ghaemiyeh.com
سرشناسه :مکارم شیرازی ، ناصر، 1305 . شارح
عنوان قراردادی :صحیفه سجادیه. شرح
عنوان و نام پدیدآور:عرفان اسلامی: شرحی جامع بر صحیفه سجادیه/ تالیف ناصر مکارم شیرازی و همکاران
مشخصات نشر :قم: انتشارات امام علی بن ابی طالب(علیه السلام)، 1395 _
مشخصات ظاهری :ج.
شابک:
(دوره) 0_240_533_964_978
(ج.1) 7_ 241_533_964_ 978
وضعیت فهرست نویسی :فایپا
یادداشت:همکاران محمدرضا آشتیانی، محمدجواد ارسطا، سیدعبدالمهدی توکّل، سعید داودی، محمدجواد رودگر، احمد قدسی.
یادداشت : کتابنامه
موضوع: علی بن حسین علیه السّلام،امام چهارم، 38_94ق، صحیفه سجادیه_ نقد و تفسیر
موضوع:دعاها_ نقد و تفسیر
شناسه افزوده :علی بن حسین (علیه السلام)، امام چهارم ، 38 - 94ق . صحیفه سجادیه. شرح
رده بندی کنگره: 1395 3027ص8ع/267/1 PB
رده بندی دیویی :297/772
شماره کتابشناسی ملی: 9582725
خیر اندیش دیجیتالی: موسسه مددکاری و خیریه ایتام امام زمان (عج) شهرستان بروجن
ویراستار دیجیتالی: زینب رمضانی
آیة الله لعظمی مکارم شیرازی
شرحی جامع بر صحیفۀ سجادیّه
عرفان اسلامی
جلد اوّل
با همکاری جمعی از فضلا و دانشمندان
فهرست نویسی پیش از انتشار: توسط انتشارات امام علی بن ابی طالب علیه السّلام
سرشناسه :مکارم شیرازی ، ناصر، 1305 . شارح
عنوان قراردادی :صحیفه سجادیه. شرح
عنوان و نام پدیدآور:عرفان اسلامی: شرحی جامع بر صحیفه سجادیه/ تالیف ناصر مکارم شیرازی و همکاران
مشخصات نشر :قم: انتشارات امام علی بن ابی طالب(علیه السلام)، 1395 _
مشخصات ظاهری :ج.
شابک:
(دوره) 0_240_533_964_978
(ج.1) 7_ 241_533_964_ 978
وضعیت فهرست نویسی :فایپا
یادداشت:همکاران محمدرضا آشتیانی، محمدجواد ارسطا، سیدعبدالمهدی توکّل، سعید داودی، محمدجواد رودگر، احمد قدسی.
یادداشت : کتابنامه
موضوع: علی بن حسین علیه السّلام،امام چهارم، 38_94ق، صحیفه سجادیه_ نقد و تفسیر
موضوع:دعاها_ نقد و تفسیر
شناسه افزوده :علی بن حسین (علیه السلام)، امام چهارم ، 38 - 94ق . صحیفه سجادیه. شرح
رده بندی کنگره: 1395 3027ص8ع/267/1 PB
رده بندی دیویی :297/772
شماره کتابشناسی ملی: 9582725
ناشر برتر نوزهمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران
عرفان اسلامی/ ج1
(شرحی جامع بر صحیفۀ سجادیّه)
تألیف: آیة الله لعظمی مکارم شیرازی و همکاران
تیراژ: 3000نسخه
نوبت چاپ: دوم(ویراست اوّل)
صفحه و قطع: 568صفحه/ وزیری
تاریخ انتشار: 1395
چایخانه: سلیمانزاده
ناشر: انتشارات امام علی بن ابی طالب (ع)
شابک دوره: 0_240_533_964_978
شابک: 7_241_533_964_978
قم_ ابتدای خیابان شهدا_ کوی آمار(22)_ پلاک 15
تلفن: 37732478 دورنگار:37840099
www.imamalipub.ir
قیمت: 25/000 تومان
بسم الله الرّحمن الرّحیم
حجت الاسلام والمسلمین محمدرضا آشتیانی
حجت الاسلام والمسلمین محمدجواد ارسطا
حجت الاسلام والمسلمين سيد عبدالمهدى توكل
حجت الاسلام والمسلمین سعید داودی
حجت الاسلام والمسلمين محمدجواد رودگر
حجت الاسلام والمسلمين احمد قدسي
کتابی که در پیش رو دارید بدون مبالغه از پرمحتواترین کتاب ها، در زمینۀ عرفان اسلامی و شاخ و برهای آن و طرق سیر و سلوک الی الله است؛ کتابی است که با کمک و همکاری گروهی از اندیشمندان حوزوی با توجه به منابع معتبر اسلامی به بار نشسته است و هدف آن است تلاش کنیم در میان انبوه عرفان های کاذب و گمراه کننده راه وصول به قُرب پروردگار را از نزدیک ترین سیر به کمک قرآن مجید و رهنمودهای مقرّبان درگاه الهی و آموزه های عقلانی (در سایه شرح صحیفۀ سجادیه) در اختیار طالبان این راه و عاشقان الله بگذاریم.
می دانیم عرفان اسلامی دو شاخه دارد:
شاخۀ نظری که از طریق شناخت «صفات جمال و جلال الهى» حاصل می شود و شاخهٔ عملی که از طریق تهذیب نفوس و خودسازی و سیر و سلوک عملی به دست می آید.
عارفان بزرگ اسلامی هر کدام یکی از این دو راه _ و گاه هر دو راه _ را پیموده اند و دستورهایی از متون اسلامی استخراج کرده، در اختیار رهروان نهاده اند که شرح دستورات مهم آنها در «همین جلد» آمده است تا با آموزه های
خود عاشقان سرچشمه بقا را رهبری کنند و آنها را به مقام «النفس المطمئنه» برسانند و بتوانند بر بساط قُرب پروردگار (رَاضِیةً مَّرْضِيةً) گام نهند و به خطاب (فَادْخُلِي فِي عِبَادِي وَادْخُلِي جَنَّتِی)؛ در سلک بندگان خاصم درآی و در بهشت خاص خودم گام نه» مخاطب شوند.
جالب این که: این بهشت نه تنها در سرای دیگر که در همین سرا بهشتی در انتظارشان است که انواع میوه های معرفت و جلوه های محبوب بی همتا شاخسار پربار درختانش نمایان است و صبح و شام به حكم (وَلَهُمْ رِزْقُهُمْ فِيهَا بُكْرَةً وَعَشِيّاً) مشمول موهبت تازه ای می شوند بلکه در عالمی غوطه ور می شوند که صبح از شام نمی شناسند.
از شب و روزم چه می پرسی که من با یار خویش *** در مکانی زندگی دارم که صبح و شام نیست
در برابر این گروه جمعی از شیاطین انس و جن در گذرگاه های حساس زندگی نشسته اند تا راه آن معبود بی همتا را به روی سالکان طریق و رهروان راه ببندند و از صراط مستقیم منحرفشان سازند و به دوزخی که آتش سوزانش به مصداق (الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ) روح و جان را قبل از جسم می سوزاند گرفتار سازند.
این بیراهه ها توسط این شیاطین خبیث که غالباً برای وصول به اهداف مادی و شهوات شیطانی و گاه به منظور «اهداف شوم سیاسی» سازمان یافته با نهایت تأسف گروهی از جوانان را در خود غرق کرده است.
در این کتاب عمده ترین آنها مورد بحث قرار گرفته و مشخصاتشان بررسی شده است و هشدارهای لازم داده شده.
در بخش نهایی کتاب اسناد صحیفۀ سجادیه به طور جامع مورد بررسی قرار گرفته، و تاریخچهٔ آن تبیین شده و با گویندۀ بزرگوار آن یعنى امام سجاد زين العابدين على بن الحسین علیه السّلام آشنایی بیشتری حاصل شده و مسیر سیر برای شرح دعاهای صحیفۀ سجادیه و استخراج گوهرهای عرفانی، اعتقادی، اخلاقی و اجتماعی هموار گردیده است و دعاها از جلد دوم شروع می شود.
قاطبۀ علما و دانشمندان که صحیفۀ سجادیه را مورد بررسی قرار داده اند، اعم از شیعه و اهل سنت و حتی غیر مسلمانان اعتراف به عظمت اعجاز مانند آن کرده اند.
از جمله علامۀ طنطاوی مفتی اسکندریه در مصر و مؤلف تفسير معروف الجواهر فی تفسیر القرآن هنگامی که آیت الله نجفی مرعشی (رحمة الله عليه) یک نسخه از صحیفۀ سجادیه به ضمیمه نامه ای برای او فرستاد از آن هدیۀ گرانبها بسیار خوشوقت شد و آن را فوق العاده ستود و در پاسخ مرحوم آیت الله نجفی مرعشی چنین نوشت:
«نامه گرامی مدتی پیش به ضمیمۀ کتاب صحیفه علی بن حسین زین العابدين ريحانة المصطفى صلِّ اللهُ علیه و آله رسید، کتاب را با دست تکریم گرفتم و آن را کتابی یگانه یافتم که مشتمل بر علوم و معارف و حکمت هایی است که در غیر آن یافت نمی شود، به راستی این از بدبختی ماست که تاکنون بر این اثر گرانبهای جاوید که از میراثهای نبوت و اهل بیت علیهم السّلام است دست نیافته بودیم، من هر چه در آن مطالعه و دقت می کنم آن را از گفتار مخلوق برتر و از کلام خالق پایین تر می یابم، راستی چه کتاب کریمی است، خداوند شما را در برابر این هدیۀ عالی بهترین پاداش دهد و به نشر
علم و هدایت موفق و مؤید بدارد، نکتۀ دیگر این که آیا کسی از علمای اسلام این کتاب را شرح کرده و چیزی از آن شروح نزد شما یافت می شود؟».
مرحوم آیت الله نجفی مرعشی در پاسخ به نامهٔ علامۀ طنطاوی تعدادی از شروح صحیفۀ سجادیه را نام می برد و به همراه آن نامه كتاب رياض السالكين شرح معروف مرحوم سید علی خان را برای او می فرستد و او مجدداً نامۀ تشکرآمیز جالبی برای آن عالم ربانی ارسال می دارد. (1)
امام راحل امام خمینی قدس السرّه هنگامی که کتاب صحیفۀ سجادیه را به عنوان هدیه برای نوۀ خود فرستاد در نامه ای خطاب به ایشان چنین نوشت:
«صحيفة كامله سجادیه ... از بزرگت رین مناجات های عرفانی در خلوتگاه انس است که دست ما کوتاه از نیل به برکات آن است، کتابی است الهی که از سرچشمۀ نور خداوند نشأت گرفته و طریقه سلوک اولیاء بزرگ و اوصیای عظیم الشان را به اصحاب خلوتگاه الهی می آموزد.
کتاب شریفی است که سبک بیان معارف الهیهٔ اصحاب معرفت را چون سبک قرآن کریم بدون تكلف الفاظ در شیوه دعا و مناجات برای تشنگان معارف الهیه بیان می کند، این کتاب مقدس همچون قرآن کریم سفرۀ الهی است که در آن همه گونه نعمت موجود است و هر کس به مقدار اشتهای معنوی خود از آن استفاده می کند». (2)
پروفسور آنه ماری محقق آلمانی مسیحی مذهب، هنگامی که دسترسی به «صحیفه سجادیه» پیدا کرد چنین گفت:
«من خودم همواره، دعاها، احادیث و اخبار اسلامی را از اصل عربی آن می خوانم، بخش کوچکی از کتاب مبارک صحیفه سجادیه را به آلمانی ترجمه و منتشر کردم». (1)
سپس این نویسنده به تأثیر مهم ترجمه این کتاب بر یک خانم کاتولیک متعصب اشاره کرده، می نویسد:
«این خانم کاتولیک وقتی فهمید من دعاهای اسلامی را ترجمه می کنم دلگیر شد که مگر در مسیحیت و در کتب مقدسۀ خودمان کمبودی داریم که تو به ادعیۀ اسلامی روی آوردی، وقتی کتابم چاپ شد یک نسخه برای او فرستادم، یک ماه بعد تلفن زد و گفت: صمیمانه از هدیۀ این کتاب متشکرم، زیرا هر روز به جای دعا آن را می خوانم». (2)
در موسوعة الفرق المنتسبة للاسلام که تحت اشراف یکی از علمای بزر اهل سنت شیخ علوی بن عبد القادر السقاف نوشته شده (در جلد 6، ص 85) چنین آمده است:
بعد از جریان کربلا که امام سجاد علی بن الحسین علیه السّلام دردناک ترین حوادث را در روز عاشورا مشاهده کرد و سپس آن حضرت را به اسارت توهین آمیز به دمشق بردند شب و روز می گریست تا آنجا که عنوان «بکاء» (بسیار گریه کننده) لقب گرفت.
در این حال طبیعی بود که آن اندوه دائمی را که قلب امام را می فشرد در سخنان و خطبه هایش تجلی کند و خلافت اموی حاکم را به شدت بکوبد، همان خلافتی که در آن زمان هنوز نام جدش علی علیه السّلام را بر منابر بعد از هر نماز می بردند و سبّ می کردند.
امام سجاد علیه السّلام پنجاه و چهار دعا را در یک کتاب جمع کرد، کتابی که به نام دعاهای صحیفه سجادیه نامیده شد، که هر کس این دعاها را بخواند یقین پیدا میکند که امام علیه السّلام در این دعاها هرگز تقیه نکرد و خلافت اموی را تحت ضربات سنگین خود قرار داد.
این دعاها به یقین دعاهای انقلابی است و از امامی صادر شده که شاهد مهم ترین انقلاب اسلامی از نظر حجم و کوتاه ترین آنها از نظر زمان (یعنی واقعه کربلا) بود. هنگامی که امام نتوانست با خون خود انقلاب کربلا را آبیاری کند با زبانش که همچون شمشیر برنده ای بود در شرکت جُست!
آری این همان امام سجاد علیه السّلام است که هنگامی که به زیارت خانۀ خدا می رود حاجیان به عنوان احترام و اکرام راه برای او می گشایند، اما خلیفه «هشام بن عبدالملک» این جریان را می بیند در حالی که خودش بین مردم مشغول طواف است و کسی به او اعتنایی ندارد و امام علیه السّلام نیز خلیفه را می بیند و به او اعتنا نمی کند، هنگامی که هشام این جریان را از امام علیه السّلام علیه السّلام و از مردم دید به عنوان تجاهل و بی اطلاعی از اطرافیان خود سؤال کرد: «مَن هذا؟؛ این مرد کیست؟« در حالی که اشاره به امام سجاد علیه السّلام می کرد و مقدّرات چنین اقتضا کرده بود که فرزدق شاعر در آنجا حاضر بود، ارتجالاً (بدون مطالعه قبلی) آن قصیدهٔ معروف مهم خود را بیان کرد که هشام شرمنده شد».
بخشی از اشعار او چنین است:
هَذا الذى تَعرِفُ البَطْحاءُ وَطأتَهُ *** وَالبَيْتُ يعْرِفُهُ وَالحِلُّ وَالحَرَمُ
هذا ابنُ خَيرِ عِبادِ الله كُلّهِمُ *** هذا التقىّ النّقىّ الطَّاهِرُ العَلَمُ
وَلَيْسَ قَوْلُكَ مَن هذا؟ بضائرِه *** العُرْبُ تَعرِفُ من أنكَرْتَ وَالعَجمُ
«این همان کسی است که سرزمین مکه جای قدم های او را می شناسد.
خانه کعبه او را می شناسد، حِلّ و حرم او را می شناسند.
این فرزند بهترین بندگان خداست.
این انسانی است با تقوا و مشهور در میان مردم .
این که تو می گویی: این مرد کیست؟ (او را نمی شناسم) به او زیان نمی رساند کسی را که تو نمی شناسی تمام عرب و عجم او را می شناسند».
اینها بخش کوچکی از گواهی صاحب نظران است.
همان گونه که می بینیم عارفان به عنوان درس عرفان و نسخۀ والای سیروسلوک به آن می نگرند، و معلمان اخلاق به عنوان سرچشمۀ جوشان فضائل اخلاقی و انقلابیون به عنوان درسی بزرگ از انقلاب و ادامۀ قیام عاشورای حسینی و در هم کوبندۀ نظام حاکمان ظالم و بیدادگر.
تا از کدام دریچه به آن نگاه کنی و چه بهتر که از تمام زوایا تجلیات آن نگاه شود.
با صد هزار جلوه برون آمدی که من *** با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
و امیدوارم بتوانیم با ادبیات عصری شرحی را که در خور نیازهای این زمان و جوامع اسلامی و انسانی است ارائه دهیم و از خوانندگان گرامی می خواهیم که
پس از مطالعه دقیق این جلد هرگونه پیشنهاد و نظری داشته باشند برای ما بفرستند.
خداوندا بار بزرگی را بر دوش گرفته ایم، ما را برای رساندن آن به مقصد یاری ده، «إِنَّكَ خَيْرُ ناصِرٍ وَمُعِينٍ».
در اینجا دست نیاز به درگاه پروردگار ذوالجلال بر می داریم و با تمام وجود خود از ساحت مقدّسش تقاضا می کنیم: خداوندا! توفیق شرح كامل این اثر گرانبها و سپس هدایت در ضوء آن و عمل به آن را به ما مرحمت کن، آمين يا رب العالمين.
ناصر مکارم شیرازی
قم _ حوزه علميه
بهمن ماه 1394 شمسی
ربیع الثانی 1437 قمری
در درون هر انسانی جذبه ای به سوی مبدأ جهان آفرینش وجود دارد. مبدائی که این همه نقش عجیب بر در و دیوار وجود آفریده، و آن ها که دربارۀ آن نمی اندیشند همچون نقش بر دیوارند. مبدائی که با صد هزار جلوه برون آمده تا با صد هزار دیده به تماشای او برخیزیم. مبدائی که در دل هر ذره آفتابی قرار داده، و پهنۀ اسرار آمیز آفرینش را غرق نور وجود ساخته است. مبدائی که تمامی موجودات جهان زبان به حمد و تسبیحش گشوده اند و عالم پر از زمزمۀ توحید و مناجات اوست هر چند گوش نامحرمان تاب شنیدن آن را ندارد وَانْ مِّنْ شَيْ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ.)این جذبه ای است که آگاهان را همه روز به سوی خود می کشاند و هردم عطش فزون تری برای شناخت هرچه بیشتر آن مبدأ نور و نزدیک تر شدن به وی در جان آن ها فرو می ریزد.این جذبه با حالت بیداری مخصوص آغاز می شود که عارفان الهی آن را «یقظه» می نامند و آن قدر انسان در پرتو آن به سوی آن مبدأ نور حرکت می کند که به مرحلهٔ «فنای فی الله» یعنی فراموش کردن همه چیز جز ذات پاکش پیش می رود، سفری است بسیار طولانی و پرنشاط و در عین حال پرخطر!
حال این سؤال پیش می آید که این سفر را از کجا آغاز کنیم؟و با چه برنامه ای پیش برویم؟کجا درنگ کنیم؟کجا سریع حرکت نماییم؟راهنمای ما در این سفر کیست؟و پیشگامان ما در این سیروسلوک الی الله چه کسانی هستند تا به آنها اقتدا کنیم و از آنها الگو بگیریم؟از آیۀ نور الهام بگیریم و با خود زمزمه کنیم: (اللهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُّبَارَكَةٍ زَيْتُونِةٍ لَّا شَرْقِيةٍ وَلا غَرْبِيةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا ُيضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُورٌ عَلَى نُورٍ يَهْدِى اللهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشَاءُ وَيَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ.)آری، باید «مصباح» وجودمان را به نور الهی روشن سازیم و برای مصون ماندن از شر شیاطین و تندباد حوادث، آن را در «مشکات ولایت» قرار دهیم.این مصباح الهی را از ثمرۀ شجرۀ توحید که نه شرقی است و نه غربی بلکه فقط الهی است، برافروزیم و آن قدر در این سیر الی الله پیش رویم که به مضمون (يكَادُ زَيْتُهَا ُيضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ، چنان با آمادگی کامل راه را ادامه دهیم که بی اختیار شتابان به سویش پیش رویم تا به مرحله (نُورٌ عَلَى نُورٍ) برسیم و همه چیز جز او در نظر ما فانی شود و جز ذات پاک او چیزی را موجود نبینیم و البته تا از جانب معشوق، کششی نباشد، کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد!)آری، چنین است که (یهدِى اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشَاءُ خداوند هرکس را بخواهد و شایسته بداند به سوی نور وجودش راهنمایی می کند.)(وَمَنْ لَّمْ يَجْعَلَ اللهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِنْ نُّورِ و هر کس خدا نوری برای او قرار ندهد نوری نخواهد داشت.)
حال این سفر الهی را از کجا شروع کنیم تا به حقیقت عرفان برسیم؟از عرفان نظری یا از عرفان عملی؟ آری، از عرفان نظری، و فراموش نکنیم که راهنمای ما در آغاز راه، همه موجودات عالم آفرینش هستند، همگی ما را در این راه بدرقه می کنند.به یقین:یار بی پرده از در و دیوار *** در تجلی است یا اولی الابصارچشم بگشا به گلستان و ببین *** جلوۀ آب صاف در گل و خارز آب بی رنگ صد هزاران رنگ *** لاله و گل نگر در این گلزارپی بری گر به رازشان دانی *** که همین است سرّ این اسرارکه یکی هست و هیچ نیست جز او *** وحده لا اله الّا هو (1)در آغاز بهار و رویش گل ها، گامی از کلبۀ تاریک هوای نفس بیرون می نهیم و به جهان طبیعت می نگریم و به زمزمۀ توحید آنها گوش جان فرا می دهیم؛ چه سیر و سیاحت روحانی و شگفت انگیزی!بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار *** خوش بود دامن صحرا و تماشای بهاراین همه نقش عجب بر در و دیوار وجود *** هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار!آنگاه از سفر آفاقی به سفر انفسی می رویم و از عرفان نظری به سوی عرفان عملی روی می آوریم و به خودسازی و تهذیب نفس از رذایل و هوی و هوس های سرکش می پردازیم و به فضایل آراسته اش می کنیم.روح را صفا می بخشیم و جان را توان می دهیم.نخست از خواب غفلت بیدار می شویم و این حالت که گفتیم یقظه اش می نامند، آغاز راه ماست.
1) هاتف اصفهانی
سپس با آب توبه زنگار گناه از دل می شوییم و به دنبال آن از خود پیمان اکید می گیریم که از مسیر حق منحرف نشویم که «مشارطه»اش نامند.پس از این مشارطه به «مراقبه» می پردازیم، پیوسته مراقبیم که از این مسیر الهی منحرف نشویم و سرانجام به «محاسبه اعمال» روی می آوریم و در هر مرحله نتیجۀ کار خود را بررسی می کنیم و خدا را برای توفیقی که به ما داده هزاران شکر می گوییم و اگر خلافی از ما سر زد به سرعت به جبران آن می پردازیم و با آب توبه آن را شستشو می دهیم.از اولیای حق کمک می گیریم و به آنها اقتدا می کنیم. سعی می کنیم متخلق به اخلاق آنها شویم و این بهترین سرمشق ماست و سرانجام در پرتو نور ولایت آنها شاهراه هدایت را ادامه می دهیم تا به سرمنزل مقصود برسیم.***آیا در این راه استادی لازم است؟ اگر لازم است کیست و چه اوصافی دارد؟ آیا در این مسیر برنامهٔ خاصی برای هرکس وجود دارد؟ چه کسی این برنامه را تنظیم می کند؟آیا اذکار خاصی را باید تکرار کرد؟ چه ذکری؟ با چه ترتیبی؟آیا ریاضتهایی لازم است؟ کدام ریاضت؟ با کدام مدرک؟چه کنیم که از دایره شرع و عقل پا بیرون نگذاریم، و در دام های رنگارنگ شیاطین انس و جن که در هر گذرگاهی از این مسیر کمین کرده اند گرفتار نشویم و ما را از صراط مستقیم به بیراهه نبرند؟آری، این شیاطین در لباس های مختلف ظهور می کنند حتی لباس مقدس عارف و سالک را بر تن می پوشند تاره پویان این راه را بهتر فریب دهند.مع الأسف در عصر ما این شیاطین فزونی گرفته اند و دام های رنگارنگ بیشتری ابداع و اختراع کرده اند. حتی گاه در لباس انسان های بسیار وارسته و با
ادعای عارف واصل خودنمایی می کنند و گاه علاوه بر گمراه ساختن خلق خدا و کشاندن آنها به بیراهه ها، استفاده های نامشروع مادی فراوان و اشباع شهوات خود می کنند.ولی اگر درست بیندیشیم و دقت کنیم آثار نفاق در چهره ها و حرکات و در لابه لای سخنان آنها نمایان است که ما آنها را از همین راه در این کتاب تحت عنوان های «عرفانهای کاذب» و «عارف نمایان دروغین» معرفی می کنیم.مهم این است که هدف اصلی ما رفتن زیر سایۀ پر لطف و عنایت کتاب و سنت و پیمودن صراط مستقیم ولایت است.به همین دلیل بهترین وسیله نجات را این دانستیم که در سایۀ روح پرور و راهگشای دعاهای مملو از نور هدایت امام سجاد علیه السّلام در صحیفۀ معروف سجادیه حرکت کنیم و همراه هدایتهای هر جمله از این دعاها گامی به پیش نهیم و به تکاملی تازه راه یابیم.کتاب حاضر درصدد است از همین طریق به همۀ پرسش هایی که مطرح کرده ایم پاسخ دهد و به پویندگان این راه کمک نماید تا شاهد مقصود را در آغوش گیرند و گمشدۀ اصلی خود را پیدا کنند و از نزدیک ترین و بی خطر ترین راه به سرمنزل مقصود رسند.
## فصل اوّل: عرفان ناب در صحیفۀ سجادیه### اشارهفصل اول
بعد از شهادت سالار شهیدان، امام حسین علیه السّلام و همراهان آن حضرت در کربلا و بعد از واقعۀ حره در مدینه (در سال 63 دو سال بعد از شهادت شهیدان کربلا که مردم شهر پیامبر صلّی اللهُ علیه وآله قتل عام و غارت شدند و نوامیس آنها مورد تعرض قرار گرفت و نفرت عمومی از خاندان بنی امیه تمام کشور اسلام را فراگرفت خفقان به اوج خود رسید و هرکس کمترین سخنی دربارۀ این خاندان کثیف و منفور بر زبان جاری می کرد به استقبال مر خود رفته بود.)با این حال خاندان پیامبر صلّی اللهُ علیه وآله به ویژه باقی ماندۀ امامت، حضرت امام سجاد زين العابدین علی بن الحسين علیه السّلام سکوت اختیار نکردند و از راه های دیگر به بیان معارف اسلام و حقایق این دین مبین پرداختند، مبادا فتنهٔ بنی امیه آثار این آئین را بر باد دهد.امام سجاد علیه السّلام برنامۀ دعا و رازونیاز با خداوند متعال را در پیش گرفت و تمام حقایق و معارف اسلامی را در قالب دعا به یادگار گذاشت.دعاهایی به تناسب ایام سال و روزهای مقدس اسلامی، دعاهایی برحسب حالات انسان، دعاهایی برای گروههای مختلف اجتماعی، خلاصه تمام حقایق
اسلام را به زبان دعا و مناجات با پروردگار بیان فرمود و مجموعۀ آنها زبور آل محمد علیهم السّلام نامیده شد.مسألۀ عرفان اسلامی به صورت پررنگ با تمام شاخ و برگ هایش در این دعاها موج می زند و تشنگان سیروسلوک الی الله را سیراب کرده و به سوی مقصد نهایی يعنى معرفة الله وقرب الی الله پیش می برد.به همین دلیل بهترین منبع برای تبیین عرفان ناب اسلامی صحیفهٔ پرارزش و بی بدیل سجادیه است که آن را با اشتیاق فراوان برگزیدیم.به یقین، پویندگان این راه گمشدۀ خود را در آن خواهند یافت و همه، با هر سطح از معلومات، و تفکرات و حتی با هر سنی می توانند از آن بهره گیرند و در سایۀ آن به سرمنزل مقصود برسند.
### عرفان در تعلیمات اسلامی#### اشاره«عرفان» و «معرفت» در لغت به معنای هرگونه شناخت است و به گفتۀ لسان العرب معنای آن همانند معنای علم است، بنابراین عارفان به معنای عالمان اند.در قرآن مجید و روایات اسلامی ده ها بار این واژه و مشتقات آن به همان معنای علم و آگاهی به کار رفته است؛ آگاهی از حق، آگاهی از نعمت های پروردگار و آگاهی از نشانه های او در آفاق و انفس (جهان برون و درون و مانند آن.)این واژه در روایات اسلامی در مورد معرفة الله بارها به کار گرفته شده، از جمله در حدیث معروف امیرمؤمنان على علیه السّلام: (عَرَفْتُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ وَحَلٌ الْعُقُودِ وَنَقْضِ الْهِمَمِ؛ خداوند را به وسیلهٔ برهم خوردن تصمیم ها، فسخ پیمان ها و شکستن اراده ها شناختم». (1)و در آغاز خطبهٔ 195 نهج البلاغه می خوانیم: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَظْهَرَ مِنْ آثَارِ سُلْطَانِهِ وَجَلالِ كِبْرِيائِهِ مَا حَيرَ مُقَلَ الْعُقُولِ مِنْ عَجَائِبِ قُدْرَتِهِ وَرَدَعَ خَطَرَاتِ هَمَاهِمِ النُّفُوسِ عَنْ عِرْفَانِ كُنْهِ صِفَتِهِ؛ حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که از آثار عظمت و جلال کبریایی اش آن قدر آشکار ساخته که دیدۀ عقول را از
1) نهج البلاغه حکمت 250
شگفتی های قدرتش در حیرت فرو برده، و اندیشه های بلند انسان ها را از معرفت کنه صفاتش بازداشته است».و در حدیث معروف نبوی آمده است که آن حضرت فرمود: «ما عَبَدْناكَ حَقَّ عِبادَتِكَ وما عَرَفْناكَ حَقَّ مَعْرِفَتِكَ؛ ما تو را آنگونه که حق عبادت توست پرستش نکردیم و چنانکه حق معرفتت می باشد، نشناختیم». (1)اضافه بر اینها، در روایات اسلامی توصیف هایی دربارۀ عارفان آمده است که حقیقت معنای آن را روشن تر می سازد، از جمله در حدیثی از رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله می خوانیم: «لِكُلِّ شَيْءٍ مَعْدِنٌ وَمَعْدِنُ التَّقْوَى قُلُوبُ الْعَارِفِينَ؛ هر چیزی معدنی دارد و معدن تقوا و پرهیزکاری دل های عارفان است». (2و در دعای جوشن کبیر که از امام سجاد علیه السّلام نقل شده و او از جدش پیامبر اکرم صلّىُ الله عليه وآله وسلّم نقل فرموده، می خوانیم: «يَا مَنْ هُوَ غَايَةٌ مُرَادِ الْمُرِيدِينَ يا مَنْ هُوَ مُنْتَهَى هِمَمِ الْعَارِفِين؛ ای کسی که آخرین مراد اراده کنندگانی و ای کسی که پایان همت عارفان هستی!». (3))و در حدیث دیگری از امام امیرمؤمنان علی علیه السّلام می خوانیم: «الْخَوْفُ جِلْبَابُ الْعَارِفِينَ؛ ترس (از مجازات الهی لباس عارفان است».(4))و در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است: «الْبُكَاءُ مِنْ خِيفَةِ اللَّهِ لِلْبُعْدِ عَنِ اللَّهِ عِبَادَةُ الْعَارِفِين؛ گریه از خوف دور شدن از خداوند، عبادت عارفان است». (5)و در دعای معروف کمیل می خوانیم «یا غَايَةَ آمَالِ الْعَارِفِینَ؛ ای کسی که منتهای آرزوی عارفانی!».
عرفان در همۀ این روایات به معنای شناخت ذات و صفات پروردگار عالم است؛ خواه از طریق آثار آفاقی و انفسی و مطالعۀ نظام آفرینش عالم و آدم باشد یا از طريق مكاشفات عرفانی.بنابراین عرفان و معرفة الله از دو راه میسر است: نخست از طریق سیر در جهان آفرینش و نظامات شگفت انگیز حاکم بر آن، که قرآن مجید به آن اشاره کرده، می فرماید: (سَنُرِيهِمْ آیاتِنا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ؛ «به زودی نشانه های خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آنها نشان می دهیم تا برای آنان آشکار گردد که او حق است». (1))و در آیات فراوان دیگری همین مسیر ذکر شده است و همۀ مسلمان ها به مطالعۀ آیات الهی در پهنۀ آفرینش و در عالم هستی، اعم از آفاق و انفس، دعوت شده اند.و در جای دیگر می فرماید: (وَفِي الْأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنِينَ وَفِي أَنْفُسِكُمْ أَفَلا تُبْصِرُونَ؛ «و در زمین آیاتی و نشانه هایی برای جویندگان یقین است و در وجود خود شما (نیز آیاتی است)، آیا نمی بینید؟!». (2))حتی ابراهیم خلیل علیه السّلام هنگامی که مشمول عنایات حق می شود تا از صاحبانِ یقین قاطع و قطعی شود خداوند آیات خود را در آسمان ها به او نشان می دهد، می فرماید: (وَكَذلِكَ نُرى إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَلِيكُونَ مِنَ الْمُوقِنين؛ »و این چنین، ملکوت آسمان ها و زمین )و حکومت مطلقۀ خداوند بر آنها) را به ابراهیم نشان دادیم؛ تا (به آن استدلال کند، و) اهل یقین گردد». (3)سپس در ادامۀ این آیه، آیات مربوط به افول ستارگان و ماه و خورشید را که نشانۀ ناپایداری)
آن ها و عدم ربوبیت است بیان می فرماید که دلیل روشنی است بر این که ابراهیم علیه السّلام از طریق نشانه های خداوند در پهنۀ آفرینش به مقام یقینی بیش از آنچه داشت نائل گردید.و راه دیگر، از طریق شهود باطنی است که در آیات و روایات نیز به آن اشاره شده است.از جمله در ذیل همان آیۀ شریفۀ 53 سوره فصلت می خوانیم: (أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيد؛ «آیا برای شناخت پروردگارت همین کافی نیست که او در همه جا حاضر است (و با شهود باطنی، خود را وابسته او می بینید)؟» در تفسیر شریف الميزان نیز همین معنا تأیید شده است. (1))همچنین دربارۀ پیامبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله در سوره نجم می خوانیم: ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى «قلب (پاک او) در آنچه دید هرگز دروغ نگفت.» (2))در آیات قبل و بعد از آن قرائنی وجود دارد که نشان می دهد این رؤیت همان شهود باطنی بوده است.کوتاه سخن این که از آیات و روایات اسلامی استفاده می شود که انسان بعد از پیمودن مراحل کمال در علم و عمل کارش به جایی می رسد که پرده ها از برابر چشم قلب او کنار می رود و حقایقی را با چشم دل می بیند که دیگران نمی بینند و تعبير آيه مذكور: (مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَيْ اشارهٔ روشنی به این مطلب دارد، زیرا رؤیت را به قلب پیامبر صلّی اللهُ علیه وآله نسبت می دهد، می گوید: آنچه او با قلب خود دیده، قلبش به او دروغ نگفته است.)و به دنبال آن می فرماید: آیا با او دربارۀ آنچه می بیند مجادله می کنید و باور ندارید؟
همچنین تعبیر (وَكَذلِكَ نُرى إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ نشان می دهد خداوند درک و دید دیگری به ابراهیم علیه السّلام داد که ملکوت آسمان وزمین و حاکمیت خدا را بر تمام آنها با چشم دل دید (تعبیر «نری» از مادۀ «ارائه» به معنای نشان دادن، شاهد و گواه این مطلب است).)البته دربارهٔ مسألۀ شهود باطنی خداوند، سخنان فراوانی داریم که به خواست خدا بعداً به آن خواهیم رسید.حدیث معروفی نیز که از امیر مؤمنان علی علیه السّلام در پاسخ ذعلب یمانی نقل شده که از آن حضرت پرسید :هل رايت ربك؛ آیا پروردگارت را دیده ای؟ گواه دیگری بر این مطلب است زیرا امام علیه السّلام می فرماید: «لا تُدْرِكُهُ الْعُيونُ بِمُشَاهَدَةِ الْعِيانِ وَلَكِنْ تُدْرِكُهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِیمَان؛ چشم ها با مشاهدهٔ حسی هرگز او (خدا را نمی بیند ولی دلها با حقیقت ایمان او را در می یابد». (1))***برای توضیح بیشتر باید به این نکته توجه کرد که مشاهده سه گونه است:اول مشاهده حسی است که با چشم معمولی صورت می پذیرد و می توان آن را مجهز به دوربین ها و تلسکوپ ها کرد و فضاهای بیشتری را با چشم دید.دوم: مشاهدۀ عقلانی است که انسان از طریق استدلال به آن می رسد و حقایقی را به روشنی در می یابد؛ برای مثال: هنگامی که دیوان شعر یک شاعر مبرَّز را می بینیم در حالی که او قرن ها قبل از ما زیسته، از ملاحظه اشعار نغز و پرمعنا و مملو از لطافت و زیبایی آن پی می بریم که نتیجۀ طبع شاعری ماهر است و هی چگونه شک و تردیدی در آن نداریم.سوم: شهود باطن و درون است که نوعی ادراک باطنی محسوب می شود نه
1) نهج البلاغه، خطبه 179
استدلالی؛ واقعیت را با چشم دل می بیند بی آن که نیاز به استدلال داشته باشد و عرفا می گویند: این درک و دیدی است که تا انسان به آن نرسد فهم آن مشکل است.در این زمینه حدیث جالبی نیز از امام صادق علیه السّلام نقل شده است. هنگامی که دو نفر از اصحاب آن حضرت به نام های معاوية بن وَهَب و عبدالملک بن اعَین خدمت امام علیه السّلام رسیدند، معاوية بن وَهَب عرض کرد: «يا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ مَا تَقُولُ فِى الْخَبَرِ الَّذِى رُوى أَنَّ رَسُولَ اللهِ صلى الله عليه و آله رَأَى رَبَّهُ عَلَى أَى صُورَةٍ رَآه؛ ای فرزند رسول خدا! دربارۀ این خبری که نقل شده که رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله پروردگارش را دید، بفرمایید به چه صورتی خدا را دید؟ و همچنین حدیثی که نقل کرده اند: أَنَّ الْمُؤْمِنِينَ يَرَوْنَ رَبَّهُمْ فِى الْجَنَّةِ؛ مؤمنان پروردگارشان را در بهشت می بینند. به چه صورتی می بینند؟امام علیه السّلام تبسمی کرد، سپس فرمود: یا مُعَاوِيَةٌ مَا أَقْبَحَ بِالرَّجُلِ يَأْتِي عَلَيْهِ سَبْعُونَ سَنَةٌ أَوْ ثَمَانُونَ سَنَةٌ يَعِيشُ فِى مُلْكِ اللَّهِ وَيَأْكُلُ مِنْ نِعَمِهِ ثُمَّ لَا يَعْرِفُ اللَّهَ حَقٌّ مَعْرِفَتِهِ؛ چقدر زشت است که انسانی هفتاد یا هشتاد سال از عمرش بگذرد، در مُلک خدا زندگی کند و از نعمتهای او بهره مند شود سپس خدا را آنچنان که باید و شاید نشناسد.سپس فرمود: یا مُعَاوِيةُ إِنَّ مُحَمَّد صلى الله عليه و آله لَمْ يرَ الرَّبَّ تَبَارَكَ وَتَعَالَى بِمُشَاهَدَةِ الْعِيانِ وَاِنَّ الرُّؤْيَةَ عَلَى وَجْهَينِ رُؤْيَةُ الْقَلْبِ وَرُؤْيَةُ الْبَصَرِ فَمَنْ عَنَى بِرُؤْيَةِ الْقَلْبِ فَهُوَ مُصِيبٌ وَمَنْ عَنَى بِرُؤْيَةِ الْبَصَرِ فَقَدْ كَفَرَ بِاللَّهِ وَبِآيَاتِهِ؛ اى معاویه! پیامبر اکرم صلى الله عليه وآله هرگز خداوند متعال را با چشم ظاهر ندید. رؤیت و مشاهده دو گونه است: رؤیت با قلب و رؤیت با چشم. کسی که بگوید: آن حضرت با قلب خود دید، راست گفته و کسی که بگوید: با چشم ظاهر دید، به خدا و آیاتش کفر ورزیده است.سپس فرمود: زیرا پیامبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله فرموده است: مَنْ شَبَّهَ اللَّهَ بِخَلْقِهِ فَقَدْ كَفَر؛
کسی که خدا را به خلقش تشبیه کند کافر شده است (و دیدن با چشم ظاهر همواره با تشبیه به خلق همراه است. زیرا جسم و مکان و زمان در آن وجود دارد و خداوند از اینها پاک و منزه است». (1))#### درخشش عرفان در آیینۀ آیات قرآناز مجموع آنچه گذشت دانستیم که عرفان نظری به معنای شناخت خداوند، تا آن جا که در استعداد بشر است گاه از طریق دلایل عقلی حاصل می شود و گاه از طریق قلب و درون که به وسیلهٔ تصفیهٔ باطن و زدودن زنگارها از آیینۀ قلب و درخشش نور الهی در آن حاصل می شود و اگر شناخت فطری را هم به آن بیفزاییم سه گونه عرفان خواهیم داشت.عرفان فطریعرفان نظری، عقلیعرفان قلبی و شهودیهنگامی که در گلزار آیات قرآنی و روایات اسلامی سیر می کنیم هر سه گونۀ عرفان را در آن می یابیم:
1) بحار الانوار، ج 4، ص 54
### عرفان فطریدر مورد عرفان فطری علاوه بر آیۀ 30 سورۀ روم: ﴿فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يعْلَمُون؛ «پس روی خود را متوجّه آیین خالص پروردگار کن! این فطرتی است که خداوند، انسانها را بر آن آفریده؛ دگرگونی در آفرینش الهی نیست؛ این است آیین استوار؛ ولی اکثر مردم نمی دانند!» درخشش آن را به هنگام گرفتاری های شدید مشاهده می کنیم. قرآن کریم در این باره می فرماید: ﴿فَإِذا رَكِبُوا فِى الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّين)؛ «هنگامی که سوار بر کشتی شوند، خدا را با اخلاص می خوانند (و غیر او را فراموش می کنند)». (1))و در آیه 22 سورهٔ یونس نیز آمده است: (هُوَ الَّذى يُسَيِّرُكُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ حَتَّى إِذا كُنتُمْ فِي الْفُلْكِ وَجَرَينَ بِهِمْ بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ وَفَرِحُوا بِهَا جَاءَتْها ريحٌ عَاصِفٌ وَجَاءَهُمُ الْمَوْجُ مِنْ كُلِّ مَكانٍ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّين؛ «او کسی است که شما را در خشکی و دریا سیر می دهد؛ زمانی که در کشتی قرار می گیرید، و بادهای موافق آنان را (به سوی مقصد) حرکت می دهد و خوشحال می شوند، ناگهان طوفان)
1) عنکبوت، آیۀ 65
شدیدی می وزد؛ و امواج از هر سو به سراغ آنها می آید؛ و گمان می کنند هلاک خواهند شد؛ در آن هنگام، خدا را از روی اخلاص می خوانند».و در آیۀ 32 سوره لقمان نیز آمده است: ﴿وَاذَا غَشِيهُمْ مَوْجٌ كَالظُّلُلِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّین؛ «و هنگامی که (در سفر دریا) موجی همچون ابرها آنان بپوشاند (و بالا رود و بالای سرشان قرار گیرد)، خدا را با اخلاص می خوانند».)در حقیقت، غبارهایی که براثر فراموشکاری و غفلت از خدا و غرق شدن در دنیا بر آن حقیقت فطری نشسته با وزش طوفان های خطر کنار می رود و فطرت الهی آشکار می گردد و همانگونه که قرآن در سه آیۀ مذکور به آن اشاره کرده، انسان ها در این لحظات خدا را با خلوص نیت می خوانند و ماسوی الله از نظرهای آنها محو می گردد.اضافه بر اینها وجود پرستش در تمام دورانهای زندگی بشر _ به اعتراف مورخان بزرگ جهان _ دلیل روشن دیگری است بر ثبوت این عرفان فطری.
### عرفان نظری#### اشارهو اما عرفان نظری، یعنی پی بردن به معرفة الله، از دو راه میسر است: گاه از طریق استدلالات و براهین عقلی و فلسفی و گاه از طریق شهود باطنی بدون نیاز به استدلالات، و مصطلح عرفای فعلی در عرفان نظری همین قسم شهودی است که از طریق مکاشفه حاصل می شود و شرح آن در آینده خواهد آمد.علامه طباطبایی در یکی از سخنانش می گوید:«عارف کسی است که خدا را از راه مهر و محبت پرستش می کند، نه به امید ثواب و نه از ترس عقاب، و از این جا روشن می شود که نباید عرفان را در برابر مذاهب دیگر، مذهبی شمرد، بلکه عرفان راهی است از راه های پرستش (پرستش از راه محبت نه از راه بیم یا امید و راهی است برای درک حقایق ادیان، در برابر راه ظواهر دینی و راه تفکر عقلی». (1))ابن سینا در اشارات در تعریف عارف چنین می گوید: «و المنصرف بفكره الى قدس الجبروت مستديما لشروق نور الحق فى سرّه يخص باسم العارف؛ عارف کسی است که فکرش به طور کامل متوجه قدس جبروت الهی شده و پیوسته تابش نور حق را در درون خود می یابد. چنین کسی نام عارف دارد». (2)
به هر حال عرفان نظری _ فلسفی خواه از طریق برهان نظم باشد که به طور گسترده در آیات قرآن منعکس است یا از طریق برهان های وجوب و امکان، وغناء و فقر، و علت و معلول که در آیات قرآن اشاراتی به آن دیده می شود، از راه های روشنی است که می تواند انسان را به خدا برساند همان گونه که ابراهیم علیه السّلام را به خدا رساند (وَكَذلِكَ نُرى إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَلِيكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ * فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ .... (1))در مورد آنچه آن را «برهان نظم» می نامیم گروههای مختلفی از آیات در قرآن مجید دیده می شود.گاه به صورت کلی به آن اشاره کرده، می فرماید: (سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَينَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ»؛ «به زودی نشانه های خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آنها نشان می دهیم تا برای آنان آشکار گردد که او حق است». (2)و گاه وارد توضیح بیشتری می شود و می فرماید:(وفِى الأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنِينَ وَفِي أَنْفُسِكُمْ أَفَلا تُبْصِرُون؛ «و در زمین نشانه هایی (دال بر وجود خدا) برای جویندگان یقین پیداست و در وجود خود شما (نیز آیاتی است) آیا نمی بینید؟!».(3))و گاه این مطلب را به صورت بسیار مشروح تر بیان می کند و در جای جای عالم هستی نشانه های تدبیر و ربوبیت و علم و حکمت خدا را شرح می دهد. به عنوان مثال، در آیۀ 164 سوره بقره می فرماید: ﴿إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْكِ الَّتى تَجْرِى فِي الْبَحْرِ بِمَا ينْفَعُ النَّاسَ وَمَا أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّمَاءِ مِنْ مَاءٍ فَأَحْيَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ فِيهَا مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ وَتَصْرِيفِ الرِّياحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ
بَينَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ»؛ «در آفرینش آسمانها و زمین، و آمد و شد شب و روز، و کشتی هایی که در دریا به سود مردم در حرکت اند، و آبی که خداوند از آسمان نازل کرده، و با آن، زمین را پس از مرگ، زنده نموده، و انواع جنبندگان را در آن گسترده، و (همچنین در تغییر مسیر بادها و ابرهایی که میان زمین و آسمان مسخرند، نشانه هایی است (از ذات پاک خدا و یگانگی او) برای مردمی که عقل دارند و می اندیشند!».)و در سوره رعد آیۀ 4 می فرماید: ﴿وَفِي الْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِرات وَجَنَّاتٍ مِنْ أَعْنَابٍ وَزَرْعٌ وَنَحْيل صِنْوانٌ وَغَيرُ صِنْوانٍ يشقى بِمَاءٍ واحِدٍ وَنُفَضِّلُ بَعْضَهَا عَلَى بَعْضٍ فِي الْأُكُلِ إِنَّ في ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ»؛ و در روی زمین، قطعاتی در کنار هم قرار دارد که با هم متفاوت اند؛ و (نیز باغ هایی از انگور و زراعت و نخلها، (و درختان ميوۀ گوناگون) که گاه بر یک پایه می رویند و گاه بر دو پایه؛ (و عجیب تر آنکه) همهٔ آن ها از یک آب سیراب می شوند! و با این حال، بعضی از آن ها را از جهت میوه دیگری برتری می دهیم؛ در این ها نشانه هایی است برای گروهی که عقل خویش را به کار می گیرند!».)و در آیۀ 79 سوره نحل می خوانیم: ﴿أَلَمْ يَرَوْا اِلَی الطَّيْرِ مُسَخَّرَاتٍ فِي جَوِّ السَّماءِ ما يمْسِكُهُنَّ إِلَّا اللَّهُ إِنَّ فى ذلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ؛ «آیا آن ها به پرندگانی که بر فراز آسمان ها نگاه داشته شده اند، نظر نیفکندند؟ هیچکس جز خدا آن ها را نگاه نمی دارد؛ در این امر، نشانه هایی (از عظمت و قدرت خدا) است برای کسانی که ایمان می آورند!».)***البته غیر از برهان نظم که دامنۀ بسیار وسیعی در قرآن مجید دارد اشاراتی به برهان های فلسفی دیگر نیز در قرآن آمده است، از جمله برهان فقر و غناء یا علت و معلول، که می توان استدلال معروف ابراهیم علیه السّلام را نیز که از افول و غروب
ستارگان و خورشید و ماه به وجود خالق عالم هستی استدلال کرد از این قبیل دانست زیرا هنگامی که همۀ این امور را متغیر می بیند یقین پیدا می کند که این ها در زمره ممکنات اند زیرا تغییر و حرکت و افول و غروب از آثار وجودات امکانیه است و از آنجا که ممکنات و مخلوقات بدون خالق واجب الوجودی نمی تواند باشد بعد از مشاهدۀ همۀ آنها گفت: (إِنِّی وَجَهْتُ وَجْهِي لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفاً وَما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ؛ من روی خود را به سوی کسی کردم که آسمان ها و زمین را آفریده؛ من در ایمان خود خالصم؛ و از مشرکان نیستم!». (1))***عرفان نظری (راهی از درون: عرفان نظری معروف، امری ماورای عرفان فلسفی استدلالی است که تنها از طریق شهود باطنی حاصل می شود و نیازی به برهان و استدلال ندارد بلکه انسان با چشم دل خدا را می بیند و به او عشق می ورزد و در آستانش سر تعظیم فرود می آورد.)هنگامی که در گلزار آیات قرآن به گردش بپردازیم آیات متعددی را ناظر به آن می یابیم؛ از جمله آیه 53 سوره فصلت: ( أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيءٍ شهید؛ «آیا کافی نیست که پروردگارت بر همه چیز شاهد و گواه است؟!».)این آیه شهود و حضور خدا را در همه جا برای شناخت او کافی می شمرد.در آیه 115 سورۀ بقره می خوانیم: (فَأَینَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ وَاسِعٌ عَلِيمٌ؛ «و به هر سو رو کنید، خدا آنجاست! خداوند بی نیاز و داناست».)و در جای دیگر می فرماید: (وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُم ؛ «و او با شماست هرجا که باشید».(2))
و در آیه 16 سورۀ قاف می فرماید: ﴿وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريد؛ «ما انسان را آفریدیم و وسوسه های نفس او را می دانیم و ما از رگ گردن (یا رگ قلبش) به او نزدیک تریم!».)بنابراین تنها ما نیستیم که در محضر او هستیم؛ او فقط با ما نیست بلکه در درون جان ماست ولی افسوس که ظلمت گناه و وسوسه های شیاطین به بسیاری اجازه نمی دهد او را با چشم دل ببینند:یار نزدیک تر از من به من است *** این عجب تر که من از وی دورمچه کنم با که توان گفت که دوست *** در کنار من و من مهجورمدر جای دیگر، خداوند با تعبیر جالب دیگری رابطهٔ خود را با بندگانش چنین توصیف می کند: ﴿وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ ُيحُولُ بَينَ الْمَرْءِ وَقَلْبه»؛ «و بدانید خداوند میان انسان و قلب او حائل می شود».(1)عجب تعبیری! آیا میان انسان و قلبش (انسان و خودش) محلی وجود دارد که جای آن محبوب حقیقی باشد؟)کوتاه سخن این که هرگاه ما حقیقت این آیه را دریابیم که به هر طرف رو کنیم خدا آنجاست و یا دریابیم که او از ما به ما نزدیک تر است، او را با چشم دل مشاهده خواهیم کرد و لذت در حضورش را با تمام وجود احساس می کنیم. البته اگر حجاب ها میان ما و او حائل نگردد.آری، ذات پاکش گوهری است که از صدف کون و مکان خارج است اما در عین حال به ما از خود ما نزدیک تر است. چون چنین است چرا او را از گمشدگان لب دریا جستجو کنیم؟
1) انفال، آیۀ 24
بی دلی در همه احوال خدا با او بود *** او نمی دیدش و از دور خدایا می کردگوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود *** طلب از گمشدگان لب دریا می کرد(1)هنگام سیر در آیات قرآن مجید به گروه دیگری از آیات برخورد می کنیم که سخن از پیدایش نور الهی در درون جان انسان به هنگام قرار گرفتن در مسیر تقوا و معرفت می گوید.بخشی از این آیات مربوط به عرفان عملی است که به خواست خدا شرح آن خواهد آمد ولی بخش دیگر مناسبت نزدیکی به عرفان نظری به معنای خاص دارد، از جملۀ این آیات، آیهٔ نور است آنجا که می فرماید: (اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَالْأَرْض.(2))می دانیم که نور چیزی نیست که نیاز به چیزی داشته باشد که آن را آشکار سازد و به تعبیر مشهور: ظاهر فى نفسه و مظهر لغيره؛ ذاتش ظاهر است و ظاهر کنندۀ غیر خود می باشد.#### غوغای تسبیح در سراسر جهانگروه دیگری از آیات از تسبیح عمومی تمام موجودات و گاه تسبیح بخش خاصی از آنها سخن می گوید.از جمله در آیۀ 44 سوره اسراء می خوانیم: (تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَالْأَرْضُ وَمَنْ فيهِنَّ وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا ُيسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُمْ إِنَّهُ كَانَ حَليماً غَفُوراً؛ «آسمان های هفتگانه و زمین و کسانی که در آنها هستند، همه تسبیح او می گویند؛ و هر موجودی، تسبیح و حمد او می گوید؛ ولی شما تسبیح آنها را نمی فهمید، او بردبار و آمرزنده است».)
و در آیۀ 41 سوره نور می خوانیم: «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالطَّيرُ صَافَّاتٍ كُلّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ»؛ «آيا نديدى تمام آنان که در آسمانها و زمین اند برای خدا تسبیح می کنند، و همچنین پرندگان هنگامی که بر فراز آسمان بال گسترده اند؟ هر یک از آنها نماز و تسبیح خود را می داند؛ و خداوند به آنچه انجام می دهند داناست!».هرگاه تسبیح و حمد تمامی موجودات عالم را به معنای تسبیح و حمد به زبان حال بگیریم و بگوییم: اسرار وجودی آنها و نظامهای خاصی که بر آنان حاکم است دلیل بر علم و قدرت بی پایان پدیدآورنده آن هاست، در این صورت این آیات راهی به عرفان فلسفی و برهان نظم می گشاید و اگر می گوید: شما حمد و تسبیح آنها را درک نمی کنید اشاره به این است که آنچه شما از اسرار آفرینش می دانید در برابر آنچه نمی دانید بسیار کم است. هر روز که علم پیشرفت تازه ای می کند دریچه ای به سوی بخش دیگری از اسرار آفرینش گشوده می شود. بنابراین می توان گفت که ما در واقع زمزمۀ تسبیح موجودات جهان را نمی شنویم و آنچه می شنویم و می دانیم در برابر آنچه نمی شنویم و نمی دانیم بسیار ناچیز است.و به گفتۀ بعضی از دانشمندان معروف غرب: آنچه ما از اسرار جهان آفرینش می یدانیم در برابر آنچه نمی دانیم همچون برگی است از یک کتاب قطورو آیا کسی که تنها یک برگ از کتاب قطوری را فهمیده می توان گفت او از آن کتاب آگاه است؟و هرگاه این آیات را به معنای زبان قال (از نوع خاصی بدانیم که شاید ظاهر آن بیشتر همین معنا باشد مهوم آن این است که تمامی موجودات معرفت خاصی به ذات پاک پروردگار دارند بی آنکه نیاز به دلیل و برهانی داشته باشند.)آیا ممکن است جمادات و نباتات و حیوانات همه تسبیح گوی او باشند و او را به نوعی از شهود درک کنند ولی انسان چنین نباشد؟بنابراین، نه تنها شهود باطنی امکان دارد، بلکه برای انسان ها در سطحی بالاتر از آنچه در سایر موجودات جهان است میسر می باشد.
به تعبیر دیگر، همۀ ذرات و موجودات جهان، اعم از آنچه ما آن را عاقل می شماریم یا بی جان و غیر عاقل، همه دارای نوعی درک و شعورند و در عالم خود تسبیح و حمد خدا می گویند هرچند ما قادر نیستیم به نحوۀ درک و احساس آنها پی ببریم و زمزمهٔ حمد و تسبیح آنها را بشنویم.در قرآن کریم می خوانیم: ﴿وَإِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشية الله»؛ «بعضی از آن سنگ ها از ترس خدا از فراز کوه ها به پایین می افتند».(1)و در جای دیگر می فرماید: (لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ»؛ «اگر این قرآن را بر کوهی نازل می کردیم، می دیدی که در برابر آن خاشع می شود و از خوف خدا می شکافد!». (2)اگر چنین است چرا انسان ها نتوانند این درک و دید را حتی در سطحی برتر و بالاتر داشته باشند؟ (3)بنابراین اگر پرده ها کنار رود این نور الهی بدون نیاز به دلیل و برهان در دل آشکار خواهد شد. تشبیهات پر معنایی که در ذیل این آیه آمده است شاهد و گواه دیگری بر این مدعاست. در روایات و دعاهای معصومین علیهم السّلام نیز اشارات فراوانی دیده می شود. امیر مؤمنان علی علیه السّلام در دعای معروف صباح می فرماید: «یا مَنْ دَلَّ عَلَى ذَاتِهِ بِذَاتِهِ وَتَنَزَّهَ عَنْ مُجَانَسَةِ مَخْلُوقَاتِهِ وَجَلَّ عَنْ مُلائَمَةِ كَيفِياتِهِ يا مَنْ قَرُبَ مِنْ خَطَرَاتِ الظُّنُّونِ وَبَعْدَ عَنْ لَحَظَاتِ الْعُیون»؛ ای آنکه خود بر ذات خود دلیل هستی و از همجنسی با مخلوقات دوری و از هماهنگی با کیفیات آنها برتری! ای کسی که نزدیکی به آنچه از خاطر میگذرد و دوری از آنچه با چشم دیده می شود».در دعای پرمعنای عرفه این معنا به صورت آشکارتری مطرح شده است.
سالار شهیدان علیه السّلام در این دعا به پیشگاه خدا چنین عرضه می دارد: «مَتَى غِبْتَ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى دَلِيلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ وَمَتَى بَعُدْتَ حَتَّى تَكُونَ الْآثَارُ هِي الَّتِي تُوصِلُ إِلَيْكَ عَمِيتْ عَينُ لا تَرَاكَ عَلَيْهَا رَقِيباً وَخَسِرَتْ صَفْقَةٌ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصِيبا»؛ چه زمانی از ما پنهان شدی تا نیاز به دلیلی داشته باشی که ما را به سوی تو دلالت کند و چه زمانی از ما دور شده ای که آثارت در جهان هستی ما را به تو برساند؟ کور باد چشمی که تو را مراقب خویش نبیند و زیانکار باد سودای بنده ای که از محبت و عشق خویش نصیبی برای او قرار نداده ای».شاعر فارسی زبان با الهام از این بیان نورانی چنین می گوید:کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را *** کی گشته ای نهفته که پیدا کنم تو راغیبت نکرده ای که شوم طالب حضور *** پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو رابا صدهزار جلوه برون آمدی که من*** با صدهزار دیده تماشا کنم تو را (1)امام علیه السّلام در صدر این بیان تعبیر جالب دیگری دارد که در آن نیاز به برهان های فلسفی استدلالی را نفی می کند می فرماید:«کَیفَ یسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِمَا هُوَ فِي وُجُودِهِ مُفْتَقِرُ إِلَيكَ أَيكُونُ لِغَيرِكَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَيسَ لَكَ حَتَّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ؛ چگونه برای وجود تو به چیزهایی استدلال شود که سرتاپا نیازمند و وابسته تواند؟ آیا برای غیر تو ظهور و بروزی است که برای تو نیست تا بتواند تو را ظاهر و آشکار کند؟».شک نیست که افراد عادی و حتی بسیاری از فلاسفه برای شناخت ذات پاک او ناچارند به آثار عظمتش در پهنۀ جهان هستی رجوع کنند و قرآن نیز در آیات زیادی بر این امر صحه نهاده است.
1) فروغی بسطامی
ولی امام علیه السّلام عرضه می دارد: خداوندا! مرا در مرحله ای بالاتر و فراتر از این قرار بده که حتی نیازی به این نداشته باشم. آنجا که عرضه می دارد: «إِلَهِی أَمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إِلَى الْآثَارِ فَارْجِعْنِي إِلَيكَ بِكِسْوَةِ الْأَنْوَارِ وَهِدَايَةِ الاِسْتِبْصَارِ حَتَّى أَرْجِعَ إِلَيكَ مِنْهَا كَمَا دَخَلْتُ إِلَيكَ مِنْهَا مَصُونَ السِّرِّ عَنِ النَّظَرِ إِلَيهَا وَمَرْفُوعَ الْهِمَّةِ عَنِ الْإِعْتِمَادِ عَلَيْهَا؛ ای خدای من! دستور داده ای به آثارت در عالم هستی نظر بیفکنیم ولی من از تو می خواهم که مرا با انوار درونی و هدایت بصیرت باطنی بیارایی تا از آن به سوی تو باز گردم _ همانگونه که از آن به سوی تو آمده بودم_ در حالی که درون جانم نیاز به نظر کردن به این آثار نداشته باشد و همتم برتر از اعتماد به آنها باشد».***در مناجات العارفین، از مناجات های پانزده گانۀ امام سجاد علیه السّلام تعبيرات عجیبی در این زمینه دیده می شود؛ از جمله به پیشگاه خداوند متعال، آن محبوب مطلق عرضه می دارد: «فَاجْعَلْنَا مِنَ الَّذِينَ تَرَسَّخَتْ أَشْجَارُ الشَّوْقِ إِلَيْكَ فِي حَدَائِ-قِ صُدُورِهِمْ وَأَخَذَتْ لَوْعَةٌ مَحَبَّتِكَ بِمَجَامِعِ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ إِلَى أَوْكَارِ الْأَفْكَارِ يَأْوُونَ وَفِي رِياضِ الْقُرْبِ وَالْمُكَاشَفَةِ يَرْتَعُونَ وَمِنْ حِياضِ الْمَحَبَّةِ بِكَأْسِ الْمُلاطَفَةِ يَكْرَعُونَ وَشَرَائِع الْمُصَافَاةِ يردُّونَ؛ بارالها! ما را از کسانی قرار ده که درختان شوق به تو در بوستان های سینه های آنها ریشه خود را محکم کرده و سوز محبتت سراسر قل بهای آنها را فرا گرفته از این رو آنها در آشیانه های اندیشه ها (ی ناب الهی مأوا میگیرند و از باغهای قرب و مکاشفه بهره می گیرند و از حوض های محبت با جام ملاطفت (آب حیات) می نوشند و در کنار نهرهای زلال وارد شده اند».)سپس در ادامۀ این گفتار نورانی می افزاید: «قَدْ كُشِفَ الْغِطَاءُ عَنْ أَبْصَارِهِمْ وَانْجَلَتْ ظُلْمَةُ الرَّيبِ عَنْ عَقَائِدِهِمْ مِنْ ضَمَائِرِهِمْ وَانْتَفَتْ مُخَالَجَةُ الشَّكٌ عَنْ قُلُوبِهِمْ وَسَرَائِرِهِمْ وَانْشَرَحَتْ بِتَحْقِيقِ الْمَعْرِفَةِ صُدُورُهُم؛ این در حالی است که پرده ها از پیش چشمان قلبشان کنار رفته و تاریکی شبهات و تردیدها از صفحۀ عقاید
و نهادشان زائل گشته و خَلَجان شک از قلوب و باطنشان به کلی بیرون رفته و دریچه های سینه هایشان با استواری معرفت باز شده است».و در مناجات پرمحتوای مریدین (خداجویان چنین عرضه می دارد: «فَأَنْتَ لا غَيرُكَ مُرَادِى وَلَكَ لا لِسِوَاكَ سَهَرِى وَسُهَادِى وَلِقَاؤُكَ قُرَّةٌ عَيْنِي وَوَصْلُكَ مُنَى نَفْسِى وَإِلَيكَ شَوْقِي وَفِي مَحَبَّتِكَ وَلَهِي وَإِلَى هَوَاكَ صَبَابَتِي وَرِضَاكَ بُغْيتِي وَرُؤْيتُكَ حَاجَتِي وَجِوَارُكَ طَلِبَتِى وَقُرْبُكَ غَايةٌ سُؤْلِى وَفِي مُنَاجَاتِكَ رَوحى وَرَاحَتِي؛ (خداوندا!) مراد و مقصود من تنها تویی، نه دیگری و شب زنده داری و بی خوابی ام به خاطر توست، نه غیر تو و لقای تو نور چشمان من است و وصل تو آرزوی جان من و به سوی توست اشتیاقم و در وادی محبت تو سرگشته ام و در هوای توست دلدادگی ام و خشنودی توست مقصودم و دیدار تو حاجتم و جوار تو مطلوبم و مقام قربت آخرین خواسته ام و در مناجات با توست آرامش و راحتی ام».)در مناجات پر محتوای شعبانیه همین معنا به صورت زیبای دیگری به عنوان درخواستی از ذات پاک خداوند مطرح شده است. عرضه می دارد: «إِلَهِی هَبْ لِي كَمَالَ الاِنْقِطَاعِ إِلَيكَ وَأَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِياءِ نَظَرِهَا إِلَيْكَ حَتَّى تَخْرِقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إِلَى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَتَصِيرَ أَرْوَاحُنَا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ؛ خداوندا! نهایت جدایی از غیر خودت و پیوند به ذات پاکت را به من ارزانی دار و چشمان قلوب ما را به روشنایی تماشای جمالت نورانی کن تا چشمان دل، حجابهای نور را بشکافد و با معدن عظمت ذات پاکت پیوند پیدا کند و ارواح ما وابستگی کامل به عزت قدس تو بیابند».
### عرفان عملی و نور الهی#### اشارهعرفان عملی آن است که انسان در مسیر معرفت آن محبوب حقیقی از طریق خودسازی و زدودن زنگار گناه از دل و صیقل دادن آن و مناجات با او و انجام واجبات و ترک محرمات به جایی رسد که انوار معرفت الله بر قلب او بتابد و چهرۀ یار را در آینۀ دل دیدار کند.در آیات قرآنی اشارات فراوانی به این مطلب دیده می شود. در آیۀ 122 سورۀ انعام آمده است: «أَوَمَنْ كَانَ مَيْتاً فَأَحْيِينَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيسَ بِخارِج مِنْها؛ «آیا کسی که مرده بود، سپس او را زنده کردیم، و نوری برایش قرار دادیم که با آن در میان مردم راه برود، همانند کسی است که در ظلمت ها باشد و از آن خارج نگردد؟!».)خداوند در این آیه کفر و بی ایمانی را دلمردگی شمرده و آمادگی برای معرفت الله را حیات معنوی، که به دنبال آن نور معرفت بر دل می تابد. از جمله «فَأَحْييناهما» او را زنده کردیم استفاده می شود که ایمان معرفت الله گرچه باید با کوشش خود انسان صورت گیرد اما تا کششی از ناحیۀ خدا نباشد این کوششها به جایی نمی رسد.درمورد «نور» که در آیه فوق آمده گرچه مفسران احتمالات متعددی داده اند
ولی ظاهر این است که هرگونه ایمان به خدا و بینش و درک تازه ای در مسیر معرفت الهی و شناخت حق از باطل را شامل می شود.در آیۀ 28 سورۀ حدید نیز می خوانیم: (یا أَیهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَآمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَينِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَيَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ وَيَغْفِرْ لَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٍ؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید! تقوای الهی پیشه کنید و به رسولش ایمان بیاورید تا دو سهم از رحمتش به شما ببخشد و برای شما نوری قرار دهد که با آن (در میان مردم و در مسیر زندگی خود) راه بروید و گناهان شما را ببخشد؛ و خداوند غفور و رحیم است».)آری، این نور که مسیر انسان را روشن می سازد همان نوری است که خداوند در پرتو تقوا و ایمان به انسان می دهد و مسیر سالکان الی الله را روشن می سازد.در آیۀ 257 سورۀ بقره نیز اشاره ای به این معنا دیده می شود آن جا که می فرماید: (اللَّهُ وَلِى الَّذِينَ آمَنُوا يَخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ؛ «خداوند، ولى و سرپرست کسانی است که ایمان آورده اند؛ آنها را از ظلمت ها، به سوی نور بیرون می برد».)آری، در سایۀ ایمان به خدا و تقوا، ولايت الهى شامل حال انسان می شود و او را از ظلمات شرک و گناه، به نور ایمان و معرفت خداوند رهنمون می گردد و در صراط مستقیم که هیچگونه انحرافی در آن نیست به سوی آن معبود مطلق پیش می برد.در آیۀ 22 سوره زمر همین معنا با تعبیر دیگری آمده است، آن جا که می فرماید: (أَفَمَنْ شَرَحَ اللهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ فَهُوَ عَلى نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَيلٌ لِلْقَاسِيةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اللَّه»؛ «آیا کسی که خدا سینه اش را برای اسلام گشاده کرده و بر فراز مرکبی از نور الهی قرار گرفته است (همچون کوردلان گمراه است؟!».آری، هنگامی که توفیق الهی شامل سالکان این راه شود شرح صدر
و گشادگی سینه از سوی خدا به آنها داده می شود و بر مرکبی از نور سوار شده، به سوی او پیش می روند. نه همچون «قاسية قلوبهم» که در ظلمات کفر و گناه گرفتارند و راهی به معرفت او ندارند. آنها در ضلال مبین اند در حالی که مؤمنان در صراط مستقیم پیش می روند. جالب این که در جمله (فَهُوَ عَلى نُورِمِنْ رَبِّهِ نور به منزلۀ مرکبی ذکر شده که مؤمنان بر آن آن سوار می شوند و می دانیم سرعت سیر نور بالاترین سرعت هاست و آن ها چنان پیش می روند که به مرحلۀ (نُورٌ عَلَى نُورٍ يَهْدِى اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشَاءُ) می رسند.)نور الهی که در این آیه و آیات گذشته به آن اشاره شد معنای وسیع و گسترده ای دارد که هرگونه توبه و مغفرت و معرفت الهی را شامل می شود.البته پیمودن این راه بدون هدایت یک انسان کامل، میسر نمی گردد این انسان کامل کسی جز پیغمبر اسلام یا امامان معصوم علیه السّلام نخواهد بود که در آیۀ اول سورۀ ابراهیم اشاره ای به آن شده است، آنجا که می فرماید: (الركِتابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَيكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلَى صِرَاطِ الْعَزيزِ الحميد»؛ «الر، (اين کتابی است که بر تو نازل کردیم، تا مردم را از تاریکی های (شرک و ظلم و جهل،) به سوی روشنایی (ایمان و عدل و آگاهی،) به فرمان پروردگارشان درآوری، به سوی راه خداوند عزیز و حمید».)***همین معنا به صورت دیگری در آیۀ 15 و 16 سوره مائده آمده است: (قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَكِتابٌ مُبِينٍ * يَهْدِى بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلَامِ وَيَخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَيَهْدِيهِمْ إِلى صِراطٍ مُسْتَقيم؛ «از طرف خدا، نور و کتاب آشکاری به سوی شما آمد * خداوند به برکت آن، کسانی را که از خشنودی او پیروی کنند، به راه های سلامت هدایت می کند، و به فرمان خود، از تاریکی ها به سوی روشنایی می برد؛ و آنها را به سوی راه راست، رهبری می نماید».)
رهروان راه حق در پرتو نور قرآن و هدایته ای بی نظیر آن همچنان به پیش می روند تا تمام پرده های ظلمت از قلب آنها کنار رفته، نور الهی سراسر قلب آنها را فرابگیرد و به مقام شهود برسند.در آیۀ 29 سورۀ انفال به جای «نور» تعبیر» به «فرقان؛ چیزی که حق را از باطل جدا می کند» شده است. می فرماید: «إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقَانَاً وَيَكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيئاتِكُمْ وَيَغْفِرْ لَكُمْ وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظیم؛ «اگر از (مخالفت فرمان) خدا بپرهیزید، برای شما وسیله ای جهت جدا ساختن حق از باطل قرار می دهد؛ (روشن بینی خاصّی که در پرتو آن، حق را از باطل خواهید شناخت؛) و گناهانتان را می پوشاند؛ و شما را می آمرزد؛ و خداوند صاحب فضل و بخشش عظیم است!».)این فرقان که در سایۀ تقوا به وجود می آید و راهنمای انسان در مسیر حق می شود او را از وادی شرک به توحید کامل و درک جلال و جمال خدا وصفات او می رساند.آری، روح انسان به دلیل داشتن استعدادهای خداداد به قدر کافی برای درک حقایق آماده است اما پرده هایی از حرص و طمع و شهوت و عشق های افراطی به دنیا و زخارف دنیوی در برابر او نمایان می شود مانند دود سیاه یا غبار غلیظی که اطراف آینه را می گیرد. اما اگر با آب تقوا این غبار زدوده شود و با نسیم سعادت بخش الطاف الهی آن دود سیاه کنار برود دیدن چهرۀ حق میسر می گردد و به گفتۀ شاعر:جمال یار ندارد حجاب و پرده ولی ***غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد#### تابش عرفان عملی در روایات اسلامیدر روایات اسلامی و خطب نهج البلاغه و دعاهای معصومین علیهم السّلام نیز اشارات لطیف و گویایی به این مرحله از سیروسلوک شده است.
در خطبۀ 222 می خوانیم: «إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى جَعَلَ الذِّكْرَ جِلاءَ لِلْقُلُوبِ، تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَ الْوَقْرَةِ، وَتُبْصِرُ بِهِ بَعْدَ الْعَشْوَةِ، وَتَنْقَادُ بِهِ بَعْدَ الْمُعَانَدَةِ، وَمَا بَرِحَ لِلَّهِ _ عَزَّتْ آلاؤُهُ _ فِي الْبُرْهَةِ بَعْدَ الْبُرْهَةِ، وَفِي أَزْمَانِ الْفَتَرَاتِ عِبَادٌ نَاجَاهُمْ فِي فِكْرِهِمْ، وَكَلَّمَهُمْ فِي ذَاتِ عُقُولِهِمْ، فَاسْتَصْبَحُوا بِنُورِ يَقْظَةٍ فِي الْأَبْصَارِ وَالْأَسْمَاعِ وَالْأَفْئِدَة؛ خداوند منزّه وبرتر، یاد خود را مایهٔ جلای قلبها قرار داده که براثر آن ،گوش، پس از سنگینی (براثر غفلت شنوا شود و چشم پس از کم سویی بینا گردد و از لجاجت و عناد به انقیاد و اطاعت بازگردد و رام شود. خداوندی که نعمتهایش بزرگ و عظیم است همواره در هر عصر و زمان و در فاصلهٔ میان بعثت پیامبران بندگانی داشت که حقایق را به فکر الهام می کرد و با عقل و اندیشۀ آنها سخن می گفت تا آن ها در پرتو آن با نور بیداری، چشم ها و گوش ها و قلبها را روشن سازند».)سپس امام علیه السّلام در ادامۀ این سخن می فرماید: این گروه، راهنمای سایر رهروان این مسیرند تا به بیراهه کشانده نشوند.و در خطبۀ 220 همین معنا در لباس زیبای دیگری جلوه گر شده است، می فرماید: «قَدْ أَحْيا عَقْلَهُ، وَأَمَاتَ نَفْسَهُ، حَتَّى دَقَ جَلِيلُهُ، وَلَطْفَ غَلِيظُهُ، وَبَرَقَ لَهُ لامِعٌ كَثِيرُ الْبَرْقِ، فَأَبَانَ لَهُ الطَّرِيقَ، وَسَلَكَ بِهِ السَّبِيلَ، وَتَدَافَعَتْهُ الْأَبْوَابُ إِلَى بَابِ السَّلامَةِ، وَدَارِ الْإِقَامَةِ، وَثَبَتَتْ رِجْلَاهُ بِطُمَأْنِينَةِ بَدَنِهِ فِي قَرَارِ الْأَمْنِ وَالرَّاحَةِ، بِمَا اسْتَعْمَلَ قَلْبَهُ، وَأَرْضَى رَبَّهُ؛ او (سالک الی الله عقلش را زنده کرده و شهواتش را میرانده است، تا آن جا که جسمش لاغر شده، و خشونت اخلاقش به لطافت مبدّل گشته است و برقی پرنور برای او می درخشد، راه را برای او روشن می سازد و او را به مسیر حق (سلوک الی الله) می برد، او (در این مسیر) پیوسته از دری به در دیگر منتقل می شود تا به دروازۀ سلامت سرای جاودانی راه یابد، گام های او همراه با آرامش بدنش در جایگاه امن و راحت ثابت می گردد، این ها همه به این دلیل است که عقلش را به کار گرفته و پروردگار خویش را راضی ساخته است».)
در حدیث معتبری که در کتاب شریف کافی آمده است می خوانیم که امام صادق علیه السّلام می فرماید: رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله از قول خداوند چنین فرمود: «مَا تَقَرَّبَ إِلَيَّ عَبْدُ بِشَيْءٍ أَحَبَّ إِلَى مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَيْهِ وَإِنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ إِلَى بِالنَّافِلَةِ حَتَّى أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِييسْمَعُ بِهِ وَبَصَرَهُ الَّذِيببْصِرُ بِهِ وَلِسَانَهُ الَّذِيبنْطِقُ بِهِ وَيدَهُ الَّتِييبْطِشُ بِهَا إِنْ دَعَانِي أَجَبْتُهُ وَإِنْ سَأَلَنِی أَعْطَيْتُهُ؛ هیچ بنده ای به سوی من تقرب نمی جوید به وسیلهٔ چیزی که محبوب تر از انجام فرائض او باشد و او به وسیله نوافل همچنان بر بساط قرب من پای می نهد به گونه ای که او را دوست می دارم و هنگامی که او را دوست داشتم به منزلۀ گوش او می شوم که با آن می شنود و همچون چشمش که با آن می بیند و همانند زبانش که با آن سخن می گوید و بسان دستش که با آن کارها را انجام می دهد ، (در این حال اگر مرا بخواند اجابتش می کنم و اگر چیزی تقاضا کند به او می بخشم».(1))اشاره به اینکه چشم و گوش و دست او در سایۀ اطاعت پروردگار و انجام فرائض و نوافل، رنگ الهی به خود می گیرد که به وسیلۀ آن حقایق را به خوبی درک می کند، آنچه می شنود رنگ الهی دارد و آنچه می بیند نور حق بر آن جلوه گر است و هر کاری انجام می دهد در مسیر خواستۀ اوست.در حدیث پرمعنایی از رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله خطاب به ابن مسعود آمده است: «يا ابْنَ مَسْعُودٍ فَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ فَهُوَ عَلى نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَإِنَّ النُّورَ إِذَا وَقَعَ فِي الْقَلْبِ انْشَرَحَ وَانْفَسَحَ فَقِيلَ يا رَسُولَ اللَّهِ فَهَلْ لِذَلِكَ مِنْ عَلَامَةٍ قَالَ نَعَمْ التَّجَافِي عَنْ دَارِ الْغُرُورِ؛ ای ابن مسعود! آن کس را که خداوند به او شرح صدر برای اسلام عطا کند نوری از سوی پروردگارش نصیب شده، زیرا هنگامی که نور در قلب واقع شود گشاده و باز می شود. کسی عرض کرد ای رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله! آیا
1) کافی، ج 2، ص 352، ح 7
این نشانه ای دارد؟ فرمود: آری، نشانه اش آن است که از دنیای فریبنده دور می شود». (1)در دعای معروف ابو حمزۀ ثمالی نیز اشارهٔ روشنی به این حقیقت شده است؛ عرضه می دارد: «أَنَّ الرَّاحِلَ إِلَيكَ قَرِيبُ الْمَسَافَةِ وَأَنْكَ لا تَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِكَ إِلَّا أَنْ تَحْجُبَهُمُ الْأَعْمَالُ دُونَكَ؛ آن کس که به سوی تو کوچ می کند راهش به درگاهت نزدیک است و به یقین تو از خلق خود محجوب نیستی مگر اینکه اعمالشان میان تو و آن ها حاجب شود».شبیه همین معنا در روایت نورانی دیگر از امام کاظم علیه السّلام نقل شده است؛ می فرماید: «لَيْسَ بَيْنَهُ وَبَینَ خَلْقِهِ حِجَابٌ غَيْرُ خَلْقِهِ احْتَجَبَ بِغَيْرِ حِجَابٍ مَحْجُوبٍ وَاسْتَتَرَ بِغَيْرِ سِتْرِ مَسْتُورٍ لا إِلَهَ إِلَّا هُوَ؛ در میان او و خلقش هیچ حجابی نیست جز اینکه خلق خودشان حجاب اند. او در عین این که از دید ظاهر ما دور است حجابی ندارد و در عین اینکه مستور است ستری ندارد. هیچ معبودی جز او نیست». (2)و در حدیثی که مرحوم کلینی در کافی آورده، همین معنا در لباس دیگری عرضه شده است؛ امام صادق علیه السّلام در این حدیث می فرماید: «إِنَّ رُوحَ الْمُؤْمِنِ لَأَشَدُّ اتِّصَالاً بِرُوحِ اللَّهِ مِنِ اتِّصَالِ شُعَاعِ الشَّمْسِ بِهَا؛ اتصال روح مؤمن به ساحت قدس پروردگار از اتصال شعاع آفتاب به آن بیشتر است».#### کیمیای اخلاصبا توجه به آیات اخلاص در قرآن مجید روشن می شود که یکی از طرق رسیدن به شهود باطنی گذشتن از مسیر اخلاص است.
اخلاص به معنای خالص کردن روح و جان از آلودگی ها و انواع ناخالصی ها و از همه مهم تر ناخالصی های شرک آلود است.البته ممکن است ناخالصیها بسیار باریک و دقیق باشد که انسان نتواند آنها را بر طرف کند هرگاه به قدر ،توان تلاش خود را به کار گیرد لطف الهی شامل حال او میشود و آن ناخالصیها نیز از وجودش برچیده خواهد شد و به مقام «عباد مخلّصین؛ بندگانی که خالص کرده شده اند» خواهد رسید و این درواقع پاداشی است به «مخلصین؛ بندگانی که راه اخلاص را می پویند».و این مقامی است که آثار زیادی دارد، از جمله بیمه شدن در برابر گناه به سبب رسیدن به مقام شهود باطنی، آن گونه که در آیۀ 24 سورۀ یوسف آمده است: (وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهَانَ رَبِّهِ كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصينَ ؛ «آن زن قصد او کرد؛ و او نیز _ اگر برهان پروردگار را نمی دید _ قصد وی می نمود! این چنین کردیم تا بدی و فحشا را از او دور سازیم؛ چراکه او از بندگان مخلص ما بود!».)آری، هنگامی که انسان در مسیر اخلاص گام بردارد خداوند در باقی ماندۀ راه به او کمک می کند و او را از باقی ماندۀ آثار شرک، و آلودگی ها به مفاسد اخلاقی، نجات می دهد.حضرت یوسف علیه السّلام که به مقام مخلّصین رسیده بود به هنگام پیشنهاد گناه به او از سوی زلیخا و فراهم شدن تمام اسباب شیطانی گناه، در یک لحظه با شهود باطنی برهان رب را مشاهده نمود که سدی در میان او و گناه ایجاد کرد.از سوی دیگر، یکی از افتخارات مخلّصین این است که شیطان به آن ها راه نمی یابد همان گونه که خودش اعتراف کرده است، آن جا که در سورۀ حجر آیۀ 39 و 40 می گوید: (قالَ رَبِّ بِما أَغْوَيى لأزينَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَلأُغوينهم أجمعين الا أَجْمَعِينَ إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ؛ «گفت: پروردگارا! چون مرا گمراه ساختی، من (نعمت های)
مادّی را در زمین در نظر آنها زینت می دهم، و همگی را گمراه خواهم ساخت، مگر بندگان خالص تو را از میان آنها!».)هرگاه این سخن را با حدیث معروف نبوی صلّی اللهُ علیه وآله همراه کنیم که می گوید: «لَوْ لا أَنَّ الشَّيَاطِينَ يَحُومُونَ عَلَى قُلُوبِ بَنِي آدَمَ لَنَظَرُوا إِلَى مَلَكُوتِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ؛ اگر شیاطین اطراف قلوب فرزندان آدم را احاطه نمی کردند می توانستند ملکوت و باطن آسمان ها و زمین را ببینند». (1)سپس آیۀ معروف ابراهیم علیه السّلام در سورۀ انعام را بر آن بیفزاییم که می فرماید: (وَكَذلِكَ نُرِى إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَلِيكُونَ مِنَ الْمُوقِنين ؛ «و این چنین، ملکوت آسمان ها و زمین (و حکومت مطلقۀ خداوند بر آنها) را به ابراهیم نشان دادیم (تا به آن استدلال کند،) و اهل یقین گردد». (2))نتیجه می گیریم که انسان های مخلَص به مقام یقین می رسند؛ یقینی که از مشاهدۀ ملکوت آسمان ها و زمین یعنی ربوبیت و حاکمیت خداوند بر آن ها حاصل می شود.در روایات اسلامی نیز تعبیراتی دربارۀ اخلاص دیده می شود که نشان می دهد آخرین مرحلۀ تکامل انسان و بالاترین درجۀ ایمان است که طبعاً در سایهٔ آن انسان به قدری به خدا نزدیک می شود که می تواند او را با چشم دل ببیند.در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله از قول پروردگار می خوانیم: «الْاِخْلاصُ سِرُّ مِنْ أَسْرَارِي اسْتَوْدَعْتُهُ قَلْبَ مَنْ أَحْبَبْتُ مِنْ عِبَادِى؛ اخلاص و خلوص نیت سری از اسرار من است که آن را در قلب کسی قرار می دهم که او را دوست دارم». (3)
در حدیثی از امیرمؤمنان علیه السّلام آمده است: «الْإِخْلَاصُ أَشْرَفُ نِهَايَةٍ؛ اخلاص برترین مقامی است که انسان به آن می رسد». (1)در تعبیر پرمعنای دیگری می فرماید: «الْإِخْلَاصُ أَعْلَى الْإِيمَان؛ اخلاص برترين مقام ایمان است». (2)در حدیث دیگری از آن حضرت، اخلاص آخرین مرحله یقین شمرده شده است، می فرماید: «غَايَةُ الْيَقِينِ الْإِخْلَاص». (3)در کتاب عیون اخبار الرضا علیه السّلام از امام علی بن موسی الرضا علیه السّلام از پدرانش از رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله چنین نقل شده است: «مَا أَخْلَصَ عَبْدٌ لِلَّهِ عَزَّ وَجَلَّ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً إِلَّا جرَتْ ُينَابِيعُ الْحِكْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَى لِسَانِهِ؛ هیچ بنده ای از بندگان خدا چهل روز عبادت خالصانه نمی کند مگر اینکه چشمه های دانش و حکمت از قلب او بر زبانش سرازیر می شود». (4)کوتاه سخن این که اخلاص نیت و زدودن زنگار توجه به غیر خدا و قرار گرفتن خانۀ عقل در اختیار عشق به پروردگار سبب می شود که نور ایمان واقعی بر قلب بتابد. همانگ ونه که در حدیثی امام علی بن ابی طالب علیه السّلام می فرماید: «عِنْدَ تَحَقُّقِ الْإِخْلَاصِ تَسْتَنِيرُ الْبَصَائِرُ؛ هنگام تحقق یافتن اخلاص، چشم های بصیرت نورانی می شود (و جمال بی مثال خدا را مشاهده می کند». به یقین انسان، با اخلاص به هرچه می خواهد می رسد و به آنچه آرزو دارد نائل می گردد همانگونه که در حدیث کوتاه و پرمعنای دیگری از امیرمؤمنان علی علیه السّلام)
آمده است: «أَخْلِصْ تَنَل؛ قلب و نیت خود را خالص کن، به آنچه می خواهی می رسی». (1)بنابراین، مسیر قرب الی الله به یقین از اخلاص می گذرد و بدون اخلاص هیچکس به هیچ مقام والائی نائل نمی گردد و حقیقت اخلاص آن است که در قلب انسان غیر از عشق خدا نباشد.#### دریچه های عرفان عملیبرای رسیدن به اوج معرفت الله، در قرآن مجيد وكلمات معصومين علیهم السّلام و سپس در کلمات عرفای اسلامی طرقی ذکر شده که با پیمودن آن، سیروسلوک الی الله میسر می شود.عرفای اسلامی به ویژه عرفای اخیر روشهای مختلفی برای پیمودن این مسیر پیشنهاد کرده اند. البته آنچه برگرفته از کتاب و سنت است و یا تجربیاتی که موافق آنها می باشد قابل قبول است و اما روشهایی که جنبۀ التقاطی دارد و از مکاتب دیگر گرفته شده یا کسانی که مقید به کتاب و سنت نیستند آن را پیشنهاد کرده اند قابل قبول نخواهد بود که به خواست خدا در بحث های آینده به همهٔ این ها اشاره خواهد شد.
1) غرر الحکم، ح 3911
### آئین سیر و سلوک در متون اسلامیعلمای اخلاق اسلامی که فن آن ها بررسی فضایل و رذایل اخلاقی در کتاب و سنت است بی آنکه روش معین و مراحل مختلفی را برای سیروسلوک تعیین کنند به بررسی فضایل اخلاقی و طرق تحصیل آن و رذایل و راه های مبارزه با آن پرداخته اند که اگر مجموعهٔ آن در وجود انسانی حاصل شود انسان کاملی خواهد بود که عملاً مسیر سیروسلوک الی الله را کامل کرده است و به مقاماتی که عرفا از آن سخن می گویند خواهد رسید.این ساده ترین و روشن ترین راه است که ما متون قرآنی و احادیث نبوی و علوی را در باب فضایل و رذایل مد نظر قرار دهیم و با تخلق به اخلاق حسنه و اجتناب از اخلاق رذیله در صف انسان های شایسته و مقربان درگاه خدا _ با یاری و توفیقات الهی _قرار گیریم.آن ها در درجۀ اول مبارزه با هوای نفس را که در حدیث معروف نبوی، جهاد اکبر نامیده شده، شرط پیمودن این راه معرفی می کنند. آن جا که پیامبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله گروهی از مجاهدان اسلام را که از جهاد بازگشته بودند مخاطب قرار داد و فرمود: «مَرْحَباً بِقَوْمٍ قَضَوُا الْجِهَادَ الْأَصْغَرَ وَبَقِي عَلَيْهِمُ الْجِهَادُ الْأَكْبَرُ قِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَمَا الْجِهَادُ الْأَكْبَرُ فَقَالَ جِهَادُ النَّفْسِ؛ آفرین بر کسانی که جهاد کوچک را انجام دادند
و جهاد بزرگتر بر دوش آن ها باقی مانده است. کسی عرض کرد: ای رسول خدا! جهاد اکبر چیست؟ فرمود: جهاد و مبارزه با هوای نفس است». (1)بدیهی است که پیکار با دشمنان به ویژه در آن عصر و زمان مشکلات عظیمی داشته که در بسیاری از موارد به شهادت مجاهدان راه خدا منتهی می شده و یا جراحت های آن ها سال ها یا تا آخر عمر باقی می مانده است. با این حال، پیامبر اکرم صلِّ اللهُ علیه وآله آن را جهاد اصغر نامید و جهاد با هوی و هوس های سرکش نفسانی را جهاد اکبر.دلیل آن هم روشن است؛ تا انسان در میدان این جهاد شرکت نکند، یا جهاد با دشمن برای او میسر نمی شود و یا اگر میسر شود گاهی آلوده به افکار نادرستی همچون به دست آوردن غنیمت یا انتقام از دشمن و یا رسیدن به مقامات ظاهری می شود.به همین دلیل در ذیل حدیث مذکور آمده است: «إِنَّ أَفْضَلَ الْجِهَادِ مَنْ جَاهَدَ نَفْسَهُ الَّتِي بَينَ جَنْبَيهِ؛ برترین جهاد، جهاد با نفسی است که در درون انسان قرار دارد». (2)و بعد از نجات از چنگال هوی و هوس های سرکش که ابزار شیطان رجیم است سعی می کند خود را به صفات فضیلت آراسته کند تا در سایۀ آن به لقاءالله و شهود باطنی یعنی دیدن خدا با چشم دل نائل گردد.در قرآن مجید در یک تعبیر روشن و شفاف آمده است: (فَمَنْ كَانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَلا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَدا؛ «پس هر که به لقای پروردگارش امید دارد، باید کاری شایسته انجام دهد، و هیچکس را در عبادت پروردگارش شریک نکند!». (3))
لقاء پروردگار که همان مشاهدۀ باطنی ذات پاک او با چشم دل و بصیرت است هر چند در این دنیا برای مؤمنان راستین امکان پذیر است، اما از آنجا که این مسأله در قیامت به سبب مشاهدۀ آثار صریح تر و روشن تر آن ذات پاک جنبهٔ همگانی پیدا می کند این تعبیر در لسان قرآن و روایات غالباً در مورد روز قیامت به کار رفته است. البته ارادۀ هر دو معنا نیز ممکن است، به این صورت که عمل صالح و ایمان خالص و ترک هرگونه شرک در این دنیا نیز سبب شهود باطنی صالحان پاک باز می شود آن گونه که در قیامت نصیب همه می گردد؛ اگر تمام موارد استعمال واژهٔ «لقاء الله» در قرآن و روایات و به ویژه تعبیراتی که در ادعیه آمده است در نظر گرفته شود این تفسیر دور به نظر نخواهد رسید.در متون اسلامی گاه به خطبه یا نامه ای از معصومین علیهم السّلام یا دعایی از دعاهای پرمعنا برخورد می کنیم که هر کدام می تواند نسخه ای برای سالکان راه باشد؛ از جمله آنها خطبۀ همّام است که یک صد و ده صفت از صفات بارز پرهیزکاران راستین در آن آمده و یک دورۀ کامل سیروسلوک است و همان بود که همّام (مخاطب اصلی این خطاب پس از شنیدن آن صیحهای زد و مدهوش شد و روحش به عالم بالا پرواز کرد (که شرح آن بعداً خواهد آمد).)کوتاه سخن این که اگر رهروان این راه، اراده و تصمیم و اخلاص کافی برای پیمودن این مسیر داشته باشند و با توکل بر خداوند به سراغ متون قرآنی و روایی معصومین علیهم السّلام بروند و اهل عمل به آن دستورات حیات بخش باشند به یقین به هدف نهایی می رسند و به وصال آن محبوب بی همتا نائل می شوند و اینکه پیمودن این راه حتماً در گرو نسخهٔ معینی از پیر و مرشد و راهنمای خاصی باشد به یقین اشتباه است و چه بسا مقدمۀ انحراف از مسیر صحیح و صراط مستقيم محسوب شود.البته فهم محتوای آیات و روایات نیازمند علم کافی و یا استفاده از راهنمایی
علمای با تقوای دین است بی آنکه انگشت روی شخص خاصی بگذاریم یا بگذارند.در واقع همه چیز در شریعت جمع است و چیز ناگفته ای در آیات قرآن و گفتار معصومین علیهم السّلام وجود ندارد و اینکه گروهی شریعت را از آنِ عوام می دانند و بعد از آن قائل به طریقتی هستند که آداب آن را پیر و مرشد بیان می کند و بدون آن وصول به حقیقت را غیر ممکن می شمرند، بر خلاف اصول شناخته شدۀ اسلامی است؛ شاهد گویای این سخن عملکرد امامان معصوم علیه السّلام و اصحاب و یاران آن هاست.در این زمینه بعداً مشروح تر سخن خواهیم گفت.
## فصل دوم: نسخه های جامع سیر و سلوک### اشارهفصل دوم
بعضی از اساتید عرفان، مسیر پویندگان این راه را آسان کرده و نسخۀ کاملی از نماز را برای آنها ترتیب داده اند که می توان آن را چنین تقریر کرد.می دانیم که در قرآن مجید دو اثر مهم برای نماز ذکر شده است: نخست پاک سازی انسان از انواع گناهان است: ﴿إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَر(1)كه اولین گام در سیر و سلوک الی الله می باشد.)هرگاه نماز به درستی و با تمام آداب، به ویژه با حضور قلب اقامه شود روح و جان آدمی را از تمام آثار گناه شستشو می دهد پاک می سازد همان گونه که در احادیث اسلامی آمده است: نماز همچون چشمۀ آبی بر در خانۀ شماست که در شبانه روز پنج بار روح خود را در آن شستشو می دهید و در نتیجه چیزی از گردو غبار گناه بر روحتان باقی نمی ماند.اثر دوم نماز «ذكر الله» و دوام یاد اوست (وَأَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکری (2)که با توجه به اطلاق کلمۀ «ذکر» دوام آن را می توان استفاده کرد و این گام مهم دیگری است.)
اضافه بر این، در احادیث معروف آمده است: «الصلاة قربان کلی تقی» (1و در كلمات بزرگان، «معراج المؤمن»(2)گفته شده که با دقت در مفهوم «قربان» که همان تقرب الى الله است روشن می شود که می توان از این نردبان روحانی برای صعود به مراحل عالی قرب استفاده کرد که این همان هدف نهایی سیروسلوک نسان هاست.)در واقع نماز مجموعه ای از عرفان نظری و عملی است؛ هنگامی که انسان به نماز می ایستد و با ذکر «الله اکبر» آغاز می کند، ماسوی الله را به فراموشی می سپارد و تنها دل به آن محبوب بی همتا می بندد و او را از هرچه هست برتر و فراتر می داند و با بلند کردن دست ها تمامی ماسوی الله را پشت سر می افکند و جز به فکر معبود اصلی نیست.آنگاه با استمداد از نام او (بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ می گوید و از رحمت عام و خاص خدا مدد می جوید. سپس با گفتن (الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ) روح خود را به سیر آفاق و انفس می فرستد و از طریق این سفر به سوی آن محبوب بی همتا پیش می رود. ناگاه متوجه ناخالصی های خود و گناهان و ترک اولی هایش می شود و به یاد عرصۀ محشر و حساب وکتاب می افتد (و مالِكِ يَوْمِ الدِّین) می گوید و در دل از خدا تقاضای عفو و سلامت در آن روز را می کند.)پس از طی این منازل، خود را در برابر آن محبوب بی عدیل حاضر می بیند و او را مخاطب ساخته (إياكَ نَعْبُدُ می گوید و از او برای این کار یاری می جوید و (وَاياكَ نَسْتَعینُ) را بر زبان جاری می سازد.)
1) کافی، ج 3، ص 265
2) جملة «الصلاة معراج المؤمن» به اعتراف بسیاری از محققان در منابع حدیث یافت نشده است و شاید نخستین کسی که آن را به صورت یک روایت آورده است فخر رازی است که در تفسیر سوره فاتحه بعد از بیان اهمیت این سوره می گوید: فلهذا السبب قال علیه السّلام : الصلاة معراج المؤمن . (تفسیر رازی، ج 1، ص 266)
سپس برای این که ذره ای از این مسیر منحرف نشود ثبات بر طریق هدایت را از او می خواهد و (اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیم می گوید. آنگاه خود را در کنار انبیا و اولیا می بیند و همراهی آنها را با گفتن (صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ) از خدا می طلبد و برای این که راه خود را از گمراهان و کسانی که مورد خشم خدا قرار گرفته اند جدا سازد با گفتن (غَيرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلَا الضَّالِّين) سورۀ حمد را پایان می دهد.)این راه را همچنان در رکوع و سپس در سجود که آخرین مرحله فناء في الله است به ویژه در سجدۀ دوم که فناء در فناء محسوب می شود ادامه می دهد .نگاه در قنوت نماز تمام خواسته هایش را از آن معبود حقیقی می خواهد که مهم ترین خواسته اش خود آن محبوب بی مثال است و در تشهد، ایمان قاطع خود را به یگانگی خداوند و نبوت پیامبر صلّى اللهِ عليه وآله آشکار می سازد و با سلام و درود بر خاتم انبیا و خاندان گرامی اش و همۀ صالحان و بندگان مخلص خدا و همراهانش در این مسیر نماز را پایان می دهد و از این سفر پرنور روحانی بازمی گردد در حالی که آثار نورانی اش در جان او باقی است.و هرگاه بر این مجموعه بیفزاییم آنچه را که در مقدمات و شرایط نماز بر آن تأکید شده است که نمازگزار باید جسم و جان خود را از آلودگی ها و خانه و کاشانۀ خویش را از حقوق مردم پاک سازد و در فضای کاملاً روحانی این عبادت نورانی را انجام دهد، تأثیر نماز در پیشرفت معنوی انسان آشکارتر می شود.اضافه بر این، نمازگزار می داند که هرگونه ریا و سمعه و عُجب به این عبادت آسیب می رساند و جز خلوص نیت و تسلیم و تذلّل در آن مفید نیست.فراتر از همۀ اینها، نمازگزار می داند که اعمال ناپسندی که قبل یا بعد از نماز انجام می شود در قبولی آن تأثیرگذار است و باید از همۀ آن ها بپرهیزد.
این گونه یک نماز کامل و خالی از هرگونه آسیب و موانع قبول، یک سیروسلوک کامل است.و با ادامۀ این راه چیزی نمی گذرد که نورانیتی بر روح و قلب این سالک بلکه بر تمام زندگی او نمایان می شود، خود را در آستان قدس آن محبوب بی همتا می بیند به گونه ای که با فرارسیدن زمان نماز زمزمۀ «قرة عينى الصلاة» سر می دهد و غرق شادی حضور در پیشگاه آن معبود غفور می گردد و چه لذتی از لذت این حضورف برتر و بالاتر؟
### نسخه های قرآنی سیر و سلوک الی الله#### اشارهنسخه های کامل و جامعی برای رهروان این راه و سالکان طریق الی الله در سوره های مختلف قرآن آمده است که عمل به هر یک از آن ها می تواند انسان را به مقصود برساند.#### 1.نسخۀ سورۀ فرقاناز جمله در اواخر سورۀ فرقان نسخه ای آمده است که طی دوازده مرحله انسان را به مقام عبادالرحمان، یعنی بندگان خاص خداوند می رساند.نخستین مرحله، مسأله تواضع و فرونهادن ردای کبر و غرور، و تسلیم بودن در برابر خدا و فروتنی در برابر خلق است (وَعِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً. (1))دومین مرحله، حلم و بردباری در برابر جاهلان و عدم درگیری با آنان است (وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَاماً. (2))
سلامی که نشانۀ بی اعتنایی و توأم با بزرگواری است نه ناشی از ضعف و ناتوانی. سلامی که بیانگر عدم تمایل به مقابله به مثل در مقابل جاهلان است. سلامی که بیانگر عظمت روحی آن ها و تحمل و حوصله در برابر مشکلات است.مرحله سوم، عبادات خالصانۀ شبانگاهی است، همان گونه که قرآن می گوید: (وَالَّذِينَ يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَقِيَاماً. (1))آری، در ظلمت شب هنگامی که چشم غافلان در خواب است و جایی برای تظاهر و ریاکاری وجود ندارد از بستر استراحت بر می خیزند و دربرابر پروردگار قیام و در پیشگاهش سجود می کنند. پاسی از شب را به مناجات با محبوب می گذرانند و قلب و روح خود را با یاد و نام او روشن می کنند.چهارمین مرحلۀ سیروسلوک آنها همان مرحلۀ خوف از خداست، خوفی که آنها را از هرگونه گناه باز می دارد. آنها به درگاه او دست بر می دارند و نجات از عذاب دوزخ را در سایۀ اطاعت و پرهیزکاری از ذات پاکش می طلبند ﴿وَالَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذَاتِهَا كَانَ غَرَاماً. (2))این خوف و ترس از خداوند در تمام طول راه همراه آنهاست و آنها را از هرگونه انحراف باز می دارد.در پنجمین مرحله سخن از انفاق در راه خدا و کمک به نیازمندان به میان می آید. انفاقی دور از اسراف و تبذیر و خالی از بخل و تنگ نظری ﴿وَالَّذِينَ إِذَا أَنفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَلَمْ يَقْتُرُوا وَكَانَ بَيْنَ ذَلِكَ قَوَاماً.)بی شک بدون پیمودن این مرحله کسی نمی تواند این راه پرفراز و نشیب را طی کند. به همین دلیل بسیاری از عارفان اسلامی تأکید بر این کار دارند در حالی که
بعضی دیگر، از آن غافل شده اند و نسخۀ آن ها خالی از این موضوع مهم است. گذشتن از علاقه به مال دنیا از یک سو و خدمت به خلق و شاد کردن دل های نیازمندان از سوی دیگر، رهروان این راه را کمک فراوان خواهد کرد.در حالات پیشوایان اسلام نیز بارها خوانده ایم که آنها شبانه شخصاً بار یتیمان و نیازمندان را بر دوش می کشیدند و به خانه و کاشانۀ آنها می رساندند.ششمین مرحلۀ آنها مرحلۀ توحید خالص است، توحید خالی از هرگونه شرک و دوگانه پرستی، توحیدی که غیر خدا را از صحنۀ دل دور سازد و در آسمان فکر و روح، کسی و چیزی جز خدا نباشد ﴿وَالَّذِينَ لَا يَدْعُونَ مَعَ اللهِ إِلٓهاً آخَرَ.(1))مرحلۀ هفتم، پاکی آن ها از آلودگی به هرگونه حق الناس است، نه خون کسی را می ریزند و نه در ریختن خون کسی شریک و سهیم اند و نه اذیت و آزار آن ها به خلق خدا می رسد و مردم از دست آن ها در آسایش اند. ﴿وَلَا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ الله إلَّا بِالحَقِّ. (2))هشتمین مرحلۀ سیر و سلوک آن ها پرهیز از هوی پرستی و آلودگی های جنسی است، همان چیزی که یوسف پیامبر صلّی اللهُ علیه وآله را به آن مقام والای الهی رساند؛ در ظاهر، او را از سیاه چال زندان بر تخت حکومت نشاند و در باطن به مقام قرب نبوت رسانيد ﴿وَلَا يَزْنُونَ. (3))روشن است که مسألۀ پاکی دامن آنها از زنا _ بنابر این که زنا مفهوم عامی داشته باشد و زنای چشم و گوش و لمس را شامل شود و سایر انحرافات جنسی نیز همراه داشته باشد و حتی همجنس گرایی را که مرحلۀ شدیدتری از
زناست، به دلیل آنکه حدّش از آن سخت تر و شدیدتر است، در بر گیرد _ در نسخۀ سلوک این سالکان ثبت است.مرحلۀ نهم عبادالله (بندگان خاص خدا عدم حضور در مجالس گناه است مجالسی که روح انسان را آلوده می کند و او را از خدا دور می سازد و در مسیر قرب الی الله به او ضربه وارد میکند (وَالَّذِينَ لَا يَشْهَدُونَ الزُّورَ).(1))گرچه «زور» در بعضی از روایات ائمه اهل بیت علیهم السّلام تفسیر به مجالس لهو ولعب وغنا شده ولی به یقین از قبیل بیان یک مصداق روشن است وگرنه هرگونه مجلسی که در آن گناه می شود یا غیبت و دروغ و حرف های نادرست و آنچه را که مربوط به دنیا پرستی است شامل می گردد، همه مصداق باطل است و حضور در چنین مجالسی شایستۀ سالکان راه حق نیست.آن ها نه تنها در مجالس آلوده به گناه حاضر نمی شوند بلکه هرگاه از کنار چنین مجالسی بگذرند با بی اعتنایی کامل و بزرگوارانه گذر خواهند کرد.دهمین مرحله، در ادامۀ این آیات دهمین وصف آن ها را می خوانیم ﴿وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَاماً. (2))با توجه به اینکه «لغو » مفهوم وسیعی دارد، هر کاری را که هدف عاقلانه ای در آن نباشد و یا هرگونه هوی پرستی و سرگرمی ناسالم در آن باشد، شامل می شود.در یازدهمین مرحله این گروه از بندگان خاص خدا و سالكان الى الله به مراقبت دائمی آنها اشاره شده است، می فرماید: «آن ها کسانی هستند که هرگاه آیات پروردگارشان را به آنها یادآوری کنند کر و کور روی آن نمی افتند»؛ ﴿وَالَّذِينَ إِذَا ذُكِّرُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ لَمْ يَخِرُّوا عَلَيْهَا صُمّاً وَعُمْيَاناً. (3))
آن ها دارای گوش های شنوا و چشم های بینا هستند و به پیام های الهی که از طريق انبیا و اوصیا و یا علمای باتقوای دین می شنوند گوش فرامی دهند واز کنار هر صحنه ای که می گذرند درس های عبرتی را که در آن نهفته است میب ینند. آن ها با بصیرت کامل در این راه گام برمی دارند و دائماً مراقب گام های خویش اند که از مسیر دور نشوند.و سرانجام دوازدهمین مرحله آنها به این صورت بیان شده است: «آنها کسانی هستند که پیوسته از درگاه خدا تقاضا می کنند: خداوندا! همسران و فرزندان ما را کسانی قرار ده که مایۀ چشم روشنی ما باشند و ما را امام و پیشوای پرهیزکاران قرار ده»؛ وَالَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّيَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْيُنِ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَاماً.(1))این وصف، وصف بسیار مهمی است و اشاره به این دارد که آن ها نه تنها خودشان در این سیر الی الله گام بر میدارند بلکه همواره در این فکرند که دیگران را هم به این راه دعوت کنند. نخست از خانوادۀ خود یعنی زن و فرزند آغاز می کنند سپس به هدایت و رهبری دیگران می پردازند تا بر تعداد رهروان این راه هرچه بیشتر بیفزایند.قابل توجه این که در بسیاری از نسخه هایی که عارفان برای سلوک الی الله داده اند این نکته مورد غفلت قرار گرفته و تنها به خودسازی و سلوک شخصی آنها اشاره شده است، در حالی که قرآن مجید در این برنامۀ جامع خود، آخرین نکته را همین امر قرار داده است و جالب این که آن را به صورت خواسته و دعای دائمی این سالکان کامل بیان کرده است (توجه داشته باشید که فعل مضارع دلیل بر استمرار است.)
1) فرقان، آیۀ 74
و در ادامۀ این آیات، پاداش این سالکان را که رسیدن به مقصد نهایی است این چنین بیان می کند : ُوْلَئِكَ يُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِمَا صَبَرُوا وَيُلَقَّوْنَ فِيهَا تَحِيَّةً وَسَلَاماً).(1))از تکیه کردن بر واژهٔ «غرفه» که به معنای طبقات بالای ساختمان است بدون اشاره به باغ های بهشتی و حوران زیبای آن و جنات تجرى من تحته الانهار، چنین استفاده می شود که آن ها به یک مقام فوق العاده معنوی می رسند که این امور در نظر آنان سهل و ساده است و تعبیر (يُلَقَّوْنَ فِيهَا تَحِيَّةً وَسَلَاماً، «آن ها با تحیت و سلام (الهی یا فرشتگان الهی) روبرو می شوند» نیز گواه بر این معناست.)به یقین پیمودن این راه و عبور از این مراحل دوازده گانه انسان را به مقاماتی می رساند که مایهٔ روشنایی چشم قلب انسان و پیشوایی او برای دیگران است. چه دستوری از این بهتر و چه منبعی از این مهم تر و مطمئن تر؟مرحوم مصطفوی در کتاب التحقيق فى كلمات القرآن الکریم بعد از اشاره به واژهٔ «غرفه» در آیات متعددی از قرآن مجید، می گوید: پرهیزکارانی که از لذات زندگی دنیا پرهیز کردند و آن ها که در راه ایمان و عمل صالح بودند و صبر و استقامت در مسیر حق به خرج دادند غرفه هایی در بهشت و مساکن بسیار عالی و مرتفع دارند که مشرف بر اطراف آن می باشد و آن برترین منازل بهشت و با ارزش ترین مقامات بهشتی است و نتیجه سکنای در آن غرفه ها حصول امنیت و آرامش است که از مهم ترین اسباب زندگی رضایت بخش و سرور دائم است (وَهُمْ فِى الْغُرُفَاتِ آمِنُونَ. (2))مرحوم علامه طباطبایی نیز در ذیل همین آیات سورۀ فرقان در تفسیر المیزان بعد از آن که «غرفه» را به معنای طبقات بالای بنا ذکر می کند می گوید: این کنایه از درجۀ عالی بهشت است. یعنی کسانی که دارای این صفات باشند پاداششان
درجات رفیعهٔ بهشتی است که در آنجا فرشتگان با آن ها ملاقات می کنند و تحیت و درود بر آنها می فرستند و آن ها از هر آنچه انسان از آن می ترسد و خود را برحذر می دارد در امان اند.#### 2. نسخۀ سورۀ مؤمنوننسخۀ دیگر، در سورۀ مؤمنون، آیات 1 تا 11 بیان شده است و سالکان این راه را وارثان بهشت برین که از آن به فردوس یاد کرده و مقامی برتر از آن نیست، و دارای هفت منزل یا هفت صفت معرفی فرموده است.نخست خشوع و خضوع در نماز است به گونه ای که با تمام وجود به درگاه محبوب حقیقی توجه دارند و دل و جانشان در گرو مناجات و رازونیاز با اوست.دیگر این که از هرگونه لغو و بیهودگی و بیهوده گرایی پرهیز می کنند و واجبات مالی را می پردازند و از هرگونه هوس رانی شیطانی و شهوت پرستی دوری می جویند و به امانت (به معنای وسیع کلمه و عهد و پیمانه ایی که با خلق وخالق دارند وفادارند و نماز را _ علاوه بر خشوع و خضوع و حضور قلب _ از هرگونه آسیب (اعم از ریا و سمحه و عُجب و آسیب های دیگر) محافظت می کنند.)و جالب اینکه تمام این ها جز یک مورد به صورت اسم فاعل ذکر شده (خاشعون، معرضون ،فاعلون، حافظون و راعون که دلیل بر استمرار و ادامۀ این راه است یعنی این کارها راه و رسم همیشگی آنهاست نه فقط در زمان خاص، و آن یک مورد که به صورت فعل مضارع ( يحافظون) آمده، آن نیز به معنای استمرار راه است زیرا این معنا در فعل مضارع نیز نهفته شده است.)آری، کسانی که در این مسیر، پیوسته این امور هفت گانه را محافظت می کنند وارثان بهشت برین اند و این گونه سالکان سبيل الى الله و دعوت شدگان به این راه، به بالاترین مقام قرب خدا که از آن تعبیر به «فردوس» شده است راه می یابند.
در همین سورۀ مؤمنون آیات 57 تا 61 به پیشگامان در این مسیر اشاره کرده و چهار وصف برای آنان ذکر می کند: آن ها کسانی هستند که از خدا (و تخطی از انجام مسئولیت ها هراسان اند و به آیات پروردگارشان ایمان راسخ دارند. آنهایی که هیچ چیز را شریک و همتای خدا قرار نمی دهند و قلبشان به نور توحید کامل روشن است و آنهایی که آنچه در توان دارند در انجام وظیفۀ بندگی دریغ نمی دارند اما با این حال باز از صحنۀ قیامت و حساب و کتاب الهی بیم دارند. آری (أُوْلَئِكَ يُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ وَهُمْ لَهَا سَابِقُونَ). (1)آن ها پیشتازان در نیکی ها و سبقت گیرندگان در این سیروسلوک الی الله هستند.)مرحوم مصطفوی در همان کتاب التحقیق بعد از آن که تفسیر ارباب لغت را درباره «فردوس» ذکر می کند می گوید: «وهذه الجنه متفردة ليس لها معادل؛ اين بهشت فردوس بهشتی است که منحصر به فرد است و شبیه و نظیری ندارد».در سورۀ معارج آیات 22 تا 35 نیز نسخه ای برای رهروان این راه، همانند نسخهٔ سوره مؤمنون البته با تفاوت مختصری دیده می شود.(2در پایان این صفات می فرماید: (أُوْلَئِكَ فِي جَنَّاتٍ مُكْرَمُونَ) که دلیل روشنی بر والا بودن مقام کسانی است که واجد این اوصاف اند و نیز دلیل روشنی بر قُرب آنه ا به ذات پاک پروردگار.)#### 3. نسخّ قرآنی دیگرنسخه های دیگری که از تلفیق و ضمیمه کردن آیات قرآن به یکدیگر برای
1) مؤمنون، آیۀ61
2) هرگاه آیاتی که با «الذین» در این مورد آغاز شده صفات مؤمنان باشد (به قرینهٔ آنچه در سوره مؤمنون آمده است) صفاتی خواهند بود همردیف نماز که در «الا المصلین» آمده و در واقع هر کدام استثناء جدیدی محسوب می شود گویی «الا» بر سر همهٔ آنها آمده است و اگر همۀ اینها صفات نمازگزاران باشد تنها یک استثناء در آیات شریفه آمده و بقیه آیاتی که با «الذین» در اینجا آغاز شده جزء صفات نمازگزاران واقعی محسوب می شود ولی در هر حال تفاوتی در آنچه ما در پی آن هستیم حاصل نخواهد شد
سالکان راه خدا به دست می آید بسیار قابل توجه و دارای آثار اطمینان بخشی است. به عنوان نمونه ابتدا آیات مربوط به ذکر و دوام آن را بررسی می کنیم.در سوره احزاب آیات 41 تا 43 سخن از ذکر کثیر است: (يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثيراً وَسَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَأَصِيلاً هُوَ الَّذِي يُصَلِّى عَلَيْكُمْ وَمَلائِكَتُهُ لِيخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَكانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحیما؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید! خدا را بسیار یاد کنید و صبح و شام او را تسبیح گویید! او کسی است که بر شما درود و رحمت می فرستد، و فرشتگان او (نیز برای شما تقاضای رحمت می کنند) تا شما را از ظلمات (جهل) به سوی نور (ایمان) رهنمون گردد؛ او نسبت به مؤمنان همواره مهربان بوده است!».)آری! فرستادن درود توسط خداوند و فرشتگانش بر انسان ها تا آن ها را از ظلمات به سوی نور دعوت کند بعد از آیۀ «ذکر کثیر» نشان می دهد که چنین ذاکرانی مورد عنایت خاص خداوند قرار می گیرند و سرانجام پرده های ظلمت از برابر چشم قلب آنها کنار رفته و نور حق در آن ظاهر می شود.در آیۀ 37 و 38 سورۀ نور سخن از دوام ذکر است، می فرماید: (رِجَالٌ لَا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللهِ وَإِقَامِ الصَّلَاةِ وَإِيتَاءِ الزَّكَاةِ يَخَافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَارُ * لِيَجْزِيَهُمُ اللهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا وَيَزِيدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَاللَّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابِ «مردانی که نه تجارت و نه معامله ای آنان را از یاد خدا و برپا داشتن نماز و ادای زکات غافل نمی کند؛ آن ها از روزی می ترسند که در آن، دل ها و چشم ها زیرورو می شود (آن ها به سراغ این کارها می روند) تا خداوند آنان را به بهترین اعمالی که انجام داده اند پاداش دهد، و از فضل خود بر پاداششان بیفزاید؛ و خداوند به هرکس بخواهد بی حساب روزی می دهد (و از مواهب بی انتهای خویش بهره مند می سازد)»)آری! آن ها که پیوسته به یاد خدا هستند نه تجارت و بیع و نه مقام و مال، نه
همسر و فرزند، نه غم و شادی آن ها را از ذکر خدا باز نمی دارد؛ همواره به یاد او هستند، از او می گویند و با آن سرخوش اند و به همین دلیل سزاوار است مشمول رزق بی حساب شوند و شک نیست که رزق بی حساب، نیل به عرفان الهی را درحد اعلی شامل می شود.و در آیۀ 36 زخرف می خوانیم: هرکس از ذکر و یاد خدا روی گردان شود شیطانی همنشین او می شود و پیوسته او را وسوسه می کند؛ ﴿وَمَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نقيض لَهُ شيطاناً فَهُوَ لَهُ قَرينٌ.)و در تأیید این آیه، آیۀ 28 سوره کهف است که می فرماید: ﴿وَلا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَلا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا وَاتَّبَعَ هَواهُ وَكانَ أَمْرُهُ فُرُطا»؛ «و از کسانی که قلبشان را از یاد خود غافل ساختیم اطاعت مکن! همان ها که از هوای نفس پیروی کردند، و کارهایشان افراطی است».که مضمونش این است: کسانی که از ذکر خدا غافل شوند پیرو هوای نفس خواهند شد و کارهای آنها خارج از حد معقول است.نقطه مقابل این افراد کسانی هستند که پیوسته ذکر خدا می کنند و شیطان را به آن ها راهی نیست.در آیۀ 28 سورۀ رعد باز هم تعبیر پرمعنای دیگری دربارۀ ذکر الله آمده است؛ می فرماید: (الَّذِینَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»؛ «آن ها کسانی هستند که ایمان آورده اند و دل هایشان به یاد خدا مطمئن (و آرام است؛ آگاه باشید، تنها با یاد خدا دل ها آرامش می یابد!».)و هنگامی که در سایۀ ذکر الله صاحب نفس مطمئنه شدند مخاطب به خطاب (يا أَيْتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيةً فَادْخُلِي فِي عِبَادِي وَادْخُلِي جَنَّتِي که در سورۀ فجر آیۀ 27 تا 30 آمده است می شوند و به دنبال آن سه موهبت بزرگ به آنها می رسد: نخست رضایت طرفینی خلق و خالق به گونه ای که هم خدا از)
آنها راضی است و هم آن ها از پاداشهای فراوان الهی راضی اند ﴿رَاضِيَةً مَّرْضِيةً. دوم ورود در زمرۀ بندگان خاص خداست (فَادْخُلِي فِي عِبَادِى) و سرانجام، ورود در بهشت خاصی است که خداوند از آن به (جَنَّتِی)؛ «بهشت» من یاد کرده است. توجه داشته باشید که در تمام قرآن جز در اینجا در مورد بهشت واژه «جنتی» به کار نرفته است.)آیا (ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ»؛ «به سوی پروردگارت بازگرد» خطابی است مربوط به عالم قیامت یا لحظه ای که مرغ روح انسان از قفس تن پرواز میکند و یا حتی دنیا را نیز شامل می شود؟ هر چه باشد نشانۀ روشنی است دربارۀ اینکه صاحبان نفس مطمئنه به مقامات والا و قرب الهی می رسند.قابل توجه اینکه در چند جای قرآن شهودهای حسی برای فراهم شدن اطمینان درون صورت گرفته است.نخست در داستان ابراهیم علیه السّلام است که وقتی از خداوند تقاضا کرد صحنۀ معاد را در همین دنیا ببیند، مأمور ذبح چهار مرغ شد و اجزا و گوشت های آنها را با هم مخلوط کرد و سپس تقسیم نمود و بر کوه های متعددی در اطراف نهاد و بعد آنها را فراخواند و همگی به حال حیات بازگشتند و صحنۀ معاد در این شهود حسی در برابر چشم ابراهیم علیه السّلام ظاهر شد و مایۀ اطمینان خاطر او گشت، زیرا قبلاً به او گفته شده بود: (أَوَلَمْ تُؤْمِنْ؛ آیا ایمان به زنده شدن پس از مرگ نیاورده ای؟ گفت: آورده ام ولی می خواهم قلبم مطمئن شود(قَالَ بَلَى وَلَكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي). (1))شهود حسی دیگر، در مورد حواریون (اصحاب خاص حضرت مسیح علیه السّلام واقع شد که از او تقاضا کردند غذای خاصی از آسمان برای آن ها نازل شود تا از آن تناول کنند و اطمینان کامل به قدرت خداوند و نبوت حضرت مسیح علیه السّلام پیدا کنند. (قَالُوا نُرِيدُ أَنْ نَأْكُلَ مِنْهَا وَتَطْمَئِنَّ قُلُوبُنَا وَنَعْلَمَ أَنْ قَدْ صَدَقْتَنَا وَنَكُونَ عَلَيْهَا مِنَ الشَّاهِدِینَ»؛ «گفتند: ما می خواهیم از آن مائدۀ آسمانی بخوریم و قلوب ما مطمئن)
1) بقره، آیۀ 260
شود و بدانیم که تو به ما راست گفته ای و گواه بر آن باشیم (و دیگران را به آیین تو دعوت کنیم».(1))در جنگ بدر نیز هنگامی که فرشتگان نامرئی پروردگار به یاری مسلمانان شتافتند و آثار محسوس آن در شکست دشمن نمایان شد خداوند این آیه را نازل فرمود: ﴿إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجابَ لَكُمْ أَنَّى مُمِدُّكُمْ بِأَلْفِ مِنَ الْمَلَائِكَةِ مُرْدِفِينَ * وَمَا جَعَلَهُ اللهُ إِلَّا بُشرى وَلِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ وَمَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ؛ «به خاطر بیاورید هنگامی را که از پروردگارتان کمک می خواستید و او خواستۀ شما را پذیرفت و گفت: من شما را با یک هزار از فرشتگان که پشت سرهم فرود می آیند یاری می کنم ولی خداوند این ها را تنها برای شادی و اطمینان قلب شما قرار داد وگرنه پیروزی جز از طرف خدا نیست، خداوند توانا و حکیم است». (2))از مجموع این آیات به خوبی استفاده می شود که گاه خداوند صحنه های شهود حسی را برای اطمینان خاطر و یا شهود باطنی و معنوی فراهم می سازد.قرآن بشارت دیگری به صاحبان نفس مطمئنه می دهد و آن این که شیطان هرگز نمی تواند در آن ها نفوذ کند زیرا صاحبان نفس مطمئنه در زمرهٔ «عبادی» در آیه 29 سورۀ فجر وارد شده اند و قرآن مجید از سوی پروردگار به آنها وعده می دهد: ﴿إِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ وَكَفَى بِرَبِّكَ وَكيلاً؛ (اما بدان) تو هرگز سلطه ای بر بندگان من، نخواهی یافت. همین قدر کافی است که پروردگار تو حامی و نگهدار آن ها باشد». (3))و این بعد از آن است که شیطان طبق آیۀ دیگری تهدید می کند که من همه را اغوا خواهم کرد: (قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ.(4))
#### 4. نسخۀ سورۀ توبهاز جمله آیاتی که به رهروان این راه و سالکان این طریق بشارت می دهد که در پرتو یک نسخۀ قرآنی به مقامات عظیم می رسند آیهٔ 71 و 72 سوره توبه است: (وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَيُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَيُطِيعُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُولئِكَ سَيرْحَمُهُمُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكيمٌ * وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَمَسَاكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ وَرِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ؛ «مردان و زنان با ایمان، ولیّ (و یار و یاور) یکدیگرند؛ امر به معروف و نهی از منکر می کنند؛ نماز را برپا می دارند؛ و زکات را می پردازند؛ و خدا و رسولش را اطاعت می کنند؛ به زودی خدا آنان را مورد رحمت خویش قرار می دهد؛ خداوند توانا و حکیم است! خداوند به مردان و زنان با ایمان، باغ هایی از بهشت وعده داده که نهرها از زیر درختانش جاری است؛ جاودانه در آن خواهند ماند؛ و مسکن های پاکیزه ای در بهشت های جاودان (نصیب آنها ساخته است)؛ و (خشنودی و) رضای خدا (از همۀ اینها) برتر است؛ و پیروزی بزرگ ، همین است!».)مسیر آن ها در ابتدا از ولایت و اخوت و نظارت عمومی بر یکدیگر می گذرد سپس امر به معروف و نهی از منکر و اقامۀ صلات و ادای زکات و اطاعت از خدا رسول را ذکر می کند و سپس به رضوان الله که مقام بسیار والا و فوز عظیم است بشارت می دهد.هیچ کس نمی تواند آن لذت معنوی و احساس روحانی را که به رهروان این راه به دلیل خشنودی و رضای خدا دست می دهد توصیف کند و به گفتۀ بعضی از مفسران (با الهام از آیه فوق که می گوید: و رضوان من الله اکبر حتی گوشه ای از این لذت روحانی از تمام بهشت و نعمت هایش برتر و بالاتر است.)و عجب این که در غالب یا همۀ نسخه هایی که عرفای اسلامی به سالکان راه
می دهند مسألۀ امر به معروف و نهی از منکر و ولایت و نظارت عمومی بر یکدیگر مطرح نیست، گویی تنها به هدایت خویش می پردازند و فارغ از هدایت دیگران اند.#### 5.نسخه ای دیگر از سورۀ توبهشبیه دو آیۀ مذکور، دو آیۀ دیگر از همین سوره است (آیات 111 و 112 که دربارۀ مؤمنان راستین می فرماید: ﴿إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَيَقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقّاً فِي التَّوْرَاةِ وَالْإِنْجِيلِ وَالْقُرْآنِ وَمَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيعِكُمُ الَّذى بايَعْتُمْ بِهِ وَذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ)؛ «خداوند از مؤمنان، جان ها و اموالشان را خریداری کرده، که (در برابرش) بهشت برای آنان باشد؛ (این گونه که:)در راه خدا پیکار می کنند، می کشند و کشته می شوند؛ این وعده حقّی است بر او ،که در تورات و انجیل و قرآن ذکر فرموده؛ و چه کسی از خدا به عهدش وفادارتر است؟! اکنون بشارت باد بر شما، به دادوستدی که با خدا کرده اید؛ و این است آن پیروزی بزرگ!».)آن ها کسانی هستند که برای به دست آوردن رضای پروردگار و دستیابی به مقام والاى فوز عظیم وارد معامله با خدا می شوند و جان و مال خود را در برابر بهشت برین به خدا می فروشند و اسناد محکمی از سه کتاب آسمانی برای آن می آورند و پس از پایان این معاملۀ روحانی خداوند به آنها تبریک می گوید و بشارت می دهد.سپس در آیۀ بعد صفات نه گانه ای برای این سوداگران روحانی بیان کرده، می فرماید: (التَّائِبُونَ الْعابِدُونَ الْحَامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاكِعُونَ السَّاجِدُونَ الْآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّاهُونَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَالْحافِظُونَ لِحُدُودِ اللَّهِ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنین»؛ «توبه کنندگان، عبادت کاران، سپاس گویان، سیاحت کنندگان، رکوع کنندگان، سجده آوران، آمران
به معروف، نهی کنندگان از منکر، و حافظان حدود (و مرزهای الهی، (مؤمنان حقیقی اند)؛ و بشارت ده به (این چنین) مؤمنان!».)به یقین آن ها که این صفات نه گانۀ معنوی را دارند صاحبان فوز عظیم اند.در واقع این نسخهٔ روشن دیگری از نسخه های قرآنی است که برای سالکان طریق و آنها که در بند سیروسلوک الی الله اند بیان شده است.«فوز» در اصل به معنای نجات از هلاکت و رسیدن به محبوب است و مطابق آنچه راغب در مفردات می گوید به معنای پیروزی توأم با سلامت است.در آیۀ 100 همین سوره (سورۀ توبه فوز عظیم و خشنودی خدا را دربارهٔ پیشگامان در اسلام بیان کرده که علی رغم مشکلات عظیمی که دشمنان ایجاد کرده بودند به حمایت پیغمبر صلّی اللهس علیه وآله برخاستند و انواع مکاره و ناملایمات را تحمل کردند، می فرماید: ﴿وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ رَضِي اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِى تَحْتَهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظیم)؛ «پیشگامان نخستین از مهاجرین و انصار، و کسانی که به نیکی از آن ها پیروی کردند، خداوند از آنها خشنود گشت، و آنها (نیز) از او خشنود شدند؛ و باغ هایی از بهشت برای آنان فراهم ساخته، که نهرها از زیر درختانش جاری است؛ جاودانه در آن خواهند ماند؛ و این است پیروزی بزرگ ...!».)
### نسخه های نورانی سیر وسلوک در سنت معصومین علیهم السّلام#### اشارهدر کلمات پیامبر اکرم الله صلّی اللهُ علیه و آله و ائمه هدی علیهم السّلام نیز نسخه های متعددی دیده می شود که عمل به هر یک می تواند انسان را از حجاب های عالم ماده بیرون کند و دیدگان او را به عالم ملکوت بگشاید.از جمله _ همان گونه که قبلاً اشاره شد _ امیر مؤمنان علی علیه السّلام هنگامی که یکی از یاران مخلصش از او تقاضای توصیف متقین و پرهیزکاران می کند خطبه ای برای او می خواند که در آن یک صد و ده و صف برای پرهیزکاران بیان شده و به یقین هركس بتواند به آن عمل کند شاهد مقصود را در مسیر الی الله در آغوش خواهد گرفت.و جالب این که در ابتدای این خطبه آمده است که امام علیه السّلام نخست جواب بسیار کوتاهی در دو جمله به او داد ولی عطش همام فرو ننشست، ناچار امام علیه السّلام چشمۀ زلال جوشانی در اختیار او و در اختیار همۀ رهروان این راه گذاشت تا از آن بنوشند و سیراب شوند و جای تعجب نیست که همّام هنگامی که سخنان امام علیه السّلام را شنید صیحه ای زد و مدهوش شد و مرغ روحش از قفس تن پرواز کرد و چه بسا احساس می کرد، که زمان پرواز فرارسیده است.از فرازهای متعددی از این خطبه به خوبی استفاده می شود که سخن از کسانی
است که به مقاماتی از شهود رسیده اند از جمله آنجا که می فرماید: «وَلَوْلا الْأَجَلُ الَّذِي كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ، شَوْقاً إِلَى الثَّوَابِ، وَخَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ؛ اگر سرآمد معینی که خداوند برای (زندگی آنها مقّرر کرده وجود نداشت، به اندازۀ یک چشم برهم زدن نیز ارواحشان از شوق پاداش الهی و ترس از کیفر او در جسمشان قرار نمی گرفت».)و در جایی دیگر از این خطبه آمده است: «فَهُمْ وَالْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا، فَهُمْ فِيهَا مُنَعَمُونَ، وَهُمْ وَالنَّارُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُعَذِّبُون؛ آنها به کسانی می مانند که بهشت را با چشم خود دیده و در آن متنعم اند، و همچون کسانی هستند که آتش دوزخ را مشاهده کرده و در آن معذّب اند».و نیز در جای دیگر از همین خطبه می خوانیم: «فَإِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَشْوِيقٌ رَكَنُوا إِلَيْهَا طَمَعاً، وَتَطَلَّعَتْ نُفُوسُهُمْ إِلَيْهَا شَوْقاً، وَظَنُّوا أَنَّهَا نُصْبَ أَعْيْنِهِم وَ إِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَخْوِيفٌ أَصْغَوْا إِلَيْهَا مَسَامِعَ قُلُوبِهِمْ، وَظَنُّوا أَنَّ زَفِيرَ جَهَنَّمَ وَشَهِيقَهَا فِي أُصُولِ آذَانِهِم؛ هنگامی که به آیه ای می رسند که در آن تشویق است (تشویق به پاداش های بزرگ الهی در برابر ایمان و عمل صالح با اشتیاق فراوان بر آن تکیه می کنند و چشم جانشان با علاقۀ بسیار در آن خیره می شود و گویی آن بشارت را در برابر چشم خود می بینند و نیز هنگامی که به آیه ای می رسند که بیم و انذار در آن است (انذار در برابر گناهان) گوش های دل خویش را برای شنیدن آن باز می کنند و گویی فریادها و ناله های زبانه های آتش دوزخ در درون گوششان طنین انداز است».)آری، آن ها در عالمی مملو از معنویت و نور و توأم با حضور غوطه ورند و در سایۀ عمل به این نسخۀ الهی که به وسیلۀ بنده خاص او امیرمؤمنان علی علیه السّام پیچیده شده به چنین مقاماتی نائل می شوند.کافی است در بخش اول این خطبه که سخن از پنج صفت آنان به میان آورده دقیق شویم. می فرماید: «فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ: مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ، وَمَلْبَسُهُمُ
الاقْتِصَادُ، وَمَشْيهُمُ التَّوَاضُعُ غَضُّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ، وَوَقَفَوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُم؛ پرهیزکاران در این دنیا صاحب فضایلی هستند: گفتارشان راست، لباسشان میانه روی و راه رفتنشان تواضع و فروتنی است. چشمان خویش را از آنچه خداوند بر آنان حرام کرده فرو نهاده اند و گوش های خود را وقف شنیدن علم و دانشی کرده اند که برای آنان سودمند است».راستی! در گفتار و میانه روی و اعتدال در همه چیز (لباس به قرینۀ آیات متعددی از قرآن مفهوم وسیعی دارد و در عرف عام نیز چنین استو همچنین مشی متواضعانه، کنایه ای است از تواضع در همۀ امور زندگی، همانگونه که واژهٔ «مشی» در استعمالات عرفی نیز در این معنای وسیع به کار می رود.)از معرفت والای آنها سخن می گوید، می فرماید: خداوند در درون جانشان آن قدر بزرگ تجلی کرده که ماسوی الله (تمام جهان خلقت در نظر آنها کوچک است؛ (عَظُمَ الْخَالِقُ فِی أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعْيِنِهِمْ).)آنگاه از عبادت های شبانه آنها سخن می گوید، می فرماید: به هنگام شب برای عبادت بر پا می ایستند در حالی که اجزای قرآن را با دقت و تأمل تلاوت می کنند و با آن، مرهمی بر زخم های خود می گذارند، آیات بشارت آن ها را به وجد می آورد و آیات تخویف آنان را تکان می دهد؛ (أَمَّا اللَّيلَ فَصَافُونَ أَقْدَامَهُمْ تَالِينَ لِأَجْزَاءِ الْقُرْآنِ يَرَتِّلُونَهَا تَرْتِيلاً يحزِّنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ وَيَسْتَثِيرُونَ بِهِ دَوَاءَ دَائِهِمْ فَإِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَشْوِيقُ رَكَنُوا إِلَيْهَا طَمَعاً وَتَطَلَّعَتْ نُفُوسُهُمْ إِلَيْهَا شَوْقاً... واین گونه پاسی از شب را با رازونیاز با خدا و نماز و تلاوت قرآن و تفکر و تدبر میگذرانند. سپس به برنامه روزانۀ آنها اشاره می کند، می فرماید: اما به هنگام روز مردانی بردبار و دانشمند و نیکوکارانی پرهیزکارند (و نیازمندان از علم و دانش و سایر امکانات آنها بهره مند می شوند)؛ (وَأَمَّا النَّهَارَ فَحْلَمَاءُ عُلَمَاءُ أَبْرَارُ أَثْقِياء). هرگز به اعمال کم قانع نیستند و اعمال زیاد خود را نیز ناچیز می شمارند؛ (لا يُرْضَوْنَ مِنْ)
أَعْمَالِهِمُ الْقَلِيلَ وَلا يَسْتَكْثِرُونَ الْكَثِير. سپس به نشانۀ دیگری از نشانه های آن ها اشاره می فرماید: هنگامی که به آنها نگاه کنی می بینی دین و ایمانی قوی، دوراندیشی توأم با نرمش، ایمان همراه با یقین و حرص در علم و دانش و علم توأم با بردباری دارند؛ (فَمِنْ عَلامَةِ أَحَدِهِمْ أَنَّكَ تَرَى لَهُ قُوَّةٌ فِي دِينٍ وَحَزْماً فِي لِينٍ وَإِيمَاناً فِييقِينٍ وَحِرْصاً فِي عِلْمٍ وَعِلْماً فِي حِلْمٍ).)آنگاه به وضع آن ها در برابر حوادث سخت و ناگوار و زلزله های زندگی پرداخته، می فرماید: در برابر ناملایمات و حوادث سخت استوار و در حوادث ناگوار، شکیبا و به هنگام خوشی و آسودگی شاکرند؛ (فِي الزَّلازِلِ وَقُورٌ وَفِي الْمَكَارِهِ صَبُورٌ وَفِي الرَّخَاءِ شَكُورٌ.)و به همین ترتیب یک صد و ده وصف از اوصاف آنها را بر می شمرد.به یقین رهروان راه حق و سالکان سبیل الی الله اگر تنها به همین نسخۀ ولایی عمل کنند به مقصد و مقصودشان می رسند و آنچه انتظار داشته اند در اختیارشان قرار می گیرد.#### انسان کامل از دیدگاه امیرمؤمنان علیه السّلامنسخه هایی که از امیرمؤمنان علی علیه السّلام برای انسان کامل در نهج البلاغه آمده است منحصر به آنچه ذکر شد نیست.در ذیل روایت معروف کمیل بن زیاد در کلمات قصار دربارۀ حاملان علم می فرماید: «هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ وَبَاشَرُوا رُوحَ الْيَقِينِ وَاسْتَلانُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ وَأَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ وَصَحِبُوا الدُّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَة بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَى أُولَئِكَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَالدُّعَاةُ إِلَى دِينِهِ آهِ آهِ شَوْقاً إِلَ-ى رُؤْيَتِهِم؛ علم و دانش با حقیقت بصیرت به آنها روی آورده و روح یقین را لمس کرده اند آن ها آنچه را که دنیا پرستان هوس باز مشکل می شمردند (اشاره به
زخارف و زرق و برق دنیاست آسان یافته اند و به آنچه جاهلان از آن وحشت دارند (تنهایی و انزوای اجتماعی و فقر و تنگدستی) انس گرفته اند. (آری) آن ها در دنیا با بدن هایی زندگی می کنند که ارواحشان به جهان بالا تعلق دارد. آنان خلفای الهی در زمین اند و دعوت کنندگان به سوی آیینش. آه آه چقدر اشتیاق دیدارشان را دارم».)سپس امام علیه السّلام چون این توضیحات را برای سیراب شدن کمیل کافی می داند در پایان می افزاید «ای کمیل! (همین قدر کافی است هر زمان می خواهی بازگرد».(1))در گفتار حکیمانۀ 289 نهج البلاغه نیز نسخۀ جالب دیگری دیده می شود که امام علیه السّلام آن را در قالب صفات یک برادر فرضی بیان کرده است، می فرماید: «كَانَ لِي فِيمَا مَضَى أَحْ فِي اللَّهِ وَكَانَ يُعْظِمُهُ فِي عَيْنِي صِغَرُ الدُّنْيَا فِي عَيْنِهِ وَكَانَ خَارِجاً مِنْ سُلْطَانِ بَطْنِهِ فَلا يَشْتَهِي مَا لا يَجِدُ وَلا يُكْثِرُ إِذَا وَجَدَ وَكَانَ أَكْثَرَ دَهْرِهِ صَامِتاً فَإِنْ قَالَ بَنَّ الْقَائِلِينَ وَنَقَعَ غَلِيلَ السَّائِلِينَ وَكَانَ ضَعِيفاً مُسْتَضْعَفاً فَإِنْ جَاءَ الْجِدُّ فَهُوَ لَيْثُ غَابٍ وَصِلُّ وَادٍ لا يُدْلِى بِحُجَّةٍ حَتَّى يَأْتِيَ قَاضِياً وَكَانَ لا يَلُومُ أَحَداً عَلَى مَا يَجِدُ الْعُذْرَ فِي مِثْلِهِ حَتَّى يَسْمَعَ اعْتِدَارَهُ وَكَانَ لا يَشْكُو وَجَعاً إِلَّا عِنْدَ بُرْئِهِ، وَكَانَ يَقُولُ مَا يَفْعَلُ وَلا يَقُولُ مَا لا يَفْعَلُ وَكَانَ إِذَا غُلِبَ عَلَى الْكَلَامِ لَمْ يُغْلَبْ عَلَى السُّكُوتِ وَكَانَ عَلَى مَا يَسْمَعُ أَحْرَصَ مِنْهُ عَلَى أَنْ يَتَكَلَّمَ وَكَانَ إِذَا بَدَهَهُ أَمْرَانِ يَنْظُرُ أَيُّهُمَا أَقْرَبُ إِلَى الْهَوَى فَيُخَالِفُهُ فَعَلَيْكُمْ بِهَذِهِ الْخَلَائِقِ فَالْزَمُوهَا وَتَنَافَسُوا فِيهَا فَإِنْ لَمْ تَسْتَطِيعُوهَا فَاعْلَمُوا أَنَّ أَخْذَ الْقَلِيلِ خَيْرٌ مِنْ تَرْكِ الْكَثِيرِ؛ در گذشته برادری الهی و دینی داشتم (که وصفش چنین بود آنچه او را در نظرم بزرگ جلوه می داد کوچکی دنیا در نظر او بود. او از تحت حکومت شکم خارج بود از این رو آنچه نمی یافت اشتهایش را)
1) کلمات قصار، گفتار حکیمانۀ 147
نداشت (و به دنبال آن نمی رفت و آنچه را می یافت زیاد مصرف نمی کرد. بیشتر اوقات زندگانیاش ساکت بود و (در عین حال) اگر سخنی می گفت بر گویندگان چیره می شد و عطش سؤال کنندگان را فرو می نشاند. (به دلیل نهایت تواضع، بر حسب ظاهر) انسان ضعیفی بود و مردم نیز او را ضعیف می شمردند؛ ولی هرگاه کار مهم و جدی به میان می آمد همچون شیر بیشه می خروشید و مانند مار بیابانی به حرکت در می آمد. پیش از حضور در مجلس داوری، دلیلی اقامه نمی کرد.)هیچ کس را برای کاری که انجام داده، در آن جا که امکان داشت عذری داشته باشد ملامت نمی کرد تا عذر او را بشنود. او هرگز از درد خود جز هنگام بهبودی شکایت نمی کرد. همواره سخنی می گفت که خود انجام می داد و چیزی را که انجام نمی داد نمی گفت. اگر در سخن گفتن مغلوب می شد هرگز در سکوت، کسی بر او غلبه نمی یافت. او به شنیدن حریص تر بود تا گفتن. چنان بود که هرگاه دو کار برایش پیش م یآمد اندیشه می کرد که کدام به هوی و هوس نزدیک تر است، با آن مخالفت می ورزید (و کاری را که خلاف هوای نفس بود مقدم می شمرد. اگر می خواهید راه سعادت و نجات را پیدا کنید بر شما باد که این صفات را تحصیل کنید، پیوسته با آن باشید و از یکدیگر در داشتن آن ها سبقت بگیرید و اگر نمی توانید همۀ آنها را انجام دهید (به مقدار توان انجام دهید) و بدانید که انجام دادن مقدار کم بهتر از ترک بسیار است».)***ای کاش عارفان اسلامی به این نسخه های گران بها اهمیت بیشتری می دادند و برای شاگردان خود از آن بهرۀ کافی می بردند! چراکه همه چیز در آنها بیان شده است.«إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى جَعَلَ الذِّكْرَ جِلاءَ لِلْقُلُوبِ تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَ الْوَقْرَةِ وَتُبْصِرُ بِهِ بَعْدَ
الْعَشْوَةِ وَتَنْقَادُ بِهِ بَعْدَ الْمُعَانَدَةِ وَمَا بَرِحَ لِلَّهِ عَزَّتْ آلاؤُهُ فِي الْبُرْهَةِ بَعْدَ الْبُرْهَةِ وَفِي أَزْمَانِ الْفَتَرَاتِ عِبَادٌ نَاجَاهُمْ فِى فِكْرِهِمْ وَكَلَّمَهُمْ فِى ذَاتِ عُقُولِهِمْ فَاسْتَصْبَحُوا بِنُورِ يَقَظَةٍ فِي الْأَبْصَارِ وَالْأَسْمَاعِ وَالْأَفْئِدَةِ يُذَكَّرُونَ بِأَيَّامِ اللَّهِ وَيُخَوِّفُونَ مَقَامَهُ بِمَنْزِلَةِ الْأَدِلَّةِ فِي الْفَلَوَاتِ مَنْ أَخَذَ الْقَصْدَ حَمِدُوا إِلَيْهِ طَرِيقَهُ وَبَشَرُوهُ بِالنَّجَاةِ وَمَنْ أَخَذَ يَمِيناً وَشِمَالاً ذَمُّوا إِلَيْهِ الطَّرِيقَ وَحَذَرُوهُ مِنَ الْهَلَكَةِ وَكَانُوا كَذَلِكَ مَصَابِيحَ تِلْكَ الظُّلُمَاتِ وَأَدِلَّةَ تِلْكَ الشُّبُهَاتِ؛ خداوندی منزّه و برتر، یاد خود را مایۀ جلای قلب ها قرار داده که براثر آن، گوش، پس از سنگینی (براثر غفلت شنوا شود و چشم پس از کم سویی بینا گردد و از لجاجت و عناد به انقیاد و اطاعت بازگردد و رام شود. خداوندی که نعمت هایش بزرگ و عظیم است همواره در هر عصر و زمان و در فاصلۀ میان بعثت پیامبران بندگانی داشت که حقایق را به فکر آنها الهام می کرد و با عقل و اندیشۀ آنها سخن می گفت تا آن ها در پرتو آن با نور بیداری، چشم ها و گوش ها و قلب ها را روشن سازند و مردم را به یاد ایام الله و روزهای خاص الهی بیندازند و از مقام عظمت او بیم دهند. این افراد همچون راهنمای بیابان ها هستند که قافله ها را از گم کردن راه نجات می دهند. هر کس راه حق را در پیش می گرفت طریقش را می ستودند و او را به نجات بشارت می دادند و آن کس که به چپ و راست منحرف شده بود طریقش را نکوهش می کردند و از هلاکت برحذر می داشتند (آری!) آن ها چراغ های روشن تاریکی ها بودند و راهنمایان در برابر شبهات!».)در این خطبۀ نورانی، امام علیه السّلام به طور ویژه روی ذکر الهی که دست مایۀ عارفان بزرگ است تکیۀ فراوانی کرده، می فرماید: کار آن ها به جایی می رسد که خداوند در عمق افکار آنها نفوذ کرده و با آنها مناجات می کند و سخن می گوید و چشم و گوش آن ها نور دیگری به خود می گیرد و در بیابان خطرناک زندگی علائم طريق برای آنها می نهد تا مسیر قرب الی الله را گم نکنند بلکه خود آن ها چراغ های روشنی برای سالکان دیگر می گردند و راهنمایان در برابر شبهات.
نمونۀ دیگری از این کلمات نورانی و راهگشای سالکان الی الله، در خطبۀ 220 نهج البلاغه آمده است، امام علیه السّلام در آن خطبه در وصف سالکان راه خدا می فرماید: «قَدْ أَحْيَا عَقْلَهُ وَأَمَاتَ نَفْسَهُ حَتَّى دَقَ جَلِيلُهُ وَلَطْفَ غَلِيظُهُ وَبَرَقَ لَهُ لا مِعٌ كَثِيرُ الْبَرْقِ فَأَبَانَ لَهُ الطَّرِيقَ وَسَلَكَ بِهِ السَّبِيلَ وَتَدَافَعَتْهُ الْأَبْوَابُ إِلَى بَابِ السَّلامَةِ وَدَارِ الْإِقَامَةِ وَثَبَتَتْ رِجْلاهُ بِطُمَأْنِينَةِ بَدَنِهِ فِي قَرَارِ الْأَمْنِ وَالرَّاحَةِ بِمَا اسْتَعْمَلَ قَلْبَهُ وَأَرْضَى رَبَّهُ؛ او (سالک الی الله عقلش را زنده کرده و شهواتش را میرانده است، تا آن جا که جسمش لاغر شده، و خشونت اخلاقش به لطافت مبدّل گشته است و برقی پرنور برای او می درخشد، راه را برای او روشن م یسازد و او را به مسیر حق (سلوک الی الله) می برد، او (در این مسیر) پیوسته از دری به در دیگر منتقل می شود تا به دروازۀ سلامت سرای جاودانی راه یابد، گام های او همراه با آرامش بدنش در جایگاه امن و راحت ثابت می گردد، این ها همه به این دلیل است که عقلش را به کار گرفته و پروردگار خویش را راضی ساخته است».)امام علیه السّلام در این خطبه روی احیای عقل و کنترل شهوات و جهاد با نفس اماره تکیه می کند و نتیجۀ آن را روشن شدن راه و سلوک الی الله می شمرد، به گونه ای که آنها با اطمینان خاطر این راه را می پیمایند و به قرارگاه امن می رسند.مطالعۀ مجموعۀ این بیانات که در جای جای نهج البلاغه آمده است (و منحصر به آنچه در اینجا آوردیم نمی باشد و به کار بستن آن برای سیروسلوک الی الله و قرب به آن محبوب بی همتا جداً کافی است چرا آب را از سرچشمه نگیریم و از زلال آن سیراب نشویم.)
### نسخه های نورانی دیگر برای رهروان راهمرحوم علامه مجلسی در کتاب روضهٔ بحار الانوار سه بخش از وصایای مشروح و پربار پیامبر صلّی اللهُ علیه وآله را به علی علیه السّلام (با تکرار خطاب یا علی!... و به ابوذر، آن مرد پاک باز راه اسلام و اهل بیت علیهم السّلام (با تکرار خطاب یا اباذر!...) و به ابن مسعود، آن صحابی بزرگوار (با تکرار خطاب يابن مسعود!...) آورده است که هر کدام از آنها دنیایی است از معارف اسلامی و اخلاق اجتماعی و تهذیب نفوس و آداب و سنن انسانی که در ذیل به گوشه ای از آن اشاره می شود:)در بخش وصایای مربوط به علی علیه السّلام از جمله می فرماید: «يا عَلِى! سَبْعَةٌ مَنْ كُنَّ فِيهِ فَقَدِ اسْتَكْمَلَ حَقِيقَةَ الْإِيمَانِ وَأَبْوَابُ الْجَنَّةِ مُفَتَّحَةٌ لَهُ مَنْ أَسْبَغَ وُضُوءَهُ وَأَحْسَنَ صَلاتَهُ وَأَدَّى زَكَاةَ مَالِهِ وَكَفَّ غَضَبَهُ وَسَجَنَ لِسَانَهُ وَاسْتَغْفَرَ لِذَنْبِهِ وَأَدَّى النَّصِيحَةَ لِأَهْلِ بَيتِ نَبِیه؛ هفت چیز است که در هر کس باشد حقیقت ایمان را به طور کمال و تمام داراست و درهای بهشت برای او گشوده است: کسی که وضوی شاداب و کامل بگیرد و نماز را به خوبی (با حضور قلب کامل اقامه کند، زکات مال خود را بپردازد و خشم خود را کنترل کند و زبانش را ا(ز گفتن سخنان ناموزون و آلوده به گناه و غفلت آور) در زندان کند و برای گناهانش استغفار نماید و خیرخواه)
و مدافع اهل بیت پیامبرش علیهم السّلام باشد».(1به پویندگان این راه توصیه می کنیم که تمام این وصایا را به دقت بخوانند و به آن جامۀ عمل بپوشانند.)در مجموعه ای که به عنوان وصیت به ابوذر بیان فرموده است می فرماید: «یا أَبَاذَر طُوبَى لِأَصْحَابِ الْأَلْوِيةِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ يَحْمِلُونَهَا فَيَسْبِقُونَ النَّاسَ إِلَى الْجَنَّةِ أَلَا وَهُمُ السَّابِقُونَ إِلَى الْمَسَاجِدِ بِالْأَسْحَارِ وَغَيْرِ الْأَسْحَار؛ اى ابوذر! خوشا به حال پرچم داران در روز قیامت که پرچم ها را بر دوش می گیرند و پیشاپیش مردم به سوی بهشت می روند. آگاه باش! آنها کسانی هستند که برای رفتن به مساجد در سحرها و غیر سحرها بر دیگران سبقت می جویند».سپس می افزاید: «يا أَبَا ذَر الصَّلاةُ عِمَادُ الدِّينِ وَالنِّسَانُ أَكْبَرُ وَالصَّدَقَةُ تَمْحُو الْخَطِيئَةَ وَالنِّسَانُ أَكْبَرُ وَالصَّوْمُ جُنَّةٌ مِنَ النَّارِ وَالنِّسَانُ أَكْبَرُ وَالْجِهَادُ نَبَاهَةٌ وَالنِّسَانُ أَكْبَرُ؛ ای ابوذر! نماز، ستون دین است و حفظ زبان از آن بالاتر است و صدقه گناهان را پاک میکند و (حفظ) زبان از آن بالاتر است و روزه سپری است در مقابل آتش و (حفظ) زبان از آن بالاتر است و جهاد مایۀ شرف انسان است و (حفظ) زبان از آن بالاتر است.)و بعد از آن می افزاید: «يا أَبَا ذَر الدَّرَجَةُ فِى الْجَنَّةِ كَمَا بَينَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ وَاِنَّ الْعَبْدَ لَيرْفَعُ بَصَرَهُ فَيلْمَعُ لَهُ نُورٌ يَكَادُ يَخْطَفُ بَصَرَهُ فَيَفْزَعُ لِذَلِكَ فَيَقُولُ مَا هَذَا فَيقَالُ هَذَا نُورُ أَخِيكَ فَيَقُولُ أَخِي فُلان كُنَّا نَعْمَلُ جَمِيعاً فِي الدُّنْيا وَقَدْ فُضْلَ عَلَى هَكَذَا فَيقَالُ لَهُ إِنَّهُ كَانَ أَفْضَلَ مِنْكَ عَمَلاً ثُمَّ يَجْعَلُ فِي قَلْبِهِ الرِّضَا حَتَّى يَرْضَى؛ ای اباذر! فاصلهٔ مقامات بهشتی با یکدیگرهمچون فاصلۀ آسمان و زمین است؛ شخصی از بهشتیان به بالا نگاه می کند و نوری برای او ظاهر می شود که نزدیک است چشمانش را برباید، در این حال، وحشت می کند و عرضه می دارد: این نور چیست و از کجاست؟ به او گفته می شود: این نور برادر ایمانی توست. می گوید: من با او با هم در دنیا
1) بحار الانوار، ج 74، ص 51
اعمالی انجام می دادیم چگونه او چنین برتری ای بر من پیدا کرد؟ گفته می شود: اعمال او از تو برتر بود. سپس (برای این که ناراحت نشود در قلب او رضایت و خشنودی قرار داده می شود تا راضی شود».)و در فراز دیگری می فرماید: «یا أَبَا ذَر مَنْ لَمْ يَأْتِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ بِثَلَاثٍ فَقَدْ خَسِرَ قُلْتُ وَمَا الثَّلَاثُ فِدَاكَ أَبِي وَأُمِّي قَالَ وَرَحٌ يَحْجُزُهُ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ عَلَيهِ وَحِلْمٌ يرُدُّ بِهِ جَهْلَ السَّفِيهِ وَخُلُقُ يَدَارِى بِهِ النَّاسَ. يَا أَبَا ذَر إِنْ سَرَّكَ أَنْ تَكُونَ أَقْوَى النَّاسِ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَإِنْ سَرَّكَ أَنْ تَكُونَ أَكْرَمَ النَّاسِ فَاتَّقِ اللَّهَ وَإِنْ سَرَّكَ أَنْ تَكُونَ أَغْنَى النَّاسِ فَكُنْ بِمَا فِي يَدِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ أَوْثَقَ مِنْكَ بِمَا فِى يدَيكَ يا أَبَا ذَر لَوْ أَنَّ النَّاسَ كُلَّهُمْ أَخَذُوا بِهَذِهِ الْآيَةِ لَكَفَتْهُمْ وَمَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجا وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيثُ لا يَحْتَسِبُ وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ َبالِغُ أَمْرِه؛ اى ابوذر! هرکس روز قیامت سه چیز را با خود نداشته باشد زیانکار است: ابوذر عرض می کند: پدر و مادرم فدایت آن سه چیز چیست؟ می فرماید: ورع و تقوایی که او را از گناهان بازدارد و حلم و بردباری ای که به وسیلهٔ آن با افراد سفیه مقابله کند و اخلاق نیکویی که با آن با مردم مدارا نماید.ای ابوذر! اگر دوست داری قوی ترین مردم باشی توکل بر خدا کن و اگر دوست داری گرامی ترین انسانها باشی تقوای الهی پیشه کن و اگر دوست داری غنی ترین مردم باشی به آنچه نزد خداست بیش از آنچه نزد توست امیدوار باش.ای ابوذر! اگر همۀ مردم به این آیه عمل کنند برای (دنیا و آخرت آن ها کافی است: کسی که تقوای الهی پیشه کند خداوند راه نجاتی برای او می گشاید و از آن جا که امید ندارد به او روزی می دهد و کسی که توکل بر خدا کند خداوند امر او را کفایت می کند و خدا برای هر چیزی اندازه ای قرار داده است!».(1))
1) بحار الانوار، ج 74، ص 89
پیامبر صلّى الله علیه وآله در وصایایی که به ابن مسعود فرموده نیز دستورات بسیار زیادی دارد، از جمله می فرماید: «يَا ابْنَ مَسْعُودٍ! إِيَّاكَ أَنْ تُشْرِكَ بِاللَّهِ طَرْفَةَ عَيْنٍ وَإِنْ نُشِرْتَ بِالْمِنْشَارِ أَوْ قُطِعْتَ أَوْ صُلِبْتَ أَوْ أُخْرِقْتَ بِالنَّار...؛ ابن مسعود! از شرک به خداوند حتی به اندازۀ یک چشم برهم زدن بپرهیز هرچند تو را (به خاطر توحید با اره ببرند یا اعضای تو را قطع کنند یا به دار آویزند یا با آتش بسوزانند».)سپس می افزاید: «یا ابْنَ مَسْعُودٍ! اصْبِرْ مَعَ الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ وَيَسَبِّحُونَهُ وَيَهَلِّلُونَهُ وَيَحْمَدُونَ وَيَعْمَلُونَ بِطَاعَتِهِ وَيَدْعُونَهُ بُكْرَةً وَعَشِياً ...؛ ای ابن مسعود! با کسانی باش که خدا را یاد می کنند و تسبیح او می گویند و زبانشان به ذکر لا اله الا الله و حمد خدا مشغول است. به دستورهای او عمل می کنند و صبح و شام به درگاه او روی می آورند ....».و در فراز بعد از آن می افزاید: «یا ابْنَ مَسْعُودٍ! لا تَخْتَارَنَّ عَلَى ذِكْرِ اللَّهِ شَيْئاً فَإِنَّهُ يقُولُ وَلَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ؛ ای ابن مسعود! هیچ چیز را بر ذکر خدا مقدم مدار چراکه خداوند فرموده است: ذکر خدا از همه چیز برتر و بالاتر است». (1)به یقین کسانی که می خواهند آب زلال را از سرچشمۀ اصلی بگیرند باید به سراغ عمل به این برنامه های حیات بخش که موجب قرب به خداست بروند. البته آنچه ما تا اینجا نقل کردیم تنها گوشه ای از این برنامه ها بود.
1) بحار الانوار، ج 74، ص 109
## فصل سوم: روش های پیشنهادی اساتید سیر و سلوک### اشارهفصل سوم
طرقی که عارفان اسلامی برای سیروسلوک الی الله و رسیدن به مقام قرب پروردگار پیشنهاد کرده اند، یا مستقیماً برگرفته از آیات قرآن و روایات معتبر است و یا حداقل، اموری است که با آنها مخالفت ندارد و به تعبیر دیگر، هماهنگ با عمومات کتاب و سنت است.اما کسانی که روشهایی از خود ابداع کرده اند بی آن که هماهنگ با کتاب و سنت باشد و یا جنبۀ التقاطی به خود گرفته و سر از تصوف و مانند آن بیرون آورده، از موضوع بحث ما به کلی خارج اند و ما همۀ خوانندگان عزیز را از افتادن در دام آنها برحذر می داریم.### 1. روش منسوب به علامه بحر العلوم#### اشاره(1این روش از قدیمی ترین روش هایی است که از عارفان اسلامی نقل شده است. در این رسالهٔ سیروسلوک که منسوب به یک عالم و فقیه بزرگ اسلامی
1) سید محمد مهدی، معروف به بحرالعلوم از علمای بزرگ شیعه و از نوادر روزگار بود. تمام علمای عصر او و کسانی که بعد از وی آمدند به علو مقام و احاطهٔ علمی او به مسائل نقلیه و عقلیه اعتراف دارند و از کسانی است که کرامات زیادی برای او نقل شده و حتی معروف است به خدمت حضرت ولی عصر علیه السّلام رسیده است. او در کربلا در سال 1155 هجری قمری دیده به دنیا گشود و در سال 1212 دیده از جهان فرو بست. بسیاری از بزرگان علمای شیعه نزد او تلمذ کردند از جمله: محقق نراقی صاحب مستند و حجت الاسلام شفتی و سید جواد عاملی صاحب کتاب مفتاح الکرامه که از جامع ترین کتب نقل اقوال فقهاست. او خود نزد جمعی از بزرگان علما مانند وحید بهبهانی، شیخ یوسف بحرانی و گروهی دیگر علوم دینی را فرا گرفت و در فقه و اصول و رجال از صاحب نظران بزرگ عصر خود بود. (الکنی و الالقاب، لغت نامۀ دهخدا).)دربارۀ رسالهٔ منسوب به ایشان باید توجه داشت که بخشی از قسمت اخیر آن به یقین از مرحوم علامه بحر العلوم نیست و به نظر می رسد که بعضی از صوفیه و یا مانند آنها بر آن افزوده باشند و وجود این بخش سبب شده که بزرگان، از این رساله تعبیر به رسالهٔ منسوب به علامه بحر العلوم کنند.
است وسعی شده حداکثر استفاده از کتاب و سنت در آن شود، مراحل و منزلگاه هایی در نظر گرفته شده و به طور خلاصه برای پیمودن راه قرب الی الله عوالم چهارگانه و به تعبیر دیگر، چهار منزلگاه ذکر گردیده است:اسلامایمانهجرتجهادسپس برای هر یک از این عوالم چهارگانه سه مرحله ذکر کرده که در مجموع دوازده مرحله می شود و سالک الی الله بعد از طی آن ها وارد عالم خلوص می گردد. این منازل دوازده گانه اجمالاً به شرح زیر است:منزل اوّل، اسلام اصغر است، و منظور از آن اظهار شهادتین و تصدیق به آن در ظاهر و انجام وظایف دینی است.منزل دوم، ایمان اصغر است و آن عبارت از تصدیق قلبی و اعتقاد باطنی به تمام معارف اسلامی است.منزل سوم، اسلام اکبر است و آن عبارت است از تسلیم بودن در برابر تمام حقایق اسلام و اوامر و نواهی الهی.
منزل چهارم ایمان اکبر است و شامل روح و معنای اسلام اکبر می باشد که از مرتبۀ اطاعت به مرتبۀ شوق و رضا و رغبت منتقل می شود. منزل پنجم، هجرت صغری است، و آن انتقال از «دارالکفر» به «دارالاسلام» است مانند هجرت مسلمانان از مکه که در آن زمان کانون کفر بود به مدینه.منزل ششم، هجرت کبری است و آن دوری از اهل عصیان و گناه، و همنشینی با بدان و ظالمان و آلودگان است.منزل هفتم، جهاد اکبر است، که متشکل است از محاربه و ستیز با لشکر شیطان با استمداد از لشکر رحمان که لشکر عقل است.منزل هشتم، منزل فتح و ظفر بر جنود و لشکریان شیطان، و رهایی از سلطۀ آنان و خروج از عالم جهل و طبیعت است.منزل نهم، اسلام اعظم است، و عبارت است از غلبه بر لشکر شهوت و آمال و آرزوهای دور و دراز که بعد از فتح و ظفر، عوامل بیدارکنندۀ برون بر عوامل انحرافی درون پیروز می شود و اینجاست که قلب، مرکز انوار الهی و افاضات ربّانی می گردد.منزل دهم، ایمان اعظم است، شامل مشاهدۀ نیستی و فنای خود در برابر خداوند است، و مرحلهٔ ورود در عالم (فَادْخُلی فی عبادی وَادْخُلِی جَنَّتی(1)است که در این هنگام حقیقت عبودیت و بندگی خدا ظاهر می شود.)منزل یازدهم، هجرت عظمی است، و آن مهاجرت از وجود خود و به فراموشی سپردن آن، و سفر به عالم وجود مطلق، و توجّه کامل به ذات پاک خداست که در جملهٔ (وَادْخُلی جَنَّتی(2)به آن اشاره شده است.)و منزل دوازدهم، جهاد اعظم است که بعد از هجرت از خویشتن، متوسّل به
ذات پاک خداوند می شود تا تمام آثار خودبینی در او محو و نابود گردد و قدم در بساط توحید مطلق نهد.بعد از پیمودن این عوالم دوازده گانه وارد عالم خلوص می شود، و مصداق (بَلْ احْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقَوُنَ(1)می گردد.(2))#### اسباب و راهکارهای پیمودن این راهسالک الی الله و رهرو راه قرب به پروردگار برای وصول به این عوالم، بعد از آن که اصول دین را از طرق معتبر شناخت و به فروع احکام دینی و اسلامی کاملاً آشنا شد، بار سفر می بندد و به راه می افتد و با انجام دستورهای بیست و پنج گانۀ زیر به سوی مقصد همچنان پیش می رود:اوّل: ترک آداب و عادات و رسومی که انسان را از پیمودن راه باز می دارد و در آلودگی ها غرق می کند.دوم: عزم قاطع بر پیمودن راه، که از هیچ چیز نترسد و با استمداد از لطف خدا تردیدی به خود راه ندهد.سوم: رفق و مدارا، به این معنا که در آنِ واحد امور زیادی را بر خود تحمیل نکند مبادا دلسرد و متنفّر شود، و از پیمودن راه بازماند.چهارم: وفا، و آن عبارت از این است که به آنچه توبه کرده و فادار بماند و به آن بازنگردد، و به آنچه استاد راه می گوید وفادار بماند.پنجم: ثبات و دوام، به این معنا که برنامه هایی را که انتخاب می کند به صورت عادت مستمر درآورد تا بازگشتی در آن صورت نگیرد.ششم: مراقبت که شامل توجّه به خویش در تمام احوال است که تخّلفی صورت نگیرد.
هفتم، محاسبه است، که در حدیث «لَيسَ مِنَّا مَنْ لَمْ يَحَاسِبْ نَفْسَهُ كُلَّ يَوْمٍ؛ کسى که همه روز به حساب خویش نرسد از ما نیست!» به آن اشاره شده است.هشتم: مؤاخذه. منظور از مؤاخذه این است که هرگاه مرتکب خطایی شد به خویشتن تنگ بگیرد و از این راه خود را مجازات کند.نهم: مسارعت؛ یعنی به مقتضای امر (وسارِعُوا الى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ(1)که در قرآن مجید آمده در مسیر حق شتاب کند، پیش از آن که شیطان مجال وسوسه یابد.)دهم ارادت است، و آن عبارت است از این که باطن خود را چنان خالص کند که هیچ غِشّی در آن نباشد، و به صاحب شریعت و اوصیای معصوم او کاملاً عشق ورزد.یازدهم، ادب استريال یعنی درباره ساحت قدس خداوند و رسول اکرم صلّی اللهُ علیه وآله و جانشینان معصوم علیهم السّلام اول شرط ادب نگاه دارد، و کمترین سخنی که نشانۀ اعتراض باشد بر زبان نراند، و در تعظیم این بزرگان بکوشد و حتّی در بیان حاجت از الفاظی که نشانۀ امر و نهی است بپرهیزد.دوازدهم: نیت، و آن عبارت است از خالص ساختن قصد در این سير و حرکت و جمیع اعمال برای خداوند متعال.سیزدهم:صَمْت، به معنای خاموشی و حفظ زبان از سخنان زائد و اکتفا به مقدار لازم.چهاردهم: جوع و کم خوردن، که از شروط مهمه پیمودن این راه است ولی نه تا آن حد که باعث ضعف و ناتوانی گردد.پانزدهم، خلوت است، که تشکیل یافته از کناره گیری از اهل عصیان و طالبین دنيا وصاحبان عقول ناقصه؛ و به هنگام عبادات و توجّه به اذکار، دور بودن از ازدحام و غوغا.
1) آل عمران، آیۀ 133
شانزدهم: سَهَر و شب بیداری (به ویژه بیداری در آخر شب، که در آیات و روایات اسلامی بارها به آن اشاره شده است.)هفدهم: دوام طهارت، یعنی همیشه با وضو بودن که نورانیت خاصّی به باطن انسان می دهد.هجدهم: تضرّع به درگاه خداوند ربّ العزّة است، که هرچه بیشتر بتواند در پیشگاه پروردگار اظهار خضوع کند.نوزدهم: پرهیز از خواسته های نفس (هرچند مباح باشد، تا آن جا که در توان دارد.)بیستم: رازداری و کتمان سرّ، که از مهم ترین شرایط است و اساتید این رشته بر آن اصرار می ورزیدند، و آن این که اعمال و برنامه های خویش را در این راه مکتوم دارد (تا کوچکترین تظاهر و ریا در آن حاصل نشود و اگر مکاشفاتی از عوالم غیب برای او رخ داد آن را نیز پنهان دارد و برای این و آن بازگو نکند (تا گرفتار عجب و خودبینی نگردد).)بیست و یکم: داشتن مربّی و استاد، اعم از استاد عام که در کارهای مربوط به سیروسلوک با ارشاد او پیش می رود و استاد خاص که رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله و امامان معصوم علیهم السّلام هستند.البتّه سالک باید توجه داشته باشد که این مرحله، مرحلۀ بسیار دقیق و باریکی است؛ تا کسی را نیازموده و از صلاحیت علمی و دینی او آگاه نشده، در ارشادات به او تکیه نکند که گاه شیاطین در لباس استاد در می آیند و گرگان ملبّس به لباس چوپان می شوند و سالک را از راه منحرف می سازند.مرحوم علّامه طباطبایی در این زمینه می گوید: حتّی به ظاهر شدن خارق عادت و اطّلاع بر علوم پنهانی و اسرار نهان انسان، و عبور از آب و آتش، و اطّلاع از مسائل مربوط به آینده و مانند آن نمی توان اطمینان کرد که صاحب چنین
اعمالی مقام پیشرفته ای در سلوک راه حق دارد؛ زیرا این ها همه در مرتبه مکاشفۀ روحیه حاصل می شود، و از آن جا تا سرحدّ وصول و کمال، راه بسیار است.یست و دومريال «ورد» است، و آن عبارت است از ذکرهای زبانی که راه را به روی سالک می گشاید و او را برای گذشتن از گردنه های صعب العبور مسیر الی الله یاری می دهد.بیست و سوم، نفی خواطرات است، به معنای تسخیر قلب خویشتن و حکومت بر آن، و تمرکز فکر، به گونه ای که هیچ تصوّر و خاطره ای در آن وارد نشود مگر به اختیار و اذن او؛ و به تعبیر دیگر، افکار پراکندۀ بی اختیار فکر او را به خود مشغول ندارد، و این یکی از کارهای مشکل است.بیست و چهارم: فکر. منظور از آن، این است که سالک با اندیشۀ عمیق و فکر صحیح در آگاهی و معرفت بکوشد، و تمام تفکّر او مربوط به صفات واسماء الهى و تجلّیات و افعال او باشد.بیست و پنجم، ذکر است، و منظور از آن، توجّه قلبی به ذات پاک پروردگار است؛ نه ذکر با زبان که به آن ورد گفته می شود؛ به تعبیر دیگر، منظور این است که تمام نظر خویش را به جمال پروردگار متوجّه سازد و از غیر او چشم بپوشد.این بود خلاصۀ آنچه از سیروسلوک منسوب به علّامه بحر العلوم استفاده می شود که علّامه طباطبائی نیز همین روش را با مختصر تفاوتی _ مطابق آنچه در رسالة «لبّ اللباب» آمده _ دنبال کرده است.### 2. روش ابن سينا(1فيلسوف معروف، ابن سینا (متوفای 427 در کتاب مشهور خود «الاشارات)
1) نامش حسین بن عبد الله ملقب به شیخ الرئيس است. پدرش اهل شهر بلخ در شمال افغانستان بود. در زمان حکومت نوح بن منصور سامانی ساکن بخارا شد و فرزندش بو علی در آنجا متولد گردید. در سنۀ 373 هجری قمری تولد یافت و در 427 بدرود حیات گفت. او از فلاسفۀ معروف اسلامی و از نوابغ روزگار است که در طب و علوم دیگرید طولایی داشت قابل توجه این که در سن ده سالگی بعد از فراگرفتن علوم دیگر شروع به یادگیری فقه کرد. هنگامی که دوازده ساله شد در بخارا مطابق مذهب ابو حنيفه فتوا می داد. سپس شروع به فراگیری علم طب کرد و کتاب قانون را در شانزده سالگی نوشت. نوح بن منصور سامانی، حاکم وقت،بیمار شده بود. اطباء را برای درمان خود دعوت کرد. ابن سینا می گوید: مرا هم دعوت کردند. سرانجام طریق معالجۀ مرا از تمام طرق معالجات آنها بهتر یافتند و او به دست من از بیماری نجات یافت.)پس از آن، به مطالعۀ کتب فلسفی پرداخت و به مقامات عالی رسید. خودش می گوید: هنگامی که بیست و چهار ساله شدم چنین فکر می کردم که هیچ علمی از علوم آن زمان نبود که من از آن آگاه نباشم. دربارۀ او نوشته اند که لحظه ای از مطالعه و نوشتن غافل نمی شد. شب کم می خوابید، هنگامی که در مسأله ای گرفتار تردید میشد وضو می گرفت و به مسجد جامع شهر میرفت و دو رکعت نماز با خضوع و خشوع به جا می آورد و به دعا می پرداخت و از خدا تقاضای رفع شبهه می کرد.تألیفات مشهوری دارد از جمله «قانون» در طب و «شفا» و «اشارات» در فلسفه و کتب دیگر. او ذوق شعری داشت و قصیدۀ معروف:هبطت اليك من المحل الارفع *** ورقاء ذات تعزّز و تمتّعبه او نسبت داده شده است.مدتی بعد به ایران آمد، و در خراسان، گرگان، ری، همدان و اصفهان مدتی توقف داشت. در سال های آخر عمرش در اصفهان در حمایت علاء الدوله بود و در سفری که به همدان کرد بیمار شد و در همان جا دار فانی را وداع گفت و مقبرۀ او هم اکنون در آن جا مورد توجه خواص و عوام است (الکنی و الالقاب، مادۀ ابن سینا و لغت نامۀ دهخدا)او افکار عارفانه نیز داشت و آنچه در بالا آمده دیدگاه او در سیروسلوک است که به عنوان مقامات العارفین بیان کرده است.
و التنبيهات» در جلد سوم در نَمَط نهم تحت عنوان «مقامات العارفین» روشی پیشنهاد می کند که از جهاتی قابل توجه است. در ابتدا می گوید:عارفان مقامات و درجاتی دارند که مخصوص خود آن هاست در حالی که در زندگی دنیا به سر می برند. آن ها در پرده هایی از بدن های مادی قرار دارند که از آنها مجرد شده و به سوی عالم قدس پرواز می کنند. آن ها اموری پنهان و اموری آشکار دارند که گاهی افراد ناآگاه آن را منکر می شمرند و آگاهان آن را بزرگ محسوب می کنند و ما آن ها را برای شما بر می شمریم.
نخستین منزل سیروسلوک عارفان چیزی است که آن را اراده می نامند که عبارت از نوعی شوق و رغبت است که براثر برهان یا تعبد و ایمان، در انسان برای دست یابی به حقیقت پدید می آید سپس روح و ضمیر به جنبش در می آید تا به حقیقت برسد.مرحوم شهید مطهری در شرح این قسمت می نویسد: عرفا معتقدند که مسیر حرکت عارف باید از مبدأ تا دورترین نقطه ادامه یابد و فلسفه ای برای آن ذکر شده که در تعبیر عرفا به اصل تجلی معروف است و به تعبیر فلاسفه: اصل علیت است. آنها می گویند: حرکت اشیاء از دورترین نقطه تا نقطۀ مبدأ براساس اصل ميل و عشق هر فرعی به بازگشت به اصل خویش است. به عبارت دیگر، آن ها که غریب مانده اند به سوی وطن اصلی خود باز می گردند، حتی عرفا معتقدند که این میل در تمامی ذرات هستی وجود دارد، از جمله انسان.ولی گاهی اشتغالات مختلف و دلبستگی ها مانع از فعالیت این حس در انسان می شود اما براثر تذکر و تنبه ظهور می کند. این ظهور و بروز را اراده می نامند و این اراده در حقیقت نوعی بیداری یک شعور خفته است.ابن سینا سپس به سراغ مرحلهٔ دوم می رود که مرحلۀ عمل و تمرین است و ریاضت نامیده می شود و سه هدف دارد:اول: دور کردن ماسوی الله از سر راه.دوم: رام نمودن نفس اماره برای وصول به نفس مطمئنه.سوم: تلطیف باطن برای آمادگی جهت تنبّه.سپس در ادامه می افزاید: زهد و بی اعتنایی به زرق و برق جهان مادی به هدف اول کمک می کند یعنی موانع و شواغل و موجبات غفلت را از سر راه بر می دارد.و چند چیز است که به هدف دوم کمک می کند: نخست عبادت به شرط حضور قلب و تفکر. دوم، خواندن کلمات روحانی با صدای خوب (مانند
تلاوت آیات قرآن و دعاهای فصیح و بلیغ به گونه ای که در قلب نفوذ کند. سوم، سخنان پندآموز است که از گویندۀ آگاهی با بیان فصیح و بلیغ و لحنی نرم و نافذ شنیده شود.)اما آنچه به هدف سوم کمک می کند: نخست اندیشه های لطیف و ظریف است و دیگر، عشق توأم با عفاف می باشد به شرطی که از نوع عشق آسمانی و روحانی باشد نه عشق جسمانی و شهوانی.سپس می افزاید: هرگاه اراده و ریاضت به حد مطلوب برسد گهگاه نوری بر قلبش طلوع میکند و حالتی روحانی به او دست می دهد که بسیار لذت بخش است ولی به سرعت می گذرد گویی برقی می جهد و خاموش می شود که در اصطلاح عرفا «اوقات» نامیده شده است.سپس می افزاید: عارف آن قدر در این کار پیش می رود که این حالات در غیر مواقع ریاضت نیز گاه گاهی دست می دهد. چه بسا که یک نگاه مختصر به چیزی روحش را متوجه عالم قدس کند و کار به جایی می رسد که نزدیک است خدا را در همه چیز ببیند (فیکاد يرى الحق في كل شيء.)عارف تا زمانی که در این مرحله و در این منزل است این حالات برای او حاصل می شود و آرامش عادی او را به هم می زند به گونه ای که اگر افرادی در نزدیکی او باشند متوجه تغییر حالات او می شوند.سپس کار مجاهدت و ریاضت به آنجا می کشد که «وقت» تبدیل به «سکینه» می شود یعنی آنچه گهگاه روی می داد و آرامش را به هم می زد به تدریج بر اثر تکرار، با آرامش توأم می شود و آنچه قبلاً حالت خلسه بود تبدیل به امر مأنوس می گردد.شاید در این مرحله است که آثار حالت درونی «بهجت» یا «تأسف» بر او ظاهر می شود و اگر این آشنایی بیشتر شود به تدریج آثارش در او نمایان می گردد.
هنگامی که عارف به مرحلهٔ کامل تر برسد جمع مراتب می کند یعنی در حالی که غایب و پنهان از مردم است (و روحش در عالم دیگری سیر می کند در همان حال در میان مردم ظاهر است.)مرحوم شهید مطهری می گوید: این جمله ما را به یاد جملهٔ مولای متقیان علی عایه السّلام می اندازد که در حدیث معروف کمیل فرمود: «هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ ...».(1)سرانجام ابن سینا می افزاید: عارف از این هم پیشتر می رود تا آنجا که دیدن حق منوط به خواست او نیست زیرا هر وقت هر چه را که می بیند به دنبال آن خدا را می بیند هر چند با دیدهٔ عبرت به اشياء نگاه نكند. (به تعبیر دیگر برای او انصراف از ماسوی الله و توجه کلی به ذات حق پیدا می شود.)تا این جا مربوط به مرحلهٔ ریاضت و مجاهده و سیروسلوک بود. اکنون عارف به مقصد رسیده است. در این حال ضمیر خویش را مانند آیینه ای می بیند صاف و صیقلی که در آن حق نمایان است و در این هنگام میان دو نظر مردد است: نظری به حق و نظری به خود. مانند کسی که در آینه می نگرد که گاه در صورت منعکس در آن نگاه می کند و گاه در خود آینه.در مرحلهٔ بعد، عارف از خویش پنهان می گردد و فقط خدا را می بیند و بس. حتی اگر خود را می بیند از آن جهت است که در هر ملاحظه ای، لحاظ کننده نیز به نحوی دیده می شود و بالاخره در این مرحله، عارف به حق واصل شده و سیر عارف از خلق به خالق پایان یافته است. مرحوم خواجه نصیر طوسی در شرح اشارات گفته است: بو علی سینا سفر اول عرفانی را در نه مرحله بیان کرده است:سه مرحله مربوط به مبدأ سفر، سه مرحله مربوط به عبور از مبدأ به منتها و سه مرحلۀ دیگر مربوط به
1) نهج البلاغه، کلمات قصار، حکمت 147
مرحلۀ وصول به مقصد. (فراموش نشود که همۀ این ها یک سفر از سفرهای چهارگانۀ عرفاست. (1))### 3. دیدگاه مرحوم حاج میرزا جواد آقای ملکی تبریزی(2)آن مرحوم از شاگردان مبرز یکی از اساتید معروف سیروسلوک مرحوم آخوند ملا حسینقلی همدانی است که خود نیز در نتیجهٔ پیمودن این راه یکی از اساتید مبرز عرفان و سیروسلوک شد.راهی که آن مرحوم پیشنهاد می کند در پاره ای از جهات شبیه همان چیزی است که در رسالۀ مرحوم بحرالعلوم آمده است هر چند تفاوت هایی نیز با آن دارد. یکی از ویژگی های روش آن مرحوم این است که خالی از هرگونه ریاضات باطل و اذکار نامناسب و مسائلی است که با فقه و عقاید اصیل اسلامی ناسازگار است.
1) برگرفته از مجموعه آثار شهید علامه مطهری، ج 23، ص 67_81
2) مرحوم حاج میرزا جواد آقای ملکی تبریزی (متوفای 1304 شمسی) یکی از عرفای والامقام عصر ماست که دروس مقدماتی و صرف و نحو و منطق و معانی و بیان را در تبریز فرا گرفت و دروس سطح را نیز در همان جا به پایان رسانید و بعد از آن به سوی مقام ولایت در نجف اشرف شتافت و از آن حضرت استمداد تهذیب و تحصیل کرد و عشق به اهل بیت علیهم السّلام او را به درس مرحوم میرزا حسین نوری کشانید و از سرچشمۀ احادیث و روایات اهل بیت علیهم السّلام بهرۀ فراوان برد. درس فقه خود را در خدمت فقیه معروف حاج آقا رضا همدانی فرا گرفت و اصول را در محضر محقق بزرگ مرحوم آخوند خراسانی تحصیل کرد و در این ایام مشغول خودسازی و سیروسلوک الی الله بود و همانگونه که در بالا آمده، دروس عرفان و سیروسلوک را از محضر آخوند ملا حسین قلی همدانی فرا گرفت و بعد از مدتی به قم مهاجرت کرد و این شهر را وطن دوم خویش قرار داد و به تربیت شاگردان و افرادی که مستعد پیمودن این راه بودند پرداخت.)از ایشان کتاب های قابل ملاحظه ای به جا مانده است، از جمله کتاب سیروسلوک که با نام «لقاء الله» چاپ شده است و همچنین است رسالهٔ «المراقبات في اعمال السنة» و اسرار الصلاة». از جمله شاگردان مبرز آن مرحوم امام خمینی، آخوند ملا علی همدانی، و حاج آقا حسین فاطمی قمی هستند.(برگرفته از گلشن ابرار
او نخست به سراغ مقصد اعلای سیروسلوک می رود و آن را لقاء الله می شمرد و تفسیری که برای لقاء الله دارد چنین است: نه منظور مشاهدۀ جسمانی است نه مشاهدۀ ثواب الهی بلکه یک نوع شهود قلبی است که با چشم دل، انسان خدا را می بیند و با ذات پاکش آشنا می شود.آن مرحوم قبل از هرچیز لقاء الله را مقصد اعلای سیروسلوک می شمرد و از آیات قرآن و روایات معصومین علیهم السّلام برای این منظور کمک می گیرد و در ذیل کلامش تصریح می کند که منظور از لقاء الله مشاهده جسمانی نیست چراکه خداوند هرگز با چشم سر دیده نمی شود و نیز منظور مشاهدۀ ثواب الهی نیست که بعضی لقاء الله را به آن تفسیر کرده اند بلکه منظور شهود باطنی و رؤیت با چشم دل است. سالک الی الله باید این مسیر را طی کند تا به آن مقام شهود نائل گردد.آنگاه برای رسیدن به این هدف عالی برنامه ای را پیشنهاد می کند که به وسیلهٔ آن می توان این راه پرفراز و نشیب را پیمود.روشی که آن مرحوم در آن رساله پیشنهاد کرده به طور خلاصه چنین است:سالک باید برای پیمودن این راه تصمیم بگیرد و عزم خود را جزم کند و تا این عزم راسخ نباشد به جایی نمی رسد.باید از گذشتۀ خویش توبه کند توبه ای که در اعماق وجودش و در اعمال آیندۀ او نفوذ داشته باشد، آثار گناه را از وی بشوید و روح او را پاک و پاکیزه کند و دگرگون سازد.برای این سفر روحانی باید توشۀ راهی برگیرد که چنین است:1. هنگام صبح به سراغ «مشارطه» رود یعنی با خود شرط کند که جز راه حق نپوید و جز در مسیر اطاعت فرمان پروردگار گام برندارد. سپس در هنگام روز به «مراقبه» بپردازد یعنی کاملاً مراقب باشد که از مسیر منحرف نگردد و لحظه ای از
خود غافل نشود و شامگاهان به «محاسبه» پردازد یعنی حساب کند که در آن روز چه اعمالی انجام داده است؟ آیا توانسته رضای خدا را جلب کند و از آنچه نافرمانی اوست بپرهیزد؟2. سالک باید به اوراد و اذکاری که او را متوجه ذات پروردگار می سازد توجه خاص داشته باشد و به هنگام بیداری و هنگام خواب آن را فراموش نکند.جالب این است که آن مرحوم در دستورالعملی که برای فقیه بزرگوار مرحوم حاج شیخ محمد حسین اصفهانی نوشته، به این موضوع اهمیت خاصی داده است و تعقیبات و اذکار صبح و شام و اذكار موقع خواب و صلوات را که در کلمات معصومین علیهم السّلام وارد شده است به ایشان توصیه می کند و به طور ویژه به ذكر «يونسيه» (لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ در آن نامه اهمیت خاصی می دهد.)3. توجه به نماز شب و خلوت با خداوند را توصیه می کند و نیز مسئله ریاضت شرعی را، که در نامه ای که برای مرحوم اصفهانی نوشته به این صورت آمده است: در شبانه روز بیش از دو بار غذا نخورد و به هنگام خوردن غذا کاملاً سیر نشود و غذا را به قصد لذت صرف نکند و در میان غذاها از تنقلات استفاده نکند و از زیاد خوردن گوشت بپرهیزد و در ایام هفته یکی دو روز اصلا گوشت نخورد.4. سالک باید از تازیانۀ سلوک بهره گیری کند یعنی خود را در برابر توجه به دنیا و قصور و کوتاهی در مقابل حق مؤاخذه نماید تا گرفتار تکرار آن ها نشود.5. سالک باید قبل از هر چیز برای سوزاندن حب دنیا و اصلاح صفات زشت، خود را با فکر مرگ و پایان زندگی از محبت دنیا دور سازد، و تأکید می کند که این فکر تأثیر مهمی برای این مقصود دارد.6. همچنین سالک باید پیوسته به عظمت پروردگار و اسما و صفات او بیندیشد و به حالات اولیاء الله توجه کند که توجه به حالات آنها تأثیر عمیقی در روح انسان دارد.
7. سالک با پیمودن این راه در آستانۀ سرمنزل مقصود قرار می گیرد. سپس می افزاید: انسان سه عالَم دارد: نخست عالم حس و طبیعت است که یک پارچه ظلمت می باشد و تا از آن نگذرد به عالم بعد نمی رسد و دوم عالم مثال است و آن عالمی است خالی از ماده و تنها دارای صورت و تا از این مرحله نگذرد به عالم بعد نمی رسد.و سرانجام، عالم عقل را مسیر نهایی معرفی می کند؛ عالمی که در آن ماده ای وجود ندارد و هنگامی که نفس خود را خالی از ماده و صورت دید، به معرفت خدا دست می یابد و مصداق روشن «من عرف نفسه فقد عرف ربه» خواهد شد. (1)آنچه در روش ایشان مشهود است این است که ذره ای از مسیر احکام شرع انحراف ندارد و ریاضت های نامشروع و اذکار نامأنوس پیشنهاد نمی کند و راهی پیموده، به وحدت وجود (به معنای وحدت موجود نیز منتهی نمی گردد.)### 4. دیدگاه مرحوم علامه مصطفویآن مرحوم دیدگاه خود را در کتاب «لقاء الله» به طور مشروح آورده است. روش او از جهاتی با روش هایی که قبلاً از بزرگان عرفای اسلامی نقل شد مشترکاتی دارد ولی امتیازاتی نیز در روش آن مرحوم دیده می شود که به آن اشاره خواهیم کرد.ایشان در رسالۀ پربار خود که متکی به آیات و روایات لقاء الله است نخست به سراغ آیات لقاءالله در قرآن مجید می رود و ملاقات را به معنای ملاقات معنوی و و روحانی تفسیر می کند که برای رسیدن به آن باید محدودۀ جهان ماده و زمان و مکان را شکافت و از ممکنات گذشت و غرق و فانی در عالم لاهوت شد و به لقای پروردگار رسید و مخاطب این آیات شد: (یا ایَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي الى
1) در رساله لقاءالله ایشان توضیحات بیشتری آمده است که علاقه مندان می توانند از آن استفاده کنند
رَبِّكَ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلى فى عِبادي وَادْخُلِي جَنَّتی؛ «تو ای روح آرام یافته! به سوی پروردگارت بازگرد در حالی که هم تو از او خشنودی و هم او از تو خشنود است، سپس در سلک بندگانم درآی و در بهشتم وارد شو!». (1))و به دنبال این سخن به سراغ راه وصول به این مقصد رفته و یک مسیر پنج مرحله ای را در اینجا ذکر می کند:مرحلۀ نخست: تقویت اعتقادات دینی و پایه های اصول دین در فکر و روح.مرحلۀ دوم: توبۀ کامل از هرگونه گناه و بازگشت به اعمال صالح و انجام واجبات و ترک معاصی.مرحلۀ سوم: آماده شدن برای پاک سازی روح و تهذیب نفس از هرگونه اخلاق رذیله.مرحلۀ چهارم: محو انانیّت و فانی شدن در عظمت ذات پاک پروردگار.نامبرده برای این مرحله اهمیت فراوانی قائل شده و معتقد است که تعلقات زندگی مادی اعم از آنچه مربوط به مال و اولاد و مقام و مشتهيات مادى وحتى خیالی است باید از روح و جان انسان برچیده شود، و معتقد است که گاه انسان به دنبال این است که به مقاماتی دست یابد و گاه این تعلق به خویشتن به اندازه ای ریشه دار و محکم است که از شدت ظهور گویی خفا پیدا کرده است.به عبارت دیگر، اگر سالک بخواهد با پیمودن این راه به مقامات والا نائل شود و از مقربین درگاه خدا گردد و مثلاً دارای کشف و کراماتی شود مفهومش این است که سخن از خویشتن می گوید نه از خدا. به همین دلیل اگر به این مقامات برسد فوق العاده خوشحال و مسرور می گردد و اگر دیگری این مقامات را پیدا کند حداقل به این اندازه خوشحال نمی شود. اینجاست که سالک طریق الی الله
1) فجر، آیات 27_30
بايد «من» و «توجه به خویشتن» را کنار بگذارد و آنچه مورد علاقۀ اوست ظهور خدا باشد نه مقید به خود او.به هر حال تا «من و ما» فراموش نشود و این حجاب که بزرگ ترین مانع و آخرین حجاب سالک برای رسیدن به لقاءالله است برطرف نشود، سالک جایی نمی رسد.سپس برای رسیدن به این مقصد (حذف انانیّت سه راه پیشنهاد می کند:)اول: توجه خاص به خداوند و صفات جمال و جلال و افعال او که نتیجه اش این است که غیر او را هیچ و پوچ می داند.دوم: استفاده از استدلال برای مبارزه با انانیّت، به این معنا که خدا را وجودی نامحدود و ازلی و ابدی ببیند و خود را وجودی از هر نظر محدود و در منتهای عجز و فقر و ضعف و سرتاپا نیاز، و یقین داشته باشد که یک لحظه بدون ذات پاک خداوند بقایی نخواهد داشت.سوم: معالجهٔ انانیت با اضداد. به این معنا که در هر مورد به جای اینکه متوجه «من» شود به خدا توجه کند و این کار در درون جان او رسوخ پیدا کند؛ در نتیجه خویشتن را فراموش کند و تنها خدا را ببیند.مرحلۀ پنجم: در این مرحله سالک الی الله به صورت یک انسان ملکوتی در می آید و وارد عالم جبروت می شود.منظور از ورود در جبروت این است که انسان، به دلیل خلوص و صفای باطن، محو انوار الهی می شود و صاحب نفوذ و سلطه می گردد و از این جهت برای انجام وظايف الهى و ارشاد مردم و امر به معروف و نهی از منکر از روی معرفت کامل گام بر می دارد؛ یعنی بعد از فراغ از خویشتن به راهنمایی دیگران می پردازد و در مقام تشخیص درد و درمان، همانند یک طبیب حاذق می شود. (1)
1) آنچه در بالا آمد، عصاره ای است از بحث های مشروحی که در کتاب «لقاء «الله» نوشتهٔ علامه مصطفوی آمده است
از ویژگی های این روش، یکی توجه خاص به مسألۀ نفی انانیّت و ترک توجه به خویشتن است و نیز توجه به این نکته که هرگز سالک نباید پیمودن این راه را برای به دست آوردن مقامات معنوی و کشف و کرامات بخواهد که آن نیز بازگشت به خویشتن و نوعی شرک و انانیّت است، و دیگری توجه به این نکته که سالک کسی نیست که تنها خویشتن را نجات دهد بلکه باید به فکر نجات دیگران و راهنمایی آنها و جذبشان به این راه نورانی باشد؛ البته هرکسی به مقدار استعداد و توانش.
### مکتب های سیر وسلوک در جمع بندی نهاییآنچه را که از عارفان اسلامی و علمای سیروسلوک که در پرتو قرآن و هدایت های ائمۀ اهل بیت علیهم السّلام گام برداشتند (نه صوفیان التقاطی بر می آید _ که بخش های مهمی از آن در بحث های پیشین گذشت _ می توان بدینگونه خلاصه و جمع بندی کرد:)هدف نهایی سیروسلوک رسیدن به لقاء الله است؛ یعنی خدا را در مکاشفات باطنی دیدن و به مقام شهود رسیدن و بدون نیاز به استدلال، ذات پاکش را دریافتن و غرق عشق او شدن و در صفات جمال و جلالش غوطه ور گشتن.برای وصول به این هدف والا، جمعی راه معرفت النفس را پیموده اند و می گویند: اگر انسان به مضمون حديث شريف: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»(1خود را آنچنان که هست بشناسد دربارۀ ذات خداوند به شهود باطنی می رسد.)به تعبیر دیگر، هنگامی که انسان خود را یک وجود وابستۀ به تمام معنا به ذات حق ببیند و همچون ظل و سایه ای که بدون وجود صاحب سایه هیچ است، در نظر بگیرد و به تعبیر فلاسفه، خود را همچون معنای حرفی وابسته به معنای
1) بحار الانوار، ج 2، ص 32
اسمی که ذات پاک خداست ملاحظه کند، خواهد دید که بدون وجود او نمی تواند خود را ببیند و خویشتن را درک کند. اینجاست که غرق ذات و صفات او می شود و خود را در میان مشاهده نمیک ند و به اصطلاح، به مقام فنا می رسد.البته برای درک این معنا صفای نفس و نورانیت باطن لازم است و آن نیز بدون خودسازی و تهذیب باطن و پرهیز از هرگونه گناه و تخلق به اخلاق انبیا و اولیا حاصل نمی گردد. تا گرد و غبار رذایل اخلاقی را فرو ننشاند و حجاب های هوی و هوس را از برابر چشم دل برنچیند، شناختن خویشتن به صورت وجود وابسته به ذات پاک او در حقیقت حاصل نمی شود. به اصطلاح:جمال یار ندارد حجاب و پرده ولی *** غبار ره بنشان تا نظر توانی کردگروه دیگری که از طریق عرفان عملی در این مسأله ورود پیدا کرده اند بر آداب چهارگانۀ مشارطه، مراقبه، محاسبه و معاقبه تأکید دارند. صبحگاهان با خود شرط کند که جز در مسیر رضای حق گام برندارد و در اثناء روز مراقب خویشتن باشد و شامگاهان به محاسبۀ خویش بنشیند و در صورت لغزش، خود را با محروم کردن از پاره ای از لذات مادی کیفر دهد.همۀ پویندگان این راه مبارزه با هوای نفس را که بزرگترین سد این راه است از اوجب واجبات و اهم مسائل می دانند و با الهام از حدیث معروف نبوی که خطاب به جمعی از جنگجویان اسلام فرمود: «مَرْحَباً بِقَوْمٍ قَضَوُا الْجِهَادَ الْأَصْغَرَ وَبَقِيَ الْجِهَادُ الْأَكْبَرِ قِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وآۀه وَمَا الْجِهَادُ الْأَكْبَرُ قَالَ جِهَادُ النَّفْسِ؛ آفرین بر گروهی که جهاد کوچک را انجام دادند و جهاد بزرگ تر بر دوش آنها مانده است. کسی عرض کرد: ای رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله جهاد اکبر کدام است؟ فرمود: جهاد با نفس سرکش»(1، مبارزه با هوای نفس را جهاد اکبر می دانند که بدون این جهاد، پویندگان این راه به جایی نمی رسند.)
1) کافی، ج 5، ص 12، ح 3
بعضی از عارفان اسلامی از میان رذایل اخلاقی، انانیّت و خودخواهی را از همه خطرناک تر می شمارند و معتقدند که تا این بت بزرگ شکسته نشود سالک راه حق به سرمنزل مقصود نخواهد رسید و شکستن این بت نیاز به آمادگی های اعتقادی و عملی و اخلاقی دارد.استفاده از اذکار الهام بخش همچون «لَا إِلَهَ إِلَّا الله» و «لا حول ولا قوة الا بالله» وذكر معروف يونسيه:( لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّى كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ(1)و ذكر «يا حىّ و یا قیوم» و امثال آن؛ ذکری که با حضور قلب و توجه گفته شود و انسان را دائماً به یاد خدا اندازد، را نیز لازم می شمرند چراکه اطمینان قلب به مضمون (أَلَا بِذِكْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ)(2)بدون آن حاصل نمی شود.)تأکید بر نماز شب و رازونیاز با آن محبوب بی همتا در زمانی که غافلان در خواب اند و سجده های طولانی را از مهم ترین اسباب قرب به خدا ولقاء الله می دانند که مقام محمود بدون آن حاصل نمی شود: (وَمِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَكَ عَسَى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً. (3))این موضوع به قدری اهمیت دارد که خداوند آن را بر پیغمبرش واجب شمرده و مقام شایسته را وابسته به آن ذکر فرموده است، زیرا امر «فتهجّد» ظاهر در وجوب می باشد و تعبیر «نافلة» به معنای اضافۀ بر واجبات يوميه است زیرا نافله در اصل به معنای زیادی است.ریاضات مذکور ریاضت های مشروع و اسلامی است نه ریاضات نامشروعی که جمعی از صوفیه یا مرتاضان هند برای خود قائل بودند و آن را وسیلهٔ قرب پروردگار یا توفیق در کارهای خارق العاده می دانستند.
توسل به اهل بیت علیهم السّلام و امید به شفاعت و دستگیری آنها در پیشگاه خدا، از اموری است که برای نیل سالک به مقامات والا تأثیر فراوان دارد.در حدیثی از امام صادق علیه السّلام می خوانیم: «إِنَّ فَوْقَ كُلِّ عِبَادَةٍ عِبَادَة وَحُبُّنَا أَهْلَ الْبَيْتِ أَفْضَلُ عِبَادَةٍ؛ برتر از هر عبادتی عبادت دیگری است و محبت ما اهل بیت برترین عبادت هاست».(1)و روشن است که منظور، محبتی است که سرچشمۀ پیوند عملی با آن بزرگواران باشد.جمعی از عارفان اسلامی انتخاب استاد را برای پیمودن این راه ضروری می دانند و معتقدند که هر سالکی باید زیر نظر استادی قرار گیرد تا آن استاد مرحله به مرحله او را راهنمایی کند، اما دربارۀ این که آیا سیروسلوک الی الله الزاماً نیاز به استاد دارد یا نه؟ و انتخاب استاد چه آثار منفی و مثبتی می تواند داشته باشد؟ بعداً به طور مشروح سخن خواهیم گفت.
1) بحار الانوار ، ج 21، ص 91 ، ح 48
### تاثیر مهمّ انفاق فی سبیل الله در کسب مقامات معنویاز جمله مسائل مهمی که در اکثر قریب به اتفاق روش های سیروسلوک نادیده گرفته شده، کمک های گوناگون به افراد نیازمند است که روح سالک را تلطیف می کند و او را به خدا نزدیک می سازد و از علایق مادی دور می کند و او از این طریق با هوای نفس مبارزۀ شایان توجهی خواهد کرد.در قرآن مجید و روایات اسلامی شواهد زیادی برای این معنا وجود دارد:در شأن نزول سورۀ دهر می خوانیم: این سوره بعد از آن نازل شد که امیر مؤمنان علی و فاطمۀ زهرا و حسن و حسین علیهم السّلام به هنگام افطارِ روزه ای که نذر کرده بودند غذای خود را یک روز به مسکین، روز دیگر به یتیم و در سومین روز به فرد اسیری دادند؛ آیات هجده گانه در این سوره نازل شد و مقامات والا و پاداش های مهم اهل بیت علیهم السّلام را بیان کرد.در آیات شریفۀ سورۀ بلد می خوانیم: ﴿فَلا افْتَحَمَ الْعَقَبَةِ * وَمَا أَدْرَاكَ مَا الْعَقَبَةُ * فَكُ رَقَبَةٍ * أَوْ إِطْعَامٌ فِي يَوْمِ ذِي مَسْغَبَةٍ * يَتِيماً ذَا مَقْرَبَةٍ * أَوْ مِسْكِينَا ذَا مَتْرَبَةٍ * ثُمَّ كَانَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ وَتَوَاصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ * أُولئِكَ أَصْحَابُ الْمَيْمَنَة؛ «ولى او از آن گردنۀ مهم نگذشت؛ و تو چه می دانی آن گردنه چیست؟!؛ آزاد کردن برده ای؛ یا غذا دادن در روز گرسنگی؛ یتیمی از خویشاوندان؛ یا مستمندی خاک نشین را؛)
سپس از کسانی باشد که ایمان آورده و یکدیگر را به شکیبایی و رحمت توصیه می کنند! آن ها «اصحاب الیمین» اند (که نامۀ اعمالشان را به دست راستشان می دهند!». (1))در آیۀ 265 سوره بقرۀ نیز اشارۀ لطیفی به این موضوع شده است، آنجا که می فرماید: ﴿وَمَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَتَثْبِيتاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ كَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ أَصابَها وابِل فَآتَتْ أُكُلَهَا ضِعْفَيْنِ فَإِنْ لَمْ يُصِبْها وابِل فَطَلُّ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ؛ «و (کار) کسانی که اموال خود را برای خشنودی خدا، و تثبیت (ملکات انسانی در) روح خود، انفاق می کنند، همچون باغی است که در نقطۀ بلندی باشد، و باران های درشت به آن برسد (و از هوای آزاد و نور آفتاب، به حد کافی بهره گیرد) و میوۀ خود را دوچندان دهد (که همیشه شاداب و باطراوت است) و خداوند به آنچه انجام می دهید، بیناست».)تعبير (تَثْبيتاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ اشاره به این است که آنها اموال خود را در راه خدا اتفاق می کنند تا فضایل انسانی در درون جانشان تثبیت شود تا از بخل و حرص و حسد رهایی یابند و آرامش پیدا کنند.)و جالب این که در این آیه مؤمنان انفاق کننده را به باغی تشبیه کرده که در نقطهٔ بلندی است و نور آفتاب و هوای آزاد و باران دانه درشت بر آن فرو آن فرو می ریزد و میوۀ آن را دو چندان می کند که مفهومش این است که انفاق کنندگان، در سایهٔ اتفاق، پرورش روحانی و معنوی پیدا می کنند.آيۀ شريفۀ 93 سورۀ آل عمران نیز که می فرماید: (لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ شاهد دیگری بر این مدعاست زیرا هنگامی که انسان چیزی را دوست بدارد و پا بر سر هوای نفس بگذارد و آن را انفاق فی سبیل الله کند رشد اخلاقی و روحانی پیدا می کند.)
1) بلد، آیات 11_18
در آیۀ 17 و 18 سورۀ لیل می خوانیم: ﴿وَسَيُجَنَّبُهَا الأَنْقَى الَّذِي يُؤْتى مالَهُ يَتَزَكَّى ؛ «و به زودی باتقواترین مردم از آن (آتش دوزخ) دور داشته می شود، همان کس که مال خود را می بخشد تا پاک شود».)روشن است که پاکی در این جا به معنای پاک شدن مال نیست بلکه پاک شدن صاحب مال است زیرا ضمیر «یتزکّی» به «الذی» باز می گردد.***در آیۀ 103 سوره توبه نیز می خوانیم: (خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةٌ تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِمْ بِهَا وَصَلَّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاتَكَ سَكَنْ لَهُم؛ «از اموال آن ها زکاتی بگیر، تا به وسیله آن، آنه ا را پاک سازی و پرورش دهی (و هنگام گرفتن زکات،) آنها را دعا کن که دعای تو، مایۀ آرامش آن هاست».)در این آیه نیز گرفتن زکات از صاحبان اموال، سبب پاکی روح آنها شمرده شده، هم ضمیر تطهیر به آنها باز می گردد و هم ضمیر تزکیه. بنابراین، انفاق، مایهٔ طهارت روح آن ها و نیز سبب پرورش فضایل نفسانی آنان می گردد.در آیه دیگری آمده است: (فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ وَاسْمَعُوا وَأَطِيعُوا وَأَنْفِقُوا خَيْراً لأَنْفُسِكُمْ وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ؛ «پس تا می توانید تقوای الهی پیشه کنید و گوش دهید و اطاعت نمایید و انفاق کنید که برای شما بهتر است؛ و کسانی که از بخل و حرص خویشتن مصون بمانند رستگاران اند!».(1))تعبير (خَيْراً لِأَنْفُسِكُمْ اشاره به این است که اتفاق آثار مثبتی در نفوس شما دارد و آثار بخل را از جان شما می شوید و برطرف می کند.)در روایات اسلامی نیز اشارات روشنی به تأثیر انفاق فی سبیل الله و کمک به نیازمندان در پرورش روحانی و معنوی سالکان الی الله شده است.
1) حشر، آیۀ 9؛ تغابن، آیۀ 16
از جمله در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا علیه السّلام می خوانیم: «كَانَ أَبُو الْحَسَنِ الرِّضَا علیه السّلام إِذَا أَكَلَ أُتِيَ بِصَحْفَةٍ فَتُوضَعُ بِقُرْبِ مَائِدَتِهِ فَيَعْمِدُ إِلَى أَطْيَبِ الطَّعَامِ مِمَّا يُؤْتَى بِهِ فَيَأْخُذُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ شَيْئاً فَيَضَعُ فِي تِلْكَ الصَّحْفَةِ ثُمَّ يَأْمُرُ بِهَا لِلْمَسَاكِينِ ثُمَّ يَتْلُو هَذِهِ الْآيَةَ فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ ثُمَّ يَقُولُ عَلِمَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ أَنَّهُ لَيْسَ كُلُّ إِنْسَانٍ يَقْدِرُ عَلَى عِتْقِ رَقَبَةٍ فَجَعَلَ لَهُمُ السَّبِيلَ إِلَى الْجَنَّةِ ؛ هنگامی که امام علیه السّلام مشغول خوردن غذا می شد (دستور می داد یک سینی می آوردند و او آن را نزدیک سفره می نهاد و از بهترین غذاهایی که در سفره بود و از هرچه وجود داشت بر می گرفت و در آن سینی می گذاشت؛ سپس دستور می داد آن را به مساکین بدهند؛ آن گاه این آیه را می خواند: «فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ»؛ «انسان ناسپاس از آن گردنه صعب العبور نگذشت»(1)بعد می فرمود: خداوند متعال می داند که هر انسانی قادر نیست برده ای را آزاد کند، پس راه دیگری برای آنها به سوی بهشتش گشود که آن انفاق فی سبیل الله است. (2))در حدیث دیگری می خوانیم: «اشْتَرَی عَلی علیه السّلام تَوْباً فَأَعْجَبَهُ فَتَصَدَّقَ بِهِ؛ اميرمؤمنان علی علیه السّلام لباسی خرید و آن لباس در نظرش جالب آمد، از این رو آن را در راه خدا صدقه داد (در واقع خواهش نفس را زیر پا نهاد و روح خود را از آلودگی به آن پاک فرمود». (3))یادآوری این نکته را ضروری می دانیم که تمام این امور در صورتی می تواند سالک الی الله را به لقاء الله و مقامات والای معنوی برساند که قصد او فقط خدا باشد نه اینکه هدفش قدرت بر کرامات و رسیدن به مقامات باشد. زیرا چنین کسی نیز گرفتار حب ذات و علاقه به خویشتن است. باید از همه اینها تهی شد تا به او رسید.
مناسب است در اینجا سخنی را که مرحوم علامه طباطبائی در تفسیر المیزان ذیل آیۀ 105 سوره مائده آورده است نقل کنیم که خلاصه اش چنین است:آنهایی که به عرفان نفس (و سیروسلوک مشغول اند دو گروه اند: عده ای برای به دست آوردن آثار غریبۀ نفس که خارج از متعارف است به آن مشغول اند مانند اصحاب سحر و طلسمات و تسخیر کواکب و جن و روح و امثال آنها.)گروه دوم کسانی هستند که هدفشان از معرفت نفس، انصراف از امور خارجيه و مجذوب شدن به نفس و غور در آن و مشاهدهٔ حقیقت و شئون نفس و روح آدمی است.سپس این گروه را نیز به دو قسم تقسیم می کند: جمعی از آن ها این طریقه را برای رسیدن به خود آن دنبال می کنند و به سبب آن (ریاضت ها و غیر آن به بخشی از معارف نفس نائل می شوند بی آنکه به معرفت کامل آن برسند، چراکه از خالق نفس که خداوند متعال است غافل اند. چگونه ممکن است انسان معرفت کامل چیزی را پیدا کند در حالی که از سبب و آفرینندۀ آن غافل باشد؟ و این مانند کسی است که بگوید: من از تمام خصوصیات این تخت باخبرم، در حالی که نجار و اسباب و آلاتی را که برای ساختن تخت در اختیار او بوده نمی شناسد.)ولی گروه دیگری معرفت نفس را برای این می خواهند که وسیله ای برای معرفت الله و شناخت خالق نفس باشد و این همان روشی است که دین و آیین اسلام آن را می پذیرد و آن این است که انسان به شناخت خویشتن به عنوان اینکه نشانه ای از نشانه های پروردگار بلکه نزدیک ترین نشانۀ اوست به عنوان طریقی به سوی شناخت خدا، بپردازد و این همان هدف مقدس نهایی است همان گونه که قرآن مجید می گوید: (وَأَنَّ إلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى. (1))
1) نجم، آیۀ 42
## فصل چهارم: معیارهای عرفان راستین وهشدارها### اشارهفصل چهارم
راه سیروسلوک الی الله که پرارزش ترینِ راه هاست همچون خط مستقیمی است که در دو طرف آن صدها و هزاران خط غیر مستقیم تصور می شود و متأسفانه بسیاری از پویندگان این راه براثر وسوسه های نفس یا شیطنت دجالان و شیادان و یا براثر ناآگاهی از دستورات شرع، در این بیراهه ها گرفتار شده و به جایی نرسیدند بلکه سر از شقاوت و بدبختی درآوردند و اینکه می بینیم سلسله های صوفیان و مدعیان دروغین عرفان و سیروسلوک، فوق العاده زیاد شده به همین دلیل است و چه زیبا می گوید قرآن مجید: ﴿وَأَنَّ هذا صِراطى مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَلَا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ ذَلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ؛ «این راه مستقیم من است، از آن پیروی کنید! و از راه های پراکنده (و انحرافی) پیروی نکنید، که شما را از راه حق، دور می سازد! این چیزی است که خداوند شما را به آن سفارش می کند، شاید پرهیزکاری پیشه کنید!». (1) ولی سالک راستین الی الله سیروسلوک خود را بر محورهای سه گانۀ عقل و فطرت و شرع که همه با یکدیگر هماهن گاند استوار می کند و از این کشتی نجات برای پیمودن این دریای طوفانی و خطرناک بهره می گیرد.
1) انعام، آیۀ 153
چه خوب ترسیم فرمود لقمان حکیم، آنجا که طبق آنچه امام کاظم علیه السّلام در حدیث هشامیه بیان فرموده به فرزندش می گوید: «يَا بُنَيَّ إِنَّ الدُّنْيَا بَحْرُ عَمِيقٌ، قَدْ غَرِقَ فِيهَا عَالَمْ كَثِيرٌ، فَلْتَكُنْ سَفِينَتُكَ فِيهَا تَقْوَى اللَّهِ، وَحَشْوُهَا إِيمَانَ، وَشِرَاعُهَا التَّوَكُلَ، وَقَيِّمُهَا الْعَقْلَ، وَدَلِيلُهَا الْعِلْمَ، وَسُكَّانُهَا الصَّبْرَ ؛ پسرم! دنیا دریای عمیقی است که گروه بسیاری در آن غرق شدند، کشتی تو در این دریا باید تقوای الهی باشد، و زاد و توش هات ایمان، بادبان این کشتی توکل، ناخدای آن عقل، راهنمای آن علم، و سکان آن صبر».(1)
آری، چنان کشتی ای که اصول شش گانۀ نجات خود را از کتاب و سنت و عقل می گیرد می تواند اقیانوس پیما باشد و به سرمنزل مقصود و مقام نفس مطمئنه برسد و مشمول (فَادْخُلِي فِي عِبَادِى * وَادْخُلِي جَنَّتِي) (2)شود.
در اینجا نکات لازمی وجود دارد که به پویندگان راه عرفان و سلوک توصیه می شود:
در عرفان نظری نباید گرفتار اصالت عالم اسباب شوند؛ سبب را بشکافند و به مسبّب الاسباب برسند که گرفتاری در عالم اسباب نوعی شرک است (أَلَيْسَ اللهُ بِكَافٍ عَبْدَهُوَ يُخَوِّفُونَكَ بِالَّذِينَ مِنْ دُونِهِ وَمَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هَادٍ»؛ «آيا خداوند برای (نجات و دفاع از) بنده اش کافی نیست؟! امّا آن ها تو را از غیر او می ترسانند. و هرکس را خداوند گمراه کند، هیچ هدایت کننده ای ندارد!». (3)
و به گفتۀ شاعر:
دیده ای باید سبب سوراخ کن *** تا حجب را برکند از بیخ و بن
این سبب ها بر نظرها پرده است *** که نه هر دیدار، صنعش را سزاست
و از سوی دیگر، در وادی غلو سرگردان نشوند، آن گونه که بسیاری از صوفیه دربارۀ اقطاب و شیوخ خود معتقد هستند و آنها را انسان های استثنایی و صاحب اختیار در مسائل شرعی و اوامر و نواهی می دانند و مظهر ذات پاک پروردگار می شمارند و معتقدند که بدون وساطت آن ها به خدا نمی رسند.
همچنین در وادی وحدت وجود (به معنای وحدت موجود) گرفتار نشوند که این خود نیز شرک وسیع و دامنه داری است. یعنی همهٔ موجودات عالم را عین ذات خدا شمردن و اعتقاد به بتهای بی شمار داشتن، آن گونه که جمعی از مشایخ صوفیه با صراحت و گاه با کنایه از آن یاد کرده اند (به گونه ای که بعداً با ذکر شواهد از آن سخن خواهیم گفت).
و نیز در وادی خود بزرگ بینی براثر ریاضات و توهمات ناشی از آن گرفتار نشوند، آن گونه که بسیاری از سران صوفیه گرفتار شدند و شطحیات آن ها معروف است.
آری، هنگامی که عارف و سالک از مسیر عقل و فطرت، و از همه مهم تر، از مسیر شریعت خارج شود در وادی ظلمات شرک و انانیّت فرو می رود و روزبه روز از خدا دورتر می شود.
کلمات ناموزون و شرک آلودی که از بسیاری از سران صوفیه صادر شده و نام آن را شطحات یا شطحیات می گذارند، نمونه ای از پیمودن این بیراهه های خطرناک است که بعضی از سالکان براثر دوری از عقل و شرع گرفتار آن می شوند.
واژهٔ «شطح» و «شطحیات» در بسیاری از منابع لغت قدیمی نیامده ولی در لغات جدید تفسیرهایی برای آن دیده می شود، از جمله در کتاب تاج العروس آمده است که واژهٔ شطحیات در میان صوفیه مشهور شده و در اصطلاح آنان
عبارت از کلماتی است که از آن ها در حالی که از خود بی خود می شوند صادر می شود، مانند گفتن «انا الحق» و «ليس في جبّتت الا الله».
در لغت نامۀ دهخدا نیز آمده است: سخنانی است که ظاهر آن خلاف شرع می باشد و بعضی از عرفا در شدت وجد و حال، آن ها را بر زبان می رانند، مانند اناالحق گفتن حسين بن منصور حلاج.
از بایزید بسطامی در تذکرة الاولياء شيخ عطار نقل شده که می گوید: مدتی گرد خانه (ی کعبه) طواف می کردم چون به حق رسیدم خانه را دیدم که بر گرد من طواف می کند.(1)
در تاریخ تصوف دکتر غنی می خوانیم که جملهٔ «سبحانی ما اعظم شأنی» از بایزید بسطامی مشهور است.(2)
از همۀ اینها عجیب تر و شرک آلودتر سخنی است که در کتاب شرح شطحیّات شیخ روزبهان از بایزید نقل شده که به او گفتند: خلق (در روز قیامت) تحت لوای محمد صلِّ اللهُ علیه وآله خواهند بود. گفت لوای من از لوای محمد عظیم تر است.(3)
امام خمینی قدس سرة جملۀ جالب و قاطعی در نقد شطحیات صوفیه می گوید. در كتاب مصباح الهدایة می فرماید: «ما وقع من الشطحيات من بعض اصحاب المكاشفة والسلوك و ارباب الرياضة فهو لنقصان سلوكهم وبقاء الانانية في سرهم او سر سرهم فتجلى عليهم انفسهم بالفرعونية؛ آنچه به عنوان شطحیات از بعضی از اصحاب مکاشفه و سلوک و ارباب ریاضت صادر شده به سبب ناقص بودن سلوک و بقاء خودخواهی و انانیّت در درونشان یا درون درونشان بوده است
و به سبب آن، نفس آنها همچون فرعونی بر آنها تجلی کرده است (و این کلمات ناموزون و ادعاهای باطل را گفته اند)». (1)
آیا از امامان معصوم علیهم السّلام یا اصحاب والامقام آنها به یقین جمعی از آنان که درجات سیروسلوک الی الله را پیموده اند هرگز کسی امثال این اباطیل را شنیده است؟
آری، هنگامی که انسان از محور عقل و شرع دور شود گرفتار این خرافات و سخنان شرک آلود بی پایه و ادعاهای شیطانی می شود.
بنابراین، باید عارفان راستین و سالکان واقعی عنان خود را به دست شرع و عقل بسپارند تا در بیراهه ها و در دام شیطان نیفتند.
1) مصباح الهداية، ص 53
یکی از مهم ترین محورهای عرفان اسلامی یا به تعبیر دیگر، معیار شناخت آن از عرفان های کاذب، توجه به عقل و عقلانیت است.
عرفان های کاذب برای توجیه عقاید و اعمال غیر منطقی خود در نخستین گام ارزش و حجیت عقل را زیر سؤال می برد تا بتوانند بدون برخورد با مانعی مسیرهای خرافی و غیر عاقلانه و حتی سخنان کفرآلود را به خورد پیروان خود بدهند.
اصولاً گروهی از آنان عقل و علم را حجاب اکبر می شمرند و معتقدند که در این مسیر تنها عشق باید پیشوای سالک باشد.
دکتر قاسم غنی در کتاب تاریخ تصوف خود چنین آورده است: جنید بغدادی که از سران معروف صوفیه است و شاگرد شیخ سرّی سَقَطی بوده عقیده داشت که خواندن و نوشتن سبب پراکندگی اندیشه صوفی است.(1)
همان نویسنده تحت عنوان آثار ادبی صوفیه می نویسد: از مطالعهٔ تراجم احوال صوفیه و اطلاع بر اقوال و احوال عرفا (ی آنان) این بوده است که همیشه
1) تاریخ تصوف، دکتر قاسم غنی، ص 508
علم رسمی و قیل و قال مدرسه و کتاب و دفتر را حجاب راه سالک می شمردند...
زیرا احوال و مبانی طریقت و سلوک با علم ظاهر مخالف است و عارف معتقد است: العلم هو الحجاب الأكبر ... شرط وصول به معرفت را این می دانستند که لوح قلب را باید از نقش آموختنی های مدرسه پاک کرد. تا آن صفا و سادگی حاصل نگردد محال است که برای پذیرفتن نقش معرفت الهی آماده شود.
در تأیید این سخن که انسان باید لوح دل را از همهٔ علوم و دانشها پاک کند تا آمادۀ پذیرش معرفت الهی شود، مولوی نیز به تشبیهاتی مغالطه گونه پرداخته و در اشعارش آورده است:
بر نوشته هیچ بنویسد کسی *** یا نهالی کارد اندر مغرسی
کاغذی جوید که آن بنوشته نیست *** تخم کارد موضعی کان کشته نیست
ای برادر! موضع ناکشته باش *** کاغذ اسپید نابنوشته باش
تا مشرف گردی از نون والقلم *** تا بکارد در تو تخم آن ذوالکرم (1)
مخالفت این گروه ها با علم و دانش به حدی است که شبلی، از سران معروف صوفیه می گفت: «کسی را سراغ دارم که وارد صوفیه نشد مگر جمیع دارایی خود را انفاق کرد و هفتاد صندوق کتاب را که خود نوشته و حفظ کرده بود و به چندین روایت درست کرده بود در این رودخانۀ دجله که می بینید غرق کرد» مقصود شبلی از این آدم خود او بود. (2)
از ابوسعید ابوالخیر که او نیز از معاریف آنان است نقل شده که گفت: «رأس هذا الامر كبس المحابر وخرق الدفاتر ونسيان العلوم؛ آغاز این کار (عرفان و تصوف) پنهان کردن دوات و مرکب و پاره کردن دفاتر و فراموشی علوم است».
در این زمینه سخنان زیادی از آنها نقل شده است.
بدون شک مسیر قرآن و اهل بیت علیهم السّلام و شریعت اسلام کاملاً مخالف آن است. اسلام و به ویژه قرآن اهمیت فوق العاده ای برای عقل و عقلانیت قائل است و سر آغاز مهم ترین کتاب حدیث ما، کافی، احادیثی است که اهمیت عقل و عقلانیت را اثبات می کند.
علم و دانش، مهم ترین چیزی است که در آغاز نبوت و در آیات نخستینی که از قرآن مجید بر قلب پیغمبر صلّی اللهُ علیه وآله نازل شد اهمیت آن بیان گردیده و تکیه بر قلم و نوشته ها شده است (اقْرَأْ بِسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ * خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ * اقْرَأْ وَرَبُّكَ الأكْرَمُ * الَّذِى عَلم بالقلم ، عَلَمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمُ).
البته شکّی نیست که اگر علم و دانش برای خودنمایی و خودبزرگ بینی و برتری جویی باشد و انسان از آن به خدا نرسد، حجابی خواهد بود، ولی این دلیل نمی شود که انسان علم و دانش را رها سازد و جهل را دست مایۀ پیشرفت کار خود قرار دهد.
در حقیقت نخستین گامی که عارفان التقاطى وكاذب از عارفان راستین اسلامی جدا می شوند همین مسأله است که آن ها علم را سد راه می دانند و عشق جدا شده از علم را مرکب راهوار و چه مفاسد و خرافات و اعتقادات ناموزون و اعمال زشت و ناپسندی از آن سرچشمه گرفته که بررسی آنها نشان می دهد اسلام چه راه روشنی را برای پیروانش برگزیده و دیگران چه راه ظلمانی و تاریکی را.
شاهد این سخن مطالبی است که ابن جوزی حنبلی در کتاب تلبیس ابلیس از احياء العلوم نقل می کند که او دربارۀ مشایخ صوفیه مطالبی کاملاً غير عقلاني آورده است، از جمله می گوید: یکی از شیوخ در آغاز کار از شب خیزی کسل می شد، بر خود الزام کرد که شب را به صبح بر روی سر بایستد تا نفس او از روی میل و رغبت به شب خیزی مبادرت کند.
دیگری برای اینکه دوستی مال را از دل بیرون کند تمام اموالش را آتش زد و به دریا ریخت زیرا می ترسید اگر به مردم ببخشد دچار ریا شود. دیگری به منظور عادت کردن به حلم و بردباری کسی را استخدام کرده بود که در میان مردم به او فحش و دشنام دهد.
دیگری برای تحصیل شجاعت، در هنگام زمستان و موقع طوفان و تلاطم دریا بر کشتی سوار می شد (و جان خود را به خطر می انداخت).
ابن جوزی بعد از نقل این داستانه های عجیب و دور از عقل و شرع می نویسد: تعجب من از ابوحامد (غزالی) بیشتر است از کسانی که این اعمال زشت را مرتکب می شدند زیرا او پس از نقل آن ها نه تنها هی چگونه نکوهشی از آنان نکرده بلکه این حکایات را برای تعلیم و تربیت دیگران بیان نموده است.(1)
نامبرده (ابن جوزی) در نقل دیگری می گوید: غزالی از این کُرینی نقل کرده است: زمانی وارد یکی از شهرها شدم در آنجا حُسن سابقه ای پیدا کردم و به خوبی و درستکاری معروف شدم. روزی به حمام رفتم و لباس پرقیمتی را دزدیده، در زیر لباسهای کهنه و مندرس خود پوشیدم و از حمام خارج شدم، آهسته آهسته راه می رفتم (تا مردم متوجه شوند و به سراغ من بیایند)، مردم دویدند و مرا گرفته و جامه های کهنه را از بر من بیرون آوردند و لباس های پر قیمت را به صاحبش دادند. بعد از این واقعه به دزد گرمابه مشهور شدم و به این وسیله نفس من راحت شد.
غزالی پس از نقل این حکایت زشت و نامعقول می گوید: این گونه خودشان را ریاضت میدادند تا از توجه مردم و نفس راحت شوند. (2)
از اینگونه کارهای وحشتناک غیر عاقلانه در حالات صوفیان و عارفان گم کرده راه فراوان دیده می شود که اگر جمع آوری گردد کتابی را تشکیل می دهد.
بی دلیل نیست که آن ها در اولین گام، حجیت عقل را انکار می کنند و خود را از قضاوت آن رها می سازند و علم را حجاب اکبر می شمارند چراکه اگر این کار را نکنند تمام این حالات و کرامات زیر سؤال می رود و به عنوان خرافات شناخته می شود.
نمونۀ دیگری از خرافات آن ها چیزی است که شیخ عطار در تذکرة الاولیاء آورده است. او از ابوبکر کتّانی (بعد از آنکه او را مدح و ثنا گفته) چنین نقل می کند که او شیخ مکه و پیر زمان بود و صحبت جُنيد و ابوسعید خرّاز و ابوالحسن نوری دریافته، و او را چراغ کعبه گفتندی، و در طواف دوازده هزار ختم قرآن کرده بود و سی سال در زیر ناودان بوده و خواب نکردی و گفت:
مرا اندک غباری (کدورتی) بود با امیرالمؤمنین على _ كرّم الله وجهه _ بدان سبب که رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله فرموده بود: «لا فتى الّا علىّ، شرط فتوّت آن است که _ اگرچه معاویه بر باطل بود و او بر حق _ کار به وی بازگذاشتی تا چندان خون ریخته نشدی». و گفت: «میان صفا و مروه خانه داشتم. شبی در آنجا مصطفی را عليه الصّلاة والسّلام، به خواب دیدم با یاران او، که درآمدی و مرا در کنار گرفتی. پس اشارت کرد به ابوبکر _ رضی الله عنه _ که: او کیست؟ گفتم: ابوبکر. پس به عمر اشارت کرد. گفتم: عمر. پس به عثمان اشارت کرد. گفتم: عثمان.
پس اشارت کرد به علی. من شرم داشتم به سبب آن غبار (کدورت). پیغمبر _عليه الصلاة والسّلام _ مرا با علی _ رضی الله عنه _ برادری داد تا یکدیگر را در کنار گرفتیم. پس ایشان برفتند. من و امیرالمؤمنین علی علیه السّلام بماندیم. مرا گفت: بیا
تا به کوه ابوقبیس رویم به سر کوه رفتیم و نظارۀ کعبه کردیم. چون بیدار شدم خود را به کوه ابوقبیس دیدم و ذرّه ای از آن غبار در دل من نمانده بود.(1)
این سخن که مملو از خرافات و گفته های غیر عاقلانه است نشان می دهد که فاصله گرفتن از عقل و مبانی شرع، انسان را در چه وادی هایی گرفتار می کند.
چگونه ممکن است انسانی در زیر ناودان طلا در مکه سی سال بماند و خواب به چشمانش نرود؟
چگونه ممکن است کسی در طواف دوازده هزار بار ختم قرآن کند؟
چگونه ممکن است کسی معتقد باشد که علی علیه السّلام در مقابله با معاویه که حکومت اسلامی را از مسیر خود به کلی منحرف ساخت راه خطا پیموده و میبایست حکومت را به او واگذار کند؟
چگونه ممکن است انسان در خواب ببیند بالای کوه ابوقبیس است و بعد از بیداری خود را همان جا ببیند؟
متأسفانه از اینگونه سخنان در حالات این عارفان کاذب بسیار نوشته شده است.
از جمله آسیب هایی که در مسیر عرفان نظری براثر فاصله گرفتن از تعلیمات قرآن و کلمات معصومین علیهم السّلام و بیگانگی از عقل، دامن گروهی از پویندگان این راه را گرفته، افتادن در مسیر تفسیر به رأی است، یعنی نصوص قرآنی و حدیث را به میل خود تفسیر کردن و بر خواسته های خود تطبیق نمودن و به جای تبعیت از خدا و معصومین علیهم السّلام آنها را به پیروی از افکار نادرست خویشتن خواندن و به جای شاگردی کردن در محضر استاد، خود را بر کرسی استاد نشاندن.
1) تذكرة الاولياء، ج 2، ص 120
در حالی که در احادیث اسلامی به شدّت دربارهٔ تفسیر به رأی و تطبیق آیات و روایات بر خواسته های خویش هشدار داده شده به گونه ای که در حدیثی از رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله می خوانیم: «مَنْ فَسَّرَ الْقُرْآنَ بِرَأْيِهِ فَقَدِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ؛ کسی که قرآن را با آراء شخصی خود تفسیر کند خدا افتری بسته است ».(1)
در حدیث دیگری هشدار شدیدتری داده شده و امام صادق عیه السِّلام می فرماید: «وَمَنْ فَسَّرَ بِرَأْيِهِ آيَةً مِنْ كِتَابِ اللَّهِ فَقَدْ كَفَرَ؛ کسی که حتی یک آیه از قرآن را مطابق میل شخصی خود تفسیر کند کافر شده است». (2)
همچنین در حدیث دیگری از امام صادق علیه السّلام آمده است: «مَنْ فَسَّرَ الْقُرآنَ بِرَأْيِهِ، إِنْ أَصَابَ لَمْ يُوجَرْ، وَإِنْ أَخْطَأَ خَرَّ (سَقَطَ) أَبْعَدَ مِنَ السَّمَاءِ؛ کسی که قرآن را به رأی خود تفسیر کند اگر به واقع هم برسد اجر و پاداشی ندارد و اگر خطا کند، به اندازهٔ بیش از فاصلهٔ آسمان تا زمین سقوط می کند».(3)
این سخن منحصر به روایات شیعه و اهل بیت علیهم السّلام نیست. در صحاح اهل سنت نیز از تفسیر به رأی نکوهش شدیدی شده است. از جمله ترمذی در سنن خود بابی تحت عنوان تفسیر به رأی باز کرده و در آن، احادیث متعددی آورده است، از جمله از رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله نقل می کند: «من قال فی القرآن بغير علم فليتبوّاً مقعده من النار؛ آن کس که بدون آگاهی دربارۀ قرآن چیزی بگوید، جایگاه خود را در آتش دوزخ مهیا ساخته است». (4)
هنگامی که به کتب و نوشته های این گونه عارفان مراجعه می کنیم تفسیر به
رأیه ایی را می بینیم که به راستی وحشتناک است. به عنوان نمونه محيى الدين عربی در جلد اول فتوحات مکیه در تفسیر آیۀ 6 و 7 سورۀ بقره: إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ * خَتَمَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصارِهِمْ غِشَاوَة وَلَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ عبارتی دارد که ترجمه اش چنین است: خداوند می فرماید: ای محمد! کسانی که کافر شدند محبت خود را در من خلاصه کرده اند و بدین علت برای آنها تفاوت نمی کند که آنها را از عذاب هایی بیم دهی که من تو را به ابلاغ آن مأموریت داده ام یا بیم ندهی. آن ها به گفتار تو ایمان نمی آورند زیرا غیر مرا درک نمی کنند.)تو آن ها را از مخلوقات من بیم می دهی در حالی که آنها مخلوقات مرا نه درک می کنند و نه می بینند و چگونه ممکن است آنها به تو ایمان بیاورند در حالی که بر دل های آنان مهر نهاده ام (غیر من در دل های آنها ورود نمی کند و در دل آن ها جایگاهی برای غیر من نیست و بر گوش های آنها نیز مهر نهاده ام و بدین علت سخنی در جهان جز از من نمی شنوند و بر چشم های آنها پرده ای از نور و بَهایَم (درخشندگی ام) به هنگام مشاهدۀ من افکنده ام که غیر از مرا نمی بینند؟ آنها عذاب عظیمی نزد من دارند (و آن اینکه) آن ها را بعد از این مشاهدۀ نورانی به انذار تو باز می گردانم و آنها را از خودم محجوب می سازم همانگونه که تو را (ای پیغمبر!) بعد از قاب قوسین او ادنی (نزدیک ترین قرب پیامبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله به خداوند در داستان معراج) از آن منزلت فرود آوردم و گرفتار کسانی ساختم که تو را تکذیب می کنند و آنچه را که از سوی من برای آن ها آورده ای در برابر تو رد می نمایند و به خاطر من سخنانی می شنوی که سینۀ تو تنگ می شود. (1)
1) فتوحات المكية، ج 1، ص 178، انتشارات دار الكتب العلمية، بيروت، لبنان. إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا ستروا محبتهم في عنهم ف(سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنْذَرْتَهُمْ) بوعيدك الذي أرسلتك به (أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ) بكلامك فانهم لا يعقلون غيرى و أنت تنذرهم بخلقی و هم ما عقلوه و لا شاهدوه و كيف يؤمنون بك و قد ختمت على قلوبهم فلم أجعل فيها متسعا لغيرى و على سمعهم فلا يسمعون كلاما في العالم الا منى (وَعَلَى أَبْصارِهِمْ غِشَاوَة) من بهائى عند مشاهدتى فلا يبصرون سوای و لهم عذاب عظیم عندی أردهم بعد هذا المشهد السنى الى انذارك و أحجبهم عنى كما فعلت بك بعد (قابَ قَوْسَيْن أَوْ أَدْنى) قربا أنزلتك الى من يكذبك و يرد ما جئت به اليه منى فى وجهك و تسمع في ما يضيق له صدرك.
از عبارات مذکور روشن می شود که تفسیر به رأی چه بلای عظیمی در فهم معانی کتاب و سنت ایجاد می کند تا آن جا که افراد کافر بسیار منحرفی را که قرآن در جای دیگر آنها را از چهارپایان هم پست تر شمرده، مؤمن ترین افراد به خدا و مقرب ترین بندگان معرفی می کند! کفر را به ایمان و ظلمت را به نور و بدترین را به بهترین تبدیل می کند.(1))نیز محیی الدین عربی در فصوص الحکم در ذیل فرصّ كلمۀ «اسماعیلیه» می گوید: خداوند حضرت اسماعیل را در قرآن به عنوان صادق الوعد مدح کرده نه صادق الوعيد (صادق بودن در تهدیدها و خداوند خودش نیز چنین است چون فرموده است: ﴿وَنَتَجاوَزُ عَنْ سَيِّئَاتِهِمْ)؛ «از گناهان آن ها صرف نظر می کنیم»(2)، با این که گنهکاران را تهدید به عذاب کرده است و در ذیل آن اشعاری آورده که یک بیتش این است:)يسمى عذاباً من عُذوبة طَعمه ***و ذلك له كالقشر و القشر صائن«عذاب نامیده می شود به دلیل شیرینی طعمش (از ماده عَذب و این عذاب)
1) وَلَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثيراً مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَلَهُمْ آذَانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها أُولئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْعَافِلُون؛ «به یقین، گروه بسیاری از جن و انس را برای دوزخ آفریدیم؛ آنها دل ها [=عقلها]یی دارند که با آن (اندیشه نمی کنند و) نمی فهمند؛ و چشمانی که با آن نمی بینند؛ و گوش هایی که با آن نمی شنوند؛ آنها همچون چهار پایان اند؛ بلکه گمراه تر! اینان همان غافلان اند (چراکه با داشتن همه گونه امکانات هدایت، باز هم گمراه اند) (اعراف، آیه 179)
2) احقاف، آیۀ 16
نسبت به عذب (که به معنی شیرینی است مانند پوست است نسبت به مغز و می دانیم که پوستۀ هر دانه یا میوه ای حافظ و نگهدارندۀ آن است».(1))قیصری، شارح معروف فصوص الحکم در شرح این کلام محیی الدین در فصوص می گوید: نعمت های الهی به شقاوت مندان عذاب نامیده شده به علّت عذوبت و گوارایی طعم آن برای آنان، زیرا عذاب در اصل از «عَذب» گرفته شده و این لفظ معنای واقعی آن را (که شیرینی و گوارایی است از درک کسانی که محجوب و غافل از حقایق اشیاءاند می پوشاند و یا این که اشاره به نعمت های دوزخیان است که آن نعمت ها همچون پوسته ای است برای نعمت های اهل بهشت چراکه بهشت، پیچیده شده در میان ناراحتی هاست. آیا نمی بینی که کاه نعمت حیوان است و گندم نعمت انسان و گندم به وسیلۀ کاه حفظ می شود. (2))این تفسیر در تضاد آشکار با تمام آیاتی از قرآن است که دربارۀ عذاب دوزخیان نازل شده و پیامبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله را نذیر معرفی می کند و اگر چنین تفسیر مضحکی را بپذیریم باید دربارۀ عذاب دنیا یعنی زلزله های ویرانگر و صاعقه ها و طوفان های مرگبار که بر امت های پیشین نازل شد و قرآن آن ها را عذاب دنیا می شمرد و عذاب آخرت را از آن شدیدتر معرفی می کند(3، نیز معتقد باشیم که آن عذاب های دنیوی هم گوارا و شیرین و جالب بوده است!)راستی مایۀ حیرت است که آن ها گویا نگاهی به آیات قرآن حتی نگاهی گذرا نکرده اند چراکه قرآن بیش از پنجاه بار عذاب آخرت را «الیم» (دردناک توصیف)
1) فصوص الحکم، ص 194، چاپ المكتبة الزهراء علیها السّلام
2) شرح فصوص الحكم، همان
3) فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ ريحاً صَرْصَراً في أَيَّامٍ نَحِساتٍ لِنُذِيقَهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيا وَلَعَذَابُ الْآخِرَةِ أَخْرَى وَهُمْ لا يُنْصَرُونَ)؛ سرانجام تندبادی شدید و هول انگیز و سرد و سخت در روزهایی شوم و پرغبار بر آن ها فرستادیم تا عذاب خوارکننده را در زندگی دنیا به آنها بچشانیم؛و عذاب آخرت از آن هم خوارکننده تر است و از هیچ طرف یاری نمی شوند!». (فصلت، آیۀ 16)
کرده در حالی که چیزی که شیرین است دردناک نیست و بارها آن را «مُهین» به معنای خوارکننده ذکر می کند، آیا آنچه عذوبت و شیرینی دارد می تواند خوارکننده باشد؟باز در جایی دیگر از قرآن مجید می خوانیم که دوزخیان دست به دامان مالک دوزخ می شوند و از او تقاضا می کنند: آیا ممکن است مرگ ما فرار سد و از این عذاب خلاصی یابیم؟ و او در جواب می گوید: شما باید در این جا همچنان معذّب بمانید.(1)و در توصیف عبادالرحمن می فرماید:»آن ها کسانی هستند که می گویند: خداوندا! عذاب دوزخ را از ما دور کن که عذابی سخت و پردوام است! مسلّماً آن (جهنم، بد جایگاه و بد محل اقامتی است!».(2))و اگر تمام آن آیات قرآن را که دربارۀ دوزخ و دوزخیان و عذاب های گوناگون آنها سخن می گوید بررسی کنیم خواهیم دید که تفسیر مزبور با صدها آیه از قرآن مجید در تضاد آشکار است.### اوج تفسیر به رأینمونۀ دیگر که بسیار شگفت انگیز است این است که محیی الدین در فصوص الحکم در فصّ هارونیه می گوید: عدم توانایی هارون برای جلوگیری از گوساله پرستان آنگونه که موسی بر آنها مسلط شد حکمت آشکاری از سوی خداوند داشته است و آن این که خدا در هر صورتی پرستیده شود (حتی در صورت گوساله.(3))
1) ﴿وَنادَوْا يا مالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنا رَبُّكَ قَالَ إِنَّكُمْ ما كِتُونَ) ؛ «آن ها فریاد می کشند: ای مالک دوزخ! (ای کاش) پروردگارت ما را بمیراند (تا آسوده شویم) می گوید: شما در این جا ماندنی هستید!». (زخرف، آیۀ 77)
2) ﴿وَالَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذابَها كانَ غَراماً ، إِنَّها ساءَتْ مُسْتَقَرا وَمُقَاماً). (فرقان، آيۀ 65 و 66)
3) فصوص الحكم، ص 194
قیصری در شرح کلام محیی الدین می گوید: عدم تأثیر سخنان هارون در جلوگیری از گوساله پرستی و عدم سلطه بر گوساله پرستان آن گونه که موسی سلطه یافت حکمتی آشکارا از سوی خداوند بوده است تا خداوند در تمامی صورت های عالم هستی پرستیده شود هرچند این صورت از بین می رود و فانی می شود ولی از بین رفتن صورت و فناء آن بعد از آن بوده که به الوهیت نزد پرستندگان شناخته شده است.(1)روشن است که تمام این استنباط ها و تفسیرهای نادرست از اعتقاد به وحدت وجود (به معنای وحدت وجود و موجود سرچشمه گرفته و آن ها معتقدند که به توحید حقیقی راه یافته اند در حالی که در پرتگاه شرکی افتاده اند که از اعتقاد همهٔ مشرکان بدتر است. مشرکان بت های خاصی را پرستش می کردند اما این گونه وحدت وجودی ها تمام موجودات عالم را بتی برای خود می دانند و آن را شایستۀ پرستش می شمرند؛ مشروط به اینکه محدود به بت خاصی نباشیم.)اوج تفسیر به رأی را در کلام یکی دیگر از طرفداران این مکتب انحرافی می توان مشاهده کرد. طبق نقل ابن ابى الحديد ، ابو الفتوح احمد بن محمد الغزالي واعظ، برادر غزالی معروف، واعظ توانایی بود. هنگامی که به بغداد آمد و برای مردم آنجا وعظ می کرد شیوۀ نادرستی را انتخاب کرد زیرا او طرفداری شدیدی از شیطان می نمود و می گفت: او سيد الموحدين (سرور موحدین است. روزی بر منبر گفت: هرکس توحید را از شیطان فرانگیرد کافر و زندیق است زیرا به شیطان دستور داده شد که برای غیر مولایش سجده کند، او خودداری کرد و سجده ننمود.(2))
این سخن را با آیات زیر که در سورۀ حجر بعد از امتناع ابلیس از سجده بر آدم علیه السّلام آمده مقایسه کنید: (قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّكَ رَجِيمٌ * وَإِنَّ عَلَيْكَ اللَّعْنَةَ إِلى يَوْمِ الدِّينِ... إِنَّ عِبادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْعَاوِينَ * وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِين»؛ «فرمود: «از صف آن ها [= فرشتگان] بیرون رو، که رانده شده ای و لعنت (و دوری از رحمت حق تا روز قیامت بر تو خواهد بود... بر بندگانم تسلط نخواهی یافت؛ مگر گمراهانی که از تو پیروی می کنند و دوزخ، میعادگاه همه آنهاست». (1))مقایسۀ این دو با هم نشان می دهد که تفسیر به رأی چه بلایی بر سر آیات الهی می آورد و پیروانش را تا چه حد از خدا و کلمات حق دور می سازد.جالب این که عبدالرحمن جامی که یکی از مشاهیر صوفیه است در اشعار خود حدیثی آورده که گفتگوی شیطان را با موسی علیه السّلام شرح میدهد. موسی علیه السّلام بر او ایراد می گیرد که چرا بر آدم سجده نکردی؟ او می گوید: غیرت من اجازه نمی دهد که بر غیر خدا سجده کنم. و بعد از گفتگوی نسبتاً طولانی میان این دو، ظاهراً موسی مغلوب می شود. اشعار وی چنین است:پور عمران به دلی غرقۀ نور *** میشد از بهر مناجات به طوردید در راه سر دوران را *** قاید لشکر مهجوران راگفت: از سجدۀ آدم به چه روی *** تافتی روی رضا راست بگویگفت: عاشق که بود کامل سِیر *** پیش جانان نبرد سجدۀ غیرگفت موسی: که به فرمودۀ دوست *** سر نهد هر که به جان بندۀ اوستگفت: مقصود از آن گفت و شنود *** امتحان بود محب را نه سجودگفت موسی: که اگر حال این است *** لعن و طعن تو چرا آئین است
1) حجر، آیات 34_43
بر تو چون از غضب سلطانی *** شد لباس ملکی شیطانیگفت: کین هر دو صفت عاریت اند *** مانده از ذات به یک ناحیت اندگر بیاید صد از این یا برود *** حال ذات متغیر نشودذات من بر صفت خویشتن است *** عشق او لازمۀ ذات من استتاکنون عشق من آمیخته بود *** در عَرَض های من آویخته بودداشت بخت سیه و روز سفید *** هر دمم دستخوش بیم و امیداین دم از کشمکش آن رستم *** پس زانوی وفا بنشستملطف و قهرم همه یکرنگ شده ست *** کوه و کاهم همه همسنگ شده ستعشق شست از دل من نقش هوس *** عشق با عشق همی بازم وبستفکر انحرافی ای که در این اشعار براثر تفسیر به رأی در یک مقیاس وسیع منعکس است با قرآن مجید کاملاً در تضاد و تناقض می باشد، زیرا قرآن در آیات متعددی می گوید: شیطان براثر سرکشی و تکبر از درگاه خدا برای همیشه رانده شد و او هم براثر لجاجت تصمیم به وسوسۀ فرزندان آدم علیه السّلام و گمراه ساختن آن ها گرفت و لعنت خدا تا روز قیامت شامل حال او گشت و ما همیشه هنگام خواندن قرآن مجید طبق دستوری که قرآن به ما داده است ﴿فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيم(1)از شر شیطان رجیم به خدا پناه می بریم.)قرآن با صراحت می گوید: شیطان سلطه ای بر بندگان خالص ندارد بلکه به سراغ گمراه ساختن کسانی می رود که از او تبعیت می کنند: «انَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانُ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَعَلَى رَبِّهِم يَتَوَكَّلُونَ إِنَّمَا سُلْطانُهُ عَلَى الَّذِيْنَ يَتَوَلَّونَهُ وَالَّذِيْنَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُوْنَ»؛ «او بر کسانی که ایمان دارند و توکل بر پروردگارشان می کنند سلطه ندارد، تسلط او تنها بر کسانی است که او را به دوستی و سرپرستی خود
1) نحل، آیۀ 98
برگزینند، و به او شرک می ورزند (و فرمانش را در برابر فرمان خدا لازم الاجرا می دانند». (1)اگر او به زعم احمد غزالی و جامى، رئيس الموحدین می باشد و عاشق پاک باختۀ خداوند متعال است نه تنها نباید از او به خدا پناه برد بلکه باید به خود او پناه برد و در سِلک او وارد شد و او را شفیع درگاه خداوند شمرد!به راستی انسان شرمش می آید که این گونه کلمات ناموزون و سخیف را نقل کند و اگر فقیهانِ حافظ شریعت و متکلمان راستین شیعه نبودند این گروه گمراه چه بلایی بر سر اسلام و قرآن و شریعت می آوردند.و از این عجیب تر تفسیر به رأی هایی است که شخص نه تنها در مفاهیم كلمات طبق امیال باطنی خود تصرف می کند بلکه الفاظ را نیز تغییر می دهد. به عنوان نمونه، محیی الدین عربی در فص موسوی چنین می گوید: ان المراد بقول فرعون (لَئِنِ اتَّخَذْتَ الهَا غَيْرِى لَأَجْعَلَنَّكَ من الْمَسْجُونِينَ لأجعلنك من المستورين لأن السين من أحرف الزوائد، فاذا حذفت من سجن بقيت «جن» ومعناها الوقاية والستر؛ این که فرعون موسی را تهدید می کند که اگر خدایی غیر از من را بپذیری تو را از زندانیان قرار می دهم، گرچه ظاهر این جمله تهدید موسی است ولی در واقع تهدید نیست، وعدۀ حمایت از اوست زیرا «سین» از حروف زائده است بنابراین، مسجونین تبدیل به «مجونین» می شود که از مادۀ جنّ به معنای پوشاندن و حمایت کردن آمده است و در واقع فرعون به موسی وعدۀ حمایت می دهد».(2))حیرت آور است که ما نه تنها مفاهیم قرآن را به میل خود تغییر دهیم بلکه الفاظ قرآن را نیز عوض کنیم که در واقع نوعی تحریف قرآن است و آن را تبدیل
به لغتی کنیم که این لغت در عرف عرب نیز وجود ندارد، یعنی مجونین گفته نمی شود، بنابراین باید اول سین را برداشت تا تبدیل به مجونین شود و سپس نونی بعد از جیم اضافه کرد که تبدیل به مجنونین شود و مجنون را نیز به معنای حمایت شده تفسیر کرد برخلاف مفهومی که ابتدا از آن فهمیده می شود.از همۀ این ها گذشته، فرعون نه تنها حمایتی از موسی نمی کرد بلکه او را تحت تعقیب شدید قرار داد و می گفت: ﴿وَقَالَ فِرْعَوْنُ ذَرُونِي أَقْتُلْ مُوسى وَلْيَدْعُ رَبَّهُ إِنِّى أَخافُ أَنْ يُبَدِّلَ دينَكُمْ أَوْ أَنْ يُظْهِرَ فِي الْأَرْضِ الْفَسَادَ»؛ «و فرعون گفت: بگذارید موسی را بکشم، و او پروردگارش را بخواند (تا نجاتش دهد! زیرا من می ترسم آیین شما را دگرگون سازد، و یا در این سرزمین فساد بر پاکند!».(1))و اضافه بر این، فرعون نوزادان پسر بنی اسرائیل را می کشت و نوزادان دختر را برای کنیزی و استفاده های مختلف زنده نگه می داشت. بنابراین، هم خود موسی را تهدید می کرد و هم حامیان او را نابود می ساخت.### انگیزه های پیدایش تفسیر به رأیحقیقت این است که گروهی از عارف نمایان یا عارفان منحرف و به ویژه صوفیه، پیش داوری هایی دربارۀ اصول و یا فروع دین دارند؛ هنگامی که آن ها را در تضاد با آیات قرآن یا روایات معصومین علیهم السّلام می بینند و نمیتوانند از هیچ کدام چشم پوشی کنند به سراغ تفسیر به رأی می روند ولی در این جا اصالت را به پیش داوری های خود می دهند و آیات و روایات را با تغییر دادن محتوا، بر آن تطبیق می کنند. در حالی که می بایست اصالت را به وحى الهى وكلمات معصومین علیهم السّلام می دادند و افکار و رفتار خود را با آن اصلاح می کردند.
1) غافر، آیۀ 26
فى المثل هنگامی که وحدت وجود (به معنای وحدت موجود را اصل اساسی مذهب و عقیدهٔ خود قرار می دهند ناچار می شوند آیات مربوط به پرستش گوسالۀ سامری و امثال آن را با تفسیر به رأی از مفاد خود منحرف سازند و بگویند: پرستش گوسالۀ سامری نیز پرستش خدا بود زیرا ما یک موجود در عالم بیشتر نداریم و به این شکل، کار همۀ بت پرستان نیز توجیه می شود. تنها مشکل آن ها این بود که بت های خاصی را انتخاب می کردند و اگر همه چیز را می پرستیدند مشکلی نداشتند.)شیخ شبستری که از پیشوایان این گروه است در کتاب گلشن راز می گوید:کو اندیشه کن ای مرد عاقل *** که بت از روی هستی نیست باطلبدان کایزد تعالی خالق اوست *** ز نیکو هرچه صادر گشت نیکوستوجود آنجا که باشد محض خیر است *** اگر شری است در وی او ز غیر استمسلمان گر بدانستی که بت چیست *** بدانستی که دین در بت پرستی استو گر مشرک زبت آگاه گشتی *** کجا در دین خود گمراه گشتی***در مسائل رفتاری و عملی مانند ریاضت های نامشروع نیز به همین توجیه گری ها دست می زنند که یکی از آسیب های مهم سیروسلوک الی الله است و سرانجام انسان را به بیراهه می کشاند.پناه بردن به خرافات، مانند چله نشینی و حتی پناه بردن به افکار شیطانی و خود شیطان برای پیشرفت در مسائل روحی و پرداختن به اذکار بی معنا یا بی محتوا و دنباله روی بی چون و چرا از شیخ و قطب و مرشد و به تعبیر دیگر، دلیل راه، و غلو دربارۀ مشایخ و پناه بردن به مکاشفات خیالی و پنداری، از آسیبه ای دیگری است که دامن گروهی از عارفان را گرفته و سر از عرفانهای کاذب و شیطانی در آورده است، که هر کدام از این ها را در جای خود شرح خواهیم داد.
## فصل پنجم: روش های قابل نقد### اشارهفصل پنجم
جمعی از عارفان عصر ما هنگامی که از آن ها روش سیروسلوک را می خواهند آن را در شعر زیر خلاصه کرده و به سؤال کنندگان تحویل می دهند:صَمت وجوع وسهر و عزلت و ذکری به دوام *** نا تمامان جهان را کند این پنج، تمامالبته هر یک از امور پنج گانۀ مذکور در این شعر می تواند در سیروسلوک شرعی به انسان کمک کند، مشروط به این که حد و حدود آن رعایت گردد.### 1. اهمیت سکوت در پیمودن این راه#### اشارهدر روایات بسیاری که از معصومین علیهم السّلام به ما رسیده است، سکوت یکی از اخلاق انبیا و شعار اوصیا و بابی از ابواب حکمت و راهنما به هر خیر و خوبی شمرده شده است؛ از جمله مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار در حدیثی از رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله چنین نقل می کند: «اذا رَأَيْتُمْ الْمُؤْمِنَ صَمُوتاً فَادْنُوا مِنْهُ فَانَّهُ يُلْقِى الْحِكْمَةَ وَالْمُؤْمِنُ قَلِيلُ الْكَلامِ كَثِيرُ الْعَمَلِ وَالْمُنافِقُ كَثِيرُ الْكَلَامِ قَلِيلُ الْعَمَلِ؛ هنگامی که مؤمن را خاموش ببینید به او نزدیک شوید که دانش و حکمت به شما القا می کند،
ومؤمن كمتر سخن می گوید و بسیار عمل می کند و منافق بسیار سخن می گوید و کمتر عمل می کند».(1)در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علیه السّلام آمده است: «ان أحببت سلامة نفسك وستر معايبك فأقلل كلامك واكْثِرْ صَمْتَكَ يَتَوفَّرْ فِكْرُكَ وَيَسْتَنِر قَلْبُكَ وَيَسلَمَ النَّاسُ مِنْ يَدِكَ، اگر دوست داری روح تو سالم باشد و عیوبت پنهان گردد کمتر سخن بگو و بسیار خاموشی برگزین تا فکرت زیاد شود، و قلبت نورانی گردد، و مردم از دست (و زبان تو سالم بمانند!».(2))در کتاب شریف کافی از امام علی بن موسی الرضا علیه السّلام می خوانیم: «إِنَّ الصَّمْتَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْحِكْمَةِ إِنَّ الصَّمْتَ يَكْسِبُ الْمَحَبَّةَ إِنَّهُ دَلِيل عَلَى كُلِّ خَيْرٍ؛ سكوت درى از درهای دانش است، سکوت محبت مردم را به انسان جلب می کند و راهنمای همۀ خوبی هاست».(3)روایت در این زمینه در منابع معتبر فراوان است. با حدیث دیگری از رسول خداصلّی اللهُ علیه وآله بیان اهمیت صمت و صبر و سکوت را پایان می دهیم: «قَالَ فِي لَيْلَةِ الْمِعْرَاجِ يَا رَبِّ مَا أَوَّلُ الْعِبَادَةِ قَالَ أَوَّلُ الْعِبَادَةِ الصَّمْتُ وَالصَّوْمِ؛ پیامبر صلّی اللهُ علیه وآله می فرماید: در شب معراج از پروردگار متعال پرسیدم: نخستین عبادت چیست؟ فرمود: نخستین عبادت سکوت و روزه است».(4)ولی بدون شک افراط در هر کاری نادرست است؛ در بسیاری از موارد سخن گفتن نه تنها مطلوب، بلکه واجب است. مانند تعلیم و تعلّم، امر به معروف و نهی از منکر، ارشاد جاهل و تسلیت گفتن به مصیبت زده و راهنمایی گمراهان و مشتبهان.
در این باره حدیث جالبی از امام علی بن الحسين علیه السّلام نقل شده است؛ از آن حضرت سؤال شد: سخن گفتن افضل است یا سکوت؟ امام علیه السّلام فرمود: «لِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُما آفات فَاذا سَلِما مِنَ الْآفاتِ فَالْكَلامُ افْضَلُ مِنَ السُّكُوتِ. قِيْلَ كَيْفَ ذلِكَ يَا بْنَ رَسُولِ اللَّهِ علیه السّلام ؟ قالَ: لاِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ ما بَعَثَ الانبياءَ وَالاوصياءَ بِالسُّكُوتِ، أَنَّما بَعَثَهُمْ بِالْكَلامِ، وَلا اسْتَحَقَّتِ الْجَنَّةُ بِالسُّكُوتِ وَلا أَسْتَوْجَبَتْ وِلايَةٌ بِالسُّكُوتِ وَلَا تَوَقَّيَتِ النَّارُ بِالسُّكُوتِ انَّما ذلِكَ كُلُّهُ بِالْكَلامِ، ما كُنْتُ لاِعْدِلَ الْقَمَرَ بِالشَّمْسِ أَنَّكَ تَصِفُ فَضْلَ السُّكُوتِ بِالْكَلامِ وَلَسْتَ تَصِفُ فَضْلَ الْكَلامِ بِالسُّكُوتِ؛ هر کدام از این دو آفاتی دارد، هرگاه هر دو از آفت در امان باشد، سخن گفتن از سکوت افضل است. عرض شد: پسر رسول خدا! چگونه؟ فرمود: خداوند متعال، پیامبران و اوصیای آن ها را به سکوت مبعوث و مأمور نکرد، بلکه آن ها را به سخن گفتن مبعوث کرد، هرگز بهشت با سکوت به دست نمی آید، و ولایت الهی با سکوت حاصل نمی شود، و از آتش دوزخ با سکوت رهایی حاصل نمی شود، همۀ این ها به وسیلهٔ کلام و سخن به دست می آید، من هرگز ماه را با خورشید یکسان نمی کنم، حتّی هنگامی که می خواهی فضیلت سکوت را بگویی با کلام آن را بیان می کنی و هرگز فضیلت کلام را با سکوت شرح نمی دهی!».(1)با دقت در آیات 70 و 71 سورۀ احزاب که در واقع از آیات سیروسلوکی محسوب می شود مشاهده می کنیم که خداوند دعوت به قول سدید (سخنان صحیح و مفید کرده است نه دعوت به سکوت :(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَقُولُوا قَوْلاً سَدِيداً يُصْلِحْ لَكُمْ أَعْمَالَكُمْ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُم وَمَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ فَازَ فَوْزاً عَظِيماً ؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید! تقوای الهی پیشه کنید و سخن حق بگویید تا خدا کارهای شما را اصلاح کند و گناهانتان را بیامرزد؛ و هرکس خدا و رسولش را اطاعت کند، به رستگاری (و پیروزی) عظیمی دست یافته است!».)
1) بحار الانوار ، ج 68 ، ص 274 ، ح 1
سدید از مادۀ «سدّ» به معنای محکم و استوار و خلل ناپذیر و موافق حق و واقع است یعنی سخنی که همچون سد محکم باشد و جلوی امواج فساد و باطل را بگیرد.و قابل توجه اینکه در حدیثی در تاریخ پیامبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله می خوانیم: «ما جَلَسَ رَسُولُ اللَّهِ صلّى الله عليه وآله عَلى هَذَا الْمِنْبَرِ قَطُّ إِلَّا تَلا هذِهِ الآيَةَ: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَقُولُوا قَوْلاً سَدِيداً؛ هرگز پیامبر بر این منبر ننشست، مگر این که این آیه را تلاوت فرمود: ای کسانی که ایمان آورده اید! تقوای الهی را پیشه کنید و سخن حق و درست بگویید». (1)این را نیز می دانیم که روزۀ سکوت در شریعت اسلامی نامشروع است. یعنی کسی تصمیم بگیرد از صبح تا شام یا در طول یک شبانه روز یا بیشتر سکوت اختیار کند. زیرا سکوت و سخن گفتن هر کدام جایی و مقامی دارد و هر یک از آن ها دارای جنبه های مفید و جنبه های منفی است. بنابراین آنچه بعضی از ارباب سیروسلوک به پیروان خود توصیه می کنند که در همه جا و در هر مجلسی و در برابر هرکس سکوت اختیار کنند، مسیر صحیحی نیست، هر چند سخن گفتن آفات فراوانی دارد که می تواند روح انسان را آلوده و قلب انسان را تاریک و او را از خدا دور سازد.ولی متأسفانه در عرفان های کاذب گاه سکوت درحد افراط انجام می شود به طوری که انسان از نتیجۀ آن وحشت می کند.در حالات خواجه ربیع معروف آمده است: او در دوران امیرمؤمنان علی علیه السّلام جزء سپاهیان آن حضرت بود. یک روز خدمت امیر مؤمنان عرض کرد: یا اميرالمؤمنین! ما در این جنگ ها شک داریم، می ترسیم جنگ شرعی نباشد چون با اهل قبله می جنگیم، ما با مردمی می جنگیم که همانند ما شهادتین می گویند،
1) در المنثور، ج 5، ص ،224، طبق نقل تفسیر المیزان، ج 16 ، ص 376
مانند ما نماز می خوانند و مانند ما رو به قبله می ایستند. خواهش می کنم کاری به من واگذار کن که در آن شک وجود نداشته باشد. فرمود: بسیار خوب! تو را به جای دیگری می فرستم. او به سوی یکی از سرحدات فرستاده شد... (به منطقهٔ خراسان آمد. گوشه ای را انتخاب کرده، شب و روز مشغول نماز خواندن بود وجز ذكر خدا سخنی دیگر بر زبانش جاری نمی شد، تنها یک جمله به عنوان اظهار تأسف از شهادت حسین بن علی علیه السّلام می گوید «وای بر این امت که فرزند پیغمبرشان را شهید کردند». بعد پشیمان می شود که چرا این حرف دنیایی را بر زبان جاری کرد چرا سبحان الله والحمدلله نگفت.(1))شبیه همین معنا را با کمی تفاوت مرحوم آیت الله خویی در معجم رجال الحدیث در شرح حال ربیع بن خثیم آورده است.(2)#### چرا سکوت، رهروان راه خداوند را کمک می کند؟ (سرچشمۀ اصلی گناه)اگر تعجب نکنید حققت این است که قسمت عمده ای از گناهان کبیره با زبان انجام می شود، تا آن جا که مرحوم فیض کاشانی در محجة البيضاء و غزالی در احياء العلوم بحث مشروحى تحت عنوان گناهان زبان (آفات اللسان ذكر کرده اند از جمله غزالی بیست نوع انحراف و آفت برای زبان شمرده است.)1. گفتگو دربارۀ اموری که به انسان مربوط نیست.2. بیهوده گویی و پرحرفی3. توصیف گناه، مانند وصف مجالس شراب و قمار و زنان آلوده4. جدال و مراء ( جر و بحث هایی که برای تحقیر دیگران و برتری جویی انجام می شود)
5. خصومت و نزاع در سخن6. تکلف در سخن گفتن و لفاظی کردن7. دشنام و بدزبانی8. لعن کسی که مستحق لعن نیست9. غنا و خوانندگی (لهوی)10. شوخی های رکیک و زشت11. استهزای دیگران12. فاش کردن اسرار مردم13. وعده های دروغ14. دروغ گفتن15. غیبت کردن16. سخن چینی17. گفتارهای منافقانه18. مدح نابجا19. نسنجیده سخن گفتن20. پرگویی و سؤال از مسائل پیچیده ای که درک آن از توان فکری سؤال کننده خارج است.البته منظور فیض کاشانی و غزالی، احصای تمام گناهان و کارهای خلافی که با زبان انجام می شود نبوده است به همین دلیل موارد مهم دیگری نیز می توان بر آن افزود، مانند موارد ده گانۀ زیر:1. تهمت زدن به افراد بی گناه .2. شهادت باطل در محضر قاضی یا غیر آن3. خودستایی های مبالغه آمیز
4. نشر شایعات و اکاذیب5. بی ادبی و خشونت در کلام6. اصرار بی جا (مانند اصرار بنی اسرائیل در برابر موسی علیه السّلام در داستان معروف گاو)7. ایذاء دیگران با گفتار (نیش زدن با زبان و زخم زبان زدن)8. مذمت کسی که سزاوار مذمت نیست9. كفران و ناسپاسی با زبان10. تبلیغ باطل و تشویق به گناه (امر به منکر و نهی از معروف)البته در برابر این کارهای خلاف و احیاناً گناهان کبیره و خطرناک، عبادات و واجبات و مستحبات مهمی با زبان انجام می شود.گفتن ذکر خدا، تلاوت آیات قرآن، عباداتی همچون نماز، درود و صلوات بر اولیای خدا، امر به معروف و نهی از منکر، تعلیم جاهل و ارشاد گمراه، تسلی دادن خاطر مؤمن مصیبت دیده، اصلاح ذات البين، موعظه و اندرز، جلوگیری از نزاع های خونین یا متلاشی شدن خانواده ها از طلاق، و شهادت و قضاوت به حق و مانند آن، همه از اموری است که با زبان انجام می شود و اگر این امور تعطیل شود جامعۀ اسلامی غرق گناه و انواع آلودگی ها خواهد شد.نکتۀ دوم این که سخن گفتن نیرو و انرژی زیادی از انسان می گیرد، تا آن جا که می گویند: یک ساعت سخنرانی کردن نیرویی به اندازهٔ هفت یا هشت ساعت کار جسمانی را به خود اختصاص می دهد.بنابراین هر چه انسان زیاد سخن بگوید نیروهای روحی زیادی را بر باد می دهد و هرگاه کم سخن بگوید این نیروها و انرژی ها متمرکز می شود و انسان را وادار به تفکر و اندیشهٔ بیشتر و دستیابی به حکمت و دانش و صفای قلب می کند، همان گونه که در روایتی از امام کاظم علیه السّلام نقل کردیم.
### 2. جوع (كم خوردن)منظور از جوع و گرسنگی که در کلام عارفان و سالکان آمده دو چیز است: کم خوراکی و روزه داری. یعنی فقط به آن اندازه غذا بخورد که قدرت بر عبادت پروردگار و انجام وظایف زندگی داشته باشد و از پرخوری پرهیز کند که پرخوری موجب بیماری های جسمی و کسالت های روحی و دور ماندن از نشاط برای مناجات با پروردگار و حتی مطالعات علمی است.در مدح جوع، به معنای کم خوردن غذا و پرهیز از پرخوری روایات زیادی از معصومین علیهم السّلام به ما رسیده است. در غرر الحکم در فصل جوع، روایات متعددی از امیرمؤمنان علیه السّلام نقل شده است، از جمله می فرماید: «مَنِ اقْتَصَرَ فِي أَكْلِهِ كَثُرَتْ صِحَتُهُ وَصَلَحَتْ فِكْرَتُهُ؛ کسی که کم خوری کند سلامتی او تقویت می شود و فکرش صالح و نورانی می گردد».(1)در حدیث دیگری می فرماید: «نِعْمَ عَوْنُ الْوَرَعِ التَّجَوُّع؛ بهترین کمک برای پرهیز از گناه، کم خوردن است».(2)و در حدیث دیگر می فرماید: «نِعْمَ الْعَوْنُ عَلَى أَشَرِ النَّفْسِ وَكَسْرِ عَادَتِهَا التَّجَوُّع؛ بهترین کمک برای جلوگیری از طغیان نفس و نیز برای شکستن عادت های نادرست آن، کم خوردن است». (3البته روایات متعدد دیگری در آنجا و در غیر آن آمده است که کم خوردن مایۀ سلامتی جسم است تا آنجا که در حدیثی از امیر مؤمنان علیه السّلام آمده است: «لا يَجْتَمِعُ الجُوعُ والمَرَض؛ كم خوردن با بیماری هرگز جمع نمی شود (آن ها که کم خوراک اند بیمار نمی شوند)». (4))
در حدیث دیگری که مرحوم کلینی در کتاب کافی از امام باقر علیه السّلام در باب «كراهية كثرة الاكل» نقل می کند می خوانیم: «مَا مِنْ شَيْءٍ أَبْغَضَ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ مِنْ بَطْنٍ مَمْلُوءٍ؛ هیچ چیز نزد خداوند منفورتر از شکم مملو از غذا نیست».(1در حدیث دیگری در همان کتاب از همان امام بزرگوار آمده است: «إِذَا شَبعَ الْبَطْنُ طَغَی؛ هنگامی که انسان، پرخوری کند طغیان خواهد کرد».(2)از امام صادق علیه السّلام نیز نقل شده است که به یکی از یارانش فرمود: «أَقْرَبُ مَا يَكُونُ الْعَبْدُ مِنَ اللَّهِ جَلَّ وَعَزَّ اِذَا خَفَّ بَطْنُهُ وَأَبْغَضُ مَا يَكُونُ الْعَبْدُ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ إِذَا امْتَلَا بَطْنُهُ؛ نزدیک ترین حال انسان به خداوند زمانی است که شکم او (براثر کم خوری) سبک باشد و مبغوض ترین حال بنده نزد خدا زمانی است که شکم او پر باشد». (3))دلیل بر این که منظور از جوع در روایات اسلامی «کم خوردن» است نه «هیچ نخوردن» حدیثی است که اصبغ بن نباته از امیرمؤمنان علی علیه السّلام نقل می کند که فرمود: «لا تَجْلِسْ عَلَى الطَّعَامِ إِلَّا وَأَنْتَ جَائِعٌ وَلا تَقُمْ عَنِ الطَّعَامِ إِلَّا وَأَنْتَ تَشْتَهِيهِ؛ بر کنار سفرۀ غذا منشین مگر این که گرسنه باشی و از کنار سفره برنخیز مگر این که هنوز اشتها به غذا داری» (4امیر مؤمنان علی علیه السّلام در نهج البلاغه افراد پرخور را به گوسفند پرواری تشبیه کرده که پیوسته به علفش می اندیشد: «فَمَا خُلِقْتُ لِيَشْغَلَنِي أَكْلُ الطَّيِّبَاتِ كَالْبَهِيمَةِ الْمَرْبُوطَةِ هَمُّهَا عَلَفْهَا؛ من آفريده نشده ام که خوردن غذاهای گوارا مرا به خود مشغول دارد همانند حیوان پرواری که همتش علف اوست». (5))مرحوم فیض کاشانی در محجة البيضاء في تهذيب الاحیاء با استفاده از
سخنان غزالی در احیاء العلوم ده فایده برای جوع (کم خوردن ذکر کرده است، از جمله:)اول، صفای قلب و روشن شدن فکر، زیرا پرخوری منشأ بلادت و کودنی و نابینایی قلب است.دوم، رقّت قلب، به گونه ای که انسان را برای درک لذت مناجات و استفاده از ذکر الله با حضور قلب آماده می کند.سوم، زوال لذات توأم با خودکامگی که همراه با غفلت از خداست.چهارم، کم خوراکی، که شهوت معاصی را در هم می شکند و از استیلاء نفس اماره جلوگیری می کند.پنجم، سبب می شود که انسان بتواند شب زنده داری کند زیرا پرخوری سبب پرخوابی است.اضافه بر اینها، کم خوردن سبب صحت بدن و دفع انواع بیماری هایی می شود که فکر انسان را به خود مشغول می سازد و از عبادت پروردگار باز می دارد و همچنین کم خوراکی سبب هزینه های کمتری در زندگی می گردد به گونه ای که انسان می تواند اضافات را به نیازمندان بدهد و از فیض کمک به محرومان بهره گیرد؛ و فواید دیگر.بسیاری از این فواید یا همۀ آن ها در روزه داری وجود دارد و روزه داران می توانند با انجام یک عبادت مشروع، به تمام این ها برسند، البته در صورتی که در غذای افطار و سُحور رعایت اعتدال کنند.اما باید به این نکته توجه داشت که افراط در گرسنگی و به اصطلاح، ریاضت های شاقّ و بسیار سخت نه تنها در اسلام مطلوب نیست بلکه به علت زیان هایی که برای سلامتی انسان دارد حرام است، زیرا این افراط گری ها سبب ضعف و ناتوانی و انواع بیماری ها و از دست دادن سلامت جسم و روح می شود.
بنابراین، ریاضت هایی همچون ریاضت مرتاضان هند که گاه روزانه به بادامی قناعت می کنند نه مطلوب است و نه به سالکان الی الله در رسیدن به مقصود خود کمک می کند.### 3. سَهَر (شب زنده داری)سَهَر (بر وزن قمر در اصل به معنای شب بیداری است ولی منظور عارفان، شب بیدار بودن برای رازونیاز با پروردگار و اقامۀ نماز شب با آداب آن است.)در قرآن مجید در سورۀ ذاریات در مدح متقین و پرهیزکاران چنین آمده است:(كانُوا قَليلاً مِنَ اللَّيْلِ ما يَهْجَعُونَ وَبِالْأَسْحَارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُون؛ «آن ها کمی از شب را می خوابیدند و در سحرگاهان استغفار می کردند».(1))همچنین دربارۀ گروهی از مؤمنان در سورۀ سجده آمده است: (تتجافى جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفًا وَطَمَعاً وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ»؛ «پهلوهایشان از بسترها در دل شب دور می شود (و به پا می خیزند و رو به درگاه خدا می آورند و پروردگار خود را با بیم و امید می خوانند، و از آنچه به آنان روزی داده ایم انفاق می کنند!». (2))در آغاز سورۀ مزمّل دربارۀ پیامبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله چنین آمده است: ﴿قُمِ اللَّيْلَ إِلَّا قَلِيلاً نِصْفَهُ أَوِ انْقُصْ مِنْهُ قَلِيلاً أَوْ زِدْ عَلَيْهِ وَرَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِيلاً؛ «شب را، جز کمی، به پا خیز! نیمی از شب را، یا کمی از آن کم کن یا بر نصف آن بیفزا، و قرآن را با دقت و تأمّل بخوان!».(3))و در پایان سوره نیز اشاره به شب زنده داری پیامبر صلّی اللهُ علیه وآله و یارانش کرده،
می فرماید: «إِنَّ رَبَّكَ يَعْلَمُ أَنَّكَ تَقُومُ أَدْنى مِنْ ثُلُثَيِ اللَّيْلِ وَنِصْفَهُ وَتُلْتَهُ وَطَائِفَة مِنَ الَّذِينَ مَعَكَ؛ «پروردگارت می داند که تو و گروهی از آن ها که با تو هستند نزدیک دوسوم از شب یا نصف یا ثلث آن را به پا می خیزند».(1))درمورد تأثیر بسیار مثبت مناجات سحرگاهان و نماز شب در آن هنگام، روایات بسیاری از معصومین علیهم السّلام به ما رسیده که نشان می دهد یکی از بهترین وسایل برای رسیدن به مقام محمود و شایسته همان نافلة اللیل است و آثاری که در صفای روح و پاکی دل و قرب به خدا دارد در کمتر عبادتی دیده می شود.در روایات اسلامی نیز سَهَر به معنای شب زنده داری همراه با تلاوت قرآن و نماز و عبادت و ذکر الله، یکی از عوامل پیشرفت و قرب الی الله ذکر شده است.روایات متعددی در این زمینه از امام امیرمؤمنان علیعلیه السّلام نقل شده است، از جمله: «السَّهَرُ رَوْضَةُ الْمُشْتَاقِين؛ شب زنده داری باغ مشتاقان است».(2)«سَهَرُ العُيُونِ بذِكر اللهِ خِلصانُ العارفينَ وَحلوانُ المُقَرَّبين؛ شب زنده داری با یاد خداوند مایۀ خلوص عارفان و شیرینی مقربان است». (3)نیز می فرماید: «سَهَرُ العُيونِ بِذِكرِ اللهِ فُرْصُةُ السُّعَداءِ وَنُزْهَةُ الْأَوْلِيَاء؛ شب بیداری همراه با ذکر خدا فرصتی برای سعادتمندان و شادابی و خرمی برای اولیاء الله است».(4همچنین می فرماید: «سَهَرُ اللَّيْلِ بِذِكْرِ اللَّهِ غَنِيمَةُ الْأَوْلِيَاءِ وَسَجِيَّةُ الْأَنْقِيَاءِ؛ شب زنده داری با ذکر خداوند غنیمت اولیای الهی و صفت پرهیزکاران است».(5)امام سجادعلیه السّلام در دعای روز عرفه عرضه می دارد: «وَاعْمُرُ لَيْلِي بِإِيقَاظِي فِيهِ)
لِعِبَادَتِكَ، وَتَفَرُّدِى بِالتَّهَجُدِ لَكَ، وَتَجَرُّدِى بِسُكُونِي إِلَيْكَ، وَإِنْزَالِ حَوَائِجِي بِكَ؛ قلب من را با بیدار ماندن در شب برای عبادتت و تهجد برای تو و مجرد شدن جهت اعتماد به ذات پاکت و درخواست حوائجم از تو آباد کن».(1)امام امیرمؤمنان علیه السّلام نیز در خطبهٔ 121 نهج البلاغه از یارانی یاد می کند که دارای صفات بسیار برجسته ای بودند از جمله: لب هایی خشکیده به واسطۀ کثرت دعا و رنگ هایی پریده به دلیل شب زنده داری؛ «ذُبُلُ الشِّفَاهِ مِنَ الدُّعَاءِ صُفْرُ الْأَلْوَانِ مِنَ السَّهَرِ». البته گاهی بیدار ماندن در شب برای حل مشکلات علمی است به ویژه در ساعات سحر و پایان شب که روح آمادگی فراوانی بعد از استراحت دارد و در روایات اسلامی نیز به آن ترغیب شده است؛ از جمله در حدیثی از رسول خدا می خوانیم که فرمود: «لا سَهَرَ إِلَّا فِی ثَلاثٍ مُتَهَجِّدٍ بِالْقُرْآنِ وَفِي طَلَبِ الْعِلْمِ أَوْ عَرُوسٍ تُهْدَى إِلَى زَوْجِهَا؛ شب بیداری تنها برای سه چیز مطلوب است: تلاوت قرآن (خواه در نماز باشد یا غیر نماز، و طلب علم، و عروسی که( آغاز ازدواج اوست و) به خانه همسر می رود. (2))این نکته نیز واضح است که مهمترین عبادت سالکان الى الله یعنی نماز شب همراه با شب زنده داری است. ساعاتی که قلب انسان کاملاً آمادگی برای توجه به خدا دارد و از امور دنیا فارغ است.یکی از شعرای معروف در این زمینه شعر جالبی دارد، می گوید:بقَدْرِ الْكَدَّ تُكْتَسَبُ الْمَعالى *** وَمَنْ طَلَبَ الْعُلى سَهَرَ اللياليتَرُومُ الْعِزَّ ثُمَّ تَنامُ لَيْلاً *** يَغُوصُ الْبَحْرَ مَنْ طَلَبَ اللَّئالىافتخارات، به اندازۀ کوشش و زحمت به دست می آید و کسی که طالب افتخار و برتری است، باید شب بیدار بماند.
تو عزت میخواهی سپس تمام شب را تا به صبح می خوابی در حالی که آن ها که طالب لؤلؤ و گوهرند باید در دریا فرو روند.(1)ناگفته پیداست که در هر چیزی افراط گری نامطلوب است. بدن انسان نیاز به خواب و استراحت دارد و بدون آن اعصاب او در هم می ریزد بنابراین باید بخشی از شب را استراحت کرد تا روح آمادۀ رازونیاز با پروردگار شود و آن ها که در این کار افراط می کنند نه تنها پیشرفتی در کمالات معنوی نخواهند داشت بلکه باعث عقب گرد آنها می شود.قرآن مجید خواب شبانه را یکی از نعمتهای بزرگ خدا شمرده است: ﴿وَمِنْ آياتِهِ مَنامُكُمْ بِاللَّيْلِ وَالنَّهارِ؛ «یکی از نشانه های خدا، خوابی است که شما در شب و در روز (خواب نیمروز) دارید که (مایۀ آرامش روح و آمادگی جسم برای هرگونه فعالیت مفید است)».(2))سیره امامان معصوم علیهم السّلام و یاران آن ها نیز همین معنا را تأیید می کند و هنگامی که آن را با روش طرفداران عرفان کاذب و تصوف مقایسه می کنیم می بینیم که چقدر در میان آنها فاصله است. در کتاب اسرار التوحيد في مقامات ابی سعید چنین می خوانیم که ابوسعید که از سران معروف صوفیه است در جوانی شب ها پس از آن که اهل خانه به خواب می رفتند آهسته برخاسته، به مسجد می آمد. در گوشۀ مسجد چاه آبی بود. طنابی را به وسط چوبی بسته و سر دیگر طناب را به پای خود می بست و سپس چوب را روی دهانۀ چاه می گذاشت و خود را در وسط چاه تا نزدیک طلوع صبح معلق می ساخت و قرآن می خواند. آخر شب از چاه بیرون می آمد و آهسته به خانه بر می گشت تا پدر و مادرش نفهمند. (3)
دربارۀ شبلی که در اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم هجری می زیست و او هم از سران این گروه است چنین آمده است: در آغاز که مجاهده بر دست گرفت، سال های دراز شب نمک در چشم کشیدی تا در خواب نشود و گویند که هفت من نمک در چشم کرده بود.(1راستی عجب چشم با دوامی داشته است!)و امثال این حکایات دربارۀ عرفان های کاذب و عارفان صوفی منش فراوان است که ذکر آن ها به طول می انجامد و مایه تأسف بسیار است که در میان مسلمین چنین افراد بی خبر از تعلیمات اسلام پیدا شوند و این نشان می دهد که آن ها ریاضت های خود را از غیر مسلمین گرفته اند.### 4. عُزلت (کناره گیری از غوغاها)#### اشارهگوشه گیری و عزلت یکی دیگر از اموری است که جمعی از ارباب سیروسلوک توصیه می کنند و در شعر مورد بحث که برای کامل شدن ناتمامان جهان پنج موضوع پیشنهاد شده، عزلت چهارمین موضوع را تشکیل می دهد.در فتوحات مکیه، جلد 1، باب 53 نیز عزلت یکی از چهار چیزی برشمرده شده که در مسیر سیروسلوک الی الله به انسان کمک می کند. (جوع و سهر و صمت و عزلت.)عزلت را میتوان به دو قسم تقسیم کرد: عزلت مثبت که آثار مطلوبی در صفای روح و پیشرفت به سوی قرب خدا دارد و عزلت منفی که انسان را از خدا و خلق خدا دور می سازد.در قرآن مجید موارد متعددی از عزلت مثبت دیده می شود؛ از جملۀ آن، عزلت اصحاب کهف است که در آیۀ 16 سورۀ کهف انعکاس یافته است: ﴿وَان عتزلتُمُوهُمْ وَما يَعْبُدُونَ إِلَّا الله فَأْوُوا إِلَى الْكَهْفِ يَنشُرْ لَكُمْ رَبُّكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَيُهَيْن لَكُمْ مِنْ
1) تذكرة الاولیاء، ج 2، ص 164
أَمْرِكُمْ مِرفَقاً؛ «و (به آن ها گفتیم:) هنگامی که از آنان و آنچه جز خدا می پرستند کناره گیری کردید، به غار پناه برید؛ که پروردگارتان(سایۀ رحمتش را بر شما می گستراند؛ و در این امر، آرامشی برای شما فراهم می سازد!».)در آیۀ 48 سورۀ مریم اشاره به عزلت ابراهیم علیه السّلام از قوم بت پرست شده است آنجا که می فرماید: «وَأَعْتَزِلُكُمْ وَمَا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَأَدْعُوا رَبِّي عَسَى أَلَّا أَكُونَ بِدُعاءِ رَبِّی شَقِیا؛«و از شما، و آنچه غیر خدا می خوانید، کناره گیری می کنم؛ و پروردگارم را می خوانم؛ و امیدوارم در خواندن پروردگارم بی پاسخ نمانم!».)و در آیه بعد از آن می افزاید: (فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ وَما يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ وَكُلا جَعَلْنَا نَبِيا؛ «هنگامی که از آنان و آنچه غیر خدا می پرستیدند کناره گیری کرد، ما اسحاق و یعقوب را به او بخشیدیم؛ و هر یک را پیامبری (بزرگ ) قرار دادیم!».)و در مورد مریم علیها السّلام نیز به مدتی از زندگی او که عزلت انتخاب کرد اشاره شده، هرچند واژهٔ عزلت در آن به کار نرفته است. در آیۀ 16 سوره مریم می خوانیم: (وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ مَرْيَمَ إِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِها مَكاناً شَرْقِيا؛ «و در این کتاب (آسمانی)، مریم را یاد کن، آن هنگام که از خانواده اش جدا شد، و در ناحیه شرقی (بيت المقدس) قرار گرفت.)در مورد موسی بن عمران علیه السّلام نیز یک دوران عزلت چهل روزه در آیۀ 142 سورۀ اعراف آمده است که به کوه طور برای گرفتن الواح تورات رفت: ﴿وَواعَدْنا مُوسى ثَلاثِينَ لَيْلَةً وَأَتْمَمْناها بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً وَقَالَ مُوسَى لِأَخِيهِ هَارُونَ اخْلُفْنى فى قَوْمى وَأَصْلِحْ وَلا تَتَّبِعْ سَبيلَ الْمُفْسِدِينَ؛ «و ما با موسی، سی شب وعده گذاشتیم؛ سپس آن را با ده شب (دیگر) تکمیل کردیم؛ به این ترتیب، میعاد پروردگارش (با او)، چهل شب تمام شد و موسی به برادرش هارون گفت: «جانشین من در میان قومم باش. و (آنها را) اصلاح کن! و از روش مفسدان پیروی منما!».)
در زندگانی پیامبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله _ همان گونه که همه می دانیم _ آمده است که قبل از بعثت مدت ها به غار حرا می رفت و عزلت اختیار می کرد و به ذکر پروردگار و مناجات با خداوند مشغول بود تا زمانی که فرمان نبوت برای او صادر شد.در حالات امام صادق عیه السّلام نیز می خوانیم که گاه عزلت را اختیار می کرد و از مردم کنار می رفت. یکی از یاران امام علیه السّلام از آن حضرت علت کناره گیری را سؤال کرد. امام علیه السّلام در پاسخ فرمود: «لَوْ ذُقْتَ حَلاوَةَ الْوَحْدَةِ لاسْتَوْحَشْتَ مِنْ نَفْسِكَ ثُمَّ قَالَ علیه السّلام أَقَلُّ مَا يَجِدُ الْعَبْدُ فِي الْوَحْدَةِ [أَمْنُ] مُدَارَاةِ النَّاسِ؛ اگر شیرینی تنهایی را می چشیدی حتی از خودت کنار می رفتی. سپس فرمود: کمترین چیزی که انسان در تنهایی به دست می آورد راحت شدن از مدارا کردن با (مشکلات مردم است».(1))البته در روایات اسلامی نیز توصیه هایی به عزلت دیده می شود از جمله در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله می خوانیم: «الْعُزْلَةُ عِبَادَة».(2)امیر مؤمنان علی علیه السّلام نیز می فرماید: «الوصلة بالله في الانقطاع عن الناس؛ ارتباط و اتصال با خدا در جدا شدن از مردم است».(3)نیز در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است: «من انفرد عن الناس أنس بالله سبحانه؛ کسی که از مردم جدا شود و گوشه گیری کند با خداوند سبحان مأنوس می شود».(4)در غررالحکم از امیرمؤمنان علی علیه السّلام نقل شده که فرمود: «الْعُزْلَةُ أَفْضَلُ شِیَمِ الأَكْيَاسِ؛ دوری گزیدن برترین شیوه های هوشمندان است».(5)
نیز در حدیث دیگری از همان امام بزرگوار می خوانيم: «فِى اعْتِزَالِ ابْناءِ الدُّنْيَا جمَاعُ الصَّلاحِ؛ دوری گزیدن از دنیاپرستان سبب هرگونه اصلاح است».(1)آنچه آمد، بخشی از روایات متعددی است که در مدح عزلت آمده است.#### عزلت ممدوح و مذموماز روایات استفاده میشود که عزلت و گوشه گیری، از دیدگاه اسلام کاری منفور و نازیباست، از جمله در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله آمده است: «أَيُّهَا النَّاسُ عَلَيْكُمْ بِالْجَمَاعَةِ، وَإِيَّاكُمْ وَالْفُرْقَةِ؛ بر شما لازم است که از جماعت جدا نشوید و از پراکندگی بپرهیزید.(2)حتی در بعضی از روایات به زندگی کردن در شهرهای بزرگ تشویق شده است. از امیرمؤمنان علی علیه السّلام در نهج البلاغه نقل شده که فرمود: «وَالْزَمُوا السَّوادَ الْأَعْظَمَ فَإِنَّ يَدَ اللَّهِ عَلَى الْجَمَاعَةِ وَإِيَّاكُمْ وَالْفُرْقَةِ فَإِنَّ الشَّانَّ مِنَ النَّاسِ لِلشَّيْطَانِ كَمَا أَنَّ الشَّاذَ مِنَ الْغَنَمِ لِلذَّنْبِ؛ همواره با سواد اعظم (شهرهای بزرگ و دارای جمعیت فراوان باشید که دست خدا با جماعت است و از پراکندگی بپرهیزید که انسانِ تنها، بهرۀ شیطان است؛ همانگونه که گوسفند تک رو بهرۀ گرگ است».(3))در وسائل الشیعه در کتاب النکاح در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السّلام چنین می خوانیم که جماعتی از صحابه آمیزش زنان را بر خود حرام کردند و همچنین غذا خوردن در روز و خواب شب را. ام سلمه این جریان را به رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله خبر داد. رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله به سوی اصحابش آمد و فرمود: «أَتَرْغَبُونَ عَنِ النِّسَاءِ إِنِّي آتِي النِّسَاءَ وَآكُلُ بِالنَّهَارِ وَأَنَامُ بِاللَّيْلِ فَمَنْ رَغِبَ عَنْ سُنَّتِي فَلَيْسَ مِنِّي؛ شما از زنان
کناره گیری میکنید؟ من به سراغ همسرانم می روم و روز غذا می خورم و شب می خوابم (این سنت من است هرکس از سنت من دوری کند از من نیست».)در این هنگام این آیات نازل شد: (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَيِّبَاتِ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكُمْ وَلا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ وَكُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ حَلالاً طَيِّباً وَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید! چیزهای پاکیزه را که خداوند برای شما حلال کرده است، حرام نکنید! و از حدّ، تجاوز ننمایید! زیرا خداوند متجاوزان را دوست نمی دارد. و از نعمت های حلال و پاکیزه ای که خداوند به شما روزی داده، بخورید! و از (مخالفت) خداوندی که به او ایمان دارید، بپرهیزید!»(1). (2))آن ها عرض کردند: ای رسول خدا! ما برای این کار سوگند یاد کرده ایم. در پاسخ به آن ها این آیه نازل شد: (لا يُؤاخِذُكُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمَانِكُمْ؛ «خداوند شما را به خاطر سوگندهای بیهوده و( برخلاف شرع) مؤاخذه نمی کند.».(3))داستان کناره گیری عثمان بن مظعون و جماعتی از دوستانش و نهی شدید پیغمبر صلّی اللهُ علیه وآله از آن، گواه دیگری بر این معناست. پیامبر اکرم صلى اللهُ علیه وآله از عزلت و گوشه گیری آنها نگران شد و مردم را به مسجد دعوت کرد و بر فراز منبر رفت و بعد از حمد و ثناى الهى فرمود: «مَا بَالُ أَقْوَامٍ يُحَرِّمُونَ عَلَىَنْفُسِهِمُ الطَّيِّبَاتِ أَلَا إِنِّي أَنَامُ اللَّيْلَ وَأَنْكِحُ وَأُفْطِرُ بِالنَّهَارِ فَمَنْ رَغِبَ عَنْ سُنَّتِی فَلَيْسَ مِنِّی؛ چرا گروهی از مردم نعمت های پاکیزۀ الهی را بر خود حرام می کنند. آگاه باشید! من شب می خوابم و با همسران آمیزش دارم و روز را (در بسیاری از اوقات افطار می کنم. کسی که از سنت من چشم پوشی کند از من نیست ». (4))
در روایت دیگری همین مطلب با اضافاتی نقل شده و آن این که روزی همسر عثمان بن مظعون نزد عایشه آمد. او زن جوان و صاحب جمالی بود. عایشه از وضع ظاهر او متعجب شد. گفت: چرا به خودت نمی رسی و زینت نمی کنی؟در پاسخ گفت: برای چه کسی زینت کنم؟ همسرم مدتی است که مرا ترک کرده و رهبانیت را اختیار نموده است.این سخن به گوش پیامبر صلّی اللهس علیه وآله رسید، دستور فرمود که مسلمانان در مسجد گرد آیند. سپس بر فراز منبر رفت و سخنان مزبور را در مذمت و نکوهش این گونه اعمال بیان فرمود.(1)***آنچه از مجموع این روایات که در نفی و اثبات گوشه گیری و عزلت وارد شده استفاده می شود این است که اساس اسلام بر اجتماعی بودن افراد جامعه بنا شده، به جا آوردن نماز جماعت در پنج وقت و نماز جمعه در هر هفته و مراسم باشکوه حج هر سال و استحباب تزاور و ملاقات دوستان با یکدیگر، شاهد این مدعاست.مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی از امام صادق علیه السّلام چنین نقل می کند که به يارانش فرمود: «اتَّقُوا اللَّهَ وَكُونُوا إِخْوَةٌ بَرَرَةً مُتَحَايِّينَ فِي اللَّهِ مُتَوَاصِلِينَ مُتَرَاحِمِينَ تَزَاوَرُوا وَتَلاقَوْا وَتَذَاكَرُوا أَمْرَنَا وَأَحْيُوهُ؛ تقوای الهی پیشه کنید و برادران نیکوکاری باشید، به خاطر خدا به هم محبت داشته باشید، با یکدیگر پیوند دوستی برقرار کنید و با هم مهربان باشید، با یکدیگر دیدار و ملاقات کنید و دربارۀ ولایت ما باهم سخن بگویید و آن را زنده نگه دارید». (2)
ولی در بعضی از موارد استثنایی، عزلت و گوشه گیری مطلوب است و آن زمانی است که جامعه به قدری فاسد شود که انسان در هرجای آن گام می گذارد آلودۀ گناه می گردد. اگر در چنین جامعه ای بتواند گوشه گیری کند به گونه ای که زندگی خانوادگی او به هم نریزد کار خوبی کرده است.همان گونه که در بخشی از زندگی امام صادق علیه السّلام آمده که عالم معروف اهل سنت «سفیان ثوری» به امام صادق علیه السّلام عرض کرد: «يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اعْتَزَلْتَ النَّاسَ؛ ای فرزند رسول خدا! از مردم گوشه گیری کردی». امام علیه السّلام فرمود: «يَا سُفْيَانُ فَسَدَ الزَّمَانُ وَتَغَيَّرَ الْاِخْوَانُ فَرَأَيْتُ الاِنْفِرَادَ أَسْكَنَ لِلْفُؤَادِ ای سفیان! زمانه فاسد شده و دوستان تغییر کرده اند. من دیدم در تنهایی قلب آرام تری دارم».(1)در حالی که می دانیم امام صادق علیه السّلام در بیشتر دوران عمر خود برای شاگردانش کلاس درس برقرار می کرد و از محضر او گروه گروه استفاده می کردند.عزلت اصحاب کهف نیز از همین قبیل بود چراکه جامعۀ آن ها غرق بت پرستی شده بود و آنها نیز در فشار بودند که به این آیین درآیند. چاره ای جز این ندیدند که فرار کنند و در غار مسکن گزینند.عزلت ابراهیم علیه السّلام نیز به شهادت آیات قرآن از همین قبیل بود و همچنین گوشه گیری مریم علیها السّلام که در آیات قبل به آن اشاره شد.بنابراین آنهایی که این استثنا را به صورت یک عام درآورده اند و به خود اجازه می دهند که تمام اوقات خویش را در عزلت بگذرانند و به دوستانشان نیز توصیۀ عزلت کنند به یقین از تعلیمات اسلام برکنارند.مورد دیگر این است که انسان در طول شبانه روز گاهی با خدای خود خلوت و رازونیاز کند و از غوغای جامعه برکنار باشد تا بتواند به تصفیۀ باطن و خلوص
1) بحار الانوار ، ج 47، ص 60 ، ح 116
نیّت و قرب به پروردگار برسد که یک نمونۀ آن همان نماز شب در ساعات آخر شب است که بسیاری از مردم در خواب اند و انسان می تواند با فراغت بال با قادر متعال رازونیاز کند.ممکن است حدیثی که می گوید: مؤمن ساعات شبانه روز را به سه قسمت تقسیم می کند: بخشی برای تأمین معاش و بخشی برای مناجات با پروردگار و بخشی برای سرگرمی های سالم، اشاره به همین عزلت نیز باشد که انسان با فراغت بال به مناجات پروردگار متعال بپردازد. (1)#### افراط بعضی از مدعیان عرفان در باب عزلتبا مطالعۀ دقیق در کلمات این گروه و همچنین متصوفه استفاده می شود که آن ها عزلت را به صورت افراطی پذیرفته اند و پیروان خود را به آن دعوت می کنند.برای مثال، محیی الدین عربی در فتوحات در باب عزلت، مراحل سه گانه ای برای آن قائل می شود، عزلت در مسائل اخلاقی (کناره گیری از رذایل اخلاق، عزلت در خطورات قلبی (فاصله گرفتن از توجه به غیر خدا) و عزلت از مردم و دوری از آنها.)سپس دربارۀ عزلت از مردم می گوید: بعضی از آنها یا اکثرشان نمی توانند با مردم معاشرت کنند و آنها را از سخنان نامربوط و ناموزون بازدارند و این سبب می شود که عزلت و انقطاع از مردم را برگزینند؛ به خلوت بروند و درها را به روی خود ببندند و جمعی نیز از شهرها و آبادی ها جدا شده به کوه ها و دره ها وسواحل خالی از سکنه روی آورند یا با وحوش بیابان انس بگیرند و بعضی از آنها با جن مجالست پیدا می کنند.(2)
در کتاب نفحات الانس جامی چنین آمده است: یکی از مریدان شیخ (شیخ عبد الله بلیانی در کوه عزلت گرفته بود. ماری نزد وی رسید، خواست که وی را بگیرد، وی را بگزید و اعضای وی آماس کرد. خبر به شیخ رسید، جمعی را فرستاد تا وی را آوردند. گفت: «آن مار را چرا گرفتی تا تو را زخم زد؟» گفت: «شیخا! تو گفته ای که غیر خدای نیست. من آن مار را غیر خدا ندیدم از این جهت دلیری کردم و وی را بگرفتم.» شیخ فرمود: «هرگاه که حق _تعالى _ را به لباس قهر بینی، بگریز و به نزدیک وی مرو! وگرنه چنین کند که این ساعت در آن افتاده ای».)پس دست در زیر سر وی کرد و وی را بازنشاند و گفت: «من بعد گستاخی چنین مکن تا وقتی که وی را نیک بشناسی!» آنگاه دعایی کرد و باد بر وی دمید. آماس بازنشست و شفا یافت.(1)این داستان نشان می دهد که عده ای به هنگام اختیار عزلت به کوه ها می رفتند جایی که حتی مار آنها را تهدید می کرد، و از سوی دیگر، مسألۀ وحدت وجود را به طور آشکار و زننده ای منعکس می کند.#### جنبه های مثبت و منفی عزلتمرحوم فیض کاشانی که خود از معلمان اخلاق و رهروان سیروسلوک بود در كتاب محجة البيضاء في تهذيب الاحياء فواید شش گانه و آفات هفت گانه ای برای عزلت بیان کرده است.فواید آن به طور اجمال چنین است:1. فراغت برای عبادت و تفکر و انس به مناجات با پروردگار.2. نجات یافتن از معاصی که غالباً دامان انسان را هنگام اختلاط با دیگران می گیرد. مانند غیبت، ریا و سکوت از امر به معروف و نهی از منکر و امثال آن.
1) نفحات الانس، ص 267
3. رهایی از فتنه ها و دشمنی های این و آن و محفوظ ماندن دین و جان انسان از فرو رفتن در آن فتنه ها، چراکه کمتر شهری پیدا می شود که تعصب و فتنه و خصومتی در آن وجود نداشته باشد و آنکس که عزلت انتخاب کند از آن ها رهایی می یابد.4. رهایی از شر دست و زبان مردم، چراکه بسیاری عادت به غیبت و سوء ظن و تهمت و طمع های کاذبی دارند که وفای به آن مشکل یا غیر ممکن است و همین موجب شر آنها می شود.5. قطع طمع مردم از شخصی که عزلت گرفته و قطع طمع او از مردم، چراکه به دست آوردن رضایت مردم به طور کامل امکان پذیر نیست؛ چه بهتر که انسان آن را رها کند و به اصلاح خویشتن پردازد.6. رهایی از چنگال افراد احمق و نادان و مزاحمت های آنهاسپس به آفات عزلت پرداخته و آنها را به طور مشروح بیان کرده که خلاصه اش چنین است :1. محروم ماندن از تعلیم و تعلم که جز با معاشرت با دیگران حاصل نمی شود و این خسارت بسیار بزرگی است که دامان عزلت گیرندگان را می گیرد .2. استفاده رساندن به دیگران و استفاده کردن از آنها. زیرا در امور مادی انسان از طریق انواع معاملات می تواند هم به دیگران نفع برساند و هم از دیگران منافعی ببرد و این در عزلت غیر ممکن است و همچنین در امور معنوی می تواند دیگران را راهنمایی کند و یا از راهنمایی آن ها استفاده نماید و آن هم در عزلت امکان پذیر نیست.3. محروم ماندن از تربیت نفوس از طریق تحمل مشکلاتی که براثر معاشرت با دیگران به وجود می آید و همچنین شکستن شهوات نفسانی در برابر انگیزه های آن، و این معنا هرگز در عزلت به دست نمی آید.
4. محروم شدن از انس با دیگران، چراکه انس با دیگران سبب نشاط و آمادگی ذهنی می شود و مجالس انس هرگاه خالی از هرگونه گناه باشد از عوامل پیشرفت روحی انسان است.5. محروم شدن از بسیاری از ثواب ها مانند عیادت مریض، تشییع جنازه، حضور در نماز عید و جمعه و جماعت و امثال آن ها که هر کدام ثواب و فضیلت فوق العاده ای دارد.6. محروم ماندن از بسیاری از فضایل اخلاقی مانند تواضع در برابر دیگران که این معنا جز در معاشرت با دیگران حاصل نمی شود و عزلت گیران از آن محروم اند. همچنین تشکر از زحمات افراد و تشویق به کارهای خیر و شاد کردن قلوب مصیبت زدگان و مانند آن.7. محروم شدن از تجربیات فراوانی که براثر معاشرت با دیگران پیدا می شود زیرا می دانیم که هرکس در عمر خود تجاربی اندوخته و به هنگام معاشرت می تواند به دیگران منتقل سازد ولی عزلت گیران از همۀ این تجارب محروم اند.(1)دقت در آنچه مرحوم فیض در محجة البيضاء (و همچنین غزالی در احیاء العلوم دربارۀ آثار مثبت و منفی عزلت ذکر کرده اند به خوبی نشان می دهد که اساس کار مسلمان باید بر معاشرت باشد؛ زیرا آنچه انسان، با عزلت از آن محروم می شود به قدری زیاد است که هرگز با آنچه به دست می آورد برابری نمی کند.)حق مطلب همان است که در سابق نیز اشاره کردیم که اصل و اساس تعلیمات اسلام بر اجتماعی زیستن، شرکت در جمعه و جماعت وحج و نماز عيدين و صلۀ رحم و زیارت برادران دینی و عیادت مریض و تشییع جنازه و شرکت در مجالس تعلیم و تعلم و امثال آن است.
1) محجة البيضاء ، ج 4، خلاصه ای از صفحات 11_38
ولی در دو حالت، عزلت، مطلوب و پسندیده است: نخست آنکه جامعه ای غرق در فساد شود آن گونه که هیچ کس نتواند در آن سالم زندگی کند، درست مانند محیطی که قوم لوط علیه السّلام در شهرهای خود به وجود آورده بودند.دیگر آن که سزاوار است انسان قدری از شبانه روز را در تنهایی به رازونیاز با خدا و تفکر در اسرار آفرینش و مسائل علمی بپردازد تا بتواند روح خود را صیقل دهد و از زنگار گناه پاک سازد.این نکته نیز حائز اهمیت است که اگر انسان از جامعه دوری کند تا آلوده به هیچ گناهی نشود افتخاری نیست؛ افتخار آن است که در میان جامعه باشد و بتواند خود را از آلودگی به انواع گناهان محفوظ دارد. یوسف علیه السّلام اگر در زندان باشد و پاک بماند مهم نیست مهم آن است که در قصر عزیز مصر در برابر زن زیبایی همچون زلیخا با آن همه اصرار و ابرام قرار گیرد و خود را حفظ کند.قرآن مجید در ذیل داستان یوسف علیه السّلام می فرماید: «إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَيَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يُضيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ»؛ «هر کس تقوا پیشه کند، و شکیبایی و استقامت نماید، (سرانجام پیروز می شود؛ چراکه خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع نمی کند!».(1))شاهد این سخن روایتی است که بخاری و ترمذی و ابن ماجه از عبدالله عمر از پیامبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله نقل کرده اند که فرمود: «المُسْلِمُ الَّذِي يُخَالِطُ النَّاسَ وَيَصْبِرُ عَلَى أَذَاهُمْ خَيْرٌ مِنَ الْمُسْلِمِ الَّذِى لا يُخالِطُ النَّاسَ وَلَا يَصْبِرُ عَلَى أَذَاهُمْ؛ مسلمانی که با مردم محشور باشد و در برابر آزارهای آنها صبر کند از مسلمانی که با مردم حشر و نشری ندارد و صبری در مقابل آزارهای آنان نمی کند برتر است».این سخن را با حدیثی از رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله پایان می دهیم: در درّالمنثور در ذیل
1) یوسف، آیۀ 90
آیۀ 45 سوره بقرۀ از بیهقی چنین نقل شده است: «ان رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله فقد رجلاً فسأل عنه فجاء فقال يا رسول الله إِنِّى أَرَدْتُ أَنْ آتَى هَذَا الْجَبَلَ فَأخْلُو فيه وَأَتَعَبَدُ فَقالَ رَسُولُ اللهِ صلّی اللهُ علیه وآله لَصَبْرُ أَحَدِكُمْ سَاعَةً على ما يَكْرَهُ فى بَعْضِ مَواطِنِ الْإِسْلَامِ خَيْرٌ مِن عِبَادَتِهِ خالياً أربعينَ سَنَةً؛ پيغمبر خدا صلّی اللهُ علیه وآله یکی از یاران خود را در میان جمع ندید، سؤال کرد کجاست؟ او نزد پیامبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله آمد و عرض کرد: ای رسول خدا! من تصمیم گرفته ام که به این کوه بروم و در آن جا تنها به عبادت پروردگار بپردازم. رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله فرمود: ساعتی صبر و استقامت یکی از شما در برابر آنچه ناخوش می دارد در بعضی از مواطن اسلام (میدان های نبرد و غیر آن بهتر از عبادتی است که چهل سال در تنهایی به جا می آورد».(1))### 5. دوام ذکر محبوبهمان گونه که در آغاز این سخن آمد، پنجمین و آخرین مرحله ای که بعضی از عارفان برای تکامل روح و صفای نفس انسان پیشنهاد کرده اند دوام ذكر است.مرحوم فیض کاشانی در محجة البيضاء با اقتباس از کلام غزالی در احیاء العلوم چنین می گوید: بدان! آنهایی که با نور بصیرت نگاه می کنند می دانند که هیچ راه نجاتی جز راه لقاء الله نیست و هیچ کس به لقاء الله نمی رسد مگر این که در حالی از دنیا برود که محب پروردگار و عارف بالله است و این محبت و انس نیز جز با دوام ذکر محبوب و مواظبت بر آن حاصل نمی شود و معرفت نیز بدون دوام فکر دربارۀ خداوند و صفات و افعالش میسر نیست و در عالم هستی در واقع جز خدا و افعال او وجود ندارد و دوام ذکر و فکر نیز حاصل نمی شود مگر این که انسان زرق و برق دنیا و شهوات آن را کنار بگذارد و به اندازۀ ضرورت قناعت کند
1) در المنثور، ج 1، ص 67
و تمام این امور حاصل نمی شود مگر این که تمام اوقات شب و روز را به وظیفهٔ ذکر و فکر بپردازد. (1)البته این سخن _ چنانکه خواهیم گفت _ به صورت کلی قابل نقد و اشکال است و برای روشن شدن اهمیت ذکر و آثار آن و چگونگی دوام آن باید در چند مقام سخن بگوییم.
1) محجة البيضاء ، ج 2، ص 343
## فصل ششم:اهمیت ذکر پرودگار در قرآن و احادیث اسلامی### اشارهفصل ششم
قرآن مجید اهمیت زیادی به ذکر داده است. در یک جا می فرماید: ذکر خدا مایۀ آرامش دل هاست: (الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوب؛ «آن ها (هدایت یافتگان) کسانی هستند که ایمان آورده اند، و دل هایشان به یاد خدا مطمئن (و آرام) است؛ آگاه باشید، تنها با یاد خدا دل ها آرامش می یابد!».(1))و در جای دیگر که سخن از نور پروردگار است می فرماید: «این چراغ پرفروغ الهی در خانه هایی است که خداوند اذن فرموده دیوارهای آن را بالا برند (تا از دستبرد شیاطین و هوس بازان در امان باشد؛ خانه هایی که نام خدا در آن ها برده می شود و صبح و شام در آنها تسبیح او می گویند، مردانی که نه تجارت ونه معامله ای آنان را از یاد خدا و برپا داشتن نماز و ادای زکات غافل نمی کند؛ آنها از روزی میت رسند که در آن، دل ها و چشم ها زیر و رو می شود»؛ (في بُيُوتِ اَذِنَ اللهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فيها بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ * رِجالٌ لا تُلهيهِمْ تِجَارَة)وَلا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلاةِ وابناءِ الزَّكَاةِ يَخَافُونَ يَوْماً تَتَقَلَبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَارُ.(2))
بنابراین، آن چراغ پرفروغ الهی در خانۀ کسانی می درخشد که امور مادی دنیا آن ها را از ذکر خدا هرگز غافل نمی سازد.و در جایی دیگر روح نماز را ذکرالله می شمرد، می فرماید: «أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْری؛ «نماز را برای یاد من به پا دار!».(1))و در جای دیگر در مذمت شراب و قمار می فرماید: «شیطان می خواهد به وسیلهٔ آن در میان شما کینه و عداوت ایجاد کند و شما را از یاد خدا و نماز بازدارد»؛ (إِنَّما يُريدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةَ وَالْبَغْضاءَ فِي الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ وَيَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَعَنِ الصَّلاة. (2))و در آیۀ دیگر «اولوا الالباب» و صاحبان مغزهای توانا را کسانی می شمرد که در همه حال به یاد خدا هستند؛ (لَآياتٍ لِأُولِی الْأَلْبابِ * الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَاماً وَقُعُوداً وَعَلى جُنُوبِهِمْ.(3))و در جایی دیگر کسانی را که از ذکر خدا روی گردان شوند تهدید به زندگی تنگ و سخت، و نابینایی روز قیامت کرده است؛ (وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَعْمَى.(4))و در جایی دیگر به مجاهدان اسلام دستور استقامت در مقابل دشمن، و ذکر فراوان پروردگار که سبب این استقامت است می دهد، می فرماید: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا لَقيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا وَاذْكُرُوا اللَّهَ كَثيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ.(5))و بالاخره هرکس می خواهد خدا به یاد او باشد یعنی او را از الطافش بی نصیب نگذارد باید به یاد حق باشد؛ (فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ.(6))
### آثار ذکر در روایات اسلامیدر احادیثی که از معصومین علیهم السّلام به ما رسیده دربارۀ ذکر بحث های بسیار گسترده و آثار مهمی دیده می شود، از جمله در حدیثی می خوانیم که پیامبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله به ابوذر فرمود: «ارْبَعُ لا يُصِيبُهُنَّ الَّا مُؤْمِنٌ... وَذِكْرُ اللَّهِ تَعَالَى عَلَى كُلِّ حَال؛ چهار چیز است که فقط نصیب افراد با ایمان می شود، از جمله یاد خداوند متعال در هر حال».(1)در حدیث دیگری از همان حضرت می خوانیم که فرمود: «إِنَّ رَبِّي أَمَرَنِي أَنْ يَكُونَ نُطْقِى ذِكْراً وَصَمْتِى فِكْراً وَنَظَرِی عِبْرَةٌ ؛ پروردگار من مرا مأمور ساخته است که سخنم ذکر خدا باشد و سکوتم فکر و اندیشه و نگاهم عبرت آموز».(2)امیر مؤمنان علیه السّلام نیز می فرماید: «ذِكْرُ اللَّهِ سَجِيَّةُ كُلِ مُحْسِنٍ وَشِيمَةٌ كُلِّ مُؤْمِنٍ؛ ياد خدا سجیۀ هر نیکوکار و روش هر فرد با ایمان است».(3)در یکی از دعاهای امام سجاد علیه السّلام می خوانیم: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَاجْعَلْنَا مِنَ الَّذِينَ اشْتَغَلُوا بِالذِّكْرِ عَنِ الشَّهَوَاتِ؛ خداوندا! بر محمد و آل محمد درود بفرست و ما را با یاد خودت از شهوات بازدار». (4)و در آغاز دعای یازدهم صحیفه سجادیه می خوانیم: «يَا مَنْ ذِكْرُهُ شَرَفْ لِلذَّاكِرِین؛ ای کسی که یاد او مایۀ شرف یادکنندگان است».(5در اصول کافی آمده است که امام صادق علیه السّلام می فرمود: «مَا مِنْ شَيْءٍ إِلَّا وَلَهُ حَد يَنْتَهِي إِلَيْهِ إِلَّا الذِّكْرَ فَلَيْسَ لَهُ حَد يَنْتَهِي إِلَيْهِ؛ هر چیزی حدی دارد که وقتی به آن رسد پایان می پذیرد، جز ذکر خدا که حدی که با آن پایان گیرد، ندارد».(6))
در حدیث دیگری از رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله تعبیر بسیار پر معنایی دیده می شود، می فرماید: «مَنْ أُعْطِيَ لِسَاناً ذَاكِراً فَقَدْ أُعْطِيَ خَيْرَ الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ؛ آنکس که خدا زبانی به او داده که به ذکر پروردگار مشغول است خیر دنیا و آخرت به او داده شده است».(1)و در روایتی از امام صادق علیه السّلام، ذکر الله در خلوات یکی از نشانه های شیعه شمرده شده است: «شِیعَتُنَا الَّذِينَ إِذَا خَلَوْا ذَكَرُوا اللَّهَ كَثِيراً؛ شیعیان ما کسانی هستند که هنگامی که خلوت می کنند خدا را بسیار یاد می کنند».(2)این بحث را با حدیث دیگری از امام صادق علیه السّلام پایان می دهیم _ هرچند احادیث در این زمینه بسیار فراوان و گسترده است _: «مَنْ أَكْثَرَ ذِكْرَ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ أَظَلَّهُ اللَّهُ فِى جَنَّتِهِ؛ کسی که بسیار ذکر خداوند متعال گوید خداوند او را در سایبان بهشتش قرار می دهد». (3)### بركات ذكر الله على كل حالذكر الله اثرات عجیبی در پرورش روح و جان انسان و نجات او از چنگال هوای نفس و وسوسه های شیطان دارد و مایۀ آرامش قلب و روح انسان است همان گونه که در قرآن مجید آمده است: (أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ ؛ «آگاه باشيد! اطمینان و آرامش دل ها تنها با یاد خداست».(4))روایات معصومین علیهم السّلام در این زمینه بسیار گسترده و پرمعنا و پر محتواست:
از جمله رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله می فرماید: «بِذِكْرِ اللَّهِ تَحْيَا الْقُلُوبُ وَبِنِسْيَانِهِ مَوْتُهَا؛ با یاد خدا دل و جان زنده می شود و با فراموشی آن مرگ آن فرامی رسد».(1)در حدیثی از امیرمؤمنان علی علیه السّلام می خوانیم: «الذِّكْرُ نُورُ الْعُقُولِ وَحَيَاةُ النُّفُوس وَجَلَاءُ الصُّدُور؛ ذكر خدا مایۀ نورانیت عقل و حیات نفس و جلاء قلب (از انواع زنگارها می شود».(2))در روایات اسلامی آثار بسیار گسترده ای برای ذکر و یاد خدا آمده است، از جمله:ذكر باعث حیات قلوب است.در حدیثی از امام امیرمؤمنان علی علیه السّلام می خوانیم: «فِي الذِّكْرِ حياةُ الْقُلُوبِ؛ در ذكر، حیات دل هاست».(3)و در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است: «اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً خَالِصاً تَحْيَوْا بِهِ أَفْضَلَ الْحَيَاةِ وَتَسْلُكُوا بِهِ طَرِيقَ النَّجَاةِ؛ ذكر خداوند را با خلوص انجام دهید که بهترین حیات و زندگی را پیدا می کنید و راه های نجات را می پیمایید».(4)ذکر خداوند باعث نورانیت دل و شستشوی آن از زنگار نسیان و گناه می شود.در حدیثی از امیر مؤمنان علیه السّلام آمده است: «مَنْ ذَكَرَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ أَحْيَا اللَّهُ قَلْبَهُ وَنَوَّرَ عَقْلَهُ وَلُبّه کسی که یاد خداوند سبحان کند خداوند قلبش را زنده و عقل و فکرش را نورانی می کند».(5)
ذکر خداوند غذای روح و جان آدمی است.از همان حضرت می خوانیم: «مُداوِمَةُ الذِّكْرِ قُوتُ الأرواح؛ دوام ذكر خداوند غذای روح انسان هاست».(1)یاد خدا سبب اصلاح اعمال انسان در نهان و آشکار می شود.حضرت علی علیه السّلام می فرماید: «مَنْ عَمَرَ قَلْبَهُ بِدَوَامِ الذِّكْرِ حَسُنَتْ أَفْعَالُهُ فِي السِّرِّ وَالْجَهْرِ؛ کسی که قلب خود را با دوام ذکر الهی آباد کند اعمال او در نهان و آشکار نیکو می شود».(2)ذکر خداوند شیطان را از انسان می راند و دور می سازد.امیر مؤمنان علیه السّلام می فرماید: «ذِكْرُ اللَّهِ مَطْرَدَةُ الشَّيْطَانِ؛ ذکر خداوند شیطان را طرد می کند».(3و در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است: «ذِكْرُ اللَّهِ رَأْسُ مَالِ كُلِّ مُؤْمِنٍ وَرِبْحُهُ السَّلَامَةُ مِنَ الشَّيْطَانِ؛ ذكر خداوند سرمایۀ هر فرد با ایمان و سود آن، سالم ماندن از وسوسه های شیطان است».(4))ذکر خداوند بیماری های قلب و روح را درمان میک ند همانگونه که در دعای کمیل آمده است: «يَا مَنِ اسْمُهُ دَوَاءٌ وَذِكْرُهُ شِفَاء؛ ای کسی که نام او دوا و یاد او شفاست».(5)ذکر خداوند انسان را محبوب پروردگار می کند.رسول خدا صلى الله عليه وسلم می فرماید: «مَنْ أَكْثَرَ ذِكْرَ اللَّهِ أَحَبَّهُ اللَّهُ».(6)
ذکر خداوند انسان را بهشتی می کند.در حدیثی که در کتاب شریف کافی از امام صادق علیه السّلام نقل شده، می خوانیم: «مَنْ أَكْثَرَ ذِكْرَ اللَّهِ أَظَلَّهُ اللَّهُ فِی جَنَّتِهِ ؛ کسی که بسیار ذکر خداوند متعال گوید خداوند او را در بهشتش در سایۀ (لطف خویش قرار می دهد».(1))ذکر خداوند بلاها را از انسان دور می کند.امام صادق علیه السّلام می فرماید: «إِنَّ الصَّوَاعِقَ لا تُصِيبُ ذَاكِراً صاعقه ها به کسانی که ذکر خدا گویند اصابت نمی کند».(2)مشغول شدن به ذکر خدا انسان را مشمول عطایای الهی می کند.در حدیثی از امام صادق علیه السّلام آمده است: «ان الله عز وجل يقول: مَنْ شُغِلَ بِذِكْرِى عَنْ مَسْأَلَتِي أَعْطَيْتُهُ أَفْضَلَ مَا أُعْطِي مَنْ سَأَلَنِي؛ کسی که مشغول ذكر من شود و مجال تقاضای از من پیدا نکند من برترین چیزی را که به درخواست کنندگان می دهم به او خواهم داد».(3)از مجموع این روایات و روایات فراوان دیگری که در همین زمینه سخن می گوید می توان استفاده کرد که ذکر خدا برکات و آثاری دارد که در وصف نمی گنجد و خوشا به سعادت کسانی که بتوانند پیوسته به یاد خدا باشند و از این بركات و آثار فوق العاده بهره مند شوند.شاعر می گوید:مشو در خاکدان عالم از یاد خدا غافل *** که نور ذکر، گوهر می کند هر مهرۀ گِل را### اقسام ذكرذکر خداوند بر سه گونه است: ذکر لسانی، ذکر قلبی و ذکر عملی.
ذکر لسانی آن است که نام خداوند و اوصاف جمال و جلال او را بر زبان جاری کند و آن را در نماز و غیر نماز تکرار نماید بی آن که توجه چندانی به مفاهیم و معانی آن داشته باشد که گاهی به آن لقلقۀ زبان گفته می شود. گرچه این گونه ذکر نیز بی فایده نیست و حتی ممکن است سرچشمۀ ذکر قلبی گردد ولی به هر حال ارزش ناچیزی دارد.ذکر قلبی که گاه به آن ذکر معنوی نیز اطلاق می شود آن است که وقتی ذکر زبانی می گوید، مفاهیم و معانی عمیق آن را در قلب خود مورد توجه قرار دهد و با آن، روح و جان خود را صفا بخشد.گاه ذکر قلبی به توجهات باطنی بدون الفاظ گفته می شود به این معنا که انسان در حال سکوت در قلب خود به خدا توجه کرده و صفات جمال و جلال او را تکرار می کند. مردم او را ساکت و خاموش میپ ندارند در حالی که در درون جانش غوغایی از ذکر خدا و توجه به پروردگار و نیایش والایی است. این دسته از اولیاءالله گاه حتی در حال خواب نیز در درون دل ذکر خدا می گویند و خدا را ناظر و حاضر می دانند.اما ذکر عملی آن است که وقتی اسباب گناه و معاصی نزد او فراهم می گردد به یاد خدا بیفتد و آنها را ترک گوید آن گونه که قرآن مجید درباره يوسف علیه السّلام می فرماید: ﴿وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأَى بُرْهَانَ رَبِّهِ كَذِلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ؛ «آن زن قصد او کرد؛ و او نیز _ اگر برهان پروردگار را نمی دید _ قصد وی می نمود! این چنین کردیم تا بدی و فحشا را از او دور سازیم؛ چراکه او از بندگان مخلص ما بود!». (1)این برهان رب حالتی بود که با ذکر خدا همراه بود.)
1) یوسف، آیۀ 24
در روایات متعددی از پیامبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله و سایر معصومین علیهم السّلام نیز به این نوع ذکر اشاره شده است؛ از جمله در وصیتی که پیامبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله به على علیه السّلام فرمود چنین گفت: «يَا عَلِيُّ ثَلاث لا تُطِيقُهَا هَذِهِ الْأُمَّةُ الْمُوَاسَاةُ لِلْأَخِ فِي مَالِهِ وَانْصَافُ النَّاسِ مِنْ نَفْسِهِ وَذِكْرُ اللَّهِ عَلَى كُلِّ حَالٍ وَلَيْسَ هُوَ سُبْحَانَ اللَّهِ وَالْحَمْدُ لِلَّهِ وَلا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَاللَّهُ أَكْبَرُ وَلَكِنْ إِذَا وَرَدَ عَلَى مَا يَحْرُمُ عَلَيْهِ خَافَ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ عِنْدَهُ وَتَرَكَهُ؛ اى على! سه چیز است که این امت (به آسانی توان انجام آن را ندارند: مواسات و کمک به برادر دینی در اموال، و رعایت انصاف (در حقوق الناس) و ذکر خداوند در هر حال. اما این ذکر به معنای سبحان الله والحمد لله ولا اله الا الله و الله اکبر نیست بلکه این است که وقتی مقدمات حرامی نزد او فراهم می شود از خداوند متعال بترسد و آن را ترک گوید».(1)همین معنا در روایتی از امام صادق علیه السّلام و در روایت دیگری از امام باقر علیه السّلام نیز نقل شده است.(2))در روایت امام باقر علیه السّلام چنین آمده است: «ثَلاث مِنْ أَشَدِّ مَا عَمِلَ الْعِبَادُ إِنْصَافُ الْمَرْءِ مِنْ نَفْسِهِ وَمُوَاسَاةُ الْمَرْءِ أَخَاوَ ذِكْرُ اللَّهِ عَلَى كُلِّ حَالٍ وَهُوَ أَنْ يَذْكُرَ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ عِنْدَ الْمَعْصِيَةِ يَهُمُّ بِهَا فَيَحُولُ ذِكْرُ اللَّهِ بَيْنَهُ وَبَيْنَ تِلْكَ الْمَعْصِيَةِ وَهُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ؛ سه چیز است که از سخت ترین اعمال بندگان می باشد: انصاف دادن (در برابر حقوق مردم، مواسات با برادر دینی و ذکر خداوند در هر حال. و حقیقت ذکر آن است که وقتی قصد معصیتی کند (بلافاصله) به یاد خداوند متعال بیفتد و ذکر خداوند میان او و آن معصیت حائل شود و این همان چیزی است که خداوند در قرآن مجید فرمود: پرهیزکاران هنگامی که گرفتار وسوسه های شیطان شوند، به یاد (خدا)
و پاداش و کیفر او می افتند؛ و (در پرتو یاد او، راه حق را می بینند و) ناگهان بینا می گردند».(1))تعبیر به «طائف؛ شیطان طواف کننده» اشارۀ لطیفی به این حقیقت است که شيطان تمام روح و فکر انسان را دور می زند تا جایی برای نفوذ پیدا کند اما هنگامی که انسان به یاد خدا می افتد، شیطان فرار می کند و او را از وسوسۀ خود راحت می سازد.بنابراین آنچه بیشتر مورد توجه است ذکر عملی است؛ البته اذکار لفظی و قلبی می تواند زمینه ساز ذکر عملی باشد.### اذكار عام وخاصگاه تقسیم دیگری برای ذکر گفته می شود و آن ذكر عام وذكر خاص است. منظور از ذکر خاص اذکار معینی است که معصومین علیهم السّلام به مناسبت های مختلف بیان فرموده اند که باید طبق روایات وارده آنها را انجام داد و بسیاری از دعاها که برای مواقع معینی وارد شده در همین عرصه دیده می شود.به عنوان مثال، دعاهای مختلفی برای رفع همّ و غم، شفای بیمار، ادای دین، امنیت از شر دشمنان و حوادث دردناک و برای نجات از زندان و وسعت رزق و نزول باران و دعا برای شب زفاف و امثال آن.(2)این دعاها که توأم با ذکر خداست در واقع اذکار خاص محسوب می شود که از معصومین اسلام به ما رسیده است.و اما ذكر عام، هرگونه یاد خدا و اوصاف جمال و جمال اوست که در هر مناسبت و در هر شرایطی می توان آن را گفت و یا انجام داد و از آثار و برکات آن
بهره مند شد و می دانیم از جمله اموری که در هر جای نماز، جایز بلکه مطلوب است ذکر خداست؛ خواه در حال قنوت باشد یا رکوع یا سجود یا تشهد. و اصولاً روح نماز همان ذکر الله است همان گونه که در آیۀ شریفه آمده که خداوند خطاب به حضرت موسی علیه السّلام می فرماید: (أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرى ؛ «و نماز را برای یاد من به پا دار».(1))اذکاری مانند «سبحان الله و الحمد لله ولا اله الا الله والله اكبر» و«لا حول ولا قوة الا بالله» و «یا الله» اذکار عام است که در همه حال و برای حل هر مشکل انسان می تواند از آن استفاده کند و به ویژه سالکان طریق الی الله در پرتو آن می توانند به مقامات بالای معنوی برسند.در این جا لازم است به این نکته اشاره شود که جمعی از عارفان به تبعیت از بعضی از متصوفه معتقدند که اذکار خاص را باید از پیر و مرشد و استاد گرفت. او در واقع طبیبی است که تشخیص میدهد کدام ذکر برای کدام سالک مناسب است و چه بسا غیر آن ذکر برای او خطرناک باشد.ولی این سخن هیچ دلیل عقلی و شرعی ندارد. ما باید اذکار را از قرآن مجید و سنت معصومین علیهم السّلام بگیریم و در هیچ حدیثی نیامده است که فلان ذکر برای فلان دسته از افراد زیان آور و یا خطرناک است. ذکر خدا به هر صورت برای همه خوب است.قرآن مجید در این باره می گوید: (قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَنَ أَيا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنى ؛ «بگو: «الله» را بخوانید یا «رحمان» را، هر کدام را بخوانید (ذات پاکش یکی است؛و) و برای او بهترین نام هاست!».(2))از این آیه به خوبی استفاده می شود که می توانیم خدا را با هر یک از اسماء
حسنایش که مجموعۀ گسترده ای از اوصاف و صفات جمال و جلالش می باشد بخوانیم و هیچ محدودیت و ممنوعیتی در این راه نیست بلکه هر چه بیشتر و بهتر او را بخوانیم به جاست.به نظر میرسد صوفیه که این سفره را گسترده اند برای این است که در تمام مراحل، ارتباط مریدان را با خود حفظ کنند و نباید عارفان اسلامی تحت تأثیر چنین افکاری قرار گیرند و اگر اصراری بر این باشد که در این راه استادی لازم است باید گفت که استاد همان کتاب الله و سنت معصومین علیهم السّلام است و آن ها راه را به طور یکسان به روی همه گشوده اند.شرح بیشتر در این باره به خواست خدا در بحث لزوم وعدم لزوم استاد طریقت برای سالکان راه خدا خواهد آمد.### ذكر خفى وجلىدر بعضی از آیات و روایات اسلامی سخن از ذکر خفی (در مقابل ذکر جلی آمده است. منظور از ذکر خفی آن است که انسان خدا را در دل و در تنهایی و خلوت یاد کند و منظور از ذکر جلی آن است که آن را بر زبان و آشکارا جاری سازد.)قرآن مجید می فرماید: ﴿وَاذْكُرْ رَبَّكَ فى نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَخِيفَةً وَدُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ وَلا تَكُنْ مِنَ الْغافِلین؛ «پروردگارت را در دل خود، از روی تضرع و خوف، آهسته و آرام، صبحگاهان و شامگاهان، یاد کن؛ و از غافلان مباش!».(1))مرحوم طبرسی در مجمع البیان در تفسیر این آیه می گوید: منظور این است که صدای خود را کمی بلند کنید و زیاد آشکار نسازید تا به صورت معتدل باشد
1) اعراف، آیۀ 205
همان گونه که در جای دیگر فرموده است: (وَلا تَجْهَرْ بِصَلَاتِكَ وَلَا تُخَافِتْ بِهَا وَابْتَغِ بَيْنَ ذلك سبيلاً؛ «و نمازت را زیاد بلند، یا زیاد آهسته نخوان؛ و در میان آن دو، راهی (معتدل) انتخاب كن!».)از این تعبیر استفاده می شود که ذکر خفی را اشاره به نماز دانسته اند. همان گونه که در تفسیر دیگری از ابن عباس آمده است: منظور از ذکر خفی این است که امام صدای خود را به آن اندازه بلند کند که اشخاصی که پشت سر او هستند صدای او را بشنوند.و در آیۀ 55 سورۀ اعراف نیز آمده است:ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعًا وَخُفْيَةً إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدينَ؛ «پروردگار خود را (آشکارا) از روی تضرّع، و در پنهانی، بخوانید! (و از تجاوز، دست بردارید که) او متجاوزان را دوست نمی دارد!».)از قرینۀ مقابله در میان تضرع و خفیه استفاده می شود که گاه ذکر و دعا آشکار است و گاه پنهان؛ به تفاوت حالاتی که به انسان دست می دهد.در داستان زکریا علیه السّلام نیز در آیۀ دوم و سوم سورۀ مریم می خوانیم: ﴿ذِكْرُ رَحْمَتِ رَبِّكَ عَبْدَهُ زَكَرِيَّا إِذْ نادى رَبَّهُ نِدَاءً خَفِيا؛ «(این) یادی است از رحمت پروردگار تو نسبت به بنده اش زکریا در آن هنگام که پروردگارش را در خلوتگاه (عبادت) پنهان خواند».)این آیه نیز اشاره ای به برتری ذکر خفی کرده است.به هر حال از آیۀ فوق و روایات متعدد که از معصومین علیهم السّلام به ما رسیده بر می آید که ذکر خفی (ذکری که در درون قلب و جان آدمی باشد بر ذکر جلی برتری دارد.)در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله می خوانیم: «خَيْرُ الْعِبَادَةِ أَخْفَاهَا وَخَيْرُ الذِّكْرِ الْخَفِي؛ بهترین عبادت عبادتی است که پنهان تر باشد و بهترین ذکر، ذکر خفی است».(1)
1) ارشاد القلوب، ج 1، ص 93
و در حدیث دیگری از همان بزرگوار می خوانیم:«يفضل الذكر الخفي الذي لا تسمعه الحفظة على الذى تسمعه سبعين ضعفا؛ آن ذکر خفی که فرشتگان حافظ اعمال آن را نمی شنوند بر ذکری که آن ها می شنوند هفتاد بار افضل است». (1)از این حدیث استفاده می شود که ذکر خفی آن است که اصلاً چیزی بر زبان جاری نشود زیرا آنچه بر زبان جاری شود حافظان اعمال انسان آن را می شنوند. بنابراین، ذکر خفی در اینجا به معنای یاد خدا در درون قلب است.دلیل برتری آن نیز ظاهر است زیرا از هرگونه ریا و غفلت دور است.به همین دلیل در حدیثی ذكر خفى، ذكر خالص شمرده شده است:در اعلام الدین دیلمی آمده است که پیامبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله به ابوذر فرمود: «يَا أَبَا ذَر اذْكُرِ اللَّهَ ذِكْراً خَالِصاً قُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَمَا الْخَالِصُ قَالَ الذِّكْرُ الْخَفِيُّ؛ ای اباذر! خدا را خالصانه یاد کن. ابوذر عرض می کند: ذکر خالص چیست؟ پیغمبر صلّی اللهُ علیه وآله می فرماید:ذكر خفى».(2)البته بعید نیست که ذکر خفی علاوه بر ذکر قلبی به اذکاری نیز اطلاق شود که انسان آهسته می گوید به طوری که فقط خودش می شنود.این سخن را با دعایی از امام سجاد علیه السّلام پایان می دهیم:آن حضرت در مناجات ذاکرین (مناجات سیزدهم از مناجات خمسة عشر عرضه می دارد: «الَهِي فَأَلْهِمْنَا ذِكْرَكَ فِى الْخَلَدٍ وَالْمَلَدٍ وَاللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَالْإِعْلانِ وَالْإِسْرَارِ وَفِي السَّرَّاءِ وَالضَّرَّاءِ وَآنِسْنَا بِالذِّكْرِ الْخَفِيُّ؛ خداوندا! یاد خود را به ما الهام کن، در تنهایی و در جمع، در شب و روز، در آشکار و پنهان، در توانگری و تنگدستی و ما را با ذکر خفی مأنوس ساز».)از این دعای امام علیه السّلام استفاده می شود که ذکر خفی فضیلت خاصی دارد که امام علیه السّلام آن را به این صورت از خداوند تقاضا می کند.
### حقیقت ذکر و راه وصول به آنممکن است بعضی تصور کنند که ذکر الله همان الفاظی است که بر زبان جاری می شود و تمام آثار ذکر را مربوط به آن بدانند در حالی که می دانیم اذکار لفظی مقدمه ای برای توجه به مفاهیم آن و تفکر دربارهٔ حقیقت آن و سپس هماهنگی اعمال با آن است.ذکری که خالی از فکر باشد و فکری که خالی از عمل باشد اعتبار چندانی ندارد.همانگونه که قبلاً گفته شد، امام باقر علیه السّلام در حدیث پرمعنایی می فرماید: «ثلاث مِنْ أَشَدِّ مَا عَمِلَ الْعِبَادُ اِنْصَافُ الْمَرْءِ مِنْ نَفْسِهِ وَمُوَاسَاةُ الْمَرْءِ أَخَاهُ وَذِكْرُ اللَّهِ عَلَى كُلِّ حَالٍ وَهُوَ أَنْ يَذْكُرَ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ عِنْدَ الْمَعْصِيَةِ يَهُم بِهَا فَيَحُولُ ذِكْرُ اللَّهِ بَيْنَهُ وَبَيْنَ تِلْكَ الْمَعْصِيَةِ وَهُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ اِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ؛ سه چیز است که از سخت ترین اعمال بندگان است: رعایت انصاف دربارۀ مردم و مواسات با برادران و ذکر خداوند در هر حال. سپس سپس افزود: منظور از ذکر خدا در هر حال این است که خداوند متعال را هنگامی که قصد معصیتی می کند به یاد آورد و ذکر خدا میان او و آن معصیت حائل گردد و این همان چیزی است که خداوند متعال در قرآن مجید فرمود: پرهیزکاران هنگامی که گرفتار وسوسه های شیطان شوند، به یاد (خدا و پاداش و کیفر او می افتند؛ و (در پرتو یاد او، راه حق را می بینند و) ناگهان بینا می گردند».(1))شبیه همین معنا با کمی تفاوت از پیامبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله خطاب به امیرمؤمنان علی علیه السّلام آمده است که در ذیل بحث اقسام ذکر آوردیم.در حدیث دیگری که در غرر الحکم از امیرمؤمنان علی علیه السّلام نقل شده چنین
1) بحار الانوار، ج 66، ص 379، ح 36
می خوانیم: «لا تَذْكُرِ اللَّهَ سُبْحَانَهُ سَاهِياً وَلا تَنْسَهُ لا هِياً وَاذْكُرْهُ ذِكْراً كَامِلاً يُوَافِقُ فِيهِ قَلْبُكَ لِسَانَكَ وَيُطَابِقُ اِضْمَارُكَ إِعْلانَكَ وَلَنْ تَذْكُرَهُ حَقِيقَةَ الذِّكْرِ حَتَّى تَنْسَى نَفْسَكَ فِي ذِكْرِكَ وَتَفْقُدَهَا فِي أَمْرِكَ ؛ خداوند را به صورت سهو (و بدون توجه و حضور قلب یاد مکن و براثر سرگرمی ها، او را فراموش منما و هنگامی که او را یاد می کنی یاد کاملی باشد که قلب تو با زبانت هماهنگ و باطنت با ظاهرت موافق باشد و هرگز نمی توانی حقیقت ذکر را به جا بیاوری مگر زمانی که خود را به هنگام ذکر خدا فراموش کنی و در امورت به خود توجه نداشته باشی».)در قرآن مجید، تفکر، بلافاصله بعد از ذکر خدا آمده است که نشان می دهد هدف از ذکر، آن است که انسان را در فکر فرو برد. دربارۀ اولوا الالباب (صاحبان فکر و اندیشه می فرماید: (إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لَآيَاتٍ لِأُولِي الْأَلْبَابِ الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَاماً وَقُعُوداً وَعَلَى جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلاً سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ)؛ «مسلماً در آفرینش آسمان ها و زمین، و آمد و رفت شب و روز، نشانه هایی (روشن) برای خردمندان است. همان ها که خدا را در حال ایستاده و نشسته، و آنگاه که بر پهلو خوابیده اند، یاد می کنند؛ و در اسرار آفرینش آسمان ها و زمین می اندیشند؛ (و می گویند:) بارالها! این ها را بیهوده نیافریده ای! منزهی تو! ما را از عذاب آتش نگاه دار!».(1))از این آیه به خوبی استفاده می شود که «اولوا الالباب» کسانی هستند که بعد از ذکر خداوند در فکر فرو می روند؛ فکری که آن ها را به معرفت بیشتر دربارهٔ آفریننده جهان هستی رهنمون می شود.در حدیثى امام علی بن موسى الرضا علیه السّلام هفت گروه را بر می شمرد که خود را مسخره می کنند. یک گروه از آنها کسانی هستند که ذکر خدا می گویند اما توجهی
1) غرر الحكم ، ح 3628
به لقاء الله ندارند: «مَنْ ذَكَرَ اللَّهَ وَلَمْ يَسْتَبِقْ إِلَى لِقَائِهِ فَقَدِ اسْتَهَزَأَ بِنَفْسِهِ؛ کسی که یاد خدا کند و آرزوی لقاء الله نداشته باشد خودش را مسخره می کند».(1)### آیا دوام ذکر ممکن است؟منظور از دوام ذکر این است که انسان تا آنجا که می تواند به یاد خدا باشد؛ در حال و در هر شرایط، به ویژه هنگامی که وسوسه های شیطان به سراغ انسان می آید و یا هوای نفس فعال می شود.در آیۀ 191 سورۀ آل عمران که قبلاً در بحث رابطهٔ ذکر و فکر به آن اشاره شد می خوانیم: خردمندان کسانی هستند که در حال قیام و قعود و زمانی که به پهلو خوابیده اند یعنی در همه حال به یاد خدا هستند؛ یادی که آن ها را به تفکر دربارهٔ اسرار جهان هستی وامی دارد و به معرفت پروردگار نزدیک و نزدیک تر می سازد.در آیۀ 201 سورۀ اعراف آمده است: (إِنَّ الَّذینَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُوا فَإِذَا هُمْ مُبْصِرُونَ؛ «پرهیزکاران هنگامی که گرفتار وسوسه های شیطان شوند به یاد (خدا و پاداش و کیفر او) می افتند؛ (و در پرتو یاد او، راه حق را می بینند و) ناگهان بینا می گردند (و از دام شیطان رهایی می یابند.)».)در آیۀ 37 سوره نور می خوانیم: (رِجالٌ لا تُلهيهِمْ تِجَارَة وَلَا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلاةِ وَايتاءِ الزَّكَاةِ يَخافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصار؛ «مردانی که نه تجارت و نه معامله ای آنان را از یاد خدا و برپا داشتن نماز و ادای زکات غافل نمی کند؛ آن ها از روزی می ترسند که در آن، دل ها و چشم ها دگرگون می شود».)در آیۀ 205 سوره اعراف آمده است: ﴿وَاذْكُرْ رَبَّكَ فى نَفْسِكَ تَضَرُّعًا وَخِيفَةً وَدُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ وَلا تَكُنْ مِنَ الْغَافِلینَ»؛«پروردگارت را در دل خود، از روی تضرع وخوف، آهسته و آرام، صبحگاهان و شامگاهان، یادکن؛ و از غافلان مباش!».
1) بحار الانوار ، ج 75، ص 356، ح 11
تعبير (بِالْغُدُوِّ وَالْآصالِ؛ «صبحگاه و شامگاهان» ممکن است کنایه ای از دوام ذکر باشد همان گونه که در تعبیرات روزانه می گوییم: من صبح و شام به یاد شما هستم یعنی همواره به یادتان می باشم. و تعبير (لا تَكُنْ مِنَ الْغافِلينَ)؛ «از غافلان مباش» اشارۀ دیگری به این معناست.)در آیۀ 41 و 42 سورۀ احزاب می خوانیم: (یا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً کَثيراً وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَأَصيلاً؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید! خدا را بسیار یاد کنید، و صبح و شام او را تسبیح گویید!».)همان گونه که پیش تر هم اشاره کردیم در حدیثی در کتاب شریف کافی از امام صادق علیه السّلام آمده است: «مَا مِنْ شَيْءٍ إِلَّا وَلَهُ حَد يَنْتَهِي إِلَيْهِ إِلَّا الذِّكْرَ فَلَيْسَ لَهُ حَد يَنْتَهِي الَيْه؛ هر چیزی حدی دارد که وقتی به آن رسد پایان می پذیرد، جز ذکر خدا که حدی که با آن پایان گیرد، ندارد».(1)همان امام علیه السّلام مطابق روایت اصول کافی می فرماید: «كَانَ أَبِي علیه السّلام كَثِيرَ الذِّكْرِ لَقَدْ كُنتُ أَمْشِي مَعَهُ وَإِنَّهُ لَيَذْكُرُ اللهَ وَآكُلُ مَعَهُ الطَّعَامَ وَإِنَّهُ لَيَذْكُرُ اللهَ وَلَقَدْ كَانَ يُحَدِّثُ الْقَوْمَ وَمَا يَشْغَلُهُ ذَلِكَ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَكُنْتُ أَرَى لِسَانَهُ لازِقاً بِحَنَكِهِ يَقُولُ لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَكَانَ يَجْمَعُنَا فَيَأْمُرُنَا بِالذِّكْرِ حَتَّى تَطلُعَ الشَّمْس؛ پدرم بسیار یاد خدا می کرد. هنگامی که با او راه می رفتم پیوسته ذکر خدا می گفت و هنگامی که با او غذا می خوردم ذکر خدا می گفت. گاه با مردم گفتگو می کرد و این گفتگو مانع او از یاد خدا نبود و پیوسته می دیدم زبانش در حرکت است و می گوید: لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ. پدرم (بعد از نماز صبح ما را جمع می کرد و دستور می داد به یاد خدا باشیم تا آفتاب طلوع کند».(2))در حدیث دیگری از همان حضرت نقل شده است که فرمود: «تَسْبِيحُ فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ علیها السّلام مِنَ الذِّكْرِ الْكَثِيرِ الَّذِي قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً؛ تسبيح
فاطمه زهرا مصداق ذکر کثیری است که خداوند در قرآن به آن اشاره کرده و می فرماید: «اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيراً .(1))البته ياد خدا ممکن است دلایل مختلفی داشته باشد؛ گاه انسان به نعمت های الهی می رسد و به یاد او می افتد، گاه مصیبتی پیش می آید و برای نجات از آن به خدا پناه می برد، گاه آثار خدا را در وجود خود یا جهان آفرینش و به تعبیر دیگر، در آفاق و انفس می بیند و به یاد خدا می افتد، گاه گرفتار وسوسه های شیطان و هوای نفس می شود و با یاد خدا از آن نجات می یابد. بنابراین انسان به هر مناسبتی می تواند یاد خدا کند و از این طریق به دوام ذکر برسد.### آثار عجیب ذکر خداونداز آیات و روایات استفاده می شود که ذکر خدا آثار فراوانی در زندگی انسان دارد، از جمله:1. ذکر خدا مایۀ آرامش روح و روان آدمی است همانگونه که در آیۀ 28 سورهٔ رعد آمده است: (أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ؛ «آگاه باشید! تنها با یاد خدا دل ها آرام می گیرد!».)دلیل آن هم روشن است زیرا هر مشکلی در برابر قدرت و توانایی خداونئ سهل و آسان است. به علاوه، او به بندگانش رحیم و مهربان است؛ هرگاه واقعاً به درگاه او روی آورند و حل مشکلاتشان را از او بخواهند او عنایت خویش را دریغ نمی دارد.آری، آرامش، یکی از گمشدگان مهم بشر است و به هر دری می زند، تا آن را پیدا کند ولی در هیچ کجا جز در درگاه خداوند قادر و متعال پیدا نمی شود.
1) کافی، ج 2، ص 500 ، ح 4
2. ذکر خدا انسان را در مقابل گناهان بیمه می کند چراکه وقتی به یاد خدا افتاد به یاد حضور او در همه جا و آگاهی او از همه چیز می افتد و صحنه دادگاه او را در قیامت در مقابل چشم خود می بیند و حتی به یاد عذاب های دنیوی آن می افتد و این امور تأثیر بازدارندۀ فوق العاده ای در برابر گناهان و انحراف از مسیر حق دارد و همین موضوع بود که توانست یوسف علیه السّلام را در سخت ترین شرایط حفظ کند و از چنگال گناه رهایی بخشد و در برابر وسوسه های آن زن زیبای جوان بگوید: (مَعَاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوای؛ «پناه می برم به خدا! او صاحب نعمت من است؛ مقام مرا گرامی داشته است».(1))و به تعبیر دیگر یاد خدا سبب تهذیب نفوس و پاکی اعمال است همان گونه که امیر مؤمنان علیه السّلام می فرماید: «مَنْ عَمَّرَ قَلْبَهَ بِدَوامِ الذِّكْرِ حَسُنَتْ افْعَالُهُ فِي السِّرّ وَالْجَهْرِ؛ هرکس قلب خود را با یاد پیوستۀ الهی آباد کند، اعمال او در پنهان و آشکار نیکو می شود». (2)و در حدیث دیگری از همان حضرت علیه السّلام می خوانیم: «مُداومَةُ الذِّكْرِ قُوْت الأَرْواحِ وَمِفتاحُ الصَّلاحِ؛ تداوم یاد خدا غذای روح و کلید رستگاری است».(3)نیز از همان حضرت حدیث پرمعنای دیگری نقل شده است: «مَن ذَكَرَ اللَّهَ سُبْحانَهُ احْيَى اللَّهُ قَلْبَهُ وَنَوَّرَ عَقْلَهُ وَلُبَّهُ؛ هرکس یاد خداوند سبحان کند، دلش را زنده می کند، و عقل و خرد او را نورانی می سازد!». (4)
1) یوسف، آیۀ 28. اکثر مفسران معتقدند که ضمیر در «إنّه» به عزیز مصر بر می گردد و مفهومش این است که او ولیّ نعمت من است و من هرگز به او خیانت نخواهم کرد. ولی بعضی گفته اند که ضمیر به خداوند بر می گردد. ولی در هر حال تعبیر «معاذ الله؛ پناه به خدا می برم دلیل روشنی است که یاد خدا او را از این گناه بزرگ در این لحظات حساس حفظ کرد
2) غرر الحکم، ح 3658
3) همان، ح 3661
4) همان ح 3645
3. ذكر خدا سبب می شود که خدا نیز به یاد انسان باشد و او را مشمول انواع نعمته ای خویش سازد و از گمراهی ها حفظ کند: «فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ؛ «پس به یاد من باشید، تا به یاد شما باشم!».(1))در حدیثی در تفسیر این آیه آمده است که پیامبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله فرمود: مفهوم آن این است: «اذْكُرُونِی بِالطَّاعَةِ وَالْعِبَادَةِ أَذْكُرْكُمْ بِالنِّعَمِ وَالْإِحْسَانِ وَالرَّحْمَةِ وَالرِّضْوَانِ؛ شما از طریق اطاعت فرمان و عبادتم به یاد من باشید، من هم از طریق انواع نعمت ها و احسان و رحمت و خشنودی ام به یاد شما خواهم بود».(2)4. ذکر خدا بلاها را دور می کند. در حدیثی که در کتاب شریف کافی از امام صادق علیه السّلام نقل شده است می خوانیم: یکی از یاران آن حضرت به نام ابوبصیر از عوامل مرگ و میر فرد با ایمان سؤال کرد. امام علیه السّلام در جواب فرمود: فرد باایمان ممکن است به واسطهٔ عواملی حتی صاعقه از دنیا برود. سپس فرمود: «وَلا تُصِيبُ ذَاكِرَ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ، ولی این بلا (و مانند آن به کسی که ذکر خدا می گوید اصابت نخواهد کرد».(3))5.یاد خدا سبب می شود که خداوند حتی بدون درخواست، حوائج انسان را برآورد. در حدیث دیگری که در همان کتاب از امام صادق علیه السّلام نقل شده می خوانیم: «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ يَقُولُ مَنْ شُغِلَ بِذِكْرِى عَنْ مَسْأَلَتِي أَعْطَيْتُهُ أَفْضَلَ مَا أُعْطِي مَنْ سَأَلَنِی؛ خداوند متعال می فرماید: کسی که ذکر من گوید و از درخواست حاجتش بازماند من به او بیش از کسی می دهم که از من درخواست کرده است».(4)
### بخشی از اذکار مهم!در آیات قرآن و روایات اسلامی اشاره به اذکار فراوانی شده و در بسیاری از روایات آثار مهمی برای این اذکار بر شمرده شده است. این اذکارگاهی به صورت ذكر مطلق و گاه به صورت دعاست و هر دو ذکر الله محسوب می شود.تعدادی از این اذکار عبارت است از:1. تسبيح فاطمۀ زهرا علیها السّلام.2. تسبیحات اربعه که در رکعت سوم و چهارم نماز خوانده می شود. این چهار ذکر را می توان همراه هم و می توان هر کدام را به صورت جداگانه گفت.3. ذكر: «لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظيم».جالب این که در حدیثی که در تفسیر معروف امام حسن عسکری علیه السّلام آمده است می خوانیم: «إِنَّمَا قَدَرَ حَمَلَةُ الْعَرْشِ عَلَى حَمْلِهِ بِقَوْلِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ لَا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيُّ الْعَظِيمِ وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ؛ حاملان عرش خداوند توانایی این کار بزرگ را بدین سبب پیدا کرده اند که این ذکر را می گویند: بسم الله الرحمن الرحيم لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظيم وصلى الله على محمد وآله الطيبين».(1)4. ذکر «حسبنا الله ونعم الوكيل».5. ذكر معروف يونسيه (لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّى كُنْتُ مِنَ الظَّالِمينَ. (2))6. ذكر (مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ.(3))7. ذكر ﴿وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْراً.(4))
8. در حدیثی که در منابع معروف حدیث به وسیلهٔ جمعی از صحابه مشهور امام صادق علیه السّلام از آن حضرت نقل شده چنین می خوانیم: «عَجِبْتُ لِمَنْ فَزِعَ مِنْ أَرْبَعِ كَيْفَ لَا يَفْزَعُ إِلَى أَرْبَعِ عَجِبْتُ لِمَنْ خَافَ كَيْفَ لَا يَفْزَعُ إِلَى قَوْلِهِ حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ فَإِنِّى سَمِعْتُ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ يَقُولُ بِعَقِبِهَا فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَفَضْلٍ لَمْ يَمْسَسْهُمْ سُوء وَعَجِبْتُ لِمَنِ اغْتَمَّ كَيْفَ لا يَفْزَعُ إِلَى قَوْلِهِ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ فَإِنِّى سَمِعْتُ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ يَقُولُ بِعَقِبِهَا وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذلِكَ نُنْجِى الْمُؤْمِنِينَ وَعَجِبْتُ لِمَنْ مُكِرَ بِهِ كَيْفَ لا يَفْزَعُ إِلَى قَوْلِهِ أَفَوِّضُ أَمْرِى إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ فَإِنِّي سَمِعْتُ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ يَقُولُ بِعَقِبِهَا فَوَقَاهُ اللَّهُ سَيِّئَاتِ ما مَكَرُوا وَعَجِبْتُ لِمَنْ أَرَادَ الدُّنْيَا وَزِينَتَهَا كَيْفَ لَا يَفْزَعُ إِلَى قَوْلِهِ ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ فَإِنِّي سَمِعْتُ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ يَقُولُ بِعَقِبِهَا إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْكَ مالاً وَوَلَداً فَعَسى رَبِّي أَنْ يُؤْتِيَنِ خَيْراً مِنْ جَنَّتِكَ وَعَسَى مُوجِبَة؛ تعجب می کنم از کسی که از چهار چیز وحشت دارد چگونه به چهار چیز پناه نمی برد: تعجب می کنم از کسی که (از شخص یا چیزی می ترسد چگونه به این سخن خداوند پناه نمی برد: (حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ) چراکه شنیده ام خداوند به دنبال آن می فرماید: «فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَفَضْلِ لَمْ يَمْسَسْهُمْ سُوء)؛ «آن ها مشمول نعمت و فضل الهی شدند و هیچ گونه بدی به آن ها نرسید».(1))و متعجبم از کسی که غمگین می شود چگونه به این کلام الهی پناه نمی برد: (لا إلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ(2)زيرا خداوند به دنبال آن می فرماید: ﴿فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذلِكَ نُنْجِى الْمُؤْمِنِينَ)؛ «ما خواستۀ او را اجابت کردیم و او را از غم و اندوه رهایی بخشیدیم و اینگونه مؤمنان را نجات می دهیم».(3))
و در شگفتم از کسی که نقشه های شومی برای او کشیده اند چگونه به این ذکر الهی پناه نمی برد:(و أُفَوِّضُ أَمْرِى إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ(1)زیرا شنیدم که خداوند به دنبال آن می فرماید: ﴿فَوَقاهُ اللَّهُ سَيِّئاتِ ما مَكَرُوا)؛ «خداوند او را (مؤمن آل فرعون را) از نقشه های بدی که برای او کشیدند محفوظ داشت».(2))و تعجب می کنم از کسی که خواهان اموال دنیا و زینت آن است چگونه به این آیه پناه نمی برد: (ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ زیرا شنیدم که خداوند متعال به دنبال آن می فرماید: (إِنْ تَرَنِ أَنَا أَفَلَ مِنْكَ مالاً وَوَلَداً فَعَسَى رَبِّى أَنْ يُؤْتِينِ خَيْراً مِنْ جَنَّتِك)؛ «اگر مرا از نظر مال و فرزند کمتر از خود می بینی امیدوارم خداوند بهتر از باغی که داری به من عنایت کند (و خداوند به او داد.)». (3)، (4))9. ذکر اصحاب کهف، که در پرتو آن مشمول نجات و عنایت الهی شدند:(رَبَّنَا آتِنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَهَبْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً.(5))10. ذکر حضرت موسی علیه السّلام در آغاز نبوتش که عرضه داشت: (رَبِّ اشْرَحْ لى صَدْرِي وَيَسِّرْ لي أَمْرِى. (6))11. ذکر حضرت ایوب علیه السّلام که سبب نجات او شد: ((ربّ أَنِّى مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَأَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمينَ ). (7))12. ذکر حضرت آدم و حوا علیهما السّلام هنگامی که توبه کردند و خداوند توبۀ آنها را
پذیرفت، عرضه داشتند: (رَبَّنا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الخاسرين.(1))13. و ذکری که لشکر طالوت علیه السّلام در برابر جالوتیان ظالم به درگاه خدا عرضه داشتند و مشمول نصر و پیروزی شدند: (رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنا صَبْراً وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانْصُرْنا على الْقَوْم الْكافِرينَ.(2))14. و ذکری که پیروان انبیا در صحنه های مختلف برای پیروزی بر دشمن می گفتند: (رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَإِسْرَافَنَا فِي أَمْرِنَا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ.(3))15. و ذکری که زوار خانۀ خدا در روز عید قربان به پیشگاه خدا عرضه می دارند: (رَبَّنَا آتِنا فِى الدُّنْيا حَسَنَةً وَفِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنا عَذابَ النَّارِ.(4))16. اذکار پنجگانه ای که در آخر سوره آل عمران است و با «ربنا» شروع می شود بسیار پر محتوا و پر معناست آنجا که می فرماید: ﴿رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ * رَبَّنَا إِنَّكَ مَنْ تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَيْتَهُ وَمَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنْصَارٍ * رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِياً يُنَادِى لِلْإِيمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَكَفِّرْ عَنَّا سَيِّئَاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الْأَبْرَارِ * رَبَّنَا وَآتِنَا مَا وَعَدْتَنَا عَلَى رُسُلِكَ وَلا تُخْزِنَا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّكَ لَا تُخْلِفُ الميعادَ.(5))17 دعای حضرت موسی علیه السّلام هنگامی که به مدین وارد شد و هیچ پناهگاهی در آنجا نداشت، گفت: (رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ (6)و به دنبال آن گشایش عظیمی در زندگی او پیدا شد که می دانیم.)
18. دعای حضرت ابراهیم علیه السّلام هنگامی که او را بالای منجنیق گذاشته بودند تا در آتش پرتاب کنند و جبرئیل پیشنهاد کمک به او داد و او اظهار بی نیازی کرد سپس گفت: پس خودت از خدا بخواه. عرضه داشت: «حَسْبِي مِنْ سُؤَالِى عِلْمُهُ بِحَالِی»(1ما نیز می گوییم: «الهی علمك بحالي حسبى عن مقالى».)در حدیثی از امام باقر علیه السّلام آمده است: در این هنگام ابراهیم چنین با خدای خود رازونیاز کرد: «يَا أَحَدُ يَا أَحَدُ يَا صَمَدُ يَا صَمَدُ يَا مَنْ لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَد تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ».(2)در اقبال سید بن طاووس آمده است که طبق بعضی از کتب، کسی که از ظالمی داشته باشد و در روز هشتم ماه ذی الحجه این دعا را بخواند: «حسبی حسبی حسبى من سؤالي علمك بحالی» از شر آن ظالم در امان خواهد ماند.(3)19. و در دعای حضرت زکریا علیه السّلام در مورد تقاضای فرزند در سورۀ انبیا آمده است: ﴿رَبِّ لَا تَذَرْنِي فَرْداً وَأَنْتَ خَيْرُ الْوَارِثِينَ.(4))20. در ذیل زیارت امین الله نیز دعای پرمعنایی برای دفع شر اشرار و پیروزی اسلام آمده است: «أَنْتَ إِلَهِى وَسَيِّدِى وَمَوْلايَ اغْفِرْ لِأَوْلِيَاتِنَا وَكُفَّ عَنَّا أَعْدَاءَنَا وَاشْغَلْهُمْ عَنْ أَذَانَا وَأَظْهِرْ كَلِمَةَ الْحَقِّ وَاجْعَلْهَا الْعُلْيَا وَأَدْحِضْ كَلِمَةَ الْبَاطِلِ وَاجْعَلْهَا السُّفْلَى».21. در دعای حضرت نوح علیه السّلام هنگامی که گرفتار فشارهای دشمنان شد در سوره قمر آمده است:(دعا رَبَّهُ أَنَّى مَغْلُوبٌ فَانْتَصِر (5)و ما عرضه می داریم: «رب آنی مغلوب فانتصر وانت خير الناصرين».)
22. و در دعای حضرت یوسف عله السّلام که بعد از پیروزی کاملش آمده است می خوانیم: «أَنْتَ وَلِبِّي فِي الدُّنْيا وَالْآخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِين.(1))23. این ذکر نیز در اواخر سورۀ جاثیه در قرآن مجید آمده است که بسیار پرمعناست: «فَلِلَّهِ الْحَمْدُ رَبِّ السَّمَاوَاتِ وَرَبِّ الْأَرْضِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَلَهُ الْكِبْرِيَاءُ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ. (2))24. این دعا نیز مأخوذ از بعضی از روایات اسلامی است: «یا دَلیلَ الْمُتَحَیّرین و يا أمانَ الْخائِفين، و يا غِياثَ الْمُسْتَغيثين أغِثنا وَفَرِّجْ عَنّا».(3)25. و در بخشی از دعای افتتاح این جملۀ پر محتوا آمده است: «يَا مَنْ يَقْبَلُ الْيَسِيرَ وَيَعْفُو عَنِ الْكَثِيرِ اقْبَلْ مِنِّى الْيَسِيرَ وَاعْفُ عَنِّى الْكَثِيرَ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَفُو الْغَفُور.26. در دعایی از امام صادق علیه السّلام برای حل مشکلات مادی و معنوی آمده است: «رَبِّ لا تَكِلْنِي إِلَى نَفْسِى طَرْفَةَ عَيْنِ أَبَداً لا أَقَلَّ مِنْ ذَلِكَ وَلا أَكْثَرَ».(4)27. و در دعای دیگری در کتاب شریف کافی آمده است که امام باقر علیه السّلام به یکی از یارانش چنین دستور داد که بگو: «اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مِنْ كُلِّ خَيْرٍ أَحَاطَ عِلْمُكَ وَأَعُوذُ بِكَ مِنْ كُلِّ سُوءٍ أَحَاطَ بِهِ عِلْمُک...».28. از امام جواد علیه السّلام برای گشایش مشکلات و حل آن ها نقل شده که این دعا را تكرار كنيد: «يَا مَنْ يَكْفِى مِنْ كُلِّ شَيْءٍ وَلَا يَكْفِي مِنْهُ شَيْءٌ اكْفِنِي مَا أَهَمَّنِي». (5)29. از امام صادق علیه السّلام نقل شده است هنگامی که برادران یوسف او را در چاه
افکندند جبرئیل نزد او آمد و گفت: در اینجا چه می کنی؟ گفت: برادرانم در این جا مرا در این چاه افکنده اند. گفت: می خواهی از آن خارج شوی؟ یوسف گفت: بسته به لطف خداست، اگر بخواهد، مرا خارج می کند. جبرئیل گفت: خداوند می فرماید: «مرا با این دعا بخوان تا تو را بیرون آورم: اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِأَنَّ لَكَ الْحَمْدَ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ الْمَنَّانُ بَدِيعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ أَنْ تُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ تَجْعَلَ لِي مِمَّا أَنَا فِيهِ فَرَجاً وَمَخْرَجا».(1)30. در حدیثی که مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار نقل کرده می خوانیم: امیر مؤمنان علیه السّلام کسی را دید که دعایی طولانی از روی نوشته ای می خواند، فرمود: ای مرد! کسی که این دعای طولانی را می شنود دعای کوتاه را هم اجابت می کند. عرضه داشت: پس چه کنم؟ فرمود: این دعا را بخوان: الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِّ نِعْمَةٍ وَأَسْأَلُ اللَّهَ مِنْ كُلِّ خَيْرٍ وَأَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ كُلِّ شَر وَأَسْتَغْفِرُ اللَّهَ مِنْ كُلِّ ذَنْبٍ». (2)31. يا خفى الالطاف نجنا مما نحذر ونخاف.(3)32. يا مَن لهُ الدُّنيا وَالآخرةُ اِرْحَم مَنْ لَيْسَ لَهُ الدنيا ولا الآخِرَةُ.(4)33. يَا مَنِ اسْمُهُ دَوَاءٌ وَذِكْرُهُ شِفَاءٌ وَطَاعَتُهُ غِنَى.(5)34. يَا سَابِعَ النِّعَمِ يَا دَافِعَ النِّقَمِ يَا نُورَ الْمُسْتَوْحِشِينَ فِي الظُّلَمِ يَا عَالِماً لا يُعَلَّم.(6)35. أَنْتَ إِلَهِي وَسَيِّدِى وَمَوْلايَ اغْفِرْ لِأَوْلِيَاتِنَا وَكُفَّ عَنَّا أَعْدَاءَنَا وَاشْغَلْهُمْ عَنْ أَذَانَا.(7)36. اللّهُمَّ هَبْ لِيَ الْجِدَّ فِى خَشْيَتِكَ وَالدَّوَامَ فِى الْاِتِّصَالِ بِخِدْمَتِكَ.(8)
37. إِلَهِي هَبْ لِي كَمَالَ الاِنْقِطَاعِ إِلَيْكَ وَأَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِيَاءِ نَظَرِهَا إِلَيْكَ.(1)38. اللَّهُمَّ أَلْحِقْنِي بِنُورِ عِزِّكَ الْأَبْهَجِ فَأَكُونَ لَكَ عَارِفاً وَعَنْ سِوَاكَ مُنْحَرِفاً وَمِنْكَ خَائِفاً مراقباً.(2)39. اللَّهمَّ مِنْكَ أَطْلُبُ الْوُصُولَ إِلَيْكَ وَبِكَ أَسْتَدِلُّ عَلَيْكَ فَاهْدِنِي بِنُورِكَ إِلَيْكَ.(3)40. اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَفْسَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي نَفْسَكَ لَمْ أَعْرِفْ نَبِيَّكَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي رَسُولَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي رَسُولَكَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَكَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي حُجَّتَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِى حُجَّتَكَ ضَلَلْتُ عَنْ دِينِي. (4)اذکار و دعاهای چهل گانۀ بالا که برگرفته از آیات قرآن مجید و دعاهای مأثور و اذکار منقول از معصومین علیهم السّلام است برای حالات مختلف بسیار راه گشاست و نیازی نیست که انسان اذکار خاصی را از اشخاصی که خود را استاد می نامند طلب کند که ممکن است اجتهادها و نظرات شخصی خود آنها باشد.### آیا اذکار، اعداد خاصی دارد؟گاه بعضی از عرفا اعداد خاصی برای اذکار فوق و یا اذکار دیگر تعیین می کنند، و به پیروان خود توصیه می نمایند که حتماً این عدد را رعایت کنند این اعداد گاهی برگرفته از نام ذکرگویان یا الفاظ آن اذکار است که براساس حروف ابجد (5تعیین می شود ولی هیچ دلیل روشنی بر اعتبار این اعداد نیست بلکه ذکر)
1) مناجات شعبانیه
2) همان
3) دعای عرفه
4) کافی، ج 1، ص 337، ح 5
5) در حدیثی که مرحوم شیخ حر عاملی در وسائل الشیعه از امالی صدوق نقل کرده درباره حروف ابجد از پیغمبر اکرم صلّی اللهُ علیه و آله نقل شده است که آن حضرت برای هر یک از این حروف تفسیر خاصی فرمود و در آغاز آن حدیث دستور می دهد که این تفسیر را بیاموزید که عجایبی در آن است. ولی این روایت ابداً با اعداد برگرفته از ابجد که مورد نظر بعضی از متصوفه است، ارتباطی ندارد. (وسائل الشیعه، ج 12، ص 246، کتاب التجارة ابواب ما يكتسب به، باب 105)
خدا را به هر اندازه و به هر مقدار و در هر شرایطی می توان گفت، به جز اذکاری که برای آنها در روایات معصومین علیهم السّلام عددی آمده است مانند ذکر تسبیح حضرت زهرا علیها السّلام که اعداد خاصی در آن توصیه شده است.برای مثال در روایتی که در کتاب شریف کافی از امام صادق علیه السّلام نقل شده است می خوانیم: «مَنْ قَالَ مَا شَاءَ اللَّهُ كَانَ لا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ مِائَةَ مَرَّةٍ حِينَ يُصَلِّى الْفَجْرَ لَمْ يَرَ يَوْمَهُ ذَلِكَ شَيْئاً يَكْرَهُه؛ کسی که ذکر... را یک صد مرتبه بعد از نماز صبح بگوید در آن روز حادثۀ ناخوشایندی برای او رخ نخواهد داد».(1)و در حدیث دیگری از همان امام بزرگوار آمده است: «مَنْ قَالَ فِي دُبُرِ الْفَجْرِ وَدُبُرِ صَلاةِ الْمَغْرِبِ سَبْعَ مَرَّاتٍ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيُّ الْعَظِيمِ دَفَعَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ عَنْهُ سَبْعِينَ نَوْعاً مِنْ أَنْوَاعِ .... کسی که بعد از نماز و بعد از نماز مغرب هفت مرتبه بسم الله الرحمن الرحيم لا حول ولا قوة بالله العلی العظیم بگوید خداوند هفتاد نوع از انواع بلا را از او دفع می کند».(2)گاه شنیده می شود که بعضی از اساتید عرفان افرادی را از بعضی اذکار نهی کرده اند و مثلاً گفته اند: ذکر «یا الله» برای بعضی خطرناک است.این گونه تعبیرات که هیچ مدرک معتبری از معصومین علیهم السّلام برای آن نقل نشده، اعتباری ندارد و گفتن اذکار برای هرکس در هر پایه ای از معلومات و سیر الى الله خوب و راه گشاست و چنان نیست که بعضی از اقسام ذکر با بعضی افراد سازگار باشد و با بعضی ناسازگار، برای بعضی مایهٔ هدایت گردد و برای بعضی مايۀ خطر.
### آیا اذکاری که سالک از آن استفاده می کند باید منصوص باشد؟شک نیست که اذکار منصوصه ای در قرآن مجید و در روایات معصومین علیهم السّلام آمده است و گاه خواص و آثاری برای آن اذکار بیان شده است و در استفاده از آن ها برای سالکان راه، جای تردید نیست، که بخش قابل توجهی از آن ها گذشت.اما سخن این است که آیا استاد یا خود سالک می تواند به تناسب حال و احساس نیاز، اذکار دیگری ابداع کند و با آن اذکار به خدا توسل جوید؟ مثلاً بگوید: ای خدایی که یونس را از شکم ماهی نجات بخشیدی! مرا از ظلمات اوهام و گناهان رهایی بخش و ای خدایی که ابراهیم را از آتش نمرود رها ساختی و آتش را بر او گلستان کردی! مرا از آتش هوی و هوس نجات بخش (به فرض که این مضمون در هیچ یک از دعاهای مأثوره نیامده باشد. و امثال این اذکار و دعاها که هرکس به حسب سب حال می تواند ابداع کند.)و یا بگوید: یا واجب الوجود ادركنى، يا واهب الوجود خلّصنى و امثال آن.شک نیست که اگر شخص این گونه اذکار را به قصد ورود در شرع بگوید و یا بخواهد به عنوان ذکر خاصی که در شرع وارد شده مطرح کند بدعت است و حرام، ولی اگر به قصد ذکر مطلق بگوید مانعی ندارد زیرا ذکر مطلق طبق ظاهر قرآن مستحب است و بارها در قرآن دستور به ذکر خدا داده شده یا از کسانی که ذکر خدا میگویند مدح و تمجید شده است.البته این در صورتی است که محتوای آن محتوای معقول و موافق آموزه های دینی و اعتقادات صحیح اسلامی باشد مانند آنچه در مثال های مذکور آمد.آیا اسماء الله توقیفی است؟در این جا این سؤال پیش می آید که اگر در اذکار ابداع شده نام هایی برای خدا ذکر شود که در متون دینی نیامده است شرعاً جایز است؟ مانند واجب الوجود و واهب الوجود و امثال آن.
در این جا میان علمای اسلام اختلاف نظر است؛ مشهور بر آن اند که اسماء الله توقیفی است و تنها آنچه در نصوص دینی در مورد اسماء و صفات خداوند آمده مجاز است و غیر آن را نمی توان بر او اطلاق کرد. به عنوان مثال، ما نمی توانیم در مورد خداوند بگوییم: عاقل یا فقیه یا صبور زیرا این اسماء در نصوص دینی نیامده است.دلیلی که برای آن ذکر کرده اند نخست آیۀ 180 سورۀ اعراف است که می فرماید: (وَلِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى فَادْعُوهُ بِها وَذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمَائِهِ سَيُجْزَوْنَ مَا كانُوا يَعْمَلُونَ؛ «و برای خدا، نام های نیک است؛ خدا را به آن (نام ها) بخوانید! و کسانی را که اسماء خدا را تحریف می کنند رها سازید! آنها به زودی جزای اعمالی را که انجام می دادند، می بینند!».)ولی با توجه به آنچه در ذیل آیه آمده است که «الحاد در اسماء» را نهی می کند و منظور از الحاد در اسماء یا این است که نامی بر خدا بگذارند که بوی شرک می دهد و یا نام های مخصوص او را بر غیر او بگذارند مانند لات و عزی که بر بت هایی نهاده شده و می گویند از ریشۀ الله و عزیز گرفته شده است، که در این صورت، این آیه ارتباطی به توفیقی بودن اسماء الله ندارد، و حداقل این است که الحاد در اسماء خداوند _ در این آیه _ خالی از ابهام نیست که در این صورت استدلال به آن جایز نمی باشد.اضافه بر این روایاتی از معصومین علیهم السّلام نقل شده که از تسمیۀ خداوند و اسمائی که خودش را به آن توصیف نکرده منع گردیده است:مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی در این زمینه بابی تحت عنوان «النهي عن الصفة بغير ما وصف به نفسه تعالی» ذکر کرده و از جمله روایات این باب روایت محمد بن حکیم است که می گوید: امام موسی بن جعفر علیه السّلام به پدرم در نامه ای چنین مرقوم داشت: «أَنَّ اللَّهَ أَعْلَى وَأَجَلُّ وَأَعْظَمُ مِنْ أَنْ يُبْلَغَ كُنْهُ صِفَتِهِ فَصِفُوهُ بِمَا
وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ وَكُفُوا عَمَّا سِوَى ذَلِكَ؛ خداوند برتر و بالاتر و بزرگ تر از آن است که حقیقت صفت او درک شود؛ بنابراین، او را آن گونه که خود را توصیف کرده، وصف کنید و از غیر آن بازایستید».(1)در حدیث دیگری یکی از یاران همان حضرت در نامه ای خدمتش عرض می کند که جمعیتی در عراق هستند که خدا را به صورت (جسمانی توصیف می کنند اگر مصلحت می دانید مذهب صحیح را در این زمینه برای ما بیان فرمائید.)حضرت در پاسخ چنین فرمود: «فَاعْلَمْ رَحِمَكَ اللَّهُ أَنَّ الْمَذْهَبَ الصَّحِيحَ فِي التَّوْحِيدِ مَا نَزَلَ بِهِ الْقُرْآنُ مِنْ صِفَاتِ اللَّهِ جَلَّ وَعَزَّ فَانْفِ عَنِ اللَّهِ تَعَالَى الْبُطْلَانَ وَالتَّشْبِيهَ فَلا نَفْيَ وَلا تَشْبِيهَ هُوَ اللهُ الثَّابِتُ الْمَوْجُودُ تَعَالَى اللَّهُ عَمَّا يَصِفُهُ الْوَاصِفُونَ وَلا تَعْدُوا الْقُرْآنَ فَتَضِلُّوا بَعْدَ الْبَيَانِ؛ خداوند تو را رحمت کند، بدان که مذهب صحیح در توحید همان صفاتی است که در قرآن برای خداوند متعال آمده است. بنابراین، بطلان و تشبیه را از خدا نفی کن؛ نه تعطیل صفات، صحیح است (که گفته شود ما هیچ چیز از صفات خدا را نمی فهمیم و نه تشبیه (که برای خدا اوصافی همچون مخلوقاتش قائل شویم) بنابراین نه تعطیل صفات و نه تشبیه، بلکه او خداوندی است ثابت و موجود و بالاتر از توصیف و اصِفان و از قرآن تجاوز نکنید که گمراه خواهید شد، آن هم بعد از اتمام حجّت».(2))نتیجه این که اگر در دلالت آیات قرآن بر توقیفی بودن اسماء الله تردید کنیم در ظهور روایات نمی توان تردید کرد به همین دلیل، مشهور، طرفدار توقیفی بودن اسماء اند. و همان گونه که اشاره شد معتقدند: اسمائی را که در کتاب و سنت دربارۀ خدا نیامده، مانند عاقل، سخی، فقیه و مانند آن، نمی توان بر خداوند اطلاق کرد.
اما نکتۀ مهمی که در اینجاست این است: این بحث مربوط به اسمائی است که بر خداوند می نهند اما اگر تعبیراتی به عنوان توصیف برای ذات پاک پروردگار انتخاب شود مانند این که گفته شود: ای خدایی که موسی را در دامان فرعون پرورش دادی! ای خدایی که دشمنان موسی را غرق کردی! یا گفته شود: یا من وهب لابراهيم اسماعيل بعد كبر سنّه، و امثال آن، دلیلی بر ممنوعیت این تعبیرات نداریم. حتی می توان گفت که سیره بر آن جاری شده که افراد با ایمان گاهی اینگونه تعبیرات را که برگرفته از تاریخ یا قرآن و حدیث است دربارۀ خداوند ذکر می کنند و هرگز نمی توان حکم به تحریم آن کرد ولی البته باید این توصيف ها لايق شأن خداوند تبارک و تعالی باشد.بیان این نکته نیز لازم است که هرگز نباید این گونه توصیف ها را به قصد ورود در شرع گفت، زیرا بدعت محسوب خواهد شد بلکه باید به عنوان ذکر مطلق گفته شود و حتی در نماز نیز می توان به هنگام دعا از این گونه اوصاف (البته به زبان عربی، بنابر این که غیر زبان عربی در نماز جایز نیست استفاده کرد.)
## فصل هفتم: آیا برای سیر وسلوک، استاد و راهنما لازم است؟### اشارهفصل هفتم
از جمله مسائلی که برای پویندگان راه سیروسلوک الی الله مطرح است این است که آیا در این مسیر نیازی به استاد و راهنما دارند یا نه؟ صوفیان که خود را در این مسیر می پندارند بر آن تأکید دارند و افرادی را به نام قطب و شیخ طریقت و پیر و مرشد، برای راهنمایی یا به تعبیر خودشان، دستگیری، برای طی این مسیر، لازم می دانند و پیروان خود را ملزم به این کار می دانند و در واقع تمام موجودیت آنها در گرو همین امر است و گرنه رابطهٔ پیروان با آنها قطع خواهد شد.جمعی از عارفان اسلامی نیز بر این امر تأکید دارند و این مسیر را مسیر پرخوف و خطر می دانند که طی آن بی همرهی خضر نمی شود زیرا ظلمات است بترس از خطر گمراهی.گروه سومی نیز که همان عارفان کاذب هستند از این موضوع حداکثر سوء استفاده را کرده و می کنند و پیروان خود را به پیروی بی قیدوشرط از خود دعوت کرده و از این طریق از آنها سوء استفاده های فراوانی حتی سوء استفاده های جنسی نیز می کنند.
به هر حال، قطع نظر از عقاید صوفیان و صرف نظر از رفتار زشت و کثیف عارف نمایان کاذب، مسأله را از دیدگاه جمعی از عرفای اسلامی که استاد را لازم می شمرند دنبال می کنیم.آن ها می گویند: این موضوع، هم در تعلیمات انبیای پیشین موجود است و هم در روایات معصومین علیهم السّلام و اصحاب آنها، از جمله:قرآن مجید در داستان خضر و موسی علیهما السّلام با صراحت می گوید: موسی به سراغ خضر رفت تا از علوم او چیزهایی بیاموزد، اموری که صبر کردن بر آن در ابتدا برای موسی مشکل بود ولی سرانجام باور کرد و پذیرفت و با آگاهی های تازه ای از خضر جدا شد، که شرح آن در سورۀ کهف در آیات 60_ 82 آمده است.در داستان موسی و شعیب نیز که در آیات 25_28 سورۀ قصص آمده است، هنگامی که از مصر فرار کرد و به مدین رفت و در محضر پیغمبر عظیم الشأنی همچون شعیب قرار گرفت، نشانه هایی از رهبری استاد در سیر الى الله وحتى رسیدن به مقام نبوت دیده می شود.در سرگذشت لقمان و فرزندش چهرۀ دیگری از این مسأله دیده می شود که او به عنوان یک استاد دست فرزند خود را می گیرد و در مراحل سیر الی الله پیش می برد که در قرآن مجید در سوره لقمان آیات 13_19 ذکر شده است.آن ها به آیۀّ 7 سورۀ انبیاء نیز استدلال می کنند، آن جا که می فرماید: ﴿فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ؛ «از صاحبان علم و دانش سؤال کنید اگر نمی دانید».)در آیۀ 119 سورۀ توبه خطاب به مؤمنان می فرماید: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید! تقوای الهی پیشه کنید و با صادقان باشید».)می گویند: بودن با صادقان اشاره به انتخاب استاد و راهنما و پیر طریقت است.
### نقد وبررسىروشن است که این آیات نه تنها دلالتی بر لزوم استاد و راهنما برای همۀ پویندگان راه حق و سالکان الی الله ندارد بلکه مقاطع خاصی است که به صورت قضیۀ جزئیه به آنها اشاره شده است و می دانیم که از قضایای جزئیه نمی توان حکم کلی را استفاده کرد مگر این که قرائن روشنی در کار باشد.اضافه بر این، بر این داستان موسی و خضر علیهما السّلام بخش کوچکی از زندگی موسی علیه السّلام را تشکیل می دهد نه این که آن پیغمبر بزرگ استادی برگزیده باشد که همواره زیر نظر او سیروسلوک الی الله را انجام دهد.و از این گذشته، داستان مزبور هرگز مربوط به مسائل اخلاقی و آموزش های قرب الى الله نبود بلکه دریچه ای بود به علوم تازه ای از اسرار جهان هستی تا موسی علیه السّلام بداند که بسیاری از حوادث، ظاهرش زشت و زننده است اما باطنی بسیار مطلوب و مرغوب دارد و در قضاوت کردن در این گونه امور عجله نکند و مهم این است که بدانیم مأموریت موسى علیه السّلام مأموریتی در عالم تشریع بوده و مأموريت خضر علیه السّلام مأموریتی در عالم تکوین و به همین دلیل موسی علیه السّلام نمی توانست موقعیت خضر علیه السّلام را درک کند تا زمانی که برای او توضیح داد.و به هر حال این امر ارتباطی با مسألۀ استاد راهنما در سیروسلوک ندارد.(1)در داستان موسی و شعیب علیهما السّلام نیز اثری از تعلیمات خاص شعیب به موسی علیهما السّلام دیده نمی شود جز این که موسی هشت سال (یا ده سال نزد شعیب بود و برای او کار می کرد و بدیهی است که محضر چنین پیغمبری پرفیض و فائده بود و در روح و فکر موسی علیه السّلام اثر گذاشت و این به آن معنا نیست که اگر موسی نزد شعیب علیه السّلام نمی رفت به مقام نبوت نمی رسید.)
1) شرح بیشتر را دربارۀ حقیقت داستان موسی و خضر علیهما السّلام در تفسیر نمونه ذیل آیات مذکور مطالعه فرمایید
در داستان لقمان و فرزندش یک سلسله نصیحت می بینیم که هر پدر با ایمان و آگاهی ممکن است به فرزند خود بنماید. این چه ارتباطی به مسألۀ وجوب پیروی از پیر طریقت و شیخ راهنما دارد؟آية (فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ آیه ای است که فقهای اسلام از آن برای وجوب تقلید در احکام دین استفاده کرده اند و ظاهرش نیز همین است که هرکس از مسأله ای آگاه نیست باید از عالمی که آن مسأله را می داند پیروی کند. آیا پیروی همۀ مقلدان از مراجع تقلید به معنای پیروی سالک از استاد و راهنماست؟ در حالی که می دانیم هیچ یک از عارفان به این مقدار قناعت نمی کنند و آن را با مقصود و منظور خود هماهنگ نمی بینند.)به تعبیر دیگر، در آیه سخن از تعلیم به میان آمده، نه تربیت، که مورد نظر جمعی از عرفاست.آن ها معتقدند که سالک الی الله باید زیر نظر استاد دائماً تربیت شود و در جهات اخلاقی و عملی پیشرفت کند نه این که آن استاد فقط آموزگار باشد و چیزی را بیاموزد زیرا مسألهٔ تعلیم و تعلّم در امور شرعی مربوط به مجتهد و مقلد است نه آنچه آن ها می گویند.آن ها به روایات متعددی نیز استدلال کرده اند از جمله:آنچه امیرمؤمنان علیه السّلام در خطبۀ 76 نهج البلاغه بیان فرموده است: «رَحِمَ اللَّهُ امْرَأَ سَمِعَ حُكْماً فَوَعَى وَدُعِيَ إِلَى رَشَادٍ فَدَنَى وَأَخَذَ بِحُجْزَةِ هَادٍ فَنَجَى؛ خدا رحمت کند کسی را که چون سخنان حکیمانه ای را بشنود خوب فراگیرد و هنگامی که او را به سوی هدایت راهنمایی کنند ارشاد شود و دست به دامن راهنما و رهبری زند و در پرتو هدایتش نجات یابد».بی شک این خطبۀ نورانی استفاده از راهنمایی هادیان را برای نجات مفید می شمرد ولی از این سخن که برای همه لازم است راهنمای خاصی در مسیر
قرب الى الله داشته باشند ساکت است. به تعبیر دیگر، یک قضیه جزئیه را بیان می کند نه یک حکم کلی و فراگیر را. به بیان دیگر ، امام علیه السّلام می فرماید: چنین کسی مورد رحمت الهی است؛ اما از این مطلب که راه جلب رحمت الهی منحصر به این است ساکت می باشد.در خطبهٔ 105 نهج البلاغه نیز آمده است: «أَيُّهَا النَّاسُ اسْتَصْبِحُوا مِنْ شُعْلَةِ مِصْبَاحٍ وَاعِطٍ مُتَّعِظ ؛ ای مردم! چراغ دل خویش را از شعلهٔ گفتار واعظی باعمل روشن سازید».گرچه این جمله را دلیل بر لزوم انتخاب استاد در طریق سیروسلوک دانسته اند اما روشن است که موضوع کلام امیرمؤمنان علیه السّلام مسألۀ وعظ واعظان است منتها واعظی را ذکر می کند که خود عامل به موعظه های خویش باشد و این چیزی است که همیشه در میان شیعیان بلکه همۀ مسلمین وجود داشته که وعاظی بر منابر و غیر منابر، آنها را موعظه می کردند بی آن که لزوم انتخاب استاد خاص را توصیه کنند.علامه مجلسی در بحارالانوار در حدیثی از امام علی بن الحسين علیه السّلام نقل می کند که فرمود: «هَلَكَ مَنْ لَيْسَ لَهُ حَكِيمٌ يُرْشِدُه؛ هرکس دانشمند و حکیمی ندارد که او را ارشاد کند هلاک می شود».(1)در این جا نیز سخن از تعلیم و ارشاد و راهنمایی است نه از تربیت و پرورش.کوتاه سخن این که از این روایات و مانند آنها استفاده نمی شود که در مباحث اخلاقی همیشه استاد خصوصی لازم است به طوری که اگر نباشد برنامۀ تربیت و پرورش اخلاقی و تقوا و ادامۀ سیروسلوک مختل گردد. چه بسیارند کسانی که با استفاده از آیات قرآن و روایات اسلامی و کلمات بزرگان در کتب اخلاقی و التزام عملی به آنها این راه را پیموده و به مقامات والایی رسیده اند، هرچند
1) بحار الانوار ، ج 75، ص 159
نمیتوان انکار کرد که وجود استاد خصوصی و استفاده از انفاس قدسیۀ نیکان و پاکان می تواند در مواردی راه را کوتاه تر و مطمئن تر سازد.اضافه بر این ها صوفیه مدعی آن هستند که قطب و شیخ طریقت باید به صورت سلسله وار یکی پس از دیگری جانشین او شود و همه سر بر آستان او بگذارند و سخنان او را بی چون و چرا بپذیرند، حتی در تعارض شریعت و طریقت، طریقت را بر شریعت مقدم بشمرند و کلام شیخ و قطب و مرشد را بر کلام مرجع تقلید مقدم دارند که نمونه های آن در کلمات صوفیان دیده می شود و قبلاً به بعضی از آن اشاره کردیم.### سه نكتۀ مهمنخست این که وقتی در سیره اصحاب ائمه علیهم السّلام می نگریم، چه آن ها که در خدمت آن حضرات بوده اند و چه آنها که شاید سالی یکب ار در ایام حج خدمت آن بزرگواران می رسیدند، چیزی به نام استاد و شیخ طریقت و دلیل و راهنمای خاص یا عام برای رهروان راه الهی نمی بینیم اگر چنین چیزی لازم بود لابد به آن اشاره می کردند. سیرۀ اصحاب ائمه علیهم السّلام هیچگاه بر لزوم انتخاب استاد خاص غیر از امامان معصوم نبوده است.البته در قرآن مجید و روایات معصومین علیهم السّلام اشارات فراوانی به رجوع جاهل به عالم و به تعبیر دیگر تقلید عامی از مجتهدان و علمای ربانی شده است ولی این ارتباطی به انتخاب استاد خاص و عام در مسیر سیروسلوک ندارد و مربوط به تشخیص احکام شرعیه و تقلید در آن است.بنابراین به نظر میر سد که فکر مزبور یک فکر التقاطی و وارداتی است که معمولاً صوفیه بر آن اصرار زیاد دارند. قابل توجه این که بعضی از معاریف سیروسلوک از معاصرین ما با صراحت می گویند که ما بدون استاد این راه را طی کرده ایم.
در اینجا ممکن است بعضی بگویند: وجود استاد گرچه مفید است ولی ضروری نیست بنابراین ممکن است بعضی از پویندگان این راه بدون استاد راه را طی کنند و به سرمنزل مقصود برسند و بعضی دیگر با کمک اساتید؛ البته با پیروی از مجتهدان در احکام شرعی.به هر حال دلیل معتبری در دست نیست که برای رهروان راه سیروسلوک الى الله نیاز ضروری به استاد یا شیخ طریقت وجود دارد، آن هم به صورت سلسله مشایخ صوفیه که قطعاً یک بدعت آشکار است، و وضع عمومی اصحاب ائمه و بزرگان علما در قرون مختلف اسلامی نیز مؤید این معناست.***دوم این که ما معتقدیم هدایت های امامان معصوم علیهم السّلام حتی اگر پشت پردۀ غیبت باشند در تربیت نفوس مستعده مؤثر و کارساز است و ارتباط قلبی با آن بزرگواران سبب پیشرفت در این راه می باشد.به تعبیر دیگ، استاد واقعی آن ها هستند، چه برای کسانی که در محضرشان می زیستند و چه برای کسانی که از آنها دورند ولی رابطهٔ معنوی و قلبی با آنها دارند.تعبیر بسیار پر معنایی که در حدیث ابو خالد کابلی در کتاب شریف کافی از امام باقر علیه السّلام نقل شده مؤید این معناست: «قَالَ سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السّلام عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَالنُّورِ الَّذِي أَنْزَلْنَا فَقَالَ يَا أَبَا خَالِدٍ النُّورُ وَاللَّهِ الْأَئِمَّةُ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ صلّی اللهُ علیه وآله إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَهُمْ وَاللَّهِ نُورُ اللَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ وَهُمْ وَاللَّهِ نُورُ اللَّهِ فِي السَّمَاوَاتِ وَفِي الْأَرْضِ وَاللَّهِ يَا أَبَا خَالِدٍ لَنُورُ الْاِمَامِ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ أَنْوَرُ مِنَ الشَّمْسِ الْمُضِيئَةِ بِالنَّهَارِ وَهُمْ وَاللَّهِ يُنَوِّرُونَ قُلُوبَ الْمُؤْمِنِينَ وَيَحْجُبُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ نُورَهُمْ عَمَّنْ يَشَاءُ فَتُظْلَمُ قُلُوبُهُمْ وَاللَّهِ يَا أَبَا خَالِدٍ لَا يُحِبُّنَا عَبْدُ وَيَتَوَلَّانَا حَتَّى يُطَهِّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ وَلا يُطَهِّرُ اللَّهُ قَلْبَ عَبْدٍ حَتَّى يُسَلَّمَ لَنَا وَيَكُونَ سِلْماً لَنَا فَإِذَا كَانَ سِلْماً لَنَا سَلَّمَهُ اللَّهُ مِنْ شَدِيدِ الْحِسَابِ وَآمَنَهُ مِنْ فَزَعِ يَوْمِ الْقِيَامَةِ الْأَكْبَرِ؛ از امام
باقر سؤال کردم که تفسیر آیۀ شریفۀ (فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَالنُّورِ الَّذِي أَنْزَلْنَا چیست؟ امام فرمود: ای اباخالد! به خدا سوگند! منظور از این نور، نور امامان آل محمد صلّی اللهُ علیه وآله است تا روز قیامت، آنها و الله! همان نوری هستند که خدا نازل کرده، آنها به خدا سوگند! نور خدا در آسمان و زمین اند به خدا سوگند! ای اباخالد! نور امام در قلوب مؤمنان درخشنده تر از نور خورشید نورافشان هنگام روز است آن ها به خدا سوگند! دل های مؤمنان را نورانی می کنند و خداوند نور آن ها را از هرکس بخواهد (و شایسته نباشد) قطع می کند و دل های آنها تاریک و ظلمانی می شود به خدا سوگند! ای ابا خالد! بنده ای از بندگان خدا ما را دوست نمی دارد و ولایت ما را نمی پذیرد مگر این که خداوند قلب او را پاک و پاکیزه کرده و خداوند قلب کسی را پاک نمی کند مگر زمانی که تسلیم اوامر ما باشد و ما هم با او هماهنگ شویم. هنگامی که او تسلیم اوامر ما شد خداوند او را از محاسبۀ شدید سالم می دارد و در قیامت او را از وحشت بزرگ آن روز رهایی می بخشد».(1))در ذیل آیۀ شریفۀ 105 سورۀ توبه (وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُون... بیش از ده روایت در کتاب تفسیر برهان از ائمۀ هدی علیهم السّلام نقل شده است؛ خلاصۀ همۀ آن ها این میشود که اعمال پیروان این مکتب همواره به نظر رسول خدا و ائمه هدی علیهم السّلام می رسد (ممکن است این موضوع هر روز باشد یا هر هفته یا هر ماه).(2))به نظر می رسد عرضۀ اعمال مسألۀ ساده ای نیست بلکه برای این است که پیغمبر و امامان معصوم علیهم السّلام از حال پیروان خود باخبر باشند و عنایات لازم را دربارۀ شایستگان بنمایند.
سوم: مشکل مهم این است که استادان خصوصی معصوم نیستند و خطا و اشتباه و حتی گاهی گناه برای آن ها امکان پذیر است چنانچه شاگرد بخواهد در برابر رهنمودهای آن ها تسلیم مطلق باشد گرفتار خطا و اشتباه می شود و این در حالی است که بسیاری از استادان خصوصی انتظار دارند شاگردان آن ها در برابرشان تسلیم مطلق باشند، در حالی که آن ها بر تمام مسائل مورد نیاز شاگردان احاطه ندارند و چه بسا تشخیص سلیقه ای آن ها سبب گمراهی و انحراف شاگردان شود.عجیب این است که در فرق صوفیه مواردی می یابیم که استاد به شاگرد حتی اجازۀ خلاف شرع را نیز می دهد و آن را توجیه می کنند که برای رسیدن به مقصود گاهی انجام بعضی خلاف ظواهر شرع مشکلی ایجاد نمی کند که نمونه های آن در کلمات غزالی در احیاءالعلوم گذشت.افزون بر این ها مسألۀ نیاز به استاد راهنما سبب سوء استفاده وسیع افراد فاسد و مفسد و گمراه و گمراه کننده شده است. آن ها با استفاده از همین عنوان عده ای از افراد به ویژه جوانان پاک دل ناآگاه را اعم از زن و مرد، به دام خود می افکنند و از آنها سوء استفاده های مختلف می کنند که اگر این راه، یعنی نیاز به استاد بسته شود و همه مأمور شوند از کتب اخلاقی و عرفانی که دانشمندان آگاه و علمای دین نوشته اند و از قرآن و نهج البلاغه و صحیفۀ سجادیه و روایات معصومین علیهم السّلام سرچشمه می گیرد. استفاده کنند راه سوء استفاده نیز به روی شیادان بسته خواهد شد.داستان های زیادی از کسانی نقل شده که براثر سوء استفاده از همین و شکایات افرادی که گرفتار چنگال آنها شده اند به وسیله مقامات امنیتی و انتظامی و قضایی دستگیر شده اند که به راستی وحشتناک است و نشان می دهد که این مسألۀ استاد و شاگرد می تواند چه عواقب دردناکی داشته باشد و افرادی را برای همیشه به مسائل دینی و اخلاقی بدبین کند.
شک نیست که جمعی از بزرگان عرفای راستین به خصوص جمعی از آن ها که در عصر ما زیسته اند در محضر اساتیدی زانو زده اند و راه و رسم عرفان را از آن ها آموخته اند اما این بدان معنا نیست که این راه را بدون استاد نمی توان پیمود و نیز بدین معنا نیست که هر استادی را می توان برای این راه انتخاب کرد.### نتيجۀ بحثاز آنچه در این فصل از کتاب دربارۀ انتخاب استاد در مسیر سیروسلوک الی الله آوردیم به خوبی می توان نتیجه گرفت که هیچ دلیلی بر لزوم این کار نیست بلکه سیرۀ اصحاب ائمه علیهم السّلام و علمای بزرگ شیعه در طی قرون و اعصار بر این نبوده که افراد را به انتخاب استادی برای پیمودن مسیر سیر و سلوک الی الله توصیه کنند بلکه همه را موظف می ساختند که از برنامه های قرآنی و کلمات ائمه علیهم السّلام و به ویژه احادیث اخلاقی نهج البلاغه و مفاهیم عرفانی صحیفۀ سجادیه بهره گیرند و این راه را با توکل بر خداوند متعال بپیمایند.و به فرض اگر کسانی بخواهند الگو و اسوه ای برای خود انتخاب کنند باید حتماً از عالمانی باشد که دارای مقام اجتهاد و شهرت به زهد و سداد و مقبولیت عامۀ مؤمنين هستند، و دست رد به سینۀ مدعیان مجهول الحال که صفات مذکور را ندارند بزنند.
## فصل هشتم: ریاضت های مشرع ونامشروع### اشارهفصل هشتم
غالب صوفیان و گروه هایی که دم از عرفان می زنند معتقدند که برای تهذیب نفس و تسلط بر هوی و هوس ها باید از ریاضت ها استفاده کرد و منظور از ریاضت آن است که جلوی خواستۀ نفس را بگیرند یا برخلاف آن عمل کنند یا به سراغ اعمالی بروند که بسیار شاقّ و سخت است؛ خواه مشقت آن جسمانی باشد، مانند چیزی که سابقاً از شبلی نقل کردیم که شب ها نمک در چشم خود می ریخت که خوابش نبرد و بیدار بماند و با خدا راز و نیاز کند، و یا مشقت روحی داشته باشد، مانند آنچه غزالی دربارۀ این کُرینی نقل کرده که در شهری، به پاکی و تقوا معروف شد، برای این که آبروی خود را نزد مردم ببرد تا از اطراف او پراکنده شوند دست به دزدی آشکاری زد و در حمام لباس های گران قیمتی را سرقت کرد به گونه ای که فاش شود و چنین شد و مردم او را دزد حمام نامیدند.رهبانیت معمول در مسیحیت و پرهیز کشیشان از ازدواج نیز شاخه ای از همین ریاضت هاست.طرفداران ریاضت، هم به دلیل عقلی استناد می کنند هم به دلایل نقلی، دلیل عقلی آنها این است که اگر جلوی هوای نفس را با ریاضت بگیریم ارادۀ ما قوی میشود و راه نفوذ شیطان به ما بسته خواهد شد.
و دربارهٔ دلایل نقلی گاه به آیۀ رهبانیت در سورۀ حدید استدلال کرده اند، آنجا که می فرماید: (وَرَهْبانِيَّةً ابْتَدَعُوها ما كتَبْناها عَلَيْهِمْ إِلَّا ابْتِغَاءَ رِضْوانِ اللَّهِ فَمَا رَعَوْهَا حَقَّ رِعايَتِها فَآتَيْنَا الَّذِينَ آمَنُوا مِنْهُمْ أَجْرَهُمْ وَكَثِيرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُون؛ «و رهبانیّتی را که ابداع کرده بودند، ما بر آنان مقرّر نداشته بودیم؛ گرچه هدفشان جلب خشنودی خدا بود، ولی حقّ آن را رعایت نکردند؛ از این رو ما به کسانی از آن ها که ایمان آوردند پاداش دادیم؛ و بسیاری از آنها فاسق اند!».(1))لحن آيه دلالت دارد که اگر مسیحیان حق رهبانیت را رعایت می کردند کاری زیبنده و شایسته بود ولی آن ها حق رهبانیّت را ادا نکردند.در نامۀ امام امیرمؤمنان علی علیه السّلام به عثمان بن حنیف آمده است: «وَإِنَّمَا هِيَ نَفْسِى أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَى لِتَأْتِيَ آمِنَةٌ يَوْمَ الْخَوْفِ الأَكْبَر؛ من نفس خود را با تقوا ریاضت می دهم تا در روز ترس بزرگ (روز قیامت در امن و امان باشد».(2))در جای دیگری از همین نامه می فرماید: «أَلَا وَإِنَّ إِمَامَكُمْ قَدِ اكْتَفَى مِنْ دُنْيَاهُ بِعِمْرَيْهِ وَمِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَيْهِ أَلَا وَإِنَّكُمْ لا تَقْدِرُونَ عَلَى ذَلِكَ وَلَكِنْ أَعِينُونِي بِوَرَعِ وَاجْتِهَادٍ وَعِفَةٍ وَسَدَاد؛ آگاه باشید! امام شما از تمام دنیا به دو جامۀ کهنه و دو قرص نان قناعت کرده است. آگاه باشید! شما نمی توانید این چنین زندگی کنید (من شما را از آن معاف می کنم ولی مرا با پرهیزکاری و تلاش (برای پاک زیستن) و عفاف و پیمودن راه راست یاری دهید».(3))و در بخش دیگری از این نامه آمده است: «وَايْمُ اللَّهِ يَمِيناً أَسْتَثْنِي فِيهَا بِمَشِيئَةِ اللهِ لأَرُوضَنَّ نَفْسِي رِيَاضَةً تَهِشُ مَعَهَا إِلَى الْقُرْصِ إِذَا قَدَرْتُ عَلَيْهِ مَطْعُوماً وَتَقْنَعُ بِالْمِلْحِ
مَأْدُوما؛ به خدا سوگند! _ سوگندی که تنها مشیت الهی را از آن استثناء می کند _ آن چنان نفس خود را به ریاضت وامی دارم که هرگاه به یک قرص نان دست یابد به آن دلخوش شود و نمک را به عنوان خورش بپذیرد».(1)در غررالحکم آمده است: «مَنِ اسْتَدَامَ رِيَاضَةَ نَفْسِهِ انْتَفَع؛ کسی که پیوسته نفس خود را به ریاضت وادارد بهره مند خواهد شد». (2)و در حدیث دیگری در همان کتاب می فرماید: «الشَّرِيعَةُ رِيَاضَةُ النَّفْسِ؛ شریعت اسلام ریاضت نفس است».(3)و در نامه مالک اشتر می فرماید: «وَإِنْ ظَنَّتِ الرَّعِيَّةُ بِكَ حَيْفاً فَأَصْحِرْ لَهُمْ بِعُذْرِكَ وَاعْدِلْ عَنْكَ ظُنُّونَهُمْ بِاِصْحَارِكَ فَإِنَّ فِي ذَلِكَ رِيَاضَةٌ مِنْكَ لِنَفْسِكَ وَرِفْقاً بِرَعِيَّتِكَ؛ هرگاه رعایا دربارۀ تو گمان به بی عدالتی برند، عذر خویش را آشکارا با آنان در میان بگذار و با بیان عذر خویش سوء ظن آن ها را به خود اصلاح کن، زیرا این کار از یک طرف ریاضت نفس است برای تو و از سوی دیگر، ارفاق و ملاطفتی است دربارۀ رعیت».(4)و در حدیثی از امام صادق علیه السّلام خطاب به عنوان بصری می خوانیم: «أَمَّا اللَّوَاتِي فِي الرِّيَاضَةِ فَإِيَّاكَ أَنْ تَأْكُلَ مَا لا تَشْتَهِيهِ فَإِنَّهُ يُورِثُ الْحِمَاقَةَ وَالْبُلْهَ وَلَا تَأْكُلْ إِلَّا عِنْدَ الْجُوعِ وَإِذَا أَكَلْتَ فَكُلْ حَلالاً وَسَمِّ اللَّهِ وَاذْكُرْ حَدِيثَ الرَّسُولِ صلّی اللهُ علیه وآله مَا مَلَأَ آدَمِي وِعَاءً شَرّاً مِنْ بَطْنِهِ؛ آن سه چیزی که در باب ریاضت نفس است این است: چیزی را که میل نداری نخور زیرا این کار سبب حماقت و نادانی است و دیگر اینکه جز هنگامی که گرسنه می شوی اقدام به خوردن غذا مکن و دیگر این که تنها غذای حلال
بخور و بسم الله بگو و بخور و حدیث رسول الله را به یاد داشته باش که فرمود: انسان هیچ ظرفی را بدتر از ظرف شکم پر نکرده است».(1)روایات در این زمینه فراوان است و آنچه در اینجا آمد اهمیت ریاضت را به طور اجمال روشن می سازد.ولی سخن این است که منظور از ریاضت چیست و کدام ریاضت، مشروع و کدام یک نامشروع است؟مرحوم فیض کاشانی در محجة البيضاء می گوید: راه های ریاضت برای انسان ها مختلف است؛ اساس ریاضت آن است که انسان چیزی را که مایۀ لذت و خوشحالی او می شود ترک کند. مثلاً کسی که از مال و ثروت خوشحال می شود یا از جاه و مقام لذت می برد یا از کثرت پیروان و شاگردانش در تدریس خوشحال می شود سزاوار است این امور را که سبب شادی و لذت او می شود ترک کند.به طور اجمال و به تعبیری دیگر، ریاضت در دو شاخه ریاضت جسم و ریاضت نفس تصور می شود. ریاضت جسمانی همان ورزش هاست و ریاضت نفس از طریق ترک مشتهيات نفسانی حاصل می شود که روح را تقویت می کند، و هر دو شاخهٔ ریاضت سابقۀ طولانی در میان انسان ها دارد.کوتاه سخن این که ریاضت، که در عرف امروز به معنای ورزش است در اصطلاح علمای اخلاق و ارباب سیروسلوک و عرفا به معنای تحمیل مشکلاتی است بر جسم یا بر روح برای تقویت اراده یا پیشرفت های معنوی و سلطه بر هوای نفس و وسوسه های شیطان.هنگامی که به عبادات اسلامی نگاه می کنیم می بینیم بسیاری از آن ها مصداق همین عنوان ریاضت است. روزۀ ماه مبارک به ویژه در تابستان و عبادات شبانه
1) بحار الانوار ، ج 1، ص 226 ، ح 17
و نماز شب و اعتکاف و حتی بسیاری از مراحل زیارت خانۀ خدا و همچنین جهاد في سبيل الله، همه از مصادیق ریاضت به این معناست و در تلطیف روح و تقویت اراده و سلطه بر هوای نفس تأثیر قوی دارد.البته مانعی ندارد که انسان به سراغ کارهای دیگری برود که دارای این آثار است بی آن که آن را به شریعت مقدس اسلام به عنوان خاص نسبت دهد ولی باید چند نکته را در آن رعایت کرد:1. چیزی برخلاف دستورات اسلام در آن نباشد.2. ضرر و زیان مهمی برای جسم و روح نداشته باشد.3. رهروان این راه را خسته نکند و از پیمودن این راه متنفر نسازد.4. اقبال قلب را به عبادات و پیمودن راه قرب الی الله ضعیف و کم رنگ نکند.### اعمال زشت و غیر عاقلانه ای به نام ریاضتمتأسفانه صوفیه و گروه های دیگری از ریاضت کشان، این خطوط قرمز را شکسته اند. به عنوان نمونه:در حالات ابوسعید می خوانیم که هفت سال! در بیابانی در نزدیکی سرخس به مجاهدت و ریاضت مشغول بود و معروف است که در این هفت سال خار بیابان و سرگز و امثال آن می خورد.(1)ترک نظافت در مدت 20 سال متوالی و ریختن روغن بدن به زمین براثر ایستادن بسیار طولانی زیر آفتاب و شب تا صبح ایستادن روی سر، نمونه های دیگری از ریاضت های شاق سران صوفیه است.(2)
مرحوم علامه مطهری از ابراهیم ادهم که از مشایخ تصوف است نقل می کند: روزی در زمستان در جایی بودم. از جای خود بیرون و در زیر آفتاب آمدم. به نگاه کردم، به پوستش نگاه کردم، آنقدر شپش داشت که نفهمیدم پشم آن زیادتر است یا شپش! این هم یکی از آن مقاماتی بود که خیلی خوشحال شدم.(1)ابوحامد غزالی می گوید: یکی از شیوخ در آغاز کار چون از شب خیزی کسل می شد بر خود الزام کرد که شب را تا صبح بر روی سر بایستد تا این که نفس او از روی میل و رغبت به شب خیزی مبادرت کند.(2)دیگری برای اینکه دوستی مال را از دل برون کند تمام اموالش را آتش زد و به دریا ریخت زیرا می ترسید اگر به نیازمندان ببخشد به ریا دچار شود.دیگری به منظور عادت کردن به حلم و بردباری، کسی را استخدام کرده بود که در میان اجتماعات او را به باد فحش و دشنام گیرد.دیگری برای به دست آوردن شجاعت، در هنگام زمستان و موقع طوفان و تلاطم دریا بر کشتی سوار می شد (و جان خود را به مخاطره می انداخت.)ابوالفرج ابن جوزی حنبلی (متوفای 597 هجری در کتابی که به نام تلبیس ابلیس نوشته، بعد از نقل موارد فوق می گوید: آیا جایز است که انسان شب را تا به صبح روی سر بایستد تا خون به صورتش برگردد و تولید بیماری های شدید کند؟ آیا جایز است که انسان اموالش را به دریا بریزد با آنکه پیغمبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله از اتلاف مال نهی کرده است؟ آیا جایز است بی جهت به مسلمانی دشنام و فحش بدهند و آیا استخدام کسی برای این عمل زشت رواست؟ و چگونه می شود هنگام طوفان های خطرناک بر کشتی سوار شد با اینکه حج خانۀ خدا (که از)
بزرگ ترین واجبات است در این موقع ساقط می شود؟ و در پایان می گوید: ابو حامد فقه را به تصوف بسیار ارزان فروخته است.(1))این سخن را با عبارتی که از بوعلی سینا دربارهٔ ریاضت نقل شده پایان می دهیم. او می گوید: پس از این، نوبت عمل و تمرین و ریاضت می رسد و ریاضت متوجه سه هدف است: اول، دور کردن ماسوی الله از سر راه. دوم، رام کردن نفس اماره برای نفس مطمئنه. سوم: نرم و لطیف ساختن باطن برای آگاهی بیشتر.(2)البته هر سه هدف هدف مقدسی است مشروط بر اینکه از وسیلهٔ مشروع و معقول استفاده شود نه وسایل حرام و نامعقول و زیان بار و تنفر آمیز.
## فصل نهم:شریعت،طریقت و حقیقتفصل نهم
گروهی از عارفان که غالباً از صوفیه هستند مراحل سیروسلوک انسان را به سوی خدا به سه مرحله تقسیم می کنند:نخست شریعت است که احکام دینی را شامل می شود و مسائل مربوط به حلال و حرام و امثال آن است.سپس در ماورای شریعت راهی باطنی را به سوی کمال جویا می شوند و آن را سیروسلوک عرفانی می نامند و از آن پس معتقدند که سالک به حقیقت می رسد خواه این حقیقت به معنای فنای فی الله و فراموش کردن همه چیز جز خدا باشد و یا به معنای رسیدن به وحدت وجود به معنای وحدت موجود.آن ها گاه به خود جسارت می دهند و این سه مرحله را تشبیه به پوست رویین بادام و سپس پوست زیرین و بعد از آن مغز بادام می کنند. شریعت را پوست می دانند و طریقت را پوست دوم و حقیقت را مغز خالص.و گاه شریعت را مانند صدف و حقیقت را مانند گوهری که در درون صدف است و طریقت را راه وصول به آن می دانند.طرفداران این تقسیم سه گانه راه های مختلفی را پیموده اند:نخست راهی است که گروهی از صوفیه به آن عقیده دارند و می گویند:
هنگامی که انسان به حقیقت برسد دیگر تقید به احکام شرع برای او مطرح نیست، تقید به این احکام برای وصول به حقیقت بوده است و پس از وصول به آن احتیاج به ابزار و مقدمه ای وجود ندارد.مرحوم سید مرتضی رازی از علمای قرن پنجم و ششم که از استادان شیخ منتجب الدین بوده است در کتاب خود به نام تبصرة العوام چنین می گوید: «صوفیان می گویند که ما و اصلیم به حق و نماز و روزه و زكات وحج واحكام دیگر مقرر شده که سالک بدان مشغول شود و تهذیب اخلاق کند و او را معرفت حاصل گردد یعنی به حق رسد و چون واصل شد تکلیف از وی برخاست و هیچ از شرایع دین بر او واجب نیست هرچه او کند نیکو کند».(1)و مرحوم علامه حلی در کتاب كشف الحق و نهج الصدق گفته است: «من جماعتی از صوفیه را در حرم امام حسین علیه السّلام مشاهده کردم که به هنگام اقامۀ نماز مغرب و عشا یکی از آنان نماز به جا نیاورد. سؤال کردم که علت ترک نماز آن شخص چه بود؟ یک نفر از آن جماعت در جواب گفت: آن شخص چه حاجت به نماز دارد در حالی که واصل شده است».(2)گاه پا را از این فراتر نهاده و به این آیۀ شریفه متوسل می شوند: ﴿وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ می گویند: غرض از عبادت وصول به یقین بوده است، وقتی انسان به یقین برسد دیگر نیازی به عبادت نیست. به همین دلیل گروهی از آن ها پشت پا به احکام شرع می زدند.)البته همۀ صوفیان چنین عقیده ای ندارند و بعضی از سران آن ها با صراحت پایبندی به شریعت را در تمام مراحل سیروسلوک لازم و واجب می شمرند از جمله از جنید بغدادی نقل شده که می گوید: همۀ راه ها به بن بست می رسد مگر
راهی که به دنبال رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله باشد پس هر که حافظ قرآن وكاتب حديث نباشد پیروی از وی در کار نیست چون عمل و مذهب در قید کتاب و سنت است.(1)و نیز از قشیری نقل شده که معتقد بود: حتی در حال فنا و رسیدن به مقام حقیقت نیز باید به تکلیف خویش عمل کرد و خداوند عارف سالک را در این موضوع کمک می کند.(2)اضافه بر این همه می دانیم که صاحبان اصلی شریعت یعنی پیغمبر اکرم و امامان معصوم علیهم السّلام که از آغاز به مقام یقین رسیده بودند تا پایان عمر به تمام احکام شرع حتى مستحبات و مکروهات مقید بودند و همگان را نیز به آن دعوت می کردند.پیغمبر صلّی اللهُ علیه وآله در آخرین ساعات عمرش دستور داد او را به هر زحمتی که هست مسجد ببرند و نماز جماعت را در حالی که به شدت بیمار بود اقامه کرد.علی علیه السّلام در محراب عبادت شهید شد و امام حسین علیه السّلام روز عاشورا در برابر تیرباران دشمن نماز جماعت به پا داشت. آیا کسی می تواند بگوید این معصومان بزرگوار به مقام یقین نرسیده بودند و لذا همچنان به عبادت های خالصانۀ خود ادامه می دادند؟این گروه متأسفانه یقین را که به معنای مرگ است تحریف کرده و آن را به معنای یقین به ذات پاک پروردگار تفسیر کرده اند.قرآن مجید در سورۀ مدثر آیات 46 و 47 از قول دوزخیان می گوید: ﴿وَكُنَّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدِّينِ * حَتَّى أَتَانَا الْيَقِينُ»؛ «ما پیوسته روز رستاخیز را دروغ می شمردیم تا اینکه یقین (مرگ ما فرارسید».)
چرا این افراد از زندگی پیشوایان دین غافل می شوند و آنچه را که به ذهن قاصر خودشان می رسند معیار برنامه های به اصطلاح سیروسلوکی خود قرار می دهند؟امام خمینی قدس سرة در این زمینه در کتاب چهل حدیث می فرماید: بدان که هیچ راهی در معارف الهیه پیموده نمی شود مگر این که انسان از ظاهر شریعت ابتدا کند و تا انسان متأدب به آداب شریعت حقه نشود هیچ یک از اخلاق حسنه از برای او پیدا نمی شود و ممکن نیست که نور معرفت الهی در قلب او جلوه کند و علم باطن و اسرار شریعت برای او منکشف شود و پس از انکشاف حقیقت و بروز انوار معرفت در قلب نیز باید متأدب به آداب ظاهره باشد و لذا دعوى بعضى باطل است که می گویند: با ترک ظاهر علم باطن پیدا می شود یا می گویند: پس از پیدایش علم باطن به آداب ظاهر احتیاجی نیست. این از جهل گوینده به مقامات عبادت و مدارج انسانیت است.(1)این سخن را با نقل مطلبی که در دیباچۀ کتاب مثنوی، دفتر پنجم آمده است پایان می دهیم:این مجلد پنجم از دفترهای مثنوی و تبیان معنوی در بیان آن که شریعت همچو شمع است ره می نماید و بی آن که شمع به دست آوری راه رفته نشود و چون در ره آمدی آن رفتن تو طریقت است و چون رسیدی به مقصود، آن حقیقت است و جهت این گفته اند که لو ظهرت الحقائق لبطلت الشرائع همان گونه که مس زر شود و یا خود از اصل، زر بود (که او را نه علم کیمیا حاجت است که آن شریعت است و نه خود را در کیمیا مالیدن که آن طریقت است چنان که گفته اند: طلب الدليل بعد الوصول الى المدلول قبيح و ترك الدليل قبل الوصول الى المدلول مذموم. حاصل آن که شریعت همچون کیمیا آموختن)
1) چهل حدیث، ص 8
است از استاد یا از کتاب، و طریقت، استعمال کردن داروها و مس را در کیمیا مالیدن است، و حقیقت زر شدن مس است .... یا شریعت همچون علم طب آموختن است و طریقت پرهیز کردن به موجب طب و داروها خوردن و حقیقت، صحت یافتن ابدی و از آن هر دو فارغ شدن.(1)***گروه دیگری هستند که معتقدند شریعت در تمام مسیر باید همراه باشد و هرگز نمی توان از شریعت جدا شد ولی در دل این شریعت حقایقی نهفته شده است که می توان آن را طریقت نامید و در واقع روح احکام و تشریعات دینی است و هنگامی که سالک این روح را درک کند به تدریج به حقیقت واصل می شود. بسیاری از عارفان متشرع اخیر همین راه را پیموده اند و این مسیر چیزی نیست که برخلاف تعلیمات اسلام باشد.به تعبیر دیگر، جوهرۀ دین که همان اخلاق و صفات برجستۀ انسانی است با انجام فرائض و مستحبات و پرهیز از معاصی و مکروهات در انسان رشد می کند و او را به مسیر کمال می برد بنابراین تقسیم سه گانۀ مزبور در واقع در هم ادغام می شود.به عنوان مثال می توان نماز را مطرح کرد که هم معراج مؤمن است، هم ناهی از فحشا و منکر و هم سبب ذكر الله: «الصلاة معراج المؤمن»(2، (إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنكَرِ)(3)و (و أقيم الصَّلاةَ لِذكرى).(4))روشن است که اگر نماز با تمام آداب انجام شود، از جمله حضور قلب کامل، تمام این آثار را در بر دارد.
جمعی از بزرگان کتاب هایی دربارۀ آداب الصلاة و اسرار الصلاة نوشته اند که اولی ظاهر شریعت است و دومی باطن شریعت که می توان نام آن را طریقت نهاد و نتیجۀ همه رسیدن به قرب پروردگار و معرفت اسماء و صفات اوست که حقیقت نامیده می شود.در حدیثی از امام صادق علیه السّلام می خوانیم: «مَنْ أَحَبَّ أَنْ يَعْلَمَ أَ قُبِلَتْ صَلاتُهُ أَمْ لَمْ تُقْبَلْ فَلْيَنْظُرْ هَلْ مَنَعَتْهُ صَلاتُهُ عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ فَبِقَدْرِ مَا مَنَعَتْهُ قُبِلَتْ مِنْهُ؛ کسی که دوست دارد بداند نمازش مقبول درگاه خدا شده یا نه، نگاه کند ببینید آیا نمازش او را از فحشا و منکر باز داشته است؟ به همان مقداری که بازداشته مقبول درگاه پروردگار شده است».(1)گاه طرفداران این تقسیم سه گانه به این حدیث که مرحوم محدث نوری در مستدرک الوسائل از عوالی اللئالی نقل کرده استناد می جویند که پیغمبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله می فرمایند: «الشَّرِيعَةُ أَقْوَالِى وَالطَّرِيقَةُ أَفْعَالِى وَالْحَقِيقَةُ أحوالى...».در حالی که این حدیث از نظر سند معتبر نیست و از نظر دلالت، بر خلاف منظور آنها دلالت دارد زیرا افعال پیغمبر صلّی اللهُ علیه وآله به یقین جزء شریعت است و احوال آن حضرت مجموعه اخلاق فضیله ای است که برگرفته از کتاب الله می باشد، بنابراین همه به شریعت باز می گردد.کوتاه سخن این که به نظر می رسد طرفداران این تقسیم سه گانه که غالباً متصوفه هستند سه منظور از آن داشته اند: نخست این که نیاز پیروان را به خودشان در مرحلهٔ طریقت حفظ کنند در برابر نیاز آن ها به فقها در مرحلهٔ شریعت. دوم این که راه را برای دستورات اضافی از شریعت هموار سازند و بتوانند پیروان خود را به انجام آن دستورات ملزم کنند. سوم، عملاً خود را برتر
1) بحار الانوار ، ج 79، ص 198
از فقها نشان دهند، فقها را حافظان مرحلهٔ قشر و پوسته و خود را حافظان مرحلهٔ مغز و حقیقت بشمرند.این کلام را با سخنی پرمعنا از مرحوم آخوند ملا حسینقلی همدانی که از عارفان متشرع عصر ماست پایان می دهیم:مخفی نماند بر برادران دینی که به جز التزام به شرع شریف در تمام حرکات و سکنات و تكلمات و لحظات و غیرها راهی به قرب حضرت ملک الملوک (جل جلاله نیست و به خرافات ذوقیه _ اگرچه ذوق در غیر این مقام خوب است _ كما هو دأب الجهال والصوفيه (خذلهم الله) راه رفتن (به این طریق) لا يوجب الا بعداً حتى شخص هرگاه ملتزم بر نزدن شارب و نخوردن گوشت بوده باشد اگر ایمان به عصمت ائمۀ اطهار آورده باشد باید بفهمد که از حضرت احدیت دور خواهد شد و هكذا در کیفیت ذکر بغیر ما ورد عن السادة المعصومين علیهم السّلام.(1))
1) كتاب تذكرة المتقين، ص 177
## فصل دهم:کشف و شهود و رویا### اشارهفصل دهم
از جمله مباحث مهمی که در مسیر سالکان الی الله و پویندگان راه عرفان قرار دارد مسألۀ کشف و شهود و رؤیاهای صادقه است که آن را دریچه ای برای معرفة الله می شمرند و هر قوم و گروهی به نحوی ادعایی دارد و از آنجا که نیازی به استدلال ندارد بسیاری از افراد ترجیح می دهند آن را دلیل بر حقانیت خود بشمرند.در این جا چند نکتۀ مهم وجود دارد که باید جداگانه مورد بررسی قرار گیرد:نخست این که کشف و شهود به معنای کنار رفتن پردههای عالم غیب از مقابل چشم بصیرت انسان و مشاهده اسرار پشت پرده در مقیاس کم یا گسترده، قطعاً امکان پذیر است و روایات فراوانی دلالت بر آن دارد.### در آیات قرآندر قرآن مجید اشارات فراوانی به این مسأله آمده است از جمله در مورد ابراهیم علیه السّلام می خوانیم: (وَكَذلِكَ نُرِى إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِين»؛ «و این گونه به ابراهیم ملکوت آسمان ها و زمین را نشان دادیم تا اهل یقین گردد».(1)
1) انعام، آیۀ 75
روشن است که ملکوت آسمان ها و زمین اشاره به باطن آنهاست وگرنه ظاهر آن بر همه آشکار است.و در مورد حضرت یعقوب علیه السّلام می خوانیم که وقتی کاروان حامل پیراهن يوسف علیه السّلام از دروازه مصر بیرون آمد و راهی کنعان شد یعقوب علیه السّلام گفت: «انّی لأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنّدُون؛ «من بوی یوسف را می شنوم اگر مرا به نادانی نسبت ندهید».(1))حتی داستان آشنایی سلیمان علیه السّلام با زبان حیوانات و شنیدن سخن مورچه نیز می تواند نوعی مکاشفه باشد.حقایقی که از دید و شنید دیگران پنهان است.و از آنجا که رؤیای صادقه نیز یکی از مصادیق کشف و شهود است می توان رؤیای پیغمبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله را نیز دربارهٔ ورود در مسجد الحرام و انجام مراسم عمره یکی از مصادیق شهود شمرد: ﴿لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ آمِنِينَ مُحَلَّقِينَ رُؤْسَكُمْ وَمُقَصِّرِينَ لا تَخافُونَ.(2))و نیز رؤیای صادقه یوسف علیه السّلام قبل از رسیدن به مقام نبوت از جملۀ این مكاشفات است آنجا که می فرماید: (إِذْ قالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبَاً وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ ؛«(به خاطر آور) هنگامی را که یوسف به پدرش گفت: پدرم من در خواب دیدم که یازده ستاره و خورشید و ماه در برابرم سجده می کنند».(3))از مقامات انبیا و مکاشفات آنها که بگذریم اشاراتی دربارۀ غیر آن ها نیز در قرآن مجید آمده است از جمله در آیۀ 29 سوره انفال می خوانیم: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا انْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقانا؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید! اگر تقوای الهی پیشه کنید خداوند دید و درکی به شما می دهد که بتوانید حق را از باطل جدا کنید».)
در جای دیگر می فرماید: (أَوَ مَنْ كَانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِج مِنْها؛ «آیا کسی که مرده بود او را زنده کردیم (کافر بود و ایمان آورد) و نوری برایش قرار دادیم که با آن در میان مردم راه برود همانند کسی است که در تاریکی هاست و از آن خارج نمی شود؟».(1))در آیۀ دیگر آمده است: (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَآمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَيَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ به؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید! تقوای الهی پیشه کنید و به پیامبرش ایمان بیاورید تا بهره ای دو چندان از رحمتش به شما بدهد و برای شما نوری قرار دهد که با آن (در میان مردم و در مسیر زندگی خود) راه بروید (و حق را از باطل تشخيص دهيد)».(2))بعضی از عارفان، آیه زیر را نیز ناظر به همین معنا می دانند: (الَّذِینَ آمَنُوا وَكَانُوا يَتَّقُونَ لَهُمُ الْبُشْرِى فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيا وَفِي الْآخِرَةِ؛ «همان کسانی که ایمان آورده اند و (از مخالفت فرمان خدا) پیوسته پرهیز می کردند شادمانی حقیقی در زندگی دنیا و آخرت برای آنهاست».(3))در بعضی از روایات آمده است که منظور از این بشارت که در دنیا به آن ها داده می شود رؤیاهای صادقه است که می بینند و خوشحال می شوند.(4)### در روایات اسلامیامیرمؤمنان علی علیه السّلام در خطبۀ 87 نهج البلاغه می فرماید: «عِبَادَ اللَّهِ إِنَّ مِنْ أَحَبٌ عِبَادِ اللَّهِ إِلَيْهِ عَبْداً أَعَانَهُ اللَّهُ عَلَى نَفْسِهِ فَاسْتَشْعَرَ الْحُزْنَ وَتَجَلْبَبَ الْخَوْفَ فَزَهَرَ مِصْبَاحُ
الْهُدَى فِي قَلْبِهِ وَأَعَدَّ الْقِرَى لِيَوْمِهِ النَّازِلِ بِهِ فَقَرَّبَ عَلَى نَفْسِهِ الْبَعِيدَ وَهَوَّنَ الشَّدِيدَ نَظَرَ فَأَبْصَرَ؛ ای بندگان خدا! از محبوب ترین بندگان نزد خداوند کسی است که او را در راه پیروزی بر هوای نفسش یاری کرده از این رو حزن و اندوه را لباس زیرین و ترس از خدا را لباس رویین خود قرار داده است؛ در نتیجه چراغ هدایت در قلبش روشن شده و وسیلهٔ پذیرایی روزی را که در پیش دارد برای خود فراهم ساخته است. او دور را برای خود نزدیک و سختی را آسان کرده است. (با دیدهٔ حق بین نگاه کرده و (حقایق هستی و عظمت پروردگار را) مشاهده نموده است».)و نیز در خطبۀ 222 در توصیفی که برای اهل ذکر بیان می کند می فرماید: «فَكَأَنَّمَا قَطَعُوا الدُّنْيَا إِلَى الْآخِرَةِ وَهُمْ فِيهَا فَشَاهَدُوا مَا وَرَاءَ ذَلِكَ فَكَأَنَّمَا اطَّلَعُوا غُيُوبَ أَهْلِ الْبَرْزَحَ فِي طُولِ الْإِقَامَةِ فِيهِ وَحَقَّقَتِ الْقِيَامَةُ عَلَيْهِمْ عِدَاتِهَا فَكَشَفُوا غِطَاءَ ذَلِكَ لِأَهْلِ الدُّنْيَا حَتَّى كَأَنَّهُمْ يَرَوْنَ مَا لا يَرَى النَّاسُ وَيَسْمَعُونَ مَا لا يَسْمَعُونَ؛ گویی آن ها دنیا را رها کرده، به آخرت پیوسته اند و در آن قرار دارند، به همین سبب ماورای دنیا را مشاهده می کنند گویی از پشت دیوارۀ این دنیا سر برآورده و به برزخیان و اقامت طولانی آنه ا در آنجا می نگرند. روز رستاخیز وعده های خود را برای آنها عملی ساخته از این رو آن ها پرده ها را برای اهل دنیا کنار زده و گویی با چشم خود چیزهایی را می بینند که مردم نمی بینند و مطالبی را می شنوند که دیگران نمی شنوند.».در حدیث دیگری که مرحوم کلینی در کافی از آن حضرت نقل کرده است در نامه ای که به بعضی از یارانش به عنوان موعظه نوشت چنین فرمود: «فَإِنَّ مَنِ اتَّقَى اللَّهَ جَلَّ وَعَزَّ وَقَوِيَ وَشَبعَ وَرَوِيَ وَرُفِعَ عَقْلُهُ عَنْ أَهْلِ الدُّنْيَا فَبَدَنُهُ مَعَ أَهْلِ الدُّنْيَا وَقَلْبُهُ وَعَقْلُهُ مُعَايِنُ الْآخِرَةِ؛ کسی که تقوای الهی پیشه کند عزیز و نیرومند و سیر و سیراب می شود و عقلش از اهل دنیا فراتر می رود، بدنش با اهل دنیاست و قلب و عقلشآخرت را می بیند».(1)
1) کافی، ج 2، ص 136
مرحوم علامه مجلسی در ذیل این روایت شرح جالبی دارد، می گوید: «کسی که نور چشم و گوش خود را در اطاعت پروردگار بذل کند خداوند نوری به او دهد که به وسیلهٔ آن ملکوت آسمان ها و زمین را می بیند و سخنان ملائکۀ مقربین ونداى رب العالمین را می شنود همان گونه که در حدیث وارد شده است: «المؤمن ينظر بنور الله». و در پایان این گفتار می گوید: سخن در اینجا بسیار دقیق است به گونه ای که عبارت و بیان نمی تواند حق آن را ادا کند (و در عین حال این جا لغزش گاه قدم هاست.)همچنین در ذیل آیۀ شريفۀ (إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ(1)آمده است: «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلّی اللهُ علیه وآله اتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ؛ پیغمبر اکرم فرمود: مراقب هوشیاری و تیزبینی مؤمن باشید که او با نور الهی می نگرد (و حقایقی که از چشم دیگران پنهان است می بیند)».(2))مرحوم علّامه مجلسی در بحارالانوار از عیون اخبار الرضا علیه السّلام نقل می کند که شخصی از امام علی بن موسی الرضا علیه السّلام پرسید: «مَا وَجْهُ إِخْبَارِكُمْ بِمَا فِي قُلُوبِ النَّاس: شما چگونه می توانید از آنچه در دلهای مردم است خبر دهید» امام فرمود: «أَمَا بَلَغَكَ قَوْلُ الرَّسُولِ صلّی اللهُ علیه وآله اتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ قَالَ بَلَى قَالَ فَمَا مِنْ مُؤْمِنٍ إِلَّا وَلَهُ فِرَاسَة يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ عَلَى قَدْرِ إِيمَانِهِ وَمَبْلَغِ اسْتِبْصَارِهِ وَعِلْمِهِ وَقَدْ جَمَعَ اللَّهُ لِلْأَئِمَّةِ مَا فَرَّقَهُ فِى جَمِيعِ الْمُؤْمِنِین؛ آیا حدیث پیغمبر اکرم به تو نرسیده است که فرمود: مراقب هوشیاری انسان با ایمان باشید که او به نور الهی نگاه می کند. عرض کرد: آری. امام فرمود: هیچ مؤمنی نیست مگر این که هوشیاری خاصی دارد که به اندازۀ ایمان و بصیرت و علمش، با نور الهی می نگرد و خداوند برای ائمه آنچه را که در جمیع مؤمنین تقسیم کرده گردآوری نموده است».(3)
و نیز علامه مجلسی در بحارالانوار در روایت معراجیه که حدیثی است مشروح و مفصل نقل می کند که یکی از خطاب هایی که خداوند به پیغمبر در شب معراج کرد این بود: «يَا أَحْمَدُ إِنَّ الْعَبْدَ إِذَا أَجَاعَ بَطْنَهُ وَحَفِظَ لِسَانَهُ عَلَّمْتُهُ الحِكْمَةَ وَإِنْ كَانَ كَافِراً تَكُونُ حِكْمَتُهُ حُجَّةً عَلَيْهِ وَوَبَالاً وَإِنْ كَانَ مُؤْمِناً تَكُونُ حِكْمَتُهُ لَهُ نُوراً وَبُرْهَاناً وَشِفَاءٌ وَرَحْمَةً فَيَعْلَمُ مَا لَمْ يَكُنْ يَعْلَمُ وَيُبْصِرُ مَا لَمْ يَكُنْ يُبْصِر؛ اى احمد! بندۀ خدا هنگامی که شکم خود را گرسنه دارد و زبانش را حفظ کند من علم و حکمت به او می آموزم اگر کافر باشد این علم و حکمت حجت ووبالی بر اوست و اگر مؤمن باشد حکمتش نور و برهان و شفا و رحمت است و به کمک آن می داند آنچه را نمی دانست و می بیند آنچه را نمی دید».(1)### مواردی از مکاشفات انبیااضافه بر آنچه تا این جا به طور کلی از آیات و روایاتی که ثبوت مکاشفات و رؤیاهایی را که نوع دیگری از مکاشفه است، تأیید می کند آوردیم، مصادیق زیادی نیز برای آن در کتاب و سنت و کتب تواریخ دیده می شود:همان گونه که سابقاً اشاره کردیم، قرآن مجید درباره ابراهیم علیه السّلام می گوید: وَ كَذلِكَ نُرِى إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِين»؛ «و این گونه به ابراهیم ملکوت آسمان ها و زمین را نشان دادیم تا اهل یقین گردد».(2)در روایتی که مرحوم طبرسی در مجمع البیان از امام باقر علیه السّلام نقل کرده می خوانیم که خداوند پرده ها را از مقابل چشم ابراهیم علیه السّلام کنار زد به گونه ای که او تمام طبقات زمین و آنچه را که در زیر آن قرار داشت و همچنین تمام آسمان ها
و آنچه را که از فرشتگان و حاملان عرش در آن قرار داشتند مشاهده کرد (و در این جا بود که توحید او از هر نظر کامل شد.(1))شبیه همین معنا از امام صادق علیه السّلام نیز نقل شده است.(2)قرآن مجید درباره حضرت یعقوب علیه السّلام می گوید: ﴿وَلَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ قَالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُون؛ «هنگامی که کاروان حامل پیراهن یوسف از دروازۀ مصر بیرون آمد و به سوی کنعان حرکت کرد، یعقوب به فرزندانش گفت: من بوی یوسف را احساس می کنم اگر مرا به نادانی و کم عقلی نسبت ندهید».(3))و بعد از وصول کاروان به کنعان معلوم شد آنچه یعقوب علیه السّلام در مکاشفۀ خود احساس کرده، واقعیت داشته است.آگاهی سلیمانعلیه السّلام از سخن گفتن پرندگان و مورچگان نیز ممکن است نوعی مکاشفه بوده که قبلاً نیز به آن اشاره شد.### مکاشفاتی از غیر معصومین علیهم السّلامدر آیات و روایات اسلامی و تواریخ موارد متعددی از مکاشفات صالحان و پاکان دیده می شود که نشان می دهد مکاشفه امری است کاملاً قابل قبول (البته با شرایط خود. از جمله:)1. یکی از نمونه های آشکار و برجسته، چیزی است که دربارۀ مصحف حضرت فاطمه زهرا علیها السّلام وارد شده است. راوی می گوید: از امام صادق علیه السّلام شنیدم که می فرمود: افراد بی دین (زنادقه در سنهٔ 128 قمری (در میان مسلمین) ظاهر می شوند و این چیزی است که من در مصحف حضرت فاطمه علیها السّلام دیدم. راوی)
می گوید: سؤال کردم: مصحف فاطمه چیست؟ فرمود: هنگامی که خداوند متعال پیامبرش را به عالم باقی برد اندوه بسیار شدیدی که جز خداوند متعال آن را نمی داند قلب فاطمه را احاطه کرد. خداوند فرشته ای را به سوی او فرستاد که با او سخن بگوید و مایۀ تسلیت خاطر او گردد. حضرت فاطمه این جریان را به امیر مؤمنان علی علیه السّلام گفت. امام علیه السّلام فرمود: هنگامی که آمدن فرشته را احساس کردی و صدای او را شنیدی به من بگو. حضرت فاطمه حضور او را به امام عرض کرد. امام آنچه را که او می شنید می نوشت و از آن، مجموعه و مصحفی به وجود آمد. امام صادق علیه السّلام سپس افزود: آگاه باشید در مصحف فاطمه چیزی دربارۀ حلال و حرام نیست بلکه اخباری مربوط به آینده است.(1)در ضمن، از این حدیث شریف استفاده می شود این که بعضی از دشمنان اهل بیت علیهم السّلام مسألۀ مصحف حضرت فاطمه علیها السّلام را دستاویزی برای حمله شیعه کرده اند هی چگونه اساس و پایه ای ندارد زیرا امام صادق علیه السّلام با صراحت می فرماید:مصحف فاطمه مانند قرآن نبود که حلال و حرام و وحی الهی در آن باشد بلکه فقط خبرهایی را از حوادث آینده دربر داشت.2. قرآن مجید دربارۀ حضرت مریم علیها السّلام می گوید: او در حال مکاشفه، با فرشتگان ارتباط داشت و سخنان آن ها را می شنید (و احتمالاً خود آنها را نیز می دید. در آیۀ 42 و 43 سورۀ آل عمران می خوانیم: ﴿وَإِذْ قَالَتِ الْمَلَائِكَةُ يَا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاكِ وَطَهَّرَكِ وَاصْطَفَاكِ عَلى نِساءِ الْعَالَمِينَ يا مَرْيَمُ اقْتُتى لِرَبِّكِ وَاسْجُدَى وَارْكَعَى مَعَ الرَّاكِعينَ)؛ و (به یاد آورید) هنگامی را که فرشتگان گفتند: «ای مریم! خدا تو را برگزیده و پاک ساخته و بر تمام زنان جهان، برتری داده است. ای مریم! (به شکرانۀ این نعمت) برای پروردگار خود، خضوع کن و سجده به جا آور و با رکوع کنندگان، رکوع کن!».)
1) کافی، ج 1، ص 240 ، ح 2
و در دو آیۀ بعد می خوانیم: (إِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يَا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ وَجيهاً فِي الدُّنْيا وَالْآخِرَةِ وَمِنَ الْمُقَرَّبِينَ؛» (به یاد آورید) هنگامی را که فرشتگان گفتند: «ای مریم! خداوند تو را به کلمه ای [= وجود با عظمتی] از طرف خودش بشارت می دهد که نامش «مسیح، عیسی پسر مریم» است؛ در حالی که در این جهان و جهان دیگر، صاحب شخصیّت خواهد بود؛ و از مقرّبان (الهی) است».)اما آیاتی که می گوید: جبرئیل به صورت انسان زیبایی در برابر مریم علیها السّلام ظاهر شد، ممکن است از قبیل مکاشفه نباشد زیرا تمثل فرشتگان به صورت انسانی گاه برای همه قابل مشاهده است همان گونه که در داستان حضرت لوط علیه السّلام و فرشتگان مأمور عذاب قوم او آمده است.3. در حدیث معروفی که مرحوم کلینی در جلد دوم کتاب شریف کافی از امام صادق علیه السّلام آورده است می خوانیم: یک روز پیامبر صلّی اللهُ علیه وآله بعد از نماز صبح، چشمش به جوانی افتاد که بسیار خواب آلود بود، اندامش نحیف و لاغر به نظر می رسید، رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله او را با نام صدا زد و فرمود: «كَيْفَ أصْبَحْتَ يا فُلانَ؟؛ چگونه صبح کردی (و حالت چگونه است؟» عرض کرد: «اصْبَحْتُ يا رَسُولُ اللَّهِ مُوقِناً؛ ای رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله! صبح کردم در حالی که به مقام یقین رسیدم». رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله از این پاسخ صریح او در شگفتی فرو رفت و به او فرمود: «انَّ لِكُلِّ يَقين حَقيقَةً فَما حَقيقَةُ يقينكَ؟؛ هر یقینی نشانهٔ روشنی دارد، نشانۀ روشن یقین تو چیست؟» عرض کرد: ای رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله نشانه اش این است که مرا در اندوهی عمیق فرو برده و به شب زنده داری و روزه گرفتن روزها واداشته است و روح من به دنیا و آنچه در آن است بی اعتناست ... «كَأَنّي أنظر الى اهْلِ الْجَنَّةِ يَتَنَعَمُونَ فِي الْجَنَّةِ وَيَتَعارَفُونَ، عَلَى الْأَرَائِكِ مُتَّكِثُونَ، وَكَأنّى أنْظُرُ الى أهْلِ النَّارِ وَهُمْ فيها مُعَذِّبُونَ مُصْطَرِخُونَ وَكَأنّى الْآنَ اسْمَعُ زَفِيرَ النَّارِ يَدُورُ فی مَسامِعی؛ گویی من اهل بهشت را)
می بینم که در آغوش بهشت متنعم اند و با هم در گفتگوی دوستانه اند و بر تخت ها تکیه زده اند و گویی اهل دوزخ را می بینم که در آن، عذاب می شوند و فریاد می کشند و گویی الآن، صدای شعله های آتش در گوش من می پیچد».پیامبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله فرمود: «هذا عَبْدٌ نَوَّر اللَّهُ قَلْبَه بِالایمانِ؛ این بنده ای است که خداوند قلب او را با نور ایمان روشن ساخته است». سپس فرمود: این حالت را حفظ کن، جوان عرضه داشت: دعایی در حق من کنید که خداوند شهادت را در ركاب شما برای من فراهم سازد. پیامبر صلّی اللهُ علیه وآله در حق او دعا کرد، طولی نکشید که در یکی از غزوات، همراه پیامبر صلّی اللهُ علیه وآله شرکت کرد و در آن غزوه ده نفر شهید شدند که دهمین آنها این جوان بود.(1)تعبیر کأنی، (گویا اشاره به این است که این حقایق را با چشم دل چنان می بینم که گویا با چشم سر دیده باشم و فرمایش پیامبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله (هذا عبد نورّ الله قلبه) شاهد این مدعاست.)این حدیث در منابع اهل سنت نیز آمده است.(2)4. مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار از رجالی معروف، کشّی، داستانی از میثم تمار و حبیب بن مظاهر نقل می کند که نمونۀ دیگری از کشف و شهود است. می گوید: میثم تمار سوار بر اسبی بود و به استقبال حبیب بن مظاهر در مجلس بنی اسد رفت. حبیب گفت: گویا پیرمردی را می بینم که موی پیش سرش ریخته و شکمش کمی برآمده است و او را به خاطر حب اهل بیت پیغمبر به دار آویخته اند و شکمش را پاره کرده اند. میثم گفت: من نیز مردی را می شناسم سرخ رو که برای یاری فرزند دختر رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله قیام می کند و به شهادت می رسد و سر او را در کوفه به هر طرف می گردانند. آن دو این ها را گفتند و از هم جدا شدند.
اهل مجلس گفتند: ما دروغ گوتر از این دو ندیده ایم. هنوز اهل مجلس متفرق بودند که رُشید هجری وارد شد و سراغ آنها را گرفت. اهل مجلس گفتند: آن ها رفتند در حالی که چنین و چنان می گفتند. رُشید گفت: خدا رحمت کند میثم را، فراموش کرد این جمله را بیفزاید که آن کس که سر حبیب را با خود به کوفه می آورد صد در هم بیش از دیگران می گیرد. این را گفت و از آنجا رفت. حاضران گفتند: والله این شخص از همه دروغ گوتر بود. ولی مدتی گذشت و میثم را همان گونه که حبیب گفته بود در کنار خانۀ گفته بود در کنار خانۀ عمرو بن حُریث به دار آویختند و سر حبیب بن مظاهر را نیز که در رکاب امام حسین علیه السّلام شربت شهادت نوشیده بود به کوفه آوردند و هر آنچه آن ها گفته بودند واقع شد.(1)5. در تاریخ میثم تمار که از اصحاب خاص امیرمؤمنان علی علیه السّلام و از زهاد عصر خود بود مطالب دیگری نیز نقل شده که حکایت از مکاشفات او می کند از جمله ابو خالد تمار می گوید: روز جمعه ای با میثم داخل کشتی در فرات بودیم. ناگهان بادی وزیدن گرفت. میثم برخاست و نگاهی به آسمان افکند و گفت: محکم قسمت جلوی کشتی را نگاه دارید که این طوفانی سخت است و به شما بگویم که معاویه الآن از دنیا رفت.ابوخالد می گوید: در جمعۀ بعد، پیکی از شام آمد. از او دربارۀ اوضاع شام سؤال کردم، گفت: معاویه از دنیا رفت و مردم با یزید بیعت کردند. گفتم: در چه روزی؟ گفت: در روز جمعۀ گذشته.(2)6. مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار همچنین در وقایع شب عاشورا می نویسد: هنگامی که اصحاب سیدالشهدا به امام علیه السّلام اظهار وفاداری تا سرحد
شهادت کردند امام علیه السّلام فرمود: به شما خبر می دهم که همۀ شما فردا شهید خواهید شد و کسی باقی نخواهد ماند.یاران با خوشحالی گفتند: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذى شَرَّفَنا بِالْقَتْلِ مَعَكَ؛ خدا را سپاس که افتخار شهادت در راهش را در رکاب تو نصیب ما کرد!». امام علیه السّلام در حق همۀ آنها دعا کرد و فرمود: «ارْفَعُوا رُؤُوسَكُمْ وَانْظُرُوا؛ سرهای خود را بلند کنید و جایگاه خود را ببینید!».آن گاه امام علیه السّلام هر یک از آنها را صدا می زد و مقام او را در بهشت به وی نشان می داد و می فرمود: «هذا مَنْزِلُكَ يا فُلانُ، وَهذا قَصْرُكَ يا فُلانُ، وَهذِهِ دَرَجَتُكَ يا فُلانُ؛ ای فلان شخص! این جایگاه از آن توست و این قصر تو و آن درجۀ رفیع توست».(1)در اینجا مکاشفه به وسیله امام علیه السّلام برای اصحاب و یارانش صورت گرفت.7. در حدیثی می خوانیم که ابوبصیر (در مراسم حج خدمت امام باقر علیه السّلام بود عرض کرد: چقدر حاجیان زیادند و چقدر فریادها بلند است. امام علیه السّلام فرمود: «بَلْ مَا أَكْثَرَ الصَّحِيحَ وَأَقَلَّ الْحَجِيج؛ چنین نیست! ضجه ها و فریادها زیاد است اما حاجیان ک ماند». سپس فرمود: آیا دوست داری صدق آنچه را گفتم بدانی و با چشم خود ببینی؟ (ابوبصیر نابینا بود) امام علیه السّلام دست بر چشم او کشید و دعایی خواند و او بینا شد. فرمود: ای ابوبصیر! به حاجیان نگاه کن. می گوید: نگاه کردم دیدم بسیاری از آنها به شکل انسان نیستند و افراد مؤمن در میان آن ها کم اند.)ابوبصیر سپس عرض کرد: راست گفتی ای مولای من! حاجیان کم اند و فریاد و ضجه بسیار است. سپس امام علیه السّلام دعای دیگری کرد و ابوبصیر به حال سابق برگشت.ابوبصیر عرضه داشت: چرا به حال سابق برگشتم؟ امام علیه السّلام فرمود: من دربارهٔ
1) بحار الانوار، ج 44، ص 298
تو بخلی ندارم و خداوند به تو ظلم و ستم روا نداشت. این را خیر تو دانسته است. به علاوه، من از این می ترسم که اگر این مطلب شیوع پیدا کند مردم ما را معبود خود بدانند. (1)شبیه همین داستان و مکاشفه در مورد امام علی بن الحسین علیه السّلام با زُهری، از دانشمندان اهل سنت که به امام علیه السّلام علاقه داشت نقل شده است.(2)در حالات عرفای بزرگ اسلامی عصر ما نیز مکاشفات فراوانی نقل شده که ذکر همۀ آنها به طول می انجامد.
آیا مکاشفات همیشه دلیلی بر ایمان و تقوا و سلامت عقیده و قرب الى الله صاحبان آن هاست یا ممکن است برای افراد بی تقوا وحتى غير مسلمان به صورت های شیطانی رخ دهد؟دلایلی در دست است که نشان دهندۀ عمومیت مکاشفات در هر دو گروه است زیرا هنگامی که براثر ریاضت ها، نفس قدرت و قوت پیدا کند و تمرکز کافی برای آن حاصل شود _ از هرکس که باشد _ ممکن است بعضی از این نوع مکاشفات برای صاحبش پیدا شود.این موضوع نمونه های فراوانی دارد از جمله:در آیه 48 سوره انفال می خوانیم: ﴿وَإِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ وَقَالَ لا غَالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ وَإِنِّى جارٌ لَكُمْ فَلَمَّا تَراءَتِ الْفِئَتَانِ نَكَصَ عَلَى عَقِبَيْهِ وَقَالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكُمْ إِنِّي أَرى ما لا تَرَوْنَ إِنِّى أَخافُ اللَّهَ وَاللَّهُ شَدِيدُ الْعِقَابِ؛ «و به یادآور هنگامی را که شیطان، اعمال آن ها [مشرکان] را در نظرشان جلوه داد، و گفت: «امروز هیچ کس از مردم بر شما پیروز نمی گردد؛ و من در کنار شما و پناه دهنده شما هستم» امّا هنگامی که دو گروه کافران و مؤمنان در برابر یکدیگر قرار گرفتند، به عقب برگشت و گفت: «من از شما پیروانم بیزارم من چیزی می بینم که شما نمی بینید؛ من از خدا می ترسم، خداوند سخت کیفر است!».)
در این آیه نکته ای به چشم می خورد و آن ظهور شیطان برای مشرکان روز جنگ بدر است به گفتۀ بعضی از مفسران، ابلیس با لشکری از شیاطین، به شکل سراقة بن مالک کنانی که از اشراف کنانه بود بر آنها ظاهر شد و گفت: امروز هیچکس بر شما غالب نمی شود و من در کنار شما هستم. آن ها نیز باور کردند و به گفتۀ شیطان برای مبارزه با مسلمین دلخوش شدند.(1)ولی طبق قول دیگری، این موضوع به صورت مشاهده نبوده بلکه وسوسه های شیطان بوده است.در آیۀ 96 سوره طه در مورد سامری می خوانیم: هنگامی که موسی از او سؤال کرد: این چه کاری بود که کردی؟ (اشاره به ساختن مجسمۀ گوساله و دعوت به پرستش آن است گفت: من چیزی دیدم که آن ها ندیدند و قسمتی از اثر فرستادهٔ خدا را برگرفتم و به کناری افکندم و نفس من این گونه در نظرم زینت داد (که به سراغ ساختن مجسمۀ گوساله بروم)؛ (قالَ بَصُرْتُ بِما لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُهَا وَكَذَلِكَ سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي).)دربارۀ این که منظور سامری از این سخن چه بوده است؟ دو تفسیر در میان مفسران معروف است: یکی این که هنگام آمدن لشکر فرعون به کنار دریای نیل من جبرئیل را بر مرکبی دیدم که برای تشویق آن لشکر به ورود در جاده های خشک شدۀ دریا در پیشاپیش آن ها حرکت می کرد. قسمتی از خاک زیر پای او یا مرکبش را برگرفتم و برای امروز ذخیره کردم و آن را در درون گوسالۀ طلایی افکندم و این سروصدا از ناحیۀ آن است.
1) مجمع البيان ذیل آیۀ شریفه مورد بحث آن را به صورت یک قول آورده است. همچنین جرجانی در آیات الاحکام و نیز جصاص در احکام القرآن ذیل آیۀ مورد بحث. در تفسیر قمی نیز به صورت یک امر قطعی ذکر شده است و از همه فراتر این که در تفسیر ابن ابی حاتم (از علمای قرن چهارم) این جریان به صورت مسند از ابن عباس نقل شده است
مطابق این تفسیر برای سامری مکاشفه ای پیدا شد و جبرئیل را دید در حالی که دیگران او را نمی دیدند، با این که به نظر می رسد سامری از همان زمان که جبرئیل را دید نیّت سوء داشت.(1)مرحوم طبرسی در مجمع البیان در تفسیر آیۀ شریفۀ ﴿وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا ليثبتوك أوْ يَقْتُلُوكَ أوْ يُخْرِجُوكَ وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللهُ وَاللهُ خَيْرُ الماكرين؛ «به خاطر بیاور هنگامی را که کافران برای تو نقشه می کشیدند که تو را به زندان بیفکنند، یا به قتل برسانند، و یا از مکّه بیرون کنند؛ توطئه می کردند، و خداوند هم تدبیر می کرد؛ و خدا بهترین تدبیر کنندگان است»(2)چنین می گوید: گروهی از قریش در دارالندوه (مرکزی که برای مشورت های مهم بود) اجتماع کردند تا دربارۀ پیغمبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله تصمیم بگیرند. بعضی نظر دادند که باید پیامبر صلّی اللهُ علیه وآله را تبعید کرد، بعضی دیگر گفتند: باید نمایندگانی از قبایل مختلف جمع شوند و به او حمله کنند و او را به قتل برسانند و بنی هاشم چون نمی توانند انتقام بگیرند راضی به دیه می شوند.)در این جا شیطان که به صورت پیرمردی از اهل نجد در آنجا حاضر شده بود این رأی را تصویب کرد و آراء دیگر را ابطال نمود. همگی بر این رأی متفق شدند و مردان و سلاح های خود را آماده کردند. (دنباله این داستان را که مربوط به لیلةالمبيت است و علی علیه السّلام در جای پیغمبر صلّی اللهُ علیه وآله خوابید و خداوند پیغمبرش را از چنگال دشمنان نجات داد همگی خوانده اید.)این مکاشفه شیطانی نشان می دهد که مکاشفه همیشه مربوط به صالحان و مقربان درگاه خدا نیست.(3)مرحوم طبرسی (احمد بن علی از علمای قرن ششم در کتاب احتجاج از)
ابن عباس نقل می کند که وقتی جنگ جمل با شکست طرفداران طلحه و زبیر به پایان رسید امام امیرمؤمنان علی علیه السّلام خطبه ای برای مردم خواند. بعد از آن من در خدمت آن حضرت بودم که از جایی عبور کردیم که حسن بصری مشغول گرفتن وضو بود. امام علیه السّلام فرمود: وضو را پرآب بگیر. حسن گفت: ای امیرمؤمنان! تو دیروز افرادی را کشتی که شهادت به وحدانیت خداوند و نبوت پیغمبر می دادند و نمازهای پنج گانه را با وضوهای پرآب انجام می دادند (اشاره به کشتگان اصحاب جمل است.)امام علیه السّلام فرمود: این چنین بود. تو چرا دشمنان ما را یاری نکردی (و به کمک آنها نشتافتی؟ عرض کرد: به خداوند قسم! صادقانه می گویم ای امیرمؤمنان! من روز اول غسل کردم و حنوط بر خود پاشیدم و سلاحم را برداشتم و شک نداشتم که جدا شدن از عایشه، امّ المؤمنین کفر است. هنگامی که در وسط راه به محلی به نام خریبه رسیدم صدای منادی ای را شنیدم که می گفت: ای حسن! برگرد زیرا قاتل و مقتول (در این جنگ) در آتش اند. من ترسیدم و بازگشتم و در خانه نشستم. روز دوم باز یقین داشتم که جدا شدن از عایشه کفر است. دوباره به قصد جنگیدن در رکاب او آماده شدم (و به راه افتادم) تا به همان محل رسیدم. دوباره صدای منادی را شنیدم که پشت سر من می گوید: ای حسن! کجا می روی؟ قاتل و مقتول هر دو در آتش دوزخ اند.)على علیه السّلام فرمود: راست می گویی، اما می دانی این منادی چه کسی بود؟ عرض کرد: نه. فرمود: برادرت ابلیس بود و به تو راست گفت زیرا قاتل و مقتول اصحاب جمل هر دو در آتش خواهند بود.حسن بصری عرض کرد: الآن فهمیدم ای امیر مؤمنان! که این جمعیت، (گمراه و هلاک شدند.(1))
1) بحار الانوار ، ج 32، ص 225 ، ح 175 این حدیث در کتاب احتجاج نیز درج 1، ص 171 آمده است. بعضی از محققان در صحت سند این حدیث تردید کرده اند زیرا می گویند: تاریخ تولد حسن سال بیست و یک هجری است و بنابراین در زمان جنگ جمل تقریباً پانزده ساله بود و این گفتگو میان او و آن حضرت مناسب آن سن و سال به نظر نمی رسد
ماجرای دیگری از مرحوم سید موسی زرآبادی که از شخصیت های برجستهٔ قریب عصر ما بود نقل شده که تأیید روشنی برای این مدعاست. مرحوم آقای حاج شیخ باقر ملکی میانجی که عالم باتقوا و از شاگردان مرحوم آقا میرزا مهدی اصفهانی در مشهد بود از حاج شیخ مجتبی قزوینی و او از سید موسی زرآبادی که همۀ آن ها افراد مورد اعتمادی بودند چنین نقل می کند که مرحوم زرآبادی می گفت: در قزوین امام جماعت بودم و به سیروسلوک مشغول شدم. در آن هنگام به تدریج مکاشفاتی برای من پیدا شد به گونه ای که در و دیوار برای من حائل نبود و از پشت دیوار اشخاص را می دیدم. یک روز در عالم مکاشفه ندایی شنیدم که می گفت: این مقدار اعمال ظاهری بس است اگر می خواهی به مقامات بالاتر برسی باید این کارها را کنار بگذاری. من گفتم: نماز و روزه و مانند آن را که از طرق معتبر از پیامبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله به ما رسیده است کنار بگذارم؟ من دست از آن برنمی دارم. دوباره ندا آمد: اگر دست برنداری تمام این مقامات از شما گرفته می شود. من گفتم: به جهنم. تا این را گفتم دیدم تمام آن حالات از من گرفته شد و مانند افراد عادی شدم. فهمیدم آن مکاشفات، شیطانی بوده است و تصمیم گرفتم که به دستورهای شرع و آداب و سنن تا حد توان عمل کنم. پس از مدتی عمل به این دستورات حالتی برای من حاصل شد که حالات قبلی در مقابل آن مانند قطره ای در مقابل دریا بود.(1)در اینجا این سؤال مطرح می شود که چگونه می توان مکاشفات رحمانی را از مکاشفات شیطانی شناخت؟
1) جرعه ای از دریا، ج 2، ص 478
بهترین راه شناخت این است که نگاه به صفات و حالات و اعتقادات صاحب مکاشفه کنیم، هرگاه انسانی باتقوا و باایمان و مؤدب به آداب دینی بود روشن می شود که مکاشفۀ او الهی است ولی اگر از افراد بی ایمان و آلوده به رذایل اخلاقی و یا فرصت طلب و دنبال منافع مادی بود معلوم میشود مکاشفۀ او شیطانی است و دامی است برای فریب دیگران و رسیدن به مقاصد نامشروع که از طریق ریاضات غیر شرعی برای او حاصل شده است.دربارۀ خود انسان نیز همین گونه است؛ اگر در حالی که آلوده به گناهان مختلفی است مکاشفه ای برای او پیدا شد باید بداند این مکاشفه، شیطانی است اما اگر در مسیر تقوا گام بر می دارد و حلال و حرام الهی را کاملاً رعایت می کند معلوم می شود مکاشفه، رحمانی است. این معیار خوبی برای شناختن این دو نوع مکاشفه از یکدیگر است.### مکاشفه به معنای خواب و رؤیایکی از شاخه های مکاشفه، رؤیاهای صادقه است که حقایقی را دربارۀ حال یا آینده برای انسان روشن می سازد و سالکان الی الله گاه در پرتو همی نگونه مکاشفات، مسیر خود را پیدا می کنند ولی خطرات این نوع مکاشفه نیز کم نیست، زیرا گاهی این رؤیاها جنبۀ شیطانی دارد و هوای نفس انسان یا ابلیس می خواهد او را بفریبد و از مسیر حق خارج سازد.در مورد رؤیاهای صادقه نمونه های فراوانی در قرآن مجید یا سنت پیامبر اکرم صلّى اللهُ عليه وآله و اهل بیت علیهم السّلام و حالات بزرگان دین وارد شده است.نمونه روشن آن رؤیای پیامبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله درباره فتح مکه است که در سورۀ فتح به آن اشاره شده است : (َقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ إِنْ شاءَ اللهُ آمِنِينَ مُخلفينَ رُؤسَكُمْ وَمُقَصِّرِينَ لا تَخَافُونَ فَعَلِمَ مَا لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ
دُونِ ذلِكَ فَتْحاً قَریباً خداوند آنچه را که به پیامبرش در رؤیا نشان داد، به حق راست گفت؛ به طور قطع همۀ شما به خواست خدا وارد مسجد الحرام می شوید در نهایت امنیت و در حالی که سرهای خود را تراشیده یا کوتاه کرده اید و از هیچکس ترس و وحشتی ندارید؛ ولی خداوند چیزهایی را می دانست که شما نمی دانستید (و در این تأخیر حکمتی بود)؛ و قبل از آن، فتح نزدیکی در خیبر برای شما قرار داده است».(1))این رؤیای صادقه مکاشفه ای بود که برای پیغمبر اکرم صلّى الله عليه وآله رخ دارد و همان گونه که آن حضرت در خواب دیده بود به وقوع پیوست و مسلمانان در ذى القعدۀ سال هفتم هجرت توفیق یافتند که زیارت خانۀ خدا را به صورت عمرهٔ مفرده و در نهایت امن و امان به جای آورند.قرآن در آیۀ 60 سورۀ اسراء اشارۀ سربسته ای به رؤیای صادقۀ دیگری از پیغمبر اکرم صلّى الله عليه وآله کرده و می فرماید: (وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتى أَرَيْنَاكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ؛ «و رؤیایی که به تو نشان دادیم و درخت نفرین شده که در قرآن ذکر کرده ایم، فقط برای آزمایش مردم بود».)دربارۀ این که این رؤیای صادقه اشاره به چیست؟ در میان مفسران گفتگوست ولی در روایت معروفی که فخر رازی، قرطبی و طبرسی در تفسیر خود آورده اند و مرحوم فیض کاشانی آن را به روایتی که در میان عامه و خاصه مشهور است مستند می داند چنین آمده است: پیامبر اکرم صلّى الله عليه وآله در خواب دید میمون هایی از منبر او بالا می روند و پایین می آیند، بسیار از این مسأله غمگین شد، آن چنان که بعد از آن کمتر می خندید. (این میمون ها را به بنی امیه تفسیر کرده اند که یکی بعد از دیگری بر جای پیامبر صلّی اللهُ علیه وآله نشستند در حالی که از یکدیگر تقلید می کردند و افرادی فاقد شخصیت بودند و حکومت اسلامی و خلافت رسول الله را به فساد کشیدند.
1) فتح، آیۀ 27
رؤیای حضرت یوسف علیه السّلام نیز که در خواب دید ماه و خورشید و تعدادی از ستارگان بر او سجده می کنند از همین قبیل است، آنجا که می خوانیم: ﴿إِذْ قالَ يُوسُفُ لأَبِيهِ يا أَبَتِ إِنِّى رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ»؛ «به خاطر بیاور هنگامی را که یوسف به پدرش گفت: «پدرم! من در خواب دیدم که یازده ستاره، و خورشید و ماه در برابرم سجده می کنند».(1)این خواب زمانی که یوسف علیه السّلام عزیز مصر شد تحقق یافت و پدر و مادرش همراه برادران نزد او آمدند و به شکرانۀ نجات یوسف علیه السّلام و نجات خودشان، در برابر او به سجده افتادند.تنها سؤالی که در اینجا باقی می ماند این است که آیا مادر یوسف علیه السّلام در آن زمان زنده بود و به مصر آمد یا طبق نوشتهٔ بعضی از مفسران مادرش «راحیل» قبلاً از دنیا رفته بود و خاله اش که در آن زمان همسر یعقوب علیه السّلام بود همراه آن گروه به مصر آمد؟از ظاهر آیات فوق به خوبی استفاده می شود که مادر یوسف علیه السّلام در آن هنگام زنده بود و همراه همسر و فرزندانش به مصر آمد، و به شکرانۀ این نعمت، سجده کرد، ولی بعضی از مفسران اصرار دارند که مادرش راحیل از دنیا رفته بود و این خالۀ یوسف علیه السّلام بود که به مصر آمد و به جای مادر محسوب می شد.به هر حال ما نمی توانیم از ظاهر آیه ای که می گوید: مادر یوسف آن روز زنده بود (وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ بدون مدرک قاطعی چشم بپوشیم و آن را توجیه و تأویل کنیم.)رؤیای حضرت ابراهیم علیه السّلام که در آن مأمور به ذبح اسماعیل (به عنوان یک امتحان الهی شد نیز می تواند از رؤیاهای صادقه باشد هرچند پرده از روی یک)
1) یوسف، آیۀ 4
واقعیت تکوینی برنداشت اما یک واقعیت تشریعی را آشکار ساخت و جملهٔ (قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا (1)نیز اشاره به این است که تو به دستوری که در این خواب داده شده بود و یک دستور الهی واقعی بود عمل کردی هر چند ارادۀ الهی بر آن تحقق گرفت که اسماعیل ذبح نشود.)### رؤیاهای صادقه در افراد عادیالبته رؤیاهای صادقه مخصوص صالحان و پرهیزکاران و مقربان درگاه خدا نیست. گاه افراد عادی و حتی ناصالح نیز رؤیای صادقه ای می بینند و این شاخه از مکاشفه برای آن ها واقع می شود از جمله:1. خواب ملکِ مصر: همان طور که می دانید و در سورۀ یوسف با صراحت آمده او گفت: من در خواب هفت گاو چاق را دیدم که هفت گاو لاغر آن ها را می خورند؛ و هفت خوشۀ سبز و هفت خوشۀ خشکیده، که خشکیده ها بر سبزها پیچیدند؛ و آنها را از بین بردند. ای گروه اشراف! دربارۀ خواب من نظر دهید، اگر خواب را تعبیر می کنید؛ (وَقَالَ الْمَلِكُ إِنِّی أَرى سَبْعَ بَقَرَاتٍ سِمَانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجَافٌ وَسَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ يَابِسَاتٍ يَا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونى فى رُؤْيَايَ إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّغْ يَا تَعْبُرُونَ.(2))و يوسف علیه السّلام این خواب را به طور کامل تعبیر کرد و خبر از هفت سال فراوانی باران و سپس هفت سال خشکسالی داد و راه نجات از خشکسالی را نیز برای آن ها روشن ساخت. این خواب یک مکاشفۀ رؤیایی بود که دقیقاً به وقوع پیوست.2. هنگامی که یوسف علیه السّلام به زندان افتاد دو نفر زندانی نزد او آمدند. یکی از آنها گفت: «من در خواب دیدم که انگور برای ساختن شراب می فشارم»
و دیگری گفت: «من درخواب دیدم نان بر سرم حمل می کنم؛ که پرندگان از آن می خورند» ما را از تعبیر این خواب آگاه کن که تو را از نیکوکاران می بینیم؛ (قال أَحَدُهُما إِنِّى أَرانى أَعْصِرُ خَمْراً وَقَالَ الْآخَرُ إِنِّي أَرَانِي أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسَى خُبْرَاً تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ تبتنا بتأويلِهِ إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ.(1))يوسف علیه السّلام به آن ها خبر داد که یکی آزاد می شود و به کار سابق خود در دربار ملک بر می گردد و دیگری بر سر دار خواهد رفت. و همان واقع شد.3. مرحوم طبرسی در مجمع البیان در ذیل آیۀ 4 سورۀ قصص که اشاره به کشتار وسیع فرعونیان از بنی اسرائیل دارد از بعضی از مفسران نقل می کند که فرعون شبی در خواب دید آتشی از سوی بیت المقدس آمد و خانه های قبطیان (فرعونیان سوخت ولی خانه های بنی اسرائیل سالم ماند. از دانشمندان قومش تعبیر این خواب را خواست، گفتند: از این سرزمین مردی بر می خیزد که هلاکت مصر (و فرعونیان) به دست او خواهد بود.(2))و می دانیم که این خواب با ظهور موسی علیه السّلام و هلاکت فرعونیان و پیروزی بنی اسرائیل بر آنان تحقق یافت. این مکاشفۀ رؤیایی برای شخصی واقع شد که ظالم و آلوده بود.در عصر و زمان ما و یا حتی قبل از آن خواب های متعددی از علمای بزرگ و افراد عادی نقل شده که از قبیل رؤیاهای صادقه بوده و عیناً تحقق یافته است؛ خواب هایی که پرده از روی اسراری برداشته و حقایقی مربوط به آینده و یا حقایقی پنهانی مربوط به زمان حال را کشف کرده و تعداد آن ها به قدری است که حتى افراد دیر باور نمی توانند انگشت انکار روی همۀ آن ها بگذارند و یا آن ها را حمل بر تصادف کنند.
### رؤیاهای صادقه وغير صادقههمان گونه که رؤیای صادقه کم نیست رؤیای غیر صادقه نیز فراوان است که از آن به خواب های پریشان و «اضغاث» احلام تعبیر می شود. بسیاری از آن ها براثر ذهنیت هایی است که انسان قبلاً داشته یا آرزوهایی است که به آن نرسیده یا تلقیناتی است که افراد مختلف کرده اند و این ها در عالم خواب به صورت رؤیا درآمده و در مقابل چشم صاحبش مجسم می شود.مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی از امام صادق علیه السّلام نقل می کند: «الرُّؤْيَا عَلَى ثَلَاثَةِ وُجُودٍ بِشَارَةٍ مِنَ اللَّهِ لِلْمُؤْمِنِ وَتَحْذِيرٍ مِنَ الشَّيْطَانِ وَأَضْغَاثِ أَحْلامٍ؛ خواب و رؤیا سه گونه است: گاه بشارتی از سوی خدا به شخص با ایمان است و گاه القای وحشتناکی از سوی شیطان و گاه خواب های پریشان».(1مرحوم علامه مجلسی بعد از ذکر این روایت و تفسیر آن، حدیثی از رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله در این زمینه نقل کرده است: «الرُّؤْيَا ثَلاثَة رُؤْيَا بُشْرَى مِنَ اللَّهِ وَرُؤْيَا مِمَّا يُحَدِّثُ بِهِ الرَّجُلُ نَفْسَهُ وَرُؤْيَا مِنْ تَحْزِينِ الشَّيْطَانِ؛ خواب و رؤیا سه گونه است: رؤیایی که بشارتی از سوی خداست، رؤیایی که از آنچه انسان در دل دارد منعکس می شود (از قبیل آرزوهایی که به آن نرسیده است) و رؤیایی که شیطانی است که می خواهد افراد را غمگین سازد».(2))### طرق شناخت رؤیای صادقه از غیر صادقهگرچه بعضی مدعی وجود بعضی از راه ها هستند ولی ظاهراً طریقی که سبب اطمینان نفس شود و انسان بتواند به خوابش به عنوان یک دلیل معتبر تکیه کند وجود ندارد و به همین دلیل، مشهور و معروف در میان علما و بزرگان فقها بلکه
در سرحد اجماع است که خواب نمی تواند حجّت باشد به عنوان مثال کسی در خواب ببیند که از دیگری طلبکار است یا به دیگری بدهکار است یا در خواب محرمیت یا نامحرم بودن خود را با دیگری ببیند؛ هیچ یک از این ها معیار برای حكم فقهی نخواهد شد زیرا معیاری برای تشخیص رؤیاهای صادقه از غیر صادقه موجود نیست.ممکن است این گونه خواب ها زمینه ای برای تحقیقات بشود و انسان بعد از تحقیق به نتیجه ای برسد و آن نتیجۀ محسوس البته حجّت خواهد بود و خوابش در حقیقت راهنمای او برای رسیدن به نتیجه ای بوده است.ممکن است انسان در خواب، مطالبی ببیند که صدق آن را در بیداری احساس کرده و در کنار آن مطالب مشکوکی باشد. هرگز نمی توان به خاطر آنچه صادق است دربارۀ آنچه مشکوک است شرعاً حکم کرد.بنابراین کسانی که به وسیلهٔ خواب های خود احکامی را ابداع می کنند و یا اشخاصی را توثیق یا تضعیف می سازند همه از نظر شرع اسلام گرفتار اشتباه و خطا هستند.گروهی از مادی ها مانند فروید و پیروان مکتب او برای تمام خواب ها تفسیر مادی می کنند. آن ها پس از ذکر مقدماتی نتیجه می گیرند که خواب و رؤیا عبارت است از ارضای تمایلات وا پس زده و سرکوفته ای که همیشه با تغییر و تبدیل هایی برای فریب انسان به عرصۀ خودآگاهی روی می آورد.آن ها می گویند: بسیار می شود که امیالی داریم که به عللی نتوانستیم آنه ا را ارضاء کنیم و در ضمیر باطن ما جای گرفته اند. به هنگام خواب که بخش خودآگاه از کار می افتد، برای یک نوع اشباع تخیلی از مرحلهٔ ناخودآگاه به مرحلهٔ خودآگاه روی می آورد. گاه بدون هیچ گونه تغییر منعکس می شود مانند عاشقی که محبوب از دست دادۀ خود را در خواب می بیند و گاه تغییر شکل داده
به صورت های مناسبی منعکس می شود که در این صورت نیاز به تعبیر دارد. آن ها به این شکل همۀ رویاها را مربوط به گذشته می دانند. این در حالی است که موارد زیادی از خواب ها از حوادث آینده خبر می دهد به گونه ای که قابل انکار نیست.به هر حال، اولاً: خواب نمی تواند حجّت شرعی باشد و هیچ فقیهی از فقهای اسلام هیچ حکم شرعی را به وسیلۀ خواب و رؤیا اثبات نکرده است.ثانیاً: رؤیاهای صادقه که نوعی مکاشفل باطنی است همانگونه که برای نیکان و پاکان واقع می شود برای افراد ظالم و آلوده نیز ممکن است تحقق یابد.و ثالثاً: تشخیص این که فلان رؤیا جزء رؤیاهای صادقه است یا نه، معیار مشخصی ندارد.بنابراین تکیه کردن بعضی از عرفان های انحرافی مانند عرفان صوفیه بر رؤیاها به هیچ وجه نمی تواند سندی بر حقانیت کسی یا چیزی باشد.تنها زمانی میتوان اطمینان به صادقه بودن رؤیا پیدا کرد که در خارج تحقق یابد.البته در کتاب شریف کافی از امام صادق علیه السّلام نقل شده که در پاسخ سؤال ابوبصیر که عرض کرد: فدایت شوم! رؤیای صادقه و كاذبه را چگونه می توان تشخیص داد؟ فرمود: رؤیای کاذبه آن است که انسان در آغاز شب که شیاطین سلطه دارند می بیند و آن چیز خیالی است و کاذبه است و خیری در آن نیست اما رؤیای صادقه آن است که پس از گذشتن دو ثلث شب که فرشتگان نازل می شوند و قبل از سحر است دیده می شود و تخلف ندارد مگر اینکه انسان جُنُب باشد یا بدون وضو بخوابد یا ذکر خداوند را به طور کامل انجام ندهد.(1)ولی بدون شک منظور این است که این گونه حالات می تواند قرینۀ اجمالی بر صدق و کذب رؤیا باشد نه یک قرینۀ دائمی و همیشگی.
1) کافی، ج 8، ص 91 ، ح 62
### خواب دیدن معصومان علیهم السَّلامبعضی معتقدند: براساس روایتی که از رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله نقل شده که فرمود: «مَنْ رَآنِي فِي مَنَامِهِ فَقَدْ رَآنِي لِأَنَّ الشَّيْطَانَ لا يَتَمَثَلُ فِى صُورَتِي وَلَا فِي صُورَةٍ أَحَدٍ مِنْ أَوْصِيَائِي وَلا فِى صُورَةِ أَحَدٍ مِنْ شِيعَتِهِمْ وَإِنَّ الرُّؤْيَا الصَّادِقَةَ جُزْءٌ مِنْ سَبْعِينَ جُزْءاً مِنَ النُّبُوَّةِ؛ هرکس مرا در خواب ببیند در واقع مرا دیده است زیرا شیطان به صورت من و به صورت هیچ یک از اوصیای من و هیچ یک از شیعیان (مخلص و واقعی آن ها در نمی آید و رؤیای صادقه جزئی از هفتاد جزء نبوت است، هرکس معصومین یا شیعیان خالص را در خواب ببیند رؤیای او رؤیای صادقه است و می تواند به آن اعتماد کند چون شیطان هرگز به صورت آنها در نمی آید».(1))چنین خواب هایی میتواند حجّت باشد و این در واقع استثنایی است در عدم حجيّت رؤيا.این حدیث را تنها روات شیعه از ائمه معصومین علیهم السّلم نقل نکرده اند بلکه اهل سنت هم در کتابه ای معروف خود مانند صحیح بخاری و مسلم و ترمذی به الفاظ مختلفی روایت کرده اند.(2)در تفسیر این احادیث، علمای اهل بیت علیهم السّلام و اهل سنت اختلاف زیادی دارند.صلى الله آنها اختلاف کرده اند که آیا منظور از رؤیت پیامبر اکرم ضلّی اللهُ علیه وآله و امامان معصوم علیهم السّلام صورت اصلی آن هاست یا به هر صورتی که در نظر بینندۀ خواب منعکس شود؟علامه مجلسی در بحار الانوار می گوید: ظاهر حدیث امام رضا علیه السّلام در این زمینه تعمیم است زیرا کسی از اهل خراسان خدمت آن حضرت رسید
و عرضه داشت: رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله را در خواب دیدم، گویا به من فرمود: چگونه خواهید بود شما اهل خراسان هنگامی که پارۀ تن من در سرزمین شما مدفون گردد و ودیعۀ من به شما سپرده شود و ستارۀ من در خاک شما پنهان گردد؟امام علیه السّلام به او فرمود: (درست است منم که در سرزمین شما دفن می شوم و من پارۀ تن پیغمبر شما هستم و من ودیعۀ خاندان نبوت و ستارۀ آسمان آن می باشم.(1))روشن است که آن مرد خراسانی چهرۀ اصلی پیامبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله را ندیده بلکه به صورتی دیده که گمان می کرده پیامبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله است و امام علیه السّلام از او سؤال نکرد که آن حضرت را به چه صورت دیده ای؟ولی در سند روایت مزبور، بعضی افراد از نظر وثاقت زیر سؤال اند مانند محمد بن ابراهیم طالقانی، گرچه از مشایخ صدوق شمرده شده است.علمای عامه نیز در این باره اختلاف کرده اند، بعضی گفته اند:منظور، دیدن پیامبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله به صورت اصلی است و آن را با گفتۀ ابن سیرین تأیید کرده اند که هرگاه کسی نزد او می آمد و می گفت: پیامبر اکرم صلى الله عليه وسلم را در خواب دیدم به او می گفت: اوصاف و علائم چهرۀ آن حضرت را بشمار. هرگاه اوصافی می گفت که بر آنچه رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله به آن معروف است تطبیق نمی کرد می گفت: تو پیامبر صلّی اللهُ علیه وآله را در خواب ندیده ای.ولی بعضی دیگر گفته اند: روایت مزبور، هم صورت اصلی را شامل می شود و هم غیر آن را و آن را به روایت ابو هریره که می گوید: پیامبر صلّی اللهُ علیه وآله فرمود: «من رآنی فى المنام فقد رأني فاني اُرى في كل صورة؛ هرکس در خواب مرا (به هر صورتی ببیند مرا دیده است زیرا من به هر صورتی دیده می شوم»(2)مستند ساخته اند.)
مرحوم علامه مجلسی بعد از ذکر اختلافات در تفسیر این حدیث می گوید: آنچه در این جا باقی می ماند این است که آیا این گونه خواب ها حجّت در احکام شرعیه می باشد؟ سپس می افزاید: مشکل است، زیرا با سندهای صحیح از امام صادق علیه السّلام در حدیث اذان نقل شده است: «اِنَّ دِینَ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ أَعَزُّ مِنْ أَنْ يُرَى فِي النَّوْمِ؛ دین خداوند متعال برتر از آن است که در خواب دیده شود (به وسیلهٔ خواب اثبات گردد». بنابراین ممکن است گفته شود مراد این است که هیچ اصل شرعی از احکام با خواب ثابت نمی شود بلکه از طریق وحیِ آشکار ثابت می شود.)سپس می افزاید: سزاوار است این حکم را تخصیص به خواب غیر انبیاء وائمه بزنیم یعنی بگوییم: اگر پیامبر صلّی اللهُ علیه وآله یا امام خوابی را ببیند آن خواب به منزلهٔ وحی است (همان گونه که خواب حضرت ابراهیم علیه السّلام دربارۀ ذبح اسماعیل علیه السّلام این چنین بوده است).(1))به هر حال آنچه از سیره فقهای علمای بزرگ پیشین دیده شده این است که در هیچ مسأله شرعی، حکمی را به وسیلهٔ خواب اثبات نکرده اند بلکه به سراغ ادلۀ معروف رفته اند.***این سخن را با کلامی از علامه حلی پایان می دهیم:مهنى بن سنان (از بزرگان عصر علامه حلی پرسید: کسی که رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله یا بعضی از ائمه را در خواب دیده که او را به چیزی امر یا از چیزی نهی کرده است آیا امتثال امر یا اجتناب از نهی او واجب است؟ با توجه به روایت صحیحی که از رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله نقل شده است که فرمود: «من رآني في منامه فقد رآني...؟».)مرحوم علامه در جواب فرمود: به آن دستور نبی که برخلاف ظاهر ادلۀ شرع
1) بحار الانوار، ج 58، ص 234
است نمی توان عمل کرد اما آنچه موافق ظواهر ادله باشد اولی متابعت است ولی واجب نیست، زیرا رؤیت آن حضرت در خواب سبب وجوب پیروی از آن خواب نمی شود.(1)از آنچه تا اینجا بیان شد به این جمع بندی می رسیم که اوّلاً: خواب ها ممکن است رؤیای صادقه یا کاذبه، رحمانی یا شیطانی باشد و تشخیص این دو از یکدیگر کار بسیار مشکلی است.ثانياً: دلیلی بر حجیّت خواب در تمام اشکالش نداریم و هرگز نمی توانیم یک حکم شرعی و از آن فراتر، یک عقیده دینی را بر آن استوار کنیم. حتی دیدن خواب پیامبران و امامان علیهم السّلام نیز به تنهایی نمی تواند حجّت شرعی برای اثبات عقیده ای یا حکمی از احکام شرع باشد.ثالثاً: خواب های فراوانی از بزرگان پیشین و یا حتی افراد عادی نقل شده که عیناً به وقوع پیوسته و نشان می دهد برخلاف گفتۀ بعضی از روانکاوان، خواب همیشه انعکاس خواسته های سرکوفته یا حوادث روزمره نیست، بلکه ممکن است پیامی دربارۀ آینده باشد هر چند این پیام ها قطعی نخواهد بود.
1) بحار الانوار، ج 58، ص 234
## فصل یازدهم: کرامات اولیاء اللهفصل یازدهم
از مسائل مهمی که پیش روی ارباب سیروسلوک و کسانی که راه تهذیب نفس و قرب الى الله را می پویند قرار دارد مسألۀ کرامات است.منظور از کرامت، کارهای خارق العاده ای است که با اسباب طبیعی انجام آن میسر نیست. به عنوان مثال، بیماری سختی را با یک اشاره درمان کردن و یا گمشده ای را با تفکر و اندیشه ای پیدا نمودن یا از موفقیت و عدم موفقیت کسی در آینده خبر قطعی دادن و یا شر ظالمی را با دعایی به سرعت قطع کردن و امثال آن.البته تفاوت کرامت با معجزه روشن است. معجزه همیشه همراه با ادعای نبوت یا امامت و تحدّی است یعنی کسی ادعای مأموریتی از سوی خدا می کند وکار خارق العاده ای انجام میدهد و می گوید: هر کسی منکر است همانند آن را بیاورد ولی کرامته ا نه ادعایی در آن است و نه تحدّی ای.در طول تاریخ زندگی صالحان و عابدان و مؤمنان راستین کرامات زیادی می بینیم و قرآن مجید نیز اشاره به کرامات متعددی از صالحان و نیکان کرده است.از جمله آنچه در مورد حضرت مریم علیها السّلام واقع شد که در کنار محراب او غذاهای بهشتی آشکار می شد و هنگامی که زکریا که کفالت او را بر عهده داشت
از وی سؤال کرد گفت: اینها از سوی خداست؛ (كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرِيَّا الْمِحْرَابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً قَالَ يا مَرْيَمُ أَنَّى لَكِ هذا قَالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشَاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ.(1))همچنین دربارۀ آصف بن برخیا، وزیر سلیمان که قرآن از او به عنوان (الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْكِتَابِ یاد کرده، آمده است که او توانست تخت بلقیس را در یک لحظه از محل حکومتش (جنوب جزيرة العرب) به شمال آن (شامات) منتقل کند: (قالَ الَّذى عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ قَالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرا عِنْدَهُ قَالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِى أَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَمَنْ شَكَرَ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَريمٌ).)مرحوم آیت الله مطهری تحت عنوان «مراحل و منازل سیروسلوک» به پنج مرحله اشاره کرده است. نخستین مرحله را تسلط انسان بر نفس خویشتن بر می شمارد و مرحلۀ دوم را تسلط بر اندیشه های پراکنده یعنی نیروی مخیلۀ خود؛ مرحلۀ سوم را مرحله ای میداند که روح به قدری قوی می شود که در بسیاری از امور از بدن بی نیاز می گردد و در مرحله چهارم، خود بدن از هر لحاظ تحت فرمان و ارادۀ شخص در می آید به گونه ای که در حوزۀ بدن خود، اعمال خارق العاده ای از او سر می زند و در مرحلۀ پنجم که بالاترین مراحل است حتی طبیعت خارجی تحت نفوذ اراده انسان قرار می گیرد و مطیع او می شود و معجزات و کرامات انبیا و اولیا مربوط به این مرحله است.(2)***
آیا کرامات، مخصوص اولیاء الله و صالحان و مقربان درگاه اوست یا ممکن است از غیر آنها نیز سرزند؟اعمال خارق العاده ای که از مرتاضان هند و جمعی از ارباب ریاضت در مناطق دیگر نقل می شود نشان می دهد که ریاضت های نفسانی ممکن است سرچشمۀ انجام اعمال خارق العاده گردد. به این صورت که ریاضت، قوای نفس را به اندازه ای متمرکز می کند که می تواند در یک لحظه کار خارق العاده ای انجام دهد.نتیجه این که کرامات و کارهای خارق العاده نمی تواند به تنهایی دلیل بر مقام و منزلتی برای آورندۀ آن باشد.از سویی دیگر، اگر کسی مسیر عرفان الهی و سیروسلوک را برای رسیدن به كرامات طی کند در واقع گرفتار حجاب ضخیمی شده است که او را از راه باز می دارد زیرا محرک آن همان خودخواهی و رسیدن به مقامات عالی و کشف و کرامات است.اصولاً رهروان این راه باید هرچیز غیر خدا و رضای او را به فراموشی بسپارند؛ جز او نخواهند و جز او نبینند و برای جز او گام برندارند. این است راه و رسم رهروان راستین.بدترین مانع این راه که بسیاری گرفتار آن می شوند آرزوی نیل به مقامات است که آثار آن در زندگی آنها ظاهر گردد. این آرزو چیزی جز خود پرستی و نوعی شرک نیست. چگونه خود پرستی و شرک می تواند مایۀ قرب الى الله و سیروسلوک به سوی او باشد؟از مرحوم محمدجواد انصاری که از عرفای زمان ما بود نقل شده است که می گوید: مکاشفه (همچنین کرامات برای سالک از دو جهت خطر دارد: یکی تشخيص خدایی بودن یا شیطانی بودن آن، چون نفس قوۀ خلاقه دارد)
و تشخیص این دو مشکل است. و دیگر اینکه سالک را متوقف می کند و به همین جزئیات مشغول می سازد.(1)اضافه می کنیم: نه تنها سالک را متوقف می کند بلکه گاه او را به عقب بر می گرداند و در هوای نفس به طور ناخودآگاه غرق می سازد. همان چیزی که عامل سقوط و تنزل مقام و موقعیت است.
1) به نقل از کتاب در جستجوی عرفان اسلامی، ص 316
## فصل دوازدهم:عرفان و مسالۀ وحدت وجود### اشارهفصل دوازدهم
می دانیم که بسیاری از صوفیان و شاید همۀ آنها و جمعی از فلاسفه و عرفا از طرفداران جدی وحدت وجودند. وحدت وجود را به معنای توحید حقیقی و غیر آن را نوعی شرک می دانند و معتقدند که تا کسی به وحدت وجود حقیقی نرسد موحد نیست و طعم عرفان را نخواهد چشید.و خواهیم دید که تا چه حد در این ادعاها مبالغه شده است.نخست باید معنای وحدت وجودی را که محل گفتگو میان آن ها و بسیاری از بزرگان علمای راستین است بدانیم.به طور ساده، وحدت وجود سه معنا دارد:نخست: وحدت مفهومی است یعنی هنگامی که ما دربارۀ وجود خداوند ووجود مخلوقات سخن می گوییم در هر دو مورد مفهوم واحدی را در نظر می گیریم؛ وجود در برابر عدم و هستی در برابر نیستی؛ هر دو در این مفهوم مشترک اند.دوم: وحدت حقیقی و آن این است که حقیقت وجود در خارج، یک گونه بیشتر نیست خواه وجود واجب باشد یا وجود ممکن.به عنوان مثال، هنگامی که می گوییم: نور در خارج یک حقیقت است،
مفهومش این است که نور آفتاب و حتی نور یک شمع هر دو از یک مقوله اند، هر ظلمت و تاریکی را طرد و نفی می کنند و هر دو، آثار شبیه به هم دارند هرچند نور آفتاب کجا و نور شمع کجا.سوم: وحدت مصداقی و شخصی است و آن اینکه بگوییم در عالم هستی یک مصداق وجود بیشتر نیست و آن وجود واجب الوجود است و ممکنات همه امور اعتباری هستند و ما در بدو نظر دوگانگی بین واجب و ممکن می بینیم و هرگاه دقت کنیم یک چیز بیشتر نیست و توحید حقیقی همین است.بسیاری از صوفیه این سخن را هنگامی که به افشاگری می پرداختند و به اصطلاح، به سراغ شطحیات می رفتند آشکارا می گفتند.جملۀ «لا اله الا انا سبحانى ما اعظم شأنی؛ معبودی جز من نیست، منزهم، چقدر شأن من عظیم است!» که در شرح فصوص قیصری از بایزید نقل شده(1وجملۀ «ليس في جبتي سوى الله؛ در درون لباس من کسی جز خدا نیست» که در كتاب المقدمات من نص النصوص نوشتۀ سید حیدر آملی آمده است (2)و گفتهٔ معروف حسین بن منصور حلاج (انا الحق) و امثال آن نمونه هایی از این ادعاست.)جمعی از طرفداران وحدت وجود، آن را جزء اسرار پنهانی دانسته و از آن تعبیر به «سرّ مگو» می کنند همان گونه که در شعر معروف حافظ آمده است:گفت آن یار که از او گشت سردار بلند *** جرمش این بود که اسرار هویدا می کرداین سخن بازتاب وسیعی در ادبیات فارسی و عربی دارد که نمونۀ بارز آن اشعار هاتف اصفهانی استای فدای تو هم دل و هم جان *** وی نثار رهت هم این و هم آن
دل بریدن ز وصل تو مشکل *** جان فشاندن به راه تو آساندوش از فرط شوق وجذبۀ عشق *** هر طرف می شتافتم حیرانآخر الامر شوق دیدارش *** سوی دیر مغان کشید عنانچشم بد دور خلوتی *** دیدم روشن از نور حق نه از نیرانهر طرف دیدم آتشی کان شب *** دید در طور موسى عمرانپیری آن جا به آتش افروزی *** با ا ادب گرد پیر مغبچگانمغ و مغ زاده مُؤبد و دُستور *** خدمتش را ز شوق بسته میانمنِ شر منده از مسلمانی *** گشتم آن جا به گوشه ای پنهانپیر پرسید کیست این؟ گفتند: *** عاشقی بی قرار سرگردانگفت جامی دهیدش از می ناب *** گرچه ناخوانده باشد این مهمانساقی آتش پرست و آتش دست *** ریخت در ساغر آتش سوزانچون که خوردم نه عقل ماند و نه هوش *** سوخت هم کفر از آن و هم ایمانمست افتادم و در آن مستى *** به زبانی که شرح آن نتواناین سخن می شنیدم از اعضاء *** همه حتى الوريد والشريانکه یکی هست و هیچ نیست جز او *** وحده لا اله الا هوتفاوتی که میان جملۀ «لا اله الا هو؛ معبودی جز خدا نیست» و لا شيء الا هو؛ هیچ چیز جز خدا وجود ندارد» روشن است.در بخش دیگری از اشعارش می گوید:در کلیسا به دلبری ترسا *** گفتم ای دل به دام تو دربندای که دارد به تار گیسویت *** هر سر موی من جدا پیوندره به وحدت نیافتن تا کی؟ *** ننگ تثلیث بر یکی تا چند؟نام حق یگانه چون شاید *** که اب وابن و روح قدس نهندلب شیرین گشود و با من گفت *** وز شکرخند ریخت شکر و قند
که گر از سِرّ وحدت آگاهی *** تهمت کافری به ما مپسنددر سه آئینه شاهد ازلی *** پرتو از روی تابناک افکندسه نگردد بریشم از او را *** پرنیان خوانی و حریر و پرندما در این گفتگو، که از یک سو *** شد ز ناقوس این ترانه بلندکه یکی هست و هیچ نیست جز او *** وحده لا اله لا هوبه جملۀ «هیچ نیست جز او» دقت کنید.***یکی از فلاسفۀ عصر ما برای وحدت وجود چهار معنا ذکر کرده است:1. وحدت شخصی وجود؛ به گونه ای که به جز واجب تعالی هیچ مصداقی وجود نداشته باشد. گفته است که این تعبیر غلط است و منافی شرع انور و کفر است، زیرا شخص عاقل چگونه می تواند کثرت وجود را واقعاً انکار کند؟2. وحدت سنخی وجود نه شخصی؛ به نحوی که در مفهوم «حقیقت وجود» مشترک بوده ولی مصادیق، شدت و ضعف دارد. در این جا نیز اضافه می کند که این معنا چندان دور از قبول نیست و منافی امری نمی باشد.3. وحدت شخصی وجود، نه سنخی؛ البته نه به معنای اول که کثرت را خیال محض می داند بلکه با حفظ وحدت شخصی، کثرت آثار پذیرفته می شود. مانند وحدت شخصی نفس انسانی و تعدد شئون ادراکی و تحریکی آن که وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت است.سپس می افزاید: این مبنا را ملاصدرا در بحث علت و معلول اسفار اختیار کرده و مطابق برهان و ذوق است و منافی هیچ امری نیست.4. وحدت شهود و عدم نگاه به کثرت مخلوقات؛ مانند توجه تام به صاحب اصلی صورت های گوناگون در آیینه های مختلف که بیننده را از کثرت آیینه و اختلاف آنها غافل کند و جز صاحب صورت چیزی را نبیند.
در اینجا نیز می افزاید: معنای صحیح و خالی از اشکال و شبهه در همین تفسیر چهارم است و اخلاص در شرع مطهر که شرط عبادت است مقدمۀ وصول به این مقام می باشد.(1)طبق تحلیل مرحوم علامه قزوینی، وحدت وجود به معنای شخصی حقیقی و انکار وجودات ممکنات که در بعضی از عبارات صوفیه و عرفا آمده است کاملاً نامعقول و غیر قابل قبول است، ولی وحدت سنخی یا وحدت در عین کثرت یا به ویژه وحدت شهودی که هیچ کدام در واقع وحدت شخصی نیست قابل قبول می باشد، وحدت شهودی که مفهومش این است: انسان به مقامی از عشق و معرفت خدا می رسد که در جهان هستی تنها او را می بیند و حتی موجودات را که می بیند باز به خالق آنها می نگرد.همانند تعبیر معروفی که از امیرمؤمنان علی علیه السّلام نقل شده است: «ما رايت شيئاً الاّ ورَأَيت الله قبله و بعده ومعه؛ هیچ چیز را ندیدم مگر ای نکه خدا را قبل از آن و بعد از آن و با آن دیدم».(2)قبل از او به دلیل این که ازلی است و سایر موجودات حادث اند. بعد از او زیرا خداوند ابدی است و سایر موجودات فانی اند. و همراه با او به این علت که رابطهٔ خلق و خالق به گونه ای است که همۀ موجودات، قائم به ذات او هستند و بدون امداد او فانی می شوند.منظور از وحدت سنخی همان است که قبلاً به آن اشاره شد که وجود واجب و وجود ممکن هر دو مصداق وجودند همان گونه که نور آفتاب و نور یک شمع هر دو مصداق نورند. این معنا کاملاً قابل قبول می باشد و همچنین وحدت به معنای تکثر آثار که همۀ موجودات از مظاهر وجود خداوند هستند همچون شعاع آفتاب که از قرص آفتاب سرچشمه می گیرد. این معنا نیز قابل انکار نیست.
جمعی دیگر از فلاسفۀ متشرعه که مقام فقاهت را نیز داشته اند همین مسیر را طی کرده اند؛ وحدت شخصی حقیقی را به کلی انکار نموده و به سراغ وحدت سنخی یا وحدت شهودی _ آنگونه که بیان شد _ رفتند.کوتاه سخن اینکه هرگاه بخواهیم به طور شفاف این مسأله را دنبال کنیم باید گفت: وحدت شخصی به این معنا که یک وجود در عالم بیش نیست و آن خداست و بقیه خیالات و اوهام اند، مورد قبول فلاسفهٔ متشرع و عارفان عالم به مسائل اسلامی و فقهای برجسته نیست و آن را سخیف و باطل می شمرند و حتی فتوا می دهند که اگر کسی به آن معتقد باشد و لوازم آن را _ که بعداً اشاره خواهیم کرد _ بپذیرد از جرگۀ مسلمین خارج است.و اما وحدت سنخی که در حقیقت همان وحدت حقیقی وجود است و به تعبیر دیگر، وجود را به مراتب تشکیکی پذیرفتن، همانند نور که هم آفتاب را شامل می شود و هم نور یک شمع ضعیف را، این نوع وحدت مورد قبول جمعی از فلاسفه اسلامی می باشد و مشکلی در آن نیست.و اما وحدت وجود به معنای این که واجب الوجود یکی بیش نیست و ممكنات تجلیات او و جلوه های ذات پاک او می باشند همانند آفتاب واشعهٔ آن، اگر کسی به این نوع وحدت معتقد باشد نیز راه خطا نرفته و شايد تعبير شاعرانه ای برای رابطهٔ ممکن و واجب کرده باشد.نوع چهارم وحدت که وحدت شهودی است به این معناست که انسان به قدری به خداوند عشق ورزد که غیر از او نبیند و غیر از او نخواهد و همۀ ممکنات را به فراموشی بسپرد همانند عاشقان عادی و مجازی که جز معشوق را نمی بینند و هرچه غیر اوست به فراموشی می سپارند و به گفتۀ سعدی:ره عقل جز پیچ در پیچ نیست *** بر عارفان جز خدا هیچهمه هر چه هستند از آن کمترند*** که با هستی اش نام هستی بر
البته این تقسیم چهارگانه منافات با تقسیم سه گانه ای که در آغاز بحث گفتیم (وحدت مفهومی، وحدت حقیقی و وحدت شخصی ندارد. آن از دید دیگری است و این از دید دیگر.)### وحدت شخصی و مصداقی!ولی با این همه نمی توان انکار کرد که بسیاری از صوفیه و جمعی از عرفا عباراتی دارند که ظاهر و یا صریح در وحدت شخصی است، از جمله در فصوص الحکم که از کتب معروف محیی الدین عربی است که او را از بنیان گذاران اصلی وحدت وجود می شمرند در فص هارونی چنین آمده است: «فکان عتب موسى اخاه هارون لما وقع الامر فى انكاره و عدم اتساعه فان العارف من يرى الحق في كل شيء بل يراه عين كل شيء فكان موسى يربي هارون تربية علم؛ عتاب و سرزنش موسی (هنگامی که از کوه طور بازگشت و بنی اسرائیل را مشغول گوساله پرستی دید دربارۀ برادرش هارون بعد از این ماجرا برای این بود که چرا انکار کردی و وسعت ذهن نداشتی (چرا بنی اسرائیل را از پرستش گوساله نهی کردی)؟ زیرا عارف،کسی است که حق را در همه چیز می بیند بلکه آن را عین همه چیز مشاهده می کند. پس در حقیقت موسی میخواست هارون را تربیت عالمانه کند».(1))و در تعبیر دیگری می گوید: «لم ينكر موسى اذا على عبدة العجل عبادتهم الا من حيث انهم حصروا المعبود المطلق فى تلك الصورة الخاصة التي هي صورة ان المعبود المطلق يأبى الحصر لانه عين كل ما يعبد؛ بنابراین موسى عبادت گوساله پرستان را انکار نکرد جز از این جهت که آن ها معبود مطلق را در
1) فصوص الحكم فص هارونی، ص 192
آن صورت خاص که صورت گوساله است دیدند در حالی که معبود مطلق انحصاری ندارد زیرا عين تمام موجوداتی است که مورد پرستش واقع می شوند».(1)در واقع بت پرستان اگر خدا را در بت خلاصه نکنند می توانند بت را بپرستند که آن هم در واقع وجود خداست.تعجب در این است که محیی الدین و کسانی که بدون دقت نظریۀ او را در این قسمت پذیرفته اند گویا آیهٔ مزبور (2را به دقت نخوانده اند زیرا قرآن می گوید: موسی به هارون گفت: چرا هنگامی که دیدی آنها گمراه شدند (و گوساله پرستی کردند) مانع از آنها نشدی؟ قالَ یا هارُونُ ما مَنَعَكَ إِذْ رَأَيْتَهُمْ ضّلُّوا).)در حالی که اگر گفتار محیی الدین و پیروان او صحیح باشد موسی باید بگوید: «ما منعك عن عبادتهم للعجل اذ اهتدوا » عبادت گوساله از نظر آنها هدایت بوده است نه ضلالت. و عجیب تر این که بعضی از شارحان کلام او به آیۀ ﴿وَقَضى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ (3)استدلال کرده اند و قضای الهی را در این جا به معنای قضای تكويني حتمی گرفته اند یعنی خداوند مقرر ساخته و الزام تکوینی کرده که هیچ کس جز او را عبادت نکنند و به تعبیر دیگر، هرکس هر چیزی را عبادت کند عبادت خداست و هیچ کس نمی تواند غیر خدا را بپرستد.)در حالی که «قضا» در این جا به معنای قضای تشریعی و حکم قاطع مولوی است به قرینۀ آنچه در مابعد آن آمده و می فرماید: خداوند دستور داده و مقرر کرده است که غیر از او را پرستش نکنید و به والدین نیکی نمایید. همچنین دستورات دیگری که بعد از آن آمده همه جنبۀ تشریعی دارد. علامه طهرانی که
ظاهر عباراتش نشان می دهد تمایل به این نوع وحدت وجود دارد در کتاب الله شناسی چنین می گوید:بنابراین، وحدت وجود به معنایی که ما ذکر کردیم، در آن ابداً شکّی و اشکالی موجود نمی باشد.مشکله و معضله در مسألۀ وحدتِ موجود است. بجهت آنکه آنچه در بادی نظر به نظر معقول میآید آن است که وجود واحد است و امّا موجود که متحصّل است از حدود و قیود و تعیّنات، متعدد می باشد؛ ولیکن آنچه در کلمات عرفاء شامخين و مشایخ صوفية سالکین و واصلین ترشح کرده و فوران نموده است آن است که هم وجود و هم موجود واحد هستند.و این عقیده و کلمه ای است سنگین و پیچیده که اکابر عرفاء و اساطین در قرون نخستین بدان لب گشوده اند؛ أمثال جُنَيْد و شِبْلِی و بایَزید بَسْطامی و معروف کَرْخى و أمثالهم، تا رسید به حَلّاج و اقران وی؛ تا در قرون وسطی مُحْيى الدين عَربی و دو شاگردش قونَوی و قَیْصَری طلوع کردند، و آن مسأله را فنّی از فنون به شمارش آوردند.و در ادامۀ این سخن می گوید:و آنچه را که ما می بینیم یا احساس می کنیم یا به اندیشه و عقل می آوریم ابداً وجودی ندارند، و «وجود و موجود» فقط حقّ است جلّ شأنه وبس وما عدم هستیم و وجود ما غیر از وجود او نیست.ما عدم هائیم و هستی ها نما ***تو وجود مطلق و هستیّ ما(1)لحن گویندۀ این سخن لحن پذیرش و قبول است. بنابراین باید پذیرفت که بعضى متأسفانه قائل به معنایی از وحدت شخصی وجودند که کثرات را اوهام و خیالات می پندارند.
1) الله شناسی، علامه طهرانی، ج 3، ص 203
علامه طهرانی در جای دیگر ذکر می کند: مریدی از نزد استادش، حضور بزرگی رفت. آن مرد بزرگ به او گفت: ما عَلَّمَكُمْ استاذكُم؟! «استاد شما به شما چه چیزی تعلیم کرده است؟!» مرید گفت: عَلَّمنا استاذْنَا بِالْتِزامِ الطَّاعَاتِ و تَركِ الذنوب! «استاد ما به ما التزام به طاعت های خدا و ترک نمودن گناهان را تعلیم کرده است!».آن بزرگ گفت: تِلْكَ مَجوسيَّة مَحْضَة؛ هَلَا أَمَرَكُمْ بِالتَّبَتُلِ الَى اللهِ وَالتَّوَجُهِ الَيْهِ بِرَفْضِ ما سِواهُ؟! «این کارها صرفاً آداب دین مجوس است (زردشتی ها که قائل به دو مبدأ خیر و شرّ، و نور و ظلمت اند. چرا شما را امر نکرد تا یکسره به سوی خدا بروید، و توجّهتان به وی باشد؛ به فراموش کردن و دور ریختن ماسوای خدا؟!».(1))این نکته نیز شایان توجه است که همۀ بزرگان، تقوا را در این دو جمله خلاصه می کنند، اطاعت اوامر الهی و پرهیز از تمام معاصی. این مطلب ارتباطی به مسألۀ پرستش ندارد. کسی اوامر الهی را نمی پرستد و ترک معاصی را پرستش نمی کند تا تعبیر به مجوسیت و دوگانه پرستی شود.ملای رومی در دیوان شمس، اشعاری دارد که به وضوح وحدت شخصی را بیان می کند و آن اشعار چنین است:هر لحظه به شکلی بت عیار برآمد *** دل برد و نهان شدهر دم به لباسی دگر آن یار برآمد *** گه پیر و جوان شدگاهی به دل طینت صلصال فرو شد *** غوّاص معانیگاهی ز بُن که گل فخّار برآمد شد *** لعل بدخشانگه نوح شد و کرد جهان را به دعا غرق *** خود رفت به کشتیگه گشت خلیل و ز دل نار برآمد *** آتش چو جنان شد
1) روح مجرد، ص 143
یوسف شد و از مصر فرستاد قمیصی *** روشنگر عالماز دیدۀ یعقوب چو انوار برآمد *** تا دیده عسان شدحقّا که وی آن بود که اندر ید بیضا *** می کرد شبانیدر چوب شد و بر صفت مار برآمد *** زان فخر کیان شدبرگشت دمی چند بر این روی زمینی *** از بهر تفرّجعیسی شد و بر گنبد دوّار برآمد *** تسبیح کنان شدبالجمله همان بود که می آمد و می رفت *** هر قرن که دیدیتا عاقبت آن شکل عرب وار برآمد *** دارای جهان شدمنسوخ نباشد چه تناسخ به حقیقت *** آن دلبر زیباشمشیر شد و از کف کرّار برآمد *** قتّال زمان شدنه نه که همان بود که می گفت: أنا الحقّ *** در صورت بو الحقمنصور نبود آنکه بر آن دار برآمد *** نادان به گمان شدرومی سخن کفر نگفته است و نگوید *** منکر مشویدشکافر شود آن کس که به انکار برآمد *** از دزخیان شداین اشعار به وضوح، سخن از وحدت شخصی می گوید و ذات پاک خداوند را به صورت متغیر در مظاهر مختلف و لباس های گوناگون از آدم علیه السّلام گرفته تا حسین بن منصور حلاج نشان می دهد و جالب این که در آخر، حکم تکفیر کسانی را که مخالف این معنا باشند صادر کرده است.***شیخ عطار در کتاب منطق الطیر داستانی نقل می کند که وحدت شخصی در آن نمایان است و آن داستان سیمرغ می باشد و حاصل داستان چنین است که گروهی از مرغان تصمیم گرفتند به سراغ آشیانۀ سیمرغ بروند (و او را در کنار کوه قاف بیابند)
سالها رفتند در شیب و فراز *** صرف شد در راهشان عمری دراز(و در اثناء راه گروه گروه از آنها تلف شدند)آخر الامر از میان آن سپاه *** کم رهی بردند تا آن پیشگاهزان همه مرغ اندکی آنجا رسید *** از هزاران کس یکی آنجا رسیدباز بعضی غرقۀ دریا شدند *** باز بعضی محو و ناپیدا شدندباز بعضی بر سر کوه بلند *** تشنه جان دادند در گُرم و گزندباز بعضی را ز تَفّ آفتاب *** گشت پرها سوخته دل ها کبابباز بعضی را پلنگ و شیر راه *** کرد در یک دم به رسوایی تباه(و پس از شرح مفصلی دربارۀ این تلفات می گوید:)عاقبت از صد هزاران تا یکی *** بیش نرسیدند آنجا اندکیعالَمی پر مرغ می بردند راه *** بیش نرسیدند سی آن جایگاه(و می گوید: از آن ها فقط سی مرغ باقی ماندند:)سی تن بی بال و پر رنجور و سست *** دلشکسته جان شده تن نادرستحضرتی دیدند بی وصف وصفت *** برتر از ادراک عقل و معرفتمدتی شد تا در این راه آمدیم *** از هزاران سی به درگاه آمدیمبر امیدی آمدیم از راه دور *** تا بود ما را در این حضرت حضور(کوتاه سخن اینکه معلوم شد «سیمرغ» همان سی مرغ! خود آن ها هستند:)چون نگه کردند آن سی مرغ زود *** بی شک آن سی مرغ آن سیمرغ بودخویش را دیدند سیمرغ تمام *** بود خود سیمرغ سی مرغ مدامچون سوی سیمرغ کردندی نگاه *** بود آن سیمرغ این کین جایگاهور به سوی خویش کردندی نظر *** بود این سیمرغ ایشان آن دگرور نظر در هر دو کردندی به هم *** هر دو یک سیمرغ بودی بیش و کم!اشاره به این که اگر به خود نگاه می کردند موجودی جداگانه می دیدند و اگر
به سیمرغ نگاه می کردند موجود دیگری اما هنگامی که به هر دو نظر می کردند یکی بیش نبود و این همان وحدت شخصی یا به تعبیر دیگر، وحدت موجود است.در این داستان، سیمرغ کوه قاف اشاره به ذات پاک واجب الوجود است و مرغانی که به سوی او حرکت کردند و سرانجام سی مرغ بیشتر باقی نماندند همان کثرت اعتباری وجود است و به گفتۀ او هرگاه هر دو را با هم نگاه کنیم یک چیز بیشتر نیست.انتخاب واژه سیمرغ که پرندۀ عجیب و معروف افسانه ای است و سپس سی مرغ، برای این است که بگوید اختلاف در تعبیر است وگرنه هر دو یکی است.(1)جالب توجه اینکه حسین بن منصور حلاج، از کسانی است که قاطبۀ علماء و بزرگان و اهل رجال او را مذمت کرده و حتی خون او را مباح شمرده اند.مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار از احتجاج مرحوم طبرسی نقل می کند که از جملۀ غلات، احمد بن هلال کرخی بود که نخست از اصحاب امام حسن عسکری علیه السّلام بود و بعد اعتقادش دگرگون شد و توقیع به لعن او از ناحیۀ مقدسۀ امام زمان علیه السّلام صادر شد سپس می افزاید: محمد بن علی بن بلال وحسين بن منصور حلاج و محمد بن على شلمغانی _ لعنهم الله _ نیز همین گونه بودند که توقیع به لعن آنها از ناحیۀ مقدسه صادر شد.(2)و شیخ مفید درباره پیروان منصور حلاج (حلاجیه چنین می گوید:)
«الحلاجية ضرب من أصحاب التصوف وهم أصحاب اباحة والقول بالحلول؛ حلاجیه، جمعی از صوفیه بودند که اباحی مذهب و قائل به حلول بودند».(1)و جالب اینکه جمعی از صوفیه از حجاج تبری می جویند.و شیخ طوسی در کتاب الغیبة نقل می کند که حلاج به قم آمد و نامه ای به یکی از نزدیکان صدوق (على بن بابویه نوشت و در آن نامه ادعا کرد: من فرستادۀ امام زمان علیه السّلام و وکیل او هستم. هنگامی که این نامه به دست ابن بابویه افتاد آن را پاره کرد و دستور داد حلاج را از خانه اش با خواری بیرون کنند و حلاج بعد از آن از قم بیرون رفت.(2))نتیجه این که به یقین در میان صوفیه و بعضی عرفا کسانی هستند که به نوعی به وحدت وجود شخصی (وحدت موجود قائل اند و وجودی جز خداوند در عالم هستی قائل نیستند و از آن تعبیر به «سرّ مگو» می کنند و منصور حلاج را به دلیل افشا کردن این گونه اسرار ملامت می نمایند و معتقدند که درک این معنا برای همه میسر نیست.)در دیوان منسوب به منصور حلاج در یکی از غزل ها چنین آمده است:بس كن حسین از گفتگو با کس مگو اسرار هو *** لب تشنه ای باید که او نوشد دمی گفتار مناگر منظور آن ها واقعاً وحدت حقیقی یا مفهومی وجود باشد نه وحدت مصداقی، چیزی نیست که از آن به سر یا سر مگو تعبیر کنند و چیزی نیست که بگویند درک آن برای همه میسر نیست، زیرا وحدت مفهومی و حقیقی وجود برای همه بسیار روشن است.
### بزرگان فقها و مسألۀ وحدت وجود (وحدت موجود)مرحوم فقیه عالی قدر سید یزدی در کتاب عروة الوثقی در بحث نجاست کفار در مسألۀ دوم چنین می گوید: «لا اشكال في نجاسة الغلاة والخوارج والنواصب و اما المجسمة و المجبرة والقائلين بوحدة الوجود من الصوفية اذا التزموا بأحكام اسلام فالأقوى عدم نجاستهم، الّا مع العلم بالتزامهم بلوازم مذاهبهم من المفاسد ؛ شکی در نجاست غلات و خوارج و ناصبی ها نیست اما قائلین به جسم بودن خداوند و جبر و قائلین به وحدت وجود از صوفیه هرگاه ملتزم به احکام اسلام باشند اقوی عدم نجاست آنهاست مگر اینکه علم پیدا کنیم به اینکه مفاسدی که لازم مذهب آنهاست به آن ملتزم اند».در عروه ای که مزین به حواشی پانزده نفر از بزرگان معاصرین و قبل از عصر ما می باشد، همگی بر آنچه مرحوم سید در متن عروه بیان فرموده صحه نهاده اند و امام راحل قدس سرة در این جا حاشیه ای در توضیح واژهٔ «مفاسد» دارد و می فرماید: (منظور از مفاسد این است که اعتقادشان به وحدت وجود مستلزم انکار یکی از سه چیز باشد (الوهيت، توحید و نبوت).)بنابراین ایشان هم با اصل متن به شرحی که ذکر کرده اند موافق اند.جمعی دیگر از بزرگان فقها نیز در این مسأله ورود پیدا کرده و تصریح نموده اند که وحدت وجود به معنای وحدت موجود و مصداق، امری نادرست و مسلتزم مفاسد مهمی است.از جمله مرحوم آیت الله حکیم در مستمسک العروة در شرح مسألۀ دوم مسائل مربوط به نجاست کفار، پس از بحث کوتاهی در مورد وحدت وجود می فرماید:اگر به معتقدان به این عقائد حُسن ظن داشته باشیم باید کلامشان را حمل بر
خلاف ظاهر کنیم و بگوییم: منظورشان ظاهر این الفاظ نیست در غیر این صورت، خالق و مخلوق و آمر و مأمور و راحم و مرحوم یکی خواهد شد.(1)مرحوم آیت الله خویی نیز در شرح این مسأله از عروة الوثقی سخن مشروحی دارد که خلاصه اش چنین است: کسی که قائل به وحدت وجود است اگر منظورش این است که وجود، حقیقت واحدی است و تعددی در حقیقت آن نیست یعنی همان گونه ک- اطلاق بر واجب الوجود می شود اطلاق بر ممكن الوجود نیز می شود و آن ها دو موجودند اما حقیقت وجود در آن ها یکی است و اختلاف به حسب مرتبه است زیرا وجود واجب در اعلی مراتب قوت و کمال است و وجود ممکن در ادنی مرتبۀ ضعف و نقصان، هرچند هر دو واقعاً وجود دارند؛ یکی خالق و دیگری مخلوق است، این درحقیقت قول به کثرت وجود و موجود در عین وحدت حقیقت وجود می باشد. این عقیده موجب کفر و نجاست نیست بلکه مذهب اکثر فلاسفۀ مسلمین و اهل كتاب وموافق ظاهر آیات و دعاهاست مانند قول معصوم (در دعاى يستشير: انت الخالق وانا المخلوق وانت الرب وانا المربوب.)و اگر منظور، وحدت وجود و موجود حقیقتاً باشد و اینکه در واقع موجود واحدى بیش نیست اما تطورات و اعتبارات آن متعدد و متکثر است؛ در خالق به صورت خالقیت و در مخلوق به صورت مخلوق ظهور می کند و این همان قولی است که صدر المتألهین، آن را به بعضی از صوفیان جاهل نسبت داده و از بعضی از آن ها نقل شده که می گفتند: «ليس فى جبتى سوی الله» و این سخنی است که عاقل از آن پرهیز دارد و چگونه می توان متلزم شد که خالق و مخلوق حقیقتاً یکی است و اختلاف آنها اعتباری است؟!به هر حال، شکی نیست که التزام به چنین عقیده ای کفر صریح است زیرا
1) مستمسک العروة الوثقى، ج 1، ص 391
انکار واجب الوجود و پیغمبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله است چون امتیازی بین این دو نمی داند مگر به اعتبار، همچنین پیغمبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله و ابوجهل طبق این عقیده یکی هستند و اختلاف اعتباری است.(1)احتمال دیگری که در این جاست این است که منظور از قائل به وحدت وجود، وحدت وجود و موجود در عین کثرت است و اینکه موجود، همان واجب الوجود است ولی کثرت ها ظهورات نور و شئونات ذات او هستند و هر کدام، صفتی از صفات او و تابشی از تابش های صفات او می باشند و این را توحيد اخص الخواص نامیده اند و صدر المتألهین آن را پذیرفته و به اولیا و عرفا از بزرگان کشف و یقین نسبت داده است. آیت الله خویی بعد از این سخن می فرماید: تاکنون برای ما روشن نشده است که آن ها منظورشان از این سخن چیست؟ سپس می افزاید: کسی که چنین عقیده ای را داشته باشد محکوم به کفر نیست، مشروط بر اینکه لوازم فاسده ای مانند انکار واجب الوجود يا نبوت يا معاد بر آن مترتب نشود.(2)### وحدت وجود در ترازوی عقلذات پاک خداوند ذاتی است ازلی و ابدی و همۀ فلاسفۀ اسلامی این را قبول دارند که در ذات خدا هیچ گونه تغییری حاصل نمی شود. او کمال مطلق است و بی پایان، نه چیزی بر ذاتش افزوده می شود و نه چیزی از او کاسته می گردد. نه عبادت عبادت کنندگان بر جلال او می افزاید و نه ترک عبادت آن ها از کمال او می کاهد و اگر سود و منفعتی در این عبادات و پرستش هاست همه به شخص عبادت کننده باز می گردد.
از سوی دیگر، هنگامی که به ممکنات نگاه می کنیم می بینیم آنها نه ازلی هستند و نه ابدی؛ زمانی به وجود آمدند و زمانی فانی خواهند شد. هر انسانی تاریخ تولدی دارد و همچنین هر ساختمانی عمر خاصی و بعد از پایان آن عمر ویران می شود. بنابراین هیچ یک از ممکنات ازلی و ابدی نیستند.اضافه بر اینها، همۀ ممکنات در حال تغییر و تبدیل اند. انسان رشد و نمو می کند و همواره در پی کمال است و گروهی در سراشیبی انحطاط و تنزل اند از این رو محال است چیزی پیدا شود که در دو آن یکسان باشد.با توجه به این امور چگونه ممکن است آن واجب ازلی و ابدی با این موجودات متغیر و فناپذیر متحد باشد؟ وحدت مصداقی واجب و ممکن با آن صفات متضاد و متناقض مفهومش جواز جمع بین ضدین و نقیضین است که هر عقلی آن را نفی می کند مگر آن که گفته شود وجودات امکانیه همه خواب اند و خيال؛ وجودی نیست و ما گمان می کنیم وجودی هست و این سخن سر از انکار بدیهیات و پیوستن به جرگۀ سوفسطایی ها در می آورد.بنابراین با قطع نظر از هر دلیل دیگر، عقل، وحدت مصداقی را به کلی انکار می کند. اضافه بر اینها، در میان وجودات امکانیه، موجودات کثیف، متعفن، پست و حقير وجود دارد. چگونه می توان گفت خداوند با آن ها متحد است و این ها عین یکدیگر هستند؟اینکه بعضی از صوفیه می گویند: وجودات امکانیه وجودات اعتباری هستند ووجود حقیقی تنها ذات پاک خداوند است نوعی بازی با الفاظ میباشد. منظور از وجودات اعتباریه چیست؟ آیا وجود واقعی دارند یا خیالی؟ آیا انسان واقعاً موجود است یا تصور می کنیم وجود دارد؟ انکار وجود انسان و سایر ممکنات، سفسطه ای بیش نیست همان گونه که اتحاد این وجودات متغیر و ناپایدار و فانی با ذات پاک خدا واضح البطلان است.
### قرآن و مسالۀ وحدت مصداقی وجود#### اشارهآیات قرآن با مسألۀ حدت وجود ابداً سازگار نیست و شاید بتوان گفت که بیش از نیمی از آیات قرآن وحدت مصداقی را دفع می کند که به ده مورد از آن ها اشاره می کنیم:#### گروه اوّل: آیات خلقتدر بسیاری از آیات قرآن مسائل مربوط به خلقت و آفرینش مطرح شده است. خلقت آسمان ها و زمین، خلقت حیوانات و گیاهان و بالاخره آفرینش انسان.(1)از جمله می خوانیم: ﴿وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ إِذَا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ وَمِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ وَمِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَأَلْوانِكُمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لآيَاتٍ لِلْعالِمِینَ؛ «از نشانه های او این است که شما را از خاک آفرید، سپس انسان هایی شدید و در روی زمین انتشار یافتید. و از نشانه های او این که همسرانی از جنس خود شما برای شما آفرید، تا در کنار آنها آرامش یابید، و در)
1) واژۀ خلقت و مشتقات آن حدود دویست و شصت بار در قرآن تکرار شده است
میانتان مودت و رحمت قرار داد، در این نشانه هایی است برای گروهی که تفکر می کنند. و از آیات او آفرینش آسمان ها و زمین و تفاوت زبان ها و رنگ های شماست، در این نشانه هایی است برای عالمان».(1)اگر معتقد باشیم که واقعاً یک وجود حقیقی بیشتر نیست خالق و مخلوق چه معنایی دارد؟ آفرینش آدم از خاک، آفرینش انسان ها از نطفه، تطورات جنين، آفرینش آسمان ها و زمین چه معنایی دارد؟ بنابراین عقیدۀ وحدت مصداقی در تناقض آشکار با آیات خلقت است.#### گروه دوم: آیات مربوط به عبادتدر بسیاری از آیات قرآن مردم دعوت به عبادت خداوند شده اند و انواع عبادات در آیات قرآن منعکس است و حتی از آیۀ شریفۀ 56 سورۀ ذاریات استفاده می شود که یکی از اهداف خلقت انسان همان عبادت است: ﴿وَمَا خَلَقْتُ الجن والإنس إلا ليعبدون.)مطابق عقیده وحدت مصداقی، عابد و معبودی وجود ندارد و همه یکی است. چه کسی سجده برای چه کسی می کند؟ آیا خداوند خودش را پرستش می کند؟ برای خود روزه می گیرد و نماز به جا می آورد؟بنابراین با اعتقاد به وحدت مصداقی و شخصی تمام آیات مربوط به عبادت زیر سؤال می رود.#### گروه سوم: آیات رزق وروزیبسیاری از آیات قرآن از رزق و روزی سخن می گوید. (إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو
1) روم، آیات 22_20
الْقُوَّةِ الْمَتينُ ؛ «خداوند رزاق ذو القوة المتين (1)است و بندگان بر سر خوان نعمت های او نشسته اند و روزی می پذیرند».)و در آیۀ ششم سورۀ هود می خوانیم: ﴿وَما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُهَا وَيَعْلَمُ مُسْتَقَرَّها وَمُسْتَوْدَعَهَا كُلُّ في كِتَابٍ مُبين؛ «هیچ جنبنده ای در زمین نیست مگر این که روزی او بر خداست. او قرارگاه و محلّ نقل و انتقالشان را می داند؛ همهٔ اینها در کتاب مبین لوح محفوظ ثبت است».)راستی اگر در تمام عالم هستی یک وجود بیشتر نیست روزی دهنده و روزی خورنده چه مفهومی خواهد داشت؟ حتی شکر نعمت و کفران نعمت چگونه تصور می شود؟ چه کسی رازق و چه کسی مرزوق است و چه کسی شکرگزار و چه کسی افزایش دهنده است؟ چه کسی کفران نعمت کند و چه کسی کفران نعمت کننده را مجازات می کند؟#### گروه چهارم: آیات اطاعت و معصیتبسیاری از آیات قرآن، بندگان را به اطاعت پروردگار و ترک عصیان او فرامی خواند: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ(2)و آیات فراوان دیگر.)هرگاه وحدت مصداقی و شخصی را بپذیریم و معتقد باشیم که در تمام عالم هستی یک وجود بیشتر نیست و آن وجود خداست، اطاعت و عصیان چه معنایی دارد؟ آیا خداوند از خودش اطاعت می کند؟ آیا خداوند مطیع پیغمبر خود می باشد؟ چه کسی نافرمانی می کند؟ مطیع و مطاع، گنهکار وگنه شونده چگونه تصور می شود؟
#### گروه پنجم: آیات ارسال رسلدر سرتاسر قرآن مجید سخن از ارسال رسل و انزال کتب آسمانی است. در آیۀ 165 سورۀ نساء می خوانیم: (رُسُلاً مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةَ بَعْدَ الرُّسُل وَكانَ اللَّهُ عَزِيزاً حکیماً؛ «پیامبرانی که بشارت دهنده و بیم دهنده بودند، تا بعد از آمدن این پیامبران، حجّتی برای مردم در برابر خدا باقی نماند، و با همه اتمام حجّت شود؛ و خداوند، توانا و حکیم است».)اگر وجود حقیقی فقط خداست و غیر از شخص او وجودی در کار نیست، ارسال رسل چه مفهومی دارد؟ آیا آن ها نیز خدا هستند که از سوی خدا و به سوی خدا فرستاده شده است؟ اگر دوگانگی بین خالق و مخلوق وجود نداشته باشد، آن ها برای هدایت و تربیت چه کسانی می آیند؟ چه کسی نمی پذیرد و گمراه است و چه کسی می پذیرد و هدایت یافته است؟#### گروه ششم: آیات امتحاندر بسیاری از آیات قرآن سخن از امتحان بندگان به انواع امتحانات است؛ گاه با نعمت و گاه با سلب نعمت، گاه با سختی ها، گاه با آرامش و عدم سختی، گاه با امور معنوی و گاه با امور مادی آنها را امتحان می کند. حتی پیغمبران بزرگ خدا نیز از این آزمایش مستثنا نیستند.در آیۀ 155 سوره بقرۀ می خوانیم: ﴿وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَالْأَنْفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ»؛ «به یقین همۀ شما را با اموری همچون ترس، گرسنگی و کاهش در مال ها و جان ها و میوه ها آزمایش می کنیم؛ و بشارت ده به صابران».و در آیۀ 186 سوره آل عمران آمده است: (لَتُبْلَونَ فِي أَمْوالِكُمْ وَأَنْفُسِكُمْ وَلَتَسْمَعُنَّ مِنَ الَّذينَ أُوتُوا الكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَمِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا أذى كَثِيراً وَإِنْ تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا فَإِنَّ
ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ؛ «به یقین همۀ شما در اموال و جان های خود، آزمایش می شوید! و از کسانی که پیش از شما به آن ها کتاب آسمانی داده شده و از مشرکان، سخنان آزاردهندۀ فراوان خواهید شنید. و اگر استقامت کنید و تقوا پیشه سازید، شایسته تر است؛ زیرا این استقامت و تقوا از کارهای مهمّ است».)بنابر وحدت شخصی وجود، خداوند چه کسی را امتحان می کند؟ خودش را می آزماید یا موجودات خیالی و وهمی را؟ به یقین امتحان کننده و امتحان شونده و مواد امتحانی وجودات سه گانه ای هستند که هیچ کدام بدون دیگری مفهوم ندارد. ولی در وحدت شخصی همۀ آن ها یکی می شوند یعنی امتحان و آزمایش به کلی معدوم و نامفهوم می شود.#### گروه هفتم: آیات سؤال وجواب وحشر ونشردر قرآن مجید بحث های گسترده ای دربارۀ روز قیامت وسؤال وجواب الهى و محشور شدن بندگان و حضورشان در برابر محکمهٔ عدل پروردگار دیده می شود.در یک جا می فرماید: هنگامی که در صور دمیده شود، همه از قبرها بر می خیزند و شتابان به سوی دادگاه پروردگار می روند؛ ﴿وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَإِذَا هُمْ مِنَ الْأَجْدَاثِ إِلَى رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ.(1))در جایی دیگر می فرماید: ما ترازوهای عدالت را در صحنۀ قیامت برپا می کنیم و همۀ اعمال با آن سنجیده می شود؛ ﴿وَنَضَعُ الْمَوَازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيَامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً وَإِنْ كَانَ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنَا بِهَا وَكَفَى بِنا حاسِبينَ.(2))
در آیات دیگری سخن از نیکوکارانی به میان آمده که نامۀ اعمالشان در دست راست است و بدکارانی که نامۀ اعمالشان در دست چپ است.(1)همچنین سایر بحث هایی که دربارۀ حوادث آن روز است. آیا اگر در جهان هستی یک وجود حقیقی بیش نیست چه کسانی از قبرها بر می خیزند و به سوی دادگاه الهی می روند؟ خداوند چه کسانی را در آن دادگاه محاکمه می کند و اعضا و جوارح چه کسانی بر ضد آن ها شهادت می دهد؟ چه کسی نامۀ عملش در دست راست و چه کسی نامۀ عملش در دست چپ است؟ آیا همۀ این ها خداست؟به خوبی ملاحظه می کنیم که عقیده باطل وحدت شخصی وجود، سؤالات بی پاسخ فراوانی را به ویژه مربوط به آیات قرآن به دنبال دارد و از این جا می فهمیم که این عقیده یک عقیدۀ غیر اسلامی و وارداتی است که هیچ سنخیتی با تعلیمات قرآن ندارد.#### گروه هشتم: آیات مربوط به عذاب وكيفر وجهنمتمام کسانی که با قرآن کمی آشنا هستند می دانند که در آیات قرآن سخن از عذاب بدکاران به ویژه عذاب جهنم به میان آمده است.در آیۀ 37 سورۀ فاطر می فرماید: (وَهُمْ يَصْطَرِخُونَ فِيهَا رَبَّنَا أَخْرِجْنَا نَعْمَلْ صَالِحاً غَيْرَ الَّذِى كُنَّا نَعْمَلُ أَوَلَمْ نُعَمِّرْكُمْ مَا يَتَذَكَّرُ فِيهِ مَنْ تَذَكَّرَ وَجَاءَ كُمُ النَّذِيرُ فَذُوقُوا فَمَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ نَصيرِ؛ «آن ها در دوزخ فریاد می زنند: «پروردگارا! ما را بیرون آور تا عمل صالحی انجام دهیم غیر از آنچه انجام می دادیم.» به آنان گفته می شود: آیا شما را به اندازه ای که هر کس اهل تذکّر است در آن متذکّر می شود عمر ندادیم، و انذار کنندۀ الهی به سراغ شما نیامد؟! اکنون بچشید که برای ستمکاران هیچ یاوری نیست!».)
1) مانند آیات 19 تا 26 سورۀ حاقه
بر طبق اعتقاد به وحدت شخصی وجود، سؤال این است که جهنم چیست آیا ذات خداوند است؟ آیا دوزخیان با خداوند متحدند؟ آیا فریاد جهنمیان فریاد خداست؟ آیا آن ها که می گویند: ما را به دنیا بازگردانید تا عمل صالح انجام دهیم ذات پاک خدا هستند؟#### گروه نهم: آیات مربوط به بهشتدر جای جای قرآن سخن از بهشت و نعمت های بهشتی و بهشتیان است که غرق آن نعمت ها می شوند. میوه های بهشتی، نهرهای بهشتی، غرفه های بهشتی، حوریان بهشت ، لباس ها، تخت های زیبا، قدح های بلورین، جامهای لبریز از شراب طهور، چشمه هایی همچون چشمۀ سلسبیل، غلمان و خدمتکارانی که مأمور پذیرایی بهشتیان هستند، فرشتگانی که بر در بهشت انتظار پرهیزکاران و نیکوکاران را می کشند و به استقبال آن ها می روند و به آنها سلام می گویند.آری، آیات قرآن مملو از این مفاهیم است.در این جا این سؤال مطرح می شود که آیا بهشت همان ذات خداست و بهشتیان، خود او هستند و نعمت های بهشت و حور و قصور و غلمان و شراب طهور همگی با ذات پاک او متحد هستند؟ آیا هیچ جواب منطقی ای برای این سؤال ها وجود دارد؟#### گروه دهم: آیات شفاعتآیاتی که از شفاعت جمعی از گنهکاران که رابطهٔ خود را با خدا به کلی قطع نکرده باشند سخن می گوید کم نیستند. در آیۀ 109 سورۀ طه می خوانیم: ﴿ يَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَنُ وَرَضِيَ لَهُ قَوْلا؛ «در آن روز، شفاعت هیچ کس سودی نمی بخشد، جز کسی که خداوند رحمان به او اجازه داده و از گفتار او راضی است».)
و آیات فراوان دیگر، باز در این جا این سؤال مطرح است که اگر در جهان هستی تنها یک وجود بیش نیست، شفاعت چه معنا دارد؟ چه کسانی شفاعت می کنند و چه کسانی شفاعت می شوند؟ از درگاه چه کسی تقاضای پذیرش شفاعت می شود؟آیا خداوند خودش برای خودش و نزد خودش شفاعت می کند؟از مجموع طوایف ده گانۀ آیات مذکور (که البته منحصر به این ده طایفه نیست به خوبی می توان نتیجه گرفت که آموزه های قرآنی سخن از دوگانگی وجود می گوید؛ یک وجود بی پایان ازلی و ابدی و غنی از هر جهت، و وجوداتی حادث و فناپذیر و فقیر و وابسته.)#### وحدت وجود در آئینۀ روایات اسلامیتعبیرات روایات نیز مانند آیات قرآن، همگی وحدت شخصی را نفی می کند. در یکی از دعاها (مناجات امیر مؤمنان علی علیه السّلام در مسجد کوفه عرضه می داریم: «أَنْتَ الْخَالِقُ وَأَنَا الْمَخْلُوقُ وَأَنْتَ الْمَالِكُ وَأَنَا الْمَمْلُوكُ وَأَنْتَ الرَّبُّ وَأَنَا الْعَبْدُ وَأَنْتَ الرَّازِقُ وَأَنَا الْمَرْزُوقُ وَأَنْتَ الْمُعْطِي وَأَنَا السَّائِلُ وَأَنْتَ الْجَوَادُ وَأَنَا الْبَخِيلُ وَأَنْتَ الْقَوِيُّ وَأَنَا الضَّعِيفُ وَأَنْتَ الْعَزِيزُ وَأَنَا الدَّلِيلُ وَأَنْتَ الْغَنِيُّ وَأَنَا الْفَقِيرُ وَأَنْتَ السَّيِّدُ وَأَنَا الْعَبْدُ وَأَنْتَ الْغَافِرُ وَأَنَا الْمُسِيءُ وَأَنْتَ الْعَالِمُ وَأَنَا الْجَاهِلُ وَأَنْتَ الْحَلِيمُ وَأَنَا الْعَجُولُ وَأَنْتَ الرَّحْمَنُ وَأَنَا الْمَرْحُومُ وَأَنْتَ الْمُعَافِي وَأَنَا الْمُبْتَلَى وَأَنْتَ الْمُجِيبُ وَأَنَا الْمُضْطَرُّ». آیا این تعبیرات گوناگون که همگی از دوگانگی وجود سخن می گوید هیچ سنخیتی با وحدت شخصی وجود دارد؟)در دعای ابوحمزه آمده است: «أَنَا الصَّغِيرُ الَّذِي رَبَّيْنَهُ وَأَنَا الْجَاهِلُ الَّذِي عَلَّمْتَهُ وَأَنَا الضَّالُ الَّذِي هَدَيْتَهُ وَأَنَا الْوَضِيعُ الَّذِي رَفَعْتَهُ وَأَنَا الْخَائِفُ الَّذِي آمَنْتَهُ وَأَنَا الْجَائِعُ
الَّذِى أَشْبَعْتَهُ وَالْعَطْشَانُ الَّذِي أَرْوَيْتَهُ وَالْعَارِى الَّذِي كَسَوْتَهُ وَالْفَقِيرُ الَّذِي أَغْنَيْتَهُ وَالضَّعِيفُ الَّذِى قَوَّيْتَهُ وَالدَّلِيلُ الَّذِى أَعْزَزْتَهُ وَالسَّقِيمُ الَّذِي شَفَيْتَهُ وَالسَّائِلُ الَّذِي أَعْطَيْتَهُ وَالْمُذْنِبُ الَّذِى سَتَرْتَهُ وَالْخَاطِيُّ الَّذِى أَقَلْتَهُ وَالْقَلِيلُ الَّذِي كَثَّرْتَهُ وَالْمُسْتَضْعَفُ الَّذِي نَصَرْتَهُ وَالطَّرِيدُ الَّذِي آوَيْتَهُ فَلَكَ الْحَمْدُ؛ من كودکی بودم که او را پرورش دادی، نادانی بودم که او را تعلیم دادی، گمراهی بودم که هدایتش کردی، پستی بودم که بلند مقامش نمودی، ترسانی بودم که امنیت به او دادی، گرسنه ای بودم که او را سیر کردی، تشنه ای بودم که سیرابش کردی، برهنه ای بودم که او را پوشاندی، گنهکاری بودم که عذرش را پذیرفتی، کمی بودم که بسیارش کردی، مستضعفی بودم که یاری اش کردی، طرد شده ای بودم که پناهش دادی. پس شکر و سپاس برای توست.» آیا این تعبیرات هیچ گونه سنخیتی با وحدت شخصی وجود دارد؟به یقین، با هیچ توجیهی نمی توان این تعبیرات را هماهنگ با وحدت شخصی وجود دانست.مرحوم علامه جعفری در این زمینه سخن مستدل و جامعی دارد. او در کتاب ترجمه و تفسیر نهج البلاغه دربارۀ وحدت وجود، به معنای وحدت موجود چنین می گوید: این مکتب وحدت موجودی است که با بیانات گوناگون در بعضی از اذهان مطرح شده است. بنابراین مکتب، اصلاً در برابر خدا جهانی وجود ندارد، تا میان آن دو رابطه ای قابل تصور باشد. این مکتب همۀ قوانین عقلی و بینش های وجدانی و مفاد ادیان حقۀ الهی را کنار می گذارد و جهان هستی را تا مرتبۀ وجوب وجود (خدایی بالا می برد و یا خدا را پایین می آورد و با جهان یکی می کند.)به نظر می رسد که این مکتب، تنها ذهن بعضی را به عنوان دریافت ذوقی
فرار از اشکالات اشغال کرده باشد، نه همۀ سطوح روانی آنان را از روی تعقل و آگاهی به واقعیات.(1)او در این سخنان خود پس از نقد تعبیراتی که ناظر به وحدت موجود است و در عبارات مختلف از عرفا و صوفیه آمده، می افزاید: بهترین راه آن است که رابطهٔ خدا را با جهان هستی از آیات قرآن استنباط کنیم. آنگاه به ده نوع رابطه که از آیات قرآن استفاده می شود اشاره می کند، از جمله رابطۀ احاطه و معيت. خداوند می فرماید: ﴿وَكانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحيطاً ؛ «خداوند به هر چیزی احاطه دارد«. (2)در جای دیگر میف رماید: (وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُم)؛ «او با شماست هرجا باشید».(3))بنابراین، خداوند نه عین اشیا است و نه جدا از اشیا همان گونه که مولی امیرمؤمنان علیه السّلام در گفتار نورانی خود می فرماید: «مَعَ كُلِّ شَيْءٍ لَا بِمُقَارَنَةٍ وَغَيْرُ كُلِّ شَيْءٍ لا بِمُزَايَلَة؛ او با همه چیز است، امّا نه این که قرین آنها باشد و غیر همه چیز است، اما نه این که از آن ها بیگانه و جدا باشد». (4)بر این سخن می افزاییم: رابطهٔ قرب پروردگار با مخلوقات، رابطۀ عجیبی است که قرآن از آن چنین تعبیر می کند: ﴿وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريدِ؛ «ما به انسان از رگ گردن (یارگ قلب) او نزدیک تریم».(5))
## فصل سیزدهم: عرفان های کاذب و نوظهور### اشارهفصل سیزدهم
بسیاری از محققان معتقدند که عصر جدید عصر معنویت و بازگشت بشر به دین است به همین دلیل گرایش های معنوی شدیدی در میان مردم دنیا مشاهده می شود؛ شواهد و قرائن این مدعا نیز فراوان است.تمایل درونی انسان ها به معنویت از یک سو و خسته شدن از فرهنگ های مادى و مکتبهای ماتریالیستی از سوی دیگر آن ها را به سوی مکاتب معنوی سوق داده است.در این شرایط، بازار عرفان سازها داغ شده است چرا که از یک سو لذات مادی که در عصر ما دامنۀ گسترده ای پیدا کرده چیزی نیست که بسیاری از افراد بتوانند از آن چشم بپوشند و جمع میان آزادی در آن ها و کام جویی های جنسی و غیر جنسی و توجه به مسائل معنوی جز در عرفان های کاذب پیدا نمی شود. آن ها می گویند: مهم اصلاح قلب و درون و باطن است، اما در برون، انسان می تواند آزادی داشته باشد، همان چیزی که در تعبیر جمعی از صوفیان گذشته و حال آمده است که می گویند: شریعت پوست است و طریقت مغز است و رسیدن به حقیقت نتیجۀ طریقت است.به تعبیر دیگر، پیمودن راه ادیان آسمانی که توأم با بایدها و نبایدهای فراوانی
است باب ذائقۀ گروهی نیست، به همین دلیل خواستۀ معنوی خود را در جایی می جویند که بر آن ها سخت نگیرد و بایدها و نبایدهای عملی نداشته باشد و یا در حدّ محدود باشد.گرایش گروه دیگری به اینگونه عرفان های کاذب به دلیل کارهای خلافی است که از جمعی از مذهبی ها دیده اند و حتی گاه با چند نفر مذهبی تبهکار معاشر بوده اند و همین امر سبب سرخوردگی آن ها از مذاهب آسمانی شده و بنیان گذار فرقه ای از فرق عرفانی کاذب گردیده است.عوامل سیاسی یکی از پررنگ ترین اموری است که به پیدایش عرفان های کاذب کمک کرده زیرا از یک سو پیروان این عرفان ها دخول در مسائل سیاسی و به ویژه اموری مانند جهاد را ممنوع می شمرند و به این شکل، هم علاقۀ خود را به معنویت به صورت کاذبی اشباع می کنند و هم مزاحمتی برای جهانخواران و مستکبران عالم ندارند.از سوی دیگر کثرت و تعدد این مکتب های انحرافی که به عقیدۀ بعضی بیش از چهار هزار و پانصد مکتب و فرقه و جریان هستند سبب درگیری دائم در میان آنها خواهد بود و آنه ا را از پرداختن به مسائلی که مزاحم جهان خواران است باز می دارد. اضافه بر این، ملت ها را به گروه های متعددی تقسیم می کند و مسألۀ وحدت ملت ها را که همیشه برای سیاست مداران دنیا پرست کابوسی بوده است به هم می زند.عامل دیگر، ناتوان ماندن در پاسخ به شبهاتی است که برای مذاهب آسمانی مطرح می شود و رسوخ شک و تردید در دل های گروهی، که سبب شده آنها از این ادیان سرخورده شوند و سراغ عرفان های کاذبی بروند که آنها را بدون توجه به این شبهات ظاهراً سیراب می کند.و بالاخره کوتاهی کردن جمعی از علمای مذهب در ارائۀ مکتب عرفانی
صحیح که با تعلیمات انبیای الهی به ویژه با تعلیمات پیغمبر اسلام صلّی اللهُ علیه وآله می سازد سبب بازارگرمی عرفان های کاذب شده است.البته عوامل گرایش به این مکاتب و فرق، منحصر به این ها نیست هرچند قسمت عمدۀ آن را می توان در موارد فوق جستجو کرد.### جهات مشترک عرفان های کاذب#### اشارهبا تمام اختلافاتی که این فرقه های نوظهور و عرفان های کاذب با هم دارند در چند جهت مشترک اند:1. همه از برنامه های مذاهب آسمانی که به زعم آن ها سخت و مشکل است گریزان اند و به گمان خودشان در برابر آن ها آزادی زیادی در عین دین داری می خواهند2. همۀ آنها در این مسأله متفق اند که باید رابطهٔ خود را با علمای دین قطع کنند و آن ها را راهزن راه خود به سوی خدا می دانند.3. همه یا غالب آن ها در مسائل اجتماعی یا سیاسی بی تفاوت اند و هرگز حاضر نیستند به خاطر آن ها فداکاری یا مبارزه کنند و همین است که آنها را باب طبع جهان خواران و دولت های استعماری کرده است.4. غالب آن ها پیشوایان خود را تا سرحد پرستش اطاعت می کنند و گاه احترامی برای آن ها بیش از آنچه ما برای پیغمبران الهی قائل هستیم قائل اند.5. همۀ آنها آداب و رسومی برای خود می سازند که نه تنها در ادیان آسمانی نیست بلکه منطقی و قابل قبول عقلای جهان نیز نمی باشد. 6. همه یا غالب آنها با استدلالات عقلی مخالف اند و عقل را راهزن این راه می دانند، عشق و احساسات را حاکم بر همه چیز و عقل را حاکم معزول می پندارند، علوم دینی را قیل و قالی بیش نمی دانند که نه از آن کیفیتی حاصل
می شود و نه حال و همین امر، راه را بر ضد و نقیض گویی آن ها هموار می سازد و هرگاه کسی بر آنها ایراد گیرد که این سخن یا این گونه آداب عقل پسند نیست می گویند: این راه، راه عشق است نه راه عقل؛به عقل نازی حکیم تا کی؟ *** به عقل این ره نمی شود طیشهید علامه آیت الله مطهری در یکی از گفتارهای خود چنین می گوید: عرفا بیش از اندازه عقل را تحقیر کرده اند و گاه تا حد بی اعتبار بودن عقل جلو رفتند. در این که مقام عشق را از مقام عقل بالاتر می دانند شکی نیست ولی در مرحلهٔ تحقیر عقل، گاهی از حد افراط هم جلوتر رفته اند یعنی اساساً تفکر و تعقل ومنطق و استدلال و برهان را سخت بی اعتبار معرفی کرده اند تا آن جا که آن را حجاب اکبر نامیده اند و اگر دیده اند حکیمی به جایی رسیده است در حیرت فرو رفته اند که چگونه ممکن است علم و عقل انسان را به جایی برساند.(1)گروهی از آن ها برای تحقیر سرمایه های علمی از آن به عنوان علم رسمی، علم ظاهر، علوم قیل و قالی، الفاظ و اصطلاحات و مانند آن یاد می کنند و علمای بزرگ دینی را قشری و ظاهری و گاه پا را فراتر نهاده، راهزن راه حق می شمرند و می گویند: اگر آن ها ما را اهل بدعت یا گاهی ملحد شمرده اند به این دلیل بوده که با افکار اهل دل آشنا نبوده اند.7. سران آن ها برای اغفال پیروان خود ادعاهای عجیبی دارند و کارهایی فوق کرامات اولیاء الله برای خود قائل اند و گاه از ارتباط با ارواح آسمانی و یا گروه اجنه و شیاطین و فرشتگان خبر می دهند و همین ها پیروان نادانشان را به پیروی بی قید و شرط وامی دارد.نمونه هایی از آن در ادامه از نظر خوانندگان عزیز می گذرد :
1) مجموعه آثار شهید مطهری ، ج 23، ص 214
#### 1. فرقه ای به نام «فرقۀ اوشو»یکی از فرق عرفان های نوظهور کاذب و به تعبیر بعضی، معنویت نوبنیاد که فاقد معنویت است فرقۀ «اوشو» نام دارد.اوشو به معنای کسی است که در دریا غرق و فانی شده است و لقبی است که بنیان گذار این فرقه در اواخر عمر برای خود انتخاب کرد. او مکرر نام و القاب خود را تغییر داد تا از این طریق جاذبۀ بیشتری برای پیروانش پیدا کند.او در سال 1931 میلادی در یک روستای کوچک در استان «ماهیا پرادش» کشور هندوستان به دنیا آمد و در سال 1990 از دنیا رفت. جالب اینکه پیروانش می گویند: او هرگز به دنیا نیامد و هرگز نمرد بلکه دوره ای از زندگانی اش را در زمین گذراند.(1)پیروانش او را به صورت یک قدّیس درآورده و کراماتی خرافه مانند به او بسته یا از او شنیده اند.از جمله از قول خودش نقل می کنند که مادر وی او را باردار بود و در خانه ای که سیل اطراف آن را گرفته بود قرار داشت؛ او و دیگر اعضای خانواده برای نجات از سیل به طبقۀ دوم خانه می روند و در بلندترین جای ممکن یعنی روی تخت ها قرار می گیرند. آب، بالا و بالاتر می آید تا آن جا که ارتفاع آن به شکم مادر اوشو می رسد اما به محض رسیدن به این نقطه، فروکش میکند و متوقف می شود.(2)اوشو پس از تولد سه روز تمام شیر نخورد. مادر و پزشکان هم از خوراندن چیزی به او ناتوان شدند. اوشو دربارۀ علت آن اظهار می دارد که در زندگی قبلی اش (چون قائل به تناسخ است نذر کرده بود 21 روز روزه بگیرد ولی پیش)
از آنکه 21 روز کامل شود مرده بوده و سه روز از آن باقی مانده بود که آن را به محض تولد دوباره به جای آورد.(1)او اعتقادات عجیبی دربارۀ علم و دانش و تحصیل و فلسفه دارد: در یک جا می گوید: تمام آموزش های دورۀ ابتدایی تا پایان دانشگاه، مزخرف، زشت و در واقع یک زندان است.(2)گرچه در رشته فلسفه فارغ التحصیل شد ولی فلسفه را چرند، (3و فیلسوفان را سگ تاریخ می داند.(4))او درباره خداوند تعبیرات زشتی دارد، از جمله این که مانند همیشه سخن از رقص به میان می آورد و راه تجربۀ خدا را رقاصی، آوازخوانی، ترانه و پایکوبی معرفی می کند.(5)او عقیده به وحدت وجود مصداقی دارد و می گوید: همه خدا هستند و هیچ کس نمی تواند غیر از این باشد.(6)در جای دیگر خداوند را فقط یک امر ذهنی می شمارد و می گوید: هستی دم دست توست و خدا فقط در ذهن وجود دارد، یک مفهوم است و موجود عینی نیست. (7)او از این ضد و نقیض گویی ها فراوان دارد.او دربارۀ همجنس گرایی اعتقاد خاص خود را دارد و می گوید :
زن و مرد هرگز دوستان خوبی نیستند و نخواهند بود. عشاق هم دوستان خوبی نیستند بلکه می توانند دشمن هم باشند. مردان با مردان و زنان با زنان بهتر می توانند دوستی کنند. رابطهٔ مرد با مرد بسیار راحت تر و قابل فهم تر است تا رابطۀ زن و مرد. ازدواج دو زن با یکدیگر یا دو مرد با یکدیگر با وجود اینکه غیر علمی است ولی قابل قبول است و کسی نمی تواند مانع آن شود.(1)او معتقد است که فرزندان یک خانواده نباید به وسیلهٔ پدر و مادر تربیت شوند و می گوید: بچه ها باید به کُمون (2تعلق داشته باشند نه پدر و مادرها و والدین به اندازه کافی ضرر زده اند، دیگر نمی توان به آنها اجازه داد که فرزندان خود را فاسد کنند.(3))نگاه او به مذاهب نگاهی منفی است. در یک جا چنین می گوید: بیشتر مذاهب دست به دست هم داده اند که تا آنجا که می توانند انسان را به فقر بکشانند. مذاهب به شدت پول را محکوم و فقر را ستایش کرده اند و تا آنجا که به من مربوط می شود آن ها بزرگترین جنایت کارانی هستند که دنیا به خود دیده است.(4)او به ازدواج بدبین است و در یکی از سخنان خود می گوید: من از ازدواج دل خوشی ندارم چون ازدواج به موفقیت می انجامد و به تو ثبات و آرامش دائمی می بخشد و خطر همین جاست چراکه تو به یک اسباب بازی راضی می شوی.(5)او دربارۀ مسائل سکس نیز نظر عجیبی دارد و می گوید: 98 درصد از بیماری های روانی انسان به علت سرکوب نیروی جنسی است و در زنان
99 درصد عصبی بودن ها و بیماری های مربوط به آن به دلیل سرکوب جنسیت است.(1)معلوم نیست اوشو این آمارهای دقیق را از کجا به دست آورده است؟ آیا خودش مرکز آمار معتبری داشته است؟!جمع بندی:از مجموع آنچه گفته شد و سایر کتاب هایی که حتی پیروان او نوشته اند به دست می آید که اساس این فرقۀ به اصطلاح عرفانی بر سه محور دور می زند:اول: ادعای بزرگ و تو خالی که در پیروان ساده لوح مؤثر واقع می شود.دوم: هنجار شکنی و مخالفت با اعتقادات بدیهی و مسلّمی که پیروان ادیان الهی پذیرفته اند.سوم: اباحی گری و عبور از خطوط قرمز در مسائل اخلاقی و اجتماعی و برداشتن هرگونه قیدوبند از افراد و دادن آزادی مطلق.#### 2. پائولو کوئلیو (پایه گذار عرفان کاذب دیگر)او در سال 1947 میلادی در شهری از شهرهای تاریخی و توریستی برزیل به دنیا آمد. او ادعا دارد که در بدو تولد مادر بزرگ خود را دیده و شناخته است.(2)خانوادۀ او از قشر متوسط جامعه به حساب می آمدند و او فرزند ارشد خانوادۀ خود بود و چون تلقی او این بود که خانوادۀ او، وی را مسئول بسیاری از کارهایی که انجام نداده بود می دانستند اعتقاد داشت که فرزند ارشد بودن مساوی با قربانی شدن در خانواده است. این امر او را به طغیان گری سوق داد تا جایی که یک روز تصمیم گرفت هر کاری که دلش می خواهد انجام دهد.
خانوادۀ او، او را به یک مدرسۀ دینی که مسیحیت کاتولیکی در آن تعلیم داده می شد فرستادند ولی او به قول خودش به دلیل سخت گیری ها و تعلیمات خشک مذهبی، به جای ایمان به این مذهب، دچار تزلزل شد تا جایی که به تجربه کردن بی ایمانی بلندمدت روی آورد.به هر حال او تحصیلات خود را ناتمام رها کرد و به علت طغیان گری و حالت های خاصش از هفده سالگی تا بیست و شش سالگی، سه بار راهی بیمارستان روانی شد و هر سه بار از آنجا گریخت. در بیمارستان، تصور بر این بود که او بیمار روانی خطرناکی است.(1)او به مواد مخدر، مواد روان گردان و شراب وابسته بود و زنان، در زندگی و کتاب هایی که نوشته است نقش برجسته ای داشته اند به گونه ای که خودش اعتراف می کند که زنان تأثیرات مثبت بسیاری بر وی داشته اند.(2او در کتاب خود در مورد اهمیت نقش زن در زندگی اش می نویسد: از یک دیدگاه، همۀ زندگی من از طریق انرژی مؤنث و توسط زنان شکل گرفته است.(3))او حتى اعتراف می کند که در مورد خداوند نیز جنبۀ مؤنث بودن را کشف کرده است.(4در جایی دیگر می نویسد: ادیان چهرۀ مؤنث خداوند را که جز رحمت و عشق به زندگی انسان ها و چیزها نیست پنهان می کنند و من آن را نمی پسندم.(5))در بیشتر داستان های او، توصیف زننده ای از روابط آزاد جنسی در مورد شخصیت های داستان بیان شده است، توصیف صحنه های مستهجن از روابط
جنسی نامشروع، توصیف صحنه های رقص و استفاده از جملات تحریک کننده و پرداختن به مسائل منافی عفت بخشی از آن موارد است. بیشتر شخصیت های داستان او را کسانی تشکیل می دهند که دچار انحرافات جنسی هستند.(1)از مطالعۀ کتاب های او استفاده می شود که گرایش او به فراماسونری بسیار بوده است. کتابی از او به نام کیمیاگر حاکی از شباهت های فراوان آرمان ها و نمادهای برگزیدۀ پائولو با فراماسونری است.(2)در عرفان او، گرایش شدید به عرفانهای شرقی نظیر یوگا و مدیتیشن نیز دیده می شود. در مورد او گفته شده است که در کشف معنویت، جذب جهان بینی هند شد و با تمام قوا به آن گروید و به شدت جذب سلوک هندی و ادیان هندویی شد.(3)اگر کسی زندگی دینی پائولو را مطالعه کند متوجه می شود که او به فرق مختلفی روی آورد و حتی مدتی طولانی بی ایمانی را تجربه کرده است و حتی اعتقاد دارد که مذهب هیچ کاری برای معنویتش انجام نداده است. حتی سابقهٔ آموزه های جادوگری و شیطان پرستی نیز در آثار او دیده می شود. او معتقد است که حقیقت و رستگاری منحصر در دین خاصی نیست بلکه همۀ ادیان از حقیقت مطلق و غایت قصوی بهره ای دارند و هیچ مسلک و دینی بر دین دیگر ترجیحی ندارد و تمامی ادیان به لحاظ شمول حقانیت و صداقت با هم برابرند. به همین دلیل دیده می شود که پائولو در عرفان خود از فرقه های شیطانی و یا جادویی نیز بهره می برد.(4)پائولو سعی دارد دین و اعتقاد به خدا را از راه تجربه ثابت کند و دخالت عقل
را در حوزۀ دین پژوهی ضعیف می داند و قائل است که رابطه با خدا فقط در صورتی می تواند تجربه شود که عشق و حواس پنج گانۀ انسان بیدار نگه داشته شود.(1او معتقد است: صرف ایمان قلبی به خدا کافی است و لازم نیست انسان به صومعه برود و یا روزه دار باشد و یا سعی کند پاک دامن بماند. ایمان داشتن به خدا موجب می شود که هرکس به خدا تبدیل شود و مرکب معجزات او گردد.(2))او حتی در جایی دیگر می گوید که حتی ایمان داشتن نیز از مسائل اصلی به حساب نمی آید زیرا گاه کسانی که ایمان ندارند در رفتار از کسانی که مؤمن هستند هزار بار بهترند.(3)از دیگر اعتقادات او ایمان به مسألۀ تناسخ است و اینکه روح انسان منحصر به یک بدن نیست بلکه هر فرد،حیاتی تکرار شونده دارد و همواره در یک سرگردانی مداوم است و حتی براثر گناهان، در قالب حیوانات و یا جانوران موذی مانند سوسمارها در می آید.(4)در عرفان پیشنهادی او خرافات و تمرین ها و ریاضت های مختلفی به چشم می خورد. از جمله چهل روز انتظار کشیدن در صحرا و انجام برخی تمرینات برای احضار فرشتگان، فشار وارد کردن بر انگشت شصت توسط انگشت سبابه تا جایی که به شدت درد بگیرد و انسان بر درد تمرکز کند تا به عالم روحانی بالا دست یابد، برهنگی در صحرا یا بر روی برف ها، رقصیدن بر دور آتش و گاه مدد گرفتن از هم آغوشی جنسی برای شناخت عشق.(5)
او علاوه بر موارد فوق، در آثار خود به ترویج خودکشی و پوچ گرایی می پردازد و خودکشی به عنوان راهی برای فراموشی ابدی، از جمله اصولی است که او پیگیری می کنئ. در نگاه او، کسی که از لحاظ روحی و ذهنی کاملاً تهی شده و به ناامیدی مطلق رسیده باشد می تواند جسارت به خرج دهد و به حیات خود خاتمه دهد.(1)خلاصه این که پائولو در بسیاری از موارد، اندیشه ها و عقائد خود را از طریق رمان و داستان منتقل کرده و به دلیل مهارتی که در این امر داشته، به شهرتی جهانی دست یافته است استفادهٔ وسیع او از عنصر عشق که برای غالب افراد قابل فهم و جذاب می باشد به این امر دامن زده است.#### 3. عرفان کاذب حلقهدر اواسط دهه هفتاد شمسی هنگامی که شخص ناشناسی مدعی فرادرمانی شد کمتر کسی به او توجه نشان داد و همین امر موجب شد که او کمی بعد، مدعی راه اندازی نوعی عرفان شود که این روزها با نام عرفان حلقه یا شعور کیهانی از آن تعبیر می شود.مؤسس این فرقه شخصی به نام محمد علی طاهری است که بهره ای از اطلاعات دینی ندارد و با کمک چند خانم که برخی از آن ها اطلاعات عرفانی و قرآنی داشته اند توانست این فرقه را گسترش دهد.فعالیت وی، از سال هشتاد و سه آغاز شد و بعدها تلاش کرد در پوشش یک موسسۀ فرهنگی فعالیت خود را ادامه دهد و در سال هشتاد و پنج توانست مجوز یک سازمان مردم نهاد را کسب کند ولی به دلیل تخلفات گسترده، مجوز وی تمدید نشد و تاکنون بدون هیچ گونه مجوزی در قالب یک فرقۀ انحرافی در حال تبلیغ و جذب نیروست.
1) پائولو کوئلیو محمد تقی فعالی، ص 269
با این که مجوز آموزشی برای او صادر نشده بود، کلاس های متعددی را در تهران و چند شهر کشور دایر کرد که به اصطلاح، عرفان حلقه در آن تدریس می شد و در بعضی از این کلاس ها تا سیصد هزار تومان برای شش دورۀ کوتاه مدت آموزشی دریافت می کرد و از این طریق ثروت نامشروع هنگفتی به دست آورد.دربارهٔ سوابق وی آنچه محرز است عضویت در گروه کمونیستی «چریک فدائیان خلق» است. گرچه در رتبۀ گردانندگان نبود ولی مدتی در آن فعالیت می کرد.طاهری تحصیلات مشخصی ندارد هر چند مریدانش وی را مهندس خطاب می کنند. با آن که بعضی بر این باورند که او موفق به گذراندن دورۀ دیپلم هم است و این در حالی است که مدعی تحصیل در دانشگاهی در ترکیه شده است و می گوید: در حین تحصیل، به دلیل فعالیت های انقلابی از دانشگاه اخراج شده و به کشور بازگشته است.او در هیچ حوزۀ دینی و اسلامی تحصیل نکرده و ارتباط رسمی و جدی با نهادهای حوزوی و دینی نداشته است اما زیرکی خاصی دارد که می تواند خود را به عنوان یک دانشمند و عارف در نظر ساده لوحان جا بزند.#### پایه های عرفان حلقه و شعور کیهانی1. عرفان حلقه اساس کار خود را بر اتصال با شعور کیهانی می داند و از حلقه های رحمانیت عام به شبکۀ شعور کیهانی و هوشمندی الهی و حلقه های وحدت نیز تعبیر می کند.بنیان گذار آن با این تعبیرات مبهم و متشابه چنین القاء می کند که به حقایق تازه ای دست یافته و می تواند افراد را در جهات مختلف ارتقا دهد.طبق گفتۀ او، شبکۀ شعور کیهانی مجموعه ای از هوش و خرد و یا شعور حاکم
بر جهان هستی است که به آن آگاهی نیز گفته می شود و یکی از سه عنصر موجود در این عالم است. این سه عنصر عبارت است از ماده، انرژی و آگاهی.2. او در تعریف اتصال با شعور کیهانی میگوید: اتصال، برقراری نوعی ارتباط است که ابزار دقیقی ندارد چون در دنیای بی ابزاری است (به این تعبیرات مبهم و نامفهوم توج کنید.)برای اتصال با شعور کیهانی دو راه فردی و جمعی را مطرح می کند و برای وارد شدن به حلقه ها وجود سه چیز را کافی می داند: نخست، اتصال گیرنده است که تمایل دارد به شبکۀ شعور کیهانی متصل شود، دوم، اتصال دهنده است که به اصطلاح، استادان آن ها هستند و سوم، شبکۀ شعور کیهانی است. او خدا را عضو چهارم می شمرد و گویا بحث از خداوند به عنوان عضو چهارم، تنها برای جلب نظر خداباوران است والّا تأثیری در تشکیل حلقه و در نتیجه درمانگری ندارد.3. او معتقد است که اعتقادات افراد به دو بخش زیربنایی و روبنایی تقسیم می شود؛ بخش زیربنایی، اشتراک فکری همۀ انسان هاست و بخش روبنایی شامل دستورالعملهای ادیان و مذاهب می شود. بنابراین مذاهب از نظر آن ها اهمیت چندانی ندارند، زیرا در عرفان کیهانی، زیربنای فکری انسان مورد بررسی اصلی قرار گرفته و با بخش روبنای فکری که شامل اعتقادات و مراسم مذهبی است مداخله ای ندارد.4. آنه ا برای جلب پیروان بیشتر از همۀ ادیان و مذاهب می گویند: عرفان حلقه، انسان شمول است و همۀ انسان ها صرف نظر از نژاد، ملیت، دین و مذهب و عقاید شخصی می توانند جنبه های نظری آن را پذیرفته و جنبه های عملی آن را مورد تجربه و استفاده قرار دهند. این سخن و اعتقاد آنان نشان می دهد که شباهتی به عقاید بعضی از صوفیه دارند که قائل به صلح كل و حقانیت تمام مذاهب می باشند که امروزه از آن ها تعبیر به پلورالیزم دینی می کنند.
#### توحید در عرفان حلقههمان گونه که قبلاً هم اشاره شد آن ها دین را یک امر ظاهری، روبنایی و كم اهمیت تلقی می کنند و می گویند: مسلمان و مسیحی و یهودی و پیروان هر آیین و مذهبی، حتی کافر، می توانند به شعور کیهانی متصل شوند و کسانی که وحدت الهی را قبول دارند و به آشتی با خود و همۀ جهان هستی دعوت می کنند. موحد نامیده می شوند و این در واقع یک توحید انسانی است نه یک توحید الهی. بنابراین همه را به بی اعتنایی به برنامه های شریعت و شکستن خطوط قرمزها سوق داده و نام آن را توحید می نهند.#### شیطان در عرفان حلقهآن ها شیطان را همچون ملائکه، کارگزار الهی می دانند و یا به تعبیر دیگر، شیطان را ملک می شمارند و معتقدند که ابلیس است که انسان را به کمال می رساند و موجودی است که در تمثیل از جنس آتش شمرده می شود (در حالی که از آتش نیست و اگر رویارویی با این آتش نبود، انسان خام می ماند. حتی می گویند: سجده نکردن ابلیس دربرابر آدم به امر خدا صورت گرفته و نوعی فرمانبرداری بوده است چون خداوند آن را از پیش تعیین کرده بود و حتی رانده شدن ابلیس از درگاه خدا به معنای تغییر وضعیت او در جهان دو قطبی است و شیطان درون هر انسانی، بخشی از وجود او را تشکیل می دهد که هیچ گاه از بین نمی رود.)بنابراین، نوعی تقدیس شیطان که زمینۀ شیطان پرستی است در عمق تعلیمات آنها دیده می شود.(1)
1) تمام آنچه در این بحث آمد از کتاب های «عرفان کیهانی»، «انسان از منظری دیگر» و «موجودات غیر ارگانیک» که هر سه نوشتۀ شخص طاهری، مؤسس این فرقه است نقل شده است.
و می دانیم که تمام این تعبیرات برخلاف صریح قرآن مجید است که شیطان را موجودی عاصی و ویرانگر و راندۀ درگاه خدا می شمارد که در اصل از آتش بوده و در برابر فرمان خدا تکبر کرد و از مطرودین شد. شیطان به این معنا بخشی از وجود انسان را تشکیل نمی دهد؛ آنچه در درون انسان ممکن است سبب شُرور شود، هوای نفس است و شیطان دشمنی است از بیرون، این ها همه در آیات مختلف قرآن منعکس است.در مجموع، عرفان آن ها بازگشت به نوعی بی عرفانی و دوری از خدا می کند؛ پیروان خود را به یک موضوع مبهم یا به تعبیری دیگر، موهوم، به نام شعور کیهانی دعوت می کنند و به آنها نوید می دهند که بدون نیاز به برنامه های پیچیدۀ مذهبی می توانند با آن ارتباط پیدا کرده و به تکامل روحی و معنوی برسند بی آن که محدودیتی در زندگی برای خود قائل باشند؛ با تمام پیروان مذاهب وحتى كفار و افراد بی ایمان دست دوستی بدهند و شیطان را مأمور از طرف خداوند و موجودی مقدس بشمارند.کوتاه سخن این که عرفان حلقه یا عرفان کیهانی یک تفکر انحرافی التقاطی است که از تفکرات مختلفی ترکیب شده و اساس آن را دو چیز تشکیل می دهد:نخست، اعتقاد به چیزی به نام شعور کیهانی که البته منظورشان غیر از ذات پاک خداوند است. معتقدند که در اطراف شعور کیهانی نیز حلقه های مختلفی است که یکی از دیگری بالاتر است و به همین دلیل آن را عرفان حلقه نیز می نامند و افراد می توانند با عبور از این حلقه ها به شعور کیهانی نزدیک شوند و مشکلات خود را با آن حل کنند.دیگر این که اعتقاد به این امر موهوم برای بعضی ممکن است منشأ اثرات درمانی گردد به ویژه آنچه مربوط به ناراحتی های روانی است که با تلقین توسط روان شناسان نیز قابل درمان است. جمعی به گمان آن ها از شعور کیهانی کمک
گرفته و ناراحتی آن ها درمان شده است، در نتیجه به آن معتقد شده، دیگران را نیز به سوی آن دعوت می کنند و همین امر به کار آن ها رونق می بخشد، در حالی که وقتی دقت می کنیم می بینیم پایه و اساس، یک امر موهوم و خیالی بیش نیست که هیچ دلیلی برای اثبات آن وجود ندارد.البته اعتقاد به روبنا بودن شرایع الهی و کم اهمیت جلوه دادن آن نیز افرادی را که می خواهند از قیدوبند شریعت آزاد باشند به سوی خود جلب می کند حتی کفار و افراد بی ایمان را.و با اعتقادی که دربارۀ شیطان دارند نیز رگه هایی از شیطان پرستی را به این برنامه تزریق کرده و آن را آب و رنگ دیگری می بخشند و این مجموعۀ التقاطی می تواند افراد ساده لوح را به سوی خود جلب کند.همان گونه که در ابتدا اشاره شد، آنچه از عقاید آن ها در این بخش آوردیم مستند به کتاب های خود آنهاست.#### توضیحات بیشتر دربارۀ عرفان حلقهدر این ایام که دادگاه حکم شدیدی علیه رئیس عرفان حلقه صادر کرده ،بعضی، از گوشه و کنار به حمایت از او برخاسته و می گویند: آنچه او می گوید عین تعلیمات اسلام است و ما با پیروی از او اسلام را بهتر شناختیم. این مسأله شب شد تا ما که سال هاست افکار او را بررسی می کنیم ناچار شویم عقاید انحرافی او را به استناد عبارات صریح کتاب هایش در اینجا برای شما بیاوریم.آنچه امروزه به نام عرفان کیهانی (حلقه مطرح می شود شامل آموزه های انحرافی و متضاد با اصول و فروع دین مبین اسلام است. برخی از موضوعات انحرافی عرفان حلقه از این قرار است (هرچند قبلاً به بعضی اشارۀ کوتاهی شده است):)
#### شیطان شناسی (شیطان پرستی در عرفان حلقه)شیطان در «عرفان حلقه» احترام و تقدس زیادی دارد و مأمور خدا، عامل کمال، اولین معلم انسان و موحد و مطیع فرمان پروردگار شناخته می شود!1. آنها معتقدند: خداوند از ابلیس خواسته بود که به فرمان سجده بر آدم اعتنا نکند! بنابراین عصیان شیطان، مأموریت الهی بود.(1)2. ابلیس به عنوان ملکی که قانون تضاد را برای جهان دو قطبی ایجاد کرده،معرفی می شود.(2)3. شبکۀ شعور کیهانی که عرفان حلقه مدعی اتصال به آن است می گوید: شیطان ملکی است که قانون تضاد و قانون دو قطبی را ایجاد کرده بنابراین شعور کیهانی یا هوشمندی الهی همان ابلیس است.(3)4. شیطان اولین معلم بشر است زیرا او را به درخت علم و آگاهی راهنمایی کرد و از بهشت نادانی و بی خبری بیرون آورد.(4)این در حالی است که قرآن مجید در آیات بسیاری شیطان را به دلیل نافرمانی و سرپیچی از سجده بر آدم علیه السّلام و اعتراض به ذات پاک پروردگار، مطرود و ملعون و راندۀ درگاه خدا می شمرد.در سورۀ حجر آیات 32_35 می فرماید: (قَالَ يَا إِبْلِيسُ مَا لَكَ أَلَّا تَكُونَ مَعَ السَّاجِدِينَ * قَالَ لَمْ أَكُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصَالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ * قَالَ فَاخْرُجْ مِنْهَا فَإِنَّكَ رَحِيمٌ * وَإِنَّ عَلَيْكَ اللَّعْنَةَ إِلَى يَوْمِ الدِّينِ»؛ «(خداوند فرمود: ای ابلیس! چرا با سجده کنندگان نیستی؟! گفت: من هرگز برای بشری که او را از گل خشکیده ای که)
از گِل بدبویی گرفته شده است آفریده ای، سجده نخواهم کرد. فرمود: از صف آنها [ = فرشتگان] بیرون رو، که (از درگاه ما! رانده شده ای و لعنت (و دوری از رحمت حق) تا روز قیامت بر تو خواهد بود».)و در سورۀ اعراف آیۀ 18 می فرماید: (قَالَ اخْرُجْ مِنْهَا مَذْءُوماً مَدْحُورًاً لَّمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكُمْ أَجْمَعِينَ؛ «فرمود: از آن (مقام) با ننگ و عار و خواری، بیرون رو! و سوگند یاد می کنم که هر کس از آنها از تو پیروی کند، جهنم را از شما همگی پر می کنم».)و در سورۀ ص آیۀ 73_78 می فرماید: (فَسَجَدَ الْمَلَائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ * إِلَّا إِبْلِيسَ اسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ * قَالَ يَا إِبْلِيسُ مَا مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنتَ مِنَ الْعَالِينَ * قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ * قَالَ فَاخْرُجْ مِنْهَا فَإِنَّكَ رَحِيمٌ * وَإِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي إِلَى يَوْمِ الدِّينِ؛ «در آن هنگام همۀ فرشتگان سجده کردند، جز ابلیس که تکبّر ورزید و از کافران بود. گفت: ای ابلیس! چه چیز مانع تو شد که بر مخلوقی که با قدرت خود او را آفریدم سجده کنی؟! آیا تکبّر کردی یا از برترین ها بودی؟! (برتر از این که فرمان سجود به تو داده شود!) گفت: من از او بهترم، مرا از آتش آفریده ای و او را از گِل. فرمود: از آسمان ها (و صفوف ملائکه) خارج شو، که تو رانده درگاهِ منی، و مسلّماً لعنت من بر تو تا روز قیامت خواهد بود».)به علاوه در آیات متعددی از قرآن مجید سخن از وسوسه و فریب شیطان دربارۀ آدم علیه السّلام است که او را گمراه ساخت و سبب شد از بهشت بیرون رود و نه تنها معلم آدم علیه السّلام نبود بلکه گمراه کننده و سبب محرومیت او از بسیاری از نعمت های الهی شد.آیا آنچه از کتاب های او آوردیم با این آیات قرآنی کمترین هماهنگی ای دارد؟ چگونه بعضی از فریب خورده ها می گویند: سخنان او عین تعلیمات اسلام است و با پیروی از او اسلام را بهتر شناخته ایم؟ این است معنای شناختن اسلام و قرآن مجید؟!
در ذیل، بخشی از عبارات کتاب های او را عیناً می آوریم.#### سرنوشت عجیب آدم علیه السّلام و شیطانقرآن مجید با صراحت می گوید: آدم در بهشت بود و خداوند او را از درخت ممنوعه نهی کرده بود ولی او براثر وسوسه شیطان به خود ظلم و ستم کرد و از آن خورد. لباس بهشتی از تن او بیرون آمد و بعد از یادآوری، به درگاه خداوند توبه کرد و خداوند او را بخشید ولی از بهشت خارج ساخت.در آیات زیر دقت کنید:﴿وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِأَدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ أَبَى وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ * وَقُلْنَا يَا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَكُلًا مِنْهَا رَغَداً حَيْثُ شِئْتُمَا وَلَا تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الظَّالِمِينَ * فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطَانُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِيهِ وَقُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَلَكُمْ فِى الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَى حِينِ * فَتَلَقَىٰ عَادَمُ مِنْ رَّبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ؛ و (یاد کن) هنگامی را که به فرشتگان گفتیم: برای آدم سجده و خضوع کنید. همگی سجده کردند؛ جز ابلیس که سرباز زد، و تکبر ورزید، (و به دلیل نافرمانی و تکبرش) از کافران شد. * و گفتیم: ای آدم! تو با همسرت در بهشت سکونت کن؛ و از (نعمت های) آن، از هرجا می خواهید، گوارا بخورید؛ (امّا) نزدیک این درخت نشوید؛ که از ستمگران خواهید شد.*پس شیطان موجب لغزش آنها از بهشت شد؛ و آنان را از آنچه در آن بودند، بیرون کرد. و (در این هنگام) به آنها گفتیم: همگی (به زمین) فرود آیید، در حالی که بعضی دشمن دیگری خواهید بود و برای شما در زمین، تا مدت معینی قرارگاه و وسیلهٔ بهره برداری خواهد بود. * سپس آدم از پروردگارش کلماتی دریافت داشت (و با آنها توبه کرد) و خداوند توبۀ او را پذیرفت؛ چراکه خداوند توبه پذیر و مهربان است».)
ولی عرفان حلقه می گوید: آدم در بهشت ناآگاهی بود و با خوردن از درخت ممنوع از آن خارج شد و به سوی بهشت آگاهی حرکت کرد و شیطان در این راه به او کمک نمود.در جمله های زیر که عیناً از کتاب عرفان و معرفت سرکردۀ این گروه است دقت کنید:نزدیک شدن به درخت، آغاز حرکت است که با خروج از بهشت ناآگاهی رخ می دهد و خوردن میوه، پشت سر گذاشتن تجربۀ زندگی با اجزای درخت مورد نظر و رسیدن به بهشت آگاهی است.(1)در جای دیگر می گوید: در این کشاکش، آدم خوردن میوۀ درخت را انتخاب کرد یعنی او حرکت در چرخۀ جهان دو قطبی را آغاز نمود تا بتواند با به جان خریدن رنج این حرکت، گوهر وجود خود را آشکار کند و با بالفعل کردن کمال خود به سوی رب خویش بازگردد و با قرار گرفتن در بهشت آگاهی، عظمت خلقت را به نمایش بگذارد.(2)در جای دیگر می گوید: او می توانست تا ابد در بهشت ناآگاهی بماند و یا با نزدیک شدن به این درخت، حرکت پرتلاطم در مسیر این چرخه را که به او پختگی می داد تجربه کند.(3)اکنون به روشنی می بینیم که او درخت ممنوع را درخت آگاهی می داند، عین چیزی که در سِفر پیدایش تورات آمده است. آری، در تورات کنونی نیز درخت ممنوع درخت علم و آگاهی است.در اینجا این سؤالات مطرح است:
1. آیا خداوند آدم علیه السّلام را از آگاهی نهی کرد و آن را عصیان او شمرد؟ در حالی که قرآن با صراحت می گوید: خداوند علم عظیمی به نام علم اسماء به آدم تعلیم کرد که برتری او به وسیلۀ آن علم بر همۀ فرشتگان ثابت شد؛ ﴿وَعَلَّمَ ءَادَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا.)2. آیا شیطان از خداوند به آدم علیه السّلام مهربان تر بود که او را از بهشت ناآگاهی به سوی بهشت آگاهی برد؟3. آیا واقعاً بهشت آگاهی شجرۀ ممنوعه است و خوردن از آن ظلم است و باید از آن توبه کرد تا خداوند به لطفش آن توبه را بپذیرد؟عجب است از کسانی که می گویند: چیزی برخلاف قرآن و تعلیمات اسلام در این عرفان کاذب ندیدیم؟#### سخنان شرک آلودپایه گذار عرفان حلقه (طاهری در کتاب چند مقالهٔ خود، صفحه 204 چنین می نویسد :)آرى، من (منظور خداوند است به شما (منظور انسان است) می رسم و همه چیز خود را به پای معشوق خود (انسان) تقدیم می کنم و در آن صورت آنجا بهشت شما خواهد بود نه آن بهشت روز نخست که بهشت ناآگاهی بود بلکه بهشت آگاهی!)بهشت هایی که شما براساس آگاهی ها و دانسته ها، و میل و سلیقۀ خود بنا خواهید کرد. پس از کسب این تجربه خواهید فهمید که همه چیزِ «عاشق شما» در اختیار شماست و شما می توانید با قدرتی که در اختیار دارید جهان ها خلق کنید و بر ابعادی سایه بگسترانید که هرگز تصورش را نداشتید و به زودی یقین حاصل می کنید که دارای قدرتی خدایی هستید.آن زمان که شما اینگونه خدا شدید می خواهید بدانید با «من» چه خواهید کرد؟
شاید اگر همۀ داستان را بدانید برای من عاشق گریه کنید!برخی از شما پس از کسب اطمینان از قدرت خدایی خود و احساس بی نیازی از من، خواهید گفت: حالا که خدا هستیم و بی نیاز از او چرا برای خود خدایی نکنیم؟فقط عدۀ اندکی خواهند بود که خدایی در وحدت را انتخاب کرده، به سوی من می آیند و با من به وحدت می رسند ولی خدای در وحدت و خدای در کثرت آخرین آزمایش است و شما کدام را انتخاب خواهید کرد؟***و در کتاب انسان و معرفت (صفحه 263 بعد از آن که برای انسان ها سه مرحله قائل شده است: مرحلۀ «اله»، مرحلۀ «رب» و مرحلۀ «مَلَک»، می گوید:)هیچ، یک از این سه از وجود آدم جدا نبوده است هر یک بعدی از وجود او هستند که در حرکت او نقش دارند.کثرات آدم (انسان ها نیز حرکت خود را از «اله» آغاز کرده اند و به «رب» پایان می برند، در طول مسیر، پذیرفتن تربیت از «رب» راهگشای حرکت صحیح آنهاست و وحدت آنها با رب در پایان مسیر اتفاق می افتد.)در پایان چرخه هر کسی با توجه به در اختیار داشتن صفات الهی و توانایی او در معرض یک سؤال که آزمایش آخر در چرخه است قرار می گیرد، آن سؤال این است که آیا او با توجه به توانایی خدایی که به دست آورده جدایی از عالم وحدت را می پسندد و می خواهد خودش خدایی کند و یا به وحدت ملحق می شود و خدایی عالم وحدت را می پذیرد؟یک بار دیگر جمله های فوق را با دقت مرور کنید، خلاصه این سخنان ناموزون و بدون مدرک چنین است:1. انسان، نخست به مقام الوهیت می رسد.
2. سپس به مقام ربوبیت نائل می شود.3. آنگاه به مقام فرشتگان (ملک خواهد رسید.)4. خداوند «عاشق بی قرار» انسان ها و انسان «معشوق» اوست و اگر انسان از تمام ماجرا باخبر باشد به حال این عاشق یعنی خدا گریه می کند.5. خداوند به سبب رحمانیت خود تمام صفات خدایی را به انسان می بخشد تا جایی که انسان می تواند جهان هایی را بیافریند.6. سرانجام خداوند انسان را مخیر می کند که جهانهایی خلق کند و خدایی کند (و در جهان دو قطبی زندگی کند یا به وحدت بپیوندد و زیر چتر خدایی خداوند در جهان تک بعدی قرار بگیرد.)7. اگر راه اول را پذیرفت باز ناچار است چرخه ها را یکی پس از دیگری طی کند و سرانجام به جایی می رسد که مجبور است دست از خدایی خود بردارد و به خداوند عالمیان ملحق شود.سؤال این است:چگونه این خیال بافی های به شدت شرک آلود و بی مدرک به نام عرفان به خورد مردم داده می شود در حالی که تمام آن برخلاف آموزه های قرآن مجید و اسلام و ادلۀ محکم فلسفی است؟اولاً مقام الوهيت (اله بودن مخصوص ذات پاک پروردگار است ﴿وَهُوَ الَّذِی فِي السَّمَاءِ إِلَهُ وَفِي الْأَرْضِ إِلَهُ).(1))ثانياً مقام ربوبیت جهان نیز مختص ذات پاک اوست. نه تنها در سورۀ حمد «رب العالمین» اش می خوانیم بلکه در ده ها آیۀ دیگر قرآن مجید عنوان رب العالمین (پروردگار جهانیان و صفی از اوصاف خداوند ذکر شده است.)
1) زخرف، آیۀ 84
به ویژه در آیۀ 164 سوره انعام می خوانیم: (قُلْ أَغَيْرَ اللَّهِ أَبْغِى رَبَّاً وَهُوَ رَبُّ كُلّ شَيْءٍ؛ «بگو: آیا غیر الله را رب خود انتخاب کنم در حالی که او رب همه چیز است؟».)ثالثاً همه باید عاشق بی قرار خدا باشند نه خداوند عاشق بی قرار انسان ها؛ قرآن مجید می گوید: (وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبّاً لِلَّهِ.(1))رابعاً مگر صفات خدایی قابل بخشش است که خداوند آنها را به افرادی ببخشد و آن ها بتوانند با آن صفات خدایی جهان هایی بیافرینند؟!خامساً مخیر ساختن انسان میان اینکه برای خود خدایی کند و چهان هایی بیافریند یا به خدایی خداوند ملحق گردد چه معنا و مفهومی دارد؟تمام این سخنان شرک آلود و بی مدرک برخلاف توحيد ق-رآن مجيد و آموزه های اسلامی است.تعجب در این است که بعضی بدون مطالعۀ این سخنان می گویند: در عرفان حلقه چیزی برخلاف اسلام ندیدیم. واقعاً حیرت آور است!#### خطاهای آشکار در معاد شناسی در عرفان حلقه##### 1. تمایل به عقیدۀ تناسختناسخ از نظر علمی به این معناست که کسی عقیده داشته باشد هنگامی که انسان از دنیا می رود روح او بار دیگری در جنین دیگری به دنیا می آید و شاید بارها این نوع زندگی تکرار شود.این عقیده از یک سو ممکن است سبب انکار معاد شود چون انسان نتیجۀ اعمال پیشین خود را ممکن است در زندگی جدید ببیند، و از سوی دیگر با متن قرآن مجید سازگار نیست.
1) بقره، آیۀ 165
قرآن در آیۀ 28 سورۀ بقره می فرماید: (كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَكُنتُمْ أَمْوَتَا فَأَحْيَاكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ. در این آیه با صراحت دو مرگ و حیات برای انسان ذکر شده است. پیش از این خاک بودیم سپس آفریده شدیم و بار دیگر به خاک بر می گردیم که دوباره در قیامت زنده می شویم.)و در آیۀ 11 سورۀ غافر نیز آمده است که انسان تنها دو موت و دو حیات دارد: قبل از ورود به این دنیا به صورت مرده بود سپس زنده شد و بار دیگر می میرد و در قیامت زنده می شود (رَبَّنَا أَمَتَنَا اثْنَتَيْنِ وَأَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ.)بنابراین، اعتقاد به زندگی های مکرر در این جهان مخالف آموزه های قرآن مجید است این در حالتی است که متولی عرفان حلقه در کتاب انسان و معرفت وجود زندگانی های قبلی را پذیرفته و می گوید:«در حقیقت کسی که در این جهانِ دارای زمان و مکان متولد می شود، اندوختۀ کمالی مخصوص به خود را از زندگی در جهان قبلی... همراه دارد».(1)این تعبیر را در جای دیگر تکرار کرده و می گوید:انسان در جهان دیگری قبلاً می زیسته و کمالاتی را در آن داشته و آن را با خود به جهان فعلی آورده است.(2)این همان چیزی است که ارباب عقیدۀ تناسخ به آن پایبندند.##### 2. انکار معاد جسمانیقرآن مجید با صراحت در آیات متعدد می گوید: علاوه بر روح انسان، جسم هم در قیامت باز می گردد که از آن تعبیر به معاد جسمانی می شود، نمونۀ روشن آن، آیات آخر سورۀ یس است که می فرماید: (وَضَرَبَ لَنَا مَثَلاً وَنَسِيَ خَلْقَهُ قَالَ مَنْ
يُحْيِ الْعِظَامَ وَهِيَ رَمِيمٌ * قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِى أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ؛ «و برای ما مثالی زد و آفرینش خود را فراموش کرد و گفت: چه کسی این استخوان ها را زنده می کند در حالی که پوسیده است؟!* بگو: همان کسی آن را زنده می کند که نخستین بار آن را آفرید؛ و او به هر مخلوقی داناست». اضافه بر این، ده ها آیۀ دیگر در قرآن مجید وجود دارد که همین معنا را تعبیر می کند که معاد با روح و جسم هر دوست در حالی که نویسندۀ کتاب انسان و معرفت (صفحه 292) به صراحت معاد جسمانی را منکر شده، می گوید:
نباید انتظار داشته باشیم که در قیامت و مراحل پس از آن جسم فیزیکی و مشابه آن وجود داشته باشد.
ولی در تناقضی آشکار، بعد از آن در صفحۀ 293 می گوید:
از سوی دیگر، به دنبال مجادله و هنگام مواجهه با جهان های موازی، افراد، به واسطۀ تسلط بر زمان، خود را در جایگاه های مختلفی از جمله در جهان های دارای زمان و مکان که در آنها جسم فیزیکی نیز وجود دارد می یابند، بنابراین از این نظر نیز می توان گفت در معاد جسمانیت فیزیکی تحقق دارد!
در حالی که از آیات متعدد قرآن استفاده می شود که جهنم جایگاه خشم خداست، او در همان کتاب انسان و معرفت، صفحه 294 می گوید: جهنم جایگاه دشمنی و کینه ورزی نیست و اساس تشکیل آن «عشق و محبت» است.
و در صفحۀ 296 می گوید:
آتش جهنم آتش حسرت است که با احساس تنهایی درهم می آمیزد، این احساس تنهایی به دلیل دوری از وحدت نفس واحد است و تا خروج از جهنم ادامه دارد.
در حالی که قرآن مجید با تعبیر (أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ) بهشت را برای پرهیزکاران آماده شده می داند، بهشت را مخلوق خدا معرفی می کند او در سخن نادرست دیگری می گوید:
انسان ها خودشان خالق بهشت هستند و انسان در آنجا کار خدایی می کند! در صفحۀ 304 همان کتاب می گوید:
دست یابی نفس به روح الله که از صفات مقدس الهی است امکان خلق آفرینش گسترده ای را فراهم می کند... به همین علت در این مرحله هر کسی بهشت مخصوص خودش را خواهد ساخت... ما در زندگی فعلی توانایی خلاقیت ذهن را تجربه می کنیم، این تجربه خلق ذهنی هر چیزی را که دوست داریم تصور می کنیم، در بهشت، این تجربه بسیار وسیع تر است زیرا خواهیم توانست هر آنچه را دوست داریم، بیرون از ذهن خود بیافرینیم و در جایی که خودمان آفریده ایم زندگی کنیم. به بیان دیگر، در اختیار داشتن گنجینۀ صفات الهى و امکان آفرینش در این مرحله ویژگی هایی است که ما بر مبنای آن،جهان ها خلق می کنیم و خلیفهٔ خدا محسوب می شویم.
این عبارات ناموزون علاوه بر اینکه هیچ مستند عقلی و نقلی ندارد و زاییدۀ خیال پردازی است با آیات قرآن مجید مخالفت آشکار دارد، همان گونه که اشاره شد.
از خداوند متعال می خواهیم همه را به راه راست هدایت فرماید.
رهبر این فرقه برخلاف بسیاری از فرقه های دیگری که از هند برخاسته اند
اعتقاد به خدا دارد هر چند ظاهراً او را جسمی نورانی می شمارد که احتمالاً قابل مشاهده نیز هست ولی برای جلب پیروان بیشتر، همۀ مذاهب را هم طراز و به تعبیر دیگر، قابل قبول می داند.
نام اصلی او «موکوندا لعل گوش» بود که بعداً به یوگا ناندا مشهور شد. او در سال 1893 در یکی از مناطق شمال شرقی هند به دنیا آمد و تا بیست و هفت سالگی در هند زندگی کرد. سپس در سال 1920 مانند بسیاری دیگر از این گونه افراد به آمریکا که محیط مناسبی برای رشد این گونه فرقه هاست رفت و در آن جا ماندگار شد. پس از سی و دو سال زندگی در آمریکا سرانجام در سال 1952 در لوس آنجلس پس از یک سخنرانی سکته کرد و از دنیا رفت.
او تا پایان عمر، مجرد می زیست و در توجیه رفتار خود می گفت: انسان مجرد، به امور خداوند بیشتر می اندیشد و اینکه چگونه رضایت مندی خداوند را به دست آورد ولی شخص متأهل بیشتر به امور دنیا می اندیشد و اینکه چگونه رضایت همسر خود را جلب کند.
او دربارۀ خدا معتقد است که «خداوند، جان جانان جز سُرور ابدی چیزی نیست و تن او اشعه های بیکران نور است؛ نیروی کیهانی که فعالانه هرگونه شکل و نیرو را حفظ می کند. با این حال، او ماورای ارتعاش جهان های پدیداری (جهان موجود) است و در یک خلا سرشار از سرور است».
از این تعبیرات مبهم و نظیر آنها اجمالاً به دست می آید که او خدا را نوری مادی می داند و برای او جسم و جان قائل است.
او مکاشفات متعدد و متنوعی دربارۀ خود ادعا می کند و علم و دانش خود را مستند به آن می شمرد در حالی که بخش مهمی از گفته ها و تعلیمات به اصطلاح،معنوی او همان معنویت و عرفان مسیحیت است.
او معتقد است که خدا دارای جلوه های گوناگون است. یکی از آن جلوه ها
«مادر الهی» است. مادر الهی جنبه ای از ذات احدیت است که در نهاد مادران که مظهر عشق الهى و شفقت هستند وجود دارد.
از گفته های او به خوبی برمی آید که اعتقاد به تثلیث دارد و تثلیث مسیحیت را با تثلیثی که در میان جمعی از هندوهاست تطبیق می کند.
او دربارهٔ ارتباط با کیهان، از انرژی کیهانی سخن می گوید و مدعی است که قدرت معنوی خویش را از همان انرژی کیهانی گرفته است (و چنان که قبلاً دربارۀ عرفان حلقه خواندیم آن ها نیز به تبعیت از همین افکار، انرژی کیهانی را تبدیل به شعور کیهانی کرده و افراد را به سوی آن فرامی خوانند).
او معتقد است که انسان دارای روحی است و سه بدن دارد :اول بدن مادی. دوم: بدن أثیری که متعلق به عالم أثیر است (أثير همان اتِر است که در واقع وجود خارجی ندارد، فرضیه ای است برای توجیه انتقال نور در خلا. سوم: بدنی که از جنس اندیشه و فکر است. در واقع مجموعه ادعاهایی است که هیچ دلیلی برای اثبات آن وجود ندارد.
او برای ارتباط با مخزن بیکران انرژی کیهانی فنونی دارد که به طور جامع به نام «یوگا» معروف است که در رفتارهای اخلاقی و انجام فرایض مذهبی و وضعیت بدنی درست برای آرامش و درون نگری و تمرکز و مراقبه خلاصه می شود.(1)
بعضی معتقدند که اصلاً یوگا ارتباطی با عرفان ندارد هرچند عرفان کاذب باشد چراکه مجموعۀ دستورات و تمرینات پیچیده و بعضاً بسیار سخت و دشواری است که آموزش داده می شود و به اعتقاد آن ها فواید متعددی دارد؛ شامل فواید جسمی، عصبی و ذهنی. به همین دلیل بسیاری از کسانی که طرفدار یوگا هستند از یوگا توقعی جز داشتن اندامی متناسب، درمان بعضی از بیماری ها،
1) در واقع نوعی ورزش و ریاضت است
کاهش افسردگی، کاهش دردهای زایمان، لاغر شدن و داشتن صورتی زیبا ندارند.
اگر فرض کنیم این توقعات و انتظارات از ورزش های یوگا دست یافتنی باشد این پرسش مطرح می شود که این امور با عرفان چه ارتباطی دارد؟(1)
از عرفان های کاذب هندی که در این اواخر به مناطق دیگر کشیده شده عرفان «دالایی لاما» هاست. دالایی لاما در اصل به معنای اقیانوس خِرد (يا بحر العلوم) است که به پیشوایان این فرقه گفته می شود.
از عجایب این که آنها معتقد به تناسخ هستند و می گویند: هرگاه یک دالایی لاما از دنیا برود باید در میان کودکان کم سن و سال جستجو کرده و کودکی را که شباهت بیشتری به دالایی لامای گذشته دارد و دارای روح اوست انتخاب کنیم و او را پیشوای خود بدانیم.
دالایی لامای کنونی هنگامی که کودکی دو ساله بود به عنوان پیشوای این فرقه انتخاب شد و اسم اصلی او تنزین گیاتسوا است که در سال 1935 در تبّت به دنیا آمد و همان گونه که گفتیم در سن دو سالی در مقام دالایی لامایی به جای پیشوای پیشین نشست.
اساس تعلیمات آن ها این است که هدف اصلی انسان رسیدن به شادی است؛ خواه انسان معتقد به اصول مذهبی باشد یا نباشد و هر مذهبی داشته باشد تفاوت نمی کند حتی اعتقاد به خدا در این فرقه ضرورتی ندارد.
آنها می گویند: شادی واقعی هنگامی است که انسان به مرحلۀ آزادی
1) برای آگاهی بیشتر از منابع آنچه ذکر شد به کتاب نگرشی بر آراء و اندیشه های یوگا ناندا نوشتۀ محمد تقی فعالی مراجعه شود.
و آزادگی برسد و هیچ رنج و عذابی را احساس نکند و شادی واقعی بیشتر با قلب و فکر ارتباط دارد و آنچه به لذت جسمانی وابسته است زودگذر است.
از نظر دالایی لاما بودائیان خدا باور نیستند و اعتقادی به خدا ندارند و عشق واقعی به دیگران را منبع اصلی ایجاد شادی واقعی و پایدار در زندگی می دانند.
آن ها معتقد به نسبیّت هستند و همه چیز و حتی ارزش های اخلاقی را اموری نسبی می دانند و اعتقاد به حقیقت مطلق یا سرشت غایی همۀ پدیده ها را موجب احساسات منفی می دانند، بنابراین، خوبی و بدی مطلق وجود ندارد و تابع شرایط مختلف است.
جالب این که دالایی لامای فعلی افکار سیاسی داغی دارد و پس از اشغال کشورش (تبّت) توسط چینی ها به هندوستان گریخت و در آن جا دولت در تبعید تشکیل داد و در مدت تبعیدش به شصت و پنج کشور مسافرت کرد و با همان بدن نیمه برهنه اش با رهبران سیاسی و ادیان مختلف گفتگوهایی ترتیب داد و رابطۀ گرم او با غربی ها سبب شد که بیش از پنجاه و هفت دکترای افتخاری، حکم یا جایزه به او اعطا شود و در سال 1989 جایزۀ صلح نوبل را به او دادند. او پیوسته به آمریکا رفت و آمد دارد و به موجب تصویب نمایندگان کنگرۀ آمریکا، مدال طلای کنگره که بالاترین نشان قدردانی از یک غیر نظامی است به فردی خارجی مانند او تعلق گرفت؛ پدیده ای که تا پیش از آن در آمریکا سابقه نداشت.
او سه مرتبه از اسرائیل دیدن کرد، او حتی با اعدام صدام حسین مخالف بود و معتقد بود که او قابل اصلاح است.
به طور خلاصه، مرام او یک مرام الحادی و فارغ از اعتقاد به خداست و شادی پایدار را هدف اصلی می شمارد و با اعتقاد به نسبی بودن امور، با همۀ مکاتب و مذاهب سازش دارد و به ویژه سلطه گران روی خوش نشان می دهد. او هرچند همه جا از صلح و انسانیت دم می زند ولی سفرهای متعدد او به اسرائیل و آمریکا
و نادیده انگاشتن مظالم آن ها بر بشریت از سیاسی بودن این حرکت و سوء استفادۀ ظالمان از شعارهای فریبندۀ او برای سلطۀ بیشتر و دعوت ستمدیدگان به صبر و گذشت و چشم پوشی از حقوق مسلم خویش حکایت میک ند. در عین حال، این موضع گیری ها سبب گرفتن امتیازات لازم از کشورهای قدرتمند برای پیشبرد اهداف خود برای مبارزه با کشور چین شده است.(1)
دالایی لاما به تازگی (اسفند ماه 1392) سفری به آمریکا داشته و جراید آمریکا از او به عنوان رهبر معنوی بوداییهای تبت یاد کرده اند و در جریان بازدیدهای اخیرش به اظهار نظر دربارهٔ مسأله ازدواج همجنس گرایان پرداخت. در این ایام در جریان سفر به شهر واشنگتن مورد استقبال سیاستمداران بلندپایۀ آمریکا قرار گرفت و مراسم دعای افتتاحیۀ نشست های سنای آمریکا را اجرا کرد. او در مصاحبه ای گفت: مسألۀ ازدواج همجنس گرایان، در نهایت، یک مسألۀ شخصی است و در اظهارات دیگری گفت: اگر دو نفر حقیقتاً احساس کنند رابطۀ میان آنها عملی تر و رضایت بخش تر است و هر دو طرف کاملاً با آن موافق باشند این رابطه مشکلی ندارد و در پایان توصیه کرد که مردم باید از قوانین مذهب خود در زمینۀ رابطۀ جنسی پیروی کنند.
عقاید او را می توان در چند موضوع خلاصه کرد: اعتقاد به نسبی بودن ارزش ها و مثبت دانستن همۀ مذاهب و فرقه ها حتی منکران خدا با تمام تفاوت هایی که دارند و اعتقاد به هدف بودن شادی پایدار و همچنین اعتقاد تناسخ که لازمۀ آن انکار معاد است بنابراین نه اعتقادی به مبدأ و نه اعتقادی به معاد دارد و در ضمن، روابط همجنس گرایان را نیز مجاز می شمرد و به همین دلیل، آلت دست سیاستمداران ظالم و ستمگر شده است.
1) برای آگاهی بیشتر از منابع آنچه ذکر شد به کتاب نگرشی بر آراء و اندیشه های دالایی لاما مراجعه شود.
کارلوس کاستاندا در مورد خود می گوید: بیست و پنجم دسامبر 1935 در روز کریسمس در دهی به نام «جوکری» در نزدیکی «سائو پائولوی برزیل» متولد شده ام.(1)با این حال، برخی از منابع، سال تولد او را گاه تا ده سال قبل از آن ذکر کرده اند.
گفته شده که مادرش هنگام تولد وی پانزده سال داشت و پدرش هفده سال. او در شش سالگی مادرش را از دست می دهد و خاله اش سرپرستی او را به عهده می گیرد. به گفتۀ کاستاندا، او هرگز مادرش را دوست نداشت و به پدرش نیز به دید ترحم و حقارت نگاه می کرد. همچنین مدتی را نزد پدربزرگ و مادربزرگ خود گذرانید که از آن ها نیز به خوبی یاد نمی کند. او در مورد پدربزرگ خود می گوید: او مرا در هفت سالگی مجبور کرده بود برای اثبات مردانگی ام دختر بانک دار دهی را اغفال کنم.
در سال 1950 وارد آمریکا شد و چند سال بعد به عنوان شهروند بومی آن جا پذیرفته گردید و این زمانی بود که او پانزده سال داشت. او در لوس آنجلس در زمینه روزنامه نگاری و روان شناسی درس خواند و در سال 1973 در کالیفرنیا، در رشته مردم شناسی مدرک دکترا را اخذ کرد.
گفته شده که در سال 1960 در مکزیک با زنی از اهالی آمریکای شمالی که چهارده سال از او بزرگتر بود ازدواج کرد، اما این ازدواج چند سال بعد به طلاق انجامید.(2)او سرانجام در سال 1998 به علت سرطان کبد در لوس آنجلس در سن 63 سالگی درگذشت.
اساتید عرفانی کاستاندا، غالباً افرادی بودند که در زمینۀ سحر و جادو ید
طولایی داشتند از جمله می توان به «دون خوان ماتیوس» مکزیکی اشاره کرد که اعتقاد داشت سحر و ساحری، به معنای توانایی در درک چیزهایی است که در حالت عادی نمی توان دریافت کرد و سحر همان ذخیرۀ انرژی است که موجب می شود انسان با ذخیره های انرژی ای که در دسترس نیستند سروکار داشته باشد.(1)
استاد دیگر او خنارو فلورس بود که با سحر و کارهای خارق العاده اش، کاستاندا را به حیرت وا می داشت. او دو استاد دیگر نیز داشت که هر دو ساحری قدرتمند بودند. استاد دیگر او زنی بود به نام زولیکا که به او فن رؤیابینی را یاد داد. همچنین او استادی در ورزش کونگفو داشت که به او قدرت ذخیره سازی انرژی را یاد داد و کاستاندا زیر نظر وی، به درجۀ مربی گری در کونگ فو دست یافت.
از او دوازده کتاب، یک دورۀ ماهنامه در چهار شماره و چند نوشته به جای مانده است که غالباً منعکس کنندۀ اندیشۀ اساتید اوست. او همواره به دنبال مكتب فکری «دون خوان» و ترویج آن بوده است این مکتب فکری در اکثر آثار او منعکس است که در ادامه به تبیین آن خواهیم پرداخت.
نظام معرفتی دون خوانی که کاستاندا تمام زندگی خود را وقف شناخت و تبیین آن کرده است از یک سری مبانی فکری تبعیت می کند:
ساحری یا جادوگری، نامی است که استاد کاستاندا برای خود برگزیده است ولی کاستاندا معتقد است که ماهیّت آن با جادوگری مصطلح متفاوت می باشد و در واقع به معنای استفاده از میدان های انرژی موجود در جهان بوده بدین گونه
1) عرفان سرخپوستی، ص 4
که فرد بتواند انرژی لازم را ذخیره کند تا بدین سبب با میدان های انرژی دیگری که در دسترس او نیست مرتبط شود. به گفتۀ او، ساحری توانایی درک و مشاهدۀ چیزهایی است که دریافت عادی از درک آن عاجز است و اینکه افراد بتوانند به قدرت درونی خود که پنهان است دست یابند.(1)
سپس ادامه می دهد که فرد در این راه باید معرفت پیشه شود و با چهار مانع این راه که عبارت اند از: ترس، وضوح، قدرت و کهولت مبارزه کند و در توضیح آن می گوید: وقتی فردی در مسیر معرفت گام می گذارد، ابتدا ترس است که مانع راه او می شود زیرا با مشقت ،افکاری مبهم و با چیزهایی که تصورش را نمی کرد روبرو می شود، او ابتدا باید بر این ترس غلبه کند و میدان را ترک نکند.
در گام بعد که از شر ترس رها شد، همه چیز را به وضوح می بیند، آرزوهایش را می شناسد و می داند چگونه باید آنها را برآورده کند و احساس می کند که دیگر چیزی بر او پوشیده نیست. این حالت ممکن است موجب شود که او دیگر به خودش شک نکند و به خودباوری مبتلا شود و به سالکی سبک روح یا سبک مغز تبدیل گردد. در نتیجه باید با این مانع بزرگ که وضوح است مقابله کند.
در مرحلۀ سوم به قدرتی که به دنبالش بود دست می یابد، شکست ناپذیر و فرمان روا می شود ولی قدرت، گاه او را به فردی ستمگر و بی رحم تبدیل می کند. در نتیجه او باید به شکلی سنجیده با قدرت خود برخورد کند و آن را با احتیاط به کار گیرد.
در مرحلۀ چهارم، او فردی نترس و مقتدر است که همه چیز را به وضوح می بیند ولی این، همان زمانی است که به دشمن چهارم خود که کهولت است مبتلا شده است. او هرگز نمی تواند این دشمن را کاملاً شکست دهد ولی باید تا
1) قدرت سکوت، ص 97
می تواند با آن مبارزه کند و به بهانۀ خستگی و پیری، به استراحت روی نیاورد و نگذارد دشمنش او را به موجودی پیر و ضعیف تبدیل کند.(1)
بخش اعظم برخی از آثار کاستاندا به توضیحات مفصلی در مورد چگونگی تهیه و مراحل آماده سازی و مصرف این گیاهان است. تجربیاتی که او با استاد خود دون خوان در میان گذاشته است. این امر سبب شد که بسیاری از کسانی که به مواد مخدر روی آورده بودند این کتاب ها را تأییدی بر عملشان بدانند. این مسأله موجب گردید که کاستاندا در کتاب دیگری به این ذهنیت پایان دهد و بگوید که تمام آنچه استاد او در طول یک دهه به او یاد داده بود صرفاً برای شکستن ذهنیت منطقی او بوده است و وقت و زمانی که صرف آن کرده به بیهودگی گذشته است.(2)
به عقیدهٔ دون خوان تنها به وسیلهٔ دیدن است که اهل معرفت گوهر اشیای جهان را در می یابند.
کاستاندا در توضیح این بخش می گوید: با دیدن می توان دریافت که انسان، مانند یک تخم مرغ نورانی است؛ بدین گونه که هر آدمی با همه چیز در تماس است و این به وسیلهٔ رشته های نوری است که از او متصاعد می شود، رشته هایی مانند تار عنکبوت که او را به محیط پیوند می دهد. در این حال شاه و گدا با هم فرقی ندارند.
او همچنین می گوید که ما انسان ها تحت تأثیر فکرمان هستیم و چیزی را می بینیم که فکرمان به ما می گوید ولی از طریق تمرکز بر دیدن این امر تغییر می کند. بنابراین درک انسان از جهان، ساخته و پرداختۀ ذهن اوست و چیز مستقلی نیست.
سزاوار است این بحث را با گفتار فشرده و شفافی دربارۀ تصوف پایان دهیم. گرچه چه عرفان تصوف جزء عرفان های نوظهور نیست ولی عرفان کاذبی است که اصول ثابتی دارد اما در هر عصر و زمان به لباس تازه ای در می آید.
تاریخ تصوف به قبل از اسلام باز می گردد. تاریخ نشان می دهد که این گرایش عرفانی کاذب قبل از اسلام در یونان و هند و کشورهای مختلف اروپا و آسیا وجود داشته است. گروهی طریقهٔ کلبیون یونان قدیم را یک نوع روش صوفیانه می دانند. گرایش مرتاضان هندی و رهبانان مسیحی نیز آب و رنگ تصوف دارد.
قابل توجه این که در قرن اول اسلام اثری از گرایش های صوفیگری در محیط اسلامی دیده نمی شود ولی در قرن دوم که اسلام گسترش فراوانی پیدا کرد و تمدن های بیگانه از طریق ترجمه به محیط های اسلامی راه یافت گروهی از مترجمین، در انتقال تصوف به محیط های اسلامی تأثیر بسیار داشتند.
به تدریج این موضوع رنگ سیاسی پیدا کرد و در آغاز قرن سوم که بنی عباس اصرار بر نشر علوم دیگران و ترجمۀ آن ها به زبان عربی داشتند، بازار مذاهب و فرق گوناگون رونق گرفت. از جمله مسلک تصوف به تدریج میان مسلمین پیدا شد و این پراکندگی مذاهب به خلفا و دارودسته های آنها امکان می داد که از اختلاف و درگیری مذاهب با هم استفاده کنند و خود را در حاشیۀ امن و امانی قرار دهند.
معروف است که ابوهاشم کوفی نخستین کسی بود که بذر تصوف را در سرزمین اسلامی پاشید. در روایتی می خوانیم: هو الذي ابتدع مذهبا يقال له التصوف وجعله مقرّا لعقيدته.
از جمله شواهدی که نشان می دهد این عرفان انحرافی در قرن دوم میان مسلمین ظهور کرد این است که احادیث ذم صوفیه غالباً از امام صادق علیه السّلام و امامان بعد از آن بزرگوار وارد شده که مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار بخش عمده ای از آن را جمع آوری کرده است.(1)
البته تعبیر صوفی در کلمات بعضی از کسانی که در قرن اول می زیستند آمده اما به نظر می رسد که همان معنی لغوی آن (شخص پشمینه پوش) منظور بوده است.
به هر حال واژهٔ «صوفی» از همان مادۀ «صوف» به معنای پشم گرفته شده زیرا گروهی از آن ها به عنوان زهد و بی اعتنایی به دنیا لباس های خشن پشمینه ای می پوشیدند. سپس صوفیان، از پیش خود تفسیر دیگری برای آن ذکر کردند و گفتند: صاد، از صدق و صبر و صفا گرفته شده، و واو، از ودّ وورد و وفا، وفاء از فقر و فرد و فناء می باشد.
این نکته نیز حائز اهمیت است که تصوف بیشتر در میان اهل سنت نفوذ کرد به همین دلیل مشایخ معروف صوفیه مانند بایزید،جنید بغدادی و شیخ عطار و مانند آن ها همه از میان اهل سنت برخاستند و حتی مشایخ فرق صوفيۀ موجود در شیعه نیز غالباً به مشایخ اهل سنت منتهی می شوند.
اعتقادات متصوفه را (البته منظور، متصوفه در محیط های اسلامی است) می توان به طور فشرده در امور ذیل خلاصه کرد:
1) مرحوم محدث قمی بسیاری از این احادیث را در جلد دوم سفينة البحار ذيل مادۀ «صوف» آورده است
برای پیمودن مقامات معنوی باید از مسیر شریعت عبور کرد و به طریقت روی آورد تا به حقیقت رسید.
طریقت مجموعۀ دستوراتی است که از پیشینیان آن ها به آن ها رسیده یا شيخ و قطب و مرشد بیان می کند که بدون چون و چرا باید در برابر آن تسلیم بود هر چند مخالف ظواهر شرع باشد.
اقطاب صوفيه جز تعداد کمی، از میان عوام برخاستند و به همین دلیل دستورات آن ها در بسیاری از موارد مخالف شریعت اسلامی است و حتی بعضی از دانشمندان آن ها به توجیه فقهی آن دستورات می پردازند همانگونه که سابقاً در کلمات غزالی مشاهده کردیم.
تسامح و تساهل به ویژه در برنامه های ویژۀ دینی سبب می شود که پیروان آن ها احساس نوعی آزادی کنند به همین دلیل بسیاری از رجال سیاسی را مشاهده می کنیم که ارتباط با آنها را بر ارتباط با علمای دین ترجیح می دهند، چراکه آزادی عملی سیاسی آن ها را_که در طبیعت سیاست وجود دارد _ از آن ها می گیرد.
آن ها حضور در خانقاه را که مرکزی برای اجتماعاتشان است بر حضور در مساجد ترجیح می دهند و اصولاً تأسیس خانقاه در برابر مسجد یکی از بدعت های آن هاست و از بعضی از منابع استفاده می شود که این بدعت از قرن ششم به بعد پیدا شده و در واقع، نوعی شق عصای مسلمین و ایجاد اختلاف در صفوف مؤمنان است.(1)
1) خانقاه به گفتهٔ لغت نامۀ دهخدا مکان بودن مشایخ و درویشان است و معرب خانگاه و مرکب از خانه و گاه، نظیر منزلگاه و مجلسگاه است. واژهٔ خانقاه در اشعار مولوی و سعدی و غیر آن ها آمده است. بعضی نیز معتقدند خانقاه کلمه ای فارسی و اصل آن خانگاه بوده یعنی جایی که سلطان در آنجا طعام می خورد و امروز اطلاق به مراکز صوفی می شود که تا قبل از قرن ششم هجری وجود نداشته است.
آن ها برای عقل، ارزشی قائل نیستند و حتی علوم عقلی را حجاب یا گاهی حجاب اکبر می نامند و گاه عالمان دینی را راهزنان این راه می نامند و معتقدند که این راه را باید با پای عشق طی کرد.
غالباً به وحدت وجود شخصی که نتایج منفی آن در گذشته آمد، اعتقاد دارند و سران آنها با تعبیرات مختلفی آن را کتمان نمی کنند.
بسیاری از آن ها معتقد به ریاضات شاقه هستند؛ ریاضت هایی که در شرع اسلام وارد نشده بلکه گاهی از نظر شرعی، زیان آور و حرام است.
غالباً ادعای مکاشفه دارند و معتقدند که در عالم خواب یا در حالت خلسه و مانند آن حقایقی برای آن ها روشن می شود که از دیگران پنهان است و می دانیم که این ادعاها معمولاً نتیجهٔ اوهام و خطورات ذهنی آن هاست که گاهی در برابر چشم آن ها مجسم می شود.
سران آن ها ادعاهای بزرگی دارند که گاه تا سرحد ادعای الوهیت پیش می رود و پیروان آن ها برای توجیه این سخنان ناروا نام شطحیات بر آن ها می گذارند که شرح آن سابقاً در بحث «معیارهای عرفان راستین اسلامی» گذشت.
گاه بعضی از آن ها قدم را فراتر نهاده و حتی صوفیان را یک جنس برتر می نامند.
یکی از شعرای آن ها می گویند:
ما صوفیان صفا از عالم دگریم *** عالم همه صور وما واهب الصوريم
دل ها تهی ز هوی، سرها بری ز ریا *** مَردیم و مرد خدا، شيريم وشير نريم
و در ادامه میگوید:
گر ما ز آب و گِلیم *** ز آب و گِل دگریم
می رود، در میان پیروان دربارهٔ جانشینی او اختلاف می افتد و همین امر منشأ انشعاب جدیدی می شود و هر کدام نامی برای خود انتخاب می کنند و به فعالیت های خود ادامه می دهند.
تفسیر به رأی یکی از ابزارهای مهم اعتقادی و عملی آن هاست که نمونه هایی از آن را پیشتر در مورد عقاید ابن عربی در فصوص الحکم آوردیم. آن ها در تفسیر به رأی تا آنجا پیش می روند که شیطان را رئيس الموحدين و خدا پرست کامل می نامند و تمام آیاتی را که در مذمّت و لعن وطرد او از سوی خداوند صادر شده توجیه می کنند.
غالب اقطاب وشيوخ و مراشد آن ها برای مریدان خود اذکاری انتخاب می کنند و هر مریدی را به ذکر خاصی مأمور می سازند در حالی که این نوع تقسیم بندی در هیچ آیه و روایتی وارد نشده است.
مستندات مطالب بالا در بحث های گذشته آمده است.
از بررسی دقیق عرفانهای کاذب یا شبه عرفانها به خوبی روشن میشود که همۀ آنها در چند اصل مشترکاند:
.2 غالباً در این اصل مشترک اند که آزادی های فراوانی که احیاناً سر از اباحی گری، استفاده از مواد مخدر و یا حتی همجنس گرایی در می آورد به پیروان خود بدهند و آنها را از خط قرمزهایی که در شرایع الهی وجود دارد و گروهی آن را مزاحم خود می دانند عبور دهند.
آن ها معمولاً از قضاوت عقل و استدلالات عقلی که برای آن ها مشکل آفرین است فاصله می گیرند و سعی می کنند با اموری که بیشتر جنبۀ پنداری دارد مانند انرژی های درون ذاتی یا کیهانی و فوق کیهانی پیروان خود را سرگرم سازند و حتی موهوماتی مانند تناسخ و بازگشت ارواح و ذهنی بودن حقایق جهان را برای پیروان خود پروبال دهند.
غالباً ادعاهای بزرگی دربارهٔ خود و عقاید خویش دارند و با همین ادعاها سعی می کنند در دل پیروان خود جایی برای خویش باز کنند. 5. آن ها غالباً برای جمع کردن پیروان بیشتر، از صلح کل و پذیرش همه مذاهب و عقاید دَم می زنند و گاه حتی منکران خدا را با حفظ عقیدۀ الحادی به سوی خود دعوت میک نند و مجموعه نامتجانسی از پیروان را برای خود فرا می سازند و در مجموع، از این طرق، شهرت طلبی و گاه منافع مادی و حتی جنسی خود را تأمین می کنند.
بسیاری از آن ها ابزار دست سیاستمداران جهان هستند و سیاستمداران جهان خوار برای آن ها احترام فراوانی قائل اند و از اعتقاد آن ها به صلح کل برای اهداف نامشروع خود بهره می گیرند و جالب این است که بسیاری از آن ها سرانجام به آمریکا پناهنده شده و یا رشد و نمو آن ها در آنجا بوده و یا در مشکلات، حامیانی از سیاستمداران آمریکا داشته اند.
جمعی از آن ها _ همان گونه که ذکر شد _ اصولاً عقیده ای به خدا ندارند و عرفان آن ها بر محور انرژیهای ناشناخته یا موهوم جهانی دور می زند و هدف آن ها دست یابی به قدرت های مادی است و حتی احیاناً از سحر و جادو نیز بهرهٔ فراوانی می گیرند.
اكثر آن ها جنبۀ التقاطى دارند و گاه مطالب را از یکدیگر می گیرند و با افزودن مطالب تازه ای بر آن فرقه ای را تشکیل می دهند و ریشۀ بسیاری از آن ها در مذاهب و افکار هندی است.
البته تمام آنچه گفته شد در همۀ این فرقه ها وجود ندارد ولی غالباً بخش هایی از آن در هر فرقه ای دیده می شود.
تقریباً هیچ یک از این گروه ها مدعی مبارزه با ستمگران و مستکبران جهان نیست و به تعبیر دیگر، مذهب و مکتب آنها غیر جهادی است و همین امر آن ها را در نظر جهان خواران جالب و قابل قبول می کند و به همین دلیل از آن ها همه گونه حمایتی می کنند. به تعبیر دیگر، ریاضت های آن ها شخصی و درون ذاتی است و هرگز ریاضت جهاد با ظالمان و ستمگران را برنمی تابند.
با توجه به این که آن ها فرقه های زیادی هستند و چون این گونه ادعاها مئونه زیادی ندارد، روز به روز بیشتر می شوند تا آن جا که بعضی معتقدند طبق بعضی از آمارها تعداد آن ها به بیش از چهار هزار می رسد و طبعاً وحدت و تمرکز ملت ها و امت ها را در هم می شکنند، از این نظر نیز مورد علاقۀ ستمگران جهان هستند زیرا هرگونه تمرکز و اتحاد، بلای جان آن هاست.
در پایان مناسب است به گوشه ای از این فرقه ها که در کشور ما با ادعاهای مختلف ظهور و بروز کرده اند و کار آن ها به جاهای زشت یا خطرناکی منتهی شده و از طریق مقامات تحت تعقیب واقع شده اند اشاره ای کنیم.
در کتابی که بخش معاونت جامعه و نظام «جامعه مدرسین» با عنوان «قبیلهٔ حیله» منتشر کرده، شرحی دربارۀ این گروه ها آمده است که فهرست وار به آنها اشاره می کنیم:
آقایی به عنوان استاد عرفان با تشکیل جلسات محفلی اقدام به ترویج مسلکی خاص می کند، گروهی را دور خود جمع نموده و با تشکیل جلسه ای برای خانم ها، چنین القا می کند که همۀ زنها با او محرم هستند و مرز محرم و نامحرمی برای او وجود ندارد، خود را هدیه ای از طرف خداوند به مردم می داند.
آقای دیگری به عنوان انرژی درمانی و درمان بیماری های لاعلاج به اغفال
گروهی از مردم، به ویژه زنان می پردازد. او برای انرژی درمانی به کویت می رود و پس از این که ظاهراً یک فرد عرب را درمان می کند ولی چیزی نمی گذرد که او می میرد به سرعت به ایران باز می گردد و هنگامی که در کویت بوده با سفارت خانه های خارجی تماس داشته و تمایل پیدا می کند برای ادامۀ کار به انگلستان برود.
مدعی دیگر، زنی است که می گفته من با امام زمان در ارتباطم و به من فرموده اند: اگر سه نفر مانند تو داشتم تاکنون آمده بودم و پس از حکومت آقای خاتمی ظهور خواهم کرد. او گفته است: من منتظرم امام زمان ظهور نماید تا با ایشان ازدواج کنم و من همسر آیندۀ امام زمانم ولی قبل از شروع فعالیت هایش با همسر سومش سفرهای تفریحی متعددی به کشورهای فرانسه، آلمان، ایتالیا، سوئد و اسرائیل داشته است.
دیگری ادعا می کند که پدرش با وحی از طرف خداوند و علم لدنّی که به وی عطا شده بود برای هدایت همۀ آدمیان مأموریت یافته و مدعی است که در واقع خودش آخرین پیامبر خداست و خود را وارث و جانشین پدر می داند.
فرقۀ دیگری که پیشوای آنها یک فرد بی سواد است و خود را زکریای رازی می داند (لابد از طریق تناسخ) و نماز را برای پیروانش تغییر داده و به اصطلاح، نمازی مختص پیروان خودش ساخته است و عبارت «السلام علیک ایها النبی» را خطاب به خودش می داند،مدعی است که از طریق ریاضت، به مقاماتی رسیده است و می خواهد در غرب ایران تشکیلاتی به نام اورشلیم بسازد و خانۀ کعبه را در آن قرار دهد تا دیگر کسی به مکه نرود.
شخص دیگری با ادعای مکاشفه و همکاری با بعضی از دفاتر روانشناسی در کلاس خود با پخش صدای آبشار و پرندگان و به اصطلاح، دادن روحیۀ طراوت به حاضرین، صحبت می کند. او از میان شاگردانش افرادی را شکار می کرده که
منجر به شکایت خانواده های آن ها شده است. او معتقد بوده که از طریق هیپنوتیزم و روانشناسی جدید، کارهای مهمی می توان انجام داد.
فرد دیگری با ایجاد کلاس های عرفان، زنان را فریب می داد که با شکایت جمعی از زنان فریب خورده محاکمه شد و در کلاس های خود به بحث های روانشناسی و مسائل به ظاهر مذهبی می پرداخت و قرآن را به نفع خود تفسیر می کرد. او از شاگردانش می خواست به جای خواندن نماز از ذکرهایی استفاده کنند که او به آنها تعلیم داده است.
فرد دیگری مدعی ارتباط با ملکوت بود و ادعای ارتباط با امام زمان علیه السّلام یکی از ادعاهای اصلی او بود و معتقد بود که می تواند زمینهٔ ظهور امام زمان علیه السّلام را فراهم سازد. او می گفت: اگر پنج تا هفت نفر از مراجع مجوز دهند می تواند مأموریت خود را علنی سازد. او می گفت: دجال به ایران آمده و او خواهان آن است که دجال به دست او کشته شود. ادعا می کرد که در عالم ششم از عالم ملکوتی قرار دارد و دستش در ملکوت از بعضی از انبیا بازتر است.
افراد دیگری با ادعای ارتباط با غیب، آگاهی از علوم غریبه و توانایی بر طالع بینی و امثال آن، هر کدام به اغفال جمعی پرداخته اند و بسیاری از آن ها دستگیر و محاکمه و مجازات شده اند و انگیزۀ غالب آن ها شهرت یا ثروت یا شهوت و یا همۀ آنها بوده است.
فصل چهاردهم
عارفان اسلامی پیمودن طریق عرفان را سیروسلوک الی الله می نامند که در دو مسیر پیش می رود: یکی مسیر عرفان نظری؛ یعنی رسیدن هرچه بیشتر به معرفة الله از طریق شهود و رسیدن به حقیقت توحید خالص بدون هرگونه انحراف.
و دیگری مسیر عرفان عملی؛ یعنی پیمودن طرقی که نفس را از رذایل پاک کند و آیینه قلب را از هرگونه زنگار صاف نماید تا پرتوی از نور حق در آن بتابد و آیینۀ تمام نمای جمال حق شود.
این مسیر را از تو به شروع می کنند و احتراز از دنیا، و استفاده از ریاضات شرعی مادی و معنوی را سبب رسیدن به قرب حق می دانند.
در صحیفۀ سجادیه عرفان با هر دو معنا موج می زند:
در دعای 189 (از الصحيفة السجادية الجامعة)(1)می خوانیم: «إِلَهِی فَاسْلُكْ سُبُلَ الْوُصُولِ إِلَيْكَ وَسَيِّرْنَا فِي أَقْرَبِ الطُّرُقِ لِلْوُرُودِ عَلَيْكَ؛ خداوندا! ما را در راهی قرار بده که راه وصول به توست و در نزدیک ترین راه ها برای ورود بر تو ما را
سیر ده».
1) صحيفۀ سجادیۀ معمولی 54 دعا دارد اما بعضی از محققان سایر دعاهای حضرت را نیز گردآوری کرده و به نام صحیفۀ سجادیۀ جامعه منتشر ساختند که دارای 270 دعا می باشد
و در جای دیگر از همین دعا آمده است: «اسئلك ان تجعلني من أَفْضَلِهِمْ فِي مَعْرِفَتِكَ نَصِیبا؛ از تو می خواهم مرا از کسانی قرار دهی که بیش از همه از معرفت تو نصیب دارند».
در این جا امام علیه السّلام اشاره به عرفان علمی کامل کرده است.
و نیز در همان دعا آمده است: «رُؤْيَتُكَ حَاجَتِی وَجِوَارُكَ طَلِبِي وَقُرْبُكَ غَايَةٌ سُؤْلِی؛ مشاهدۀ جمال و جلال تو مطلوب واقعی من است و همسایگی تو مقصود من و قرب تو آخرین آرزوی من است».
در دعای 190 می خوانیم: «إِلَهِی مَنْ ذَا الَّذِي ذَاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّنِكَ فَرَامَ مِنْكَ بَدَلا؛ چه کسی شیرینی محبت تو را چشیده و به جای تو دیگری را انتخاب می کند؟».
در این جمله نقش محبت در سیروسلوک الی الله آشکار است.
و در دعای 28 صحیفۀ سجادیۀ معروف آمده است: «اللَّهُمَّ إِنِّي أَخْلَصْتُ بِانْقِطَاعِي إِلَيْكَ وَأَقْبَلْتُ بِكُلِّى عَلَيْك؛ خدایا! من خودم را به پیوستن به تو و انقطاع از غیر تو خالص کردم و با تمام وجودم به سوی تو آمدم.»
در این تعبیر مقام انقطاع از غیر خداوند و اتصال به اقبال به خدا در مسیر سیروسلوک تبیین شده است.
«وَ غُلَّتِى لا يُبَرِّدُهَا إِلَّا وَصْلُكَ وَلَوْعَتِى لا يُطْفِئُهَا إِلَّا لِقَاؤُكَ وَشَوْقِي إِلَيْكَ لا يَبْلُهُ إِلَّا النَّظَرُ إِلَى وَجْهِكَ وَقَرَارِى لا يَقِرُّ دُونَ دُنُوِّى مِنْكَ؛ عطش سوزان مرا جز وصل تو تسکین نمی دهد و نگرانی مراجز لقای تو آرام نمی سازد و اشتیاق مرا به تو تنها نظر به ذات مقدست آرام می کند و آرامش من جز با نزدیکی به تو حاصل نمی شود».
در این جمله مقام بَرد الیقین (1)و وصال حق سبحانه که در پناه دیدار محبوب
1) منظور از مقام «برد الیقین» مقام وصول به حق است که سالک، آرامش کامل پیدا می کند و قبل از آن در آتش فراق می سوزد.
حاصل می شود و در قرارگاه جنت حق و بهشت دیدار نائل می گردد کاملاً متجلی است.
منظور از لقاء الله به گفته علامه طباطبایی در تفسیر المیزان قرار گرفتن بنده در موقعیتی است که میان او و پروردگارش حائلی نباشد همان گونه که در روز مرگی نیز چنین می شود، چون روز ظهور حقایق است.(1)
امام علیه السّلام در بحث عرفان نظری تصریح می کند که ناظران هرگز نمی توانند به مشاهدۀ جمال و جلال او بپردازند و از وصول به کنه ذات او عاجزند. در دعای اول عرضه می دارد: «الَّذِي قَصُرَتْ عَنْ رُؤْيَتِهِ أَبْصَارُ النَّاظِرِينَ، وَعَجَزَتْ عَنْ نَعْتِهِ أَوْهَامُ الْوَاصِفِينَ؛ خداوندی که چشم ناظران از مشاهدۀ او ناتوان است و افکار توصیف کنندگان از بیان صفات او عاجز».
و در مناجات العارفین (مناجات پانزدهم از مناجاتهای خمس عشر) عرضه می دارد: «وَلَمْ تَجْعَلْ لِلْخَلْقِ طَرِيقاً إِلَى مَعْرِفَتِكَ إِلَّا بِالْعَجْزِ عَنْ مَعْرِفَتِكَ؛ برای خلق خود راهی به معرفت کنه ذات و صفات خویش قرار نداده ای و آخرین معرفت آن ها این است که اظهار عجز از معرفت تو کنند».
آری، در عرفان نظری، بعد از شناخت ذات و صفات جمال و جلال خدا به صورت اجمالی هنگامی که نوبت به شناخت کنه ذات و صفات می رسد تنها اجازۀ اظهار عجز به او داده می شود در این هنگام است که به شعر معروف سعدی مترنم می گردد:
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم *** وز هرچه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر *** ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم
1) الميزان، ج 16 ، ص 100
و در جای دیگر ضمن قصیدهٔ جالبی چنین می گوید:
ثنای عزت حضرت نمی توانم گفت *** که ره نمی برد آنجا قیاس و وهم و خیال
اما در مرحلۀ توحید علمی که علم حقیقی را مخصوص ذات خدا می شمرد داد سخن را در دعای پنجاه و دوم داده، عرضه می دارد: «لَا يَخْفَى عَلَيْهِ شَيْءٌ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي السَّمَاءِ، وَكَيْفَ يَخْفَى عَلَيْكَ يَا إِلَهِى مَا أَنْتَ خَلَقْتَهُ، وَكَيْفَ لا تُحْصِي مَا أَنْتَ صَنَعْتَهُ، أَوْ كَيْفَ يَغِيبُ عَنْكَ مَا أَنْتَ تُدَبِّر ؛ چیزی در آسمان و زمین بر تو مخفی نیست و چگونه ممکن است ای خدای من! که آنچه تو آفریده ای بر تو مخفی شود؟ و چگونه آنچه ساخته ای نزد تو احصا نشود و چگونه اموری که تدبیر آن را دائماً بر عهده داری از تو پنهان ماند؟
و در مورد موحدان کامل در دعای چهل و هفتم عرضه می دارد: «رَبِّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، صَلاةٌ تَنْتَظِمُ صَلَوَاتِ مَلائِكَتِكَ وَأَنْبِيَائِكَ وَرُسُلِكَ وَأَهْلِ طَاعَتِكَ، وَتَشْتَمِلُ عَلَى صَلَوَاتِ عِبَادِكَ مِنْ جِنَّكَ وَاِنْسِكَ وَأَهْلِ إِجَابَتِكَ، وَتَجْتَمِعُ عَلَى صَلاةِ كُلِّ مَنْ ذَرَأْتَ وَبَرَأْتَ مِنْ أَصْنَافِ خَلْقِكَ؛ پروردگارا! بر محمد و آل او درود فرست؛ درودی که درود فرشتگان و پیامبران و رسولان و اهل طاعت تو باشد و شامل همهٔ درودهای بندگانت از جن و انس و اهل اجابتت باشد و تمام درودهای کسانی را که خلق کرده ای و آفریده ای از اصناف خلقت، دربرگیرد».
و در بعد عرفان عملی که اساس و پایۀ آن در دعای مکارم الاخلاق (دعای بیستم) گذاشته شده بحث را به اوج می رساند به گونه ای که برتر از آن تصور نمی شود و ابعاد عرفان عملی را به روشنی در آن نشان می دهد.
در مورد رابطۀ اخلاق و عرفان و اخلاق و سیروسلوک می توان گفت: با توجه به اینکه عرفان بیشتر به معارف الهی می نگرد، آن هم نه از طریق علم واستدلال
بلکه از طریق شهود درونی یعنی قلب انسان آن چنان نورانی و صاف شود که دیدۀ حقیقت بین او گشوده گردد و حجاب ها برطرف شود و با چشم دل ذات پاک خداوند را ببیند و به او عشق ورزد.
از این رو بدیهی است که علم اخلاق چون می تواند از طریق برطرف کردن رذایل اخلاقی حجاب هایی را که در برابر چشم باطن است برطرف سازد، یکی از پایه های عرفان الهی و مقدمات آن خواهد بود.
اما سیروسلوک الی الله که هدف نهایی آن رسیدن به معرفة الله وقرب جوار اوست درحقیقت مجموعه ای از عرفان و اخلاق است. شاخۀ درونی سیروسلوک، همان عرفان باطنی است که انسان را روزبه روز به ذات پاک او نزدیک تر می کند و راه را برای وصول به حق هموار می سازد و شاخۀ سیروسلوک برونی آن اخلاق است؛ اخلاقی که هدفش تهذیب نفوس باشد نه فقط زیستن از نظر مادی.
از مقامات عارفان و گردنه های صعب العبوری که عارف در راه سیروسلوک الى الله باید بپیماید توبه است و ورع و زهد و فقر و صبر و توکّل و رضا و مانند آن که در جای جای دعاهای صحیفۀ سجادیه تجلی کرده است، مانند دعاهای چهارم، نهم، دوازدهم، سیزدهم، بیست و دوم، بیست و هفتم و غیر آن، که به خواست خدا شرح جامع آن در مجلدات آیندۀ همین کتاب خواهد آمد.
فصل پانزدهم
امام علی بن الحسين سجاد زین العابدین علیه السّلام قبل از هر چیز امام است.
یعنی کسی است که آیۀ تطهیر دربارهٔ اهل بیت او نازل شده است.
کسی است که مودت او به حکم آیۀ ذوی القربی واجب است.
کسی است که حدیث ثقلین، او را در بر می گیرد.
کسی است که حدیث سفينۀ نوح دربارۀ او و بقیهٔ اهل بیت علیهم السبّلام صادر شده است.
کسی است که در یک کلمه صبح و شام در هر نماز بر او و پدران و فرزندان معصومش درود می فرستیم.
آری، او امامی است معصوم و پاک از هر پلیدی و مصون از هرگونه خطا و اشتباه. او از علم الکتاب و علم الهی و منابع معرفتی همچون کتاب علی علیه السّلام وكتاب حضرت فاطمه علیهخا السّلام و از هزار هزار باب علم و آگاهی از ظهر و بطن قرآن کریم برخوردار است و طبق احادیثی که در منابع معتبر آمده محدَّث است یعنی طرف گفتگوی فرشتگان.
خواست و ارادۀ او همچون سایر امامان معصوم علیهم السّلام خواست پروردگار است
و رضای خدا به وسیلهٔ او و خاندانش به مردم اعلام می شود (إِرَادَةُ الرَّبِّ فِي مَقَادِيرِ أُمُورِهِ تَهْبِطُ إِلَيْكُمْ وَتَصْدُرُ مِنْ بُيُوتِكُم).(1)
برخلاف آن چه بعضی می پندارند که آن حضرت به گوشه گیری و عزلت علاقه مند و طبعاً در میان مسلمین ناشناخته بود، آن حضرت شهرت
فوق العاده ای در میان مسلمانان داشت. جاحظ، از علمای معروف اهل سنت، می گفت: دربارۀ شخصیت علی بن الحسین، شیعه و معتزلی، خارجی و عوام و خواص همه یکسان می اندیشند و هیچ یک تردیدی در برتری و تقدم او (بر سایرین) ندارند.(2)
ابن ابی الحدید می گوید: این امام بزرگوار در زمان خویش به سه نام شهرت داشت: على الخير، على الاعز وعلى العابد.(3)
ابن حبّان از علمای معروف علم رجال در میان اهل سنت، در کتاب خود الثقات می گوید: در زمان حیات آن حضرت گفته می شد على بن الحسين، سید العابدین است، و همو می نویسد: «كان من افاضل بنى هاشم من فقهاء المدينه و عبادهم؛ او از بزرگان بنی هاشم از فقهای مدینه و عابدان آن ها بود».
و بعد از بحثی در مورد امام سجاد علیه السّلام می گوید: فعلیّ زين العابدين كان امام المدينة نُبلا و علما؛ بنابراین امام زین العابدین، پیشوای مدینه از نظر شخصیت و علم و دانش بود.(4)
ذهبی، عالم معروف اهل سنت، دربارۀ آن حضرت می گوید: او جلالت
1) اولین زیارت از زیارات مطلقه امام حسین علیه السّلام. این زیارت را مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی، ج 4، ص 577 و شیخ طوسی در کتاب شریف تهذيب الاحكام، ج 6، ص 54 و ابن قولویه در کتاب کامل الزیارات، ص 200 نقل کرده اند
2) این سخن را نسابه معروف به احمد ابن عنبة در کتاب خود عمدة الطالب، ص 193 آورده است.
3) شرح نهج البلاغه ، ج 15، ص 273
4) الثقات، ج 5، ص 160
عجیبی داشت و به خدا سوگند! سزاوار بود چنین باشد. او به دلیل شرافت و سیادت و علم و خداشناسی و کمال عقل شایستۀ امامت عظمی بود.(1)
حافظ ابونعیم اصفهانی که او نیز از معاریف اهل سنت است می گوید: علی بن الحسين بن علی بن ابی طالب زینت عبادت کنندگان و چراغ پرفروغ عابدان بود. او عبادت کننده، باوفا، و بخشنده ای خالص بود.(2)
نووی، فقیه معروف اهل سنت، می گوید: همگی بر جلالت او در همه چیز اتفاق نظر دارند.(3)
شافعی، امام معروف اهل سنت، از آن حضرت به افقه اهل مدینه یاد می کند، و برای اثبات حجیت خبر واحد می نویسد: علی بن الحسین که فقیه ترین مردم مدینه است بر خبر واحد تکیه می کرد (وجدت علی بن الحسين وهو أفقه أهل المدينة يعول على أخبار الآحاد).(4)
دشمنان آن حضرت مانند منصور دوانیقی به مقام والای آن حضرت اعتراف کرده اند. او در نامه ای که به محمد بن عبدالله بن حسن معروف به نفس زکیه، می نویسد، تصریح می کند که در میان شما علویین بعد از وفات رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله مولودی همچون زین العابدین در عظمت نبود.(5)
یکی دیگر از دشمنان آن حضرت، عبدالملک بن مروان، خلیفۀ اموی خطاب به آن حضرت می گوید: «تو صاحب فضیلت عظیمی بر اهل بیت و معاصرین
خود هستی، فضیلت و علم و دین و ورعی که خدا به تو داده به هیچ کس نداده است مگر بر پیشینیان تو».(1)
در داستان خطبۀ معروف امام سجاد علیه السّلام در مسجد شام در برابر یزید آمده است: هنگامی که حضرت پیشنهاد سخنرانی کرد یزید مانع شد جمعی از مردم گفتند: بگذار منبر برود و سخنی از او بشنویم. یزید گفت: اگر منبر برود پایین نخواهد آمد مگر این که من و آل ابی سفیان را رسوا خواهد کرد. به او گفتند: این جوان چه می تواند بگوید که چنین تأثیری داشته باشد؟ گفت: «إِنَّهُ مِنْ أَهْلِ بَيْتٍ قَدْ زُقُوا الْعِلْمَ زَقّا؛ او از خاندانی است که از کودکی علم به او آموخته اند». ولی مردم همچنان اصرار کردند و یزید ناچار شد اجازه دهد و امام به منبر رفت و آن خطبۀ معروف و بی نظیر را خواند و دل ها را تکان داد و چشم ها را گریان ساخت.(2)
ازجمله اموری که در شهرت آن حضرت در میان مسلمانان بی تأثیر نبود تولد آن حضرت از مادری از شاهزادگان ساسانی (دختر يزدگرد سوم) معروف به شهربانوست.
گرچه در این اواخر بعضی با تردید از این موضوع یاد کرده اند(3)ولی اصل این خبر شهرت بسزایی دارد و در کهن ترین متون تاریخی آمده است، مانند کتاب های وقعه صفین و تاریخ یعقوبی و تاریخ قم و بصائر الدرجات که همه مربوط به قرن سوم و چهارم هجری است.
از همه مهم تر این که روایتی در کافی از امام باقر علیه السّلام با صراحت بر این مسأله تأکید دارد. جابر بن یزید جعفی از آن حضرت چنین نقل می کند که فرمود:
هنگامی که دختر یزدگرد را نزد عمر آوردند دوشیزگان مدینه به تماشای او آمدند و هنگامی که وارد مسجد شد، مسجد از پرتو جمال او روشن گشت. هنگامی که عمر به او نگاه کرد آن دختر صورت خود را پوشاند و گفت: «اف بیروج بادا هرمز؛ وای، روزگار هرمز سیاه باد» عمر گفت: آیا این دختر به من دشنام می دهد؟ و تصمیم گرفت به او آزار برساند. امیرمؤمنان على علیه السّلام فرمود: چنین نیست و این حق را نداری. او را مخیر کن مردی از مسلمانان را انتخاب کند و جزء غنیمت او حساب کن. عمر او را در میان حاضران مخیر کرد. او آمد و دست بر سر امام حسین علیه السّلام گذاشت. امیرمؤمنان علی علیه السّلام به او فرمود: اسمت چیست؟ گفت: جهانشاه. حضرت فرمود ولی اسم واقعی تو شهربانویه است. سپس به امام حسین علیه السّلام فرمود: ای ابا عبدالله! از این زن فرزندی برای تو متولد می شود که بهترین افراد روی زمین است (لَتَلِدَنَّ لَكَ مِنْهَا خَيْرُ أَهْلِ الْأَرْضِ) و چیزی نگذشت که امام علی بن الحسین علیه السّلام از او متولد شد لذا به على بن الحسین می گفتند: ابن الخیرتین... وابوالاسود دوئلی، شاعر وادیب معروف در این باره می گوید:
وَ إِنَّ غُلاماً بَيْنَ كِسْرَى وَهَاشِمٍ *** لأَكْرَمُ مَنْ نِيطَتْ عَلَيْهِ التَّمَائِم(1)
پسری که از یک سو به کسری و از سوی دیگر به هاشم می رسد گرامی ترین فرزندی است که بدو بازوبند بسته اند.(2)
مرحوم شیخ مفید نیز این معنا را تأیید کرده و در کتاب ارشاد خود می گوید: مادر آن حضرت شاه زنان، دختر یزدگرد بود که نام اصلی اش شهربانوست.(3)
مرحوم طبرسی نیز در کتاب تاج المواليد تصریح می کند که مادر علی بن الحسين علیه السّلام شهربانو دختر یزدگرد است.(1)
از جمله اموری که دلالت بر شهرت آن حضرت به عظمت، در میان خاص و عام می کند، این است که اربلی، صاحب كشف الغمة (2)وابن منظور در کتاب مختصر تاریخ دمشق (3)نقل کرده اند که پس از شهادت آن حضرت معلوم شد که یک صد خانواده به طور مستمر با انفاق و کمک های آن حضرت زندگی می کردند.
مرحوم کشی، عالم معروف رجالی، در کتاب رجالش نقل می کند که در ایام حج تا امام سجاد از مدینه خارج نمی شد قاریان مدینه به سوی مکه به راه نمی افتادند پس از حرکت آن حضرت، هزار سواره به دنبال او به راه می افتادند.(4)
مرحوم شیخ طوسی تعداد اصحاب خاص امام سجاد علیه السّلام را صد و هفتاد و سه نفر دانسته است.(5)
از مهمترین بخش های تاریخ زندگی آن حضرت که دلالت بر شهرت ویژهٔ او و احترام فوق العادۀ عموم مردم به آن حضرت دارد داستان فرزدق و اشعار او در حضور هشام بن عبد الملک، فرزند خلیفۀ اموی است.
در مناقب ابن شهر آشوب و کتب دیگر نقل شده است که هشام بن عبد الملک پس از اتمام مناسک حج، هنگامی که می خواست استلام حَجَر کند به دلیل
ازدحام جمعیت موفق نشد و مردم توجهی به او نکردند. دستور داد منبری برای او نصب کردند تا ناظر به حال مردم باشد. این در حالی بود که اهل شام گرداگرد او را گرفته بودند.
در این حال ناگهان امام علی بن الحسین علیه السّلام وارد شد؛ كان من احسن الناس وجها واطيب الناس رائحة، بين عينيه اثر السجود؛ صورتش از زیباترین صورت ها و بوی خوش او از بهترین بوها و در پیشانی او آثار سجود نمایان بود و شروع به طواف کرد و هنگامی که به حجرالاسود رسید مردم به احترام او کنار رفتند تا حضرت دست بر حجر الاسود بگذارد و ببوسد. شامیان تعجب کردند. یکی از آن ها از هشام سؤال کرد: ای امیر! این مرد کیست؟ او امام علیه السّلام را شناخته بود ولی برای این که شامیان به او علاقه ای پیدا نکنند گفت: نمی شناسم. فرزدق، شاعر معروف که در آنجا حضور داشت گفت: اگر تو او را نمی شناسی من او را می شناسم. آن مرد شامی بلافاصله گفت: من هو یا ابا فراس؟؛ او کیست ای فرزدق؟
جالب این که فرزدق در همان لحظه قصیده ای بسیار پرمعنا و فصیح و بلیغ انشاء کرد که مطلع آن مطابق معروف این بود:
هَذَا الَّذِي تَعْرِفُ الْبَطْحَاءُ وَطَأَتَه *** وَ الْبَيْتُ يَعْرِفُهُ وَالْحِلُّ وَالْحَرَم
هَذَا ابْنُ خَيْرِ عِبَادِ اللَّهِ كُلِّهِمْ *** هَذَا التَّقِيُّ النَّقِيُّ الطَّاهِرُ الْعَلَمِ
این همان کسی است که سرزمین مکه جای قدم های او را می شناسد. خانۀ کعبۀ و منطقۀ حرم و بیرون حرم همه او را می شناسند.
این فرزند بهترین بندگان خداست. این همان مرد با تقوا و پاکیزه وطاهر و با شخصیت است.
تا این جا که می گوید
وَلَيْسَ قَوْلُكَ مَنْ هَذَا بِضَائِرِهِ ***الْعُربُ تَعْرِفُ مَنْ أَنْكَرْتَ وَالْعَجَمِ
این که میپرسی این شخص کیست زیانی به او نمی رساند، اگر تو او را نمی شناسی، عرب او را می شناسد و عجم او را می شناسد.
و به تعبیر ما:
شب پره گر وصل آفتاب نخواهد *** رونق بازار آفتاب نکاهد
و در بیت دیگری از این ابیات در وصف کرم آن حضرت می گوید:
مَا قَالَ لا قَطُّ إِلَّا فِي تَشَهُدِهِ *** لَوْ لا التَّشَهدُ كَانَتْ لاؤُهُ نَعَم
او هرگز تقاضای کسی را رد نکرد و واژهٔ لا (نه) بر زبان نراند. تنها این واژه را در تشهد (اشهد ان لا اله الا الله) بر زبان می راند و اگر تشهد نبود لا (نه) در کلام او تبدیل به نَعَم (آری) می شد.
و در بیت دیگری از این ابیات اشاره به جدش رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله و جده اش فاطمۀ زهرا علیها السّلام کرده می گوید:
هَذَا ابْنُ فَاطِمَةَ إِنْ كُنْتَ جَاهِلَهُ *** بِجَدِّهِ أَنْبِيَاءُ اللَّهِ قَدْ خُتِمُوا
این فرزند فاطمه زهرا علیها السّلام است اگر او را نمی شناسی و جدش خاتم انبیا و آخرین پیامبران الهی است.
این قصیدۀ طولانی به قدری معروف و مشهور شد که به گفته احقاق الحق، از و هشت طریق نقل شده است. (1)البته این کار شجاعانه و مخلصانۀ فرزدق بدون هزینه نبود. هشام بر او غضبناک شد و به او گفت: تو که می توانی چنین اشعار نابی بگویی چرا دربارۀ ما تاکنون نسروده ای؟ فرزدق با شجاعت پاسخ گفت: اگر جد تو مانند جد او و پدرت مانند پدر او و مادرت مانند مادر او بود می توانستم دربارۀ تو نیز بگویم.
هشام دستور داد او را در عُسفان (منطقه ای بین مکه و مدینه) زندانی کنند
1) احقاق الحق، ج 12، ص 136 تا 149. از جمله کتب معروفی که این قصیده در آنها آمده عبارت اند از: مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 169 تا 172 ، أغانی، ج 15، ص 326 و 327، اختصاص شیخ مفید، ص 191 تا 194، حلیة الاولياء، ج 3، ص 139 ، وفيات الاعيان، ج 6، ص 95 و کتب دیگر
و حقوقش را از بیت المال قطع کرد. و شاید اگر شخصیت امام سجاد علیه السّلام در میان نبود او را به قتل می رساند و هنگامی که در زندان بود مکرر او را تهدید به قتل می کرد. او شکایتش را به امام علیه السّلام رساند و حضرت دربارۀ او دعا کرد و وی از زندان رهایی یافت.
جالب این که او به حضرت عرضه داشت: حقوق مرا از بیت المال قطع کردند. فرمود: حقوق تو چه مقدار بود؟ عرض کرد: فلان مقدار. امام علیه السّلام معادل چهل سال، حقوق او را به او دادند و فرمودند: اگر می دانستم بیشتر از این نیاز داری بیشتر می دادم. بعد از گذشتن چهل سال، او دعوت حق را لبیک گفت.(1)
ممکن است افرادی نزد تودۀ مردم از شهرت و محبوبیت فراوانی برخوردار باشند در حالی که نخبگان و خواص، آنها را قبول ندارند و عکس آن هم ممکن است ولی امام سجاد علیه السّلام علاوه بر محبوبیت عام، در نزد نخبگان و دانشمندان جامعۀ آن روز نیز محبوبیت و مقبولیت فوق العاده ای داشت.
ابوحازم، محدث معروف، می گوید: «ما رأیت هاشمیا افضل من على بن الحسين و لا افقه منه؛ کسی از بنی هاشم را ندیدم که افضل وافقه از على بن الحسین بوده باشد».(2)
محدث مشهور دیگری به نام سعید بن مسیّب می گوید: کسی باورع تر از علی بن حسین ندیدم.
مالک بن انس، از امامان چهارگانۀ اهل سنت، گفته است در میان اهل بیت رسول الله کسی همانند امام سجاد علیه السّلام نبود.(1)
زُهری، از عالمان معروف اهل سنت، دربارۀ امام سجاد علیه السّلام چنین می گفت: در میان مردم بیشترین منّت را علی بن الحسین بر من دارد (على بن الحسين اعظم الناس منة علىّ).(2)
و بالاخره محمد بن سعد، عالم دیگری از اهل سنت، می گوید: کان علی بن الحسين ثقة مأمونا كثير الحديث عاليا رفيعا ورعا؛ على بن الحسين علیه السّلام كاملاً مورد اعتماد و راوی احادیث بسیار، بلند مرتبه، برجسته و با تقوا بود.(3)
حتی زمامداران معاصر آن حضرت، از خلفای بنی امیه با تمام دشمنی و عداوتی که با آن حضرت داشتند به افضلیت علمی و دینی اش اعتراف می کردند. از جمله عبدالملک مروان خطاب به امام علیه السّلام چنین می گوید: خدا چنان علم و دانش و دین و پارسایی به تو داده که هیچکس قبل از تو جز پدرانت به آن تشرف نیافته است.(4)
گواهی علما و بزرگان اسلام دربارۀ علو مقام آن حضرت بیش از آن است که به رشتۀ تحریر درآید. این سخن را با کلامی از ذهبی، مورخ و رجالی معروف اهل سنت، پایان می دهیم. او می گوید: «كانت له جلالة عجيبة وحق له والله ذلك فقد كان اهلا للامامة العظمى لشرفه وسؤدده وعلمه و تألهه وكمال عقله؛ آن حضرت جلالت عجیبی داشت و به خدا سوگند! حق او بود که چنین باشد. او شایستۀ امامت عظمی بود به دلیل شرف و آقایی و علم و خداپرستی و کمال عقلش».(5)
در این جا این سؤال پیش می آید که این گروه از اهل سنت با این گواهی هایی که دربارۀ آن حضرت می دادند چگونه عملاً امامتش را نمی پذیرفتند و به مرجعیت دینی و علمی او تن نمی دادند بلکه یا از عالمان درباری بنی امیه به حساب می آمدند و یا لااقل در فتاوا به جای رجوع به آن حضرت به رأی شخصی خود یا امامان اهل سنت پناه می بردند که قطعاً در رتبۀ آن حضرت نبودند؟!
آیا علت این موضوع جز منافع مادى وحب جاه و مقام بود؟! نظیر آن را در عصر و زمان خود نیز می یابیم. اعاذنا الله من شرور انفسنا ومن سوء العاقبة.
یکی دیگر از شواهد مهمی که دلالت بر شهرت و نفوذ آن حضرت در میان خواص داشته است بلکه دلالت بر محوریت آن حضرت در میان خواص می کند داستان پرسش و پاسخی است که بین علی بن زید و سعید بن مسیب واقع شد.
على بن زید می گوید: به سعید بن مسیب گفتم: تو به من می گفتی علی بن الحسين نفس زکیه است و نظیری برای او نمی شناسی. سعید در جواب گفت: آری، آن چه گفتم مطلب واضحی است، به خدا سوگند! مانند او دیده نشده است. گفتم: به خدا قسم! این اعترافی است که بر ضد خود کرده ای، پس چرا در تشییع جنازۀ او شرکت نکردی؟
سعید در جواب گفت: قراء مدینه برای انجام حج از مدینه خارج نمی شدند تا على بن الحسين خارج شود و به دنبال خروج او ما هزار سوار بودیم که خارج می شدیم هنگامی که به منطقه ای به نام سقیا رسیدیم حضرت پیاده شد و نماز خواند و سجدۀ شکر به جا آورد. هیچ شجر و مَدَری باقی نماند مگر این که صدای تسبیح را از آن می شنیدیم. حالت وحشت به ما دست داد. هنگامی که سر از سجده برداشت رو به من کرد و فرمود: وحشت کردی؟ عرض کردم: آری، یابن
رسول الله فرمود این تسبیحی که من خواندم تسبیح اعظم است که پدرم از جدم از رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله نقل کرده و فرمود: با خواندن این تسبیح گناهی باقی نمی ماند.
در ادامۀ این حدیث می خوانیم که امام علیه السّلام به سعید بن مسیب فرمود: خداوند جل جلاله هنگامی که جبرئیل را خلق کرد این تسبیح را به او تعلیم نمود و به دنبال آن آسمان ها و همهٔ آنچه در آسمان ها بودند. در پی این تسبیح اعظم تسبیح گفتند. ای سعید!پدرم حسین بن علی از پدرش رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله از جبرئیل از خداوند جل جلاله نقل کرد که فرمود: هر بنده ای از بندگان من که ایمان به من داشته باشد و تو را تصدیق کند و در مسجدت هنگامی که خالی از مردم است دو رکعت نماز به جا آورد من گناهان گذشته و آیندۀ او را می بخشم.
در اینجا، سعید بن مسیب خطاب به علی بن زید کرد و گفت: من شاهدی با فضیلت تر از علی بن الحسین نیافتم لذا تصمیم گرفتم در زمانی که مسجد پیغمبر كاملاً خلوت است این برنامه را اجرا کنم. هنگامی که علی بن الحسین از دنیا رفت همۀ مردم مدینه بدون استثنا در تشییع او شرکت کردند و نیکان و حتی بَدان، ثنای او می گفتند و همگی در پی او روانه شدند. گفتم امروز بهترین فرصت است که آن عمل را به جا آورم. تنها یک زن و مرد در مسجد باقی مانده آن دو نیز خارج شدند. خواستم نماز را شروع کنم، که صدای تکبیری از آسمان شنیدم و به دنبال آن، صدای تکبیری دیگر و به دنبال آن تکبیر سوم را از زمین شنیدم و متوحش شدم و از رو به زمین افتادم و در آن حال می شنیدم که همۀ آنچه در آسمان و زمین بود هفت تکبیر گفتند و بر علی بن الحسین درود فرستادند. چیزی نگذشت که مردم داخل مسجد شدند و در نتیجه نه به آن دو رکعت نماز و تسبیح رسیدم و نه به نماز بر جنازۀ امام سجاد علیه السّلام.
سپس متن تسبیح را برای علی بن زید نقل کرد.
متن تسبیح کشی چنین است: «سبحانك اللهم وحنانيك، سبحانك اللهم
و تعالیت، سبحانك اللهم والعز ازارك، سبحانك اللهم والعظمة رداؤك، ويقال سربالك سبحانك اللهم والكبرياء سلطانك، سبحانك من عظيم ما أعظمك، سبحانك سبحت في الأعلى، سبحانك تسمع وترى ما تحت الثرى، سبحانك أنت شاهد كل نجوى، سبحانك موضع كل نجوى، سبحانك حاضر كل ملا، سبحانك عظيم الرجاء، سبحانك ترى ما في قعر الماء، سبحانك تسمع أنفاس الحيتان في قعور البحار، سبحانک تعلم وزن السماوات، سبحانك تعلم وزن الأرضين، سبحانك تعلم وزن الشمس و القمر، سبحانك تعلم وزن الظلمة و النور، سبحانك تعلم وزن الفيء والهواء، سبحانك تعلم وزن الريح كم هي من مثقال ذرة،سبحانك قدوس قدوس قدوس، سبحانك عجبا من عرفك كيف لا يخافك، سبحانك اللهم وبحمدك، سبحان العلى العظيم».(1)
در مختصر تاریخ دمشق از قول امام باقر علیه السّلام می خوانیم: امام سجاد علیه السّلام هنگام شب، نان بر دوش مبارکش می گذاشت و در تاریکی برای فقرا می برد و می فرمود: صدقه در تاریکی شب آتش خشم خدا را خاموش می کند.(2)
در کتاب سیر اعلام النبلاء نوشتۀ عالم معروف اهل سنت، ذهبی، می خوانیم: محمد، اسامة بن زید هنگام مرگش سخت می گریست. امام سجاد علیه السّلامبر بالين او حاضر بود. علت گریه اش را جویا شد. جواب داد : پانزده هزار درهم بدهکارم. حضرت فرمود: نگران نباش، بر عهدۀ من. (3)
زُهری، از علمای اهل سنت، می گوید علی بن الحسین علیه السّلام را در شبی از
شب های سرد زمستان دیدم که بر پشت خود مقدار قابل توجهی آرد حمل می کرد. عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! این چیست؟ فرمود: می خواهم به سفری بروم، در حال آماده کردن زاد و توشۀ سفر هستم. زُهری گفت: این غلام من آن را برای شما می آورد. امام علیه السّلام نپذیرفت. زُهری اصرار کرد و گفت: خودم برای شما می آورم. باز هم امام علیه السّلام نپذیرفت. و فرمود: من خودم باید چیزی را که در سفرم مایۀ نجات من است بر دوش کشم. تو را به خدا سوگند می دهم! که به سراغ کار خودت برو. زهری می گوید: من از امام علیه السّلام جدا شدم و بعد از چند روز حضرت را ملاقات کردم و گمان نمودم که حضرت موفق نشده به سفر برود. عرض کردم یابن رسول الله! پس چرا به آن سفری که فرموده بودید نرفتید: امام علیه السّلام فرمود: ای زهری! آنچه تو گمان کردی نبوده منظورم سفر آخرت بود، من برای آن آماده می شدم و آماده شدن برای این سفر به این است که انسان از حرام پرهیز کند و در راه خیر انفاق نماید.(1)
و همان گونه که اشاره کردیم، مطابق بعضی از روایات، آن حضرت یک صد خانواده از فقرای مدینه را مستقیماً زیر نظر داشت و پیوسته به آنان کمک می کرد و در ادامۀ این حدیث آمده است که امام علیه السّلام در شب تاریک انبانی بر پشت خود می گذاشت که در آن در هم و دینار و گاه مواد غذایی و یا حتی هیزم بود و به سراغ بعضی از خانه ها می رفت و در می زد و به صاحب خانه که شخص مستمندی بود کمک می فرمود در حالی که صورت خود را می پوشانید تا آن مرد فقیر او را نشناسد. اما هنگامی که آن حضرت بدرود حیات گفت این گونه افراد دانستند که او على بن الحسین بود.
نیز در ادامۀ همین حدیث آمده است: هنگامی که آن حضرت را برای غسل برهنه کردند بر پشت آن حضرت برآمدگی خاصی که نشانۀ جراحت بود مشاهده
1) علل الشرايع، ج 1، ص 27؛ بحار الانوار، ج 46، ص 65
کردند و این براثر حمل انبان هایی بود که بر دوش می کشید و به خانه های فقرا و مساکین می برد.(1)
حتی بعضی از حکام بنی امیه در پاره ای از مشکلات به آن حضرت پناه می بردند و از آن امام مشورت می خواستند. از جمله ابن عساکر در تاریخ دمشق می نویسد: آن حضرت مدتی بعد از شهادت پدرش حسین بن علی علیه السّلام به دمشق آمد. عبدالملک مروان، خلیفۀ وقت، مقدم او را گرامی شمرد و در مسألۀ ضرب سکه و نامه ای که پادشاه روم به او نوشته بود با آن حضرت مشورت کرد.(2)
داستان ظاهراً چنین بود که پادشاه روم پیشنهاد کرده بود که سکۀ مسلمانان را در کشورش ضرب کند و شاید نشانه هایی از فرهنگ مسیحیت بر آن بود. اضافه بر این، می خواست امتیازاتی در برابر آن بگیرد ولی امام علیه السّلام فرمود: سکه را باید مسلمانان بزنند و شعار اسلامی مانند لا اله الا الله، محمد رسول الله بر آن حک کنند.
از ابن شهاب زُهری که از عالمان وابستۀ دربار امویان بود نقل شده که هرگاه نزد او یادی از امام سجاد علیه السّلام می کردند، اشکش جاری می شد و می گفت: او زین العابدین و زینت عبادت کنندگان است.(3)
ابن عبد ربه، نویسندۀ معروف كتاب عِقد الفرید می گوید: هنگامی که آن حضرت مشغول وضو می شد چهره اش دگرگون می گشت. وقتی علت را جویا می شدند می فرمود: آیا می دانی در برابر چه کسی میخواهم بایستم؟(4)
مرحوم طبرسی در کتاب اعلام الوری از سعید بن کلثوم نقل می کند: در خدمت حضرت صادق علیه السّلام بودم، امام علیه السّلام از علی بن ابی طالب علیه السّلام یاد کرد و آن جناب را طبق واقع و حقیقت مدح و ثنا نمود و سپس فرمود: به خداوند قسم! کسی جز امیر المؤمنين علیه السّلام نتوانست اعمال حضرت رسول صلى الله عليه وآله را انجام دهد علی علیه السّلام مانند مردی که میان بهشت و دوزخ قرار گرفته عمل می کرد، از ثروت شخصی خود که با عرق جبین و کد یمین فراهم کرده بود هزار بنده خرید و آزاد کرد، لباس های آن حضرت از کرباس تهیه می شد و در میان فرزندان و خویشاوندانش على بن الحسين مانند او زندگی می کرد. روزی فرزندش ابو جعفر باقر بر او وارد شد، مشاهده کرد که پدرش از فرط عبادت کاملاً چهره اش تغییر کرده و از بیداری شب ها صورتش زرد شده و از گریه کردن چشمهایش ورم کرده و پیشانی اش از کثرت سجود پینه بسته و پاهایش براثر قیام برای نماز ورم کرده است.
حضرت باقر علیه السّلام فرمود: من هنگامی که پدرم را در این حال مشاهده کردم از فرط تأثر گریه کردم و دلم به حالش سوخت، پدرم در این حال در فکر فرو رفته بود. پس از مدتی متوجه من شد و گفت: پسرم! بعضی از آن اوراق را به من بده که در آنها عبادت علی علیه السّلام را نوشته اند. من کتاب ها را خدمت پدرم دادم و او مقداری از آن ها را قرائت کرد.
پس از آن، کتاب را با ناراحتی کنار گذاشت و فرمود: کیست که توانایی انجام عبادت علی بن ابی طالب علیه السّلام را داشته باشد؟!(1)
از جمله اموری که مقام والای آن حضرت را در زهد و عبادت و عرفان نشان می دهد داستان معروفی است که غزالی، عالم معروف اهل سنت، در کتاب بحر المحبة از اصمعی نقل کرده است.
1) اعلام الورى، ج 1، ص 487
اصمعی می گوید: در مکه بودم، شبی بود مهتابی. هنگامی که اطراف خانۀ خدا طواف می کردم صدای زیبا و غم انگیزی گوش مرا نوازش داد، به دنبال صاحب صدا می گشتم که چشمم به جوان زیبا و خوش قامتی افتاد که آثار نیکی از او نمایان بود، دست در پردۀ خانه کعبه افکنده بود و چنین مناجات می کرد: «یا سیدی و مولای نامت العيون وغابت النجوم، و انت ملک حى قيوم، لا تاخذك سنة ولا نوم، غلقت الملوك ابوابها و اقامت عليها حراسها و حجابها و قد خلى كل حبيب بحبيبه، و بابك مفتوح للسائلين، فها انا سائلك ببابك، مذنب فقیر، خاطئی مسکین، جئتك ارجو رحمتك يا رحيم، و ان تنظر الى بلطفك يا كريم!؛ ای بزرگ و ای آقای من! ای خدای من! چشم های بندگان در خواب فرو رفته، و ستارگان آسمان یکی بعد از دیگری سر به افق مغرب گذاشته و از دیده ها پنهان می گردند، و تو خداوند حی و قیومی، هرگز خواب سنگین و خفیف دامان کبریایی تو را نمی گیرد.
در این دل شب پادشاهان درهای قصرهای خویش را بسته و بر آن ها حاجیانی گمارده اند، هر دوستی با دوستش خلوت کرده، تنها در خانه ای که برای سائلان گشوده است، در خانۀ توست.
هم اکنون به در خانۀ تو آمده ام، خطاکار و مستمندم، آمده ام به تو امید رحمت دارم ای رحیم! آمده ام نظر لطفت را می طلبم ای کریم!».
سپس به خواندن این اشعار مشغول شد:
يَا مَنْ يُجِيبُ دُعَاءَ الْمُضْطَرِّ فِي الظُّلَمِ *** يَا كَاشِفَ الضُّرِّ وَالْبَلْوَى مَعَ السَّقَمِ
قَدْ نَامَ وَفْدُكَ حَوْلَ الْبَيْتِ وَانْتَبَهُوا *** يَدْعُو وَعَيْنُكَ يَا قَيُّومُ لَمْ تَنَمْ
إِنْ كَانَ عَفْوَكَ لا يَلْقَاهُ ذُو شَرَفٍ *** فَمَنْ يَجُودُ عَلَى الْعَاصِينَ بِالنِّعَم
هَبْ لِي بِجُودِكَ فَضْلَ الْعَفْوِ عَنْ جُرْمِي *** يَا مَنْ أَشَارَ إِلَيْهِ الْخَلْقُ فِي الْحَرَمِ
«ای کسی که دعای گرفتاران را در تاریکی های شب اجابت می کنی! ای کسی که دردها و رنج ها و بلاها را برطرف می سازی!
میهمانان تو بر گرد خانه ات خوابیده اند و بیدار می شوند.
اما چشم جود و سخای تو ای قیوم! هرگز به خواب فرو نمی رود
اگر جود و احسان تو تنها مورد امید شرافتمندان درگاهت باشد
گنهکاران به در خانۀ چه کسی ، بروند، و از که امید بخشش داشته باشند؟».
سپس سر به سوی آسمان بلند کرد و چنین ادامه داد:
«الهى سيدي ومولای! ان اطعت بعلمی ومعرفتی فلك الحمد والمنة على وان عصيتك بجهلى فلك الحجة على؛ خدای من! آقا و مولای من! اگر از روی علم و آگاهی تو را اطاعت کرده ام حمد شایستۀ توست و رهین منت توام و اگر از روی نادانی معصیت کرده ام حجت تو بر من تمام است ...».
بار دیگر سر به آسمان برداشت و با صدای بلند گفت:
«يا الهى وسيدي ومولاى ما طابت الدنيا الا بذكرك، وما طابت العقبى الا بعفوك، وما طابت الايام الا بطاعتك، وما طابت القلوب الا بمحبتك وما طابت النعيم الا بمغفرتك؛ ای خدای من وای آقا و مولای من! دنیا بی ذکر تو پاکیزه نیست، و آخرت بدون عفو تو شایسته نیست، روزهای زندگی بدون طاعتت بی ارزش است، و دل ها بی محبتت آلوده، و نعمت ها بی آمرزشت ناگوار ...».
اصمعی می گوید: آن جوان باز هم ادامه داد و اشعار تکان دهنده و بسیار جذاب دیگری در همین مضمون بیان کرد و آن قدر خواند و خواند که بی هوش شد و به روی زمین افتاد. نزدیک او رفتم و به صورتش خیره شدم (نور مهتاب بر صورتش افتاده بود) خوب دقت کردم ناگهان متوجه شدم او زین العابدین علی بن الحسين امام سجاد علیه السّلام است.
سرش را به دامان گرفتم و سخت به حال او گریستم ، قطرۀ اشکم بر صورتش افتاد. به هوش آمد و چشمان خویش را گشود و فرمود:
«من الذى اشغلنى عن ذكر مولاى؟!؛ کیست که مرا از یاد مولایم، به خود مشغول
داشته است؟» عرض کردم: اصمعی هستم ای سید و مولای من! این چه گریه و این چه بی تابی ای است؟ تو از خاندان نبوت و معدن رسالتی، مگر آیۀ تطهیر در حق شما نازل نشده و خداوند دربارۀ شما نفرموده است: إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً؟)امام برخاست و نشست و فرمود: ای اصمعی! هیهات هیهات! خداوند بهشت را برای مطیعان آفریده، هرچند غلام حبشی باشد و دوزخ را برای عاصیان خلق کرده هر چند فرد بزرگی از قریش باشد. مگر قرآن نخوانده ای و این سخن خدا را نشنیده ای که می فرماید: (فَإِذا نُفِخَ فِى الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَلَا يَتَسَاءَلُونَ....؛ «هنگامی که نفخ صور و قیام قیامت می شود، نسب ها به درد نمی خورد بلکه ترازوی سنجش اعمال باید سنگین وزن باشد؟ اصمعی می گوید: هنگامی که چنین دیدم او را به حال خود گذاشتم و کنار رفتم.(1))### بیان فلسفۀ احکام در کلمات آن حضرتدر بحث فلسفۀ احکام نیز تعبیرات جالب و بسیار مؤثری از آن حضرت نقل شده است؛ از آن جمله داستان معروف شبلی است که مرحوم محدث نوری در مستدرک آورده و آن را از عالم جلیل القدر سید عبدالله سبط محدث جزائری در شرح کتاب نخبة نقل می کند که می گوید: این حدیث را در جاهای مختلف یافتم که موثق تر از همه به خط بعضی از بزرگان عصر ما بود هرچند حدیث به صورت مرسل نقل شده است.سپس می گوید: هنگامی که حضرت زین العابدین از حج برگشت مردی به نام شبلیّ به دیدار آن حضرت آمد. امام علیه السّلام فرمود: ای شبلیّ! تو هم امسال به حج
1) بحر المحبة، غزالی، ص 41_44 با مقداری تلخیص
رفتی؟ عرض کرد: آری، یابن رسول الله! فرمود: آیا وارد میقات شدی و لباس دوخته را از خودت دور کردی و غسل نمودی؟ عرض کرد: آری. فرمود: آیا در آن موقع نیّت کردی که لباس معصیت را از تن بیرون آری و لباس طاعت پروردگار را بر تن بپوشی؟ عرض کرد: چنین نیّتی نکردم. فرمود: هنگامی که لباس دوخته را از تن درآوردی نیّت کردی که از ریا و نفاق و ورود در امور شبهه ناک خارج شوی؟ عرض کرد: نه. فرمود: هنگامی که غسل کردی نیّت کردی که از گناهان و خطاها خود را شستشو دهی؟ عرض کرد: نه.حضرت به همین صورت تمام اعمال حج را برشمرد و به رمزوراز هرکدام اشاره فرمود و شبلی جواب منفی داد که من فقط ظاهر این اعمال را می دیدم و به آن رمزورازها آشنا نبودم.این گفتگو میان امام علیه السّلام و شبلیّ بسیار گسترده است که در کتاب مستدرک در حدود شش صفحه را به خود اختصاص داده و در پایان، حضرت فرمود: بنابراین نه به منی رفته ای و نه رمی جمرات کرده ای و نه سر تراشیده ای و نه مناسک حج را انجام داده ای و نه در مسجد خیف نماز گزارده ای و نه طواف شایسته کرده ای و نه تقرب به سوی خدا پیدا کرده ای. برگرد که حج واقعی به جا نیاورده ای.شبلیّ شروع به گریه کرد، به دلیل آنچه در حج از او فوت شده است و پیوسته این مسائل را می آموخت تا این که در سال آینده با معرفت و یقین به حج مشرف شد.(1)### ایستادگی در مقابل دو خطر بزرگپس از شکست دو امپراطوری بزرگ ایران و روم و گسترش حکومت اسلامی در جهان با پشتوانۀ نیروی عظیم نظامی و سیاسی،دو خطر بزرگ، اسلام
1) مستدرک، ج 10، ص 166
و مسلمین را تهدید می کرد: خطر نفوذ فرهنگ های وارداتی و افکار انحرافی و خطر رفاه طلبی و تجمل پرستی که نتیجهٔ مستقیم فتوحات گسترده بود.امام سجاد علیه السّلام برای دفع خطر اول، از طریق تعلیم گروهی در زمینه های مختلف تفسير وحديث وفقه و کلام، حرکتی اجتهادی، الهام گرفته از کتاب و سنت را آغاز کرد و تأثیر گسترده ای گذاشت و از این طریق مسلمین را تا آنجا که ممکن بود با اسلام ناب برگرفته از کتاب و سنت آشنا ساخت.گواه این مسأله شهادت بسیاری از بزرگان مدینه بر افقه بودن آن حضرت و مرجعیت علمى وكثرت حدیث آن حضرت و علاقۀ گروه عظیمی از قاریان قرآن بود که به صورت یک جمعیت هزار نفری همراه آن حضرت در مراسم حج شرکت می کردند، که بحث آن گذشت.و گواه دیگر همان چیزی است که مرحوم شیخ مفید در ارشاد نقل کرده، می گوید: «و قد روى عنه فقهاء العامة من العلوم ما لا يحصى كثرة و حفظ عنه من المواعظ والأدعية و فضائل القرآن والحلال والحرام والمغازى والأيام ما هو مشهور بین العلماء ولو قصدنا الى شرح ذلك لطال به الخطاب و تقضى به الزمان؛ فقهای اهل سنت علوم فراوانی را که از نظر گستردگی و کثرت قابل احصا نیست از آن حضرت نقل کرده اند و همچنین از مواعظ و دعاها و فضایل قرآن و حلال و حرام و حوادث جنگ ها (ی اسلامی و تاریخ که مشهور بین علما و دانشمندان است و اگر بخواهیم به شرح آن بپردازیم سخن به درازا می کشد و زمان زیادی را می طلبد!».(1))و با خطر دوم نیز از طریق دعاها و نیایش های بسیار آموزنده که انسان را از دنیا پرستی و هوی پرستی به سوی خدا و بی اعتنایی به زرق و برق دنیا سوق می دهد مبارزه کرد.
1) ارشاد، ج 2، ص 153
در اینجا زمام سخن را به مرحوم شهید صدر می سپاریم که مقدمۀ زیبایی بر صحیفه سجادیه نوشته است. او چنین می گوید:مقدر چنین بود که امام علیه السّلام مسئولیت های رهبری و روحانی خود را بعد از شهادت پدرش به دست گیرد. این مقام مقدس را در نیمۀ دوم قرن اول، در باریک ترین شرایطی که بر امت اسلامی می گذشت یعنی مرحله ای که فتوحات صدر اسلام پیامدهایی به دنبال آورده بود تعهد فرمود. این موج با هیجان روحی اش با حماسۀ رزمی ایدئولوژی اش تا آن زمان کشیده شده؛ موجی که قدرت فرمانروایی کسراها و قیصرها را متزلزل ساخت و ملل مختلف و بلاد گسترده ای را به دعوت جدید فراخواند و در پیامد، آن مسلمانان آن روز، یعنی نیمۀ دوم قرن اول هجری، زمامدار بخش عظیمی از جهان متمدن شدند.با این که این زمامداری گسترده، نیروی عظیمی در زمینۀ جهانی برای مسلمانان از نظر سیاسی و نظامی به وجود آورد، آنان را در برابر دو خطر بزرگ، بیرون از حدود سیاسی و نظامی قرار داد و ضرورت ایجاب می کرد از همان ابتدا با یک حرکت قاطع جلوی آن دو خطر ایستادگی شود.یکی از آن دو، خطر آگاهی مسلمانان از فرهنگ های متنوع و مبانی قانونگذاری دیگران و اوضاع اجتماعی مختلف آنان بود که براثر برخورد با ملت هایی که فوج فوج به اسلام وارد می شدند فرهنگ و تمدن اسلامی را مورد تهدید قرار می داد. از این رو لازم بود در زمینۀ علمی کاری انجام شود تا مسلمانان به اصالت فکری و شخصیت قانوگذاری ویژۀ خود که از کتاب و سنت در اسلام الهام می گیرد واقف گردند.در این جا ضرورت یک حرکت فکری اجتهادی به نظر می رسید تا در چهارچوب تعالیم اسلامی افق فکری مسلمانان گسترش یابد و در نتیجه بتوانند مشعل هدایت کتاب و سنت را با روحیه ای کوشا، آگاه، پیگیر و هشیار به دست
گرفته و در موارد مفید و مورد نیازشان در اوضاع جاری خود از آن برخوردار گردند. پس باید اصالت شخصیت اسلامی حاصل کنند و بذر اجتهاد و تلاش از برای یافتن راه حق در دل آن ها افشانده شود و این کاری بود که امام علی بن الحسين زين العابدین علیه السّلام بدان دست زد.او کلاس درس خود را در مسجد پیامبر صلّی اللهُ علیه وآله آغاز کرد و با اشاعۀ انواع معارف اسلامی از تفسیر، حدیث، فقه و غیره با مردم سخن گفت و از علوم پدران پاکش بر دل های آنان فرو ریخت، آگاهانشان را به مبانی فقه اسلام و شیوۀ استنباط احکام تمرین داد. از این کلاس درس تعداد قابل توجهی از فقهای مسلمین فارغ التحصیل شدند. این کلاس، بنیاد فکری مهمی برای مکاتب فقهی اسلامی شد و نیز بنیادی برای حرکت فعال فقه در بین مسلمانان گردید.انبوه عظیمی از قاریان قرآن و حافظان کتاب و سنت، او را به رهبری خود پذیرفتند و گِردش جمع شدند. سعید بن مسیب گوید: قاریان قرآن به مکه نمی رفتند مگر زمانی که علی بن الحسین می رفت. وقتی او برای حج حرکت کرد ما نیز یک هزار سواره ملازم رکاب او بودیم.خطر دوم ناشی از پیشامد امواج رفاه و آسایش در جامعۀ اسلامی در پیامد هولناک فتوحات نامبرده بود. چون این امواج هر جامعه ای را در معرض خطر قرار می دهد، خطر کشیده شدن به لذات دنیا و اسراف و افراط در فرو رفتن در تجملات و زیبایی های زندگی محدود این جهان و در نتیجه خاموش شدن آن شوق سوزانی که از ارزش های اخلاقی وپیوندهای روحی نسبت به خدا و روز قیامت در مسلمانان پدید آمده بود. این خطر خاموش شدن آنها تا جایی بود که احتمال می رفت این پیوندها کاربرد خود را در مقابل انسان ها و برای رسیدن به اهداف عظیم خود از دست بدهند. درست همین اوضاعی که امروزه پیش آمده است. برای روشن شدن بیشتر مطلب کافی است شما نگاهی به کتاب اغانی ابوالفرج اصفهانی بیفکنید.
امام علی بن الحسین علیه السّلام این خطر را احساس فرمود و برای علاج آن آغاز به کار کرد. برای جلوگیری از آن، «نیایش» را بنیاد قرار داد.صحیفۀ سجادیه که امروز در دست ماست محصول و نتیجۀ این نیایش هاست. این امام بزرگ با قدرت بلاغت بی مانند و نیروی بیانی که روش های ادبیات عرب از رسیدن به آن ناتوانا ند و اندیشۀ الهی مخصوص به خود توانست از ظریف ترین و دقیق ترین مفاهیمی که رابطهٔ انسان را با خدا نشان می دهد و نشاط و وجد خدایابی او را بر می انگیزد و وابستگی و تعلق انسان به مبدأ و معاد را تجلی می بخشد تعبیر بسازد و ارزش های اخلاقی و حق و تکلیف ناشی از آن را در قالب تعبیر و کلمات مجسم نماید.امام على بن الحسین با این مواهبی که به او داده شده توانست از عملکرد نیایش خود یک جوّ روحی در جامعۀ اسلامی بسازد که یک فرد مسلمانان در برابر تندباد هوس ها پایدار بماند و وقتی زمین می خواهد او را به طرف خود بکشاند او محکم به خدایش وابسته شود و خدا به او بفهماند برای چه ارزش های روحی روی زمین پدید آمده تا این که در دوران ثروت و رفاه در روی آن امین باشد همان گونه که در روزگار گرسنگی که سنگ به شکم می بست امین می بود.در حالات امام علیه السّلام آمده است که او در هر جمعه برای مردم سخنرانی می کرد، آنان را به زهد در دنیا و رغبت و شوق به کارهای آخرت فرامی خواند و موعظه می کرد و قطعه هایی از انواع نیایش، ستایش و ثناهایی را که نشان دهندۀ بندگی خالصانۀ او نسبت به خدای سبحان و بی همتا و بی انباز است به گوش مردم می رساند.به این ترتیب صحیفۀ سجادیه را باید به عنوان بزرگ ترین عمل اجتماعی متناسب با ضرورت مرحله ای که مسئولیت رهبری آن به عهدۀ امام علیه السّلام بود معرفی کرد. علاوه بر آن، یگانه میراث فرهنگی الهی، یک منبع بزرگ مکتبی و یک
مشعل هدایت ربانی و یک مدرسۀ اخلاق و تربیت اسلامی است که با گذشت روزگاران پایدار می ماند و انسانیت، پیوسته به این میراث محمدی و علوی نیازمند است و هر چند گمراهی های شیطان و فریبندگی دنیا فزون تر گردد نیاز به آن بیشتر می شود.(1)
1) مقدمۀ آیت الله سید محمد باقر صدر بر صحیفۀ سجادیه
### سیری در اسناد صحیفۀ سجادیهاز نظر شیعۀ امامیه، کتاب حدیثی که تمام احادیثش صحیح باشد نداریم، آن گونه که علمای اهل سنت دربارۀ صحاح خود می اندیشند بلکه در کنار کتب حدیث، کتب رجال قرار دارد که باید رجال سند هر حدیثی از نظر وثاقت در آن بررسی شود تا حدیث در حکم صحیح یا موثق یا حسن و یا ضعیف قرار گیرد. حتی در کتاب کافی که از مهم ترین کتب حدیث ماست بعضی احادیث ضعیف یافت می شود که مرحوم علامه مجلسی در مرآة العقول به بخشی از آن ها اشاره کرده است.در اصول فقه اثبات کرده ایم که صحت یک حدیث بر چهار محور دور می زند: اول: وثاقت راوی، یعنی از نظر علم رجال ثابت شود که راویان یک خبر همگی مورد وثوق اند و در این صورت صحت خبر ثابت می شود.دوم: وثاقت روایت؛ ممکن است روات خبر همه ثقه نباشند ولی روایت متضافر یا متواتر باشد و براثر تضافر یا تواتر، اطمینان به خبر حاصل شود هرچند بعضی از راویان، زیر سؤال باشند.سوم: علو مضمون؛ ممکن است حدیثی از نظر سند نه امتیاز اول را داشته باشد و نه امتیاز دوم را ولی مضمون آن به قدری عالی و والاست که صدور آن از
غیر امام معصوم که دارای علم الهی است غیر ممکن باشد. در این صورت اطمینان حاصل می شود که این حدیث از معصوم صادر شده است.چهارم: قرائن خارجیه؛ گاه هیچ کدام از امتیازات گذشته در حدیث وجود ندارد ولی قرائنی از خارج آن را تأیید و تقویت می کند مانند موافقت با کتاب الله يا عمل مشهور (مشهور بزرگان علما به آن. یا قرائن دیگری از این قبیل که سبب می شود اطمینان به مضمون آن حاصل شود.)و به جرأت می توان گفت که غالب جهات چهارگانۀ فوق در دعاهای صحیفهٔ سجاديه وجود دارد، از جمله:### علوّ مضمون (مضامين عرشى صحيفه)تمام علما و دانشمندانی که صحیفۀ سجادیه را مورد بحث و بررسی قرار داده اند، اعم از شیعه و غیر شیعه، اعتراف دارند که مضامین این دعاها به قدری بالا و عالی است که صدور آن از غیر امام معصوم امکان پذیر نیست؛ همان مطلبی که دربارۀ خطبه ها و نامه ها و کلمات قصار نهج البلاغه عنوان شده است.مرحوم صاحب جواهر که دقت او در اسناد روایات بر همگان واضح است بحث نماز جمعه و اینکه این نماز مانند منصب قضاء و اجرای حدود از مناصب امامت است به دعای روز جمعه و عید قربان استدلال کرده و می گوید: «و فی الصحيفة المعلوم انها من سجاد ....؛ در صحیفۀ سجادیه که مسلم است از امام سجاد علیه السّلام می باشد چنین می خوانیم: ...».(1)و مرحوم آیت الله بروجردی که علاوه بر مقام فقاهت از بزرگان علم رجال ما محسوب می شود در مباحثی که دربارۀ نماز جمعه داشت هنگامی که به
1) جواهر الكلام، ج 11، ص 158
صحیفۀ سجادیه می رسد می فرماید: «و لا يخفى ان كون الصحيفة من الامام علیه السّلام من البديهيات وهى زبور آل محمد يشهد بذلك اسلوبها ونظمها ومضامينها التي يلوح منها آثار الاعجاز؛ مخفی نماند که بودن صحیفه از امام سجاد علیه السّلام از بدیهیات است و آن زبور آل محمد است؛ اسلوب و نظم و مضامین آن که آثار اعجاز از آن نمایان است گواه بر این مطلب می باشد».(1)مرحوم سید محسن امین، که یکی از علما و محققین عصر ماست در کتاب معروف کشف الارتیاب هنگامی که به نام صحیفۀ سجادیه می رسد می گوید: «كفى دليلا على صحة نسبتها بلاغة الفاظها فضلا عن صحة اسانيدها و عظيم شهرتها...؛ برای اثبات صحت نسبت صحیفۀ سجادیه به امام علی بن الحسين علیه السّلام همین مقدار کافی است که الفاظ آن بسیار بلیغ است و اسناد صحیح دارد و شهرت عظیمی را دارد...».(2)و در فراز دیگری که در کتاب اعیان الشیعه از آن عالم بزرگ نقل شده چنین می خوانیم: بلاغت الفاظ صحیفه و فصاحتش که هیچ کس نمی تواند بر آن پیشی بگیرد و علو مضمونش و آنچه در آن از انواع خضوع برای خداوند متعال وثناء ذات مقدسش و روش های شگفت انگیز در طلب عفو و کرم و توسل به او است برترین شاهد بر صحت نسبتش به آن امام بزرگوار است و نشان می دهد که این درّ گران بها از آن اقیانوس و این گوهر از آن معدن و این میوه از آن درخت برومند است. اضافه بر این، چنان شهرتی دارد که جای تردید باقی نمی گذارد.(3)مرحوم سید علی خان مدنی که شرح مهم و گسترده ای دربارۀ صحیفۀ سجادیه به نام ریاض السالکین دارد می گوید: بلاغت بیان دعاهای صحیفۀ سجادیه
و اهمیت بیانات آن به اندازه ای است که صاحبان بلاغت را وادار کرده سر تعظیم در برابر آن فرود آورند و اعتراف به عجز خود در برابر آن کنند.(1)مرحوم علامه مجلسی در جلد 107 بحارالانوار، در اجازه نامه ای که از پدرش در مورد صحیفۀ سجادیه نقل می کند چنین آورده است که پدرش در پایان این اجازه نامه بعد از ذکر اسناد مختلف صحیفۀ سجادیه می گوید: حاصل این است که شکی نیست که صحیفهٔ کامله از مولای ما امام سجاد علیه السّلام است و فصاحت و بلاغت و مشتمل بودن آن بر علوم الهیه ای که برای غیر معصوم ممکن نیست گواه بر این معناست و پروردگار جهانیان را بر این نعمت بسیار با ارزش عظیمی که به ما شیعیان مرحمت فرموده سپاس می گویم و بر مدینۀ علوم ربانیه، پیامبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله و عترتش که ابواب این علوم و حکمت های مقدس بودند درود می فرستم.(2)مرحوم میرداماد در شرح صحیفهٔ خود در تعلیقاتش می گوید: ان فی انجیل اهل بیت و زبور آل محمد رموزا سماوية والفاظا الهية واساليب وحيانية؛ در انجیل اهل بیت و زبور آل محمد رموزی آسمانی و الفاظی الهی واسلوب های وحیانی وجود دارد.(3)مرحوم امام خمینی در کتاب آداب الصلاة چنین می فرماید: در کلمات ائمۀ اطهار خصوصاً در صحیفۀ سجادیه همان صحیفۀ نورانیۀ الهیه که از سماوی عرفان عارف بالله و عقل نورانی سید الساجدین نزول یافته، برای خلاص بندگان خدا از زندان طبیعت و فهماندن ادب عبودیت و قیام در خدمت ربوبیت برنامهٔ جالبی است. (4)
نویسندۀ معروف و توانا، مرحوم محمدجواد مغنیه در مقدمۀ شرحی که بر صحیفۀ سجادیه به نام فی ظلال الصحيفة السجادية نوشته است تحت عنوان تدل الصحيفة بذاتها على ذاتها (صحیفة سجادیة خودش گواه بر خویش است می نویسد: کسی که سیرۀ امامان از آل رسول علیهم السّلام را بررسی کند تصویر کاملی از هدایت و طریق استوار قرآنی را در علوم و رفتار و گفتارشان می یابد و این همان حقیقتی است که در روایات متعدد رسول گرامی اسلام به آن تصریح شده؛ رواياتي نظير: «أَهْلُ بَيْتِى أَمَانٌ لِأُمَّتِي؛ اهل بيت من امان امت من اند»، «عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِ وَالْحَقُّ مَعَ عَلِی؛ علی همواره با حق است و حق همواره با علی است» و حدیث ثقلین که اهل بیت عصمت را در کنار قرآن قرار داده و تمسک به آنان را در کنار تمسک به قرآن ذکر می کند...)با این بیان روشن می شود که این گونه روایات مربوط به ولایت و فضایل نیازی به بحث سندی ندارد، هنگامی که متن و محتوای آن بالحس والعيان ثابت است و هر خردمندی اگر نگاه منصفانه به آن بیندازد ایمان می آورد.و همین گونه است آنچه در صحیفۀ سجادیه مشاهده می شود از تعظیم و تقدیس جلال حضرت حق و کمال و سپاس و شکر فضل و کرمش و درخواست توفیق هدایتش و نجات از غضب و عذابش و پناه بردن به خدا از شیطان و فریب هایش... .آیا کلماتی که از این گونه امور سخن می گوید با آن محتوای عالی جای گفتگو دارد تا برای اثبات آن به دلیل محکمی چنگ زنیم؟(1)كلمات بزرگان در این زمینه بسیار گسترده و فراوان است. این بحث را با سخنی از دانشمند اهل سنت، طنطاوی، مؤلف تفسیر معروف و مفتی اسکندریۀ مصر به پایان می بریم: او پس از آن که مرحوم آیت الله نجفی مرعشی رحمه اللهُ نسخه ای
1) فی ظلال الصحيفة السجادية، ص 36_ 39
از صحیفه سجادیه را برایش به قاهره می فرستد پس از تشکر فراوان از آن در پاسخ چنین می نویسد: این از بدبختی ماست که تاکنون به این اثر گران بها و جاویدان که از مواریث نبوت است دست نیافته بودیم. من هرچه در آن می نگرم آن را از گفتار مخلوق برتر و از کلام خالق پایین تر می یابم.(1)### اسناد صحیفهبسیاری از بزرگان ادعای تواتر اسناد صحیفۀ سجادیه را کرده اند، از جمله مرحوم محدث آقا بزرگ تهرانی در کتاب الذریعة می گوید: صحیفۀ سجادیۀ نخستین که سند آن به زین العابدین علی بن الحسین به صورت متواتر می رسد از آن به اخت القرآن، انجیل اهل بیت، زبور آل محمد و گاهی به صحیفهٔ کامله یاد می شود و اصحاب ما اهتمام کاملی به روایت و نقل آن داشته، در اجازات خود از آن به نحو ویژه یاد می کردند از حیث سند از متواترات است زیرا در هر عصری و در هر طبقه، قشری به شکل ویژه مورد اجازه و روایت بود.(2)و همچنین بزرگان دیگری که قبلاً نام آن ها را بردیم و به گفتار آن ها اشاره کردیم، مانند مجلسی اول که معتقد است اسناد آن به قدری زیاد است که به عدد 56100 می رسد (و پرتقى الأسانيد المذكورة هنا الى ستة وخمسين ألف اسنادا ومائة اسناد.(3))البته ممکن است این تواتر در بخشی از سند روایت باشد نه در تمام آن. ولی به هر حال دلیل بر این است که بزرگان علم حدیث و فقه، اهتمام فوق العاده ای به
این کتاب شریف داشته اند و همچون پروانگانی بر گرد شمع آن گردش می کردند. این ادعای تواتر به اضافهٔ شهرتی که در کلمات جمعی از بزرگان آمده است می تواند از قرائن وثوق به این مجموعه باشد زیرا همانگونه که قبلاً اشاره کردیم یکی از طرق صحت حدیث، وثوق به خود حدیث است، قطع نظر از روات حديث.مرحوم شیخ حر عاملی در فایدۀ دوم از فواید خاتمۀ کتابش به نام هداية الامة الى احكام الائمّة می گوید: کتاب های زیادی به دست ما رسیده که در زمان معصومین علیهم السّلام تألیف و جمع آوری شده و آنها سه دسته اند:اول: کتاب هایی که مورد اعتماد است و نزد ما ثابت است هر چند ما کتابهایمان چیزی از آن نقل نکرده ایم زیرا نصوص احکام فرعیه در آن نبوده است. از آن جمله صحیفهٔ کامله است که از مولای ما على بن الحسين علیه السّلام نقل شده و امام باقر علیه السّلام و برادرش زید بن علی بن الحسین به خط خود نوشته اند و مقابله شده و اسناد آن مشهور است.(1)اکنون به بررسی سند معروفی که در آغاز صحیفۀ سجادیه آمده است و تنها سند معروف آن است می پردازیم هر چند اسناد دیگری نیز برای آن نقل شده که البته در بخشی از سند همهٔ آنها مشترک می باشند.در این سند ده نفر می باشند به ترتیبی که در ذیل می آید:«حَدَّثَنَا السَّيِّدُ الْأَجَلُّ، نَجْمُ الدِّينِ، بَهَاءُ الشَّرَفِ، أَبُو الْحَسَنِ: مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَرَ بْنِ يَحْيَى الْعَلَوِى الْحُسَيْنِي _ رَحِمَهُ اللَّهُ _ قَالَ: أَخْبَرَنَا الشَّيْخُ السَّعِيدُ، أَبُو عَبْدِ اللَّهِ: مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ شَهْرَيَارَ، الْخَازِنُ لِخِزَانَةِ مَوْلَانَا أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ علیه السّلام فِي شَهْرِ رَبِيعِ الْأَوَّلِ مِنْ سَنَةِ سِتَّ عَشْرَةَ وَخَمْسِمِائَةٍ قِرَاءَةٌ عَلَيْهِ وَأَنَا أَسْمَعُ.
1) كتاب الغارات، ج 2، ص 950 ، تعلیقات مرحوم میر جلال الدین حسینی ارموی
قَالَ: سَمِعْتُهَا عَنِ الشَّيْخِ الصَّدُوقِ، أَبِى مَنْصُورٍ: مُحَمَّدِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ عَبْدِ الْعَزِيزِ الْعُكْبَرِيِّ الْمُعَدِّلِ _ رَحِمَهُ اللَّهُ _ عَنْ أَبِي الْمُفَضَّلِ: مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُطَّلِبِ الشَّيْبَانِيِّقَالَ: حَدَّثَنَا الشَّرِيفُ، أَبُو عَبْدِ اللَّهِ: جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى أَبِي طَالِبٍ علیهم السّلام.قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عُمَرَ بْنِ خَطَّابِ الزَّيَّاتُ سَنَةَ خَمْسٍ وَسِتِّينَ وَمِائَتَيْنِ.قَالَ: حَدَّثَنِي خَالِي: عَلِيُّ بْنُ النُّعْمَانِ الْأَعْلَمُقَالَ: حَدَّثَنِي عُمَيْرُ بْنُ مُتَوَكِّل التَّقَفِيُّ الْبَلْخِيُّعَنْ أَبِيهِ : مُتَوَكِّل بْنِ هَارُونَقَالَ: لَقِيتُ يَحْيَى بْنَ زَيْدِ بْنِ عَلِى علیه السّلاماین ده نفر عبارت اند از:1. گویندۀ حدثنا چه کسی است؟ از شیخ بهایی نقل شده که به طور مؤکد می گوید: گویندۀ این سخن، ابوالحسن علی بن محمد بن سکون حلی است که در قرن ششم می زیسته در حالی که مرحوم محقق داماد، گویندۀ این سخن را عميد الرؤساء هبة الله بن حامد می داند و این هر دو نفر از چهره های شناخته شده می باشند. (1)2. نجم الدین ابوالحسن محمد بن الحسن: گرچه در کتب معروف رجال نامی از این بزرگوار نیامده ولی مرحوم علامه تهرانی در کتاب الثقات العيون فی سادس القرون نام او را جزء موثقین این قرن شمرده است.3. محمد بن احمد بن شهریار: این بزرگوار در زمان خود خزانه دار بقعهٔ مبارکۀ امیرمؤمنان علی علیه السّلام بود. در عین حال یکی از شاگردان شیخ طوسی و داماد
1) البته از قرن ششم به بعد در بسیاری از اسناد اجازات صحیفه، افراد بزرگ متعددی هستند که تأیید روشنی بر اعتبار سند است
دختر او بود و همۀ این ها نشان می دهد که او از ثقات و روات معتبر بوده و در سندی که در آغاز صحیفۀ سجادیه آمده است تصریح شده که روایت صحیفه از او در ماه ربیع الاول سنه 516 بوده است.4. محمد بن محمد بن احمد بن عبد العزيز العُكبرى: او مطابق آنچه محدث نوری در جلد سوم مستدرک آورده، از شاگردان مرحوم سید مرتضی بود و صدق و وثاقت او مورد تأييد واقع شده و شرح حال او حتی در بسیاری از کتب اهل سنت آمده است.5. محمد بن عبد الله الشیبانی: از او به عنوان یکی از مشایخ و اساتید نجاشی صاحب رجال معروف یاد کرده اند. قابل توجه این که مرحوم نجاشی در شرح حال او تصریح می کند که بسیاری از اصحاب ما او را تضعیف می کنند و به احادیثش اعتماد ندارند و بعد اضافه می کند:من نیز مدتی از او روایت می کردم و بعد در روایت از او متوقف شدم و بالواسطه از او نقل می کردم (تا متهم به روایت از ضعفاء نشوم.)ولی قابل توجه این که اسناد دیگری به موازات این سند صحیفۀ سجادیه وجود دارد که نامی از «شیبانی» در آن نیست بنابراین اگر در «شیبانی» تردید باشد مشکلی در سند صحیفه ایجاد نمی شود.6. ابو عبدالله جعفر بن محمد: او یکی از شخصیت های برجستۀ طالبیین بود و تصریح به وثاقت او شده است. حتی سبط بن الجوزی در کتاب مرآة الزمان می گوید: او مردی فاضل و باتقوا و عاقل و مورد وثوق بود و در بسیاری از کتب رجال، توثیق شده است، از جمله مرحوم آیت الله خوئی در جلد چهارم رجال خود به وثاقت او تصریح کرده است.7. عبدالله بن عمر بن خطاب الزَّيَّاتُ: او از روات قرن سوم هجری است که در سنۀ 265 صحیفۀ سجادیه را برای علی بن نعمان روایت کرده است.
مرحوم شیخ علی نمازی، نویسندۀ کتاب مستدرکات علم رجال الحديث، بعد از ذکر عبدالله بن عمر بن خطاب الزیات می گوید: نامی از او در کتب معروف رجال نیامده است.(1)8. علی بن نعمان اعلم: در کتب رجال ما آمده است که او از اصحاب حضرت رضا علیه السّلام مردى ثقه و واضح الطريقة بود. مرحوم نجاشی و شیخ طوسی در رجال خود و همچنین ابن داود و مرحوم اردبیلی در جامع الروات و آیت الله خویی در کتاب رجال خود از او به خوبی یاد کرده اند.9. عمير بن متوکل ثقفی: از او نیز نامی در کتب معروف رجال نیامده، ولی از آنجا که جزء روات صحیفۀ سجادیه است و بزرگان علما بر روایت صحیفهٔ سجادیه صحه گذاشته اند و اعتنا کرده اند معلوم می شود مورد قبول بوده است.10. متوكل بن هارون: در مورد او نص صریحی به توثیق در کتب رجال نیامده است جز این که از ابن داود نقل شده که نام او را در بخش موثقین آورده است و معلوم نیست متوکلی که نام او در بخش ثقات ابن داود آمده، متوکل بن هارون است یا متوکل بن عمير بن متوکل که نوۀ اوست. ولی بعضی گفته اند: نظر به این که بزرگان علما سند خود را در مورد صحیفه سجادیه به او می رسانند از این نوعی توثیق استنباط می شود.### داستان عجيب يحيى بن زيد و متوكل بن هاروندر پایان سند این حدیث چنین آمده است که متوکل بن هارون می گوید: من با يحيى بن زید بن علی علیه السّلام ملاقات کردم در حالی که به سوی خراسان می رفت. به او سلام کردم. گفت: از کجا می آیی؟ گفتم از حج باز می گردم. دربارۀ خانواده و عموزادگانش در مدینه از من سؤال کرد و با اصرار دربارۀ جعفر بن محمد علیه السّلام
1) مستدركات علم رجال الحدیث، ج 5، ص 63
سؤال کرد. من دربارۀ او و خاندانش اطلاعات لازم را به او دادم و اینکه آن ها نسبت به پدرش زید بن علی بن الحسين محزون و غمگین اند.او به من گفت: عمویم محمد بن علی (الباقر علیه السّلام به پدرم نصیحت کرد که خروج مکن و به او گفت که اگر خروج کند و از مدینه بیرون رود پایان کارش چگونه خواهد بود.)آیا پسر عمویم جعفر بن محمد علیه السّلام را ملاقات کردی؟ گفتم: آری.گفت: آیا چیزی دربارۀ من از او شنیدی؟ گفتم : آری.گفت: دربارۀ من چه گفت؟ به من خبر ده.گفتم: فدایت شوم، دوست ندارم آنچه را که از او شنیدم برای تو بازگو کنم. گفت: آیا مرا از مرگ می ترسانی؟ (من هرگز ترسی ندارم بگو ببینم چه شنیدی؟ گفتم: شنیدم که می فرمود: تو شهید می شوی و به دار آویخته می شوی همان گونه که پدرت شهید شد و به دار آویخته شد!)چهره اش دگرگون شد و گفت: «يمحو الله ما يشاء ويثبت وعنده أمّ الكتاب؛ خدا هر چیزی را بخواهد تغییر می دهد و هرچه را بخواهد ثابت می دارد و ام الکتاب نزد اوست».(1ای متوکل! خداوند متعال، اسلام و آیین اهل بیت را به وسیلهٔ ما تقویت کرد و برای ما علم و شمشیر قرار داد و هر دو با هم در اختیار ما بود ولی عموزاده های ما تنها به علم مجهز هستند.)گفتم: فدایت شوم! من دیدم مردم به عموزاده ات جعفر علیه السّلام مایل ترند تا به تو و پدرت.گفت: عمویم محمد بن علی و فرزندش جعفر علیهما السّلام مردم را به «حیات» دعوت کردند و ما آنها را به «مرگ و شهادت»!
1) ممکن است نظر یحیی این بوده که سخن امام صادق علیه السّلام صحیح است ولی گاهی خداوند مشیتش حوادث را دگرگون می سازد
گفتم: فرزند رسول الله! آیا آن ها آگاه ترند یا شما؟یحیی موقتاً نگاهش را به زمین انداخت، سپس سرش را بلند کرد و گفت: همه ما دارای علم فراوانیم جز اینکه آن ها می دانند آنچه را که ما می دانیم ولی ما نمی دانیم همۀ آنچه را که آنها می دانند. سپس افزود: آیا چیزی از عموزاده ام نوشته ای؟گفتم: آری.گفت: به من نشان بده.من بخش هایی از علوم مکتوب را به او نشان دادم و دعایی را که امام صادق علیه السّلام به من تعلیم داده بود و نوشته بودم برای او بازگو کردم. او فرمود: پدرش محمد بن علی علیه السّلام آن را برای او املاء کرده است و خبر داده که از دعاهای پدرش علی بن الحسین علیه السّلام است که یکی از دعاهای صحیفۀ کامله می باشد.یحیی در آن نگاه کرد، از آغاز تا به آخر، سپس به من گفت: اجازه می دهی من از روی آن نسخه برداری کنم؟گفتم: ای فرزند رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله! آیا در چیزی که از شما به من رسیده است از من اذن می گیری؟یحیی گفت: من صحیفهٔ کاملۀ دعای آن حضرت را که پدرم از پدرش علی بن الحسین علیه السّلام آن را حفظ کرده و گرفته بود به تو نشان می دهم و پدرم (زید به من سفارش کرد که آن را پنهان دار و از غیر اهلش بازدار.)عمیر می گوید: پدرم (متوکل بن هارون گفت: من برخاستم و سر یحیی را بوسیدم و گفتم: به خدا سوگند! ای پسر رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله دين من محبت به شما و اطاعت از شماست و من امیدوارم خداوند در حیات و مماتم مرا به سبب ولایت شما سعادتمند سازد.)
سپس نسخه ای را که من به او داده بودم به جوانی که با او بود داد و گفت: این دعا را با خط آشکار و زیبا بنویس و به من عرضه دار تا آن را حفظ کنم زیرا من آن را از جعفر (امام صادق علیه السّلام که خدا او را حفظ کند، تقاضا کردم ولی او ابا داشت از این که به من بدهد.)متوکل می گوید: (این سخن را که از یحیی شنیدم از کار خود پشیمان شدم و نمی دانستم چه کنم ، گرچه امام صادق علیه السّلام هنگامی که آن دعا را به من داده شرط نکرده بود که آن را به احدی ندهم.)سپس یحیی دستور داد صندوقی را آوردند و از آن، صحیفه (کتابی بیرون آورد که آن را پیچیده بودند و بر آن مهر زده بودند (که کسی نتواند آن را بگشاید) نگاهی به آن مهر کرد و آن را بوسید و گریست. آنگاه آن را باز کرد و قفل آن را گشود و سپس آن صحیفه را بر چشم خود نهاد و بر صورتش کشید.)آنگاه گفت: به خدا سوگند ای متوکل! اگر خبری را که از پسر عمویم (امام صادق علیه السّلام نقل کردی که من کشته و به دار آویخته می شوم برای من نمی گفتی این صحیفه را به تو نمی دادم و اصرار داشتم نزد من باشد ولی من می دانم سخن او حق است و آن را از پدرانش گرفته و به وقوع می پیوندد بنابراین ترسیدم که چنین علمی به دست بنی امیه بیفتد و آن را پنهان دارند و در خزانهۀ خود برای خویشتن حفظ کنند . آن را بگیر و مسئولیت آن را از من بردار و منتظر زمانی باش که فرمان خدا درباره من و دربارهٔ این قوم انجام شود، این امانتی از من نزد توست تا زمانی که آن را به دو پسر عمویم، محمد و ابراهیم، فرزندان عبدالله بن حسن بن حسن بن علی علیه السّلام برسانی. زیرا آن دو نفر بعد از من به این امر قیام می کنند (و بر بنی امیه خروج خواهند کرد).)متوکل می گوید: من آن صحیفه را گرفتم. هنگامی که یحیی بن زید شهید شد به مدینه رفتم و با امام صادق علیه السّلام ملاقات کردم و جریانی را که با یحیی داشتم
بازگو کردم. حضرت سخت گریه کرد و ناراحتی او از سرنوشت یحیی آشکار شد و فرمود: خدا پسر عمویم (یحیی را رحمت کند و او را به آباء و اجدادش ملحق گرداند. به خدا سوگند ای متوکل! چیزی مرا مانع نشد از این که آن دعای مخصوص را به او بدهم مگر همان چیزی که او را دربارۀ صحیفه نگران کرده بود (که نابود شود یا به دست نااهل بیفتد) حال بگو ببینم آن صحیفه کجاست؟)متوکل می گوید: عرض کردم: اینجاست. حضرت آن را گشود و فرمود: این والله خط عمویم زید است و دعای جدم علی بن الحسين علیه السّلام می باشد. سپس حضرت به فرزندش اسماعیل فرمود: برخیز و دعایی را که به تو دستور دادم آن را محفوظ داری و بپوشانی بیاور. اسماعیل برخاست و صحیفه ای بیرون آورد همانند صحیفه ای که یحیی بن زید آن را ارائه داده بود. امام علیه السّلام آن را بوسید و بر چشم خود گذاشت و فرمود: این خط پدرم و املاء جدم علیه السّلام است که با حضور خود من انجام شد.عرض کردم: ای پسر رسول خدا صلى الله عليه وآله ! اگر مصلحت می دانید آن را با صحیفهٔ زيد و يحيى مقابله کنم. فرمود: مانعی ندارد و تو را اهل این کار می بینم.متوکل می گوید: نگاه کردم و دیدم هر دو یکی است، حتی در یک حرف، این صحیفه با آن صحیفه تفاوت ندارد.سپس اجازه گرفتم که صحیفه را به دو فرزند عبدالله بن حسن بدهم.امام فرمود: خداوند دستور داده که امانات را به اهلش بسپارید: (إِنَّ اللَّهَ رُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمانَاتِ إِلى أَهْلِها. (1)آرى، صحیفه را به آن دو نفر بده.)هنگامی که برخاستم بروم آن دو را ملاقات کنم فرمود: صبر کن. سپس کسی را به دنبال محمد و ابراهیم (فرزندان عبدالله بن حسن فرستاد، آن ها حاضر شدند. فرمود: این میراث پسر عموی شما یحیی است از سوی پدرش و دستور)
1) نساء، آیۀ 58
داده فقط به شما دو نفر سپرده شود نه به برادرانش و ما به طور مؤکد این شرط را با شما می کنیم.آن دو گفتند: خداوند تو را رحمت کند. بگو، هرچه بگویی پذیرفته است.امام علیه السّلام فرمود: این صحیفه را از مدینه بیرون نبرید. عرض کردند: چرا؟فرمود: پسر عموی شما از چیزی دربارۀ این صحیفه خوف داشته که من هم دربارۀ شما همان خوف را دارم.آن دو گفتند: او می ترسید (این صحیفه ضایع شود چون می دانست کشته می شود.)امام علیه السّلام فرمود: شما نیز خود را در امان ندانید. به خدا سوگند! می دانم که شما نیز به زودی خروج می کنید همان گونه که یحیی خروج کرد و شما هم کشته می شوید همانگونه که او کشته شد.آن ها برخاستند در حالی که می گفتند: لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم.هنگامی که آن ها بیرون رفتند امام علیه السّلام فرمود: ای متوکل! آیا یحیی برای تو گفت که عمویم محمد بن علی (امام باقر علیه السّلام و فرزندش جعفر مردم را به حیات دعوت کردند و ما به مرگ ؟)عرض کردم: آری، خداوند شما را سالم بدارد. پسر عمویت یحیی همین را گفت.امام علیه السّلام فرمود: خداوند یحیی را رحمت کند. پدرم از پدرش از جدش على علیه السّلام چنین نقل فرمود که رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله را خواب مختصری ربود در حالی که بر منبر بود و در آن خواب مردانی را دید که بر منبر او می پرند مانند پریدن میمون ها و مردم را (از نظر عقاید به عقب باز می گردانند. رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله چشمش را باز کرد در حالی که آثار غم و اندوه در چهره اش ظاهر بود. جبرئیل این آیه را نازل کرد: (وَما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتى أَرَيْناكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَالشَّجَرَةَ)
الْمَلْعُونَةَ فِى الْقُرْآنِ وَنُخَوِّفُهُمْ فَما يَزِيدُهُمْ إِلَّا طُغْياناً كَبيرا؛ «آن رؤیایی که به تو نشان فقط برای آزمایش مردم بود، همچنین شجرۀ ملعونه را که در قرآن ذکر کرده ایم، ما آن ها را تخویف (و انذار) می کنیم اما جز بر طغیانشان افزوده نمی شود». (1)منظور بنی امیه است. پیغمبر صلّی اللهُ علیه وآله فرمود: ای جبرئیل! آیا در دوران و زمان من چنین حادثه ای واقع می شود؟)جبرئیل عرض کرد: نه، ولی آسیاب اسلام بعد از هجرت تو همچنان به گردش خود ادامه می دهد و ده سال می ماند سپس در ابتدای سال سی و پنج از هجرت تو به گردش در می آید و پنج سال بر این حال می ماند سپس آسیاب گمراهی (سرآغاز حکومت بنی امیه به گردش در می آید و همچنان ده سال بر این حال باقی می ماند تا زمانی که فرعون ها حکومت کنند.(2))سپس امام علسیه السّلام فرمود: خداوند در این باره این آیات را نازل فرموده است: (انا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ وَمَا أَدْراكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْر اشاره به این که در هزار ماه (هشتاد و سه سال) بنی امیه حکومت می کنند که در این مدت در واقع شب قدرى وجود ندارد (بلکه فضای جامعۀ اسلامی مانند شب های تیره و تار بسیار تاریک است.) سپس افزود: خداوند متعال پیغمبرش را آگاه کرد که بنی امیه حکومت این امت را در طول این مدت در اختیار می گیرند حتی اگر کوه ها در برابرشان بایستند آن ها بر کوه ها غالب می شوند تا زمانی که خداوند فرمان زوال مُلک آن ها را صادر کند (سپس امام علیه السّلام فرمود:) آنها عداوت وبغض ما)
اهل بیت را همگی در درون خود دارند و خداوند پیغمبرش را از مصائبی که اهل بیت پیغمبر و دوستان و شیعیان آنها در ایام حکومت آنان می بینند آگاه کرده است.سپس فرمود: خداوند دربارۀ این گروه ستمکار این آیه را نیز نازل کرده است: (أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْراً وَأَحَلُّوا قَوْمَهُمْ َدارَ الْبَوارِ جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَها وَبِئْسَ الْقَرار؛ «آیا ندیدی کسانی را که نعمت خدا را به کفران تبدیل کردند و جمعیت خود را به دارالبوار (نیستی و نابودی) کشاندند (دارالبوار همان) جهنم است که آن ها در آتش آن وارد می شوند و بد قرارگاهی است».(1))سپس فرمود: نعمت خدا، محمد و اهل بیت اوست. محبت آن ها ایمان است که افراد را وارد بهشت می کند و بغض آن ها کفر و نفاق است که دارندگان آن . داخل دوزخ می نماید.رسول خدا صلّی اللهُ علیه وآله این معنا را به علی علیه السّلام و اهل بیتش مخفیانه بیان فرمود.سپس امام صادق علیه السّلام فرمود: تا زمانی که قائم ما قیام کند تا هرگونه ظلم را برطرف ساخته و هر حقی را استیفا نماید هیچ فردی از ما اهل بیت خروج نکرده و در آینده خروج نخواهد کرد. مگر این که مبتلا به بلاهایی می شوند (و به شکست می انجامد در نتیجه قیام آن ها ناراحتی ما و شیعیان ما را بیشتر می کند. متوکل بن هارون می گوید: سپس امام علیه السّلام آن ها (دعاها) را برای من املاء کرد و آن هفتاد و پنج باب بود که یازده بابش از دست من رفت و شصت و چند باب را حفظ کردم.)### سندی دیگرابو المفضل شیبانی نیز چنین نقل می کند که محمد بن حسن بن روزبه ابوبکر مدائنی کاتب که در رحبه (ی کوفه در خانه اش می زیست گفت:)
1) ابراهیم، آیات 28 و 29
محمد بن احمد بن مسلم مطهریّ گفت: پدرم از عمیر بن متوكل بلخی و عمیر هم از پدرش متوکل بن هارون چنین نقل کرد که من یحیی بن زید بن علی علیه السّلام را دیدم و حدیث گذشته را به طور کامل تا جایی که به مسألۀ خواب پیامبر اکرم صلى الله عليه وسلم می رسد نقل کرد. همان چیزی که جعفر بن محمد از پدرانش صلوات الله عليهم نقل فرموده بود.و در روایت احمد بن مسلم مطهریّ ابواب دعای صحیفۀ سجادیه پنجاه و چهار باب ذکر شده که مجموعش صحیفۀ سجادیه کامله را تشکیل می دهد (که همان صحیفۀ سجادیۀ کنونی است که در دست ماست و آن ابواب عبارت اند از:)1. التَّحْمِيدُ لِلَّهِ عَزَّ وَجَلَّ2. الصَّلاةُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ3. الصَّلاةُ عَلَى حَمَلَةِ الْعَرْشِ4. الصَّلاةُ عَلَى مُصَدِّقِي الرُّسُلِ5. دُعَاؤُهُ لِنَفْسِهِ وَخَاصَّتِهِ6. و دُعَاؤُهُ عِنْدَ الصَّبَاحَ وَالْمَسَاءِ7. دُعَاؤُهُ فِي الْمُهمات8. دُعَاؤُهُ فِي الاِسْتِعَاذَةِ9. دُعَاؤُهُ فِي الاِشْتِيَاقِ10. دُعَاؤُهُ فِي النَّجَا إِلَى اللَّهِ تَعَالَى11. دُعَاؤُهُ بِخَوَاتِمِ الْخَيْرِ12. دُعَاؤُهُ فِي الاِعْتِرَافِ13. دُعَاؤُهُ فِي طَلَبِ الْحَوَائِجِ14. دُعَاؤُهُ فِي الظُّلامَاتِ15. دُعَاؤُهُ عِنْدَ الْمَرَضِ
16. دُعَاؤُهُ فِي الاِسْتِقَالَةِ17. دُعَاؤُهُ عَلَى الشَّيْطَانِ18. دُعَاؤُهُ فِي الْمَحْذُورَاتِ19. دُعَاؤُهُ فِي الإِسْتِسْقَاءِ20. دُعَاؤُهُ فِي مَكَارِمِ الْأَخْلَاقِ21. دُعَاؤُهُ إِذَا حَزَنَهُ أَمْرٌ22. دُعَاؤُهُ عِنْدَ الشَّدَّةِ23. دُعَاؤُهُ بِالْعَافِيَةِ24. دُعَاؤُهُ لِأَبَوَيْهِ25. دُعَاؤُهُ لِوُلْدِهِ26. دُعَاؤُهُ لِجِيرَانِهِ وَأَوْلِيَائِهِ27 دُعَاؤُهُ لأَهْل الثغور28. دُعَاؤُهُ فِي التَّفَزُّع29. دُعَاؤُهُ إِذَا فَتَرَ عَلَيْهِ الرِّزْقُ30. دُعَاؤُهُ فِي الْمَعُونَةِ عَلَى قَضَاءِ الدِّينِ31. دُعَاؤُهُ بِالتَّوْبَةِ32. دُعَاؤُهُ فِي صَلَاةِ اللَّيْلِ33. دُعَاؤُهُ فِي الإِسْتِخَارَةِ34. دُعَاؤُهُ إِذَا ابْتُلِيَ أَوْ رَأَى مُبْتَلَى بِفَضِيحَةٍ بِذَنْبٍ35. دُعَاؤُهُ فِي الرَّضَا بِالْقَضَاءِ36. دُعَاؤُهُ عِنْدَ سَمَاعَ الرَّعْدِ37. دُعَاؤُهُ فِي الشَّكْرَ38. دُعَاؤُهُ فِي الاِعْتِذَارِ
39. دُعَاؤُهُ فِي طَلَبِ الْعَفْوِ40. دُعَاؤُهُ عِنْدَ ذِكْرِ الْمَوْتِ41. دُعَاؤُهُ فِي طَلَبِ السَّتْرِ وَالْوِقَايَةِ42. دُعَاؤُهُ عِنْدَ خَتْمِهِ الْقُرْآنَ43. دُعَاؤُهُ إِذَا نَظَرَ إِلَى الْهِلَالِ44. دُعَاؤُهُ لِدُخُوْلِ شَهْرٍ رَمَضَانَ45. دُعَاؤُهُ لِوَدَاعَ شَهْرِ رَمَضَانَ46. دُعَاؤُهُ فِى عِيدِ الْفِطْر وَالْجُمُعَةِ47. دُعَاؤُهُ فِي يَوْمِ عَرَفَةً48. دُعَاؤُهُ فِي يَوْمِ الْأَضْحَى وَالْجُمُعَةِ49. دُعَاؤُهُ فِي دَفْعِ كَيْدِ الْأَعْدَاءِ50. دُعَاؤُهُ فِي الرَّهْبَةِ51. دُعَاؤُهُ فِي التَّضَرُّع وَالاِسْتِكَانَةِ52. دُعَاؤُهُ فِي الْإِلْحَاحِ53. دُعَاؤُهُ فِي التَّذلل54. دُعَاؤُهُ فِي اسْتِكْشَافِ الْهُمُوم.و در سند دیگری مشابه همین سند آمده است که امام صادق علیه السّلام فرمود: جدم على بن الحسین (سجاد در حضور من این دعاها را برای پدرم محمد بن علی املاء فرمود (و مطابق این سند بیست و نه دعای دیگر به 54 دعای صحیفه ملحق شده است و آن ها عبارت اند از):)1. التسبيح، 2. التحميد الله عز وجل، 3. ذكر آل محمد صلّی اللهُ علیه وآله 4.الصلاة على آدم علیه السّلام ، 5. الكرب والاقالة، 6. مما يحذر ويخاف، 7. التذلل، 8. يوم الاحد، 9. یوم الاثنین 10. یوم الثلاثاء، 11. يوم الاربعاء، 12 . يوم الخميس، 13. يوم
الجمعة، 14. يوم السبت، 15. مناجاة التائبين، 16. مناجاة الشاكين، 17. مناجاة الخائفين، 18. مناجاة الراجين .19 مناجاة الراغبين، 20. مناجاة شاكرين، 21. مناجاة المطيعين، 22. مناجاة المريدين، 23. مناجاة المحبين، 24. مناجاة المتوسلين، 25. مناجاة المفترقين، 25.مناجاة المفترقین، 26. مناجاة العارفين، 27. مناجاة الذاكرين، 28.مناجاة المعتصمين، 29. مناجاة الزاهدين.این بیست و نه دعا به بعضی از نسخه های صحیفه ملحق شده ولی نسخهٔ معروف و مشهور که اکنون در میان علما و دانشمندان و تودۀ مردم موجود است همان مجموعۀ پنجاه و چهار دعاست.باید توجه داشت که هفت دعا از این بیست و نه دعا همان دعاهای ایام هفته است که در کتب ادعیه، از جمله مفاتیح آمده و پانزده دعا همان مناجات های پانزده گانه است که آن هم در کتب دعا آمده است. تنها هفت دعاست که در کتب فعلی، معروف نیست.(1)### جمع بندی نهایی سند صحیفهاز مجموع آنچه ذکر شد استفاده می شود که صحیفۀ سجادیه از نظر سند دارای اعتبار بالایی است زیرا:اولاً: محتوای آن چنان محتوای فصیح و بلیغ و ژرف و دقیقی است که صدور آن از غیر امام معصومی که با عالم غیب مرتبط است بسیار بعید به نظر می رسد و همان گونه که دیدیم جمعی از علمای بزرگ نیز بر همین موضوع تکیه کرده اند.
1) در بحث های مربوط به سند صحیفه که در بالا آمد از کتب زیر استفاده شده است: صحیفۀ سجادیۀ مرحوم آیت الله موحد ابطحی اصفهانی، مقدمۀ آیت الله مرحوم شهید صدر بر صحیفۀ سجادیه، شرح معروف مرحوم علامه سید علی خان و شرح مرحوم فاضل ارجمند آقای شانه چی
ثانیاً: بسیاری از بزرگان علما در اجازات روایی خود به آن اشاره کرده و آن را ستوده اند که عدد آن بالغ بر هزاران نفر می شود.ثالثاً: بعضی از فقهای بزرگ در مسائل فقهی به بعضی مضامین آن که جنبۀ فقهی دارد استناد کرده اند.رابعاً: اهتمام عمومی شیعیان به قرائت و تلاوت دعاهای صحیفه قرینۀ دیگری بر صحت اسناد آن به امام بزرگوار، امام علی بن الحسین علیه السّلام می باشد و یکی از نشانه های این اهتمام، نوشتن شروح متعددی توسط جمعی از بزرگان و دانشمندان بر این دعاهاست.خامساً: رؤیای صادقه ای که مرحوم مجلسی پدر در کتاب روضة المتقين، شرح من لا يحضره الفقیه در جلد چهاردهم آورده است می تواند قرینۀ خوبی باشد.او بعد از آن که تصریح می کند: عبارات صحیفه دلالت بر این دارد که ممکن نیست از مغز بشر معمولی، به ویژه اشخاصی مانند عمیر و متوکل (که نه از علمای بوده اند و نه از علماء خاصه سرچشمه گرفته باشد بلکه از کلام معصوم است و الهامی است الهی که بر زبان امام علیه السّلام جاری شده است؛ می افزاید:)آنچه بر من آشکار شده و سند من محسوب می شود و بسیاری از افراد آن را از من نقل کرده اند این است که در اوایل بلوغ پیوسته در طلب رضای الهی بودم(1و به قدری این فکر بر من مسلط شده بود که قراری جز به ذکر خدا نداشتم تا این که در حالتی میان خواب و بیداری حضرت صاحب الزمان (صلوات الله عليه))
1) از بیاناتی که خود آن مرحوم در حالات خویش نقل می کند استفاده می شود که نه تنها در سن بلوغ بلکه از سن چهار سالگی به بعد بسیاری از مسائل اسلامی را می فهمیده و حتی بر نماز شب به پیروی از پدرش مداوت میجسته و کودکان هم سن و سال خود را با بعضی از آیات و روایات که یاد گرفته بوده نصیحت می کرده است. (لوامع صاحبقرانی، ج 2، ص 376)
را در مسجد جامع قدیم اصفهان نزدیک محلی که الآن محل تدريس من مشاهده کردم. به آن حضرت سلام نمودم و خواستم پای مبارکش را ببوسم. حضرت به من اجازه نداد و مرا گرفت. دستش را بوسیدم و مسائل متعددی را که بر من مشکل شده بود از آن حضرت پرسیدم، از جمله عرض کردم: من در نمازهایم گرفتار وسواس می شوم و فکر می کنم این نمازها آن گونه که از من خواسته شده نیست، به علاوه مشغول نماز قضا (ی احتیاطی هستم و نمی توانم نماز شب را به جا بیاورم و از شیخ بهاییه رحمة الله در این باره سؤال کردم فرموده است: نماز ظهر و عصر و مغرب را به قصد قضا به جا بیاور و سپس نماز شب بگزار و من چنین می کردم.)از آن حضرت پرسیدم: آیا نماز شب بخوانم یا نه؟ فرمود: نماز شب بخوان و آن گونه که به تو گفته اند عمل نکن. سپس سؤالات دیگری که در ذهنم بود پرسیدم سپس عرض کردم:ای مولای من! من همیشه توفیق ندارم به خدمت شما مشرف شوم، کتابی به من مرحمت کن که بر طبق آن عمل کنم. فرمود: کتابی برای تو به محمد تاج داده ام (از او دریافت کن. من او را در خواب می شناختم. سپس حضرت به من فرمود: برو و از او بگیر. من از در مسجد که مقابلم بود خارج شدم و به سوی محله ای از اصفهان که نامش دارالبطیخ بود حرکت کردم. هنگامی که به آن شخص رسیدم، مرا دید و به من فرمود: حضرت صاحب تو را نزد من فرستاده است؟ گفتم: آری. کتابی قدیمی از جیب خود خارج کرد. هنگامی که آن را گشودم دیدم کتاب دعاست، آن را بوسیدم و بر چشم خود نهادم و به سوی حضرت صاحب بازگشتم. در این حال بیدار شدم در حالی که آن کتاب نزد من نبود. شروع به گریه و زاری کردم و به دلیل از دست دادن آن کتاب تا صبح گریستم.)
هنگامی که از نماز صبح و تعقیبات فارغ شدم در ذهنم بود که منظور از محمد تاج، شیخ محمد (شیخ بهایی است و چون در میان علما مشهور و معروف بود (و تاج سر آنان به حساب می آمد) حضرت از او تعبیر به تاج کرده بود. هنگامی که به مدرسه نزد او آمدم _ آن مدرسه در کنار مسجد جامع بود _ او را مشغول مقابلۀ صحیفۀ سجادیه دیدم. ساعتی نشستم تا کار آن ها تمام شد و ظاهر این بود که آن ها دربارۀ سند صحیفه گفتگو می کردند ولی به دلیل اندوهی که بر من مسلط شده بود از سخنان آن ها آگاه نشدم و همچنان می گریستمو نزد شیخ آمدم و رؤیای خود را در حالی که به سبب از دست دادن آن کتاب گریه می کردم برای او بازگو نمودم. شیخ فرمو: بشارت باد بر تو به علوم الهيه ومعارف يقينيه و جمیع آنچه دائماً از خدا می خواستی و بیشترین صحبت من با شیخ دربارهٔ تصوف بود و او تمایل به آن داشت و قلبم به تعبیری که شیخ برای من کرد آرام نشد. باز گریان و متفکر از نزد او خارج شدم. ناگهان به فکرم افتاد که سویی بروم که در خواب به آنجا رفتم. هنگامی که به دار البطیخ رسیدم مرد صالحی را دیدم که نامش آقا حسن و لقبش تاجا بود. هنگامی که به او رسیدم و سلام کردم به من گفت: تعدادی کتب وقفی نزد من است که هر کس از طلاب آن را می گیرد به شروط وقف عمل نمی کند و میدانم تو عمل می کنی. بیا این کتاب ها را بنگر و هر کدام را که نیاز داری برگیر. همراه او به کتابخانه اش رفتم. اولین کتابی که به من داد عیناً همان کتابی بود که در خواب دیده بودم. شروع به گریه و ناله کردم و گفتم: همین کتاب مرا کافی است.)در نظرم نیست که آیا خوابم را برای او توضیح دادم یا نه ولی به هر حال نزد شیخ آمدم و شروع به مقابله با نسخه ای که جد پدرش از نسخهٔ شهید اول نوشته بود کردم؛ همان نسخه ای که شهید از نسخهٔ عميد الرؤسا و ابن سکون نوشته بود و آن را با نسخهٔ ابن ادریس با واسطه يا بدون واسطه مقابله کرده بود و جالب
این که روی نسخه ای که حضرت صاحب در خواب به من داده بود نوشته شده بود: این نسخه مکتوب به خط شهید است و کاملاً همانند آن بود حتی در نسخه بدل هایی که در حاشیۀ آن نوشته شده بود.سپس بعد از آنی که از مقابله با آن نسخه فارغ شدم مردم می آمدند و نسخه های صحیفه را با نسخهٔ من مقابله می کردند و به برکت عطای حضرت حجّت (صلوات الله عليه، صحیفهٔ کامله در جمیع بلاد و در هر خانه ای به ویژه در اصفهان همچون خورشید تابان آشکار شد به گونه ای که غالب مردم بیش از یک نسخه در خانه داشتند.(1))
1) روضة المتقين، ج 14، ص 419
## فصل شانزدهم: شارحان صحیفۀ سجادیه### اشارهفصل شانزدهم
نظر به اهمیت والایی که صحیفۀ سجادیه نزد علما و بزرگان ما داشته است تاکنون شرح ها و تعلیقه های فراوانی برای آن نوشته شده که بیان همۀ آن ها در این مختصر نمی گنجد از این رو به قسمت قابل توجهی از آن ها به ترتیب زمانی اشاره می کنیم ولی با تأسف فراوان به علت نبودن منابع گسترده، اطلاعات ما درباره شروح صحیفۀ سجادیه از قرن دوم تا پنجم هجری ناقص و نارساست به همین دلیل از قرن ششم آغاز می کنیم .ولی باید توجه داشت که بسیاری از این شروح که در ادامه به آن ها اشاره می شود در دسترس عموم نیست و ممکن است تنها در گوشه ای از کتابخانه های معتبر باشد.شروحی که در قرن ششم تا نهم نگاشته شده است:1. شرح صحیفۀ حلی که به صورت تعلیقه تألیف یافته و اثر شيخ ابوجعفر محمد بن منصور عجلی حلی (متوفای 598 هجری قمری است.)2. التبصرة في شرح الصحيفة: تأليف موفق الدين ابو العباس احمد بن يوسف بن حسن بن شیبانی موصلی (متوفای 680 که به صورت خطی در کتابخانۀ مرحوم استاد سید محمد مشکات در دو جزء وجود دارد.)
3. شرح صحیفۀ کفعمی: شیخ نقی الدین ابراهیم بن على بن الحسن (متوفى 905 موسوم به الفوائد الطريفه.)4. شرح صحیفۀ کرکی: شیخ محقق نورالدین ابی الحسن علی بن عبدالعالي کرکی (متوفی 905 هجری قمری.)5. شرح صحیفۀ زواره ای: مولی ابوالحسن علی بن الحسن مفسّر زواره ای استاد ملا فتح الله کاشانی که در سال 947 از تألیف آن فارغ شده است.6. شرح صحیفۀ عاملی: به صورت تعلیقه، تألیف شیخ عزالدين حسين بن عبد الصمد حارثی، والد شیخ بهائی (متوفی 984 ھ . ق.)7. شرح صحیفۀ اصفهانی: مولی تاج الدین حسن بن محمد اصفهانی، والد فاضل هندی، این شرح در کتابخانۀ میرزا ابوالهدی کلباسی یافت می شود (به شمارهٔ 31 مراجعه شود.)8. شرح صحیفۀ بلاغی نجفی: شیخ عباس بن محمد علی بلاغی که وفات والدش در سال 1000 رخ داده است..9 شرح صحیفۀ کرکی: به صورت تعلیقه، تألیف سید حسین بن حسن کرکی معروف به مجتهد، نوۀ دختری آیت الله محقق کرکی (متوفی 1001 هجری قمری)### شروح در قرن دهم و یازدهم10. شرح صحیفه رازی: ملا محمد سلیم رازی که در سال 1006 آن را تألیف کرده و صاحب الذریعه آن را در کتابخانه مرحوم کبّه دیده و هم اکنون در کتابخانه آیت الله مرعشی تحت شمارۀ 2306 موجود است.11. شرح صحیفۀ طریحی: شیخ فخرالدین بن محمد علی طریحی نجفی (متوفی 1085 موسوم به النّكت اللطيفه.)
12. شرح صحیفۀ مشهدی، میرزا محمدبن محمدرضا مشهدى، مؤلف كنز الدقايق في تفسير القرآن در چهار ،مجلد، تأليف 1091 ھ . ق .13. شرح صحیفۀ بلاغی نجفی: شیخ حسن بن شیخ عباس بن محمد علی بلاغی نجفی، صاحب تنقيح المقال في علم الرجال، تألیف 1105 هجری قمری.(1)14. شرح صحیفۀ ملا محمدتقی مجلسی (متوفی 1070 که به صورت حواشی و تعلیقات بر صحیفه می باشد.)15. شرح حدائق الصالحین در شرح صحیفۀ سجادیّه: تألیف شیخ بهائی، عالم متغنّن (متوفى 1031 صاحب الاربعين و ده ها کتاب نفیس دیگر.)16. شرح صحیفهٔ میرداماد: تألیف فیلسوف نامی محمدباقر حسینی، معروف به میرداماد استرآبادی اصفهانی (متوفای 1040ھ ؛ این شرح بنا به استظهار مرحوم حاج آقابزرگ مشتمل بر تحقیقات مهمّه می باشد و همراه شرح جزائری به چاپ رسیده است.)17 شرح صحیفۀ خوانساری: محقق آقاحسین خوانساری (متوفی 1099.)18. شرح صحیفۀ جزائری: تألیف سید نعمت الله جزائری (متوفی 1112 هجری قمری موسوم به نورالانوار که در سال 1316 به چاپ رسیده است.)19. شرح صحیفۀ روغنی: ملا محمد صالح بن محمدباقر روغنی قزوینی که آن را به صورت فارسی در سال 1073 تألیف کرده است (این شرح در کتابخانه آیت الله مرعشی تحت شمارهٔ 4834 موجود است.(2))20. شرح صحیفۀ کاشانی: ملا حبیب الله بن علی مدد کاشانی که نزد نوادگان او یافت می شود.
21. شرح صحیفۀ کاشانی: محقق محدث بن شاه مرتضی کاشانی، معروف به ملا محسن فیض (متوفى 1091ھ .)22. شرح صحیفۀ میرزا رفیعا: سید امیر رفیع الدین، معروف به میرزا رفیعا متوفی 1099ھ) از معاصرین شاه صفوی)23. شرح صحيفة ابو جعفر: تألیف شیخ ابوجعفر محمد بن جمال الدين ( متوفى 1030ھ صاحب الاستبصار.)24. شرح صحیفهٔ رشتی: موسی عبدالغفار رشتی از علمای معاصر شاه عباس صفوی که گاهی از آن به حاشیۀ صحیفه نیز تعبیر می شود.25. شرح صحیفۀ یمن ابن مفتاح: ابوالحسن عبدالله بن ابوالقاسم زیدی یمنی صاحب المنتزع المختار در فقه زیدیّه.26. شرح صحیفهٔ شهرستانی: سید امیر شرف الدين علی بن حجت الله شهرستانی حسین طباطبایی، استاد علامه مجلسی.27. شرح صحيفۀ الشهيد الثانی: شیخ علی بن شیخ زين العابدين بن شيخ محمد بن شیخ حسن ابن الشهيد الثاني، معروف به شیخ علی.28. تعلیقات شیخ بهائی بر صحیفه و آن غیر از حدائق الصالحین می باشد که ذکر شد.29. شرح صحیفۀ لاهیجی: قطب الدین محمد بن شيخ على شريف لاهیجی دیلمی صاحب محبوب القلوب؛ این شرح در کتابخانۀ آیت الله مرعشی تحت شماره 4829 مضبوط است.(1)30. شرح مولانا تاج الدین مشهور به «تاجا» پدر فاضل هندی که نسخه ای از آن در کتابخانۀ مرحوم میرزا ابوالهدی کرباسی در اصفهان بوده است (به شمارهٔ 7 مراجعه شود.)
1) فهرست کتابخانه، ج 13، ص 28
31. شرح و ترجمه استرآبادی شارح و مترجم آن ملامحمد استرآبادی است که خود خطاط و خوشنویس هم بوده و ترجمه ای بر صحیفه نگاشته است.32. شرح سید سرور حسین هندی.33. شرح آقا جمال خوانساری.(1)34. شرح صحیفهٔ صوفی: محمدتقی بن مظفر صوفی قزوینی از عالمان قرن یازدهم هجری. این شرح در کتابخانۀ آیت الله مرعشی تحت شمارۀ 9934 نگهداری می شود.35. شرح صحیفۀ نائینی اصفهانی: محمدبن محمد باقر حسینی اصفهانی یا مختاری سبزواری از علمای قرن یازدهم. او تعلیقاتی بر شرح صحیفۀ سید علی خان مدنی نگاشته است.### در قرن دوازدهم36. شرح صحیفۀ مجلسی: تألیف علامه مجلسی (متوفی 1111 هجری موسوم به الفرائد الطريفه في شرح الصحیفه این شرح کوتاه که به شرح برخی از موارد مهم صحیفه پرداخته است نزدیک به 5000 سطر می باشد. نسخه ای از آن نزد مرحوم شیخ علی اکبر نهاوندی در خراسان بوده و اکنون به چاپ رسیده است.(2))37. شرح رياض السالكين: سيد علی خان مدنی (متوفی 1120 صاحب كتاب الدرجات الرفيعه في طبقات الشيعه موسوم به ریاض السالكين في شرح صحيفه سید الساجدین. این شرح بهترین و مشهورترین شرحی است که بر صحیفه نوشته شده است و مشتمل بر 54 روضه می باشد و مؤلف آن در مدت 12 سال آن را ترتیب داده است. این شرح یکی از شرح های مفصل و پربار صحیفه می باشد.)
38. شرح رياض الصالحين تأليف سيد علی خان مدنی (متوفی 1120.)39. شرح صحیفۀ سجادیۀ فتونی: مولی شریف ابوالحسن بن محمد بن طاهر بن عبدالحميد بناطی عاملی اصفهانی (متوفی حدود 1140 نوۀ امیر محمد صالح خاتون آبادی، داماد علامه مجلسی. او تفسیری به نام مرآة الانوار نیز دارد.)40. شرح صحیفۀ گیلانی: مولی حسین بن حسن گیلانی اصفهانی (متوفی 1129 مدفون در مقبرۀ آقاحسین خوانساری در تخت فولاد.)41. شرح صحیفۀ تألیف میرزا ابراهیم بن میر محمد معصوم بن میرفصیح بن میراطباء تبریزی قزوینی (متوفی 1149 که فرزندش در خاتمه المعارج از آن یاد کرده است.)42. شرح صحیفه سجادیه صغانی: سید محمد بن زيد حسنی صغانی از علمای زیدیّه قرن دوازدهم هجری (متوفی 1149.(1))43. شرح صحیفۀ مشهدی قمی، از علمای قرن 12 که در کتابخانۀ آیت الله مرعشی تحت شمارهٔ 4259 نگهداری می شود.44. شرح صحیفه مازندرانی: تألیف مولی فاضل آقاهادی مازندرانی، داماد ملامحمدتقی مجلسی (متوفی 1134 و مقتول در فتنۀ افغانی ها.)45. شرح صحیفۀ حویزی: تألیف شیخ یعقوب بن ابراهیم بختیاری حویزی (متوفی 1150 که مرحوم صدر صاحب تأسيس الشیعه آن را مشاهده کرده است.)46. شرح سید عبدالله، نوۀ سید نعمت الله جزائری (متوفی 1173.)47. شرح صحیفۀ افندی: میرزا عبدالله افندی تبریزی اصفهانی، موسوم به الدّرر المنظومة الماثوره صاحب ریاض العلماء و شاگرد علامه مجلسی از علمای قرن دوازدهم.
1) مؤلفات الزيديه تألیف سید احمد حسینی اشکوری، ج 2، ص 162
48. شرح صحیفۀ فارسی بحرانی: تألیف شیخ محمدعلی بن حاج سليمان بحرانی که معاصر او در انوار البدرین گفته است.49. شرح صحیفهٔ مرعشی: سید علاءالدولۀ مرعشی که نسخه ای از آن در کتابخانۀ امام جمعۀ کرمانشاه بوده است و آقای عبدالعزیز جواهر کلام در فهرست کتابخانۀ ملی نقل کرده که این نسخه در 200 صفحه به قلم محمدبن محمد مدعو، به شاه محمد شیرازی نوشته شده است.50. شرح لواقح و لوايح .(1)51. شرح ملحقات جزائری: که در آخر شرح اول به آن اشاره کرده است.52. شرح جمال الدین طوسی: صاحب کتاب دقايق التنزیل که نسخه ای از آن در کتابخانۀ آیت الله مرعشی در قم موجود است.53. شرح صحیفۀ نصیرالدین مرعشی: سید قوام الدین بن سید نصير الدين مرعشی از علمای قرن دوازدهم است. این شرح در کتابخانۀ آیت الله مرعشی تحت شمارهٔ 211 نگهداری می شود.### در قرن سیزدهم و چهاردهم54. شرح صحیفۀ حسینی: تألیف سید اجل میرزا محمدباقر حسین فارس شیرازی معروف به «ملاباشی» صاحب بحر الجواهر الخاقانی که برای فتحعلی شاه قاجار تألیف کرده، آن چنان که صاحب الذریعه استظهار نموده است.(2)55. شرح صحیفه هرندی کوهپایه ای: مولی بدیع هرندی، موسوم به رياض العابدين.56. شرح صحیفۀ سید جمال الدین كوكبانی یمنی، مقیم هند (متوفی در بغداد، 1339 ھ . ق آن چنان که آیت الله مرعشی بیان کرده اند.)
57. شرح صحیفۀ میرزا حسن بن عبدالرزاق لاهیجی، صاحب شمع يقين و آینۀ حکمت، در 3 مجلد.58. شرح صحیفهٔ عاملی: علی بن شیخ ابی جعفر محمد بن جمال الدين، صاحب الدّر المنثور (1104 هجری قمری.)59. شرح صحیفه سبزواری: میرزا ابراهیم بن محمدعلی سبزواری ملقب به وثوق الحكما (متوفی ھ ق صاحب کتاب گلشن راز و شرح دعای عدلیه.این شرح به صورت شرح فارسی عرفانی می باشد که لغات غریب آن را توضیح داده است. این شرح در سال 1342 هجری شمسی در 340 صفحه به چاپ رسیده است.)60. شرح صحیفۀ تبریزی: موسى جمال السالكين عبدالباقی خطاط تبریزی، معاصر میرزا ابراهیم همدانی عارف (متوفی 1026 ھ .ق.)61. شرح صحیفۀ شامی حسینی: سید محسن بن احمد شامی حسینی یمنی زیدی (متوفی 1251 ھ .ق.)62. شرح صحیفۀ نجفی: شیخ میرزا محمد علی بن نصیر چهاردهی رشتی نجفی (متوفی 1334 مجلد بزرگی است که به صورت حاشیه بر صحیفه می باشد.)63. شرح صحیفۀ قزوینی: ملاخلیل بن غازی قزوینی که نسخه ای از آن در کتابخانه شیخ الشریعۀ اصفهانی در نجف رؤیت شده است.64. شرح صحیفۀ اعرجی: سید محمدرضا اعرجی موسوم به الازهار اللطيفه که تلخیصی از ریاض السالکین مدنی شیرازی است.65. شرح صحیفۀ طالقانی علی طالقانی که ملا محمد صالح روغنی در آغاز شرح صحیفه از آن یاد کرده است.66. شرح صحیفۀ لکنهویی: مفتی میرعباس لکنهویی که در کتابخانۀ سید ناصر الدین حسینی کنتوری در لکنهو یافت می شود.
67. شرح صحیفۀ شیرازی: محمد طاهر بن حسین شیرازی، بنا به تصریح آیت الله مرعشی، این شرح نیز توسط سید علی همدانی در نجف رؤیت شده است.68. شرح میرزا قاضی که محدود به شرح چهار دعاست و در التحفة الرضوية از آن نقل کرده است.69. شرح صحیفۀ صنعانی: سید محسن بن قاسم بن اسحق صنعانی زیدی از علمای قرن سیزدهم هجری.70. شرح صحیفۀ شیرازی: سید افضل الدین محمد شیرازی، مؤلف المواهب الالهیه در شرح نهج البلاغه.71. شرح لغات صحيفۀ قرشی: تألیف سید علی اکبر قرشی به نقل از موسی صاحب احسن الحدیث و قاموس قرآن چاپ 1383 قمری.72. شرح خطیب اصفهانی: ترجمۀ ملاعبد الجواد اصفهانی که به دستور رکن الملک، حاکم اصفهان در عصر قاجاریّه ترجمه شده است. او در اوایل قرن چهار دهم از دنیا رفته است.73. شرح صحیفۀ تنکابنی: سلیمان بن محمد گیلانی (متوفی 1302 ھ.ق این شرح بسیار مختصری است از صحیفه با عناوین اشراق و در آغاز مختصری در آداب و اهمیت دعا بحث کرده است. این شرح در کتابخانۀ آیت الله مرعشی تحت شمارهٔ 1361 نگهداری می شود.)74. ترجمه و شرح پربار فارسی، علامه حاج میرزا ابوالحسن شعرانی. این شرح و ترجمه در سال 1378 ھ.ق توسط انتشارات اسلامیه در تهران چاپ و منتشر شده است.75. شرح صحیفۀ طباطبایی: تألیف سید صدرالدين بن نصير الدين بن میر محمد صالح طباطبایی.
76. شرح موسی محمد مدعو، به شاه محمد اصطهباناتی شیرازی استاد شیخ على حزنی موسو،م به ریاض العارفين.77. شرح عربی صحیفۀ حسینی سرابی: مؤلف آن حجت الاسلام والمسلمين حاج سید ابوالفضل حسینی سرابی رحمة الله از علمای قرن چهاردهم هجری بوده است. این شرح در چهار مجلد وزیری تألیف و تنظیم شده است.این ها بخشی از شرح ها و تعلیقاتی بود که محدث نامی مرحوم حاج آقابزرگ در الذریعه متعرض آنها گردیده بود (جز چند مورد اخیر ولی آن چنان که گذشت شرح و تعلیقه ها بسیار بیشتر از آن است که به قلم آید.)در پایان لازم است کتاب ارزندۀ المعجم المفهرس لالفاظ الصحيفه الكامله للامام على بن الحسين زين العابدین علیه السّلام را که سید علی اکبر قرشی پدید آورده است و نیز معجمی را که مرحوم استاد دکتر سید جواد مصطفوی تهیه کرده ولی هنوز به چاپ نرسیده است ذکر کنیم.### آنچه به زیور طبع آراسته شدهشروح و حواشیِ صحیفۀ سجّادیّه که چاپ شده است (این شروح عیناً از كتاب مؤخرۀ جناب آقای علی فاضلی در نسخۀ نفیس صحیفۀ سجادیه به خط حاج عبدالغفار اصفهانی با تغییرات مختصری برگرفته شده است:)1. حاشية الصحّيفة السّجّاديّه: محمّد بن ادريس حلّی (م 598 ق چاپ شده در جلد بیستم میراث حدیث شیعه، قم، 1388 ھ ش.)2. الفوائد الشّريفة في شرح الصّحيفة، تقى الدّين ابراهيم بن علی کفعمی (م 905 ق.)کفعمی تمام متن صحیفه را به روایت خود در کتابش البلد الأمین گنجانده و بر آن با عنوان «قوله» حواشی نوشته است و آن را الفوائد الشریفه نام گذاری کرده است.
3. الحديقة الهلالية، شيخ بهائی (م 1030 ق، قم، مؤسسة آل البيت، 1410 ق چاپ سنگی هم شده است.)4. شرح الصّحيفة الكامة السّجادية، ميرداماد (م 1040 ق، اصفهان، مهدیۀ میرداماد، 1406 ق چاپ سنگی هم شده است.)5. شرح الصّحيفة السّجّاديّة، محمّدتقی مجلسی، معروف به مجلسی اوّل (م 1070 ق، قم، پژوهشکده باقرالعلوم علیه السّلام ، 1388 ھ. ش عناوین ششم تا پانزدهم نیز توسّط همین پژوهشکده در سال گذشته و امسال (1388 _ 1389 ھ. ش) چاپ شده اند.)6. رياض المؤمنين وحدائق المتّقين وفقه الصّالحين (فارسی، مجلسی اوّل (م 1070 ق).)7. التّحفة الرّضوية للصحيفة السجادية، قاضى بن كاشف الدين محمّد یزدی (م 1075 ق.)8. تحفۀ رضویه (فارسی از همان مؤلّف.)9. شرح الصّحيفة السّجّادية، محمّد سلیم رازی (قرن 11)10. ترجمه و شرح صحیفۀ سجّادیّه، دانشمندی از قرن 11.11. شرح الصّحيفة السجّاديّة، على بن زين الدّين عامِلی، نوادۀ شهید ثانی (از علمای قرن دوازدهم.)12. الشّرح الكبير على الصّحيفة السّجّاديّة، سیّد نعمت الله جزائری (م 1112 ق.)13. ترجمه و شرح صحیفهٔ کاملۀ سجادیه محمدصالح روغنی قزوینی (م 1116 ق.)14. شرح الصّحيفة السّجّادية، منسوب به محمّدحسین لبنانی (م 1129 ق.)15. شرح الصّحيفة السّجّاديّة، بهاء الدّين محمّد حسینی نائینی (مختاری نائینی _زنده در1131 ق.)
16. تعليقات على الصّحيفة السّجّاديّة، ملا محسن فیض کاشانی (م 1091 ق، تهران، مؤسسه تحقیقات و مطالعات فرهنگی، 1407 ق چاپ سنگی نیز شده است.)17. الفرائد الطّريقة في شرح الصّحيفة الشّريفة، محمدباقر مجلسی (م 1110 ق، اصفهان، مكتبة العلّامة المجلسی، 1407ق.)18. نور الأنوار في شرح كلام خير الاخيار، سیّد نعمت الله جزائری (م 1112 ق، بيروت، دارالمحجّة البيضاء، 1420 ق / 2000م چاپ سنگی نیز شده است. تصحیح انتقادی آن توسّط پژوهشکدۀ باقرالعلوم علیه السّلام در دست چاپ است.)19. رياض العابدين في شرح صحيفة زين العابدين، بديع الزمان قُهپائی (قرن 11 تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1374ش.)20. رياض السّالكين في شرح صحيفة سيّد الساجدين، سیّد علی خان مدنی شیرازی (م 1118 یا 1120 ق، قم، مؤسّسۀ انتشارات اسلامی، طبع اوّل، 1368ش، مفصل ترین شرح صحیفه که در 7 مجلّد و به طور مکرر چاپ شده است.)21. رياض العارفين في شرح صحيفة سيّد الساجدين، شاه محمّد دارابی (قرن 11_12، تهران و قم، انتشارات اسوه، 1379ش.)22. حلّ لغات الصّحيفة السّجاديّة، محمدباقر محسنى منجّم (از علمای قرن دوازدهم، مشهد، انتشارات تاسوعا، 1378 ش.)23. شرح صحیفۀ سجّادیه (فارسی، سیّد علی موسوی دزفولی (زنده در 1192 ق)، دزفول، سیّد عالمشاه، 1415 ق /1373 ش.)24. لوامع الأنوار العرشيّة الصّحيفة السجّاديّة، محمّدباقر موسوی حسینی شیرازی، ملّاباشی (م 1240 ق، اصفهان، مؤسّسة الزهراء الثّقافيّة الدّراسيّة، 1425ق/1383ش.)
25. شرح صحیفۀ سجّادیّه (فارسی، میرزا محمّد علی گیلانی چهاردهی (م 1334 ق)،تهران، مكتبة المرتضويّة، 1360 ش /1401ق؛ نیز: تهران، مرتضوی، 1380 ش.)26. شرح بعض ادعيه غامضه صحيفۀ سجّاديه (فارسی، میرزا ابراهیم سبزواري، وثوق الحكماء (م حدود 1358)،ق، طهران، چاپ سنگی، 1349.)البته اخیراً شروح دیگری نیز توسط بعضی از فضلا تألیف و چاپ شده است.### رياض السالكين، معروف ترین شرح صحیفۀ سجادیهبا توجه به شهرتی که این شرح دارد و از جهاتی نیز جامع است شایسته است نگاهی به حال مؤلف و به این شرح بیندازیم.مؤلف، مرحوم سید علی خان حسینی مدنی شیرازی، از علمای بزرگ قرن یازدهم هجری قمری است. او در سال 1052 در مدینۀ منوره چشم به جهان گشود و به همین علت لقب مدنی را به او داده اند. مدتی از نوجوانی خود را در مکۀ مکرمه گذراند. از آن جا که پدرش، سید نظام الدین احمد، به دعوت سلطان عبدالله قطب شاه به حیدرآباد هند رفت، چراکه سلطان، دخترش را به نکاح او درآورده بود، او نزد مادرش مدتی زندگی می کرد تا این که پدرش او را به حیدرآباد فراخواند و او در سال 1066 به حیدرآباد رفت. بعد از یک سال پدرش چشم از جهان بربست وسلطان هند خواهان ملاقات او شد و او را مقرب خویش گردانید و هزار و سیصد سوار را زیر فرمان او قرار داد و لقب خان به او عطا کرد. هنگامی که سلطان به شهر احمدنگر رفت، سید را مراقب اورنگ آباد قرار داد. بعد از آن او را والی ماهور و تابع آن قرار داد ولی پس از مدتی، سید از سلطان اجازه خواست که به زیارت خانه خدا مشرف شود و از هند به حجاز مهاجرت کرد و از آنجا به عراق رفت و بعد از زیارت ائمۀ عراق به اصفهان آمد.
سلطان وقت، شاه سلطان حسین صفوی بود و سید را بسیار احترام کرد. سپس سید، به وطن اصلی خود شیراز بازگشت و در آنجا اقامت کرد و مرجع علما و فضلا گردید و مقر درس و تدریسش مدرسۀ منصوریه بود و در سنهٔ 1120 در 68 سالگی درگذشت.مرحوم سید علی خان هجده سال در حیدرآباد بود و در خلال این مدت به تحصیل علوم اسلامی پرداخت و به ویژه از حاضران مجلس پدرش مرحوم نظام الدین احمد بود که مجمعی از علما و ادبا را تشکیل می داد.(1)ولی از مقدمه ای که بر كتاب الحدائق النقيه في شرح الصمدیه در آن ایام نوشته استفاده می شود که از کمبود علم علما در آن منطقه رنج می برده است. در مقدمۀ آن کتاب چنین می نویسد: این شرح مبارک را در زمانی پاکنویسی کردم که خاطرم بسیار پریشان بود چراکه در زمان و مکانی بودم که بازار علم و فضل و طالبانش کساد بود و حاکمیت جهل و احزابش بر آن ثابت. از علم جز اسمش شناخته نمی شد و از آن تنها اثری وجود داشت.و از بعضی قرائن استفاده می شود که مرحوم سید این شرح را در مدت دوازده سال نگاشت.اما شیوۀ این شرح این است که بیش از هر چیز به مسائل ادبی مربوط به دعاهای صحیفه توجه دارد و به یقین، حق آن را در زمینهٔ صرف و نحو و لغت ادا کرده است.در ضمن، به نکته های دیگری که مربوط به الفاظ و محتویات دعاهاست پرداخته و شرح خوبی برای آنها می نگارد.اما این که انتظار داشته باشیم مرحوم سید، دعاهای صحیفه را جمله به جمله
1) برگرفته از مقدمۀ جلد اوّل رياض السالكين
شرح و تحلیل کرده باشد، دور از واقعیت است. آری، او تمام جمله ها را از نظر ادبی ولغت كاملاً تفسير و شرح کرده، ولی مشکل آن است که از نظر تحلیل محتوایی کمبودهایی در آن دیده می شود.اصولاً شارحان محترم اعم از شارحان صحیفه و غیر صحیفه غالباً به شرایطی که در یک شرح جامع ضرورت دارد عنایت نفرموده اند.### قیام های پیش از قیام مهدی علیه السّلامدر بخش اخیر روایت معروف در صحیفۀ سجادیه خواندیم که یحیی بن زید بن علی بن الحسین علیه السّلام به صورت تعریض می گوید: عمویم محمد بن علی (امام باقر علیه السّلام و فرزندش جعفر (امام صادق علیه السّلام) مردم را به حیات (و ترک قیام بر ضد حکومت وقت) دعوت کردند و ما مردم را به موت (به سبب قيام بر ضد حکومت های ظالم) دعوت می کنیم (و طبعا بسیاری از مردم دعوت نخست را ترجیح می دهند.)امام صادق علیه السّلام هنگامی که این سخن را شنید پاسخ روشنی به آن داد، فرمود: یحیی را رحمت کند، پدرم از پدرش از جدش از علی بن ابی طالب علیه السّلام النقل کرد که پیامبر بر منبر بود که خواب سبکی چشمش را فراگرفت؛ سپس داستان پریدن میمون ها را بر منبر آن حضرت در خواب نقل می فرماید که به آن اشاره شد و در پایان می افزاید: «مَا خَرَجَ وَلَا يَخْرُجُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ إِلَى قِيَامِ قَائِمِنَا أَحَدٌ لِيَدْفَعَ ظُلْماً أَوْ يَنْعَشَ حَقّاً إِلَّا اصْطَلَمَتْهُ الْبَلِيَّةُ، وَكَانَ قِيَامُهُ زِيَادَةٌ فِي مَكْرُوهِنَا وَشِيعَتِنَا؛ تا زمانی که قائم ما قیام کند تا هرگونه ظلم را برطرف ساخته و هر حقی را استیفا نماید هیچ فردی از ما اهل بیت خروج نکرده و در آینده خروج نخواهد کرد مگر این که مبتلا به بلاهایی می شوند (و قیامشان به شکست می انجامد. در نتیجه قیام آنها ناراحتی ما و شیعیان ما را بیشتر می کند».)
جمعی سؤال می کنند که با توجه به این حدیث، تکلیف نظام اسلامی ما چه می شود؟ آیا این روایت تأیید بعضی از سخنان مخالفین نظام اسلامی نیست؟پاسخ:قبل از هر چیز لازم است روایت فوق و روایات متعدد دیگری را که هماهنگ با آن است مورد بررسی قرار دهیم.مرحوم صاحب وسائل در جلد یازدهم در کتاب الجهاد باب 13 (باب حكم الخروج بالسيف قبل قيام القائم روایات زیادی نقل کرده که آن ها را می توان به سه گروه تقسیم کرد:)نخست روایاتی که می گوید: عجله در قیام نکنید تا وقت مساعد پیش آید مانند روایت ابوالمرهف از امام باقر علیه السّلام که فرمود: «الْغُبْرَةُ عَلَى مَنْ أَتَارَهَا، هَلَكَ المحاصِيرُ (1، قُلْتُ جُعِلْتُ فِداكَ وَما المحاصيرُ ؟ قالَ: الْمُسْتَعْجِلُونَ ...؛ گردوغبار بر کسانی می نشیند که آن را پراکنده می کنند. محاصیر هلاک می شوند. راوی عرض می کند: فدایت شوم! محاصیر چیست؟ فرمود: کسانی هستند که عجله در قیام می کنند (و پیش از آمادگی دست به شمشیر می برند)...».(2))و روایات دیگری از همین قبیل.گروه دوم روایاتی است که می گوید: باید قیام با رضایت آل محمد باشد و ما فعلاً راضی به قیام نیستیم.مانند روایت اول همان باب:«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ عِيصٍ بْنِ الْقَاسِمِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السّلام يَقُولُ عَلَيْكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَانْظُرُوا
لأَنْفُسِكُمْ فَوَ اللَّهِ إِنَّ الرَّجُلَ لَيَكُونُ لَهُ الْغَنَمُ فِيهَا الرَّاعِى فَإِذَا وَجَدَ رَجُلاً هُوَ أَعْلَمُ بِغَنَمِهِ مِنَ الَّذِي هُوَ فِيهَا يُخْرِجُهُ وَيَجِيءُ بِذَلِكَ الرَّجُلِ الَّذِى هُوَ أَعْلَمُ بِغَنَمِهِ مِنَ الَّذِي كَانَ فِيهَا وَاللَّهِ لَوْ كَانَتْ لِأَحَدِكُمْ نَفْسَانِ يُقَاتِلُ بِوَاحِدَةٍ يُجَرِّبُ بِهَا ثُمَّ كَانَتِ الْأُخْرَى بَاقِيَةً تَعْمَلُ عَلَى مَا قَدِ اسْتَبَانَ لَهَا وَلَكِنْ لَهُ نَفْسُ وَاحِدَة إِذَا ذَهَبَتْ فَقَدْ وَاللَّهِ ذَهَبَتِ التَّوْبَةُ فَأَنْتُمْ أَحَقُّ أَنْ تَخْتَارُوا لِأَنْفُسِكُمْ إِنْ أَتَاكُمْ آتِ مِنَّا فَانْظُرُوا عَلَى أَيِّ شَيْءٍ تَخْرُجُونَ وَلَا تَقُولُوا خَرَجَ زَيْدُ فَإِنَّ زَيْداً كَانَ عَالِماً وَكَانَ صَدوقاً وَلَمْ يَدْعُكُمْ إِلَى نَفْسِهِ وَإِنَّمَا دَعَاكُمْ إِلَى الرِّضَا مِنْ آلِ مُحَمَّد صلّی اللهُ علیه وآله وَلَوْ ظَهَرَ لَوَفَى بِمَا دَعَاكُمْ إِلَيْهِ إِنَّمَا خَرَجَ إِلَى سُلْطَانٍ مُجْتَمِع لَيَنْقُضَهُ فَالْخَارِجُ مِنَّا الْيَوْمَ إِلَى أَيِّ شَيْءٍ يَدْعُوكُمْ إِلَى الرَّضَا مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ صلّی اللهُ علیه وآله فَنَحْنُ نُشْهِدُكُمْ أَنَّا لَسْنَا نَرْضَى بِهِ وَهُوَ يَعْصِينَا الْيَوْمَ وَلَيْسَ مَعَهُ أَحَدٌ وَهُوَ إِذَا كَانَتِ الرَّايَاتُ وَالْأَلْوِيَةُ أَجْدَرُ أَنْ لا يُسْمَعَ مِنَّا إِلَّا مَنِ اجْتَمَعَتْ بَنُو فَاطِمَةَ مَعَهُ؛ هرگاه کسی از سوی ما آمد _ و ادّعا کرد که می خواهم برضدّ حکومت ظالمان قیام کنم _ بنگرید برای چه می خواهد قیام کند؛ نگویید: زید قیام کرد، زید عالم و راستگو بود، و هرگز شما را به سوی خویش فرانخواند؛ بلکه شما را به خشنودی آل محمد صلّی اللهُ علیه وآله دعوت کرد، و اگر پیروز می شد به آنچه شما را به سوی آن دعوت نمود وفا می کرد و حکومت را به ما می سپرد _ او در برابر حکومت متمرکزی قیام کرد تا آن را در هم بشکند - ولی موفق نشد _ هرگاه کسی از ما امروز قیام کند به چه چیزی شما را فرامی خواند؟ به خشنودی آل محمد صلّی اللهُ علیه وآله ؟ ما شما را گواه می گیریم که ما از این کار خشنود نیستیم! امروز که او تنهاست نافرمانی می کند _ و بدون اجازه دست به این کار می زند _ مسلّماً هنگامی که پرچم ها برافراشته شد و مردم دور او را گرفتند به طریق اولی به حرف ما گوش نمی دهد مگر آنکه فرزندان فاطمه همگی اتفاق نظر در قیام داشته باشند».این دو گروه از روایات، مشکلی ایجاد نمی کند و ناظر بر این است که اولاً باید شرایط قیام وجود داشته باشد و ثانیاً باید رضایت آل محمد صلّی اللهُ علیه وآله دربارۀ آن ثابت باشد.
بنابراین تمام قیام هایی که بدون عده و عُده و آمادگی لازم انجام می شده محکوم به شکست بوده است و ائمۀ اهل بیت علیهخم السّلام به آن راضی نبوده اند.همچنین قیام هایی که توسط افراد خودخواه برای کسب قدرت بدون در نظر گرفتن رضایت و اهداف ائمه اهل بیت علیهم السّلام صورت می گرفته آن هم مورد قبول نبوده و در این روایات از آن مذمت و نکوهش شده است.آنچه مهم است طایفۀ دیگری از روایات است که تعداد محدودی را تشکیل می دهد و آن روایاتی است که می گوید: هر قیامی قبل از قیام حضرت مهدی علیه السّلام یا قبل از قیام قائم صورت بگیرد قیام کنندۀ آن طاغوت است، مانند روایات ابوبصیر از امام صادق علیه السّلام که فرمود: «كُلُّ رَايَةٍ تُرْفَعُ قَبْلَ قِيَامِ الْقَائِمِ فَصَاحِبُهَا طَاغُوتِ يُعْبَدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ عَزَّ وَجَل؛ هر پرچمی که قبل از قیام قائم برافراشته شود صاحب آن طاغوت و بتی است که مورد پرستش قرار می گیرد».(1)و یا این که هر پرچمی قبل از قیام مهدی علیه السّلام به عنوان قیام برافراشته شود ضلالت و گمراهی است مانند روایت زکریا نقاض که در آخر آن می خوانیم: «إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَحَدٍ يَدْعُو إِلَى أَنْ يَخْرُجَ الدَّجَّالُ إِلَّا سَيَجِدُ مَنْ يُبَايِعُهُ وَمَنْ رَفَعَ رَايَةَ ضَلالٍ فَصَاحِبُهَا طَاغُوت؛ هر کسی که قبل از خروج دجال قیام کند بالاخره افرادی را پیدا می کند که با او بیعت کنند و هرکس پرچم ضلالت را برافرازد صاحب آن طاغوت است».(2)و یا روایتی که عمر بن حنظله از امام صادق علیه السّلام نقل می کند که فرمود: «خَمْسُ عَلامَاتٍ قَبْلَ قِيَامِ الْقَائِمِ الصَّيْحَةُ وَالسُّفْيَانِيُّ وَالْخَسْفُ وَقَتْلُ النَّفْسِ الزَّكِيَّةِ وَالْيَمَانِيُّ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنْ خَرَجَ أَحَدٌ مِنْ أَهْلِ بَيْتِكَ قَبْلَ هَذِهِ الْعَلامَاتِ أَ نَخْرُجُ مَعَهُ قَالَ لَا؛ پنج علامت است که قبل از قیامت قائم ظاهر می شود: صیحل، آسمانی خروج
سفیانی، فرو رفتن گروهی در بیابان در زمین (براثر زلزله و شکاف زمین و قتل نفس زکیه (شخصی که معروف به پاک دامنی در میان مؤمنان است) و یمانی (فرد دیگری که از یمن قیام می کند). سپس راوی سؤال کرد: اگر از اهل بیت شما قبل از این علامات قیام کند آیا ما با او قیام کنیم؟ امام علیه السّلام فرمود: نه».(1))### نقد و بررسیاین گونه روایات از جهات متعددی قابل نقد است:1. این اخبار در عین اینکه بعضی صحیح و بعضی ضعیف می باشد و صحیح آن از حد خبر واحد تجاوز نمی کند در تعارض با اخباری است که در مدح بعضی از قیام های عصر ائمه علیهم السّلام مانند قیام زید و حسین شهید فخّ آمده است. از جمله همان حدیث معتبری که از امام صادق علیه السّلام آوردیم که فرمود: «ان اتاكُمْ آتِ مِنًا فَانْظُرُوا عَلى اي شَيِي تَخْرُجُونَ؟ وَلا تَقُولُوا خَرَجَ زَيد فَانَّ زيداً كان عالِماً وَكان صَدوقاً...؛ هرگاه کسی از سوی ما آمد _ و ادّعا کرد که می خواهم بر ضدّ حکومت ظالمان قیام کنم - بنگیرد برای چه می خواهید قیام کنید؛ نگویید زید قیام کرد، زید عالم و راستگو بود، و ...».(2)نمونۀ دیگر، روایاتی است که در مدح حسین بن علی شهید فخّ آمده است. او که از نوه های امام حسن مجتبی علیه السّلام بود و در زمان خلیفۀ عباسی، موسی الهادی در سنۀ 169 قیام کرد. به عنوان حج در آن سال از مدینه به سوی مکه حرکت نمود، هنگامی که او و یارانش به سرزمین فخّ در نزدیکی مکه رسیدند جنگ شدیدی میان او و لشکریان خلیفۀ عباسی واقع شد. در این نبرد عظیم، حسین بن علی با گروهی از کسانی که با او بودند شهید شدند و او همان کسی است که دعبل
خزاعی در اشعار معروف مدارس و آیات، در حضور امام علی بن موسى الرضا علیه السّلام از وی به عنوان شهید بزرگی از شهدای اهل بیت علیهم السّلام یاد کرده و آن حضرت بر او خرده نگرفت. آن جا که می گوید:قٌبورٌ بكوفان وأُخرى بِطيبة ٍ *** واخرى بِفَةٌ نالها صَلَواتىدر حدیث دیگری از امام جواد علیه السّلام می خوانیم که پیامبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله از سرزمین فخ عبور می کرد،پیاده شد و نماز خواند، هنگامی که به رکعت دوم رسید در حال نماز آن چنان گریه کرد که مردم به سبب گریۀ او به گریه افتادند. هنگامی که نماز، پایان یافت، مردم از علت گریۀ آن حضرت پرسیدند، فرمود: جبرئیل بر من نازل شد و گفت: «ای محمد! انّ رَجلاً مِن ولدك يُقتل فى هذا المكان، أجر الشهيد معه، أجر شهیدین؛ مردی از فرزندان تو در این سرزمین به قتل می رسد پاداش کسی که با او شهید شود پاداش دو شهید است».(1)در حدیث دیگری از امام جواد علیه السّلام می خوانیم که فرمود: «لم يكن لنا بعد الطف مصرع أعظم من فخ؛ بعد از ماجرای کربلا قتلگاهی برای ما مهم تر از قتلگاه فخّ نبود».(2)مرحوم علامه مامقانی در پایان شرح حال او می گوید: از آنچه گفته شد روشن می شود که او از ثقات بوده است چراکه پیغمبر در زمان خود برای او گریه کرد و فرمود: افرادی که با او شهید شوند پاداش دو شهید را دارند.دربارۀ محمد بن عبدالله (از فرزندان امام حسن علیه السّلام که معروف به نفس زکیه است نیز در روایاتی از امام صادق علیه السّلام نقل شده که فرمود: اگر او به عنوان امر به معروف و نهی از منکر قیام کند ما با او بیعت می کنیم ولی اگر به عنوان مهدی این امت قیام کند با او بیعت نمی کنیم زیرا مهدی شخص دیگری است.(3))
از این تعبیر روشن می شود که اگر گروهی به عنوان امربه معروف و نهی از منکر قیام کنند می توان به آنها پیوست و قیامشان قیام الهی است. بعداً دراین باره توضیح بیشتری خواهیم داد.از همه مهم تر قیام حضرت سیدالشهدا امام حسین علیه السّلام است که قیام تاریخی اش مایه نجات اسلام و رسوایی خاندان بنی امیه شد. آیا می توان گفت که چون این قیام قبل از قیام حضرت مهدی علیه السّلام بوده قابل قبول نیست؟2. به احتمال قوی این اخبار برای پیشگیری از قیام های زودرس و ناموفق بوده که بدون آمادگی کامل در برابر لشکر عظیم بنی امیه و بنی عباس صورت می گرفته است و نتیجه ای جز افزودن مشکلات اهل بیت علیهم السّلام نداشت.3. احتمال حمل بر تقیه نیز دور نیست زیرا نشر این اخبار از امام معصومی مانند امام صادق علیه السّلام سبب می شد که حاکمان ظالم و خونخوار زمان همچون منصور و سفاح مطمئن شوند که ائمه معصومین علیهم السّلام قصد قیامی بر ضد آن ها ندارند در نتیجه مزاحمتی برای شیعه و خود آن حضرت تولید نمی کردند.4. ما دلایل بسیار محکمی بر وجوب امربه معروف و نهی از منکر داریم. در قرآن مجید آیات بسیاری ناظر به این دو فریضۀ الهی است و حتی اقوام پیشین را به دلیل ترک آن مورد نکوهش شدید قرار داده و روایات در این زمینه نیز در حد تواتر است.در کتب فقهیه نیز کتابی تحت عنوان امر به معروف و نهی از منکر ناظر به اصل وجوب و شرایط آن می باشد و احکام متعددی را در بر دارد و به هر حال این دو فریضه از ضروریات اسلام است.از سویی دیگر، انجام بسیاری از فرائض و ترک منکرات بدون تشکیل حکومت امکان پذیر نیست؛ بنابراین اگر قیام موفقی صورت گیرد و بر دشمن پیروز گردد و حکومت اسلامی تشکیل شود زمینۀ انجام بسیاری از واجبات و ترک محرمات حاصل می شود.
به عنوان مثال، قبل از انقلاب اسلامی ما، میخانه ها به طور گسترده و آشکارا به فروختن مشروبات الکلی مشغول بودند، در جلسات مختلف، در هتل ها و حتی در قطارها و مجالس جشن و شادى علناً مشروبات سِرو می شد. قمارخانه ها و مراکز فحشا علناً و آشکارا مشغول به کار بودند.از آن مهم تر، اجانب بر سرنوشت ما مسلط بودند و انتخابات مجلس شورا و تعیین وزرا و مانند آن غالباً با مشورت آن ها صورت می گرفت و گاه فرقۀ ضاله آن قدر قدرت پیدا میک رد که یکی از کلیدی ترین پست های کشور به دست پیروان آن سپرده می شد.کار آن ها در پرده دری به جایی رسید که حتی تاریخ اسلامی را که بیانگر هویت اسلامی ماست (تاریخ هجری تغییر دادند و تاریخ مجعولی به جای آن نشاندند.)اضافه بر این، مسأله حجاب که نمودار تعهد و پایبندی به مسائل اسلامی در مورد زنان است تا آنجا زیر سؤال رفت که کشف حجاب جزء واجبات شد و افراد محجبه آشکارا تحت تعقیب و اذیت و آزار واقع می شدند.در مدارس و دانشگاه ها، تعلیمات مذهبی تقریباً به صفر رسیده بود و به جای آن، تعلیماتی که جوانان را به سوی بی دینی و لاابالی گری و عقاید فاسده سوق می داد کم نبود. آنچه برای دین داران باقی مانده بود منابر مساجد و حسینیه ها بود و می دانیم که رساندن پیام اسلام تنها به کمک آنها میسر نیست.با تشکیل حکومت اسلامی بعد از انقلاب، همهٔ این ها از میان رفت و امر به معروف و نهی از منکر به صورت گسترده انجام شد. درست است که در گوشه و کنار ممکن است مشروبات الکلی و زنان منحرف وجود داشته باشند ولی قابل مقایسه با زمان قبل از انقلاب نیست که به صورت رسمی ترویج می شد و حتی مالیات آن که توسط دولت گرفته می شد رقم قابل ملاحظه ای را تشکیل می داد.کوتاه سخن این که در فضای قبل از انقلاب انجام بسیاری از فرائض مذهبی
و ترک منهیات مشکل بود در حالی که بعد از انقلاب، افراد می توانند به طور کامل مذهبی باشند و پایبند به تمام اصول و فروع مذهب.این نکته نیز قابل توجه است که امر به معروف و نهی از منکر مراحل متعددی دارد، مرحله ای از آن وظیفهٔ همگان است و آن تذکر با زبان و تنفر قلبی از منکرات می باشد (که در سورۀ آل عمران آیۀ 110 به آن اشاره شده است. مرحلهٔ دیگر آن، اقدامات عملی است که منجر به مجازات ها نیز می شود (که در سورهٔ آل عمران، آیه 104 به آن اشاره شده است). بدون شک این مرحله، تنها به وسیلهٔ حکومت اسلامی قابل اجراست و فردفرد مردم نمی توانند در آن ورود پیدا کنند زیرا منجر به هرج و مرج می شود.)این بحث را با حدیث جالبی از امام کاظم علیه السّلام پایان می دهیم:«رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ قُمْ يَدْعُوا النَّاسَ إِلَى الْحَقِّ يَجْتِمِعُ مَعَهُ قَوْمٍ كَزُبُرِ الْحَدِيدِ لا تَزِلُّهُم الرِّياحُ الْعَواصِفُ وَلا يَمِلُّونَ مِنَ الْحَرْبِ وَلا يَجْبُنُونَ وَعَلَى اللَّهِ يَتَوَكَّلُوْنَ وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ؛ مردی از اهل قم قیام می کند و مردم را دعوت به حق می نماید. جمعیتی گرد او را می گیرند که مانند پاره های آهن (سخت و محکم هستند، طوفان های سخت آنها را تکان نمی دهد، و از جنگ خسته نمی شوند و ترس به خود راه نمی دهند و بر خدا توکّل می کنند و عاقبت برای پرهیزکاران است».(1))این حدیث نیز به خوبی دلالت می کند که قیام های موفق حتی در عصر غیبت کبری که نتیجۀ مطلوبی برای مؤمنان و صالحان دارد نه تنها مذموم نیست بلکه پسندیده و شایستۀ تقدیر است.حال این سؤال باقی می ماند که آیا می توانیم به خاطر چند خبری که گفته شد که می گوید: هر پرچمی قبل از قیام حضرت مهدی برافراشته شود پرچم کفر و ضلال
1) بحار الانوار ، ج 57، ص 216 ، ح 37
است، تمام این مسائل را به فراموشی بسپاریم و این دو وظیفه بزرگ را به صورت عام و خاص تعطیل کنیم؟ به یقین هیچ فقیهی چنین فتوایی نخواهد داد.در این جا سؤالی پیش می آید و آن این که ما در مورد صحیفۀ سجادیه تکیه بر سند موجود در مقدمۀ آن کردیم که روایت نکوهش از قیام های قبل از قیام حضرت مهدی علیه السّلام در ذیل آن است. چگونه می توانیم بخشی از این حدیث را بپذیریم و بخش دیگر را نفی کنیم؟در پاسخ می گوییم: در همۀ اسناد صحیفه این ذیل نیامده است همان گونه که در آخر سند دیگر صحیفه که از ابوالمفضل شروع می شود و به متوکل بن هارون منتهی می گردد آمده است که متوکل بن هارون می گوید: من يحيى بن زيد بن على علیه السّلام را ملاقات کردم و او تمام حدیث امام صادق علیه السّلام را برای من نقل کرد بی آن که داستان رؤیای پیغمبر را (و آن چه را که بعد از آن دربارۀ قیام قبل از حضرت مهدی علیه السّلام آمده است که در ذیل آن است بیان کند. از اینجا معلوم می شود که این بخش در همۀ روایات مربوط به نقل صحیفۀ سجادیه نبوده است.)در روایت حسین بن اشکیب نیز که سند صحیفۀ سجادیه را نقل می کند این ذیل نیامده است.
## فصل هفدهم: جامعیت دعاهای صحیفه### اشارهفصل هفدهم
دعاهای صحیفۀ سجادیه بسیار متنوع و جالب و جامع است و تمام شئون زندگی انسان ها را در بر می گیرد، برای هر زخمی مرهمی و برای هر دردی دارویی و برای هر مشکلی راه حلی ارائه می دهد.دعاهای صحیفۀ سجادیه را می توان به طور عمده در هفت بخش خلاصه کرد:بخش اول:حمد وثناى الهى وصلوات و درود بر پیامبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله و حاملان عرش و فرشتگان مکرم و انبیای الهی مانند دعای اول و دوم و سوم و چهارم.بخش دوم:دعاهای مربوط به زمان های مختلف: هنگام صبح و شام، رؤیت هلال دخول ماه مبارک رمضان، و دای با این ماه مبارک، روز عید فطر و جمعه و عرفه وعید قربان و ... مانند دعاهای چهل و سه، چهل و چهار، چهل و پنج، چهل و شش، چهل و هفت، چهل و هشت و ... .بخش سوم:دعاهایی برای حل مشکلات مادی و معنوی، برای دفع بیماری ها، تنگی
معیشت، مشکلات بدهکاری، ضایعات و خشک سالی و ... مانند دعای پنج، شش ،یازده، چهارده، پانزده نوزده و ... .بخش چهارم:دعایی که فضایل اخلاقی و مکارم الاخلاق را به طور گسترده بیان می کند و به زبان دعا و خطاب به خداوند همۀ آنها را از درگاه او می طلبد مانند دعای بیستم.بخش پنجم:دعاهایی که در حق دیگران است؛ در حق همسایگان، دوستان، پدر و مادر و فرزندان و همچنین مرزداران کشور اسلام، مانند دعای بیست و چهار، بیست و پنج، بیست و شش، بیست و هفت و... .بخش ششم:دعاهایی است که مربوط به مسائل عرفانی و ارتباط با خداوند متعال وشوق الى الله است، مانند دعای نهم، سی و پنجم، پنجاه و یکم، پنجاه و دوم، پنجاه و سوم و مانند آن.بخش هفتم:دعا به هنگام بروز حوادث خوفناک آسمانی یا پناه بردن به ذات پاک او یا نفوذ شیطان در جسم و جان، مانند دعای هفدهم و سی و ششم.و به این شکل، دعاهای صحیفهٔ کامله، جامعیتی دارد که همۀ ابعاد زندگی انسان ها را در بر می گیرد، یعنی همان گونه که قرآن در سیر نزولى من الخالق الى الخلق همۀ شئون زندگی را شامل می شود و نهج البلاغه در مقام فى الخلق جامعیت دارد، صحیفۀ سجادیه نیز در مقام سیر من الخلق الى الخالق كاملاً جامع است.در ضمن، هر جمله از این دعاها دارای پیام خاصی است که تدبر در آن و به کار بستن محتوای آن می تواند دعا کننده را به سوی اهداف والای آن دعا رهنمون شود.
و سعی ما در این شرح این است که به تمام این پیام ها اشاره کنیم و از خداوند توفیق آن را مسئلت داریم.### فضای زمان ورود دعاهاامام سجاد علیه السّلام بعد از واقعۀ کربلا حدود سی و پنج سال در سخت ترین شرایط می زیست و قسمت مهمی از زندگی آن حضرت در دوران حکومت عبدالملک، خلیفهٔ بی رحم و سفاک اموی و دوران فرمانداری حجاج بر کوفه بود. شیعیان و علاقه مندان به اهل بیت علیهم السّلام آن قدر در فشار بودند که حتی اگر نام کسی علی بود جانش در خطر بود و مجبور بود نام اصلی خود را پنهان کند و به نام دیگری خود را بنامد.بسیاری از سرشناسان اصحاب امیرمؤمنان و یاران امام حسین علیهما السّلام را گرفتند و شهید کردند. به همین دلیل موالیان اهل بیت علیهم السّلام ناچار بودند از محیط عراق و حجاز هجرت کنند و یا مخفیانه زندگی نمایند.از سویی دیگر، براثر بی بندوباری حکومت، تودۀ مردم از اسلام و تعلیمات حیات بخش آن فاصله گرفتند به گونه ای که مکه و مدینه مرکز خوانندگان و نوازندگان معروف شده بود و مجالس عیش و نوش و آمیخته با انواع گناهان در دو کانون مهم اسلامی یعنی حرمین شریفین تشکیل می شد.جنایات معروف عبدالملک دربارۀ مردم این دو شهر که به دنبال قیام هایی بر ضد آن ها صورت گرفت، اوضاع را پیچیده تر و بحرانی تر ساخت. والی او حَجّاج در کوفه چنان محیط وحشتناک و رعب آوری ایجاد کرده بود که هیچ کس را یارای گفتن حق نبود. داستان زندان وحشتناک حَجّاج با آن وسعت و کثرت، با آن همه شکنجه ها و جنایاتی که در طول تاریخ اسلام کمتر دیده می شود معروف است.
در چنین شرایطی نه آزادی زمان حکومت امیر مؤمنان علیه السّلام بود تا دانشمندان و علمای اسلام بتوانند حقایق را بازگو کنند و علاقه مندان به اهل بیت علیهم السّلام از آن ها سخن بگویند و نه ضعف حکومت های بنیامیه و بنی عباس در دوران امام باقر و امام صادق علیهما السّلام در آن زمان وجود داشت تا بتوانند از آن فرصت استفاده کنند و به نشر علوم اسلام و علوم اهل بیت علیهم السّلام بپردازند.بنابراین، آن حضرت بهترین راه را برگزید؛ راهی که تنها مخاطبش پروردگار بود ولی در قالب دعا و مناجات و عرض حاجت به درگاه او آنچه را که لازم بود بیان فرمود و خلق را هدایت کرد.و عجب این که نشر همین دعاها نیز آسان نبود و همان گونه که در جلد اول در شرح سند صحیفۀ سجادیه دیدیم به صورت یک گنج پنهان دست به دست می شد وسعی در اخفای آن داشتند ولی به هر حال امام علیه السّلام گفتنی ها را گفت و از خود به یادگار گذاشت؛ گروهی در آن زمان بر آن دست یافتند و گروه بیشتری در زمانهای بعد.مرحوم شهید صدر نیز دربارهٔ وضع دوران حیات امام سجاد علیه السّلام تحلیل هایی دارد که در جلد اول گذشت.از مسائل جالب این که امام علیه السّلام در بسیاری از دعاهای خود سخن را از صلوات بر محمد و آل محمد علیهم السّلام شروع می کند و حتی در بندبند دعا، صلوات را تکرار می فرماید؛ همان صلواتی که پیروان اهل بیت علیهم السّلام و اهل سنت در تشهد نماز آن را ترک نمی کنند.گویا امام علیه السّلام با این برنامه می خواسته مقام والای اهل بیت علیهم السّلام را که ذکر فضایل آن ها جرم محسوب می شد و زبان گویندگانش را می بریدند به این وسیله روشن سازد و از این طریق، فضایل آن ها را ماندگار کند و با فراموش شدن آن مبارزه نماید.
اضافه بر این، در روایات اسلامی به ویژه نهج البلاغه آمده است که هرگاه دعا، آمیخته با صلوات بر پیغمبر و آل او علیهم السّلام شود به اجابت می رسد زیرا خداوند کریم تر از آن است که از دو درخواست یکی را بپذیرد و دیگری را نپذیرد (1. (2))
1) «إِذَا كَانَتْ لَكَ إِلَى اللَّهِ سُبْحَانَهُ حَاجَةٍ فَابْدَأَ بِمَسْأَلَةِ الصَّلَاةِ عَلَى رَسُولِهِ ص ثُمَّ سَلْ حَاجَتَكَ فَإِنَّ اللَّهَ أَكْرَمُ مِنْ أَنْ يُسْأَلَ حَاجَتَيْنِ فَيَقْضِيَ إِحْدَاهُمَا وَيَمْنَعَ الْأُخْرَى» (نهج البلاغه، حکمت 361)
2) در کتاب الفقه على المذاهب الاربعة تحت عنوان الصلاة على النبى فى التشهد الاخیر چنین آمده است: و منها الصلاة على النبی صلّی اللهُ علیه وآله في التشهد الاخير و افضلها ان يقول : (اللّهم صلی علی محمد و علی آل كما صليت على ابراهیم و علی آل ابراهیم و بارك على محمد و على آل محمد كما بارکت علی ابراهیم و علی آل ابراهيم فى العالمين انك حميد مجيد) و هذه الصيغة سنة عند المالكية والحنفية واما الشافعية والحنابلة قالوا: الصلاة على النبي صلّی اللهُ علیه وآله في التشهد الثانى فرض و الافضل عند الحنابلة ان يقول: (اللّهم صل على محمد و علی آل محمد كما صليت على ابراهيم انك حميد مجيد وبارك على محمد و على آل محمد كما باركت على آل ابراهيم انك حميد مجيد). ج 1، ص 266 و 267، طبع هفتم، دار احیاء التراث العربی
## فصل هجدهم: اهمیت فوق العده دعا در فرهنگ اسلامی### اشارهفصل هجدهم
دعا زیباترین رابطهٔ خلق با خالق است.دعا روح انسان را طراوت می بخشد و نور امید بر آن می پاشد.دعا انسان را به اصلاح خویشتن و تهذیب اخلاق دعوت می کند.دعا نزدیک ترین و مؤثرترین رابطۀ انسان با خداست. به هنگام دعا، انسان با تمام وجودش خدا را مخاطب ساخته و از فضل و رحمتش طلب می کند و با خضوع و تذلل او را می خواند و خواسته های خود را بی پرده به عرض او می رساند.دعا در فرهنگ اسلامی از مهم ترین عبادات است تا آنجا که خداوند در قرآن مجید پس از امر به دعا و وعدة استجابت (وَقالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُم می افزاید: کسانی که در برابر این رابطۀ نزدیک خلق و خالق تکبر می ورزند به زودی با ذلت وارد دوزخ می شوند: ﴿إِنَّ الَّذینَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ).(1))و در جایی دیگر از قرآن مجید می خوانیم: (قُلْ ما يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْلا دُعاؤُكُم؛ «بگو: پروردگارم برای شما ارزشی قائل نیست اگر دعای شما نباشد».(2))
مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار آورده است که شخصی از امام باقر علیه السّلام سؤال می کند: «أَيُّهُمَا أَفْضَلُ كَثْرَةُ الْقِرَاءَةِ أَوْ كَثْرَةُ الدُّعَاءِ قَالَ الدُّعَاءُ أَمَا تَسْمَعُ لِقَوْلِهِ تَعَالَى قُلْ ما يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْلا دُعاؤُكُمْ؛ کدام یک از این دو افضل است: کثرت قرائت قرآن و کثرت دعا. امام علیه السّلام فرمود: کثرت دعا، آيا آيه شريفه (قُلْ ما يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْ لَا دُعاؤُكُمْ» را نشنیده ای؟».(1)به هنگام دعا تمام حجاب ها میان خداوند و بندگان برداشته می شود و انسان، مستقیماً او را مخاطب قرار داده و تمام نیازهای خود را با او در میان می گذارد.اضافه بر این، شکی نیست که دعا نقش بسیار مؤثری در تربیت نفوس انسانی و سوق آنها به مراتب کمال دارد که بسیاری از آن غافل اند. با این که خداوند به انسان بسیار نزدیک است(وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريد (2)ولی بسیار می شود که انسان با غفلت و بی توجهی از او فاصله می گیرد و دور می شود. دعا می تواند این دوری را تبدیل به نزدیکی کند و این فاصله را از میان بردارد چراکه انسان به هنگام دعا، قرب و نزدیکی خود را به خدا کاملاً احساس می کند.)دعا همچون باران بهاری است که سرزمین دل ها را سیراب می کند و شکوفه های ایمان و اخلاص و عشق و عبودیت را بر شاخسار ظاهر می سازد. دعا نسیم روح بخش قدسی است که همچون دم مسیحا عظم رمیم را به اذن الله حیات می بخشد.دعا دریای مواجی است که گوهرهای فضایل اخلاقی را در درون وجود انسان پرورش می دهد.
هر نفسی که با دعا همراه است ممدّ حیات است و مفرّح ذات و هر دلی که با نور دعا قرین است با تقوای الهی همنشین است.دعا کننده، وصول به مقاصد شخصی یا نوعی خود را از خدا می طلبد و خداوند تربیت و پرورش روحانی او را از طریق دعا می خواهد.از این جا می توان گفت: دعا اکسیر اعظم، کیمیای سعادت، آب حیات و روح عبادت است. همان گونه که در حدیث نبوی آمده است: «الدُّعَاءُ مُخُ الْعِبَادَةِ وَلا يُهْلَكُ مَعَ الدُّعَاءِ أَحَدٌ؛ دعا حقیقت عبادت است و با وجود دعا کسی هرگز گمراه نمی شود».(1)و در حدیث دیگری از همان حضرت می خوانیم: «الدُّعَاءُ سِلاحُ الْمُؤْمِنِ وَعَمُودُ الدِّينِ وَنُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ؛ دعا اسلحه مؤمن و ستون خيمۀ دين و نور آسمان ها و زمین است».(2)هنگامی که در شرایط قبولی دعا _ که در روایات اسلامی آمده است _ دقت می کنیم مطلب روشن تر می شود، چراکه یکی از شرایط اصلی آن توبه و شرط دیگر، استفاده از غذای حلال و شرط دیگر، امربه معروف و نهی از منکر است.هنگامی که دعا کننده در پی استجابت دعای خویش است و به سراغ این سه امر می رود او را تربیت اخلاقی فوق العاده ای می کند.حتی در حدیث دیگری که مرحوم کلینی در کتاب کافی از امام علی بن موسی الرضا علیه السّلام نقل کرده می خوانیم که دعا اسلحۀ پیامبران بود. امام علیه السّلام فرمود: «عَلَيْكُمْ بسلاح الأَنْبِيَاءِ؛ به سراغ سلاح پیغمبران بروید»، عرض کردند: «وَمَا سِلاحُ الْأَنْبِيَاءِ؛ سلاح انبیا چیست؟» فرمود: «الدُّعَاءُ، دعا».(3)
دربارۀ این که دعا حتی قضای مبرم الهی را تغییر می دهد و شفای هر بیماری است و انواع بلاها را دفع می کند و کلید اجابت است و در هر حاجتی باید به در خانۀ خدا و به سراغ اجابت رفت و همچنین شرایط اجابت و موانع اجابت و آداب دعا و دعاهای مستجاب و غیر مستجاب و اسباب تأخیر استجابت دعا و مانند آن، روایات زیادی در کلمات معصومین علیهم السّلام وارد شده که در حد تواتر است.### پنج اثر مثبت دعابه طور کلی می توان گفت که دعا حداقل پنج اثر مثبت و سازنده برای دعاکننده دربر دارد:1. روح امید را در دعا کننده به وجود می آورد؛ حتی زمانی که همۀ درها را به روی خود بسته می بیند و از همه جا مأیوس می شود،به فکر کسی می افتد که هر مشکلی برای او آسان است و نسبت به بندگانش کریم و رحمان و رحیم است، رو به درگاه او می آورد و حل مشکل خود را از او می خواهد و امیدوار است به نتیجۀ مطلوب برسد.2. به هنگام یأس، از تلاش و کوشش باز می ایستد اما هنگامی که نور امید بر دل او افتاد بر تلاش و کوشش خود می افزاید و چه بسا این تلاش و کوشش، او را به مقصود برساند.3. هنگامی که خود را در برابر خداوندی مشاهده می کند که از همۀ عیوب پاک و منزه است، سعی می کند خود را هر چند به صورت ضعیف همانند او کند و از عیوب و رذایل اخلاقی پیراسته سازد.4. چون طالب اجابت است سعی میکند شرایط اجابت دعا را که تمام آن ها جنبۀ تهذیب اخلاق دارد فراهم سازد و این فرصتی است برای او تا خود را اصلاح و تهذیب کند.
5. محتوای دعاها معمولاً سازنده است و سبب تهذیب نفوس و تکامل ارواح و فاصله گرفتن دعا کننده از رذایل اخلاقی می گردد. به تعبیر دیگر، همۀ دعاها دارای پیام های مفید و سازنده اند؛ چه کسی است که دعای مکارم الاخلاق را می خواند و محتوایش در او اثر نمی گذارد و یا چه کسی است که دعای کمیل را می خواند و روح توبه و بازگشت به خدا در او ایجاد نمی شود؟ چه کسی است که دعای عرفه را می خواند و مراحل معرفة الله را نمی فهمد و با دریایی از صفات جمال و جلال خدا و معارف والای مذهب آشنا نمی شود؟ البته این اثر در صورتی است که در مفهوم دعا بیندیشد و روی جمله جملهٔ آن دقت کند.در ضمن دعاها سطح فکر انسان را بالا می برند و به او می آموزند که از خداوند چه چیزهایی تقاضا و تمنا کند. این مطلب هنگامی به وضوح برای انسان ثابت می شود که دعاهای مأثوری همچون دعاهای صحیفۀ سجادیه و دعاهای معروف دیگر را مورد توجه قرار دهد.ابن جوزی، یکی از دانشمندان اهل سنت در کتاب خصائص الائمه دربارهٔ دعاهای صحیفۀ سجادیه می گوید: ان علىّ بن الحسين زين العابدين له حق التعليم في الاملاء وانشاء وكيفية المكالمة والمخاطبة وعرض الحوائج الى الله تعالى فانه لولاه لم يعلم المسلمون كيف يتكلمون ويتفوهون سبحانه في حوائجهم فان هذا امام علیه السّلام علّمهم بأنّه متى ما استغفرت فقل كذا ومتى ما استسقيت فقل كذا و متى ما خفت من عدوّ فقل كذا.(1)### شبهه ای دربارۀ دعابعضی از ناآگاهان معتقدند که دعا کردن مفهوم ندارد چراکه خداوند، حکیم و علیم است و رحمان و رحیم و آنچه مصلحت بنده اش باشد برای او فراهم می سازد.
1) منهاج البراعة، ج 16، ص 166
به تعبیر دیگر، دعا نمی تواند مقدرات الهی را تغییر دهد چراکه این مقدرات هماهنگ با علم و قدرت او تعیین شده است.پاسخ این سخن روشن است. شخص دعا کننده هنگامی که رو به درگاه خدا می آورد و خود را شستشو می دهد و لایق مواهب جدیدی می سازد، خداوند این مواهب را به دلیل تغییر حالی که او پیدا کرده است به او می دهد. به تعبیر دیگر، مواهب الهی تابع لياقت هاست و علم و حکمت خداوند ایجاب می کند که به هر كس مطابق آنچه لایق است عنایت کند. بنابراین هنگامی که دعا کننده خود را در مرحلۀ تازه ای از لیاقت قرار می دهد، الطاف تازه ای شامل حال او می شود.به بیانی دیگر، دعا کردن به ویژه با رعایت شرایطش از عوامل ایجاد لیاقت های تازه در انسان است.اضافه بر این، هنگامی که خداوند خودش در جای جای قرآن بندگانش را دعوت به دعا می کند و پیامبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله و امامان معصوم علیه السّلام ، در روایات بی شماری آن ها را به دعا کردن تشویق می کنند ذکر این گونه شبهات بسیار بی معناست.(مُيَسِّرِ بْنِ عَبْدِ الْعَزِيزِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السّلام قَالَ: قَالَ لِي: يَا مُيَسِّرُ ادْعُ وَلا تَقُلْ إِنَّ الأَمْرَ قَدْ فُرغَ مِنْهُ إِنَّ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ مَنْزِلَةٌ لا تُنَالُ إِلَّا بِمَسْأَلَةٍ وَلَوْ أَنَّ عَبْداً سَدَّ فَاهُ وَلَمْ يَسْأَلْ لَمْ يُعْطَ شَيْئاً فَسَلْ تُعْطَ يَا مُيَسِّرُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ بَابٍ يُقْرَعُ إِلَّا يُوشِكُ أَنْ يُفْتَحَ لِصَاحِبِهِ؛ امام صادق علیه السّلام به یکی از یارانش به نام میسر فرمود: ای میسر! پیوسته دعا کن و نگو: کار از کار گذشته، زیرا نزد خداوند متعال مقامی است که انسان جز با دعا و درخواست به آن نائل نمی شود. اگر یکی از بندگان خدا دهانش را ببندد و چیزی درخواست نکند چیزی به او داده نخواهد شد بنابراین درخواست کن تا به تو داده شود. ای میسر! هیچ دری را نمی کوبی مگر این که امید است سرانجام گشوده شود».
از این روایت به خوبی استفاده می شود دعا سبب ارتقاء مقام انسان و در نتیجه سبب اجابت می شود.(1)از این جا پاسخ سخن شبهه مانند دیگری روشن می شود و آن اینکه بعضی می گویند: مقام تسلیم اولیاء الله چنان است که زبانشان از دعا بسته است:من گروهی می شناسم ز اولیا ***که دهانشان بسته باشد از دعااز قضا که هست رام آن کرام *** جستن دفع قضاشان شد حرامدر قضا ذوقی همی بینند خاص *** کفرشان آید طلب کردن خلاصاین سخن نیز علاوه بر اینکه برخلاف آیات قرآن و روایات پیغمبر اکرم و معصومین علیهم السّلام است مغالطه ای در بر دارد که با کمی دقت روشن می شود زیرا دعا هرگز به معنای اعتراض به خدا نیست، هرگز مخالف تسلیم در برابر قضای الهی نیست، بلکه حقیقت دعا درخواست تغییر شرایطی است که خداوند طبق حکمتش آن ها را مقرر می کند.لذا می بینیم که همۀ انبیای الهی با داشتن مقام تسلیم و رضا همواره دعا می کردند و در مشکلات رو به درگاه او می آوردند.مفهوم اشعار فوق این است که گروهی از اولیا طالب تکامل و تعالی روحانی که از ناحیۀ دعا حاصل می شود نیستند و می خواهند در مقامات پایین تر بمانند.به همین دلیل در قرآن مجید مشاهده می کنیم که پیغمبران خدا در مشکلات دعا می کردند. آیا آن ها از اولیای الهی نبودند؟حضرت یوسف علیه السّلام هنگامی که در فشار درخواست های نامشروع زنان مصر قرار گرفت عرض کرد: (رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَإِلَّا تَصْرِفْ عَنِّى كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَأَكُنْ مِنَ الْجاهِلِینَ؛ «پروردگارا! زندان نزد من محبوب تر است)
1) کافی، ج 2، ص 466، ح 3
از آنچه آن ها مرا به سوی آن می خوانند و اگر مکر و نیرنگ آن ها را از من بازنگردانی به سوی آنان متمایل خواهم شد و از جاهلان خواهم بود».و به دنبال آن آمده است: (فَاسْتَجابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُن؛ «خداوند دعای یوسف را به اجابت رساند و مکر و نیرنگ زنان مصر را از او بازگرداند».)حضرت موسی علیه السّلام هنگامی که دستش از همه جا کوتاه شده بود عرض کرد: (رَبِّ إِنِّى لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرِ فَقِيرٌ؛ «خدایا! به آنچه بر من نازل کنی نیازمندم» و چیزی نگذشت که دعای او نیز مستجاب شد.)حضرت ایوب علیه السّلام هنگامی که گرفتار مشکلات عظیمی شد عرضه داشت: (رَبِّ إِنِّى مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَأَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِين؛ «خداوندا! زیان هایی به من رسیده و تو ارحم الراحمین هستی (آن ها را برطرف کن)» و چیزی نگذشت که دعای او مستجاب شد.)حضرت زکریا علیه السّلام هنگامی که تا اواخر عمر از فرزند محروم بود از خدا تقاضای فرزند کرد و خدا دعایش را مستجاب نمود (رَبٌ لا تَذَرْنِي فَرْداً وَأَنْتَ خَيْرُ الْوَارِثِين فَاسْتَجَبْنَا لَه .....)و حتی پیغمبر گرامی اسلام صلّی اللهُ علیه وآله نیز مأمور به دعا بود همان گونه که در آیۀ 114 سوره طۀ آمده است (وقُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْماً؛ «بگو: خداوندا! بر علم من بیفزا».)لذا این تفکر که دعا کردن در مقامات عالیه اولیاء الله نیست خیالی بیش نمی باشد.### آداب وشرايط دعادعا نیز مانند سایر عبادات آداب و شرایطی دارد که بعضی از آنها لازم و بعضی راجح است و بسیاری از آن غافل اند.به یقین، زمان دعا، مکان دعا و حالات دعاکننده بسیار متفاوت است.در حدیثی از پیغمبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله می خوانیم که کسی از آن حضرت سؤال کرد:
اسم اعظم خداوند کدام است؟ پیغمبر صلى الله عليه وآله فرمود: «كُلُّ اسْمٍ مِنْ أَسْمَاءِ اللَّهِ أَعْظَمُ فَفَرِّغْ قَلْبَكَ مِنْ كُلِّ مَا سِوَاهُ وَادْعُهُ بِأَيِّ اسْمِ شِئْت؛ تمام نام های خدا اسم اعظم است قلبت را از غیر او تهی کن و او را به هر اسمی می خواهی بخوان (که همان، اسم اعظم است».(1))از جملۀ شرایط استجابت دعا که در بسیاری از روایات وارد شده، دوری از غذای حرام است تا آنجا که در روایتی آمده است که حضرت موسی علیه السّلام مردی را دید که به شدت به درگاه خدا تضرع می کند، دست ها را بالا آورده، و به اصرار از خداوند برآمدن حاجاتش را می خواهد، خداوند به موسی علیه السّلام چنین وحی کرد: «لَوْ فَعَلَ كَذَا وَكَذَا لَمَا اسْتَجَبْتُ دُعَاءَهُ لِأَنَّ فِي بَطْنِهِ حَرَاماً وَعَلَى ظَهْرِهِ حَرَاماً وَفِي بَيْتِهِ حَرَاما؛ این مرد هر قدر چنین و چنان تضرع کند دعایش مستجاب نمی شود زیرا در شکم او حرام است و در پشت او حرام (حق الناس به گردن اوست و در خانۀ او نیز اسباب حرام است».(2))و در حدیث دیگری از پیغمبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله می خوانیم که فرمود: «أَطِبْ كَسْبَكَ تستجاب دَعْوَتُكَ فَإِنَّ الرَّجُلَ يَرْفَعُ اللُّقْمَةَ إِلَى فِيهِ حَرَاماً فَمَا تُسْتَجَابُ لَهُ أَرْبَعِينَ يَوْماً، کسب خود را از آلودگی ها پاک کن تا دعای تو مستجاب شود زیرا انسان هرگاه لقمۀ حرامی در دهان خود بگذارد تا چهل روز دعای او مستجاب نمی شود». (3)از نکات دیگری که باید به آن توجه داشت این است که اگر انسان چیزی از خدا تقاضا کرد و دعای او مستجاب نشد مأیوس نگردد بلکه بارها به درگاه او رود و خواستۀ خود را بخواهد.در روایتی از امام علی بن موسی الرضا علیه السّلام می خوانیم : کسی خدمت حضرت
آمد و عرض کرد: فدایت شوم! حاجتی دارم که سال هاست از خدا می خواهم و اجابت نشده و از تأخیر آن در قلب من شک و تردیدی حاصل شده است. امام علیه السّلام فرمود: «فَقَالَ لِي أَخْبِرْنِي عَنْكَ لَوْ أَنِّى قُلْتُ قَوْلاً كُنْتَ تَشِقُ بِهِ مِنِّي؛ به من بگو که اگر من سخنی به تو بگویم از من می پذیری؟» او در جواب عرض کرد: فدایت شوم! اگر به قول تو اعتماد نکنم به قول چه کسی اعتماد کنم؟ امام علیه السّلام فرمود: «فَكُنْ بِاللَّهِ أَوْثَقَ فَإِنَّكَ عَلَى مَوْعِدٍ مِنَ اللَّهِ أَلَيْسَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى يَقُولُ وَإِذَا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّى فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعان؛ اکنون که به سخن من داری به سخن پروردگار به طریق اولی اعتماد کن، زیرا خداوند وعده داده است: هنگامی که بندگان من از تو سؤال کنند بگو: من نزدیکم، دعای دعا کننده را هنگامی که مرا بخواند پاسخ می گویم».(1)### بحث های گسترده مربوط به دعادر منابع اسلامی دربارۀ دعا بحث های فراوانی از جهات مختلف آمده است که مجموع آن به یقین کتابی را تشکیل می دهد؛ از جملۀ کسانی که در این وادی بسیار خوب وارد شده اند عالم ربانی مرحوم محمدتقی مجلسی، پدر بزرگوار علامه محمدباقر مجلسی است که در کتاب ریاض المؤمنين وحدائق المتقين، مسائل مربوط به دعا را آورده است که از نظر اهمیت فهرست وار به آن اشاره می شود. کسانی که مایل به شرح بیشتر هستند به کتاب مزبور مراجعه کنند.او نخست درباره فضیلت دعا از طريق عقل و نقل بحث می کند سپس به شرایط استجابت دعا می پردازد از قبیل قلب پاک، امیدواری به استجابت، رد مظالم و اجتناب از معاصی و توبه از گناه، و گریه و زاری به درگاه خداوند، وحمد
1) بحار الانوار ، ج 90 ، ص 367
وثنای الهی و صلوات بر پیغمبر و آل او علیهم السّلام، و ذکر حاجات به صورت مفصل و الحاح و اصرار در دعا.و در بخش دیگری به روزی حلال ورد حقوق الناس و دعا کردن به صورت دسته جمعی و دعا در حق دیگران اشاره می کند.و نیز در بخش دیگری انجام دعا را در هر حال، حال تنگدستی و حال غنا مورد توجه قرار می دهد.همچنین در بخش دیگری دربارهٔ اوقات استجابت دعا از جمله دعایی در نیمه شب، ماه مبارک رمضان و ماه شعبان و اوقات متبرکه بحث می کند.سپس دربارۀ دعای کسانی که دعایشان مستجاب می شود از جمله شخص روزه دار، زوار بیت الله، پیشوای عادل، و شخص بیمار و دعای پدر و مادر در حق فرزند و دعا در حق دیگران سخن می گوید.و در بخشی دیگر، موانع استجابت دعا را بر می شمرد.و در تمام این بخش ها تکیه بر روایات معصومین علیهم السّلام کرده، نکته های جالبی را ذکر می کند و از مجموع آن استفاده می شود که مسألۀ دعا در تعلیمات اسلامی جایگاه فوق العاده ای دارد به گونه ای که به تمام جزئیات آن در روایات اسلامی اشاره شده است.### دعاهایی که مستجاب نمی شودبارها دیده می شود که انسان دربارۀ چیزی دعا میکند و به درگاه خدا می رود و اصرار روی اصرار دارد و گاه ماه ها یا سال ها طول می کشد ولی به اجابت نمی رسد. بعضی در این گونه موارد ناامید شده و از دعاکردن خود پشیمان می شوند و گاه شک و تردید به وعده های استجابت دعا که در آیات و روایات آمده است در دل آن ها آشکار می گردد.
در حالی که اولاً خداوند، عالم و حکیم و رحیم است و می داند که گاه آنچه بنده اش از او تقاضا کرده دشمن جان اوست و اگر به اجابت برسد آرامش زندگی او را برهم می زند و یا او را از راه خدا به راه های خطا و گمراهی می کشاند. به همین دلیل دعای او را مستجاب نمی کند که در واقع لطف و مرحمتی در حق او روا داشته است.اما در عین حال او را دست خالی برنمی گرداند و به جای آنچه خواسته بود و دشمن جان او بود مواهبی به او ارزانی می دارد که باعث نجات و سعادت و خوشبختی اوست.صلى الله در روایتی از پیغمبر اکرم صلّی الهُ علیه وآله می خوانیم: هر مسلمانی که دعا کند، یا دعایش به اجابت می رسد یا خداوند به زودی در دنیا حاجت او را بر می آورد و یا برای آخرتش ذخیره می کند و یا گناهانش را می بخشد.(1)در روایت دیگری آمده است که گاه در قیامت هنگامی که خداوند پاداش دعاهایی را که در دنیا به اجابت نرسیده بود به مؤمنی می دهد آرزو می کند که ای کاش هیچ دعایی از او در دنیا به اجابت نمی رسید تا از پاداش های پرارزش آن در قیامت بهره مند می شد.از نمونه های روشن این مطلب همان داستان ثعلبة بن حاطب انصاری است که در قرآن به آن اشاره شده و در تفاسیر و روایات به طور مشروح آمده که خلاصه اش چنین است:یکی از یاران پیغمبر صلّی اللهُ علیه وآله به نام ثعلبة بن حاطب که پیوسته در نماز جماعت آن حضرت در پنج وقت حاضر می شد و مرد فقیری بود از پیغمبر صلى الله عليه وآله تقاضا کر دعا کند که او غنی و ثروتمند شود. پیغمبر صلّی اللهُ علیه وآله به او فرمود: «قَلِيل تُؤَدِّى شُكْرَهُ خَيْرٌ مِنْ كَثِيرٍ لا تُطِيقُه؛ مقدار کمی از نعمت های الهی که بتوانی حقش را ادا کنی بهتر از
1) بحار الانوار، ج 90 ، ص 378، ح 22
مقدار زیادی است که توانایی ادای حق آن را نداشته باشی». آیا بهتر نیست که به پیغمبر خدا تأسی کنی و به زندگی ساده ای بسازی؟ولى ثعلبه دست بردار نبود، بارها درخواستش را تکرار کرد، و سرانجام به پیغمبر صلّی اللهُ علیه وآله عرض نمود: به خدایی که تو را به حق فرستاده سوگند! اگر خدا ثروتی به من عنایت کند تمام حقوق آن را خواهم پرداخت.پیغمبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله به ناچار برای او دعا کرد (تا عبرتی برای دیگران باشد چیزی نگذشت که طبق روایتی پسر عموی ثروتمندش از دنیا رفت و او وارث وی بود و ثروت سرشاری به او رسید.)و مطابق روایت دیگری گوسفندانی خرید که به سرعت زادوولد کردند، آن چنان که نگهداری آنان در مدینه ممکن نبود. ناچار به آبادی های اطراف مدینه رفت و چنان سرگرم زندگی مادی شد که نه تنها در نماز جماعت پیغمبر صلى الله عليه وآله شرکت نمی کرد بلکه حتی در نماز جمعه نیز حاضر نمی شد.پس از مدتی پیغمبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله مأمور جمع آوری زکات را نزد او فرستاد تا زکات اموالش را بپردازد ولی او که فردی کم ظرفیت و بخیل بود از پرداخت حق الهى خودداری کرد و از آن بالاتر این که اصل حکم زکات را زیر سؤال برد، گفت: این حکم همانند جزیه است ما مسلمان شده ایم که جزیه نپردازیم، اگر بنا باشد زکات بدهیم چه فرقی میان ما و غیر مسلمانان خواهد بود؟ هنگامی که این خبر به پیغمبر اکرم صلى الله عليه وآله رسید فرمود: «يا ويح ثعلبة يا ويح ثعلبة؛ وای بر ثعلبة! واى بر ثعلبة». و در این هنگام آیۀ 75 تا 78 سورۀ توبه نازل شد و معلوم شد آنچه پیغمبر اکرم صلّی اللهُ علیه وآله درباره او پیش بینی می فرمود واقعیت پیدا کرد.نظیر این داستان را در طول تاریخ و حتی در دوران زندگی خود در مورد بعضی اشخاص دیده ایم و همین ها سبب می شود که اگر گاهی دعای ما مستجاب نمی شود مأیوس نشویم و بدانیم که حکمتی در کار بوده و خداوند لطفی به ما کرده است.
در آغاز دعای افتتاح نیز اشارۀ لطیفی به این مسأله شده است، آنجا که عرضه می داریم: «فَإِنْ أَبْطَأَ عَنِّى عَتَبْتُ بِجَهْلِي عَلَيْكَ وَلَعَلَّ الَّذِي أَبْطَأَ عَنِّى هُوَ خَيْرٌ لِى لِعِلْمِكَ بِعَاقِبَةِ الْأُمُور؛ هرگاه دعایی کنم و اجابتش به تأخیر بیفتد من به دلیل جهلم در مقام عتاب بر می آیم در حالی که شاید آنچه اجابتش به تأخیر افتاده برای من بهتر بوده است زیرا تو از عاقبت کارها آگاهی (و من ناآگاهم».)آری! همه دعاها در واقع مستجاب می شود ولی هر کدام به صورتی آثارش به ما می رسد.***اکنون که اهمیت فوق العادۀ دعا را در آموزه های قرآنی و روائی دانستیم ما همدست به دعا برداشته، عرضه می داریم:«خداوندا! پروردگارا! معبودا!عنایات تو بی پایان و مواهب و نعمتهایت بسیار فراوان است، ما دائماً غرق انعام توییم و با تمام وجود حمد و سپاس تو می گوییم (نَحْمَدُكَ بِجَمِيعِ مَحامِدِكَ عَلَى جَمِيعِ نِعَمِكَ».)دست نیاز را به درگاه تو دراز می کنیم و پس از درود بر پیغمبر اکرم و آل او عیهم السّلام می گوییم:«اکنون که لطف بی پایان شامل حال ما شد و توانستیم مقدمات کار را به طرز شایسته ای برای شرح صحیفۀ سجادیه و ارائۀ عرفان ناب اسلامی فراهم کنیم در ادامۀ راه لطف خود را از ما دریغ مدار و افزون فرما تا بتوانیم این کار نورانی بزرگ را به گونه ای که برای همگان اعم از فرهیختگان و توده های مردم مفید و سازنده باشد، به پایان بریم (إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرِ وَبِالْإِجَابَةِ جَدير».)به خواست خدا دعاهای روح بخش صحیفه به ترتیب از جلد دوم آغاز می شود.1394/11/10
## فهارس### فهرست آیات
آیه شماره صحفه• سوره حمد (1)(بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ * الحَمدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِين... 1_7 74)• سورۀ بقره(2)(كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَكُنتُمْ أَمْوتاً فَأَحْيَاكُمْ... 28 356)(وَعَلَّمَ ءَادَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا 31 352)(وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِأَدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا .. 34_37 350)(وَإِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ 74 50)(فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ وَاسِعٌ عَلِيمٌ 115 46)(فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ 152 213)(وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ ... 155 322)(إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَاحْتِلافِ اللَّيلِ... 164 44)(وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبّاً لِلَّهِ 165 355)(رَبَّنَا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَفِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً... 201 217)(رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْراً وَثَبِّتْ أَقْدَامَنا... 250 217)
آیه/ شماره/ صفحه(اللَّهُ وَلِى الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ 257 56)(أَوَلَمْ تُؤْمِنْ قَالَ بَلَى وَلَكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي 260 87)• سوره آل عمران (3)(كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرِيَّا المحرابَ وَجَدَ عِنْدَهَا ... 37 296)﴿وَإِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يَا مَرْيَمُ إِنَّ اللهَ اصْطَفَاكِ .... 52_43 268)﴿إِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ اِنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكِ ... 45 269)(وسارِعُوا الى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَجَنَّةٍ ... 133 358،111)(رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَإِسْرَافَنَا فِي أَمْرِنَا... 147 217)(بَلْ احْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يَرْزَقَوْنَ 169 110)(حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ فَانقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ... 174 215)(لَتُبْلَوْنَ فى أَمْوالِكُمْ وَأَنْفُسِكُمْ وَلَتَسْمَعُنَّ ... 186 322)(لَآياتٍ لِأُولِى الأَلْبابِ * الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ ... 190_191 194)(رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ... 191_194 217)• سورۀ نساء(4)(فإن الله يأمرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلى أَهْلِها 58 426)(وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحيطا 126 328)(رُسُلاً مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ لِئَلاً يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ... 165 322)
آیه/ شماره/ صفحه• سوره مائده (4)(قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللهِ نُورٌ وَكِتابٌ مُبين.... 15_16 / 57)(يَا أَيُّها الذينَ آمَنُوا إِذَا لَقِيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا... 45 / 194)(إِنَّما يُريدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ ... 91 / 194)(قَالُوا نُرِيدُ أَنْ نَأْكُلَ مِنْهَا وَتَطْمَئِنَّ قُلُوبُنَا .... 113 / 87)• سورۀ انعام (6)(وَكَذلِكَ نُرى إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ... 75 / 35، 37، 44، 63، 261، 266)(إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِي لِلَّذِى فَطَرَ السَّماواتِ وَالْأَرْضَ... 79/ 46)(أَوَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُوراً... 122/ 55، 263)(قُلْ أَغَيْرَ اللَّهِ أَبْغِي رَبِّاً وَهُوَ رَبُّ كُلِّ شَيءٍ 164/ 355)• سورۀ اعراف (7)(وَلَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ... 9 / 151)(قَالَ اخْرُجْ مِنْهَا مَذْمُوماً مَدْحُوراً لَّمَنْ تَبِعَكَ .... 18 / 349)(رَبَّنَا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا... 23 / 217)(وَلِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى فَادْعُوهُ بِها وَذَرُوا الَّذِينَ... 180 / 224)(وَاذْكُرْ رَبَّكَ في نَفْسِكَ تَضَرُّعًا وَخِيفَةً وَدُونَ الْجَهْرِ.... 205 / 204، 209)
آیه / شماره / صفحه• سورۀ انفال (8)(وإِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجَابَ لَكُمْ أَنَّى مُمِدَّكُمْ بِأَلْفٍ ... 9_ 10 / 88)(وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَينَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ 24 / 47)(اِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فَرْقاناً وَيَكَفِّرْ عَنْكُمْ... 29 / 58)(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا انْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فَرْقانا 29 / 262)(وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أو... 30 / 277)(وَإِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمَالَهُمْ وَقالَ لا غالِبَ لَكُمْ... 48 / 275)• سورۀ توبه (9)(وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ... 71_72 / 89)(وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ ... 100 / 91)(وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالمُؤْمِنُونَ 105 / 236)(إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوالَهُمْ.... 111_112 / 90)﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ 119 / 230)• سورۀ یونس (10)(هُوَ الَّذِى يُسَيِّرُكُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ حَتَّى إذا كُنْتُمْ... 22 / 41)(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَآمِنُوا بِرَسُولِهِ... 28 / 263)(الَّذِينَ آمَنُوا وَكَانُوا يَتَّقُونَ لَهُمُ البُشرى.... 63_64 / 263)(لا إلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ ... 87 / 214، 215)
آیه / شماره / سفحه• سورۀ هود (11)﴿وَما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُهَا... 6 / 321)• سورۂ یوسف (12)﴿إِذْ قالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ... 4 / 262، 282)(وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِها لَوْلا أَنْ رَأَى بُرْهَانَ رَبِّهِ... 24 / 62)(مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْواى 28 / 212)(رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ... 33 / 481)(فَاسْتَجابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُن 34 / 482)(قَالَ أَحَدُهُمَا إِنِّي أَرَانِي أَعْصِرُ خَمْراً... 36 / 284)(وَقَالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَرَى سَبْعَ بَقَرَاتٍ سِمَانٍ يَأْكُلُهُنَّ... 43 / 283)(إنِّى لَأجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْلا أَنْ تُفَنِّدُون 94 / 262)(وَلَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ قَالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ... 94 / 267)(وَرَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ 100 / 282)(أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَالْآخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِماً... 101 / 219)• سورۀ رعد (13)(وَفِي الْأَرْضِ قِطَعْ مُتَجاوِرات وَجَنَّاتٍ مِنْ أَعْنَابٍ.... 4 / 45)(الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ... 28 / 86، 127 ، 193)(أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ 28 / 211)
آیه / شماره / صفحه• سورۀ ابراهیم ﴿14 (الركِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ...) 1 / 57
(أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كَفْراً...) 28_29 / 429
• سورۀ حجر (15)
(قَالَ يَا إِبْلِيسُ مَا لَكَ أَلَّا تَكُونَ مَعَ السَّاجِدِينَ ...) 32_35 / 348
(قالَ رَبِّ بِما أَغْوَيتَنى لَأَزَينَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ....) 39_40 / 62
(قالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِينَّهُمْ أَجْمَعِينَ﴾ 72 / 88
(إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ) 75 / 265
(وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ) 99 / 252
• سورۀ نحل (16)
أَلَمْ يَرَوْا إِلَى الطَّيرِ مُسَخَّرَاتٍ فِى جَوِّ السَّماءِ... 79 / 45)• سورۀ اسراء (17)(وَقَضَى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ 23 / 308)(تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَالْأَرْضُ وَمَنْ... 44 / 23، 48)﴿وَما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتى أَرَيْناكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ... 60 / 281، 427)(إِنَّ عِبادِى لَيسَ لَكَ عَلَيهِمْ سُلْطَان وَكَفَى بِرَبِّكَ وَكيلا 65 / 88)(قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَنَ أَيا ما تَدْعُوا... 110 / 203، 205)
آیه / شماره / صفحه• سورۀ كهف (18)(رَبَّنَا آتِنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَهَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدا 10 / 216)(وَلا تَعْدُ عَيناكَ عَنْهُم تُرِيدُ زِينَةَ الحَياةِ ... 28 / 86)(ما شاءَ اللهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ... 39_ 40 / 216)(فَمَنْ كَانَ يَرْجُوا لِقَاءَ رَبَّهِ فَلْيَعْمَل عَمَلاً صَالِحا ... 110 / 68)• سورۀ مریم (19)(وَلَهُمْ رِزْقُهُمْ فِيهَا بُكْرَةً وَعَشِيَّا 62 / 16)• سورۀ طه ﴿20 (وَأَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرى) 14 / 73، 194، 203، 255
(رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرى * وَيَسِّرْ لِي أَمْرى) 25_ 26 / 216
(قالَ یا هارُونُ مَا مَنَعَكَ إِذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا) 92 / 308
(قالَ بَصُرْتُ بِما لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً ...) 96 / 276
(يَومَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ...) 109 / 325
قُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْمًا 114 / 482)(وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكاً... 124 / 194)• سورۂ انبیاء ﴿21 (فَاسأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ) 7 / 230، 232
(وَنَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ القِيامَةِ...) 47 / 323
آیه / شماره / صفحه
(رَبِّ إِنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَأَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ) 83 / 216، 482
(لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّى كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ ...) 87 / 120، 127
(رَبِّ لَا تَذَرْنِي فَرْداً وَأَنْتَ خَيْرُ الوَارِثِين...) 89 / 218، 482
• سورۀ مؤمنون (23)
(أُولئِكَ يُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ وَهُمْ لَهَا سَابِقُونَ) 61 / 84
(فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ...) 101 / 405
• سورۀ نور (24)
(اللهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ...) 35 / 24، 48
(يكَادُ زَيْتُهَا ُيضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ...) 35/ 24، 57
(فِى بيوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ...) 36_37 / 193
(رجالٌ لا تُلْهِيهِم تِجَارَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللهِ ...) 37_38 / 85
(وَمَنْ لَّمْ يَجْعَلَ اللَّهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِنْ نُورٍ) 40 / 24
(أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ ُيسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ...) 41 / 49
• سورۂ فرقان (25)
(وَعِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنا..) 63 / 77
(وَالَّذِينَ يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَقِيَاماً) 64 / 78
(وَالَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذابَ جَهَنَّمَ...) 65_66 / 153،78
(وَالَّذِينَ إِذَا أَنفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَلَمْ يَقْتُرُوا...) 67 / 78
آیه / شماره / صفحه
(وَالَّذِينَ لَا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلَهَا آخَرَ...) 68 / 79
(وَالَّذِينَ لَا يَشْهَدُونَ الزُّورَ وَإِذا مَرُّوا اللَّغو...) 72 / 80
(وَالَّذِينَ إِذَا ذُكِّرُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ لَمْ يَخِرُّوا عَلَيْهَا) 73 / 80
(وَالَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّيَّاتِنَا...) 74/ 81
(أُوْلَئِكَ يُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِمَا صَبَرُوا...) 75 / 82
(قُلْ ما يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْلا دُعاؤُكُم) 77 / 476،475
سورۀ نمل 27
(قَالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْكِتَابِ أنا آتيك....) 40 / 296
• سوره قصص 28
(رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ) 24/ 482،217
سورۂ عنکبوت (29)
(إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالمُنكَرِ﴾ 45 / 255،73
(فَإِذا رَكِبَوا فِى الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّين) 65 / 41
• سورۀ روم (30)
(وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ إِذا أَنْتُمْ...) 20_22 / 319
(فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللهِ الَّتي...) 30 / 41
• سورۀ لقمان (31)
وَاِذا عَشِيهُمْ مَوْجٌ كَالظَّلَلِ دَعَوْا اللهَ مُخْلِصِينَ...) 32 / 42
• سورۀ احزاب (33)
(إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ ...) 33 / 405
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكراً كَثيراً...) 41_43 / 210،85
• سورۀ سبأ (34)
(وَهُمْ فِي الْغُرْفَاتِ آمِنُونَ) 37 / 82
• سورۀ فاطر (35)
(وَهُمْ يَصْطَرِخُونَ فِيها رَبَّنَا أَخْرِجْنَا نَعْمَلْ صَالِحًا...) 37 / 324
• سورۀ يس (36)
(وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَإِذَا هُمْ مِنَ الْأَحِدَاثِ ...) 51 / 323
(وَضَرَبَ لَنَا مَثَلاً وَنَسِيَ خَلْقَهُ قَالَ مَن...) 78 / 356
• سورۀ صافات (37)
(قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا) 105 / 283
آیه / شماره / صفحه
•سورۀ ص (38)
(فَسَجَدَ الْمَلَائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ * إِلَّا...)73_78 / 349
• سورۀ زمر (39)
(أَ فَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ فَهُوَ عَلَى نُورٍ...) 22 / 57،56
• سورۀ غافر (40)
(رَبَّنَا أَمَتَنَا اثْنَتَيْنِ وَأَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ) 11 356
(و أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ...) 44_45 / 216
(وَقالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ ...) 60 / 475
• سورۀ فصلت (41)
(فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ ريحاً صَرْصَراً في أَيَّامٍ نَحِساتٍ ...) 16 / 152
(سَنُرِيهِمْ آيَاتِنا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى...) 53 / 46،44،36،35
• سورۀ زخرف (43)
(وَمَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمَنِ نُقَيِّض لَهُ...) 36 / 86
(وَنَادَوْا يا مالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنا رَبُّكَ قَالَ إِنَّكُمْ ماكِتُونَ) 77 / 153
(وَهُوَ الَّذِي فِي السَّمَاءِ إِلَهُ وَفِي الْأَرْضِ إِلَهُ) 84 / 354
آیه / شماره / صفحه
• سوره جاثیه (45)
(فَلِلَّهِ الْحَمْدُ رَبِّ السَّمَاوَاتِ وَرَبِّ الْأَرْضِ رَبِّ الْعَالَمِينَ ...) 36_37 / 219
• سورۀ محمد (47)
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ 33 / 321)• سورۂ فتح ﴿48 (لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ المَسجِدَ...) 27 / 280،262
• سورۂ ق 50
(وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ...) 16 / 476،328،47
• سورۀ ذاریات (51)
(وَفِي الْأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنِينَ وَ فِى أَنْفُسِكُمْ...) 20_21 44،35
(وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ) 56 / 320
(إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ) 58 / 320
• سورۀ نجم (53)
(ما كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى) 11 / 36
آیه / شماره / صفحه
• سورۀ قمر (54)
(دَعَا رَبَّهُ أَنِّى مَغْلُوبٌ فَانْتَصِر) 10 / 218
• سورۀ حدید (57)
(وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُم) 4 / 328،46
(وَرَهْبانِيَّةً ابْتَدَعُوهَا مَا كَتَبْناها عَلَيْهِمْ إِلَّا ...) 27 / 242
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَآمِنُوا بِرَسُولِهِ...) 28 / 56
• سورۀ حشر (59)
(ولَوْ أَنزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعاً...) 21 / 50
• سورۂ معارج (70)
(أُوْلَئِكَ فِي جَنَّاتٍ مَّكْرَمُونَ ) 35 / 84
• سورۀ مدثر ﴿74)
(وَكُنَّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدِّينِ * حَتَّى أَتَانَا الْيَقِينُ) 46_47 / 253
• سورۀ فجر (89)
(يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً ...) 27_30 121،86،16
آیه / شماره / صفحه
• سورۀ قدر (97)
(إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ وَمَا أَدْرَاكَ....) 1_3 / 428
• سورۀ همزه (104)
(الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ) 7 / 16
روایت / قائل / صفحه
اتَزغَبُونَ عَنِ النِّسَاءِ إِنِّى أتى النساء... / رسوال الله صلّی اللهُ علیه وآله / 180
اتَّقُوا اللهَ وَكُونُوا إِخْوَةً بَرَرَةً مُتَحَابِّينَ فِي اللهِ... / امام صادق علیه السَّلام / 182
اتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ / رسوال الله صلّی اللهُ علیه وآله / 265
الْإِخْلَاصُ أَشْرَفُ نِهَايَةٍ / امیر المومنین علیه السَّلام / 64
الْإِخْلَاصُ أَعْلَى الْإِيمَان / امیر المومنین علیه السَّلام / 64
الإخلاص سرّ مِن أسرارى اسْتَوْدَعْتُهُ قَلْبَ مَنْ أَحْبَبْتُ / حدیث قدسی / 63
أخْلِصْ تَنَل / امیر المومنین علیه السَّلام / 65
اذا رَأَيْتُمُ الْمُؤْمِنَ صَمُوتاً فَادْنُوا مِنْهُ فَإِنَّهُ... / رسوال الله صلّی اللهُ علیه وآله / 163
إِذَا شَبِعَ البطنُ طَغَى / امام باقر علیه السّلام / 171
اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً خَالِصاً تَحيُوا بِهِ أَفضَلَ... / امیر المومنین علیه السّلام / 197
اذْكُرُونِي بِالطَّاعَةِ وَالْعِبَادَةِ أَذْكُرْكُمْ بِالنِّعَمِ ... / حدیث قدسی / 213
إرَادَةُ الرَّبِّ فِى مَقادير امورِهِ ... / زیارة امام حسین علیه السّلام / 388
ارْبَعٌ لا يُصِيبُهُنَّ الَّا مُؤْمِنٌ... وَذِكْرُ اللهِ ... / رسوال الله صلّی اللهُ علیه وآله / 195
اسئلك ان تجعلنى من أَفْضَلِهِمْ فِي مَعْرِفَتِكَ نَصِيباً / امام سجاد علیه السلام / 380
أطِب كَسبَكَ تستجاب دَعْوَتكَ فَإِنَّ الرَّجُلَ... / رسول الله صلّی اللهُ عله وآله / 483
روایت / قائل / صفحه
أَقْرَبُ مَا يَكُونُ الْعَبْدُ مِنَ اللهِ جَلَّ وَعَزَّ إِذا خَفَّ... / امام صادق علیه السَّلام / 171
أَلا وَإِنَّ اِمَامَكُمْ قَدِ اكْتَفَى مِنْ دُنياهُ بِعِمْرَيْهِ... / امیر المومنین علیه السَّلام / 242
اللَّهُمَّ إِنِّي أَخلَصْتُ بِانْقِطَاعِي إليكَ... / امام سجاد علیه السَّلام / 380
اللَّهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ بأَنَّ لَكَ الحمدُ لا إله إلّا أنت... / دعای یوسف علیه السَّلام / 220
اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مِنْ كُلِّ خَيْرٍ أَحَاطَ بِهِ عِلْمُكَ... / امام باقر علیه السَّلام / 219
اللَّهُمَّ أَلْحِقْنِي بِنُورِ عِزّكَ الْأَبْهَجِ فَأَكُونَ لَكَ ... / مناجات شعبانیه / 221
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَاجْعَلنا... / امام سجاد علیه السَّلام / 195
اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَفْسَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي نَفْسَكَ... / امام صادق علیه السَّلام / 221
اللَّهمَّ مِنْكَ أَطْلُبُ الْوُصُولَ إِلَيْكَ وَبِكَ أَسْتَدِلُّ عَلَيْكَ... / دعای عرفه / 221
اللّهُمَّ هَبْ لِيَ الْجِدَّ فِي خَشْيَتِكَ وَالدَّوَامَ فِي... / امیر المومنین علیه السَّلام / 220
إلهي أمرتَ بالرَّجوعِ إِلَى الْآثَارِ فَارْجِعْنِي إِلَيْكَ ... / اما سجاد علیه السَّلام / 52
الهی سیدی و مولای! ان اطعتك بعلمی و معرفتی فلك... / امام سجاد علیه السَّلام / 404
إِلَهِي فَاسْلُكَ بِنا سُبُلَ الوصول إِلَيْكَ... / امام سجاد علیه السَّلام / 379
إِلَهِي فَأَلْهِمْنَا ذِكْرَكَ فِي الْخَلَا وَالْمَلَا... / امام سجاد علیه السَّلام / 206
إِلَهِي مَنْ ذَا الَّذِي ذَاقَ حَلَاوَةَ مَحَبَّتِكَ فَرَامَ مِنْكَ بَدَلا / امام سجاد علیه السَّلام / 380
إلهى هَبْ لى كَمَالَ الاِنْقِطَاعِ إِلَيْكَ وَأَيْرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا... / امام سجاد علیه السَّلام / 221،53
أما اللواتى فِى الرِّيَاضَةِ فَإِيَّاكَ أَنْ تَأْكُلَ... / امام صادق علیه السَّلام/ 243
أمَّا اللَّيْلَ فَصَافَّونَ أَقدامَهُم تالين... / امیر المومنین علیه السَّلام/ 95
أَنَا الصَّغِيرُ الَّذِى رَبَّيْتَهُ وَأَنَا الْجَاهِلُ الَّذِى... / اما سجاد علیه السَّلام/ 326
إنْ أتاكُم آتٍ مِنّا فَانْظُرُوا عَلَى فِي شَيْءٍ تَخْرُجُونَ؟ / امام صادق علیه السَّلام / 459
أنَّ الرَّاحِلَ إِلَيكَ قَرِيبُ الْمَسَافَةِ وَأَنْكَ لا تَحْتَجِبُ... / امام سجاد علیه السَّلام / 61
روایت / قائل / صفحه
إنَّ الصمتَ بابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْحِكْمَةِ إِنَّ الصَّمْتَ ... / امام رضا علیه السَّلام / 164
إِنَّ الصَّوَاعِقَ لا تُصِيبُ ذَاكِراً / اما صادق علیه السَّلام / 199
أنَّ اللهَ أَعْلَى وَأَجَلُّ وَأَعْظَمُ مِنْ أَنْ يُبْلَغَ... / امام کاظم علیه السَّلام/ 224
إِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى جَعَلَ الذِّكْرَ جِلاءً لِلْقُلُوبِ... / اميرالمؤمنین علیه السَّلام / 98،59
ان أحببت سلامة نفسك وستر معايبك فأقلل كلامك ... / امير المؤمنين علیه السّلام / 164
اِنَّ أَفْضَلَ الْجِهَادِ مَنْ جَاهَدَ نَفْسَهُ... / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 68
أَنْتَ الْخَالِقُ وَأَنَا الْمَخْلُوقُ وَأَنْتَ الْمَالِكُ وَأَنَا... / امیر المومنین علیه السَّلام/ 326
أَنْتَ إِلَهِي وَسَيِّدِي وَمَوْلايَ اغْفِرْ لِأَوْلِيَائِنَا... / زیارت امین الله / 220،218
اِنَّ دِينَ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ أَعَزُّ مِنْ أَنْ يُرَى فِى النوم / امام صادق علیه السَّلام / 290
إِنَّ رَبِّي أَمَرَنِي أَن يَكُونَ نُطقى ذكرا... رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 195
اِنَّ رُوحَ الْمُؤْمِنِ لأشَدُّ اتصالاً بِروْحِ الله ... / امام صادق علیه السَّلام / 61
اِنَّ فَوْقَ كُلِّ عِبَادَةٍ عِبَادَة وَحُبُّنَا أَهلَ البَيتِ... / امام صادق علیه السَّلام / 128
إِنَّمَا قَدَرَ حَمَلَةُ الْعَرْشِ عَلَى حَمْلِهِ بِقَوْلِ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ... / امام عسکری علیه السّلام/ 214
إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَحَدٍ يَدْعُو إِلَى أَنْ يَخْرُجَ الدَّجَّالُ... / امام باقر علیه السّلام / 458
أَهْلُ بَيْتِي أَمَانٌ لِأُمَّتِي / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 417
ای محمد! انّ رجلاً من ولدك يُقتل فى هذا المكان، أجر... / جبرئيل علیه السَّلام / 460
أَيُّهَا النَّاسُ اسْتَصْبِحُوا مِنْ شُعْلَةِ مِصباحٍ واعظِ مُتَّعِظ امیر المؤمنين الليالي / امیر المومنین علیه السَّلام/ 233
أيُّها الناسُ عَلَيْكُمْ بِالْجَمَاعَةِ، وَإِيَّاكُمْ وَالْفُرْقَةِ / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله/ 180
بِذِكْرِ اللَّهِ تَحْيَا الْقُلُوبُ وَبِنِسْيَانِهِ مَوْتُهَا / رسول اله لصلّی اللهُ علیه وآله / 197
الْبُكَاءُ مِنْ خِيفَةِ اللهِ لِلْبُعْدِ عَن الله... / امیر المومنین علیه السَّلام / 34
بَل مَا أَكْثَرَ الضَّجِيجَ وَأَقَلَّ الْحَجِيج / اما باقر علیه السَّلام/ 272
روایت / قائل / صفحه
تسبيح فاطمة الزهراء علیها السّلاممِنَ الذِّكْرِ الْكَثِير ... / امام صادق علیه السَّلام / 210
ثَلاث مِنْ أَشَدِّ مَا عَمِلَ الْعِبَادُ إنصافُ المَرءِ... امام باقر علیه السَّلام / 207،201
حَسْبِي مِنْ سُؤَالِى عِلْمُهُ بِحالی / ابراهیم علیه السَّلام / 218
الْحَمْدُ لِلهِ الَّذِي أَظْهَرَ مِنْ آثَارِ سُلطانِهِ وَجَلَالِ... / امیر المومنین علیه السَّلام / 33
الْحَمْدُ لِلهِ عَلَى كُلِّ نعمةٍ وأسألُ الله مِن كُلّ خيرٍ.../ اميرالمؤمنین علیه السَّلام / 220
خَمسُ عَلاماتٍ قَبْلَ قِيَامِ الْقَائِمِ الصَّيْحَةُ... / امام صادق علیه السَّلام / 458
الْخَوْفُ جِلبابُ الْعارِفينَ / اميرالمؤمنین علیه السَّلام / 34
خَيْرُ الْعِبَادَةِ أَخْفَاهَا وَخَيْرُ الذِّكْرِ الْخَفِي / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 205
الدُّعَاءُ أَمَا تَسْمَعُ لِقولِهِ تعالى.../ اما باقر علیه السَّلام / 476
الدُّعَاء سِلاحُ الْمُؤْمِنِ وَعَمود الدين... / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله/ 477
الدُّعَاءُ مُخُ العِبادَةِ وَلَا يُهْلَكَ مَعَ الدعاءِ أَحَدٌ/ رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 477
ذُبُلُ الشِّفَاهِ مِنَ الدُّعَاءِ صُفْرُ الْأَلْوَانِ مِنَ السهر / امیر المومنین علیه السَّلام/ 175
ذِكْرُ اللَّهِ رَأْسُ مَالِ كُلِّ مُؤْمِنٍ وَرِيحُهُ... / امیر المومنین علیه السَّلام/ 198
ذِكْرُ اللهِ سَجِيَّةٌ كُلِّ مُحْسِنٍ وَشِيمَةٌ كُلِّ مُؤْمِنٍ / امیر المومنین علیه السَّلام/ 195
ذِكْرُ اللهِ مَطْرَدَةُ الشَّيْطَانِ / امیر المومنین علیه السَّلام / 198
الذِّكْرُ نُورُ الْعُقُولِ وَحَيَاةُ النفُوسِ وَجَلاء الصُدُورِ / امیر المومنین علیه السّلام / 197
الَّذِي قَصْرَتْ عَنْ رُؤْيَتِهِ أَبْصَارُ النَّاظِرِينَ ... / اما سجاد علیه السَّلام / 381
رَبِّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، صَلاةً تَنْتَظِمْ صَلَوَاتِ... / اما سجاد علیه السَّلام / 382
رَبِّ لَا تَكِلْنِي إِلَى نَفْسِي طَرْفَةَ عَيْنٍ أَبَداً لا أَقَلَّ.../ امام صادق علیه السَّلام / 219
رَجُلٌ مِنْ اهل قُمْ يَدْعُوا النّاسَ الَى الْحَقِّ يَجْتِمِعُ... / امام کاظم علیه السَّلام / 463
رحِمَ اللهُ امْرَأَ سَمِعَ حُكْماً فَوَعَى وَدَعِيَ... / امیر المومنین علیه السّلام / 232
روایت / قائل / صفحه
الرُّؤْيَا ثَلاثَة رُؤْيَا بُشْرَى مِنَ اللهِ وَرُؤْيَا مِمَّا... / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 285
الرؤيا على ثَلاثَةِ وُجُوهِ بِشَارَةٍ مِنَ اللَّهِ... / امام صادق علیه السَّلام / 285
رُؤْيَتُكَ حَاجَتِي وَجِوَارُكَ طَلِبِي وَقُرْبُكَ عَايَةُ سُؤلى / اما سجاد علیه السَّلام/ 380
سَهَرُ العُيونِ بِذِكرِ اللهِ فُرْصَةُ السُّعَداء... / امیر المومنین علیه السَّلام / 174
سَهَرُ اللَّيْلِ بِذِكْرِ اللَّهِ غَنِيمَةُ الْأَوْلِيَاء... / امیر المومنین علیه السَّلام / 174
السَّهَرُ رَوْضَةُ الْمُشْتَاقِين / امیر المومنین علیه السَّلام / 174
الشَّرِيعَةُ أَقْوَالِى وَالطَّرِيقَةُ أَفْعَالِي وَالْحَقِيقَةُ أَحْوالى / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 256
شِيعَتُنَا الَّذِينَ إِذَا خَلَوْا ذَكَرُوا اللَّهَ كَثِيراً / امام صادق علیه السَّلام/ 196
الصلاة قربان کلی تقی / امام رضا علیه السّلام / 74
عِبَادَ اللَّهِ إِنَّ مِنْ أَحَبَّ عِبَادِ اللَّهِ إِليه... / امیر المومنین علیه السَّلام / 263
عجِبْتُ لِمَنْ فَزِعَ مِنْ أربع كَيفَ لَا يَفْزَعُ إِلَى أَرْبَعِ... / امام صادق علیه السّلام / 215
عَرَفْتُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ وَحَلٌّ العُقُودِ... امير المؤمنين علیه السَّلام / 33
الْعُزْلَةُ أَفْضَلُ شِيَمِ الْأَكياسِ / امیر المومنین علیه السَّلام / 179
الْعُزْلَةُ عِبَادَة / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 179
عَظُمَ الْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغْرَ مَا دُونَهُ... / امیر المومنین علیه السّلام / 95
عَلَيْكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ وَانظُرُوا.../ امام صادق علیه السّلام / 456
عَليكُمْ بِسلاح الْأَنْبِيَاءِ / اما رضا علیه السَّلام/ 417
عَلیٌ الحقِّ والحقُّ مَعَ على / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 417
عِندَ تَحَقَّقِ الْإِخْلَاصِ تَسْتَنِيرُ الْبَصَائِرُ / امیر المومنین علیه السَّلام / 64
غَايَةُ الْيَقِينِ الْإِخْلَاص / امیر المومنین علیه السَّلام / 64
روایت / قائل / صفحه
الْغُبْرَةُ عَلى مَنْ اثارها، هَلَكَ المَحاصِيرُ... امام باقر علیه السَّلام / 456
فَاجْعَلْنَا مِنَ الَّذِينَ تَرَشَحَتْ أَشْجَارُ الشَّوْقِ إِلَيْكَ... / اما سجاد علیه السَّلام / 52
فَإِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَشْوِيقٌ رَكنوا إليها طمعا... / امیر المومنین علیه السَّلام / 94
فَاعْلَمْ رَحِمَكَ اللهُ أَنَّ الْمَذْهَبَ الصَّحِيحَ في التوحيد... / امام صادق علیه السّلام / 225
فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ: مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ... امیرالمؤمنین علیه السَّلام/ 94
فَإِنْ أَبْطَأَ عَنِّى عَتَبْتُ بِجَهْلِي عَلَيْكَ... / دعاء افتتاح / 488
فأَنتَ لا غَيرُكَ مُرَادِي وَلَكَ لا لِسِوَاكَ سَهَرِی... / اما سجاد علیه السَّلام / 53
فإِنَّ مَن اتَّقَى اللَّهَ جَلَّ وَعَزَّ وَقَوِيَ وَشَبِعَ... / امیر المومنین علیه السَّلام / 264
فَقَالَ لِي أَخْبِرْنِي عَنْكَ لَوْ أَنِّي قُلْتُ قَوْلاً... / امام رضا علیه السَّلام/ 484
فَكَأَنَّمَا قَطَعُوا الدُّنْيَا إِلَى الْآخِرَةِ وَهُمْ فِيهَا... / امیر المومنین علیه السّلام/ 264
فَكُنْ بِاللهِ أَوْثَقَ فَإِنَّكَ عَلَى مَوْعِدٍ مِنَ اللَّهِ... / امام رضا علیه السّلام / 484
فَمَا خُلِقْتُ لِيَشْغَلَنى الطَّيِّبَاتِ كَالْبَهِيمَةِ... / امیر المومنین علیه السّلام / 171
فَمِنْ عَلامَةِ أَحَدِهِمْ أَنَّكَ تَرَى لَهُ قُوَّةً فِي دِينِ... / امیر المومنین علیه السّلام / 96
فَهُمْ وَالْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا، فَهُمْ فيها... امیر المومنین علیه السّلام / 94
فِي اعْتِزَالَ ابْناءِ الدُّنيا جِماعُ الصلاحِ / امیر المومنین علیه السَّلام / 180
فِي الذِّكْرِ حياةُ الْقُلُوبِ / امیر المومنین علیه السَّلام / 197
فِي الزَّلازِلِ وَقُورٌ وفِي المَكارِهِ صَبُو... / امیر المومنین علیه السَّلام / 96
قالَ في لَيْلَةِ المِعراجِ يَا رَبِّ مَا أَوَّلُ الْعِبَادَةِ قَالَ... / رسول اللهُ صلّی اللهُ علیه وآله / 164
قَدْ أَحْيا عَقْلَهُ، وَأَمَاتَ نَفْسَهُ، حَتَّى دَقَ جَلِيلُهُ... امیر المومنین علیه السّلام/ 100،59
قَدْ كُشِفَ الْغِطَاءُ عَنْ أَبِصَارِهِم وَانْجَلَتْ ظَلَمَة.... / امام سجاد دعلیه السَّلام / 52
قَلِيل تُؤَدِّى شُكْرَهُ خَيْرٌ مِن كثيرٍ لا تُطيقه / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 486
روایت / قائل / صفحه
كَانَ أَبِي لا كَثِيرَ الذِّكْرِ لَقَدْ كُنتُ أمشى مَعَهُ... / امام صادق علیه السَّلام / 210
كانَ لى فِيمَا مَضَى أَحْ فِي اللهِ وَكَانَ يُعْظِمُهُ... / امیر المومنین علیه السَّلام / 97
كُلُّ اسْمٍ مِنْ أَسْمَاءِ اللَّهِ أَعْظَمُ فَفَرِّعْ قَلَبَكَ ... / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 483
كُلِّ رَايَةٍ تَرْفَعُ قَبْلَ قِيَامِ الْقَائِمِ فَصَاحِبُهَا طَاغُوت... / امام صادق علیه السَّلام / 458
كَيفَ يَسْتَدَلُّ عَلَيكَ بِمَا هُوَ فِي وجودِهِ مُفتقر... / امام سجاد علیه السَّلام / 51
لا تَجْلِسْ عَلَى الطَّعَامِ إِلَّا وَأَنْتَ جَائِعٌ وَلا تَقُمْ... / امیر المومنین علیه السّلام/ 171
لا تُدْرِكْهُ الْعُيونُ بِمُشَاهَدَةِ الْعِيانِ وَلَكِنْ... / امیر المومنین علیه السَّلام / 37
لا تَذكَّرِ اللهَ سُبْحَانَهُ سَاهِياً وَلا تَنْسَهُ لاهياً... / امیر المومنین علیه السَّلام / 208
لا سَهَرَ إِلَّا فِي ثَلاثٍ مُتَهَجِّدٍ بِالْقُرْآنِ وَفِي طَلَبِ الْعِلْمِ... / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 175
لا يَجْتَمِعُ الجُوعُ والمَرَضِ/ امیر المومنین علیه السَّلام / 170
امیر المومنین علیه السَّلام / 170
لا يَخْفَى عَلَيْهِ شَيْءٌ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي السَماءِ... / امام سجاد علیه السَّلام / 382
لا يَرضُونَ مِن أعمالِهِمُ الْقَلِيلَ وَلا يَسْتَكْثِرُونَ الْكَثِير . امیرالمؤمنین علیه السّلام / 96
لَتَلِدَنَّ لَكَ مِنْهَا خَيْرٌ أَهْلِ الْأَرْضِ / امیر المومنین علیه السَّلام / 391
لَصَبْرُ أَحَدِكُمْ سَاعَةً على ما يَكْرَهُ فِي بَعْضِ مَواطِن .../ رسول اللهُ صلّی اللهُ علیه وآله
لِكُلِّ شَيْءٍ مَعْدِنٌ وَمَعْدِنَ التَّقْوَى قُلُوبُ الْعَارِفِينَ / رسول اللهُ صلّی اللهُ علیه وآله / 34
لكلّ واحدٍ مِنْهُما آفات فاذا سَلِمَا مِنَ الْآفَاتِ فَالْكَلامُ ... / امام سجاد علیه السَّلام / 165
لم يكن لنا بعد الطف مصرع اعظم من فخ / امام جواد علیه السَّلام / 460
لَوْ ذُقْتَ حَلاوَةَ الْوَحْدَةِ لَاسْتَوْحَشْتَ مِنْ نَفْسِكَ... / اما صادق علیه السَّلام / 179
لَوْ فَعَلَ كَذَا وَكَذَا لَمَا اسْتَجَبْتُ دُعَاءَهُ لِأَنَّ... / حدیث قدسی / 483
لو لا أنَّ الشَّيَاطِينَ يحُومُونَ عَلَى قُلُوبِ بَنِي آدَمَ.../ رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله/ 63
لَيسَ بَينَهُ وَبَينَ خَلْقِهِ حِجَابٌ غَيْرُ خَلْقِهِ... / اما کاظم علیه السَّلام / 61
روایت / قائل / صفحه
لَيسَ مِنَّا مَنْ لَمْ ُيحَاسِبْ نَفْسَهُ كُلَّ يَوْمٍ / اما کاظم علیه السَّلام / 111
مَا أَخْلَصَ عَبْدٌ لِلَّهِ عَزَّ وَجَلَّ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً... / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 64
مَا بَالُ أَقْوَامٍ يُحَرِّمُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمُ الطَّيِّبَاتِ... / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 181
ما تَقَرَّب إليّ عَبدٌ بِشَيْءٍ أَحَبَّ إِلَى مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَيهِ... / حدیث قدسی / 60
ما جَلَسَ رَسُولُ الله صلّی اللهُ علیه وآله عَلى هَذَا الْمِنْبَرِ قَطُّ إِلَّا... / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 166
مَا خَرَجَ وَلا يَخْرُجُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ إِلَى قِيَامِ قَائِمِنَا... / امام صادق علیه السَّلام / 455
ما رأيت شيئاً إلّا و رأيت الله قبله و بعده ومعه / امیر المومنین علیه السَّلام / 305
مَا مِنْ شَيْءٍ إِلَّا وَلَهُ حَد يَنْتَهِي إِلَيْهِ إِلَّا ... / امام صادق علیه السَّلام / 210،195
مَا مِنْ شَيْءٍ أَبْغَضَ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ مِن بَطَنٍ مِمَلُوءٍ/ امام باقر علیه السَّلام / 171
مَتَى غِبْتَ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى دَلِيلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ... / امام حسین علیه السَّلام / 51
مُداوِمَةُ الذِّكْرِ قُوتُ الأَرواحِ / امیر المومنین علیه السَّلام / 198
مُداومَةُ الذِّكْرِ قُوتُ الأرواحِ وَمِفتاح الصلاحِ / امیر المومنین علیه السَّلام / 212
مَرْحَباً بِقَوْمٍ قَضَوْا الْجِهَادَ الْأَصْغَرَ وَبَقِي عَلَيْهِمْ... / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 126،67
المُسْلِمُ الَّذِي يُخَالِطُ النَّاسَ وَيَصبِرٌ عَلى أذاهم... / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 188
مَعَ كُلِّ شَيْءٍ لَا بِمُقَارَنَةٍ وَغَيْرُ كُلِّ... / امیر المومنین علیه السَّلام / 328
مَنِ اسْتَدَامَ رِيَاضَةَ نَفْسِهِ انْتَفَع / امیر المومنین علیه السَّلام / 243
مَنِ اقْتَصَرَ فِي أَكْلِهِ كَثُرَت صِحْتَهُ وَصَلَحَتْ فِكْرَتُهُ/ امير المؤمنين علیه السَّلام / 170
من انفرد عن الناس أنس بالله سبحانه / امیر المومنین علیه السَّلام / 179
مَنْ أَحَبَّ أَنْ يَعْلَمَ أَ قُبِلَتْ صَلَاتُهُ أَمْ لَمْ تُقبل... / امام صادق علیه السَّلام / 256
مَنْ أُعْطِيَ لِسَاناً ذَاكِراً فَقَدْ أُعْطِيَ خَيْرَ الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 196
مَنْ أَكْثَرَ ذِكْرَ اللَّهِ أَحَبَّهُ اللهُ / رسوال الله صلّی اللهُ علیه وآله / 198
روایت / قائل / صفحه
مَنْ أَكْثَرَ ذِكْرَ اللهِ أَظَلَّهُ اللهُ فِى جَنَّتِهِ / امام صادق علیه السَّلام / 199،196
مَن ذَكَر الله سبحانَهُ احْيَى اللهُ قَلْبَهُ... / امیر المومنین علیه السَّلام / 212،197
مَنْ ذَكَرَ اللهَ وَلَمْ يَسْتَبِقُ إِلَى لِقَائِهِ فَقَدِ... / امام رضا علیه السَّلام / 209
من رآنى المنام فقد رآنى فانى ارى في كل صورة / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 289
مَن رَآنِي فِي مَنَامِهِ فَقَدْ رَآنِي لِأَنَّ الشَّيْطَانَ... / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 290،288
مَنْ شَبَّهَ اللَّهَ بِخَلْقِهِ فَقَدْ كَفَر / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 149،38
مَنْ شغل بذكرى عَنْ مَسْألتى أعْطَيتُهُ أَفْضَل... / حدیث قدسی / 213،199
مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 125،121
مَنْ عَمَّرَ قَلْبَهَ بِدَوامِ الذِّكْرِ حَسُنَتْ أفعاله... / امیر المومنین علیه السّلام / 212،198
مَنْ فَسَّرَ الْقُرْآنَ بِرَأْيِهِ فَقَدِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 149
من قال في القرآن بغير علم فليتبوّاء مقعده من النار / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 149
مَنْ قَالَ فِي دُبُرِ صَلاةِ الْفَجْرِ وَدُبُرِ صَلاةِ المَغرِبِ... / امام صادق علیه السّلام / 222
مَنْ قَالَ مَا شَاءَ اللهُ كَانَ لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ... / امام صادق علیه السّلام / 222
نِعْمَ الْعَوْنُ عَلَى أَشَرِ النَّفْسِ وَكَسْرِ عَادَتِهَا التَّجَوُّعُ/ امیرالمؤمنین علیه السّلام/ 170
نِعْمَ عَوْنُ الْوَرَعِ التَّجَوُّعِ / امیر المومنین علیه السّلام / 170
وَاعْمُرُ لَيْلِي بِإِيقَاظِي فِيهِ لِعِبادَتِك... / امام سجاد علیه السّلام / 174
وَالْزِمُوا السَّوادَ الْأَعْظَمِ فَإِنَّ يَدَ اللهِ عَلَى الْجَمَاعَةِ ... / امير المؤمنين علیه السّلام/ 180
وَاِنْ ظَنَّتِ الرَّعِيَّةُ بِكَ حَيْفاً فَأَصْحِرْ لَهُمْ.../ امیرالمؤمنین علیه السّلام / 243
وإِنَّمَا هِي نَفْسِي أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَى لِتَأْتِيَ آمِنَةً... / امیرالمؤمنین علیه السّلام / 242
وَايْمُ اللهِ يَمِيناً أَسْتَثْنِي فِيهَا بِمَشيئَةِ اللهِ... / امیر المومنین امیرالمؤمنین علیه السّلام/ 242
وَأَمَّا النَّهَارَ فَحُلَمَاءُ عُلَمَاءُ أَبْرَارٌ أَنْقِياء / امیرالمؤمنین علیه السّلام / 95
روایت / قائل / صفحه
الوصلة بالله فى الانقطاع عن الناس / امیرالمؤمنین علیه السّلام / 179
وَغُلَّتِى لا يُبَرِّدُهَا إِلَّا وَصْلُكَ وَلَوْعَتِي لا يُطْفِتْهَا... / امام سجاد علیه السّلام / 380
وَلا تُصِيبُ ذاكِرَ اللهِ عَزّ وَجَل / امام صادق علیه السّلام / 213
وَلَمْ تَجْعَلْ لِلْخَلْقِ طَرِيقاً إِلَى مَعْرِفَتِكَ إِلَّا ... / امام سجاد علیه السّلام / 381
وَلَوْ لا الأجَلُ الَّذى كَتَبَ اللهُ عَلَيهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ ... / امیر المومنین علیه السّلام / 94
و ما عَبَدْناكَ حَقَّ عِبادَتِكَ وَمَا عَرَفْنَاكَ حَقَّ مَعْرِفَتِكَ / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 34
وَمَنْ فَسَّرَ بِرَأْيِهِ آيَةً مِنْ كِتَابِ اللهِ فَقَدْ كَفَرَ / امام صادق علیه السّلام / 149
وَمَنْ فَشَرَ بِرَأْبِهِ إِنْ أَصَابَ لَمْ يُوجَرُ... / امام صادق علیه السّلام / 149
هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ ... / امیر المومنین علیه السّلام / 117،96
هذا عَبْدٌ نَوَّرَ اللهُ قَلبَه بِالايمانِ / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 270
هذا مَنْزِلُكَ يا فُلانٌ، وَهذا قَصْرُكَ يا فُلانٌ، وَهَذِهِ دَرَجَتُكَ.../ امام حسین علیه السّلام / 272
هَلَكَ مَنْ لَيْسَ لَهُ حَكِيمٌ يُرْشِدُه / امام سجاد علیه السّلام / 233
يا أَباذر اذْكُرِ اللَّهَ ذِكْراً خَالِصاً / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 206
يا أباذرٌ طُوبَى لِأَصْحَابِ الْأَلْوِيةِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ... / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 233
يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اعْتَزَلتَ النَّاسَ / امام صادق علیه السّلام / 183
يا ابْنَ مَسْعُودٍ! اصْبِرْ مَعَ الَّذِينَ يَذْكُرُونَ الله ... / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 104
يا ابْنَ مَسْعُودٍ! إِيَّاكَ أَنْ تُشْرِكَ بِاللهِ طَرْفَةَ عَينِ... / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 104
يا ابْنَ مَسْعُودٍ! فَمَنْ شَرَحَ اللهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ فَهُوَ... / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 60
يا ابْنَ مَسْعُودٍ! لا تَخْتَارَنَّ عَلَى ذِكْرِ اللهِ شَيئاً... / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 104
یا الهی و سیدی و مولای ما طابت الدنيا الا بذكرك ... / امام سجاد علیه السّلام / 404
يَا أَبَا خَالِدٍ النُّورُ وَاللهِ الأَئمَّةُ مِنْ آلِ مُحمدٍ صلّی اللهُ علیه وآله... / امیر المؤمنين علیه السّلام / 235
روایت / قائل / صفحه
يا أَبَا ذَر الدَّرَجَةُ فِي الْجَنَّةِ كَمَا بَينَ السَّمَاءِ... / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 102
يا أَبَا ذَرِ الصَّلاةُ عِمَادُ الدِّينِ وَالنِّسَانُ أَكْبَرُ... / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 102
يا أَبَا ذَر مَنْ لَمْ يَأْتِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ بِثَلَاثٍ... / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 103
يَا أَحَدُ يَا أَحَدُ يَا صَمَدُ يَا صَمَدُ يَا مَنْ لَمْ يَلِدْ... / ابراهیم علیه السّلام 218
يَا أَحْمَدُ إِنَّ الْعَبْدَ إِذَا أَجَاعَ بَطْنَهُ وَحَفِظَ لِسَانَهُ... / حدیث قدسی / 266
يَا بُنَيَّ إِنَّ الدُّنْيَا بَحْرٌ عَمِيقٌ، قَدْ غَرَقَ فيها ... / امام کاظم علیه السّلام / 138
يا خفى الالطاف نجنا مما نحذر ونخاف / دعا / 220
يا دليل المتحيّرين ويا أمانَ الْخائِفين، و يا غِیاثَ... / دعا / 219
يَا سَابِعَ النِّعَمِ يَا دَافِعَ النِّقَمِ يَا نُورَ الْمُسْتَوْحِشِينَ ... / امير المؤمنين علیه السّلام / 220
يا سُفيانُ فَسَدَ الزَّمَانُ وَتَغَيَّرَ الْإِخْوَانُ... / امام صادق علیه السّلام / 183
یا سیّدی و مولای نامت العیون و غابت النجوم و انت... / امام سجاد علیه السّلام / 403
يَا عَلِيُّ! ثَلاث لا تُطِيقُهَا هَذِهِ الْأُمَّةُ الْمُوَاسَاةُ لِلْأَخ... / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 201
يا عَلِى! سَبْعَةٌ مَنْ كُنَّ فِيهِ فَقَدِ استَكمَلَ... / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 101
يَا غَايَةَ آمَالِ الْعَارِفِينَ / امیر المومنین علیه السّلام / 34
يا مُعَاوِيةُ إِنَّ مُحَمَّداً صلّی اللهُ علیه وآله لَمْ يَرَ الرَّبَّ تَبَارَكَ وَتَعَالَى.... / امام صادق علیه السّلام / 38
يا مُعَاوِيةُ مَا أَفْبَحَ بالرّجل يأتي عليه سبعون سنة / امام صادق علیه السّلام / 38
يَا مَنِ اسْمُهُ دَوَاءٌ وَذِكْرُهُ شِفَاءٌ وَطَاعَتُهُ غِنَى / امیر المومنین علیه السّلام / 220،198
يا مَنْ دَلَّ عَلَى ذَاتِهِ بِذَاتِهِ وَتَنَزَّهَ عَنْ... / امیر المومنین علیه السّلام / 50
يَا مَنْ ذِكْرُهُ شَرَفٌ لِلذاكِرِين / امام سجاد علیه السّلام / 195
يا مَن لهُ الدُّنيا وَالآخرةُ ارْحَم مَنْ لَيْسَ لَهُ الدنيا ولا الآخِرَةُ / از عابدان / 220
يا مَنْ هُوَ غَايةُ مُرَادِ الْمُرِيدِينَ يا مَنْ هُوَ مُنْتَهَى... / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 34
روایت / قائل / صفحه
يا مَنْ يُجِيبُ دُعَاءَ الْمُضْطَرِّ فِى الظَّلَم / امام سجاد علیه السّلام / 403
يا مَن يَقْبَلُ الْيَسِيرَ وَيَعْفُو عَنِ الْكَثِيرِ اقْبَلْ مِنِّى... / دعای افتتاح / 219
يَا مَنْ يَكْفِي مِنْ كُلِّ شَيْءٍ وَلَا يَكْفِي مِنْهُ شَيْء... / امام جواد علیه السّلام / 219
يَا مُيَسِّرُ ادْعُ وَلا تَقُلْ إِنَّ الأمرَ قَد فَرَغَ... / امام صادق علیه السّلام / 480
يفضل الذكر الخفى الذى لا تسمعه الحفظة... / رسول الله صلّی اللهُ علیه وآله / 206
محمد رسول الله صلّی اللهُ عیه وآله، 17، 31، 34، 36، 38، 57، 60، 63، 64، 67، 68، 75، 91، 93، 101، 104، 111، 126، 140، 145، 147، 149، 150، 152، 163، 164، 166، 173، 175، 179، 180، 181، 182، 183، 188، 189، 195، 196، 197، 198، 201، 205، 207، 213، 221، 243، 144، 246، 253، 256، 262، 265، 269، 270، 277، 279، 280، 281، 285، 288، 289، 290، 217، 333، 389، 394، 398، 400، 402، 409، 416، 424، 426، 427، 428، 429، 430، 450، 455، 457، 460، 467، 470، 471، 480، 481، 482، 483، 486، 487
امیر المومنین علی بن ابی طالب علیه السّلام، 20، 33، 34، 37، 50، 64، 93، 94، 96، 101، 117، 129، 132، 147، 148، 164، 166، 170، 171، 174، 175، 179، 180، 195، 197، 198، 201، 207، 212، 220، 232، 233، 242، 253، 263، 268، 271، 277، 278، 305، 326، 402، 417، 419، 420، 427، 428، 429، 455، 468، 470
فاطمۀ زهرا علیها السَّلام، 129، 210، 211، 214، 222، 267، 268، 387، 394
امام حسن مجتبی علیه السّلام، 31، 51، 129، 167، 252، 253، 271، 388، 391، 401، 461، 469
علی بن الحسین امام سجاد علیه السَّلام، 17، 19، 20، 27، 31، 34، 52، 165، 174، 195، 206، 233، 273، 387، 388، 389، 390، 391، 392، 393، 395، 396، 397، 398، 399، 400، 491، 402، 404، 405، 407، 409، 410، 414، 415، 416، 418، 419، 424، 426، 432، 434، 469، 470، 479
محمد بن علی امام باقر، 171، 201، 207، 218، 219، 235، 236، 266، 272، 390، 399، 402، 419، 423، 424، 427، 432، 455، 456، 470، 476
جعفر بن محمد امام صادق علیه السَّلام، 38، 60، 61، 128، 149، 171، 179، 182، 183، 195، 196، 199، 201، 213، 215، 219، 222، 243، 256، 267، 268، 269، 287، 290، 369، 402، 422، 423، 424، 425، 427، 429، 430، 432، 455، 456، 458، 459، 460، 461، 464، 470، 480
موسی بن جعفر امام کاظم علیه السَّلام، 61، 138، 169، 224، 463
علی بن موسی امام رضا علیه السَّلام، 64، 132، 164، 208، 265، 288، 422، 459، 477، 483
محمد بن علی التقی امام جواد علیه السَّلام، 219، 460،
حسن بن علی امام عسکری علیه السَّلام، 214، 313
حجت بن الحسن امام مهدی علیه السَّلام، 107، 313، 314، 375، 376، 434، 455، 456، 458، 461، 463، 464
آخوند خراسانی، 118
آدم علیه السَّلام، 63، 155، 156، 216، 311، 345، 348، 349، 350، 352، 353
آشتیانی، محمدرضف، 5
آصف بن برخیا 29،
آملی، حیدر، 302
آنه ماری، شیمل، 19
ابراهیم علیه السَّلام، 35، 36، 37، 44، 45، 57، 63، 87، 178، 183، 218، 226، 261، 266، 282، 290، 471
ابراهیم ادهم، 246
ابراهيم بن عبدالله بن حسن، 425، 426
ابن ابی الحدید، 154، 388
ابن ادریس، 436
ابن جوزی ، حنبلی 145، 146
ابن حبّان، 388
ابن داود، 422
ابن سکون، 436
ابن سیرین، 289
ابن سینا، 43، 113، 115، 117
ابن شهاب زهری، 401
ابن عباس، 205، 276، 278
ابن عبد ربه، 401
ابن عساکر، 401
ابن کُرینی، 146، 241
ابن ماجه، 188
ابن مسعود، 101،60، 104
ابن منظور، 392
ابوالحسن عبدالله بن ابوالقاسم زیدی یمنی، 444
ابوالحسن علی بن الحسن مفسّر زواره ای، 442
ابوالحسن علی بن محمد بن سکون حلی، 420
ابوالعباس احمد بن یوسف موصلی، 441
ابوالفرج ابن جوزی حنبلی، 246
ابوالمرهف، 456
ابو المفضل، 464
ابو المفضل محمد بن عبدالله شیبانی، 420
ابوبصير ، 213، 272، 287، 458
ابوبکر، 147
ابو جعفر محمد بن جمال الدین، 444
ابو جعفر محمد بن منصور عجلی حلی، 441
ابوحمزۀ ثمالی، 61
ابو حنیفه، 113
ابو خالد تمار، 271
ابوذر، 101، 102، 103، 195
ابوسعید، 176، 245
ابوسعید ابوالخیر، 144
ابوعبدالله جعفر بن محمد، 421
ابوعبدالله جعفر بن محمد بن جعفر بن، 420
ابو عبدالله محمد بن احمد بن شهریار، 419
ابو منصور محمد بن محمد المعدل، 420
ابوهاشم کوفی، 369
ابی جعفر محمد بن جمال الدین، 448
احمد ابن عتبة، 388
احمد بن مسلم مطهری، 430
اربلی، 392
اردبیلی، 422
ارسطا، محمدجواد، 5
استرآبادی، ملامحمد، 445
اسحاق، 178
اسماعیل ، 151، 226، 282، 283، 290
اسماعيل بن علي بن الحسین، 426
اشکوری حسینی، احمد، 446
اصفهانی، ابوالفرج، 409
اصفهانی، ابو نعیم، 401
،اصفهانی شیخ الشریعه، 448
اصفهانی، عبدالغفار، 450
اصفهانی، محمد حسین، 120
اصفهانی، ملا عبد الجواد، 449
اصفهانی، میرزا مهدی، 279
اصمعی، 402، 403، 405
اعرجی، محمدرضا، 448
افندی تبریزی اصفهانی، میرزا عبدالله، 446
امین، محسن، 415
انصاری، محمد جواد، 297
اوشو، 335، 338
ایوب، 216، 482
بایزید بسطامی، 309
بحر العلوم، محمد مهدی، 107، 113، 118
بحرانی، محمد علی بن حاج سلیمان، 447
بحرانی، یوسف، 107
بختیاری حویزی، یعقوب بن ابراهیم، 446
آیت الله بروجردی، 414
بسطامی، بایزید، 140
بصری، حسن، 278
بلاغی، صدر الدین، 18
بلاغی عباس بن محمد علی، 442
بلقیس 296
بلیانی، عبدالله، 185
بناطی عاملی، ابوالحسن بن محمد بن طاهر 446
سید بن طاووس، 218
شیخ بهائی، 420، 435، 436، 442، 443، 444، 451
بهبهانی، وحید، 107
بیهقی، 189
پائولو کوئلیو، 338، 340، 342
تاجا، تاج الدین، 444
تاجا، حسن، 436
تاج الدین حسن بن محمد اصفهانی، 442
تبریزی، قزوینی، ابراهیم بن میر محمد معصوم، 446
ترمذی، 149
تنزین گیاتسوا، 361
توکل، عبدالمهدی، 5
تهرانی ،آقابزرگ، 418، 420، 443، 450
ثعلبة بن حاطب انصاری، 486، 487
ثمالی، ابوحمزه، 326
جابر بن یزید جعفی، 390
جامی، 157
جامی، عبد الرحمن، 155
جرجانی، 276
جزائری، عبدالله، 405، 446
جزائری، نعمت الله، 443، 451،452
علامه حعفری، 327
جعفریان، رسول، 390
بغدادی، جنید
جنید بغدادی 143 ، 147، 252، 309، 369
جواهر کلام عبد العزیز، 447
چهار دشتی رشتی نجفی، محمدعلی بن نصیر، 448
حافظ، 302
حافظ ابونعیم اصفهانی، 389
حافظ شیرازی، 48
حبیب بن مظاهر، 270، 271
حجاج بن یوسف، 314، 469
حزنی، علی، 450
حسن، بصری، 278
حسنی صغانی، محمد بن زید، 446
حسین بن اشکیب، 464
حسین بن علی، شهید فخ، 459 ، 460
حسین، حسین بن حسن، 442
حسین فاطمی قمی 118
حسینی ارموی، میر جلال الدین، 419
حسینی اصفهانی، محمد بن محمد باقر، 445
حسینی سرابی، ابوالفضل، 450
حسینی نائینی، بهاءالدین محمد، 451
حکیم، محسن، 315
حلاج، حسین بن منصور، 140، 302، 309، 311، 313، 314
علامه حلی، 252، 290
حوا، 216
خاتمی، محمد، 375
خاتون آبادی، امیر محمد صالح، 446
خرّاز، ابوسعید، 147
خضر علیه السّلام، 230، 231
خمینی، روح الله، 18 ، 118، 140، 254، 305، 315، 416
خناروفلورس، 365
خوئی، ابوالقاسم، 167، 316، 317، 421، 422
خوانساری، آقا جمال، 445
خوانساری، حسین، 443
دارابی، محمد، 452
دالایی لاما، 361، 362، 363
،داودی، سعید، 5
دجال، 458
دعبل خزاعی، 459
دون خوان ماتیوس، 365
ذعلب یمانی، 37
راحیل، 282
رازی، محمدسلیم، 451
رازی، مرتضی، 252
رازی ملا محمد سلیم، 442
راغب اصفهانی، 91
ربیع بن خثیم، 167
رشید هجری، 271
رفیع الدین ،امیر، 444
رفیعی قزوینی، 305
رکن الملک، 449
رودگر، محمد جواد، 5
روزبهان، 140
روغنی قزوینی، محمد صالح، 451
روغنی، محمد صالح بن محمد باقر، 443، 448،
زبیر، 278
زرآبادی، موسی، 279
زكريا علی السّلام ، 205، 218، 295، 482
زکریای رازی، 375
زلیخا، 188
زولیکا، 365
زُهری، 273، 396، 400
زید بن علی بن الحسین، 419، 423، 424، 426، 459 ،457
زید بن یحیی، 459
سامری، 159، 276، 277
سبط بن الجوزی، 421
سراقة بن مالک ،کنانی 276
سرّی سَقَطی 143
سعدی، 306، 370
سعید بن كلثوم، 402
سعید بن مسیب ،395، 397، 398، 409
سفاح، 461
سفیان ثوری، 183
سفیانی، 458
السقاف، علوی بن عبد القادر، 19
سلطان حسین صفوی، 454
سلیمان، 262، 267، 269
شانه چی، 433
شاه عباس صفوی، 444
شاه محمد اصطهباناتی شیرازی، موسی
شبستری 159
شبلی، 144، 177، 309، 405
شعرانی، میرزا ابوالحسن، 449
شعیب علیه السّلام، 230، 231
شفتی، 107
شهربانو، 390، 391، 392
شهرستانی، امیر شرف الدین علی بن علی بت حجت الله، 444
شهید اول، 436
شهید ثانی، علی بن زین العابدین، 444، 451
شهیدی، جعفر، 390
شیبانی، ابوالفضل، 429
شیرازی، شاه محمد، 447
شیرازی، محمد طاهر بن حسین، 449
صدام حسین، 362
صدر، 446
صدر، باقر، 408، 470
صدر بلاغی، صدر الدین، 418
شیخ صدوق، 289، 314
صفوان بن یحیی، 456
صنعانی یزدی، محسن بن قاسم بن اسحق، 449
صوفی قزوینی، محمد تقی بن مظفر، 445
طالقانی، علی، 448
طالقانی، محمد بن ابراهیم، 289
طالوت، 217
طاهری، محمد علی، 342
طباطبائی، محمد حسین، 133
طباطبایی، صدرالدین بن نصیر الدین، 449
طباطبایی، محمد حسین، 43، 82، 112، 113، 381
طبرسی، 204، 266 ،277، 281، 284، 313، 392، 402
طریحی ،نجفی فخرالدین بن محمد علی، 442
طلحه، 278
طنطاوی، 417
علامه طنطاوی، 18
شیخ طوسی، 314، 388، 420، 422
طوسی، جمال الدین، 447
طوسی، نصیرالدین، 117
علامه طهرانی، 308، 309، 310
عاملی، جواد، 107
عاملی، حر، 221، 419
عاملی، علی بن زین الدین، 451
عایشه، 182، 278
عبد الله بن حسن، 426
عبدالله بن عمر بن خطاب الزّيات، 420، 421 ، 422
عبدالله قطب شاه، 453
عبدالملک بن مروان، 389، 396، 401، 469
عثمان، 147
عثمان بن حنیف، 242
عثمان بن مظعون 182
عربی، محیی الدین، 149، 150، 151، 152، 153، 154، 157، 184، 307، 308، 309، 372
عزالدین حسین بن عبدالصمد حارثی، 442
شیخ عطار ،140، 147، 311، 369
علاء الدوله، 114
علی بن ابراهیم، 456
علی بن زید، 397، 398
علی بن ،نعمان، 420، 421، 422
سید علی خان، 18، 433
عمر، 147، 391
عمر بن حنظله 458
عمرو بن حریث، 271
عميد الرؤسا، 436
عمیر بن متوکل بلخی، 430
عمير بن متوكل ثقفی، 420، 422، 434
عنوان بصری، 243
عیسی علیه السّلام= مسیح، 87، 269
عيص بن القاسم، 456
غزالی، ابو حامد، 146 ، 154، 167، 168، 172، 187، 189، 237، 241، 246، 370، 402
غزالی ،احمد، 157
قهپائی، بدیع الزمان، 452
غزالی واعظ، ابوالفتوح احمد بن محمد، 154
غنی، قاسم، 143، 144
فاضل هندی، 442، 444
فاضلی، علی، 450
فتحعلی شاه قاجار، 447
فخر رازی، 74، 281
فرزدق، 20، 392، 393، 394
فروغی بسطامی، 51
فعالی، محمد تقی، 335، 336، 337، 338، 339، 350، 341، 342، 361، 367
فیض کاشانی، ملا محسن، 167، 168، 171، 185، 187، 189، 220، 244، 281، 452
452 ،281 ،244 ،220 ،189 ،187 ،185
قاضی بن کاشف الدین محمّد یزدی، 451
قدسی، احمد، 5
قرشی، علی اکبر، 449، 450
قرطبی، 281
علامه قزوینی، 305
قزوینی، مجتبی، 279
قزوینی، ملاخلیل بن غازی، 448
قشیری، 253
قمی، عباس، 314، 369
قونوی، 309
قهپائی، بدیع الزمان، 452
قیصری، 152، 154، 309
کابلی ،ابو خالد، 235، 236
کارلوس کاستاندا، 364، 365، 367
کاشانی، ملا حبیب الله بن علی مدد، 443
کبّه، 442
کتّانی، ابوبکر، 147
کرباسی، ابوالهدی، 444
کرخی، احمد بن هلال، 313
کسری 391
کشّی، 270، 392
کفعمی، تقی الدّین ابراهیم بن علی، 450
کلباسی، میرزا ابوالهدی، 442
شیخ کلینی ،61 ،171 182، 224، 264، 269، 285، 388
کمیل بن زیاد ،34، 96، 97، 117، 198، 220، 479
کنتوری، ناصرالدین حسینی، 448
کوکبانی یمنی جمال الدین، 447
گیلانی اصفهانی، حسین بن حسن، 446
گیلانی، چهاردهی، میرزا محمد علی، 453
گیلانی، سلیمان بن محمد، 449
لاهیجی، حسن بن عبد الرزاق، 448
لاهیجی دیلمی، قطب الدین محمد بن شیخ محمد علی شریف، 444
لبنانی، محمد حسین 451
لقمان، 42، 230، 232
لوط، 188، 269
مازندرانی فاضل آقاهادی، 446
مالک اشتر، 243
مالک بن انس، 396
مامقانی، 460
متوكل بن عمیر بن متوکل، 422
متوكل بن هارون 420، 422، 423، 424، 425، 426، 427، 430، 434، 464
علامه مجلسی، محمد باقر، 101، 163، 220، 233، 265، 266، 270، 271، 285، 288، 290، 313، 369، 413، 416، 434، 444، 445، 446، 452، 476، 484
مجلسی، محمد تقی (مجلسی اول)، 418، 443، 446، 451
محدث نوری، 256، 405، 421
محسنی منجّم، محمد باقر، 452
محقق داماد، 420
محقق کرکی، 442
محمد بن احمد بن شهریار 420
محمدبن احمدبن مسلم مطهری، 430
محمّد بن ادریس حلّی، 450
محمد بن اسامة بن زید، 399
محمد بن حسن بن احمد علوی، 419
محمد بن حسن بن روزبه ابوبکر مدائنی، 429
محمد بن عبد الله الشیبانی، 421
علامه مصطفوی، 123
محمد بن عبدالله بن حسن، نفس زکیه 389، 425، 426، 458، 460
محمد بن علی بن بلال، 313
محمد بن علی شلمغانی، 313
محمد بن محمد بن احمد بن عبد العزيز العُكبری، 421
محمد بن یعقوب، 456
محمد تاج، 435، 436
محمد شیرازی، افضل الدین، 449
مدرسی تبریزی، محمد علی، 443
مدعو، محمدبن محمد، 447
مدنی ،شیرازی ، علی خان، 448، 452، 453، 454
مدنی علی خان، 415، 445، 446
سید مرتضی، 421
مرعشی شهاب الدین 17، 18، 417، 442، 443، 444، 445، 446، 447، 449
مرعشی، علاءالدوله، 447
مرعشی، قوام الدین بن سید نصیر الدین، 447
مریم علیها السّلام 447 ، 178، 183، 205، 268، 269، 295
مشکات، محمد، 441
مشهدی، محمد بن محمدرضا، 443
علامه مصطفوی، 123
مصطفوی، 82، 84، 121
مصطفوی، جواد، 450
مطهری، مرضی، 115، 117، 256، 296، 334
معاویه بن ابی سفیان، 147، 148، 271
معاوية بن وَهَب، 38
معروف کرخی، 309
مغنیه، محمد جواد، 417
مفتی میرعباس لکنهویی، 448
شیخ مفید، 313، 391، 407
مکارم شیرازی، ناصر، 22
ملاباشی، فارسی ،شیرازی محمد باقر حسین، 447
ملاصدرا، 304
ملا محسن فیض کاشانی، مجدث بن شاه مرتضی، 444
ملکی تبریزی، میرزا جواد 118
ملکی میانجی ،باقر 279
منتجب الدین، 252
منصور دوانیقی، 389، 461
موحد ابطحی اصفهانی، 433
موسوی حسینی شیرازی ملاباشی، محمد باقر، 452
موسوی دزفولی، علی، 452
موسی علیه السّلام ، 153، 154، 155، 158، 169، 178، 203، 216، 217، 226، 230، 231، 276، 284، 307، 308، 482، 483
موسى الهادی عباسی، 459
موسى جمال السالكين عبدالباقی خطاط تبریزی، 448
موسی عبدالغفار ،رشتی 444
موکوندا لعل گوش، 359
مولوی، 370
مهنی بن سنان، 290
میثم تمار، 270، 271
میرداماد، 416
میرداماد ،حسینی، محمد باقر، 443
میرزا قاضی، 449
میسر بن عبدالعزیز، 480
نجاشی، 421، 422
نجم الدین ابوالحسن محمد بن الحسن، 420
نراقی، 107
نظام الدین احمد، 453، 454
نقی الدین ابراهیم بن علی بن الحسن، 442
نمازی، علی، 422
نوح علیه السّلام ، 218
نوح بن منصور سامانی، 113
نورالدین ابی الحسن علی بن عبدالعالی کرکی، 442
نوری، ابوالحسن، 147
نوری، میرزا حسین، 118
نهاوندی، علی اکبر، 445
وثوق الحکما سبزواری ابراهیم بن محمد علی، 453 ،448
هاتف اصفهانی، 25، 302
هارون علیه السَّلام ، 153، 154، 178، 307، 308
هاشم، 391
هبة الله بن حامد، 420
هرندی، مولی بدیع، 447
هشام بن عبدالملک، 20، 392، 393، 394
همام، 93
همدانی، حسین قلی، 118
همدانی، رضا، 118
همدانی، عارف، میرزا ابراهیم، 448
همدانی، علی، 449
همدانی، ملا علی، 118
هندی، سرور حسین، 445
يحيى بن زیدی، 420، 422، 424، 425، 426، 427، 430، 455، 464
یزدگرد، 390، 391، 392
یزدی، کاظم، 315
یزید بن معاویه 271، 390
یعقوب، 178، 262، 267، 282
یمانی 458
یمنی زیدی، محسن بن احمد شامی حسینی، 448
یوسف علسه السّلام ، 62، 79، 188، 200، 212، 219، 262، 267، 282، 283 284، 481
یوگا ناندا، 359
یونس علیه السّلام ، 41
اسلام، 18، 31، 32، 56، 57، 60، 67، 79، 91، 101، 108، 109، 126، 133، 145، 157، 172، 177، 180، 109، 126، 133، 145، 157، 172، 177، 180، 182، 183، 187، 189، 194، 218، 224، 232، 243، 245، 255، 286، 287، 315، 333ريال 347، 349، 352، 354، 355، 368، 371،
396، 406، 407، 408، 409، 417، 423، 428، 461، 462، 468، 469، 470، 482
انصار، 91
اوشو، 335
بنی اسد، 270
بنی اسرائیل، 158، 169، 284، 307
بنی امیه، 20، 31، 281، 392، 401، 425، 428، 461، 469، 470
بنی عباس، 461، 470
بنی هاشم، 277، 388
حلاحیه، 313، 314
حنابله،471
حنفیه، 471
خوارج، 315
زردشتی = مجوس، 310
زیدیه، 444، 446
سنی = اهل سنت = عامه ،17، 19، 149، 183،270، 273، 281، 288، 289، 369، 388، 389، 396، 397، 399، 402، 407، 413، 417، 421، 434، 470، 479
شافعیه، 471
شیعه = خاصه ،17 ، 43، 107، 149، 157، 196، 233، 238، 268، 281، 288، 369، 388، 413، 414، 416، 429، 434، 450، 455، 461، 469
صوفیه، 107، 125، 127، 137، 139، 140، 143، 144، 145، 147، 155، 158، 176، 204ريال 229، 230، 234، 235، 237، 241، 245، 246،
247، 251، 252، 257، 301، 302، 305، 397، 309، 314، 315، 316، 318، 328، 331، 344، 368، 369، 370، 371، 436ريال
غلات، 315
فدائیان خلق، 343
فراماسونر، 340
قاجاریه، 449
قبطیان، 284
قریش، 277
کاتولیک 19 ، 339
کمونیست، 343
ماتریالیست 331
مالکیه، 471
مسیحی، 19، 241، 242، 339، 340، 359، 360، 268، 401
معتزله، 388
منهاج البراعة، 479
مهاجر، 91
ناصبی، 315
فهرست کتاب ها
قرآن، 15، 18، 33، 35، 39، 41، 42، 44، 45، 46، 48، 50، 52، 58، 61، 65، 68، 69، 70، 73، 77، 78، 81، 82، 84، 87، 88، 90، 95، 107، 111، 116، 119، 121، 125، 129، 133، 137، 145، 147، 148، 149، 151، 152، 153، 156، 157، 158، 169، 173، 174، 175، 176، 177، 183، 188، 193، 196، 200، 201، 293، 204، 207، 208، 211، 214، 219، 221، 223، 223، 225، 226، 230، 233، 234، 237، 253، 261، 262،266، 267، 268، 280، 281، 295، 296، 308 ، 319، 320، 321، 322، 323، 324، 325، 326، 328، 346، 348، 349، 350، 352، 354،355، 356، 357، 358، 376، 387، 405، 407، 409 ، 417، 418، 428، 461، 468، 476، 480، 481، 486
آداب الصلاة «خمینی»، 416
آموزش های دوران خوان، 367
احتجاج، 277، 278، 313
احسن الحدیث، 449
احقاق الحق، 394
احیاء العلوم ،145، 167، 172، 189، 237
اختصاص شیخ مفید، 394
اخلاق در قرآن، 110
الاربعین، 443
ارشاد، 164، 205، 391، 407
الازهار اللطيفة، 448
الاستبصار، 444
اسرار التوحيد في مقامات ابی سعید، 176، 245
اسرار الصلاة، 118
اسناد صحیفۀ سجادیه، 17
الاشارات والتنبيهات، 43، 113، 114
اعلام الدین، 206
اعلام الوری، 402
اعیان الشیعه، 415
اغانی، 394، 409
اقبال، 218
الله شناسی 309
امالی صدوق، 216، 221
انجیل، 416، 418
تاریخ یعقوبی، 390
انسان و معرفت، 348، 351، 356
تأسیس الشیعه، 446
انوار البدرین، 447
بحار الانوار، 34، 39، 61، 63، 64، 101، 102، 103، 105، 125، 128، 149، 163، 164، 165، 171، 175، 179، 182، 183، 184، 195، 201، 202، 207، 209، 213، 218، 219، 220، 233، 244، 256، 265، 266، 270، 271، 272، 273، 278، 285، 288، 289، 290، 291، 313، 369،
390، 392، 395، 396، 399، 400، 401، 416، 418، 456، 460، 476، 477، 483، 484، 486
بحر الجواهر الخاقانی، 447
بحر المحبة، غزالی، 402، 405
البدر الزاهر فى صلاة الجمعة والمسافر، 415
بصائر الدرجات، 390
البلد الأمين، 450
پائولو کوئلیو، 339، 340، 341، 342
تاج العروس، 139
تاج المواليد، 392
تاریخ تصوف، 140، 143، 144
تاریخ قم، 390
تاریخ مدینۀ دمشق، 401
تاریخ یعقوبی، 390
تاسیس الشیعه، 446
تبصرة العوام، 252
التبصره فی شرح الصحیفة، 441
التحفة الرّضوية للصحيفة السّجّادية، 449، 451
التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، 82 84
تذکرة الاولیاء، 140، 147، 148، 177
تذكرة الخواص، 395
ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، 327
ترجمه و شرح صحیفۀ سجادیه، 451
ترجمه و شرح نهج البلاغه، 328
تصحیح الاعتقاد، 314
تعليقات على الصّحيفة السّجّادیّه، کاشانی، 452
تفسیر ابن ابی حاتم، 276
تفسیر امام حسن عسکری 7، 214
تفسیر برهان، 236، 267
تفسیر رازی، 7
تفسیر عیاشی، 149
تفسیر قمی، 276
تفسير منهج الصادقین، 220
تفسیر نمونه، 50، 231، 277
تلبیس ابلیس 145، 146، 246، 247
تنقيح المقال، 443، 460
التنقيح فى شرح العروة الوثقى، 317
تورات، 178
تهذیب الاحکام، 388
تهذیب التهذیب، 396
تهذيب اللغات و الاسماء، 389
الثقات، 388
الثقات العيون فى سادس القرون، 420
جامع الروات، 422
جرعه ای از دریا 279
جلوۀ حق، 245، 246
جواهر الکلام، 414
چهل حدیث، 254
حاشية الصّحيفة السّجّادیه، 450
حدائق الصالحین، 443، 444
حدائق المتقین، 484
الحدائق النقيه فى شرح الصمدیه، 454
الحديقة الهلالية، 451
حلّ لغات الصّحيفة السّجاديّة، 452
حلية الاولياء، 389، 394، 401
حیات فکری سیاسی امامان شیعه، 390
الخرائج و الجرائح راوندی، 395
خصائص الائمه، 479
خصال، 216
الدّر المنثور ، 166، 188، 189، 448
الدرجات الرفيعه في طبقات الشیعه، 445
در جستجوی عرفان اسلامی، 298
الدرر المنظومة الماثوره، 446
الذريعه الى تصانيف الشيعه، 418، 442، 447، 450
رجال خوئی، 421
رجال طوسی، 392، 422
رجال کشی، 271، 392، 399
رجال نجاشی، 421
الرسالة القشيريه، 253
روح مجرد، 310
روضة المتقین، 434، 437
رياض السالکین 18 ، 415، 416، 445، 448، 452، 453، 454
ریاض الصالحین، 446
رياض العابدين في شرح صحيفة زين العابدين، 447، 452
رياض العارفين فى شرح صحيفة سيّد الساجدین، 450، 452
ریاض العلماء، 446
رياض المؤمنين و حدائق المتۀقين وفقه الصالحین، 451، 484
ریحانه الادب، 443
زبور، 32، 415، 416، 418
زندگانی علی بن الحسين، 390
سفر جادویی با کارلوس کاستاندا، 364
سفينة البحار، 255، 369
سنن ترمذی، 149، 288
سیر اعلام النبلاء، 396، 389، 399
شرح الصّحيفة السّجّادية رازی 451
شرح الصّحيفة السجّاديّة عاملی، 451
شرح الصّحيفة السّجّاديّة، لبنانی، 451
شرح الصّحيفة السجادية، نائینی، 451
شرح الصحيفة الكامة السّجّادية، 451
الشّرح الكبير على الصّحيفة السّجاديّة، 451
شرح بعض ادعیه غامضه صحیفۀ سجّادیه، 453
شرح دعای عدلیه، 448
شرح شطحیّات روزبهان، 140
شرح صحیفۀ سجادیه، دزفولی، 452
شرح صحیفۀ سجادیه، گیلانی، 453
شرح صحیفهٔ عقیقی بخشایشی، 445، 447
شرح صحیفۀ میرداماد، 416
شرح فصوص الحكم، 152، 154، 302
شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، 154، 388، 389
شفا، 114
شمع يقين و آینۀ حکمت، 448
شیعه در اسلام، 43
صحیح بخاری، 288
صحیح مسلم، 288
صحیفه سجادیه، 15 ، 18 ، 19 ، 20، 27، 29، 32، 175، 195، 237، 238، 377،، 379، 380، 383، 408، 410، 414، 415، 416، 417، 418، 419، 421، 422، 430، 433، 436، 441، 443، 446، 450، 353، 455، 464، 467،468، 470، 479، 488
صحیفۀ سجادیۀ «ابطحی»، 433
صحیفۀ نور، 18
طبقات الکبری، 396
عرفان سرخپوستی، 365
عرفانهای نوظهور، 367
عروة الوثقی، 315، 316
عقد الفريد، 401
علل الشرایع، 400
عمدة الطالب، 388
عوالی اللئالی، 256
عیون اخبار الرضاء علیه السّلام ، 64 265
غرر الحکم، 34، 64، 65، 164، 170، 174، 179، 180، 195، 197، 198، 2-7، 208، 212، 243،
الغیبة، 314
الفرائد الطریقه فی شرح الصحیفة الشریقة، 452، 445
الفرق المنتسبة للاسلام، 19
فصوص الحکم ،151، 152، 153، 307، 308، 372
الفقه على المذاهب الاربعة، 471
الفوائد الشّريفة في شرح الصّحيفة، 450
الفوائد الطريفه، 442
في ظلال الصحيفة السجادية، 417
قاموس قرآن، 449
قانون، 114
قدرت سکوت، 366
کافی، 60، 61، 68، 74، 126، 132، 138، 145، 154، 171، 182، 195، 196، 197، 198، 199، 210؛ 211، 213، 219، 220، 221، 222، 224، 225، 235، 236، 264، 265، 268، 268، 270، 285، 287، 388، 390، 391، 413، 456، 477، 481
كامل الزيارات، 388
کامل مبرد، 389
کتاب الغارات، 419
کتاب اوشو، 335، 336، 337، 338
كتاب تذكرة المتقين، 257
الفرق المنتسبة للاسلام، 19
کشف الارتیاب، 415
كشف الحق و نهج الصدق، 252
كشف الغمة، 392، 395
کنز الدقایق، 443
كنز العمال، 206، 270
الكنى و الالقاب، 107، 114، 314
کیمیاگر، 340
گفت و شنودی با کارلوس کاستاندا، 364
گلشن ابرار، 118
گلشن راز ، 159، 448
لسان العرب 33
لغت نامۀ دهخدا، 107، 114، 140، 313، 370
لقاء الله، 118، 121، 123
لوامع الأنوار العرشيّة الصّحيفة السّجّاديّة، 452
لوامع صاحبقرانی، 434
مثنوی، 144، 254، 255
مجمع البیان، 204 ، 266، 267، 276، 277، 284
مجموعۀ آثار مطهری، 43، 118، 167، 246، 247، 296، 334
مجموعۀ رسائل، 305
مجموعۀ ورام، 197
محبوب القلوب، 444
محجة البيضاء، 167 ، 171، 185، 187، 189،244 ،190
مختصر تاریخ دمشق، 392، 395، 399
مدينۀ المعاجز، 395
مرآة الانوار، 446
مرآة الزمان، 421
مرآة العقول، 413
المراقبات في اعمال السنة، 118
مستدرکات علم رجال الحدیث، 422
مستدرک الوسائل 132، 214، 256، 405، 406، 421
مستمسک العروة الوثقی، 315، 316
مسند احمد، 180
مشکاة الانوار، 34
مصباح الهدایة، 140، 141، 305
مصحف فاطمه، 268
المعارج، 446
المعجم المفهرس لالفاظ الصحيفه الكاملة، 450
معجم رجال الحدیث 167
مفاتیح، 433
مفاتیح نوین، 198، 202
مفتاح الكرامه، 107
مفردات،91
المقدمات من نص النصوص، 302
مقدمۀ آیت الله سید محمد باقر صدر بر صحیفۀ سجادیه، 411، 433
مناقب ابن شهر آشوب، 392، 394
المنتزع المختار، 444
منطق الطیر، 311
من لا یحضره الفقیه، 216، 263، 288، 434
منهاج البراعة، 176
المواهب الالهية، 449
موجودات غیر ارگانیک، 348
المیزان، 36، 82، 133 ، 166، 218، 277، 381
میزان الحکمة، 197، 206
مؤلفات الزیدیه، 446
نخبة، 405
نفحات الانس، 185
النّكت اللطيفه، 442
نگرشی بر آراء و اندیشه های دالایی لاما، 363
نگرشی بر آراء و اندیشه های یوگا ناندا، 361
نور الأنوار في شرح كلام خیر الاخیار، 443، 452
نهج البلاغه، 33، 37، 58، 96، 100، 117، 171، 180، 232، 233، 237، 238، 243، 263، 328، 414، 449، 471
وسائل الشیعه، 68 ،149، 180، 181، 221، 456 ،456
وفیات الاعیان، 394
وقعه صفین، 390
هدایة الامة الی احکام الائمة، 419
فهرست مکان ها
آسیا، 368
آلمان، 375
آمریکا، 359، 362، 363، 364، 373
احمدنگر، 453
اروپا، 368
اسرائیل، 362، 375
اسکندریه مصر، 417
اصفهان، 114، 435، 437، 444، 449، 452، 453
افغانستان، 113
انگلستان، 375
اورشلیم، 375
اورنگ آباد، 453
ایتالیا، 375
ایران، 114، 406
بخارا، 113
بدر، 88
برزیل، 338
بغداد،154، 447
بلخ، 113
بیت المقدس، 284
بیروت، 150، 452
پژوهشکده باقر العلوم، 451، 452
تبت، 361، 362، 363
تبریز، 118
تخت فولاد، 446
ترکیه، 343
تهران، 343،449، 452، 453
جزیره العرب، 296
جمرات، 406
جوکری، 364
چین، 363
حجاز، 453، 469
حجر الاسود، 393
حره، 31
خراسان، 114، 288، 289، 422، 445
خریبه، 278
خیبر، 281
دار البطیخ، 435، 436
دار الندوه، 277
دریاچۀ چی چست، 313
دزفول، 452
دمشق، 19، 401
رحبه، 429
روم، 401، 406
ری، 114
سائو پائولوی برزیل 364
سرخس، 245
سوئد، 375
شام، 271، 390، 393
شامات، 296
شیراز، 454
صفا، 147
عراق، 225، 453، 469
عُسقان، 394
غار حرا، 179
فخ، 460
فرات، 271
فرانسه، 375
قاهره، 418
قم، 22،118، 314، 447، 451، 452، 463
کالیفرنیا، 364
کربلا، 19، 20، 31، 107، 460
کرمانشاه، 447
کعبه، 21، 140، 147، 148، 375، 393، 403
کنعان، 262، 267
کوفه، 270، 271، 326، 429، 469
کوه ابوقبیس،148
کوه البرز، 313
کوه طور، 155، 178
کوه قاف، 313
کویت، 375
لبنان، 150
لكنهو، 448
لوس آنجلس، 359، 364
ماهور، 453
ماهیا پرادش، 335
مدرسۀ منصوریه، 454
مدین، 230
مدینه، 31، 109، 388، 389، 391، 392، 394، 397، 398، 400، 407، 422، 423، 425، 427، 453، 459، 469، 487
مروه، 147
مسجد الحرام، 262
مسجد جامع اصفهان، 435، 436
مسجد خیف، 406
مشهد، 279، 452
مصر ، 188 ، 212، 230، 262، 267، 282، 284، 481، 482
مقبرۀ خوانساری، آقا حسین، 446
مكتبة العلّامة المجلسی، 452
مكتبة المرتضويّة، 453
مکه، 21، 109، 147، 148، 277، 375، 392، 393، 394، 409، 453، 459، 469
منی، 406
مهدیه میرداماد 451
مؤسسة آل البيت علیهم السّلام ، 451
مؤسّسة الزهراء الثّقافية الدّراسية، 452
نجد، 277
نجف، 118، 448، 449
نیل، 276
واشنگتن، 363
همدان، 114
هند، 127، 297، 335، 340، 358، 359،362، 368، 447، 453
یمن، 459
یونان، 368
فهرست اشعار
مصرع اول / سراینده / صفحه
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم / سعدی / 381
ای فدای تو هم دل و هم جان / هاتف اصفهانی / 302
با صد هزار جلوه برون آمدی که من / فروغی بسطامی / 21
بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار / سعدی / 25
بر نوشته هیچ بنویسد کسی / مولوی / 144
بس کن حسین از گفتگو باکس مگو اسرار هو / حلاج / 314
بِقَدْرِ الْكَدِّ تُكْتَسَبُ الْمَعالى / شافعی / 175
به عقل نازی حکیم تاکی؟ / میرمشتاق اصفهانی / 334
بی دلی در همه احوال خدا با او بود / حافظ / 48
پور عمران به دلی غرقه نور / جامی / 155
ثنای عزت حضرت نمی توانم گفت / سعدی / 382
جمال یار ندارد حجاب و پرده ولی / حافظ / 126،58
در کلیسا به دلبری ترسا / هاتف اصفهانی / 303
دیده ای باید سبب سوراخ کن / مولوی / 138
ره عقل جز پیچ در پیچ نیست / سعدی 306
مصرع اول / سراینده / صفحه
سال ها رفتند در شیب و فراز / عطار / 312
شب پره گر وصل آفتاب نخواهد / سعدی / 394
قبورٌ بكوفان وأُخرى بِطيبةٍ / دعبل / 460
کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را / فروغی بسطامی / 51
گفت آن یار که از او گشت سر دار بلند / حافظ / 392
ما عدم هائیم و هستی ها نما / مولوی / 309
مَا قَالَ لا قَطُّ إِلَّا فِي تَشَهُدِهِ / فرزدق / 394
مشو در خاکدان عالم از یاد خدا غافل / صائب تبریزی / 199
من گروهی می شناسم ز اولیا / شیخ بهائی / 481
نکو اندیشه کن ای مرد عاقل / شبستری / 159
وَإِنَّ غُلاماً بَيْنَ كِسْرَى وَهَاشِمٍ / ابوالاسود دوئلی / 391
هبطت اليك من المحل الأرفع / ابن سینا / 114
هَذَا ابْنُ فَاطِمَةَ إِنْ كُنْتَ جَاهِلَهُ / فرزدق / 394
هَذَا الَّذِي تَعْرِفُ الْبَطْحَاءُ وَطَأَتَه / فرزدق / 393،21
یار بی پرده از در و دیوار / هاتف اصفهانی / 25
یار نزدیک تر از من به من است / سعدی / 47
يسمى عذاباً من عذوبة طَعمه / ابن غربی / 151
فهرست منابع و مآخذ
قرآن کریم
نهج البلاغه
آموزش های دون خوان، کارلوس کاستاندا، مترجم: علیرضا دولت آبادی، انتشارات مولی ،تهران 1390ش.
الاحتجاج على اهل اللجاج، احمد بن علی طبرسی، نشر مرتضی، مشهد، 1403ق.
احقاق الحق، شهید قاضی نورالله شوشتری، دار الهجرة، قم، 1407ق.
اخلاق در قرآن، آیت الله مکارم شیرازی و جمعی از فضلا، مدرسة الامام على بن ابی طالب، قم، 1385ش.
ارشاد القلوب الى الصواب، دیلمی، حسن بن محمد، شریف رضی، قم، 1412ق.
الارشاد في معرفة حجج الله على العباد، محمد بن محمد (شیخ مفید)، مصحح: مؤسسة آل البیت علیهم السّلام ، کنگرۀ شیخ مفید، قم، 1413ق.
اسرار التوحيد في مقامات ابی سعید، محمد بن منوّر بن ابی سعید بن ابی طاهر الميهنی، تحقیق: دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، آگاه تهران، 1367ش.
اعلام الدين فى صفات المؤمنين، حسین بن محمد دیلمی، مؤسسة آل البيت علیهم السّلام، قم، 1408ق.
اعلام الورى بأعلام الهدى، فضل بن محمد طبرسی، الاسلامية، تهران، 1390ق.
الاغانى، ابوالفرج علی بن حسین اصفهانی، دار احیاء التراث العربي، بيروت، 1415ق.
اقبال الأعمال، على بن موسى بن طاووس، دار الكتب الاسلامية، تهران، 1409ق.
الله شناسی، سید محمد حسین حسینی طهرانی، انتشارات علامه طباطبایی، مشهد 1426ق.
الامالی، محمد بن علی ابن بابویه (شیخ صدوق)، کتابچی، تهران، 1376ش.
انسان از منظری دیگر، محمد علی طاهری، نشر ندا ،تهران 1386ش.
انسان و معرفت، محمد علی طاهری، ارمنستان: گریگور ،تاتواتسی، 2011 م.
بحار الانوار، محمدباقر بن محمد تقی مجلسی، مصحح: جمعی از محققان، دار احياء التراث العربی، بیروت، 1403ق.
بحر المحبة في اسرار المودّة، احمد غزالی، مطبعة ناصری، بمبئی، 1319ق.
البرهان في تفسير القرآن، سید هاشم بن سلیمان بحراني، مؤسسة البعثة، قم، 1374ش.
تاج المواليد، فضل بن حسن طبرسی، دارالقاری، بیروت، 1422ق.
تاریخ تصوف در اسلام، دکتر قاسم غنی، ابن سینا، 1330ش.
تاریخ مدينۀ دمشق، علی بن حسین ابن عساکر، دار الفکر، بیروت، 1415ق.
تذكرة الاولياء، فرید الدین عطار نیشابوری، محقق ، نیکلسون، مطبعة ليدن، لیدن 1905م.
تذكرة الخواص، يوسف بن فرغلى (بسط بن ابن جوزی)، مكتبة نينوى الحديثة، طهران، بی تا.
تذكرة المتقین، بهاری همدانی، نشر آستان قدس رضوی، مشهد، 1384ش.
ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، محمدتقی جعفری تبریزی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی ،تهران، 1357ش.
تصحيح الاعتقادات الامامية، محمد بن محمد (شیخ مفید)، مصحح: حسین درگاهی، کنگرۀ شیخ مفید، قم، 1414ق.
تفسير العياشی، محمد بن مسعود عیاشی، مصحح: سید هاشم رسولی محلاتی، المطبعة العلمية ،تهران، 1380ق.
التفسير المنسوب إلى الامام الحسن العسكری علیه السّلام ، مدرسة الامام المهدى علیه السّلام ، قم ، 1409ق.
تفسير كبير يا مفاتیح الغیب، محمد بن عمر بن الحسن بن الحسين التميمي البکری، مشهور به امام فخر رازی، دار احیاء التراث العربي، بيروت.
تفسير منهج الصادقين، ملا فتح الله کاشانی، با ویرایش عبدالرحیم عقیقی بخشایشی، دفتر نشر نوید اسلام، قم، 1388ش.
تلبیس ابلیس، ابوالفرج ابن جوزی، مترجم: علیرضا ذکاوتی قراگوزلو، مرکز نشر دانشگاهی، تهران 1368ش.
تنقيح المقال في علم الرجال، شيخ عبدالله مامقانی، المطبعة المرتضوية، نجف، 1349ق.
التنقيح في شرح العروة الوثقى، ميرزا على غروی تبریزی، (تقریر دروس آیة الله سید ابوالقاسم خوئی)، مؤسسة آل البيت علیهم السّلام ، قم.
تهذيب التهذيب، احمد بن علی بن حجر عسقلانی، دار الكتب العلمية، بيروت 1415ق.
الثقات، محمد بن حبان بن احمد التميمي، دار الكتب العلمية، بيروت، 1998م.
جرعه ای از دریا، آیة الله موسوی شبیری زنجانی، مؤسسه کتاب شناسی شیعه، قم، 1389ش.
جلوۀ حق، آية الله مکارم شیرازی، انتشارات نسل جوان، قم، 1386ش.
جواهر الكلام فى شرح شرائع الاسلام، شیخ محمد حسن نجفی، دار احیاء التراث العربی، بيروت، 1981م.
چهل حدیث، امام سید روح الله موسوی خمینی قدس سرة ، مؤسسۀ تنظیم و نشر آثار حضرت امام خمینی ،قم، 1371ش.
حلية الأولياء و طبقات الأصفياء، احمد بن عبدالله (ابونعیم اصفهانی)، دارالکتب العلمية، بيروت.
حیات فکری سیاسی امامان شیعه علیهم السّلام ، رسول جعفریان، مؤسسه انصاریان، قم، 1381ش.
الخرائج و الجرائح، سعيد بن هبة الله راوندى، مؤسسۀ امام مهدى علیه السّلام ، قم، 1409ق.
الخصال، محمد بن علی ابن بابویه (شیخ صدوق)، مصحح: علی اکبر غفاری، جامعۀ مدرسین، قم، 1362ش.
در جستجوی عرفان اسلامی، آیت الله محمد تقی مصباح یزدی، تدوین و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، انتشارات مؤسسۀ امام خمینی، قم، 1390.
دیوان خواجه حافظ شیرازی ،جاویدان ،تهران 1376ش.
دیوان فروغی بسطامی.
دیوان هاتف اصفهانی، کتابفروشی فخر رازی، تهران، 1362ش.
الذريعه الى تصانیف الشیعه، آقا بزرگ طهرانی، دار الأضواء، بیروت.
رجال الطوسی، محمد بن الحسن طوسى، مصحح: قیومی اصفهانی، جواد، مؤسسة النشر الاسلامي التابعة لجامعة المدرسين بقم المقدسة، قم، 1373ش.
رجال الكشی، اختيار معرفة الرجال، محمد بن عمر کشی، مصحح: محمد بن الحسن موسی / حسن مصطفوی، مؤسسۀ نشر دانشگاه مشهد، مشهد، 1409ق.
رسالۀ لقاء الله (منازل سلوک بمقام لقاء الله)، علامه مصطفوی، مرکز نشر آثار علامه مصطفوی، تهران، 1388ش.
روح مجرد، سید محمد حسین حسینی طهرانی، انتشارات علامه طباطبایی، مشهد مقدس، 1432ق.
رياض السالكين في شرح صحيفة سيد الساجدين، كبير مدنی شیرازی، سید علی
خان بن احمد، مصحح: حسینی امینی، محسن، دفتر انتشارات اسلامی، قم، 1409ق.
ریحانة الادب، محمد على مدرسی تبریزی، انتشارات خیام ،تهران، 1369ش.
زندگانی علی بن الحسین، سید جعفر شهیدی، دفتر نشر و فرهنگ اسلامی، تهران 1380 ش.
سفر جادویی با کارلوس کاستاندا، مارگارت رانیان، ترجمه: مهران کندری، نشر میترا ،تهران، 1371.
سفينة البحار، شيخ عباس قمی، اسوه، 1414ق.
سنن ترمذی، محمد بن عیسی ترمذی، دارالفکر، بیروت، 1403ق.
سیر اعلام النبلاء، ذهبی، دارالفکر، بیروت، 1417ق.
شرح شَطَحيّات، شیخ روزبهان بقلی شیرازی، مترجم عیسی سپهبدی، انتشارات طهوری ،تهران، 1374ش.
شرح صحیفۀ سجادیه، عقیقی بخشایشی، دفتر نشر نوید اسلام ،قم، 1381ش.
شرح صحیفۀ سجادیه، میرداماد، تحقیق: سید مهدی رجایی، نشر مهدیه میرداماد، اصفهان، 1406ق.
شرح فصوص الحكم، تاج الدین حسین خوارزمی، تحقیق: آیت الله حسن زاده آملی، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1377ش.
شرح مقدمۀ قیصری بر فصوص الحكم، داود بن محمود ،قیصری، تحقیق: جلال الدین آشتیانی، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1375.
شرح نهج البلاغه لابن أبى الحديد، ابن ابى الحديد، عبدالحميد بن هبة الله مصحح: ابراهیم، محمد ابوالفضل، مكتبة آية الله المرعشي النجفی، قم، 1404ق.
شیعه در اسلام، علامه سید محمد حسین طباطبایی، دفتر انتشارات اسلامی، قم 1378 ش.
صحیفۀ سجادیه با مقدمۀ آیت الله مرعشی.
صحیفۀ سجادیه ترجمۀ سید صدرالدین بلاغی.
صحیفۀ سجادیه جامعه، آیت الله سید محمد باقر موحد ابطحی، مؤسسۀ امام مهدی علیه السّلام ، قم، 1411ق.
صحیفۀ نور، امام خمینی قدس سرة ، مؤسسۀ تنظیم و نشر آثار امام خمینی، تهران، 1386ش.
الصحيفة السجادية، محقق : كاظم مدیر شانه چی، بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس رضوی، مشهد، 1413ق.
طب الائمة علیهم السّلام ، عبدالله و حسین، ابنا بسطام، مصحح: محمدمهدی خرسان، دار الشريف الرضى، قم، 1411ق.
طبقات الکبری، ابن ،سعد دار البیروت، بیروت، 1985م.
عرفان کیهانی، محمد علی طاهری، اندیشه ماندگار ،تهران، 1386ش.
علل الشرايع، محمد بن علی بن بابویه (شیخ صدوق)، کتابفروشی داوری، قم، 1385ش.
عمدة الطالب، جمال الدین احمد بن على الحسينى، المطبعة الحيدرية، نجف، 1380ق.
الغارات، ابراهيم بن محمد ثقفی، مؤسسۀ دار الكتاب، قم، 1410ق.
غرر الحکم و دررالکلم، عبدالواحد بن محمد تمیمی آمدی، دارالکتاب الاسلامی، قم، 1410ق.
فتوحات المكية، ابن عربی، دار الكتب العلمية، بيروت، 2006م.
فصوص الحكم، محیی الدین عربی، انتشارات الزهرا، 1366ش.
فصوص الحكم، محیی الدین عربی، تعلیقه ابوالعلاء عفیفی، تحقیق: جلال الدین آشتیانی، دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1369ش.
الفقه على المذاهب الأربعة، عبدالرحمن جزیری، دارالثقلین، بیروت، 1419ق.
فهرست کتابخانه آیت الله مرعشی، انتشارات کتابخانۀ آیت الله مرعشی نجفی، قم.
فی ظلال الصحيفة السجادية، محمد جواد مغنیه ،قم، 1392ش.
قدرت سکوت، کارلوس کاستاندا، انتشارات فردوس، تهران 1368ش.
الکافی، محمد بن يعقوب کلینی، مصحح: علی اکبر غفاری / محمد آخوندی، دار الكتب الاسلامية ،تهران، 1407ق.
كشف الحق و نهج الصدق، علامه حلی، نشر تاسوعا، تهران، 1379ق.
كشف الغمة فى معرفة الائمّة، على بن عيسى اربلی، مصحح: هاشم رسولی محلاتی، بنی هاشمی، تبریز 1381ق.
كنز العمال في سنن الاقوال والافعال، علاء الدین علی بن حسام متقی هندی، مؤسسة الرسالة، بیروت، 1405ق.
الكنى والالقاب، شیخ عباس قمی، مکتبة الصدر، تهران، 1368ق.
گفت و شنودی با کارلوس کاستاندا، کار مینافورت، مترجم: مهران کندری ،میترا، تهران، 1378ش.
گلشن ابرار، زندگی اسوه های علم و عمل، جمعی از پژوهشگران پژوهشکدۀ باقر العلوم علیه السَّلام ، نور السجاد علیه السَّلام، قم، 1387ش.
لغت نامۀ دهخدا، علی اکبر دهخدا، دانشگاه تهران، 1337ش.
لوامع صاحبقرانی مشهور به شرح فقیه، محمدتقی بن مقصود على مجلسی، مؤسسۀ اسماعیلیان، قم، 1414ق.
مثنوی معنوی، جلال الدین محمد ،مولوی ،تهران ،امیرکبیر 1361 ش.
مجمع البيان في تفسير القرآن، فضل بن حسن طبرسی، دارالعلوم للتحقيق والطباعة والنشر والتوزيع، بيروت، 1383ق.
مجموعه آثار مطهری، انتشارات صدرا ،تهران، 1390ش.
مجموعۀ رسائل، حواشی و تعلیقات، علامه سیدابوالحسن رفیعی قزوینی، مؤسسۀ پژوهشی حکمت و فلسفۀ ایران ،تهران، 1393ش.
محجة البيضاء في تهذيب الأحياء ، مولى محسن کاشانی، مصحح: علی اکبر غفاری، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعۀ مدرسین حوزه علمیۀ قم، قم، 1383ق.
مختصر تاریخ دمشق، محمد بن مکرم ابن عساکر (ابن منظور)، تحقيق: سكينه شهابی، دارالفکر، دمشق، 1410ق.
مدينة المعاجز الأئمة الإثني عشر، سيد هاشم بن سليمان بحراني، مؤسسة المعارف الاسلامية، قم، 1413ق.
مستدرکات علم رجال الحديث، علی نمازی ،شاهرودی، تهران، انتشارات حاج کریم انصاریان، 1419ق.
مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، حسين بن محمدتقی نوری، مؤسسة آل البيت علیهم السّلام ، قم ، 1408ق.
مستمسک العروة الوثقی، سید محسن طباطبایی ،حکیم دار احیاء التراث العربي، بیروت، 1391ق.
مشكاة الانوار فى غرر الاخبار، علی بن حسن طبرسی، المكتبة الحيدرية، نجف، 1.
1385ق.
مصباح الهداية ومفتاح الكفاية، عزالدين محمود كاشانی، مقدمه، تصحیح و توضیحات: عفت کرباسی / دکتر محمدرضا برزگر خالقی، انتشارات زوار، تهران، 1382ش.
مفاتيح الجنان، شیخ عباس قمی.
مفاتیح نوین، ناصر مکارم شیرازی و جمعی از فضلا، انتشارات امام علی بن ابی طالب علیه السّلام ، قم، 1393ش.
مقالهٔ آنه ماری، شیمل، بانوی شرق شناس غربی، محبوبه پلنگی، دین و اندیشه اسلامی .
المقدمات من كتاب نص النصوص في شرح فصوص الحكم، شارح: حيدر بن علی آملی، انتشارات توس ،تهران، 1367ش.
مقدمۀ آیت الله شهید سید محمد باقر صدر بر صحیفۀ سجادیه، نجف.
مناقب آل ابی طالب، ابی جعفر رشید الدین محمد بن على ابن شهر آشوب، المكتبة الحيدرية، نجف، 1376ق.
المنقذ من الضلال، ابو حامد محمد غزالی، برگرداننده: ناصر طباطبایی، انتشارات مولی، تهران.
من لا يحضره الفقيه، محمد بن علی ابن بابویه (شیخ صدوق)، مصحح: علی اکبر غفاری، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعۀ مدرسین حوزۀ علمیۀ قم، قم، 1413ق.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغه، میرزا حبیب الله هاشمی خوئی، مترجم: حسن حسن زاده آملی/ محمد باقر کمره ای، مصحح: ابراهیم میانجی، مكتبة الاسلامية، تهران، 1400ق.
موجودات غیر ارگانیک، محمدعلی طاهری، ارمنستان: گریگور تاتواتسی، 2011م.
119 . الميزان في تفسير القرآن، سید محمد حسین طباطبایی، دارالکتب الاسلامية، تهران.
مؤلفات الزيديّة، سيد احمد حسینی اشکوری، مكتبة آية الله العظمى مرعشى نجفی، قم.
نفحات الانس من حضرات القدس، نورالدین عبدالرحمان جامی، به کوشش دکتر محمود عابدی، انتشارات اطلاعات، تهران، 1370ش.
نگاهی نو به عرفان سرخپوستی، حمزه شریفی دوست، مؤسسۀ فرهنگی بهداشت معنوی _ عصر آگاهی، قم، 1391ش.
نگرشی بر آراء و اندیشه های اوشو، محمدتقی فعالی، سازمان ملی جوانان، تهران، 1388ش.
نگرشی بر آراء و اندیشه های پائولوکولیو، محمد تقی فعالی، سازمان ملی جوانان، تهران، 1388ش.
نگرشی بر آراء و اندیشه های دالایی لاما، محمد تقی فعالی، سازمان ملی جوانان، تهران، 1388ش.
نگرشی بر آراء و اندیشه های یوگا ناندا، محمدتقی فعالی، سازمان ملی جوانان، تهران، 1388ش.
وسائل الشیعه، محمد بن حسن شیخ حرّ عاملی، مؤسسة آل البيت علیهم السّلام ، قم، 1409ق.
وفيات الاعيان وانباء ابناء الزمان، عباس احسان، دار الثقافة، بيروت.