول کس نباشم که بر خلیفه و امام جماعت قصاص واجب کند.

از پس این واقعه جماعتی از شام بمدینه آمدند و از ظلم و ستم معويه بنالیدند هنوز قصه ایشان در میان بود که بزرگان کوفه در آمدند و از سعید بن العاص شکایت آوردند عثمان دلتنگ شد و گفت تا چند مردم شام و کوفه از معويه و سعید شکایت خواهند آورد و گله خواهند کرد.

حجاج بن غُزیَّه گفت ای عثمان مردمان بسیار وقت شکایت ایشان را بدرگاه تو آوردند و جور و ستم ایشان را باز نمودند تو هر دو ان را طلب کردى لكن سخن مردم را در حق ایشان نپذیرفتی و باز بر سر عمل فرستادی صواب آنست که عمال خویش را از بلاد و امصار باز خوانی ، چون حاضر شوند هم درین مسجد در پیش اصحاب سخن تمام کن اگر ممکن شود بر طریق عدل و داد روند و اگر نه واجب نمی کند که زحمت این ظالمان بر خویشتن نهی و مسلمانان را بجمله از خویشتن برنجانی ، مردم دانا و توانا فراوانند که رفع خراج و نظم مملکت از یشان بهتر توانند این جماعت ظالم را عزل و عزلت می فرمای و گروه دیگر را بامارت و حکومت نصب می کن تا مسلمانان را آسایش دهی و خود نیز بیاسائی.

جماعتی از اصحاب که حاضر بودند سخن حجاج را بصواب شمردند ، پس عثمان کس بفرستاد و عمال خویش را در مدینه حاضر کرد و بمسجد رسول خدای در آمد و بر منبر شد و گفت ای مردمان اينك عمال من حاضرند اگر شما پسنده می دارید همگان را از عمل باز دارم و بجای ایشان جماعتی دیگر فرستم.

علی علیه السلام گفت که ای عثمان سخن حق بر مردمان سخت و ثقیل می افتد و سخن باطل نرم و لطیف می آید لکن چون پذیرفته آید وخامت آن در خاتمت کار ظاهر گردد ، تو آن کسی که چون سخن راست بشنوی در خشم شوی و دروغ را بپسندی و بکار بندی ، نیکو آنست که این کارهای زشت را که پیشنهاد کردۀ دست باز داری ای عثمان از خدای بترس و ازین کارهای نابهنجار توبت و انابت گیر.

این وقت طلحه بسخن آمد و گفت ای عثمان ازین بدعت ها که آورده و کارهای ناستوده که پیشنهاد کردۀ مردم در معادات و مبارات تو هم دست و هم داستانند اگر از

آن بازگردی سود آن ترا باشد و اگر بر این قانون روی زیان آن درین جهان و آن جهان هم خاص تو خواهد بود.

عثمان را كلمات طلحه بغضب آورد و گفت از من چه می خواهید و چه می جوئید من جز بر قانون شریعت نرفته ام و هیچ بدعت نیاورده ام ، شما از کید و کین من سینه ها تنگ ساخته اید و از حقد و حسد این سخن ها بپرداخته اید ، و مردمان را بخصومت من انگیزش می دهید ، ای پسر حضرمیه بنشین و بر من حجت تمام کن بگوی تا چه کرده ام و کدام بدعت آورده ام.

طلحه گفت ای عثمان این سخن ها که من گفتم نخست علی بن أبی طالب با تو گفت چرا در پاسخ او خاموش شدی و از آن چه با من گوئی با او نگفتی و آن چه از من همی پرسی از او نپرسیدی تا کردارهای ناصواب تو را بر تو شماره کند و از آن بدعت ها که آوردۀ خبر بازدهد.

این بگفت و برخاست و از نزد عثمان بیرون شد مردمان نیز پراکنده شدند و عثمان در اندیشه بود که باعمال خویش چکند ایشان را بر سر عمل فرستد یا جماعتی دیگر نصب کند ، هم درین سال عثمان بزیارت مکه شد و حج بگذاشت و با مدینه مراجعت نمود.

جلوس تن كاوزو در مملکت چین در سال سی و چهارم هجری

تن کاوزو با فرزندان بیست و دو نفرند که در مملکت چین صاحب تخت و تاج شدند و از طبقات سلاطین طبقه بیست و نهم بشمار می شوند و جماعت ایشان را از سلاطین بزرگ می شمارند و منزلت و مكانت بزرك می نهند و در مملکت حشمتی که داشته اند تمثال ایشان را در کتب تواریخ رسم می کرده اند و مذهب ایشان پرستش اصنام و اوثان بود ، بالجمله تن کاوز و از پس نه سال سلطنت وداع جهان گفت.

وقایع سال سی و پنجم هجری و خروج اشتر نخعی در کوفه

عثمان بن عفان چون عمال خویش را از بلاد و امصار حاضر مدينه ساخت سعيد بن العاص را نیز چنان که مرقوم افتاد از کوفه طلب داشت ، مردم کوفه از پس او هم دست و هم داستان شدند و تشدید مواضعه نمودند و سوگند یاد کردند که دیگر سعید را اجازت دخول بكوفه ندهند و اگر همه کار بسيف و سنان افتد او را بجانب مدینه هزیمت کنند . پس بی توانی بسوی اشتر نخعی مکتوب کردند که خویشان و دوستداران تو هم دل و هم زبان شده اند که ازین پس سعيد بن العاص را بکوفه نگذارند ، چون این مکتوب را قرائت کنی بی توانی بر نشین و خود را بکوفه برسان.

این نامه را بدست رسولی رونده دادند تا بسرعت سحاب و صبا خود را بشام رسانید و نامه اشتر را تسلیم داد ، اشتر چون نامه بخواند نيك شاد شد و این شعر را از قيس بن الحطيم تذكره كرد و لما رأيت الحرب قد جد جده » و اصحاب خود را آگهی داد در زمان بسیج راه کردند و بر نشستند و دوازده روزه از شام بکوفه آمدند.اشتر هم چنان که از راه برسید بمسجد شد و بر منبر عروج داد و خداوند را سپاس گفت و پیغمبر را درود فرستاد آنگاه گفت ای مردم خداوند محمّد را بشیر و نذیر فرستاد تا مؤمنان را بشارت جنت دهد و کافران را از دوزخ بترساند و کتابی فرو فرستاد و فرايض و سنن را در آن مکشوف داشت ، چون محمّد ازین جهان بدیگر سرای شد ابو بکر بقانون پیغمبر همی رفت و عدل و داد بکار بست از پس او عمر بن الخطاب نیز از طریق انصاف انحراف نجست و کار بر قانون مصطفی همی کرد.چون نوبت بعثمان رسید خوی بگردانید اعمال قبیحه و بدعت های ناپسندیده بکار بست و با اصحاب رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم ظلم و ستم را به نهایت برد و کتاب خدای را از پس پشت انداخت و احکام آن را دیگرگون ساخت حاشا و کلا که ما این بپذیریم

و اطاعت امر او کنیم ، اکنون رأی آنست که فردا بموضع جرعه (1شویم و در آن جا لشکر فراهم کنیم.)اين وقت قبيصة بن جابر الاسدی بپای خاست و گفت ای اشتر خلل در چشم تو راه کناد و نام تو از جهان مفقود باد چنان که چشم تو معیوبست دین تو نادرست باد یک چند ازین شهر بیرون شدی و مردم را از شر و فساد آسوده گذاشتی اينك هم چنان با شر بیامدی و ما را بنقض عهد خلیفه فرمان می دهی سوگند با خدای اگر فرمان تو بپذیریم فتنه ها انگیخته گردد و خون های ما ریخته شود ، این سخنان بگفت و دست فرا برد و مشتی از سنگ پاره های مسجد بر گرفت تا بر روی اشتر زند ، مردم دست او بگرفتند تا مبادا سنك بر اشتر آید.اشتر بانك بر او زد که ای احمق ترا در کار مسلمانان این بصیرت از کجاست و با اینگونه سخن چه کار است ، مردم برجستند و سخت او را بزدند ، یک تن از أهل مسجد او را شفاعت کرد تا دست از او بداشتند ، آنگاه اشتر فرمان کرد تا اذان بگفتند و از پیش بایستاد و مردم با او نماز بگذاشتند ، آنگاه فرمود تا نایبی که سعید بن العاص در کوفه گذاشته بود اخراج کردند و اموال و اثقال سعيد بن العاص بجملد در خانه ولید بن عقبه بود ، چه هنگام سفر مدینه در آن خانه بامانت گذاشت.مالك اشتر این بدانست و با سی صد سوار بر نشست و بدرخانه ولید آمد و فرمان داد تا آن اموال را بتمامت بیرون نهادند و آتش در آن سرای در زدند و روز دیگر از بامداد بموضع جرعه آمد و آن جا لشکرگاه بکرد و حمزة بن سنان الاسدی را با پانصد سوار بعين التّمر فرستاد و فرمود هم در آن جا مقیم می باشد و راه شام را از لشکر بیگانه نگران خواهد بود ، وعائذ بن حملة الظهوری را با پانصد سوار نگاهبان طریق بصره ساخت و عمرو بن حية الوداعی را با مقصد سوار گسیل حُلوان داشت و کعب بن مالك الارخبى را با پانصد سوار بموضع عذیب (2بازداشت و فرمان داد که اگر سعید بن)


1) جرعه بفتح جيم و راء نام موضعی است نزديك كوفه

2) عين النمر نام قصبۀ بوده است در کنار فرات ، سر راه شام و عراق ، عذيب صفراً نام چشمۀ آبی است که دست راست قادسیه واقع شده و متعلق بنی تمیم است و قادسیه سر راه کوفه است بحجاز و حلوان بضم حاء نام بلدۀ است در مغرب عراق از آن جا بطرف ری و آذربایجان و خراسان می رفته اند

العاص باز شود و آهنك كوفه می دارد او را دفع دهد و خود با لشکر در جرعه بنشست.این خبر بعثمان آوردند و شوریدن کوفیان و لشکر آرائی اشتر را باز نمودند عثمان این جمله را از علی علیه السلام دانست و گفت مرا با على بن أبو طالب كاری عظيم افتاده ، کردار مرا بر مردم زشت می دارد و مردم را با من بر می شوراند آنگاه سعید بن العاص را گفت هم اکنون بر نشین و طریق کوفه پیش دار و مردم را بمواعید نیکو خرسند کن و اشتر را از اختیار بی فرمانی نصیحت فرمای گمان می رود که مردم کوفه چون تو را بینند از اشتر کناره گزینند و سعید بن العاص راه کوفه پیش داشت.واقدی در کتاب شوری از ابن عباس حدیث کند که عثمان علی علیه السلام را حاضر ساخت.﴿ فَقَالَ لَهُ : نَشَدْتُكَ اللَّهَ أَنْ تَفْتَحَ للفرقه بَاباً فلعهدي بِكَ وَ أَنْتَ تُطِيعُ عَتِيقاً وَ ابْنُ الْخَطَّابِ طَاعَتِكَ لِرَسُولِ اللَّهِ وَ لَسْتَ بِدُونِ وَاحِدٍ مِنْهُمَا وَ أَنَا أَمْسِ بِكَ رَحِماً وَ أَقْرَبَ إِلَيْكَ صِهْراً فَانٍ كُنْتُ تَزْعُمُ أَنَّ هَذَا الامر جَعَلَهُ رَسُولُ اللَّهِ لَكَ فَقَدْ رَأَيْنَاكَ حِينَ تُوَفَّى نازعت ثُمَّ أَقْرَرْتُ فَانٍ كانالم يركبا مِنْ الامر جَدَداً فَكَيْفَ دُعِيتَ لَهُمَا بِالْبَيْعَةِ وَ نُجْعَةٍ بِالطَّاعَةِ وَ إِنْ كَانَا أَحْسَنَّا فِيمَا وَلِيّاً فَلَمْ أُقَصِّرُ عَنْهُمَا فِي دِينِى وحسبى وَ قَرَابَتِي فَكُنْ لِي كَمَا كُنْتَ لَهُمَا معنی چنان باشد که با علی علیه السلام گفت که سوگند می دهم ترا با خداوند که پراکندگی جماعت نخواهی و مردم را بر من تباه نکنی نه تو آن چنان اطاعت کردی أبو بكر و عمر را كه رسول خدای را ، من از یشان کم تر نیستم و قربت و قرابت من با تو از جهت رحم و مصاهرت من پیغمبر را افزون از ابو بکر و عمر است اگر گوئی پیغمبر خلافت را خاص تو داشت ما نظاره بودیم و نگریستیم که بعد از پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم در طلب امر منازعت افکندی و در پایان کار گردن نهادی اگر بوبکر و عمر سزاوار نبودند

چگونه بیعت کردی و اطاعت فرمودی و اگر لایق بودند من ازیشان فرو تر نیستم چنان باش از برای من که از برای ایشان بودی.

فَقَالَ عَلَى علیه السلام : أَمَّا الْفُرْقَةُ فَمَعَاذَ اللَّهِ أَنْ أَفْتَحَ لَهَا بَاباً وَ أَسْهَلِ إِلَيْهَا سَبِيلًا وَ لَكِنِّى أَنْهَاكَ عَمَّا يَنْهَاكَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ عَنْهُ وَ أَهْدِيَكَ إِلى رُشْدِكَ وَ أَمَّا عَتِيقٍ وَ ابْنُ الْخَطَّابِ فَانٍ كَانَا أُخِذَا مَا جَعَلَهُ رَسُولُ اللَّهِ لِى فَأَنْتَ أَعْلَمُ بِذَلِكَ وَ الْمُسْلِمُونَ وَ مالى وَ لِهَذَا الامر وَ قَدْ تَرَكْتُهُ منذحين فاما أَنْ لَا يَكُونَ حَقِّى بَلِ الْمُسْلِمُونَ فِيهِ شَرَعَ فَقَدْ أَصَابَ السَّهْمُ الثغرة وَ أَمَّا أَنْ يَكُونَ حَقِّى دُونَهُمْ فَقَدْ تَرَكَتْ لَهُمْ طِبْتَ نَفْساً وَ نَقَضْتَ يَدَيِ عَنْهُ استصلاحا. وَ أَمَّا التَّسْوِيَةِ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُمَا فَلَسْتُ كاحدهما إِنَّهُمَا وَلِيّاً هَذَا الامر فظلفاً أَنْفُسِهِمَا وَ أَهْلِهِمَا عَنْهُ ، وَ عَمَّةً فِيهِ وَ قَوْمَكَ عَوْمِ السَّابِحُ فِي اللُّجَّةِ فَارْجِعْ إِلَى اللَّهُ أَبَا عَمْرٍو وَ انْظُرْ هَلْ بَقِىَ مِنْ عُمُرِكَ إِلَّا كَظَمَ الْحِمَارِ فحتى مَتَى وَالَى مَتَى تَمَكَّنَ سُفَهَاءِ بَنِي أُمَيَّةُ مِنْ أَعْرَاضِ الْمُسْلِمِينَ وَ أَبْشَارِهِمُ وَ أَمْوَالُهُمْ وَ اللَّهِ لَوْ ظَلَمَ عَامِلُ مِنْ عُمَّالِكَ حَيْثُ تَغْرُبَ الشَّمْسُ لَكَانَ إِثْمُهُ مُشْتَرَكاً بَيْنَهُ وَ بَيْنَكَ پس علی با عثمان گفت من هرگز أبواب تفرقه و بینونت در میان امت گشاده ندارم لکن از آن چه خدا و رسول صلی اللّه علیه و آله و سلم ترا نهی فرموده منهی می دارم و بسوی رشد و سداد هدایت می کنم ، و این که گفتی چنان می دانم که آن چه رسول خدا از بهر من نهاده بود بوبکر و عمر غصب کردند تو می دانی و مسلمانان نیز می دانند من این خلیفتی را ترك گفتم ، پس اگر مسلمانان در أخذ آن ماننده و مساوی بودند کار بر حسب خویش افتاد و اگر حق من بود و از من بغصب ربودند من جانب صلاح را نگریستم و دست باز داشتم و این که گفتی من نیز مانند بوبکر و عمرم سخن بصدق نکردی چه ایشان در خلافت خویش خود را و خویشان خود را از آلایش عرض و مال مردم حفظ نمودند و خویشتن داری کردند ، لکن تو و أقوام تو چون شناگران که بدریا افتند خوض کردید و غوص نمودید.

ای عثمان بسوی خدا باز گرد و نيك نظر کن که از عمر تو نفسی بیش نمانده

است چند و تا کجا بنی امیه بر عرض و مال مسلمانان مسلط خواهند بود ، سوگند با خدای اگر عامل تو در مغرب شمس جنایتی کند تو با گناه او شريك خواهی بود.

عثمان چون این کلمات بشنید گفت من اختیار بدست تو نهادم ، عمال مرا بخوان و هرکرا لایق ندانی عزل و عزلت فرمای ، آن کس را که سزاوار شناسی بجای او فرست.

پس علی علیه السلام از نزد عثمان بیرون شد ، و مروان حکم بسخن آمد و گفت یا أمير المؤمنين اين رأی که علی از بهر تو زد نیکو نباشد ، مردم را بر تو دلیر کند و امر تو را ضعیف دارد.

عثمان سخن مروان را بپذیرفت و صوابدید علی مرتضی علیه السلام را رضا نداد اکنون بسخن اشتر باز گردیم ، چون سعید بن العاص طی مسافت کرده راه با منزل عذيب نزديك كرد. عبد اللّه كنانه وهانیء بن الخطاب او را پذیره شدند و گفتند ای دشمن خدای هنوز چشم آن داری که حکومت کوفه خواهی داشت و مرابع و مراتع مسلمین را بستان خویش خواهی انگاشت بی آن که زیان جان و تن بینی باز شو و سلامت خویش را نعمتی بزرگ می شمار و سپاس می گذار.

سعید ناچار طریق مراجعت گرفت و از پس او مالك اشتر بسوى عثمان بدينگونه نامه کرد خلاصه سخن آن که اگر درین شهر فرمانروا خواهی بود بوموسی أشعری را بحکومت نصب کن تا میان مردم حکم بحق می راند و حذيفة اليمان را بگمار تا خراج مملکت را بمجاملت می ستاند و از خویشان خود سعید بن عاص و ولید بن عقبه و مانندۀ ایشان را در نزد خود می دار تا رعیت را پی سپر جور و ستم ندارند و عرض و مال مردم را خاص خویش نه پندارند.

اگر بر اینگونه روی سر از فرمان تو بر نتابیم و سلطنت ترا پست نکنیم و نام ترا بزشنی تذکره نسازیم و اگر نه از خدای بترس و شریعت رسول خدای را دیگر گون مکن و کار امت را از طریق تقوی و خدا پرستی آن سو تر مخواه و دانسته باش که فردای قیامت پاداش عمل و کیفر کردار جز بر تو فرود نخواهد شد وَ اللَّهِ مَا فِي اَلسَّمَوَاتِ وَ مَا فِي اَلْأَرْضِ لِيَجْزِيَ اَلَّذِينَ أَسٰاؤُا بِمٰا عَمِلُوا وَ يَجْزِيَ اَلَّذِينَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَى

چون أشتر این نامه بپای آورد گروهی از دانایان و أمينان خویش را بخواند و نامه را بدیشان سپرد و گفت طریق مدینه گیرید و این نامه را بعثمان رسانید آن جماعت طی مسافت کرده تا مدینه براندند و بر عثمان در آمدند و بیرون قانون خلافت او را سلام دادند.

ایشان را گفتند چرا حشمت خلیفه نگاه نداشتید و بر عثمان بخلافت سلام ندادید ؟ کمیل بن زیاد گفت اگر از آن چه کرده توبت و انابت جوید و مطالب ما را قرین اسعاف دارد امیر ما تواند بود و اگر نه او را بسلطنت نشناسیم و خلیفه نخوانیم گفتند مقصود شما چیست ؟ گفت اول آن که ما را جلای وطن نفرمایند و از زن و فرزند جدا نخواهند و عطای ما را از ما دریغ ندارند و گروهی جوانان نا آزموده را که بنده هواجس نفسانی و مطیع نزغات شیطانی باشند بر ما امیر نفرمایند و فرومایگان ما را بر بزرگان گزیده ندارند ، عثمان گفت کدام فرومایه را بر بزرگان شما اختیار کرده ام ؟

زید بن الحصين الطائی پیش شد و گفت چه بسیار مردم نیکو کار که بیرون شریعت چون منکری دیدند خواستند سخن بحق کنند و بیخ ظلم و ستم بزنند هنوز سخن تمام نگفته که او را چندان زده اید که زمین را بدندان گرفته است و من اکنون دل بر آن نهاده ام که این سخن بگویم اگر همه ده چندان رنج و شکنج بینم هان ای عثمان از خدای بترس و از چنین کردارهای زشت دست بازدار و اگر نه مردم خویشتن را از فرمان تو بیرون برند و ترا از خلافت خلع کنند.

عثمان گفت من از آن چه کردم پشیمان شدم و از آن چه شما مکروه می دارید دست باز داشتم ، آنگاه فرمود ایشان را در خانۀ نیکو فرود آوردند و هیچ دقیقه از مهمان نوازی فرو نگذاشتند ، آنگاه عثمان جواب نامه أشتر و بزرگان کوفه را بدینگونه رقم کرد :

أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ أَرْسَلْتَ إِلَيْكُمْ أَبَا مُوسَى الاشعرى أَمِيراً وَ أعفيتكم مِنْ سَعِيدٍ فَوَ اللَّهِ لَا فوضنكم عرضى وَ لَا بذلن لَكُمْ صَبْرِى وَ لاستصلحنكم جهدى فَلَا تَدْعُونَ شَيْئاً أحببتموه

أَنْ يُعْصَى اللَّهُ فِيهِ الاسئلنموه وَ لَا شَيْئاً كرهتموه لَا يُعْصَى اللَّهُ فِيهِ إِلَّا استعفيتم مِنْهُ لَا كَوْنٍ فِيهِ عِنْدَ مَا أَحْبَبْتُمْ وَ كرهتم حَتَّى لَا يَكُونَ لَكُمْ عَلَى اللَّهِ حُجَّةُ وَ اللَّهِ النصبرن كَمَا أُمِرْنَا وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الصَّابِرِينَ خلاصه این سخن بپارسی چنین می آید که بخواستاری شما سعید بن العاص را از عمل دست باز داشتم و أبو موسی اشعری را بامارت شما اختیار کردم سوگند با خدای که خود را پذیرای خواست شما نمودم و بر آن چه روا نبود صبر کردم و نیروی خود را تابع خواهش شما ساختم اگر چند دوست دارید چیزی را که بی فرمانی یزدان است و مکروه می شمارید آن را که اطاعت خدای در اوست این همه کردم و با محبوب و مکروه شما موافقت نمودم تا شما را برخداوند حجتی باقی نماند و بر این جمله صبر می کنم تا مرا جزای صابران عطا فرماید.

و این کلمات را نیز از عثمان حدیث کرده اند که بفرستادگان أشتر القا کرد و بکوفیان نوشت که نامه شما را قرائت کردم ، و نيك نظر کردم ، سخت دلیری کرده اید و مرا بغیبت کردن زبان گشوده اید و بر آن چه نکرده ام و رخصت نداده ام منسوب داشته اید مرا سخت شگفتی آمد که شما را بر این کردار که تحریض و که آموزگاری نمود ؟ همانا چنین نامه جز باملای شیطان و انشاى إبليس صورت نه بندد بی فرمانی و نادانی شما مرا دلتنك ساخت.

عجب تر آن که در عین ضلالت خود را بر طریق مستقیم می دانید و از فرط جهالت از در صلاح و سداد می پندارید و أبو موسی اشعری را برای پیش نمازی مردم و نظام شهر طلب می کنید و حذیمة الیمان را می خواهید تا خراج می ستاند ، من این جمله بپذیرفتم لکن از خدای بترسید و آن چه من نکرده ام بر من نبندید و خود را بفتنه نیفکنید و بهوای نفس کار نکنید و بدانید که من بآرزوی شما نروم و جانب حق را فرو نگذارم و خویشتن را و شما را از خداوند بر اقتصاد مي خواهم وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ الَّا بِاللَّهِ

آنگاه أبو موسی اشعری را بحکومت کوفه فرستاد و حذيفة اليمان را بجانب سواد گسیل داشت چون ایشان از مدینه بیرون شدند خود بمسجد رسول آمد و بر

فراز منبر شد و خداوند را سپاس بگذاشت و بر رسول خدا درود فرستاد آنگاه گفت ای مردمان از خدای بترسید و از بی فرمانی اولو الامر بیم دارید و از فرقت جماعت و شکستن بیعت حذر کنید که خداوند مقدِّر قضاست و حكم قضا را دافعی نتواند بود و ما آن کس را دوست تر داریم که فرمانبردارتر و نیکوخواه تر باشد و کار خود را به خداوند گذاشته ایم و پناهندۀ در گاه او شده ایم ، آنگاه دست بدعا برداشت و این کلمه بگفت :

اللَّهُمَّ لَا تَكِلْنِي إِلَى نَفْسِى فَأَعْجِزَ عَنْ أَمْرِي وَ لَا إِلَى أَحَدٍ مِنْ خَلْقِكَ فيخذلني بَلْ أَنْتَ يَا رَبِّ فَتَوَلَّ أَمَرَ دنياى الَّتِى أَعِيشَ فِيهَا وآخرتى الَّتِي أَنَا صَائِرُ إِلَيْهَا إِنَّكَ شَبَحُ عَلَى كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرُ می گوید ای بار خدای مرا با خویشتن مگذار که در کار خود فرو مانم و کار مرا با دیگر کس حوالت مکن که مرا پست کند تو ای خداوند کار این جهانی و آن جهانی مرا ساخته کن که بر همه کارها قادری ، أما از آن سوی چون أبو موسی اشعری و حذيفة اليمان راه کوفه بپای بردند نخستین بنزديك اشتر آمدند و این وقت چهل روز بود که اشتر در لشکرگاه جای داشت ، چون أبو موسی برسید لشکرها بخواند و بشهر در آمد و أبو موسی کار بعدل کرد چه نیروی مخالفت با اشتر نداشت

آمدن مردم مصر بمدينه بشکایت عامل خود عبد اللّه بن ابی سرح در سال سی و پنجم هجری

هنوز عثمان از نظم كوفه و نصب أبو موسى اشعری در آن بلده نپرداخته بود که جماعتی از مردم مصر تا مدینه براندند و بمسجد رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم در آمدند و گروهی از مهاجریان و انصار را دیدار کردند و سلام دادند اصحاب ایشان را پرسش کردند که از چه روی این زحمت بر خویشتن نهادید و طی چندین مسافت کردید ؟ گفتند از کردار با بهنجار عبد اللّه بن أبی سرح که بیرون طریقت و شریعت کار همی کند

و بكتاب خدای و سنت رسول نگران نشود ، علی علیه السلام حاضر بود فرمود تواند بود که عثمان این نفرموده و رضا نداده بلکه عامل او این همه بهوای دل خویش کرده نیکو آنست که بنزد عثمان شوید و قصه بازگوئید اگر از شما بپذیرفت و او را از عمل باز کرد حاجت روا باشد و اگر نه خواهیم نگریست تا مصلحت چیست ؟

مصریان گفتند ای أبو الحسن نيك فرمودى لكن امید می داریم که تو با ما باشی تا بنزديك عثمان بهم رویم تا ترا بر خویشتن گواه گیریم ،علی علیه السلام فرمود که دست از من بدارید و بنزديك عثمان روید که در آن جا گواهی از من بزرگ تر و قوی حال تر حاضر خواهد بود و آن چه گوئید و شنوید خواهد دید و خواهد شنید گفتند يا أبا الحسن آن کیست که از تو بزرگ تر تواند بود ، تو وصیّ رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم و برادر اوئی ، فرمود آن خداوند قاهر غالب است که از همه آفرینش بزرگ تر و در کار بندگان بیناتر و مهربان تر است ، هم اکنون شما بنزديك عثمان شويد و سخن خویش بگوئید.

پس مصریان طریق سرای عثمان گرفتند و اجازت یافته در رفتند و بخلافت بر وی سلام دادند ، عثمان ایشان را ترحيب و ترجیب گفت و نزديك خويش نشستن فرمود و حال بپرسید و گفت همانا از جنگ های سخت و جهادهای صعب کوفته و رنجه شده اید که بی اجازت من و رخصت عامل من تا بدینجا شدید.

گفتند اگر چه در جنگ و جهاد بذل تن و جان باید کرد لکن چون خداوند پاداش آن را بهشت نهاده و وعده های نیکو داده بر ما سهل می آید و این که می گوئی بی جواز من و بی دستوری عامل من آمدید از بهر آن بود که کتاب خدای را از پس پشت انداختی و سنت رسول را دست باز داشتی آمدیم تا بر تو انکار کنیم و باز پرس نمائیم هان ای عثمان از خدای بترس و شکر نعمت خدای را بگذار و از أفعال زشت و نکوهیده کناره باش.

نخست بگوی که حکم بن العاص را که رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم از مدینه اخراج کرده و اقامت طایف فرموده بود چرا بمدینه باز آوردی ؟ و قرآن کریم را از چه

روی پاره پاره ساختی و تمام بسوختی و دیگر آب باران را که رحمت خداوند است چرا از بندگان خدای باز داشتی و خاص خویشاوندان خود گذاشتی (1)و دیگر چرا جماعتی از اصحاب پیغمبر را بی جرمی و جنایتی جلای وطن فرمودی و از زن و فرزند دور افکندی و حال آن که خدای چنین فرماید وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِيثٰاقَكُمْ لاٰ تَسْفِكُونَ دِمٰاءَكُمْ وَ لاٰ تُخْرِجُونَ أَنْفُسَكُمْ مِنْ دِيٰارِكُمْ ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ یعنی از شما عهد گرفتیم که یک دیگر را عرضه هلاك و دمار مدارید و خویشاوندان و متصلان خود را از شهر و بلد خویش بیرون شدن نفرمائید.

و دیگر آن که تو مردم را بطاعت و متابعت خویش دعوت می کنی و حکم خدا و رسول آنست که هر کس عصیان ورزد و خدای را بی فرمانی کند او را اطاعت و متابعت نبایست کرد ، لاجرم چندان که خدای را مطیع باشی ما ترا منقاد باشیم و چنانت دوست داریم که پدر و مادر خویش را و گاهی که سر از فرمان یزدان برتابی ما ترا فرمان نبریم و در پایان امر کار بهلاك ما و اگر نه بهلاك تو انجامد از خدای بترس و دانسته باش که تو عبد ذلیلی و بنده ضعیفی و خداوند بر أحوال بندگان داناست بهر چه کنی از کم و بیش از تو باز پرس کنند و احتساب فرمایند و زیر دستان و زبر دستان

را بقسط عدل و داد و میزان اقتصاد بهم در گذرانند.

عثمان چون این کلمات بشنید رنك رخسارش دیگرگون گشت و از غلیان خشم و اندوه خون در بشره دوید ، لختی سر بجیب فرو برد و ساعتی اندیشه همی کرد پس سر بر داشت و گفت ای قوم چه بسیار فزون طلب بودید و بیرون ادب سخن گفتید كداميك از أحاديث شما را پاسخ گویم ، همانا حکم بن العاص را که ازو سخنی با مصطفی گفتند و رسول خدایش از مدینه اخراج فرمود چون او را با من قرابتی بود در حضرت رسولش شفاعت کردم و پیغمبر مرا زبان داد که او را باز آرد ، لاجرم


1) منظور مراتع و چراگاه چهار پایان است که از آب باران سبز شود ، عثمان مرتع شرف را که داخل نجد حجاز بود برای رمۀ شتران خود که بالغ بر هزار شتر می شد غرق کرده بود ، شتران حکم بن أبی العاص هم از همین چراگاه استفاده می کردند

چون نوبت بمن رسید او را باز آوردم و از او هیچ کس را زیانی نرسید و این که مردمان از عمال من شکایت می کنند من رضای شما را اختیار می کنم و عمال خویش را بجمله حاضر مدینه می سازم و بر ایشان حجت تمام می کنم تا با مردم بطریق عدل و داد روند و جور و ستم را محو و منسی دارند.

مصریان گفتند این نخواهیم که تو عمّال خویش را در مدینه حاضر سازی کس بفرست و از هر بلدی دینداران را حاضر کن تا مانند ما حقیقت حال را با تو مکشوف دارند و صفات عمال را بی پرده بعرض رسانند ، عثمان گفت چنین کنم و بدینگونه مردم مصر و کوفه و بصره را خطابی نگاشت :

بسم اللّه الرحمن الرحيم : این خطاب عبد اللّه عثمان بعمّال و نوّاب خویش می نگارد که مردمان در حق من و کار داران من فراوان سخن می کنند و من هرگز بظلم رضا نداده و بستم راضی نیستم ، سوگند می دهم شما را بخداوند آن کس که فرمان برداری مرا بر خود فرض می داند و حتی از من بر خویش واجب می شناسد چون این نامه را قرائت کند هم در حال بر نشیند و با مدینه آید و صورت حال عمال مرا باز نماید تا اگر بیرون عدالت کار می کنند و طریق ظلم و ستم می سپارند ایشان را عزل و عزلت فرمایم و عمال عادل بگمارم تا رعایت رعیت را از دست نگذارند انشاء اللّه وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ الَّا بِاللَّهِ و السلام.

و فرمان کرد این مکاتیب را بجانب مصر و کوفه و بصره بردند و بر جماعت قرائت کردند اول کس مالك اشتر نخعی از کوفه با دو هزار کس بر نشست ، زید بن صوحان عبدی و زیاد بن النضر الحارثی و عبد اللّه الاصم الغامدی و جماعتى از بزرگان کوفه ملازم رکاب او بود پس با قدم عجل و شتاب تا مدینه آمدند و در موضع أعوص فرود شدند و از پس او حكيم بن جبلة العبدی با جماعتی انبوه از بصره کوچ داد و حرقوص بن زهیر السعدی و گروهی از امرای بصره با او بود پس بمدینه آمدند و در موضع ذاخشب نزول کردند.

و از پس ایشان عبد الرحمن بن عديس البلوى و كنانة بن بشر اللّيثى و سودان بن

حمران السّكونى و قنبرة بن وهب السكسكى و أبو حرب القانقی با دو هزار تن از مصر بیرون شدند و در موضع مروه منزل گزیدند.

جماعت مهاجران و أنصار آنان را که در ساحت خاطر از عثمان آلایش غباری بود با این گروه بتازه رسیده یک دیگر را دیدار کردند و از معایب و مثالب عثمان بسیار وقت تذکره نمودند و در پایان امر مواضعه چنین نهادند که او را از خلافت خلع کنند و دیگری را نصب فرمایند ، عثمان این بدانست و از خواندن این گروه سخت پشیمان بود و سودی نداشت از مردم بهراسید که مبادا او را آسیب زنند یا بقتل رسانند.

ذکر پدید آمدن مذهب رجعت در سال سی و پنجم هجری

عبد اللّه بن سبا (1)که مردی جهود بود در زمان عثمان بن عفان مسلمانی گرفت و او از کتب پیشین و مصاحف سابقين نيك دانا بود چون مسلمان شدن خلافت عثمان در خاطر او پسنده نیفتاد ، پس در مجالس و محافل اصحاب بنشستى و قبایح أعمال و مثالب عثمان را هر چه توانستی باز گفتی ، این خبر بعثمان بردند گفت باری این جهود کیست و فرمان کرد تا او را از مدینه اخراج نمودند.

عبد اللّه بمصر بمصر آمد و چون مردی عالم و دانا بود مردم بر وی گرد آمدند و کلمات او را باور داشتند ، گفت هان ای مردم مگر نشنیده اید که نصاری گویند عیسی علیه السلام بدین جهان رجعت کند و باز آید چنان که در شریعت ما نیز این سخن استوار است چون عیسی رجعت تواند کرد ، محمّد که بیگمان فاضل تر از اوست چگونه رجعت


1) محققين شیعه و سنی وجود شخصی را بنام عبد اللّه سبا انکار می کنند ، در کتابی که بهمین نام بقلم فاضل ارجمند مرتضی عسگری نوشته شده ، موضوع عبد اللّه بن سبا را جزء داستان سرائی های سیف راوی طبری می داند ، بآن کتاب مراجعه شود

نکند و خداوند نیز در قرآن کریم می فرماید إِنَّ اَلَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ اَلْقُرْآنَ لَرٰادُّكَ إِلىٰ مَعٰادٍ

چون این سخن در خاطره ها جای گیر ساخت گفت خداوند صد و بیست و چهار هزار پیغمبر بدین زمین فرو فرستاد و هر پیغمبری را وزیری و خلیفتی بود چگونه می شود پیغمبری از جهان برود خاصه وقتی که صاحب شریعت باشد و نایبی و خلیفتی بخلق نگمارد و کار امّت را مهمل بگذارد ؟ همانا محمّد صلی اللّه علیه و آله و سلم را على علیه السلام وصیّ و خلیفه بود چنان که خود فرمود أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى ازین می توان دانست که علی علیه السلام خليفه محمّد صلی اللّه علیه و آله و سلم است و عثمان این منصب را غصب کرده و با خود بسته عمر نیز بناحق این کار بشوری افکند و عبد الرحمن بن عوف بهوای نفس دست بر دست عثمان زد و دست علی را که گرفته بود با او بیعت کند رها داد.

اکنون بر ما که در شریعت محمّدیم واجب می کند که از امر بمعروف و نهی از منکر خویشتن داری نکنیم چنان که خدای فرماید كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّٰاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ اَلْمُنْكَرِ پس با مردم خویش گفت ما را هنوز آن نیرو نیست که بتوانیم عثمان را دفع داد واجب می کند که چندان که بتوانیم عمّال عثمان را که آتش جور و ستم را دامن همی زنند ضعیف داریم و قبايح أعمال ایشان را بر عالمیان روشن سازیم و دل های مردم را از عثمان و عمال او بگردانیم ، پس نامه ها نوشتند و از عبد اللّه بن سعد بن أبی سرح که امارت مصر داشت باطراف جهان شکایت فرستادند و مردم را یک دل و یک جهت کردند که در مدینه گرد آیند و بر عثمان امر بمعروف کنند و او را از خلیفتی خلع فرمایند.

عثمان این معنی را تفرس همی کرد و مروان بن الحكم جاسوسان بشهرها فرستاد تا خبر باز آوردند که بزرگان هر بلد در خلع عثمان هم داستان اند لاجرم عثمان ضعیف و در کار خود فرو ماند

محصور شدن عثمان در خانه خود در سال سی و پنجم هجری

عثمان بن عفان چون مردم را در دفع خویش یک جهت دید بترسید که مبادا ناگاه بر او تازند و کاری بسازند ناچار بسرای خویش شد و در فرو بست ، بزرگان مردم مصر و كوفه و بصره و جماعتی از مهاجریان و أنصار بر در سرای او گرد آمدند عثمان بر لب بام آمد و سر فرو داشت و گفت ای مردمان از من چه می خواهید بگوئید تا چه کرده ام و شما را چه زیان آورده ام و اگر کاری بدست من رفته که شما را ناپسند افتاده بگوئید تا باز گردم و مراد شما بجویم ، گفتند ای عثمان تو از هیچ منکر دست باز نداشتی آب باران را از ما دریغ فرمودی و نگذاشتی چهار پایان ما سیراب شوند ؟ عثمان گفت آب را از بهر شتران صدقه باز گرفتم اکنون که شما را موافق نمی آید دست باز داشتم تا چنان که می خواهید تصرف می کنید.

گفتند ای دشمن خدا کتاب خدا را چرا پاره پاره کردی و بسوختی گفت حذيفة اليمان بنزد من آمد و گفت قرائت قرآن فراوان گشته و هر کس تجویدی دیگر گونه آورده و همی گوید قرائت من درست تر و فصیح تر است خواستم تا اختلاف از میان برخیزد.

گفتند چرا با مصطفی در جنگ بدر حاضر نشدی ؟ گفت رقیه دختر رسول خدا مریض بود مرا فرمود تا نگران حال او باشم و چون از بدر باز آمد مرا بهرۀ غازیان داد ، گفتند چرا در بیعت رضوان حاضر نشدی ؟ گفت شما دانید که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم دست راست بچپ زد و فرمود دست راست از آن من است و دست چپ من از آن عثمان و این بجای بیعت عثمان کردم ، همانا دست چپ پیغمبر از دست راست من بهتر است.

گفتند این همه بگذار در جنگ احد چرا پیغمبر را گذاشتی و گریختی و این

گناهی عظیم است ، گفت این گناه کردم و خداوند این گناه را از من معفو داشت.

گفتند دوستان پیغمبر را چرا بزدی و از شهر اخراج کردی و گروهی جوانان نا مجرب را امارت بلاد و امصار دادی تا در خون و مال مردم چنگ فرو بردند ؟ گفت آنان را که جلای وطن فرمودم نگران مصلحتی شدم زیرا که مردمان را بر من می شورانیدند و سبب تفرقه جماعت می شدند ، و بیرون شدن ایشان را بصواب نزدیک تر دانستم ، و بر گردن نهادم که این گناهی بود که کردم ، اول والی نیستم که گناه کردم ، چه بسیار والیان را زلّتی و لغزشی افتاده اگر کسی از آنان را که اخراج فرموده ام در غربت بمرده است مرا با خدای گذارید که حکم کننده در ميان من و او خداوند بهتر است و آنان که زنده اند کس بفرستید و باز آرید و آن کس را که زده ام بفرمائید تا حاضر شود اينک از خویشتن قصاص می دهم بیاید و از من قصاص بگیرد.

گفتند اول کس عمار یاسر است که می باید از تو قصاص خویش بستاند گفت عمار را از آن روی زدم که ادب من نگاه نداشت و مرا ظالم خواند ، اکنون بگوئید بیاید و قصاص بگیرد ، و از عمال من آن کس را که بخواهید بگذارید و اگر نه عزل فرمائید ، گفتند خزاین بیت المال را چرا بر خویشان خود بخش کردی ؟ گفت بسنت عمر رفتم چه او در عطا أهل فضل و تميز را تفضيل نهادى. گفتند ای دشمن خدا تمامت عطاهای عمر با يك جزو از صد جزو عطای تو برابر نشود ، گفت آن چه بخشیده ام بحساب گیرید تا چه مبلغ برآید آن چه ذخیره نهاده ام نقد بدهم و آن چه بماند بتفاریق می رسانم ، اکنون واجب نمی کند که مرا بقتل رسانید ازین اندیشه باز گردید که من از رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم شنیدم که مرد مسلمان را نتوان کشت الا آن که از سه کار یکی بر او مقرر گردد اول آن که او را زن باشد و زنا کند ، دوم آن که از پس ایمان آوردن مرتد شود ، سه دیگر آن که بی گناهی را بکشد و من تاکنون از دین برنگشته ام و کسی را نکشته ام و زنا نکرده ام.

عثمان چون این کلمات بگفت مردم از زاری و ضراعت او شرمگین شدند و از آن سورت وحدّت شکسته شدند و باز آمدند ، این وقت عثمان کس بعمار یاسر فرستاد و او را طلب کرد تا با او آشتی کند و اگر بخواهد قصاص بستاند ، عمار گفت کار از آن سوی تراست که عثمان مرا بفریبد کرد آن چه کرد.

این وقت عثمان کس بفرستاد و عبد اللّه بن عمر بن الخطاب را حاضر ساخت و گفت ای عبد اللّه هیچ می دانی که در چه واقعه افتاده ام در کار من نظری می کن و رایی می زن عبد اللّه گفت ای امیر من چند که در خدمت مصطفی بودم او را از خود خوشنود داشتم بوبکر نیز از من خوشنود برفت ، عمر بر من دو حق داشت حق ابوّت و حقّ خلافت هرگز از من رنجیده خاطر نگشت ، گاهی که نوبت بتو افتاد ، تا توانسته ام رضای تو جسته ام هم اکنون بهر چه فرمان دهی غایت جهد خویش مبذول خواهم داشت.

عثمان گفت ای عبد اللّه خداوند از آل عمر راضی باد تو امروز این قوم را می نگری که در حق من چه اندیشه دارند ! همگان دل یکی کرده اند که مرا از خلافت خلع کنند تو چه می بینی ! عبد اللّه گفت ای عثمان اگر تو بفرموده ایشان روی و از خلافت بیرون شوی دانستۀ که جاودانه در جهان خواهی بود ؟ عثمان گفت حاشا و کلاً هیچ کس در جهان جاودانه نماند ، عاقبت بیاید مرد اگر چند عمر دراز باشد.

عبد اللّه گفت چون چنین است این کار را در میان امّت سنّت مکن که هر وقت خلیفه را نخواهند او را از مسند حکومت فرود آرند و دیگری را بنشانند این جامه ایست که خداوند بر تو پوشیده سهل و آسان از خود باز مکن و مردم را بگوی با کتاب خدای و سنت رسول با شما کار می کنم اگر رضا دادند کار نیکو باشد و اگر سر بر تافتند جنایت و شناعت خاص ایشان گردد.

عثمان را این سخن پسنده افتاد و مغيرة بن شعبه را طلب کرد و گفت بنزديك این جماعت شو و ایشان را از من خشنود کن و هر چه طلب کنند ضامن باش و بگوی

با شما بسنّت رسول خدای و کتاب خداوند کار خواهم کرد.

مغیره بر حسب فرمان بنزد قوم آمد چون مردم او را دیدار کردند بانك بر آوردند و گفتند باز گرد ای أعور ، بازگرد ای فاسق باز گرد ای فاجر ! مغیره ناچار بنزديك عثمان آمد و شنیده باز گفت ، عثمان عمرو بن العاص را باز خواند و او را برسالت گسیل ساخت ، عمر و عاص بر آن قوم در آمد و سلام داد ، قوم گفتند سلام با تو مرساد و تحیت از تو دور باد ای پسر نابغه ، ای دشمن خدا ، هیچ وقت بر تو اعتماد نیست ، عمر و عاص نیز بازگشت و خبر باز داد.

عبد اللّه بن عمر گفت ای عثمان این مردم حشمت على بن أبی طالب علیه السلام را نگاه می دارند و فرمان او را می پذیرند ، اگر خواهی او را بدیشان رسول فرستی تواند شد که علی علیه السلام آتش این فتنه را بزلال نصیحت فرو نشاند ، پس عثمان نیم شبی بخانه علی آمد و گفت یا أبا الحسن حق خویشاوندی و قرابت را فرو مگذار و شفقت خویش را از من دریغ مدار ، بنزديك اين قوم شو و ايشان را بكتاب خدا و سنت رسول دعوت کن و آن چه خواستار شوند پذیرفتار باش که من کار برضای ایشان خواهم کرد.

علی علیه السلام فرمود اگر با من پیمان سخت کنی و عهد استوار بندی که آن چه می گوئی از در گزافه نگوئی و در اسعاف حاجات ایشان خویشتن داری نکنی من بروم و این کار را باصلاح آرم ، عثمان گفت حاشا و کلاً که از آن چه گویم بگردم برو و ضامن باش که آن چه بخواهند بدهم و برضای ایشان کار کنم ، پس علی علیه السلام عهد با عثمان استوار کرد و بامداد بنزديك آن جماعت روان شد چون راه نزديك كرد گفتند ای أبو الحسن ما نتوانیم حشمت ترا فرو گذاشت و بیرون ادب سخنی کرد صواب آنست که دست از حمایت عثمان باز داری و بسعادت مراجعت فرمائی.

علی علیه السلام فرمود از در عجل و شتاب سخن مکنید که عثمان بر آرزوی شما برود و مراد شما بجوید ، گفتند یا أبا الحسن تو بر آن چه می گوئی ضمانت می کنی و برذمت خویش حمل می دهی ؟ فرمود پایندانی مراست که هر کرا بخواهید بر شما

امیر کند و داد شما بدهد گفتند ما بر این جمله رضا دادیم پس بزرگان و صنادید آن قوم بملازمت علی بسرای عثمان آمدند و عثمان ایشان را بنواخت و شاد ساخت پس بنشستند و سخن خویش بجمله باز گفتند ، عثمان مسئول ایشان را باجابت مقرون داشت گفتند بر آن چه گوئی وثیقتی بنویس و علی مرتضی علیه السلام را ضامن گردان گفت چنین کنم و بفرمود بدینگونه وثیقتی نوشتند.

بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ ، هَذَا مَا كَتَبَ عَبْدُ اَللَّهِ عُثْمَانُ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ لِمَنْ نَقَمَ عَلَيْهِ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُسْلِمِينَ ، أَنَّ لَكُمْ عَلَيَّ أَنْ أَعْمَلَ بِكِتَابِ اَللَّهِ وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، وَ أَنَّ اَلْمَحْرُومَ يُعْطَى، وَ أَنَّ اَلْخَائِفَ يُؤْمَنُ، وَ أَنَّ اَلْمَنْفِيَّ يُرَدُّ، وَ أَنَّ اَلْمَبْعُوثَ لاَ يُجْمَرُ، وَ أَنَّ اَلْفَيْءَ لاَ يَكُونُ دُولَةً بَيْنَ اَلْأَغْنِيٰاءِ ، وَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ ضَامِنٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُسْلِمِينَ عَلَى عُثْمَانَ اَلْوَفَاءَ لَهُمْ عَلَى مَا فِي اَلْكِتَابِ، وَ شَهِدَ اَلزُّبَيْرُ بْنُ اَلْعَوَّامِ وَ طَلْحَةُ بْنُ عُبَيْدِ اَللَّهِ وَ سَعْدُ بْنُ مَالِكٍ وَ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ عُمَرَ وَ أَبُو أَيُّوبَ بْنُ زَيْدٍ ، وَ كَتَبَ فِي ذِي اَلْقَعْدَةِ سَنَةَ خَمْسٍ وَ عِشْرِينَ این کلمات بفارسی چنین می آید : بسم اللّه الرحمن الرحیم این وثیقت نامه ایست که عثمان بن عفان می نویسد مردم بصره و کوفه و مصر را که از آن چه بر او انکار داشتند خوی بگرداند و بکتاب خدای و سنت رسول صلی اللّه علیه و آله و سلم کار کند و جانب ایشان را بهیچ روی فرو نگذارد و خاطرهای بیمناک را ایمن دارد و آن را که جلای وطن فرموده باز آرد و عطای آن کس را که باز گرفته برساند و عبد اللّه بن سعد بن أبی سرح را از حکومت مصر عزل فرماید و آن کس را که مردم مصر خود بخواهند برایشان امیر کند.

چون سخن بدین جا رسید مصریان گفتند ما محمّد بن أبی بكر را بحکومت می پذیریم ، عثمان گفت روا باشد و بر این جمله علیّ مرتضی را ضامن ساخت پس زبير بن العوام و طلحة بن عبيد اللّه و سعد بن مالك و عبد اللّه بن عمر و زيد بن ثابت و سهل بن حنيف و أبو ايوب بن زید بر آن و ثیقت نامه گواه شدند و خاتم بر زدند و رقم کردند که این وثیقت نامه در شهر ذیقعده در سال سی و پنجم هجری نگار یافت پس علی مرتضی برخاست و با جماعت مصریان از نزد عثمان بیرون شدند.

بدست افتادن نامه عثمان که بر خلاف عهدنامه بعبد اللّه سعد نگاشته در سال سی و پنجم هجری

چون عثمان بن عفان وثیقت بنوشت و محمّد بن أبی بکر را بحکومت مصر بگماشت مصریان شاد شدند و از نزد او بمنزل خویش مراجعت نموده بسیج راه کردند و با محمّد بن ابی بکر طریق مصر پیش داشتند ، چون سه منزل راه بپیمودند غلامی سیاه نگریستند که بر شتری راهوار نشسته و از راه بیک سوى بتعجيل و تقريب طی مسافت همی کند ، مصریان گفتند بباید دانست که این کیست و بکجا می شود ؟ و یک تن را بتاختند تا او را بگرفت و باز آورد ، گفتند کیستی و بکجا می شوی ؟ گفت من غلام عثمانم و بنزديك عبد اللّه بن سعد بن أبی سرح می روم و او را پیامی می برم.

گفتند پیام چیست گفت کشف سرّ مولای خویش نخواهم کرد گفتند منشوری و نامه بصحبت تو می فرستد ؟ گفت نامه ندارم ، مصریان با محمّد بن ابی بکر گفتند اگر فرمان دهی او را بجوئیم فرمود روا باشد پس او را و جامه شتر او را بجستند و چیزی نیافتند متارۀ (1)دیدند که سرشار از آب از شتر آویخته داشت آب متاره بریختند و جنبش دادند.

كنانة بن بشر اگر نه ابو الاعور السلمی گفت مرا بخاطر می آید که درین متاره نامه باشد و آن مناره را بشکافتند و شیشۀ یافتند که سر آن را با موم محکم کرده بودند ، پس شیشه بشکستند و نامه را بر آوردند نوشته بود :

بسم اللّه الرحمن الرحيم عبد اللّه عثمان می نویسد بعبد اللّه أبی سرح و فرمان می کند که چون عمرو بن بديل الخزاعی بنزديك تو آید او را بی توانی سر از تن بر گیر


1) متاره بر وزن هزاره بمعنی آفتابه است و ظرفی را گویند که از چرم دوزند و بعربی مطهره گویند ( برهان قاطع )

و علقمة بن عديس و كنانة بن بشر و عروۀ لیثی را دست و پای از چپ و راست قطع کن و بگذار تا در خون خود بغلطند و جان بدهند آنگاه جسد ایشان را از درختان خرما در آویز و منشور محمّد بن ابی بکر را که از من بدست دارد وقعی مگذار و اگر توانی او را نیز عرضه دمار و هلاك ساز و هم چنین بر سر عمل می باش.

چون محمّد بن ابی بکر وصنادید مصر این نامه قرائت کردند شگفتی ها گرفتند و خدای را سپاس بگذاشتند و گفتند اگر ما بمصر بشتافتیم و از کید عثمان آگهی نیافتیم یک تن از ما جان بسلامت نمی برد ، پس بسوی مدینه مراجعت کردند و آن نامه را بر وضیع و شریف قرائت کردند ، از مردم مدینه کس نماند الاّ آن که بر عثمان خشم گرفت و او را دشمن داشت.

قبیله بنی سلیم بن هذیل که از جهت عبد اللّه بن مسعود دلتنك بودند بر آن آتش فتنه دامن همی زدند و بنی مخزوم که از جهت عمار یاسر رنجیده بودند کین و کید خود آشکار ساختند و بنی غفار از جهت ابوذر جنبش کردند این جمله با مردم مصر و کوفه و بصره هم داستان شدند ، بالجمله مصریان بنزديك على علیه السلام آمدند و قصه بگفتند و نامه عثمان را بدادند.

امیر المؤمنين علیه السلام آن نامه را قرائت کرد و شگفتی ها نمود و آن نامه را قرائت کرد و بنزد عثمان آورد و گفت نمی دانم تو چه خوی داری و ساعت بساعت بر چند گونه بر می آئی و اصلاح امر ترا بر چه روی می توان نهاد از من خواستار شدی و مرا بر انگیختی تا برفتم و قوم را از آن حدّت و سورت که داشتند فرود آوردم و این کار پراکنده را فراهم کردم و تو مرا بضمانت دادی و من ضامن شدم گمان داشتم که ازین واقعه برستیم و قوم پندار کردند که تو بصدق سخن کردی و طریق وطن پیش داشتند ، این چیست که حدیث کردی و فتنه خفته را بیدار نمودی و نامه عثمان را که در دست داشت بنزد او افکند.

عثمان نامه را بر گرفت و مطالعه نمود و گفت مرا ازین نامه خبری نیست علی علیه السلام گفت این غلام غلام تو نیست ؟ گفت هست گفت این شتر شتر تو نیست ؟ گفت

هست ، گفت این خط خط تو نیست گفت هست ، گفت این خاتم که بر این نامه است خاتم تو نیست ؟ گفت هست علی گفت ای عثمان غلام تو بر شتر تو می نشیند و نامه ترا بخط دبير تو و مهر تو با خود می برد و تو از او خبر نداری این چیست که می گوئی ؟

عثمان گفت چه بسیار خط که با خط ماننده است و چه بسیار مهری را بتوان با مهر ماننده ساخت من این نامه ننوشته ام و این غلام را نفرموده ام ، علی علیه السلام گفت بگوی تا این کار که کرده است و این دلیری که تواند کرد ؟ گفت گمان می برم دبیر من مروان کرده است علی گفت این کار جز بفرمان تو کس نکند و این غلام جز بفرموده تو سفر مصر نتواند کرد و از نزد او بیرون شد.

امّا عثمان از بس بدروغ سوگند یاد همی کرد که من این کار نکردم و من نفرمودم بعضی از مردم در شک شدند و گفتند چون انگشتری عثمان در دست مروان است تواند شد که این نامه او نوشت و خاتم بر نهاد بسوی عثمان پیام کردند که اگر این صنعت تو نکردی و مروان كرد او را بنزديك ما فرست تا سر از تن او بر گیریم ، این وقت عثمان تصمیم گرفت که بمسجد شود و ازین گناه برائت جوید پس بمسجد آمد و بر منبر صعود داد و خدای را سپاس بگذاشت ، آنگاه گفت ای مردمان بر من تهمت مبندید و پندار نکنید که من این نامه نوشته باشم یا فرموده باشم سوگند با خدائی که جز او خدائی نیست که من نفرموده ام و ننوشته ام و با شما بهمان عهد و پیمانم که استوار بسته ام فَصَاحَ بِهِ عَمْرُو بْنِ الْعَاصِ اتَّقِ اللَّهَ يَا عُثْمَانُ فانك قَدْرِ كُبِتَ أُمُوراً وَ ركبناها مَعَكَ فَتُبْ الَىَّ اللَّهِ نتب عمر و عاص بانك بر او زد که ای عثمان از خدای بترس همانا بر کارهای ناهموار سوار شدی و بیرون شریعت کار کردی ما نیز اقتفا با تو نمودیم اکنون توبه کن تا ما نیز توبه کنیم ، عثمان گفت ای پسر نابغه من آن روز که تو را از عمل باز کردم و از امارت عزلت فرمودم بر خصمی من میان بستی ، از دیگر سوی فریاد بر آمد که ای عثمان توبه کن و نیز دیگری همین سخن گفت عثمان دست بسوی آسمان برداشت وَ قَالَ اللَّهُمَّ أَنَّى أَوَّلِ التَّائِبِينَ

اين وقت كنانة بن بشر بر پای خاست و گفت ای عثمان کردار تو بیرون گفتار

تست تو وثیقت نوشتی و علی را بضمانت دادی آزرم کن و از دروغ رونق و فروغ مجوی گفت من اينك سوگند یاد می کنم که نفرموده ام شما باور نمی دارید گفتند این کار از دو روی بیرون نیست اگر تو فرمودی امیری که عهد استوار كند و نيرنك ببازد و بی جرم و جنایتی بخون جماعتی از مسلمین فرمان دهد لایق خلافت نیست و اگر تو نفرمودی امیری که چندین ضعیف باشد که کاتب او بی فرموده او بخون مسلمانان حکم کند هم سزاوار خلافت نخواهد بود ، اکنون خویشتن را از خلیفتی خلع کن تا مسلمانان هر کرا سزاوار دانند بخلافت بردارند.

عثمان گفت جامه را که خداوند بر من پوشیده از تن باز نکنم و در نزد من کشته شدن از خلع خلافت سهل تر است.

در خبر است که عایشه بنزديك عثمان آمد و گفت عطائی که پدرم ابو بکر و دیگر عمر در وجه من مقرر داشتند از چه روی باز گرفتی ؟ گفت در کتاب و سنت در وجه تو چیزی مقرر نشده واجب نمی کند عطائی که ابو بکر و عمر بخواست خویش تو را می داده اند من نیز مبذول دارم قَالَتْ : فَأَعْطِنِي مِيرَاثِي مِنْ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ. فَقَالَ لَهَا: أَ وَ لَمْ تَحْسَبِي أَنْتِ وَ مَالِكُ بْنُ أَوْسَ اَلنَّضْرِيُّ فَشَهِدْتُمَا أَنَّ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ لاَ يُوَرِّثُ حَتَّى مَنَعْتُمَا فَاطِمَةَ مِيرَاثَهَا، وَ أَبْطَلْتُمَا حَقَّهَا، فَكَيْفَ تَطْلُبِينَ اَلْيَوْمَ مِيرَاثاً مِنَ اَلنَّبِيِّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ؟! معنی چنان است که چون عایشه از تقریر عطا مأیوس شد گفت مرا از رسول خدای قسمت میراثی است میراث مرا با من گذار عثمان گفت ای عایشه تو آن نیستی که باتفاق مالك بن أوس بر حدیث ابو بكر شهادت دادی که پیغمبر را میراث نیست و حق فاطمه را ضایع گذاشتی چگونه امروز طلب میراث پیغمبر می کنی عایشه چون این بشنید برخاست و از نزد عثمان بیرون شد و انتهاز فرصت می برد تا آن روز که عثمان بر منبر ادای خطبه می کرد و منزلتی و مکانتی از برای او نبود.

این وقت عایشه پیراهن رسول خدای را بر دست گرفته بر آورد و بلند داشت ونادت أَيُّهَا اَلنَّاسُ! هَذَا قَمِيصُ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ لَمْ يَبْلَ وَ قَدْ غُيِّرَتْ سُنَّتُهُ فریاد بر آورد که

ای مردم اينك پیراهن رسول خداست هنوز کهنه نشده است و دین او را کهنه کردند و تغییر دادند.

مردم بجنبش آمدند كثير بن عبد اللّه البجلی بر خاست و گفت ای عثمان تو گمان داری که از دست ما بسلامت بیرون شوی ، غلامان عثمان آهنگ او کردند مردم با عانت كثير برخاستند و غلامان عثمان را بزدند و از هر جانب سنگ پاره های مسجد را بر گرفتند و بسوی عثمان روان کردند پس عثمان را از منبر فرود آوردند و او بی هوش بود هم چنانش بخانه بردند و با خویشتن آوردند حسن بن علی علیهما لسلام و سعد بن ابی وقاص و زید بن ثابت و ابو هریره تا در سرای برفتند عثمان از یشان عذر خواست تا باز شدند.

آنگاه علی علیه السلام با زبیر و طلحه بعیادت عثمان روان شدند و او را دیدار کردند جماعتی از بنی امیه حاضر بودند و مروان بن الحکم نیز حاضر بود فَقالُوا لمعلی أهلكتنا وَ صَنْعَةُ هَذَا الَّذِي صَنَعْتُ وَ اللَّهِ انَّ بَلَغْتُ هَذَا الامر الَّذِي تُرِيدُهُ لتمرن عَلَيْكَ الدنیاء بنی امیه گفتند ای علی این همه تو می کنی روزگار ما را آشفته ساختی و جهان را بر ما تنك آوردی و کردی آن چه کردی سوگند با خدای اگر خداوند این امر شوی دست از مقاتلت و معاندت با تو باز نخواهیم داشت علی بانگ بر ایشان زد و گفت دور شوید ای مردم احمق ای آزاد کردگان پسر آزاد کردگان شما لایق پاسخ نیستید چندان که کار شما را باصلاح آوردم هم خود تباه کردید این سخن بگفت و خشمناك از نزديك عثمان بیرون شد.

روز دیگر عثمان در اندیشه شد که در اصلاح امر خویش چه تدبیر کند ؟ رأی چنین زد که بر آن جماعت مکتوبی کند و بر اینگونه نامۀ نگاشت بسم اللّه الرحمن الرحيم این نامه ایست از عبد اللّه عثمان که بمسلمانان و دینداران نگار می کند و ایشان را سلام می دهد و خدای را در خاطر ایشان تذکره می نماید خدائی که ایشان را بدولت اسلام بر گزید و از ظلمت ضلالت و اشراك شرك رهائی داد روزی در کنار نهاد و درهای نعمت بگشاد.

وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اَللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَظَلُومٌ كَفّٰارٌ از خدای بترسید و مسلمانان را بیرون شرائط امر بمعروف و نهی از منکر کار نفرمائید وَ لاٰ تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اِخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَهُمُ اَلْبَيِّنٰاتُ وَ أُولئِكَ لَهُمْ عَذابُ عَظِيمُ از آن گروه مباشید که بعد از دیدن معجزات و نگریستن بینات پراکنده گشتند و مستحق عنا و عذاب آمدند. این آیت مبارك را تذکره کنید که می فرماید وَ اُذْكُرُوا نِعْمَةَ اَللّٰهِ عَلَيْكُمْ وَ مِيثٰاقَهُ اَلَّذِي وٰاثَقَكُمْ بِهِ إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا وَ اتَّقُوا اللَّهَ انَّ اللَّهَ عَلِيمُ بِذاتِ الصُّدُورِ می فرماید ای مؤمنان فراموش مکنید نعمت خدای را و آن عهدی که با خدای استوار بستید و پذیرا شدید و از خدای بترسید که او از اندیشه ضمیر و سویدای قلب آگهی دارد يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جٰاءَكُمْ فٰاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهٰالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلىٰ مٰا فَعَلْتُمْ نٰادِمِينَ می فرماید ای مؤمنان از خبر مردم فاسق و دروغ زن تعجیل در عذاب و عقاب مکنید تا گاهی که فحص حال را بنمائید و صدق مقال را بازدانید تا از در جهل مردم را بزحمت و مشقت نیفکنید که مورث پشیمانی و ندامت گردد.

و هم خداوند فرمايد إِنَّ اَلَّذِينَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اَللّٰهِ وَ أَيْمٰانِهِمْ ثَمَناً قَلِيلاً أُولٰئِكَ لاٰ خَلاٰقَ لَهُمْ فِي اَلْآخِرَةِ وَ لاٰ يُكَلِّمُهُمُ اَللّٰهُ وَ لاٰ يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ وَ لاٰ يُزَكِّيهِمْ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ می فرماید آنان که عهد و پیمان خدای را ببهای اندك بفروشند هیچ بهری و نصیبی در سرای آن جهانی نبرند و خدای با ایشان سخن نکند و بسوی ایشان ننگرد و ساحت ایشان را از آلایش معاصی صافی ندارد و ایشان را مورد عنا و عذاب خواهد داشت.

آنگاه نوشت که ای مسلمانان خداوند از شما طاعت خواسته و از معصیت اجتناب فرموده از خدای بترسید و از نافرمانی بر حذر باشید و بدانید که ازین پیش هر جماعتی که دست خوش هلاکت گشته اند از بهر آن بوده که راهنمائی نداشته اند و اختلاف کلمه در میان ایشان پدید شده همانا این اندیشه زشت که در حق من بخاطر جای داده اید اگر توانید و بامضا رسانید فتنۀ در میان شما حدیث شود که با نماز و زکوة نتوانید پرداخت من اکنون بر شما حجت تمام می کنم و شما را بدان چه خدای

فرموده فرمان می کنم و از آن چه بیم داده بیم می دهم سخن شعیب پیغمبر را یاد کنید که با قوم می گوید و خداوند از آن خبر می دهد وَ یا قَوْمٍ لَا يَجُرُّ مِنْكُمْ شِقاقِي أَنْ يُصِيبَكُمْ مِثْلُ ما أَصابَ قَوْمَ نُوحٍ وَ قَوْمِ هُودٍ أوقوم صالِحٍ وَ ما قَوْمُ لُوطٍ مِنْكُمْ بِبَعِيدٍ.

خلاصه معنی چنان است که این مخالفت و مبارات شما مرا ، می رساند شما را آن چه بقوم نوح رسانید یا بقوم هود و اگر نه قوم صالح را آمد چرا پند نمی گیرید هنوز از آن چه قوم لوط را آمد زمانی دراز سپری نشده بدانید ای مردمان که من شما را از خویشتن انصاف همی دهم و رضای شما همی جویم و با شما بكتاب خداو سنّت رسول کار همی کنم و روش نیکو بدست گیرم و هر کس را که بامارت او رضا ندهید عزل وعزلت فرمایم و دیگر کس را هم برضای شما منصوب دارم و برخویشتن واجب می کنم که بر قانون آن دو خلیفه صالح زیستن کنم و غایت جهد خویش مبذول دارم و این معنی بر شما روشن است که ساحت هیچ کس از آلایش زلتی و لغزشی صافی نیست نه هر کس امیر شد و زمام امور مردم را بدست کرد و هر چه کند بصواب کند بلکه گاهی بخطا رود و من برذمّت نهاده ام که از آن چه شما را مکروه می افتم بر حذر باشم و خویشتن را یک باره بی گناه نمی دانم وَ مَا ابری نَفْسِى انَّ النَّفْسِ لَا مَارَّةُ بِالسُّوءِ الَّا ما رَحِمَ رَبِّي انَّ رَبِّي غَفُورُ رَحِيمُ.

اکنون توبه می کنم و استغفار می جویم و بازگشت می کنم از آن چه کرده ام و برذمت فرض می دارم که بیرون رضای شما هیچ کار نکنم و بی شور و صوابدید شما چیزی نفرمایم رحمت خداوند بسیار است وَ أَنَّ رَحْمَتَهُ وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ و خواستار می شوم از خداوند که معاصی مرا و شما را معفو دارد فانه لَا يَغْفِرُ الذُّنُوبَ الَّا اللَّهُ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اَللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ.

چون این نامه را بپای آورد بسوی قوم فرستاد و آن جماعت بجمله قرائت کردند گفتند این نه اول کاریست که عثمان پای در میان نهاده او را عهدی و پیمانی نیست و از دروغ زدن و بدروغ سوگند یاد کردن نپرهیزد چنان که در کار مصریان و پیمان با ایشان كرد و هيچ يك از سخنان عثمان را نپذیرفتند.

عثمان چون این بدانست در بیم شد که مبادا ناگاه بر او تاختن کنند و خونش بریزند پس بعمّال خویش عبد اللّه بن عامر بن كريز و معوية بن ابی سفيان و عبد اللّه امير مصر بدینگونه کتاب کرد.

بسم اللّه الرحمن الرحیم اما بعد بدانید که اهل بغی و فساد از مردم کوفه و بصره و مصر بر من بشوریدند و جماعتی از مدینه با ایشان هم دست شدند چون در سرای خویش ایشان را بار ندادم و دیدار ننمودم مرا بمحاصره انداختند و در بندان دادند چندان که رضای ایشان جستم و گفتم که بکتاب خدای و سنّت رسول با شما کار می کنم نپذیرفتند و همی خواهند مرا از خلافت باز کنند و اگر نه گردن بزنند ، و بر من سهل تر می آید که کشته شوم و اگر نه خود را از خلافت خلع کنم ، واجب کرد که شما را آگهی دهم هم اکنون مرا دریابید و با لشکری دلیر بسوی من شتاب گیرید باشد که خداوند مرا از گزند این قوم نجات دهد و السلام.

نخستین مسوّر بن مخرمه نامه معویه را بگرفت و بشتاب صبا و سحاب تا شام بتاخت و او را از حال عثمان آگاه ساخت و گفت بعید نیست که عثمان را تا این وقت کشته باشند ، معاویه گفت این سخن بصدق نزدیک تر می نماید همانا عثمان چون بر مسند خلافت جای کردکار بعدل و داد همیراند ، قواعد نیکو می نهاد و خدای را از خویش شاد می ساخت ، آنگاه که در امر خویش استوار گشت خوی بگردانید و کارها را دیگر گون ساخت و مردم را از خویشتن رنجیده خاطر داشت اکنون من که معاویه ام نعمتی را که خدای ازو ببرده است چگونه توانم باز آورد و بهیچ گونه در یاری عثمان اقدام نکرد.

اما چون نامه عثمان بعبد اللّه بن عامر بن کریز رسید و حال او را بدانست بفرمود تا در بصره ندا در داد و أهل بصره را فراهم آورد و گفت نامه عثمان است که ما را خبر می دهد که جماعتی از اهل کوفه و بصره و مصر و مدینه او را در سرای خویش در بندان نهاده اند و قصد قتل و اگر نه خلع او از خلافت دارند ، اکنون از ما استمداد کرده و لشکری خواسته تا شرّ دشمنان او را از وی بگردانند ، شما

چگوئید ؟ هیچ کس از مردم بصره او را پاسخ نداد و هیچ کس را دل بر عثمان نرم نگشت ناچار عبد اللّه بسرای خویش باز شد.

اکنون بسخن عثمان باز گردیم ، چون قوم دانستند عثمان بعمال خویش مکتوب کرده و استمداد نموده در کار محاصره مبالغه بزیادت کردند و او را در بندان سخت دادند و نگذاشتند کس آب بسرای او برد ، عثمان بر بام سرای آمد و ندا در داد که آیا علی ابو طالب علیه السلام در میان شما جای دارد؟ گفتند نیست ، عثمان خاموش شد و از بام فرود آمد.

این خبر بعلی علیه السلام بردند ، علی غلام خویش قنبر را بدو فرستاد و پیام داد که شنیدم مرا ندا کردی بگوی حاجت چیست ؟ گفت این قوم آب از من باز گرفته اند و گروهی از فرزندان و عزیزان من تشنه اند ، اگر توانی مرا آب فرست علی علیه السلام آن جماعت را خطاب كرد فَقَالَ أَيُّهَا النَّاسُ انَّ الَّذِي تَفْعَلُونَ لَا يُشْبِهُ أَمْرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ لَا أَمْرَ الْكافِرِينَ إِنْ فَارِسَ وَ الرُّومِ لتؤس فَتَطَعَّمَ فَتُسْقَى فَاللَّهَ لَا تَقْطَعُوا الْمَاءُ عَنِ الرَّجُلِ فرمود ای مردم کردار شما نه با مسلمانان ماننده است و نه با کافران همانا کافران فارس و روم را اسیر می کنند لکن آب و نان می دهند ، آب را از این مرد باز مگیرید.

قوم ابا داشتند و رضا نمی دادند لاجرم علی علیه السلام سه مشك آب بدست چند تن از بنی هاشم بدو فرستاد تا همگان بخوردند و سیراب شدند ، این وقت عمرو بن العاص بنزديك عثمان آمد و او را سلام داد ، عثمان گفت ای عمرو فتنه می انگیزی و مردم را تباه می کنی و مرا سلام می دهی ، عمرو گفت من این نکنم و ازین پس با این مردم گفت و شنود ندارم و از نزد او بیرون شد.

و عمر و عاص در تحریض مردم بقتل عثمان مبالغتی بکمال داشت و از کلمات اوست که می گوید إِنْ كُنْتَ لَا لقى الرَّاعِى فأحرضه عَلَى عُثْمَانَ فَضْلًا عَنِ الرُّؤَسَاءِ وَ الْوُجُوهِ یعنی اگر شبانی را دیدار کنم او را بر قتل عثمان تحریض می کنم تا چه رسد ببزرگان و اشراف قوم.

بالجمله چون عمر و عاص آتش فتنه را افروخته دید و دانست که دیگر عثمان جان بسلامت نبرد خواست تا هنگام قتل او در مدینه نباشد ، پس راه قسطنطین پیش گرفت و در قصر خود با پسران خود محمّد و عبد اللّه بیارمید ، سلامة بن روح الجذامی نیز در نزد او بود.

یک روز سواری از مدینه بر او عبور می داد از حال عثمان پرسش کرد گفت : در تنگنای محاصره است ، عمرو گفت أَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الْعِيرُ يَضْرِطُ وَ المكواة فِي النَّارِ أبو عبد اللّه كنيت عمرو بن العاص است و این مثل را عرب آن جا گوید که ابتدای شر و مکروه دیدار شود ، از پس روزی چند سوار دیگر برسید و خبر قتل عثمان را بیاورد ، عمرو گفت أَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ اذا حَكَكْتُ قَرْحَةٍ ادمينها عمرو بن العاص اول کس است که بدین کلمه سخن کرد و از بهر آن کس مثل کنند که حدس او راست آید و گمان او بیقین پیوندد ، عمرو بن العاص از در مفاخرت این سخن گفت کنایت از آن که مردم را بقتل عثمان تحریض کردم تا گاهی که یقین کردم جان بسلامت نبرد ، آنگاه از مدینه بیرون شدم و کار چنان شد که من می خواستم و گمان داشتم.

سلامة بن روح گفت يا مَعْشَرَ قُرَيْشٍ أَنَّمَا كَانَ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ الْعَرَبِ بَابُ فکسر تموه یعنی ازین واقعه در میان شما و عرب حشمت جانبین شکسته شد ، چه باب حفظ و حمایت را بشکستید عمرو بن العاص گفت نعم أردنا أن يَخْرُجَ اَلْحَقُّ مِنْ خَاصِرَتِهِ الْبَاطِلُ لِيَكُونَ النَّاسُ فِى الامر شِرْعاً سَوَاءُ گفت چنین است از بهر آن کردیم که حق را از پهلوی باطل بیرون آوریم تا مردم بطريق مساوات روند

نه این که مال ها و امارت ها بجمله خاص بنی امیه باشد.

هم اکنون بسخن عثمان باز آئیم نوبت دیگر عثمان بر فراز بام آمد و سر از دیوار فرود داشت و بر آن قوم بآوازی حزین سلام داد بعضی جواب باز دادند گفت آیا طلحه در میان شماست ؟ طلحه گفت من اينك حاضرم ، عثمان گفت سبحان اللّه هرگز گمان نمی رفت که من بر جماعتی سلام گویم و تو حاضر باشی و جواب باز

ندهی ، گفت من جواب گفتم همانا نشنیده باشی ، گفت من چنان سلام گفتم تو شنیدی ، باید چنان جواب گوئی که من بشنوم ، هنوز این سخن بر زبان داشت که مردی با دیگری گفت قتل او واجب نمی کند لکن بایدش از خلافت خلع کرد عثمان این بشنید گفت مرا معزول نتوان کرد لكن توان کشت و امید می رود که چون مرا بکشید خداوند شما را دست خوش عنا و عذاب دارد.

مجمّع بن حارثه انصاری گفت إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ این مرد را بخواهند کشت ، دیگری گفت چه زیان دارد نه از فریشتگان مقرب است و نه از پیغمبران مرسل ، عثمان گوش می داشت پس آواز داد که سعد وقاص و زبير بن العوام حاضرند گفتند حاضریم چه می گوئی ؟ گفت سوگند می دهم شما را بخدائی که جز او خدائی نیست شنیدید که یک روز بنزديك مصطفی رفتم و گفتم آن مربد (1)را که فرمان دادی بخریدم فرمود بمسجد در افزای تا ثواب آن از بهر تو ذخیرۀ بود ، من چنان کردم گفتند چنین بود گفت ای خدا گواه باش.

آنگاه گفت شما را بخداوند سوگند می دهم که شنیدید یک روز مصطفی گفت خداوند آن کس را بیامرزد که چاه رومه را بخرد من بخریدم ؟ فرمود آن چاه را سبیل کن سبیل کردم تا مسلمانان را باشد گفتند چنین بود گفت ای خدا گواه باش دیگر باره گفت شما را سوگند می دهم که شنیدید و دانستید که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم آهنگ غزوه تبوك داشت و من کار لشکر بساختم و تا زانو بند و مهار شتران را بدادم.

گفتند ای عثمان این سخنان را بصدق کردی و مردی بودی که بکارهای نیکو رغبتی داشتی لکن خوی بگردانیدی و از در ظلم و عدوان بیرون شدی و کارهای زشت و نا زیبا بدست کردی ، عثمان گفت آن روز که عمر از جهان بیرون شد شما از خدای خواستار شدید که این خلیفتی کسی را نصیب افتد که از همه کس شایسته تر بود اکنون چه گمان دارید بخداوند ؟ چنان دانید که کار خلیفتی را سهل گرفت و دعای


1) مقصود زمینی است که برای خشك كردن خرما افراز کنند

شما را مستجاب نداشت.

اکنون چه گوئید آیا خداوند دست ازین کار باز داشت تا هر که خواهد بدست گیرد یا خداوند ندانست که در پایان امر خوی من دیگر گون می شود حاشا و کلا شما بخطا می روید و این گمان خطیئتی بزرگ است ، دست از انگیزش فتنه بدارید و منزلت و مكانت مرا در خدمت مصطفی فراموش مکنید و بدانید که اگر این قصد که کرده اید بامضا رسانید خبطی بزرگ در میان امت بادید آید و بسی شمشیرها آمیخته گردد و بسا خون ها بناحق ریخته شود از خدای بترسید و چند که می گویم با کتاب خدا و سنت رسول با شما کار می کنم از من بپذیرید اينك كليدهای بيت المال بهر کس خواهید بسپارید و هر کس را که خواهید بر شهرها امیر کنید که من از رضای شما بیرون نخواهم شد.

و این که می گوئید این نامه تو بمصر نوشتۀ و برخون ما فتوی فرستادۀ با کدام حجت و بینه بر من می بندید و حال آن که من سوگند یاد می کنم بخدائی که جز او خدائی نیست من این نامه ننوشته ام و نفرموده ام و هیچ آگهی ندارم.

چون سخن بدینجا آورد گروهی از مردم مصر گفتند ای عثمان ما ترا شناخته ایم مردی دروغ زن و سست عهدی چندین یاوه مباف یا خود را از خلافت خلع کن و اگر نه منتظر قتل باش ، عثمان چون این کلمه بشنید لب از سخن گفتن فرو بست زید بن ثابت که در پهلوی عثمان ایستاده بود این آیت مبارك را از قرآن قرائت کرد انَّ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَ كانُوا شِيَعاً لَسْتَ مِنْهُمْ فِي شَيْ‏ءٍ أَنَّما أَمَرَهُمْ الَىَّ اللَّهِ ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِما كانُوا يَفْعَلُونَ یعنی گروهی که از دین بیرون شدند و گوش بگفتار تو نکردند ازیشان چیزی بدست تو نیست چون ايشان را انذار كردى و إنكار کردند کیفر ایشان را بدان چه

می کنند با خداوند گذار ، چون زید این آیت بخواند قوم بانك بر او زدند و گفتند ای زید چون عثمان شکم ترا از مال ایتام و ارامل آکنده ساخته است چکنی اگر رضای او نجوئی ؟ عثمان گفت ای زید زبان ببند که با این جماعت هیچ اندرزی و پندی سودمند نخواهد افتاد پس از بام بزیر آمد و در سرای بنشست.

این وقت عبد اللّه سلام که از جهودان بود و مسلمانی گرفت بدان شرح که در در جلد اول از کتاب دوم مرقوم افتاد بنزديك عثمان آمد و گفت تو را بر مسلمانان آن حق است که پدران و مادران را بر فرزندان ، اگر هیچ خدمتی را شایم فرمان کن عثمان گفت اگر توانی سخنی چند با این قوم بگوئی باشد که شر ایشان را از من بگردانی.

عبد اللّه بنزديك جماعت آمد چنان دانستند که بموافقت ایشان آید او را ترحیب گفتند و جای نشست فرمودند ، عبد اللّه بنشست و خدای را ثنا گفت و پیغمبر را درود فرستاد ، آنگاه گفت ای قوم خداوند از دین ها دین اسلام را برگزید و مصطفی را بتقویت این دین فرستاد تا مؤمنان را بشیر و کافران را نذیر باشد و مدینه را دار هجرت مصطفی گردانید و چندان که مصطفی در مدینه مقام داشت دست فساد بگردن بسته و پای فتنه در دامان شکسته بود ، امروز چنان می بینم که دست فساد از آستین بر آید و پای فتنه در رکاب شود ، شما را بخداوند سوگند می دهم که فرشتگان را از خود دور مدارید و دیو را با خود نزديك مكنيد ، فتنه بخواب رفته را بر میاغالید و شمشیر مغمود را مسلول نسازید ، از کشتن این شیخ دست باز دارید که شیخ اسلام و خلیفه رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم است ازین پیش هیچ پیغمبری را نکشتند الاّ آن که از امت او هزار مرد در خون غلطید.

مردم چون کلمات او بشنیدند گفتند ای جهود چندین بیاوه سخن مکن و دروغ خویش را تلویه صدق مده ، عبد اللّه گفت شما سخن بكذب می رانید که مرا جهود می خوانید و حال آن که آگاهید که من ترك جهودی گفتم و دین اسلام گرفتم خداوند در قرآن کریم مرا مؤمن می خواند آن جا که می فرمايد قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كانَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ كَفَرْتُمْ بِهِ وَ شَهِدَ شاهِدُ مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ عَلى مِثْلِهِ فَآمَنَ وَ اسْتَكْبَرْتُمْ انَّ اللَّهِ لَا يُهْدَى الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ

همانا بدین گواه مرا می خواهد و مؤمن خطاب می کند و در جای دیگر می فرماید وَ يَقُولُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلْكِتٰابِ

اَلْكِتٰابِ همانا مرا بر صدق رسالت پیغمبر گواه می گیرد و عالم و دانا می خواند شما این می دانید و بر تكذيب من سخن می رانید ، این کلمات را بگفت و از نزد ایشان مراجعت كرده بنزديك عثمان آمد و قصّه باز گفت عثمان آسیمه سر و حیران بماند.

سفر کردن عایشه بقصد زیارت مکه در سال سی و پنجم هجری

عایشه از عثمان خاطری رنجیده داشت چه از آن مبلغ که أبوبکر و عمر در وجه او مقرّر داشتند مضایقت می فرمود ، این وقت که قوم را بجمله در قتل عثمان هم داستان دید با او گفت ای عثمان بیت المال را خاص خویش انگاشتی و امّت را در سختی و ضجرت گذاشتی و خویشان خود را در بلاد و امصار بسلطنت باز داشتی خداوند تو را از آسمان بی بهره کناد و از زمین بی نصیبه گرداناد و اگر نه آن بود که بسیرت مسلمانان برمی آئی و نماز پنجگانه می گذاری تو را بکشتند چنان که شتران را کشند ، عثمان در پاسخ او این آیت مبارك را از قرآن قرائت کرد ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا اِمْرَأَتَ نُوحٍ وَ اِمْرَأَتَ لُوطٍ كٰانَتٰا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبٰادِنٰا صٰالِحَيْنِ فَخٰانَتٰاهُمٰا فَلَمْ يُغْنِيٰا عَنْهُمٰا مِنَ اَللّٰهِ شَيْئاً وَ قِيلَ اُدْخُلاَ اَلنّٰارَ مَعَ اَلدّٰاخِلِينَ

بالجمله عایشه در قتل عثمان جهد وافی مبذول می داشت و می گفت هنوز پیراهن مصطفی کهنه نشده است و عثمان شریعت او را کهنه ساخته است هان ای مردم بکشید این پیر کفتار را که خداوند این پیر کفتار را زنده مگذاراد ، و این وقت بجانب مکه روان شد.

مروان بن الحكم بنزديك او رفت و گفت ای مادر مؤمنان ! اگر این عزیمت را باقامت تبدیل فرمائی و این فتنه برخاسته را فرو نشانی و عثمان را از معرض قتل برهانی ثواب آن از زیارت مکه بزیادت باشد.

عایشه گفت من اکنون کار حج بساخته ام و بر من فریضه گشته است ، مروان بدین شعر تمثل جست :

حرّق قيس علىَّ البلاد *** حتّى اذا اضطرمت احجما

یعنی قیس آتش در جهان زد و چون نيك افروخته گشت خود کناری گرفت. بالجمله مروان گفت چون کار عثمان ساختی کناری می گیری ، عایشه گفت چنان می دانی که من عثمان را نشناخته ام سوگند با خدای که آرزوی من آنست که عثمان را در غراره کنند و بجای طوق در گردن من اندازند و من آن غراره را می برم تا بدریای سبز در اندازم ، مروان گفت هم در پایان کار آن چه در دل نهان داشتی از پرده بیرون گذاشتی ، عایشه گفت چنین است و راه مکه پیش داشت.

اینوقت عبد اللّه بن عباس بن عبد المطلب بنزديك او آمد عايشه چون او را دیدار کرد گفت ای عبد اللّه خداوند تو را اصابت رأی و حصافت عقل و فصاحت زبان عطا کرده زینهار بر قتل این طاغی تحریض می کن و مگذار جان بسلامت برد که وجود او بر قوم مشئوم و نامبار کست ، این سخن بگفت و برفت و مردم عثمان را در تنگنای محاصره بسختی افکندند و بر شدت وحدّت بیفزودند.

سعید بن العاص که حکومت کوفه داشت با عثمان گفت درین کار تدبیری اندیشیده ام که اگر بپذیری بعید نیست که راه بسلامت برد ، گفت چیست ؟ گفت اينك موسم حج است همی باید که سفر مکه را تصمیم عزم دهی و ازین سراى لبيك زنان بیرون شوی ، چون این قوم بینند که سفر مکه خواهی کرد گمان می رود که تو را آسیب نزنند و چون بمکه شوی از همه بلاها ایمن باشی و کار بر مراد ساخته کنی ، عثمان چون بيمناك بود و چنان می دانست که بعد از بیرون شدن از سرای او را زنده نخواهند گذاشت گفت لاواللّه ، من از مدینه که دار هجرت رسول اللّه است بجای دیگر تحویل نکنم.

سعید بن العاص گفت چون این نپذیری تو را از سه کار یکی باید کرد ، عثمان گفت آن کدام است گفت نخستین آن که دل بر جنگ باید گذاشت و با این قوم رزم داد و ما در راه تو جنك

می كنيم بالجمله کشته می شویم یا بر این جماعت ظفر می جوئیم دوم آن که اسبان تازی و شتران باد پای داریم بر می نشینیم و بسوی شام شتاب می گیریم

معویه را در شام استیلای تمام است و لشکری ساخته دارد چون آن جا رسیم ایمن شویم و این جماعت را دست آن نیست که بر ما ظفر جویند.

سه دیگر آن که اگر رضا دهی ترا و أهل ترا بر شتران خویشتن نشانم و بجانب بصره برانم دوستان و چاکران من از قبیله ازد آن جا حاضرند ما را از شرّ بیگانه حفظ و حراست فرمایند.

هيچ يك ازین اندیشه ها عثمان را پسند خاطر نیفتاد گفت جنك نخواهيم كرد چه می دانست نیروی منازعت با آن جماعت ندارد و زود تر مقتول گردد ، و نیز گفت از مدینه بیرون نخواهیم شد یکی آن که بیم گرفتاری داشت و دیگر آن که دار الملك را خالی نمی گذاشت ، چه می دانست در زمان دیگری را نصب کنند و یک بار دست او کوتاه گردد.

اينوقت أسامة بن زيد بنزديك امير المؤمنين على علیه السلام آمد و گفت يا أبا - الحسن مرا در خدمت تو عقیدتی صافی و ارادتی بکمال است و هم تو دانی که ترا از چشم و گوش خویش محبوب تر دارم ، بی گمان این مرد را بخواهند کشت اگر تو در مدینه باشی ساحت تو از تهمت خون او صافی نخواهد بود ، صواب آنست که روزی چند از مدینه بیرون شوی و در سر عقار وضیاع خویش می باشی تا کار او یک سره شود چون بی حضور تو او را بکشند تو را متهم نتوانند داشت.

علی گفت اى أبو محمّد مرا ازین داهيه دخلی نیست و امری بدست من نمی رود و مرا در کار عثمان نه امر است و نه نهی است با این همه کس نزد او فرستم و اگر بخواهد از اعانت او دست باز نگیرم و شرّ این قوم را ازو بگردانم ، پس امام حسن علیه السلام را گفت ای فرزند بنزديك عثمان شو و بگوی پدر من بسوی تو نگران است و چنان مکشوف می افتد که این قوم قصد قتل تو دارند اگر خواهی ترا مدد دهیم و این قوم را از سرای تو دور داریم ، حسن علیه السلام بنزديك عثمان آمد و کلمات علی علیه السلام را ابلاغ کرد.

چنان مکشوف می افتد که عثمان هنوز باور نداشت که مردمان بسرای او

در روند و او را بکشند ازین روی نخواست که زینهاری علی علیه السلام باشد ، پس با امام حسن عرض کرد که نمی خواهم رنجه شوی و با این قوم رزم دهی و ظفر جوئی چنان خواهم این روزه که دارم در خدمت مصطفی بگشایم لاجرم حسن علیه السلام مراجعت کرد از پس آن طلحة بن عبيد اللّه با جماعتی بر بام سرای عثمان شد ، عثمان بترسید و دانست که او را خواهند کشت ؛ این وقت ناچار این کلمات بعلی علیه السلام نوشت :

أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ جَاوَزَ اَلْمَاءُ اَلزُّبَى وَ بَلَغَ اَلْحِزَامُ اَلطُّبْيَيْنِ وَ تَجَاوَزَ اَلْأَمْرُ بِي قَدْرَهُ وَ طَمَعَ فِيَّ مَنْ لاَ يَدْفَعُ عَنْ نَفْسِهِ (1)و این شعر بتمثل بنگاشت :

فَإِنْ كُنْتُ مَأْكُولاً فَكُنْ خَيْرَ آكِلٍ *** وَ إِلاَّ فَأَدْرِكْنِي وَ لَمَّا أُمَزَّقْ (2)

این کلمات از أمثال عرب است آن جا گویند که سختی بالا گرفته و کار از دست بیرون شده باشد می گوید اصلاح این امر را طمع و طلب نتوان بست ، چه ناکس ترین مردم بطمع قتل من ميان بسته اکنون اگر مرا می بایست کشت تو که علی پسر أبو طالبی بکش و در هر حال مرا با طلحه مگذار که بقتل رساند و پاره پاره سازد آنگاه نوشت که چگونه رضا می دهی که پسر عم و پسر عمه ات را بی موجبی بقتل رسانند.

علی علیه السلام در پاسخ گفت عثمان این سخن بصدق می گوید سوگند با خدای نمی گذارم پسر حضرمیه او را با تیغ بگذراند پس از سرای بیرون شده بمسجد آمد و نماز پیشین و نماز دیگر را بگذاشت مردمان چون دانستند که علی از سرای بمسجد


1) جَاوَزَ اَلْمَاءُ اَلزُّبَى زبی جمع زبية ، بمعنى تل و بلندی است و اگر سیلاب بلندی ها و تل ها را فرا گیرد معلوم است که در دشت و دمن چارۀ کار از دست رفته است. « بلغ الحزام الطبيين » حزام : منظور ریسمانی است که در دام برای شکار حیوانات مهیا سازند ، و « طبيين » تثنیه طبی و آن نوك پستان حیوانات پستاندار است ، و اگر بند دام بکمر حیوانی بیافتد یا این که بند در نوك پستان او حلقه شود و سخت بگیرد ، دیگر امیدی برهائی نخواهد داشت

2) اگر مرا می باید خورد تو خود خورندۀ من باش که بهترین افرادی و گرنه مرا دریاب تا هنوز پاره پاره نشده ام

آمد طلحه را بگذاشتند و بنزديك او آمدند. طلحه چون نگریست که با او كس نماند بنزديك عثمان آمد و ازو عذر همی خواست ، عثمان گفت ای پسر حضرميه مردم را بر قتل من هم داستان کردی و بر بام سرای من صعود دادی چون که علی بن أبو طالب از خانه بیرون شد و مردم تو را بگذاشتند و طریق خدمت او برداشتند از در عذر بنزد من آمدی خداوند عذر آن کس را نپذیراد که عذر ترا

بپذیرد.

طلحه دیگر سخن نکرد و از نزد او بیرون شد ، این وقت عثمان دیگر باره بر بام خانه بر آمد و سر از دیوار فرو داشت و گفت ای مردم مکانت مرا در حضرت مصطفی همگان دیدار کردید ، چون من بخلیفتی شما نصب شدم در امور شما اجتهاد کردم تواند شد که من بعمد یا بسهو خطائی کرده باشم ، اکنون از آن گناه بازگشت نمودم و طریق توبت و انابت گرفتم مرا در این سخن دروغ زن مشمارید و عذر مرا بپذیرید مردم مصر زبان بدشنام گشودند و او را بر شمردند ، زید بن ثابت آواز داد که ای جماعت انصار شما بنصرت رسول شتافتيد و أنصار اللّه نام يافتيد امروز خلیفه او را نصرت کنید تا دو کرّت انصار اللّه باشید.

أبو الحسن المازنی بانك بر او زد که ای زید ساکت باش که ما این سخن نپذیریم تا در یوم جزا از آنان باشیم که همی گویند رَبَّنٰا إِنّٰا أَطَعْنٰا سٰادَتَنٰا وَ كُبَرٰاءَنٰا فَأَضَلُّونَا اَلسَّبِيلاَ سوگند با خدای که ما از قتل عثمان خویشتنداری نکنیم و از ریختن خون او بخداوند نزدیکی جوئیم ، حجاج بن غُزيّة الانصاری فریاد برداشت که ای قوم این توانی و کندی چیست ؟ سرعت کنید و عزیمت خویش بپای برید مردم زید را بر شمردند و دشنام های زشت گفتند و اقتحام آوردند که داخل سرای عثمان شوند ، این وقت پانصد مرد شاکی السلاح در سرای عثمان بود و مروان بن الحكم امارت ایشان داشت بفرمود تا صف راست کردند و از در مدافعه و مقاتله بایستادند.

عثمان چنان می پنداشت که اگر مردم خود را حرب نفرماید و دست بخون کس نیالاید تواند شد که این قوم آزرم او نگاه دارند و از او باز گردند با مروان

و مردم خود گفت من پیغمبر را بخواب دیدم فرمود که امشب با من روزه گشائی لاجرم شما خود را رنجه مدارید و رزم مدهید ، مروان گفت من چند که زنده باشم دست از جنگ باز ندارم.

این وقت نیّار بن عیاض که یک تن از اصحاب رسول بود ندا در داد که ای عثمان خود را از خلافت خلع کن تا جان بسلامت بری ، کثیر بن الصلت الکندی که از یاران عثمان بود تیری بسوی او گشاد داد چنان که بر مقتلش آمد و مقتول گشت مصریان چون اين بديدند بانك در دادند که قاتل ابن عیاض را بما فرست تا او را بکشیم ، عثمان گفت شما قصد قتل من دارید آن کس که مرا نصرت کرد چگونه بشما فرستم تا بقتلش رسانید.

مردم بهم بر آمدند و آتش فتنه بالا گرفت عثمان را از پس یک دیگر چند در بود که جمله را فراز کرده و استوار بسته می داشت پس قوم آتش بیاوردند و بر در نخستین زدند و پاك بسوختند و بدرون آمده در دیگر را آتش زدند ، حسن بن علی عليهما السّلام و محمّد بن طلحه و عبد اللّه بن زبیر نزد عثمان بودند ، عثمان با حسن بن علی علهما السلام گفت این وقت درهای سرای را قوم برای کاری بزرگ می سوزانند و پدر تو على بن أبی طالب علیه السلام این هنگام در حق تو انديشناك است تو را سوگند می دهم که بنزد او شوی پس حسن علیه السلام از نزد او بیرون شد.

و این وقت مردم بسرای عثمان در آمدند ، لاجرم مروان بن الحكم و سعيد بن العاص و مغيرة بن الحارث و عبد اللّه بن زمعه و عبد اللّه بن عبد الرّحمن بن العوّام و دیگر خویشاوندان عثمان با پانصد مرد از در مقاتله بیرون شدند و رزمی سخت دادند چنان که جوی خون روان شد و آن جمله مقتول شدند و آن جنگ در میان ناس مثلی گشت آن روز را یوم الدار خوانند و هر جنگی که سخت بود بجنگ آن روز ماننده کنند.

بالجمله درین حمله مردم را از خانه بیرون کردند ، جماعتی بسرای حرم الانصاری که بسرای عثمان اتصال داشت در رفته بر بام بر آمدند و از آن جا بخانه

عثمان سنك روانه کردند و گفتند این سنگ ها از آسمان همی بارد ، عثمان گفت دروغ گفتید چه اگر از آسمان آمدی بمن آمدی و مردم خویش را از مقاتلت باز می داشت بلکه قتال ایشان را موجب نیران فتنه می دانست ، بالجمله دیگر باره مردم حمله افکندند و بسرای عثمان در آمدند ، عثمان هم چنان نشسته بود و جنبش نمی کرد و همی گفت این روزه بنزد مصطفی خواهم گشود ، باشد که مردم را بر او رقّت آید و این همه در قلب مردم اثری نداشت.

بالجمله مغيرة بن الاخنس شمشیر بر آورد و سر راه بر قوم بگرفت ، رفاعة بن زمعة الانصاری بر او حمله کرد با هم در آویختند ، نصرت بارفاعه افتاد شمشیر بزد و او را بکشت از پس او مروان بن الحكم بجنگ در آمد حجاج بن غزيّة الانصاری بر او تاختن کرد و تیغ براند چنان که گردن مروان را جراحتی برسید ، مروان در افتاد غلام او أبو حفصه او را بر گرفت و پوشیده از آن غوغا بیرون آورد ، فاطمه مادر ابراهیم عربی زنی بود که مروان را شیر داده بود او را بخانه فاطمه آوردند و فاطمه او را مداوا کرد تا نیکو شد لکن گردن او چندان که زنده بود کج بود و چون خود حشمت و مکانت بدست کرد فاطمه را پاداش نمود و پسرش ابراهیم را نیکو بداشت چنان که انشاء اللّه در جای خود رقم خواهد شد.

اکنون بسخن عثمان آئیم چون مروان از پای در افتاد عبد اللّه بن عبد الرحمن بن العوام نزديك شد و در برابر آن قوم بایستاد و گفت ای مردم شرم دارید و از خدای بترسید و از قصد قتل عثمان دست باز دارید چه او خلیفتی دارد و فرمانبرداری او بر شما فرض باشد هنوز این سخن در دهن داشت که عبد الرحمن بن حنبل (1)شمشیر براند و جهان از وجودش بپرداخت و یک تن از غلامان عثمان بر ابن حنبل حمله افكند مالك اشتر نخعی شمشیر بزد و او را بکشت و از پس او عبد اللّه بن زمعة بن الاسود را با تیغ در گذرانید و عبد اللّه بن ميسرة بن عوف را مجال نگذاشت هم او را از پای در افکند.


1) در استيعاب و اسد الغابة ابن حنبل ضبط شده مانند متن و ظاهراً صحيح آن حسل است چنان که در اصابه ضبط شده است

این وقت حاجزی و مانعی از پیش روی عثمان نبود مردی از مسلمانان بر او در آمد و گفت این خلیفتی از خود خلع کن و بسلامت باش قَالَ لَسْتُ بخالع قَمِيصاً کسانيه اللَّهِ حَتَّى يُكْرِمَ أَهْلِ السَّعَادَةِ ويهان أَهْلِ الشَّقَاوَةُ گفت جامۀ را که خدای بر من پوشانیده از خویشتن باز نکنم تا اهل سعادت را بزرگ دارم و مردم شقی را خار سازم از نزد او بیرون شد و قوم را مشهود افتاد که سخن حق در عثمان اثر نکند این هنگام مالك اشتر با شمشیر کشیده بر سر او حاضر شد عثمان نگاهی بجانب او کرد که تمام استرجاع و استرحام از آن نگاه ظاهر بود اشتر شرم داشت و از نزد او باز گشت مسلم بن کثیر الکوفی گفت ای اشتر آهنگ قتل او کردی و چون او را دیدی بترسیدی گفت نترسیدم چون او را دیدم که هیچ یار و یاوری نداشت تا مرا دفع دهد از خویش پسنده نداشتم که دست در خون او کنم.

این وقت محمّد بن ابی بکر بر وی در آمد فَقَالَ لَهُ عُثْمَانُ أَعْلَى اللَّهُ تَغْضَبْ هَلْ لِي اليك جَرَمَ الَّا أَنِّي أَخَذَتْ حَقَّ اللَّهُ مِنْكَ عثمان گفت وای بر تو آیا بر خدا غضب می کنی آیا از من نسبت با تو جرمی و جنایتی آمده الا آن که در حق تو حکم بحق کرده ام محمّد بن ابی بکر دست بیازید و ریش عثمان را بگرفت و گفت خداوند تو را ذلیل و خوار کند ای نعثل عثمان گفت لَسْتَ بنعثل وَ لَكِنِّى عُثْمَانَ وَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ من نعثل نيستم بلکه عثمان نام دارم و امیر المؤمنینم محمّد گفت امروز معويه و عبد اللّه ابی سرح و دیگر از بنی امیّه چرا بفریاد تو نمی رسند که ایشان را بر خون و مال مردم مسلط کردی و با یک دست ریش عثمان را همی داشت و با دست دیگر کاردی چون زبان مار بر سرش می گردانید فَقَالَ عُثْمَانُ یا ابْنَ أَخِي دَعْهَا مِنْ يَدِكَ فَمَا كَانَ أَبُوكَ لِيَقْبِضَ عَلَيْهَا فَقَالَ لَوْ عَمِلْتَ مَا عَمِلْتُ فِي حَيَاةِ أَبَى لِقَبْضِ عَلَيْهَا وَ الَّذِى اريدبك أَشَدُّ مِنْ قبضى عَلَيْهَا عثمان گفت ای پسر برادر من دست از ریش من باز دار پدر تو هرگز این کار با من روا نمی داشت محمد گفت اگر در حیات پدر من کردی آن چه از پس او کردی بی گمان ریش تو را می گرفت و این کاری نیست با آن چه در حق تو اندیشیده ام این بگفت و با دسته پیکان کردن عثمان را بکوفت چنان که جراحت کرد و خون بدوید و قطره

بر آیت فَسَيَكْفِيكَهُمُ اَللّٰهُ وَ هُوَ اَلسَّمِيعُ اَلْعَلِيمُ چکید چه قرآن را در نزد خود گشوده می داشت و آن را نیز وقایۀ جان می انگاشت و با محمّد همی گفت من با این کتاب با شما کار کنم و رضای شما را از دست فرو نگذارم محمّد گفت آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ كُنْتَ مِنَ اَلْمُفْسِدِينَ و از نزد او بیرون شد.

این وقت سودان بن حمران و ابو حرب الغانقى و قنبرة بن وهب السكسكی و كنانة بن بشیر بر او در آمدند و كنانة بن بشیر عمودی بر سر عثمان فرود آورد و سودان بن حمران تیغ براند و ابو حرب غانقی ضربی آورد ، نائله دختر فرافصه کلبی زنی قوی جثه و نیرومند بود این وقت مردی از مصریان خواست بینی عثمان را قطع کند نائله دست بیازید و شمشیر او را بگرفت مصری تیغ بکشید و ابهام نائله قطع شد پس فریاد بر داشت که ای مردم می دانید چه مرد پارسا و پاک دینی را می کشید قوم قصد قتل او کردند نائله بگریخت.

این وقت یکی از غلامان عثمان که رباح نام داشت و شمشیر عثمان با او بود در آمد و با سودان بن حمدان که قصد مثله کردن عثمان داشت در آویخت و تیغ بزد و سر سودان را از تن پیرانید قنبرة بن وهب چون بدید رباح را با تیغ در گذرانید یک تن دیگر از غلامان عثمان قنبرة بن وهب را بکشت.

این هنگام عمرو بن الحمق بر جست و بر سینه عثمان نشست و هنوز رمقی داشت و او را نه طعن بزد و گفت سه طعن در راه خدا زدم و شش از آن کین که در خاطر اندوخته داشتم و عمیر بن ضابیء البرجمی بر سر عثمان آمد و دو ضلع از اضلاع عثمان را با لگد در هم شکست وَ قَالَ لَهُ سجنت أَبَى حَتَّى مَاتَ فِي السِّجْنِ یعنی پدرم را در زندان بداشتی تا جان بداد و ما قصه ضابی برجمی و حبس او را نگاشتیم.

بالجمله قوم خواستند سر عثمان را از تن دور کنند دو تن از زن های او یکی نائله و دیگر دختر عيينة بن حصين الفزاری فریاد بر داشتند و همی بر سر و روی لطمه زدند قوم از این اندیشه باز شدند و سرای عثمان را غارت کردند و آن چه زنان و فرزندان او داشتند بر گرفتند و از بیت المال دو غراره بدست کردند که آکنده از دراهم بود

آن گاه يك يك از سرای عثمان بیرون شدند ، از پس این واقعه عبد الرحمن بن ابی بکر و ابو جهيم بن حذیفه بدر سرای عثمان آمدند تا مگر کار دفن و کفن او راست کنند.

حجاج بن غزيّة الانصاری را دیدند که با جمعی از خویشان خود بر در سرای عثمان ایستاده و هیچ کس را نگذارد بدرون شود ابو جهیم گفت اگر ما را نگذارید بر عثمان نماز کنیم فریشتگان نماز کنند حجاج گفت اگر دروغ گوئی خداوند ترا بدو رساناد ابو جهیم گفت سخت نیکوست که در قیامت من با او باشم یکی از مصریان گفت خداوند حشر تو را و او را با شیطان کناد و این از ماست که تو را زنده گذاشته ایم از دوستان ابو جهیم یکی بانگ بر او زد که چه می گوئی مگر خویشتن را دشمن می داری سرخویش گیر و برو.

ابو جهیم باز گشت و حسان بن ثابت را دیدار کرد حسان گفت این آشفتگی چیست تو را چه رسیده ؟ گفت ازین افزون چه می خواهی عثمان را کشته اند و نمی گذارند او را برگیریم و بر او نماز گذاریم حسان گفت باری تو خویشتن را عرضه هلاك و دمار مکن ،کسی که کشتن عثمان را سهل و آسان شمارد از قتل مانند تو چه اندیشه دارد پس ابو جهيم خاموش شد و بسرای خویش مراجعت کرد. اما قتل عثمان هنگام نماز دیگر در روز جمعه هیجدهم شهر ذی حجة الحرام بود در سال سی و پنجم هجری و سال ولادت او شش سال بعد از عام الفیل است تا این هنگام که مقتول گشت هشتاد ودو سال داشت و مدت خلافت او یازده سال و یازده ماه و چهار ده روز است زیرا که عمر بن الخطاب را در روز اول محرم بخاک سپردند و سه روز شوری کردند واجب می کند که روز پنجم محرم عثمان بخلیفتی نشست و تا این هنگام که روز هیجدهم شهر ذی حجه بود خلافت داشت مدت خلافت او چنان است که رقم کردیم.

بالجمله سه روز عثمان را نگذاشتند بخاك بسپارند هم چنان افتاده و تباه شده بود و سگان یک پایش را ربوده بودند عبد اللّه بن سواد که از بزرگان مصریان بود همی گفت هرگز نگذاریم او را بگورستان مسلمانان بخاک سپارند چه او مسلمان نبود حكيم بن حزام و جبير بن مطعم بنزد علی علیه السلام آمدند و خواستار شدند که رفع مانع

بفرماید تا او را بخاک سپارند علی مرتضی حسن علیه السلام را بمصریان فرستاد و پیام داد که دست باز دارند تا عثمان را بخاک سپارند ایشان بپذیرفتند.

پس روز سیم میان نماز شام و خفتن حسن بن علی علیهما السلام با عبد اللّه بن زبير و ابو جهيم بن حذیفه و چند تن جسد او را بر تخته پاره نهادند چنان که پایش از تخته آویخته بود و مصریان بر سر راه شدند و سنگ همی افکندند تا کس او را بگورستان مسلمانان نبرد لاجرم او را بخشّ کوکب آوردند.

کوکب نام یکی از اصحاب است وحشّ نام بستان است و این بستان در پهلوی گورستان جهودان بود عثمان را در آن جا بخاک سپردند و گروهی از انصار آمدند تا نگذارند کس بر او نماز گذارد و بروایتی علی علیه السلام نیز کس فرستاد و رفع مانع فرمود حكيم بن حزام بر او نماز گذاشت ، چون معویه فرمانروا گشت حکم داد تا مسلمانان مردگان خویش را در بقیع از آن سوی که عثمان مدفون بود بخاك سپردند تا مدفن او با گورستان بقیع اتصال یافت و عثمان را با همان جامه که در برداشت دفن کردند و غسل ندادند و آن جا که عثمان مدفون گشت بگورستان بنی امیه معروف شد. اما عایشه چنان که بدان اشارت شد چندان که توانست و دانست مردم را در قتل عثمان تحریض همی کرد تا گاهی که سفر مکه پیش داشت در مکه او را آگهی دادند که عثمان بدست صنادید اصحاب مقتول گشت نيك شاد شد فَقَالَتْ أَبْعَدَهُ اللَّهُ بِما قَدَّمَتْ يَداهُ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى قَتَلَهُ عایشه در قتل عثمان شکر خداوند بگذاشت و بر او لعن و نفرین فرستاد همانا عثمان در اواخر روزگار خود چون کسی که از کرده خود پشیمان باشد گاهی شعری انشاد کردی و این دو شعر را از وی روایت کرده اند.

تفنى اللّذاذة ممّن نال صفوتها *** من الحرام و يبقى الا ثم و العار

تبقى عواقب سوء من معقبها *** الاخير فى لذة من بعدها النّار

نایله دختر فرافصه که زوجه عثمان بود این شعر در مرثیه او گفت :

الا انّ خير النّاس بعد ثلاثة *** قتيل الجنيبی الّذى جاء من مصر

و مالی لا ابکی و تبكی قرابتی *** و قد غيبوا عنا فضول أبی عمرو

حسان بن ثابت از شیعیان عثمان بود و او را فراوان مراثی گفت از آن جمله است.

أتركتم غزو الدُّروب و جئتم *** لقتال قومٍ عند قبر محمّدٍ

فلبَس هدى الصالحين هديتم *** ولئس فعل الجاهل المتعمد

ان تقبلوا نجعل قرى سرواتكم *** حول المدينة كلَّ لدن مذود

و كانَّ أصحاب النبیّ عشيةً *** بدن تنحر عند باب المسجد

فابکی ابا عمرٍ و بحسن بلائه *** امسی مقيماً فی بقيع الغرقد

هم در مرثیه عثمان گوید

ان تمس دار بنی عفان خاليةً *** باب صريع و باب محرق خرب

فقد يصادف باغى الخير حاجته *** فيها و باغ اليه الذكر و الحسب

الاّ تنيبوا لامر اللّه تعترفوا *** كتائباً عصباً من خلفها عصب

فيهم حبيب شهاب الخير يقدمهم *** مستلئماً قد بدى فى وجهه الغضب

ذکر ازواج و اولاد عثمان بن عفان

عثمان را در روزگار جاهلیت و اسلام هشت زن بحباله نکاح در آمد ازین جمله دو تن دختران رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم بودند یکی رقیه و آن دیگر ام کلثوم و آن شش دیگر یکی فاخته دختر غزوان و دیگر ام عمر و دختر جندب بن عمرو و دیگر فاطمه دختر ولید بن المغیره و ديگر ام البنين دختر عيينة بن الحصين الفزاری و دیگر رمله دختر شیبة بن ربیعه و دیگر نائله دختر فرافصه و او را یازده پسر و شش دختر بود و گروهی هشت پسر و نه دختر گفته اند و جماعتی هفت پسر و هشت دختر دانسته :

اما پسران اول عبد اللّه اصغر و آن را از رقیه داشت و در کودکی در گذشت چنان که بدان اشارت شد دوم عبد اللّه اکبر مادر او فاخته است سیم عمر و چهارم آبان پنجم خالد و مادر این سه پسر ام عمرو است ششم ولید هفتم سعید مادر ایشان فاطمه است هشتم عبد الملك و مادر او ام البنين است نهم عتبه دهم شیبه یازدهم مغیره ازین سه پسر بعضی از مورخین یاد نکرده اند.

اما دختران اول مریم دوم ام سعید سیم عایشه چهارم ام ابان پنجم ام خالد ششم اروی هفتم ام ابان الصغری ما در این سه تن را نائله دانسته اند هشتم ام البنین و بعضی او را چنان دانند که از سریه متولد شده و اللّه أعلم بحقيقة الحال.

ذکر اسامی عمال عثمان که هنگام قتل او بر سر عمل بودند

روزی که عثمان بسرای دیگر تحویل می داد این جماعت از جانب او در بلاد و امصار حکومت داشتند عبد اللّه حضرمی حکومت مکه داشت و قاسم بن ربیعه ثقفی فرمانگذار طایف بود و یعلی بن امیه در یمن می زیست و عبد اللّه الفزاری در بحرین جای داشت و عبد اللّه بن سعد بن ابی سرح حکومت مصر داشت و ایالت بصره و خراسان با عبد اللّه بن عامر بود : خود در بصره می نشست و احنف بن قیس به نیابت او در خراسان فرمانگذار بود ، و ابو موسی اشعرى والى كوفه بود و معوية بن ابی سفيان حكومت شام و دمشق داشت و عبد الرحمن بن خالد بن الولید در حمص می زیست و علقمة بن حکیم در فلسطین بود و جویر بن عبد اللّه البجلی در قرقیسا حکومت داشت و اشعث بن قیس والی آذربایجان بود وسايب بن الاقرع ولایت اصفهان داشت و بشر بن امیه در همدان حکم می داد و سعد بن قیس در مملکت ری فرنگذار بود و قضاوت مدینه را زید بن ثابت می کرد و قاضی مکه ابو هریره بود و مروان بن الحكم كاتب عثمان بود و صاحب شرطه عبد اللّه بن مفید تمیمی و حاجب او غلامش حمران بود.

ذكر مطاعن عثمان بن عفا

در کتب سنی و شیعی از مطاعن عثمان شرحی نقل شده و در ذیل هر طعن شرحی نگاشته اند از بهر آن که بتمامت أحوال او نپرداخته اند لاجرم فرض افتاده که از صدر و ذیل قصه سطری چند بنگارند تا خوانندگان بدانند که قصه چیست و چرا عثمان مورد طعن ودق گشته ، لکن مرا واجب نمی کند که کتاب او را چنان شرح داده ام که تمام محاسن و مطاعن او ظاهر است پس اقتفای جماعت را از هر طعنی شرذمۀ می نگارد.

طعن اول آن که جمعی از خویشاوندان خود را که مصدر فسق و فجور بودند مانند معاوية بن أبی سفيان و عبد اللّه بن سعد بن أبی سرح و عبد اللّه بن عامر بن کریز و سعيد بن العاص و ولید بن عقبه و أمثال ايشان را بحكومت بلاد و امصار گماشت و بر خون و مال مسلمانان مسلط ساخت و چندان که رعیت از یشان شکایت آورد دست از رعایت این ظالمان باز نداشت و ظلم و فسق ایشان از آن پیش که عثمان خلیفتی بدست کند ظاهر بود چنان که در حق ولید بن عقبه این آیت مبارك فرود آمد أَ فَمَنْ كٰانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كٰانَ فٰاسِقاً لاٰ يَسْتَوُونَ هم چنان أهل تفسیر و تأویل که مراد از مؤمن درین آیت علی علیه السلام و از فاسق ولید بن عقبه است تصریح نموده اند و ما قبائح أعمال ایشان را در ذيل أحوال عثمان نگاشته ایم حاجت بتكرار نیست.

طعن دویم آن که حکم بن العاص را که رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم از مدینه اخراج فرمود و هم چنان پسرش مروان را که طرید پیغمبر بود أبو بكر و عمر در زمان خلافت خود ایشان را رخصت مراجعت بمدینه ندادند ، عثمان چون بر مسند خلافت جای کرد ایشان را باز آورد و مروان را بوزارت خویش بر کشید و سخن ایشان را بر نصیحت على مرتضى علیه السلام تفضيل می نهاد چنان که مذکور شد.

طعن سیم آن که مرتع ها و علف چرها را خاص مواشی خود فرمود و غلامان خویش را در اطراف مدینه و دیگر بلاد گماشت تا چهار پایان مردم را بمراتع راه

نگذارند و آب و کلا را مخصوص مواشی خود و حکم بن العاص و بنی امیه گذاشت و حال آن که رسول خدا بر مسلمانان بمساوات مباح فرموده بود.

طعن چهارم آن که عبد اللّه بن مسعود را چندان بزد که آن ضرب سبب موت او شد و آن هنگام که وداع جهان می گفت بعیادت او رفت و گفت یا أبا عبد الرحمن از چه شکایت داری گفت از گناهان خود گفت چه می خواهی ؟ گفت رحمت الهی گفت اگر خواهی آن عطائی که از تو باز گرفتم بیاورند و تسلیم کنند گفت آن وقت که مرا بکار بود گرفتی امروز بچه کار آیدم که در می گذرم گفت بعد از تو فرزندان ترا بکار است ، گفت کفیل فرزندان من خداوند است گفت از برای من استغفار کن گفت از خداوند خواسته ام که در قیامت حق مرا از تو باز خواهد ، پس عثمان از نزد او بیرون شد و عبد اللّه مسعود با عمار وصیت کرد که عثمان بر او نماز نگذارد و در گذشت ، عمار بر او نماز گذاشت.

طعن پنجم آن که حکم کرد بر مسلمانان که قرآن را بر قانون زید بن ثابت قرائت کنند و بر طریق واحد باشند با این که رسول اللّه فرمود انْزِلْ الْقُرْآنِ عَلَى سَبْعَةِ أَحْرُفٍ كُلِّهَا شَافٍ كَافٍ و این از برای توسع در حروف بود و او بر خلاف حکم پیغمبر معمول داشت و قرآن ها را بسوخت و مصاحف را پاره پاره کرد.

طعن ششم آن که عمار را که از جانب أصحاب رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم بدو مکتوب برد چندان بزد که علیل و مریض گشت بشرحی که مسطور افتاد.

طعن هفتم آن که أبوذر غفاری را با آن مکانت که در نزد رسول خدای داشت با آن همه صدمت و زحمت که بر او آورد چنان که مرقوم گشت از مدینه اخراج نمود و بر بذه فرستاد تا در آن جا بی یار و بی پرستار وداع جهان گفت.

طعن هشتم آن که از بیت المال صدقه بر حسب خواهش خویش با مردم عطا می کرد و این بیرون شریعت و حکم رسول خدای بود.

طعن نهم آن که حکم خدا و حدود شرعیه را در حق عبید اللّه بن عمر بن الخطاب تعطيل داد آنگاه که هرمزان امیر عجم را مُسلماً بقتل رسانید با این که علی علیه السلام خون خواهی

می فرمود و این قصه نیز در صدر کتاب عثمان بشرح رفت.

طعن دهم آن که گاهی که عثمان خلیفتی بدست کرد و از مسجد بسرای خویش شد و بنی امیه در گرد او انجمن شدند ابو سفیان در آمد قَالَ: يَا بَنِي أُمَيَّةَ تَلَقَّفُوهَا تَلَقُّفَ اَلْكُرَةِ، فَوَ اَلَّذِي يَحْلِفُ بِهِ أَبُو سُفْيَانَ، مَا مِنْ عَذَابٍ وَ لاَ حِسَابٍ، وَ لاَ جَنَّةٍ وَ لاَ نَارٍ، وَ لاَ بَعْثٍ وَ لاَ قِيَامَةٍ گفت ای بنی امیه بگیرید این پادشاهی را و دست بدست می گردانید و سوگند یاد کرد که نه عذابی است و نه حسابی و نه بهشتی و نه دوزخی و نه حشری و نه قیامتی و عثمان بجای آن که حد مرتد بر او براند و او را بقتل رساند از بیت المال مسلمین دویست هزار دینار در وجه او بذل کرد.

طعن یازدهم آن که در موضع منی گاهی که باید نماز را دو رکعت بگذارد از بهر آن که مسافر بود چنان که پیغمبر همی کرد نماز را چهار رکعت گذاشت هم درین کتاب این قصه بشرح رفت.

طعن دوازدهم آن که گمان داشت که در قرآن مجید لحن است و این آیت بغلط فرود شد و همی گفت إِنَّ هٰذٰانِ لَسٰاحِرٰانِ لحن است او را گفتند اگر دانی لحن است چرا تغییر نمی دهی گفت این چیزی نیست که حلالی را حرام کند یا حرامی را حلال و حال آن که طریق صحّت آن را نگاشته اند و هم در قرائت إِنَّ هَذَيْنِ نیز خوانده اند.

طعن سیزدهم آن که از احکام شرعیه آگهی نداشت چنان که زنی را که شش ماهه فرزند آورده بود در خانه شوهر بفرمود تا او را سنگسار کنند چون علی علیه السلام آگاه شد و بی گناهی آن زن را باز نمود عثمان فرستاد تا او را باز آرند وقتی رسول او برسید آن زن در زیر سنگ جان داده بود و قصه او بشرح نیز مرقوم شد.

طعن چهاردهم آن که چون کار خلافت بر او استقرار یافت بمنبر شد تا خطبه بخواند زبانش بسته شد و شرح آن نگاشته آمد.

طعن پانزدهم آن که با بسط سلطنتی که او داشت و در يك نيمه جهان عمال او در بلاد و امصار فرمانروا بودند و هیچ پادشاهی بمعادات و مبارات او بر نخواسته بود

از کردارهای زشت و ناصواب او چندان مردم برنجیده بودند که جماعتی از مردم مصر بمدینه آمدند و چهل روز او را حصار دادند اصحاب رسول خدای او را اعانت نکردند با این که اگر خواستند توانستند و از عمال خود استمداد کرد هیچ کس بیاری او بر نخواست تا آنگاه که او را کشتند و سه روز افکندند تا سگان یک پای او را ببردند آنگاه نگذاشتند او را بگورستان مسلمانان دفن کنند بقبرستان یهودیان بخاک سپردند بالجمله از مطاعن عثمان چند که نگار می شود تکرار سخن و اطناب کلام است چه در کتاب او کار و کردار او از ذره تا بیضا و از قطره تا دریا نگارش یافته.

کتاب اصحاب از وقایع اقالیم سبعه

اشاره

بسم اللّه الرحمن الرحیم

چون مجلد دوم از کتاب دوم ناسخ التواریخ را مشتمل بر پنج کتاب آوردیم اکنون که از کتاب أبی بكر بن أبی قحافه و كتاب عمر بن الخطاب و كتاب عثمان بن عفان بپرداختیم شروع بكتاب اصحاب رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم می شود ، و باید دانست که بسیار کس از اصحاب رسول خدای را در جلد دوم از کتاب اول و جلد اول از کتاب دوم نامبرده ایم و تذکره ازو نموده ایم که درین کتاب اصحاب نام او یاد کرده نمی شود و بسیار کس از أصحاب را درین مجلدات مرقومه بنام و لقب رقم کرده ایم و مجاهدات او را در غزوات و کردارهای ایشان را بعضی خوب و بعضی ناخوب بر شمرده ایم ، لاجرم درین کتاب اصحاب بتکرار آن قصه ها نخواهیم پرداخت بلکه نام و نسب ایشان را می نگاریم و اگر مصدر امرى بزرك شده اند بدان اشارتی می رود تا هر که بخواهد بداند از مجلدات دیگر حال او را بشرح می خواند.

اکنون بر سر سخن آمدیم اسامی أصحاب رسول خداي را بحكم حروف تهجی بر بیست و هشت باب می گذاریم نخستین :

باب حرف ألف

**باب حرف ألف (1)

ابراهیم علیه السلام پسر رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم است و او را از ماریه قبطیه داشت و ما قصه او را و ولادت و وفات او را و شرح حال ماریه را در ذیل أحوال رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم نگاشتیم.

أبیّ بن كعب بن قيس بن عبيد بن يزيد بن معوية بن عمرو بن مالك بن نجار و النجار هو تيم اللاّت بن ثعلبة بن عمرو بن الخزرج الاكبر الانصاری المعاوی و مادر معاوية بن عمرو جديله نام دارد و او دختر مالك بن زيد اللّه بن حبیب بن عبد حارثه بن مالك بن عضب بن جُشم بن الخزرج است و ازین روى أعقاب معوية بن عمرو را بنی جدیله نیز گویند و مادر عمر و سلمه دختر اسود بن حزام بن عمرو بن زيد مناة بن عدی بن عمرو بن مالك بن نجار است و كنيت ابیّ بن كعب أبو طفيل و ابو منذر است و او در عقبه ثانیه با رسول خدای بیعت کرد یکی از فقهاء صحابه است و در جنك بدر

حاضر بود در سال بیست و دوم هجری وداع جهان گفت.

أبی بن معاذ بن أنس بن قيس بن عبيد بن زيد بن معوية بن عمرو بن مالك بن نجار با برادرش انس بن معاذ در بدر واحد حاضر بود در بئر معونة شهيد گشت.

أبی بن عمارة الانصاری نیز او را ابن عمّار گفته اند ، بروایتی رسول خدا در خانه پدرش عماره بردو قبله نماز گذاشت.

أبیّ بن مالك الحرشی جماعتی او را از اصحاب رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم ندانسته اند و گروهی این حدیث را از وی روایت کنند که رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم فرموده :مَنْ أَدْرَكَ وَالِدَيْهِ أَوْ أَحَدَ هُمَا ثُمَّ دَخَلَ النَّارَ فَأَبْعَدَهُ اللَّهُ وَ أَسْحَقَهُ


1) چنین بنظر می رسد که مؤلف ره اسامی اصحاب رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله و سلم ) را از نسخۀ کتاب استیعاب اقتباس و ترجمه فرموده است ، چون در بسیاری از موارد تصحیفاتی بنظر می رسد ، ناچار با مظابقه استیعاب و اصابه ابن حجر که هر دو با هم چاپ شده اند و بكمك معجم قبائل العرب اسامی و انساب اصحاب رسول خدا تصحیح می شود

أسيَد بن حُضير بن سماك بن عنيك بن رافع بن امرء القيس بن زيد بن عبد الاشهل بن جشم بن حارث الخزرج بن عمرو بن مالک بن ادبر الانصاری الاشهلی در کنیت او روایات مختلفه آورده اند ، أبو موسى أبو يحيى و أبو عتيك و أبو حضير و ابو الحصین گفته اند قبل از سعد بن معاذ بدست مصعب بن عمیر مسلمانی گرفت و در عقبه ثانيه حاضر شد از جمله نقباى ليلة العقبه است و در جنك احد هفت جراحت یافت و رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم او را با زید بن حارثه عقد اخوت بست و در قرائت قرآن معروف بحسن صوت بود ، در سال بیستم هجری و بروایتی بیست و یکم وفات یافت و در بقیع مدفون گشت.

أسيد بن ثعلبة الانصاری از جمله غازیان بدر است و در صفیّن ملازم رکاب علی علیه السلام بود.

أسيد بن يربوع البدّى بن عامر بن عوف بن حارث بن عمرو بن الخزرج بن ساعدة الانصارى الساعدی در جنك احد حاضر بود و در یمامه شهید شد.

أسيد بن ساعدة بن عامر بن عدّی بن جُشم بن مجدعة بن حارثة بن الحرب الانصاری الحارثى او و برادرش أبو حيثمه در جنگ احد حاضر گشت.

أسيد بن ظهير بن رافع بن عدیّ بن زید بن عمرو بن زيد بن جشم بن حارثة بن الخزرج بن عمرو بن مالك بن الاوس الانصاری الحارثی پدرش نیز از بزرگان صحابه است که در عقبه حاضر شد و او پسر عم رافع بن خدیج است ، در جنگ خندق حاضر بود ، در زمان عبد الملك بن مروان وداع جهان گفت.

أسيد بن سَعية بن عريض القرظى (1).

أسامة بن زيد بن حارثه بن شراحيل بن كعب بن عبد العزى الكلبى نام مادر او برکه و کنیتش ام ایمن مولاة رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم است شرح حال او و پدرش در جلد اول از کتاب دویم مرقوم افتاد بعد از وفات رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم در وادی القرى سكون اختیار کرد و نیز مراجعت بمدینه نمود ، در اواخر خلافت معویه در ارض جرف


1) مجدداً تحت عنوان أسيد بفتح همزه خواهد آمد

وداع جهان گفت ، عمر بن الخطاب در زمان خلافت خود در وجه اسامة بن زيد پنج هزار درهم مقرر داشت و از برای فرزند خود عبد اللّه دو هزار درهم برقرار کرد عبد اللّه گفت اسامه را بر من مقدم می داری با این که بسیار از غزوات را من حاضر شده ام و او نبوده است ؟ فَقَالَ انَّ أُسَامَةَ كَانَ أَحَبَّ الَىَّ رَسُولُ اللَّهُ مِنْكَ وَ أَبُوهُ كَانَ أَحَبَّ الَىَّ رَسُولُ اللَّهِ مَنْ أَبِيكِ گفت در نزد رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم اسامه از تو و پدرش از پدر تو عزیز تر بود و او ملقّب به حبّ رسول اللّه بود وفات او در سال پنجاه و چهارم هجری است.

أسامة بن عمير بن عامر بن اقیش (1)و اسم اقيش عمیر الهذلی بن كثير بن هند بن طابخة بن لحيان بن هذيل ، و این أسامه پدر ابو المليح الهذلی است و اسم أبو المليح عامر است.

أسامة بن شريك الذبيانی الثعلبی از بنی ثعلبة بن سعد است و گروهی او را از بنی ثعلبة بن بكر بن وائل كوفى دانند.

أسامة بن اخدرى الشقرى عمِّ بشير بن میمون است و نسب به بنی شقره رساند و اسم سقره حارث بن تمیم است.

أنَيس بن قتادة بن ربيعة بن خالد بن حارث بن عبيدة بن زيد بن مالك بن عوف بن عمرو بن عوف بن مالك بن الاوس الانصاری حاضر بدر شد ، و در احد بدست اخنس بن شریق شهید گشت و او شوهر خنسا دختر حذام اسدی بود.

أنيس بن قتاده باهلی بصری در شمار أصحاب رسول خداست.

انيس بن جنادة الغفاری او باتفاق مادر و برادر ایمان آورد و در شمار شعرا نیز بحساب می آید.

انیس بن یزید بن ابی يزيد الغنوى جدّ او حليف حمزة بن عبد المطلب بود و انیس بن يزيد در فتح مكه و حنین ملازمت رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم داشت و او در ماه ربیع الاول در سال بیستم هجری وفات یافت.


1) در اصابه اقیشر ضبط شده و در استیعاب مانند متن است

أنيس بن الضحاك الاسلمی نیز از شمار اصحاب رسول خداست.

انیس أنصاری روایت این حدیث نسبت باو کرده اند که رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم فرمود أَنِّي لَا شُفِّعَ يَوْمَ الْقِيمَةُ لَا كَثَرٍ مِمَّا عَلَى وَجْهِ الارض مِنَ الْحَجَرِ وَ الْمَدَرِ لكن استوار نشمرده اند.

اميُة بن أبی عبيدة بن حارث بن بكر بن زيد بن حنظلة بن مالك بن زيد مناة التميمی الحنظلی باتفاق پسرش یعلی که او را نسبت بمادر می دهند و یعلی بن مُنيَه می خوانند بحضرت رسول آمد و گفت یا رسول اللّه بَايَعَنَا عَلَى الْهِجْرَةِ فرمود :لاَ هِجْرَةَ بَعْدَ اَلْفَتْحِ زیرا که بعد از فتح مکه از برای مسلمانان هجرت بضرورت نبود. (1)

أمية بن خُويلد الضمری او و پسرش عمرو از جمله اصحاب بحساب می روند.

أميّة بن مخشیّ الخزاعی كنيت او أبو عبد اللّه است.

امية بن الاشكل الجندعى الحجازی در قوم خود شریف بود هنگام شیخوخت مسلمانی گرفت و مردی شاعر بود ، دو پسر داشت یکی را کلاب می نامیدند ، او نیز شاعر بود عمر بن الخطاب فرمان کرد که پسرهای او تا هنگام وفات از وی جدا نشوند.

أمية بن عبد اللّه بن خالد بن اسید نیز از اصحاب رسول است.

أهبان بن اوس الاسلمی کنیت او ابو عقبه است و از اصحاب حدیبیه و بایع تحت شجره است گفته اند گرگ با او سخن کرد بروایتی گرگ با أهبان بن عياذ سخن کرده و او در اوایل ایام معويه وفات کرد.

أهبان بن صيفى العبادی البصری کنیت او ابو سلمه است آنگاه که علی علیه السلام فتح بصره می فرمود اهبان را طلب کرد.


1) بلکه نامعقول بود ، چه هجرت از مکه بمدينه يا حبشه یا سایر بلاد مثلا موقعی شایسته و مطلوب بود که مکه در اختیار مشرکین بود و مسلمانان را عذاب و شنکجه می کردند ولی بعد از فتح مکه قدرت اسلام و حکومت آن در مکه مانند مدینه بود جز آن که مدینه عاصمه اسلامی بود

فَقَالَ لَهُ مَا خَلْفَكَ يَا اهبان قَالَ خلفني عَهْدُ عَهْدِهِ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ أَخُوكَ وَ ابْنُ عَمِّكَ قَالَ اذا تغرقت الْأَمَةِ فِرْقَتَيْنِ فَاتَّخَذَ سَيْفاً مِنْ خَشَبٍ وَ الْزَمْ بَيْتَكَ فانا أَلَانَ اتَّخَذْتُ سَيْفاً مِنْ خَشَبٍ وَ لَزِمْتَ بیتی فرمود چه آهنگ داری گفت برادر تو و ابن عم تو رسول خدا فرمود چون در میان امت بینونت افتد و دو گروه شوند تیغ از خشب کن و ملازم سرای باش من اينك در خانه خویش نشسته ام علی فرمود اطاعت کن ابن عمّ مرا ، واهبان از خدمت علی باز شد و آن حضرت را نصرت نکرد دختر او عدیسه روایت حدیث او کرده است و از چنین کس استوار نمی افتد. اهبان بن اخت ابی ذر و او از ابی ذر روایت حدیث کرده است.

أنَيف بن وائله واقدى و ابن اسحق پدر او را واثله خوانده بالجمله انیف در غزوه خیبر شهید شد.

أسير بن عروة بن سواد بن الهيثم بن ظفر الانصاری از قبیله بنی ابیرق است مردی با طلاقت لسان و ذلاقت بیان بود و ما احوال او را در جلد اول از کتاب دوّم در قصّه سرقت بنی ابیرق مرقوم داشته ایم و بعضی او را أسید خوانده اند.

اسير بن عمرو بن جابر بعضی او را أسیر بن جابر گویند و گروهی یسیر بن جابر خوانند در سال هجرت رسول خدای متولد شد و در سال هشتاد و پنجم هجری وفات کرد.

أسيد بن سعية القرظی از قبیله بنی قریظه است مسلمانی گرفت و مالش را بذل کرد و در حیات رسول خدا وفات نمود (1).

أسيد بن صفوان از جمله اصحاب رسول خداست.

أسيد بن جارية الثقفى در روز فتح مکه مسلمانی گرفت و در حنین شهید شد.

اوس بن ثابت بن المنذر بن حزام بن عمرو بن زيد مناة بن عدی بن عمرو بن مالك بن نجار الانصاری در لیلة العقبه حاضر بود از غازیان بدر است و در أحد


1) قبل از عنوان شدن اسامه گذشت ، این تکرار طبق نسخه استیعاب است

شهید شد و بروایت عبد اللّه بن محمّد در بدر و احد و خندق حاضر شد و در زمان خلافت عثمان وفات کرد.

اوس بن خَولىّ بن عبد اللّه بن حارث بن عبيد بن مالك بن سالم الانصاری الخزرجی و او در بدر و احد و خندق و دیگر غزوات حاضر بود هنگام وفات رسول خدای انصار بر در سرای انجمن و خواستار شدند که یک تن ازیشان در دفن و کفن تقدیم خدمت کنند علی علیه السلام اوس بن خولی را بار داد و ما این قصه را بشرح نگاشته ایم و اوس در زمان عثمان وداع جهان گفت.

اوس بن الصّامت بن قيس بن ثعلبة بن غنم بن سالم بن عون الخزرج الانصاری و او برادر عبادة بن الصامت است در بدر و احد و دیگر غزوات حاضر بود و شعر نیکو می گفت.

اوس بن الارقم بن زید بن قيس بن النعمان الانصاری در غزوه احد شهید گشت.

اوس بن حبيب الانصاری از بنی عمرو بن عوف است در خیبر شهید گشت.

اوس بن كاهنة الانصاری در غزوه خیبر شهید شد اوس بن الحدثان النّصری نسب بنصر بن معويه رساند. اوس بن یسر از مردم یمن است بنزد رسول خدای آمد و ایمان آورد. اوس بن شراحیل بن اوس از اصحاب رسول بشمار می رود.

اوس بن اوس الثقفی و بعضی او را اوس بن ابی اوس خوانده اند و پسر عمرو بن اوس و ابو الاشعب و عطاء بن یعلی ازو روایت احادیث کرده اند.

اوس بن حذيفة الثقفى جماعتى وی را اوس بن ابی اوس دانند ازو روایت حدیث کنند و استوار ندانند.

اوس بن عائد (1)از جمله اصحاب رسول خداست و او در جنگ خیبر شهید شد اوس بن عوف الثقفی آنگاه که وفد ثقیف بحضرت رسول خدای می آمد وی نیز با تفاق عبد یا لیل برسید و مسلمانی گرفت.


1) اوس بن عابد. اصابه

اوس بن معير بن لوذان بن ربيعة بن عويج بن سعد بن جمح ابو مخدودة (1)القرشى الجمحى و او در مكّه مؤذّن رسول خدای بود و بعضی نام او را سمره دانسته اند و ابو مخدوده که کنیت اوست معروف تر از نام اوست برادرش انیس بن معير كافراً مقتول گشت و ایشان را فرزند نیامد و مادر ایشان از خزاعه بود.

أوس بن سمعان کنیت او ابو عبد اللّه است.

اوس بن قبطی بن عمرو بن زيد بن جشم بن حارثه الانصاری در جنگ احد با دو فرزند خود کنانه و عبد اللّه حاضر شد.

اوس بن عبد اللّه بن حجر الاسلمی در بادیه سکون داشت و از اصحاب رسول خدا شمرده می شود.

انس بن قتادة الانصاری جماعتی نام او را انیس دانند چنان که مذکور شد. انس بن معاذ بن انس بن قيس بن عبيد بن زيد بن معوية بن عمرو بن مالك بن النجار الانصاری از غازیان بدر است و در بئر معونه شهید شد لکن واقدى گوید او در غزوات حاضر بود و در زمان عثمان وفات یافت.

انس بن النضر بن ضمضم بن زید بن حزام بن جندب بن عامر بن غنم بن عدی بن النجار الانصارى عمّ انس بن مالك انصاری است و او در غزوه بدر غایب بود و افسوس داشت چون غزوه احد پیش آمد و سپاه روی در روی شد فَقَالَ اللَّهُمَّ أَنِّي أَعْتَذِرُ إِلَيْكَ مِمَّا صَنَعَ هَؤُلَاءِ وَ أَ بَرِي‏ءُ إِلَيْكَ مِمَّا جَاءَ بِهِ هَؤُلَاءِ و تیغ بکشید و حمله در افکند و بسیار کس بکشت تا شهید گشت ، هشتاد و اند زخم از تیغ و تیر و سنان داشت.

انس بن اوس بن عنيك بن عمرو الانصارى الاشهلی از غازیان احد است و در جنگ خندق بتیر خالد بن ولید شهید گشت.

انس بن مالك النضر بن الضمضم بن زيد الانصارى النجارى خادم رسول اللّه و کنیت او ابو حمزه است و برادر زاده انس بن النضر است و نام مادر او


1) صحیح ابو محذوره است

امِّ سلیم دختر ملحان انصاری است و او هنگامی که رسول خدای بمدینه آمد ده ساله بود و بروایت محمّد بن عبد اللّه یک صد و هفتاد سال زندگانی یافت و در دو فرسنگی بصره در قصر خود وفات کرد و او را هشتاد فرزند آمد هفتاد و هشت تن پسر بودند و دو تن دختر یکی حفصه و آن دیگر ام عمرو نام داشت و مال او از همه انصار افزون گشت ، چه رسول خدای در حق او دعا فرمود فَقَالَ اللَّهُمَّ ارْزُقْهُ مَالًا وَ وَلَداً وَ بَارِكْ لَهُ و از آن مردم که رسول خدای را دیدار کردند جز ابو طفیل بعد از انس بن مالك كس نزیسته.

انس بن مالك القشيرى و بروايتی مالك الكعبى و کعب برادر قشیر است او نیز ساکن در بصره بود.

انس بن ضبع بن عامر بن جشم بن حارثه از غازیان جنگ احد است.

انس بن ظهير الحارثی الانصاری برادر اسید بن ظهیر از غازیان احد است.

انس بن حارث از رسول خدای حدیث شهادت امام حسین علیه السلام را روایت کرده.

انس بن هزله از جمله اصحاب رسول خداست.

انس بن فضالة بن عدی بن حزام بن الهيثم بن ظفر الانصاری الظفری چون خبر قریش را بمدینه آوردند که آهنگ احد دارند رسول خدا او را و برادرش یونس را فرستاد تا عدّت و عدّت ایشان را بدانند و خبر باز آرند پس بر حسب فرمان برفتند و خبر باز آوردند و در جنگ احد نیز حاضر بودند.

ابان بن سعيد بن العاص بن اميّة بن عبد شمس بن عبد مناف القرشی الاموى نخست دو برادرش عمرو بن سعید و خالد بن سعید که از شیعیان علی علیه السلام بودند مسلمانی گرفتند و ابان ایشان را بشعر شنعت می فرستاد ، و ابان بعد از حدیبیه ایمان آورد و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم بعد از عزل علاء حضرمی او را بحکومت بحرین فرستاد و چندان که رسول خدای زندگانی داشت او بر سر عمل بود و بر بود و برادران دیگرش چون عاصی و عبیده هم چنان کافر در بدر کشته شدند و برادر دیگرش ابو أحيحه در یوم فجار مقتول شد ، اما ابان و برادر دیگرش عمرو در زمان عمر بن الخطاب

در مقاتله عرب با روم در جنگ یرموک و بروایتی در اجنادین کشته گشتند

ابان المحاربی از جمله وفود است که بر رسول خدای در آمد و ایمان آورد.

اسعد بن زرارة بن عدس بن عبيدة بن ثعلبة بن غنم بن مالك بن نجار الانصاری الخزرجی النجارى و كنيت او ابو امامه است و او اول کس است که در عقبه اولی با رسول خدای بیعت کرد و از جمله نقبای دوازده گانه است و بروایت یحیی بن كثير و سعيد بن عبد العزیز و سفیان بن عیینه نقبا بدینگونه نام دارند اول سعید بن عباده دوم اسعد بن زراره سیم سعد بن الربیع چهارم سعد بن خيثمه پنجم منذر بن عمرو ششم عبد اللّه بن رواحه هفتم براء بن معرور هشتم ابو الهیثم بن التيهان نهم اسيد بن حضير دهم عبد اللّه بن عمرو بن حزام یازدهم عبادة بن الصامت دوازدهم رافع بن مالك. بالجمله اسعد بن زراره در شوال سال اول هجری از جهان برفت و او را در بقیع دفن کردند ، و او اول کس است از انصار که در بقیع مدفون گشت.

اسعد بن يربوع الساعدی الخزرجی در جنگ یمامه شهید گشت.

اسعد بن يزيد بن الفاكه بن زيد بن خالد بن عامر بن عبدالحارث الانصاری بعضی او را از اصحاب بدر شمرده اند.

اسعد بن سهل بن حنيف الانصاری دو سال قبل از وفات رسول خدای متولّد شد او را بحضرت رسول آوردند چون مادر دختر اسعد بن زراره بود رسول خدا او را اسعد نام نهاد و کنیت اسعد بن زراره را که ابو امامه بود هم او را داد.

اسلم مولی رسول اللّه کنیت او ابو رافع است و در اسم او خلاف کرده اند بعضی ابراهیم و جماعتی هرمز گفته اند او غلام عباس بود و قبطی بود عباس او را برسول خدای بخشید و آنگاه که عباس اسلام آورد و مژدۀ اسلام او را ابو رافع برسول خدای رسانید پیغمبر او را آزاد ساخت و قبل از وفات عثمان از جهان در گذشت و این خبر درست است اما گروهی گویند ابو رافع غلام سعيد بن العاص بود و چون بر فرزندان او قرار گرفت و ایشان ده تن بودند او را آزاد کردند الا خالد بن سعيد لاجرم أبو رافع بنزديك رسول خدا آمد و قصه بگفت پیغمبر خالد

را و بروایتی سه تن از ایشان را که از حق خود دست باز نداشته بودند دیدار کرد و فرمود او را آزاد کنند ایشان سهم خود را برسول خدا هبه کردند و آن حضرتش آزاد ساخت بالجمله رسول خدای او را با زنی از مدینه تزویج داد و عبید اللّه متولد گشت و عبيد اللّه بن أبی رافع كاتب و خازن أمير المؤمنين علی علیه السلام گشت و أبو رافع در بیش تر از غزوات حاضر بود و قبل از قتل عثمان وفات یافت.

أسلم الحبشى الاسود غلام عامر یهودی بود و رعایت اغنام او می کرد چون رسول سفر خیبر کرد بنزد رسول خدای آمد و ایمان آورد و ما قصه او را در ذیل حدیث خیبر بشرح رقم کردیم.

أسلم بن عمير بن أمية بن عامر بن جشم بن حارثه الانصاری الحارثی از غازیان احد است.

أسلم بن نجرة الانصارى بعضی از أصحابش بشمار گیرند.

أيمن بن عبيد الحبشى مادرش امّ أيمن مولاة رسول خدای بود و مادر اسامة ابن زید نیز او بود لاجرم ایمن بن عبید و اسامة بن زید از جانب مادر برادرند بالجمله أيمن در حنین ملازم رکاب رسول اللّه بود.

أيمن بن خزيمه نسب به بنی اسد بن خزیمه برد ، در روز فتح مکه مسلمانی گرفت و سالی فراوان نداشت و شعر نیکو توانست گفت وقتی مروان بن الحكم او را گفت بیرون شو و باتفاق ما رزم میده در روز قتل ضحاك بن قيس فهری گفت پدر من و عم من که از غازیان بدرند از من عهد بستدند که هرگز با گویند لا إِلهَ الَّا اللَّهُ رزم ندهم گفت پس از پی کار خویش شو ، أیمن برخاست و این شعر همی گفت :

و لست مقاتلا رجلاً يصلّی *** على سلطان آخر من قريش

له سلطانه و علىَّ إثمى *** معاذ اللّه من سفهٍ و طيشٍ

اقتل مسلماً من غير جرم *** فلست ببائع ما عشت عيشى

اسود بن عوف بن عبد عوف بن عبد الحارث بن زهرة بن كلاب القرشی الزهرى برادر عبد الرحمن بن عوف قبل از فتح مکه مسلمانی گرفت و هجرت

کرد و او پدر جابر بن اسود است که از جانب عبد اللّه بن زبیر والی مدینه گشت.

اسود بن نوفل بن خویلد بن اسد بن عبد العزی بن قصىّ الاسدی القرشی و مادر او قريعه دختر علیّ بن نوفل بن عبد مناف بن قصیّ ، وی از مهاجرین حبشه است

اسود بن أبى البختری و اسم ابو البخترى العاص بن هشام بن الحارث بن اسد بن عبد العزی بن قصی در روز فتح مکه مسلمانی گرفت و پدر او با دین کافری در بدر مقتول گشت و از برای پسرش سعید زنی این شعر انشاد کرده :

الا ليتنيی اشرى وشاحی و دملجی *** بنظرة عينٍ من سعيد بن اسود (1)

اسود بن خلف بن عبد يغوث القرشی الزهرى در روز فتح مکه اسلام آورد.

اسود بن سريع بن حمير بن عباد بن نزال بن مرة بن عبيد السعدی التميمی از بنی سعد بن زید و کنیت او أبو عبد اللّه است مردی شاعر و بلیغ بود و در بعضی از غزوات ملازمت رکاب پیغمبر داشت.

اسود بن وهب از جمله اصحاب بحساب می رود. اسود بن زيد بن أدهم بن زيد بن قطبة بن غنم الانصاری از بنی عبید بن عدی ، موسی بن عقبه از غازیان بدرش شمرده اسود بن سفیان بن عبد الأسد بن هلال بن عبد اللّه بن عمرو بن مخزوم برادر هبّار بن سفیان. اسود بن الاصرم المحاربی از جمله أصحاب است.

اسود بن عبد اللّه السدوسی هجرت کرد از بنی بکر بن وائل و اسلام آورد.

أسود والد عامر در حجة الوداع بروایت پسرش عامر ملازمت پیغمبر داشت.

أسود بن عمران البکری از قبیله بکر بن وائل است. أسود بن يزيد بن قیس النخعی بعد از آن که مسلمانی گرفت ادراک خدمت رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم کرد.

أحمر بن جزى بن معوية بن سليمان بن الحارث السدوسی.

أحمر بن عيينة نيز از اصحاب شمرده می شود


1) ای کاش می توانستم يك نگاه چشم سعید را در برابر کمربند و دستبند زرین خود خریداری کنم

أحمر بن سليم جماعتی او را از اصحاب رسول شمرده اند ، ابن أبی حاتم از او یاد نکرده و در صحیح بخاری نام او نیست.

اغرّ المزنی و گروهی او را جهنی خوانده اند ، از جمله أصحاب رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم است.

اغرّ الغفاری وی نیز از أصحاب رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم شمرده می شود.

أقرع بن حابس بن عقال بن محمّد بن سفيان بن مجاشع التميمی المجاشعی يک تن از مؤلّفه قلوب است وی با عطارد بن حاجب وزبر قان بن بدر و قيس بن عاصم و جماعت و فد بنی تمیم بحضرت رسول آمدند و ما قصه ایشان را بشرح نگاشته ایم بتکرار نخواهیم پرداخت.

اقرع الثقفى الكعبى بحضرت رسول آمد گاهی که مریض بود.

أقرع بن عبد اللّه الحميری او را رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم بجماعتی از مردم یمن مبعوث داشت. از هر بن عبد عوف القرشی الزهرى از جمله أصحاب بشمار می رود. أزهر بن قيس هم از جمله صحابه است. أزهر بن صفر نیز از أصحاب رسول خداست. أزهر بن خميصه بعضی او را از جملۀ اصحاب ندانسته اند.

أسماء بن حارثة بن هند بن عبد اللّه بن غياث بن سعد بن عمرو بن عامر بن ثعلبة بن مالك بن قصىّ الاسلمى و او باتفاق برادرش هند از أهل صفّه شمرده می شوند ، أبو هریره گويد أسماء و هند از خدام رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم بودند و أسماء در سال شصتم هجری وفات کرد و هشتاد سال داشت.

أسماء بن رباب الجرمی از قبیلۀ بنی جرم است وقتی با بنی عقیل در ارض عقیق او را مخاصمتی افتاد ، داوری بحضرت رسول آوردند ، أسماء این شعر بگفت :

و إنّی أخو جرم كما قد علمتموا *** اذا اجتمعت عند النبیّ المجامع

فان أنتم لم تقنعوا عنه مقبضاً *** فانّى بما قال النبیّ لقانع

رسول خدا حكم بحق داشتن أسماء فرمود

أدرع أبو الجعيد الضمرى کنیت او بر نام او غلبه دارد.

أدرع الاسلمى هم از اصحاب پیغمبر است. أسد بن أبی خديجة القرشی الاسدى. أسد بن عبيد القرظى باتفاق ثعلبة بن سعيه و سعید بن سعیه قبل از آن که حكم بقتل بنی قریظه شود بحضرت رسول آمدند و مسلمانی گرفتند و جان و مال بسلامت بردند اما ابن اسحق این سه تن را از جهودان بنی هزل داند ، گوید آن شب که بامدادش بنی قریظه بقتل رسیدند اسلام آوردند.

أسد بن كرز بن عامر القشيرى جد خالد بن عبد اللّه القشیری است.

أسد بن حارثه باتفاق برادرش قطن بن حارثه و چند تن از قوم خود بحضرت رسول آمد و اسلام آورد و خواستار شد که رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم در حق ایشان دعا کند تا اراضی ایشان از آب باران سیراب شود.

اياس البكير بروايتی اياس بن أبو البكير و كنيت او أبو سعد است هو أبو سعد بن البكير بن عبد ياليل بن ثابت بن عزّة بن سعد بن ليث و او حلیف بنی عدی است در بدر و احد و خندق و دیگر غزوات حاضر بود و ایشان چهار برادر بودند از أولاد بکیر ایاس و دیگر خالد و دیگر عامر و دیگر عاقل هر چهار تن در بدر حاضر شدند و ایاس را پسری بود نام او محمّد و شعر توانست گفت : و در مرثیه زید بن عمر بن الخطاب این شعرها از اوست :

الا يا ليت أمّى لم تلدنی *** و لم اكُ فی العراء لدى البقيع

و لم ار مصرع ابن الخیر زید *** ومهدنه فيا لك من صريعٍ

هو الرُّزء الّذی عظمت و جلّت *** مصيبته على الحىِّ الجميع

كريم فی النّجار تكنّفته *** بيوت المجد و الحسب الرفيع

شفيع الجود ما للجود حقّاً *** سواء إذ تولّى من شفيعٍ

أصاب الحیَّ حیَّ بنی عدیِّ *** مجلّلة من الخطب الفظيع

لشُؤم بنی حذيفة انَّ فيهم *** معاً نكدی و شؤم بنى مطيع

و كم فی المُلتقى خضبت خضاباً *** كلوم القوم من علق النّجيع

خالد بن أسلم غلام عمر بن الخطاب نا دانسته بزخم تیر زید را مقتول ساخت و عمر بن الخطاب زید را از امّ کلثوم دختر علی علیه السلام داشت.

أياس بن معاذ از بنی عبد الاشهل است. أياس بن ورقة الأنصاری از بنى سالم بن عوف بن الخزرج در بدر حاضر بود و در یمامه شهید گشت.

أياس بن عدى الأنصارى النّجاری از بنی عمرو بن مالك بن النّجار در يوم احد شهید شد. أياس بن أوس بن عتيك بن عمرو بن عبد الأعلى و بروایتی عبد الاعلم بن عامر بن ذعور بن جشم بن الحارث بن الخزرج بن عمرو بن مالك بن الأوس ، ذعور بن الجشم أخو عبد الاشهل در روز احد شهید شد و گروهی او را أنصاری الاشهلی گویند.

أياس بن عبد المزنی از جمله أصحاب است. أياس بن عبد الفهری کنیت او عبد الرحمن است در حنین حاضر بود. أياس بن عبد اللّه بن أبی رباب الدوسی مدنی. أياس بن ثعلبة بن امامة الحارثی پسر خواهر أبی برده است و كنيت او که أبو امامه است بر نام او غلبه دارد.

أوفى بن مولى التميمی از جمله أصحاب است. أوفى بن عرفطه پدرش عرفطه در یوم طائف حاضر بود.

أفلح مولى رسول اللّه در ذیل احوال موالی رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم مذکور است.

أفلح بن ابی العقيش (1)و بروایتی أخوابی القعیش و نیز گفته اند أخوابی القعيش و هم چنان گفته اند ابن أبی القعيش و کنیت او أبو جعده است و از جمله اشعریین است و اسم أبی القعيش وائل بن أفلح است.

أخرم مردی از جمله أصحابست و نسب او محفوظ نیست. أخرم الأسدى هنگامی که عبد الرحمن بن عيينه بن حصين بر شتران رسول اللّه غارت آورد چنان که رقم شد أخرم بدست او شهید شد.

إبراهيم الطائفی پدر عطاء بن إبراهيم ، صاحب کتاب استيعاب او را بشمار


1) در تمامی تصریفات کلمه سین بجای شین صحیح است

أصحاب گرفتن استوار نمی داند.

إبراهيم بن عباد بن اساف بن عدی بن زید بن جشم بن حارثة الانصاری الحارثی از مجاهدان احد است. امرء القیس پسر عابس کندی است مهدی شاعر بود و در فتح خیبر حاضر گشت گاهی که قبیله کنده طریق ارتداد سپردند و حاضر مقاتله گشتند امرء القیس آهنگ قتل عمّ خویش کرد گفت ای امرء القيس عمّ خويش را خواهی کشت فَقَالَ لَهُ أَنْتَ عَمِّي ، وَ اللَّهُ تَعَالَى رَبِّي گفت تو عمِّ منى لكن خداوند آفرینندۀ من است واجب می کند که با کافر قتال کنم و تیغ براند و عمِّ خویش را بکشت.

امرء القيس بن الاصبغ بن ثعلبة بن ضمضم الكلبی از بنی عبد اللّه بن كليب بن و بره است و او خال أبی سلمة بن عبد الرحمن بن عوف است چه مادر او تماضر دختر أصبغ است ، بالجمله امرء القيس از جانب رسول خدای بر قبیله کلب عامل گشت وقتى بعضى بنى الكلب مرتد شدند امرء القیس بر دین خویش ثابت بود.

أسلع بن شريك الاعرجى التمیمی خادم رسول اللّه و صاحب راحله آن حضرت بود.أسلع بن أسقع الأعرابی در شمار اصحاب رسول خداست.

أرقم بن أبى الارقم بن عبد مناف بن أسد بن عبد اللّه بن عمر بن مخزوم القرشی المخزومى و كنيت او أبو عبد اللّه است و مادرش از قبیله بنی سهم است از مهاجرین اولین بشمار می رود و بروایتی هفتم کس است که مسلمانی گرفت و اگر نه دهم کس است و بعضی از قصه او در جلد دوم از کتاب اول مرقوم افتاد و او در سال پنجاه و پنجم هجری وفات کرد و پدرش أبو الارقم در سال وفات أبو بكر وداع جهان گفت.

أسيرة بن عمرو الانصاری النجاری از بنی عدی و کنیت او أبو سليط است از غازیان بدر شمرده می شود.

أشعث بن قيس بن معد يكرب بن جبلة بن عدى بن ربيعة بن معوية بن الحارث الاصغر بن الحارث الاكبر بن معوية بن ثور بن عفير بن عدی بن مرة بن ادد بن زید الكندى و كنيت او أبو محمّد است و مادرش کبشه دختر زید بن الحارث است و او امِّ فروه

خواهر أبو بکر را بزنی گرفت چهل روز بعد از شهادت علی علیه السلام وداع جهان گفت محمّد بن قيس عليه اللّعنه که در کربلا حاضر بود پسر اوست شرح حال قيس بعضی رقم شد در كتاب أبو بكر و كتب ديگر و برخى إنشاء اللّه در ذیل قصه خلافت علی عليه السلام بشرح خواهد رفت.

ايماء بن رخصة بن حزبة الغفاری او و پسرش حقاف از جمله أصحاب شمرده می شوند.

آبی اللّحم الغفاری از قدمای صحابه است گویند ابا داشت از أكل لحم ذبیحۀ که در پای اصنام قربانی می کردند ازین روی بآبی اللّحم ملقّب گشت در تعیین اسم او خلاف کرده اند بعضی او را خليفة بن خیاط خوانند و نام خیاط را عبد اللّه بن عبد الملك دانند و جز این نیز گفته اند.

اذينة العبدی پدر عبد الرحمن است بروایتی هو عبد الرحمن بن اذينة بن الحارث بن يعمر بن عوف بن كعب بن عبد مناف بن كنانه.

أصيل الهذلی بروايتی غفارى. أحيحة بن أمية بن خلف الجمحی برادر صفوان بن امیّه در شمار مؤلفه قلوب است.

أنسة مولى رسول اللّه كنيت او أبا سرح و بروايتی أبو مسروح است او را از غازیان بدر شمرده و بعضی نام او را أبو أنسه خوانده اند در خلافت أبو بكر وفات كرد.

أربد بن حمیر او را از جماعت مهاجرین رقم کرده اند. أبيض بن حمال السبائى الماربی من مارب اليمن و بعضی او را از قبیله أزد شمرده اند بکر بن سواده حدیث می کند که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم مردی را که أسود نام داشت نامش را با بيض بدل فرمود لكن معلوم نیست که او را أبيض بن حمال است یا دیگر کس است.

اشیم الضبابی در حیات رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم بدرود جهان کرد.

أديم الثعلبی از جمله أصحاب است. أقمس بن سلمه هم از أصحاب رسول خداست. أفطس از جمله صحابه است نسب و نژادش معلوم نیست. أقرم بن زيد

الخزاعی او و پسرش عبد اللّه بن أقرم در شمار صحابه اند و بعضی نام او را أقوم دانند أنجشة العبد الاسود مولى رسول اللّه شتران را نیکو حدی همی كرد براء بن مالك شتران مردان را در حجة الوداع حدی خواند و أنجشه شتران زنان را و ازحدی کردن أنجشه شتران زنان سرعت همی کردند چنان که زنان را زحمت می رسید پیغمبر فرمود رُوَيْداً يَا أَنْجَشَةَ رِفْقاً بِالْقَوَارِيرِ و از قواریر زنان را قصد فرمود.

أشج عبد القيس و بعضى گفته اند أشج العبدى المصرى بالجمله سيد قوم قیس بود و با قوم عبد القیس بحضرت رسول صلی اللّه علیه و آله و سلم آمد پیغمبر فرمود يا شيخ فِيكَ خَصْلَتَيْنِ يُحِبُّهُمَا اَللَّهُ وَ رَسُولُهُ دو صفت درتست که خدا و رسول دوست می دارند عرض کرد کدام است ؟ فرمود حلم و حیا گفت کسب این دو صفت کرده ام یا خداوند در نهاد من نهاده فرمود خداوند در جبلت تو نهاده پس شکر خدای بگذاشت و نام أشج را منذر بن عائذ دانسته اند.

أصرم الشقرى با وفد بنی شقره بحضرت رسول صلى اللّه عليه وآله و سلم آمد.

أعين بن ضبيعة بن عقال بن محمّد بن مجاشع بن سفيان المجاشعی التميمی وى آن کس است که شتر عایشه را در جنگ جمل عقر كرد و از پس آن علی علیه السلام او را ببصره فرستاد و در آن جا شهید گشت.

أكثم بن جون بن أبى الجون الخزاعی. أسمر بن مضرَّس الطائی از جمله أصحاب است.

أوشك (1)بن عمر البجلی از جمله صحابه بشمار می رود. أكتل بن شماخ نسب بعوف بن عبد مناة بن ادّ بن طابخه می برد از أصحاب رسول خداست علی علیه السلام نیز ازو خشنود بوده. أعشى بنى مازن بن عمر بن تمیم در بصره سکون داشت و مردی شاعر بود و شعر نیکو توانست گفت وقتی بحضرت رسول صلی اللّه علیه و آله و سلم آمد این اشعار إنشاد كرد :

يا ملك الناس وديّان العرب *** إنِّي نكحت ذرية من الذرب


1) در استیعاب و اصابه ، أوسط بن عمر است

ذهبت ابغيها الطعام فی رجب *** و خالفتنی بنزاعٍ و هَرَب

أخلفت العهد و لطّت بالذّنب *** و هُنَّ شرُّ غالبٍ لمن غلب

أحمد الهمدانی با جیم معجمه گویند أجمد با جیم جز یک تن نیست و او أحمد بن عجيل الهمدانی است بالجمله بحضرت رسول صلی اللّه علیه و آله و سلم آمد و مسلمان شد

و در ایام عمر با لشکر عرب در فتح مصر حاضر بود.

أحنف بن قيس السعيدی التميمی كنيت او أبو بحر است و اسم او ضحاك بن قيس بن معوية بن حصين بن عبادة بن النزال بن مرّة بن عبيد بن الحارث بن عمرو بن كعب بن سعيد بن زيد مناة بن تميم و مادرش حبّى دختر باهلی است و أحنف از بزرگان حکما و عقلاست و از بزرگان تابعین نیز شمرده می شود در زمان مصعب بن زبیر در سال هفتاد و هفتم هجری وفات کرد و مصعب بن زبیر جنازه او را مشایعت نمود. أياد كنيت او أبو السمح است کنیت او بر نام او غلبه دارد او خادم رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم بود.

باب حرف باء

البراء بن معرور بن صخر بن خنساء بن سنان بن عبيد بن غنم بن كعب بن مسلمة الانصاری السلمى الخزرجی كنيت او أبو بشر است و نام مادرش رباب دختر نعمان بن امرء القيس بن زيد بن عبد الاشهل در عقبه أولى بحضرت رسول صلی اللّه علیه و آله و سلم آمد و ایمان آورد از جمله نقباست و از بزرگان انصار بشمار می رود اول کسی است که در کعبه نماز گذاشت و اول کسی است که وصیت کرد ثلث مالش را انفاق کنند یک ماه از آن پیش که رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم وارد مدینه شود در شهر صفر وداع جهان گفت.

براء بن اوس بن خالد بن الجعد بن عوف بن مبذول بن عمرو بن غنم بن مازن بن نجار زوجه او امّ برده پسر رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم إبراهیم را شیر همی داد.

براء بن مالك بن نضر در احد و دیگر غزوات حاضر گشت مردی شجاع و

دلاور بود بیرون از آن چه اسیر گرفت صد تن از أبطال رجال را در میدان قتال پایمال هلاك ساخت در سال بیستم در فتح تستر شهید شد چنان که مرقوم افتاد.

براء بن عازب بن حارثة بن عدی بن حاتم بن مجدعة بن حارثه بن حارث الخزرج الانصارى الحارثی الخزرجی كنيت او أبو عماره و بروايتی ابو طفیل و بعضی ابو عمرو گفته اند در غزوه خندق حاضر بود در جنگ جمل و صفین و نهروان ملازمت رکاب على علیه السلام داشت و در زمان مصعب بن زبیر وفات یافت.

بلال بن رباح و مادر رباح حمامه نام دارد مؤذن رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم است کنیت او ابو عبد اللّه و بروایتی ابو عبد الکریم است غلام ابو بکر بود او را به پنج اوقیه سیم و بروایتی نه اوقیه بخرید و آزادش ساخت در غزوه بدر و احد و دیگر غزوات حاضر بود و پیغمبر او را با ابو رویحه خثعمی عقد اخوت بست و او را برادری بود بنام خالد و خواهری که غفره نام داشت ، بعد از وفات رسول خدای سفر شام کرد چنان که مذکور شد و در شام وفات کرد در سال بیست و یکم هجری و این وقت هفتاد سال داشت.

بلال بن مالك المزنی رسول خدای او را بسوی بنی کنانه فرستاد.

بلال بن حارث بن عاصم بن سعيد بن القرة المزنی در سال پنجم هجرت باوفد مزینه بحضرت رسول آمد و کنیت او ابو عبد الرحمن است و او نیز روز فتح مکه صاحب لوا بود در سال هشتم هجری وفات کرد و هشتاد سال داشت.

بلال انصاری عمر بن الخطاب او را یک چند از مدت زمان بحکومت عمان فرستاد.

بشر بن براء بن معرور الانصاری الخزرجی نژاد او را در براء بن معرور رقم کردیم بالجمله بشر در عقبه و بدر و احد و خندق حاضر بود و در سال هفتم هجری در خیبر وفات کرد از آن گوشت مسموم که در حضرت رسول بخورد چنان که مرقوم شد و پیغمبر او را با واقد بن عبد اللّه تمیمی عقد اخوت بست.

بشر بن حارث بن قيس بن عدى بن سعد بن سهم القرشی بن عمرو السهّمى و او باتفاق ابو الحارث برادرش از مهاجرین حبشه است.

بشر بن عبد اللّه الانصاری از بنی حارث بن الخزرج است و در جنگ یمامه شهید شد

بشر بن عبد در بصره سکون اختیار کرد. بشر بن سحيم بن حرام بن غفار بن مليل بن ضمرة بن بكر بن عبد مناف بن كنانة الغفاری. بشر بن اعصمة المزنی از جمله اصحاب است. بشر بن معويه البکائی از جمله أصحاب است. بشر بن الغنوى هم در شمار اصحاب می رود. بشر الثقفى بعضى او را بشیر خوانده اند. بشر السلمى بعضى او را بشیر و جماعتی بسر خوانده اند باسین مهمله. بشر بن الحارث بن عمرو بن حارثة بن الهيثم بن الظفرى الانصاری حاضر احد گشت و او را دو برادر بود بشیر و آن دیگر مبشر اما بشير شاعر و منافق بود اصحاب رسول را هجا همی گفت. بشر بن جحاش او را نیز بعضی بسر خوانده اند باسین مهمله از جماعت قریش است در شام سکون گرفت و در حمص وفات یافت. بشر بن قدامه الضبابی از جمله أصحاب است. بشر بن غفرة الجهنی كنیت او ابو الایمان است. و بعضی او را بشیر خوانده اند. بشر بن عاصم الثقفى بن عبد اللّه بن عمرو بن مخزوم.

بشیر بر وزن امیر بن سعد بن ثعلبة بن جلاس بن زيد بن مالك بن ثعلبة بن كعب بن الخزرج الأنصارى الخزرجی کنیت او ابو النعمان است حاضر عقبه و غزوه بدر بود باتفاق برادرش سماك و بشیر در احد و دیگر غزوات حاضر گشت و بشیر اول کس است از انصار که بر رغم سعد بن عباده در یوم ثقیفه با ابو بکر بیعت کرد و در غزوات با خالد ولید کوچ می داد.

بشير بن قيس بن زيد بن عامر بن أسود بن ظفر الانصاری الظفری در احد و خندق حاضر بود و در خیبر شهید شد و او را فارس الحواسم (1)می نامیدند بنام اسب.

و بشير بن عبد المنذر أبو لبابة الانصارى الاوسى كنيت او بر نام او غلبه دارد و در نام او خلاف کرده اند بعضی بشر بر وزن کبر گفته اند و جماعتی رعافه نامیده اند.


1) در اصابه و استيعاب و اسد الغابة بشير بن عنبس ضبط شده ، و او را اسبی بوده است بنام « الحواء » و بهمین جهت او را بشیر فارس الحواء می نامیده اند عبارت اصابه چنین است وَ يُعْرَفُ بَشِيرِ بْنِ عنبس هَذَا بِفَارِسَ الحواء ، اسْمُ فَرَسٍ لَهُ

بشير بن الخصاصيه السّدوسی خصاصیه نام مادر اوست هو بشير بن معبد بن شراحيل بن سبع بن ضباب بن سبع بن سدوس بن شیبان و بعضی گفته اند بشیر بن زید بن ضباب بن سبع بن سدوس.

بشير بن الحارث از جمله اصحابست. بشير بن معبد الاسلمی و اوجدِّ محمد بن بشر است. بشیر بن ابی زید الانصاری پدرش ابو زید در جنگ احد حاضر بود و خود با برادرش وداعه در جنگ صفین ملازم خدمت علی علیه السلام بودند. بشير بن عمرو بن محصن الانصاری کنیت او ابو عمره است و او پدر عبد الرحمن است.

بشير بن عبد اللّه الانصاری بن الحارث بن الخزرج در جنگ یمامه شهید شد. بشیر الغفاری از جمله اصحاب است. بشير بن عقربة الجهنى کنیت او ابو الیمان است. بشیر بن عمرو در سال هجرت متولد شد و در سال هشتاد و پنج وفات کرد و در زمان حجاج عريف قوم خود بود. بشیر السلمی بعضی او را بشیر بر وزن زبیر خوانده اند. بشير بن انس بن امية بن عامر بن جشم بن حارثه الانصاری در جنك احد حاضر بود. بشير العكى بن جابر بن غراب در فتح مصر حاضر بود. بشير بن ابی مسعود الانصاری و اسم أبی مسعود عقبة بن عمرو است در جنگ صفين ملازم ركاب علی علیه السلام بود. بشير بن يزيد الضّبعی ادراك زمان جاهلیت نیز کرده بود

بشير الحارثی بن الكعب بن عمرو بن علقمة بن خالد بن مالك بن ادّ بن يشجب بن يعرب بن زید بن كهلان بن سبا چون بحضرت رسول آمد فَقَالَ لَهُ مَرْحَباً بِكَ مَا اسْمُكَ قَالَ أَكْبَرُ قَالَ : بَلْ أَنْتَ بَشِيرٍ بشير الثّقفی جماعتی او را ثقفی و گاهی مخزومی خوانند.

بُسر بن ارطاة بن عويمر و كنيت عويمر ابو ارطاة بن عمران بن الجليس بن شیبان بن نزار بن معيص بن عامر بن لوی بن غالب بن فهر و کنیت او ابو عبد الرحمن است هنگام وفات رسول خداى كودك بود در فتوحات شام حاضر گشت چنان که مذکور شد ، هنگام خلافت علی علیه السلام با معویه پیوست و بمبارزت علی بیرون شد چون علی آهك او كرد بگریخت و کشف عورت نمود بدانسان که عمرو بن العاص کرد و برست انشاء اللّه شرح حال او را در کتاب علی علیه السلام رقم خواهیم کرد مرگ

او در مدینه فرا رسید و بروایتی در اواخر حکومت معویه در شام هلاک شد.

بسر بن سفيان بن عویمر الخزاعی در سال ششم هجری مسلمانی گرفت بسر السلمی و بعضی او را ما زنی گفته اند و او پدر عبد اللّه بن بسر است بسر بن جحاش القرشی بعضی او را بشر باشین معجمه خوانده اند چنان که مذکور شد.

بكر بن امية الضّمری برادر عمرو بن امیه است بكر بن مبشر الانصاری از جمله اصحاب است.

بُديل بن ورقاء بن عبد العزى بن ربيعه الخزاعی بدیل مردی از جمله اصحاب است بدیل بن ام اصرم هو بديل بن ميسرة الخزاعی منسوب بمادر است بديل بن سلمة بن خلف بن الاخنس بن مقياس بن جبير بن عدی بن سلول بن کعب الخزاعی.

بُجير بن ابی بجير العبسی از بنی عبس بن معیص بن ريث بن غطفان است و گروهی او را از جهینه حلیف بنی نجار دانند در بدر و احد حاضر شد بجير بن اوس بن حارثه الطائی اسلام او را استوار ندانسته اند بجير بن بُجرة الطائی در خلافت ابو بکر با أهل ردّه قتال کرد بجیر بن زهیر بن ابی سلمی برادر کعب بن زهیر است قبل از کعب مسلمانی گرفت و ما نسب کعب بن زهیر و اسلام و اشعار او و اشعار پدرش زهیر را در جلد اول از کتاب دوم بشرح رقم کردیم.

بَصرة بن ابی بصرة الغفاری او و پدرش ابو بصره در شمار اصحاب اند.

بريدة الاسلمی هو بريدة بن الحصيب بن عبد اللّه بن الحارث بن الاعرج بن سعد بن رواح بن عدی بن سهم بن ما زن بن الحارث بن سلامان بن أسلم بن قصی بن حارثه بن عمرو بن عامر کنیت او ابو عبد اللّه است قبل از غزوه بدر مسلمانی گرفت و در حدیبیه و بیعت رضوان در تحت شجره حاضر شد ذکر حال او و تاختن او از قفای پیغمبر هنگام هجرت بشرح رفت گویند در زمان یزید بن معويه عليهما اللعنه در مرو وفات کرد.

بجارة بن السائب بن عويمر بن عائذ بن عمران بن مخزوم بن يقظة بن

مرة بن كعب بن لوى القرشى المخزومی در یمامه شهید شد و دو برادرش جابر و عویمر در بدر بدست مسلمانان مقتول گشتند و کافر در گذشتند.

برّ بن عبد اللّه ابو هند الدارمی و هو برّ بن عبد اللّه بن بريد بن عقيب بن ربيعة بن دارع بن عبد الدار بن هانی بن حبيب بن لمارة بن اخم و هو مالك بن عدی بن الحارث بن مرة بن ادّ بن يشجب بن عريب بن زيد بن كهلان بن سبا.

بسر السلمى الحجازی پدر رافع بن بسر است بعضی او را بّشیر خوانده اند باشین معجمه.

بهیر بن الهیثم بن عامر بن نابی الحارثی الانصاری در عقبه حاضر شد به تنهائی (1).

بنة الجهنى از جمله اصحابست (2).

بيرح بن اسد الطائی بعد از وفات پیغمبر بمدینه آمد.

بُحُر بن ضبع بضم بای موحده و حای مهمله مضموم بحضرت رسول آمد و در فتح مصر حاضر شد و در خطط مصر چنان که مرقوم افتاد خانه بنا نهاد.

بحّاث بن ثعلبة بن خزمة بن اصرم بن عمرو بن عمارة بن مالك البلوى از ابناى حلفای عوف بن خزرج است باتفاق برادرش عبد اللّه بن ثعلبه در بدر و أحد حاضر گشت.

بَسبَس بن عمرو بن ثعلبة بن جزيمة بن عمرو بن سعید بن ذبیانی الانصاری حلیف بنی طريف بن الخزرج است از غازیان بدر شمرده شده است گوینده این شعر از اوست أَقِمْ لَهَا صدورها يَا بسبس (3)

أقم لها صدورها يا بسبس *** ان مطايا القوم لا تحبس

چنان که بشرح رفت.

بحير ابو سعد از جمله اصحابست


1) عبارت استيعاب و اسد الغابه چنین است : شهد العقبة وأحداً يعنى در عقبه و جنگ احد حاضر شد. و اسد الغابه نام او را بهیز ضبط کرده

2) بيحرة بن عامر بفتح با و سكون تحتانى صحابی . حاشیه اصل

3) گویندۀ شعر دیگری است خطاب باو سروده :

باقوم الرومى غلام سعيد بن العاص مردی نجار بود و او از برای پیغمبر منبر بساخت چنان که بشرح رفت.

بهيس بن سلمة التميمى از جمله أصحاب رسول خداست.

باب حرف التاء

تميم بن يسار بن قيس بن عدى الانصاری الخزرجی در بدر و احد حاضر گشت ، تميم بن الحارث بن قيس بن عدی بن سعد بن سهم القرشی السهمی از مهاجرین حبشه است که باتفاق پدرش حارث و يك برادرش سعيد بحبشه هجرت کرد و او در غزوات روم در اجنادین شهید شد و برادر دیگرش عبد اللّه در طائف شهید شد و برادر دیگرش سائب در طایف مجروح گشت و برادر دیگرش حجاج در بدر اسیر گشت و پدرش را حارث بن الغطيطه می نامیدند چه قطیطه نام مادر اوست.

تميم الانصاری غلام غنم بن السّلم است بکسر سین مهمله بروايت ابن إسحق و ابن هشام و سایر مورخین از غازیان بدر است.

تميم الدّارى هو تميم بن اوس بن خارجة بن سواد بن خزيمة بن دارع بن عدى بن عبد الدار بن هانی بن حبيب بن المازة بن لخم بن عدى از جماعت بنی لخم است و کنیت او ابو رقیه است بنام دخترش و جز او فرزند نداشت دین نصاری داشت در سال نهم هجری مسلمان شد و ساکن مدینه گشت و بعد از قتل عثمان سفر شام کرد.

تمیم بن اسید کنیت او ابو رفاعه عدویست دار قطنی اسيد را بفتح همزه و كسر سین مهمله تصحیح کرده و در نام او خلاف کرده اند بعضی او را تمیم بن نذیر خوانده اند.

تميم المازنی الانصاری ما در او ام عمّاره نسیبه انصاری است که ذکر حالش مرقوم شد فرزندان او را بنی ام عماره می نامیدند و ذکر هر يك در باب خود می آید و غزوات ایشان مرقوم افتاد تميم بن حجر ابو اوس الاسلمی از جمله اصحابست.

تَمام بن عباس بن عبد المطلب ، عباس را ده تن فرزند بود : تمام و کثیر برادر اعیانی اند مادر ایشان سبا نام دارد و از مردم رومیه است و فرزند سیم عباس حارث

نام داشت و مادر او از قبیله مذیل است و مادر هفت تن از فرزندان عبّاس ام الفضل دختر حارث هلالیه است خواهر میمونه ضجيع رسول خدا امّا فرزندان عباس از امّ الفضل : اول فضل دوم عبد اللّه سیم عبید اللّه چهارم معبد پنجم قثم ششم عبد الرحمن هفتم ام حبیبه و این ده تن فرزندان عباس اند و از همه کوچک تر تمام است و مدفن ایشان از هم دور افتاده با این که ام الفضل ایشان را در يك خانه بزاد قبر فضل بن عباس در اجنادین است از اراضی روم و مدفن معبد و عبد الرحمن در افریقیه است و عبد اللّه در طايف مدفون است و عبید اللّه را در یمن بخاک سپردند و قثم را در سمرقند بگور کردند و کثیر در تبشع (1)مدفون گشت.

تلب (2)بن ثعلبة بن ربيعة العنبرى التميمی هو تلب بن ثعلبة بن ربيعة بن عطية بن احنف بن كعب بن العنبر بن عمرو بن تمیم کنیت او ابو هلقام است چه پسر او هلقام نام داشت و در بصره سکون داشت.

باب حرف الثاء

ثابت بن جيزع واسم جزع ثعلبة بن زيد بن الحارث بن الثابت بن حزام بن كعب بن غنم بن كعب بن سلمة الانصاری در عقبه حاضر گشت و در بدر و دیگر غزوات ملازم رکاب رسول خدا بود در طائف شهید شد.

ثابت بن هزال بن عمرو الانصاری از بنی عمرو بن عرف است حاضر بدر و دیگر غزوات بود و در یمامه شهید گشت.

ثابت بن عمرو بن یزید بن عدی بن سواد بن مالك بن غنم بن مالك بن النجار حاضر بدر گشت و در احد شهید شد.

ثابت بن خالد بن عمرو بن النعمان بن خنسا از بنی مالك بن النجار است در بدر و احد


1) تبشع : بفتح اول و سكون باو بعد شین معجمه نام محلی است در حجاز در دیار فهم ، این عبارت هاشیه کتاب است ، ولی در استيعاب ينبوع ضبط شده و علت مرگ او را ذبحه خفقان و گلو درد ذکر کرده است

2) بر وزن كتف و فلز

حاضر گشت و در یمامه شهید شد و بروایتی در بئر معونه مقتول گشت.

ثابت بن خنساء عمرو بن مالك بن عدى بن عامر بن تميم بن عدی بن النجار الانصاری از غازیان بدر است.

ثابت بن أرقم بن ثعلبة بن عدى بن العجلان البلوى ثم الانصاری حليف بنى عمرو بن عوف در بدر و دیگر غزوات حاضر بود و در جنگ موته بعد از قتل عبد اللّه بن رواحة صاحب رأیت گشت و خود رایت را بخالد بن ولید سپرد چنان که بشرح رفت.

ثابت بن زيد بن مالك بن عبيد بن كعب بن عبد الاشهل برادر سعد بن زید است که حاضر بدر بود.

ثابت بن قيس بن شماس بن مالك بن امرء القيس بن مالك الاغر بن ثعلبة بن كعب بن الخزرج و كنيت او ابو محمّد است و بروایتی ابو عبد الرحمن است در بیش تر از غزوات حاضر بود و در یوم یمامه شهید شد شبانگاه بخواب یک تن از مسلمانان آمد و او را گفت تو را وصیتی خواهم کرد مبادا آن را حُلم بحساب گیری و ضایع گذاری همانا گاهی که من مقتول بمیدان افتادم یک تن از مسلمین درع مرا از تن باز کرد و با خود ببرد و منزل او در پایان لشکرگاه است و علامتی چند با او مکشوف داشت و گفت خالد را ازین قصه آگاه کن که درع مرا مأخوذ دارد و چون بمدینه شدی ابو بکر را بگوی از فلان و بهمان بر ذمت من دینی است بهای این درع را تسلیم ایشان دارد و این خواب بتمامت راست آمد ، درع را بدست کردند و ابو بکر وصیت او را بپذیرفت و ثابت بن قیس را خطیب رسول خدای می نامیدند.

ثابت بن دحداحة بن نعمان بن غنم بن ایاس کنیت او ابو الدحداح است از بنى حلفای بنى زيد بن مالك بن عوف بن عمرو بن عوف است چون در جنگ احد بانگ در انداختند که محمّد صلی اللّه علیه و آله و سلم شهید شد ثابت آواز بر داشت که یا مَعْشَرَ الانصار الَىَّ أَنَا ثَابِتِ بْنِ الدحداحة انَّ كَانَ مُحَمَّدُ قَدْ قَتَلَ فَانِ اللَّهِ حَيُّ لَا يَمُوتُ فَقاتِلُوا عَنْ دِينِكُمْ چند تن از انصار با او پیوسته شدند و حمله افکندند خالد بن الولید او را با زخم نیزه شهید ساخت و مردم او نیز شهید گشتند.

ثابت بن ربیعه از بنی عوف بن خزرج است بعضی او را از غازیان بدر شمرده اند.

ثابت بن نعمان بن زید بن عامر بن سواد بن ظفر الأنصاری از غازیان بدر است.

ثابت بن وقش بن زغبة بن زعوراء بن عبد الاشهل الانصاری الاشهلی او را و دو پسر او را که یکی عمر و و آن دیگر سالم است از شهدای احد شمرده اند.

ثابت بن ضحاك بن امية بن ثعلبه بن جشم بن مالك بن سالم بن عمرو بن عوف بن الخزرج الانصاری برادر ابو جبیره است در بیعت رضوان حاضر بود.

ثابت بن ضحاك بن خليفة بن ثعلبة بن عدی بن كعب بن الاشهل کنیت او ابو یزید است ساکن شام بود از آن جا سفر بصره کرد و در سال چهل و پنجم هجری وفات نمود.

ثابت بن الصامت الاشهلی بعضی گویند او در جاهلیت وفات کرد و پسرش عبد الرحمن بحضرت رسول آمد.

ثابت بن وديعه ينسب الى جدّه و هو ثابت بن يزيد بن عمرو بن قيس بن جزی بن عدی بن مالك بن سالم و هوا لجبلى بن عمرو بن الخزرج الانصاری و کنیت او أبو سعید است.

ثابت بن قيس بن الخطيم بن عمر بن يزيد بن سودان بن ظفر الأنصاری پدرش قيس بن الخطيم از أجله شعر است قبل از هجرت رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم هم چنان کافر بمرد پسرش ثابت مسلمانی گرفت در جنگ جمل و صفّین و نهروان ملازمت خدمت علی علیه السلام داشت و او را سه پسر بود عمر و محمّد و يزيد.

ثابت بن رفيع الانصاری ساکن بصره بود و بعد از آن در مصر سکون اختیار کرد. ثابت بن مسعود از اصحاب رسول خداست.

ثابت بن وائله در وقعه خیبر شهید گشت. ثابت بن نعمان بن الحارث بن عبد رزاح بن ظفر الانصارى الظفری از جمله صحابه است.

ثابت بن صهيب در شمار أصحاب است . ثابت بن الحارث الانصارى. ثابت بن عامر هم در شمار صحابه است. ثابت بن عبید نیز از جمله اصحاب رسول خداست.

ثعلبة بن غنم بن عدی بن ابیّ بن عمرو بن سواد بن غنم بن كعب بن سلمة

الانصاری حاضر عقبه گشت و در جنگ بدر نیز حاضر بود از آن جمله است که اصنام بنی سلمه را شکستند و در جنك خندق بدست هبيرة بن أبی وهب المخزومی شهید گشت و بروایتی در خیبر شهید شد.

ثعلبة بن سعد بن مالك بن خالد بن ثعلبة بن حارثة بن عمرو بن الخزرج بن ساعد الانصارى الساعدی روز احد شهید شد.

ثعلبة بن عمرو بن عبيد بن محصن بن عمر بن مبذول نسب بمالك بن النجار برد ، در بدر و احد و خندق و دیگر مشاهد حاضر بود جماعتی او را از شهیدان خیبر دانند و گروهی گویند در خلافت عثمان وفات کرد.

ثعلبة بن حاطب بن عمرو بن عبيد بن اميّة بن زيد بن مالك بن عوف بن الحمرا در بدر و احد حاضر گشت در خلافت عمر و بروایتی در خلافت عثمان وفات کرد.

ثعلبة بن سلام برادر عبد اللّه بن سلام. ثعلبة بن سعيه از جمله جهودان بود یوم قریظه ایمان آورد ، طبری او را از بنی قریظه ندانسته و از بنی هذيل شمرده ثعلبة بن سهيل هو أبو امامة الحارثی كنيت او بر نام غلبه دارد و در نام او اختلاف کرده اند بعضی او را ایاس بن ثعلبه دانند. ثعلبة بن زهدم الحنظلی از جمله اصحاب است.

ثعلبة بن الحكم اللّيثى ساكن بصره گشت و از آن جا بکوفه رفت.

ثعلبة بن الصعير بن عمر بن زيد بن سنان بن الهجر من بنی سلامان بن عدی بن صعير بن حراز بن كاهل بن عذرة الحوازی العذرى و عذره در قضاعه حلیف بنی زهره است. ثعلبة بن أبی مالك القرظی در عهد رسول اللّه متولد گشت و ایمان آورد آنگاه که بحد رشد رسید و اسم أبی مالك عبد اللّه است از جماعت کنده از جهودان بود از یمن بمیان بنی قریظه آمد و ایمان آورد.

ثمامة بن عدى القرشی از جانب عثمان امارت صنعا داشت بعد از قتل عثمان بگریست و بر مردم صنعا خطبه کرد و گفت اکنون خلافت بر خاست و کار بسلطنت افتاد.

ثمامة بن آثال الحنفى سيد أهل يمامه بود وقتی آهنك مكه كرد مسلمانانش

در اراضی نجد اسیر گرفتند و او را با تازیانه دست بگردن بسته بحضرت رسول آوردند چنان که قصه او بشرح رفت و چون مسلمانی گرفت قالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ لَقَدْ قَدِمْتَ اليك وَ مَا عَلَى وَجْهِ الارض أَبْغَضَ الَىَّ مِنْ وَجْهَكَ وَ أَلَانَ فَمَا عَلَى وَجْهِ الارض أَحَبَّ الَىَّ مِنْ وَجْهِكَ و آنگاه که مردم یمامه مرتد شدند و طریق مسیلمه کذّاب گرفتند چنان که مذکور شد ثمامه بر دین خود بپائید و این شعر بگفت :

دعانا الى ترك الدّيانة و الهدى *** مسيلمة الكذّاب اذ جاءِ يسجع

فيا عجبا من معشرٍ قد تتابعوا *** له فی سبيل الغىّ و الغىُّ يشنع

ثمامة بن بجاد مردی از بنی عبد القیس است.

ثُقَيب بن فروة بن البدى الانصارى الساعدى بعضی او را ثقب بحذف یای تحتانى و جماعتى ثقف بفا نامیده اند گویند اخرس بود و او عمّ أسید ساعدی است ثقف بن عمرو الاسلمی و بعضی او را اسدی دانسته اند كنيت او أبو مالك است گروهی او را ثقاف خوانده اند بالجمله با دو برادرش که یکی مدلاج و آن ديگر مالك نام داشت حاضر بدر گشت و در روز احد ثقف شهید شد. ثوبان مولى رسول اللّه از أهل سراة است و آن موضعی است میان مکه و یمن جماعتی او را اسیر گرفتند رسول خدا او را بخرید و آزاد کرد و او در سفر و حضر ملازم خدمت پیغمبر بود بعد از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم سفر شام کرد و از آن جا بمکّه آمد آنگاه ساکن حمص گشت و خانه بساخت و در آن جا در سال پنجاه و چهارم هجری وداع جهان گفت.

باب حرف جيم

جعفر بن أبی طالب علیهما السلام قصه او را از هجرت بحبشه و مراجعت او در یوم خیبر و شهادت او در غزوه موته در جلد اوّل از کتاب دوم ناسخ التواریخ بشرح نگاشته ایم آنگاه که جعفر شهید شد ما بين صدر و منكبين او از نیزه و شمشیر نود جراحت بشمار رفت جعفر بن أبی طالب در خُلق و خَلق أشبه برسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم بود.

جعفر بن أبی سفيان بن الحارث بن عبد المطلب بن هاشم در روز حنین ملازمت

رسول خدا داشت و در خلافت معاویه وداع جهان گفت.

جندب بن جنادة بن قيس بن عمرو بن صعير بن حزام بن غفار و مادر او رمله دختر رفیعه است از بنی غفار و کنیت او أبوذر است و او سیم کس است که ایمان آورد و بعضی چهارم و گروهی پنجم گفته اند بعد از مسلمانی باراضی خود باز شد در جنگ بدر و احد و خندق حاضر نبود ، آنگاه بحضرت رسول آمد و ملازمت خدمت داشت و ما جلالت و مكانت او را در نزد رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم و اخراج نمودن او را عثمان بن عفان بر بذه در کتاب عثمان بشرح رقم کردیم.

جندب بن عبد اللّه بن سفیان البجلی بطنی از بجیله است نسب به عبقر بن انمار بن اياس بن عمرو بن الغوث می رساند و کنیت او عبد اللّه است در کوفه ساکن بود از آن جا ببصره آمد.

جندب بن مكث الجهنی برادر رافع بن مکث است از أهل مدینه.

جندب بن حمزة الجندعى در شمار أصحاب رسول خداست.

جندب بن كعب الغامدی بعضی ازدی الغامدی گفته اند گویند رسول خدای صلى اللّه عليه و آله در حق او فرمود جُنْدَبٌ وَ مَا جُنْدَبٌ يَضْرِبُ ضَرْبَةً يُفَرِّقُ بَيْنَ اَلْحَقِّ وَ اَلْبَاطِلِ و این معنی آنگاه مکشوف افتاد که ولید بن عقبه بحكم عثمان بن عفان امارت کوفه یافت و مردی ساحر که بروایتی ابو بستان نام داشت در نزد وليد بن عقبه بو العجبيها می نمود و از او بچند گونه روایت کرده اند و من بنده یکی را می نگارم ، همانا یک روز در برابر ولید بن عقبه چنان می نمود که بدهان حماری می رفت و از دبر او بیرون می شد و هم چنان بدبر حمار در می رفت و از دهانش سر بدر می کرد دیگر آن که سر خویش را از گردن قطع می کرد و بدور می افکند آنگاه پیش می شد و سر را بر می گرفت و بجای خود می نهاد مردم از این کردارها شگفتی می فزودند و بعید نبود که مردم نادان کار انبیا را ازینگونه قیاس گيرند جندب بن كعب بانك بر مردم زد که شما را بسخره گرفته است و پیش شد و تیغ بزد و او را بکشت و گفت اکنون اگر توانی زنده باش ،کردار او بر ولید بن عقبه گران آمد بفرمود تا

جندب را در زندان باز داشتند ، او را برادر زادۀ بود از فرسان عرب با تیغ کشیده برفت و زندانبان را بکشت و جندب را برآورد و این شعر بگفت :

أفی مضرب السحّار يُسجن جندب *** و يُقتل أصحاب النبیِّ الاوائل

فان يك ظنّی بابن سلمى و رهطه *** هو الحقُّ يُطلق جندبُ او يقاتل

و جندب بن کعب در اواخر روزگار خویش در اراضی روم پیوسته با کافران جهاد همی کرد و در سال دهم خلافت معاویه ، هم در آن اراضی وفات کرد.

جابر بن خالد بن مسعود بن عبد الاشهل بن حارث بن دینار بن نجار الانصاری حاضر بدر و أحد گشت.

جابر بن عبد اللّه بن عمرو بن حزام بن كعب بن غنم كنيت او أبو عبد اللّه و بروایتی أبو عبد الرحمن است در عقبه ثانیه با پدرش عبد اللّه حاضر گشت و هنوز كودك بود ، در احد و دیگر غزوات ملازم رکاب رسول خدا ، صلى اللّه علیه و آله بود و در صفّین در جيش على علیه السلام جهاد می کرد در آخر عمر نابینا گشت ، در سال هفتاد و چهارم هجری و بروایتی در هفتاد و هفتم در مدینه وفات کرد.

جابر بن عبد اللّه الراسبی بن سارب جابر الصّدفی در شمار اصحاب است.

جابر بن سفيان الانصارى الزرقى من بنی زريق بن عامر نسب سفيان بمعمر بن حبيب بن وهب بن حذافه منتهی شود از جمله انصار است ، جابر با برادرش جناده و پدرش سفیان از حبشه بمدینه آمدند و در خلافت عمر بدرود جهان کردند.

جابر بن عتيك بن حارث بن قيس بن هیشه بن حارث بن امية بن زيد بن معوية بن مالك بن عوف بن الاوس الانصاری المعاوى مدنیُّ در بدر و دیگر غزوات حاضر بود و او را دو برادر بود یکی بجار و آندی کر حارث.

جابر بن نعمان بن عمر بن مالك بن سواد بن مرّة البلوى السّوارى من بنى سوار از قبیله کعب بن عجره است.

جابر بن عمیر الانصاری مدنی در شمار اصحاب است. جابر بن صعصعه ایشان چهار برادرند : اول قیس دوم حارث سیم جابر چهارم أبو كلاب و در غزوه

معونه جابر و ابو کلاب شهید شدند.

جابر بن ظالم بن حارثة بن عتاب بن أبی حارثة بن جدى بن تدول بن بحير الطائى البحتری و بحتر آن کس است که بحتری شاعر را منسوب باو دارند و هو بحتر بن عنبر بن ستود بن (1)سلامان بن نفیل بن عمرو بن الغوث بن طیء.

جابر بن العبدی با وفد عبد القیس از بحرین بحضرت رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم آمد.جابر بن حابس از جمله اصحاب رسول خداست. جابر بن سبره اسدی کوفی در شمار أصحاب است. جابر بن اسامة الجهنی بن عمرو بن جندب بن حجر بن رباب بن حبيب بن سواءة كنيت او أبو عبد اللّه است و بروایتی أبو خالد است و او خواهر زاده سعد بن ابی وقاص است در سال شصت و ششم هجری در زمان مختار وفات کرد.

جابر الاخمصى هو جابر بن طارق الاخمصی کوفیّ. جابر بن سليم الهجمى من بنی هجيم بن عمرو بن تميم. جبّار بن صخرة بن خنساء بن سنان بروایتی خنس بن سنان بن عبيد بن عدی بن غنم بن كعب بن سلمة السلمی الانصاری يكی از هفتاد تن است که در عقبه حاضر شد و رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم او را با مقداد بن أسود عقد اخوت بست و کنیت او ابو عبد اللّه است.

جبّار بن سلمى بن مالك بن جعفر بن كلاب الكلابی بروایتی در بئر معونه عامر بن فهیره را شهید ساخت و از پس آن اسلام آورد.

جبير بن مطعم بن نوفل بن عبد مناف بن قصىّ النوفلی القرشی كنيت او أبو- محمّد است و بروايتی أبو عدى مادر او امّ جمیل دختر سعید من بنی عامر بن لوی است در غزوه خیبر بروایتی در یوم فتح ایمان آورد و در سال پنجاه و هفتم و بروایتی پنجاه و نهم هجری وفات کرد اندر مدینه.

جبير بن اياس بن خلدة بن مخلد بن عامر بن زريق الانصاری الزّرقی از غازیان بدر و احد است


1) بحتر بن عتود بن عنين بن سلامان بن ثعل ، استيعاب

جبير بن يحينه و هو جبير بن مالك الازدى نام مادر او بحینه دختر حارث بن مطلب است در یوم یمامه شهید شد. جبير بن نضير المخضرمى ادراك جاهليت و اسلام کرده كنيت او أبو عبد الرحمن است در خلافت ابو بکر ایمان آورد.

جبير بن الحويرث بعضی او را در شمار اصحاب دانند.

جبير بن عبد اللّه البجلی سید قبیله بجيله است و عبد اللّه پسر جابر بن مالك نضر بن ثعلبة بن جشم بن عويف بن خزيمة بن حرب بن مالك بن سعد بن قيس است و بجيله پسر انمار بن نزار بن سعد بن عدنان است رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم او را بذی کلاع رسول فرستاد و در سال وفات پیغمبر ایمان آورد عمر بن الخطاب او را يوسف هذه الأمّة خطاب می کرد چه بسیار نیکو روی بود ، در سال پنجاه و چهارم هجری در ارض سراة وفات کرد ، و از جانب على علیه السلام بسوی معاویه رسول گشت و معویه او را مدتی دراز محبوس داشت.

جریر بن اوس بن حارثة الطائی هنگام مراجعت رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم از تبوك مسلمان شد و این آن کس است که معویه او را گفت مَنْ سَيِّدُكُمُ اَلْيَوْمَ فَقَالَ مَنْ أَعْطَى سَائِلَنَا وَ أَعْفَى عَنْ جَاهِلِنَا وَ غَفَرَ زَلَلَنَا یعنی سید و بزرگ شما امروز کیست گفت آن کس است که فقرای ما را عطا کند و کردار جاهلان ما را نادیده انگارد و لغزش های ما را معفو دارد فَقَالَ لَهُ مُعَاوِيَةُ أَحْسَنْتَ يَا جَرِيرُ.

جميل بن عامر بن خزيم بن سلامان بن ربيعة بن سعد بن جمع برادر سعد بن عامر است و اوجد نافع بن عمر بن عبد اللّه بن جميل جمحی محدث است.

جميل بن معمر بن حبيب بن وهب بن حذافة بن جمع القرشی الجمحی او برادر سفیان بن معمر است و عمّ حاطب و حطّاب پسرهای حارث بن معمر است در عام فتح اسلام آورد و با رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم در حنین حاضر شد و زهير الابجل الهذلی را موثقاً بكشت و او را ذو القلبین می نامیدند.

جُعيَل بن سراقة الغفاری و بروایتی ضمری است گویند رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم ایمان او را استوار شمرده.

جعيل أشجعى کوفی و این آن کس است که شترش در عرض راه بمانده بود و رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم سپر خویش را بدو فرود آورد و خدای را بخواند در حال از تمام شتران رونده تر گشت (1).

جبلة بن حارثة الكلبی برادر زيد بن حارثه است که ذکر حالش بشرح رفته جبَلة بن عمرو الانصارى الصاعدی از فقهاء صحابه است. جبلة بن الازرق الكندى در شمار اصحابست. جبله مردی از صحابه است نسبش معلوم نیست.

جبلة بن مالك الدارى از قبیله بنی تمیم است جبلة بن اشعر الخزاعی گويند در عام الفتح باکرز بن جابر مقاتله کرد.

جُعدة بن هبيرة بن أبى وهب بن عمرو بن عائذ بن عمران بن مخزوم القرشی المخزومی مادر او امّ هانی خواهر علی علیه السلام است و امّ هانی از هبیره چهار پسر داشت اول جعده ، دوم هانی ، سیم عمرو ، چهارم یوسف ، بالجمله جعده را علی عليه السلام امارت خراسان داد و این شعر را جعده در فخر خویش گوید :

أبی من بنی مخزوم ان كنت سائلا *** و من هاشمٍ أمّیِ لخيرُ قبيل

فمن ذا الّذی يبهى علیَّ بخاله *** كخالی علىِّ ذا النّدى و عقيل

جعدة بن هبيرة الاشجعی از جمله أصحاب است. جعدة الجشمى هو جعدة بن خالد بن الصمت الجشمى

جُنادة بن سفیان الانصاری و نیز او را او را جمحی گویند چه پدرش سفیان را به معمر بن حبيب بن حذافة بن جمح منسوب داشته اند و او را دو پسر بود جناده و جابر و ایشان از جانب مادر برادر شرحبیل بن حسنه می باشند چه سفیان در مکه حسنه را


1) در استیعاب چنین است در بعضی غزوات شتر لاغرش از راه بماند و پیغمبر فرمود « سر » یعنی راه بیا گفت یا رسول اللّه ، شترم لاغر و نحیف است راه نمی رود ، حضرت با سپر خود بدو کوفت و گفت خدا ترا مبارك كند ، قسم بخدا که چنان راهوار شد که پیشا پیش دگران می رفتم و نمی توانستم سر او را برگردانم ، علاوه دوازده هزار درهم از شتر بچه های او نقد کردم

نکاح بست و ایشان را بعد از شرحبیل بزاد.

جنادة بن مالك الازدى كوفىُّ *** جنادة الازدی از جمله أصحاب است

جنادة بن أبی أميّة الازدى الزهرانی من بنی زهران و اسم أبى اميّه مالك است و بروايتی جنادة بن أبى اميه و جنادة بن مالك دو كس باشند ، بالجمله جنادة بن أبی امیه پس از هشتاد سال از هجرت در شام وفات کرد.

جنادة بن عبد اللّه بن علقمة بن مطلب بن عبد مناف در یوم یمامه شهید شد.

جنادة بن جراد الغيلانی الاسدی از بنی غیلان است و در بصره سکونت داشت.

جهم بن قيس بن شرحبيل بن هاشم بن عبد مناة بن عبد الدار بعضی او را جُهیم بر وزن زبیر خوانده اند ، بالجمله با زنش ام حرمله دختر عبد الاسود خزاعی بحبشه هجرت نمود و امّ حرمله در حبشه وفات کرد و او را دو پسر بود یکی عمرو و آندی گر خزیمه.

جهم البلوی در حدیبیه بحضرت رسول آمد.

جارية بن قدامة التميمى السعدى كنيت او أبو عمرو و بروايتی أبو أيّوب و بعضی أبو یزید گفته اند نسب او را بدینگونه رقم کرده اند ، جارية بن قدامة بن مالك بن زهير بن حصين بن رزاح بن سعد بن بجير بن ربيعة بن كعب بن سعد بن زهير بن زيد مناة بن تميم السعدى و او از أصحاب علی علیه السلام است و قصهای او را انشاء اللّه در ذیل تاریخ کتاب علی علیه السلام مرقوم خواهیم داشت.جارية بن جميل بن نبشة بن قرط الاشجعى. جارية بن ظفر اليمانی و او پدر نمران است.

جارية بن زيد گویند در صفین در رکاب علی علیه السلام حاضر بود.

جهیم بن الصّلت بن مخرمة بن عبد المطلب بن عبد مناف القرشی المطلبی در غزوۀ خیبر اسلام آورد. جبر بن عنيك بعضی او را جابر خوانده چنان که او را در باب جابر رقم کردیم و مادر او جمیله دختر زید بن صیفی بن عمر بن حبيب بن حارثة بن الحارث است در سال شصت و یکم هجری وفات کرد.

جبر بن عبد اللّه القبطی مولای ابو بصره غفاری این آن کس است که باتفاق حاطب بن أبی بلتعه از نزد مقوقس ماریه قبطیه را بحضرت رسول آورد.

جرول بن عباس بن عامر بن ثابت در جنك يمامه شهید شد. جارود العبدی هو الجارود بن يعلى بن العلا کنیت او ابو عتاب و بروايتی أبو غياث است و بعضى أبو - منذر گفته اند سید قبیله عبد القیس بود ، در سال نهم هجرى بحضرت رسول صلی اللّه علیه و آله و سلم آمد باتفاق جماعت عبد القیس و مسلمانی گرفت و این شعر انشاد کرد :

شهدت بأنَّ اللّه حقُّ و سامحت *** بنات فؤادی بالشهادة و النهض

و نام مادر جارود رویمکه دختر رویم است از بنی شیبان ساکن بصره بود و در ارض فارس مقاتله کرد در موضع عقبة الجارود چنان که بشرح رفت.

جُلاس بن سويد بن الصامت الانصاری ربيب او عمیر بن سعد را با او مناظره افتاد و نفاق او را بحضرت رسول صلی اللّه علیه و آله و سلم معروض داشت و بر صدق او خداوند آیتی از قرآن فرو فرستاد و جلاس از آن گناه توبت و انابت نمود چون قصه او را بشرح در جلد اول از کتاب دوم نگاشته ام بتکرار نپرداختم.

الجدّ بن قيس بن صخر بن خنساء بن عبيد بن غنم بن كعب بن سلمة الانصاری السّلمی کنیت او ابو عبد اللّه است.

جاهمة السلمی پدر معاویه است و پسر عباس بن مرداس السلمى حجازىُّ.

الجراح الاشجعی در شمار اصحاب است.

جنید بن سباع و بعضی او را حبیب خوانده اند و کنیت او أبو جمعه است.

جدار الاسلمی از جمله أصحاب رسول خداست. جهجاه الغفاری مدنیُّ هو جهجاه بن مسعود و بروایتی ابن سعد بن حزم بن غفار حاضر بیعت شجره بود این آن کس است که عبد اللّه سلول در منازعت او با مهاجرين گفت : لَئِنْ رَجَعْنٰا إِلَى اَلْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ اَلْأَعَزُّ مِنْهَا اَلْأَذَلَّ و این آن کس است که عصای رسول خدای از دست عثمان بن عفان کشید و بشکست و قصه او در جلد اول و دوم از کتاب دوم بشرح رفت.

جزء بن مالك بن عامر بروایتی جزء بن عباس در جنگ یمامه شهید شد.

جرثوم بن الاشتر بن النضر هو أبو ثعلبة الخشنی از جمله بایعین تحت شجره است ، ابن برقی نسب او را به الحاف بن قضاعة بن مالك بن حمیر می رساند در امارت معاویه وفات کرد.

جرهد بن رزاح بن عدی بن سهم الاسلمی و بروایتی جرهد بن خويلد بن نجرة بن عبد ياليل بن زرعة بن رزاح بن اسلم بن قصی بن حارثة بن عمر بن عامر كنيت او أبو عبد الرحمن است خانه او در مدینه بود بعضی او را از أهل صفه شمرده اند و جماعتی صحبت او را استوار ندارند در سال شصت و یکم هجری وفات کرد.

جُنيب بن الحارث بضم جيم و فتح نون. جبل بن جوّال الثعلبی از جمله صحابه است.

جلبیب از انصار است در رکاب رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم هفت تن را بکشت و شهید گشت رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم بفرمود تا او را بیافتند و چون سریری حاضر نبود پیغمبر او را با هر دو دست حمل کرد و او را بخاک سپرد و بعضی او را جابیب خوانده اند.

جزی با زای معجمه و بعضی او را با رای مهمله خوانده اند. جزى السلمی و بعضی اسلمی خوانده اند گویند رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم او را دو برد جامه داد.

جزى بن معويه عم الاحنف بن قیس جماعتی صحبت او را بصحّت ندانسته اند از جانب عمر بن الخطاب حکومت اهواز داشت.

جُرموز الهجيمی من بنى الهجيم بن عمرو بن تمیم و بروایتی جرموز القريعی التمیمی. جعالة بن سراقة الضمری و بروایتی ثعلبی بعضی او را جعیل خوانده اند این آن کس است که روز احد شیطان بصورت او بر آمد چنان که بشرح رفت بالجمله سراقه سبقت اسلام دارد و از فقرای مسلمانان است. جندرة بن خيشنه کنیت او ابو قرصافه است جماعتی نام او را قیس دانسته اند. جُفينة الهندى در شمار صحابه است.

جمرة بن النعمان العذری با وفد بنی عذره بحضرت رسول آمد و اسلام آورد

جيفر بن الجلندى العمانی سید أهل عمان است باتفاق برادرش عبد بن الجلندی بدست عمرو بن العاص مسلمانی گرفت آنگاه که پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم عمرو را بعمان فرستاد.

جودان مردی از صحابه است نسب او معلوم نیست. جزّاء بن عمرو العذری در شمار أصحاب است. جزء السدوسی ثم اليمانی هم از صحابه است. جناب الکلبی در یوم فتح مکه ایمان آورد.

الجفشيش الكندي و بروایتی حضرمی لقب او أبو الخير است و اسمش جریر بن معدان بن اسود بن معديكرب باتفاق وفد کنده بحضرت رسول صلی اللّه علیه و آله و سلم آمد و اسلام آورد.

جليحة بن عبد اللّه بن الحارث بن الصيحان بن ثابت بن سعد بن ليث اللّیثی در طایف شهید شد. جعشم الخير خليبة الصّدفی از بايعين تحت شجره است و زوجه او آمنه دختر طليق بن سفيان بن اميّة بن عبد شمس است. جندلة بن فضلة بن عمرو بن بهدله در شمار اصحاب است.

جويرية العصرى من عبد القیس هم از صحابه است. جعفى بن سعد العشيره او قبیله مذحج است با وفد جعفه بحضرت رسول آمد هم در آن ایام که رسول خدا وداع جهان فرمود. جندع الاوسی از جمله أصحاب رسول خداست.

جبارة بن زرارة البلوی در فتح مصر حاضر شد و جباره بکسر جیم است.

باب حرف الحاء

حمزة بن عبد المطلب بن هاشم عم پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم کنیت او ابو یعلی و ابو عماره است و القاب او اسد اللّه و اسد رسوله و سيّد الشهدا و خير الشهدا است چهار سال و بروایتی دو سال از رسول خدای بزرگ تر بود و با پیغمبر برادر رضاعی است چه برهه از زمان ثویبه هر دو را شیر همی داد و قصّه او در جنگ ها و شهادت او در احد بدست وحشى بشرح رفت.

حمزة بن عمر الاسلامى من ولد اسلم بن قصی بن حارثه بن عمرو بن عامر

کنیت او ابو صالح است و بروایتی ابو محمّد است در سال شصت و یکم هجری وداع جهان گفت مدت عمرش نود و یک سال و بروایتی هشتاد و یک سال بود.

حمزة بن الحمير حليف بنى عبيد بن عدى بعضی نام او را خارجه و جماعتی حارثه دانند. حذيفة اليمان و اسم يمان حسيل بن جابر بن عمرو بن ربيعه ابن جروة بن الحارث بن مازن بن قطيعة بن عيس القطعی من عبس بن بغيض بن ريث بن غطفان حليف بنی عبد الاشهل از انصار بنی اوس و نام مادرش رباب دختر كعب بن عدى بن عبد الاشهل است و کنیت او ابو عبد اللّه است پدر حذیفه حسیل در احد کشته شد و پسرهایش صفوان و سعید بر حسب وصیّت پدر ملازم رکاب علی علیه السلام بودند و در صفین شهید شدند و حذیفه در سال سی و ششم هجری وفات کرد و ذكر حال او در کتاب های سابق بشرح رفته.

حذيفة بن أسيد بن شريحة الغفاری از بايعين تحت شجره است در کوفه وفات کرد.

حذيفة القلعائی آنگاه که ابو بکر عكرمه بن أبی جهل را از عمان طلب کرد و بسوی یمن فرستاد ولایت عمان را بحذیفه گذاشت.

حنظلة بن الربيع بن صيفى الكاتب اسيدىُّ من بنی اسيد بن عمرو بن تميم کنیت او أبو ربعی است و از أشراف بنی تمیم است و برادرزاده اکثم بن الصیفی است حکیم عرب است چنان که قصّه او بشرح رفت و این حنظله از علی علیه السلام در جنگ بصره تخلف کرد و در زمان معويه بمرد.

حنظلة الغسيل هو حنظلة بن أبی عامر الراهب الانصاری الاوسى و اسم انو عامر عمرو بن صيفى بن زيد بن امية بن ضبيعه بن زيد بن مالك بن عوف بن عمرو بن عوف ، پدرش ابو عامر فاسق بمکه گریخت ، و باتفاق قریش در احد بجنگ رسول خدا آمد و بعد از فتح مکه بنزد هر قل گریخت و در روم كافر أهلاك شد و ما قصه او را بشرح رقم کردیم و حنظله در احد شهید شد و ملائکه او را غسل دادند و غسيل الملائكه لقب یافت قصه او نیز بشرح رقم شد ، و این آن کس است که

ابو سفیان گفت بحنظله بحنظله ، چه حنظلة بن أبو سفيان در بدر کشته گشت و قتل ابن حنظله را بازای پسرش می نهاد.

حنظله بن حزيم بن حنيفه بن حذيم التميمی حنظلة الانصاری امامت مسجد قبا داشت.

حارثه بن النعمان بن نفع بن زيد بن عبيد بن غنم بن مالك بن النجار الانصارى در بدر و دیگر غزوات حاضر گشت و در خلافت معويه وفات کرد.

حارثة بن سراقة بن الحارث بن عدى بن عامر بن غنم بن عدى بن النجار مادرش ام حارثه عمه انس بن مالك است در یوم بدر بدست حيان بن العرقه بضرب تير شهید شد و او اول قتیل یوم بدر است از انصار.

حارثه بن وهب الخزاعی و او از جانب مادر با عبید اللّه بن عمر الخطاب برادر است.

حارثة بن عمر الانصارى من بنی ساعده در روز احد شهید شد.

حارثه و حصین پسرهای قطن بن زائر بن کعب بن حصين بن عليم الكلبی بن قضاعه.

حارثه بن عضب بن جشم بن الخزرج ثمَّ من بنی مخلد بن عامر بن زريق الانصاری الزّرقى بروایت واقدی از غازیان بدر است.

حارثه بن عدى بن أبى الصّلت او را بعضی از صحابه شمرده اند.

حارثه بن خمير الاشجعى بالخاء المنقوطه بروايت موسی بن عقبه او و برادرش عبد اللّه از غازیان بدر است.

حارث بن حرب بن اوس بن معاذ بن النعمان بن امرء القيس بن زيد بن عبد الاشهل برادر زاده سعد بن معاذ کنیت او ابو اوس است حاضر بدر بود و در احد شهید شد و آن وقت هیجده ساله بود.

حارث بن اوس بن المعلى بن لوذان بن حارثه کنیت او ابو سعید است و جماعتی نام او را رافع خوانده اند.

حارث بن اوس بن عقیله بن عمر بن عبد الاعلم بن عامر بن زعور بن جشم احد و دیگر غزوات حاضر بود و در اجنادین شهید شد.

حارث بن أنس و أنس هو أبو الحنيس بن رافع بن امرء القيس بن زيد بن عبد الاشهل الانصارى الاشهلى من الاوس حاضر بدر بود و در احد شهید شد.

حارث بن أنس بن مالك بن عبيد بن كعب الانصاری موسی بن عقبه او را از أهل بدر دانسته.

حارث بن أبی صعصعه برادر قیس و اسم أبی صعصعه عمرو بن زيد بن عوف بن مبذول بن عمر بن غنم بن ما زن بن النجّار در يوم يمامه شهید شد و دو برادرش ابو كلاب و جابر در موته شهید شدند.

حارث بن وقیش او را عکلی می نامیدند و عکل نام زنی است که اولاد عوف را نگاهداری می نمود ، و ایشان را نسبت باو می داند.

حارث بن أبی سبره من ولد سبرة بن حارث بن أبی سبره. حارث بن الارفع الهمدانی در آخر خلافت عثمان وفات یافت. حارث بن بدل السعدی بروايتی حارث بن سليم بن بدل.

حارث بن تبيع الزعينی بن يونس بن الحارث بن ثابت بن سفيان بن عمرو بن امرء القيس بن مالك بن الاغر بن ثعلبة بن كعب بن الخزرج بن الحارث بن الخزرج در احد شهید شد.

حارث بن الحارث بن قيس بن عدى بن سهم القرشی السّهمى باتفاق پدرش و دو برادرش بشر و معمر از مهاجرین حبشه است.

حارث بن حاطب الانصارى ابن عمرو بن عبید بن امية بن زيد بن مالك ابن عوف بن مالك بن الاوس كنيت او أبو عبد اللّه است در غزوات حاضر بود و در خیبر شهید گشت.

حارث بن حاطب بن الحارث بن عمرو بن حبيب بن وهب بن حذافة بن جمح القرشی او و برادرش محمّد در ارض حبشه بودند در سال شصت و ششم هجری عبد اللّه

ابن زبیر او را امارت مکه داد.

حارث بن حارث بن کلده پدرش طبیب عرب بود و مسلمانی نداشت رسول خدا او را در مرض سعد بن أبی وقاص طلب فرمود و این حدیث دلالت می کند که جایز است با طبیب کافر کس رجوع کند و ما قصّه حارث بن کلده را و مکالمات او را با أنوشیروان در جلد اول از کتاب دوم بشرح رقم کردیم.

حارث بن حارث الاشعری از جمله صحابه است. حارث بن حارث الأزدی از جمله أصحاب است. حارث بن حارث الغامدى نیز در شمار صحابه است. حارث بن حسان بن البكرى بروایتی ربعی و بعضی ذهلی خوانند.

حارث بن خالد بن صخر بن عامر بن كعب بن تميم بن مرّة القرشی از مهاجرین حبشه است از هجرت ثانی باتفاق ریطه دختر حارث بن عامر بن كعب بن سعد بن تميم بن مرّه و از او در ارض حبشه چهار فرزند آورد موسی و زينب و ابراهيم و عایشه و حارث باتفاق فرزندان آهنگ خدمت رسول خدای کرد ، در عرض راه بآبی رسیدند و از آن بیاشامیدند جمله بمردند پس حارث بحضرت رسول آمد و پیغمبر دختر زيد بن هاشم بن مطلب بن عبد مناف را با او تزویج بست.

حارث بن خزمة بن كثير بن عدى بن أبیّ بن غنم بن سالم بن عوف بن عمرو بن عوف بن الخزرج کنیت او أبو بشر است ، در بدر و احد و دیگر غزوات حاضر بود و در سال چهلم هجری در مدینه وفات کرد و کنیت او ابو خزیمه است و این آن کس است که وقتی در غزوه تبوك شتر پیغمبر یاوه شد و کافران گفتند چه پیغمبریست که از شتر خویش خبر ندارد رسول خدا نشان شتر را بگفت و او را بفرستاد تا بیاورد چنان که در مجلد اول از کتاب دوم بشرح رفت.

حارث بن ربعی بن بلدمة الانصارى السّلمى كنيت او أبو قتاده است من بنى غنم بن كعب بن سلمة بن زيد بن جشم بن الخزرج کنیت او بر نام او غلبه دارد و لقب او فارس رسول اللّه است در خلافت علی علیه السلام در کوفه وفات کرد.

حارث بن زياد السعدى الانصارى مدنیُّ مردی شاعر بود

حارث بن الطفيل بن عبد اللّه القرشی برادر زاده عايشه و عبد الرحمن أبی بكر است چه طفیل از جانب مادر با عایشه برادر بود.

حارث بن مسعود بن عبدة بن مظهر بن قيس بن معوية مالك بن عوف ابن عمرو بن عوف در جنگ عجم یوم جسر مقتول گشت.

حارث بن مالك بن برصاء اللّيثى و برصا نام مادر پدر اوست و او دختر ربيعة بن رياح بن ذى البرد من بنی هلال بن عامر القرشی العامری و نام برصا ریطه است اما پدر مالک قیس بن عود از بنی لیث بن بکر است.

حارث المليکی از جمله اصحاب است. حارث بن مسلم التمیمی نام پدر مسلم نیز حارث است. حارث بن مخاشن از مهاجرین است و قبر او در بصره است.

حارث بن نوفل بن حارث بن عبد المطلب بن هاشم و پسر او عبد اللّه ببّه لقب داشت و زوجه او درّه دختر أبو لهب بن عبد المطلب بود از مدینه بجانب بصره سفر کرد و در آن جا ساکن شد و در اواخر خلافت عثمان وداع جهان نمود.

حارث بن النعمان بن اميّة بن امرء القيس و هو البرك ثعلبه بن عمرو بن عوف بن مالك بن الاوس و او عمّ خوّلت بن جبیر است و از غازیان بدر و احد است.

حارث بن الصّمة بن عمرو بن عامر و لقب عامر مبذول بن مالك النجار است و كنيت او أبو سعید است و او را رسول خدای با صهیب بن سنان عقد برادری بست حاضر احد گشت و در پایندگی بر مرگ خویش بیعت کرد و عثمان بن عبد اللّه بن مغیره را بکشت و سلب او را بر گرفت چنان که بشرح رفت و در جنك موته شهید شد.

حارث بن أبی ضرار المصطلقى و هو الخزاعی و او پدر جویریه است که زوجه رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم بود چنان که بشرح رقم کردیم. حارث بن ضرار الخزاعی وی نیز از صحابه است.

حارث بن عمرو بن موئل بن حبيب بن تميم بن عبد اللّه بن قرط بن رزاح بن عدی بن كعب القرشی العدوى با هفتاد تن از بنی عدی در خیبر بحضرت رسول صلی اللّه علیه و آله و سلم

آمدند.

حارث بن عمرو السهمى الانصاری و يقال الباهلی و سهم باهلی غیر بنی سهم در قریش است و کنیت او ابو سفینه است و اوخال براء بن عازب است و بروایتی عمّ اوست.حارث بن عبد اللّه بن سعد بن سعيد بن عمرو بن قيس بن عمرو بن امرء القيس بن ملك بن الاغر بن ثعلبة بن كعب بن الخزرج بن الحارث بن الخزرج در روز احد شهید شد.

حارث بن عقبه بن قابوس باتفاق عم خود وهب بن قابوس از جبل مزينه به مدینه آمدند وقتی که پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم در احد رزم می داد پس مسلمانی گرفتند و باحد آمدند و رزم دادند تا شهید شدند. حارث بن عتيك بن نعمان بن عمرو بن عتيك بن عمرو بن مبذول و هو عامر بن مالك بن النجّار برادر سهل بن عتيك كنيت او أبو اخزم است در یوم جسر أبو عبیده چنان که بشرح رفت شهید شد.

حارث بن عدی بن خرشة بن امية بن عامر بن حنظلة الانصاری در يوم احد شهید شد. حارث بن عوف هو أبو وافد اللّيثى كنيت او بر نام او غلبه دارد.

حارث بن عدی بن مالك بن حزام بن خديج بن معوية الانصارى المعاوى از غازیان احد است و در یوم جسر ابو عبیده مقتول گشت.

حارث بن عوف المرى رسول خدای مردی از انصار را با او بمیان قبیله بنی مره فرستاد تا ایشان را باسلام دعوت کند بنی مره او را کشتند و حارث نتوانست منع کرد چنان که بشرح رفت.

حارث بن عرفجة بن الحارث بن كعب بن النجار بن كعب بن حارثه بن غنم بن سالم بن امرء القيس بن مالك بن الاوس الانصاری واقدی و موسى بن عقبه و ابن عماره او را از غازیان بدر شمرده اند و ابن إسحق و أبو معشر نام نبرده اند.

حارث بن عبد اللّه بن وهب الدوسی با پدرش عبد اللّه بحضرت رسول آمد و عبد اللّه مراجعت بارض سراة نمود و در آن جا وفات کرد و حارث ساکن مدینه بود تا آنگاه که رسول خدا رحلت فرمود. حارث بن قيس بن لقيط بن عامر بن امية بن ظرب بن الحارث بن فهر ، او و

برادرش سعید از مهاجرین حبشه است.

حارث بن عمير الازدی یک تن از بنی لهب است رسول خدا او را بجانب بُصری (1)برسالت فرستاد و بدست شرحبیل که از بزرگان در گاه هر قل بود مقتول گشت چنان که بشرح رفت.

حارث بن عبد اللّه اوس در طائف ساکن بود.

حارث ابو عبد اللّه از جمله صحابه است. حارث بن عمرو الهذلی در سال هفتاد هجری وفات کرد.

حارث بن غزيّه ملازم رکاب علی علیه السلام بود و در جنگ جمل ندا در داد یا مَعْشَرَ الْأَنْصَارِ انْصُرُوا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ آخِراً كَمَا نَصَرْتُمْ رَسُولُ اللَّهِ أَوَّلًا حارث بن غطيف الكندى كنيت او ابو غطيف است ساکن حمص گشت. حارث بن قيس بن عددی بن سعید بن سهم القرشی السّهمی از اشراف قریش است با دو پسرش بشر و عمر بجانب حبشه هجرت کرد. حارث بن قيس بن خالد بن مخلد بن عامر بن زريق ابو خالد الانصاری الزرقى کنیت او برنامش غلبه دارد در عقبه و بدر حاضر گشت. حارث بن قيس بن عميرة الاسدى از جمله صحابه است.

حارث بن سويد و يقال ابن مسلم الخزرجی در عهد رسول خدای مرتد شد و بکفار پیوست خدای این آیت فرستاد كَيْفَ يَهْدِي اَللّٰهُ قَوْماً كَفَرُوا بَعْدَ إِيمٰانِهِمْ وَ شَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقُّ وَ جائهم الْبَيِّنَاتِ إِلَى قَوْلِهِ تَعَالَى- إِلاَّ اَلَّذِينَ تٰابُوا مردی این آیت را بر حارث قرائت کرد فَقَالَ وَ اللَّهِ مَا عِلْمُكَ إِلَّا صَدُوقُ وَ انَّ اللَّهِ لأصدقى الصَّادِقِينَ و دیگر باره ایمان آورد.

حارث بن سهل بن ابی صعصعة الانصاری من بنى مازن بن النجار در يوم طایف حاضر بود.

حارث بن شريح بن ذويب بن ربيعة بن عامر بن خويلد المنقرى التميمی با بنی منقروفود کرد و اسلام آوردند.


1) بصری بضم با بر وزن حبلی نام قصبه ایست در شام

حارث بن هشام بن المغيرة بن عبد اللّه بن عمر بن مخزوم القرشی المخزومی کنیت او ابو عبد الرحمن است و مادرش ام الجلاس اسماءِ دختر مخزومة بن جندل بن امين بن نهشل بن دارم او برادر ابو جهل است ، فرار او را در جنگ بدر و پناه دادن او را ام هانیء خواهر علی علیه السلام در فتح مکّه و اسلام او را و حاضر شدن او را در حنین بشرح رقم کردیم از مؤلفه قلوب است در عهد عمر بن الخطاب سفر شام کرد و در طاعون عمو اس وفات نمود و بروایتی در جنگ یرموك مقتول شد شاعری در حق او گوید:

أحسبت أنَّ أباك يوم تسُبّنى *** فی المجد كان الحارث بن هشام

اولى قريش بالمكارم كلّها *** فی الجاهليّة كان و الاسلام

گاهی که حارث بن هشام آهنگ شام داشت مردم مکّه صغير و كبير بمشایعت او بیرون شدند و از بیم فراق او بهای های بگریستند ، حارث نیز بگریست و ایشان را مراجعت داد.

حارث بن هشام الجهنی کنیت او ابو عبد الرحمن است وقتی از مکّه هجرت نموده آهنگ مدینه فرمود عباس بن ابی ربیعه او را در حرّه دیدار کرد و گمان کرد که او کافریست و تیغ بر او كشيد ، چون بنزديك رسول خدا آمد اين آيت فرود شد وَ مٰا كٰانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلاّٰ خَطَأً حارث بن یزید از جمله اصحاب است. حارث بن یزید بن عبد ربّه بن ثعلبة بن زيد من بنى جشم با برادرش عبد اللّه حاضر بدر شد.

حریث بن حسان در شمار صحابه است. حریث بن عبد اللّه بن عثمان بن عبد اللّه بن عمر بن مخزوم القرشی المخزومی. حریث بن سلمة بن سلامة بن وقش الانصاری. حریث بن یزید نیز در شمار اصحاب است.

حکم بن کیسان غلام هشام بن مغیره مخزومی در سال اول هجرت اسیر شد و اسلام آورد.

حكم بن سعيد بن العاص بن امية بن عبد شمس بن عبد مناف مهاجراً بحضرت رسول صلی اللّه علیه و آله و سلم آمد فَقَالَ وَ اللَّهِ مَا عِلْمُكَ إِلَّا صَدُوقُ وَ انَّ اللَّهِ لأصدقى الصَّادِقِينَ لاجرم او را عبد اللّه نامیدند.

حكم بن الصّلت بن خزيمة بن عبد المطلب القرشی المطّابی حاضر خیبر شد.

حكم بن عمرو الغفاری بعضی او را حکم بن الاقرع خوانده اند برادر رافع بن عمرو است او را زیاد بن أبيه در ابتدای امارت خود حکومت بصره داد و از آن جا عزل کرده بحکومت خراسان فرستاد نخست بهرات شد و از آن جا سفر مرو کرد و در آن جا در سال پنجاهم هجری وفات و در ایام حکومت او در خراسان زیاد بدو مكتوب كرد انَّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ معويه كَتَبَ الَىَّ وَ أَمَرَنِي أَنْ إصطفى لَهُ كُلِّ صَفْرَاءَ وَ بَيْضَاءَ فاذا أَتَاكَ كِتَابِي هَذَا فَانْظُرْ مَا كَانَ مِنْ ذَهَبٍ وَ فِضَّةٍ فَلَا تَقْسِمُهُ وَ اقْسِمْ ماسوى ذَلِكَ حكم بن عمرو کتاب او را بدینگونه جواب کرد بَلَغَنِي أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ كَتَبَ أَنَّ تصطفى لَهُ الصَّفْرَاءَ وَ الْبَيْضَاءِ ، وَ إِنِّي وَجَدْتُ كِتَابُ اللَّهِ قَبْلَ كِتَابِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ. وَ السَّلَامُ عَلَيْكُمْ

حكم بن أبی العاص بن بشر بن دهمان الثقفی کنیت او أبو عثمان است و بروایتی أبو عبد الملك است عمر بن الخطاب برادر او عثمان را حکومت بحرین داد.

حكم بن أبی الحکم از جمله صحابه است حکم بن عمیر نیز در شمار اصحابست حكم بن أبی العاص بن امية بن عبد شمس بن عبد مناف بن قصیّ القرشی الاموى او پدر مروان و عمّ عثمان بن عفّان است.

و حكم بن أبی العاص آن کس است که یک روز از قفای رسول خدای می رفت و به تسخیّر (1)حرکات پیغمبر را در رفتن بخود می بست و خود را از این سوی بدان سوی متمایل می ساخت رسول خدای بدو نگریست و کردار او را مشاهده فرمود در خشم شد و فرمود فَكَذَلِكَ فَلْتَكُنْ بر اینگونه می باش و از آن پس در آن ارتعاش و اختلاج بماند بالجمله پیغمبر او را نفی بلد فرمود و او برفت و در طائف ساکن شد و مروان در طائف متولّد گشت و هم چنان در طایف می زیست تا آنگاه که عثمان بن عفّان بخلیفتی نشست او را از طایف بمدینه آورد و شرح این جمله در کتاب عثمان مرقوم شد.

حكم بن عمرو الثمالی او را از غازیان بدر گفته اند. حكم بن سفيان الثقفی ابن إسحق گوید حکم بن سفیان بن عثمان بن عامر بن معتّب الثقفی.


1) یعنی مسخره و استهزاء

حكم بن حزن الكلفی و کلافه نام قبیله ایست از تمیم و بعضی او را از بنی نضر بن سعد بن بكر بن هوازن دانند. حکم بن الحارث السلمی در سه غزوه با رسول خدای بود. حكم بن عمرو بن معتب الثقفی با عبد یالیل بحضرت رسول آمد.

حكيم بن حزام بن خويلد بن أسد بن عبد العزى بن قصىّ القرشی الأسدى کنیت او أبو خالد است و او برادر زادۀ خدیجه زوجه رسول خداست سیزده سال و بروایتی دوازده سال قبل از عام الفیل در کعبه مادرش را درد زادن بگرفت نطعی حاضر کردند تا حکیم را بزاد از اشراف قریش است در عام الفتح حکیم و فرزندانش عبد اللّه و خالد و یحیی و هشام مسلمانی گرفتند در سال پنجاه و چهارم هجری در مدينه وفات یافت و این وقت صد و بیست ساله بود. در جاهلیت صد بنده بر صد شتر نشانده آزاد کرد و در اسلام هنگام حج صد شتر بدنه و هزار گوسفند حاضر قربانی ساخت و شتران را حلی بست و هر یک یرا طوقی از نقره از گردن آویخته بود و بر اطراف طوق منقوش بود که در راه خدا آزاد کرده است حکیم بن حزام این صد عبد وصیف را که بر شتران سوارند.

حكيم بن طليق بن سفيان بن اميّة بن عبد شمس از مؤلفه قلوب است.

حکیم بن حزن بن ابی وهب بن عمرو بن عائذ بن عمران بن مخزوم عمّ سعيد بن ابى المسيب بن حزن باتفاق پدرش در عام الفتح مسلمانی گرفت و در جنگ یمامه باتفاق پدر مقتول گشت. حكيم بن معوية النميرى من بنی نمير بن عامر بن صعصعة. حكيم بن معوية بن حکیم او را ابن ابی خیثمه از صحابه داند و صاحب استیعاب استوار ندارد.

حكيم بن جبله بعضی از قصه های او در کتاب عثمان رقم شد و بعضی در کتاب علی علیه السلام مرقوم خواهد شد و این آن کس است که در جنگ جمل یک پای او قطع شد پای بریده را بسوی قاتل خود پرتاب کرد و بر اثر او برفت تا قاتل خود را بکشت و این کلمات بگفت.

يَا نَفْسٍ لَا تراعى دَعَاكَ خَيْرُ رَاعَى انَّ قُطِعَتْ كراعی

انشاء اللّه این قصه بشرح مرقوم خواهد شد.

حبيب بن اسود بن سعد مولى الانصار بعضی او را حبیب بن سعد و بعضی حبیب بن أسلم مولى بنى جشم از خزرج خوانده از غازیان بدر است.

حبيب بن زيد بن تميم بن اسيد بن خفات الانصاری من بنی بیاض در أحد شهید شد. حبيب بن زيد بن عاصم بن كعب بن عمر بن غنم بن ما زن بن النجّار الانصاری المازنی و این آن کس است که رسول خدایش بمسیلمه کذاب فرستاد چنان که بشرح رفت.

حبيب بن مسلمة بن مالك الاكبر بن وهب بن ثعلبة بن واثله بن عمرو بن شيبان بن محارب بن فهد بن مالك القرشى الفهدى كنيت او ابو عبد الرحمن است سفر او را بآذربایجان و ارمنیّه بشرح رقم کردیم و او در پایان کار از دین بگشت و بمعويه پیوست. حبيب بن اسید بن حارثه الثقفى حليف بنى زهره در یمامه شهید شد.

حبيب بن عمرو بن محصن الانصارى من بنی عمرو بن مبذول بن غنم بن مازن النجاری در طریق یمامه مقتول گشت.

حبيب بن حيان ابو رمثة التميمی. حبيب بن سباع ابو جمعه الانصاری و بعضی او را کنانی و بعضی قاری گفته اند و از بنی قاره دانسته اند. حبيب بن فديك و بعضی او را ابو فديك خوانده اند حدیث کرده اند که او کور بودرسول خدا دعا کرد تا بینا شد چنان که رشته بچشمه سوزن کشیدی. حبيب بن حارث السلمی از جمله اصحاب است. حبیب بن خماثة الخطمی الانصارى الامسی و خطیمه پسر جشم بن مالك بن اوس است و اوجد ابو جعفر خطمی محدث است. حبيب بن مخنف بن العمرى از جمله أصحاب است. حبیب السلامانی در سال دهم هجری باوفد سلامان بحضرت

رسول آمد.

حصين بن الحارث بن عبد المطلب بن عبد مناف بن قصی القرشی المطلبی برادر عبيدة بن الحارث است که در بدر شهید شد چنان که بشرح رفت.

حصين بن بدر بن امرء القيس بن خلف بن بهدلة بن عوف بن كعب بن سعد بن

زيد مناة بن تميم هو زبرقان بن بدر التمیمی و زبرقان که لقب اوست بر نام او پیشی گرفت قصه او مرقوم شد.

حصين بن عتبه پدر عمران است. حصين بن عوف الخثعمی مدنی از جمله اصحاب است. حصين بن اوس النهشلى التمیمی هم از اصحاب است. حصین بن وجوع الانصارى من الاوس در عذیب مقتول گشت. حصين بن مشمت بن شداد بن زهير بن النمير بن مرة بن حمان. حصين بن الحمام الانصاری مردی شاعر بود كنيت او أبو سعيه است. حصين بن يزيد بن شداد بن بن فنان بن سلمة بن وهب بن عبد اللّه بن ربيعه بن الحارث بن كعب الحارثی او را ذو الغصه گفتند.

حسان بن ثابت بن المنذر بن حزام بن عمر بن زيد بن مناة بن عدی بن عمرو بن مالك بن النجّار الانصارى شاعر رسول اللّه ذکر احوال و اشعار او را در جلد اول از کتاب دوم در ذیل احوال شعرای رسول خدا بشرح رقم کردیم. حسان بن جابر السلمی در طایف حاضر رکاب رسول خدا بود. حسان بن خوط الذهلی ثمَّ البکری از اشراف قوم خویش است باوفد بكر بن وائل بحضرت رسول آمد و پسر های او بشر و حارث در جنگ جمل ملازم خدمت علمی علیه السلام بودند و این رجز را در جنگ جمل انشاد کرد :

انا ابنُ حسّان بن خوط و ابی *** رسول بكر كلّها إلى النبّی

حجاج بن الحارث بن قيس بن عدى السهمی از مهاجرين حبشه است بعد از جنك احد بمدینه آمد و سائب و عبد اللّه و ابو قيس برادران أعيانی اويند.

حجاج بن علاط بن خالد بن نویر بن هلال بن عبيد بن ظفر بن سعد بن عمرو بن نمير بن امرء القيس بن بهشة بن سليم بن منصور كنيت او أبو كلاب و بروايتی ابو محمّد و بعضی ابو عبد اللّه گفته اند در مدینه سکون داشت و خانه بنا نهاد و مسجدی ساخت که آن را روینا خواندند (1)و شرح اسلام او رقم شده و پسر اوست نصر بن حجاج که عمر بن


1) عبارت استيعاب چنین است : سكن المدينة و بنى بها داراً يعرف به ور وينا من حديث وائلة بن الاسقع ...» یعنی در مدینه سكون اختيار كرد و خانۀ بنا نهاد و مسجدی ساخت که بنام او ( مسجد حجاج ) خوانده می شود ، و روایت شده از حدیث وائلة بن اسقع كه... الخ

الخطاب او را بسبب حسن منظر و میل زنان بجانب او از مدینه اخراج کرد چنان که بشرح رفت.

حجاج بن عمرو بن غزية بن ثعلبة بن خنساء بن مبذول بن غنم بن عمرو بن مازن النجارى الانصاری و این آن کس است که مروان الحکم را در یوم دار جراحت کرد چنان که شرح آن را در کتاب عثمان رقم کردیم. حجاج بن عمر والثمالی و بعضى حجاج بن عبد اللّه الثمالی گفته اند ساکن شام گشت. حجاج بن مالك بن اسید بن رفاعة بن ثعلبة بن هوازن بن اسلم بن قصى أسلمی مدنى.حاطب بن عمرو بن عتيك بن أمية بن زيد بن مالك بن الاوس گويند از غازيان بدر است .حاطب بن عمرو بن عبد شمس بن عبدودّ بن مضر بن مالك بن حسیل بن عامر بن لؤی ، واقدی گوید او اول کس است که بحبشه هجرت نمود.

حاطب بن الحارث بن معمر بن حبيب بن وهب بن حذافة بن جمح القرشی الجمحی با زوجه خود فاطمه دختر مجلل بن عبد اللّه بن أبی قيس القرشيه العامريه بحبشه هجرت کرد و در آن جا دو پسر آورد یکی محمّد و آن دیگر حارث آنگاه حاطب در حبشه بمرد و پسرهایش باز آمدند.

حاطب بن أبی بلتعه اللخمی از فرزندان لخم بن عدى كنيت او أبو عبد اللّه و بروایتی ابو محمّد است و اسم ابی بلتعه عمرو است و ما قصه او را در آگاه کردن قریش از عزیمت رسول خدا بمكه و توبت و انابت او بشرح نگاشتیم در شصت و پنج سالگی در سال سی بعد از هجرت در مدینه وفات کرد.

حازم بن حرمله بن مسعود الغفاری و بروايتی أسلمی.

حازم بن حزام الخزاعی و بروايتی عقيلی هو حازم بن حزام بن حازم بن أبی حازم الأخمس و اسم أبی حازم عبد عوف بن حارث است و نام برادر حازم قیس است و حازم در صفین ملازم رکاب علی علیه السلام بود در تحت رايت احمس و بجيله رزم داد تا شهید شد.

حرام بن ملحان و اسم ملحان مالك بن خالد بن زید بن حرام بن جندب بن

عامر بن غنم بن مالك بن النجّار الانصاری با برادرش سلیم حاضر بدر گشت و در احد نیز حاضر بود و در بئر معونه بدست عامر بن طفیل شهید شد و او را دو خواهر بود یکی ام سلیم و یکی ام حرام و او خال انس بن مالك است چه مادر انس ام سلیم بود.

حرام بن أبی كعب الانصاری الاسلمی بعضی او را حزم بن أبی کعب خوانده اند حباب بن المنذر بن الجموح بن زيد بن حرام بن كعب بن غنم بن كعب بن سلمة الانصارى كنيت او أبو عمر و بروايتی ابو عمرو است حاضر بدر و دیگر غزوات بود ذکر حال او و کلمات او در یوم سقیفه بشرح رفت.

حباب بن قبطى الانصاری مادرش صعبه خواهر ابو الهيثم بن التيهان است او و برادرش صیفی در احد شهید شدند. حباب بن زید بن تیم بن امية بن حقاف بن بياضة الانصارى البياضى حاضر احد بود.

حباب بن جزء بن عمرو بن عامر بن عبد رزاح بن ظفر از غازیان احد است. حباب بن جبیر حلیف بنی امیّه پسرش عرفطه در یوم طائف با رسول خدای بود.

حبّة بن بعكك القرشى العامرى كنيت او ابو السنابل است و او بعد از وفات زنش سبیعه اسلمیّه را تزویج کرد.

حبة بن حابس السوائی و بروایتی خزاعی در شمار مردم کوفه است.

حُجر بن ربيعة بن وائل پسرش نیز وائل نام داشت و از جمله اصحاب بود.

حجر بن عدى بن معوية بن جبلة بن الادبر الكندى كنيت أبو عبد الرحمن در شمار مردم كوفه است آن يك را که ادبر خواندند از بهر آن بود که ألیه او بشمشیر جراحت یافت وی از کبار صحابه و فضلای ایشان است و از شیعیان علی علیه السلام است در جنگ صفین در میمنه لشکر و در نهروان در میسره جای داشت چون نوبت سلطنت بمعويه رسید و زیاد بن ابیه را ولایت عراق داد و او آغاز طغیان و عصیان کرد روزی در تاخیر نماز حجر بر وی اعتراض کرد و سر از طاعت او بر تافت زیاد شکایت او بمعويه مكتوب كرد و او حکم داد تا حجر را با اصحاب بنزد معويه فرستاد و ایشان دوازده تن بودند فرمان کرد تا شش تن را گردن بزدند حجر گفت مهلت بده

تا دو رکعت نماز گذارم و با غل و زنجیر دو رکعت نماز خفیف گذاشت و دیگر حبیب بود که هنگام قتل نماز گذاشت چنان که بشرح رفت بالجمله حجر را با پنج تن گردن بزدند و این در سال پنجاه و یکم هجری بود چون این خبر بعایشه رسید گفت ابن آكلة الاكباد می دانست که در کوفه کس نمانده است که او را رد و منعی کند والا جرئت نمی کرد در طلب کردن و کشتن خجر أَمَا وَ اللَّهِ انَّ كَانَ لجمجمة الْعَرَبِ عَزَّ وَ مُنِعَتِ وَفَّقَهُ و از لبید این دو شعر قرائت کرد.

ذهب الّذين يعاش فی أكنافهم *** و بقيت فی خلف كجلد الاجرب

لا ينفعون و لا يرجّى خيرهم *** و يعاب قائلهم و ان لم يسغب

گویند ربیع بن زیاد الحارثی که از جانب معویه عامل خراسان بود وقتی شنید معويه حجر بن عدی را کشت خدای را بخواند فَقَالَ اَللَّهُمَّ إِنْ كَانَ لِلرَّبِيعِ عِنْدَكَ خَيْرٌ فَاقْبِضْهُ إِلَيْكَ وَ عَجِّلْ گفت ای خداوند اگر ربیع را نزد تو قربی و منزلتی است جان او را قبض كن و تعجیل فرمای ، هنوز این سخن در دهان داشت که بدیگر سرای تحویل داد.

حجر بن العنبس الكوفی کنیت او ابو عبنس و بروایتی ابو السکن است.

حابس بن دغتّة الکلبی از جمله صحابه است.

حابس بن سعد الطائی الشامی این آن کس است که عمر بن الخطاب او را بحکومت حمص مامور داشت پس از ساعتی روی با عمر کرد و گفت خوابی دیده ام و می خواهم بعرض رسانم گفت بگوی گفت چنان دیدم که آفتاب از مشرق با گروهی عظيم و ماه از مغرب با جمعی کثیر آهنگ یک دیگر کردند و با هم قتال دادند عمر گفت تو در کدام جیش بودی گفت در جیش ماه ، عمر گفت همانا با آیه ممحوَّة بوده لا واللّه هرگز تو را عامل بلدی نخواهم کرد و او را معزول داشت و او خار زید بن عدی بود و در صفین با رایت طی در جیش معویه جای داشت چنان که انشاء اللّه در چای خود بشرح می رود.

حابس بن ربيعة التميمی و این پدر اقرع بن حابس نیست او را از بصریین

شمرده اند.

حجير بن ابی اهاب التمیمی حلیف بنی نوفل. حجير الهلالی بعضی او را حنفی گفته اند و جماعتی او را از قبیله ربيعة بن نزار دانند کنیت او ابو مخشی است

حجير بن بیان در شمار اهل عراق است.

حرملة بن هودة العامرى من بنی عامر بن صعصعه او و برادرش خالد از مؤلفه قلوب اند. حرملة بن عبد اللّه بن اياس العنبرى التمیمی در شمار بصریین است. حرملة المدلجی كنيت او ابو عبد اللّه است حرملة بن عمرو بن سنة الاسلمی المدينی الحجازی کنيت او ابو عبد الرحمن است.

حیّ بن حارثه الثقفی حلیف بنی زهره در فتح مکه ایمان آورد و در یمامه مقتول گشت. حیّ الليثی در مصر سکون اختیار کرد.

حذيم بن حنيفه بن حذیم بن حنظله بن حذیم عربی از بادیه بصره است. حذیم بن عمرو السعدى التميمی من بنی سعد بن عمرو بن تمیم در شمار کوفیین است در حجة الوداع حاضر بود. حيّان الانصاری پدر عمر بن حيان حاضر خیبر بود در صفین ملازم رکاب علی علیه السلام بود. حیاّن الابجر در شمار کوفیین است و با علی علیه السلام در صفین بود.

حبّان بن بحّ الصّدائی در مصر سکون اختیار کرد. حبّان بن منقذ بن عمرو الانصارى المازنی من بنی مازن بن النجّار از غازیان احد است اروی صغری (1)دختر ربيعة بن الحارث بن عبد المطلب را بعقد نکاح در آورد و دو پسر بزاد اول یحیی دوم واسع ، در خلافت عثمان وفات کرد.

حبّان بن قيس بن عبد اللّه بن عمرو بن عدس بن ربيعة بن جُعدة بن كعب بن ربيعة بن عامر بن صعصعة بن معوية بن بكر بن هوازن هو ابو ليلی نابغة الجُعدى الشّاعر ماقصه او را در ذیل احوال شعرای رسول خدا بشرح رقم کردیم.


1) یعنی ارواى كوچك زیرا دو دختر داشته که هر دو را نام اروی بوده يكی كوچك و ديگرى بزرك

حسيل بن جابر العبسى القطعى او پدر حذيفة اليمان است که نژاد و نسبش مرقوم شد. حسیل بن نویره اشجعی گوید گاهی رسول خدای را دلیل راه بوده.

حمل بن مالك بن نابغة الهذلى من هذيل من مدر كه بن الیاس بن مضر کنیت او ابو نضله است ساکن بصره بود.

حمل بن سعدانه بن حارثه بن معقل بن كعب بن عليم بن حبّان الكلبی ، سعد بن معاذ در يوم خندق تمثّل بشعر او جست.

ليت قليل يدرك الهيجا حمل *** ما احسن الموت اذا حان الاجل

حاجب بن يزيد الانصارى الاشهلى من بنى عبد اشهل و بعضی او را از بنی ذعور بن جشم خوانند حلیف جماعت ازد شنوءه است در یوم یمامه شهید شد.

حاجب بن يزيد بن تميم بن امية بن خفاف بن بياضه حاضر أحد بود.

حميد بن ثور الهلالى الشاعر هو ابن حميد بن ثور بن عبد اللّه بن عامر بن ابی ربيعه بن نهيك وقتی مسلمان شد بحضرت رسول آمد و این شعر بعرض رسانید.

اضحى فُؤادى من سليمى مقصداً *** ان خَطأ منها وَ ان تعمّداً

حتّى ارانا ربُّنا محمدا *** يتلوا من اللّه كتاباً مرشدا

فلم يُكذَّب و خررنا سجّدا *** نعطى الزَّكوة و نقيمُ المسجدا

حميد بن صهيب بن حارثه الطائی از جمله اصحابش رقم کرده اند و جماعتی صحبت او را با رسول خدای استوار ندارند.

حسن بن علی علیهما السلام محاسن و فضایل آن حضرت از اندازه تحریر و تفصیل بیرون است چنان که انشاء اللّه در جای خود بشرح خواهد رفت.

حسين بن علی علیهم السلام ذكر أحوال آن حضرت مذکور خواهد شد.

حويطب بن عبد العزى بن أبى قيس بن عبدودّ بن نصر بن مالك بن حسل بن عامر بن لؤى القرشی العامری در سال فتح مکّه اسلام آورد و این وقت شصت ساله بود از مؤلفه قلوب است کنیت او ابو محمّد و بروایتی ابو الاصبع است و این آن کس است که مباشر دفن عثمان بن عفان شد ، بعد از اسلام روایت کرد که یوم بدر با مشرکین بودم

و نگریستم که فرشتگان میان آسمان و زمین رزم می دادند و تا کنون که مسلمان شدم این قصه را با کس نگفتم و در صلح حدیبیه از جانب کافران با سهيل بن عمرو بحضرت رسول آمد و در روز فتح مکه در پناه ابوذر غفاری بود تا آنگاه که ندای امان در دادند در اواخر امارت معویه جهان را وداع گفت و این وقت یک صد و بیست ساله بود.

حطاب بن حارث بن معمر بن حبيب بن وهب بن حذافة بن جمع القرشی الجمحی با برادرش حاطب و زوجه اش نكيهة دختر يسار بجانب حبشه هجرت نمود و هنگام مراجعت در عرض راه وفات کرد.

حنطب بن حارث بن عبيد بن عمرو بن مخزوم القرشی المخزومی در فتح مکه اسلام آورد.

حزن بن ابی وهب بن عمرو بن عائذ بن عمران بن مخزوم القرشی المخزومی از مهاجرین است و از اشراف قریش است.

حويرث بن عبد اللّه بن خلف بن مالك بن عبد اللّه بن حارثة بن غفار بن یليل الغفاری و او برادر ابو اللحم است و در جنگ حنین شهید شد.

حريز بن أبو حریزه (1)از جمله اصحاب است. حزانه بن نعيم بن عمرو بن مالك بن الضب الضّبابی.

حمن بن عوف بن عبد عوف بن عبد الحارث بن زهرة بن كلاب القرشی الزهری برادر عبد الرحمن بن عوف است شصت سال در جاهلیت و شصت سال در اسلام بزیست و هیچ گاه داخل مدینه نشد.

حزم بن ابی کعب الانصاری حیده و وردان پسرهای مخزوم بن مخرمه بن قرط بن حباب از بنی تمیم است.

حُمران بن جابر الحنفى اليمانی ازوفد حنیفه است.

حرّ بن قيس بن حصين بن حذیفه بن بدر الفزاری براد رزاده عبينة بن حصن فزاری است حميل بن بصره ابو بصرة الغفاری.


1) حريز يا أبو حريز ، استيعاب ، اصابه

حی بن حارثه در فتح مکه اسلام آورد و در یمامه شهید شد. حبيش بن خالد بن ربيعة بن احزم بن حبيش بن حزام بن حبشية بن كعب بن عمرو الخزاعی الكعبى حليف بنى منقذ كنيت او ابو صخر است و او صاحب حدیث امّ معبد است و برادر ام معبد است او را و پدرش را قتیل بطحا گویند چه در یوم فتح مقتول شدند.

حبش بن جنادة السّلولی کنیت او ابو الجنوب است از کوفیین شمرده می شود حوط بن عبد العزّی از بنی عامر بن لؤى کنیت او ابو خراش است.

حسیل بن خارجه الاشجعی بعضی او را حسیل و جماعتی حنبل گفته اند در غزوه خیبر اسلام آورد و در یوم فتح حاضر بود. حممه از أصحاب رسول خداست در زمان عمر بن الخطاب با لشگر اسلام باصفهان رفت و در اصفهان وفات کرد. حرب بن الحارث در شمار صحابه است. حىّ الليثى از جمله اصحابست.

حويصة بن مسعود بن كعب بن عامر بن عدی بن مجدعة بن حارثه بن الخزرج الأنصاری الحارثی كنيت او ابو سعید است و با محیّصه برادر اعیانی است و در غزوات با رسول خدای بود. حصیب از جمله اصحاب رسول خداست. حوشب بن طخية الحميرى ذى ظلیم رسول خدای او را باتفاق ذو الكلاع بدفع اسود عنسی که بدروغ دعوی دار نبوت بود گماشت چنان که بشرح رقم کردیم و ایشان در صفین بامعويه بودند و بدست لشكر علی علیه السلام مقتول گشتند انشاء اللّه در جای خود بشرح می رود.

الجميّر بالالف و اللاّم ابن عدى القادى الخطمى الانصاری از بنی خطمه معاذه مولاة عبد اللّه بن ابی بن سلول را بزنی گرفت و دو پسر توام آورد یکی حارث و آن دیگر عدی و دختر او را امّ سعد نام بود. الحمیر از اصحاب مسجد ضرار است گویند توبه کرد. حشرج از جمله صحابه است. حفشيش الكندى بعضی او باجیم خوانده اند چنان که در باب جیم رقم کردیم و این آن کس است که با اشعث بن قیس دعوی دار گشتند و ترافع بحضرت رسول آوردند. حنين مولى عباس بن عبد المطلب رسول خدا او را بعباس بخشید و عباس آزادش ساخت.

حماس اللیثی در عهد رسول خدای متولّد شد و در مدینه خانه داشت (1)

الحتات بن يزيد بن علقمه بن جرى بن مجاشع بن دارم المجاشعی التميمی باوفد بنی تمیم عطارد بن حاجب و اقرع بن حابس بحضرت رسول آمدند قصه ایشان در مجلد اول از کتاب دوم بشرح رفت رسول خدا میان او و معويه عقد اخوت بست و او در خلافت معويه وفات کرد میراث او را معويه مأخوذ داشت و این چند شعر از حتات است :

لعمرُ أبيكَ فلا تكذبن *** فَقَد ذهب الخيرُ الاّ قليلاً

لقد فُتنَ النَّاسُ فی دينهم *** وخلّى ابنُ عفّان شرّ أطويلا (2)

نأتك أمامة نأياً محيلاً *** و اعقبك الشّوقُ حزناً و قيلاً

و حال أبو حسنَ دونها *** فما تستطيعُ إليها سبيلاً

حماس الليثی در عهد رسول خدا متولّد شد و در مدینه خانه نهاد.

خلیس از أصحاب و اهل شام بشمار می رود.

حسحاس از جمله أصحاب رسول خداست.

باب حرف الخاء

خالد بن سعيد بن العاص بن أمية بن عبد شمس بن عبد مناف بن قصی القرشی کنیت او ابو سعید است و او سیم یا چهارم و اگر نه پنجم کس است که اسلام آورد و با زوجه خزاعیه خود در هجرت ثانیه بحبشه رفت برادرش عمرو نیز با او بود و در حبشه پسرش سعید و دخترش امّ خالد متولّد گشت و در غزوۀ خیبر باتفاق جعفر بن أبی طالب رضی اللّه عنه بحضرت رسول آمد و در جنگ اجنادین در خلافت عمر بن الخطاب شهید شد رسول خدا او را عامل صدقات یمن فرمود و هنگام وفات رسول


1) چند سطر بعد تکرار می شود

2) استیعاب بعد از نقل دو شعر می نویسد: اول این اشعار چنین است و بعد دو بیت بعدی را می نگارد ، در واقع دو بیت آخری اول و دو بیت اولی دنباله شعر است

خدای در یمن بود در روز سقیفه بنی ساعده از راه برسید از شیعیان علی علیه السلام است احتجاج او را با ابو بکر و عمر در کتاب ابو بکر بشرح نگاشتم.

خالد بن زيد بن كلب بن ثعلبه ابو أيّوب الأنصارى النجاری من بنی غنم بن مالك بن النجار كنيت او بر نام او غلبه دارد و مادرش هند دختر سعد بن عمرو بن امرء القيس بن مالك بن ثعلبة بن كعب بن الخزرج بن الحارث بن الخزرج الاكبر حاضر عقبه و بدر و دیگر غزوات بود ، رسول خدا میان او و مصعب بن عمير عقد اخوت بست ، قصه های او در کتاب رسول خدای بشرح رفت و او در غزوات علی علیه السلام ملازم رکاب بود و در روزگار معویه در سال پنجاه و یکم هجری در جنگ روم وداع جهان گفت چنان که انشاء اللّه در جای خود رقم خواهد شد.

خالد بن البكير عبد ياليل بن ناشب بن نميرة بن سعد بن ليث اللّيثی برادر اياس در جاهلیّت عبد ياليل با جدّ عمر بن الخطاب نفیل بن عبد العزی حلیف بود و فرزندان او با بنی عدی حلیف بودند بالجمله خالد و ایاس را از غازیان بدر شمرده اند در سال چهارم هجری در سریه رجیع چنان که بشرح رفت شهید شد.

خالد بن عمرو بن عدی بن نابی بن عمرو بن سواد بن غنم بن كعب بن سلمة الانصاری السلمی در عقبه ثانية حاضر بود.

خالد بن الوليد بن المغيرة بن عبد اللّه بن مخزوم المخزومی کنیت او ابو سلیمان است و ابو الولید نیز گفته اند نام مادرش لبابة صغری دختر حارث بن حزن الهلاليه خواهر میمونه زوجه رسول خدای بود از أشراف قریش است در جاهلیت صاحب قبّه واعنّه (1)بود قبّه را از برای اجتماع لشکر می زدند واعنه در روز جنگ خاص خیل قریش بود ، ذکر حالات و غزوات او را در مجلّدات ناسخ التواريخ بشرح رقم کردیم.

خالد بن الوليد الانصاری در صفین حاضر ركاب علی علیه السلام بود. خالد بن


1) قبه یعنی بارگاه - خیمه بلند و افراشته که بر سر ديرك آن قبه و علامتی بود واعنه جمع عنان يعنی لجام

عمیر از جمله اصحاب است.خالد بن اسید بن ابى العيص بن أميّة بن عبد شمس القرشى الاموى برادر عتاب بن اسید در عام فتح اسلام آورد از مؤلفه قلوبست.

خالد بن العاص بن هشام بن المغيرة المخزومی پدرش کافر اَدر بدر مقتول شد عمر بن الخطاب او را امارت مکّه داد.

خالد بن حزام بن خویلد بن اسد القرشی الاسدی برادر حکیم بن حزام از مهاجرین حبشه است. خالد بن عقبة بن ابی معیط بن ابی عمرو بن امية بن عبد شمس بن عبد مناف القرشی الاموى و اسم ابی معیط ابان است و اسم ابی عمرو ذکوان است او و برادرانش ولید و ابو عماره از مسلمانان یوم فتح است. خالد بن هوذة بن ربيعة العامرى او و برادرش حرملة بحضرت رسول آمدند و اسلام آوردند.

خالد بن هشام او را از مؤلّفه قلوب شمرده اند.

خالد بن عقبه بحضرت رسول خدای آمد و گفت از قرآن چیزی بر من قرائت کن پیغمبر این آیت را قرائت فرمود إِنَّ اَللّٰهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ اَلْإِحْسٰانِ وَ إِيتٰاءِ ذِي اَلْقُرْبىٰ - وَ يَنْهىٰ عَنِ اَلْفَحْشٰاءِ وَ اَلْمُنْكَرِ وَ اَلْبَغْيِ - يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ عرض کرد اعادت فرمای کرّت دیگر قرائت فرمود فَقَالَ وَ اَللَّهِ إِنَّ لَهُ لَحَلاَوَةً وَ إِنَّ عَلَيْهِ لَطُلاَوَةً إِنَّ أَعْلاَهُ لَمُثْمِرٌ وَ إِنَّ أَسْفَلَهُ لَمُعْذِقٌ وَ مَا يَقُولُ هَذَا بَشَرٌ سوگند یاد کرد که این کلام بشر نیست.

خالد بن قيس بن مالك بن العجلان بن عامر بن بياضة بن عامر الأنصارى البیاضی گویند در عقبه حاضر شد. خالد لأشعرى الخزاعی الكلبی بن عبادة الغفاری این آن کس است که رسول خدای تیری از کنانه بیرون کرد و او را داد تا در حدیبیه بمیان چاه فرود شد و آن تیر را در بن چاه نصب کرد تا از آن جا چندان آب بجوشید که لشکر سیراب شدند خالد بن عبد اللّه الخزاعی بروایتی سلمی خالد الخزاعی پدر نافع هم از اصحاب است.

خالد بن عرفطة بن أبرهة بن سنان بن صيفى بن الهائلة بن عبد اللّه بن غيلان بن أسلم بن خزاز بن كاهل بن عذرة بن سعد بن حذيم او از بنی عذره است حلیف بنی زهره

بعضی او را بكرى و بعضی از قضاعه خوانده اند از أصحاب معويه است و در سال شصت و يكم وفات نمود.

خالد بن حكيم بن حزام پدر او حکیم در جاهلیت از بزرگان قریش بود و او را سه برادر بود هشام و یحیی و عبد اللّه خالد بن ابی حسیل العدوانی من عدوان بن قيس بن غیلان از أهل حجاز است و ساکن طایف بود گویند از بیعت کنندگان تحت شجره است.

خالد بن رباح الحبشی برادر بلال مؤذّن رسول اللّه. خالد بن عدی البحرينی در شمار اهل مدینه است. خالد بن نافع از أصحاب شجره است و کنیت او ابو نافع است. خالد بن الحجاج بعضی صحبت او را استوار ندارند. خالد بن الحوارى الحبشى هنگام وفات وصیت کرد که مرا دو غسل بدهید غسلی برای جنابت و غسلی برای وفات. خالد بن ایمن المغافری ابو عمر و صحبت او را استوار ندارد.

خالد بن ربعی النهشلی بعضى او را خالد بن مالك بن ربعی خوانده اند.

خلاد بن رافع بن مالك بن عجلان بن عمرو بن عامر بن زريق الانصاری الزّرقى از غازیان بدر است.

خلاد بن سويد بن ثعلبة بن عمرو بن حارثه بن امرء القيس بن مالك الاغر بن ثعلبة بن كعب بن الخزرج الاكبر در عقبه و أحد و خندق حاضر بود و در یوم بنی قریظه زنی از فراز باره سنگ آسیائی بر او افکند و او را شهید ساخت چنان که بشرح رفت.

خلاد بن السايب بن خلاد بن سويد الانصاری. خلاد بن عمرو بن الخزرج بن زيد بن حرام الانصاری السلمی او و پدرش و برادرانش معوَّذ و معاذ از غازیان بدرند.

خزيمة بن ثابت بن الفاكه بن ثعلبة الخطمی الانصاری من بنی خطمة بن الاوس کنیت او ابو عماره است و لقبش ذوالشهادتین قصه او بشرح رفت و او در رکاب

على علیه السام در صفّین شهید شد. خزيمة بن معمر بن معمر الانصاری الخطمی من بنی خطمه. خزیمه بن خزمه بن عدی بن ابی غنم بن عوف بن الخزرج حاضر احد و دیگر غزوات بود. خزيمة بن اوس بن يزيد بن اصرم برادر مسعود از غازیان بدر است. خزيمة بن جزى السلمی از صحابه است. خزيمة بن قيس بن عبد شمس از نزد نجاشی با عمرو بن امية در سفینه نشست چنان که بشرح رفت. خزیمة بن الحارث مصرى.

خارجة بن زيد بن ابی زهیر بن مالك بن امرء القيس بن مالك الاغر بن ثعلبة بن كعب بن الخزرج بن الحارث بن الخزرج الانصارى معروف به بنی الاغر در عقبه و بدر حاضر شد و در احد شهید گشت رسول خدا او را با ابوبکر عقد اخوت بست.

خارجه بن حذافة بن غانم بن عامر بن عبد اللّه بن عبيد بن عويج بن عدی بن كعب القرشی العدوى و مادر او فاطمه دختر عمرو بن بجرة العدويه او را با هزار سوار برابر می نهادند در فتح مصر مقتول شد وقتی که عمرو بن العاص در فتح مصر مدد خواست عمر بن الخطاب خارجة بن حذافه و زبير بن العوام و مقداد بن اسود را بجای سه هزار مرد بمدد فرستاد. خارجة بن حصن بعد از مراجعت از غزوه تبوك بحضرت رسول آمد.

خارجة بن عامر الانصاری در أحد حاضر گشت خارجة بن جبله از جمله اصحاب است خارجة بن الصّلت از جمله کوفیین شمرده شود خارجة بن جذى العذری هم در شمار صحابه است خارجه بن حمير الاشجعی من بنی دهمان با تفاق برادرش عبد اللّه در جنگ بدر حاضر بود بعضی حمیر را باخای معجمه خوانده اند خارجه بن عفان از جمله اصحاب رسول خداست.

خبّاب بن الارت التميمی حليف بنى زهره فهو خباب بن الارت بن جندلة بن سعد بن خزيمة بن كعب بن سعد بن زيد مناة من بنی تميم تميمى بِالنَّسَبِ خزاعی بِالْوَلَاءِ زُهْرِيُّ بِالْحَلْفِ کنیت او ابو عبد اللّه بروایتی ابو محمّد است رسول خدا میان او و تميم مولی خراش بن الصمت عقد اخوت بست در صفین و نهروان ملازم ركاب علی

علیه السّلام بود بعد از مراجعت در کوفه وفات کرد در سال سی و هفتم هجری بروایتی سی و نهم.

خباب بن قیظی بن عمرو بن اشهل الانصارى الاشهلى من بنی عبد الاشهل با برادرش صیفی در احد حاضر گشت و در آن جا شهید شد.

خبّاب مولى عتبة بن غزوان کنیت او ابو یحیی است در بدر حاضر شد و در سال نوزدهم هجری در مدینه وفات کرد.

خباب مولی فاطمه دختر عتبة بن ربیعه در صحبت او خلاف کرده اند.

خداش بن سلامه کنیت او نیز ابو سلامه است و از کوفیین بشمار می رود.

خداش عمّ صفیه است که عمّه ایوب بن ثابت بود خداش بن حصین بن الاصم و اسم اصم رخصة بن عامر بن رواحة بن حجر بن عبد بن معيص ، بنی عامر او را قاتل مسیلمه کذّاب دانند.

خزيم بن فاتك الأسدى و هو خزيم بن الاخزم بن سعاد بن عمرو بن فاتك بن القلب بن عمرو بن اسد بن خزيمه ، فاتك لقب اخزم است و کنیت او ابو خزیم و بروایتی ابو ایمن است بنام پسرش ، او و برادرش سبره از غازیان بدرند.

خزيم بن اوس بن حارثه بن لام الطائی کنیت او ابو حارثه است.

خراش بن الصمت بن عمرو بن الجموح بن زيد بن حرام بن كعب بن غنم بن كعب بن سلمة الانصاری السّلمی از غازیان بدر است و در احد ده جراحت یافت.

خراش بن اميه بن الفضل الكعبى الخزاعی مدنی در حدیبیه و حنین با رسول خدای بود در آخر خلافت معويه وفات کرد خراش الكلبی ثم البلوى بروايت صحيح خزاعی بود.

خولی بن ابی خولی و اسم أبى خولى عمرو بن زهير بن جعف حليف خطاب بن تقيل باتفاق برادرش هلال حاضر بدر بود.

خولی بن اوس الانصاری بروایتی او باتفاق على علیه السلام و فضل داخل قبر رسول خدا شد.

خُبيب بن عدى الأنصاری الاوسى من بنى حججی بن كلفة بن عمرو بن عوف از غازیان بدر است ذکر اسیر شدن و بدار کشیدن او را در مکه در جلد اول از کتاب دوم بشرح نگاشتیم.

خبيب بن يساف بن عتبة بن عمرو بن خديج بن عامر بن جشم بن الحارث بن الخزرج در راه بدر بحضرت رسول آمد و مسلمانی گرفت از غازیان بدر و احد و خندق است در خلافت عثمان وفات یافت خفاف بن ایماء بن رخصة بن خربة الغفاری در حدیبیه با رسول خدای بود و در خلافت عمر وفات یافت خفاف بن ندية بن عمير بن الرشيد السلمی كنيت او ابو خراش است پسر عم خنسای شاعر و صخر است مردی سیاه بود و شعر نیکو توانست گفت وقتی با معوية بن عمرو برادر خنسای شاعر غارت بر بنی فزاره بردند معویه بدست هاشم و زید پسرهای حرمله مقتول گشت چنان که در قصه خنسا بشرح رفت خفاف سيد بنی فزاره را كه مالك نام داشت بکشت و این شعر بگفت :

فان تك خيلى قد اصيب صميمها *** فعمداً على عينى تيمّمتُ مالكاً

وقفتُ له عكوى و قدحام صحبتى *** لأبنى مجداً اولا ساد هالكا

اقول له و الرّمحُ ياطرُ متنه *** تامّل خفافاً أننى أنا ذلكا

خنيس بن حذافة بن قيس بن عدی بن سعد بن سهم القرشی السّهمی او برادر عبد اللّه بن حذافة است از مهاجرین حبشه است حاضر بدر و أحد بود بعد از شهادت او حفصه دختر عمر بن الخطاب که ضجیع او بود بسرای رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم در آمد.

خنيس بن خالد بن ربيعة بن اصرم بن خنيس بن حبشيّة بن كعب بن عمرو الكعبى الخزاعی كنيت او ابو صخر است و بعضی او را حنیش خوانده اند با حای مهمله و شين معجمه.

خرشة بن الحارث نیز در شمار اصحاب رسول خداست.

خویلد بن عمرو بن صخر بن عبد العزی قبل از فتح مکه مسلمانی گرفت و در سال شصت و هشت هجری در مدینه وفات کرد کنیت او أبو شریح است.

خویلد بن خالد بن منقذ بن ربيعه الخزاعی برادر ام معبد خزاعی است و قصه او هنگام هجرت رسول خدای از مکّه بمدینه مرقوم شد.

خوّات بن جبير بن النعمان بن اميّة بن امرء القيس كنيت او ابو عبد اللّه و بروايتی ابو صالح است از مجاهدین بدر است ابن إسحق گوید حاضر بدر نبود لكن رسول خدای او را مانند مجاهدین بدر از غنایم قسمت داد نود و چهار سال زندگانی یافت با حنا و كتم خضاب می کرد در سال چهلم هجری در مدینه وفات یافت قصه او را با ذات النّحیین در ذیل امثله عرب در شرح اشْغَلْ مِنْ ذَاتِ النحيين (1)در جلد اول از کتاب دوم مرقوم داشتیم خشخاش مالك بن الحارث بن حنيف بن كعب بن العنبری بن عمرو بن تميم و بعضی او را خشخاش بن حباب بحاء مهمله خوانده اند.

خرباق السّلمی و او بطويل اليدين معروف بود.

خيثمة بن حارث بن مالك بن كعب بن المخاط بن غنم الانصارى الاوسی در غزوه احد بدست ابی هبيرة بن أبى وهب المخزومی شهيد شد. و پسرش سعید بن خیثمه در جنگ بدر شهید شد.

خليفة بن عدى الانصاری در غزوه بدر و احد حاضر بود خليدة بن قيس بن النعمان بن سنان بن عبيد بن عدی بن غنم بن كعب بن سلمه الانصاری السلمی از غازیان بدر است خرّیت بن راشد الناجی در میان مکه و مدینه با وفد بنی ناجیه بن لؤى بحضرت رسول آمد و در جنگ جمل با طلحه و زبير بود خزام بن ربيعة الانصاری الاوسی و او پدر خنساست که ذکر تزویج او با رسول خدا بشرح رفت.

خلدة الزّرقی الانصاری گویند وقتی رسول خدای خلده را فرمود مردی بخوان تا ناقه مرا بدو شد مردی را حاضر ساخت فرمود نام تو چیست گفت حرب ، او را رخصت دوشیدن نداد و فرمود دیگری را بخوان مردی دیگر را حاضر ساخت پیغمبر فرمود نام تو چیست گفت یعیش فرمود بدوش این ناقه را چه نام او بفال نیکو بود.


1) نحى - بمعنى مشك است ، و ذات النحيين يعنى صاحب دو مشك ، خوات دو دست او را بگرفتن سردو مشك روغن بند کرد و...

خديج بن سلامه کنیت او ابو رشید است علم کهانت نیز دانست و او از پیش بعثت رسول خدای را خبر داد ، بعضی او را پسر سالم بن اوس بن عمرو القراقرى البلوی خوانده اند حلیف بنی حرام از جماعت انصار در عقبه ثانیه حاضر بود.

خفشيش الکندی بعضی او را با حای مهمله و گروهی باجیم خوانده اند چنان که ازین پیش گذشت خشرم بن خباب خزرجی است بعد از وقعه بدر در همه غزوات حاضر بود.

باب الدال المهمله

دحية بن خليفه بن فروة بن فضالة بن زيد بن امرء القيس بن الخزرج العظيم هو زيد اللات بن رفيدة بن كلب او را دحیه کلبی خوانند او از بزرگان صحابه است و این آن کس است که جبرئیل بیش تر وقت بصورت او بر رسول خدای فرود شد و قصه رسالت او را از جانب رسول خدای بهر قل در جلد اول از کتاب ثانی رقم کردیم.

دفة بن اياس بن عمرو الانصاری از غازیان بدر است داود بن بلال بن احيحة بن الجلاح کنیت او ابو لیلی است دکین بن سعید المزنی و گروهی او را خثعمی خوانند دیلم الحميری الجيشانی او را دیلم بن أبی دیلم خوانده اند و بعضی او را پسر فیروز و گروهی پسر هوشع دانند و جماعتی دیلم بن هوشع را مردی جداگانه دانسته اند دینار الانصاری در شمار اصحاب است.

دغفل بن حنظلة الشيبانی در علم انساب و عربيّت و نجوم نيك دانا بود معویة بن ابی سفیان او را بنزديك پسرش يزيد عليه اللّعنه فرستاد که او را درین سه علم معلّم باشد.

دادویه آن کس است که باتفاق قیس بن مکسوح و فیروز دیلمی اسود عنسی را کشتند چنان که در جلد اول از کتاب دوم بشرح رفت.

دارم کنیت او ابو الاشعث است چه پسرش را اشعث نام بود.

باب الذال المعجمه

ذويب بن ربيعة الخولانی کنیت او ابو کلیب است وی اول کس است از مردم یمن که برسول خدای ایمان آورد و پیغمبر او را عبد اللّه نام نهاد و اسود عنسی او را بآتش سوخت ذویب بن حارثه بن هند الاسلمی در بیعت رضوان حاضر بود.

ذويب بن حلحله و يقال ذويب بن حبيب بن حلحلة بن عمرو بن كليب بن اصرم بن عبد اللّه بن قمير بن حبشية بن سلول بن كعب بن عمرو بن عامر این آن کس است که رسول خدا شتران هدی را با او بجانب مکه فرستاد.

ذويب بن شعئن العنبری بعضی او را ذويب بن شعثم خوانده اند او را کلاح می نامیدند وقتی بحضرت رسول آمد پرسش کرد که نام تو چیست گفت کلاح فرمود نام تو ذویب باشد.

ذكوان بن عبد قيس بن خلدة بن مخلّد بن عامر بن زريق الانصاری الزّرقى در عقبه اولی و ثانی حاضر شد و در بدر ملازم رکاب بود و در احد بدست ابو الحکم بن الاخنس شهید شد چنان که بشرح رفت ذکوان در شمار اصحاب است از جمله عبید رسول خداست ذكون مولای بنی امیه بعضی او را طهمان خوانده اند.

ذكوان بن يامين بن عمرو بن كعب بن عمرو بن جحاش من بنی النضير از كبار صحابه است ذو مخمر پسر برادر نجاشی است جماعتی او را از موالی رسول خدا دانسته اند ذو الشمالين اسم او عمير بن عبد عمرو بن نضلة بن عمرو بن عتبان بن سليم بن مالك بن افصى بن حارثه بن عمرو بن عامر خزاعی است کنیت او ابو محمّد است و او حليف بنی زهره است ذو الغرة الجهنى نام او را يعيش گفته اند گروهی او را طائى و جماعتی هلالی دانسته اند.

ذو الاصابع التميمى بعضی او را خزاعی و گروهی او را جهنی دانسته اند ساکن بيت المقدس شد ذو الكلاع از اکابر یمن است و نام او ايقع است و پسر عم كعب الأحبار كنيت او ابو شرحبیل است سیّد قوم خویش بود قصّه او در ذیل احوال

رسول خدای و خلافت ابو بكر و عمر بشرح رفت و در جنگ صفّین در جیش معويه بود و بدست اصحاب علی علیه السلام مقتول گشت.

ذو اللّحية الكلابی اسم او شريح بن عامر بن عوف بن كعب بن أبی بكر بن كلاب بن ربيعة بن عامر بن صعصعه است از جماعت بصریین بشمار می رود.

ذو الجوشن الضبابی العامری از جماعت بنی ضباب بن كلاب بن ربيعة بن عامر بن صعصعه است و بعضی نام او را اوس بن الاعور و گروهی شرحبيل بن الاعور بن عمرو بن معویه دانسته اند ساکن کوفه بود و شعر نیکو توانست گفت برادرش صمیل بن الاعوز در جاهلیت بدست انس بن مدر که مقتول گشت و او را مرثیه همی گفت و این شعر از او است :

و قالوا كسرنا بالصّميل جناحه *** فأصبح شيخاً عزُّه قد تضعضعا

كذبتم و بيت اللّه لا تبلغُوننا *** و لم یکُ قومی قوم سوء فاجزعا

فيا راكباً إمّا عَرضت فبلّغن *** قبائل قومى و العمود و ادلعا

فمن مبلغُ عنّى قبائل خثعم *** و مذحج هل اخبرتمُ النّاس اجمعا

بان قدتر كنا الحىَّ حىّ ابن مدرك *** أحاديث طسم و المنازل بلقعا

جزَينا أبا سفيانَ طاعاً بطاعة *** بما كان عنّا فی الحروب و أوضعا

و این شعر نیز او راست :

منعت الحجاز و اعراضه *** و فرّت هوازن عنّی فراراً

بكلِّ فصيلٍ عليه الحديد **** یابی لخثعم الاّ غراراً

و اعددت للحرب و ثّابةً *** و اجرد فهداً يصيد الجرارا

و فضفاضةً مثل مور السّراب *** ينكسر السّهم عنها انكسارا

دو ظلیم از جمله اصحاب رسول خداست. ذو عم مردی از أهل یمن است باتفاق ذو الكلاع و جرير بن عبد اللّه بجلی حضرت رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم آمد و قصه ایشان را در دفع اسود عنسی مرقوم داشتیم.

ذو الغصّة الحصين بن زيد بن شداد بن الحارث بن كعب و او را ذو الغصه از بهر آن

گفتند که در گلوی او مانند غصّه چیزی گلو گیر بود و کلمات او را بزحمت فهم می کردند.

ذو الیدین مردی از بنی سلیم است درین جهان زندگانی فراوان کرد چنان که متاخرین از تابعین از وی روایت کرده اند ذو الشهادتين و اوخزيمة بن ثابت است که شرح حالش مرقوم شد. ذو العبن هو قتادة بن نعمان و این آن کس است که چشمش بزخم تیر بیرون افتاد و پیغمبر باز جای گذاشت چنان که بشرح رفت.

ذو السيفين هو أبو الهيثم التیهان چون در جنگ دو شمشیر حمایل می کرد ملقب بذه السيفين گشت ذو الرّاى هو الحبّاب بن المنذر از غازیان بدر است.

ذو المشهوره هو سماك بن خرشه كنيت او أبو دجانه است از جمله انصار ذکر حال او در کتاب رسول خدا بشرح رفت.

ذو النور عبد اللّه بن الطفيل الازدی ثم الدوسی این آن کس است که رسول خدا سر تازیانه او را بجای چراغ مشتعل فرمود چنان که در ذیل معجزات مرقوم شد.

باب رای مهمله

رافع بن مالك بن العجلان بن عمرو بن عامر بن الزريق الانصاری الخزرجی كنيت او أبو مالك است و بروايتی ابو رفاعه از جمله نقباست در عقبه اولی و ثانی حاضر بود و از جمله غازیان بدر است.

رافع بن حارث بن سواد بن زید بن ثعلبه در غزوات بدر و احد و خندق حاضر بود و در خلافت عثمان وفات نمود رافع بن خديج بن رافع بن عدی بن زید بن جشم الانصاری الحارثی الخزرجی كنيت أبو عبد اللّه است ، و بروايتی أبو خديج و نام مادر او حلیمه دختر مسعود بن سنان بن عامر بن عدى بن امية بن بياضة الانصاری است و او پسر برادر ظهیر و مظهر پسران رافع بن عدی است رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم او را در جنگ بدر بجهت صفر سن رخصت نکرد و در جنك احد حاضر شد و زخم تیر یافت و آن زخم ملتئم گشت و در روزگار عبد الملك بن مروان گشوده شد و در سال هفتاد

و چهارم هجری در مدینه وفات یافت در بیش تر غزوات پیغمبر ملازمت داشت و در صفین با علی علیه السلام بود .

رافع بن المعلى بن لوذان بن حارثة بن عدی بن زيد بن ثعلبة بن زيد مناة بن حبيب بن عبد حارثة بن مالك بن عضب بن جشم بن الخزرج در جنك بدر بدست عكرمة بن أبی جهل شهید شد و برادرش هلال را نیز از شهدای بدر نوشته اند.

رافع بن عنجدة الانصارى از قبيله بنی عمرو بن عوف بن مالك بن الوس است و عنجده نام مادر اوست و پدرش عبد الحارث نام داشت در غزوات بدر و احد و خندق حاضر بود.

رافع مولى غزية بن عمرو در جنك احد شهيد شد.

رافع بن عمرو بن هلال المزنی در بصره در بصره سکون یافت.

رافع مولى بدیل بن ورقاء الخزاعی در شمار اصحاب است رافع بن عميره هو رافع بن أبی رافع الطائی کنیت او را ابو الحسن گفته اند و این آن کس است که گرگ با او سخن کرد و او را بحضرت رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم دلالت نمود گویند پنج روزه از کوفه بدمشق رفت.

رافع بن سنان الانصاری کنیت او ابو الحکم است رافع بن سهيل بن رافع بن عدی بن زيد بن أمية بن زيد الانصاری گویند در بدر و دیگر غزوات حاضر بود و در یوم یمامه مقتول گشت.

رافع بن سهل بن زيد بن عامر بن عمرو بن جشم بن الحارث بن الخزرج بن عمرو بن مالك بن الاوس از غازیان احد است و با برادرش عبد اللّه آهنگ حمراء الاسد کردند.

رافع بن ظهير و بروایتی رافع بن حضیر علمای انساب درین نام شك كرده اند رافع بن عمرو بن مجدع و بروایتی مخدج برادر حکم بن عمرو الغفاری از بنی نقيلة بن ملیل در شمار بصریین است رافع بن زید و بروایتی یزید بن کرز بن سکن بن ذعور بن عبد الاشهل الانصاری الاشهلی و بعضی شکن را از اجداد او ندانند از غازیان بدر

است و در غزوه احد شهید گشت.

رافع بن يزيد الثقفى در شمار اصحاب است رافع بن مكيث الجهنی برادر جندب در حدیبیه حاضر بود رافع بن بشير السلمی از جمله اصحاب است رافع بن رفاعة بن الزّرقى.

رويفع بن ثابت بن سكن بن عدى بن حارثة الانصاری از بنی مالك بن نجار است معويه او را بطرابلس و افریقیه مامور ساخت وفات او در برقه بود و قبر او در برقه است.

رويفع مولى سول اللّه است از جمله اصحاب پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم است رفاعة بن عمرو بن زيد بن عمرو بن ثعلبة بن مالك بن سالم بن غنم بن عوف بن خروج الانصاری السّلمى كنيت او أبو الوليد است و او را نيز ابن أبى الولید گفتند زیرا که جدّ او عمرو بن زید ابو الولید کنیت داشت در بیعت عقبه و جنگ بدر حاضر بود و در احد شهید شد.

رفاعة بن رافع بن مالك بن العجلان بن عمرو بن عامر بن زريق الانصاری الزّرقى كنيت او أبو معاذ است و نام مادر او ام مالك دختر عبد اللّه بن ابی است باتفاق برادرانش مالك وخلاد در بدر حاضر شدند و در جنگ جمل و صفین ملازم ركاب علی علیه السلام بود و در اول خلافت معويه وفات کرد.

رفاعة بن عبد المنذر ابو لبابة الانصارى من بنی عمرو بن عوف بن الاوس مشهور بكنيت خود أبو لبابه است از نقبای عقبه است و او در بدر و دیگر غزوات حاضر بود در نام او خلاف کرده اند بعضی بجای رفاعه بشر گفته اند.

رفاعة بن الوقش برادر ثابت بن وقش در غزوه احد بدست خالد بن الوليد شهید شدند.

رفاعة بن حارث بن رفاعة بن الحارث ابن اسحق او را از بنی عفرا داند اما واقدی استوار نمی شمارد رفاعة بن عمر و الجهنی حاضر بدر و احد بود.

رفاعة بن مسروح الاسدی از بنی اسد بن خزیمه حلیف بنی عبد شمس در خیبر

شهید شد رفاعة بن عرابه و بعضی عراوة الجهنی المدنی خوانده اند در شمار اهل حجاز است.

رفاعة بن زيد بن عامر بن سواد بن كعب و هو ظفر بن الخزرج بن عمرو بن مالك بن الاوس الانصارى الظفرى عم قتادة بن النعمان این آن کس است که بنوابیرق طعام و سلاح او را سرقت کردند و در حق ایشان قرآن فرود شد چنان که در جلد اول از کتاب دوم بشرح رفت.

رفاعة بن مبشّر بن الحارث الانصاری الظفری با پدرش مبشّر حاضر احد گشت رفاعة بن عرابه بعضی او را رفاعه بن رفاعه خوانده اند از جماعت بنی قریضه است این آن کس است که زن خود را سه طلاق گفت و عبد الرحمن بن زبیر تزویج کرد و بی آن که با او هم بستر شود او را طلاق گفت رفاعه بن یثربی کنیت او أبو رمنه است و بعضی نام او را حبیب دانند رفاعه بن زيد بن وهب الجزامی الضبّی در حدیبیه بحضرت رسول آمد و ایمان آورد و غلامی سیاه که مدعم نام داشت هدیه کرد.

ربيعة بن الحارث بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف كنيت او ابو أروى است این آن کس است که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم بعد از فتح مکه فرمود انَّ أَوَّلُ دَمٍ أَطُلُّهُ دَمُ رَبِيعَةَ بْنِ اَلْحَارِث و ما این قصه را در فتح مکه بشرح رقم کردیم.

ربيعة بن كعب بن مالك بن يعمر الاسلمی كنيت او أبو فراس است از أهل صفه است در سال شصت و سیم هجری وفات کرد ربيعة بن رافع بن اهبان بن ثعلبة السّلمى او را بنام مادر خود ابن الدغنّه همی خواندند این آن کس است که در یدبن الصمّه را با تیغ خود بزد و قطع نکرد درید شمشیر خود را بدو داد تا او را بدان شمشیر بزد چنان که در جلد اول کتاب دوم بشرح رفت.

ربيعة بن عباد الدئلى از بنی دئل بن بکر بن کنانه از مردم مدینه شمرده می شود ربيعة بن عامر بن الهادی الازدی بعضی او را اسدی و گروهی دئلی خوانده اند.

ربيعة بن عمرو الجرشی ربيعة بن يزيد السلمی او را از نواصب شمرده اند

لعنة اللّه عليه و العذاب.

ربيعة بن أبی خرشة بن عمرو بن ربيعة بن الحارث بن حبيب بن خزيمة بن مالك حسل بن عامر بن لؤى القرشی العامرى هنگام فتح مکه اسلام آورد و در یمامه شهید شد.

ربيعة القرشى روشن نیست که از کدام بطن است از جماعت قریش.

ربيعة بن زياد الخزاعى بعضی او را ربیع خوانده اند ربيعة الدوسی از بزرگان صحابه شمرده می شود.

ربيعة بن ربيعة بن اكثم بن سخيرة بن عمرو بن القين بن عامر بن غنم بن دودان بن اسد بن خزيمة كنيت او أبو يزيد است و حلیف بنی عبد شمس مردی کوتاه بالا بود در بدر و دیگر غزوات حاضر شد و در خیبر بدست حارث یهودی شهید گشت.

ربيعة بن روح العبسى مدنی از جمله اصحاب است ربيعة بن عبد اللّه بن الهدير بن محرز بن عبد العزى بن عامر بن الحارث بن حارثة بن سعد بن تميم بن مره بعضی گفته اند در زمان رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم متولّد شد و از کبار تابعین است. ربيعة بن بهاء الحضرمی با وفد حضرموت بحضرت رسول صلی اللّه علیه و آله و سلم آمد و ایمان آورد ربيعة بن عبدان از مردم حضرموت است.

ربيع بن اياس بن عمرو بن غنم بن امية بن لوذان الانصاری از غازیان بدر است ربيع بن سهل بن الحارث بن عرفة بن رزاح بن ظفر الانصاری الظفرى از غازیان احد است.

ربيع بن زياد بن ربيع الحارثی از بنی حارث بن کعب بعضی از احوال او در کتاب عمر مرقوم شد و در زمان معاویه گاهی حاکم سجستان و گاهی فرمانگذار بصره و کوفه بود چنان که در جای خود مرقوم می شود.

ربيع الانصاری در شمار اصحاب است.

رباح بن المغترف و بروايتی رباح بن عمرو بن المغترف واسم معترف وهب بن حجوان بن عمرو بن شيبان بن محارب بن فهر بن مالك بن النضر بن كنانة بن خزيمة

القرشی الفهری و پسرش عبد اللّه بن رباح از جمله علماست رباح بن الربيع الكاتب الأسدى در شمار مردم مدینه است رباح مولی حارث بن مالک الانصاری در جنگ یمامه شهید گشت رباح مولی حججی از غازیان احد است در یمامه شهید شد.

رباح مولی رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله و سلم سیاه چهره بود رباح اللّخمى وى جدّ موسی بن علی بن رباح است رشيد بن مالك أبو عميرة التميمى السعدى با مردم کوفه بشمار می رود رشيد الفارسی الانصاری مولى بنی معویه که بطنی از جماعت اوس است در جنگ احد چنان که بشرح رفت ضربی بر این عریف آورد و گفت خذها و انا الغلام الفارسی رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم این بدید و فرمود احسنت یا ابا عبد اللّه از آن روز أبا عبد اللّه کنیت یافت.

روح بن سیار بروایتی سیار بن روح الکلبی از جمله اصحاب است.

روح بن زنباع الجذامی کنیت او ابو زرعة است.

رجاء الغنوی در شمار مردم بصره است.

رجاء بن جلاس از جمله اصحاب است ربعی بن رافع بن زید بن حارثه بن الجد بن عجلان بن ضبيعة بن بنی خيف و بعضی او را ربعی بن ابی رافع خوانده اند رکانة بن عبد يزيد بن هشام بن المطلب بن عبد مناف بن قصی القرشی المطلبی در فتح مکّه ایمان آورد این آن کس است که پهلوان بود و در مکه با پیغمبر مصارعت جست و رسول خدای سه کرت او را بزمین کوفت چنان که بشرح رفت.

رقيم بن ثابت الانصاری از جماعت اوس در یوم طائف شهید شد.

رستم الهجری و بروایتی عبدی از جمله اصحاب است.

رحيلة بن ثعلبه بن عامر بن بياضة الانصارى البياضى از غازیان بدر است ابن اسحق او را رجیله خوانده است باجیم و ابن عقبه با خای معجمه خوانده است ركب المصرى الكندی از جمله اصحاب است.

رزین بن انس السلمی از صحابه شمرده می شود رشدان مردی مجهول

الحال است او را از صحابه شمرده اند رعية السحمى و بعضی رعبة العرفی خوانده اند و صاحب استیعاب این قول را اصح دانسته است رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم گروهی را مامور ساخت تا بر او تاختن بردند و مال و عیالش را مأخوذ داشته بحضرت آوردند پس از روزگاری رعيه بنزديك پيغمبر آمد و ایمان آورد.

راشد السلمی کنیت او أبو اثیله است چون بحضرت رسول صلى اللّه عليه وآله و سلم آمد فرمود نام تو چیست عرض کرد ظالم پیغمبر فرمود راشد ، بروایتی فرمود ما اسمك عرض کرد غاوی بن ظالم رسول خدا صلى اللّه عليه وآله و سلم فرمود بل أنت راشد بن عبد اللّه از بزرگان بنی سلیم بود.

رومان از موالی رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم بود رحيل الجعفی از قبیله زهیر بن معويه است رائس بن عامر بن حصين بن خرشة بن حيّة الطائى با وفد طى بحضرت رسول صلی اللّه علیه و آله وسلم آمد و اسلام آورد.

باب حرف الزاء

زید بن الخطاب از جانب پدر با عمر بن الخطاب برادر است و کنیت او أبو عبد الرحمن است و نام مادرش اسماء دختر وهب بن حبیب از بنی اسد بن خزیمه است و از جمله مهاجرین قامتی دراز داشت چنان که او را ابن الطول گفتند در بدر و احد و خندق و حدیبیه حاضر بود و در یمامه شهید شد و او بسال افزون از عمر بود.

زيد بن حارثه بن شراحيل الكلبى ابن كعب بن عبد العزى بن امرء القيس بن عامر بن نعمان بن عامر بن عبدود بن عمر بن عبد عوف بن كنانة بن بكر بن عوف بن عذره بن زيد اللاّت بن منذرة بن ثور بن كليب بن زيد بن تغلب بن حلوان بن عمران بن الحاف بن قضاعة بن مالك بن عمرو بن سرّة بن مالك بن حمير بن سباء بن يشجب بن يعرب بن قحطان و لقب او ابو اسامه است و نام مادرش سعدی دختر ثعلبة بن عبد عامر بن افلت است از قبیله طی در زمان جاهلیت اسیر شد و حكيم بن حزام او را در بازار عکاظ از نواحی مکّه بخرید از برای خدیجه علیها السلام آورد و

خدیجه او را برسول خدای بخشید این خبر بحارثه بردند که پسر تو زید را در بازار عکاظ بچهار درهم بفروختند در فراق فرزند این شعر انشاد کرد :

بكيتُ على زيد و لم أدر ما فعل *** أحى يرجى أم أتى دونهُ الاجل

فو اللّه ما أدرى و إن كُنت سائلا *** اغالك سهل الارض ام غالك الجبل

فياليت شعری هل لك الدَّهر رجعة *** فحسبی من الدُّنيا رجوعك لى بحل

تذكرنيهُ الشّمس عند طلوعها *** و تعرضُ ذكراه اذا قارب الطّفل

و ان هبّت الارواح هيّجن ذكره *** فياطول ما حزنی عليه و يا وجل

ساعمل نفر العيس فی الارض جاهداً *** و لا أسلم التّطراف او تسلم الابل

حياتی او تأتى علىَّ منيّتی *** و كلُّ امرءِ حان و ان غرّه الامل

ساوصی به عمرواً وقيساً كلاهُما *** و أوصی يزيداً ثمَّ من بعده جبل

و از جبل برادر زید جبل بن حارثه را خواهد که از زید بسال افزون بود و از یزید برادر دیگرش را خواهد که از جانب ما در بازید برادر بود هو یزید بن کعب بن شراحیل وقتی در موسم حج جماعتی از بنی کلب زید را بشناختند و زید ایشان را بشناخت گفت این ابیات مرا بر قبیله من قرائت کنید تا بر من جزع کنند و این شعر قرائت کرد :

أحنُّ الى قومى و إن كنت نائيا *** فانّی قعيد البيت عند المشاعر

فكفّوا من الوجد الذى قد سجاكم *** و لا تعملوا فی الأرض نفر الاباعر

فانّی بحمد اللّه فى خير اسرة *** كرام شراف كابراً بعد كابر

چون این خبر بحارثه رسید و از حال فرزند آگهی یافت باتفاق برادرش کعب بمکه آمد و حاضر حضرت رسول خدای گشت باشد که فدا بدهد و اسیر خود را برهاند پس عرض کردند ای عبد المطلب ای پسر هاشم ای پسر سید قبیله ما از برای اسیر خود بنزديك تو آمده ایم با ما نيكوئى كن و اخذ فدیه بفرمای و اسیر ما را با ما گذار پیغمبر فرمود او را بخوانید و مختار کنید اگر شما را خواست با خود کوچ دهید و اگر ما را خواست با ما گذارید.

چون زید را حاضر کردند و قصه بگفتند گفت من هیچ کس را بر محمّد اختیار

نکنم و از حضرت او بیرون نشوم حارثه گفت ای فرزند بندگی را بر آزادگی گزیده می داری و پدر را مهجور می گذاری؟ گفت من از محمّد آن دیده ام که ابدا کسی را بر او اختیار نخواهم کرد چون رسول خدای این سخن از زید بشنید او را بحجر مکه آورد فَقَالَ يَا مَنْ حَضَرَ اشْهَدُوا أَنَّ زَيْداً ابْنَىْ برثني وَارِثِهِ گفت ای جماعت گواه باشید که زید فرزند من است ارث از من می برد و من ارث ازو می برم چون حارثه این بدید از غم فرزند آسوده گشت و مراجعت کرد و از آن پس مردم او را زید بن محمّد همی خواندند.

این ببود تا خداوند اسلام را آشکار ساخت و این آیت مبارک فرود شد وَ مٰا جَعَلَ أَدْعِيٰاءَكُمْ أَبْنٰاءَكُمْ ذلِكُمْ قَوْلُكُمْ بافواهكم وَ اللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ يُهْدَى السَّبِيلِ أَدْعُوَهُمْ لَا بائهم هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللَّهِ چون حکم خداوند برسید که فرزند خوانده را باسم پدر خویش بخوانید این هنگام او را زید بن حارثه خواندند و دیگر زید بن محمّد نگفتند جز این که حبّ رسول اللّه نامیده می شد و کنیت او أبو أسامه است بنام فرزندش أسامة بن زيد و ما قصّه شهادت او را در جنگ موته و قصه های فرزند او اسامه را در جلد اول از کتاب دوم بشرح نگاشتیم زيد بن كعب السّلمی در شمار اصحابست.

زید بن سهل بن الاسود بن حزام بن عمرو بن زيد مناة بن عدی بن عمرو بن مالك بن النّجار الانصارى النجّارى كنيت او أبو طلحه است مشهور بکنیت بود و مادر او عباده دختر مالك بن عدی بن زيد مناة هم از قبيلة بنی مالك است در شمار غازیان بدر است در سال سی و یکم هجری در سفر دریا بدرود جهان گفت بعد از هفت روز بساحل رسیدند و او را بخاک سپردند و بروایتی در سال پنجاه و یکم هجری وفات کرد و این شعر از اوست :

انا أبُو طلحة و اسمى زيدُ *** و كلَّ يوم فی سلاحی صيدُ

و أبو طلحه ربيب انس بن مالك است.

زيد بن أسلم بن ثعلبة بن عدى بن عجلان البلوى ثمَّ الانصاری حليف بنی عمرو بن عوف است پسر عم ثابت بن اقرم ، در جنگ بدر و أحد حاضر بود زید بن سراقه

بن كعب بن عمرو بن عبد العزى بن خزيمة بن عمرو بن عبد عوف بن غنم در یوم جسر هنگام قتال باعجم مقتول کشت.

زيد بن ثابت بن ضحاك بن زيد بن لوذان بن عمرو بن عبد عوف بن غنم بن مالك النجّار الانصارى النجّاری و مادر او نَوار دختر مالك بن معوية بن عدى بن عامر بن غنم بن عدى النجارى و كنيت او أبو سعيد و بروایتی أبو عبد الرحمن و گروهی أبو خارجه گفته اند هنگامی که رسول خدای بمدینه آمد یازده ساله بود ازین روی او را رخصت جنك بدر نداد و در أحد حاضر گشت از فقهای صحابه است بحکم ابو بکر بجمع قرآن پرداخت و در زمان عثمان حافظ بیت المال بود و از شیعیان عثمان بود در رکاب على علیه السلام حاضر جهاد نگشت با این که اظهار حبّ علی می کرد و در سال

پنجاه و ششم هجری وفات کرد و ما قصه های او را در جای خود بشرح نگاشته ایم.

زيد بن الدّثنه بن معويه بن عبيد بن عامر بن بياضة الانصارى البياضی در جنك بدر و أحد حاضر و در یوم رجیع با خبُیب اسیر شد و در مکه شهید شد چنان که در جلد اول از کتاب دوم بشرح رفت.

زید بن المزين الانصاری از غازیان بدر و احد است رسول خدا او را با مسطح بن اثاثه عقد أخوت بست زيد بن الصامت الانصاری كنيت او أبو عياش الزرقى است و او مشهور بکنیت است.

زيد بن عاصم بن كعب بن منذر بن عمرو بن غنم بن مازن بن النجار الانصارى المازنی در عقبه حاضر بود و از غازیان بدر است و در جنگ احد باتفاق زن خود ام عماره و دو فرزند خود حبیب و عبد اللّه حاضر گشت.

زید بن ودیعه بن عمرو بن قيس بن حزن بن عدی بن مالك بن سالم البجلی از غازیان بدر است زید بن جاريه الانصاری بن عامر بن مجمع بن القطان من الاوس پدرش جاریه از جمله منافقین است و در بنیان مسجد ضرار با منافقین هم دست بود چنان که مرقوم افتاد اما جاریه با ایمان محکم بود و در جنگ احد بجهت صغر سن رسول خدایش رخصت جهاد نفرمود و با علی علیه السلام در صفین حاضر گشت.

زید بن ارقم بن زيد بن قيس بن النعمان بن مالك الاغر بن ثعلبة الانصاری الخزرجی کنیت او را بعضی ابو عمرو گروهی ابو عامر و جماعتی ابو سعید و برخی ابو أنیسه گفته اند گویند در هفده غزوه ملازم رکاب رسول خدا بود و از خاصان اصحاب على علیه السلام بشمار می رفت ساکن کوفه گشت و در جنگ صفّین حاضر بود و در سال شصت و هشتم هجری وفات کرد قصه های او را با عبد اللّه بن سلول و عبد اللّه بن رواحه در ذيل غزوات رسول خدا در جلد اول از کتاب دوم رقم کردیم.

زید بن مريع الانصاری از بنی حارثه از جملۀ أصحاب است زيد بن عمير العبدی در شمار صحابه است زید بن خالد الجهنی کنیت او ابو عبد الرحمن و بعضى أبو طلحه و بروايتی أبو ذرعه است در روز فتح مکّه صاحب لوای جهینه بود و در سال شصت و هشتم هجری در مدینه وفات کرد هشتاد و پنج سال زندگانی داشت.

زيد بن ابی اوفى الاسلمی در شمار صحابه است زید بن صوحان بن حجر بن هجرس العبدی وی برادر صعصعه است و کنیت او ابو سلیمان و أبو عایشه است و در جنگ جمل ملازم ركاب علی علیه السلام بود.

زيد بن خارجة بن زيد بن ابی زهير بن مالك از بنی حارث بن خزرج در زمان عثمان وفات کرد و بروایت أهل سنت و جماعت بعد از مرگ جان بجسدش باز آمد و سخن گفت دیگر باره بمرد.

زید بن سعنه در بسیار غزوات ملازم رکاب رسول خدای بود در مراجعت از غزوه تبوك در عرض راه وفات کرد زيد الخيل بن مهلهل بن زيد بن منهب الطائی باوفد طی در سال نهم هجری بحضرت رسول آمد و مسلمان شد رسول خدا او را زید الخير نام نهاد و او شعر نیکو توانست گفت و با كعب بن زهیر یک دیگر را فراوان هجا گفتند و باتفاق خالد وليد با أهل ردّه مقاتلت کرد و در خلافت عمر وفات یافت زید بن عبد اللّه الانصاری العمری زید مولی رسول اللّه از جمله خدام رسول خداست.

زيد بن جلاس الکندی از صحابه است زيد بن وهب الجهنی كنيت او أبو سلیمان است ادراك جاهلیت کرده و در زمان رسول خدا ایمان آورد.

زبير بن العوام بن خویلد بن اسد بن عبد العزی بن قصىّ القرشی الاسدی کنیت او ابو عبد اللّه است و مادر او صفیه دختر عبد المطلب است پسر عمه پیغمبر است در پانزده سالگی اسلام آورد رسول خدا او را در مکه باعبد اللّه بن مسعود عقد اخوت بست و در مدینه او را باسلامة بن وقس عقد اخوت بست گاهی که میان مهاجرین و انصار حبل اخوت استوار می فرمود.

و زبیر را ده پسر بود اول عبد اللّه و دوم عروه سیم مصعب چهارم منذر پنجم عمرو ششم عبیده هفتم جعفر هشتم عامر نهم عمیر دهم حمزه أهل سنت و جماعت زبیر را از جمله حواریون رسول خدا شمارند و حواریّون حضرتش را دوازده تن از قریش بشمار گیرند بدینگونه اول ابو بکر دوم عمر سیم عثمان چهارم علی علیه السلام پنجم حمزه ششم جعفر بن ابی طالب هفتم ابو عبيدة بن الجراح هشتم عثمان بن مظعون نهم عبد الرحمن بن عوف دهم سعد بن ابی وقاص یازدهم طلحه دوازدهم زبیر و نیز او را از جمله عشره مبشّره شمرده اند که رسول خدا ایشان را بشارت بهشت داد بعضی از احوال او در ذیل کتاب پیغمبر رقم شد و برخی انشاء اللّه در ذیل کتاب علی علیه السلام بشرح خواهد رفت شصت و هفت سال زندگانی یافت مردى اسمر اللّون معتدل اللحم خفيف اللّحيه و مربوع بود.

زبیر بن عبيدة الاسدی از مهاجرین اولین است از بنی غنم بن دودان بن خزیمه است زبیر بن عبیده نیز از جمله اصحاب است زبیر بن عبد اللّه الكلابی ادراك جاهلیت کرده و در آخر خلافت عمر وداع جهان گفت.

زياد بن لبيد بن ثعلبة بن سنان بن عامر بن عدى بن أمية بن بياضه الانصاری البیاضی از بنی بیاضه از جماعت بنی عامر بن زریق کنیت او ابو عبد اللّه است از مدینه بمکه آمد و در حضرت رسول اللّه اقامت داشت و با آن حضرت مهاجرت نمود و در غزوات حاضر بود.

زیاد بن عمرو بن بشر حلیف انصار باتفاق برادرش حمزه حاضر بدر بود و ایشان غلام بنی ساعدة بن كعب بن الخزرج بودند زياد بن حدرد بن عمرو بن عدی

بدست رسول خدا اسلام آورد زیاد بن کعب بن عمرو بن عدی بن عمرو بن رفاعة بن كليب الجهنی از غازیان بدر و احد می باشند زياد بن السكن بن رافع بن امرء القيس بن زيد بن عبد الاشهل الاشهلى الانصاری در یوم احد شهید شد زیاد الغفارى از أهل مصر بشمار می رود زياد بن عبد اللّه الانصاری از جمله اصحاب است زياد بن النعم الفهری در یوم دار هنگام قتل عثمان مقتول گشت زياد بن الغرد او نیز روایت کرده که رسول خدا فرمود عمار یاسر رافئه باغیه شهید می نمایند.

زياد بن الحارث الصّدائی از مردم یمن است و حليف بنی حارث بن كعب زياد بن نعيم بن الحارث الصدائی بحضرت رسول آمد و اسلام آورد رسول خدا خواست لشگری بصدا (1)مامور دارد زیاد جیش را مانع شد و اسلام قبیله خود را بر ذمت نهاد.

زیاد بن حنظله التميمی و این آن کس است که رسول خدایش برای دفع مسیلمه و طليحه بنزديك قيس بن عاصم و زبرقان بن بدر رسول فرستاد.

زياد بن أبی سفيان او را زیاد بن ابيه و زياد بن أمّه و زياد بن سميّه و زياد بن عبيد الثقفی همی گفتند زیرا که پدر او مجهول بود و مادر او سمیه او را بزنا آورده بود ازین روی شناخته نمی شد که پدر او کیست وقتی خود را با أبو سفیان ملحق کرد چنان که در جای خود مذکور می شود او را زیاد بن أبی سفیان همی گفتند و مادر او سميّه کنيز حارث بن كلده بود و او طبيب عرب است و ما شرح حال او را در ذیل کتاب رسول خدا رقم کردیم و سال ولادت زیاد را نیز نگاشتیم مردی خطیب و دانشور بود پدرش عبیده را بهزار درهم بخرید و آزاد ساخت كنيت او أبو مغيره است عمر بن الخطاب او را در بعضی از أعمال بصره حکومت بداد و روزگاری کتابت ابو موسی أشعری داشت چنان که در ذیل کتاب عمر بشرح رفت و قصّه زنا کردن مغیره را با امّ جمیل و دزدیدن زیاد شهادت خود را در نزد عمر بن الخطاب نیز مرقوم شد و شرح حال او را با علی علیه السلام و ملحق ساختن نسب خود را با أبو سفیان انشاء اللّه در جای خود


1) صداء - بضم صاد مهملة - نام قبیله ایست از یمن ، و هم بنو صداء بن يزيد بن حرب بن علة بن خالد بن ادد بن زيد بن عريب بن زيد بن كهلان

خواهیم نگاشت و او هنگامی که از جانب معویه حکومت بصره و کوفه داشت در شهر رمضان المبارك در سال پنجاه و سیم هجری وفات کرد و عبد اللّه بن خالد بن أسيد بر او نماز گذاشت و او يك چشمش شکسته بود (1)چنان که فرزدق گوید وروی سخن با حجاج دارد.

و قَبلَكَ ما أعتبتُ كاسر عينه *** زياداً فلم تعلق علىَّ حبائلهُ

و هنگامی که بفرمان عمر بن الخطاب برای اصلاح امر یمن برفت و کار بساخت و باز آمد عمرو بن العاص گفت أَمَا وَ اللَّهِ لَوْ كَانَ هَذَا الْغُلَامَ قرشيأ لساق الْعَرَبِ بِعَصَاهُ گفت سوگند با خدای اگر این پسر نسب بقریش می رساند تمام عرب را بيك چوب می راند أبو سفیان گفت وَ اللَّهُ أَنِّي لَا عَرَفَ الَّذِى وَضَعَهُ فِي رَحِمِ أُمِّهِ یعنی سوگند با خدای که من می شناسم آن کس که وضع نطفه او را در رحم مادر کرده است علی علیه السلام گفت هان ای أبو سفیان آن کیست؟ این شعر قرائت کرد :

أما واللّه لولا خوفُ شخص *** يرانی يا علىُّ من الاعادی

لا ظهر أمرهُ صخر بن حرب *** و لم يكن المقالة بازدياد

و قد طالت مُجاملتی ثقيفاً *** و نترُكُ فيهمُ ثمر الفؤاد

و از این جاست که معویه گاهی که خواست او را فریفتۀ خویش کند برادر خواند و این در سال چهل و چهارم هجری بود و ازین وقت او را زياد بن أبی سفيان گفتند معویه دختر خود را به پسر او که محمّد نام داشت تزویج بست و چون ابوبکره که از جانب مادر بازیاد برادر بود این بشنید سوگند یاد کرد که هرگز با زیاد سخن نکند چه او قبول کرد که مادر او با ابو سفیان زنا کرده است و همی گفت که سمیّه هرگز أبو سفیان را دیدار نکرده و با او هم بستر نشده چون زیاد در آن زمان که بطواف مکّه شتافت و بمدینه آمد خواست امّ حبيبه دختر أبو سفیان را که زوجه پیغمبر بود دیدار کند ام حبیبه گفت تو هرگز برادر من نباشی و خود را از او پوشیده داشت و آنگاه که معویه زیاد را با خود ملحق ساخت بنی امیه بروی در آمدند و او را نکوهش کردند


1) یعنی پلک یکی از چشمانش خوابیده بود

از میانه عبد الرحمن بن الحكم گفت ای معویه هیچ مکروهی را از ما دریغ نداری اگر همه قتل و ذلّت باشد معويه مروان بن الحکم را گفت این مردود را از نزد من بیرون کن مگر نشنیدۀ شعر او را که در حق من و زیاد گفت و این شعر بخواند :

الا أبلغ معوية بن صخر *** فقد ضاقت بما تأتی اليدان

اتغضب أن يقال أبوك عفُّ *** و ترضى أن يقال ابوك زان

فاشهدُ انّها رحمك من زياداً *** كرحم الفيل من ولد الاتان

و اشهدُ انّها حملت زياداً *** و صخراً من سميّة غيرُ دان

زیاد را دو پسر بود یکی عباد و آن دیگر عبید اللّه عليه اللّعنه يزيد بن مفرّغ در هجو زیاد و اولاد او گوید :

اعبّادُ ماللّؤم عنك محوَّل *** و لا لك امُّ فی قريش و لاابُ

و قل لعبيد اللّه مالك والدُ *** بحق و لا یدری امرُء كيف تنسب

از عبید اللّه بن زیاد روایت کنند که گفت مرا از هیچ سخن چنان رنج نیامد که ازین شعر ابن مفرّغ که گوید :

فکّر ففی ذاك ان فكّرت معتبر *** هل نلت مكرمة الاّ بتأمير

عاشت سميّةُ ما عاشت و ما علمت *** انَّ ابنها من قريش فی الجماهير

و این شعر را نیز در هجای زیاد انشاد کرد :

زياداً لستُ ادرى من أبوهُ *** و لكنَّ الحمار أبو زياد (1)

می باشد

بالجمله معویه از عبد الرحمن بن الحكم رنجیده خاطر بود تا چرا زیاد را هجا گفته این ببود تا زیاد برسید و عبد الرحمن بنزديك او آمده عذر بخواست و زیاد او را معفو داشت آنگاه عبد الرحمن این شعر ها در مدح زیاد انشاد کرد :

اليك ابا المغيرة تبت ممّا *** جرى بالشّام من جور اللّسان

و اغيظتُ الخليفة فيك حتّى *** دعاهُ فرط غيظ ان لحانی


1) من نمی دانم پدر زیاد کیست ، همین قدر می دانم که خر « أبو زياد » است ، « ابو زیاد » کنیه خر است و معنی ترکیبی آن « پدر زیاد »

و قلتُ لمن لحانى فی اعتذارٍ *** اليك الحقُّ شأنك غير شانی

عرفت الحقَّ بعد خطاء رایٍ *** و ما البستهُ غير البيان

زیاد من ابی سفیان غصُن *** تهادى ناضراً بين الجنان

اخاك ارى و عمّاً و ابن عمّ *** فما ادرى بعين ماترانی

و انت زيادنا فی آل حربٍ *** احبُّ الىّ من وسطى بنانی

زیاد چون این شعر بشنید گفت من ترا معفو داشتم اکنون اگر حاجتی داری بخواه گفت بسوی معویه کتاب کن تا بداند که عصیان مرا عفو فرمودی زیاد صورت حال را مکتوب کرد چون این نامه بمعویه آورد بر عبد الرحمن ببخشید و گفت أَقْبَحَ اللَّهِ زِيَادِ الم يَنْتَبِهُ اذ قَالَ وَ أَنْتَ زيادنا فِي آلِ حَرْبٍ بر زیاد نفرین فرستاد و گفت ندانست که عبد الرحمن او را از آل حرب نشمرد آن جا که گفت در آل حرب تو زیادی گویند وقتی زیاد بمعویه نوشت أَنِّي قَدْ أَخَذْتَ الْعِرَاقِ بِيَمِينِي وَ بَقِيَتْ شِمَالِي فَارِغَةُ يَعْرِضُ لَهُ بِالْحِجَازِ یعنی عراق را بدست گرفتم و دست چب من از کار باز مانده و ضبط حجاز سزاوار اوست.

گویند عبد اللّه بن عمر بن الخطاب او را نفرین کرد و در دست چب او قرحۀ آشکار گشت و بدان جراحت بمرد و مرگ او در کوفه بود روز سه شنبه چهارم شهر رمضان در سال پنجاه و سیم هجری.

زاهر بن حرام الاشجعی از مردم حجاز است و ساکن بادیه بود در جنگ بدر حاضر شد و در پایان کار بکوفه انتقال نمود وقتی رسول خدا او را در بازار مدینه دیدار کرد از قفای او در آمد و هر دو دست بر فراز چشم های او گذاشت و فرمود من يشترى العبد کیست که این بنده را خریدار است ؟ زاهر بن حرام بدانست که او رسول خداست فَقَالَ اذا تجدنى يَا رَسُولَ اللَّهِ كاسداً ، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ بَلْ أَنْتَ عَبْدُ ربیح عرض کرد یا رسول اللّه مرا کالائی کساد خواهی یافت فرمود بلکه تو عبدی سودمندی

زاهر الاسلمی ابو مجزات بن زاهر ، هو ابو زاهر بن الاسود بن حجاج بن

قيس بن عبد بن دعبل بن انس بن خزيمة بن مالك بن سلامان بن اسلم بن افصی الاسلمی از بایعین تحت شجره است و در شمار کوفیین است زهیر بن صرد هو ابو صرد الجشمى السّعدى من بنى سعد بن بكرو بعضی کنیت او را ابو جرول خوانده اند باوفد هوازن بحضرت رسول آمد وقتی که پیغمبر در جعرانه اسیران هوازن را بازدید می فرمود در شفاعت اسیران هوازن شعری چند بعرض رسانید و این شعر از آن جمله است.

أمنن على نسوة قد كنت ترضعها *** اذفوك تملأه من مخضها الدُّرر

رسول خدا اسیران هوازن را بدو بخشید و چون بشرح این قصّه را در جلد اول از کتاب دوم رقم کردیم بتکرار نخواهیم پرداخت.

زهير بن عمر الهلالی من بنى هلال بن عامر بن صعصعه و بعضی او را نصری خوانند و از بنی نصر بن معویه دانند.

زهير بن قرضم بن الجعيل البهرى بعضى زهیر بن قرض خوانند از مسافت بعيده بحضرت رسول آمد و اسلام آورد زهير بن غزيه بن عمرو بن عنز بن معاذ بن عمرو بن الحارث بن معوية بن بكر بن هوازن زهیر بن ابی امیّه بعضی او را از مؤلفه قلوب شمرده اند زهير الانماری يقال ابو زهير الشامی زهیر بن علقمة النخعی و بعضی او را بجلی خوانده اند زهير بن عبد اللّه بن ابی حبل الشنؤی از جماعت ازد شنوءة در شمار بصریین است.

زرارة بن اوفى النخعی در زمان عثمان وفات یافت زرارة بن جزى الكلابی زرارة بن عمرو النخعی در سال نهم هجری باوفد نخع بحضرت رسول آمد.

زرارة بن قيس بن فهر بن قيس بن ثعلبة بن عبيدة بن ثعلبة بن غنم بن مالك بن النجار در یوم یمامه مقتول شد زرارة بن قيس بن الحارث بن عدى بن الحارث بن عوف بن جشم بن كعب بن قيس بن سعد بن مالك بن النخع.

زرعة بن خليفه از جمله اصحاب است زرعة بن ذی یزن نیز در شمار اصحاب است زرعة الشقرى نام او اصرم بود چون بحضرت رسول آمد و اسلام

آورد پیغمبر فرمود نام تو زرعه باشد.

زبرقان بن بدر بن امرء القيس بن خلف بن بهدلة بن عوف بن كعب بن سعد بن زيد مناة بن تميم البهدلى السّعدى التميمى كنيت او ابو عباس است و بروایتی ابو شرزه است نام او حصین بن بدر است چون مردی با جمال بود او را زبرقان گفتند چه زبرقان ماه را گویند مردی از قبیله نمر بن قاسط بنی زبرقان را مدح می گوید :

تقولُ حليلتى لمّا اشتكينا *** سيُدر كنا بنو القوم الهجان

سيد ركنا بنو القمر بن بدر *** سراج اللّيل للشّمس الحصان

فقلت ادعى وادعو انَّ اندی *** لصوت ان ينادى داعيان

فمن يك سائلاً عنّى فانّی *** انا النَّمریُّ جارُ الزِّبرقان

قصه او را بارسول خدا و شعرهای او را در آن حضرت و وقایع او را با عمر بن الخطاب بشرح رقم کردیم.

زهرة بن حويه بروايتی باجيم هو زهرة بن جويه بن عبد اللّه بن قتاده نسب او بسعد بن زيد مناة بن تميم می رسد در جنگ قادسیه چنان که بشرح رفت جالینوس بدست او مقتول گشت.

زياد بن جهور اللّخمی می گوید رسول خدا بدینگونه با من کتاب کرد بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ مِنْ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ الَىَّ زِيَادِ بْنِ جهور أَمَّا بَعْدُ فانی احْمَدِ اليك اللَّهُ الَّذِى لَا اله الَّا هُوَ زیاد بن قسور کلفی بعضی او را زبّان بن قسور خوانده اند.

زراع بن عامر العبدى كنيت او نیز ابو الزّراع است چه فرزند او نیز زراع نام داشت.

زنباع بن روح الجذامی کنیت او ابو روح است.

زبيب بن ثعلبه بن عمرو العنبرى من بلعنبر بن عمرو بن تمیم او را زبیب با بای موحده و بعضى بانون خوانده اند وقتی رسول خدای لشکر بسوى بنى العنبر مامور داشت و ایشان را در نواحی طایف اسیر گرفتند زبیب بن ثعلبه بر شتر خویش نشست

و قبل از ورود اسیران بحضرت رسول پیوست و بر اسلام قبیله خود یک تن شاهد پیش داشت و خود نیز سوگند یاد کرد ، لاجرم رسول خدا اسیران را با نصف اموال با بنی العنبر باز گردانید.

زائدة بن جواله العنزىّ و بعضی او را زبدة بن حواله خوانده اند.

زكوة بن عبد اللّه از جمله اصحاب است.

زميل بن ربيعة الضبّی ثم العذرى ابن كلبی بدین گونه نسب او را باز نموده زميل بن عمرو بن العذر بن حسان بن خديج بن وائلة بن حارثة بن هند بن حرام بن ضبّة العذری با جیش معویه حاضر صفین گشت و یوم مرج راهط مقتول گشت.

زرّ بن حبيش بن حباشة بن اوس بن هلال بروايتی بلال الاسدى من بنى اسد بن خزیمه کنیت او ابو مطرّف است از جمله تابعین بشمار می رود در سال هشتاد و سیم هجری وفات کرد صد و بیست و سه سال زندگانی یافت.

زيد بن الصلت الكندى من بنی جمح در زمان رسول خدا متولّد شد.

باب سین مهمله

سعيد بن الحارث الانصاری الخزرجى سعيد بن زيد بن عمرو بن نفیل بن عبد العزّی بن رباح بن عبد اللّه بن قرط بن رزاح بن عدی بن كعب بن لؤى القرشی العدوى مادر او فاطمه دختر بعجة بن مليح الخزاعيه است و او پسر عمّ عمر بن الخطاب است و کنیت او ابو اعور است ، فاطمه خواهر عمر در حباله نکاح او بود و خواهر او عاتکه زوجه عمر بود از مهاجرین اولین است در سال پنجاه و یکم هجری در مدینه وفات یافت هفتاد و چند سال زندگانی داشت.

سعيد بن الحارث بن قيس بن عدى بن سهم القرشى السهمی با برادرانش از مهاجرین حبشه است و در جنك يرموك چنان كه بشرح رفت مقتول شد.

سعید بن خالد بن سعيد بن العاص بن امية بن در ارض حبشه متولد شد و در

خدمت جعفر بن أبی طالب علیه السلام بمدینه آمد.

سعيد بن سعيد بن العاص بن امية بن عبد شمس بن عبد مناف القرشی الاموى قبل از فتح مکّه مسلمانی گرفت و در جنك طایف حاضر رکاب پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم بود.

سعيد بن العاص بن سعيد بن العاص بن امیه در سال هجرت متولد شد و پدرش عاص بن سعید در جنگ بدر بدست علی علیه السلام مقتول گشت و سعید مردی با فصاحت و سماحت بود و ما قصه های او را در عزل و نصب او در زمان عثمان بشرح رقم کردیم در خلافت علی علیه السلام عزلت اختیار کرد و در جنگ جمل و صفین حاضر نشد چون سلطنت محکم گشت بر معویه ، او را حکومت مدینه داد آنگاه سعید را عزل نمود و مروان حکم را منصوب ساخت و این شعر را فرزدق در مدح او گوید :

تَرى الغرَّ الحجاحج من قريش *** اذا ما الامر فی الحدثان غالا

قياماً ينظرون الى سعيدٍ *** كأنّهم يرون به هَلالا

گویند اگر سائلی از وی طلَب عطیّت می کرد و چیزی در دست نداشت آن چه سائل خواسته بود بر ذمت می نهاد و تمسّک می داد و هنگام استطاعت ادای آن می کرد چنان که گاهی که از حکومت مدینه معزول شد و از مسجد یک تنه بسرای خویش می رفت مردی در قفای او در آمد و از دنبال او همی رفت.

سعید گفت کیستی و چه حاجت داری؟ قَالَ رَأَيْتُكَ وَحْدَكَ فَوَصَلْتُ جَنَاحَكَ فَقَالَ لَهُ وَصَلَكِ اللَّهُ يَا بْنِ أَخِي گفت ترا تنها دیدم و با تو پیوسته شدم ، سعید او را دعای خیر گفت پس دوات و قلم طلب کرد و از بهر او بيست هزار درهم تمسك نوشت و چنان افتاد که در آن سال سعید وداع جهان گفت آن تمسك را بنزد پسرش عمر آوردند و دین پدر را از گردن فرو گذاشت وفات او در سال پنجاه و نهم هجری بود و سعید را هفت پسر بود اول عمر ، دوم محمّد ، سیم عبد اللّه ، چهارم یحیی ، پنجم عثمان ، ششم عيبنه ، هفتم أبان و این فرزندان از سعید بن عاص بن سعید بن عاص است نه از سعید بن عاص بن امیه چه او را هیچ فرزند نبود.

سعيد بن سهل بن مالك بن عبد الاشهل بن حارثه بن دینار گویند در بدر و احد

حاضر گشت ، سعید بن عامر بن حذيم بن سلامان بن ربيعة بن سعد بن جمع القرشی الجحمى قبل از فتح خيبر مسلمانی گرفت ، عمر بن الخطاب در زمان خود او را حکومت حمص داد و در سال بیست و یکم هجری وفات نمود.

سعید بن سويد بن قيس بن عامر بن عباد بن الابجر الانصاری الخزرجی در جنك احد شهید شد سعید بن قیس از مهاجرین اولین است سعيد بن قشب الازدى حليف بنی اميه سعید بن عبد بن لقيط بن عامر بن ربیعه از مهاجرین حبشه است بعضی بر آنند که با جعفر بن ابی طالب مراجعت کرد.

سعيد بن حارث بن عمرو بن عفان بن عبد اللّه بن عمرو بن مخزوم وی از برادرش عمر بن حریث بسال افزون بود ، در فتح مکه پانزده سال داشت و ملازم رکاب رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم بود ، بعد از رسول خدا در جنگ خراسان حاضر شد و در جزیره مقتول گشت و او را فرزند نبود سعید بن نمران الهمدانی کاتب علی علیه السلام بود.

سعيد بن يربوع بن عنكثة بن عامر بن مخزوم القرشی المخزومی کنیت او أبو عبد الرحمن است ، و بروايتی أبو هود و بعضى ابو يربوع گفته اند و لقب او اصرم است و او را دو پسر بود عبد اللّه ، و آن دیگر عبد الرحمن ، قبل از فتح مکه ایمان آورد و بعضی او را از مؤلفه قلوب دانند ، در سال پنجاه و چهارم هجری در مدینه بروایتی در مکه وفات یافت و این وقت یک صد و بیست و چهار سال زندگانی یافته بود.

سعيد بن سعد بن عباده الانصاری علی علیه السلام او را در خلافت خویش حکومت یمن داد و او را پسری بود که شرحبیل نام داشت. سعيد بن أبی راشد از جمله اصحاب است.

سعيد بن حياف بن قيس الباهلى كنيت او أبو كنیدر است چه پسرش کنیدر نام داشت. سعيد بن سعد بن عمرو التمیمی بعضی او را سعید بن عمرو خوانده اند و از مهاجرین حبشه شمرده اند وی حلیف بنی سهم است.

سعيد بن يزيد بن ازورة الازدی از بصريون بشمار می رود.

سعد بن ابی وقاص و اسم ابی وقاص مالك بن أهيب بن عبد مناف بن زهرة بن

كلاب القرشی الزهرى کنیت سعد ابو اسحق است گویند ، او هفتم کس است که مسلمانی گرفت و این وقت نوزده ساله بود و در غزوه بدر و احد و دیگر غزوات حاضر بود چنان كه هر يك را بجای خود رقم کردیم ، و در زمان عمر چنان كه مرقوم شد جنك قادسیه و مقاتله با عجم را بپای برد و او یک تن از شش تن است که عمر از برای شوری معین نمود و شهر کوفه بدست او بنیان گشت و او را أهل سنت و جماعت از عشره مبشّره شمرده اند و عمر بن سعد عليه اللّعنه که با سید الشهدا علیه السلام کرد آن چه کرد پسر اوست.

و سعد هنگام مقاتلت علی علیه السلام با معاویه در خانه نشست و بهیچ جانب اعانت نکرد ازین جاست که از علی علیه السلام پرسش کردند حال آن مردم را که از بیعت او تقاعد ورزیدند و در جهاد با او حاضر نشدند فَقَالَ أُولَئِكَ قَوْمٍ خَذَلُوا اَلْحَقَّ وَ لَمْ يَنْصُرُوا اَلْبَاطِلَ فرمود این جماعت حق را خار گذاشتند و باطل را اعانت نکردند وفات سعد در عقیق که چند فرسنك بيك سوى مدينه است واقع شد در سال پنجاه و پنجم هجری و او هفتاد و چهار ساله و بروایتی هشتاد و سه ساله بود جسد او را بمدينه آوردند و در بقیع دفن کردند ، مروان بن الحکم بر او نماز گذاشت گویند معاویه يسعد بن ابی وقاص و عبد اللّه بن عمر و محمّد بن مسلمه مکتوبی کرد که مرا در طلب خون عثمان از علی علیه السلام اعانت کنید ایشان بر او انکار کردند و گفتند بر تو نیست که از ینگونه سخن کنی و سعد این شعر بدو فرستاد :

معاویُ داؤك الداء العیاء *** و ليس لما تجیءُ به دواء

أيدعوني أبو حسن علیُّ *** فلم اردد عليه ما يشاء

و قلتُ له أعطنی سيفاً بصيراً *** يميز به العداوة و الولاء

فانَّ الشرَّ اصغره كبيرٌ *** فانَّ الظّهر يثقله الدماء

أتطمع فی الّذی اعيا علياً *** الا ما قد طمعت به العفاء

ليوم منه خير منك حيّاً *** وميتاً أنت للمرء الغراء

فامّا امر عثمان فدعه *** فانَّ الدّاء أذهبه البلاء

سعد بن معاذ بن النعمان بن امرء القيس بن زيد بن عبد الاشهل بن جشم بن

الحارث بن الخزرج بن النبيت و هو عمرو بن مالك بن الاوس الانصارى الاشهلی کنیت او ابو عمرو است و مادرش کبیشه دختر رافع است در میان عقبه اولی و ثانی بدست مصعب بن عمیر مسلمانی گرفت و در جنگ بدر و احد حاضر گشت و در جنگ خندق بدست حبان العرقه زخم تیر برداشت و از خدای خواست کیفر یهود قریظه را ببیند آنگاه بمیرد خون از آن جراحت بایستاد تا آنگاه که یهود بنی قریظه بتصديق او عرضه تیغ گشت پس خون گشوده گشت و سعد بدان زخم در گذشت.

اما حبان پسر عبد مناف بن منقذ بن عمرو بن معيص بن عامر بن لؤی است و عرقه لقب مادر اوست و این لقب بسبب استعمال عطریات یافت و نام عرقه قلابه دختر سعد بن سهل بن عمرو بن حضیض است ، حدیث کرده اند که وقتی سعد بن معاذ در گذشت انَّ جَبْرَائِيلُ نَزَلَ فِي جَنَازَتِهِ معتجراً بِعِمَامَةٍ مِنْ استبرق وَ قَالَ يَا نَبِيَّ اللَّهِ مَنْ هَذَا الَّذِي فُتِحَتْ لَهُ أَبْوَابُ السَّمَوَاتِ وَ اهْتَزَّ لَهُ الْعَرْشُ فَخَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ سَرِيعاً يَجُرُّ ثَوْبَهُ فَوَجَدَ سَعْداً قَدْ قُبِض

یعنی جبرئیل در وفات سعد با عمامه استبرق فرود شد و عرض کرد یا رسول اللّه این کیست که از برای او ابواب آسمان ها گشوده شد و عرش بلرزید رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم بسرعت بیرون شد چنان که جامۀ خود را همی کشید پس سعد را مرده یافت یک تن از انصار گوید :

و ما اهتزَّ عرش اللّه من موت هالك *** علمنا به الاّ لسعد معاذٍ

و ما قصه های او را در کتاب رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم بشرح رقم کردیم.

سعد بن خيثمة بن الحارث بن مالك بن كعب بن النجار بن كعب بن حارثة بن غنم بن أسلم بن امرء القيس بن مالك بن الاوس الانصاری در جنگ بدر بدست طعيمة بن عدی ، و بروایتی بدست عمرو بن عبدودّ شهید شد سعد بن ربیع بن عمرو بن ابی زهير بن مالك الاغر بن ثعلبة بن كعب بن الخزرج بن الحارث بن الخزرج الانصارى الخزرجی از جمله نقبای انصار است در عقبه اولی و ثانی حاضر شد و در جنگ بدر جهاد کرد و در جنگ احد شهید گشت و هنگام وفات اصحابش را بیاری پیغمبر وصیت کرد

چنان که در جای خود رقم کرديم سعد بن ربيع و خارجة بن زید را در يك قبر نهادند.

سعد بن مالك بن خالد بن ثعلبة بن عمر بن الخزرج بن ساعدة الانصاری السعدی سعد بن عبادة بن دليم بن حارثه بن ابی حلیمه و بروایتی ابی خزيمة بن ثعلبة بن طريف بن الخزرج الانصارى الساعدى کنیت او ابو ثابت و بروایتی ابو قیس است از جمله نقبای انصار است در عقبه حاضر شد مردی بزرگ بود وجودى بکمال داشت پسرش قیس و پدرش و جدش نیز جواد بودند و در اطعام وفود خود داری نمی فرمودند چنان که در زمان دلیم جدش منادی ندا در می داد هر روز در اطراف دار ضیافت او مَنْ أَرَادَ الشَّحْمُ وَ اللَّحْمِ فليات دَارِ دليم.

بعد از دلیم چون نوبت بعباده افتاد هم بدینگونه فرمان داد از پس او سعد بدین قانون رفت و قیس بن سعد از پدران بهتر بود ، دلیم و عباده هر سال ده نفر بدنه از برای صنم مناة هدیه می کردند و بمکه می فرستادند چون نوبت بسعد وقيس افتاد که مسلمانی داشتند آن شتران را همه ساله بکعبه می فرستادند گویند جماعت قریش شبی اصغا نمودند که یک تن منادی در میان قبیله ابی قیس ندا در داد و این شعر قرائت کرد.

و ان يصبح السّعدان يصبح محمّد *** بمكّة لا يخشى خلاف المخالف

ستاد مردم قریش گمان کردند که این دو سعد یکی سعد بن زيد مناة بن تمیم است و آن دیگر سعد بن جذیم بن قضاعه شب دیگر این ندا شنیدند.

فيا سعد سعد الاوس كن انت ناصراً *** و يا سعد سعد الخزرجیّ الغطارف

اجيبا الى داعى الهدى و تمنّیا *** على اللّه فی الفردوس فيه عوارف

فانَّ ثواب اللّه للطالب الهُدى *** جنان من الفردوس منبت غارف

این وقت قریش گفتند همانا این دو سعد یکی سعد بن معاذ و آن دیگر سعد بن عباده است ، بالجمله ما قصه سعد بن عباده را در کتاب رسول خدا در یوم فتح مکه و دیگر مواضع و در کتاب ابو بکر دریوم ثقیفه بشرح رقم کردیم .

سعد بن عبيد بن النعمان بن قيس بن عمرو بن زيد بن اميّه بن ضبيعة بن زيد

بن مالك بن عوف بن عمرو بن عوف الانصاری کنیت او ابو عمر و بروایتی ابو زید است از غازیان بدر است در قادسیه مقتول گشت ، معروف شد بسعد القادسی (1)و این از جمله چهار تن انصار است که در زمان رسول خدا قرآن را جمع کرد.

سعد بن عياض الثمالی بعضی او را از تابعین شمرده اند سعد بن سلامة بن وقش بن زغبة بن زعور بن عبد الاشهل الانصارى لقب او سلکان است و کنیت او ابو نائله است سعد بن يزيد بن الفاكه بن جلده بن عامر بن زريق الانصاری الزرقی از غازیان بدر است.

سعد بن سويد بن قيس من بنی خدره من الانصار در يوم احد شهید شد سعد مولى عتبة بن غزوان سعد بن زراره بعضی او را برادر سعید بن زراره دانسته اند که نسبش بشرح رفت و گروهی چنان دانند که ادراک اسلام نکرد سعد بن عبد قيس بن لقيط بن عامر بن امية ابن الحارث بن فهر القرشی الفهری از مهاجرین حبشه و بعضی نام او را سعید دانسته اند بر وزن امیر چنان که رقم شد.

سعد بن حارث بن الصّمه نسب او در ذیل نام پدرش مرقوم شد برادر ابو جهیم است و در صفین ملازم ركاب علی علیه السلام بود و در آن غزوه شهید شد سعد بن سهيل بن عبد الاشهل بن حارثه بن دينار بن النجار الانصاری از غازیان بدر است سعد بن خولی از بنی عامر بن لؤی از مهاجرین اولین است و در جنگ بدر حاضر شد.

سعد بن خولی مولی حاطب بن ابی بلتعه بعضی او را از مذحج و جماعتی از بنی کلب دانسته اند از غازیان بدر است در یوم احد شهید شد سعد بن خوله از مردم یمن است و حلیف بنی عامر بن لؤی است و از مهاجرین حبشه است در هجرت ثانیه و در جنگ بدر حاضر بود و او سبیعه اسلمیه را که شرح حالش مذکور خواهد شد تزویج کرد و درحجة الوداع وفات نمود سعد بن عمرو بن ثقف و اسم ثقف كعب بن مالك بن مبذول در احد حاضر بود و در یوم بئر معونه با پسرش طفیل


1) بلکه معروف بود به سعد القاری زیرا که یکی از چهار نفر انصار است که قرآن را جمع آوری نموده بودند استیعاب

و پسر برادرش سهل بن عامر بن عمرو بن ثقف شهید شد.

سعد بن النعمان الانصاری از قبیله بنی اکال و عمرو بن عوف است چون در جنگ بدر حنظله ابو سفیان مقتول شد و پسر دیگرش عامر اسیر گشت او را گفتند که فدیه عامر را بفرست و او را از قید اسیری رها کن گفت يك پسر من کشته شد و از دست برفت اکنون مالم را در ازای دیگری بدهم که نه مال برای من بماند نه پسر ؟ این کار نخواهم کرد این ببود تا آنگاه که سعد بن نعمان بزیارت مکه رفت ابو سفیان او را بگرفت و بعوض عامر محبوس داشت تا عامر را رها کردند و ما این قصه را بشرح نگاشتیم ضرار بن الخطاب بابو سفیان خطاب می کند و می گوید.

تداركت سعداً عنوةً فاخذته *** و كان شفاءً لو تداركت منذراً

ابو سفیان نیز این شعر درین هنگام می گوید :

ارهط بنی اکال اجيبوا دعائهُ *** تعاقد تم لا تسلموا السيّد الكهلا

فانَّ بنی عمرو بن عوف اذلّة *** لئن لم يفكّوا من اسيرهم الكبلا

سعد بن عثمان بن جلدة بن مخلد بن عامر بن زريق الانصاری الزرقى كنيت او ابو عبیده است و در شمار غازیان بدر است و این سعد از آن مردم است که برادرش عقبه و عثمان بن عفان در جنگ احد فرار کردند.

سعد بن مالك العذرى باوفد عذره بحضرت رسول آمدن سعد بن زید الانصاری الاشهلی بروایت ابن اسحق هو سعد بن زيد بن مالك بن عبيد بن كعب بن عبد الاشهل از غازیان بدر است.

سعد بن مالك بن سنان بن عبيد بن ثعلبة الابجر هو خدرة بن عوف بن الحارث بن الخزرج كنيت او ابو سعید است و او مشهور است بکنیت خود معروف بابو سعید الخدری در جنگ خندق حاضر بود و در بعضی از غزوات ملازمت داشت در سال هفتاد و چهارم هجری وفات نمود.

سعد بن عمرو الانصاری از جمله صحابه است که در صفین ملازم رکاب علی علیه السلام

بود سعد بن الاطول بن عبد اللّه بن خالد بن واهب الجهنی کنیت او ابو مطرف است و بروایتی ابو قضاعه و او برادر يسار بن الاطول است در زمان رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم وفات یافت.

سعد مولی رسول اللّه سعد بن هذيل در شمار صحابه است سعد مولی ابی بکر نیز خدمت رسول خدای کرد سعد العرجى من بلعرج بن كعب بن هوازن او را ازین روی عرجی گفتند که آهنگ مدینه کرد و در عرج بحضرت رسول پیوست و اسلام آورد سعد المنذر در شمار اصحاب است.

سعد بن الحنظليه و حنظلیه نام مادر جدّ اوست و او پسر ربیع بن عمرو بن عدی است و برادر سهل بن حنظلیه و کنیت او ابو حارث است از بنی حارثه انصاری است از آن جماعت است که در جنگ بدر بسبب صغر سن رخصت نیافت.

سعد مولی قدامه بن مظعون در سال چهل و یکم هجری مقتول گشت در صحبت او با رسول خدای شبهه کرده اند.

سعد بن مسعود الثقفى او عم مختار بن ابی عبید ثقفی است سعد بن الاخرم در شمار اصحاب است سعد بن مسعود الكندی از اهل کوفه شمرده می شود سعد بن ابی ذباب نیز از جمله اصحاب است سعد بن سويد بن قيس بن عامر بن الابجر سعد بن حارث بن لوذان بن عبدودّ بن زيد بن ثعلبة بن الخزرج الانصارى السّاعدی در جنگ احد و دیگر غزوات حاضر بود و در جنگ یمامه مقتول گشت سعد الاسلمی از جمله اصحاب رسول خداست.

سعد بن حبته و حبته نام مادر اوست دختر مالك است از بنی عمرو بن عوف و سعد پسر بجير بن معويه بن مسلم بن بجيله حليف بنی عمرو بن عوف انصاری است او نیز در جنگ احد چون سال اندک داشت اجازت نیافت و در جنگ احد حاضر بود.

سعد الجهنی پدر سنان بن سعد است. سعد ابو زید او روایت می کند که رسول خدا فرمود اَلْأَنْصَارُ كَرِشِي وَ عَيْبَتِي فَاقْبَلُوا مِنْ مُحْسِنِهِمْ وَ تَجَاوَزُوا عَنْ مُسِيئِهِمْ در شمار اهل مدینه است سعد الظفرى الانصاری از بنی ظفر است سعد بن

تيم السّکونی از جمله صحابه است سعد بن زید الطائی و بروایتی انصاری از اصحاب است سعد بن ضميره الضمری هم در شمار صحابه است.

سعد بن عائد المؤذّن مولى عمار بن ياسر المعروف بسعد القرض او را ازین روی سعد القرض گفتند که در تجارت زبان همی کرد الا در تجارت قرض که سود همی آورد و تجارت قرض آنست که مالی بدیگر کس دهند تا او تجارت کند و هر سود که آورد بدان شرط که نهاده اند قسمت کنند بالجمله سعد القرض را رسول خدا در مسجد قبا مؤذّن فرمود و بعد از رحلت پیغمبر چون بلال از مدینه بیرون شد ابو بکر او را بمدینه آورد و در مسجد رسول خدای مؤذّن بود و در زمان عمر بن الخطاب نیز مؤذن بود تا گاهی که وفات نمود.

سعد بن وهب الجهنی از جماعت بنی غیان است چون بحضرت رسول آمدند قَالَ مَنْ أَنْتُمْ قَالُوا نَحْنُ بَنُو غَيَّانُ فَقَالَ أَنْتُمْ بِنُورِ شدان سعد بن قرحاء مردی از صحابه است گویند مردی زن او را با دخترش که از زن دیگر داشت تزویج کرد.

سعد بن حمار بن مالك الانصاری برادر كعب بن حمار حلیف بنی ساعده است در جنگ احد و بعضی غزوات حاضر گشت و در یوم یمامه مقتول شد.

سعد بن عماره کنیت او ابو سعد الزرقی است و او معروف بکنیت بود سعد الدوسی در شمار اصحاب است سعد بن زيد الانصاری از بنی عمرو بن عوف است در عهد رسول خدا متولد شد و در اواخر زمان عبد الملك وفات کرد سعد بن ایاس بن عمرو الشیبانی از بنی شیبان بن ثعلبة بن عكابة بن صعب بن علی بن بكر بن وائل در سال هفتاد و پنجم هجری وفات کرد و این وقت صد و بیست سال داشت.

سلمان فارسی معروفست بسلمان الخير و کنیت او ابو عبد اللّه وقتی او را می گفتند کیستی و از کجائى قالَ أَنَا سَلْمَانُ بْنُ الاسلام مِنْ بنی آدَمَ می گفت من سلمان پسر اسلامم از اولاد آدم صفی علیه السلام بالجمله در بلد سلمان مورّخین را خلاف افتاده بعضی او را از مردم رامهرمز نوشته اند و گروهی او را از اولاد اساوره فارس دانسته اند چنان که ابن عبد البر در کتاب استیعاب بر اینگونه رقم کرده و آن چه من بنده از

استقرای کتب فراوان استوار داشته ام و ابن اسحق نیز بر این رفته از مردم قریه جی من قرای اصفهان بوده و ما قصّه اسلام او را چنان که قطب راوندی حدیث کرده می نگاریم.

می گوید که سلمان گفت من پسر رئیس قریۀ جی از قرای اصفهان بودم و پدرم را در خانه می داشت مانند دختران و کم تر رخصت بیرون شدن می گذاشت و ما بر دین مجوس بودیم و نام من روز به بود روزی پدر من مرا بمزرع خویش فرستاد تا کار آن زراعت را بازپرسی کنم در عرض راه بکلیسیای نصاری رسیدیم و نماز و طاعت ایشان را معاینه کردم و مرا پسنده افتاد چون باز شدم و پدر را آگهی دادم گفت دین ما نیکوتر از آئین ایشان است گفتم ایشان بحضرت خداوند نیایش می برند و ما آتشی که خود بر افروخته ایم ستایش کنیم.

پدر چون این بشنید مرا بند بر نهاد و باز داشت من کس فرستادم و دین نصاری بیاموختم و ببودم تا کاروان شام بسیج راه کرد پس از زندان بگریختم و با ایشان به پیوستم و بشام آمدم و در آن جا در کنیسۀ بزرگ ادراك خدمت اسقف كردم و ملازم حضرت او شدم و او مردی زشت کردار بود از مردمان اخذ صدقات می کرد و اندوخته می فرمود و مساکین را بهری نمی داد چون او بمرد مردم بر او گرد آمدند تا بدفن و کفن او پردازند من ایشان را از کردار او آگهی دادم و آن گنج که نهاده بود بنمودم و آن هفت کوزه آکنده از زرناب بود پس مردمان او را بر دار کردند و سنگباران نمودند و مردی نیکو بجای او نصب کردند.

من خدمت او همی کردم تا مرگش نزديك شد مرا بخدمت مردی از علمای نصاری که در موصل جای داشت دلالت کرد بعد از مرگ او بموصل آمدم و ملازم خدمت آن عالم همی شدم و چون زمان او نیز برسید مرا فرمود بشهر نصیبین شو که آن جا مردی نیکو خواهی یافت پس از وفات او بنصیبین آمدم و آن عالم را که وصیت کرده بود دریافتم و خدمت کردم و او نیز هنگام وفات خود مرا سفر عموريه فرمود و بعالمی مانند خود دلالت کرد پس بعموریه شدم و طریق رشد و صلاح از

او آموختم.

چون او را زمان مرگ در آمد گفتم مرا بکه می گذاری گفت اينك زمان پیغمبری که در مکه مبعوث شود نزديك شده و او هجرت خواهد کرد بزمینی که در میان دو سنگستان است که هم در آن ارض شوره از نخلستان باشد و آن پیغمبر را در میان دو کتف خاتم نبوت است از هدیه بخورد و از صدقه بپرهیزد اگر توانی آن جا شوی چون آن عالم را بخاک سپردم بنزديك تجار عرب از قبیله بنی کلب آمدم و بعضی از اموال که اندوخته داشتم با چند سر گاو بدیشان گذاشتم تا مرا با خود کوچ داده بوادی القری آوردند.

این هنگام بر من ستم کردند و مرا به بندگی ماخوذ داشتند و بمردی جهود بفروختند از پس روزی چند مردی از بنی قریظه که با آن جهود بنی عم بود از مدینه برسید و مرا از وی بخرید و از وادی القری بمدینه آورد و من بدانستم از آن نشان ها که دار هجرت پیغمبر مدینه است پس در آن جا ببودم تا خبر بعثت پیغمبر در مکه برسید و من در قید بندگی می زیستم تا رسول خدا آهنك مدينه كرد و در قبا فرود شد شامگاهی پسر عم آن جهود كه مالك من بود در آمد و گفت قَاتَلَ اللَّهُ بَنِي قِبْلَةً وَ اللَّهِ أَنَّهُمْ أَلَانَ لمجتمعون بِقُبَا عَلَى رَجُلٍ قَدِمَ عَلَيْهِمْ مِنْ مَكَّةَ الْيَوْمَ يَزْعُمُونَ انْهَ نبی گفت خدا بکشد بنی قیله را یعنی جماعت اوس و خزرج را چه قبله دختر كاهل بن عذرة بن سعد بن ليث بن اسود بن اسلم بن الحاف بن قضاعه است و او مادر اوس و خزرج است پس تمامت انصار اولاد اویند نعمان بن بشیر انصاری اوس و خزرج را بدین شعر چنین یاد می کند :

بها ليل من اولاد قیلة لم يجد *** عليهم خليط فی مخالطة عتبا

مساميح ابطال يراحون للنّدا *** ترون عليهم فعل آبائهم نحيا

بالجمله سلمان می گوید چون خبر رسول خدا را دانستم مقداری خرما بدست کرده در قبا بحضرت رسول بردم و گفتم اينك صدقه ایست صلاح و سداد شما واجب می کند که جز شما کس بدین صدقه دست فرا نبرد پیغمبر اصحاب خویش را فرمان

کرد تا از آن خرما بخوردند و خود دست باز داشت من با خود گفتم این یکی از آن نشان ها و چون بمدینه وارد شد نیز چیزی بدست کردم و بدان حضرت آوردم و عرض کردم که این هدیه ایست رسول خدا از آن بخورد و اصحاب را بخورانید با خود گفتم این نشان دوم است.

و روزی دیگر بحضرت رسول آمدم هنگامی که جنازۀ را مشایعت می فرمود پس در خدمت او گرد بر می آمدم باشد که مهر نبوت را نظاره کنم پیغمبر این بدانست و جامۀ خویش از خاتم نبوت فرو گذاشت تا من بدیدم پس ببوسیدم و بگریستم و این نشان سیم بود که در بقیع غرقد معاینه کردم پس رسول خدا مرا بخواند و پیش بنشاند تا قصه خویش را بتمامت عرض کردم و مسلمانی گرفتم.

پیغمبر فرمود ای سلمان خود را مکاتب ساز و بهای خویش را بمولای خود آزاد باش پس بنزديك مولای خود رفتم و مكاتب ساختم که سی صد اصله خرما از بهر او غرس کنم و چهل اوقیه سیم بدهم رسول خدا اصحاب را فرمود مرا اعانت كردند هر يك بيست و سى اصله بدادند تا سی صد اصله فراهم شد آنگاه برفتم و جای درختان را حفر کردم و پیغمبر را آگهی بردم رسول خدا بیامد و تمام را بدست خود غرس فرمود و یکی از آن جمله ناچیز نگشت.

آنگاه مردی مقدار بیضه دجاجه از زر خالص بحضرت رسول آورد پس مرا بخواند و آن زر بداد و گفت برو و دین خویش را فرو گذار عرض کردم چگونه این زر با چهل اوقیه سیم برابر شود ؟ فرمود خداوند برکت می دهد برفتم و چنان افتاد که آن زر با چهل اوقیه راست آمد بدادم و آزاد شدم لكن چون در قید بندگی بودم در غزوه بدر و احد نتوانستم حاضر شد در دیگر غزوات حاضر بودم.

در قصه اسلام سلمان قطب راوندی با ابن اسحق برابر می رود و ابن عبد البر که یک تن از علمای عامه است در استیعاب می گوید که یکی از آن نخل ها را عمر بن الخطاب غرس نمود تمام آن نخل ها ثمر آوردند جز آن نخله که عمر غرس نمود

پیغمبر فرمود این شجره را که غرس نمود گفتند عمر فرمود تا آن را بر آوردند و خود نخله دیگر غرس نمود و هم در آن سال ثمر آورد.

سلمان را از بیت المال سالی پنج هزار درهم بود تمام را بمساكين بذل می فرمود و از دستکار خود معاش می کرد او را يك عبا بود که نیمه را بزیر می انداخت و نیم دیگر را زیرپوش می ساخت و او را خانه و مسکنی نبود در ظلّ جدار و سایه اشجار روز می گذاشت بالجمله قصّه های سلمان و جلالت قدر او در کتاب رسول خدا بشرح رفت با این که رسول خدا او را با ابوذر غفاری عقد اخوّت بست علی علیه السلام فرمود اگر آن چه در دل سلمان است ابوذر بداند او را بقتل رساند.

در سال وفات سلمان خلاف کرده اند ابن ابی الحدید گوید در اواخر خلافت عثمان در سال سی و پنجم هجری وفات نمود و بعضی در زمان عمر بن الخطاب وفات او را رقم کرده اند و در کتاب فضایل شاذان بن جبرئیل از اصبغ بن نباته حدیث کرده اند که سلمان درمد این وفات کرد در ابتدای خلافت علی علیه السلام و او حاکم مداین بود چون جهان را وداع گفت امیر المؤمنین علی علیه السلام از کوفه بطی الارض وارد مداین گشت و او را کفن و دفن فرمود از کتابی خوانده ام که سلمان درین جهان سی صد سال زندگانی یافت العلم عند اللّه.

سلمان بن ربيعة الباهلى ابن قتيبة بن معن بن مالك از سكنه كوفه شمرده می شود او را عمر بن الخطاب قبل از شریح بقضاوت کوفه فرستاد در چهل روز که او قاضی بود هیچگاه دو خصم در نزد او بداوری حاضر نشد او را سلمان الخيل همی گفتند در سال بیست و هشتم هجری در غزوه بلنجر که از بلاد ارمینیّه است مقتول گشت و او امیر لشگر بود.

سلمان بن عامر بن اوس بن حجر بن عمرو بن الحارث بن تميم بن ذهل بن مالك بن بكر بن سعد بن قتيبة بن ادّ بن طابخة بن الياس بن مضر الضبی و او ساكن بصره گشت.

سلمان بن صخر البیاضی و او سلمة بن صخر است چنان که در ذیل نام سلمه مرقوم شد او را سلمان گفتند.

سليمان بن عمر بن حديدة الانصاری او و غلامش عنتره در جنگ احد شهيد شدند و بعضی او را سلیم دانسته اند.

سلیمان بن صرد بن الجون بن منقذ بن ربيعه بن احزم الخزاعی من ولد كعب بن عمرو بن ربيعه و هو يحيى بن حارثه بن عمرو بن عامر و هو ماء السّماء عامر بن الغطريف و هو حارثه بن امرء القيس بن ثعلبة بن مازن کنیت او ابو مطرف است اسم او در جاهلیّت یسار بود رسول خدا سلیمانش نام نهاد مردی فاضل بود و در کوفه سکون اختیار کرد و در خزاعه خانه بنا نهاد و سیّد قوم خویش بود و در جنگ صفّین ملازم رکاب علی علیه السلام گشت و در آن جا حوشب ذاظلیم بدست وی کشته شد و او از آن مردم است که بسید الشهدا علیه السلام مکتوب فرستاد و خواستار شد که بکوفه آید.

گویند بعد از رسیدن سید الشهدا ترك مقاتلت گفت و حاضر رکاب آن حضرت نگشت و بعد از شهادت آن حضرت توبت و انابت جست و از بهر خون خواهی کمر استوار کرد و ما انشاء اللّه این قصه در جای خود بشرح رقم خواهیم کرد وقتی که کشته شد در زمان مروان بن الحکم نود و سه سال داشت ازو حدیث کرده اند که گفت وقتی دو تن با هم طریق مخاصمت داشتند و غضب یک تن از ایشان شدت کرد فَقَالَ النَّبِيُّ أَنِّي لَا عَرَفَ كَلِمَةُ اذا قَالَهَا سَكَنَ غَضَبِهِ : أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ.

سلیمان در شمار اصحاب رسول است ساکن شام بود سفیان بن ثابت الانصارى باتفاق برادرش مالك در بئر معونه حاضر بود سفیان بن بشر بن زيد بن الحارث الانصاری الخزرجى من بنى جشم بن الحارث بن الخزرج و بعضی او را سفیان بن نسر خوانده بنون و سین مهمله سفيان بن حاطب بن اميّه بن رافع بن سويد بن حرام بن الهيثم بن ظفر الانصاری الظفری در احد حاضر بود و در بئر

معونه شهید گشت.

سفیان بن عبد اللّه بن ربيعة الثقفی در شمار مردم طایف است عمر بن الخطاب بعد از عزل عثمان بن ابی العاص او را عامل طایف نمود.

سفيان بن ابی زهير الشنوى من ازد شنوءه و از اجداد او نمرو نمير بحساب می گیرند و او را منسوب باین نام ها می دارند از اهل مدینه شمرده می شود.

سفيان بن يزيد الازدی من ازد شنوءه سفیان بن عطيّه بن ربيعة الثقفى از مردم حجاز است سفیان قيس بن ابی الطايف سفيان بن همام العبدى من عبد القيس سفیان بن اسد و بعضی پدر او را اسید خوانده اند حضرمی شامی است سفیان بن الحكم بعضی او را حکم بن سفیان خوانده اند سفیان بن عبد الاسود در شمار مؤلفه قلوبست.

سفيان بن وهب الخولانی از مردم مصر است سفيان بن معمر بن حبيب بن وهب بن حذافه بن جمع القرشى الجمحی برادر جميل بن معمر کنیت او ابو جابر و بعضی ابو جناده گفته اند از مهاجرین حبشه است با دو پسر جابر و جناده و مادر ایشان حسنه و برادر مادری پسران خود شرحبيل بن حسنه بارض حبشه هجرت کردند ابن اسحق در نسب او خلاف کرده است گوید سفیان از انصار است از قبیله بنی زریق بمکه رفت و نزد معمر بن حبيب بماند لاجرم بسفيان بن معمر معروف شد.

سالم بن عمير بن ثابت بن النعمان بن امية بن امرء القيس بن ثعلبه و بروايتی سالم بن عمير بن ثابت بن كلفة بن ثعلبة بن عمرو بن عوف از غازیان بدر و احد و خندق و جز آن است و او یکی از بکّائین است که در کتاب رسول خدا بشرح رفت در خلافت معويه وداع جهان گفت.

سالم بن معقل مولى ابی حذيفه بن عتبة بن ربيعة بن عبد شمس بن عبد مناف کنیت او أبو عبد اللّه از مردم اصطخر فارس او را زوجه ابی حذیفه آزاد کرد پس مسلمانی گرفت و با عمر بن الخطاب و جماعتی دیگر قبل از رسول اللّه هجرت بمدينه

نمود او را فارسی گویند ازین روی که مرقوم شد و انصاری گویند از بهر آن که بثینه دختر يعار بن زيد بن عبيد بن زيد الانصارى من الاوس زوجه أبی حذيفه او را آزاد ساخت و از مهاجرین بشمار می رود چه ازیشان بود و از جمله قاریان قرآن شمرده می شود چه عبد اللّه بن عمر بن الخطاب گفته است که پیغمبر فرمود قرآن را از چهار کس فرا گیرید : از أبی بن كعب و معاذ بن جبل و سالم مولی ابی حذیفه و ابن مسعود.

او را از غازیان بدر شمرده اند و در جنگ یمامه مقتول گشت عمر بن الخطاب را در حق او مهر و حفاوتی بکمال بود چه آنگاه که أبو بكر بمنبر خلافت صعود کرد و عمر بن الخطاب در دفع بنی هاشم او را ضعیف می شمرد او را گفت اگر این کار را نتوانی بنظام کرد ازین منبر فرود شو تا سالم مولی ابی حذیفه را بر نشانیم و چون عمر را زمان وفات رسید گفت اگر سالم زنده بود کار بشوری نمی کردم و او را بخلافت بر می داشتم.

سالم العدوى اندك سال بود که بحضرت رسول آمد سالم بن سالم العبسی کنیت او أبو شداد است سالم بن عبید الاشجعی از أهل کوفه است و در شمار أهل صفه است سالم بن حرملة بن زهير سالم مردی از أصحاب است.

سلیم بن عمرو بن حدیده بن عمرو بن سواد بن غنم بن كعب بن سلمه الانصاری با مولای خود عتبه در عقبه و بدر و احد حاضر بود سليم بن ثابت بن وقش بن زغبة بن زعور بن عبد الاشهل در احد و خندق حاضر بود و در خیبر شهید گشت سليم بن حارث بن ثعلبة بن كعب بن عبد الاشهل بن حارثه بن دينار بن النجار از غازیان بدر است.

سليم بن ملحان و اسم ملحان مالك بن خالد بن زيد بن حزام بن جندب بن عامر بن عبد بن فتح بن عدى بن النجّار الانصاری با برادرش حزام حاضر بدر و احد بود در بئر معونه هر دو شهید شدند.

سليم بن قيس بن فهد و بروایتی فهيد بن خالد بن قيس بن ثعلبة بن عبيده بن ثعلبة بن غنم بن مالك بن النجّار الانصارى حاضر بدر و احد و خندق و دیگر غزوات بود خوله خواهر او زوجه حمزة بن عبد المطلب بود در خلافت عثمان وفات کرد.

سلیم بن جابر کنیت او ابو جزى اللخمی است سلیم بن عقرب او را از غازیان بدر شمرده اند سليم بن عامر ادراك جاهلیت نموده در عهد ابوبکر هجرت کرد سلیم الانصاری السّلمی از أهل مدینه شمرده می شود السّلمی مردی از بنی سلیم است سلیم العذری در وفد بنی عذره بحضرت رسول آمد و ایشان دوازده تن بودند سلیم بن کبشه مولى رسول اللّه از أهل شام بشمار می رود روزی که عمر بن الخطاب بخلافت نشست وی از جهان دم گسست.

سبرة بن معبد الجهنی و يقال ابن عوسجة بن حرملة بن سبرة بن خديج بن مالك بن عمرو الجهنی كنيت او أبُو ثريه و بروايتي ابو ثريه بفتح الثّاء و الصواب ضمّها ساکن مدینه بود سبرة بن أبی سبره واسم أبی سبره يزيد بن مالك سبرة بن الفا که در شمار مردم کوفه است و کنیت او ابو سلیط است سبرة بن فاتک برادر خزیم بن فاتك هر دو تن از غازیان بدر و احدند.

سبرة بن عمرو باتفاق قعقاع بن معبد و قيس بن عاصم و مالك بن عمر و واقرع بن حابس بحضرت رسول آمد سبرة بن سبره در شمار أصحاب است سبرة بن سلیط هم از جمله صحابه است.

سمرة بن جندب بن هلال بن خديج بن مرّة بن مزن بن جابر از قبیله فزاره است و کیت او ابو عبد الرحمن و بروایتی ابو عبد اللّه ابو سلیمان و ابو سعید نیز گفته اند ساکن بصره بود زیاد او را حکومت بصره داد و بعد از هلاك زياد معويه او را یک سال بحکومت گذاشت ، در سال پنجاه و هشتم هجری برای مداوا خواستند او را در آب گرم بنشانند ديك بزرگی را از آب سرشار کردند و با آتش بغلیان آوردند سمره در آن دیگ افتاد و بمرد چنان که رسول خدا خبر داده بود که او بآتش هلاك خواهد شد و سمرة بن جندب آن کس است که در جنگ احد رسول خدا او را بجهت صغر سن اجازت خروج نمی داد و او با یک تن از هم سالان خود مصارعت کرد و او را بزمین زد و اجازت یافت چنان که در کتاب رسول خدا مرقوم افتاد.

سمرة بن عمرو بن جندب بن حجر بن رباب بن سواءة بن جابر بن سمرة السوارى بن سواءة بن عامر بن صعصعه صاحب استیعاب از پسر او جابر بن سمره کند که پدرش سمره از پیغمبر آورده که فرمود يَكُونُ بَعْدِى أَثْنَى عَشَرَ خَلِيفَةَ كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ.

سمرة بن معمر بن لوذان بن ربيعة بن عويج بن سعد بن جمح القرشى هو ابو محذورة المؤذن كنيت او بر نامش فزونی گرفته سمرة العدوى از جمله اصحاب است.

سنان بن أبی سنان الاسدی و اسم ابی سنان وهب بن محصن بن حرثان بن قيس بن مره بن بكير بن غنم بن دودان بن اسد بن خزیمه ، سنان و پدرش ابی سنان و عمش عكاشة بن محصن در جنگ بدر و دیگر غزوات حاضر بودند و در بیعت رضوان نیز سنان حاضر بود در سال سی و دویم هجری وفات نمود.

سنان بن صیفی بن صخر بن خنسای انصاری از بنی سلمه در عقبه و بدر حاضر بود سنان بن مقرن برادر نعمان بن مقرن.

سنان بن تميم الجهنی حلیف بنی عوف بن الخزرج این آن کس است که با جهجاه بر سر آب منازعت افکندند و عبد اللّه بن سلول گفت لَئِنْ رَجَعْنا الَىَّ الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الاذل.

سنان الضّمری او را ابوبکر هنگام مقاتلت با اهل ردَّه در مدینه خلیفتی داد.

سنان بن سنة الاسلامى از اهل مدینه شمرده می شود سنان بن سلمة بن محيق الهذلی كنيت او أبو عبد الرحمن است و بروایتی أبو جبير است از جمله شجعان بود زیاد بن ابيه بحكم معويه او را مأمور کرد بحفظ حدود مملکت از جانب هند سنان بن عمرو بن طلق نسب او بسلامان بن سعد بن قضاعه می رسد ، کنیت او ابو المقفع است در احد و دیگر غزوات حاضر بود سنان بن سلمة الاسلمی در شمار مردم بصره سنان بن روج در حمص نشیمن جست.

سماك بن أسلم و يقال سماك بن اوس بن خرشة بن لوذان بن عبدودّ بن ثعلبة بن الخزرج بن ساعدة بن كعب بن الخزرج الاكبر كنيت او أبو دجانه است و او مشهور بکنیت است از بزرگان صحابه است قصّه شجاعت و جلالت او در کتاب رسول خدا و كتاب أبو بكر و عمر بشرح رفت در جنگ یمامه شهید شد و بروایتی زنده بود چندان که در صفین ملازم رکاب علی علیه السلام گشت.

سماك بن سعد بن ثعلبة بن جلاس بن زيد بن مالك بن ثعلبة بن كعب بن الخزرج الانصاری برادر بشير بن سعد و عم نعمان بن بشیر است از غازیان بدر و احد است.

سماك بن مخرمة الاسدی از جمله أصحابست وی با سماك بن عبيد عبسى و سماك بن خرشه بنزديك عمر بن الخطاب آمدند و در حق ایشان دعا کرد چنان که بشرح رفت سماك بن ثابت الانصاری از بنی حارث بن خزرج است در شمار اهل کوفه است.

سلمة بن أسلم بن جريش بن عدی بن مجدعة بن حارثه بن حارث بن خزرج بن عمرو بن مالك بن الاوس انصارى الحارثی حاضر بدر و دیگر غزوات بود در یوم جسرابی عبیده مقتول گشت و این وقت سی و هشت ساله بود.

سلمة بن حاطب بن عمرو بن عتيك بن امية بن زيد از غازیان بدر و احد است. سلمة بن هشام بن المغيرة بن عبد اللّه بن عمرو بن مخزوم القرشی المخزومی از مهاجرین حبشه است و از بزرگان صحابه ، ایشان پنج برادر بودند اول ابو جهل دوم حارث سیم عاص چهارم سلمه پنجم خالد ، ابو جهل و عاص در بدر کشته شدند و خالد اسیر شد وفدا داده مراجعت بمکه نمود و کافر بمرد و حارث مسلمان شد اما سلمه در يوم مرج الصفر و بروایتی در اجنادین چنان که بشرح رفت مقتول گشت ضباعه دختر عامر بن قرط بن سلمة بن بشیر این شعر از بهر او انشاد نموده.

لاهمَّ ربَّ الكعبة المحرّمة *** اظهر على كلّ عدُوّ سلمه

لهُ يدان فی الأمور المبهمة *** كفّ بها يعطى و كفّ منعمه

سلمة بن سلامة بن وقش بن زغبة بن زعود بن عبد الاشهل الانصارى الاشهلى کنیت او ابو عوف است و نام مادرش سلمی دختر سلمة بن خالد بن عدی الانصاری است.

در بیعت عقبه اولی و عقبۀ ثانی و بدر و دیگر غزوات حاضر بود عمر بن الخطاب او را حکومت یمامه داد و در سال چهل و پنجم هجری در مدینه وفات کرد و این وقت هفتاد سال داشت.

سلمة بن ثابت بن وقش بن زغبة بن زعور بن عبد الاشهل الانصارى الاشهلى از غازیان بدر است در احد شهید شد بدست ابو سفیان.

سلمة بن بدیل بن ورقاء الخزاعی سلمة بن عبد الاسد بن هلال بن عبد اللّه بن عمرو بن مخزوم القرشى المخزومی ربيب رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم مادر او امّ سلمه است.

سلمة بن الاكوع اهل حدیث او را نسبت بجدش می دهند و او پسر عمرو بن الاكوع است و اکو ع لقب سنان بن عبد اللّه بن قشير بن خزیمه بن مالك بن سلامان بن افصى السلمی کنیت او ابو سالم و بروایتی ابو ایاس و ابو عامر نیز گفته ان در تحت شجره بیعت کرد مردی شجاع و فاضل بود این آن کس است که گرک با او سخن کرد چنان که بشرح رفت در سال هفتاد و چهارم هجری وفات کرد و این وقت هشتاد ساله بود.

سلمه بن المحيق در شمار مردم بصره است سلمة بن نعيم بن مسعود الاشجعی از مردم کوفه است سلمة بن مسعود بن سنان الانصارى من بنى غنم بن کعب در یوم یمامه بقتل رسید سلمة بن لفيع الجرمی در شمار اصحاب است سلمة بن قيس الاشجعی من اشجع بن ريث بن غطفان در شمار مردم کوفه است سلمة بن صخر بن سلمان بن حارثه الانصاری ثم البياضی از مردم مدینه است و یکی از بکائین است سلمة بن يزيد بن مشجعة الجعفی در شمار مردم کوفه است سلمة بن اميّة بن ابی عبيدة بن همام بن الحارث التميمی برادر یعلی بن امیه از مردم کوفه است سلمة بن نفيل البراغمی از اهل حضر موت است ساکن حمص گشت سلمة الانصاری ابو يزيد بن سلمه سلمه

بن سعد العنزی از جمله اصحاب است سلمة بن قيس الجرمی از مردم بصره است سلمة بن حارثه الاسلمی در بیعت رضوان حاضر بود.

سهل بن قيس بن ابي كعب بن قيس بن كعب بن سواد غنم بن كعب بن سلمة الانصاري السلمى حاضر بدر بود و در احد شهید گشت

سهل بن عتيك بن النعمان بن عمرو بن عامر در عقبه حاضر شد و در بدر جهاد کرد سهل بن رومی بن وقش بن زغبة الانصاری الاشهلی در جنگ احد شهید شد. سهل بن حنيف بن واهب بن العكيم بن ثعلبه بن مجدعة بن حارث بن عمرو بن الخناس بن عوف بن عمرو بن عوف بن مالك بن الاوس كنيت او را مختلف گفته اند بعضی ابو سعید و برخی ابو سعد و هم چنان ابو عبد اللّه و ابو ولید و ابو ثابت نامیده اند بدر و دیگر غزوات حاضر بود و در احد مردانگی ها نمود و با علی علیه السلام در صفین جهاد کرد و امیر المؤمنین او را حکومت فارس داد چون مردم فارس بی فرمانی کردند زیاد بن ابیه را مامور داشت چنان که انشاء اللّه در جای خود گفته می شود و در سال سی و هشتم هجری در کوفه وفات کرد.

سهل بن بیضا برادر سهیل و صفوان لقب ما در ایشان بیضا بود و اسمش دعد دختر جحدم بن اميه بن ضبة بن حارث بن فهر است و این سهل بن بیضا آن کس است که منکر صحیفه قریش شد در مکّه چنان که در جلد دوم از کتاب اول رقم کردیم در مکه اسلام آورد و در مدینه وفات نمود و رسول خدا در مسجد بر نماز گذاشت.

سهل بن ربيع بن عمرو بن عدی بن زید بن جشم بن حارثه الانصاری الحارثی از مجاهدین احد است سهل بن عمرو العامری برادر سهل بن عمرو در فتح مکه مسلمانی گرفت و در خلافت ابوبکر وفات یافت سهل بن عدی بن زيد بن عامر بن عمرو بن جشم بن الحارث بن الخزرج در جنگ احد شهادت یافت سهل بن رافع بن ابی عمرو بن عائذ بن ثعلبة بن غنم بن مالك بن النّجار وی برادر سهیل است این هر دو یتیم بودند در حجر سعد بن زراره رسول خدا زمین

مسجد را از ایشان خرید چنان که در کتاب رسول خدا بشرح رفت.

سهل بن رافع بن خديج بن مالك بن غنم بن سرى بن سلمة الانصاری صاحب الصّاع بروايتی صاحب الصّاعين زکوة را بصاع کم می پیمود (1)این آیت مبارک در شان او فرود شد الَّذِينَ يَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِينَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فِي الصَّدَقاتِ

سهل بن ربيع بن عمرو بن عدی بن زيد الانصاری من بنی حارثة بن الحارث بن الاوس و او معروف است بسهل بن حنظله و حنظله نام مادر او و بروایتی نام جدّ اوست از بایعین تحت شجره است فاضل و منزوی و كثير الصّلوة بود ساكن شام گشت و در اول خلافت معوية در دمشق وفات کرد فرزند نداشت او را دو برادر بود یکی سعد و دیگر عقبه.

سهل بن عامر بن عمرو الانصاری در بئر معونه شهید شد سهل بن سعد بن مالک بن خالد بن ثعلبة بن حارثة بن عمرو بن الحارث بن ساعدة بن كعب بن الخزرج الساعدى الانصاری كنيت او ابو العباس است قصه او با حجاج بن یوسف انشاء اللّه در جای خود رقم می شود در سال هشتاد و هشتم هجری وفات یافت و این وقت نود و شش سال و بروایتی صد سال داشت واپس ترین کس از اصحاب که در مدینه باقی بود.

سهل بن حارثه الانصاری از جمله اصحاب است.

سهل بن ابی خیثمه کنیت او ابو عبد الرحمن است در نام پدرش خلاف کرده اند بعضی عبد اللّه و برخی عبید اللّه و جماعتی گفته اند هو عامر بن ساعدة بن عامر بن عدى بن مجدعة بن حارثة بن الحارث بن عمرو از بنی مالك بن اوس از اهل مدینه است در سال سیّم هجری متولّد شد و هم در مدینه وفات کرد.

سهل مولی بنی ظفر الانصاری از غازیان احد است سهل بن عشر بن


1) بلكه يك صاع يا دو صاع ( صاع = من تقریبی ) خرما بعنوان زكاة آورد منافقین او را بسخره و استهزا گرفتند این آیت دربارۀ او و منافقین نازل شد ، و او را ستایش و منافقین را ملامت کرد

عدی بن زيد بن جشم بن حارثه الانصاری در احد و دیگر غزوات حاضر بود.

سهل بن ابی سهل از وی حدیث کرده اند که رسول خدا فرمود تَهَادَوْا فانه يَذْهَبُ بالأضغان سهل بن اسحق در شمار اصحاب است سهل بن مالك بن عبيد بن قيس.

سايب بن مظعون بن حبيب بن وهب بن حذافة جمح برادر اعیانی عثمان بن مظعون از مهاجرین اولین است در ارض حبشه و از غازیان بدر است ، در یوم یمامه مقتول گشت.

سایب بن العوّام بن خویلد بن اسد القرشی الاسدی برادر زبیر بن عوامّ مادر ایشان صفیّه دختر عبد المطلب است ، در احد و خندق و دیگر غزوات حاضر بود در یوم یمامه مقتول گشت.

سایب بن ابی سایب و اسم ابی سایب صیفی بن عائذ بن عبد اللّه بن عمرو بن مخزوم از مولفه قلوب است و بعضی در اسلام او شبهه کرده و گویند در بدر کافراً مقتول گشت.

سائب بن الحارث بن قيس بن عدى سعد بن السهم القرشی السهمى از مهجاجرین حبشه است در یوم طائف جراحت یافت و در اول خلافت عمر در اردنّ بقتل رسید.

سايب بن ابى جيش بن عبد المطلب بن اسد بن عبد العزى بن قصىّ القرشی الاسدى معدود فی اهل المدينه.

سايب بن حباب مولی قریش در شمار مردم مدینه است و کنیت او أبو مسلم است و بروایتی غلام فاطمه دختر عتبه بن أبی ربیعه است و کنیت او أبو عبد الرحمن است در سال هفتاد و هفتم هجری وفات یافت و نود و هشت ساله بود.

سايب بن خلاد بن سويد الانصاری الخزرجی هو سويد بن ثعلبة بن عمرو بن حارثد بن امرء القيس بن مالك الاغر بن ثعلبة بن كعب بن الخزرج الانصارى كنيت او أبو سهله است سايب بن ابی خلاد الجهنى كنيت او أبو سهله است و از أهل مدینه شمرده می شود سايب بن الاقرع الثقفی در فتح نهاوند با نعمان بن مقرن حاضر بود

چنان که مرقوم افتاد وقتی عمر بن الخطاب او را حکومت مداین داد.

سايب بن حزن بن أبی وهب المخزومی او را سه برادر بود مسیّب و عبد الرحمن و أبو معبد است مادر ایشان ام الحارث دختر سعيد بن أبی قيس بن عبدودّ بن نصر بن مالك بن حمید است سايب بن نهيك از جمله اصحابست.

سايب بن سوید مدنی است سايب بن أبی لبابة بن عبد المنذر كنيت او ابو عبد الرحمن است سايب بن يزيد بن سعد بن ثمامة بن الاسود در قبیله او خلاف کرده اند او را کنانی و کندی ولیثى و غير ذلك گفته اند واقدی نسب او را بدینگونه رقم کرده سایب بن یزید بن اخت النّمر وهو رجل من كنده.

سهيل بن رافع بن أبی عمرو بن عائذ بن ثعلبة بن غنم بن مالک بن نجار در بدر و احد و دیگر غزوات حاضر بود در خلافت عمر وفات نمود.

سهیل بن عمرو بن ابی عمر و الانصاری از جمله غازیان بدر است که در صفین نیز با علی علیه السلام بود سهيل بن بيضاء القرشی الفهری در ذیل نام سهل بن بيضا نسب او را رقم کردیم چه برادر اعیانی بودند از مهاجرین حبشه است و از آن جا بمکه مراجعت کرد و با رسول خدا بمدينه هجرت نمود و در بدر جهاد کرد و در سال نهم هجری وفات نمود رسول خدا بر او نماز گذاشت در مسجد سهيل بن عامر بن سعد الانصاری در بئر معونه حاضر شد.

سهیل بن عمرو بن عبد شمس بن عبدودّ بن نضر بن مالك بن حسل بن عامر بن لؤی بن غالب القرشی العامرى کنیت او أبو یزید است از اشراف قریش بود در جنگ بدر مالك بن الدُّخشم او را أسیر کرد چنان که رقم کردیم و این سهیل آن کس است که در صلح حدیبیه بحضرت رسول آمد و دیگر قصّه های او در کتاب رسول خدا و کتاب عمر بن الخطاب بشرح رفت وی با اهل او در سفر شام بدرود جهان کردند از اولاد او دو دختر بجای ماند یکی هند دختر او و دیگر فاخته دختر عقبه که پسر زاده اوست.

سهيل بن عدى الأزدی من از دشنوءة حليف بنى عبد الاشهل من الانصار در يوم

یمامه مقتول گشت.

سويد بن الصّامت الاوسى وقتى بقانون جاهلیت بزیارت مکه شد در بازار ذو المجاز رسول خدا او را دیدار کرد و با سلام دعوت نمود سوید گفت لَا يَبْعُدُ مَا جِئْتَ بِهِ و جوابی که مشعر بر رد و قبول باشد نگفت چون بمدینه باز آمد و مقتول شد قوم او گفتند مسلمان بود در مقاتلت میان اوس و خزرج بدست مردم خزرج کشته شد و سويد مردی شاعر و دانا بود و در اشعار خویش معارف و حکمت درج می فرمود و این شعر از اوست :

الا رُبَّ من تدعوا صَديقاً و لوترى *** مقالتهُ بالغيب ساءك ما يُفری

مقالتهُ كالشّهد ما كان شاهداً *** و بالغيب ما يثرى على ثغرة النّحر

يسُرُّك باديه و تحت أديمه *** منيحةُ غشّ يفترى عقب الظّهر

تبينُ لك العينان ما هو كاتمٌ *** و لاجنَّ بالبقضاء و النّظر الشزر

فرشنی بخيرٍ مثلما قد فرشتنی *** و خير الموالى من يريشُ و لا يبرى

سويد بن مخشی ابو مخشی الطائی از غازیان بدر است سويد بن مقرّن بن عائذ المزنی برادر نعمان بن مقرن كنيت او أبو عدی و بروايتی أبو عمرو است.

سويد بن نعمان بن مالك بن عائذ بن مجدعة بن جشم بن حارثه الانصاری در بیعت رضوان در جنگ احد و دیگر غزوات حاضر بود از أهل مدینه است.

سوید مردی از صحابه است در شمار مردم کوفه بود سوید بن حنظله از جمله أصحاب است سوید بن عمرو رسول خدا میان او و ميان وهب بن سعد بن أبی سرح العامری عقد برادری بست در یوم موته شهید شد سويد الانصاری بعضی او را جهنى و بعضی مزنی گفته اند و حلیف انصار دانسته اند سوید بن هبيره بن عبد الحارث الديلمی و قيل عدوى سوید بن طارق از مردم حضر موت است و بعضی او را طارق بن سوید گفته اند سويد بن جبلة الفزاری او را از مردم شام شمرده اند.

سويد بن غفلة بن عوسجة الجهنی كنيت او أبو اميه است در عام فیل متولّد شده و

در جاهليت شريك عمر بن الخطاب بوده در روز دفن رسول خدا بمدینه آمد و روز فتح قادسیه حاضر شد مردی از بنی اسد بمبارزت وی بیرون تاخت سوید شمشیر بر فرق اسدی براند چنان که او را دو نیمه کرده بر سنگ آمد و سنگ را آسیب کرد و ابن سوید در صفين ملازم ركاب علی علیه السلام بود و در سال صد و بیست و پنجم و بروایتی بیست و هفتم در زمان حجاج در کوفه وفات یافت.

سوادة بن عمرو الانصاری در شمار مردم بصره است سوادة بن عمرو نیز مردی از أصحابست سوادة بن ربيع الجرمی.

سليط بن عمرو بن عبد شمس بن عبدودّ بن نضر بن مالك بن حسل بن عامر بن لؤى القرشى العامری برادر سهيل بن عمرو از مهاجرین اولین است و صاحب هجرتین او را رسول خدا بسوى هوذة بن على الحنفى و ديگر ثمامة بن اثال الحنفی برسالت فرستاد چنان که بشرح رفت در سال چهار دهم هجری مقتول شد.

سليط بن قيس بن عمرو بن عبيد بن مالك بن عدى بن النجار الانصاری در بدر و دیگر غزوات حاضر بود در یوم جسر أبو عبيده شهید شد.

سلیط بن سليط بن عمرو العامری با پدرش سلیط در جنگ یمامه حاضر بود در جنگ احد رسول خدا او را طلیعه لشکر فرستاد.

سليط التمیمی در یوم دار ملازم خدمت عثمان بود.

سراقة بن كعب بن عبد العزى بن غزية بن عمرو بن عبد عوف بن غنم بن مالك بن النجار در بدر و احد و دیگر غزوات حاضر بود در خلافت معویه وفات یافت.

سراقة بن عمرو بن عطية بن خنساء بن مبذول بن عمرو بن غنم بن مالك بن النجار الانصاری در بدر و احد و خندق و حدیبیه و خيبر و عمرة القضا حاضر بود و در موته شهید شد.

سراقة بن ابى حباب الانصارى در یوم حنین حاضر بود سراقة بن الحارث بن عدی العجلانی در جنگ حنین شهید شد سراقة بن مالك بن عمرو بن مالك ين تيم بن مدلج بن مرة بن عبد مناف بن علی بن كنانة المدلجی الكنانی كنيت او

أبو سفیان است از مردم مدینه است و بروایتی ساکن مکه گشت.

سکران بن عمرو از مهاجرین حبشه است در آن جا وفات کرد و بعد از وی زوجه او سوده بنت زمعه بنکاح رسول خدا در آمد.

سويبط بن سعد بن حرملة بن مالك بن عميله من عبد الدار بن قصی القرشی العبدری نام مادر او هنیده زنی از خزاعه بود و هجرت بحبشه نمود سویبط مردی مزّاح بود یک سال قبل از وفات رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم ابو بکر بقصد تجارت آهنگ بُصری کرد سویبط و نعیمان که نیز معروف بدعابه و مزاح بود چنان که در کتاب رسول خدا شرح حال او رقم شد با ابوبکر بودند یک روز در عرض راه سويبط گرسنه شد و بنزديك نعیمان که حافظ زاد و طعام بود آمد و گفت مرا طعام ده این وقت ابو بکر حاضر نبود نعیمان گفت باش تا أبو بکر باز آید سویبط در خشم شد و گفت باش تا کیفر ترا بدهم در یکی از منازل که ابوبکر نیز حاضر نبود سویبط با گروهی گفت مرا عبدی است اگر خواهید می فروشم لكن این عبد دروغ زن است بهر کس خواهم او را بفروشم رضا ندهد و گوید من آزادم گفتند ما خریداریم و ده شتر بهای نعیمان را بدادند سویبط شترها را مأخوذ داشت و کناری گرفت آن جماعت بنزديك نعيمان آمدند تا او را با خود ببرند گفت من آزادم شما را سویبط استهزا کرده است گفتند ما خبر تو را شنیده ایم که بفروش خویش رضا ندهی و عمامه او را بر گردنش افکنده با خود ببردند چون أبو بکر باز آمد و قصه بدانست شترها را از سویبط گرفته باز داد و نعیمان را باز گرفت و چون بمدینه آمدند و این قصه مکشوف داشتند رسول خدا تبسم فرمود و یک سال اصحاب همی خندیدند بالجمله سویبط از مهاجرین اولین است و در جنگ بدر حاضر بود.

سكين الضمری از جمله اصحاب است سابط بن ابی خمیصه بن عمرو بن وهب بن حذافة بن جمع القرشى الجمحی بدر عبد الرحمن بن سابط سباع بن عرفطه از کبار صحابه است رسول اللّه در غزوۀ خیبر و دومة الجندل او را در مدینه باز گذاشت سليك بن هديه الغطفانی در شمار اصحاب است.

سعيد بن سهل الانصارى بعضی او را از غازیان بدر شمرده اند سلمة بن قيس الجرمی پدر عمرو بن سلمه گویند هفت ساله بود و بردی کوتاه بر دوش داشت و با جماعت نماز می گذاشت و چون بسجده می شد مقعد او پدیدار می گشت فَقَالَتْ امرءة مِنَ الْحَيِّ قطو أَعِنَّا اسْتِ فارتكم بپوشید از ما مقعد موش خود را.

سواء بن خالد بن عامر بن ربيعة بن صعصعه برادر حبّة بن خالد است.

سيابة بن عاصم السلمى حاضر حنین بود سكنة بن الحارث از جمله اصحاب است.

سلكان بن سلام الانصارى نام او سعد و کنیت او نائله است و او یک تن از آن جمله است که برای قتل کعب بن اشرف رفتند چنان که در کتاب رسول خدا رقم شد.

سفینه مولی ، غلام ام سلمه او را آزاد کرد که خادم رسول خدا باشد و در اسم او خلاف کرده اند بعضی عمیر و برخی مهران و گروهی ثنية بن مارق گفته اند کنیت او ابو عبد الرحمن و گروهی ابو خیری گفته اند گویند یک روز رسول خدا با اصحاب طیّ مسافتی می فرمودند صاعی که ایشان با خود حمل می دادند گرانی کرد با سفینه گذاشتند فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ إحمل فانّما أَنْتَ سَفِينَةٍ از آن روز سفینه نام یافت سلامه بن قیصر الجرمى در شمار مردم مصر است.

سابق بن ناجیه خادم رسول اللّه سويبق بن حاطب بن الهيشة الانصاری دريوم احد بدست ضرار بن الخطاب شهید شد.

سیف از اولاد قیس بن معدیکرب کندی است.

سیار بن روح و بعضی او را روح بن سیار خوانده اند بعضی از عمامه خویش را از قفای تا بکعب می آویخت.

سرق بن اسد الجهنی و بروایتی انصاری نام او حباب بود وقتی در بادیه دو شتر از عربی بخرید مرد عربی شتران را بمدینه آورد حباب شتران را بگرفت و پوشیده در مکانی باز داشت و فرار کرد رسول خدا فرمود او را بیافتند و حاضر ساختند قال

انت سرق گفت تو دزدی و سرقی از آن روز سرق نام یافت.

سراج مولی تمیم داری با پنج تن از جوانان بنی تمیم بحضرت رسول آمد و مسلمانی گرفت اسم او فتح يك شب قنديل مسجد رسول خداي را با روغن زیت بر افروخت و قبل ازو بسعف نخل روشن می ساختند رسول خدا فرمود این کیست که مسجد ما را روشن ساخت گفتند فتح فقال بل هو اسمهُ سراج سعر بن كنانة الدئلى از جمله اصحاب است سمعان بن عمر الاسلمی هم از صحابه است.

سليل الاشجعی نیز از اصحاب است.

سخيرة الازدی پدر عبد اللّه بن سخيره است سخيرة بن عبيدة الاسدی از بنی عنم بن دودان بن خزیمه هجرت بمدينه نمود سیمویه بیلقانی در شمار اصحاب است سلم بن نذير بصری هم از جمله صحابه است.

سندر مولی زنباع الجذامی وقتی زنباع از وی برنجید و او را خصی نمود و گوش برید سندر بحضرت رسول آمد و پیغمبر سندر را نیکو بداشت و در حق او وصیت کرد و سندر در زمان عمر بن الخطاب آهنك مصر كرد و عمر در رعایت حال او بعمر و بن العاص کتاب کرد سنن کنیت او ابو جمیله است بعضی او را ضمری و برخی سلمی دانند بروایتی در عام فتح بحضرت رسول آمد و مسلمانی گرفت.

باب حروف شین

شدّاد بن اوس بن ثابت بن منذر برادر زاده حسان بن ثابت الانصاری کنیت او ابو یعلی است مردی با حلم و علم بوده در فلسطین اقامت جست و هم در آن جا وفات کرد در سال چهل و یکم هجری و بعضی گفته اند در شصت و چهارم هجری وفات کرده.

شدّاد بن هادى الليثى ثمَّ العتوار حليف بنى هاشم هو مدنی من بنى ليث بن بكر بن عبد مناة بن كنانة بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر و هادى لقب عمرو بن عبد اللّه بن جابر بن هوادة بن عامر بن ليث بن بکر است چون آتش می افروخت در

راه مهمانان تا دلیل شوند بمضیف او هادی لقب یافت و نام شداد اسامه بود شدّاد اسامه بود شداد لقب اوست سلمى بنت قیس خواهر اسماء بنت عمیس که نیز از جانب مادر خواهر میمونه بنت حارث بود در حباله نکاح شدّاد می زیست میمونه در سرای رسول خدا و اسماء بنت عمیس بعد از جعفر بن ابی طالب در سرای ابوبکر بود و شداد مدنی بود.

شداد بن شرحبيل الجهنی در شمار مردم شام است شدّاد بن عبد اللّه در سال دهم هجرى باتفاق خالد بن الوليد بحضرت رسول آمد.

شیبان بن مالك الانصاری ثم السّلمی كنيت او ابو یحیی است و او را دو فرزند بود یکی علی و دیگر ابو هریره و اسم ابو هريره يحيى بود.

شُرَحبيل بن حسنه و هو شرحبيل بن عبد اللّه بن المطاع بن عمرو بن كنده حليف بنی زهره کنیت او ابو عبد اللّه است و حسنه نام مادر اوست و او مولاة عمر بن حبيب بن وهب بن حذافة بن جمح است و شرحبیل از مهاجرین حبشه است و از اعیان قریش قصّه های او در غزوات روم در کتاب عمر بن الخطاب بشرح رفت.

شرحبيل بن الضبابی و يقال الحنظلی معروف است بذی الجوشن.

شرحبيل بن السّمط بن الاسود بن جبلة الكندى از جانب معويه حکومت حمص داشت و این آن کس است که نزد معویه با جماعتی شهادت داد که علی علیه السلام عثمان را کشت چنان که در جای خود مذکور می شود.

شرحبيل بن اوس و قيل اوس بن شرحبیل از جمله صحابه است شرحبيل الجعفى بعضی او را شراحیل گویند شرحبيل بن غيلان بن سلمة الثقفى يكى از آن پنج کس است که با عبد یالیل از جانب ثقیف بحضرت رسول آمدند چنان که مذکور شد.

شهاب بن المجنون الجرمی جدّ عاصم بن الكلب شهاب بن مالك اليمامی از جمله اصحاب است شهاب الانصاری هم از جمله اصحاب است.

شريح الحضرمی مردی فاضل بود وقتی او را عمر بن الخطاب حکومت بصره

داد. شریح حجازی از جمله اصحاب است شریح بن ضمرة المزنی او کسی است که از مزینه زكوة بحضرت رسول آورد.

شريح بن حارث بن قيس الكندى كنيت او ابو امیه است عمر بن الخطاب او را بقضاوت کوفه باز داشت و تا زمان حجاج بن یوسف قاضی بود شرح حال او را در کتاب عمر بن الخطاب بشرح رقم کردیم و بعضی را انشاء اللّه در کتاب علی علیه السلام مرقوم خواهیم داشت.

شریح بن هانی بن یزید بن كعب الحارثی کنیت او ابو المقدام است ادراك جاهلیّت و اسلام نموده و نیز از اصحاب علی علیه السلام بود.

شريك بن عبيدة بن مغيث بن الجد بن عجلان البلوی از بنی قضاعه حلیف انصار او را نسبت بمادر می کردند و شريك بن سحما می نامیدند این آن کس است که هلال بن امیه او را با زن خویش نسبت زنا داد و بحضرت رسول خدا معروض و ما این قصه را در کتاب رسول خدا بشرح نگاشتيم شريك بن عبد عمرو بن قصی بن عمرو بن زيد بن هيثم بن حارثه الانصاری الحارثی از غازیان احد است.

شريك بن انس بن رافع بن امرء القيس بن زيد بن عبد الاشهل برادر حارث بن انس حاضر بدر بود و شريك با پسرش عبد اللّه از غازیان احد است.

شريك بن طارق الاشجعی و يقال حنظلى التميمى كنيت او ابو مالك است شريك بن حنبل از جمله اصحاب است.

شبل بن شبل والد عبد الرحمن از صحابه است شبل بن خالد و بعضی او را شبل بن معبد گفته اند و بصواب اقرب دانسته اند و اگر شبل بن معبد باشد از قبیله بجیله است و این آن کس است که ابو موسی اشعری را بعثمان آورد و عثمان ابو موسی را عزل از حکومت بصره کرد و عبد اللّه بن عامر را که شرح حالش در کتاب عثمان رقم شد بجای او نصب نمود. شراحيل الجعفی بعضی او را شرحبیل گفته اند عبد الرحمن پسر او از وی حدیث کند که گفت بحضرت رسول خدا آمدم و سلعه (1)در


1) غده

کف دست داشتم عرض کردم یا رسول اللّه ابن سلعه مانع است که قبضه شمشیر را بتوانم گرفت یا عنان اسب بتوانم قبض نمود مرا پیش طلبید و فرمود کف بگشودم پس در كف من بدمید و آن سلعه را با دست مبارك مالش داد در حال مرتفع شد و اثری از آن بجای نماند.

شراحيل بن مرّة الكندى حدیث کند که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم با على علیه السلام فرمود أَبْشِرْ فَانٍ حيوتك وَ مَوْتِكَ مَعِي.

شراحيل المنقرى در شمار شامیین است. شراحيل بن زرعة الحضرمی با وفد حضرموت بحضرت رسول آمد و اسلام آورد.

شماس بن عثمان بن الشريد المخزومی من بنی عامر بن مخزوم اسم او عثمان است و شماس لقب اوست که بر نام پیشی گرفته و ما در اوصفیّه دختر ربيعة بن عبد شمس است که از مهاجرات حبشه است ، شماس در بدر حاضر بود و در احد چندان در حراست رسول خدا جهاد کرد که از پای در آمد در مراجعت از أحد او را بخانه عایشه آوردند ام سلمه عرض کرد که پسر عم من سزاوار نیست در خانه دیگری باشد رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم فرمود او را بخانه ام سلمه آوردند یک روز و یک شب زنده بود پس شهید شد رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم بفرمود او را با همان جامه که در بر داشت با حد آوردند و بخاک سپردند.

شيبة بن عثمان بن أبی طلحه بن عبد العزى عثمان بن عبد الدار بن قصی القرشی العبدرى الجمحی المكّى اسم أبو طلحه عبد اللّه است و كنيت شيبه أبو عثمان است و بروايتی أبو صفيّه در فتح مکه اسلام آورد و در یوم حنین حاضر بود بعضی گویند شیبه در حنين مشرك بود و اراده قتل رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم کرد پیغمبر این بدانست و او را پیش طلبید و دست بر سینه او گذاشت ثُمَّ قَالَ اخْسَأْ عَنْكَ الشَّيْطَانِ يعنى دور كن از خود شیطان را پس ایمان در قلب او محکم شد و در خدمت پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم در کار جهاد استوار بایستاد ، و پدرش عثمان آن کس است که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم مفاتيح کعبه را باو باز داد و این منصب را از بنی عبد الدار باز نگرفت چنان که در جلد دوم

از کتاب اول بشرح رفت و شیبه در سال پنجاه و نهم هجری و بروایتی در عهد یزید بن معويه عليهما اللّعنه وفات کرد.

شجاع بن أبی وهب بن ربيعه بن اسد بن صهيب بن مالك بن كبير بن غنم بن دود ان اسد بن خزيمة الاسدى حليف عبد شمس كنيت او أبو وهب است باتفاق برادرش در بدر و دیگر غزوات حاضر بود و نیز از مهاجرین حبشه است مردی بلند بالا و لاغر اندام بود رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم او را بسوى حارث بن أبی شمر غسانى و جبلة بن الايهم برسالت فرستاد ، در یوم یمامه نیز حاضر شد و این وقت چهل و اند سال داشت.

شكل بن حميد العبسى من بنی عبس بن بغيض بن ريث بن غطفان.

شمعون بن زيد بن الخنافة القرظى من بنی قريظه و هو أبو ريحانة الانصارى ريحانه دختر او سریه رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم بود و او معروف بکنیت بود.

شريد بن سويد الثقفى بعضی او را از أهل حضرموت شمرده اند.

شبيل بن عوف بن أبی حبه كنيت او أبو الطفيل است ادراك جاهلیت و اسلام نمود در قادسیه حاضر شد.

شريط بن أنس بن مالك بن هلال الاشجعی در حجة الوداع حاضر شد.

شقران مولى رسول اللّه نام او را صالح گفته اند پیغمبر او را از عبد الرحمن بن عوف خرید و آزاد کرد أبو معشر او را از غازیان بدر نوشته.

شبيب بن ذى الكلاع كنيت او أبو روح است.

شطب الممدود الكندى كنيت او أبو طویل است در شام نزول کرد.

شجار السلفی از أصحاب است.

شفى والد النضر بن شفى از أهل مدینه شمرده می شود

شباث بن خديج بن اوس البلوى حليف بنى حزام بن كعب و مادر شباث دختر عمرو بن عدی است در ليلة العقبه متولد شد و پدرش این وقت نود سال داشت.

شعيب بن عمرو الحضرمی از جمله أصحاب است شقیق بن سلمه از جمله أصحاب و كنيت او أبو وائل است

باب صاد

صهيب بن سنان بن خالد بن عمرو بن طفيل بن عامر بن جندلة بن سعد بن خزيمه بن کعب بن سعد نسب او را بنمر بن قاسط برند و او را نمری شمرند و نیز رومی گفتند از بهر آن که زبان مردم روم را آموخته بود و از غازیان بدر است پدرش سنان از قبل خسرو پرویز در بعضی از قرای موصل حکومت داشت و صهیب در کودکی اسیر مردم روم شد او را بروم بردند وقتی بحد رشد و بلوغ رسید از روم فرار کرده بمکه آمد و بعد از بعثت رسول خدا با عمار ياسر در یک روز مسلمانی گرفتند مردی شدید الحمره و قصير القامه بود و از رسول خدا حدیث کرده اند که فرمود صهيب سابق الروم و سلمان سابق فارس و بلال سابق الحبشه کنیت او ابو یحیی است در سال سی و هشتم و اگر نه سی و نهم هجری وداع جهان گفت و این وقت هفتاد و سه سال و بروایتی هفتاد سال داشت او را در بقيع بخاك سپردند.

یک روز صهیب در منزل قبا بحضرت رسول آمد و در نزد پیغمبر مقداری خرما بود و يك چشم صهیب دردناک بود پس بی توانی بخوردن خرما پرداخت پیغمبر فرمود با درد چشم خرما خواهی خورد ؟ عرض کرد سهم آن چشمی که درد نمی کند می خورم رسول خدا بخندید.

صهيب بن النعمان از جمله اصحاب است.

صفوان بن امية بن عمرو السلمی حلیف بنی اسد بن خزیمه بعضی او را از اهل بدر شمرده با برادرش مالک در یوم یمامه مقتول شدند.

صفوان بن البيضاء الفهرى بيضا نام مادر اوست هو صفوان بن وهب بن ربيعه بن هلال بن اهيب بن ضبّة بن الحارث بن فهر بن مالك و گویند اسم بیضا دعد بود دختر جحدر بن عمرو بن عائش بن الحارث بن فهر القرشي و او مادر صفوان و سهل است و هر

دو برادر در بدر حاضر بودند و بروایتی صفوان بدست طعمة بن عدی شهید شد و رسول خدا او را با رافع بن العجلان عقد برادری بست.

صفوان بن امية بن خلف بن وهب بن حذافة بن جمح القرشی الجمحی و مادرش نیز جمحیه بود از اولاد جمح بن عمرو بن هصيص بن كعب بن لؤى بن غالب کنیت او أبو وهب و بروايتی ابو امیه است پدرش امية بن خلف در جنگ بدر کافراً مقتول گشت و برادرش ابی بن خلف در احد بزخمی که رسول خدا بر او زد هلاك شد چنان که بشرح رقم کردیم و صفوان بن امیه روز فتح مکّه فرار کرد ، خناس بن قيس بن بکری مسلمه زن او را مخاطب داشته این شعر گوید :

انّك او شهدت يوم الخندمة *** اذ فرَّ صفوانٌ و فرَّ عكرمة

و استقبلتنا بالسّيوف المسلمة *** يقطعن كلَّ ساعد و جمجمة

ضرباً فلا تسمعُ الاّ غمغمه *** لهم ئيبٌ خلفنا و همهمه

لم تنطقى فى اللّوم أدنى كلمة

مسلمه زوجه صفوان در یوم فتح قبل از صفوان اسلام آورد و رسول خدا او را امان فرستاد تا باز آمد و در سفر حنين از وی سلاح جنك بعاريت گرفت و بعد از آن اسلام آورد و ما تمام این قصه را در کتاب رسول خدا بشرح نگاشتیم بتکرار نخواهیم پرداخت و صفوان در سال چهل و دوم هجری در مکه وفات یافت.

صفوان بن معطّل السّلمی ثمَّ الزكوانی كنيت او ابو عمرو است در خندق و دیگر غزوات حاضر بود و همیشه بر ساقه لشکر رسول اللّه می رفت این آن کس است که عبد اللّه بن ابیّ و مسطح بن اثاثه و حسان بن ثابت نسبت با عایشه او را قذف کردند و صفوان برحسان حمله کرد و شمشیری انداخت و این قصه در کتاب رسول خدا بشرح رفت و او در سال پنجاه و هشتم هجری وفات یافت و او را در بصره خانه بود.

صفوان بن الیمان برادر حذيفة اليمان العبسى حليف بنی عبد الاشهل با پدر و برادرش حاضر احد بود.

صفوان بن مخرمه القرشی برادر مسور بن مخرمه صفوان بن عمرو السلمی

و بروایتی اسلمی با حلفای خود بنی عبد شمس در احد حاضر بود صفوان بن عسّال بن زهر بن زهر المرارى ساكن كوفه بود صفوان بن قدامة التمیمی با دو پسر خود عبد العزى و عبد نهم بمدينه آمد و اسلام آورد رسول خدا عبد العزی را عبد الرحمن و عبد نهم را عبد اللّه نام نهاد صفوان گفت أَنَّى أَحَبَّكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ فرمود الْمَرْءُ مَعَ مَنْ أَحَبَّهُ پس در مدینه بود تا وفات نمود.

صفوان بن عبد الرحمن بن صفوان القرشى الجمحی پدرش عبد الرحمن او را در یوم فتح بحضرت رسول آورد تا بیعت بر هجرت کند رسول خدا فرمود لاهجرة بعد الفتح بعد از فتح مکه مسلمانان را هجرتی نیست و اگر به مدینه آیند او را از مهاجرین نشمرند بشفاعت عباس اسلام آورد.

صفوان بروايتی أبو صفوان گویند در هیچ شب تا سورۀ حم سجده و تبارك را قرائت نکرد نخفت.

صخر بن حرب بن امية بن عبد شمس بن عبد مناف القرشی الاموى كنيت او أبو سفیان است که بر نامش غلبه جسته و نام مادرش صفیه دختر مزن الهلالیه است در فتح مکه اسلام آورد و در طائف ملازم رکاب رسول خدا بود و يك چشم او بزخم تیر نا چیز گشت و آن روز که رسول خدا مؤلّفه قلوب راعطا می داد او را صد شتر و چهل اوقیه سیم عطا فرمود و پسران او یزید و معویه را جداگانه عطا کرد فَقَالَ لَهُ أَبُو سُفْيَانَ وَ اللَّهِ أَنَّكَ لِكَرِيمِ فِدَاكَ أَبِي وَ أُمِّي و ما قصّه های او را در کتاب رسول خدا و کتاب أبو بكر و كتاب عمر و كتاب عثمان بشرح رقم کردیم بروایتی رسول خدا او را حکومت نجران داد و گفته اند چشم دیگر ابو سفیان در جنگ یرموك جراحت یافت و يك باره نابینا شد وفات ابو سفیان در سال سی بعد از هجرت در مدینه بود و این وقت هشتاد و یک سال داشت عثمان بن عفّان بر او نماز گذاشت و کنیت دیگر ابو سفیان ابو حنظله بود بنام پسرش حنظله که در بدر بدست علی علیه السلام مقتول گشت.

صخر بن عيينة بن عبد اللّه بن ربیعه کنیت او ابو حازم است و از اهل کوفه بشمار می رود صخر بن وداعة الغامدی از مردم حجاز است در طایف سکون اختیار

نمود صخر بن قدامه العقیلی در شمار اصحاب است.

صخر بن قيس و بروايتی ضحاك بن قيس هوا حنف بن قيس التميمى الساعدی کنیت او ابو بحر است مردی عاقل و حلیم بود نسب او در باب الف در ذیل نام احنف مرقوم شد احْلُمْ مِنْ أَحْنَفَ از امثله عرب و ما شرح آن را در ذیل امثله عرب مرقوم داشتیم و بعضی از احوال او در کتاب رسول خدا و کتب خلفا مرقوم شد و برخی انشاء اللّه در جای خود رقم خواهد شد وقتی با مصعب بن زبير بمقاتلت مختار بكوفه آمد در آن جا وفات کرد و این در سال شصت و هفتم هجری بود مصعب با نعش ادهمی رفت و همی گفت هذا سيّدُ اهل القرى او را نزديك بقبر زياد بخاک سپردند.

صیفی بن سواد بن عباد بن عمرو بن غنم بن كعب بن سلمة الانصاری السّلمی در عقبه ثانیه حاضر بود ابن هشام او را صیفی بن اسود خوانده است صیفی بن الاسلت کنیت او ابو قیس است شعر نیکو توانست گفت از جمله انصار است با برادرش وحوح بمکه سفر کردند و در یوم فتح ایمان آوردند.

صيفى بن عامر بن ثعلبه رسول خدا او را مکتوب کرد که قومش را دعوت کند.

صیفی بن قصیّ بن عمر بن سهل بن مخرمة بن قلع بن حريش بن عبد الاشهل الانصاری الاشهلی خواهر زاده ابو الهيثم التيّهان است و مادرش صعبه دختر تیّهان بن مالك است در احد بدست ضرار بن الخطاب شهید شد صیفی بن ربيعة بن اوس در صفين ملازم رکاب علی علیه السلام بود.

صعصعة بن ناجيه بن عقال بن محمّد بن سفيان بن مجاشع بن دارم جدّ فرزدق شاعر است چه فرزدق پسر غالب بن صعصعه است و اسم فرزدق حمام است بالجمله صعصعه از اشراف بنی تمیم و وجوه مجاشع بود.

صعصعة بن معويه بن حصين بن عبادة بن النزال بن مرّة بن عبيد بن الحارث بن عمرو بن كعب بن زيد مناة بن تميم عمّ احنف بن قيس است.

صعصعة بن صوحان العبدى همانا از جماعت صوحان صعصعه و زید و سیحان

از خطبای بنی عبد القیس بودند و از اصحاب علی علیه السلام بودند و در جنگ جمل حاضر شدند و در آن جنگ زید و سیحان شهید شدند گویند وقتی ابو موسی اشعری مالی بنزديك عمر بن الخطاب فرستاد و عمر آن مال را در میان مسلمانان قسمت کرد هزار دینار بزیادت بماند پس سخن در انداختند که این زیادت را بچه کار صرف باید کرد.

این وقت عمر برخاست و از حمد خداوند بپرداخت فَقَالَ يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ بَقِيَتْ لَكُمْ فَضَلَتْ بَعْدَ حُقُوقِ النَّاسِ فَمَا تَقُولُونَ فِيهَا گفت ای مردم بعد از ادای حقوق ناس مبلغی از مال بجای ماند چه می اندیشید در آن ؟ صعصعة بن صوحان که هنوز جوانی نورس بود بپای خاست فَقَالَ یا امیر الْمُؤْمِنِينَ أَنَّما تُشَاوِرْ النَّاسِ فِيمَا لَمْ يُنَزِّلُ اللَّهُ تَعَالَى بِهِ الْقُرْآنُ فَضَعْهُ فِي مَوَاضِعِهِ الَّتِى وَضَعَهُ اللَّهُ تَعَالَى فِيهَا فَقَالَ صَدَقْتَ أَنْتَ مِنِّي وَ انامنك گفت ای امیر در چیزی با مردم شوری می افکنی که خداوند بر این معنی قرآن نفرستاد ؟ این مال را آن جا بذل کن که خداوند فرموده عمر گفت سخن براستی کردی تو از منی و من از توام پس آن زیادت را بر مسلمین قسمت کرد.

صبیح مولی ابی احیحه سعيد بن العاص بن أميّة بن عبد شمس در سفر بدر با رسول خدای کوچ داد در عرض راه مریض شد پیغمبر فرمود او را بر شتر ابو سلمة بن عبد الاسد حمل کردند و بروایتی حاضر بدر کردند و در غزوات دیگر ملازم خدمت بود.

صبيحة بن حارث بن جميلة بن عامر بن كعب بن سعد بن تیم بن مرّة القرشی التیمی از جمله مهاجرین است.

صعب بن جثامة الليّثى من بنی عامر بن ليث برادر محلّم بن جثامه است در ارض حجاز فرود شد و در زمان خلافت ابو بکر وفات نمود.

صُدىّ بن عجلان بن وهب هو ابو امامة الباهلى كنیت او بر نام او غلبه داشته در سال هشتاد و یکم هجری در حمص وفات نمود و او آخر کس است از اصحاب پیغمبر که در شام وفات کرد و بروایتی آخر کس عبد اللّه بن بشر است صرفة العددى

از جمله اصحاب است صوأب نیز مردی از اصحاب است گویند هرگز خوان طعام پیش نگذاشت الا آن که یتیمی و اگر نه دو يتيم با خود شريك نداشت صلة بن الحارث الغفاری در شمار مردم مصر است.

صالح مولی رسول اللّه لقب او شقران است که بر نام او پیشی گرفته او را عبد الرحمن بن عوف برسول خدای بخشید و آن حضرت آزاد ساخت.

صحّار العبدى هو صحار بن صخر و بروایتی صحار بن عياش بن شراحيل العبدی از عبد القیس کنیت او عبد الرحمن است در شمار مردم بصره است و مشهور ببلاغت بود.

صنابح بن الاعسر الاحمسی از مردم کوفه است و صنابحی منسوب بقبیله ایست در یمن صرمة بن ابی انس بن مالك بن عدی بن عامر بن غنم بن عدى بن النّجار کنیت او ابو قیس است در جاهلیّت رهبانیتی داشت از اصنام کناره می جست و از جنابت غسل می کرد و در ایام حیض از صحبت با زنان پرهیز می نمود وقتی اندیشه کرد که دین نصاری اختیار کند و نیز خویشتن داری نمود پس مسجدی از بهر خود بساخت و در جنابت داخل نمی شد و همی گفت من خدای ابراهیم را پرستش می کنم این ببود تا رسول خدای بمدینه آمد مسلمانی گرفت و این وقت شیخی کبیر بود و در

پس جاهلیّت شعر نیکو گفت و ما بعضی از اشعار او را در ذیل کنیت او ابو قیس مذکور خواهیم داشت گویند ابن عباس این شعر از او فرا گرفت :

ثوى فی قريشٍ بضع عشرة حجّةٍ *** يذكّر لو الفى صديقاً مواتيا

و يعرض فی أهل المواسم نفسه *** فلم يَر من يأوی و لم يَرَداعيا

فلمّا أتانا و استقرَّت به النّوى *** و أصبح مسروراً بطيبة راضيا

و أصبح ما يخشى ظلامة ظالمٍ *** بعيد ولا يخشى من الناس باغيا

بذلنا له الموال من جلّ مالنا *** و انفسنا عند الوغا و التّأسّيا

نعادی الّذی عادى من الناس كلّهم *** جميعاً و إن كان الحبيب المواتيا

و نعلم أنَّ اللّه لا شیء غيره *** و أن كتاب اللّه أصبح هاديا

صرد بن عبد اللّه ازدی با وفد ازد بحضرت رسول آمد ، در سال دهم هجری و اسلام آورد ، رسول خدا او را بامارت بر مسلمانان قوم او باز داشت.

صلصل بن شرحبیل گویند رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم او را بسوی صفوان بن امیه رسول فرستاد.

باب حرف ضاد

ضحاك بن حارث بن زيد بن حارثة بن ثعلبة بن عبيد بن عدی بن غنم بن كعب بن سلمة الانصاری از غازیان بدر است.

ضحّاك بن عبد عمرو در جنگ احد حاضر بود.

ضحّاك بن قيس بن خالد بن الاكبر بن وهب بن ثعلبة بن وائلة بن عمرو بن شيبان بن محارب بن فهر القرشى الفهری کنیت او ابو انیس و بروايتی أبو عبد الرحمن است ملازم خدمت معویه بود و از جانب معويه بعد از عزل زیاد حکومت کوفه یافت شرح حال او انشاء اللّه در ذیل حکومت معویه مرقوم خواهد شد در سال شصت و چهارم هجری مقتول گشت.

ضحاك بن سفيان بن عوف بن كعب بن بكر بن كلاب الكلابی کنیت او ابو سعید است در شمار اهل مدینه است رسول خدا او را بر آن جماعت که از قوم او مسلمانی داشتند امارت داد و او مردی شجاع بود چنان که با هزار مردش برابر می داشتند و سیّاف رسول اللّه بود چه پیوسته با شمشیر از برای حفظ و حراست بر سر پیغمبر ایستاده بود عباس بن مرداس بدین شعر او را یاد کند :

تذودُ اخانا عن اخينا ولو نرى *** مهمّاً لكُنّا الأقربين نتابع

تتابع بين الأخيَين و انَمّا *** يد اللّه بين الاخبين تنابعُ (1)

عشيّة ضحّاكُ بن سفيان ينتظر *** لسيف رسول اللّه و الموتُ واقعُ

ضحّاك بن خليفة بن ثعلبة بن عدی بن كعب بن عبد الاشهل الانصاری از غازیان


1) بين الاخشبين ، استيعاب

بدر و احد است در زمان خلافت عمر بن الخطاب وفات نمود ضحاك بن ابی جبيره بعضی او را از ضحاك بن خلیفه جدا ندانسته اند.

ضحاك بن عرفجة السّعدی التميمی در يوم جنك بنی كلاب بينی او بزخم تيغ برفت از نقره بینی بساخت و بجای گذاشت و آن عفن گشت رسول خدای فرمود بینی از طلا بساز.

ضرار بن الخطاب بن مرداس بن كثير بن عمرو بن حبیب بن عمرو بن شيبان بن محارب بن فهر القرشی الفهری رئيس بنی فهر بود و از قوم خویش چهار يك مأخوذ می داشت مردی شاعر و شجاع بود این آن کس است که با عمرو بن عبدود و دو تن دیگر بخندق در آمد و نیزۀ خود را بر سینه عمر بن الخطاب فراز کرد و او را نکشت و منت بر او گذاشت چنان که در کتاب رسول خدای مرقوم داشتیم و او در یوم فتح مکه مسلمانی گرفت و این شعر در حق سعد بن عباده که آن روز قصد قتل أهل مکه داشت گوید :

يا نبیَّ الهُدى اليك الجاحیُّ *** قريشِ ولات حين لجاء

حين ضاقت عليهم سعةُ الا *** رض و عاداهم إلهُ السّماء

والنقت حلقتا البطان على القو *** مونودوا بالصيّلم الصّلعاء

انَّ سعداً يريدُ قاصمة الظهر*** باهل الحجون و البطحا

خزرجیُّ لو يستطيع من الغيظ *** رمانا بالنّسر و العوّاء

و غر الصّدر لايهمُّ بشیءِ *** غير سفك الدماوسى النّساءِ

قد تاظّى على البطاح و جائت *** عنه هند بالسّوءة السّوآء

اذينادی بذلِّ حیِّ قريشِ *** و ابن حرب بذا من الشّهداء

ثمَّ ثابت اليه من بهم الخزرج *** و الاوس انجمُ الهيجاء

فانهينهُ فانّه اسدُ الاسد *** لدى الغاب والغ بالدّماء

فلئن اقحم اللّواء و نادى *** يا حماة اللّواء اهل اللّواء

لتكوننَّ بالبطاح قريش *** فقعة القاع فی أكفِّ الاماء

انّه مطرق يريدُ لنا الامر *** سكوتاً كالحيّة الرِّقطاء

ضرار بن الازور بن مالك بن اوس بن خزيمة بن ربيعة بن مالك بن ثعلبة بن دودان بن اسد بن خزیمه کنیت او ابو الازور و بروایتی ابو بلال است مردی شجاع و شاعر بود آن هنگام که اسلام آورد این شعرها قرائت کرد :

تركتُ الخمور و ضرب القدا *** حواللّهو تغلبةً و ابتهالا

فيا رب لا تغبين صفقتی *** فقد بعتُ اهلی و مالی بذا لا

قال رسول اللّه ما غبنت صفقتك يا ضرار و ما قصه هاى جنك و شجاعت و دلاوری او را در کتاب ابوبکر و عمر بن الخطاب بشرح رقم كرديم.

ضمرة بن عمرو بن كعب بن عمرو بن عدى الجهنی حلیف بنی ساعده از انصار حاضر بدر شد و در احد شهید گشت ضمرة بن غزية بن عمرو بن عطيّة بن خنساء بن مبذول بن عمرو بن غنم بن مازن بن النجّار از غازیان احد است و یوم جسر ابو عبیده مقتول گشت.

ضمرة بن عياض الجهنی حلیف بنی سوار است از أنصار از غازیان احد است و در یمامه مقتول گشت.

ضمرة بن ثعلبة النمری و بروایتی نظری در شمار مردم شام است.

ضمرة بن العيص بن ضمرة بن زنباع الخزاعی صاحب استيعاب ابن عبد البر گوید وقتی حکم بهجرت أصحاب شد ضمره مریض بود بفرمود او را بر سریری حمل دادند و در عرض راه وفات نمود و این آیت مبارك نازل گشت وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً الَىَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ الاية.

ضمیره بن حبیب بروایتی ضميرة بن جندب و بعضی ضميرة بن أنيس گفته اند جماعتی گویند که آیه مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ در حق او وارد شد و او بعد از هجرت در عرض راه وفات یافت نه ضمرة بن العيص.

ضميرة بن سعيد السّلمی و بروایتی ضمری جدّ زیاد بن سعید بن ضمیره است.

ضمير بن أبی ضميره جدّ حسین بن عبد اللّه بن ضمیره است از أهل مدینه شمرده می شود.

ضمان بن ثعلبه احد بنی سعد بن بکر در سال پنجم هجری و بعضی در هفتم و نیز

نهم گفته اند بحضرت رسول آمد و پیغمبر با أصحاب انجمنی داشت ، ضمام گفت کدام پسر عبد المطلب پیغمبر فرمود منم گفت تو پسر عبد المطلبی و توئی محمّد فرمود چنین است گفت ترا سوگند می دهم بخدائی که خدای تو و خدای کسی است که پیش از تو بود و خدای کسی است که بعد از تست امر کرده است ترا که عبادت او کنی و از بهر اوشريك نگیری و اصنام را بر اندازی ؟ فرمود چنین است آنگاه از صوم و صلوة و حج و زكوة و فرايض شریعت پرسش نمود و رسول خدا تصدیق فرمود پس اسلام آورد و بسوی قوم خویش مراجعت نمود و مردم خویش را فرمان کرد که هیچ کس درین شب پهلو بر بستر نگذارد جز این که مسلمان باشد ضمان بن مالك السّلمانی هنگام مراجعت از سفر تبوك با وفد همدان بحضرت رسول آمد و ایمان آورد.

ضماد الازدی من ازد شنوءه در زمان جاهلیّت در حساب دوستان رسول خدا بود و در اول اسلام ایمان آورد.

باب طای مهمله

طلحة بن عبيد اللّه بن عثمان بن عمرو بن كعب بن سعد بن تيم بن لؤى القرشی التيمی و نام مادر او مصعبه دختر عبد اللّه بن عباد بن مالك بن ربيعة بن اكبر بن مالك بن عريف بن مالك بن خزرج بن اياد بن الصدف بن حضر موت بن کنده و پدرش بعبد اللّه حضرمی معروف بود و مصعبه را بنت الحضرمی می گفتند و کنیت طلحه أبو محمّد است معروف بطلحة الخير و طلحة الفياض بود و آن روز که پیغمبر میان مهاجر و انصار عقد اخوت می بست میان طلحه و كعب بن مالك عقد اخوت بست و در غزوه بدر طلحه برای تجارت سفر شام کرده بود وقتی مراجعت کرد رسول خدا از غنیمت بدر او را قسمت داد و در جنگ احد چنان که بشرح رفت دست او بزخم تیر از کار شد و و در دیگر غزوات حاضر بود.

اهل سنت و جماعت او را یک تن مبشّره خوانند و گویند این که در یوم جمل با على علیه السلام آغاز مقاتلت نمود پشیمان گشت و هم در آن جنگ در دهم شهر جمادی الاخره در سال سی و ششم هجری بزخم تیر مروان بن الحكم مقتول شد ، چنان که

انشاء اللّه در جای خود بشرح می رود و این وقت شصت سال و اگر نه شصت و دو سال داشت و ما قصّه های او را در کتاب رسول خدا و کتاب های خلفا مرقوم داشتیم.

طلحة بن عتبة الانصارى من بنى حججی بن اوس در احد حاضر بود و در یمامه شهید گشت طلحة بن زيد الانصاری رسول خدا میان او و أرقم بن ابى الارقم عقد برادری بست.

طلحة بن عمرو او را از اهل صفه شمرده اند طلحة بن مالك السلمى از رسول خدای حدیث کرده که فرمود انَّ مِنْ اقْتِرَابِ السَّاعَةِ هَلَكَ الْعَرَبِ طلحة بن البراء بن عمير بن و بر بنة ثعلبة بن غنم بن سرى بن سلمة بن انيف الانصاری من بنى عمرو بن عوف (1)طلحه والد عقيل بن طلحة السّلمى طلحة بن ابی حدرد الاسلامی از جمله اصحابست طلحة بن معوية بن جا همة السلمی هم از جمله صحابه است طلحة بن نضله نیز در شمار اصحابست.

طليب بن ازهر بن عوف القرشى الازهری.

طليب بن عميرة بن وهب بن ابی كثير بن عبد بن قصی القرشی العبدی نام مادر او اروی دختر عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف و کنیت او ابو عدی است و پسران قصی یکی عبد و دیگر عبد الدار و دیگر عبد مناف و دیگر عبد العزی بودند بالجمله طليب هجرت بحبشه کرد و در شمار غازیان بدر است و دریوم اجنادین چنان که بشرح رفت مقتول شد بروایتی اول کس اوست که در راه خدا خون بریخت.

طليب بن عرفه بن عبد اللّه بن ناشب پدر کلیب است طفيل بن حارث بن المطلب بن عبد مناف بن قصی القرشی المطلبی با برادرش عبيدة بن الحارث در بدر حاضر شد و عبیده کشته گشت و با برادر دیگرش حصین در همه غزوات ملازم رکاب رسول خدا بود در سال سی و سیم هجری طفیل وفات نمود و بعد از چهار ماه حصین بدو پیوست.

طفيل بن مالك بن النعمان بن خنساء الانصاری السّلمى من بنی سلمه در عقبه و


1) در نسخۀ ناسخ نسب طلحة بن مالك باطلحة بن البراء مخلوط شده است از روی نسخه استيعاب و أسد الغابه اصلاح شد

بدر حاضر شد و در احد سیزده جراحت بدو رسید و بهبودی یافت و در خندق شهید شد موسی بن عقبه که از جمله مورخین است گوید طفیل بن نعمان بن خنسا و طفيل بن مالك بن خنسا دو مرد بودند از جمله غازیان بدر.

طفيل بن مالك المدنى در شمار أصحابست.

طفيل بن سخيره هو طفیل بر عبد اللّه بن حارث بن سخيرة القرشى ابو عمر او را از قبیله ازد شمرده است بروایت واقدی امّ رومان نخست در حباله نکاح عبد اللّه پدر طفیل بود و طفیل را در سرای او بزاد آنگاه عبد اللّه او را بر داشته بمکه آورد و قبل از اسلام جهان را وداع گفت ام رومان بعد از عبد اللّه بحباله نکاح ابو بکر در آمد و عبد الرحمن و عایشه از وی متولد شد گویند بعضی از مسلمین در طی سخن می گفتند ماشاء اللّه و شاء محمّد يك شب طفیل در خواب دید مردی از جهودان او را گفت نَعَمِ الْقَوْمِ أَنْتُمْ لَولَا قَوْلِكُمْ ماشاء اللَّهِ وَ شَاءَ مُحَمَّدٍ و شبی دیگر در خواب دید که مردی از انصار او را همین سخنان گفت بحضرت رسول خدا آمد و صورت خواب را باز نمود پیغمبر فرمود لَا تَقُولُوا مَا شَاءَ اللَّهُ وَ شَاءَ مُحَمَّدٍ وَ قُولُوا مَا شَاءَ اللَّهَ وَحْدَهُ.

طفيل بن عمرو بن طريف بن العاص بن ثعلبة بن سليم بن فهر بن غنم بن دوس الدوسی بمکّه آمد و مسلمانی گرفت و بقوم خویش بازگشت و بعد از هجرت رسول خدا بمدينه آمد و همی ببود تا در یمامه مقتول گشت او را ذو النور همی گفتند از بهر آن که وقتی برسول خدا عرضه داشت که جماعت دوس زنا کارند در حق ایشان دعائی فرما رسول خدا دعا فرمود آنگاه گفت مرا بدیشان فرست و آیتی بدست من ظاهر کن که ایشان را هدایت کنم پیغمبر خدای را بخواند و نوری در میان هر دو چشم ظاهر گشت با خود اندیشید که مبادا قوم گمان کنند که چون از دین ایشان بیرون شده او را علامتی پدید آمده خواستار شد تا آن نور بر سر تازیانه او قرار گرفت چنان که در شب مانند قندیلی روشنی می داد و بعضی قصّه های او در سوختن صنم ذوالکفین و دیگر کارها در کتاب رسول خدا مرقوم شد.

طفيل بن سعد بن عمرو بن ثقيف الأنصاری باتفاق پدرش سعد در يوم احد

شهید شدند.

طفيل بن ابی كعب مادرش دختر طفیل بن عمرو الدوسی است و از دوستان عبد اللّه بن عمر بن الخطاب است در زمان رسول خدا متولّد شد.

طارق بن أشيم بن مسعود الاشجعی والد ابی مالك واسم ابی مالك سعد است در شمار مردم کوفه است.

طارق بن سوید الحضرمی بروایتی سوید بن طارق در باب خمر از او روایت کرده اند قَالَ قُلْتُ يا رسول اللَّهِ انَّ بارضنا أَعْناباً نعتصر أَ فَتَشْرَبُ مِنْهَا قَالَ لَا قُلْتُ أَنَا نستشفى مِنْهَا لِلْمَرِيضِ قَالَ لَيْسَ بِالشِّفَاءِ وَ لَكِنَّهَا دَاءٍ.

طارق بن زیاد از جمله أصحابست طارق بن شريك در شمار مردم كوفه است طارق بن عبد اللّه المحاربی نیز از جمله صحابه است طارق بن المرقع هم از أصحابست طارق بن شهاب البجلی الكوفی كنيت او أبو عبد اللّه است.

گوید رسول خدای را دیدار کردم و در زمان ابوبکر حاضر غزوات شدم.

طليحة الديلمی مذکور در صحابه است طلیحه بن خویلد الاسدی این آن کس است که دعوی نبوت کرد و شرح حال او در کتاب رسول خدا و کتاب خلفا بشرح مرقوم افتاد.

طهمان مولی رسول اللّه بعضی نام او را ذكوان و بعضی غیر ازین گفته اند.

طهمان مولی سعید بن العاص گویند غلام ایشان بود نصف او را آزاد کردند.

طيفة بن زهير النهدى در سال نهم هجری بحضرت رسول آمد و رسول خدا از بهر او کتابی بقبیله بنی نهد نوشت طهفة الغفاری در نام او اختلاف فراوان شده است بعضی او را طهفة بن قیس باهای هوز خوانده اند و بعضی طخفه با خای معجمه و گروهی طغفه با غين وفا و جماعتی طقفه با قاف وفا گفته اند و نیز برخی قیس بن طقفه و هم چنان يعيش بن طخفه دانسته اند در شمار أهل صفّه است.

طاهر بن أبی ها له مادر او خدیجه زوجه رسول خداست و او را دو برادر بود یکی هند و دیگر هاله از قبیله بنی اسد و حلیف عبد الدارند رسول خدا او را بر بعضی از أراضی

یمن حکومت داد و بعضی را بمعاذ بن جبل و خالد بن سعيد بن ابی العاص و عكاشة بن ثور گذاشت چنان که در کتاب رسول خدا بشرح رفت.

طلق بن علی بن طلق بن عمرو بعضی گفته اند طلق بن علی بن قيس بن عمرو بن عبد اللّه بن عمرو بن عبد العزى بن سحيم بن مرة بن الدّئل بن ضبيعة السّحيمی اليمامی طرفة بن عرفجه در جنگ بنی کلاب بینی او قطع شد و از ورق سیم بینی بساخت و عفن گشت رسول خدا فرمود تا از ورق زر بینی بسازد و نصب کند.

طريفة بن حاجز قصه او را با برادرش معن حاجز و خالد بن ولید در مقاتلت فجأة السلمی در کتاب ابو بکر رقم کردیم.

طيب بن البراء از جانب مادر با ابی هند الدّاری برادر است در مراجعت از تبوك بحضرت رسول آمد و ایمان آورد.

طليق بن سفيان بن امية بن عبد شمس بن عبد مناف و او و برادرش حکیم بن طليق را از جملۀ مؤلّفه قلوب شمرده اند.

باب حرف ظامی معجمه

ظهير بن رافع بن عدی بن زيد بن جشم بن حارثه بن الحارث بن الخزرج بن عمرو از قبیله اوس در عقبه ثانیه اسلام آورد و در احد و دیگر غزوات باتفاق برادرش مظهر بن رافع حاضر شد و او پدر اسید بن ظهير و عم رافع بن خدیج است.

ظبيان بن كداد الايادی و يقال الثقفى بحضرت رسول آمد و اسلام آورد بعضی از بلاد او را رسول خدا بسیورغال او باز داد و او پیغمبر را بدین شعر مدح گفت :

فاشهدُ بالبيت العتيق و بالصّفا *** شهادة من احسانُهُ متقبّل

بانّك محمود علينا مُبارك *** نبیُّ امین صادقُ القول مرسل

فهرست

جلد سوم تاریخ خلفا دنباله تاریخ دوران عمر بن الخطاب

شرح حال عبدة بن الطيب شاعر مخضرم که با نعمان بن مقرّن بسفر نهاوند رفته بود...1

ماجرای گنج بحیرجان وزیر یزدجرد شهریار ایران...5

لشکر آرائی عمّار یاسر بفرمان عمر بن الخطاب براى تسخير ممالك عجم مفتوح شدن شهر ری و قم بدست مسلمین...6

مفتوح شدن شهر اصفهان بدست أبو موسى أشعری و تعيين خراج...11

معزول گشتن عمار یاسر از حکومت كوفه و نصب معيرة بن شعبه...13

شرح حال معن بن أوس شاعر مخضرم و سفر او ببصره...15

شمۀ از تاریخ دار الملك چين و مملکت روم در سال 21 هجری...18

فتح همدان بوسیله لشکر اسلام و سرداری نعیم بن مقرِّن...19

مفتوح شدن شهر ری و دماوند...21

مفتوح شدن آذربایجان و باب الابواب و بلنجر و داستانی از ذو القرنین...23

ذکر فتح شیراز و بلاد فارس بدست لشکر عرب در سال 22 هجری...27

برخی از حالات یزد جرد شهریار ایران و پایان کار او...39

مشورت عمر بن الخطاب باصحابه و رأى زدن على علیه السلام راجع بفتح خراسان...35

پایان کار یزدجرد شهریار بروایت مشهور و روایت طبری...37

فتح کرمان و مکران و سرکوب شدن باغیان کرد و أهواز...39

کیفر دادن عمر بن الخطاب محمّد بن عمرو بن عاص را در منی...45

تهدید کردن أبو لؤلؤ غلام مغيرة بن شعبه عمر بن الخطاب را بقتل...46

سخنان عمر بن الخطاب با ابن عباس راجع بواگذاری خلافت...47

جریان زخم خوردن عمر بن الخطاب با دشنۀ ابو لؤلؤ...49

جلسه مشورتی عمر بن الخطاب و اندیشه او دربارۀ خلافت اسلامی...51

سخنان عمر دربارۀ أصحاب شوری و واگذاری امر خلافت بشورای 6 نفری...53

شمايل عمر بن الخطاب و تعداد فرزندان و زنان او...55

بعضى از مطاعن و إيراداتى که نسبت برفتار و کردار عمر بن الخطاب وارد کرده اند...57

مباحثه فضّال بن حسن بن فضال با أبی حنيفه راجع بدفن عمر و و أبو بكر در کنار آرامگاه پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم...65

ذکر بعضی از أخبار بروایت أهل سنت و جماعت که دلالت بر نص خلافت على علیه السلام دارد...67

سخنان أبو جعفر نقيب راجع بنص خلافت و خرده گیری او از کردار عمر...69

اسمی عمّال و کارگزاران عمر که هنگام وفات او بر سرکار بودند...75

دوران خلافت عثمان بن عفان

ترتیب شورای خلافت بعد از مرگ عمر بن الخطاب و سخنان على علیه السلام...76

مشاجرۀ هوا خواهان عثمان با هواخواهان على علیه السلام...81

بیعت عبد الرحمن بن عوف با عثمان و خاتمه یافتن شورای شش نفری...83

احتجاج على علیه السلام با أصحاب پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم در امر خلافت و منا شدۀ آن حضرت...85

تكلیف کردن صحابه علی علیه السلام را به بیعت با عثمان...87

جلوس عثمان بر مسند خلافت و سخنان ارتداد آميز أبو سفيان در محضر او...89

مخالفت بعضی از أخبار صحابه با خلافت عثمان...91

بخصومت انجامیدن کار عثمان با عبد الرحمن بن عوف و معاندۀ بين طرفين...93

متن مناشده و احتجاج علی علیه السلام با اهل شوری بروایت مردم شیعی...107-95

ذكر اشعار جماعتی از شعرا که بر نص وصایت علی علیه السلام اعتراف و استناد کرده اند...107

ابتدای حکومت عثمان و مسامحۀ او در اجرای احكام و قصاص عبيد اللّه بن عمر قاتل هرمزان...112

مأمور داشتن و گسیل ساختن عثمان عمال خویش را بولایات و مرزهای اسلامی...115

شمۀ از تاریخ مملکت ترکستان و تبت و مملکت چین در سال 24 هجری...117

شرح حال ضابیء بن حارث شاعر بنی تمیم و مرگ او در حبس عثمان...121

حکومت ولید بن عقبه در کوفه و مأموریت او بسرکوبی اغتشاشات آذربایجان...123

فتح ارمینیه و کشته شدن يك لشگر از مسلمانان...127

حکومت عبد اللّه بن سعد بن أبی سرح در مصر بفرمان عثمان...130

ذكر سلطنت جیل ملقب بگاو باره در مملکت مازندران سال 25 هجری...131

سفر عثمان بن ابی العاص بفارس براى أخذ خراج در سال 26 هجرى...132

نامۀ ابن أبی سرح والی مصر راجع بفتح افریقیه و استشارۀ عثمان باصحابه...133

جنگ مسلمانان با جرجیر فرمانگذار افریقیه و مفتوح شدن آن (حرب العبادله )...137

فتح مملکت اندلس (اسپانیا) بدست مسلمانان در سال 27 هجرت...138

تصادم مسلمین با حبشیان در مرز حبشه و بمصالحت انجامیدن کار...139

فتح جزيرۀ قبرس و بدست آمدن غنائم فراوان...141

مقاتله مسلمین با سپاه صقليه و تصميم بمراجعت...147

عزل ابو موسی اشعری از بصره و حکومت عبد اللّه بن عامر پسر خاله عثمان...149

سفر عبد اللّه عامر بفارس و خراسان و فتح طوس و نیشابور...151

مفتوح شدن نواحی خراسان و جنگ مسلمانان در جوز جانان و شکست آنان...155

تاریخ سلاطین غور از زمان فریدون تا دوران فتوحات اسلامی...157

ساختمان کردن عثمان قصر الزوار را در مدینه و خرده گیری اصحاب پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم...164

حج رفتن عثمان و احیا کردن برخی از رسوم جاهلیت و اعتراض مسلمانان...169

جریان شراب خواری ولید بن عقبه والی کوفه و عزل او و اقامه حد بوسیلۀ على علیه السلام...172

سفر سعيد بن العاص بجرجان و طبرستان و آرامش گرفتن آن سامان...173

جمع آوری مصاحف مختلفه و نابود کردن آن ها و نوشتن نسخۀ واحده...175

رزم مسلمانان با لشگر قسطنطین در دریای شام...177

طغيان ملوك آل قارن و شکست آنان در نیشابور...181

ابتدای پستی گرفتن دولت عثمان و جری شدن أصحاب در خرده گیری بر او برخی از اعتراضات مسلمین بر عثمان و جواب گوئی او...185

اعتراض عايشه و حفصه بر عثمان و خفیف شدن آن ها با سخنان عثمان...187

مفتوق شدن عمار یاسر از ضرب لگد عثمان بجرم ابلاغ نامه أصحاب پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم...188

تبعید شدن أبوذر از مدینه بشام و از شام بمدینه...189

منع کردن عثمان از مشایعت ابوذر هنگام تبعید شدن او بربذه و مشایعت کردن على با مخصوصين أهل بيت و سخنان آنان و توهین آن حضرت بمروان بن حکم...197

وفات أبوذر در ربذه و حاضر شدن اشتر نخعی با جمعی از مردم کوفه در مراسم غسل و کفن و دفن او...200

اطلاع عثمان از مرگ أبوذر و مشاجرۀ عمار با او و تصميم عثمان بتبعيد عمار بر بذه...201

آمدن مغيرة بن اخنس و زید بن ثابت نزد علی علیه السلام بجانب داری عثمان سال 34 هجرى...202

فتنۀ هاشم بن عقبه با سعيد بن العاص والی كوفه و آتش زدن سعید خانه هاشم را...207

مشاجرۀ اشتر نخعی با سعید بن العاص راجع بآبادی های عراق...208

تبعید شدن اشتر نخعی بشام و ورود او بر معویه...209

عناب کردن على علی السلام عثمان را بخواستارى أصحاب در سال 34 هجرى...212

خطبه عثمان بن عفان در مسجد و تهدید کردن مخالفین...215

شکایت مردم کوفه و بصره از عمال خویش و نامۀ تهدید آمیز کوفیان بعثمان...217

شکنجه دادن عثمان کعب بن عبده یکی از نویسندگان نامه را...221

احتجاج طلحه و زبیر با عثمان بن عفان و خرده گیری از کردار او...223

مراجعت أشتر نخعی از شام و خروج او در کوفه...227

نامۀ اشتر نخعی بعثمان بهمراهی بزرگان کوفه و درخواست حکومت ابو موسی أشعرى...231

آمدن مردم مصر بمدينه بشکایت عامل خود عبد اللّه بن سعد بن أبی سرح...233

نامۀ عثمان بمخالفین امصار و دعوت آنان بمدينه...235

گزارشی از فتنه عبد اللّه بن سبا و عقيدۀ برجعت...237

محصور شدن عثمان در خانه خود سال 35 هجری...239

تسلیم شدن عثمان در برابر خواسته های مردم مصر...243

فاش شدن نامه عثمان راجع بقتل بزرگان مصر و شدت یافتن شورش...245

نامه عثمان بحكام أمصار و درخواست كمك...251

مناشده و احتجاج عثمان با شورشیان و رام نشدن شورشیان...255

سفر عایشه بقصد زیارت مکه بعد از دامن زدن بآشوب و فتنه در سال 35 هجری...257

محاصره کردن شورشیان بكمك طلحة خانه عثمان را و پراکنده شدن آنان از گرد طلحه بكمك على علیه السلام...261

جنگ یوم الدار و سوختن در خانه عثمان و کشته شدن او...265

ممانعت شورشیان از دفن عثمان تا سه روز و دفن او در حشّ كوكب...267

ذكر أزواج و أولاد عثمان و نام عمّال و کارگزاران او هنگام قتل...269

مطاعن عثمان و خرده گیری از کردارهای خلاف شرع او...271

کتاب اصحاب

شرح حال و اسامی صحابه پیغمبر ( صلی اللّه علیه و آله و سلم )

باب حرف ألف : ( إبراهيم بن رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم )...275

باء...292

تاء...298

ثاء...299

جيم...303

حاء...312

خاء...332

دال مهمله...240

ذال معجمه...341

رای مهمله...343

الزاى...349

السين...361

الشين...390

الصاد...495

الضاد...401

الطاء...404

الظاء...408