ghaemiyeh.com
سرشناسه: مکارم شیرازی، ناصر، 1305 -
عنوان قراردادی: صحیفه سجادیه. شرح.
عنوان و نام پدیدآور: عرفان اسلامی: شرحی جامع بر صحیفه سجادیه/ تالیف مکارم شیرازی؛ با همکاری محمدرضا آشتیانی... [و دیگران].
مشخصات نشر: قم: انتشارات امام علی بن ابی طالب(علیه السلام)، 1395-
مشخصات ظاهری:ج 2.
شابک: دوره: 978- 964- 533- 240- 0؛ 250000 ریال: ج.1: 978-964-533-241-7؛ ج.2: 978-964-533-262- 2
وضعیت فهرست نویسی: فاپا
یادداشت: همکاران محمدرضا آشتیانی، محمدجواد ارسطا، سیدعبدالمهدی توکل، سعید داودی، محمدجواد رودگر، احمد قدسی.
یادداشت: ج.2 (چاپ اول: 1396) (فیپا).
موضوع: علی بن حسین (علیه السلام)، امام چهارم، 38 - 94 ق. صحیفه سجادیه -- عرفان.
موضوع :علی بن حسین (علیه السلام)، امام چهارم، 38 - 94ق. صحیفه سجادیه -- نقد و تفسیر.
موضوع: عرفان.
شناسه افزوده: آشتیانی، محمد رضا، 1319 -
شناسه افزوده: علی بن حسین (علیه السلام)، امام چهارم، 38 - 94ق. صحیفه سجادیه. شرح.
رده بندی کنگره: 1395 3042257 ص 8 ع/1/ 267 BP
رده بندی دیویی: 297/772
شماره کتابشناسی: 4386680
خیر اندیش دیجیتالی: موسسه مددکاری و خیریه ایتام امام زمان (عج) شهرستان بروجن
ویراستار دیجیتالی: سمانه جاوید
بسم الله الرحمن الرحیم
سرشناسه: مکارم شیرازی، ناصر، 1305 -
عنوان قراردادی: صحیفه سجادیه. شرح.
عنوان و نام پدیدآور: عرفان اسلامی: شرحی جامع بر صحیفه سجادیه/ تالیف مکارم شیرازی؛ با همکاری محمدرضا آشتیانی... [و دیگران].
مشخصات نشر: قم: انتشارات امام علی بن ابی طالب(علیه السلام)، 1395-
مشخصات ظاهری:ج 2.
شابک: دوره: 978- 964- 533- 240- 0؛ 250000 ریال: ج.1: 978-964-533-241-7؛ ج.2: 978-964-533-262- 2
وضعیت فهرست نویسی: فاپا
یادداشت: همکاران محمدرضا آشتیانی، محمدجواد ارسطا، سیدعبدالمهدی توکل، سعید داودی، محمدجواد رودگر، احمد قدسی.
یادداشت: ج.2 (چاپ اول: 1396) (فیپا).
موضوع: علی بن حسین (علیه السلام)، امام چهارم، 38 - 94 ق. صحیفه سجادیه -- عرفان.
موضوع :علی بن حسین (علیه السلام)، امام چهارم، 38 - 94ق. صحیفه سجادیه -- نقد و تفسیر.
موضوع: عرفان.
شناسه افزوده: آشتیانی، محمد رضا، 1319 -
شناسه افزوده: علی بن حسین (علیه السلام)، امام چهارم، 38 - 94ق. صحیفه سجادیه. شرح.
رده بندی کنگره: 1395 3042257 ص 8 ع/1/ 267 BP
رده بندی دیویی: 297/772
شماره کتابشناسی: 4386680
ناشر برتر
نوزدهمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران.
عرفان اسلامی / ج 2
شرحی جامع بر صحیفه سجادیه
تألیف: آية الله العظمى مكارم شیرازی و همکاران
تیراژ: 5000 نسخه.
نوبت چاپ: اول
صفحه و قطع: 575 صفحه / وزیری
تاریخ انتشار: 1396
چاپخانه: سلیمانزاده
ناشر: انتشارات امام علی بن ابی طالب (علیه السلام).
شابک: دوره 400-533-964-978
شابک: 2-262-533-964-978
قم- ابتدای خیابان شهدا - کوی آمار (22) - پلاک 15 تلفن : 37732478 دورنگار: 37840099
www.imamalipub.ir
قیمت: 25/000 تومان.
با همکاری جمعی از اساتید حوزه علمیه:
حجت الاسلام والمسلمين محمدرضا آشتیانی.
حجت الاسلام والمسلمين محمدجواد ارسطا.
حجت الاسلام والمسلمين سيد عبدالمهدى توكل.
حجت الاسلام والمسلمین سعید داودی.
حجت الاسلام والمسلمين محمدجواد رودگر.
حجت الاسلام والمسلمين احمد قدسي.
در میان آثار گران بهایی که از امامان اهل بیت علیهم السلام به دست ما رسیده، صحیفهٔ سجادیه به راستی گوهری بی نظیر است که حقایق مربوط به زندگی سعادت بخش را در لابه لای بحث های دعا منعکس فرموده است.
صحیفه سجادیه همچون چشمۀ آب حیات است که حیات معنوی و روحانی به انسان می بخشد.
جالب این که در 54 دعایی که در این صحیفه امروز در دست ماست و احتمالاً دعاهای بیشتری بوده که متأسفانه براثر فشار دشمنان و سهل انگاری دوستان از میان رفته است که باید آنها را از امام زمان (ارواحنا فداه) درخواست کنیم - مضامینی متنوع و گرانبها و از هر چمنی گلی یا گل هایی در این باغستان سرسبز دیده می شود.
گرچه مضمون این دعاها و عناوین آنها کاملاً مختلف است و اکثر مسائل زندگی فردی و اجتماعی را در بر می گیرد ولی مجموع آنها می تواند ترسیم زنده و روشنی برای مسأله عرفان اصیل اسلامی باشد که همه در جستجوی آن هستیم نه تنها در جستجو، بلکه تشنه آن می باشیم.
جالب این که هر دعا به بخش هایی تقسیم می شود که هر بخش در عین استقلال،محتوایی، ارتباط نزدیکی با سایر بخش ها دارد.
جلد اول این شرح را با محتوای گسترده ای درباره ویژگی های عرفان اسلامی و نیز معرفی بخش مهمی از عرفان های کاذب و التقاطی و همچنین اسناد صحیفهٔ سجادیه و آشنایی بیشتر با پدیدآورنده آن به پایان بردیم تا خوانندگان عزیز با بصیرت بیشتر بتوانند دعاهای صحیفه را دنبال کنند.
و در این جلد که دومین مجلد از این شرح است تفسیر دعاها را شروع کرده ایم و تعداد شش دعا تحت عناوین حمد و ثنای الهی در برابر نعمت های وافرش، نعمت فوق العاده وجود پیامبر صلی الله علیه واله وسلم، دعا برای اصناف فرشتگان، دعا برای پیروان انبیا و جانفشانی آنان، دعا برای همۀ دوستان و علاقمندان و دعا هنگام صبح و شام شرح داده شده است. شرحی شبیه تفسیر نمونه، عمیق و روان و شرحی جمله به جمله با توجه به نکات ادبی، تاریخی، اخلاقی و اعتقادی که برای عموم مخاطبان بتواند مفید باشد.
و البته نکاتی که نیاز به شرح بیشتر داشته در پایان هر فصل به طور مستقل مطرح و توضیح داده شده است.
ای کاش همه مسلمین جهان با این دعاها و پدیدآورنده آن آشنا می شدند و لذت مناجات و راز و نیاز با خدا را درک می کردند و راه مستقیم و صحیح زندگی را در پرتو آن می یافتند تا باور کنند که حقیقت اسلام در کلام ائمه اهل بیت علیهم السلام می درخشد.
در ضمن لازم می دانم از جمعی از فضلای برجسته حوزه علمیه قم که نامشان در صفحات سابق آمده و در این مجموعه با ما همکاری نزدیک داشتند تشکر و سپاسگزاری کنم.
رمضان 1438 قمری مطابق خرداد 1396 خورشیدی.
وَكَانَ مِنْ دُعَائِهِ (عَلَيْهِ السَّلَامُ) إِذَا ابْتَدَأَ بِالدُّعَاءِ بَدَأَ بِالتَّحْمِيدِ لِلَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ الثَّنَاءِ عَلَيْهِ، فَقَالَ.
از دعاهای امام علیه السلام است. آن حضرت هنگامی که شروع به دعا می کرد نخست به حمد و ثنای الهی می پرداخت و می فرمود:
امام علیه السلام در این دعا نخست به حمد و ثنای الهی پرداخته و بخشی از صفات او را شرح می دهد آنگاه به آفرینش موجودات و انسان اشاره کرده و نعمت هایش را بر این انسان یکی بعد از دیگری بر می شمرد و هرکدام را با حمد و ثنای الهی همراه می سازد به گونه ای که حدود بیست بار خدا را برای این نعمت های مختلف حمد و ثنا می گوید و انسان را با نعمت های الهی که یکی از آنها همین توفیق شکر نعمت های اوست آشنا می سازد.
1- الْحَمْدُ لِلَّهِ الْأَوَّلِ بِلَا أَوَّلِ كَانَ قَبْلَهُ، وَ الْآخِرِ بِلَا آخِرٍ يَكُونُ بَعْدَهُ.
2- الَّذِي قَصُرَتْ عَنْ رُؤْيَتِهِ أَبْصَارُ النَّاظِرِينَ، وَ عَجَزَتْ عَنْ نَعْتِهِ أَوْهَامُ الْوَاصِفِينَ.
3- ابْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الْخَلْقَ ابْتِدَاعاً، وَ اخْتَرَعَهُمْ عَلَى مَشِيَّتِهِ اخْتِرَاعاً.
4- ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طَرِيقَ إِرَادَتِهِ، وَ بَعَثَهُمْ فِي سَبِيلِ مَحَبَّتِهِ، لَا يَمْلِكُونَ تَأْخِيراً عَمَّا قَدَّمَهُمْ إِلَيْهِ، وَ لَا يَسْتَطِيعُونَ تَقَدُّماً إِلَى مَا أَخَّرَهُمْ عَنْهُ.
5- وَ جَعَلَ لِكُلِّ رُوحِ مِنْهُمْ قُوتاً مَعْلُوماً مَقْسُوماً مِنْ رِزْقِهِ، لَا يَنْقُصُ مَنْ زَادَهُ نَاقِصُ وَ لَا يَزِيدُ مَنْ نَقَصَ مِنْهُمْ زَائِدُ.
6- ثُمَّ ضَرَبَ لَهُ فِي الْحَيَاةِ أَجَلاً مَوْقُوتاً، وَ نَصَبَ لَهُ أَمَداً مَحْدُوداً، يَتَخَطَّى اِلَيْهِ بِأَيَّامِ عُمْرِهِ، وَ يَرْهَقُهُ بِأَعْوَامِ دَهْرِهِ.
7- حَتَّى إِذَا بَلَغَ أَقْصَى أَثَرِهِ، وَ اسْتَوْعَبَ حِسَابَ عُمُرِهِ، قَبَضَهُ إِلَى مَا نَدَبَهُ إِلَيْهِ مِنْ مَوْفُورِ ثَوَابِهِ، أَوْ مَحْذُورٍ عِقَابِهِ، لِيَجْزِيَ الَّذِينَ أَسَاءُوا بِمَا عَمِلُوا وَيَجْزِيَ الَّذِينَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَى عَدْلاً مِنْهُ، تَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُهُ، وَ تَظاهَرَتْ آلَاؤُهُ، لَا يُسْأَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْأَلُونَ.
ترجمه
حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که در آغاز بود، بی آنکه آغازی قبل از او باشد و در آخر خواهد بود، بی آن که آخری بعد از او باشد.
او کسی است که چشم های بینایان از دیدن او ناتوان است وافكار واوهام وصف کنندگان از توصیف او عاجز.
خداوند با قدرتش مخلوقات را آفرید بی آن که این آفرینش سابقه ای داشته باشد و با مشیت خود به اختراع آنها پرداخت.
آنگاه آنها را در مسیر ارادهٔ نافذ خود به حرکت درآورد و در طریق محبت خویش برانگیخت به گونه ای که نه توان تأخیر از آنچه آنها را مقدم داشته، دارند و نه توان پیشی گرفتن بر آنچه آنها را مؤخر داشته است.
خداوند برای هر نوعی از مخلوقات خود قوت وروزی معلوم و معینی از رزق خود قرار داد که نه کسی می تواند چیزی از مقدار آن بکاهد ونه چیزی بر کمبود آن بیفزاید.
سپس برای انسان در زندگی و حیات او سرآمد معینی قرار داده و مدت محدودی معین فرموده که با گام های خود در ایام عمرش به سوی آن حرکت می کند و با سال های زندگانی اش آن را می پیماید.
این وضع همچنان ادامه پیدا می کند تا انسان به پایان کار خود برسد و حساب عمر خود را به طور کامل دریافت دارد. آنگاه خداوند او را قبض روح می کند و به سوی چیزی که برای او فراهم ساخته از ثواب و پاداش فراوان يا كيفر مخوف می برد «تا کسانی را که اعمال بد انجام داده اند به خاطر آن کیفر دهد و کسانی را که اعمال خوب انجام داده اند پاداش نیکو عطا فرماید». تمام این امور مطابق برنامه عادلانه ای است از سوی او؛ همان خداوندی که اسماء او مقدس است و نعمت های او پی در پی می آید و آشکار است، «کسی او را از اعمالش سؤال نمی کند، ولی دیگران در مقابل كارهایشان مسئول اند».
جمعی از مترجمان و مفسران صحیفه سجادیه این دعا را به سی بخش تقسیم کرده اند، ولی درواقع، نه بخش کامل است که هرکدام با «الحمدلله» و شکر و سپاس الهی شروع می شود و از زاویه های مختلف به نعمت های الهی نگاه می کند و خدا را برای آن شکر و سپاس می گوید.
در مقدمه آن، گوینده ای که معلوم نیست چه کسی بوده چنین می گوید: «آن حضرت هنگامی که شروع به دعا می کرد نخست به حمد و ثنای الهی می پرداخت»؛ (وَكَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِذَا ابْتَدَأَ بِالدُّعَاءِ بَدَأَ بِالتَّحْمِيدِلِلَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ الثَّنَاءِ عَلَيْهِ).
در بخش اول نخست به سراغ حمد و ثنای الهی به سبب ازلیت و ابدیت او می رود، عرضه می دارد: «حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که در آغاز بود، بی آنکه آغازی قبل از او باشد و در آخر خواهد بود، بی آنکه آخری بعد از او باشد»؛ (فَقَالَ: الْحَمْدُ لِلَّهِ الْأَوَّلِ بِلَا أَوَّلِ كَانَ قَبْلَهُ، وَ الْآخِرِ بِلَا آخِرٍ يَكُونُ بَعْدَهُ).
هنگامی که به عالم امکان و موجوداتی که پیوسته فانی می شوند و جای خود را به موجوداتی دیگر میدهند نگاه می کنیم از آن به وجودی پی می بریم که ازلی است زیرا اگر موجودات ناپایدار معلول وجود دیگری مانند خود باشند، این سلسله به صورت تسلسل پیش می رود و می دانیم تسلسل از نظر فلسفی باطل است، زیرا معنای تسلسل این است که عده بی شماری از علت و معلول ها متکی به هم باشند بی آنکه به واجب الوجودی منتهی شوند و به یقین عده بی شمار فقیر و نیازمند، نیازمند است و اگر بی نهایت صفر را در کنار هم بگذاریم باز تبدیل به عدد نمی شود. بنابراین باید سرچشمه حیات و وجود، وجودی ازلی باشد تا وجود عالم امکان قابل تفسیر شود.
به تعبیر ساده تر نمی توانیم بگوییم این زمین و آسمان معلول علتی است و آن خود معلول علتی دیگر و به همین ترتیب به هرجا می رسیم معلول علت دیگری باشد بی آنکه آغازی داشته باشد زیرا سلسله ای تشکیل می شود از بی نهایت معلول ها که بدون علت ثابت و پایداری به وجود آمده باشند بنابراین سرسلسله وجود حتماً بايد واجب الوجود باشد که هستی اش از درون ذات اوست نه از بیرون ذاتش.
و اگر وجودی ازلی باشد، حتماً ابدی خواهد بود چراکه هستی اش از درون ذات اوست و بنابراین پایان پذیر نمی تواند باشد و اگر وجودی ابدی نبود باید تاکنون پایان یافته باشد، زیرا بی نهایت زمان بر او گذشته است. مثلاً اگر فرض کنیم خورشید که عمری دارد اگر در بی نهایت زمان گذشته وجود داشته، قطعاً پایان یافته است؛ اگر می بینیم پایان نیافته دلیل بر این است که آغازی داشته است.
کوتاه سخن اینکه آنچه آغاز ندارد پایان هم ندارد و آنچه آغاز دارد پایان هم دارد.
و این که در آیه سوم سوره حدید می خوانیم: هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ اشاره به همین معناست. و در نهج البلاغه آمده است: «لَيْسَ لِأَوَّلِيَّتِهِ ابْتِدَاءُ وَلَا لِأَزَلِيَّتِهِ انْقِضَاءُ هُوَ الْأَوَّلُ وَلَمْ يَزَلْ وَالْبَاقِي بِلَا أَجَلٍ؛ برای اول بودن او آغاز نیست و نه برای ازلیتش پایانی. آغازی است که همواره بوده و پایانی است که سرآمدی ندارد». (1)و هنگامی که بر ما ثابت شد که او وجودی ازلی و ابدی است و غنى بالذات و مبری از عوارض عالم ماده روشن می شود که «او کسی است که چشم های بینایان از دیدن او ناتوان است و افکار و اوهام وصف کنندگان از توصيف او عاجز»؛ (الَّذِي قَصُرَتْ عَنْ رُؤْيَتِهِ أَبْصَارُ النَّاظِرِينَ، وَ عَجَزَتْ عَنْ نَعْتِهِ أَوْهَامُ الْوَاصِفِينَ).
آری! نه چشم او را می بیند چراکه جسم نیست تا قابل رؤیت با چشم باشد و نه عقل به عمق ذات و صفاتش می رسد چراکه عقل و دانش ما محدود است و او وجودی است نامحدود و محدود چگونه می تواند نامحدود را آنگونه که هست درک کند؟!
قرآن مجید نیز می گوید: (لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الأَبْصَارَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِیرُ)؛ «چشم ها او را نمی بینند؛ ولی او همۀ چشم ها را می بیند؛ و او بخشنده -
1) نهج البلاغه، خطبه 163.
دعای اوّل حمد و ثنای الهی در برابر نعمت های وافرش نعمت ها و باخبر از دقایق امور و آگاه از همه چیز است». (1)در آیات سوره بقره می خوانیم که بنی اسرائیل به پیامبرشان موسی اصرار کردند که باید خدا را به ما نشان دهی و با چشمان خود او را ببینیم تا سخنانت را باور کنیم او هرچه خواست به آنها بفهماند که خداوند با چشم قابل رؤیت نیست و برتر از آن است که با چشم ظاهر دیده شود آنها دست از اصرار خود برنداشتند.
او ناچار به فرمان الهی گروهی از آنها را همراه خود به کوه طور برد «و هنگامی که موسی به میعادگاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، عرض کرد: پروردگارا! خودت را به من نشان ده، تا تو را ببینم». فرمود: «هرگز مرا نخواهی دید ولی به کوه بنگر، اگر تاب بیاورد که در جای خود ثابت بماند مرا خواهی دید». اما هنگامی که پروردگارش بر کوه تجلی نمود، آن را درهم شکست و متلاشی کرد؛ و موسی مدهوش به زمین افتاد. چون به هوش آمد، عرض کرد: «خداوندا! منزّهی تو از اینکه با چشم تو را ببینم من به سوی تو بازگشتم. و من نخستین مؤمنانم»؛ (وَ لَمَّا جَاءَ مُوسَى لِمِيقَاتِنا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قَالَ لَنْ تَرانِى وَلَكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَل جَعَلَهُ دَكَّا وَخَرَّ مُوسَى صَعِقاً فَلَمَّا أَفاقَ قَالَ سُبْحانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ). (2)
به یقین، موسی می دانست که خداوند با چشم سر دیده نمی شود، ولی اصرار بنی اسرائیل که گفتند (یا مُوسَى لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً)؛ «اى موسى! ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد؛ مگر این که خدا را آشکارا با چشم خود ببینیم». (3)
سبب شد که موسی آنها را به کوه ببرد و تقاضای آنها را مطرح کند و آن جواب صریح و دندان شکن را بشنود.
با توجه به اینکه «لَن» بنابر تصریح علمای ادب، برای نفی ابد به کار می رود، مفهوم آیه این است که ای موسی! هرگز خداوند را نخواهی دید.
البته دلیل عدم رؤیت خداوند یک دلیل عقلی روشن دارد و آن اینکه رؤیت با چشم، مخصوص اجسام است و اجسام نیازمند زمان و مکان اند و دارای اجزایی هستند درحالی که خداوند نه زمان دارد و نه مکان و نه اجزایی و این استدلال همانگونه که عدم امکان رؤیت را در دنیا ثابت می کند، عدم امکان آن را در آخرت نیز به ثبوت می رساند.
گروه زیادی از اهل سنت معتقدند که خداوند در قیامت دیده خواهد شد و به گفتۀ نویسندۀ تفسیر المنار: «وهذا مذهب أهل السنة والعلم بالحديث؛ اين عقیده اهل سنت و عالمان حدیث است». (1)و عجیب تر اینکه حتی محققان معاصر و به اصطلاح روشن فکر آنها نیز به این موضوع تمایل نشان می دهند و گاه سر سختانه از آن دفاع می کنند؛ در حالی که همان گونه که گفتیم، در عدم جواز رؤیت خداوند هیچ تفاوتی میان دنیا و آخرت نیست؛ او وجودی است مافوق ،ماده آیا در قیامت تبدیل به یک وجود مادی می شود و از مقام نامحدود بودن به محدودیت خواهد گرایید؟ آیا او در آن روز تبدیل به جسم با عوارض جسمانی می شود؟ دلایل عقلی همۀ این سخنان نادرست را نفی می کند.
توضیح: آیات فراوانی از قرآن مجید خداوند را از هر جهت نامحدود معرفی می کند.
در آیات مربوط به قبله می خوانیم: «وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ والمَغْرِبُ فأينما تُوَلُّوا فتم وجه فَثَمَّ وَجْهُ -
1) تفسير المنار، ج 7، ص 653.
اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ َواسِعٌ عَلِيمٌ»؛ «مشرق و مغرب از آن خداست! پس به هر سو رو کنید، رو به خدا کرده اید خداوند واسع و به همه چیز داناست». (1)
در آیه نجوی آمده است: (ما يَكُونُ مِنْ نَجْوَى ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رَابِعُهُمْ وَ لَا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنَى مِنْ ذَلِكَ وَ لا أَكْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ ما كانُوا)؛ «هیچگاه سه نفر با هم نجوا نمی کنند مگر اینکه خداوند چهارمین آنهاست و هیچگاه پنج نفر با هم نجوا نمی کنند مگر اینکه خداوند ششمین آنهاست و نه تعدادی کمتر و نه بیشتر از آن مگر این که او همراه آنهاست هرجا که باشند». (2)
این آیه با صراحت می گوید: «هرجا نجوا و سخنان درگوشی باشد، اگر سه نفر باشند خداوند چهارمین آنهاست و اگر پنج نفر باشند خداوند ششمین آنهاست و نه کمتر از این و نه بیشتر خواهد بود مگر اینکه او با آنها همراه است، هرکجا باشند».
در جای دیگری می فرماید: (وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُم)؛ «او با شماست، هرجا باشید». (3)
و در جای دیگر می خوانیم: (وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ)؛ «ما انسان را آفریدیم و وسوسه های نفس او را می دانیم و ما به او از ر قلبش (یار گردنش) نزدیک تریم!». (4)
در جای دیگر فرموده است: (وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ)؛ «و بدانيد خداوند به قدری به شما نزدیک است که میان انسان و قلب او حائل می شود». (5)
نیز می فرماید: (أَلا إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ)؛ «و آگاه باشید که او به همه چیز احاطه دارد». (1)
این آیات که مجموعهٔ مهمی از آیات قرآن را تشکیل می دهد، با صراحت، هرگونه محدویتی را از خداوند نفی می کند درحالی که اگر خداوند به صورت جسمی درآید، قطعاً محدود خواهد بود و مکان خاصی خواهد داشت که مردم به او نگاه کنند.
حقیقت این است که مسأله جسمیت و رؤیت خداوند یک تفکر انحرافی یهودی است که در تورات محرّف كنونى كاملاً منعکس است. در آنجا ی خوانیم و آواز خداوند را شنیدند که به هنگام نسیم روز در باغ می خرامید و آدم و زنش خویشتن را از حضور خداوند خدا در میان درختان باغ پنهان کردند و خداوند خدا آدم را آواز کرده وی را گفت که کجایی؟! او دیگر جواب گفت که آواز تو را در باغ شنیدم و ترسیدم زیرا که برهنه ام به سبب آن پنهان شدم. و خدا به او گفت تو را که گفت که برهنه ای؟ آیا از درختی که تو را امر کردم، نخوری و خوردی؟! و آدم گفت زنی که از برای بودن با من دادی، او از آن درخت به من داد که خوردم؛ و خداوند خدا گفت: اینک آدم نظر به دانستن نیک و بد چون یکی از ما شده پس حال مبادا که دست خود را دراز کرده هم از درخت حیات بگیرد و خورده دائماً زنده ماند. پس از آن از آن سبب خداوند خدا او را از باغ عدن راند تا آنکه در زمینی که از آن گرفته شده بود فلاحت نماید. (2)
مسألة جسمیت و محدود بودن خداوند از جهات مختلف در این عبارات دیده می شود و بعید نیست به وسیلهٔ افراد مرموز، این تفکر انحرافی به منابع اسلامی نفوذ کرده باشد.
در اینجا نکته جالبی وجود دارد و آن این که آنها که می گویند: خداوند در قیامت دیده می شود، آیا تمام وجود او را می بینند یا بعضی از وجود او را؟ هرگاه بگویند تمام وجود او را می بینند، نشانه آشکار محدود بودن وجود اوست و اگر بگویند، بخشی از وجود او را می بینند سؤال می کنیم کدام بخش از وجود او را؟ در هرحال لازمۀ این سخن این است که خداوند اجزایی دارد، خواه تمام او را ببینند یا بخشی از او را و وجودش نیازمند آن اجزا می باشد بنابراین او غنی بالذات نیست، بلکه فقیر بالذات است.
مهم ترین مستندی که جماعت اهل سنت برای وقوع دیدن خداوند با چشم سر در قیامت دارند روایات متعددی است که در «صحاح» آنها نقل شده است.
بعضی از بی خبران مانند «ابن تیمیه» بی آنکه در دلالت و سند این روایات تأمل کنند ادعای تواتر این روایات را کرده اند او می گوید: «أما اثبات رؤية الله تعالى بالأبصار في الآخرة فهو قول سلف الأمة وأئمتها وجماهير المسلمين من أهل المذاهب الأربعة وغيرها، وقد تواترت فيه الأحاديث عن النبي صلی الله علیه واله وسلم عند علماء الحديث، وجمهور القائلين بالرؤية، يقولون: يرى عياناً مواجهة اثبات رؤيت خداوند با چشم در آخرت، قول پیشینیان امت و پیشوایان و جمهور مسلمین از اهل مذاهب چهارگانه و غیر آن است و احادیث متواتره از پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم در نزد علمای حدیث نقل شده است و همۀ قائلین به رؤیت معتقدند که با چشم ظاهر روبرو دیده می شود». (1)
درحالی که دقت در این روایات نشان می دهد که مشکلات فراوانی دارد.
1) منهاج السنّة، ج 3، ص 341.
به عنوان نمونه سیزده روایتی را که بخاری در صحیح خود در باب «وجوه يومئذ ناضرة إلى ربّها ناظرة» آورده مورد بررسی قرار می دهیم.
تعدادی از این روایات اصلاً دلالت بر مقصود ندارند مانند روایات 5 و 7 و 9.
تعدادی از آنها تعبیر به لقاءالله دارد (مانند روایات 8 و 11 و 13) که به شهادت آیات قرآن، لقاء الله به معنای مشاهده با چشم در قیامت نیست زیرا درباره کفار هم این تعبیر در قرآن آمده است. در آیه 14 سوره سجده می خوانیم: (فَذُوقُوا بِمَا نَسِيتُمْ لِقَاءَ يَوْمِكُمْ) «هذا» در این آیه خطاب به کفار است و می گوید: لقاء روز قیامت را به فراموشی سپرده اند یعنی آنها ده اند یعنی آنها هم لقائی دارند، ولی آن را به فراموشی سپرده اند.
در بسیاری از آیات قرآن تعبیر به لقاءالله به معنای ایمان به معاد آمده است مانند آیه 33 سوره مؤمنون: (وَقَالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا وَكَذَّبُوا بِلِقَاءِ الْآخِرَةِ) که منظور از تکذیب لقاء آخرت همان تکذیب معاد است و در آیه 71 سوره زمر می خوانیم (وَيُنذِرُونَكُمْ لِقَاءَ يَوْمِكُمْ هَذَا) شما را نسبت به لقاء روز قیامت انذار می کردند درحالی که انذار مربوط به کافران است.
بنابراین روایات لقاء الله هیچ گونه دلالتی بر مسأله رویت با چشم ندارد.
و بعضی از روایات این باب دلالت بر خلاف دارد مانند روایت 10 که می گوید: «ما بَيْنَ القَوْمِ وَبَيْنَ أَن يَنظُرُوا إِلَى رَبِّهِمْ، إِلَّا رِداءُ الْكِبْرِ عَلَىٰ وَجْهِهِ؛ در میان این جمعیت و پروردگارشان رداء عظمت خداوند مانع از نگاه کردن به خدا می شود». (1)یعنی با توجه به عظمت پروردگار، رؤیت امکان پذیر نیست.
و در بعضی تعبیر بسیار عجیبی دیده می شود مانند حدیث 7 که می گوید:-
1) سنن کبری، نسائی، ج 6، ص 443.
«فَاسْتَأْذِنُ عَلَى رَبِّي في دارِهِ وَيُؤْذَنُ لِي عَلَيْهِ؛ من در قیامت اجازه می گیرم که در خانه خدا بروم و به من اجازه می دهد که به خانه اش بروم و هنگامی که او را دیدم به سجده می افتم». (1)
بر اساس این روایت، خداوند مانند انسان ها محدود در جایگاه خاصی و خانه ای است در حالی که قرآن مجید با صراحت می گوید: تمام عالم صحنه حضور خداوند است و هرجا باشید با شماست.
از میان روایات باقی مانده سه روایت که دلالت بر رؤیت دارد از یک نفر نقل شده و او «جریح» است.
گویا ادعاکننده تواتر فقط عنوان باب را دیده و بعد احادیث را با سرانگشت شمرده و ادعای تواتر کرده است درحالی که دقت در روایات به ما نشان می دهد مسأله چیز دیگری است.
بنابراین اگر روایاتی در این باب و ابواب دیگر و صحاح دیگر باقی بماند در حد خبر واحد یا خبر مستفیض است که خبر ظنی محسوب می شود و در مسأله رؤیت خداوند که بازگشت به بحث اعتقادات می کند ،تنها دلیل قطعی کارساز است.
اضافه بر اینها روایاتی که دلالت بر رؤیت دارد - چنان که گفتیم - مخالف کتاب الله است و هیچ روایتی برخلاف کتاب الله پذیرفته نیست. در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم می خوانیم: «فَانْظُرُوا مَا وَاطَأَ كِتَابَ اللهِ فَخُذُوهُ وَمَا خَالَفَ كِتَابَ اللهِ فَدَعُوهُ؛ نگاه کنید به احادیث آنچه موافق کتاب خداست بپذیرید و آنچه مخالف است رها سازید». (2)
همان گونه که قبلاً اشاره شد در آیات متعددی از قرآن مجید نامحدود بودن -
وجود خداوند به صراحت بیان شده است از جمله (أَلا إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ)، «آگاه باشید که خداوند به هر چیزی احاطه دارد»؛ (1)(فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ﴾؛ «به هر سو نگاه کنید خداوند در آنجاست». (2)و آیه (وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ)؛ «هركجا باشيد او با شماست». (3)و می دانیم که رؤیت خداوند به معنای رؤیت حسی و جسمی، مساوی با محدودیت و داشتن زمان و مکان خاصی است. بنابراین هر روایتی که برخلاف آن باشد باید کنار گذاشته شود چون مخالف کتاب الله است. امیر مؤمنان على علیه السلام که سر سلسله عارفان جهان بعداز پیامبر اسلام صلی الله علیه واله وسلم است در نهج البلاغه می فرماید: «نه چشم ظاهر او را می بیند و نه چشم باطن به کنه ذاتش می رسد؛ (وَالرَّادِعُ أَنَاسِيَّ الْأَبْصَارِ عَنْ أَنْ تَنَالَهُ أَوْ تُدْرِكَهُ). (4)در خطبه دیگری با بیان فصیح و رسایش می فرماید: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا تُدْرِكُهُ الشَّوَاهِدُ، وَ لَا تَحْوِيهِ الْمَشَاهِدُ، وَ لَا تَرَاهُ النَّوَاظِرُ وَ لاَ تَحْجُبُهُ السَّوَاتِرُ؛ حمدو سپاس خدایی را سزاست که حواس او را درک نکند و مکان ها وی را در بر نگیرد؛ دیده ها او را نبیند و پوشش ها او را مستور نسازد». (5)
امام سجاد علیه السلام در جملهٔ بعد می فرماید: «فهم و اندیشهٔ توصیف کنندگان از وصف او عاجز و ناتوان است»؛ (وَعَجَزَتْ عَنْ نَعْتِهِ أَوْهَامُ الْوَاصِفِينَ).
دلیل آن هم روشن است زیرا یک موجود محدود از جميع جهات، مانند انسان، چگونه می تواند به وجود نامحدودی همچون وجود خداوند پی ببرد و به همین دلیل می گوییم کسی به کنه ذات خدا پی نمی برد و نه به کنه صفات خدا. بلکه معرفت ما نسبت به ذات و صفات خداوند یک معرفت اجمالی است و نه -
تفصیلی که از طریق شناخت آثار او حاصل می شود؛ از آثارش به علم و حکمت و قدرت و حیاتش پی می بریم.
امیرمؤمنان علی علیه السلام در یک تعبیر جالب و زیبا در خطبه اول نهج البلاغه مايد: «لَمْ يُطلع الْعُقُولَ عَلَى تَحْدِيدِ صِفَتِهِ، وَ لَمْ يَحْجُبْهَا عَنْ وَاجِبِ مَعْرِفَتِهِ، فَهُوَ الَّذِي تَشْهَدُ لَهُ أَعْلَامُ الْوُجُودِ، عَلَى إِقْرَارِ قَلْبِ ذِي الْجُحُودِ، تَعَالَى اللهُ عَمَّا يَقُولُهُ الْمُشَبِّهُونَ بِهِ وَ الْجَاحِدُونَ لَهُ عُلُوًّا كَبِيراً؛ عقول و خردها را بر کنه صفاتش آگاه نساخت و (با این حال) آنها را از مقدار لازم معرفت و شناخت خود بر کنه صفاتش آگاه نساخت و (با این حال) آنها را از مقدار لازم معرفت و شناخت خود باز نداشته است. هم اوست که نشانه های هستی، دلهای منکران را به اقرار بر وجودش واداشته است. (آری) او بسیار برتر است از گفتار تشبیه کنندگان (آنها که او را به مخلوقاتش تشبیه می کنند) و منکران (آنها که یا ایمان به او ندارند و یا شناخت او را غیر ممکن می پندارند)». (1)
آنگاه امام علیه السلام به سراغ آفرینش مخلوقات جهان می رود و می فرماید: «خداوند با قدرتش مخلوقات را آفرید بی آنکه این آفرینش سابقه ای داشته باشد و با مشیت خود به اختراع آنها پرداخت»؛ (ابْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الْخَلْقَ ابْتِدَاعَاً، وَ اخْتَرَعَهُمْ عَلَى مَشِيَّهِ اخْتِرَاعاً).
درباره اینکه تفاوت «ابتداع» که از ماده «بدعت» است و «اختراع» که از مادهٔ «خرع» است چیست؟ مفسران صحیفه نظرهای متفاوتی دارند. بعضی مانند مرحوم سید علی خان در ریاض السالکین هردو را به یک معنا دانسته و بعضی دیگر معانی متفاوتی برای آن بیان کرده اند.
آنچه نزدیک تر به نظر می رسد این است که «ابتداع» به معنای آفرینش بدون -
1) نهج البلاغه، خطبه 49.
هیچ گونه نه مثال و مانند و بدون سابقه نه از نظر ماده و نه از نظر هیأت باشد، ولی خداوند «اختراع» آن است که ماده، سابقه داشته باشد اما هیأت آن بی سابقه باشد.
به تعبیر دیگر، ابتداع در مورد ایجاد نخستین است که نه ماده ای وجود داشته و نه هیأتی و اختراع در مورد ایجادهای پی در پی بعد از آن است که مواد را پیوسته تغییر می دهد و از هیأتی به هیأت دیگر در می آورد، همان گونه که قرآن کریم درباره مراحل جنین در شکم مادر می فرماید: (يَخْلُقُكُمْ فِي بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ فِي ظُلُمَاتٍ ثَلاثٍ)؛ «او شما را در شکم مادرانتان در میان تاریکی های سه گانه پوسته شکم رحم وکیسه جنین آفرینشی بعد از آفرینش دیگر می بخشد». (1)تمام چیزهایی که انسان ها می سازند یا نقشی می کشند و یا ابداع و اختراعی دارند، همۀ آنها برگرفته از اموری است که مشاهده کرده اند و گاه چند مورد را به هم می آمیزند؛ مثلاً نقاش، سر گوسفند را با بدن شتر و دست و پای شیر همراه می کند و نقش تازه ای ایجاد می نماید ولی در هرحال ابداعاتی است با سابقه تنها خداوند لايزال است که اشیا را بدون مثال قبلی خلق می کند.
ابداعات او به گونه ای است که مثلاً انسان را آفرینشی پس از آفرینش دیگر در محیط رحم در ظلمات ثلاث (تاریکی های سه گانه حاصل از پوست شکم پوسته رحم و کیسه ای که جنین در آن قرار دارد) ابداع می کند؛ نه همچون نقاشان که برای کشیدن صورت ساده ای باید از نور کافی برخوردار باشند.
امروز، با بسیاری از مخلوقات الهی کاملاً آشنا هستیم، ولی از ابداع آن بی خبریم.
اگر قبل از آفرینش آب به ما می گفتند خدا می خواهد چیزی بیافریند که نه رنگ دارد و نه بو و نه طعم و نه جنبۀ غذایی دارد و بدون کالری است، در عین -
1) زمر، آیه 6.
حال حیات همه موجودات به آن وابسته است و بدون آن حتی یک روز نمی توانند زنده بمانند به آسانی در زمین فرو می رود با تغییر شکل در آسمانها پرواز می کند و به سرعت از جایی به جای دیگر حرکت می نمایند و به ما سلامتی و طراوت و نشاط می دهد و شکل ثابتی نیز ندارد یعنی می تواند به هر شکلی درآید.
هیچ کس نمی توانست چنین چیزی را تصور و باور کند اما خداوند آب را آفرید و همۀ این ویژگی ها را در آن مشاهده کردیم.
و یا اگر قبل از آفرینش نور گفته می شد خداوند موجودی ابداع می کند که نه رنگ دارد و نه بو و نه طعم بلکه وزن هم ندارد از بسیاری از موانع مانند آب و هوا عبور می کند در اعماق دریاها فرو می رود در یک چشم برهم زدن از شرق کره خاکی به غرب و از شمال آن به جنوب می رود؛ نه جنبه غذایی دارد، نه جزء بدن انسان می شود و در عین حال سرچشمه حیات همه موجودات است و بدون آن زندگی ممکن نیست.
قطعاً تصور چنین چیزی غیر ممکن بود ولی بعد از آفرینش نور، دیدیم همهٔ آنها در آن وجود دارد.
آنگاه به مرحله دوم برنامه های خلقت اشاره کرده و حرکت موجودات را طبق برنامه منظم و مرتبی ترسیم می کند و تدبیر الهی را در جهان روشن می سازد می فرماید: «آنگاه آنها را در مسیر اراده نافذ خود به حرکت درآورد و در طریق محبت خویش برانگیخت به گونه ای که نه توان تأخیر از آنچه آنها را مقدم داشته دارند و نه توان پیشی گرفتن بر آنچه آنها را مؤخر داشته است»؛ (ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طَرِيقَ إِرَادَتِهِ، وَ بَعَثَهُمْ فِي سَبِيلِ مَحَبَّتِهِ لَا يَمْلِكُونَ تَأْخِيراً عَمَّا قَدَّمَهُمْ إِلَيْهِ، وَلَا يَسْتَطِيعُونَ تَقَدُّماً إِلَى مَا أَخَرَهُمْ عَنْهُ).
این همان مقام ربوبیت پروردگار و حاکمیت او بر جهان هستی است که در -
وصف رب العالمین خلاصه شده است قابل توجه این که در جملهٔ اول اشاره به حرکت موجودات در مسیر اراده خداوند می کند و در جملهٔ دوم در مسیر محبت تعبیر به اراده الهی که همان علم و قدرت او نسبت به نظام احسن عالم آفرینش است مفهوم عامی دارد که تعبیر به «سبیل محبته» آن را به شکل خاصی مجسم می کند.
به تعبیر دیگر اراده خداوند آمیخته با محبت اوست و این محبت الهی است که عالم آفرینش را ابداع فرموده و موجودات را از نقص به کمال پیش می برد.
و نیز به تعبیر دیگر، عشق است که چرخ های جهان را به گردش در می آورد و عشق خداوند به بندگانش همان رحمت واسعه اوست که یکی از آثار آن عشق بندگان به خداوند می باشد.
بعضی از شارحان، ضمیر «محبته» را ضمیر مفعولی گرفته اند نه فاعلی یعنی محبت بندگان به خدا و معتقدند که هرکس راهی را بر می گزیند راهی به سوی محبت اوست هرچند در تشخیص مصداق گرفتار اشتباه می شود.
به گفتهٔ مرحوم شهید مطهری آن گیاه که حرکت می کند جز عشق او چیزی در سر ندارد و آن سنگ هم که می گوییم با قوه جاذبه به سوی زمین پرتاب می شود در واقع غیر از این که ذات حق را جستجو کند و محبت او در ذات اوست چیز دیگری نیست. آنگاه آیاتی مانند (وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لَكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُمْ...) (1)معنای گسترده تری پیدا می کند.
سپس در ادامه سخن به اشعار شاعرانی که در این زمینه نظم هایی سروده اند اشاره می کند از جمله شعر معروف نظامی:
خبر داری که سیاحان افلاک *** چرا گردند گرد مرکز خاک؟
چه می خواهند زین منزل بریدن *** که می جویند زین محمل کشیدن؟
1) اسراء، آیه 44.
در این محرابگه معبودشان کیست؟ *** از این آمد شدن مقصودشان چیست؟
همه هستند سرگردان چو پرگار *** پدید آرنده خود را طلبکار.
نیز به شعر حافظ اشاره می کند که می گوید:
رهرو منزل عشقيم وز سرحد عدم *** تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم. (1)
ولى ظاهر عبارت این است که ضمیر «محبته» ضمیر فاعلی است، همان گونه که ضمیر «ارادته» فاعلی است، یعنی اراده خداوند و محبت خداوند مخلوقات را در مسیرشان به حرکت درآورده است.
جملۀ «ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ... وَ بَعَثَهُمْ...» این تفاوت را در بر دارد که در جمله اول، منظور اموری است که از اختیار ما بیرون بوده و خداوند برای ما قرار داده است. مانند زمان و مکان تولد ما و ساختمان ویژه جسم و روح ما و امثال آن. ولی جملهٔ دوم ناظر به امور اختیاری است که ما را به آن دعوت کرده، یعنی اطاعت اوامر و پرهیز از نواهی زیرا در مفهوم «بَعَثَ» این معنا وجود دارد.
در اینجا این سؤال پیش می آید که آیا مفهوم جمله بالا مسألة جبر نیست؟ اگر بندگان از خود اراده ای ندارند که چیزی را که خدا مقدم داشته مؤخر سازند و چیزی را که مؤخر ساخته مقدم کنند و تغییری در مخلوقات الهی ایجاد نمایند بنابراین اراده و اختیاری در آنها وجود ندارد.
ولی جمله مذکور ناظر به امور غیر اختیاری در مسأله خلقت است زیرا می دانیم که انسان تنها اختیار افعال خود را دارد نه امور دیگر مانند خواصی که در موجودات مانند آب و آتش، آفریده شده یا زمان و مکانی که برای خلقت او در نظر گرفته شده یا مقدار عمر و میزان توانایی های وجودش اجباری بودن این امور، مسلم است و ارتباطی به مسألۀ جبر و اختیار که مربوط به اعمال انسان است ندارد.
1) مجموعه آثار، ج 3، ص 609.
حتی در مورد اعمال انسان نیز می توان گفت که آن هم به یک معنا اجباری است یعنی خداوند الزاماً انسان را مختار قرار داده و صفت اختیار را خداوند به او داده است نه این که خود او این صفت را برای خود پذیرفته باشد او ملزم است که مختار باشد و بر اساس اختیار اعمال خود را تنظیم کند و این مذهب جبر را نفی می کند.
به یقین اعتقاد به جبر چیزی نیست که انبیا و اولیای الهی از آن دفاع کنند، زیرا اگر انسان ها در اعمالشان مجبور باشند نه بعثت انبیا مفهومی خواهد داشت نه نزول کتاب های آسمانی، نه حساب روز قیامت و نه ثواب و عقاب، و تشویق نیکوکاران و مجازات بدکاران هیچ کدام مفهومی نخواهد داشت.
ضمائری که در جمله های بالا آمده است می تواند به انسان ها برگردد، چون ضمیر عاقل است و ممکن است به تمام مخلوقات برگردد، زیرا گاهی از ضمیر عاقل به معنای عام نیز استفاده می شود.
سپس امام علیه السلام به سراغ تقسیم ارزاق توسط خداوند نسبت به بندگان رفته چنین عرضه می دارد: «خداوند برای هر نوعی از مخلوقات خود قوت و روزی معلوم و معینی از رزق خود قرار داد که نه کسی می تواند چیزی از مقدار آن بکاهد و نه چیزی بر کمبود آن بیفزاید»؛ (وَ جَعَلَ لِكُلِّ رُوحٍ مِنْهُمْ قُوْتاً مَعْلُوماً مَقْسُوماً مِنْ رِزْقِهِ، لَا يَنْقُصُ مَنْ زَادَهُ نَاقِصُ وَ لَا يَزِيدُ مَنْ نَقَصَ مِنْهُمْ زَائِدٌ).
«قُوت» به معنای ارزاقی است که قوت و نیروی بدن را حفظ می کند و به انسان حیات می بخشد و در معجم مقاييس اللغة آمده است که از ماده «قوّت» گرفته شده زیرا سبب قوّت و قدرت بدن است. در عبارت امام علیه السلام به معنای رزق آمده زیرا بعد از آن می فرماید: «مِنْ رِزْقِهِ» که «من» در اینجا بیانیه است.
امام علیه السلام در اینجا ارزاق و نعمت های مادی را غذای روح شمرده است، درحالی که در بدو نظر، انسان آنها را غذای جسم می داند. این به خاطر آن است که -
تقویت جسم سرانجام به تقویت روح منتهی می شود و تصمیم گیرنده در کارها، روح انسان است پس در حقیقت همۀ غذاها غذای روح محسوب می شود.
بعضی نیز گفته اند که ،قوت اعم از روحانی و جسمانی است و در بعضی آیات و روایات نیز در مورد طعام و رزق اشاره به طعام و رزق روحانی شده است ولی آنچه در ابتدا به ذهن تبادر می شود همان رزق مادی جسمانی است.
به هرحال در قرآن مجید نیز به مسألۀ تقسیم ارزاق در آیات متعددی اشاره شده است از جمله در سوره هود می فرماید: (وَ مَا مِنْ دَابَّةٍ فِى الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُهَا وَيَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَمُسْتَوْدَعَهَا كُلٌّ فِي كِتَابٍ مُبِينٍ)؛ «و هیچ جنبنده ای در زمین نیست مگر اینکه روزی او بر خداست او قرارگاه و محل نقل و انتقالشان را می داند؛ همۀ اینها در کتاب مبین لوح محفوظ ثبت است». (1)
و در جای دیگر می فرماید: (اللَّهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشَاءُ وَيَقْدِرُ وَ فَرِحُوا بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ مَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا فِي الْآخِرَةِ إِلَّا مَتَاعٌ)؛ «خدا روزی را برای هرکس بخواهد گسترده می سازد یا تنگ می گیرد ولی آنها [کافران] به زندگی دنیا، شاد و خوشحال شدند؛ درحالی که زندگی دنیا در برابر آخرت جز متاع ناچیزی نیست». (2)
و نیز می فرماید: (وَ اللَّهُ فَضَّلَ بَعْضَكُمْ عَلَى بَعْضٍ فِى الرِّزْقِ فَمَا الَّذِينَ فُضِّلُوا بِرَادِّى رِزْقِهِمْ عَلَى مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُمْ فَهُمْ فِيهِ سَواءٌ أَ فَبِنِعْمَةِ اللَّهِ يَجْحَدُونَ)؛ «خداوند بعضی از شما را بر بعضی دیگر از نظر روزی برتری داد چراکه تلاش هایتان متفاوت است. ولی کسانی که برتری داده شده اند حاضر نیستند از روزی خود به بردگانشان بدهند تا همگی در آن مساوی شوند؛ آیا آنان نعمت خدا را انکار می نمایند که شکر او را ادا نمی کنند؟!». (3)
و نیز می فرماید: (أَ وَلَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشَاءُ وَيَقْدِرُ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ)؛ «آیا آنها ندانستند که خداوند روزی را برای هرکس بخواهد گسترده یا تنگ می سازد؟! در این نشانه هایی است برای گروهی که ایمان می آورند». (1)
و در جای دیگر می فرماید: (أَ هُمْ يَفْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنَا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ رَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيّاً وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ)؛ «آيا آنان رحمت پروردگارت را تقسیم می کنند؟! ما معیشت آنها را در زندگی دنیا در میانشان تقسیم کردیم و درجات بعضی را برتر از بعضی قرار دادیم تا یکدیگر را به خدمت گیرند؛ و رحمت پروردگارت از تمام آنچه جمع آوری می کنند بهتر است». (2)
این آیات و همچنین کلام امام علیه السلام در این دعای نورانی نشان می دهد که ارزاق و روزی های بندگان مقدر است. نه چیزی از آن کاسته می شود و نه چیزی بر آن افزوده می گردد و خداوند بر اساس حکمتی که داشته این تقسیم حکیمانه را در میان بندگان انجام داده است؛ به ویژه در آیۀ اخیر این معنا منعکس است که تفاوت های موجود میان مردم برای این است که بتوانند از یکدیگر استفاده کنند و نظام جامعه به هم نریزد درحالی که اگر همه مساوی بودند نظام زندگی به هم می خورد و بسیاری از کارها بدون متولی می ماند.
اکنون این سؤال پیش می آید که آیا واقعاً روزی افراد و سهم آنها از مواهب زندگی همه به صورت اجباری و بدون اختیار افراد تأمین می شود، درحالی که این سخن برخلاف چیزی است که با چشم خود می بینیم؛ بعضی تلاش بیشتر دارند و درآمد فزونتر و بعضی تلاش کمتر و درآمد کمتر، یعنی اختیار افراد و میزان تلاش آنها در بهرۀ آنان مؤثر است.
اضافه بر این چنین اعتقادی سبب رکود فعالیت های اجتماعی و عقب ماندگی جامعه می شود؛ جامعه باید پرنشاط و پرامید به فعالیت های گسترده خود بپردازد و در میدان رقابت تلاش کند و رو به جلو حرکت نماید.
پاسخ این سؤال در روایات معصومین علیهم السلام آمده است، زیرا روزی را بر دو قسم کرده اند امیرمؤمنان علی علیه السلام در نامه معروف خود به امام حسن مجتبی علیه السلام می فرماید: «وَاعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّ الرِّزْقَ رِزْقَانِ رِزْقُ تَطلُبُهُ وَرِزْقُ يَطلُبُكَ فَإِنْ أَنتَ لَمْ تَأْتِه أَتَاكَ؛ پسرم! بدان که روزی دو نوع است: یک نوع، روزی ای است که به جستجوی آن برمی خیزی (و باید برخیزی) و نوع دیگر آن است که به سراغ تو خواهد آمد حتی اگر به دنبالش نروی خود به دنبال تو می آید». (1)
بنابراین می توان گفت روزی های مقدر داریم و روزی های معلق و مشروط مقدر چیزی است که در هر صورت به انسان می رسد و معلق و مشروط چیزی است که با تلاش و کوشش به انسان می رسد.
و قسم دوم را نیز می توان به دو بخش تقسیم کرد: روزی هایی که به خاطر تفاوت استعدادهای اشخاص فراهم می شود؛ بعضی برای انجام فعالیت های اقتصادی، استعداد و مدیریت کافی دارند و بعضی چنان نیستند. بدون شک سهم گروه اول بیشتر است که در واقع مقداری از آن غیر اختیاری است (به خاطر تفاوت استعدادها) و بخشی از آن اختیاری است که افراد به دنبال آن می روند.
و بخش دوم آن است که دو نفر ممکن است دارای استعدادی یکسان باشند ولی سهم یکی از روزی بیش از دیگری باشد به خاطر اینکه یکی از آن دو با اختیار خود تلاشگر است و دیگری تنبل و سست.
بنابراین، ارزاق را از یک نظر نیز می توان سه گونه دانست: غیر اختیاری، نیمه اختیاری و اختیاری.
1) نهج البلاغه، نامه 31.
به همین دلیل در بعضی از روایات وارد شده است که خداوند دعای چند گروه را مستجاب نمی کند از جمله دعای انسان سالمی که در خانه نشسته و دست از تلاش و کوشش برداشته و عرضه می دارد: خدایا به من روزی ده (فرشتگان الهی) به او می گویند: «این دعای تو مستجاب نیست. برخیز و تلاش کن». امام صادق علیه السلام می فرماید: «أَرْبَعَةٌ لَا تُسْتَجَابُ لَهُمْ دَعْوَةٌ: رَجُلٌ جَالِسٌ فِي بَيْتِهِ، يَقُولُ: يَا رَبِّ أَرْزُقْنِي فَيُقَالُ لَهُ: أَلَمْ آمُرُكَ بِالطَّلَبِ...». (1)
بنابراین آنچه در کلام امام علیه السلام آمده و در آیات قرآن به طور مبسوط بر آن تکیه شده که هیچ کس نمی تواند بر آنچه خدا برای اشخاص از نظر روزی مقدر کرده بیفزاید و یا از آن بکاهد مربوط به قسم اول است بسیار دیده ایم افرادی بدون اینکه تلاشی کنند درآمدهایی پیدا کرده اند و کسانی می خواستند جلوی آن را بگیرند ولی توانایی نداشتند.
در سوره طلاق آمده است: (وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ)؛ «و هرکس تقوای الهی پیشه کند، خداوند راه نجاتی برای او فراهم می سازد و او را از جایی که گمان ندارد روزی می دهد». (2)
آنگاه امام علیه السلام بعداز بیان تعیین روزی ها از سوی خداوند اشاره به تعیین مدت عمر و سرآمد آن کرده می فرماید: «سپس برای انسان در زندگی و حیات او سرآمد معینی قرار داده و مدت محدودی معین فرموده که با گام های خود در ایام عمرش به سوی آن حرکت می کند و با سال های زندگانی اش آن را می پیماید»؛ (ثُمَّ ضَرَبَ لَهُ فِي الْحَيَاةِ أَجَلاً مَوْقُوتاً، وَ نَصَبَ لَهُ أَمَداً مَحْدُوداً، يَتَخَطَّى إِلَيْهِ بِأَيَّامٍ عُمُرِهِ، وَيَرْهَقُهُ بِأَعْرَام دَهْرِهِ).
«أجل» گاه به معنای مجموع زمانی که برای چیزی تعیین شده آمده است، مانند -
آنچه در داستان موسی و شعیب علیهما السلام آمده است: خداوند در سوره قصص آیه 28 می فرماید: (أَيَّمَا الْأَجَلَيْنِ قَضَيْتُ فَلا عُدْوانَ عَلَيَّ) یعنی هرکدام از مدت هشت یا ده سال را انتخاب کنم ستمی بر من نخواهد بود و گاه به معنای سرآمد و پایان مدت است. مانند اینکه در بعضی از روایات آمده است: «دَنا أَجَلُهُ فَمَاتَ؛ پایان عمرش نزدیک شد و از دنیا رفت». در آیه 67 سوره غافر آمده است وَ لِتَبْلُغُوا أَجَلاً مُسَمَّى؛ «تا به سرآمد معینی برسید».)«يَتَخَطَّی» از مادۀ «خُطوَة» به معنای گام برداشتن است. گویی انسان در پیمودن مسیر عمر، شبیه کسی است که مبدائی شروع به حرکت کرده و گام به گام به سوی مقصد پیش می رود و در حدیث معروف امیرمؤمنان علی علیه السلام آمده است: «نَفَسُ الْمَرْءِ خُطَاهُ إِلَى أَجَلِهِ؛ هر نفسی که انسان می کشد، گامی به سوی پایان عمر پیش می رود». (1)«يَرْهَقُهُ» از مادۀ «رهق» (بر وزن شفق در اصل به معنای پوشانیدن و فراگرفتن است و یا به معنای پوشاندن اجباری است و به معنای کارهای سخت نیز آمده است. در عبارت امام علیه السلام سال های عمر پوششی برای زندگی انسان ذکر شده که لازمه آن پیمودن این راه است.)در واقع امام علیه السلام در این جمله و جمله قبل روی دو نقطه مهم که در زندگی مورد توجه همه انسان هاست انگشت می گذارد و به مخاطبان خود از طریق راز و نیاز با پروردگار اطمینان می دهد.نخست، مسأله روزی است که غالب انسان ها نسبت به آن حریص اند و هر قدر اموالشان بیشتر شود حرصشان افزون می گردد.و دیگری مسألۀ طول عمر است که غالب مردم نسبت به آن حساسیت دارند -
1) نهج البلاغه، كلمات قصار، کلمۀ 74.
و در قرآن مجید درباره قوم یهود می خوانیم: (وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلَى حَيَاةٍ وَمِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ؛ «و آنان نه تنها آرزوی مرگ نمی کنند، بلکه آنها را حریص ترین مردم - حتى حریص تر از مشرکان - بر زندگی این دنیا و اندوختن ثروت خواهی یافت؛ تا آنجا که هریک از آنها آرزو دارد هزار سال عمر به او داده شود». (1))هنگامی که انسان مطمئن شود خداوند روزی را براساس حساب معینی تقسیم کرده و مقدار زمان عمر هرکس را معین نموده، هرچند ممکن است با تلاش و کوشش یا با سهل انگاری ها و سستی ها هر دو قسمت مقداری کم و زیاد شود، آرامش خاطر می یابد و آتش حرصش فرو می نشیند و از این طریق به خدا نزدیک و نزدیک تر می شود.در اینجا همان سؤال سابق که در مورد مقدر بودن روزی ها بود در مورد معین بودن عمر تکرار می شود که ما با چشم خود می بینیم افرادی به دلیل رعایت اصول بهداشت و پرهیز از پرخوری ها و استفاده از غذاهای مفید و مناسب، بر عمر خود می افزایند و کسانی به عکس براثر تندروی ها و انواع اعتیادها، از مدت عمر خود می کاهند. چگونه این معنا با معین بودن مقدار عمر سازگار است؟در پاسخ این سؤال آنچه دربارۀ تقدیر روزی ها گفته شد تکرار می شود و آن این که یک اجل حتمی داریم و یک اجل معلق منظور از اجل حتمی سرآمد عمر است که به هرحال فرا می رسد، زیرا استعداد انسان برای بقاء نامحدود نیست. مثلاً فلان شخص قلبش استعداد دارد که چند میلیارد ضربان داشته باشد و در پایان خواه ناخواه از کار می ایستد درست مانند چراغی که نفت آن تمام شده باشد یا اتومبیلی که بنزینش پایان یابد -
1) بقره، آیه 96.
این آیه شریفه می تواند اشاره به آن باشد: ﴿وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لَا يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَ لَا يَسْتَقْدِمُونَ؛ «برای هر قوم و جمعیتی، زمان واجل معينى است؛ و هنگامی که اجل آنها فرا رسد نه ساعتی از آن تأخیر می کنند، و نه بر آن پیشی می گیرند». (1))اما اجل معلق همان مقدار عمری است که انسان با رعایت اصول بهداشت یا مخالفت با آن یا با پیش آمدن حوادث گوارا و ناگوار کم و زیاد می شود اشارهٔ امام علیه السلام به همان اجل حتمی است.اجل معلق یا مشروط نیز دارای دو شاخه است: قسمی از آن در اختیار خود انسان است، مانند رعایت اصول بهداشت و پرهیز از آن چه برای بدن انسان زیان بار است. دوم قسمی که از اختیار انسان بیرون است، مانند حوادث مرگبار طبیعی، زلزله ها، صاعقه ها، ریزش کوه، رانش زمین و اموری که از عمر انسان می کاهد.البته در روایات آمده است که خداوند فرشتگانی را مأمور کرده که از جهات مختلف انسان را از آفات و آسیب ها حفظ کنند تا زمانی که اجل قطعی او فرارسد. در آن زمان اطراف او را رها کرده و او را به دست اجل می سپارند و مفسران این دو آیه شریفه را اشاره به آن دانسته اند: (لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ؛ «برای هرکس مأمورانی است که پی در پی، از پیش رو، و از پشت سر او را از فرمان خدا [حوادث غیر حتمی] حفظ می کنند». (2)﴿وَهُوَ الْقَاهِرُ فَوْقَ عِبَادِهِ وَيُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا وَهُمْ لَا يُقَرِّطُونَ)؛ «و اوست که بر بندگان خود تسلّط كامل دارد؛ و مراقبانی بر شما می گمارد؛ تا زمانی که مرگ یکی از شما فرا رسد؛ در این هنگام فرستادگان ما -)
جان او را می گیرند؛ و آنها در نگاهداری حساب عمر و اعمال بندگان، کوتاهی نمی کنند». (1)تقسیم اجل به حتمی و معلق در حدیثی از امام باقر علیه السلام و در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است:در حدیث امام باقر علیه السلام می خوانیم: راوی از آن حضرت تفسیر آیه شریفه: (قَضَى أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ را سؤال می کند. امام علیه السلام می فرماید: «قَالَ: هُمَا أَجَلَانِ: أَجَلٌ مَحْتُومٌ وَ أَجَلٌ مَوْقُوفٌ؛ دو نوع اجل وجود دارد: یکی حتمی و دیگری مشروط». (2))و در حدیث دیگری در تفسیر همان آیه آمده است: «الْأَجَلُ الْمَقْضِيُّ هُوَ الْمَحْتُومُ الَّذِي قَضَاهُ اللَّهُ وَ حَتَمَهُ وَ الْمُسَمَّى هُوَ الَّذِي فِيهِ الْبَدَاءُ يُقَدِّمُ مَا يَشَاءُ وَ يُؤَخِّرُ مَا يَشَاءُ وَ الْمَحْتُومُ لَيْسَ فِيهِ تَقْدِيمٌ وَ لَا تَأْخِيرُ؛ سرآمد عمری که در قضای الهی گذشته است همان اجل حتمی است که خداوند آن را مقدر و محتوم ساخته و اجل مسمی اجلی است که ممکن است تغییری در آن پیدا شود، بر طبق خواست خداوند، مقدم گردد و یا مؤخر ولی اجل حتمی تقدم و تأخیری ندارد». (3)جالب اینکه در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم می خوانیم: «مَا مِنْ بَيْتٍ إِلَّا وَ مَلَكُ الْمَوْتِ يَقِفُ عَلَى بَابِهِ كُلَّ يَوْمٍ خَمْسَ مَرَّاتٍ، فَإِذَا وَجَدَ الْإِنْسَانَ قَدْ نَفِدَ أَجَلُهُ وَ انْقَطَعَ أَكُلُهُ أَلْقَى عَلَيْهِ الْمَوْتَ فَغَشِيَتْهُ كُرُبَاتُهُ وَ غَمَرَتْهُ غَمَرَاتُهُ، فَمِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ النَّاشِرَةُ شَعْرَهَا وَالصَّارِبَةُ وَجْهَهَا الصَّارِخَةُ بِوَيْلِهَا الْبَاكِيَةُ بِشَجْوِهَا فَيَقُولُ مَلَكُ الْمَوْتِ: وَيْلَكُمْ مِمَّ الْجَزَعُ وَفِيمَ الْفَزَعُ وَاللَّهِ مَا أَذْهَبْتُ لِأَحَدٍ مِنْكُمْ مَالاً وَ لَا قَرَّبْتُ لَهُ أَجَلاً وَ لَا أَتَيْتُهُ حَتَّى أُمِرْتُ وَلَا قَبَضْتُ رُوحَهُ حَتَّى اسْتَأْمَرْتُ وَ إِنَّ لِي إِلَيْكُمْ عَوْدَةً ثُمَّ عَوْدَةً حَتَّى لَا أُبْقِي مِنْكُمْ أَحَداً؛
هیچ خانه ای نیست مگر این که فرشته مرگ هر روز پنج بار بر در آن خانه می ایستد و نگاه می کند اگر انسانی عمرش پایان یافته و روزی اش تمام شده، مرگ را بر او می افکند و ناراحتی های پایان عمر، او را فرامی گیرد و سختی هایش بر او چیره می شود. هنگامی که خانواده اش موهای خود را براثر مصیبت پریشان می سازند و بر سر و صورت می کوبند و فریاد می کشند و واویلای حزین می گویند، فرشته مرگ به آنها می گوید وای بر شما چرا بی تابی می کنید و چرا جزع و فزع دارید؟! به خدا سوگند! مالی از شما را من نبردم، اجل کسی را نزدیک نکردم، تنها وقتی به سراغش آمدم که مأمور بودم و قبض روح او را به امر پروردگار انجام دادم من باز هم به سوی شما بر می گردم و یکی بعد از دیگری را می برم تا کسی باقی نماند، (البته این مربوط به اجل حتمی است که در بالا اشاره شد». (1))سپس امام علیه السلام به بخش پایانی این برنامه زنجیره ای مرگ و حیات و تقسیم آجال و ارزاق پرداخته، می فرماید: «این وضع همچنان ادامه پیدا می کند تا انسان به پایان کار خود برسد و حساب عمر خود را به طور کامل دریافت دارد آنگاه خداوند او را قبض روح می کند و به سوی چیزی که برای او فراهم ساخته از ثواب و پاداش فراوان یا کیفر مخوف می برد «تا کسانی را که اعمال بد انجام داده اند به خاطر آن کیفر دهد و کسانی را که اعمال خوب انجام داده اند پاداش نيكو عطا فرمايد»؛ (حَتَّى إِذَا بَلَغَ أَقْصَى أَثَرِهِ، وَ اسْتَوْعَبَ حِسَابَ عُمُرِهِ، قَبَضَهُ إِلَى مَا نَدَبَهُ إِلَيْهِ مِنْ مَوْفُورٍ ثَوَابِهِ، أَوْ مَحْذُورٍ عِقَابِهِ، لِيَجْزِيَ الَّذِينَ أَسَاءُوا بِمَا عَمِلُوا وَ يَجْزِيَ الَّذِينَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَى». (2))
«نَدَبَ» از ماده «ندب» (بر وزن نذر در اصل به معنای دعوت کردن و فراخواندن به کاری است. در عبارت امام علیه السلام اشاره به فراخواندن انسان ها به پاداش یا کیفر اعمال است.)سپس تأکید می کند: «تمام این امور مطابق برنامۀ عادلانه ای است از سوی او؛ همان خداوندی که اسماء او مقدس است و نعمت های او پی در پی می آید و آشکار است «کسی او را از اعمالش سؤال نمی کند ولی دیگران در مقابل کارهایشان مسئولاند»؛ (عَدْلاً مِنْهُ، تَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُهُ، وَتَظاهَرَتْ آلَاؤُهُ، «لَا يُسْأَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْأَلُونَ».)«تَظاهَرَ» از مادۀ «ظهر» به معنای پشت به پشت هم دادن و به یکدیگر کمک نمودن است و در عبارت بالا به معنای دست به دست هم دادن نعمت های پروردگار است که گاه وقتی دست به دست هم می دهند آثار و برکات بیشتری را برای انسان به بار می آورند و گاهی نیز به معنای پی در پی آمدن و آشکار شدن است.بنابراین امام علیه السلام از بخش توحید و وحدانیت خداوند شروع کرده، سپس به برنامه خلقت انسان و مسیر مرگ و حیات و تقسیم آجال و ارزاق می پردازد و آن را با معاد و پاداش و کیفر روز قیامت پایان می دهد و در عین حال تأکید می کند که همه این برنامه از آغاز تا انتها براساس عدل الهی است هرچند خداوند دربرابر کسی مسئول نیست.در ضمن این پیام را به خوبی می توان از کلام امام علیه السلام استفاده کرد که جایگاه اصلی ما سرای دیگر است و این دنیا گذرگاهی بیش نیست و آنچه در آن است فانی و ناپایدار است و در واقع وسیله ای است برای آزمایش انسان ها.در تفسیر آیه شریفه: (لَا يُسْأَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْأَلُونَ بعضی به راه خطا رفته اند و تصور کرده اند که مفهومش این است که افعال خداوند معلل بالاغراض نمی باشد و به تعبیر دیگر لازم نیست دارای هدف و مصلحت خاصی باشد.)
درحالی که تفسیر صحیح آن این است: از آنجا که خداوند، هم عادل است (که در عبارت بالا به آن اشاره شده است و هم حکیم و رحمان و رحیم، افعال او از حکمت و علم و رحمت او سرچشمه می گیرد و کسی که افعالش چنین است جای این ندارد که از افعال او سؤال شود و یا اعتراضی به آن وارد گردد، ولی دیگران چون نه حکمت و علم وسیعی دارند و نه رحمت گسترده، می توان از انگیزه های افعال آنها سؤال و پرسش کرد.)از سویی دیگر سؤال کردن دوگونه است: گاه به عنوان اعتراض یا انکار و استهزاء است، نظیر آنچه در آیه 31 سوره مدثر آمده است: (مَاذَا أَرَادَ اللَّهُ بِهَذَا مَثَلاً و گاه به عنوان فهم بیشتر درباره دستورات پروردگار و فوائد وبرکات آن مانند آنچه در داستان گاو بنی اسرائیل آمده است که آنها پیوسته از موسی سؤال می کردند که از خداوند توضیح بیشتری درباره مشخصات آن گاو که دستور داشتند آن را سر ببرند دریافت دارد.)عجیب اینکه «ابن حزم» که از منکران مستند بودن احکام الهی به علتها و فلسفه هاست با استناد به آیه (ولا يُسْتَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْتَلُونَ (1)می گوید: «خداوند در مقام توصیف خود گفته است که هیچ کس نمی تواند از کارهای او سؤال کند و چون و چرا در کار او راه ندارد بنابراین، مسألۀ اسباب و علل در افعال خداوند باطل است، مگر آنکه خودش تصریح کند و اگر کسی سؤال کند، سؤال او مساوی با معصیت خداوند و الحاد در دین است و مخالف آیه فوق می باشد. سپس تصریح می کند که سؤال از کارهای خداوند مساوی با فسق است و سؤال کننده فاسق می شود». (2))روشن است که «ابن حزم» سؤالات توضیحی را با سؤالات اعتراضی اشتباه -
گرفته است. قرآن می گوید: حضرت ابراهیم علیه السلام به پیشگاه پروردگار عرضه داشت: (رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتَى؛ «پروردگارا! به من نشان بده چگونه مردگان را زنده می کنی». (1))هنگامی که از سوی خداوند به او گفته شد: «أَوَلَمْ تُؤْمِنُ»؛ «آیا ایمان نیاورده ای؟» در پاسخ عرض کرد: ایمان آورده ام ولی می خواهم قلبم آرامش يابد (وَلَكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي.)و یا حضرت مریم بعد از بشارت به تولد فرزندی از او عرضه داشت: (قَالَتْ رَبِّ أَنَّى يَكُونُ لِي وَلَدٌ وَ لَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ؛ «(گفت): پروردگارا! چگونه ممکن است فرزندی برای من باشد در حالی که هیچ انسانی با من آمیزش نداشته است؟». (2))این سؤالات و مانند آن که پیغمبران یا شخصیت های برجسته از خداوند کرده اند سؤالات اعتراضی و انکاری نیست، ولذا قرآن، آنها را با لحن موافق نقل می کند.بنابراین مفهوم آیه شريفة (لَا يُسْتَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْتَلُونَ این است که هیچ کس نمی تواند به افعال خداوند اعتراض داشته باشد درحالی که دیگران می توانند نسبت به افعالی که انجام داده اند مورد اعتراض قرار گیرند.)
### بخش دوم#### اشاره8- وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَوْ حَبَسَ عَنْ عِبَادِهِ مَعْرِفَةَ حَمْدِهِ عَلَى مَا أَبْلَاهُمْ مِنْ مِنَنِهِ الْمُتَتَابِعَةِ، وَ أَسْبَغَ عَلَيْهِمْ مِنْ نِعَمِهِ الْمُتَظَاهِرَةِ، لَتَصَرَّفُوا فِي مِئَنِهِ فَلَمْ يَحْمَدُوهُ، وَ تَوَسَّعُوا فِي رِزْقِهِ فَلَمْ يَشْكُرُوهُ.9- وَلَوْ كَانُوا كَذَلِكَ لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الْإِنْسَانِيَّةِ إِلَى حَدِّ الْبَهِيمِيَّةِ فَكَانُوا كَمَا وَصَفَ فِي مُحْكَمِ كِتَابِهِ (إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلاً.)ترجمه8- حمد وستايش مخصوص خداوندی است که اگر معرفت حمدش را برای بخشش های پی در پی که به بندگانش عطا کرده و نعمت هایی که پیوسته به وفور به آنها داده، از آنان محروم سازد در آن مواهب تصرف می کنند اما حمد و ستایش او را به جا نمی آورند و از رزق او به شکل گسترده بهره می گیرند اما او را شکر وسپاس نمی گویند.9- اگر واقعاً مردم چنین بودند (معرفت حمد الهی نداشتند و خداوند را برای آن همه نعمت سپاس نمی گفتند از حدود انسانیت خارج می شدند و به حد چهارپایان می رسیدند و آن گونه بودند که خداوند وصف آنها را در کتاب محکمش بیان کرده و فرموده است: «آنها همچون چهارپایان اند، بلکه گمراه تر».)#### شرح و تفسیر##### شکر نعمت، نعمت بزرگی استدر این بخش از کلام امام علیه السلام این نکات مهمی است که باید روشن شود:
نخست اینکه امام علیه السلام حمد و سپاس را به عنوان یک معرفت فطری برای انسان ها می شمارد که خداوند این فطرت الهی را در آنها قرار داده تا در سایه آن بتوانند بیشتر از نعمت ها و مواهب او استفاده کنند و مراحل کمال را بپیمایند. عرضه می دارد: «حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که اگر معرفت حمدش را برای بخشش های پی در پی که به بندگانش عطا کرده و نعمت هایی که پیوسته به وفور به آنها داده از آنان محروم سازد در آن مواهب تصرف می کنند ولى حمد و ستایش او را به جا نمی آورند و از رزق او به شکل گسترده بهره می گیرند اما او را شکر و سپاس نمیگویند»؛ (وَ الْحَمْدُلِلَّهِ الَّذِي لَوْ حَبَسَ عَنْ عِبَادِهِ مَعْرِفَةَ حَمْدِهِ عَلَى مَا أَبْلَاهُمْ مِنْ مِنَنِهِ الْمُتَتَابِعَةِ، وَأَسْبَغَ عَلَيْهِمْ مِنْ نِعَمِهِ الْمُتَظَاهِرَةِ، لَتَصَرَّفُوا فِي مِنَنِهِ فَلَمْ يَحْمَدُوهُ، وَ تَوَسَّعُوا فِي رِزْقِهِ فَلَمْ يَشْكُرُوهُ.)در اینکه شکر منعم، ذاتی و فطری انسان است جای تردید نیست. انسان بدون اینکه از کسی آموزش ببیند در مقابل شخصی که به او نعمتی می بخشد در مقام شکرگزاری و اظهار امتنان بر می آید و او را به خاطر صفات نیک و انسانی اش ستایش می کند.علمای علم کلام می گویند: همین احساس فطری است که انسان را به سوی خداشناسی دعوت می کند زیرا هنگامی که خود را غرق انواع نعمت ها می بیند و به سراغ شکر منعم می رود خود را ناچار می بیند که منعم حقیقی را بشناسد تا بتواند شکر نعمتش را به جا آورد.##### تفاوت حمد و شکرحقیقت حمد ثنا گفتن و ستایش کردن در برابر خوبی هاست؛ خواه خوبی های ذاتی کسی باشد و خواه خوبی هایش در حق دیگران، درحالی که حقیقت شکر، سپاسگزاری در برابر نعمت ها و خوبی هایی است که از کسی به -
انسان می رسد که از همه مهم تر نعمت های بی پایان و بی شمار پروردگار عالم است.نقطه مقابل حمد مذمت کردن و نقطه مقابل شکر، ناسپاسی است. بنابراین نسبت میان این دو عموم و خصوص مطلق است یعنی هر شکری حمد است ولی هر حمدی شکر نیست.بعضی چنین پنداشته اند که نسبت میان این دو عموم وخصوص من وجه است، زیرا حمد همیشه با زبان است، ولی شکر ممکن است با زبان باشد یا با عمل، و مهمترین شاخۀ شکر همان شکر عملی است یعنی هر نعمتی را در جای خود صرف کنیم.ولی این سخن صحیح به نظر نمی رسد زیرا حمد نیز می تواند عملی باشد، مثلاً می گوییم: یک تابلوی زیبا با زبان حال و به صورت عملی، ستایش نقاش خود را می کند یا می گوییم: (وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ؛ «همه چیز تسبیح و حمد خدا می گوید». (1))در عبادات ما نیز رکوع و سجود و امثال آن حمد وستایش عملی است.##### تفاوت منت و نعمت«مِنَن» جمع «منت» و «نعم» جمع «نعمت» است. آیا هردو مترادف و به یک معنا هستند، آن چنان که بعضی از شارحان تصور کرده اند؟ یا با یکدیگر متفاوت اند؟ظاهر این است که با هم تفاوت دارند زیرا «منت» در اصل از ماده «من» به معنای سنگ هایی است که با آن وزن می کنند و به همین دلیل به نعمت های سنگین و گران بها منت گفته می شود و اگر کسی عملاً نعمت بزرگی به دیگری -
1) اسراء، آیه 44.
دهد می گویند بر او منت گذاشت، اما اگر کسی کار کوچک خود را با سخن بزرگ کند و به رخ افراد بکشد، کاری است بسیار زشت و چنین منتی نکوهیده است، همان گونه که در قرآن مجید آمده است: (لَا تُبْطِلُوا صَدَقَاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَالْأَذِى. (1)و در تعبیرات امروزی منت بر همین معنا اطلاق می شود.)ولی نعمت ممکن است کوچک باشد یا بزرگ، هرچند نعمت های الهی شامل همه گونه نعمت اعم از بزرگ و کوچک می شود.در اینجا این سؤال پیش می آید که حمد و ستایش ما نسبت به خداوندی که بی نیاز و کمال مطلق است و شکر و سپاس او که احتیاج به بندگان ندارد چه سودی دارد؟به یقین سود هردو به خود انسان بر می گردد زیرا هنگامی که خدا را به خاطر صفات جلال و جمال او حمد می گوید پرتویی از این صفات و کمالات در درون جان حمد کننده می افتد و چون انسان طالب کمال است، به سوی آن صفات حرکت می کند. بنابراین هر حمد و سپاسی گامی به سوی تکامل انسان است، در عین اینکه مستقیماً متوجه پروردگار می شود.همچنین شکر و سپاس نشانهٔ لیاقت انسان است نسبت به نعمت هایی که به او داده شده و هر قدر انسان لایق تر باشد سهم بیشتری از نعمت های الهی شامل حال او می شود، که فرموده است: (لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ؛ «اگر شکرگزاری کنید نعمت خود را بر شما افزون خواهم کرد». (2)این موضوع به آن می ماند که باغبانی در باغ خود درختانی داشته باشد پرثمر؛ هر قدر آنها بیشتر ثمر بدهند باغبان در آبیاری و حفاظت آنها بیشتر می کوشد و اگر در کنارشان درختان کم ثمر یا بی ثمری باشد، به آبیاری و حفاظت آنها توجهی نخواهد داشت. در واقع، -)
ثمر دهی درخت اظهار لیاقت برای توجه بیشتر است و بی ثمری نشان بی لیاقتی است.کوتاه سخن اینکه نتیجه معنوی و مادی تمام این حمد و سپاس ها به ما بر می گردد چرا که خداوند بی نیاز است.«أبلى» از مادۀ «بَلاء» (و ماضی آن بَلَوَ است در اصل به معنای آزمایش کردن است، منتها گاهی به وسیله نعمت هاست که آن را «بلاء حسن» می نامند و گاه به وسیلۀ مصائب و مجازات هاست که آن را «بلاء سیّ» می نامند، همان گونه که قرآن در مورد بنی اسرائیل می گوید: (وَ بَلَوْنَاهُمْ بِالْحَسَنَاتِ وَ السَّيِّئَاتِ)؛ «و آنها را با نعمت ها و مصائب آزمودیم». (1))این واژه گاه به صورت ناقص یایی استعمال می شود و از ماده «بلی» است که در اصل به معنای کهنگی و فرسودگی است سپس واژهٔ بلاء به معنای آزمودن به کار رفته زیرا هر چیزی براثر آزمایش های متعدد حالت فرسودگی به خود می گیرد به همین دلیل به غم و اندوه نیز بلاء گفته می شود زیرا روح و جسم انسان را فرسوده می کند. گاه به مسئولیت ها و تکالیف بلاء گفته می شود، زیرا بر وجود انسان سنگینی دارد.ولی واژهٔ «ابلاء» غالباً در بخشیدن نعمت به کار می رود و در کلام امام نیز به همین معناست که در عین نعمت بخشیدن آنها را آزمایش نیز می کند.واژهٔ «ابلاء» گاه به معنای آشکار شدن نیز به کار می رود. مانند آیه شریفه (يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ؛ «قیامت روزی است که در آن آنچه در درون انسان هاست آشکار می شود». (2)و نکته اش در این جاست که چون با آزمایش کردن حقیقت اشیا آشکار می شود گاه این واژه فقط به معنای آشکار شدن به کار رفته است.)
«أَسْبَغ» از مادۀ «سَبْغ» (بر وزن صبر در اصل به معنای پیراهن یا زره گشاد است؛ سپس به هر نعمت گسترده و فراوان نیز اطلاق شده است و «اسباغ نعم» که در کلام امام علیه السلام به کار رفته به معنای فراخی و وسعت نعمت های الهی است و این که در داستان زره بافی حضرت داود علیه السلام آمده است: (أَنِ اعْمَلْ سَابِغَاتٍ) (1)اشاره به این است که به داود علیه السلام دستور داده شد که زره های فراخ و کامل برای حفظ جنگ جویان از ضربات دشمن بسازد.)آنگاه امام علیه السلام می فرماید: «اگر واقعاً مردم چنین بودند (معرفت حمد الهي نداشتند و خداوند را برای آن همه نعمت سپاس نمی گفتند از حدود انسانیت خارج می شدند و به حد چهار پایان می رسیدند و آن گونه بودند که خداوند وصف آنها را در کتاب محکمش بیان کرده و فرموده: آنها همچون چهار پایان اند، بلکه گمراه تر»؛ (وَ لَوْ كَانُوا كَذَلِكَ لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الْإِنْسَانِيَّةِ إِلَى حَدٌ الْبَهِيمِيَّةِ فَكَانُوا كَمَا وَصَفَ فِي مُحْكَمِ كِتَابِهِ (إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلاً)) .)در اینجا دو نکته در کلام امام علیه السلام وجود دارد که باید به آن توجه کرد: نخست این که انسان ناسپاس، از حد انسانیت خارج می شود و در حد بهائم قرار می گیرد زیرا بهائم در مقابل خدماتی که صاحبانشان برای آنها می کنند هیچ گونه سپاسگزاری ای ندارند و از صاحبان و مراقبان خود تشکر نمی کنند. انسان ناسپاس نیز همانند آنها می شود.دیگر این که می فرماید: بلکه از آنها بدترند همان گونه که خداوند در قرآن مجید فرموده است. این تعبیر در دو سوره از قرآن آمده است. یک جا در مقایسهٔ آنها با چهار پایان می فرماید: (بَلْ هُمْ أَضَلُّ أَضَلُّ. (2))
و در جای دیگر می فرماید: (بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلاً. (1))اما چرا انسان های ناسپاس گمراه ترند؟ (البته گمراهی حیوانات به معنای راه نیافتن به مراحل عالی انسانیت است نه اینکه می توانستند راه بیابند و آن راه را ترک کرده اند.)در اینجا وجوهی گفته شده است:1. اگر چهارپایان چیزی نمی فهمند دلیلش عدم استعداد آنهاست و اگر راه به سوی حمد و سپاس الهی نیابند به سبب آن است که از این مواهب محروم اند. ولی انسان خمیر مایهٔ همهٔ سعادت ها در وجودش نهفته است و خدا آن قدر به او استعداد داده که می تواند خلیفةالله در زمین شود اگر کار او به جایی رسد که تا سرحد یک چهارپا سقوط کند و از اوج مسجود بودن فرشتگان به حضیض نکبت بار شیاطین تنزل کند، این گمراهی آشکار است.در آیه 179 سوره اعراف می خوانیم: (لَهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِهَا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا وَ لَهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِهَا أُولَئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ؛ «آنها دلها [عقل ها]یی دارند که با آن اندیشه نمی کنند و نمی فهمند؛ و چشمانی که با آن نمی بینند؛ و گوش هایی که با آن نمی شنوند؛ آنها همچون چهارپایان اند؛ بلکه گمراه تر اینان همان غافلان اند (چون امکان هدایت دارند و بهره نمی گیرند)».)این آیه اشاره به آن است که آنها ابزار پیشرفت و سعادت را در اختیار دارند اما متأسفانه از آن بهره نمی گیرند و این به راستی دردناک است.2. چهارپایان حساب و کتابی ندارند و مشمول مجازات های الهی نیستند (و اگر در بعضی از روایات به حساب و پاداش آنها اشاره شده، قطعاً در صورت -
1) فرقان، آیه 44.
بسیار نازلی است؛ ولی انسان های گمراه باید در برابر اعمالشان پاسخگو باشند و بار سنگین گناهان خود را بر دوش بکشند از این نظر گمراه ترند.)3. چهارپایان خدمات زیادی به انسان ها می کنند درحالی که انسان های طاغی و یاغی نه تنها خدمتی نمی کنند هزاران بلا و مصیبت نیز برای دیگران و برای خود فراهم می سازند.4. چهارپایان غالباً خطرناک نیستند و اگر خطری هم داشته باشند محدود است ولی انسان های بی ایمان و گمراه بسیار خطرناک اند و گاه آتش جنگی را روشن می کنند که سال ها گروه های زیادی در آن می سوزند.5. چهارپایان اگر تابع قانون و برنامه ای نیستند ولی مسیری را که آفرینش در آنها به شکل غریزه تعیین کرده طی می کنند اما انسان های طاغی و یاغی و سرکش هیچ قانونی را به رسمیت نمی شناسند نه قوانین تکوین و نه قوانین تشريع.6. چهارپایان اگر کار خلافی کنند توجیه گر اعمال خود نیستند ولی انسان خلافکار هم خلاف می کند وهم اعمال زشت خود را توجیه می نماید و به صورت زیبا جلوه می دهد. آیا با این حال از حیوانات گمراه تر نیست؟7. بسیاری از حیوانات در برابر خدماتی که صاحبانشان به آنها می کنند حق شناساند حتی برای آنان کارهای مفید انجام می دهند. مثلاً سگ هایی هستند که برای شکار یا حفاظت گله ها و یا پیدا کردن مواد مخدر و یا انسان های زنده ای که در زیر آوار مانده اند تربیت می شوند یعنی در مقابل خدماتی که صاحبان آنها به آنها می کنند عکس العمل مفید نشان می دهند، ولی انسان ناسپاس حتی به این اندازه نیز در مقابل خالق یکتا که او را غرق انواع نعمت های خود ساخته است شاکر و سپاسگزار نیست.کوتاه سخن اینکه انسان با داشتن تمام عوامل پیشرفت، اعم از عوامل درون -
ذات یا بیرون ذات، مانند پیامبران الهی و کتب آسمانی، اگر به آن هدفی که آفرینش برای او تعیین کرده است نرسد از چهارپایان پست تر است، چراکه آنها به هدفی که آفرینش برایشان تعیین کرده است می رسند و مسیر غریزی خود را طی می کنند و به همین دلیل چهارپایان مسئولیتی ندارند ولی انسان ها در برابر اعمالشان مسئول اند.
### بخش سوم#### اشاره10- وَالْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى مَا عَرَّفَنَا مِنْ نَفْسِهِ، وَ أَلْهَمَنَا مِنْ شُكْرِهِ، وَ فَتَحَ لَنَا مِنْ أَبْوَابِ الْعِلْمِ بِرُبُوبِيَّتِهِ، وَ دَلَّنَا عَلَيْهِ مِنَ الْإِخْلَاصِ لَهُ فِي تَوْحِيدِهِ، وَجَنَّبَنَا مِنَ الْإِلْحَادِ وَ الشَّلِّ فِي أَمْرِهِ.11- حَمْداً نُعَمَّرُ بِهِ فِيمَنْ حَمِدَهُ مِنْ خَلْقِهِ، وَ نَسْبِقُ بِهِ مَنْ سَبَقَ إِلَى رِضَاهُ وَعَفْوهِ.12- حَمْداً يُضِيءُ لَنَا بِهِ ظُلُمَاتِ الْبَرْزَخِ وَ يُسَهِّلُ عَلَيْنَا بِهِ سَبِيلَ الْمَبْعَثِ، وَيُشَرِّفُ بِهِ مَنَازِلَنَا عِنْدَ مَوَاقِفِ الْأَشْهَادِ، يَوْمَ تُجْزَى كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَ، يَوْمَ لَا يُغْنِي مَوْلًى عَنْ مَوْلًى شَيْئاً وَ لَا هُمْ يُنْصَرُونَ.13- حَمْداً يَرْتَفِعُ مِنَّا إِلَى أَعْلَى عِلِّيِّينَ فِي كِتَابِ مَرْقُومٍ يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ.14- حَمْداً تَقَرُّ بِهِ عُيُونُنَا إِذَا بَرِقَتِ الْأَبْصَارُ، وَ تَبْيَضُّ بِهِ وُجُوهُنَا إِذَا اسْوَدَّتِ الْأَبْشَارُ.15- حَمْداً نُعْتَقُ بِهِ مِنْ أَلِيمٍ نَارِاللَّهِ إِلَى كَرِيمٍ جِوَارِ اللَّهِ.16. حَمْداً نُزَاحِمُ بِهِ مَلَائِكَتَهُ الْمُقَرَّبِينَ وَ نُضَامُّ بِهِ أَنْبِيَاءَهُ الْمُرْسَلِينَ فِي دَارِ الْمُقَامَةِ الَّتِي لَا تَزُولُ، وَ مَحَلٌّ كَرَامَتِهِ الَّتِي لَا تَحُولُ.ترجمه10. حمدو ستایش مخصوص خداوند است در برابر آنچه از معرفت خویش به ما آموخته و طریقه شکرش را به ما الهام کرده و درهای علم و دانش نسبت به مقام ربوبیتش را به روی ما گشوده و ما را به اخلاص در توحیدش دلالت و راهنمایی فرموده و از الحاد و شک در کارش بازداشته است.
11. خدا را چنان حمدی می کنیم که عمر ما را طولانی کند و در زمرهٔ شکر گزاران از بندگانش قرار دهد و به وسیلهٔ آن حمدو سپاس از پیشگامانی باشیم که به رضا و عفو او سبقت جسته اند.12. حمدی که تاریکی های برزخ را برای ما روشن سازد وراه رستاخیز را بر ما آسان گرداند و مقام ما را در قیامت نزد جایگاه گواهان برتری بخشد. «در آن روز که هرکس به سبب آنچه انجام داده است پاداش داده می شود و ظلم و ستمی به کسی روا نخواهد شد و در آن روز که هیچ دوستی کمترین کمکی به دوستش نمی کند و از هیچ سو یاری نمی شوند».13. خداوندا تو را حمدی می گوییم که اعمال ما را به اعلی علیین در کتابی که (برای خوبان و نیکان رقم زده شده است و مقربان، گواه بر آناند بالا برد.)14. تو را حمدو سپاسی می گوییم که چشمانمان با آن روشن شود در آن روز که چشم ها از شدت عذاب الهی خیره می گردد و حمدو سپاسی که صورت ما با آن سفید شود در آن روز که (صورت های بدکاران سیاه می گردد.)15. تو را حمدی می گوییم که با آن از عذاب دردناک الهی آزاد شویم و به جوار کریمانه خداوند راه یابیم.16. تو را حمدی می گوییم که با آن دوش به دوش ملائکه مقربین شویم و درکنار پیامبران مرسل در سرای جاویدانی که هرگز زوال ندارد و محل کرامتی که تغییر نمی پذیرد قرار گیریم.#### شرح و تفسیر##### تو را به خاطر این همه خوبی سپاس می گویمامام علیه السلام در این بخش از دعای اول به پنج نعمت از نعمت های الهی اشاره کرده و خدا را برای آن سپاس می گوید نخست می فرماید: «حمدو ستایش -
مخصوص خداوند است در برابر آنچه از معرفت خویش به ما آموخته است»؛ (وَالْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى مَا عَرَّفَنَا مِنْ نَفْسِهِ. (1))چگونه خداوند معرفت ذاتش را به ما آموخته است؟ ممکن است این موضوع از طریق توحید فطری باشد که در درون هر انسانی به حسب ذات و فطرت علم به مبدأ آفرینش آفریده شده و همین توحید فطری است که حتی منکران خدا را هنگامی که غرق در مشکلات می شوند به سوی او دعوت می کند، آن گونه که قرآن می فرماید: (فَإِذَا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذَا هُمْ يُشْرِكُونَ؛ «هنگامی که مشرکان سوار بر کشتی می شوند خدا را با اخلاص می خوانند و غیر او را فراموش می کنند؛ اما هنگامی که خدا آنان را به خشکی رساند و نجات داد، باز مشرک می شوند». (2))یا این که منظور معرفت از طریق آثار عظمتش در آفاق و انفس در وجود ما و سراسر جهان آفرینش است زیرا به هر چیزی نگاه می کنیم نشانه ای از او می یابیم. نظم کاملی که در موجودات حکم فرماست و قوانین دقیقی که بر آنها حاکم است همگی دلالت بر این دارد که خالقی عالم و قادر آنها را آفریده است و حتی هنگامی که به جزء جزء وجود خودمان نگاه می کنیم، چشم یا گوش یا زبان یا دست و پا یا قلب و برنامه گردش خون را در سراسر بدن در نظر می گیریم آثار عظمت خدا در آن آشکار و روشن است.
1) آیا واژۀ نفس بر ذات پاک خداوند اطلاق می شود؟ بعضی در آن تردید کرده اند نظر به اینکه نفس گاهی به معنای خود و گاه به معنای موجود وابسته به دیگری است ولی با توجه به اینکه این تعبیر در قرآن مجید درباره خداوند آمده است آنجا که حضرت مسیح عرضه می دارد: (تَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِى وَلَا أَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِكَ)؛ «تو از آنچه در ذات من است آگاهی و من آنچه را که در ذات پاک توست نمی دانم» (مائده، آیه 116) روشن می شود که یکی دیگر از معانی نفس ذات است که بر خداوند نیز اطلاق می شود همچنین من در اینجا و در فقرات بعد ابتدائیه است.
2) عنکبوت، آیه 65.
یا این که منظور معرفتی است که از تعلیمات انبیا و کتب آسمانی برای ما حاصل شده است.این احتمال نیز بعید نیست که همۀ این جهات سه گانه در کلام امام علیه السلام جمع باشد.دومین چیزی که امام علیه السلام خداوند را برای آن شکر و سپاس می گوید، همان روح و فطرت شکرگزاری است که درون ذات انسان به عنوان یک الهام الهی ودیعت نهاده شده است؛ عرضه می دارد: «و طریقهٔ شکرش را به ما الهام کرده است»؛ (وَأَلْهَمَنَا مِنْ شُكْرِهِ.)از اینجا معلوم می شود که مسألۀ شکر منعم ذاتی انسان است و این همان فطرتی است که علمای علم کلام به عنوان نخستین انگیزه خداشناسی بر آن تکیه کنند. اگر سؤال شود: چه لزومی دارد ما درباره وجود خدا از ابتدا بحث و مطالعه کنیم؟ گفته می شود که ما در وجود خود و خارج از وجود خود نعمت های فراوانی می بینیم و فطرت و انگیزه شکر منعم ما را وامی دارد که از بخشنده نعمت تشکر کنیم و همین باعث می شود که نخست او را بشناسیم و سپس مراتب سپاس خود را به پیشگاهش تقدیم کنیم.در قرآن مجید نیز در دو آیه اشاره به این معنا شده است:نخست دربارۀ عموم انسان ها می فرماید: (حَتَّی اِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةٌ قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَى وَالِدَيَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صَالِحاً تَرْضَاهُ؛ «تا زمانی که انسان به نیرومندی و کمال خود بالغ شود و به چهل سالگی برسد، می گوید: «پروردگارا! به من الهام کن که شکر نعمتی را که به من و پدر و مادرم دادی به جا آورم و کار شایسته ای انجام دهم که از آن خشنود باشی». (1))
1) احقاف، آیه 15.
و در آیه 19 سوره نمل از زبان سلیمان نقل می کند که عرضه داشت: (رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَى وَالِدَيَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحاً تَرْضَاهُ؛ «پروردگارا! شکر نعمت هایت را که بر من و پدر و مادرم ارزانی داشته ای به من الهام کن و توفیق ده تا عمل صالحی که موجب رضای توست انجام دهم».)البته الهام شکر نعمت به طور عام از آغاز آفرینش انسان در وجود همهٔ انسان ها به ودیعت نهاده شده، ولی در مواردی که انسان آشنایی بیشتری با نعمت های الهی پیدا می کند تقاضای الهام قوی تر و توفیق بیشتری برای شکر نعمت از خدا می نماید و این دو با هم منافات ندارد.آنگاه امام علیه السلام به سراغ یکی دیگر از مواهب الهی نسبت به انسانها رفته و عرضه می دارد: «سپاس برای خداوندی است که درهای علم و دانش نسبت به مقام ربوبیت خود را به روی ما گشوده است»؛ (وَ فَتَحَ لَنَا مِنْ أَبْوَابِ الْعِلْمِ بِرُبُوبِيَّتِهِ.)«ربوبیت» به معنای مدیریت و حاکمیت بر جهان هستی است و هر قدر انسان در اسرار این جهان بیشتر بیندیشد نسبت به ربوبیت خداوند آگاه تر می شود. صدها هزار نوع از جنبندگان وجود دارد و بیش از آن از انواع گیاهان و تنوعی که در عالم خلقت است و آنچه در وجود ماست صحنه هایی که هریک از دیگری شگفت انگیزتر است همگی دلیل بر ربوبیت گستردۀ الهی در جهان هستی است. بنابراین خداوند با آفرینش این موجودات درهای علم به ربوبیت خود را به روی ما گشوده است.اضافه بر این پیامبران الهی و اوصیای آنها درهایی از علوم نسبت به ربوبیت پروردگار را به روی ما گشودند و آن هدایت تکوینی با هدایت تشریعی هماهنگ شد و تأثیر آن در وجود ما قوی تر.سپس امام علیه السلام به سراغ اخلاص در توحید رفته عرضه می دارد: «حمدو سپاس برای خداوندی که ما را به اخلاص در توحیدش دلالت و راهنمایی کرده است»؛ (وَ دَلَّنَا عَلَيْهِ مِنَ الْإِخْلَاصِ لَهُ فِي تَوْحِيدِهِ.)
این دلالت نیز میتواند هم از طریق تکوین و فطرت انسانی باشد و هم از طريق تشریع و تعلیمات انبیا و اولیا زیرا از یک سو انسان در جهان آفرینش مطابق فطرت و ذات خود به سوی توحید و اخلاص حرکت می کند؛ تمام ذرات عالم را هماهنگ می بیند که قوانین ثابت و معینی بر همه آن حکومت می کند؛ قوانینی که در زمین حاکم است در آسمان ها نیز حاکم است، قوانینی که بر وجود ما حكومت می کند بر سایر مخلوقات نیز حکومت می کند و اینها نشان می دهد که مبدأ همه یکی است.از سوی دیگر، انبیا و اولیای الهی نیز ما را به توحيد واخلاص دعوت کرده اند. در تواریخ آمده است: نخستین چیزی که پیامبر اسلام صلی الله علیه وله وسلم مردم را به سوی آن دعوت کرد، جمله «لا إله إلا الله» بود و در بعضی از روایات آمده است که ده سال از عمر پیامبر صلی الله علیه وله وسلم صرف تعلیم این جمله به انسان ها شد. بنابراین خداوند از دو راه ما را به اخلاص در توحیدش دعوت فرموده است.آنگاه امام علیه السلام به ششمین نعمت الهی که خدا را به خاطر آن سپاس می گوید اشاره کرده عرضه می دارد: «حمد می کنم خدایی را که ما را از الحاد و شک در کارش بازداشته است»؛ (وَ جَنَّبَنَا مِنَ الْإِلْحَادِ وَالشَّلِّ فِي أَمْرِهِ.)اشاره به اینکه از یک سو حقیقت توحید را به صورت فطری در درون جان ما به ودیعت نهاد از سویی دیگر آن قدر آثار خود را در آفاق و انفس به ما نشان داده که جایی برای شک و الحاد باقی نمی ماند و این یکی از بزر ترین نعمت های خداست که نصیب ما کرده و سزاوار است او را برای این نعمت بزر ستایش کنیم و در واقع این نعمت تکمیل کننده نعمتی است که در آغاز این فراز آمد که خداوند خود را به ما معرفی فرموده است.قابل توجه این که امام علیه السلام هم نعمت دوری از الحاد و هم دوری از شک را مورد توجه قرار می دهد الحاد به معنای ،انکار و شک به معنای تردید است که -
نتیجه آن با الحاد چندان تفاوتی ندارد زیرا مایه نجات، ایمان صریح به خداوند متعال است. آن گونه که قرآن مجید در آیه 15 سوره حجرات می فرماید: (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا؛ «مؤمنان واقعی تنها کسانی هستند که به خدا و پیامبرش ایمان آورده اند سپس شک و تردیدی به خود راه نداده اند».)امام علیه السلام بعداز حمدو سپاس پروردگار به صورت مطلق و گسترده اشاره به شش موضوع می کند که هرکدام در خور حمدو سپاسی است و جالب اینکه این موضوعات شش گانه نوعی ترتیب طبیعی دارند و یکی بعد از دیگری به عرصهٔ وجود گام می نهند.نخست می فرماید: «خدا را چنان حمدی می کنیم که عمر ما را طولانی کند و در زمرۀ شکرگزاران از بندگانش قرار دهد و به وسیله آن حمدو سپاس از پیشگامانی باشیم که به رضا و عفو او سبقت جسته اند»؛ (حَمْداً نُعَمَّرُ بِهِ فِيمَنْ حَمِدَهُ مِنْ خَلْقِهِ، وَ نَسْبِقُ بِهِ مَنْ سَبَقَ إِلَى رِضَاهُ وَ عَفْوِهِ.)به این ترتیب نخستین حمدی که به پیشگاه خداوند عرضه می دارد حمد برای توفیق حمد است؛ آن هم در سراسر عمر چه افتخاری از این بالاتر که انسان در تمام عمر در زمرۀ حمدگویان باشد و چه نعمتی از این برتر که سپاسگویی انسان سراسر عمرش را در بر گیرد.آن گونه که در مناجات شاکرین آمده است: «فَكَيْفَ لِي بِتَحْصِيلِ الشُّكْرِ وَ شُكْرِي إِيَّاكَ يَفْتَقِرُ إِلَى شُكْرٍ فَكُلَّمَا قُلْتُ: لَكَ الْحَمْدُ، وَجَبَ عَلَيَّ لِذَلِكَ أَنْ أَقُولَ: لَكَ الْحَمْدُ؛ چگونه می توانم حق شکر تو را ادا کنم درحالی که شکرگزاری من خود نیاز به شکر دیگری دارد چراکه هر زمان که می گویم حمد برای توست بر من لازم می شود که به سبب این توفیق شکر دیگری برای تو بگویم». (1)
1) بحار الانوار، ج 1، ص 146.
در دعای عرفه نیز همین معنا به تعبیر دیگری آمده است. آنجا که امام حسین علیه السلام عرضه می دارد: «خداوندا! اگر من در تمام اعصار و زمان ها باشم نمی توانم حتی شکر یکی از نعمت های تو را به جا آورم، مگر اینکه بر من منت گذاری و توفیق شکرگزاری دهی که آن نیز احتیاج به شکر دیگری دارد»؛ (لَوْ عُمِّرْتُهَا أَنْ أُؤَدِّيَ شُكْرَ وَاحِدَةٍ مِنْ أَنْعُمِكَ مَا اسْتَطَعْتُ ذَلِكَ إِلَّا بِمَنْكَ الْمُوجِبِ عَلَيَّ شكراً آنفاً جديداً.)در دومین حمد، از زندگی دنیا به عالم برزخ منتقل شده و عرضه می دارد: حمدی که تاریکی های برزخ را برای ما روشن سازد و راه رستاخیز را بر ما آسان گرداند و مقام ما را در قیامت نزد جایگاه گواهان برتری بخشد. (آنگونه که خداوند سبحان در قرآن فرموده است: «در آن روز که هرکس به سبب آنچه انجام داده است پاداش داده می شود و ظلم و ستمی به کسی روا نخواهد شد، و در آن روز که هیچ دوستی کمترین کمکی به دوستش نمی کند، و از هیچ سو یاری نمی شوند»؛ (حَمْداً يُضِيءُ لَنَا بِهِ ظُلُمَاتِ الْبَرْزَحَ وَ يُسَهِّلُ عَلَيْنَا بِهِ سَبِيلَ الْمَبْعَثِ، وَ يُشَرِّفُ بِهِ مَنَازِلَنَا عِنْدَ مَوَاقِفِ الْأَشْهَادِ، يَوْمَ تُجْزَى كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَ، يَوْمَ لَا يُغْنِي مَوْلَّى عَنْ مَوْلًى شَيْئاً وَ لَا هُمْ يُنْصَرُونَ).)دو آیه فوق اشاره به وضع استثنایی روز قیامت است؛ اولاً هرکسی طبق آیه اول (1مسئول اعمال خویش است. ثانیاً هیچ دوستی آنجا نمی تواند مشکل دوست خود را حل کند؛ همه به فکر خویشاند و گرفتار هول و وحشت قیامت.)بنابراین امام علیه السلام از خداوند درخواست راهنمایی به طرقی می کند که مشکلات آن روز را حل کند و در آن شرایط «وانفساه» به فریاد انسان برسد.
1) این جمله در واقع برگرفته از آیه 22 سورهٔ جاثیه است که می فرماید: (وَلِتُجْزَى كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَ) ولی آیۀ دوم عین آیه 41 سوره دخان است.
آنگاه امام علیه السلام در سومین نوع حمد عرضه می دارد: «خداوندا! تو را حمدی می گویم که اعمال ما را به اعلی علیین در کتابی که برای خوبان و نیکان رقم زده شده است و مقربان گواه بر آناند بالا برد»؛ (حَمْداً يَرْتَفِعُ مِنَّا إِلَى أَعْلَى عِلِّيِّينَ فِي كِتَابِ مَرْقُومٍ يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ.)حمدی که از سوی ما به آنجا که دیوان نامه های اعمال وجود دارد و در منظر و مرآی مقربان درگاه الهی است، بالا رود.در اینجا نیز امام از آیاتی دیگر از قرآن بهره گرفته و دعای نورانی خود را با آن نورانی تر می کند؛ آیات 18 تا 21 از سوره مطففین.سپس امام علیه السلام به سراغ چهارمین حمد رفته و اشاره به حشر و نشر قیامت می فرماید و عرضه می دارد: «تو را حمدو سپاسی می گوییم که چشمانمان با آن روشن شود در آن روز که چشم ها از شدت عذاب الهی خیره می گردد و حمدو سپاسی که صورت ما با آن سفید شود در آن روز که (صورت ها ی بدکاران سیاه می گردد»؛ (حَمْداً تَقَرُّ بِهِ عُيُونُنَا إِذَا بَرِقَتِ الْأَبْصَارُ، وَ تَبْيَضُ بِهِ وُجُوهُنَا إِذَا اسْوَدَّتِ الْأَبْشَارُ).)این فقره از دعای امام علیه السلام نیز از چندین فقره از آیات قرآن برگرفته شده است جملهٔ «تَقَرُّ بِهِ عُيُونُنَا» برگرفته از آیه 17 سجده است که می فرماید: (فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنِ و جملۀ «إِذَا بَرِقَتِ الْأَبْصَارُ» از آیه 7 سورۀ قیامت گرفته شده که می فرماید: (فَإِذَا بَرِقَ الْبَصَرُ...) و جمله «تَبْيَضُ...» برگرفته از آیه 106 سوره آل عمران است که می فرماید: «يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ...».)جمله «تقر» از مادۀ «قر» (بر وزن حرّ گرفته شده که در لغت به معنای سردی و خنکی است و اشاره به چیزی است که در میان عرب معروف بوده، می گفتند: اشک شوق خنک است و اشک های غم و اندوه داغ و سوزان. بنابراین «تقر به عيوننا» کنایه از حالت در نهایت سرور و خوشحالی است که همراه آن اشک شوق از چشم انسان فرو می بارد.)
آنگاه امام علیه السلام به پنجمین حمد خود پرداخته عرضه می دارد: «خداوندا! تو را حمدی می گوییم که با آن از عذاب دردناک الهی آزاد شویم و به جوار کریمانه خداوند راه یابیم»؛ (حَمْداً نُعْتَقُ بِهِ مِنْ أَلِيمِ نَارِ اللَّهِ إِلَى كَرِيمٍ جِوَارِ اللَّهِ.)این کدام حمد است که انسان را از عذاب الیم الهی رها ساخته به جوار قرب و کرامت او می برد؟ به یقین حمدی است که آثار آن در سرتاپای وجود انسان در ظاهر و باطن او آشکار باشد و آزادی به معنای واقعی که در کلمهٔ «عتق» نهفته شده است، از وسوسه های شیطان و هوای نفس و گرفتاری در چنگال گناه برای او فراهم شود به یقین چنین حمدی می تواند انسان را از عذاب دردناک الهی نجات دهد و به جوار قرب او رهنمون شود.حقیقت «عتق» رهایی یافتن است که گاه درباره حیوانات و پرندگان هنگامی که رها شوند یا پرواز کنند به کار می رود سپس درباره انسان ها نیز به کار رفته و هنگامی که بردگان از قید و بند بردگی آزاد می شوند درباره آنها تعبیر به «عتق» می شود.«ألیم» به معنای دردناک است و اضافهٔ آن به خداوند، شدت آن را می رساند. گاه گفته شده است که به معنای اسم فاعل «مولم» است و گاه گفته اند که صفت مشبهه می باشد مانند «شریف».منظور از «جوار حق» قرب پروردگار است و می دانیم که بندگان برحسب اعمالشان از نظر قرب به خداوند که مبدأ فیض ازلی و ابدی و سرچشمه رحمت بی پایان است متفاوت اند.سرانجام امام علیه السلام در ششمین حمد خود عرضه می دارد: «تو را حمدی می گوییم که با آن دوش به دوش ملائکه مقربین شویم و در کنار پیامبران مرسل در سرای جاویدانی که هرگز زوال ندارد و محل کرامتی که تغییر نمی پذیرد قرار -
گیریم»؛ (حَمْداً نُزَاحِمُ بِهِ مَلَائِكَتَهُ الْمُقَرَّبِينَ وَ نُضَامُ (1بِهِ أَنْبِيَاءَهُ الْمُرْسَلِينَ فِي دَارِ الْمُقَامَةِ الَّتِي لَا تَزُولُ، وَ مَحَلِّ كَرَامَتِهِ الَّتِي لَا تَحُولُ).)این کدام حمد است که انسان را هم ردیف فرشتگان و دوش به دوش ملائکهٔ مقربین و در کنار انبیای مرسلین در قیامت قرار می دهد؟ به یقین همان حمدی است که از ایمان و معرفت کامل سرچشمه می گیرد و آثار آن در زندگی مادی و معنوی انسان آشکار می شود و همه را به نور پروردگار روشن می سازد و رنگ الهی به خود می گیرد (صِبْغَةَ اللهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللهِ صِبْغَةً. (2))در ضمن باید توجه داشت که واژۀ «المرسلین» در «أَنْبِيَاءَهُ الْمُرْسَلِينَ» قيد احترازی ،است زیرا پیامبران الهی دو دسته بوده اند: دسته ای رسولان خداوند به سوی مردم بوده و وظیفۀ دعوت به سوی خدا داشتند و دسته ای این مأموریت را نداشتند، بلکه هرکس به سراغ آنها می رفت وظایف الهی را به او تذکر می دادند و به یقین گروه اول مقام والاتری دارند که امام علیه السلام تقاضا می کند حمد او سبب شود که در کنار پیامبران مرسل قرار گیرد.از مجموع این حمدهای شش گانه روشن شد که حمد و ثنای الهى انواع و اقسام و هرکدام از آنها آثار و برکاتی دارد و امام علیه السلام تمام انواع حمد و ثنا و تمام آثار و برکات آن را در این دعای پرنور از خداوند تقاضا می کند و چه خوب است که گام جای گام آن امام بزرگوار بگذاریم و توفیق همه این حمدها را از خدا بخواهیم و از برکات آن بهره مند شویم.شاهد این سخن حدیثی است که در کتاب الدعاء اصول کافی (جلد دوم آمده است که امام صادق علیه السلام فرمود: این دعا را بعد از طلوع فجر (یا بعد از نماز صبح) می خوانی: «اللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ حَمْداً خَالِداً مَعَ خُلُودِكَ وَ لَكَ الْحَمْدُ حَمْداً لَا مُنْتَهَى لَهُ -)
دُونَ رِضَاكَ وَ لَكَ الْحَمْدُ حَمْداً لَا أَمَدَ لَهُ دُونَ مَشِيَّتِكَ وَ لَكَ الْحَمْدُ حَمْداً لَا جَزَاءَ لِقَائِلِهِ إِلَّا رِضَاك؛ خداوندا! تو را حمدی می گویم که پایدار با پایداری وجود تو باشد و حمدی می گویم که پایانی جز رضای تو نداشته باشد و حمدی می گویم که هیچ زمانی پایانی جز مشیت تو بر آن نباشد و حمدی می گویم که پاداشی برای گوینده آن جز رضای تو نباشد». (1)البته گفتن حمد به زبان آسان است اما آنچه مهم است حمدی است که در تمام وجود انسان اثر بگذارد و به دنبال آن آثار و برکات فوق ظاهر شود و این امکان ندارد مگر با تهذیب کامل اخلاق و پرهیز از هرگونه هوی و هوس و معرفت کامل پروردگار.امام علیه السلام در بخشی از این دعا حمد و ستایشی را برای خداوند عنوان کرد که انسان را از ظلمات برزخ رهایی می بخشد در اینجا این سؤال مطرح است که برزخ چیست و ظلمات آن کدام است؟در اینکه میان دنیا و آخرت عالمی به نام برزخ وجود دارد، در میان علمای اسلام اتفاق نظر است زیرا در آیات قرآن بارها به آن اشاره شده است، گاه با نام برزخ و گاه بدون این نام.اما آیه ای که به صراحت از برزخ سخن می گوید آیه 100 سوره مؤمنون است، آنجا که می فرماید: (وَ مِنْ وَرَائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ بعد از مردن پشت سر آنها برزخی است تا روزی که برانگیخته می شوند.)در آیات 169 و 170 آل عمران که از حیات جاویدان شهدا سخن می گوید اشارهٔ روشنی به عالم برزخ است می فرماید: (لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ؛ «گمان مبر کسانی که در راه خدا شهید شدند مردگان اند. آنها زنده اند و در نزد پروردگارشان روزی داده می شوند».)
1) کافی، ج 2، ص 547، ح 5.
بدیهی است که حیات شهدا حیات جسمانی نیست، بلکه حیات روحانی و در همان عالم برزخ است.حتی در مورد گنهکارانی مانند فرعون و اصحابش قرآن مجید اشاره به عذاب برزخی آنها کرده و می فرماید: (النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوّاً وَ عَشِيّاً وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ؛ «هر صبح و شام آنها بر آتش عرضه می شوند و روزی که قیامت برپا شود خداوند دستور می دهد آل فرعون را در شدیدترین عذاب وارد کنید». (1))روشن است که با توجه به ذیل آیه، سخن از عذاب آل فرعون در قیامت نیست، بنابراین باید در عالم دیگری باشد که نام آن را برزخ می گذاریم.آیاتی که دلالت بر وجود عالم برزخ دارد منحصر به این آیات نیست و در بسیاری از آیات شواهدی بر آن وجود دارد.اضافه بر این، روایات فراوانی درباره عالم برزخ از پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم و امامان معصوم علیهم السلام نقل شده است که مرحوم خواجه نصیرالدین طوسی در کتاب تجريد الاعتقاد ادعای تواتر آنها را کرده است می فرماید: «وعذاب القبر واقع بالإمكانِ وتَواتر السمع بوقوعه». (2)مناسب است به بعضی از روایات مربوط به برزخ اشاره کنیم:در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم می خوانیم: «القَبْرُ إِمَّا رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ أَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النِّيرَانِ؛ قبر، یا باغی از باغ های بهشت است یا حفره ای از حفره های دوزخ». (3)
در داستان جنگ بدر روایت جالبی دربارۀ عالم برزخ در کتب شیعه و اهل سنت به این شرح آمده است هنگامی که اجساد کشتگان مشرکان مکه را در چاهی ریختند پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم در کنار چاه ایستاد و این جمله را فرمود: «يَا أَهْلَ الْقَلِيبِ إِنَّا قَدْ وَجَدْنَا مَا وَعَدَنَا رَبُّنَا حَقًّا فَهَلْ وَجَدْتُمْ مَا وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقَّاً؛ ای اهل چاه! آیا آنچه را که پروردگارتان به شما وعده داده بود حق یافتید؟ من که وعده پروردگارم را (در مورد پیروزی حق یافتم».)در اینجا جمعی از حاضران عرض کردند: ای رسول خدا! «هَلْ يَسْمَعُونَ؛ اینها سخن شما را می شنوند؟» قَالَ: مَا أَنْتُمْ بِأَسْمَعَ لِمَا أَقولَ مِنْهُمْ وَلَكِنِ الْيَوْمَ لَا يُجِيبُونَ؛ شما نسبت به آنچه می گویم از آنها شنواتر نیستید، ولی آنها پاسخ نمی گویند». (1)در روایت معروفی که در نهج البلاغه در کلمات قصار امیرمؤمنان علی علیه السلام آمده، می خوانیم هنگام مراجعت از جنگ صفین در کنار قبرستانی که پشت دروازه کوفه بود ایستاد و با این کلمات با ارواح مردگان سخن گفت: «أَنْتُمْ لَنَا فَرَطٌ سَابِقٌ وَنَحْنُ لَكُمْ تَبَعُ لَاحِقُ أَمَّا الدُّورُ فَقَدْ سُكِنَتْ وَ أَمَّا الْأَزْوَاجُ فَقَدْ نُكِحَتْ وَ أَمَّا الْأَمْوَالُ فَقَدْ قُسِمَتْ هَذَا خَبَرُ مَا عِنْدَنَا فَمَا خَبَرُ مَا عِنْدَكُم؛ شما بر ما پیشی گرفتید و ما نیز به شما ملحق خواهیم شد خانه هایتان را دیگران ساکن شدند، همسرانتان به همسری دیگران درآمدند و اموالتان در میان بازماندگانتان تقسیم شد. اینها خبرهایی است که نزد ما (در عالم دنیا است، نزد شما چه خبر؟».)سپس رو به اصحاب خود کرد و فرمود: «أَمَا لَوْ أُذِنَ لَهُمْ فِي الْكَلَامِ لَأَخْبَرُوكُمْ أَنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَی؛ آگاه باشید اگر به آنها اجازه سخن گفتن داده شود به شما خبر می دهند که بهترین زاد و توشه برای سفر آخرت تقوا و پرهیزکاری است». (2)
این حدیث نیز به روشنی گواهی می دهد که علاوه بر اینکه عالم برزخ برای ارواح و مردگان واقعیت دارد نوعی ارتباط نیز با این جهان می توانند داشته باشند.در این زمینه روایات فراوان است؛ با ذکر حدیث دیگری این بحث را پایان می دهیم.امام صادق علیه السلام فرمود: «الْبَرْزَجُ الْقَبْرُ، وَ هُوَ الثَّوَابُ وَ الْعِقَابُ بَيْنَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ؛ برزخ همان عالم قبر است و ثواب و عقابی است که میان دنیا و آخرت وجود دارد». (1)امام علیه السلام در دعای مورد بحث اشاره به ظلمات برزخ می کند و حمدو ستایشی به پیشگاه خداوند عرضه می دارد که بتواند ظلمات برزخ را روشن سازد ظلمات برزخ چیست؟ به یقین همان ظلمات گناهان و معاصی است که صحنهٔ برزخ را برای انسان تاریک می کند و چیزی که می تواند ظلمات گناهان و معاصی را برطرف سازد حمد و ستایش پروردگار و توبه به درگاه اوست.از این تعبیر استفاده می شود که در عالم برزخ افراد باید با نور ایمان و اعمال صالح فضای خود را روشن سازند همان گونه که از آیه 13 سوره حدید استفاده می شود که صحنۀ عالم قیامت نیز چنین است: (يَوْمَ تَرَى الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ يَسْعَى نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمَانِهِمْ بُشْرَاكُمُ الْيَوْمَ جَنَّاتٌ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا ذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ يَوْمَ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ لِلَّذِينَ آمَنُوا انْظُرُونَا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ قِيلَ ارْجِعُوا وَرَاءَكُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً؛ «پاداش الهی روزی است که مردان و زنان با ایمان را می بینی که نورشان پیش رو و در سمت راستشان حرکت می کند و به آنها گفته می شود: بشارت باد بر شما باغ های بهشتی که امروز در اختیار شماست، همان -)
1) تفسیر نور الثقلين، ج 3، ص 553، ح 122.
باغ هایی که نهرها از زیر درختان آن جاری است، جاودانه در آن خواهند ماند و این همان رستگاری بزرگ است. همان روزی که مردان و زنان منافق به مؤمنان می گویند: نگاهی به ما کنید تا از نور شما استفاده کنیم (و این طریق ظلمانی را بپیماییم به آنها گفته می شود: برگردید (به دنیا) و نوری به دست آورید».)در روایات اسلامی دربارهٔ بعضی از اعمال نیز آمده است که آنها نوری بر ظلمات قبر و قیامت می افکند، از جمله در حدیثی از امیرمؤمنان از پیغمبر اکرم صلى الله عَليْهِ واله وسلم می خوانیم که فرمود: «وَ أَمَّا صَلَاةُ الْعِشَاءِ الْآخِرَةِ فَإِنَّ لِلْقَبْرِ ظُلْمَةٌ وَ لِيَوْمِ الْقِيَامَةِ ظُلْمَةً أَمَرَنِي رَبِّي عَزَّوَجَلَّ وَ أُمَّتِي بِهَذِهِ الصَّلَاةِ لِتُنَوِّرَ الْقَبْرَ وَ لِيُعْطِيَتِنِي وَ أُمَّتِيَ النُّورَ عَلَى الصِّرَاطِ ؛ اما نماز عشا برای آن تشریع شده است که برای قبر ظلمتی است و در روز قیامت نیز ظلمتی، پروردگار بزرگم به من و امتم امر کرده که این نماز را به جا آوریم تا قبر ما نورانی شود و به من و امتم نور در قیامت بر پل صراط بدهد». (1)از بعضی از روایات نیز استفاده می شود که آنچه ظلمات قیامت را برطرف می سازد (علاوه بر اعمال صالحه ولایت اهل بیت علیهم السلام است. (2))##### مواقف الاشهاد كجاست؟«مواقف» جمع «موقف» به معنای محل توقف است و «اشهاد» جمع «شاهد» با «شهید» است.بنابراین، مواقف الاشهاد اشاره به جایگاهی است که گواهان در روز قیامت در آنجا می ایستند و بر اعمال افراد و امتها شهادت می دهند.
به هرحال مواقف اشهاد جای بسیار حساس و خطرناکی است و چه بسا مایه رسوایی گروهی و افتخار گروه دیگری شود.در قرآن نیز اشاره به قیام اشهاد در آیه 51 سوره مؤمن شده است (إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَالَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ يَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهَادُ؛ «ما رسولان خود و مؤمنان را در زندگی دنیا و در روزی که گواهان قیام (برای گواهی) می کنند، یاری می دهیم». مفسران برای واژه اشهاد تفسیرهای مختلفی دارند که می تواند همه در مضمون آیه شریفه فوق جمع باشد، ازجمله:)1. منظور فرشتگان مراقب اعمال هستند.2. منظور پیامبران اند که گواهان امت ها هستند.3. منظور، فرشتگان و پیامبران و مؤمنان اند که گواهان همه انسانها می باشند. این احتمال نیز داده شده که منظور اعضای پیکر انسان است که هرکدام بعداز دیگری به اعمال انسان گواهی می دهد.در نهایت نیز ممکن است اشهاد مجموعه آنچه را که گفته شده در بر گیرد.در ضمن باید توجه داشت که مواقف جمع موقف است و نشان می دهد که جایگاه های مختلفی برای شهادت شاهدان در قیامت وجود دارد و احتمالاً هر گروهی از این شاهدان در یکی از این مواقف شهادت می دهند.تنها سؤالی که در اینجا باقی می ماند این است که زندگی برزخی چگونه است؟ آیا بقاء روح است در عالم ارواح یا به صورت دیگری است؟از بعضی از روایات اسلامی که مرحوم کلینی در کافی آورده است استفاده می شود که ارواح بعد از جدا شدن از این بدن مادی عنصری در قالب لطیفی که قالب مثالی نام دارد، یعنی دقیقاً شبیه این قالب جسمانی است هرچند جسم مادى عنصری نیست بلکه جسم لطیف مثالی ،است قرار می گیرند و بنابراین نعمت ها و لذات آنها و همچنین عذاب ها و کیفرهایشان متناسب با همان جسم مثالی است نه متناسب با جسم مادی عنصری.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام می خوانیم که راوی می گوید: نزد آن حضرت بودم فرمود: مردم دربارۀ ارواح مؤمنین چه می گویند؟ عرض کردم می گویند: در سینه پرندگان سبزی در قندیل هایی تحت عرش قرار می گیرند. امام علیه السلام فرمود: «سُبْحَانَ اللَّهِ، الْمُؤْمِنُ أَكْرَمُ عَلَى اللَّهِ مِنْ أَنْ يَجْعَلَ رُوحَهُ فِي حَوْصَلَةِ طَيْرٍ ... فَإِذَا قَبَضَهُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ صَيَّرَ تِلْكَ الرُّوحَ فِي قَالَبٍ كَقَالَبِهِ فِي الدُّنْيَا؛ خداوند منزه از این گفتار است. مؤمن نزد خداوند گرامی تر از آن است که روحش را در سینه پرنده ای کند. هنگامی که خداوند متعال روح او را قبض می کند، آن را در قالبی محبوس مانند قالب این دنیا قرار می دهد». (1)در حدیث دیگری می خوانیم که ابو بصیر می گوید: نزد امام صادق علیه السلام سخن از ارواح مؤمنین می گفتیم که آنها پرندگان سبزی هستند که در بهشت گردش می کنند و سرانجام به قندیل هایی زیر عرش منتقل می شوند. امام علیه السلام فرمود: «لَا إِذَنْ مَا هِيَ فِي حَوَاصِلِ طَيْرٍ؛ چنین نیست. آنها در سینه پرنده ای نیستند. راوی می گوید: عرض کردم: آنها کجا هستند؟ امام علیه السلام فرمود: فِي رَوْضَةٍ كَهَيْئَةِ الْأَجْسَادِ فِي الْجَنَّةِ؛ در قالبی مانند این جسم مادی قرار دارند و در بهشت اند (البته بهشت برزخی نه بهشت قیامت. (2)و این که در روایات دیده می شود که ارواح بعد از جدا شدن از بدن گاه به سراغ قبرشان می آیند یا به سراغ بستگانشان و به آنها سر می زنند دلیل بر این است که منظور روح مجرد نیست، زیرا زمان و مکانی ندارد، بلکه روحی است که در قالب مثالی قرار گرفته که می تواند دارای زمان یا مکان باشد.)این سخن را با حدیثی از امام کاظم علیه السلام که نشان می دهد ارواح مؤمنان گاهی -
به سراغ خانواده های خود می آیند و از وضع حال آنها با خبر می شوند پایان می دهیم: اسحاق بن عمار می گوید: از امام کاظم علیه السلام سؤال کردم آیا میت به دیدار خانواده خود می آید؟ فرمود: آری، عرض کردم چه زمانی؟ فرمود: گاهی جمعه ها و گاه یک بار در ماه و یا سال؛ به اندازه منزلتی که در پیشگاه خدا دارد (به او اجازه دیدار داده می شود. عرض کردم به چه صورتی به سراغ آنها می آید؟ فرمود: به صورت پرنده لطیفی که روی دیوارهای آنها می نشیند و بر آنها اشراف دارد هرگاه آنها را در حالت خوبی ببیند خوشحال می شود و اگر در حالت بد و نیازمندی ببیند محزون و غمگین می شود (منظور خوب و بد از جهت اطاعت و معصیت است)؛ (سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَيِّتِ يَزُورُ أَهْلَهُ؟ قَالَ: نَعَمْ، فَقُلْتُ: فِي كَ-مْ يَزُورُ؟ قَالَ: فِي الْجُمْعَةِ وَ فِي الشَّهْرِ وَ فِي السَّنَةِ عَلَى قَدْرِ مَنْزِلَتِهِ، فَقُلْتُ: فِي أَيِّ صُورَةٍ يَأْتِيهِمْ؟ قَالَ: فِي صُورَةٍ طَائِرٍ لَطِيفٍ يَسْقُطُ عَلَى جُدُرِهِمْ وَ يُشْرِفُ عَلَيْهِمْ فَإِنْ رَآهُمْ بِخَيْرٍ فَرِحَ وَإِنْ رَآهُمْ بِشَر وَ حَاجَةٍ حَزِنَ وَ اغْتَم). (1))##### علیین کجاست؟امام علیه السلام در عبارات فوق، حمدی را به پیشگاه خداوند عرضه می دارد که ما را به اعلی علیین یعنی برترین مقام بالا و والا برساند.«عليين» جمع «علی» (بر وزن ملی در اصل از مادهٔ «علو» به معنای بلندی گرفته شده و معمولاً اشاره به مکان های بلند و مرتفع است.)این واژه در قرآن مجید تنها دو بار در سوره مطففین آمده که هردو اشاره به یک موضوع است؛ آنجا که می فرماید: (كَلَا اِنَّ كِتَابَ الْأَبْرَارِ لَفِي عِلِّيِّينَ وَ مَا أَدْرَاكَ مَا عِلَّيُّونَ كِتَابٌ مَرْقُومٌ يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ؛ «چنین نیست که آنها می پندارند، به یقین -)
1) کافی، ج 3، ص 230 ، ح 3.
کتاب نیکان در علیین است و تو نمی دانی که علیین چیست، کتابی است نوشته شده که مقربان درگاه خداوند ناظر و شاهد و گواه برآن اند». (1)مفسران برای علیین تفسیرهای مختلفی ذکر کرده اند ولی از همه مناسب تر این است که علیین به منزلهٔ دیوان کل و دفتر کلّی است که همه اعمال نیکان در آن ثبت است و این دیوان کل بسیار والامقام و در مقام قرب پروردگار است.قابل توجه این که امام علیه السلام تعبیر به اعلی علیین می کند یعنی بالاترین نقطهٔ عليین و مفهوم این سخن این است که آن دیوان کل دارای مراتبی است؛ بخشی از آن برتر از بخش دیگر است و امام علیه السلام تقاضا می کند حمد او به درگاه پروردگار در آن بخش والای علیین قرار گیرد.در ضمن باید توجه داشت که «علیین»، جمع مذکر «عاقل» است که به معنای اشخاص والامقام یا کتاب ها و نامه های والاقدر می باشد و هرگاه علیین را به آن ديوان کل تفسیر کنیم، مفهومش این است که آن دیوان کل نیز مرکب از بخش های مختلفی است که همه والاست هرچند بعضی از بعضی والاتر است (دقت کنید.)
1) مطففین، آیات 18 و 21.
### بخش چهارم#### اشاره17. وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي اخْتَارَ لَنَا مَحَاسِنَ الْخُلُقِ، وَ أَجْرَى عَلَيْنَا طَيِّبَاتِ الرِّزْقِ.18. وَ جَعَلَ لَنَا الْفَضِيلَةَ بِالْمَلَكَةِ عَلَى جَمِيعِ الْخَلْقِ، فَكُلُّ خَلِيقَتِهِ مُنْقَادَةً لَنَا بِقُدْرَتِهِ، وَ صَائِرَةٌ إِلَى طَاعَتِنَا بِعِزَّتِهِ.ترجمه17. حمد و سپاس خداوندی راست که برای ما خُلق و خوی نیکو را برگزید و از روزی های پاک به ما ارزانی داشت.18. و برای ما این فضیلت را قرار داد که از تمام خلق برتريم و تمام مخلوقات او به قدرتش فرمان بردار ما هستند و به عزتش به سوی اطاعت ما حرکت می کنند.#### شرح و تفسیر##### سه موهبت عظیم الهیامام علیه السلام در این بخش از دعا خداوند را به خاطر سه موهبت بزر و عظیم از مواهب الهى حمد و سپاس می گوید.در بیان نعمت اول و دوم عرضه می دارد: «حمد و سپاس، خداوندی راست که برای ما خُلق و خوی نیکو را برگزید و از روزی های پاک به ما ارزانی داشت»؛ (وَالْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي اخْتَارَ لَنَا مَحَاسِنَ الْخُلُقِ، وَ أَجْرَى عَلَيْنَا طَيِّبَاتِ الرِّزْقِ.)جمله اول نشان می دهد که انسان برحسب فطرت، خواهان اخلاق خوب است، عدالت و صداقت و امانت و وفا و محبت را دوست دارد و از رذایل اخلاقی، همچون حسد و تکبر و خیانت متنفر است.
تعبیر حدیث معروف نبوی: «إِنَّمَا بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَكَارِمَ الْأَخْلَاقِ؛ من مبعوث شدم تا فضایل اخلاقی را تکمیل کنم» (1نشان می دهد که فضایل اخلاقی در فطرت آدمی وجود دارد و انبیا برای تکمیل و تکامل آن آمدند.)«وَ يُذَكَّرُوهُمْ مَنْسِيَّ نِعْمَتِهِ ... وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُول؛ پیامبران برای این مبعوث شدند که نعمت های فراموش شده (از جمله فضایل اخلاقی فطری را به یاد انسان بیاورند... و گنجینه های عقل ها را استخراج کنند (که بخشی از این گنجینه ها همان درک حسن و قبح و فضایل و رذایل و تمایل به فضایل و بیزاری از رذایل است)». (2))بنابراین رذایل اخلاقی براثر انحرافات تبلیغات سوء محیط های آلوده و جاذبه های هوی پرستی به وجود می آید درست همانند آب باران که از آسمان به صورت زلال نازل می شود اما هنگامی که بر زمین های آلوده می ریزد آلوده می گردد.اصولاً تعبیر به توبه و انابه در آیات و روایات که به معنای بازگشت است نشان می دهد که فطرت نخستین انسان پاک است هنگامی که براثر گناه از آن دور می شود با استغفار سعی می کند به فطرت نخستین بازگردد.تعبیر قرآن مجید درباره آفرینش انسان نیز که بعد از خلقت جسم او می فرماید: (فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِی؛ «هنگامی که خلقت جسم انسان را کامل کردم و از روح شریفی در آن دمیدم» (3)نشان می دهد که فطرت انسان از رذایل اخلاقی پاک است.)در تعدادی از نسخ صحیفه سجادیه و شروح بر آن، به جای «خُلق» واژهٔ «خلق» -
آمده که اشاره به نیکویی خلقت انسان از نظر ظاهر و باطن است؛ انسان راست قامت است، نه مانند حیواناتی که با دست و پا راه می روند و نه مانند خزندگانی که روی زمین می خزند، و از نظر فهم و شعور نیز بر همه حیوانات برتری دارد. قرآن مجید می گوید: (وَصَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ؛ «و شما را در عالم جنین صورتگری کرد و تصویرتان را نیکو آفرید» (1))و نیز می فرماید: (لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِیم؛ «به یقین ما انسان را در بهترین شکل و نظام آفریدیم». (2))البته این حسن صورت و خلقت نیز از نعمت های بزرگ الهی است که باید خدا را به خاطر آن شکرگزاری کرد و حمد و سپاس گفت.این احتمال نیز بعید به نظر نمی رسد که حسن خلقت، شامل ظاهر و باطن و خلق و خوی انسان نیز بشود. بنابراین زیبایی های خلقت انسان زیبایی های خُلق و خوی او را نیز فرامی گیرد.و نیز خداوند بر حسب طبیعت انسانی، غذاهای پاکیزه را نصیب او کرده و او را از خبائث باز داشته است (وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَائِثَ؛ «پیامبری که غذای های پاکیزه را برای آنها حلال و خبائث و غذاهای آلوده را (همچون شراب و گوشت مردار و حیوانات درنده و امثال آنها را) بر آنان تحریم کرده است». (3))در واقع امام علیه السلام حمدو ستایش خود را بر متنعم شدن به طیبات رزق از آیات قرآن مجید از جمله آیه زیر الهام گرفته است: «وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلاً؛ «ما فرزندان -)
آدم را گرامی داشتیم؛ و آنها را در صحرا و دریا بر مرکب های راهوار سوار کردیم؛ و از نعمت های پاکیزه به آنان روزی دادیم و آنها را بر بسیاری از موجوداتی که خلق کرده ایم برتری بخشیدیم». (1)و در جایی دیگر پیامبران خود را مخاطب ساخته می فرماید: (يَا أَيُّهَا الرُّسُلُ كُلُوا مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَاعْمَلُوا صَالِحاً إِنِّی بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ؛ «ای پیامبران! از غذاهای پاکیزه بخورید، و عمل صالح انجام دهید که من به آنچه انجام می دهید دانا هستم». (2))##### منظور از طیبات رزق چیست؟با مراجعه به قرآن مجید روشن می شود که «طیب» و «طیبات» معنای وسیعی دارد که هر چیز پاکیزه، مفید و قابل استفاده را شامل می شود. به عنوان مثال:1. غذاهای پاکیزه همان گونه که در آیه بالا (3آمده است.)2. مسکن های خوب (وَ مَسَاكِنَ طَيِّبَةً فِى جَنَّاتِ عَدْنٍ. (4))3. درخت بارور (كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ. (5))4. سخنان نيكو: (وَ هُدُوا إِلَى الطَّيِّبِ مِنَ الْقَوْلِ. (6))5. زنان و مردان صالح و پاکدامن (الطَّيِّبَاتُ لِلطَّيِّبِينَ. (7))6. حیات پربرکت: (فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً. (8))
7. غذای حلال (وَكُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللهُ حَلَالاً طَيِّباً... (1))8. خاک پاکیزه: (فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً. (2))9. سرزمین حاصلخيز: (وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ. (3))10. بادهای موافق که به سوی مقصد میوزد و کشتی ها را به مقصودشان می رساند: (وَجَرَيْنَ بِهِمْ بِرِيْح طيبة. (4))11. فرزندان صالح (ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً. (5))12. شهر آباد و امن و امان (بَلْدَةٌ طَيِّبَةٌ وَ رَبُّ غَفُورٌ. (6))بی شک همه اینها معنای جامعی دارند که هر چیز خوب و مفید و پاکیزه را شامل می شوند و به اصطلاح مشترک معنوی است نه مشترک لفظی.بنابراین آنچه امام علیه السلام از خداوند در این دعا تقاضا کرده می تواند شامل همهٔ این امور باشد.توجه به این نکته نیز لازم است که نقطه مقابل طيّب «خبیث» است و طيب تمام روزی های پاکیزه مادی و معنوی را شامل می شود. اضافه بر این اموری هست که اسلام آنها را جزء خبائث شمرده در حالی که از نظر عرفی ممکن است آن را خبیث ندانیم. مثلاً در روایات شراب «ام الخبائث؛ مادر پلیدی ها»، شمرده شده (7درحالی که ممکن است گروه های زیادی باشند که آن را جزء خبائث نشمرند.)
ممکن است گفته شود: با مطالعات گسترده ای که دانشمندان کرده اند ثابت شده است که مشروبات الکلی دارای مفاسد زیادی است، بنابراین آن هم می تواند خبیث عرفی باشد.ولی حیواناتی که مثلاً بدون نام خدا ذبح شده اند یا هنگام ذبح رو به قبله نبوده یا به دست مسلمان ذبح نشده اند همه از نظر شرع مقدس جزء خبائث است و خوردن آن ممنوع می باشد درحالی که ممکن است عرف عام به این حقیقت نرسیده باشد ولی خالق حکیم و عالم جهان هستی که از همه چیز آگاه است آن را جزء خبائث شمرده است.و در سومین موهبت عرضه می دارد: «حمدو سپاس برای خداوندی که برای ما این فضیلت را قرار داد که از تمام خلق برتریم و تمام مخلوقات او به قدرتش فرمان بردار ما هستند و به عزتش به سوی اطاعت ما حرکت می کنند»؛ (وَجَعَلَ لَنَا الْفَضِيلَةَ بِالْمَلَكَةِ (1عَلَى جَمِيعِ الْخَلْقِ، فَكُلُّ خَلِيقَتِهِ مُنْقَادَةٌ لَنَا بِقُدْرَتِهِ، وَ صَائِرَة إِلَى طَاعَتِنَا بِعِزَّتِهِ).)همان گونه که قرآن مجید می فرماید: (وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلاً؛ «ما فرزندان آدم را گرامی داشتیم؛ و آنها را در صحرا و دریا بر مرکب های راهوار سوار کردیم؛ و از نعمت های پاکیزه به آنان روزی دادیم؛ و آنها را بر بسیاری از موجوداتی که خلق کرده ایم برتری بخشیدیم». (2))
1) در لسان العرب، ج 10، ص 493 آمده است که «مَلَكَة» و مشتقات آن همه به معنای مالکیت یا سلطه بر چیزی است و اما «مَلَكَة» به معنای صفت راسخ در نفس، تعبیری است که بعداً در کلمات علمای اخلاق پیدا شده است و به یقین در عبارت بالا به قرینه جملۀ «فَكُلُّ خَلِيقَتِهِ مُنْقَادَةٌ لَنَا بِقُدْرَتِهِ» که با فاء تفریع آمده، به همان معنای مالکیت و سلطه می باشد.
2) اسراء، آیه 70.
و نیز آیاتی در قرآن مجید نشان میدهد که همه موجودات به فرمان الهی مسخّر فرمان انسان اند و این نعمت بزرگی است که امام علیه السلام خدا را به خاطر آن حمدو سپاس می گوید.##### آیات تسخیرامام علیه السلام در این حمدو سپاس خود به درگاه خداوند، یکی از مسائلی را که در خور حمدو سپاس دانسته تسلط انسان بر همه موجودات به فرمان خدا برای انسان ها می داند.این سخن در واقع برگرفته از آیات تسخیر در قرآن مجید است که گاه به صورت عام آمده و گاه به صورت خاص به تک تک موجودات زمین و آسمان اشاره کرده و آنها را مسخر فرمان انسان می شمارد:در سوره ابراهیم روی شش چیز تکیه شده است:کشتی ها (وَ سَخَّرَ لَكُمُ الفُلكَ لِتَجْرِى فِى الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ. (1))نهرها (وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْأَنْهَارَ. (2))خورشید و ماه (وَ سَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دائِبَيْنِ. (3))شب و روز (وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَالنَّهارَ. (4))درياها (وَ هُوَ الَّذِي سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْكُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِيّاً. (5))چهارپایان (كَذَلِكَ سَخَّرْنَاهَا لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ. (6))
وگاه به زمین و تمام موجودات روی آن اشاره کرده، می فرماید: (أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ. (1))و بالاخره همه موجودات زمین و آسمان؛ همان گونه که سوره جاثیه می فرماید: (وَ سَخَّرَ لَكُمْ مَا فِى السَّمَاواتِ وَ مَا فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً مِنْهُ؛ «او آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است همه را از جانب خویش مسخّر شما ساخته است». (2))اکنون ببینیم منظور از تسخیر چیست؟در بعضی از آیات فوق تصریح شده است که منظور، استفاده از منافع آن است، همان گونه که دربارهٔ دریاها آمده است؛ می فرماید: خداوند دریا را مسخر شما کرد تا از گوشت های تازه در آن بهره مند شوید و زینت آلات (مانند مروارید از آن استخراج کنید: (وَ هُوَ الَّذِى سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْكُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِيّاً وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْيَةً تَلْبَسُونَها وَ تَرَى الْفُلْكَ مَوَاخِرَ فِيهِ وَلِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ)؛ «او کسی است که دریا را مسخر شما ساخت تا از آن گوشت تازه بخورید؛ و زیوری که آن را بر خود می پوشانید، همچون مروارید از آن استخراج کنید؛ و کشتی ها را می بینی که سینه دریا را می شکافند تا شما به تجارت بپردازید و از فضل خدا بهره گیرید؛ شاید شکر او را به جای آورید». (3)بنابراین تسخیر، به همان معنای بهره مندی است.)تسخیر نهرها هم به معنای استفاده از آب آن برای شرب و زراعت است و هم کشتی رانی بر صفحهٔ آنها و هم بهره مند شدن از ماهیان آنها.در مورد چهارپایان و قربانی، تسخیر به معنای استفاده کردن از گوشت -
آنهاست و در بعضی دیگر از آیات قرآن اشاره به بهره گیری از آنها برای سواری و یا حمل بارها شده است می فرماید: (لِتَسْتَوُوا عَلَى ظُهُورِهِ ثُمَّ تَذْكُرُوا نِعْمَةَ رَبِّكُمْ إِذَا اسْتَوَيْتُمْ عَلَيْهِ وَ تَقُولُوا سُبْحَانَ الَّذِى سَخَّرَ لَنَا هَذَا وَ مَا كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ؛ «تا بر پشت آنها به خوبی قرار گیرید؛ سپس هنگامی که بر آنها قرار گرفتید، نعمت پروردگارتان را یاد کنید و بگویید پاک و منزه است کسی که این را مسخر ما ساخت، وگرنه ما توانایی تسخیر آن را نداشتیم». (1))در مورد شب و روز بهره مند شدن از نورانیت روز برای فعالیت های مختلفزندگی و بهره مندی از تاریکی شب برای آرامش و استراحت است.تسخیر آفتاب و ماه به معنای استفاده کردن از منافع مختلف آنهاست، از جمله نورافشانی تربیت موجودات به وسیلۀ آفتاب، پیدا کردن راه ها در تاریکی شب به وسیله نور ماه و همچنین بهره گیری از آن دو برای نگه داشتن تاریخ زندگی و آنچه مربوط به زندگی است: (هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِيَاءً وَ الْقَمَرَ نُوراً وَ قَدَّرَهُ مَنَازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسَابَ؛ «او کسی است که خورشید را روشنایی بخش و ماهرا نورافشان قرار داد و برای آن منزلگاه هایی مقدّر کرد، تا عدد سال ها و حساب زمان را بدانید». (2))منظور از تسخیر کشتی ها بهره گیری از آنها برای مسافرت انسان ها و حمل بارهاست، چراکه جابه جایی انسان ها و بارها به وسیلهٔ کشتی ها بسیار گسترده تر از وسایل دیگر است.و اما در مورد ستارگان که در آیه شریفه سوره نحل آمده است: (وَ النُّجُومُ مُسَخَّرَاتٍ بِأَمْرِهِ؛ «ستاره ها به فرمان خدا مسخر شماست»، (3)اشاره به همان چیزی -)
است که در آیه 97 سوره انعام آمده است: ﴿وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِهَا فِي ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ؛ «او کسی است که ستارگان را برای شما قرار داد، تا در تاریکی های خشکی و دریا به وسیله آنها راه یابید!». در آن زمان که هنوز قطب نما اختراع نشده بود بهترین راه برای پیدا کردن جاده ها در صحرا و دریا ستارگان ثابت آسمان بودند و کسانی که به جایگاه این ستارگان آشنا بودند به خوبی راه را پیدا می کردند که به سوی مشرق می خواهند بروند یا مغرب یا شمال یا جنوب و اکنون که قطب نماها در دریا و صحرا راه را نشان می دهند باز هم استفاده از موقعیت ستارگان برای اطمینان خاطر، جای تردید ندارد.
19- وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَغْلَقَ عَنَّا بَابَ الْحَاجَةِ إِلَّا إِلَيْهِ، فَكَيْفَ نُطِيقُ حَمْدَهُ أَمْمَتَى نُؤَدِّي شُكْرَهُ لَا، مَتَى.
ترجمه
امام علیه السلام در بخش دیگری از این دعا که مجموعه ای از حمد و سپاس الهی است عرضه می دارد حمدو ستایش برای خداوندی است که درهای نیاز را جز به سوی خود به روی ما بسته است»؛ (وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَغْلَقَ عَنَّا بَابَ الْحَاجَةِ إِلَّاإِلَيْهِ).
عدم نیاز به غیر او از بزر ترین نعمت های خداست. غیر او همه محتاج اند و دست حاجت به سوی محتاج دراز کردن در شأن انسانی که اشرف مخلوقاتاست نمی باشد.
درست است که نیاز در درون ذات ممکن الوجود نهفته است و به تعبیر دیگر، سر تا پای او نیاز است ولی این نیازمند نباید دست نیاز به سوی نیازمند دیگری دراز کند بلکه باید دستان نیاز خود را به درگاه بی نیاز دراز کند.
ممکن است گفته شود که ما در زندگی خود از یک سو نیازمند آب و هوا و غذا و اسباب معاش و انواع داروها و همچنین علم و دانش هستیم. اینها نیازهای طبیعی ماست.
از سویی دیگر در زندگی اجتماعی نیاز انسان ها به یکدیگر قابل انکار نیست. بنابراین چگونه امام علیه السلام می فرماید: حمدو سپاس برای خداوندی که درهای نیاز را به روی ما از غیر خودش بسته و تنها به سوی خود گشوده است.
البته نیاز به عوامل و اسباب طبیعی در واقع نیاز به خداست، زیرا خداوند آنها را آفریده و اما نیاز انسان ها به یکدیگر در واقع یک نوع نیاز متقابل و به تعبیر دیگر به صورت داد و ستد است که نیاز محسوب نمی شود. اگر چیزی می گیرد، چیزی در مقابل آن می دهد بنابراین اگر انسان سستی و تنبلی را از خود دور کند وسعی و تلاش را به کار گیرد و اگر از دیگران استفاده می کند فایده ای به آنها برساند او به غیر خدا محتاج نیست، امام علیه السلام در واقع انگشت روی این نعمت بزر که مهم ترین افتخار انسان است گذاشته و آن را قدر می شمارد.
و به تعبیر دیگر اگر در وجود من از نظر زندگی اجتماعی نیاز به دیگران آفریده شده خداوند دیگران را هم همین گونه آفریده یعنی آنها را به دنبال من می فرستد و مرا به دنبال آنها. بنابراین این هم از سوی خداست.
و اینکه در دعای سیزدهم آمده است که امام علیه السلام عرضه می دارد: «اللَّهُمَّ يَا مُنْتَهَى مَطْلَبِ الْحَاجَاتِ وَ يَا مَنْ عِنْدَهُ نَيْلُ الطَّلِبَاتِ؛ اى خداوندی که همه نیازها به تو ختم می شود و رسیدن به خواسته ها تنها نزد اوست» اشاره به همین مطلب است. البته نمی توان انکار کرد افرادی که بر اثر سستی و تنبلی و تن دادن به بیکاری دست نیاز به سوی دیگران دراز می کنند از مسیر آفرینش الهی منحرف شده اند، زیرا خداوند آنها را بی نیاز آفریده و همان گونه که گفتیم نیازهای متقابل نیاز نیست؛ نوعی همکاری و داد و ستد است. البته در اینگونه موارد نیز اگر درست -
بنگریم کسی که دست نیاز به سوی دیگری دراز می کند و او وی را کمک می نماید آن هم به لطف پروردگار و عنایات اوست.
سپس امام علیه السلام به عدم توانایی انسان نسبت به ادای شکر الهی اشاره کرده و در یک عبارت کوتاه و جذاب می فرماید: «(با این حال) چگونه می توانیم حمد او را به جا آوریم یا در چه زمانی شکر او را ادا کنیم؟ نه! هرگز! در چه زمانی؟»؛ (فَكَيْفَ نُطِيقُ حَمْدَهُ أَمْ مَتَى نُؤَدِّي شُكْرَهُ لَا، مَتَى).
علاوه بر این که براهین فلسفی به روشنی ثابت می کند که ذات پاک او واجب الوجود وغير او همه ممکن الوجودند و همۀ کائنات پیوسته فیض وجود را از او می گیرند نه این که خداوند آنها را ایجاد می کند و می توانند به طور مستقل مدتی به وجود خود ادامه دهند بلکه هر لحظه وجود خود را از او می گیرند همان گونه که لامپ ها به واسطۀ اتصال به مبدأ مولد برق لحظه به لحظه روشنایی را از آن کسب می کنند به گونه ای که اگر رابطهٔ آنها یک لحظه بریده شود خاموش می شوند. به تعبیر دیگر ممکن الوجود سر تا پا نیاز است و احتياج.
اگر ممکنات بعضی به بعض دیگر نیازمند شوند هنگامی که سلسلهٔ مراتب رادنبال می کنیم می بینیم آن هم به ذات بی نیاز واجب الوجود باز می گردد.
از نظر تجربیات عادی نیز همین است. هنگامی که به سر تا پای خود و تمام اطراف خود نگاه کنیم جز نیاز و حاجت چیزی به چشم نمی خورد و هنگامی که راه بر طرف کردن نیازها را دنبال کنیم باز می بینیم به ذات خداوندی برمی گردد که از همگان بی نیاز و بر همه مشفق است.
قرآن مجید نیز در یک جملۀ گویا می فرماید: (يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ)؛ «ای مردم شما همگی نیازمند خدایید؛ تنها خداوند است که بی نیاز و ستوده است». (1)این همان فقری است که پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم در آن حدیث معروف، به آن افتخار کرده است می فرماید: «الفَقْرُ فَخْرِي؛ نياز من به ذات خداوند مایه افتخار من است». (2)
البته فقر شاخه های زیادی دارد که از همه مهم تر فقر ذاتی است که انسان در اصل وجودش نیازمند واجب الوجود است و سپس فقر علمی و فرهنگی، فقر مادی و اقتصادی، فقر اخلاقی و روانی که با کمک اسبابی که خداوند آفریده می توان از آنها کاست.
امیر مؤمنان علیه السلام در مناجات معروف خود به پیشگاه خداوند چنین عرضه می دارد: «مَوْلَايَ يَا مَوْلَايَ أَنْتَ الْغَنِيُّ وَ أَنَا الْفَقِيرُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الْفَقِيرَ إِلَّا الْغَنِيُّ؛ مولاى من، مولای من! تو بی نیازی و من فقیر. آیا به فقیر کسی جز غنی و بی نیاز رحم می کند؟».
امام حسین علیه السلام نیز در دعای معروف عرفه عرضه می دارد: «إِلَهِي أَنَا الْفَقِيرُ فِي عِنَايَ فَكَيْفَ لَا أَكُونُ فَقِيراً فِي فَقْرِي؛ خداوندا! من هنگامی که غنی باشم در واقع فقیر و نیازمندم، پس چگونه هنگامی که فقیرم، فقیر نباشم؟». احساس فقر الى الله و عدم نیاز به غیر او به انسان چنان شخصیت والایی می دهد که حاضر نیست در برابر مخلوقی خم کند و از خداوند غنی بی نیاز غافل شود.
این حقیقت را امام سجاد علیه السلام به زیباترین وجهی در دعای معروف ابو حمزه بیان کرده است؛ عرضه می دارد: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي وَكَلَنِي إِلَيْهِ فَأَكْرَمَنِي وَ لَمْ يَكِلْنِي إِلَى النَّاسِ فَيُهِينُونِي؛ حمدو سپاس برای خداوندی است که مرا به خودش واگذار کرد و گرامی داشت و به مردم واگذار نکرد که مرا خوار بشمارند».
از آنجا که امام علیه السلام در این بخش از دعا به نعمت بسیار مهمی که استغنا از غیراوست اشاره کرده به دنبال آن عرضه می دارد: چگونه می توانیم شکر این نعمت عظیم را به جا آوریم؟ چه زمانی؟ هرگز!
پیش از این درباره شکر نعمت در بخش های گذشته همین دعا سخن گفتیم. روایت دیگری در این زمینه از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمود: «فِيمَا أَوْحَى اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ إِلَى مُوسَى علیه السلام: يَا مُوسَى أَشْكُرْنِي حَقَّ شُكْرِي فَقَالَ: يَا رَبِّ وَكَيْفَ أَشْكُرُكَ حَقَّ شُكْرِكَ وَ لَيْسَ مِنْ شُكْرٍ أَشْكُرُكَ بِهِ إِلَّا وَ أَنْتَ أَنْعَمْتَ بِهِ عَلَيَّ؟ قَالَ: يَا مُوسَى الْآنَ شَكَرْتَنِي حِينَ عَلِمْتَ أَنَّ ذَلِكَ مِنِّي؛ خداوند متعال به موسی وحی کرد: ای موسی! حق شکر مرا به جای آور! عرض کرد چگونه حق شکر تو را به جا آورم درحالی که هر شکری نعمت تازه ای است که به من داده ای؟ فرمود: ای موسی! اکنون شکر مرا به جای آوردی چون می دانی همین توفیق نیز از من است». (1)بنابراین همین اندازه که بدانیم از ادای حق شکر او عاجزیم نهایت کاری است که از ما در مقام ادای شکر او ممکن است برآید.
این سخن جای تعجب ندارد زیرا ما غرق نعمت های خداوند هستیم و در هر لحظه هزاران هزار از نعمت های او ما را احاطه می کند. در حدیثی از امام صادق علیه السلام می خوانیم: «فِي كُلِّ نَفَسٍ مِنْ أَنْفَاسِكَ شُكْرُ لَازِمٌ لَكَ بَلْ أَلْفٌ وَ أَكْثَرُ وَ أَدْنَى الشُّكْرِ رُؤْيَةُ النِّعْمَةِ مِنَ اللَّهِ مِنْ غَيْرِ عِلَّةٍ يَتَعَلَّقُ الْقَلْبُ بِهَا دُونَ اللَّهِ وَالرِّضَا بِمَا أَعْطَاهُ وَأَنْ لَا تَعْصِيَهُ بِنِعْمَتِهِ وَ تُخَالِفَهُ بِشَيْءٍ مِنْ أَمْرِهِ وَ نَهْيِهِ بِسَبَبِ نِعْمَتِهِ وَكُنْ لِلَّهِ عَبْداً شَاكِراً عَلَى كُلِّ حَالٍ تَجِدِ اللَّهَ رَبِّاً كَرِيماً عَلَى كُلِّ حَال؛ در هر نفسی از نفس های تو شکری لازم است، بلکه هزار نعمت و بیشتر، و کمترین شکر این است که بدانی این نعمت ها از خداست بی آنکه قلب تو مشغول غیر از خدا شود و راضی به عطای -
1) کافی، ج 2، ص 98 ، ح 27.
او باشی و با استفاده از نعمتش او را معصیت نکنی و به مخالفت با امر و نهیی از اوامر و نواهی اش با استفاده از نعمت او نپردازی در هر حالی بنده شاکری برای خدا باش که او را پروردگاری کریم در هر حالی خواهی یافت». (1)
این نکته نیز شایان دقت است که قدردانی از کسانی که وسیله نعمتی برای انسان هستند نیز شاخه ای از شکر خداوند است. همان گونه که در حدیثی از امام سجاد علیه السلام آمده است: «أَشْكَرُكُمْ لِلَّهِ، أَشْكَرُكُمْ لِلنَّاسِ؛ از همه شما شکرگزارتر در پیشگاه خدا کسی است که بیشتر از خدمات مردم نسبت به خودش، قدردانی و شکرگزاری کند». (2)
از تاریخ ائمه هدی استفاده می شود که آنها در ادای شکر خدا بسیار تعجیلمی کردند؛ چنانکه در روایت جالبی می خوانیم که یکی از یاران امام باقر علیه السلام می گوید: نزد امام باقر علیه السلام در مسیر مدینه بودم ناگهان دیدم امام علیه السلام به سجده افتاد (و خدا را شکر و سپاس فراوان گفت) هنگامی که سر برداشت رو به من کرد و فرمود: شاید از اینکه دیدی من در میانه راه ناگهان سجده کردم تعجب کردی؟ عرض کردم: آری! فرمود: «ذَكَرْتُ نِعْمَةً أَنْعَمَهَا اللَّهُ عَلَيَّ فَكَرِهْتُ أَنْ أَجُوزَ حَتَّى أُؤَدِّيَ شُكْرَهَا؛ به یاد یکی از نعمت های مهم پروردگار نسبت به خودم افتادم. خوش نداشتم که بگذرم و شکر آن نعمت را ادا نکنم». (3)
بنابراین تشکر از معلم و استاد که نعمت علم را در اختیار انسان گذاشته و از پدر و مادر که او را با نعمت تربیت و پرورش متنعم ساخته و از تمام کسانی که امنیت را در محیط فراهم می کنند و نیازهای مردم را بر طرف می سازند، و مانند اینها شاخه ای از شکر خداست و البته همۀ اینها نیز به ذات پاک پروردگاربر می گردد.
20- وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي رَكَّبَ فِينَا آلَاتِ الْبَسْطِ، وَ جَعَلَ لَنَا أَدَوَاتِ الْقَبْضِ، وَمَتَّعَنَا بِأَرْوَاحِ الْحَيَاةِ، وَ أَثْبَتَ فِينَا جَوَارِحَ الْأَعْمَالِ، وَ غَذَانَا بِطَيِّبَاتِ الرِّزْقِ، وَأَغْنَانَا بِفَضْلِهِ، وَ أَقْنَانَا بِمَنْهِ.
21- ثُمَّ أَمَرَنَا لِيَخْتَبِرَ طَاعَتَنَا، وَ نَهَانَا لِيَبْتَلِيَ شُكْرَنَا، فَخَالَفْنَا عَنْ طَرِيقِ أَمْرِهِ، وَ رَكِبْنَا مُتُونَ زَجْرِهِ، فَلَمْ يَبْتَدِرْنَا بِعُقُوبَتِهِ، وَ لَمْ يُعَاجِلْنَا بِنِقْمَتِهِ، بَلْ تَأَنَّانَا بِرَحْمَتِهِ تَكَرُّماً، وَ انْتَظَرَ مُرَاجَعَتَنَا بِرَأْفَتِهِ حِلْماً.
ترجمه
21- سپس خداوند ما را امر کرد تا اطاعت ما را بیازماید ونهی کرد تا شکر ما را در برابر نعمت هایش امتحان کند، هرچند ما از مسير امر او منحرف شدیم و با نواهی او به مخالفت برخاستیم و با این حال که ما خلاف فرمان او عمل کرده ایم در عقوبت ما تسریع نکرد و در مجازات ما عجله ننمود، بلکه به مقتضای رحمت و کرامتش آن را به تأخیر انداخت و به سبب رأفت و حلمش در انتظار بازگشت ما بود (چه خدای رحیم و کریمی!).
امام علیه السلام در بخش ششم از این دعای پربار به هفت نعمت مهم دیگر اشاره کرده خدا را برای آن شکر می گوید و سپس آن را مقدمه ای برای آزمایش های بزرگ الهی می شمارد عرضه می دارد: «حمد و شکر مخصوص خداوندی است که در ما ابزار گشودن و نیز ادوات و آلات جمع کردن را قرار داد و ما را از ارواح زندگی برخوردار ساخت و اعضا برای انجام اعمال مختلف را در وجود ما مستقر کرد و از ارزاق پاکیزه به ما غذا داد و به فضلش ما را بی نیاز گردانید و به من و کرمش ذخائری پرارزش به ما بخشید» (وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي رَكَّبَ فِينَا آلَاتِ الْبَسْطِ، وَ جَعَلَ لَنَا أَدَوَاتِ الْقَبْضِ، وَ مَتَعَنَا بِأَرْوَاحِ الْحَيَاةِ، وَ أَثْبَتَ فِينَا جَوَارِحَ الْأَعْمَالِ، وَغَذَانَا بِطَيِّبَاتِ الرِّزْقِ، وَ أَغْنَانَا بِفَضْلِهِ، وَ أَقْنَانَا بِمَنْهِ).
اکنون لازم است به شرح این نعمتهای هفتگانه بپردازیم.
امام علیه السلام را در نعمت اول و دوم به عوامل قبض و بسط جسمانی و روحانی اشاره میکند و خدا را به خاطر در اختیار داشتن این ابزار و آلات و عوامل مختلف سپاس می گوید.
هنگامی که ما نماز می خوانیم؛ رکوع و سجود و قیام و قعود به جا می آوریم، غالباً توجه نداریم که عوامل مختلفی در بدن ما از عضلات گرفته تا اعصاب و تاندوم ها هرکدام باید حرکت خاصی داشته باشند تا بتوان ایستاد و با حرکات پیچیده دیگری بتوان رکوع و سجود کرد.
و یا هنگامی که به سوی مقصدی با عجله می رویم پاهای ما مرتب حرکت می کند و دست ها به آنها یاری می دهند چشم و گوش مراقب مسیرند و همه اینها با یکدیگر همکاری می کنند تا انسان بتواند مسیری را طی کند. ستایش مخصوص خداوندی است که این همه عوامل و ابزار را در انسان قرار داد بی آنکه انسان خود به آن توجه داشته باشد.
اضافه بر این در روح ما نیز عوامل مختلف قبض و بسط وجود دارد. علوم و دانشهای ما تجربیات و صفات مختلف روحی، که در جای خود عامل بسط و گشایش است مانند شجاعت و شهامت، ابتکار، آینده نگری و ... و گاه همین عوامل سبب قبض می شود در آن جایی که لازم است انسان خود را جمع و جور کند و از مسألۀ کوچک یا بزرگی دور سازد. این ابزار و آلات و عوامل مختلفبه صورت ناخودآگاه در جسم و روح ما فعال اند و غالباً ما از آنها بی خبریم.
مثلاً هنگامی که می خواهیم به سوی مقصدی حرکت کنیم، توجه ما فقط به آن مقصد است درحالی که برای راه رفتن تعداد زیادی از ماهیچه های پا و ران و بدن باید با نظم خاصی فعالیت کنند ولی ما از آنها بی خبریم. مغز ما تنها یک فرمان صادر می کند و آن این که به سوی فلان مقصد حرکت کنیم، ولی به طور ناآگاه تمام فرمان های لازم برای این حرکت صادر می شود.
از بعضی از منابع لغت استفاده می شود که آلات و ادوات، معنای واحدی دارند و به معنای ابزار و اسبابی هستند که انسان با کمک آنها کاری را انجام می دهد و استفاده از دو لفظ متفاوت که معنای واحدی دارند، به خاطر رعایت بلاغت است.
در نعمت سوم، سخن از ارواح حیات است ارواح جمع روح است و ظاهراً اشاره به ارواح سه گانه ای است که انسان دارد روح نباتی که وسیلۀ نمو و رشد و تغذیه انسان است و روح حیوانی که وسیلۀ حس و حرکت می باشد و روح انسانی که سرچشمۀ تفکرات و تصمیم ها و علوم و دانش هاست. هریک از اینها نعمت بزرگی است که اگر از کار بیفتد آسیب سختی به انسان می رسد و قادر به ادامه حیات و زندگی نخواهد بود.
امام علیه السلام خدا را برای این سرمایه های بزرگ حمدو سپاس می گوید.
در حدیثی از امیرمؤمنان علی علیه السلام می خوانیم که در جواب کمیل بن زیاد که -
تقاضا کرد نفس را برای او معرفی کند فرمود کدام نفس را می خواهی معرفی کنم؟ عرض کرد مولای من مگر بیش از یک نفس (روح) وجود دارد؟ فرمود: «اى كميل ! إِنَّمَا هِيَ أَرْبَعَةُ: النَّامِيَةُ النَّبَاتِيَّةُ وَالْحِرِّيَّةُ الْحَيَوَانِيَّةُ وَالنَّاطِقَةُ الْقُدْسِيَّةُ وَالْكُلِّيَّةُ الإِلَهِيَّة؛ چهار روح داریم روح نباتی که مایۀ نمو است و روح حیوانی که مایه احساس می باشد و روح ناطقه قدسی (که مایۀ فکر و ذکر و علم است) و روح کلیۀ الهی (که اخلاق انسانی را در تمام جهات در بر می گیرد)». (1)سپس امام علیه السلام شرح مبسوطی برای هریک از آنها بیان کرده که عصاره اش همان است که در بالا آمد.
امام علیه السلام در واقع برای روح انسانی دو بخش قائل شده است: بخش تفکر و بخش حافظ اخلاقیات.
در چهارمین نعمت سخن از اعضای پیکر ماست که سرچشمه حرکات مختلف می باشد. دانشمندان می گویند بدن انسان دارای 260 عضله است که بعضی بسیار قوی و محکم مانند عضلات پا وران و بعضی بسیار ظریف و لطیف اند، مانند عضلاتی که چشم ما را به هر سو حرکت می دهد.
اضافه بر این هزاران رشته عصبی در لابه لا و اطراف عضلات وجود دارد که فرمانهای لازم مغز را به آنها منتقل می کند و همچنین رباطها (تاندوم ها) که مفاصل اعضا را به هم پیوند می دهد و آنها را برای حرکات منظم آماده می سازد و اگر ما بخواهیم برای هرکدام شکری به جا بیاوریم باید روزها و سال ها مشغول شکر همین نعمت ها باشیم و چه جالب است که امام علیه السلام در سیزده قرن پیش به آنها اشاره کرده و ما را به شکر و سپاس برای آن دعوت می کند.
در قرآن مجید نیز به این معنا در آیه 28 سورۀ انسان اشاره ای کرده، می فرماید: (نَحْنُ خَلَقْنَاهُمْ وَ شَدَدْنَا أَسْرَهُمْ وَ إِذَا شِتْنَا بَدَّلْنَا أَمْثَالَهُمْ تَبْدِيلاً) «اسر» (بر وزن عصر) در -
1) بحار الانوار، ج 58، ص 85.
اصل به معنای بستن چیزی با زنجیر است و اسیران را به این علت «اسیر» نامیده اند که آنها را می بندند ولی «اسر» در این جا اشاره به استحکام پیوندهای وجودی انسان است که قدرت حرکت و توانایی فعالیت های مهم به او می دهد. به راستی قرآن در اینجا انگشت روی نقطه حساسی گذاشته، و آن پیوندهای مختلف اجزای وجود بشر است؛ از عصب های کوچک و بزر که همچون طناب های آهنین عضلات را به یکدیگر مربوط می سازد گرفته تا رباط ها و عضلات مختلف آنکه چنان قطعات کوچک و بزرگ استخوان و گوشت های اندام های انسان را به یکدیگر محکم بسته که از مجموع آنها یک واحد کاملاً منسجم ساخته شده که آماده انجام هرگونه فعالیتی است.
و در بیان پنجمین نعمت اشاره به انواع و اقسام مواد غذایی پاکیزه به عنوان طیبات رزق فرموده که اگر بخواهیم آنها را شمارش و احصا کنیم قطعاً به آسانی ممکن نیست و اگر بخواهیم برای هرکدام شکر و سپاسی گوییم باید عمری را صرف آن کنیم.
درباره طیبات در بخش قبلی دعا توضیحات کافی دادیم.
سرانجام در بیان ششمین و هفتمین نعمت اشاره ای کلی به تمام اموری کرده که انسان را غنی و بی نیاز می سازد و یا می تواند آن را برای آینده خود ذخیره کند، و «نظر همگان» را به آنها جلب می فرماید.
«أغنانا» اشاره به اموری است که انسان به آنها احتیاج دارد و فعلاً از آن استفاده می کند و «أقنانا» اشاره به چیزهایی است که انسان آن را برای نیازهای آینده ذخیره می سازد.
سپس امام علیه السلام بعد از بیان این نعمت های هفت گانه به مسأله امر و نهی الهی و آزمون پروردگار در برابر این همه نعمت پرداخته عرضه می دارد: «آنگاه خداوند ما را امر کرد تا اطاعت ما را بیازماید و نهی کرد تا شکر ما را در برابر -
نعمت هایش امتحان کند، هر چند ما از مسیر امر او منحرف شدیم و با نواهی او به مخالفت برخاستیم»؛ (ثُمَّ أَمَرَنَا لِيَخْتَبِرَ طَاعَتَنَا، وَ نَهَانَا لِيَبْتَلِيَ شُكْرَنَا، فَخَالَفْنَا عَنْ طَرِيقِ أَمْرِهِ، وَ رَكِبْنَا مُتُونَ زَجْرِهِ).
قابل توجه این که در مورد اوامر اشاره به این می کند که هدف از آن آزمایش اطاعت است ولی در مورد نواهی، سخن از آزمون شکر می باشد.
ممکن است این تفاوت به خاطر آن باشد که نواهی الهی به اموری تعلق می گیرد که موجب فساد و سلب نعمت است و به همین دلیل باید به آن نواهی عمل کرد تا شکر نعمت او انجام شده باشد ولی در مورد اوامر، سخن از طاعت است زیرا حقیقت اطاعت در انجام اوامر ظاهر می شود، بیش از آنچه در ترک نواهی وجود دارد.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام می خوانیم که می فرماید: «شُكْرُ النِّعْمَةِ اجْتِنَاب الْمَحَارِمِ؛ شکر نعمت پرهیز از گناهان است». (1)این سخن با آنچه در کلام امام سجاد علیه السلام آمده کاملاً هماهنگ است. نکته دیگر اینکه امام علیه السلام در مورد اوامر، تعبیر به طریق به صورت مفرد می کند درحالی که در مورد نواهی تعبیر به «متون» که جمع «متن» است فرموده، به این دلیل که طریق امر خدا یکی بیش نیست که همان صراط مستقیم است آن گونه که در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم می خوانیم: (أَنَّ النَّبِيَّ صلی الله علیه واله وسلم الخَطَّ خَطَأَ ثُمَّ قَالَ: هَذا سَبيلُ الرُّشْدِ، ثُمَّ خَطَّ عَنْ يَمِينِهِ وَشِمَالِهِ خُطوطاً ثُمَّ قَالَ: هَذِهِ سُبُلُ، عَلَى كُلِّ سَبِيلِ مِنْهَا شَيْطانُ يَدْعُو إِلَيْهِ ثُمَّ تَلَا قَوْلَهُ تَعَالَى: وَأَنَّ هَذَا صِرَاطِي مُسْتَقِيماً)...؛ پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم خط مستقیمی (بر زمین) کشید و فرمود: این راه نجات است. سپس از طرف راست و چپ آن خط خطوط متعدد منحنی رسم کرد و بعد فرمود این همان جاده های متعدد (انحرافی) است که بر سر هرکدام شیطانی نشسته دعوت به آن می کند. سپس این آیه را تلاوت -
1) کافی، ج 2، ص 95 ، ح 10.
فرمود: (وَ أَنَّ هَذَا صِرَاطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لَا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ ذَلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ)؛ «این راه مستقیم من است؛ از آن پیروی کنید؛ و از راه های راکنده و انحرافی پیروی نکنید که شما را از راه ،او دور می سازد؛ این چیزی است که خداوند شما را به آن سفارش می کند تا پرهیزکاری پیشه کنید». (1)از همین رو در مورد نواهی تعبیر به «متون» شده که جمع متن است و آن در اصل به معنای دو عضله نیرومندی است که در دو طرف ستون فقرات قرار گرفته که پشت انسان را محکم می سازد و برای تحمل فشارهای سنگین آماده می کند و به همین مناسبت، «متین» به معنای قوی آمده است و به برآمدگی های روی زمین نیز گاهی متن اطلاق می شود و از آنجا که اطاعت اوامر الهی موافق طبيعت و روح پاک انسان است از واژهٔ «طریق» به معنای جاده ای که در زیر پای انسان قرار گرفته استفاده شده و در مورد نواهی و زواجر الهى «متون» به کار رفته که به معنای برآمدگی هاست و سوار شدن بر آن کار آسانی نیست. (2)
در واقع نواهی همانند مرکب های سرکشی هستند که انسان بر پشت آنها سوار شده به بیراهه کشیده می شود.
سپس امام علیه السلام به یکی دیگر از عنایات پروردگار و نعمت های او که به دنبال ارتکاب گناهان شامل حال انسان می شود اشاره کرده عرضه می دارد: «و با این حال که ما خلاف فرمان او عمل کرده ایم در عقوبت ما تسریع نکرد و در مجازات ما عجله ننمود، بلکه به مقتضای رحمت و کرامتش آن را به تأخیر انداخت و به سبب رأفت و حلمش در انتظار بازگشت ما بود (چه خدای رحیم و کریمی!)»؛ (فَلَمْ يَبْتَدِرْنَا بِعُقُوبَتِهِ، وَ لَمْ يُعَاجِلْنَا بِنِقْمَتِهِ، بَلْ تَأَنَّانَا بِرَحْمَتِهِ تَكَرُّماً، وَ انْتَظَرَ مُرَاجَعَتَنَا بِرَأْفَتِهِ حِلْماً).
«يبتدرنا» از ماده «بدار» به معنای سرعت به خرج دادن در انجام کاری است و «یعاجلنا» از ماده «عجله» به معنای شتاب در انجام کارهاست.
ممکن است تفاوت این دو (بدار و عجله) این باشد که عجله در مواردی به کار می رود که خوف فوت و از دست رفتن چیزی باشد، ولی بدار الزاماً چنین مفهومی ندارد و در جایی گفته می شود که مقصود از دست نمی رود، ولی سرعت به خرج دادن فایده بیشتری دارد.
تفاوت عقوبت و نقمت نیز ممکن است از این جهت باشد که عقوبت به مجازات های عملی گفته می شود ولی نقمت مجازات هایی که ممکن است جنبه عملی داشته باشد یا با زبان انجام شود.
«تَأَنَّانَا» از مادۀ «تأنّی» به معنای شتاب نکردن در انجام کاری است؛ در آنجا که شتاب نکردن مطلوب باشد و «انْتَظَرَ» از مادۀ «انتظار» به معنای توقف کردن و مراقب بودن برای انجام کاری است
تفاوت رأفت و رحمت از این نظر است که رأفت مرحله بالاتری از رحمت است چراکه ممکن است انسان درباره کسی رحمت ورزد که از او خشنود نیست ولی رأفت در مواردی است که از طرف خشنود است. بنابراین رأفت معنای خاص دارد و رحمت مفهوم عام ، و لذا می بینیم در یک جا می فرماید: (والله رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ)؛ «خداوند نسبت به بندگان (خاصش) رأفت دارد». (1)و دربارهٔ رحمت می فرماید: (وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ)؛ (2)«و رحمتم همه چیز را فراگرفته است». (3)
بعضی از بزرگان نیز گفته اند که رأفت در مورد محبت به بیچارگان به کار می رود، درحالی که رحمت، معنای عامی دارد.
بعضی دیگر فرموده اند که رأفت در مورد دفع شر، و رحمت در مورد جلب خیر به کار می رود.
راغب در مفردات معتقد است که اگر رحمت را به خدا نسبت دهند به معنای بخشیدن نعمت است و اگر به بندگان نسبت دهند، به معنای رقت قلب می باشد. البته این سخن مربوط به بحثی است که درباره صفات خداوند إن شاء الله خواهد آمد.
امام علیه السلام در این بخش از دعای مملو از حمد و شکر و سپاس خود، اشاره به صفاتی از خداوند می کند از قبیل تأنّی، انتظار، ابتدار و امثال آن که سؤالاتی را ترسیم می نماید که آیا اینگونه صفات دربارۀ خداوند تصور می شود یا نه؟
نکته مهم این است که بدانیم این صفات آنگونه که بر انسان ها و موجودات امکانی اطلاق می گردد درباره خداوند تصور نمی شود بلکه باید این اوصاف را به اصطلاح تصفیه و تجرید کرد تا ذات خداوند قابل توصیف به آن باشد.
توضیح این که در مورد صفات ثبوتی خداوند می گوییم او عالم و قادر است ولی آیا علم و قدرت او همانند علم و قدرت انسانهاست؟ علم در مورد انسان عبارت است از تصورات و تصدیقهایی که در ذهن انسان می گنجد و با او سرو کار دارد درحالی که خداوند نه ذهن دارد و نه روح و قدرت در انسان ها و سایر موجودات امکانیه به معنای توان جسمانی و نیروی عضلانی یا قدرت روحانی است در حالی که خداوند نه جسم دارد و نه روح.
یا هنگامی که وارد بحث صفات فعل می شویم می گوییم: مادران نسبت به فرزندان محبت دارند و عشق می ورزند و محبت، آن حالتی است که در درون قلب و روح انسان تجلی می کند و به تعبیر معروف شعله ای از عشق و جاذبه در آن ایجاد میکند درحالی که می دانیم خداوند نه قلب دارد، نه جاذبه ای در وجود او ایجاد می شود وجودی است از هر نظر بی نهایت ازلی و ابدی و مافوق جسم و ماده.
واقعیت این است که انسان این الفاظ را برای زندگانی خود وضع کرده علم اشاره به علم اوست و همچنین قدرت و محبت وغضب وانتظار وتأنّى وحوصله و امثال آنها بنابراین هنگامی که می خواهیم این صفات را در مورد خداوند به کار بریم باید آنها را از تمام عوارض مادی، تجرید و تصفیه کنیم و بگوییم منظور از علم احاطه ذاتی خداوند به همۀ موجودات است و حضور او در همه جا و منظور از قدرت انجام هر کاری است؛ (وَإِذَا قَضَى أَمْراً فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ)؛ «و هنگامی که فرمان وجود چیزی را صادر کند تنها می گوید
«موجود باش!» و آن چیز بی درنگ موجود می شود». (1)
و یا اینکه این الفاظ را از معانی حقیقی به سوی معانی مجازی دعوت کنیم؛ البته مجاز ما فوق الحقيقة. توضيح این که: بسیار از معانی مجازیه کمتر از حقیقت است مثلاً وقتی می گوییم فلان شخص شیر است به یقین شجاعت و قدرت او کمتر از شیر می باشد یا می گوییم وجود او خورشیدی است نورافشان به یقین بسیار پایین تر از خورشید است ولی در مورد خداوند مجازات برتر از حقایق است. وقتی می گوییم خداوند خورشید عالم وجود است، بسیار فراتر از نور آفتاب می باشد.
1) بقره، آیه 117.
یا هنگامی که می گوییم خداوند عالم است علم او بالاتر و والاتر از علمی است که درباره انسان ها گفته می شود به گونه ای که اگر نام حقیقت را بر علم خدا و نام مجاز را بر علم انسان ها بگذاریم مناسب تر به نظر می رسد.
به تعبیر دیگر همان گونه که در علم اصول گفته ایم، الفاظ معمولاً ناظر به نتایج اشیا است مثلاً هنگامی که گفته می شود چراغ، اشاره به مبدائی است که نورافشانی می کند و الزاماً به معنای چراغ های روغنی و فتیله ای قدیم نیست، بلکه انواع چراغ های امروز را که هیچ شباهت و ارتباطی جز در نتیجه واثر با چراغ های قدیم ندارد شامل می شود و هنگامی که صفت سميع و عليم، شنوا و دانا بر خداوند اطلاق می شود به این معنا نیست که او گوش و چشم دارد، مانند انسان ها بلکه به معنای احاطه و آگاهی به شنیدنی ها و دیدنی هاست.
به هرحال، واژهٔ انتظار یا تأنّی (کاری را با آرامش انجام دادن) و امثال آن، نیز که در دعای امام علیه السلام به کار رفته همین گونه است. یعنی او در عقوبت و مجازات بندگان شتاب نمی کند بلکه به آنها برای توبه فرصت می دهد و این بحث مهمی است دربارهٔ صفات خداوند که باید از آن غافل نشد، والا انسان در دام تشبیه و شرک می افتد.
قابل توجه اینکه امیرمؤمنان علیه السلام در خطبه اول نهج البلاغه در یک عبارت کوتاه به این حقایق اشاره کرده، می فرماید: «أَوَّلُ الدِّینِ مَعْرِفَتُهُ وَكَمَالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْدِيقُ بِهِ وَ كَمَالُ التَّصْدِيقِ بِهِ تَوْحِيدُهُ وَ كَمَالُ تَوْحِيدِهِ الْاِخْلَاصُ لَهُ وَ كَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْه؛ سرآغاز دین معرفت و شناخت اوست و کمال معرفتش تصديق ذات پاک اوست و کمال تصدیق او همان توحید اوست و کمال توحیدش اخلاص برای اوست و کمال اخلاص برای او نفی صفات ممکنات از اوست». (1)
1) نهج البلاغه، خطبه 1.
امام علیه السلام در این دعای پربار خود اشاره به امتحان الهی کرده، می فرماید: خدا ما را به اموری مأمور ساخته است تا اطاعت ما را بیازماید و از اموری نهی فرموده تا شکر ما را امتحان کند.
می دانیم که امتحان در مورد انسان ها معمولاً برای کشف مجهولات است؛ مثلاً استاد نمی داند که شاگردش چه اندازه درس خوانده و چه اندازه شایستگی برای رفتن به کلاس های بالاتر دارد از او امتحان می گیرد تا حقیقت برای او مشخص شود.
آیا امتحانات الهی همین گونه است با اینکه او عالم به تمام اسرار و خفیات باشد و پیدا و نهان را می داند؟ اگر چنین نیست پس چگونه است؟ پاسخ این سؤال را از سه طریق می توان داد:
نخست این که پیش از وقوع امتحانات الهى مدعیان لیاقت و ایمان و تقوا بسیارند؛ تا محک تجربه به میان نیاید و کوره امتحان داغ نشود سره از ناسره و مغشوش از خالص شناخته نمی شود و به تعبیر روشن تر، اتمام حجت نخواهد شد. این جاست که خداوند انسان ها را با انواع نعمت ها و مشکلات می آزماید تا صفوف پاکان با ایمان از فاسدان آلوده جدا گردد و به هرکدام آنچه شایسته آنهاست داده شود. در آیه 25 سوره حدید می خوانیم: (لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَلِيَعْلَمَ الله مَنْ يَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَيْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِیزٌ)؛ «ما پیامبران خود را با دلایل روشن فرستادیم و با آنها کتاب آسمانی و میزان شناسایی حق از باطل و قوانین عادلانه نازل کردیم تا مردم قیام به عدالت کنند؛ و آهن را آفریدیم که در آن نیروی شدید و منافعی برای مردم است، تا مشخص شود چه کسی خدا و پیامبرانش را یاری می کند بی آنکه او را ببیند؛ خداوند توانا و شکست ناپذیر است».
البته همان گونه که روشن است منظور این نیست که خداوند به باطن اشخاص عالم شود بلکه منظور تحقق علم الهی و ظهور و بروز آن در افراد است.
و در آیه 94 سوره مائده نیز آمده است: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللَّهُ بِشَيْءٍ مِنَ الصَّيْدِ تَنالُهُ أَيْدِيْكُمْ وَ رِمَاحُكُمْ لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يَخَافُهُ بِالْغَيْبِ فَمَنِ اعْتَدَى بَعْدَ ذَلِكَ فَلَهُ عَذَابٌ أَلِیمٌ)؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید! خداوند شما را با شکارهایی که در حال احرام به شما نزدیک می شوند به طوری که دست ها و نیزه هایتان به آنها می رسد، می آزماید؛ تا مشخص کند چه کسی با ایمان به غیب از خدا می ترسد؛ و هرکس بعد از آن تجاوز کند مجازات دردناکی خواهد داشت».
منظور از (مَنْ يَخافُهُ بِالْغَيْبِ) این است که آیا افراد به فرمان خداوندی که دیده نمی شود سر می نهند و از مخالفت با او بیمناک اند یا نه؟
دوم این که بسیاری از صفات نیک و بد در درون انسان و در اعماق روح و جان او مخفی است مانند ایمان و تقوا و عشق و ایثار و یا کبر و غرور و حسد و هوی پرستی به یقین برای این صفات قبل از ظهور و بروز در مقام عمل نمی توان پاداش یا کیفر داد. هدف از امتحانات الهی این است که این صفات در مقام عمل ظهور و بروز پیدا کند تا راه برای پاداش و کیفر گشوده شود.
امیرمؤمنان علی علیه السلام به روشنی در نهج البلاغه به این حقیقت اشاره کرده می فرماید: «أَنَّهُ يَخْتَبِرُهُمْ بِالْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ لِيَتَبَيَّنَ السَّاخِطَ لِرِزْقِهِ، وَالرَّاضِيَ بِقِسْمِهِ، وَإِنْ كَانَ سُبْحَانَهُ أَعْلَمَ بِهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ، وَلَكِنْ لِتَظْهَرَ الْأَفْعَالُ الَّتِي بِهَا يُسْتَحَقُّ الثَّوَابُ وَالْعِقَاب؛ خدا مردم را با اموال و اولادشان آزمایش می کند تا آنکس که از روزی اش خشمگین است از آن کس که شاکر و راضی است شناخته شود هرچند خدای سبحان به مردم از خودشان آگاه تر است؛ ولی این برای آن است که کارهایی که موجب استحقاق ثواب و عقاب می شود ظاهر گردد». (1)
1) نهج البلاغه، كلمات قصار، کلمۀ 93.
سوم اینکه امتحانات الهی وسیلهٔ پرورش و تربیت انسان های آماده است همان گونه که طلای ناخالص را به کوره می برند تا زیر فشار آتش خالص شود و یا فولاد را در کوره زیر فشار آتش می گذارند تا آب دیده و مقاوم شود. انسان ها نیز چنین سرنوشتی دارند.
در داستان حضرت ابراهیم علیه السلام این معنا کاملاً متجلی است. خداوند هنگامی که می خواهد مقام والای امامت را به ابراهیم علیه السلام بدهد او را با امتحانات سختی می پروراند، هنگامی که از هر نظر کامل شد آن مقام والا را به او عنایت می کند. از جمله در مورد آزمون فرزندش اسماعیل علیه السلام در قرآن کریم می خوانیم (إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ)؛ «به یقین این همان امتحان آشکار است». (1)
و بعداز این امتحانات آشکار و پنهان مشمول آن عنایت خاص شد: (وَ اذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً)؛ «و یاد کنید هنگامی را که پروردگار ابراهیم، او را با دستوراتی آزمود؛ و او به طور کامل از عهده آنها برآمد. خداوند به او فرمود: من تو را امام و پیشوای مردم قرار دادم». (2)
قرآن مجید در داستان احد و حوادث تلخی که در آن واقع شد می فرماید: این حوادث به خاطر آن بود که خداوند مؤمنان را خالص کند و کافران را محو و نابود :سازد: وَلِيُمَحِّصَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ يَمْحَقَ الْكَافِرِينَ. (3)
و در جایی دیگر دربارهٔ همین جنگ احد و حوادثی که در آن واقع شد می فرماید: (وَ لِيَبْتَلِيَ اللَّهُ مَا فِي صُدُورِكُمْ وَلِيُمَحِّصَ مَا فِي قُلُوبِكُمْ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُور)؛ «هدف این بود که خداوند آنچه را در دل دارید بیازماید و دل های شما را خالص گرداند با این که خداوند به آنچه درون سینه هاست آگاه است». (4)
22- وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي دَلَّنَا عَلَى التَّوْبَةِ الَّتِي لَمْ نُفِدْهَا إِلَّا مِنْ فَضْلِهِ، فَلَوْ لَمْ نَعْتَدِدْ مِنْ فَضْلِهِ إِلَّا بِهَا لَقَدْ حَسُنَ بَلَاؤُهُ عِنْدَنَا، وَ جَلَّ إِحْسَانُهُ إِلَيْنَا وَجَسُمَ فَضْلُهُ عَلَيْنَا.
23- فَمَا هَكَذَا كَانَتْ سُنَّتْهُ فِي التَّوْبَةِ لِمَنْ كَانَ قَبْلَنَا، لَقَدْ وَضَعَ عَنَّا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ، وَ لَمْ يُكَلِّفْنَا إِلَّا وُسْعاً، وَ لَمْ يُجَشِّمْنَا إِلَّا يُسْراً، وَ لَمْ يَدَعْ لِأَحَدٍ مِنَّا حُجَّةً وَ لَا عُذْراً.
24- فَالْهَالِكُ مِنَّا مَنْ هَلَكَ عَلَيْهِ، وَ السَّعِيدُ مِنَّا مَنْ رَغِبَ إِلَيْهِ.
ترجمه
حمدو سپاس برای خداوندی است که ما را به توبه (از گناه) راهنمایی کرد؛ توبه ای که جز با فضل و کرم او از آن بهرهمند نشده ایم و اگر از فضل او جز این نعمت نصیب ما نشده بود (همان) نعمت بزرگی بود که به ما بخشيده واحسان عظیمی بود که به ما ارزانی داشته وفضل وافری که به ما عنایت فرموده است.
درحالی که سنت او دربارۀ توبه کسانی که پیش از ما بودند این گونه نبوده است، (بلکه بر آنها سخت می گرفت)؛ آری خداوند آنچه را که ما توان آن را نداشته ایم از دوش ما برداشته و ما را جز به مقداری که توان داریم مكلف نفرموده و مشکلات را از ما برگرفته و جز راه آسان برای ما قرار نداده است و (با این کار) هیچ حجّت و عذری (در ترک توبه) برای احدی از ما باقی نگذاشته است.
با این حال آن کس از ما که برخلاف دستورات او عمل کند سرانجام -
شقاوتمند خواهد شد و سعادتمند از ما کسی خواهد بود که اشتیاق به طاعت او دارد.
می دانیم که سراسر این دعا شکر در برابر نعمت های گوناگون الهی است. امام علیه السلام در این بخش، به آخرین نعمت که از جهتی مهم ترین آنهاست اشاره کرده عرضه می دارد: «حمدو سپاس برای خداوندی است که ما را به توبه (از گناه) راهنمایی کرد؛ توبه ای که جز با فضل و کرم او از آن بهره مند نشده ایم و اگر از فضل او جز این نعمت نصیب ما نشده بود (همان) نعمت بزرگی بود که به ما بخشیده و احسان عظیمی بود که به ما ارزانی داشته و فضل وافری که به ما عنایت فرموده است»؛ (وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي دَلَّنَا عَلَى التَّوْبَةِ الَّتِى لَمْ نُفِدْهَا إِلَّا مِنْ فَضْلِهِ، فَلَوْ لَمْ نَعْتَدِدْ مِنْ فَضْلِهِ إِلَّا بِهَا لَقَدْ حَسُنَ بَلَاؤُهُ عِنْدَنَا، وَ جَلَّ إِحْسَانُهُ إِلَيْنَا وَ جَسُمَ فَضْلُهُ عَلَيْنَا).
اشاره به اینکه اگر تنها همین نعمت توبه باشد، مایه نجات و سعادت ما خواهد بود زیرا بدون تو به چه کسی می تواند اهل نجات باشد؟
جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد ما را چگونه زیبد دعوی بی گناهی چه کسی میتواند ادعای بیگناهی کند و با وجود گناه چگونه می تواند به جوار رحمت الهی راه یابد جز این که نخست در آب توبه شسته شود، سپس به بارگاه عظمتش و بهشتی که کانون نعمتش می باشد راه یابد؟
اگر توبه نبود چگونه آلودگی های گناه شستشو می شد؟ چرا که اگر کسی هر روز یا حتی هر هفته یک گناه کند در عمرش عدد بزرگی ایجاد می شود که سراسر وجود او را احاطه می کند. آری این توبه است که بندگان را به خدا نزدیک می سازد و از شیطان و آتش دوزخ دور می کند.
به علاوه اگر باب توبه بسته میشد و انسان یقین می کرد که اهل نجات نیست دیگر اعتنایی به آلودگی به گناهان بیشتر و بزرگ تر نمی کرد و پیوسته در باتلاق گناه فرو می رفت. امام علیه السلام در دعای معروف تائبین «توبه کنندگان» تعبیر بسیار جالب و جامعی دارد: «إِلَهِي أَنْتَ الَّذِي فَتَحْتَ لِعِبَادِكَ بَاباً إِلَى عَفْوِكَ سَمَّيْتَهُ التَّوْبَةَ فَقُلْتَ تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً فَمَا عُذْرُ مَنْ أَغْفَلَ دُخُولَ الْبَابِ بَعْدَ فَتْحِه؛ خدایا! تو کسی هستی که برای بندگانت دری به سوی عفوت گشوده ای و نام آن را توبه نهادی. سپس گنهکاران را ندا داده ای که بیایید و توبه خالص کنید. حال که چنین است کسی که از این در باز غافل شود و ورود به عفو تو پیدا نکند چه عذری خواهد داشت؟».
قرآن مجید نیز به پیامبرش دستور می دهد: (قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ)؛ «بگو: ای بندگان من که بر خود اسراف و ستم کرده اید از رحمت خداوند نومید نشوید که خدا همۀ گناهان را می آمرزد زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است». (1)
بسیاری از بزرگان گفته اند که آیه فوق، امیدبخش ترین آیه قرآن است چراکه تمام بندگان را مخاطب ساخته و وعده آمرزش همه گناهان را در سایه توبه داده است.
البته این تعبیر با تعبیرات مشابهی که می گوید فلان آیه دیگر امیدبخش ترین آیات قرآن است منافات ندارد زیرا هرکدام از یک زاویه به اسباب نجات نگاه می کنند.
عجیب این است که بعضی شأن نزول این آیه را داستان وحشی قاتل حمزه عموی پیامبر صلی الله علیه واله وسلم. دانسته اند هنگامی که آیه فوق نازل شد، خدمت پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم -
1) زمر، آیه 53.
رسید و اسلام آورد. پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم از او پرسید: عمویم حمزه را چگونه به شهادت رساندی؟ وحشی ماجرا را شرح داد. پیامبر صلی الله علیه واله وسم سخت گریه کرد، ولی با این حال توبه او را پذیرفت اما به او فرمود: برو و هرگز در مقابل چشمان من ظاهر نشو که نمی توانم تو را ببینم. وحشی به سوی شام رفت و سرانجام در
همان جا چشم از دنیا فرو بست.
در آیه 70 سوره فرقان بعد از ذکر چند گناه بسیار مهم و کبیره می فرماید: (إِلَّا مَنْ تَابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صَالِحاً فَأُوْلَئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ وَكَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً)؛ «مگر کسانی که توبه کنند و ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند، که خداوند سیئات آنان را به حسنات مبدل می کند و خداوند همواره آمرزنده و مهربان بوده است».
بعضی نیز گفته اند که این آیه امیدبخش ترین آیات قرآن است و همان گونه که گفتیم، هیچ منافاتی بین این تعبیرات نیست.
جالب اینکه مفتوح بودن باب توبه از آغاز خلقت آدم علیه السلام بوده، که اگر نبود، آدم علیه السلام بعد از ترک اولی گرفتار مصیبت بزرگی می شد، ولی قرآن می گوید: (فَتَلَقَّى آدَمُ مِن رَّبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ)؛ «سپس آدم از پروردگارش کلماتی دریافت داشت و با آنها توبه کرد و خداوند توبه او را پذیرفت؛ زیرا او توبه پذیر و مهربان است». (1)
اگر باب تو به به روی گنهکاران باز نبود گرفتار آثار زیان بار فراوانی می شدند از جمله:
1) بقره، آیه 37.
آرامش را اگر اهل ایمان بودند - به کلی از دست می دادند.
رابطهٔ آنها با خدا بسیار ضعیف و سست و یا به کلی قطع می شد و حتی عبادات را کنار می گذاشتند، همان گونه که اکنون در بعضی از افراد کم ظرفیت مشاهده می کنیم که به هنگام عدم استجابت دعاهایشان حتی نمازهای روزانه را کنار می گذارند.
به تدریج و به طور کامل در گناه فرو می رفتند زیرا کسی که از نجات خود ناامید و مأیوس است دلیلی برای پرهیز از گناه نمی بیند.
باب تعلیم و تربیت به کلی بسته می شد، زیرا کمتر کسی را می توان پیدا کرد که گناهی از او سر نزده باشد جز معصومین علیهم السلام و حتی در مورد آنها مسأله ترک اولی خود مسألۀ مهمی است و هنگامی که باب تعلیم و تربیت بسته شود کسی به سوی خوبی و اصلاح خویش گام برنمی دارد.
این جاست که می توانیم به عمق کلام امام علیه السلام پی ببریم که نعمت توبه را از بزرگ ترین نعمت های الهی می شمرد.
قابل توجه این که امام علیه السلام نعمت توبه را با سه تعبیر بیان کرده است: «بَلاءُ حَسَنٌ»، «إِحْسَانٌ جَلِيلٌ» و «فَضْلٌ جَسِيمٌ».
«بلاء» در اصل به معنای آزمودن است ولی از آنجایی که آزمایش الهی گاه به وسیلهٔ نعمت و گاه به وسیلهٔ مصیبت انجام می شود این واژه به معنای مصیبت و نعمت، هردو به کار می رود و تعبیر بلاء حسن که در کلام امام علیه السلام آمده اشاره به نعمت است یعنی توبه نعمت نیکویی است از سوی خداوند.
«جَلَّ» از مادهٔ «جلالت» به معنای عظمت ظاهری یا باطنی است و جلیل، به شخص مهم و برجسته گفته می شود و احسان جلیل به معنای نیکویی عظیم و بزرگ است.
«جَسُمَ» از مادۀ «جسم» به معنای بدن انسان است و جسیم، به معنای افراد چاق و فربه و فضل جسیم به معنای نعمت بزرگ و پربار است.
جمله های سه گانه «حَسُنَ بَلَاؤُهُ»، «جَلَّ إِحْسَانُهُ» و «جَسُمَ فَضْلُهُ» ممکن است هر سه یک معنا با تعبیرات مختلف باشد که در واقع تأکید بلیغی است بر اهمیت فوق العاده نعمت توبه و می تواند به سه معنا باشد: جملهٔ اول به معنای نعمت نیک الهی، جملۀ دوم احسانی برتر و جملۀ سوم به معنای فضلی مهم تر.
می دانیم که فضل به معنای هر چیزی است که بیش از مقدار لازم از مواهب و نعمت ها باشد و گاه به معنای مطلق احسان و نعمت اطلاق می شود ولی در كلام بالا اشاره به چیزی افزون بر احسان الهی است.
سپس امام علیه السلام در جملهٔ بعد اشاره به نکته مهمی کرده و تفاوت توبه ای را که خداوند برای مسلمانان مقرر داشته با توبه های امم پیشین بیان می فرماید؛ عرضه می دارد: «درحالی که سنت او دربارۀ توبه کسانی که پیش از ما بودند اینگونه نبوده است، (بلکه بر آنها سخت می گرفت)؛ آری خداوند آنچه را که ما توان آن را نداشته ایم از دوش ما برداشته و ما را جز به مقداری که توان داریم مکلف نفرموده و مشکلات را از ما برگرفته و جز راه آسان برای ما قرار نداده است و (با این کار) هیچ حجّت و عذری (در ترک توبه) برای احدی از ما باقی نگذاشته است»؛ (فَمَا هَكَذَا كَانَتْ سُنَّتُهُ فِي التَّوْبَةِ لِمَنْ كَانَ قَبْلَنَا، لَقَدْ وَضَعَ عَنَّا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا وَ لَمْ يُكَلِّفْنَا إِلَّا وُسْعاً، وَ لَمْ يُجَشِّمْنَا إِلَّا يُسْراً، وَ لَمْ يَدَعْ لِأَحَدٍ مِنَّا حُجَّةً وَ لَا عُذْراً).
به این شکل امام علیه السلام به بخش دیگری از اهمیت این نعمت الهی اشاره فرموده و آن این که خداوند توبه را برای این امت، آسان ساخته و شرایط سنگینی برای آن قرار نداده تا همه بدون عذر و بهانه بتوانند در آن ورود پیدا کنند و از آثار حیات بخش آن بهره مند شوند.
در اینجا نیز با سه جمله در کلام امام علیه السلام روبرو می شویم:
نخست جملۀ «لَقَدْ وَضَعَ عَنَّا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ» که نشان می دهد تکلیف مالا يطاق را برداشته و در جملۀ دوم می فرماید: «لَمْ يُكَلِّفْنَا إِلَّا وُسْعاً» كه تأكيدى -
است بر جمله اول خداوند تکالیف ما را در حد توان ما (به ویژه در باب توبه) قرار داده است.
سپس از آن فراتر می رود و می فرماید: «لَمْ يُجَشِّمْنَا إِلَّا يُسْراً» يعنى حتى تکالیف به اندازه تمام طاقت ما نیست، بلکه آسان تر و کم تر از آن است. این نهایت لطف پروردگار است که این چنین تکالیف خود را به ویژه در مسألۀ توبه برای ما آسان ساخته است.
«يُجَشِّمْنَا» از مادۀ «جشم» (بر وزن خشم) به معنای سختگیری کردن است و «لَمْ يُجَشِّمْنَا» یعنی خداوند بر ما سخت نگرفته است.
می دانیم که امت های گذشته در بعضی از مراحل توبه، تکالیف بسیار مشکل و سنگینی داشتند از جمله هنگامی که بنی اسرائیل تسلیم وسوسه های سامری شدند و به بت پرستی روی آوردند بعداً که توبه کردند به آنها گفته شد که باید عده ای یکدیگر را به قتل برسانند تا لکه گناه شرک و بت پرستی با این خون ها شسته شود (وَ إِذْ قَالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ يَا قَوْمِ إِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَكُمْ بِاتِّخَاذِكُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلَى بَارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بَارِئِكُمْ فَتَابَ عَلَيْكُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ)؛ «و زمانی را که موسی به قوم خود گفت: «ای قوم من! شما با انتخاب گوساله برای پرستش، به خود ستم کردید؛ توبه کنید و به سوی آفریننده خود بازگردید؛ و خود را [یکدیگر را] به قتل برسانید؛ این کار برای شما در پیشگاه آفریدگارتان بهتر است». سپس خداوند توبه شما را پذیرفت؛ زیرا اوست توبه پذیر مهربان». (1)
ولی در این امت نه تنها چنین دستوری نیست کمتر از آن هم وجود ندارد و این نهایت لطف الهی بر این امت است.
و اینکه امام علیه السلام می فرماید: خداوند آنچه را که از طاقت ما بیرون است بر ما -
1) بقره، آیه 54.
مقرر نکرده به این معنا نیست که خدا را شکر می گوید که تکلیف مالایطاق نکرده زیرا تكليف مالايطاق، عقلاً محال و باطل است؛ بلکه منظور، مالايطاق عرفی است یعنی چیزی که تحمل آن بسیار مشکل و شاق می باشد. این همان چیزی است که در آیه 286 سوره بقره آمده است که از زبان مؤمنان می گوید: (وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ)؛ «و چیزی که طاقت آن را نداریم بر ما تحمیل مفرما» که در حقیقت اشاره به کارها و شرایط سنگین است.
و با توجه به شرایط بسیار سهل توبه، امام علیه السلام در پایان این جمله می فرماید: خداوند برای هیچ کس عذر و بهانه ای در ترک توبه نگذاشت.
سپس امام علیه السلام در جملهٔ بعد نتیجه روشن و واضحی از این سخنان گرفته می فرماید: «با این حال آن کس از ما که برخلاف دستورات او عمل کند سرانجام شقاوتمند خواهد شد و سعادتمند از ما کسی خواهد بود که اشتیاق به طاعت او دارد»؛ «فَالْهَالِكُ مِنَّا مَنْ هَلَكَ عَلَيْهِ ، وَ السَّعِيدُ مِنَّا مَنْ رَغِبَ إِلَيْهِ».
روشن است که هلاکت در جمله بالا به معنای نابودی و مرگ نیست، بلکه به معنای محروم شدن از سعادت و نجات است و در برابر آن خسران به معنای بدبختی و گرفتار شدن در عذاب الهی است.
همان گونه که قبلاً نیز اشاره شد، اگر باب توبه مفتوح نبود انسان که غالباً لغزش هایی پیدا می کند غرق یأس و ناامیدی می شد و دیگر از گناه ابایی نداشت.
بسته شدن باب تو به مساوی است با بسته شدن باب تعلیم و تربیت و موعظه به همین دلیل در عرف عقلا نیز در توبه باز است. هرگاه مجرمان از گناهانشان توبه کنند، گاه بخشوده می شوند و گاه تخفیف مجازات پیدا می کنند تا برنامه های تربیتی و موعظه و نصیحت در مورد آنها کارساز باشد.
بنابراین توبه که با صراحت در آیات قرآن و روایات متواتر آمده است، یکی از مهم ترین نعمت های خداوند برای انسان هاست و سبب می شود که آلودگی های آنها ادامه پیدا نکند و گهگاه بتوانند با آب توبه آن آلودگی ها را از وجود خود بشویند و در صراط بندگان صالح خدا قرار گیرند.
توبه در لغت به معنای «بازگشت و رجوع» است ولی در لسان قرآن و روایات اسلامی به معنای «بازگشت از گناه» آمده است.
توبه غالباً به شخص گناهکار نسبت داده می شود که به معنای بازگشت به اطاعت و فرمان خداست ولی گاه به خدا نسبت داده شده که در آنجا به معنای بازگشت به رحمت است یعنی رحمتی را که خدا به خاطر ارتکاب گناه از بنده سلب کرده بود بعد از بازگشت او به خط عبادت و بندگی به او باز می گرداند.
و به تعبیر دیگر توبه لفظ مشترکی است میان خدا و بندگان، هرکدام به معنای خاص خود؛ در مورد بندگان، بازگشت به اطاعت است و در مورد خداوند بازگشت به رحمت.
واژۀ «تواب» در مورد بندگان به معنای بسیار توبه کننده و در مورد خداوند به معنای بسیار توبه پذیر و بازگشت کننده به رحمت است.
در قرآن مجید بارها واژه تواب در مورد خداوند به کار رفته است، مانند سورهٔ بقره آیات 37، 54، 128، 160؛ توبه آیات 104 و 118 و در مورد بندگان به صورت جمع ذکر شده است مانند سوره بقره آیه 222 (إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَيُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ)؛ «خداوند دوست می دارد افرادی را که بسیار توبه می کنند و بسیار پاک و پاکیزه اند».
از آنچه در بالا آمد استفاده شد که حقیقت توبه، بازگشت به سوی اطاعت فرمان خداست و برای آن شرایطی ذکر کرده اند:
نخست این که از گناهانی که انجام داده است نادم و پشیمان باشد.
دوم: تصمیم بر عدم ارتکاب گناه در آینده داشته باشد.
سومین شرط این که آنچه قابل جبران است جبران کند، مانند اینکه حق الناسی را ضایع کرده که باید آن را به صاحبش بازگرداند و یا اگر عبادتی ترک شده قضای آن را به جا آورد.
چهارم با اعمال نیک خود، اعمال بد گذشته را جبران کند، یعنی آن قدر عمل صالح انجام دهد که تمام زنگارهای گناه از دل و جان او شسته شود و روح او پاک گردد.
ولی در حقیقت این شرایط در دل همان شرط اول نهفته است زیرا کسی که از گناه پشیمان شد قطعاً تصمیم می گیرد که در آینده آن را انجام ندهد و چون از گناه خود پشیمان شده به فکر جبران گذشته و اصلاح خویشتن است. بنابراین همه شرایط در دل ندامت از گناه نهفته است هر چند برای روشن شدن حقیقت تو به آنها را به صورت شرایط جداگانه ذکر کرده اند.
اضافه بر اینها توبه شرط کمال هم دارد همان چیزی که در کلام امیرمؤمنان علی علیه السلام آمده است هنگامی که مشاهده می کند کسی در ظاهر استغفار می کند بی آنکه حقیقت استغفار را بداند. به او فرمود: «ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ أَ تَدْرِي مَا الْاِسْتِغْفَارُ الْاِسْتِغْفَارُ دَرَجَةُ الْعِلِّيِّينَ وَ هُوَ اسْمٌ وَاقِعُ عَلَى سِتَّةِ مَعَانٍ أَوَّلُهَا النَّدَمُ عَلَى مَا مَضَى وَالثَّانِي الْعَزْمُ عَلَى تَرْكِ الْعَوْدِ إِلَيْهِ أَبَداً وَ الثَّالِثُ أَنْ تُؤَدِّيَ إِلَى الْمَخْلُوقِينَ حُقُوقَهُمْ حَتَّى تَلْقَى اللَّهَ أَمْلَسَ لَيْسَ عَلَيْكَ تَبِعَةٌ وَ الرَّابِعُ أَنْ تَعْمِدَ إِلَى كُلِّ فَرِيضَةٍ عَلَيْكَ ضَيَّعْتَهَا فَتُؤَدِّيَ حَقَّهَا وَ الْخَامِسُ أَنْ تَعْمِدَ إِلَى اللَّحْمِ الَّذِي نَبَتَ عَلَى السُّحْتِ فَتُذِيبَهُ بِالْأَحْزَانِ حَتَّى تُلْصِقَ -
الْجِلْدَ بِالْعَظْمِ وَيَنْشَأَ بَيْنَهُمَا لَحْمٌ جَدِيدٌ وَ السَّادِسُ أَنْ تُذِيقَ الْجِسْمَ أَلَمَ الطَّاعَةِ كَمَا أَذَقْتَهُ حَلَاوَةَ الْمَعْصِيَةِ فَعِنْدَ ذَلِكَ تَقُولُ أَسْتَغْفِرُ اللهَ؛ مادرت به عزایت بنشیند، آیا می دانی استغفار چیست؟ استغفار مقام بلند مرتبگان است و واژه ای است که بر شش معنا اطلاق می شود (مراحل شش گانه ای دارد): نخست، پشیمانی از اعمال گذشته. دوم، تصمیم بر ترک همیشگی آنها در آینده. سوم، حقوقی را که از مردم ضایع کرده ای به آنها بازگردانی تا به هنگام ملاقات پروردگار (به هنگام مرگ یا محشور شدن در قیامت) مدیون کسی نباشی. چهارم اینکه هر واجبی که از تو فوت شده است حق آن را ادا کنی (و قضای آن را به جای آوری). پنجم، گوشت هایی را که براثر حرام بر اندامت روییده با اندوه بر گناه آب کنی تا چیزی از آن باقی نماند و پوست به استخوانت بچسبد و گوشت تازه در میان آنها بروید و ششم آنکه به همان اندازه که لذت و شیرینی گناه را به خود چشانده ای. زحمت و مرارت طاعت را نیز به آن بچشانی پس از انجام این مراحل می گویی: استغفر الله». (1)
در حقیقت چهار شرط اول که امام علیه السلام فرموده ارکان توبه را تشکیل می دهد و دو شرط اخیر جزء شرایط کمال است و به یقین کسی که تمام شرایط شش گانه را انجام دهد توبه او در حد اعلی است و تمام آثار گناه را از وجود او بر می چیند و مصداق روشن توبه نصوح است که خداوند در قرآن به آن اشاره کرده، می فرماید: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً)؛ «ای کسانی که به خدا ایمان آورده اید! توبه کنید و به سوی خدا بازگردید، توبه ای خالص از هر جهت». (2)
مرحوم امام خمینی قُدس سره در کتاب مکاسب محرمه خود تعبیر دیگری نسبت به مراحل شش گانه بالا دارد می گوید: دو مرحلۀ اول حقیقت تو به است (پشیمانی از گناه و تصمیم بر ترک در آینده) و مراحل سوم و چهارم شرط پذیرش آن است (ادای حقوق الناس و حقوق الله) و مراحل پنجم و ششم شرط کمال می باشد. (1)
قابل توجه این که بزرگانی که در راه سیر و سلوک حرکت می کنند و دیگران را به این راه دعوت می نمایند نخستین گام را توبه می دانند، چراکه تا انسان از آثار گناهان پیشین پاک نشود نمی تواند در مسیری که به قرب پروردگار می انجامد گام بگذارد.
ذکر این نکته نیز حائز اهمیت است که شرایط توبه در اسلام آسان است، همان گونه که امام علیه السلام در این دعا به آن اشاره فرموده است و مشکلاتی که برای امت های سابق در مورد توبه بوده در اسلام نیست و حتی آنچه مسیحیان خرافی رایج کرده اند که گنهکار باید نزد کشیش برود و پرده از کار خود بردارد و در نزد او به گناه خویش اعتراف کند نیز در اسلام وجود ندارد. کافی است در یک محیط خلوت به درگاه خدا برود و از گناهان اظهار ندامت کند و نسبت به آینده نیز تصمیمات لازم را بگیرد. هرچند هیچ کس از کار او و از توبه او باخبر نشود.
سخن دربارۀ توبه بسیار است ان شاء الله باز هم در این مورد در شرح دعای سی و یکم بحث خواهیم کرد.
این سخن را با روایت پرمعنایی از امام باقر علیه السلام پایان می دهیم:
یکی از یاران خاص امام باقر علیه السلام به نام ابوعبیده حذاء می گوید: از آن حضرت چنین شنیدم: «إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَشَدُّ فَرَحاً بِتَوْبَةِ عَبْدِهِ مِنْ رَجُلٍ أَضَلَّ رَاحِلَتَهُ وَ زَادَهُ فِي لَيْلَةٍ ظَلْمَاءَ فَوَجَدَهَا فَاللَّهُ أَشَدُّ فَرَحاً بِتَوْبَةِ عَبْدِهِ مِنْ ذَلِكَ الرَّجُلِ بِرَاحِلَتِهِ حِينَ وَجَدَها؛ -
1) امام خمینی، مکاسب محرمه، ج 1، ص 478.
خوشحالی خداوند متعال از توبه بندهاش بیشتر است از خوشحالی کسی که مرکب و زاد و توشهٔ خود را در شب تاریک در بیابان گم کرده، ناگهان آن را پیدا می کند». (1)
این در واقع شرح چیزی است که در قرآن مجید آمده است: آمده است: (إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَيُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ)؛ «خداوند هم توبه کنندگان را دوست دارد و هم پاکان را». (2)
25- وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ بِكُلِّ مَا حَمِدَهُ بِهِ أَدْنَى مَلَائِكَتِهِ إِلَيْهِ وَ أَكْرَمْ خَلِيقَتِهِ عَلَيْهِ وَأَرْضَى حَامِدِيهِ لَدَيْهِ.
26- حَمْداً يَفْضُلُّ سَائِرَ الْحَمْدِ كَفَضْلِ رَبِّنَا عَلَى جَمِيعِ خَلْقِهِ.
27- ثُمَّ لَهُ الْحَمْدُ مَكَانَ كُلِّ نِعْمَةٍ لَهُ عَلَيْنَا وَ عَلَى جَمِيعِ عِبَادِهِ الْمَاضِينَ وَالْبَاقِينَ عَدَدَ مَا أَحَاطَ بِهِ عِلْمُهُ مِنْ جَمِيعِ الْأَشْيَاءِ، وَ مَكَانَ كُلِّ وَاحِدَةٍ مِنْهَا عَدَدُهَا أَضْعَافاً مُضَاعَفَةً أَبَداً سَرْمَداً إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ.
28- حَمْداً لَا مُنْتَهَى لِحَدِّهِ، وَ لَا حِسَابَ لِعَدَدِهِ، وَ لَا مَبْلَغَ لِغَايَتِهِ، وَ لَا انْقِطَاعَ لِأَمَدِهِ.
29- حَمْداً يَكُونُ وُصْلَةً إِلَى طَاعَتِهِ وَ عَفْوِهِ، وَ سَبَباً إِلَى رِضْوَانِهِ، وَ ذَرِيعَةً إِلَى مَغْفِرَتِهِ، وَ طَرِيقاً إِلَى جَنَّتِهِ، وَ خَفِيراً مِنْ نَقِمَتِهِ، وَ أَمْناً مِنْ غَضَبِهِ، وَظَهِيراً عَلَى طَاعَتِهِ، وَ حَاجِرًا عَنْ مَعْصِيَتِهِ، وَ عَوْناً عَلَى تَأْدِيَةِ حَقِّهِ وَ وَظَائِفِهِ.
30- حَمْداً نَسْعَدُ بِهِ فِي السُّعَدَاءِ مِنْ أَوْلِيَائِهِ، وَ نَصِيرُ بِهِ فِي نَظْمِ الشُّهَدَاءِ بِسُيُوفِ أَعْدَائِهِ، إِنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيدٌ.
ترجمه
حمدو ستایش مخصوص خداوند است آن گونه که برترین فرشتگان او و گرامی ترین خلق او و پسندیده ترین حامدان آستانش او را به آن حمد کردند و ستودند.
حمدو سپاسی به جا می آورم که از تمام حمد و سپاس ها برتر باشد، آن گونه که پروردگار ما بر تمام خلق خود برتری دارد.
سپس او را حمد و سپاس می گویم در برابر هر نعمتی که او به ما ارزانی -
داشته یا بر جمیع بندگانش از گذشته و حال بخشیده است؛ حمدی که عدد آن همانند احاطهٔ علمی او به جميع اشیا و در برابر هر نعمتی از آنها به چندین برابر است حمدی که همیشگی و تا روز قیامت باشد.
حمدو ستایشی که حد آن بی نهایت و حسابش بی شمار و عاقبتش نامحدود و زمانش بی پایان باشد.
حمدو ستایشی که وسیلهٔ وصول به طاعت و عفو او باشد و سبب خشنودی وموجب آمرزش و راهی به بهشت او گشاید و مرا از عذابش حفظ کند و از غضبش ایمن دارد و بر طاعتش کمک نماید و از عصیانش بازدارد و برای اداى حق او وانجام وظایفش یاری دهد.
خداوند را حمدو سپاسی می گوییم که ما را در زمره سعادتمندان از دوستانش جای دهد و در صف شهیدانی درآورد که با شمشیر دشمنانش شربت شهادت نوشیدند. او سرپرستی است ستوده.
امام علیه السلام در آخرین بخش این دعا که سرتاسر حمدو ثنا و ستایش الهی است به جامع ترین حمدها اشاره می کند؛ حمدی که از نظر حمد کنندگان برترین باشد، حمدی که از نظر کیفیت بالاترین باشد حمدی که از نظر متعلق حمد جامع ترین باشد حمدی که هیچ گونه محدودیتی در آن راه نداشته باشد و سرانجام، حمدی که نتیجه اش قرب به خداوند و رسیدن به عفو و مغفرت و بهشت جاویدان او باشد.
در قسمت اول عرضه می دارد: «حمد و ستایش مخصوص خداوند است آن گونه که برترین فرشتگان او و گرامی ترین خلق او و پسندیده ترین حامدان -
آستانش، او را به آن حمد کردند و ستودند»؛ (وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ بِكُلِّ مَا حَمِدَهُ بِهِ أَدْنَى مَلَائِكَتِهِ إِلَيْهِ وَ أَكْرَمُ خَلِيقَتِهِ عَلَيْهِ وَ أَرْضَى حَامِدِيهِ لَدَيْهِ).
روشن است که مقرب ترین فرشتگان به آستان خداوند، برترین حمدها را دارند و گرامی ترین خلق خدا (که می تواند در اینجا اشاره به برترین انسان ها و شریف ترین انبیا و اولیا باشد) آن گونه او را حمد و سپاس می گویند که هیچ کس نتواند همانند آن را بگویند همچنین خداوند از حمدی بیشتر رضایت دارد که از هر نظر خالص و کامل باشد.
هنگامی که امام علیه السلام خدا را این گونه حمد می کند گویی همانند فرشتگان مقرب و صالح ترین بندگان خدا او را حمدو سپاس می گوید.
تعبیر به «أَدْنَى مَلَائِكَتِهِ» به معنای مقرب ترین فرشتگان اوست، همان گونه که «أَكْرَمُ خَلِيقَتِهِ» به معنای گرامی ترین خلق خداوند است و «وَ أَرْضَى حَامِدِيهِ» به معنای پسندیده ترین حمد کنندگان می باشد.
سپس امام علیه السلام به سراغ کیفیت حمد می رود و عرضه می دارد: «حمد و سپاسی به جا می آورم که از تمام حمدو سپاس ها برتر باشد؛ آن گونه که پروردگار ما بر تمام خلق خود برتری دارد»؛ (حَمْداً يَفْضُلُ سَائِرَ الْحَمْدِ كَفَضْلِ رَبِّنَا عَلَى جَمِيعِ خَلْقِهِ).
می دانیم که عظمت خداوند نسبت به مخلوقاتش به قدری است که در فکر هیچ انسانی نمی گنجد و هیچ کس توان شرح و بیان آن را ندارد. حال فکر کنید که امام علیه السلام عرضه می دارد حمدی می خواهم انجام دهم که نسبت به حمد دیگران همچون عظمت خداوند نسبت به بندگانش باشد!.
و در بخش سوم، توجه به متعلق حمد کرده، عرضه می دارد: «سپس او را حمدو سپاس می گویم، در برابر هر نعمتی که او به ما ارزانی داشته یا بر جمیع بندگانش از گذشته و حال بخشیده است؛ حمدی که عدد آن همانند احاطه علمی او به جمیع اشیا و در برابر هر نعمتی از آنها به چندین برابر است، حمدی که -
همیشگی و تا روز قیامت باشد»؛ (ثُمَّ لَهُ الْحَمْدُ مَكَانَ كُلِّ نِعْمَةٍ لَهُ عَلَيْنَا وَ عَلَى جَمِيعِ عِبَادِهِ الْمَاضِينَ وَالْبَاقِينَ عَدَدَ مَا أَحَاطَ بِهِ عِلْمُهُ مِنْ جَمِيعِ الْأَشْيَاءِ، وَ مَكَانَ كُلِّ وَاحِدَةٍ مِنْهَا عَدَدُهَا أَضْعَافاً مُضَاعَفَةً أَبَداً سَرْمَداً إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ).
جالب توجه این که امام علیه السلام در این جمله های نورانی نه تنها خدا را در برابر نعمت هایی که به او و خاندان او بخشیده است حمدو سپاس می گوید، بلکه در برابر تمام نعمت هایی که به تمام انسان های موجود و همه انسان های پیشین داده شده، بدون استثنا خدا را حمدو سپاس می گوید؛ آن هم نه در برابر هر نعمتی یک حمدو سپاس، بلکه به اضعاف و مضاعف آنها خدا را حمد می کند؛ آن هم نه حمدی که موقتی باشد و گذرا؛ بلکه حمدی بی پایان و تا دامنه قیامت.
واژۀ «أَبَداً» به معنای پیوسته و جاویدان است و جالب اینکه این واژه تثنیه و جمع ندارد، زیرا چیزی که ابدی و جاویدان است تعددی در زمان آن تصور نمی شود ولی زمان، ممکن است به بخش های مختلفی گفته شود که تعدد و جمع دارد.
واژۀ «سَرْمَداً» را که آن هم به معنای همیشگی و دائمی است، بعضی از ارباب لغت مانند صاحب مقاييس اللغة (1)و فروق اللغة (2)در اصل از ماده «سَرَد» به معنای پی در پی دانسته اند و میم آن را زائد می دانند و از این نظر تفاوتی با ابد دارد، هرچند دلیلی بر این معنا ندارند و افرادی مانند فیروزآبادی در قاموس والخلیل در العین میم آن را زائد ندانسته اند. (3)
این نکته نیز شایان توجه است که بعضی از ارباب لغت گفته اند: «سرمدی» به موجودی گفته می شود که نه آغاز دارد و نه انجام، ولی ازلی به چیزی گفته -
می شود که آغاز ندارد و ابدی چیزی است که پایان ندارد. ولی این معنا نه از کتب معروف لغت استفاده می شود و نه از موارد استعمال آن در قرآن مجید و غیر آن. ظاهر آیات شریفهٔ 71 و 72 سوره قصص که دربارهٔ ابدیت شب و روز سخن می گوید، به روشنی ناظر به نامحدود بودن از نظر آینده است.
آنگاه امام علیه السلام به گسترش حمد در تمام جهات اشاره کرده عرض می دارد: «حمدی و ستایشی که حد آن بی نهایت و حسابش بی شمار و عاقبتش نامحدود و زمانش بی پایان باشد»؛ (حَمْداً لَا مُنْتَهَى لِحَدِّهِ، وَ لَا حِسَابَ لِعَدَدِهِ، وَ لَا مَبْلَغَ لِغَايَتِهِ، وَ لَا انْقِطَاعَ لِأَمَدِهِ).
چنین حمدی گسترده ترین حمدهاست از نظر حد و حدود و تعداد و عدد و پایان و عاقبت و به راستی طرز حمدو سپاس گفتن خدا را باید از امام بزرگواری همچون امام سجاد علیه السلام آموخت که تمام محدویت ها را از حمدو سپاس خود بر می دارد و آن را به تمام عوالم و ازمان تسری می دهد.
قابل توجه این که در جملهٔ قبل آمده بود که این حمد تا روز قیامت ادامه یابد ولی در این جا می فرماید: این حمد هیچ پایانی از نظر زمان نداشته باشد به گفته مرحوم سید علی خان در ریاض السالکین این یکی از فنون بلاغت است که انسان گاهی سخنی می گوید و گاه آن را می شکند و فراتر از آن می برد. (1)مثلاً می گوییم فلان کس بر دلها حکومت دارد بلکه بر تمام وجود انسان ها و همهٔ اشیا اعم از انسان و غیر انسان بنابراین هیچ گونه تناقضی در میان این دو جمله نیست.
مرحوم علامه دارابی در ریاض العارفین در اینجا اشاره به نکته قابل توجهی کرده و آن این که «حد» مفهوم عامی دارد و آنچه بعد از آن آمده مانند عدد غایت -
1) رياض السالکین، ج 1، ص 401.
و أمد، مصداق هایی از آن است و در واقع این جمله از قبیل ذکر خاص بعد از عام محسوب می شود. (1)
و در پایان این سخن عرضه می دارد: «حمدو ستایشی که وسیلهٔ وصول به طاعت و عفو او باشد و سبب خشنودی و موجب آمرزش، و راهی به بهشت او گشاید و مرا از عذابش حفظ کند و از غضبش ایمن دارد و بر طاعتش کمک نماید و از عصیانش باز دارد و برای ادای حق او و انجام وظایفش يارى دهد»؛ (حَمْداً يَكُونُ وُصْلَةٌ إِلَى طَاعَتِهِ وَ عَفْوِهِ وَ سَبَباً إِلَى رِضْوَانِهِ، وَ ذَرِيعَةٌ إِلَى مَغْفِرَتِهِ، وَ طَرِيقاً إِلَى جَنَّتِهِ، وَ خَفِيراً مِنْ نَقِمَتِهِ، وَ أَمْناً مِنْ غَضَبِهِ، وَ ظَهِيراً عَلَى طَاعَتِهِ، وَ حَاجِزاً عَنْ مَعْصِيَتِهِ، وَعَوْناً عَلَى تَأْدِيَةِ حَقِّهِ وَ وَظَائِفِهِ).
در واقع امام علیه السلام در این جا از حمد وسیع و گسترده ای که در فقرات قبل آمد نتیجه گیری کاملی فرموده و به ما تعلیم می دهد که چنین حمدی می تواند ما را به اطاعت و عفو الهی و رضایت و خشنودی او و بهشت جاویدانش و نجات از عذاب و غضبش برساند و در ادای حقش ما را یاری کند.
بدیهی است هنگامی که انسان خود را غرق انواع نعمت های الهی بداند و به حکم عقل در مقام اطاعتش برآید این نتایج گرانبها را در بر خواهد داشت.
«ذَرِيعَةً» از مادۀ «ذَرع» به معنای گشادن ذراع برای انجام کار یا گرفتن چیزی است و از آنجایی که وسیله هایی که انسان انتخاب می کند برای رسیدن به اهدافی است به هر وسیله ای ذریعه اطلاق شده است.
«خَفِیر» از مادۀ «خَفر» به دو معنا آمده است: یکی شدت حیا و دیگری پناه دادن. این واژه در کلام امام علیه السلام و در معنای دوم به کار رفته و اشاره به حمدی است که ما را در برابر عذاب الهی پناه دهد.
1) رياض العارفین، ص 46.
«نَقِمَة» از مادۀ «نَقَم» (بر وزن قلم) در اصل به معنای انکار کردن چیزی یا عیب و ایراد گرفتن به کاری با زبان و عمل و گاه از طریق مجازات است ولذا این واژه به معنای مجازات و عذاب به کار می رود و انتقام نیز از همین ماده است.
«ظهیر» به معنای پشتیبان و یاور است و در اصل از ماده «ظهر» به معنای پشت گرفته شده و چون یار و یاور، پشت انسان را محکم می دارد به او ظهیر می گویند.
«حاجز» از مادۀ «حَجز» به معنای مانع شدن و حائل گشتن میان دو چیز است و «حاجز» معنای مانع را دارد که در این جا امام علیه السلام حمد کامل را مانع از معصیت می شمارد.
امام علیه السلام در این بخش از حمدو ثنای خود ده اثر برای حمدو سپاس پروردگار شمرده است:
اول: سبب وصول به طاعت او می شود.
دوم: موجب عفو و بخشش او می گردد.
سوم: انسان را به رضا و خشنودی او می رساند.
چهارم: موجب مغفرت و آمرزش اوست.
پنجم: راهی به سوی بهشت به روی انسان می گشاید.
ششم: مانع از عذاب او می شود.
هفتم: از خشم خدا ایمن می گرداند.
هشتم: انسان را در مسیر اطاعت پشتیبانی می کند.
نهم: مانع از معصیت او می شود.
دهم: انسان را در طریق ادای حق خداوند و وظایفش یاری می دهد.
به راستی این حمد الهی چقدر پربرکت است حمدی که در عمق روح انسان بنشیند، حمدی که سر تا پای انسان و تمام شئون زندگی او در آن غرق شود.
آری، امام علیه السلام با این دعای خود این درس مهم را به ما می دهد که اگر انسان به طور -
صحیح در مقام حمد و شکرگزاری پروردگار برآید تمام شئون زندگی اش را اصلاح خواهد کرد.
آنگاه امام علیه السلام در آخرین جمله این دعای پربار و پر معنا که کامل ترین صورت حمدو سپاس الهی را منعکس می کند عرضه می دارد: «خداوند را حمدو سپاسی می گوییم که ما را در زمرهٔ سعادتمندان از دوستانش جای دهد و در صف شهیدانی درآورد که با شمشیر دشمنانش شربت شهادت نوشیدند او سرپرستی است ستوده»؛ (حَمْداً نَسْعَدُ بِهِ فِى السُّعَدَاءِ مِنْ أَوْلِيَائِهِ، وَ نَصِيرُ بِهِ فِي نَظْمِ الشُّهَدَاءِ بِسُيُوفِ أَعْدَائِهِ، إِنَّهُ وَلِى حَمِيدٌ).
از این جمله معلوم می شود که ممکن است حمدو ستایش پروردگار سبب دو افتخار بزرگ شود افتخار قرار گرفتن در صف سعادتمندان از اولیاء الله و افتخار قرار گرفتن در صف شهدایی که در میدان جهاد، با شمشیر دشمنان به افتخار شهادت رسیده اند.
البته بدیهی است که حمد لفظی نمی تواند سرچشمه این افتخارات بزرگ شود، بلکه حمدی باید باشد که آثارش در تمام وجود انسان و زندگی فردی و اجتماعی او ظاهر گردد و نعمت های الهی را هرکدام در جای خود و در مسیر رضایت حق صرف کند چنین کسی شایستگی اینگونه افتخارات را دارد.
حمدو ستایش و سپاس پروردگار در تعلیمات اسلامی بسیار گسترده است.
قرآن مجید می گوید فرشتگان آسمان به ویژه حاملان عرش همگی حمد و تسبیح خدا می گویند (وَ تَرَى الْمَلَائِكَةَ حَافِينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ)؛ -
«در آن روز فرشتگان را می بینی که برگرد عرش حلقه زده اند و پروردگارشان را حمدو تسبیح می گویند». (1)
پیامبران الهی نیز هر زمان مشمول نعمتی از نعمت های خداوند واقع می شدند حمدو سپاس خدا می گفتند خداوند به حضرت نوح دستور می دهد: هنگامی که خودت و همراهانت سوار کشتی شدید و از آن غرقاب عظیم نجات یافتید خدا را به خاطر نجات از شر قوم ظالم حمد و سپاس بگویید (فَإِذَا اسْتَوَيْتَ أَنْتَ وَ مَن مَّعَكَ عَلَى الْفُلْكِ فَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي نَجَّانَا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ)؛ «و هنگامی که تو و همۀ کسانی که با تو هستند در کشتی مستقر شدید بگو ستایش مخصوص خدایی است که ما را از قوم ستمکار نجات بخشید». (2)
همچنین ابراهیم خلیل علیه السلام هنگامی که از نعمت دو فرزند برومند به نام اسماعیل و اسحاق بهره مند شد به حمدو سپاس الهی پرداخت: (الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى وَهَبَ لِى عَلَى الْكِبَرِ إِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ الدُّعَاءِ)؛ «ستایش مخصوص خدایی است که در پیری، اسماعیل و اسحاق را به من بخشید؛ به یقین پروردگار من، شنونده و اجابت کننده دعاست». (3)
و در مورد حضرت داود و سلیمان علیهما السلام نیز می خوانیم: (وَ لَقَدْ آتَيْنَا دَاوُدَ وَسُلَيْمَانَ عِلْماً وَ قَالَا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي فَضَّلَنَا عَلَى كَثِيرٍ مِنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِينَ)؛ «و ما به داود و سلیمان دانشی عظیم دادیم؛ و آنان گفتند: ستایش مخصوص خداوندی است که ما را بر بسیاری از بندگان مؤمنش برتری بخشید». (4)
از سویی دیگر می بینیم قرآن به این حقیقت اشاره می کند که تمام موجودات -
زمین و آسمان (بدون استثنا) حمدو ثنای الهی می گویند هرچند ما متوجه نمی شویم: (وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لَكِنْ لَا تَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُمْ)؛ «و هيچ موجودی نیست، جز آنکه تسبیح و حمد او می گوید؛ ولی شما تسبیح آنها را نمی فهمید». (1)
همچنین بهشتیان هنگامی که مشمول عنایات پروردگار در بهشت می شوند زبان به حمد و ثنای خدا می گشایند: (وَ قَالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى صَدَقَنَا وَعْدَهُ وَ أَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَيْثُ نَشَاءُ فَنِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِينَ)؛ «آنها می گویند: حمدو ستایش مخصوص خداوندی است که به وعده خویش درباره ما وفا کرد و این سرزمین را میراث ما قرار داد که هر جای بهشت را بخواهیم منزلگاه خود قرار دهیم؛ و چه نیکوست پاداش عمل کنندگان!». (2)
و در سوره فاطر می فرماید: (وَ قَالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنَا لَغَفُورٌ شَكُورٌ)؛ «آنها می گویند حمدو ستایش مخصوص خداوندی است که اندوه را از ما برطرف ساخت؛ پروردگار ما آمرزنده و شکرگزار و قدردان است». (3)
ما هم در شبانه روز در نمازهایمان بیش از پنجاه بار حمدو سپاس خدا می گوییم.
و از همه برتر خداوند نیز - برای تعلیم بندگان - حمدو ثنای خود می گوید همان گونه که در آغاز چند سوره از سوره های قرآن آمده است از جمله در آغاز سوره انعام آمده است: (الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى خَلَقَ السَّمَاواتِ وَالْأَرْضَ وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالتُّورَ)؛ «حمدو سپاس مخصوص خداوندی است که آسمان ها و زمین را آفرید، و ظلمت ها و نور را پدید آورد». (4)
و همچنین در آغاز سوره های کهف سبأ و فاطر.
در آغاز سوره حمد نیز که در واقع از زبان بندگان خوانده می شود، حمد الهی آمده است و گویی تمام نماز حمد و ثنای خداست.
در روایات اسلامی نیز از اهمیت حمد و ثنای الهی سخن بسیار گفته شده است، از جمله در آغاز خطبۀ 157 نهج البلاغه می خوانیم: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي جَعَلَ الْحَمْدَ مِفْتَاحاً لِذِكْرِهِ وَ سَبَباً لِلْمَزِيدِ مِنْ فَضْلِهِ وَ دَلِيلاً عَلَى آلَائِهِ وَعَظَمَتِهِ؛ حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که «حمد» را کلید ذکر و یاد خود قرار داده و آن را سبب فزونی فضل و رحمتش و دلیل بر نعمت ها و عظمتش ساخته است» و به طور کلی بیست و هشت خطبه از خطبه های نهج البلاغه با جمله «الحمدلله» آغاز می شود.
پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم نیز پیوسته در برابر هر نعمت و حتى مصيبتي حمد خدا می گفت همان گونه که امام صادق علیه السلام می فرماید: «كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه واله وسلم إِذَا وَرَدَ عَلَيْهِ أَمْرُ يَسُرُّهُ قَالَ: الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى هَذِهِ النِّعْمَةِ، وَإِذَا وَرَدَ عَلَيْهِ أَمْرُ يَغْتَمُّ بِهِ قَالَ: الْحَمْدُلِلَّهِ عَلَى كُلِّ حَالٍ؛ هنگامی که حادثه ای واقع می شد که باعث مسرت پیغمبر می گشت عرضه می داشت حمدو سپاس برای خدا در برابر این نعمت. و هنگامی که حادثه غم انگیزی رخ می داد عرضه می داشت: حمدو سپاس برای خداوند در هر حال». (1)
و در حدیثی از امیرمؤمنان علی علیه السلام می خوانیم: «التَّسْبِيحُ نِصْفُ الْمِيزَانِ وَ الْحَمْدُ يَمْلَأُ الْمِيزَانَ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ يَمْلَأُ مَا بَيْنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ؛ تسبیح، نصف سنگینی ترازوی اعمال است و حمد خداوند بقیۀ آن را پر می کند و الله اکبر فاصله میان زمین و آسمان را پر می سازد». (2)
در حدیث دیگری از امام على بن موسى الرضا علیه السلام از پدرانش از پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم می خوانیم که فرمود: «مَنْ أَنْعَمَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ عَلَيْهِ نِعْمَةٌ فَلْيَحْمَدِاللَّهَ وَ مَنِ اسْتَبْطَأَ الرِّزْقَ فَلْيَسْتَغْفِرِاللَّهَ وَ مَنْ حَزَنَهُ أَمْرٌ فَلْيَقُلْ: لَاحَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ؛ کسی که خداوند نعمتی به او بخشد باید حمد خدا گوید و کسی که روزی اش به به تأخیر می افتد استغفار کند و کسی که از حادثه ای غمگین می شود بگوید لَا حَوْلَ ولا قوة إلا بالله». (1)
در حدیث دیگری آمده است که اصبغ بن نباته می گوید: من بر در خانه على علیه السلام بودم و در حال رکوع دعا می کردم ناگهان امیرمؤمنان علیه السلام خارج شد و فرمود: ای اصبغ! عرض کردم لبیک، فرمود: چه می کردی؟ عرض کردم: رکوع کردم و در آن حال دعا می نمودم. فرمود: آیا دعایی را که از پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم شنیدم به تو بیاموزم؟ عرض کردم آری، فرمود: بگو: «الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى مَا كَانَ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِّ حَالٍ». (2)
و در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است کسی که هر روز هفت مرتبه این جمله را بگوید: «الْحَمْدُلِلَّهِ عَلَى كُلِّ نِعْمَةٍ كَانَتْ أَوْ هِيَ كَائِنَة؛ خدا را شکر برای هر نعمتی که در گذشته بوده یا در آینده نصیب ما می شود» شکر خدا را نسبت به گذشته و آینده انجام داده است». (3)
روایات در این زمینه فراوان است. این بحث را با روایتی دیگر از رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم پایان می دهیم. فرمود: «أَرْبَعُ مَنْ كُنَّ فِيهِ كَانَ فِي نُورِ اللَّهِ الْأَعْظَمَ: مَنْ كَانَ عِصْمَةُ أَمْرِهِ شَهَادَةَ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ وَ مَنْ إِذَا أَصَابَتْهُ مُصِيبَة قَالَ: إنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ وَ مَنْ إِذَا أَصَابَ خَيْراً قَالَ: الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ مَنْ إِذَا أَصَابَ خَطِيئَةٌ -
قَالَ: أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ وَ أَتُوبُ إِلَيْهِ؛ چهار چیز است که در هر کسی باشد در نور اعظم خداوند غوطه ور است کسی که استقامت کارش با شهادت «أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ» باشد و هنگامی که مصیبتی به او می رسد (إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ) بگوید و هنگامی که خیری به او می رسد «الْحَمْدُ لِلَّهِ» بگوید و هنگامی که خطا و گناهی دامن او را بگیرد «أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ وَأَتُوبُ إِلَيْهِ» بگويد». (1)
حمدو سپاس الهی از یک سو انسان را متوجه اسما و صفات حسنای خدا و کمالات بی پایان او میکند و از این طریق به یاد این صفات عظیم می افتد و این یادآوری، تخلق به اخلاق الهی را که بزرترین وسیلهٔ قرب به خداست به او می آموزد و این بنده را دعوت می کند که قطره ای از دریای علم بیکرانه خداوند را در خود جستجو کند و پرتوی هرچند به اندازه شمع از آفتاب عالم تاب اسما وصفات او در خود بیفروزد و این بهترین راه سیر و سلوک الی الله است.
از سوی دیگر نگاه به نعمت های او سبب شکرگزاری است و این شکرگزاری پایه اول معرفة الله است همان گونه که علمای علم کلام (عقاید) نخستین گام را در طريق معرفة الله مسأله شکر منعم می دانند.
بنابراین، حمدو سپاس الهی یکی از مهم ترین عوامل تعلیم و تربیت انسان است و روح حق شناسی را در برابر هر نعمتی در او زنده می کند.
گاهی انسان نعمت های الهی را یک به یک بر می شمرد (هرچند قادر به شمارش همۀ آنها نیست) و برای هرکدام شکر و سپاسی می گوید، مثلاً عرضه -
1) بحار الانوار، ج 90، ص 213، ح 16.
می دارد: خدا را شکر که تن سالم و روح بیدار و فرزندان خوب و توفیق فراوان به من مرحمت فرمودی؛ این را حمد تفصیلی می گویند.
و گاه به صورت اجمالی می گوید: الحمدالله علی کل نعمة؛ خدا را به خاطر تمام نعمت هایش حمدو سپاس می گویم.
و یا اینکه آن را با جمله ای هماهنگ می سازد که جامعیت فوق العاده ای دارد، آن گونه که در دعای بالا (دعای اول) امام علیه السلام بیان فرموده است: «ثُمَّ لَهُ الْحَمْدُ مَكَانَ كُلِّ نِعْمَةٍ لَهُ عَلَيْنَا وَ عَلَى جَمِيعِ عِبَادِهِ الْمَاضِينَ وَ الْبَاقِينَ عَدَدَ مَا أَحَاطَ بِهِ عِلْمُهُ مِنْ جَمِيعِ الْأَشْيَاءِ».
درکتاب کشف الغمة، از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: مرکبی از پدرم گم شد، فرمود: اگر خداوند آن را به من بازگرداند او را به تمام حمدهایی که مورد رضای اوست حمد می کنم چیزی نگذشت که مرکب با زین و لجام پیدا شد. هنگامی که پدرم بر آن سوار شد و جامۀ خود را به هم پیچید، سر به سوی آسمان بلند کرد و عرضه داشت: الحمد لله و چیزی بر آن نیفزود. سپس فرمود: هیچ چیز از حمد الهی را ترک نگفتم و تمام انواع حمد خداوند متعال را به جا آوردم؛ «مَا تَرَكْتُ وَلَا بَقَيْتُ شَيْئاً جَعَلْتُ كُلَّ أَنْوَاعِ الْمَحَامِدِ لِلَّهِ عَزَّوَجَلَّ فَمَا مِنْ حَمْدٍ إِلَّا هُوَ دَاخِلُ فِيمَا قُلْتُ؛ آری هیچ حمدی نیست مگر این که در این جمله داخل است». (1)
البته حمد اجمالی جای حمد تفصیلی را نمی گیرد، ولی در عین حال آثار خاص خود را دارد.
1) كشف الغمة فى معرفة الأئمّة، ج 2، ص 329؛ بحار الانوار، ج 46، ص 290، ح 15.
وَكَانَ مِنْ دُعَائِهِ (عَلَيْهِ السَّلَامُ) بَعدَ هَذَا التَّحميدِ فِي الصّلوةِ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلم.
از دعاهای امام علیه السلام است که بعد از حمد خداوند (که در دعای گذشته آمد) به عنوان درود بر رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم انشاء شده است.
امام علیه السلام بعداز حمد و ثنای الهی و شمردن انواع نعمت ها که در دعای اول گذشت در این دعا به سراغ نعمت وجود پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم که بزرگ ترین نعمت ها برای جهان بشریت است می رود و بر آن حضرت درود و سلام می فرستد و خدمات مهم ایشان را بر می شمرد.
در واقع این دعا عصاره ای است از تمام تاریخ زندگی پیغمبر صلى الله عليه واله وسلم که ایشان به صورت بسیار زیبا و جذاب بیان شده و شرح آن ما را به نعمت وجود آن حضرت آشناتر می کند و عشق و علاقه ما را به آن حضرت افزون می سازد.
در آغاز این دعا به سراغ صفات برجسته پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم می رود که بی نظیر و بی مانند است و بعد از آن نگاهی اجمالی و پرمعنا به سراسر زندگی آن حضرت می اندازد که چگونه در دعوت خود گرفتار مشکلات بود حتی جمع کثیری از -
نزدیکان و بستگانش بر ضد او قیام کردند ولی او هدفش را فدای پیوندهای خویشاوندی نکرد.
سپس اشاره به هجرت پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم می کند که برای حفظ دعوتش ناچار شد از وطن خود مکه که به آن سخت علاقه مند بود چشم بپوشد و به دیار غربت و دور از خویشاوندان موافق خود برود.
سپس به دنبال آن اشاره کوتاه و پرمعنایی به جنگ های پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم و پیروزی هایی که خداوند علی رغم تمام مشکلات نصیب آن حضرت کرد فرموده دعا را با دعای پرمعنایی نسبت به پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم و تقاضای درجات عالیه برای آن حضرت و تمنای شفاعتش پایان می دهد.
این دعا در واقع چند بخش دارد که هر بخشی هدفی را دنبال می کند.
1- وَ الْحَمْدُلِلَّهِ الَّذِي مَنَّ عَلَيْنَا بِمُحَمَّدٍ نَبِيِّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ دُونَ الْأُمَمِ الْمَاضِيَةِ وَ الْقُرُونِ السَّالِفَةِ، بِقُدْرَتِهِ الَّتِي لَا تَعْجِزُ عَنْ شَيْءٍ وَ إِنْ عَظُمَ، وَلَا يَفُوتُهَا شَيْءٌ وَ إِنْ لَطْفَ.
2- فَخَتَمَ بِنَا عَلَى جَمِيعِ مَنْ ذَرَأَ وَ جَعَلَنَا شُهَدَاءَ عَلَى مَنْ جَحَدَ، وَ كَثَّرَنَا بِمَنْهِ عَلَى مَنْ قَلَّ.
ترجمه
حمدو سپاس برای خداوندی است که بر ما منت نهاد به وجود محمد پیغمبر گرامیاش - صلى الله علیه و آله وسلم- که امت های پیشین و قرن های گذشته از آن بی بهره بوده اند و این کار به قدرت او صورت گرفت، قدرتی که از انجام هیچ کاری عاجز و ناتوان نیست، هرچند بزرگ باشد و چیزی از او فوت نمی شود، هرچند خُرد و کوچک باشد.
پس به دنبال نعمت وجود پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه واله وسلم ما را خاتم همۀ امت های پیشین و گواهان بر منکران قرار داد و ما را به نعمت خود در برابر گروه های کوچک فزونی بخشید.
امام علیه السلام در نخستین بخش از این دعا از حمدو سپاس الهی شروع می کند که نعمت بی نظیر وجود پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم را بر ما ارزانی داشته است، نعمتی که نصیب امت های پیشین نشد و به لطف الهی نصیب ما شد؛ عرضه می دارد: «حمد -
و سپاس برای خداوندی است که بر ما منت نهاد منت نهاد به وجود محمد پیغمبر گرامی اش - صلی الله علیه و آله وسلم- که امت های پیشین و قرن های گذشته از آن بی بهره بوده اند و این کار به قدرت او صورت گرفت، قدرتی که از انجام هیچ کاری عاجز و ناتوان نیست، هرچند بزرگ باشد و چیزی از او فوت نمی شود هرچند خُرد و کوچک باشد»؛ (وَالْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي مَنَّ عَلَيْنَا بِمُحَمَّدٍ نَبِيِّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ دُونَ الْأُمَمِ الْمَاضِيَةِ وَ الْقُرُونِ السَّالِفَةِ، بِقُدْرَتِهِ الَّتِي لَا تَعْجِزُ عَنْ شَيْءٍ وَ إِنْ عَظُمَ، وَلَا يَقُوتُهَا شَيْءٌ وَ إِنْ لَطْفَ).
بی شک خداوند برای همۀ امت های پیشین پیامبرانی فرستاد که بعضی صاحب شریعت بودند و بعضی حامی شرایع پیشین و هرکدام به دعوت امت ها پرداختند و زحمات و مرارت هایی در این راه تحمل کردند و گروهی را به سوی خدا دعوت نمودند و از کجی ها و آلودگی ها رها ساختند، همان گونه که قرآن مجید می گوید: (إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ بِالْحَقِّ بَشِيراً وَ نَذِيراً وَ إِن مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلَا فِيهَا نَذِيرٌ)؛ « ما تو را به حق برای بشارت و انذار فرستادیم و هر امتی درگذشته بیم دهنده ای داشته است». (1)
البته معنای این سخن این نیست که در هر شهر و دیاری پیامبری مبعوث شد بلکه همین اندازه که دعوت پیامبران و سخنان آنها به گوش جمعیت های اطراف رسیده باشد کافی است زیرا قرآن می گوید: (خَلَا فِيهَا نَذِيرٌ)؛ «در میان آنها انذار کننده ای بود» و نمی گوید: «منها» یعنی از خود آنها انذار کننده بود.
ولی خداوند برای این امت نعمت و منت خود را به تمام و کمال رسانید و پیامبری به سوی آنها بود فرستاد که از تمام پیامبران پیشین برتر و دعوتش گسترده تر و از هر نظر جامع تر بود و سلسله انبیا را که با ظهور او به حد کمال رسیده بود با وجود او پایان داد و عنوان خاتم الانبیا به خود گرفت.
1) فاطر، آیه 24.
واژۀ «نبی» از مادۀ «نَبوَه» (بر وزن نغمه) در اصل به معنای رفعت و بلندی مقام گرفته شده البته ریشۀ دیگری دارد که از «نبأ» به معنای خبر است و ممکن است این دو ریشه را به یکی بازگرداند، زیرا به گفتۀ راغب «نبأ» به خبری گفته می شود که مهم است و دارای فایده مهمی می باشد و به هرحال به شخص عالی مقام و از آن برتر به شخص پیامبر صلی الله علیه واله وسلم اطلاق می شود زیرا او هم از سوی خدا خبر می دهد و هم مقامی بلند و عالی دارد و نبی کسی است که از غیب خبر م یدهد و وحى و الهام الهی را دریافت می دارد و آنچه را که از طریق وحی دریافت می دارد هرگاه مردم از او بخواهند در اختیار آنها می گذارد، ولی مأمور به تبلیغ نیست، در مقابل رسول که علاوه بر همۀ اینها مأمور به تبلیغ نیز می باشد. اطلاق نبی بر رسول نیز فراوان است.
و به تعبیر دیگر، هر رسولی نبی است، ولی هر نبیّی رسول نیست.
این احتمال نیز وجود دارد این دو واژه هنگامی که در برابر هم قرار گیرند دو معنای متفاوت دارند که در بالا به آن اشاره شد اما اگر به صورت جدا استعمال شوند هریک می تواند معنای دیگری را نیز در بر داشته باشد.
در جملۀ «بِقُدْرَتِهِ الَّتِي لَا تَعْجِزُ عَنْ شَيْءٍ وَ إِنْ عَظُمَ، وَلَا يَفُوتُهَا شَيْءٌ وَ إِنْ لَطْفَ» این نکته نهفته شده که قدرت خداوند آن چنان گسترده است که نه بزرگی کارها می تواند مانع آن شود و نه کوچک بودن آن ممکن است سبب خفای آن گردد، عظیم ترین کارها و کوچک ترین و لطیف ترین آنها برای او یکسان است و اصولاً واژه های کوچک و بزرگ، کبیر و صغیر در مورد کسی مصداق دارد که قدرتش محدود باشد، اما در برابر قدرت نامحدود همۀ آنها یکسان اند.
واژه «محمد» که از ماده «حمد» گرفته شده به معنای کسی است که کاملاً ستوده شده است و به گفتهٔ ابن فارس در کتاب معجم مقائیس اللغة پيامبر ما صلی الله علیه واله وسلم -
به این علت به نام محمد نامیده شد که صفات نیک و برجسته او بسیار است. (1)
و از بعضی روایات استفاده می شود که این نام قبل از پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم بر هیچ کس نهاده نشده، درست مانند نام یحیی که قرآن دربارۀ او می گوید: (لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِيّاً)؛ «قبل از او این نام را بر کسی ننهادیم». (2)
از اشعار معروف حسان بن ثابت که ظاهراً از کلام پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم استنباط کرده است و بعضی آن را به حضرت ابو طالب نسبت داده اند (3)و بعید نیست که اصل شعر از حسان باشد و حضرت ابوطالب آن را انشاد فرموده باشد، چنین استفاده می شود که این نام را خداوند از نام خود برگرفت و بر پیغمبر صلى الله عليه وسلم گذاشت. اشعار چنین است:
أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللهَ أَرْسَلَ عَبْدَهُ *** بِبُرْهَانِهِ وَاللهُ أَعْلَى وَأَمْجَدُ.
فَشَقَّ لَهُ مِنْ اسْمِهِ لِيُجِلَّهُ *** فَذُو الْعَرْشِ مَحْمودٌ وَهذا مُحَمَّدُ.
نَبِيَّ أثانَا بَعْدَ يَأْسٍ وَفَتْرَةٍ *** مِنَ الرُّسُلِ وَالْأَوْثَانُ فِي الْأَرْضِ تُعْبَدُ.
تَعَالَيْتَ رَبَّ الْعَرْشِ مِنْ كُلِّ فَاحِشَ *** فَإِيَّاكَ نَسْتَهْدِي وَإِيَّاكَ نَعْبُدُ. (4)
آیا نمیبینی که خداوند پیامبرش را با برهان روشن فرستاد و خدا برتر و والاتر است.
سپس برای او نامی از نام خود جدا ساخت تا از او تجلیل کند و به این ترتیب خداوند صاحب عرش محمود است و او محمد است.
پیامبری که بعد از نومیدی و فترتی از انبیای پیشین به سراغ ما آمد، درحالی که مردم به پرستش بتها مشغول بودند.
ای پروردگار عرش! از هر نقص و عیبی وارسته ای از تو هدایت می طلبیم و تو را می پرستیم.
واژهٔ «امت» از ماده «ام» به معنای قصد کردن گرفته شده و گروهی که قصد می کنند با یکدیگر زندگی کنند امت نامیده شده اند این واژه گاهی به پیروان یک پیامبر گفته می شود و گاه به یک جامعۀ انسانی و گاه بر غیر انسان ها نیز اطلاق می شود، مانند آنچه در این آیه شریفه آمده است: (وَ مَا مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لَا طَائِرٍ يَطِيرُ بِجَنَاحَيْهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثَالُكُمْ)؛ «هیچ جنبنده ای در زمین نیست و نه پرنده ای که با بالهای خود پرواز می کند مگر اینکه آنها امتی همچون شما هستند». (1)
مرحوم عالم بزرگوار سید علی خان مدنی شیرازی امت را به دو نوع تقسیم می کند: امت پذیرا شونده و آنها کسانی هستند که دعوت پیغمبر را پذیرفتند و به نبوتش ایمان آوردند و اینها همان هایی هستند که قرآن مجید درباره آنها می گوید: (كُنتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ) (2)نوع دوم امت دعوت است و آنها کسانی هستند که پیغمبر آنها را به سوی آیین حق دعوت کرد، گروهی پذیرا شدند و گروهی پذیرا نشدند، که در روایات گاه واژۀ امت به آنها اطلاق شده است. (وَلَوْ لَا أَنْ يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً لَجَعَلْنَا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمَنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ وَ مَعَارِجَ عَلَيْهَا يَظْهَرُونَ)؛ «و اگر (بهرهٔ فراوان کفار از مواهب مادی) سبب نمی شد که همهٔ مردم امت واحد (گمراهی) شوند ما برای کسانی که کافر می شدند خانه هایی با سقف های نقره و نردبان هایی (نقره ای) که از آن بالا روند قرار می دادیم». (3)
«قرون از مادۀ «قرن» به معنای نزدیکی گرفته شده و به هر گروهی که در یک زمان با هم و قرین یکدیگر زندگی می کنند گفته می شود، همان گونه که در حدیث آمده است پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم فرمود: «خَيْرُ الْقُرُونِ الْقَرْنُ الَّذِي أَنَا فِيهِ؛ بهترین قرن ها قرنی است که من در آن زندگی می کنم». (1)
این نیز قابل توجه است که از عبارت امام علیه السلام به خوبی استفاده می شود که این امت بر تمام امت های پیشین برتری و فضیلت دارد حدیثی که مرحوم صدوق در کتاب أمالی از امام صادق علیه السلام آورده نیز گواه بر این مدعاست. خداوند به موسی خطاب کرد که ای موسی! من نماز هیچ کس را نمی پذیرم، مگر کسی که دربرابر عظمت من تواضع کند و خوف من در قلبش باشد و روزش را با نام من بگذراند و هیچ شب با گناه نخوابد و حق اولیا و دوستان مرا بشناسد.
موسی عرض کرد: پروردگارا! مقصود تو از دوستان و اولیایت ابراهیم و اسحاق و یعقوب هستند؟ خطاب آمد آنها از دوستان من اند، ولی مقصود من کسان دیگری بود که آدم و حوا و بهشت و دوزخ به خاطر آنها آفریده شد.
موسی عرض کرد: پروردگارا! آنها کیان اند؟
فرمود: احمد است که نام او را از نام خودم برگرفتم، زیرا من محمودم (و او محمد).
موسی عرض کرد: خداوندا! مرا از امت او قرار بده.
خطاب آمد: تو از امت او هستی هرگاه او را بشناسی و به مقام و منزلت او و خاندانش آشنا شوی. (2)
آنگاه امام علیه السلام به مسألۀ خاتمیت امت اسلامی اشاره کرده، عرضه می دارد: «پس به دنبال نعمت وجود پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه واله وسلم ما را خاتم همه امت های پیشین و گواهان بر منکران قرار داد و ما را به نعمت خود در برابر گروه های کوچک فزونی بخشید»؛ (فَخَتَمَ بِنَا عَلَى جَمِيعِ مَنْ ذَرَأَ، وَ جَعَلَنَا شُهَدَاءَ عَلَى مَنْ جَحَدَ، وَكَثَّرَنَا بِمَنْهِ عَلَى مَنْ قَلَّ).
تعبیر به خاتمیت در جملهٔ بالا اشاره به خاتمیت امت اسلامی است که لازمه آن خاتمیت پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم است. عرضه می دارد: «خداوند ما را خاتم جميع امت های پیشین قرار داد» و جملهٔ «وَ جَعَلَنَا شُهَدَاءَ عَلَى مَنْ جَحَدَ» برگرفته از این آیه شريفه است (مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرَاهِيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ وَ فِي هَذَا لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهِيداً عَلَيْكُمْ وَ تَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ)؛ «از آیین پدرتان ابراهیم پیروی کنید؛ خداوند شما را در کتاب های پیشین و در این کتاب آسمانی «مسلمان» نامید، تا پیامبر گواه بر شما باشد و شما گواهان بر مردم». (1)
و این افتخار بزرگی است که امت اسلامی گواهان امم دیگر در دنیا یا در آخرت باشند خواه «گواه» به معنای شاهد بر اعمال باشد و یا به معنای الگو و معیار سنجش.
جملۀ «وَ كَثَّرَنَا بِمَنْهِ عَلَى مَنْ قَلَّ» می تواند اشاره به کثرت عددی باشد، که خداوند در مدت کوتاهی عدد مسلمین را بر کفار فزونی داد، چنانکه در فتح مکه بعد از ایمان آوردن گروه مشركان و به تعبیر قرآن (ويَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجاً) (2)عدد امت اسلامی نسبت به عدد کفار که در گوشه و کنار بودند بسیار فزونی پیدا کرد و بعد از پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم، امت اسلامی تقریباً سراسر جهان را فراگرفت و کشورهای بزرگی همچون ایران، روم، مصر، یمن و شمال آفریقا به اسلام -
پیوستند و یا ممکن است فزونی از نظر قدرت و قوت و علم و دانش و پیروزی و موفقیت باشد و یا هردو.
نیز می تواند اشاره به کثرت امت اسلام نسبت به امت های انبیای پیشین باشد که آنها در برابر اسلام عدد قلیلی محسوب می شدند.
از بعضی روایات استفاده می شود که امت اسلامی نه تنها در دنیا بلکه در آخرت نیز از سایر امم بیشترند. در روایتی که مرحوم کلینی در کافی آورده است می خوانیم که امام باقر علیه السلام به یکی از یارانش فرمود: قرآن را فراگیرید که قرآن در روز قیامت به بهترین صورت مجسم می شود. بعد فرمود: «وَ النَّاسُ صُفُوفٌ عِشْرُونَ وَ مِائَةُ أَلْفِ صَفٍ ثَمَانُونَ أَلْفَ صَفٍ أُمَّةُ مُحَمَّدٍ وَ أَرْبَعُونَ أَلْفَ صَفٌ مِنْ سَائِرِ الْأُمَمِ؛ مردم در روز قیامت به صدو بیست گروه تقسیم می شوند، هشتاد گروه از امت محمد و چهل گروه از سایر امت ها هستند». (1)و در روایت دیگری از پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم می خوانیم هنگامی که نام انبیا را نزد آن حضرت بردند فرمود: خداوند آنچه به من داده از طریق وحی بوده است، سپس افزود: «فَأَرْجُو أَنْ أَكُونَ أَكْثَرَهُ تابعاً؛ امیدوارم پیروان من از همه بیشتر باشند». (2)
3- اللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ أَمِينِكَ عَلَى وَحْيِكَ، وَ نَجِيبِكَ مِنْ خَلْقِكَ، وَصَفِيِّكَ مِنْ عِبَادِكَ، اِمَامِ الرَّحْمَةِ، وَ قَائِدِ الْخَيْرِ، وَ مِفْتَاحِ الْبَرَكَةِ.
ترجمه
امام علیه السلام بعداز بیان نعمت بزرگ وجود پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم به بیان صفات او می پردازد تا روشن شود این نعمت چقدر گران بها و دارای آثار فراوان است و در این زمینه اوصاف شش گانه ای برای آن حضرت بیان می کند. بخشی از این اوصاف جنبه ذاتی دارد و بخشی مربوط به آثار وجودی برای دیگران است.
سه وصف ذاتی که برای پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم می شمرد عبارت است از: امین وحی بودن داشتن برجستگی خاصی در میان مخلوقات خدا و برگزیدۀ الهی بودن.
و سه وصف مؤثر برای دیگران پیشوای رحمت، رهبر خيرات، وكليد بركات بودن است.
عرضه می دارد: «خداوندا! درود فرست بر محمد که امین وحی تو بود و بهترین خلق تو و برگزیده بندگانت. همان کس که پیشوای رحم و رهبر -
خیرات و کلید برکات بود»؛ (اللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ أَمِينِكَ عَلَى وَحْيِكَ، وَ نَجِيبِكَ مِنْ خَلْقِكَ، وَ صَفِيِّكَ مِنْ عِبَادِكَ، اِمَامِ الرَّحْمَةِ، وَ قَائِدِ الْخَيْرِ، وَ مِفْتَاحِ الْبَرَكَةِ).
اما امین وحی بودن پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم به سبب آن است که آنچه را که از طریق وحی دریافت می داشت بدون هیچ خطا و اشتباه در اختیار بندگان خدا قرار می داد این تعبیر ممکن است اشاره ای به مقام عصمت نیز باشد، چراکه امین وحی بودن بدون عصمت مشکل است.
«نجیب» که در اصل به اشیای گرانبها و فاخر اطلاق می شود در اینجا به عنوان یکی از اوصاف پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم ذکر شده است. امام علیه السلام عرضه می دارد: این پیغمبر از تمام مخلوقات تو برتر بود بنابراین اینکه به پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم اشرف مخلوقات اطلاق می شود بیان یک واقعیت است.
و «صَفِی» به معنای برگزیده است و از میان تمام بندگان خدا پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلمبرگزیده شد و لقب مصطفی را به خود گرفت.
امام رحمت بودن به خاطر آن است که پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم کانونی از رحمت و محبت حتی نسبت به دشمنان خود بود آن گونه که قرآن مجید درباره او می فرماید: (وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ) (1)آنچه در تواریخ دربارۀ رحمت و محبت پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم آمده بیش از آن است که در وصف بگنجد از آن جمله داستان معروفی است که در جنگ احد رخ داد با این که پیشانی و دندان مبارکش را شکستند و خون، صورت او را فراگرفت هرگز نفرین نکرد بلکه برای هدایت آنها دعا فرمود. چنانکه مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار نقل می کند: «أنه صلی الله علیه واله وسلم كَانَ يَمْسَحُ الدَّمَ عَنْ وَجْهِهِ وَ يَقُولُ: اللَّهُمَّ اهْدِ قَوْمِي فَإِنَّهُمْ لَا يَعْلَمُونَ؛ آن حضرت خون را از صورت خود پاک می کرد و عرضه می داشت: خداوندا! قوم من را هدایت کن آنها نادان اند». (2)
و در تعبیر دیگر آمده است که به آن حضرت عرضه داشتند چرا آنها را نفرین نمی کنی؟ و آن حضرت در پاسخ، جمله بالا را بیان کرد. (1)
تعبیر به به «قَائِدِ الْخَيْرِ» اشاره به رهبری پیغمبر اسلام صلی الله علیه واله وسلم نسبت به امت خود و نسبت به جمیع بشر است زیرا «قائد» در اصل به کسی گفته می شود که زمام مرکب را گرفته و آن را به جلو می برد در مقابل «سائق» که از پشت سر مرکب را حرکت می داده و در مورد لشکرها همین گونه بوده است و فرماندهانی از جلو و فرماندهانی از پشت سر، لشکر را به سوی مقصد هدایت می کردند و یا در میدان جنگ رهبری می نمودند.
واژۀ «خیر» مفهوم وسیعی دارد که هرگونه خوبی و نعمتی را شامل می شود بنابراین جمله بالا اشاره به رهبری پیغمبر صلى الله عليه واله وسلم به سوی تمامی نیکی ها و خوبی هاست اعم از مادی و معنوی و فردی و اجتماعی.
رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم حتی نسبت به دشمنانش قائد الخیر بود و رفتاری که با مکیان جنایتکار و مشرک بعد از فتح مکه داشت و اجازه نداد آن روز را روز انتقام قرار دهند بلکه روز محبت و عفو و گذشت قرار داد شاهد گویای این مطلب است.
تعبير به «مِفْتَاحِ الْبَرَكَةِ» با توجه به اینکه «مفتاح» به معنای کلید و «برکت» به معنای خیر پایدار است، وصف جالب دیگری برای آن حضرت محسوب می شود، زیرا «برکت» در اصل از «برک» (بر وزن بر) به معنای سینه شتر است، و هنگامی که شتر سینه خود را بر زمین می افکند همین ماده در مورد او به کار می رود (بَرَكَ الْبَعِيْرُ) و به تدریج این ماده در معنای ثبوت و دوام چیزی به کار رفته است. برکه آب را نیز به این علت «برکه» می گویند که آب در آن ثابت است، و مبارک را به این دلیل «مبارک» می گویند که خیر آن باقی و برقرار است.
1) بحار الانوار، ج 20، ص 20.
می دانیم جمعیت عرب پیش از ظهور پیغمبر اسلام صلی الله علیه واله وسلم در نهایت فقر و جهل و اختلاف و پریشانی و ذلت زندگی می کردند اما بعد از ظهور آن بزرگوار همه چیز دگرگون شد؛ فقر تبدیل به غنا، جهل تبدیل به علم، پریشانی و اختلاف تبدیل به وحدت و ذلت مبدل به عزت و سربلندی شد و قوم عقب مانده دیروز به قومی پیشرو در سایه تعلیمات پیغمبر اسلام صلی الله علیه واله وسلم تبدیل گردید و اینگونه پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم مفتاح و کلید برکت برای آنها بود و امروز نیز همچنان آن حضرت مفتاح برکات است که اگر مسلمین به تعلیمات او عمل کنند مشمول انواع برکات زمین و آسمان و مادی و معنوی خواهند شد و قرآن او نیز مفتاح بركات و سرچشمه خیرات است.
4- كَمَا نَصَبَ لِأَمْرِكَ نَفْسَهُ.
5- وَ عَرَّضَ فِيكَ لِلْمَكْرُوهِ بَدَنَهُ.
6- وَ كَاشَفَ فِي الدُّعَاءِ إِلَيْكَ حَامَّتَهُ.
7- وَ حَارَبَ فِي رِضَاكَ أُسْرَتَهُ.
8- وَ قَطَعَ فِي إِحْيَاءِ دِينِكَ رَحِمَهُ.
9- وَ أَقْصَى الْأَدْنَيْنَ عَلَى جُحُودِهِمْ.
10- وَ قَرَّبَ الْأَقْصَيْنَ عَلَى اسْتِجَابَتِهِمْ لَكَ.
11- وَ وَالَى فِيكَ الْأَبْعَدِينَ.
12- وَ عَادَى فِيكَ الْأَقْرَبِينَ.
ترجمه
خداوندا بر محمد درود فرست آن گونه که جان خود را برای اجرای فرمان تو در کف نهاد.
و بدن خویش را در معرض انواع ناملایمات و شداید قرار داد.
خداوندا! آن حضرت حتی هنگام دعوت به سوی خود با خویشاوندانش (که مشرک بودند) سخت درافتاد.
و براى جلب رضای تو حتی با بستگان و قبیلهٔ خویش پیکار نمود.
و براى احیای دین تو رابطه خویش را با ارحام و بستگان خود قطع کرد.
خداوندا! او نزديكان خود را به خاطر انکارشان نسبت به تو از خود دور ساخت.
و افراد دوری را که دعوت او برای تو را اجابت کردند به خود نزدیک نمود.
آن حضرت در راه رضای تو به دورترین افراد دست دوستی داد.
و با نزدیک ترین نزدیکانش در راه تو به خصومت پرداخت.
در این بخش از دعا، امام علیه السلام علت درود و صلوات بر پیامبر صلی الله علیه واله وسلم را چنین بیان می کند: «خداوندا! بر محمد درود فرست آن گونه که جان خود را برای اجرای فرمان تو در کف نهاد و بدن خویش را در معرض انواع ناملایمات و شداید قرار داد»؛ (كَمَا نَصَبَ لِأَمْرِكَ نَفْسَهُ وَ عَرَّضَ فِيكَ لِلْمَكْرُوهِ بَدَنَهُ) .
امام علیه السلام در اینجا بخشی از مشکلات و فداکاری های مهم پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم را در راه نشر اسلام بر می شمارد.
نخست اینکه روح و جسم خود را برای هرگونه فداکاری آماده کرد. می دانیم که از یک سو او را با انواع نسبت های زشت و دروغ و تهمت ها می آزردند و او تحمل می کرد و حدیث معروف «مَا أُوذِيَ نَبِيٌّ مِثْلَ مَا أُوذِيتُ؛ هیچ پیامبری مانند من مورد آزار قرار نگرفت» (1)گواه بر این معناست
و گواه دیگر این، آیه شریفه است: (وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِمَا يَقُولُونَ)؛ «ما می دانیم سینه ات از آنچه آنها می گویند تنگ می شود و تو را سخت ناراحت می کنند». (2)
و از نظر جسمانی آن قدر سنگ بر بدن او می زدند که در بسیاری از روزها پس از بازگشت به خانه خدیجه به بستن زخم های او می پرداخت.
داستان ریختن خاکستر گرم و شکمبه گوسفند بر سر آن حضرت نیز معروف است.
ماجرای مشکلات عجیب شعب ابی طالب را نیز همه شنیده اید که چه اندازه پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم و بستگان مؤمن او در آن سه سال در آن دره خشک و بی آب و علف در زحمت و مشقت بودند.
واژۀ «نَصَبَ» به معنای آماده کردن خود برای انجام کاری است. این واژه گاه به معنای تعب و زحمت نیز آمده است. در این صورت مفهوم جمله این می شود که پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم خود را برای انجام اوامر الهی به زحمت افکند؛ ولی معنای اول مناسب تر است و جمع هردو معنا در عبارت نیز مانعی ندارد.
آنگاه به بخش دیگری از مشکلات پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم در راه دعوت مردم به اسلام پرداخته عرضه می دارد: «خداوندا! آن حضرت حتی به هنگام دعوت به سوی خود با خویشاوندانش (که مشرک بودند) سخت در افتاد و برای جلب رضای تو حتی با بستگان و قبیلهٔ خویش پیکار نمود و برای احیای دین تو رابطه خویش را با ارحام و بستگان خود قطع کرد»؛ (وَكَاشَفَ فِي الدُّعَاءِ إِلَيْكَ حَامَّتَهُ وَ حَارَبَ فِ-ي رضَاكَ أَسْرَتَهُ وَ قَطَعَ فِى اِحْيَاءِ دِينِكَ رَحِمَهُ).
می دانیم که اولین دعوت پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم، از خویشاوندان و بستگان خود بود، آن گونه که قرآن مجید به او دستور می دهد: (وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ)؛ «و نخست خویشاوندان نزدیکت را انذار کن». (1)
و انتظار می رفت که آنها بر اساس شناختی که از پاکی و تقوای پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم داشتند و اهمیتی که همه به ویژه عرب برای حمایت از خویشاوندان خود قائل بودند، اولین گروهی باشند که به حمایت از پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم بر می خیزند،
1) شعراء، آیه 214.
ولی به عکس آنها نخستین گروهی بودند که به عداوت و دشمنی برخاستند و در داستان یوم الدار، یعنی آن روز که پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم خویشاوندان نزدیک خود را برای بیان دعوتش به خانه خویش فراخواند می خوانیم که آنها به صراحت دست رد بر سینه پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم زدند و حتی به سخریه و استهزاء دست زدند و چه
دردناک است که انسان از کسانی که بیشتر از همه انتظار حمایت دارد طرد شود و مورد بی مهری واقع گردد.
می دانیم که انسان پیوند نزدیکی با خویشاوندان خود دارد، به ویژه در میان قبایل عرب وابستگی به خویشاوندان بسیار زیاد بوده و جدایی از آنها مصیبتی بزرگ محسوب می شده است. لذا به هیچ قیمتی حاضر نبودند از آنها جدا شوند زیرا تکیه گاه آنها در مشکلات خویشاوندان و قوم و قبیله آنها بودند.
ولی پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم این فداکاری بزرگ را انجام داد و به خاطر رضای خدا و مبارزه با شرک و بت پرستی از آنها جدا شد و در واقع در مقابل مشکلات تنها گشت.
البته همان گونه که قبلاً اشاره کردیم نخست آنها را به خانه خود دعوت کرد تا در یک میهمانی شرکت کنند با الفاظ محبت آمیز آنها را به یکتاپرستی و ترک شرک و بت پرستی دعوت نمود اما نه تنها نپذیرفتند بلکه بر ضد او به پا خاستند و چون آن حضرت چنین دید پیوند خود را از آنها برید، به گونه ای که در تاریخ پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم می بینیم لجوج ترین گروهی که با آن حضرت به پیکار برخاستند همان قوم و قبیلهٔ او از قریش بودند آتش جنگ های اسلامی به وسیلهٔ آنها برافروخته شد، محاصره در شعب ابو طالب از آنها سرچشمه گرفت و حتی داستان لیلةالمبیت نیز که اطراف خانه پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم را محاصره کردند تا صبحگاهان او را به قتل برسانند عمدتاً از سوی قریش بود.
نه تنها خود آن حضرت این مسیر را پیمود بلکه پیروانش را نیز دعوت -
می کرد که اگر قوم و قبیلهٔ آنها مشرکاند و مخالف توحیدند، آنها را رها سازند و احساس تنهایی نکنند همان گونه که در آیات شریفهٔ سوره توبه آمده است: (یا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا آبَاءَكُمْ وَ إِخْوَانَكُمْ أَوْلِيَاءَ إِنِ اسْتَحَبُّوا الْكُفْرَ عَلَى الْإِيمَانِ وَمَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَأُولَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ * قُلْ إِنْ كَانَ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَاؤُكُمْ وَإِخْوَانُكُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ وَعَشِيرَتُكُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَ تِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَ مَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهَادٍ فِى سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ وَاللَّهُ لَا يَهْدِى الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ)؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید! اگر پدران و برادران شما، کفر را بر ایمان ترجیح ،دهند آنها را ولی و یار و یاور و تکیه گاه خداوند قرار ندهید و کسانی از شما که آنان را ولی خود قرار دهند آنان ستمکاران اند بگو: اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و طایفهٔ شما و اموالی که به دست آورده اید، و تجارتی که از کساد شدنش می ترسید و خانه هایی که به آن علاقه دارید، در نظرتان از خداوند و پیامبرش و جهاد در راه او محبوب تر است، در انتظار این باشید که خداوند عذابش را بر شما نازل کند و خداوند گروه فاسقان را هدایت نمی کند». (1)
البته اگر آنها تنها حق را نپذیرند و به مبارزه برنخیزند، قرآن اجازه می دهد که با آنها مدارا شود، بی آنکه از آنها اطاعت گردد، آن گونه که در سوره لقمان آمده است: (وَ إِنْ جَاهَدَاكَ عَلَى أَنْ تُشْرِكَ بِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلَا تُطِعْهُمَا وَصَاحِبُهُمَا فِي الدُّنْيَا مَعْرُوفاً)؛ «و هرگاه آن دو تلاش کنند که تو چیزی را همتای من قرار دهی، که از آن آگاهی نداری (بلکه می دانی باطل است) از ایشان اطاعت مکن، ولی با آن دو، در دنیا به طرز شایسته ای رفتار کن». (2)
این کار تنها شیوۀ پیغمبر اسلام صلی الله علیه واله وسلم و برنامه آیین او نبود، بلکه انبیای پیشین نیز همین مسیر را می پیمودند همان گونه که در داستان ابراهیم علیه السلام می خوانیم که -
او نخست با پدرش (عمویش) از در دوستی و محبت درآمد و حتی به او قول داد که اگر ترک بت پرستی کند آمرزش او را از درگاه خداوند بخواهد. ولی هنگامی که مشاهده کرد او به شدت بر بت پرستی اصرار دارد با او قطع رابطه کرد و حتی به مخالفت با او برخاست همان گونه که قرآن می گوید: (وَ مَا كَانَ اسْتِغْفَارُ إِبْرَاهِيمَ لِأَبِيهِ إِلَّا عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَهَا إِيَّاهُ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لَأَوَّاهُ حَلِيمٌ)؛ «و استغفار ابراهیم برای پدرش [سرپرستش که در آن زمان عمویش آزر بود] فقط به خاطر و عده ای بود که به او داده بود (تا وی را به سوی ایمان جذب کند)؛ اما هنگامی که برای او روشن شد که وی دشمن خداست، از او بیزاری جست؛ به یقین ابراهیم دلسوز و بردبار بود». (1)
«كَاشَفَ» از مادۀ «کشف» گاه به معنای اظهار چیزی می آید و گاه به معنای ابراز عداوت و دشمنی است.
«حَامَّتَهُ» از ماده «حم» در اصل به معنای آب داغ و سوزان است و به دوستان صمیمی و گرم حمیم گفته می شود و به خویشاوندان نزدیک نیز «حامة» اطلاق می گردد.
«اُسرَه» از مادۀ «أسر» (بر وزن عصر) در اصل به معنای بستن چیزی با زنجیر است و از آنجا که خانواده و بستگان و نزدیکان به هم پیوند خاصی دارند، از آنها تعبیر به أسره می شود.
امام علیه السلام بعد از بیان قطع رابطه پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم از بستگانش، به خاطر شرک و کفرشان به سراغ نزدیکان و دوران می رود و عرضه می دارد: «خداوندا! او نزدیکان خود را به خاطر انکارشان نسبت به تو از خود دور ساخت و افراد دوری را که دعوت او برای تو را اجابت کردند به خود نزدیک نمود»؛ (وَ أَقْصَى الْأَدْنَيْنَ عَلَى جُحُودِهِمْ وَ قَرَّبَ الْأَقْصَيْنَ عَلَى اسْتِجَابَتِهِمْ لَكَ).
1) توبه، آیه 114.
و سپس در تأکید آن می افزاید: «آن حضرت در راه رضای تو به دورترین افراد دست دوستی داد و با نزدیک ترین نزدیکانش در راه تو به خصومت پرداخت»؛ (وَ وَالَى فِيكَ الْأَبْعَدِينَ وَ عَادَى فِيكَ الْأَقْرَبِينَ).
تا آنجا که سلمان فارسی، صهیب رومی، بلال حبشی و اویس قرنی را از دوستان خاص خود نامید و ابولهب ها و ابوسفیان ها را که بسیار به او نزدیک بودند از خود طرد نمود. همۀ اینها به خاطر نشر آیین حق پرستی بود.
منظور از نزدیک و دور بودن ممکن است نزدیکی و دوری نسب و قبیله باشد و یا رتبۀ اجتماعی و یا هردو و این سیره کسانی است که دارای اهداف والای الهی باشند؛ آنها به هدفشان می اندیشند و وفاداران به هدف را نزد خود فرا می خوانند و مخالفان هدف را طرد می کنند.
قرآن مجید نیز به این مطلب اشاره کرده است. هنگامی که گروهی از ثروتمندان به آن حضرت پیشنهاد کردند که مؤمنان تنگدست را از خود براند تا آنها نزدش بیایند این آیه شریفه نازل شد و به پیامبر صلی الله علیه واله وسلم خطاب کرد و گفت: (وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَ لَا تَعْدُ عَيْنَاكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ لَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَكَانَ أَمْرُهُ فُرُطا)؛ «با کسانی باش که پروردگار خود را صبح و شام می خوانند و تنها رضای او را می طلبند؛ و هرگز به خاطر زیورهای دنیا چشمان خود را از آنها بر مگیر و از کسانی که قلبشان را از یادمان غافل ساختیم و از هوای نفس پیروی کردند، و کارشان افراطی است، اطاعت مکن». (1)
امیرمؤمنان علی علیه السلام در نهج البلاغه اشاره جالبی به این مسأله کرده و دربارهٔ پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم چنین می فرماید: «اِنَّ وَلِيَّ مُحَمَّدٍ مَنْ أَطَاعَ اللَّهَ وَإِنْ بَعُدَتْ لُحْمَتُهُ،
1) کهف، آیه 28.
وَاِنَّ عَدُوٌّ مُحَمَّدٍ مَنْ عَصَى اللَّهَ وَإِنْ قَرُبَتْ قَرَابَتُه؛ به یقین دوست محمد صلى الله عليه واله وسلم کسی است که خدا را اطاعت کند، هرچند پیوند نسبی اش دور باشد و دشمن محمد کسی است که خدا را نافرمانی کند، هرچند قرابت او نزدیک باشد». (1)
بدیهی است که ذکر تمام این اوصاف برای پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم پیام روشنی برای همه پیروانش دارد و آن این که آنها نیز پیوندهای خود را از دشمنان حق و ظالمان و ستمگران قطع کنند هرچند از نزدیکان باشند و به عکس، پیوند خود را با کسانی که در مسیر حق، عدالت و تقوا گام بر می دارند محکم سازند هرچند افراد دوری باشند.
همان گونه که در حدیث شریف آمده است: روزی پیامبر صلی الله علیه واله وسلم به یارانش فرمود: «أَيُّ عُرَى الإيمانِ أَوْثَقُ؟ فَقَالُوا: اللَّهُ وَرَسُولُهُ اعْلَمُ وَ قَالَ بَعْضُهُمْ: الصَّلَاةُ، وَقَالَ بَعْضُهُمْ الزَّكاةُ، وَ قالَ بَعْضُهُمْ: الصّيامُ، وَ قالَ بَعْضُهُمْ الْحَجُّ وَالْعُمْرَةُ، وَ قالَ بَعْضُهُمْ: الْجِهادُ، فَقالَ رَسُولُ الله صلی الله علیه واله وسلم: لِكُلِّ ما قُلْتُمْ فَضْلُ وَ لَيْسَ بِهِ، وَلَكِنْ أَوْثَقُ عُرَى الإِيمَانِ الْحُبُّ فِي اللَّهِ وَ الْبُعْضُ فِي اللَّهِ وَ تَوَلِّي أَوْلِياءِ اللَّهِ وَ التَبرَّي مِنْ أَعْداءِ اللَّهِ؛ کدام یک از دستگیره های ایمان محکم تر و مطمئن تر است؟ یاران عرض کردند: خدا و رسولش آگاه ترند و بعضی گفتند: نماز و بعضی گفتند: زکات و بعضی روزه و بعضى حج و عمره، وبعضی جهاد! رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم فرمود: همه آنچه گفتید دارای فضیلت است ولی پاسخ سؤال من نیست؛ محکم ترین و مطمئن ترین دستگیره های ایمان، دوستی برای خدا و دشمنی برای خداست، و دوست داشتن اولیاء الله و تبری از دشمنان خدا». (2)
از مادۀ «قصو» به معنای دور شدن و «أقصی» به معنای دور کردن -
است. در مقابل «الْأَدْنَيْنَ» که از مادۀ «دنو» به معنای نزدیکی گرفته شده است. آری! پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم دوران با ایمان را نزدیک و نزدیکان مشرک و بی ایمان را از خود دور ساخت. در ضمن باید توجه داشت که آدنین واقصین در اصل ادنیین و اقصیین بوده است و پای اول که در اصل منقلب از و او بود به خاطر مفتوح بودن ما قبل تبدیل به الف شد و سپس الف به خاطر التقاء ساكنين حذف شد و فتحه به عنوان دلیل بر محذوف باقی ماند و تبدیل به ادئین و اقصین شد.
«عَادَی» از مادۀ «عداوت» به معنای دشمنی کردن است.
13- وأَدْأَبَ نَفْسَهُ فِي تَبْلِيغِ رِسَالَتِكَ.
14- وَأَتْعَبَهَا بِالدُّعَاءِ إِلَى مِلَّتِكَ.
15- وَ شَغَلَهَا بِالنُّصْحِ لِأَهْلِ دَعْوَتِكَ.
ترجمه
خداوندا! او برای تبلیغ رسالت تو خود را به زحمت و رنج افکند.
و برای دعوت به آیین تو خویش را به تعب انداخت.
ونصيحت و خیرخواهی برای پذیرندگان دعوت تو او را همواره به خود مشغول ساخت.
در این بخش امام علیه السلام به بخش دیگری از صفات و خدمات برجسته پیغمبر اکرم صَلَّى اللهُ علیه واله وسلم پرداخته، عرضه می دارد: «خداوندا! او برای تبلیغ رسالت تو خود را به زحمت و رنج افکند و برای دعوت به آیین تو خویش را به تعب انداخت و نصیحت و خیرخواهی برای پذیرندگان دعوت تو او را همواره به خود مشغول ساخت»؛ (و أَدْأَبَ نَفْسَهُ فِي تَبْلِيغِ رِسَالَتِكَ وَ أَتْعَبَهَا بِالدُّعَاءِ إِلَى مِلَّتِكَ وَ شَغَلَهَا بالنُّصْح لِأَهْلِ دَعْوَتِكَ). (1)
1) دعوت در اینجا اضافه شده به کاف خطاب به خداوند و منظور دعوت به سوی اوست (و شبیه اضافه به مفعول است) و یا اینکه به معنای دعوت تو نسبت به مردم است (و از قبیل اضافه به فاعل می باشد).
تاریخ زندگی پیامبر صلی الله علیه واله وسلم پر است از شواهدی که این سخن امام علیه السلام را تأیید می کند، تا آنجا که خداوند خطاب به پیامبرش فرمود: (فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ عَلَى آثَارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهَذَا الْحَدِیثِ أَسَفا)؛ «ای پیامبر! گویی می خواهی به سبب ایمان نیاوردن آنها به قرآن، جان خود را از شدت تأسف از دست بدهی». (1)
در حدیث معروفی از پیغمبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم می خوانیم: «مَا أُوْذِيَ نَبِيٌّ مِثْلَ مَا أُوْذِيْتُ؛ هیچ پیامبری به اندازه من مورد آزار قرار نگرفت». (2)در این سه جمله امام علیه السلام از اصل برنامه پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم ابتدا تعبیر به رسالت و سپس دعوت به ملت و آنگاه نصح به اهل دعوت فرموده است.
«أدأب» از مادۀ «دأب» و «دئوب» به معنای ادامهٔ کار با جدیت و مطابق یک سنت و برنامه ثابت است و «أدأب» در دعای مورد بحث اشاره به این است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم در تبلیغ رسالت پروردگار با جدیت تمام و به طور مستمر راه خود را ادامه می داد به گونه ای که در جمله بعد، از واژهٔ «أتعب» استفاده شده یعنی به قدری تلاش کرد که خود را به زحمت و تعب افکند.
ملت و دین و شریعت هر سه به یک معناست که از سه زاویه به آن نگاه شده است.
«ملت» به گفتۀ راغب در اصل از «أملَلتُ» گرفته شده که به معنای گفتن چیزی برای نوشتن طرف مقابل است و از آنجا که دین و آیین خدا گویی از سوی پروردگار نوشته شده به آن ملت اطلاق می شود.
«شریعت» در اصل به معنای راهی است که از ساحل به سوی نهرهای بزر گشوده می شود و به آیین خداوند نیز که راهی به زندگی سعادت بخش انسانها می گشاید اطلاق شده است.
«دین» که در اصل به معنای جزا دادن است به این علت به آیین خداوند اطلاق می شود که عمل به آن وسیله جزا و پاداش است.
تعبیر به «نصح» که به معنای خیرخواهی است شامل تمام خوبی های دنیا و آخرت می شود و گفته اند که این واژه همچون واژه فلاح است و آن هم چنین عمومیتی دارد.
16- وَهَاجَرَ إِلَى بِلَادِ الْغُربَةِ، وَ مَحَلَّ النَّأْي عَنْ مَوْطِنِ رَحْلِهِ، وَ مَوْضِعِ رِجْلِهِ، وَ مَسْقَطِ رَأْسِهِ، وَ مَأْنَسٍ نَفْسِهِ، إِرَادَةً مِنْهُ لِإِعْزَازِ دِينِكَ، وَ اسْتِنْصَاراً عَلَى أَهْلِ الْكُفْرِ بِكَ.
17- حَتَّى اسْتَتَبَّ لَهُ مَا حَاوَلَ فِي أَعْدَائِكَ.
18- وَاسْتَتَمَّ لَهُ مَا دَبَّرَ فِي أَوْلِيَائِكَ.
19- فَنَهَدَ إِلَيْهِمْ مُسْتَفْتِحاً بِعَوْنِكَ، وَ مُتَقَوِّياً عَلَى ضَعْفِهِ بِنَصْرِكَ.
20- فَغَزَاهُمْ فِي عُقْرِ دِيَارِهِمْ.
21- وَ هَجَمَ عَلَيْهِمْ فِي بُحْبُوحَةٍ قَرَارِهِمْ.
22- حَتَّى ظَهَرَ أَمْرُكَ، وَ عَلَتْ كَلِمَتْكَ، وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ.
ترجمه
(خداوندا!) آن حضرت به بلاد غربت هجرت کرد و محلی را که در آن رحل اقامت افکنده بود و جای پای او و محل ولادت ومورد علاقه اش بود ترک نمود. همه اینها به خاطر عزت دین تو و برای به دست آوردن یاران در برابر کافران برای (انجام فرمان) تو بود.
واین حال ادامه یافت تا همۀ آنچه او دربارۀ دشمنانت انتظار داشت فراهم شد.
و آنچه دربارهٔ دوستانت تدبیر کرده بود به وقوع پیوست.
او قیام کرد و در مقابل دشمنان ایستاد درحالی که از تو یاری می جست و در عین ضعف، با یاری تو قوت می گرفت.
و کار پیامبرت تا آنجا پیش رفت که با دشمن در درون خانه اش جنگید.
و بر آنها در وسط قرارگاهشان هجوم برد.
این وضع همچنان ادامه یافت تا زمانی که فرمان تو آشکار شد و كلمه توحید بالا گرفت و پیروز گشت (و پرچم اسلام در همه جزيرة العرب برافراشته شد) هرچند مشرکان کراهت داشتند (و از این پیروزی ها به شدت ناراحت بودند).
آنچه در بخش گذشته آمد ناظر به تلاشها و کوشش های پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم در دوران مکه است که دورانی بسیار سخت و دردناک برای آن حضرت و تمام مسلمینی که گرد آن حضرت را گرفته بودند محسوب می شد.
سپس در این بخش امام علیه السلام به دوران مدینه و طوفان های عظیمی که بعد از هجرت آن حضرت به آنجا رخ داد و غزوات پی در پی و زحمات طاقت فرسای آن حضرت اشاره کرده به پیشگاه خدا چنین عرضه می دارد: «(خداوندا!) آن حضرت به بلاد غربت هجرت کرد و محلی را که در آن رحل اقامت افکنده بود و جای پای او و محل ولادت و مورد علاقه اش بود ترک کرد. همه اینها به خاطر عزت دین تو و برای به دست آوردن یاران در برابر کافران برای (انجام فرمان) تو بود»؛ (وَ هَاجَرَ إِلَى بِلَادِ الْغُربَةِ، وَ مَحَلِّ النَّأْيِ عَنْ مَوْطِنِ رَحْلِهِ، وَ مَوْضِعِ رِجْلِهِ، وَمَسْقَطِ رَأْسِهِ، وَ مَأْنَسِ نَفْسِهِ، إِرَادَةٌ مِنْهُ لِإِعْزَازِ دِينِكَ، وَ اسْتِنْصَاراً عَلَى أَهْلِ الكفر بك). (1)
بدون شک انسان به وطن خود علاقه مند است و با آن انس دارد و جز به خاطر عوامل قهری که او را ناچار به هجرت کند حاضر به ترک وطن خود نیست.
1) ضمیر «بك» متعلق به کفر است یعنی کسانی که به خداوند کافر بودند و این احتمال که متعلق به استنصار باشد کاملاً ضعیف است، زیرا استنصار و یاری طلبیدن پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم در مدینه از اهل مدینه بود.
جالب اینکه امام علیه السلام در اینجا چهار وصف برای وطن آورده که هرکدام دلیلی است بر علاقه انسان نسبت به آن:
نخست اینکه رحل او در آنجا افکنده شده و وسایل زندگی اش در آنجا فراهم است.
دوم این که گام های او براثر آشنایی به محل در آنجا استوار است.
سوم: محل تولد اوست.
چهارم: به آن انس و علاقه دارد به خاطر آشنایی به آن و کسانی که در آنجا زندگی می کنند.
خلاصه اینکه انسان از نظر جسمی و روحی به وطن خود وابستگی دارد و تا مجبور نشود حاضر نیست آن را ترک کند و حتی اگر ناچار به ترک آن شد علاقه او به وطنش همچنان برقرار است.
در روایات آمده است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم هنگام ترک مکه رو به شهر کرد و چنین گفت: «وَ اللَّهِ إِنَّكِ لَخَيْرُ أَرْضِ اللَّهِ وَ أَحَبُّ أَرْضِ اللَّهِ إِلَيَّ وَ لَوْ لَا أَنِّي أُخْرِجْتُ مِنْكِ مَا خَرَجْتُ؛ به خدا سوگند ای مکه! تو بهترین سرزمین خدا هستی و بهترین سرزمین مورد علاقه من و اگر مرا مجبور به بیرون رفتن از تو نمی کردند هرگز خارج نمی شدم». (1)
در روایت دیگری آمده است: هنگامی که پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم به سرزمین جحفه که فاصله زیادی از مکه ندارد رسید، به یاد وطنش مکه افتاد، آثار تأثر و اندوه و اشتیاق به مکه در چهره مبارکش نمایان گشت، جبرئیل نازل شد و پرسید: آیا به راستی به زادگاهت اشتیاق داری؟ پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم فرمود: آری. جبرئیل عرض کرد: خداوند این پیام را برای تو فرستاده است: (إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرَادُّكَ -
1) سنن الكبری نسائی، ج 2، ص ،479، ح 4252-4254.
إِلَى مَعَادٍ)؛ «آن کسی که این قرآن را بر تو فرض کرده است تو را به سرزمین اصلی ات باز می گرداند». (1)به هرحال، پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم در راه اعزاز دین حق و برای به دست آوردن یارانی که او را در برابر دشمن یاری دهند وطن مألوف خود را با تمام علاقه ای که به آن داشت رها کرد و دیار غربت را بر آن ترجیح داد.
تعبیر به «بِلَادِ الْغُربَةِ» که معنای جمعی دارد با اینکه پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم تنها به شهر مدينه هجرت کرد به خاطر آن است که آن حضرت، از مدینه برای غزوات به مناطق مختلفی هجرت فرمود و یا اینکه جمع گاهی بر فرد هم اطلاق می شود همان گونه که در آیه شریفه (إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ) (2)اطلاق شده زیرا قطعاً منظور از آن علی بن ابی طالب علیه السلام است که درحال رکوع با دادن انگشترش ادای زکات کرد.
«مسقط رأس» كنايه از زادگاه است زیرا انسان هنگامی که به طور طبیعی متولد می شود با سر خود از رحم مادر خارج می گردد (مسقط، به معنای محل سقوط و رأس به معنای سر است).
جملهُ «اسْتِنْصَاراً عَلَى أَهْلِ الْكُفْرِ بِكَ» اشاره به یاران وفاداری است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم با هجرت به مدینه از اهل آنجا به دست آورد و به کمک آنها و مهاجرین توانست بر همه دشمنان پیروز شود و می دانیم که قبل از هجرت جمعی از سران مردم مدینه در نزدیکی مکه «عقبه» خدمت پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم رسیدند و از آن حضرت به مدینه دعوت نمودند و با وی بیعت کردند و به گفته خود وفادار ماندند و در واقع روز ورود پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم به مدینه، آغاز روشنی برای پیروزی آن حضرت بود.
و به تعبیر دیگر، هجرت تحول مهمی در تاریخ اسلام به وجود آورد و سرآغازی برای همه پیروزی ها بود و به همین دلیل مسلمين مبدأ تاریخ اسلام را سال هجرت پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم قرار دادند نه سال تولد یا رحلت آن حضرت.
و از آثار و برکات هجرت این بود که پایۀ حکومت اسلامی بعداز آن نهاده شد و مسلمانان دارای لشکر و عسکر و نیروی جهادی و تشکیلات حکومتی شدند درحالی که هیچ یک از این امور در مکه امکان پذیر نبود.
می دانیم که بعداز آن تمام کسانی که در مکه یا در جایی دیگر مسلمان شدند به تدریج به مدینه هجرت کردند و بر نیروی مسلمانان افزوده شد و تا فتح مکه هجرت همچنان ادامه داشت.
امام علیه السلام در جمله های بعد، نتیجه این هجرت را بیان کرده، نخست عرضه می دارد: «و این حال ادامه یافت تا همۀ آنچه او دربارهٔ دشمنانت انتظار داشت فراهم شد و آنچه دربارهٔ دوستانت تدبیر کرده بود به وقوع پیوست»؛ (حَتَّى اسْتَتَبَّ لَهُ مَا حَاوَلَ فِي أَعْدَائِكَ وَ اسْتَتَمَّ لَهُ مَا دَبَّرَ فِي أَوْلِيَائِكَ).
«اسْتَتَبَّ» از مادۀ «تباب» است. این ماده در اصل به معنای هلاکت و نقصان می باشد، ولی هنگامی که به باب استفعال می رود معنای آمادگی و مهیا بودن و برپا شدن را می رساند.
جملهٔ «حَتَّى اسْتَتَبَّ...» اشاره به شکست های پی در پی است که نصیب دشمنان اسلام شد و جملهٔ بعد از آن «وَ اسْتَمَّ لَهُ...» اشاره به پیروزی هایی است که در مقابل آن به مسلمانان رسید که در غزوات اسلامی کاملاً مشهود است.
آنگاه امام علیه السلام به غزوات پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم و زحمات طاقت فرسایی که در این جنگ ها متحمل شد و پیروزی هایی که به یاری خداوند برای آن حضرت فراهم گشت اشاره می کند و عرضه می دارد: «او قیام کرد و در مقابل دشمنان ایستاد درحالی که از تو یاری می جست و در عین ضعف، با یاری تو قوت می گرفت»؛ (فَنَهَدَ إِلَيْهِمْ مُسْتَفْتِحاً بِعَوْنِكَ، وَ مُتَقَوِّياً عَلَى ضَعْفِهِ بِنَصْرِكَ).
این یک اشاره اجمالی به غزوات و سرایای پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم است که غالباً در آنها لشکر اسلام از نظر ظاهر، ضعیف تر و از نظر تعداد کمتر بود، اما به یاری خداوند، به کمک همان ها بر دشمن غلبه کرد. مثلاً در جنگ بدر عدد لشکر اسلام سیصدو سیزده نفر بود درحالی که تعداد لشکر کفار بیش از هزار نفر بود و ادوات جنگی مسلمین نیز ضعیف تر به نظر می رسید.
تعبیر به «عون» و «نصر» ممکن است اشاره به آیاتی باشد که مربوط به جنگ بدر است.
(وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ * إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَلَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلَاثَةِ آلَافٍ مِنَ الْمَلَائِكَةِ مُنْزَلِينَ * بَلَى إِنْ تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا وَيَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هَذَا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلَافٍ مِنَ الْمَلَائِكَةِ مُسَوّمِينَ)؛ «خداوند شما را در «بدر» یاری کرد (و بر دشمنان خطرناک پیروز ساخت)؛ درحالی که شما (نسبت به آنها) ناتوان بودید. پس از خدا بپرهیزید (و در برابر دشمن با فرمان پیامبر مخالفت نکنید) تا شکر نعمت او را به جا آورده باشید! در آن هنگام که تو به مؤمنان می گفتی: آیا کافی نیست که پروردگارتان شما را به سه هزار نفر از فرشتگان، که از آسمان فرود می آیند یاری کند؟! آری، (امروز هم) اگر استقامت و تقوا پیشه کنید و دشمن به همین زودی به سراغ شما بیاید خداوند شما را با پنج هزار نفر از فرشتگان که نشانه هایی با خود دارند مدد خواهد داد!». (1)
و نیز می تواند اشاره به جنگ احزاب باشد همان گونه که قرآن مجید در سورهٔ احزاب پرده از آن برداشته می فرماید: (يَا أَيُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهَا وَكَانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيراً)؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید! نعمت خدا را بر خود به یاد آورید در آن هنگام که -
1) آل عمران، آیات 132-134.
لشکرهایی (عظیم) به سراغ شما آمدند؛ ولی ما باد و طوفان سختی بر آنان فرستادیم و لشکریانی که آنها را نمی دیدید (و به این وسیله آنها را در هم شکستیم)؛ و خداوند همیشه به آنچه انجام می دهید بینا بوده است». (1)
«نَهَدَ» از مادۀ «نهد» (بر وزن عهد) و «نهود» (بر وزن عهود) به معنای قیام و ظهور و بروز در مقابل چیزی است و هر چیز برجسته ای را نیز ناهد می گویند و به دخترانی که تازه سینه های آنها برآمده شده نیز ناهد یا ناهده گفته می شود.
آنگاه بعداز این اشاره اجمالی، به توضیح بیشتری پرداخته، عرضه می دارد: «خداوندا! کار پیامبرت تا آنجا پیش رفت که با دشمن در درون خانه اش جنگید و بر آنها در وسط قرار گاهشان هجوم برد»؛ (فَغَزَاهُمْ فِي عُقْرِ دِيَارِهِمْ وَ هَجَمَ عَلَيْهِمْ فِي بُحْبُوحَةٍ قَرَارِهِمْ).
این دو جمله ممکن است به یک معنا باشد و آن هجوم بر دشمن در درون خانه و قرارگاهش می باشد و می دانیم که این کار تأثیر مهمی در شکستن روحیهٔ دشمن دارد، همان گونه که امیرمؤمنان علی علیه السلام در خطبه معروف جهاد می فرماید: «وَقُلتُ لَكُمُ اغْرُوهُمْ قَبْلَ أَنْ يَغْرُوكُمْ، فَوَاللَّهِ مَا غُرَى قَوْمٌ قَطُّ فِي عُفْر دَارِهِمْ إِلَّا ذَلُوا؛ من به شما (بارها) گفتم با آنها بجنگید، پیش از آنکه آنها به سراغ شما بیایند. به خدا سوگند! هر گروهی که در خانه خود مورد تهاجم واقع شود و با دشمن بجنگد ذلیل می شود». (2)
این احتمال نیز وجود دارد که جمله اول اشاره به جنگ هایی است که مسلمین در خانه دشمن با او کردند مانند جنگ خیبر حنین و جنگ با بنی قریظه و بني النضير و مانند آنها و جملۀ دوم اشاره به جنگ هایی که دشمن از خانه -
و دیار خود بیرون آمد و با مسلمین روبرو شد مانند جنگ بدر و جنگ احزاب و بنابراین تمام غزوات پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم را شامل می شود.
می دانیم که پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم در تعداد زیادی از جنگ ها حضور داشت که بر آنها نام غزوه می گذارند و در تعدادی شخصاً حضور نداشت و فرماندهان را به سراغ دشمن فرستاد که به آنها سریه می گویند.
در این که تعداد غزوات و سرایا چقدر بود؟ میان مورخان اختلاف است بعضی مانند مرحوم سید علی خان در ریاض السّالکین عدد بیست و شش را برای غزوات و سی و شش را برای سرایا ترجیح داده اند مرحوم طبرسی نیز در مجمع البيان تعداد غزوات و سرایا را همین مقدار ذکر کرده است. (1)
بعضی نیز تعداد غزوات را بیست و هفت و تعداد سرایا را پنجاه و پنج عدد دانسته اند که مجموعاً هشتاد و دو می شود (مانند آنچه در فروغ ابدیت آمده است).
هنگامی که انسان شرح غزوات و سرایای پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم را می خواند متوجه می شود که چه رنج ها و سختی ها و تلاش های طاقت فرسایی صورت گرفت و چه مردان بزرگی شربت شهادت نوشیدند و چه زخم هایی بر پیکر پیغمبر صلی الله علیه واله وسلمو جانشینش علی علیه السلام نشست تا به پیروزی اسلام منتهی شد.
«عُقْرِ» در اصل به معنای اساس و ریشهٔ چیزی است. این واژه گاه در مورد شتر به کار می رود که به معنای کشتن و نحر کردن و پی کردن است، مثلاً گفته می شود عقرت البعير، یعنی شتر را پی کردم و نحر نمودم، زیرا با کشتن شتر گویی اصل و ریشه وجودش برچیده می شود این واژه گاه به معنای حبس کردن آمده است و به زنان نازا عاقر می گویند به خاطر این که گویی رحمشان در برابر تولد فرزند محبوس است. در دعای مورد بحث «عُقر دیار» به معنای درون و کانون و ریشهٔ خانه آنهاست.
1) رياض السالكين، ج 1، ص 485، مجمع البیان، ج 2، ص 383، ذیل آیه 126 سوره آل عمران.
«بحْبُوحَةٍ» به معنای وسط چیزی است و «بُحْبُوحَةِ قَرَارِهِمْ» در دعای فوق به معنای مقرّ و کانون اصلی آنهاست و می دانیم که حمله به کانون اصلی چیزی، برای از میان بردن آن مؤثرتر است.
این واژه گاه به معنای گرفتگی و ناهنجاری صداست و شعر معروف عمرو بن عبدود در جنگ خندق نیز به همین معنا اشاره می کند آنجا که می گوید:
وَلَقَدْ بَحَحْتُ مِنَ النِّدَاءِ *** بِجَمْعِكُمْ هَلْ مِنْ مُبَارِزا. (1)
بس که مبارز طلبیدم و کسی پاسخ نگفت صدای من گرفت. و می دانیم که در این جا امیرمؤمنان علی علیه السلام با اشعار معروفش به او پاسخ گفت و به میدان او آمد و او را بر زمین کوبید و کشت.
آنگاه امام علیه السلام به نتیجه این همه تلاش ها و کوشش های طاقت فرسای پیامبر صلی الله علیه واله وسلم و مؤمنان اشاره کرده عرضه می دارد: «خداوندا! این وضع همچنان ادامه یافت تا زمانی که فرمان تو آشکار شد و کلمه توحید بالا گرفت و پیروز گشت (و پرچم اسلام در همه جزيرة العرب برافراشته شد)، هرچند مشرکان کراهت داشتند (و از این پیروزی ها به شدت ناراحت بودند)»؛ (حَتَّى ظَهَرَ أَمْرُكَ، وَعَلَتْ كَلِمَتُكَ، وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ).
این جمله در واقع اشاره به آیه شریفۀ چهل و هشتم سوره توبه است که می فرماید: «لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَبُوا لَكَ الْأُمُورَ حَتَّى جَاءَ الْحَقُّ وَ ظَهَرَ أَمْرُ اللَّهِ وَ هُمْ كَارِهُونَ»؛ آنها پیش از این نیز در پی فتنه انگیزی بودند، و کارها را بر تو دگرگون و آشفته ساختند؛ تا آنکه حق فرارسید و فرمان خدا آشکار گشت و پیروز شدید، درحالی که آنها ناخشنود بودند». (2)
همچنین آیه شریفه 33 سوره توبه: (هُوَ الَّذِى أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ)؛ «او کسی است که پیامبرش را با هدایت و آیین حق فرستاد، تا آن را بر همۀ آیین ها پیروز گرداند، هرچند مشرکان ناخشنود باشند».
و نیز اشاره به آیه چهل سورۀ توبه است: (وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلَى وَكَلِمَةَ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيَا)؛ «و گفتار و خواسته کافران را پایین تر قرار داد و آنها را با شکست مواجه ساخت و تنها سخن خدا (و آیین او) برتر و پیروز است».
این آیه قبل از پیروزی کامل پیامبر صلی الله علیه واله وسلم بر دشمنان نازل شد و در واقع یک وعده الهی بود که سرانجام تحقق یافت و پیش از آنکه پیغمبر اسلام صلی الله علیه واله وسلم چشم از جهان فرو بندد آیین او تمام آن منطقه را فراگرفت و مخالفان یا تسلیم شدند و ایمان آوردند و یا مهر سکوت بر دهان زدند و وعده الهی تحقق یافت.
«امر» در جملهٔ «ظَهَرَ أَمْرُكَ» به معنای آیین اسلام است که همان فرمان تشریعی خداست. و «کلمه» در «عَلَتْ كَلِمَتُكَ» یا اشاره به کلمۀ توحید است به قرینه «وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ» و یا مجموعه تعلیمات اسلام.
23- اللَّهُمَّ فَارْفَعْهُ بِمَا كَدَحَ فِيكَ إِلَى الدَّرَجَةِ الْعُلْيَا مِنْ جَنَّتِكَ.
24- حَتَّى لَا يُسَاوَى فِي مَنْزِلَةٍ، وَ لَا يُكَافَأَ فِي مَرْتَبَةٍ، وَ لَا يُوَازِيَهُ لَدَيْكَ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ، وَ لَا نَبِيُّ مُرْسَلٌ.
25- وَ عَرِّفْهُ فِي أَهْلِهِ الطَّاهِرِينَ وَ أُمَّتِهِ الْمُؤْمِنِينَ مِنْ حُسْنِ الشَّفَاعَةِ أَجَلَّ مَا وَعَدْتَهُ.
26- يَا نَافِذَ الْعِدَةِ، يَا وَافِي الْقَوْلِ، يَا مُبَدِّلَ السَّيِّئَاتِ بِأَضْعَافِهَا مِنَ الْحَسَنَاتِ إِنَّكَ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ.
ترجمه
پروردگارا! به خاطر این جان فشانیها و فداکاری ها و زحمات طاقت فرسایی که در راه تو تحمل کرد، او را به درجات عالی از بهشتت رفعت بخش
(مقامی به او عطا کن) که هیچ کس در مقام و منزلت برابر او نباشد و در مقام و مرتبۀ او قرار نگیرد و هیچ فرشته مقرب و نبی مرسلی با او برابری نکند.
(خداوندا!) دربارۀ خاندان پاکش و امت با ایمانش، از نظر حسن شفاعت برترین چیزی را که وعده داده ای به او بنما و آشکار کن.
ای خدایی که به وعده هایت وفادار و به قول هایی که داده ای پایبندی. ای کسی که می توانی سیئات را به چندین برابر از حسنات مبدل کنی، چرا که تو صاحب فضل و کرم عظیمی هستی.
در بخش ششم که در واقع نتیجه بخش های پیشین است، امام علیه السلام به پیشگاه خداوند عرضه می دارد: «پروردگارا به خاطر این جان فشانی ها و فداکاری ها و زحمات طاقت فرسایی که در راه تو تحمل کرد او را به درجات عالی از بهشتت رفعت بخش»؛ (اللَّهُمَّ فَارْفَعْهُ بِمَا كَدَحَ فِيكَ إِلَى الدَّرَجَةِ الْعُلْيَا مِنْ جَنَّتِكَ).
«مقامی به او عطا کن که هیچ کس در مقام و منزلت برابر او نباشد و در مقام و مرتبه او قرار نگیرد و هیچ فرشته مقرب و نبی مرسلی با او برابری نکند»؛ (حَتَّی لَا يُسَاوَى فِي مَنْزِلَةٍ، وَ لَا يُكَافَاً فِي مَرْتَبَةٍ، وَ لَا يُوَازِيَهُ لَدَيْكَ مَلَكٌ مُقَرَّبُ، وَ لَا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ).
در واقع دعای امام علیه السلام دعایی مستدل است؛ نخست زحمات طاقت فرسای پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم در تحمل آزار دشمن و مشکلات هجرت و دوری از وطن و تحمل رنج های غزوات و جنگ های مختلف بر می شمرد سپس عرضه می دارد: خداوندا! به خاطر این همه درد و رنج طاقت فرسا برترین مقام ها را در بهشت جاویدانت به او عنایت فرما؛ مقامی که هیچ فرشته مقرب و پیامبر مرسلی به آن نرسیده باشد.
به یقین چنین دعایی در پیشگاه خدا مستجاب است و از آن روشن می شود که مقام پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم نسبت به تمام انبیا و فرشتگان برتر است.
با توجه به اینکه «مَنْزِلَةٍ» و «مَرْتَبَةٍ» نکره ای است که در سیاق نفی واقع شده، هرگونه مرتبه و مقامی را شامل می شود و تفاوت منزلت و مرتبت در این است که «مَنْزِلَةٍ» از مادۀ «نزول» به معنای جایگاه است و «مَرْتَبَةٍ» از مادۀ «رُتوب» به معنای رتبه ای است که کسی آن را به دست می آورد.
بنابراین هردو واژه قریب المعنى هستند هرچند یکی اشاره به جایگاه مهمی است که شخص در آن قرار دارد و دیگری اشاره به سلسله مراتب اوست.
همچنین «لَا يُسَاوَى» و «وَ لَا يُكَافاً» قريب المعنى هستند و عدم مساوات دو چیز را به یکدیگر می رساند.
همچنین «يُوَازِی» از ماده «وَزْی» به معنای اجتماع چیزی با چیزی است، بنابراین جملۀ «وَ لَا يُوَازِيَهُ» به این معناست که چیزی در مقام او با او اجتماع و همسانی نداشته باشد.
و به هرحال این بالاترین مقامی است که امام علیه السلام در این دعای خود از پیشگاه خدا برای پیغمبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم تقاضا کرده است، آن هم در مقابل زحمات طاقت فرسایی که او برای هدایت انسان ها کشید.
آنگاه امام علیه السلام در آخرین دعایش برای پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم به مسأله مقام شفاعت آن حضرت که مقامی بسیار والا و وسیع و گسترده است اشاره کرده عرضه می دارد: «خداوندا! دربارهٔ خاندان پاکش و امت با ایمانش از نظر حسن برترین چیزی را که وعده داده ای به او بنما و آشکار کن»؛ (وَ عَرِّفْهُ فِى أَهْلِ الطَّاهِرِينَ وَ أُمَّتِهِ الْمُؤْمِنِينَ مِنْ حُسْنِ الشَّفَاعَةِ أَجَلَّ مَا وَعَدْتَهُ).
امام علیه السلام در اینجا بهترین شفاعت پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم را هم برای اهل بیت آن حضرت علیهم السلام تقاضا کرده و هم برای امت با ایمانش و البته شفاعت برای اهل بیت عصمت علیهم السلام، شفاعت نسبت به گناهان و ذنوب نیست، بلکه شفاعت برای ترفیع مقام و فزونی مرتبۀ الهی است، ولی شفاعت نسبت به امت هم این معنا را شامل می شود و هم شفاعت برای عفو و گذشت از گناهان.
تعبیر به «وَ أمَّتِهِ الْمُؤْمِنِينَ» اشاره به تعبیر لطیفی است و آن اینکه شخص شفاعت شونده باید رابطهٔ خود را - هرچند رابطهٔ ضعیف - با شفاعت کننده حفظ کرده و از دایره ایمان به کلی بیرون نرفته باشد و تمام پُل های پشت سر را ویران نساخته باشد.
این مقام همان مقام محمود است که در آیه شریفه (عَسَى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَاماً -
مَحْمُوداً) (1)به آن اشاره شده زیرا در بسیاری از روایات اهل بیت علیهم السلام و اهل سنت، مقام محمود به مقام شفاعت کبری تفسیر شده است.
منظور از شفاعت کبری شفاعتی است گسترده و بسیار وسیع که شامل گروه های زیادی از مؤمنان خطاکار می شود.
دربارۀ فلسفۀ شفاعت و اهمیت آن سخن بسیار است. ان شاء الله در جای مناسب به سراغ آن خواهیم رفت. در اینجا تنها اشاره به کلامی از شارح معروف صحيفه سجاديه (صاحب رياض السالکین) می کنیم او از بعضی از علما (با استفاده از روایات شفاعت) پنج مقام و مرحله برای شفاعت نقل می کند:
اول: آسوده ساختن از وحشت صحنه قیامت که تمام امت ها در آن شریک اند.
دوم: فرستادن گروهی از گنهکاران به بهشت.
سوم: تقاضای رفع عذاب از گروهی که پس از حساب اعمال، مستحق عذاب شده اند.
چهارم خارج کردن گروهی از گنهکاران از دوزخ.
پنجم. برتری بخشیدن مقامات گروهی از اولیاء الله. (2)
البته شفاعت امر ساده ای نیست و شرایطی دارد که در جای خود به آن اشاره خواهد شد.
با توجه به اینکه در جمله آخر، امام علیه السلام از وعده الهی درباره شفاعت کبرای رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم سخن گفت در پایان خدا را به وفای به وعده ها و پایداری به قول ها توصیف کرده عرضه می دارد: «ای خدایی که به وعده هایت وفادار و به قول هایی که داده ای پایبندی ای کسی که می توانی سیئات را به چندین برابر از -
حسنات مبدل کنی! چراکه تو صاحب فضل و کرم عظیم «هستی»؛ (يَا نَافِذَ الْعِدَةِ، يَا وَافِيَ الْقَوْلِ، يَا مُبَدِّلَ السَّيِّئَاتِ بِأَضْعَافِهَا مِنَ الْحَسَنَاتِ إِنَّكَ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ). در آیات قرآن نسبت به مقام شفاعت به پیغمبر صلى الله عليه واله وسلم قول داده شده است:
همان گونه که گفتیم در آیه شریفه (عَسَى أَنْ يَبْعَتَكَ رَبُّكَ مَقَاماً مَحْمُوداً) (1)مقام محمود به مقام شفاعت تفسیر شده است.
در آیۀ دیگر می خوانیم: (وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً)؛ «و اگر این مخالفان، هنگامی که به خود ستم می کردند (و فرمان های خدا را زیر پا می گذاشتند) به نزد تو می آمدند، و از خدا طلب آمرزش می کردند و پیامبر هم برای آنها استغفار می کرد، خدا را توبه پذیر و مهربان می یافتند». (2)
و این در واقع شفاعتی است در دنیا در پیشگاه خدا برای آمرزش گناهان و مقدمه ای است برای شفاعت در آخرت.
در حدیثی از امام باقر علیه السلام در تفسیر آیه شریفه (وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى) می خوانیم که آن حضرت فرمود: «الشَّفَاعَةُ وَ اللَّهِ الشَّفَاعَةُ وَ اللَّهِ الشَّفَاعَةُ؛ این همان شفاعت است، به خدا سوگند شفاعت است به خدا سوگند شفاعت است». (3)
در صدر همین حدیث آمده است که این آیه امیدبخش ترین آیه قرآن است. در حدیث دیگری از امام علی علیه السلام می خوانیم که پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم فرمود: حال که خداوند به من وعده داده است که آن قدر به من ببخشد تا راضی شوم، إِذَنْ لا أَرْضى وَوَاحِدٌ مِنْ أُمَّتِي فِي النَّارِ؛ در این صورت من راضی نمی شوم تا زمانی که یک فرد از امت من در آتش دوزخ باشد. (4)
البته همان گونه که گفتیم شفاعت هم شرایطی دارد که تا حاصل نشود شفیعان در راه خدا شفاعت نخواهند کرد.
جمله «يَا مُبَدِّلَ السَّيِّئَاتِ...» اشاره به آیه شریفۀ هفتادم سوره فرقان است که می فرماید: (الَّا مَنْ تَابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صَالِحاً فَأُولَئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ)؛ «مگر کسانی که توبه کنند و ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند، که خداوند سيئات آنان را به حسنات مبدل می کند؛ و خداوند همواره آمرزنده و مهربان بوده است». (1)
درباره این که تبدیل سيِّئات به حسنات چگونه است؟ تفسیرهای متعددی وجود دارد نخست این که انسان وقتی توبه حقیقی کند دگرگونی عمیقی در سراسر وجودش پیدا می شود و به سبب آن سیّئات اعمالش در آینده مبدل به حسنات می شود. اگر در گذشته مردم را آزار می داد در آینده از مظلومان دفاع می کند و اگر در گذشته دروغ می گفت در آینده جز راست چیزی نمی گوید.
در تفسیر دیگر گفته شده که این یک عطیه الهی است نه تنها با توبه خالصانه و حقیقی گناهان او را می بخشد، بلکه از نامه اعمال او پاک می کند و به جای آن حسناتی قرار می دهد.
اما این که امام علیه السلام خدا را به «نَافِدَ الْعِدَةِ» و «وَافِيَ الْقَوْلِ» (کسی که به وعده هایش وفادار است) توصیف کرده در واقع اقتباس از آیات شریفه قرآن است، مانند:
(رَبَّنَا وَ آتِنَا مَا وَعَدْتَنَا عَلَى رُسُلِكَ وَلَا تُحْزِنَا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّكَ لَا تُخْلِفُ الْمِيعَادَ)؛ «پروردگارا! آنچه را که به وسیلهٔ پیامبرانت به ما وعده فرمودی، به ما عطا کن؛ و ما را در روز رستاخیز رسوا مگردان؛ زیرا تو هیچ گاه از وعده خود، تخلف نمی کنی». (2)و در آیه دیگری از همین سوره آمده است: (رَبَّنَا إِنَّكَ جَامِعُ النَّاسِ لِيَوْمٍ -
لَا رَيْبَ فِيهِ إِنَّ اللَّهَ لَا يُخْلِفُ الْمِيعَادَ)؛ «پروردگارا! تو مردم را برای روزی که تردیدی در آن نیست جمع خواهی کرد؛ زیرا خداوند از وعده خود تخلف نمی کند (ما به تو و رحمت بی پایانت و به وعده رستاخیز و قیامت ایمان داریم)». (1)
و همۀ اینها از فضل عظیم پروردگار سرچشمه می گیرد، همان گونه که امام علیه السلام در پایان عرضه می دارد: (إِنَّكَ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ).
فضل عظیم پروردگار به معنای احسان فوق العاده اوست که علاوه بر استحقاق، پاداش می بخشد و در برابر یک عمل نیک، ده برابر و گاه صد برابر اجر و پاداش می دهد.
اوصاف «نَافِذَ الْعِدَةِ» و «وَافِي الْقَوْلِ» قريب المعنى هستند، ولی با دو تعبیر مختلف در توصیف اول نظر به وعده های الهی است، خواه از طریق قول باشد یا غیر آن؛ ولی توصیف دوم، ناظر به وعده هایی است که از طریق قول داده شده است و هیچ کدام تخلف نمی پذیرد.
از آنچه در تفسیر این دعای پر محتوا گفته شد روشن می شود که این کامل ترین درود بر پیغمبر اسلام صلی الله علیه واله وسلم و خاندان اوست که تمام ابعاد و زوایای آن را امام علیه السلام در دعای خود روشن ساخته و با دلیل و برهان منطقی همراه کرده است.
1) آل عمران، آیه 9.
وَكَانَ مِنْ دُعَائِهِ (عَلَيْهِ السَّلَامُ) فِي الصَّلَاةِ عَلَى حَمَلَةِ الْعَرْشِ وَكُلٌّ مَلَكٍ مُقَرَّبِ.
از دعاهای امام علیه السلام است، که در آن بر حاملان عرش و تمام فرشتگان مقرب الهی درود می فرستد.
امام علیه السلام بعد از درود بر پیغمبر اسلام صلی الله علیه واله وسلم به خاطر صفات برجسته و خدمات فراوان و فداکاری های بینظیر او و بعد از تقاضای عالی ترین مقامات قرب برای آن حضرت به سراغ درود بر فرشتگان الهی می رود که حاملان عرش و پیام آوران وحی و فعالان صحنۀ عالم هستی و کارگزاران پروردگارند.
امام علیه السلام در این دعا اصناف فراوانی از فرشتگان را بر می شمرد که هرکدام در اداره عالم هستی به فرمان خداوند نقش مهمی دارند از فرشتگان حاملان عرش الهی گرفته تا پیام آوران وحی و ناظران بر اعمال و مدیران ارزاق و ... بر همه آنها درود می فرستد که این درود سه پیام روشن دارد:
نخست اینکه همه چیز این عالم حساب و کتاب دارد و نظم و مدیریت دقیقی بر آن حاکم است و هر بخش مأموران خاصی دارد که حقیقت رب العالمین بودن خداوند در آن جلوه می کند.
دوم: از زحمات این خادمان جهان هستی و برکاتی که از سوی آنها به ما می رسد قدردانی کنیم.
سوم این که ما هم تا می توانیم و تا آنجا که ممکن است باید گامی در جای گام های آنها بنهیم و فرشته خو شویم.
1- اللَّهُمَّ وَ حَمَلَةٌ عَرْشِكَ الَّذِينَ لَا يَفْتُرُونَ مِنْ تَسْبِيحِكَ، وَ لَا يَسْأَمُونَ مِنْ تَقْدِيسِكَ، وَ لَا يَسْتَحْسِرُونَ مِنْ عِبَادَتِكَ، وَ لَا يُؤْثِرُونَ التَّقْصِيرَ عَلَى الْجِدِّ فِي أَمْرِكَ، وَ لَا يَغْفُلُونَ عَنِ الْوَلَهِ إِلَيْكَ.
2- وَ إِسْرَافِيلُ صَاحِبُ الصُّورِ الشَّاخِصُ الَّذِي يَنْتَظِرُ مِنْكَ الاِذْنَ، وَحُلُولَ الْأَمْرِ فَيُنَبِّهُ بِالنَّفْخَةِ صَرْعَى رَهَائِنِ الْقُبُورِ.
3- مِيكَائِيلُ ذُو الْجَاهِ عِنْدَكَ، وَ الْمَكَانِ الرَّفِيعِ مِنْ طَاعَتِكَ.
4- وَجِبْرِيلُ الْأَمِينُ عَلَى وَحْيِكَ الْمُطَاعُ فِي أَهْلِ سَمَاوَاتِكَ، الْمَكِينُ لَدَيْكَ، الْمُقَرَّبُ عِنْدَكَ.
ترجمه
خداوندا بر حاملان عرشت درود فرست؛ همان ها که لحظه ای از تسبیح تو سست نمی شوند و از تقدیست ملالت نمی یابند و از عبادت تو خسته و ناتوان نمی شوند و کوتاهی را بر جدیت در اطاعت فرمان تو مقدم نمی دارند و از عشق تو لحظه ای غافل نیستند.
خداوندا! بر اسرافیل که مأمور نفخه صور است و آماده و منتظر اذن و فرمان تو وورود امر توست درود فرست؛ همان فرشته ای که با دمیدن در صور به خاک افتادگان و گروگان های گور را بیدار وزنده می کند.
خدايا بر ميكائیل نیز درود فرست؛ همان فرشته ای که نزد تو دارای مقام والایی است و موقعیت برجسته ای در طاعتت دارد.
خداوندا! بر جبرئیل که امین وحی توست و در میان اهل آسمان ها مورد اطاعت است و در حضور حضرتت می باشد و مقرب نزد توست درود فرست.
امام علیه السلام در بخش اول این دعا از درود بر حاملان عرش الهی آغاز می کند و عرضه می دارد: «خداوندا! بر حاملان عرشت درود فرست همان ها که لحظه ای از تسبیح تو سست نمی شوند و از تقدیست ملالت نمی یابند و از عبادت تو خسته و ناتوان نمی شوند و کوتاهی را بر جدیت در اطاعت فرمان تو مقدم نمی دارند و از عشق تو لحظه ای غافل نیستند»؛ (اللَّهُمَّ وَ حَمَلَةٌ عَرْشِكَ الَّذِينَ لَا يَفْتُرُونَ مِنْ تَسْبِيحِكَ، وَ لَا يَسْأَمُونَ مِنْ تَقْدِيسِكَ، وَ لَا يَسْتَحْسِرُونَ مِنْ عِبَادَتِكَ، وَلَا يُؤْثِرُونَ التَّقْصِيرَ عَلَى الْجِدٌ فِي أَمْرِكَ، وَ لَا يَغْفُلُونَ عَنِ الْوَلَهِ إِلَيْكَ).
«لَا يَفْتُرُونَ» از مادۀ «فتور» به معنای سستی است.
«لَا يَسْأَمُونَ» از مادۀ «سَآمَة» به معنای ملالت و ملول شدن گرفته شده است.
«لَا يَسْتَحْسِرُونَ» از مادۀ «حَسْر» به معنای خستگی گرفته شده و در اصل به معنای برگرفتن پوشش از چیزی و ظاهر شدن باطن آن است و از آنجا که هنگام خستگی، گویی انسان تمام نیروی درونی خود را بیرون می ریزد و ناتوان می شود، این واژه به معنای خستگی به کار رفته است.
«الْوَلَهِ» به معنای حیران شدن از شدت خوشحالی یا غم است و از آنجایی که عشق و علاقه شدید به چیزی انسان را حیران می کند این واژه به معنای عشق نیز به کار رفته است.
امام علیه السلام در اینجا از میان اصناف فرشتگان، نخست از حاملان عرش سخن گفته و درود بر آنها فرستاده است به این دلیل که آنها از مقرب ترین فرشتگان اند.
درباره این که عرش به چه معناست و حاملان عرش کیان اند؟ بحث های زیادی در میان دانشمندان و مفسران قرآن وجود دارد.
«عرش» درلغت به معنای چیزی است که دارای سقف باشد و گاه به خود سقف نیز گفته می شود و نیز به معنای تخت های پایه بلند است و گاه کنایه از قدرت می باشد چنان که می گوییم فلان کس برتخت نشست یا پایه های تختش فرو ریخت یا او را از تخت به زیر آوردند همۀ اینها کنایه از قدرت یافتن یا از دست دادن قدرت است.
«عرش» در موارد بسیاری در مقابل «کرسی» قرار گرفته که به معنای تخت های پایه کوتاه است.
پادشاهان درگذشته دارای دو نوع تخت بودند: تخت پایه کوتاه که در ایام عادی بر آن می نشستند و عرب آن را کرسی می نامد و تخت های پایه بلند برای روزهای خاص که در آن مراسم مهمی بود و عرش نامیده می شد. از آنجا که خداوند مالک و ملک جهان هستی است او نیز عرش و کرسی دارد، اما نه بسان شاهان. کرسی او مجموعهٔ جهان ماده است همان گونه که در آیة الکرسی آمده است: (وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ) و عرش او عالم ماوراء طبیعت وارواح است که خداوند بر هردو حاکمیت دارد.
بنابراین حاملان عرش فرشتگانی هستند که بر جهان ماوراء طبیعت نظارت دارند و آن را به اذن خداوند تدبیر می کنند.
آنچه در بالا آمد یکی از معانی عرش است و در روایات اسلامی معنای دیگری برای آن ذکر شده و آن علم است:
«أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: حَمَلَةُ الْعَرْشِ - وَ الْعَرْشُ: الْعِلْمُ - ثَمَانِيَةِ: أَرْبَعَة مِنَّا وَ أَرْبَعَة مِمَّنْ شَاءَ اللهُ؛ امام صادق علیه السلام فرمود: حاملان عرش - منظور از عرش همان علم است - هشت نفرند؛ چهار نفر از ما و چهار نفر از کسانی که خدا خواسته است». (1)
1) کافی، ج 1، ص 132، ح 6.
و در همان کتاب شریف کافی در حدیث دیگری از امام موسی بن جعفر علیه السلام آمده است: «إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ كَانَ عَلَى عَرْشِ الرَّحْمَنِ أَرْبَعَةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ أَرْبَعَةٌ مِنَ الْآخِرِينَ فَأَمَّا الْأَرْبَعَةُ الَّذِينَ هُمْ مِنَ الْأَوَّلِينَ فَنُوحٌ وَ إِبْرَاهِيمُ وَ مُوسَى وَعِيسَى وَ أَمَّا الْأَرْبَعَةُ مِنَ الْآخِرِينَ فَمُحَمَّدٌ وَ عَلِيٌّ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِم؛ هنگامی که روز قیامت برپا شود، چهار نفر از اولین و چهار نفر از آخرین بر عرش خدا خواهند بود اما چهار نفر اولین، نوح و ابراهیم و موسی و عیسی هستند و چهار نفر از آخرین محمد و علی و حسن وحسين صلوات الله عليهم می باشند. (منظور، آگاهان بر علم الهی هستند)». (1)مرحوم مجلسی در بحار الانوار، از عقائد صدوق نقل می کند که می فرماید: «وَ أَمَّا الْعَرْشُ الَّذِي هُوَ الْعِلْمُ فَحَمَلَتْهُ أَرْبَعَةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ أَرْبَعَةُ مِنَ الْآخِرِينَ فَأَمَّا الْأَرْبَعَةُ مِنَ الْأَوَّلِينَ فَنُوحٌ وَ إِبْرَاهِيمُ وَ مُوسَى وَ عِيسَى عَلَيْهِمُ السَّلَامُ وَ أَمَّا الْأَرْبَعَةُ مِنَ الْآخِرِينَ فَمُحَمَّدٌ وَ عَلِيٌّ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ عَلَيْهِمْ السَّلَامُ هَكَذَا رُوِيَ بِالْأَسَانِيدِ الصَّحِيحَةِ عَنِ الْأَئِمَّةِ اللا؛ اما عرش که به معنای علم است حاملان آن چهار نفر از اولین و چهار نفر از آخرین هستند. چهار نفر از اولین نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و چهار نفر از آخرین محمد و علی و حسن و حسین صلوات الله عليهم هستند. سپس می افزاید این گونه روایت شده است به سندهای صحیح و معتبر از ائمه علیهم السلام». (2)در حدیث دیگری معنای سومی برای عرش ذکر شده و آن مجموعه عالم هستی است و حاملان عرش را علما معرفی کرده که آگاهان از جهان هستی هستند. (3)
ممکن است منظور از علما همان هشت نفر یا همۀ ائمه هدى علیهم السلام باشند و یا مجموع دانشمندانی که آگاه بر جهان هستی اند.
در قرآن مجید نیز آمده است: (الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى). (1)«اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ» کنایه از تسلط پروردگار و احاطه کامل او نسبت به جهان هستی و نفوذ امر و فرمان و تدبیرش در سراسر عالم است.
ولی در کلام امام سجاد علیه السلام حاملان عرش همان فرشتگانی هستند که آن حضرت سه وصف مهم دربارۀ آنها بیان کرده است عبادت و تسبیح و تقدیس پروردگار اضافه بر آن عشق به ذات او و سپس انجام اوامر او.
در قرآن مجید نیز می خوانیم: (الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تَابُوا وَاتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَقِهِمْ عَذَابَ الْجَحِيمِ)؛ «فرشتگانی که حاملان عرش اند و آنها که گرداگرد آن طواف می کنند، تسبیح و حمد پروردگارشان را می گویند و به او ایمان دارند و برای مؤمنان آمرزش می طلبند و می گویند پروردگارا! رحمت و علم تو همه چیز را فراگرفته است؛ پس کسانی را که توبه کرده و راه تو را پیروی می کنند بیامرز و آنان را از عذاب دوزخ نگاه دار». (2)
آنگاه امام علیه السلام سخن از اسرافیل یکی دیگر از فرشتگان مقرب خدا می گوید، عرضه می دارد: «خداوندا! بر اسرافیل که مأمور نفخهٔ صور است و آماده و منتظر اذن و فرمان تو و ورود امر توست درود فرست» (وَ إِسْرَافِيلُ صَاحِبُ الصُّورِ، الشَّاخِصُ الَّذِي يَنْتَظِرُ مِنْكَ الْاِذْنَ، وَ حُلُولَ الْأَمْرِ).
«همان فرشته ای که با دمیدن در صور به خاک افتادگان و گروگان های گور را بیدار و زنده می کند»؛ (فَيُنَبِّهُ بِالنَّفْخَةِ صَرْعَى رَهَائِنِ الْقُبُورِ).
«شاخص» از مادۀ «شُخوص» (بر وزن خلوص) به معنای خیره شدن چشم به -
یک نقطه است بنابراین شاخص به کسی گفته می شود که چشم خود را به نقطه ای دوخته و به طور جدی مراقب آن است و هنگامی که چشم انسان از ترس و وحشت یا از تعجب و حیرت به نقطه ای دوخته می شود و از حرکت باز می ایستد به آن نیز «شخوص» گفته می شود و در جمله بالا وصف اسرافیل را بیان می کند که دائما چشم خود را به فرمان خدا دوخته و منتظر اذن و اجازه اوست تا در صور بدمد و عالم را دگرگون سازد.
«صَرْعی» از مادۀ «صَرْع» به معنای به زمین افکندن یا به زمین افتادن است و «صَرْعی» جمع «صریع» به معنای گروهی است که به زمین افتاده اند و به مردگان نیز اطلاق می شود.
«رهائن» جمع «رَهينه» از مادۀ رهن به معنای گروگان است و تعبیر «رَهائِنُ الْقُبُور» (گروگان های قبرها) اشاره به اموات و مردگان است. گویی همچون گروگان که در دست گروگان گیر ثابت است و از او جدا نمی شود، مردگان در قبرها نیز چنین اند.
و جملۀ «صَرْعى رَهائِنُ الْقُبُورِ» از قبیل اضافهٔ صفت به موصوف است.
در اینجا تذکر چند نکته لازم است:
در ریاض السالکین آمده است که اسرافیل نامی است عبری که مرکب از اسراف و ایل است که در مجموع به معنای عبدالله و بنده خداست.
اسرافیل از فرشتگان بسیار مقرب پروردگار است و علاوه بر اینکه او را حاملان عرش شمرده اند وظیفهٔ خاصی نیز بر عهده او گذاشته شده و آن نفخة صور است. یک بار در صور می دمد و تمام موجودات زنده از جهان چشم می پوشند و بار دیگر به هنگام قیام قیامت در صور می دمد و همه مردگان زنده می شوند و از قبرها بر می خیزند. این که در کلام امام سجاد علیه السلام تنها نفخه دوم آمده است شاید به اعتبار اهمیت فوق العاده آن باشد.
از قرآن مجید استفاده می شود که فرشته ای دو بار در صور می دمد در مرتبه اول همۀ اهل آسمان ها و زمین می میرند و در مرتبه دوم همگی به پا می خیزند: وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَنْ شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ خَ فِيهِ أُخْرَى فَإِذَا هُمْ قِيَامٌ يَنْظُرُونَ؛ «در صور دمیده می شود و تمام کسانی که در آسمان ها و زمین هستند مدهوش می شوند و می میرند مگر آنها که خدا بخواهد، سپس بار دیگر در صور دمیده می شود ناگهان همه به پا می خیزند و در انتظار حساب اند». (1)
در روایتی از امام علی بن الحسین زین العابدین علیه السلام آمده است: «إِنَّ الصُّورَ قَرْنُ عَظِيمٌ لَهُ رَأْسُ وَاحِدٌ وَطَرَفَانِ، وَبَيْنَ الطَّرَفِ الْأَسْفَلِ الَّذِي يَلِي الْأَرْضَ إِلَى الطَّرَفِ الْأَعْلَى الَّذِي يَلِي السَّمَاءَ مِثْلُ تُخُومِ الْأَرَضِينِ إِلى فَوْقِ السَّمَاءِ السَّابِعَةِ، فِيهِ أَثْقَابُ بِعَدَدِ أَرْوَاحِ الْخَلَائِقِ!؛ صور، شاخ بزرگی که یک سر و دو طرف دارد و فاصله میان طرف پایین که در سمت زمین است تا طرف بالا که در سمت آسمان است به اندازه فاصله اعماق زمین تا فراز آسمان هفتم است و در آن روزنه هایی به عدد ارواح خلایق می باشد». (2)
البته تصور صور اسرافیل و آغاز و انجامش برای ما آسان نیست، ولی همین اندازه می دانیم که در ابتدا صیحه ای از آن بر می خیزد (احتمالاً از آن امواج عظیمی خارج می شود) که تمام آنهایی که در زمین و آسمان اند براثر آن می میرند و آن صيحه مرگ است و بعداز مدتی به فرمان خدا بار دیگر اسرافیل در آن می دمد.
و صیحۀ دیگری از آن بر می خیزد که صیحه حیات است و انسان ها زنده می شوند و از قبرها بر می خیزند و وارد عرصه محشر می گردند. (1)
آنگاه امام علیه السلام نام میکائیل را بر زبان می راند و از خداوند درود بر او را می طلبد عرضه می دارد: «خدایا بر میکائیل نیز درود فرست؛ همان فرشته ای که نزد تو دارای مقام والایی است و موقعیت برجسته ای در طاعتت دارد»؛ (وَمِيكَائِيلُ ذُو الْجَاهِ عِنْدَكَ، وَ الْمَكَانِ الرَّفِيعِ مِنْ طَاعَتِكَ).
میکائیل یا میکال از فرشتگان مقرب الهی است که نام او یک بار در قرآن مجید آیه 98 سوره بقره آمده است و تعبیر آیه نشان می دهد که او از فرشتگان مقرب خداست.
مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار (جلد 59 صفحه 221) می گوید: میکائیل از فرشتگان بزرگ خداست و در روایت آمده که او رئیس فرشتگانی است که مأمور ارزاق خلق هستند، مانند فرشتگان بادها و باران ها و امثال آن و نام او به صورت های مختلفی نقل شده است.
امام سجاد علیه السلام در این دعا دو وصف مهم برای میکائیل بیان فرموده است: نخست: «ذُو الْجَاهِ عِنْدَكَ؛ او دارای مقام والایی در نزد توست»، دوم: «وَالْمَكَانِ الرّفيع مِنْ طَاعَتِكَ؛ او دارای موقعیت برجسته ای در طریق اطاعت فرمان توست».
آنگاه امام علیه السلام به جبرئیل امین اشاره کرده عرضه می دارد: «خداوندا! بر جبرئیل که امین وحی توست و در میان اهل آسمان ها مورد اطاعت است و در حضور حضرتت می باشد و مقرب نزد توست درود فرست»؛ (وَجِبْرِيلُ الْأَمِينُ عَلَى وَحْيِكَ، الْمُطَاعُ فِي أَهْلِ سَمَاوَاتِكَ، الْمَكِينُ لَدَيْكَ، الْمُقَرَّبُ عِنْدَكَ).
«مَكِينُ» به معنای صاحب منزلت و مکانت است و «مُقَرَّبُ» به معنای کسی -
1) (وَ نُفِخَ فِى الصُّورِ فَإِذَا هُمْ مِنَ الْأَحْدَاثِ إِلَى رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ)، (يس، آیه 51).
است که به دیگری نزدیک باشد و هردو لازم و ملزوم یکدیگرند، هرچند تعبیر دو گونه است.
از این دعای امام علیه السلام استفاده می شود که جبرئیل علاوه بر اینکه امین وحی خداست و رابط میان خداوند و پیامبران بوده مدیریتی بر آسمانها دارد واهل آسمانها همگی از او اطاعت می کنند و مقام قربش در پیشگاه پروردگار از آنها برتر است.
در قرآن مجید نیز گاهی از او با نام «جبریل» یاد شده، مانند آیات 97 و 98 سوره بقره و آیه 4 سوره تحریم و گاه از او به «روح الامین» تعبیر شده، مانند آیه 193 سوره شعراء که می فرماید: (نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ عَلَى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ)؛ «روح الامین آن را بر قلب پاک تو نازل کرده تا از بیم دهندگان باشی». و گاه با عنوان «رسول کریم» مانند آیه 19 سوره تکویر: (إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ ذِى قُوَّةٍ عِنْدَ ذِى الْعَرْشِ مَكِينٍ مُطَاعِ ثَمَّ أَمِينِ)؛ «که این قرآن کلام فرستاده بزرگواری است که صاحب قدرت است و نزد خداوند صاحب عرش مقام والایی دارد، در آنجا فرمانروا و امین است!».
در دعای مورد بحث نیز «جبریل» (بدون همزه) ذکر شده است درحالی که در روایات اسلامی به طور گسترده «جبرئیل» (با همزه) آمده است و هردو اسم یکی است ولی در نسخه های دیگری مانند نسخهٔ بحارالانوار (1)جبرئیل (با همزه) آمده است و به نظر می رسد که جبریل مخفف جبرئیل است و همان گونه که در بالا گفتیم، ئیل در لغت عبری به معنای خداست.
در بعضی از روایات نیز به صورت «جبرائیل» آمده است مانند آنچه در روایات مربوط به فضیلت ماه رمضان از پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم نقل شده است که وقتی -
1) بحار الانوار، ج 56، ص 217 و 221.
بر منبر بود آمین گفت. مردم از دلیل آن سؤال کردند. فرمود: «أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ جَبْرَائِيلَ اسْتَقْبَلَنِي فَقَالَ: يَا مُحَمَّدُ مَنْ أَدْرَكَ شَهْرَ رَمَضَانَ فَلَمْ يُغْفَرْ لَهُ فِيهِ فَمَاتَ فَأَبْعَدَهُ اللَّهُ قُلْ: آمِينَ، فَقُلْتُ: آمِينَ؛ ای مردم! جبرائیل نزد من آمد و گفت: ای محمد! هرکس ماه رمضان را درک کند و آمرزیده نشود و در آن حال از دنیا برود، از رحمت خدا دور باشد. من هم آمین گفتم». (1)
1) مستدرک الوسائل، ج 7، ص 437، ح 25.
5- وَ الرُّوحُ الَّذِي هُوَ عَلَى مَلَائِكَةِ الْحُجُبِ.
6- وَ الرُّوحُ الَّذِي هُوَ مِنْ أَمْرِكَ، فَصَلَّ عَلَيْهِمْ، وَ عَلَى الْمَلَائِكَةِ الَّذِينَ مِنْ دُونِهِمْ مِنْ سُكَّانِ سَمَاوَاتِكَ، وَ أَهْلِ الْأَمَانَةِ عَلَى رِسَالَاتِكَ.
7- وَ الَّذِينَ لَا تَدْخُلُهُمْ سَأْمَةٌ مِنْ دُءُوبِ، وَ لَا إِعْيَاءٌ مِنْ لُغُوبٍ وَ لَا فُتُورٌ، وَ لَا تَشْغَلُهُمْ عَنْ تَسْبِيحِكَ الشَّهَوَاتُ وَ لَا يَقْطَعُهُمْ عَنْ تَعْظِيمِكَ سَهْوُ الْغَفَلَاتِ.
8- الْخُشَعُ الْأَبْصَارِ فَلَا يَرُومُونَ النَّظَرَ إِلَيْكَ، النَّوَاكِسُ الْأَذْقَانِ الَّذِينَ قَدْ طَالَتْ رَغْبَتُهُمْ فِيمَا لَدَيْكَ، الْمُسْتَهْتَرُونَ بِذِكْرِ آلَائِكَ، وَ الْمُتَوَاضِعُونَ دُونَ عَظَمَتِكَ وَ جَلَالِ كِبْرِيَائِكَ.
9- وَ الَّذِينَ يَقُولُونَ إِذَا نَظَرُوا إِلَى جَهَنَّمَ تَزْفِرُ عَلَى أَهْلِ مَعْصِيَتِكَ: سُبْحَانَكَ مَا عَبَدْنَاكَ حَقَّ عِبَادَتِكَ.
10- فَصَلِّ عَلَيْهِمْ وَ عَلَى الرَّوْحَانِيِّينَ مِنْ مَلَائِكَتِكَ، وَ أَهْلِ الزُّلْفَةِ عِنْدَكَ، وَ حُمَّالِ الْغَيْبِ إِلَى رُسُلِكَ، وَالْمُؤْتَمَنِينَ عَلَى وَحْيِكَ.
11- وَ قَبَائِلِ وَ قَبَائِلِ الْمَلَائِكَةِ الَّذِينَ اخْتَصَصْتَهُمْ لِنَفْسِكَ، وَأَغْنَيْتَهُمْ عَنِ الطَّعَامِ وَالشَّرَابِ بِتَقْدِيسِكَ، وَ أَسْكَنْتَهُمْ بُطُونَ أَطْبَاقِ سَمَاوَاتِكَ.
12- وَ الَّذِينَ عَلَى أَرْجَائِهَا إِذَا نَزَلَ الْأَمْرُ بِتَمَامِ وَعْدِكَ.
13- وَ خُزَّانِ الْمَطَرِ وَزَوَاجِرِ السَّحَابِ. 13 وَ الَّذِي بِصَوْتِ زَجْرِهِ يُسْمَعُ زَجَلُ الرُّعُودِ، وَ إِذَا سَبَحَتْ بِهِ حَفِيفَةُ السَّحَابِ الْتَمَعَتْ صَوَاعِقُ الْبُرُوقِ.
ترجمه
وبر فرشته مقربی که از امر توست و بر آنان فرشتگانی که تا اینجا به آنها اشاره شد و بر گروه دیگری از فرشتگان که ساکن آسمان ها هستند حاکمیت دارد و امانت داران رسالت تو به پیامبران تو می باشند درود بفرست.
همان گونه که در طریق اطاعت فرمان تو نه از تلاش و کوشش خسته می شوند و نه ناتواني وملالت وسستی به خود راه می دهند، نه از تسبیح وتنزيه تو شهوات و هوى و هوس ها آنها را به خود مشغول می دارد و نه از تعظیم تو سهو وغفلت ها.
همان فرشتگانی که آثار خشوع و خضوع در چشمانشان نمایان است. نمی توانند به جلال و کبریای تو بنگرند و سرها را به زیر افکنده اند همان ها که شوق و رغبتشان به آنچه نزد توست فراوان است. دلباخته ذکر نعمت های تو هستند و در برابر عظمت و جلال کبریای تو سر تعظیم فرود می آورند.
وبر گروه دیگری درود فرست که هرگاه به جهنم می نگرند که بر اهل معصیت تو می خروشد می گویند منزهی تو ما هرگز حق عبادتت را به جا نیاوردیم (و عذابت به تو پناه می بریم).
بر همۀ آنها درود فرست و بر روحانیون فرشتگانت و صاحبان مقامات نزد تو و حاملان غیب به پیامبرانت و امينان وحيت.
همچنین بر گروه هایی از فرشتگان که آنها را مخصوص ذات خود گردانیدی و با عبادت و تقديس خود، آنها را از هرگونه طعام و نوشیدنی بی نیاز ساخته ای و در طبقات آسمانت ساکن کرده ای.
و نیز درود فرست بر آنها که در جوانب آسمان برای انجام مأموریت ها هنگامی که فرمانت فرارسد گماشته ای و برای اتمام وعده هایت مأمور ساخته ای.
و درود فرست بر فرشتگانی که خزانه داران باران و حرکت دهندگان سریع ابرها هستند.
و (درود فرست) بر فرشته ای که با فریادش غرّش رعدها شنیده می شود و هنگامی که به سبب خروش آن فرشته، ابرهای پرصدا به حرکت درمی آید صاعقه ها وبرق ها می درخشد.
آنگاه امام علیه السلام سخن از فرشته ای به نام «روح» می گوید، عرضه می دارد: «خداوندا! درود فرست بر فرشته روح که بر فرشتگان حجاب های آسمان گمارده شده است»؛ (وَ الرُّوحُ الَّذِي هُوَ عَلَى مَلَائِكَةِ الْحُجُبِ).
ظاهر این است که «روح» نام فرشته بسیار عظیم الشّأنی است که بر فرشتگان حجاب ها فرمانروایی دارد و در قرآن مجید چند بار از وی یاد شده است، از جمله: (تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرِ)؛ «فرشتگان و «روح» در آن شب به اذن پروردگارشان برای تقدیر هر امری نازل می شوند». (1)
(يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَالْمَلَائِكَةُ صَفًّا لَا يَتَكَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَنُ وَ قَالَ صَوابا)؛ «روزی که «روح» و «ملائکه» به صف می ایستند و هیچ یک، جز به اذن خداوند رحمان، سخن نمی گویند و آنگاه که می گویند درست می گویند». (2)
(تَعْرُجُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ)؛ «فرشتگان و روح (آن فرشته مقرب خداوند) به سوی او عروج می کنند در روزی که مقدارش پنجاه هزار سال است». (3)
گرچه ممکن است ذکر روح قبل یا بعد از ملائکه در آیات فوق، از قبیل ذکر خاص قبل یا بعد از عام باشد ولی ظاهر این است که روح، موجودی برتر از فرشتگان است که بر فرشتگان حجب حاکمیت دارد.
در عبارت بالا امام علیه السلام اشاره ای به فرشتگان حُجب (حجاب ها) کرده است دربارهٔ این که منظور از این حجاب ها چیست؟ در میان بزرگان گفتگوست.
بی شک - همان گونه که مرحوم صدوق (1)فرموده است - منظور این نیست که ذات پاک خداوند دارای حجابی است و پشت این حجاب ها پوشیده شده است و یا اینکه مکان و جای خاصی دارد که این حجاب ها اطراف آن را گرفته اند. بدون شک او همه جا حاضر و ناظر است و مکان و زمانی از او خالی نیست و گاه گفته می شود که خفای او از شدت ظهور اوست.
حجاب روی تو هم روی توست در همه حال *** نهانی از همه عالم ز بس که پیدایی.
همین مضمون در شعر مرحوم سبزواری آمده است:
يا مَنْ هو اخْتَفى لِفَرطِ نوره *** الظاهِرُ الباطِنُ فِي ظُهورِه.
در حدیث دیگری از امام موسی بن جعفر علیه السلام که مرحوم صدوق در کتاب توحید آورده می خوانیم: «لَيْسَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ حِجَابٌ غَيْرُ خَلْقِهِ احْتَجَبَ بِغَيْرِ حِجَابٍ مَحْجُوبٍ وَ اسْتَتَرَ بِغَيْرِ سِتْرٍ مَسْتُورٍ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْكَبِيرُ الْمُتَعَالِ؛ در میان او و خلقش جز مخلوقات او حجابی نیست که مانع ظهور او شود و به غیر پوششی از دیده ها پوشیده است معبودی جز خداوند بزر متعال نیست». (2)
ناگفته پیداست که اگر در محیطی نور بیش از حد باشد اشیایی که در آن محیط هستند دیده نمی شوند.
امیرمؤمنان علی علیه السلام در خطبه 195 نهج البلاغه می فرماید: «فَما قَطَعَكُمْ عَنْهُ حِجَابٌ، وَلَا أُعْلِقَ عَنْكُمْ دُونَهُ بَابٌ وَ إِنَّهُ لَبِكُلِّ مَكَانٍ، وَ فِي كُلِّ حِينٍ وَ أَوَانٍ، وَمَعَ كُلِّ إِنْسِ وَ جَانٍ؛ میان شما و او حجابی نیست و دری بین او و شما بسته نشده است. او در همه جا و در هر لحظه و با هرکس از انس و جن همراه است». (1)
منظور از این حجاب ها حجاب هایی است که در برابر عوالم عظیمی از این عالم قرار دارد که کسی دسترسی به آن نخواهد داشت.
در حدیث معتبری که در تفسیر قمی از امام صادق علیه السلام نقل شده می خوانیم رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم فرمود: «قَالَ جَبْرَئِيلُ فِي لَيْلَةِ الْمِعْرَاجِ: إِنَّ بَيْنَ اللَّهِ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ تِسْعِينَ أَلْفَ حِجَابِ؛ جبرئیل در شب معراج گفت: همانا بین خدا و بین خلقش نود هزار حجاب است».
سپس افزود: «وَ أَقْرَبُ الْخَلْقِ إِلَى اللَّهِ أَنَا وَ إِسْرَافِيلُ وَ بَيْنَنَا وَ بَيْنَهُ أَرْبَعَةٌ حُجُبٍ: حِجَابٌ مِنْ نُورٍ وَ حِجَابٌ مِنْ ظُلْمَةٍ وَ حِجَابٌ مِنَ الْغَمَامِ وَ حِجَابُ مِنْ مَاءٍ...؛ نزدیک ترین مخلوقات به خدا من و اسرافیل هستیم و بين ما و بين او چهار حجاب است حجابی از نور، حجابی از ظلمت، حجابی از ابرها و حجابی از آب...». (2)
و در روایت دیگری آمده است: «فَلَمَّا بَلَغَ إِلَى سِدْرَةِ الْمُنْتَهَى فَانْتَهَى إِلَى الْحُجُبِ فَقَالَ جَبْرَئِيلُ: تَقَدَّمْ يَا رَسُولَ اللَّهِ لَيْسَ لِي أَنْ أَجُوزَ هَذَا الْمَكَانَ وَ لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةٌ لاختَرَقْتُ؛ هنگامی که پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم در شب معراج به سدرة المنتهی رسید، بعد از آن به حجاب ها نزدیک شد. جبرئیل گفت یا رسول الله! پیش بروید، ولی برای -
من امکان ندارد که از اینجا بالاتر روم و اگر به اندازه یک بند انگشت نزدیک تر شوم می سوزم». (1)
بنابراین منظور از ملائکه حجب، فرشتگانی هستند که بر این حجاب ها مأموریت دارند و به کسی اجازه نمی دهند از آنها بگذرد و به تعبیر دیگر اعلام می دارند که عبور از آن حجاب ها غیر ممکن است.
گاه حجاب را به اعمال انسان ها تفسیر کرده اند که مانع از مشاهده معنوی ذات پروردگار می شود، همان گونه که در دعای ابو حمزه آمده است: «وَ أَنَّكَ لَا تَحْجُبُ عَنْ خَلْقِكَ وَ لَكِنْ تَحْجُبُهُمُ الْأَعْمَالُ دُونَكَ؛ تو از خَلقت محجوب و پنهان نیستی، مگر این که اعمال (زشت) آنها تو را از نظر آنان محجوب دارد».
بدون شک هوی و هوس ها آرزوهای دور و دراز و خودخواهی ها و خود پرستی ها هرکدام حجابی هستند که چشم بصیرت انسان را از مشاهده جمال و جلال خدا محجوب می دارند.
به گفته حافظ:
جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی *** غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد.
و در جایی دیگر می گوید:
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست *** تو خود حجاب خودی حافظ، از میان برخیز.
بنابراین فرشتگان ،حجب فرشتگان اعمال انسان ها هستند.
بعضی دیگر حجاب ها را به معانی کنایی تفسیر کرده اند، از جمله مرحوم سید علی خان در ریاض السّالکین از جمعی از علما درباره حجاب ها چنین نقل می کند: حجاب در حق خداوند متعال محال است و اگر حجابی باشد از ناحیه -
1) بحار الانوار، ج 90، ص 83، ح 2.
بندگان است. توضیح طالبان حق مقاماتی دارند که هرکدام از آن مقامات، حجاب است قبل از آنکه به او واصل شوند و مراتب مقامات غیر متناهی است، بنابراین مراتب حجب نیز غیر متناهی است و منحصر ساختن آن به هفتاد هزار تنها از طریق نور نبوت درک می شود یا این که منظور از این عدد عدد کثرت است. (1)
البته از تعبیری که در این دعای شریف آمده و تعبیراتی که در آیات و روایات ذکر شده استفاده می شود که روح اسم خاص یعنی فرشته معینی نیست، بلکه اسم عامی است و به معنای فرشتگان مقرب پروردگار است که بر گروهی عظیمی از فرشتگان حاکمیت دارند و تکرار واژۀ روح در جملۀ پنجم و ششم این دعا گواه بر این است زیرا نخست می فرماید: درود فرست بر فرشته روح که بر فرشته حجاب های آسمان گمارده شده سپس عرضه می دارد:
«و بر فرشته مقربی که از امر توست و بر آنان (و فرشتگانی که تا اینجا به آنها اشاره شد) و بر گروه دیگری از فرشتگان که ساکن آسمان ها هستند، حاکمیت دارد و امانت داران رسالت تو به پیامبران تو می باشند درود فرست»؛ (وَالرُّوحُ الَّذِي هُوَ مِنْ أَمْرِكَ، فَصَلِّ عَلَيْهِمْ، وَ عَلَى الْمَلَائِكَةِ الَّذِينَ مِنْ دُونِهِمْ مِنْ سُكَّانِ سَمَاوَاتِكَ، وَ أَهْلِ الْأَمَانَةِ عَلَى رِسَالَاتِكَ).
از این تعبیر امام علیه السلام چند نکته استفاده می شود:
1) رياض السالكين، ج 2، ص 31.
بنابراین تعبیر به «مِنْ دُونِهِمْ» اشاره به همین تفاوت درجات و مأموریت و مسئولیت هاست. در قرآن مجید نیز از قول فرشتگان چنین آمده است: (وَ مَا مِنَّا اِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ)؛ «و هیچ یک از ما فرشتگان نیست جز آنکه مقام معلومی دارد». (1)
در آیه اول می خوانیم: (وَ لَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِيمَ بِالْبُشْرَى قَالُوا سَلَاماً قَالَ سَلَامٌ فَمَا لَبِثَ أَنْ جَاءَ بِعِجْلٍ حَنِید)؛ «فرستادگان ما [فرشتگان] برای ابراهیم بشارت آوردند؛ گفتند: «سلام» او نیز گفت: «سلام» و چندان درنگ نکرد که گوساله بریانی برای آنها آورد». (2)
و در جایی دیگر درباره حضرت لوط علیه السلام چنین آمده است: (وَلَمَّا جَاءَتْ رُسُلُنَا لُوطاً سِيءَ بِهِمْ وَضاقَ بِهِمْ ذَرْعاً وَ قَالَ هَذَا يَوْمٌ عَصِيبٌ)؛ و هنگامی که فرستادگان ما [فرشتگان عذاب] به سراغ لوط آمدند، از آمدنشان ناراحت شد؛ و قلبش پریشان گشت و گفت: «امروز روز سختی است!» زیرا آنها را نشناخت؛ و ترسید قوم تبهکار مزاحم آنها شوند». (3)
سپس فرشتگان عذاب به او گفتند: (يَا لُوطُ إِنَّا رُسُلُ رَبِّكَ لَنْ يَصِلُوا إِلَيْكَ فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْع مِنَ اللَّيْلِ وَلَا يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ أَحَدٌ إِلَّا امْرَأَتَكَ إِنَّهُ مُصِيبُها مَا أَصابَهُمْ إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَلَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيب)؛ «ای لوط! ما فرستادگان پروردگار توایم؛ آنها هرگز دسترسی به تو پیدا نخواهند کرد؛ در تاریکی شب، خانواده ات را از این شهر -
حرکت ده - و هیچ یک از شما پشت سرش را نگاه نکند - مگر همسرت، که او هم به همان بلایی که آنها گرفتار می شوند گرفتار خواهد شد. موعد آنها صبح است؛ آیا صبح نزدیک نیست؟!». (1)
و منظور از «أَمر» همان گونه که از روایات استفاده می شود، عالم ملکوت (جهان ماوراء ماده) است.
از جملهٔ «فَصَلِّ عَلَيْهِمْ...» به خوبی استفاده می شود که علاوه بر فرشتگان مقرب الهی که در بخش پیشین به آنها اشاره شده گروه های دیگری از فرشتگان هستند که در مراحل پایین تر قرار دارند که ساکن آسمان ها و یا امانت داران رسالت های الهی (پیام آورانی به سوی پیامبران هستند).
آنگاه امام علیه السلام به اوصاف آنها اشاره کرده عرضه می دارد: «همان گونه که در طریق اطاعت فرمان تو نه از تلاش و کوشش خسته می شوند و نه ناتوانی و ملالت و سستی به خود راه می دهند نه از تسبیح و تنزیه تو شهوات -
و هوی و هوس ها آنها را به خود مشغول می دارد و نه از تعظیم تو سهو وغفلت ها»؛ (وَ الَّذِينَ لَا تَدْخُلُهُمْ سَأْمَةٌ مِنْ دُءُوبٍ، وَ لَا اِعْيَاءٌ مِنْ لُغُوبٍ وَ لَا فُتُورُ، وَلَا تَشْغَلُهُمْ عَنْ تَسْبِيحِكَ الشَّهَوَاتُ، وَ لَا يَقْطَعُهُمْ عَنْ تَعْظِيمِكَ سَهْمُ الْغَفَلَاتِ).
«سَأْمَة» و«سَآمَة» هردو مصدر است و به معنای خسته شدن و گاه به معنای سستی و ملالت و افسردگی از ادامه کاری آمده است.
«دُءُوبِ» نیز مصدر است و به معنای کوشش و تلاشی است خسته کننده و در عبارت امام علیه السلام اشاره به این است که آن فرشتگان از تلاش و کوشش های خود هرگز خسته نمی شوند.
«اعیاء» به معنای ناتوانی و واماندگی از سنگینی انجام کاری است.
«لُغُوب» به معنای تعب و خستگی است و بعضی آن را به معنای خستگی روحانی دانسته اند.
از مجموع این تعبیرات امام علیه السلام به خوبی استفاده می شود که این فرشتگان در انجام اوامر الهی و عبادت و اطاعت هیچ گاه خستگی و ملالت و ناتوانی و درماندگی پیدا نمی کنند و همواره با نشاط فراوان به کار خود که همان اطاعت فرمان خداست ادامه می دهند.
جملۀ «وَ لَا تَشْغَلُهُمْ عَنْ تَسْبِيحِكَ...» اشاره به این است که آنها چنان در عبادت و حمدو تسبیح خدا غرق هستند که هیچ چیز مانع آنها نمی شود؛ نه شهوتی، نه غفلتی و نه سهو و نسیانی.
این سخن در واقع برگرفته از آیه شریفه 38 سوره فصلت است که می فرماید: (فَإِنِ اسْتَكْبَرُوا فَالَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ يُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَهُمْ لَا يَسْأَمُونَ)؛ «و اگر آنها از عبادت پروردگار تکبّر کنند کسانی [فرشتگانی] که نزد پروردگار تو هستند شب و روز برای او تسبیح می گویند و خسته نمی شوند».
امیرمؤمنان علی علیه السلام نیز در نهج البلاغه در وصف این گروه از فرشتگان -
می فرماید: «مِنْهُمْ سُجُودُ لَا يَرْكَعُونَ وَ رُكُوعٌ لَا يَسْتَصِبُونَ وَصَافُونَ لَا يَتَزَايَلُونَ وَمُسَبِّحُونَ لَا يَسْأَمُونَ لَا يَغْشَاهُمْ الْعُقُولِ وَلَا فَتْرَةُ الْأَبْدَانِ وَلَا غَفْلَةٌ مُ الْعُيُونِ وَلاَ س النِّسْيَانِ؛ گروهی در رکوع اند و قیام نمی کنند و گروهی در صفوفی که هرگز از هم جدا نمی شود قرار دارند و همواره تسبیح می گویند و خسته نمی شوند. هیچ گاه خواب، چشمان آنها را فرو نمی گیرد و عقلشان گرفتار سهو و خطا نمی شود، بدن آنها به سستی نمی گراید و غفلت نسیان، بر آنان عارض نمی شود». (1)
در اینجا این سؤال پیش می آید که آیا فرشتگان هیچ گونه تمایلات نفسانی که از آن تعبیر به شهوات شده است ندارند؟ اگر چنین باشد اطاعت آنها مایهٔ افتخارشان نیست و سبب قرب آنها به درگاه خداوند نمی شود، چون راهی غیر از آن ندارند.
مرحوم سید مرتضی آن عالم بزرگ شیعه در قرن پنجم که مدافعاتش از اصول و فروع اسلام معروف است در پاسخ این سؤال چنین می گوید: ما اجمالاً می دانیم که فرشتگان اگر مکلف به تکالیفی باشند باید انجام آن برای آنها مشکلاتی داشته باشد چرا که اگر مشکلاتی نداشته باشد ثواب و پاداشی برای اطاعت آنها نخواهد بود بنابراین برای آنها نیز تمایلات نفسانی وجود دارد که می تواند آنها را از مسیر اطاعت منحرف سازد ولی آنها در برابر آن مقاومت می کنند و منحرف نمی شوند. (2)
و اینکه در حدیثی از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل شده که فرمود: «اِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ عالم الالم رَكَّبَ فِي الْمَلَائِكَةِ عَقْلاً بِلَا شَهْوَةٍ وَ رَكَّبَ فِي الْبَهَائِمِ شَهْوَةٌ بِلَا عَقْلٍ وَ رَكَّبَ فِي بَنِي آدَمَ كِلْتَيْهِمَا فَمَنْ غَلَبَ عَقْلُهُ شَهْوَتَهُ فَهُوَ خَيْرٌ مِنَ الْمَلَائِكَةِ وَ مَنْ غَلَبَ شَهْوَتُهُ عَقْلَهُ فَهُوَ شَرٌّ مِنَ الْبَهَائِمِ؛ خداوند متعال در فرشتگان عقل بدون شهوت قرار داده است و در -
چهارپایان شهوت بدون عقل ولی در فرزندان آدم هردو را قرار داده است. بنابراین کسی که عقلش بر شهوتش غلبه کند برتر از فرشتگان است و کسی که شهوتش بر عقلش غلبه کند بدتر از حیوانات است» (1)بدین معنا نیست که فرشتگان هیچ گونه تمایلات نفسانی ندارند بلکه مانند حیوانات و انسانها نیستند که تمایلات نفسانی سرکش و قوی داشته باشند.
داستان معروف فطرس ملک که ترک اولایی از او سرزد و رانده درگاه خدا شد و سپس با پناه بردن به گاهواره امام حسین علیه السلام خداوند او را مشمول عفو قرار داد گواه بر این معناست.
سپس امام علیه السلام در ادامۀ توصیف این گروه از فرشتگان می افزاید: «همان فرشتگانی که آثار خشوع و خضوع در چشمانشان نمایان است. نمی توانند به جلال و کبریای تو بنگرند و سرها را به زیر افکنده اند، همان ها که شوق و رغبتشان به آنچه نزد توست فراوان است دلباخته ذکر نعمت های تو هستند و در برابر عظمت و جلال کبریای تو سر تعظیم فرود می آورند»؛ (الْخُشَعُ الْأَبْصَارِ فَلَا يَرُومُونَ النَّظَرَ إِلَيْكَ، النَّوَاكِسُ الْأَذْقَانِ الَّذِينَ قَدْ طَالَتْ رَغْبَهُمْ فِيمَا لَدَيْكَ، الْمُسْتَهْتَرُونَ بِذِكْرِ آلَائِكَ، وَ الْمُتَوَاضِعُونَ دُونَ عَظَمَتِكَ وَ جَلَالِ كِبْرِيَائِكَ). «الْخُشَّعُ» جمع «خاشع» از مادۀ «خشوع» گرفته شده که به معنای حالت تواضع و ادب جسمی و روحی است که در برابر شخص بزرگ یا حقیقت مهمی در انسان پیدا می شود و آثارش در جسم او نیز ظاهر می گردد. به تعبیر دیگر، خشوع یک حالت تواضع درونی است که در برون نیز اثر می گذارد و به ما گفته اند که خشوع، روح نماز است و آمیخته با حضور قلب است و چشم خاشع به چشمی می گویند که نگاهش به زیر افتاده است.
1) بحار الانوار، ج 57، ص 299، ح 5.
«يَرُومُونَ» از مادۀ «رَوْم» به معنای طلب کردن چیزی است. بنابراین «فَلَا يَرُومُونَ» یعنی آنها هرگز طلب نمی کنند که به سوی عظمت تو نگاه کنند، چون برای آنها مقدور نیست.
«النَّوَاكِسُ» جمع «ناكِس» در اصل به معنای واژگون ساخت و وارونه کردن چیزی است و در اینجا به معنای سر به زیر انداختن است.
«الْأَذْقَانِ» جمع «ذَقَن» (بر وزن دهن) در اصل به معنای چانه است و فروافکندن ذَقَن در اینجا به معنای فرو افکندن سر به پایین است.
«الْمُسْتَهْتَرُونَ» از مادۀ «استهتار» به معنای دلباختگی به چیزی است و این گروه از فرشتگان دلباخته ذکر نعمت های خداوندند.
در اینجا چند سؤال مطرح است:
البته در آیات و روایات آمده که آنها گاه به صورت انسان هایی در می آمدند مانند آنچه در داستان مریم و ابراهیم و قوم لوط در قرآن ذکر شده که فرشتگان به صورت انسان های زیبایی نزد آنها آمدند یا آنچه در روایات آمده که جبرئیل به صورت دحیه کلبی که مرد محترمی از نژاد عرب بود در می آمد و خدمت پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم می رسید ولی به یقین فرشتگان همیشه به این حال نیستند.
ممکن است گاهی به صورت جسم مثالی در آیند، همان جسم لطیفی که با چشم دیده نمی شود، ولی واقعاً جسم لطیف اند و ممکن است حتی به صورت جسم مثالی نیز نباشند بلکه روحانی محض باشند.
به نظر می رسد که احتمالاً فلسفۀ عبادت آنها این است که انسان ها به عبادت خویش مغرور نشوند و بدانند که اگر به فرض محال خدا نیازی به عبادت می داشت فرشتگان عالم بالا از ازل تا ابد مشغول عبادت اند، تا بندگان زمینی تصور نکنند عبادت کردن یا عبادت نکردن آنها اثری در کبریایی او می گذارد و یا اگر جملگی کافر شوند گردی بر دامن کبریای او می نشیند.
اضافه بر این هنگامی که انسان ها ببینند فرشتگان این همه عبادت می کنند و به سوی او تقرب می جویند از آنها الگو و سرمشق بگیرند و به عبادت پروردگار بپردازند و از این راه به او تقرب جویند.
آنگاه امام علیه السلام بر گروه دیگری از فرشتگان درود می فرستد، عرضه می دارد: «و بر گروه دیگری درود فرست که هرگاه به جهنم می نگرند که بر اهل معصیت تو می خروشد می گویند منزهی تو! ما هرگز حق عبادتت را به جا نیاوردیم (و از عذابت به تو پناه می بریم)»؛ (وَ الَّذِينَ يَقُولُونَ إِذَا نَظَرُوا إِلَى جَهَنَّمَ تَزْفِرُ عَلَى أَهْل مَعْصِيَتِكَ : سُبْحَانَكَ مَا عَبَدْنَاكَ حَقَّ عِبَادَتِكَ).
«تَزْفِرُ» از مادهٔ «زفیر» به معنای فریادی است که با بیرون فرستادن نفس همراه باشد در مقابل «شفیق» که ناله توأم با فرو بردن نفس است. بعضی گفته اند که زفیر در اصل به معنای آغاز صدای الاغ و شهیق به معنای بخش آخر آن است.
به هرحال هنگامی که آتش زیاد و فراوان باشد صدای عظیمی از آن بر می خیزد که تشبیه به ناله ها و فریادهای حیوانات شده است.
این سخن برگرفته از آیات قرآن است که برای دوزخ زفیر و شهیق قائل است، از جمله در سوره فرقان می خوانیم: (إِذَا رَأَتْهُمْ مِنْ مَكَانٍ بَعِيدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَيُّظاً وَزَفِيرا)؛
«هنگامی که دوزخ، آنها (گنهکاران) را از دور مشاهده می کند، صدای خشم آلودش را که با نفس زدن شدید همراه است می شنوند». (1)
در این جا سؤالی پیش می آید و آن این که چه رابطه ای است در میان نگاه کردن این گروه از فرشتگان و فریادهای آتش دوزخ و اعتراف به اینکه ما حق عبادت تو را انجام نداده ایم؟
بعید نیست که این تعبیر امام علیه السلام برگرفته از آیه شریفه قرآن باشد که می فرماید: (إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ)؛ «به یقین کسانی که از عبادت من تكبر ورزند به زودی با ذلت وارد دوزخ می شوند». (2)و این گروه از فرشتگان بیم از آن دارند که نکند لحظه ای از عبادت پروردگار تکبر ورزیده باشند ولذا زبان به اعتراف می گشایند که خداوندا! ما حق عبادت تو را به جا نیاورده ایم (با فضل و رحمتت با ما رفتار کن).
امام علیه السلام در بخش بعد عرضه می دارد: «بر همۀ آنها درود فرست و بر روحانيون فرشتگانت و صاحبان مقامات نزد تو و حاملان غیب به پیامبرانت و امینان وحيت»؛ (فَصَلِّ عَلَيْهِمْ وَ عَلَى الرَّوْحَانِيِّينَ مِنْ مَلَائِكَتِكَ، وَ أَهْلِ الزُّلْفَةِ عِنْدَكَ، وَحُمَّالِ الْغَيْبِ إِلَى رُسُلِكَ، وَالْمُؤْتَمَنِينَ عَلَى وَحْيِكَ).
«الرَّوْحَانِيِّينَ» (با فتح راء) در اصل به معنای رحمت است و گاه به معنای نجات از آتش دوزخ تفسیر شده است که هردو به یک معنا باز می گردد و گاه به معنای برطرف ساختن ناراحتی ها آمده که آن هم به معانی قبل برمی گردد.
«الزُلْفَةِ» و زلفی به معنای قرب و نزدیکی است. اشاره به اینکه آنها از فرشتگان مقرب خدا هستند.
در پاسخ به این که روحانیون از فرشتگان چه کسانی هستند؟ گفته می شود که روح (به فتح راء) در اینجا اشاره به رحمت است یعنی گروهی از فرشتگان که مظهر رحمت الهی هستند و برای بندگان دعا و طلب آمرزش می کنند.
گواه این مطلب حدیثی است که از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده است، فرمود: «إِنَّ فِي السَّمَاءِ السَّابِعَةِ حَظِيرَةً يُقالُ لَها حَظِيرَةُ القُدُسِ فِيها مَلائِكَةٌ يُقالُ لَهُمُ الرُّوحُ -وفي لفظ: الروحانيون - فَإِذا كانَ لَيْلَةَ الْقَدْرِ اسْتَأْذَنُوا رَبَّهُمْ فِي النُّزولِ إِلَى الدُّنْيا فَيَأْذَنُ لَهُمْ فَلَا يَمُرُّونَ عَلَى مَسْجِدٍ يُصَلَّى فِيهِ وَلَا يَسْتَقْبِلُونَ أَحَداً فِي طَرِيقٍ إِلَّا دَعَوا لَهُ فَأَصَابَهُ مِنْهُمْ بَرَكَةٌ؛ در آسمان هفتم محدوده ای است که به آن حظيرة القدس گفته می شود و در آنجا فرشتگانی هستند که به آنها روح می گویند (و در نسخه دیگری روحانیون آمده است) هنگامی که شب قدر می شود، از خداوند اجازه می خواهند که به آسمان دنیا نازل شوند به آنها اذن داده می شود. آنها از هیچ مسجدی که در آن نماز خوانده می شود عبور نمی کنند و با کسی در راه روبه رو نمی شوند، مگر اینکه برای او دعا می کنند و از ناحیهٔ آنها به او برکتی می رسد». (1)
در ضمن باید توجه داشت که روحانیون به ضم راء خوانده نمی شود، زیرا این صفتِ تمام فرشتگان است بلکه روحانیون به فتح راء خوانده می شود که فرشتگان ویژه رحمت اند.
در ضمن از تعبیر به «حُمَّالِ الْغَيْبِ إِلَى رُسُلِكَ...» استفاده می شود که حاملان وحی برای پیامبران فرد معینی از فرشتگان نیست بلکه گروهی این مأموریت را دارند.
آنگاه امام علیه السلام عرضه می دارد: «همچنین بر گروه هایی از فرشتگان که آنها را مخصوص ذات خود گردانیدی و با عبادت و تقدیس خود آنها را از هرگونه -
1) تفسیر در المنثور، ج 6، ص 376، ذیل تفسیر سوره قدر.
طعام و نوشیدنی بی نیاز ساخته ای و در طبقات آسمانت ساکن کرده ای»؛ (وَقَبَائِلِ الْمَلَائِكَةِ الَّذِينَ اخْتَصَصْتَهُمْ لِنَفْسِكَ، وَ أَغْنَيْتَهُمْ عَنِ الطَّعَامِ وَ الشَّرَابِ بِتَقْدِيسِكَ، وَ أَسْكَنْتَهُمْ بُطُونَ أَطْبَاقِ سَمَاوَاتِكَ).
تعبیر به «قبائل» با توجه به اینکه جمع قبیله است و به معنای تمام فرزندانی است که از یک پدر متولد می شوند خواه بلاواسطه یا بالواسطه اشاره به گروه هایی از فرشتگان است.
و تعبیر به «اخْتَصَصْتَهُمْ لِنَفْسِكَ» اشاره به این است که آنها پیوسته مشغول عبادت و حمدو ثنای پروردگارند و همان گونه که از جمله های بعد استفاده می شود آنها در طبقات مختلف آسمان ساکن اند.
و جمله «أَغْنَيْتَهُمْ عَنِ الطَّعَامِ وَ الشَّرَابِ؛ آنها را از طعام و نوشیدنی بی نیاز ساخته ای» کنایه از آن است که آنها هیچ مشغله ای جز توجه به عبادت پروردگار ندارند، و الا می دانیم که ملائکه اهل طعام و شراب نیستند.
در جمله بعد به گروه هایی از ملائکه اشاره می کند که مأمور انجام وعده الهی نسبت به پایان دنیا یا آغاز حشر و نشر قیامت اند، عرضه می دارد: «و نیز درود فرست بر آنها که در جوانب آسمان برای انجام مأموریت ها هنگامی که فرمانت فرا رسد گماشته ای و برای اتمام وعده هایت مأمور ساخته ای»؛ (وَ الَّذِينَ عَلَى أَرْجَائِهَا إِذَا نَزَلَ الْأَمْرُ بِتَمَامِ وَعْدِكَ).
«ارجاء» جمع «رجا» به معنای محل و اطراف چیزی است، بنابراین گروه مزبور در گرداگرد آسمان قرار دارند و منتظر اجرای فرمان الهی برای پایان جهان یا قیام قیامت هستند.
به همین دلیل بعضی از شارحان معتقدند که این گروه از فرشتگان جزء کسانی هستند که در آیه شریفه 68 سوره زمر استثنا شده اند؛ می فرماید: (وَنُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَنْ شَاءَ اللهُ ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرَى فَإِذَا هُمْ -
قِيَامٌ يَنْظُرُونَ)؛ «و در صور دمیده می شود، پس تمام کسانی که در آسمان ها و زمین اند می میرند مگر آنها که خدا بخواهد (زنده بمانند)، سپس بار دیگر در صور دمیده می شود ناگهان همگی به پا می خیزند و در انتظار (حساب و جزا) هستند».
البته از بعضی روایات استفاده می شود که این گروه نیز بعد از لحظاتی می میرند و جز ذات پاک خدا که «حی لا یموت» است کسی باقی نمی ماند.
آنگاه به گروه های دیگری از فرشتگان اشاره می کند که جزء مدبرات امر و تدبیر کنندگان امور مختلفۀ جهان هستند عرضه می دارد: «و درود فرست بر فرشتگانی که خزانه داران باران و حرکت دهندگان سریع ابرها هستند»؛ (وَ خُزَانِ الْمَطَرِ وَ زَوَاجِرِ السَّحَابِ).
«خُزَانِ» جمع «خازن» به معنای کسی است که اموال ذی قیمتی را در محلی به نام خزانه نگهداری می کند.
«السَّحَاب» به گفتۀ لسان العرب، جمع «سحابة» است و جمع الجمع آن «سُحُب» می باشد (1)ولی بعضی آن را مفرد دانسته اند و سحابه را به معنای قطعه ای از ابر می دانند. در قرآن مجید گاه وصف سحاب به صورت جمع آمده است، مانند: (وَ يُنْشِئُ السَّحَابَ الثَّقَالَ) (2)و گاه به صورت مفرد، مانند: (وَ السَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ). (3)
«زَوَاجِرِ» جمع «زاجرة» در اصل به معنای راندن چیزی با صدا و فریاد است، سپس در معنای گسترده تری به کار رفته که هرگونه طرد و منع را شامل می شود.
بنابراین «زاجرات» به معنای گروه هایی است که به منع و طرد و زجر دیگران می پردازند و بعضی گفته اند زجر در اصل به معنای منع است و به سرعت راندن شتر را زجر می گویند به اعتبار اینکه آن را از کند رفتن باز می دارد.
می دانیم که وقتی آفتاب به دریاها می تابد آب دریاها بخار می شود و از آنجا که بخار آب از هوا سبک تر است به بالا حرکت می کند تا جایی که هوا رقیق تر شده و هم وزن آن می شود. در آنجا متوقف می گردد و آنها در واقع باران هایی هستند که در آسمان ذخیره شده اند و هنگامی که درجۀ هوا سرد می شود بخارها تبدیل به قطرات باران شده فرود می آید. این مسیر طبیعی بارش باران است.
و اما حرکت ابرها بر اثر بادهاست و می دانیم که باد براثر تفاوت درجه حرارت دو نقطه از زمین به جریان در می آید؛ به این صورت که هوا در قسمتی بر اثر تابش آفتاب یا علت دیگری گرم می شود و چون گرم شد به بالا حرکت می کند و جای آن کمکم خالی می شود و هوای مجاور، برای پر کردن جای آن به سرعت حرکت می کند و باد پیدا می شود و همین بادهاست که ابرها را از فراز دریاها حرکت داده به سوی زمین های خشک و تشنه می برد و آنها را آبیاری می کند.
نظام خلقت بسیار حساب شده و منظم و پربار است.
آیا فرشتگانی که خزان مطر و زواجر سحاب هستند همین قوای عالم طبیعت است که خداوند آفریده و فرشته به معنای وسیعی بر آن هم اطلاق شده است؟ یا این که همراه تمام این نیروهای طبیعی فرشتگانی از عالم بالا مأموریت دارند که برنامۀ آنها را نظارت و اجرا کنند؛ همراه بادها حرکت می کنند و ابرها را می رانند و باران را در آسمان ذخیره می کنند و سپس به سوی زمین می فرستند؟
ظاهر کلام معنای دوم است.
«و (درود فرست) بر فرشته ای که با فریادش غرش رعدها شنیده می شود -
و هنگامی که به سبب خروش آن فرشته، ابرهای پرصدا به حرکت در می آید صاعقه ها و برق ها می درخشد»؛ (وَ الَّذِي بِصَوْتِ زَجْرِهِ يُسْمَعُ زَجَلُ الرُّعُودِ، وَإِذَا سَبَحَتْ بِهِ حَفِيفَةُ السَّحَابِ الْتَمَعَتْ صَوَاعِقُ الْبُرُوقِ). (1)
«زَجَلُ» صدای شدید و غرش شخص یا چیزی است.
«سَبَحَتْ» از ماده «سَبْح» در اصل به معنای حرکت و رفت و آمد است و به شنا کردن نیز اطلاق می شود چراکه حرکت مداومی در آب دارد و به حرکت اسب نیز که دست های خود را کاملاً به جلو بیاورد اطلاق می شود، چون در واقع شبیه شناگران است و هر حرکت تند و منظمی را نیز سبح می گویند مانند آنچه در این آیه شریفه آمده است: (وَكُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ)؛ «هرکدام از آنها (خورشید و ماه) در مسیر خود شناورند». (2)
«حَفِیفَةُ» به معنای سر و صدایی است که هنگام حرکت بال پرندگان یا برگ های درختان یا امثال آن به گوش می رسد و در این جا اشاره به صدایی است که از حرکت سریع ابرها در فضا بر می خیزد که شبیه صدای بادهاست.
«الْتَمَعَتْ» از ماده «لمع» به معنای درخشیدن است.
می دانیم که درخشش برق در آسمان از میان ابرها به سبب آن است که ابرهایی دارای الکتریسیته مثبت و بعضی دارای الکتریسیته منفی هستند و هنگامی که به هم نزدیک می شوند از اتصال آن دو به یکدیگر برقی می جهد و صدای آن همان غرش رعد است. درست مانند دو سر سیم برق که اگر به یکدیگر نزدیک شوند جرقه ای بر می خیزد که صدایی دارد و با توجه به این که تبادل الکتریسیته در -
میان ابرها وسیع و گسترده است هم صدای آن شدید است و هم برق آن وسیع و گسترده.
و نیز می دانیم که صاعقه ها اینگونه به وجود می آیند که ابری با داشتن الكتريسيته مثبت به زمین که دارای الکتریسیته منفی است نزدیک می شود و جرقه عظیمی در سطح زمین ظاهر می گردد که درجه حرارت آن فوق العاده زیاد است و به همین دلیل به هر چیزی اصابت کند آن را خاکستر می نماید و نیز به همین دلیل هنگامی که برق در آسمان می درخشد حرکت در بیابان ها بسیار خطرناک است مگر آنکه در کنار بلندی قرار گیرند که صاعقه به آن نقطه بلند می زند.
«و بر فرشتگانی که برف و تگرگ را بدرقه می کنند و هنگام نزول باران، با آن فرود می آیند و بر فرشتگانی که سرپرست خزائن بادها هستند و آنها که مأمور حفظ کوه ها می باشند تا از جای خود متزلزل نشود»؛ (وَ مُشَيِّعِي التَّلْحِ وَ الْبَرَدِ، وَالْهَابِطِينَ مَعَ قَطْرِ الْمَطَرِ إِذَا نَزَلَ، وَ الْقُوَّامِ عَلَى خَزَائِنِ الرِّيَاحِ، وَ الْمُوَكَّلِينَ بِالْجِبَالِ فَلَا تَزُولُ).
«ثلج» به معنای برف و «برد» به معنای تگرگ است.
در حدیثی در کتاب شريف من لا يحضر آمده است که امام صادق علیه السلام می فرماید: «مَا مِنْ قَطْرَةٍ تَنْزِلُ مِنَ السَّمَاءِ إِلَّا وَ مَعَهَا مَلَكُ يَضَعُهَا الْمَوْضِعَ الَّذِي قُدِّرَتْ لَهُ؛ هیچ قطره بارانی از آسمان نازل نمی شود مگر این که همراه آن فرشته ای است که آن را در محلی که مقرر شده است قرار می دهد». (1)
«و بر فرشتگانی که مقدار سنگینی آب ها وکیل و وزن باران های شدید -
1) من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 525 ، ح 1492.
و پرپشت را به آنها آموخته ای»؛ (وَ الَّذِينَ عَرَّفْتَهُمْ مَثَاقِيلَ الْمِيَاهِ، وَكَيْلَ مَا تَحْوِيهِ لَوَاعِجُ الْأَمْطَارِ وَعَوَالِجُهَا).
«لَوَاعِجُ» جمع «الاعج» از ماده «لَعْج» به معنای شدت گرفتن است و «عَوَالِجُ» جمع «عالج» از ماده «عَلَج» به معنای متراکم شدن است. بنابراین «لَوَاعِجُ الْأَمْطَارِ» به باران های شدید گفته می شود و «عَوَالِجُ» همان باران های پرپشت است و از قبیل اضافهٔ صفت به موصوف است.
به هرحال، این گروه از فرشتگان همان هایی هستند که در قرآن مجید به عنوان «مدبرات امرا» «ذاریات ذروا» و «ناشرات نشرا» از آنها یاد شده است.
در آیات سوم تا پنجم سوره نازعات می خوانیم (وَالسَّابِحَاتِ سَبْحاً * فَالسَّابِقَاتِ سَبْقاً * فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً)؛ «و سوگند به فرشتگانی که (در اجرای فرمان الهی) با سرعت حرکت می کنند و سپس بر یکدیگر سبقت می گیرند و آنها که امور را تدبیر می کنند!».
و در آغاز سوره صافات نیز آمده است (وَ الصَّافَاتِ صَفَاً * فَالزَّاجِرَاتِ زَجْراً)؛ «سوگند به (فرشتگان) صف کشیده (و منظم)، و به نهی کنندگان (و بازدارندگان)». (1)
از تعبیری که در روایت من لا يحضر آمده بود و تعبیری که در دعای امام علیه السلام آمده است که می فرماید: مقدار وزن باران هایی را که از آسمان نازل می شود خداوند به گروهی از فرشتگان آموخته و بر تمام جزئیات آن احاطه دارند؛ استفاده می شود که جهان آفرینش بسیار حساب شده است و همه چیز آن تحت برنامه و حساب و کتاب است.
از آیات قرآن و تعبیرات امام سجاد علیه السلام در این دعا استفاده می شود که در کنار عوامل طبیعی حاکم بر این جهان، فرشتگانی هستند که آنها را پشتیبانی می کنند -
1) صافات، آیات 1 و 2.
و به اهداف مورد نظر می رسانند. بنابراین تنها عوامل طبیعی نیستند که حاکم بر این جهان اند، بلکه پشتیبانی فرشتگان نقش اصلی را دارد و اگر با این دید به جهان بنگریم چهرۀ دیگری از عالم در نظر ما مجسم خواهد شد که مدیریت آن بردوش فرشتگان است هرچند عوامل طبیعی در صحنه حضور دارند.
17- وَ رُسُلِكَ مِنَ الْمَلَائِكَةِ إِلَى أَهْلِ الْأَرْضِ بِمَكْرُوهِ مَا يَنْزِلُ مِنَ الْبَلَاءِ وَمَحْبُوبِ وَالرَّخَاءِ.
18- وَ السَّفَرَةِ الْكِرَامِ الْبَرَرَةِ، وَ الْحَفَظَةِ الْكِرَامِ الْكَاتِبِينَ، وَ مَلَكِ الْمَوْتِ وَأَعْوَانِهِ، وَ مُنْكَرٍ وَ نَكِيرٍ، وَ رُومَانَ فَتَّانِ الْقُبُورِ، وَالطَّائِفِينَ بِالْبَيْتِ الْمَعْمُورِ، وَ مَالِكٍ، وَ الْخَزَنَةِ، وَ رِضْوَانَ، وَ سَدَنَةِ الْجِنَانِ.
19- وَ الَّذِينَ لَا يَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ، وَ يَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ.
20- وَ الَّذِينَ يَقُولُونَ سَلَامٌ عَلَيْكُمْ بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ.
21- وَ الزَّبَانِيَةِ الَّذِينَ إِذَا قِيلَ لَهُمْ خُذُوهُ فَغْلُوهُ ثُمَّ الْجَحِيمَ صَلُّوهُ ابْتَدَرُوهُ سِرَاعاً، وَ لَمْ يُنْظِرُوهُ.
ترجمه
خداوندا درود فرست بر فرشتگانی که رسولان تو به سوی اهل زمین هستند و گاه پيام آور عذاب و گاه پيام آور نعمت مطلوب و محبوب تواند.
و درود فرست بر فرشتگان بزرگوار نیکوکار (که رسولان تو به سوی پیامبران هستند) و حافظان بزرگواری که نامۀ اعمال را می نویسند و فرشته مرگ و اعوان و یارانش و منكر و نكير و «رومان» فرشتهٔ آزمایش کننده وپرسشگر شب اول قبر و (همچنین فرشتگان) طواف کننده به دور بیت المعمور ومالک (فرشته مأمور دوزخ) وخازنان (دربانان بهشت) و رضوان و خادمان باغ های بهشتی (خداوندا! بر همۀ اینها درود فرست).
(و همچنین درود فرست) بر فرشتگانی که هرگز در برابر اوامر خدا نافرمانی نمی کنند و آنچه را که به آنها دستور داده شده دقیقاً انجام می دهند.
و بر كسانى که (در برابر درهای بهشت ایستاده اند) و به بهشتیان هنگام ورود سلام می کنند و می گویند سلام و تحیت بر شما باد در برابر شکیبایی و صبری که داشتید؛ چه پایان خوبی در این سرا دارید!.
و بر فرشتگان عذاب که هرگاه به آنها گفته شود: آن فرد (دوزخی) را بگیرید و به زنجیر کشید سپس به آتش بیفکنید به سرعت به سراغ او می روند و لحظه ای به او مهلت نمی دهند.
در این بخش امام علیه السلام به گروه دیگری از فرشتگان اشاره کرده، عرضه می دارد: «خداوندا! درود فرست بر فرشتگانی که رسولان تو به سوی اهل زمین هستند و گاه پیام آور عذاب و گاه پیام آور نعمت مطلوب و محبوب تواند»؛ (وَ رُسُلِكَ مِنَ الْمَلَائِكَةِ إِلَى أَهْلِ الْأَرْضِ بِمَكْرُوهِ مَا يَنْزِلُ مِنَ الْبَلَاءِ وَ مَحْبُوبِ الرَّخَاءِ).
«بلاء» و «رخاء» دو واژه هستند که مفهومی بر ضد یکدیگر دارند. «بلاء» به حوادث دردناک گفته می شود و رخاء به حوادث محبوب و مطلوب.
در قرآن مجید به این گروه اشاره شده است مانند رسولانی که نزد ابراهیم آمدند و به او و همسرش بشارت تولد فرزند دادند: (وَ لَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِيمَ بِالْبُشْرَى قَالُوا سَلَام... وَ امْرَأَتُهُ قَائِمَةٌ فَضَحِكَتْ فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَاقَ وَ مِنْ وَرَاءِ إِسْحَاقَ يَعْقُوبَ)؛ «فرستادگان ما [فرشتگان] برای ابراهیم بشارت آوردند؛ گفتند: «سلام!» او نیز گفت: «سلام» و همسرش ایستاده بود، (از خوشحالی) خندید؛ پس او را بشارت به اسحاق، و بعد از او یعقوب دادیم». (1)
سپس نزد حضرت لوط علیه السلام رفتند: (وَ لَمَّا أَنْ جَاءَتْ رُسُلُنَا لُوطاً سِيءَ بِهِمْ وَضَاقَ بِهِمْ -
1) هود، آیات 69 و 71.
ذَرْعاً وَ قَالُوا لَا تَخَفْ وَ لَا تَحْزَنْ إِنَّا مُنَجُوكَ وَ أَهْلَكَ إِلَّا امْرَأَتَكَ كَانَتْ مِنَ الْغَابِرِينَ * إِنَّا مُنْزِلُونَ عَلَى أَهْلِ هَذِهِ الْقَرْيَةِ رِجْزاً مِنَ السَّمَاءِ بِمَا كَانُوا يَفْسُقُونَ)؛ «هنگامی که فرستادگان ما نزد لوط آمدند، از دیدن آنها بدحال و دلتنگ شد؛ گفتند: «نترس و غمگین مباش ما تو و خانواده ات را نجات خواهیم داد، جز همسرت که در میان قوم باقی می ماند ما بر اهل این شهر و آبادی به خاطر گناهانشان عذابی از آسمان فرو خواهیم ریخت!». (1)
و نیز فرشتگانی که به فرموده قرآن، در جنگ بدر و احزاب به یاری مسلمین آمدند نمونۀ دیگری از این فرشتگانی هستند که امام سجاد علیه السلام به آنها اشاره کرده است (إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجَابَ لَكُمْ أَنَّى مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلَائِكَةِ مُرْدِفِينَ)؛ «(به خاطر بیاورید) زمانی را که (از شدت ناراحتی در میدان بدر) از پروردگارتان کمک می خواستید؛ و او خواسته شما را پذیرفت (و گفت): من شما را با یک هزار از فرشتگان که پشت سر هم فرود می آیند، یاری می کنم». (2)
و در مورد جنگ احزاب آمده است: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهَا وَكَانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيراً)؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید! نعمت خدا را بر خود به یاد آورید در آن هنگام که لشکرهایی (عظیم) به سراغ شما آمدند؛ ولی ما باد و طوفان سختی بر آنان فرستادیم و لشکریانی که آنها را نمی دیدید (و به این وسیله آنها را در هم شکستیم)؛ و خداوند همیشه به آنچه انجام می دهید بینا بوده است». (3)
آنچه در بالا آمد در مورد پیامبران الهی بود، ولی حمایت و یاری فرشتگان منحصر به آنها نیست؛ تمام مؤمنان ثابت قدم را نیز در بر می گیرد، همان گونه که -
در آیه 30 سوره فصلت می خوانیم (إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمْ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَ لَا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِى كُنتُمْ تُوعَدُونَ)؛ «به یقین کسانی که گفتند: «پروردگار ما خداوند یگانه است» سپس استقامت کردند، فرشتگان بر آنان نازل می شوند که: «نترسید و غمگین مباشید و بشارت باد بر شما آن بهشتی که به شما وعده داده شده است».
سپس امام علیه السلام به سراغ ده گروه دیگر از فرشتگان و ملائکه مقربین که کارهای مهمی را برعهده دارند رفته، عرضه می دارد: «و درود فرست بر فرشتگان بزرگوار نیکوکار (که رسولان تو به سوی پیامبران هستند) و حافظان بزرگواری که نامه اعمال را می نویسند و فرشته مرگ و اعوان و یارانش و نکیر و منکر و رومان فرشته آزمایش کننده و پرسشگر شب اول قبر و (همچنین فرشتگان) طواف کننده به دور بیت المعمور و مالک (فرشته مأمور دوزخ) و خازنان (دربانان بهشت) و رضوان و خدمه جنّت (بر همۀ اینها درود بفرست)»؛ (وَ السَّفَرَةِ الْكِرَامِ الْبَرَرَةِ، وَالْحَفَظَةِ الْكِرَامِ الْكَاتِبِينَ، وَ مَلَكِ الْمَوْتِ وَ أَعْوَانِهِ، وَ مُنْكَرٍ وَ نَكِيرٍ، وَ رُومَ-انَ فَتَّانِ الْقُبُورِ، وَ الطَّائِفِينَ بِالْبَيْتِ الْمَعْمُورِ، وَ مَالِكٍ، وَ الْخَزَنَةِ، وَ رِضْوَانَ، وَ سَدَنَةِ الْجِنَانِ). گروه اول برگرفته از آیه شریفه (بِأَيْدِى سَفَرَةٍ كِرَامِ بَرَرَة)؛ «به دست سفیرانی والامقام و فرمانبردار و نیکوکار است». (1)
«سَفَرَة» جمع «سافر» و سفیر است و در اینجا به فرشتگان الهی که سفیران الهى يا کاتبان فرمان او هستند اطلاق شده است.
«کرام» جمع «کریم» به معنای شخص بزرگوار است.
و «بَرَرَة» جمع «بَارٌ» (مانند طلبه و طالب) از ماده «بر» به معنای نیکوکاری گرفته شده است. بنابراین بررة به معنای نیکوکاران است و در اینجا بر فرشتگانی که حافظان وحی هستند و در کار خود کمترین خلافی ندارند اطلاق شده است.
1) عبس، آیات 15 و 16.
و گروه دوم از آیه شریفه (وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحَافِظِينَ كِراماً كاتِبِينَ يَعْلَمُونَ مَا تَفْعَلُونَ)؛ «و بی شک نگاهبانانی بر شما گمارده شده والامقام و نویسنده (ی اعمال نیک و بد شما) که می دانند شما چه می کنید» گرفته شده است. (1)
و «حفظة» جمع «حافظ» است.
و گروه سوم، ملک الموت برگرفته از این آیه شریفه است: (قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ)؛ «بگو: «فرشته مرگ که بر شما مأمور شده، روح شما را می گیرد؛ سپس به سوی پروردگارتان بازگردانده می شوید». (2)
و تعبیر به «اعوانه» از آيه شريفة (إِذَا جَاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا وَ هُمْ لَا يُفَرِّطُونَ)، «تا زمانی که مرگ یکی از شما فرا رسد؛ در این هنگام فرستادگان ما جان او را می گیرند؛ و آنها در نگاهداری حساب عمر و اعمال بندگان کوتاهی نمی کنند»، (3)گرفته شده است.
و تعبیر به «منکر» و «نکیر» برگرفته از حدیث پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه واله وسلم است که مرحوم صدوق در مجالس از ابن عباس نقل کرده است که وقتی فاطمه بنت اسد مادر امیرمؤمنان علی علیه السلام را در قبرش نهادند پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم بالای سر او رفت و چنین فرمود: «يَا فَاطِمَةُ إِنْ أَتَاكِ مُنْكَرُ وَ نَكِيرُ فَسَأَلَاكِ: مَنْ رَبُّكِ؟ فَقُولِي: اللَّهُ رَبِّي وَ مُحَمَّدٌ نَبِيِّي وَالْإِسْلَامُ دِينِي وَ الْقُرْآنُ كِتَابِي وَ ابْنِي اِمَامِي وَ وَلِيِّي ثُمَّ قَالَ: اللَّهُمَّ ثَبِّتْ فَاطِمَةَ بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ؛ ای فاطمه! اگر منکر و نکیر (دو فرشته مأمور سؤال) نزد تو آمدند و از تو سؤال کردند درباره پروردگارت بگو الله پروردگار من است و محمد صلی الله علیه واله وسلم پیامبر من و اسلام دین من و قرآن کتاب من و فرزندم (علی بن ابی طالب) امام و ولى من است. سپس عرضه داشت: خداوندا! فاطمه را بر ایمان ثابت نگهدار». (4)
در روایات دیگر هم از امام صادق علیه السلام دربارۀ این دو ملک یعنی منکر و نکیر بیاناتی دیده می شود. (1)
اما نامگذاری این دو فرشته به منکر و نکیر یا به این دلیل است که وقتی در برابر کافران و عاصیان قرار می گیرند چهره ای نازیبا و وحشتناک دارند و این نام به سبب غالب برخوردهای آنها که با کفار و عاصیان است بر آنها نهاده شده و یا به این علت است که مطابق بعضی از روایات، هنگامی که وارد قبر می شوند صدایی وحشتناک، مانند رعد كوبنده (كالرعد القاصف) و چشمانی درخشنده مانند برق خیره کننده آسمان (كالبرق الخاطف) دارند که در لحظه اول، مؤمنان هم به وحشت می افتند هرچند چیزی نمی گذرد که وحشت آنها فرو می نشیند. (2)
مرحوم علامه مجلسی در جلد پنجاه و شش بحار الانوار، در کتاب السماء و العالم در این باره چنین می گوید در بعضی از ،روایات به دنبال منکر و نکیر تعبیر مبشر و بشیر آمده است، (3)ولی در اکثر این روایات فقط منکر و نکیر است سپس می افزاید آنها از میت در قبر از عقاید یا از بعضی اعمالش نیز سؤال می کنند. اگر مؤمن باشد به زیباترین صورت با او برخورد می کنند که نام آنها در این صورت مبشر و بشیر است و اگر کافر یا مخالف باشد به زشت ترین صورت با او برخورد می کنند که نامشان منکر و نکیر است. (4)
و اما «رومان» طبق بعضی از روایات اولین فرشته ای است که وارد قبر می شود -
1) رجوع شود به کافی، ج 3، ص 236، کتاب الجنائز، باب المسألة في القبر.
2) کافی، ج 3، ص 236، ح 7.
3) در یکی از دعاهای ماه رجب که از ناحیه مقدسه حضرت ولی عصر علیه السلام نقل شده است چنین می خوانیم: «وَادْرَأَ عَنِّي مُنْكَراً وَ نَكِيراً وَ أَرِ عَيْنِي مُبَشِّراً وَ بَشِيراً؛ خداوندا! منکر و نکیر را از من دور کن و مبشر و بشیر را به من نشان بده» (بحار الانوار، ج 95، ص 392).
4) بحار الانوار، ج 56، ص 234.
و میت را مورد بازخواست قرار می دهد و وادار می کند که تمام اعمالش را با دست خود بنویسد و بر آن مهر نهد و سپس این نامه اعمال همراه میت تا قیامت خواهد بود و روز قیامت براساس همین نامه حسابرسی می گردد و جزا داده می شود. (1)
در بعضی از روایات از رومان به عنوان ایجاد کننده جزر و مد دریاها نام برده شده است. (2)
و اما «فتان القبور» یا اشاره به شکنجه کردن کفار و عاصیان است، چون یکی از معانی فتنه شکنجه می باشد و یا اشاره به آزمودن و امتحان کردن است که یکی دیگر از معانی فتنه است.
بعضی نیز احتمال داده اند که رومان همان منکر و نکیر است و به صورت عطف تفسیری در اینجا بیان شده، ولی این احتمال برخلاف ظاهر عبارت امام علیه السلام است.
این سخن را با کلامی از مرحوم علامه مجلسی پایان می دهیم. او در جلد 56 بحار الانوار می گوید: رومان فتان القبور به معنای امتحان کننده در قبر است و من نام این فرشته را در اخبار معتبره خودمان جز همین دعا (دعای امام سجاد علیه السلام) ندیدم ولی در اخبار اهل سنت آمده است. (3)
اما طواف کنندگان به دور بیت المعمور گروهی از فرشتگان هستند که گرد آن می گردند و این که بیت المعمور کجاست؟ در روایات متعددی تصریح شده است که خانه ای به محاذات خانه کعبه در آسمان هاست که عبادتگاه فرشتگان است و هر روز هفتاد هزار فرشته به زیارت آن می روند و تا قیامت به سوی آن باز نمی گردند.
و درباره اینکه بیت المعمور در کدام آسمان است؟ روایات مختلف است. در بسیاری از آنها آسمان چهارم و در بعضی آسمان نخست (آسمان دنیا) و در بعضی آسمان هفتم آمده است.
مرحوم طبرسی در مجمع البیان در تفسیر سوره طور از علی نقل کرده است: «هُوَ بَيْتُ فِي السَّمَاءِ الرَّابِعَةِ بِحِيْالِ الْكَعْبَةِ مُعَمَّرَةِ الْمَلَائِكَةِ بِمَا يَكُونُ مِنْهَا فِيهِ مِنَ الْعِبَادَةِ، وَيَدْخُلُهُ كُلَّ يَوْمٍ سَبْعُونَ أَلْفَ مَلَكٍ ثُمَّ لَا يَعُودُونَ إِلَيْهِ اَبَداً؛ آن خانه ای است در آسمان چهارم در مقابل کعبه که فرشتگان با عبادت خود آن را معمور و آباد می کنند هر روز هفتاد هزار فرشته وارد آن می شوند و تا ابد به سوی آن باز نمی گردند». (1)
مرحوم علامه مجلسی در جلد 55 بحار الانوار، صفحهٔ 55 بحث مفصلی در چندین صفحه دربارۀ بیت المعمور دارد و روایات مختلفی در این زمینه نقل کرده است.
در قرآن مجید نیز در سوره طور ،آیه 4 به آن اشاره و سوگند یاد شده است.
به هرحال امام علیه السلام بر این گروه عظیم طواف کنندگان بیت المعمور درود می فرستد.
و «مالک»، فرشته عذاب است که قرآن مجید درباره او می فرماید: (وَ نَادَوْا يَا مَالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنَا رَبُّكَ قَالَ إِنَّكُمْ مَاكِتُونَ)؛ «آنها فریاد می کشند: ای مالک دوزخ! ای کاش پروردگارت ما را بمیراند (تا آسوده شویم) می گوید شما در اینجا ماندگار هستید». (2)
تعبیر به مالک، اشاره به حاکمیت او بر دوزخ است.
«خزنه» جمع «خازن» در اینجا اشاره به مأموران دوزخ، و برگرفته از آیه شریفهٔ 49 سوره غافر است: (وَ قَالَ الَّذِينَ فِي النَّارِ لِخَزَنَةِ جَهَنَّمَ ادْعُوا رَبَّكُمْ يُخَفِّفْ عَنَّا يَوْماً مِنَ الْعَذَابِ)؛ «و آنها که در آتشاند به مأموران دوزخ می گویند: از پروردگارتان بخواهید یک روز عذاب را از ما بردارد». (1)
البته این واژه در بسیاری از موارد به خازنان و نگاهبانان بهشت نیز اطلاق می شود ولذا در آیه 71 سورهٔ زمر به خازنان جهنم و در آیه 73 همین سوره به خازنان بهشت اطلاق شده است.
«رضوان» در اصل معنای مصدری دارد و به معنای رضایت است، همان گونه که در سوره توبه می خوانیم: (وَرِضْوَانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ)؛ «خشنودی خداوند و رضای او از همه نعمت های بهشتی برتر است». (2)سپس این واژه به عنوان علم و نام مخصوص برای رئیس خازنان بهشت انتخاب شده و در روایات متعددی از او تعبیر به «رضوان، خازن الجنة» شده است، در برابر مالک که خازن جهنم است و در واقع رضوان، مظهر رضایت و خشنودی پروردگار در بهشت است.
«سَدنة» جمع «سادِن» به معنای خادمان و دربانان مراکز مهم است، مانند خادمان و دربانان کعبه و امثال آن و به همین دلیل به فرشتگانی که خادم و دربان بهشتاند اطلاق شده است.
بنابراین تفاوت آن با خزنه این است که آنها فرشتگان مأمور بهشت اند و «سدنة» دربانان بهشت و در لسان العرب آمده است تفاوت سادن و حاجب این است که حاجب دربانی است که دستور از غیر می گیرد ولی سادن دربانی است که خود دستور می دهد.
و «جنان» جمع «جنة» از مادۀ «جنّ» (بر وزن فن) در اصل به معنای پوشاندن -
است، همان گونه که در آیه شریفه (فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَى كَوْكَباً) آمده است. (1)و به باغ ها و همچنین بهشت جنت گفته می شود زیرا زمینش با درختان پوشیده شده است و جنین به نطفه و کودکی گفته می شود که در رحم مادر پوشیده است. مجنون نیز به کسی گفته می شود که گویی پرده ای بر عقل او افتاده و جنان (بر وزن زمان) به قلب گفته می شود که در سینه پنهان است.
جمع بودن جنان که معنای آن بهشت هاست اشاره به این است که خداوند در قیامت بهشت های متعددی دارد که برحسب مقامات اشخاص به آنها می بخشد.
در واقع امام علیه السلام در این بند هجدهم از دعا به گروه های ده گانه ای از فرشتگان اشاره می کند که اعمال انسان ها را تحت نظارت قرار می دهند و سرنوشت آنها را نسبت به بهشت و دوزخ روشن می سازند نخست از فرشتگان وحی که پیام آور تکالیف اند آغاز می کند سپس به کاتبان نامه های اعمال و بعد به فرشته مرگ و سؤال کننده در قبر می پردازد و سپس به قیامت و راهی شدن دوزخیان و بهشتیان به بهشت و دوزخ اشاره می فرماید.
همۀ اینها مأموران الهی و صاحبان مناصب عالیه و وظایف سنگینی هستند و به انسانها خدمت می کنند و به همین دلیل بر آنها درود فرستاده می شود.
سپس امام علیه السلام به مجموعه ای از فرشتگان اشاره کرده عرضه می دارد: «و (خداوندا! درود فرست) بر فرشتگانی که هرگز در برابر اوامر خدا نافرمانی نمی کنند و آنچه را که به آنها دستور داده شده دقیقاً انجام می دهند»؛ (وَ الَّذِينَ لَا يَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ، وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ).
گرچه ظاهر این جمله عام است، ولی با توجه به جمله هایی که قبل و بعد از آن آمده به نظر می رسد که برگرفته از آیه شریفه ششم سوره تحریم باشد که -
1) سوره انعام، آیه 76.
درباره فرشتگان سخت گیر و خشن دوزخ می فرماید: (لَا يَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ)؛ «و هرگز با فرمان خدا مخالفت نمی کنند و آنچه را که به آن فرمان داده شده اند (به طور کامل) اجرا می نمایند». (1)
به هرحال جمله مزبور هرچند به عنوان توصیفی برای فرشتگان نگهبان دوزخ ذکر شده ولی می دانیم که منحصر به آنها نیست، بلکه همه فرشتگان الهی معصوم و فرمانبردارند و هیچ گونه تخلفی در اجرای اوامر الهی ندارند. شاهد این سخن آیات شریفۀ سورۀ انبیاء است که می فرماید: (بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ)؛ «آنها [فرشتگان] بندگان شایسته اویند. هرگز در سخن بر او پیشی نمی گیرند؛ و (پیوسته) به فرمان او عمل می کنند». (2)و اگر می بینیم شیطان در مسأله سجده بر آدم علیه السلام عصیان و طغیان کرد به سبب آن است که او از طایفه جن بود هرچند در میان فرشتگان قرار گرفته بود.
سپس امام علیه السلام بار دیگر بر خازنان بهشت و نگهبانان دوزخ درود می فرستد، عرضه می دارد: «(خداوندا! درود فرست) بر کسانی که (در برابر درهای بهشت ایستاده اند و) به بهشتیان هنگام ورود سلام می کنند و می گویند: سلام و تحیت بر شما باد در برابر شکیبایی و صبری که داشتید؛ چه پایان خوبی در این سرا دارید»؛ (وَالَّذِينَ يَقُولُونَ سَلَامٌ عَلَيْكُمْ بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ).
«و بر فرشتگان عذاب که هرگاه به آنها گفته شود آن فرد (دوزخی) را بگیرید و به زنجیر کشید، سپس به آتش بیفکنید، به سرعت به سراغ او می روند و لحظه ای به او مهلت نمی دهند»؛ (وَ الزَّبَانِيَةِ الَّذِينَ إِذَا قِيلَ لَهُمْ خُذُوهُ فَغُلُوهُ ثُمَّ الْجَحِيمَ صَلُّوهُ ابْتَدَرُوهُ سِرَاعاً، وَ لَمْ يُنْظُرُوهُ).
هردو تعبیر برگرفته از آیات قرآن است در مورد خازنان بهشت در سورهٔ -
رعد می خوانیم: (وَالْمَلَائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بَابٍ سَلَامٌ عَلَيْكُمْ بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ)؛ «و فرشتگان از هر دری بر آنان وارد می شوند (و به آنان می گویند:) سلام بر شما به خاطر صبر و استقامتتان چه نیکوست سرانجام آن سرا (ی جاویدان)». (1)
و تعبیر دوم، برگرفته از آیات 30 و 31 سوره الحاقه است که می فرماید: (خُذُوهُ فَغُلُوهُ * ثُمَّ الْجَحِيمَ صَلُّوهُ)؛ «او را بگیرید و دربند و زنجیرش کنید، سپس او را در دوزخ بیفکنید!». (2)
«زَبانِيَة» جمع «زبنیه» (به کسر زاء) در اصل به معنای مأمورین انتظامی از ماده «زبن» (بر وزن متن) به معنای دفع کردن صدمه زدن و دور ساختن است و در اینجا به معنای فرشتگان عذاب و مأموران دوزخ است.
از تعبیرات امام علیه السلام به خوبی استفاده می شود که سؤال قبر و فرشتگانی که مأمور آناند یک واقعیت است که در همان شب اول از اعتقادات افراد پرسش می کنند و حتی طبق بعضی از روایات از فروع دین نیز سؤال می نمایند؛ آنهایی که با ایمان و با تقوا هستند به خوبی از عهده پاسخ به سؤالات بر می آیند و سپس درهای رحمت و روح و ریحان به روی آنها گشوده می شود و کسانی که چنین نباشند در پاسخ گویی فرو می مانند و درهای عذاب به روی آنها گشوده می شود. (3)
در اینجا سؤالاتی مطرح است
نخست این که آیا این سؤال و جواب و این رحمت و عذاب نسبت به جسم -
عنصری مادی است به این معنا که انسان در قبر بار دیگر زنده می شود و در برابر سؤالات آن فرشتگان قرار می گیرد؟ یا مخاطب آنها جسم برزخی است که در باطن این جسم مادی قرار دارد و طبعاً رحمت و عذاب نیز جنبه برزخی و روحانی (یا نیمه روحانی) دارد؟
آیات قرآن گواهی می دهد که در قبر بازگشت به حیات مادی نخواهد بود؛ در سوره بقره آیه 28 می خوانیم: (كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَكُنْتُمْ أَمْوَاتاً فَأَحْيَاكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ)؛ «چگونه به خداوند کفر می ورزید، در حالی که شما مردگان و اجسام بی روحی بودید و او به شما زندگی بخشید؛ سپس شما را می میراند؛ و بار دیگر شما را زنده می کند؛ سپس به سوی او بازگردانده می شوید؟!». (1)
همان گونه که از آیات مربوط به زندگی شهدا پس از مر و یا زندگی آل فرعون و چشیدن عذاب و مجازات نیز استفاده می شود که همه آنها مربوط به حیات برزخی است.
لذا مرحوم علامه مجلسی در تحقیقی که درباره احادیث برزخ دارد می گوید: «فالمراد بالقبر في أكثر الأخبارِ ما يكون الروح فيه في عالم البرزخ؛ مراد از قبر در اکثر اخبار، چیزی است که روح در آن در عالم برزخ قرار دارد». (2)
مشاهدات خارجی نیز نشان می دهد در مواردی که قبری را بعد از چندین روز به دلیل مشکوک بودن علت مرگ شکافته اند و بدن را با کفن بیرون آورده اند هیچ آثاری از عذاب و رحمت که در روایات آمده است - مشاهده نمی شود.
بنابراین نباید تردید کرد که سؤال در قبر یا رحمت و عذاب آن جنبه برزخی دارد.
سؤال دیگری که در اینجا مطرح است این است که هدف از این سؤال و جواب چیست و چه مشکلی با این سؤال و جواب حل می شود؟
پاسخ آن این است که قبر، نخستین مرحله جزا و پاداش است، زیرا انسان تا در دنیاست در عالم عمل قرار دارد و به هنگام پایان عمر و انتقال به قبر در آستانه قیامت قرار می گیرد که عالم حساب و جزاست نه عالم اعمال.
در واقع این سؤال و جواب شبیه محاکمۀ افراد مجرم و غیر مجرم در عالم دنیاست که به دنبال آن حکم قطعی صادر می شود این سؤال و جواب و رحمت و عذاب جنبۀ برزخی و غیر مادی دارد و مربوط به جهان برزخ است، اما سؤال و جواب نهایی در قیامت است که جنبۀ مادی و روحانی هردو را دارد.
آیات مربوط به زنده بودن شهدا و بهره مند شدن از نعمت های مهم الهی در جهان برزخ و همچنین آیات مربوط به عذاب فرعونیان که صبح و شام بر آتش دوزخ عرضه می شوند نیز بر این مطلب دلالت دارند: (النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوّاً وَعَشِيّاً وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ)؛ «عذاب آنها آتش است که هر صبح و شام بر آن عرضه می شوند؛ و روزی که قیامت برپا شود می فرماید: فرعونیان را در سخت ترین عذاب ها وارد کنید». (1)ولی در واقع همه اینها برای زندگانی این عالم پیام صریح و روشن دارد تا انسان ها بدانند که چنین آینده ای را در پیش دارند و مراقب اعمال خود باشند و پیش از آنکه به سرنوشت شوم بدکاران در برزخ گرفتار شوند، همین امروز توبه کنند و به درگاه خدا بازگردند و اعمال خویش را اصلاح کنند.
1) غافر، آیه 46.
22- وَ مَنْ أَوْهَمْنَا ذِكْرَهُ، وَ لَمْ نَعْلَمْ مَكَانَهُ مِنْكَ، وَبِأَيِّ أَمْرِ وَكَلْتَهُ.
23- وَ سُكَانِ الْهَوَاءِ وَ الْأَرْضِ وَ الْمَاءِ وَ مَنْ مِنْهُمْ عَلَى الْخَلْقِ.
24- فَصَلِّ عَلَيْهِمْ يَومَ تَأْتِي كُلُّ نَفْسٍ مَعَهَا سَائِقٌ وَ شَهِيدٌ.
25- وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ صَلَاةً تَزيدُهُمْ كَرَامَةً عَلَى كَرَامَتِهِمْ وَ طَهَارَةً عَلَى طَهَارَتِهِمْ.
26- اللَّهُمَّ وَ إِذَا صَلَّيْتَ عَلَى مَلَائِكَتِكَ وَ رُسُلِكَ وَ بَلَّغْتَهُمْ صَلَاتَنَا عَلَيْهِمْ فَصَلِّ عَلَيْنَا بِمَا فَتَحْتَ لَنَا مِنْ حُسْنِ الْقَوْلِ فِيهِمْ، إِنَّكَ جَوَادٌ كَرِيمٌ.
ترجمه
(خداوندا! درود فرست) بر فرشتگان دیگری که ذکرشان نکردیم و ما نه از مقام و منزلتشان آگاهیم و نه از مأموریتشان.
(خداوندا! درود فرست) بر ساکنان هوا و زمین و آب و آنهایی که بر خلق گماشته شده اند (و کار آنها تدبير امور مخلوقات واوضاع هوا و زمين و آب هاست).
«(خداوندا!) درود فرست بر آنها در آن روز که هر انسانی (در عرصه محشر) وارد می شود با او فرشته ای است که او را (به سوی محشر) سوق می دهد و فرشته ای که گواه اعمال اوست».
خداوندا! آنچنان درود و رحمتی بر آنها بفرست که مقامی بر مقامات آنها بیفزاید و پاکی آنها را افزون کند.
خداوندا! چون درود و رحمت بر فرشتگان و رسولانت فرستادی و درود ما را به آنها ،رساندی بر ما نیز درود و رحمتی بفرست به سبب توفیقی که نصيب ما کردی که از آنها به نیکویی یاد کنیم تو بخشنده و کریمی.
سپس امام علیه السلام در یک بیان کلی و جامع بر فرشتگانی درود می فرستد که ذکر آنها در عبارات گذشته نیامده و انسانها از آنها و مأموریتشان خبر ندارند؛ عرضه می دارد: «(خداوندا! درود فرست) بر فرشتگان دیگری که ذکرشان نکردیم و ما نه از مقام و منزلتشان آگاهیم و نه از مأموریتشان»؛ (وَ مَنْ أَوْهَمْنَا ذِكْرَهُ، وَ لَمْ نَعْلَمْ مَكَانَهُ مِنْكَ، وبِأَيِّ أَمْرٍ وَكَّلْتَهُ).
«أَوْهَمْنَا» به معنای ساقط کردن و ترک نمودن است. مثلاً گفته می شود: «اوهم من صلاته ركعة» یعنی رکعتی از نمازش را ترک کرد. در لسان العرب آمده است: أَوْهَم من الحساب أسقط چیزی را از حساب ساقط کرد. بنابراین تمام فرشتگانی را که امام علیه السلام نام نبرده است شامل می شود.
و جملۀ «وَ لَمْ نَعْلَمْ مَكَانَهُ...» اشاره به این است که ما از وجود آنها بی خبر نیستیم ولی خصوصیات آنها را نمی دانیم و مانعی ندارد که امام علیه السلام اموری را بداند و در عین حال نخواهد از جزئیات آن باخبر شود، زیرا علم آنها علم ارادی و تابع مصالح و مفاسدی است که در نظر می گیرند.
و به این ترتیب آن گروه از فرشتگان خدا را که کسی جز ذات پاکش از آنها آگاه نیست شامل می شود و در حقیقت این جمله برگرفته از آیه 31 سوره مدثر است که می فرماید: (وَ مَا يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ)؛ «از لشکریان پروردگارت کسی جز او خبر ندارد». (1)
مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار در حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل می کند: «أَنَّهُ سُئِلَ هَلِ الْمَلَائِكَةُ أَكْثَرُ أَمْ بَنُو آدَمَ؟ فَقَالَ: وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَمَلَائِكَةُ اللَّهِ فِي السَّمَاوَاتِ أَكْثَرُ مِنْ عَدَدِ التُّرَابِ فِي الْأَرْضِ وَ مَا فِي السَّمَاءِ مَوْضِعُ قَدَمٍ إِلَّا وَ فِيهَا مَلَكٌ -
1) مدثر، آیه 31.
يُسَبِّحُهُ وَ يُقَدِّسُهُ وَلَا فِي الْأَرْضِ شَجَرَة وَ لَا مَدَرُ إِلَّا وَ فِيهَا مَلَكٌ مُوَكَّل بِهَا يَأْتِي اللَّهَ كُلَّ يَوْمٍ بِعَمَلِهَا وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِهَا؛ از آن حضرت سؤال کردند: فرشتگان بیشترند یا انسان ها؟ امام علیه السلام فرمود: قسم به کسی که جانم به دست اوست! فرشتگان خداوند در آسمان ها بیشتر از عدد ذرات خاک های زمین هستند و در آسمان به اندازه جای پایی نیست مگر این که در آنجا فرشته ای تسبیح و تقدیس خدا می کند و در زمین درخت یا کلوخی نیست مگر این که فرشته ای مأمور است که هر روز کار آن را به پیشگاه خدا عرضه دارد در حالی که خداوند از آن آگاه تر است». (1)
در نهج البلاغه خطبۀ 91 نیز آمده است: «وَ لَيْسَ فِي أَطْبَاقِ السَّمَاءِ مَوْضِعُ إِهَابٍ إِلَّا وَ عَلَيْهِ مَلَكُ سَاجِدٌ أَوْ سَاع حَافِدٌ؛ و در طبقات آسمان محلی به اندازۀ پوست (یک گوسفند) وجود ندارد مگر اینکه بر آن فرشته ای در حال سجود است یا فرشته ای تلاشگر و سریع و چابک (در انجام مأموریت های الهی) است».
و در حدیث دیگری از ابوذر از رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم آمده است که فرمود: «إِنِّي أَرَى مَا لَا تَرَوْنَ وَ أَسْمَعُ مَا لَا تَسْمَعُونَ أَطَّتِ السَّمَاءُ وَ حَقٌّ لَهَا أَنْ تَيْطَّ، مَا فِيهَا مَوْضِعُ أَرْبَع أَصَابِعَ إِلَّا وَ مَلَكُ وَاضِحٌ جَبْهَتَهُ لِلَّهِ سَاجِداً؛ من می بینم آنچه شما نمی بینید و می شنوم آنچه شما نمی شنوید، آسمان ناله کرد و حق داشت که ناله کند. در این آسمان ها جایی به اندازۀ چهار انگشت وجود ندارد مگر این که فرشته ای پیشانی خود را برای خدا در آنجا گذاشته و در حال سجده است». (2)
سپس امام علیه السلام به این مقدار نیز قناعت نکرده عرضه می دارد: «خداوندا! درود فرست بر ساکنان هوا و زمین و آب و آنهایی که بر خلق گماشته شده اند (و کار آنها تدبیر امور مخلوقات و اوضاع هوا و زمین و آب هاست)»؛ (وَ سُكَّانِ الْهَوَاءِ وَالْأَرْضِ وَ الْمَاءِ وَ مَنْ مِنْهُمْ عَلَى الْخَلْقِ).
و از اینجا روشن می شود که در تمام جهان آفرینش و سراسر این عالم، چه در جهان ماده و چه در ماوراء ماده فرشتگان الهی دست به کارند و قطعاً عدد آنها از همه انسان ها و موجودات زنده بیشتر است و حقیقت رب العالمین در اینجا روشن می شود.
و نیز عرضه می دارد: «(خداوندا!) درود فرست بر آنها در آن روز که هر انسانی (در عرصه محشر) وارد می شود با او فرشته ای است که او را (به سوی محشر) سوق می دهد و فرشته ای که گواه اعمال اوست»؛ (فَصَلِّ عَلَيْهِمْ يَومَ كُلُّ نَفْسٍ مَعَهَا سَائِقٌ وَ شَهِيدٌ).
این قسمت نیز برگرفته از آیه شریفهٔ 21 سوره ق است که می فرماید: (وَجاءَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَعَهَا سَائِقٌ وَ شَهِيدٌ).
و از اینجا روشن می شود که قلمرو تدبیر فرشتگان، تنها مربوط به این عالم نیست، در جهان دیگر نیز آنها تدبیر امور می کنند و برای رسیدگی به اعمال بندگان و رساندن پاداش و کیفر به آنها در تلاش و کوشش اند.
مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل می کند که فرمود: «در آب جاری بول نکنید زیرا آب هم ساکنانی دارد»؛ (إِنَّ لِلْمَاءِ أَهْلاً). (1)
و در وصیت پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم به علی علیه السلام آمده است که فرمود: «كَرِهَ اللَّهُ لِأُمَّتِيَ الْغُسْلَ تَحْتَ السَّمَاءِ إِلَّا بِمِثْزَرٍ وَ كَرِهَ دُخُولَ الْأَنْهَارِ إِلَّا بِمِثْزَرٍ فَإِنَّ فِيهَا سُكَاناً مِنَ الْمَلَائِكَةِ؛ خداوند دوست ندارد که امت من زیر آسمان غسل کنند، مگر اینکه لنگ داشته باشند و نیز دوست ندارد که داخل نهرها شوند، مگر اینکه با لنگ خود را بپوشانند زیرا در آنجا ساکنانی از فرشتگان اند». (2)
و منظور از هوا همان جو است نه مجموع آسمان ها، زیرا درباره سکان آسمان ها قبلاً امام علیه السلام جملاتی بیان فرموده است.
بعضی از محققان در اینجا این سؤال را مطرح کرده اند که چرا امام علیه السلام از ساکنان آتش سخنی نگفته تا عناصر اربعه طبیعت (هوا و زمین و آب و آتش) تکمیل شود؟ در پاسخ گفته اند که ذکر آتش تناسبی با رحمت ندارد.
در اینجا پاسخ دیگری می توان گفت و آن این است که آنچه در روی زمین مشاهده می شود معمولاً آب و هوا و خاک است و آتش به صورت استثنایی در بعضی از مناطق دیده می شود.
و جملۀ «وَ مَنْ مِنْهُمْ عَلَى الْخَلْق» اشاره به فرشتگانی است که به صورت های مختلف و در شرایط گوناگون با بندگان اند. گروهی مأمور اعمال آنها هستند، گروهی مأمور حفظ بندگان اند، گروهی عیادت کنندگان مریض اند و زائران مؤمن را بدرقه می کنند، گروهی مأمور دعا برای روزه داران اند و گروهی ساکن حرم های امامان علیهم السلام می باشند و امثال آنها. (1)
و در ادامه امام علیه السلام درود خود را اینگونه تکمیل می کند: «خداوندا! آن چنان درود و رحمتی بر آنها بفرست که مقامی بر مقامات آنها بیفزاید و پاکی آنها را افزون کند»؛ (وَصَلِّ عَلَيْهِمْ صَلَاةٌ تَزِيدُهُمْ كَرَامَةً عَلَى كَرَامَتِهِمْ وَ طَهَارَةٌ عَلَى طَهَارَتِهِمْ).
و از اینجا روشن می شود که ممکن است بر مقام ملائکه افزوده شود و آنها نیز در عالم خود ارتقا پیدا کنند و درود ما در این راه اثرگذار خواهد بود.
در پایان امام علیه السلام علاوه بر درود بر فرشتگان درود و رحمتی برای ما انسان ها می طلبد به پاداش آنکه بر آنها درود فرستادیم و از آنها قدردانی کردیم؛ عرضه می دارد: «خداوندا! چون درود و رحمت بر فرشتگان و رسولانت -
1) مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار، ج 56، در همان صفحه به اینها اشاره کرده است.
فرستادی و درود ما را به آنها رساندی بر ما نیز درود و رحمتی بفرست به سبب توفیقی که نصیب ما کردی که از آنها به نیکویی یاد کنیم. تو بخشنده وکریمی»؛ (اللَّهُمَّ وَ إِذَا صَلَّيْتَ عَلَى مَلَائِكَتِكَ وَ رُسُلِكَ وَ بَلَّغْتَهُمْ صَلَاتَنَا عَلَيْهِمْ فَصَلِّ عَلَيْنَا بِمَا فَتَحْتَ لَنَا مِنْ حُسْنِ الْقَوْلِ فِيهِمْ، إِنَّكَ جَوَادٌ كَرِيمٌ).
چه زیبا و جالب است که امام علیه السلام برای تمام اصناف و گروه های فرشتگان زمین و آسمان و آب و هوا و دريا و فضا و دنیا و آخرت، همگی رحمت الهی را می طلبد و در واقع از خدمات آنها قدردانی کرده و حق نعمت را از این طریق ادا می کند و در پایان از خدا می خواهد به پاس این وظیفه شناسی کوچک، رحمت بی کرانت را شامل حال ما نیز بگردان چراکه تو جواد و کریمی و رحمتت شامل همگان می شود.
بعضی گفته اند «جواد» کسی است که انعام و احسانش فراوان است و «کریم» جامع تر از آن است ولذا بعضی از فضلا در تفسیر «کریم» چنین گفته اند: «او کسی است که هنگام توانایی بر دشمن عفو می کند و هنگامی که وعده می دهد به وعدۀ خود وفا می کند و هنگامی که چیزی می بخشد بیش از انتظار طرف عطا می کند و اعتنایی به آنچه بخشیده ندارد و بر کسی که به او بخشیده منت نمی گذارد». (1)
بعضی دیگر گفته اند: کریم کسی است که هم آنچه بر اوست و هم آنچه را که بر او لازم نیست می بخشد و بعضی دیگر گفته اند کریم کسی است که متاع کم را می پذیرد و بهای زیاد در برابر آن می دهد و بعضی دیگر گفته اند که کریم کسی است که با بخشش خود در پی کسب سود یا دفع زیانی نیست. (2)
مرحوم علامه مجلسی بعداز ذکر این دعا در جلد 59 بحارالانوار می گوید: «من -
این دعای شریف را در اینجا ذکر کردم و مقداری در شرح آن کوشیدم، زیرا عصاره سایر اخبار و آیاتی است که درباره فرشتگان و درجات و مراتب آنها وارد شده است، اضافه بر این که سند دعا متواتر و از نظر لفظ و معنا کاملاً متین است». (1)
این دعای شریف و بسیار جامع و پر محتوا پیام های زیادی برای ما دارد از جمله:
باید بدانیم که مخلوقات خدا گسترده تر از آن است که ما فکر می کنیم و هرگز مغرور نشویم که تنها ما بندگان او هستیم و مخلوقی جز ما ندارد و یا اگر دارد در برابر ما ناچیز است.
گمان نکنیم تنها ما برای او عبادت می کنیم و یا نیازی به عبادت ما دارد. فرشتگان خدا در تمام اطراف عالم هستی در زمین و آسمان پیوسته او را تسبیح و حمد می گویند و عبادت می کنند.
ما باید از همه کسانی که به ما خدمت می کنند قدردانی کنیم و رحمت خدا را برای آنها بفرستیم این فرشتگان بزر پروردگار غالباً به نوعی درخدمت انسان ها هستند و انسان ها باید قدر این نعمت را بشناسند.
باید توجه داشته باشیم که همه جا و در همه حال علاوه بر نظارت الهی تحت مراقبت فرشتگان خدا هستیم و نمی توانیم به جایی برویم که از تحت نظارت آنها بیرون باشیم.
هنگامی که از این همه مخلوقات والامقام که سرتاسر جهان را پر کرده اند آگاه می شویم به عظمت خدا بیشتر می اندیشیم چون ملک او این همه وسعت دارد و خلقت او این همه گسترده است.
1) بحار الانوار، ج 59، ص 241.
در قرآن مجید بیش از 80 بار به ملائکه و فرشتگان اشاره شده است و قرآن ایمان به وجود ملائکه را لازم می شمرد.
در سوره نساء، آیه 136 می خوانیم: (يَا أَيُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَالْكِتَابِ الَّذِى نَزَّلَ عَلَى رَسُولِهِ وَالْكِتَابِ الَّذِى أَنْزَلَ مِنْ قَبْلُ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِاللَّهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالاً بَعِيداً)؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید! به خدا و پیامبرش و کتابی که بر او نازل کرده و کتب آسمانی ای که پیش از آن فرستاده است ایمان واقعی بیاورید. کسی که خدا و فرشتگان او و کتاب ها و پیامبرانش و روز واپسین را انکار کند در گمراهی دوری افتاده است».
در این آیه انکار وجود ملائکه ضلالت عمیقی شمرده شده است.
در سوره بقره، آیه 285 آمده است: (آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قَالُوا سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا غُفْرَانَكَ رَبَّنَا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُ)؛ «پیامبر به آنچه از سوی پروردگارش بر او نازل شده، ایمان آورده است و همۀ مؤمنان نیز به خدا و فرشتگانش و کتاب های او و فرستادگانش ایمان آورده اند و گفتند: «ما در میان هیچ یک از پیامبران او فرق نمی گذاریم (و به همه ایمان داریم)» و گفتند: «شنیدیم و اطاعت کردیم. پروردگارا به آمرزش تو امیدواریم و بازگشت ما به سوی توست».
در این آیه ایمان به وجود ملائکه هم ردیف ایمان به خدا و کتب آسمانی و پیامبران ذکر شده است بنابراین مؤمنان واقعی کسانی هستند که به وجود فرشتگان هرچند به صورت اجمالی ایمان دارند.
قرآن برای فرشتگان اوصاف فراوانی بیان کرده است از جمله:
آنها قبل از آفرینش آدم علیه السلام وجود داشته اند و سال های سال خدا را تسبیح و حمد می گفتند و هنگامی که خداوند به آنها فرمود می خواهم چنین مخلوقی را بیافرینم، گفتگو هایی داشتند که معروف و مشهور است. (1)
آنها پیغمبران را همراهی می کردند و وحی الهی را به آنها می رساندند. (2)
گاه به صورت انسان در می آمدند و با پیامبران و یا غیر آنها سخن می گفتند مانند آنچه در داستان حضرت ابراهیم (3)و حضرت لوط علیهما السلام (4)آمده است. و همچنین آمدن جبرئیل به صورت انسانی موزون در برابر مریم علیها السلام. (5)
وگاه با انسان ها سخن می گفتند بی آنکه مشاهده شوند، مانند آنچه دربارهٔ سخن گفتن فرشتگان با مادر مریم آمده است. (6)و ندایی آمده است و ندایی که زکریا از فرشتگان به صورت بشارت درباره تولد یحیی شنید. (7)
گاه در جنگ ها به یاری مؤمنان می آمدند مانند آنچه درباره جنگ بدر در قرآن مجید آمده است. (8)
آنها به یاری همهٔ مؤمنان ثابت قدم در حالات مختلف می آیند. (9)
آنها حافظان اعمال و نویسندگان نامه اعمال اند. (1)
حافظان خود انسان در برابر خطرات اند. (2)
مأموران عذاب اقوام سرکشاند. (3)
مأمور قبض ارواح به هنگام فرا رسیدن مرگ هستند. (4)
از طرف خدا مأموریت تدبیر امور این جهان را دارند همان گونه که در شرح کلمات امام علیه السلام در دعای بالا آمد. (5)
برای مؤمنان استغفار می کنند. (8)
اوصاف دیگری که امام علیه السلام در دعای بالا به آن اشاره فرموده اند و همان گونه که در کلام آن حضرت آمده است در قیامت هم مأموریت های دیگری دارند که در قرآن نیز به آن اشاره شده است.
«ثُمَ فَتَقَ مَا بَيْنَ السَّمَوَاتِ الْعُلَا فَمَلَأَهُنَّ أَطْوَاراً مِنْ مَلَائِكَتِهِ مِنْهُمْ سُجُودٌ لَا يَرْكَعُونَ وَرُكُوعٌ لَا يَنْتَصِبُونَ وَصَافُونَ لَا يَتَزَايَلُونَ وَ مُسَبِّحُونَ لَا يَسْأَمُونَ؛ سپس آسمان های بلند را از هم گشود و آنها را مملو از فرشتگان مختلف ساخت. گروهی از آنان همیشه در سجودند و رکوع ندارند و گروهی در رکوع اند و قیام نمی کنند -
و گروهی در صفوفی که هرگز از هم جدا نمی شود قرار دارند و همواره تسبیح می گویند و خسته نمی شوند».
«لَا يَغْشَاهُمْ نَوْمُ الْعُيُون وَلَا سَهوُ الْعُقُولِ وَ لَا فَتْرَةُ الْأَبْدَانِ وَ لَا غَفْلَةُ النِّسْيَانِ؛ هیچ گاه خواب چشمان آنها را فرو نمی گیرد و عقلشان گرفتار سهو و خطا نمی شود، بدن آنها به سستی نمی گراید و غفلت نسیان، بر آنان عارض نمی شود».
«وَ مِنْهُمْ أُمَنَاءٌ عَلَى وَحْيِهِ وَ أَلْسِنَةُ إِلَى رُسُلِهِ وَ مُخْتَلِفُونَ [مُتَرَدِّدُونَ] بِقَضَائِهِ وَ أَمْرِهِ؛ گروهی از آنان امنای و حی او و زبان او به سوی پیامبران اند و پیوسته برای رساندن حکم و فرمانش در رفت و آمدند».
«وَ مِنْهُمُ الْحَفَظَةُ لِعِبَادِهِ وَ السَّدَنَةُ [السَّنَدَةُ لِأَبْوَابِ جِنانِهِ؛ و جمعی دیگر حافظان بندگان اویند و دربانان بهشتش».
«وَ مِنْهُمُ الثَّابِتَةُ فِى الْأَرَضِينَ السُّفْلَى أَقْدَامُهُمْ وَ الْمَارِقَةُ مِنَ السَّمَاءِ الْعُلْيَا أَعْنَاقُهُمْ وَالْخَارِجَةُ مِنَ الْأَقْطَارِ أَرْكَانُهُمْ وَ الْمُنَاسِبَةُ لِقَوَائِمِ الْعَرْشِ أَكْتَافُهُمْ نَاكِسَةٌ دُونَهُ أَبْصَارُهُمْ مُتَلَفِّعُونَ تَحْتَهُ بِأَجْنِحَتِهِمْ مَضْرُوبَة بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَنْ دُونَهُمْ حُجُبُ الْعِزَّةِ وَ أَسْتَارُ الْقُدْرَةِ لَا يَتَوَهَّمُونَ رَبَّهُمْ بِالتَّصْوِيرِ وَ لَا يُجْرُونَ عَلَيْهِ صِفَاتِ الْمَصْنُوعِينَ [الْمَخْلُوقِينَ] وَلَا يَحُدُّونَهُ بِالْأَمَاكِنِ وَلَا يُشِيرُونَ إِلَيْهِ بِالنَّطَائِرِ؛ بعضی از آنها پاهایشان در طبقات پایین زمین ثابت و گردن هایشان از آسمان بالا گذشته و ارکان وجودشان از اقطار جهان بیرون رفته و شانه های آنها برای حفظ پایه های عرش خدا آماده است و در برابر عرش او چشم های خود را پایین افکنده، در زیر آن بالهای خود را به خود پیچیده اند در میان آنها و کسانی که در مراتب پایین تر قرار دارند حجاب های عزّت و پرده های قدرت فاصله افکنده است. (آنها چنان در معرفت الهی پیش رفته اند که هرگز پروردگار خود را در وهم و ذهن خود تصویر نمی کنند و صفات مخلوقات را برای او قائل نمی شوند هرگز او را در مکانی محدود نمی سازند و با نظایر و امثال به او اشاره نمی کنند)». (1)
1) نهج البلاغه، خطبه 1 (رجوع شود به پیام امام امیرالمؤمنین علیه السلام، ج 1، ص 151 به بعد).
درباره اینکه فرشتگان الهى موجودات مجردی از ماده هستند یا لطیف و نورانی در میان علما و دانشمندان اسلامی گفتگوست.
مرحوم علامه مجلسی می گوید: امامیه بلکه جمیع مسلمین، مگر گروه کمی از فلاسفه... معتقدند که ملائکه اجسام لطیفه نورانی هستند و می توانند به اشکال مختلف درآیند... و پیامبران و اوصیای معصوم، آنها را می دیدند و به عبارت دیگر ملائکه اجسام نورانی اند و جن جسم ناری و از آتش است و انسان ها اجسام عنصری مادی هستند. (1)
البته این در صورتی است که آنها به صورت انسان ها در نیایند والا جسم مادی عنصری خواهند داشت و یا به تعبیر دیگر آنها جسم مادی عنصری انسانی ایجاد می کنند و با آن رابطه برقرار می سازند.
به عبارت دیگر آیا فرشتگان موجوداتی مجرد و ماوراء جهان ماده اند، مانند روح که نه جسم است و نه جسمانی، نه دارای زمان است و نه مکان، یا اینکه ماده ای نورانی اند و زمان و مکان دارند.
از تعبیراتی که در روایات آمده است استفاده می شود که آنها دارای مکان هستند، مثلاً فرشتگانی که مراقب انسان اند و اعمال او را ثبت می کنند یا او را از خطرات حفظ می نمایند همگی در کنار انسان یا در پیش رو یا پشت سر او قرار دارند .
تعبیر امیرمؤمنان علی علیه السلام در خطبه اول نهج البلاغه که می فرماید: «ثُمَ فَتَقَ مَا بَيْنَ السَّمَوَاتِ الْعُلَا فَمَلَأَهُنَّ أَطْوَاراً مِنْ مَلَائِكَتِهِ؛ سپس سپس آسمان های بلند را از هم گشود و آنها را مملو از فرشتگان گوناگون ساخت» و نیز تعبیرات روشن امام سجاد علیه السلام در این دعا که جمعی از ملائکه را ساکنان هوا و زمین و آب معرفی فرمود، همگی -
1) بحار الانوار، ج 56، ص 252.
دلیل بر این است که آنها جسم مادی نورانی هستند، مکان دارند و طبعاً دارای زمان اند.
همچنین آیاتی که می گوید ملائکه در بعضی از غزوات برای یاری مسلمین آمدند و روایتی که می گوید پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم در تشییع پیکر سعدبن معاذ فرمود: گروه زیادی از فرشتگان در اطراف ما به تشییع او آمده بودند. (1)
کوتاه سخن اینکه اگرچه این بحث که ماهیت ملائکه مجرد از جسم است یا غیر مجرد اثر چندانی در فهم معارف دینی ندارد ولی ظاهر آیات و روایات اگر توجیه و تفسیر خاصی برای آنها در نظر نگیریم - آن است که آنها از مادهٔ خشن عنصری نیستند ولی مجرد مطلق نیز نمی باشند زیرا زمان و مکان و اوصاف دیگری دارند که لازمه جسم و جسمانیت است.
مرحوم علامه طباطبایی در ذیل آیه اول سوره فاطر می گوید: از آنچه گفتیم ظاهر می شود که فرشتگان موجوداتی هستند که در وجودشان ماده جسمانی وجود ندارد که در معرض زوال و فساد و تغییر است و لازمه اش تکامل تدریجی است که به سوی هدفی پیش می رود و چه بسا موانع و آفات، مانع از رسیدن آن به هدف شود... و آنچه در زبان ها شایع شده که «المَلَكُ جسمٌ لَطيفٌ يتشكّلُ بأشكال مختلفة إِلَّا الكلب والخِنزير، والجنّ جسم لطيف يتشكّل بأشكال مختلفة حتّى الكلب والخِنزیر» دلیل و مدرکی از عقل و نقل معتبر ندارد. (2)
البته منظور علامه این است که با این عبارت نمی توانیم وضع وجودی ملائکه را روشن کنیم ولی ممکن است بتوان راجع به جسم لطیف بودن فرشتگان، از ادله دیگر کمک گرفت که در بالا اشاره شد.
ولی فلاسفه درباره فرشتگان نظرات دیگری دارند که گاه با هم متفاوت است.
صدرالمتألهین در مفاتیح الغیب چنین می گوید: اوصافی همچون زمانمند بودن، مکان مند بودن و قابل رؤیت بودن را از فرشتگان باید سلب کرد، (1)یعنی او به تجرد فرشتگان قائل است اما به طور روشن از تجرد تام و یا تجرد مثالی ملائکه سخن نمی گوید آنچه از گفتهٔ او به دست می آید این است که گروهی از ملائکه را مجرد تام می داند که همان ملائکه مقرب هستند و گروهی را در مراحل پایین تر که تجرد آنها تجرد تام نیست.
در جای دیگر می گوید آفرینش فرشتگان غیر از آفرینش انسان است آنها دارای وجود بسيط و مجرد و بعد عقلانی اند، بی آنکه ترکیب یافته از عقل و شهوت باشند، و تزاحم و تضادی در کارها و صفاتشان نیست. (2)
به هرحال اثبات تجرد مطلق برای فرشتگان حتی از زمان و مکان کار آسانی نیست و تحقیق در این مسأله نیز اهمیتی ندارد مهم آن است که ما فرشتگان را به اوصافی که قرآن و روایات مسلّم اسلامی توصیف کرده است بشناسیم و آنها را اصنافی از موجودات والا و برجسته خداوند و صاحب مقامات و وظایف سنگین بدانیم.
البته آنچه در آغاز سوره فاطر آمده که می فرماید: (الْحَمْدُ لِلَّهِ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ جَاعِلِ الْمَلَائِكَةِ رُسُلاً أُولِى أَجْنِحَةٍ مَثْنَى وَثُلَاثَ وَرُبَاعَ يَزِيدُ فِي الْخَلْقِ مَا يَشَاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ). (3)مفهوم آن این است که آنها دارای بال و پرهای متعدد هستند. منظور از بال و پر در این جا قدرت جولان و توانایی فعالیت های مختلف است که بعضی از فرشتگان نسبت به بعضی دیگر توانایی های بیشتری دارند ولذا تعبیر شده است که بعضی دارای بال بیشترند. (4)
وَكَانَ مِنْ دُعَائِهِ (عَلَيْهِ السَّلَامُ) فِي الصَّلاةِ عَلَى أَتْبَاعِ الرُّسُلِ وَمُصَدِّقِيهِمْ.
از دعاهای امام علیه السلام است.
بعداز آنچه در دعای پیشین گذشت که امام علیه السلام اصناف فرشتگان را گروه به گروه نام می برد و بر آنها درود می فرستد و از خدمات و کارهای ویژهٔ آنها سخن می گوید به سراغ پیروان انبیا و رسولان می رود و از چهار گروه نام می برد.
نخست بر پیروان انبیای پیشین از زمان آدم علیه السلام تا خاتم صلی الله علیه واله وسلم سلام و درود می فرستد که در برابر منکران ایستادند و جان فشانی کردند تا آیین آنها گسترش پیدا کرد.
سپس اصحاب و یاران خاص پیغمبر اسلام صلی الله علیه واله وسلم را یاد می کند که با جان فشانی ها و تحمل شداید و سختی ها و دوری از خانه و خانواده و پیکار با نزدیک ترین خویشاوندان کافر، به پیشرفت آیین او کمک نمودند و در نتیجه -
درخت برومند اسلام شاخ و برگ خود را بر تمام جزيرة العرب گسترانید.
در مرحلۀ سوم به سراغ گروه تابعین می رود یعنی کسانی که بعداز دوران صحابه روی کار آمدند و برنامه های آنها را با تحمل زحمت فراوان ادامه دادند و از این که منافقان و دشمنان بتوانند ضربه ای بر این درخت برومند وارد کنند ممانعت کردند (که دوران امام سجاد علیه السلام در واقع همان دوران بود).
و در مرحلۀ چهارم به تمام کسانی که تا دامنه قیامت از برنامه های حیات بخش پیغمبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم پیروی کرده و می کنند و به هنگام لزوم، این درخت برومند را با خون خود آبیاری می نمایند درود و سلام می فرستد.
این دعا از یک سو قدردانی از زحمات انسان هایی است که در طول تاریخ، چراغ پر فروغ توحید و نبوت را روشن نگه داشته اند و از سوی دیگری یادآور می شود که آنچه امروز در دست ماست ارزان به دست نیامده، بلکه نتیجهٔ جان فشانی ها و فداکاری های زیادی است که در طول تاریخ انجام شده است.
1- بخش اول اللَّهُمَّ وَ أَتْبَاعُ الرُّسُلِ وَ مُصَدِّقُوهُمْ مِنْ أَهْلِ الْأَرْضِ بِالْغَيْبِ عِنْدَ مُعَارَضَةِ الْمُعَانِدِينَ لَهُمْ بِالتَّكْذِيبِ وَالْاِشْتِيَاقِ إِلَى الْمُرْسَلِينَ بِحَقَائِقِ الْإِيمَانِ فِي كُلِّ دَهْرٍ وَ زَمَانٍ أَرْسَلْتَ فِيهِ رَسُولاً وَ أَقَمْتَ لِأَهْلِهِ دَلِيلاً مِنْ لَدُنْ آدَمَ إِلَى مُحَمَّدٍ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ - مِنْ أَئِمَّةِ الْهُدَى، وَ قَادَةِ أَهْلِ التُّقَى، عَلَى جَمِيعِهِمُ السَّلَامُ، فَاذْكُرْهُمْ مِنْكَ بِمَغْفِرَةٍ وَ رِضْوَانٍ.
ترجمه
امام علیه السلام در بخش اول از این دعا درود و رحمت الهی را برای تمام پیروان انبیا و ایمان آورندگان به آنها از زمان آدم علیه السلام تا خاتم صلی الله علیه واله وسلم تقاضا می کند؛ عرضه می دارد: «خداوندا! (سلام و صلوات تو) بر پیروان پیامبران و رسولان -
و تصدیق کنندگان آنها از تمام اهل زمین، با این که آنها را ندیده بودند (و یاوران آنها) به هنگام معارضۀ معاندین تکذیب کننده آنان و آنها که به پیامبران از طریق حقیقت ایمان عشق و علاقه داشتند و در هر عصر و زمانی که رسولی فرستادی و دلیلی برای اهل آن زمان (از معجزات و کتب آسمانی) قرار دادی از زمان آدم تا زمان محمد - درود بر او و آلش باد که امامان هدایت بودند و رهبران اهل تقوا (خداوندا!) بر جمیع آنها سلام بفرست و همۀ آنان را از مغفرت و رضای خود بهره مند ساز» (اللَّهُمَّ وَأَتْبَاعُ الرُّسُلِ وَ مُصَدِّقُوهُمْ مِنْ أَهْلِ الْأَرْضِ بِالْغَيْبِ عِنْدَ مُعَارَضَةِ الْمُعَانِدِينَ لَهُمْ بِالتَّكْذِيبِ وَ الْاِشْتِيَاقِ إِلَى الْمُرْسَلِينَ (1)بِحَقَائِقِ الْإِيمَانِ فِي كُلِّ دَهْرٍ وَ زَمَانٍ أَرْسَلْتَ فِيهِ رَسُولاً وَ أَقَمْتَ لِأَهْلِهِ دَلِيلاً مِنْ لَدُنْ آدَمَ إِلَى مُحَمَّدٍ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَسَلم- مِنْ أَئِمَّةِ الْهُدَى، وَقَادَةِ أَهْلِ التَّقَى عَلَى جَمِيعِهِمُ السَّلَامُ، فَاذْكُرْهُمْ مِنْكَ بِمَغْفِرَةٍ وَرِضْوَانٍ). (2)
قابل توجه این که امام علیه السلام نخست بر عنوان پیروان رسل تکیه می کند و با جمله هایی که بر آن عطف شده اوصاف آنها را بیان می فرماید که تنها تبعیت ظاهری نداشتند، بلکه آنها را تصدیق می کردند نه تنها کسانی که پیغمبران را مشاهده کردند و از اصحاب آنها بودند بلکه تمام کسانی که آنها را ندیدند ولی از اوصاف و حجت ها و معجزات آنها باخبر شدند و به آنها ایمان آوردند.
1) جملۀ «وَ الْاِشْتِيَاقِ إِلَى الْمُرْسَلِينَ» در واقع عطف بر «مِنْ أَهْلِ الْأَرْضِ» است. یعنی «من اهل الاشتياق الى المرسلين».
2) مطابق آنچه در بالا گفتیم «اتباع الرسل» مبتداست و «على جميعهم السلام» خبر آن است درحالی که بسیاری از شارحان صحیفه، مانند نویسندهٔ ریاض السالکین و ریاض العارفین و بعضی دیگر جمله «فاذکرهم منک...» را خبر دانسته اند و معلوم است که خبر به وسیلهٔ «فاء» نمی تواند عطف بر مبتدا گردد مگر اینکه «اما» در آغاز در تقدیر گرفته شود به این صورت: «اللهم وأما اتباع الرسل فاذكرهم منك بمغفرة و رضوان» تقدير گرفتن «اما» خلاف ظاهر است. اضافه بر این باید «اتباع الرسل» به صورت منصوب باشد درحالی که در بسیاری از نسخ به صورت مرفوع آمده است.
اضافه بر این در برابر معاندین که به تکذیب پیغمبران می پرداختند قد علم کردند؛ گاه در جبهه های جنگ با آنها روبه رو شدند و گاه به هنگام استدلال و دفاع منطقى.
سپس می افزاید که رابطهٔ آنها با پیغمبران رابطهٔ عاشقانه بود چراکه حقیقت ایمان را دریافته بودند و به دنبال آن شوق زائدالوصفی به پیامبران داشتند.
و اینگونه، منافقان و افراد بی تفاوت را از گروه آنها خارج می سازد و مخلصین از مؤمنان را مشمول این درود و رحمت قرار می دهد.
امام علیه السلام یک نگاه گسترده به تمام تاریخ انبیا کرده و همه پیروان آنها را در هر عصر و زمان از زمان آدم علیه السلام گرفته تا زمان پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم و همچنین امامان هدایت از اهل بیت علیهم السلام همۀ آنها را در یک نگاه عام دیده و سلام و رحمت و آمرزش و خشنودی خدا را برای همه می طلبد. (1)
آیا «دهر» و «زمان» که در این کلام نورانی آمده هردو به یک معنا هستند و به اصطلاح مترادف اند، آن چنان که بعضی پنداشته اند، یا با هم تفاوت دارند؟
راغب در مفردات می گوید مفهوم «دهر» برخلاف «زمان» است زیرا واژهٔ زمان بر مدت کم و زیاد هردو اطلاق می شود ولی دهر بر معنای مجموعهٔ زمان ها از آغاز تا پایان اطلاق می گردد ولی در بعضی از تعبیرات دهر به معنای ابنای روزگار و مردم زمانه به کار رفته است.
البته نمیتوان انکار کرد که دهر به معنای زمان محدود نیز احیاناً می آید و در محل بحث نیز به همین معناست.
گاه نیز دهر به موجود عاقلی اطلاق می شود که امور این جهان را تدبیر -
1) جملۀ «من أئمة الهدى وقادة أهل التقى» ممکن است تفسیر و بیانی برای آل پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم باشد و در این صورت، کلام امام علیه السلام، زمان امامان اهل بیت علیهم السلام را نیز شامل می شود و ممکن است بیان برای «رسل» باشد که آنها امامان هدایت و رهبران اهل تقوا بودند.
می کند، ولذا گاه افرادی که از مشکلاتی رنج می برند لعنت بر دهر می فرستند، ولی در بعضی از احادیث اسلامی از پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه واله وسلم نقل شده که فرمود: «لأ تَسُبُّوا الدَّهْرَ، فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ الدَّهْرُ». (1)
به هرحال معنای دهر در کلام مورد بحث آشکار است.
«قادَةِ» جمع «قائد» به معنای رهبر و پیشواست و در این دعا بر پیغمبران یا امامان معصوم علیهم السلام اطلاق شده است.
تعبیر به «بالْغَيْب» که به معنای هر چیز پنهان از نظر است، در اینجا دو معنا می تواند داشته باشد نخست این که آنها بدون این که پیغمبران را دیده باشند به آنها ایمان آوردند و دیگر این که آنها به غیب که ذات پاک خداوند و روز رستاخیز است ایمان داشتند.
در ریاض السّالکین این معنا نیز به صورت یک احتمال ذکر شده که مراد از ایمان بالغیب ایمان به قلب است، در برابر ایمان به زبان که کار منافقین و کافران است. (2)
بخش اول از این دعای نورانی چندین پیام برای همه ما دارد:
و ناتوان نشدند و تن به تسلیم ندادند؛ و خداوند استقامت کنندگان را دوست دارد». (1)
یعنی گمان نکنید تنها شما هستید که با دشمنان حق پیکار می کنید؛ بسیاری از پیامبران و پیروان راستین آنها همین راه را پیمودند و هرگز در این مسیر سستی به خود راه ندادند.
قرآن مجید نیز می گوید: (وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلَا فِيهَا نَذِيرٌ)؛ «هیچ امتی نبودند مگر این که پیامبر بیم دهنده ای داشته اند». (2)
و این همان چیزی است که در علم کلام از آن به «قاعده لطف» تعبیر می شود. قاعده لطف می گوید هرگاه شخص حکیمی هدفی داشت، باید مقدمات وصول به آن هدف را فراهم سازد و الا نقض غرض محسوب می شود که با حکمت او سازگار نیست.
2- اللَّهُمَّ وَأَصْحَابُ مُحَمَّدٍ خَاصَّةَ الَّذِينَ أَحْسَنُوا الصَّحَابَةَ وَ الَّذِينَ أَبْلَوُا الْبَلَاءَ الْحَسَنَ فِي نَصْرِهِ، وَ كَانَفُوهُ، وَ أَسْرَعُوا إِلَى وِفَادَتِهِ، وَ سَابَقُوا إِلَى دَعْوَتِهِ، وَاسْتَجَابُوا لَهُ حَيْثُ أَسْمَعَهُمْ حُجَّةَ رِسَالَاتِهِ.
3- وَ فَارَقُوا الْأَزْوَاجَ وَ الْأَوْلَادَ فِي إِظْهَارِ كَلِمَتِهِ، وَ قَاتَلُوا الْآبَاءَ وَ الْأَبْنَاءَ فِي تَثْبِيتِ نُبُوَّتِهِ، وَ انْتَصَرُوا بِهِ.
4- وَ مَنْ كَانُوا مُنْطَوِينَ عَلَى مَحَبَّتِهِ يَرْجُونَ تِجَارَةً لَنْ تَبُورَ فِي مَوَدَّتِهِ.
5- وَ الَّذِينَ هَجَرَتْهُمُ الْعَشَائِرُ إِذْ تَعَلَّقُوا بِعُرْوَتِهِ، وَ انْتَفَتْ مِنْهُمُ الْقَرَابَاتُ إِذْ سَكَنُوا فِي ظِلٍّ قَرَابَتِهِ.
6- فَلَا تَنْسَ لَهُمُ اللَّهُمَّ مَا تَرَكُوا لَكَ وَ فِيكَ، وَ أَرْضِهِمْ مِنْ رِضْوَانِكَ، وَ بِمَا حَاشُوا الْخَلْقَ عَلَيْكَ، وَكَانُوا مَعَ رَسُولِكَ دُعَاةً لَكَ إِلَيْكَ.
7- وَاشْكُرْهُمْ عَلَى هَجْرِهِمْ فِيكَ دِيَارَ قَوْمِهِمْ، وَ خُرُوجِهِمْ مِنْ سَعَةِ الْمَعَاشِ إِلَى ضِيقِهِ، وَ مَنْ كَثَّرْتَ فِي اِعْزَازِ دِينِكَ مِنْ مَظْلُومِهِمْ.
ترجمه
خداوندا! یاران محمد را به طور ویژه یاد می کنم همان ها که حق دوستی پیامبر را به خوبی ادا کردند، و خویش را به خوبی در یاری او آزمودند و او را در کنف حمایت خود قرار دادند و در پذیرا شدن او سرعت به خرج دادند و در پذیرش دعوت او از یکدیگر پیشی گرفتند، و هنگامی که دلیل رسالت خود را به گوش آنها رسانید، لبیک گفتند و اجابت کردند،
واز همسران و فرزندان خود برای نشر آثار او جدا شدند و با پدران و فرزندان (مشرک و معاند) خود براى تثبيت وتحكيم نبوت او پیکار کردند، و به بركت وجود او پیروز شدند.
و آنها که عشق و محبت او در عمق جانشان بود و به امید تجارتی بزرگ و بیزیان او را دوست می داشتند.
و آنها که به مهر او دل بسته بودند؛ در نتیجه عشیره هایشان از آنان دوری جستند و خویشاوندانشان به خاطر آنکه در سایه قرابت او ساكن بودند از آنها بریدند.
خداوندا! آنچه را که آنها برای رضای تو و در راه احیای دین تو از آن صرف نظر کردند فراموش مکن و آنها را از بهشت خود راضی فرما و نیز این که مردم را گرد آیین تو جمع کردند و همراه رسول تو بندگانت را به سوی تو دعوت نمودند (و به آنها پاداش نیکو وشايسته عطا فرما).
(بارالها!) به آنها به خاطر هجرت کردن از دیار قوم خویش برای رضای تو و خارج شدن از زندگی مرفه به زندگی سخت و پر مشقت پاداش فراوان ده و مظلومان زیادی که در راه عزّت و سربلندی دین تو ظلم های فراوانی را تحمل کردند (خداوندا! همه آنها را مشمول رحمت و محبت خویش قرار ده).
در بخش دوم امام علیه السلام به طور ویژه از یاران پیامبر اسلام (اصحاب محمد) صلی الله علیه واله وسلم یاد می کند با اینکه بخش نخست دعا شامل حال آنها نیز می شود.
این نگاه ویژه به خاطر امتیازات فوق العاده ای است که یاران پیغمبر اسلام صلی الله علیه واله وسلم داشتند. اضافه بر این، آثار خدمات آنها در زندگانی معنوی و دینی ما آشکار است.
در این بخش که باز با «اللهم» شروع می شود دوازده صفت برجسته برای یاران پیامبر اسلام صلى الله عليه واله وسلم ذکر فرموده سپس رضا و رضوان خدا را برای آنها -
طلبد و شکر زحمات آنان را تقاضا می کند؛ عرضه می دارد: «خداوندا! یاران محمد را به طور ویژه یاد می کنم»؛ (اللَّهُمَّ وَأَصْحَابُ مُحَمَّدٍ خَاصَّةٌ).
«همان ها که حق دوستی پیامبر را به خوبی ادا کردند»؛ (الَّذِينَ أَحْسَنُوا الصَّحَابَةَ).
«و خویش را به خوبی در یاری او آزمودند» (وَ الَّذِينَ أَبْلَوُا الْبَلَاءَ الْحَسَنَ فِي نَصْرِهِ). (1)
«و او را در کنف حمایت خود قرار دادند» (وَ كَانَفُوهُ).
«و در پذیرا شدن او سرعت به خرج دادند»؛ (وَ أَسْرَعُوا إِلَى وِفَادَتِهِ).
«و در پذیرش دعوت او از یکدیگر پیشی گرفتند» (وَ سَابَقُوا إِلَى دَعْوَتِهِ).
«و هنگامی که دلیل رسالت خود را به گوش آنها رسانید لبیک گفتند و اجابت کردند»؛ (وَ اسْتَجَابُوا لَهُ حَيْثُ أَسْمَعَهُمْ حُجَّةَ رِسَالَاتِهِ).
«و از همسران و فرزندان خود برای نشر آثار او جدا شدند»؛ (وَ فَارَقُوا الْأَزْوَاجَ وَ الْأَوْلَادَ فِي إِظْهَارِ كَلِمَتِهِ).
«و با پدران و فرزندان (مشرک و معاند) خود برای تثبیت و تحکیم نبوت او پیکار کردند»؛ (وَ قَاتَلُوا الْآبَاءَ وَالْأَبْنَاءَ فِي تَثْبِيتِ نُبُوَّتِهِ).
«و به برکت وجود او پیروز شدند»؛ (وَ انْتَصَرُوا بِهِ).
«و آنها که عشق و محبت او در عمق جانشان بود و به امید تجارتی بزر و بی زیان او را دوست می داشتند» (وَ مَنْ كَانُوا مُنْطَوِينَ عَلَى مَحَبَّنِهِ يَرْجُونَ تِجَارَةٌ لَنْ تَبُورَ فِي مَوَدَّتِهِ).
«و آنها که به مهر او دل بسته بودند؛ در نتیجه عشیره هایشان از آنان دوری جستند» (وَ الَّذِينَ هَجَرَتْهُمْ الْعَشَائِرُ إِذْ تَعَلَّقُوا بِعُرْوَتِهِ).
1) فعل «ابلاء» به معنای آزمودن و متعدی است و مفعول آن محذوف است و در اصل چنین بوده: «أبلوا أنفسهم بلاء» آنها خویشتن را در یاری پیامبر صلی الله علیه واله وسلم آزمودند.
«و خویشاوندانشان به خاطر آنکه در سایه قرابت او ساکن بودند از آنها بریدند»؛ (وَ انْتَفَتْ مِنْهُمُ الْقَرَابَاتُ إِذْ سَكَنُوا فِي ظِلٍّ قَرَابَتِهِ).
هرکدام از این اوصاف دوازده گانه شرح مبسوطی در تاریخ اسلام و روایات اسلامی و حتى اشاراتی در قرآن مجید دارد.
در نخستین توصیف امام علیه السلام یا انگشت روی یارانی می گذارد که حق مصاحبت و دوستی خود را با رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم ادا کردند و به این صورت، منافقان و کسانی که آن حضرت را به تعبیر قرآن، ایذاء کردند و آنهایی که بعد از رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم از دین اسلام برون رفتند که نام جمعی از آنها در تاریخ مورد قبول شیعه و اهل سنت آمده است از این عموم و شمول خارج می شوند.
آنها کسانی بودند که قرآن مجید از آنها چنین یاد کرده است: (لِلْفُقَرَاءِ الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَاناً وَيَنْصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُولَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ وَ الَّذِينَ تَبَوَّوُا الدَّارَ وَ الْإِيمَانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ وَ لَا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِمَّا أُوتُوا وَ يُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ)؛ «این اموال (انفال) برای مهاجران نیازمندی است که از خانه و کاشانه و اموال خود بیرون رانده شدند در حالی که فضل الهی و رضای او را می طلبند و خدا و پیامبرش را یاری می کنند؛ و آنها راستگویان اند و برای نیازمندان از کسانی است که در این سرا [سرزمین مدینه] و در سرای ایمان پیش از مهاجران مسکن گزیدند و کسانی را که به سویشان هجرت کنند دوست می دارند و در دل خود نیازی به آنچه به مهاجران داده شده احساس نمی کنند و آنها را بر خود مقدم می دارند هرچند خود بسیار نیازمند
باشند؛ و کسانی که از بخل و حرص نفس خويش بازداشته شده اند رستگاران اند». (1)
1) حشر، آیات 8 و 9.
البته درباره این که صحابه کیان اند و همچنین در مورد عدالت صحابه در پایان این بحث به طور مشروح سخن خواهیم گفت.
«كَانَفَ» از مادۀ «كَنَف» به معنای جانب هر چیزی است و هرگاه کسی چیزی را در کنار خود قرار دهد حمایتش کرده است ولذا «كَانَفُوه» به معنای حمایت کردن یاران پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم از آن حضرت است.
«وِفَادَة» و «وُفود» مصدر است و به معنای شرفیاب شدن نزد شخص بزرگی است. بنابراین جملهٔ «وَأَسْرَعُوا إِلَى وِفَادَتِهِ» اشاره به این است که اصحاب و یاران پیامبر صلی الله علیه واله وسلم از هر گوشه و کنار برای ایمان آوردن و اعلام وفاداری به او خدمتش شرفیاب می شدند.
در تاریخ اسلام سالی به نام «عام الوفود» معروف است - سال نهم هجری که آوازهٔ اسلام بعد از فتح مکه در نقاط مختلف جزيرة العرب پیچیده بود و گروه هایی به نمایندگی از قبایل مختلف یکی پس از دیگری خدمت پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم می رسیدند و اعلام ایمان و وفاداری می کردند. (1)
البته قبل از آن سال نیز گروه هایی از مؤمنان به پیامبر صلی الله علیه واله وسلم خدمت او رسیدند و اعلام ایمان کردند که جمله «أَسْرَعُوا» می تواند اشاره به این باشد.
و جملۀ «سَابَقُوا اشاره به پیشگامان در اسلام است که دعوت پیامبر صلی الله علیه واله وسلم را قبل از دیگران پذیرفتند و در رأس آنها امیرمؤمنان علی علیه السلام بود که به اتفاق فريقين نخستین کسی بود که به آن حضرت ایمان آورد و حضرت ایمان او را پذیرفت.
مرحوم علامه امینی از بهترین کسانی است که احادیث مربوط به ایمان علی بن ابی طالب علیه السلام قبل از دیگران را در کتاب «شریف الغدیر» آورده است. (2)او -
حدود یک صد حدیث در این باره از منابع اهل سنت نقل کرده که بعضی از این احادیث به شخص پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم منتهی می شود و بعضی از آنها به اصحاب آن حضرت.
از جمله در حدیثی که حاکم در مستدرک و حکیم بغدادی در تاریخ خود و جمعی دیگر نقل کرده اند، می خوانیم: پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم فرمود: «أَوَّلُكُمْ وارداً عَلَيَّ الْحَوْضَ أوَّلُكُمْ إِسْلاماً عَلِيُّ بْنُ أبي طالِبِ؛ نخستین کسی که در کنار حوض کوثر بر من وارد می شود نخستین کسی است که اسلام آورده و او علی بن ابی طالب علیه السلام است». (1)
حاکم نیشابوری در کتاب معرفة علوم الحدیث در صفحه 22 چنین می گوید: «لا اعلم خلافا بين اصحاب التواريخ ان على بن ابی طالب رضي الله عنه اولهم اسلاما و انما اختلفوا في بلوغه؛ هیچ مخالفتی در میان تاریخ نویسان در این مسأله وجود ندارد که علی بن ابی طالب علیه السلام نخستین کسی است که اسلام آورده، تنها در بلوغ او هنگام پذیرش اسلام اختلاف دارند».
به فرض که امیرمؤمنان علیه السلام در آن سن و سال بالغ نشده بود، ولی پذیرش اسلامش توسط پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم بهترین دلیل برای معتبر بودن ایمان و اسلام آن حضرت در آن سن و سال بود. (2)
و جملۀ «وَ فَارَقُوا الْأَزْوَاجَ...» اشاره ای است به مشکلات هجرت از یکسو و مشکلات جدایی از بستگان نزدیکی که اسلام را نپذیرفته بودند و همچنان بر شرک باقی بودند از سوی دیگر می فرماید آنها برای تحکیم پایه های نبوت پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم حتی با نزدیک ترین بستگان خود نه تنها قطع رابطه کردند، بلکه در میدان نبرد در برابر آنها ایستادند.
از آیه 10 سوره ممتحنه نیز این معنا به خوبی استفاده می شود. آنجا که می فرماید: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا جَاءَكُمُ الْمُؤْمِنَاتُ مُهَاجِرَاتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِيمَانِهِنَّ فَإِنْ عَلِمْتُمُو هُنَّ مُؤْمِنَاتٍ فَلَا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَى الْكُفَّارِ لَا هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَلَا هُمْ يَحِلُّونَ لَهُنَّ)؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید هنگامی که زنان با ایمان به عنوان هجرت نزد شما آیند، آنها را بیازمایید - خداوند به ایمانشان آگاه تر است اگر آنان را مؤمن یافتید آنها را به سوی کفّار بازنگردانید؛ نه آنها برای کفّار حلالاند و نه کفار برای آنها».
از این آیه به خوبی استفاده می شود که گروهی از زنان با ایمان همسران مشرک خود را در مکه رها می کردند و در مدینه به پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم و مسلمانان پیوستند و از زندگی خانواده خود با تمام علاقه ای که داشتند چشم می پوشیدند. امیرمؤمنان علی علیه السلام نیز در نهج البلاغه در خطبه 56 می فرماید: «فَلَقَدْ كُنَّا مَعَ رَسُولِ اللهِ صلى الله عليه واله وسلم وَ إِنَّ الْقَتْلَ لَيَدُورُ عَلَى الْآبَاءِ وَ الْأَبْنَاءِ وَ الْإِخْوَانِ وَ القَرَابَاتِ فَمَا نَزْدَادُ عَلَى كُلِّ مُصِيبَةٍ وَ شِدَّةٍ إِلَّا إِيمَاناً، وَ مُضِيّاً عَلَى الحَقِّ، وَ تَسْلِيماً لِلْأَمْرِ، وَصَبْراً عَلَى مَضَضِ الجِرَاح. وَ لَكِنَّا إِنَّمَا أَصْبَحْنَا نُقَاتِلُ إِخْوَانَنَا فِي الْإِسْلَامِ عَلَىٰ مَا دَخَلَ فِيهِ مِنَ الزَّيْغِ وَ الاِعْوِجَاجِ، وَ الشُّبْهَةِ وَ التَّأْوِيلِ. فَإِذَا طَمِعْنَا فِي خَصْلَةٍ يَلمُ اللهُ بِهَا شَعَتَنَا، وَنَتَدَانَى بِهَا إِلَى الْبَقِيَّةِ فِيمَا بَيْنَنَا رَغِبْنَا فِيهَا، وَ أَمْسَكْنَا عَمَّا سِوَاهَا؛ ما همراه رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم بودیم، وقتل و کشتار (حتی) در میان پدران و فرزندان و برادران و خویشاوندان (که بر ضد اسلام قیام کرده بودند) دور می زد، و هر مصیبت و سختی ای در این راه پیش می آمد، سبب افزایش ایمان ما و حرکت در راه حق و تسلیم در برابر فرمان (خدا) و شکیبایی بر درد و سوزش جراحت ها می شد (و در یک جمله ما از هیچ مشکلی هراس نداشتیم) ولی هم اکنون با جماعتی که (ظاهراً) برادران اسلامی ما هستند به خاطر انحرافات و کجی ها و شبهات و تأویلات ناروا که در اسلام دارند، پیکار می کنیم بنابراین هرگاه احساس کنیم -
چیزی باعث جمع شدن پراکندگی ما می گردد و به وسیله آن به هم نزدیک می شویم و باقی مانده پیوندها را در میان خود محکم می سازیم به آن علاقه نشان می دهیم و از غیر آن خودداری می کنیم!». (1)
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود در تفسیر همین خطبه از گروهی نام می برد که نزدیکان مشرک خود را در میدان های نبرد به قتل رسانده اند، از جمله علی علیه السلام گروهی از بنی عبد مناف و بنی عبدالدار را در روز بدر واحد به قتل رساند، درحالی که آنها از خویشاوندان او و پسر عموهای او بودند و حمزه، شيبة بن ابی ربیعه را که پسر عمویش بود به قتل رساند و همچنین گروهی دیگر. (2)
همه اینها به خاطر محبت داغ و عمیقی بود که نسبت به پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم داشتند و به تعبیر قرآن، به دنبال تجارتی بودند که هرگز خسرانی در آن نیست؛ تجارت با ذات پاک پروردگار.
«منطوین» از ماده «انطواء» از ریشهٔ «طی» در اصل به معنای «به هم پیچیدن» است و هنگامی که با «علی» متعدی می شود، به معنای «پنهان داشتن و پروراندن چیزی در سینه» است و جملهٔ امام علیه السلام اشاره به محبتی است که مؤمنان نسبت به پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم در درون جان داشتند و پیوسته آن را پرورش می دادند. «تبور» از ماده «بور» و «بوار» در اصل به معنای «شدت کساد بودن» چیزی است و از آنجا که شدت کسادی باعث فساد و هلاکت می شود این واژه غالباً به معنای «هلاکت» به کار می رود و تعبیر «تِجارَةً لَنْ تَبُورَ» یعنی تجارتی که در آن هرگز کسادی و ضرر و زیانی نیست.
جملة «تجارة لن تبور» برگرفته از آیه 29 سوره فاطر است که درباره گروهی از مؤمنان می فرماید: (إِنَّ الَّذِينَ يَتْلُونَ كِتَابَ اللَّهِ وَ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ -
سِرّاً وَ عَلانِيَةً يَرْجُونَ تِجَارَةً لَنْ تَبُورَ)؛ «آنها که کتاب خدا را تلاوت کرده و نماز بپا می دارند و از آنچه خدا روزیشان فرموده پنهان و آشکار به فقیران انفاق می کنند امید تجارتی دارند که هرگز زیان و زوال نخواهد یافت (بلکه سود ابدی در بهشت خواهد داشت)».
جمله «وَالَّذِينَ هَجَرَتْهُمْ الْعَشَائِرُ» اشارهٔ دیگری به گروهی است که خویشاوندان و قبیلهٔ آنها به آنان پشت می کردند و به تعبیر دیگر آنها را به خاطر ایمان به پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم و دست زدن به دامان او و قرار گرفتن در سایه او طرد می کردند، کاری که تحملش برای مؤمنان آسان نبود، به خصوص که پیوستگی به قبیله و عشیره در میان عرب نقش بسیار مهمی داشت.
ابن عبدالبر در استیعاب از واقدی در حالات مصعب بن عمیر نقل می کند که او جوانی بسیار زیبا و رشید و مورد احترام و علاقه فوق العاده پدر و مادرش بود و آنها بهترین لباس را بر او می پوشاندند هنگامی که مصعب باخبر شد که پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم مردم را به اسلام دعوت می کند خدمت حضرت رسید و مسلمان شد، ولی اسلام خود را از پدر و مادر پنهان می داشت و مخفیانه خدمت پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم می رسید. روزی عثمان بن طلحه او را دید که نماز می خواند و به قوم و مادرش خبر داد آنها او را از این کار برحذر داشتند و محبوس نمودند و رابطهٔ او را با پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم قطع کردند و همچنان محبوس بود تا زمانی که هجرت به حبشه در میان مسلمانان شروع شد و او هم توانست (مخفیانه) به حبشه برود.
او مردی باهوش و پراستعداد بود و پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم او را برای تعلیم قرآن به افرادی که ناآگاه بودند مأموریت داد و سرانجام در جنگ احد شربت شهادت نوشید. (1)
1) استیعاب، ج 4، ص 1474 (شرح حال مُصعب بن عمير).
سپس امام علیه السلام در جملهٔ دیگر این یاران وفادار را در سایه قرابت و خویشاوندی معنوی پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم قرار داده می فرماید: اگر آنها از خویشاوندان کافر و بت پرست خود جدا شدند خویشاوندی برتری نصیبشان شد و آن خویشاوندی معنوی با رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم بود و پیوند مادی خود را به پیوند معنوی پر ارزشی تبدیل کردند.
در کلمات قصار امیرمؤمنان علیه السلام در نهج البلاغه می خوانیم: «إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِالْأَنْبِيَاءِ أَعْلَمُهُمْ بِمَا جَاءُوا بِهِ، ثُمَّ تَلَا: (إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهَذَا النَّبِيُّ وَالَّذِينَ آمَنُوا...) الآيَةَ، ثُمَّ قَالَ: إِنَّ وَلِيَّ مُحَمَّدٍ مَنْ أَطَاعَ اللَّهَ وَإِنْ بَعُدَتْ لُحْمَتُهُ، وَإِنَّ عَدُوٌّ مُحَمَّدٍ مَنْ عَصَى اللَّهَ وَإِنْ قَرُبَتْ قَرَابَتُهُ؛ نزدیک ترین و شایسته ترین مردم به پیامبران آنهایی هستند که از همه به تعلیماتشان آگاه ترند (و در سایه این آگاهی به آن جامه عمل می پوشانند) سپس امام علیه السلام این آیه (آل عمران/68) را تلاوت کرد: «شایسته ترین و نزدیک ترین مردم به ابراهیم آنهایی هستند که از او پیروی کردند و نیز این پیامبر و مؤمنان به این پیامبر». (1)به یقین دوست محمد صلی الله علیه واله وسلم است که خدا را اطاعت کند، هر چند پیوند نسبیاش دور باشد و دشمن محمد کسی است که خدا را نافرمانی کند، هرچند قرابت او نزدیک باشد». (2)
در واقع امیر مؤمنان و امام سجاد علیهما السلام می فرمایند: اگر مؤمنان نخستین چیزی را از دست دادند به مهمتر از آن رسیدند خویشاوندی خویشاوندانشان به خویشاوندی پیغمبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم تبدیل شد، همان گونه که در مورد سلمان فارسی نیز تعبیری شبیه این آمده است: «وان سلمان منا أهل البيت». (3)
امام علیه السلام بعد از بیان این اوصاف دوازده گانه برجسته اصحاب و یاران -
پیامبر صلى الله عليه واله وسلم از خدا تقاضای پاداش های مهمی برای آنها می کند، عرضه می دارد: «خداوندا! آنچه را که آنها برای رضای تو و در راه احیای دین تو از آن صرف نظر کردند فراموش مکن و آنها را از بهشت خود راضی فرما و نیز اینکه مردم را گرد آیین تو جمع کردند و همراه رسول تو بندگانت را به سوی تو دعوت نمودند (و به آنها پاداش نیکو و شایسته عطا فرما)»؛ (فَلَا تَنْسَ لَهُمُ اللَّهُمَّ مَا تَرَكُوا لَكَ وَفِيكَ، وَ أَرْضِهِمْ مِنْ رِضْوَانِكَ، وَ بِمَا حَاشُوا الْخَلْقَ عَلَيْكَ، وَكَانُوا مَعَ رَسُولِكَ دُعَاةٌ لَكَ اِلَيْكَ).
در واقع در اینجا دو وصف دیگری بر اوصاف آنها افزوده و به خاطر آن برای یاران پیغمبر تقاضای پاداش های بیشتری دارد.
قابل توجه این که نسیان در اصل به معنای فراموش کاری است ولی گاه در معنای مجازی به کار می رود و آن اینکه انسان چیزی را فراموش نکرده است، ولی با این حال نسبت به آن بی اعتنایی کند چنان که گویی آن را فراموش کرده است و اگر نسیان در کلام امام علیه السلام یا در آیات قرآن به خدا نسبت داده می شود به همین معنای اخیر است، یعنی خداوند چنان با آنها رفتار می کند که فراموش کاران رفتار می کنند و در نتیجه آنها را از رحمت خود به طور کامل دور می کند.
«حاشوا» از ماده «حوش» به گفتۀ قاموس اللغة به معنای جمع کردن است و در کلام امام علیه السلام اشاره به این است که یاران پیامبر مردم را گرد آیین تو جمع کردند.
در این جا امام علیه السلام تقاضا دارد خدایا به آنها رحمت و پاداش های شایسته عطا في ما.
فره سپس می افزاید: «(بارالها!) به آنها به خاطر هجرت کردن از دیار قوم خویش برای رضای تو و خارج شدن از زندگی مرفه به زندگی سخت و پرمشقت پاداش فراوان ده»؛ (وَاشْكُرْهُمْ عَلَى هَجْرِهِمْ فِيكَ دِيَارَ قَوْمِهِمْ وَخُرُوجِهِمْ مِنْ سَعَةِ الْمَعَاشِ إِلَى ضيقه).
«و مظلومان زیادی که در راه عزت و سربلندی دین تو ظلم های فراوان تحمل کردند (خداوندا! همۀ آنها را مشمول رحمت و محبت خویش قرار ده)»؛ (وَ مَنْ كَثَّرْتَ فِي إِعْزَازِ دِينِكَ مِنْ مَظْلُومِهِمْ). (1)
و تعبیر به شکرکردن خداوند نسبت به این فداکاران و حامیان دین خدا، اشاره به قدردانی از آنها به وسیلهٔ بخشیدن انواع نعمت هاست.
شکی نیست که افراد زیادی اعم از مهاجران که خانه و زندگی خود را رها کردند و از مکه به سوی مدینه برای یاری پیامبر صلی الله علیه واله وسلم شتافتند و انصار که همان مؤمنان مدینه بودند نقش بسیار مهمی در پیشرفت اسلام و پیروزی پیامبر صلی الله علیه واله وسلم و آیین خدا بر دشمنان داشتند.
اگر آنها نبودند اسلام با این سرعت پیش نمی رفت و در برابر دشمنان متعصب خونخوار و لجوج پیروز نمی شد به همین دلیل امام سجاد علیه السلام در این دعای نورانی از آنها یاد می کند و بر آنان درود می فرستد و خدمات آنها را یک به یک بر می شمرد و از خداوند تقاضای قدردانی از زحمات آنها را می کند.
در دعای روز سه شنبه که آن نیز از امام سجاد علیه السلام نقل شده است، آن حضرت بعد از درود بر پیغمبر و آل او بر صحابه درود می فرستد، عرضه می دارد: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ وَ تَمَامِ عِدَّةِ الْمُرْسَلِينَ وَ عَلَى آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ وَأَصْحَابِهِ الْمُنْتَجَبِينَ».
1) در تفسیر جملهٔ بالا بسیاری از شارحین گرفتار مشکلات فراوان شده اند و وجوه مختلفی برای آن ذکر کرده اند احتمال بسیار می رود که اعراب «كَثَّرْتَ» به صورت فعل معلوم از باب تفعیل از ناحیه اعراب گذارندگان اشتباه بوده و صحیح «كَثُرَت» به صورت فعل مجهول و ثلاثی مجرد است. و جملهٔ «من كثرت» عطف به ضمیر «هم» در «واشکرهم» است.
و قبل از آن قرآن مجید دربارۀ آنها می گوید: (وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِى تَحْتَهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ)؛ «پیشگامان نخستین از مهاجرین و انصار و کسانی که به نیکی از آنها پیروی کردند خداوند از آنها خشنود گشت و آنها نیز از او خشنود شدند؛ و باغ های بهشتی برای آنان آماده ساخته، که نهرها از پای درختانش جاری است؛ جاودانه در آن خواهند ماند؛ و این است رستگاری و پیروزی بزرگ!». (1)
و در سوره انفال آیه 74 می خوانیم: (وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ هَاجَرُوا وَ جَاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَالَّذِينَ آوَوْا وَ نَصَرُوا أُولَئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ)؛ «و کسانی که ایمان آوردند و هجرت نمودند و در راه خدا جهاد کردند، و کسانی که به آنها پناه دادند و یاری نمودند، آنان مؤمنان حقیقی اند؛ برای آنها آمرزش و رحمت خدا و روزي با ارزشی است».
و همچنین اشاراتی در آیات دیگر دربارهٔ مقامات صحابه آمده است.
ولی آیا این تعریف و تمجید و این پاداش شامل حال تمام کسانی می شود که روزی در خدمت پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم بودند، آن گونه که بعضی از کسانی که راه غلوّ را در این باره پیموده اند قائل هستند یا صحابه نیز به گروه های مختلفی تقسیم می شوند و آیات مزبور و توصیف هایی که امام سجاد علیه السلام در این دعا کرده مربوط به گروهی از آنان است؟
گروهی از تندروان تنزیه صحابه چنان تند رفته اند که هرکس لب به نقد یکی از آنان بگشاید او را فاسق و ملحد و زندیق می نامند و گاه خون او را مباح می شمرند.
1) توبه، آیه 100.
از جمله در کتاب الاصابة از ابوزرعه چنین نقل شده است: «هرگاه کسی را دیدی که به یکی از اصحاب پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم خرده گیری می کند بدان که او زندیق است». (1)
عبدالله موصلی در کتاب حتی لاننخدع می گوید: «صحابه گروهی بودند که خدا آنان را برای همنشینی پیغمبرش و اقامه دین و آیین او برگزید آنها را وزیران پیامبرش قرار داده و محبت آنها را دین و ایمان و بغض آنها را کفر و نفاق شمرده و بر امت واجب است همۀ آنها را دوست بدارند». (2)
غزالی در کتاب المستصفی می نویسد: «آنچه علمای گذشته و پس از آن، دیگر عالمان معتقدند این است که عدالت صحابه امری روشن است چراکه خداوند در کتابش آنها را ستایش کرده و همین اعتقاد ما درباره آنان است، مگر کسی که به دلیل قطعی فسقش ثابت شده باشد و این نیز هرگز درباره کسی از آنها ثابت نشده است. بنابراین هیچ یک از آنها نیاز به تعدیل و توثیق ندارند (بلکه همگی عادل اند)». (3)
ابن حجر عسقلانی در کتاب معروفش الاصابة ادعا می کند که همۀ اهل سنت اتفاق نظر دارند که صحابه همگی عادل اند. (4)
ولی برخلاف آنچه در بالا آمد جمعی از علمای اهل سنت این حکم را به طور عموم نپذیرفته اند و بسیاری از صحابه را از آن استثنا کرده اند.
سعدالدین تفتازانی که از علمای معروف اهل سنت در قرن هشتم است در کتاب شرح المقاصد چنین می گوید: جنگ ها و مشاجراتی که در میان صحابه واقع -
شد و در کتب تاریخ ضبط است و افراد معتبر آن را نقل کرده اند ظاهرش دلالت می کند که بعضی از صحابه از طریق حق منصرف شده اند و به حد ظلم و فسق رسیده اند و انگیزۀ آن حسد و عناد و دشمنی و عشق به ریاست بود.
سپس می افزاید: هر کسی که پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم را ملاقات کرد نمی توان او را فرد خوبی شمرد، ولی چون علما حُسن ظن به اصحاب رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم داشتند برای اعمال آنها توجیهات و تعبیراتی درست کرده اند و معتقدند که کار آنها به ضلالت و فسق نینجامیده است و این سخن را به خاطر آن می گویند که اعتقاد مسلمین را از لغزش و گمراهی در حق بزرگان صحابه، به ویژه مهاجران و انصار و کسانی که بشارت به ثواب و نجات آنها در قیامت داده شده حفظ کنند. (1)
دکتر طه حسین، دانشمند معاصر معروف مصری در کتاب الفتنة الكبرى می گوید: ما دربارۀ اصحاب پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم چیزی نمی گوییم که آنها دربارهٔ خود قائل نبودند. آنها خود را بشری می دانستند که در معرض حوادثی از قبیل خطاها و گناهان است که دامان غیرشان را نیز می گیرد. آنها (متأسفانه) تهمت های سختی به یکدیگر زدند و گروهی از آنان یکدیگر را به کفر و فسق متهم ساختند... کسانی از اصحاب پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم که عثمان را یاری کردند معتقد بودند که مخالفینشان از دین خارج شده و مخالف امر پیغمبرند و به همین دلیل جنگ با یکدیگر را حلال شمردند و عملاً در روز جمل و روز صفین در مقابل هم قرار گرفتند... هنگامی که صحابه خود چنین اختلافاتی داشتند و یکدیگر را به انجام گناهان کبیره متهم می ساختند و بعضی به عنوان جهاد في سبيل الله با دیگری پیکار کردند سزاوار نیست که رأی ما دربارۀ آنها بهتر از رأی آنها
دربارۀ خود باشد و سزاوار نیست که ما راه کسانی را بپیماییم که اکثر اخباری را که -
1) شرح المقاصد، ج 5، ص 310.
در تواریخ برای ما نقل شده از فتنه ها و اختلافات منکر شویم (و چشم بر واقعیت های آشکار ببندیم). (1)
سخن طه حسین سخنی است کاملاً مستدل و منطقی که هر کسی آن را بگوید باید از او پذیرفت هر چند بیان واقعیت تلخی باشد.
در اینجا لازم است چند موضوع جداگانه بحث شود تا حقیقت عدالت صحابه روشن گردد:
صحابه کیان اند؟
دلیل عدالت صحابه چیست؟
انگیزه اصرار بر عدالت صحابه چیست؟
آیات و روایات معارض کدام اند؟
آیات و روایات و نقل های تاریخی ای که نشان می دهد صحابه همه یکسان نبوده اند بعضی در مسیر عدالت و بعضی در برخلاف مسیر عدالت حرکت کرده اند.
در این باره میان علمای اهل سنت اختلاف شدیدی است و اقوال متعددی در این زمینه نقل شده است از جمله:
1) الفتنة الكبرى، ص 170.
سیوطی از جمع دیگری از دانشمندان اهل سنت نقل می کند که صحابی کسی است که برای مدتی طولانی مصاحب پیامبر صلی الله علیه واله وسلم - به طریق تبعیت -بوده باشد.
از سعید بن مسیب (تابعی معروف) نقل می کند که نمی توان مسلمانی را صحابی شمرد جز این که به مدت یک یا دو سال را با پیامبر صلی الله علیه واله وسلم بوده و یا در یک یا دو جنگ همراه پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم جنگیده باشد.
سیوطی بعد از نقل این اقوال خود چنین می گوید: «بهتر است که در تعریف صحابی گفته شود من لقى النبي مسلماً ومات علی اسلامه؛ آن کس که در حال اسلام، پیامبر صلى الله عليه واله وسلم را ملاقات کرده باشد و مسلمان هم از دنیا رفته باشد صحابی محسوب می شود» و در ادامه تصریح می کند که مصاحبت طولانی شرط نیست. (1)
آنها درباره تعداد صحابه نیز سخن واحدی ندارند نووی که از فقها و عالمان حدیث شناس معروف اهل سنت است از ابو زرعه رازی نقل می کند: پیامبر صلی الله علیه واله وسلم در حالی از دنیا رفت که یکصدو چهارده هزار صحابی از او حدیث شنیده و از آن حضرت روایت نقل کرده اند.
جلال الدین سیوطی بعداز نقل این سخن از نووی می گوید رافعی تعداد صحابی را شصت هزار تن می داند که سی هزار تن در مدینه و سی هزار تن دیگر در قبایل عرب و غیر عرب بوده اند.
سپس می افزاید با این حال تمام کسانی که درباره صحابه کتاب نوشته اند مجموع صحابه ای که از آنها یاد کرده اند - چه کسانی که در زمان حیات پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم از دنیا رفته اند، و چه کسانی که معاصر آن حضرت بوده اند و بعد از ایشان زنده ماندند و چه کسانی که کودک بودند و آن حضرت را درک کردند - به ده هزار تن نمی رسد. (2)
بنابراین آنها دربارهٔ معیار در شناخت صحابه و همچنین تعداد آنها قول واحدی ندارند.
پیروان مکتب اهل بیت علیهم السلام معتقدند که صحابه رسول الله، هرچند امتیاز و افتخار مصاحبت پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم را داشته اند و ما به نیکی از آنها یاد می کنیم ولی همۀ آنها یکسان نبودند. در میان آنها شخصیت های والامقام پیدا می شوند و از نظر عدالت، همانند افراد دیگرند که جمعی عادل و گروهی غیر عادل بودند، به گواهی شواهد قرآنی و حدیث و تاریخ که بعداً به آن اشاره خواهد شد.
بسیار شگفت انگیز است که بعضی دربارۀ عدالت صحابه آن قدر پیش رفته اند که منکر آن را کافر و زندیق و خارج از اسلام دانسته اند، که قبلاً به آن اشاره شد.
طرفداران عدالت صحابه به آیاتی از قرآن مجید و روایات نبوی استدلال می کنند.
مهم ترین آیه ای که به آن تمسک جسته اند آیه 100 سوره توبه است آنجا که می فرماید: (وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِى تَحْتَهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ)؛ «پیشگامان نخستین از مهاجرین و انصار، و کسانی که به نیکی از آنها پیروی کردند خداوند از آنها خشنود گشت و آنها نیز از او خشنود شدند؛ و باغ های بهشتی برای آنان آماده ساخته که نهرها از پای درختانش جاری است؛ جاودانه در آن خواهند ماند؛ و این است رستگاری و پیروزی بزرگ!».
درحالی که آیه تنها دربارۀ گروه سابقین در ایمان و هجرت و کسانی است که از آنها با نیکوکاری پیروی کردند (نه به طور مطلق) بنابراین همه صحابه را شامل نمی شود.
جالب این است که فخر رازی در ذیل این آیه نتیجه معکوس گرفته، می گوید: کسانی که درباره مهاجرین و انصار سخن ناروایی می گویند جزء تابعین به احسان نیستند و داخل در آیه شریفه نمی شوند. (1)درحالی که گروهی از صحابه طبق تاريخ متواتر، در مقابل هم ایستادند و نسبت های ناروایی همچون کفر و فسق به یکدیگر دادند.
وگاه به آیه 110 سوره آل عمران استدلال کرده اند که می فرماید: (كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ)؛ «شما بهترین امتی بودید که به سود انسان ها آفریده شده اید؛ چراکه امر به معروف و نهی از منکر می کنید و به خدا ایمان دارید».
در صورتی که این آیه اولاً خطاب به تمام امت است، نه اصحاب رسول الله صلی الله علیه واله وسلم و ثانیاً مشروط به شرایطی کرده که در بعضی از آنها نبوده است، از جمله امر به معروف و نهی از منکر و ایمان خالص بدون لغزش و تزلزل.
و نیز به آیه شریفه 18 سوره فتح تمسک جسته اند، آنجا که می فرماید: (لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً)؛ «خداوند از مؤمنان - هنگامی که در زیر آن درخت با تو بیعت کردند - خشنود شد؛ خدا آنچه را که درون دل هایشان از ایمان و صداقت نهفته بود می دانست؛ از این رو آرامش را بر دل هایشان نازل کرد و پیروزی نزدیکی را پاداش آنها قرار داد».
این درحالی است که در آیه 29 سوره فتح صفاتی برای آنها بیان کرده، می فرماید: (مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَرِضواناً سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَمَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ -
1) تفسیر فخر رازی، ذیل آیه 100 سوره توبه، ج 16، ص 130.
لِبَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً)؛ «محمد فرستاده خداست؛ و کسانی که با او هستند در برابر کفار سرسخت و شدید و در میان خود مهربان اند پیوسته آنها را درحال رکوع و سجود می بینی، درحالی که همواره فضل و رضای خدا را می طلبند؛ نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمایان است؛ این توصیف آنان در تورات است و توصیف آنان در انجیل همانند زراعتی است که جوانه اش را خارج ساخته، سپس به تقویت آن پرداخته تا محکم شده و بر پای خود ایستاده است و به قدری نمو و رشد کرده که زارعان را به شگفتی وا می دارد؛ این برای آن است که کافران را به خشم آورد و خداوند به کسانی از آنها که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند وعده آمرزش و پاداش عظیمی داده است».
آیا آنهایی که در جنگ جمل و صفین به جان هم افتادند و هزاران نفر از یکدیگر را کشتند «رحماء بینهم» بودند و به یکدیگر رحم کردند؟ به یقین چنین نبود، پس آنها داخل در آیه فوق نیستند.
اضافه بر این خدا وعده پاداش عظیم به همۀ آنها نداده، به آنهایی داده است که ایمان و عمل صالح داشتند (وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً).
آیا شکستن پیمان بیعت امام مسلمین علی بن ابی طالب علیه السلام در جنگ جمل و جنگ صفین و روشن کردن آتش جنگی که هزاران نفر در آن سوختند جزء عمل صالح بود که وعده الهی نسبت به مغفرت و اجر عظیم شامل حالشان شود؟!! (1)
1) ابن حجر در کتاب ،الاصابه، ج 1، در مقدمه و غزالی در المستصفی، ص 13 و آمدی در الاحکام فی اصول الاحكام، ج 2، ص 91 به این آیات استدلال کرده اند. البته دیگران هم به این آیات برای عدالت صحابه استدلال نموده اند که پاسخ همۀ آنها روشن است.
مهم ترین روایتی که به آن برای عدالت صحابه تمسک جسته اند این روایت معروف نبوی است: «أَصْحَابِي كَالنُّجُومِ بِأَتِهِمُ اقْتَدَيْتُمُ اهْتَدَيْتُمْ؛ اصحاب من همچون ستارگان آسمان اند، به هرکدام اقتدا کنید هدایت می شوید».
این روایت در کتاب های متعددی نقل شده است از جمله در کتاب مسند جامع سند روایت چنین نقل شده است عبدبن حمید عن نافع عن ابن عمر عن رسول الله صلى الله علیه واله وسلم. (1)
و در کتاب جامع العلم (2)تأليف ابن عبدالبر و جامع الاصول (3)نوشته ابن اثیر که از كتب معروف آنهاست به سند دیگری این حدیث از پیغمبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم نقل شده و سند چنین است: عبدالله بن روح عن سلام بن سلم قال: حدثنا الحارث بن غُصين، عن الأعمش، عن أبي سفيان، عن جابر، مرفوعاً أن النبي صلى الله عليه واله وسلم قال: «أصْحَابِي كَالنُّجُوم بِأَتِهِمُ اقْتَدَيْتُمُ اهْتَدَيْتُمْ».
سند این حدیث مخدوش و ضعیف است زیرا خود ابن عبدالبر در کتاب العلم تصریح کرده که حارث بن غصين شخص مجهول الحالی است. (4)
همان گونه که سلام بن سلم نیز از ضعفاست گروه دیگری از بزرگان اهل سنت نیز او را تضعیف کرده اند.
این حدیث از طریق دیگری که در آن عبدالرحیم بن زید و پدر عبدالرحیم هستند نقل شده که هر دو از افرادی می باشند که به نقل آنها اعتمادی نمی شود. (5)حمزة الجزری نیز که در سند این حدیث واقع شده مجهول الحال است.
به هرحال سند این حدیث به اعتراف بسیاری از بزرگان اهل سنت ضعیف و غیر قابل اعتماد است.
جالب این است که ابن حزم (علی بن احمد بن سعید) از علمای قرن پنجم که از معاریف آنهاست بعد از ذکر این حدیث می گوید: این حدیث چیزی را نمی تواند برای ما ثابت کند زیرا محال است که پیغمبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم ما را دعوت به پیروی از همه صحابه کند درحالی که در میان آنها کسانی بوده اند که چیزی را حرام و کسانی بوده اند که همان را حلال می شمردند. (1)
شوکانی، که از دانشمندان معروف قرن سیزدهم اهل سنت است در کتاب ارشاد الفحول عبارت جالبی در این زمینه دارد می گوید: بعضی از قائلین به حجیت قول صحابی، به حدیث «أَصْحَابِي كَالنُّجُومِ...» تمسک جسته اند، درحالی که این حدیث هرگز ثابت نیست و اشکال آن نزد دانشمندان روشن است، به طوری که نمی توان در کم ترین حکمی از احکام شرع به آن عمل کرد. (2)
اضافه بر این محتوای این روایت اگر به صورت عام باشد و همه اصحاب را شامل شود مخالف کتاب الله است زیرا آن گونه که خواهیم گفت در قرآن مجید گروهی از صحابه مذمت شده یا منافق شمرده شده اند و یا مرتکب خطاهای دیگری گردیده اند و روایتی که برخلاف قرآن باشد قابل قبول نیست.
می دانیم که در جنگ جمل بعضی از صحابه در مقابل بعضی دیگر ایستادند. امیرمؤمنان علی علیه السلام و جمعی از صحابه در یک طرف و طلحه و زبیر و بعضی دیگر در مقابل آنها آیا مفهوم حدیث این است که در چنین صحنه ای ما به هرکدام از این دو گروه بپیوندیم هدایت یافته ایم چه لشکر علی علیه السلام، چه لشکر طلحه و زبیر؟
یا در جنگ صفین که باز بعضی از صحابه را در مقابل بعضی دیگر می بینیم که شمشیر به روی هم کشیده اند هردو همچون ستارگان آسمان اند ما هم شمشیر بکشیم و هر کدام از دو گروه را که میل داشتیم انتخاب کنیم و به کشتن گروه دیگر بپردازیم؟ آیا هیچ عاقلی می تواند چنین نسبتی به پیغمبر گرامی اسلام صلى الله عليه واله وسلم بدهد؟!
ممکن است گفته شود این روایت در منابع شیعه نیز وارد شده است، زیرا در معانی الاخبار صدوق چنین آمده است که پیغمبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم فرمود: «وَ مَا لَمْ يَكُنْ فِيهِ سُنَّةٌ مِنِّي فَمَا قَالَ أَصْحَابِي فَقُولُوا بِهِ فَإِنَّمَا مَثَلُ أَصْحَابِي فِيكُمْ كَمَثَلِ النُّجُومِ بِأَيُّهَا أُخِذَ اهْتُدِي وَ بِأَيِّ أَقَاوِيلِ أَصْحَابِي أَخَذْتُمُ اهْتَدَيْتُمْ وَ اخْتِلَافُ أَصْحَابِي لَكُمْ رَحْمَة؛ هرگاه (در کتاب خدا) و در سنت من حکمی را نیافتید، آنچه اصحاب من می گویند همان را بگویید زیرا مَثَل اصحاب من در شما مثل ستارگان آسمان است که به هرکدام تمسک جویید هدایت در آن خواهد بود و به هرکدام از سخنان یاران من متمسک شوید هدایت می یابید و اختلاف اصحابم برای شما رحمت است». (1)
ولی این حدیث علاوه بر این که ضعف سند دارد، زیرا در سند آن غیاث بن کلوب است که از نظر علمای رجال ضعیف می باشد (گرچه بعضی کوشش کردند که او را از ثقات بدانند، ولی گفتار آنها قابل تردید است) در ذیل حدیث آمده است: «فَقِيلَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَنْ أَصْحَابُكَ؟ قَالَ: أَهْلُ بَيْتِي؛ عرض کردند: ای رسول خدا! اصحاب تو کیان اند؟ فرمود: منظورم اهلبیت من هستند».
بنابراین، حدیث مذکور از نظر سند و متن قابل استناد نیست. و نیز ممکن است گفته شود که در عیون اخبار الرضا علیه السلام از آن حضرت نقل شده که از ایشان درباره کلام پیغمبر صلى الله عليه واله وسلم که فرمود: «أَصْحَابِي كَالنُّجُومِ بِأَتِهِمُ اقْتَدَيْتُمُ -
1) معانى الاخبار، ص 156، ح 1؛ بحار الانوار، ج 22، ص 307، ح 8.
اهْتَدَيْتُمْ» فرمود: «هَذَا صَحِيحٌ، يُرِيدُ مَنْ لَمْ يُغَيِّرُ بَعْدَهُ وَ لَمْ يُبَدِّلُ؛ این سخن صحيح است، ولی درباره کسانی است که بعد از پیغمبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم دین یا روش خود را تغییر ندادند و مبدل نساختند». (1)
سند این روایت نیز به خاطر این که مشتمل بر عده ای از مجاهیل است اعتباری ندارد. به علاوه ذیل آن افرادی از صحابه را که تغییر مسیر دادند استثنا کرده است.
اصرار بسیاری از علمای اهل سنت بر این که همۀ صحابه عادل هستند ظاهراً به خاطر دو چیز است:
نخست اینکه اگر عدالت صحابه متزلزل شود خلافت خلفای نخستین نیز متزلزل خواهد شد زیرا عمده چیزی که دلالت بر صحت انتخاب آنها برای خلافت می کند حمایت گروهی از صحابه از آنهاست. هرگاه عدالت صحابه نفی شود خلافت خلفای نخستین نیز زیر سؤال خواهد رفت، بنابراین به عدالت صحابه محکم چسبیده اند تا مبادا خلافت متزلزل شود.
دیگر اینکه آنها در مسائل مختلف فقهی روایات کمی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم دارند تا جایی که بعضی از علمای اهل سنت (2)نقل کرده اند احادیث فقهی ای که نزد ابوحنیفه صحت آن ثابت شده بود فقط 17 حدیث بود که ناچار بود فقه را براساس آن بسازد. بنابراین آنها ناچارند از یک سو با قبول عدالت صحابه فتاوای آنها و نظرات آنها را در مسائل مختلف فقهی مدرک قرار دهند و از سوی دیگر به مسألۀ قیاس و استحسان پناه ببرند تا بتوانند نسبت به احکام پاسخگو باشند.
ولی همان گونه که خواهیم دید بنایی که این دو هدف را بر آن نهادند بنایی سست و متزلزل است که سستی آن به آن دو هدف نیز بازمی گردد.
در متون معروف اهل سنت احادیثی وارد شده است که با صراحت عدالت گروهی از صحابه را زیر سؤال می برد و تعبیرات تندی درباره آنها دارد.
در صحیح بخاری آمده است. سعید بن جبیر از ابن عباس نقل می کند که روزی پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم خطبه ای خواند و درباره مشکلات محشر و عرصه قیامت سخنانی فرمود. سپس اضافه کرد: «إِنَّهُ يُجَاءُ بِرِجَالٍ مِنْ أُمَّتِي فَيُؤْخَذُ بِهِمْ ذَاتَ الشِّمَالِ فَأَقُولُ: يَا رَبِّ أَصْحَابِي، فَيُقَالُ: إِنَّكَ لَا تَدْرِي مَا أَحْدَثُوا بَعْدَكَ، فَأَقُولُ كَمَا قَالَ الْعَبْدُ الصَّالِحُ (وَكُنتُ عَلَيْهِمْ شهيداً ما دُمْتُ فِيهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي كُنتَ أنتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ وَأَنتَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ) (1)فَيُقَالُ إِنَّ هَؤُلَاءِ لَمْ يَزَالُوا مُرْتَدِّينَ عَلَى أَعْقَابِهِمْ مُنْذُ فَارَقْتَهُمْ؛ گروهی از مردان امت مرا در آن صحنه حاضر می کنند و آنها را به سمت چپ می برند (اشاره به سرنوشت بدکاران است). من عرضه می دارم: پروردگار من! اینها اصحاب من اند. گفته می شود نمی دانی بعداز تو چه کردند! عرضه می دارم همان گونه که عبد صالح (حضرت مسیح) عرضه داشت: «من مادامی که در میان آنها بودم مراقبشان بودم و بعداز من تو مراقب آنها بودی» گفته می شود: این گروه از زمانی که تو از آنها جدا شدی پیوسته به عقب بازگشتند». (2)
این حدیث بارها در صحیح بخاری که معتبرترین کتاب اهل سنت است تکرار -
شده، از جمله در کتاب تفسیر القرآن (ج 5، ص 191) و كتاب الرقاق (ج 7، ص 195 و 207) و كتاب الفتن (ج 8، ص 86، با کمی تفاوت).
قریب به این مضمون در صحیح مسلم، ج 8، ص 157، نیز دیده می شود.
در کتب دیگر نیز به طور گسترده آمده است.
هر فرد با انصافی این حدیث را ملاحظه کند می پذیرد که اصحاب و یاران پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم همه یکسان نبودند و دادن حکم کلی به عدالت و سلامت اعتقاد و اعمال آنها ممکن نیست.
شکی نیست که در میان صحابه افرادی با ایمان صالح و درستکار و بسیار پرارزش بودند. کسانی که نه در عصر پیامبر صلی الله علیه واله وسلم و نه بعد از آن هرگز از مسیر صحيح منحرف نشدند و در روایات امامان معصوم شیعه علیهم السلام و از جمله در دعای چهارم صحیفه سجادیه که از آن گذشتیم وصف آنها آمده است و قرآن مجید نیز از آنها به خوبی یاد کرده که آیات آن گذشت.
ولی در مقابل اینها در میان صحابه - یعنی کسانی که در عصر پیامبر صلی الله علیه واله وسلم می زیستند و با آن حضرت محشور بودند - گروه های دیگری پیدا می شوند که بعضی به طور کامل از اسلام و عقاید و اخلاق اسلامی انحراف داشتند و بعضی کمتر، از جمله:
ولی خداوند شهادت می دهد که منافقان دروغگو هستند (زیرا به گفته خود ایمان ندارند)». (1)
این گروه هیچ بهره ای از ایمان نداشتند ولی تظاهر به ایمان می کردند.
البته ممکن است بعضی بگویند که منافقان از آنچه درباره صحابه گفته شده مستثنا هستند ولی عبارت بسیاری از دانشمندان اهل سنت این است که هرکس محضر پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم را درک کرده به خصوص اگر مدتی با او بوده، مشمول حکم عدالت صحابه است و این تناقضی است آشکار، به ویژه اینکه بسیاری از منافقان، منافقان پنهانی بودند نه آشکار.
گروه دیگری از منافقین بودند که ایمان ضعیفی داشتند و جنبه منفی آنها قوی تر بود: (إِنَّ الْمُنَافِقِينَ يُخَادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خَادِعُهُمْ وَ إِذَا قَامُوا إِلَى الصَّلَاةِ قَامُوا كُسَالَى يُراؤُنَ النَّاسَ وَ لَا يَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِيلاً)؛ «منافقان به گمان خود می خواهند خدا را فریب دهند؛ درحالی که او آنها را فریب می دهد و هنگامی که به نماز بر می خیزند با کسالت بر می خیزند؛ و در برابر مردم ریا می کنند؛ و خدا را جز اندکی یاد نمی نمایند». (2)
بعضی از آنها پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم را به شدت آزار دادند و حتی متهم به خیانت کردند: (وَ مَا كَانَ لِنَبِي أَنْ يَغُلَ وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِمَا غَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ثُمَّ تُوَفَّى كُلُّ نَفْسٍ مَا كَسَبَتْ وَ هُمْ لَا يُظْلَمُونَ)؛ «ممکن نیست هیچ پیامبری خیانت کند و هرکس خیانت کند روز رستاخیز، آنچه را که در آن خیانت کرده با خود به صحنه محشر می آورد؛ سپس نتیجه اعمال هرکس، به طور کامل به او داده می شود؛ و به آنها ستم نخواهد شد». (3)
در شأن نزول این آیه شریفه در کتب حدیث و تفاسیر اهل سنت و از جمله الدر المنثور مطالبی نقل شده که نشان می دهد بعضی از اصحاب، پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم را متهم به خیانت در غنائم جنگی کردند از جمله ابن عباس می گوید: این آیه دربارهٔ پارچه ای قیمتی نازل شد که در روز جنگ بدر در میان غنائم بود. هنگامی که پارچه را نیافتند بعضی از صحابه گفتند: شاید پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم آن را برداشته باشد و در نقل دیگری گفتند: پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم درباره آن خیانت کرده است. آیه نازل شد و با صراحت سخنان آنها را نفی کرد. (1)
آیا کسانی که پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم را - نعوذ بالله - متهم به خیانت در غنائم می کنند عادل و صادق و درستکارند؟!
گروه دیگری بودند که هرگاه پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم از غنائم یا اموال دیگر بیت المال به مقدار فراوان به آنها می داد خوشحال بودند و اگر نمی داد خشمگین و غضبناک می شدند. همان گونه که در این آیه آمده است: (وَ مِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُكَ فِي الصَّدَقَاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْهَا رَضُوا وَ إِنْ لَمْ يُعْطَوْا مِنْهَا إِذَا هُمْ يَسْخَطُونَ)؛ «و در میان آنها کسانی هستند که در تقسیم غنایم به تو خرده می گیرند؛ اگر سهمی از آن غنائم، به آنها داده شود راضی می شوند و اگر چیزی به آنها داده نشود، خشمگین می گردند؛ هرچند حقی نداشته باشند». (2)
از آیه 2 سوره حجرات (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَ لَا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَأَنْتُمْ لَا تَشْعُرُونَ)؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید صدای خود را از صدای پیامبر بالاتر نبرید و در برابر او بلند سخن مگویید و او را بلند صدا نزنید آن گونه که بعضی از شما در برابر بعضی بلند صدا می کنند. مبادا اعمال شما نابود شود درحالی که نمی دانید».
و شأن نزولی که برای آن ذکر کرده اند بی ادبی و اذیت استفاده می شود، که جمعی از صحابه معروف پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم در حضور ایشان صدای خود را بلند کردند و حرمت آن حضرت را شکستند. آیه شریفه نازل شد و به آنها دستور داد که این عمل را ترک کنند، (1)درحالی که بدون نزول آیه نیز باید رعایت می کردند.
و از آیه 53 سوره احزاب استفاده می شود که جمعی از آنها وقتی به خانه پیامبر صلی الله علیه واله وسلم برای اطعام دعوت می شدند بعد از آن می نشستند و از هر در سخن می گفتند و موجب آزار و اذیت آن حضرت می شدند. آیه شریفه نازل شد: (فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا وَ لَا مُسْتَأْنِسِينَ لِحَدِيثٍ إِنَّ ذَلِكُمْ كَانَ يُؤْذِي النَّبِيَّ فَيَسْتَحْيِي مِنْكُمْ وَ اللَّهُ لا يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِّ وَ إِذَا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتَاعاً فَسْتَلُوهُنَّ مِنْ وَرَاءِ حِجَابٍ ذَلِكُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَقُلُوبِهِنَّ وَ مَا كَانَ لَكُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَ لَا أَنْ تَنْكِحُوا أَزْوَاجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذَلِكُمْ كَانَ عِنْدَاللَّهِ عَظِيماً)؛ «و وقتی غذا خوردید پراکنده شوید و بعد از صرف غذا به بحث و صحبت ننشینید؛ زیرا این عمل پیامبر را ناراحت می کند ولی او از شما شرم می نماید (و چیزی نمی گوید)؛ اما خداوند از بیان حق شرم نمی کند. و هنگامی که چیزی از وسایل زندگی را به عنوان عاریت از آنان [همسران پیامبر] می خواهید از پشت پرده بخواهید، این کار برای پاکی دل های شما و آنها بهتر است و شما حق ندارید پیامبر خدا را آزار دهید و نه هرگز همسران او را بعد از او به همسری خود در آورید که گناه این کار نزد خدا بزرگ است!».
1) صحیح ،بخاری، ج 6، ص 46؛ تفسیر درالمنثور، ج 6، ص 84.
وَلَا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِيلاً)؛ «خداوند کسانی را که مردم را از جنگ باز می داشتند و کسانی را که به برادران خود می گفتند: «به سوی ما بیایید و خود را از معرکه بیرون بکشید» به خوبی می شناسد؛ و آنها مردمی ضعیف اند و جز اندکی پیکار نمی کنند».
در روایتی که در کتب اهل سنت آمده می خوانیم یکی از یاران پیامبر صلی الله علیه واله وسلم از میدان احزاب برای حاجتی به درون شهر آمده بود. برادرش را دید که نان و گوشت بریان و شراب پیش روی خود نهاده است، گفت: تو اینجا به خوش گذرانی مشغولی و پیامبر خدا در میان شمشیرها و نیزه ها مشغول پیکار است. در جوابش گفت: ای ابله! تو نیز بیا با ما بنشین و خوش باش به خدایی که محمد به او قسم یاد می کند! او هرگز از این میدان باز نخواهد گشت و این لشکر عظیمی که جمع شده اند او و یارانش را زنده نخواهند گذاشت. (1)
در حدیث دیگری که در کتب شیعه و اهل سنت به طور گسترده نقل شده می خوانیم: «در میان مسلمان ها شخصی به نام قزمان بود و پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم می فرمود: این اهل دوزخ است. او در روز احد جنگ سختی با دشمنان کرد هشت یا نه نفر از مشرکان را به قتل رساند، سپس مجروح شد (شاید بعضی از مسلمین هنگامی که این دلاوری و مجروح شدن در میدان جنگ را دیدند از سخن پیغمبر درباره او تعجب کردند).
1) در المنثور، ج 5، ص 188.
سپس او را به خانه اش بردند جمعی از مسلمانان به او گفتند بشارت باد بر تو ای قزمان گفت مرا به چه بشارت می دهید؟ من تنها برای حفظ شرافت قوم و قبیله ام جنگیدم و هنگامی که زخم به او فشار آورد، تیری گرفت و رگ های خود را پاره کرد؛ خون زیادی از بدن او خارج شد و از دنیا رفت جریان را به پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم خبر دادند، فرمود: «شهادت بدهید که من رسول خدایم». (1)
گروهی از جنگجویان ،احد طبق صریح آیه قرآن، فرمان پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم را نادیده گرفته و عصیان کردند. قرآن در آیه 152 آل عمران می فرماید: (وَلَقَدْ صَدَقَكُمُ اللَّهُ وَعْدَهُ إِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِإِذْنِهِ حَتَّى إِذَا فَشِلْتُمْ وَتَنَازَعْتُمْ فِي الْأَمْرِ وَعَصَيْتُمْ مِنْ بَعْدِ مَا أَرَاكُمْ مَا تُحِبُّونَ مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الدُّنْيَا وَمِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الْآخِرَةَ ثُمَّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ لِيَبْتَلِيَكُمْ وَلَقَدْ عَفَا عَنْكُمْ وَاللَّهُ ذُو فَضْلِ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ)؛ «خداوند وعده خود را به شما دربارهٔ پیروزی بر دشمن در اُحد تحقق بخشید؛ در آن هنگام که دشمنان را به فرمان او به قتل می رساندید؛ تا اینکه سست شدید و در کار حفظ سنگرها به نزاع پرداختید؛ و بعداز آنکه خداوند آنچه را دوست می داشتید از غلبه بر دشمن، به شما نشان داد نافرمانی کردید. بعضی از شما خواهان دنیا بودند و بعضی خواهان آخرت. سپس خداوند شما را از غلبه بر آنان بازگرداند و پیروزی شما به شکست انجامید تا شما را بیازماید و او شما را بخشید؛ و خداوند نسبت به مؤمنان، دارای احسان و بخشش است».
داستان ولیدبن عقبه معروف است که ذیل آیه شریفه 6 سوره حجرات (یا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَأَ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ)؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید اگر شخص فاسقی خبری برای شما بیاورد دربارۀ آن تحقیق کنید مبادا به گروهی از روی ناآگاهی آسیب برسانید -
1) الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 162؛ بحار الانوار ، ج 20، ص 98.
و از کرده خود پشیمان شوید» سیوطی در درالمنثور از طبرانی روایات متعددی نقل می کند که این آیه دربارهٔ ولیدبن عقبه نازل شده است که پیغمبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم او را به سوی طایفه بنی المصطلق فرستاد تا زکات آنها را جمع آوری کند. آنها به استقبال او آمدند ولی ولید خدمت پیغمبر برگشت و گفت: بنی المصطلق حاضر به پرداختن زکات نشدند. پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم خشمگین شد (و نزدیک بود فرمان جنگ با آنها را صادر کند) ولی خبر به بنی المصطلق رسید و آنها خدمت رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم آمدند و عرضه داشتند پناه بر خدا که ما مخالفت تو را جایز بدانیم در اینجا آیه شریفه نازل شد و به مسلمانان دستور داد که به حرف فاسق گوش نکنند. (1)
نزول این آیه دربارهٔ ولید به گفتهٔ بعضی از بزرگان مفسرین (و علمای رجال) مورد اتفاق است در کتاب اسدالغابة في معرفة الصحابة آمده است که در میان آگاهان از تفسیر اختلافی نیست که آیه «إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَا» در مورد ولیدبن عقبه نازل شده است. (2)
مرحوم علامه امینی در کتاب شریف الغدیر می گوید: «در میان آگاهان از تفسیر قرآن این مسأله مورد اتفاق است که آیه فوق دربارهٔ ولید نازل شده است». (3)
جالب این است که ولید با اینکه به حکم قرآن فاسق بود، در دوره خلافت عثمان از طرف او والی کوفه شد و داستان شراب خوردن او و اجرای حدّ شراب خوار بر وی به وسیلهٔ امیر مؤمنان علی علیه السلام در تواریخ معروف است.
شرح این مطلب را نسائی در سنن کبری آورده است. (4)
علامه امینی از بلاذری در کتاب انساب الاشراف از ابواسحاق همدانی نقل می کند که ولید بن عقبه (هنگامی که والی کوفه بود) شراب خورد و مست شد و با مردم نماز صبح را دو رکعت به جا آورد، (ولی در بسیاری از منابع آمده است که چهار رکعت به جا آورد) سپس رو به مأمومین کرد و گفت: اگر مایل باشید بیش از این بخوانم. گفتند: کافی است ما نماز خود را خواندیم. سپس ابو زینب و جندب بن زهیر نزد او آمدند و درحالی که مست بود انگشتر او را از دستش بیرون آوردند ولی وی بر اثر شدت مستی متوجه نشد. (1)
علامه امینی مدارک دیگری نیز ذیل آن در این باره نقل کرده است.
داستان شراب خوردن ولید و در همان حال به جا آوردن نماز صبح و اینکه به مردم گفت اگر می خواهید بر آن بیفزایم را مسلم در کتاب صحیح خود که از معتبرترین کتب حدیث نزد علمای اهل سنت است نقل کرده است. (2)
مفسران شیعه و اهل سنت (3)نوشته اند که این آیه درباره مردی به نام ثعلبة بن حاطب انصاری وارد شده که در آغاز بسیار فقیر بود و پی در پی به پیغمبر اسلام صلی الله علیه واله وسلم و عرضه می داشت دعایی کند که او غنی شود و پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم قبول -
نمی کرد. سرانجام به اصرار او در حقش دعا کرد چیزی نگذشت که طبق روایتی پسر عموی ثروتمندش از دنیا رفت و ثروت سرشاری به او رسید. روز به روز ثروت او افزایش پیدا می کرد تا این که پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم مأمور جمع آوری زکات را نزد او فرستاد ولی آن مرد بخیل و تنگ نظر از ادای زکات خودداری کرد و آن را چیزی مانند جزیهٔ اهل کتاب شمرد هنگامی که پیغمبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم گفتار بی اساس او را شنید فرمود: «يا وَيْحَ ثَعْلَبَة، يا وَيْحَ ثَعْلَبَة؛ وای بر ثعلبه وای بر ثعلبه». در این هنگام آیه فوق نازل شد و او را به شدت مذمت کرد و بعداز آن پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم زکاتی از او نگرفت و حتی در زمان خلفا که خواست زکات بپردازد آنها نگرفتند و به این شکل فسق او ثابت و مسلم شد، هرچند دلیلی بر کفر او نیست و جالب اینکه او جزء بدریون بود و این نشان می دهد که ما باید استثنائاتی در صحابه پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم قائل شویم.
آنها كعب بن مالک، مرارة بن ربيع و هلال بن اميه (1)بودند که براثر قصور -
1) استیعاب، ج 3، ص 1324، شرح حال کعب بن مالک.
و کوتاهی در جنگ تبوک شرکت نکردند و بعداً سخت پشیمان شدند و خدمت پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم آمدند و توبه نمودند، اما پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم به آسانی توبه آنها را نپذیرفت و فرمود منتظرم آیه ای دربارۀ شما نازل شود. مردم مدينه وحتى بستگان و خانوادۀ آنها نیز از آنها بریدند و دوری کردند و چنان در محاصره اجتماعی واقع شدند که خود را از هر نظر درمانده و بیچاره دیدند.
هنگامی که توبه آنها کامل شد آیه شریفه مزبور نازل گردید و خداوند توبه آنها را پذیرفت و درس عبرتی برای همه مسلمین شد.
این جریان نشان می دهد که در میان صحابه نیز افرادی بودند که مرتکب گناه می شدند بعضی توبه کردند و بعضی هم شاید بدون توبه از دنیا رفتند و چه بسا اگر آن محاصره اجتماعی برای بعضی واقع نمی شد به آسانی حاضر به توبه نبودند.
این آیه و تعدادی از آیات بعد از آن داستان کسانی است که ظاهراً جزء صحابه بودند و یکی از همسران پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم را متهم به خارج شدن از جاده عفت کردند و این مسأله به صورت شایعه ای در تمام مدینه پیچید. آیات فوق -
1) نور، آیه 11.
نازل شد و آنها را به شدت ملامت کرد هم کسانی که بنیانگذار این شایعه بودند که ظاهراً از منافقان بودند و هم گروهی از غیر منافقان که تحت تأثیر این شایعه قرار گرفتند و آن را دهان به دهان پخش کردند.
در این پانزده آیه که حادثه افک را از جهات مختلف مورد بررسی قرار می دهد سرزنش های شدیدی نسبت به تمام کسانی که در این ماجرا درگیر شدند مشاهده می شود که نشان می دهد آنها از جادۀ عدالت خارج شدند، هرچند گروهی از آنها بعداً توبه کردند.
بنابراین، صحابی بودن، الزاماً دلیلی بر عدالت نیست، بلکه باید میان صحابه تفاوت گذاشت گروهی عادل بودند و گروهی از جاده عدالت منحرف شدند.
آنچه تا اینجا مورد بررسی قرار گرفت افراد یا گروه هایی از صحابه بودند که در زمان پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم از راه عدالت منحرف شدند اکنون به سراغ کسانی می رویم که از صحابه بودند و در زمان پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم مسیر صحیح و مناسبی داشتند، ولی بعد از رحلت رسول الله صلی الله علیه واله وسلم مسیر خود را عوض کردند و در راه خطا و گناه گام نهادند، از جمله:
داستان اصحاب الردة یکی دیگر از اسناد روشنی است که نشان می دهد نمی توان همۀ اصحاب پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم را یکسان دانست. گروهی بعد از رحلت آن حضرت بر ضد اسلام و احکام اسلامی قیام کردند که به نام اصحاب الردّة معروف شدند و در میان آنها بعضی از صحابه نیز بودند.
آن گونه که از صحیح بخاری و نوشته های مورخین معروف اهل سنت و ارباب -
حدیث استفاده می شود بعد از رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم جمع کثیری از مسلمین از پرداختن زکات سر باز زدند و گفتند نماز می خوانیم اما زکات نمی دهیم و طبق روایتی به ابوبکر گفتند: به تو زکات نمی دهیم.
خلیفۀ اول تصمیم گرفت با آنها بجنگد، بسیاری از زعمای مسلمان ها او را از این کار نهی کردند ولی او با صراحت گفت حتی اگر کم ترین چیزی از زکات را نپردازند من با آنها می جنگم. از بعضی از روایات استفاده می شود که تنها مردم مدینه یا مردم مدینه و یکی دو نقطه دیگر جزء این گروه نبودند. سرانجام لشکری که ابوبکر آماده کرده بود و عدد آنها حدود چهار هزار نفر بود بر مخالفین تاختند عده ای را به قتل رساندند و عده ای را اسیر کردند و عده ای را نیز محبوس نمودند که تا پایان خلافت ابوبکر در زندان بودند، هنگامی که عمر به خلافت رسید آنها را آزاد کرد. (1)
به یقین بسیاری از این افراد از صحابه پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم بودند، یعنی آن حضرت را دیده و مدتی در خدمتش بودند زیرا می دانیم که در حجة الوداع و در فتح مکه و در جنگ حنین گروه های زیادی از مسلمین شرکت داشتند که بسیاری از آنها محضر پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم را درک کرده بودند.
اگر همه صحابه عادل و اهل بهشت باشند و صحابه را به آن معنای وسیعی که بسیاری از علمای اهل سنت تفسیر کرده اند بدانیم، جمع کثیری از این گروه مرتدين، جزء صحابه بودند و چگونه عدالت آنها با ارتداد آنها سازگار است و چگونه کشتن آنها به وسیلهٔ لشکری که ابوبکر فرستاد جایز شد؟ البته ممكن است ما ارتداد آنها را قبول نکنیم ولی حکومت آن زمان آنان را مرتد شمرد و علمای اهل سنت آن حکومت را به رسمیت می شناسند.
1) صحیح بخاری، ج 8، ص 50؛ کتاب فتوح ابن اعثم کوفی، ج 1، ص 49 - 60؛ تاریخ ذهبی، ج 3، ص 34؛ مغنی ابن قدامه، ج 10، ص 502 و کتب دیگر.
به هرحال مسألۀ اصحاب ردّه مشکل مهمی برای طرفداران عدالت همه صحابه محسوب می شود که هر قدر برای توجیه آن دست و پا می زنند به جایی نمی رسد و عقل و منطق می گوید که ما اصحاب رسول الله صلى الله عليه واله وسلم را به دو گروه تقسیم کنیم: گروهی صالح و گروهی غیر صالح.
از احادیثی که در صحیح بخاری آمده و پیش تر به بعضی از آنها اشاره کردیم نیز استفاده می شود که پیغمبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم پیش بینی این موضوع را فرموده و خبر داده بود که بعد از او گروهی از اصحابش راه ارتداد را می پیمایند از جمله در حدیثی آمده است: «عن أبي هريرة، عن رسول الله صلّى الله عليه و آله وسلم قال: بَيْنَا أَنَا قَائِمٌ عَلَى الْحَوْضِ إِذَا زُمْرَةٌ حَتَّى إِذَا عَرَفْتُهُمْ خَرَجَ رَجُلٍ مِنْ بَيْنِي وَبَيْنَهُمْ فَقَالَ لَهُمْ: هَلُمَّ قُلْتُ: إِلَى أَيْنَ؟ قَالَ: إِلَى النَّارِ وَ اللَّهِ، فَقُلْتُ: وَ مَا شَأْنُهُمْ؟ قَالَ: إِنَّهُمْ قَدِ ارْتَدُّوا عَلَى أَدْبَارِهِمْ الْقَهْقَرَى، ثُمَّ إِذَا زُمْرَةٌ أُخْرَى حَتَّى إِذَا عَرَفْتُهُمْ خَرَجَ رَجُل مِنْ بَيْنِي وَبَيْنَهُمْ فَقَالَ لَهُمْ: هَلُمَّ فَقُلْتُ: إِلَى أَيْنَ؟ قَالَ إِلَى النَّارِ وَ اللَّهِ. قُلْتُ: مَا شَأْنُهُمْ؟ قَالَ: إِنَّهُمْ قَدِ ارْتَدُّوا عَلَى أَدْبَارِهِمْ فَلَا أَرَاهُ يَخْلُصُ مِنْهُمْ إِلَّا مِثْلُ هَمَلِ النَّعَمِ؛ ابوهریره از پیغمبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم نقل می کند هنگامی که من در کنار حوض کوثر بایستم گروهی به سوی من می آیند، وقتی آنها را شناختم مردی میان من و آنها (به آن گروه) می گوید: بیایید، من می گویم به کجا باید بروند، به سوی آتش دوزخ به خدا سوگند!؛ می گویم مگر چه کرده اند؟ می گوید آنها بعداز تو مرتد شدند و به عقب بازگشتند. سپس گروه دیگری می آید و نزدیک می شود و من آنها را می شناسم دگربار مردی از میان من و آنها خارج می شود و می گوید: بیایید، من می گویم به کجا بروند، به سوی آتش دوزخ به خدا سوگند! می گویم: مگر چه کرده اند؟ می گوید: آنها مرتد شدند و به عقب برگشتند و نمی بینم کسی از آنها نجات یابد مگر گروهی اندک». (1)
1) صحیح بخاری، ج 8، ص 217، ح 166، باب الحوض كتاب الرقاق.
طبری در تاریخ خود آورده که عثمان حوادث تازه ای در اسلام به وجود آورد که باعث خشم مسلمین شد؛ از جمله سپردن مقام های حکومتی به دست بنی امیه به ویژه فاسقان و سفیهان و افراد بیدین و بخشیدن غنائم به به آنان و آزار و ستم هایی که در حق عمار یاسر و ابوذر و عبدالله بن مسعود روا داشت و کارهای دیگری از این قبیل که در آخر خلافت خویش انجام داد.
از جمله ولید بن عقبه را والی کوفه کرد که گروهی به شراب نوشیدن او گواهی دادند (و حد بر او جاری شد) و نیز سعید بن عاص را پس از ولید فرماندار کوفه ساخت سعید اعتقاد داشت که عراق باغ قریش و بنی امیه است. مالک اشتر در پاسخ او گفت: عراق به وسیلهٔ شمشیر ما مسلمانان فتح شده و مربوط به تو و اقوام تو نیست. این اختلاف باعث شد درگیری هایی میان مالک اشتر و قبیلهٔ نخع از یک سو و رئیس شرطه از سوی دیگر صورت گرفت و به این ترتیب صدای مردم بر ضد سعید و سپس عثمان بلند شد.
در سال یازدهم خلافت او عده ای از یاران پیامبر صلی الله علیه واله وسلم گرد هم آمدند و ایرادهای مختلفی را که به عثمان داشتند به وسیلهٔ مرد عابد و خداشناسی به نام عامربن عبد قیس به او رساندند. عثمان نه تنها نپذیرفت بلکه پاسخ اهانت آمیزی به او داد.
چیزی نگذشت که یک گروه عظیم دو هزار نفری از مصر به عنوان اعتراض به عثمان به مدینه آمدند، گروه دیگری از بزرگان کوفه و گروه سومی از بصره با آنها هماهنگ شدند و قصدشان عزل عثمان و استاندارانش بود.
عثمان هنگامی که در تنگنا قرار گرفت گفت خلافت لباسی است که خداوند به تنم کرده آن را بیرون نخواهم آورد، ولی حاضرم توبه کنم.
در اینجا حوادث دردناکی واقع شد که سرانجامش قتل عثمان بود.
آنچه در بالا آمد بیان بسیار فشرده ای بود که ابن ابی الحدید از تاریخ طبری نقل کرده است. (1)
در تاریخ یعقوبی آمده است که عایشه، همسر پیامبر صلی الله علیه واله وسلم با عثمان بسیار مخالف بود تا آنجا که روزی گفت: «أقتُلُوا نَعْثَلاً قَتَلَ اللهُ نَعْثلاً» (2)ابن اثیر در النهايه می گوید: «نعثل به معنای پیر خرفت است و منظور عایشه عثمان بوده است». (3)
و نیز در تاریخ یعقوبی آمده است کسانی که بیش از دیگران مردم را بر ضد عثمان می شوراندند: طلحه و زبیر و عایشه بودند. (4)
و جالب اینکه وقتی مردم با علی علیه السلام بیعت کردند یکی از بهانه های طلحه و زبیر برای شورش بر ضد آن حضرت خون خواهی عثمان بود.
طبری در تاریخ خود از واقدی نقل می کند هنگامی که عثمان کشته شد دربارهٔ دفن او سخن به میان آمد طلحه گفت: او را در «دیر سلع» یعنی قبرستان یهود، دفن کنید. (5)
به راستی چگونه می توان این حوادث تاریخی زمان عثمان را با عدالت صحابه که جمعی بی حساب و کتاب از آن دفاع می کنند تطبیق داد؟ جز اینکه بدیهیات را انکار کنیم و شب را روز و روز را شب قلمداد نماییم.
داستان طلحه و زبیر و بیعت کردن آنها با امیرمؤمنان علی علیه السلام هم زمان با بیعت سایر صحابه با آن حضرت را شنیده اید، ولی چیزی نگذشت که بیعت را -
شکستند و تصمیم به قیام برضد امیرمؤمنان علی علیه السلام گرفته، عایشه، همسر رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم را با خود همراه کردند و آتش سوزان جنگ جمل را برافروختند و هردو نفر در آتش آن سوختند و گروه زیادی از مسلمانان که در میان آنها صحابه و غیر صحابه بودند، کشته شدند.
در تاریخ طبری و کامل ابن اثیر آمده است که در این جنگ به گفته بعضی ده هزار نفر (1)و به گفته برخی هفده هزار نفر کشته شدند و با این ضایعه عظیم نخستین مخالفت جدی در برابر امیرمؤمنان علیه السلام خلیفهٔ مسلمین صورت گرفت. (2)
آیا شکستن بیعت و سپس قیام برضد خلیفهٔ مسلمین و به کشتن دادن هزاران نفر از مسلمانان با عدالت سازگار است؟
مسألۀ جنگ صفین داستان عجیب دیگری است. می دانیم معاویه که او را از صحابه پیغمبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم می شمرند با بعضی دیگر از صحابه که فریب او را خورده بودند و گروه زیادی از مردم شام بر ضد امیر مؤمنان علی علیه السلام قیام کرد و برای حفظ قدرت خود مردم شام را به بهانه خون خواهی عثمان برانگیخت و علی علیه السلام را به دروغ، جزء قاتلین عثمان شمرد و جنگ صفین درگرفت. این جنگ طبق نقل مشهور هجده ماه به طول انجامید و هزاران نفر از مسلمین که جمعی از آنها از صحابه پیغمبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم بودند کشته شدند (3)از جمله عماریاسر، صحابی جلیل القدر و معروف پیغمبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم که به وسیلهٔ عمال معاویه در این جنگ به -
شهادت رسید با این که پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم طبق نقل اهل سنت خطاب به عمار فرموده بود: «تَقْتُلُكَ الفِئَةُ البَاغِيَةُ؛ گروه طغیانگر ظالمی تو را به قتل خواهند رساند». (1)
آیا عدالت صحابه با چنین کشت و کشتاری سازگار است؟ چگونه می توان معاويه و بعضی از صحابه فریب خورده نزد او را عادل دانست با اینکه برضد حکومت اسلامی قیام کردند و آتشی افروختند که هزاران هزار نفر از مسلمین در آن سوختند (طبق بعضی از روایات هفتاد هزار نفر (2)و مطابق برخی از نقل ها (3)بیش از یکصد هزار نفر از طرفین کشته شدند).
دستور اکید معاویه بر لعن امیر مؤمنان علی علیه السلام هفتاد سال ادامه پیدا کرد و بر فراز تمام منابر در دوران حکومت بنی امیه این کار بسیار زشت و ننگین ادامه یافت و آن کس که با مجاهداتش پرچم اسلام را به اهتزاز درآورده بود و برادر پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم محسوب می شد و دارای آن همه فضائل بود این چنین مورد هتک حرمت قرار گرفت.
داستان گفتگوی معاویه با سعدبن ابی وقاص در مورد خودداری او از لعن امیرمؤمنان علی علیه السلام معروف است که هم در صحیح مسلم آمده است و هم در کتب دیگر و ما آن را طبق صحیح مسلم در اینجا می آوریم:
در سفری که معاویه به مدینه داشت به سعدبن ابی وقاص گفت: چرا سبّ ابوتراب (امیرمؤمنان علی علیه السلام) را نمی کنی؟ گفت: من سه چیز را از پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم به خاطر دارم که به من اجازه نمی دهد هرگز او را سب کنم و اگر من یکی -
از آنها را داشتم برای من محبوب تر از گروهی از شتران پرارزش بود. نخست این که از پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم شنیدم در زمانی که او را در مدینه به عنوان سرپرست باقی ماندگان گذاشته بود و خود به یکی از غزوات می رفت علی عرض کرد: ای رسول خدا! تو مرا با زنان و کودکان در مدینه گذاشتی! پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم فرمود: «أَمَا تَرْضى أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نُبُوَّةَ بَعْدِي؛ آیا راضی نیستی تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسی باشی جز اینکه بعد از من پیامبری نخواهد بود؟». دوم این که در روز خیبر شنیدم که پیغمبر صلى الله عليه واله وسلم می فرمود: «من پرچم را به دست کسی خواهم داد که خدا و پیغمبرش را دوست دارد و خدا و پیامبرش نیز او را دوست می دارند». ما همگی در انتظار بودیم که چه کسی را صدا خواهد زد. پیامبر صلی الله علیه واله وسلم فرمود: «علی را صدا کنید» درحالی که چشمش بیمار بود پیغمبر از آب دهان خود بر چشم او مالید (و سلامت کامل به او بازگشت)، سپس پرچم را به دست او داد و خداوند خیبر را به دست او فتح کرد. سوم: هنگامی که آیه مباهله نازل شد پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم على و فاطمه و حسن و حسین علیهما السلام را فراخواند و گفت: «اینها همه خاصان من اند» (هنگامی که معاویه این سخن را شنید در جواب سعد خاموش شد). (1)
آیا عدالت و ایمان به کلام پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم با این گونه کارها سازگار است؟!
نکته مهمی که در این جا توجه به آن لازم است این است که طرفداران عدالت عموم صحابه برای پوشش دادن به این نقاط ضعف که در جمعی از آنها وجود داشته از حربه اجتهاد استفاده می کنند و می گویند: آنها به عقیده خود راه درستی رفته اند. اگر معاویه دستور داد که بر تمام منابر سب مولا علی علیه السلام را کنند -
1) صحیح مسلم، ج 4، ص 1871، باب فضائل على بن ابى طالب علیه السلام.
اجتهادش چنین اقتضا می کرد و اگر آن همه جمعیت را در صفین به کشتن داد اجتهاد دیگری بود طلحه و زبیر اگر بیعت امام مسلمین را شکستند نتیجه اجتهادشان بود و اگر هزاران نفر را در جنگ جمل به کشتن دادند از همین اصل سرچشمه می گرفت.
اگر خلیفه سوم، عثمان، بستگان خود را از بنی امیه در پست های حساس کشور اسلامی گذاشت و بیت المال را در میان خاصان خود تقسیم کرد، همه نتیجه اجتهاد او بود.
ممکن است آنها در این اجتهاد خود خطا کرده باشند، و لیکن معذورند، زیرا می دانیم کسی که اجتهادش مطابق واقع باشد دو ثواب دارد و کسی که خطا باشد، یک ثواب.
امام شافعی در کتاب الأم به همین معنا اشاره کرده که «مجتهد مصيب له اجران و مجتهد مخطى له اجرٌ واحد». (1)
اشتباه مهم آنها در این جاست که محل اجتهاد را گم کرده اند زیرا در امور مسلم و قطعی اسلام اجتهاد راه ندارد اجتهاد مربوط به مسائل مشکوک و غیر مسلم است. آیا اگر کسی شراب بنوشد و بگوید: اجتهاد من چنین اقتضا می کند يا مرتکب زنا با محارم شود و آن را نتیجه اجتهادش بداند از او پذیرفته است؟
این اجتهاد شبیه اجتهاد داعشی ها در عصر ماست که تحت عنوان جهاد نکاح، زنان شوهردار را می آورند و نعوذ بالله در یک روز چندین نفر با یک زن هم بستر می شوند و می گویند این مقتضای اجتهاد ماست، آیا اینگونه سخنان پذیرفته است؟
حرام بودن سب مؤمنان به ویژه امام مسلمین، کسی که آن همه فضائل از -
1) كتاب الام، ج 7، ص 299.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم درباره او وارد شده که سه نمونۀ آن را سعد بن ابی وقاص در سخنان خود بیان کرد که به تازگی به آن اشاره کردیم -، آیا جای شک و تردید دارد که اجتهاد در آن راه یابد؟
جالب این که دانشمند معروف اهل سنت ذهبی در تاریخ الاسلام نقل می کند که شخصی بر ام سلمه (همسر پیامبر صلی الله علیه واله وسلم) وارد شد. ام سلمه سؤال کرد: آیا در میان شما کسی است که سب پیغمبر کند؟ او جواب داد پناه بر خدا. ام سلمه گفت: از پیغمبر خدا شنیدم که می فرمود: «مَنْ سَبَّ عَلِيّاً فَقَدْ سَبَّنِي؛ کسی که سبّ
علی کند مرا سب کرده است» (1)و ذهبی در ادامه می گوید این حدیث را احمد حنبل در کتاب مسند خود آورده است و در ادامه می افزاید: پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم خطاب به علی علیه السلام فرمود: «لَا يُحِبُّكَ إِلَّا مُؤْمِنٌ وَلَا يَبْغُضُكَ إِلّا مُنَافِقٌ؛ تو را جز مؤمنان دوست نمی دارند و جز منافقان دشمن نمی شمرند» (2)و آنگاه می گوید: این روایت را مسلم در کتاب صحیح خود و ترمذی در صحیح خود آورده و آن را حدیث صحیحی شمرده اند. (3)
آیا با توجه به این اسناد روشن و مسأله واضح، جایی برای اجتهاد باقی می ماند؟ اگر اجتهاد به امور بدیهی راه یابد باید اجازه دهیم کسی شب را با اجتهاد خود روز و روز را با اجتهاد خود شب اعلام کند، درحالی که مردم چنین سخنان ناروایی را مضحک می دانند.
چه بهتر که دست از تعصب برداریم و بپذیریم که اصحاب رسول الله صلی الله علیه واله وسلم دو گروه بودند: گروهی مؤمنان صالح، جلیل القدر عظیم الشأن و گروهی خطاکار. ادعای عدالت همه صحابه نادرست است و با هیچ منطقی سازگار نیست و هرکس بشنود تعجب می کند.
و همان گونه که در شرح دعای امام سجاد علیه السلام دیدیم، آن حضرت گروهی از صحابه را بزرگوار و فداکار و ایثارگر می شمرد و بر آنها درود الهی می فرستد.
همان گونه که در شرح این دعا آمد، امام سجاد علیه السلام ضمن مدح بلیغ از گروهی از صحابه که برای پیشرفت اسلام بیشترین فداکاری را کردند، از خداوند برای آنها رحمت واسعه می طلبد.
این دعا در واقع دو هدف را دنبال می کند:
نخست این که مراتب قدردانی و شکرگزاری ما را از این گروه از صحابه روشن می سازد چراکه اگر آنها نبودند و آن همه فداکاری نکرده بودند، اسلام گسترش نمی یافت. ما امروز بر سر سفرۀ آنها نشسته ایم و از مواهبی که آنها با مجاهدت های خود فراهم کردند بهره مند هستیم وظیفه وجداني و اخلاقي و دینی ما این است که از آنها تجلیل کنیم و بر آنان درود و رحمت الهی بفرستیم تا در صف شکرگزاران باشیم.
دیگر اینکه تجلیل از آنها و فرستادن درود بر آنان سبب تشویق نسل های موجود و آینده به راه و روش آنها می شود که گام در جای گام آنها بنهند و برای حفظ اسلام و پیشرفت آن ایثار و فداکاری کنند و این یک امر مهم دیگر است.
قرآن مجید نیز بعد از بیان خدمات بعضی از انبیا آنها را اسوه و سرمشق و پیشوا می شمرد. مثلاً دربارۀ ابراهیم علیه السلام می فرماید: (قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ)؛ «برای شما مؤمنان بسیار پسندیده و نیکوست که به ابراهیم و اصحابش اقتدا کنید». (1)
1) ممتحنه، آیه 4.
8- اللَّهُمَّ وَ أَوْصِلْ إِلَى التَّابِعِينَ لَهُمْ بِإِحْسَانٍ الَّذِينَ يَقُولُونَ: رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَلِإِخْوانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ خَيْرَ جَزَائِكَ.
9- الَّذِينَ قَصَدُوا سَمْتَهُمْ، وَ تَحَرَّوْا وِجْهَتَهُمْ، وَ مَضَوْا عَلَى شَاكِلَتِهِمْ.
10- لَمْ يَثْنِهِمْ رَيْبٌ فِي بَصِيرَتِهِمْ، وَ لَمْ يَخْتَلِجْهُمْ شَكٍّ فِي قَفْوِ آثَارِهِمْ وَالْاِنْتِمَامِ بِهِدَايَةِ مَنَارِهِمْ.
11- مُكَانِفِينَ وَ مُؤَازِرِينَ لَهُمْ، يَدِينُونَ بِدِينِهِمْ، وَ يَهْتَدُونَ بِهَدْيِهِمْ، يَتَّفِقُونَ عَلَيْهِمْ، وَلَا يَتَّهِمُونَهُمْ فِيمَا أَدَّوْا إِلَيْهِمْ.
ترجمه
خداوندا! کسانی که از صحابه راستین به نیکی پیروی کردند، «همان ها که می گویند: خدایا ما و برادران ما را که پیش از ما ایمان آورده اند ببخش و بيامرز»، بهترین جزا را نصیب آنها کن.
آنها همان کسانی بودند که سمت و طریقه صحابه را پیمودند و مقصد آنها را برگزیدند و از روش آنان پیروی کردند.
هیچ تردیدی آنها (تابعین) را از بصیرت و معرفتشان منحرف نساخت و در پیمودن راه آنها (صحابه راستين) واقتدا به نشانه های هدایتشان شکی بر آنها عارض نشد.
همان ها که صحابه راستین را حمایت کردند و یاری نمودند و دین آنها را پذیرفتند و به راهشان هدایت شدند و با آنان اتفاق نظر داشتند و هرگز آنها را در آنچه از پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم برای آنان نقل می کردند متهم نمی ساختند.
امام علیه السلام بعداز آن که صحابه راستین را با آن اوصاف بسیار بالا و گسترده و دقیق توصیف کرد و بر آنها درود فرستاد به سراغ تابعین می رود و جزای خیر الهی را برای آنها می طلبد عرضه می دارد: «خداوندا! کسانی که از صحابه راستین، به نیکی پیروی کردند، همان ها که می گویند: خدایا! ما و برادران ما را که پیش از ما ایمان آورده اند ببخش و بیامرز بهترین جزا را نصیب آنها کن»؛ (اللَّهُمَّ وَ أَرْصِلْ إِلَى التَّابِعِينَ لَهُمْ بِإِحْسَانٍ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ خَيْرَ جَزَائِكَ). (1)
البته این احتمال نیز وجود دارد که «باء» باء سببیت باشد یعنی تبعیت آنها به سبب پیروی در نیکی هاست.
منظور از تابعین در اصطلاح علما و ارباب حدیث و تاریخ، گروهی است که بعد از صحابه پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم روی کار آمدند بی آنکه رسول الله صلی الله علیه واله وسلم را دیده باشند.
درباره اینکه منظور حضرت نیز همین معناست یا مفهوم وسیع تری دارد که جمعی از صحابه پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم را که بعد از مهاجرین و انصار نخستین ایمان آوردند و به آنها پیوستند و در واقع از آنها تبعیت کردند شامل می شود؛ اختلاف نظر است؛ ولی با توجه به این که امام علیه السلام در بخش ،قبل از همه صحابه راستین پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم سخن گفت، نه فقط گروهی که در ردیف اول بودند، به نظر می رسد که معنای اول مناسب تر است.
جملۀ «رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمانِ» برگرفته از آیه 10 سوره حشر است که می فرماید: (وَالَّذِينَ جَاءُو مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوانِنَا الَّذِينَ -
1) «باء» در «باحسان» به گفته بعضی از شارحان به معنای ملابست است و مفهومش این است که تبعیت تابعین از سابقین در صفات و اعمال و نیات نیک بود (ریاض السالكين، ج 2، ص 111).
سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ وَلَا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلَا لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا إِنَّكَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ)؛ «همچنین کسانی که بعداز آنها بعد از مهاجران و انصار آمدند و می گویند: پروردگارا! ما و برادرانمان را که در ایمان بر ما پیشی گرفتند بیامرز و در دل هایمان حسد و کینه ای نسبت به مؤمنان قرار مده! پروردگارا! تو رئوف و مهربانی».
و جملة «التابعين لهم باحسان» نیز از آیه شریفه (وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِاِحْسَانٍ)؛ «پیشگامان نخستین از مهاجرین و انصار، و کسانی که به نیکی از آنها پیروی کردند» گرفته شده است.
تعبیر به «خَيْرَ (1)جَزَائِكَ» معنای وسیعی دارد که بهترین پاداش ها را از هر نوع و هرگونه شامل می شود و این دعا نشانه قدر شناسی ما نسبت به گروه تابعین است، همان گونه که آنها نیز برای گروه صحابه که پیش از آنها ایمان آورده بودند و در واقع راه را برای ایمان آنها گشودند دعا می کنند و غفران الهی را برای آنها می خواهند و به این ترتیب هرکس از نعمت وجود دیگری بهره ای برده، باید سپاسگزار و دعاگوی او باشد.
آنگاه امام علیه السلام صفات دوازده گانه ای را برای تابعین بر می شمرد که عظمت مقام آنها را در این صفات روشن می سازد و دلیل دعا کردن برای آنها و خواستن بهترین جزا برای آنهاست.
می فرماید: «آنها همان کسانی بودند که سمت و طریقه صحابه را پیمودند و مقصد آنها را برگزیدند و از روش آنها پیروی کردند»؛ (الَّذِينَ قَصَدُّوا سَمْتَهُمْ، وَتَحَرَّوْا وِجْهَتَهُمْ، وَ مَضَوْا عَلَى شَاكِلَتِهِمْ).
مفهوم این سه وصف گرچه نزدیک به یکدیگر است، ولی با دقت تفاوتی -
1) «خیر» به گفتهٔ جمعی از ادبا از صفات تفضیلیه است و در اصل «أخيّر» بوده و «الف» به دلیل کثرت استعمال افتاده وگاه به ندرت به صورت «خیر» به کار رفته است ولی این واژه گاه به صورت صفت مشبهه به کار می رود و هر چیز خوب را شامل می شود نه فقط خوب تر. (شرح رضی بر کافیه و شرح جامی بر کافیه).
میان آنها دیده می شود، زیرا «سمت» به معنای راه و طریقه و «وجهه» به معنای سمت و سوی مقصود و «شاکله» به معنای روش است و نتیجه آن این می شود که تابعین راه صحابه را در پیش گرفتند و در مسیر آنها حرکت کردند و از روش و اسلوب آنها در این سیر استفاده نمودند.
به تعبیر دیگر هرگاه انسان می خواهد از دیگری تبعیت و پیروی کامل کند، باید در مسیر راه سه چیز را پیدا کند: اول، اصل راه. دوم، سمت و سوی مقصد. سوم: چگونگی پیمودن این راه تا به راحتی به مقصود نائل شود.
ارباب لغت برای «سمت» معانی متعددی ذکر کرده اند که یکی از آنها طریقه و مسیر و راه است در صحاح اللغة آمده است که «سمت» به معنای طریق و نیز به معنای پیمودن راهی است با ظن و گمان.
«وجهه» به گفتهٔ ارباب لغت به معنای قبله و همچنین هر مقصدی است که انسان رو به سوی آن کند. بعضی آن را مصدر و بعضی اسم مصدر دانسته اند. در قرآن مجید آمده است: (وَ لِكُلّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلّيها) (1)و مفسران درباره معنای آن گفته اند برای هر امت قبله و یا شریعتی است که خدای تعالی آنها را متوجه آن ساخته است.
«شاکله» در اصل از ماده «شکل» به معنای مهار کردن حیوان است و از آنجا که روحیات و سجایا و عادات هر انسان او را مقید به رویه ای می کند، به آن «شاکله» می گویند.
«تحرّوا» از مادۀ «تحرّی» به معنای قصد کردن و آهنگ چیزی نمودن است.
در جمله بعد امام علیه السلام، به سه وصف دیگر آنها اشاره کرده، می گوید: «هیچ تردیدی آنها (تابعین) را از بصیرت و معرفتشان منحرف نساخت و در پیمودن -
1) بقره، آیه 148.
راه آنها (صحابهٔ راستین) و اقتدا به نشانه های هدایتشان شکی بر آنها عارض نشد»؛ (لَمْ يَثْنِهِمْ رَيْبُ فِي بَصِيرَتِهِمْ، وَ لَمْ يَخْتَلِجْهُمْ شَكٍّ فِي قَفْوِ آثَارِهِمْ، وَ الْاِنْتِمَامِ بِهِدَايَةِ مَنَارِهِمْ).
هنگامی که انسان در مسیری گام می گذارد اگر به آن ایمان قطعی داشته باشد با گام های استوار و عزم و اراده آهنین آن مسیر را می پیماید، بی آنکه کم ترین تردیدی به خود راه دهد و از مسیر منحرف شود.
ولی هرگاه شک و تردیدی هر چند ضعیف نسبت به آن راه و روش داشته باشد، گام ها استوار و محکم نیست گاه قدم های محکم بر می دارد، گاه می ایستد و گاه به پشت سر نگاه می کند و چه بسا این شک و تردید او را از رسیدن به مقصد بازدارد، ولی تابعین بزرگوار در پیمودن راه صحابه راستین پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم چنین حالتی را ندارند، با قاطعیت مسیر آنها را که مسیر بهشت و سعادت است طی می کنند.
« لَمْ يَثْنِهِمْ» از مادۀ «ثَنْی» (بر وزن سمع) در اصل به معنای نزدیک ساختن قسمت های مختلف چیزی به یکدیگر است ولذا به تا کردن لباس اطلاق می شود و به مداحی ثنا خوانی می گویند چراکه صفات برجسته شخص را پشت سر هم بیان می کند. در قرآن درباره جمعی از منافقان آمده است: (أَلَا إِنَّهُمْ يَتْنُونَ صُدُورَهُمْ لِيَسْتَخْفُوا مِنْهُ)؛ «آنها سینه های خود را به یکدیگر نزدیک می کنند تا (سخنان) خود را از آن حضرت مخفی دارند» (1)و در کلام مورد بحث نیز به همین معنا آمده است که شک و ریب به بصیرت آنها نزدیک نمی شود.
«لم يختلج» از ماده «اختلاج» از ریشهٔ «خَلْج» در اصل به معنای چیزی را جذب کردن و از جای خود برکندن و حرکت دادن آمده و در محل کلام همین -
1) هود، آیه 5.
معنا به کار رفته است یعنی هیچ شکی در پیمودن راه صحابه آنها را به خود مجذوب و مشغول نمی سازد.
در دنیای امروز پیدا کردن مسیر راه در دریا و صحرا کار آسانی است. در خشکی ها معمولاً جاده های آسفالت با خط کشی و علامت های مختلف و حتى نصب کیلومتر و امثال آن و تابلوهای مختلف در سه راه ها و چهارراه ها، مسیر را برای همۀ رهروان راه آسان می سازد ولی درگذشته پیدا کردن راه برای مسافران کار بسیار مشکلی بود، زیرا هیچ یک از این امور وجود نداشت. معمولاً از دو وسیله می توانستند استفاده کنند یکی علامت هایی که در راه از کاروان های پیش باقی مانده بوده به ویژه جای پاهای انسان ها و حیوانات (توجه داشته باشیم که معنای اصلی «اثر» در لغت «جای پا است». سپس توسعه پیدا کرده و به هر علامتی که از شخص یا چیزی باقی می ماند «اثر» می گویند) و دوم، برج هایی که در جاده های اصلی ساخته بودند و بالای آن چراغی روشن بود که آن را «منار» می گفتند.
در عبارت امام علیه السلام هردو تعبیر به کار رفته است. از یک سو می فرماید: تابعین قدم جای قدم های صحابهٔ راستین می گذاشتند و بدون هیچ شک و تردیدی راهشان را ادامه می دادند و از سوی دیگر می فرماید: چراغ نورانی ای را که آنها نصب کرده بودند (منارهم) در مسیر مشاهده می کردند و به دنبال آن هدایت می شدند.
در جملهٔ بعد به چند صفت دیگر از صفات تابعین اشاره کرده می فرماید: «همان ها که صحابه راستین را حمایت کردند و یاری نمودند و دین آنها را پذیرفتند و به راهشان هدایت شدند و با آنان اتفاق نظر داشتند و هرگز آنها را در آنچه از پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم برای آنان نقل می کردند متهم نمی ساختند»؛ (مُكَانِفِينَ وَ مُؤَازِرِينَ لَهُمْ، يَدِينُونَ بِدِينِهِمْ، وَيَهْتَدُونَ بِهَدْيِهِمْ، يَتَّفِقُونَ عَلَيْهِمْ، وَ لَا يَتَّهِمُونَهُمْ فِيمَا أَدَّوْا اِلَيْهِمْ).
«مُكَانِفِينَ» از مادۀ «کنف» - همان گونه که قبلاً گفتیم - در اصل به معنای جانب هر چیزی است و از آنجا که هرگاه انسان چیزی را در کنار خود قرار دهد از آن حمایت می کند به معنای حمایت کردن به کار می رود.
و دربارۀ «مُوَازِرِینَ» دو احتمال داده شد است نخست اینکه از ماده «أزر» به معنای قوت و قدرت گرفته شده و «واو» منقلب از همزه است، بنابراین معنای جمله این می شود که تابعین صحابه را یاری و تقویت می کردند.
دیگر این که از مادۀ «وزر» گرفته شده که به معنای بار سنگین است و وزیر را به این علت وزیر می گویند که بار سنگین مسئولیت را از سوی سلطان و رئیس خود بردوش می کشد و به همین دلیل این ماده به معنای «تقویت کردن و بار دیگری را بر دوش گرفتن» آمده است یعنی تابعین در تقویت صحابه راستين جدى و کوشا بودند.
«يَتَّفِقُونَ عَلَيْهِمْ» اشاره به این است که درباره ایمان و تقوا و درستکاری صحابهٔ راستین اتفاق نظر داشتند و چنان نبود که بعضی آنها را بپذیرند و بعضی نپذیرند.
و از جملهٔ «لَا يَتَّهِمُونَهُمْ» استفاده می شود که تابعین اعتماد کامل به صحابه راستین داشتند و به تعبیر دیگر آنها را ثقات و عدول می دانستند که واسطهٔ میان آنها و پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم بودند و سنت او را به آنها منتقل می ساختند.
از مجموع آنچه امام علیه السلام دربارهٔ تابعین بیان فرموده استفاده می شود آنها کسانی بودند که اعتماد کامل به صحابه راستین داشتند و تردیدی در پیروی از آنها به خود راه نمی دادند زیرا آنان را تربیت یافته پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم می دانستند در هرحال از آنها حمایت می کردند و در پیشبرد اهدافشان به آنها کمک می نمودند، هرگز اختلافی در مورد آنها نداشتند و هرگز آنان را در آنچه از پیغمبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم نقل می کردند متهم نمی ساختند.
البته باید به این نکته توجه داشت که امام علیه السلام تابعین هر صحابی ای را محترم نمی شمرد و مدح و ستایش نمی کند بلکه نظر امام علیه السلام اصحابی است که قبلاً اوصافشان را بیان فرمود. آنهایی که همه چیزشان را در طبق اخلاص گذاشتند و نثار اسلام و پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم کردند؛ گوش به فرمان او بودند و هرگز از مسیر او منحرف نشدند.
بدون شک در میان تابعین، همچون صحابه افرادی بودند که هرگز از مسیر اسلام و سنت صحابه راستین منحرف نشدند و به عکس، کسانی بودند که راه انحراف پوییدند و اعتقادات یا اعمال آنها آلوده شد.
قرآن مجید نیز گویی در آیه 100 سوره توبه اشاره به این دو گروه می کند، می فرماید: (وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِاِحْسَانِ» توصیف «باحسان» اشاره به آن گروه صالح و بزرگواری است که مسیر صحابه راستین را پیمودند و از طریق آنها حلقهٔ اتصال به پیغمبر اسلام صلی الله علیه واله وسلم برقرار ساختند نه آن کسانی است که این وصف را نداشتند و کارهای خلاف عجیبی انجام دادند.
از گروه اول می توان افراد ذیل را نام برد:
اینها کسانی بودند که راه صحابه راستین را پیمودند و حق شاگردی را ادا کردند و اسوه و قدوه ای برای آیندگان شدند.
در مقابل آنها تابعانی بودند که براثر پیروی از هوای نفس و وسوسه های شیطان از مسیر حق منحرف شدند (مانند صحابه ای که راه پیامبر صلی الله علیه واله وسلم را رها کرده و به گمراهی رفتند) از جمله گروهی از بنی امیه و گروهی از خوارج.
12- اللَّهُمَّ وَصَلَّ عَلَى التَّابِعِينَ مِنْ يَوْمِنَا هَذَا إِلَى يَوْمِ الدِّينِ وَ عَلَى أَزْوَاجِهِمْ وَ عَلَى ذُرِّيَّاتِهِمْ وَ عَلَى مَنْ أَطَاعَكَ مِنْهُمْ.
13- صَلَاةَ تَعْصِمُهُمْ بِهَا مِنْ مَعْصِيَتِكَ، وَ تَفْسَحُ لَهُمْ فِي رِيَاضِ جَنَّتِكَ، وَتَمْنَعُهُمْ بِهَا مِنْ كَيْدِ الشَّيْطَانِ، وَ تُعِينُهُمْ بِهَا عَلَى مَا اسْتَعَانُوكَ عَلَيْهِ مِنْ بِرٍ، وَ تَقِيهِمْ طَوَارِقَ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ إِلَّا طَارِقاً يَطْرُقُ بِخَيْرٍ.
14- وَ تَبْعَثُهُمْ بِهَا عَلَى اعْتِقَادِ حُسْنِ الرَّجَاءِ لَكَ، وَ الطَّمَعِ فِيمَا عِنْدَكَ وَ تَرْكِ التُّهَمَةِ فِيمَا تَحْوِيهِ أَيْدِي الْعِبَادِ.
15- لِتَرُدَّهُمْ إِلَى الرَّغْبَةِ إِلَيْكَ وَ الرَّهْبَةِ مِنْكَ، وَ تُزَهِّدَهُمْ فِي سَعَةِ الْعَاجِلِ، وَتُحَبِّبَ إِلَيْهِمُ الْعَمَلَ لِلْآجِلِ، وَ الْإِسْتِعْدَادَ لِمَا بَعْدَ الْمَوْتِ.
16- وَ تُهَوِّنَ عَلَيْهِمْ كُلَّ كَرْبٍ يَحِلُّ بِهِمْ يَوْمَ خُرُوجِ الْأَنْفُسِ مِنْ أَبْدَانِهَا.
17- وَ تُعَافِيَهُمْ مِمَّا تَقَعُ بِهِ الْفِتْنَةُ مِنْ مَحْذُورَاتِهَا، وَ كَبَّةِ النَّارِ وَطُولِ الْخُلُودِ فِيهَا.
18- وَ تُصَيِّرَهُمْ إِلَى أَمْنِ مِنْ مَقِيلِ الْمُتَّقِينَ.
ترجمه
خداوندا! همچنین درود فرست بر تمام پیروان آنها از امروز تا روز قيامت و بر همسران و فرزندانشان و هرکس از آنان که اطاعت تو را برگزید.
درودی که آنها را به وسیلهٔ آن از معصیتت بازداری و باغ های بهشت را به روی آنها بگشایی، و آنها را از وسوسه ها و مکرهای شیطان به وسیلهٔ آن بازداری. خداوندا! درودی بر آنها بفرست که به واسطه آن هنگامی که از تو برای هر کار خیری یاری می طلبند یاری شان دهی و آنها را از -
حوادث ناگوار شب وروز نگاه داری، جز حوادثی که خیر و نیکی به همراه دارد.
(خداوندا! درود و رحمتی بر آنها بفرست) که آنها را به وسیله آن به حسن ظن به خودت و انتظار برای نعمت هایی که نزد توست و ترک تهمت نسبت به آنچه در دست بندگان است برانگیزی
(خداوندا! این درود و رحمت و این آثار را برای آنها فراهم کن) تا آنها را تنها به خودت راغب سازی و از خودت بیم و هراس داشته باشند و به وسیلهٔ این رحمت و آثارش آنها را نسبت به زرق و برق دنیای ناپایدار بی اعتنا سازی و نسبت به عمل کردن برای دار آخرت علاقه مند نمایی و آنها را مهیای عالم بعد از مرگ کنی.
و هر حادثه ناخوشایند و اندوهی را که به هنگام خارج شدن روح از بدن برای آنها رخ می دهد آسان سازی.
واز هر چیز خوفناکی که فتنه و فساد ایجاد می کند از هرگونه محذورات و افتادن به صورت در آتش دوزخ و طولانی بودن توقف در آن عافیت بخشی.
و آنها را به مقام امن وامان که مقام آرامش پرهیزکاران است (به بهشت جاويدان) منتقل فرمایی.
امام علیه السلام بعداز ذکر تابعین خاص یعنی آنهایی که صحابه راستین را بلاواسطه درک کردند و از محضر آنها استفاده نمودند و تقاضای رحمت واسعه الهی برای آنها داشتند به ذکر تابعین عام یعنی تمام کسانی که تا دامنه قیامت مسیر صحابه راستین پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم را می پیمایند پرداخته به پیشگاه خداوند عرضه -
می دارد: «خداوندا! همچنین درود فرست بر تمام پیروان آنها از امروز تا روز قیامت و بر همسران و فرزندانشان و هرکس از آنان که اطاعت تو را برگزید»؛ (اللَّهُمَّ وَ صَلِّ عَلَى التَّابِعِينَ مِنْ يَوْمِنَا هَذَا إِلَى يَوْمِ الدِّينِ وَ عَلَى أَزْوَاجِهِمْ وَ عَلَى ذُرِّيَّاتِهِمْ وَ عَلَى مَنْ أَطَاعَكَ مِنْهُمْ).
امام علیه السلام در اینجا به ذکر اوصافی برای آنها نمی پردازد، چراکه برای تابعین، به معنای خاص اوصاف دوازده گانه ای بیان فرمود و این گروه از تابعین عام که امام علیه السلام به آنها اشاره می فرماید طبعاً باید همان اوصاف تابعین خاص را داشته باشند تا مشمول ادعیه امام علیه السلام شوند و به تعبیر دیگر آنجا که عیان بوده نیازی به بیان نداشته است.
درضمن، جمله «مَنْ أَطَاعَكَ مِنْهُمْ؛ آنها که اطاعت تو را برگزیدند» اشاره روشنی است به تابعینی که دارای این وصف اند و همچنین همسران و فرزندان آنها و اینگونه صف آنها را از صف کسانی که راه اطاعت الهی را نپیمودند جدا می سازد و از شمول دعاهایش خارج می کند و از دعاهایی که امام علیه السلام در حق آنها فرموده نیز اوصاف آنها روشن می شود.
جالب این که امام علیه السلام نه تنها تابعان زمان خود را در نظر می گیرد، بلکه به فکر آیندگان تا دامنه قیامت نیز هست و از خداوند تقاضای درود و رحمت برای همه آنها می کند و این درسی است برای همه ما که به فکر نسل های آینده از هم اکنون باشیم.
سپس امام علیه السلام در جمله های بعد عرضه می دارد که خداوندا! درودی بر آنها بفرست که دارای آثار گران بهایی است و در این جا شش اثر برای آن بیان می فرماید نخست عرضه می دارد: «درودی که آنها را به وسیله آن از معصیتت بازداری»؛ (صَلَاةً تَعْصِمُهُمْ بِهَا مِنْ مَعْصِيَتِكَ).
از این جمله روشن می شود که درود و رحمت الهی می تواند اثر بازدارنده از -
گناه داشته باشد زیرا هنگامی که روح انسان به وسیله درود و رحمت الهی نورانی شد، طبعاً ظلمات گناه از او دور می شود همان گونه که در آیه شریفه 43 سوره احزاب می خوانیم: (هُوَ الَّذِي يُصَلَّى عَلَيْكُمْ وَ مَلَائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَكَانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً)؛ «او کسی است که بر شما درود و رحمت می فرستد، و فرشتگان او نیز برای شما تقاضای رحمت می کنند تا شما را از تاریکی های جهل و شرک و گناه به سوی نور ایمان و علم و تقوا خارج سازد؛ او نسبت به مؤمنان همواره مهربان بوده است».
آری، این رحمت خاص الهی است که مؤمنان را از ظُلُمات هوی و هوس هاو شهوات و وسوسه های شیطانی بیرون می برد و به نور تقوا و ایمان و یقین روشن می سازد.
سپس در بیان دومین اثر عرضه می دارد: «درودی بر آنها بفرست که باغ های بهشت را به روی آنها بگشایی»؛ (وَ تَفْسَحُ لَهُمْ فِي رِيَاضِ جَنَّتِكَ).
روشن است هنگامی که انسان آلوده گناه نشد و پاک و پاکیزه در این دنیا زندگی کرد هنگام ورود به آخرت درهای بهشت به روی او گشوده می شود و همان گونه که در ادامۀ آیه قبل (آیه 44 سوره احزاب) آمده است: فرشتگان به استقبال چنین کسانی می شتابند (تَحِيَّتُهُمْ يَوْمَ يَلْقَوْنَهُ سَلَامٌ وَ أَعَدَّ لَهُمْ أَجْراً كَرِيماً)؛ «تحیت فرشتگان به آنان در روزی که به لقای او می رسند سلام است؛ و برای آنها پاداش پرارزشی فراهم ساخته است».
تعبير به «تَفْسَحُ لَهُمْ فِي رِيَاضِ جَنَّتِكَ» با توجه به معنای «تفسح» که اشاره به وسعت است و معنای «ریاض» جمع «روضه» که در این جا به معنای باغ های بهشتی است نشان می دهد که این گروه که مشمول درود و رحمت الهی شده اند، نه تنها در یک باغ، بلکه درهای باغ های بهشتی به روی آنها گشوده می شود و در فراخنای بهشت آزاد و متنعم اند.
دربارهٔ سومین تأثیر این درود و رحمت الهی عرضه می دارد: «درودی که آنها را از وسوسه ها و مکرهای شیطان به وسیلۀ آن بازداری»؛ (وَ تَمْنَعُهُمْ بِهَا مِنْ كَيْدِ الشَّيْطَانِ).
شکی نیست که هرگاه رحمت الهی شامل حال بنده ای شود، اجازه نخواهد داد که شیطان با وسوسه هایش در او نفوذ کند همان گونه که قرآن فرماید: (انَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطَانُ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ * إِنَّمَا سُلْطَانُهُ عَلَى الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَالَّذِينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ)؛ «زیرا او بر کسانی که ایمان دارند و بر پروردگارشان توکل می کنند سلطه ای ندارد * سلطۀ او تنها بر کسانی است که او را سرپرست خود قرار داده اند و کسانی که او را شریک خدا در اطاعت و بندگی قرار می دهند و به فرمان شیطان گردن می نهند». (1)
«کید شیطان» مفهوم عامی دارد که هرگونه وسوسه های مربوط به مال و مقام و شهوت جنسی و صفات مذموم و نکوهیده و نفس اماره را شامل می شود و اگر برای شیطان مفهوم عامی قائل شویم که متمردان انس و جن را شامل شود مفهوم جمله این می شود که خداوند در پرتو رحمتش همه ما را از تمام وسوسه های شیاطین انس و جن محفوظ دارد.
و در بیان چهارمین اثر عرضه می دارد: «خداوندا! درودی بر آنها بفرست که به واسطه آن هنگامی که از تو برای هر کار خیری یاری می طلبند، یاریشان دهى»؛ (وَتُعِينُهُمْ بِهَا عَلَى مَا اسْتَعَانُوكَ عَلَيْهِ مِنْ بِرٍ).
واژۀ «بر» در اصل به معنای توسعه می باشد سپس به معنای همه نیکی ها و خوبی ها و احسان ها آمده است زیرا کارهای نیک به خود انسان محدود نمی شود، بلکه گسترش می یابد و دیگران نیز بهره مند می شوند.
1) نحل، آیات 99 و 100.
با توجه به معنای وسیعی که واژهٔ بر دارد معلوم می شود که امام علیه السلام از خداوند تقاضای رحمتی کرده که انسان ها را برای هر کار نیکی یاری دهد.
قابل توجه این که امام علیه السلام نخست بازدارندگی رحمت الهی را از کید شیطان و معاصی می خواهد و سپس یاری برای نیکی ها را که در واقع اولی مقدمه ای است برای دومی و به گفتهٔ معروف علمای اخلاق تخلیه مقدم است بر تحلیه. نخست باید لوح دل را از آلودگی های گناه پاک کرد، سپس فضایل و اخلاق انسانی را بر آن نقش زد.
سپس دربارۀ پنجمین اثر درود و رحمت الهی عرضه می دارد: «خداوندا! با درود و رحمتت آنها را از حوادث ناگوار شب و روز نگاه دار، جز حوادثی که خیر و نیکی به همراه دارد»؛ (وَ تَقِيهِمْ طَوَارِقَ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ إِلَّا طَارِقاً يَطْرُقُ بِخَيْرٍ).
این جمله در حقیقت اشاره به آیه شریفه 11 سوره رعد است که می فرماید: (ولَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ وَ إِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ سُوْعاً فَلَا مَرَدَّ لَهُ وَ مَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَال)؛ «برای هرکس مأمورانی است که پی در پی از پیش رو و از پشت سر او را از فرمان خدا [حوادث غیر حتمی] حفظ می کنند؛ و خداوند سرنوشت هیچ قوم و ملتی را تغییر نمی دهد مگر آنکه آنان آنچه را در وجود خودشان است تغییر دهند. و هنگامی که خدا برای قومی به خاطر اعمالشان بدی و عذاب بخواهد هیچ چیز مانع آن نخواهد شد؛ وجز خدا، نجات دهنده و سرپرستی نخواهند داشت».
«طارق» از مادۀ «طَرْق» (بر وزن برق) به معنای کوبیدن است و از آنجا که درگذشته مسافران شب در خانه را می کوبیدند این واژه در مورد آنها به کار رفته و سپس توسعه یافته و به مسافران شب و روز هردو اطلاق شده است. آنگاه توسعه بیشتری یافته و به هر حادثه ای که در شب و روز رخ می دهد «طارق» گفته می شود و جاده را به این علت «طریق» می گویند که با پای رهروان کوبیده می شود -
و «مطرقه» به معنای پتک و چکش است که از آن برای کوبیدن استفاده می کنند و در دعای فوق به قرینه «لیل و نهار» همۀ حوادث شب و روز را شامل می شود و با توجه به استثنائی که بعداز آن آمده منحصر به حوادث ناگوار است.
آنگاه در بیان آخرین آثار رحمت الهی عرضه می دارد: «(خداوندا! درود و رحمتی بر آنها بفرست که) آنها را به وسیلهٔ آن به حُسن ظن به خودت و انتظار برای نعمت هایی که نزد توست و ترک تهمت نسبت به آنچه در دست بندگان است برانگیزی»؛ (وَ تَبْعَثُهُمْ بِهَا عَلَى اعْتِقَادِ حُسْنِ الرَّجَاءِ لَكَ، وَ الطَّمَعِ فِيمَا عِنْدَكَ وَ تَرْكِ التُّهَمَةِ فِيمَا تَحْوِيهِ أَيْدِي الْعِبَادِ).
در این جمله امام علیه السلام سه چیز از خداوند در سایه رحمتش تقاضا کرده است، نخست: حُسن ظنّ به پروردگار.
این جمله، اشاره به چیزی است که در روایات متعدد اسلامی آمده که امید به پروردگار باید آمیخته با خوفی از عذاب او باشد؛ آن کس که فقط امیدوار است، در انجام وظایف کوتاهی می کند و آن کس که فقط خوف و ترس دارد، مأیوس می شود و نتیجه آن کوتاهی در انجام وظایف است اما قلبی که آکنده از خوف و رجاست در انجام اعمال نیک، فعّال و در ترک گناهان جدی است.
دوم: چشم دوختن به عنایات او، و سوم: ترک تهمت نسبت به آنچه در دست بندگان است. جملۀ «تَرْكِ التِّهْمَةِ» ممکن است اشاره به این باشد که انسان وقتی می بیند گروهی از بندگان متنعم اند و او محروم است در اعماق ذهنش خدا را متهم به بی عدالتی می کند که چرا به دیگران داده و به او نداده است؟ امام علیه السلام از خدا می خواهد که هرگز ذهن انسان آلوده به چنین افکار شیطانی نشود.
همان گونه که در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام می خوانیم که فرمود: «وَ يَنْبَغِي لِمَنْ عَقَلَ عَنِ اللَّهِ أَنْ لَا يَتَّهِمَ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فِي قَضَائِهِ، وَ لَا يَسْتَبْطِئَهُ فِي رِزْقِهِ؛ کسی که خدا را به خوبی می شناسد سزاوار است که او را در قضا و قدرش -
متهم نکند و در روزی دادنش متهم به کندی نسازد». (1)
این احتمال نیز در تفسیر این جمله وجود دارد که گاه انسان هنگامی که نعمت های زیادی را در دست دیگران می بیند آنها را متهم به سوء استفاده و توسل به طرق نامشروع برای کسب مال می کند. امام علیه السلام از خدا تقاضا می کند که چنین اتهاماتی که در واقع شیطانی است نسبت به بندگان خدا به ذهن انسان خطور نکند.
بدیهی است که همۀ این گونه افکار انحراف از جاده توحید و گام برداشتن در مسیر شرک است.
امام علیه السلام به دنبال طلب آثار رحمت الهی نسبت به ،تابعین به معنای عام به نتایج و عواقب آن پرداخته و در هفت جمله عاقبت محمود و نتایج مطلوب آن را برای تابعان راستین تقاضا می کند. نخست عرضه می دارد: «(خداوندا! این درود و رحمت و این آثار را برای آنها فراهم کن تا) آنها را تنها به خودت راغب سازی و از خودت بیم و هراس داشته باشند»؛ (لِتَرُدَّهُمْ إِلَى الرَّغْبَةِ إِلَيْكَ وَ الرَّهْبَةِ مِنْكَ).
«رغبة» اگر با «الی» یا با «فی» متعدی شود به معنای علاقه مند بودن به چیزی است و اگر با «عن» متعدی شود به معنای تنفر و بیزاری از چیزی می باشد. راغب در مفردات می گوید: اصل معنای «رغبة» وسعت چیزی است (و یا وسعت در اراده است) و از آنجا که انسان هنگامی که علاقه یا تنفر نسبت به چیزی داشته باشد این حالت از او تجاوز می کند و به غیر او می رسد این واژه در این معنا به کار رفته است.
و «رهبة» در اصل به معنای ترسیدن از چیزی است که با اضطراب و خویشتن داری همراه باشد.
1) کافی، ج 2، ص 59، ح 9.
و در بیان دومین و سومین نتیجه می فرماید: «و (به وسیله این رحمت و آثارش) آنها را نسبت به زرق و برق دنیای ناپایدار بی اعتنا سازی و نسبت به عمل کردن برای دار آخرت علاقه مند نمایی»؛ (وَ تُزَهّدَهُمْ فِي سَعَةِ الْعَاجِلِ، وَ تُحَبِّبَ إِلَيْهِمُ الْعَمَلَ لِلْآجِلِ).
«عاجل» به معنای شیء زودگذر است و در اینجا اشاره به دنیا و نعمت های ناپایدار آن است و «آجل» ضد آن است و اشاره به نعمت های پایدار و جاودانی و ابدی آخرت است.
آری، تابعان راستین نعمت های پایدار عالم دیگر را فدای نعمت های ناپایدار و کم ارزش دنیای فانی نمی کنند.
در سوره قیامت در آیات 20 و 21 در نکوهش دنیا پرستان آمده است (كَلَّا بَلْ تُحِبُّونَ الْعَاجِلَةَ * وَ تَذَرُونَ الْآخِرَةَ)؛ «هرگز چنین نیست که شما می پندارید! بلکه شما دنیای زودگذر را دوست دارید و آخرت را رها می کنید».
آنگاه به نتیجه چهارم اشاره کرده می فرماید: «و به وسیله آن درود و رحمت و آثارش آنها را مهیای عالم بعد از مرگ کنی»؛ (وَ الْإِسْتِعْدَادَ لِمَا بَعْدَ الْمَوْتِ).
«استعداد» از ماده «عدّ» در اصل به معنای شمردن چیزی است ولی «استعداد» به معنای مهیا شدن است و مهیا شدن برای بعد از مرگ از طریق توبه و انجام کارهای نیک و ترک معاصی و گناهان و اطاعت از پروردگار است.
در دعای شب بیست و هفتم ماه رمضان از امام سجاد علیه السلام نقل شده که از اول شب تا به صبح این دعا را تکرار می کرد «اللَّهُمَّ ارْزُقْنِيَ التَّجَافِيَ عَنْ دَارِ الْغُرُورِ وَالْإِنَابَةَ إِلَى دَارِ الْخُلُودِ وَالْاِسْتِعْدَادَ لِلْمَوْتِ قَبْلَ حُلُولِ الْفَوْتِ؛ خداوندا! (این توفیق را) روزى من کن که از این سرای فریبنده دنیا خود را برکنار دارم و به سرای جاویدان آخرت توجه کنم و پیش از آنکه فرصت از دستم برود آماده مرگ شوم». (1)
1) بحار الانوار، ج 95، ص 63.
همچنین آن حضرت در دعای پرمعنای روز یکشنبه عرضه می دارد: «... وَمِنِ انْقِضَاءِ الْمُدَّةِ قَبْلَ التَّأَهبِ وَ الْعُدَّةِ؛ خداوندا! به تو پناه می برم از اینکه قبل از آمادگی و تهیه توشه عمر من به پایان رسد». (1)
در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می خوانیم که از آن حضرت سؤال کردند: «ما الاِسْتِعْدَادُ لِلْمَوْتِ؛ آماده شدن برای مرگ چگونه است؟ امام علیه السلام در پاسخ فرمود: «أَدَاءُ الْفَرَائِضِ وَ اجْتِنَابُ الْمَحَارِمِ وَ الْاِشْتِمَالُ عَلَى الْمَكَارِمِ ثُمَّ لَا يُبَالِي أَوَقَعَ عَلَى الْمَوْتِ أَمْ وَقَعَ الْمَوْتُ عَلَيْهِ؛ انجام واجبات و پرهیز از گناهان و دارا بودن صفات برجسته انسانی، آنگاه برای انسان تفاوتی نمی کند که مرگ به سراغ او بیاید یا او به سراغ مرگ برود». (2)
آنگاه به پنجمین نتیجه اشاره فرموده عرضه می دارد: «خداوندا! با آن رحمت و آثارش هر حادثه ناخوشایند و اندوهی را که به هنگام خارج شدن روح از بدن برای آنها رخ می دهد آسان سازی»؛ (وَتُهَوِّنَ عَلَيْهِمْ كُلَّ كَرْبٍ يَحِلُّ بِهِمْ يَوْمَ خُرُوجِ الأَنْفُسِ مِنْ أَبْدَانِهَا).
«کرب» در اصل به معنای زیر و رو کردن زمین و حفر و شیار آن است (کرب الارض) همچنین به گره های محکمی که در طناب دلو می زنند اطلاق شده سپس به معنای غم و اندوه شدید آمده، چراکه دل انسان را زیر و رو می کند عقده ای در قلب به وجود می آورد این واژه معنای وسیع و گسترده ای دارد و هرگونه مشکل مهمی را شامل می شود و در اینجا به معنای اندوه و هر مشکلی است.
این جمله اشاره به «سکرات موت» و سختی جان کندن و مرارت های آن است که برای مؤمنان آسان می شود و برای عاصیان بسیار سخت و دردناک است.
از تعبیر امام علیه السلام به خوبی استفاده می شود که مرگ با شداید و وحشت هایی همراه است که در قرآن مجید به عنوان سکرات موت از آن یاد شده، همان گونه که در آیه 19 سورۀ ق می خوانیم (وَجَاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذَلِكَ مَا كُنْتَ مِنْهُ تَحِيدُ)؛ «و سرانجام، سكرات مرگ، حقیقت را پیش چشم او می آورد و گفته می شود این همان چیزی است که تو از آن می گریختی».
و در تعبیر دیگر در آیه 93 سوره انعام آمده است: (وَ لَوْ تَرَى إِذِ الظَّالِمُونَ فِي غَمَرَاتِ الْمَوْتِ)؛ «و اگر ببینی هنگامی که این ستمکاران در شداید مرگ فرو رفته اند (به حال آنها تأسف می خوری)».
«سكرة» از مادۀ «سُکر» (بر وزن شکر) به گفتۀ ارباب لغت حالتی است که میان انسان و عقل او ایجاد می شود و معمولاً در مورد مستی شراب به کار می رود، هرچند این حالت گاه به سبب شدت غضب یا عشق آتشین نیز دست می دهد.
و «غمرات» جمع «غمره» به معنای آبی است که چهره همه چیز را بپوشاند، و به حوادث دردناکی که تمام وجود انسان را فرا می گیرد نیز اطلاق می شود.
از روایات به خوبی استفاده می شود که سختی های جان دادن محدود به کافران و بدکاران نیست، بلکه شامل مؤمنان هم می شود هرچند در درجاتی ضعیف تر از تعبیر امیر مؤمنان علی علیه السلام در نهج البلاغه که به صورت مطلق بیان شده نیز این حقیقت استفاده می شود؛ می فرماید: «إِنَّ لِلْمَوْتِ لَغَمَرَاتٍ هِيَ افْظَعُ أَنْ تَسْتَغْرِقَ بِصِفَةٍ أَوْ تَعْتَدِلَ عَلَى عُقُولِ أَهْلِ الدُّنْيَا؛ مرگ شداید و سختی هایی دارد، شدیدتر از آنچه در وصف بگنجد، یا با معیار عقل مردم دنیا سنجیده شود» (1)ولی همان گونه که گفتیم در مورد مؤمنان خفیف تر است.
به هرحال امام علیه السلام از سکرات موت تعبیر به «کل کرب» (هرگونه ناراحتی) -
1) نهج البلاغه، خطبه 221.
فرموده و از خداوند تقاضا می کند که با درود و رحمتش این شداید را بر تابعان راستین آسان گرداند.
از روایات متعددی استفاده می شود که اعمالی همچون نماز اول وقت، (1)احترام به پدر و مادر، و صله رحم (2)و همچنین زیارت قبر امام حسین علیه السلام (3)و داشتن ولایت امیرمؤمنان علیه السلام (4)سکرات موت را بر انسان آسان می سازد. (5)
اصولاً جدا شدن روح از این بدن که گاه هفتاد سال با آن در ارتباط کامل بوده آسان نخواهد بود و به طور طبیعی نیز دردناک است، همانند جدا شدن طفل از رحم مادر.
آنگاه دربارۀ ششمین نتیجه درود و رحمت الهی عرضه می دارد: «خداوندا! آنان را (با این رحمت و درود) از هر چیز خوفناکی که فتنه و فساد ایجاد می کند و از هرگونه محذورات و افتادن به صورت در آتش دوزخ و طولانی بودن توقف در آن عافیت بخشی»؛ (وَتُعَافِيَهُمْ مِمَّا تَقَعُ بِهِ الْفِتْنَةُ مِنْ مَحْذُورَاتِهَا، وَكَبَّةِ النَّارِ وَطُولِ الْخُلُودِ فِيهَا).
«فتنه» از مادۀ «فتن» (بر وزن متن) در اصل به معنای قرار دادن طلا در کوره آتشین است تا خوب و خالص شود و به همین دلیل در مورد آزمایش ها و امتحانات به کار می رود این واژه و مشتقات آن در قرآن مجید در معانی مختلفی به کار رفته از جمله آزمایش و امتحان فریب دادن، بلا و عزا، شرک و بت پرستی، اضلال و گمراهی، و در اینجا به معنای ناراحتی و مشکلات است-
و قرائنی که قبل و بعد از این جمله آمده نشان می دهد که منظور از فتنه، عذاب آخرت یا عذاب دنیا و آخرت هردو می باشد چون یکی از معانی فتنه عذاب و شکنجه است، همان گونه که در آیات 62 و 63 سوره صافات می خوانیم: (أَذَلِكَ خَيْرٌ نُزُلاً أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُومِ * إِنَّا جَعَلْنَاهَا فِتْنَةٌ لِلظَّالِمِينَ)؛ «آیا این نعمت های جاویدان بهشتی بهتر است یا درخت نفرت انگیز زقوم؟! * ما آن را مایه درد و رنج ستمكاران قرار دادیم».
و «محذورات» به معنای اموری است که انسان از آنها پرهیز می کند و ترسان است و در واقع اشاره به انواع عذاب های دوزخ است که بهشتیان از آن در امن و امان اند.
«كبّة» از ماده «کبّ» (بر وزن حد) در اصل به معنای افکندن چیزی به صورت بر روی زمین است و از بعضی از آیات قرآن و روایات به خوبی استفاده می شود که بعضی به رو در آتش دوزخ افکنده می شوند و امام علیه السلام در اینجا برای تابعان راستین دعا می کند که از این گونه عذاب ها برکنار باشند.
بنابراین «كَبَّةِ النَّارِ وَ طُولِ الْخُلُودِ فِيهَا» از قبیل ذکر خاص بعد از ذکر عام است که همان فتنه و محذورات می باشد.
در بعضی از منابع لغت «كَبَّةِ النَّارِ» به معنای شدت صدمات آتش تفسیر شده است. (1)
«خلود» گاه به معنای جاودانگی و گاه به معنای مدت طولانی آمده است و به نظر می رسد که در کلام امام علیه السلام به قرینۀ «طُولِ الْخُلُودِ» ناظر به معنای دوم باشد.
آنگاه در جملۀ هفتم که اشاره به آخرین نتایج و فواید این درود و رحمت الهی است عرضه می دارد: «خداوندا! به این وسیله آنها را به مقام امن و امان که -
1) نهایۀ ابن اثیر، ج 4، ص 138، واژۀ «كبب».
مقام آرامش پرهیزکاران است (به بهشت جاویدان) منتقل فرمایی»؛ (وَتُصَيِّرَهُمْ إِلَى أَمْنِ مِنْ مَقِيلِ الْمُتَّقِينَ).
«مقيل» اسم مکان است از ماده «قیلولة» که به معنای خواب نیم روز می باشد، سپس به طور کلی به محل استراحت و جایگاه امن و امان و راحت اطلاق شده است.
در قرآن مجید واژهٔ «مقیل» یک بار در آیه 24 سوره فرقان ذکر شده است آن جا که می فرماید: (أَصْحَابُ الْجَنَّةِ يَوْمَئِذٍ خَيْرٌ مُسْتَقَرّاً وَأَحْسَنُ مَقِيلاً)؛ «بهشتیان در آن روز بهترین جایگاه و نیکوترین استراحت گاه را دارند».
و این که از میان تمام صفات بهشتیان، تقوای آنها ذکر شده و جایگاه متقین برای تابعان راستین به معنای عام تقاضا شده می تواند اشاره به آیات قبل از آیه فوق باشد که می فرماید: (قُلْ أَ ذَلِكَ خَيْرٌ أَمْ جَنَّةُ الْخُلْدِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ كَانَتْ لَهُمْ جَزَاءً وَ مَصِيراً)؛ «ای پیامبر! بگو آیا این بهتر است یا بهشت جاویدانی که به پرهیزکاران وعده داده شده؟ بهشتی که پاداش اعمال آنها، و سرانجامشان است». (1)
و یا اشاره به آیه 63 سوره مریم باشد که می فرماید: (وَتِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتِي نُورِثُ مِنْ عِبَادِنَا مَنْ كَانَ تَقِيّاً)؛ «این همان بهشتی است که به بندگان ما که پرهیزکار باشند به ارث می دهیم».
تعبیر به «امن» به صورت مطلق اشاره به امنیت از هر جهت است امنیت از عذاب الهی امنیت از ناملایماتی که در دنیا وجود دارد امنیت از خیال ناپایداری نعمت های بهشتی و مانند آن.
در ضمن تعبیر فوق می تواند برگرفته از آیات متعدد قرآن درباره امنیت -
1) فرقان، آیه 15.
پرهیزکاران در بهشت باشد، از جمله آیه 82 سوره انعام، آنجا که می فرماید: (الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمَانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولَئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ)؛ «(آری) آنها که ایمان آوردند، و ایمان خود را با هیچ ستم و شرکی نیالودند، ایمنی تنها از آن آنهاست؛ و آنها هدایت یافتگان اند».
و در آیات 51 و 52 سوره دخان می خوانیم: (إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي مَقَامِ أَمِينٍ * فِي جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ)؛ «به یقین پرهیزکاران در جایگاه امنی قرار دارند * در میان باغ های بهشتی و چشمه ها». (1)
این دعای پربار و پرمعنا مروری است بر تمام تاریخ بشر، از آدم تا خاتم صلی الله علیه واله وسلم و از خاتم صلی الله علیه واله وسلم تا پایان دنیا و در آن، درود فرستاده می شود بر تمام صالحان و پرهیزکارانی که از آغاز تا پایان جهان بوده و خواهند بود و پیام های متعددی دارد، از جمله:
ما هرگز گمان نکنیم که اگر در راه صلاح و تقوا به توفیق الهی گام بر می داریم تنها کسانی هستیم که این مسیر را می پیماییم. پیش از ما میلیون ها نفر و بعداز ما نیز میلیون ها نفر دیگر از صالحان و نیکان خواهند بود که راه تقوا وطاعت الهی را می پیمایند و این در حقیقت مانع غرور ماست اگر در راه تقوا سیر کنیم.
درود بر آنها و طلب رحمت الهی برای همۀ رهروان این راه نوعی حق شناسی و قدردانی از آنهاست که این راه را در گذشته پیموده اند و یا در آینده می پیمایند.
1) تعبير «من مقيل المتقین» می تواند صفتی برای امن باشد و یا به منزله جمله بیانیه.
با توجه به صفات متعددی که امام علیه السلام برای پرهیزکاران امم پیشین و برای اصحاب راستین پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم و تابعان آنها - کسانی که در مکتب آنها درس تقوا آموختند - و همچنین تمام کسانی که تا دامنه قیامت راه آنها را می پیمایند شمرده است روشن می شود که ارزش آنها از کجاست و چرا و چگونه باید بر آنها درود بفرستیم و برای آنان رحمت الهی را بطلبیم و این درسی است برای همۀ ما و به تعبیر دیگر، نشان می دهد که آنها اسوه و سرمشق ما در این راه بوده اند، همان گونه که ما سر مشقی برای آیندگان خواهیم بود، ان شاءالله.
بخش آخر این دعا نشان می دهد که این درود و رحمت الهی چه آثار فوق العاده گران بهایی دارد و چگونه در دنیا و آخرت به سراغ انسان می آید، او را از تنگناها می رهاند و به محل امن و امان بهشت می رساند و این بشارتی است برای ما و برای همه پویندگان این راه.
وَكَانَ مِنْ دُعَائِهِ (عَلَيْهِ السَّلَامُ) لِنَفْسِهِ وَلِأَهْلِ وَلَايَتِهِ.
از دعاهای امام علیه السلام است برای خود و دوستان و علاقه مندانش.
این دعا همان گونه که از عنوان آن بر می آید دعایی است که امام علیه السلام در آن نعمت های فراوانی اعم از معنوی و مادی (و غالباً معنوی) از خداوند متعال برای خود و تمام علاقه مندانش درخواست می کند که طبعاً همه علاقه مندان را تا دامنهٔ قیامت شامل می شود.
در این دعا امام علیه السلام پانزده بار درود و صلوات بر پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم می فرستد. در بخشی از آن به صورت «صَلِّ على محمدٍ وآلِه» و در بخش دیگری «اللهم صَلّ علی محمدٍ وآلِه» و در بخش دیگری «فَصل علی محمد وآله» و در پایان بار دیگر «اللهم صل على محمّدٍ وآلِه» دو بار تکرار شده است.
در بخش اول که شش بار به صورت «صل علی محمد وآله» ذکر شده، اشاره به بعضی از صفات جلال و جمال خدا می کند و بعد درود می فرستد و سپس -
تقاضای خود را عرضه می دارد ولی در بخش های دیگر چنین نیست که همواره صفات جلال و جمال خدا را ذکر فرماید، بلکه در بسیاری از موارد بعد از درود و صلوات بر پیغمبر و آلش خواسته خود را به پیشگاه خدا بیان می دارد.
1- يَا مَنْ لَا تَنْقَضِي عَجَائِبُ عَظَمَتِهِ، صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ احْجُبْنَا عَنِ الْإِلْحَادِ فِي عَظَمَتِكَ.
2- وَ يَا مَنْ لَا تَنْتَهِي مُدَّةُ مُلْكِهِ، صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ أَعْتِقْ رِقَابَنَا مِنْ نَقْمَتِكَ.
3- وَ يَا مَنْ لَا تَفْنَى خَزَائِنُ رَحْمَتِهِ، صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ اجْعَلْ لَنَا نَصِيباً فِي رَحْمَتِكَ.
4- وَيَا مَنْ تَنْقَطِعُ دُونَ رُؤْيَتِهِ الْأَبْصَارُ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ أَدْنِنَا إِلَى قُرْبِكَ.
5- وَ يَا مَنْ تَصْغُرُ عِنْدَ خَطَرِهِ الْأَخْطَارُ، صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ كَرِّمْنَا عَلَيْكَ.
6- وَ يَا مَنْ تَظْهَرُ عِنْدَهُ بَوَاطِنُ الْأَخْبَارِ، صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ لَا تَفْصَحْنَا لَدَيْكَ.
7- اللَّهُمَّ أَغْنِنَا عَنْ هِبَةِ الْوَهَّابِينَ بِهِبَتِكَ، وَ اكْفِنَا وَحْشَةَ الْقَاطِعِينَ بِصِلَتِكَ حَتَّى لَا نَرْغَبَ إِلَى أَحَدٍ مَعَ بَذْلِكَ، وَ لَا نَسْتَوْحِشَ مِنْ أَحَدٍ مَعَ فَضْلِكَ.
ترجمه
ای خدایی که عجایب عظمت تو هرگز پایان نمی گیرد و حدو نهایتی برای آن نیست! خداوندا! بر محمد و آل محمد درود فرست و ما را از الحاد و انحراف در عظمتت بازدار.
ای کسی که دوران حکومت (بر جهان هستی) هرگز پایان نمی گیرد! خداوندا! بر محمد و آل او درود فرست و ما را از عذاب خود آزاد فرما.
ای خدایی که گنجینه های رحمت تو هرگز پایان نمی گیرد! بر محمد و آل محمد درود فرست و برای ما سهم وافری از رحمتت قرار ده.
ای خدایی که چشم ها از دیدن تو عاجز و ناتوان است! بر محمد و آلش درود فرست و ما را به مقام قرب خود نزدیک کن.
ای خدایی که هر مقامی در برابر مقام تو کوچک و ناچیز است! بر محمدو آل او درود فرست و ما را نزد خود گرامی دار.
ای خدایی که باطن همۀ اخبار نزد تو ظاهر و آشکار است! بر محمد و آلش درود فرست و ما را نزد خود رسوا مگردان.
خداوندا! ما را به وسیلهٔ مواهب خود از عطای بخشش کنندگان بی نیاز کن و ما را به سبب ارتباط با خود از وحشت قطع رابطه بندگانت مستغنی فرما تا با وجود عطای تو به عطای دیگری راغب نباشیم و با وجود فضل و ارتباط با تو، از قطع رابطهٔ احدی در وحشت فرو نرویم.
می دانیم که امام علیه السلام این دعا را برای خود و برای تمام خویشاوندان و دوستان و علاقه مندانش کرده است و یک سلسله مواهب بینظیر از خداوند برای آنها می طلبد که مجموعه سعادت دنیا و آخرت و ایمان و عمل در آن است.
نخست عرضه می دارد: «ای خدایی که عجایب عظمت تو هرگز پایان نمی گیرد و حدو نهایتی برای آن نیست!»؛ (يَا مَنْ لَا تَنْقَضِي عَجَائِبُ عَظَمَتِهِ).
آری، هر روز نشانه های تازه ای از عظمت او در عالم آفرینش آشکار می شود و هرگز این نشانه ها چه در زمین چه در آسمان چه در وجود انسان و چه در بیرون از وجود انسان پایان نمی گیرد.
در واقع این جمله اشاره ای به یکی از مهمترین دلایل اثبات وجود خداست و آن آثار عجیبی است که در پهنه جهان هستی وجود دارد و هریک از دیگری شگفت انگیزتر است.
این عجایب به قدری است که اکنون پس از هزاران سال که دانشمندان دربارهٔ وجود انسان مطالعه کرده اند و برای کشف عجایب آن کوشیده اند باز هم می گویند انسان موجودی است ناشناخته و حتی کتابی تحت همین عنوان نوشته اند.
بیرون از وجود انسان عالم پهناوری است که حدو حدودی برای آن نیست. اگر تنها به کره زمین که ذره بی مقداری در مجموعهٔ جهان هستی است بنگریم و عجایب خلقت خدا را در خشکی و دریاها و اعماق آنها و در جهان گیاهان و حيوانات و حتی موجودات بی جان و در ذرات کوچکی که همه اشیا از آن تشکیل شده و با پیشرفت علم نانو عظمت آن روز به روز آشکارتر می شود بررسی کنیم به عمق کلام امام علیه السلام پی می بریم که می گوید: «ای کسی که عجایب عظمتت هرگز پایان نمی گیرد».
البته نباید فراموش کنیم که ما در منطقه کوچکی از مجموعه جهان آفرینش قرار داریم و آن هم در زمان محدودی میلیاردها سال بر این عالم آفرینش گذشته است. چه حوادثی و چه عجایبی در طول این مدت وجود داشته و شاید هزاران سال بعد از ما نیز خواهد بود و چه عجایب و شگفتی هایی در آینده به وجود می آید که حتی شمارش آن برای ما غیر ممکن است.
قرآن مجید می گوید: (وَ لَوْ أَنَّ مَا فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلَامٌ وَالْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرِ مَا نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ)؛ «و اگر همه درختان روی زمین قلم شود، و دریا برای آن مرکب گردد و هفت دریا به آن افزوده شود، اینها همه تمام می شود ولی کلمات خدا پایان نمی گیرد؛ خداوند توانا و حکیم است». (1)
مرحوم کلینی در کتاب کافی در کتاب التوحید از حارث اعور نقل می کند که -
1) لقمان، آیه 27.
امیرمؤمنان علیه السلام خطبه ای بعد از نماز عصر ایراد کرد که مردم از توصیف زیبا و آنچه دربارۀ عظمت خداوند جل جلاله بیان فرمود تعجب کردند.
ابواسحاق می گوید: من به حارث گفتم: آیا آن خطبه را حفظ نکردی؟ گفت: آری، آن را نوشتم. سپس نوشتهٔ خود را برای ما بیان کرد.
در بخشی از این خطبه آمده است: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا يَمُوتُ وَ لَا تَنْقَضِي عَجَائِبُهُ لِأَنَّهُ كُلَّ يَوْمٍ فِي شَأْنٍ مِنْ إِحْدَاثِ بَدِيعِ لَمْ يَكُنِ؛ حمدو سپاس برای خداوندی است که هرگز نمی میرد و عجایب قدرت او پایان نمی گیرد، زیرا هر روز در شأن تازه ای است و آثار بدیعی می آفریند که در روزهای قبل وجود نداشت». (1)
مرحوم علامه مجلسی بعد از ذکر این روایت در کتاب التوحيد بحار الانوار می گوید: «مفهوم این جمله این است که انسان هر قدر بیشتر تأمل و تفکر کند آثار تازه ای از قدرت و عجایب صنعت خدا می یابد که قبل از آن نیافته بود و به هیچ حدى محدود نمی شود و هر روز از آثار آفرینش و خلقت عجیب خود و اشکال تازه آن اموری ظاهر می شود که عقل ها و اندیشه ها در آن حیران می مانند». (2)
آنگاه امام علیه السلام به دنبال این توصیف پرمعنا عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آل محمد درود فرست و ما را از الحاد و انحراف در عظمتت بازدار»؛ (صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَاحْجُبْنَا عَنِ الْإِلْحَادِ فِي عَظَمَتِكَ).
«الحاد» از ماده «لَحْد» (بر وزن عهد) در اصل به معنای حفره ای است که در یک طرف قرار گیرد و به همین دلیل به حفره ای که در یک جانب قبر قرار می گیرد «لَحَد» گفته می شود، سپس به هر چیز و هر کاری که از حد وسط می شود، به سوی افراط و تفریط متمایل شود و یا جنبۀ انحراف به خود گیرد الحاد گفته می شود و از آنجا که بت پرستی و کفر، خروج از حد اعتدال است، الحاد به آن اطلاق -
شده است و منظور از «الحاد» در عظمت خداوند که امام علیه السلام در این جمله از خدا می خواهد که از آن برکنار باشد آن است که عظمت خدا را کوچک بشمرد و برای آن اهمیتی قائل نباشد درحالی که عجایب عظمت او هر روز در چهره های جدیدی ظاهر و آشکار می شود و حاکمیت او در عالم هستی و قدرتش بر همه چیز هر زمان ظاهر تر می گردد.
شکی نیست که منظور از این دعا و امثال آن این نمی باشد که ما را به اجبار از این انحرافات دور بدارد؛ بلکه هدف شمول توفیق الهی است که زمینه ها آماده شود و انسان با پای خود این مسیر را بپیماید.
البته جای تردید نیست که توجه به عظمت پروردگار و حاکمیت او بر عالم هستی در اعمال انسان اثر می گذارد و او را از راه های انحرافی باز می دارد و به اطاعت فرمان خدا دعوت می کند.
در دومین جمله امام علیه السلام خدا را چنین توصیف می کند: «ای کسی که دوران حکومتت (بر جهان هستی) هرگز پایان نمی گیرد!»؛ (وَ يَا مَنْ لَا تَنْتَهِي مُدَّةٌ مُلْكِهِ).
می دانیم که خداوند وجودی است ازلی و ابدی و چنین وجودی هرگز حاکمیتش بر عالم هستی پایان نمی یابد و به تعبیر دیگر، او واجب الوجود است و همۀ ممكنات وابسته به وجود او هستند و اگر لحظه ای این وابستگی از میان برود، محو و نابود می شود.
آنگاه امام علیه السلام عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آل او درود فرست و ما را از عذاب خود آزاد فرما»؛ (صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ أَعْتِقْ رِقَابَنَا مِنْ نَقِمَتِكَ).
«رقاب» جمع «رقبة» به معنای گردن است و اصل این واژه به معنای مراقبت از چیزی می باشد و از آنجا که مراقبین در محل بالایی قرار می گیرند که اطراف را به خوبی ببینند و گردن در قسمت بالای بدن است «رقبة» به آن اطلاق شده است.
از سوی دیگر هنگامی که افراد را دستگیر می کردند طناب به گردن آنها -
می بستند تا فرار نکنند به همین دلیل آزادی از عذاب الهی در اینجا تشبیه به گشودن زنجیر و طناب اسارت از گردن شده است.
اما در این جا این سؤال پیش می آید که چه ارتباطی میان توصیف پروردگار به عدم زوال ملک و حکومتش و آزاد ساختن بندگان از قید عذاب و نقمتش وجود دارد؟
ممکن است این رابطه باشد که سلاطین دشمنان خود را به این علت در بند می کردند که ترس از زوال حکومت خود داشتند مبادا آزاد شوند و توطئه کنند و حکومت آنها متزلزل شود اما کسی که حکومتش زوال ناپذیر است لزومی نمی بیند که مخالفان را در بند نگه دارد. به همین علت امام علیه السلام تقاضا می کند: ای کسی که ملکت زوال ناپذیر و نامتناهی است! این بندهٔ ضعیف خود را از کیفر و عذابت آزاد گردان.
در سومین جمله عرضه می دارد: «ای خدایی که گنجینه های رحمت تو هرگز پایان نمی گیرد!»؛ (وَ يَا مَنْ لَا تَفْنَى خَزَائِنُ رَحْمَتِهِ).
از آنجا که خداوند وجودی است نامتناهی و از هر جهت بی نیاز خزائن رحمت او نیز مانند همۀ اوصافش بی پایان و نامتناهی است. وجود او همچون خورشیدی است که دائماً می درخشد و نورافشانی می کند و نور و روشنایی آن پایان ندارد.
«خزائن» جمع «خزینه» و «خزانه» به معنای مرکزی است که اشیای گرانبها را برای عدم دسترسی دیگران در آنجا نگهداری می کنند و محفوظ می دارند و استفاده از واژهٔ جمع در اینجا به سبب آن است که رحمت الهی یک شعبه خاص ندارد و انواع نعمت ها و مواهب معنوی و مادی را شامل می شود. قرآن مجید می گوید: (وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَ مَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ)؛ «گنجینه های همه چیز نزد ماست و جز به اندازهٔ معلوم آن را نازل نمی کنیم». (1)
1) حجر، آیه 21.
به دنبال این توصیف الهی عرضه می دارد: «بر محمد و آل محمد درود فرست و برای ما سهم وافری از رحمتت قرار ده»؛ (صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ اجْعَلْ لَنَا نَصِيباً فِي رَحْمَتِكَ).
البته از شخص بزرگ باید حاجات بزرگ خواست، به خصوص بزرگی که کوچک و بزرگ برای او یکسان است و رحمتش حدو نهایتی ندارد.
درضمن، تعبیر به «نصیباً» به صورت نکره در اینجا به معنای نصیب وافر و کثیر است و «فی» در «فی رحمتِك» به معنای «من» می باشد (1)یعنی نصیب وافری از رحمت خود برای ما قرار ده که اگر این دعا مستجاب گردد همۀ مشکلات مادی و معنوی ما حل خواهد شد.
در چهارمین جمله که در آن هم وصفی از اوصاف جلالیه خداوند را بیان می کند و سپس درود بر پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم می فرستد و تقاضایی از خدا به دنبال آن دارد؛ عرضه می دارد: «ای خدایی که چشم ها از دیدن تو عاجز و ناتوان است! بر محمد و آلش درود فرست و ما را به مقام قرب خود نزدیک کن»؛ (وَ يَا مَنْ تَنْقَطِعُ دُونَ رُؤْيَتِهِ الْأَبْصَارُ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ أَدْنِنَا إِلَى قُرْبِكَ).
می دانیم که دیدن با چشم جسمانی مشروط به این است که جسمی باشد و زمان و مکانی داشته باشد شعاع نور به آن بتابد و از آنجا به چشم بازگردد و روی شبکیه چشم انسان منعکس شود و از آنجا به وسیلهٔ اعصاب بینایی به مغز و روح انسان منتقل گردد درحالی که خداوند نه جسم است و نه زمان دارد و نه مکان به همین دلیل هرگز قابل رؤیت نیست، نه در دنیا و نه در آخرت.
و تقاضای قُرب پروردگار به این معناست که خداوندا! به ما توفیق بده اعمالی به جا بیاوریم خالصانه و مخلصانه که ما را به تو نزدیک کند و در مسیر تکامل پیش ببرد.
1) مانند آنچه در آیه شریفه 89 سوره نحل «وَ يَوْمَ تَبْعَثُ فِي كُلّ أُمَّةٍ شَهِيداً» آمده است، که «فی» به معنای «من» است.
در ضمن دعای اول نیز شبیه این جمله در بیان امام علیه السلام آمده بود، آنجا که فرمود: «الَّذِي قَصُرَتْ عَنْ رُؤْيَتِهِ أَبْصَارُ النَّاظِرِينَ؛ خدایی که چشم های بینندگان از دیدن او ناتوان است».
درباره عدم امکان رؤیت خداوند با چشم جسمانی نه در دنیا و نه در آخرت، بحث مشروحی در همین جلد در ذیل جملهٔ دوم از دعای اول مطرح کردیم و با دلایل منطقی ثابت نمودیم که آنچه گروه کثیری از مسلمین (غیر از پیروان مکتب اهل بیت علیهم السلام) می پندارند که در قیامت خداوند با چشم جسمانی دیده می شود سخنی نادرست و بی اساس است.
و اما رابطهٔ این توصیف جلالی خداوند با تقاضایی که از پروردگار می کند از این نظر است که ما نمی توانیم از نظر جسمانی به تو نزدیک شویم زیرا تو جسم نیستی و زمان و مکان نداری؛ از تو می خواهیم توفیقی دهی که از نظر معنوی و روحانی به تو نزدیک شویم تو را در درون جان خود مشاهده کنیم به تو عشق بورزیم و سر بر فرمان تو باشیم. معمولاً در عبادات خود نیت تقرب الی الله می کنیم یعنی هدف خود را از عبادت ها قرب الی الله (قرب معنوی) می دانیم، بدیهی است که هرگاه قرب الی الله حاصل شود انواع نعمت های الهی به سوی وجود انسان سرازیر خواهد شد. بهشت، مولود مقام قرب اوست و نعمت های بهشتی همگی پیام آور قرب او هستند.
شکی نیست که به مقتضای آیات قرآن، خداوند به ما نزدیک و ما به او نزدیک هستیم، می فرماید: (وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ)؛ «ما به او از رگ گردن (یا از رگ قلب) نزدیک تریم». (1)
1) ق، آیه 16.
و در سوره انفال آیه 24 می خوانیم (وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ)؛ «و بدانید که خداوند به اندازه ای به شما نزدیک است که میان انسان و قلب او حائل می شود».
بنابراین از نظر واقعیت عینی وجودی هم او به ما نزدیک است و هم ما به او نزدیک هستیم. اصولاً جدایی به معنای واقعی وجود ندارد، ولی مهم از نظر مقامات معنوی است که چه بسا ما بدون توجه به احاطه وجودى خداوند نسبت به ما از نظر معنوی از او دوریم. به گفته شاعر:
دوست نزدیک تر از من به من است *** وین عجب تر که من از وی دورم.
چه کنم با که توان گفت که دوست *** در کنار من و من مهجورم.
در روایات اسلامی بر روی موضوعات مهمی تکیه شده که از اسباب قرب پروردگار است، از جمله در روایتی از امام امیرالمؤمنین علی علیه السلام می خوانیم: «أَقْرَبُ الْعِبَادِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى أَقْوَلُهُمْ لِلْحَقِّ وَ إِنْ كَانَ عَلَيْهِ وَ أَعْمَلُهُمْ بِهِ وَ إِنْ كَانَ فِيهِ كُرْهُهُ؛ نزدیک ترین بندگان به خداوند کسی است که از همه بیشتر طرفدار حق باشد، هرچند به زیان او تمام شود و بیشتر به حق عمل کند، هرچند برای او ناخوشایند باشد». (1)
در کتاب شریف کافی نیز از امام زین العابدین علیه السلام نقل شده است که فرمود: «ان أَقْرَبَكُمْ مِنَ اللَّهِ أَوْسَعُكُمْ خُلُقاً؛ نزدیک ترین شما به خداوند کسی است که اخلاقش وسیع تر و برخوردش با مردم بهتر باشد». (2)
در حدیثی نیز از امام صادق علیه السلام می خوانیم که خداوند به داود علیه السلام وحی -
فرستاد: «يَا دَاوُدُ، كَمَا أَنَ أَقْرَبَ النَّاسِ مِنَ اللَّهِ الْمُتَوَاضِعُونَ، كَذلِكَ أَبْعَدُ النَّاسِ مِنَ اللَّهِ الْمُتَكَبِّرُون؛ ای داود! همان گونه که نزدیک ترین مردم به خداوند متواضعان اند دورترین آنها از خداوند متکبران اند». (1)
در سوره واقعه که خداوند مردم را به سه گروه متفاوت تقسیم می کند گروه برتر را مقربان درگاه خود می شمرد و گروه دوم را اصحاب الیمین و گروه سوم را اصحاب الشمال و جالب اینکه برای مقربان پاداش های عظیمی ذکر می کند که عقل در آن حیران می ماند.
در پنجمین جمله امام علیه السلام عرضه می دارد: «ای خدایی که هر مقامی در برابر مقام تو کوچک و ناچیز است! بر محمد و آل او درود فرست و ما را نزد خود گرامی دار»؛ (وَ يَا مَنْ تَصْغُرُ عِنْدَ خَطَرِهِ الْأَخْطَارُ، صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَكَرِّمْنَا عَلَيْكَ).
بی شک خداوند وجودی است بی نهایت در بی نهایت و هیچ حدو مرزی در ذات پاک او راه ندارد صفات او همچون ذاتش نامتناهی است و دارای جمیع کمالات است و موجودات دیگر وجودی محدود و ضعیف دارند، حتى موجودی همچون آسمان که از نظر ما بی انتها و دست نیافتنی است در برابر دریای بی پایان ذات پروردگار قطره ناچیزی است.
قرآن مجید می فرماید: (هُوَ اللَّهُ الَّذِى لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ)؛ «او خداوند یگانه ای است که معبودی جز او نیست، حاکم و مالک اوست از هر عیبی منزه است، به کسی ستم نمی کند، امنیت بخش است، مراقب همه چیز است، شکست ناپذیری است که با -
1) کافی، ج 3، ص319، ح 11.
اراده نافذ خود هر امری را اصلاح می کند و دارای کبریا و عظمت است؛ خداوند منزه است از آنچه همتای او قرار می دهند!». (1)
و در جای دیگر می فرماید: (وَ لَهُ الْكِبْرِيَاءُ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ)؛ «و برای اوست کبریا و عظمت در آسمان ها و زمین و اوست توانا و حكيم». (2)
ارباب لغت برای «خطر» معانی مختلفی ذکر کرده اند که از جمله آنها این دو معناست یکی مقام و منزلت و دیگری آفات مهمی که ممکن است به مرگ چیزی منتهی شود و در اینجا معنای اوّل مراد است.
البته این احتمال وجود دارد که ما هردو معنا را به یک اصل بازگردانیم و بگوییم که خطر به معنای امر مهمی است خواه این امر مهم مقام مهم باشد یا آفات و آسیب های مهم.
درخواستی که امام علیه السلام به دنبال این توصیف الهی و درود بر محمد و آل محمد دارد این است که خداوند ما را نزد خود گرامی دارد و مقام والا دهد و پیمودن مراحل قرب را فراهم سازد.
البته خداوند نوعی کرامت به همۀ انسان ها ارزانی داشته در آنجا که می فرماید: (وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرِ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلاً)؛ «ما فرزندان آدم را گرامی داشتیم؛ و آنها را در صحرا و دریا بر مرکب های راهوار سوار کردیم؛ و از نعمت های پاکیزه به آنان روزی دادیم و آنها را بر بسیاری از موجوداتی که خلق کرده ایم، برتری بخشیدیم». (3)
این کرامت در طبیعت همۀ انسان هاست ولی هرگاه این انسان در مسیر اطاعت پروردگار گام بردارد و از هوای نفس و شیطان رهایی یابد، کرامت و بزرگواری خاصی پیدا می کند که افزون بر کرامت ذاتی همه انسان هاست.
«علی» در جملهٔ «وَكَرَّمْنا عَلَيْكَ» به معنای «عِند» است یعنی ما را نزد خود گرامی دار.
بعضی نیز گفته اند که در اینجا محذوفی است و منظور این است «که کرمانا عند ورودنا الیک بعد الممات او فی القیامة؛ ما را به هنگام مردن یا محشور شدن در قیامت که بر تو وارد می شویم گرامی دار».
البته گرامی داشتن خداوند نیاز به اسبابی دارد که ما از خدا می خواهیم توفیق فراهم ساختن آن اسباب را به ما عنایت کند که در خدمت او و خدمت به خلقش باشیم و سبب گرامی داشتن او شود.
درباره این که کرامت و بزرگواری و شخصیت در پیشگاه خداوند چگونه حاصل می شود، قرآن مجید در آیه 13 سوره حجرات می فرماید: (إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ)؛ «گرامی ترین شما نزد خداوند باتقوا ترین شماست».
بنابراین هرگاه اسباب تقوا و پرهیزکاری را فراهم سازیم اسباب کرامت عندالله حاصل شده است.
در سوره معارج نیز بعد از ذکر نه وصف از اوصاف برجسته مؤمنان، از جمله اهتمام به نماز و حق الناس ایمان به قیامت، حفظ عفت رعایت امانت و عهد و قیام به شهادت حق می فرماید: (أُولَئِكَ فِي جَنَّاتٍ مُكْرَمُونَ)؛ «آنان که چنین اوصافی دارند در باغ های بهشتی گرامی داشته می شوند» (1)و در واقع این امور اسباب کرامت عندالله است.
1) معارج، آیه 35.
و موارد دیگری نیز در قرآن مجید دیده می شود که همه آنها از صفات برجسته ای خبر می دهد که سبب کرامت عندالله است.
و در جملهٔ ششم عرضه می دارد: «ای خدایی که باطن همه اخبار نزد تو ظاهر و آشکار است! بر محمد و آلش درود فرست و ما را نزد خود رسوا مگردان»؛ (وَيَا مَنْ تَظْهَرُ عِنْدَهُ بَوَاطِنُ الْأَخْبَارِ، صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ لَا تَفْضَحْنَا لَدَيْكَ).
«بواطن» جمع «باطن» به معنای امر مخفی است و اینکه امام علیه السلام عرضه می دارد: «ای خدایی که تمام امور خفیه در نزد تو آشکار است!» اشاره به علم خداوند به ظواهر و بواطن است، زیرا جایی که او به بواطن امور آگاهی داشته باشد به طریق اولی به ظواهر، عالم و آگاه است.
اصولاً در برابر علم خداوند ظاهر و باطن و آشکار و مخفی مفهومی ندارد زیرا علم او حضوری است او به همه چیز احاطه دارد و همه چیز نزد اوست ولی ما به سبب محدود بودن وجودمان بعضی از اشیا را نزد خود می بینیم و بعضی از نظر ما پنهان است و اشیا را به دو قسم ظاهر و پنهان تقسیم می کنیم و یا دور و نزدیک یا بزرگ و کوچک، ولی در برابر وجود نامتناهی پروردگار که همه جا حضور عینی دارد نه ظاهر و پنهان مفهومی دارد، نه دور و نزدیک و نه کوچک و بزرگ.
در قرآن مجید بارها بر احاطهٔ علمی خداوند به همه چیز تأکید شده است، در یک جا می فرماید: (إِنَّ اللَّهَ لَا يَخْفَىٰ عَلَيْهِ شَيْءٌ فِي الْأَرْضِ وَ لَا فِي السَّمَاءِ)؛ «هیچ چیز نه در آسمان و نه در زمین بر خدا مخفی نمی ماند (بنابراین، تدبیر آنها برای او مشکل نیست)». (1)
و در جای دیگر می فرماید: (رَبَّنَا إِنَّكَ تَعْلَمُ مَا نُخْفِی وَ مَا نُعْلِنُ وَمَا يَخْفَىٰ عَلَى اللَّهِ مِنْ -
1) آل عمران، آیه 5.
شَيْءٍ فِي الْأَرْضِ وَ لَا فِي السَّمَاءِ)؛ «پروردگارا! تو آنچه را که پنهان کرده و یا آشکار می سازیم می دانی؛ و چیزی در زمین و آسمان بر خدا پنهان نیست». (1)
امیرمؤمنان علی علیه السلام در نهج البلاغه می فرماید: «هُوَ الظَّاهِرُ عَلَيْهَا بِسُلْطَانِهِ وَعَظَمَتِهِ وَ هُوَ الْبَاطِنُ لَهَا بِعِلْمِهِ وَ مَعْرِفَتِهِ وَ الْعَالِي عَلَى كُلِّ شَيْءٍ مِنْهَا بِجَلَالِهِ وَ عِزَّتِهِ؛ او با سلطه و عظمتش بر ظاهر آن (تمام موجودات زمین) تسلط دارد و با علم و آگاهی اش از درون آن باخبر است و با جلال و عزتش بر همه چیز مسلط است». (2)
تعبیر به «بَواطِن الأخبار» نه «بواطن الأشياء» اشاره به اعمال نهایی بندگان است، به قرینه جمله ای که بعد آمده است که عرضه می دارد: «ما را نزد خود رسوا مكن».
تقاضایی که امام علیه السلام در ذیل این جمله می کند تناسب کاملی با توصیفی دارد که از خداوند در آغاز جمله بیان فرموده است زیرا از خدایی که عالم به خفیات اعمال بندگان است تقاضا می کند اگر ما در خفا خلافی انجام دادیم آن را در دنیا و آخرت ظاهر و آشکار نکن و اسباب رسوایی ما را فراهم میاور. البته خداوند ستار العیوب است ولی گاه عصیان و گناه و سرکشی بندگان از حد می گذرد و در این جاست که خداوند آنها را رسوا می سازد.
البته مفهوم این سخن این است که خدایا به ما توفیقی ده که اگر گناه پنهانی هم مرتکب شده ایم مستحق رسوایی نشویم.
درست است که امام علیه السلام با توجه به مقام عصمت گناه پنهانی ندارد، ولی این تعبیرات درسی است برای همگان.
بی شک یکی از دردناک ترین مجازات های معنوی رسوایی است که اعمال خلاف انسان بر همگان آشکار شود و آبروی او نزد صغیر و کبیر بریزد. این -
رسوایی ممکن است در دنیا رخ دهد و یا در آخرت ولی با توجه به اینکه لطف خداوند در هردو عالم شامل حال مؤمنان است کسانی که پرده دری نکرده اند و حتی در گناه حدو حسابی نگه داشته اند خدا ستار العیوب نه در این جهان و نه در آن جهان آنها را رسوا نمی کند.
در مناجات طولانی و معروفی که مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار به عنوان بیست و دومین مناجات امام سجاد علیه السلام آورده است، می خوانیم: «سَيِّدِي سَتَرْتَ عَلَيَّ ذُنُوبِي فِي الدُّنْيَا وَ لَمْ تُظْهِرْهَا فَلَا تَفْضَحْنِي بِهَا فِي الْقِيَامَةِ وَاسْتُرْهَا فَمَنْ أَحَقُّ بِالسَّتْرِ مِنْكَ يَا سَتَّارُ؛ مولای من! گناهانی داشتم که در دنیا آنها را پنهان کردی و ظاهر نساختی مرا به سبب آن در قیامت رسوا مکن و همچنان پنهان دار. چه کسی از تو سزاوارتر است که گناهان را پنهان دارد؟ ای ستارالعیوب!». (1)
جملۀ «وَلا تَفْضَحْنا لَدَيْكَ» با توجه به اینکه رسوایی در جایی است که چیزی مخفی باشد و سپس آشکار شود و چیزی از اعمال ما بر خدا پنهان نیست، دو تفسیر برای آن قابل قبول است: نخست اینکه ما را در روز قیامت در حضور خلایق رسوا مگردان، همان گونه که در دعای چهل و دوم صحیفه آمده که عرضه می دارد: «وَ لَا تَفْضَحْنَا فِي حَاضِرِي الْقِيَامَةِ بِمُوبِقَاتِ آثَامِنَا؛ ما را در محضر قیامت به سبب گناهان مهلکمان رسوا مگردان».
یا اینکه منظور عدم رسوایی در همین دنیا نزد خلق است همان گونه که در بعضی از دعاها آمده است: «لا تَفْضَحْنا بَيْنَ خَلْقِكَ». (2)
این احتمال نیز داده شده که منظور بخشش گناهان یا توفیق بر ترک هرگونه گناهی است که موجب رسوایی می باشد.
سپس امام علیه السلام در ادامه این دعاها دو تقاضای مهم از پیشگاه پروردگار می کند که با داشتن آنها انسان از خلق خدا بی نیاز می شود عرضه می دارد: «خداوندا! ما را به وسیلهٔ مواهب خود از عطای بخشش کنندگان بی نیاز کن و ما را به سبب ارتباط با خود از وحشت قطع رابطهٔ بندگانت مستغنی فرما تا با وجود عطای تو، به عطای دیگری راغب نباشیم و با وجود فضل و ارتباط با تو از قطع رابطه احدی در وحشت فرو نرویم»؛ (اللَّهُمَّ أَغْنِنَا عَنْ هِبَةِ الْوَهَّابِينَ بِهِبَتِكَ، وَاكْفِنَا (1)وَحْشَةَ الْقَاطِعِينَ بِصِلَتِكَ حَتَّى لَا نَرْغَبَ إِلَى أَحَدٍ مَعَ بَذْلِكَ، وَ لَا نَسْتَوْحِشَ مِنْ أَحَدٍ مَعَ فَضْلِكَ).
انسان معمولاً از دو چیز وحشت دارد و آن این است که نیاز به کمک دیگران و بخشش بلاعوض آنها داشته باشد که آن را هبه می نامند و یا نیازمند ارتباط با دیگران باشد درحالی که آنها رابطهٔ خود را قطع کرده باشند. اگر توفیق بخشش پروردگار و ارتباط با او حاصل شود دیگر انسان هیچ وحشتی نخواهد داشت.
«هبه» در اصل به معنای بخشش چیزی بدون انتظار عوض است و اگر کسی زیاد بخشنده باشد او را «وهاب» می گویند. با توجه به اینکه هر انسانی که به دیگری بخشش می کند یا انتظار عوضی از او دارد یا پاداشی را از خداوند را می طلبد، بنابراین هبه واقعی مخصوص پروردگار است که هیچ انتظار پاداشی درباره او معنا ندارد.
البته مفهوم این سخن این نیست که انسان با خلق خدا قطع رابطه کند و یا نیاز به بخشش آنها نداشته باشد، منظور این است که اگر بخشش هایی توأم با منت و ذلت بود یا رابطه هایی به همین صورت انجام شد از خدا بخواهیم که ما را از -
1) «اکفنا» از مادهٔ کفایت است که گاهی دو مفعول می گیرد و به معنای حفظ و نگاهداری است و گاهی یک مفعول می گیرد که به معنای بی نیاز ساختن است و در جمله بالا هردو احتمال داده شده ولی احتمال اوّل مناسب تر به نظر می رسد. امام علیه السلام عرضه می دارد: «خدایا به سبب ارتباط با خودت ما را از وحشت قطع رابطۀ دیگران نگاه دار و حفظ فرما».
چنان بخشش ها و چنین رابطه هایی بی نیاز فرماید و به این شکل انسان با ایمان نه ذلت بخشش های نامناسب را می پذیرد و نه آثار منفی رابطه های آلوده را.
در جلد اوّل اصول کافی در کتاب العقل والجهل در حدیث هشامیه می خوانیم که امام کاظم علیه السلام به هشام بن حكم فرمود: «يَا هِشَامُ الصَّبْرُ عَلَى الْوَحْدَةِ عَلَامَةُ قُوَّةِ الْعَقْلِ فَمَنْ عَقَلَ عَنِ اللَّهِ اعْتَزَلَ أَهْلَ الدُّنْيَا وَ الرَّاغِينَ فِيهَا وَ رَغِبَ فِيمَا عِنْدَاللَّهِ وَكَانَ اللَّهُ أُنْسَهُ فِي الْوَحْشَةِ وَ صَاحِبَهُ فِي الْوَحْدَةِ وَ غِنَاهُ فِي الْعَيْلَةِ وَ مُعِزَّهُ مِنْ غَيْرِ عَشِيرَةٍ؛ اى هشام صبر و شکیبایی بر تنهایی (آن جا که ابنای دنیا از انسان قطع رابطه کند) نشانه قوت عقل است کسی که با عقل خود خدا را به خوبی بشناسد از دنیا پرستان دوری می کند و علاقه او به چیزی است که در نزد خداست. خداوند مایه انس او در وحشت و همراه او در تنهایی و مایهٔ بی نیازی او در تنگدستی و موجب عزت او بدون پشتیبانی قبیله و فامیل است». (1)
1) کافی، ج 1، ص 17.
8- اللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ كِدْ لَنَا وَ لَا تَكِدْ عَلَيْنَا، وَ امْكُرْ لَنَا وَ لَا تَمْكُرْ بِنَا، وَ أَدِلْ لَنَا وَ لَا تُدِلْ مِنَّا.
9- اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ قِنَا مِنْكَ، وَ احْفَظْنَا بِكَ، وَاهْدِنَا إِلَيْكَ، وَلَا تُبَاعِدْنَا عَنْكَ إِنَّ مَنْ تَقِهِ يَسْلَمْ وَ مَنْ تَهْدِهِ يَعْلَمْ، وَ مَنْ تُقَرِّبْهُ إِلَيْكَ يَغْنَمْ.
10- اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اكْفِنَا حَدَّ نَوَائِبِ الزَّمَانِ، وَ شَرَّ مَصَابِدِ الشَّيْطَانِ، وَ مَرَارَةَ صَوْلَةِ السُّلْطَانِ.
ترجمه
خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست و به نفع ما چاره ساز و به ضرر ما چاره ای مکن و به نفع ما تدبير كن و به ضرر ما تدبیری مقرر مدار، و غلبه و پیروزی را به ما عنایت کن و دشمنان ما را بر ما پیروز منما.
خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست و ما را از قهر و غضب خود نگاه دار و با عنایتت، (از هرگونه انحراف و بلا و مصیبت) حفظ کن؛ ما را به سوی خود هدایت فرما و از خویش دور مکن، چراکه هرکس را تو (از شرور و آفات و انحرافات) نگه داری به سلامت خواهد بود و هرکه را تو هدایت کنی دانا می شود و هرکس را تو مقرب درگاه خود سازی غنیمت می برد.
خداوندا! بر محمد وآل بر محمد وآل محمد درود فرست و شدت حوادث ناگوار زمان را از ما بازدار، وشرّ دام های شیطان را از ما دور کن و تلخى حمله (و غضب) سلطان را از ما دفع فرما.
امام علیه السلام در این بخش از کلام خود که چهار بار درود بر پیغمبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم به صورت «اللهم صل على محمد و آله» می فرستد و به دنبال هرکدام، از خدا تقاضایی دارد، نخست چنین عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست و به نفع ما چاره ساز و به ضرر ما چاره ای مکن، و به نفع ما تدبیر کن و به ضرر ما تدبیری مقرر مدار، و غلبه و پیروزی را به ما عنایت کن و دشمنان ما را ما پیروز منما»؛ (اللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَكِدْ لَنَا وَ لَا تَكِدْ عَلَيْنَا، وَامْكُرْ لَنَا وَلَا تَشكُرْ بِنَا، وَأَدِلْ لَنَا وَ لَا تُدِل مِنَّا).
تفاوت «کید» و «مکر» این است که «کید» (بر وزن صید) به معنای طرح پنهانی و چاره اندیشی مخفیانه است و به طوری که راغب در مفردات می گوید، نوعی چاره جویی است که گاه نکوهیده و گاه قابل تمجید است، هرچند استعمال آن در موارد مذموم بیشتر است ولی در موارد ممدوح نیز در قرآن به کار رفته است، (مانند كَذَلِكَ كِدْنَا لِيُوسُفَ)؛ «ما اینگونه برای یوسف چاره جویی کردیم». (1)
و «مکر» در ادبیات عرب به معنای هرگونه چاره اندیشی است و اختصاصی به نقشه های شیطانی و زیان بخش که در فارسی امروز معمول است ندارد، بنابراین، هم درباره نقشه های زیانبار و هم در چاره اندیشی های خوب به کار می رود. به همین علت هم به منافقان و بدکاران نسبت داده شده و هم در بعضی از آیات قرآن به خداوند.
راغب در مفردات می گوید: «مکر» این است که کسی را از رسیدن به مقصودش بازدارند ولی هنگامی که این واژه در مورد خداوند به کار می رود -
1) یوسف، آیه 76.
به معنای خنثی کردن توطئه های زیانبار است و هنگامی که درباره فاسدان و مفسدان به کار می رود به معنای جلوگیری آنها از برنامه های اصلاحی است.
بعضی نیز گفته اند: هنگامی که این واژه در مورد انسان های فاسد و مفسد به کار می رود به معنای نقشه های شیطانی است ولی هرگاه در مورد خداوند به کار رود، به معنای کیفر دادن صاحبان نقشه های شیطانی است. (1)
در قرآن مجید نیز آمده است: (وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَاللَّهُ وَ اللَّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ)؛ «و يهود و دشمنان مسیح برای نابودی او و آیینش توطئه کردند و خداوند برای حفظ او و آیینش تدبیر نمود، و خداوند بهترین تدبیر کنندگان است». (2)
این احتمال نیز وجود دارد که «کید» و «مکر» در اصل به یک معنا هستند و آن چاره جویی های پنهانی است ولی برحسب موارد استعمال؛ معنای آن متفاوت می شود در مورد خداوند جنبهٔ مثبت دارد و دربارۀ افراد فاسد جنبه منفى.
مرحوم طبرسی در مجمع البیان درباره تفاوت مکر افراد فاسد و مکر خداوند گفته است اولی ظلم است و دومی عدالت، منتها از باب هماهنگی کلام، هردو به یک صورت به کار رفته است همان گونه که در این آیه شریفه آمده است: (فَمَن اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ)؛ «هرکس به شما حمله کرد، همانند حمله وی بر او حمله کنید». (3)
بدیهی است که جزای حملات دشمن، ظلم و اعتدا نیست، بلکه عین عدالت است، منتها به خاطر تشابه کلامی این گونه تعبیر به کار می رود و این خود یکی از فنون بلاغت است. (4)
«أدل» از مادۀ «دَولة» است و بعضی آن را از مادهٔ «دولة» دانسته اند و گفته اند که هردو به یک معنا هستند و آن پیروز و غالب کردن است، و بعضی گفته اند تفاوت این دو این است که «دَولة» مربوط به غلبه در جنگ ها یا پیروزی در به دست آوردن مقام است و «دولة» به معنای گردش اموال در دست افراد است، همان گونه که در قرآن مجید آمده است: (كَيْ لَا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِيَاءِ مِنْكُمْ)، «تا این اموال عظیم در میان ثروتمندان شما دست به دست نگردد». (1)
و در دعای فوق منظور امام علیه السلام این است که خداوند ما را بر دشمنان پیروز گردان و آنها را بر ما پیروز مکن و پیروزی را از ما دریغ مدار.
در واقع هرکدام از این دو جملۀ «وَأَدِلْ لَنَا وَلَا تُدِلْ مِنَّا» مفعول مقدری دارد؛ در اولی ما را بر دشمن پیروز گردان و در دومی دشمن را بر ما پیروز مکن.
در جملهٔ بعد عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست و ما را از قهر و غضب خود نگاه دار و با عنایتت (از هرگونه انحراف و بلا و مصیبت) حفظ کن؛ ما را به سوی خود هدایت فرما و از خویش دور مكن»؛ (اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ قِنَا مِنْكَ، (2)وَ احْفَظْنَا بِكَ، وَاهْدِنَا إِلَيْكَ، وَلَا تُبَاعِدْنَا عَنْكَ).
در این جا امام علیه السلام چند تقاضا از خداوند دارد نخست مصون ماندن از عذاب و سخط الهی و هرگونه بلا و مصیبت و جملهٔ «واحفظنا بک» تأکیدی بر آن است در تقاضای دوم، از خداوند هدایت را می طلبد و در سومین تقاضا عدم دوری از او را.
1) حشر، آیه 7.
2) روشن است که در این جمله محذوفی است و در اصل چنین بوده است: «وقنا من عذابك وسخطك ومن البلايا والآفات» ولی بعضی گفته اند که نیاز به تقدیر ندارد و اشاره به مراحل سیر الی الله است که در بعضی از مراحل انسان تقاضا می کند که از مرحلهٔ قبل دور شود در واقع از افعال خدا به صفات خدا پناه می برد همان گونه که از صفات خدا به ذات او پناه می برد ولی این تفسیر چندان واضح و روشن نیست.
به یقین، محفوظ ماندن از عذاب و سخط الهی نیازمند اسبابی است که بنده باید فراهم کند ولی توفیق انجام آن را از خدا می طلبد و همچنین هدایت شدن نیاز به برنامه های نظری و عملی دارد که آن را نیز بنده باید انجام دهد، ولی باز به توفيق الهى و دور نشدن از خداوند نیز احتیاج به پرهیز از اموری دارد که انسان را از او دور می سازد و بندگان باید از آن فاصله بگیرند و ما توفیق آن را از خدا می خواهیم.
در واقع این دعاهای سه گانه برگرفته از قرآن مجید است که در یک جا عرضه می داریم: (رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ)؛ «پروردگارا! به ما در دنیا نیکی عطا کن؛ و در آخرت نیز «نیکی» مرحمت فرما و ما را از عذاب دوزخ نگاه دار». (1)
و در آیه 64 سوره یوسف می خوانیم: فَاللَّهُ خَيْرٌ حَافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ؛ «و در هرحال خداوند بهترین حافظ و مهربان ترین مهربانان است».
و دائماً در سورۀ حمد (اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ) می خوانیم.
در آیه 44 سوره مؤمنون درباره اقوامی که به مخالفت با پیامبران برخاستند، می خوانیم: (ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَاكُلَّ مَا جَاءَ أُمَّةً رَسُولُهَا كَذَّبُوهُ فَأَتْبَعْنَا بَعْضَهُمْ بَعْضاً وَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِيثَ فَبُعْداً لِقَوْمِ لَا يُؤْمِنُونَ)؛ «سپس پیامبران خود را یکی پس از دیگری فرستادیم؛ هر زمان پیامبری برای هدایت قومی می آمد، او را تکذیب می کردند؛ و ما این امت های سرکش را یکی پس از دیگری هلاک ساختیم و آنها را خبرهایی قرار دادیم؛ که تنها نامی از آنان باقی ماند. دور باد از رحمت خدا قومی که ایمان نمی آورند».
بدیهی است که این بعد و دوری بعد و دوری مکانی نیست، چراکه خداوند -
1) بقره، آیه 201.
از همه ما به ما نزدیک تر است بلکه بعد و دوری مقامی است که براثر گناهان و صفات رذیله حاصل می شود امام علیه السلام از خدا تقاضا می کند چنان توفیقی عنایت کند که هرگز از او دور نشویم بلکه روز به روز نزدیک تر گردیم.
آنگاه امام علیه السلام به آثار این سه دعا پرداخته چنین عرضه می دارد: «چراکه هرکس را تو (از شرور و آفات و انحرافات) نگه داری به سلامت خواهد بود، و هرکه را تو هدایت کنی دانا می شود و هرکس را تو مقرب درگاه خود سازی غنیمت می برد»؛ (إِنَّ مَنْ تَقِهِ يَسْلَمْ (1)وَ مَنْ تَهْدِهِ يَعْلَمْ، وَمَنْ تُقَرِّبْهُ إِلَيْكَ يَغْنَمْ).
به یقین حفظ و نگهداری خداوند قادر متعال بالاترین محافظت هاست و هیچ آسیبی به کسی که خدا او را حفظ کرده قطعاً نخواهد رسید، همان طور که قرآن مجید می گوید: (وَ إِنْ يَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرٍ فَلَا كَاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ وَ إِنْ يُرِدْكَ بِخَيْرٍ فَلَا رَادَّ لِفَضْلِهِ يُصِيبُ بِهِ مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ)؛ «و اگر خداوند، برای امتحان و مانند آن زیانی به تو رساند هیچ کس جز او نمی تواند آن را برطرف کند؛ و اگر اراده خیری برای تو کند هیچ کس مانع فضل او نخواهد شد. آن را به هرکس از بندگانش بخواهد می رساند و او آمرزنده و مهربان است». (2)
قابل توجه این که نگهداری و وقایت پروردگار در این جا به صورت مطلق ذکر شده که محافظت از همۀ آفات معنوی و مادی را شامل می شود همان گونه که هدایت و علم نیز در جملهٔ «وَمَنْ تَهْدِهِ يَعْلَمْ» مطلق است و تمام انواع هدایت الهی و علوم و دانش هایی را که موجب قرب به خداست در بر می گیرد.
1) دربارهٔ این که در این جمله اسم «ان» در تقدیر است و به صورت ضمیر شأن می باشد (انّه من تقه يسلم) و «من» شرطیه است و یا اینکه «من» موصوله است و اسم «ان»می باشد و در این صورت دو جمله بعداز آن (تقه و يسلم) باید مجزوم نباشد آن گونه که از بعضی از نسخه ها نقل شده و ضمیر شأن در تقدیر نیست در میان مفسران گفتگوست و از آن جا که تفاوتی در معنا حاصل نمی شود دنبال کردن این بحث ضرورتی ندارد و همچنین در جملۀ دوم و سوم این فراز از دعا.
2) یونس، آیه 107.
صاحب رياض السالکین هدایت را چهار نوع بیان کرده است:
اول: هدایت به جلب منافع و دفع زیان ها به واسطهٔ هوش و عقلی که خدا به انسان داده است و آیه شریفه (أَعْطَى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى) (1)را ناظر به آن دانسته است.
دوم: بیان دلایل عقلی، که سبب جدایی حق از باطل می شود، و آیه (وَ هَدَيْنَاهُ النَّجْدَيْنِ) را اشاره به آن می داند.
سوم: هدایت از طریق فرستادن پیغمبران و بیانات نقلی و آیه (وَأَمَّا ثَمُودُ فَهَدَيْنَاهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمَى عَلَى الْهُدَى)؛ «امّا ثمود را هدایت کردیم، ولی آنها نابینایی و گمراهی را بر هدایت ترجیح دادند» (2)را ناظر بر آن می داند.
چهارم: هدایت به مقامات معنوی و قرب الى الله و رها ساختن از تعلقات مادی و غرق شدن در اسماء جمال و جلال الهی که مخصوص اولیاء الله و مقربان درگاه الهی است و در این جا آیه ای به عنوان شاهد آن ذکر نمی کند، ولی می توان آية (وَيَزِيدُ اللَّهُ الَّذِينَ اهْتَدَوْا هُدًی) (3)را اشاره به آن دانست، سپس تصریح می کند که مقصود از هدایت در کلام امام علیه السلام در این دعا همان مرحله چهارم است. (4)
البته برای هدایت شاخه های دیگری نیز می توان تصور کرد در هرحال انحصار به مرحله چهارم دلیل خاصی ندارد.
سپس امام علیه السلام در سومین جمله اشاره به آثار قُرب پروردگار کرده که بهره مند شدن از غنائم الهی است.
البته غنیمت یک معنای خاص دارد و آن منافع مادی است که در جنگ ها -
نصیب جنگجویان می شود و از چنگال دشمن بیرون می آورند، و یک معنای عام دارد که همۀ برکات مادی و معنوی را شامل می شود همان گونه که در آیه شریفه 94 سوره نساء به آن اشاره شده است (وَلَا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقَى إِلَيْكُمُ السَّلَامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فَعِنْدَ اللَّهِ مَغَانِمُ كَثِيرَةٌ)؛ «مبادا به خاطر به دست آوردن غنائم مادی، افرادی را که تسلیم شما می شوند و اظهار اسلام می کنند مسلمان ندانید، زیرا اگر از این غنیمت ناچیز صرف نظر کنید نزد خدا غنائم معنوی فراوانی وجود دارد».
در حدیثی از امیرمؤمنان علی علیه السلام می خوانیم: «إِنَّكُمْ إِنِ اغْتَنَمْتُمْ صَالِحَ الْأَعْمَالِ تِلْتُمْ مِنَ الْآخِرَةِ نِهَايَةَ الْآمَالِ؛ هرگاه شما اعمال صالح را غنیمت خود بشمرید در آخرت به آخرین آرزوی خود خواهید رسید». (1)
در روایات معصومین علیهم السلام اموری به عنوان وسیلهٔ قرب الی الله بیان شده که هرکدام از آنها می تواند در سرنوشت معنوی انسان مؤثر باشد و چه خوب است که انسان بتواند همۀ آنها را در خود جمع کند، از جمله:
عقل: رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم می فرماید: «يَا عَلِيُّ إِذَا تَقَرَّبَ الْعِبَادُ إِلَى خَالِقِهِمْ بِالْبِرِّ فَتَقَرَّبْ إِلَيْهِ بِالْعَقْلِ تَسْبِقُهُم؛ ای علی! هنگامی که مردم به خالقشان به وسیلهٔ نیکوکاری نزدیک شوند تو به وسیلهٔ قدرت عقلانی نزدیک شو که بر آنها پیشی خواهی گرفت». (2)از این حدیث شریف استفاده می شود که قدرت عقل از اسباب مهم تقرب الى الله است.
اخلاص: در حدیثی از امام علی بن ابی طالب علیه السلام نقل شده که می فرماید:
«تَقَرُّبُ الْعَبْدِ إِلَى اللَّهِ بِإِخْلَاصِ نِيَّتِهِ؛ خلوص نیت است که انسان را به خداوند نزدیک می کند و مقرب درگاهش می سازد». (1)
تقوی و ورع: امام صادق علیه السلام تقوا و ورع و پرهیز از گناهان را مؤثرترین عامل قرب الی الله می شمرد و از موسی بن عمران علیه السلام نقل می کند که خداوند به او خطاب کرد: «يَا مُوسَى مَا تَقَرَّبَ إِلَيَّ الْمُتَقَرِّبُونَ بِمِثْلِ الْوَرَعِ عَنْ مَحَارِمِي فَإِنِّي أُبِيحُهُمْ جَنَّاتِ عَدْنٍ لَا أُشْرِكُ مَعَهُمْ أَحَداً؛ اى موسى! مقربان برای تقرب به من، چیزی نمی یابند که مانند پرهیز از گناهان باشد، زیرا من بهشت های جاویدانی را به آنها می بخشم که هیچ کس با آنها در آن شریک نیست». (2)
لقمان حکیم در نصایح خود به فرزندش این بحث را کامل کرده و شش صفت را موجب قرب به خدا می شمرد می گوید: فرزندم! «أَحُتُكَ عَلَى سِتٌ خِصَالٍ لَيْسَ مِنْ خَصْلَةٍ إِلَّا وَهِيَ تُقَرِّبُكَ إِلَى رِضْوَانِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ تُبَاعِدُكَ مِنْ سَخَطِهِ؛ تو را به شش چیز جداً توصیه می کنم که هیچ خصلتی مانند آنها تو را به رضای خدا و دوری از خشم او نمی رساند». (3)
سپس آن شش چیز را این گونه معرفی می کند: توحید خالص، راضی بودن به قضای الهى وحب في الله، وبغض في الله و این که انسان آنچه برای خود می خواهد برای دیگران بخواهد و آنچه برای خود نمی خواهد برای دیگران نخواهد، فرو بردن خشم، نیکی کردن به کسی که بدی می کند، و ترک هوی پرستی.
سخن در این زمینه بسیار است و این بحث را با حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام پایان می دهیم.
در جمله بعد، امام علیه السلام بار دیگر بر پیغمبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم درود فرستاده و سه چیز مهم را از خداوند تقاضا می کند که مایۀ سلامتی از همه آفات و آسیب هاست عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آل محمد درود فرست و شدت حوادث ناگوار زمان را از ما بازدار، و شر دام های شیطان را از ما دور کن و تلخی حمله (و غضب) سلطان را از ما دفع فرما»؛ (اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اكْفِنَا حَدَّ نَوَائِبِ الزَّمَانِ، وَ شَرَّ مَصَايِدِ الشَّيْطَانِ، وَ مَرَارَةَ صَوْلَةِ السُّلْطَانِ).
امام علیه السلام حل سه مشکل مهم زندگی را در این بخش از دعا از خدا تقاضا می کند نخست حوادث سختی که زمان ها با خود می آورند، مثلاً در زمانی نا امنی است و در زمانی قحطی و خشک سالی و در زمانی بیماری های مختلف. امام علیه السلام تقاضا می کند که همۀ این آسیب ها به لطف الهی برطرف شود.
«نوائب» به گفتۀ لسان العرب جمع «نائبه» به معنای امور سختی است که بر انسان وارد می شود و ریشه اصلی آن «نوب» به معنای نازل شدن و وارد گشتن چیزی است.
البته هر زمانی ویژگی هایی دارد و حوادث تلخ و شیرینی در آن واقع می شود و قابل اجتناب نیست ولی امام علیه السلام تعبیر به «حد» می کند، یعنی شدت این نوائب و تیزی آن را از ما بازدار.
در دومین تقاضا از خدا می خواهد که شر دام های شیطان را از ما دور کند.
«مصائد» جمع «مصيد» (بر وزن منبر) از مادهٔ «صید» در اصل به معنای دام هایی -
1) کافی، ج 3، ص 264، ح 1.
است که حیوانات وحشی را با آن می گیرند سپس به هر وسیله ای که افراد را از رسیدن به مقاصدی باز می دارد هرچند معنوی باشد، اطلاق شده است؛ بنابراین اگر با «یا» ذکر شود (به صورت مصاید) صحیح تر به نظر می رسد، هرچند گاه در اطلاقات عرفی «یا» در اینجا تبدیل به همزه می شود مانند وسائل، فضائل و امثال آن، درحالی که در امثال وسائل و فضائل همزه اصلی نیست ولی در مصايید «یا» اصلی است.
و دام های شیطان وسوسه های او برای آلوده شدن به انواع گناهان است. مال و ثروت یکی از دام های اوست، شهوات جنسی دام های دیگری است، مقام و منزلت نیز از دام های شیطان است که غالباً به وسیلهٔ اینها انسان ها را در دام خود گرفتار می سازد و از راه حق منحرف می کند.
در حدیثی که مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار آورده است می خوانیم که امام صادق علیه السلام ضمن وصایی که به عبدالله بن جندب فرمود چنین گفت: «يَا ابْنَ جُنْدَبٍ إِنَّ لِلشَّيْطَانِ مَصَائِدَ يَصْطَادُ بِهَا فَتَحَامَوْا شِبَاكَهُ وَ مَصَائِدَهُ قُلْتُ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ مَا هِيَ؟ قَالَ: أَمَّا مَصَائِدُهُ فَصَدُّ عَنْ بِرِّ الْاِخْوَانِ وَ أَمَّا شِبَاكُهُ فَنَوْمٌ عَنْ قَضَاءِ الصَّلَوَاتِ الَّتِي فَرَضَهَا اللَّهُ أَمَا إِنَّهُ مَا يُعْبَدُاللَّهُ بِمِثْلِ نَقْلِ الْأَقْدَامِ إِلَى بِرِّ الْإِخْوَانِ وَ زِيَارَتِهِمْ وَيْلٌ لِلسَّاهِينَ عَنِ الصَّلَوَاتِ النَّائِمِينَ فِي الْخَلَوَاتِ الْمُسْتَهْزِئِينَ بِاللَّهِ وَ آيَاتِهِ فِي الْفَتَرَاتِ أُولَئِكَ الَّذِينَ لا خَلاقَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ وَلَا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَلا يُزَكِّيهِمْ وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ؛ ای فرزند جندب! شیطان دام ها و تورهایی دارد که به وسیلهٔ آن افراد را صید می کند. خود را از تورها و دام های او دور دارید، ابن جندب می گوید: عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! دام های شیطان کدام است؟ فرمود: جلوگیری کردن از نیکی به برادران؛ و اما تورهای صیادی شیطان به -
خواب رفتن تا زمانی است که نمازهایی که خداوند واجب کرده است قضا شود ولی آگاه باش که هیچ عبادتی مانند گام برداشتن به سوی نیکی به برادران دینی و ملاقات آنها نیست. وای بر کسانی که نمازشان را به فراموشی می سپارند در خلوت می خوابند و در حضور جمع به هنگام ضعف پایه های دینی مردم خداوند و آیات او را به سخریه می گیرند آنها کسانی هستند که بهره ای از آخرت ندارند و خدا با آنها سخن نمی گوید و در قیامت به آنها نگاه لطف نمی کند و آنها را پاکیزه نمی سازد و عذاب دردناکی برای آنان است». (1)
و آخرین و سومین چیزی که از خداوند طلب می کند این است که «ما را از تلخی قهر و آزار سلطان محفوظ دار»؛ (وَمَرَارَةَ صَوْلَةِ السُّلْطَان).
ظالمانی که غالباً بر دنیا حکومت می کردند آن چنان دیکتاتور و مغرور بودند که به اندک سوء ظن یا کم ترین مخالفتی نسبت به افراد تصمیم های سختی می گرفتند و کافی بود درحالت غضب باشند تا به آسانی فرمان قتل افراد را صادر کنند.
در قرآن مجید نیز دربارهٔ این گونه حاکمان جور از زبان ملکهٔ سبا آمده است: (إِنَّ الْمُلُوكَ إِذَا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوهَا وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً وَكَذَلِكَ يَفْعَلُونَ)؛ «پادشاهان هنگامی که وارد منطقهٔ آبادی شوند آن را به فساد و تباهی می کشند و عزیزان آنجا را ذلیل می کنند؛ آری روش آنان همواره این گونه است». (2)
«صولة» از مادۀ «صول» (بر وزن قول) در اصل به معنای پریدن و جستن است و از آنجایی که ظالمان به هنگام غضب گویی بر سر افراد می پرند و آنها را مورد قهر و غضب و آزار خود قرار می دهند این تعبیر در مورد حمله سلاطین و صاحبان قدرت به کار رفته است.
این نکته قابل توجه است که در عصر امام علیه السلام گرفتاری های مردم از جهات مختلف زیاد بود ظلم ظالمان از یک سو فراهم بودن وسائل گناه و وسوسه های شیطان از سوی دیگر و مشکلات زندگی از سوی سوم همۀ نیکان و پاکان را در فشار قرار داده بود و تکیه کردن امام علیه السلام بر این سه موضوع و تقاضای رفع این گرفتاری ها به خاطر همین است.
در آن زمان یا زمان های نزدیک به آن شدت ظلم ظالمان به حدی رسیده بود که خشک و تر را با هم می سوزاندند و بی گناه و با گناه را شکنجه می دادند. معاویه در یکی از سخنانش خطاب به مردم می گوید: «و أَنا أَقْسِمُ بِاللَّهِ لَاخُذَنَّ الوليَّ بالولي والمُقِيمَ بِالظَّاعِنِ والمُقْبِلَ بالمُدبِرِ والصَّحِيحَ بِالسَّقِيمِ حَتَّى يَلقَى الرّجلُ منكم أخاه فيقولُ: أَنْجُ سَعْدٌ فقد هلكَ سَعِيد أو تستقيم لي قناتكم؛ من به خدا سوگند می خورم که دوست را به خاطر دوستش مجازات می کنم و حاضران را به خاطر مسافران و آن کس را که رو به سوی ما می آورد به خاطر آنهایی که پشت می کنند و سالم را به سبب بیمار مورد مجازات قرار می دهم تا آنجا که یکی از شما هنگامی که برادرش را می بیند می گوید: ای «سعد»! فرار کن «سعید» را کشتند تا تمام قدرت شما در اختیار من باشد (اشاره به این که تنها تشابه اسمی کافی بود که افراد را به قتل برساند)». (1)
البته در هر زمانی معمولاً مشكلات مختلفی وجود دارد، فقط رنگ های آن عوض می شود ولی اصل آن غالباً پایدار است. باید برای حل آنها از خداوند یاری بطلبیم.
واژهٔ «سلطان» معنای اسم مصدری دارد و به هرگونه تسلط بر دیگری اطلاق -
1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ،16، ص 201، برای اطلاع بیشتر از ظلم های شدید و بی حساب و کتاب حاکمان آن عصر به ویژه عصر سلطه حجاج بر کوفه رجوع کنید به پیام امام اميرالمؤمنين علیه السلام (شرح نهج البلاغه)، ج 2، ص 529.
می شود و گاه این واژه بر صاحبان قدرت اطلاق شده است و عبارت امام علیه السلام تاب هردو معنا را دارد (پناه بردن به خدا از سلطه های خطرناک یا پناه بردن به خدا از سلاطين جور).
11- اللَّهُمَّ إِنَّمَا يَكْتَفِي الْمُكْتَفُونَ بِفَضْلِ قُوَّتِكَ، فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَاكْفِنَا، وَإِنَّمَا يُعْطِي الْمُعْطُونَ مِنْ فَضْلِ جِدَتِكَ، فَصَلَّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَأَعْطِنَا، وَإِنَّمَا يَهْتَدِي الْمُهْتَدُونَ بِنُورِ وَجْهِكَ ، فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَاهْدِنَا.
12- اللَّهُمَّ إِنَّكَ مَنْ وَالَيْتَ لَمْ يَضْرُرْهُ خِذْلَانُ الْخَاذِلِينَ، وَ مَنْ أَعْطَيْتَ لَمْ يَنْقُصْهُ مَنْعُ الْمَانِعِينَ، وَ مَنْ هَدَيْتَ لَمْ يُغْوِهِ اِضْلَالُ الْمُضِلِّينَ.
13- فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ امْنَعْنَا بِعِزِّكَ مِنْ عِبَادِكَ، وَ أَغْنِنَا عَنْ غَيْرِكَ بِإِرْفَادِكَ، وَ اسْلُكْ بِنَا سَبِيلَ الْحَقِّ بِإِرْشَادِكَ.
ترجمه
خداوندا! آنهایی که در زندگی (مادی و معنوی) به حد کفایت می رسند از فضل قوت و توانایی توست، بنابراین بر محمد و آل محمد درود فرست و ما را به حد کفایت برسان (و خداوندا!) کسانی که به دیگران عطا می کنند (از خود چیزی ندارند، هرچه دارند از فضل جود و بخشش توست)، بنابراین بر محمد وآل محمد درود فرست و به ما عطاى وافر كن و (خداوندا!) آنهایی که هدایت می شوند به نور جمال توست بنابراین بر محمد وآل محمد درود فرست و خودت ما را هدایت کن.
خداوند آن کس که تو یاری اش کنی ترک یاری خوارکنندگان به او ضرری نمی رساند و کسی که تو مورد عطای خود قرارش دهی منع مانعان چیزی از او نمی کاهد و آن کس که تو هدایتش کنی، گمراه ساختن گمراه کنندگان مایه انحراف او نمی شود.
بنابراین، خداوندا بر محمد وآل محمد درود فرست و با عزت و قدرت خود -
ما را از خوار نمودن بندگانت حفظ کن، با عطای خود ما را از غیر خود بی نیاز فرما، و ما را با ارشاد و راهنمایی خود به راه حق رهبری کن.
در نخستین جمله از این بخش امام علیه السلام سه چیز از خدا تقاضا می کند و به دنبال هرکدام بر پیغمبر و آلش درود می فرستد.
نخست عرضه می دارد: «خداوندا! آنهایی که در زندگی مادی و معنوی به حد کفایت می رسند از فضل قوت و توانایی توست، بنابراین بر محمد و آل محمد درود فرست و ما را به حد کفایت برسان»؛ (اللَّهُمَّ إِنَّمَا يَكْتَفِى الْمُكْتَفُونَ بِفَضْلِ قُوَّتِكَ، فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَاكْفِنَا).
دلیل این مطلب کاملاً روشن است زیرا هرکس هرچه دارد از خدا دارد و به تعبیر دیگر مالک حقیقی خداست و بقیه مالک مجازی هستند، بنابراین چه بهتر که انسان آب را از سرچشمه بگیرد و دست به دامن فضل و لطف الهی بزند و برای رسیدن به حد کفایت در مواهب مادی و معنوی از او طلب کند.
«قوة» در اصل «قوْيَة» (بر وزن شعله) بوده و «یاء» تبدیل به «واو» شده و در «واو» ادغام گردیده و تبدیل به «قوة» شده است. تعبیر به «فَضْلِ قُوَّتِكَ» در واقع از قبیل اضافه مسبب به سبب است، یعنی بر اثر قوت و قدرت بی پایان خداوند، فضل و رحمت به بندگانت می رسد و ما به آن فضل و رحمت بی پایان تو امیدواریم.
و در تقاضای دوم عرضه می دارد: «و (خداوندا!) کسانی که به دیگران عطا می کنند (از خود چیزی ندارند، هرچه دارند از فضل جود و بخشش توست) بنابراین بر محمد و آل محمد درود فرست و به ما عطاى وافر كن»؛ (وَ إِنَّمَا يُعْطِي الْمُعْطُونَ مِنْ فَضْلِ جِدَتِكَ، فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَأَعْطِنَا).
همان گونه که در بالا اشاره شد سرچشمه تمام خیرات و نیکی ها و سعادت ها ذات پاک خداست و دیگران هرچه دارند از ناحیه اوست، بنابراین چرا دست به سوی بندگان نیازمندی دراز کنیم که از سوی تو بی نیاز می شوند؟ دست به سوی تو دراز می کنیم که از همه بی نیازی و هرچه هست از سوی تو و از آنِ توست.
«جده» (بر وزن هبه) به معنای غنا و بی نیازی و توانایی و تمکن است و هرگونه امکانات مادی و معنوی را شامل می شود و فعل آن «وَجَدَ» است، سپس «واو» حذف شده و به جای آن «هاء» در آخر آن آمده است، مانند «هبه» که در اصل «وهب» بوده و به همین صورت تغییر کرده است.
و در تقاضای سوم عرضه می دارد: «و (خداوندا!) کسانی که هدایت می شوند، به نور جمال توست بنابراین بر محمد و آل محمد درود فرست و خودت ما را هدايت كن»؛ (وَإِنَّمَا يَهْتَدِي الْمُهْتَدُونَ بِنُورِ وَجْهِكَ، فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَاهْدِنَا).
این تقاضا نیز همان معنای دو تقاضای قبل را تعقیب می کند و می گوید: خداوندا! همه چیز از سوی توست هرکس که هدایتی دارد، تو هادی او بوده ای، بنابراین ما نور هدایت را از تو می طلبیم نه از غیر تو، شبیه آنچه در سوره حمد آمده است: (اِهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ).
در حقیقت روح مسألۀ توحید افعالی در تمام این سه تقاضا ساری و جاری است، چراکه مفهوم آن این است هرکس هرچه دارد از خداست (ولا مؤثر في الوجود الا الله) ولذا آگاهان از توحید پروردگار هنگامی که به نعمتی می رسند اعتراف می کنند که آن هم از سوی خداست، هرچند به وسیلهٔ انسان های دیگر به آنها رسیده باشد، همان گونه که بنده صالح خدا حضرت سلیمان علیه السلام هنگامی که تخت ملکه سبا را در یک چشم برهم زدن در مقابل خود حاضر دید، گفت: (هَذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّي)؛ «این از فضل پروردگار من است».
در جای دیگر دربارهٔ مجاهدان خستگی ناپذیر و شجاع می فرماید: (ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَ اللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ)؛ «این فضل خداوند است و به هرکس که بخواهد (و لایق ببیند) می بخشد و خداوند دارای بخشش وسیع و علم و آگاهی است». (1)
و نیز در سوره جمعه می خوانیم: (وَآخَرِينَ مِنْهُمْ لَمَّا يَلْحَقُوا بِهِمْ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ * ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيم)؛ «و (همچنین) پیامبر اسلام، رسول است برای گروه دیگری که هنوز به آنها ملحق نشده اند و او عزیز و حکیم است. این فضل خداست که به هرکس بخواهد (و شایسته بداند) می بخشد و خداوند دارای فضل عظیم است». (2)
جالب این است که وقتی پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم این آیه را تلاوت فرمود، سؤال کردند: این گروهی که خداوند به آنها اشاره کرده (و مشمول فضل عظيم الهى هستند کیان اند؟) پیامبر صلی الله علیه واله وسلم دست خود را بر شانه سلمان زد و فرمود: «لَوْ كَانَ الْإِيمَانُ فِي الثَّرَيَّا لَنَالَتْهُ رِجَالٌ مِنْ هَؤُلَاءِ؛ اگر ایمان در ستاره ثریا (ستاره دوردستی که برای بیان دور بودن بسیار، ضرب المثل است) باشد مردانی از این گروه (ایرانیان) به آن دسترسی پیدا می کنند». (3)
در اینجا این سؤال پیش می آید که منظور از «وجه الله» و «نور وجه الله» چیست که امام علیه السلام در این دعا هدایت هدایت شوندگان را به آن موکول می کند؟
1) مائده، آیه 54.
2) جمعه، آیات 3 و 4.
3) این حدیث در منابع شیعه و اهل سنت به صورت گسترده نقل شده است از جمله طبرسی در مجمع البيان، ج 10، ص 7، سیوطی در درالمنثور، ج 6، ص ،67، زمخشری در کشاف، ج 3، ص 540 و سید قطب در فی ظلال القرآن، ج 6، ص 3566، ذیل همین آیه نقل کرده اند همچنین در صحیح ترمذی، ج 5، ص 60 و در مسند احمد، ج 2، ص 420 و 422 و 469 (با این تفاوت که به جای ایمان، علم آمده است) و بعید نیست این حدیث مکرر از پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم نقل شده باشد. در بعضی از موارد با ذکر «ایمان» و در بعضی از موارد دیگر با ذکر «علم».
«وجه» در اینجا به معنای ذات است و از آنجا که مهم ترین اعضای انسان در صورت انسان است و هنگامی که می خواهند از کسی یاد کنند گاهی اشاره به صورتش می کنند این واژه مجازاً در ذات پاک خدا به کار رفته و منظور از «نور» افاضات و عنایات و بخشش های خداوند است که از ذات پاکش سرچشمه می گیرد.
سپس امام علیه السلام در جمله بعد خدا را به سه وصف از اوصاف فعلش توصیف می کند که در واقع درخواست هایی در آن نهفته شده و به تعبیر دیگر، دعا و تقاضایی است به صورت غیر مستقیم از ساحت قدس پروردگار عرضه می دارد:
«خداوندا! آن کس که تو یاری اش کنی ترک یاری خوارکنندگان به او ضرری نمی رساند و کسی که تو مورد عطای خود قرارش دهی منع مانعان چیزی از او نمی کاهد و آن کس که تو هدایتش کنی گمراه ساختن گمراه کنندگان مایه انحراف او نمی شود»؛ (اللَّهُمَّ إِنَّكَ مَنْ وَالَيْتَ لَمْ يَصْرُرْهُ خِذْلَانُ الْخَاذِلِينَ، وَمَنْ أَعْطَيْتَ لَمْ يَنْقُصْهُ مَنْعُ الْمَانِعِينَ، وَ مَنْ هَدَيْتَ لَمْ يُغْوِهِ إِصْلَالُ الْمُضِلِّينَ).
امام علیه السلام در اولین عبارت، تقاضای یاری خداوند را می کند، با این عبارت که هرکس را تو یاری کنی خوار کردن دیگران در او اثر نمی کند. دلیل آن این است که خداوند بر همه چیز غالب است و کسی در برابر اراده او توانایی مقاومت ندارد همان گونه که در آیه شریفه آمده است: (إِنْ يَنْصُرْكُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَكُمْ وَ إِنْ يَخْذُلْكُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِي يَنْصُرُكُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ)؛ «اگر خداوند شما را یاری کند هیچ کس بر شما غلبه نخواهد کرد؛ و اگر دست از یاری شما بردارد کیست که بعداز او شما را یاری کند؟ و مؤمنان باید تنها بر خداوند توکل کنند». (1)
1) آل عمران، آیه 160.
«والیت» از مادهٔ «ولی» و سه معنای مشهور دارد: اول سرپرستی، دوم: یاری کردن، سوم: محبت و دوستی و در میان این سه پیوند است. کسی که ولی و سرپرست می باشد در مشکلات کمک و یاری می کند و به یقین دارای محبت و علاقه نسبت به کسی است که تحت ولایت او قرار دارد و در جمله بالا هر سه معنا محتمل است، یعنی خداوندا! کسی که تو سرپرستش باشی و یاری اش کنی و به او محبت داشته باشی رها ساختن مردم و ترک یاری اش هیچ اثری در او نمی گذارد چون عالم بر محور اراده تو دور می زند و چون در اینجا در نقطهٔ مقابل «خذلان» و ترک یاری ذکر شده بیشتر توجه به یاری کردن خداست.
واژۀ«خذلان» مصدر است و به معنای ترک یاری کردن و رها ساختن کسی در برابر مشکلات است همان گونه که راغب در مفردات به آن اشاره کرده است و این که به شیطان در قرآن مجید «خذول» گفته شده (وَكَانَ الشَّيْطَانُ لِلْإِنْسَانِ خَذُولاً) (1)به خاطر آن است که همه گونه مشکلی بر سر راه انسان ایجاد می کند، سپس او را به حال خودش و ا می گذارد تا مغلوب مشکلات شود.
دومین عبارت امام علیه السلام تقاضای عطای الهی است.
واژهٔ «نقصان» معمولاً به صورت ثلاثی مجرد استعمال می شود، گاهی به صورت لازم، گاه با یک مفعول و گاه با دو مفعول و در اینجا در واقع دو مفعول گرفته است که یکی مذکور است و دیگری در تقدير (من اعطيت لم ينقصه شيئا) همان گونه که در جمله قبل (من واليت) مفعول آن حذف شده و اشاره به این است که هرگاه خدا اراده کند چیزی به کسی بدهد، اگر همه دنیا نیز جمع شوند که مانع گردند، توانایی ندارند همان گونه که قرآن مجید می فرماید: (وَ إِنْ يَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرٍ فَلَا كَاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ وَإِنْ يُرِدْكَ بِخَيْرٍ فَلَا رَادَّ لِفَضْلِهِ يُصِيبُ بِهِ مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ)؛ «و اگر خداوند برای امتحان و مانند آن، زیانی -
1) فرقان، آیه 29.
به تو رساند هیچ کس جز او نمی تواند آن را برطرف کند؛ و اگر اراده خیری برای تو کند هیچ کس مانع فضل او نخواهد شد آن را به هرکس از بندگانش بخواهد می رساند؛ و او آمرزنده و مهربان است». (1)
و در سومین عبارت و در واقع سومین تقاضای غیر مستقیم اشاره به هدایت الهی می کند که اگر هدایت الهی باشد انسان به یقین به مقصد می رسد، هرچند اگر همۀ جهانیان دست به دست هم دهند که او را گمراه کنند وسوسه های آنها همچون وسوسه شیطان تأثیرگذار نخواهد بود همان گونه که در قرآن مجید آمده است: (وَ مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ مُضِلَّ أَلَيْسَ اللَّهُ بِعَزِيزِ ذِي انْتِقَامٍ)؛ «و هرکس را خدا راهنمایی کند هیچ گمراه کننده ای نخواهد داشت آیا خداوند توانا و دارای مجازات نیست؟!». (2)
و به همین دلیل ما هر روز در نمازهایمان هدایت را تنها از خدا می خواهیم و عرضه می داریم: (اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ)؛ «ما را به راه راست هدایت کن».
«يُغويه» از مادۀ «اغواء» به معنای گمراه کردن است و ریشه ثلاثی آن «غواية» به معنای گمراه شدن است.
به یقین هرگاه خدا اراده هدایت کسی را کند دست او را می گیرد و به مقصد می رساند، همان گونه که در قرآن مجید آمده است (وَ الَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ)؛ «و کسانی که در راه ما با خلوص نیت جهاد کنند، قطعاً به راه های خود هدایتشان خواهیم کرد؛ و به یقین خداوند با نیکوکاران است».
و در جای دیگر می فرماید: (أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ وَ يُخَوِّفُونَكَ بِالَّذِينَ مِنْ دُونِهِ وَمَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ * وَ مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ مُضِلَّ أَلَيْسَ اللَّهُ بِعَزِيزِ ذِي انْتِقَامٍ)؛ «آیا خداوند برای نجات و دفاع از بنده اش کافی نیست؟! ولی آنها تو را از غیر او -
می ترسانند آنها گمراهاند و هر کس را خداوند گمراه کند، هیچ راهنمایی برای او نخواهد بود و هر کس را خدا راهنمایی کند هیچ گمراه کننده ای نخواهد داشت. آیا خداوند توانا و دارای مجازات نیست؟!». (1)
در بخش بعد، امام علیه السلام بر محمد و آل محمد درود می فرستد و سه تقاضا از خداوند می کند که مربوط به اوصاف سه گانه ای است که در جمله قبل آمد، عرضه می دارد: «بنابراین، خداوندا! بر محمد و آل محمد درود فرست و با عزت و قدرت خود ما را از خوار نمودن بندگانت حفظ کن»؛ (فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَامْنَعْنَا بِعِزِّكَ مِنْ عِبَادِكَ).
با توجه به این که در جمله های قبل بیان کرده بود که اگر تو کسی را یاری کنی رها ساختن و ترک یاری دیگران به او ضرر نمی زند، در اینجا تقاضا می کند: اکنون که چنین است تو مرا از آسیب دیگران حفظ کن.
سپس می افزاید: «با عطای خود ما را از غیر خود بی نیاز کن»؛ (وَأَغْنِنَا عَنْ غَيْرِكَ بِإِرْفَادِكَ).
و این تقاضا در حقیقت هماهنگ با توصیفی است که در جمله قبل آمد که هرگاه تو به کسی عطا کنی منع مانعین چیزی از او نمی کاهد.
و در سومین تقاضا عرضه می دارد: «ما را با ارشاد و راهنمایی خود، به راه حق رهبری کن»؛ (وَاسْلُكْ بِنَا سَبِيلَ الْحَقِّ بِإِرْشَادِكَ).
و این تقاضا هماهنگ با سومین جمله قبل است که عرضه داشت: کسی را که تو هدایتش کنی گمراه ساختن گمراه کنندگان بر او اثر نخواهد کرد.
«عزّت» در اصل به گفتۀ راغب در کتاب مفردات حالتی است که مانع مغلوب شدن انسان می شود (یعنی آن چنان قوی باشد که شکست ناپذیر گردد) و از آنجا که این حالت باعث آبرو و موقعیت ممتاز اجتماعی است، بر این حالت نیز -
1) زمر، آیات 36 و 37.
عزّت اطلاق می شود و در جمله بالا منظور همان قدرت شکست ناپذیر است. در آیه 21 سوره مجادله می فرماید: (كَتَبَ اللهُ لأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِي إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ)؛ «خداوند چنین مقرّر داشته که من و پیامبرانم پیروز می شویم؛ چراکه خداوند توانا و شکست ناپذیر است».
در آیه 34 سوره کهف در داستان آن دو برادر می خوانیم که برادر نیرومندتر به برادر ضعیف تر خود می گوید: (أَنَا أَكْثَرُ مِنْكَ مَالاً وَ أَعَزُّ نَفَراً)؛ «من از نظر ثروت از تو برتر و از نظر نفرات نیرومندترم».
«ارفاد» از ماده «رفد» در اصل به معنای کمک کردن برای انجام کاری است و سپس به معنای عطا و بخشش استعمال شده است و هنگامی که به باب «افعال» می رود (ارفاد) نیز همین معنا را می رساند.
و با توجه به اینکه جملهٔ «أغننا...» مطلق است مفهومش این است که خداوندا! ما را در همه زمینه ها با عطا و بخشش خود از دیگران بی نیاز کن تا دست حاجت به سوی آنها دراز نکنیم همچنین در مورد ارشاد به سوی سبیل حق با توجه به اطلاق آن، همۀ راه های حق را در زمینه های اعتقادی و عملی و اخلاقی شامل می شود و همانند آیۀ (اِهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ) در سوره حمد است.
«اسلک» از مادهٔ «سلک» و «سلوک» به معنای وارد کردن و نفوذ دادن به معنای رهسپار شدن و رهسپار کردن آمده که گاهی بدون «باء» متعدی می شود و گاهی به وسیلهٔ «باء».
بدون شک همۀ انسان ها به یکدیگر نیازمندند هم برای کمک در مقابل مشکلات هم هدایت و راهنمایی و هم بی نیاز شدن در حوایج زندگی ولی مهم این است که بدانیم هر کس هرچه دارد از خداست نه از خود، بنابراین اگر کمکی، عطایی یا ارشادی از بندهای سر می زند همه با امدادهای الهی است. شرح بیشتر در این زمینه در فقره نوزدهم دعای اول در ذیل عبارت «وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَغْلَقَ عَنَّا بَابَ الْحَاجَةِ إِلَّا إِلَيْهِ» آمده است.
14- اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اجْعَلْ سَلَامَةَ قُلُوبِنَا فِي ذِكْرِ عَظَمَتِكَ، وَفَرَاغَ أَبْدَانِنَا فِي شُكْرِ نِعْمَتِكَ، وَ انْطِلَاقَ أَلْسِنَتِنَا فِي وَصْفِ مِنَّتِكَ.
15- اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اجْعَلْنَا مِنْ دُعَاتِكَ الدَّاعِينَ إِلَيْكَ، وَهُدَاتِكَ الدَّالِّينَ عَلَيْكَ، وَ مِنْ خَاصَّتِكَ الْخَاصِّينَ لَدَيْكَ، يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ.
ترجمه
خداوندا! سلامت قلوب ما را در ذکر عظمتت قرار ده و آرامش و فراغت بدن های ما را در شکر نعمتت و آزادی زبان های ما را در راه توصیف احسان هایت.
پروردگارا! بر محمد و آل محمد درود فرست و ما را از دعوت کنندگانی قرار ده که (مردم را) به سوی تو دعوت می کنند و از هدایت کنندگانی که (بندگانت) را راهنما به سوی تو هستند و از خاصانی که مقام خاصی نزد تو دارند، ای مهربان ترین مهربانان.
امام علیه السلام در این بخش نیز سه نعمت بزر را از خداوند می طلبد سلامت قلوب، فراغت ابدان و انطلاق لسان عرضه می دارد: «خداوندا! سلامت قلوب ما را در ذکر عظمتت قرار ده و آرامش و فراغت بدن های ما را در شکر نعمتت و آزادی زبان های ما را در راه توصیف احسان هایت»؛ (اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ،
وَ اجْعَلْ سَلَامَةَ قُلُوبِنَا فِي ذِكْرِ عَظَمَتِكَ، وَ فَرَاغَ أَبْدَانِنَا فِي شُكْرِ نِعْمَتِكَ، وَ انْطِلَاقَ أَلْسِنَتِنَا فِي وَصْفِ مِنتِكَ).
منظور از «سلامت قلوب» که همان سلامت روح است، دور بودن آن از هرگونه آفات معنوی و شرک و ریا و هوی پرستی و در یک کلمه: غیر خدا در آن نقش نداشتن است، همان گونه که در تفسیر «قلب سلیم» در آیه شریفۀ (إِلَّا مَنْ أَتَى الله بِقَلْبٍ سَلِيم) (1)از امام صادق علیه السلام نقل شده است: «الْقَلْبُ السَّلِيمُ الَّذِي يَلْقَى رَبَّهُ وَلَيْسَ فِيهِ أَحَدٌ سِوَاهُ؛ قلب سلیم قلبی است که خدا را ملاقات کند، درحالی که غیر او در آن نباشد». (2)
و در تفسیر دیگری از آن حضرت آمده است که فرمود: «كُلُّ قَلْبٍ فِيهِ شِرْكَ أَوْ شَكٍّ فَهُوَ سَاقِط؛ هر قلبی که در آن شرک و شکی باشد، ساقط و بی ارزش است». (3)
در اینجا این سؤال پیش می آید که چرا امام علیه السلام سلامت قلب و روح را در ذکر عظمت خدا بیان داشته نه اوصاف دیگرش؟ دلیل آن روشن است زیرا هنگامی که توجه به عظمت او باشد به یقین توجه به تمام صفات جلال و جمالش خواهد بود زیرا عظمت در اینجا اشاره به وجود بی نهایت آن معبود است و وجودی که بی نهایت است دارای تمامی صفات جمال و جلال است.
هنگامی که عظمت ذات پاک پروردگار در دل و جان ما پرتوافکن می شود عظمت موجودات مادی و غیر او محو می گردد.
امیرمؤمنان علی علیه السلام در شرح صفات متقین و پرهیزکاران می فرماید: «عَظمَ الْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعْيُنِهِمْ؛ پرهیزکاران خدا را به عظمت شناخته اند لذا غیر او در نظرشان کوچک و بی مقدار است». (4)
درباره این که «فی» در سه جمله بالا معنای سببیت دارد یا ظرفیت؟ دو احتمال داده شده است اگر معنای «سببیت» داشته باشد مفهومش این است که ذکر عظمت خداوند سبب سلامت روح و جان است و این گونه استعمال در موارد دیگر دیده شده، مانند (وَ لَوْ لَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ لَمَسَّكُمْ فِيمَا أَفَضْتُمْ فِيهِ عَذَابٌ عَظِيمٌ)؛ «و اگر فضل و رحمت الهی در دنیا و آخرت شامل حال شما نمی شد به سبب این گناهی که کردید عذاب سختی به شما می رسید!». (1)
و اگر معنای ظرفیت داشته باشد مفهوم جمله این است که سلامت قلوب ما در ذکر عظمت توست و استعمال «فی» در «ظرفیت» بسیار معمول است و معنای اوّل مناسب تر به نظر می رسد هرچند در جملۀ دوم و سوم «ظرفیت» مناسب تر است.
سپس امام علیه السلام در تقاضای دوم فراغت بدن از خداوند می خواهد آن هم در شکر نعمت هایش.
منظور از فراغت بدن، آرامش و آسایش آن است و به یقین شکر نعمت های خداوند می تواند سبب آرامش بدن انسان شود، زیرا یادآوری نعمت ها لذت بخش است و این لذت مایه آرامش است.
و در سومین و آخرین عبارت از خداوند تقاضا می کند که زبان مرا در راه توصیف نعمت های بزرگت گویا گردان.
منظور از «منت» هنگامی که در مورد خداوند به کار رود نعمت های مهم و بزرگ است زیرا «من» در اصل به معنای سنگینی است ولذا به نعمت های مهم «من» گفته می شود و «انطلاق» از مادۀ «طلق» و «طلاقة» به معنای رها شدن گرفته شده، سپس در معنای آزادی و شاداب بودن نیز به کار رفته است و «طلاقت لسان» به معنای گویا بودن زبان و بیان است.
1) نور، آیه 14.
شک نیست که «ذکر الله» در همه حال باعث سلامت قلوب است، همان گونه که قرآن با صراحت می گوید: (أَلَا بِذِكْرِاللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ)؛ «آگاه باشید که با ذکر خدا دل ها آرامش می یابد» (1)و امام امیرالمؤمنین علی علیه السلام نیز در نهج البلاغه می فرماید: «إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى جَعَلَ الذِّكْرَ جَلاءً لِلْقُلُوبِ؛ خداوند سبحان و متعال ذکر را وسیلهٔ پاک سازی دل ها از زنگارها قرار داده است». (2)
و نیز بی شک شکر نعمت خداوند مایه آرامش بدن است، زیرا هنگامی که انسان خود را غرق نعمت های الهی ببیند و به شکر او مشغول باشد هرگز احساس کمبود نمی کند و به همین دلیل آرامش و آسایش خواهد داشت.
همچنین هنگامی که انسان زبانش به توصیف نعمت های بزرگ الهی گویا باشد روح و روان او قرین آرامش خواهد شد.
قرآن مجید می گوید: (وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّتْ)؛ «نعمت های پروردگارت را برشمر». (3)
آنگاه امام علیه السلام در آخرین قسمت از دعاهای پربار خود به سه موضوع مهم دیگر اشاره کرده، عرضه می دارد: «پروردگارا! بر محمد و آل محمد درود فرست و ما را از دعوت کنندگانی قرار ده که (مردم را) به سوی تو دعوت می کنند و از هدایت کنندگانی که (بندگانت را) راهنما به سوی تو هستند و از خاصانی که مقام خاصی نزد تو دارند، ای مهربان ترین مهربانان»؛ (اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَاجْعَلْنَا مِنْ دُعَاتِكَ الدَّاعِينَ إِلَيْكَ، وَ هُدَاتِكَ الدَّالِّينَ عَلَيْكَ، وَ مِنْ خَاصَّتِكَ الْخَارِّينَ لَدَيْكَ، يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ).
«دعاة» جمع «داعی» است که به هنگام جمع به صورت «دُعَوَه» (بر وزن -
همزه) درآمده، سپس «واو» به خاطر فتحهٔ قبل تبدیل به الف شده و به صورت «دعاة» درآمده است.
امام علیه السلام در این جمله و جملهٔ بعد از خداوند متعال توفیق هدایت مردم را طلبد. نه تنها خود در مسیر حق و عدالت باشد، بلکه تلاش کند دیگران را هم در این مسیر قرار دهد و این همان مقام والای پیغمبران و امامان علیهم السلام و اولیاء الله است که دائماً برای هدایت خلق می کوشیدند.
قرآن مجید در همین زمینه می فرماید: (وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعَا إِلَى اللَّهِ وَعَمِلَ صَالِحاً وَ قَالَ إِنَّنِي مِنَ الْمُسْلِمِينَ)؛ «چه کسی سخنش خوش تر است از آن کس که دعوت به سوی خدا می کند و عمل صالح انجام می دهد و می گوید: «من از مسلمانانم»؟!». (1)
البته دعوت به سوی حق به صورت های مختلف انجام می شود گاه با زبان است و گاه با عمل و گاه از طریق تربیت و پرورش روحی و فکری و حتی گاه با سکوت خود می تواند مردم را به سوی پروردگار دعوت کند همه اینها شاخه های دعوت به سوی خداست.
هدایت مردم به سوی خدا به قدری اهمیت دارد که در حدیث معروف پیغمبر اكرم صلی الله علیه واله وسلم هدایت یک نفر از آنچه خورشید بر آن می تابد بالاتر شمرده شده و امیرمؤمنان علی علیه السلام فرمود: «لَأَنْ يَهْدِيَ اللَّهُ عَلَى يَدَيْكَ رَجُلاً خَيْرٌ لَكَ مِمَّا طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ وَ غَرَبَتْ». (2)
اینکه چه تفاوتی میان دعوت به سوی خدا و هدایت آنهاست؟ ممکن است دعوت اشاره به راهنمایی های گفتاری باشد و هدایت به راهنمایی های رفتاری و یا اینکه اولی اشاره به ارائه طریق و دومی اشاره به ایصال الى المطلوب باشد.
و اما این که می فرماید: «ما را از خاصه خاصین نزد خودت قرار ده» یا به عنوان تأکید است که این احتمال بعید است و یا منظور «اخص خواص» است، یعنی «از بهترین خاصان و مقربان درگاهت قرار بده» و اگر انسان چیزی از خدا می خواهد چه بهتر که والاترین آن را تقاضا کند.
و تعبير به «خَاصَّتِكَ الْخَاصِینَ» همانند چیزی است که در دعای کمیل آمده است که عرضه می دارد: «وَ اجْعَلْنِي مِنْ أَحْسَنِ عِبَادِكَ نَصِيباً عِنْدَكَ وَ أَقْرَبِهِمْ مَنْزِلَةٌ مِنْكَ وَأَخَصِّهِمْ زُلْفَةٌ لَدَيْكَ فَإِنَّهُ لَا يُنَالُ ذَلِكَ إِلَّا بِفَضْلِكَ؛ مرا از بهترین بندگانت که بهره وافر نزد تو دارند قرار ده و از آنهایی که مقام برجسته ای در قرب جوار تو دارند و از همه به تو نزدیک ترند و این میسر نمی شود مگر با فضل و کرم تو».
در قرآن مجید نیز درباره گروهی از پیغمبران الهی آمده است: إِنَّا أَخْلَصْنَاهُمْ بِخَالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ؛ «ما آنها را با خلوص ویژه ای خالص کردیم که همان یادآوری سرای آخرت بود». (1)
در واقع این گروه، همان «مخلصین» هستند که در قرآن مجید در چند مورد به آنها اشاره شده و با «مخلصين» تفاوت دارد. «مخلص» کسی است که ناخالصی های خود را می بیند و برای بر طرف کردن آن می کوشد اما درجاتی از خلوص وجود دارد که به قدری خفی است که جز با لطف پروردگار برطرف نمی شود و «مخلصین» اشاره به همین معناست. و آنگاه با جمله «أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ» که از برترین رحمت های الهی خبر می دهد کلام خود را به پایان می رساند.
ارحم الراحمین بودن خداوند به دلیل آن است که اولاً هرکس رحمت و لطفی دربارهٔ دیگری کند به یقین محدود است و غالباً در مقابل آن توقعی دارد -
1) ص، آیه 46.
و همچنین در مورد دوستان خود این کار را انجام می دهد اما کسی که رحمتش نامحدود است و توقعی در مقابل آن ندارد و دوست و دشمن را شامل می شود، خداست. به همین دلیل او را «ارحم الراحمین» می گوییم.
در این دعای شریف و بسیاری از دعاهای صحیفه سجادیه امام علیه السلام قبل یا بعداز دعای خود بر پیغمبر و آلش درود می فرستد و این در واقع به خاطر تبعیت از کلام رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم است که فرمود: «كُلُّ دُعاءٍ مَحْجُوبٌ حَتَّى يُصَلَّى عَلَى النَّبِيِّ؛ هیچ دعایی به اجابت نمی رسد مگر صلوات بر پیغمبر (و آلش) فرستاده شود». (1)
و شبیه آن چیزی است که از امام صادق علیه السلام نقل شده است. فرمود: «لَا يَزَالُ الدُّعَاءُ مَحْجُوباً حَتَّى يُصَلَّى عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ». (2)
و در تعبیر دیگری از آن حضرت می خوانیم: «مَنْ دَعَا وَ لَمْ يَذْكُرِ النَّبِيَّ صلى الله عليه واله وسلم رَفْرَفَ الدُّعَاءُ عَلَى رَأْسِهِ فَإِذَا ذَكَرَ النَّبِيَّ صلی الله علیه واله وسلم رُفِعَ الدُّعَاءُ؛ هنگامی که انسان دعا کند و پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم را یاد ننماید دعا بالای سر او قرار می گیرد (و به آسمان ها بالا نمی رود) اما هنگامی که پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم را یاد کند (و بر او درود بفرستد) دعا به آسمان ها می رود». (3)
شاهد دیگر بر این مدعا حدیثی است که مرحوم علامه مجلسی در جلد 91 بحارالانوار از امالی شیخ طوسی از امام صادق علیه السلام نقل کرده که فرمود: «إِذَا دَعَا أَحَدُكُمْ فَلْيَبْدَأُ بِالصَّلاةِ عَلَى النَّبِي صلی الله علیه واله وسلم فَإِنَّ الصَّلاةَ عَلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه واله وسلم مَقْبُولَةٌ وَ لَمْ يَكُنِ اللَّهُ -
لِيَقْبَل بَعْضاً وَ يَرُدَّ بَعْضاً؛ هنگامی که کسی از شما دعایی به درگاه خداوند کند نخست بر پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم درود بفرستد، زیرا درود بر پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم مقبول است و چنین نیست که خداوند بخشی از دعای او را بپذیرد و بخش دیگرش را نپذیرد (بنابراین هردو را به اجابت می رساند)». (1)
نظیر همین معنا به تعبیر دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام در بحارالانوار صفحهٔ 312 آمده است: «إِذَا كَانَتْ لَكَ إِلَى اللَّهِ سُبْحَانَهُ حَاجَةٌ فَابْدَأَ بِمَسْأَلَةِ الصَّلَاةِ عَلَى النَّبِيِّ وَ آلِهِ ثُمَّ سَلْ حَاجَتَكَ فَإِنَّ اللَّهَ أَكْرَمُ مِنْ أَنْ يُسْأَلَ حَاجَتَيْنِ فَيَقْضِي إِحْدَاهُمَا وَيَمْنَعُ الأُخْرَى؛ هنگامی که حاجتی به درگاه خداوند سبحان داشته باشی، نخست بر پیغمبر و آلش علیهم السلام درود بفرست سپس حاجت خود را تقاضا کن (و بدان که هردو به اجابت می رسد) چراکه خداوند کریم تر از آن است که دو حاجت همراه هم از او بخواهند یکی را بپذیرد و دیگری را نپذیرد». (2)
از بعضی از احادیث نیز استفاده می شود که بهتر آن است که در آغاز دعا و پس از آن در هردو مرحله بر پیغمبر و آلش درود بفرستند، همان گونه که از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: «مَنْ كَانَتْ لَهُ إِلَى اللَّهِ حَاجَةٌ فَلْيَبْدَأُ بِالصَّلَاةِ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ ثُمَّ يَسْأَلُ حَاجَتَهُ ثُمَّ يَخْتِمُ بِالصَّلَاةِ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ أَكْرَمُ مِنْ أَنْ يَقْبَلَ الطَّرَفَيْنِ وَ يَدَعَ الْوَسَطَ إِذَا كَانَتِ الصَّلَاةُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ لَا تُحْجَبُ عَنْهُ؛ کسی که حاجتی به درگاه خدا داشته باشد ابتدا بر پیغمبر و آلش درود بفرستد، سپس حاجت خود را از خدا بخواهد و در ادامه آن را با درود بر پیغمبر و آلش ختم کند (خداوند دعای او را مستجاب خواهد کرد) زیرا پروردگار متعال کریم تر از آن است که دو طرف دعا را بپذیرد و وسط آن را نپذیرد چراکه می دانیم درود بر پیغمبر و آلش بر خداوند مخفی نمی ماند». (3)
در قرآن مجید و روایات اسلامی اعم از روایاتی که از طرق شیعه نقل شده یا اهل سنت اهمیت فوق العاده ای به مسألۀ صلوات و درود بر پیغمبر و آلش دیده می شود.
قبل از هرچیز به قرآن مجید می نگریم که می فرماید: (إِنَّ اللَّهَ وَ مَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلَّمُوا تَسْلِيماً)؛ «خدا و فرشتگانش بر پیامبر درود می فرستند؛ ای کسانی که ایمان آورده اید، بر او درود فرستید و در برابر اوامر او کاملاً تسلیم باشید». (1)
آغاز این آیه از درود خدا و فرشتگان آغاز می شود سپس به مؤمنان دستور داده شده که بر آن حضرت درود بفرستند و تسلیم فرمانش باشند.
ممکن است این درود و صلوات مقدمه ای باشد بر مسأله تسلیم بودن در برابر فرمان او، زیرا هنگامی که مقام والای آن حضرت را در پیشگاه خدا و فرشتگان و مؤمنان می بینیم نتیجه عملی آن، همان تسلیم بودن در برابر فرمان اوست.
اضافه بر این درود فرستادن بر پیامبر صلی الله علیه واله وسلم می تواند چند اثر عملی دیگر داشته باشد.
این درود و صلوات نوعی حق شناسی در برابر خدمات آن حضرت است و حق شناسی نوعی شکرگزاری است که سبب گستردگی نعمت می شود.
این درود و طلب رحمت از خدا مقام والای پیامبر صلی الله علیه واله وسلم را در پیشگاه او ه والاتر می کند و طبعاً فیض بیشتری از ناحیۀ او به پیروان و مؤمنان به او می رسد.
این درود حلقه اتصالی است میان مؤمنان و پیامبر صلی الله علیه واله وسلم که دائماً به یاد او باشند و تعلیماتش را فراموش نکنند.
1) احزاب، آیه 56.
بنابراین، درود و صلوات بر پیامبر صلی الله علیه واله وسلم مسأله ساده ای نیست دارای آثار و برکات فراوان است.
البته درود خداوند بر پیغمبر و آلش با درود فرشتگان و مؤمنان - همان گونه که قبلاً اشاره شد - متفاوت است خداوند رحمت می فرستد و فرشتگان و مؤمنان تقاضای رحمت الهی می کنند.
با توجه به این مقدمه به سراغ بخشی از روایاتی می رویم که در این زمینه وارد شده است:
در حدیثی که ابوبصیر از امام صادق علیه السلام نقل کرده می خوانیم: «إِذَا ذُكِرَ النَّبِيُّ صلی الله علیه واله وسلم فَأَكْثِرُوا الصَّلَاةَ عَلَيْهِ فَإِنَّهُ مَنْ صَلَّى عَلَى النَّبِيِّ صلی الله علیه واله وسلم صَلَاةٌ وَاحِدَةٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ أَلْفَ صَلَاةٍ فِي أَلْفِ صَفٌ مِنَ الْمَلَائِكَةِ وَ لَمْ يَبْقَ شَيْءٌ مِمَّا خَلَقَهُ اللَّهُ إِلَّا صَلَّى عَلَى الْعَبْدِ...؛ هنگامی که نام پیامبر برده شود درود فراوان بر او بفرستید چراکه هرکس یک صلوات و درود بر پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم بفرستد خداوند هزار درود در هزار صف از فرشتگان بر او خواهد فرستاد و هیچ موجودی از مخلوقات خدا نخواهد بود مگر این که بر چنین بنده ای درود می فرستد». (1)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام می خوانیم که فرمود: «مَا فِي الْمِيزَانِ شَيْءٌ أَثْقَلَ مِنَ الصَّلَاةِ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ إِنَّ الرَّجُلَ لَتُوضَعُ أَعْمَالُهُ فِي الْمِيزَانِ فَتَمِيلُ بِهِ فَيُخْرِجُ صلی اللهُ علیه واله وسلم الصَّلَاةَ عَلَيْهِ فَيَضَعُهَا فِى مِيزَانِهِ فَيَرْجَعُ بِهِ؛ در ترازوی سنجش اعمال چیزی سنگین تر از صلوات بر محمد و آل محمد نیست. کسانی هستند که اعمالشان را در ترازوی سنجش عمل می گذارند سبک و ناچیز است، سپس -
1) بحار الانوار، ج 17، ص 30، ح 11.
صلوات بر آن حضرت را بر آن می نهند سنگینی می کند و برتری می یابد». (1)
در حدیث دیگری از شخص پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم آمده است: «أَكْثِرُوا الصَّلَاةَ عَلَيَّ فَإِنَّ الصَّلَاةَ عَلَيَّ نُورٌ فِي الْقَبْرِ وَ نُورٌ عَلَى الصِّرَاطِ وَ نُورٌ فِي الْجَنَّةِ؛ بر من زياد صلوات و درود بفرستید زیرا صلوات بر من نوری است در قبر و نوری است بر صراط و نوری است در بهشت». (2)
روایات در این زمینه فراوان است مرحوم علامه مجلسی در جلد 91 بحارالانوار بابی تحت عنوان «فضل الصلاة على النبي وآله» ذکر کرده و در آن 67 روایت در این زمینه از کتب مختلف آورده است.
در کتب اهل سنت نیز روایات فراوانی در این زمینه دیده می شود، از جمله:
عایشه از پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم نقل می کند که فرمود: «مَنْ سَرَّهُ أَنْ يَلْقَى اللَّهَ غَدَاً راضياً فَلْيُكْثِرِ الصَّلاةَ عَلَيَّ؛ کسی که دوست دارد خدا را فردای قیامت ملاقات کند، درحالی که از او خشنود باشد پس بر من زیاد صلوات بفرستد». (3)
در مصنف ابن ابی شیبه آمده است که پیغمبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم فرمود: «مَنْ صَلَّى عَلَيَّ وَاحِدَةٌ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ عَشْرَ صَلَواتٍ وَحَطَّ عَنْهُ عَشْرَ سَيِّئَاتٍ؛ کسی که یک بار بر من صلوات بفرستد خدا بر او ده بار صلوات می فرستد و ده گناه از گناهان او بخشیده می شود». (4)
در روایتی آمده است روزی پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم به علی علیه السلام فرمود: آیا بشارتی به تو بدهم؟ علی علیه السلام عرضه داشت پدر و مادرم فدایت بفرمایید، چراکه شما همیشه بشارت دهنده به هر خوبی ای بوده اید. فرمود: جبرئیل الان از چیز عجیبی -
به من خبر داد امیرمؤمنان علیه السلام عرض کرد: چه خبری ای رسول خدا؟ فرمود: به من خبر داد که «أَخْبَرَنِي أَنَّ الرَّجُلَ مِنْ أُمَّتِي إِذا صَلَّى عَلَيَّ فَأَتْبَعَ بِالصَّلَاةِ عَلَى أَهْلِ بَيْتِي فُتِحَتْ لَهُ أَبْوَابُ السَّمَاءِ وَصَلَّتْ عَلَيْهِ الْمَلائِكَةُ سَبْعِينَ صَلَاةٌ وَأَنَّهُ إِنْ كَانَ مِنَ الْمُذْنِبِينَ تَحاتَ عَنْهُ الذُّنُوبُ كَما تَحَاتَّ الْوَرَقُ مِنَ الشَّجَرِ؛ اگر یکی از امت من هنگامی که بر من صلوات می فرستد به دنبال آن بر اهل بیتم نیز صلوات بفرستد، درهای آسمان به روی او گشوده می شود و فرشتگان هفتاد صلوات بر او می فرستند و اگر از گنهکاران باشد، گناهانش فرو می ریزد، آن گونه که برگ ها از درختان می ریزند». (1)
این بحث دامنه دار را با حدیث دیگری از پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم که ابن حجر، عالم معروف اهل سنت در کتاب الصواعق المحرقة آورده است، پایان می دهیم. فرمود: «لَا تُصَلُّوا عَلَيَّ الصَّلاةَ البَتْراءَ فَقَالُوا: وَمَا الصَّلاةُ البَتْراءُ؟ قَالَ: تَقُولُونَ: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ» وَتُمْسِكُونَ، بَلْ قُولوا: اللّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ»؛ هرگز صلوات ناقص و ناتمام بر من نفرستید! عرض کردند: صلوات ناقص و ناتمام چیست؟ فرمود: اینکه فقط بگویید: «اللَّهُمَّ صَلِّ على محمَّد» سپس امساک کنید، بلکه بگویید: «أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ». (2)
وَكَانَ مِنْ دُعَائِهِ (عَلَيْهِ السَّلَامُ) عِنْدَ الصَّبَاحَ وَ الْمَسَاءِ.
از دعاهای آن حضرت است که هنگام صبح و عصر می خواند.
این دعا یکی از جامع ترین دعاهای صحیفه سجادیه است که همۀ حوائج دنیا و آخرت در آن جمع است؛ آمیخته با توحید و نبوت و معاد. این دعا در 24 جمله خلاصه شده و چون دعایی است که امام علیه السلام در صبح و عصر قرائت می فرموده، هشت جملۀ اول اشاره به نعمت شب و روز نور و ظلمت فواید روز و فواید شب است که اگر هر کدام نبود زندگی انسان مختل می شد. در چهار جملهٔ بعد (از جمله نهم تا دوازدهم) در مقام اظهار تسلیم در پیشگاه خداوند بر می آید و او را حاکم بر تمام مقدرات وجود خویش می شمرد و همه چیز را در قبضه قدرت او می داند از جمله سیزدهم دعاهای همراه با درود بر پیغمبر و آل او علیهم السلام آغاز می شود در جمله های سیزدهم و چهاردهم بعد از درود بر پیغمبر اکرم صَلَى اللَّهُ علیه واله وسلم -
مصاحبت نیکو را با آن روز از طریق پرهیز از هرگونه گناه و نیز فزونی حسنات و بخشش سیئات و توفيق حمد و شکر الهی می طلبد.
در جمله پانزدهم، اشاره به نویسندگان نامۀ اعمال می کند که توجه به این مراقبت دائم انسان را از هرکار سوئی باز می دارد.
در جملهٔ شانزدهم، برای هر ساعتی برکت تازه ای از خدا می طلبد و در جملهٔ هفدهم، حفظ شدن از خطراتی را از او تقاضا می کند که از چپ و راست و از پیش و پس انسان را تهدید می نمایند.
در جمله هجدهم، بعداز درود بر پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم توفیق اعمال خیر در روز و شب و انجام امر به معروف و نهی از منکر و ترویج و حفظ اسلام و پرهیز از باطل و نصرت حق و هدایت گمراهان و کمک به ضعیفان و یاری مظلومان را از خدا می طلبد.
در جملهٔ نوزدهم و بیستم، از خداوند بهترین مقام های بندگان را می طلبد که از همه شاکرتر و به دستورات عامل تر و از منهیات پرهیز کارترند.
جمله بیست و یکم، اشارهٔ جامعی به توحید پروردگار با ذکر صفات جمال و جلال است.
جملۀ بیست و دوم، شهادت به نبوت پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم و خدمات اوست.
در جمله بیست و سوم درود کاملی بر پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم می فرستد و در جملهٔ بیست و چهارم با ذکر صفات جمال و جلال حق، دعا را پایان می دهد.
1- الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَ اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ بِقُوَّتِهِ.
2- وَ مَيَّزَ بَيْنَهُمَا بِقُدْرَتِهِ.
3- وَ جَعَلَ لِكُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا حَداً مَحْدُوداً، وَ أَمَداً مَمْدُوداً.
4- يُولِجُ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا فِي صَاحِبِهِ، وَ يُولِجُ صَاحِبَهُ فِيهِ بِتَقْدِيرِ مِنْهُ لِلْعِبَادِ فِيمَا يَغْذُوهُمْ بِهِ، وَ يُنْشِئُهُمْ عَلَيْهِ.
5- فَخَلَقَ لَهُمُ اللَّيْلَ لِيَسْكُنُوا فِيهِ مِنْ حَرَكَاتِ التَّعَبِ وَنَهَضَاتِ النَّصَبِ، وَجَعَلَهُ لِبَاسًا لِيَلْبَسُوا مِنْ رَاحَتِهِ وَ مَنَامِهِ، فَيَكُونَ ذَلِكَ لَهُمْ جَمَاماً وَ قُوَّةً، وَلِيَنَالُوا بِهِ لَذَّةً وَ شَهْوَةً.
6- وَ خَلَقَ لَهُمُ النَّهَارَ مُبْصِراً لِيَبْتَغُوا فِيهِ مِنْ فَضْلِهِ، وَ لِيَتَسَبَّبُوا إِلَى رِزْقِهِ، وَيَسْرَحُوا فِي أَرْضِهِ، طَلَبَا لِمَا فِيهِ نَيْلُ الْعَاجِلِ مِنْ دُنْيَاهُمْ، وَ دَرَكُ الْآجِلِ فِي أَخْرَاهُمْ.
7- بِكُلِّ ذَلِكَ يُصْلِحْ شَأْنَهُمْ، وَ يَبْلُو أَخْبَارَهُمْ، وَ يَنْظُرُ كَيْفَ هُمْ فِي أَوْقَاتِ طَاعَتِهِ، وَ مَنَازِلِ فُرُوضِهِ، وَ مَوَاقِعِ أَحْكَامِهِ، لِيَجْزِيَ الَّذِينَ أَساؤُا بِما عَمِلُوا، وَ يَجْزِيَ الَّذِينَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَى.
8- اللَّهُمَّ فَلَكَ الْحَمْدُ عَلَى مَا فَلَقْتَ لَنَا مِنَ الْإِصْبَاحَ، وَ مَتَّعْتَنَا بِهِ مِنْ ضَوْءِ النَّهَارِ، وَ بَصَّرْتَنَا مِنْ مَطَالِبِ الْأَقْوَاتِ، وَ وَقَيْتَنَا فِيهِ مِنْ طَوَارِقِ الْآفَاتِ.
ترجمه
3-1. حمدو ستايش مخصوص خداوندی است که شب وروز را با قوت خود آفرید و با قدرت خویش آنها را از یکدیگر جدا ساخت و برای هرکدام از آنها حد معين و زمان مشخصی قرار داد.
خداوند به تقدیر خود هر یک از شب وروز را در دیگری برای بندگان وارد می کند تا به این وسیله تغذیه شوند و رشد و پرورش پیدا کنند.
خداوند برای آنها شب را آفرید تا در آن از رنج کار آرامش یابند و زحمت تلاش های روز برطرف شود و آن (شب) را لباسی قرار داد که بپوشند واز راحتی و خواب آن بهره گیرند تا سبب نشاط وقوت (برای فعالیت های روزانه) گردد و (نیز) به وسیلهٔ آن از لذت و خواسته های مشروع دل بهره مند شوند.
خداوند برای انسان ها روز را آفرید که روشنگر و روشنی بخش است تا بتوانند فضل او را در آن طلب کنند. هدف این بوده است که به این وسیله از روزی او بهره مند شوند و در زمین او (برای بهره مندی از مواهب مادى و معنوى) سیر کنند و به اهداف نزدیک از دنیایشان و اهداف دور از آخرتشان برسند.
خداوند بدین وسیله تمام امور دنیا و آخرت آنها را اصلاح می کند و بندگان را می آزماید تا نظر کند چگونه آنها اوقات اطاعت و منزل گاه های واجبات و موارد احکام او را سپری می کنند، (همان گونه که خداوند متعال می فرماید:) هدف این است که بدکاران را مطابق اعمالشان كیفر دهد و نیکوکاران را پاداش نیک عنایت کند.
خداوندا! با این همه فضل و رحمتی که به ما کرده ای تو را حمدو سپاس می گوییم به سبب این که پردهٔ تاریک شب را برای ما شكافتي و صبح را آشکار کردی و ما را از روشنایی روز بهره مند ساختی و راه های طلب روزی را به ما نشان دادی و ما را در آن از حوادث ناگوار حفظ کردی.
همان گونه که از عنوان دعا استفاده می شود امام علیه السلام این دعا را صبحگاهان و شامگاهان قرائت می فرمود: (عِنْدَ الصَّبَاحِ وَ الْمَسَاءِ).
«صباح» به معنای آغاز روز و «مساء» به معنای آغاز شب است. آنگاه امام علیه السلام در اولین جمله های دعا می فرماید: «حمدو ستایش مخصوص خداوندی است که شب و روز را با قوت خود آفرید و با قدرت خویش آنها را از یکدیگر جدا ساخت»؛ (الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى خَلَقَ اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ بِقُوَّتِهِ، وَ مَيَّزَ بَيْنَهُمَا بقُدْرَتِهِ).
امام علیه السلام نخست به آفرینش شب و روز اشاره می کند که از نعمت های بزرگ پروردگار است و سپس به تمییز آنها از یکدیگر می پردازد. (1)
مقدم شدن «لیل» (شب) بر «نهار» (روز) تنها در این دعای شریف نیست، در قرآن مجید تقریباً همه جا شب بر روز مقدم شده است و این سبب شده که مفسران برای آن توجیهاتی بیندیشند.
گاه گفته می شود: «ظلمت» قبل از «نور» آفریده شده است. آن زمان که هنوز نه خورشیدی بود، نه منظومه شمسی و نه کهکشانی، همه جا را ظلمت فراگرفته بود، سپس آفرینش کرات و سیارات و ثوابت و منظومه ها آغاز شد و نور پرده های ظلمت را شکافت و عالم پر از نور و روشنایی گردید.
و به تعبیر دیگر، ظلمت، امر عدمی است و نور، امر وجودی و امر عدمی مقدم بر امر وجودی است.
و گاه گفته شده که این تقدیم و تأخیر به این دلیل است که آغاز هر ماه از آغاز شب اوّل شروع می شود و بعضی گفته اند: نظر به این که شب تناسب بیشتری با عبادات و راز و نیاز با پروردگار دارد بر روز مقدم داشته شده است و به همین دلیل نمازهای مخصوص و دعاهای ویژه ای دارد و روز غالباً صرف تلاش و معاش و فعالیت های زندگی است اضافه بر این «لیلة القدر» که مقامش از هزار -
1) «میز» از باب تفعیل است و با اینکه ثلاثی آن نیز متعدی است به باب تفعیل رفته تا تأکید بیشتر را برساند.
ماه برتر است، شبی از شب های سال است نه روزی از روزهای سال و قرآن هم در همان شب نازل شده است و معراج پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم نیز در شب بود و بازپرسی اموات نیز در شب اول قبر است؛ به هرحال شب در آموزه های اسلامی اهمیت خاصی دارد.
البته شب و روز فعلی که در کره زمین است هیچ کدام مقدم بر دیگری نیست، زیرا هنگامی که کره زمین از خورشید جدا شد خورشید به آن می تابید، یک طرف آن روشن و طرف دیگر تاریک بود و وجود این دو پدیده بر جسم کروی طبیعی و همزمان است؛ شب سایهٔ بخشی از زمین بر بخش دیگر است و روز بخشی است که در برابر آفتاب قرار دارد. این از یک سو.
از سوی دیگر، نظام شب و روز یکی از مهم ترین نعمت های الهی است و به همین دلیل در قرآن زیاد از آن یاد شده است. اگر بخشی از دنیا همیشه روز بود و بخش دیگری شب، آن منطقه ای که روز بود در آتش می سوخت و آن منطقه ای که شب بود همه چیز در آن یخ می زد و در هیچ کدام از این دو طرف، زندگی وحيات موجودات کنونی امکان پذیر نبود حتی اگر طول روز و شب بیش از مقدار فعلی بود مشکلات عظیمی پیدا می شد و به همین دلیل در منطقه قطب شمال و جنوب و اطراف آن زندگی برای انسان و حیوانات و گیاهان غیر ممکن است، مگر موارد بسیار نادر.
قرآن مجید به روشنی به این حقیقت اشاره کرده می فرماید: (قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ جَعَلَ اللَّهُ عَلَيْكُمُ اللَّيْلَ سَرْمَداً إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ مَنْ إِلَهُ غَيْرُ اللَّهِ يَأْتِيكُمْ بِضِيَاءٍ أَفَلَا تَسْمَعُونَ * قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ جَعَلَ اللهُ عَلَيْكُمُ النَّهَارَ سَرْمَداً إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ مَنْ إِلَهُ غَيْرُ اللَّهِ يَأْتِيكُمْ بِلَيْلِ تَسْكُتُونَ فِيهِ أَفَلَا تُبْصِرُونَ)؛ «(بگو: «به من خبر دهید اگر خداوند شب را تا روز قیامت بر شما جاودان سازد، آیا معبودی جز خداوند یگانه می تواند روشنایی برای شما بیاورد؟! آیا نمی شنوید؟!» * بگو: «به من خبر دهید اگر خداوند روز را تا قیامت -
بر شما جاودان کند، آیا معبودی غیر از خدا می تواند شبی برای شما بیاورد تا در آن آرامش یابید؟ آیا نمی بینید؟!». (1)
روز در اصطلاح عامه مردم به زمانی گفته می شود که از طلوع خورشید تا غروب آن را در بر می گیرد، ولی در تعبیرات شرعی روز از طلوع فجر آغاز می شود و دلیل آن هم آیات مربوط به روزه و دعاهای مربوط به شب و روز و آیهٔ شریفۀ 114 سوره هود است (وَ أَقِمِ الصَّلاةَ طَرَفَي النَّهَارِ وَ زُلَفاً مِنَ اللَّيْلِ) که اشاره به نماز صبح و نماز مغرب و عشاست و می دانیم که نماز صبح بعداز طلوع فجر خوانده می شود.
درباره اینکه میان «قوت» و «قدرت» که در جمله های اول و دوم امام علیه السلام ذکر شده، تفاوتی وجود دارد یا هردو مترادف یکدیگرند؟ گاه گفته می شود که «قوت» کمال «قدرت» است و نسبت میان آن دو عموم و خصوص مطلق می باشد، البته مترادف بودن این دو نیز بعید به نظر نمی رسد.
این نکته نیز قابل توجه است که قوت گاهی دربارهٔ توانایی مادی به کار رفته، مانند آنچه در داستان ذوالقرنین آمده است که درخواست کرد ساکنان آن محل به او کمک کنند تا سد نیرومندی در برابر قوم وحشى يأجوج و مأجوج دربرابر ببندند (فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ)؛ «مرا با نیرویی یاری دهید». (2)
وگاه در مورد امور معنوی به کار می رود مانند خطابی که خداوند به یحیی فرمود: (يا يَحْيَى خُذِ الْكِتَابَ بِقُوَّةٍ)؛ «ای یحیی! کتاب آسمانی را با قوت و قدرت بگیر». (3)
ولی در مورد خداوند و مسألۀ آفرینش غالباً از واژهٔ «قدرت» استفاده شده است.
قابل توجه اینکه امام علیه السلام اصل آفرینش «لیل و نهار» را با قوت الهی، نعمتی می شمرد و تمییز بین آن دو را با قدرتش، نعمت دیگری، زیرا خداوند شب و روز را به گونه ای آفریده است که با نور و ظلمت به طور کامل از یکدیگر جدا می شوند و هرکدام - چنان که در سخنان آینده امام علیه السلام می آید - دارای برکات و آثار خاصی است.
سپس در جملهٔ بعد به نعمت دیگری در آفرینش شب و روز اشاره کرده می فرماید: «خداوند برای هریک از این دو حد معین و زمان مشخص قرار داد»؛ (وَجَعَلَ لِكُلٍّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا حَداً مَحْدُوداً، وَأَمَداً مَمْدُوداً).
به یقین اندازه شب و روز به گونه ای مقدّر شده که سرچشمه فواید بیشمار برای انسان ها باشد بی آنکه ضرری برساند همان گونه که قبلاً اشاره شد اگر روز بسیار طولانی شود درجه حرارت آن قدر بالا می رود که همه چیز را می سوزاند و اگر شب طولانی گردد همه چیز یخ می زند، بنابراین قرار دادن این حد محدود و آمد ممدود، یکی دیگر از نعمت هایی است که امام علیه السلام خدا را برای آن ستایش می کند
جالب این که در حدیث معروف توحید مفضل امام صادق علیه السلام به این نکته اشاره کرده می فرماید: «ای مفضل! در مقدار روز و شب بیندیش که چگونه مصلحت مخلوقات خدا در آن است؛ اگر طول روز صد ساعت یا دویست ساعت بود آیا آنچه در زمین از حیوانات و گیاه است نابود نمی شد؟».
سپس امام علیه السلام به شرح آن می پردازد و چگونگی هلاکت جانداران و گیاهان را در روز فوق العاده طولانی بیان می دارد و آنگاه می فرماید: «اگر شب نیز به همین مقدار طولانی شود همه جانداران از حرکت باز می ایستند و انسان نمی تواند زندگی خود را تأمین کند و چه بسا همه از گرسنگی می مردند و حرارت طبیعی گیاهان خاموش می شد و همگی فاسد می شدند، همان گونه که -
نباتات در جایی که خورشید بر آن نمی تابد نمی رویند و یا اگر برویند فاسد می شوند». (1)
منظور از «حَداً مَحْدُوداً» همان طول شبانه روز است که در تمام سال به شکل منظمی درحال تغییر می باشد و همان گونه که خواهیم دید این تعیین حدود متغیر دارای مصالح مهمی است و حد محدود در واقع تأکید است، زیرا هر حدّى محدود می باشد.
و اما «أَمَداً مَمْدُوداً» اشاره به گستردگی شب و روز است، زیرا «آمد» به گفتهٔ راغب به معنای انتهای زمان است و گاه به اصل زمان اطلاق می شود و «ممدود» از مادۀ «مد» به معنای کشیدگی است و در مجموع این مفهوم را می رساند که خداوند برای هرکدام زمان گسترده ای قرار داده است که دارای حکمت ها و آثار مهمی است.
سپس امام علیه السلام در چهارمین جمله اشاره به ورود هریک از شب و روز در دیگری کرده می فرماید: «خداوند به تقدیر خود هریک از شب و روز را در دیگری برای بندگان وارد می کند تا به این وسیله تغذیه شوند و رشد و پرورش پیدا کنند»؛ (يُولِجُ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا فِي صَاحِبِهِ، وَ يُولِجُ صَاحِبَهُ فِيهِ بِتَقْدِيرٍ مِنْهُ لِلْعِبَادِ فِيمَا يَغْذُوهُمْ بِهِ، وَيُنْشِتُهُمْ عَلَيْهِ).
«يولج» از ماده «ایلاج» به معنای داخل کردن و نفوذ دادن است و جملۀ «يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ» چهار مرتبه در قرآن مجید تکرار شده و یک بار نیز به صورت «تُولِجُ اللَّيْلَ فِى النَّهارِ وَ تُولِجُ النَّهَارَ فِي اللَّيْلِ» آمده که نشان می دهد یکی از نعمت های مهم پروردگار است که روی آن بارها تکیه شده است.
این تعبیر می تواند دو معنا داشته باشد: نخست تغییر تدریجی شب و روز در -
1) بحار الانوار، ج 3، ص 118.
طول سال، که بلند و کوتاه شدن روز و شب به صورت ناگهانی صورت نمی گیرد، بلکه به تدریج است تا درجات گرمی و سردی هوا به صورت تدریجی تغییر یابد و گیاهان و موجودات زنده به صورت تدریجی رشد کنند و به حیات خود ادامه دهند و هوا به تدریج سرد و گرم شود.
دیگر اینکه تبدیل شب به روز و روز به شب نیز به صورت ناگهانی حاصل نمی شود تا موجب انواع مشکلات گردد، بلکه این امر نیز به صورت تدریجی رخ می دهد روز به تدریج وارد شب می شود و به عکس، هنگام غروب خورشید هوا به تدریج تاریک می شود و اگر طلوع و غروب آفتاب در یک لحظه صورت می گرفت این انتقال ناگهانی، هم از نظر جسمی و هم روحی برای انسان زیانبار بود و از نظر اجتماعی این تغییر سریع و بی مقدمه مشکلات فراوان ایجاد می کرد و افراد نمی توانستند برنامه های زندگی خود را جمع و جور کنند و خود را به مقصد برسانند.
اگر در اتاق پرنوری نشسته باشیم و برق ناگهان قطع شود، یک حالت شوک به همه دست می دهد و هنگامی که بعداز مدتی تاریکی یک مرتبه چراغ ها روشن شود به چشم و روح انسان ضربه ای وارد می کند، اما خداوند چنان مقدر فرموده که این تغییر به صورت تدریجی حاصل شود تا انسان بتواند به آن عادت کند.
بسیار دیده ایم که پرندگان هنگامی که هوا کمی تاریک می شود همگی به سوی لانه های خود حرکت می کنند و گله گوسفندان نیز همین طور اگر تاریکی به صورت ناگهانی همه جا را فرا می گرفت نه آنها راه لانه خود را پیدا می کردند و نه انسان ها و حیواناتشان.
در ضمن، این برنامه تحول تدریجی نظام شب و روز می تواند این درس را هم به ما بدهد که برای رسیدن به مقصود باید از روش تدریجی استفاده کرد و کارهای ناگهانی غالباً موجب آسیب هایی است.
چرا بعد از جملۀ «يُولِجُ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا فِى صَاحِبِهِ» که ورود هریک از شب و روز در دیگری را بیان می کند جملهٔ مشابه دیگری آمده است (وَ يُولِجُ صَاحِبَهُ فِيهِ؛ آن دیگر را در آن وارد می کند) آیا از باب تأکید است، آن گونه که از ظاهر آن به نظر می رسد یا هرکدام مطلب مستقلی دارد؟ مرحوم شیخ بهایی در اینجا به نکته ای اشاره کرده که بیان آن خالی از لطف نیست هرچند از بعضی جهات بعید به نظر می رسد. مطابق آن هرکدام مطلب جداگانه ای را می رساند، می گوید: این اشاره به تفاوتی است که میان نیم کره شمالی و نیم کره جنوبی زمین وجود دارد هنگامی که نیم کره شمالی فصل تابستان را می گذراند نیم کره جنوبی فصل زمستان را دارد و به عکس و به این ترتیب در نیم کره شمالی روز در شب ورود می کند و طولانی می شود، ولی در همان حال در نیم کره جنوبی شب در روز ورود می کند و طولانی می گردد. (1)
طبق این تفسیر مناسب است که «واو» در جملۀ «وَ يُولِجُ صَاحِبَهُ فِيهِ» حالیه باشد.
سپس امام علیه السلام در ادامه این جملۀ چهارم اشاره اجمالی به فواید شب و روز کرده، سپس به شرح آن پرداخته است می فرماید: این نظم خاص برای تغذیه و رشد و پرورش بندگان مقدّر شده است.
«يغذوهم» از مادۀ «غذا» یعنی آنها را تغذیه می کند و «ینشئهم» از مادۀ «انشاء» یعنی آنها را تربیت کرده و پرورش می دهد.
این نظام حکیمانه شب و روز سبب می شود که دو چیز که ضد هم هستند (نور و ظلمت) دست به دست هم دهند و اسباب تلاش برای معاش و آرامش هنگام خستگی فراهم سازند. اگر این نظام احسن نبود و در طول مدت شب و روز افراط و تفریطی حاصل می شد به یقین نه آرامشی حاصل می گشت نه مجالی برای تلاش معاش.
1) بحار الانوار، ج 55، ص ،201، ذیل حدیث 37 مفتاح الفلاح، بهائی، ص 108.
اضافه بر این، این دو (نور و ظلمت) از طریق همکاری با یکدیگر به پرورش گیاهان و انواع حیوانات و آنچه برای زندگی انسان ها لازم است می پردازند و سفره او را رنگین و بستر شبانه او را آماده می سازند.
سپس امام علیه السلام به شرح این مطلب پرداخته در جملهٔ پنجم چنین می فرماید: «خداوند برای آنها شب را آفرید تا در آن از رنج کار آرامش یابند و زحمت تلاش های روز برطرف شود و آن (شب) را لباسی قرار داد که بپوشند و از راحتی و خواب آن بهره گیرند تا سبب نشاط و قوت (برای فعالیت های روزانه) گردد و (نیز) به وسیلهٔ آن از لذت و خواسته های مشروع دل بهره مند شوند»؛ (فَخَلَقَ لَهُمُ اللَّيْلَ لِيَسْكُنُوا فِيهِ مِنْ حَرَكَاتِ التَّعَبِ وَ نَهَضَاتِ النَّصَبِ، وَ جَعَلَهُ لِبَاسًا لِيَلْبَسُوا مِنْ رَاحَتِهِ وَ مَنَامِهِ، (1)فَيَكُونَ ذَلِكَ لَهُمْ جَمَاماً وَقُوَّةٌ، وَ لِيَنَالُوا بِهِ لَذَّةٌ وَ شَهْوَةٌ).
امام علیه السلام در این جمله کوتاه و بسیار پرمعنا به شرح فواید شب و روز پرداخته است همان چیزی که به طور اجمال در جمله قبل فرموده بود. نخست به فواید شب پرداخته می فرماید: «خداوند شب را برای مردم آفرید تا در آن از حرکات خستگی آور و تلاش های فرساینده آرامش یابند».
این مطلب هم با تجربه و هم با تحقیقات به دست آمده از علم روز ثابت شده است که خواب و آرامش کامل تنها در تاریکی شب امکان پذیر است. دانشمندان امروز می گویند عامل اصلی خواب هورمون خاصی است به نام «ملاتونین» که از غده صنوبری به نام «پینه آل» در مغز انسان ترشح می شود و انسان آماده خواب می گردد و این هورمون در تاریکی فعال می شود به همین دلیل خواب در روشنایی نه عمیق است و نه نشاط آور.
در قرآن مجید بارها اشاره به این خاصیت شب شده است. در یکجا می فرماید: (أَلَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِيَسْكُنُوا فِيهِ وَ النَّهَارَ مُبْصِراً إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ -
1) واژۀ «من» در «لیلبسوا من راحته» می تواند تبعیضیه باشد یا ابتداییه و یا زائده.
يُؤْمِنُونَ»؛ «آیا ندیدند که ما شب را برای آرامش آنها قرار دادیم و روز را روشنی بخش؟! در این امور نشانه های روشنی است برای کسانی که ایمان می آورند و آماده قبول نمودن حق اند». (1)
و در جای دیگر می فرماید: (وَ مِنْ رَحْمَتِهِ جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ لِتَسْكُنُوا فِيهِ وَلِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَلَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ)؛ «و از رحمت اوست که برای شما شب و روز قرار داد تا هم در آن آرامش داشته باشید و هم از فضل خدا بهره گیرید، شاید شکر نعمت های او را به جا آورید». (2)
تعبیر امام علیه السلام در مورد شب به لباس، برگرفته از آیه شریفه قرآن است که می فرماید: (وَ هُوَ الَّذِى جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِباساً وَ النَّوْمَ سُباتاً وَجَعَلَ النَّهَارَ نُشُوراً)؛ «او کسی است که شب را برای شما پوشش قرار داد و خواب را مایه استراحت، و روز را وسیله حیات و حرکت». (3)
این تعبیر بسیار جالب است زیرا همان گونه که لباس، بدن انسان را می پوشاند عیوب آن را پنهان می دارد و در مقابل آسیب ها حفظ و نگهداری می کند تاریکی شب نیز همین آثار را دارد زیرا آسیب ها معمولاً در فعالیت های روزانه است و تاریکی شب که انسان را به خانه و کاشانه اش می فرستد او را از این آسیب ها برکنار می سازد و لباس آرامش و خواب را به تن او می کند.
سپس امام علیه السلام در یک نتیجه گیری روشن می فرماید این آرامش و خواب شبانه سبب نشاط و قوت برای کارهای روزانه می شود.
آنگاه به یکی دیگر از فواید تاریکی شب اشاره کرده می فرماید: فایده دیگر آن به لذت و شهوات خود می رسند (که بیشتر اشاره به آن این است که در پی آمیزش شبانه است زیرا غالباً حیا مانع از این گونه کارها در روز می شود).
این موضوع هم با احادیث اسلامی هماهنگ است که تأکید می کند این عمل مناسب شب است. از جمله در رساله ذهبیه امام علی بن موسی الرضا علیه السلام که در مورد مسائل طبی برای مأمون مرقوم داشت و علامه مجلسی آن را در جلد 59 بحارالانوار به طور کامل آورده می خوانیم: «فَإِذَا أَرَدْتَ ذَلِكَ فَلْيَكُنْ فِي آخِرِ اللَّيْلِ فَإِنَّهُ أَصْلَحُ لِلْبَدَنِ وَ أَرْجَى لِلْوَلَدِ وَ أَزْكَى لِلْعَقْلِ فِي الْوَلَدِ الَّذِي يَقْضِي اللَّهُ بَيْنَهُمَا؛ هنگامى که خواستی به این کار اقدام کنی در اواخر شب باشد، زیرا برای بدن مناسب تر و برای انعقاد نطفه فرزند امیدوار کننده تر و برای هوشیار و عاقل بودن فرزندی که خداوند به آنها مرحمت می کند مفیدتر است». (1)
و هم با تحقیقات پزشکان که می گویند بهترین زمان برای مسأله آمیزش جنسی نصف دوم شب است که بدن آرامش خود را پیدا کرده و رحم زن آماده پذیرش نطفه است.
آیا لذت و شهوت در این عبارت هردو اشاره به مسألۀ آمیزش جنسی است و به عنوان تأكيد آمده یا لذت اشاره به لذتی است که انسان از خواب می برد و شهوت اشاره به آمیزش جنسی است؟ بعضی از شارحان نظر اول را پذیرفته اند و بعضی دوم را. (2)
سپس امام علیه السلام بعداز ذکر آثار و برکات تاریکی شب در ششمین جمله به سراغ برکات و فواید و آثار مثبت روز در زندگی انسان ها رفته و سه فایده برای آن بیان می فرماید نخست می گوید: «خداوند برای انسان ها روز را آفرید که روشنگر و روشنی بخش است تا بتوانند فضل او را در آن طلب کنند»؛ (وَ خَلَقَ لَهُمُ النَّهارَ مُبْصِراً لِيَبْتَغُوا (3)فِيهِ مِنْ فَضْلِهِ).
1) بحار الانوار، ج 59، ص 327.
2) نظریهٔ اول در ریاض السالکین مرحوم سید علی خان ،آمده، ج 2، ص 196 و نظر دوم را مرحوم علامه مجلسی در جلد 55 بحار الانوار، ص 204 آورده است.
3) «يبتغوا» از ماده «ابتغاء» به معنای طلب کردن با سرعت و جدیت است و این تفاوت را با طلب دارد که طلب هرگونه خواسته ای را شامل می شود.
این جمله برگرفته از آیات قرآن مجید است که می فرماید: (وَ جَعَلْنَا آيَةَ النَّهَارِ مُبْصِرَةً لِتَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّكُمْ)؛ «ما آیت روز را روشنی بخش قرار دادیم تا در آن فضل پروردگارتان را طلب کنید (و به تلاش برای زندگی برخیزید)». (1)
بی شک روشنایی روز فرصت بسیار مناسبی است برای هرگونه فعالیت زندگی و واژهٔ «فضل» در آیه قرآن و در کلام امام علیه السلام مفهوم وسیعی دارد که هرگونه فایدهٔ مادی و معنوی را شامل می شود.
فایده دیگری که امام علیه السلام برای روشنایی روز بیان می کند این است: «هدف این بوده که به این وسیله از روزی او بهره مند شوند»؛ (وَلِيَتَسَبَّبُوا (2)إِلَى رِزْقِهِ).
روشن است که بهرهمند شدن از روزی های پروردگار بخشی از طلب فضل الهی است که در جمله قبل آمده و در واقع نسبت میان این دو، عموم و خصوص مطلق است.
و در جملهٔ سوم می فرماید: «و در زمین او (برای بهره مند شدن از مواهب مادی و معنوی) سیر کنند و به اهداف نزدیک از دنیایشان و اهداف دور از آخرتشان برسند» (وَ يَسْرَحُوا (3)فِي أَرْضِهِ، طَلَبَاً لِمَا فِيهِ نَيْلُ الْعَاجِلِ (4)مِنْ دُنْيَاهُمْ، وَدَرَكُ الْآجِلِ فِي أَخْرَاهُمْ).
این تعبیر نیز تأکیدی است بر آنچه در جملهٔ اول آمد که هدف را ابتغاء را فضل الله بیان فرمود.
1) اسراء، آیه 12.
2) «ليتسببوا» از مادۀ «تسبب» و از ریشهٔ سبب گرفته شده و مفهوم آن استفاده کردن از اسباب برای رسیدن به اهداف مورد نظر است.
3) «یسرحوا» از ماده «سرح» در اصل به معنای رها کردن شتران در صبحگاهان برای استفاده کردن از گیاهان بیابان است و سپس به هرگونه رها کردنی اطلاق می شود و در جملهٔ مورد بحث نیز مفهومش این است که انسان ها از آغاز روز به دنبال فعالیت های زندگی مادی و معنوی خود بروند و از این تعبیر روشن می شود که به دست آوردن رزق و روزی جز با تلاش میسر نیست.
4) «عاجل» به معنای نعمت های زودگذر است در مقابل «آجل» که به معنای نعمت های پایدار آینده است.
بدیهی است که انسان در روز فقط به منافع مادی نمی رسد، بلکه به منافع معنوی نیز نائل می شود مانند کمک به نیازمندان ساخت مساجد و مراکز خیریه تعلیم و تربیت آموزش و پرورش و بسیاری از عبادت ها که در روز انجام می شود، مانند نماز جمعه و مراسم حج. بنابراین نور آفتاب و روشنایی روز نه تنها کمک به تأمین منافع مادی می کند بلکه منافع معنوی نیز که در دعای امام علیه السلام از آن تعبیر به «آجل» شده است در پرتو آن حاصل می شود.
از آنچه در کلام امام علیه السلام آمد به خوبی استفاده می شود که ترک دنیا به عنوان نیل به آخرت یا ترک آخرت به منظور نائل شدن به دنیا هیچ کدام در اسلام مطلوب نیست، بلکه مقصود از نظام آفرینش این بوده است که انسان ها، هم به دنیایشان برسند و هم به آخرت هرچند دنیا وسیله و ابزاری است برای نائل شدن به سعادت در جهان دیگر.
این حقیقت در آیات متعددی از قرآن مجید منعکس است. در آیات مربوط به دعا در پایان حج آمده است: (وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَ فِى الْآخِرَةِ وَ حَسَنَةً وَ قِنَا عَذَابَ النَّارِ)؛ «و بعضی می گویند پروردگارا به ما در دنیا «نیکی» عطا کن؛ و در آخرت نیز «نیکی» مرحمت فرما؛ و ما را از عذاب دوزخ نگاه دار». (1)
و به دنبال آن از کسانی که این گونه دعا می کنند تمجید کرده، می فرماید: (أُولَئِكَ لَهُمْ نَصِيبٌ مِمَّا كَسَبُوا)؛ «این گروه به سبب آنچه انجام داده اند، نصیب و بهرهٔ وافری از فضل خدا دارند». (2)
و در داستان قارون می خوانیم که جمعی از آگاهان قوم موسی علیه السلام به او چنین -
گفتند: (وَ ابْتَغِ فِيمَا آتَاكَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا وَ أَحْسِنْ كَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ وَ لَا تَبْغِ الْفَسَادَ فِي الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ)؛ «و در آنچه خدا به تو داده، سرای آخرت را بطلب و بهره ات را از دنیا فراموش مکن؛ و همان گونه که خدا به تو نیکی کرده نیکی کن؛ و هرگز در زمین در جستجوی فساد مباش که خدا مفسدان را دوست ندارد». (1)
و در حدیث معروف می خوانیم که امام صادق علیه السلام فرمود: «لَيْسَ مِنَّا مَنْ تَرَكَ دُنْيَاهُ لآخِرَتِهِ وَ لَا آخِرَتَهُ لِدُنْيَاهُ؛ آن کس که دنیا را به خاطر آخرت ترک کند و یا آخرت را به خاطر دنیا ترک گوید از ما نیست». (2)
ولی همان گونه که گفتیم هدف این نیست که انسان نگاه استقلالی به دنیا کند همان گونه که نباید نگاه استقلالی به آخرت نماید، بلکه باید دنیا را ابزار و وسیله ای برای نیل به آخرت بنگرد، تعبیر از دنیا به مزرعه (3)یا پل (4)که در روایات ،آمده گویای این حقیقت است و شاهد این سخن حدیث دیگری از همان حضرت است: «نِعْمَ الْعَوْنُ الدُّنْيَا عَلَى الْآخِرَةِ؛ بهترین کمک برای آخرت، دنیاست». (5)
و از اینجا روشن می شود کسانی که دم از ترک دنیا می زنند و یا ریاضت هایی را پیشنهاد می کنند که مفهوم آن ترک تمام لذات دنیاست و همچنین آنهایی که رهبانیت را وسیلهٔ قرب الی الله می شمرند، همگی از آموزه های اسلامی دورند همان گونه که دنیا پرستان تارک آخرت دور هستند.
در جمله هفتم، امام علیه السلام به نتیجه این فعالیت ها پرداخته، می فرماید: «خداوند بدین وسیله تمام امور (دنیا و آخرت) آنها را اصلاح می کند و بندگان را می آزماید تا نظر کند چگونه آنها اوقات اطاعت و منزلگاه های واجبات و موارد احکام او را سپری می کنند (همان گونه که خداوند متعال می فرماید:) هدف این است که بدکاران را مطابق اعمالشان کیفر دهد و نیکوکاران را پاداش نیک عنایت كند»؛ (بِكُلِّ ذَلِكَ يُصْلِحُ شَأْنَهُمْ، وَيَبْلُوا (1)أَخْبَارَهُمْ، وَ يَنْظُرُ كَيْفَ هُمْ فِي أَوْقَاتِ طَاعَتِهِ، وَمَنَازِلِ فُرُوضِهِ، وَ مَوَاقِعِ أَحْكَامِهِ، وَلِيَجْزِيَ الَّذِينَ أَساؤُا بِمَا عَمِلُوا، وَ يَجْزِيَ الَّذِينَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَى).
جملۀ «يُصْلِحُ شَأْنَهُم» در حقیقت اشاره ای است به آنچه در آیه شریفهٔ 5 سورهٔ محمد صلی الله علیه واله وسلم آمده است که می فرماید: (سَيَهْدِيهِمْ وَ يُصْلِحُ بَالَهُمْ)؛ «و به زودی آنان را هدایت نموده و کارشان را اصلاح می کند».
و جملۀ «وَ يَبْلُو أَخْبَارَهُمْ» برگرفته از آیه 31 سوره محمد صلى الله عليه واله وسلم است که می فرماید: (وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ حَتَّى نَعْلَمَ الْمُجَاهِدِينَ مِنْكُمْ وَالصَّابِرِينَ وَنَبْلُوا أَخْبَارَكُمْ)؛ «به يقين ما همۀ شما را می آزماییم تا معلوم شود مجاهدان واقعی و صابران از میان شما کیان اند و اخبار شما را بیازماییم».
درباره این که چه تفاوتی میان «اوقات طاعت» و «منازل فروض» و «مواقع احكام» وجود دارد ممکن است بتوان چنین گفت که «اوقات طاعت» اشاره به زمان هایی است که واجبات و مستحبات در آن انجام می شود و انسان در پرتو -
1) «یبلوا» از مادهٔ «بلا» و ابتلا به معنای آزمایش است قرآن مجید می فرماید: (وَنَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَة)؛ «ما شما را به وسیلهٔ بدی ها و خوبی ها امتحان می کنیم» (انبیاء، آیه 35). و از آن جا که گاه خداوند به وسیلهٔ خوبی ها انسان را آزمایش می کند و آن را بلای حَسَن می گویند و گاه به وسیلهٔ مصیبت ها و حوادث ناگوار که آن را بلای سی می نامند واژهٔ بلا در مورد حوادث ناگوار نیز به کار می رود همان گونه که در دعای کمیل می خوانیم: «اللهم اغفر لى الذنوب التى تنزل البلاء؛ خداوندا! آن گناهان مراکه موجب نزول بلا می شود بر من ببخش».
روشنایی روز می تواند آنها را محاسبه کند «منازل فروض» اشاره به اماکن و محل هایی است که واجبات و مستحبات در آنها انجام می شود، مانند مسجد و غیر مسجد، که انسان به آنها نیز در روز بهتر می تواند برسد و «مواقع احکام» اشاره به تشخیص موضوعات احکام است مانند اموری که زکات یا خمس به آن تعلق می گیرد و کسانی که باید حق آنها ادا شود. تشخیص همه این موضوعات به وسیلۀ نظام لیل و نهار امکان پذیر است.
از آنچه در این جملهٔ دعای امام علیه السلام آمده به خوبی روشن می شود که این مقدمات (نظام شب و روز و تلاش هایی که مربوط به آن است) برای انجام آزمون های الهی است تا نیکوکار و بدکار شناخته شوند و هرکدام به جزای خویش نائل گردند و بر همه اتمام حجت شود.
جملۀ «لِيَجْزِيَ الَّذِينَ...» عین چیزی است که در آیه 31 سوره نجم آمده است، آنجا که می فرماید: (وَلِلَّهِ مَا فِي السَّمَاواتِ وَ مَا فِي الْأَرْضِ لِيَجْزِيَ الَّذِينَ أَسَاؤُا بِمَا عَمِلُوا وَ يَجْزِيَ الَّذِينَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَی)؛ «و برای خداست آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است تا بدکاران را به کیفر کارهایشان برساند و نیکوکاران را در برابر اعمالشان پاداش دهد».
در ضمن از این آیه و کلام امام علیه السلام به خوبی استفاده می شود که پاداش اعمال در برابر اعمال است، خواه خوب باشد یا بد برخلاف گروهی که پنداشته اند ثواب ارتباطی با اعمال ندارد و تنها مربوط به اراده و تفضل خداوند است.
و نیز این نکته روشن می شود که انسان در اعمال خود مختار است و جبر در اعمال اختیاری او راه ندارد برخلاف گروهی که می پندارند انسان در اعمال خود هیچ گونه اختیاری ندارد و اجبار بر او حاکم است زیرا اعمال انسان را نیک باشد یا بد، به خود او نسبت می دهد.
آیا منظور از «الحسنی» در این آیه شریفه بهشت و پاداش های نیک الهی -
است یا اعمال نیکویی که از انسان ها سر می زند؟ اگر معنای دوم باشد، هماهنگ با جمله قبل يعنى «بما عملوا» خواهد بود و در نتیجه کیفر در مقابل اعمال سوء و پاداش های الهی در مقابل اعمال نیک اوست، ولی بعضی از مفسران «الحسنی» را به معنای بهشت گرفته اند که مفهومش این می شود: خداوند نیکوکاران را پاداش بهشت می دهد. (1)
آنگاه امام علیه السلام در هشتمین جمله به همان مباحث سابق، يعنى بركات شب و روز و آثار فوق العاده آن در زندگی انسان ها بازگشته و برخلاف آنچه در جمله های قبل آمد، که به صورت صیغهٔ غائب بیان شده بود، در اینجا خداوند را مخاطب ساخته عرضه می دارد: «خداوندا! با این همه فضل و رحمتی که به ما کرده ای تو را حمدو سپاس می گوییم به سبب اینکه پرده تاریک شب را برای ما شکافتی و صبح را آشکار کردی»؛ (اللَّهُمَّ فَلَكَ (2)الْحَمْدُ عَلَى مَا فَلَقْتَ لَنَا مِنَ الْإِصْبَاحِ).
و به دنبال آن می افزاید: «و ما را از روشنایی روز بهره مند ساختی»؛ (وَ مَتَّعْتَنَا بِهِ مِنْ ضَوْءِ النَّهَارِ).
«و راه های طلب روزی را به ما نشان دادی»؛ (وَ بَصَّرْتَنَا مِنْ مَطَالِبِ الْأَقْوَاتِ).
«و ما را در آن از حوادث ناگوار حفظ کردی»؛ (وَ وَقَيْتَنَا فِيهِ مِنْ طَوَارِقِ الْآفَاتِ).
روشن است که فعالیت برای به دست آوردن مواد غذایی در روز امکان پذیر -
1) مجمع البیان، ذیل آیه مورد بحث.
2) بعضی از شارحان احتمال داده اند که «فاء» در این جا فاء فصیحه است و منظور از فاء فصیحه، واژه فاء می باشد در مواردی که شخص فصیح آن را به کار می برد به مناسبت جملهٔ محذوفی که فصاحت اجازه نمی دهد آن را در عبارت بیاورند ولی ظاهرا این فاء، فاء تفریع است، زیرا امام علیه السلام در جمله های قبل، برکات شب و روز و آثار مثبت این دو نعمت الهی را بیان فرمود در اینجا عرضه می دارد: «خداوندا! برای این نعمت هایی که به برکت شب و روز به ما مرحمت کرده ای حمدو سپاس تو را می گوییم که پرده شب را شکافته ای و روشنایی طلوع را به ما ارزانی داشته ای» و جالب این که بعضی گفته اند منظور از فاء فصیحه همان فاء تفریع است.
است. کشاورزی، دامداری، باغداری، صنایع و برنامه های تجاری، معمولاً در روشنایی روز حاصل می شود و انجام آن در شب ها بسیار مشکل و کم اثر است.
همچنین پرهیز از آفات و حوادث ناگوار در روشنایی روز بسیار آسان تر از تاریکی شب است و به این صورت امام علیه السلام دو فایده مهم روشنایی روز را در این عبارت کوتاه بیان کرده و آنچه را که در جمله های قبل در این زمینه آمده تکمیل می فرماید.
در واقع «اصباح» به معنای طلوع فجر است و «ضوء النهار» به معنای گسترده شدن روشنایی روز می باشد.
بعضی معتقدند که تفاوت «ضوء» و «نور» این است که «ضوء» در جایی گفته می شود که از مبدأ نورانی سرچشمه گیرد (مانند روشنایی آفتاب) و نور در جایی گفته می شود که از منبع دیگری کشف شود (مانند روشنایی ماه) و به آیه شريفة (هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِيَاءً وَ الْقَمَرَ نُوراً)؛ «او کسی است که خورشید را روشنایی بخش، و ماه را نورافشان قرار داد» استناد کرده اند. (1)
هرچند این دو واژه گاهی به جای یکدیگر نیز استعمال می شود.
بعضی دیگر گفته اند: نور به معنای روشنایی و ضوء به معنای شدت روشنایی است.
«فلقت» از مادۀ «فَلق» (بر وزن حلق) در اصل به معنای شکافته شدن چیزی است و از آنجا که به هنگام دمیدن سپیده صبح گویی پرده سیاه شب شکافته می شود این واژه به معنای طلوع صبح آمده است همان گونه که «فجر» نیز که معنای اصلی آن شکافتن است به همین مناسبت بر طلوع صبح اطلاق می شود و در کلام امام علیه السلام نیز به همین معناست.
1) یونس، آیه 5.
«طوارق» جمع «طارق» از مادۀ طرق (بر وزن برق) در اصل به معنای کوبیدن است و راه را از این جهت طریق می گویند که با پای رهروان کوبیده می شود. «مطرقه» به معنای چکش و پتک است که برای کوبیدن فلزات به کار می رود همچنین از آنجا که معمولاً شب ها در خانه را می بندند و اگر کسی بخواهد وارد شود باید در را بکوبد لذا به اشخاصی که در شب وارد می شوند طارق گفته می شود.
این واژه گاهی نیز به معنای حوادث ناگواری که انسان را می کوبد به کار می رود، خواه این حادثه در شب باشد یا در روز تعبیر به «طَوَارِقِ الْآفَاتِ» در کلام امام علیه السلام اشاره به همین گونه حوادث ناگوار است که حضرت خدا را شکر می گوید که از آن حوادث در امان مانده است.
9- أَصْبَحْنَا وَ أَصْبَحَتِ الْأَشْيَاءُ كُلُّهَا بِجُمْلَتِهَا لَكَ: سَمَاؤُهَا وَ أَرْضُهَا، وَ مَا بَثَثْتَ فِي كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا، سَاكِنُهُ وَ مُتَحَرِّكُهُ، وَ مُقِيمُهُ وَ شَاخِصُهُ وَ مَا عَلَا فِي الْهَوَاءِ، وَ مَا كَنَّ تَحْتَ الثَّرَى.
10- أَصْبَحْنَا فِي قَبْصَتِكَ يَحْوِينَا مُلْكُكَ وَ سُلْطَانُكَ، وَتَضُمُّنَا مَشِيَّتُكَ، وَنَتَصَرَّفُ عَنْ أَمْرِكَ، وَ نَتَقَلَّبُ فِي تَدْبِيرِكَ.
11- لَيْسَ لَنَا مِنَ الْأَمْرِ إِلَّا مَا قَضَيْتَ، وَلَا مِنَ الْخَيْرِ إِلَّا مَا أَعْطَيْتَ.
ترجمه
خداوندا! ما صبح كرديم و تمام اشیاء صبح کرده اند، درحالی که همگی به طور کامل از آن توست آسمان و زمینش و آنچه در هریک از این دو از انواع مخلوقات منتشر کرده ای ساکن و متحرکش مقیم و مسافرش و آنچه در فراز آسمان یا در زیر زمین قرار دارد، همه از آن توست.
خداوند ما شب را به صبح آوردیم درحالی که با تمام وجود خود در قبضه قدرت توایم، و ملک و اقتدار تو بر همه ما احاطه دارد. خداوندا! مشیت واراده تو ما را در برگرفته و هرگونه تصرفی در ما واقع می شود به فرمان توست و هرگونه دگرگونی ای روی می دهد از ناحیه تدبیر توست.
خدایا! برای ما هیچ کار و شأنی نیست مگر آنچه تو مقدر فرمایی، ونه هیچ خيرى نصیب ما می شود مگر آنچه تو عطا کنی.
امام علیه السلام در این بخش از دعای خود مسأله مالکیت مطلقه الهیه را به صورت -
زیبایی بیان فرموده و سپس حقیقت «لا مؤثر في الوجود الا الله» را شرح می دهد. نخست عرضه می دارد: «خداوندا! ما صبح کردیم و تمام اشیاء صبح کرده اند، درحالی که همگی به طور کامل از آن توست»؛ (أَصْبَحْنَا وَأَصْبَحَتِ الْأَشْيَاءُ كُلُّهَا بِجُمْلَتِهَا لَكَ). (1)
تعبیر به «اصبحنا» اشاره به این است که انسان بعداز خواب شبانه هنگامی که بیدار می شود متوجه ذات پروردگار و نعمت های او می گردد و مالکیت خداوند را بر تمام جهان هستی می بیند.
سپس امام علیه السلام و به شرح اشیا می پردازد و تمام انواع موجودات عالم هستی را که تحت مالکیت خداوند قرار دارند در عبارت کوتاهی بیان می کند می فرماید: «آسمان و زمینش و آنچه در هریک از این دو از انواع مخلوقات منتشر کرده ای، ساکن و متحرکش، مقیم و مسافرش، و آنچه در فراز آسمان یا در زیر زمین قرار دارد همه از آن توست»؛ (سَمَاؤُهَا وَ أَرْضُهَا، وَ مَا بَتَتْتَ فِي كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا، سَاكِنُهُ وَمُتَحَرِّكُهُ، وَ مُقِيمُهُ وَ شَاخِصُهُ وَ مَا عَلَا فِي الْهَوَاءِ، وَ مَا كَنَّ تَحْتَ الثَّرَى).
امام علیه السلام در این ده عنوان به تمام موجودات عالم هستی اشاره کرده است آسمان و ساکنان آسمان، زمین و موجودات ساکن و متحرک در آن و همچنین موجوداتی که در بین زمین و آسمان در حرکت اند و یا در زیر زمین پنهان اند.
«سماء» از ماده «سمو به معنای رفعت و بلندی گرفته شده و چون آسمان در طرف بالا قرار دارد به آن «سماء» می گویند و در واقع این جمله امام علیه السلام و جمله های بعداز آن برگرفته از این آیه شریفه است: (لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي الْأَرْضِ وَ مَا بَيْنَهُمَا وَ مَا تَحْتَ الثَّرَى)؛ «از آن اوست آنچه در آسمان ها، و آنچه در زمین و آنچه میان آن دو و آنچه در زیر خاک پنهان است». (2)
و از آنجا که موجودات عالم از دو حال خارج نیستند، یا متحرک اند یا ساکن، همچنین یا ثابتاند یا سیار (در مورد انسان ها و ذوى العقول) و نیز یا در میان آسمان و زمین هستند یا زیر زمین، امام علیه السلام اشارهٔ جامعی به همه آنها کرده، و همه را مملوک ذات پاک خداوند می شمرد.
جملۀ «وَ مَا بَثَنْتَ فِي كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا» تمام مخلوقات جسمانی و روحانی را شامل می شود که صفحهٔ زمین و آسمان را پر کرده اند و در واقع برگرفته از آیه شریفهٔ 29 سوره شوری است که می فرماید: (وَ مِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاواتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَثَّ فِيهِمَا مِنْ دَابَّةٍ)؛ «و از آیات اوست آفرینش آسمان ها و زمین و آنچه از جنبندگان در آنها منتشر کرده است».
با خواندن این جمله های دعا اعتراف می کنیم که ما چیزی از خود نداریم تمام جهان هستی و آنچه در آن است از آن خداست، در نتیجه باید مالک حقیقی را بشناسیم و نعمت هایی را که به ما بخشیده است سپاس گوییم.
این نکته قابل توجه است که امام علیه السلام نخست از آسمان و زمین و موجوداتی که آسمان ها و زمین و روی زمین وجود دارند سخن می گوید خواه ساکن باشند یا متحرک، مقیم باشند یا در سفر، سپس در جملهٔ «مَا عَلَا فِي الْهَوَاءِ، وَمَا كَنَّ تَحْتَ الثَّرَى» به آنچه میان زمین و آسمان یا در زیر زمین است، اشاره می کند و مالکیت خداوند را بر همۀ اینها مسلم می شمرد.
«شاخص» از مادهٔ «شخوص» (بر وزن خلوص) در اصل به معنای خارج شدن از منزل یا خروج از شهری به شهر دیگر یا از کشوری به کشور دیگر است و در دعای امام علیه السلام در برابر «مقیم» قرار داده شده و آن کسی است که از جای خود به جای دیگری حرکت نمی کند و در واقع همه انسان ها يا تمام ذوى العقول (انسان ها، فرشتگان و جنیان) را شامل می شود.
این واژه گاه به معنای تعجب و خیره شدن شدید که گویی چشم می خواهد از -
حدقه بیرون بیاید اطلاق شده مانند آنچه در آیه شريفة (فَإِذَا هِيَ شَاخِصَةٌ أَبْصَارُ الَّذِينَ كَفَرُوا)؛ «در آن هنگام چشم های کافران بر اثر وحشت، از حرکت باز می ماند» (1)آمده است.
«كَنَّ» از مادۀ «کن» (بر وزن جن) در اصل به معنای ظرفی است که چیزی در آن محفوظ باشد سپس به هر چیزی که اشیا در آن مستور می شود اطلاق شده و به رازها و اسرار و نیاتی هم که در سینه ها نهفته است گفته می شود و «اکنان» جمع «كِنّ» به معنای پناهگاه ها، مخفیگاه ها و غارهاست و در کلام امام علیه السلام به معنای موجوداتی است که در زیر زمین پنهان اند.
«ثری» همان گونه که مصباح اللغة و عده ای دیگر از ارباب لغت گفته اند به معنای زمین مرطوب است و در مقابل آن «تراب» است که به معنای خاک خشک می آید و از آنجا که معمولاً زمین مرطوب در زیر زمین خشک قرار دارد، این واژه به معنای زیر زمین آمده است که در کلام امام علیه السلام تمام معادن و منابع زیرزمینی و موجودات زنده ای را که در زیر خاک زندگی می کنند شامل می شود.
خداوند متعال بر مجموعه عالم هستی مالکیت دارد هم مالکیت تکوینی و هم مالکیت تشریعی.
منظور از مالکیت تکوینی احاطه او بر تمام عالم هستی است، به گونه ای که قادر به هرگونه تصرفی در آن می باشد و منظور از مالکیت تشریعی این است که وقتی او خالق جهان می باشد مالک تشریع آن هم هست و هرکس هر ملکیتی دارد از او و با اجازه اوست، چراکه ما نه چیزی را آفریده ایم و نه مدیر و مدبر عالم -
1) انبیاء، آیه 97.
هستی هستیم و حتی اگر صنایعی را به وجود می آوریم، آن هم با استفاده از ابزاری است که خدا در اختیار ما قرار داده است.
در قرآن مجید بارها بر مالکیت مطلقه خداوند تکیه شده است. در آیه 22 سورة سبأ می خوانیم: (قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَا يَمْلِكُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فِي السَّماواتِ وَ لَا فِى الْأَرْضِ وَ مَا لَهُمْ فِيهِمَا مِنْ شِرْكٍ وَ مَا لَهُ مِنْهُمْ مِنْ ظَهِيرِ)؛ «بگو: کسانی را که غیر از خدا معبود خود می پندارید بخوانید آنها هرگز گرهی از کار شما نمی گشایند چراکه آنها به اندازه ذره ای در آسمان ها و زمین مالک نیستند و نه در خلقت و مالکیت آنها شریک اند، و نه یاور او در آفرینش بودند».
بدون شک ایمان به این ،حقیقت به انسان ها درباره مالکیتشان نسبت به اموال و ثروت هایشان درک و دید دیگری می دهد؛ همه آنها را ملک خدا می دانند و همان گونه که قرآن می گوید خود را نماینده خدا در مورد این اموال می شمرند، نه مالک اموال. (وَ أَنْفِقُوا مِمَّا جَعَلَكُمْ مُسْتَخْلَفِينَ فِيهِ)؛ «و از آنچه شما را جانشین و نماینده خود در آن قرار داده انفاق کنید». (1)
و به قول معروف:
در حقیقت مالكِ اصلی خداست *** این امانت چند روزی نزد ماست.
بعداز آنکه امام علیه السلام مالکیت مطلقه الهیه را بر تمام عالم هستی بیان فرمود، به سراغ حاکمیت خداوند بر همه موجودات و به تعبیر، دیگر توحید افعالی می رود، عرضه می دارد: «خداوندا! ما شب را به صبح آوردیم درحالی که با تمام وجود خود در قبضه قدرت توايم»؛ (أَصْبَحْنَا فِي قَبْضَتِكَ).
البته انسان همیشه در قبضه قدرت خداست ولی در حال خواب به این مسأله توجه ندارد و صبحگاهان هنگامی که از خواب بیدار می شود به این واقعیت توجه می کند.
1) حدید، آیه 7.
«قبضة» در اصل به معنای چیزی است که انسان آن را در مشت می گیرد، ولی غالباً کنایه از قدرت مطلقه و سلطه کامل بر چیزی است همان گونه که در تعبیرات روزمره می گوییم فلان چیز در قبضه من است یا در چنگ من است، کنایه از این که سلطهٔ کامل بر آن دارد و در کلام امام علیه السلام نیز به همین معناست، یعنی خداوندا! تو سلطۀ کامل بر ما داری و این که بعضی از افراد نادان مکتب مجسمه آن را به معنای حقیقی تفسیر کرده اند و برای خدا دست و پا قائل شده اند، براثر ناآگاهی از فصاحت و بلاغت قرآن است که امور معنوی را با تشبیهات حسی بیان می کند، همان گونه که در آیه شریفه سوره زمر آمده است: (وَ مَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَالْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَالسَّمَاوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ)؛ «آنها خدا را آن گونه که باید بشناسند نشناختند، درحالی که تمام زمین در روز قیامت در قبضه قدرت اوست و آسمان ها پیچیده در دست او؛ خداوند منزّه و برتر است از آنچه همتای او قرار می دهند». (1)
به یقین معنای آیه این نیست که خداوند کره زمین را در کف دست خود (دست به معنای یک عضو مادی) قرار می دهد یا آسمان ها را دور دست خود می پیچد تمام این تعبیرات اشاره به قدرت مطلقه خداوند و سلطه او بر تمام آسمان و زمین و بر همه موجودات است.
آنگاه در چهار جملهٔ بعد امام علیه السلام سلطه مطلقه پروردگار را بر انسان ها شرح می دهد نخست می فرماید: ملک و اقتدار تو بر همه ما احاطه دارد»؛ ( يَحْوِينَا مُلْكُكَ وَسُلْطَانُكَ).
ما هرجا برویم و در هرحال باشیم و هرچه بگوییم و بشنویم و هر کاری را انجام بدهیم و ندهیم از محدوده قدرت تو بیرون نخواهد بود همان گونه که در -
1) زمر، آیه 67.
دعای کمیل نیز آمده است: «وَلا يُمْكِنُ الْفِرارُ مِنْ حُكُومَتِك؛ فرار از منطقه حکومت تو امکان پذیر نیست».
در حدیثی که مرحوم علامه مجلسی در روضهٔ بحارالانوار آورده است می خوانیم که مردی خدمت امام حسین علیه السلام آمد و عرض کرد که من فردی گناهکارم و نمی توانم گناه را ترک کنم مرا پندی ده امام علیه السلام فرمود: «إِفْعَلْ خَمْسَةَ أَشْيَاءَ وَ أَذْنِبْ مَا شِئْتَ، فَأَوَّلُ ذَلِكَ لَا تَأْكُلْ رِزْقَ اللَّهِ وَ أَذْنِبْ مَا شِئْتَ وَ الثَّانِي اخْرُجْ مِنْ وَلَايَةِ اللَّهِ وَ أَذْنِبْ مَا شِئْتَ وَ الثَّالِثُ اطْلُبْ مَوْضِعاً لَا يَرَاكَ اللَّهُ وَ أَذْنِبْ مَا شِئْتَ وَ الرَّابِعُ إِذَا جَاءَ مَلَكُ الْمَوْتِ لِيَقْبِضَ رُوحَكَ فَادْفَعْهُ عَنْ نَفْسِكَ وَ أَذْنِبْ مَا شِئْتَ وَالْخَامِسُ إِذَا أَدْخَلَكَ مَالِكُ فِي النَّارِ فَلَا تَدْخُلْ فِي النَّارِ وَ أَذْنِبُ مَا شِئْت؛ پنج کار را انجام بده و هرچه می خواهی گناه کن نخست اینکه از روزی خدا نخور و هرچه می خواهی گناه کن. دوم این که از ولایت خداوند بیرون رو و هرچه می خواهی گناه کن. سوم جایی برو که خدا تو را نبیند و هرچه می خواهی گناه کن. چهارم: هنگامی که فرشته مرگ برای قبض روح تو می آید او را از خود دور ساز و هرچه می خواهی گناه کن. پنجم: هنگامی که مالک دوزخ می خواهد تو را در آتش وارد کند، وارد نشو و هرچه می خواهی گناه کن». (1)
امام علیه السلام در این حدیث، این مرد گنهکار را متوجه این نکته می کند که او در همه حال تحت سلطۀ الهی است، چگونه شرم نمی کند و دست به سوی گناه می برد و در دومین جمله عرضه می دارد: «خداوندا! مشیت و اراده تو ما را در بر گرفته است»؛ (وَتَضُمُّنَا مَشِيَّتُكَ).
اشاره به اینکه ما در برابر اراده و مشیت تو نمی توانیم کاری انجام دهیم و اگر -
1) بحار الانوار، ج 75، ص 126، ح 7.
کاری انجام می دهیم به سبب قوت و قدرت و اراده ای است که تو در اختیار ما گذاشته ای این عبارت گویا از آیه شریفه (وَ مَا تَشَاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ)؛ «و شما اراده نمی کنید مگر اینکه خداوندی که پروردگار جهانیان است، اراده کند!» (1)گرفته شده است.
و در دو جملهٔ بعد در واقع به شرح جملهٔ قبل می پردازد و عرضه می دارد: «(احاطه مشیت تو بر ما چنان است که) هرگونه تصرفی در ما واقع می شود به فرمان توست و هرگونه دگرگونی ای روی می دهد از ناحیه تدبیر توست»؛ (وَنَتَصَرَّفُ عَنْ (2)أَمْرِكَ، وَنَتَقَلَّبُ فِي تَدْبِيرِكَ) .
البته جملهٔ «انتصرّف» با جملهٔ «نتقلب» تفاوتی دارد، زیرا تصرف هرگونه دخالت در چیزی را شامل می شود، ولی «تقلب» آن است که آن را دگرگون کنند و چیزی را از حالی به حالت دیگر درآورند.
و مراد از «امر» در این جا امر تکوینی است، همان گونه که «تدبیر» در جملهٔ بعد، تدبیر تکوینی است.
در جمله بعد امام علیه السلام تأکید بیشتری بر این معنا کرده، عرضه می دارد: «خدایا! برای ما هیچ کار و شأنی نیست مگر آنچه تو مقدر فرمایی، و نه هیچ خیری نصیب ما می شود مگر آنچه تو عطا کنی»؛ (لَيْسَ لَنَا مِنَ الْأَمْرِ إِلَّا مَا قَضَيْتَ، وَلَا مِنَ الْخَيْرِ إِلَّا مَا أَعْطَيْتَ). (3)
1) تکویر، آیه 29.
2) «عن» در این جمله به معنای «باء» سببیت است مانند آیه شریفۀ 53 سوره هود: (قالُوا يَا هُودُ ما جِئْتَنَا بِبَيِّنَةٍ وَ مَا نَحْنُ بِتَارِكِي آلِهَتِنَا عَنْ قَوْلِكَ وَ مَا نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنِینَ)؛ «گفتند: ای هود! تو دلیل روشنی برای ما نیاورده ای و ما خدایان خود را به سبب گفتار تو رها نخواهیم کرد و ما هرگز به تو ایمان نمی آوریم». و این احتمال نیز داده شده که «عن» به معنای «تعدی» باشد و عن أمرك متعلق به محذوف و در محل حال باشد. در ضمن به این نکته باید توجه داشت که جملهٔ «نتصرف» و «نتقلب» در اینجا معنای فعل لازم را دارد یعنی تصرفاتی که در ما حاصل می شود و دگرگونی هایی که در ما روی می دهد همه به فرمان و تدبیر توست.
3) جمله «ما قضیت» و «ما اعطیت» به صورت فعل ماضی است، ولی با قرینه کلام معنای مضارع را می بخشد.
آنچه در جمله های بالا آمد در واقع همه اشاره به توحید افعالی خداوند است.
توضیح این که: امام علیه السلام در این بخش از دعا سراسر عالم هستی را در اختیار خداوند می شمرد، تمام کارها حرکت ها تأثیر و تأثرها را به او منتهی می داند و ما و همۀ افعال ما را در قبضه قدرت او معرفی می کند و حقیقت جمله معروف «لا مؤثر فى الوجود الا الله؛ هیچ مؤثری در عالم هستی جز ذات پاک خداوند وجود ندارد» را آشکار می سازد.
این جمله گرچه به صورت روایت در کلمات معصومین علیهم السلام وارد نشده، ولی برگرفته از آیات قرآن و روایات اسلامی است که هر موجودی هر اثری دارد در واقع از ناحیه خداست.
به تعبیر دیگر همان گونه که موجودات در اصل وجود خود وابسته به ذات او هستند، در حرکت و سکون و فعل و تأثیر خود نیز وابسته می باشند.
(وَ اِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هَذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَإِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هَذِهِ مِنْ عِنْدِكَ قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ فَمَا لِهَؤُلَاءِ الْقَوْمِ لَا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ حَديثاً)؛ «و اگر به آنها نیکی و پیروزی برسد می گویند: «این از ناحیه خداست». و اگر به آنها بدی و شکستی برسد می گویند: «این از ناحیه توست» بگو: «همۀ اینها از ناحیه خداست». پس چرا این گروه حاضر نیستند سخنی را درک کنند؟». (1)
و در آیه 16 سوره رعد می خوانیم: (قُلِ اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُوَ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ)؛ «بگو: خدا آفریننده همه چیز است؛ و اوست یکتا و حاکم بر همه چیز».
1) نساء، آیه 78.
تعبير «كلّ شيء» اعمال و افعال ما و هر حرکت و سکونی را در جهان نیز شامل می شود.
این سخن که فلاسفه و متکلمین از آن تعبیر به توحید افعالی می کنند برای بعضی چنان پیچیده شده که سر از قول به جبر درآورده است. می گویند: «بنابراین هر کاری ما می کنیم به اراده اوست، بلکه در حقیقت کار اوست و ما در این میان، ابزاری بیش نیستیم».
ولی این اشتباه بزرگی است که ما توحید افعالی را با مسأله اختیاری بودن افعال انسان در تضاد ببینیم ما معتقدیم که انسان ها در انجام افعال خود آزادند و به همین دلیل پاداش و کیفر و بهشت و دوزخ و حساب و کتاب در انتظار آنهاست و باز به همین دلیل انبیا و اولیای الهی برای تربیت انسان ها آمده اند تا راه صحیح بپویند و بیراهه نروند که همۀ اینها دلیل بر اختیاری بودن افعال انسان است.
ولی چه کسی صفت اختیار را به ما داده و ما را در افعال خود آزاد گذاشته و عالم اسباب را آفریده و تأثیر افعال را تضمین کرده است؟ به یقین همه از ناحیهٔ خداست؛ بنابراین در عین اختیاری بودن افعال، خداوند بر ما وافعال ما وعالم اسباب و تأثیر آنها احاطه کامل دارد.
این سخن درست به این می ماند که ما از نیروی برق استفاده می کنیم و با ابزار و آلاتی کارهای زیادی را انجام می دهیم، اما اگر یک لحظه رابطه ما با آن منبع تولید برق قطع شود همه چیز خاموش می گردد و کاری از ما ساخته نیست.
و اگر کسی انسان را در اعمال خود مستقل بداند در واقع در پرتگاه شرک سقوط کرده و اعتقاد به دو خالق پیدا نموده است. خالق بزرگ، آفریننده جهان هستی است و خالق کوچک، انسان است که خالق افعال خود می باشد. این شرک هرگز با آموزه های اسلامی سازگار نیست، ما اختیاری را برای انسان قائلیم -
که با حقیقت توحید سازگار باشد و قرآن مجید از آن حمایت کند و این همان است که در بالا به آن اشاره شد.
تعبیرات امام علیه السلام در جمله های بالا علاوه بر توحید افعالی به توحید مالکیت و حاکمیت خداوند نیز اشاره دارد، آنجا که فرمود: «أَصْبَحْنَا فِي قَبْضَتِكَ يَحْوِينَا مُلْكُكَ وَ سُلْطَانُكَ؛ ما در قبضه قدرت توایم و حاکمیت و سلطنت تو ما را در برگرفته است».
همان گونه که توحید مالکیت نیز در آن منعکس است، آنجا که فرمود: «أَصْبَحْنَا وَ أَصْبَحَتِ الْأَشْيَاءُ كُلُّهَا بِجُمْلَتِهَا لَكَ....».
به این ترتیب در این جمله های کوتاه شاخه های متعددی از توحید بیان شده است توحید حاکمیت توحید مالکیت و توحید افعالی و اینها همه مقدمه ای است برای تقاضاهایی که امام علیه السلام در جمله های آینده از پیشگاه خداوند دارد. آری تا توحید به تمام معنا کامل نشود، دعا و تقاضا مفهوم واقعی خود را پیدا نمی کند.
12- وَ هَذَا يَوْمٌ حَادِتْ جَدِيدٌ، وَ هُوَ عَلَيْنَا شَاهِدٌ عَتِيدٌ، إِنْ أَحْسَنًا وَدَّعَنَا بِحَمْدٍ، وَإِنْ أَسَأْنَا فَارَقَنَا بِذَم.
13- اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ ارْزُقْنَا حُسْنَ مُصَاحَبَتِهِ، وَاعْصِمْنَا مِنْ سُوءِ مُفَارَقَتِهِ بِارْتِكَابِ جَرِيرَةٍ، أَوِ اقْتِرَافِ صَغِيرَةٍ أَوْ كَبِيرَةٍ.
14- وَ أَجْزِلْ لَنَا فِيهِ مِنَ الْحَسَنَاتِ، وَ أَخْلِنَا فِيهِ مِنَ السَّيِّئَاتِ، وَ امْلَأُ لَنَا مَا بَيْنَ طَرَفَيْهِ حَمْداً وَ شُكْراً وَ أَجْراً وَ ذُخْراً وَفَضْلاً وَ إِحْسَاناً.
15- اللَّهُمَّ يَسِّرْ عَلَى الْكِرَامِ الْكَاتِبِينَ مَؤُونَتَنَا، وَ امْلَأُ لَنَا مِنْ حَسَنَاتِنَا صَحَائِفَنَا، وَلَا تُخْزِنَا عِنْدَهُمْ بِسُوءٍ أَعْمَالِنَا.
16- اللَّهُمَّ اجْعَلْ لَنَا فِي كُلِّ سَاعَةٍ مِنْ سَاعَاتِهِ حَظًّا مِنْ عِبَادِكَ، وَ نَصِيباً مِنْ شُكْرِكَ وَ شَاهِدَ صِدْقٍ مِنْ مَلَائِكَتِكَ.
ترجمه
(خداوندا!) امروز روز جدیدی است و شاهد و گواه بر ماست. اگر نیکی کنیم با حمدو ستایش از ما وداع می کند و اگر بدی کنیم با نکوهش از ما جدا خواهد شد.
خداوندا! بر محمد محمد و آل او درود فرست وحسن مصاحبت با این روز را روزی ما گردان خدایا ما را از این که به صورت زشت و بدی از آن جدا شویم این که مرتکب جرم و جنایتی گردیم یا صغیره وكبيرهاى مرتكب شویم محفوظ دار.
(خداوندا!)در این روز حسنات بزرگی را به ما عطا کن. ما را در این روز از همۀ گناهان و زشت کاری ها بازدار و امروز را برای ما از آغاز تا پایان پر از حمدو شكر و اجر و ذخيره و فضل و احسان خود ساز.
خداوندا! زحمت نوشتن اعمال ما را بر كرام الکاتبین (فرشتگان ثبت اعمال) آسان گردان و نامه های اعمال ما را از حسنات ما پر کن و ما را نزد آنها به سبب اعمال بدمان رسوا مكن.
بارالها! برای ما در هر ساعتی از ساعات امروز بهره ای از برکات بندگان صالحت و نصیبی از شکرت و گواه صادقی از فرشتگانت قرار ده.
آنچه در بخش های گذشته آمد بیان صفات جمال و جلال خدا و توحید او در جهات مختلف بود و با این عرفان ناب آمادگی برای تقاضای حاجات فراهم شده است و در این بخش امام علیه السلام خواسته های خود را از پروردگار مطرح می کند.
به عنوان مقدمه اشاره به روزی که در آن زندگی می کند کرده چنین عرضه می دارد: «(خداوندا!) امروز روز جدیدی است و شاهد و گواه بر ماست. اگر نیکی کنیم با حمدو ستایش از ما وداع می کند و اگر بدی کنیم با نکوهش از ما جدا خواهد شد»؛ (وَ هَذَا يَوْمٌ حَادِتْ جَدِيدٌ، وَ هُوَ عَلَيْنَا شَاهِدٌ عَتِيدٌ، (1)إِنْ أَحْسَنًا وَدَّعَنَا بِحَمْدِ، وَ إِنْ أَسَأْنَا فَارَقَنَا بذَم).
حمله «هذا يوم حادث» جدید اشاره به مسئولیت هایی است که انسان در هر روز دارد و باید مراقب آن باشد چرا که یکی از شهود روز قیامت همین ایام و روزهایی است که بر ما می گذرد گویی روز دارای عقل و شعور است اگر ما در -
1) «عَتِيدٌ» از ماده «عتاد» (بر وزن جهاد) به معنای کسی است که حاضر است و مهیای انجام کاری است و «شاهِدٌ عَتِيدٌ» به معنای شاهدی است که حضور دارد این واژه هم به معنای حضور آمده هم به معنای آمادگی و هم به معنای ذخیره کردن و آماده ساختن چیزی و در واقع این سه معنا لازم و ملزوم یکدیگر می باشند و با توجه به اینکه به عنوان صفت روز در عبارت امام علیه السلام آمده است مفهومش این است که روزها به عنوان شاهدان حاضر مراقب اعمال ما هستند و آن را حفظ کرده و گزارش می دهند.
آن به سراغ اطاعت فرمان خدا برویم ما را ستایش می کند و اگر به سراغ بدی ها برویم به هنگام غروب که می خواهد از ما جدا شود ما را نکوهش می کند.
مطابق آنچه مرحوم کلینی در کافی نقل می کند امام صادق علیه السلام همین معنا را به تعبیر دیگری بیان کرده است می فرماید: «مَا مِنْ يَوْمِ يَأْتِي عَلَى ابْنِ آدَمَ إِلَّا قَالَ لَهُ ذَلِكَ الْيَوْمُ: يَا ابْنَ آدَمَ أَنَا يَوْمٌ جَدِيدٌ وَ أَنَا عَلَيْكَ شَهِيدٌ فَقُلْ فِيَّ خَيْراً وَ اعْمَلْ فِيَّ خَيْراً أَشْهَدْ لَكَ بِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَإِنَّكَ لَنْ تَرَانِي بَعْدَهَا أَبَداً. قَالَ: وَكَانَ عَلِيٌّ علیه السلام إِذَا أَمْسَى يَقُولُ: مَرْحَباً بِاللَّيْلِ الْجَدِيدِ وَ الْكَاتِبِ الشَّهِيدِ اكْتُبَا عَلَى اسْمِ اللَّهِ ثُمَّ يَذْكُرُ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ؛ هیچ روزی بر انسان نمی گذرد، مگر این که خطاب به انسان می گوید: من روز تازه ای هستم و گواه اعمال توام سخن نیکو بگو و عمل نیک به جا آور تا من در روز قیامت به سخنان نیک و کارهای نیکت گواهی دهم زیرا تو بعد از این هرگز مرا نخواهی دید (تا در صحنهٔ محشر). سپس امام صادق علیه السلام می افزاید: على علیه السلام هنگام غروب می فرمود: مرحبا به این شب جدید و نویسنده گواه (بر اعمال)، به نام خدا اسم ما را بنویسید (ای شب وای گواه اعمال) امیرمؤمنان علی علیه السلام این سخن را می گفت سپس به ذکر خداوند می پرداخت». (1)
از آیات قرآن و روایات اسلامی به خوبی استفاده می شود که خداوند شهود متعددی بر اعمال انسان ها گمارده با اینکه شهادت خودش فوق همه این هاست ولی برای اینکه انسان بیشتر مراقب اعمال و رفتار خویش باشد این گواهان گمارده شده اند.
از جمله آنها مکان و زمان است. قرآن دربارۀ شهادت مکان در سوره زلزال می گوید: (يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا)؛ «روز قیامت زمین اخبار خود را بازگو می کند». (2)همان گونه که در روایتی در تفسیر آن از پیغمبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم وارد شده -
است که فرمود: «أَتَدْرُونَ مَا أَخْبَارُها؟ آیا می دانید منظور از اخبار زمین چیست؟ گفتند: خدا و پیغمبرش آگاه ترند. فرمود:
«أَخْبَارُهَا أَنْ تَشْهَدَ عَلَى كُلِّ عَبْدٍ وَأمَةٍ بِمَا عَمِلُوا عَلَى ظَهْرِهَا، تَقُولُ: عَمِلَ كَذا وكذا، كَذا، فَهَذا أَخْبَارُها؛ منظور از خبر دادن زمین این است که اعمالی را که هر مرد و زنی بر روی زمین انجام داده است خبر می دهد. می گوید: فلان شخص در فلان روز فلان کار را انجام داد این است خبر دادن زمین!». (1)
حتی در حدیثی وارد شده است که فرمود: «هنگامی که به مسجد می روید در جاهای مختلف مسجد نماز بخوانید زیرا هر زمینی جداگانه گواهی می دهد؛ صَلُّوا مِنَ الْمَسَاجِدَ فِي بِقاع مُخْتَلِفَةٍ، فَإِنَّ كُلَّ بُقْعَةٍ تَشْهَدُ لِلْمُصَلِّي عَلَيْهَا يَوْمَ الْقِيَامَةِ». (2)
در تفسیر آيه شريفه (وَشَاهِدٍ وَ مَشْهُودٍ) (3)مفسران احتمالات زیادی داده اند و چندین تفسیر آن به گواهی دادن ایام خاص، مانند عید قربان یا روز جمعه و یا مطلق روزها باز می گردد. (4)
ولی در هرحال، این نکته حائز اهمیت است که آیا این گواهی به زبان قال است یا به زبان حال؟ اگر معتقد باشیم که تمام موجودات عالم، حتى جمادات و موجودات بی جان برای خود درک و شعوری دارند و می توانند گواهی دهند زبان آنها زبان قال است، آن گونه که از بعضی از آیات قرآن استفاده می شود، از جمله در آیه 74 سوره بقره می خوانیم (وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ)؛ «بعضى از سنگ ها از فراز کوه از خوف خدا به زیر می افتند».
همچنین در آیۀ عرض امانت خداوند می فرماید: (إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى -
السَّمَاواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَ حَمَلَهَا الْإِنْسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً جَهُولاً)؛ «ما امانت، (تعهد، تكليف و ولایت الهی) را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه داشتیم آنها از حمل آن سر برتافتند و از آن هراسیدند (و اظهار ناتوانی کردند)؛ امّا انسان آن را بر دوش کشید؛ او بسیار ستمکار و نادان بود (چون بر خود ستم کرد و قدر این مقام والا را ندانست)»(1)
و در آیه شریفه 44 سوره اسراء آمده است: (تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَمَنْ فِيهِنَّ وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لَكِنْ لَا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كَانَ حَلِيماً غَفُوراً)؛ «آسمان های هفتگانه و زمین و کسانی که در آنها هستند همه تسبیح او می گویند؛ و هیچ موجودی نیست جز آنکه تسبیح و حمد او می گوید؛ ولی شما تسبیح آنها را نمی فهمید؛ او دارای حلم و آمرزنده است».
ولی گروهی معتقدند که همۀ اینها اشاره به زبان حال است و منظور از زبان حال این است که وجود آنها و نظاماتی که بر آنها حاکم است گواهی بر این امور می دهد. درست مانند این که می گوییم این تابلوی زیبا گواهی می دهد که نقاش چیره دستی آن را به وجود آورده است. این گواهی به زبان حال است.
سپس امام علیه السلام در جمله سیزدهم و چهاردهم پنج تقاضای مهم از پیشگاه پروردگار می کند. نخست بر محمد و آل محمد درود می فرستد و سپس عرضه می دارد: «خداوندا! حُسن مصاحبت با این روز را روزی ما گردان»؛ (اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ ارْزُقْنَا حُسْنَ مُصَاحَبَتِهِ).
منظور از حسن مصاحبت این است که در این روز فرمان او را اطاعت کنیم و وظایف خود را به خوبی انجام دهیم در واقع امام علیه السلام روز را همچون دوست و رفيق و مصاحبی شمرده و حسن مصاحبت با آن را از پروردگار تقاضا کرده است.
1) احزاب، آیه 72.
سپس در دومین تقاضا عرضه می دارد: «خدایا! ما را از این که به صورت زشت و بدی از آن جدا شویم این که مرتکب جرم و جنایتی گردیم یا صغیره و کبیره ای مرتکب شویم، محفوظ دار»؛ (وَ اعْصِمْنَا مِنْ سُوءِ مُفَارَقَتِهِ بِارْتِكَابِ جَرِيرَةٍ، أَوِ اقْتِرَافِ صَغِيرَةٍ أَوْ كَبِيرَةٍ).
در واقع، انسان هنگامی که با کسی همنشین می شود، هم باید در مدت همنشینی با او به خوبی رفتار کند و هم زمانی که می خواهد خداحافظی کند و جدا شود. امام علیه السلام هردو را در مورد مصاحبت با ایام از خداوند طلبیده است؛ همنشینی خوب به وسیلهٔ اطاعت فرمان خدا و جدایی خوب به وسیله ترک گناهان صغیره وكبيره.
درباره اینکه چه تفاوتی میان «جَرِيرَةٍ» و «صغيره» و «کبیره» است، می توان گفت: «جَرِيرَةٍ» از ماده «جَرٌ» به معنای کشیدن به سوی چیزی است، یعنی اموری که انسان آن را به سوی خود می کشد و به گناه منتهی می شود. البته گاه به خود گناه نیز «جَرِیرَةٍ» می گویند، ولی «صغیره» و «کبیره» بر خود گناه اطلاق می شود.
در ضمن باید توجه داشت که در عبارت فوق «جَرِيرَةٍ» و«صغيره» و «كبيره» به وسیلۀ «أو» با هم عطف شده اند که نشان می دهد آنها با هم متفاوت اند. اولی جذب کردن عوامل گناه است، دومی گناهان صغیره و سومی گناهان کبیره است.
«ارتکاب» از مادۀ «رُکوب» به معنای سوار شدن بر چیزی است گویی «جریره» چیزی است که انسان بر آن سوار می شود و به سوی گناه می رود.
«اقتراف» از مادهٔ «قرف» (بر وزن حرف) در اصل به معنای کندن پوست اضافی از درخت است، سپس این واژه به معنای اکتساب و به دست آوردن چیزی به کار رفته اعم از این که آن چیز خوب باشد یا بد.
درباره این که تفاوت گناهان کبیره و صغیره در چیست؟ میان مفسران و محدثان گفتگوست.
این عنوان دوبار در قرآن مجید آمده است:
در آیه 49 سوره کهف می خوانیم: هنگامی که نامۀ اعمال بدکاران به دست آنها داده می شود فریادشان بلند می گردد و می گویند: (يَا وَيْلَتَنَا مَا لِهَذَا الْكِتَابِ لَا يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَ لَا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا)؛ «وای بر ما! این چه نامه اعمالی است که هیچ گناه کوچک و بزرگی نیست مگر این که آن را احصا کرده است».
و در آیه 53 سوره قمر می خوانیم: (وَكُلُّ شَيْءٍ فَعَلُوهُ فِي الزُّبُرِ وَكُلُّ صَغِيرٍ وَكَبِيرٍ مُسْتَطَرٌ)؛ «هر عملی انجام داده اند در نامه های اعمالشان ثبت شده و هرکار کوچک و بزرگ مکتوب است».
گرچه در هیچ یک از این دو مورد تصریح به گناه کبیره و صغیره نشده، ولی با توجه به اینکه آیات قبل و بعد از آن نشان می دهد که سخن از بدکاران در این آیه است، معلوم می شود منظور، گناهان صغیره و کبیره است.
در بعضی از آیات نیز در مقابل گناهان کبیره «لمم» آمده است که در اصل به معنای نزدیک شدن به گناه است و به همین علت به گناهان صغیره نیز اطلاق می شود و در روایاتی آمده است که «لمم» گناهانی است که گاهی از انسان سر می زند. (1)
و گاه در مقابل کبائر «سیئه» ذکر شده است مانند آیه 31 سوره نساء: (ان تَجْتَنِبُوا كَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ وَ نُدْخِلْكُمْ مُدْخَلاً كَرِيماً)؛ «اگر از گناهان بزرگی که از آن نهی می شوید پرهیز کنید گناهان کوچک شما را می پوشانیم و شما را در جایگاه خوبی وارد می سازیم». هرچند «سیئه» در بسیاری از موارد به همه گناهان اطلاق شده است.
به هرحال در تفسیر «صغائر» و «کبائر» در میان دانشمندان گفتگو بسیار است.
1) برای آگاهی بیشتر رجوع کنید به تفسیر نمونه، ج 22، ذیل آیه 32 سوره نجم.
جمعی معتقدند که گناه کبیره اشاره به گناهان بزرگ است و نشانه آن این است که در قرآن مجید تنها نهی از آن نشده بلکه به دنبال آن تهدید به عذاب الهی گردیده است مانند قتل نفس، زنا، رباخواری و امثال آنها.
در کتاب شریف کافی در تفسیر آیه 31 سوره نساء از امام صادق علیه السلام چنین نقل شده است که فرمود: «گناهان کبیره آنهایی است که خداوند آتش دوزخ را برای آن لازم کرده است»؛ (الْكَبَائِرُ الَّتِي أَوْجَبَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ عَلَيْهَا النَّارَ). (1)
مرحوم صاحب عروة الوثقی در بیان شرایط امام جماعت که یکی از آنها عدالت است تفسیر جامعی در مسأله سیزدهم ذکر کرده است. می گوید: معصیت کبیره هر معصیتی است که در نصوص دینی به کبیره بودن آن تصریح شده، مانند بسیاری از گناهانی که در جای خود ذکر شده است یا در قرآن و روایات اسلامی با صراحت یا به طور ضمنی و عده آتش دوزخ برای آن داده شده یا در کتاب و سنت از یکی از گناهان کبیره منصوصه یا آنچه وعده آتش دوزخ برای آن داده شده بزرگ تر شمرده شده یا به طور کلی در نظر آشنایان به شریعت اسلامی بزرگ محسوب می شود.
اضافه بر این تفسیرهای متعدد دیگری ذکر شده، از جمله:
همۀ گناهان کبیره است، ولی هنگامی که نسبت به یکدیگر سنجیده شود بعضی، از بعضی دیگر بزر تر است و بر این اساس گناه صغیره و کبیره جنبهٔ نسبی پیدا می کند.
بعضی گفته اند: گناه کبیره هر گناهی است که حد شرعی در مورد آن وارد شده است.
گروهی نیز گفته اند: هر گناهی که دلیل بر این باشد که انجام دهنده آن نسبت به مسائل دینی بی مبالات است گناه کبیره است.
1) کافی، ج 2، ص 276، ح 1.
گروه دیگری گفته اند: هر گناهی که حرام بودن آن دلیل قاطع دارد گناه کبیره است.
از ابن مسعود نقل شده است که می گفت سورۀ نساء را از اوّل تا آیه 31 بخوانید آنچه در این آیات است گناه کبیره است.
جمع دیگری گفته اند: گناهان کبیره گناهانی است که در روایات اسلامی به عنوان گناه کبیره ذکر شده مانند حدیثی از پیغمبر اسلام صلی الله علیه واله وسلم که فرمود: «هفت گناه است که انسان را به پرتگاه هلاکت می افکند: اجْتَنِبُوا السَّبْعَ المُوبِقاتِ: الشِّرْكَ بِاللَّهِ، وَالسِّحْرَ، وَقَتْلَ النَّفْسِ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ، وَأَكْلَ الرِّبَا، وَأَكْلَ مَالَ الْيَتِيمِ، وَالتَّوَتِي يَوْمَ الزَّحْفِ، وَقَذْفَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلاتِ الْمُؤْمِنَاتِ؛ از هفت گناه خطرناک بپرهیزید: شرک به خداوند و سحر، و قتل نفس، و قتل نفس بی گناهان و رباخواری و خوردن مال یتیم و فرار در روز جنگ و تهمت به زنان پاکدامن و بی خبر از گناه و با ایمان». (1)
و در روایتی از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام علاوه بر این هفت گناه، گناهان متعدد دیگری به عنوان گناه کبیره شمرده شده است، مانند: یأس از رحمت خدا، احساس امنیت نسبت به مجازات الهی، آزار پدر و مادر، زنا، سوگند دروغ، خیانت، ترک زکات واجب، شهادت به باطل، کتمان شهادت (به حق)، شراب خواری، ترک نماز از روی عمد و یا سایر واجبات الهي، نقض عهد، و قطع رحم. (2)
و بعضی امور دیگری نیز بر آن افزوده اند ولی از میان تمام معانی، آنچه در عروة الوثقى آمده که در واقع جمع بین تفسیرهای مهم و روایات وارده در این مسأله است بهتر به نظر می رسد.
این نکته نیز قابل توجه است که در روایات معصومین علیهم السلام آمده است: هرگاه بر گناه صغیره اصرار ورزیده شود حکم گناه کبیره را پیدا می کند. در حدیثی از امام صادق علیه السلام می خوانیم که فرمود: «لَا صَغِيرَةً مَعَ الْاِصْرَارِ». (1)
سپس امام علیه السلام در جملهٔ چهاردهم سه تقاضای دیگر از خداوند می کند نخست عرضه می دارد: «(خداوندا!) در این روز حسنات بزرگی را به ما عطا كن»؛ (وَ أَجْزِلْ لَنَا فِيهِ مِنَ الْحَسَنَاتِ).
«أجزل» از ماده «جزل» (بر وزن نذر) به معنای عطای بزرگ و فراوان است و «حسنات» به معنای پاداش های نیک می باشد. این احتمال نیز وجود دارد که هم پاداش های الهی را شامل شود و هم امور نیک مادی دنیوی را زیرا «حسنه» معنای وسیعی دارد و هرگونه نیکی و خوبی و زیبایی و برکت را شامل می شود.
سپس عرضه می دارد: «ما را در این روز از همه گناهان و زشت کاری ها بازدار»؛ (وَ أَخْلِنَا فِيهِ مِنَ السَّيِّئَاتِ).
«أخلنا» از مادۀ «خلق» به معنای خالی شدن و در این جا به معنای دور شدن آمده است. هنگامی که به باب افعال می رود و متعدی می شود به معنای دور ساختن و خالی کردن می آید.
در واقع امام علیه السلام از خداوند تقاضا می کند که توفیق الهی نصیب او شود که از هرگونه سیئه و گناه دور گردد.
«سیئه» از ماده «سوء» است و در این جا به معنای مجازت الهی یا هرگونه حادثه ناگوار، اعم از معنوی و مادی است.
بعضی از شارحان احتمال داده اند که «سیئات» در این جا حوادث تلخ و ناگوار -
1) کافی، ج 2، ص 288، ح 1.
را نیز شامل می شود، ولی به قرینه جمله پانزدهم که سخن از حسنات در مقابل سوء اعمال شده روشن می شود که منظور، همان گناهان است.
آنگاه اضافه می فرماید: «خداوندا! امروز را برای ما از آغاز تا پایان پر از حمدو شکر و اجر و ذخیره و فضل و احسان خود ساز»؛ (وَ امْلَأُ لَنَا مَا بَيْنَ طَرَفَيْهِ حَمْداً وَشُكْراً وَ أَجْراً وَ ذُخْراً وَفَضْلاً وَ إِحْسَاناً).
در واقع امام علیه السلام از خداوند تقاضا می کند که هر روز او را پر از شش چیز کند: نخست حمدو ستایش پروردگار، آنگاه سپاس خداوند در برابر نعمت ها. در واقع می توان گفت که حمدو شکر هرگاه در مقابل هم قرار گیرند حمد به معنای ستایش است و شکر به معنای سپاسگزاری در برابر نعمت ها، ولی هرگاه از هم جدا شوند «حمد» معنای «شکر» را نیز در بر دارد.
آنگاه اجر و پاداش اعمال نیک و سپس ذخیره ساختن آن برای يوم المعاد و بعداز آن اضافه فضل الهی بر پاداش ها همان گونه که در قرآن مجید و روایات آمده است که خداوند حسنات را ده برابر و سیئات را یک برابر جزا می دهد.
و اما «احسان» نیکی کردن است حتی بدون اینکه کاری انجام شده باشد. در واقع در واژهٔ «فضل» ما از خدا تقاضای فزونی اجر و پاداش اعمال را ی خواهیم و در واژهٔ «احسان» نیکی هایی را که حتی بدون اعمال، خداوند به بندگانش مرحمت می کند.
این احتمال را نیز بعضی از مفسران صحیفه (1)داده اند که ممکن است طلب احسان در اینجا اشاره به چیزی باشد که در روایت معروف از پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم نقل شده است که راوی سؤال می کند: منظور از احسان چیست؟ می فرماید: «أَنْ تَعْبُدَاللَّهَ كَأَنَّكَ تَرَاهُ فَإِنْ لَمْ تَكُنْ تَرَاهُ فَإِنَّهُ يَرَاكَ؛ احسان آن است که خدا را به گونه ای پرستش کنی که گویا او را می بینی و اگر تو او را نمی بینی او تو را می بیند». (2)
در واقع پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم در این روایت کمال احسان و نیکی را بیان می کند که آن چنان با حضور قلب صورت گیرد که گویی انسان خدا را می بیند و امام علیه السلام چنین احسانی را از خداوند طلب می کند.
امام علیه السلام در جمله پانزدهم دعای معناداری می کند عرضه می دارد: «خداوندا! زحمت نوشتن اعمال ما را بر کرام الکاتبین (فرشتگان ثبت اعمال) آسان گردان»؛ (اللَّهُمَّ يَسِّرْ عَلَى الْكِرَامِ الْكَاتِبِينَ مَؤُونَتَنَا (1)).
این سخن اولاً اشاره به این است که در همه روز مراقب باشید که فرشتگان خداوند همۀ اعمال و سخنان و رفتار شما را از نیک و بد ثبت می کنند. ثانیاً کار را بر آنها آسان کنید، سخنان بی مورد و به اصطلاح فضول کلام، کمتر بگویید و اعمال ناصالح انجام ندهید، زیرا از قرائن به دست می آید که نوشتن اعمال صالح نه تنها برای این فرشتگان زحمت ندارد بلکه مایه شادی آنهاست، زحمت آنجا حاصل می شود که اعمال ناصالح و آلوده به گناه باشد.
این دعا در حقیقت اشاره به چیزی است که در قرآن آمده است خداوند می فرماید: (وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحَافِظِينَ كِرَامًا كَاتِبِينَ * يَعْلَمُونَ مَا تَفْعَلُونَ)؛ «(بدانید) بدون شک نگاهبانانی بر شما گمارده شده که در پیشگاه خدا محترم اند و پیوسته اعمال شما را می نویسند و از آنچه انجام می دهید به خوبی آگاه اند». (2)
مرحوم فیض در تفسیر صافی می گوید بعضی گفته اند که آنها «کرام» (بزرگواران) نامیده شده اند چون هنگامی که حسنه ای را از کسی می نویسند آن را به آسمان می برند و به پیشگاه خداوند متعال عرضه می کنند و بر آن شهادت -
می دهند و سپس عرضه می دارند: خداوندا! بنده تو فلان عمل نیک را انجام داد و هنگامی که گناهی از بنده ای می نویسند آن را با غم و اندوه به آسمان می برند. خداوند متعال می فرماید: بندهٔ من چه عملی انجام داد؟ ساکت می شوند. مرتبهٔ دوم وسوم از آنها سؤال می شود. سرانجام عرضه می دارند: خداوندا! تو ستارالعیوبی و بندگانت را امر کرده ای که عیوب یکدیگر را بپوشانند. عیب آنها را بپوشان تو خودت از همۀ اسرار نهان آگاهی ولذا کاتبان بزرگوار نامیده شده اند. (1)
نکته دیگری که ممکن است دلیل این نامگذاری باشد این است که در بعضی از روایات آمده است هنگامی که انسان حسنه ای انجام دهد آن فرشتگان به سرعت ثبت می کنند ولی هنگامی که گناهی مرتکب شود مدتی ثبت آن را به تأخیر می اندازند تا شاید توبه کند و نیاز به ثبت نداشته باشد. (2)
این نکته نیز ممکن است در این نامگذاری مورد توجه باشد که وقتی فرشتگانی والامقام مراقب اعمال شما هستند باید از آنها شرم کنید و اعمال خلاف انجام ندهید، زیرا انجام خلاف در برابر افراد باشخصیت شرم آورتر است.
سپس امام علیه السلام عرضه می دارد: «و نامه های اعمال ما را از حسنات ما پُر کن»؛ (وَامْلَأُ لَنَا مِنْ حَسَنَاتِنَا صَحَائِفَنَا).
«صحائف» جمع «صحیفه» در اینجا به معنای نامۀ اعمال است که امام علیه السلام تقاضا می کند خداوند چنان توفیقی دهد که از حسنات پر شود و این تعبیر برگرفته از آیه 10 سوره تکویر است که می فرماید: (وَ إِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ)؛ «هنگامی که نامه های اعمال (در صحنه محشر) گسترده شود».
مطابق روایات معصومین علیهم السلام به یقین منظور از نامه اعمال چیزی شبیه نامه های معمولی ما که بر روی کاغذ نوشته می شود نیست.
بعضی گفته اند: منظور صحیفهٔ روح ماست که هرکاری از ما سر بزند اثری در آن می گذارد. بنابراین روح ما نامه اعمال ماست و تمام اعمال ما در آن اثری از خود به جای گذاشته است.
و گاه گفته می شود که حقیقت نامۀ اعمال بر ما روشن نیست همین اندازه ی دانیم که اعمال ما در جایی ثبت و ضبط می گردد که روز قیامت در صحنهٔ محشر به دست ما داده می شود.
مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی حدیث جالبی در این زمینه آورده و آن این است که راوی می گوید: من از امام موسی بن جعفر علیه السلام پرسیدم: آیا آن دو فرشته ای که مأمور ثبت اعمال ما هستند هنگامی که ما تصمیم به کار خوب یا بدی بگیریم آگاه می شوند؟ امام علیه السلام فرمود: آیا بوی مزبله و بوی عطر یکسان است؟ عرض کردم نه، فرمود: این دو (فرشته ثبت اعمال) نیز چنین اند. هنگامی که انسان تصمیم بر انجام کار نیکی می گیرد بوی خوشی از او ساطع می شود. فرشته سمت راست به فرشته سمت چپ می گوید: برخیز و آماده باش، او تصمیم بر انجام حسنه ای گرفته است و هنگامی که آن حسنه را انجام دهد زبانش به منزلهٔ قلم و آب دهانش به منزلهٔ مرکب خواهد بود و آن را برای وی می نویسد و هنگامی که تصمیم به انجام کار بدی بگیرد فرشته سمت چپ به فرشته سمت راست می گوید: دست نگه دار او تصمیم بر انجام گناهی گرفته است و هنگامی که آن گناه را انجام می دهد آب دهانش مرکب و زبانش قلم می شود و آن را برای او می نویسد. (1)
البته ممکن است اشاره به زبان و آب دهان جنبۀ کنایی داشته باشد زیرا زبان، ترجمان قلب و روح است و از آنچه در قلب می گذرد خبر می دهد در ضمن از حديث بالا استفاده می شود که اعمال انسان آثار و نشانه های تکوینی مهمی دارد؛ عمل نیک و حتی فکر کار نیک خوشبوست و عمل بد و حتی فکر کار بد بدبو.
1) کافی، ج 2، ص 429، ح 3.
و نیز از روایت فوق چنین بر می آید که فرشته سمت راست بیشتر مأمور نوشتن حسنات و فرشته سمت چپ بیشتر مأمور نوشتن سیئات است.
امام علیه السلام در سومین تقاضای این بخش از دعا عرضه می دارد: «خداوندا! و ما را نزد آنها به سبب اعمال بدمان رسوا مکن»؛ (وَ لَا تُخْزِنَا عِنْدَهُمْ بِسُوءٍ أَعْمَالِنَا).
«لاتخزنا» از ماده «خزی» (بر وزن حزب) به دو معنا آمده است گاه به معنای خواری وذلت و گاه به معنای رسوایی و شرمندگی و جامع هردو آن حالت انکسار روحی است که به انسان دست می دهد خواه به سبب خواری باشد و یا به سبب رسوایی.
در قرآن مجید نیز به هردو معنا استعمال شده است و مانعی ندارد که در یک استعمال هردو معنا اعاده شود زیرا هردو معنا جامعی دارد و به فرض که جامعی نداشته باشد استعمال لفظ در بیش از یک معنا مانعی ندارد.
در ضمن این درخواست امام علیه السلام از پروردگار نشان می دهد که اعمال قبل از هر چیز مایۀ رسوایی و خواری در نزد فرشتگان ثبت اعمال سوء است و در قیامت هنگامی که نامه های اعمال گسترده می شود مایهٔ رسوایی و شرمساری نزد همۀ اهل محشر است.
سپس امام علیه السلام در جملهٔ شانزدهم عرضه می دارد: «بارالها! برای ما در هر ساعتی از ساعات امروز بهره ای از برکات بندگان صالحت و نصیبی از شکرت و گواه صادقی از فرشتگانت قرار ده»؛ (اللَّهُمَّ اجْعَلْ لَنَا فِي كُلِّ سَاعَةٍ (1)مِنْ سَاعَاتِهِ حَظِّاً مِنْ عِبَادِكَ، وَ نَصِيباً مِنْ شُكْرِكَ وَ شَاهِدَ صِدْقٍ مِنْ مَلَائِكَتِكَ).
1) «ساعة» مطابق آنچه ارباب لغت گفته اند در اصل به معنای جزئی از زمان شب و روز است و در قرآن مجید به همین معنا بارها استعمال شده است و اما تقسیم شبانه روز به بیست و چهار ساعت طبق گفته بعضی از دانشمندان از قبل از اسلام وجود داشته و در روایات اسلامی نیز آمده است از جمله در حدیثی از پیغمبر اكرم صلی الله علیه واله وسلم می خوانیم: «إِنَّ لَيْلَةَ الْجُمُعَةِ وَ يَوْمَ الْجُمُعَةِ أَرْبَعُ وَعِشْرُونَ سَاعَةً لِلَّهِ عَزَّوَجَلَّ فِي كُلِّ سَاعَةٍ سِتُّمِائَةِ أَلْفِ عَتِيقٍ مِنَ النَّارِ؛ شب جمعه و روز جمعه در مجموع بیست و چهار ساعت است که خداوند در هر ساعتی از آن ششصد هزار نفر (از گنهکاران توبه) کار را از آتش دوزخ آزاد می کند» (وسائل الشیعه، ج 5، ص 66، ح 17 از باب 40 از ابواب صلاة الجمعة).
تعبیر به «حَظَّاً مِنْ عِبَادِكَ» اشاره به این است که ما بتوانیم با بندگان صالح تو معاشرت داشته باشیم و از گفتار و رفتار نیک آنها بهره بگیریم، زیرا معاشران و همنشینان انسان نقش بسیار مهمی در سعادت و خوشبختی و اگر بد باشند نقش بسیار مهمی در بدبختی انسان دارند همان گونه که قرآن مجید یکی از نعمت های مهم پروردگار را که پاداش اطاعت خدا و پیامبر صلی الله علیه واله وسلم است، معاشرت با نیکان معرفی کرده می فرماید: (وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولَئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاءِ وَ الصَّالِحِينَ وَحَسُنَ أُولَئِكَ رَفِيقاً)؛ «و کسانی که خدا و پیامبر را اطاعت کنند در روز رستاخیز همنشین کسانی خواهند بود که خدا نعمت خود را بر آنان تمام کرده است از پیامبران و صدّیقان و شهدا و صالحان؛ و آنها همنشین خوبی هستند». (1)
و دربارۀ معاشران بد می فرماید: (وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى يَدَيْهِ يَقُولُ يَا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلاً * يَا وَيْلَتَى لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلِيلاً * لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جاءَنِي وَكَانَ الشَّيْطَانُ لِلْإِنْسَانِ خَذُولاً)؛ «و همان روزی که ستمکار دستان خود را از شدّت حسرت به دندان می گزد و می گوید ای کاش با رسول خدا راهی برگزیده بودم! * ای وای بر من! کاش فلان شخص گمراه را به دوستی انتخاب نکرده بودم! * او مرا از یادآوری حق گمراه ساخت، بعداز آنکه یاد حق به سراغ من آمده بود و شیطان همیشه انسان را تنها و بی یاور می گذارد». (2)
آنچه در بالا آمد مطابق نسخهٔ مشهور است که در آن «حَظَّاً مِنْ عِبَادِكَ» آمده، ولى مطابق نقل رياض السالکین (1)در نسخهٔ مرحوم ابن ادريس «حَظَّاً مِنْ عِبَادَتِكَ» آمده است.
در کتاب مصباح المتهجد (2)مرحوم شیخ طوسی نیز به همین صورت ذکر شده، و در مصباح مرحوم کفعمی (3)نیز همین گونه است که مفهوم آن این است: «خدایا در هر ساعتی از ساعات امروز بهره ای از عبودیت و بندگی خود نصیب من گردان». و این نسخه تناسب بیشتری با جملهٔ بعد دارد که «نَصِيباً مِنْ شُكْرِكَ» در آن آمده است.
سپس امام علیه السلام در سومین تقاضا عرضه می دارد: «برای هر ساعتی از ساعات امروز گواه صادقی از فرشتگان خود (برای اعمال من) قرار ده»؛ (وَ شَاهِدَ صِدْقٍ مِنْ مَلَائِكَتِكَ).
بدون شک همیشه شاهد صدق در اعمال انسان وجود دارد و در قرآن مجید و روایات به آن اشاره شده است. منظور این است که مرا توفیق ده در هر ساعتی اعمال نیکی به جا آورم که آنها شاهد صدق بر آن اعمال باشند.
شاهد این سخن روایتی است که در عدّة الداعی مرحوم ابن فهد حلی (از علمای قرن نهم هجری) از پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم نقل شده است که روز قیامت برای هر روز از ایام عمر انسان بیست و چهار مخزن - به عدد ساعات شب و روز - گشوده می شود بخشی از آن مخزن ها را مملو از نور و سرور می یابد و به هنگام مشاهدهٔ آن، آن قدر خوشحال و مسرور می شود که اگر خوشحالی او را بر اهل دوزخ تقسیم کنند درد آتش دوزخ را فراموش خواهند کرد و آن ساعتی است که -
اطاعت پروردگارش را کرده است. سپس مخزن دیگری را می گشایند و آن را تاریک و ظلمانی و بدبو و وحشتناک می یابد و به هنگام مشاهده آن به قدری وحشت می کند که اگر آن را بر اهل بهشت تقسیم کنند نعمت های بهشت در نظر آنها ناگوار می آید و آن ساعتی است که در آن معصیت پروردگارش را کرده است. سپس مخزن دیگری را باز می کنند و آن را تهی از همه چیز می بیند، نه چیز مسرور کننده ای در آن است و نه ناراحت کننده و آن همان ساعتی است که در آن خوابیده یا مشغول چیزی از مباحات دنیا بوده و در آن لحظه از فوت آن سخت متأسف می شود، چون می توانست آن را پر از حسناتی کند که غیر قابل توصیف است و نکرده است و این همان سخن خداوند متعال است که می فرماید: (ذَلِكَ يَوْمُ التَّغَابُنِ)؛ (1)آن روزی است که همه احساس غبن می کنند». (2)
17- اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ احْفَظْنَا مِنْ بَيْنِ أَيْدِينَا وَ مِنْ خَلْفِنَا وَ عَنْ أَيْمَانِنَا وَ عَنْ شَمَائِلِنَا وَ مِنْ جَمِيعِ نَوَاحِينَا، حِفْظاً عَاصِما مِنْ مَعْصِيَتِكَ، هَادِياً إِلَى طَاعَتِكَ، مُسْتَعْمِلاً لِمَحَبَّتِكَ.
ترجمه
امام علیه السلام در این بخش از دعا بعد از درود بر محمد و آل محمد علیهم السلام به سراغ آسیب هایی می رود که در مسیر عبودیت پروردگار از هر ناحیه ای ممکن است به انسان برسد و از خداوند تقاضای محفوظ ماندن از آن را می کند عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آل او درود فرست و ما را از پیش رو و پشت سر و از طرف راست و چپ و از تمام اطرافمان حفظ کن حفظی که ما را از معاصی نگه دارد و به اطاعت تو رهنمون شود و به راه محبت تو وادارد»؛ (اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَ احْفَظْنَا مِنْ بَيْنِ أَيْدِينَا وَ مِنْ خَلْفِنَا وَ عَنْ أَيْمَانِنَا وَ عَنْ شَمَائِلِنَا وَ مِنْ جَمِيعِ نَوَاحِينَا، حِفْظاً عَاصِماً مِنْ مَعْصِيَتِكَ، هَادِياً إِلَى طَاعَتِكَ، مُسْتَعْمِلاً لِمَحَبَّتِكَ).
این سخن در واقع برگرفته از آیه شریفه قرآن است که از قول ابلیس هنگامی که رانده درگاه خداوند شد نقل شده است، می گوید: (قَالَ فَبِمَا أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ -
صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ * ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمَانِهِمْ وَ عَنْ شَمَائِلِهِمْ وَ لَا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شَاكِرِينَ)؛ «ابلیس گفت: به سبب آن که مرا گمراه ساختی، من بر سر راه مستقیم تو، در کمین آنها می نشینم * سپس از پیش رو و از پشت سر، و از طرف راست و از طرف چپ آنها، به سراغشان می روم؛ و اکثر آنها را شکرگزار نخواهی یافت». (1)
البته معلوم است که چهار طرف اشاره به این می باشد که دشمن ممکن است از هریک از این چهار سو به انسان حمله کند. بنابراین باید مراقب چهار طرف باشد و این که سمت بالا و پایین ذکر نشده یا به خاطر آن است که انسان معمولاً در چهار سمت فوق فعالیت دارد و ممکن است دشمن از یکی از آنها حمله کند و یا ذکر چهار طرف کنایه از این است که از هر سو ممکن است حمله شود.
البته در روایتی از امام باقر علیه السلام تفسیر عمیق تری برای این چهار جهت بیان شده است، می فرماید:
«منظور شیطان این است که من به سراغ انسان از پیش رو می روم و آخرت را در نظر او کم ارزش جلوه می دهم و از پشت سر می روم که آنها را به گردآوری اموال و جمع کردن ثروت و بخل از پرداخت حقوق واجب به بهانه نیاز فرزندان و وارثان دعوت کنم و از طرف راست می روم و امور دین آنها را از طریق زینت بخشیدن به گمراهی و جلوه دادن شبهات فاسد می کنم و از طرف چپ به سراغ آنها می روم و لذات را در نظر آنها محبوب و شهوات را بر قلوب آنها غالب می سازم». (2)
جمله «وَ مِنْ جَمِيعِ نَوَاحِینَا؛ از تمام اطراف ما» ممکن است از قبیل ذکر عام بعداز خاص باشد و جنبۀ تأکید داشته باشد مانند این که مثلاً می گوییم خویشاوندان -
ما را دعوت کن و بعد آنها را یک به یک نام ببریم سپس بگوییم همۀ آنها را دعوت كن.
این احتمال نیز داده شده که «جَمِیعِ نَوَاحِینَا» شامل طرف بالا و پایین نیز بشود، یعنی خداوندا! از شش جهت ما را حفظ کن و یا شامل تمام جهات مادی و معنوی نیز گردد.
سپس امام علیه السلام به شرح این تقاضا پرداخته عرضه می دارد: «مرا چنان حفظ کن که از معصیت تو دور بمانم و به طاعت تو هدایت شوم در حالی که محبت تو مرا به این کارها دعوت کند»؛ (حِفْظاً عَاصِماً مِنْ مَعْصِيَتِكَ، هَادِياً إِلَى طَاعَتِكَ، مُسْتَعْمِلاً لِمَحبَّتِكَ).
مقدم داشتن حفظ از معصیت بر هدایت به سوی اطاعت، به خاطر آن است که تا صفحهٔ قلب انسان از آلودگی به گناهان پاک نشود اطاعت به صورت صحیح انجام نخواهد شد.
تعبیر «مُسْتَعْمِلاً لِمَحَبَّتِكَ» می تواند اشاره به این باشد که انگیزه من در ترک گناه و انجام اطاعات، نه عشق به ثواب باشد، نه ترس از عذاب، بلکه انگیزه من محبت من به ذات پاک تو باشد.
و در حقیقت شبیه حدیث معروفی است که از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل شده که می فرماید: «إِلَهِي مَا عَبَدْتُكَ خَوْفاً مِنْ عِقَابِكَ وَ لَا طَمَعاً فِي ثَوَابِكَ وَ لَكِنْ وَجَدْتُكَ أَهْلاً لِلْعِبَادَةِ فَعَبَدْتُكَ؛ خداوندا! من تو را به خاطر ترس از مجازاتت عبادت نکردم و نه به خاطر طمع در ثوابت بلکه تو را شایسته عبودیت دیدم و بندگی ات را اختیار کردم». (1)
البته شکی نیست که پرهیز از گناه به خاطر ترس از عذاب و یا انجام اطاعات -
1) بحار الانوار، ج 41، ص 14، ح 4.
به خاطر درک ثواب، کار مطلوبی است به دلیل این که بسیاری از آیات قرآن از همین دو راه مردم را به سوی اطاعت و ترک معصیت دعوت کرده و امکان ندارد دعوت الهی به سوی امری باشد که مطلوب او نباشد. ولی به یقین عبور از این مرحله و رسیدن به مرحلۀ محبت که انگیزه فقط عشق به ذات پاک پروردگار باشد مطلوب مهم تری و مقام والاتری است.
18- اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ وَفِّقْنَا فِي يَوْمِنَا هَذَا وَ لَيْلَتِنَا هَذِهِ وَ فِي جَمِيعِ أَيَّامِنَا لِاسْتِعْمَالِ الْخَيْرِ ، وَ هِجْرَانِ الشَّرِّ وَ شُكْرِ النِّعَمِ، وَ اتَّبَاعِ السُّنَنِ، وَ مُجَانَبَةِ الْبِدَعِ، وَ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْي عَنِ الْمُنْكَرِ، وَ حِيَاطَةِ الْإِسْلَامِ، وَ انْتِقَاصِ الْبَاطِلِ وَ اِذْلَالِهِ، وَ نُصْرَةِ الْحَقِّ وَ إِعْزَازِهِ، وَ إِرْشَادِ الضَّالّ، وَ مُعَاوَنَةِ الصَّعِيفِ، وَإِدْرَاكِ اللَّهِيفِ.
ترجمه
امام علیه السلام در این بخش از دعای خود پس از درود بر پیامبر و آلش دوازده چیز از خداوند متعال می طلبد نخست عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آل محمد درود فرست و ما را در این روز و شبمان و در جمیع ایام عمرمان برای پرداختن به کار خیر و دوری کردن از کار شر موفق بدار»؛ (اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَوَفِّقْنَا فِي يَوْمِنَا هَذَا وَ لَيْلَتِنَا هَذِهِ وَفِي جَمِيعِ أَيَّامِنَا لِاسْتِعْمَالِ الْخَيْرِ، وَ هِجْرَانِ الشَّرَ).
«توفیق» در لغت به معنای موافق کردن و هماهنگ ساختن است و در استعمالات دینی و مذهبی به معنای آماده بودن اسباب برای انجام دادن کار خیر است. مثلاً اگر انسان حال خوبی برای دعا پیدا کند و مجلس مناسبی تشکیل شود و خطیب آگاه و باصفایی آن مجلس را اداره کند، گفته می شود توفیق برای دعا حاصل شده است همچنین در مورد تمام کارهای خیر از قبیل کمک به نیازمندان و امر به معروف و نهی از منکر و تحصیل علم و دانش.
مثلاً اگر مدرسهٔ علمیهٔ خوبی با اساتید آگاه و نبودن موانع در راه و داشتن صحت و سلامتی برای شرکت در دروس آن مدرسه فراهم باشد می گوییم توفيق تحصیل علم حاصل شده است.
به یقین فراهم کردن اسباب همیشه در اختیار ما نیست؛ ممکن است بعضی از اسباب اختیاری باشد و بعضی خارج از اختیار ما از خدا می خواهیم تمام اسباب را فراهم سازد تا بتوانیم به کار خیر بپردازیم و از بدی ها دوری کنیم.
«خیر» که معادل فارسی آن «بهتر» است در واقع أفعل تفضیل می باشد و برای بیان برتری چیزی بر دیگری است مانند آیه 221 سوره بقره (وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكِ)؛ «بندهٔ با ایمان بهتر از بت پرست است».
ولی در بسیاری از موارد معنای تفضیلی ندارد و شبیه صفت مشبهه است و به معنای هر خوبی و نیکی ای به کار می رود و این بدان علت است که در مواردی که به صورت افعل تفضیل به کار می رود و دو چیز با هم مقایسه می شود، در بسیاری از موارد صفت خوبی تنها در یکی از آن دو چیز است و دومی شرّ محض می باشد مانند آنچه در آیه بالا آمد که می فرماید: «بنده مؤمن از بت پرست بهتر است» چون مفهومش این نیست که بت پرست خوب است و فرد با ایمان از او بهتر است و در سوره یوسف آیه 33 می خوانیم که عرضه می دارد: «خدایا! زندان برای من محبوب تر است از عمل زشتی که زنان مصر مرا به آن می خوانند»؛ (رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ).
و روشن است که «خیر» در دعای امام علیه السلام به معنای هر خوبی (به صورت صفت مشبهه) و «شر» به معنای هر بدی است.
امام علیه السلام در دومین درخواست از پیشگاه خداوند تقاضا می کند که توفیق شکر نعمت ها را داشته باشد؛ (وَ شُكْرِ النِّعَمِ).
می دانیم که شکر مراحل سه گانه ای دارد: نخست، شکر با قلب است و آن عبارت است از راضی بودن از نعمت های الهی و تصمیم بر حفظ و به کارگیری آن ها در مسیر صحیح و این که انسان درست بیندیشد که بخشنده این نعمت ها کیست؟
دوم، شکر با زبان است و آن همان چیزی است که به صورت «الحمدلله» یا «شكراً لله» و امثال این عبارات به پیشگاه خداوند عرضه می داریم.
و سوم، شکر با عمل است و آن استفاده از نعمت ها در مسیر صحیح است، یا به تعبیر دیگر «استعمال كل نعمة فى ما خلق لاجله به کارگیری هر نعمتی در آن راهی که برای آن آفریده شده است». مثلاً خداوند به ما چشم داده که آثار عظمت او را در عالم هستی ببینیم و در امور زندگی راه را از چاه بشناسیم، چهره ضعیفان را ببینیم و به آنها کمک کنیم و حلال و حرام را از هم جدا سازیم. هرگز چشم به ما نداده است که نگاه خیانت آلود به نوامیس دیگران یا زندگی آنها کنیم، اگر این نعمت در جای خود صرف شود شکر پروردگار به جا آورده شده و اگر در غیر آن باشد کفران نعمت است و ما را مستحق سلب نعمت می کند
در چهارمین و پنجمین تقاضا، پیروی از سنت ها و دوری از بدعت ها را می طلبد؛ (وَ اتَّبَاعِ السُّنَنِ، وَ مُجَانَبَةِ الْبِدَعِ).
منظور از سنت ها چیزهایی است که پیغمبر اکرم و معصومان علیهم السلام به عنوان برنامه های دینی از سوی خداوند آورده اند که ما باید از آنها پیروی کنیم و از داخل کردن اموری که جزء دین نیست در دین بپرهیزیم.
در اینجا لازم است توضیح بیشتری درباره بدعت و سنت داده شود، زیرا این موضوع بهانۀ زیادی به دست گمراهان وهابی داده و آنها خون های زیادی از مسلمین را با بهانه های واهی ریخته اند.
«سنت» در لغت به معنای روش و طریقه است و در قرآن مجید به همین معنا به کار رفته است، آنجا که می فرماید: (سُنَّةَ اللَّهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلاً)؛ «این سنت خداوند در اقوام پیشین است که آنها را به هنگام طغیان پس از اتمام حجت کافی مجازات می کند و هرگز در سنت پروردگار تغییری نمی یابی». (1)
ولی در اصطلاح شرع، «سنت» به معنای برنامه هایی است که پیغمبر اکرم صلى الله عليه واله وسلمه برای مسلمین آورده و یا امامان معصوم علیه السلام آن را از پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم نقل کرده اند و گاه به روایات اسلامی «سنت» اطلاق می شود چراکه متضمن آن برنامه هاست.
بنابراین پیروی از سنت آن است که به دستورات پیغمبر اکرم و معصومین علیهم السلام گردن نهیم و گامی برخلاف آن برنداریم.
و اما «بدعت» در لغت به معنای به وجود آوردن چیزی بدون سابقه است، چنانکه راغب در مفردات می گوید: «ابداع» انشاء و آفریدنی است که سابقه قبلی نداشته باشد و به همین دلیل واژۀ «بديع» دربارۀ خداوند متعال به کار می رود، چراکه او آفریننده چیزهایی است که هیچ سابقه قبلی ای نداشته اند.
و در روایات اسلامی و اصطلاح اهل شرع به اموری گفته می شود که جزء دین نیست و کسی آن را جزء دین کند یا چیزی جزء دین است و آن را کم کند مثلاً اگر کسی چیزی بر جمله های اذان بیفزاید و معتقد باشد که آن جزء دین اسلام است بدعتی ایجاد کرده و یا اگر چیزی از آن بکاهد و بگوید این حکم اسلام است آن هم بدعت است ولذا می گوییم: شهادت ثالثه (شهادت به -
1) احزاب، آیه 62.
ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام) در اذان را به عنوان تیمن و تبرک می گوییم نه به عنوان جزئیت. همچنین معتقدیم کسانی که «حی علی خیرالعمل» از اذان حذف کرده اند بدعتی در دین گذاشته اند.
البته بدعت هایی در عرف وجود دارد که همه آن را به رسمیت می شناسند و اسم دین بر آن نمی نهند لباس ها، ساختمان ها، غذاها، صنایع و... دائماً در حال تغییر و نوآوری است، اینها بدعت های عرفی است نه شرعی و هیچ اشکالی ندارد و دائماً بوده و هست حتی گاه در کنار امور دینی رسوم عرفی می بینیم، مانند مراسم یادبود اموات در آغاز فوت و هفتم و چهلم و سر سال و یا جشن میلاد برای پیغمبر اکرم و ائمه معصومین علیهم السلام و امثال اینها همه رسوم و آداب عرفی است در کنار آداب مذهبی و هیچ کس نمی گوید اینها جزء دین است، بلکه یا مباح است یا داخل در عمومات ادله شرع، مانند تعظیم شعائر و امثال آن.
ولی متأسفانه گروهی از وهابیان گمراه، بدعت را به معنای هر چیزی که در زمان پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم نبوده است، می دانند خواه نوآوری شرعی باشد یا عرفی و جالب اینکه وقتی تلفن اختراع شد و آن را به حجاز آوردند و قصر پادشاه عربستان را با تلفن به پادگان نظامیاش مربوط ،ساختند، گروهی از وهابیون ریختند و سیم ها را پاره کردند و گفتند: این یک بدعت است! همچنین هنگامی که دوچرخه اختراع شد و به عربستان آوردند آنها به عنوان اینکه دوچرخه مرکب شیطان است از آن پرهیز می کردند.
و عجیب تر این که بعضی بدعت را به پنج نوع تقسیم می کنند: بدعت حرام، واجب، مستحب، مکروه و مباح و برای هرکدام مثال هایی زده اند:
برای بدعت واجب اشتغال به علم نحو که مقدمه ای برای فهم کلام خدا و سنت پیامبر صلی الله علیه واله وسلم است و همچنین علوم دیگری مانند اصول فقه و رجال.
برای بدعت حرام: مذاهب منحرفی، مانند جبریه (آنها که قائل به مجبور -
بودن انسان در افعال خود هستند) و مجسمه (آن هایی که قائل به جسم بودن خدا هستند).
برای بدعت مستحب: ایجاد مدارس و کاروان سراهایی که در مسیر مسافران قرار دارد.
برای بدعت مکروه: زینت کردن مساجد و قرآن ها.
و برای بدعت مباح: استفاده از غذاهای لذیذ جديد و لباس های خوب و مسکن های مرفه. (1)
ولی همان گونه که گفتیم آنها در مفهوم بدعت گرفتار اشتباه اند و هر نوآوری عرفی ای را نیز جزء بدعت می دانند درحالی که فقط بدعت شرعی در همه موارد حرام است و در کتاب شریف کافی از امام باقر و امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمودند: «كُلُّ بِدْعَةٍ ضَلَالَةٌ وَكُلُّ ضَلَالَةٍ سَبِيلُهَا إِلَى النَّارِ؛ هر بدعتى گمراهی است و هر گمراهی ای به سوی آتش دوزخ می رود». (2)
همین معنا در همان کتاب از پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم نیز نقل شده است. (3)
و در حدیث دیگری که در منابع اهل سنت آمده می خوانیم که پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم فرمود: «أَهْلُ الْبِدَع شَرُّ الْخَلْقِ وَالْخَلِيقَةِ؛ بدعت گذاران بدترین خلق و مخلوق خدا هستند». (4)
و در این زمینه احادیث زیادی در کتب شیعه و اهل سنت نقل شده که همه آنها بدعت را محکوم می کنند و معلوم می شود که منظور از بدعت همان است.
که گفتیم و آن اینکه چیزی را که جزء دین نیست جزء دین کنند، خواه جزء واجبات باشد یا مستحبات یا مکروهات یا محرمات.
و همان گونه که اشاره شد براساس اشتباهی که در مفهوم بدعت کرده اند بعضی هرگونه علم و دانش نوظهوری را بدعت می شمرند و با آن مخالفت می کنند، درحالی که کسی آنها را به عنوان چیزی که در شرع مقدس وارد شده باشد، معرفی نمی کند؛ علومی که سبب پیشرفت جامعه در جهات معنوی و مادی گردد و با احکام اسلامی در تضاد نباشد همه از نظر ما محترم است و اصولاً همان گونه که گفتیم - زندگی انسان در تمام جهات بر نوآوری ها بنا شده و هیچ گاه انسان در هیچ برنامه ای توقف نکرده و همواره به سوی مراحل جدید و تازه ای حرکت کرده است.
البته بسیاری از نوآوری ها می تواند در عمومات کتاب و سنت داخل باشد، مثلاً قرآن مجید می فرماید: (قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتِى أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالطَّيِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ)؛ «بگو: چه کسی زینت های الهی را که برای بندگان خود آفریده و روزی های پاکیزه را حرام کرده است؟!». (1)
دو عنوان «زينة الله» و «الطيبات من الرزق» در این آیه هرگونه نوآوری در زینت های معقول و ارزاق مطلوب را شامل می شود.
یا اینکه می فرماید: (وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ)؛ «و هركس شعائر الهی را بزرگ دارد این کار نشانه تقوای دل های آنهاست». (2)این آیه تمام برنامه هایی را که باعث تعظیم شعائر شود در بر می گیرد.
البته هرگونه افراط و زیاده روی در هر برنامۀ مشروع يا مطلوب عرفی، مذموم و نکوهیده است هرچند دیده می شود عده ای قانع به رعایت حد اعتدال نیستند.
سپس امام علیه السلام در ششمین درخواست از پروردگار عرضه می دارد: «خداوندا! به من توفيق ده امر به معروف و نهی از منکر را به جا آورم» (وَ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْيِ عَنِ الْمُنْكَرِ).
می دانیم که وجوب امر به معروف و نهی از منکر از ضروریات اسلام است که در بسیاری از آیات قرآن و روایات اسلامی آمده و اهمیت فوق العاده ای به این دو داده شده است، تا آنجا که امام باقر علیه السلام می فرماید: «إِنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيَ عَنِ الْمُنْكَرِ سَبِيلُ الْأَنْبِيَاءِ وَ مِنْهَاجُ الصُّلَحَاءِ فَرِيضَةٌ عَظِيمَةٌ بِهَا تُقَامُ الْفَرَائِضُ وَتَأْمَنُ الْمَذَاهِبُ وَ تَحِلُّ الْمَكَاسِبُ وَ تُرَدُّ الْمَظَالِمُ وَتُعْمَرُ الْأَرْضُ وَيُنْتَصَفُ مِنَ الْأَعْدَاءِ وَيَسْتَقِيمُ الأَمْرُ؛ امر به معروف و نهی از منکر واجبی است که به وسیله آن واجبات برپا می شود، جاده ها امن می گردد، کارهای اقتصادی مردم حلال می شود و مظلمه ها به صاحبانش باز می گردد زمین آباد می شود و از دشمنان دادخواهی می گردد و امور سامان می یابد». (1)
حتى مطابق بعضی از روایات، ترک امر به معروف و نهی از منکر سبب عدم استجابت دعاهاست و به تعبیر دیگر یکی از شرایط استجابت دعا انجام این دو وظيفه الهی است امیرمؤمنان علی علیه السلام در وصیت نامه معروف خود فرمود: «لَا تَتْرُكُوا الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْيَ عَنِ الْمُنْكَرِ فَيُوَلَّى عَلَيْكُمْ شِرَارُكُمْ، ثُمَّ تَدْعُونَ فَلَا يُسْتَجَابُ لَكُمْ؛ امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید که اشرار بر شما مسلّط خواهند شد، سپس هرچه دعا کنید مستجاب نمی گردد». (2)
همین معنا با اضافاتی از امام صادق علیه السلام از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل شده است: «الَتَأْمُرُنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ لَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ أَوْ لَيَفْتَحَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ فِتْنَةً تَتْرُكُ الْعَاقِلَ مِنْكُمْ -
حَيْرَانَ ثُمَّ لَيُسَلِّطَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ شِرَارَكُمْ فَيَدْعُو خِيَارُكُمْ فَلَا يُسْتَجَابُ لَهُمْ ثُمَّ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ عَذَابٌ أَلِيمُ». (1)
این نکته نیز حائز اهمیت است که مسألۀ امر به معروف و نهی از منکر قبل از این که یک حکم شرعی باشد، یک حق اجتماعی است، زیرا جمعیتی که در یک اجتماع با هم زندگی می کنند سرنوشت مشترکی دارند؛ اگر در یک محله بعضی از جوانان آلوده به مواد مخدر شوند سرایت آن به جوانان دیگر بعید نیست بنابراین دیگران حق دارند نهی از منکر کنند چراکه سرنوشت جوانان آنها با آن جوانان معتاد گره خورده است. کسانی که می گویند: «به شما مربوط نیست» و یا «ما و شما را در یک قبر نمی خوابانند» و امثال این سخنان توجه به این نکته مهم اجتماعی ندارند.
پیوند سرنوشت افرادی که در یک اجتماع زندگی می کنند ممکن است در بعضی از مسائل مخفی باشد ولی در بعضی از مسائل بسیار آشکار است از جمله مسائل سیاسی و اقتصادی و به همین دلیل در دستورات اسلام به همگان توصیه شده است که مراقب دولت مردان و مسئولین جامعه باشند، اگر خطایی در آنها می بینند از باب خیرخواهی تذکر دهند.
در روایتی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم نقل شده است که فرمود: «یک فرد گنهکار در میان مردم همانند کسی است که با جمعی سوار کشتی شود، و هنگامی که در وسط دریا قرار گیرد تبری برداشته و به سوراخ کردن موضعی که در آن نشسته است بپردازد و هرگاه به او اعتراض کنند در جواب بگوید من در سهم خود تصرف می کنم اگر دیگران او را از این عمل خطرناک بازندارند، طولی نمی کشد که آب دریا به داخل کشتی نفوذ کرده و یکباره همگی در دریا غرق می شوند». (2)
گاه بعضی برای کم رنگ کردن اهمیت این وظیفهٔ اجتماعی و دینی می گویند: چرا شما فقط در مسأله حجاب و مانند آن اصرار دارید که این وظیفه شرعی اجرا شود؟ در مسائل مهم اقتصادی و سیاسی چرا امر به معروف و نهی از منکر نیست یا کم رنگ است؟
این سخن نیز اشتباه است زیرا در همه این امور امر به معروف و نهی از منکر وجود دارد، منتهی تأثیر در بعضی از موارد مشکل تر از موارد دیگر است.
در حدیثی که مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی آورده است، می خوانیم: «ثَلاثُ لَا يُغِلُّ عَلَيْهِنَّ قَلْبُ امْرِي مُسْلِمٍ: اِخْلَاصُ الْعَمَلِ لِلَّهِ وَ النَّصِيحَةُ لِأَئِمَّةِ الْمُسْلِمِينَ وَاللُّزُومُ لِجَمَاعَتِهِمْ؛ سه چیز است که قلب هیچ انسان مسلمانی نسبت به آن خیانت روا نمی دارد: خالص ساختن عمل برای خدا و نصیحت و خیرخواهی نسبت به پیشوایان اسلام و همراهی و همگامی با جماعت مسلمین». (1)
البته باید توجه داشت که «نصیحت» در لغت به معنای خیرخواهی است نه به معنای پند دادن که در فارسی به این معنا به کار می رود و روشن است که خیر خواهی شامل امر به معروف و نهی از منکر نیز می شود.
سپس امام علیه السلام در هفتمین تقاضایی که در این بخش از دعا از پروردگار عالم دارد عرضه می دارد: «خداوندا! به ما توفیق ده که در حفظ و مراقبت از اسلام بكوشيم»؛ (وَ حِيَاطَةِ الْإِسْلَامِ).
«حياطة» مصدر باب «حاط يحوط» و در اصل به معنای نگهداری و مراقبت است، لذا به دیوارهایی که اطراف منازل یا مراکز دیگر می کشند «حائط» گفته می شود، زیرا آن محدوده را تحت مراقبت خاص قرار می دهد و «احاطه» به معنای اطراف چیزی را گرفتن و بر آن سلطه پیدا کردن نیز از همین ماده است.
1) کافی، ج 1، ص 403، ح 1.
و منظور از «حیاطة الاسلام» آن است که از اصول و فروع و همۀ اموری که مربوط به اسلام است مراقبت و حفاظت شود.
پیامی که این جمله دارد این است که حفظ و مراقبت و پاسداری از اسلام در تمام جوانب یک وظیفه عمومی است و همه باید در این راه تلاش و کوشش کنند.
سپس امام علیه السلام هشتمین درخواست خود را چنین بیان می کند خداوند ما را توفیق ده که از باطل عیب جویی کنیم و آن را بی ارزش و خوار داریم (تا مردم فریب آن را نخورند و از آن پیروی نکنند و گرفتار ضلالت و گمراهی نشوند)»؛ (وَانْتِقَاصِ الْبَاطِلِ وَ إِذْلَالِهِ).
در واقع این تقاضا مکمل تقاضایی است که امام علیه السلام درباره امر به معروف و نهی از منکر داشت زیرا یکی از طرق نهی از منکر این است که منکرات را که گاهی فریبنده هستند، آن گونه که هستند معرفی کنیم و به خوار کردن آن بپردازیم.
البته در این مسیر باید از قاعده «الاسهل فالاسهل» بهره گرفت و آنجا که می توان از طرق آسان تر باطل را رسوا کرد به طرق شدیدتر نپردازیم ولی اگر از طرق عادی نمی توان آنها را انتقاص داد و اذلال کرد باید شدت عمل به خرج داد اما از مسیر حق و عدالت هرگز نباید خارج شد.
در این زمینه حدیثی داریم که بعضی در تفسیر آن به اشتباه افتاده اند و راه های نادرستی را برای اذلال باطل می پیمایند که با اصول تعلیمات اسلام سازگار نیست.
در این حدیث معتبر امام صادق علیه السلام چنین فرمود: «إِذَا رَأَيْتُمْ أَهْلَ الرَّيْبِ وَ الْبِدَعِ مِنْ بَعْدِي فَأَظْهِرُوا الْبَرَاءَةَ مِنْهُمْ وَأَكْثِرُوا مِنْ سَبِّهِمْ وَ الْقَوْلَ فِيهِمْ وَ الْوَقِيعَةَ وَ بَاهِتُوهُمْ كَيْلَا يَطْمَعُوا فِي الْفَسَادِ فِي الْإِسْلَامِ وَيَحْذَرَهُمُ النَّاسُ وَ لَا يَتَعَلَّمُوا مِنْ بِدَعِهِمْ يَكْتُبِ اللَّهُ لَكُمْ بِذَلِكَ الْحَسَنَاتِ وَ يَرْفَعْ لَكُمْ بِهِ الدَّرَجَاتِ فِي الْآخِرَةِ؛ هنگامی که اهل شک و تردید و بدعت را بعداز من دیدید (که می خواهند اسلام را واژگون کنند -
و ریشه های آن را قطع نمایند) از آنها بیزاری جویید و به آنها بدگویی کنید و عیوب آنها را آشکار سازید و با ادله محکم آنها را مبهوت کنید تا در ایجاد فساد در اسلام طمع نکنند و مردم از آنها بپرهیزند و از بدعت های آنان چیزی فرا نگیرند اگر این کار را انجام دهید خداوند حسناتی در نامه اعمال شما می نویسد و شما را در آخرت به درجات بالا می برد». (1)
همان گونه که در بالا گفته شد تمام این کارها باید با رعایت موازین اسلام و احكام شرع باشد بعضی چنین پنداشته اند که جملهٔ «باهتوهم» مفهومش این است که به آنها تهمت بزنید و نسبت های ناروا بدهید، درحالی که این جمله در اصل از ماده «بهت» به معنای متحیر و مبهوت ساختن است، همان گونه که در قرآن مجید دربارۀ مناظره ابراهیم علیه السلام با نمرود آمده است که با دلیل محکم خود نمرود را مبهوت و حیران ساخت (فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ). (2)
مرحوم علامه مجلسی در مرآة العقول در تفسیر این روایت همین معنا را ترجیح داده و این احتمال را که منظور از «باهتوهم» این باشد که به آنها بهتان بزنید و نسبت های ناروا بدهید ضعیف شمرده است. (3)
همین معنا را مرحوم ملاصالح مازندرانی در شرح کافی (4)و همچنین مرحوم ملا محسن فیض در کتاب شریف وافی (5)و مرحوم علامه شعرانی در حاشیه ای که بر کتاب شرح کافی مرحوم مازندرانی نگاشته، آورده اند.
و مرحوم علامه شعرانی در این حاشیه می گوید: «گاه به ذهن بعضی از عوام الناس چنین رسیده که مفهوم جمله «باهتوهم» این است که تهمت و افترا -
زدن نسبت به اهل بدعت و دادن نسبت کفر به آنها جایز است برای اینکه مردم بیشتر از آنها بپرهیزند درحالی که هرگز اظهار کفر نکرده اند. این تصور یک اشتباه بزرگ است، زیرا تهمت و افترا زدن در شریعت اسلامی حرام است».
اضافه بر اینها دروغ ها و تهمت ها به زودی آشکار می شود و اعتبار سخنان گویندگان را از بین می برد و غالباً نتیجه معکوس می دهد. علاوه بر اینکه اساساً این سخن با آموزه های اساسی اسلام سازگار نیست؛ قرآن مجید می گوید: (وَ لَا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلَّا تَعْدِلُوا)؛ «دشمنی با افرادی نباید شما را از عدالت بازدارد». (1)
به هرحال عیب جویی از باطل و خوار نمودن آن نباید با استفاده از اعمال حرام صورت گیرد همان گونه که مرحوم شهید ثانی در شرح لمعه می فرماید: «با کسانی که بر اثر ارتکاب گناه مستحق استخفاف هستند می توان با سخنانی که موجب خفت و خواری آنها می شود برخورد کرد ولی نباید نسبت دروغ و ناروا به آنها داد». (2)
سپس امام علیه السلام در نهمین درخواست از پروردگار عرضه می دارد: «خداوندا! به ما توفيق ده همان گونه که باطل را تضعیف می کنیم و خوار می سازیم حق را یاری کنیم و گرامی داریم»؛ (وَ نُصْرَةِ الْحَقِّ وَ اِعْزَازِهِ).
«حق» در مقابل «باطل» و «اعزاز» در مقابل «اذلال» است که در جمله قبل آمده اشاره به این که وظیفهٔ ما تنها این نیست که باطل را تضعیف کنیم و خوار سازیم بلکه در نقطه مقابل آن، حق را باید تقویت کنیم و گرامی داریم و این مفهوم وسیعی دارد که هرگونه تقویت و گرامی داشتن از طریق لفظ و عمل و کارهای علمی و فرهنگی و اقتصادی و حتی نظامی را شامل می شود.
این در واقع پیامی است به همۀ مؤمنان که باید در تقویت حق بکوشند و در گرامی داشتن آن تلاش کنند مبادا باطل بر حق چیره شود و ظلمت ظلم و فساد جامعه را فرا گیرد. آنگاه در دهمین تقاضا عرضه می دارد: «خداوند به من توفیق ده که گمراهان را هدایت و راهنمایی کنم» (وَ إِرْشَادِ الضَّالِّ).
«ارشاد» از ماده «رشد» به معنای هدایت یافتن و رسیدن به مقصد است و ارشاد به معنای هدایت کردن و به مقصد رساندن می باشد و «ضال» به معنای گمراه است که مفهوم وسیعی دارد و همۀ گمراهان عقیدتی، عملی و اخلاقی را شامل می شود.
این تقاضا اشاره به این است که افراد با ایمان نباید در مقابل گمراهان خاموش بنشینند، بلکه وظیفه دارند آنها را به راه راست هدایت کنند، خواه از طریق اقامه دلیل و برهان باشد و یا نصیحت و پند و اندرز و یا حتی کمک های مالی در صورت امکان.
درباره تفاوت ارشاد با امر به معروف و نهی از منکر می توان گفت که امر به معروف و نهی از منکر مربوط به مواردی است که افراد معروف و منکر را شناخته و آگاهانه ترک معروف می کنند و یا به سراغ منکر می روند، اما ارشاد مربوط به مواردی است که شخصی معروف و منکر را نمی شناسد و از مسیر حق منحرف و گمراه شده، که باید او را هدایت کرد.
و به تعبیر دیگر، امر به معروف و نهی از منکر در مورد کسی است که حکم را می داند، ولی آگاهانه به سراغ موضوع می رود یعنی به عنوان مثال می داند خوردن شراب حرام است اما می خورد ولی ارشاد جاهل در مورد جهل به احکام است مانند اینکه کسی حرام بودن شراب خواری را نداند و بخورد، که باید او را به این حکم ارشاد کرد.
در ذیل آیه شریفه 32 سوره مائده که می فرماید: «کسی که یک نفر را احیا کند گویا همۀ مردم را احیا کرده است»؛ (وَ مَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً) می خوانیم که امام صادق علیه السلام فرمود: «تفسیر ظاهر آن این است که کسی را از آتش سوزی یا غرق شدن نجات دهد»، سپس خاموش شد و بعد فرمود: تَأْوِيلُهَا الْأَعْظَمُ أَنْ دَعَاهَا فَاسْتَجَابَتْ لَهُ؛ تأویل مهم تر آن (تفسیر دیگر آن) این است که کسی را به سوی راه حق دعوت کند و او دعوتش را بپذیرد». (1)
در حدیث پرمعنای دیگری از امام حسن عسکری علیه السلام می خوانیم که زنی نزد حضرت فاطمه زهرا علیها السلام حاضر شد و عرضه داشت: مادر ضعیف و ناتوانی دارم که مسائلی در موضوع نماز برای او مشتبه شده و مرا فرستاده است که از شما سؤال کنم، بانوی اسلام سؤال او را شنید و پاسخ گفت. سؤال دیگری کرد، باز هم پاسخ گفت. سومین سؤال خود را نیز مطرح کرد و حضرت زهرا علیها السلام پاسخ فرمود و آن زن تا ده سؤال پیش رفت و حضرت جواب سؤالات او را داد. او از پرسش زیاد شرمنده شد و عرضه داشت بیش از این مزاحم شما نمی شوم ای دختر رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم! حضرت فرمود: باز هم بیا و از آنچه می خواهی سؤال کن. آیا اگر کسی روزی اجیر شود تا بار سنگینی را بالای با می ببرد و مزد آن صدهزار دینار باشد، آیا این کار برای او سنگین است؟ عرض کرد نه فرمود: هر سؤالی که تو از من می کنی و من پاسخ می گویم به اندازه فاصلهٔ میان زمین و عرش خدا مملو از لؤلؤ پاداش من خواهد بود به یقین چنین باری برای من سنگین نیست. (2)
این تعبیر و تعبیراتی که در روایات دیگر وارد شده نشان می دهد که ارشاد جاهل و آموزش احکام خدا چه پاداش های عظیمی دارد.
امام علیه السلام یازدهمین و دوازدهمین تقاضای خود را از خداوند چنین عنوان -
می کند: «خدایا! ما را در این روز توفیق ده به یاری ضعیفان بشتابیم و به ستمدیدگانی که یاری می طلبند پاسخ دهیم»؛ (و مُعَاوَنَةِ الضَّعِيفِ، وَ إِدْرَاكِ اللهيف (1)).
این جمله امام علیه السلام نیز پیام روشنی دارد و آن این است که وظیفه ما در هر روز یاری کردن ضعیفان و فریادرسی مظلومان است.
به نظر می رسد که تفاوت «ضعیف» و «لهيف» تفاوت عام و خاص باشد. «ضعیف» هر فرد ناتوانی را شامل می شود خواه استغاثه کند و کمک بطلبد یا خاموش باشد، اما «لهیف» کسی است که مشکلات او به قدری زیاد شده که فریاد استغاثه او را بلند کرده است و از مردم یاری می طلبد.
این نکته حائز اهمیت است که در روایات اسلامی اهمیت فوق العاده ای به یاری ضعیفان و فریادرسی گرفتاران داده شده است از جمله در حدیثی از امام سجاد علیه السلام می خوانیم که فرمود: «وَ الذُّنُوبُ الَّتِي تُنْزِلُ الْبَلَاءَ تَرْكُ إِغَاثَةِ الْمَلْهُوفِ وَتَرْكُ مُعَاوَنَةِ الْمَظْلُومِ؛ از گناهانی که سبب نزول بلا می شود، ترک فریادرسی درماندگان و یاری مظلومان است». (2)
در حدیث دیگری می خوانیم که امام مجتبی علیه السلام درحال اعتکاف بود. کسی خدمتش آمد و عرضه داشت: ای فرزند رسول خدا! فلان کس از من طلبی دارد و می خواهد مرا به زندان بیفکند حضرت فرمود: به خدا قسم در اینجا چیزی همراه من نیست که دین تو را ادا کنم آن مرد اصرار کرد. امام علیه السلام کفش خود را پوشید و حرکت نمود، عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! شما اعتکافتان را فراموش کردید (که معتکف نمی تواند از مسجد خارج شود) فرمود: فراموش -
نکردم ولی از پدرم شنیدم که از جدم رسول خدالله صلی الله علیه واله وسلم نقل فرمود: «مَنْ سَعَى فِي حَاجَةِ أَخِيهِ الْمُسْلِمِ فَكَأَنَّمَا عَبَدَاللَّهَ عَزَّوَجَلَّ تِسْعَةَ آلَافٍ سَنَةٍ صَائِمَا نَهَارَهُ قَائِمَا لَيْلَهُ؛ کسی که برای انجام حاجت برادر مسلمانش تلاش کند گویی خداوند عزوجل را نه هزار سال پرستش کرده درحالی که روزها روزه دار و شب ها شب زنده دار بوده است». (1)
در نهج البلاغه امیرمؤمنان علی علیه السلام نیز آمده است: «مِنْ كَفَّارَاتِ الذُّنُوبِ الْعِظَامِ اِغَاثَةُ الْمَلْهُوفِ وَ التَّنْفِيسُ عَن الْمَكْرُوب؛ از جمله کفاره های گناهان بزرگ، به فریاد بیچاره و مظلوم رسیدن و تسلی دادن به افراد فقیر است». (2)
با توجه به این که امام علیه السلام در این دعا توفیق انجام دوازده عمل صالح را در هر روز می طلبد و با جمله «وفقنا» این نعمت بزرگ را از پروردگار تقاضا می کند سزاوار است به مسأله توفیق که یکی از مهم ترین نعمت های الهی است اشاره ای کنیم.
«توفيق» در اصل از ماده «وفق» به معنای هماهنگی بین دو چیز است و «توفیق» به معنای هماهنگ ساختن و آماده بودن اسباب و مقدمات برای انجام کار خیر است.
در روایتی از امام صادق علیه السلام می خوانیم: «مَا كُلُّ مَنْ نَوَى شَيْئاً قَدَرَ عَلَيْهِ وَ لَا كُلُّ مَنْ قَدَرَ عَلَى شَيْءٍ وُفِّقَ لَهُ وَ لَا كُلُّ مَنْ وُفِّقَ لِشَيْءٍ أَصَابَ لَهُ فَإِذَا اجْتَمَعَتِ النِّيَّةُ وَ الْقُدْرَةُ وَ التَّوْفِيقُ وَالْاِصَابَةُ فَهُنَالِكَ تَمَّتِ السَّعَادَةُ؛ نه هرکس نیت چیزی کرد قادر بر انجام آن می شود و نه هرکس قادر بر انجام کاری شد موفق به انجام آن می شود و نه -
هرکس موفق به انجام کاری شد به نتیجه می رسد هنگامی که نیت و قدرت و توفیق و نتیجه گیری از آنها حاصل شود در این صورت سعادت به طور کامل نصیب انسان شده است». (1)
در حدیث دیگری امام صادق علیه السلام در تفسیر آیه شريفةً (وَمَا تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللَّهِ و آيه شريفة إِنْ يَنْصُرْكُمُ اللهُ فَلَا غَالِبَ لَكُمْ...) می فرماید: «هنگامی که انسان آنچه را که خداوند متعال به آن امر کرده انجام دهد و عملش موافق فرمان خداوند متعال باشد، بنده موفق نامیده می شود و وقتی انسان اراده کند که در بعضی از معاصی ورود نماید و خداوند میان او و آن معصیت مانعی ایجاد کند و او آن را ترک نماید، ترک آن به توفیق خداوند متعال است و اگر او را (به خاطر ترک اطاعت خدا) در برابر آن معصیت به حال خود رها سازد و مانعی بر سر راه او ایجاد نکند او را مخذول ساخته و ترک یاری کرده و موفق نداشته است». (2)
امور زیر به عنوان نمونه هایی از توفیق قابل بررسی است:
اساتید آگاه و آموزش های خوب.
دوستان صالح و صمیمی.
محیط خانوادگی سالم.
غذای حلال.
محیط اجتماعی مناسب.
تأثیر سازنده وسایل ارتباط جمعی.
سلامتی جسم و جان.
علم و آگاهی کافی.
عمر طولانی توأم با سلامتی.
درک ایام ولیالی مبارکه و مانند اینها.
بنابراین کسی که دارای استاد لایق و دوستان صالحی باشد و در پرتو آنها کارهای نیکی انجام دهد گفته می شود که فلان کس توفیق دارد و مرد موفقی است و به عکس، هنگامی که دوستان صالح او از دست بروند و دستش از دامن استاد لایق و عالم کوتاه گردد گفته می شود که توفیق از او سلب شده است و چنین است موارد دیگری که به آن اشاره شد.
در مقابل امور زیادی موجب سلب توفیق می شوند مانند گناه دوستان بد، آموزش های غلط، غذای حرام، محیط آلوده، وسایل ارتباط جمعی گمراه کننده و امثال آن.
در قرآن مجید این واژه یک بار در همین معنا به کار رفته است. در آیه 88 سورة هود شعیب خطاب به قوم خود می گوید: (وَ مَا تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللَّهِ)؛ «اصلاح کار من و پیشرفت در انجام این مأموریت تنها با توفیق الهی است».
و تنها یک بار دیگر این واژه در قرآن مجید به معنای موافق ساختن دو چیز یا دو گروه با یکدیگر به کار رفته است می فرماید: (إِنْ أَرَدْنَا إِلَّا إِحْسَاناً وَ تَوْفِيقاً) (1)یعنی منافقان هنگامی که گرفتار مصیبتی می شوند نزد تو می آیند و سوگند یاد می کنند که هدف ما از بردن داوری نزد دیگران جز نیکی کردن و ایجاد توافق میان طرفین دعوا نبوده است.
قابل توجه این که گروهی را می بینیم که اسباب و وسایل سعادت برای آنها فراهم است و شتابان به سوی مقصد حرکت می کنند؛ افراد موفقی که گاه دیگران به حال آنها غبطه می خورند در مقابل گروه دیگری را می بینیم که هرچه -
1) نساء، آیه 62.
می کوشند اسباب و وسایل جهت رسیدن به مقصد برای آنها فراهم نمی شود، یعنی از آنها به کلی سلب توفیق شده است. در این باره باید توجه داشته باشیم که خداوند حکیم است؛ نه بی حساب به کسی توفیق می دهد و نه بی حساب از کسی سلب توفیق می کند.
در روایتی از امام صادق علیه السلام می خوانیم: «إِنَّ الرَّجُلَ يُذْنِبُ الذَّنْبَ فَيُحْرَمُ صَلَاةَ اللَّيْلِ وَ إِنَّ الْعَمَلَ السَّيِّئَ أَسْرَعُ فِي صَاحِبِهِ مِنَ السِّكِّينِ فِي اللَّحْمِ؛ گاه انسان گناهی انجام می دهد و توفیق نماز شب از او سلب می شود و به یقین عمل بد در صاحبش مؤثرتر است از کاردی در گوشت». (1)
در آیات قرآن و روایات اسلامی نیز عواملی برای توفیق و موانعی برای آن ذکر شده است هرچند گاه با لفظ توفیق نیست ولی معنای آن مراد است.
در آیات 5 تا 10 سوره لیل می خوانیم: (فَلَمَّا مَنْ اَعْطَى وَاتَّقَى * وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنَى * فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرَى * وَأَمَّا مَنْ بَخِلَ وَاسْتَغْنَى * وَكَذَّبَ بِالْحُسْنَى * فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْعُسْرَى)؛ «اما آن کس که [در راه خدا] انفاق کند و پرهیزکاری پیش گیرد و جزای نیک [الهی] را تصدیق کند، ما او را در مسیر آسانی قرار می دهیم (و توفیق نصیبش می کنیم)، اما کسی که بخل ورزد [و از این راه] بی نیازی طلبد، و پاداش نیک [الهی] را انکار کند، به زودی او را در مسیر دشواری قرار می دهیم (و توفیق را از او سلب می کنیم)».
بنابراین، کارهای خیری، مانند انفاق در راه خدا و برگزیدن تقوا و ایمان به پاداش های الهی سبب توفیق بیشتر می شود و به عکس، بخل و تکذیب پاداش های الهی از اسباب سلب توفیق است.
از جمله اسباب توفیق استفاده از تجربیات دیگران است. در کلمات قصار -
1) کافی، ج 2، ص 272، ح 16.
امیرمؤمنان علیه السلام (حکمت 211) آمده است: «وَمِنَ التَّوْفِيقِ حِفْظُ التَّجْرِبَةِ؛ یکی از اسباب توفیق حفظ کردن تجربیات است». خواه تجربیاتی که خود انسان دارد یا تجربیاتی که از دیگران به او می رسد.
یکی دیگر از اسباب توفیق توبه است در قرآن مجید می خوانیم: (وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسَانَ بِوَالِدَيْهِ إِحْسَاناً حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهاً وَوَضَعَتْهُ كُرْهاً وَحَمْلُهُ وَفِصَالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً حَتَّى إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَبَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَ عَلَى وَالِدَيَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صَالِحاً تَرْضَاهُ وَ أَصْلِحْ لِي فِي ذُرِّيَّتِي إِنِّي تُبْتُ إِلَيْكَ وَ إِنِّي مِنَ الْمُسْلِمِينَ)؛ «ما به انسان توصیه کردیم که به پدر و مادرش نیکی کند مادرش او را با ناراحتی حمل می کند و با ناراحتی وضع حمل می نماید؛ و دوران حمل و از شیر بازگرفتنش سی ماه است. تا زمانی که به نیرومندی و کمال خود بالغ شود و به چهل سالگی برسد، گوید: «پروردگارا! مرا توفیق ده تا شکر نعمتی را که به من و پدر و مادرم دادی به جا آورم و کار شایسته ای انجام دهم که از آن خشنود باشی، و فرزندان مرا برایم صالح گردان؛ من به سوی تو بازگشتم و توبه کردم و من از مسلمانانم». (1)
در این آیه از خداوند با جمله (رَبِّ أَوْزِعْنِي)؛ «خداوندا! به من الهام بخش و توفیق ده» تقاضای توفیق الهی شد و دلیل آن هم در ذیل آن آمده است: (انّی تُبْتُ إِلَيْكَ وَ إِنِّى مِنَ الْمُسْلِمِينَ)؛ «من توبه کرده ام و از مسلمانانم».
یکی دیگر از عوامل توفیق، تلاش توأم با اخلاص در مسیر حق است. در آیه 69 سوره عنکبوت می خوانیم: (وَ الَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا)؛ «و کسانی که در راه ما با خلوص نیت جهاد کنند قطعاً به راه های خود، هدایتشان خواهیم کرد».
آیات متعددی در قرآن دربارهٔ مسألۀ هدایت و ضلالت سخن می گوید و آن را به خداوند نسبت می دهد، مفسران در تفسیر این آیات به سراغ مسأله توفیق -
1) احقاف، آیه 15.
و سلب توفیق رفته اند زیرا هدایت و ضلالت اجباری با اصل اختیاری بودن تكاليف قطعاً سازگار نیست. بنابراین منظور از هدایت، فراهم ساختن اسباب برای ایمان آوردن یا انجام دادن اعمال صالح است بی آنکه انسان مجبور باشد ایمان بیاورد یا عمل صالحی انجام دهد.
و همچنین ضلالت به معنای فراهم نبودن اسباب هدایت و وصول به مقصد است، نه گمراه ساختن اجباری که با اصل اختیار انسان و هادی بودن خداوند سازگار نیست.
(فَبِمَا نَقْضِهِمْ مِيثَاقَهُمْ لَعَنَّاهُمْ وَ جَعَلْنَا قُلُوبَهُمْ قَاسِيَةً)؛ «به خاطر پیمان شکنی آنها (قوم) یهود از رحمت خویش دورشان ساختیم و دل های آنان را سخت و پرقساوت نمودیم». (1)
در آیات نخستین سوره بقره (آیات 8- 20)که حال منافقان را شرح می دهد اشارات روشنی به سلب توفیق از آنها به سبب انجام کارهای زشتشان شده است و خداوند آنها را تشبیه به مسافرانی می کند که شب تاریک در میان بیابانی خطرناک گرفتار شده اند و در تنگنای رگبار قرار گرفته اند. گاه برقی می جهد و قدمی بر می دارند و سپس خاموش می شود و حیران می مانند خداوند نورشان را می گیرد و آنها را در ظلمات سرگردان می سازد (ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُماتٍ لَا يُبْصِرُونَ) و این نمونهٔ روشن سلب توفیق است.
در هرحال از این نکته نباید غافل شد که هرچند توفیق و سلب توفیق از ناحیه خداوند است ولی به یقین خداوند حکیم نه بی حساب به کسی توفیق می دهد و نه بی دلیل از کسی سلب توفیق می کند. این اعمال ماست که سبب توفیق الهی یا سلب توفیق می شود و در واقع توفیق، جایزه اعمال خير، وسلب توفیق، عقوبت اعمال بد است.
1) مائده، آیه 13.
19- اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اجْعَلْهُ أَيْمَنَ يَوْمٍ عَهِدْنَاهُ، وَ أَفْضَلَ صَاحِبٍ صَحِبْنَاهُ، وَ خَيْرَ وَقْتِ ظَلِلْنَا فِيهِ.
20- وَ اجْعَلْنَا مِنْ أَرْضَى مَنْ مَرَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ وَالنَّهَارُ مِنْ جُمْلَةٍ خَلْقِكَ، أَشْكَرَهُمْ لِمَا أَوْلَيْتَ مِنْ نِعَمِكَ، وَ أَقْوَمَهُمْ بِمَا شَرَعْتَ مِنْ شَرَائِعِكَ، وَأَوْقَفَهُمْ عَمَّا حَذَّرْتَ مِنْ نَهْيِكَ.
21- اللَّهُمَّ إِنِّي أُشْهِدُكَ وَ كَفَى بِكَ شَهِيداً، وَ أُشْهِدُ سَمَاءَكَ وَ أَرْضَكَ وَ مَنْ أَسْكَنْتَهُمَا مِنْ مَلائِكَتِكَ وَ سَائِرِ خَلْقِكَ فِي يَوْمِي هَذَا وَ سَاعَتِي هَذِهِ وَلَيْلَتِي هَذِهِ وَ مُسْتَقَرِّي هَذَا، أَنِّي أَشْهَدُ أَنَّكَ أَنْتَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ، قَائِمٌ بِالْقِسْطِ، عَدْلٍ فِي الْحُكْمِ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ مَالِكُ الْمُلْكِ، رَحِيمُ بِالْخَلْقِ.
22- وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُكَ وَ رَسُولُكَ وَخِيَرَتُكَ مِنْ خَلْقِكَ، حَمَّلْتَهُ رِسَالَتَكَ فَأَدَّاهَا، وَأَمَرْتَهُ بِالنُّصْحَ لِأُمَّتِهِ فَنَصَحَ لَهَا.
ترجمه
خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست و امروز را پربرکت ترین ایامی که تاکنون داشته ایم و برترین همدمی که با او مصاحبت داشته ایم و بهترین اوقاتی که در آن به سر برده ایم قرار ده.
خداوندا! ما را از خشنودترین بندگانی که شب و روز بر آنان می گذرد قرار ده، و از شکرگزارترین افراد در برابر نعمت هایی که به آنها بخشیده ای و از بندگانی که ثابت قدم ترین افراد در برابر احکامت هستند و نیز از پرهیزکارترین کسان در برابر اموری که از آن نهی کرده.
خداوندا! من تو را به شهادت می طلبم - و کافی است که تو گواه من باشی -
و نیز آسمان و زمین و فرشتگانی که در آنها ساکن کرده ای و سایر خلق تو را در این روز و در این ساعت و در این شب و در این مکان به گواهی می طلبم که من شهادت می دهم تو خداوندی هستی که معبودی جز تو نیست، برپادارنده عدل و داد هستی و با عدالت در میان بندگانت داوری می کنی؛ نسبت به بندگانت مهربانی، حکمران تمام جهان هستی و نسبت به مخلوقات خود رحیمی.
امام علیه السلام در این بخش از دعای پر معنایش بعد از درود بر پیامبر و آل او، هفت چیز از خداوند تقاضا می کند، نخست عرضه می دارد:
«خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست و امروز را پربرکت ترین ایامی که تاکنون داشته ایم قرار ده»؛ (اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اجْعَلْهُ أَيْمَنَ يَوْمٍ عَهِدْنَاهُ).
و در تقاضای دوم عرضه می دارد: «امروز را برترین همدمی که با او مصاحبت داشته ایم، قرار ده»؛ (وَ أَفْضَلَ صَاحِبٍ صَحِبْنَاهُ).
و در تقاضای سوم می افزاید: «امروز را بهترین اوقاتی که در آن به سر برده ایم، مقرر فرما»؛ (وَ خَيْرَ وَقْتٍ ظَلِلْنَا فِيهِ).
این تقاضاهای سه گانه از نکته مهمی خبر می دهد و آن اینکه انسان باید تلاش کند که هر روزش از دیروزش بهتر و فردایش از امروز والاتر باشد به این -
معنا که در مسیر تقوا و پاک دامنی و بندگی پروردگار و سیر و سلوک الی الله توقف نداشته باشد.
«أيمن» از مادۀ «يُمن» در اصل به معنای برکت و سعادت است و «أیمن» که أفعل التفضیل می باشد یعنی پربرکت تر و پر سعادت تر است.
«عهدنا» از مادهٔ «عهد» به معنای شناخت و دیدار است و این که کسی به دیگری می گوید: نسبت به تو بعید العهد شدم، یعنی مدتی است تو را ندیدم، این واژه به معنای پیمان نیز به طور گسترده استعمال می شود.
راغب در مفردات معنای اصلی عهد را حفظ و مراقبت از چیزی به طور پیوسته می داند.
«ظللنا» از مادۀ «ظلَّ» در اصل به معنای اعمالی است که انسان در روز انجام می دهد در مقابل «بیتوته» که به معنای برنامه های شبانه است و گاه یک لام آن ساقط می شود و به صورت «ظَلْتُ» در می آید، همان طور که در قرآن مجید در آیهٔ 65 سوره واقعه آمده است: (لَوْ نَشَاءُ لَجَعَلْنَاهُ حُطَامًا فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ)؛ «اگر می خواستیم آن زراعت را به کاه در هم کوبیده مبدل می کردیم تا در تعجب فرو روید!» و با اینکه «ظَلَلْنا» در اصل باید با فتح لام باشد در این جمله «ظَلِلْنا» با کسر لام نقل شده است که در موارد مشابه آن نیز دیده می شود.
به این شکل، امام علیه السلام هر روزی را بهتر از روز سابق و هر شبی را بهتر از شب پیشین از نظر اطاعت فرمان خدا می طلبد و این جمله ما را به یاد حدیث معروف امام صادق علیه السلام می اندازد که فرمود: «مَنِ اسْتَوَى يَوْمَاهُ فَهُوَ مَغْبُونٌ وَمَنْ كَانَ آخِرُ يَوْمِهِ شَرَّهُمَا فَهُوَ مَلْعُونٌ وَ مَنْ لَمْ يَعْرِفِ الزِّيَادَةَ فِي نَفْسِهِ كَانَ إِلَى النُّقْصَانِ أَقْرَبَ وَ مَنْ كَانَ إِلَى النُّقْصَانِ أَقْرَبَ فَالْمَوْتُ خَيْرُ لَهُ مِنَ الْحَيَاةِ؛ کسی که دو روز او مانند هم باشد مغبون است و کسی که روز بعد او بدتر از روز قبل باشد ملعون است و کسی که پیشرفت و افزایش را در خود نبیند به نقصان و عقب گرد نزدیک تر است و کسی -
که رو به سوی نقصان حرکت می کند مرگ برای او از زندگی بهتر می باشد (چراکه مرگ، حداقل، نقصان او را متوقف می سازد)». (1)
حتی در دعای معروف امام سجاد علیه السلام در روز یکشنبه پیشرفت در هر ساعتی از خدا تقاضا شده است عرضه می دارد: «وَ اجْعَلْ غَدِي وَ مَا بَعْدَهُ أَفْضَلَ مِنْ سَاعَتِي وَ يَوْمِي؛ خداوندا! فردای من و نیز بعداز آن را بهتر از این ساعت و این روز من قرار ده».
هرگاه به جهان آفرینش نگاه کنیم موجودات را رو به سوی تکامل می بینیم انسان هم که جزئی از این عالم بزرگ است، باید هماهنگ با آن حرکت کند.
در واقع ما سرمایه داران بزرگی هستیم که سرمایۀ ما عمر ماست و این سرمایه چه بخواهیم و چه نخواهیم به تدریج از ما گرفته می شود. در صورتی که بتوانیم چیزی جایگزین آن کنیم در بازار عمر سود برده ایم و در غیر این صورت گرفتار خسرانیم، همان گونه که قرآن در سوره والعصر این حقیقت را به طور آشکار بیان فرموده است.
امام علیه السلام در جمله بعد، چهار چیز از خداوند متعال تقاضا می کند که به نظر می رسد مترتب بر یکدیگر و علت و معلول یکدیگرند و انسان را در مراحل سلوک الی الله با خود به پیش می برند و به مقاصد عالی می رسانند.
نخست عرضه می دارد: «خداوندا! ما را از خشنودترین بندگانی که شب و روز آنان می گذرد قرار ده»؛ (وَ اجْعَلْنَا مِنْ أَرْضَى مَنْ مَرَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ وَالنَّهَارُ مِنْ جُمْلَةِ خَلْقكَ).
منظور از این خشنودی، رضایت انسان از قضا و قدر و مواهب الهی است و هر قدر انسان خشنودتر باشد اطاعتش بیشتر خواهد بود.
1) بحار الانوار، ج 68، ص 173، ح 5.
بعضی نیز احتمال دادهاند که «أَرْضَی» در این جا معنای مفعولی داشته باشد، یعنی «خداوندا! مرا از محبوب ترین بندگانی قرار ده که شب و روز بر آنها می گذرد» و تعبیر در شب و روز بر آنها می گذرد اشاره به فراگیر بودن مقصود است، یعنی از همه بندگانت، زیرا کسی نیست که شب و روز بر او نگذرد.
البته چنانچه استعمال لفظ را در بیش از یک معنا جایز بدانیم که می دانیم - ممکن است هردو معنا در واژهٔ «ارضی» جمع باشد که همان معنای «راضية مرضية» است.
سپس عرضه می دارد: «ما را از شکرگزارترین بندگانت در برابر نعمت هایی که به آنها بخشیده ای قرار ده»؛ (أَشْكَرَهُمْ لِمَا أَوْلَيْتَ مِنْ نِعَمِكَ). (1)
جملهٔ «أَوْلَيْتَ» از مادهٔ «ولی» در اینجا به معنای بخشیدن نعمت است و بعضی آن را به معنای بخشیدن بدون سابقه و بدون آنکه پاداش عملی باشد، دانسته اند. (2)
روشن است که وقتی انسان راضی به رضای خدا باشد در برابر نعمت های او نیز شاکر خواهد بود و اگر از همه راضی تر باشد، از همه شکرگزارتر خواهد بود.
در سومین و چهارمین تقاضا عرضه می دارد: «ما را از ثابت قدم ترین بندگانت در برابر احکامی که مقرر کرده ای و پرهیزکارترین بندگانت در برابر اموری که از آن نهی نموده ای، قرار ده»؛ (وَ أَقْوَمَهُمْ بِمَا شَرَعْتَ مِنْ شَرَائِعِكَ، وَ أَوْقَفَهُمْ عَمَّا حَذَرْتَ مِنْ نَهْيِكَ).
این نیز واضح است که وقتی انسان از همه شکرگزارتر باشد نتیجه این شکرگزاری اطاعت بی قید و شرط از فرمان خدا و پرهیز از همه منهیات است.
«أقوم» از مادۀ «قیام» به معنای استوارتر و مستقیم تر است.
«شرائع» جمع «شریعه» به معنای محلی است که از طریق آن به سوی آب ورود پیدا می کنند، توضیح این که بسیاری از رودخانه های بزرگ، سطح آب از ساحل بسیار پایین تر است، لذا انسان ها ناچار هستند که از فاصله قابل توجهی راهی شیب دار به سوی آب ایجاد کنند این راه را شریعه می گویند.
و از آنجا که احکام و قوانین الهی راه را به سوی پاکیزگی و حیات انسانی می گشاید به آن نیز شریعت که جمعش شرائع است گفته می شود و تشریع به معنای قانون گذاری است.
«أوقف» از ماده «وقوف» به معنای خویشتن دارتر است.
«حذرت» از مادۀ «حذر» (بر وزن خبر) به گفتۀ راغب در مفردات به معنای دوری جستن از چیز ترسناک و هراس آور است و چون معاصی که سرچشمه مجازات های شدید الهی می شود، موضوعی ترسناک و هراس آور است، امام علیه السلام از خدا می خواهد که توفیق دهد از آنها پرهیز کند.
در این جمله امام علیه السلام از خداوند تقاضا می کند که در اطاعت از اوامرش از کوشاترین بندگان و در پرهیز از نواهی اش از پرهیزکارترین آنها باشد.
و جالب اینکه تنها تقاضای مطیع فرمان بودن و بودن پارسا در برابر محرمات نمی کند، بلکه درجه عالی آن را از خداوند می طلبد و چه خوب است که اگر انسان چیزی از خدا می خواهد برترین جایگاه آن را تقاضا کند و همت انسان این باشد که در هر مورد در زمرۀ پیشروترین افراد قرار گیرد.
در حدیث پرمعنایی می خوانیم که امام صادق علیه السلام به عیسی بن عبدالله قمی (1)-
1) عیسی بن عبدالله القمی یکی از یاران خاص امام صادق علیه السلام بود که آن حضرت برای او اهمیت فوق العاده ای قائل می شد و حتی در روایتی در شرح حالات او در جامع الرواة آمده است که امام علیه السلام فرمود: «ان عیسی بن عبدالله منا اهل البیت؛ عیسی بن عبدالله از ما اهل بیت است» (جامع الرواة، ج 1، ص 652؛ معجم رجال الحدیث آیت الله خویی، ج 13، ص 194).
فرمود: «لَيْسَ مِنَّا - وَ لَا كَرَامَةَ - مَنْ كَانَ فِي مِصْرٍ فِيهِ مِائَةُ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ وَكَانَ فِي ذَلِكَ الْمِصْرِ أَحَدٌ أَوْرَعَ مِنْهُ؛ از ما نیست و ارزشی ندارد - کسی که در شهری باشد که در آن یک صد هزار نفر یا بیشتر زندگی می کنند و در آن شهر کسی از او پرهیزکارتر باشد». (1)
شبیه این حدیث در کتاب کافی از امام کاظم علیه السلام نقل شده است که می فرمود: «غالباً از پدرم این جمله را می شنیدم که می فرمود: «لَيْسَ مِنْ شِيعَتِنَا مَنْ لَا تَتَحَدَّثُ الْمُخَدَّرَاتُ بِوَرَعِهِ فِي خُدُورِهِنَّ؛ کسی که ورع او زبانزد خاص و عام نباشد و حتی زنان پرده نشین در خانه های خود از ورع او سخن نگویند از شیعیان ما نیست».
و در ادامه فرمود: «وَ لَيْسَ مِنْ أَوْلِيَائِنَا مَنْ هُوَ فِي قَرْيَةٍ فِيهَا عَشَرَةُ آلَافِ رَجُلٍ فِيهِمْ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ أَوْرَعُ مِنْه؛ از دوستان ما نیست کسی که در قریه ای باشد که ده هزار نفر در آن زندگی می کنند و کسی از خلق خدا از او پرهیزکارتر باشد». (2)
سپس امام سجاد علیه السلام در فراز دیگری به سراغ مسألۀ توحید می رود و به صورت جالبی این اصل مهم اسلامی را تعقیب می کند، عرضه می دارد: «خداوندا! من تو را به شهادت می طلبم - و کافی است که تو گواه من باشی - و نیز آسمان و زمین و فرشتگانی که در آنها ساکن کرده ای و سایر خلق تو را در این روز و در این ساعت و در این شب و در این مکان به گواهی می طلبم که من شهادت می دهم تو خداوندی هستی که معبودی جز تو نیست، برپادارنده عدل و داد هستی و با عدالت در میان بندگانت داوری می کنی، نسبت به بندگانت مهربانی، حکمران تمام جهان هستی و نسبت به مخلوقات خود رحیمی»؛ (اللهم -
إِنِّي أُشْهِدُكَ وَكَفَى بِكَ شَهِيداً، وَأُشْهِدُ سَمَاءَكَ وَ أَرْضَكَ وَ مَنْ أَسْكَنْتَهُمَا مِنْ مَلائِكَتِكَ وَ سَائِرِ خَلْقِكَ فِي يَوْمِي هَذَا وَ سَاعَتِي هَذِهِ وَ لَيْلَتِي هَذِهِ وَ مُسْتَقَرِّي هَذَا، أَنِّي أَشْهَدُ أَنَّكَ أَنْتَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ، قَائِمٌ بِالْقِسْطِ، عَدْلٍ فِي الْحُكْمِ، رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ، مَالِكُ الْمُلْكِ رَحِيم بِالْخَلْقِ).
در حقیقت امام علیه السلام برای تأکید بر توحید ذات و صفات و افعال خداوند، اضافه بر این که خدا را به گواهی می طلبد همه موجودات را نیز برگفته خود شاهد می گیرد که خداوند از نظر عبودیت و عدل و داد و رأفت و رحمت نسبت به عباد و مالکیت جهان هستی یگانه است و این کامل ترین شهادت به توحید است.
اما این که امام علیه السلام آسمان و زمین را به گواهی می طلبد، می تواند دلیل بر این باشد که آنها در ذات خود عقل و شعوری دارند و می توانند گواه شهادت توحید ما باشند همان گونه که در آیه 74 سوره بقره می خوانیم: (وَ إِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَ مَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ)؛ «و پاره ای از آنها (سنگ ها) از خوف خدا (از فراز کوه) به زیر می افتد (اما دل های شما نه از خوف خدا می تپد و نه سرچشمه دانش و عو و عواطف انسانی است!) و خداوند از آنچه انجام می دهید غافل نیست».
و همچنین آیات تسبیح همه موجودات که در جای جای قرآن مجید آمده و حتی تصریح شده است که هرکدام از موجودات تسبیح خاصی دارند که از آن آگاه اند: (أَلَمْ تَرَأَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِي السَّمَاواتِ وَالْأَرْضِ وَ الطَّيْرُ صَافَّاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَ تَسْبِيحَهُ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ)؛ «آيا نديدى تمام آنان که در آسمانها و زمین اند برای خدا تسبیح می گویند و همچنین پرندگان هنگامی که بر فراز آسمان بال گسترده اند؟ هریک از آنها نماز و تسبیح خود را می داند؛ و خداوند به آنچه انجام می دهند داناست». (1)
1) نور، آیه 41.
و نیز آیاتی که می گوید زمین در قیامت به اعمال انسان - اعمالی که روی آن انجام شده است - شهادت می دهد (يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا * بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحَى لَهَا)؛ «در آن روز زمین تمام خبرهایش را بازگو می کند * چراکه پروردگارت به آن وحی کرده است». (1)
گرچه بعضی احتمال کنایه بودن این تعبیرات را داده اند ولی حمل همۀ آنها بر کنایه بسیار بعید به نظر می رسد، بلکه بعضی از این تعبیرات مانند (کل قَدْ عَلِمٌ صَلاتَهُ وَ تَسْبِيحَهُ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ) (2)قابلیت چنین محملی را ندارند.
تعبير «به خَلْقِكَ فِى يَوْمِي هَذَا...» اشاره به این است که در هر زمان و در هر مكان من این گواهی را می دهم و اختصاص به حالت یا زمان و مکان معینی ندارد، البته گاه این شهادت بر زبان جاری می شود و زمانی که بر زبان جاری نمی شود، در روح و فکر انسان و ضمیر باطن او موجود است.
و جالب این که به دنبال آن، اشاره به شش وصف از اوصاف پروردگار می کند که شامل توحید معبود و توحید مالکیت و ربوبیت و صفات فعل می شود.
نخست، اشاره به توحید ذات می کند که نام مبارک «الله» ناظر به آن است و غالب مفسران گفته اند: «الله» نامی است که جامع تمام صفات کمالیه است و تا آنجا پیش رفته اند که آن را اسم اعظم الهی دانسته اند و روایات نیز همین را تأیید می کند.
سپس به الوهیت خداوند و معبودیت برحق او اشاره کرده عرضه می دارد: «أنْتَ الله الذي لا إلهَ إلا أنت؛ تو خدایی هستی که هیچ معبود بحقی جز تو نیست».
«اله» به گفتهٔ لسان العرب در اصل از مادۀ «آلِهَ» به معنای تحیّر است، زیرا ذات پاک خداوند چنان است که بندگان هنگامی که در عظمت ذات و جلال وصفات ربوبی او می نگرند از همه چیز روی بر می گردانند و تنها به خدا توجه می کنند.
بعضی با قائل بودن به تقدیر «حق» بعد از (لا اله) گفته اند که جمله «لا اله الا الله» به این معناست که هیچ معبود بحقی جز ذات پاک او نیست زیرا معبودان باطل از قبیل بتها فراوان است، درحالی که اگر اله را به معنای واقعی اش بگیریم، یعنی ذاتی که همگان در عظمت او حیران می مانند، نیازی به این تقدیر نیست و واژۀ اله تنها سزاوار ذات پاک اوست زیرا ذات حیرت انگیز دیگری وجود ندارد. البته راغب در مفردات «اله» را از «له» و به معنای معبود گرفته است. بعضی اصل آن را «ولاه» می دانند به معنای شیفتگی و واله بودن و می گویند: واو آن به همزه تبدیل شده است؛ نام گذاری خداوند به «إله» به این معنا، بدين علت است که هر مخلوقی رو به سوی او می کند و شیفته اوست خواه از طریق طبیعی باشد، مانند جمادات و حیوانات یا از طریق اراده و اختیار مانند خدا پرستان سپس می افزاید این که بعضی از حکما گفته اند: «اللهُ مَحْبوبُ الأشياءِ كُلّها؛ خداوند محبوب همه موجودات است» به همین وجه بر می گردد و آیه تسبیح همه موجودات نیز دلیل بر همین معناست. (1)
تکرار واژۀ «انت» که خطاب به ذات پاک پروردگار است در ابتدا و آخر این جمله تأکیدی است بر الوهیت و معبودیت پروردگار و نفی تمام معبودهای دیگر، اعم از بت ها و غیر بت ها.
این نکته نیز جالب توجه است که جمله «لا اله الا انت» يا «لا اله الا الله» مشتمل بر نفی و اثبات است، در آغاز تمام معبودها را نفی می کند و سپس عبودیت را برای ذات پاک خداوند اثبات می نماید و در این گونه تعبیرات تأکید بیشتری نسبت به مقصود خواهد بود.
در دومین توصیف، اشاره به مقام عدالت مطلقه پروردگار کرده عرضه -
1) ر.ک: لسان العرب، ج 13، ص 467؛ مفردات راغب، ص 83 مادۀ «آلة».
می دارد: «تو خداوندی هستی که برپادارنده عدل و دادی»؛ (قَائِمٌ بِالْقِسْطِ عَدْلٌ فِي الْحُكْمِ).
در معجم مقاييس اللغة آمده است که «قاف» و «سین» و «طاء» اصلی است که بر دو معنای متضاد اطلاق می شود؛ اگر «قسط» با کسر قاف گفته شود، به معنای عدالت است و اگر «قسط» با فتح قاف ذکر شود، به معنای ظلم است، (1)ولذا قاسطون در آیه شریفه (وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبا) (2)به معنای «ظالمون» آمده است.
در واقع این گفتار امام علیه السلام برگرفته از این آیه شریفه است: (شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلَائِكَةُ وَأُولُوا الْعِلْمِ قَائِماً بِالْقِسْطِ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ)؛ «خداوند (با ایجاد نظام هماهنگ جهان هستی)، گواهی می دهد که معبودی جز او نیست؛ و فرشتگان و صاحبان دانش نیز بر این مطلب گواه اند؛ درحالی که خداوند قیام به عدالت دارد؛ معبودی جز او نیست اوست توانا و حکیم». (3)
«قیام» در اصل به معنای ایستادن روی دو پاست، ولی از آنجایی که انسان هنگامی که اراده جدی بر انجام کاری پیدا می کند بر می خیزد و آماده می شود، این واژه به معنای آمادگی و تصمیم جدی برای انجام کاری استعمال می شود و در مورد خداوند «قَائِمُ بِالْقِسْطِ» مفهومش این است که خداوند به طور جدی عدالت را اجرا می کند.
تفاوت «عَدْلُ فِي الْحُكْمِ» با «قَائِمٌ بِالْقِسْطِ» از این نظر است که «قسط» به معنای ترک هرگونه تبعیض است و عدالت در حکم به معنای اجرای اعتدال در احکام، که هردو مفهوم یکدیگر را تکمیل می کنند هرچند دو معنای متفاوت دارند.
و از آنجا که به اصطلاح حذف متعلق دلالت بر عموم دارد، مفهوم این دو جمله این است که خداوند دربارۀ همۀ بدون استثنا نه تبعیض روا می دارد و نه عدالت در حکم را رها می کند و اگر در نظامی همۀ افراد بدون استثنا مشمول حکمی باشند نشان می دهد که مجری آن یک نفر است، زیرا افراد متفاوت سلیقه های مختلف دارند و اجرا یکسان نخواهد شد. بنابراین تعبیر فوق به مسألۀ توحید افعالی خداوند اشاره می کند که یکی از شاخه های مهم توحید است.
چهارمین وصفی که امام علیه السلام در اینجا از اوصاف کمالیه خداوند می شمارد، رأفت درباره بندگان و کمال عطوفت نسبت به همۀ آنهاست، می فرماید: «رَءُوفٌ بالْعِبَادِ».
و تفاوت آن با «رَحِیمُ بِالْخَلْقِ» که در وصف ششم آمده در این است که «رأفت» مرحله والای رحمت است و گاه گفته شده که رأفت در مورد فرمانبرداران و رحمت در مورد تمام خلق اعم از مطیع و عاصی است.
مؤید این تفاوت این است که در مورد رئوف، تعبیر «عباد» و بندگان به کار رفته و در مورد رحیم، تعبیر به خلق و این نشان می دهد که رئوف در کلام امام علیه السلام مربوط به مطیعان درگاه خداوند است و رحیم شامل همه مخلوقات می شود.
و نیز بعضی گفته اند که رأفت در برابر دفع ضرر و زیان است و رحمت در مورد جلب منافع. (1)
ولذا خداوند دربارۀ اجرای حد در مورد زناکاران می فرماید: (وَ لَا تَأْخُذْكُمْ بِهِمَا رَأْفَةٌ فِي دِين الله)؛ «و نبايد رأفت و محبّت كاذب نسبت به آن دو مانع شما از -
1) رجوع شود به: فروق اللغة، ص 246، الفرق بين الرأفة والرحمة و تفسیر فخر رازی، ج 4، ذیل آیه 143 سوره بقره و ریاض السالکین، ج 2، ص 290 ذیل همین بخش از دعای امام علیه السلام.
اجرای حکم الهی شود»، اشاره به اینکه مبادا برای دفع ضرر از آنها، گرفتار محبت شوید ولی در مورد نزول باران تعبیر به رحمت می کند (وَ هُوَ الَّذِى يُرْسِلُ الرِّيَاحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ)؛ «او همان کسی است که بادها را به عنوان بشارت، در پیشاپیش باران رحمتش می فرستد». (1)
پنجمین وصف امام علیه السلام «مَالِكُ الْمُلْكِ» است که اشاره به توحید مالکیت خداوند می باشد زیرا همه چیز تحت سلطه و فرمان او قرار دارد و عالم هستی صحنه حاکمیت اوست و هرکس حاکمیتی بر بخش کوچکی از این جهان پیدا کند به اراده او و با توانی و قدرتی است که او داده است (قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ)؛ «بگو: بارالها! ای مالک حکومت ها! به هرکس بخواهی، حکومت می بخشی؛ و از هرکس بخواهی حکومت را می گیری؛ هرکس را بخواهی، عزت می دهی؛ و هرکه را بخواهی خوار می کنی، تمام خوبی ها به دست توست؛ تو بر هر چیزی توانایی». (2)
ششمین وصف امام علیه السلام «رَحِیمُ بِالْخَلْقِ» است که شرح آن در وصف چهارم گذشت تنها برای تکمیل مطلب و برای این که بدانیم رحمت خداوند تا چه حد وسعت دارد خوب است به دعای معروف ماه رجب توجه کنیم: «يا مَنْ يُعْطِي الْكَثِيرَ بِالْقَلِيلِ، يَا مَنْ يُعْطِي مَنْ سَأَلَهُ، يا مَنْ يُعْطِي مَنْ لَمْ يَسْأَلُهُ وَ مَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ تَحَتُناً مِنْهُ وَ رَحْمَة» که چهار گروه را مورد رحمت خداوند ذکر می کند: اول کسانی که کار اندکی در مسیر اطاعت انجام می دهند (گرچه هرچه انجام دهند نیز اندک است). دوم، کسانی که تنها درخواست و تقاضا از خدا دارند، بی آنکه کاری انجام دهند سوم کسانی که او را می شناسند ولی توفیق تقاضا از پروردگار را ندارند.
و چهارم کسانی که نه کاری انجام می دهند نه تقاضایی می کنند و نه حتی او را می شناسند، همه مشمول رحمت حقاند، عجب رحمت وسیع و فراگیری!
در هرحال به یقین کسی که خداوند را با این اوصاف شش گانه بشناسد شهادت کاملی نسبت به توحید او در تمام جهات داده است.
مراقبت، محاسبه و سپس بازخواست سه عامل بازدارنده در برابر تخلفات و عصیان های اجتماعی است به همین دلیل برای برقراری نظم مطلوب در جوامع بشری هم برنامه بازرسی و نظارت وجود دارد و هم برنامه های دادرسی و قضائی، ولی با این همه آسیب ها کم نیست زیرا خود این دستگاه ها نیز آسیب پذیرند، چگونه می توانند آسیب های اجتماعی را برطرف سازند؟
اما در اعتقادات مذهبی کسی که خدا را حاضر و ناظر در همه جا بداند و به آيه شريفة (وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ) (1)اعتقاد راسخ داشته باشد و نیز به مقتضای (فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ * وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ) (2)معتقد به حسابرسی دقیق قیامت باشد، قطعاً در مسیر صحیح گام بر می دارد. و هر قدر این اعتقادات قوی تر شود، انسان، وظیفه شناس تر خواهد شد.
از سوی دیگر توجه به صفات جمال و جلال حق آثار بسیار سازنده ای دارد. به فرموده امام علیه السلام در این دعا خداوند هم قیام به عدالت دارد هم در حکم خود عادل است هم نسبت به بندگان رئوف و رحیم می باشد و هم مالک همه هستی است.
هریک از این صفات پیام روشنی برای دعاکننده دارد و با صراحت اعلام -
می کند که دعا کننده زمانی می تواند انتظار استجابت دعای خود را داشته باشد و به مقام قرب خدا برسد که با صفات او هماهنگی برقرار سازد، پرتوی از عدالت و رحیمیت و رحمانیت و رأفت و رحمت در وجود او آشکار شود و این تعبیرات درس بزرگی برای همۀ ماست.
سپس امام علیه السلام بعداز پایان شهادت به توحید پروردگار و ذکر صفات جمال و جلال او به سراغ شهادت به نبوت می رود و پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم را با سه وصف و دو مسئولیت توصیف می فرماید عرضه می دارد: «محمد صلی الله علیه واله وسلم بنده و رسول تو و برگزیده ات از میان خلق توست»؛ (وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُكَ وَ رَسُولُكَ وخِيَرَتُكَ مِنْ خَلْقكَ).
جالب این که نخستین توصیف را مسألۀ عبودیت قرار داده، همان چیزی که در نمازهایمان در تشهد پیوسته تکرار می کنیم و این نشان می دهد مقام عبودیت برترین مقام است و آن زمانی است که خداوند انسان را به بندگی خود بپذیرد و او را عبد خاص خود خطاب کند و پیامبران تا به مقام عبودیت نرسیدند به مقام نبوت نائل نشدند.
واژۀ «عبد» از نظر لغت به کسی گفته می شود که سرتا پا تعلق به مولا و صاحب خود دارد اراده اش تابع اراده اوست و خواسته هایش تابع خواسته او؛ در برابر او خود را مالک چیزی نمی داند و در اطاعتش هرگز سستی به خود راه نمی دهد و اگر عبودیت پرستش معنا شده از همین جا سرچشمه گرفته است.
بعضی از ارباب لغت «عبد» و «عبودیت» را به چهار گونه تقسیم کرده اند: نخست عبودیت تکوینی، یعنی در عالم خلقت سر بر فرمان قوانین الهیه است و انحراف از آن برای او ممکن نیست و این معنای عبودیت در همه مخلوقات جاری و ساری است، همان گونه که قرآن مجید می فرماید: (إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّمَاواتِ -
وَ الْأَرْضِ إِلَّا آتِي الرَّحْمَنِ عَبْداً)؛ «تمام کسانی که در آسمان ها و زمین هستند، به سوی خداوند رحمان می آیند درحالی که بنده اویند». (1)
نوع دیگری از عبودیت عبودیت اختیاری است و آن اینکه انسان در برابر خداوند تسلیم مطلق باشد و در همه چیز فرمان و خواست و اراده او را در نظر بگیرد و این مقام والای انبیا و اولیاست مانند آیاتی که درباره پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم و پیامبران بزرگ الهی آمده و آنها را به عبودیت توصیف می کند. در سوره اسراء خوانیم: (سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى)؛ «پاک و منزه است آن کس که بنده اش را در یک شب از مسجدالحرام به مسجد الأقصى برد». (2)البته ممکن است گاه این عبودیت اختیاری در برابر زرق و برق دنیا و مال و مقام و شهوات باشد، همان گونه که در کلام معروف امام حسین علیه السلام آمده است: «النَّاسُ عَبِيدُ الدُّنْيَا وَ الدِّينُ لَعِقُ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ». (3)چنین عبودیتی را می توان نوع سوم به حساب آورد.
نوع چهارم از عبودیت عبودیت قراردادی است که در مورد بردگان انجام می شد کسی به هر دلیلی دیگری را به بندگی می گرفت و یا او را خرید و فروش می کردند و گاه آنها را آزاد می نمودند. همۀ اینها اموری قراردادی بود.
واژۀ «خِيَرَة» به معنای برگزیده و انتخاب شده است و شکی نیست که پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم برگزیده و منتخب خداست، بلکه از بعضی از روایات استفاده می شود که خداوند انسان ها را آفرید و به گروهی شایستگی بیشتر داد و از آن گروه نیز گروه شایسته ای را انتخاب کرد و سرانجام به بنی هاشم رسید و از میان این گروه شایسته پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم را برگزید، بنابراین او شایسته ترین خلق خداست. (4)
واژۀ «خِيَرَة» به معنای مصدری (اختیار) نیز آمده است، همان گونه که در آیه شریفه 68 سوره قصص می خوانیم (وَرَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَ يَخْتَارُ مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ تَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ)؛ «پروردگار تو هرچه بخواهد می آفریند، و هرچه بخواهد بر می گزیند؛ آنان در برابر او اختیاری ندارند؛ منزه است خداوند، و برتر است از آنچه همتای او قرار می دهند!».
آری، اختیار عالم هستی در دست قدرت اوست و کسی بدون اذن او اختیاری ندارد.
اگر درباره دعای مورد بحث همین معنای مصدری را برگزینیم از قبیل اطلاق مصدر است بر موصوف به یک صفت به عنوان مبالغه همانند «زید عدل».
آنگاه دو ویژگی عملی برای پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم ذکر می کند که تمام برنامه های نبوت و رسالت او را در بر می گیرد، عرضه می دارد: «رسالت خود را بر دوش او نهادی، او نیز حق آن را ادا کرد و به خیرخواهی بندگانت مأمور ساختی، او هم نهایت خیرخواهی و دلسوزی را انجام داد»؛ (حَمَّلْتَهُ رِسَالَتَكَ فَأَذَاهَا، وَ أَمَرْتَهُ بِالنُّصْحِ لِأُمَّتِهِ فَنَصَحَ لَهَا).
واژهٔ «حَمَّلْتَ» از مادۀ «تحمیل» به معنای بار سنگینی بر دوش کسی گذاشتن است؛ گاه این بار جنبۀ مادی و جسمانی دارد و گاه جنبهٔ معنوی و روحانی، مانند بار نبوت و رسالت و پیشوایی خلق خدا.
جالب اینکه در آیه شریفه 286 سوره بقره نخست به بندگان می آموزد که عرضه بدارند: (وَ لَا تَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصْراً)؛ «خداوندا! بار سنگینی بر دوش ما مگذار» بعد می گوید: (وَ لَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ)؛ «باری که از سنگینی توان حمل آن را نداریم بر ما مگذار» و از این دو تعبیر به خوبی استفاده می شود که این واژه هنگامی که به صورت ثلاثی مزید باشد تأکید بیشتری بر ثلاثی مجرد دارد.
واژۀ «رسول» از مادۀ «رسالت» در این جا به معنای فرستاده خداست؛ کسی که مأموریت دارد پیام الهی را به مردم برساند و تفاوت آن با نبی این است که او وحی الهی را دریافت می دارد و کسانی که از او بخواهند در اختیارشان می گذارد. در واقع نبی، مانند طبیبی است که در مطب خود نشسته و هرکس به او مراجعه کند او را درمان می کند، ولی رسول، مانند طبیب سیار است که همه جا به دنبال بیماران می گردد تا به علاج آنها بپردازد. در حقیقت هر رسولی نبی است، ولی هر نبیی رسول نیست.
البته تفاوت های دیگری نیز میان رسول و نبی ذکر شده است که با یکدیگر منافات ندارند، از جمله در احادیث متعددی از ائمه اهل بیت علیهم السلام نقل شده که در برابر این سؤال که تفاوت رسول و نبی چیست؟ فرمودند: «النَّبِيُّ الَّذِي يَرَى فِي مَنَامِهِ وَيَسْمَعُ الصَّوْتَ وَ لَا يُعَايِنُ الْمَلَكَ، وَ الرَّسُولُ الَّذِي يَسْمَعُ الصَّوْتَ وَ يَرَى فِي الْمَنَامِ وَ يُعَايِنُ الْمَلَكَ؛ نبی کسی است که در خواب می بیند (و وحی الهی را از این طریق دریافت می دارد) و صدا (ی فرشته) را می شنود ولی فرشته وحی را نمی بیند، اما رسول کسی است که هم صدای فرشته وحی را می شنود و هم در خواب می بیند و هم فرشته وحی را در بیداری مشاهده می کند». (1)
مرحوم علامه مصطفوی در کتاب التحقيق درباره رسول بیانی دارد که خلاصه اش این است: واژهٔ «رسالت» ممکن است درباره فرشته یا انسان یا شیطان یا حیوان و یا حتی جماد اطلاق شود سپس موارد آن را از قرآن مجید ذکر می کند. در مورد فرشته ای که بر مریم علیها السلام نازل شد به آیه شريفهُ (فَأَرْسَلْنَا إِلَيْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَراً) (2)و دربارۀ انسان ها به آیات شریفه (هُوَ الَّذِى أَرْسَلَ رَسُولَهُ...). (3)
(وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً...)، (1)(وتُمَ أَرْسَلْنَا مُوسَى وَ أَخَاهُ هَارُونَ... ) (2)استشهاد می کند. در مورد حیوانات به داستان مرغان مأمور نابودی لشکر ابرهه اشاره می کند آنجا که قرآن می فرماید: (وَ أَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً أَبَابِيلَ). (3)در مورد موجودات غیر عاقل به آیه مربوط به فرستادن بادها: (وَهُوَ الَّذِى أَرْسَلَ الرِّيَاحَ) (4)و در مورد شیاطین آیه (أنا أَرْسَلْنَا الشَّيَاطِينَ عَلَى الْكَافِرِینَ) (5)را گوشزد می کند. (6)
بنابراین رسالت به معنای هرگونه مأموریت می باشد که از اشخاص و موجودات مختلف صادر می شود ولی هنگامی که این واژه به صورت «رسول» به طور مطلق گفته می شود منظور، پیامبر الهی است.
و اما واژهٔ «نصح» در اصل به معنای خالص و بی غل و غش بودن است و به عسل خالص «ناصح» می گویند؛ سپس این تعبیر در مورد سخنانی که از روی خیر خواهی و خلوص نیت و دلسوزی گفته می شود به کار رفته است و در مورد پیامبران الهی در قرآن مجید نیز آمده است در آیه 62 سوره اعراف از قول نوح پیامبر علیه السلام می خوانیم: (وَ أَنْصَحُ لَكُمْ)؛ «من براى شما خيرخواهی و دلسوزی می کنم». و ولازمه آن این است که شخص ناصح به آنچه مفید است امر کند و از آنچه زیان بار است نهی نماید و این کاری است که پیامبران الهی، به ویژه پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم بر عهده داشتند.
به هرحال رسول گرامی اسلام صلی الله علیه واله وسلم هم رسالت الهی را به طور کامل به جهانیان رساند و هم برای آنها خیرخواهی و دلسوزی کرد.
قرآن مجید همین معنا را با تعبیر دیگری در آیه 128 سوره توبه بیان فرموده است: (لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ)؛ «به یقین پیامبری از میان شما به سویتان آمد که رنج های شما بر او سخت است؛ و اصرار بر هدایت شما دارد و نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است».
از آنچه در روایات و تواریخ اسلامی آمده است این مطلب به خوبی استفاده می شود که آن حضرت نسبت به دوست و دشمن محبت داشت و رأفت و رحمت او فوق العاده بود از جمله:
مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار نقل می کند که هنگام فتح مکه که در روز جمعه واقع شد، فرزند ابوجهل که نامش «عکرمه» بود به سوی یمن گریخت زیرا می ترسید پیغمبر صلى الله عليه واله وسلم دستور قتل او را بدهد. همسرش به نام «ام حکیم» زن عاقل و هوشمندی بود و از پیغمبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم پیروی می کرد. خدمت آن حضرت آمد و عرض کرد: پسر عمویم (همسرم) عكرمة از ترس شما به یمن گریخته و می ترسد دستور قتل او را بدهید یا او را امان دهید پیغمبر صلى الله عليه واله وسلم فرمود: «امان دادم به امان الهی، هرکس او را ملاقات کرد متعرض او نشود».همسرش به سراغ او رفت و او را پیدا کرد و به او گفت پسر عمو! من از نزد کسی آمدم که از همهٔ مردم مهربان تر و نیکوکارتر و بهتر است خود را به هلاکت میفکن برای تو امان گرفتم. پرسید: جداً امان گرفته ای؟ گفت: آری، من با او سخن گفتم و او به تو امان داد.
عکرمه همراه همسرش بازگشت. هنگامی که نزدیک مکه رسید، پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم به اصحابش فرمود: به زودی عکرمه به عنوان مهاجر به سوی شما می آید، پدر او (ابوجهل) را دشنام ندهید، زیرا دشنام میت موجب آزار افراد زنده -
است. (به هرحال) عکرمه آمد و به در خانه پیامبر صلی الله علیه واله وسلم رسید، درحالی که همسرش نقاب پوشیده و همراه او بود همسرش می گوید: از پیغمبراکرم صلی الله علیه واله وسلم اجازه خواستم و وارد شدم و عرض کردم عکرمه آمده است، پیامبر صلی الله علیه واله وسلم خوشحال شد، فرمود: بگو داخل شود، هنگامی که عکرمه وارد شد، عرض کرد: همسرم خبر داده که مرا امان داده ای؟ پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم فرمود: درست است، تو در امانی.
عکرمه شهادتین را بر زبان جاری کرد و خطاب به پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم عرض کرد: تو نیکوکارترین و با وفاترین مردمی، این سخن را می گویم درحالی که سرم را از شرم به زیر انداخته ام، سپس عرضه داشت: ای رسول خدا! برای من در برابر آن همه عداوت هایی که با تو کردم و افرادی را بر ضد تو تحریک ساختم استغفار کن، پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم عرضه داشت: خداوندا! عکرمه را برای تمام عداوت هایی که با من داشته و سخنانی که بر ضد من گفته و کسانی را که از راه تو بازداشته است، ببخش. عکرمه عرض کرد: ای رسول خدا! کار خیری به من امر کن تا آن را به جا آورم، فرمود: بگو: «أشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَأَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ» و در راه خدا جهاد کن، عکرمه عرضه داشت به خدا سوگند آنچه در راه جلوگیری مردم از راه خدا هزینه کرده ام، دو برابر آن را در راه خدا انفاق خواهم کرد و اگر آتش جنگ هایی را بر ضدّ راه خدا افروخته ام دو برابر آن در راه خدا تلاش خواهم کرد. پس از این ماجرا عکرمه در جنگ های اسلامی فعال بود تا اینکه در زمان خلافت ابوبکر به شهادت رسید. (1)
نمونه دیگر ماجرایی است که آیه دوم سوره حجرات به آن اشاره می کند: (یا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَ لَا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَ أَنْتُمْ لَا تَشْعُرُونَ)؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید! صدای خود را از صدای پیامبر بالاتر نبرید، و در برابر او بلند سخن مگویید و او را بلند -
1) بحار الانوار، ج 21، ص ،143، ح 7؛ سیره حلبیه، ج 3، ص 132 مغازی واقدی، ج 2، ص 851.
صدا نزنید آن گونه که بعضی از شما در برابر بعضی صدا را بلند می کنند مبادا اعمال شما نابود شود درحالی که نمی دانید».
مطابق این آیه، همۀ مؤمنان مأمور بودند ادب را در مورد پیامبر صلی الله علیه واله وسلم رعایت کنند و صدایشان برتر از صدای آن حضرت نباشد، مبادا اعمال خیرشان حبط و بی اثر شود.
ولی باز هم گاهی بعضی از افراد غافل این نکته را رعایت نمی کردند و با صدای بلند آن حضرت را صدا می زدند و پیامبر صلی الله علیه واله وسلم نیز با صدای بلندتری به آنها پاسخ می گفت، فقط برای اینکه مبادا آنها مشمول آيه فوق شوند و اعمالشان حبط گردد! این نشانۀ نهایت محبت و عطوفت آن حضرت است. (1)
در حدیثی از کتاب کافی در حالات آن حضرت می خوانیم که روزی با مردم نماز ظهر می خواند دو رکعت آخر را با سرعت پایان داد. بعداز نماز مردم عرضه داشتند آیا تغییری در نماز پیدا شده است؟ فرمود: از چه جهت؟ عرض کردند: دو رکعت آخر را با سرعت خواندید. فرمود: آیا صدای گریه بلند کودک را نشنیدید!. (2)
در بحارالانوار ذیل حدیث به این صورت نقل شده است: «خَشِيتُ أَنْ يَشْتَغِلَ بِهِ خَاطِرُ أَبِيهِ؛ ترسیدم توجه پدرش به او معطوف شود و از نماز غافل گردد». (3)
شدت علاقه پیامبر صلی الله علیه واله وسلم نسبت به امت حتی بدکاران، به قدری بود که گاه زمانی که سخن از مجازات بدکاران در قیامت به زبان می آورد با صدای بلند برای آنها گریه می کرد، از جمله در حدیثی می خوانیم که آن حضرت فرمود: «ارواح مؤمنان هر جمعه به آسمان دنیا می آیند و در مقابل خانه هایشان حاضر می شوند و هر -
کدام با صدای غم انگیز و آمیخته با گریه می گویند: ای خاندان ما! ای فرزندم! ای پدرم! ای مادرم و ای خویشاوندم! به وسیلهٔ آنچه ما در دنیا داشتیم و حسابش بر ماست و منفعتش برای غیر ما به ما محبت کنید همچنین هرکدام بستگانش را صدا می زند و می گوید: خداوند شما را رحمت کند به ما ترحم کنید، حتی به یک درهم یا یک قرص نان یا لباسی (در راه خدا بدهید) تا خداوند بر شما لباس بهشتی بپوشاند. سپس پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم گریه کرد و ما هم با او گریستیم. آن حضرت به قدری گریه کرد که مدتی نتوانست به سخنانش ادامه دهد، سپس فرمود: آنها برادران دینی شما هستند که خاک و استخوان پوسیده شده اند، بعداز آنکه در دنیا مسرور و غرق نعمت بودند». (1)
شبیه همین معنا در حدیثی از ابن مسعود آمده است که روزی پیامبر صلی الله علیه واله وسلم از آینده امتش اظهار نگرانی کرد، سپس گریه نمود و ما هم با او گریستیم و عرضه داشتیم: ای رسول خدا! چرا گریه می کنید؟ فرمود: به دلیل رحمت و محبت نسبت به بدکاران امتم (که خداوند آنها را گرفتار عذاب های عظیم می کند). (2)
می دانیم که یکی از دستورات اسلام این است که مؤمن بدی را با بدی پاسخ نگوید، بلکه با نیکی پاسخ دهد تا شخص بدکار متنبه شود و به سوی حق بازگردد، یعنی همان چیزی که در آیه 34 سوره فصلت آمده است: (ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِى بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَدَاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ) و پیغمبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم مصداق بارز عمل به این آیه بود که نمونه روشن آن در فتح مکه نسبت به قاتلان و جنایتکارانی که قبلاً خونشان را مباح کرده بود آشکار شد. آنها را بخشید، حتى وحشى، قاتل عمویش حمزه را که قلب پیامبر صلی الله علیه واله وسلم را بسیار به درد آورده بود.
23- اللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، أَكْثَرَ مَا صَلَّيْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ خَلْقِكَ، وَآتِهِ عَنَّا أَفْضَلَ مَا آتَيْتَ أَحَداً مِنْ عِبَادِكَ، وَ اجْزِهِ عَنَّا أَفْضَلَ وَ أَكْرَمَ مَا جَزَيْتَ أَحَداً مِنْ أَنْبِيَائِكَ عَنْ أُمَّتِهِ.
24- إِنَّكَ أَنْتَ الْمَنَّانُ بِالْجَسِيمِ الْغَافِرُ لِلْعَظِيمِ، وَ أَنْتَ أَرْحَمُ مِنْ كُلِّ رَحِيمٍ، فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ الْأَخْيَارِ الْأَنْجَبِينَ.
ترجمه
خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست بیشترین و بهترین درود و رحمتی که بر احدی از خلق خود فرستاده ای. خداوندا! به او از جانب ما بهترین چیزی را که به بنده ای از بندگانت بخشیده ای عطا فرما. خداوندا! برترين و گرامی ترین پاداشی را که به هرکدام از پیامبرانت در برابر خدماتی که به امتش کرده داده ای، از سوی ما به او عطا کن.
خداوندا! تویی بسیار عطا کننده نعمت های بزرگ و آمرزنده گناهان عظيمى، و تو مهربان تر از هر مهربانی بر محمد و آل او درود فرست که آنها پاکان و طاهران و نیكان و شرافتمندان بودند.
امام علیه السلام در آخرین بخش دعا باز به سراغ درود بر پیغمبر و آل او می رود و بلیغ ترین درودها را برای آن حضرت و خاندانش از خدا می طلبد، درودی که -
بالاتر و فراتر از آن نیست عرضه می دارد: «خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست، بیشترین و بهترین درود و رحمتی که بر احدی از خلق خود فرستاده ای»؛ (اللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، أَكْثَرَ مَا صَلَّيْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ خَلْقِكَ).
حقیقت درود و صلوات همان رحمت فوق العاده خداوند است، منتهی هنگامی که ما درود می فرستیم از درگاه او برای پیغمبر و آلش علیهم السلام طلب رحمت یکنیم اما هنگامی که او درود می فرستد سیل رحمتش را سرازیر وجود مقدس آنان می کند، همان گونه که ذیل آیه 56 سوره احزاب: (إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلَّمُوا تَسْلِيماً)؛ «خدا و فرشتگانش بر پیامبر درود می فرستند؛ ای کسانی که ایمان آورده اید بر او درود فرستید و در برابر اوامر او كاملاً تسلیم باشید». در حدیثی از امام کاظم علیه السلام نقل شده است که یکی از اصحابش از آن حضرت سؤال کرد: معنای صلوات خدا و فرشتگان و مؤمنان بر پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم چیست؟ فرمود: «صَلَاةُ اللَّهِ رَحْمَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ صَلَاةُ مَلَائِكَتِهِ تَزْكِيَةٌ مِنْهُمْ لَهُ وَ صَلَاةٌ الْمُؤْمِنِينَ دُعَاءُ مِنْهُمْ لَهُ؛ صلوات خدا رحمتی است که از سوی او نازل می شود و صلوات فرشتگان پاک شمردن آن حضرت از هرگونه آلودگی است و صلوات مؤمنان، دعایی است که از ناحیۀ آنها (به عنوان طلب رحمت) می شود». (1)
سپس امام علیه السلام اضافه می کند: «خداوندا! به او از جانب ما بهترین چیزی را که به بنده ای از بندگانت بخشیده ای عطا فرما» (وَ آتِهِ عَنَّا أَفْضَلَ مَا آتَيْتَ أَحَداً مِنْ عِبَادِكَ).
امام علیه السلام علاوه بر طلب بهترین رحمت و درود بر پیامبر و آلش علیهم السلام با بهترین پاداش را برای آن حضرت به سبب هدایت امت و حق بزرگی که بر آنها دارد تقاضا کرده است عرضه می دارد: «خداوندا! برترین و گرامی ترین پاداشی را که -
1) ثواب الاعمال، ج 1، ص 156.
به هرکدام از پیامبرانت در برابر خدماتی که به امتش کرده، داده ای از سوی ما به او عطا کن»؛ «وَ اجْزِهِ عَنَّا أَفْضَلَ وَ أَكْرَمَ مَا جَزَيْتَ أَحَداً مِنْ أَنْبِيَائِكَ عَنْ أُمَّتِهِ».
در واقع این پاداش، پاداش خدماتی است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم طی 23 سال برای هدایت امت انجام داد، آزارها دید، سخنان ناگوار شنید، سختی های فراوان را تحمل کرد، گرفتار شکنجه های دردناک دشمنان شد، ولی دست از دعوت و هدایت مردم برنداشت تا اینکه دعوتش جهانگیر شد.
تفاوت این جمله با جملهٔ قبل این است که در جملهٔ قبل امام علیه السلام بهترین موهبتی را که خدا به کسی از بندگانش داده برای آن حضرت تقاضا می کند و در جمله دوم بهترین پاداش را در برابر خدمت به امت؛ بنابراین تکراری در عبارت نیست بلکه هرکدام مدلول خاص خود را دارد.
به هرحال از این تعبیرات امام علیه السلام به خوبی استفاده می شود که مقام پیغمبر اکرم و آل او علیهم السلام هرچند فوق العاده والاست، ولی باز هم ممکن است براثر دعاها و تقاضاها از ذات پاک پروردگار والاتر و فراتر رود، زیرا مقامات و سیر تکاملی انسان، حتی پیامبران و اولیاء الله به سوی نامتناهی است. قرآن مجید به پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم دستور می دهد: (وَقُلْ رَبّ زِدْنِي عِلْماً)؛ «بگو: خدایا! بر علم من بیفزا» (1)و نیز به آن حضرت دستور اقامه نافله شب می دهد تا مقاماتش والاتر شود (وَ مِنَ اللَّيْل فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ عَسَى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَاماً مَحْمُوداً)؛ «و پاسی از شب را از خواب برخیز، و قرآن و نماز بخوان این یک وظیفه اضافی برای توست؛ امید است پروردگارت تو را به مقامی درخور ستایش برساند». (2)
البته جای تردید نیست که این تقاضای رحمت از پیشگاه الهی، برای ما نیز سبب تکامل روحانی می شود و هرچه بیشتر به آن حضرات درود بفرستیم بیشتر از لطف پروردگار بهره مند خواهیم شد.
نویسندهٔ ریاض السالکین در اینجا تعبیر جالبی دارد می گوید: بی شک پیامبر اسلام صلی الله علیه واله وسلم به ما احسان فراوان کرده و تمام راه های خیر را به ما نشان داده و شکی نیست که جزای احسان باید احسان باشد (هَلْ جَزَاءُ الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ) (1)واز سوی دیگر برای ما امکان ندارد که پاداشی در خور مقام پیامبر و آلش علیهم السلام به آنها تقدیم کنیم، لذا دست به دامان لطف خدا می زنیم و از او تقاضا می کنیم که بهترین پاداش ها را به او و آلش عنایت فرماید. (2)
البته اضافه بر این ها دائماً برکات تازه ای از سوی خدا بر پیامبرش نازل می شود، زیرا مطابق حديث مشهور «مَنْ سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةٌ فَلَهُ أَجْرُهَا وَ أَجْرُ مَنْ عَمِلَ بِهَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يُنْقَصَ مِنْ أُجُورِهِمْ شَيْء؛ کسی که سنت نیکویی را پایه گذاری کند پاداش آن و پاداش تمام کسانی که تا روز قیامت به آن عمل می کنند برای او خواهد بود، بی آنکه چیزی از پاداش عمل کنندگان کم شود». (3)
سپس امام علیه السلام در بیست و چهارمین جمله این دعا به عنوان حُسن ختام خداوند را مخاطب قرار داده و برای تکمیل تمام خواسته هایی که در این دعا از درگاه خداوند طلب کرده، عرضه می دارد: «خداوندا! تویی بسیار عطا کننده نعمت های بزرگ و آمرزنده گناهان عظیم، و تو مهربان تر از هر مهربانی. بر محمد و آل او درود فرست که آنها پاکان و طاهران و نیکان و شرافتمندان بودند»؛ (إِنَّكَ أَنْتَ الْمَنَّانُ (4)
در آیه 164 آل عمران می فرماید: (لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَ إِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينِ)؛ «خداوند به مؤمنان نعمت بزرگی بخشید هنگامی که در میان آنها پیامبری از خودشان برانگیخت؛ تا آیات او را بر آنها بخواند و آنها را پاکیزه سازد و کتاب و حکمت بیاموزد؛ و به یقین پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند»، این منت به معنای اول است.
و در آیه 264 سوره بقره می فرماید: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تُبْطِلُوا صَدَقَاتِكُمْ بِالْمَنَ وَ الْأَذَى)؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید صدقات خود را با منت و آزار باطل نسازید» این منت به معنای دوم است و در هرحال آنچه از سوی خداست منت به معنای بخشیدن نعمت بزرگ است.
نتیجه این که «منان» در فراز محل بحث، صیغهٔ مبالغه است و به معنای کسی است که نعمت های بزرگ را به طور گسترده به افراد می بخشد.
بِالْجَسِيمِ، (5)الْغَافِرُ لِلْعَظِيمِ، وَ أَنْتَ أَرْحَمُ مِنْ كُلِّ رَحِيمٍ، فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ -1) رحمن، آیه 60.
2) رياض السالكين، ج 2، ص 96.
3) کافی، ج 5، ص 9 و 10، ح 1، باب وجوه الجهاد.
4) «منّان» از ماده «من به گفتۀ راغب در اصل به معنای سنگ هایی است که با آن اشیا را وزن می کنند و به همین دلیل هر نعمت سنگین و گران بهایی را منّت می گویند که گاه جنبۀ عملی دارد، یعنی کسی عملاً نعمت بزرگی را به کسی می بخشد، این کار بسیار پرارزش است ولی اگر کسی کار کوچکی را با سخن خود بزرگ کند و به رخ کسی که آن خدمت کوچک را در حق او کرده بکشد کار زشتی است و در فارسی امروز «منت» بیشتر بر معنای دوم اطلاق می شود هرچند در قرآن مجید غالباً به معنای اول به کار رفته است.
5) «جسیم» از مادۀ «جسامة» (بر وزن زخامة) و «جسم» آن گونه که راغب در مفردات می گوید چیزی است که دارای ابعاد سه گانه طول و عرض و عمق باشد به بدن نیز اطلاق می شود خواه بدن انسان باشد یا غیر انسان و جسیم به کسی گفته می شود که دارای بدنی فربه است، سپس در هر چیزی که بزرگ باشد به عنوان مجاز به کار می رود و «منّت جسیم» به معنای نعمت بزرگ است، جسیم صفت مشبهه است.
وَآلِهِ الطَّيِّبِينَ (1)الطَّاهِرِينَ الْأَخْيَارِ الْأَنْجَبِينَ (2)).
در حقیقت هدف امام علیه السلام این است که به پیشگاه خدا عرضه دارد اجابت این همه خواسته های گوناگون از آغاز تا پایان این دعا از سوی تو بعید نیست، چراکه تو نعمت های بزرگ می بخشی و گناهان بزرگ را می آمرزی و تو از همه مهربان تری.
1) «طيّب» صفت مشبهه است و به چیزهایی گفته می شود که با طبع آدمی موافق است و انسان از آن لذت می برد و در قرآن به موضوعات متعددی اطلاق شده است، (البلدالطيب، مساكن طيبة، ريح طيب حياة طيبة، الكلم الطيب و...) و «طاهر» به چیزی گفته می شود که از آلودگی ها برکنار باشد. البته باید توجه داشت که گاه طیب و طاهر بودن جنبهٔ ظاهری و محسوس دارد و گاه جنبۀ باطنی و معنوی و در جمله بالا که اطلاق بر آل پیامبر علیهم السلام ابتلا شده است جنبهٔ معنوی و روحانی دارد.
2) «نجیب» از مادۀ نجابت صفت مشبهه است و به معنای شخص یا موجود برجسته و نفیس است و گاه گفته اند به معنای شخص بزرگوار است که دارای صفات و خانوادۀ برجسته می باشد و «أنجب» صفت تفضیلیه است به معنای برترین نجیب و آل محمد علیهم السلام دارای چنین وصفی هستند.
و اینکه امام علیه السلام دعا را با صلوات بر پیغمبر و آلش، آن هم با ذکر چهار وصف برجسته برای آنها پایان می دهد، برای این است که مجموعهٔ خواسته های خود را (پس از حمد و ستایش الهی) که با درود بر آنها آغاز کرده با درود بر آنها نیز پایان دهد، به این امید که مقبول درگاه الهی واقع شود.
با یک نگاه ژرف به این دعا به امور قابل توجهی پی می بریم:
عنوان دعا این پیام را دارد که از صبح تا شام و پیوسته باید به فکر دعا بود، روز را با نام او آغاز کنیم و شب را با نام او پایان دهیم.
دیگر این که قبل از هر چیز به نعمت روز و شب و آثار و برکات این رفت و آمد دقيق و حساب شده بیندیشیم که اگر این دو پدیده منظم نبودند زندگی برای ما غیر ممکن بود.
آنگاه به مواهب الهی که در اطراف ما و روز و شب نمایان است فکر کنیم همه را از ناحیهٔ او، بلکه ملک او بدانیم و خود را میهمانانی حساب کنیم که دائماً بر سر سفرۀ او نشسته ایم.
سپس از او بخواهیم که در هر روز توفیق کارهایی به ما دهد که میزان حسنات را سنگین می کند و از میزان سیئات می کاهد. در واقع همان مشارطه ای که ارباب سیر و سلوک دارند به نحو اکمل در این دعا مشاهده می شود.
آنگاه به خطراتی بیندیشیم که در هر ساعت در انتظار ماست و خود را در پناه لطف خدا قرار دهیم یعنی هم مراقب آن خطرات باشیم و خود را کنار داریم و هم از لطف او کمک بگیریم و این همان مراقبه ای است که ارباب سیر و سلوک دارند، به نحوی جامع تر.
آنگاه وظایفی را که داریم یک به یک یادآور شویم: شکر نعمت، -
امر به معروف نهی از منکر، ارشاد جاهلان، معاونت ضعیفان و فریادرسی مظلومان
و در پایان به وحدانیت خداوند اقرار کنیم و همۀ خلایق را بر این اقرار شاهد بگیریم.
سپس به نبوت پیامبر اسلام صلی الله علیه واله وسلم گواهی دهیم و خدمات او را یک به یک به یاد آوریم و با درود بر او دعای خود را پایان دهیم.
خداوندا! هر صبح و شام چشم امیدمان به درگاه تو دوخته شده است.
بارالها! هر روز و هر ساعت ما در معرض وسوسه های شیطان و هوای نفس اماره قرار داریم.
پروردگارا! ما را یاری فرما تا بر هر دو پیروز شویم و وظایف سنگینی را که هر روز برعهده داریم انجام دهیم.
ای خالق یکتا! می دانیم که بی لطف و کرم تو و بی حمایت و عنایت تو مشکلات ما حل نمی شود؛ ما را مشمول الطاف و عنایات بیکرانت قرار ده، آمین رب العالمين.
نیمۀ رمضان المبارک 1437
همزمان با میلاد مبارک امام حسن مجتبی علیه السلام مطابق با 1395/4/1