ghaemiyeh.com
توضيح نهج البلاغه
جلد چهارم
تأليف: آية اللّه العظمى سيد محمد حسينى شيرازى
شناسنامه كتاب
نام كتاب: توضيح نهج البلاغه ج 4
تأليف: آية اللّه العظمى سيد محمد حسينى شيرازى
مترجم: سيد محمد رضا غياثى كرمانى
كليه حقوق طبع و نشر براى بنياد جهانى
آية اللّه العظمى شيرازى محفوظ است.
توضيح نهج البلاغه
جلد چهارم
تأليف: آية اللّه العظمى سيد محمد حسينى شيرازى
شناسنامه كتاب
نام كتاب: توضيح نهج البلاغه ج 4
تأليف: آية اللّه العظمى سيد محمد حسينى شيرازى
مترجم: سيد محمد رضا غياثى كرمانى
كليه حقوق طبع و نشر براى بنياد جهانى
آية اللّه العظمى شيرازى محفوظ است.
به عبداللّه بن عباس... 9
پس از ضربت ابن ملجم... 11
وصيت درباره اموالش پس از بازگشت از صفين... 14
سفارش به كسى كه براى گرفتن زكات مىفرستاد... 18
به يكى از كارگزاران امر زكات... 25
به محمّد بن ابىبكر حاكم مصر... 29
در پاسخ معاويه [كه از بهترين نامههاست]... 39
به اهل بصره... 56
به معاويه... 58
وصيّت به امام حسن عليهالسلام [يا محمّد حنفيّه]... 61
به معاويه... 122
به قُثَم بن عباس فرماندار مكه... 124
به محمّد بن ابىبكر بعد از عزلش از مصر و شهادت مالك اشتر... 126
به عبداللّه بن عباس بعد از شهادت محمّد بن ابىبكر... 129
به برادرش عقيل درباره سپاهش... 131
به معاويه [درباره قتل عثمان]... 135
به مردم مصر درباره مالك اشتر... 137
به عمر بن عاص... 140
به يكى از كارگزارانش [در نكوهش و تهديد او]... 142
به يكى از كارگزارانش [كه خيانت كرده بود]... 143
به عمر بن ابىسَلَمه مخزومى كارگزار بحرين... 151
به مَصْقلة بن هُبَيره شيبانى كارگزار اردشير خُرّه... 153
به زياد بن ابيه درباره برادر خواندگيش با معاويه... 155
به عثمان بن حُنَيف انصارى كارگزارش در بصره... 158
به يكى از كارگزاران خود [در رفتار با مردم]... 175
به حسن و حسين عليهماالسلام بعد از ضربت ابن ملجم... 177
به معاويه... 182
به كسى غير از معاويه [در تحذير از دنيا]... 184
به فرماندهان لشكرها... 185
به مأموران خراج... 188
به امراى بلاد درباره اوقات نماز... 192
عهدنامه امام به مالك اشتر... 194
به طلحه و زبير... 270
به معاويه... 273
به شريح بن هانى جلودار سپاهش به سوى شام... 276
به مردم كوفه وقتى از مدينه عازم بصره بود... 278
به مردم شهرها در مورد صفّين... 279
به اسود بن قُطبه فرمانده سپاه حُلوان... 282
به كارگزارانى كه لشكريان از سرزمينهايشان مىگذشتند... 284
به كميل بن زياد نخعى كارگزارش در هيت... 286
به مردم مصر... 288
به ابو موسى اشعرى، كارگزارش در كوفه... 295
در پاسخ نامه معاويه... 299
باز به معاويه... 306
به عبداللّه بن عباس... 310
به قُثَم بن عباس عامل حضرت در مكه... 312
به سلمان فارسى - رحمة اللّه عليه - پيش از خلافت خود... 315
به حارث هَمْدانى [در موعظه]... 317
به سهل بن حُنَيف انصارى كارگزارش در مدينه... 323
به منذر بن جارود عبدى درباره خيانتش... 325
به عبداللّه بن عباس رحمهالله ... 327
به معاويه و تحقير او... 328
عهدنامه ميان قبيله ربيعه و اهل يمن... 330
در آغاز بيعت مردم با او به خلافت خطاب به معاويه... 332
به عبداللّه بن عباس، جانشين حضرت در بصره... 333
نيز به ابن عباس، در فرستادن او براى گفتگو با خوارج... 334
به ابوموسى اشعرى... 336
به اميران ارتش، پس از خلافتش... 340
حكمتهاى اميرمؤمنان على عليهالسلام (كلمات قصار)... 341
گزيدهاى از كلام اميرمؤمنان عليهالسلام كه الفاظ غريب دارد و نيازمند تفسير است... 464
سخن شارح... 564
و من كتاب له عليهالسلام إلى عبد اللّه بن العباس و كان عبد اللّه يقول: ما انتفعت بكلام بعد كلام رسول اللّه صلىاللهعليهوآله كانتفاعي بهذا الكلام.
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الْمَرْءَ قَدْ يَسُرُّهُ(1)دَرْكُ مَا لَمْ يَكُنْ لِيَفُوتَهُ، وَ يَسُووءُهُ(2)فَوْتُ مَا لَمْ يَكُنْ لِيُدْرِكَهُ، فَلْيَكُنْ سُرُورُكَ بِمَا نِلْتَ مِنْ آخِرَتِكَ، وَ لْيَكُنْ أَسَفُكَ عَلَى مَا فَاتَكَ مِنْهَا، وَ مَا نِلْتَ مِنْ دُنْيَاكَ فَلاَ تُكْثِرْ بِهِ فَرَحاً، وَ مَا فَاتَكَ مِنْهَا فَلاَ تَأْسَ عَلَيْهِ جَزَعاً، وَ لْيَكُنْ هَمُّكَ فِيمَا بَعْدَ الْمَوْتِ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به عبداللّه بن عباس و ابنعباس مىگفت: پس از كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله از هيچ كلامى به اندازه اين سخن پربار بهره نبردهام.
پس از حمد و ستايش پروردگار، آدمى گاهى براى به دست آوردن چيزى كه امكان از دست رفتن آن نيست و به دست آوردن آن مقدر شده، شادمان مىشود، در حالىكه اگر چنين باشد جاى خوشحالى نيست، زيرا غالبا انسان در جايى خوشحال مىشود كه احتمالِ به دست آوردنِ چيزى ندهد؛ مثلاً انسان با طلوع خورشيد و امثال آن خوشحال نمىشود، زيرا خورشيد قطعا طلوع خواهد كرد.
و زمانى براى از دست دادن چيزى، كه از دست دادنِ آن برايش مقدر شده، اندوهگين مىشود، در حالىكه انسان نبايد به علت از دست دادن چيزى كه قطعا از دست رفتنى
...
...
است، ناراحت شود. مثلاً كسى كه سلطان نشده ناراحت نيست، چون مىدانسته كه قطعا سلطنت به نام او و براى او مقدر نشده است.
پس بايد شادىات براى آن امور آخرتى باشد كه به دست آوردهاى، زيرا هم احتمال دارد كه به دست آيند و هم احتمال دارد به دست نيايند. و نيز دريغ و اندوهت براى امور آخرتى باشد كه از دست دادهاى، زيرا احتمال داشت در اختيار تو قرار بگيرد، ولى تو آن را به دست نياوردهاى.
و از مال دنيا آنچه به دست آوردهاى بر آن چندان شادى مكن، چرا كه دنياى مقدر حتما به انسان خواهد رسيد، و از دنيا آنچه از دست دادى براى آن چندان اندوهگين مباش زيرا دنياى نامقدر قطعا به انسان نخواهد رسيد. پس بايد دغدغه و تلاشت براى پس از مرگت باشد تا بيشترين پاداش را براى خود به دست آورى.
وَصِيَّتِي(1)لَكُمْ: أَلاَّ تُشْرِكُوا بِاللَّهِ شَيْئاً، وَ مُحَمَّدٌ صلىاللهعليهوآله فَلاَ تُضَيِّعُوا سُنَّتَهُ. أَقِيمُوا هَذَيْنِ الْعَمُودَيْنِ، وَ خَلاَكُمْ ذَمٌّ. أَنَا بِالاْءَمْسِ صَاحِبُكُمْ، وَ الْيَوْمَ عِبْرَةٌ لَكُمْ، وَ غَداً مُفَارِقُكُمْ. إِنْ أَبْقَ فَأَنَا وَلِيُّ دَمِي، وَ إِنْ أَفْنَ فَالْفَنَاءُ مِيعَادِي(2)وَ إِنْ أَعْفُ فَالْعَفْوُ لِي قُرْبَةٌ، وَ هُوَ لَكُمْ حَسَنَةٌ، فَاعْفُوا «أَلا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللّهُ لَكُمْ»(3).
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام به عنوان وصيت قبل از شهادت، آنگاه كه ابن ملجم - لعنة الله عليه - ضربه كارى بر فرق حضرتش زد
اى فرزندان من، شما را سفارش مىكنم: چيزى يا كسى را براى خدا شريك ندانيد و سنت محمد صلىاللهعليهوآله يعنى شريعت و دين او را تباه نسازيد. اين دو ستون، يعنى توحيد و عمل به اسلام را برپا داريد و جز اين دو هرچه را ترك كرديد ترك كنيد و هرچه انجام دادهايد انجام داديد كه هيچ سرزنش و نكوهشى بر شما روا نيست.
من ديروز در حال تندرستى، در ميان شما خليفه بودم و فرمانتان مىدادم، و امروز مايه عبرت و پند شما هستم، تا از حال من عبرت گيريد و دريابيد كه دنيا همواره در حال تغيير و دگرگونى است و هرگز نمىتوان به آن اعتماد كرد. و فردا از ميان شما رخت برمىبندم و
...
...
به سوى آخرت رهسپار مىشوم.
اگر زنده بمانم و از اين ضربت جان به در برم خود ولىِّ دم و خونخواه خويشم و به زخمى كه ابنملجم بر من زده است يا او را مىبخشم و يا انتقام خود را مىگيرم، ولى اگر مُردم كه جاى تعجب نيست و مرگ و فنا وعده الهى است؛ و البته اگر از ابنملجم درگذرم براى من مايه تقرب به خداوند و جلب رضايت اوست، چون مىفرمايد: «... وَ أَن تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى...»(1)«و گذشت كردن شما به تقوا نزديكتر است». و نيز مىفرمايد: «...خُذِ الْعَفْوَ...»(2)«عفو پيشه كن».
اگر چشم از جهان فرو بستم و شما ابنملجم را عفو كرديد براى شما حسنه و فضيلت است، چون عفو مستحب است و پاداش دارد، لذا عفو كنيد چنانكه خداوند مىفرمايد: «مگر دوست نداريد كه خدا بر شما ببخشايد؟». يعنى همانطور كه دوست داريد خدا از شما درگذرد، شما نيز از ديگران درگذريد.
ناگفته نگذاريم كه اين سفارش با انتقام گرفتن از ابنملجم منافاتى ندارد، كه البته بعد از شهادت امام عليهالسلام اتفاق افتاد، زيرا امر امام عليهالسلام ارشادى بوده نه وجوبى، و وجود مغفرت در عفو با وجود مغفرت در قصاص منافاتى ندارد، چون هر دو حالت پاداش دارد.
وَ اللَّهِ مَا فَجَأَنِي مِنَ الْمَوْتِ وَارِدٌ كَرِهْتُهُ، وَ لاَ طَالِعٌ أَنْكَرْتُهُ، وَ مَا كُنْتُ إِلاَّ كَقَارِبٍ(1)وَرَدَ(2)، وَ طَالِبٍ وَجَدَ «وَ ما عِنْدَ اللّهِ خَيْرٌ لِلاْءَبْرارِ»(3).
...
به خدا سوگند، چيزى از مرگ به سراغم نمىآيد كه آن را ناپسند بدانم و نه فرا رسيدهاى كه آن را نخواهم، چون ناخرسندى از مرگ به علت جدايى از دنيا يا كوچ به آخرت است و هر دو محبوب امام عليهالسلام بودهاند.
و من نسبت به مرگ همانند كسى هستم كه شبانه در جستوجوى آب بوده، و اكنون آن را يافته و دنبال گمشدهاى بوده و اينك آن را پيدا كرده است. امام عليهالسلام آرزومند لقاء اللّه و بيزار از دنيا بود و با شهادت به آرزوى ديرينه خود رسيد.
خداى سبحان نيز در قرآن مىفرمايد: «و آنچه نزد خداست براى نيكان بهتر است».
أقول: و قد مضى بعض هذا الكلام فيما تقدم من الخطب إلاّ أن فيه هاهنا زيادة أوجبت تكريره.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: بخشى از اين كلام پيشتر بيان شد، ولى به سبب افزودهاى كه در آن است آن را در اينجا تكرار كردهايم.
هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اللَّهِ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ أَمِيرُالْمُوءْمِنِينَ فِي مَالِهِ ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللَّهِ، لِيُولِجَهُ بِهِ الْجَنَّةَ، وَ يُعْطِيَهُ بِهِ الاْءَمَنَةَ.
مِنْهَا: وَ إِنَّهُ يَقُومُ بِذَلِكَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ يَأْكُلُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ، وَ يُنْفِقُ فِي الْمَعْرُوفِ، فَإِنْ حَدَثَ بِحَسَنٍ حَدَثٌ وَ حُسَيْنٌ حَيٌّ، قَامَ بِالاْءَمْرِ بَعْدَهُ، وَ أَصْدَرَهُ مَصْدَرَهُ. وَ إِنَّ لاِبْنَيْ فَاطِمَةَ مِنْ صَدَقَةِ عَلِيٍّ مِثْلَ الَّذِي لِبَنِي عَلِيٍّ، وَ إِنِّي إِنَّمَا جَعَلْتُ الْقِيَامَ بِذَلِكَ إِلَى ابْنَيْ فَاطِمَةَ ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللَّهِ، وَ قُرْبَةً إِلَى رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله وَ تَكْرِيماً لِحُرْمَتِهِ، وَ تَشْرِيفاً لِوُصْلَتِهِ.
...
از وصاياى آن حضرت عليهالسلام درباره اموال خود پس از بازگشت از صفّين
اين وصيتى است كه بنده خدا على بن ابىطالب اميرمؤمنان عليهالسلام درباره اموال خود و به منظور دستيابى به پاداش الهى امر نموده تا خدا او را به اين جهت وارد بهشت كند و در آخرت از عذاب و آتش ايمنش گرداند.
اجراى اين وصيتنامه (= وقفنامه) بر عهده حسن بن على عليهماالسلام است. پس به اندازه متعارف (= حقالتوليه) كه متولى وقف بايد استفاده كند، براى خود بردارد؛ چرا كه متحمل زحمت مىشود و بايد اجرت متعارف و معمول را براى خود بردارد، و باقيمانده آن را در راه خير هزينه كند. پس اگر براى حسن عليهالسلام حادثهاى پيش آيد و بميرد و حسين عليهالسلام زنده باشد او به امر وقف اقدام نمايد و همان موارد مقرّر را كه براى حسن عليهالسلام گفتم اجرا كند؛ يعنى از موقوفه به مقدار حقالتوليه استفاده كند و باقيمانده را در راه خير هزينه بنمايد.
...
...
و براى فرزندان فاطمه عليهاالسلام (حسنين عليهماالسلام ) از صدقه (= موقوفه) على عليهالسلام درست به همان اندازه است كه براى ساير فرزندان على عليهالسلام از ديگر همسرانش مقرّر شده و همگى در استفاده يكسانند، ولى علت آنكه توليت اين موقوفه را به فرزندان فاطمه عليهاالسلام اختصاص دادم آن است كه قصدِ جذب ثواب الهى و دستيابى به تقرّبِ به رسول خدا صلىاللهعليهوآله را داشتم؛ چون اين دو فرزندان پيامبر صلىاللهعليهوآله و محبوبترين فرزندانم نزد خدا هستند، و بدين ترتيب، حرمت آن حضرت را پاس داشتهام و خويشاوندى آن حضرت با اين دو (حسنين عليهماالسلام ) را گرامى دانستهام.
وَ يَشْتَرِطُ عَلَى الَّذِي يَجْعَلُهُ إِلَيْهِ أَنْ يَتْرُكَ الْمَالَ عَلَى أُصُولِهِ، وَ يُنْفِقَ مِنْ ثَمَرِهِ حَيْثُ أُمِرَ بِهِ وَ هُدِيَ لَهُ، وَ أَلاَّ يَبِيعَ مِنْ أَوْلاَدِ نَخْلِ هَذِهِ الْقُرَى وَدِيَّةً(1)حَتَّى تُشْكِلَ أَرْضُهَا غِرَاساً(2). وَ مَنْ كَانَ مِنْ إِمَائِي - اللاَّتِي أَطُوفُ عَلَيْهِنَّ - لَهَا وَلَدٌ أَوْ هِيَ حَامِلٌ، فَتُمْسَكُ عَلَى وَلَدِهَا وَ هِيَ مِنْ حَظِّهِ، فَإِنْ مَاتَ وَلَدُهَا وَ هِيَ حَيَّةٌ فَهِيَ عَتِيقَةٌ، قَدْ أَفْرَجَ(3)عَنْهَا الرِّقُّ، وَ حَرَّرَهَا(4)الْعِتْقُ.
...
و على عليهالسلام با متولى وقف، خواه امام حسن عليهالسلام و خواه هركس ديگر، شرط مىكند كه مال را - اعم از زمين و نخلهاى خرما - نگاهدارد و از ميوه آن در هر جا كه مأمور است و يا به قلب او خطور كرده مثل استفاده يا صرف در امور خيريه مصرف كند و از نهال و پاجوش نخلهاى اين روستاهاى موقوفه چيزى را نفروشد تا اينكه زمين آن آكنده از نخل گردد.
و هر يك از كنيزانى كه با آنها رابطه زناشويى داشتهام اگر داراى فرزند يا باردار شد و من در قيد حيات نبودم، بايد قيّم و سرپرست فرزند خود باشد و از نصيب ارث فرزند خود آزاد مىشود و اگر فرزندش بميرد و او زنده باشد آزاد است و از قيد بردگى رها مىگردد و هيچ وارثى نمىتواند او را در ملك خود درآورد.
قوله عليهالسلام في هذه الوصية: «و ألا يبيع من نخلها ودية» الودية الفسيلة و جمعها وديّ. و قوله عليهالسلام : «حتى تشكل أرضها غراسا» هو من أفصح الكلام، و المراد به أن الأرض يكثر
...
...
فيها غراس النخل حتى يراها الناظر على غير تلك الصفة التي عرفها بها، فيشكل عليه أمرها و يحسبها غيرها.
سيد رضى رحمهالله مىگويد: كلمه «ودية» در جمله «أن لا يبيع من نخلها ودية» به معناى «فسيلة» يعنى پاجوش و نخل كوچك و جمع آن «وديّ» است. و جمله «حتى تشكل أرضها غراساً» از زيباترين جملات است و منظور آن است كه زمين آن قدر از نخل پر شده باشد كه چون انسان آن را ببيند امر بر او مشتبه شود و چيزى غير از آنچه بوده، در نظرش آيد.
و من وصية له عليهالسلام كان يكتبها لمن يستعمله على الصدقات. و إنما ذكرنا هنا جملاً ليعلم بها أنه عليهالسلام كان يقيم عماد الحق، و يشرع أمثلة العدل في صغير الأمور و كبيرها، و دقيقها و جليلها.
انْطَلِقْ عَلَى تَقْوَى اللَّهِ وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ، وَ لاَ تُرَوِّعَنَّ(1)مُسْلِماً، وَ لاَ تَجْتَازَنَّ(2)عَلَيْهِ كَارِهاً، وَ لاَ تَأْخُذَنَّ مِنْهُ أَكْثَرَ مِنْ حَقِّ اللَّهِ فِي مَالِهِ، فَإِذَا قَدِمْتَ عَلَى الْحَيِّ(3)فَانْزِلْ بِمَائِهِمْ مِنْ غَيْرِ أَنْ تُخَالِطَ أَبْيَاتَهُمْ، ثُمَّ امْضِ إِلَيْهِمْ بِالسَّكِينَةِ وَ الْوَقَارِ(4)، حَتَّى تَقُومَ بَيْنَهُمْ فَتُسَلِّمَ عَلَيْهِمْ، وَ لاَ تُخْدِجْ(5)بِالتَّحِيَّةِ لَهُمْ، ثُمَّ تَقُولَ: عِبَادَ اللَّهِ، أَرْسَلَنِي إِلَيْكُمْ وَلِيُّ اللَّهِ وَ خَلِيفَتُهُ لاِآخُذَ مِنْكُمْ حَقَّ اللَّهِ فِي أَمْوَالِكُمْ، فَهَلْ لِلَّهِ فِي أَمْوَالِكُمْ مِنْ حَقٍّ فَتُوءَدُّوهُ إِلَى وَلِيِّهِ؟
...
از توصيههاى آن حضرت عليهالسلام به كسى كه براى جمعآورى صدقات مىگمارد
سيد رضى مىگويد: در اينجا جملاتى از حضرت مىآوريم تا دانسته شود كه آن امام ستون حق را بر پا و نمونههاى عدل را در امور كوچك و بزرگ و ريز و درشت اقامه مىفرمود.
اى كارگزار، بر پايه تقواى خداى يگانه و بىانباز حركت كن و بر تمام اعمال و رفتارت تقوا و پرواى خدا حاكم باشد. و مبادا مسلمانى را به هنگام گرفتن زكات مالش بترسانى و بر
...
...
مسلمانى در حالى كه [حضورت را] خوش ندارد بگذرى و از زمين او عبور كنى.
و حق خدا در مال مسلمان، يعنى زكات را بيش از اندازه نگير و چون بر قبيله يا قريهاى وارد شدى، نخست بر چشمه آب آنها كه از آن مىنوشند و يا در كنار پناهگاهشان (حاشيه آبادى) فرود آ، بدون اينكه وارد كوى و برزن آنها شوى و با مركب خود از بين آنها بگذرى.
سپس با وقار و آرامش و احترام نزد آنها برو تا در ميان آنها قرار گيرى. و بر آنها سلام كن. مبادا مانند مستكبران بدون سلام بر آنها وارد شوى، و در تحيّت و سلام و احترام به آنها بخل نورز.
آنگاه پس از سلام و تحيت بگو: اى بندگان خدا، ولىّ و خليفه پروردگار، يعنى اميرمؤمنان عليهالسلام مرا به سوى شما فرستاده است تا حق الهى (= زكات) را كه در اموالتان هست از شما بگيرم. آيا در اموال شما براى خدا حقّى وجود دارد تا آن را به ولىّ خدا (على عليهالسلام ) بپردازيد؟
فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ: لاَ، فَلاَ تُرَاجِعْهُ، وَإِنْ أَنْعَمَ لَكَ مُنْعِمٌ فَانْطَلِقْ مَعَهُ مِنْ غَيْرِ أَنْ تُخِيفَهُ، أَوْ تُوعِدَهُ، أَوْ تَعْسِفَهُ(1)، أَوْ تُرْهِقَهُ(2)، فَخُذْ مَا أَعْطَاكَ مِنْ ذَهَبٍ أَوْ فِضَّةٍ، فَإِنْ كَانَ لَهُ مَاشِيَةٌ(3)أَوْ إِبِلٌ فَلاَ تَدْخُلْهَا إِلاَّ بِإِذْنِهِ، فَإِنَّ أَكْثَرَهَا لَهُ، فَإِذَا أَتَيْتَهَا فَلاَ تَدْخُلْ عَلَيْهَا دُخُولَ مُتَسَلِّطٍ عَلَيْهِ وَ لاَ عَنِيفٍ بِهِ. وَ لاَ تُنَفِّرَنَّ بَهِيمَةً وَ لاَ تُفْزِعَنَّهَا وَ لاَ تَسُوءَنَّ(4)صَاحِبَهَا فِيهَا، وَ اصْدَعِ(5)الْمَالَ صَدْعَيْنِ ثُمَّ خَيِّرْهُ، فَإِذَا اخْتَارَ فَلاَ تَعْرِضَنَّ لِمَا اخْتَارَهُ، ثُمَّ اصْدَعِ الْبَاقِيَ صَدْعَيْنِ ثُمَّ خَيِّرْهُ، فَإِذَا اخْتَارَ فَلاَ تَعْرِضَنَّ لِمَا اخْتَارَهُ. فَلاَ تَزَالُ كَذَلِكَ حَتَّى يَبْقَى مَا فِيهِ وَفَاءٌ لِحَقِّ اللَّهِ فِي مَالِهِ، فَاقْبِضْ حَقَّ اللَّهِ مِنْهُ. فَإِنِ اسْتَقَالَكَ(6)فَأَقِلْهُ، ثُمَّ اخْلِطْهُمَا ثُمَّ اصْنَعْ مِثْلَ الَّذِي صَنَعْتَ أَوَّلاً حَتَّى تَأْخُذَ حَقَّ اللَّهِ فِي مَالِهِ. وَ لاَ تَأْخُذَنَّ عَوْداً(7)، وَ لاَ هَرِمَةً(8)، وَ لاَ مَكْسُورَةً، وَ لاَ مَهْلُوسَةً(9)، وَ لاَ ذَاتَ عَوَارٍ(10).
...
پس اگر كسى گفت: زكات به مال من تعلق نمىگيرد، سخنش را بپذير، چرا كه بايد عمل مسلمان را بر صحت و سخنش را بر صدق حمل نمود. و اگر گفت: آرى، به مال من زكات تعلق گرفته است، همراه او برو تا زكات را بگيرى، اما او را با سخنان تهديدآميز نترسان و با درشتى و بدرفتارى چيزى از او نگير و او را به آنچه بر تو دشوار است وادار نساز و از طلا و نقره مالشان هرچه به حدّ نصاب رسيد و بقيه شروط وجوب زكات را داشت، زكاتش را بگير.
پس اگر مال زَكَوِى او چارپايانى چون گاو و شتر و گوسفند باشد، بدون اجازه صاحبش وارد آغل و يا طويله نشو، چون اكثر آن چارپايان متعلق به خود اوست و تعداد كمى از آنها زكات است و بايد كسى كه سهم اندكى دارد مراعات كسى را كه حق بيشترى دارد بنمايد.
...
...
اگر در آغل حيوانات وارد شدى مانند جبّاران و زورگويان و متكبران با عنف و خشونت نباش و هيچ حيوانى را فرارى مده كه اسلام به رعايت حال حيوانات فرمان داده، چنانكه رعايت حال انسانها را لحاظ داشته است. و حيوانات را نترسان و صاحب دامها را با آزردن حيواناتش مرنجان، چنانكه برخى از افراد با چنگ زدن در پشم گوسفند، آن را بلند مىكنند و يا با فشار آوردن بر گردهشان، آنها را مىآزارند.
و مال را به دو بخش تقسيم كن و مالك را مخير كن كه يكى از دو قسم را انتخاب كند و هر كدام را كه انتخاب كرد او را آزاد بگذار و آن را از او مگير. سپس بخش ديگر را بار ديگر دو بخش كن و هر كدام را كه انتخاب كرد به سهم گزيدهاش دستدرازى مكن و بخش ديگر را تقسيم كن تا به اندازه زكات باقى بماند. آنگاه باقيمانده را به عنوان حق الهى بردار؛ مثلاً اگر مالْ بيست گوسفند باشد و حق زكات پنج گوسفند، بايد بيست گوسفند را به دو دسته دهتايى تقسيم كنى و دوباره ده رأس را كه او انتخاب نكرده به دو دسته پنجتايى قسمت نمايى و آن پنج رأسى كه او قبول نكرده به عنوان زكات بردار. ناگفته نماند كه مراد تقسيم حقيقى نيست، چون در بسيارى از اوقات تقسيم مستلزم كسر است مثلاً 5/12 تقسيم 25 به دو است.
اگر مالكْ درخواست اقاله كرد، يعنى خواست كه تقسيم را دوباره انجام بدهى قبول كن و دوباره تقسيم را از سر بگير و همه مال را بار ديگر مخلوط كن و مثل بار اول تقسيم را انجام بده تا آنگاه كه حق خدا (= زكات) را مشخص كنى؛ و بدين ترتيب حق و رضايت مالك را درنظر بگير.
به ياد داشته باش كه شتر سالمند و چارپايى كه دست و پا و شاخ آن شكسته باشد و نيز حيوان ضعيف و لاغر و عيبناك را به عنوان زكات نپذير.
وَ لاَ تَأْمَنَنَّ عَلَيْهَا إِلاَّ مَنْ تَثِقُ بِدِينِهِ، رَافِقاً بِمَالِ الْمُسْلِمِينَ حَتَّى يُوَصِّلَهُ إِلَى وَلِيِّهِمْ فَيَقْسِمَهُ بَيْنَهُمْ، وَ لاَ تُوَكِّلْ بِهَا إِلاَّ نَاصِحاً شَفِيقاً وَ أَمِيناً حَفِيظاً، غَيْرَ مُعْنِفٍ(1)وَ لاَ مُجْحِفٍ(2)، وَ لاَ مُلْغِبٍ(3)وَ لاَ مُتْعِبٍ(4)، ثُمَّ احْدُرْ(5)إِلَيْنَا مَا اجْتَمَعَ عِنْدَكَ نُصَيِّرْهُ(6)حَيْثُ أَمَرَ اللَّهُ بِهِ، فَإِذَا أَخَذَهَا أَمِينُكَ فَأَوْعِزْ(7)إِلَيْهِ أَلاَّ يَحُولَ بَيْنَ نَاقَةٍ وَ بَيْنَ فَصِيلِهَا(8)، وَ لاَ يَمْصُرَ(9)لَبَنَهَا فَيَضُرَّ ذَلِكَ بِوَلَدِهَا. وَ لاَ يَجْهَدَنَّهَا(10)رُكُوباً، وَ لْيَعْدِلْ بَيْنَ صَوَاحِبَاتِهَا(11)فِي ذَلِكَ وَ بَيْنَهَا، وَ لْيُرَفِّهْ(12)عَلَى اللاَّغِبِ(13)، وَ لْيَسْتَأْنِ(14)بِالنَّقِبِ(15)وَ الظَّالِعِ(16).
...
چارپايانى را كه به زكات گرفتهاى به دست كسى بسپار كه به او اعتماد كامل دارى و او چارپايان را رعايت مىكند تا به دست ولىّ مسلمين (= حضرت على عليهالسلام ) برساند و آن حضرت آنها را طبق دستور الهى با دست مباركش بين مستمندان تقسيم كند.
و براى رساندن زكات به امام عليهالسلام كسى را مأمور كن كه خيرخواه باشد و مال مسلمانان را تباه نكند و همواره خوشخوى و مهربان باشد و به چارپايان تندى نكند، امانتدار باشد و خيانت نكند، در حفظ آن اموال بكوشد و در عين حال سهلانگار هم نباشد، با آنها درشتخويى ننمايد، در حق آنها ستم روا ندارد و آب و علوفه و نيازهاى آنها را به موقع فراهم آورد و حيوان را به زحمت نيندازد و نيازارد.
1) معنف: زورگو، درشتخوى.
2) مجحف: اجحاف كننده.
3) ملغب: زحمت رساننده، مهرورز.
4) متعب: زحمت زياد رساننده، ملالآفرين.
5) احدر: گسيل دار، سرازير كن.
6) نصيرّ: مصرف كنيم.
7) أوعز: فرمان بده.
8) فصيل: بچه شيرخوار شتر.
9) لا يمصّ لبنها: تمامى شير آن را ندوشد.
10) لايجهدن: به تعب و زحمت نيندازد، خسته نكند.
11) صواحب: همگنان، همقطاران.
12) يرفه: استراحت بدهد.
13) لاغب: بسيار رنج برده.
14) يستأن: مدارا كند، از أنات يعنى مدارا گرفته شده است.
15) نقب: حيوانى كه سم آن زخم شده است.
16) ظالع: حيوانى كه از زخم نمىتواند درست راه برود.
...
...
سپس از مال زكات هرچه نزد تو فراهم آمده به سوى ما گسيل دار تا در راهى كه خداوند فرمان داده مصرف كنيم، آنجا كه مىفرمايد: «إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَآءِ...»(1)«صدقات، تنها به تهيدستان... مىرسد».
و چون فرد مورد اعتماد تو زكات را گرفت تا نزد ما بياورد به او فرمان بده كه بچه شيرخوار شتر را از مادرش جدا نكند، و شير آن را به تمامى ندوشد و براى بچه آن شتر شير باقى گذارد تا مبادا به بچهشتر آسيبى برسد و بر اثر كمشيرى، لاغر و مريض شود.
اگر مال زكات، شتر باشد آن قدر بر آن سوار نشود كه آن را به خستگى و زحمت اندازد و رنجور كند، و بين شتران در سوار شدن، به مساوات و عدالت رفتار كند؛ يعنى گاهى اين شتر را و گاهى شتر ديگر را سوار شود، و به حيوانى كه سختى كشيده و رنجور است به قدر كفايت استراحت بدهد، و با حيوانى كه سمّش زخم شده و نمىتواند به درستى راه برود مدارا كند.
1) سوره توبه، آيه 60.
وَ لْيُورِدْهَا مَا تَمُرُّ بِهِ مِنَ الْغُدُرِ(1)، وَ لاَ يَعْدِلْ بِهَا عَنْ نَبْتِ الاْءَرْضِ إِلَى جَوَادِّ(2)الطَّريقِ، وَ لْيُرَوِّحْهَا(3)فِي السَّاعَاتِ، وَ لْيُمْهِلْهَا فِي النِّطَافِ(4)وَ الاْءَعْشَابِ(5)حَتَّى تَأْتِيَنَا بِإِذْنِ اللَّهِ بُدَّناً(6)، مُنْقِيَاتٍ(7)غَيْرَ مُتْعَبَاتٍ وَ لاَ مَجْهُودَاتٍ(8)، لِنَقْسِمَهَا عَلَى كِتَابِ اللَّهِ وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِ صلىاللهعليهوآله فَإِنَّ ذَلِكَ أَعْظَمُ لاِءَجْرِكَ، وَ أَقْرَبُ لِرُشْدِكَ، إِنْ شَاءَ اللَّهُ(9).
...
و چارپايان را از كنار بركهها عبور دهد تا اگر تشنه باشند آب بنوشند، و مبادا آنها را از بيابانهاى سرسبز به سمت جادههاى خشك و بىعلف بكشاند و بدينترتيب از چَرا و سيرشدن محروم سازد.
و بايد آنها را در زمانهايى معين و منظم استراحت بدهد و از جاهايى كه آب اندك و علفزار وجود دارد براند تا آب بنوشند و قدرى علف بخورند، باشد كه - به اذن خداوند - آن حيوانات را نه فرسوده و رنجور كه پروار و فربه به ما برساند و ما آنها را بر اساس سنّت پيامبر صلىاللهعليهوآله در راه بىنيازكردن فقرا و ساير مصالح و مصارف تقسيم كنيم، زيرا دستوراتى كه به تو دادم اگر انجام دهى پاداشت افزونتر و راهيافتگىات بيشتر خواهد بود، إن شاء اللّه.
1) غدر: جمع غدير، يعنى بركه.
2) جواد: جمع جادة، راه بىآب و علف كه مسير قافلههاست.
3) يروّح: استراحت بدهد.
4) نطاف: جمع نطفة، يعنى آب اندك.
5) أعشاب: علفزارها.
6) بدّن: جمع بادن يعنى چاق، فربه.
7) منقيات: فربه، پروار. توضيحا گفته مىشود كه منقيات اسم فاعل از فعل انقت الإبل إذا سمنت مىباشد در اصل معنايش آن است كه داراى نَقْىْ (= مغز استخوان) شد؛ استخواندار شد.
8) مجهود: سختى كشيده، از پاى افتاده.
9) إن شاء اللّه: در اصل كلمهاى است كه براى تبرّك گفته مىشود هرچند در اصل براى استثناء است، يعنى اگر خدا بخواهد انجام مىگيرد و اگر نخواهد انجام نمىگيرد.
آمُرُهُ بِتَقْوَى اللَّهِ فِي سَرَائِرِ أَمْرِهِ وَ خَفِيَّاتِ عَمَلِهِ، حَيْثُ لاَ شَهِيدَ(1)غَيْرُهُ، وَ لاَ وَكِيلَ دُونَهُ. وَ آمُرُهُ أَلاَّ يَعْمَلَ بِشَيْءٍ مِنْ طَاعَةِ اللَّهِ فِيمَا ظَهَرَ فَيُخَالِفَ إِلَى غَيْرِهِ فِيمَا أَسَرَّ، وَ مَنْ لَمْ يَخْتَلِفْ سِرُّهُ وَ عَلاَنِيَتُهُ، وَ فِعْلُهُ وَ مَقَالَتُهُ، فَقَدْ أَدَّى الاْءَمَانَةَ، وَ أَخْلَصَ الْعِبَادَةَ. وَ آمُرُهُ أَلاَّ يَجْبَهَهُمْ(2)وَ لاَ يَعْضَهَهُمْ(3)، وَ لاَ يَرْغَبَ عَنْهُمْ(4)تَفَضُّلاً بِالاْءِمَارَةِ عَلَيْهِمْ، فَإِنَّهُمُ الاْءِخْوَانُ فِي الدِّينِ، وَ الاْءَعْوَانُ عَلَى اسْتِخْرَاجِ الْحُقُوقِ.
...
از فرمانهاى آن حضرت عليهالسلام به يكى از عاملانش آنگاه كه او را براى جمعآورى زكات فرستاده بود
او را به تقواى الهى، يعنى ترس از خدا در كارهاى مخفيانه و اعمال پنهانى كه انجام مىدهد، فرمان مىدهم، چون تقوا در اين امور مهمتر از تقواى در كارهاى علنى و آشكار است. آنجايى كه هيچ شاهدى غير از خدا عمل پنهانى را نمىبيند و هيچ كس غير از خدا نيست كه بتوان كارها را مطلقا و به تمامى به او واگذار كرد. احتمال دارد كه «شهيد» نيز به طور مطلق به همين معنى (وكيل) باشد.
و او را فرمان مىدهم به اين نكته كه مبادا خدا را به ظاهر اطاعت كند، اما غير از آن را در نهان داشته باشد، پس ظاهر و باطنش در طاعت پروردگار يكسان باشد، زيرا اگر كسى
...
...
ظاهر و باطن و فعل و قول او با يكديگر هماهنگ و موافق باشد حق امانت را كه بر دوش او به عنوان بندگى و طاعت الهى است ادا نموده و عبادت را براى خدا مخلصانه به جاى آورده است، و اگر كسى اهل ريا باشد ظاهر و باطن و نهان و هويداى او متفاوت خواهد بود [ و در اين صورت نمىتوان به او اعتماد كرد].
و به او فرمان مىدهم به كسانى كه از آنها زكات مىگيرد تهمت نزند، چنان كه عادت فرمانروايان اين بود كه در هنگام غضب كردن بر رعيّت و زيردستان به آنها تهمت مىزدند تا انتقامگيرى خود را توجيه كنند.
نيز فرمانش مىدهم كه از آنها روى برنتابد و به سبب قدرت و حكومتى كه بر آنها دارد به آنان بىاعتنايى نكند و خود را برتر نشمارد، چرا كه آنها برادران دينى و ياوران او در امر استخراج و جمعآورى حقوق الهىاند، زيرا آنها زكات مىدهند و او آن را از ايشان مىستاند.
وَ إِنَّ لَكَ فِي هَذِهِ الصَّدَقَةِ نَصِيباً مَفْرُوضاً وَ حَقّاً مَعْلُوماً، وَ شُرَكَاءَ أَهْلَ مَسْكَنَةٍ وَ ضُعَفَاءَ ذَوِي فَاقَةٍ، وَإِنَّا مُوَفُّوكَ حَقَّكَ، فَوَفِّهِمْ حُقُوقَهُمْ، وَإِلاَّ تَفْعَلْ فَإِنَّكَ مِنْ أَكْثَرِ النَّاسِ خُصُوماً يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ بُوءْسَا(1)لِمَنْ خَصْمُهُ عِنْدَ اللَّهِ الْفُقَرَاءُ وَ الْمَسَاكِينُ وَ السَّائِلُونَ وَ الْمَدْفُوعُونَ(2)وَ الْغَارِمُ(3)، وَ ابْنُ السَّبِيلِ(4)! وَ مَنِ اسْتَهَانَ بِالاْءَمَانَةِ وَ رَتَعَ(5)فِي الْخِيَانَةِ، وَ لَمْ يُنَزِّهْ نَفْسَهُ وَ دِينَهُ عَنْهَا، فَقَدْ أَحَلَّ بِنَفْسِهِ فِي الدُّنْيَا الْخِزْيَ(6)، وَ هُوَ فِي الاْآخِرَةِ أَذَلُّ وَ أَخْزَى، وَ إِنَّ أَعْظَمَ الْخِيَانَةِ خِيَانَةُ الاْءُمَّةِ، وَ أَفْظَعَ (7)الْغِشِّ غِشُّ الاْءَئِمَّةِ، وَ السَّلاَمُ.
...
البته تو نيز در اين زكات حق و بهره واجب و معينى دارى كه خداى سبحان تحت عنوان «وَالْعَامِلِينَ عَلَيْهَا» به عنوان يكى از مصارف هشتگانه زكات براى تو سهم و بهرهاى معيّن فرموده و در رديف فقيران، مسكينان و ناتوانان تهيدست آورده است، آنجا كه مىفرمايد: «إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَآءِ وَالْمَسَاكِينِ وَالْعَامِلِينَ عَلَيْهَا...»(8)«صدقات، تنها به تهيدستان و بينوايان و متصديان [گردآورى و پخش] آن و... اختصاص دارد».
و بدان كه ما حق تو را خواهيم داد، پس تو، اى مأمور جمعآورى زكات، حقوق صاحبان اموال را در قول و عمل به خوبى رعايت كن و بر آنها تعدّى مكن و حقوق مستحقان زكات را با كمتر گرفتن زكات از صاحبان مال ضايع مكن و گرنه در روز قيامت بيشترين دشمن و طلبكار را خواهى داشت، زيرا در روز قيامت تمام فقيران، دشمن و طلبكار تو خواهند بود.
1) بؤسا: يأس، فقر، تهيدستى.
2) مدفوع: آنكه حق او را بايد از ساير منافع مردم به او داد.
3) غارم: بدهكار.
4) ابن السبيل: كسى كه در سفر مانده و خرجى راه او تمام شده باشد و نداند به كجا پناه برد.
5) رَتَعَ في الخيانة: در خيانتكارى درافتاد.
6) خزي: جمع خزية، يعنى آبروريزى و ذلت.
7) أفظع: بدترين.
8) سوره توبه، آيه 60.
...
...
و بيچاره و نوميد و تهيدست كسى است كه در قيامت نزد پروردگار، فقيران و تهيدستان و نيازمندان و بدهكاران و در راهماندگان، دشمن او باشند.
و كسى كه امانت را سبك بشمارد و در امانت خيانت كند و حقوق مردم را ادا نكند و شرافت خود را نزد مردم، و دين خود را نزد خداى سبحان از خيانت نپيرايد، خود را به خوارى و خفت افكنده و در آخرت خوارتر و ذليلتر از دنيا خواهد بود.
و بالاترين خيانت، خيانت در اموال امت و فقيران و ساير مصالح آنان است و بدترين دغلكارى آن است كه انسان با فرمانروايان و خلفاى (حق) غش كند و دغل ورزد؛ و السلام.
فَاخْفِضْ لَهُمْ جَنَاحَكَ(1)، وَ أَلِنْ لَهُمْ جَانِبَكَ(2)، وَ ابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَكَ، وَ آسِ(3)بَيْنَهُمْ فِي اللَّحْظَةِ(4)وَ النَّظْرَةِ، حَتَّى لاَ يَطْمَعَ الْعُظَمَاءُ(5)فِي حَيْفِكَ(6)لَهُمْ، وَ لاَ يَيْأَسَ الضُّعَفَاءُ مِنْ عَدْلِكَ(7)بِهِمْ فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى يُسَائِلُكُمْ مَعْشَرَ(8)عِبَادِهِ عَنِ الصَّغِيرَةِ مِنْ أَعْمَالِكُمْ وَ الْكَبِيرَةِ، وَ الظَّاهِرَةِ وَ الْمَسْتُورَةِ فَإِنْ يُعَذِّبْ فَأَنْتُمْ أَظْلَمُ(9)، وَ إِنْ يَعْفُ فَهُوَ أَكْرَمُ.
...
از عهدنامههاى آن حضرت عليهالسلام به محمد بن ابىبكر هنگام اعزام او به عنوان والى مصر
براى آنان (مردم مصر) بال خود را فروگستر و با آنها فروتنى كن، رفتار و گفتارت را با آنان نرمگردان. و چهره خود را براى آنها گشاده بدار و روىْ ترش مكن.
1) خفض جناح: اصل اين تعبير بدين معنى است كه جوجه در برابر والدين خود بالش را به عنوان تواضع مىگستراند.
2) جانب: دست و زبان و... زيرا اينها از كنارههاى بدن انسان محسوب مىشوند.
3) آس: يكسان به كار ببر.
4) لحظة: ملاحظة، يعنى نگاه با گوشه چشم.
5) عظماء: اشراف و بزرگان.
6) حيف: ظلم و ستم.
7) عدل: عدول و روىگردانى.
8) معشر: بنابر اختصاص منصوب است، يعنى اى گروه بندگان خدا.
9) أظلم: اين أفعل التفضيل نيست تا به اين معنى باشد كه شما از خدا ظالمتر هستيد، بلكه از تفضيل تجريد شده است و به همان معناى اصلى يعنى ظالم است، مثل قول مجتهدان كه مىفرمايند: احوط آن است كه... و منظور آنها احتياط است و يا اين سخن خدا كه مىفرمايد: ذلك خير كه منظور اين نيست كه يك طرف نيكو و يك طرف نيكوتر است، بلكه منظور، مطلق نيكو بودن است.
...
...
و در نگاهكردن به آنها رفتارى يكسان داشته باش و مبادا به يكى بيش از ديگرى نگاه كنى كه گمان كند تو برخى را بر ديگران ترجيح مىدهى و اشراف و بزرگان به تو اميد نبندند تا براى استمالت از آنان به مردم ستم روا كنى، زيرا اگر اشراف از حاكم و فرمانروا توجه و عنايت بيشترى ببينند اميدوار مىشوند كه شايد بتوانند او را به سمت خود بكشانند و از اين رهگذر در روا كردن ظلم به ضعيفان به هدف شوم خود برسند.
و مبادا ضعيفان از عدل و داد تو نوميد شوند، يعنى اين طور نباشد كه تو از آنها رويگردان شوى و ميان قوى و ضعيف تفاوت بگذارى.
بىترديد، اى بندگان خدا، حضرت بارى تعالى از تمامى اعمال كوچك و بزرگ و پيدا و پنهانتان خواهد پرسيد؛ نگاه با گوشه چشم هم مانند نماز و روزه محاسبه خواهد شد.
و هرآنچه كه از ديد مردم پنهان است و هر آنچه ظاهر و آشكار باشد، مورد بازخواست قرار خواهد گرفت.
پس اگر خداوند عذابتان كند، شما ستمگريد نه آن حضرت، و چون بر شما ببخشايد و از گناهتان درگذرد، او بزرگوار است و با كرم و فضل خودْ شما را بخشوده است.
وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّ الْمُتَّقِينَ ذَهَبُوا بِعَاجِلِ الدُّنْيَا وَ آجِلِ الاْآخِرَةِ، فَشَارَكُوا أَهْلَ الدُّنْيَا فِي دُنْيَاهُمْ، وَ لَمْ يُشَارِكُوا أَهْلَ الدُّنْيَا فِي آخِرَتِهِمْ. سَكَنُوا الدُّنْيَا بِأَفْضَلِ مَا سُكِنَتْ، وَ أَكَلُوهَا بِأَفْضَلِ مَا أُكِلَتْ، فَحَظُوا مِنَ الدُّنْيَا بِمَا حَظِيَ بِهِ الْمُتْرَفُونَ، وَ أَخَذُوا مِنْهَا مَا أَخَذَهُ الْجَبَابِرَةُ الْمُتَكَبِّرُونَ، ثُمَّ انْقَلَبُوا عَنْهَا بِالزَّادِ الْمُبَلِّغِ، وَ الْمَتْجَرِ الرَّابِحِ. أَصَابُوا لَذَّةَ زُهْدِ الدُّنْيَا فِي دُنْيَاهُمْ، وَ تَيَقَّنُوا أَنَّهُمْ جِيرَانُ اللَّهِ غَداً فِي آخِرَتِهِمْ. لاَ تُرَدُّ لَهُمْ دَعْوَةٌ وَ لاَ يَنْقُصُ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنْ لَذَّةٍ.
...
اى بندگان خدا، بدانيد كه پرهيزگاران، يعنى كسانى كه از خدا مىترسند و براى رضاى او عمل مىكنند، از دنياى زودگذر براى آخرت بهره گرفتند، يعنى هم از خوبىهاى دنيا و هم از بهرههاى اخروى برخوردار شدند.
در نتيجه آنان با اهل دنيا كه از تقوا بىبهرهاند در بهترين جاىها سكنا گزيدند، زيرا از تقسيم الهى راضى و مطمئن هستند كه در مسكن خود گناه نكرده و راحت و آرام زندگى مىكنند، به خلاف افراد بىتقوا كه حتى اگر در قصر به راحتى زندگى كنند باز هم راضى نيستند، چون رضامندى از لوازم ايمان است وانگهى هيچگونه آرامشى ندارند، چون در به دست آوردن اين مسكن مرتكب گناه شدهاند؛ و لذا به سبب سرنوشتى كه خواهند داشت، همواره نگران و پريشانخاطرند.
پرهيزگاران هرچه در دنيا خوردند بهترين بود. بدين معنا كه آنان به رضاى الهى راضى و از پاداش حضرتش مطمئن هستند، هرچه بخورند حتى اگر نان خشك و غذايى بسيار محدود و ناچيز باشد، براى آنان بهترين غذاست، به خلاف نافرمانانِ گناهپيشه كه هرچه بخورند بدترين غذاست، حتى اگر عالىترين و خوشگوارترين خوراك باشد. بنابراين پرهيزگاران به اندازه مسرفان از دنيا كام گرفتند و همانند جباران كه بر مردم ستم روا مىدارند و مستكبران كه حقوق الهى را از سرِ تكبر و برترىجويى ادا نمىكنند از دنيا بهره
...
...
گرفتند، با اين تفاوت كه پرهيزگاران با توشهاى از دنيا كه آنها را به مقامات رفيع اخروى و به تجارتى سودمند برساند رخت بربستهاند، يعنى با عمل صالح به سوى آخرت رهسپار شدند، زيرا در دنيا عمل صالح انجام دادند و در آخرت پاداش دوچندان مىبرند.
پرهيزگاران لذت زهد خود را - كه هيچ لذتى با آن برابرى نمىكند و همان لذت عقل است - مىبرند و يقين دارند كه فرداى قيامت همسايگان خدايند و در جوار لطفِ اويند. اين يك تشبيه معقول به محسوس است، زيرا آخرتْ سراى خشنودى و كرامت پروردگار است، پس گويى خداى سبحان در آنجاست و يقين پرهيزگاران به همسايگى خدا موجب بهتر شدنِ دنياى آنها نسبت به سايرين مىشود.
هيچ يك از دعاهاى پرهيزگاران رد نمىشود، زيرا خداى سبحان دعاى هر انسان فرمانبردار را استجابت مىكند.
و از آنها هيچ بهرهاى كاسته نمىگردد، زيرا از تمام لذتهاى مباح دنيا، مانند: مسكن، پوشاك، خوردنىها و آشاميدنىها، ازدواج، مركب و... بهره مىبرند [و در واقع از تمام مباحات، كام دل گرفتهاند و بىترديد در سراى ديگر نيز از نعمتهاى پايدار الهى برخوردار خواهند بود].
فَاحْذَرُوا عِبَادَ اللَّهِ الْمَوْتَ وَ قُرْبَهُ، وَ أَعِدُّوا لَهُ عُدَّتَهُ، فَإِنَّهُ يَأْتِي بِأَمْرٍ عَظِيمٍ، وَ خَطْبٍ(1)جَلِيلٍ(2)، بِخَيْرٍ لاَ يَكُونُ مَعَهُ شَرٌّ أَبَداً، أَوْ شَرٍّ لاَ يَكُونُ مَعَهُ خَيْرٌ أَبَداً. فَمَنْ أَقْرَبُ إِلَى الْجَنَّةِ مِنْ عَامِلِهَا؟ وَ مَنْ أَقْرَبُ إِلَى النَّارِ مِنْ عَامِلِهَا؟ وَ أَنْتُمْ طُرَدَاءُ(3)الْمَوْتِ، إِنْ أَقَمْتُمْ لَهُ أَخَذَكُمْ، وَ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنْهُ أَدْرَكَكُمْ، وَ هُوَ أَلْزَمُ لَكُمْ مِنْ ظِلِّكُمْ. الْمَوْتُ مَعْقُودٌ بِنَوَاصِيكُمْ(4)، وَ الدُّنْيَا تُطْوَى(5)مِنْ خَلْفِكُمْ.
...
پس، اى بندگان خدا، از مرگ و نزديك بودنِ آن برحذر باشيد، زيرا سرانجام و لاجرم به سراغ همگان خواهد آمد و هر چه آمدنى باشد، سرانجام نزديك خواهد بود.
و براى پس از مرگ توشهاى درخور تهيه كنيد كه همانا نيكوكارى و عمل صالح است.
و بدانيد كه مرگ، با امرى بزرگ، يعنى انتقال به آخرت و مصيبتى عظيم به سراغتان خواهد آمد. مرگ براى مؤمنان يا با خيرى همراه است كه ديگر براى هميشه شرّى همراه آن نخواهد بود و يا براى كافران و تبهكاران با شرّى همراه است كه براى هميشه خيرى همراه آن نخواهد بود، زيرا پاداش مؤمنان و كيفر كافران در صورت جاودان بودن آن، هميشگى و جاودانه است نه موقّت و ناپايدار.
چه كسى به بهشت نزديكتر است از عمل كنندهاى كه براى آن مىكوشد؟ و چه كسى به دوزخ نزديكتر است از عمل كنندهاى كه براى آن تلاش مىكند؟ اين استفهام به معناى نفى است، يعنى از عامل و كننده كار هيچ كسى به نتيجه كردارش نزديكتر نيست، عمل خواه بهشت باشد و خواه جهنم.
و شما مردم دنبالشده مرگ هستيد، يعنى همان طورى كه صياد صيد خود را تعقيب
...
...
مىكند تا او را بگيرد، مرگ نيز همواره در تعقيب شماست. اگر در سرزمين خود بمانيد، مرگ شما را مىگيرد و اگر به سرزمينى ديگر بگريزيد و به عنوان سياحت به بلاد و كشورهاى ديگر برويد يا به استحكام بناها و تهيه سلاح و امثال آنها بپردازيد تا خود را از كشته شدن و مرگ ناگهانى حفظ كنيد، بىترديد باز هم مرگ به سراغتان خواهد آمد و فرار سودى نخواهد داشت.
مرگ از سايه با شما همراهتر و همگامتر است تا آنگاه كه وقت آن فرا رسد و شما را دربر بگيرد. اين جمله كنايه از نهايت نزديكى مرگ به انسان است.
مرگ به موهاى جلو سر شما بسته شده است، يعنى همانطور كه اگر چيزى به موى جلو سر كسى بسته شده باشد ملازم و همراه با اوست، مرگ نيز اين چنين همراه شماست.
و دنيا از پشت سر شما درهم پيچيده مىشود، يعنى گويى انسان در طومار درازى قرار گرفته كه هرچه از عمر او مىگذرد اين طومار نيز از پشت سر او پيچيده مىشود و انسان هرچه به جلو مىرود به آخر آن طومار نزديك مىگردد و اين روند همچنان ادامه دارد تا به پايان خود برسد.
فَاحْذَرُوا نَاراً قَعْرُهَا بَعِيدٌ، وَ حَرُّهَا شَدِيدٌ وَ عَذَابُهَا جَدِيدٌ. دَارٌ لَيْسَ فِيهَا رَحْمَةٌ، وَ لاَ تُسْمَعُ فِيهَا دَعْوَةٌ، وَ لاَ تُفَرَّجُ فِيهَا كُرْبَةٌ. وَ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ يَشْتَدَّ خَوْفُكُمْ مِنَ اللَّهِ، وَ أَنْ يَحْسُنَ ظَنُّكُمْ بِهِ، فَاجْمَعُوا بَيْنَهُمَا، فَإِنَّ الْعَبْدَ إِنَّمَا يَكُونُ حُسْنُ ظَنِّهِ بِرَبِّهِ عَلَى قَدْرِ خَوْفِهِ مِنْ رَبِّهِ، وَ إِنَّ أَحْسَنَ النَّاسِ ظَنّاً بِاللَّهِ أَشَدُّهُمْ خَوْفاً لِلَّهِ.
...
اى مردم از آتش جهنمى بترسيد كه عمق و ژرفاى آن زياد و سوزندگى گرماى آن بسيار سخت و عذاب آن نوبهنو است، زيرا هرگز خاموش نمىشود و همواره در حال تجديد است؛ پس با گناه، خود را گرفتار آن نسازيد.
جهنم سرايى است كه در آن رحمت و مهربانى وجود ندارد و خداى سبحان هرگز بر دوزخيان ترحّم نمىكند و فرياد و خواسته كسى پذيرفته نمىشود. يعنى اگر كسى خدا را بخواند پاسخى نمىشنود، و هيچ اندوهى در جهنم برطرف نمىگردد و دوزخيان در اندوه و عذاب دائمى و جاودانه هستند.
و اگر بتوانيد خوف و ترس خود را از خدا فزونى بخشيد، يعنى موجبات خوف خدا را با كثرت تفكر و عبادت زياد كنيد و بتوانيد به خدا خوشگمان و اميدوار باشيد كه شما را به بهشت خواهد برد، پس ميان بيم و اميد جمع كنيد، زيرا حسن ظنّ و خوشگمانى بنده به پروردگارش به اندازه خوف او از حضرتش مىباشد، زيرا كسى كه از خدا بترسد از عذاب او آگاه است و كسى كه از عذاب او آگاه باشد از رحمت او نيز آگاه مىباشد. لذا به خدا هم اميد دارد، هم بيم، زيرا لازمه شناخت رحمت الهى اميد و لازمه شناخت عذاب الهى خوف است. و كسى كه به خدا خوشگمانتر است كه خدا او را مورد مهر و ترحم و تفضلِ خود قرار مىدهد، بيش از همه از خدا ترس و خوف دارد كه مبادا او را كيفر و عذاب دهد.
وَ اعْلَمْ يَا مُحَمَّدَ بْنَ أَبِي بَكْرٍ، أَنِّي قَدْ وَلَّيْتُكَ أَعْظَمَ أَجْنَادِي(1)فِي نَفْسِي أَهْلَ مِصْرَ، فَأَنْتَ مَحْقُوقٌ(2)أَنْ تُخَالِفَ عَلَى نَفْسِكَ، وَ أَنْ تُنَافِحَ(3)عَنْ دِينِكَ، وَ لَوْ لَمْ يَكُنْ لَكَ إِلاَّ سَاعَةٌ مِنَ الدَّهْرِ، وَ لاَ تُسْخِطِ اللَّهَ بِرِضَا أَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ، فَإِنَّ فِي اللَّهِ خَلَفاً مِنْ غَيْرِهِ، وَ لَيْسَ مِنَ اللَّهِ خَلَفٌ فِي غَيْرِهِ. صَلِّ الصَّلاَةَ لِوَقْتِهَا الْمُوءَقَّتِ لَهَا، وَ لاَ تُعَجِّلْ وَقْتَهَا لِفَرَاغٍ، وَ لاَ تُوءَخِّرْهَا عَنْ وَقْتِهَا لاِشْتِغَالٍ. وَ اعْلَمْ أَنَّ كُلَّ شَيْءٍ مِنْ عَمَلِكَ تَبَعٌ لِصَلاَتِكَ.
...
و بدان اى محمد بن ابى بكر كه تو را بر بزرگترين لشكريانم نزد خودم، يعنى بر مردم مصر به ولايت گماردم، پس، از تو به حق خواسته شده است كه با خواستهها و شهوتهاى نفسانى خود مخالفت ورزى، و از دين خود دفاع كنى، هرچند از عمر تو تنها يك ساعت مانده باشد، به خلاف نادانان كه مىگويند: عمر كوتاه است و تا آنجا كه ممكن است، بايد آن را با لذت و خوشى سپرى كرد.
و مبادا براى جلب رضايت كسى خدا را به خشم درآورى؛ يعنى براى خشنودى مردم، گناه نكن، زيرا براى تو خشنودى خدا از هر چيز بهتر است؛ يعنى اگر مردم به تو بىمهرى كردند خداى سبحان آن را جبران خواهد كرد، ولى هيچ چيزى خشم خدا را جبران نمىكند، يعنى اگر خدا به كسى غضب كند و از فضل خويش محرومش سازد هيچ چيزى آن را جبران نخواهد كرد.
نماز را در وقتش كه براى آن معين شده بخوان؛ مثلاً بين الطلوعين نماز صبح و از ظهر تا غروب آفتاب نماز ظهر و عصر و از مغرب تا نيمه شب نماز مغرب و عشا را بخوان، و به
...
...
دليل داشتن وقت اضافى نماز را پيش از وقت معيّن، مثلاً نماز ظهر را قبل از اذان ظهر مخوان و نماز را به علت مشغلهات از وقتش به تأخير مينداز و مثلاً نماز ظهر را به بعد از مغرب موكول مكن. و بدان كه هر كار كه مىكنى تابع نماز توست كه اگر قبول شد آن عمل نيز پذيرفته مىشود و اگر پذيرفته نشد آن عمل نيز پذيرفته نمىگردد.
وَ مِنْهُ: فَإِنَّهُ لاَ سَوَاءَ، إِمَامُ الْهُدَى وَ إِمَامُ الرَّدَى، وَ وَلِيُّ النَّبِيِّ، وَ عَدُوُّ النَّبِيِّ. وَ لَقَدْ قَالَ لِي رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله : «إِنِّي لاَ أَخَافُ عَلَى أُمَّتِي مُوءْمِناً وَ لاَ مُشْرِكاً، أَمَّا الْمُوءْمِنُ فَيَمْنَعُهُ اللَّهُ بِإِيمَانِهِ، وَ أَمَّا الْمُشْرِكُ فَيَقْمَعُهُ اللَّهُ بِشِرْكِهِ، وَ لَكِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ كُلَّ مُنَافِقِ الْجَنَانِ، عَالِمِ اللِّسَانِ، يَقُولُ مَا تَعْرِفُونَ وَ يَفْعَلُ مَا تُنْكِرُونَ».
...
و در بخشى از اين نامه آمده است:
بى ترديد رهبر هدايتگر كه موجب هدايت مردمان است با رهبر گمراهكننده كه موجب فرومايگى و هلاكت انسانهاست يكسان نيستند. و كسى كه دوستدار پيامبر صلىاللهعليهوآله است با دشمن وى همسانى ندارد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به من فرمود: من براى امتم از مؤمن و مشرك هراسى ندارم كه آنها را گمراه كنند و آزار برسانند، چرا كه خداوند مؤمن را به سبب ايمانش از آزار ديگران باز مىدارد و مشرك را به سبب شركش مقهور و منكوب مىكند تا نتواند به مؤمنان آزار برساند، زيرا مردم فرد مشرك را مىشناسند و بدين ترتيب نمىتواند به مؤمنان آسيبى رساند و به بيراهه كشاند، اما، اى مؤمنان، من براى شما از منافقان مىترسم كه شما را گمراه سازند، منافقى كه نفاق و كفر را در دل پنهان كرده و به زبان شريعت و احكام آن آشناست و آنچه را شما مىپسنديد بر زبان مىراند، ولى به گناهان و محرماتى كه از آن پرهيز مىكنيد و نكوهيده مىداريد عمل مىكند. پس او امت را با زبان خود مىفريبد و موجب مىشود كه از عمل او پيروى كنند.
أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ أَتَانِي كِتَابُكَ تَذْكُرُ فِيهِ اصْطِفَاءَ اللَّهِ مُحَمَّداً صلىاللهعليهوآله لِدِينِهِ، وَ تَأْيِيدَهُ إِيَّاهُ بِمَنْ أَيَّدَهُ مِنْ أَصْحَابِهِ، فَلَقَدْ خَبَّأَ(1)لَنَا الدَّهْرُ مِنْكَ عَجَباً، إِذْ طَفِقْتَ(2)تُخْبِرُنَا بِبَلاَءِ اللَّهِ تَعَالَى عِنْدَنَا، وَ نِعْمَتِهِ عَلَيْنَا فِي نَبِيِّنَا، فَكُنْتَ فِي ذَلِكَ كَنَاقِلِ التَّمْرِ إِلَى هَجَرَ(3)، أَوْ دَاعِي مُسَدِّدِهِ(4)إِلَى النِّضَالِ(5)، وَ زَعَمْتَ أَنَّ أَفْضَلَ النَّاسِ فِي الاْءِسْلاَمِ فُلاَنٌ وَ فُلاَنٌ، فَذَكَرْتَ أَمْراً إِنْ تَمَّ اعْتَزَلَكَ كُلُّهُ، وَ إِنْ نَقَصَ لَمْ يَلْحَقْكَ ثَلْمَتُهُ(6).
...
از نامههاى حضرت على عليهالسلام در پاسخ به نامه معاويه
سيد رضى مىفرمايد: اين نامه از زيباترين نامههاى موجود است.
پس از حمد و ثناى الهى و صلوات به روح مقدس رسول خدا صلىاللهعليهوآله نامه تو به من رسيد كه در آن يادآورى كرده بودى كه خداى متعال حضرت محمد صلىاللهعليهوآله را به رسالت برگزيد تا دين الهى را به مردم برساند، و آن حضرت را به وسيله اصحاب و يارانى تأييد و مدد نموده است، يعنى ياوران و اصحابى براى آن حضرت فراهم آورده كه رسالت و حقانيت او را پذيرفته و اوامر او را اجرا نمودهاند.
روزگارْ شگفتى خود را از تو پنهان كرده بود و با اين جمله آشكار كرد كه تو مىخواهى
...
...
امتحان الهى را به ما خبر دهى و نعمت وجود رسول الله صلىاللهعليهوآله را براى ما توضيح بدهى، زيرا خداوند آن حضرت را به وسيله خود ما تأييد فرموده است. اين كلام از شخصى نيرنگباز مانند تو كه مىخواهد صاحب حق را از حقِ خود دور سازد، صادر شده است، زيرا حق را براى صاحب حق بيان نمىكنند، بلكه براى غير صاحب حق بيان مىكنند تا متوجه بشود.
تو در اين گفتار مانند كسى هستى كه خرما به هجر (= زيره به كرمان) مىبرد و يا بخواهد استاد ماهر تيرانداز خود را تيراندازى بياموزد.
تو گمان كردى كه در جامعه اسلامى فلانى و فلانى بهترين مردمان هستند. معاويه در نامه خود به امام عليهالسلام پس از كوچك شمردن آن حضرت، از دو نفر ياد كرده و آنان را برترين افراد در جامعه اسلامى خوانده بود.
تو مطالبى ذكر كردهاى كه اگر درست و كامل باشند، تو كاملاً از اين مطالب دور هستى و فضيلت آنها تو را سودى نبخشيده و از آن بهرهاى نمىبرى و اگر نادرست باشد و دروغ گفته باشى، كه چنين است، عيب و نقص آن متوجه تو نخواهد بود، چون بىفضيلتى كسى، فضيلت ديگرى را خدشهدار نمىكند.
وَ مَا أَنْتَ وَ الْفَاضِلَ وَ الْمَفْضُولَ، وَ السَّائِسَ(1)وَ الْمَسُوسَ(2)؟ وَ مَا لِلطُّلَقَاءِ وَ أَبْنَاءِ الطُّلَقَاءِ، وَ التَّمْيِيزَ بَيْنَ الْمُهَاجِرِينَ الاْءَوَّلِينَ، وَ تَرْتِيبَ دَرَجَاتِهِمْ، وَ تَعْرِيفَ طَبَقَاتِهِمْ؟ هَيْهَاتَ لَقَدْ حَنَّ(3)قِدْحٌ(4)لَيْسَ مِنْهَا، وَ طَفِقَ(5)يَحْكُمُ فِيهَا مَنْ عَلَيْهِ الْحُكْمُ لَهَا. أَ لاَ تَرْبَعُ(6)أَيُّهَا الاْءِنْسَانُ عَلَى ظَلْعِكَ(7)، وَ تَعْرِفُ قُصُورَ ذَرْعِكَ(8)، وَ تَتَأَخَّرُ حَيْثُ أَخَّرَكَ الْقَدَرُ، فَمَا عَلَيْكَ غَلَبَةُ الْمَغْلُوبِ، وَ لاَ ظَفَرُ الظَّافِرِ، وَ إِنَّكَ لَذَهَّابٌ(9)فِي التِّيهِ(10)، رَوَّاغٌ(11)عَنِ الْقَصْدِ(12).
...
تو را نرسد كه چه كسى فاضل و چه كسى مفضول است؛ يعنى تو اى معاويه از فهم و درك و تعيين چنين مطلبى ناتوانى، زيرا فضل ديگران را انسانهاى داراى فضل و فهم مىفهمند نه تو كه از فضيلت هيچ بهرهاى ندارى. تو چه مىفهمى كه چه كسى بايد سياست و حاكميت را در دست بگيرد و چه كسى تحت حاكميت و سياست در آيد؟
آزادشدگان و فرزندانشان كه در روز فتح مكه به امر پيامبر صلىاللهعليهوآله آزاد و از ترس جانشان مسلمان شدهاند را چه كار كه اولين مهاجران چه كسانىاند و چه درجاتى داشتهاند و ترتيب مقامات آنها چيست و كدام يك بر ديگرى برترى دارند و در كدام مرتبه از فضيلتاند؟
ابوسفيان و معاويه جزو آزادشدگانِ به دست پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز فتح مكه بودند، كه آن حضرت به آنها فرمود: «اِذهبوا أنتمُ الطُّلقاء(13)برويد كه آزاد شدگانيد».
1) سائس: كسى كه امور جامعه را اداره مىكند.
2) مسوس: رعيّت.
3) حنّ: صدا كرد، ناليد.
4) قدح: تير.
5) طفق: شروع كرد.
6) تربُّع: متوقف شدن و به زانو در اُفتادن.
7) ظلع: دنده.
8) ذرع: دست، ساعد.
9) ذهّاب: بسيار رونده.
10) تيه: گمراهى.
11) روّاغ: بسيار منحرف و كجرو.
12) قصد: راه روشن و بدون كژى.
13) قرب الإسناد، ص 384؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 5 و جز اينها.
...
...
هيهات كه كسى مهاجران و فضيلت آنها را بشناسد، مگر آنكه خود در شمار آنان باشد. تيرى كه نه از جنس و گونه ديگر تيرها باشد به هنگام رهاشدن، صدايى غير از صداى آنها دارد. و اين مَثَل، درباره كسى به كار مىرود كه در امور مربوط به ديگران دخالت مىكند. معاويه كه جزو مهاجران و انسانهاى با فضيلت نيست در كارى دخالت مىكند كه در توان و مرتبه او نيست و حكم در برترى و فضيلت ديگران مىكند، در حالىكه خود محكوم حكم آنان است. پس چنين كسى چگونه مىتواند حكم براند؟
اى انسان، چرا در حدّ خود متوقف نمىشوى؟ اين عبارت، استفهام امرى و توبيخى است و در آن انسان به شترى تشبيه شده است كه بر دنده خود مىخوابد.
آيا به ناتوانى خود در دستيابى به اين امور پى نبردهاى؟ چرا به همان جايگاه پست و بىارزشى كه تقدير، تو را در آن قرار داده و خود آن را با نادانى براى خويش رقم زدهاى قرار نمىگيرى؟
تو را چه رسد كه چه كسى غالب است و چه كسى مغلوب؟ و تو چه قدر و منزلتى دارى كه درباره پيروز و مقهور قضاوت كنى؟
و تو، اى معاويه، در بيابان گمراهى و ضلالت سخت سرگردانى و از راه مستقيم بسيار دور شدهاى.
أَ لاَ تَرَى - غَيْرَ مُخْبِرٍ لَكَ وَ لَكِنْ بِنِعْمَةِ اللَّهِ أُحَدِّثُ - أَنَّ قَوْماً اسْتُشْهِدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ تَعَالَى مِنَ الْمُهَاجِرِينَ - وَ لِكُلٍّ فَضْلٌ - حَتَّى إِذَا اسْتُشْهِدَ شَهِيدُنَا، قِيلَ: «سَيِّدُ الشُّهَدَاءِ» وَ خَصَّهُ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله بِسَبْعِينَ تَكْبِيرَةً عِنْدَ صَلاَتِهِ عَلَيْهِ! أَ وَ لاَ تَرَى أَنَّ قَوْماً قُطِّعَتْ أَيْدِيهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ - وَ لِكُلٍّ فَضْلٌ - حَتَّى إِذَا فُعِلَ بِوَاحِدِنَا مَا فُعِلَ بِوَاحِدِهِمْ، قِيلَ: «الطَّيَّارُ فِي الْجَنَّةِ و ذُو الْجَنَاحَيْنِ».
...
نمىخواهم فخر بفروشم و به تو خبر بدهم، بلكه مىخواهم نعمت الهى را، به فرمان حضرتش، بيان كنم كه فرمود: «وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ»(1)«و از نعمت پروردگار خويش [با مردم] سخن بگوى». آيا نمىبينى كه گروهى از مهاجران در راه خدا در جبهههاى جهاد و جاهاى ديگر شهيد شدند و هر يك از فضيلت و ارزش خاصى برخوردار شدند و آنگاه كه شهيد ما حضرت حمزة بن عبدالمطلب عموى پيامبر صلىاللهعليهوآله در جنگ احد به شهادت رسيد، از سوى خداى سبحان به لقب «سيد الشهداء» نايل آمد و اين لقب، به پاس آزمون بزرگ و ايمان قوى و راسخ او بود، و پيامبر صلىاللهعليهوآله تنها براى او در هنگام نماز ميّت هفتاد تكبير گفت، حال آنكه نماز ميّت فقط پنج تكبير دارد.
و آيا نمىبينى كه گروهى دستهايشان در جهاد در راه خدا قطع شده و همه آنها ارزش خاصى دارند، اما آنگاه كه يكى از اعضاى خانواده ما حضرت جعفر بن ابىطالب [برادر امام عليهالسلام ] دستهايش در غزوه موته قطع گرديد و با او همان كارى را كردند كه با ديگر مجاهدان كردند، از جانب خداوند به زبان پيامبر صلىاللهعليهوآله «الطيّار في الجنّة و ذو الجناحين؛ پرواز كننده در بهشت و داراى دو بال» لقب گرفت و خداى سبحان عوض دستهاى قطعشدهاش به او دو بال داد كه همراه فرشتگان در بهشت پرواز مىكند.
1) سوره ضحى، آيه 11.
وَ لَوْ لاَ مَا نَهَى اللَّهُ عَنْهُ مِنْ تَزْكِيَةِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ، لَذَكَرَ ذَاكِرٌ فَضَائِلَ جَمَّةً(1)، تَعْرِفُهَا قُلُوبُ الْمُوءْمِنِينَ، وَ لاَ تَمُجُّهَا(2)آذَانُ السَّامِعِينَ. فَدَعْ عَنْكَ مَنْ مَالَتْ(3)بِهِ الرَّمِيَّةُ(4)، فَإِنَّا صَنَائِعُ(5)رَبِّنَا، وَ النَّاسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا. لَمْ يَمْنَعْنَا قَدِيمُ عِزِّنَا وَ لاَ عَادِيُّ(6)طَوْلِنَا(7)عَلَى قَوْمِكَ أَنْ خَلَطْنَاكُمْ بِأَنْفُسِنَا، فَنَكَحْنَا وَ أَنْكَحْنَا، فِعْلَ الاْءَكْفَاءِ(8)، وَ لَسْتُمْ هُنَاكَ!
...
و اگر خداى سبحان خودستايى را نهى نكرده بود و نمىفرمود: «... فَلاَ تُزَكُّوا أَنفُسَكُمْ...»(9)«خود را ستايش نكنيد» هر آينه گوينده (يعنى خود حضرت امام عليهالسلام ) فضايل فراوانى را بيان مىكرد؛ همان چيزى كه قلبهاى مؤمنان آنها را به خوبى حفظ كرده و قدر آن را، چنان كه باشد، دانستند و گوشهاى شنوندگان از شنيدن آن ناخشنود نمىشوند، زيرا اين فضايل هرگز دروغ نبوده، بلكه حقيقت محض هستند.
پس رها كن صيدى را كه تير صياد در هدف گرفتنِ آن به خطا رفت. اين مثل براى كسى گفته مىشود كه در هدف خود ناكام شده و در طلب آن از استقامت دست برداشته باشد، و شايد امام عليهالسلام خطاب به خودش فرموده باشد. يعنى، اى على، مهمّ نيست كه كسى مانند معاويه و همگنان او با اهداف تو مخالف هستند و نيز شايد اشاره به كسانى باشد كه در خلافت بر او پيشى گرفتند، و يا پاسخى باشد به معاويه كه آنان را بر آن حضرت برترى داده بود، يا حتى شايد منظور از اين بيان، مطلبى ديگر بوده است.
...
...
پس بدان كه ما پروردگان خداييم و مردم پروردگان مايند. ما فضايلى داريم كه ما را بسنده است و جهل جاهلان و انكار منكران هيچ ضررى به آن نمىرساند و ما واسطه فيض خدا براى حيات سعادتمند دنيا و آخرت هستيم.
عزت گذشته و قديم پدران ما و فضيلت هميشگى ما مانع رفتوآمد و نشست و برخاست ما با شما نشد. از شما زن گرفتيم و به شما زن داديم و با شما معامله همسنگ نموديم، در حالىكه شما هرگز همسنگ و همشأنِ ما نبوديد.
وَ أَنَّى يَكُونُ ذَلِكَ وَ مِنَّا النَّبِيُّ، وَ مِنْكُمُ الْمُكَذِّبُ، وَ مِنَّا أَسَدُ اللَّهِ، وَ مِنْكُمْ أَسَدُ الاْءَحْلاَفِ، وَ مِنَّا سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ، وَ مِنْكُمْ صِبْيَةُ النَّارِ، وَ مِنَّا خَيْرُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ، وَ مِنْكُمْ حَمَّالَةُ الْحَطَبِ، فِي كَثِيرٍ مِمَّا لَنَا وَ عَلَيْكُمْ.
...
چگونه ما با شما همسنگ و همشأن باشيم در حالىكه ميان ما و شما تفاوتهاى فراوانى وجود دارد. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از ماست و تكذيب كنندهاى چون ابوجهل كه لقب او كذّاب است از شما؟ و شير خدا حضرت حمزه سيد الشهدا از ماست و ابوسفيان شير همپيمانها از شما؟، زيرا ابوسفيان قبايل را جمع كرد و براى جنگ با پيامبر صلىاللهعليهوآله آنها را با يكديگر همپيمان كرد.
و دو سرور جوانان اهل بهشت، يعنى امام حسن عليهالسلام و امام حسين عليهالسلام از ماست و فرزندان عقبه يا مروان از شمايند كه حضرت رسول صلىاللهعليهوآله در خردساليشان به آنها وعده آتش جهنم داد.
و بهترين زنان جهان، يعنى حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا عليهاالسلام از ما خاندان است و اُمّ جميل زن ابولهب و عمه معاويه از خاندانتان مىباشد، كه خار را جمع مىكرد و بر سر راه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىريخت تا آنگاه كه شبانه از منزل به مسجد تشريف مىبرد به پاى مباركش فرو رود و خدا از او با نام «حمّالة الحطب = هيزمكش» ياد كرده است.
و بدان كه بسيارى از اين تفاخرهاى نيك از آنِ ماست و بدِ آن بر ضد شماست.
فَإِسْلاَمُنَا قَدْ سُمِعَ، وَ جَاهِلِيَّتُنَا لاَ تُدْفَعُ، وَ كِتَابُ اللَّهِ يَجْمَعُ لَنَا مَا شَذَّ(1)عَنَّا وَ هُوَ قَوْلُهُ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى: «وَ أُولُوا الاْءَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللّهِ»(2)وَ قَوْلُهُ تَعَالَى: «إِنَّ أَوْلَى النّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ اللّهُ وَلِيُّ الْمُوءْمِنِينَ»(3). فَنَحْنُ مَرَّةً أَوْلَى بِالْقَرَابَةِ، وَ تَارَةً أَوْلَى بِالطَّاعَةِ.
...
مردم اسلامِ ما را شنيدهاند [و مىدانند] كه در پذيرش اسلام پيشگامتر بودهايم و شرافت ما در زمان جاهليت نيز چيزى نيست كه انكار پذيرد و از مردمان پنهان ماند.
و قرآن خلافتى را كه از ما غصب كردند به ما برگردانده است، آنجا كه مىفرمايد: «... خويشاوندان نسبت به يكديگر [از ديگران] در كتاب خدا سزاوارترند». پس حكومت و اميرىِ پيامبر صلىاللهعليهوآله به ما مىرسد، زيرا به حكم قرآن، از همه كس سزاوارتريم، چون از نزديكان آن حضرتيم. و نيز مىفرمايد: «در حقيقت، نزديكترين مردم به ابراهيم، همان كسانى هستند كه از او پيروى كردهاند، و [نيز] اين پيامبر و كسانى كه [به آيين او] ايمان آوردند، و خدا سرور مؤمنان است».
از اينرو ما از يك سو به دليل خويشاوندىِ با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و از سوى ديگر به دليل اهلِ اطاعت بودن كه مضمون آيه دوم است، در خلافت سزاوارتر از همه هستيم.
امام عليهالسلام هم از پيروان واقعى حضرت ابراهيم عليهالسلام و هم از خويشاوندان نزديك پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بود وهر دو مورد، دليل برترى و شايستگى آن حضرت براى خلافت بود.
وَ لَمَّا احْتَجَّ الْمُهَاجِرُونَ عَلَى الاْءَنْصَارِ يَوْمَ السَّقِيفَةِ بِرَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله فَلَجُوا عَلَيْهِمْ، فَإِنْ يَكُنِ الْفَلَجُ(1)بِهِ فَالْحَقُّ لَنَا دُونَكُمْ، وَ إِنْ يَكُنْ بِغَيْرِهِ فَالاْءَنْصَارُ عَلَى دَعْوَاهُمْ.
...
و آنگاه كه مهاجران در برابر انصار در سقيفه بنىساعده استدلال مىكردند، بر آنها غلبه نمودند، زيرا انصار مىگفتند: «بايد از ما اميرى باشد و از شما اميرى». مهاجران بر تقدّم و اولويت خودشان چنين استدلال كردند كه ما از شجره رسول الله صلىاللهعليهوآله هستيم. لذا انصار عقبنشينى كردند و خلافت را به مهاجران واگذار كردند.
پس اگر پيروزى به دليل قرابت با پيامبر صلىاللهعليهوآله باشد، حق از آنِ من بود نه ديگران، چون من از همه شما به پيامبر صلىاللهعليهوآله نزديكترم و اگر به واسطه خويشاوندى و قرابت با آن حضرت نيست، مىبايست از انصار اميرى و از مهاجران هم اميرى باشد و ادعاى انصار درست است.
1) فلج: پيروزى، غلبه.
وَ زَعَمْتَ أَنِّي لِكُلِّ الْخُلَفَاءِ حَسَدْتُ، وَ عَلَى كُلِّهِمْ بَغَيْتُ(1)فَإِنْ يَكُنْ ذَلِكَ كَذَلِكَ فَلَيْسَتِ الْجِنَايَةُ عَلَيْكَ، فَيَكُونَ الْعُذْرُ إِلَيْكَ «وَ تِلْكَ شَكَاةٌ(2)ظَاهِرٌ(3)عَنْكَ عَارُهَا» وَ قُلْتَ: إِنِّي كُنْتُ أُقَادُ كَمَا يُقَادُ الْجَمَلُ الْمَخْشُوشُ(4)حَتَّى أُبَايِعَ، وَ لَعَمْرُ اللَّهِ، لَقَدْ أَرَدْتَ أَنْ تَذُمَّ فَمَدَحْتَ، وَ أَنْ تَفْضَحَ فَافْتَضَحْتَ، وَ مَا عَلَى الْمُسْلِمِ مِنْ غَضَاضَةٍ(5)فِي أَنْ يَكُونَ مَظْلُوماً مَا لَمْ يَكُنْ شَاكّاً فِي دِينِهِ، وَ لاَ مُرْتَاباً(6)بِيَقِينِهِ، وَ هَذِهِ حُجَّتِي إِلَى غَيْرِكَ قَصْدُهَا، وَ لَكِنِّي أَطْلَقْتُ لَكَ مِنْهَا بِقَدْرِ مَا سَنَحَ(7)مِنْ ذِكْرِهَا.
...
اى معاويه، در نامهات آوردهاى كه من به خلفا حسد ورزيدهام و به آنها ظلم روا كردهام. اگر چنين باشد كه تو پنداشتهاى - و البته چنين نبود و آنها به امام ظلم كردند و حسد ورزيدند و از مرتبه و مقامى كه داشت عقب راندند و خلافتى را كه خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غديرخم و در مناسبتهاى ديگر براى آن حضرت معين كردند از دستش ربودند - پس جرمى عليه تو مرتكب نشدهام، و تو را به خلفا چكار، از اينرو جاى آن نيست كه از تو عذر بخواهم.
آنگاه امام عليهالسلام به يك مصرع از شعر «ابو ذوئيب» استشهاد مىكند: «و اين، كاستى و منقصتى است كه ننگ آن از تو بدور است». مصرع اول آن چنين است: «و عيّرَها الواشُونَ أنّي أحبّها» يعنى سرزنشكنندگان او را سرزنش كردند كه من او را دوست مىدارم.
مراد آن است كه: اى محبوبه، محبت من به تو ننگى براى تو نيست و كنايه از آن است
...
...
كه اين منقصت انتسابى معاويه به امام عليهالسلام نقيصهاى بر معاويه وارد نمىكند.
در نامهات نوشتهاى: روزى كه قصد گرفتن بيعت براى ابوبكر داشتند مرا مانند شترى كه مهار در بينىاش كردهاند و هر جا كه مىخواهند مىكشند، به سوى ابوبكر بردند تا از من بيعت بگيرند و گمان كردهاى كه اين سخن مايه سرزنش و مذمت من است، در حالى كه - به خدا سوگند - اين ستايشِ من است، و تو خواستى مرا مفتضح كنى، اما خود مفتضح شدهاى، و خويش را عيبناك كردهاى.
تو خواستى مرا سرزنش كنى كه به زور از من بيعت گرفتند، ولى تا وقتى كه مرد مسلمان در دين خود ترديد نكند و در يقين او به اصول دين شكى راه نيابد، حتى اگر مظلوم واقع شود او را سرزنشى نيست.
اين دليل آن است كه آنها حقّ مرا گرفته و با زور از من بيعت گرفتند، و من مظلوم هستم. و اين جريان كه تو ذكر كردى حجت و استدلال من است كه متوجه افرادى غير از تو مىباشد، كسانى چون ابوبكر و آنكه در پى او آمد؛ زيرا با آنان احتجاج مىكنم كه ظالمانه حق من را گرفتيد، ولى با تو چنين استدلالى نمىكنم، زيرا طرف مقابل من ابوبكر و اطرافيان اوست نه تو.
ولى من به اندازهاى كه ذكر آن آشكار شد به طور اشاره حجتى را كه به تو ربطى ندارد بيان نمودم كه تو در نامهات آن را به گمان خود عيب من بر شمردهاى، حال آنكه در واقع مدح و ستايش من بود.
ثُمَّ ذَكَرْتَ مَا كَانَ مِنْ أَمْرِي وَ أَمْرِ عُثْمَانَ، فَلَكَ أَنْ تُجَابَ عَنْ هَذِهِ لِرَحِمِكَ مِنْهُ فَأَيُّنَا كَانَ أَعْدَى لَهُ، وَ أَهْدَى إِلَى مَقَاتِلِهِ(1)؟ أَ مَنْ بَذَلَ لَهُ نُصْرَتَهُ فَاسْتَقْعَدَهُ وَ اسْتَكَفَّهُ؟ أَمْ مَنِ اسْتَنْصَرَهُ فَتَرَاخَى عَنْهُ(2)وَ بَثَّ(3)الْمَنُونَ(4)إِلَيْهِ، حَتَّى أَتَى قَدَرُهُ عَلَيْهِ. كَلاَّ وَ اللَّهِ لَ«قَدْ عَلِمَ اللّهُ الْمُعَوِّقِينَ(5)مِنْكُمْ وَ الْقائِلِينَ لاِءِخْوانِهِمْ هَلُمَّ(6)إِلَيْنا وَ لا يَأْتُونَ الْبَأْسَ(7)إِلاّ قَلِيلاً»(8). وَ مَا كُنْتُ لاِءَعْتَذِرَ مِنْ أَنِّي كُنْتُ أَنْقِمُ عَلَيْهِ أَحْدَاثاً(9)، فَإِنْ كَانَ الذَّنْبُ إِلَيْهِ إِرْشَادِي وَ هِدَايَتِي لَهُ، فَرُبَّ مَلُومٍ لاَ ذَنْبَ لَهُ «وَ قَدْ يَسْتَفِيدُ(10)الظِّنَّةَ(11)الْمُتَنَصِّحُ(12)». وَ مَا أَرَدْتُ «إِلاَّ الاْءِصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ ما تَوْفِيقِي إِلاّ بِاللّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ»(13).
...
اى معاويه، تو در نامهات از من و عثمان سخن گفتى و مدعى شدهاى كه من او را يارى نكردم تا كشته شد. بايد به تو پاسخ بدهم و تو حق دارى كه در اين باره پاسخ بگيرى، زيرا خويشاوند عثمانى. عثمان از بنىاميه بود و طبيعى است كه خويشاوند مىبايست از خويشاوند خود دفاع كند.
اى معاويه، كدام يك از من و تو با عثمان عداوت بيشترى داشتيم، و به راههاى كشته شدنش آگاهتر بوديم و مردم را به كشتن او واداشتيم؟ يا اينكه كدام يك از ما به عثمان كمك كرديم، ولى او درخواست كنارنشستن و دست برداشتن از يارى نمود؟
1) مقاتل: جمع مقتل، كشتنگاه.
2) تراخى عنه: از او فاصله گرفت.
3) بث: گسترش داد.
4) منون: مرگ.
5) معوق: از عوق گرفته شده، يعنى مانعى بر سر راه يارى.
6) هلم إلينا: با ما باش، به سوى ما بيا.
7) بأس: جنگ.
8) سوره احزاب، آيه 18.
9) أنقم عليه أحداثاً: عيب بر او مىگيرم.
10) يستفيد: حاصل مىكند.
11) ظنّة: اتهام.
12) متنصح: آنكه بسيار نصيحت و خيرخواهى كند.
13) سوره هود، آيه 88.
...
...
امام عليهالسلام به عنوان ميانجى بين عثمان و شورشيان بارها او را نصيحت كرد و از وى خواست كه دست از ظلم بردارد، ولى او از امام عليهالسلام خواست گوشهاى بنشيند و دست از يارى او بردارد و حتى امام عليهالسلام را از مدينه اخراج كرد تا از دخالت در امور حكومتى خوددارى كند، در حالى كه امام عليهالسلام انقلابيون را آرام كرد و از آنان خواست دست از عثمان بردارند و هنگامى كه عثمان در محاصره بود، به وسيله امام حسن عليهالسلام براى او آب فرستاد.
كدام يك از ما دو نفر بود كه عثمان از او يارى خواست، ولى كوتاهى نمود و مرگ را به سوى او گسيل كرد تا آنگاه كه تقدير و سرنوشت او رقم خورد و كشته شد؟
عثمان از معاويه طلب كمك كرد و او نيز گروهى را فرستاد و دستور داد به سمت مدينه بروند، ولى هرگز وارد شهر مدينه نشوند تا آنكه دستور معاويه برسد، و اين مطلب را اكيداً به آنان اعلام كرد كه نگويند: چيزى را كه تو نديدى، ما ديديم، بلكه گفت: من حاضر بودم و شما غايب، و با اين عمل مىخواست زبان مردم را ببندد تا نگويند: چرا معاويه او را يارى نكرد و از طرف ديگر نمىخواست عثمان را كمك كند تا كشته و ميدان براى معاويه خالى شود. پس به سبب يارى نرساندن به عثمان و وانهادنش، مرگ را براى وى فراهم كرد تا آنكه قَدَر، سررسيد و او كشته شد.
به خدا سوگند، چنين نيست كه مىپندارى مردم از كار تو ناآگاهند و مىپندارى كار تو بر خدا مخفى و ناپيداست. «خداوند [خوب [مىشناسد كارشكنان [و مانعشوندگان [شما را و آن كسانى را كه به برادرانشان مىگفتند: "نزد ما بياييد" (يعنى با ما باشيد و به جهاد نرويد) و جز اندكى روى به جنگ نمىآورند» آن هم در صورتى است كه راه گريز نيابند.
و من اگر بر بدعتها و كارهاى زشت عثمان مثل تقسيم حكومت به خويشان نالايق خود و دادن اموال مردم به خويشاوندان و اطرافيان و كتك زدن ابن مسعود و تبعيد ابوذر و
...
...
امثال اينها عيب گرفتهام، عذرخواهى نمىكنم.
پس اگر گناه من ارشاد و هدايت عثمان بوده است كه دست از اعمال ناپسندش بردارد، آرى بسيارند سرزنششوندگانى كه هيچ گناهى ندارند. من ارشاد نمودهام و به وظيفهام عمل كردهام.
آنگاه امام عليهالسلام به يك مصرع از بيتى استشهاد مىفرمايد: «و گاهى فردى چندان نصيحت مىكند كه متهم مىشود» صدر بيت چنين است: «و كم سقت من آثاركم من نصيحة» يعنى درباره كارهايتان چقدر افراطكارانه نصيحت شده است.
اين سخن بدان معناست كه اگر كسى بخواهد آنها را نصيحت كند مىخواهند كار خود را توجيه كنند؛ لذا به او تهمت مىزنند تا گفتههاى خيرخواهانهاش را وارونه جلوه بدهند.
«قصدى جز اصلاح [جامعه] تا آنجا كه بتوانم، ندارم و توفيق من جز به [يارى] خدا نيست. بر او توكل كردهام».
وَ ذَكَرْتَ أَنَّهُ لَيْسَ لِي وَ لاِءَصْحَابِي عِنْدَكَ إِلاَّ السَّيْفُ، فَلَقَدْ أَضْحَكْتَ بَعْدَ اسْتِعْبَارٍ(1)! مَتَى أَلْفَيْتَ(2)بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ عَنِ الاْءَعْدَاءِ نَاكِلِينَ(3)، وَ بِالسَّيْفِ مُخَوَّفِينَ «لَبِّثْ قَلِيلاً يَلْحَقِ الْهَيْجَا(4)حَمَلْ». فَسَيَطْلُبُكَ مَنْ تَطْلُبُ، وَ يَقْرُبُ مِنْكَ مَا تَسْتَبْعِدُ.
...
اى معاويه، در نامهات آوردهاى كه پاسخ من و اصحابم تنها شمشير است و مرا با اين جمله تهديد كردهاى. در حقيقت تو مردم را با اين سخنان خود خنداندهاى، پس از آنكه با گمراهى خود آنها را گرياندى.
تو چه زمانى فرزندان عبدالمطلب را در مصاف دشمنان فرارى و گريزپاى يافتهاى كه اينك آنها را تهديد به جنگ مىكنى؟ و چه زمانى آنها را از شمشيرها ترسان يافتهاى كه اينك از جنگشان مىترسانى؟
آنگاه امام عليهالسلام به مصرعى از بيت يك شاعر استشهاد نمود: «اندكى درنگ كن كه حَمَل به زودى به جبهه ملحق خواهد شد». مصرع دوم بيت چنين است: «لا بأس بالموت إذا الموت نزل» يعنى از مرگ باكى نيست وقتى كه مرگ فرود آيد.
مراد شاعر از اين سخن آن است كه اى غارتگر، اندكى صبر كن كه حَمَل يعنى مرد شترسوارِ تيزرو خود خواهد آمد و خواهد جنگيد تا شتران خود را از چنگ تو در آورد. اين مصرع ضرب المثل است براى تهديد به جنگ و كنايه از آن است كه اى معاويه، صبر كن كه على عليهالسلام به مصاف تو خواهد آمد و آنگاه طعم هماوردى با او را خواهى چشيد.
پس به زودى آن كس را كه مىجويى و به جنگ تهديدش مىكنى تو را به جنگ خواهد طلبيد و آن شكست و جنگى كه تو از آن دورى مىجويى به تو نزديك خواهد شد.
وَ أَنَا مُرْقِلٌ(1)نَحْوَكَ فِي جَحْفَلٍ(2)مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الاْءَنْصَارِ، وَ التَّابِعِينَ لَهُمْ بِإِحْسَانٍ، شَدِيدٍ زِحَامُهُمْ(3)، سَاطِعٍ قَتَامُهُمْ(4)، مُتَسَرْبِلِينَ(5)سَرَابِيلَ الْمَوْتِ، أَحَبُّ اللِّقَاءِ إِلَيْهِمْ لِقَاءُ رَبِّهِمْ، وَ قَدْ صَحِبَتْهُمْ ذُرِّيَّةٌ بَدْرِيَّةٌ، وَ سُيُوفٌ هَاشِمِيَّةٌ، قَدْ عَرَفْتَ مَوَاقِعَ نِصَالِهَا(6)فِي أَخِيكَ وَ خَالِكَ وَ جَدِّكَ وَ أَهْلِكَ «وَ ما هِيَ مِنَ الظّالِمِينَ بِبَعِيدٍ».
...
و من با لشكرى از مهاجران و انصار، يعنى اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله و تابعانشان كه پيامبر را درك نكردهاند، ولى تابع مهاجران و انصارند به سوى تو شتابان خواهم آمد؛ لشكرى كه سخت و انبوه بر تو يورش خواهند آورد، غبار آنها وقت حركت نمايان و به هوا برخاسته است، تنپوش مرگ به تن كردهاند. كنايه از آن است كه آماده مرگاند و روشن است كه افراد آماده مرگ، سخت مىجنگند. بهترين ديدارها در نظر آنان ديدار با پروردگارشان مىباشد؛ يعنى مرگ را دوست دارند زيرا مىدانند كه مرگشان، آنها را به پاداش بزرگ پروردگار مىرساند.
و فرزندان رزمندگان بدر، يعنى بزرگزادگان و بزرگواران و شمشيرهاى هاشمى آنان را همراهى مىكند، شمشيرهايى كه در هنگام رويارويى با دشمن سخت برّان است.
اى معاويه، تو زخمها و ضربههاى اين شمشيرهاى هاشمى را در برادرت (حنظله) و دايىات (وليد) و پدر بزرگ مادرىات (عتبه) و خانوادهات، كه به وسيله همان شمشيرها در جنگ با پيامبر صلىاللهعليهوآله كشته شدند ديدهاى و برّندگى آنها را مىدانى. روشن است كه آنان در غزوههاى مختلف پيامبر صلىاللهعليهوآله به دست اميرالمؤمنين عليهالسلام كشته شدند.
و بدان كه البته اين شمشيرها از ستمگران دور نيست، يعنى براى كشتن معاويه به او سخت نزديكند، چنان كه پيشتر خويشان او را كشتند.
وَ قَدْ كَانَ مِنِ انْتِشَارِ حَبْلِكُمْ وَ شِقَاقِكُمْ مَا لَمْ تَغْبَوْا(1)عَنْهُ، فَعَفَوْتُ عَنْ مُجْرِمِكُمْ، وَ رَفَعْتُ السَّيْفَ عَنْ مُدْبِرِكُمْ(2)، وَ قَبِلْتُ مِنْ مُقْبِلِكُمْ. فَإِنْ خَطَتْ(3)بِكُمُ الاْءُمُورُ الْمُرْدِيَةُ(4)، وَ سَفَهُ الاْآرَاءِ الْجَائِرَةِ، إِلَى مُنَابَذَتِي(5)وَ خِلاَفِي، فَهَا أَنَا ذَا قَدْ قَرَّبْتُ جِيَادِي(6)، وَ رَحَلْتُ(7)رِكَابِي(8). وَ لَئِنْ أَلْجَأْتُمُونِي إِلَى الْمَسِيرِ إِلَيْكُمْ لاَءُوقِعَنَّ بِكُمْ وَقْعَةً لاَ يَكُونُ يَوْمُ الْجَمَلِ إِلَيْهَا إِلاَّ كَلَعْقَةِ لاَعِقٍ، مَعَ أَنِّي عَارِفٌ لِذِي الطَّاعَةِ مِنْكُمْ فَضْلَهُ، وَ لِذِي النَّصِيحَةِ حَقَّهُ، غَيْرُ مُتَجَاوِزٍ مُتَّهَماً إِلَى بَرِيٍّ، وَ لاَ نَاكِثاً إِلَى وَفِيٍّ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام كه براى اهالى بصره نوشتهاند
اى بصريان، در گذشته ريسمان اتحاد را گسستيد و با تفرقه و اختلاف نيروها را پراكنده ساختيد. يعنى عدهاى از مردم بصره طرفدار امام عليهالسلام و بخشى عليه امام عليهالسلام و برخى ديگر بىطرف شدند، و اين چيزى نيست كه شما از آن بىاطلاع باشيد، ولى من از تبهكاران و مجرمان شما گذشتم و شمشير را از گردن فراريان شما برداشتم، زيرا حضرت در جنگ
...
...
جمل دستور داد كسى بر روى فراريان شمشير نكشد. و عذر هر يك از شما را كه براى عذرخواهى به سوى من آمد پذيرفتم.
اگر از اين پس كارهاى نابود كننده و آرا و افكار سفيهانه و ظالمانه شما را بر آن دارد كه با من ناسازگارى و مخالفت كنيد، من هم اكنون اسبهايم را نزديك و آماده كردهام تا بر آنها سوار شوم و بارهايم را بر شترم محكم بستهام تا دوباره به جنگتان برخيزم.
و اگر به آمدن به سوى خود ناچارم كنيد و از در مخالفت و ناسازگارى در آييد، با شما چنان جنگى خواهم كرد كه جنگ جمل نسبت به آن به اندازه يك ليسيدن ته ظرف باشد. يعنى اين جنگ ديگر نه مثل جنگ جمل، بلكه به مراتب شديدتر و زيانبارتر خواهد بود.
در عين حال من تمام اهل بصره را در نظر ندارم، بلكه منظورم اهل نفاق و تفرقه است و لذا فضل اهل طاعت و بندگى را ناديده نمىگيرم، از خيرخواهان قدرشناسى مىكنم و به سوى انسانهاى بىگناه دست تطاول نمىگشايم، بلكه عتاب و عقابم متوجه انسانهاى تبهكار است. و عهد و پيمانِ ماندگاران و وفاداران را نمىشكنم.
فَاتَّقِ اللَّهَ فِيمَا لَدَيْكَ، وَ انْظُرْ فِي حَقِّهِ عَلَيْكَ، وَ ارْجِعْ إِلَى مَعْرِفَةِ مَا لاَ تُعْذَرُ بِجَهَالَتِهِ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام كه به معاويه نوشتهاند
اى معاويه، به آنچه بر آن سلطه دارى، از خدا پروا بدار، و با امر الهى مخالفت نكن، و در حقى كه خدا بر تو دارد دقت كن و همانطور كه فرمان داده حقّ او را ادا كن. و به معرفت آنچه كه هيچ عذرى درباره ناآگاهى از آن ندارى، يعنى خليفه برحق و پيروى از او، بازگرد و فرمانگزار شو.
فَإِنَّ لِلطَّاعَةِ أَعْلاَماً(1)وَاضِحَةً، وَ سُبُلاً نَيِّرَةً، وَ مَحَجَّةً(2)نَهْجَةً(3)وَ غَايَةً مُطْلُوبَةً يَرِدُهَا الاْءَكْيَاسُ(4)وَ يُخَالِفُهَا الاْءَنْكَاسُ(5). مَنْ نَكَبَ(6)عَنْهَا جَارَ(7)عَنِ الْحَقِّ وَ خَبَطَ(8)فِي التِّيهِ(9)، وَ غَيَّرَ اللَّهُ نِعْمَتَهُ، وَ أَحَلَّ بِهِ نِقْمَتَهُ. فَنَفْسَكَ نَفْسَكَ! فَقَدْ بَيَّنَ اللَّهُ لَكَ سَبِيلَكَ، وَ حَيْثُ تَنَاهَتْ بِكَ أُمُورُكَ، فَقَدْ أَجْرَيْتَ إِلَى غَايَةِ خُسْرٍ، وَ مَحَلَّةِ كُفْرٍ، وَ إِنَّ نَفْسَكَ قَدْ أَوْلَجَتْكَ(10)شَرّاً، وَ أَقْحَمَتْكَ(11)غَيّاً، وَ أَوْرَدَتْكَ الْمَهَالِكَ(12)، وَ أَوْعَرَتْ(13)عَلَيْكَ الْمَسَالِكَ.
...
طاعت و عبادت، نشانههاى واضح و روشن و راههاى پر فروغ و شفاف و هدفى مطلوب دارد، يعنى وصول به سعادت در دنيا و آخرت است كه آن راهها و اهداف را انسانهاى هوشمند مىپيمايند و مىجويند و فرومايگان با آنها مخالفت مىورزند و هركه راهِ بندگى را بخواهد گمراه نمىگردد، زيرا آشكار است و راههاى آن روشن.
پس هركه از جاده مستقيم حق منحرف گردد، بىترديد به باطل گراييده و در بيابان گمراهى گام نهاده است. و آنگاه است كه خداى متعال نعمتهايش را تغيير مىدهد و عذاب خود را بر او نازل مىكند، چنان كه مىفرمايد: «ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّرًا نِّعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلَى قَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ»(14)«اين [ كيفر] بدان سبب است كه خدا نعمتى را
1) أعلام: جمع علم، يعنى چيزى كه در جاده براى شناسايى راه و مقصد نصب مىكنند.
2) محجة: راه.
3) نهجة: روشن، مفردِ نَهْج.
4) أكياس: جمع كيّس، يعنى عاقل و زيرك.
5) أنكاس: جمع نكس، يعنى پست.
6) نكب: منحرف شد.
7) جار: منحرف شد.
8) خبط: قدم گذارد، وارد شد.
9) تيه: گمراهى، بيابان ضلالت.
10) أولج: وارد كرد.
11) أقحم: به شدت داخل كرد.
12) مهالك: جمع مهلكة، يعنى محل هلاكت.
13) أوعر: صعب و دشوار گرديد.
14) سوره انفال، آيه 53.
...
...
كه بر قومى ارزانى داشته تغيير نمىدهد، مگر آنكه آنان آنچه را در دل دارند تغيير دهند».
بنابراين، اى معاويه، خود را درياب و درياب و از گناهان حفظ كن. بدان، اى معاويه، كه خدا راه خود را به تو نمايانده و فرجام كارت را به تو نشان داده است.
پس اگر راه خدا را بپيمايى به سعادت و رشد دست خواهى يافت. بنابراين بنگر به كدام سوى مىروى. و اگر مراقبت نكنى به ورطه گمراهى و شقاوت خواهى افتاد، و به سوى منتهاى زيان و جايگاه كفر و كافران پيش خواهى رفت؛ يعنى به سوىِ دوزخ و كيفر الهى.
و هواى نفست تو را به وادى شرور و گمراهى برده و به مهلكههاى سخت در آورده است كه از اين روى، ديگر، پيمودن راههاى هدايت برايت بسيار سخت است، زيرا نفس تو گمراهى را براى تو آراسته و جلوه بخشيده است.
مِنَ الْوَالِدِ الْفَانِ، الْمُقِرِّ لِلزَّمَانِ، الْمُدْبِرِ الْعُمُرِ، الْمُسْتَسْلِمِ لِلدَّهْرِ، الذَّامِّ لِلدُّنْيَا، السَّاكِنِ مَسَاكِنَ الْمَوْتَى، وَ الظَّاعِنِ(1)عَنْهَا غَداً، إِلَى الْمَوْلُودِ الْمُوءَمِّلِ مَا لاَ يُدْرِكُ، السَّالِكِ سَبِيلَ مَنْ قَدْ هَلَكَ، غَرَضِ(2)الاْءَسْقَامِ، وَ رَهِينَةِ(3)الاْءَيَّامِ، وَ رَمِيَّةِ(4)الْمَصَائِبِ، وَ عَبْدِ الدُّنْيَا، وَ تَاجِرِ الْغُرُورِ،(5)وَ غَرِيمِ(6)الْمَنَايَا(7)، وَ أَسِيرِ الْمَوْتِ، وَ حَلِيفِ(8)الْهُمُومِ، وَ قَرِينِ الاْءَحْزَانِ، وَ نُصُبِ(9)الاْآفَاتِ، وَ صَرِيعِ الشَّهَوَاتِ، وَ خَلِيفَةِ الاْءَمْوَاتِ.
...
از توصيههاى آن حضرت به امام حسن عليهالسلام كه در برگشت از صفين در منطقه حاضرين نوشتهاند(10)
اين وصيتنامه از سوى پدرى است در رهگذر فنا و نابودى كه به گذشت زمان اقرار مىكند و اعتراف مىكند كه روزگار هرگونه بخواهد با انسانْ آن مىكند و به سوى ضعف و فنا مىراند؛ پدرى كه عمر خود را سپرى كرده است، زيرا غالب آن سپرى شده و مقدارى اندك از آن مانده است. همو كه تسليم روزگار شده، يعنى تحولات روزگار او را رام خود
...
...
ساخته است؛ زيرا نمىتواند روزگار را تغيير دهد. و دنيا را سرزنش مىكند، زيرا دنيا محل بلا و رنج است. و در كوى و كاشانه مردگان سكنا گزيده است، زيرا هر كه سرانجامش مرگ باشد در دنيا زندگى مىكند، و به عبارت ديگر هر كه در دنيا زندگى مىكند بىترديد سرانجام و فرجامش مرگ است. و آنكه فردا از دنيا كوچ خواهد كرد.
به فرزندش كه آرزوى چيزى دست نايافتنى دارد، زيرا انسان در دنيا آرزوى بسيار دارد كه به آن نمىرسد، فرزندى كه پوينده راه هلاكشدگان است، چون انسان با اعمالِ [نيك و بد] خود راه كسانى را مىپويد كه درگذشتهاند و فرصت عمل از آنان گرفته شده است.
و نيز هدف تير بيمارىهاست كه پياپى به سوى او روانه مىشوند، و گروگان روزگار است؛ يعنى همانطور كه انسان امانت خود را به صاحب آن پس مىدهد، انسان نيز به خاك برمىگردد و نابود مىشود، چنان كه در آغاز چنين بود.
و شكار گرفتارىها و مصيبتهاست و او را از هر سوى هدف قرار مىدهند. و بنده دنيا و پيرو آن است، آنگونه كه برده تابع مولاى خود است. و سوداگر فريب و نيرنگ است، زيرا عمر خود را صرف كرده و چيزهاى بىفايده مىخرد، درست مثل انسان فريبخورده كه دردانهاى را بدهد و سنگريزه بگيرد. و بدهكار مرگهاست، يعنى همانطور كه طلبكار بدهى خود را مىخواهد، مرگ در كمين انسان نشسته، آماده ستاندن جانش است.
و همو كه بىترديد اسير مرگ است، بدين معنا كه همانطور كه اسير از دست اسيرگيرنده خويش خلاصى ندارد، انسان نيز از چنگال مرگ هرگز رهايى نمىيابد.
همپيمان و همنشين اندوهها و غصههاست و همواره همراه غصهها و ناراحتىهاست. و تحت نظر آفتهاست و هيچگاه آفتها از او جدا نمىشوند. و زمينخورده شهوتها است؛ با اين تعبير گويى انسان مىخواهد شهوتها را بر زمين بكوبد، ولى سرانجام بر او چيره مىشوند. و جانشين و بازمانده مردگان است.
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ فِيمَا تَبَيَّنْتُ(1)مِنْ إِدْبَارِ الدُّنْيَا عَنِّي، وَ جُمُوحِ(2)الدَّهْرِ عَلَيَّ، وَ إِقْبَالِ الاْآخِرَةِ إِلَيَّ، مَا يَزَعُنِي(3)عَنْ ذِكْرِ مَنْ سِوَايَ، وَ الاِهْتِمَامِ بِمَا وَرَائِي، غَيْرَ أَنِّي حَيْثُ تَفَرَّدَ بِي دُونَ هُمُومِ النَّاسِ هَمُّ نَفْسِي، فَصَدَفَنِي(4)رَأْيِي، وَ صَرَفَنِي عَنْ هَوَايَ، وَ صَرَّحَ(5)لِي مَحْضُ أَمْرِي، فَأَفْضَى(6)بِي إِلَى جِدٍّ لاَ يَكُونُ فِيهِ لَعِبٌ، وَ صِدْقٍ لاَ يَشُوبُهُ كَذِبٌ. وَ وَجَدْتُكَ بَعْضِي، بَلْ وَجَدْتُكَ كُلِّي، حَتَّى كَأَنَّ شَيْئاً لَوْ أَصَابَكَ أَصَابَنِي، وَ كَأَنَّ الْمَوْتَ لَوْ أَتَاكَ أَتَانِي، فَعَنَانِي(7)مِنْ أَمْرِكَ مَا يَعْنِينِي مِنْ أَمْرِ نَفْسِي، فَكَتَبْتُ إِلَيْكَ كِتَابِي مُسْتَظْهِراً(8)بِهِ إِنْ أَنَا بَقِيتُ لَكَ أَوْ فَنِيتُ.
...
اما بعد از حمد و صلوات، از پشت كردن دنيا به من، كه اكثر آن از دست رفته، و از سركشى روزگار بر من كه همواره به سوى من تير بلا مىافكند و از روكردن آخرت به سوى من، كه بسيار نزديك است كه به سراى آخرت رهسپار شوم، دريافتم و دانستم كه نبايد به غير خودم بپردازم و بايد تنها و تنها به خود مشغول شوم و دنيا و امور آن را پشت سر بيفكنم و هرگز به آن اهتمام نورزم.
گرچه بايد به خودم بپردازم، ولى چون پرداختن به خودم و بىتوجه بودنم به اطرافيان و ديگران مرا از پيروى از آراى خودم و هواى نفسم بازداشت و امر مرا بىپرده و روشن برايم آشكار ساخت، پس مرا به جديّت رساند كه ديگر در آن شوخى و بازى وجود ندارد و به صداقتى راه برد كه در آن ناراستى و دروغى راه نيابد.
آنچه باعث شد اين نامه و سفارش را بنويسم آن است كه تو را در حقيقت بخشى از
...
...
وجودم، بلكه تمام وجودم مىدانم؛ زيرا فرزند جزوى از پدر است و در واقع بخشى از خون او به منى و نطفه تبديل مىشود و در نهايت به صورت فرزند در مىآيد. اين بيان امام عليهالسلام از آنروست كه نطفه از خون است و از تمام اجزاى انسان جدا مىگردد، يا اينكه فرزند پس از انسان باقى مىماند و به عنوان نماينده و بازمانده اوست، به گونهاى كه اگر حادثهاى براى فرزند رخ بدهد گويا براى او اتفاق افتاده است. مثلاً اگر فرزند احساس درد كند، گويى پدر او نيز همين درد را احساس مىكند و اگر مرگ به سراغ فرزند بيايد گويى به سراغ پدر آمده است. پس ناگوار بودن مرگ تو براى من، همانند ناگوارى آن براى خود من است و در نتيجه رنج تو رنج من است. پس با توجه به اين مطالب تو را نصيحت و وصيت مىكنم، هرچند كه به كار خودم مشغولم و از غير خودم بريده.
پس اين وصيتنامه را به اين اميد مىنويسم كه در راهنمايىات، از آن يارى جويم و راهگشايت باشد، چه زنده باشم و چه به سراى ديگر رفته.
فَإِنِّي أُوصِيكَ بِتَقْوَى اللَّهِ - أَيْ بُنَيَّ - وَ لُزُومِ أَمْرِهِ، وَ عِمَارَةِ قَلْبِكَ بِذِكْرِهِ، وَ الاِعْتِصَامِ بِحَبْلِهِ. وَ أَيُّ سَبَبٍ(1)أَوْثَقُ مِنْ سَبَبٍ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ اللَّهِ إِنْ أَنْتَ أَخَذْتَ بِهِ! أَحْيِ قَلْبَكَ بِالْمَوْعِظَةِ، وَ أَمِتْهُ بِالزَّهَادَةِ، وَ قَوِّهِ بِالْيَقِينِ، وَ نَوِّرْهُ بِالْحِكْمَةِ، وَ ذَلِّلْهُ بِذِكْرِ الْمَوْتِ، وَ قَرِّرْهُ بِالْفَنَاءِ، وَ بَصِّرْهُ فَجَائِعَ(2)الدُّنْيَا، وَ حَذِّرْهُ صَوْلَةَ(3)الدَّهْرِ وَ فُحْشَ(4)تَقَلُّبِ اللَّيَالِي وَ الاْءَيَّامِ، وَ اعْرِضْ عَلَيْهِ أَخْبَارَ الْمَاضِينَ، وَ ذَكِّرْهُ بِمَا أَصَابَ مَنْ كَانَ قَبْلَكَ مِنَ الاْءَوَّلِينَ، وَ سِرْ فِي دِيَارِهِمْ وَ آثَارِهِمْ، فَانْظُرْ فِيمَا فَعَلُوا وَ عَمَّا انْتَقَلُوا، وَ أَيْنَ حَلُّوا وَ نَزَلُوا! فَإِنَّكَ تَجِدُهُمْ قَدِ انْتَقَلُوا عَنِ الاْءَحِبَّةِ، وَ حَلُّوا دِيَارَ الْغُرْبَةِ، وَ كَأَنَّكَ عَنْ قَلِيلٍ قَدْ صِرْتَ كَأَحَدِهِمْ.
...
پسرم، تو را به تقواى الهى و پرواى از پروردگار و پايبندى به امر و احكام الهى و آبادكردن قلبت با ذكر خدا سفارش مىكنم؛ زيرا قلب انسان بدون ذكر دائمى پروردگار، به جهت غلبه رذائل، به ويرانه مىماند، اما ذكر دائمى خدا قلب را با فضايل آباد و پرنشاط مىسازد.
و نيز به چنگزدن به ريسمان الهى كه عبارت از شريعت است سفارش مىكنم، كه شريعت چون ريسمانى است كه انسان را به مراتب والا مىرساند. و اين ريسمان مستحكم واسطه تو و خداست اگر به آن چنگ اندازى.
قلب خود را با موعظه و پند زنده بدار، زيرا قلب با فضيلت سرزندگى مىگيرد و آن نيز از موعظه برمىخيزد. و با زهد و رويگردانى از دنيا شهوتطلبى آن را بميران؛ زيرا زهد و پارسايى شهوتها را در قلب فرد زاهد و پرواپيشه مىميراند و از دنبالكردن آنها بازش مىدارد. و با يقين آن را نيرومند گردان تا از هيچ چيزى نترسد.
...
...
و با نور حكمت (معرفت شريعت) آن را نورانى كن، زيرا شناخت دين و شريعت در قلب انسان نورى پديد مىآورد كه به وسيله آن، حق را از باطل و زيبا را از زشت باز مىشناسد.
و با ياد مرگ آن را نرم و رام كن، زيرا ياد مرگ قلب را تواضع و فروتنى مىبخشد و از سركشى بازش مىدارد. و همواره از آن اقرار بگير كه نابودى و مرگت شتابان خواهد آمد.
و مصيبتهاى دنيا را بنمايان تا به دنيا اعتماد نكند. و آن را از يورش سختىها وتلخكامىهاى روزگار برحذر بدار تا همواره آماده آخرت باشد. و آن را به دگرگونىهاى فراوان ايام هشدار بده، زيرا روزگار تحولات زيادى در پيش روىِ خود دارد، از قبيل: ثروت، فقر، سلامتى و بيمارى.
و اخبار پيشينيان را، خواه نيكان و خواه بدكاران، براى آن بازگو كن تا از منش بدكاران دورى كند و به عمل نيكان روى آورد. و آنچه را كه بر گذشتگان رفته براى آن يادآور شو تا بداند چه مصيبتها و كيفرهايى ديدهاند و از اين رهگذر دگرگونى روزگار را نيك بشناسد.
و در سرا و آثار برجاىمانده پيشينيان گردش كن و ببين چه ساختمانها و باغستانها و سازه هايى، از قبيل طاق كسرى، كاخ بعلبك و جز آن ساختهاند، از چه جاهايى رخت بربستهاند و سرانجام در چه گورستانهايى منزل گزيدهاند.
اگر با ديده تعقل به آنها بنگرى درمىيابى كه آنها از جمع دوستانِ خود رخت بربستهاند و به ديار غربت و بىكسى رفتهاند. و به زودى تو نيز مانند يكى از آنها خواهى شد و بىترديد از اين سرا رهسپار آخرت خواهى گشت.
فَأَصْلِحْ مَثْوَاكَ(1)، وَ لاَ تَبِعْ آخِرَتَكَ بِدُنْيَاكَ، وَ دَعِ الْقَوْلَ فِيمَا لاَ تَعْرِفُ، وَ الْخِطَابَ فِيمَا لَمْ تُكَلَّفْ، وَ أَمْسِكْ عَنْ طَرِيقٍ إِذَا خِفْتَ ضَلاَلَتَهُ، فَإِنَّ الْكَفَّ(2)عِنْدَ حَيْرَةِ الضَّلاَلِ خَيْرٌ مِنْ رُكُوبِ الاْءَهْوَالِ، وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ تَكُنْ مِنْ أَهْلِهِ، وَ أَنْكِرِ الْمُنْكَرَ بِيَدِكَ وَ لِسَانِكَ، وَ بَايِنْ(3)مَنْ فَعَلَهُ بِجُهْدِكَ(4)، وَ جَاهِدْ فِي اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ، وَ لاَ تَأْخُذْكَ فِي اللَّهِ لَوْمَةُ لاَئِمٍ. وَ خُضِ الْغَمَرَاتِ(5)لِلْحَقِّ حَيْثُ كَانَ، وَ تَفَقَّهْ فِي الدِّينِ.
...
پس خانه قبر خود را آباد كن، و آخرتت را به دنيايت مفروش و براى كاميابى و لذت دنيا نافرمانىِ خدا مكن تا آخرتى سعادتبار داشته باشى. و آنچه نمىدانى مگو، و آنچه خدا تو را به آن تكليف نكرده است بر زبان مران و به كسى نگو.
و راهى را كه مىترسى در آن گمراه شوى، مپوى؛ چرا كه خويشتندارى از پيمودن راهى كه موجب گمراهى و سرگشتگى است، بهتر از تندادن به امور هولناكى است كه انسان به نجات از آن يقين ندارد.
و امر به معروف كن و به نيكى فراخوان تا از پيروان آن باشى، زيرا اهل هر چيزى و پيروانِ آن ملازم آنند. و منكر را با دستِ رفتار و زبانِ گفتار، نكوهيده شمار و آن را بزدا و با تمام توان از منكرگرايان دورى گزين. و در راه خدا آنچنان كه شايسته حضرتش مىباشد جهاد كن و بكوش. و در راه خدا سرزنش هيچ ملامتگرى تو را از كار خير باز ندارد و از بيم ملامتگران، هيچ يك از اوامر الهى را ترك نكن. و آنجا كه حق باشد، بىمهابا تن به درياى ژرف سختىها بده، و همواره در دين تفقه كن و احكام دين را با جديت فرا بگير.
وَ عَوِّدْ(1)نَفْسَكَ التَّصَبُّرَ عَلَى الْمَكْرُوهِ، وَ نِعْمَ الْخُلُقُ التَّصَبُّرُ، وَ أَلْجِئْ نَفْسَكَ فِي أُمُورِكَ كُلِّهَا إِلَى إِلَهِكَ، فَإِنَّكَ تُلْجِئُهَا إِلَى كَهْفٍ حَرِيزٍ(2)، وَ مَانِعٍ عَزِيزٍ. وَ أَخْلِصْ فِي الْمَسْأَلَةِ لِرَبِّكَ، فَإِنَّ بِيَدِهِ الْعَطَاءَ وَ الْحِرْمَانَ، وَ أَكْثِرِ الاِسْتِخَارَةَ، وَ تَفَهَّمْ وَصِيَّتِي، وَ لاَ تَذْهَبَنَّ عَنْهَا صَفْحاً(3)، فَإِنَّ خَيْرَ الْقَوْلِ مَا نَفَعَ. وَ اعْلَمْ أَنَّهُ لاَ خَيْرَ فِي عِلْمٍ لاَ يَنْفَعُ، وَ لاَ يُنْتَفَعُ بِعِلْمٍ لاَ يَحِقُّ تَعَلُّمُهُ.
...
و خويشتن را به تحمل سختىها و ناگوارىها عادت ده؛ چون انسان وقتى صبر پيشه كند، كم كم صبورى جزو عادات و سرشت وى مىشود. و چه خوى شايستهاى است، صبرورزى در راه حق، زيرا او را به اهداف والا مىرساند. و در تمام كارهايت به خدا پناهنده شو؛ يعنى خود را عادت بده كه در سختىها و نيازها به خدا پناه ببرى كه اگر چنين كردى به يقين در برابر حوادث در پناهگاهى ايمن و در دژى نفوذناپذير پناه گرفتهاى.
و خواستههاى خود را خالصانه و پيراسته از ريا و شهرتطلبى و شركورزيدن، از خدا بخواه كه در اين صورت از عطايش برخوردار خواهى شد، زيرا عطا كردن و بازداشتن، فقط به دست اوست، نه به دست ديگرى. و از خدا بسيار طلبِ خير كن و يا به گاه ترديد، براى به دست آوردن بهترين راهكارها و انديشهها، از خدا به فراوانى درخواست هدايت كن، و نيز زياد بررسى كن تا به بهترين نظر دست يابى.
و اين سفارش مرا نيك فهم كن تا بتوانى بر اساس فهم و بصيرت نه تعبّد و تقليد به آن عمل كنى. و از عمل به آن روى برمتاب، زيرا بهترين گفتار آن است كه سودمند باشد، پس اگر از رهنمود من بهره ببرى، در آن صورت اين سفارش بهترين سخن خواهد بود.
و بدان سخنى كه سود نرساند، خيرى ندارد؛ يعنى اگر اين سفارش را نيك بفهمى و دريابى، ولى به آن عمل ننمايى، از آن خيرى نبردهاى. و هر علمى مانند جادو كه سزاوار تعليم و آموزش نباشد و مفسده انگيزد، درخور فراگيرى نيست.
أَيْ(1)بُنَيَّ، إِنِّي لَمَّا رَأَيْتُنِي قَدْ بَلَغْتُ سِنّاً، وَ رَأَيْتُنِي أَزْدَادُ وَهْناً(2)، بَادَرْتُ(3)بِوَصِيَّتِي إِلَيْكَ، وَ أَوْرَدْتُ خِصَالاً(4)مِنْهَا قَبْلَ أَنْ يَعْجَلَ بِي أَجَلِي دُونَ أَنْ أُفْضِيَ(5)إِلَيْكَ بِمَا فِي نَفْسِي وَ أَنْ أُنْقَصَ فِي رَأْيِي كَمَا نُقِصْتُ فِي جِسْمِي، أَوْ يَسْبِقَنِي إِلَيْكَ بَعْضُ غَلَبَاتِ الْهَوَى وَ فِتَنِ الدُّنْيَا، فَتَكُونَ كَالصَّعْبِ(6)النَّفُورِ(7).
...
اى پسرم، چون ديدم كه عمرم را گذراندم و به پايان آن رسيدم و روزبهروز بر ضعف من افزوده مىشود بدون ازدستدادن فرصت به نوشتن اين سفارش اقدام كردم و در اين توصيه نكاتى ارشادى و اخلاقى گرد آوردم قبل از آنكه مرگم فرا رسد و هنوز آنچه در ذهن دارم به تو القا نكرده باشم و از نظر فكر دچار نقصان شوم، چنانكه از نظر جسمى كاستى گرفتهام. زيرا انسان بر حسب طبيعت در روزگار پيرى نمىتواند تمام افكار خود را جمع كند، گرچه امام عليهالسلام از اين وضعيت منزه است، ولى به طور معمول دانستههاى انسانهاى عادى در كهنسالى كاستى مىگيرد.
و پيش از آنكه برخى از هواهاى نفسانى و فتنههاى دنيوى بر قلب تو چيره شوند و موعظه و اندرز در آن مؤثر نيفتد. اگر مخاطب اين وصيت امام حسن مجتبى عليهالسلام باشد (چنان كه برخى گفتهاند) اين جمله از باب «به در بگو تا ديوار بشنود» مىباشد.
پس قبل از آنكه مانند اسبى چموش شوى كه همواره فرار مىكند و با هيچ كسى انس نمىگيرد، اين وصيتنامه را براى تو نوشتم تا به كارت آيد.
وَ إِنَّمَا قَلْبُ الْحَدَثِ كَالاْءَرْضِ الْخَالِيَةِ مَا أُلْقِيَ فِيهَا مِنْ شَيْءٍ قَبِلَتْهُ. فَبَادَرْتُكَ بِالاْءَدَبِ قَبْلَ أَنْ يَقْسُوَ قَلْبُكَ، وَ يَشْتَغِلَ لُبُّكَ(1)، لِتَسْتَقْبِلَ بِجِدِّ رَأْيِكَ مِنَ الاْءَمْرِ مَا قَدْ(2)كَفَاكَ أَهْلُ التَّجَارِبِ بُغْيَتَهُ(3)وَ تَجْرِبَتَهُ، فَتَكُونَ قَدْ كُفِيتَ مَئُونَةَ الطَّلَبِ، وَ عُوفِيتَ مِنْ عِلاَجِ التَّجْرِبَةِ، فَأَتَاكَ مِنْ ذَلِكَ مَا قَدْ كُنَّا نَأْتِيهِ، وَ اسْتَبَانَ لَكَ مَا رُبَّمَا أَظْلَمَ عَلَيْنَا مِنْهُ.
...
[پس بدان كه] قلب فرد جوان، مانند زمين خالى است كه هرچه در آن بكارند مىپذيرد و همان را به بار مىآورد.
[اى پسرم،] قبل از آنكه قلبت با عادتهاى ناپسند سخت شود و ديگر فضايل نتوانند درآن راه يابند و عقل تو به امور دنيوى و پست مشغول گردد، در ادبآموزى و تربيت تو مبادرت كردم و اين توصيهها را نوشتم تا با انديشهاى جدّى به استقبال كارى بروى كه اهل تجربه، طلب و تجربه آن را براى تو آسان ساختهاند. از اينرو اگر بر اساس تجربه و فرمان اهل تجربه كار كنى و نخواسته باشى از نو آزموده را بيازمايى، بلكه همان را به كار ببندى، ديگر براى به دست آوردن تجربه شخصى نيازى به صرف وقت نداشته و نتايج سودمندى را كه با رنجِ تجربه به دست آورديم، به رايگان به دست مىآورى و آنچه را كه بسا براى ما تاريك و مبهم بود و با تجربه برايمان روشن شد، براى تو روشن شود و به كار ببندى.
البته امام عليهالسلام از چنين اوصافى منزه است، ولى به عنوان يك امر عرفى نسبت به عامه مردم، چنين مطالبى را بيان مىفرمايد.
أَيْ بُنَيَّ، إِنِّي وَ إِنْ لَمْ أَكُنْ عُمِّرْتُ عُمُرَ مَنْ كَانَ قَبْلِي، فَقَدْ نَظَرْتُ فِي أَعْمَالِهِمْ، وَ فَكَّرْتُ فِي أَخْبَارِهِمْ، وَ سِرْتُ فِي آثَارِهِمْ، حَتَّى عُدْتُ كَأَحَدِهِمْ، بَلْ كَأَنِّي بِمَا انْتَهَى إِلَيَّ مِنْ أُمُورِهِمْ قَدْ عُمِّرْتُ مَعَ أَوَّلِهِمْ إِلَى آخِرِهِمْ، فَعَرَفْتُ صَفْوَ(1)ذَلِكَ مِنْ كَدَرِهِ(2)وَ نَفْعَهُ مِنْ ضَرَرِهِ، فَاسْتَخْلَصْتُ لَكَ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ نَخِيلَهُ(3)، وَ تَوَخَّيْتُ(4)لَكَ جَمِيلَهُ، وَ صَرَفْتُ عَنْكَ مَجْهُولَهُ.
...
اى پسرم، هر چند مانند گذشتگان عمر طولانى نداشتهام، ولى در اعمال و رفتار گذشتگان به ديده تعقل و تدبر نگريستم و در آثار آنها كه به ما رسيده است مثل شهرها و آثار باستانى سير نمودم تا جايى كه مانند يكى از آنها شدم و بر اوضاع و احوال آنها به طور كامل اطلاع يافتم، بلكه گويى تمام تجارب و شرح حال آنان كه به من رسيده، با اولين و آخرين آنها زيستهام؛ زيرا اخبار همه آنها نزد من است.
پس همه تاريخ و اخبار و آثارى را كه به من رسيده است شناختهام و دانستم كه كدام زندگى پاك و بىشائبه و كدام زندگى آلوده به دردها و ترسها، و كدام روش زندگى سودمند و كدام زيانبار است. لذا از ميان همه اينها بهترين و پاكيزهترين را برگزيدهام، و زيباترين آن را كه موجب سعادت و رفاه خواهد بود، در اين توصيهنامه و موعظه گرد آوردم و از بيان آنچه فرجامش ناشناخته است صرفنظر كردهام.
وَ رَأَيْتُ حَيْثُ عَنَانِي(1)مِنْ أَمْرِكَ مَا يَعْنِي(2)الْوَالِدَ الشَّفِيقَ، وَ أَجْمَعْتُ عَلَيْهِ مِنْ أَدَبِكَ أَنْ يَكُونَ ذَلِكَ وَ أَنْتَ مُقْبِلُ الْعُمُرِ وَ مُقْتَبَلُ الدَّهْرِ، ذُو نِيَّةٍ سَلِيمَةٍ، وَ نَفْسٍ صَافِيَةٍ، وَ أَنْ أَبْتَدِئَكَ بِتَعْلِيمِ كِتَابِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ تَأْوِيلِهِ(3)، وَ شَرَائِعِ(4)الاْءِسْلاَمِ وَ أَحْكَامِهِ، وَ حَلاَلِهِ وَ حَرَامِهِ، لاَ أُجَاوِزُ ذَلِكَ بِكَ إِلَى غَيْرِهِ. ثُمَّ أَشْفَقْتُ أَنْ يَلْتَبِسَ(5)عَلَيْكَ مَا اخْتَلَفَ النَّاسُ فِيهِ مِنْ أَهْوَائِهِمْ وَ آرَائِهِمْ مِثْلَ الَّذِي الْتَبَسَ عَلَيْهِمْ، فَكَانَ إِحْكَامُ(6)ذَلِكَ عَلَى مَا كَرِهْتُ مِنْ تَنْبِيهِكَ لَهُ أَحَبَّ إِلَيَّ مِنْ إِسْلاَمِكَ(7)إِلَى أَمْرٍ لاَ آمَنُ عَلَيْكَ بِهِ الْهَلَكَةَ، وَ رَجَوْتُ أَنْ يُوَفِّقَكَ اللَّهُ فِيهِ لِرُشْدِكَ، وَ أَنْ يَهْدِيَكَ لِقَصْدِكَ(8)، فَعَهِدْتُ إِلَيْكَ وَصِيَّتِي هَذِهِ.
...
و چون ديدم كه سرنوشت تو برايم مهم است، همانند پدرى شفيق كه به امر فرزندش مىپردازد، به كار تو پرداختم و تصميم گرفتم در قالب نصيحت و ارشاد اين توصيهنامه را بنويسم و تو را با اين نصايح بپرورانم و ادب آموزم، آنهم در حالى كه در آغاز زندگى و اول جوانى هستى و روزگار به تو روى آورده است، زيرا به دليل سرزندگى انسان در آغاز زندگى مىتواند به پارهاى از آرزوهاى خود برسد.
و [در آغاز جوانى] داراى نيت پاك هستى، به طورى كه هنوز به بيمارىهاى روحى دنيا آلوده نشدهاى و از روحى زلال برخوردارى كه دردها و شهوتها آن را تيره نساخته است.
و لازم ديدم كه بايد ابتدا كتاب خدا (قرآن) و تأويل آن و قوانين اسلام و احكام و حلال
1) عناني: برايم مهم بود.
2) يعني: قصد و اراده مىكند.
3) تأويل: نتايجى كه مخالف ظاهر آيات هستند، مثل: إلى ربها ناظرة كه به الطاف الهى تأويل شده است.
4) شرائع: جمع شريعة، در اصل به معناى محل ورود آب در كنار شطهاى آب به منظور نوشيدن آب است.
5) يلتبس: مشتبه شود.
6) إحكام: استحكام بخشيدن.
7) إسلامك: سپردن تو را.
8) قصد: راه ميانه و پيراسته از چپ و راست پيمودن.
...
...
و حرام آن را به تو بياموزم و جز اينها چيزى به تو ياد ندهم، ولى ترسيدم مانند كسانى كه بر اثر اختلافات ناشى از هوى و هوس و نظرات مختلف درباره قرآن دچار اشتباه شدند تو نيز گرفتار اشتباه شوى؛ زيرا انسان وقتى درباره قرآن دانش ناقصى داشته باشد و ببيند مردم در قرآن اختلاف دارند ممكن است دستخوش پارهاى انحرافات شود؛ لذا در صورت احتمال انحراف، بايد قبل از آموزش قرآن و تأويل آن، به آموختن اصول و فروع پرداخت.
پس، علىرغم ميل باطنىام كه نمىخواهم وارد مسائل پيچيده و ريزهكارىهاى آن بشوم، محكم ساختن اصول پيچيده اسلام كه مورد اختلاف مردم است به وسيله برهان و دليل به نظر من بهتر از آن است كه تو را در دام افكار و نظرياتى رها كنم كه از هلاك نشدن تو به جهت انحرافاتى كه دارند، مطمئن نيستم.
و اميد آن دارم كه خدا تو را در اين اختلافات و گيرودارهاى فكرى رشد و تعالى ببخشد و به راه ميانه، و نه بيراهه چپ و راست، هدايت فرمايد. اينها تمام انگيزههايى بود كه مرا به نوشتن اين توصيهنامه واداشت، و قبل از تعليم قرآن آن را براى تو نوشتم.
وَ اعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّ أَحَبَّ مَا أَنْتَ آخِذٌ بِهِ إِلَيَّ مِنْ وَصِيَّتِي، تَقْوَى اللَّهِ وَ الاِقْتِصَارُ(1)عَلَى مَا فَرَضَهُ اللَّهُ عَلَيْكَ، وَ الاْءَخْذُ بِمَا مَضَى عَلَيْهِ الاْءَوَّلُونَ مِنْ آبَائِكَ، وَ الصَّالِحُونَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِكَ، فَإِنَّهُمْ لَمْ يَدَعُوا(2)أَنْ نَظَرُوا لاِءَنْفُسِهِمْ كَمَا أَنْتَ نَاظِرٌ، وَ فَكَّرُوا كَمَا أَنْتَ مُفَكِّرٌ، ثُمَّ رَدَّهُمْ آخِرُ ذَلِكَ إِلَى الاْءَخْذِ بِمَا عَرَفُوا، وَ الاْءِمْسَاكِ عَمَّا لَمْ يُكَلَّفُوا.
...
پسرم، بدان كه بهترين مطالبى كه من برگزيدم و تو بايد از اين توصيههايم فرابگيرى تقواى الهى است؛ يعنى رعايت پرواى پروردگار و بسنده كردن به آنچه خدا بر تو واجب فرموده است، نه اينكه چيزى از خود بر آن بيفزايى و بدعت بيافرينى.
و به آنچه پدرانت، مانند رسول خدا صلىاللهعليهوآله و اجداد گرامى آن حضرت كه سلسله جليله انبيا و اوصياى الهى و خانواده صالح و نيكوكار و مؤمن تو به آن تمسّك و عمل نمودهاند، پايبند باشى، زيرا آنان دمى از انديشيدن در كار خود باز نماندند، همانگونه كه تو به كار خويش نگرانى و در كيفيت سلوك آنها كه به سعادت منجر شد مىانديشى.
آنگاه پايان اين تفكر، آنها را واداشت تا به امور مفيدى كه بدان رسيدهاند چنگ اندازند و از آنچه خدا آنها را مكلف نساخته است دست بدارند. پس تو نيز مانند آنان به آنچه پس از تفكر و تجربه دست يافتند، عمل كن.
فَإِنْ أَبَتْ نَفْسُكَ أَنْ تَقْبَلَ ذَلِكَ دُونَ أَنْ تَعْلَمَ كَمَا عَلِمُوا فَلْيَكُنْ طَلَبُكَ ذَلِكَ بِتَفَهُّمٍ وَ تَعَلُّمٍ، لاَ بِتَوَرُّطِ(1)الشُّبُهَاتِ، وَ عُلُوِّ(2)الْخُصُومَاتِ. وَ ابْدَأْ قَبْلَ نَظَرِكَ فِي ذَلِكَ بِالاِسْتِعَانَةِ بِإِلَهِكَ، وَ الرَّغْبَةِ(3)إِلَيْهِ فِي تَوْفِيقِكَ، وَ تَرْكِ كُلِّ شَائِبَةٍ أَوْلَجَتْكَ(4)فِي شُبْهَةٍ، أَوْ أَسْلَمَتْكَ إِلَى ضَلاَلَةٍ. فَإِذَا أَيْقَنْتَ أَنْ قَدْ صَفَا قَلْبُكَ فَخَشَعَ، وَ تَمَّ رَأْيُكَ فَاجْتَمَعَ، وَ كَانَ هَمُّكَ(5)فِي ذَلِكَ هَمّاً وَاحِداً، فَانْظُرْ فِيمَا فَسَّرْتُ لَكَ، وَ إِنْ لَمْ يَجْتَمِعْ لَكَ مَا تُحِبُّ مِنْ نَفْسِكَ، وَ فَرَاغِ نَظَرِكَ وَ فِكْرِكَ، فَاعْلَمْ أَنَّكَ إِنَّمَا تَخْبِطُ الْعَشْوَاءَ(6)، وَ تَتَوَرَّطُ(7)الظَّلْمَاءَ(8). وَ لَيْسَ طَالِبُ الدِّينِ مَنْ خَبَطَ(9)أَوْ خَلَطَ، وَ الاْءِمْسَاكُ عَنْ ذَلِكَ أَمْثَلُ(10).
...
اگر نفس تو نخواست چيزى را كه فهميدى عمل كنى و از آنچه مكلف نيستى دست بردارى و حتما بايد همانند نياكانت دانش بيندوزى، [و خودت راه رفته را بيازمايى، [در آن صورت شرايطى دارد كه بايد به آنها توجه كنى. يعنى طلب علم و دانش تو بايد به منظور فهم حقايق باشد، نه افتادن در امور شبههناك و مايه بالا گرفتن نزاع و جدالِ ميان تو و ديگران؛ زيرا گاهى فرد با جدال و نزاع در پى يافتن حقيقتى است و زمانى با آموختن و انديشيدن.
و پيش از پرداختن به آن دانشاندوزى بايد از خدا كمك بخواهى تا تو را توفيق فهم و ادراك دهد و به هدف صحيح برساند و نيز توفيق دهد تا هر ترديد و شائبهاى كه فكر تو را آشفته و آلوده كرده است و در يافتنِ حق به شبههات افكند، و مانع تندادن به آن شده و به
1) تورّط: گرفتار شدن.
2) علوّ: بسيار پرداختن.
3) رغبة: خواسته، تمايل.
4) أولج: وارد ساخت.
5) هم: درخواست، مشغوليت ذهنى.
6) عشواء: شترى كه ضعف بينايى دارد و از سقوط در پرتگاه در امان نيست.
7) تتورط: گرفتار شوى.
8) ظلماء: تاريكى و تيرگى.
9) خبط: افتادن، سقوط.
10) أمثل: عالى، كامل، آرمانى، بهتر، سزاوارتر.
...
...
ضلالت و گمراهى و انحرافت از حق كشانده، وانهى.
پس هرگاه يقين كردى كه قلبت صفا يافت و در پيشگاه الهى خشوع و فروتنى كرد و از هر شبههاى پيراسته شد و از پراكندگى رها گرديد و بين نفى و اثبات مسائل ترديدى نمانده و كوششت در آن به نتيجه رسيد، در اين تفسيرى كه از اصول دين مىكنم خوب دقت كن و بدان عمل نما، هرچند آنچه را مىپسندى فراهم نكند و هنوز انديشهات در وادى احتمالات جولان داشته و انديشهات به يك جهت و يك سو نگرديده تا تمام مسائل اصول دين را كه تشريح مىكنم دريابى.
بدان كه تو به سبب تشتّت آرا همچون شترى هستى كه ضعف بينايى دارد و از سقوط در پرتگاه در امان نيست و در تاريكىها گرفتار شده است و عاقبتِ گرفتارى خود را نمىداند. وانگهى، آنكه دين خواهد نبايد دچار خبط و خلط حق با باطل، و صحيح با ناصحيح گردد، زيرا چنين انسانى مىخواهد دين را بشناسد و دينشناسى با خبط و خلط سازگار نيست و خويشتندارى، از اين فكر نادرست و آلوده به خلط و خبط بهتر و بسى ارزشمندتر است.
حاصل كلام امام عليهالسلام آن است كه بايد آدمى در تعليم و فهم اصول دين، راه نياكان و صالحان را بپيمايد، اما اگر خود خواست كه حق را بشناسد بايد از خدا يارى خواهد و فكر خود را براى حق و دستيابى به آن خالص كند و اگر در فكر خود خلط و خبطى ديد، بهتر است اين تفكر را رها كند، زيرا ضرر چنين ذهن آشفته و آلودهاى بيشتر از نفع آن است.
فَتَفَهَّمْ يَا بُنَيَّ وَصِيَّتِي، وَ اعْلَمْ أَنَّ مَالِكَ الْمَوْتِ هُوَ مَالِكُ الْحَيَاةِ، وَ أَنَّ الْخَالِقَ هُوَ الْمُمِيتُ، وَ أَنَّ الْمُفْنِيَ هُوَ الْمُعِيدُ، وَ أَنَّ الْمُبْتَلِيَ هُوَ الْمُعَافِي، وَ أَنَّ الدُّنْيَا لَمْ تَكُنْ لِتَسْتَقِرَّ إِلاَّ عَلَى مَا جَعَلَهَا اللَّهُ عَلَيْهِ مِنَ النَّعْمَاءِ، وَ الاِبْتِلاَءِ، وَ الْجَزَاءِ فِي الْمَعَادِ، أَوْ مَا شَاءَ مِمَّا لاَ نَعْلَمُ.
...
پس - اى پسرم - توصيهام را نيك فهم كن و درياب و بدان كه خدا مالك مرگ و زندگى است و زندگى و مرگ هرچند متفاوتند در دست خدايند. پس آفريننده انسانها، ميراننده آنان نيز خواهد بود، نه اينكه يكى خالق و ديگرى ميراننده باشد. خدا انسانها را مىميراند و هم بار ديگر در آخرت آنها را به صحنه رستاخيز مىآورد، و هم بلا و امتحان مىفرستد و هم انسانها را از آن عافيت مىبخشد.
[و نيز بدان كه] دنيا را به گونهاى قرار داده است كه گاهى نعمت و گاهى بلا دارد و هرگز از فرمان حضرتش سربرنمىتابد.
و پاداش و كيفر را به سراى ديگر و روز رستاخيز وانهاده و نخواسته كه دنيا محلّ پاداش نيكان و كيفر تبهكاران باشد.
و دنيا را به هر گونهاى كه خود مىخواهد قرار مىدهد كه از حيطه علم و آگاهى ما خارج است و هيچ قدرتى نمىتواند آن را تغيير دهد و كسى مجاز نيست كه چون نمىپسندد تغيير دهد قضا را.
فَإِنْ أَشْكَلَ عَلَيْكَ شَيْءٌ مِنْ ذَلِكَ فَاحْمِلْهُ عَلَى جَهَالَتِكَ بِهِ، فَإِنَّكَ أَوَّلُ مَا خُلِقْتَ، خُلِقْتَ جَاهِلاً ثُمَّ عُلِّمْتَ، وَ مَا أَكْثَرَ مَا تَجْهَلُ مِنَ الاْءَمْرِ، وَ يَتَحَيَّرُ فِيهِ رَأْيُكَ، وَ يَضِلُّ فِيهِ بَصَرُكَ ثُمَّ تُبْصِرُهُ بَعْدَ ذَلِكَ! فَاعْتَصِمْ بِالَّذِي خَلَقَكَ وَ رَزَقَكَ وَ سَوَّاكَ، وَ لْيَكُنْ لَهُ تَعَبُّدُكَ، وَ إِلَيْهِ رَغْبَتُكَ، وَ مِنْهُ شَفَقَتُكَ.
...
اگر در فهم آنچه بيان كردم دچار اشكال شدى بدين معنا كه چگونه خدا هم ميراننده است و هم زنده كننده، چگونه ممكن است كه دنيا از اين وضع موجود تغيير نيابد، و نيز هرگاه ترديد ديگرى در مسائلى از اين قبيل براى تو پيش آمد، خود را تخطئه كن و آن را بر نادانى خود حمل كن و نادانى و ناتوانى خويش را به خود بقبولان و بپذير كه مسأله همان است كه على بيان نموده است.
زيرا تو هنگام تولد جاهل و نادان بودى و اندك اندك دانش اندوختى؛ لذا بايد ناتوانىات در فهم اين مطالب را بر نادانى خود حمل كنى.
و چه بسيارند امورى كه تو از آنها ناآگاهى و انديشهات در فهم آن سرگشته است و ديدگاهت گمراه، ولى بعداً بصيرت و آگاهى مىيابى! پس اين مجهولات را نيز بر همان مجهولات حمل كن و راه انكار را بىدليل مپوى.
آنگاه به خدايى كه تو را آفريد و روزىات داده و اندامت را در كمال اعتدال آفريده، تمسك جو و بدو پناه ببر. و بايد عبادت تو فقط و فقط براى خدا و اميد تو به نعمتش و ترس تو از حضرتش خالص باشد.
وَ اعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّ أَحَداً لَمْ يُنْبِئْ عَنِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ كَمَا أَنْبَأَ عَنْهُ الرَّسُولُ صلىاللهعليهوآله فَارْضَ بِهِ رَائِداً(1)، وَ إِلَى النَّجَاةِ قَائِداً(2)، فَإِنِّي لَمْ آلُكَ نَصِيحَةً، وَ إِنَّكَ لَنْ تَبْلُغَ فِي النَّظَرِ لِنَفْسِكَ وَ إِنِ اجْتَهَدْتَ مَبْلَغَ نَظَرِي لَكَ.
...
بدان - پسرم - كه هيچ كس چون پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره خدا، اوامر، نواهى، پاداش، كيفر و صفات او سخن نگفته است. پس به آن حضرت به عنوان راهنما و نجاتبخش و پيشوا خشنود باش و راهى را كه پيشرو نهاده است بپوى كه به بهترين نحو تو را به سوى نجات و رستگارى رهبرى خواهد كرد. من در خيرخواهى و نصيحت تو هرگز كوتاهى نكردم و حق خيرخواهى و نصيحت را ادا نمودم، و اگر چه خود را به كندوكاو وادارى نمىتوانى آنسان كه من خيرخواه توام خيرخواه خود باشى. چون نظر و مهرورزى فرزند هرگز به پاى نظر و مهرورزى پدر مهربان و دانشمندى چون على عليهالسلام نخواهد رسيد.
وَ اعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّهُ لَوْ كَانَ لِرَبِّكَ شَرِيكٌ لاَءَتَتْكَ رُسُلُهُ، وَ لَرَأَيْتَ آثَارَ مُلْكِهِ وَ سُلْطَانِهِ، وَ لَعَرَفْتَ أَفْعَالَهُ وَ صِفَاتِهِ، وَ لَكِنَّهُ إِلَهٌ وَاحِدٌ كَمَا وَصَفَ نَفْسَهُ، لاَ يُضَادُّهُ فِي مُلْكِهِ أَحَدٌ، وَ لاَ يَزُولُ أَبَداً، وَ لَمْ يَزَلْ أَوَّلٌ قَبْلَ الاْءَشْيَاءِ بِلاَ أَوَّلِيَّةٍ، وَ آخِرٌ بَعْدَ الاْءَشْيَاءِ بِلاَ نِهَايَةٍ، عَظُمَ عَنْ أَنْ تَثْبُتَ رُبُوبِيَّتُهُ بِإِحَاطَةِ قَلْبٍ أَوْ بَصَرٍ.
...
و بدان، اى پسرم، اگر پروردگارت شريكى داشت و دو خداوند بر جهان حكومت مىكردند مىبايستى پيامبران او نيز به سوى تو بيايند و اوامر و نواهى او را برايت برشمرند و آثار قدرت و سلطنتش را ببينى، زيرا هر حاكم قدرتمندى آثار خاصى دارد. و مىبايستى افعال و صفات او را بشناسى كه چه مىكند و چه صفاتى دارد، و چون چنين نيست، پس خداوند، آن چنان كه خود را در قرآن معرفى فرموده، يگانه و بىانباز است و هيچ كس در ملك و حكومت حضرتش با وى منازعه نمىكند، بلكه او مالك حقيقى و مطلق است و هرچه خواهد همان مىكند. حضرتش لا يزال و پاياست و الوهيتش زوال نمىپذيرد؛ بدين معنا كه همواره باقى و سرمدى است؛ و لم يزل است، يعنى اين چنين نيست كه زمانى نبوده و سپس موجود شده باشد، بلكه از ازل بوده است.
خدا قبل از همه اشياء بوده، آن هم در وقتى كه هيچ نبوده، و مسبوق به عدم نيست كه اوليّت داشته باشد، يعنى بتوان براى او آغازى تصور كرد، و بعد از همه اشياء باقى است، بدون اينكه پايانى داشته باشد. خدا فراتر و برتر از آن است كه بتوان با ادراك قلبى و ديدار با چشم به كنه وجودش پى برد.
فَإِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ فَافْعَلْ كَمَا يَنْبَغِي لِمِثْلِكَ أَنْ يَفْعَلَهُ فِي صِغَرِ خَطَرِهِ، وَ قِلَّةِ مَقْدِرَتِهِ، وَ كَثْرَةِ عَجْزِهِ، وَ عَظِيمِ حَاجَتِهِ إِلَى رَبِّهِ، فِي طَلَبِ طَاعَتِهِ، وَ الْرَّهْبَةِ مِنْ عُقُوبَتِهِ، وَ الشَّفَقَةِ مِنْ سُخْطِهِ، فَإِنَّهُ لَمْ يَأْمُرْكَ إِلاَّ بِحَسَنٍ، وَ لَمْ يَنْهَكَ إِلاَّ عَنْ قَبِيحٍ.
...
پس چون صفات حضرتش را شناختى و به عظمت او پى بردى بايد آن چنان كه شايسته كسى چون توست - تويى كه در پيشگاه خداى متعال بىمقدارى و در رسيدن به بسيارى از چيزها، سخت ناتوانى و بسيار نيازمند اويى - در پى طاعتش باشى و از كيفرش بترسى و هرگز گناه نكنى و همواره از غضب الهى بيمناك باشى، زيرا خداى سبحان تو را تنها به زيبايى و نيكى فرمان داده و از زشتى بازداشته است، زيرا واجبات و مستحبات مصالح و منافعى به همراه دارند و محرمات و مكروهات كيفر و نكوهش در پى مىآورند.
يَا بُنَيَّ، إِنِّي قَدْ أَنْبَأْتُكَ عَنِ الدُّنْيَا وَ حَالِهَا، وَ زَوَالِهَا وَ انْتِقَالِهَا، وَ أَنْبَأْتُكَ عَنِ الاْآخِرَةِ وَ مَا أُعِدَّ لاِءَهْلِهَا فِيهَا، وَ ضَرَبْتُ لَكَ فِيهِمَا الاْءَمْثَالَ لِتَعْتَبِرَ بِهَا وَ تَحْذُوَ(1)عَلَيْهَا. إِنَّمَا مَثَلُ مَنْ خَبَرَ الدُّنْيَا كَمَثَلِ قَوْمٍ سَفْرٍ(2)نَبَا بِهِمْ(3)مَنْزِلٌ جَدِيبٌ(4)، فَأَمُّوا(5)مَنْزِلاً خَصِيباً(6)وَ جَنَاباً(7)مَرِيعاً(8)، فَاحْتَمَلُوا وَعْثَاءَ(9)الطَّرِيقِ، وَ فِرَاقَ الصَّدِيقِ، وَ خُشُونَةَ السَّفَرِ، وَ جُشُوبَةَ(10)الْمَطْعَمِ، لِيَأْتُوا سَعَةَ دَارِهِمْ وَ مَنْزِلَ قَرَارِهِمْ، فَلَيْسَ يَجِدُونَ لِشَيْءٍ مِنْ ذَلِكَ أَلَماً، وَ لاَ يَرَوْنَ نَفَقَةً فِيهِ مَغْرَماً، وَ لاَ شَيْءَ أَحَبُّ إِلَيْهِمْ مِمَّا قَرَّبَهُمْ مِنْ مَنْزِلِهِمْ، وَ أَدْنَاهُمْ مِنْ مَحَلِّهِمْ.
...
پسرم، تو را از دنيا و حالات و نابودى و جابهجايى آن آگاه كردم و از آخرت و نعمتها و لذتهاى گوناگونى كه براى بهشتيان آماده شده بازگفتم و از آن براى تو مثالهايى زدم تا موجب روشنىِ ذهن تو گردد و پند بگيرى و از ايشان پيروى نمايى.
به يقين مَثَل دنيا براى كسى كه حقيقت آن را بشناسد، به منزلى بىآب و آبادانى و قحطىزده مىماند كه مسافرانى در آن وارد شده سپس به منزلى آباد و سرشار از نعمت و رفاه و آبادانى، يعنى آخرت، كوچ خواهند كرد. از اينرو، آنها براى رسيدن به چنان سرايى مشقت توشهگرفتن براى سراى آخرت، فراق دوستانى كه در دنيا (منزل اول) دارند، سختى سفر و ناگوارى غذا را بر خود هموار مىكنند تا به سراى وسيع آخرت و محل استقرار خود، يعنى بهشت برسند.
...
...
بنابراين از سختىها و رنجها خسته و رنجور نمىشوند و دردى حس نمىكنند و آنچه در اين مسير هزينه مىكنند آن را غرامت و ضرر نمىدانند، چون هدف عالى است و اين هزينهها آنها را به والاترين و مطلوبترين مقصد مىرساند؛ لذا آن را غنيمت مىدانند.
و محبوبترين چيز نزد آنان همانى است كه به مقصد و سراى ماندگاريشان نزديك مىكند. از اينرو هرچه به هدف نزديكتر مىشوند بر شادى آنها افزوده مىشود.
اين بود مثال كسانى كه در دنيا اهل تعقّل و بيدارى هستند.
وَ مَثَلُ مَنِ اغْتَرَّ بِهَا كَمَثَلِ قَوْمٍ كَانُوا بِمَنْزِلٍ خَصِيبٍ، فَنَبَا بِهِمْ إِلَى مَنْزِلٍ جَدِيبٍ(1)، فَلَيْسَ شَيْءٌ أَكْرَهَ إِلَيْهِمْ وَ لاَ أَفْظَعَ عِنْدَهُمْ مِنْ مُفَارَقَةِ مَا كَانُوا فِيهِ، إِلَى مَا يَهْجُمُونَ(2)عَلَيْهِ، وَ يَصِيرُونَ إِلَيْهِ.
...
و كسانى كه فريفته دنيا شدهاند به قومى مىمانند كه در سرايى پر از نعمت و رفاه به سر بردهاند و اينك به منزلى بىآب و آبادانى رهسپار گشتهاند؛ چون دنيا براى كافران و تبهكاران سراى آسايش و رفاه، و آخرت جايگاه تنگنا و دشوارى است.
از اينرو، براى آنان چيزى ناگوارتر و مصيبتبارتر از ترك دنيا و رهسپارشدن به مقصدى نيست كه ناگهان و به يكباره به آن مىرسند، چرا كه در آنجا براى آنان تنها عذاب است و عذاب.
يَا بُنَيَّ اجْعَلْ نَفْسَكَ مِيزَاناً فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ غَيْرِكَ، فَأَحْبِبْ لِغَيْرِكَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِكَ، وَ اكْرَهْ لَهُ مَا تَكْرَهُ لَهَا، وَ لاَ تَظْلِمْ كَمَا لاَ تُحِبُّ أَنْ تُظْلَمَ، وَ أَحْسِنْ كَمَا تُحِبُّ أَنْ يُحْسَنَ إِلَيْكَ، وَ اسْتَقْبِحْ مِنْ نَفْسِكَ مَا تَسْتَقْبِحُ مِنْ غَيْرِكَ، وَ ارْضَ مِنَ النَّاسِ بِمَا تَرْضَاهُ لَهُمْ مِنْ نَفْسِكَ، وَ لاَ تَقُلْ مَا لاَ تَعْلَمُ، وَ إِنْ قَلَّ مَا تَعْلَمُ، وَ لاَ تَقُلْ مَا لاَ تُحِبُّ أَنْ يُقَالَ لَكَ.
...
پسرم، خويش را ميزان و سنجه ميان خود و ديگران قرار بده، پس همانطور كه با ترازو اشياء را مىسنجند و وزن و سپس قيمت آن را به دست مىآورند، هر انسانى نيز بايد اينگونه باشد. پس با بىطرفى، ميان خود و ديگران داورى كن و آنچه حق اوست به او بده و خود نيز سهم خويش را بردار. پس هر اندازه كه خيرات و خوبىها را براى ديگران مىپسندى براى خود بپسند و بدىهايى كه براى خود نمىپسندى براى ديگران نيز مپسند و هرگز به مردم ظلم نكن چنانكه دوست ندارى به تو ظلم كنند.
و به آنان نيكى روا دار چنانكه دوست دارى با تو نيكى كنند و آنچه از ديگران زشت و نكوهيده مىشمارى، از خود نيز زشت و ناپسنديده بدان. و به آنچه از سوى خود براى مردم مىپسندى، از سوى آنان براى خود نيز بپسند.
و هرچند دانستهات اندك است، اما آنچه نمىدانى مگو، چنانكه دوست ندارى از سر نادانى به تو پاسخ دهند و آنچه نمىپسندى به تو گويند، به ديگران مگو، مانند دشنام دادن و ريشخند كردن.
آنچه امام عليهالسلام بيان فرمود، بهترين معيار و برترين آموزه براى ايجاد همدلى و همسويى و هر خير و آسايشى است. البته روشن است كه عمل به اين آموزهها سخت مىباشد.
وَ اعْلَمْ أَنَّ الاْءِعْجَابَ ضِدُّ الصَّوَابِ، وَ آفَةُ الاْءَلْبَابِ. فَاسْعَ فِي كَدْحِكَ(1)، وَ لاَ تَكُنْ خَازِناً لِغَيْرِكَ، وَ إِذَا أَنْتَ هُدِيتَ لِقَصْدِكَ فَكُنْ أَخْشَعَ مَا تَكُونُ لِرَبِّكَ.
...
و بدان كه خودپسندى، به خلاف صواب و واقع است، زيرا بخشى از اعمال انسان زيبا و خوب و برخى زشت و ناپسند است، لذا زيبا پنداشتن همه آنها خلاف واقع است.
همچنين خودپسندى آفت خرد و انديشه است، زيرا اين بيمارى كشنده و نابودگر خردها را به بيراهه مىكشاند و تباه مىكند.
پس همواره سخت بكوش، اما نگهبان مال ديگران مباش، چون انسان هر چه مال جمع مىكند براى ديگران به ارث مىنهد، حال آنكه بايد آن را در راه خدا انفاق كند تا براى خود اثرى ماندگار داشته باشد.
و وقتى كه به مقصد خود رسيدى و براى انجام اعمال خير و استقامت در راه آن توفيق يافتى در پيشگاه خدايت فروتنترينِ مردم باش تا خودپسندى را از خود دور كنى، زيرا انسان گاهى هدايت مىشود، ولى خودپسند است و اين صفت، وبال گردن او مىشود.
1) كَدْحِكَ: تلاش و كوششت.
وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَكَ طَرِيقاً ذَا مَسَافَةٍ بَعِيدَةٍ، وَ مَشَقَّةٍ شَدِيدَةٍ، وَ أَنَّهُ لاَ غِنَى بِكَ فِيهِ عَنْ حُسْنِ الاِرْتِيَادِ(1)، وَ قَدْرِ بَلاَغِكَ مِنَ الزَّادِ، مَعَ خِفَّةِ الظَّهْرِ، فَلاَ تَحْمِلَنَّ عَلَى ظَهْرِكَ فَوْقَ طَاقَتِكَ، فَيَكُونَ ثِقْلُ ذَلِكَ وَبَالاً عَلَيْكَ.
...
و بدان كه راهى بس دراز پيش روى دارى تا به بهشت و سعادت ابدى برسى و در طول عمر خود رنج و زحمت فراوانى را بايد تحمل كنى تا به آن نتيجه مطلوب برسى.
و از آن بىنياز نيستى كه براى رسيدن به سعادتِ برتر بهترين راه كسبِ توشه راه را پيشه كنى. پس بايد به اندازهاى توشه بردارى كه در اين سفر تو را بسنده باشد. و كولهبار خود را از گناه سبك كن، درست مانند مسافرى كه بايد توشه زياد بردارد، ولى توجه دارد كه به دليل دراز بودن راه نبايد مركب خود را خسته كند.
بنابراين بيش از توان خود بار گناه بر دوش مگير كه سنگينى آن از پايت در مىآورد و موجب كيفرت خواهد شد.
1) ارتياد: طلب.
وَ إِذَا وَجَدْتَ مِنْ أَهْلِ الْفَاقَةِ مَنْ يَحْمِلُ لَكَ زَادَكَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ فَيُوَافِيكَ(1)بِهِ غَداً حَيْثُ تَحْتَاجُ إِلَيْهِ فَاغْتَنِمْهُ وَ حَمِّلْهُ إِيَّاهُ، وَ أَكْثِرْ مِنْ تَزْوِيدِهِ وَ أَنْتَ قَادِرٌ عَلَيْهِ، فَلَعَلَّكَ تَطْلُبُهُ فَلاَ تَجِدُهُ. وَ اغْتَنِمْ مَنِ اسْتَقْرَضَكَ فِي حَالِ غِنَاكَ، لِيَجْعَلَ قَضَاءَهُ لَكَ فِي يَوْمِ عُسْرَتِكَ.
...
و اگر نيازمند و مستمندى را يافتى كه توشه تو را بر دوش گيرد و فرداى قيامت كه به شدت نيازمند هستى، آن را باز پست دهد، اين فرصت را غنيمت شمار، و حال كه توانمندى، توشه سفرت را بدو بسپار تا به مقصد رساند و بر عطايت به او بيفزا، زيرا روزى در جستوجويش برآيى، ولى او را نيابى. اين سخن امام عليهالسلام از آن روست كه فقير هميشه در دسترس نيست. گفتهاند: اين جمله بليغترين بيان در تشويق مردم به احسانِ به فقيران و صدقهدادن است، چون فقير مال را از انسان مىگيرد تا در آخرت آن را پس بدهد؛ و لذا به باربرى تشبيه شده كه بدون مشقت به انسان فايدهاى مىرساند.
و اگر كسى از تو قرض خواست و بتوانى به او قرض دهى، فرصت را غنيمت شمار و به او قرض بده تا آن را اندوختهاى سازى براى روز سختى خود، يعنى آخرت كه سخت به آن نياز دارى. زيرا انسان در دنيا هرچه احسان كند در قيامت آن را خواهد يافت؛ روزى كه سخت بدان نيازمند است.
1) يوافي: باز پس دهد.
وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَكَ عَقَبَةً(1)كَئُوداً(2)، الْمُخِفُّ(3)فِيهَا أَحْسَنُ حَالاً مِنَ الْمُثْقِلِ، وَ الْمُبْطِئُ(4)عَلَيْهَا أَقْبَحُ حَالاً مِنَ الْمُسْرِعِ، وَ أَنَّ مَهْبِطَكَ(5)بِهَا لاَ مَحَالَةَ عَلَى جَنَّةٍ أَوْ عَلَى نَارٍ، فَارْتَدْ(6)لِنَفْسِكَ قَبْلَ نُزُولِكَ، وَ وَطِّئِ(7)الْمَنْزِلَ قَبْلَ حُلُولِكَ، فَلَيْسَ بَعْدَ الْمَوْتِ مُسْتَعْتَبٌ(8)، وَ لاَ إِلَى الدُّنْيَا مُنْصَرَفٌ(9).
...
و بدان كه در پيش رويت گذرگاهى ناهموار و دشوار قرار دارد كه پوينده سبكبار آن، حالى بهتر از پوينده سنگينبار دارد. چون خطر فرد سنگينبار بيشتر از انسان سبكبار است. و حال كسى كه از اين گردنه به كندى بگذرد نسبت به كسى كه شتابان آن را طى مىكند بدتر است، زيرا هرچه وقت بيشترى در آن گردنه سپرى شود احتمال خطر بيشتر است. منظور امام عليهالسلام از سبكبارى، كاستن از گناهان است، زيرا كه شتاب كردن در انجام دادن اعمال صالح، سرعت گذشتن از محشر و صراط را در پى دارد.
و محل فرود آمدنت در آن گردنه قطعا و يقينا يا بهشت است يا دوزخ؛ يعنى اگر اهل طاعت و بندگى باشى سرانجام تو بهشت و اگر نه دوزخ خواهد بود. پس پيش از رسيدنْ براى خود جايگاهى نيكو برگزين، زيرا ديگر راه بازگشتى وجود ندارد.
و بدان پس از مرگ جلب رضايت و به دست آوردن آنچه از دست رفته و نيز بازگشت به دنيا ممكن نيست، و هرگز نمىتوان گذشته و كاستىها را جبران نمود و منزل آخرت را چنان كه بايد تدارك ديد و سامان بخشيد.
وَ اعْلَمْ أَنَّ الَّذِي بِيَدِهِ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَ الاْءَرْضِ قَدْ أَذِنَ لَكَ فِي الدُّعَاءِ، وَ تَكَفَّلَ لَكَ بِالاْءِجَابَةِ، وَ أَمَرَكَ أَنْ تَسْأَلَهُ لِيُعْطِيَكَ، وَ تَسْتَرْحِمَهُ لِيَرْحَمَكَ، وَ لَمْ يَجْعَلْ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ مَنْ يَحْجُبُهُ عَنْكَ وَ لَمْ يُلْجِئْكَ(1)إِلَى مَنْ يَشْفَعُ لَكَ إِلَيْهِ، وَ لَمْ يَمْنَعْكَ إِنْ أَسَأْتَ مِنَ التَّوْبَةِ، وَ لَمْ يُعَاجِلْكَ بِالنِّقْمَةِ، وَ لَمْ يُعَيِّرْكَ(2)بِالاْءِنَابَةِ.
...
و بدان، خدايى كه خزانههاى آسمان و زمين به دست اوست؛ مانند خورشيد كه موجب حيات جانداران و گياهان است و زمين كه معادن گرانبها را در خود دارد، همگى از خزائن اوست، به تو اجازه داده كه دعا كنى و خواستههاى خود را از او بخواهى و خود او اجابت آن را تضمين فرموده است، چنان كه مىگويد: «وَ قَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِى أَسْتَجِبْ لَكُمْ»(3)«و پروردگارتان فرموده: مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم».
و خداى متعال به تو فرمان داده كه از او بخواهى تا به تو عنايت كند و از او درخواست رحمت كنى تا به تو رحم كند و با برآوردن نيازهايت، تو را مشمول فضل خود قرار دهد.
و ميان تو و خود هيچ حجاب و مانعى قرار نداده است و مىتوانى بدون واسطه با حضرتش سخن بگويى. و تو را ناچار و مجبور نكرده كه كسى را به عنوان شفيع و واسطه نزد حضرتش آورى. البته وقتى انسان گناه مىكند براى آمرزش نياز به شفيع دارد، ولى براى دعا كردن شفيع نمىخواهد. و اگر گناه كرده باشى تو را از توبه و طلب آمرزش باز نمىدارد، و چون توبه كنى مىپذيرد. و در مجازاتت شتاب نمىورزد، چون خداى سبحان كيفر گنهكار را به تأخير مىاندازد تا شايد روزى توبه كند.
و آنگاه كه به درگاهش توبه كنى هرگز بر اين كار سرزنشت نمىكند، به خلاف انسانها كه چون كسى به گناه سابق خود برمىگردد، او را سرزنش مىكنند.
وَ لَمْ يَفْضَحْكَ حَيْثُ الْفَضِيحَةُ بِكَ أَوْلَى، وَ لَمْ يُشَدِّدْ عَلَيْكَ فِي قَبُولِ الاْءِنَابَةِ، وَ لَمْ يُنَاقِشْكَ(1)بِالْجَرِيمَةِ، وَ لَمْ يُوءْيِسْكَ مِنَ الرَّحْمَةِ، بَلْ جَعَلَ نُزُوعَكَ(2)عَنِ الذَّنْبِ حَسَنَةً، وَ حَسَبَ سَيِّئَتَكَ وَاحِدَةً، وَ حَسَبَ حَسَنَتَكَ عَشْراً، وَ فَتَحَ لَكَ بَابَ الْمَتَابِ(3)، فَإِذَا نَادَيْتَهُ سَمِعَ نِدَاكَ، وَ إِذَا نَاجَيْتَهُ عَلِمَ نَجْوَاكَ.
...
و هرگز تو را رسوا نمىكند، با اينكه به رسوايى سزاوارترى، ولى خداى سبحان پردهپوشى مىكند، مگر آنكه انسان خودش گناه را ظاهر سازد. و در قبول توبه بر تو سخت نمىگيرد، بلكه همين كه بازگشتى و گذشتهات را جبران كردى، توبهات را مىپذيرد. و اگر گناه كردى و توبه نمودى خدا در محاسبه و محاكمه چشمپوشى مىكند و حساب دقيق نمىنمايد.
و تو را هرگز از رحمت خود نوميد نكرده، بلكه به گناهكاران تائب وعده رحمت داده است، چنان كه مىفرمايد: «...وَ إِنِّى لَغَفَّارٌ لِّمَن تَابَ...»(4)«و من بر توبهكنندگان بخشندهام». و نيز مىفرمايد: «يَاعِبَادِىَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لاَ تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً...»(5)«اى بندگان من كه بر خويشتن ستم روا داشتيد، از رحمت خدا نوميد مشويد. در حقيقت خدا همه گناهان را مىآمرزد». بلكه بازگشت تو از گناه را به عنوان حسنه تلقى مىكند. و گناه تو را فقط يك گناه به حساب مىآورد، چنانكه مىفرمايد: «وَمَن جَآءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلاَ يُجْزَى إِلاَّ مِثْلَهَا...»(6)«و هر كس كار بدى بياورد، جز مانند آن جزا نيابد».
و خوبىها و حسناتت را ده برابر مىافزايد، چنان كه مىفرمايد: «...مَن جَآءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا»؛ «هر كس كار نيكى بياورد، ده برابر آن [پاداش] خواهد داشت».
و دروازه توبه و عذرخواهى را همواره به روى تو گشوده، پس وقتى كه او را بخوانى،
فَأَفْضَيْتَ(1)إِلَيْهِ بِحَاجَتِكَ، وَ أَبْثَثْتَهُ(2)ذَاتَ نَفْسِكَ، وَ شَكَوْتَ إِلَيْهِ هُمُومَكَ، وَ اسْتَكْشَفْتَهُ كُرُوبَكَ، وَ اسْتَعَنْتَهُ عَلَى أُمُورِكَ، وَ سَأَلْتَهُ مِنْ خَزَائِنِ رَحْمَتِهِ مَا لاَ يَقْدِرُ عَلَى إِعْطَائِهِ غَيْرُهُ مِنْ زِيَادَةِ الاْءَعْمَارِ، وَ صِحَّةِ الاْءَبْدَانِ، وَ سَعَةِ الاْءَرْزَاقِ.
...
صدايت را مىشنود و چون با او مناجات كنى، نجواى تو را مىداند، چون او هر پنهانى را آشكار مىبيند و مىداند.
پس حاجت خود را به پيشگاه او عرضه كن و خود را در حضور او بىپرده افشا كن و نياز و خواستههايت را با حضرتش طرح نما و اندوهت را به حضرتش بازگو و رفع اندوه و ناراحتى خودت را از او بخواه و در كارهايت از او يارى بخواه.
و از خزانههاى رحمت الهى آنقدر بخواه كه هيچكس جز او نمىتواند برآورد؛ خواستههايى چون: طول عمر براى خود يا براى وابستهات، و تندرستى به هنگام بيمارى و گشايش در رزق و روزى به هنگام تنگنا.
ثُمَّ جَعَلَ فِي يَدَيْكَ مَفَاتِيحَ خَزَائِنِهِ بِمَا أَذِنَ لَكَ مِنْ مَسْأَلَتِهِ، فَمَتَى شِئْتَ اسْتَفْتَحْتَ بِالدُّعَاءِ أَبْوَابَ نِعْمَتِهِ، وَ اسْتَمْطَرْتَ(1)شَآبِيبَ(2)رَحْمَتِهِ، فَلاَ يُقَنِّطَنَّكَ إِبْطَاءُ إِجَابَتِهِ! فَإِنَّ الْعَطِيَّةَ عَلَى قَدْرِ النِّيَّةِ. وَ رُبَّمَا أُخِّرَتْ عَنْكَ الاْءِجَابَةُ لِيَكُونَ ذَلِكَ أَعْظَمَ لاِءَجْرِ السَّائِلِ، وَ أَجْزَلَ(3)لِعَطَاءِ الاْآمِلِ. وَ رُبَّمَا سَأَلْتَ الشَّيْءَ فَلاَ تُوءْتَاهُ وَ أُوتِيتَ خَيْراً مِنْهُ عَاجِلاً أَوْ آجِلاً، أَوْ صُرِفَ عَنْكَ لِمَا هُوَ خَيْرٌ لَكَ، فَلَرُبَّ أَمْرٍ قَدْ طَلَبْتَهُ فِيهِ هَلاَكُ دِينِكَ لَوْ أُوتِيتَهُ.
...
آنگاه خداى متعال كليدهاى خزانههاى رحمت و لطف خود را در اختيار تو گذاشته است، زيرا به انسان اجازه داده كه دعا كند تا حاجتهايش را برايش برآورده كند. از آنجا كه خواستنِ او را موجب عطا قرار داده، گويا كليدهاى خزائن خود را به دست او سپرده است.
پس هرگاه كه خواستى با دعا درهاى نعمت الهى را به روى خود بگشاى و بارانهاى رحمت الهى را براى خود بباران. اين سخن بدان معناست كه رحمت الهى چون بارانى است كه از آسمان بر انسان مىبارد و آدمى بايد با دعا آن را به سوى خود جلب كند.
پس اگر خداى سبحان در اجابت دعايت تأخير كرد، نبايد از فضل و رحمتش نوميد شوى، زيرا عطا و احسان الهى به اندازه نيّت و قصد انسان است. هر اندازه كه اخلاص و يقين و امثال آن داشته باشى خدا به تو احسان مىنمايد.
و بسا تأخير اجابت دعا براى آن باشد كه خدا مىخواهد عطا و پاداش بالاتر و بيشترى به او بدهد، لذا عطا و اجابت را به تأخير مىاندازد تا انسان را بيازمايد.
...
...
و نيز ممكن است از خدا چيزى بخواهى، ولى به تو عنايت نشود و در عوض بهتر از آن در دنيا يا آخرت به تو داده شود، چون خدا آگاهتر است كه برآوردن خواستهات به صلاح توست يا نه. و ممكن است از تو چيز زيانبارى را دور كند كه اين بازداشتن براى تو بهتر از اعطاى آن خواسته باشد.
و بسا چيزى از خدا طلب كنى، ولى هلاكت دين تو در آن چيز باشد و اگر اجابت شود دين تو را تباه مىكند، مثلاً انسان خواهان ثروت باشد، اما خدا ثروت را عامل سركشى خواهنده مىداند [و لذا براى ايمنماندنش او را از ثروت برخوردار نمىكند].
فَلْتَكُنْ مَسْأَلَتُكَ فِيمَا يَبْقَى لَكَ جَمَالُهُ، وَ يُنْفَى عَنْكَ وَبَالُهُ(1)، فَالْمَالُ لاَ يَبْقَى لَكَ وَ لاَ تَبْقَى لَهُ. وَ اعْلَمْ أَنَّكَ إِنَّمَا خُلِقْتَ لِلاْآخِرَةِ لاَ لِلدُّنْيَا، وَ لِلْفَنَاءِ لاَ لِلْبَقَاءِ، وَ لِلْمَوْتِ لاَ لِلْحَيَاةِ(2)، وَ أَنَّكَ فِي مَنْزِلٍ قُلْعَةٍ(3)وَ دَارِ بُلْغَةٍ(4)وَ طَرِيقٍ إِلَى الاْآخِرَةِ، وَ أَنَّكَ طَرِيدُ(5)الْمَوْتِ الَّذِي لاَ يَنْجُو مِنْهُ هَارِبُهُ(6)وَ لاَ بُدَّ أَنَّهُ مُدْرِكُهُ، فَكُنْ مِنْهُ عَلَى حَذَرِ أَنْ يُدْرِكَكَ(7)وَ أَنْتَ عَلَى حَالٍ سَيِّئَةٍ قَدْ كُنْتَ تُحَدِّثُ نَفْسَكَ مِنْهَا بِالتَّوْبَةِ، فَيَحُولَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ ذَلِكَ فَإِذَا أَنْتَ قَدْ أَهْلَكْتَ نَفْسَكَ.
...
پس، از خدا چيزى بخواه كه زيبايىاش برايت بماند، مثل توفيق دستيابى به سعادتهاى دنيوى و اخروى، و هرگونه فرجام بد و نكوهيدهاى از تو دور گردد، يعنى چيزى از خدا مَطَلب كه برايت بدعاقبتى در پى داشته باشد. اين رهنمود امام عليهالسلام به ما مىآموزد كه چگونه و چه چيزى را از خداى متعال بخواهيم.
پس [بدان كه] نه مال براى تو مىمانَد و نه تو براى [كاميابى دائمى از] مال خواهى ماند. و بدان كه براى آخرت آفريده شدهاى نه براى دنيا، زيرا دنيا گذرگاه و آخرت قرارگاه است. و براى فنا آفريده شدهاى، نه براى جاودانگى در دنيا، و براى مرگ [زاده شدهاى] نه براى زندگى [ماندگار].
و بدان كه اكنون در سرايى به سر مىبرى كه از آن ريشهكن خواهى شد و براى هميشه در آن به سر نخواهى برد، و در جايى هستى كه بايد به اندازه دستيابى به آخرت از آن توشه
1) وبال: عاقبت ناپسند.
2) جمله و للموت لا للحياة براى عطف بيان است يا مراد از فناء اين است كه انسان معدوم و نابود مىشود و منظور از مرگ همان مردن [و انتقال به جهان ديگر] است و البته فرق ميان اين دو روشن است.
3) قُلعة: از جا كنده شدن.
4) بلغة: آنچه كه انسان را به مقصد مىرساند.
5) طريد: شكار.
6) هارب: فرارى.
7) در جمله على حذر أن يدركك، حذر به جهت اينكه به أن يدركك اضافه شده، بدون تنوين آمده است.
...
...
برگيرى؛ سرايى كه گذرگاه رسيدن به جهان ديگر است.
و [بدان كه] تحت پيگرد مرگ هستى، همانطور كه صياد به دنبال شكار خود مىرود و او را تعقيب مىكند تا آن را شكار كند. هيچكس را از چنگال مرگ توان گريز نيست و با مواظبت بر سلامتى خود، پناه بردن به برج و باروهاى نفوذناپذير يا با برخوردارشدن از حمايت ارتش و اسلحه، از مرگ در امان نخواهد بود و ناچار مرگ او را درخواهد ربود.
پس برحذر باش از اينكه مرگ تو را در حالى دربرگيرد كه گناه و معصيت مىكنى و در آن حال با خود در انديشه توبه كردنى، ولى مرگ به تو امان نمىدهد و بين تو و توبه فاصله مىاندازد. در اين صورت به سبب گناهى كه مرتكب شدهاى اما فرصت توبه نيافتهاى، خود را به ورطه تباهى درافكندهاى. اين هشدارى است كه درباره همه گناهان صدق مىكند و اينكه انسان بايد احتمال بدهد در حين ارتكاب هر گناهى ناگهان مرگ به سراغش بيايد.
يَا بُنَيَّ، أَكْثِرْ مِنْ ذِكْرِ الْمَوْتِ، وَ ذِكْرِ مَا تَهْجُمُ عَلَيْهِ، وَ تُفْضِي(1)بَعْدَ الْمَوْتِ إِلَيْهِ، حَتَّى يَأْتِيَكَ وَ قَدْ أَخَذْتَ مِنْهُ حِذْرَكَ(2)، وَ شَدَدْتَ لَهُ أَزْرَكَ(3)، وَ لاَ يَأْتِيَكَ بَغْتَةً(4)فَيَبْهَرَكَ(5)، وَ إِيَّاكَ أَنْ تَغْتَرَّ(6)بِمَا تَرَى مِنْ إِخْلاَدِ(7)أَهْلِ الدُّنْيَا إِلَيْهَا، وَ تَكَالُبِهِمْ(8)عَلَيْهَا، فَقَدْ نَبَّأَكَ اللَّهُ عَنْهَا، وَ نَعَتْ(9)لَكَ نَفْسِهَا، وَ تَكَشَّفَتْ(10)لَكَ عَنْ مَسَاوِيهَا(11).
...
اى پسرم، همواره و پيوسته به ياد مرگ باش، زيرا سرانجام خواهى مرد. و ياد كن هنگامى را كه پس از مرگ، بىدرنگ با پيشامدهايى رو در رو خواهى شد و در سرايى تازه و هولآلود فرود خواهى آمد. پس بهتر است كه زمانى مرگت فرارسد كه تمام توشه و توان خود را براى آن آماده كرده باشى، زيرا انسان وقتى امر وحشتناكى را به ياد مىآورد براى پرهيز از آن مىكوشد، و چون بداند با چيز مهيب و وحشتناكى روبهرو خواهد شد، تمام توان خود را براى چيره شدن بر آن فراهم مىكند.
و مبادا كه مرگ، ناگهان به سراغت آيد و تو را مغلوب خود گرداند.
و مبادا با ديدن دنيادارانى كه فريفته آن شدهاند، بدان آرامش يافته، و بر سرِ آن، مانند سگانى كه بر سر مردار چنگ و دندان نشان مىدهند و با يكديگر به نزاع مىپردازند، فريفته دنيا
...
...
شوى و از شمارِ آنها باشى، بلكه بايد هماره از اعتماد به دنيا و دلآرام كردن به آن بپرهيزى و بر سر زيور و آرايههاى آن با كسى به نزاع برنخيزى كه بىترديد دنياگرايان غافلانند.
بدان كه خداوند درباره دنيا و احوالِ [هماره در حالِ دگرگونىِ] آن، تو را خبر داده است. و دنيا نيز خود را براى تو به خوبى توصيف كرده و پرده از بدىهاى خود برداشته است. ناگفته نگذريم كه غالباً دنيا به انسان امكان زندگى كردن مىدهد، او را هلاك مىكند، و پس از ثروتمندى، مستمند مىگرداند و پس از عزت و اقتدار، بىمقدار و ناتوان مىسازد.
فَإِنَّمَا أَهْلُهَا كِلاَبٌ(1)عَاوِيَةٌ(2)، وَ سِبَاعٌ(3)ضَارِيَةٌ(4)، يَهِرُّ(5)بَعْضُهَا بَعْضا، وَ يَأْكُلُ عَزِيزُهَا ذَلِيلَهَا، وَ يَقْهَرُ كَبِيرُهَا صَغِيرَهَا. نَعَمٌ(6)مُعَقَّلَةٌ(7)وَ أُخْرَى مُهْمَلَةٌ(8)، قَدْ أَضَلَّتْ عُقُولَهَا وَ رَكِبَتْ مَجْهُولَهَا، سُرُوحُ(9)عَاهَةٍ(10)بِوَادٍ وَعْثٍ(11)، لَيْسَ لَهَا رَاعٍ يُقِيمُهَا، وَ لاَ مُقِيمٌ(12)يُسِيمُهَا(13). سَلَكَتْ بِهِمُ الدُّنْيَا طَرِيقَ الْعَمَى، وَ أَخَذَتْ بِأَبْصَارِهِمْ عَنْ مَنَارِ الْهُدَى، فَتَاهُوا(14)فِي حَيْرَتِهَا، وَ غَرِقُوا فِي نِعْمَتِهَا، وَ اتَّخَذُوهَا رَبّاً، فَلَعِبَتْ بِهِمْ وَ لَعِبُوا بِهَا، وَ نَسُوا مَا وَرَاءَهَا.
...
بىترديد، دنياداران [، چون] سگانى پارسكننده و درندگانى جوياى شكار هستند كه يكديگر را مىگزند و مىآزارند و كينه يكديگر در سينه دارند.
قدرتمندانشان، به ستم، اموال و امتيازات و دارايى فرودستان را مىخورند و بزرگانشان بر كوچكترها چيره مىشوند، به نفع خود استثمارشان مىكنند و به بيگارى مىگيرند.
برخى از آنان چون شترى عقالشده و دست بستهاند كه توان جنبيدن ندارند و برخى افسار گسيختهاند و هر كارى كه بخواهند انجام مىدهند. دسته اول، ضعيفان و دسته دوم توانمندانند كه عقول آنها از دست رفته و هيچ چيزى ادراك نمىكنند و راهى ناآشنا و كور مىپيمايند و گناهى بىفرجام و مبهم مرتكب مىشوند.
1) كلاب: جمع كلب؛ سگان.
2) عاوية: پارسكننده.
3) سباع: جمع سبع يعنى درنده.
4) ضارية: ضرررساننده.
5) يهرّ: زوزه مىكشند، در اينجا يعنى بد مىگويند و متنفرند.
6) نعم: شتران، چهار پايان.
7) معقلة: عقال شده. زانوبند شتر را عقال گويند.
8) مهملة: افسار گسيخته.
9) سروح: جمع سرح، يعنى حيوان علفخوار و بيابانچر.
10) عاهة: بلا و مصيبت.
11) وعث: ناهموار.
12) مقيم: قيّم و سرپرست.
13) يسيم: از أَسَامَ الدابة، يعنى گله را به سوى چراگاه برد.
14) تاهوا: گم شدند.
...
...
چرندگانى هستند كه در بيابان ناهموارِ بلا مىچرند؛ يعنى حركت آنها در دنيا دشوار است. نه چوپانى دارند كه امورشان را اداره كند و به جايگاه مناسبشان برساند، و نه قيم و سرپرستى كه آنان را براى چراكردن روانه علفزار كند.
دنيا آنها را به سوى كورى، يعنى انحراف و بيراهه، مىكشاند و بر چشمانشان، پرده افكنده است، به گونهاى كه چراغخانههاى هدايت را نمىبينند و از نور آن بهره نمىبرند.
از اينرو در حيرت و سرگردانى دنيا گمراه و در نعمتهاى آن غرق شدهاند و راه خلاصى از وزر و وبال نعمت را كه همان شكرگزارى است، نمىشناسند.
و آنان دنيا را به ربوبيّت و خداوندگارى خويش برگزيدهاند و آن را مىپرستند و براى به دست آوردن آن سخت كار مىكنند و همواره مىكوشند. پس دنيا آنان را به بازى گرفته و آنان با دنيا بازى كردند؛ يعنى دنيا ايشان را به گرفتارى و هلاكت انداخت و آنان نيز بدون دقت و رعايت حدود مسائل شرعى هرگونه كه خواستند در دنيا عمل كردند.
و غير دنيا، يعنى آخرت و پاداش و كيفر آن سرا را، فراموش كردند.
رُوَيْداً(1)يُسْفِرُ(2)الظَّلاَمُ(3)، كَأَنْ قَدْ وَرَدَتِ الاْءَظْعَانُ(4)، يُوشِكُ(5)مَنْ أَسْرَعَ أَنْ يَلْحَقَ! وَ اعْلَمْ، أَنَّ مَنْ كَا نَتْ مَطِيَّتُهُ(6)اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ، فَإِنَّهُ يُسَارُ بِهِ وَ إِنْ كَانَ وَاقِفاً، وَ يَقْطَعُ الْمَسَافَةَ وَ إِنْ كَانَ مُقِيماً وَادِعاً(7). وَ اعْلَمْ يَقِيناً أَنَّكَ لَنْ تَبْلُغَ أَمَلَكَ، وَ لَنْ تَعْدُوَ أَجَلَكَ، وَ أَنَّكَ فِي سَبِيلِ مَنْ كَانَ قَبْلَكَ. فَخَفِّضْ(8)فِي الطَّلَبِ، وَ أَجْمِلْ(9)فِي الْمُكْتَسَبِ، فَإِنَّهُ رُبَّ طَلَبٍ قَدْ جَرَّ إِلَى حَرَبٍ.
...
اندكى درنگ كن كه تيرگى جهل برطرف و احوال آخرت آشكار خواهد شد. گويى مىبينم كه محملها و هودجها دررسيدهاند و راهيان آخرت، رهسپار گرديدهاند و نزديك است كه مردم به وسيله مرگ، با شتاب به سمت آخرت رفته و به پيشينيان بپيوندند.
و بدان، انسانى كه بر مركب شب و روز سوار است، هرچند خود ايستاده باشد، ولى او را حركت مىدهند، و طىِّ زمان مىكند، هرچند در دنيا مقيم و در حال استراحت باشد.
و به يقين بدان كه به آرزوى دنيوى خود نخواهى رسيد و بيش از روزگارى كه برايت رقم خورده است، زندگى نخواهى كرد و در راهى قرار دارى كه پيشينيان آن را پيمودهاند.
پس، همواره از خواستههاى دنيوى خويش بكاه و در كسب و كار، آنچه نيك است آن را برگزين زيرا بسا خواستههايى كم، اما فرجامشان جنگ و غارت و زحمت و رنج باشد. اين سخن امام عليهالسلام كنايه از آن است كه دنياطلبى آخرت را بر باد مىدهد.
فَلَيْسَ كُلُّ طَالِبٍ بِمَرْزُوقٍ وَ لاَ كُلُّ مُجْمِلٍ(1)بِمَحْرُومٍ. وَ أَكْرِمْ نَفْسَكَ عَنْ كُلِّ دَنِيَّةٍ(2)وَ إِنْ سَاقَتْكَ(3)إِلَى الرَّغَائِبِ(4)، فَإِنَّكَ لَنْ تَعْتَاضَ(5)بِمَا تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِكَ عِوَضاً(6). وَ لاَ تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَ قَدْ جَعَلَكَ اللَّهُ حُرّاً. وَ مَا خَيْرُ خَيْرٍ لاَ يُنَالُ إِلاَّ بِشَرٍّ، وَ يُسْرٍ لاَ يُنَالُ إِلاَّ بِعُسْرٍ.
...
پس هر خواستارى بر اساس خواسته خود نعمت نمىيابد و هر ميانهروى در طلب روزى، از خواستههاى خود محروم نخواهد شد.
و خويشتنِ خود را از هر فرومايگى و پستى دور بدار، هرچند تو را به خواستهها و تمايلات دنيوى برساند، زيرا هرگز در مقابل آبروى از دست رفتهات چيزى به دست نخواهى آورد كه همسنگ آبرويت بوده باشد.
و [اى فرزندم،] بنده ديگران مباش كه خدا تو را آزاد آفريده است و مبادا از كسى كوركورانه فرمان برى در حالى كه خدا اختيارت را به خودت سپرده است.
و خيرى كه جز با شَر حاصل نشود، در آن چه سودى است؟ از آن بپرهيز؛ و آسايشى كه جز با رنج به دست نيايد چه آسايشى است؟ زيرا غالبا انسان از سختى به سبب سخت بودنش گريزان است، لذا هرگاه در مسير آسايش سختى باشد، در آن صورت ميان آن دو فرق چندانى نيست.
وَ إِيَّاكَ أَنْ تُوجِفَ بِكَ(1)مَطَايَا(2)الطَّمَعِ، فَتُورِدَكَ مَنَاهِلَ(3)الْهَلَكَةِ. وَ إِنِ اسْتَطَعْتَ أَلاَّ يَكُونَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ اللَّهِ ذُو نِعْمَةٍ فَافْعَلْ، فَإِنَّكَ مُدْرِكٌ قَسْمَكَ(4)وَ آخِذٌ سَهْمَكَ، وَ إِنَّ الْيَسِيرَ مِنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ أَعْظَمُ وَ أَكْرَمُ مِنَ الْكَثِيرِ مِنْ خَلْقِهِ وَ إِنْ كَانَ كُلٌّ مِنْهُ. وَ تَلاَفِيكَ(5)مَا فَرَطَ(6)مِنْ صَمْتِكَ(7)أَيْسَرُ مِنْ إِدْرَاكِكَ مَا فَاتَ مِنْ مَنْطِقِكَ، وَ حِفْظُ مَا فِي الْوِعَاءِ(8)بِشَدِّ الْوِكَاءِ(9)، وَ حِفْظُ مَا فِي يَدَيْكَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ طَلَبِ مَا فِي يَدَيْ غَيْرِكَ، وَ مَرَارَةُ الْيَأْسِ خَيْرٌ مِنَ الطَّلَبِ إِلَى النَّاسِ، وَ الْحِرْفَةُ(10)مَعَ الْعِفَّةِ خَيْرٌ مِنَ الْغِنَى مَعَ الْفُجُورِ.
...
و مبادا كه مركبهاى طمع تو را شتابان ببرند و بر آبشخورهاى هلاكت فرود آرند، چون طمع همواره موجب ذلت و خوارى انسان گشته و سرانجام او را به هلاكت مىكشاند. در اينجا حضرت طمع را به سوارى تشبيه كرده تا او را به آزمندىاش برساند.
اگر مىتوانى كارى بكن كه ميان تو و خدا كسى واسطه رساندن نعمت نباشد؛ يعنى سعى كن در كسب و كار روى پاى خود بايستى و نعمت خدا را به طور مستقيم از حضرتش به دست آورى، چون دليلى ندارد انسان خود را در كسب رزق و روزى خوار و بىمقدار كند. و قطعاً هرچه قسمت او باشد باواسطه و بىواسطه بدو خواهد رسيد.
و اندكى كه خدا عطا كند والاتر و ارزشمندتر از بسيارى است كه ديگرى بدهد، گرچه در واقع آن هم از خداست. پس انسان براى تحصيل رزقى بيشتر از آنچه خدا بىواسطه براى او مىفرستد بر در خانه هيچ كس نايستد.
...
...
و آنچه با خموشى و فروبستن زبان، نگفتهاى، مىتوانى آن را جبران كنى. و حفظ آنچه در ظرف است، با بستن دهانه آن ممكن است. به بيان ديگر، آنچه در پيمانه انديشه و قلب انسان جاى گرفته، يعنى اسرار و سخنان انسان، با جلوگيرى و حفظ زبان، محفوظ مىماند، زيرا زبان، ترجمان انديشه و قلب است، و اگر بسته نشود، آنچه در درون نهفته دارد، آشكار مىشود و انسان در صورت پشيمانشدن از سخن خود، ديگر نمىتواند آن را بازگرداند و دربند كشد.
و حفظ آنچه در دست دارى نزد من محبوبتر از درخواست و چشم طمع دوختن به دست و داشته ديگران است. از اينرو انسان نبايد هرچه دارد، بىحساب و بىتوجه به رعايت اعتدال، انفاق كند و نيازمند مردم شود. قرآن كريم نيز اين مطلب را تذكر داده و مىفرمايد: «وَ لاَ تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلَى عُنُقِكَ وَ لاَ تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ...»(1)«و دستت را به گردنت زنجير مكن و بسيار [هم [گشادهدستى منما».
و تحمل سختى و تلخى نوميدى از داشته مردم، بهتر از آن است كه انسان از ديگران چيزى بخواهد. در بيان امام عليهالسلام نوميدى، بدين معناست كه از داشتههاى مردم مأيوس باشد و تلخكامىِ ناشى از اين نوميدى گواراتر از آن است كه انسان از كسى چيزى بخواهد، اما از عطايش بهرهمند نشود.
و تنگدستى و فقرِ توأمِ با عفّت و پرهيز از حرام، بسى بهتر است از ثروت همراه عمل حرام، زيرا وبال و كيفر فسق و فجور و گناه مىماند، ولى سختى فقر مىگذرد.
1) سوره اسراء، آيه 29.
وَ الْمَرْءُ أَحْفَظُ لِسِرِّهِ، وَ رُبَّ سَاعٍ فِيمَا يَضُرُّهُ. مَنْ أَكْثَرَ أَهْجَرَ(1)، وَ مَنْ تَفَكَّرَ أَبْصَرَ. قَارِنْ(2)أَهْلَ الْخَيْرِ تَكُنْ مِنْهُمْ، وَ بَايِنْ(3)أَهْلَ الشَّرِّ تَبِنْ عَنْهُمْ. بِئْسَ الطَّعَامُ الْحَرَامُ، وَ ظُلْمُ الضَّعِيفِ أَفْحَشُ الظُّلْمِ. إِذَا كَانَ الرِّفْقُ خُرْقاً(4)، كَانَ الْخُرْقُ رِفْقاً. رُبَّمَا كَانَ الدَّوَاءُ دَاءً، وَ الدَّاءُ دَوَاءً، وَ رُبَّمَا نَصَحَ غَيْرُ النَّاصِحِ، وَ غَشَّ الْمُسْتَنْصَحُ(5). وَ إِيَّاكَ وَ اتِّكَالِكَ عَلَى الْمُنَى(6)فَإِنَّهَا بَضَائِعُ الْمَوْتَى، وَ الْعَقْلُ حِفْظُ التَّجَارِبِ، وَ خَيْرُ مَا جَرَّبْتَ مَا وَعَظَكَ.
...
و انسان بهتر از هر كس ديگرى راز خود را نگاه مىدارد. پس راز خود را به ديگران مگو، زيرا آن را افشا خواهند كرد.
و بسا كسى كه به ضرر خود كوشش مىكند. پس بايد انسان در كار خود نيك بنگرد كه اقدامش به سود اوست يا به ضرر و زيانش؟
آنكه پرگويى كند، دچار ياوهگويى و هذيان مىشود. پس بهتر و پسنديدهتر آن است كه انسان كم گويد و گزيده.
و هر كس تفكر كند و بينديشد، بىترديد راه درست را مىيابد. از اينروى، انسان بايد در هر كارى بسيار بينديشد.
با اهل خير همنشينى و معاشرت كن تا در شمار آنان باشى. و از اهل شرّ دورى گزين تا از آنان نباشى. اين رهنمود بدان سبب است كه همنشينى با نيكان، مايه تأثيرپذيرى از آنان است و همراهى با بدكاران، انسان را از خوى بدشان تأثيرپذير مىكند، پس بايد به گروه اول پيوست و از دسته دوم دورى جست.
غذاى حرام بدخوراكى است! چون موجب عذاب دنيا و رسوايى در آخرت مىگردد.
...
...
و ستمكردن به ضعيفان و فرودستان، زشتترينِ ستمهاست زيرا كه به سبب مضاعفبودنِ شكستنِ قلب، كيفر را دوچندان مىكند.
اگر نرمخويى و مدارا در غير جاى خود خشونت محسوب شود، در آن صورت خشونت، نرمخويى و مدارا به شمار مىرود، چون مدارا عبارت از قراردادن هر چيزى در جاى خودش مىباشد و با برخى از افراد نمىتوان با نرمخويى رفتار كرد؛ پس بايد انسان هر جايگاهى را ملاحظه كند و حقّ آن را ادا بنمايد.
بسا دارويى كه عين درد باشد؛ زيرا موجب تشديد بيمارى مىشود، و بسا دردى كه خود عينِ دارو است، چون بيمارى سختترى را دفع مىكند. مثلاً زكام، جنون و چشم درد، كورى و دمل و جذام را دفع مىكند. پس بايد انسان همه اين موارد را لحاظ بدارد.
و بسا كسى كه اهل خيرخواهى نيست، اما خيرخواه انسان شود. پس انسان بايد به سخن توجه كند نه به گويندهاش كه ممكن است ناصح و خيرخواه نباشد.
و بسا از كسى اميد نصيحت و خيرخواهى مىرود اما خيانتى سر مىزند، پس انسان، بدون فكر و تدبّر سخن نصيحتگر را نپذيرد.
و بپرهيز از اينكه بر آرزوهايت متكى شوى و از كار و تلاش غافل بمانى، زيرا آرزو سرمايه مردگان است و آرزومند داراى آرزوهاى بلند به آرزويش نمىرسد تا آنكه چشم از جهان فروبندد. پس گويى آرزو بضاعت مردگان شده است. اين جمله براى تشويق بر ضرورت عمل و دورى از انتظارِ تحقق كارها به طور تصادفى است.
و عقل و خردورزى، حفظ تجربههاست؛ يعنى شرط عقل آن است كه آدمى تجربههاى خود را براى روز نياز حفظ نمايد و به كار گيرد.
و بهترين تجربه آن است كه تو را موعظه كند و پند دهد؛ يعنى از گناه بازت بدارد و به سوى نيكىها رهسپارت سازد.
بَادِرِ الْفُرْصَةَ قَبْلَ أَنْ تَكُونَ غُصَّةً(1). لَيْسَ كُلُّ طَالِبٍ يُصِيبُ وَ لاَ كُلُّ غَائِبٍ يَئُوبُ(2). وَ مِنَ الْفَسَادِ إِضَاعَةُ الزَّادِ، وَ مَفْسَدَةُ الْمَعَادِ. وَ لِكُلِّ أَمْرٍ عَاقِبَةٌ، سَوْفَ يَأْتِيكَ مَا قُدِّرَ(3)لَكَ. التَّاجِرُ مُخَاطِرٌ(4)، وَ رُبَّ يَسِيرٍ أَنْمَى(5)مِنْ كَثِيرٍ. لاَ خَيْرَ فِي مُعِينٍ مَهِينٍ(6)وَ لاَ فِي صَدِيقٍ ظَنِينٍ(7). سَاهِلِ(8)الدَّهْرَ مَا ذَلَّ(9)لَكَ قَعُودُهُ، وَ لاَ تُخَاطِرْ بِشَيْءٍ رَجَاءَ أَكْثَرَ مِنْهُ، وَ إِيَّاكَ أَنْ تَجْمَحَ بِكَ(10)مَطِيَّةُ اللَّجَاجِ.
...
قبل از اينكه فرصت را از دست بدهى و برايت اندوهى گلوگير شود، فرصتها را غنيمت شمار كه اگر از دست بروند ديگر توان عمل نخواهى داشت.
بدان كه هر خواهندهاى به خواسته خود نائل نمىگردد؛ پس اگر انسان اين مطلب را در نظر بگيرد، اگر چيزى از دستش رفت غمگين نمىشود.
و نه هر غائبى بازمىگردد، پس هر كس اين را بداند و بدان تن دهد، از بازنگشتنِ غايبش كمتر آسيب مىبيند و اندك اندوهگين خواهد شد.
و بر باد دادن توشه، مايه تباهى و زيانكارى است، زيرا به هنگام نيازمندى بدان دست نيابد. و نيز از مصاديق تباهى، عمل نكردن براى آخرت و بر باددادن آن است و چنان كه غالب مردم مىپندارند تنها از دست دادن دنيا، فساد و تباهى نيست.
و هر كارى فرجامى دارد، زيرا انسان وقتى كارى مىكند و مىداند فرجامى خواه نيكو و پسنديده و خواه زشت و ناپسند در پىدارد، قطعا بايد آن فرجام را ملاحظه و بررسى كند.
هرچه برايت مقدر شده به تو خواهد رسيد، پس نه حرص ورز، نه غمگين شو.
1) غصة: چيزى كه در گلو گير مىكند و پايين نمىرود.
2) يئوب: برمىگردد.
3) قدر: تقدير شده.
4) مخاطر: در معرض خطر.
5) أنمى: رشد يابندهتر.
6) مهين: پست و بىارزش.
7) ظنين: متهم و مظنون.
8) ساهل: بهره بگير.
9) ذل: رام شد.
10) تجمح بك: با تو چموشى كند، از جموح گرفته شده، يعنى برترىجويى از روى زور و لجاجت.
...
...
تاجر و بازرگان در معرض خطر است، زيرا گاهى ضرر مىكند. از اينرو اگر تاجر اين مطلب را بداند، در صورت زيان ديدن و ورشكست شدن غصه نمىخورد، چون قبل از پرداختن به تجارت اين موضوع را در نظر گرفته است.
و بسا مالى اندك كه خير و فزونىاش از مال فراوان بيشتر باشد، پس آدمى نبايد در آغاز امر به كم يا زياد بودن مال توجه داشته باشد، بلكه بايد به فرجام و نتايج آن چشم بدوزد.
در انسان فرومايه و در دوستى كه به بىوفايى متهم است خيرى نيست، چون انسان نمىتواند فرد پست و حقير را پشتيبان خود بداند و نيز ممكن است شرّى كه از دوست متهم به انسان مىرسد، از خيرش بيشتر باشد.
تا وقتى كه روزگار رام توست و چونان شترى، برايت زانو بر زمين نهاده و نشسته است بهرهات را از آن بگير، و به اميد رسيدن به بهره بيشتر خود را به سختى ميفكن. در اينجا امام عليهالسلام روزگار را به شترى تشبيه كردهاند كه ساربان مىتواند آن را بخواباند و بهرهگيرى از اين شتر آسانتر از ساير شتران است. پس انسان بايد از اين شتر كه بهرهگيرى از آن آسان است بهره بگيرد و به اميد رسيدن به بهره بيشتر به شتران ايستاده و رام ناشدنى روى نياورد. به بيان ديگر، وقتى دنيا سهل و آسان به دست آيد خوب است انسان از آن بهره بگيرد و آرامش خود را با طمع به امور ديگرى كه مطمئن نيست به دست مىآيد يا خير، از دست ندهد، زيرا بسا كه اين اقدام، همان امر سهل و آسان را از دست انسان بستاند.
و مبادا مركب لجاجت و عناد با سركشى و چموشىاش بر زمينت زند. چون انسان گاهى بر چيزى و كارى اصرار مىورزد كه هلاكت نفس و از دست رفتن مالش را در پى خواهد داشت. بنابراين، انسان بايد از لجاجت و خيرهسرى دورى كند و دست بردارد.
احْمِلْ نَفْسَكَ مِنْ أَخِيكَ عِنْدَ صَرْمِهِ(1)عَلَى الصِّلَةِ، وَ عِنْدَ صُدُودِهِ(2)عَلَى اللَّطَفِ وَ الْمُقَارَبَةِ، وَ عِنْدَ جُمُودِهِ(3)عَلَى الْبَذْلِ، وَ عِنْدَ تَبَاعُدِهِ عَلَى الدُّنُوِّ، وَ عِنْدَ شِدَّتِهِ عَلَى اللِّينِ، وَ عِنْدَ جُرْمِهِ عَلَى الْعُذْرِ، حَتَّى كَأَنَّكَ لَهُ عَبْدٌ، وَ كَأَنَّهُ ذُو نِعْمَةٍ عَلَيْكَ. وَ إِيَّاكَ أَنْ تَضَعَ ذَلِكَ فِي غَيْرِ مَوْضِعِهِ، أَوْ أَنْ تَفْعَلَهُ بِغَيْرِ أَهْلِهِ. لاَ تَتَّخِذَنَّ عَدُوَّ صَدِيقِكَ صَدِيقاً فَتُعَادِيَ صَدِيقَكَ، وَ امْحَضْ(4)أَخَاكَ النَّصِيحَةَ حَسَنَةً كَانَتْ أَوْ قَبِيحَةً.
...
و چون برادرت پيوند خود را با تو گسست، با وى بپيوند و هنگامى كه با تو بىمهرى ورزد، به او محبت كن و نزديك شو و آنگاه كه بخل ورزد و از بذل مال و اعتبار خود براى تو خشكى و خسّت ورزد، او را از عطايت بهرهمند ساز، و آنگاه كه او دورى مىكند، به وى نزديك شو و در برابر درشتىاش، با وى به نرمى سخن گو و معاشرت كن.
و وقتى به تو بد كند، تو از او عذرخواهى كن تا صفا و محبت به شما بازگردد، آنسان كه گويى تو بنده اويى و او ولىنعمت توست، زيرا با اين اخلاق و رفتار مهرآميز، محبت و صميميت حاكم، و تقوا و رشته اخوّت ايجاد، و دل نيز پرمهرتر مىگردد.
و مبادا آنچه بيان كردم در جايى نه در خور آن يا درباره نااهلان به كار گيرى، زيرا برخى ظرفيت نرمى و فروتنى را ندارند و تواضع بر تكبرورزى و تباهى آنها مىافزايد، و با اين كار خود آنان را جسارت بخشيدهاى.
نيز دشمنِ دوست خود را هرگز به دوستى مگزين كه بدين وسيله با دوست خود دشمنى ورزيده، دشمن او را قدرت بخشيده و بىترديد دوست تو تضعيف خواهد شد.
و خيرخواهى را براى برادرت خالص كن، خواه به نظر او پسنديده باشد خواه ناپسند، نصيحت فوائد ارزشمندى در پى دارد، گرچه با ضررهايى چند نيز همراه باشد.
وَ تَجَرَّعِ(1)الْغَيْظَ فَإِنِّي لَمْ أَرَ جُرْعَةً أَحْلَى مِنْهَا عَاقِبَةً، وَ لاَ أَلَذَّ مَغَبَّةً(2). وَ لِنْ(3)لِمَنْ غَالَظَكَ(4)، فَإِنَّهُ يُوشِكُ أَنْ يَلِينَ لَكَ، وَ خُذْ عَلَى عَدُوِّكَ بِالْفَضْلِ فَإِنَّهُ أَحْلَى الظَّفَرَيْنِ. وَ إِنْ أَرَدْتَ قَطِيعَةَ أَخِيكَ، فَاسْتَبْقِ لَهُ مِنْ نَفْسِكَ بَقِيَّةً تَرْجِعُ إِلَيْهَا إِنْ بَدَا لَهُ ذَلِكَ يَوْماً مَا. وَ مَنْ ظَنَّ بِكَ خَيْراً فَصَدِّقْ ظَنَّهُ.
...
و خشم خود را فرو بر و هرگز آن را آشكار مكن، زيرا جرعهاى گواراتر و شيرينتر و لذتبخشتر از فرو بردن جرعه خشم نديدم، چون عاقبت آن ايجاد محبت و لذت است و انسان پس از آن احساس لذتى روحى و عقلى مىكند.
و با هركه با تو درشتى كرد، به نرمى رفتار كن، زيرا به زودى به سبب اين نرمى، با نرمى و محبت پاسخ تو را خواهد داد، يعنى عكس العمل نرمى تو نرمى خواهد بود.
و با دشمن خود با تفضل و احسان رفتار كن كه نوعى پيروزى لذتبخش است، زيرا انسان يا با انتقام پيروز مىشود و يا با احسان، و البته لذتى كه در عفو هست در انتقام نيست، براى اينكه چنين كسى حتى در نظر دشمن بزرگى و شكوهمندى مىيابد و در پيشگاه وجدان خود نيز خرسند خواهد بود.
و اگر بر آن شدى تا پيوند خود را با برادرت بگسلى همواره راه بازگشت را باز نگاهدار تا اگر زمانى خواست به گذشته باز گردد، بتواند با تو ارتباط برقرار كند، زيرا ايجاد رابطه پس از قطع رابطه كامل دشوارتر از ايجاد آن با وجود باقىماندن پل ارتباطى است.
و هركه به تو خوشگمان و اميد نيكى داشت، با عمل خود گمانش را تحقق بخش، و چنانكه ثابت شود كه او درست پنداشته است خواسته او را اجابت كن.
وَ لاَ تُضِيعَنَّ حَقَّ أَخِيكَ اتِّكَالاً عَلَى مَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ فَإِنَّهُ لَيْسَ لَكَ بِأَخٍ مَنْ أَضَعْتَ حَقَّهُ، وَ لاَ يَكُنْ أَهْلُكَ أَشْقَى(1)الْخَلْقِ بِكَ. وَ لاَ تَرْغَبَنَّ(2)فِيمَنْ زَهِدَ عَنْكَ، وَ لاَ يَكُونَنَّ أَخُوكَ أَقْوَى عَلَى قَطِيعَتِكَ مِنْكَ عَلَى صِلَتِهِ، وَ لاَ يَكُونَنَّ عَلَى الاْءِسَاءَةِ أَقْوَى مِنْكَ عَلَى الاْءِحْسَانِ، وَ لاَ يَكْبُرَنَّ عَلَيْكَ ظُلْمُ مَنْ ظَلَمَكَ فَإِنَّهُ يَسْعَى فِي مَضَرَّتِهِ وَ نَفْعِكَ، وَ لَيْسَ جَزَاءُ مَنْ سَرَّكَ أَنْ تَسُوءَهُ.
...
و حقّ برادرت را به اعتماد برادرىاى كه بين تو و او وجود دارد، تباه مكن و مپندار كه چون در ميان شما رابطه قوى دوستى برقرار است ديگر نيازى به اداى حق او نيست، و براى او اهميتى ندارد، زيرا از بين بردن حق، موجب قطع رابطه و سردى روابط طرفين مىگردد و كسى كه حق او را ضايع كردى ديگر برادر تو نخواهد بود.
و مبادا خانوادهات به علت محروميت از حقوق خود به وسيله تو، رنجيدهخاطر شوند و به دليل اينكه خانواده و نانخور تو هستند، به آنها اهميت ندهى و فقط به بيگانگان بپردازى.
و به كسى كه به تو بىاعتناست، اظهار علاقه مكن كه خوارت مىسازد. و مبادا برادرت در قطع ارتباط از تو، قوىتر از تو در ايجاد پيوند و آمدورفت باشد؛ يعنى اگر او خواست پيوند خود را با تو بگسلد، تو بايد عوامل ارتباط را فراهم آورى و نگذارى كه در قطع رابطه موفق شود. و مبادا برادرت در بدىكردن قوىتر از تو در احسان كردن باشد، يعنى تو نبايد به بدى پيشى بگيرى و در احسان كردن كوتاهى كنى.
و مبادا ستمى را بر خويش سنگين و ناگوار بدانى، زيرا فرجامش پسنديده است، زيرا ظالم در زيانرساندن به خويش و سود تو مىكوشد. به عبارت ديگر ستمگر نزد مردم منفور و ستمديده محترم است.
و پاداش كسى كه خشنودت كرده آن نيست كه آزردهاش سازى؛ پس كارى كه او را مىآزارد انجام مده.
وَ اعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّ الرِّزْقَ رِزْقَانِ: رِزْقٌ تَطْلُبُهُ، وَ رِزْقٌ يَطْلُبُكَ، فَإِنْ أَنْتَ لَمْ تَأْتِهِ أَتَاكَ. مَا أَقْبَحَ الْخُضُوعَ عِنْدَ الْحَاجَةِ، وَ الْجَفَاءَ عِنْدَ الْغِنَى! إِنَّ لَكَ مِنْ دُنْيَاكَ مَا أَصْلَحْتَ بِهِ مَثْوَاكَ(1)، وَ إِنْ جَزَعْتَ عَلَى مَا تَفَلَّتَ(2)مِنْ يَدَيْكَ، فَاجْزَعْ عَلَى كُلِّ مَا لَمْ يَصِلْ إِلَيْكَ! اسْتَدِلَّ عَلَى مَا لَمْ يَكُنْ بِمَا قَدْ كَانَ، فَإِنَّ الاْءُمُورَ أَشْبَاهٌ، وَ لاَ تَكُونَنَّ مِمَّنْ لاَ تَنْفَعُهُ الْعِظَةُ(3)إِلاَّ إِذَا بَالَغْتَ فِي إِيلاَمِهِ(4)، فَإِنَّ الْعَاقِلَ يَتَّعِظُ بِالاْآدَابِ، وَ الْبَهَائِمَ لاَ تَتَّعِظُ إِلاَّ بِالضَّرْبِ.
...
و بدان اى پسرم، كه روزى بر دو بخش است: رزقى كه تو آن را مىطلبى و در پى آن هستى و رزقى كه تو را مىطلبد و در پى توست. پس در تحصيل رزق حرص نورز و آزمندى مكن كه رزق مقدر تو قطعا خواهد رسيد و اگر تو به سويش نروى خود آن به سوى تو خواهد آمد.
چه زشت است كه انسان هنگام نياز تواضع و هنگام بىنيازى ستم كند! اين خصلت، دليل فرومايگى انسان است كه براى كسى كه به او نياز دارد تواضع كند، ولى وقتى از او بىنياز شد به او ستم و بىمهرى كند، زيرا در واقع چنين فردى به دنبال نيازهاى خود است نه در پى كسب والايى و فضيلت.
از دنيا همان اندازهاى براى توست كه آخرت خود را به وسيله آن اصلاح كنى و سامان دهى، و پسمانده آن فانى است و هرگز براى تو نمىماند. پس براى آبادانى آخرت از فرصت دنيا بهره بگير.
...
...
حال اگر خواستى براى چيزى كه از دستت رفته بىتابى كنى، براى هرچه به دست نيامده نيز بىتابى كن، زيرا هر دو حال يكسان است، لذا نبايد براى هيچكدام بىتابى كرد و چنين كارى قطعا شايسته انسان نيست.
براى آنچه نيست و خواهد آمد به آنچه قبلاً بوده است دليل گير و استدلال كن، چرا كه همه بخشهاى دنيا به يكديگر شبيه و همبسته هستند. پس مىتوان با توجه به امور گذشته معيارى براى امور آينده به دست آورد. اين مطلب براى بيان لزوم هوشمندى انسان نسبت به آينده است تا همواره خود را براى آن آماده كند، زيرا امور زندگى و دنيا كما بيش شبيه يكديگر هستند و گذشته و حال و آينده با يكديگر چندان فرقى نمىكنند.
و از شمار كسانى مباش كه نصيحت براى آنان سودى ندارد، مگر آنكه با سخن، سخت آزارشان دهى، بلكه از كسانى باش كه به محض شنيدن موعظه و نصيحت تحت تأثير قرار مىگيرند و بهره مىبرند، زيرا عاقل با تعليم و ديدن پند مىگيرد، اما حيوانات جز با كتكخوردن ادب نمىشوند. به درد آوردن انسان با سخنان درشت و سخت، مانند كتكزدن حيوانات است، پس مانند حيوانات مباش كه به سخن دردناك و درشت شنيدن نياز داشته باشى.
اطْرَحْ(1)عَنْكَ وَارِدَاتِ الْهُمُومِ بِعَزَائِمِ الصَّبْرِ وَ حُسْنِ الْيَقِينِ. مَنْ تَرَكَ الْقَصْدَ(2)جَارَ(3)، وَ الصَّاحِبُ مُنَاسِبٌ(4)، وَ الصَّدِيقُ مَنْ صَدَقَ غَيْبُهُ(5)، وَ الْهَوَى شَرِيكُ الْعَناءِ(6). رُبَّ قَرِيبٍ أَبْعَدُ مِنْ بَعِيدٍ، وَ رُبَّ بَعِيدٍ أقْرَبُ مِنْ قَرِيبٍ، وَ الْغَرِيبُ مَنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ حَبِيبٌ. مَنْ تَعَدَّى الْحَقَّ ضَاقَ مَذْهَبُهُ(7)، وَ مَنِ اقْتَصَرَ عَلَى قَدْرِهِ(8)كَانَ أَبْقَى لَهُ. وَ أَوْثَقُ سَبَبٍ أَخَذْتَ بِهِ سَبَبٌ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ. وَ مَنْ لَمْ يُبَالِكَ(9)فَهُوَ عَدُوُّكَ. قَدْ يَكُونُ الْيَأْسُ إِدْرَاكاً، إِذَا كَانَ الطَّمَعُ هَلاَكاً.
...
امام عليهالسلام در اين بخش مىفرمايند: اندوه و غصههايى را كه بر سرت مىآيند با نيروى صبر و پايدارى و با خوشگمانىِ به خدا از خود دور كن و بدان كه خدا به زودى آن را از تو دفع خواهد كرد و به تو اجر و پاداش خواهد داد، چون وقتى انسان بر صبر عزم داشته و خود را به برطرف شدن غصه و اندوه آرامشخاطر بدهد، اندوه در او اثر نخواهد كرد.
[ بدان كه] هركه از راه ميانه و اعتدال خارج شود، بىترديد به بيراهه رفته و [بر خود و ديگران] ستم نموده است. و همنشين، چونان خويشاوند است، لذا همان حقوق و وظايفى كه خويشاوندان بر يكديگر دارند، همنشين نيز بر همنشينِ خود دارد.
و دوست كسى است كه در غياب دوستِ خود نيز صداقت داشته باشد؛ يعنى همانطور كه در حضور احترام تو را حفظ مىكند در غياب نيز تو را محترم بشمارد.
و هوسرانى و هواپرستى شريك و آفريننده رنج و ناراحتى است.
...
...
چه بسا برخى از دوستان و نزديكان نسبت به انسانْ، دورتر از بيگانگان باشند و به گونهاى به انسان جفا كنند كه بيگانه نكند. پس بايستى انسان، احوال طرفِ خود را در نظر بگيرد، نه نسبت و خويشاوندى را. و چه بسيار بيگانگانى كه نزديكتر از نزديكان انسانند و حقوق او را بيشتر از خويشاوند رعايت كنند.
و غريب كسى است كه دوستى نداشته باشد، نه اينكه در سرزمين غربت و دور زندگى كند. در اين جمله پربار، تشويق مردم به ضرورت انتخاب دوستِ خوب نهفته است.
كسى كه حريم حق را ناديده بگيرد عرصه بر او تنگ خواهد شد، زيرا افراط و تفريط را به همراه دارد، بهخلاف حق كه به معناى عدالت ورزيدن در كارهاست، و زندگى را براى همه وسيع و قابل تحمل مىنمايد.
و كسى كه به قدرت و توانايى خود اكتفا كند و كارى بيش از توان خود نپذيرد، مىتواند قدرت خود را نگهدارد، چون قدرت انسان همان است كه با انسان است نه فراتر از آن.
و محكمترين سبب و واسطهاى كه مىتوانى بدان تمسك جويى و چنگ بزنى و تو را به مقصدت برساند، پيوند تو با خداست كه ماندگار خواهد بود و بىترديد تو را به مقصد مىرساند؛ زيرا همه چيز به دست خداست.
و كسى كه به تو اهميت ندهد و توجه نداشته باشد، در واقع دشمن توست، چون دشمن كسى است كه حقوق انسان را پامال مىكند.
در صورتى كه طمع مايه هلاكت باشد، بسا كه دل بريدن از چيزى موجب رسيدن به آرزو باشد، زيرا بقايى كه باعث به دست آمدن برخى آرزوها گردد، ضدّ نابودى است. اين جمله، براى تشويق مردم است به اينكه در هرچه احتمال هلاكت آن مىرود طمع نورزند، زيرا زنده بودن بدون رسيدن به علايق و آمال، از طمع ورزيدن و هلاك شدن بهتر است.
لَيْسَ كُلُّ عَوْرَةٍ(1)تَظْهَرُ، وَ لاَ كُلُّ فُرْصَةٍ تُصَابُ، وَ رُبَّمَا أَخْطَأَ الْبَصِيرُ قَصْدَهُ، وَ أَصَابَ الاْءَعْمَى رُشْدَهُ. أَخِّرِ الشَّرَّ فَإِنَّكَ إِذَا شِئْتَ تَعَجَّلْتَهُ، وَ قَطِيعَةُ الْجَاهِلِ تَعْدِلُ صِلَةَ الْعَاقِلِ. مَنْ أَمِنَ الزَّمَانَ خَانَهُ(2)، وَ مَنْ أَعْظَمَهُ أَهَانَهُ. لَيْسَ كُلُّ مَنْ رَمَى(3)أَصَابَ. إِذَا تَغَيَّرَ السُّلْطَانُ تَغَيَّرَ الزَّمَانُ. سَلْ عَنِ الرَّفِيقِ قَبْلَ الطَّرِيقِ، وَ عَنِ الْجَارِ قَبْلَ الدَّارِ. إِيَّاكَ أَنْ تَذْكُرَ مِنَ الْكَلاَمِ مَا يَكُونُ مُضْحِكاً، وَ إِنْ حَكَيْتَ ذَلِكَ عَنْ غَيْرِكَ.
...
اينگونه نيست كه هر عيب پنهان و ناپيدايى آشكار گردد. پس انسان نبايد به كاستىها و عيبهايى كه خود از آن خبر دارد نگران باشد، زيرا براى مردم آشكار نمىشوند.
و هر فرصتى هميشه به دست نمىآيد، لذا انسان نبايد براى فرصتهاى از دست رفته غمگين باشد، زيرا نمىتواند از همه فرصتها استفاده كند. نيز ممكن است مراد امام عليهالسلام از اين سخن عكس سخن فوق باشد، بدين معنى كه هيچ فرصتى را نبايد از دست بدهد، شايد نتواند دوباره آن را به دست آورد.
و بسا انسان بينا و بصير در رسيدن به هدف خطا كند و به مقصد نرسد و انسان نابينا به مراد و هدف خود برسد. شايد منظور حضرت تشويق انسان به جستوجو و تلاش باشد، حتى اگر دقيقا راه دستيابى به آن را نداند، چون در بسيارى از موارد نابينايان با تلاش و جديت به هدف خود مىرسند.
آنگاه كه كار بد و شرّى را آهنگ كردى، انجام آن را به تأخير انداز، زيرا هميشه فرصت انجامدادن آن را دارى، باشد كه با تأخير انداختن آن شر و بدى از انجامش منصرف شوى.
و گسستن پيوند با جاهل و نادان با ايجاد ارتباط با عاقل همسنگى مىكند، زيرا قطع رابطه با نادان موجب آسايش و حفظ آداب است، پس در صورتى كه رابطه با جاهل به
...
...
قصد ارشاد نباشد و احتمال تأثير ارشاد وجود ندارد، بايد از او گسست و سخت گريخت.
هر كس به دنيا و گذرِ روزگار اعتماد كند روزگار به او خيانت خواهد كرد. پس بايد انسان از دگرگونى و حوادث روزگار درس عبرت بگيرد و هماره از گزند آن برحذر باشد.
و كسى كه از حوادث بترسد و ميدان را تهى كند، او را پست و بىارزش خواهد كرد، چون اگر كسى از چيزى بترسد، توان پيروزى بر آن را نخواهد يافت.
چنين نيست كه هركه تيرى از چله كمان رها كند به هدف خواهد زد و مطلبى را قصد نمايد به مقصد برسد. پس بايد احتمال بدهد كه شايد خطا باشد و در اين صورت اگر تيرش به هدف نخورد اندوهگين نخواهد شد.
هرگاه حاكم و سلطان عوض شود، اوضاع و احوال زمانه نيز تغيير مىكند. يعنى چون مردم تابع شاهان و حاكمان هستند همرنگ آنان خواهند شد.
قبل از مسافرت براى خود رفيق و همسفرى برگزين، زيرا براى سفرْ داشتن رفيق و همراه ضرورى است.
و پيش از آنكه خانه و سرايى بخرى، درباره همسايگان آن پرسوجو كن، چون اگر همسايه انسان بد باشد، مايه عذاب و رنج مدام انسان خواهد بود.
مبادا در بين سخنانت حرفى خندهدار بزنى، چون خنداندن ديگران وقار و شخصيت انسان را نابود مىكند، حتى اگر بخواهى آن سخن را از ديگرى نقل كنى، چون معيار، خنداندن است نه خود سخن كه از خود انسان باشد يا اينكه از ديگرى نقل كند. خنداندن كار ناپسندى است.
وَ إِيَّاكَ وَ مُشَاوَرَةَ النِّسَاءِ فَإِنَّ رَأْيَهُنَّ إِلَى أَفْنٍ(1)، وَ عَزْمَهُنَّ إِلَى وَهْنٍ(2). وَ اكْفُفْ عَلَيْهِنَّ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ بِحِجَابِكَ(3)إِيَّاهُنَّ، فَإِنَّ شِدَّةَ الْحِجَابِ أَبْقَى عَلَيْهِنَّ، وَ لَيْسَ خُرُوجُهُنَّ بِأَشَدَّ مِنْ إِدْخَالِكَ مَنْ لاَ يُوثَقُ بِهِ عَلَيْهِنَّ، وَ إِنِ اسْطَعْتَ أَلاَّ يَعْرِفْنَ غَيْرَكَ فَافْعَلْ.
...
از مشورت و رايزنى كردن با زنان در كارهايت بپرهيز، زيرا رأى و فكر آنها به ناتوانى و عزمشان به سستى مىگرايد، و نتيجه ضعيفى خواهد داد، چون آنان عاطفى هستند و عاطفهشان بر عقلشان غلبه دارد.
و آنها را در دائرهاى از عفاف و فضيلت با جلوگيرى آنان از عمل دلخواهشان حفظ كن، زيرا سختگيرى درباره حفظ و نگهدارى آنها از كارهاى دلپسندشان، آنان را از خطرات بهتر ايمن مىكند، به خلاف سهلانگارى درباره آنها كه موجب فساد و تباهيشان مىگردد، و سرّ آن اين است كه زن بيشتر عاطفى است تا خردگرا؛ و روشن است كه پيروى از عواطف موجب فساد مىگردد. شايد منظور از «أبصارهنّ» همان چشم ظاهرى باشد كه در آن صورت مراد حضرت از جمله فوق آن است كه مردان بايد زنان خود را از نگاهكردن به بيگانگان باز دارند، كه نگاه موجب فساد خواهد شد.
وانگهى خروج زنان از خانه بدتر و نكوهيدهتر از وارد كردن بيگانه بر ايشان نيست. يعنى همانطور كه خارج شدن آنها از منزل موجب اختلاط با مردانى مىشود كه اعتمادى به دين و اخلاق و امانت آنها نيست، واردكردن افراد بيگانه نيز موجب اختلاط خواهد گرديد و هر دو حالت، يك نتيجه در بر خواهد داشت.
و اگر مىتوانى كارى كنى كه زنانِ خانهات غير از تو را نشناسند، همان كن، زيرا هرچه دائره حركت زنان محدودتر باشد، پيروى آنها از احساسات مفسدهانگيز كمتر خواهد بود.
وَ لاَ تُمَلِّكِ الْمَرْأَةَ مِنْ أَمْرِهَا مَا جَاوَزَ نَفْسَهَا، فَإِنَّ الْمَرْأَةَ رَيْحَانَةٌ وَ لَيْسَتْ بِقَهْرَمَانَةٍ. وَ لاَ تَعْدُ(1)بِكَرَامَتِهَا نَفْسَهَا، وَ لاَ تُطْمِعْهَا فِي أَنْ تَشْفَعَ بِغَيْرِهَا، وَ إِيَّاكَ وَ التَّغَايُرَ(2)فِي غَيْرِ مَوْضِعِ غَيْرَةٍ، فَإِنَّ ذَلِكَ يَدْعُو الصَّحِيحَةَ إِلَى السَّقَمِ، وَ الْبَرِيئَةَ(3)إِلَى الرِّيَبِ(4).
...
همچنين اجازه نده كه زن از حدّ امور مربوط به خود بگذرد و به كارهايى مانند دخالت در خريد و فروش و... بپردازد، زيرا زن به گلى لطيف مىماند، نه كارپردازى كه بتواند بر اساس آرا و افكار خود تدبير كند.
و ديگرى را به سبب گرامىداشتن او، اكرام نكن، چون اين كار موجب مىشود كه به دنبال خواستههاى او كشيده شوى و در آن صورت، از مسير اعتدال - كه شيوه عقل است، و به خلاف احساساتْ مىباشد - خارج مىشوى و بر همان اساس عمل خواهى كرد.
و او را به طمع و آزمندى مينداز تا از اين راه ديگرى را براى خود واسطه قرار دهد و از اين رهگذر خواستههايش تأمين شود. چرا كه اگر ديگران وساطت كنند موجب مىشود كه تو به سبب رودربايستىِ از مردم بر اساس خواستههاى عاطفى او، نه حق، كار كنى.
و مبادا در مورد زنان غيرت بىجا و تعصب ناعاقلانه داشته باشى؛ زيرا غيرت بىجا باعث مىشود كه زن از مسير عفت و پاكدامنى خارج و از پاكى به ناپاكى و خيانت كشيده شود، زيرا زن از ترس رسوايى به خيانت اقدام نمىكند و وقتى ديد بىسبب رسوا شده، جسارت مىيابد و پس از آن به خيانت مىانديشد و خداى ناكرده بدانسو كشيده خواهد شد. و سرزنش باعث جسور شدن مىگردد چنانكه شاعر گفته است :«دَع عَنْكَ لَومي فَإِنَّ اللّوم اِغْراءٌ؛ از سرزنش و نكوهش من دست بدار، زيرا سرزنش موجب تجرّى مىگردد».
وَ اجْعَلْ لِكُلِّ إِنْسَانٍ مِنْ خَدَمِكَ عَمَلاً تَأْخُذُهُ بِهِ، فَإِنَّهُ أَحْرَى(1)أَلاَّ يَتَوَاكَلُوا(2)فِي خِدْمَتِكَ، وَ أَكْرِمْ عَشِيرَتَكَ فَإِنَّهُمْ جَنَاحُكَ الَّذِي بِهِ تَطِيرُ، وَ أَصْلُكَ(3)الَّذِي إِلَيْهِ تَصِيرُ، وَ يَدُكَ الَّتِي بِهَا تَصُولُ(4). اسْتَوْدِعِ اللَّهَ دِينَكَ وَ دُنْيَاكَ وَ اسْأَلْهُ خَيْرَ الْقَضَاءِ لَكَ فِي الْعَاجِلَةِ(5)وَ الاْآجِلَةِ(6)، وَ الدُّنْيَا وَ الاْآخِرَةِ، وَ السَّلاَمُ.
...
براى هركه تو را خدمت مىكند كارى معين كن تا انجام بدهد، چون توزيع و تقسيم كارها و وظايف در رسيدن به اهداف موفقيت بيشترى به همراه دارد و هر يك از آنان احساس مىكند بيش از توانش به كار گمارده نشده است كه در نتيجه كارگزاران كارهاى خود را به يكديگر واگذار نمىكنند و بدين ترتيب كارها سامان مىيابد.
و طايفه و خويشاوندان خود را گرامى بدار كه آنها بالِ پرواز و موفقيت تو هستند، زيرا در شادى و غم و سختىها و تنگناها، طايفه و خويشاوندان به يارى انسان مىشتابند.
و [بدان كه [طايفه و خويشاوندان ريشه تو هستند كه به سوى آن برمىگردى. پس اگر آنها در چشم مردم بزرگ و ارجمند باشند تو نيز در چشم مردم بزرگ خواهى بود و اگر ناچيز و بىمقدار باشند تو نيز چنين خواهى بود. و آنها دست تو هستند كه با آن بر دشمن چيره مىشوى و بر آنها يورش مىبرى؛ زيرا خويشاوندان و طايفه انسان از او حمايت مىكنند و با دشمنان او مىجنگند و بر كسى كه بر او هجوم آوَرَد، حمله مىبرند.
...
...
دين و دنيايت را به رسم امانت، به خداوند بسپار تا از دستت نرود؛ زيرا خدا گرامىترين و بهترينِ امانتداران است. و از خدا بهترين قضا و تقدير دنيايى و آخرتى را بخواه. والسلام.
ناگفته نگذريم كه اين توصيهنامه و پندنامه يكى از عالىترين نوشتارهاست كه اگر كسى به آن عمل كند بىترديد به سعادت دنيا و آخرت، كه فراتر از هر سعادتى است، دست مىيابد، زيرا دربردارنده همه مكارم اخلاقى و فضائل روحى است. واللّه الموفق.
وَ أَرْدَيْتَ(1)جِيلاً(2)مِنَ النَّاسِ كَثِيراً، خَدَعْتَهُمْ بِغَيِّكَ، وَ أَلْقَيْتَهُمْ فِي مَوْجِ بَحْرِكَ تَغْشَاهُمُ الظُّلُمَاتُ، وَ تَتَلاَطَمُ بِهِمُ الشُّبُهَاتُ، فَجَازُوا عَنْ وِجْهَتِهِمْ(3)وَ نَكَصُوا(4)عَلَى أَعْقَابِهِمْ(5)، وَ تَوَلَّوْا عَلَى أَدْبَارِهِمْ، وَ عَوَّلُوا(6)عَلَى أَحْسَابِهِمْ(7)، إِلاَّ مَنْ فَاءَ(8)مِنْ أَهْلِ الْبَصَائِرِ(9)، فَإِنَّهُمْ فَارَقُوكَ بَعْدَ مَعْرِفَتِكَ، وَ هَرَبُوا إِلَى اللَّهِ مِنْ مُوَازَرَتِكَ(10)، إِذْ حَمَلْتَهُمْ عَلَى الصَّعْبِ، وَ عَدَلْتَ(11)بِهِمْ عَنِ الْقَصْدِ(12). فَاتَّقِ اللَّهَ يَا مُعَاوِيَةُ فِي نَفْسِكَ، وَ جَاذِبِ(13)الشَّيْطَانَ قِيَادَكَ(14)، فَإِنَّ الدُّنْيَا مُنْقَطِعَةٌ عَنْكَ، وَ الاْآخِرَةَ قَرِيبَةٌ مِنْكَ، وَ السَّلاَمُ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام به معاويه
و تو، اى معاويه، بسيارى از مردم را كُشتى؛ چون سبب گمراهيشان و در نتيجه عقاب اخروى آنها گرديدى. آنها را به گمراهى خود فريفتى و در موج درياى فتنهاى كه برانگيختهاى در افكندى. حضرت در اين جمله فتنه را به دريايى بىكرانه و ژرف و
1) أرديت: هلاك نمودى.
2) جيل: جمعيت و نسل.
3) وِجهة: قصد و سمت.
4) نكصوا: برگشتند.
5) أعقاب: جمع عقب، يعنى پشت سر.
6) عولوا: تكيه كردند.
7) أحساب: جمع حسب.
8) فاء: برگشت.
9) بصائر: جمع بصيرة، بينايى.
10) موازرة: همكارى.
11) عدلت: منحرف ساختى.
12) قصد: مسير مستقيم.
13) جاذب: خارج كن.
14) قياد: زمام و مهار و افسار.
...
...
گردابگونه تشبيه فرموده كه انسان را غرق مىكند.
در فتنهاى بىكران كه تاريكىهاى جهل و گمراهى آن مردم را در ميان گرفته، آنسان كه راه حق را باز نمىشناسند، و امواج توفنده شبهات آن به سان امواج متلاطم دريا آنها را به هر سو مىافكند، گرفتار كردهاى.
در پى اين فتنه از مقصدى كه داشتند يعنى حق، گذشته و حريم آن را پاس نداشتند و به قهقرا و عقب، يعنى روزگار جاهلى برگشتند، و از حق روى برتافتند و واپس گرويدند.
و بر فخرفروشىها و شرافتهاى قومى و قبيلهاى و تعصبات جاهلى تكيه كردند، به خلاف آنچه كه خداوند آن را ميزان سنجش حق و باطل قرار داده است، كه همانا تقواست؛ زيرا معاويه قومگرايى عربى را زنده و شعار قوميّت و ناسيوناليسم را سر داده بود.
البته مگر آنان كه اهل بصيرت و آگاهى بودند و از مسير تو برگشتند و پس از آنكه به مخالفت تو با اسلام پى بردند از تو جدا شدند و به درگاه خدا توبه بردند و به سوى حضرتش شتابان بازگشتند و دست از همكارى با تو برداشتند؛ زيرا تو آنها را بر كار دشوارِ مخالفت با دين واداشتى و از راه ميانه و مستقيم منحرف ساختى و به دامگه مهلكهها و پرتگاههاى گمراهى درافكنده بودى.
پس، اى معاويه، در باطن خود پرواى خدا داشته باش و مبادا ترس تو ظاهرى و براى فريب مردم باشد. يا اينكه مراد امام اين بود كه بر خويش بترس.
و زمام و مهار خودت را از دست شيطان كه تو را به آتش و عذاب مىكشاند خارج ساز؛ زيرا دنياى تو رو به زوال مىگذارد، و آخرت به تو بسيار نزديك است و به زودى به جهان ديگر كوچ خواهى كرد، پس بايد بيش از هر چيز به آخرت خود بينديشى، و السلام.
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ عَيْنِي(1)بِالْمَغْرِبِ كَتَبَ إِلَيَّ يُعْلِمُنِي أَنَّهُ وُجِّهَ عَلَى الْمَوْسِمِ(2)أُنَاسٌ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ الْعُمْيِ(3)الْقُلُوبِ، الصُّمِّ(4)الاْءَسْمَاعِ، الْكُمْهِ(5)الاْءَبْصَارِ، الَّذِينَ يَلْتَمِسُونَ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ، وَ يُطِيعُونَ الْمَخْلُوقَ فِي مَعْصِيَةِ الْخَالِقِ، وَ يَحْتَلِبُونَ(6)الدُّنْيَا دَرَّهَا(7)بِالدِّينِ، وَ يَشْتَرُونَ عَاجِلَهَا بِآجِلِ الاْءَبْرَارِ وَ الْمُتَّقِينَ، وَ لَنْ يَفُوزَ بِالْخَيْرِ إِلاَّ عَامِلُهُ، وَ لاَ يُجْزَى جَزَاءَ الشَّرِّ إِلاَّ فَاعِلُهُ. فَأَقِمْ عَلَى مَا فِي يَدَيْكَ قِيَامَ الْحَازِمِ(8)الصَّلِيبِ(9)، وَ النَّاصِحِ اللَّبِيبِ(10)، وَ التَّابِعِ لِسُلْطَانِهِ، الْمُطِيعِ لاِءِمَامِهِ. وَ إِيَّاكَ وَ مَا يُعْتَذَرُ مِنْهُ، وَ لاَ تَكُنْ عِنْدَ النَّعْمَاءِ(11)بَطِراً(12)، وَ لاَ عِنْدَ الْبَأْسَاءِ فَشِلاً، وَ السَّلاَمُ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به كارگزارش در مكه قثم بن عباس
پس از حمد و صلوات، جاسوس من در بلاد مغرب كه او را براى گزارش احوال معاويه معين كرده بودم به من نامهاى نوشته و خبر داده كه امسال در موسم حج جمعى از مردم شام به آن سرزمين خواهند آمد و خود معاويه آنها را گسيل كرده است. اينان كوردلانى
...
...
هستند كه هرگز حق را با قلب خود ادراك نمىكنند، گوشهايشان كر است و نصيحت و اندرز را به انگيزه بهرهجويى از آن نمىشنوند، نابينايانند و در شواهد و دلايل نمىنگرند تا از آن بهره گيرند؛ همانهايى كه حق را از طريق باطل مىطلبند؛ يعنى مىخواهند به حق برسند، ولى كارهاى باطل را انجام مىدهند. با اطاعت از مخلوقى چون معاويه، خدا را نافرمانى مىكنند، زيرا خدا آنها را به اطاعت از خليفه شرعى فرمان داده است.
و شير شتر دنيا را از راه دين مىدوشند، يعنى از راه دينفروشى، دنيا را مىطلبند و دين را وسيلهاى براى رسيدن به دنيا قرار دادهاند.
و فرجام نيكان و پرهيزگاران، يعنى بهشت را با دنياى گذرا و بىبها سودا مىكنند، در حالى كه تنها عاملان به نيكى، به فرجامى خوش و نيك دست مىيابند، و تنها بدكاران كيفر شر خود را خواهند ديد، زيرا به نيكى عمل نمىكنند.
پس اى قثم بن عباس، تو با قدرت و اختياراتى كه دارى، باصلابت و مقتدر و خردمند و زيرك، و مطيع فرمان خليفه و فرمانبردار امام خود (= وجود مقدّس اميرمؤمنان على عليهالسلام ) عمل كن، و هماره اطراف خود را با دقت زير نظر دار و هر دم آماده حادثهاى باش.
و از انجام دادنِ كارى كه تو را به عذرخواهى وادارد، بپرهيز كه اگر به جهت آن بازخواست شوى، مجبور به عذرخواهى نشوى.
و در هنگام فراوانى نعمت، سرمست مباش كه تو را به سهل انگارى مىكشاند و در نتيجه نعمت را از تو بربايد.
و به هنگام سختى و سررسيدن بلا و درماندگى، سست مشو و ترسى به دل خود راه مده. و السلام.
و من كتاب له عليهالسلام إلى محمد بن أبي بكر لما بلغه توجده من عزله بالأشتر عن مصر، ثمّ توفي الأشتر في توجهه إلى مصر قبل وصوله إليها.
أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ بَلَغَنِي مَوْجِدَتُكَ(1)مِنْ تَسْرِيحِ(2)الاْءَشْتَرِ إِلَى عَمَلِكَ وَ إِنِّي لَمْ أَفْعَلْ ذَلِكَ اسْتِبْطَاءً(3)لَكَ فِي الْجَهْدَ، وَ لاَ ازْدِيَاداً لَكَ فِي الْجِدِّ وَ لَوْ نَزَعْتُ مَا تَحْتَ يَدِكَ مِنْ سُلْطَانِكَ لَوَلَّيْتُكَ مَا هُوَ أَيْسَرُ عَلَيْكَ مَئُونَةً، وَ أَعْجَبُ(4)إِلَيْكَ وِلاَيَةً. إِنَّ الرَّجُلَ الَّذِي كُنْتُ وَلَّيْتُهُ أَمْرَ مِصْرَ كَانَ رَجُلاً لَنَا نَاصِحاً، وَ عَلَى عَدُوِّنَا شَدِيداً نَاقِماً(5)، فَرَحِمَهُ اللَّهُ! فَلَقَدِ اسْتَكْمَلَ أَيَّامَهُ، وَ لاَقَى حِمَامَهُ(6)، وَ نَحْنُ عَنْهُ رَاضُونَ، أَوْلاَهُ(7)اللَّهُ رِضْوَانَهُ، وَ ضَاعَفَ(8)الثَّوَابَ لَهُ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به محمد بن ابىبكر وقتى كه از دلتنگى او به سبب عزلش از مصر و جانشينى مالك اشتر خبر يافت، و مالك اشتر پيش از رسيدن به مصر وفات يافت.
اميرمؤمنان على عليهالسلام محمد بن ابىبكر را به عنوان والى مصر به آنجا اعزام نمود، آنگاه او را عزل كرد و مالك اشتر را به دليل شايستگىهايش به ولايت مصر گمارد. محمد بن ابىبكر از اين اقدام امام عليهالسلام رنجيده شد. وقتى مالك اشتر عازم مصر شد و در راه به وسيله زهرى كه معاويه فرستاده بود شهيد شد، حضرت اين نامه را براى محمد بن ابىبكر فرستاد:
...
...
پس از حمد خدا و صلوات بر محمد و خاندانش، شنيدهام كه از گسيل مالك اشتر به سرزمين تحت فرمانت، يعنى مصر، آزردهخاطر و خشمگين شدهاى.
من اين كار را نه به آن جهت انجام دادم كه تو را كمكار يافته باشم و نه از آنروست كه بخواهم بر كار و جديت و تلاش خود بيفزايى. گمان مبر كه تقصيرى از تو سر زده و باعث عزل تو گرديده؛ زيرا اگر حكومت مصر را از دست تو گرفتم، تو را در جايى حكومت مىدهم كه مشكلاتش كمتر و از مصر كمهزينهتر و دلپسندتر باشد. حضرت اين وعده را به محمد بن ابىبكر مىدهد تا او را دلجويى كند. البته امام عليهالسلام تصميم داشت كه چنين كند.
و بدان مالك اشتر را كه براى ولايت مصر برگزيدم و حكومت دادم، خيرخواه ما و نسبت به دشمن ما، يعنى معاويه سخت خشمگين بود و بدو دشمنى فراوانى مىورزيد. پس خدا او را رحمت كند. حضرت اين نامه را پس از شهادت مالك اشتر نوشت و لذا بر او رحمت فرستاد.
بىترديد در حالى عمر خود را به پايان رسانيد و با مرگ خود روبهرو شد كه ما از او راضى هستيم، زيرا او همواره با حق بود. خداى منان، رضوان (= رضا و بهشت) خود را به او عطا كند و پاداش او را از عملش بيشتر و دوچندان فرمايد.
فَأَصْحِرْ(1)لِعَدُوِّكَ، وَ امْضِ عَلَى بَصِيرَتِكَ، وَ شَمِّرْ(2)لِحَرْبِ مَنْ حَارَبَكَ، وَ ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ، وَ أَكْثِرِ الاِسْتِعَانَةَ بِاللَّهِ يَكْفِكَ مَا أَهَمَّكَ، وَ يُعِنْكَ عَلَى مَا نُزِلَ بِكَ، إِنْ شَاءَ اللَّهُ.
...
چون امام عليهالسلام او را دوباره به حكومت مصر منصوب و ابقا كرد، خطاب به او فرمود:
براى مواجهه با دشمنت معاويه و لشكريانش بيرون شهر با آنان روبهرو شو، زيرا معاويه براى تصرف مصر سپاهى بزرگ گسيل كرده بود.
با بصيرت قلب و دين روانه شو و آماده جنگ با كسانى شو كه به جنگ تو مىآيند و در اين راه شتاب كن و مردم را به راه خدا فرا خوان و به نيكى فرمانشان ده.
و با قلب و زبانت از خدا بسيار يارى بخواه تا تو را كفايت كند و در مقابل حوادثى كه از سوى جبهه دشمن بر تو وارد مىآيد كمك و يارىات خواهد كرد. انشاء اللّه.
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ مِصْرَ قَدِ افْتُتِحَتْ، وَ مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي بَكْرٍ - رَحِمَهُ اللَّهُ - قَدِ اسْتُشْهِدَ(1)، فَعِنْدَ اللَّهِ نَحْتَسِبُهُ وَلَداً نَاصِحاً، وَ عَامِلاً كَادِحاً(2)، وَ سَيْفاً قَاطِعاً، وَ رُكْناً دَافِعاً. وَ قَدْ كُنْتُ حَثَثْتُ(3)النَّاسَ عَلَى لَحَاقِهِ، وَ أَمَرْتُهُمْ بِغِيَاثِهِ(4)قَبْلَ الْوَقْعَةِ، وَ دَعَوْتُهُمْ سِرّاً وَ جَهْراً، وَ عَوْداً وَ بَدْءاً، فَمِنْهُمُ الاْآتِي كَارِهاً(5)، وَ مِنْهُمُ الْمُعْتَلُّ(6)كَاذِباً، وَ مِنْهُمُ الْقَاعِدُ خَاذِلاً. أَسْأَلُ اللَّهَ تَعَالَى أَنْ يَجْعَلَ لِي مِنْهُمْ فَرَجاً عَاجِلاً. فَوَ اللَّهِ لَوْ لاَ طَمَعِي عِنْدَ لِقَائِي عَدُوِّي فِي الشَّهَادَةِ، وَ تَوْطِينِي(7)نَفْسِي عَلَى الْمَنِيَّةِ(8)، لاَءَحْبَبْتُ أَلاَّ أَلْقَى مَعَ هَوءُلاَءِ يَوْماً وَاحِداً، وَ لاَ أَلْتَقِيَ بِهِمْ أَبَداً.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به عبداللّه بن عباس پس از شهادت محمد بن ابىبكر
پس از حمد خدا و صلوات بر محمد و خاندانش، مصر به دست معاويه و ارتش او تسخير و محمد بن ابى بكر رحمهالله شهيد شد. چون معاويه و شاميان ارتشى به جنگ محمد بن ابى بكر فرستادند و او را كشتند و مصر را فتح كردند.
بابت فقدانش از خدا پاداش جزيل مىخواهيم، در حالى كه او فرزندى خيرخواه و
...
...
رشيد و در راه خدا سختكوش و در برابر دشمنان شمشيرى برنده و در شكست دادنِ دشمن ركنى استوار و مستحكم بود.
وقتى معاويه خواست با محمد بن ابىبكر بجنگد، مردم را تشويق كردم كه به وى بپيوندند و دستور دادم كه تا هنوز جنگ بين آنها در نگرفته است به يارى وى برخيزند و پنهانى و آشكارا در وقت اجتماع مردم و حتى آنها را در آغاز و فرجام هر مجلسى دعوت كردم كه او را يارى كنند.
از آن جمع، گروهى از روى اكراه و بىرغبتى به يارى محمد بن ابىبكر برخاستند و برخى به بهانههاى دروغين و بىاساس، از يارى وى عذر آوردند و بهانه ساز كردند و عدهاى نيز او را يارى نكرده و مردم را از رفتن به يارى محمد ترساندند.
از خداى تعالى خواهانم كه گشايشى زودهنگام برايم رقم زند و از آنها رهايىام بخشد.
پس به خدا سوگند، اگر در برخورد با دشمن اميد به شهادت نداشتم كه خدا نصيبم كند و اگر آمادگىام براى مرگ نبود، دوست مىداشتم اين مردم را هرگز نبينم؛ زيرا انديشهاى پراكنده دارند و حق را يارى نمىكنند، اما اينكه در كنار آنها زنده هستم به اشتياق آن است كه خدا در يكى از جنگها شهادت را نصيبم گرداند.
و من كتاب له عليهالسلام إلى أخيه عقيل بن أبي طالب في ذكر جيش أنفذه إلى بعض الأعداء، و هو جواب كتاب كتبه إليه عقيل
فَسَرَّحْتُ(1)إِلَيْهِ جَيْشاً كَثِيفاً(2)مِنَ الْمُسْلِمِينَ، فَلَمَّا بَلَغَهُ ذَلِكَ شَمَّرَ(3)هَارِباً، وَ نَكَصَ(4)نَادِماً، فَلَحِقُوهُ بِبَعْضِ الطَّرِيقِ، وَ قَدْ طَفَّلَتِ(5)الشَّمْسُ لِلاْءِيَابِ. فَاقْتَتَلُوا شَيْئاً كَلاَ وَ لاَ(6)
و أسرعُ في العين من لحظةٍ *** و اقصر في السّمع من لا و لا
«در چشم سريعتر از يك لحظه و نگاه كوتاه؛ و در شنيدن، كوتاهتر از گفتن لا و لا است».
، فَمَا كَانَ إِلاَّ كَمَوْقِفِ سَاعَةٍ....
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به برادرش عقيل بن ابىطالب درباره سپاهى كه به سوى دشمن اعزام فرمود و اين نامه در جواب نامه عقيل است
از مسلمانان لشكرى انبوه تحت فرماندهى خود به سوى دشمن گسيل كردم. وقتى دشمن با سپاه من روبهرو شد، گريخت و پشيمان از كار خود برگشت. آنگاه سپاهيانم در محلى از راه، در حالى كه خورشيد در آستانه غروب بود به دشمنِ در حال فرار رسيدند.
پس اندكى با يكديگر جنگيدند؛ جنگى كه به درازا نكشيد و به سرعت به پايان رسيد.
حَتَّى نَجَا جَرِيضاً(1)بَعْدَ مَا أُخِذَ مِنْهُ بِالْمُخَنَّقِ(2)، وَ لَمْ يَبْقَ مِنْهُ غَيْرُ الرَّمَقِ(3)، فَلاَءْياً بِلاَءْيٍ(4)مَا نَجَا(5). فَدَعْ عَنْكَ قُرَيْشاً وَ تَرْكَاضَهُمْ(6)فِي الضَّلاَلِ، وَ تَجْوَالَهُمْ(7)فِي الشِّقَاقِ، وَ جِمَاحَهُمْ(8)فِي التِّيهِ، فَإِنَّهُمْ قَدْ أَجْمَعُوا عَلَى حَرْبِي كَإِجْمَاعِهِمْ عَلَى حَرْبِ رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله قَبْلِي، فَجَزَتْ قُرَيْشاً عَنِّي الْجَوَازِي(9)، فَقَدْ قَطَعُوا رَحِمِي وَ سَلَبُونِي سُلْطَانَ ابْنِ أُمِّي.
...
و دشمن كه به شدت در تنگنا گرفتار شده بود و تنها رمقى اندك داشت، غمگين و اندوهزده نجات يافت و با شتاب ميدان جنگ را رها كرد و رهايىاش چه بسيار سخت بود!
قريش و شتابشان را در گمراهى و جَوَلانشان را در اختلافِ با من و شورش و سركشى آنها را در گمگشتگى رها كن، زيرا آنها براى جنگيدن با من به اجماع و همداستانى رسيدند همانطور كه درست مانند جنگ با پيامبر صلىاللهعليهوآله قبل از من همسو و همراه شدند. البته آن روز جنگ كفر با اسلام بود، ولى امروز نفاق با ايمان در جنگ است.
پس جزادهندگان، قريش را از طرف من جزاى بدكاريشان بدهند؛ و اين نفرين بر قريش است تا به سزاى اعمال زشت خود برسند. قريش پيوند خويشاوندى با مرا گسستند و همين دشمنىها و جنگها بارزترين مصاديق قطع رحم بود. قريش خلافت را، كه سلطه برادرم (رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ) بود از من گرفت. پيامبر صلىاللهعليهوآله با حضرت على عليهالسلام پيمان اخوت و برادرى بسته بود لذا امام عليهالسلام آن حضرت را فرزند مادر و برادر خطاب فرمود، و يا از آنرو
1) جريض: غمگين.
2) مخنق: گلو.
3) رمق: اندك توان، آخرين نفسها.
4) لأي: مصدرى كه فعل آن حذف شده، يعنى شدت.
5) ما نجا: ما مصدرى و نجا تأويل به مصدر مىرود، و از نجاة گرفته شده است.
6) تركاض: مبالغه در ركض يعنى دويدن.
7) تجوال: جولاندادن.
8) جماح: سركشى و عصيان.
9) جوازي: جمع جازية، يعنى مجازاتكنندگان.
وَ أَمَّا مَا سَأَلْتَ عَنْهُ مِنْ رَأْيِي فِي الْقِتَالِ، فَإِنَّ رَأْيِي قِتَالُ الْمُحِلِّينَ(1)حَتَّى أَلْقَى اللَّهَ، لاَ يَزِيدُنِي كَثْرَةُ النَّاسِ حَوْلِي عِزَّةً، وَ لاَ تَفَرُّقُهُمْ عَنِّي وَحْشَةً، وَ لاَ تَحْسَبَنَّ ابْنَ أَبِيكَ - وَ لَوْ أَسْلَمَهُ النَّاسُ - مُتَضَرِّعاً مُتَخَشِّعاً، وَ لاَ مُقِرّاً لِلضَّيْمِ(2)وَاهِناً(3)، وَ لاَ سَلِسَ(4)الزِّمَامِ لِلْقَائِدِ، وَ لاَ وَطِيءَ الظَّهْرِ(5)لِلرَّاكِبِ الْمُتَقَعِّدِ(6)، وَ لكِنَّهُ كَما قالَ أخُو بَني سُلَيمٍ:
فَإِنْ تَسْأَلِينِي كَيْفَ أَنْتَ *** فَإِنَّنِي صَبُورٌ عَلَى رَيْبِ الزَّمَانِ صَلِيبُ
يَعِزُّ عَلَيَّ أَنْ تُرَى بِي كَآبَةٌ *** فَيَشْمَتَ عَادٍ أَوْ يُسَاءَ حَبِيبُ
...
كه فاطمه بنت اسد به منزله مادر پيامبر صلىاللهعليهوآله بود و آن حضرت از وى به عنوان مادر ياد مىكرد، زيرا آن بانوى مكرم، آن حضرت را در دامان خود پروراند. از اينرو در شأن او فرمود: فاطمةُ اُمّي بعد اُمّي؛ فاطمه عليهاالسلام پس از مادرم (آمنه عليهاالسلام ) مادر من شمرده مىشود.
و اما اينكه نظرم را درباره جنگ جويا شدى و اينكه در آينده چه تصميمى خواهم گرفت، بدان كه تصميم من جنگيدن با كسانى است كه مانند معاويه و يارانش جنگ با مسلمانان را روا مىدانند، تا آنگاه كه به ديدار خدا بروم، و با پاداش او، يعنى مرگ، هماغوش شوم.
بدان كه تجمع و ازدحام مردم در اطرافم هرگز مرا گرفتار تكبر و غرور نخواهد كرد و نيز پراكنده شدنشان از گرد من موجب ترسم نمىشود. حقيقت آن است كه انسانِ داراى قلب آرامش يافته با ياد خدا، قرب به خدا را عزت و دورى از حضرتش را تنهايى و
...
...
وحشت مىداند و براى غير خدا هيچ ارزش و اعتبارى قائل نيست.
مبادا گمان كنى كه برادرت (= وجود مقدس اميرمؤمنان عليهالسلام ) هرچند كه مردم او را تنها بگذارند و تسليم دشمن كنند، از ترسْ خود را مىشكند و ستم را مىپذيرد و بدان اقرار مىكند و از خود ضعف و سستى نشان مىدهد و زمام خود را به آسانى به دست كسى مىسپرد و از او پيروى خواهد كرد و كسى را كه بخواهد از او سوارى بگيرد و از پايش درآورد تسليم او خواهد شد، هرگز.
اين سخن، تشبيه به شتر است كه كسى بخواهد آن را بخواباند و بر پشتش سوار شود؛ لذا امام مىفرمايد: اگر كسى بخواهد با من چنين رفتار كند، به او اجازه نمىدهم و تسليم حوادث و افراد نمىشوم، بلكه همچنان بر تصميم خود پاى مىفشارم و آن را پى مىگيرم.
اما مطلب آنگونه است كه شاعر بنىسليم گفته است:
«اگر از من بپرسى چگونهاى؟ خواهم گفت: بر سختىهاى روزگار صبور و پابرجايم.
سخت است بر من كه اندوه افسردگى در من ديده شود؛ كه دشمن شماتت مىكند و دوست رنجيدهخاطر شود».
و اين از اخلاق مردان بزرگ است كه به جاى ابراز اندوه و بدحالى، اظهار صبر و شجاعت مىكنند.
فَسُبْحَانَ اللَّهِ(1)مَا أَشَدَّ لُزُومَكَ لِلاْءَهْوَاءَ الْمُبْتَدَعَةِ، وَ الْحَيْرَةِ الْمُتَّبَعَةِ مَعَ تَضْيِيعِ الْحَقَائِقِ وَ اطِّرَاحِ(2)الْوَثَائِقِ، الَّتِي هِيَ لِلَّهِ طِلْبَةٌ(3)وَ عَلَى عِبَادِهِ حُجَّةٌ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به معاويه
سبحان اللّه! چه سخت به هوسهاى بدعتآميز خود پايبندى و به دنبال سرگردانى هستى و همواره از آن پيروى مىكنى! زيرا مؤمن مسير خود را مىداند و بر اساس آن حركت مىكند، ولى منافق همواره سرگردان است و نمىداند چه بكند كه مبادا كفرش آشكار گردد، و لذا با تحيّر و سردرگمى تظاهر به ايمان مىكند.
اين در حالى است كه حقائق اسلام و حوادث بزرگ را ضايع ساختى و پيمانهاى الهى را شكستى، كه خواستههاى خداست و بر بندگان خود با آنها احتجاج و استدلال مىكند، چنان كه مىفرمايد: «أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَابَنِى ءَادَمَ أَن لاَّ تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ...»(4)«اى فرزندان آدم، آيا من با شما عهد نكرده بودم كه شيطان را نپرستيد؟»
فَأَمَّا إِكْثَارُكَ الْحِجَاجَ(1)في عُثْمَانَ وَ قَتَلَتِهِ، فَإِنَّكَ إِنَّمَا نَصَرْتَ عُثْمَانَ حَيْثُ كَانَ النَّصْرُ لَكَ، وَ خَذَلْتَهُ حَيْثُ كَانَ النَّصْرُ لَهُ، وَ السَّلاَمُ.
...
و اما اينكه همواره و پياپى درباره عثمان و كشندگان او چنين احتجاج و مجادله مىكنى و مرا به قتل عثمان و پناهدادن به قاتلانش متهم مىنمايى، حقيقت آن است كه تو بايد درباره خون عثمان بازخواست و محاكمه شوى نه من، زيرا پس از قتل او كه يارى كردنش در رسيدن تو به خلافت مؤثر بود، با زبان به يارى او برخاستى، ولى قبل از قتلش كه يارىات، او را سودمند بود، دست از يارىاش برداشتى و بىياور گذاشتى و هر چه از تو براى مقابله با شورشيان كمك خواست اجابت نكردى تا كشته شد. و السلام.
1) حجاج: احتجاج و استدلال.
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٍّ أَمِيرِ الْمُوءْمِنِينَ، إِلَى الْقَوْمِ الَّذِينَ غَضِبُوا لِلَّهِ حِينَ عُصِيَ فِي أَرْضِهِ، وَ ذُهِبَ بِحَقِّهِ، فَضَرَبَ الْجَوْرُ سُرَادِقَهُ(1)عَلَى الْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ، وَ الْمُقِيمِ وَ الظَّاعِنِ(2)، فَلاَ مَعْرُوفٌ يُسْتَرَاحُ إِلَيْهِ، وَ لاَ مُنْكَرٌ يُتَنَاهَى عَنْهُ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به مصريان هنگام گسيل كردن مالكاشتر به مصر تا حاكم آن ديار شود
اين نامهاى است از بنده خدا اميرمؤمنان على به مردمانى كه براى رضاى خدا خشمگين شدند، آنگاه كه خدا نافرمانى شد و حق او به سبب عمل نشدن به اوامر و نواهىاش پامال و ضايع گرديد. اين سخن اشاره به خشم مصريانى بود كه به مدينه آمده و از عثمان خواستند تا اوضاع مملكت را اصلاح و ظلم را از بندگان خدا دفع كند، كه با عثمان داستان طولانى دارند و در تاريخ ذكر شده است. لذا حضرت مىفرمايد مصريان براى خدا به خشم آمدند.
ستم و ستمگرى بر سر نيكوكار و تبهكار و مسافر و مقيم خيمه زده و سايه افكنده است؛ زيرا حق هيچ كس ادا نمىشود. نه كار پسنديدهاى انجام مىشود تا مردم بدان دل آرام كنند و در سايه اجراى آن بياسايند و نه كسى از هيچ عمل منكر و نكوهيدهاى باز مىايستد.
أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ بَعَثْتُ إِلَيْكُمْ عَبْداً مِنْ عِبَادِ اللَّهِ، لاَ يَنَامُ أَيَّامَ الْخَوْفِ، وَ لاَ يَنْكُلُ(1)عَنِ الاْءَعْدَاءِ سَاعَاتِ الرَّوْعِ(2)، أَشَدَّ عَلَى الْفُجَّارِ مِنْ حَرِيقِ النَّارِ، وَ هُوَ مَالِكُ بْنُ الْحَارِثِ أَخُو مَذْحِجٍ(3)، فَاسْمَعُوا لَهُ وَ أَطِيعُوا أَمْرَهُ فِيمَا طَابَقَ الْحَقَّ، فَإِنَّهُ سَيْفٌ مِنْ سُيُوفِ اللَّهِ لاَ كَلِيلُ(4)الظُّبَةِ(5)، وَ لاَ نَابِي(6)الضَّرِيبَةِ(7). فَإِنْ أَمَرَكُمْ أَنْ تَنْفِرُوا فَانْفِرُوا(8)، وَ إِنْ أَمَرَكُمْ أَنْ تُقِيمُوا فَأَقِيمُوا، فَإِنَّهُ لاَ يُقْدِمُ وَ لاَ يُحْجِمُ(9)، وَ لاَ يُوءَخِّرُ وَ لاَ يُقَدِّمُ إِلاَّ عَنْ أَمْرِي، وَ قَدْ آثَرْتُكُمْ(10)بِهِ عَلَى نَفْسِي لِنَصِيحَتِهِ لَكُمْ، وَ شِدَّةِ شَكِيمَتِهِ(11)عَلَى عَدُوِّكُمْ.
...
اما بعد، يكى از بندگان خدا (مالك اشتر) را به سوى شما گسيل كردم، كه او در زمان جنگ نمىخوابد؛ يعنى همواره آماده اقدام و زدودن پردههاى هراس است و به هنگام بروز ناگوارىها هشيار است.
و در زمان بروز وحشت از دشمن هرگز نمىهراسد و عقبنشينى نمىكند، براى كافران از آتش هم شعلهورتر است، تا آنها را در آتش خشم خود بسوزاند و خاكستر كند. نام او مالك فرزند حارث و از قبيله مذحج است.
در آنچه مىگويد و مطابق حق است، سخنش را بشنويد و فرمانش را به گوش گيريد و فرمانبردارش باشيد. قيد «ما طابق الحق» توضيحى و تعميمى است، يعنى او هرچه كه
1) لاينكل: نمىترسد، عقبنشينى نمىكند.
2) روع: ترس.
3) مذحج: قبيله مالك اشتر.
4) كليل: كُند.
5) ظبة: لبه شمشير.
6) نابي: لبه كُند.
7) ضريبة: ضربه و قطع كردن.
8) انفروا: كوچ كنيد، برخيزيد.
9) يحجم: درنگ، بازايستادن.
10) آثرتكم: شما را بر خودم مقدم داشتم.
11) شكيمة: آهنى است در لجام كه در دهان اسب مىنهند كه اگر قوى باشد موجب قدرت سوار مىگردد، و به معناى هر نوع قدرت و كارآمدى نيز به كار مىرود.
...
...
مىگويد حق است، چنانكه آيه قرآن كه مىفرمايد: «وَ لاَ طَائِرٍ يَطِيرُ بِجَنَاحَيْهِ...»(1)«و نه هر پرندهاى كه با دوبال خود پرواز مىكند». روشن است كه هر پرندهاى با دو بال خود پرواز مىكند نه چيز ديگر، ولى خدا اين قيد را براى توضيح و تعميم آورده است.
به يقين مالك اشتر شمشيرى از شمشيرهاى خدا بر سر دشمنان است كه لبه آن هرگز كند نمىشود و از ضربهزدن آن باز نمىماند. پس هرگاه دستور داد براى جهادْ خانه و كاشانه خود را ترك كنيد همان كنيد، و اگر دستور داد از جنگ دست برداريد، جنگ نكنيد؛ زيرا مالك اشتر در هر كارى، چه اقدامكردن، چه بازايستادنْ، و چه به تأخيرافكندنْ و چه زودهنگام به كارى پرداختنْ فقط و فقط به فرمان و شيوه من عمل مىكند.
و من از آنرو شما را بر خودم مقدم داشتم و در عين احتياج به مالك اشتر، او را براى حكومت بر شما اعزام نمودم كه خيرخواه شماست و هرچه مىكند به نفع و صلاح شماست و با دشمنان شما سرسختانه و مقتدرانه برخورد مىكند.
1) سوره انعام، آيه 38.
فَإِنَّكَ قَدْ جَعَلْتَ دِينَكَ تَبَعاً لِدُنْيَا امْرِئٍ ظَاهِرٍ غَيُّهُ(1)، مَهْتُوكٍ(2)سِتْرُهُ، يَشِينُ(3)الْكَرِيمَ بِمَجْلِسِهِ، وَ يُسَفِّهُ الْحَلِيمَ بِخِلْطَتِهِ(4)، فَاتَّبَعْتَ أَثَرَهُ، وَ طَلَبْتَ فَضْلَهُ، اتِّبَاعَ الْكَلْبِ لِلضِّرْغَامِ(5)يَلُوذُ بِمَخَالِبِهِ(6)، وَ يَنْتَظِرُ مَا يُلْقَى إِلَيْهِ مِنْ فَضْلِ فَرِيسَتِهِ(7)، فَأَذْهَبْتَ دُنْيَاكَ وَ آخِرَتَكَ! وَ لَوْ بِالْحَقِّ أَخَذْتَ أَدْرَكْتَ مَا طَلَبْتَ. فَإِنْ يُمَكِّنِّي اللَّهُ مِنْكَ وَ مِنِ ابْنِ أَبِي سُفْيَانَ أَجْزِكُمَا بِمَا قَدَّمْتُمَا، وَ إِنْ تُعْجِزَا وَ تَبْقَيَا فَمَا أَمَامَكُمَا شَرٌّ لَكُمَا، وَ السَّلاَمُ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به عمرو بن عاص
تو اى عمرو عاص، دين خود را پيرو دنياى معاويه قرار دادى؛ همو كه گمراهىاش آشكار است و اين را هر كسى در مىيابد، او همواره راه به بيراهه مىپويد.
و پرده او دريده شده است، چون بر روى خود حيا و پردهاى نگذاشته تا اهداف و اغراض او معلوم نباشند، بلكه بر همگان روشن است كه طالب رياست و جوياى فسق و تبهكارى است.
...
...
ارجمندان را در مجلس خود خوار و بىمقدار مىكند. حق نيز همين است كه در مجلس فاسقان و فاجران به انسانهاى محترم توهين مىشود. و بردباران در نشستوبرخاست با او خوار مىشوند.
بنابراين از دستورات چنين كسى پيروى نمودهاى و از او درخواست مال و مقام كردهاى، چونان سگى كه در پى شيرى به راه افتاده تا از باقيمانده شكار آن بخورد. يعنى مانند سگى كه به چنگالهاى شير پناه مىبرد و هميشه منتظر مىماند تا طعمهاى شكار كند و از باقيمانده آن چيزى نزد سگ بيفكند.
بدينترتيب دنيا و آخرت خود را تباه كردهاى. آخرت كه واضح است و تباهى دنيايت از آنروست كه تبعيت از معاويه سختىها و دشنامها در پى دارد و مايه تباهى است.
و بدان كه اگر به حق رو آورده بودى مىتوانستى آنچه در دستگاه معاويه مىجستى بيابى، و حتى بيشتر و بالاتر از آن را؛ زيرا پيروى از حق، سعادت دنيا و آخرت را در پى دارد. من اگر توفيق پيدا كردم از تو و معاوية بن ابى سفيان به سبب اعمال زشتتان انتقام مىگيرم و اگر نتوانستم و شما زنده مانديد و به دست من كشته نشديد، عذاب و شرّ ابدى پيشرو داريد كه بدتر از كشته شدن به دست من است، و السلام.
أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ بَلَغَنِي عَنْكَ أَمْرٌ، إِنْ كُنْتَ فَعَلْتَهُ فَقَدْ أَسْخَطْتَ رَبَّكَ، وَ عَصَيْتَ إِمَامَكَ، وَ أَخْزَيْتَ أَمَانَتَكَ. بَلَغَنِي أَنَّكَ جَرَّدْتَ الاْءَرْضَ فَأَخَذْتَ مَا تَحْتَ قَدَمَيْكَ، وَ أَكَلْتَ مَا تَحْتَ يَدَيْكَ، فَارْفَعْ إِلَيَّ حِسَابَكَ، وَ اعْلَمْ أَنَّ حِسَابَ اللَّهِ أَعْظَمُ مِنْ حِسَابِ النَّاسِ، وَ السَّلاَمُ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به يكى از كارگزارانش
اما بعد، باخبر شدهام كه كارى ناپسند و زشت از تو سرزده است كه اگر چنين باشد خدايت را به غضب در آوردهاى و نافرمانى امام خود كردهاى و امانت خود را با ذلتِ خيانت همراه ساختهاى. زيرا ولايت و حكومت امانتى است در دست حاكم و والى كه اگر به خلاف مقتضاى آن عمل كند در امانت خيانت نموده است.
شنيدهام كه زمين را خالى كرده و آن را يكسره درويدهاى و اموال مردم را كه زير پاى خود داشتهاى به تمامى گرفتهاى و غنايم و اموالى كه در اختيار تو بوده است خوردهاى؟
پس حساب روشنى از كار خودت ارائه كن كه با دارايى بيتالمال چه كردهاى. و بدان كه حسابرسى و بازخواست الهى از اين حسابرسىِ مالِ مردم بزرگتر و دقيقتر است؛ پس در حفظ اموال مردم دقت و مراقبت كن، و السلام.
برخى گفتهاند: امام عليهالسلام اين نامه را به عبدالله بن عباس والى خود در بصره نوشته است و آن زمانى بود كه در بخشى از اموال بيتالمال به ناحق تصرف كرده بود.
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّي كُنْتُ أَشْرَكْتُكَ فِي أَمَانَتِي، وَ جَعَلْتُكَ شِعَارِي(1)وَ بِطَانَتِي(2)، وَ لَمْ يَكُنْ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِي أَوْثَقَ مِنْكَ فِي نَفْسِي لِمُوَاسَاتِي(3)وَ مُوَازَرَتِي(4)وَ أَدَاءِ الاْءَمَانَةِ إِلَيَّ، فَلَمَّا رَأَيْتَ الزَّمَانَ عَلَى ابْنِ عَمِّكَ قَدْ كَلِبَ(5)، وَ الْعَدُوَّ قَدْ حَرِبَ، وَ أَمَانَةَ النَّاسِ قَدْ خَزِيَتْ(6)، وَ هَذِهِ الاْءُمَّةَ قَدْ فَنَكَتْ(7)وَ شَغَرَتْ(8)، قَلَبْتَ لاِبْنِ عَمِّكَ ظَهْرَ الْمِجَنِّ(9)، فَفَارَقْتَهُ مَعَ الْمُفَارِقِينَ، وَ خَذَلْتَهُ مَعَ الْخَاذِلِينَ(10)، وَ خُنْتَهُ مَعَ الْخَائِنِينَ، فَلاَ ابْنَ عَمِّكَ آسَيْتَ(11)، وَ لاَ الاْءَمَانَةَ أَدَّيْتَ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به يكى از كارگزارانش
اما بعد، من تو را در امانتِ خود شريك ساختم و از سوى خويش به ولايتت گماردم. زيرا امت، امانتى است در دست خليفه و والى.
و تو را يار يكدل و نزديكترين كس به خويش انگاشتم، و هيچ كس از كسانم را در
1) شعار: لباس زير كه به بدن مىچسبد و كنايه از يگانگى با كسى است.
2) بطانة: لايه لباس (آستر)، در مقابل ظهارة.
3) مواساة: همدردى.
4) مُوازِرة: همدلى، همكارى.
5) كلِبَ: سخت شد.
6) خزيت: در خيانت و بلا افتاد.
7) فنكت: غوغا و آشوبزده شد.
8) شغرت: بى يار و ياور ماند.
9) ظهر المجن: پشت سپر، كنايه از عقبنشينى در جنگ است. اين مثال درباره كسى كه پيمان بشكند به كار مىرود.
10) خاذل: ترك يارى كننده.
11) آسيت: همدردى كردى.
...
...
همدردى و همدلى از تو نزد خود موثقتر ندانستم، زيرا در مسئوليتهايم با من همراهى مىكنى و در دفع ضرر و جلب منفعت براى من و نيز در همكارى با من و رساندن امانت به من بر اساس موازين شرع در امر ولايت، همانند خودم عمل مىكنى. ناگفته نگذريم كه اين بيان امام عليهالسلام بدين معنا نيست كه ابنعباس را بر امام حسن و امام حسين عليهماالسلام برتر مىشمرده است.
پس وقتى ديدى روزگار بر پسر عمويت(1)على بن ابىطالب عليهالسلام سخت شد، و دشمن يعنى معاويه با او جنگ نمود، و امانت مردم (= خلافت) دستخوش خيانت و دستاندازىِ معاويه و فتنههاى او گرديد، و امت آشوبزده شد، و هيچ كس از او در ميان دشمنان حمايت نكرد، تو نيز با پسر عمويت مانند سپر وارونه شدى، و مانند ديگران او را در برابر دشمنان تنها و بىكس رها كردى و از يارى او دست برداشتى و در كنار پيمانشكنان، پيمان شكستى و خيانت ورزيدى و از طاعت او روى برتافتى.
تو اى ابن عباس، نه در سختىهاى روزگار با پسرعمويت همدردى نمودى و نه اداى امانت كردى.
1) امام عليهالسلام اين نامه را به عبداللّه بن عباس والى خود بر بصره نوشتند و آن هنگامى بود كه به ناحق مالى را از بيتالمال برداشت و به سوى حجاز گريخت. نيز گفته شده كه مخاطب اين نامه «عبيداللّه بن عباس» بوده است. تفصيل ماجرا در كتاب رجال مامقانى، تنقيح المقال، آمده است.
وَ كَأَنَّكَ لَمْ تَكُنِ اللَّهَ تُرِيدُ بِجِهَادِكَ، وَ كَأَنَّكَ لَمْ تَكُنْ عَلَى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكَ، وَ كَأَنَّكَ إِنَّمَا كُنْتَ تَكِيدُ(1)هَذِهِ الاْءُمَّةَ عَنْ دُنْيَاهُمْ، وَ تَنْوِي غِرَّتَهُمْ(2)عَنْ فَيْئِهِمْ(3). فَلَمَّا أَمْكَنَتْكَ الشِّدَّةُ فِي خِيَانَةِ الاْءُمَّةِ أَسْرَعْتَ الْكَرَّةَ(4)وَ عَاجَلْتَ الْوَثْبَةَ(5)، وَ اخْتَطَفْتَ مَا قَدَرْتَ عَلَيْهِ مِنْ أَمْوَالِهِمُ الْمَصُونَةِ لاِءَرَامِلِهِمْ(6)وَ أَيْتَامِهِمُ اخْتِطَافَ(7)الذِّئْبِ(8)الاْءَزَلِّ(9)دَامِيَةَ(10)الْمِعْزَي(11)الْكَسِيرَةَ(12)، فَحَمَلْتَهُ إِلَى الْحِجَازِ رَحِيبَ(13)الصَّدْرِ بِحَمْلِهِ، غَيْرَ مُتَأَثِّمٍ(14)مِنْ أَخْذِهِ، كَأَنَّكَ - لاَ أَبَا لِغَيْرِكَ(15)- حَدَرْتَ(16)إِلَى أَهْلِكَ تُرَاثا(17)مِنْ أَبِيكَ وَ أُمِّكَ، فَسُبْحَانَ اللَّهِ! أَمَا تُوءْمِنُ بِالْمَعَادِ؟ أَ وَ مَا تَخَافُ نِقَاشَ(18)الْحِسَابِ؟
...
و گويى تو در جهاد خود، خدا را در نظر نداشتى، چون اگر كسى خدا را در نظر داشته باشد خيانت نمىكند، و چنان است كه گويى در بندگى خدا از سوى خدايت دليل روشن و آشكارى نداشتى، چون اگر كسى به خدا و از علم و ساير صفات او آگاهى و بصيرت داشته باشد، خيانت را كارى عاقلانه نمىبيند.
1) تكيد: مكر به كار ببرى.
2) غرة: غفلت.
3) فيئ: غنيمت.
4) كرة: رجوع.
5) وثبة: خيزبرداشتن، جهيدن، يورش بردن.
6) أرامل: جمع أرملة، زنان بىشوهر، بيوه زنان.
7) اختطاف: ربودن طورى كه چشمْ فرد رباينده را نبيند.
8) ذئب: گرگ.
9) أزل: تيزرو و چابك.
10) دامية: خونين.
11) معزى: بز.
12) كسيرة: پا شكسته.
13) رحيب: گشاده، رحيب الصدر: بىاعتنا و آرام.
14) متأثم: آنكس كه احساس گناه كند.
15) لا أبا لغيرك: نوعى دشنام بدون به زبان آوردن لفظ آن است، مثل لا أقسم كه اشاره به قسم ياد كردن است. اين جمله كنايه از نزول مصيبت است، چون كسى كه پدرش بميرد مصيبتهاى روزگار بر او نازل مىگردند. البته طبق معناى ديگرى اين جمله پدر براى غير تو مباد هم براى مدح است، هم براى نكوهش. از آن جهت كه انسان بىپدر، مستقل و روى پاى خود ايستاده مدح است و از آن جهت كه انسان بىپدر، بىتربيت و بىفرهنگ است، سرزنش مىباشد. پس به معناى اول سرزنش ابن عباس است، و به معناى دوم مدح اوست، يعنى غير او تربيت نايافته است.
16) حدرت: روانه شدى.
17) تراث: ميراث.
18) نِقاش: مناقشه و حسابرسى دقيق.
...
...
و گويى بر آن بودى كه اين امت را در امر دنياى آنها بفريبى و فريبكارانه اظهار ايمان و جهاد مىكنى تا به تو اعتماد كنند و امانت خود را به تو بسپارند تا به آن خيانت كنى، چنان كه منافقان رياكار اين گونهاند. تو مىخواهى آنها از سهم خود از غنيمت، غافل شوند و آن را براى خود بردارى و از چنگ آنها بربايى.
پس چون روزگار بر من سخت گرديد و من به كارهاى خود مشغول شدم و كارگزاران در رفاه و گشايشى قرار گرفتند كه بتوانند آنچه مىخواهند با امت و اموالشان روا دارند و حساب و كتابى نديدند تو نيز فرصت پيدا كردى تا در امانت خيانت كنى و به اهداف خودت كه از قبل در سر مىپروراندى و منافقانه آن را پنهان مىداشتى، باز گردى و به سوى اموال مردم خيز برداشتى تا يورش ببرى و دست تعدى بدان دراز كنى.
و هرچه توانستى از اموال محفوظ در بيتالمال كه براى بيوهزنان و يتيمان نگهدارى شده بود، مانند گرگ تيزرو كه بزى خونآلوده و پا شكسته را كه توان گريز ندارد، طعمه خود كند، آن را در ربودى.
پس با اطمينان خاطر و بدون احساس گناه از اين كار، مال اين جماعت را با خود به حجاز بردى.
غير تو (بدخواهت) بىپدر باد! گويى ارث پدر و مادرت را براى خانوادهات فرستادى و اين چنين، مال ديگران را براى خودت حلال شمردى.
سبحان اللّه، شگفتا از كار تو، آيا به قيامت ايمان ندارى؟ اين استفهام توبيخى است.
آيا از مناقشه و دقت در حسابرسى روز قيامت ترس و واهمهاى ندارى؟
أَيُّهَا الْمَعْدُودُ كَانَ(1)عِنْدَنَا مِنْ ذَوِي الاْءَلْبَابِ(2)، كَيْفَ تُسِيغُ(3)شَرَاباً وَ طَعَاماً، وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّكَ تَأْكُلُ حَرَاماً وَ تَشْرَبُ حَرَاماً، وَ تَبْتَاعُ الاْءِمَاءَ(4)وَ تَنْكِحُ النِّسَاءَ مِنْ مَالِ الْيَتَامَى وَ الْمَسَاكِينِ وَ الْمُوءْمِنِينَ وَ الْمُجَاهِدِينَ، الَّذِينَ أَفَاءَ اللَّهُ(5)عَلَيْهِمْ هَذِهِ الاْءَمْوَالَ، وَ أَحْرَزَ بِهِمْ(6)هَذِهِ الْبِلاَدَ.
...
اى كسى كه قبلاً نزد ما از عاقلان شمرده مىشدى، چگونه آشاميدنى و خوردنى را كه مىدانى حرام است با كمال ميل و گوارا مىخورى و مىآشامى؟ اين بيان، استفهام انكارى و توبيخى است.
و چگونه كنيزانى را از مال مردم مىخرى و با زنانى آميزش مىكنى كه مهريه آنها را از مال يتيمان، مستمندان، مؤمنان و مجاهدان تهيه كردهاى؟ آنانى كه خداوند اين اموال را به ايشان بازگردانده و به واسطه آنان، سرزمينها را از كفر و ستم حفظ مىكند؟
پر واضح است كه خريدن كنيز با مال حرام و پرداختن مهريه زنان از مال حرام در صورتى كه بر وجه تقييد باشد، باعث بطلان عقد است و آميزش با آنها زنا به شمار مىآيد.
1) كان: اشاره دارد به زمان قبل از افتادن ابنعباس از نظر اميرمؤمنان عليهالسلام .
2) ألباب: جمع لب، يعنى عقل.
3) تسيغ: از إساغة، به معناى خوردن گواراست.
4) إماء: جمع أمة، يعنى كنيز.
5) أفاء اللّه: خدا برگرداند. به اين اعتبار كه مال از آنِ خداست و آن را براى مؤمنان آفريده و كافران آن را غصب كردهاند، پس وقتى به عنوان غنيمت به دست مؤمنان مىافتد، چنان است كه خداوند دگر بار آن اموال را به آنها برگردانده است.
6) أحرز بهم: به وسيله آنان حفظ و حراست كرد.
فَاتَّقِ اللَّهَ وَ ارْدُدْ إِلَى هَوءُلاَءِ الْقَوْمِ أَمْوَالَهُمْ، فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ ثُمَّ أَمْكَنَنِي اللَّهُ مِنْكَ لاَءُعْذِرَنَّ(1)إِلَى اللَّهِ فِيكَ، وَ لاَءَضْرِبَنَّكَ بِسَيْفِي الَّذِي مَا ضَرَبْتُ بِهِ أَحَداً إِلاَّ دَخَلَ النَّارَ! وَ وَ اللَّهِ لَوْ أَنَّ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ فَعَلاَ مِثْلَ الَّذِي فَعَلْتَ، مَا كَانَتْ لَهُمَا عِنْدِي هَوَادَةٌ(2)، وَ لاَ ظَفِرَا مِنِّي بِإِرَادَةٍ(3)، حَتَّى آخُذَ الْحَقَّ مِنْهُمَا، وَ أُزِيحَ الْبَاطِلَ عَنْ(4)مَظْلَمَتِهِمَا(5). وَ أُقْسِمُ بِاللَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ مَا يَسُرُّنِي أَنَّ مَا أَخَذْتَهُ مِنْ أَمْوَالِهِمْ حَلاَلٌ لِي أَتْرُكُهُ مِيرَاثاً لِمَنْ بَعْدِي.
...
اى ابنعباس، از خدا پروا كن و اموال اين مردم را به آنان بازگردان. اگر بازنگردانى و من بر تو دست يابم، بىترديد تو را كيفرى مىدهم كه در پيشگاه خدا عذر و حجت داشته باشم.
و تو را با شمشيرم خواهم زد كه هيچ كس را با آن نزدهام مگر آنكه مستحق آتش جهنم گرديده است؛ زيرا جز اهل باطل را با آن نزدم و آنان نيز شايسته دوزخند. ظاهراً ابنعباس به هشدار توجه كرد و مال را برگرداند، زيرا در كوفه همراه امام عليهالسلام بود و آنگاه كه حضرت با ضربه شمشير ابنملجم - كه خدا لعنتش كند - به شهادت رسيد ابنعباس در جمع مردم برخاست و با سخنرانى خود، امام حسن عليهالسلام را به عنوان خليفه آن حضرت معرّفى كرد.
به خدا سوگند، اگر حسن و حسين [عليهما السلام] همانى را انجام مىدادند كه تو كردى، نزد من محبوبيتى نمىداشتند و ديگر آنها را نمىخواستم و از خويش مىراندم تا آنگاه كه
...
...
حق را از آنها بگيرم و باطلكارى آنها را كه با ستم به ديگران به وجود آوردهاند بزدايم.
اينكه امام عليهالسلام مىفرمايد: اگر حسن و حسين چنين كارى كرده بودند...، توهين به آن دو بزرگوار نيست، زيرا شرط در محال نيز مىآيد، آنجا كه خداى متعال مىفرمايد: «لَوْ كَانَ فِيهِمَآ ءَالِهَةٌ...»(1)«اگر دو خدا در زمين و آسمان وجود داشت» و يا آيه شريفه: «إِن كَانَ لِلرَّحْمَنِ وَلَدٌ»(2)«اگر براى خدا فرزندى مىبود». حضرت نيز به صورت شرط فرمود: اگر آن دو چنين كارى كرده باشند [و البته صدور اين رفتار از آنان محال بود].
به خداى سبحان، پروردگار عالميان سوگند، مالى كه تو از بيتالمال برداشتى اگر براى من حلال بود خوشحال نمىشدم كه به عنوان ميراث، بعد از من باقى بماند، پس تو چگونه به حرام خرسندى؟!
شايد سخن حضرت اشاره به اين نكته باشد كه تصرف در مال ديگران خودْ كار ناپسند ديگرى است، زيرا در تصرفات حلال، انسان بازخواست مىشود، چه برسد به حرام. پس ابنعباس دو گناه و دو جرم كرده است: برداشتن مال مردم و تصرّف در آن.
فَضَحِّ رُوَيْداً(1)فَكَأَنَّكَ قَدْ بَلَغْتَ الْمَدَى(2)وَ دُفِنْتَ تَحْتَ الثَّرَى(3)وَ عُرِضَتْ عَلَيْكَ أَعْمَالُكَ بِالْمَحَلِّ الَّذِي يُنَادِي الظَّالِمُ فِيهِ بِالْحَسْرَةِ، وَ يَتَمَنَّى الْمُضَيِّعُ(4)فِيهِ الرَّجْعَةَ «وَ لاتَ(5)حِينَ(6)مَناصٍ(7)»(8).
...
پس اندكى آرام گير و به سمت گناهان مشتاب.] چنين در خود نگر كه] گويى به نهايت كار يعنى مرگ رسيدهاى، و در دل خاك نهان شدهاى، و اعمالت را در محلّى در قيامت عرضه مىكنند كه ستمگران - چنانكه قرآن حكايت مىكند - با حسرت مىگويند: «... يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللّهِ»(9)«دريغا بر آنچه در حضور خدا كوتاهى ورزيدم».
و انسانهايى كه دنياى خود را تباه كردهاند و موجبات سعادت خود را فراهم نياوردهاند، آرزوى بازگشت به دنيا دارند چنانكه خداى متعال سخنشان را نقل كرده است: «... رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ...»(10)[مىگويند: [«پروردگارا، مرا بازگردانيد، شايد در آنچه وانهادهام كار نيكى انجام دهم».
و چنانكه خدا مىفرمايد، خطاب خواهد رسيد: «وَ لاتَ حِينَ مَناصٍ»؛ «و[لى [ديگر مجال گريز نبود».
1) ضَحَّ رويداً: آهستهتر، كنايه از آنكه به سوى گناهان سرعت نگير. اصل ضحّ از ضحيت الغنم گرفته شده، يعنى گوسفندان را در موقع چاشت به چرا بردم.
2) مدى: هدف، پايان كار.
3) ثرى: خاك.
4) مضيع: تضييع كننده.
5) لات: لا، نافيه و تاء زايده است و اسم آن يعنى حين، حذف شده، زيرا در اصل «و لات الحين حين مناص؛ آن زمان، زمان نجات نخواهد بود» بوده است.
6) حين: وقت.
7) مناص: رهايى.
8) سوره ص، آيه 3.
9) سوره زمر، آيه 56.
10) سوره مؤمنون، آيههاى 99 و 100.
و من كتاب له عليهالسلام إلى عمر بن أبي سلمة المخزومي، و كان عامله على البحرين، فعزله و استعمل نعمان بن عجلان الزّرقي مكانه
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّي قَدْ وَلَّيْتُ النُّعْمَانَ بْنِ عَجْلاَنَ الزُّرَقِيَّ عَلَى الْبَحْرَيْنِ وَ نَزَعْتُ يَدَكَ(1)بِلاَ ذَمٍّ لَكَ، وَ لاَ تَثْرِيبٍ(2)عَلَيْكَ، فَلَقَدْ أَحْسَنْتَ الْوِلاَيَةَ، وَ أَدَّيْتَ الاْءَمَانَةَ، فَأَقْبِلْ غَيْرَ ظَنِينٍ(3)، وَ لاَ مَلُومٍ(4)، وَ لاَ مُتَّهَمٍ، وَ لاَ مَأْثُومٍ(5)، فَلَقَدْ أَرَدْتُ الْمَسِيرَ إِلَى ظَلَمَةِ(6)أَهْلِ الشَّامِ، وَ أَحْبَبْتُ أَنْ تَشْهَدَ مَعِي، فَإِنَّكَ مِمَّنْ أَسْتَظْهِرُ(7)بِهِ عَلَى جِهَادِ الْعَدُوِّ، وَ إِقَامَةِ عَمُودِ الدِّينِ، إِنْ شَاءَ اللَّهُ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به عمر بن ابىسلمه مخزومى كارگزار خود در بحرين كه او را از حكومت عزل و نعمان بن عجلان زرقى را به جاى او نصب نمود
اما بعد، من «نعمان بن عجلان زرقى» را به عنوان والى بحرين نصب كردهام و تو را بدون هيچ نكوهش و سرزنشى از ولايت بحرين عزل نمودم. پس خلع تو از حكومت نه به جهت نقص و ايرادى است از سوى تو تا غمگين باشى، بلكه تو حقّ ولايت و تصدى امور را بخوبى ادا كردهاى و اداره جامعه را آن سان كه شريعت، فرمانت داده، بر اساس دستورْ
...
...
به خوبى انجام دادى و امانت ورزيدى. پس بدون اينكه به خود بدگمان شوى و در اداره آن سرزمين و فرمان خدا خود را گناهكار بدانى نزد من آى، زيرا مىخواهم به سوى ستمگران شامى، يعنى معاويه و يارانش، كه در حق امام خود ظلم كردند، حركت كنم و دوست دارم تو نيز با من و همراه من باشى، چون تو از كسانى هستى كه مىخواهم از تو براى جنگ با دشمن و استحكام بخشيدن به ستون دين كمك بگيرم. - ان شاء اللّه -.
اين جمله نهايت مدح و ستايش آن فرد به شمار مىآيد.
بَلَغَنِي عَنْكَ أَمْرٌ إِنْ كُنْتَ فَعَلْتَهُ فَقَدْ أَسْخَطْتَ إِلَهَكَ، وَ أَغْضَبْتَ إِمَامَكَ: أَنَّكَ تَقْسِمُ فَيْءَ الْمُسْلِمِينَ الَّذِي حَازَتْهُ(1)رِمَاحُهُمْ(2)وَ خُيُولُهُمْ(3)، وَ أُرِيقَتْ(4)عَلَيْهِ دِمَاوءُهُمْ، فِيمَنِ اعْتَامَكَ(5)مِنْ أَعْرَابِ قَوْمِكَ. فَوَالَّذِي فَلَقَ(6)الْحَبَّةَ، وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ(7)، لَئِنْ كَانَ ذَلِكَ حَقّاً، لَتَجِدَنَّ بِكَ عَلَيَّ هَوَاناً، وَ لَتَخِفَّنَّ عِنْدِي مِيزَاناً، فَلاَ تَسْتَهِنْ بِحَقِّ رَبِّكَ، وَ لاَ تُصْلِحْ دُنْيَاكَ بِمَحْقِ(8)دِينِكَ، فَتَكُونَ مِنَ الاْءَخْسَرِينَ أَعْمَالاً. أَلاَ وَ إِنَّ حَقَّ مَنْ قِبَلَكَ(9)وَ قِبَلَنَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ فِي قِسْمَةِ هَذَا الْفَيْءِ سَوَاءٌ، يَرِدُونَ عِنْدِي عَلَيْهِ، وَ يَصْدُرُونَ(10)عَنْهُ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به مصقلة بن هبيره شيبانى كارگزارش در اردشيرخرّه (از نواحى فارس)
اى مصقله، خبر شدم كه دست به كارى زدهاى كه اگر چنين باشد خدايت را به غضب در آوردهاى، و امام خود را خشمگين ساختهاى. زيرا مرتكب كار حرام شدهاى و برخلاف فرمان امامِ خود كار كردهاى و آن، اين است كه اموال و غنايم مسلمانان را كه با نيزهها و اسبهاى خود از ميدان جنگ به دست آوردهاند و بر آن تملك جستهاند و خونشان بر سر
...
...
آن ريخته شده و با كافران جنگيده و كشته دادهاند، ميان دوستان و منتخبان اعراب قوم خود تقسيم كردهاى.
شايد تعبير اعراب، تعبيرى توهينآميز و اشاره به اين آيه باشد كه مىفرمايد: «الأَعْرابُ أَشَدُّ كُفْراً وَ نِفاقاً...»؛(1)«باديهنشينان عرب، در كفر و نفاق [از ديگران [سختترند».
به خدايى كه دانه را شكافت و گياه را از درون آن برآورد و انسان را آفريد، اگر اين مطلب درست باشد، تو از سوى من سخت خفت و خوارى خواهى ديد و ديگر در نظرم اعتبار و ارزشى نخواهى داشت.
پس حقّ خدايت را ناچيز و بىمقدار مشمار و دنياى خود را به بهاى نابودى دينت آباد مكن كه در اين صورت از نظر عمل در شمار زيانكاران خواهى بود.
آگاه باش كه حق مسلمانان بر عهده تو و بر گردن ما آن است كه در تقسيم اين غنيمت يكسان رفتار كنيم و هر كدامشان نزد من مىآيد تا حق خود را بگيرند و چون حق خود را ستاندند مىروند. پس چگونه تو اين غنايم را به خويشان خود اختصاص دادهاى؟ آيا از آنروى كه گرداگردت فراهم آمدهاند و پايههاى سلطنت تو را تقويت مىكنند؟
1) سوره توبه، آيه 97.
وَ قَدْ عَرَفْتُ أَنَّ مُعَاوِيَةَ كَتَبَ إِلَيْكَ يَسْتَزِلُّ(1)لُبَّكَ، وَ يَسْتَفِلُّ(2)غَرْبَكَ(3)فَاحْذَرْهُ، فَإِنَّمَا هُوَ الشَّيْطَانُ يَأْتِي الْمُؤْمِنَ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ، وَ عَنْ يَمِينِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ، لِيَقْتَحِمَ(4)غَفْلَتَهُ، وَ يَسْتَلِبَ(5)غِرَّتَهُ(6)، وَ قَدْ كَانَ مِنْ أَبِي سُفْيَانَ فِي زَمَنِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فَلْتَةٌ(7)مِنْ حَدِيثِ النَّفْسِ، وَ نَزْغَةٌ(8)مِنْ نَزَغَاتِ الشَّيْطَانِ، لاَ يَثْبُتُ بِهَا نَسَبٌ، وَ لاَ يُسْتَحَقُّ بِهَا إِرْثٌ، وَ الْمُتَعَلِّقُ بِهَا كَالْوَاغِلِ(9)الْمُدَفَّعِ(10)، وَ النَّوْطِ(11)الْمُذَبْذَبِ(12).
فَلَمَّا قَرَأَ زِيَادٌ الْكِتَابَ قَالَ: شَهِدَ بِهَا وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ، وَ لَمْ تَزَلْ فِي نَفْسِهِ حَتَّى ادَّعَاهُ مُعَاوِيَةُ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به زياد بن ابيه، و آن زمانى بود كه حضرت شنيد معاويه براى او نامهاى نوشته و قصد دارد او را با نيرنگ به پدر خود ملحق سازد و برادر خود بخواند
دريافتهام كه معاويه نامهاى به تو نوشته و خواسته خِرَدت را گرفتار لغزش كند تا در گناه سقوط كنى، و مىخواهد از شدت بُرندگىات بكاهد و در وجودت رخنه كند و تو را به
1) يستزل: مىلغزاند.
2) يستفل: كند مىكند.
3) غرب: حدّت و تيزى و برندگى.
4) يقتحم: به زور وارد مىشود.
5) يستلب: مىربايد.
6) غرّة: غفلت.
7) فلتة: كلام باطل.
8) نزغة: ميل باطل.
9) واغل: كسى كه از جمعيتى نيست و مىخواهد خود را از آنان قلمداد كند، ناخلف، بىپدر.
10) مدفع: رانده شده.
11) نوط: آنچه كه به پالان آويخته مىشود.
12) مذبذب: بىقرار و بىثبات.
...
...
سوى خود متمايل سازد. پس، تا مىتوانى از معاويه بترس مبادا با تو چنين كند؛ زيرا زياد بن ابيه با معاويه، سخت مخالفت مىكرد.
به يقين او (معاويه) شيطانى است كه از روبهرو و پشت سر و راست و چپ انسان مىآيد و از تمام وسايل استفاده مىكند تا غافلگيرانه بر او وارد شود و او را بربايد و در غفلتش او را بفريبد.
در زمان عمر بن خطاب، ابوسفيان سخن باطلى درباره زياد گفت. او گفت: من مىدانم چه كسى نطفه او را در رحم مادرش ريخته است؛ و منظور او خودش بود كه با مادر زياد كه زن عبيد بود، زنا كرد، و مىگفت: من پدر زياد هستم، به خلاف حكم اسلامى كه مىفرمايد: الولدُ للفراشِ و للعاهرِ الحجر؛ فرزند از آنِ بستر (پدر) است و زناكار بايد سنگسار شود.
وانگهى چون زياد فرد قدرتمندى بود، معاويه قصد داشت او را در كنار خود داشته باشد و از يارى امام عليهالسلام منصرفش سازد و بهترين وسيله براى تحقق اين هدف را در اين ديد كه او را بفريبد و برادر خود بخواند، زيرا ابوسفيان پدر هر دو بود.
اين سخن ابوسفيان واگويه و حديث نفس (سخنى كه جدّى و حقيقى نباشد) و تمايلى شيطانى بود كه به واسطه آن پيوند خانوادگى متزلزل و نسبها مخدوش مىشود و افراد از ارث محروم مىگردند، چرا كه بايد زناكار را سنگسار نمود.
و كسى كه بخواهد مانند معاويه چنين كند (زياد بن ابيه را به پدر خود ملحق كند) مثل كسى است كه بخواهد با گروهى شراب بياشامد در حالى كه از آنها نيست. بنابراين، او را طرد و از خود مىرانند. حال اگر بخواهد با اين شيوه نسبت خانوادگى را اثبات كند مورد
...
...
پذيرش نيست، زيرا چنين كارى به خلاف حكم اسلام است. و بدين وسيله انسان در نَسَب و خويشىاش بىثبات مىماند. پس اگر معاويه تو را به پدرش ملحق ساخت همواره در خويشى خود نااستوار و متزلزل خواهى بود.
وقتى زياد نامه آن حضرت را خواند، گفت: به خداى كعبه سوگند ابوسفيان به اين پيوند نَسَبى شهادت داد؛ چون زياد ميل داشت به اين نسب و اين خاندان ملحق شود تا از ننگ نداشتن پدرِ مشخص و معلوم و دردِ بىپدرى رها گردد و همواره اين ميل درونى را در سر داشت تا آنكه معاويه پس از شهادت امام عليهالسلام اين ادعا را نمود و ابوسفيان از اين كار خيلى خوشحال شد و زياد پس از آنكه مدتى ملازم و همراه حق بود به باطل پيوست.
قوله عليهالسلام : الواغل، هو الذي يهجم على الشرب ليشرب معهم و ليس منهم، فلا يزال مدفعاً محاجزاً. و النوط المذبذب هو ما يناط برحل الراكب من قعب أو قدح أو ما أشبه ذلك فهو أبداً يتقلقل إذا حثّ ظهره و استعجل سيره.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: «واغل» كسى است كه به جمع نوشندگان مىپيوندد تا همراه آنان بنوشد، ولى آنها پياپى او را طرد مىكنند، و مىرانند چون از آنها نيست.
«نوط مذبذب» قدح و كاسه و مانند آن است كه به زين يا پالان مركب مىبندند و چون سوار، مركب را به شتاب براند آن قدح و كاسه، مىجنبد و به حركت درمىآيد.
و من كتاب له عليهالسلام إلى عثمان بن حنيف الأنصاري و كان عامله على البصرة و قد بلغه أنه دعي إلى وليمة قوم من أهلها، فمضى إليها
أَمَّا بَعْدُ، يَا ابْنَ حُنَيْفٍ! فَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّ رَجُلاً مِنْ فِتْيَةِ(1)أَهْلِ الْبَصْرَةِ دَعَاكَ إِلَى مَأْدُبَةٍ(2)فَأَسْرَعْتَ إِلَيْهَا تُسْتَطَابُ(3)لَكَ الاْءَلْوَانُ(4)، وَ تُنْقَلُ إِلَيْكَ الْجِفَانُ(5)، وَ مَا ظَنَنْتُ أَنَّكَ تُجِيبُ إِلَى طَعَامِ قَوْمٍ عَائِلُهُمْ(6)مَجْفُوٌّ(7)، وَ غَنِيُّهُمْ مَدْعُوٌّ(8). فَانْظُرْ إِلَى مَا تَقْضَمُهُ(9)مِنْ هَذَا الْمَقْضَمِ، فَمَا اشْتَبَهَ عَلَيْكَ عِلْمُهُ فَالْفِظْهُ(10)، وَ مَا أَيْقَنْتَ بِطِيبِ وُجُوهِهِ فَنَلْ(11)مِنْهُ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به كارگزارشان در بصره، عثمان بن حنيف انصارى و آن زمانى بود كه وى به مهمانى يكى از اهالى بصره دعوت شد و او نيز اين دعوت را پذيرفت
اما بعد، اى ابنحنيف، شنيدهام كه مردى از جوانان بصره تو را به مهمانى دعوت نموده است، تو نيز شتابان به آن مهمانى رفتى و انواع غذاهاى لذيذ براى تو سفارش داده شد و ظرفهاى آكنده از خوراك پيش رويت قرار گرفت. شايد اين مهمانى و اين تشريفات
1) فتية: جمع فتى، جوانان، جوانمردان.
2) مأدبة: سفره مهمانى، خوان رنگين.
3) تستطاب: غذاى لذيذ براى تو درخواست مىشد، خوشخوارى.
4) ألوان: رنگارنگ.
5) جفان: جمع جفنة، ظرف بزرگ، باديه.
6) عائل: فقير و نادار، عيالوار.
7) مجفوّ: رانده شده، بىدعوت مانده.
8) مدعوّ: دعوت شده.
9) تقضم: با ولع مىخورى.
10) إلفظه: از دهان بيرون افكن، ترك كن.
11) نل: تناول كن، تصرف كن، از نال: رسيد، درك كرد.
...
...
براى فريفتن و متمايل ساختن او به خود بوده كه همين مقدار هم به معناى فاصله گرفتن از عدالت است و لذا امام عليهالسلام او را نكوهش كرد و فرمود:
گمان نمىكردم كه چنين مهمانى را بپذيرى و بر خوانى حضور يابى كه فقيران از آن رانده شده و ثروتمندان به آن دعوت شده باشند. پس خوب به آنچه از اين سفره مىخورى بنگر و دقت كن. از آن خوان هرچه امرش بر تو مشتبه بود و ندانستى از راه درست و حلال به دست آمده است يا نه، آن را كنار بگذار و از آنچه يقين دارى حلال و از راه درست به دست آمده است بخور.
أَلاَ وَ إِنَّ لِكُلِّ مَأْمُومٍ إِمَاماً، يَقْتَدِي(1)بِهِ وَ يَسْتَضِيءُ(2)بِنُورِ عِلْمِهِ. أَلاَ وَ إِنَّ إِمَامَكُمْ قَدِ اكْتَفَى مِنْ دُنْيَاهُ بِطِمْرَيْهِ(3)، وَ مِنْ طُعْمِهِ(4)بِقُرْصَيْهِ(5). أَلاَ وَ إِنَّكُمْ لاَ تَقْدِرُونَ عَلَى ذَلِكَ، وَ لَكِنْ أَعِينُونِي بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ، وَ عِفَّةٍ وَ سَدَادٍ.
...
آگاه باشيد كه هر مأموم و پيروى داراى امام و پيشوايى است كه در اعمال و رفتار خود از او پيروى مىكند و از نور دانش او بهره مىبرد تا راههاى مستقيم زندگى را به سلامت بپيمايد.
بدانيد كه امام شما (اميرمؤمنان على عليهالسلام ) از دنياى خود به دو لباس مندرس و از غذاى خود به دو قرص نان، يكى براى ظهر و ديگرى براى شب بسنده كرده است.
اين را نيز بدانيد كه شما نمىتوانيد مانند من باشيد، ولى، اى پيروان من، مرا با ورع، يعنى مطابق بودن عمل با شرع، و اجتهاد، يعنى كوشش همراه با زحمت در اعمال صالح، و عفت، يعنى ميانهروى و اعتدال در لذتها، و سداد، يعنى صلاح، يارى دهيد. اين سخن بدان معنى است كه اگر امتى به اين چهار ويژگى آراسته شد، خليفه و امام خود را در تحقق اهدافش يارى كرده است؛ زيرا امام از طرف امت آسودهخاطر خواهد بود و به كارهاى خويش خواهد پرداخت.
فَوَ اللَّهِ مَا كَنَزْتُ مِنْ دُنْيَاكُمْ تِبْراً(1)، وَ لاَ ادَّخَرْتُ مِنْ غَنَائِمِهَا وَفْراً(2)، وَ لاَ أَعْدَدْتُ لِبَالِي(3)ثَوْبِي طِمْراً، وَ لاَ حُزْتُ(4)مِنْ أَرْضِهَا شِبْراً(5). بَلَى، كَانَتْ فِي أَيْدِينَا فَدَكٌ مِنْ كُلِّ مَا أَظَلَّتْهُ السَّمَاءُ، فَشَحَّتْ(6)عَلَيْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ، وَ سَخَتْ(7)عَنْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ آخَرِينَ، وَ نِعْمَ الْحَكَمُ اللَّهُ.
...
به خدا سوگند كه من از دنياى شما براى خودم طلايى نيندوختهام و به خلاف رسم شاهان و فرمانروايان براى روز نياز از غنايم، مال زيادى گرد نياوردهام، و به غير از كهنه جامهام لباس ديگرى فراهم نكردهام تا اين را از تن درآورم و آن يكى را بپوشم.
و از زمين اين خاكدان به اندازه يك وجب زمين به تصرف خود در نياوردهام، زيرا امام عليهالسلام حتى به مقدار يك وجب هم خريدارى نكرده بود. البته اين سخن با عمل حضرت كه در دوران خانهنشينى به احياى زمينهاى مدينه مىپرداخت، منافاتى ندارد.
آرى، از آنچه آسمان بر آن سايه افكنده است فدك را در دست داشتيم. يعنى باغستانها و زمينهايى كه مال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بود و آن حضرت آنها را به دختر خود فاطمه عليهاالسلام بخشيد و پس از ارتحال پيامبر صلىاللهعليهوآله ابوبكر آن را غصب كرد تا دست على عليهالسلام را از مال تهى كند، تا مبادا مردم به آن حضرت تمايل پيدا نكنند.
پس گروهى از مردم (ابوبكر و پيروانش) به آن طمع كردند و آن را گرفتند و گروهى هم (على و فاطمه و فرزندانشان عليهمالسلام ) سخاوتمندانه از آن گذشتند و ديگر در پى به دستآوردن
وَ مَا أَصْنَعُ بِفَدَكٍ وَ غَيْرِ فَدَكٍ، وَ النَّفْسُ مَظَانُّهَا(1)فِي غَدٍ جَدَثٌ(2)تَنْقَطِعُ فِي ظُلْمَتِهِ آثَارُهَا، وَ تَغِيبُ أَخْبَارُهَا، وَ حُفْرَةٌ لَوْ زِيدَ فِي فُسْحَتِهَا، وَ أَوْسَعَتْ يَدَا حَافِرِهَا(3)، لاَءَضْغَطَهَا(4)الْحَجَرُ وَ الْمَدَرُ(5)، وَ سَدَّ فُرَجَهَا(6)التُّرَابُ الْمُتَرَاكِمُ(7).
...
آن نيستند. و خدا نيكو داورى است كه بين غاصب و آن كه مالش غصب شده داورى خواهد كرد.
مرا با فدك و غير فدك از دارايى دنيا چه كار؟ مكان فرداى بدن، قبرى است كه هيچ كارى از تن برنمىآيد و از جايى خبرى نمىيابد و از آن كسى گزارشى نمىشنود و كسى نخواهد دانست كه چه بر سر آن آمده است.
و اين كالبد فردا در حفرهاى جاى خواهد گرفت كه اگر به وسعت آن افزوده شود و دستهاى گوركن آن را فراخ بركند، سنگها و كلوخها آن را خواهند فشرد؛ زيرا هيچ منفذ و راه نفوذى در قبر نمىماند و پس از مدتى اين قبر منهدم مىشود و از هر سو سنگها و كلوخها آن را تحت فشار قرار مىدهند و خاكهاى انبوه تمام سوراخها و جاهاى خالى را پر مىكنند.
وَ إِنَّمَا هِيَ نَفْسِي أَرُوضُهَا(1)بِالتَّقْوَى لِتَأْتِيَ آمِنَةً يَوْمَ الْخَوْفِ الاْءَكْبَرِ، وَ تَثْبُتَ عَلَى جَوَانِبِ الْمَزْلَقِ(2). وَ لَوْ شِئْتُ لاَهْتَدَيْتُ الطَّرِيقَ إِلَى مُصَفَّى هَذَا الْعَسَلِ، وَ لُبَابِ(3)هَذَا الْقَمْحِ(4)، وَ نَسَائِجِ(5)هَذَا الْقَزِّ(6). وَ لَكِنْ هَيْهَاتَ أَنْ يَغْلِبَنِي هَوَايَ وَ يَقُودَنِي جَشَعِي(7)إِلَى تَخَيُّرِ الاْءَطْعِمَةِ، وَ لَعَلَّ بِالْحِجَازِ أَوْ الْيَمَامَةِ مَنْ لاَ طَمَعَ لَهُ فِي الْقُرْصِ، وَ لاَ عَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ(8)، أَوْ أَبِيتَ مِبْطَاناً(9)وَ حَوْلِي بُطُونٌ غَرْثَى(10)وَ أَكْبَادٌ(11)حَرَّى(12)، أَوْ أَكُونَ كَمَا قَالَ الْقَائِلُ:
وَ حَسْبُكَ دَاءً أَنْ تَبِيتَ بِبِطْنَةٍ(13)*** وَ حَوْلَكَ أَكْبَادٌ تَحِنُّ(14)إِلَى الْقِدِّ(15)
...
و من اين نفسم را با تقوا و پرهيز از لذتها و شهوات رياضت و ورزيدگى مىبخشم و آن را رام مىكنم تا در روز قيامت، روز وحشتِ بزرگتر ايمن و به دور از هراس وارد عرصات محشر شود و از لغزشگاهها، يعنى صراطْ با ثبات و مستحكم قدم بگذرد و وارد بهشت گردد؛ زيرا هركه از صراط بگذرد، داخل بهشت شده، وهركه بلغزد به دوزخ سرنگون خواهد شد.
و اگر مىخواستم، به يقين مىتوانستم از عسل مصفّا و گندمِ پوستكنده و جامههاى ابريشم استفاده كنم، ولى هيهات كه هواى نفس بر من غلبه كند تا از شهوتها و لذتها
1) أروض: تربيت و رام مىكنم.
2) مزلق: لغزشگاه.
3) لباب: مغز.
4) قمح: گندم.
5) نسائج: جمع نسيج، يعنى بافتهها.
6) قز: ابريشم.
7) جشع: حرص شديد.
8) شبع: سيرى.
9) مبطان: شكم سير.
10) غرثى:گرسنه.
11) أكباد: جگرها.
12) حرّى: مؤنث حران، يعنى تشنه.
13) بطنة: سیری، پرخوری.
14) تحن: ميل دارد، مشتاق است.
15) قِدّ: پوست دباغى نشده.
...
...
پيروى كنم و مرا به دنياطلبى بكشاند تا از اين مشتهيات و دلپسندها تناول كنم و از بهترين غذا و خورش و لباس استفاده نمايم، در حالى كه شايد در سرزمين حجاز يا يمامه كسى باشد كه به داشتن يك قرص نان اميدى نداشته يا هرگز شكمش از شدت فقر و نادارى از غذا سير نشده باشد.
اين جمله نشان مىدهد كه در امپراطورى وسيع اسلامى به بركت اجراى احكام اسلامى و در پرتو حكومت امام عليهالسلام يك گرسنه واقعى وجود نداشته است و گرنه كلمه «لعلّ» به معناى «شايد» و «باشد كه» بىمورد مىبود.
هيهات كه شب را با شكم سير بخوابم و شايد در اطراف من شكمهاى گرسنه و جگرهاى تشنهاى باشند. ذكر شب شايد به اين سبب باشد كه احتمال گرسنگى فقرا در شب بيشتر است.
هيهات كه من مصداق قول اين شاعر، يعنى حاتم طايى - كه به سخاوت شهره بود - باشم كه در ضمن اشعارى گفته است:
در بيمارى و مرض تو همين بس كه شب با شكم سير و مالامال بخوابى؛ در حالى كه جگرهايى در اطراف تو آرزوى خوردن يك پوست دبّاغى نشده دارند.
أَ أَقْنَعُ مِنْ نَفْسِي بِأَنْ يُقَالَ: أَمِيرُ الْمُوءْمِنِينَ، وَ لاَ أُشَارِكُهُمْ فِي مَكَارِهِ(1)الدَّهْرِ، أَوْ أَكُونَ أُسْوَةً لَهُمْ فِي جُشُوبَةِ(2)الْعَيْشِ؟ فَمَا خُلِقْتُ لِيَشْغَلَنِي أَكْلُ الطَّيِّبَاتِ كَالْبَهِيمَةِ الْمَرْبُوطَةِ(3)، هَمُّهَا عَلَفُهَا، أَوِ الْمُرْسَلَةِ(4)شُغُلُهَا تَقَمُّمُهَا(5)، تَكْتَرِشُ(6)مِنْ أَعْلاَفِهَا، وَ تَلْهُو(7)عَمَّا يُرَادُ بِهَا. أَوْ أُتْرَكَ سُدًى(8)، أَوْ أُهْمَلَ(9)عَابِثاً، أَوْ أَجُرَّ حَبْلَ الضَّلاَلَةِ، أَوْ أَعْتَسِفَ(10)طَرِيقَ الْمَتَاهَةِ(11)! وَ كَأَنِّي بِقَائِلِكُمْ يَقُولُ: إِذَا كَانَ هَذَا قُوتُ ابْنِ أَبِي طَالِبٍ، فَقَدْ قَعَدَ بِهِ الضَّعْفُ عَنْ قِتَالِ الاْءَقْرَانِ(12)، وَ مُنَازَلَةِ(13)الشُّجْعَانِ(14)! أَلاَ وَ إِنَّ الشَّجَرَةَ الْبَرِّيَّةَ أَصْلَبُ عُوداً(15)، وَ الرَّوَائِعَ(16)الْخَضِرَةَ أَرَقُّ(17)جُلُوداً(18)، وَ النَّابَاتَاتِ الْبَدَوِيَّةَ أَقْوَى وَقُوداً(19)، وَ أَبْطَأُ(20)خُمُوداً(21).
...
آيا دل خوش كنم كه مرا اميرالمؤمنين بخوانند و نامى بزرگ و جايگاهى رفيع داشته باشم، ولى در ناگوارىها و سختىهاى روزگار با مؤمنان همدردى نكنم؟ آنها گرسنه باشند و من سير بخوابم و از غذاى خوب و رفاه فراوان برخوردار باشم و آنها غذاى نامرغوب بخورند و در سختى به سر ببرند؟ هرگز چنين نخواهد بود.
آيا براى مؤمنان در سختى زندگى الگو نباشم؟ هرگز چنين نخواهد بود، بلكه سختى را
1) مكاره: ناگوارىها، سختىها.
2) جشوبة: نامرغوبى، درشتى.
3) مربوطة: بسته شده، به خلاف حيوان آزاد كه همتى جز چريدن هم ممكن است داشته باشد.
4) مرسلة: رها شده.
5) تقمم: كاويدن زبالهدانىها.
6) تكترش: شكمبه خود را پر مىكند.
7) تلهو: غافل مىشود.
8) سدى: بيهوده، بىهدف.
9) أهمل: رها شدهام.
10) أعتسف: راهى را بىهدف بپيمايم.
11) متاهة: بيراهه و گمراهى.
12) أقران: همگنان، همتايان.
13) منازلة: مبارزه، هماوردى.
14) شجعان: جمع شجاع؛ دلاور.
15) عود: چوب.
16) روائع: جمع روعة؛ زيبايى.
17) أرق: باريكتر.
18) جلود: جمع جلد؛ پوست.
19) أقوى وقوداً: شعلهورتر، هيزمهاى آتشگير.
20) أبطأ: كندتر.
21) خُمود: خاموشى.
...
...
بر خود هموار مىكنم چنان كه برخى از آنان چنين هستند.
آفريده نشدهام تا خوردن غذاهاى لذيذ مرا به خود مشغول كنند، چرا كه انسان براى عبادت آفريده شده، چنان كه قرآن مىفرمايد: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاْءِنْسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ»؛(1)«و جن و انس را هرگز نيافريدهام، مگر براى آنكه مرا بپرستند».
پس من براى خوردن آفريده نشدهام تا مانند چارپا و حيوان بسته شده كه همه كوشش او خوردن علف است و يا مانند حيوان رها شدهاى كه كار او خوردن علف از مزبلهها و زبالهدانىهاست و شكمبه خود را از علفِ روييده در زبالهدانىها پر مىكند، بىتوجه به اينكه در پشت سر چه در انتظار اوست، حال آنكه دير يا زود آن را مىكشند و مىخورند.
يا آيا من از طرف خدا بىهدف و بدون امر و نهى رها شدهام تا سرگرم بازى شوم يا آزادم تا ريسمان گمراهى را به بيراهه گمراهى بكشانم؟ يا راه حيرت و سرگردانى را بىهدف بپيمايم؟ اين عبارتها، استفهام انكارى و براى نفى است؛ يعنى چنين نيست.
گويا مىشنوم كه فردى از شما براى خردهگرفتن بر نابرخوردارىام و نخوردن غذاهاى گوارا مىگويد: چگونه پسر ابوطالب از غذاهاى خوب بىبهره است و اگر غذاى او اين است كه مىگويد فقط دو قرص نان است، او را به ضعف و ناتوانى مىكشاند و نمىتواند با همتايان شجاع خود بجنگد و با قهرمانان و رزمآورانِ نامدار عرب مبارزه و هماوردى كند.
پس كسى كه توانايىام را منكر شده، بداند كه درخت بيابانى كه آب كمترى مىخورد، در مقابل گرما و سرما مقاومت بيشترى دارد، و از چوب محكمترى برخوردار است. و درختان نرم و زيبا و سرسبز، نسبت به درختان بيابانى پوست نازكترى دارند و گياهان بيابانى در مقابل گياهان غير بيابانى شعلهورترند و ديرتر خاموش مىشوند و آتش آنها دوام
1) سوره ذاريات، آيه 56.
وَ أَنَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ كَالصِّنْوِ مِنَ الصِّنْوِ(1)وَ الذِّرَاعِ مِنَ الْعَضُدِ(2). وَ اللَّهِ لَوْ تَظَاهَرَتِ(3)الْعَرَبُ عَلَى قِتَالِي لَمَا وَلَّيْتُ عَنْهَا، وَ لَوْ أَمْكَنَتِ الْفُرَصُ مِنْ رِقَابِهَا لَسَارَعْتُ إِلَيْهَا. وَ سَأَجْهَدُ فِي أَنْ أُطَهِّرَ الاْءَرْضَ مِنْ هَذَا الشَّخْصِ الْمَعْكُوسِ(4)وَ الْجِسْمِ الْمَرْكُوسِ(5)حَتَّى تَخْرُجَ الْمَدَرَةُ(6)مِنْ بَيْنِ حَبِّ الْحَصِيدِ(7).
...
بيشترى دارد. پس وقتى خوراك انسان ناگوار و زندگىاش سخت باشد، قطعا نيرويش بيشتر و تحملش نيز در مقابل مشكلات و سختىها زيادتر خواهد بود.
من و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بسان دو تنه نخلى هستيم كه يك ريشه دارند و چون ساعد نسبت به بازو هستم كه اگر بازو قوى باشد ساعد نيز قوى خواهد بود. اين يكى ديگر از دلائل قدرتمندبودن حضرت اميرمؤمنان عليهالسلام است كه از قبيلهاى شجاع و نيرومند مىباشد.
به خدا سوگند، اگر تمام عرب گردِهم آيند تا با من بجنگند، هرگز به آنها پشت نخواهم كرد و اگر آنان كافر باشند و فرصت به دست آيد، بىپروا به جنگشان خواهم شتافت.
و كوشش خواهم كرد زمين را از اين شخص وارونه، يعنى معاويه كه به جاى فضيلت، رذايل را منعكس مىسازد، و از اين جسم واژگون كه آرا و صفاتش همگى وارونهاند، پاك كنم تا آنگاه كه اين قطعه گلِ خشك شده (نخاله) از ميان دانه درو شده، خارج گردد. اين بيان امام عليهالسلام كنايه از جداسازى حق از باطل است.
و من هذا الكتاب و هو آخره:
إِلَيْكِ عَنِّي(1)يَا دُنْيَا، فَحَبْلُكِ عَلَى غَارِبِكِ(2)، قَدِ انْسَلَلْتُ(3)مِنْ مَخَالِبِكِ(4)، وَ أَفْلَتُّ(5)مِنْ حَبَائِلِكِ(6)، وَ اجْتَنَبْتُ الذَّهَابَ فِي مَدَاحِضِكِ(7).
...
و اينك بخش ديگرى از اين نامه كه پايان آن است:
اى دنيا، از من دور شو كه ريسمان تو را بر كوهانت انداختم. من از چنگال تو رَستم و از دام تو رهيدم و از فروغلتيدن در مهلكههاى تو دورى جُستهام. امام عليهالسلام با اين سخنان، بىرغبتى خود را نسبت به دنيا آشكارا بيان مىكند و دنيا را چنان بىاعتنا رها كرده است كه چونان شترى هر جا كه مىخواهد برود و در هر چراگاهى بخواهد چرا كند.
أَيْنَ الْقُرُونُ(1)الَّذِينَ غَرَرْتِهِمْ(2)بِمَدَاعِبِكِ(3)؟ أَيْنَ الاْءُمَمُ الَّذِينَ فَتَنْتِهِمْ بِزَخَارِفِكِ(4)؟ هَاهُمْ رَهَائِنُ(5)الْقُبُورِ، وَ مَضَامِينُ(6)اللُّحُودِ(7). وَ اللَّهِ لَوْ كُنْتِ شَخْصاً مَرْئِيّاً(8)، وَ قَالَباً(9)حِسِّيّاً(10)، لاَءَقَمْتُ عَلَيْكِ حُدُودَ اللَّهِ فِي عِبَادٍ غَرَرْتِهِمْ بِالاْءَمَانِيِّ، وَ أُمَمٍ أَلْقَيْتِهِمْ فِي الْمَهَاوِي(11)، وَ مُلُوكٍ أَسْلَمْتِهِمْ إِلَى التَّلَفِ، وَ أَوْرَدْتِهِمْ مَوَارِدَ الْبَلاَءِ، إِذْ لاَ وِرْدَ(12)وَ لاَ صَدَرَ(13). هَيْهَاتَ! مَنْ وَطِئَ(14)دَحْضَكِ زَلِقَ(15)، وَ مَنْ رَكِبَ لُجَجَكِ(16)غَرِقَ، وَ مَنِ ازْوَرَّ(17)عَنْ حَبَائِلِكِ(18)وُفِّقَ، وَ السَّالِمُ مِنْكِ لاَ يُبَالِي إِنْ ضَاقَ بِهِ مُنَاخُهُ(19)، وَ الدُّنْيَا عِنْدَهُ كَيَوْمٍ حَانَ(20)انْسِلاَخُهُ(21).
...
كجايند گردنفرازانى كه با دلربايىهايت مغرورشان ساختى؟ كجايند آن امتهايى كه با آرايهها و زيورهايت فريفتى؟ آنان اكنون تا به قيامت، گروگان قبرها و خفتگان لحدهايند.
به خدا سوگند اى دنيا، اگر ديدنى و ملموس بودى و كالبدى محسوس مىداشتى، بىترديد حدود الهى را، مانند سنگسار، تازيانه و تعزير بر تو جارى مىكردم، به كيفر اينكه بندگانى را با آرزوهاى دروغينِ خود فريفتى و آنان نيز فريب خوردهاند و آخرت را براى
1) قُرون: رادمردان، گردنفرازان.
2) غررت: فريب دادى.
3) مداعب: جمع مدعبة، يعنى شوخى.
4) زخارف: جمع زخرف، يعنى زيور، آرايه.
5) رهائن: جمع رهينة، يعنى گروگان و گويا انسان در قبر تا روز حشر به صورت گروگان مىماند.
6) مضامين: جمع مضمون، يعنى نهفته و پيچيده.
7) لحود: جمع لحد، يعنى شكاف قبر.
8) مرئي: ديدنى، ملموس.
9) قالب: هيكل.
10) حسي: محسوس، آنچه با يكى از حواس درك شود.
11) مهاوي: جمع مهوى، يعنى پرتگاه.
12) ورد: آبشخور.
13) صدر: بازگشت.
14) وطئ: گام بگذارد.
15) زَلق: لغزيد.
16) لجج: جمع لجّة، يعنى درياى انبوه و پرموج.
17) ازورّ: كناره جست.
18) حبائل: جمع حبالة، يعنى دام صيّاد.
19) مناخ: محل و سرمنزل.
20) حان: فرا رسيد.
21) انسلاخ: رفتن، سرآمدن، كنده شدن.
...
...
نيل به تو رها كردهاند. و امتهايى را در پرتگاههاى نابودى درافكندى.
و نيز شاهانى را به سبب كردار بدشان به دست هلاكتِ اخروى سپردى و بر آبشخور بلا و عذاب الهى واردشان كردى؛ جايى كه نه آبشخور بود و نه راه بازگشتى داشت. گويى دنيا آنان را براى سيراب شدن و به بهانه آب، به اين بلاخانهها درآورده است. ناگفته نماند كه اينگونه عبارتها، كنايه و براى ارشاد و هدايت شنوندگان بيان شده است.
دريغ و افسوس كه تو، اى دنيا، خيرخواه و مهربان نيستى. هركه در لغزشگاه تو گام نهد بىترديد مىلغزد و هركه در درياى ژرف تو وارد شود قطعا غرق مىگردد. اين سخن كنايه از آن است كه هركه به دنيا و لذتهاى آن اعتماد كند، به سرمنزل مقصود نخواهد رسيد.
و هركه از دامهاى تو دورى كند لاجرم نجات خواهد يافت.
اى دنيا، كسى كه از چنگال تو به سلامت رهد، پروا نمىكند كه منزلگاهش كوچك و تنگ باشد، و دنيا نزد او چون گذرِ يك روز است كه وقت رفتن و فناى آن فرا رسيده است؛ يعنى اهميتى به وضع دنيا نمىدهد، همان طورى كه اگر كسى بخواهد از يك منزل برود، به آشفتگى يا آراستگى آن توجه نمىكند و بدان اهميت نمىدهد.
اعْزُبِي(1)عَنِّي، فَوَ اللَّهِ لاَ أَذِلُّ لَكِ فَتَسْتَذِلِّينِي(2)، وَ لاَ أَسْلَسُ(3)لَكِ فَتَقُودِينِي(4). وَ ايْمُ اللَّهِ - يَمِيناً(5)أَسْتَثْنِي فِيهَا بِمَشِيئَةِ اللَّهِ - لاَءَرُوضَنَّ نَفْسِي رِيَاضَةً تَهِشُّ(6)مَعَهَا إِلَى الْقُرْصِ إِذَا قَدَرْتُ عَلَيْهِ مَطْعُوماً، وَ تَقْنَعُ بِالْمِلْحِ مَأْدُوماً(7)، وَ لاَءَدَعَنَّ(8)مُقْلَتِي(9)كَعَيْنِ مَاءٍ نَضَبَ(10)مَعِينُهَا(11)، مُسْتَفْرِغَةً(12)دُمُوعَهَا. أَ تَمْتَلِئُ السَّائِمَةُ(13)مِنْ رِعْيِهَا(14)فَتَبْرُكَ(15)؟ وَ تَشْبَعُ الرَّبِيضَةُ(16)مِنْ عُشْبِهَا(17)فَتَرْبِضَ(18)؟ وَ يَأْكُلُ عَلِيٌّ مِنْ زَادِهِ فَيَهْجَعَ(19)! قَرَّتْ إِذاً عَيْنُهُ(20)إِذَا اقْتَدَى بَعْدَ السِّنِينَ الْمُتَطَاوِلَةِ(21)بِالْبَهِيمَةِ الْهَامِلَةِ(22)، وَ السَّائِمَةِ الْمَرْعِيَّةِ(23)!
...
[اى دنيا،] از من دور شو، به خدا سوگند تسليم و رام لذتهاى ذلتبار تو نمىشوم تا خوارم گردانى، و گاهى خواستهام را برآورده كنى و گاهى برآورده نسازى.
1) اعزبي: دور شو.
2) تستذلّيني: مرا ذليل كنى.
3) أسلس: مطيع هستم.
4) تقوديني: مرا بكشانى، مرا به پيش ببرى.
5) يميناً: منصوب به فعل مقدر است، در اينجا به معناى سوگند ياد مىكنم.
6) تهش: شاد مىشود، خرسند مىگردد.
7) مأدوم: خورش.
8) لأدعنّ: رها مىكنم.
9) مقلة: چشم.
10) نضب: خشك شد.
11) معين: آب.
12) مستفرغة: به پايان رسانده.
13) سائمة: چرنده.
14) رعي: چريدن.
15) تبرك: مىخوابد.
16) ربيضة: گوسفند ربوض براى خوابيدن گوسفند و بروك براى خوابيدن شتر به كار مىرود.
17) عشب: گياه، علف.
18) تربض: مىآرمد (براى خفتن گوسفند به كار مىرود).
19) يهجع: مىخوابد و آرام مىگيرد.
20) قرّت عينه: چشمش مستقر گردد. عبارتى دعايى است براى آرامش انسان، زيرا فرد آرامش كه داشته باشد چشم او نيز استقرار دارد، به خلاف وقتى كه نگران و مضطرب باشد كه در اين حال، چشمش به اينسو و آنسو حركت مىكند تا پناهگاهى بيابد، اما در اينجا از باب استعمال ضد در ضد در مقام استهزا به كار رفته. معادل فارسى آن با كمى مسامحه در تعبير «چشم روشن» و «چشم شما روشن» مىباشد.
21) متطاولة: طولانى.
22) هاملة: رهاشده بدون مراقبت.
23) مرعية: حيوانى كه چرا مىكند.
...
...
و دنبالهرو و پيرو تو نمىشوم و به دنبال لذتهايت روان نمىگردم تا هرجا كه خواستى مرا بكشانى.
و به خدا سوگند - تا مشيت حضرتش به چه تعلق گيرد و چه بخواهد - با دورى جستن از لذّات و خوشكوارىها، خويش را رياضت مىدهم و چنان بپرورانمش و به سختى عادتش دهم كه اگر از ميان غذاها به يك قرص نان و از ميان همه خورشها به مقدارى نمك دست يابد، خرسند و شادمان شود.
بىترديد چشم خود را در گريستن براى خدا چنان رها كنم و آزاد گذارم كه چون چشمه آبى كه آب آن تمام گرديده، اشكش فروكش كند و به خشكى گرايد.
امام عليهالسلام در اين بخش از نامه، خود را فراتر از آن مىداند كه به خوردن و آشاميدن بپردازد و در اينباره مىفرمايد:
آيا همانند حيوان علفخوارى كه شكم خود را پر مىكند، سپس مىخوابد يا بهسان گوسفندى كه علف مىخورد و در آغل خود مىآرامد، على نيز از توشه خود بخورد و پس از سيرشدن بيارمد؟
چشم على روشن باد اگر پس از عمرى طولانى به چارپاى رها شده يا علفخوار چرنده اقتدا و تأسى كند كه در صحرا و مرغزار مىچرد!
طُوبَى لِنَفْسٍ أَدَّتْ إِلَى رَبِّهَا فَرْضَهَا، وَ عَرَكَتْ(1)بِجَنْبِهَا بُوءْسَهَا(2)، وَ هَجَرَتْ(3)فِي اللَّيْلِ غُمْضَهَا(4)حَتَّى إِذَا غَلَبَ الْكَرَى(5)عَلَيْهَا افْتَرَشَتْ أَرْضَهَا، وَ تَوَسَّدَتْ(6)كَفَّهَا، فِي مَعْشَرٍ أَسْهَرَ(7)عُيُونَهُمْ خَوْفُ مَعَادِهِمْ، وَ تَجَافَتْ(8)عَنْ مَضَاجِعِهِمْ(9)جُنُوبُهُمْ(10)، وَ هَمْهَمَتْ(11)بِذِكْرِ رَبِّهِمْ شِفَاهُهُمْ(12)، وَ تَقَشَّعَتْ(13)بِطُولِ اسْتِغْفَارِهِمْ ذُنُوبُهُمْ «أُولئِكَ حِزْبُ اللّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»(14). فَاتَّقِ اللَّهَ يَا ابْنَ حُنَيْفٍ، وَ لْتَكْفُكَ أَقْرَاصُكَ، لِيَكُونَ مِنَ النَّارِ خَلاَصُكَ.
...
خوشا به حال كسى كه وظيفه و عمل واجب خود را براى حضرت بارىتعالى ادا كند.
و سختىها مانند خار در پهلويش خليده، او را مىآزارد، اما او صبر پيشه مىكند. امام عليهالسلام در اين تعبير گويا ناراحتى و مشكلات را مانند خارى مىبينند كه در پهلوى انسان فرو رفته و او آن را بر مىتابد و با صبر و بردبارى به جان مىخرد.
و خواب شب را از چشمان خود دور مىكند تا به عبادت و مناجات و تضرع بپردازد.
و چون خواب بر او چيره شود، زمين را زيرانداز و بستر، و كف دست را بالش خود سازد؛ يعنى روى زمين مىخوابد.
1) عركت: سائيد، كشيد.
2) بؤس: سختى، بىنوايى.
3) هجر: دور كرد.
4) غمض: خواب.
5) كرى: خواب.
6) توسد: بالش نمود.
7) أسهر: بيدار نگاه داشت.
8) تجافت: دور ساخت.
9) مضاجع: جمع مضجع، يعنى بستر.
10) جنوب: جمع جنب، يعنى پهلو.
11) همهم: صدايى كه در سينه آمد و رفت مىكند كه اينجا منظور صداى آهسته و همهمه است.
12) شفاه: جمع شفه، يعنى لب.
13) تقشع: كنار رفت. برطرف شد. تقشع السحاب؛ ابر برطرف گرديد.
14) سوره مجادله، آيه 22.
...
...
كسانى كه بيم از رستاخيز، چشمانشان را به مناجات بيدار نگه داشتهاند. بنابراين، از ترس عقوبت و كيفر پلك بر هم نمىنهند. آرى، انديشههاى هولناك اين چنين شبانگاهان به سراغ انسان مىآيند.
و خوف از معاد، پهلويشان را از بستر خواب دور ساخته است، بنابراين در بستر نمىآرامند.
و همهمهكنان، به ياد خدا لب مىجنبانند و گناهانشان به جهت استغفارهاى طولانى زدوده مىشود. «اينانند حزب خدا. آرى، حزب خدا سعادتمند است».
امام عليهالسلام در پايانِ نامه خود كه براى عثمان بن حنيف و با قصد تأديب و ارشاد فرستاده است، مىفرمايد: اى پسر حنيف، كه بر چنين خوانى حضور يافتهاى، بيا و با جديّت تقوا پيشه كن و همين گردههاى نانت، تو را بس باشد و بر سفرههاى شبههناك حاضر نشو تا از آتش ايمن شوى.
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّكَ مِمَّنْ أَسْتَظْهِرُ(1)بِهِ عَلَى إِقَامَةِ الدِّينِ، وَ أَقْمَعُ(2)بِهِ نَخْوَةَ(3)الاْءَثِيمِ(4)، وَ أَسُدُّ(5)بِهِ لَهَاةَ(6)الثَّغْرِ(7)الْمَخُوفِ. فَاسْتَعِنْ بِاللَّهِ عَلَى مَا أَهَمَّكَ، وَ اخْلِطِ الشِّدَّةَ بِضِغْثٍ(8)مِنَ اللِّينِ، وَ ارْفُقْ مَا كَانَ الرِّفْقُ أَرْفَقَ(9)، وَ اعْتَزِمْ(10)بِالشِّدَّةِ حِينَ لاَ تُغْنِي عَنْكَ إِلاَّ الشِّدَّةُ، وَ اخْفِضْ لِلرَّعِيَّةِ جَنَاحَكَ، وَ ابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَكَ، وَ أَلِنْ(11)لَهُمْ جَانِبَكَ، وَ آسِ(12)بَيْنَهُمْ فِي اللَّحْظَةِ وَ النَّظْرَةِ(13)، وَ الاْءِشَارَةِ وَ التَّحِيَّةِ، حَتَّى لاَ يَطْمَعَ الْعُظَمَاءُ فِي حَيْفِكَ(14)، وَ لاَ يَيْأَسَ الضُّعَفَاءُ مِنْ عَدْلِكَ، وَ السَّلاَمُ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به يكى از كارگزاران خويش
اما بعد، تو از جمله كسانى هستى كه به پشتيبانيشان دين را برپا مىنمايم. يعنى احكام دين را و امر به معروف و نهى از منكر و ارشاد جاهل و امثال آن را اجرا مىكنم، و نخوت و غرور گناهكاران را درهم مىشكنم، و راههاى نفوذ دشمن در مرزهاى مملكت را كه بيم هجوم دشمن از آن مىرود، مىبندم.
1) أستظهر: از پشتيبانى برخوردار مىشوم.
2) أقمع: ريشه كن مىكنم.
3) نخوة: غرور و تكبر.
4) أثيم: گناهكار.
5) أسد: مىبندم.
6) لهاة: زبان كوچك، در اينجا منظور راه نفوذ مىباشد.
7) ثغر: مرز كه احتمال مىرود دشمن از آن نفوذ كند.
8) ضغث: آميزهاى، مخلوطى.
9) أرفق: مناسبتر.
10) اعتزم: عزم داشته باش.
11) ألن: نرم باش.
12) آس: مساوى برخورد كن.
13) نظرة: نگاه با تمام چشم و لحظة: نگاه با گوشه آن.
14) حيف: ستم و ظلم.
...
...
پس هرگاه خواستى كارى را بياغازى از خداى سبحان كمك بخواه، و درباره گنهكاران رفتارى كه آميزهاى از نرمى و قاطعيت باشد به كار بند، زيرا شدت و قاطعيت در برخوردْ به تنهايى موجب نوميدى مردم از والى و حاكم مىگردد، و نرمى و مداراىِ تنها نيز موجب بىباكى و جسارت مردم مىگردد.
و در جايى كه مدارا كردن مناسبتر است با مردم مدارا كن، و آنجا كه جز شدت و تندى كارساز نيست با شدت و خشونت برخورد كن تا تبهكاران از فساد روى برتابند.
و بال تواضع و فروتنىِ خود را در مقابل رعيت بگستران، چنانكه جوجه در مقابل والدين خود بال مىگستراند، يعنى با آنان به نرمى و ملايمت رفتار كن. و در برخورد با آنان چهره گشاده دار و چنان عبوس مباش كه از تو بترسند و با شدت و غلظت با آنها رفتار مكن و برخورد خود را با آنها نرم و همراه با مدارا گردان.
و در نگاه و اشاره و سلام كردن به آنها، مساوات و عدالت در پيش گير، كنايه از مساوات در كوچكترين امور، تا مبادا بزرگان و قدرتمندان گمان كنند كه به مردم ستم مىكنى و ضعيفان از برخوردارى از عدالت نوميد شوند؛ زيرا وقتى كه فردى قوى و زورمند ببيند كه حاكم و فرمانروا به او تمايل دارد طمع مىكند كه شايد بتواند او را به سوى خود جلب كند تا در نتيجه حاكم بر اساس خواسته او به ديگران ظلم كند و در اين صورت انسان ضعيف و ناتوان، از عدالت حاكم نوميد مىشود و باعث خشم مردم و ايجاد برخورد بين حاكميت و مردم مىشود و سرانجام به امورى ناخوشايند و بدفرجام كشيده خواهد شد، و السلام.
أُوصِيكُمَا بِتَقْوَى اللَّهِ، وَ أَلاَّ تَبْغِيَا(1)الدُّنْيَا وَ إِنْ بَغَتْكُمَا، وَ لاَ تَأْسَفَا عَلَى شَيْءٍ مِنْهَا زُوِيَ(2)عَنْكُمَا، وَ قُولاَ بِالْحَقِّ، وَ اعْمَلاَ لِلاْءَجْرِ، وَ كُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً، وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْناً. أُوصِيكُمَا وَ جَمِيعَ وَلَدِي وَ أَهْلِي وَ مَنْ بَلَغَهُ كِتَابِي بِتَقْوَى اللَّهِ وَ نَظْمِ أَمْرِكُمْ، وَ صَلاَحِ ذَاتِ بَيْنِكُمْ، فَإِنِّي سَمِعْتُ جَدَّكُمَا صلىاللهعليهوآله يَقُولُ: «صَلاَحُ ذَاتِ الْبَيْنِ أَفْضَلُ مِنْ عَامَّةِ(3)الصَّلاَةِ وَ الصِّيَامِ». اللَّهَ اللَّهَ(4)فِي الاْءَيْتَامِ، فَلاَ تُغِبُّوا(5)أَفْوَاهَهُمْ وَ لاَ يَضِيعُوا بِحَضْرَتِكُمْ.
...
از وصاياى آن حضرت عليهالسلام به امام حسن و امام حسين عليهماالسلام آنگاه كه ابنملجم لعنه اللّه به او ضربه زد
شما را به تقوا و پرواى الهى سفارش مىكنم، يعنى از خدا خوف داشته باشيد و اين دنيا را نطلبيد، حتى اگر دنيا به سراغتان بيايد و اسباب راحتى و رفاه را در اختيارتان بگذارد؛ بلكه تا مىتوانيد از آن روى بگردانيد و آن را براى اهل آن واگذاريد. چون دنيا وقتى انسان را فراگيرد، او را از آخرت غافل مىكند.
و اگر چيزى از دنيا از دستتان رفت دريغ مخوريد و غمگين نباشيد و براى حق و به حق سخن گوييد نه براى رسيدن به مال و مقام. و براى پاداش آخرت كار بكنيد نه براى نيل به
...
...
دنيا. و هماره دشمن ستمگر باشيد، هرچند قوى باشد و ياور مظلوم باشيد عليه ظالم.
فرزندانم، شما و ديگر فرزندان و افراد خانواده و هركه اين نامه بدو رسد را به تقواى الهى و نظم در كارها سفارش مىكنم؛ چنان تقوا و پروايى كه موجب اطاعت اوامر و پرهيز از نواهى حضرتش گردد، و انضباطى كه موجب نظم انسان در مسائل مالى و عبادى و خانوادگى و امور درسى و جز آن، و در نتيجه، موجب راحتى و اطمينان خاطر مىشود.
و نيز شما را به اصلاح ميان خود سفارش مىكنم، به اين معنا كه بين شما بايد محبت و مودت باشد، نه دشمنى و قهر و قطع رابطه، زيرا من از جدّ شما رسول اللّه صلىاللهعليهوآله شنيدم كه مىفرمود: «ايجاد ارتباط و آشتى بين افراد از نماز و روزه تمام عمر برتر و بالاتر است». روشن است كه برخى از واجبات بر برخى از آنها برترى دارند.
خدا را خدا را درباره يتيمانى كه تحت سرپرستى شمايند در نظر داريد كه مبادا يك روز به آنها غذا بدهيد و يك روز آنها را بىغذا و گرسنه رها كنيد. يعنى هميشه و همواره آنان را دريابيد نه مقطعى و زودگذر. و مبادا حق يتيمان در حضور و با اطلاع شما در هر جنبهاى از جوانب زندگى تباه گردد.
وَ اللَّهَ اللَّهَ فِي جِيرَانِكُمْ(1)، فَإِنَّهُمْ وَصِيَّةُ(2)نَبِيِّكُمْ. مَا زَالَ يُوصِي بِهِمْ حَتَّى ظَنَنَّا أَنَّهُ سَيُوَرِّثُهُمْ. وَ اللَّهَ اللَّهَ فِي الْقُرْآنِ، لاَ يَسْبِقُكُمْ بِالْعَمَلِ بِهِ غَيْرُكُمْ. وَ اللَّهَ اللَّهَ فِي الصَّلاَةِ فَإِنَّهَا عَمُودُ دِينِكُمْ. وَ اللَّهَ اللَّهَ فِي بَيْتِ رَبِّكُمْ لاَ تُخَلُّوهُ مَا بَقِيتُمْ، فَإِنَّهُ إِنْ تُرِكَ لَمْ تُنَاظَرُوا(3). وَ اللَّهَ اللَّهَ فِي الْجِهَادِ بِأَمْوَالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ وَ أَلْسِنَتِكُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ، وَ عَلَيْكُمْ بِالتَّوَاصُلِ وَ التَّبَاذُلِ، وَ إِيَّاكُمْ وَ التَّدَابُرَ وَ التَّقَاطُعَ. لاَ تَتْرُكُوا الاْءَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيَ عَنِ الْمُنْكَرِ، فَيُوَلَّى عَلَيْكُمْ شِرَارُكُمْ(4)، ثُمَّ تَدْعُونَ فَلاَ يُسْتَجَابُ لَكُمْ.
...
و خدا را خدا را درباره همسايگان خود در نظر بگيريد كه اين سفارش پيامبرتان صلىاللهعليهوآله مىباشد كه آن حضرت آن قدر سفارش آنان را نمود كه پنداشتيم مىخواهد همسايه را در ارث شريك گرداند. منظور از گمان در اينگونه موارد از نظر عقلاست كه از ظاهر كلام به دست مىآيد، نه اينكه امام عليهالسلام چنين گمانى كرده باشد. پس اين عبارت، از مجازهاى شايع در كاربردهاى گفتارى است.
و خدا را خدا را درباره قرآن در نظر بگيريد كه مبادا ديگران در عمل به قرآن بر شما پيشى بگيرند؛ چون هر انسانى بايد در عمل به احكام قرآن و تلاوت آن همت گمارد و بدان پايبند باشد تا ديگران بر او سبقت نگيرند. اين جمله مثل آيه شريفه: «...وَ فِى ذَ لِكَ فَلْيَتَنَافَسِ الْمُتَنَافِسُونَ»(5)«و در اين، مشتاقان بر يكديگر پيشى گيرند». و نيز آيه شريفه: «فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرَاتِ»(6)«پس در كارهاى نيك بر يكديگر سبقت گيريد» مىباشد كه ضرورتِ سبقت جستن در نيكىها را تشويق مىكند.
...
...
و خدا را خدا را درباره نماز در نظر بگيريد، كه نماز ستون دين شماست، چون دين با نماز بر پا مىماند و نمازهاى واجب پنجگانه شبانهروزى موجب آمادگى روحى براى انجام ساير دستورات دينى است، و نيز نماز خواندنِ مداوم روحيه بندگى و ملكه طاعت را در وجود آدمى تقويت مىنمايد و موجب اطاعت در ساير اوامر الهى مىشود.
و خدا را خدا را درباره خانه خدا، كعبه و حج بيت اللّه الحرام در نظر بگيريد، مبادا تا عمر داريد آن را از حاجيان و عمره كنندگان خالى بگذاريد، چون اگر خانه خدا رها شود، خدا شما را به نظر لطف و كرامت نگاه نمىكند، چنان كه مردم نيز با نگاه بزرگ داشتن در شما نخواهند نگريست، چرا كه عظمت مسلمانان در حج ظهور پيدا مىكند.
و خدا را خدا را درباره جهاد در راه خدا با مال و جان و زبان در نظر بگيريد، هم مال بپردازيد و هم زحمت و سختى جنگ را تحمل كنيد و هم سخنى بگوييد تا رضاى خدا به دست آيد و احكام او اجرا گردد.
و تا مىتوانيد در پيوند با يكديگر و بذل و بخشش به همديگر جدى باشيد، و نيز از پشت كردن به يكديگر و گسستن پيوند از همديگر بپرهيزيد، هرچند با شما چنين كنند.
امر به معروف و نهى از منكر را ترك نكنيد كه اگر آن را ترك كنيد بىترديد اشرار جامعهتان بر شما مسلط خواهند شد، آنگاه براى رهايى از آنان دعا مىكنيد و دعايتان مستجاب نخواهد شد. معروف آن است كه شرع و عقل به آن فرمان داده و منكر آن است كه عقل يا شرع از آن نهى كرده باشد و چون اشرار، راه را در مقابل خود باز ببينند وارد مىشوند و مردم را به صورتهاى گوناگون شكنجه خواهند كرد و دعاى مردم آزارديده به علت وانهادن فرمان خدا مستجاب نخواهد شد؛ امرى كه خود خواسته و خود ساختهايد.
ثمّ قال عليهالسلام : يَا بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ، لاَ أُلْفِيَنَّكُمْ(1)تَخُوضُونَ دِمَاءَ الْمُسْلِمِينَ خَوْضاً(2)، تَقُولُونَ: «قُتِلَ أَمِيرُ الْمُوءْمِنِينَ!» أَلاَ لاَ تَقْتُلُنَّ بِي إِلاَّ قَاتِلِي. انْظُرُوا إِذَا أَنَا مِتُّ مِنْ ضَرْبَتِهِ هَذِهِ فَاضْرِبُوهُ ضَرْبَةً بِضَرْبَةٍ، وَ لاَ يُمَثَّلُ بِالرَّجُلِ، فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله يَقُولُ: «إِيَّاكُمْ وَ الْمُثْلَةَ(3)وَ لَوْ بِالْكَلْبِ الْعَقُورِ(4)».
...
سپس فرمود: اى فرزندان عبد المطلب، (يعنى جمعى كه اطراف حضرت حضور داشتند) مبادا به خونخواهى من برخيزيد و بگوييد: «اميرالمؤمنين كشته شد»، و به اين بهانه جوى خون راه بيندازيد و به كشتار مردم بپردازيد؟ اين روش غالباً وقتى رئيس جمعيتى كشته مىشود به كار مىرود و عدهاى به جان مردم مىافتند و مىگويند فلان شخص قاتل و فلان شخص مظنون و فلان شخص توطئهگر است و به اين بهانه افراد را قلع و قمع مىكنند، ولى اسلام فقط قاتل را مستحق قتل و قصاص مىداند.
آگاه باشيد كه با كشته شدنم فقط و فقط قاتل من كشته شود. بنگريد كه اگر من از اين ضربت ابنملجم از دنيا رفتم تنها يك ضربت در مقابل ضربت او بر وى بزنيد نه بيشتر.
و نيز مبادا او را مثله و قطعه قطعه كنيد و اعضاى او را ببريد، خواه قبل از مرگ و خواه بعد از آن، زيرا از رسول الله صلىاللهعليهوآله شنيدم كه مىفرمود: «از مثله كردن بپرهيزيد هرچند در مورد سگ گزنده و هار باشد» كه پس از گزيدن و گاز گرفتن مردم، آنها را مسموم كرده و مىكشد.
فَإِنَّ الْبَغْيَ(1)وَ الزُّورَ(2)يُذِيعَانِ(3)بِالْمَرْءِ فِي دِينِهِ وَ دُنْيَاهُ، وَ يُبْدِيَانِ(4)خَلَلَهُ(5)عِنْدَ مَنْ يَعِيبُهُ. وَ قَدْ عَلِمْتُ أَنَّكَ غَيْرُ مُدْرِكٍ مَا قُضِيَ فَوَاتُهُ، وَ قَدْ رَامَ(6)أَقْوَامٌ أَمْراً بِغَيْرِ الْحَقِّ، فَتَأَلَّوْا(7)عَلَى اللَّهِ فَأَكْذَبَهُمْ. فَاحْذَرْ يَوْماً يَغْتَبِطُ(8)فِيهِ مَنْ أَحْمَدَ عَاقِبَةَ عَمَلِهِ، وَ يَنْدَمُ مَنْ أَمْكَنَ الشَّيْطَانَ مِنْ قِيَادِهِ(9)فَلَمْ يُجَاذِبْهُ(10). وَ قَدْ دَعَوْتَنَا إِلَى حُكْمِ الْقُرْآنِ وَ لَسْتَ مِنْ أَهْلِهِ، وَ لَسْنَا إِيَّاكَ أَجَبْنَا، وَ لَكِنَّا أَجَبْنَا الْقُرْآنَ فِي حُكْمِهِ، وَ السَّلاَمُ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به معاويه
ستم و دروغ، انسان را در دين و دنيايش رسوا و بدين صفت شهره خواهد كرد. پس چنين انسانى در دنيا رسوا مىشود و مردم از او دورى مىگزينند و به او به چشم موجودى پست و فرومايه مىنگرند و در آخرت نيز رسوا و سرانجام به آتش جهنم دچار خواهد شد.
و نيز اين دو خصلت نكوهيده مفاسد انسان را نزد عيبجويان آشكار مىسازد، چون كسانى كه در صدد عيبجويى از كسى باشند، در اين صورت، ستمگرى و دروغگويى فرد را بر ضدّ او حجت و دليل روشنى مىشمارند و عليه او به كار مىبرند.
...
...
اى معاويه، مىدانم كه تو به خون عثمان، كه ريخته شد و به قضا و حكم الهى از بين رفت، هرگز نخواهى رسيد، ولى گروههايى (= اصحاب جمل) قبل از تو قصد كردند كه به ناحق به خونخواهى عثمان برخيزند، زيرا آنان هرگز اولياى دم نبودند، پس بر [حكم] خدا دست تطاول دراز و احكام او را نقض كردند و خدا نيز حكم به دروغگويى آنان داد، آنجا كه در قرآن و سنّت نشانههاى دروغگويان و راستگويان را بيان نمود(1).
پس اى معاويه از روز قيامت بترس روزى كه در آن شاد و مسرور است كسى كه فرجام اعمال خود را نيكو گرداند زيرا با اعمال صالح خود به پاداش آخرت رسيده است، و در آن روز پشيمان خواهد بود هركه گريبانش را به شيطان سپرده و به فرمان او سر نهاده تا هرجا بخواهد ببرد و آنسان كه بپسندد فرمانش دهد؛ چونان چارپايى كه به فرمان صاحبش سرسپرده است، در عين حال هيچگاه نافرمانى شيطان را نمىكند تا او را به نابودى نكشاند.
تو ما را به حكم قرآن فراخواندى و به نيرنگ، قرآن بر سر نيزه كردى در حالىكه هرگز اهل قرآن نيستى و ما به تو پاسخ مثبت نداديم، چون گفتيم: قرآن بايد بين ما و تو داورى كند، بلكه تن به حكم قرآن داديم كه اگر فرمان جنگ يا آتشبسْ يا هر حكم ديگرى بدهد مىپذيريم، و السلام.
1) ممكن است منظور آن باشد كه اصحاب جمل، با بهانه خونخواهى عثمان در پى به دست آوردن حكومت بودند و منظور از تكذيب آنان توسط خداى متعال آن است كه با پيروزگرداندن امام عليهالسلام ناراستى و دروغشان را برملا ساخت.
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ الدُّنْيَا مَشْغَلَةٌ(1)عَنْ غَيْرِهَا، وَ لَمْ يُصِبْ صَاحِبُهَا مِنْهَا شَيْئاً إِلاَّ فَتَحَتْ لَهُ حِرْصاً عَلَيْهَا، وَ لَهَجاً(2)بِهَا، وَ لَنْ يَسْتَغْنِيَ صَاحِبُهَا بِمَا نَالَ فِيهَا عَمَّا لَمْ يَبْلُغْهُ مِنْهَا، وَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ فِرَاقُ مَا جَمَعَ، وَ نَقْضُ(3)مَا أَبْرَمَ(4)، وَ لَوِ اعْتَبَرْتَ بِمَا مَضَى حَفِظْتَ مَا بَقِيَ، وَ السَّلاَمُ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام خطاب به كسى غير معاويه
اما بعد، دنيا موجب مشغول شدن انسان و غفلت وى مىگردد، چون تمام فعاليت انسان را به خود اختصاص مىدهد و براى امور اخروى فرصت فعاليت نمىدهد.
و خواهان دنيا اگر به چيزى از آن دست يافت حرص و آزمندىاش شديد مىشود، مثلاً اگر منزلى به دست آورد، در آن صورت دنيا دروازهاى از حرص و شيفتگى به آن را به روى او مىگشايد كه افزون بر آن باغى و... تهيه كند، اما چنين كسى به آنچه به دست آورده بسنده نكرده و احساس بىنيازى نمىكند بلكه به دنبال چيزهايى است كه به دست نياورده. غافل از اينكه پس از گردآوردن و اندوختن مال، با مرگ به فراق و جدايى از اموال گرفتار مىشود و رشته مالكيت و سلطهاش بر آن اموال از هم مىگسلد. و اى انسان اگر در پيشينيان و آنچه از دنيا گذشته مىانديشيدى و به ديده عبرت در آن مىنگريستى، كه چه بود و چه شد، در آن صورت بقيه عمرت را حفظ مىكردى و در دنياطلبى تباهش نمىكردى، والسلام.
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ أَمِيرِ الْمُوءْمِنِينَ إِلَى أَصْحَابِ الْمَسَالِحِ(1). أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ حَقّاً عَلَى الْوَالِي أَلاَّ يُغَيِّرَهُ عَلَى رَعِيَّتِهِ فَضْلٌ نَالَهُ، وَ لاَ طَوْلٌ(2)خُصَّ بِهِ، وَ أَنْ يَزِيدَهُ مَا(3)قَسَمَ اللَّهُ لَهُ مِنْ نِعَمِهِ دُنُوّاً مِنْ عِبَادِهِ، وَ عَطْفاً(4)عَلَى إِخْوَانِهِ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام خطاب به فرماندهان ارتش خود
از بنده خدا على بن ابيطالب اميرالمؤمنين به ارتشيان و مرزداران.
اما بعد، بر حاكم و فرمانرواست كه مال و قدرتِ فراوان او موجب نشود كه رعيت را خوار كند و رفتارش دگرگونه شود و حقوقشان را ناديده بگيرد و بر آنها تكبر نمايد؛ و نيز مانند حاكمان ضعيف النفس نباشد كه هنگام احساس بىنيازى، رفتارش با مردمِ تحتِ فرمانِ او تغيير كند و با آنان برخوردى ستمگرانه به كار بَرَد.
و نعمتهايى كه خدا بدو ارزانى كرده، وى را به بندگان خدا نزديكتر كند و به برادران خود كه رعيت اويند عطوفت و مهرورزى بيشترى به كار گيرد تا هم شكرى نموده باشد در مقابل تفضلات الهى و هم اداى حقى كرده باشد در مقابل امت در هنگام دستيابى به قدرت ناشى از فضل الهى.
أَلاَ وَ إِنَّ لَكُمْ عِنْدِي أَلاَّ أَحْتَجِزَ(1)دُونَكُمْ سِرّاً إِلاَّ فِي حَرْبٍ، وَ لاَ أَطْوِيَ(2)دُونَكُمْ أَمْراً إِلاَّ فِي حُكْمٍ، وَ لاَ أُوءَخِّرَ لَكُمْ حَقّاً عَنْ مَحَلِّهِ، وَ لاَ أَقِفَ بِهِ دُونَ مَقْطَعِهِ، وَ أَنْ تَكُونُوا عِنْدِي فِي الْحَقِّ سَوَاءً. فَإِذَا فَعَلْتُ ذَلِكَ وَجَبَتْ لِلَّهِ عَلَيْكُمُ النِّعْمَةُ.
...
آگاه باشيد اى فرماندهان ارتش من، از حقوق شما بر من آن است كه هيچ سرّى از اسرار مملكتى را جز در امر جنگ از شما پنهان نكنم؛ زيرا جنگ و امور جنگى بايد كاملاً سرّى بماند تا دشمن از آنها مطلع نشود و نتواند براى دفاع از خود آماده شود و چون اطلاع از اوضاع بلاد از امورى است كه همه انسانها دوست مىدارند به آن دست يابند حقّى است كه بايد حاكم و فرمانده كل، آنها را بازگو كند و سرّى باقى نگذارد.
ديگر اينكه بدون مشورت با شما كارى انجام ندهم، مگر در حكم شرعى كه در آن جايى براى مشورت و تبادل نظر نيست. اين دو وظيفه از وظايف بسيار مهم حاكمانى است كه كرامت نفس خود و رعيت خود را خواهانند؛ زيرا اين دو موجب علاقهمندى متقابل و اطمينان خاطر مردم و اخلاص آنان نسبت به حكومت و فداكاريشان مىباشد.
و اينكه حق شما را از قبيل: غنيمت و مواجب از شما دريغ نكنم و در پرداخت آن تعلل نورزم، و حق شما را به طور كامل بپردازم و قبل از رسيدن به ميزان خاصِ آن در پرداختش تعلل نورزم و از آن نكاهم. مثلاً اگر حق هر يك از شما هزار دينار است به نهصد دينار اكتفا ننمايم، و آخر اينكه همه شما در برخوردارى از بيتالمال يكسان باشيد و هيچ كدام را بر ديگرى ترجيح ندهم.
پس وقتى اين حقوق شما را رعايت كردم، در واقع نعمت خدا بر شما تمام مىشود، زيرا شما حاكمى عادل داريد و بايد به پاسِ داشتنِ چنين حاكمى شكر خدا را بهجا آوريد.
وَ لِي عَلَيْكُمُ الطَّاعَةُ، وَ أَلاَّ تَنْكُصُوا(1)عَنْ دَعْوَةٍ، وَ لاَ تُفَرِّطُوا(2)فِي صَلاَحٍ، وَ أَنْ تَخُوضُوا الْغَمَرَاتِ(3)إِلَى الْحَقِّ، فَإِنْ أَنْتُمْ لَمْ تَسْتَقِيمُوا لِي عَلَى ذَلِكَ لَمْ يَكُنْ أَحَدٌ أَهْوَنَ عَلَيَّ مِمَّنِ اعْوَجَّ(4)مِنْكُمْ، ثُمَّ أُعْظِمُ لَهُ الْعُقُوبَةَ، وَ لاَ يَجِدُ عِنْدِي فِيهَا رُخْصَةً(5)، فَخُذُوا هَذَا مِنْ أُمَرَائِكُمْ، وَ أَعْطُوهُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ مَا يُصْلِحُ اللَّهُ بِهِ أَمْرَكُمْ، وَ السَّلاَمُ.
...
در مقابل، شما نيز موظفيد كه از من اطاعت كنيد، چون اطاعت حاكم عادل واجب است، و در مقابل هيچ فراخوانى سرپيچى نكنيد، و در هر كارى كه صلاح دولت و ملت است كوتاهى نكنيد، و در سختىهايى كه دستيابى به حق در پى داشته باشد و خدا آن را از شما خواسته است، وارد شويد.
پس اگر بعد از آنكه عدالت ورزيدم و حقوق شما را ادا كردم، شما حقوقى را كه ذكر كردم ادا نكرديد و پا برجا نمانديد، در آن صورت هر كدامتان كه كجراهه برويد و وظيفه خود را انجام ندهيد، در چشم من فرومايهتر و خوارترين مردم خواهد بود.
وانگهى شما را به كيفر و مجازاتى سنگين مىرسانم، چون به جاى اصلاح در جامعه تبهكارى كرديد و سزاوارترين افراد به كيفر و عقوبت كسانى هستند كه حقوقى را كه بر عهده خود دارند تباه كنند. و بىترديد ديگر از كيفر رهايى نخواهيد داشت.
پس حقوقى را كه برشمردم از فرماندهانتان بگيريد و حقوق آنها را ادا كنيد تا خدا امر شما را در اداره مملكت به سامان آورد، و السلام.
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٍّ أَمِيرِ الْمُوءْمِنِينَ إِلَى أَصْحَابِ الْخَرَاجِ(1). أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ مَنْ لَمْ يَحْذَرْ مَا هُوَ صَائِرٌ إِلَيْهِ لَمْ يُقَدِّمْ لِنَفْسِهِ مَا يُحْرِزُهَا. وَ اعْلَمُوا أَنَّ مَا كُلِّفْتُمْ يَسِيرٌ، وَ أَنَّ ثَوَابَهُ كَثِيرٌ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به مأموران خراج
از بنده خدا على اميرالمؤمنين به مأموران گردآورى خراج.
اما بعد، هركه از كيفر و عاقبت كار خويش نهراسد، براى روز واپسين خود چيزى از اعمال صالح نمىفرستد تا او را از كيفر ايمنى بخشد، به خلاف كسى كه بترسد، كه كارى مىكند كه از عذاب و كيفر محفوظ بماند.
و بدانيد كه وظيفهاى كه بدان مأمور شدهايد آسان، ولى پاداش آن نزد خداى سبحان فراوان است، چون اين پاداش جاودانه و از هر اندوه و رنجى به دور است.
1) خراج وجهى است كه حاكم از زمينهايى كه با شمشير فتح شده و در ملكيت همه مسلمانان درآمده است مىگيرد. بدين ترتيب كه آن زمينها را در مقابل مبلغى معين به مالكان اوليه آنها اجاره مىدهد و چون وجه الاجاره از عايدات زمين به دست مىآيد خراج ناميده شده است و اصحاب خراج كسانى هستند كه متولى جمعآورى خراج و مأمور برگشتدادن آن به خزانه دولت هستند.
وَ لَوْ لَمْ يَكُنْ فِيمَا نَهَى اللَّهُ عَنْهُ مِنَ(1)الْبَغْيِ وَ الْعُدْوَانِ عِقَابٌ يُخَافُ، لَكَانَ فِي ثَوَابِ اجْتِنَابِهِ مَا لاَ عُذْرَ فِي تَرْكِ طَلَبِهِ. فَأَنْصِفُوا النَّاسَ مِنْ أَنْفُسِكُمْ وَ اصْبِرُوا لِحَوَائِجِهِمْ، فَإِنَّكُمْ خُزَّانُ(2)الرَّعِيَّةِ وَ وُكَلاَءُ الاْءُمَّةِ، وَ سُفَرَاءُ(3)الاْءَئِمَّةِ، وَ لاَ تُحْسِمُوا أَحَداً عَنْ حَاجَتِهِ، وَ لاَ تَحْبِسُوهُ عَنْ طَلِبَتِهِ(4).
...
و اگر بر ستم كه خدا از آن نهى فرمود كيفرى نبود، تا مردم از آن بترسند، در عوض براى اجتناب از آنْ آن قدر پاداش مقرر شده كه ديگر عذرى در ترك آن وجود نداشت. پس اگر كسى دنبال ظلم مىرفت نزد مردم معذور نبود، چون گيريم كه دستور پرهيز از ستمگرى را نمىداشتيم، باز هم در انجام ندادنِ آن ثواب فراوانى نهفته است. بنابراين مردم مىبايست به جهت برخوردارى از آن همه ثواب، ظلم را ترك كنند.
پس شما اى مأموران، با مردم به انصاف رفتار كنيد، يعنى چنانكه حق خود را مىگيريد حق آنها را نيز بدهيد. و در برآوردهشدن نيازهايشان صبر ورزيد نه اينكه به علت بىحوصلگى، آنها را بىاعتنا رها كنيد؛ زيرا شما خزانهدار و حافظ مال رعيت هستيد. يعنى مأموران گردآورى خراج بايد مال مردم را نزد خود به امانت حفظ كنند تا در آنجا كه مصلحت مردم است خرج نمايند. و نيز وكيلان امت هستيد، يعنى امت اسلامى زمام مال خود را به دست شما سپرده است، زيرا شما فرمانگزار خليفهاى هستيد كه بر امت فرمان مىراند.
و سفيران خلفا و حاكمانيد، يعنى واسطههاى بين مردم و آنانيد. و هيچ كس را از نيل به نيازش محروم نكنيد و از رسيدن به خواستههايش بازنداريد. اى كاش امام عليهالسلام مىبود و مىديد كه مأموران و گماشتگان حكومتها در اين روزگار با مردم چه مىكنند!
وَ لاَ تَبِيعُنَّ لِلنَّاسِ فِي الْخَرَاجِ كِسْوَةَ شِتَاءٍ وَ لاَ صَيْفٍ، وَ لاَ دَابَّةً يَعْتَمِلُونَ(1)عَلَيْهَا، وَ لاَ عَبْداً، وَ لاَ تَضْرِبُنَّ(2)أَحَداً سَوْطاً(3)لِمَكَانِ دِرْهَمٍ، وَ لاَ تَمَسُّنَّ(4)مَالَ أَحَدٍ مِنَ النَّاسِ مُصَلٍّ وَ لاَ مُعَاهَدٍ، إِلاَّ أَنْ تَجِدُوا فَرَساً أَوْ سِلاَحاً يُعْدَى بِهِ(5)عَلَى أَهْلِ الاْءِسْلاَمِ. فَإِنَّهُ لاَ يَنْبَغِي لِلْمُسْلِمِ أَنْ يَدَعَ ذَلِكَ فِي أَيْدِي أَعْدَاءِ الاْءِسْلاَمِ فَيَكُونَ شَوْكَةً عَلَيْهِ.
...
و مبادا لباس زمستانى و تابستانى - اگرچه در فصل مناسبش نباشد - و مركبى كه از آن كار بكشند و برده مورد نيازشان را بفروشيد تا از آنان خراج بگيريد.
و كسى را به جهت نپرداختن درهمى تازيانه مزنيد. يعنى اگر كسى خراج ندارد و نپردازد، هرگز حق نداريد كه او را تازيانه بزنيد.
و مبادا مال كسى را، خواه مسلمان نمازگزار باشد و خواه اهل كتابِ معاهدِ در ذمه اسلام، بگيريد و بفروشيد و خراج را بازستانيد، مگر آنكه اسب و يا اسلحهاى در دست كافر ذمى باشد كه با آن قصد تعدى به مسلمانان و جنگيدن دارد و غالباً چنين است كه اگر فرصت يابد، تعدى مىنمايد. در اين صورت مىتوان آن را فروخت و خراج را استيفا كرد.
بىترديد سزاوار نيست مسلمان شمشير و اسلحه را در دست دشمن اسلام وانهد تا در نتيجه، عليه اسلام و مسلمين شوكت و قدرتى به شمار آيد.
وَ لاَ تَدَّخِرُوا(1)أَنْفُسَكُمْ نَصِيحَةً، وَ لاَ الْجُنْدَ حُسْنَ سِيرَةٍ، وَ لاَ الرَّعِيَّةَ مَعُونَةً(2)، وَ لاَ دِينَ اللَّهِ قُوَّةً. وَ أَبْلُوا(3)فِي سَبِيلِ اللَّهِ مَا اسْتَوْجَبَ عَلَيْكُمْ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ قَدِ اصْطَنَعَ(4)عِنْدَنَا وَ عِنْدَكُمْ أَنْ نَشْكُرَهُ بِجُهْدِنَا، وَ أَنْ نَنْصُرَهُ بِمَا بَلَغَتْ قُوَّتُنَا، وَ لاَ قُوَّةَ إِلاَّ بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ.
...
و مبادا از خيرخواهى براى مسلمانان خوددارى كنيد، به اين پندار كه اين نصيحت را براى وقت ديگرى بيندوزيد و آن را به كار بريد، بنابراين در موارد نياز از خيرخواهى و نصيحت دريغ نكنيد. اين دستور از آموزههاى مهم اسلام است و بسا كسى چيزى را به صلاح مردم مىبيند، اما از بيان آن خوددارى مىكند، به گمان آنكه اگر آنها خود را نيازمند او ديدند از وى پيروى مىكردند و براى درخواست و راهنمايى نزد او مىآمدند، كه البته چنين انگيزههايى او را از خيرخواهى و هدايت مسلمانان باز مىدارد.
و با ارتشيان خوشرفتارى كنيد و از پرداخت حقوقشان هرگز خوددارى نكنيد. و با مردم همكارى داشته باشيد و از محل خراج به اندازه رفع نيازشان به آنها بپردازيد و در راه تقويت دين خدا هر مقدار كه ممكن است پرداخت كنيد.
و براى رضاى خدا آنچه بر شما واجب گردانيده ادا كنيد و فرايض را به جاى آوريد، زيرا خدا از ما و شما خواسته به اندازه توان و قدرت خود شكر و ثناى او را به جاى آوريم و به اندازه نيروى خود دينش را يارى رسانيم كه كسى را قدرت و نيرويى نيست، جز از نيرو و قدرت خداى بزرگ و باعظمت كه تمام اسباب را فراهم كرده و به صلاح و خير راهنمايى مىنمايد.
أَمَّا بَعْدُ، فَصَلُّوا بِالنَّاسِ الظُّهْرَ حَتَّى تَفِيءَ(1)الشَّمْسُ مِنْ مَرْبِضِ الْعَنْزِ(2)، وَ صَلُّوا بِهِمُ الْعَصْرَ وَ الشَّمْسُ بَيْضَاءُ حَيَّةٌ فِي عُضْوٍ مِنَ النَّهَارِ حِينَ يُسَارُ فِيهَا فَرْسَخَانِ، وَ صَلُّوا بِهِمُ الْمَغْرِبَ حِينَ يُفْطِرُ الصَّائِمُ وَ يَدْفَعُ الْحَاجُّ إِلَى مِنًى، وَ صَلُّوا بِهِمُ الْعِشَاءَ حِينَ يَتَوَارَى الشَّفَقُ إِلَى ثُلُثِ اللَّيْلِ، وَ صَلُّوا بِهِمُ الْغَدَاةَ وَ الرَّجُلُ يَعْرِفُ وَجْهَ صَاحِبِهِ، وَ صَلُّوا بِهِمْ صَلاَةَ أَضْعَفِهِمْ وَ لاَ تَكُونُوا فَتَّانِينَ(3).
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به اميران بلاد درباره اوقات نماز
پس از حمد و ستايش الهى و صلوات بر وجود مقدس حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ، اى اميران بلاد، كارگزارانِ ولايات، نماز ظهر را از زوال خورشيد (نيمروز) تا وقتى كه آفتاب به مقدار جايى كه بزى در آن خفته باشد سايه افكند، با مردم بخوانيد. مراد ديوارى است كه بز در كنار آن به استراحت مىپردازد و ديوار اول ظهر، چنانچه در امتداد قبله باشد، سايه ندارد و آنگاه سايه از سمت مغرب به سمت مشرق بر مىگردد و منظور آن است كه سايه هر چيز به اندازه خود آن چيز شود كه آن زمان، آخرين وقت فضيلت نماز ظهر است. [پس محل خفتن بُز، كنايه از شاخص است نه اينكه موضوعيتى داشته باشد.]
...
...
و نماز عصر را در حالى بخوانيد كه خورشيد هنوز سفيد است و براى غروب زرد و به وقت غروب خود نزديك نشده و رنگ نباخته باشد. يعنى فضيلت خواندن نماز عصر قبل از زرد شدن و غروب خورشيد است كه در بخشى از روز تحقق مىپذيرد و هنوز دو ساعت تا غروب مانده و اگر كسى بخواهد مسافرت كند بتواند قبل از غروب خورشيد عرفا حدود دو فرسخ راه بپيمايد.
و نماز مغرب را وقتى بخوانيد كه روزهدار افطار مىكند؛ يعنى به مقدار يك ربع ساعت از مغرب گذشته باشد و تا زمانى كه حاجيان در شب دهم از عرفات به منا بر مىگردند، چرا كه حاجيان شبها به سمت منا حركت مىكنند تا در مشعر بيتوته كنند و سپس در منا پس از طلوع خورشيد به سر ببرند.
و نماز عشا را وقتى بخوانيد كه شفق، يعنى سپيدى و نور اول شب پنهان شود كه حدوداً يكساعت پس از مغرب صورت مىگيرد و تا يك سوم از شب رفته كه پايان وقت نماز عشاست وقت باقى است.
و نماز صبح را زمانى بخوانيد كه انسان بتواند صورت دوست خود را در روشنايى هوا ببيند و گويا اين زمان مقدار جواز تأخير از اول صبح، يعنى طلوع فجر صادق است تا مردم از خواب برخيزند و در مسجد براى نماز گردآيند.
و نماز را با رعايت حال ضعيفترين افراد مثل بيماران و ازپاافتادگان بخوانيد. و اى ائمه جماعات، مبادا كارى كنيد كه نمازگزاران از نماز جماعت دلزده شوند و آنقدر طول بدهيد كه مردم خسته و گريزان كردند.
و من كتاب له عليهالسلام كتبه للأشتر النخعي رحمهالله لمّا ولاّه على مصر و أعمالها، حين اضطرب أمر أميرها محمد بن أبي بكر، و هو أطول عهد و أجمع كتبه للمحاسن
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اللَّهِ عَلِيٌّ أَمِيرُ الْمُوءْمِنِينَ، مَالِكَ بْنَ الْحَارِثِ الاْءَشْتَرَ فِي عَهْدِهِ(1)إِلَيْهِ حِينَ وَلاَّهُ مِصْرَ جِبَايَةَ(2)خَرَاجِهَا(3)، وَ جِهَادَ عَدُوِّهَا، وَ اسْتِصْلاَحَ أَهْلِهَا، وَ عِمَارَةَ بِلاَدِهَا. أَمَرَهُ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ إِيْثَارِ طَاعَتِهِ وَ اتِّبَاعِ مَا أَمَرَ بِهِ فِي كِتَابِهِ، مِنْ فَرَائِضِهِ وَ سُنَنِهِ الَّتِي لاَ يَسْعَدُ أَحَدٌ إِلاَّ بِاتِّبَاعِهَا، وَ لاَ يَشْقَى إِلاَّ مَعَ جُحُودِهَا وَ إِضَاعَتِهَا، وَ أَنْ يَنْصُرَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بِقَلْبِهِ وَ يَدِهِ وَ لِسَانِهِ، فَإِنَّهُ - جَلَّ اسْمُهُ(4)- قَدْ تَكَفَّلَ(5)بِنَصْرِ مَنْ نَصَرَهُ، وَ إِعْزَازِ مَنْ أَعَزَّهُ.
...
فرمان مكتوب آن حضرت عليهالسلام به مالك اشتر نخعى؛ هنگامى كه او را به حكومت مصر و مناطق آن منصوب نمود، آنهم زمانى كه كار بر حاكم آنجا، محمد بن ابىبكر نابسامان شده بود. اين نامه طولانىترين عهدنامه و جامع تمام خوبىها و زيبايىهاست.
به نام خداى بخشنده مهربان. ابتدا و آغاز اين نامه با نام خداى سبحان جامع جميع صفات كمال و رحمت مستمر و مكرر در دنيا و آخرت است.
...
...
اين نامه، فرمانى است كه بنده خدا على اميرمؤمنان به مالك بن حارث اشتر(1)به عنوان عهدنامه و توصيهنامه، آن هنگام كه وى را به عنوان والى و حاكم مصر منصوب كرده نوشته است. وظيفه او در مصر: خراج آن سرزمين را گرد آورد، با دشمنان داخلى مانند معاويه و يا خارجى همچون روميان به جهاد برخيزد، با ارشاد و تأديب و امثال اينها ميان مردم صلح و دوستى برقرار كند، با ساختن خانهها و گذرگاهها و مغازهها و حمامها و بستانها و باغستانها آن سرزمين را آباد نمايد.
اميرمؤمنان عليهالسلام مالك اشتر را به تقواى الهى فرمان داد؛ يعنى از خدا بترسد و به امر و نهى حضرتش سر نهد و طاعت خدا را بر هر چيز ديگرى مقدم و برتر بدارد، و از آنچه خدا در كتاب خود بدان فرمان داده چه واجب و چه مستحب پيروى كند، امورى كه پرداختن به آن موجب سعادت و روى برتافتن از آن و انكارش مايه شقاوت است.
و اينكه خدا را با قلب (تصميم بر اجراى اوامر او درباره كشور و مردم) و دست (تأديب و جهاد) و زبان (با گفتن حق و امر به معروف و نهى از منكر) يارى كند، زيرا اگر كسى دين خدا را يارى كند، خداى بزرگ تضمين نموده كه او را يارى كند، چون خود فرموده است: «يَآأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِن تَنصُرُوا اللَّهَ يَنصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ»؛(2)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، اگر خدا را يارى كنيد، ياريتان مىكند و گامهايتان را استوار مىدارد».
و چون كسى او را عزيز بدارد وى را در ميان مردم عزيز مىگرداند.
1) مالك اصالةً از اهالى يمن و از شجاعان آن سرزمين بود. امام عليهالسلام درباره او فرمود: «كانَ لي كَما كُنتُ لرسُولِ اللّه صلىاللهعليهوآله ؛ مالك براى من چنان بود كه من براى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بودهام». وى از آنرو اشتر ناميده شد كه پلك پايين چشمش در يكى از جنگها پاره شده بود.
2) سوره محمد، آيه 7.
وَ أَمَرَهُ أَنْ يَكْسِرَ نَفْسَهُ مِنَ الشَّهَوَاتِ وَ يَزَعَهَا(1)عِنْدَ الْجَمَحَاتِ(2)، فَإِنَّ النَّفْسَ أَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ مَا رَحِمَ اللَّهُ. ثُمَّ اعْلَمْ يَا مَالِكُ، أَنِّي قَدْ وَجَّهْتُكَ إِلَى بِلاَدٍ قَدْ جَرَتْ عَلَيْهَا دُوَلٌ قَبْلَكَ، مِنْ عَدْلٍ وَ جَوْرٍ، وَ أَنَّ النَّاسَ يَنْظُرُونَ مِنْ أُمُورِكَ فِي مِثْلِ مَا كُنْتَ تَنْظُرُ فِيهِ مِنْ أُمُورِ الْوُلاَةِ قَبْلَكَ، وَ يَقُولُونَ فِيكَ مَا كُنْتَ تَقُولُ فِيهِمْ، وَ إِنَّمَا يُسْتَدَلُّ عَلَى الصَّالِحِينَ بِمَا يُجْرِي اللَّهُ لَهُمْ عَلَى أَلْسُنِ عِبَادِهِ.
...
و او را فرمان داده است كه نفسِ سركشِ خود را بشكند و تمايلات و خواستههايش را تأمين نكند و از زيادهخواهىها و خوشخواهىهاىِ آن خويشتندارى كند، زيرا نفس، آدمى را به انجام دادن گناهان فراوان فرمان مىدهد، مگر آنكه خدايش به او رحم كند و او را از پيروى شهوات باز بدارد.
پس اى مالك، بدان كه تو را به سرزمينى گسيل كردهام كه قبلاً دولتها و حكومتهايى، چه عادل و چه ظالم، بر پايه دادگرى يا ستمگرى حكم راندهاند.
مردمان به عملكرد تو در دوران فرمانروايىات مىنگرند، همانطور كه تو در كار حاكمان پيشين مىنگريستى و كار خوب و بد آنان را برمىشمردى. پس مردم نيز همينگونه درباره تو قضاوت مىكنند و تو را مىستايند يا مىنكوهند.
وانگهى معيار قضاوت درباره اينكه چه كسى صالح و چه كسى ناصالح است، همان چيزى است كه خداوند بر سر زبانهاى مردم مىاندازد. پس اگر مردم از كسى مدح و ستايش كردند دليل بر صلاح او خواهد بود.
فَلْيَكُنْ أَحَبَّ الذَّخَائِرِ إِلَيْكَ ذَخِيرَةُ الْعَمَلِ الصَّالِحِ، فَامْلِكْ هَوَاكَ وَ شُحَّ(1)بِنَفْسِكَ عَمَّا لاَ يَحِلُّ لَكَ، فَإِنَّ الشُّحَّ بِالنَّفْسِ الاْءِنْصَافُ مِنْهَا فِيمَا أَحَبَّتْ أَوْ كَرِهَتْ.
...
اى مالك، محبوبترين اندوختهها نزد تو بايد عمل صالح باشد، به خلاف فرمانروايانى كه طلا و جواهرات و ثروت مىاندوزند و ملاكشان ثروت و قدرت است.
و نفس خود را در اختيار گير تا تو را به نابودى و گرفتارى نكشاند. و بر نفس خود دريغ و بخل بورز و آن را در رفتار و گفتارهايى كه بر تو روا نباشد صرف مكن زيرا بخلورزيدن به نفس آن است كه در مواردى كه دوست مىدارى از حد نگذرانى و در مواردى كه نمىپسندى، كوتاهى نكنى و بدين ترتيب آن را از گرفتار شدن در مهلكه بازبدارى. به ديگر بيان، درباره آنچه دوست مىدارى افراط، و به آنچه نمىپسندى تفريط روا مدار. زيرا گاهى انسان شخصى را دوست مىدارد و از اين جهت در تكريم او زيادهروى مىكند و يا كسى را دوست نمىدارد و حاضر نيست چنانكه شايسته اوست گرامىاش بدارد. پس بخلورزيدن به نَفسْ عبارت است از عمل با هر انسانى به قدر شايستگى او، نه بر اساس دوستى و دشمنى فرد.
1) شحّ: دريغداشتن، بخلورزيدن.
وَ أَشْعِرْ(1)قَلْبَكَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعِيَّةِ، وَ الْمَحَبَّةَ لَهُمْ، وَ اللُّطْفَ بِهِمْ، وَ لاَ تَكُونَنَّ عَلَيْهِمْ سَبُعاً(2)ضَارِياً(3)، تَغْتَنِمُ أَكْلَهُمْ، فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ: إِمَّا أَخٌ لَكَ فِي الدِّينِ، وَ أَوْ نَظِيرٌ لَكَ فِي الْخَلْقِ، يَفْرُطُ(4)مِنْهُمُ الزَّلَلُ(5)، وَ تَعْرِضُ لَهُمُ الْعِلَلُ(6)، وَ يُوءْتَى عَلَى أَيْدِيهِمْ فِي الْعَمْدِ وَ الْخَطَإِ، فَأَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِكَ وَ صَفْحِكَ مِثْلِ الَّذِي تُحِبُّ أَنْ يُعْطِيَكَ اللَّهُ مِنْ عَفْوِهِ وَ صَفْحِهِ(7)، فَإِنَّكَ فَوْقَهُمْ، وَ وَالِي الاْءَمْرِ عَلَيْكَ فَوْقَكَ، وَ اللَّهُ فَوْقَ مَنْ وَلاَّكَ وَ قَدِ اسْتَكْفَاكَ(8)أَمْرَهُمْ وَ ابْتَلاَكَ بِهِمْ. وَ لاَ تَنْصِبَنَّ نَفْسَكَ لِحَرْبِ اللَّهِ، فَإِنَّهُ لاَ يَدَ لَكَ بِنِقْمَتِهِ، وَ لاَ غِنَى بِكَ عَنْ عَفْوِهِ وَ رَحْمَتِهِ.
...
مهرورزيدن به رعيت را در قلب خود جاى بده تا محبت و لطف ورزيدنِ به آنان در وجود تو به صورت ملكهاى در آيد، چون انسان وقتى درباره امرى بسيار بينديشد آن امر به صورت ملكه او در خواهد آمد. و در برخوردت با آنان لطف و مهر ورز.
و نسبت به آنان چونان حيوان درنده مباش كه خوردنشان را غنيمت شمرده و حقوق آنها را تباه و در اموال آنها غاصبانه تصرف كنى، زيرا مردمان بر دو گروهند: اگر مسلمان باشند، برادران دينى تو هستند، چنانكه خداى منان مىفرمايد: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ»؛(9)«در حقيقت مؤمنان با هم برادرند»، و در صورتى كه مسلمان نباشند، در آن صورت در آفرينش به تو مىمانند. و ناخواسته از آنان خطا و اشتباه سرمىزند و عوامل گناه و كار ناپسند بر سر راه آنها قرار مىگيرد و چه عمدى و چه به صورت اشتباهى كار زشت بر
1) أشعر: آشناگردان، عادت ده.
2) سبع: درنده.
3) ضاري: ضرر رساننده.
4) يفرط: سبقت مىگيرد. تعبير به سبقت از آن روست كه انسان گاهى خطا را اراده نمىكند، بلكه ناخواسته از او سر مىزند و جلو راه او سبز مىشود.
5) زلل: جمع زلة، يعنى لغزش.
6) علل: جمع علة، يعنى علل گناه.
7) صفح: عفو و گذشت.
8) استكفاك: از تو كفايت و انجام دادن كار را طلبيد.
9) سوره حجرات، آيه 10.
...
...
دست آنها اجرا مىشود، كه البته اين امر سرشتِ انسان غيرمعصوم است كه اعمال زشت عمدى و خطايى از وى سرمىزند.
پس آنان را از عفو و چشمپوشىِ از گناهان و خطاهايشان برخوردار كن، همانطور كه دوست مىدارى كه خدا درباره تو چنين كند؛ چون تو اى مالك، مافوق و حاكم آنانى و على عليهالسلام والى و مافوق تو و خداى بزرگ مافوق والى توست، پس بايد امر و نهى خدا را با دقت تمام رعايت كنى.
خداى متعال كفايت و تأمين نيازها و كارهاى آنها را به تو واگذارده و تحقق خواستهها و پرداختن به آنان و به سامان آوردنشان را از تو خواسته و با سپردنِ سرپرستىِ آنان به تو، به وسيله ايشان امتحانت كرده است.
و خود را در معرض جنگيدن با خدا قرار مده؛ يعنى با ستم كردن بر بندگانْ با شريعتِ او مخالفت مكن، زيرا حاكم ستمگر مثل كسى است كه با خدا جنگ مىكند.
چرا كه تو در مقابل خدا قدرتى ندارى تا بتوانى عذاب و كيفر سهمگينِ او را از خود بازگردانى، و بدان كه از عفو و رحمت او هرگز بىنياز نيستى، چون انسان هرچه بلندمرتبه و والا مقام باشد بازهم نيازمند فضل و رحمت الهى است. پس چنين كسى كه به خدا نيازمند است و نمىتواند عذاب او را از خود دفع كند، نبايد با حضرتش مخالفت كند و در نتيجه از رحمت او بىنياز شود و خود را مستوجب كيفر گرداند.
وَ لاَ تَنْدَمَنَّ عَلَى عَفْوٍ، وَ لاَ تَبْجَحَنَّ(1)بِعُقُوبَةٍ، وَ لاَ تُسْرِعَنَّ إِلَى بَادِرَةٍ(2)وَجَدْتَ مِنْهَا مَنْدُوحَةً(3)، وَ لاَ تَقُولَنَّ: إِنِّي مُوءَمَّرٌ(4)آمُرُ فَأُطَاعُ، فَإِنَّ ذَلِكَ إِدْغَالٌ(5)فِي الْقَلْبِ، وَ مَنْهَكَةٌ(6)لِلدِّينِ، وَ تَقَرُّبٌ مِنَ الْغِيَرِ(7).
...
و اگر از جرم و گناهى كه به تو شد چشم پوشيدى و بر بدكار بخشيدى پشيمان مشو، چون عاقبتِ عفو، بهتر از انتقام است. و چون تبهكارى را كيفر مىدهى سرخوش و شادمان مباش، زيرا كيفرْ عاقبت خوشى ندارد.
و به هر گفتار و كردارى كه در هنگام غضب به ذهنت رسيد، شتاب مكن و از غضب و آثار آن بگريز تا خشمت فرونشيند.
و هيچگاه مگو كه من از طرف خليفه فرمان مىگيرم و از اينرو بر شما فرمان مىرانم و بايد اطاعت شوم، و هيچگاه خودت را مافوق مردم مخوان، زيرا چنين احساسى تكبر و استكبار مىآفريند و قلب را لانه فساد و تباهى مىسازد. زيرا انسانى كه چنين مىانديشد، آنگاه كه رعيت بر خلاف ميل او كارى كنند به ناحق آنان را كيفر خواهد كرد.
و دين انسان را به سستى مىگراياند و او را به ظلم و تجاوز به حقوق و برترىجويى مىكشاند كه همه اينها دين و آموزههاى آن را در انسان بىرنگ مىكند. و انسان را فريفته سلطه و قدرت مىنمايد، و اين امر افتادن در كارهاى ناپسند را در پى دارد.
وَ إِذَا أَحْدَثَ لَكَ مَا(1)أَنْتَ فِيهِ مِنْ سُلْطَانِكَ أُبَّهَةً(2)أَوْ مَخِيلَةً(3)، فَانْظُرْ إِلَى عِظَمِ مُلْكِ اللَّهِ فَوْقَكَ، وَ قُدْرَتِهِ مِنْكَ عَلَى مَا لاَ تَقْدِرُ عَلَيْهِ مِنْ نَفْسِكَ، فَإِنَّ ذَلِكَ يُطَامِنُ(4)إِلَيْكَ مِنْ طِمَاحِكَ(5)، وَ يَكُفُّ عَنْكَ مِنْ غَرْبِكَ(6)، وَ يَفِيءُ إِلَيْكَ بِمَا عَزَبَ(7)عَنْكَ مِنْ عَقْلِكَ. إِيَّاكَ وَ مُسَامَاةَ(8)اللَّهِ فِي عَظَمَتِهِ، وَ التَّشَبُّهَ بِهِ فِي جَبَرُوتِهِ، فَإِنَّ اللَّهَ يُذِلُّ كُلَّ جَبَّارٍ(9)، وَ يُهِينُ كُلَّ مُخْتَالٍ(10). أَنْصِفِ اللَّهَ وَ أَنْصِفِ(11)النَّاسَ مِنْ نَفْسِكَ، وَ مِنْ خَاصَّةِ أَهْلِكَ، وَ مَنْ لَكَ فِيهِ هَوىً(12)مِنْ رَعِيَّتِكَ، فَإِنَّكَ إِلاَّ تَفْعَلْ تَظْلِمْ، وَ مَنْ ظَلَمَ عِبَادَ اللَّهِ كَانَ اللَّهُ خَصْمَهُ دُونَ عِبَادِهِ، وَ مَنْ خَاصَمَهُ اللَّهُ أَدْحَضَ(13)حُجَّتَهُ، وَ كَانَ لِلَّهِ حَرْباً حَتَّى يَنْزِعَ(14)أَوْ يَتُوبَ.
...
و هرگاه حكومت و قدرتى كه در اختيار دارى تو را در نظرت بزرگ نماياند و دچار غرور و خودپسندىات كرد، براى شكستن آن در بزرگى و عظمت حكومت و سلطه خدا بنگر كه برتر از توست، و به قدرتش بنگر كه چون تو را به بيمارى و فقر گرفتار كند و بميراندت نتوانى در خودت هيچ تصرفى بكنى و اگر چنين در خود بنگرى، از غرور و خودبزرگبينى تو كاسته مىشود و خودبزرگپندارىات زدوده مىگردد و كمبود عقلت به تو باز مىگردد؛ زيرا اگر انسان خود را، كه در حقيقت كوچك و بىمقدار است، بزرگ ببيند عقل از كف بداده است.
1) در عبارت «و إذا... اُبهة»، ما فاعل أحدث و من بيان و اُبهة مفعول آن است.
2) أبهة: عظمت.
3) مخيلة: غرور و خودپسندى.
4) يطامن: پايين مىآورد.
5) طماح: سركشى و كبر.
6) غرب: تندى و تيزى و برندگى.
7) عزب: پنهان شد.
8) مساماة: رقابت، همتا دانستن.
9) جبار: كسى كه بر بندگان خدا هر طور كه مىخواهد حكم مىراند، ستمگر.
10) مختال: متكبر، مغرور.
11) أنصف: حق را ادا كن.
12) هوى: دوستى و محبت.
13) أدحض: باطل كرد.
14) ينزع: دست بردارد.
...
...
از اينكه در عظمت با خدا رقابت كرده و خود را بزرگببينى بپرهيز كه خودبزرگبينى همسنگ دانستنِ خود در عظمتِ خداست.
و مبادا كه بخواهى در جبروت با خدا مشابهت و همسانى داشته باشى و جبار و ستمگر باشى، زيرا خدا در ملك خود جبار است، ولى ديگران در ملك غير خود جبارند، چرا كه حضرتش هر جبارى را خوار و هر متكبرى را بىمقدار خواهد كرد.
ميان خود و خدا و خويشان نزديكت و هر كس از رعيت را كه دوست مىدارى، به انصاف رفتار كن، و بدان كه انصاف با خدا در فرمانبردارى از اوست و انصاف با مردم در دادن حقوق آنان و انصاف با خويشانِ نزديك، در بازداشتنشان از نافرمانى خدا و تضييع حقوق مردم است، زيرا غالباً اطرافيان حاكم، به دليل استغنايى كه دارند به فرايض الهى و حقوق مردم اعتنايى نمىكنند، چنان كه قرآن فرموده است: «إِنَّ الإِنسَانَ لَيَطْغَى * أَن رَّءَاهُ اسْتَغْنَى»؛(1)«حقّا كه انسان سركشى مىكند، همين كه خود را بىنياز پندارد».
اگر حق اينها را ادا نكنى و ميان خود و آنان به انصاف رفتار نكنى، در آن صورت ظلم كردهاى، زيرا آنان را به حال خود رها كردهاى تا هرچه بخواهند انجام دهند، و كسى كه به بندگان خدا ظلم كند خدا به جاى بندگانش با او دشمن خواهد بود، زيرا حضرتش عهدهدار دفع ستم از بندگان است و كسى كه خدا با او خصومت ورزد، حجت او را - كه دروغ و نيرنگ است - باطل مىكند، چون او عالم و به تمام واقعيتها آگاه است و استدلال پوچ ظالمان را هرگز نمىپذيرد.
و اين ظالم در حال جنگ با خداست مگر آنكه از ظلم دست بردارد و اگر پيشتر ظلم كرده است، بايد فورا توبه كند.
1) سوره علق، آيههاى 6 و 7.
وَ لَيْسَ شَيْءٌ أَدْعَى(1)إِلَى تَغْيِيرِ نِعْمَةِ اللَّهِ وَ تَعْجِيلِ نِقْمَتِهِ مِنْ إِقَامَةٍ عَلَى ظُلْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ دَعْوَةَ الْمُضْطَهَدِينَ(2)، وَ هُوَ لِلظَّالِمِينَ بِالْمِرْصَادِ(3). وَ لْيَكُنْ أَحَبَّ الاْءُمُورِ إِلَيْكَ أَوْسَطُهَا فِي الْحَقِّ، وَ أَعَمُّهَا فِي الْعَدْلِ، وَ أَجْمَعُهَا لِرِضَى الرَّعِيَّةِ، فَإِنَّ سُخْطَ الْعَامَّةِ يُجْحِفُ(4)بِرِضَى الْخَاصَّةِ، وَ إِنَّ سُخْطَ الْخَاصَّةِ يُغْتَفَرُ مَعَ رِضَى الْعَامَّةِ.
...
و هيچ چيزى چون پاىورزى بر ظلم و ستم، نعمت الهى را نابود نمىكند و بلا را زودهنگام بر ستمگر نازل نمىسازد، زيرا خدا نفرين و شكايت مظلومان بر ظالمان را مىشنود و در كمينگاه ظالمان است تا آنها را بگيرد.
و بايد محبوبترين كارها در نزد تو رعايت اعتدال در حقّ باشد، مثل بخشش بدون افراط و تفريط، گرچه به دليل بىضرر بودن چنين كارى، فىنفسه افراط و تفريط در آن جايز است، ولى خوب است كه در آن نيز اعتدال رعايت شود.
و ديگر گستردهتر بودن دايره شمول عدل است؛ يعنى عدالتْ هرچه افراد بيشترى را در برگيرد، پسنديدهتر و ستودهتر است؛ مثلاً اگر بخواهى هزار دينار انفاق كنى، خوب است به هزار نفر بدهى نه به صد نفر، گر چه هر دو كار جايز و روا است.
و نيز خرسندى همه رعيت را در بر بگيرد نه بخشى از اقشار جامعه را، زيرا خشم و نارضايتى عمومى، رضايتِ بخش كوچك جامعه را نيز از بين مىبرد. يعنى وقتى انسان نارضايتى بخش عمده جامعه را برانگيزد، خاصّان و نزديكان نيز - كه در اقليتاند - ناراضى
...
...
مىشوند، زيرا افراد جامعه درهم تنيده هستند و با همديگر در ارتباطند؛ در مقابل اگر بخش كوچك جامعه ناراضى باشند، نارضايتى آنها با رضايت عمومى جبران مىشود و ديگر تأثيرى ندارد. لذا بايد انسان رضايت عمومى جامعه را لحاظ بدارد، هرچند بخشى ناچيز و افزونخواه جامعه ناراضى باشند.
وَ لَيْسَ أَحَدٌ مِنَ الرَّعِيَّةِ أَثْقَلَ عَلَى الْوَالِي مَئُونَةً(1)فِي الرَّخَاءِ(2)، وَ أَقَلَّ مَعُونَةً(3)لَهُ فِي الْبَلاَءِ، وَ أَكْرَهَ لِلاْءِنْصَافِ، وَ أَسْأَلَ بِالاْءِلْحَافِ(4)، وَ أَقَلَّ شُكْراً عِنْدَ الاْءِعْطَاءِ، وَ أَبْطَأَ(5)عُذْراً عِنْدَ الْمَنْعِ، وَ أَضْعَفَ صَبْراً عِنْدَ مُلِمَّاتِ(6)الدَّهْرِ مِنْ أَهْلِ الْخَاصَّةِ. وَ إِنَّمَا عِمَادُ الدِّينِ وَ جِمَاعُ الْمُسْلِمِينَ وَ الْعُدَّةُ(7)لِلاْءَعْدَاءِ الْعَامَّةُ مِنَ الاْءُمَّةِ فَلْيَكُنْ صِغْوُكَ(8)لَهُمْ، وَ مَيْلُكَ مَعَهُمْ، وَ لْيَكُنْ أَبْعَدَ رَعِيَّتِكَ مِنْكَ، وَ أَشْنَأَهُمْ(9)عِنْدَكَ، أَطْلَبُهُمْ لِمَعَايِبِ النَّاسِ، فَإِنَّ فِي النَّاسِ عُيُوباً الْوَالِي أَحَقُّ مَنْ سَتَرَهَا.
...
ويژگان و رعيتِ خاص و نزديكان حاكم در حال خوشى و رفاه، سنگينترين هزينهها را براى حكومت دارند و همواره بر خواستههاى خود پاىورزى و سماجت مىكنند، و در حال بلا و گرفتارى كمترين كمك و يارى را به حكومت مىرسانند، و درباره خود حكم به انصاف و عدالت نمىكنند و از دريافت حقوقِ مساوى همگان ناخشنودترند و بيش از حق خود مىخواهند و نيز بسيار مىخواهند، و در هنگام گرفتن مال و منصب و... كمتر سپاسگزارند، و در هنگام نبودن دهش و دست نيافتن به مال و منصب دير و به سختى عذر حكومت را مىپذيرند، و در حوادث دردناك روزگار، مثل جنگ، ناشكيباترند.
اينها ويژگىهاى خواص جامعه است كه به حكومت وابستهاند و دليل آن هم اين است كه خود را از طبقه بالاى جامعه مىشمارند و غالباً در چنبره اين خصلتهاى نكوهيده گرفتارند، زيرا خود را از ممتازان و اشراف مىپندارند.
...
...
بىترديد عموم افراد جامعه و تودههاى مردم ستون ديناند كه به امور دينى و ساير شئون آن مىپردازند، و جمعيتِ امتِ اسلامى و ارتش حكومت در مصاف دشمنان مىباشند كه اگر روزى آتش جنگى شعله كشد در برابر دشمن به دفاع برمىخيزند؛ زيرا اينان براى خود امتياز خاصى قائل نيستند و براى رضاى خدا در همه عرصهها حضور دارند و مىكوشند.
پس بايد به سخنان آنها گوش بدهى و خواستههايشان را برآورى و همنشينشان باشى و بايد به آنان تمايل نمايى و بين خود و آنان هرگز فاصله نيفكنى و از ايشان روى برنتابى.
در اينجا ذكر اين نكته ضرورى است كه انسان، افزون بر توده مردم، به خاصانى امين و دانا نيازمند است، زيرا آنان در تدبير مملكت و سياستگذارىها و آمادگى حكومت براى امور سهمگين و دشوار نقش مؤثر دارند. لذا جلب رضايت آنان نيز لازم است، اما تا جايى كه خشم عمومى را برنينگيزد، چنانكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله و امام عليهالسلام همين نكته را مد نظر قرار دادهاند و موفقترين حكومت، آن است كه بتواند در مسير طاعت الهى بين دو حق را جمع كند و رضايت هر دو گروه را به دست آورد، كه البته اين امر از مشكلترين كارهاست.
بايد آن دسته از رعيت را كه بيشتر دنبال عيبجويى از مردم هستند ناخوشتر و نكوهيدهتر بدارى، زيرا برخى از مردم عيوبى دارند كه بجاست حاكم آنها را پنهان بدارد، زيرا او به حضور تمام مردم احتياج دارد و همه مردم نيازمند به وى هستند. پس اگر حاكم درصدد عيبجويى از ديگران باشد، يكديگر را نفى مىكنند و سرانجام به برخورد و درگيرى و امور ناپسند و بدفرجام مىانجامد.
فَلاَ تَكْشِفَنَّ عَمَّا غَابَ عَنْكَ مِنْهَا، فَإِنَّمَا عَلَيْكَ تَطْهِيرُ مَا ظَهَرَ لَكَ، وَ اللَّهُ يَحْكُمُ عَلَى مَا غَابَ عَنْكَ، فَاسْتُرِ الْعَوْرَةَ مَا اسْتَطَعْتَ يَسْتُرِ اللَّهُ مِنْكَ مَا تُحِبُّ سَتْرَهُ مِنْ رَعِيَّتِكَ. أَطْلِقْ عَنِ النَّاسِ عُقْدَةَ كُلِّ حِقْدٍ، وَ اقْطَعْ عَنْكَ سَبَبَ كُلِّ وِتْرٍ(1)، وَ تَغَابَ(2)عَنْ كُلِّ مَا لاَ يَصِحُّ لَكَ، وَ لاَ تَعْجَلَنَّ إِلَى تَصْدِيقِ سَاعٍ(3)، فَإِنَّ السَّاعِيَ غَاشٌّ(4)، وَ إِنْ تَشَبَّهَ بِالنَّاصِحِينَ. وَ لاَ تُدْخِلَنَّ فِي مَشُورَتِكَ بَخِيلاً يَعْدِلُ(5)بِكَ عَنِ الْفَضْلِ، وَ يَعِدُكَ(6)الْفَقْرَ، وَ لاَ جَبَاناً(7)يُضْعِفُكَ عَنِ الاْءُمُورِ، وَ لاَ حَرِيصاً يُزَيِّنُ لَكَ الشَّرَهَ(8)بِالْجَوْرِ، فَإِنَّ الْبُخْلَ وَ الْجُبْنَ وَ الْحِرْصَ غَرَائِزُ(9)شَتَّى يَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ بِاللَّهِ.
...
پس به جستوجوى عيوبى كه از نظر تو پنهان است نپرداز، چه رسد به تجسس، كه خداوند از آن نهى فرموده و به كشف امور پنهان فرمان نداده است؛ زيرا حضرتش تو را به زدودن و از ميان برداشتن عيبهاى آشكار فرمان داده است. اين جمله امام عليهالسلام منشأ گفته فقيهان است كه فرمودهاند: «اِنّما مَأمُورُونَ بِالظّاهِر(10)بىترديد مأمور به ظاهريم».
و خدا درباره آنچه از تو پنهان است قضاوت خواهد كرد، پس براى رضاى خدا از آنها در گذر و كيفرشان را به خداى سبحان واگذار. و عيوب مردم را تا مىتوانى بپوشان تا خداوند عيب تو را كه دوست ندارى بر كسى آشكار شود، از رعيت بپوشاند.
كينهاى كه از مردم در دل دارى بزداى، زيرا كينه مولود عوامل خاصى است كه اگر انسان آن عوامل را ريشهكن كند، آن عقده نفسانى نيز برطرف مىگردد. و نيز علت و انگيزه
1) وتر: عداوت و دشمنى.
2) تغاب: خود را به بىخبرى و تغافل بزن.
3) ساع: سخنچين، سعايت كننده، كسى كه بدگويى مىكند تا كسى را دچار كيفر كند.
4) غاش: نيرنگباز.
5) يعدل: منصرف مىكند.
6) يعد: تهديد مىكند.
7) جبان: ترسو.
8) شره: افراط در لذات.
9) غرائز: جمع غريزة، يعنى طبيعت.
10) ابن علامة، إيضاح الفوائد، ج 3، ص 486.
...
...
هر دشمنى را از خود ريشهكن كن، مثلاً شخصى با ديگرى به آن دليل دشمنى مىكند كه در جايى به او احترام نگذاشته و يا درخواست او را برآورده نكرده و يا هنگام بازگشت از سفر به ديدن او نرفته است. بنابراين اگر آن موارد را جبران كند، اين كينه و دشمنى از بين مىرود.
و به آنچه دانستنش به صلاح تو نيست، از قبيل دعوت يا كيفر يا عطا و... خود را مانند فردى غايب - كه از چيزى خبر ندارد و به موضوعى حضور ذهن ندارد - به بىخبرى بزن.
و مبادا در تأييد و تصديق گفتههاى سخنچينان و بدگويان شتاب كنى و در پى آن كسى را كيفر دهى، زيرا سخنچينان به دروغ متوسل مىشوند و موجب فساد مىگردند، هرچند كه خود را خيرخواهت نشان دهند و وانمود كنند كه مىخواهند تو را از امور پنهانى مطلع سازند تا براى رويارويى با آن آمادگى لازم را داشته باشى.
و با انسان بخيل مشورت مكن كه تو را از احسان باز مىدارد و تو را چنين تلقين مىكند كه دست از عطا و احسان بردار مبادا فقير شوى، و يا اين افراد لياقت و استحقاق بخشش و احسان را ندارند و... . و با ترسو رايزنى مكن كه تو را از جسارت و رويارويى با مشكلات مىترساند، چون ترسوست.
و هرگز حريص و مالدوست را طرف مشورت خود قرار مده كه زيادهروى در لذات را به وسيله ستم بر ديگران براى تو زيبا جلوه مىدهد، مثلاً مىگويد: اموال مردم را غارت كن تا ثروتمند شوى و... . علت نهى از رايزنى با اين سه آن است كه بخل و ترس و حرص سرشت و رذيلتهايى هستند كه در وجود انسان به صورت پراكنده وجود دارند، ولى رشته جامع همه آنها بدگمانى به خداست، زيرا انسان بدگمان به عطا و عوضدادن خدا بخل مىورزد و آنكه به يارى خدا بدگمان است در گفتن حق و ستيز با ظلم دچار ترس مىشود و كسى كه به تقدير خدا بىاعتقاد باشد، حرص مىورزد.
إِنَّ شَرَّ وُزَرَائِكَ(1)مَنْ كَانَ لِلاْءَشْرَارِ قَبْلَكَ وَزِيراً، وَ مَنْ شَرِكَهُمْ فِي الاْآثَامِ فَلاَ يَكُونَنَّ لَكَ بِطَانَةً(2)فَإِنَّهُمْ أَعْوَانُ الاْءَثَمَةِ(3)، وَ إِخْوَانُ الظَّلَمَةِ، وَ أَنْتَ وَاجِدٌ مِنْهُمْ خَيْرَ الْخَلَفِ مِمَّنْ لَهُ مِثْلُ آرَائِهِمْ وَ نَفَاذِهِمْ(4)، وَ لَيْسَ عَلَيْهِ مِثْلُ آصَارِهِمْ(5)وَ أَوْزَارِهِمْ(6)وَ آثَامِهِمْ مِمَّنْ لَمْ يُعَاوِنْ ظَالِماً عَلَى ظُلْمِهِ وَ لاَ آثِماً عَلَى إِثْمِهِ. أُولئِكَ أَخَفُّ عَلَيْكَ مَئُونَةً، وَ أَحْسَنُ لَكَ مَعُونَةً، وَ أَحْنَى(7)عَلَيْكَ عَطْفاً، وَ أَقَلُّ لِغَيْرِكَ إِلْفاً(8)، فَاتَّخِذْ أُولئِكَ خَاصَّةً لِخَلَوَاتِكَ وَ حَفَلاَتِكَ(9)، ثُمَّ لْيَكُنْ آثَرُهُمْ عِنْدَكَ أَقْوَلَهُمْ بِمُرِّ(10)الْحَقِّ لَكَ، وَ أَقَلَّهُمْ مُسَاعَدَةً فِيمَا يَكُونُ مِنْكَ مِمَّا كَرِهَ اللَّهُ لاِءَوْلِيَائِهِ، وَاقِعاً(11)ذَلِكَ مِنْ هَوَاكَ حَيْثُ وَقَعَ.
...
بدان كه بدترين وزيران و مشاوران تو كسى است كه قبل از تو وزير كابينه اشرار و تبهكاران بوده است، چون چنين كسى منفور مردم و از نظر روحى منحرف است، و كسى كه با اشرار در گناه آنان شريك بوده - هرچند كه وزير آنها نبوده است - مع ذلك بدكار است، اين فرد نبايد وزير تو باشد و اسرار مملكت را به او بگويى و از او مشورت بخواهى، زيرا چنين كسانى گنهكاران و برادران ستمكارانند؛ يعنى كسى كه به گناه عادت كند گنهكاران را يارى مىكند و كسى كه برادر و همكيش ستمكار است نمىتواند در كارها ياورِ انسان عادل باشد و چنانكه ضربالمثل مىگويد: «فَإِنَّ الطّيُور عَلى أَشكالِها تَقع؛ كند همجنس با همجنس پرواز، كبوتر با كبوتر باز با باز».
1) وزراء: جمع وزير، يعنى كسى كه در كارها با انسان همكارى مىكند.
2) بطانة: محرم اسرار، رازدار.
3) أثمة: جمع آثم، يعنى گناهكار.
4) نفاذ: اجرا.
5) آصار: جمع أصر، يعنى گناه.
6) أوزار: جمع وزر، يعنى گناه.
7) أحنى: مهربانتر.
8) إلف: الفت.
9) حفلات: جمع حفلة، يعنى مراسم عمومى جشن و غيره.
10) حقيقت، بر خلاف باطل كه شيرين و بدون قيد و بند است، تلخ و ناگوار مىباشد و لذا با قيد «مرّ» آمده است.
11) واقعا: حال است براى كره اللّه، يعنى در حالى امور ناپسند از تو صادر مىشود كه مورد رضاى خدا نيست.
...
...
ولى تو اى مالك، مىتوانى به جاى اين وزراى ناصالح وزيرانى نيكسيرت برگزينى؛ زيرا مملكت هرگز از فرزانگانِ عدالتپيشه خالى نيست؛ همانهايى كه برخوردار از تخصص و نظر صائب هستند و از كيفيت اجراى امور مملكتى به خوبى آگاهند، و مثل آن دسته از وزيران فقط بار سنگين گناه را بر دوش خود نمىكشند.
وزيرانى كه هرگز ستمگر و گناهكارى را بر ظلم و گناهش يارى نكرده باشند و لذا نزد خدا و مردم پيشينه بدى ندارند. اينان براى تو هزينه اندكى دارند، چون به گرفتن مال از حاكمان عادت ندارند تا از تو نيز بخواهند.
و بهترين يار و مددكار تو خواهند بود، چون اينها در ناز و نعمت غرقه نشدهاند تا كار براى آنها دشوار باشد. و نيز به تو مهربانترند، چون تو را ولىنعمت خود مىدانند.
و به غير تو الفت و محبت كمترى دارند، چون قبلاً در حاكميت ستمگران حضور نداشتهاند تا به آنها دلبستگى داشته باشند.
پس چنين وزيرانى را براى مشورتها و جلسات خلوت خويش و نيز براى بار عام و جز آن برگزين.
وانگهى كسى را بايد بر ديگران مقدّم بدارى كه بيش از هرچيزى حقيقت محض را يادآورى كند و تو را در امورى كه پسند خدا نيست، مانند به بطالت گذراندن عمر - كه برخاسته از هواى نفس است و خدا آن را براى اولياى خود نمىپسندد - كمتر يارى دهد و بدان تشويق كند. به عبارت ديگر تو را از آنچه خداى سبحان از آنها نهى كرده است - حتى اگر سخت بدانها مشتاق باشى - باز بدارد. چنين كسانى با بازداشتنِ تو از ناپسندهاست كه شناخته مىشوند و خواهى فهميد كه چقدر خداخواه هستند و جوياى صلاح و اصلاح تو.
وَ الْصَقْ(1)بِأَهْلِ الْوَرَعِ وَ الصِّدْقِ، ثُمَّ رُضْهُمْ(2)عَلَى أَلاَّ يُطْرُوكَ(3)وَ لاَ يَبْجَحُوكَ(4)بِبَاطِلٍ لَمْ تَفْعَلْهُ، فَإِنَّ كَثْرَةَ الاْءِطْرَاءِ تُحْدِثُ الزَّهْوَ(5)، وَ تُدْنِي(6)مِنَ الْعِزَّةِ. وَ لاَ يَكُونَنَّ الْمُحْسِنُ وَ الْمُسِيءُ عِنْدَكَ بِمَنْزِلَةٍ سَوَاءٍ، فَإِنَّ فِي ذَلِكَ تَزْهِيداً(7)لاِءَهْلِ الاْءِحْسَانِ فِي الاْءِحْسَانِ، وَ تَدْرِيباً لاِءَهْلِ الاْءِسَاءَةِ عَلَى الاْءِسَاءَةِ. وَ أَلْزِمْ كُلاًّ مِنْهُمْ مَا أَلْزَمَ نَفْسَهُ. وَ اعْلَمْ أَنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ بِأَدْعَى(8)إِلَى حُسْنِ ظَنِّ رَاعٍ(9)بِرَعِيَّتِهِ مِنْ إِحْسَانِهِ إِلَيْهِمْ، وَ تَخْفِيفِهِ الْمَئُونَاتِ(10)عَلَيْهِمْ، وَ تَرْكِ اسْتِكْرَاهِهِ(11)إِيَّاهُمْ عَلَى مَا لَيْسَ لَهُ قِبَلَهُمْ(12). فَلْيَكُنْ مِنْكَ فِي ذَلِكَ أَمْرٌ يَجْتَمِعُ لَكَ بِهِ حُسْنُ الظَّنِّ بِرَعِيَّتِكَ فَإِنَّ حُسْنَ الظَّنِّ يَقْطَعُ(13)عَنْكَ نَصَباً(14)طَوِيلاً.
...
اى مالك به پرهيزگاران و راستكاران كه همواره از خدا مىترسند و در كردار و گفتار خود صادق هستند نزديك شو و آنها را عادت ده كه هرگز تو را نستايند و تو را به كارى كه انجام ندادهاى تعريف و خوشحال نكنند و نگويند كه حاكم چنين و چنان كرده، در حالى كه آن كارها را ديگرى انجام داده است نه تو، زيرا تعريف بيش از حد تو را مغرور مىكند و به كبر و عزيزپندارى مىكشاند و تمام اينها از رذايل اخلاقى هستند.
و مبادا نيكوكار و تبهكار نزد تو يكسان باشند و بدكار را به سان نيكوكار احترام كنى، زيرا اگر با آنها يكسان رفتار كنى هم نيكوكار از كار نيك روى برمىتابد و به انجامدادن خوبى بىرغبت و بىانگيزه مىشود و هم تبهكار جسارت بيشترى مىيابد، يعنى نيكوكار
1) الصق: نزديك شو.
2) رض: تمرين بده، عادت بده.
3) يطروا: ستايش مىكنند.
4) يبجحوا: خوشحال مىكنند.
5) زهو: خودشيفتگى، عجب و غرور.
6) تدني: نزديك مىسازد.
7) تزهيد: رويگردانى، بىرغبتى.
8) أدعى: دعوت كنندهتر.
9) راع: مسئول، حاكم.
10) مئونات: هزينهها.
11) استكراه: اجبار، واداشتن.
12) قبلهم: نزد آنان.
13) يقطع: زايل مىسازد.
14) نصب: رنج و ناراحتى.
...
...
مىگويد: حال كه جايگاهم با تبهكار يكسان است چرا خود را به زحمت بيندازم؟ و تبهكار مىگويد: گويا مانعى در انجامدادن كار ناپسند نيست و گرنه مورد اعتراض قرار مىگرفتم.
پس با هر يك از نيكوكاران و تبهكاران در خور شأنشان رفتار كن، بدين صورت كه نيكوكار را گرامى بدار و تبهكار را بىمقدار گردان، زيرا نيكوكارْ خود با عمل خويش اكرام خويش را، و تبهكار با عملِ خود اهانت خويش را خواسته است.
و بدان كه سه چيز موجب حسن ظنّ و خوشگمانى حاكم به رعيت مىشود كه هيچ چيز بدان پايه نمىرسد:
اول: احسان به آنهاست، زيرا در اين صورت دوستى و محبتش را به آنان نمايان مىكند و اين نشانه آن است كه از ناحيه آنان احساس امنيت و به محبت آنها دل آرام كرده است.
دوم: كاستن هزينهها و دشوارىهاى آنان است، چون وقتى گرفتارىها به آنان روى مىآورد، به حكومت بدبين مىشوند و حاكم نيز از آنان دلخور مىگردد، ولى وقتى حاكم براى تخفيف گرفتارىهاى آنان اقدام كند و از تنگناها و گرفتارىهاى مالى و اجتماعيشان بكاهد، محبت و علاقه متقابل بين حاكم و رعيت پديد مىآيد.
سوم: پرهيز از واداشتن رعيت به كارى كه وظيفه آنها نيست، مثلاً از آنها بخواهد هماره در مجلس او حاضر شوند و به مجلسش رونق بخشند، در حالىكه حاكم چنين حقى ندارد.
تمام اين آموزهها كه بيان شد براى حسنظن و خوشگمانى رعيت به توست. يعنى به اين نتيجه برسند كه تنها و تنها مصلحت آنان را مىخواهى و بر آنها كارهاى دشوار تحميل نمىكنى. آنگاه است كه رنج و ناراحتى زيادى از دوش تو برداشته مىشود، اما اگر مردم به حاكم بدگمان باشند، هر روز براى او مشكلى مىآفرينند و در كارها يارىاش نمىكنند و بر عكس، اگر به او خوشگمان باشند يارىاش مىكنند و بارى از دوش حاكميت برمىدارند.
وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ حَسُنَ ظَنُّكَ بِهِ لَمَنْ حَسُنَ بَلاَوءُكَ(1)عِنْدَهُ، وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ سَاءَ ظَنُّكَ بِهِ لَمَنْ سَاءَ بَلاَوءُكَ عِنْدَهُ. وَ لاَ تَنْقُضْ سُنَّةً صَالِحَةً عَمِلَ بِهَا صُدُورُ(2)هَذِهِ الاْءُمَّةِ، وَ اجْتَمَعَتْ بِهَا الاْءُلْفَةُ، وَ صَلَحَتْ عَلَيْهَا الرَّعِيَّةُ. وَ لاَ تُحْدِثَنَّ سُنَّةً تَضُرُّ بِشَيْءٍ مِنْ مَاضِي تِلْكَ السُّنَنِ، فَيَكُونَ الاْءَجْرُ لِمَنْ سَنَّهَا، وَ الْوِزْرُ عَلَيْكَ بِمَا نَقَضْتَ مِنْهَا. وَ أَكْثِرْ مُدَارَسَةَ(3)الْعُلَمَاءِ، وَ مُنَافَثَةَ(4)الْحُكَمَاءِ فِي تَثْبِيتِ مَا صَلَحَ عَلَيْهِ أَمْرُ بِلاَدِكَ، وَ إِقَامَةِ مَا اسْتَقَامَ بِهِ النَّاسُ قَبْلَكَ.
...
و بدانكه سزاوارترين افرادى كه بايد به آنها خوشگمانى و حسنظنّ داشته باشى، كسانى هستند كه به آزمون، اخلاصشان را دانسته و به پاىورزيشان در هر كارِ درستى اطمينان حاصل كرده باشى. و از سوى ديگر سوءظن و بدگمانى تو بايد بيش از هر چيزى به كسانى باشد كه در آزمايش تو ناموفق باشند. پس بايد ميزان حسن و سوءظن، مقدار عمل صالح و ناصالح آنها باشد، نه مدح و ثناى حاكم و حكومت. به اين معنا كه نبايد منتقدان خيرخواه را طرد و چاپلوسان خوشزبان را جذب كند، چنانكه روش شيفتگان قدرت است.
و مبادا سنت نيكويى را كه گذشتگانِ اين امت اسلامى بدان عمل كرده و اكنون جامعه به آن انس و عادت پيدا كرده و رعيت به وسيله آن به سامان آمده و راه صلاح را يافته، از بين ببرى و درهم بشكنى. گفتنى است كه حاكمان بسيارى بر اثر تنپرورى و عافيتطلبى، سنتهاى نيك گذشتگان را فروگذارى كردهاند و در نتيجه، آن سنتها ميان مردم فراموش مىشد. مثلاً شخص حاكم در نماز جماعت حاضر نشده، كسى را به نمايندگى از خود مىفرستد، در حالى كه در صدر اسلام حاكمان، خود در نماز جماعت حاضر مىشدند و با مردم انس داشتند و پيوند حاكم و رعيّت محكم مىشد.
...
...
و مبادا سنت ناشايستهاى بگذارى كه موجب ضربهزدن به سنتهاى نيك گذشتگان شود كه اگر مردم سنت جديد را به كار بندند، به دليل خستگى، از پرداختن به سنت قبلى رويگردان خواهند شد. مثلاً زيارت امام حسين عليهالسلام را در روز بيستم شعبان سنت بدانى و بگويى كه مردم به عنوان زيارت اين روز را انتخاب كنند، هرچند به عنوانِ مطلقِ زيارت باشد، نه زيارتِ مخصوص. در حالى كه سنت بزرگان گذشته زيارت نيمه شعبان بوده و با سنت جديد (به تعبير بهتر بدعت)، مردم در نيمه شعبان براى زيارت نمىآيند، پس اگر چنين كنى براى بانيان سنت گذشته (ائمه عليهمالسلام ) پاداش و اجر محفوظ است، اما گناه سنت جديد كه بدعت و موجب نقض و زوال سنت گذشته است برعهدهات مىباشد.
و اى مالك، بر مباحثه با دانشمندان درباره معارف اسلامى و گفتوگوى با حكيمانِ آگاهِ از اوضاع و احوال مملكت بيفزا تا از اين رهگذر بدانى چه چيزى در تثبيت مصالح امور مملكت و قرار و قوام مردم در نظامهاى گذشته مؤثر بوده و مىتوانى با توجه به اين امور به درستى عمل كنى و آنچه را كه خلاف مصالح و آن عوامل باشد، وانهى.
وَ اعْلَمْ أَنَّ الرَّعِيَّةَ طَبَقَاتٌ لاَ يَصْلُحُ بَعْضُهَا إِلاَّ بِبَعْضٍ، وَ لاَ غِنَى بِبَعْضِهَا عَنْ بَعْضٍ، فَمِنْهَا جُنُودُ اللَّهِ(1)، وَ مِنْهَا كُتَّابُ الْعَامَّةِ وَ الْخَاصَّةِ، وَ مِنْهَا قُضَاةُ الْعَدْلِ، وَ مِنْهَا عُمَّالُ الاْءِنْصَافِ وَ الرِّفْقِ، وَ مِنْهَا أَهْلُ الْجِزْيَةِ وَ الْخَرَاجِ مِنْ أَهْلِ الذِّمَّةِ وَ مُسْلِمَةِ النَّاسِ، وَ مِنْهَا التُّجَّارُ وَ أَهْلُ الصِّنَاعَاتِ وَ مِنْهَا الطَّبَقَةُ السُّفْلَى مِنْ ذَوِي الْحَاجَةِ وَ الْمَسْكَنَةِ، وَ كُلٌّ قَدْ سَمَّى اللَّهُ لَهُ سَهْمَهُ، وَ وَضَعَ عَلَى حَدِّهِ فَرِيضَةً فِي كِتَابِهِ أَوْ سُنَّةِ نَبِيِّهِ صلىاللهعليهوآله عَهْداً مِنْهُ عِنْدَنَا مَحْفُوظاً.
...
و بدان كه مردم مجموعه گروهها و طبقاتى هستند كه هر طبقه نواقصى و نيازهايى دارند كه با اقدام طبقه ديگر برطرف مىگردد و با وجود يك طبقه نمىتوان از طبقه ديگر بىنياز شد. مثلاً نانوا به نجار نيازمند است و به همين ترتيب ساير اصناف جامعه.
از اين مردم، برخى لشكريان و ارتشيانِ خدايند كه محافظت كشور را به عهده دارند. و عدهاى دبيران عموم هستند كه امور ضرورى مردم مثل خراج و مظالم را مىنويسند و دستهاى دبيران خواصاند كه فرمانهاى حاكم را درباره عزل و نصب و گزارشهاى مربوط به دشمنان و امثال اينها را مىنويسند و با خاصان و رازداران حاكم در ارتباطند.
و شمارى نيز قاضيان عادل و دادورزند كه بين مردم به عدالت داورى مىكنند.
و جمعى كارگزارانى هستند كه به انصاف و مدارا با مردم رفتار مىكنند و احكام حكومتى را به اطلاع مردم مىرسانند و حاكم اموالى را به آنها به وديعه مىسپارد و آنان مشكلات مردم را با رفق و مدارا حل مىكنند.
و گروه ديگر اهل جزيه، يعنى يهوديان و مسيحيان و زردشتيانى كه بخشى از اموال خود را به عنوان جزيه به حكومت اسلامى مىدهند تا از حمايت دولت برخوردار شوند.
1) جنود اللّه: سربازان خدا، اضافه جنود به اللّه براى آن است كه آنان محافظان سرزمينهاى خدا مىباشند.
...
...
و دسته ديگر اهل خراج، يعنى كسانى كه اجاره اراضى و زمينهايى كه به دولت تعلق دارد و با جنگ گرفته شده است به دولت اسلامى مىپردازند، زيرا دولت آن زمينها را به اهل ذمه و كسانى كه سر به فرمان دولت اسلامى نهادهاند، براى شكوفايى كشاورزى و مانند آن اجاره داده و در مقابل، از آنها حق الاجاره و يا خراج مىگيرد.
و بخش ديگر اين جامعه، تاجران و بازرگانان و پيشهوران و صنعتگران مانند آهنگران و نجاران و جز آنان، هستند. و نيز بخش ديگر مستمندان و فقيرانند كه فرودستترين طبقه جامعه مىباشند و جزء هيچ كدام از دستههاى پيشگفته نيستند.
و خدا براى هر كدام از اين اقشار و طبقات سهمى معين كرده و جايگاه خاصى بخشيده و در قرآن كريم يا سنت پيامبر صلىاللهعليهوآله به نفع و براى آنان واجباتى رقم زده است كه به عنوان عهدى لازمالاجرا نزد ما محفوظ است كه آن را با بيان آن حضرت، به دست آوردهايم.
فَالْجُنُودُ بِإِذْنِ اللَّهِ(1)حُصُونُ(2)الرَّعِيَّةِ، وَ زَيْنُ الْوُلاَةِ، وَ عِزُّ الدِّينِ، وَ سُبُلُ الاْءَمْنِ، وَ لَيْسَ تَقُومُ الرَّعِيَّةُ إِلاَّ بِهِمْ. ثُمَّ لاَ قِوَامَ لِلْجُنُودِ إِلاَّ بِمَا يُخْرِجُ اللَّهُ لَهُمْ مِنَ الْخَرَاجِ الَّذِي يَقْوَوْنَ بِهِ عَلَى جِهَادِ عَدُوِّهِمْ، وَ يَعْتَمِدُونَ عَلَيْهِ فِيمَا يُصْلِحُهُمْ، وَ يَكُونُ مِنْ وَرَاءِ حَاجَتِهِمْ.
...
پس ارتشيان به اذن پروردگار دژهاى مردم هستند، يعنى همان طور كه دژ ساكنان خود را پناه مىدهد و ايمنى مىبخشد، ارتش نيز مردم را از خطر دشمنان حفظ مىنمايد.
و زينت حاكمانند، زيرا حاكم به وسيله ارتش آراستگى و هيبت مىيابد، همانگونه كه انسان با لباسهاى فاخر يا آرايهها خود را مىآرايد.
و مايه عزت و شكوه دينند، چون سپاه شكوه و هيبت دارد و در دل دشمنان ترس مىافكند. و راههاى گسترش امنيتاند، زيرا مردم به دليل آنكه امنيتْ ناشى از قدرت است، درباره مال و آبرو و جان خود احساس امنيت مىكنند.
و مردم جز با وجود ارتشيان سامان نمىگيرند، زيرا اگر ارتش نباشد طمعكاران و بدخواهان از هر سو يورش مىآورند و دزدان به غارت و چپاول مىپردازند.
قوام و ثبات ارتش جز با خراجى كه خدا براى آنها مقرر ساخته است ممكن نيست، چون تهيه اسلحه و آموزش و گردآورى آنان تحت پرچم، بايد به وسيله مالى و بودجهاى معين و كافى باشد تا آنان با پشتوانه آن با دشمنان اسلام بجنگند و براى نيازها و هزينههاى خود بر آن متكى باشند و تمام نيازمندىهاى آنان را برآورده سازد.
ثُمَّ لاَ قِوَامَ لِهَذَيْنِ الصِّنْفَيْنِ إِلاَّ بِالصِّنْفِ الثَّالِثِ مِنَ الْقُضَاةِ وَ الْعُمَّالِ وَ الْكُتَّابِ لِمَا(1)يُحْكِمُونَ مِنَ الْمَعَاقِدِ(2)، وَ يَجْمَعُونَ مِنَ الْمَنَافِعِ، وَ يُوءْتَمَنُونَ(3)عَلَيْهِ مِنْ خَوَاصِّ الاْءُمُورِ وَ عَوَامِّهَا. وَ لاَ قِوَامَ لَهُمْ جَمِيعاً إِلاَّ بِالتُّجَّارِ وَ ذَوِي الصِّنَاعَاتِ، فِيمَا يَجْتَمِعُونَ عَلَيْهِ مِنْ مَرَافِقِهِمْ(4)، وَ يُقِيمُونَهُ مِنْ أَسْوَاقِهِمْ(5)، وَ يَكْفُونَهُمْ مِنَ التَّرَفُّقِ بِأَيْدِيهِمْ مَا لاَ يَبْلُغُهُ رِفْقُ غَيْرِهِمْ.
...
و برپايى و قوام ارتش و اهل خراج نيز جز با صنف سوم جامعه، يعنى قاضيان و كارگزاران و دبيران ممكن نيست، زيرا قاضيان به حل مشكلات آنها مىپردازند و درباره عقود و معاملات حكم مىدهند، و گرنه نزاع و اختلاف به وجود مىآيد و موجب تباهى نظام مىگردد. كارگزاران و مأموران خراج نيز به جمعآورى خراج و ساير اموال دولتى مىپردازند و دبيران مرافعات و شكايات و مقدار خراج و امثال آن را مىنگارند و امينان دولت در نوشتن و انشاى خرد و كلان امورند.
و بر پايى و قوام اصناف نام برده، يعنى ارتش و خراجگزاران و قضات و كارگزاران و دبيران جز با وجود تاجران و صنعتگران ممكن نيست، زيرا تاجران با تجارت و صنعتگران با توليد، ثروت مىآفرينند و با درآمد و خدمات خود نيازهاى ساير مردمان را تأمين مىكنند و در كار خود چنان خبرهاند كه هيچ كس ديگر نمىتواند كار آنها را انجام دهد و دانش صنعت و تجارت را و كيفيت صدور و ورود كالا را نمىداند.
ثُمَّ الطَّبَقَةُ السُّفْلَى مِنْ أَهْلِ الْحَاجَةِ وَ الْمَسْكَنَةِ الَّذِينَ يَحِقُّ رِفْدُهُمْ(1)وَ مَعُونَتُهُمْ. وَ فِي اللَّهِ لِكُلٍّ سَعَةٌ، وَ لِكُلٍّ عَلَى الْوَالِي حَقٌّ بِقَدْرِ مَا يُصْلِحُهُ، وَ لَيْسَ يَخْرُجُ الْوَالِي مِنْ حَقِيقَةِ مَا أَلْزَمَهُ اللَّهُ مِنْ ذَلِكَ إِلاَّ بِالاِهْتِمَامِ وَ الاِسْتِعَانَةِ بِاللَّهِ، وَ تَوْطِينِ(2)نَفْسِهِ عَلَى لُزُومِ الْحَقِّ، وَ الصَّبْرِ عَلَيْهِ فِيمَا خَفَّ عَلَيْهِ أَوْ ثَقُلَ.
...
و اما طبقه فرودست جامعه كه مستمندانند كه ساير اقشار بايد آنان را از مساعدت و كمك خود بهرهمند كنند. وجه تسميه اين گروه به طبقه فرودست آن است كه فقط مصرف مىكنند و كار ديگرى از آنان بر نمىآيد.
و براى هر يك از طبقات پيشگفته، در ميان خلق خدا گشايشى وجود دارد، زيرا خدا نيازمندىهاى هر يك را به وسيله ديگرى برآورده مىكند. و حاكم بايد به اندازهاى كه تمام نيازهاى آنان را تأمين و امور آنها را به سامان آورد، كارهايى انجام بدهد و مايه بهبود كارىِ آنان شود، زيرا حاكم، مسئول نظم بخشيدن به دولت است.
و حاكم اگر بخواهد به حقيقت، از عهده آنچه كه خدا او را بدان ملزم ساخته برآيد و حق طبقات مختلف را ادا كند، بايد به امور مردم اهتمام ورزد و از خدا مدد جويد تا از عهده تكليف حضرتش بر آيد و وظيفه خود را به انجام رساند و خود را براى اجراى امور مملكتى و ملازمت حق و بردبارى بر [سختى] آن آماده كند، خواه آن امور آسان و خواه دشوار باشند.
فَوَلِّ(1)مِنْ جُنُودِكَ أَنْصَحَهُمْ فِي نَفْسِكَ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لاِءِمَامِكَ، وَ أَنْقَاهُمْ(2)جَيْباً(3)، وَ أَفْضَلَهُمْ حِلْماً مِمَّنْ يُبْطِئُ(4)عَنِ الْغَضَبِ، وَ يَسْتَرِيحُ إِلَى الْعُذْرِ، وَ يَرْأَفُ بِالضُّعَفَاءِ، وَ يَنْبُو(5)عَلَى الاْءَقْوِيَاءِ وَ مِمَّنْ لاَ يُثِيرُهُ(6)الْعُنْفُ، وَ لاَ يَقْعُدُ بِهِ الضَّعْفُ. ثُمَّ الْصَقْ بِذَوِي الْمُرُوءَاتِ(7)وَ الاْءَحْسَابِ(8)، وَ أَهْلِ الْبُيُوتَاتِ الصَّالِحَةِ، وَ السَّوَابِقِ الْحَسَنَةِ، ثُمَّ أَهْلِ النَّجْدَةِ(9)وَ الشَّجَاعَةِ، وَ السَّخَاءِ وَ السَّمَاحَةِ(10)فَإِنَّهُمْ جِمَاعٌ مِنَ الْكَرَمِ، وَ شُعَبٌ(11)مِنَ الْعُرْفِ(12).
...
از ميان لشكريانت كسى را به فرماندهى بگمار كه از نظر تو خدا و رسول و امام را بيش از ديگران در نظر بگيرد و خيرخواهى كند، يعنى مجرى اوامر كتاب الهى و سنت پيامبر صلىاللهعليهوآله و مطيع فرمان امام عليهالسلام باشد. و پاكيزهترين و پاك نهادترين افراد باشد و گرفتار آلودگىاى كه او را اسير كرده باشد، نباشد.
و در بردبارى برترينشان باشد، آنسان كه دير به خشم آيد و در انتقام گرفتن شتاب نگيرد و چون عذرخواه، عذر آورد، عذرپذيرترينِ افراد باشد، چنان كه بدان آرام گردد.
و با ضعيفان و مستمندان مهربان باشد و نيازشان را برآورده سازد.
و به قدرتمندان تسلط داشته باشد و سخت بگيرد تا آنان را سر جايشان بنشاند و از ظلمشان جلوگيرى كند.
و كسى باشد كه خشونت او را تحريك نكند، بلكه روحى آرام و باوقار داشته باشد.
1) ولّ: ولايت بخش، بگمار.
2) أنقى: پاكترين.
3) جيب: گريبان، و كنايه از سينه و قلب مىباشد.
4) يبطئ: كوتاهى مىكند.
5) ينبو: سلطه پيدا مىكند.
6) يثيره: او را تحريك مىكند.
7) مروئات: جمع مروّة، يعنى جوانمردى، مردانگى.
8) أحساب: جمع حسب، يعنى شرافت.
9) نجدة: كمك و غلبه و برترى.
10) سماحة: بخشندگى و گذشت.
11) شعب: جمع شعبة، يعنى شاخه.
12) عرف: معروف و پسنديده.
...
...
و ناتوانىها او را از پاى در نياورد، بلكه همواره كار شايسته كند، هرچند دستخوش سستى و ناتوانى باشد.
آنگاه براى سرپرستى سپاه، به جوانمردان و صاحبان نام و نياىِ نيك و خانوادههاى ارجمند كه به صلاح شهرهاند بپيوند؛ چون غالبا چنين كسانى با توجه به كارآزمودگيشان و اعتبارى كه نزد ديگران دارند، براى پاسداشتن شرافت خانوادگى خود دست به كارهاى ناپسند نمىزنند.
و نيز داراى سوابق خوب و درخشان باشند، زيرا كسى كه داراى سوابق پسنديده و درخشان باشد، غالباً آيندهاش نيز ستوده و پسنديده است.
آنگاه از كسانى باشند كه ياريگرند، يعنى مردم را كمك كرده و بر امور سخت غلبه كنند.
و از دلاورانِ با شهامت و بخشندگان و اهل گذشت باشند، زيرا به سبب گشادهدلى و غناى نفس و بزرگدلى كه دارند بر مردم سخت نمىگيرند.
اينان جامع همه بزرگوارىها و گونههاى نيكى هستند و هيچ جنبه منكر و ناپسندى در آنان وجود ندارد. پس فردِ برخوردار از چنين ويژگىهايى شايسته است فرمانده نظامى شود، زيرا خون و ناموس و مال مردم و مملكت در اختيار اوست و رواج ايمان و كفر به چنين شخصى بستگى دارد.
ثُمَّ تَفَقَّدْ مِنْ أُمُورِهِمْ مَا يَتَفَقَّدُ الْوَالِدَانِ مِنْ وَلَدِهِمَا، وَ لاَ يَتَفَاقَمَنَّ فِي نَفْسِكَ شَيْءٌ قَوَّيْتَهُمْ بِهِ، وَ لاَ تَحْقِرَنَّ لُطْفاً تَعَاهَدْتَهُمْ بِهِ وَ إِنْ قَلَّ، فَإِنَّهُ دَاعِيَةٌ لَهُمْ إِلَى بَذْلِ النَّصِيحَةِ لَكَ، وَ حُسْنِ الظَّنِّ بِكَ. وَ لاَ تَدَعْ تَفَقُّدَ لَطِيفِ أُمُورِهِمُ اتِّكَالاً عَلَى جَسِيمِهَا، فَإِنَّ لِلْيَسِيرِ مِنْ لُطْفِكَ مَوْضِعاً يَنْتَفِعُونَ بِهِ، وَ لِلْجَسِيمِ مَوْقِعاً لاَ يَسْتَغْنُونَ عَنْهُ.
...
آنگاه در رسيدگى به آنان و ساماندادن امورشان چنان باش كه پدر و مادر به امور فرزندان خود مىپردازند و به تأمين نيازهايشان اقدام مىكنند. بنابراين، در اين مورد غفلت مكن.
و مبادا هر چيزى كه آنان را بدان تقويت مىكنى بزرگ بشمارى، زيرا هرچه براى چنين موردى هزينه شود، شايسته و بجاست.
و احسانِ به آنان را هرچند اندك باشد، خُرد مشمار، زيرا اين لطف و محبت، آنان را وامىدارد كه خيرخواه باشند و سپاه را حفظ كنند و از خدمت شايسته روى برنتابند و همواره به تو خوشگمان باشند و در اين راه سنگِ تمام گذارند و اين عطوفت تو را همواره در نظر مىگيرند.
و از پرسوجو در امور جزئىِ آنان، به اين جهت كه امور مهمشان را به عهده دارى، غافل مباش، بدين معنا كه حتّى درباره دملى كه بر اندام يكى از آنان برآمده و اينكه آيا خوب شده يا خير، غافل مباش، زيرا لطف اندك تو باعث مىشود كه در دلهايشان جايگاه ويژهاى پيدا كنى و از خوشگمانىشان نسبت به خود برخوردار خواهى شد.
و توجه به امور مهم آنان باعث مىشود كه موقعيت تو در ذهن و قلب آنها بيشتر شود.
بنابراين، والى بايد از تمام نيازهاى كوچك و بزرگشان آگاه و پىجوى آن باشد.
وَ لْيَكُنْ آثَرُ رُءُوسِ جُنْدِكَ عِنْدَكَ مَنْ وَاسَاهُمْ فِي مَعُونَتِهِ، وَ أَفْضَلَ عَلَيْهِمْ مِنْ جِدَتِهِ(1)بِمَا يَسَعُهُمْ، وَ يَسَعُ مَنْ وَرَاءَهُمْ مِنْ خُلُوفِ(2)أَهْلِيهِمْ، حَتَّى يَكُونَ هَمُّهُمْ هَمّاً وَاحِداً فِي جِهَادِ الْعَدُوِّ، فَإِنَّ عَطْفَكَ عَلَيْهِمْ يَعْطِفُ قُلُوبَهُمْ عَلَيْكَ.
...
بهترين و عالىرتبهترين سرداران و فرماندهان ارتش تو بايد كسانى باشند كه به كمك سپاه بشتابند و با آنان همدلى و همدردى كنند و از بودجههاى ارتش كه در دست دارند به اندازهاى به آنها بپردازند كه نياز خود و خانوادهشان را كه در ديار خود جا گذاردهاند، تأمين كنند. در نتيجه، تمام همت آنها متوجه جنگ با دشمن شود و دغدغه نيازهاى خانه و زندگى و خانواده را نداشته باشند. اين كار موجب موفقيت دولت و هيبت و شكوه ارتش در چشم دشمنان مىگردد.
اى مالك، عطوفت و توجه تو به فرماندهان و اميران ارتش يا همه ارتشيان، موجب مىشود كه محبت قلبى و عطوفت فراوان آنان را به سوى خود متمايل سازى.
وَ إِنَّ أَفْضَلَ قُرَّةِ عَيْنِ(1)الْوُلاَةِ اسْتِقَامَةُ الْعَدْلِ فِي الْبِلاَدِ، وَ ظُهُورُ مَوَدَّةِ الرَّعِيَّةِ. و إِنَّهُ لاَ تَظْهَرُ مَوَدَّتُهُمْ إِلاَّ بِسَلاَمَةِ صُدُورِهِمْ، وَ لاَ تَصِحُّ نَصِيحَتُهُمْ إِلاَّ بِحِيطَتِهِمْ عَلَى وُلاَةِ الاْءُمُورِ، وَ قِلَّةِ اسْتِثْقَالِ(2)دُوَلِهِمْ، وَ تَرْكِ اسْتِبْطَاءِ(3)انْقِطَاعِ مُدَّتِهِمْ، فَافْسَحْ فِي آمَالِهِمْ وَ وَاصِلْ فِي حُسْنِ الثَّنَاءِ عَلَيْهِمْ، وَ تَعْدِيدِ(4)مَا أَبْلَى ذَوُو الْبَلاَءِ مِنْهُمْ، فَإِنَّ كَثْرَةَ الذِّكْرِ لِحُسْنِ أَفْعَالِهِمْ تَهُزُّ(5)الشُّجَاعَ وَ تُحَرِّضُ النَّاكِلَ(6)إِنْ شَاءَ اللَّهُ. ثُمَّ اعْرِفْ لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا أَبْلَى، وَ لاَ تُضَيِّفَنَّ(7)بَلاَءَ(8)امْرِئٍ إِلَى غَيْرِهِ، وَ لاَ تُقَصِّرَنَّ بِهِ دُونَ غَايَةِ بَلاَئِهِ، وَ لاَ يَدْعُوَنَّكَ شَرَفُ امْرِئٍ إِلَى أَنْ تُعْظِمَ مِنْ بَلاَئِهِ مَا كَانَ صَغِيراً، وَ لاَ ضَعَةُ امْرِئٍ إِلَى أَنْ تَسْتَصْغِرَ مِنْ بَلاَئِهِ مَا كَانَ عَظِيماً.
...
و [بدان كه] برترين عامل آرامش و اطمينان خاطرِ حاكمان و رهبران دولتها برپايى عدالت در كشور است، آنسان كه هيچكس به ديگرى تعدى و ستم نكند و همه در پرتو عدالت حاكم در آرامش و امنيت به سر ببرند.
و اينكه مهربانى مردم با حكومت كاملاً آشكار شود و البته اين ظهور بايد از روى سلامتى قلب و خيرخواهيشان باشد، كه ناشى از محبت به بقاى حاكمان و در دست گرفتن اوضاع به منظور جلوگيرى از شورش است، چون وقتى مردم حكومت را دوست داشته باشند در حفظ آن مىكوشند، زيرا مىدانند حفظ آن، موجب مىشود كه خير به خودشان برگردد. پس اگر چنين شد و بر گرد حاكم فراهم آيند، حاكم درمىيابد كه مردمش او را دوست مىدارند.
1) قرة عين: چشمروشنى، آرامش كه باعث مىشود چشم از حالت انتظار و نگرانى درآيد؛ زيرا چشم انسان ترسيدهاى كه پناهگاهى ندارد به اين طرف و آن طرف مىنگرد.
2) استثقال: سنگين شمردن.
3) استبطاء: كُند پنداشتن.
4) تعديد: آماده كردن.
5) تهز: مىلرزاند، در اينجا به معناىِ تشويق مىكند.
6) ناكل: تنبل.
7) لا تضيفن: نسبت مده، ضميمه مكن.
8) بلاء: كار ارزشمند.
...
...
و مردم دولت را بارى سنگين ندانند كه بر دوش آنها افتاده باشد و مبادا عمر دولت خود را دراز بدانند، بلكه اندك شمرند و طولانى بودن آن را آرزو كنند. پس اگر مردم دولت را بارى سنگين بدانند سپرى شدن روزگار آن را آرزو مىكنند و خواستار زوال آن مىگردند.
پس، براى دستيابى به تحقق اين آرامش براى حكومت و دولتمردان و ظهور محبت مردم نسبت به حكومت بايد خواستههاى مردم را با افزايش امنيت و تشويق به كشاورزى و صنعت و...، به طور گسترده تأمين كنى تا حصول خواستهها و آرزوهاى خويش را در بقاى حكومت تو ببينند.
و همواره، آنگونه كه شايستهاند، به نيكيشان ستايش كن و سختىهايى كه كشيدهاند را، مكرر بازگو و برشمار؛ زيرا ستايش تو از كارهاى ارزشمند ايشان موجب تحريك و به شوق آمدنِ افراد شجاع و تشويق و ندامتِ افراد ترسو براى حضور در صحنه عمل مىگردد، ان شاء اللّه تعالى.
سپس كوشش هر يك در انجام دادن كارهاى بزرگ را مدنظر بگير و هيچگاه كار كسى را به ديگرى نسبت مده كه در اين صورت در حق وى ستم كردهاى و به دروغ پرداختهاى.
و پاداش كسى را كه كار ارزشمندى انجام داده است كمتر از استحقاقش نده.
و مبادا عزت و شرافت كسى تو را وادارد كه كار ناچيز او را بزرگ شمارى و فراتر از استحقاقش پاداش دهى.
و فرودستى اجتماعى و خانوادگى كسى باعث نشود كه كار ارزشمندش را بىمقدار انگارى، چنانكه مردم اينگونه خو گرفتهاند كه بزرگان را به جهت كارهاى ناچيز جزئى مىستايند و گمنامان را هرچند كارهاى بزرگى از آنها برآيد، از ستايش خود محروم مىكنند.
وَ ارْدُدْ إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ مَا يُضْلِعُكَ(1)مِنَ الْخُطُوبِ(2)، وَ يَشْتَبِهُ عَلَيْكَ مِنَ الاْءُمُورِ، فَقَدْ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى لِقَوْمٍ أَحَبَّ إِرْشَادَهُمْ :«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الاْءَمْرِ(3)مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللّهِ وَ الرَّسُولِ»(4). فَالرَّدُّ إِلَى اللَّهِ الاْءَخْذُ بِمُحْكَمِ كِتَابِهِ، وَ الرَّدُّ إِلَى الرَّسُولِ الاْءَخْذُ بِسُنَّتِهِ الْجَامِعَةِ غَيْرِ الْمُفَرِّقَةِ.
...
و هر كار دشوارى كه در جنگ و صلح و امثال اينها بر تو مشكل آيد و مشتبه شود به خدا و رسولش يعنى كتاب و سنت وا گذار.
خداوند به گروهى كه ارشاد آنها را دوست دارد مىفرمايد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياى امر خود را [ نيز] اطاعت كنيد، پس هرگاه در امرى اختلافنظر يافتيد، آن را به خدا و پيامبر [ او] عرضه بداريد». يعنى اگر در برخى مسائل و احكام اختلاف پيدا كرديد، آن را به كتاب و سنت ارجاع دهيد تا ببينيد كه براى كدام يك از دو طرف نزاع، دليل شرعى وجود دارد.
پس معناىِ «ردّ به خدا»، اخذ آيات محكم الهى است كه بر مطلبى تصريح دارند و هيچگاه متشابه نيستند. و معناى ردّ به پيامبر صلىاللهعليهوآله توجه و عمل به سنتى است كه امت بر صدور آن از پيامبر صلىاللهعليهوآله اجماع و همنظرى دارد، نه سنت مورد اختلاف امت كه برخى آن را پذيرفتهاند و برخى آن را دروغ و مجعول مىدانند.
ثُمَّ اخْتَرْ لِلْحُكْمِ بَيْنَ النَّاسِ أَفْضَلَ رَعِيَّتِكَ فِي نَفْسِكَ، مِمَّنْ لاَ تَضِيقُ(1)بِهِ الاْءُمُورُ، وَ لاَ تُمَحِّكُهُ(2)الْخُصُومُ(3)، وَ لاَ يَتَمَادَى(4)فِي الزَّلَّةِ، وَ لاَ يَحْصَرُ(5)مِنَ الْفَيْءِ(6)إِلَى الْحَقِّ إِذَا عَرَفَهُ، وَ لاَ تُشْرِفُ(7)نَفْسُهُ عَلَى طَمَعٍ، وَ لاَ يَكْتَفِي بِأَدْنَى فَهْمٍ دُونَ أَقْصَاهُ(8)، وَ أَوْقَفَهُمْ فِي الشُّبُهَاتِ(9)، وَ آخَذَهُمْ بِالْحُجَجِ، وَ أَقَلَّهُمْ تَبَرُّماً(10)بِمُرَاجَعَةِ الْخَصْمِ، وَ أَصْبَرَهُمْ عَلَى تَكَشُّفِ(11)الاْءُمُورِ، وَ أَصْرَمَهُمْ(12)عِنْدَ اتِّضَاحِ الْحُكْمِ مِمَّنْ لاَ يَزْدَهِيهِ(13)إِطْرَاءٌ(14)، وَ لاَ يَسْتَمِيلُهُ(15)إِغْرَاءٌ(16)، وَ أُولَئِكَ قَلِيلٌ.
...
در اينجا امام عليهالسلام سخن خود را درباره سپاهيان به پايان بردهاند و درباره منصب قضاوت و وظيفه قاضى سخن گفتهاند؛ مىفرمايند: براى داورى بين مردم بهترين مردمان را برگزين؛ كسى كه داورى او را، به ناراحتى و تنگنا گرفتار نكند. و اطراف دعوا او را خشمگين نكنند.
و بر لغزش خود اصرار نورزد و آن را ادامه ندهد و اگر به خطاى خود در حكمى پى ببرد، بىدرنگ از آن بازگردد و حكم خود را اصلاح كند.
و چون حكمى به خلاف حق صادر نمايد، سپس از آن آگاه شود، براى بازگشت از حكم خود، خويش را در تنگنا نبيند، به خلاف برخى قضات كه از اعتراف به خطا مغرورانه و متكبرانه سر باز مىزنند.
1) لا تضيق: ناراحت نمىشود.
2) لا تمحكه: به غضب در نمىآورد.
3) خصوم: جمع خصم، يعنى دشمن.
4) يتمادى: ادامه مىدهد، همچنان به راه خود مىرود.
5) يحصر: نگران مىشود.
6) فيء: بازگشت.
7) تشرف: قرار مىگيرد.
8) أقصاه: بالاترين مرحله.
9) اين عبارت امام عليهالسلام عطف بر «افضل» است كه درصدر سخن امام عليهالسلام آمده است.
10) تبرّم: عصبانى.
11) تكشّف: كشف حقيقت و واقع.
12) أصرم: قاطعانهتر.
13) يزدهي: مغرور مىسازد، سرمست مىكند.
14) إطراء: مدح و ستايش.
15) يستميل: متمايل ساختن.
16) إغراء: فريب مالى.
...
...
و نَفْسش طمع نورزد و حق را به طمعِ رشوه و مقام و مال و مانند اينها رها نكند.
و به فهم ابتدايى مسائل و احكام بسنده نكند، بلكه با تأمل و تحقيق به مرحله كامل و بالاى آن برسد.
و در شبههها و قضاياى مشتبه خويشتندارترينِ افراد باشد، و بيشتر تأمل و درنگ كند.
و در هنگام داورى بين طرفين منازعه، بيش از ديگران به دليل و حجت پايبند باشد و آن را لحاظ بدارد و اهميت دهد.
و به سبب كثرت مراجعه اربابِ حاجتْ كمتر ناراحتى و بىطاقتى كند و خشم گيرد و بىحوصلگى به خرج دهد.
و در كشف حقايق و مسائلى كه مىخواهد درباره آنها قضاوت كند از همه صبورتر باشد و بدون تحقيقات و مدارك كافى، در صدور حكم شتاب ننمايد و چنان صبورى ورزد كه حقايق امور برايش كاملاً روشن شود.
و هنگام روشن شدن حكم، بدون آنكه تحت تأثير مدح و ستايش و يا وعده مالى كسى قرار بگيرد، قاطعتر از همه عين حقيقت و حكم واقعى را بر اساس قراين و دلايل كافى بگويد و آن را اجرا كند.
و البته اينگونه قاضيان اندكند، ولى حاكم بايد با جستجوى بسيار چنين افرادى را پيدا كند و به كار قضاوت بگمارد.
ثُمَّ أَكْثِرْ تَعَاهُدَ(1)قَضَائِهِ، وَ افْسَحْ لَهُ فِي الْبَذْلِ مَا يُزِيلُ عِلَّتَهُ(2)، وَ تَقِلُّ(3)مَعَهُ حَاجَتُهُ إِلَى النَّاسِ. وَ أَعْطِهِ مِنَ الْمَنْزِلَةِ لَدَيْكَ مَا لاَ يَطْمَعُ فِيهِ غَيْرُهُ مِنْ خَاصَّتِكَ، لِيَأْمَنَ بِذَلِكَ اغْتِيَالَ(4)الرِّجَالِ لَهُ عِنْدَكَ فَانْظُرْ فِي ذَلِكَ نَظَراً بَلِيغاً، فَإِنَّ هَذَا الدِّينَ قَدْ كَانَ أَسِيراً فِي أَيْدِي الاْءَشْرَارِ، يُعْمَلُ فِيهِ بِالْهَوَى، وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْيَا.
...
آنگاه اى مالك، كار قضاوتش را همواره زير نظر دار تا بداند بر او ناظر هستى و از ترس تو به داورىِ ظالمانه ميل نكند.
و آن قدر به او حقوق و مزايا عطا كن كه نيازش برطرف گردد و چشم به مال كسى ندوزد و به رشوه و امثال آن نياز نداشته باشد و بدين ترتيب نياز او به مردم كم گردد.
واو را نزد خويش چنان مقام و منزلتى ده و نزد مردم بزرگ و ارجمند شمار كه هيچ كس از خاصّگانت انتظار چنان احترام و عظمتى را نداشته باشد، تا نزد مردم باهيبت و محترم باشد، حكمش بىدرنگ اجرا گردد و بدين وسيله از خضوع و ترس در مقابلِ سخنچينان و خبرچينان در امان باشد، چون اگر قاضى از كسى بترسد، داورىاش تحت تأثير قرار مىگيرد و ديگر نخواهد توانست بر اساس حق يا بر ضد كسى كه بيمش را در دل دارد، داورى كند يا وساطت حريف را نپذيرد.
پس درباره اوصاف قاضى و نيز وظايفى كه بيان كردم به دقت بنگر و بدانها عمل كن. و] بدان كه] اين دين در زمان عثمان اسير دست اشرار و تبهكاران بود كه واليان و حاكمان بنا به هواى نفس و خواستههاى دل خود عمل مىكردند و از راه دين به دنيا مىرسيدند و هرگز در انديشه آخرت خود نبودند.
ثُمَّ انْظُرْ فِي أُمُورِ عُمَّالِكَ فَاسْتَعْمِلْهُمُ اخْتِبَاراً، وَ لاَ تُوَلِّهِمْ مُحَابَاةً(1)وَ أَثَرَةً(2)، فَإِنَّهُمْ جِمَاعٌ(3)مِنْ شُعَبِ الْجَوْرِ وَ الْخِيَانَةِ. وَ تَوَخَّ(4)مِنْهُمْ أَهْلَ التَّجْرِبَةِ وَ الْحَيَاءِ مِنْ أَهْلِ الْبُيُوتَاتِ الصَّالِحَةِ، وَ الْقَدَمِ فِي الاْءِسْلاَمِ الْمُتَقَدِّمَةِ، فَإِنَّهُمْ أَكْرَمُ أَخْلاَقاً، وَ أَصَحُّ أَعْرَاضاً، وَ أَقَلُّ فِي الْمَطَامِعِ إِشْرَافاً، وَ أَبْلَغُ فِي عَوَاقِبِ الاْءُمُورِ نَظَراً.
...
اى مالك، در امور مأموران و كارگزارانى كه در شهرها و مناطق مختلف به كار گماردهاى دقت كن و پس از آنكه ايشان را آزمودى، به كار گير و بىجهت و بدون داشتن امتياز و برترى، به كار نگير، زيرا ممكن است كارگزاران و مأموران حكومتى، كانون انواع ستم و خيانت باشند. پس اگر حاكم، آنان را نيازمايد و كارها را بر اساس لياقتها و كاردانىها به افراد نسپرد، انواع ستم و خيانت را به امت روا خواهند داشت.
و كارآزمودگان و افرادِ باحياى ايشان را برگزين كه امور را آزموده و به خوبى شناختهاند، زيرا افراد باحيا، شرم دارند كه دست خود را به ستم و خيانت بيالايند.
و ايشان را از خانوادههاى نامدار و نكوكار و شايسته برگزين. زيرا به سبب شرافت خانوادگى به خود اجازه خيانت و ستم نمىدهند.
و از كسانى باشند كه در خدمت به اسلام پيشگامتر بودهاند؛ آنانى كه خوشنامى و حُسن سابقهشان در اسلام سبب مىشود كه بر اساسِ همان راه و روش پيشين حركت كنند.
وانگهى اگر كارگزاران و مأموران دولت از اين اقشار باشند، از نظر اخلاق از همه برترند، چون تربيت اسلامى دارند، و از همه آبرومندترند، زيرا در مقايسه با خانوادههاى غير مذهبى آبرويشان محفوظتر است؛ و ديگر اينكه از ديگران بىطمعتر و قانعترند، زيرا حيا و تجربهشان، آنان را از طمعكارى و آزمندى دور مىدارد و به دليل ارجمندى و رفعتى
ثُمَّ أَسْبِغْ(1)عَلَيْهِمُ الاْءَرْزَاقَ، فَإِنَّ ذَلِكَ قُوَّةٌ لَهُمْ عَلَى اسْتِصْلاَحِ أَنْفُسِهِمْ، وَ غِنىً لَهُمْ عَنْ تَنَاوُلِ مَا تَحْتَ أَيْدِيهِمْ، وَ حُجَّةٌ عَلَيْهِمْ إِنْ خَالَفُوا أَمْرَكَ أَوْ ثَلَمُوا أَمَانَتَكَ.
...
كه دارند مىدانند كه طمعْ آنها را به پستى خواهد كشاند؛ بنابراين، هرگز طمع نمىورزند. و نيز به سبب كارآزمودگيشان، در فرجام كارها دقت نظر بيشترى دارند.
آنگاه اى مالك، درآمد و حقوقشان را فراوان كن و به اندازه نياز زندگيشان به آنها مقررى بده، زيرا اين امر، توش و توان است براى سامان دادن خويش، و بىنيازى، انسان را تنها به انديشه مسئوليت و كارش وا مىدارد، اما كسى كه دغدغه امور داخلى و هزينههاى جارى زندگى را داشته باشد، در انجام دادن مسئوليتى كه بدو سپرده شده ناتوان مىگردد.
و به آنچه در اختيار دارند، مانند اموال بيتالمال و حقوق مردم، احساس بىنيازى مىكنند و از ستم به مردم و خيانت به بيتالمال پرهيز مىنمايند.
و در صورتى كه با تو مخالفت يا در امانتت خيانت كردند، اين رفتار تو نسبت به آنان، حجتى بر آنها خواهد بود و مىتوانى آنها را بازخواست كنى؛ يعنى بتوان بر آنان اتمام حجت كرد كه با داشتن حقوق مناسب و كفايت كننده و در عين بىنيازى، هيچ دليلى براى خيانت ورزيدن وجود ندارد.
1) أسبغ: بيفزاى.
ثُمَّ تَفَقَّدْ(1)أَعْمَالَهُمْ، وَ ابْعَثِ الْعُيُونَ(2)مِنْ أَهْلِ الصِّدْقِ وَ الْوَفَاءِ عَلَيْهِمْ، فَإِنَّ تَعَاهُدَكَ(3)فِي السِّرِّ لاِءُمُورِهِمْ حَدْوَةٌ(4)لَهُمْ عَلَى اسْتِعْمَالِ الاْءَمَانَةِ، وَ الرِّفْقِ بِالرَّعِيَّةِ. وَ تَحَفَّظْ مِنَ الاْءَعْوَانِ، فَإِنْ أَحَدٌ مِنْهُمْ بَسَطَ يَدَهُ إِلَى خِيَانَةٍ اجْتَمَعَتْ بِهَا عَلَيْهِ عِنْدَكَ أَخْبَارُ عُيُونِكَ، اكْتَفَيْتَ بِذَلِكَ شَاهِداً، فَبَسَطْتَ عَلَيْهِ الْعُقُوبَةَ فِي بَدَنِهِ، وَ أَخَذْتَهُ بِمَا أَصَابَ مِنْ عَمَلِهِ، ثُمَّ نَصَبْتَهُ بِمَقَامِ الْمَذَلَّةِ، وَ وَسَمْتَهُ(5)بِالْخِيَانَةِ، وَ قَلَّدْتَهُ(6)عَارَ التُّهَمَةِ.
...
سپس اعمال و كارهاى آنها را به دقت زير نظر داشته باش و نيك بنگر كه آيا به وظيفه خود عمل مىكنند يا از كنار آن سرسرى مىگذرند. و از ميان راستگويان و وفاداران بازرسانى بر آنان بگمار تا كارهايشان را زير نظر بگيرند و تو را از آن آگاه كنند. اينكه از راستگويان باشند تا دروغ نگويند و از وفاداران باشند تا خلاف دستور تو عمل نكنند. پس بدان كه در اين صورت، آنها در مسير امانتدارى قرار مىگيرند و با مردم مدارا خواهند كرد، زيرا بيم آن دارند كه در صورت خيانت و بدرفتارى با مردم از منصب و مقام خود عزل شوند.
و به هوش باش تا هيچيك از كارگزارانت، تو را آلوده خيانت نسازد. هرگاه يكى از آنان دست خيانت به سوى دولت و ملت دراز كرد و همه گماشتگان متفقاً خيانت او را تأييد كردند، به اين گواهى اكتفا كن. آنگاه آن مأمور خائن را با اجراى حد يا تعزير مطابق عمل زشتى كه انجام داده كيفر كن. و او را نزد مردم رسوا و سرافكنده ساز و داغ خيانت بر پيشانىاش بنشان و به مردم اعلام كن كه اين فرد خيانت كرده است و بدين صورت، ننگ تهمت را بر گردنش بيفكن، زيرا اين كار موجب مىشود ساير مأموران عبرت بگيرند و از آنچه وى بدان گرفتار آمده است، دورى جويند.
وَ تَفَقَّدْ أَمْرَ الْخَرَاجِ بِمَا يُصْلِحُ أَهْلَهُ، فَإِنَّ فِي صَلاَحِهِ وَ صَلاَحِهِمْ صَلاَحاً لِمَنْ سِوَاهُمْ، وَ لاَ صَلاَحَ لِمَنْ سِوَاهُمْ إِلاَّ بِهِمْ، لاِءَنَّ النَّاسَ كُلَّهُمْ عِيَالٌ عَلَى الْخَرَاجِ وَ أَهْلِهِ. وَ لْيَكُنْ نَظَرُكَ فِي عِمَارَةِ الاْءَرْضِ أَبْلَغَ مِنْ نَظَرِكَ فِي اسْتِجْلاَبِ الْخَرَاجِ، لاِءَنَّ ذَلِكَ لاَ يُدْرَكُ إِلاَّ بِالْعِمَارَةِ، وَ مَنْ طَلَبَ الْخَرَاجَ بِغَيْرِ عِمَارَةٍ، أَخْرَبَ الْبِلاَدَ وَ أَهْلَكَ الْعِبَادَ، وَ لَمْ يَسْتَقِمْ أَمْرُهُ إِلاَّ قَلِيلاً.
...
و در امر خراج و ماليات آنسان كه به صلاح مردم و خراجدهندگان باشد، رسيدگى كن تا مردم بتوانند به خوبى و به راحتى از عهده پرداخت آن برآيند؛ زيرا اصلاح امر ماليات و مالياتدهندگان، ساير طبقاتى را كه كار آنها بر پايه بودجه و هزينه است، به سامان مىسازد. بنابراين اگر بودجه و درآمد دولت خوب باشد، كار آنها نيز خوب خواهد شد.
و اصلاح ساير مردم جز به اصلاح مالياتدهندگان نيست، زيرا همه مردم، نانخور ماليات و مالياتدهندگان هستند و نظاميافتن امور مردم، جز با قدرت دولت امكان ندارد و قدرت دولت نيز جز با درآمد و بودجه ممكن نيست.
و اى مالك، بايد توجّهت به آبادانى زمين و كشاورزى و گسترش امور دامدارى و ساختمانى بيشتر از گرفتن ماليات باشد، چون ماليات جز با عمران و آبادانى مملكت به دست نمىآيد، يعنى درآمد مردم به آبادانى مملكت وابسته است.
و كسى كه بخواهد به عمران و آبادانى مملكت بىتوجه باشد و پياپى ماليات بگيرد، مملكت را ويران و مردم را تباه و نابود خواهد كرد، زيرا در اين صورت مردم مجبور به فروش كالاهاى خود مىشوند و گرفتار گرسنگى و بيمارى خواهند شد و لذا نخواهند توانست به عمران و آبادانى بپردازند و در نتيجه مملكت ويران مىشود. در نهايت، دولت و حكومت چند صباحى بيش بر سر پا نمىماند و با اراده مردم ساقط خواهد شد و پس از آن مردم كسانى را روى كار خواهند آورد كه امورشان را به خوبى اداره كنند.
فَإِنْ شَكَوْا ثِقَلاً أَوْ عِلَّةً(1)أَوِ انْقِطَاعَ شِرْبٍ أَوْ بَالَّةٍ(2)أَوْ إِحَالَةَ(3)أَرْضٍ اغْتَمَرَهَا غَرَقٌ، أَوْ أَجْحَفَ بِهَا عَطَشٌ، خَفَّفْتَ عَنْهُمْ بِمَا تَرْجُو أَنْ يَصْلُحَ بِهِ أَمْرُهُمْ، وَ لاَ يَثْقُلَنَّ عَلَيْكَ شَيْءٌ خَفَّفْتَ بِهِ الْمَئُونَةَ عَنْهُمْ، فَإِنَّهُ ذُخْرٌ(4)يَعُودُونَ بِهِ عَلَيْكَ فِي عِمَارَةِ بِلاَدِكَ، وَ تَزْيِينِ وِلاَيَتِكَ، مَعَ اسْتِجْلاَبِكَ(5)حُسْنَ ثَنَائِهِمْ، وَ تَبَجُّحِكَ(6)بِاسْتِفَاضَةِ(7)الْعَدْلِ فِيهِمْ، مُعْتَمِداً فَضْلَ قُوَّتِهِمْ بِمَا ذَخَرْتَ عِنْدَهُمْ مِنْ إِجْمَامِكَ(8)لَهُمْ، وَ الثِّقَةَ مِنْهُمْ بِمَا عَوَّدْتَهُمْ مِنْ عَدْلِكَ عَلَيْهِمْ وَ رِفْقِكَ بِهِمْ، فَرُبَّمَا حَدَثَ مِنَ الاْءُمُورِ مَا إِذَا عَوَّلْتَ فِيهِ عَلَيْهِمْ مِنْ بَعْدُ احْتَمَلُوهُ طَيِّبَةً أَنْفُسُهُمْ بِهِ.
...
پس اگر خراجدهندگان از سنگينى خراج يا آفات كشاورزى مثل ملخ يا قطع آب كشاورزى كه در جوى روان است و يا قطع باران و خشكسالى و يا فاسدشدن بذر و زراعت به سبب سيل و تخريب مزارع و بروز كمآبى و كاهش محصولات شكايت كردند، به هر مقدارى كه صلاح بدانى از خراجشان بكاه.
و مبادا اين عمل بر تو سنگين بيايد و بگويى كه از موجودى خزانه كاسته شده است، زيرا اين امور اندوختهاى خواهد شد براى پيشرفت و آبادانى مملكت تو و خير آن عايد دولت مىگردد و مايه زيور و آراستگى حكومت تو مىشود، چون با زراعت و آبادانىْ كشور پيشرفت مىكند. همچنين با اين كار، از ستايش مردم برخوردار مىشوى و آنان تو را به سبب آسان گرفتن در خراج و ماليات، خواهند ستود.
و تو نيز شادمان خواهى شد به واسطه فراگيركردن عدالت در ميان مردم، و يقين پيدا
...
...
مىكنى كه به واسطه اين ذخيرهاى كه نزد آنها دارى و با تساهل در امر خراجْ آنها را راحت كردهاى و با پشتوانه قدرت ماليشان، از توان اقتصادى و دوستى آنها نسبت به دولت برخوردار خواهى شد.
و چون با خوشرفتارى با آنان، ايشان را به عدالت خويش عادت دادهاى، از اعتمادشان نيز برخوردار خواهى شد.
پس اگر حادثهاى مانند جنگ و يا حوادث غير منتظره ديگرى پيش آمد، كه به مردان و اموال آنها نياز پيدا كردى و پس از آسانگيرى در گرفتن خراج، بر آنان تكيه نمودى، آنها نيز به اين اعتماد تو پاسخ مثبت مىدهند و با تمام وجود و با ميل و رغبت درونى كارهايى را كه بديشان مىسپارى انجام خواهند داد.
فَإِنَّ الْعُمْرَانَ مُحْتَمِلٌ مَا حَمَّلْتَهُ(1)، وَ إِنَّمَا يُوءْتَى خَرَابُ الاْءَرْضِ مِنْ إِعْوَازِ(2)أَهْلِهَا، وَ إِنَّمَا يُعْوِزُ أَهْلُهَا لاِءِشْرَافِ أَنْفُسِ الْوُلاَةِ عَلَى الْجَمْعِ، وَ سُوءِ ظَنِّهِمْ بِالْبَقَاءِ، وَ قِلَّةِ انْتِفَاعِهِمْ بِالْعِبَرِ(3).
...
آنگاه امام عليهالسلام آسانگيرى در گرفتن خراج را به شكايت مردم از كاستى در محصولات كشاورزى منوط كرده، مىفرمايد: عمران و آبادانى مملكت، توان بر دوش كشيدن بار مالى را به هر اندازه كه باشد خواهد داشت. يعنى وقتى مملكت آباد و كشاورزى پررونق و بالنده باشد، هرچه ماليات و خراج بر دوش آن قرار دهى تحمل خواهد كرد، زيرا مردم درآمد فراوان دارند و مىتوانند بخشى از آن را به دولت دهند.
اما بدان ويرانى مملكت به واسطه فقر و نادارى مردم به وجود مىآيد و در آن صورت حاكم نيز نمىتواند از آنها خراج بگيرد، و بدان كه نادارى مردم به واسطه دو چيز است:
حاكمان به جمعآورى مال پرداخته و به بقاى عمر دولت و حكومت خود نااميدند و احتمال مىدهند كه به زودى سرنگون مىشوند؛ لذا به جمعآورى مال مىپردازند تا اگر روزى از اريكه قدرت به زير كشيده شدند، اندوختهاى براى ادامه زندگى داشته باشند.
حاكمان از عبرتها و پندهاى روزگار بهره چندانى نگرفتهاند؛ زيرا اگر بيدار بودند و پند مىگرفتند، مىدانستند كه رزق و روزى به دست خداست، خواه حكومت آنها باقى بماند خواه سرنگون شود؛ زيرا در واقع مالاندوزى سقوط آنان را نزديك و قطعى مىكند. در مقابل، بىترديد انصاف و رعيتپرورى و قناعت سبب ماندگارى حكومت خواهد بود.
ثُمَّ انْظُرْ فِي حَالِ كُتَّابِكَ، فَوَلِّ عَلَى أُمُورِكَ خَيْرَهُمْ، وَ اخْصُصْ رَسَائِلَكَ الَّتِي تُدْخِلُ فِيهَا مَكَايِدَكَ(1)وَ أَسْرَارَكَ بِأَجْمَعِهِمْ(2)لِوُجُوهِ صَالِحِ الاْءَخْلاَقِ، مِمَّنْ لاَ تُبْطِرُهُ(3)الْكَرَامَةُ، فَيَجْتَرِئَ بِهَا عَلَيْكَ فِي خِلاَفٍ لَكَ بِحَضْرَةِ مَلاَءٍ(4)، وَ لاَ تَقْصُرُ بِهِ الْغَفْلَةُ عَنْ إِيرَادِ(5)مُكَاتَبَاتِ عُمِّالِكَ عَلَيْكَ، وَ إِصْدَارِ جَوَابَاتِهَا عَلَى الصَّوَابِ(6)عَنْكَ، فِيمَا يَأْخُذُ لَكَ وَ يُعْطِي مِنْكَ، وَ لاَ يُضْعِفُ عَقْداً اعْتَقَدَهُ لَكَ، وَ لاَ يَعْجِزُ عَنْ إِطْلاَقِ مَا عُقِدَ عَلَيْكَ، وَ لاَ يَجْهَلُ مَبْلَغَ قَدْرِ نَفْسِهِ فِي الاْءُمُورِ، فَإِنَّ الْجَاهِلَ بِقَدْرِ نَفْسِهِ يَكُونُ بِقَدْرِ غَيْرِهِ أَجْهَلَ.
...
پس اى مالك، در حال دبيران ديوانى نيك بنگر و بهترينشان را براى كار خود بگمار.
و نگارش نامههايى را كه حاوى اسرار نظامى و دولتى و مالى دولت توست، به بهترينِ آنان از لحاظ اخلاق و صفات بسپار؛ دبيرانى كه چون احترامى از تو ببينند آنها را به سركشى نكشاند و به سبب آن احترام بر تو متجرّى و گستاخ نشوند و در گفتار و رفتار در حضور ديگران با تو مخالفت نورزند و تو را از هيبت نيندازند.
و غفلت و بىتوجهى چنين كاتبانى نسبت به كارهاى تو باعث نشود كه در انجام وظيفه به نحو احسن، مانند ارائه مكاتبات مأموران و فرستادن جواب تو به آنها و شيوه صحيح گرفتن نامه از تو و ارسال آن كوتاهى كنند، زيرا دبير بايد بداند چه مضمونى را از مأمور براى حاكم بگيرد و چه نامهاى را از طرف حاكم به سوى مأمور بفرستد و تنظيم مضمون نامهها و پيمانها بر عهده دبير است، نه والى.
...
...
و دبير نبايد از معاملات و يا پيماننامهها و راههاى آن بىاطلاع باشد و از اين روى، پيمانى كم فايده و داراى شروط ضعيف منعقد كند، بلكه بايد فردى آگاه و كاردان باشد.
و از پيماننامه و معاملهاى كه به ضرر توست، آگاه باشد و راههاى شرعى آن را بداند تا از آن معاهده رهايت كند.
و قدر و جايگاه خويش را بداند و در كارى كه در شأن و مربوطِ به او نيست هرگز دخالت نكند و به كمتر از آن نيز راضى نگردد، و از امورى كه لازم است بپرهيزد، زيرا اگر كسى به جايگاه و موقعيت خود جاهل و ناآگاه باشد، قطعا از شخصيت و جايگاه ديگران ناآگاهتر است و نمىتواند بر اساس حكمت و درستىْ كار دبيرى را براى آنان انجام دهد.
ثُمَّ لاَ يَكُنِ اخْتِيَارُكَ إِيَّاهُمْ عَلَى فِرَاسَتِكَ(1)وَ اسْتِنَامَتِكَ(2)وَ حُسْنِ الظَّنِّ مِنْكَ، فَإِنَّ الرِّجَالَ يَتَعَرَّفُونَ(3)لِفِرَاسَاتِ الْوُلاَةِ بِتَصَنُّعِهِمْ(4)وَ حُسْنِ خِدْمَتِهِمْ، وَ لَيْسَ وَرَاءَ ذَلِكَ مِنَ النَّصِيحَةِ وَ الاْءَمَانَةِ شَيْءٌ. وَ لَكِنِ اخْتَبِرْهُمْ بِمَا وُلُّوا لِلصَّالِحِينَ قَبْلَكَ، فَاعْمِدْ لاِءَحْسَنِهِمْ كَانَ فِي الْعَامَّةِ أَثَراً، وَ أَعْرَفِهِمْ بِالاْءَمَانَةِ وَجْهاً، فَإِنَّ ذَلِكَ دَلِيلٌ عَلَى نَصِيحَتِكَ لِلَّهِ وَ لِمَنْ وُلِّيتَ أَمْرَهُ. وَ اجْعَلْ لِرَأْسِ كُلِّ أَمْرٍ مِنْ أُمُورِكَ رَأْساً مِنْهُمْ، لاَ يَقْهَرُهُ كَبِيرُهَا، وَ لاَ يَتَشَتَّتُ عَلَيْهِ كَثِيرُهَا، وَ مَهْمَا كَانَ فِي كُتَّابِكَ مِنْ عَيْبٍ فَتَغَابَيْتَ(5)عَنْهُ أُلْزِمْتَهُ.
...
اى مالك، مبادا گزينش دبيران بر اساس خوشگمانىِ ساده و اعتماد و ميل شخصى تو باشد بلكه بايد آنان را بر اساس مشورت و رايزنى و آزمون برگزينى، زيرا افرادى كه جويا و خواهان مقام دولتى هستند، با ظاهرسازى و خوشخدمتىْ حاكمان را به خود خوشگمان مىكنند، در حالى كه در پشت اين ظاهرسازىها هيچ خيرخواهى و امانتدارى وجود ندارد؛ بنابراين گاهى حاكم گرفتار نيرنگ آنان مىشود و به حسن ظن خود عمل مىكند.
تو بايد براى گزينش، آنها را با كارهايى بيازمايى كه صالحانِ قبل از تو آنان را آزمودهاند و بر اساس آن آزمون به كارشان گماردهاند. پس براى استخدامشان به رضايت عامه مردم اعتماد كن و هر كدام كه در جلب رضايت مردم كوشاتر و به امانتدارى و شيوه آن آگاهتر باشند، بدين كار بگمار.
بدان كه آزمودن و محكزدن دبيران بر اين امر دلالت دارد كه تو براى خدا و كسى كه كارش را به دست گرفتهاى خيرخواه هستى. مراد آن حضرت، شخص خود بوده است.
...
...
اى مالك، براى هر يك از كارهاى مملكتى از طبقه دبيران يك رئيس بگمار. مثلاً براى خراج يك دبير، براى ارتش يك دبير، براى كارگران يك دبير و همينطور ساير اقشار دولتى؛ دبيرى كه چون كارهاى سنگين بر دوش او قرار گيرد به خشم نيايد و مهار نامهها و اعمال و كارهاى بسيار، از دستش بيرون نرود و بر كار خود مسلط باشد.
و نيز هر مقدار كه در دبيرانت عيبى وجود داشته باشد و تو خود را به تغافل بزنى و بر آن چشمپوشى كنى، مردم تو را مسئول مىدانند و به اين دليل كه دبيرت را اصلاح نكردهاى، عيب او را عيب تو مىدانند.
ثُمَّ اسْتَوْصِ(1)بِالتُّجَّارِ وَ ذَوِي الصِّنَاعَاتِ، وَ أَوْصِ(2)بِهِمْ خَيْراً، الْمُقِيمِ مِنْهُمْ، وَ الْمُضْطَرِبِ بِمَالِهِ(3)، وَ الْمُتَرَفِّقِ(4)بِبَدَنِهِ، فَإِنَّهُمْ مَوَادُّ(5)الْمَنَافِعِ، وَ أَسْبَابُ الْمَرَافِقِ(6)وَ جُلاَّبُهَا(7)مِنَ الْمَبَاعِدِ(8)وَ الْمَطَارِحِ(9)، فِي بَرِّكَ وَ بَحْرِكَ، وَ سَهْلِكَ(10)وَ جَبَلِكَ، وَ حَيْثُ لاَ يَلْتَئِمُ(11)النَّاسُ لِمَوَاضِعِهَا، وَ لاَيَجْتَرِءُونَ(12)عَلَيْهَا، فَإِنَّهُمْ سِلْمٌ لاَ تُخَافُ بَائِقَتُهُ(13)، وَ صُلْحٌ لاَ تُخْشَى غَائِلَتُهُ(14). وَ تَفَقَّدْ أُمُورَهُمْ بِحَضْرَتِكَ وَ فِي حَوَاشِي بِلاَدِكَ.
...
سفارش مرا درباره تاجران و صنعتگران و كسبه به گوش گير و درباره آنها به نيكى سفارش كن و مردم را نيز به ضرورتِ داشتنِ رفتار شايسته با آنان توصيه نما. از كارگران و دبيران و ساير مأموران دولت بخواه تا با تاجران و صنعتگران خوشرفتارى كنند و هرگز آنها را نيازارند، و بدان كه ميان مقيم و كوچندهاى كه پيوسته براى تجارت و پيلهورى به اين شهر و آن شهر سفر مىكند و صنعتگرى كه همواره با نيروى بدنى كار مىكند مانند نجار و آهنگر هيچ تفاوتى نيست.
زيرا تاجران و صنعتگران مايه منفعت و تأمينكننده نيازهاى عمومى مردم هستند و نيازمندى مردم را از راه دور و گذرگاههاىِ سخت و ناهموارِ دريايى و زمينى، و از دشت و كوهستان و از جاهايى مانند جزيرهها، كه به دليل سختىهاى زياد مردم نمىتوانند در آنجا
1) استوص: سفارشم را بپذير.
2) أوص: سفارش كن.
3) المضطرب بماله: كسى كه مال التجاره خود را از جايى به جاى ديگر مىبرد.
4) مترفق: زحمتكش.
5) مواد: جمع مادة، يعنى مايه.
6) مرافق: تأمين كننده نيازها.
7) جلاّب: بسيار جلب كننده.
8) مباعد: راههاى دور.
9) مطارح: محلهاى بلند، پرتگاهها.
10) سهل: دشت.
11) يلتئم: موافق هستند.
12) يجترئون: جرأت و جسارت پيدا مىكنند.
13) بائقة: ضرر و زيان، رويداد.
14) غائلة: شورش، نافرمانى.
...
...
زندگى كنند و جرأت نمىكنند به آنجا قدم بگذارند، فراهم مىآورند و به مردم مىرسانند.
امام عليهالسلام براى عبارت «استوص... و أوص» علتى ديگر بيان كرده است و آن اينكه: اين دو قشر مذكور از اقشارى مسالمتجو و بىدردسر هستند كه هرگز ضررى نمىرسانند و غالبا اهل صلح و آشتى هستند كه ترس نافرمانى و شورش از آنان وجود ندارد، چون نه با دولت مىجنگند و نه بر ضد آن سر به شورش بر مىدارند.
و از امور و كارهاى تاجرانى كه در اطرافت و محل سكونتت يا در مرزها زندگى مىكنند، به دقت تفقد و پرسوجو كن.
وَ اعْلَمْ مَعَ ذَلِكَ أَنَّ فِي كَثِيرٍ مِنْهُمْ ضِيقاً(1)فَاحِشاً(2)وَ شُحّاً(3)قَبِيحاً وَ احْتِكَاراً لِلْمَنَافِعِ وَ تَحَكُّماً(4)فِي الْبِيَاعَاتِ(5)، وَ ذَلِكَ بَابُ مَضَرَّةٍ لِلْعَامَّةِ، وَ عَيْبٌ عَلَى الْوُلاَةِ. فَامْنَعْ مِنَ الاِحْتِكَارِ، فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله مَنَعَ مِنْهُ. وَ لْيَكُنِ الْبَيْعُ بَيْعاً سَمْحاً(6)، بِمَوَازِينِ عَدْلٍ، وَ أَسْعَارٍ(7)لاَ تُجْحِفُ بِالْفَرِيقَيْنِ مِنَ الْبَائِعِ وَ الْمُبْتَاعِ. فَمَنْ قَارَفَ(8)حُكْرَةً(9)بَعْدَ نَهْيِكَ إِيَّاهُ فَنَكِّلْ(10)بِهِ، وَ عَاقِبْهُ فِي غَيْرِ إِسْرَافٍ.
...
اى مالك، بدان كه گرچه تاجران صفات پسنديدهاى دارند، برخى از آنان صفات ناپسندى دارند، مانند: سختگيرى زياد بر مردم در معاملات، و بخل و آزمندى شديد و زننده كه مايه زشتى صاحب آن است، و احتكار اجناس به اميد كاستى در بازار و زياد شدن قيمت آن، و زورگويى و گرانفروشى در خريد و فروش.
و اين منش و رفتار برخى تاجران، مايه زيان عمومى و آزار افراد جامعه و ننگ حاكمان است، زيرا بر ضعف سياستمداران و دولتمردان دلالت مىكند.
اى مالك، براى پيشگيرى از اين بدىها و معايب، همواره از احتكار جلوگيرى كن و به تجار دستور بده كه مايحتاج مردم را هرگز احتكار نكنند؛ زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله از اين عمل منع فرمود و به محتكران هشدار داد.
و خريد و فروش بايد آسان و بر طبق موازين عدالت و انصاف باشد نه كمفروشى - چنان كه برخى از كسبه مرتكب مىشوند - . و بر اساس قيمتهايى باشد كه نه فروشنده و نه خريدار زيان نبينند. پس اگر كسى پس از نهى تو احتكار كرد، او را كيفر كن، اما كيفرى كه از حدّ معمول و مقدار استحقاق او بيشتر نباشد.
ثُمَّ اللَّهَ اللَّهَ فِي الطَّبَقَةِ السُّفْلَى مِنَ الَّذِينَ لاَ حِيلَةَ لَهُمْ، مِنَ الْمَسَاكِينِ وَ الْمُحْتَاجِينَ وَ أَهْلِ الْبُوءْسَى(1)وَ الزَّمْنَى(2)، فَإِنَّ فِي هَذِهِ الطَّبَقَةِ قَانِعاً(3)وَ مُعْتَرّاً(4)، وَ احْفَظْ لِلَّهِ مَا اسْتَحْفَظَكَ مِنْ حَقِّهِ فِيهِمْ، وَ اجْعَلْ لَهُمْ قِسْماً مِنْ بَيْتِ مَالِكِ، وَ قِسْماً مِنْ غَلاَّتِ صَوَافِي(5)الاْءِسْلاَمِ فِي كُلِّ بَلَدٍ، فَإِنَّ لِلاْءَقْصَى مِنْهُمْ مِثْلَ الَّذِي لِلاْءَدْنَى وَ كُلٌّ قَدِ اسْتُرْعِيتَ حَقَّهُ. فَلاَ يَشْغَلَنَّكَ عَنْهُمْ بَطَرٌ(6)، فَإِنَّكَ لاَ تُعْذَرُ بِتَضْيِيعِكَ التَّافِهَ(7)، لاِءِحْكَامِكَ(8)الْكَثِيرَ الْمُهِمَّ. فَلاَ تُشْخِصْ(9)هَمَّكَ عَنْهُمْ، وَ لاَ تُصَعِّرْ(10)خَدَّكَ(11)لَهُمْ، وَ تَفَقَّدْ أُمُورَ مَنْ لاَ يَصِلُ إِلَيْكَ مِنْهُمْ مِمَّنْ تَقْتَحِمُهُ(12)الْعُيُونُ، وَ تَحْقِرُهُ الرِّجَالُ.
...
تو را به خدا فرودستان جامعه را در نظر بگير؛ آنانى كه هيچ چارهاى ندارند، كه از آنانند مساكين كه فقر از حركتشان بازداشته و به سكون و فروافتادگى واداشته و نمىتوانند مانند ثروتمندان تكاپو كنند.
و نيازمندان را و آنان كه به شدت فقيرند و بيماران پرديرينه كه توان كسب و كار ندارند؛ زيرا در ميان اين طبقه، افرادى هستند كه دست نياز به سوى مردم دراز مىكنند و عدهاى كه بدون درخواست، خود را در معرض عطا و احسان ديگران قرار مىدهند.
و حقوقى را كه خداوند از تو خواسته حفظ و حراست كن و از اداره امور و رسيدگى به احوال آنها و برآمدن نيازشان غافل مباش.
1) بؤسى: فقراى سخت مستمند.
2) زمنى: جمع زمن؛ از كار افتادگان.
3) قانع: سائل، از قنع، يعنى سأل گرفته شده است.
4) معتر: آن كه بدون درخواست از مردم چيزى بخواهد.
5) صوافي: جمع صافية، يعنى زمينى كه مسلمانان به اسم اسلام غنيمت گرفتهاند، زمينهايى كه خاص هستند و به غنيمت گرفته شدهاند.
6) بطر: سركشى ناشى از نعمت.
7) تافه: ناچيز.
8) إحكام: اشتغال و رسيدگى جدى.
9) لا تشخص: منصرف نگردان.
10) لا تصعّر: متكبرانه روى بر متاب.
11) خد: چهره، گونه.
12) تقتحم: به چشم حقارت مىنگرد.
...
...
و براى آنان از بيتالمال، كه خراج و زكات و جزيه را در بر مىگيرد و بخشى از غلاتى كه از اراضى خاص و غنيمتى مسلمانان به دست مىآيد، براى آنان كه به بيتالمال دسترسى ندارند، سهمى قرار ده، زيرا فقيران و مساكين دوردست نيز همان حقى را دارند كه افراد نزديك به مقرّ حكومت و پايتخت دارند. پس بايد هر دو گروه بهرهاى داشته باشند. و حق هركه خدا رعايت حقش را از تو خواسته بايد به او بپردازى، خواه دور باشد خواه نزديك.
و سرخوشى و سرمستى حكومت و نعمت، تو را از رسيدگى به اين طبقه باز ندارد، چنان كه غالباً حاكمان مغرورانه از ديگران احوالپرسى نمىكنند. زيرا تو در بىاعتنايى و تضييع حقوق آنها هيچ عذرى نخواهى داشت و نمىتوانى به سبب اشتغال به امور مهم، براى بىتوجهى به امور جزئى آنان، عذر آورى، زيرا انسان همانطور كه در قبال امور بزرگ مسئوليت دارد، در برابر امور كوچك نيز مسئول است.
بنابراين توجه خود را از پرداختن به نيازهايشان برمگردان، و از روى تكبر از آنان روى بر متاب، و به كار فقيرانى كه دستشان به تو نمىرسد و به علت ژندهپوش بودنشان، در آنان به ديده حقارت مىنگرند، رسيدگى كن.
فَفَرِّغْ لاِءُولَئِكَ ثِقَتَكَ مِنْ أَهْلِ الْخَشْيَةِ وَ التَّوَاضُعِ، فَلْيَرْفَعْ إِلَيْكَ أُمُورَهُمْ، ثُمَّ اعْمَلْ فِيهِمْ بِالاْءِعْذَارِ(1)إِلَى اللَّهِ يَوْمَ تَلْقَاهُ، فَإِنَّ هَوءُلاَءِ مِنْ بَيْنِ الرَّعِيَّةِ أَحْوَجُ إِلَى الاْءِنْصَافِ مِنْ غَيْرِهِمْ، وَ كُلٌّ فَأَعْذِرْ إِلَى اللَّهِ فِي تَأْدِيَةِ حَقِّهِ إِلَيْهِ.
...
پس برخى از فروتنان را كه مورد اعتماد تو هستند براى رسيدگى به امور اين جماعت بگمار؛ كسانى كه از خدا بترسند و به كار فقرا رسيدگى كنند و آنان را به حال خود وانگذارند و از همنشينى با آنان و تفقد احوالشان در ويرانهها و كاروانسراها تكبر نورزند.
و افراد مورد اعتمادت بايد گزارش امور اين طبقه را در اختيار تو قرار دهند.
آنگاه در حق فقيران چنان عمل كن كه در پيشگاه خداوند، و در روزى كه با او ملاقات مىكنى معذور و بىتقصير باشى و هرگز به جرم و به سبب تضييع حقوقِ مردم از سوى خداى متعال بازخواست نشوى؛ زيرا اين دسته از فقرا به علت مسكنت و بيچارگى از ديگران به انصاف و رعايت نيازمندترند.
و با تمام اين فقرا و مستمندان يا هر يك از اقشار جامعه به گونهاى رفتار كن و حقوق همگان را، چنان كه خداوند واجب كرده است ادا نما تا در پيشگاه خدا معذور و پاك و بىتقصير باشى.
1) إعذار: عذر آوردن.
وَ تَعَهَّدْ أَهْلَ الْيُتْمِ وَ ذَوِي الرِّقَّةِ(1)فِي السِّنِّ مِمَّنْ لاَ حِيلَةَ لَهُ، وَ لاَ يَنْصِبُ(2)لِلْمَسْأَلَةِ نَفْسَهُ، وَ ذَلِكَ عَلَى الْوُلاَةِ ثَقِيلٌ، وَ الْحَقُّ كُلُّهُ ثَقِيلٌ، وَ قَدْ يُخَفِّفُهُ اللَّهُ عَلَى أَقْوَامٍ طَلَبُوا الْعَاقِبَةَ فَصَبَّرُوا أَنْفُسَهُمْ، وَ وَثِقُوا بِصِدْقِ مَوْعُودِ اللَّهِ لَهُمْ.
...
و به كار يتيمان و سالخوردگان فرتوت كه در تأمين نيازهاى خود راه به جايى نمىبرند و از ديگران درخواست نمىكنند، بپرداز.
و اين كار، يعنى رسيدگى به امور طبقه پايين جامعه براى حاكمان به سبب اشتغال فراوانشان و اينكه هيچ پاداش و منفعتى از سوى فقرا عايدشان نمىشود خيلى سنگين و دشوار است.
و عمل به حق هميشه دشوار بوده و خواهد بود، زيرا آدمى به طور طبيعى دوست ندارد مقيد باشد، بلكه مايل است آزاد باشد و دروغ بگويد، خيانت بورزد و از شهوات حرام پيروى كند.
و البته خداوند دشوارى حق را بر كسانى كه خواهان عاقبت پسنديده و فرجام نيك آخرت هستند، آسان ساخته است. لذا از گناهان پرهيز مىكنند و به صدق و راستى وعدههاى الهى اعتماد مىنمايند و به بهشت و پاداش حضرتش اطمينان كامل دارند.
وَ اجْعَلْ لِذَوِي الْحَاجَاتِ مِنْكَ قِسْماً تُفَرِّغُ لَهُمْ فِيهِ شَخْصَكَ، وَ تَجْلِسُ لَهُمْ مَجْلِساً عَامّاً، فَتَتَوَاضَعُ فِيهِ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَكَ، وَ تُقْعِدُ عَنْهُمْ(1)جُنْدَكَ وَ أَعْوَانَكَ مِنْ أَحْرَاسِكَ(2)وَ شُرَطِكَ(3)، حَتَّى يُكَلِّمَكَ مُتَكَلِّمُهُمْ غَيْرَ مُتَتَعْتِعٍ(4)، فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله يَقُولُ فِي غَيْرِ مَوْطِنٍ: «لَنْ تُقَدَّسَ أُمَّةٌ لاَ يُوءْخَذُ لِلضَّعِيفِ فِيهَا حَقُّهُ مِنَ الْقَوِيِّ غَيْرَ مُتَتَعْتِعٍ». ثُمَّ احْتَمِلِ الْخُرْقَ(5)مِنْهُمْ وَ الْعِيَّ(6)، وَ نَحِّ عَنْهُمُ الضِّيقَ وَ الاْءَنَفَ يَبْسُطِ اللَّهُ عَلَيْكَ بِذَلِكَ أَكْنَافَ رَحْمَتِهِ، وَ يُوجِبْ لَكَ ثَوَابَ طَاعَتِهِ. وَ أَعْطِ مَا أَعْطَيْتَ هَنِيئاً، وَ امْنَعْ فِي إِجْمَالٍ وَ إِعْذَارٍ.
...
اى مالك، براى رسيدگى به امور نيازمندان و صاحبان حاجت، وقتى ويژهاى را به آنان اختصاص ده كه در آن شخصا به مشكلاتشان بپردازى و گرفتاريشان را برطرف نمايى و خواسته آنها را برآورى و از آنها دفع ستم كنى.
براى اين كار مهم زمانى را به آنان اختصاص ده و با آنها به گفتوگو بنشين به گونهاى كه همه حاجتمندان بتوانند در آن حضور يابند.
و در آن مجلس براى خدايى كه تو را آفريده، فروتنى كن تا هر نيازمندى بتواند نياز خود را آشكار سازد و بگويد؛ زيرا نيازمندان نمىتوانند در مقابل متكبران آرام باشند و به راحتى نيازهاى خود را طرح نمايند.
و نگهبانان و محافظانت را فرمان ده كه از ممانعت و آزار آنها خوددارى كنند تا بىترس
1) تقعد عنهم: از آنها دور كن.
2) أحراس: جمع حرس، محافظ مخصوص رئيس دولت.
3) شرط: جمع شرطة بر وزن غرفة، يعنى پاسبان كه محافظ نظم عمومى است. تفاوت حارس با شرطه در اين است كه حارس نيروى ويژه رئيس دولت است، اما شرطه در حفظ نظم و امنيت، دولت را يارى مىكند.
4) متتعتع: مضطرب.
5) خرق: كلام درشت و ناروا.
6) عيّ: عجز، ناتوانى.
...
...
و اضطراب حرف خود را بزنند، زيرا انسانِ هراسزده، نمىتواند روان و راحت سخن بگويد و نياز خود را بيان دارد.
من بارها از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم كه مىفرمود: «امتى كه فرودست آن نتواند بىپروا حق خود را از قوى بستاند، پاك و پيراسته نخواهد بود».
آنگاه اگر سخن درشت و ناپسندى از آنها مىشنوى با بردبارى و گشادهدلى تحمل كن و از ناتوانيشان در بيان خواسته خود، رنجيدهخاطر و بىحوصله مشو.
و با ايشان بدخلقى روا مدار و از سخن گفتن با آنها پرهيز مكن و تكبر نورز.
و بدان كه خدا به پاس اين خوشخلقى و بردبارى و مدارا با طبقه ضعيف جامعه، تو را در پرتو رحمت خود قرار مىدهد و پاداش اطاعت خويش را براى تو واجب مىگرداند، زيرا به فرمان حضرتش حقوق مردم را رعايت كردهاى.
و چون چيزى به مردم مىدهى، با ميل و طيب خاطر باشد تا به كامشان گوارا و خوش گردد و بر ايشان سنگين و دشوار نيايد، و آنگاه كه از دهش امتناع مىورزى، رفتارت را با عذرخواهى و سخن زيبا و دلنشين همراه ساز، نه آنكه رفتارى آميخته با تندخويى و درشتگويى داشته باشى.
ثُمَّ أُمُورٌ مِنْ أُمُورِكَ لاَ بُدَّ لَكَ مِنْ مُبَاشَرَتِهَا: مِنْهَا إِجَابَةُ عُمَّالِكَ بِمَا يَعْيَا عَنْهُ كُتَّابُكَ، وَ مِنْهَا إِصْدَارُ حَاجَاتِ النَّاسِ يَوْمَ وُرُودِهَا عَلَيْكَ بِمَا تَحْرَجُ بِهِ صُدُورُ أَعْوَانِكَ. وَ أَمْضِ لِكُلِّ يَوْمٍ عَمَلَهُ، فَإِنَّ لِكُلِّ يَوْمٍ مَا فِيهِ. وَ اجْعَلْ لِنَفْسِكَ فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ اللَّهِ أَفْضَلَ تِلْكَ الْمَوَاقِيتِ وَ أَجْزَلَ(1)تِلْكَ الاْءَقْسَامِ، وَ إِنْ كَانَتْ كُلُّهَا لِلَّهِ إِذَا صَلَحَتْ فِيهَا النِّيَّةُ، وَ سَلِمَتْ مِنْهَا الرَّعِيَّةُ.
...
اى مالك، كارهايى وجود دارند كه تو بايد شخصا به انجام دادنِ آنها بپردازى، از آن جمله: درخواست كارگزاران را كه كاتبان از پاسخ آن ناتوانند، پاسخ دهى. مثلاً گاهى منشى نمىداند چگونه جواب كارگزار را بنويسد، پس تو خود بايد پاسخ آن را بدهى و گرنه دچار مشكل خواهى شد.
و برآوردن نيازهاى مردم در همان روزى كه درخواست مىكنند بايد شتابان و فورى صورت گيرد، در صورتى كه معاونان تو به دليل استكبار يا ناتوانى و امثال آن نتوانند به درخواستكنندگان پاسخ سريع بدهند.
و كار هر روز را همان روز انجام بده و آن را به وقتى ديگر موكول مكن، چون هر روز را كار ويژهاى است كه نبايد از آن روز تأخير بيفتد.
و براى رابطه خود و خدايت زمانى را براى عبادت و تضرع ويژه گردان كه برترين و بيشترين بخش از وقتهايت باشد، گرچه همه اوقات در صورتى كه نيت انسان خالص باشد و كارى بكند كه مردم در رفاه و سلامتى و امنيت قرار گيرند، حتى زمان خوردن و خفتن و ساير امور جارى زندگى براى خدا محسوب مىگردد و اجر و پاداش دارد.
1) أجزل: كاملترين، فراوانترين.
وَ لْيَكُنْ فِي خَاصَّةِ مَا تُخْلِصُ بِهِ لِلَّهِ دِينَكَ: إِقَامَةُ فَرَائِضِهِ(1)الَّتِي هِيَ لَهُ خَاصَّةً، فَأَعْطِ اللَّهَ مِنْ بَدَنِكَ فِي لَيْلِكَ وَ نَهَارِكَ، وَ وَفِّ مَا تَقَرَّبْتَ بِهِ إِلَى اللَّهِ مِنْ ذَلِكَ كَامِلاً غَيْرَ مَثْلُومٍ(2)وَ لاَ مَنْقُوصٍ، بَالِغاً مِنْ بَدَنِكَ مَا بَلَغَ. وَ إِذَا قُمْتَ فِي صَلاَتِكَ لِلنَّاسِ فَلاَ تَكُونَنَّ مُنَفِّراً(3)وَ لاَ مُضَيِّعاً، فَإِنَّ فِي النَّاسِ مَنْ بِهِ الْعِلَّةُ وَ لَهُ الْحَاجَةُ. وَ قَدْ سَأَلْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله حِينَ وَجَّهَنِي إِلَى الْيَمَنِ: كَيْفَ أُصَلِّي بِهِمْ؟ فَقَالَ: «صَلِّ بِهِمْ كَصَلاَةِ أَضْعَفِهِمْ وَ كُنْ بِالْمُوءْمِنِينَ رَحِيماً».
...
و در بهترين اوقات و حالاتى كه براى خدا به امور دينى خود مىپردازى بايد به اقامه واجبات و فرائضى مشغول شوى كه فقط و فقط مخصوص خداست و ربطى به امور جامعه و مانند آنان ندارد.
پس بخشى از وجود خود را در شب و روزت براى كارهايى مانند اقامه نماز، وقف خدا كن. و هر آنچه به قصد قربت انجام مىدهى، كامل، بدون خدشه و از ريا پيراسته باشد، هرچند در اين راه خود را رنجه كنى؛ پس در اداى وظيفه پايدار باش. محض مثال نماز را با آداب و شروط كامل و خالى از ريا و ساير موانع به جاى آور.
و چون به نماز جماعت بايستى و مردم به تو اقتدا كنند نبايد آن قدر طول دهى كه مردم فرارى و بيزار شوند و نه آن قدر ناقص و بدون رعايت اركان و شروطْ نماز بگزارى كه حق آن را تباه كنى، زيرا در ميان مردم كسانى هستند كه بيمارند و نمىتوانند نماز را طول بدهند و يا كارى دارند كه فرصت انجام دادنش را از دست مىدهند.
هنگامى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله مرا به يمن اعزام فرمود، از حضرتش پرسيدم: «نماز را با آنها چگونه بخوانم؟ طولانى يا كوتاه؟ حضرت فرمود: مانند ضعيفترينشان بخوان و آن را طول نده و با مؤمنان مهربان باش».
وَ أَمَّا بَعْدُ، فَلاَ تُطَوِّلَنَّ احْتِجَابَكَ عَنْ رَعِيَّتِكَ، فَإِنَّ احْتِجَابَ الْوُلاَةِ عَنِ الرَّعِيَّةِ شُعْبَةٌ مِنَ الضِّيقِ(1)وَ قِلَّةُ عِلْمٍ بِالاْءُمُورِ. وَ الاِحْتِجَابُ مِنْهُمْ يَقْطَعُ عَنْهُمْ عِلْمَ مَا احْتَجَبُوا دُونَهُ، فَيَصْغُرُ عِنْدَهُمُ الْكَبِيرُ، وَ يَعْظُمُ الصَّغِيرُ، وَ يَقْبُحُ الْحَسَنُ، وَ يَحْسُنُ الْقَبِيحُ، وَ يُشَابُ الْحَقُّ بِالْبَاطِلِ. وَ إِنَّمَا الْوَالِي بَشَرٌ لاَ يَعْرِفُ مَا تَوَارَى(2)عَنْهُ النَّاسُ بِهِ مِنَ الاْءُمُورِ.
...
و اما بعد از آنچه بيان شد، از مردم خيلى فاصله مگير و ديدارت با آنان در فاصلههاى اندك باشد، زيرا فاصله زياد ميان حاكم و مردم - چنانكه مستكبران براى هيبتِ پندارى خود در پيش مىگيرند - حاكم را در برآوردن خواستههاى مردم دچار نوعى بىمهرى و تنگدلى مىكند، و تسلطش را بر امور مملكت اندك مىگرداند، چون اگر از مشكلات مملكت آگاه باشد، تا آنجا كه ممكن است در رفع آنها مىكوشد و در صورت ناتوانى، عذرِ ناتوانى مىآورد، كه مقبول است.
و بدان كه فاصله گرفتن از مردم، موجب مىشود كه علم و آگاهى را كه از اين ديدارها به دست مىآيد، از دست بدهند، در آن صورت امور بزرگ نزد آنها كوچك و بىاهميت، امور ناچيز برايشان بزرگ و با اهميت، امور پسنديده زشت و ناپسند، و امور زشت و ناروا پسنديده جلوه خواهد كرد و حق با باطل آميخته مىگردد، زيرا از امور مملكتى تنها از راه واسطه خاصى مطلع مىشوند، نه به صورت مستقيم، و البته واسطه نيز گاهى براى نزديك شدن به حاكم، امور بزرگ را كوچك و بالعكس و يا زشت را زيبا و بالعكس جلوه مىدهد و حاكمان نيز به آن امور اهميتى نمىدهند يا آن را بسيار بزرگ مىپندارند و در نتيجه تصميمى خواهند گرفت كه پيامدهاى مغاير با واقعيت و ضد آن در پى خواهد داشت.
و به يقين والى نيز مثل ساير افراد بشر است كه غيب نمىداند و آنچه مردم از او پنهان مىكنند نمىبيند و نمىشناسد.
وَ لَيْسَتْ عَلَى الْحَقِّ سِمَاتٌ(1)تُعْرَفُ بِهَا ضُرُوبُ الصِّدْقِ مِنَ الْكَذِبِ، وَ إِنَّمَا أَنْتَ أَحَدُ رَجُلَيْنِ: إِمَّا امْرُوءٌ سَخَتْ نَفْسُكَ(2)بِالْبَذْلِ فِي الْحَقِّ، فَفِيمَ احْتِجَابُكَ مِنْ وَاجِبِ حَقٍّ تُعْطِيهِ أَوْ فِعْلٍ كَرِيمٍ تُسْدِيهِ(3)؟ أَوْ مُبْتَلىً بِالْمَنْعِ، فَمَا أَسْرَعَ كَفَّ النَّاسِ عَنْ مَسْأَلَتِكَ إِذَا أَيِسُوا مِنْ بَذْلِكَ، مَعَ أَنَّ أَكْثَرَ حَاجَاتِ النَّاسِ إِلَيْكَ مِمَّا لاَ مَئُونَةَ فِيهِ عَلَيْكَ، مِنْ شَكَاةِ مَظْلِمَةٍ، أَوْ طَلَبِ إِنْصَافٍ فِي مُعَامَلَةٍ.
...
و حق را علامت و نشان خاصى نيست تا بتواند آن را از باطل جدا كند و گونههاى راستگويى را از دروغ بازشناسد. [پس والى بايد از راههاى طبيعى، حق و باطل، و راست و دروغ را از يكديگر تميز دهد و البته وقتى با مردم ارتباط نداشته و اطلاعات خود را فقط از مجارى خاصى به دست آورد، به گمراهى مىافتد].
و تو اى مالك، از دو حالت خارج نيستى: يا مىتوانى در راه حق مال و جان فدا كنى و نيازهاى مردم را برآورده كنى، كه در اين صورت چرا از مردم فاصله مىگيرى؟ آيا از حق كه بايد آن را به انجام برسانى فاصله مىگيرى، و يا از كار كريمانهاى كه قضاى حوائج مردم است روى بر مىتابى؟
يا اينكه از برآوردن نيازهاى مردم خوددارى مىكنى، كه در اين صورت احتياجى به فاصله گرفتن از آنها ندارى، زيرا وقتى كه از فضل و لطف تو مأيوس شوند، از درخواست و ابراز نياز، پرهيز مىكنند.
وانگهى، غالب خواستههاى مردم براى تو هزينه و مشكلى ندارد، زيرا خواستهشان ناچيز است. مثلاً از ستمى كه بر آنان رفته نزد تو دادخواهى مىكنند و تو مىتوانى با فرمانى از ظلمى كه بر آنها رفته پيشگيرى كنى. يا در معاملهاى انصاف را مىخواهند كه يكى از طرفين معامله به ديگرى اجحاف كرده و تو دستور انصاف مىدهى، و امثال اين خواستهها كه لزومى ندارد حاكم به بهانه آن، خود را از مردم دور نگه دارد.
ثُمَّ إِنَّ لِلْوَالِي خَاصَّةً وَ بِطَانَةً، فِيهِمُ اسْتِئْثَارٌ وَ تَطَاوُلٌ، وَ قِلَّةُ إِنْصَافٍ فِي مُعَامَلَةٍ. فَاحْسِمْ(1)مَادَّةَ أُولَئِكَ بِقَطْعِ أَسْبَابِ تِلْكَ الاْءَحْوَالِ، وَ لاَ تُقْطِعَنَّ لاِءَحَدٍ مِنْ حَاشِيَتِكَ وَ حَامَّتِكَ(2)قَطِيعَةً، وَ لاَ يَطْمَعَنَّ مِنْكَ فِي اعْتِقَادِ عُقْدَةٍ تَضُرُّ بِمَنْ يَلِيهَا مِنَ النَّاسِ، فِي شِرْبٍ(3)أَوْ عَمَلٍ مُشْتَرَكٍ، يَحْمِلُونَ مَئُونَتَهُ عَلَى غَيْرِهِمْ، فَيَكُونَ مَهْنَأُ(4)ذَلِكَ لَهُمْ دُونَكَ، وَ عَيْبُهُ عَلَيْكَ فِي الدُّنْيَا وَ الاْآخِرَةِ.
...
وانگهى والى نزديكان و همنشينانى دارد كه به گردآورى مال و داشتن مقام و اعتبار علاقه فراوانى دارند، متكبر، برترىجو و زورگويند و در معاملات با مردم كمانصاف و خودخواهند.
پس بايد ريشه اين خصلتها را در نزديكان و خاصان خود ريشهكن كنى. يعنى به آنها مجال بروز چنين حالاتى را نده تا مبادا به انحصارطلبى و تعدى بپردازند.
و چيزى را تيول هيچ يك از خويشان و خاصگان خود مكن، چنان كه معمولاً خليفه و حاكم به حاشيهنشينان خود مىدهد؛ تو هرگز چنين مكن.
و هيچ يك از آنها نبايد به مالكيت ملكى طمع ورزد كه در تقسيم آب يا تحميل هزينههاى مشترك بر ديگران به ضرر شريكان تمام شود.
مثلاً اگر تو زمينى را به يكى از نزديكان خود دادى و آن زمين با زمينى ديگر مشتركاً نياز به اجاره آب داشته باشد او هزينه و اجارهبهاى آب سهميه خود را بر دوش شركا مىاندازد. پس منفعت گوارا و سودمند براى اوست نه آن شركا، چون آنها هيچ سودى از آن ملك و مزرعه نبردهاند، ولى ننگ آن در دنيا براى توست كه مردم تو را بابت اين عمل سرزنش مىكنند و گناه آن در آخرت نيز بر دوش تو خواهد بود كه خويشان خود را از اين عمل باز نداشتى، حال آنكه مىتوانستى.
وَ أَلْزِمِ الْحَقَّ مَنْ لَزِمَهُ مِنَ الْقَرِيبِ وَ الْبَعِيدِ، وَ كُنْ فِي ذَلِكَ صَابِراً مُحْتَسِباً(1)، وَاقِعاً ذَلِكَ مِنْ قَرَابَتِكَ وَ خَاصَّتِكَ حَيْثُ وَقَعَ. وَ ابْتَغِ عَاقِبَتَهُ بِمَا يَثْقُلُ عَلَيْكَ مِنْهُ، فَإِنَّ مَغَبَّةَ(2)ذَلِكَ مَحْمُودَةٌ. وَ إِنْ ظَنَّتِ الرَّعِيَّةُ بِكَ حَيْفاً(3)فَأَصْحِرْ(4)لَهُمْ بِعُذْرِكَ، وَ اعْدِلْ عَنْكَ ظُنُونَهُمْ بِإِصْحَارِكَ، فَإِنَّ فِي ذَلِكَ رِيَاضَةً(5)مِنْكَ لِنَفْسِكَ وَ رِفْقاً بِرَعِيَّتِكَ، وَ إِعْذَاراً تَبْلُغُ بِهِ حَاجَتَكَ مِنْ تَقْوِيمِهِمْ عَلَى الْحَقِّ.
...
و هر كه را كه بايد، خواه از نزديكان باشد خواه بيگانه وادار به حقپذيرى كن، و از نزديكان به دليل ترس يا دلسوزى چشمپوشى مكن.
و در اين راه شكيبا باش و كار خود را براى رضاى خدا انجام ده، هرچند خويشانت از آن زيان بينند و به حقپذيرى واداشتنشان بر آنان بىنهايت سنگين باشد.
و عاقبت پسنديده و فرجام نيكوى پايبندى و التزام به حق را در مقابل سنگينىاى كه برعهده تو قرار مىگيرد در نظر بگير؛ زيرا گاهى پايبندى و التزام به حق تاوانى سنگين ولى فرجامى نيكو در پى خواهد داشت. يعنى در دنيا ستايش مردم را برمىانگيزاند و در آخرت اجر و پاداش الهى را به دنبال دارد.
و اگر مردم به تو بدگمان شوند و ستمكارت بينگارند و بپندارند كه در اموال يا اداره امور آنها خيانت مىكنى، كار خود را براى آنها آشكار كن و گزارش بده، اگر كارى كردهاى كه چنين گمانى پيدا شده، روش و ماهيت كار را براى آنان به خوبى روشن كن و اگر انجام ندادهاى و صرفا يك پندار و يا اتهامى است، آن را با آشكار ساختن حق، از خود دفع كن، زيرا تبيين و اظهار حق، خوى عدالتگرايى را در تو مىپروراند و از اين رهگذر تكبر و
...
...
خودخواهى تو فرو مىريزد و فروتن خواهى شد. زيرا انسان دوست ندارد در حضور مردمى كه خود را از آنها بالاتر مىداند، دليل و عذر بياورد و كار خود را تبيين كند. و تو را به مدارا كردن و نرمخويى با مردم وا مىدارد.
در نهايت، به خواسته خود، يعنى قرار گرفتن مردم در جاده حق خواهى رسيد، چون حاكمى كه حاضر مىشود خودْ حقيقتِ كار خود را براى مردم گزارش و روشن كند، قطعا از باطلى كه از ديگران سر مىزند نخواهد گذشت و وقتى مردم اين را احساس كنند همواره در راه مستقيم حق حركت خواهند كرد.
وَ لاَ تَدْفَعَنَّ صُلْحاً دَعَاكَ إِلَيْهِ عَدُوُّكَ و لِلَّهِ فِيهِ رِضا، فَإِنَّ فِي الصُّلْحِ دَعَةً(1)لِجُنُودِكَ، وَ رَاحَةً مِنْ هُمُومِكَ(2)، وَ أَمْناً لِبِلاَدِكَ، وَ لَكِنِ الْحَذَرَ كُلَّ الْحَذَرِ مِنْ عَدُوِّكَ بَعْدَ صُلْحِهِ، فَإِنَّ الْعَدُوَّ رُبَّمَا قَارَبَ لِيَتَغَفَّلَ، فَخُذْ بِالْحَزْمِ(3)وَ اتَّهِمْ فِي ذَلِكَ حُسْنَ الظَّنِّ.
...
و اگر دشمن به تو پيشنهاد صلح كرد و رضايت پروردگار در آن باشد، يعنى به هيچوجه حرام و ممنوع نباشد، آن را بپذير كه صلح موجب راحتى و آرامش سپاه است، و از اندوه و غصه رهايىات مىبخشد، چون انسانى كه در صحنه جنگ است، اندوه فراوانى دارد، به خلاف آن زمان كه در صلح و آرامش به سر مىبرد.
و نيز امنيت مرزها و شهرهاى كشورت را تأمين مىكند، زيرا در زمان صلح، تمام مملكت در امنيت به سر مىبرد و مردم در كمال آرامش در راه پيشرفت و آبادانى مملكت مىكوشند.
ولى به هيچ وجه نبايد پس از صلح با دشمن، دمى از او غافل شوى و بايستى هماره از او برحذر باشى و مبادا با اتكاى به صلح، از آمادگى جنگى و فراهم آوردن نيرو غفلت كنى، چرا كه دشمن بسا به وسيله صلح به انسان نزديك شود، ولى قصد او غافل ساختن و نيرنگ به كار بردن و يورش ناگهانى است. پس بايد با احتياط و لحاظ داشتن همه امور و احاطه به همه مسائل برخورد كنى و خوشگمان به دشمن نباشى، هرچند كه ظاهرش از صداقت نشان داشته باشد.
وَ إِنْ عَقَدْتَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ عَدُوِّكَ عُقْدَةً، أَوْ أَلْبَسْتَهُ مِنْكَ ذِمَّةً، فَحُطْ(1)عَهْدَكَ بِالْوَفَاءِ، وَ ارْعَ ذِمَّتَكَ بِالاْءَمَانَةِ، وَ اجْعَلْ نَفْسَكَ جُنَّةً دُونَ مَا أَعْطَيْتَ، فَإِنَّهُ لَيْسَ مِنْ فَرَائِضِ اللَّهِ شَيْءٌ النَّاسُ(2)أَشَدُّ عَلَيْهِ اجْتِمَاعاً، مَعَ تَفَرُّقِ أَهْوَائِهِمْ، وَ تَشَتُّتِ آرَائِهِمْ مِنْ تَعْظِيمِ الْوَفَاءِ بِالْعُهُودِ. وَ قَدْ لَزِمَ ذَلِكَ الْمُشْرِكُونَ فِيمَا بَيْنَهُمْ دُونَ الْمُسْلِمِينَ، لِمَا اسْتَوْبَلُوا(3)مِنْ عَوَاقِبِ الْغَدْرِ، فَلاَ تَغْدِرَنَّ بِذِمَّتِكَ، وَ لاَ تَخِيسَنَّ(4)بِعَهْدِكَ، وَ لاَ تَخْتِلَنَّ(5)عَدُوَّكَ، فَإِنَّهُ لاَ يَجْتَرِئُ عَلَى اللَّهِ إِلاَّ جَاهِلٌ شَقِيٌّ.
...
و اگر با دشمنى كه در قدرت، همسنگ توست پيمانى بستى يا دشمنى را كه ضعيفتر از توست جامه ذمه پوشاندى و او را در امان خود قرار دادى، حتماً به پيمان خود وفادار و به ذمه خود امين باش و هرگز در آن خيانت مكن و با تمام وجودت از آن پيمان پاسدارى كن و خود را سپر محافظ آن عهد قرار بده و هرگونه انتقادى را به جان بپذير.
و بدان كه هيچ يك از واجبات الهى، مانند ضرورت وفاى به عهد و پيمان از اجماع و همداستانى همهجانبه و بىمانند مردم برخوردار نيست، هرچند آراى آنان گوناگون باشد.
[جداى از مسلمانان] مشركين نيز در ميان خود با وجود شرك و دشمنيشان با اسلام به وفاى به عهد پايبندند زيرا از عواقب نيرنگ و عهدشكنى كه هلاكت و نابودى است آگاهند.
پس اى مالك، مبادا با پيمان خود نيرنگ، و به عهد خود خيانت ورزى و به دشمنى كه به او امان دادى و پيمان صلح بستهاى خيانت كنى و عهد بشكنى، زيرا جز جاهلِ تيرهبختِ شقاوتپيشه هيچ كس جرأت ندارد عهدى را كه خدا پايبندىِ به آن را واجب كرده نقض كند، چنانكه حضرتش در اينباره فرمان مىدهد: «وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كَانَ مَسْئُولاً»(6)«و به پيمان [خود] وفا كنيد، زيرا از پيمان پرسش خواهد شد».
وَ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ عَهْدَهُ وَ ذِمَّتَهُ(1)أَمْناً أَفْضَاهُ بَيْنَ الْعِبَادِ بِرَحْمَتِهِ، وَ حَرِيماً(2)يَسْكُنُونَ إِلَى مَنَعَتِهِ(3)، وَ يَسْتَفِيضُونَ(4)إِلَى جِوَارِهِ، فَلاَ إِدْغَالَ(5)، وَ لاَ مُدَالَسَةَ(6)، وَ لاَ خِدَاعَ فِيهِ. وَ لاَ تَعْقِدْ عَقْداً تُجَوِّزُ فِيهِ الْعِلَلَ(7)، وَ لاَ تُعَوِّلَنَّ(8)عَلَى لَحْنِ(9)قَوْلٍ بَعْدَ التَّأْكِيدِ وَ التَّوْثِقَةِ.
...
و آگاه باش كه خدا عهد و پيمان را موجب امنيتى قرار داده كه به رحمت خود آن را ميان بندگان گسترانده است. و آن را حريمى قرار داده كه مردم در پناه قدرت بازدارنده آن آرامش بيابند. چون اگر خداوند عهد و پيمان را مقرر نمىفرمود، براى هراسزدگان و جنگزدگان پناهگاهى وجود نمىداشت.
و مردم، شتابان در پناهش قرار گيرند تا از بيم جنگ رها شوند؛ پناهگاهى كه در آن نه فساد است و نه نيرنگ و خيانت.
و با هيچ كس پيمان و قرارى ابهامآلود كه هدفِ آن روشن نباشد، منعقد مكن.
و هرگز در عهد و پيمان، بر گفتههاى دو پهلو و قابل توجيه مانند توريه(10)و مفهوم مخالف و... تكيه مكن تا به اين بهانه بتوانى آن را به اين استدلال كه مفاد قرارداد صريح و روشن نيست نقض نمايى كه اين رفتار، كار انسانهاى بىوجدان است.
1) عهده و ذمته: اضافه عهد و ذمه به خداوند تشريفى است، مثل خلق اللّه، يعنى عهد و ذمهاى كه خداوند به وديعت نزد هر كسى قرار داده است.
2) حريم: محدودهاى كه شكستن آن حرام است.
3) منعة: قدرت بازدارنده.
4) يستفيضون: به سرعت پناه مىبرند.
5) إدغال: فساد.
6) مدالسة: تدليس و نيرنگ.
7) علل: جمع علة، يعنى احتمالات نادرستى كه بر كلام عارض مىشود تا از آن سوء استفاده شود.
8) لاتعولن: تكيه نكن.
9) لحن: حرف قابل توجيه.
10) توريه: كلامى است كه دو جنبه دارد و گوينده يك جنبه آن را اراده مىكند، ولى شنونده جنبه ديگر آن را از ذهن و خاطر مىگذراند و آن را مىفهمد.
وَ لاَ يَدْعُوَنَّكَ ضِيقُ أَمْرٍ لَزِمَكَ فِيهِ عَهْدُ اللَّهِ إِلَى طَلَبِ انْفِسَاخِهِ(1)بِغَيْرِ الْحَقِّ، فَإِنَّ صَبْرَكَ عَلَى ضِيقِ أَمْرٍ تَرْجُو انْفِرَاجَهُ(2)وَ فَضْلَ عَاقِبَتِهِ، خَيْرٌ مِنْ غَدْرٍ تَخَافُ تَبِعَتَهُ، وَ أَنْ تُحِيطَ بِكَ مِنَ اللَّهِ فِيهِ طِلْبَةٌ(3)، فَلاَ تَسْتَقِيلُ(4)فِيهَا دُنْيَاكَ وَ لاَ آخِرَتَكَ.
...
و مبادا سختى وفاى به عهد و پيمانى كه با ديگرى بستهاى و خداوند پايبندى به آن را از تو خواسته است تو را وادارد كه به ناحق آن را فسخ كنى.
همانا اگر صبر و سختىهاى آن را تحمل كنى، اميد مىرود كه پيروزمندانه به سرانجام آن برسى و نزد خلق و خدا فرجامى نيكو و ثوابى اخروى داشته باشى، زيرا در نزد مردم به وفاى به عهد شهره خواهى شد و البته پاداش فراوانى خواهد داشت كه در جاى خود محفوظ است. پس با اين وصف، پايدارىِ در وفاى به عهد از خيانت و شكستن پيمان به مراتب بهتر است؛ چيزى كه نزد خدا و خلق كيفر و نكوهش دارد.
چنين پايبندى از پيمانشكنى، كه به سبب آن از سوى خدا بازخواست شوى و نيز مستحق كيفر گردى، و نتوانى در دنيا و آخرت خود را از آن كيفر خدا و نكوهش مردم رها سازى، بهتر است. در يك كلام، صبر بر سختىهاى وفاى به عهد از نظر خلق و خالق و در دنيا و آخرت بهتر از شكستن پيمان است و اين صبورى ستودنى مىباشد.
إِيَّاكَ وَ الدِّمَاءَ وَ سَفْكَهَا بِغَيْرِ حِلِّهَا، فَإِنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ أَدْعَى لِنِقْمَةٍ، وَ لاَ أَعْظَمَ لِتَبِعَةٍ(1)، وَ لاَ أَحْرَى(2)بِزَوَالِ نِعْمَةٍ، وَ انْقِطَاعِ مُدَّةٍ، مِنْ سَفْكِ الدِّمَاءِ بِغَيْرِ حَقِّهَا. وَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ مُبْتَدِئٌ بِالْحُكْمِ بَيْنَ الْعِبَادِ، فِيمَا تَسَافَكُوا مِنَ الدِّمَاءِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ، فَلاَ تُقَوِّيَنَّ سُلْطَانَكَ بِسَفْكِ دَمٍ حَرَامٍ، فَإِنَّ ذَلِكَ مِمَّا يُضْعِفُهُ وَ يُوهِنُهُ، بَلْ يُزِيلُهُ وَ يَنْقُلُهُ. وَ لاَ عُذْرَ لَكَ عِنْدَ اللَّهِ وَ لاَ عِنْدِي فِي قَتْلِ الْعَمْدِ، لاِءَنَّ فِيهِ قَوَدَ(3)الْبَدَنِ.
...
اى مالك، از ريختن به ناحق و نارواى خون افراد - نه آنان كه خدا اجازه ريختن آن را مانند جواز ريختن خون مفسد و قاتل داده است، - بپرهيز، زيرا هيچ گناه و معصيتى مانند ريختن خون بىگناه، نزول بلاى الهى و تحقق كيفر خداوندى و زوال نعمت پروردگار و گسستن رشته عمر انسان به واسطه مرگ را شتاب نمىبخشد و هيچ گناهى به اين اندازه در كيفر و محروميت مؤثرتر نيست.
و بدان كه اولين داورى خداى سبحان در روز قيامت بين بندگانش، درباره خونهاى به ناحق ريخته شده خواهد بود.
مبادا مانند جباران كه بىگناهان را به جرم امر به معروف و نهى از منكر و مانند اينها مىكشند، حكومت و قدرت خود را با خونريزى و مظلومكشى تقويت كنى؛ زيرا اين عمل باعث تضعيف و سستى پايههاى حكومت و حتى زوال و انتقال قدرت به ديگران مىگردد.
و اگر كسى را به عمد و بىگناه بكشى، نزد خدا و نزد من هيچگونه عذرى نخواهى داشت، زيرا قتل عمدْ قصاص دارد و نمىتوان از آن بگريزى.
وَ إِنِ ابْتُلِيتَ بِخَطَإٍ وَ أَفْرَطَ عَلَيْكَ سَوْطُكَ أَوْ سَيْفُكَ أَوْ يَدُكَ بِالْعُقُوبَةِ، فَإِنَّ فِي الْوَكْزَةِ(1)فَمَا فَوْقَهَا مَقْتَلَةً(2)، فَلاَ تَطْمَحَنَّ(3)بِكَ نَخْوَةُ(4)سُلْطَانِكَ عَنْ أَنْ تُوءَدِّيَ إِلَى أَوْلِيَاءِ الْمَقْتُولِ حَقَّهُمْ.
...
و اگر دچار قتل خطا و اشتباه شدى چه اينكه عمدى در كار نبود بلكه تازيانهات طغيان كرد و در تعزير و اجراى حدود بيش از حد تازيانه زدى و منجر به مرگ شد يا مىخواستى با شمشيرت كسى را تأديب كنى، ولى او را كشتى يا آنكه مىخواستى با دست خود گنهكار را بزنى، ولى او را كشتى، چرا كه ممكن است انسان با ضربه مشت يا ضربههاى ديگر كسى را از پاى درآورد، چنانكه حضرت موسى عليهالسلام قبطى را با يك ضربه مشت كشت، پس در صورت دچار شدن به خطاى در قتل - خواه با تازيانه يا شمشير و يا دست - مبادا غرور سلطنت و قدرتت، سبب شود حق اولياى مقتول، يعنى ديه را به ورثهاش نپردازى.
وَ إِيَّاكَ وَ الاْءِعْجَابَ بِنَفْسِكَ، وَ الثِّقَةَ بِمَا يُعْجِبُكَ مِنْهَا، وَ حُبَّ الاْءِطْرَاءِ(1)، فَإِنَّ ذَلِكَ مِنْ أَوْثَقِ(2)فُرَصِ الشَّيْطَانِ فِي نَفْسِهِ لِيَمْحَقَ(3)مَا يَكُونُ مِنْ إِحْسَانِ الْمُحْسِنِينَ. وَ إِيَّاكَ وَ الْمَنَّ(4)عَلَى رَعِيَّتِكَ بِإِحْسَانِكَ، أَوِ التَّزَيُّدَ(5)فِيمَا كَانَ مِنْ فِعْلِكَ، أَوْ أَنْ تَعِدَهُمْ فَتُتْبِعَ مَوْعِدَكَ بِخُلْفِكَ، فَإِنَّ الْمَنَّ يُبْطِلُ الاْءِحْسَانَ، وَ التَّزَيُّدَ يَذْهَبُ بِنُورِ الْحَقِّ، وَ الْخُلْفَ يُوجِبُ الْمَقْتَ(6)عِنْدَ اللَّهِ وَ النَّاسِ. قالَ اللّهُ تَعالى: «كَبُرَ مَقْتا عِندَ اللَّهِ أَن تَقُولُوا مَا لاَ تَفْعَلُونَ»(7).
...
اى مالك، از خودخواهى و خودپسندى بپرهيز، يعنى به خود و كار خويش خوشگمان مباش. و به عملى كه موجب غرور و خودپسندى مىگردد تكيه مكن.
و شيفتگى و علاقه به تعريف و ستايش ديگران را از خويش دور ساز كه اين حالت از نظر شيطان بهترين و محكمترين فرصت براى از بين بردن احسان نيكوكاران است. يعنى وقتى انسان كارى ارزشمند انجام مىدهد و مغرور مىشود و يا دوست دارد از او تعريف و ستايش كنند، اين حالت براى شيطان فرصت خوبى است تا عمل او را باطل سازد، زيرا دلالت مىكند كه اين عمل نه براى رضاى خدا، بلكه براى ريا و شهرتطلبى بوده است.
و از منت نهادن بر مردم به جهت احسان و محبتى كه در حق آنها كردهاى، يا بزرگنمايى خدماتِ خود بپرهيز، يعنى بر آن مباش كه عملت را بيش از آنچه هست، بنمايانى.
و نيز در وعدهاى كه به مردم مىدهى، با خلف وعده، آن را ناديده مگير.
اين پرهيز دادنها از آن جهت است كه منت نهادن، كار خوب را نزد خدا و مردم
...
...
بىارزش مىكند. و نشان دادن عمل بيش از آنچه هست، نور حق را مىزدايد، زيرا حق نور و فروغى دارد كه اگر انسان عملى را بيش از آنچه انجام داده نشان بدهد، آن نور و ارزش در نظر نمىآيد.
و خلف وعده نيز موجب غضب خدا و مردم مىشود، زيرا خداى متعال مىفرمايد: «نزد خدا سخت ناپسند است كه چيزى را بگوييد و انجام ندهيد». اين آيه عام است و شامل خلف وعده نيز مىگردد، چنانكه شامل امر به نيكى و بازداشتن از بدى نيز مىشود.
وَ إِيَّاكَ وَ الْعَجَلَةَ بِالاْءُمُورِ قَبْلَ أَوَانِهَا، أَوِ التَّسَقُّطَ فِيهَا عِنْدَ إِمْكَانِهَا، أَوِ اللَّجَاجَةَ(1)فِيهَا إِذَا تَنَكَّرَتْ(2)أَوِ الْوَهْنَ(3)عَنْهَا إِذَا اسْتَوْضَحَتْ(4). فَضَعْ كُلَّ أَمْرٍ مَوْضِعَهُ وَ أَوْقِعْ كُلَّ أَمْرٍ مَوْقِعَهُ. وَ إِيَّاكَ وَ الاِسْتِئْثَارَ(5)بِمَا النَّاسُ فِيهِ أُسْوَةٌ(6)، وَ التَّغَابِيَ(7)عَمَّا تُعْنَى بِهِ مِمَّا قَدْ وَضَحَ(8)لِلْعُيُونِ، فَإِنَّهُ مَأْخُوذٌ مِنْكَ لِغَيْرِكَ، وَ عَمَّا قَلِيلٍ(9)تَنْكَشِفُ عَنْكَ أَغْطِيَةُ(10)الاْءُمُورِ، وَ يُنْتَصَفُ(11)مِنْكَ لِلْمَظْلُومِ.
...
از شتاب كردن در كارها قبل از آنكه وقت آن فرا برسد بپرهيز، و از سستى ورزيدن به هنگام امكان انجام دادن كارى دورى كن، و از پافشارى و اصرار بر انجام گرفتنِ كارى ناممكن دست بدار، و از ضعف و سستى كردن در انجام دادن كارى كه ممكن و شدنى است، خوددارى كن. پس هر كارى را در محل و زمانِ آن و نيز در موقعيت مناسب آن انجام بده و هميشه به موقع و بهنگام اقدام كن.
و از تصرف كردن اموالى كه مردم با تو در آن اموال حقى يكسان دارند، دورى كن، مثل تملكِ جوىها و رودخانههاى عمومى و معادن وسيع و مانند اينها.
و از تغافل و بىتوجهى از آنچه مردم از تو مىخواهند، پرهيز كن، چرا كه آن مال را سرانجام از تو خواهند گرفت و به ديگرى خواهند داد و آن زمانى خواهد بود كه حكومت از تو گرفته مىشود، كه البته در اين صورت، گناه غارت اموال عمومى به گردن توست و مال را نيز از دست خواهى داد. و زود است كه پردههاى امور كنار رود، زيرا امور آخرت پردههايى دارند كه جز با مرگ كنار نمىروند. و آنگاه است كه داد مظلوم را از تو خواهند گرفت؛ مظلومى كه حقش را براى خود گرفتى.
1) لجاجة: پافشارى و اصرار بر امرى غالبا منفى.
2) تنكرت: ناممكن شد، سخت شد.
3) وهن: سستى و تنبلى.
4) استوضحت: ممكن و ميسور گشت.
5) استئثار: به خود اختصاص دادن و انحصارطلبى.
6) أسوة: يكسان بودن.
7) تغابي: تغافل و ناديده گرفتن.
8) وضح: روشن شد، آشكار گرديد.
9) عما قليل: عمّا در اصل عن ما بوده كه ما زائد، و عن به معناى بعد است، يعنى بعد قليل؛ پس از اندك زمانى.
10) أغطية: جمع غطا، يعنى پرده.
11) ينتصف: داد گرفته مىشود.
إِمْلِكْ(1)حَمِيَّةَ(2)أَنْفِكَ، وَ سَوْرَةَ(3)حَدِّكَ(4)، وَ سَطْوَةَ(5)يَدِكَ، وَ غَرْبَ(6)لِسَانِكَ. وَ احْتَرِسْ(7)مِنْ كُلِّ ذَلِكَ بِكَفِّ الْبَادِرَةِ(8)وَ تَأْخِيرِ السَّطْوَةِ، حَتَّى يَسْكُنَ غَضَبُكَ فَتَمْلِكَ الاِخْتِيَارَ، وَ لَنْ تَحْكُمَ ذَلِكَ مِنْ نَفْسِكَ حَتَّى تُكْثِرَ هُمُومَكَ بِذِكْرِ الْمَعَادِ إِلَى رَبِّكَ.
...
تكبر و خودخواهى، خشمِ شديد، دستِ آزارنده و تيزى زبانت را مهاركن. مراد امام عليهالسلام از اين سخنان آن است كه حاكم بايد از خودبزرگبينى، ناحق خشم گرفتن، دست تطاول به سوى فرودستان دراز كردن، خوردن مال مردم و آزردنشان با تيزى زبان، خوددارى كند.
از رذايل اخلاقى كه ذكر شد، خود را در امان دار با خوددارى از آنچه ناگهان بر دست و زبانت جارى مىشود، و دورى گزيدن از خشم و خشونتى كه گاهبهگاه تصميم مىگيرى انجام دهى، تا با به تأخير انداختن آنها، عقل و معرفت تو بازگردد. لذا همواره مواظب باش كه عملى نامناسب و نابجا انجام ندهى، تا خشمت فرونشيند و بتوانى زمام كار را در دست بگيرى و بدانى كه چه كارى را و چه مقدار انجام دهى، چه اينكه انسان در هنگام غضب، هيجان شديدى دارد و ممكن است كار ناشايستى از او سر بزند.
و چيره شدن بر خطورات ذهنى و تصميمهاى نابجا و مهار كردن غضب بىهنگام هرگز بر جانت غالب نمىشود؛ يعنى هرگز نمىتوانى نفس خود را به قدرى قدرتمند كنى كه در هنگام خشم، مهارش كنى، مگر آنكه با ياد بازگشت به سوى خدا غصه و اندوهت فراوان شود و به ياد آورى كه لاجرم بازگشت تو به سوى پاداش و كيفر الهى خواهد بود، تا جايى كه معاد در وجودت جلوه كند و كارى جز آنچه نيكفرجام است انجام ندهى.
وَ الْوَاجِبُ عَلَيْكَ أَنْ تَتَذَكَّرَ مَا مَضَى لِمَنْ تَقَدَّمَكَ مِنْ حُكُومَةٍ عَادِلَةٍ، أَوْ سُنَّةٍ فَاضِلَةٍ، أَوْ أَثَرٍ عَنْ نَبِيِّنَا صلىاللهعليهوآله أَوْ فَرِيضَةٍ فِي كِتَابِ اللَّهِ، فَتَقْتَدِيَ بِمَا شَاهَدْتَ مِمَّا عَمِلْنَا بِهِ فِيهَا، وَ تَجْتَهِدَ لِنَفْسِكَ فِي اتِّبَاعِ مَا عَهِدْتُ إِلَيْكَ فِي عَهْدِي هَذَا، وَ اسْتَوْثَقْتُ بِهِ مِنَ الْحُجَّةِ لِنَفْسِي عَلَيْكَ، لِكَيْلاَ تَكُونَ لَكَ عِلَّةٌ عِنْدَ تَسَرُّعِ(1)نَفْسِكَ إِلَى هَوَاهَا.
...
اى مالك، تو بايد در كارهاى پيشينيان خود بنگرى و متذكر پندپذير شوى؛ زيرا بررسى احوال گذشتگان، انسان را بيدار مىكند و او را به سوى نكوكارى رهنمون مىشود. لذا خداوند مىفرمايد: «...فَسِيرُوا فِى الاْءَرْضِ...»(2)«پس در زمين بگرديد».
آشنايى با احوال و رفتار گذشتگان از طريق حكومت عدلى كه تشكيل دادند، يا سنت(3)ارزشمندى كه از خود به جاى نهادند، يا خبر و سخنى از پيامبر صلىاللهعليهوآله كه آن را به ما رساندهاند، يا واجب و فريضهاى كه از قرآن استخراج نمودهاند و براى ما به يادگار گذاردهاند، ممكن است.
پس هر كارى كه از ما مىبينى كه به عمل گذشتگان مىماند، يعنى حكومت، سنت، اثر يا فريضه، تو نيز به آن اقتدا كن. مراد حضرت از عبارت «بما شاهدت» اين است كه عمل تو بايد مطابق اعمال امام و صحابه نكوكار باشد، نه اينكه در ظاهرِ يك كار بنگرى؛ زيرا بسيارى از اوقات، ظاهر يك عمل مدّ نظر نيست و پيامبر صلىاللهعليهوآله مراد از آن عمل را كه اصحاب به آن اقتدا نمودهاند توضيح مىدهد. مثلاً خداوند از نمازگزاردن بر مرده منافق نهى كرده، مىفرمايد: «وَ لاَ تُصَلِّ عَلَى أَحَدٍ مِّنْهُم مَّاتَ أَبَدًا»(4)«و هرگز بر هيچ مردهاى از
1) تسرُّع: شتاب كردن.
2) سوره آلعمران، آيه 137.
3) لازم به ذكر است كه سنت در اينجا اعمّ از اثر است، زيرا مراد از سنت، راه و روش يا عمل پسنديدهاى است كه از انبياى گذشته و پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله به دست ما برسد مانند: مثلاً مدرسهسازى، ولى مراد از اثر، سخنى است كه از حضرت رسول صلىاللهعليهوآله به دست ما رسيده باشد.
4) سوره توبه، آيه 84.
...
...
آنان نماز مگزار». اين نهى جايى است كه نماز خواندن صلاح نباشد، زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله بر بدن عبداللّه بن ابى، منافقِ مشهور نماز خواند.
يا منظور از ربائب (دختران همسر) در آيه شريفه: «وَ رَبَائِبُكُمُ الَّاتِى فِى حُجُورِكُم»(1)«و دختران همسرانتان كه [آن دختران] در دامان شما پرورش يافتهاند» بر شما حرام هستند. قيد پرورش يافتن در دامان مردان، براى حرمت ازدواج آنها براى آن مردان و از باب بيان غالب بيان شده است؛ يعنى چون غالبا دختران همسر، در منزل شوهرِ مادر، بزرگ مىشدند، به صورت قيد توضيحى آمده است، نه قيد احترازى، به دليل اينكه اصحاب به اين آيه چنين عمل مىكردند و از ازدواج با هر دخترى كه متعلق به زن آنها بوده پرهيز مىكردهاند، خواه در منزل و دامان خود آنان بزرگ شده باشد يا دور از منزل و دامانشان.
و اين عهدنامهاى را كه برايت نوشتم، بىهيچ كاستى بدان عمل كن تا خويشتن را كمال بخشى، تا خودت از كوشش خويش بهره ببرى، و در همه كارهايت سختكوش باشى.
و در اين عهدنامه حجتم را بر تو محكم كردم و با اين نوشتار حجتم بر تو تمام شده است و اگر با آن مخالفت كنى هيچ عذرى نخواهى داشت و وقتى كه نفست، به سوى هوى و هوس خود شتابان مىرود، حجت بر تو تمام شده باشد.
1) سوره نساء، آيه 23.
وَ أَنَا أَسْأَلُ اللَّهَ بِسَعَةِ رَحْمَتِهِ، وَ عَظِيمِ قُدْرَتِهِ عَلَى إِعْطَاءِ كُلِّ رَغْبَةٍ، أَنْ يُوَفِّقَنِي وَ إِيَّاكَ لِمَا فِيهِ رِضَاهُ مِنَ الاْءِقَامَةِ عَلَى الْعُذْرِ الْوَاضِحِ إِلَيْهِ وَ إِلَى خَلْقِهِ، مَعَ حُسْنِ الثَّنَاءِ فِي الْعِبَادِ، وَ جَمِيلِ الاْءَثَرِ فِي الْبِلاَدِ، وَ تَمَامِ النِّعْمَةِ، وَ تَضْعِيفِ(1)الْكَرَامَةِ، وَ أَنْ يَخْتِمَ لِي وَ لَكَ بِالسَّعَادَةِ وَ الشَّهَادَةِ «إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» وَ السَّلاَمُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهِ عَلَيْهِ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ وَ سَلَّمَ تَسْلِيماً كَثِيراً، وَ السَّلاَمُ.
...
و من خداى را به رحمت گسترده و قدرت بزرگش كه قادر بر اعطاى تمام خواستههاى من است، مىخوانم، كه من و تو را به آنچه مورد رضايت اوست موفق بدارد، تا از اين رهگذر از حجت نزد خدا و خلق خدا برخوردار شويم؛ يعنى در صراط مستقيم حق قرار بگيريم و در آن راه بكوشيم، زيرا هر كس به آن عمل كند در كارهاى خود عذر و حجت محكم دارد و هر جا كه از او پرسيده شود: چرا چنين كردى؟ خواهد گفت: به حق عمل كردم. لذا هرگز مورد بازخواست قرار نمىگيرد.
و موفقمان بدارد تا مردم ما را بستايند و به دعا يادمان كنند چنانكه حضرت ابراهيم عليهالسلام عرض مىكند: «وَاجْعَل لِّى لِسَانَ صِدْقٍ فِى الأَخِرِينَ»(2)«و براى من در [ميان [آيندگان آوازه نيكو گذار».
و نيز توفيقى دهد تا در ولايات و شهرهاى اسلام به واسطه عمران و آبادى كارهاى شايستهاى از ما برجاى بماند. و نعمت خود را بر ما تمام كند، و كرامت خودش را بر ما روزافزون گرداند، و عاقبت من و تو را ختم به سعادت و شهادت بنمايد كه «بازگشت همگى ما به سوى خداى سبحان است» يعنى بىترديد به حسابرسى و پاداش او مىرسيم.
و سلام و درود بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله و خاندانش كه پاكان و پاكيزگانند و هيچ پليدى و ناپاكى در آنها نيست. و او را از تمام ناگوارىهاى دنيا و آخرت به سلامت دارد، و السلام.
و من كتاب له عليهالسلام إلى طلحة و الزبير (مع عمران بن الحصين الخزاعي) ذكره أبو جعفر الإسكافي في كتاب المقامات في مناقب أمير الموءمنين عليهالسلام
أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ عَلِمْتُمَا، وَ إِنْ كَتَمْتُمَا أَنِّي لَمْ أُرِدِ النَّاسَ حَتَّى أَرَادُونِي، وَ لَمْ أُبَايِعْهُمْ حَتَّى بَايَعُونِي، وَ إِنَّكُمَا مِمَّنْ أَرَادَنِي وَ بَايَعَنِي، وَ إِنَّ الْعَامَّةَ لَمْ تُبَايِعْنِي لِسُلْطَانٍ(1)غَالِبٍ، وَ لاَ لِعَرَضٍ(2)حَاضِرٍ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام كه (با عمران بن حصين خزاعى) براى طلحه و زبير ارسال نمود اين نامه را ابوجعفر اسكافى در كتاب المقامات در مناقب أميرمؤمنان عليهالسلام آورده است
پس از حمد الهى و صلوات بر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ، شما دو تن، هرچند كتمان مىكنيد، نيك مىدانيد كه من هرگز از مردم نخواستم با من بيعت كنند، بلكه خودشان مصرانه براى بيعت با من حاضر شدند، و نيز با آنها براى اشتياقِ به خلافت بيعت نكردم، بلكه خود آنان دست مرا كشيدند و با من بيعت كردند.
و شما دو نفر نيز از جمله همان كسانى بوديد كه با اختيار خود با من بيعت كردند. پس بيعت من بر گردن شماست.
و عموم مردم نيز كه با من بيعت كردند با استفاده از قدرت و زور نبود تا بيعتشان مشروع نباشد و به انگيزه مالى انباشته شده نبود تا بگوييد مردم به طمع دنيا با من بيعت كردهاند. پس بيعتشان كاملاً از سرِ ميل و رضايت و رغبت بود، نه بر اثر تهديد و تطميع.
فَإِنْ كُنْتُمَا بَايَعْتُمَانِي طَائِعَيْنِ(1)فَارْجِعَا وَ تُوبَا إِلَى اللَّهِ مِنْ قَرِيبٍ، وَ إِنْ كُنْتُمَا بَايَعْتُمَانِي كَارِهَيْنِ فَقَدْ جَعَلْتُمَا لِي عَلَيْكُمَا السَّبِيلَ بِإِظْهَارِكُمَا الطَّاعَةَ، وَ إِسْرَارِكُمَا الْمَعْصِيَةَ. وَ لَعَمْرِي مَا كُنْتُمَا بِأَحَقِّ الْمُهَاجِرِينَ بِالتَّقِيَّةِ وَ الْكِتْمَانِ، وَ إِنَّ دَفْعَكُمَا هَذَا الاْءَمْرَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَدْخُلاَ فِيهِ، كَانَ أَوْسَعَ عَلَيْكُمَا مِنْ خُرُوجِكُمَا مِنْهُ بَعْدَ إِقْرَارِكُمَا بِهِ.
...
بنابراين، اگر شما دو نفر از روى ميل و رغبت با من بيعت كردهايد، از بيعتشكنى خود بازگرديد و توبه كنيد و به جمع مردم بپيونديد و زير پرچم بيعت قرار بگيريد. و اگر از سر اكراه و بىميلى بيعت كردهايد، در حقيقت شما با اين كار خود موجب شديد كه من بر شما حجت داشته باشم، زيرا به ظاهر تن به طاعت دادهايد و در نهان بناى نافرمانى گذاشتهايد. پس اگر كسى بپرسد: چرا امام عليهالسلام با اين دو جنگيد، پاسخ آن است كه آن دو خيانت كردند و بيعت شكستند. در نتيجه، اى طلحه و زبير، حجت بر شما تمام مىشود و ديگر هيچ عذرى براى پيمانشكنى نخواهيد داشت.
به جانم سوگند كه شما دو نفر در تقيه كردن، از ساير مهاجران سزاوارتر نبوديد. پس نمىتوانيد عذر بياوريد كه به دليل تقيه و ترس از مردم بيعت كرديم، زيرا شما در كمال قدرت و آزادى بوديد و فرد نيرومند هرگز تقيه نمىكند و ساير مهاجران با اينكه به اندازه شما قدرتمند نبودند اما تقيه و ترسى نداشتند. پس شما چگونه ادعاى ترس و تقيّه مىكنيد؟
وانگهى، شما قبل از بيعت كردن راحتتر مىتوانستيد سر از بيعت برتابيد كه عذرتان هم نزد خدا و هم نزد مردم پذيرفته بود. چگونه است كه بيعت كرديد و به خلافت من اقرار كرديد از كسى نمىترسيديد و اينك از پايبندى به بيعت سرباز مىزنيد؟ آيا نمىتوانستيد قبل از بيعت وارد صحنه نشويد؟ و اكنون بيعتشكنى مىكنيد و تن به كارى مىدهيد كه نزد خدا حرام و نزد خلق زشتتر است.
1) طائع: راغب و مايل.
وَ قَدْ زَعَمْتُمَا أَنِّي قَتَلْتُ عُثْمَانَ، فَبَيْنِي وَ بَيْنَكُمَا مَنْ تَخَلَّفَ عَنِّي وَ عَنْكُمَا مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ، ثُمَّ يُلْزَمُ كُلُّ امْرِئٍ بِقَدْرِ مَا احْتَمَلَ. فَارْجِعَا أَيُّهَا الشَّيْخَانِ عَنْ رَأْيِكُمَا، فَإِنَّ الاْآنَ أَعْظَمَ أَمْرِكُمَا الْعَارُ(1)، مِنْ قَبْلِ أَنْ يَتَجَمَّعَ الْعَارُ وَ النَّارُ، وَ السَّلاَمُ.
...
شما مدعى هستيد كه من عثمان را كشتهام. ولى اين، ادعاى باطلى است و خود شما به خوبى مىدانيد كه اين ادعا درست نيست. وانگهى گرچه ممكن بود قتل عثمان، عدم بيعت را توجيه كند، ولى نقض بيعت را به هيچ وجه توجيه نمىكند.
بين من و شما كسانى از اهل مدينه گواهند كه نه با منند و نه با شما. اگر آنها گواهى دادند كه من عثمان را كشتهام حق با شماست. پس بياييد به محاكمه نزد آنان برويم و از آنان گواهى بخواهيم و هر كدام از ما و شما به اندازهاى كه در خون عثمان شريك بودهايم تاوان آن را بپردازيم. اين دو نفر بودند كه مردم را به كشتن عثمان تحريك مىكردند و امام مىخواست بين مردم و عثمان را به صلاح و اصلاح آورد.
اى دو سالخورده، از انديشه جنگافروزى و بيعتشكنى بازگرديد كه در اين صورت تنها ننگ برگشتن را بر دوش خواهيد كشيد كه البته بر شما دشوار است و مردم مىگويند: توبه كردند و اين ننگ به هر حال تحملشدنى است، ولى پس از مرگ دو مشكل پيشروى خواهيد داشت، يكى ننگ پيمانشكنى و ديگرى كيفر سخت آتش دوزخ، و السلام.
1) عار: ننگ.
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ قَدْ جَعَلَ الدُّنْيَا لِمَا بَعْدَهَا، وَ ابْتَلَى فِيهَا أَهْلَهَا، لِيَعْلَمَ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً، وَ لَسْنَا لِلدُّنْيَا خُلِقْنَا، وَ لاَ بِالسَّعْيِ فِيهَا أُمِرْنَا، وَ إِنَّمَا وُضِعْنَا فِيهَا لِنُبْتَلَي بِهَا.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام خطاب به معاويه
اما بعد، خداى سبحان دنيا را گذرگاه و محل عمل براى بعد از آن، يعنى آخرت، قرار داده است و مردم را در دنيا مىآزمايد تا بداند كه كدام يك بهتر عمل مىكنند. معناى دانستن نيز آن است كه علم ازلى او صورت خارجى بيابد.
ما براى دنيا خلق و به كوشش در دنيا سفارش نشدهايم، بلكه براى آخرت و تلاش براى آن آفريده شدهايم و در دنيا قرار گرفتهايم تا به زر و زيور آن آزموده شويم.
وَ قَدِ ابْتَلاَنِي اللَّهُ بِكَ وَ ابْتَلاَكَ بِي، فَجَعَلَ أَحَدَنَا حُجَّةً عَلَى الاْآخَرِ، فَعَدَوْتَ(1)عَلَى الدُّنْيَا بِتَأْوِيلِ الْقُرْآنِ، فَطَلَبْتَنِي بِمَا لَمْ تَجْنِ(2)يَدِي وَ لاَ لِسَانِي، وَ عَصَبْتَهُ أَنْتَ وَ أَهْلُ الشَّامِ بِي، وَ أَلَّبَ(3)عَالِمُكُمْ جَاهِلَكُمْ، وَ قَائِمُكُمْ قَاعِدَكُمْ.
...
و بىترديد خدا مرا با تو و تو را با من امتحان نمود و يكى از ما را حجتى بر ديگرى قرار داد. يعنى خدا با وجود امام عليهالسلام با معاويه احتجاج و استدلال خواهد كرد.
پس تو با تأويل قرآن بر دنيا چنگ انداختى. يعنى آيه قصاص را درباره من تأويل كردى در حالى كه من در مسأله خون عثمان بىگناه هستم. و مرا به جنايتى متهم و بازخواست مىكنى كه دست و زبانم هرگز به آن آلوده نشده است. يعنى نه با دستم در خون عثمان شريك شدهام و نه با زبانم كسى را به كشتن وى تحريك كردهام، ولى تو و مردم شام اين اتهام را به ناروا بر من مىبنديد.
و از ميان شما كسانى كه از بىگناهى من آگاه بودند و به خونخواهى و قيام برخاستهاند ناآگاهان و كنارنشستگان را كه انگيزهاى براى قيام نداشتند عليه من تحريك كردند تا آنان را نيز در خونخواهى همصدا كردند.
فَاتَّقِ اللَّهَ فِي نَفْسِكَ، وَ نَازِعِ الشَّيْطَانَ قِيَادَكَ(1)، وَ اصْرِفْ إِلَى الاْآخِرَةِ وَجْهَكَ، فَهِيَ طَرِيقُنَا وَ طَرِيقُكَ. وَ احْذَرْ أَنْ يُصِيبَكَ اللَّهُ مِنْهُ بِعَاجِلِ قَارِعَةٍ(2)تَمَسُّ الاْءَصْلَ، وَ تَقْطَعُ الدَّابِرَ(3)، فَإِنِّي أُولِي(4)لَكَ بِاللَّهِ أَلِيَّةً(5)غَيْرَ فَاجِرَةٍ، لَئِنْ جَمَعَتْنِي وَ إِيَّاكَ جَوَامِعُ الاْءَقْدَارِ، لاَ أَزَالُ بِبَاحَتِكَ(6)«حَتّى يَحْكُمَ اللّهُ بَيْنَنا وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ»(7).
...
پس اى معاويه از خدا پروا كن و تقوا داشته باش و مهار خود را از دست شيطان بگير تا تو را به آتش جهنم نكشاند و از دنيا روى بتاب و به آخرت توجه كن كه آخرت راه ما و راه توست. پس بايستى براى رفتن به آن جهان خود را آماده كنيم.
و برحذر باش از اينكه خدا مصيبت سنگينى كه عذاب زودرس دنيوى است، بر تو فرو فرستد كه ريشه وجودت را فرابگيرد و تمام شاخهها و برگهايت را از بين ببرد و ديگر برايت اصل و فرعى نگذارد و بنيادت را بركند.
پس من براى تو به خداوند سوگند ياد مىكنم؛ سوگندى كه از روى خيانت و دروغ نيست كه اگر دست تقدير من و تو را در يك جا جمع كند، من همواره با تو در جنگ خواهم بود، «تا خدا [ميان من و تو] داورى كند و او بهترين داوران است» و يكى از ما را بر ديگرى چيرگى و پيروزى ببخشد و يا يكى از ما از دنيا برود.
اتَّقِ اللَّهَ فِي كُلِّ صَبَاحٍ وَ مَسَاءٍ، وَ خَفْ عَلَى نَفْسِكَ الدُّنْيَا الْغَرُورَ، وَلاَ تَأْمَنْهَا عَلَى حَالٍ، وَ اعْلَمْ أَنَّكَ إِنْ لَمْ تَرْدَعْ(1)نَفْسَكَ عَنْ كَثِيرٍ مِمَّا تُحِبُّ، مَخَافَةَ مَكْرُوهٍ سَمَتْ(2)بِكَ الاْءَهْوَاءُ إِلَى كَثِيرٍ مِنَ الضَّرَرِ، فَكُنْ لِنَفْسِكَ مَانِعاً رَادِعاً(3)، وَ لِنَزْوَتِكَ(4)عِنْدَ الْحَفِيظَةِ(5)وَاقِماً(6)قَامِعاً(7).
...
از توصيههاى آن حضرت عليهالسلام به شريح بن هانى، آنگاه كه او را به عنوان جلودار سپاه خود به سوى شام، منصوب نمود
اى شريح بن هانى، در هر بامداد و شامگاه پرواى خداى پيشه كن و از اينكه دنيا تو را بفريبد، همواره بر خويش ترسان باش و در هيچ حالى از گزند دنيا خود را ايمن مدان و گمان مكن كه دنيا تو را فريب نمىدهد و بر تو دست نمىيابد.
و بدان كه اگر نفس خود را از بسيارى از خواستههاى آن از بيم اينكه امرى ناپسند به تو برسد مهار نكنى، هوسها تو را به زيانهاى زيادى خواهند كشانيد؛ مثلاً اگر انسان از ترس كاهش يافتن مقامش با مردم دشمنى كند اين امر به پيامدهاى زيانبار فراوانى مىانجامد.
...
...
پس اى ابن هانى، خود را از ضرر و زيان حفظ كن و به هنگام خشم گرفتن بر خويشتن چيره شو و از فروريختن خشم و طغيانگرى خود بر ديگران بپرهيز. به تعبيرى ديگر، هرگاه بر كسى خشم گرفتى خويشتندارى پيشه كن و به عاقبت كار بينديش و بگذار رفتارت بر اساس حكمت و مصلحت باشد.
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّي خَرَجْتُ مِنْ حَيِّي(1)هَذَا، إِمَّا ظَالِماً، وَ إِمَّا مَظْلُوماً، وَ إِمَّا بَاغِياً(2)، وَ إِمَّا مَبْغِيّاً عَلَيْهِ وَ إِنِّي أُذَكِّرُ اللَّهَ مَنْ بَلَغَهُ كِتَابِي هَذَا لَمَّا نَفَرَ(3)إِلَيَّ، فَإِنْ كُنْتُ مُحْسِناً أَعَانَنِي، وَ إِنْ كُنْتُ مُسِيئاً اسْتَعْتَبَنِي(4).
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به اهالى كوفه، هنگامى كه [براى جنگ جمل] از مدينه عازم بصره بود
پس از حمد الهى و صلوات بر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ، من در حالى از قبيله و زيستگاه خود (شهر مدينه) خارج شدهام كه يا ستمگرم يا ستمديدهام، يا سركشم يا بر من سركشى كردهاند، يعنى من در مورد دشمنانم عايشه و طلحه و زبير اينگونه بودهام.
و من به هركه اين نامه به او مىرسد خدا را يادآورى مىكنم كه اگر از كوفه به سمت من حركت كرد، بينديشد كه اگر نيكوكارم يارىام كند و اگر بدكردارم از من بخواهد كه از گناه دورى كنم. اين كلام امام عليهالسلام در نهايت انصاف است و قرآن كريم نيز قبل از آن حضرت به همين روش از زبان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نقل مىكند كه فرمود: «...وَ إِنَّآ أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلَى هُدًى أَوْ فِى ضَلَالٍ مُّبِينٍ»(5)«در حقيقت يا ما، يا شما بر هدايت يا گمراهى آشكاريم».
و من كتاب له عليهالسلام كتبه إلى أهل الأمصار يقصّ فيه ما جرى بينه و بين أهل صفين(1)
وَ كَانَ بَدْءُ أَمْرِنَا أَنَّا الْتَقَيْنَا وَ الْقَوْمُ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ، وَ الظَّاهِرُ أَنَّ رَبَّنَا وَاحِدٌ، وَ نَبِيَّنَا وَاحِدٌ، وَ دَعْوَتَنَا فِي الاْءِسْلاَمِ وَاحِدَةٌ، وَ لاَ نَسْتَزِيدُهُمْ(2)فِي الاْءِيمَانِ بِاللَّهِ، وَ التَّصْدِيقِ بِرَسُولِهِ، وَ لاَ يَسْتَزِيدُونَنَا.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام براى مردم شهرها كه در آن، ماجراى خود و اهل صفين را شرح مىدهد
در آغاز جنگ كه ما با اهل شام، يعنى معاويه و يارانش روبهرو شديم، خداى ما يكى، پيامبر ما يكى و دعوت ما به اسلام يكى بود، زيرا هر دو به اسلام دعوت مىكرديم.
و ما از آنها جز ايمان به خدا و تصديق پيامبر صلىاللهعليهوآله نمىخواستيم، زيرا آنها به اين امر اقرار مىكردند، و آنان نيز از ما بيشتر از اين نمىخواستند.
الاْءَمْرُ وَاحِدٌ إِلاَّ مَا اخْتَلَفْنَا فِيهِ مِنْ دَمِ عُثْمَانَ، وَ نَحْنُ مِنْهُ بَرَاءٌ! فَقُلْنَا: تَعَالَوْا نُدَاوِ مَا لاَ يُدْرَكُ الْيَوْمَ بِإِطْفَاءِ النَّائِرَةِ، وَ تَسْكِينِ الْعَامَّةِ حَتَّى يَشْتَدَّ الاْءَمْرُ وَ يَسْتَجْمِعَ، فَنَقْوَى عَلَى وَضْعِ الْحَقِّ مَوَاضِعَهُ. فَقَالُوا: بَلْ نُدَاوِيهِ بِالْمُكَابَرَةِ(1)! فَأَبَوْا حَتَّى جَنَحَتِ الْحَرْبُ وَ رَكَدَتْ(2)، وَ وَقَدَتْ(3)نِيرَانُهَا وَ حَمِسَتْ(4).
...
در همه چيز يكسان بوديم و تنها مسأله اختلافى ما اين بود كه آنها ما را به قتل عثمان متهم مىكردند، در حالى كه بىگناه بوديم و در ريختن خون عثمان هرگز دخيل نبوديم.
پس ما پيشنهاد داديم كه بياييد با خاموشكردن آتش فتنهاى كه سخت شعله كشيده و نيز براى آرامش بخشيدن به مردم، به حل مشكلى بپردازيم كه ديگر امروز قابل جبران نيست، چون هرگز عثمان زنده نخواهد شد و دشمنى جز تفرقه در پى نخواهد داشت. پس بياييد كارى كنيم تا اسلام استحكام و اتحاد يابد و از اين رهگذر قدرتمند شويم تا، بتوانيم حق را، چنان كه در شريعت مقرر شده، در جايگاهش قرار دهيم.
پاسخ شاميان، يعنى معاويه و يارانش در نفى و رد سخن امام عليهالسلام بود و گفتند: ما مسأله را با دشمنى و زور مىخواهيم حل كنيم. و بدين ترتيب صلح و تفاهم را كه پيشنهاد كردم كنار گذاشتند و به جنگ و دشمنى روى آوردند تا آنگاه كه جنگ بالهاى خود را گسترانيد و به شدت شعلهور گرديد، درست مانند آتشى كه هيزم را مىسوزاند، جنگ نيز مردم و اموالشان را به كام خود فرو مىبرد.
فَلَمَّا ضَرَّسَتْنَا(1)وَ إِيَّاهُمْ وَ وَضَعَتْ مَخَالِبَهَا(2)فِينَا وَ فِيهِمْ، أَجَابُوا عِنْدَ ذَلِكَ إِلَى الَّذِي دَعَوْنَاهُمْ إِلَيْهِ، فَأَجَبْنَاهُمْ إِلَى مَا دَعَوْا، وَ سَارَعْنَاهُمْ إِلَى مَا طَلَبُوا، حَتَّى اسْتَبَانَتْ(3)عَلَيْهِمُ الْحُجَّةُ، وَ انْقَطَعَتْ مِنْهُمُ الْمَعْذِرَةُ. فَمَنْ تَمَّ عَلَى ذَلِكَ مِنْهُمْ فَهُوَ الَّذِي أَنْقَذَهُ اللَّهُ مِنَ الْهَلَكَةِ، وَ مَنْ لَجَّ(4)وَ تَمَادَى(5)فَهُوَ الرَّاكِسُ (6)الَّذِي رَانَ(7)اللَّهُ عَلَى قَلْبِهِ، وَ صَارَتْ دَائِرَةُ السَّوْءِ(8)عَلَى رَأْسِهِ.
...
وقتى كه جنگْ ما و آنها را با دندانهايش درهم فشرد و تعدادى از ما و آنها را فرو بلعيد و چنگالهاى خود را در ما و آنها فرو برد و همه را شكار خود كرد، معاويه و يارانش به آنچه در آغاز مىگفتيم، تن در دادند، و قرآن را داور دانستند و قبول كردند كه حكم قرآن را بپذيرند و ما نيز به مصالحه و آتشبس تن داديم و شتابان خواستهشان را پذيرفتيم و براى آنها روشن شد كه حق با ما بوده است و ما در قتل عثمان هيچ دخالتى نداشتهايم و ديگر براى آنها عذرى نماند تا به بهانه آن با من مخالفت ورزند.
پس هر كس كه حقيقت امر برايش روشن شد و دريافت كه بايد به حق رجوع كند و چنين كرد، به يقين خدا او را از هلاكت و بدبختى اخروى، كه در پيروى از معاويه است، نجات داده است، و آنكه لجاجت كند و همچنان در باطل بماند و به گمراهى خود ادامه دهد، پيمانشكنى كرده است كه خدا بر قلب او مُهر نهاده تا در ظلمات گمراهى سرگردان شود و بدبختى و تيرهروزى بر گرد سر او بچرخد؛ زيرا روزگار با خير و يا شر هميشه در چرخشاند. پس، معناى دائرة السوء [چنانكه در تعبير امام عليهالسلام آمده] اين است كه در بدى و سيهبختى غرقه شدهاند، و چنانكه بر كسى پوشيده نيست، اين سخن از باب تشبيه است.
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ الْوَالِيَ إِذَا اخْتَلَفَ هَوَاهُ مَنَعَهُ ذَلِكَ كَثِيراً مِنَ الْعَدْلِ، فَلْيَكُنْ أَمْرُ النَّاسِ عِنْدَكَ فِي الْحَقِّ سَوَاءً، فَإِنَّهُ لَيْسَ فِي الْجَوْرِ عِوَضٌ مِنَ الْعَدْلِ، فَاجْتَنِبْ مَا تُنْكِرُ أَمْثَالَهُ، وَ ابْتَذِلْ نَفْسَكَ فِيمَا افْتَرَضَ اللَّهُ عَلَيْكَ رَاجِياً ثَوَابَهُ، وَ مُتَخَوِّفاً عِقَابَهُ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به اسود بن قطبه، فرمانده لشكر حلوان (از ايالات ايران)
پس از حمد و صلوات، وقتى حاكم دچار اميال و هواهاى نفسانى شد - به خلاف زمانى كه تابع دين بوده است و دغدغهاش يكى است - اين اميال او را در بسيارى از موارد از اعتدال و عدالت باز مىدارد، زيرا او مىخواهد پيرو خواهشهاى نفسانى باشد نه حق و حقيقت.
بنابراين بايد كار مردم درباره حق از نگاه تو يكسان باشد، نه اينكه طبق ميل نفسانى به افرادى بيشتر و به عدهاى كمتر تمايل نشان بدهى، چون ستم جايگزين عدل نمىشود، و پيامدهاى ظلم با دستاوردهاى عدل در دنيا و آخرت همسان نيستند.
بنابراين، از هر كارى كه خودت آن را از ديگران ناپسند مىشمارى، دورى گزين، مثلاً همانگونه كه نمىپسندى ديگران به تو ظلم كنند، تو نيز به ديگران ظلم نكن.
و خود را براى آنچه خدا بر تو واجب كرده است به كارگير، درحالى كه به پاداش و رحمتش اميدوارى و از كيفر و عذابش بيمناك و ترسان.
وَ اعْلَمْ أَنَّ الدُّنْيَا دَارُ بَلِيَّةٍ لَمْ يَفْرُغْ صَاحِبُهَا فِيهَا قَطُّ سَاعَةً إِلاَّ كَانَتْ فَرْغَتُهُ عَلَيْهِ حَسْرَةً يَوْمَ الْقِيَامَةِ، وَ أَنَّهُ لَنْ يُغْنِيَكَ عَنِ الْحَقِّ شَيْءٌ أَبَداً، وَ مِنَ الْحَقِّ عَلَيْكَ حِفْظُ نَفْسِكَ، وَ الاِحْتِسَابُ(1)عَلَى الرَّعِيَّةِ بِجُهْدِكَ، فَإِنَّ الَّذِي يَصِلُ إِلَيْكَ مِنْ ذَلِكَ، أَفْضَلُ مِنَ الَّذِي يَصِلُ بِكَ، وَ السَّلاَمُ.
...
و بدان كه دنيا سراى بلا و رنج است كه هيچگاه افراد در دنيا يك ساعت نياسودهاند، مگر آنكه آن ساعت آسودگى براى آنها در روز قيامت حسرت و ندامت در پى دارد كه چرا در آن ساعت براى نيل پاداش الهى و افزودن درجه خود كارى نكرده است.
و ديگر اينكه هيچ چيز تو را از حق بىنياز نمىكند، چون باطل هيچگاه پاداشى همانند پاداش حق ندارد.
و يكى از حقوقى كه بر توست آن است خود را از گناهان و حرامها حفظ كنى، و بايد همواره مواظب مردم و جامعه باشى تا مبادا گمراه شوند، چون پاداش و ثوابى كه به سبب مراقبت از مردم به دست مىآورى بالاتر از سختى و مشكلاتى است كه از اين راه به تو مىرسد، و السلام.
1) الاحتساب: مراعات و مراقبت.
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٍّ أَمِيرِ الْمُوءْمِنِينَ إِلَى مَنْ مَرَّ بِهِ الْجَيْشُ مِنْ جُبَاةِ(1)الْخَرَاجِ وَ عُمَّالِ الْبِلاَدِ. أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّي قَدْ سَيَّرْتُ جُنُوداً هِيَ مَارَّةٌ بِكُمْ إِنْ شَاءَ اللَّهُ، وَ قَدْ أَوْصَيْتُهُمْ بِمَا يَجِبُ لِلَّهِ عَلَيْهِمْ مِنْ كَفِّ الاْءَذَى وَ صَرْفِ الشَّذَى(2)، وَ أَنَا أَبْرَأُ إِلَيْكُمْ وَ إِلَى ذِمَّتِكُمْ(3)مِنْ مَعَرَّةِ(4)الْجَيْشِ، إِلاَّ مِنْ جَوْعَةِ الْمُضْطَرِّ، لاَ يَجِدُ عَنْهَا مَذْهَباً(5)إِلَى شِبَعِهِ(6)، فَنَكِّلُوا(7)مَنْ تَنَاوَلَ مِنْهُمْ شَيْئاً ظُلْماً عَنْ ظُلْمِهِمْ، وَ كُفُّوا أَيْدِيَ سُفَهَائِكُمْ عَنْ مُضَارَّتِهِمْ(8)، وَ التَّعَرُّضِ لَهُمْ فِيمَا اسْتَثْنَيْنَاهُ مِنْهُمْ. وَ أَنَا بَيْنَ أَظْهُرِ(9)الْجَيْشِ فَارْفَعُوا إِلَيَّ مَظَالِمَكُمْ، وَ مَا عَرَاكُمْ مِمَّا يَغْلِبُكُمْ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَا لاَ تُطِيقُونَ دَفْعَهُ إِلاَّ بِاللَّهِ وَ بِي، فَأَنَا أُغَيِّرُهُ بِمَعُونَةِ اللَّهِ، إِنْ شَاءَ اللَّهُ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به كارگزاران آنگاه كه سپاه امام از حوزه كاريشان مىگذشتند
از سوى بنده خدا، على اميرمؤمنان، به گردآورندگان خراج و كارگزاران شهرها كه سپاهيان از كنار سرزمينهاى آنها مىگذرند:
پس از حمد و صلوات، من لشكرى گسيل كردهام كه به خواست خدا از سرزمينهاى
1) جباة: جمع جابي، آنكه خراج زمينها را گرد آورد.
2) شذى: شرّ و آزار و اذيت.
3) ذمة: چون مردم در ذمه و تحت سرپرستى خليفه بايد محترم باشند و در امنيت زندگى كنند، پس عذرخواهى نسبت به ذمه اعتبارى است.
4) معرة: آزار و اذيت.
5) مذهب: راه، روش.
6) شبع: سيرى، سير شدن.
7) نكلوا: عقاب و كيفر ديدند.
8) مضارة: ضرر و زيان.
9) بين أظهر: در جمع، در ميان.
...
...
شما خواهند گذشت و به آنان توصيه كردهام كه به آنچه خدا واجب فرموده، يعنى پرهيز از آزار مردم در مسير راه و خوددارى از شرارت پايبند باشند.
و من در نزد شما به سبب تعهدى كه ميان ماست بيزارى خود را از آزار و زيانى كه سپاه وارد مىكند اعلام مىدارم، پس هر آزارى از سوى لشكر نه از جانب من و نه به رضاى من است، مگر آنكه گرسنگى كسى از سپاهيان را ناچار كند كه از مال ديگران بردارد كه در اين صورت اشكالى ندارد زيرا خداوند براى مضطر و درمانده چنين اجازهاى را داده است، البته به شرطى كه براى سير كردن خود راهى جز برداشت از اموال مردم نداشته باشد.
پس هركس از آنان در اموال مردم ظالمانه تصرف كند او را به سبب ظلمى كه كرده است كيفر بدهيد. يعنى اگر كسى بخواهد در مالى تصرف حرام كند مستحق كيفر است و بايد نماينده امام عليهالسلام در آن منطقه او را كيفر بدهد.
و جلو نادانان خود را از زيانرساندن و تعرض به ارتش در موردى كه ايشان را از آن مستثنى كردم بگيريد، و آن در صورت ناچارى بود كه به قدر رفع ضرورت و گرسنگى، مىتوانند در اموال ديگران تصرف كنند. و هيچ كس حق ندارد آنان را از تصرف در مال خودش منع كند و بگويد: من صاحب مال هستم و اجازه تصرف در مالم را نمىدهم. و البته مالك حق دارد كه بهاى آن را مطالبه كند، چنانكه در شريعت هم آمده است.
و من در ميان ازتش هستم، پس اگر ارتش به شما ستم كرد و نتوانستيد خودتان آن را جز به حول و قوه الهى و به سبب من دفع كنيد، شكايت خود را نزد من بفرستيد كه من اين وضعيت را به يارى پروردگار تغيير خواهم داد. - ان شاء اللّه - . اين سخن بدان معناست كه امام عليهالسلام در ميان لشكر است و يا از باب مجاز است كه فاصله آن مكان تا مركز حكومت اندك است و امام عليهالسلام بر آن اشراف كامل دارد. پس در اين صورت گويى خودش در ميان لشكر حضور دارد.
و من كتاب له عليهالسلام إلى كميل بن زياد النخعي و هو عامله على هيت، ينكر عليه تركه دفع من يجتاز به من جيش العدو طالباً الغارة
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ تَضْيِيعَ الْمَرْءِ مَا وُلِّيَ وَ تَكَلُّفَهُ(1)مَا كُفِيَ، لَعَجْزٌ حَاضِرٌ وَ رَأْيٌ مُتَبَّرٌ(2). وَ إِنَّ تَعَاطِيَكَ(3)الْغَارَةَ عَلَى أَهْلِ قِرْقِيسِيَا وَ تَعْطِيلَكَ مَسَالِحَكَ(4)الَّتِي وَلَّيْنَاكَ - لَيْسَ بِهَا مَنْ يَمْنَعُهَا، وَ لاَ يَرُدُّ الْجَيْشَ عَنْهَا - لَرَأْيٌ شَعَاعٌ(5)فَقَدْ صِرْتَ جِسْراً لِمَنْ أَرَادَ الْغَارَةَ مِنْ أَعْدَائِكَ عَلَى أَوْلِيَائِكَ، غَيْرَ شَدِيدِ الْمَنْكِبِ(6)، وَ لاَ مَهِيبِ(7)الْجَانِبِ، وَ لاَ سَادٍّ(8)ثُغْرَةً(9)، وَ لاَ كَاسِرٍ(10)لِعَدُوٍّ شَوْكَةً، وَ لاَ مُغْنٍ عَنْ أَهْلِ مِصْرِهِ، وَ لاَ مُجْزٍ(11)عَنْ أَمِيرِهِ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام كه به كارگزارِ خود در منطقه «هيت»، كميل بن زياد نخعى، ارسال شده و در آن او را كه اجازه داد تا سپاه دشمن از حوزه حكومتى او براى غارتگرى گذر كند سرزنش مىكند
اما بعد، كسى كه حوزه مأموريت و حكومت خود را تباه كند و به وظيفهاش نپردازد، ناتوان است و انديشه او تباه. اى كميل، اينكه به دشمن فرصت دادى كه مردم «قرقيسيا» (شهر
1) تكلف: به كار نالازم پرداختن.
2) متبّر: تباه و فاسد.
3) تعاطي: اجازه دادن.
4) مسالح: جمع مسلح، يعنى اسلحهخانه، و چون مرزهاى مملكت محل مردان كارآزموده و اسلحه است مسلحه ناميده مىشود.
5) شعاع: متفرق و غير مجتمع.
6) منكب: شانه، محل اتصال كتف و بازو.
7) مهيب: پرهيبت.
8) ساد: سد كننده.
9) ثغرة: منفذ و راه ورود.
10) كاسر: شكننده.
11) مجز: پاداش دهنده.
...
...
ساحلى رود فرات) را غارت كنند و منطقه مرزى قلمرو حكومت خود را رها كردى و به سبب سهلانگارى تو از آن منطقه دفاع نشد و سپاهِ دشمن دفع نگرديد، نتيجه ناكارآمدى انديشهات در حفظ مملكت و جلوگيرى از دشمن بود.
اى كميل، بدان كه براى دشمن پلى شدى و با سهلانگارى خود در حفظ منطقه، كارى كردى كه آنها تو را ضعيف ببينند و به آنجا هجوم آورند، ولى اگر تو را قدرتمند و دلاور مىيافتند بىترديد هرگز جرأت نمىكردند حمله و غارتگرى كنند.
آنان از آنرو بدان سامان يورش بردند كه قوى، با هيبت و ابهت نبودى تا دشمن از تو بترسد. و راههاى نفوذ را بر دشمن نبستى، و هيبت و شكوه دشمن را در هم نشكستى، و در دفع دشمن از حوزه خود مفيد و رزمآور نبودى و كارى نكردى كه امير و فرماندهت (حضرت على عليهالسلام ) از تو ستايش كند، بلكه به عكس در خور سرزنش شدى.
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً صلىاللهعليهوآله نَذِيراً لِلْعَالَمِينَ، وَ مُهَيْمِناً(1)عَلَى الْمُرْسَلِينَ، فَلَمَّا مَضَى عليهالسلام تَنَازَعَ الْمُسْلِمُونَ الاْءَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ. فَوَاللَّهِ مَا كَانَ يُلْقَى فِي رُوعِي(2)، وَ لاَ يَخْطُرُ بِبَالِي(3)، أَنَّ الْعَرَبَ تُزْعِجُ(4)هَذَا الاْءَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ صلىاللهعليهوآله عَنْ أَهْلِ بَيْتِهِ، وَ لاَ أَنَّهُمْ مُنَحُّوهُ(5)عَنِّي مِنْ بَعْدِهِ! فَمَا رَاعَنِي(6)إِلاَّ انْثِيَالُ(7)النَّاسِ عَلَى فُلاَنٍ يُبَايِعُونَهُ، فَأَمْسَكْتُ يَدِي حَتَّى رَأَيْتُ رَاجِعَةَ النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الاْءِسْلاَمِ، يَدْعُونَ إِلَى مَحْقِ(8)دَيْنِ مُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله .
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به مردم مصر است كه به دست مالك اشتر هنگام گسيل او به عنوان حاكم آن سامان فرستاد
اما بعد، خداى سبحان حضرت محمد صلىاللهعليهوآله را هشداردهنده جهانيان و شاهد و حافظِ بر پيامبران برانگيخت تا مردم را هشدار دهد كه اگر به اصول و فروع اسلام عمل نكنند كيفر خواهند يافت و هر كاستى و فزونى را كه در دين پيامبران گذشته به سبب تحريف مردم پديد آمده بيان كند تا دينشان به همان صورت كه آمده بود بازگردد، نه آنگونه كه اقوام آنها پس از آن بزرگواران عمل مىكردند.
...
...
آنگاه كه حضرتش - كه درود بر او باد - چشم از جهان فروبست و به ديدار پروردگارش شتافت، مسلمانان درباره خلافت دچار نزاع و اختلاف شدند. به خدا سوگند، هرگز در دل و انديشهام خطور نمىكرد كه عرب پس از آن حضرت، خلافت را از اهلبيت وى به ديگران منتقل سازد و آن را از من، كه حق مسلّم من است، بستانند. مراد امام عليهالسلام آن است كه موازين ظاهرى اقتضاى چنين كارى نمىكرد، نه اينكه امام عليهالسلام از چنين امرى هرگز آگاه نبود؛ زيرا امام عليهالسلام طبق وصيت حضرت رسول صلىاللهعليهوآله همه چيز را مىدانست و لذا استبعاد مطلب را با عبارت «گمان نكردن» و «نگذشتن از خاطر» و امثال آن مطرح مىفرمايد.
پس چيزى مرا نيازرد و اندوهگين نساخت، مگر آنكه مردم گرداگرد فلان (= ابوبكر) اجتماع و با وى بيعت كردند و من از هرگونه اقدام و عكسالعمل و مخالفتى دست برداشتم تا مبادا فتنهاى به وجود بيايد.
سرانجام مردم را ديدم كه از دين برگشتند و حكم پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره مرا كه به عنوان جانشين آن حضرت معرفى شدم زير پا گذاردند و مردم را به محو و نابودى دين آن حضرت فرا مىخوانند. اين سخن از آنروست كه هر چيزى مخالف دين اسلام باشد به معناىِ محو آن است و اسلام كلّيتى است تجزيهناپذير به گونهاى كه هرگز نمىتوان از يك ركن مهم آن كه خلافت و امامت است دست برداشت.
فَخَشِيتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الاْءِسْلاَمَ وَ أَهْلَهُ أَنْ أَرَى فِيهِ ثَلْماً(1)أَوْ هَدْماً، تَكُونُ الْمُصِيبَةُ بِهِ عَلَيَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلاَيَتِكُمُ الَّتِي إِنَّمَا هِيَ مَتَاعُ أَيَّامٍ قَلاَئِلَ(2)، يَزُولُ مِنْهَا مَا كَانَ، كَمَا يَزُولُ السَّرَابُ(3)، أَوْ كَمَا يَتَقَشَّعُ(4)السَّحَابُ. فَنَهَضْتُ فِي تِلْكَ الاْءَحْدَاثِ حَتَّى زَاحَ(5)الْبَاطِلُ وَ زَهَقَ(6)، وَ اطْمَأَنَّ(7)الدِّينُ وَ تَنَهْنَهَ(8).
و منه: إِنِّي وَ اللَّهِ لَوْ لَقِيتُهُمْ وَاحِداً وَ هُمْ طِلاَعُ(9)الاْءَرْضِ كُلِّهَا مَا بَالَيْتُ(10)وَ لاَ اسْتَوْحَشْتُ، وَ إِنِّي مِنْ ضَلاَلِهِمُ الَّذِي هُمْ فِيهِ، وَ الْهُدَى الَّذِي أَنَا عَلَيْهِ، لَعَلَى بَصِيرَةٍ مِنْ نَفْسِي وَ يَقِينٍ مِنْ رَبِّي، وَ إِنِّي إِلَى لِقَاءِ اللَّهِ لَمُشْتَاقٌ وَ حُسْنِ ثَوَابِهِ لَمُنْتَظِرٌ رَاجٍ(11).
...
پس ترسيدم اگر اسلام و مسلمانان را با سكوت خود يارى نكنم و به يارىشان برنخيزم، و اگر نياز شد در فتوحات و ساير مشكلات، انديشه خودم را ابراز ننمايم، اسلام دچار شكاف شود و از ريشه و بنيان ويران گردد و مصيبت نابودى اسلام براى من از خلافت و حكومت چند روزه من، كه متاعى گذراست، سهمگينتر است؛ حكومتى كه لاجرم زايل خواهد شد، چنانكه سراب حقيقتى ندارد، اما انسان آبش مىپندارد و يا چنانكه ابرها در فضا پراكنده مىشوند و از آنها اثرى باقى نمىماند. بنابراين، در اين حوادث و فتنهها به ارشاد و بيدارى و روشنگرى مىپرداختم تا آنگاه باطلى كه از آن ترس داشتم، مثل قيام مُسَيْلمه كذاب و... از ميان رفت و دين استقرار يافت و از زوال در امان ماند.
1) ثلم: رخنهدار شد.
2) قلائل: جمع قليل، يعنى اندك.
3) سراب: سراب، آبنما.
4) يتقشع: پراكنده مىشود.
5) زاح: از ميان رفت.
6) زهق: نابود شد.
7) اطمأن: آرام و استوار گرديد، مستقر شد.
8) تنهنه: از زوال منع شد. گويند: نهنهته؛ او را منع كردم.
9) طلاع: مملو بودن.
10) باليت: پروا داشتم.
11) راج: در اصل راجي و اسم فاعل از رجا يرجو است.
...
...
و بخش ديگر اين نامه از اين قرار است:
به خدا سوگند كه اگر يكتنه با لشكريان شام رودررو شوم و آنها به اندازهاى باشند كه تمام بسترِ كره زمين را پر كنند هرگز پروا و وحشتى نخواهم داشت.
و من از طرف خدا يقين و بصيرت درونى دارم كه شاميان بر گمراهىاند و من بر هدايت هستم و اين يقين از سوى خدا به من مرحمت شده است.
و به لقاى پروردگار، يعنى مرگ كه در پىِ آن حساب و پاداش الهى است، مشتاق هستم و منتظر پاداش نيكوى خدايم و به آن اميدوارم.
وَ لَكِنَّنِي آسَى(1)أَنْ يَلِيَ أَمْرَ هَذِهِ الاْءُمَّةِ سُفَهَاوءُهَا وَ فُجَّارُهَا(2)، فَيَتَّخِذُوا مَالَ اللَّهِ دُوَلاً(3)، وَ عِبَادَهُ خَوَلاً(4)، وَ الصَّالِحِينَ حَرْباً، وَ الْفَاسِقِينَ حِزْباً.
...
ولى من غصه مىخورم كه مبادا امر اين امت در دست سفيهان و نادانان و تبهكاران، يعنى معاويه و يارانش، قرار گيرد و آنان بيتالمال مسلمين را دستبهدست بگردانند و غاصبانه در آن تصرف كنند و به همديگر بدهند و از هزينهكردن آن در راه منافع و مصالح مسلمانان سر باز زنند، و بندگان خدا را برده و بنده خود سازند و با آنان همان كنند كه مولا با برده خود مىكند، و سرانجام با صالحان و شايستگان جامعه بجنگند و فاسقان و تبهكاران را حزب و گروه خاصِ خود سازند و به جاى رايزنى با نيكان، با همان بدكاران مشورت كنند.
سفيه در سخن امام عليهالسلام به معناى فرد مخالف حق است، چنانكه خداوند مىفرمايد: «...سَيَقُولُ السُّفَهَآءُ مِنَ النَّاسِ...»(5)«به زودى مردم كمخرد خواهند گفت». روشن است كه افراد كمخرد از حق رويگردانند و بدان تن نمىدهند.
فَإِنَّ مِنْهُمُ الَّذِي قَدْ شَرِبَ فِيكُمُ الْحَرَامَ، وَ جُلِدَ حَدّاً فِي الاْءِسْلاَمِ، وَ إِنَّ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ يُسْلِمْ حَتَّى رُضِخَتْ(1)لَهُ عَلَى الاْءِسْلاَمِ الرَّضَائِخُ(2)، فَلَوْ لاَ ذَلِكَ مَا أَكْثَرْتُ تَأْلِيبَكُمْ(3)وَ تَأْنِيبَكُمْ(4)، وَ جَمْعَكُمْ وَ تَحْرِيضَكُمْ، وَ لَتَرَكْتُكُمْ إِذْ أَبَيْتُمْ وَ وَنَيْتُمْ(5)، أَ لاَ تَرَوْنَ إِلَى أَطْرَافِكُمْ(6)قَدِ انْتَقَصَتْ، وَ إِلَى أَمْصَارِكُمْ(7)قَدِ افْتُتِحَتْ، وَ إِلَى مَمَالِكِكُمْ تُزْوَى(8)وَ إِلَى بِلاَدِكُمْ تُغْزَى(9)! انْفِرُوا - رَحِمَكُمُ اللّه(10)- إِلَى قِتَالِ عَدُوِّكُمْ، وَ لاَ تَثَّاقَلُوا(11)إِلَى الاْءَرْضِ فَتُقِرُّوا(12)بِالْخَسْفِ(13)، وَ تَبُوءُوا(14)بِالذُّلِّ، وَ يَكُونَ نَصِيبُكُمُ الاْءَخَسَّ، وَ إِنَّ أَخَا الْحَرْبِ الاْءَرِقُ(15)، وَ مَنْ نَامَ لَمْ يُنَمْ عَنْهُ، وَ السَّلاَمُ.
...
از اين سفيهان و نادانان كه بر جامعه سلطه پيدا كردهاند: برخى مانند مغيرة بن شعبه و عتبة بن ابىسفيان شراب مىنوشيدند و به كيفر عملشان در اسلام تازيانه خوردند و داستان آن در تاريخ مشهور است، وانگهى حدّ شرابخوارى در اسلام هشتاد ضربه تازيانه است.
و شمارى از آنان مثل ابوسفيان و معاويه و عمرو بن عاص هرگز مسلمان نشدند تا آنگاه كه هدايا و عطايايى به جهت مسلمان شدنشان گرفتند. زيرا اينان از گروه «مؤلفة قلوبهم» بودهاند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله براى كوتاه كردن شر آنان از مسلمانان و اسلام اموال فراوانى به آنان داده بود، و اين اموال فراوان در مسلمان شدن آنان مؤثر بود.
1) رضخت: عطا كرده شود.
2) رضائخ: عطاها.
3) تأليب: تحريك.
4) تأنيب: سرزنش كردن.
5) ونيتم: سستى كرديد.
6) أطراف: جمع طرف، يعنى گوشه، گرداگرد.
7) أمصار: جمع مصر، يعنى شهر.
8) تزوى: گرفته شده است.
9) تغزى: جنگزده شده است.
10) رحمكم اللّه: جمله خبريه، ولى به معناى دعاست.
11) تثاقلوا: إثّاقل يعنى تثاقل، به معناى كندى و سنگينى كرد از خارج شدن، چنانكه انگار به زمين چسبيده است.
12) فتقروا: استقرار پيدا كنيد.
13) خسف: ذلت و خفت.
14) تبوؤوا: برگرديد.
15) أرق: بيدار.
...
...
و اگر ترس اين نبود كه در صورت سهلانگارى، چنين نادانهايى بر شما مسلط شوند، تا اين اندازه شما را عليه آنان تحريك نمىكردم و تمايل برخى از شما به آنان را بر شما خرده نمىگرفتم، و شما را در زير پرچم خود گرد نمىآوردم تا از آنها دور بشويد، و به جنگ با آنان تشويقتان نمىكردم، و آنگاه كه شما را نافرمان و سست و سهلانگار مىيافتم به حال خود رهايتان مىكردم.
آيا نمىبينيد كه گستره سرزمينتان به سبب غارتگرىهاى معاويه چقدر كم شده و شهرهاى شما يكبهيك به دست سپاهيان دشمن فتح و تسخير مىشود؟ آيا نمىبينيد كشورتان به تصرف دشمن درآمده و از شمار شهرهاى شبيخونزده شده است؟
خدايتان رحمت كند، براى مبارزه با دشمن، يعنى معاويه و شورشيان شامى به سوى جبهه جنگ حركت كنيد و خود را به زمين نچسبانيد تا به واسطه ذلت و شكست، خانهنشين نشويد و با سرافكندگى تحت پرچم و لواى دشمن بر نگرديد و بهره شما در دنيا و آخرت ناچيزتر نباشد، كه اين موجب شرمسارى است.
و بدانيد كه جنگجو هميشه بيدار است. اين سخن امام براى تشويق مردم به كوشش و جهاد است. و كسى كه بخوابد، دشمن او بيدار مىماند تا از فرصت استفاده كند و او را نابود كند. و السلام.
و من كتاب له عليهالسلام إلى أبي موسى الأشعري و هو عامله على الكوفة، و قد بلغه عنه تثبيطه(1)الناس عن الخروج إليه لما ندبهم لحرب أصحاب الجمل
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٍّ أَمِيرِ الْمُوءْمِنِينَ إِلَى عَبْدِ اللَّهِ بْنِ قَيْسٍ. أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ بَلَغَنِي عَنْكَ قَوْلٌ هُوَ لَكَ وَ عَلَيْكَ، فَإِذَا قَدِمَ رَسُولِي عَلَيْكَ فَارْفَعْ ذَيْلَكَ(2)، وَ اشْدُدْ مِئْزَرَكَ(3)، وَ اخْرُجْ مِنْ جُحْرِكَ(4)، وَ انْدُبْ(5)مَنْ مَعَكَ، فَإِنْ حَقَّقْتَ فَانْفُذْ، وَ إِنْ تَفَشَّلْتَ(6)فَابْعُدْ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به ابوموسى اشعرى كارگزار خود در كوفه، آنگاه كه به حضرت خبر دادند كه علىرغم فراخوان مردم از سوى امام براى جنگ جمل، وى آنان را از رفتن به جنگ باز مىدارد
اين نامهاى است از بنده خدا، على اميرالمؤمنين به عبد الله بن قيس، ابوموسى اشعرى. اما بعد، شنيدهام چيزى گفتهاى كه هم به سود و هم به زيان توست. يعنى مردم را از رفتن به جنگ منع و دلسرد كرد و خود نيز نيامد كه نفع آن، آرامش و سالم ماندش از عواقب جنگ و جهاد در دنياست، و زيانش از آنروست كه به جهت خشمگين كردن امام عليهالسلام دنياى خود را از دست خواهد داد و به علت نافرمانى ولىّ امر مؤمنين و خليفه بر حق پيامبر، آخرت خود را از دست خواهد داد و كيفر سراى ديگر در انتظار اوست و پرواضح است
...
...
كه به سبب مخالفت او، جايگاهش در دوزخ جاى دارد.
پس چون پيك من رسيد و نامهام را براى تو آورد، دامن تنپوشت را برگير و ازار خود را محكم ببند. يعنى براى جنگ و جهاد كاملاً آماده باش، و از لانه خود بيرون بيا و مسلمانان همراهت را به جهاد فراخوان. امام عليهالسلام محل سكونت يا حكومت او را به لانه جانوران (جُحْر) تشبيه نموده است.
پس اگر آنچه به تو فرمان دادم حق يافتى، به آن عمل كن و روانه شو و اگر سستى كردى و بدان تن ندادى، فورا از مقامت كناره گير كه بدين وسيله از اين منصب عزلت كردهام.
وَ ايْمُ اللَّهِ(1)لَتُوءْتَيَنَّ مِنْ حَيْثُ أَنْتَ، وَ لاَ تُتْرَكُ حَتَّى يُخْلَطَ زُبْدُكَ(2)بِخَاثِرِكَ(3)، وَ ذَائِبُكَ(4)بِجَامِدِكَ(5)، وَ حَتَّى تُعْجَلُ عَنْ قِعْدَتِكَ(6)، وَ تَحْذَرَ مِنْ أَمَامِكَ كَحَذَرِكَ مِنْ خَلْفِكَ، وَ مَا هِيَ بِالْهُوَيْنَى(7)الَّتِي تَرْجُو، وَ لَكِنَّهَا الدَّاهِيَةُ(8)الْكُبْرَى، يُرْكَبُ جَمَلُهَا، وَ يُذَلَّلُّ صَعْبُهَا، وَ يُسَهَّلُ جَبَلُهَا. فَاعْقِلْ(9)عَقْلَكَ، وَ امْلِكْ أَمْرَكَ، وَ خُذْ نَصِيبَكَ وَ حَظَّكَ، فَإِنْ كَرِهْتَ فَتَنَحَّ(10)إِلَى غَيْرِ رَحْبٍ(11)وَ لاَ فِي نَجَاةٍ، فَبِالْحَرِيِّ لَتُكْفَيَنَّ وَ أَنْتَ نَائِمٌ، حَتَّى لاَ يُقَالَ: أَيْنَ فُلاَنٌ؟ وَ اللَّهِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مَعَ مُحِقٍّ، وَ مَا أُبَالِي مَا صَنَعَ الْمُلْحِدُونَ، وَ السَّلاَمُ.
...
به خدا سوگند، سرانجام ناچارى از جايى كه در آنى درآيى، و به سلامت رها نخواهى شد تا آنگاه كه كَرهات با دوغت و كره ذوب شدهات با جامد آن آميخته گردد(12). و تا آن زمان كه شتابان كسى را به جاى تو بفرستم.
و همانطور كه از پشت سر خود وحشت دارى، از پيش روى خود نيز سخت مىترسى. يعنى تمام وجود تو را ترس فراگرفته، زيرا مخالفِ خليفه، عزل شود يا بر سر كار بماند هماره بايد هراسان و نگران باشد.
1) أيم اللّه: از الفاظ قسم است يعنى سوگند به خدا.
2) زبد: كره.
3) خاثر: جامد.
4) ذائب: ذوب شده.
5) جامد: كره بسته شده.
6) قعدة: حالت نشستن كه مراد ولايت و حكومت است.
7) هوينى: مؤنث أهون يعنى آسانتر.
8) داهية: مصيبت، گرفتارى.
9) اعقل: عقال كن، پاى آن را ببند.
10) تنح: كناره بگير، دورشو.
11) رحب: گشاده، وسيع.
12) گفتهاند كه اصل اين مَثَل از اين قرار است كه شخصى از دوغ روغن و كره مىگيرد، سپس بستهشده آن را با مايع برجاىمانده از آن در مىآميزد. لذا اگر آن را براى صاف شدن روى آتش بگذارد، آن را مىسوزاند و اگر به همان حال رهايش كند، كدر و تيره خواهد شد. در اين صورت دچار سرگشتگى مىشود و نمىداند چه كند. اين مثل درباره كسى به كار مىرود كه در كار خود حيران مىماند و نمىداند به كدام يك از دو كار بپردازد.
...
...
و اين حالتى است كه براى تو پيش آمده، يعنى عزل از حكومت و وحشت از عزل، آسانتر از بقاى حكومت تو نيست كه به آن دلبستهاى و اميدوارى در آن مقام، از جنگ در امان باشى يا از عزل شدن دور بمانى.
ولى اين وضعيت از مصائب بزرگ روزگار است كه شتر آن سوار مىشود، يعنى بايد براى رودر رويى آن آماده گرديد، همانگونه كه انسان آماده جنگ، سوار بر شتر مىشود. و پس از آنكه آماده سختىها شدى، سختىهاى آن آسان مىگردد؛ مثل كسى كه مىخواهد به حل مشكلات بپردازد و مشكلات را آسان مىسازد تا راه رسيدن به هدف براى او هموار شود. و كوه و ناهموارىاش آسان مىگردد.
پس بر پاى شتر عقل خود زانوبند بزن و محكم ببند تا در چراگاههاى گمراهى و ضلالت نچرد. و كار خود را در اختيار گير تا از دستت بيرون نرود. و بهره و نصيب خودت را بگير تا مبادا با لجاجت و ترك همراهى امام آن را از دست بدهى.
پس اگر مدد رساندن به امام را خوش ندارى و در اين كار شتاب نكنى، در آن صورت فورا از مقام و قدرت كناره گير و به تنگنايى [كه خود خواستهاى] و البته با هلاكت دنيا و آخرت همراه است، روانه شو.
پس سزاوار است درباره جنگ از تو كه در خواب و غفلت هستى صرفنظر و احساس بىنيازى كنيم، تا جايى كه نپرسند: فلانى (= ابوموسى) كجاست؟
به خدا سوگند، جنگ بصره حقّى است در كنار حقدار؛ يعنى على عليهالسلام نه اصحاب جمل، و من از كار كسانى كه با خروج بر امام خويش از راه اسلام منحرف شدهاند و الحاد پيشه كردهاند، هيچ باكى ندارم، و السلام.
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّا كُنَّا نَحْنُ وَ أَنْتُمْ عَلَى مَا ذَكَرْتَ مِنَ الاْءُلْفَةِ وَ الْجَمَاعَةِ، فَفَرَّقَ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ أَمْسِ أَنَّا آمَنَّا وَ كَفَرْتُمْ، وَ الْيَوْمَ أَنَّا اسْتَقَمْنَا وَ فُتِنْتُمْ(1)، وَ مَا أَسْلَمَ مُسْلِمُكُمْ إِلاَّ كَرْهاً، وَ بَعْدَ أَنْ كَانَ أَنْفُ(2)الاْءِسْلاَمِ كُلُّهُ لِرَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله حِزْباً. وَ ذَكَرْتَ أَنِّي قَتَلْتُ طَلْحَةَ وَ الزُّبَيْرَ، وَ شَرَّدْتُ بِعَائِشَةَ، وَ نَزَلْتُ بَيْنَ الْمِصْرَيْنِ! وَ ذَلِكَ أَمْرٌ غِبْتَ عَنْهُ فَلاَ عَلَيْكَ، وَ لاَ الْعُذْرُ فِيهِ إِلَيْكَ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام در جواب معاويه
اما بعد، اى معاويه، همانطور كه يادآور شدهاى، ما و شما قبل از ظهور نور اسلام همدلى و اتحاد داشتيم، ولى وقتى كه اسلام آمد و پيامبر صلىاللهعليهوآله به پيامبرى برانگيخته شد، ما ايمان آورديم و شما به خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله كفر ورزيديد، و بدين ترتيب اسلام ميان ما و شما تفاوت نهاد. امروز ما بر جاده اسلام و صراط حق استقامت مىورزيم و شما به گمراهى و ضلالت افتاده و منحرف شدهايد.
و برخى از افراد طايفه شما، مثل [معاويه و] ابوسفيان و هند مسلمان شدند، اما اسلام آنان از روى بىميلى و ناچارى بود. چون در هنگام فتح مكه مسلمان شدند تا از اين راه پيامبر صلىاللهعليهوآله به سبب جناياتشان خونشان را هدر اعلام نكند. آنها زمانى مسلمان شدند كه
...
...
تقريبا همه بزرگان جزيرة العرب به صورت حزب هوادار پيامبر صلىاللهعليهوآله درآمده و پيرو آن حضرت شده بودند. شايان توجه است كه فتح مكه، از آخرين غزوههاى پيامبر صلىاللهعليهوآله بود و قرآن در اينباره مىفرمايد: «وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِى دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا»(1)«ببينى كه مردم دسته دسته در دين خدا درآيند».
و نيز در نامهات آوردهاى كه من طلحه و زبير را در جنگ جمل كشته و عايشه را رانده و جمع وى را پراكنده و او را به مدينه بازگرداندهام و بين كوفه و بصره منزل گزيدهام. و گويا به نظر معاويه اين عيب و ايرادى است كه امام از مدينه كه دارالهجره است فاصله گرفتهاند.
ولى چون تو در جنگ جمل حضور نداشتى، تو را نيامده كه در اينباره سخن بگويى و اگر چنين باشد كه مىگويى تو را ملامتى نيست اما اين را نيز بدان كه من هرگز طلحه را نكشتم، بلكه «مروان» او را كشت. و زبير به دست «ابن جرموز» كشته شد، وانگهى من عايشه را با احترام به منزلش، كه خداى براى او تعيين كرده بود، برگرداندم و از كيفركردن او چشم پوشيدم.
سكونت من در ميان بصره و كوفه نيز براى حفظ اسلام از مكر تو و امثال توست كه همواره عليه اسلام شرارت مىكنيد.
1) سوره نصر، آيه 2.
وَ ذَكَرْتَ أَنَّكَ زَائِرِي فِي الْمُهَاجِرِينَ وَ الاْءَنْصَارِ، وَ قَدِ انْقَطَعَتِ الْهِجْرَةُ يَوْمَ أُسِرَ أَخُوكَ، فَإِنْ كَانَ فِيهِ عَجَلٌ فَاسْتَرْفِهْ(1)فَإِنِّي إِنْ أَزُرْكَ فَذَلِكَ جَدِيرٌ(2)أَنْ يَكُونَ اللَّهُ إِنَّمَا بَعَثَنِي إِلَيْكَ لِلنِّقْمَةِ(3)مِنْكَ وَ إِنْ تَزُرْنِي فَكَمَا قَالَ أَخُو بَنِي أَسَدٍ:
مُسْتَقْبِلِينَ رِيَاحَ الصَّيْفِ(4)تَضْرِبُهُمْ بِحَاصِبٍ(5)بَيْنَ أَغْوَارٍ(6)وَ جُلْمُودِ(7)
وَ عِنْدِي السَّيْفُ الَّذِي أَعْضَضْتُهُ(8)بِجَدِّكَ وَ خَالِكَ وَ أَخِيكَ فِي مَقَامٍ وَاحِدٍ.
...
اى معاويه، تو در نامه خود نوشتهاى كه با جمعى از مهاجران و انصار، يعنى شاميان، براى جنگ به سراغ من خواهيد آمد، در حالى كه ادعايت پوچ و بىاساس است، زيرا نه تو از مهاجران و انصار هستى و نه شاميان؛ زيرا هجرت روزى كه برادرت اسير شد پايان يافته بود و پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «لا هجرةَ بعدَ الفَتحِ؛ پس از فتح مكه هجرت وجود ندارد». بنابراين از مهاجران نيستى و از انصار هم كه در مدينه به يارى پيامبر صلىاللهعليهوآله و يارانش شتافتهاند نبودى.
حال اگر براى ديدن من شتاب دارى، قرار و آرام گير كه اگر من تو را ملاقات كنم چه بجاست، زيرا خداوند مرا فرستاده تا به سبب اعمال ننگينت از تو انتقام بگيرم. و اگر تو به ديدار من بيايى، مصداق اين شعرِ شاعرِ بنىاسد است كه مىگويد:
«به استقبال بادهاى داغ تابستان مىروند كه سنگريزههاى صخرهها را بر آنها مىكوبد».
به ديگر تعبير، حال معاويه هنگام روبهرو شدن با امام عليهالسلام مانند حال كسى است كه به
...
...
استقبال بادهاى داغ تابستان مىرود كه غبار جنگ و شمشيرها و نيزهها را با خود دارد.
و بدان شمشيرى كه با آن جدّت «عتبة بن ربيعه» و دايىات «وليد بن عتبه» و برادرت «حنظله» را در روز بدر يك جا كشتم، هنوز نزد من است. اين سخن امام عليهالسلام كنايه از آن است كه اگر تو به جنگ مىآيى با همان شمشير به آنان ملحق خواهى شد.
وَ إِنَّكَ وَ اللَّهِ مَا(1)عَلِمْتُ الاْءَغْلَفُ(2)الْقَلْبِ، الْمُقَارِبُ(3)الْعَقْلِ، وَ الاْءَوْلَى أَنْ يُقَالَ لَكَ: إِنَّكَ رَقِيتَ(4)سُلَّماً(5)أَطْلَعَكَ مَطْلَعَ سُوءٍ عَلَيْكَ لاَ لَكَ، لاِءَنَّكَ نَشَدْتَ(6)غَيْرَ ضَالَّتِكَ(7)، وَ رَعَيْتَ(8)غَيْرَ سَائِمَتِكَ(9)وَ طَلَبْتَ أَمْراً لَسْتَ مِنْ أَهْلِهِ وَ لاَ فِي مَعْدِنِهِ، فَمَا أَبْعَدَ قَوْلَكَ مِنْ فِعْلِكَ، وَ قَرِيبٌ مَا(10)أَشْبَهْتَ مِنْ أَعْمَامٍ(11)وَ أَخْوَالٍ(12)! حَمَلَتْهُمُ الشَّقَاوَةُ وَ تَمَنِّي الْبَاطِلِ عَلَى الْجُحُودِ بِمُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله فَصُرِعُوا مَصَارِعَهُمْ(13)حَيْثُ عَلِمْتَ، لَمْ يَدْفَعُوا عَظِيماً، وَ لَمْ يَمْنَعُوا حَرِيماً، بِوَقْعِ سُيُوفٍ مَا خَلاَ مِنْهَا الْوَغَى(14)، وَ لَمْ تُمَاشِهَا(15)الْهُوَيْنَى(16).
...
اى معاويه به خدا سوگند از آن زمان كه تو را شناختهام، قلبت در غلاف و فروبستگى بوده و هست و حق را هرگز نمىشناسى، و عقلت نيز ناقص است چندان كه نمىتوانى دور را ببينى و دورانديشى كنى.
پس شايسته آنى كه دربارهات گفته شود: از نردبانى به نام حكومت بالا رفتهاى و چشماندازى را مىبينى كه به سودت نيست و مايه شقاوت دنيوى و لعنت و نفرين مردم و عذاب و جهنم اخروى است؛ زيرا در پى يافتن چيزى جز گمشده خود هستى و چارپايانى مىچرانى كه از آنِ تو نيست. چنين كسى ضرورتاً چارپايان ديگران را غصب كرده است
1) ما در ما علمت موصوله است.
2) أغلف: در غلاف.
3) مقارب: نزديكبين.
4) رقيت: بالا رفتى.
5) سلّم: نردبان.
6) نشدت: دنبال كردى.
7) ضالة: گمشده.
8) رعيت: چراندى.
9) سائمة: حيوان علفخوار.
10) ما در ما أشبهت مصدرى است. يعنى چه شباهت و همانندىِ فراوانى دارى.
11) أعمام: جمع عم، يعنى عموها.
12) أخوال: جمع خال، يعنى دايىها.
13) مصارع: جمع مصرع، يعنى محل از پاى درآمدن.
14) وغى: جنگ.
15) لم تماش: مماشات و مدارا نكرد.
16) هوينى: آسانگرفتن.
...
...
و آنها را مىچراند. و چيزى (= حكومتى) را مىطلبى كه نه سزاوار آنى و نه در معدن آن قرار دارى، بلكه انسانى طغيانگر و ياغى هستى كه براى حكومت بر مسلمانان هرگز صلاحيت و لياقت ندارى.
گفتارت با رفتارت چه بسيار مغايرت و ناهمگونى دارد، زيرا اظهار بر حق بودن مىكنى، ولى عمل تو همراه خيانت و نافرمانى از طاعت حق است.
و چقدر با عموها و دايىها، يعنى خويشاوندان كافرت كه با پيامبر صلىاللهعليهوآله در مناطق مختلف جنگيدند همانند و همگونى! و تو نيز حكم پيامبر صلىاللهعليهوآله را درباره جانشين وى زير پا گذاردى؛ همانهايى كه شقاوت و بدبختى و آرزوى باطلشان به انكار پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كشاندشان، و در جنگهايى چون بدر و اُحد از پاى درآمدند چنانكه جاىِ ازپاىدرآمدن آنان را به خوبى مىدانى، و هرگز نتوانستند مرگ را از خود دور و حريم خود را از گزند ذلت حفظ كنند.
به وسيله شمشيرهايى از پاى درآمدند كه بر سرشان فرود آمد و هيچگاه از سر و گردنِ آنها برداشته نشد و تا امروز همواره در هر جنگى آن شمشيرها حضور دارند و بر سر دشمنان خدا سنگينى مىكنند و با آنها اندكى مدارا نمىنمايند، بلكه هميشه و همواره با شدتْ تهديد خود را به رخ آنها مىكشانند و تكرار مىكنند.
وَ قَدْ أَكْثَرْتَ فِي قَتَلَةِ عُثْمَانَ، فَادْخُلْ فِيمَا دَخَلَ فِيهِ النَّاسُ، ثُمَّ حَاكِمِ الْقَوْمَ إِلَيَّ، أَحْمِلْكَ وَ إِيَّاهُمْ عَلَى كِتَابِ اللَّهِ تَعَالَى، وَ أَمَّا تِلْكَ الَّتِي تُرِيدُ فَإِنَّهَا خُدْعَةُ الصَّبِيِّ عَنِ اللَّبَنِ فِي أَوَّلِ الْفِصَالِ(1)، وَ السَّلاَمُ لاِءَهْلِهِ.
...
اى معاويه تو درباره كشتهشدن عثمان زياده از حد گفتى و دعوىِ دروغ خود را تكرار كردى، و خونش را از من طلب كردى تا با اين نيرنگ، بيعت مردم را درهم شكنى و از اطاعت خليفه بر حق خارج شوى.
تو نيز مانند ساير مردم فرمانروايى مرا بپذير و در بيعت من درآ، سپس گروهى كه عثمان را كشتهاند براى محاكمه نزد من بياور تا بر اساس كتاب خداى تعالى قضاوت كنم و حق را از باطل بازشناسانم.
اما آنچه تو مطرح مىكنى و مىخواهى از اين طريق به حكومت شام برسى در حقيقت به سان فريب دادن شيرخوار است به هنگام از شير گرفتن او كه ناكارآمد و بىنتيجه است و اين فريب بر ملاست و بر كسى پوشيده نيست. و سلام (= صلح) نثار كسى باد كه شايسته آن است، نه مثل معاويهاى كه مستحق جنگ و نابودى است، نه صلح و سلامت.
1) فصال: از شير گرفتن.
أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ آنَ(1)لَكَ أَنْ تَنْتَفِعَ بِاللَّمْحِ الْبَاصِرِ(2)مِنْ عِيَانِ الاْءُمُورِ، فَقَدْ سَلَكْتَ(3)مَدَارِجَ(4)أَسْلاَفِكَ(5)بِادِّعَائِكَ الاْءَبَاطِيلَ، وَ اقْتِحَامِكَ(6)غُرُورَ الْمَيْنِ(7)وَ الاْءَكَاذِيبِ، وَ بِانْتِحَالِكَ(8)مَا قَدْ عَلاَ عَنْكَ، وَ ابْتِزَازِكَ(9)لِمَا قَدِ اخْتُزِنَ(10)دُونَكَ، فِرَاراً مِنَ الْحَقِّ وَ جُحُوداً لِمَا هُوَ أَلْزَمُ لَكَ مِنْ لَحْمِكَ وَ دَمِكَ، مِمَّا قَدْ وَعَاهُ(11)سَمْعُكَ، وَ مُلِئَ بِهِ صَدْرُكَ، فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلاَلُ الْمُبِينُ(12)؟ وَ بَعْدَ الْبَيَانِ إِلاَّ اللَّبْسُ؟
...
نيز از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به معاويه
اما بعد، اى معاويه اينك وقت آن رسيده كه با چشم بصيرت و با دقت در امور بنگرى و بهره ببرى و حقايق را درك كنى، كه حق بسيار روشن است. و تو راه نياكان و خويشاوندان خود را مىپيمايى با ادعاهاى باطل، كه در خور توان تو نيست مانند خونخواهى عثمان و متهمكردن من به قتل عثمان، و در عرصه فريب و دروغ و رسوايى يا وارد كردن ديگران در
1) آن: فرا رسيد.
2) لمح باصر: با چشم بينا.
3) سلكت: پيمودى.
4) مدارج: جمع مدرج، يعنى راه، آنچه پيموده مىشود.
5) أسلاف: جمع سلف: گذشتگان.
6) اقتحام: ورود با زور و جبر.
7) مين: دروغ رسواگر.
8) انتحال: ادعا.
9) ابتزاز: ربودن، منحصر كردن به خود.
10) اختزن: منع شد، در جايى انبار شد.
11) وعى: خوب شنيد و درك كرد.
12) مبين: روشن، از أبان به معناى ظَهَر گرفته شده است.
...
...
ورطه فريب و نيرنگ وارد شدهاى، مثل ادعاى خلافت و از مهاجران و انصار خواندن خود، و آنچه از تو منع شده، مثل فرمانروايى شام. تو با اين كارها برآنى تا از حق فرار كنى و آنچه از خون و گوشت به تو بايستهتر و لازمتر است، يعنى اقرار به حقانيت امام عليهالسلام و لزوم بيعت با مرا، انكار نمايى، زيرا خون و گوشت پس از مرگ از انسان جدا مىشوند، ولى نتايج بيعت با امام عليهالسلام هيچگاه و حتى پس از مرگ از انسان جدا نمىگردد.
حقايقى را انكار مىكنى كه به طور كامل آن را شنيدهاى و قلبت از آن آگاه است. پس هم شنيدى كه مردم با من بيعت كردند و هم به خوبى حقانيت آن را درك كردى.
و پس از حق جز گمراهى آشكار و پس از آشكارى حق جز پنهان كردن آن برايت چه مىماند؟ زيرا تو حق را انكار نمىكنى چون برايت به خوبى آشكار نشده، بلكه انكار تو از روى حقستيزى و آميختنِ حق و باطل است.
فَاحْذَرِ الشُّبْهَةَ وَ اشْتِمَالَهَا عَلَى لُبْسَتِهَا، فَإِنَّ الْفِتْنَةَ طَالَمَا(1)أَغْدَفَتْ(2)جَلاَبِيبَهَا(3)، وَ أَغْشَتِ(4)الاْءَبْصَارَ ظُلْمَتُهَا. وَ قَدْ أَتَانِي كِتَابٌ مِنْكَ ذُو أَفَانِينَ(5)مِنَ الْقَوْلِ ضَعُفَتْ قُوَاهَا عَنِ السِّلْمِ، وَ أَسَاطِيرَ(6)لَمْ يَحُكْهَا(7)مِنْكَ عِلْمٌ وَلاَ حِلْمٌ أَصْبَحْتَ مِنْهَا كَالْخَائِضِ(8)فِي الدَّهَاسِ(9)وَ الْخَابِطِ(10)فِي الدِّيمَاسِ(11)، وَ تَرَقَّيْتَ إِلَى مَرْقَبَةٍ(12)بَعِيدَةِ الْمَرَامِ، نَازِحَةِ(13)الاْءَعْلاَمِ، تَقْصُرُ دُونَهَا الاْءَنُوقُ(14)، وَ يُحَاذَى بِهَا الْعَيُّوقُ(15). وَ حَاشَ لِلَّهِ أَنْ تَلِيَ لِلْمُسْلِمِينَ بَعْدِي صَدْراً أَوْ وِرْداً، أَوْ أُجْرِيَ لَكَ عَلَى أَحَدٍ مِنْهُمْ عَقْداً أَوْ عَهْداً! فَمِنَ الاْآنَ فَتَدَارَكْ نَفْسَكَ وَ انْظُرْ لَهَا، فَإِنَّكَ إِنْ فَرَّطْتَ حَتَّى يَنْهَدَ(16)إِلَيْكَ عِبَادُ اللَّهِ أُرْتِجَتْ(17)عَلَيْكَ الاْءُمُورُ، وَ مُنِعْتَ أَمْراً هُوَ مِنْكَ الْيَوْمَ مَقْبُولٌ، وَ السَّلاَمُ.
...
پس اى معاويه، از شبهه بپرهيز، مبادا خود را عمداً به شبهه و اشتباه بيفكنى، و بپرهيز از اينكه لباسى از شبهه بر اندام حق بپوشانى و صورت كامل حق را نشناسى؛ زيرا فتنه در بسيارى از اوقات پوشش باطل خود را مىافكند و حقيقت را مىپوشاند و ظلمت و تيرگى آن چشمها را نابينا مىكند، يعنى مردم را از ديدن و شناختن حق باز مىدارد.
1) طالما: در بسيارى از اوقات.
2) أغدف: فرو آورد، [ شب] تاريكى فرستاد.
3) جلابيب: جمع جلباب، لباس رو، كنايه از پوشش.
4) أغشت: پرده كشيد.
5) أفانين: جمع فن، يعنى انواع و اقسام.
6) أساطير: جمع أسطورة، خرافات بىمنشأ و حقيقت.
7) لم يحكها: نبافته است، از حاك، به معناى نسج، يعنى بافت گرفته شده است.
8) خائض: فرو رونده.
9) دهاس: زمين سست.
10) خابط: حركت كننده در تاريكى، كسى كه در تاريكى كورمال و مبهم ره مىپيمايد.
11) ديماس: مكان بسيار تاريك.
12) مرقبة: جاى بسيار مرتفع كه بر پستى و بلندىها اشراف دارد، محل ديدهبانى.
13) نازحة: دور.
14) أنوق: پرندهاى كه در مكانهاى مخفى و قلههاى كوه، دور از ديدگان تخم مىگذارد.
15) عيوق: ستارهاى بسيار دور دست كه براى دورى راه ضرب المثل شده است.
16) ينهد: شورش كند.
17) ارتجت: بسته شود.
...
...
اى معاويه، نامه تو به من رسيد؛ نامهاى كه حاوى انواع سخنان پيچيده و احتجاجات بىپايه و اساس بوده، اما نمىتواند صلح را در پى داشته باشد، و سراسر افسانه و خرافههايى است كه نه علم و دانشى آن را بافته و نه حلم و بردبارى از آن نمايان است؛ زيرا نامه عالمانه و بردبارانه بزرگى نويسنده آن را مىنماياند، به خلاف نامه جاهلانه كه از درشتگويى و ناهنجارپردازى آكنده است. تو با نوشتن اين مطالب به كسى مىمانى كه بىراهنما در تاريكى راه مىپيمايد و بر شنهاى روان گام مىنهد و در هر گام به سويى مىلغزد.
و در گفتار خود بلندپروازانه به مكان بسيار بالايى پرواز كردى كه بسيار دور از دسترس توست و پرچمهاى آن دور از مسير، و موجب گمراهى كسانى است كه با راهنمايى آنها بخواهند راهى را بپيمايند؛ زيرا مسير خالى از علامت است و تا رهگذران به آن علايم برسند راه را گم كردهاند؛ مكانها و علامتهايى كه پرندگان تيزهوش هم كه در مكانهاى مخفى و در قله كوهها تخم خود را پنهان مىكنند، نمىتوانند به آن راه يابند، زيرا از نظر دورى مقصد به ستاره عيوق مىماند، كه بسيار دور است و قابل دسترسى و ادراك نيست.
خدا منزه است از اينكه به تو اجازه بدهد، پس از من ولايت و حكومت بر مسلمين و حل و فصل امور مملكتى را بر عهده بگيرى و يا براى مسلمانانى عقد و عهدى ببندى و طرف معاهده يكى از آنها باشى، يعنى تو را در كوچكترين كار مملكت و امت نمىگمارم.
پس از همين امروز و همين ساعت خود را درياب و كارى كن كه موجب قرب الهى و خلاصى تو گردد و خوب دقت كن كه اگر كوتاهى كردى كار به جايى مىرسد كه بندگان خدا عليه تو شورش مىكنند و به جنگ تو خواهند آمد و آنگاه در بنبست مىافتى و ديگر نمىتوانى از آن وضعيت رهايى يابى و قبل از آنكه از توبه و صلح محروم شوى، توبه كن كه امروز از تو پذيرفته است. سلام بر كسانى باد كه شايسته آنند.
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ الْمَرْءَ لَيَفْرَحُ بِالشَّيْءِ الَّذِي لَمْ يَكُنْ لِيَفُوتَهُ، وَ يَحْزَنُ عَلَى الشَّيْءِ الَّذِي لَمْ يَكُنْ لِيُصِيبَهُ. فَلاَ يَكُنْ أَفْضَلَ مَا نِلْتَ فِي نَفْسِكَ مِنْ دُنْيَاكَ بُلُوغُ لَذَّةٍ أَوْ شِفَاءُ غَيْظٍ، وَ لَكِنْ إِطْفَاءُ بَاطِلٍ أَوْ إِحْيَاءُ حَقٍّ. وَ لْيَكُنْ سُرُورُكَ بِمَا قَدَّمْتَ، وَ أَسَفُكَ عَلَى مَا خَلَّفْتَ، وَ هَمُّكَ فِيمَا بَعْدَ الْمَوْتِ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به عبداللّه بن عباس كه پيشتر با روايتى متفاوت(1)نقل شد
اما بعد، آدمى چه بسا از چيزى خرسند مىشود، كه قطعا به دست خواهد آورد، در حالى كه دليلى براى خوشحالى وجود ندارد، چون در هر صورت آن را به دست مىآورد؛ بلكه انسان بايستى براى چيزى كه احتمال دارد به دست او برسد خوشحال شود.
و نيز چه بسا از چيزى كه هنوز نرسيده اندوهگين شود، در حالى كه دليلى وجود ندارد كه انسان براى چيزى غصه بخورد كه هنوز براى او مقدر نشده، بلكه اندوه زمانى بجاست كه مقدر شده باشد، ولى به علتى خارجى به او نرسيده است. به عبارتى ديگر امور دنيوى شايسته آن نيستند كه انسان با به دست آوردنشان خشنود و با از دست دادنشان اندوهگين شود، بلكه بايد خوشحالى و اندوه براى امور اخروى باشد كه احتمال به دست آمدن يا از دست رفتن آنها همواره وجود دارد.
1) نك: نامه بيست و دوم. احتمال دارد كه امام عليهالسلام دو نامه به او نوشته باشد.
...
...
آن حضرت اين مقدمه را براى بيان مطلب بعدى مطرح كرده و مىفرمايد:
بنابراين، اى ابن عباس، مبادا برترين چيزى كه به گمان تو از دنياى خودت به آن دست مىيابى لذتى و يا فرونشاندن آتش خشمى با انتقام و يا دفع امر ناگوارى باشد.
بلكه بايستى بهترين چيزى كه به دست مىآورى درهم كوبيدن باطل و يا زنده كردن حقى باشد كه كهنه و متروك شده است.
و بايد شادمانىات براى اعمال شايستهاى باشد كه از پيش فرستادهاى، و اندوهت براى چيزى باشد كه پشت سر گذاشتى و تا هنگام مرگت به آن عمل نكردهاى.
و همت و نگرانىات بايستى براى پس از مرگ باشد تا پاداش الهى را به دست آورى و از كيفر حضرتش رهايى يابى.
أَمَّا بَعْدُ، فَأَقِمْ لِلنَّاسِ الْحَجَّ، وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيّامِ اللّهِ، وَ اجْلِسْ لَهُمُ الْعَصْرَيْنِ(1)، فَأَفْتِ الْمُسْتَفْتِيَ(2)، وَ عَلِّمِ الْجَاهِلَ، وَ ذَاكِرِ(3)الْعَالِمَ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به حاكم خود بر مكه، قثم بن عباس
اما بعد، اى ابنعباس براى مردم حج را برپا دار و به امور و شعائر آن بپرداز و هماره ايام اللّه را به آنان يادآورى كن، روزهايى كه خداوند نعمتهاى بزرگ يا بلاهاى سنگين فرو فرستاده است، و يادآورى آنها موجب ترس از گناه و اميد به رحمت الهى مى شود.
و براى مردم صبح و شام مجلسى برقرار كن.
در مجلس به كسى كه احكام شرعى مىپرسد، پاسخ ده، و جاهل و ناآگاه را با مسائل شرع آشنا كن و با دانشمندان و عالمان به گفتگو بپردازد.
وَ لاَ يَكُنْ لَكَ إِلَى النَّاسِ سَفِيرٌ إِلاَّ لِسَانُكَ، وَ لاَ حَاجِبٌ إِلاَّ وَجْهُكَ، وَ لاَ تَحْجُبَنَّ ذَا حَاجَةٍ عَنْ لِقَائِكَ بِهَا، فَإِنَّهَا إِنْ ذِيدَتْ(1)عَنْ أَبْوَابِكَ فِي أَوَّلِ وِرْدِهَا(2)، لَمْ تُحْمَدْ فِيمَا بَعْدُ عَلَى قَضَائِهَا، وَ انْظُرْ إِلَى مَا اجْتَمَعَ عِنْدَكَ مِنْ مَالِ اللَّهِ فَاصْرِفْهُ إِلَى مَنْ قِبَلَكَ(3)مِنْ ذَوِي الْعِيَالِ(4)وَ الْمَجَاعَةِ(5)، مُصِيباً بِهِ مَوَاضِعَ الْفَاقَةِ وَ الْخَلاَّتِ(6)، وَ مَا فَضَلَ عَنْ ذَلِكَ فَاحْمِلْهُ إِلَيْنَا لِنَقْسِمَهُ فِيمَنْ قِبَلَنَا. وَ مُرْ(7)أَهْلَ مَكَّةَ أَلاَّ يَأْخُذُوا مِنْ سَاكِنٍ أَجْراً فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ يَقُولُ: «سَواءً الْعاكِفُ(8)فِيهِ وَ الْبادِ(9)».(10)فَالْعَاكِفُ: الْمُقِيمُ بِهِ، وَ الْبَادِي: الَّذِي يَحُجُّ إِلَيْهِ مِنْ غَيْرِ أَهْلِهِ، وَفَّقَنَا اللَّهُ وَ إِيَّاكُمْ لِمَحَابِّهِ(11)وَ السَّلاَمُ.
...
و مبادا ميان خود و مردم واسطهاى جز زبان خودت داشته باشى، يعنى اگر خواستى چيزى به مردم بگويى، با زبان خودت بگو نه با واسطه و نماينده كه احتمال كاهش و افزايش در آن وجود خواهد داشت و يا عملى صورت خواهد گرفت كه تو از آن راضى نيستى.
و با مردم بىحاجب و دربان ديدار كن. يعنى به هيچوجه نگهبان نداشته باش تا كسى را از ديدار با حاكم باز ندارد و فقط خودت اگر صلاح بدانى كسى را از ديدارت باز بدارى، نه دربان و نگاهبان.
و هيچ حاجتمندى را كه براى نياز خود نزد تو آمده، از ديدار خود محروم مكن، چرا كه آن حاجت اگر در همان آغاز كه بر تو عرضه مىشود برآورده نشود، در صورتى كه بعدها
1) ذيدت: منع گرديد.
2) ورد: ورود.
3) قِبَل: نزد، اطراف و پيرامون.
4) ذوي العيال: عائلهمند.
5) مجاعة: گرسنگى.
6) خلات: جمع خلة يعنى حاجت.
7) مُر: فعل امر از أَمَرَ است كه به جهت سبك شدن در بيان، همزه آن حذف شده است.
8) عاكف: از عكف گرفته شده است، يعنى اقامت كننده.
9) باد: اسم فاعل از بدا به معنى ظَهَر، يعنى آنكه از خارج مىآيد و رخ مىنمايد.
10) سوره حج، آيه 25.
11) محاب: موضع محبت، محبوب و دوستداشتنى.
...
...
هم برآورده شود ستودنى نخواهد بود، چون اثر سوء ممانعت نخستين، باعث مىشود كه حاجتروايىِ پسين، حلاوت و طراوتى نداشته باشد.
و در اموال خدا چون زكات و خراج و جزيه و امثال اينها كه نزد تو جمع مىشود، نيك بنگر و به مصرف فقرا و نيازمندان عائلهمند و گرسنههايى كه اطراف تو هستند برسان، آن هم در حالى كه بايد آن افراد كاملاً نيازمند و محتاج باشند و نبايد در موردى كه فقر و نياز او مشكوك و غير تعيينى است مصرف كنى. و آنچه از آن اموال زياد آمد نزد ما بفرست تا به فقيران اطراف خودمان بپردازيم.
و به اهل مكه فرمان بده كه از ساكنان خانههاى مكه اجاره نگيرند، زيرا خانههاى مكه مثل ساير خانهها نيست تا بتوان از كسى كه در آن ساكن شود اجاره گرفت و خداوند مىفرمايد: «آن را براى مردم، اعم از مقيم در آنجا و باديهنشين يكسان قرار دادهايم». حال كه همه مساوى هستند، چگونه مىتواند صاحب منزل از مستأجر اجاره بگيرد. عاكف مقيم مكه است و بادى اهل مكه نيست، ولى براى گزاردن حج به مكه مىرود.
خداوند ما و شما را به انجام آنچه خود دوست مىدارد، موفق كناد، و السلام.
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّمَا مَثَلُ الدُّنْيَا مَثَلُ الْحَيَّةِ، لَيِّنٌ مَسُّهَا(1)، قَاتِلٌ سَمُّهَا، فَأَعْرِضْ عَمَّا يُعْجِبُكَ فِيهَا، لِقِلَّةِ مَا يَصْحَبُكَ مِنْهَا، وَضَعْ عَنْكَ هُمُومَهَا، لِمَا أَيْقَنْتَ بِهِ مِنْ فِرَاقِهَا وَ تَصَرُّفِ حَالاَتِهَا، وَ كُنْ آنَسَ مَا تَكُونُ بِهَا، أَحْذَرَ مَا تَكُونُ مِنْهَا، فَإِنَّ صَاحِبَهَا كُلَّمَا اطْمَأَنَّ فِيهَا إِلَى سُرُورٍ، أَشْخَصَتْهُ عَنْهُ إِلَى مَحْذُورٍ، أَوْ إِلَى إِينَاسٍ أَزَالَتْهُ عَنْهُ إِلَى إِيحَاشٍ(2)، وَ السَّلاَمُ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام براى سلمان فارسى رحمهالله قبل از دوران خلافت خود
اما بعد، دنيا به مارى مىماند كه تنى نرم و زهرى كشنده دارد. يعنى ظاهر دنيا دلپذير و باطن آن پليد و وحشتناك است به گونهاى كه هر كسى از لذات حرام آن بهره بگيرد، بىترديد تباه و نابود خواهد شد.
بنابراين، از آنچه باعث مىشود كه به دنيا جذب و جلب شوى دورى گزين، زيرا اندك زمانى با تو همراه خواهد بود اما خيلى زود زوال مىيابد، هرچند كه عمرى طولانى داشته باشى. و در امور دنيوى اندوه خود را به كار مبر، چون يقين دارى كه به زودى از آن جدا خواهى شد و حالات آن دگرگون مىشود، گاه در دست يكى و زمانى ديگر در دست كسى ديگر است. با اين حال، آيا رواست انسان براى چنين دنياى زودگذرى اندوهگين شود؟
...
...
به همان اندازه كه به دنيا انس دارى، از آن بيشتر برحذر باش، چون دگرگونى اوضاع در چشمبرهمزدنى رخ مىدهد و در كوتاهترين مدت كامروايىها به تلخكامىها بدل مىگردد زيرا دنيادوستان هرچه بيشتر به سرور و شادى آن دل بندند، دنيا بيش از پيش شادىها را از آنها دريغ مىكند و بىترديد به انواع ناگوارىها گرفتارشان مىسازد، هم آن شادمانى را مىگيرد و هم، به جاى آن، ضرر و زيان و ناخوشى را جايگزين مىكند. يا هرگاه انسان به دنيا انس گيرد، دنيا آن را به وحشت و تنهايى تبديل مىكند، يعنى مأنوس آدمى را مىگيرد و آنچه را موجب وحشت است مىدهد، و السلام.
وَ تَمَسَّكْ بِحَبْلِ الْقُرْآنِ وَ اسْتَنْصِحْهُ(1)، وَ أَحِلَّ حَلاَلَهُ، وَ حَرِّمْ حَرَامَهُ، وَ صَدِّقْ بِمَا سَلَفَ مِنَ الْحَقِّ، وَ اعْتَبِرْ بِمَا مَضَى مِنَ الدُّنْيَا لِمَا بَقِيَ مِنْهَا، فَإِنَّ بَعْضَهَا يُشْبِهُ بَعْضاً، وَ آخِرَهَا لاَحِقٌ بِأَوَّلِهَا، وَ كُلُّهَا حَائِلٌ(2)مُفَارِقٌ. وَ عَظِّمِ اسْمَ اللَّهِ أَنْ تَذْكُرَهُ إِلاَّ عَلَى حَقٍّ، وَ أَكْثِرْ ذِكْرَ الْمَوْتِ وَ مَا بَعْدَ الْمَوْتِ، وَ لاَ تَتَمَنَّ الْمَوْتَ إِلاَّ بِشَرْطٍ وَثِيقٍ. وَ احْذَرْ كُلَّ عَمَلٍ يَرْضَاهُ صَاحِبُهُ لِنَفْسِهِ، وَ يُكْرَهُ لِعَامَّةِ الْمُسْلِمِينَ. وَ احْذَرْ كُلَّ عَمَلٍ يُعْمَلُ بِهِ فِي السِّرِّ، وَ يُسْتَحَى مِنْهُ فِي الْعَلاَنِيَةِ. وَ احْذَرْ كُلَّ عَمَلٍ إِذَا سُئِلَ عَنْهُ صَاحِبُهُ أَنْكَرَهُ أَوِ اعْتَذَرَ مِنْهُ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام خطاب به حارث همْدانى
و اى حارث، به ريسمان قرآن چنگ بزن. اين بيان، قرآن را به ريسمانى مانند مىداند كه اگر كسى به آن چنگ بزند او را به آسمان و بهشت خواهد برد. و از قرآن هدايت بخواه و خير بخواه و با خواندن و عمل كردن به احكام و ارشادات آن، خواستهات را عملى كن.
و حلال قرآن را حلال بدان و حرام قرآن را حرام. مبادا حرام خدا را حلال و حلال او را حرام كنى و بر اساسِ اين خطا فتوا بدهى يا به آن عمل كنى.
و آنچه پيشينيان به عنوان حق آوردهاند آن را تصديق كن و مانند يهوديان كه حضرت مسيح عليهالسلام و مسيحيان كه حضرت محمد صلىاللهعليهوآله را تكذيب مىنمايند، مباش.
...
...
و از گذشته دنيا براى مانده آن عبرت بگير و مقايسه كن، چون تمام دنيا به يك شكل است و گذشته مىتواند راهنما و دليلى براى مانده و آينده احوال و مردم و كيفيت آن باشد.
و آخر دنيا را به اول آن ملحق كن، زيرا همه آن نابود خواهد شد و خودبهخود آخر دنيا به اول آن خواهد پيوست. و بدان كه تمام دنيا زواليافتنى و جداشدنى است.
و نام خدا را بزرگ بشمار و از بردن آن نام مقدس جز در حق پرهيز كن و به نام خداى سبحان بىجهت سوگند ياد مكن.
و مرگ و پس از مرگ، يعنى پاداش و كيفر را فراوان ياد كن، زيرا به زودى خواهى مُرد، و ياد مرگ و حوادث پس از آن، موجب مىشود كه از دنيا دل برگيرى.
و هرگز آرزوى مرگ مكن، مگر با شرطى محكم كه عبارت است از ايمان و عمل صالح زيرا تمناى مرگ بدون آمادگى براى آن نهايتِ نادانى است. اين جمله امام عليهالسلام در حقيقت براى آن است كه ديگران را براى آمادگىِ مرگ تشويق كند.
و از هر كارى كه صاحبش آن را براى خود مىپسندد، ولى براى عموم مسلمانان نمىپسندد بپرهيز. مثلاً كسى دوست بدارد كه خوبىها را به خود اختصاص دهد، اما همان را براى ديگران نخواهد يا اينكه دوست بدارد خود به غيبتكردنِ ديگران بپردازد، ولى تحمل نكند و نپسندد كه ديگران او را غيبت كنند.
و از هر كارى مثل منكرات كه پنهانى انجام مىشود، ولى انجام دادن آن در عيان مايه شرمسارى است، بپرهيز.
و از هر كارى كه انجام دادن آن پرسش و بازخواست در پى داشته باشد بپرهيز، كارى كه اگر شخص مؤاخذه شود كه چرا آن كار را انجام داده است، مجبور شود آن را انكار نمايد و بگويد: من انجام ندادهام و براى آن عذر بياورد.
وَ لاَ تَجْعَلْ عِرْضَكَ غَرَضاً لِنِبَالِ(1)الْقَوْلِ، وَ لاَ تُحَدِّثِ النَّاسَ بِكُلِّ مَا سَمِعْتَ بِهِ، فَكَفَى بِذَلِكَ كَذِباً. وَ لاَ تَرُدَّ عَلَى النَّاسِ كُلَّ مَا حَدَّثُوكَ بِهِ، فَكَفَى بِذَلِكَ جَهْلاً. وَ اكْظِمِ الْغَيْظَ، وَ تَجَاوَزْ عِنْدَ الْمَقْدَرَةِ، وَ احْلُمْ عِنْدَ الْغَضَبِ، وَ اصْفَحْ مَعَ الدَّوْلَةِ، تَكُنْ لَكَ الْعَاقِبَةُ. وَ اسْتَصْلِحْ كُلَّ نِعْمَةٍ أَنْعَمَهَا اللَّهُ عَلَيْكَ، وَ لاَ تُضَيِّعَنَّ نِعْمَةً مِنْ نِعَمِ اللَّهِ عِنْدَكَ، وَ لْيُرَ عَلَيْكَ أَثَرُ مَا أَنْعَمَ اللَّهُ بِهِ عَلَيْكَ.
...
و آبروى خود و كسانت را آماج تير دشنام، و گفتار ناپسند و نكوهيده ديگران مگردان، يعنى كارى مكن كه مردم تو را با سخنان زشت خود مخاطب قرار دهند.
و هرچه شنيدى براى مردم باز مگو، زيرا بسيارى از اين شنيدهها دروغ هستند و اگر انسان آنها را بازگويد دروغگو خواهد بود.
و سخنان افرادى را كه با تو سخن مىگويند، ردّ نكن، بلكه با احترام به آنان گوش بده، زيرا ردِّ نابجاى كلام ديگران تنها از انسان جاهل سر مىزند.
و خشم خود را فرو ببر و هرگز آن را آشكار نساز. و چون توان يافتى، از كسى كه به تو بدى كرده در گذر و از كيفرش بپرهيز.
و آنگاه كه خشمگين شوى بردبارى پيشه كن. البته اين مقوله جداى از «كظم غيظ» و فروخوردن خشم است.
و در وقت رسيدن به دولت و اقتدار از بدكاران درگذر تا فرجامى خوش بيابى.
و هر نعمتى را كه خداى سبحان به تو عنايت فرموده است، به خوبى به كار گير و سپاس آن را به جاى آر و اجازه نده كه ضايع گردد.
و چنان كن كه آثار نعمتهاى الهى بر تو نمايان باشد. بدين معنى كه اگر تو را مال و ثروت داده انفاق كن و استفاده ببر و اگر علمى داده بدان عمل كن و به ديگران بياموز.
1) نبال: جمع نبل يعنى تير.
وَ اعْلَمْ أَنَّ أَفْضَلَ الْمُوءْمِنِينَ أَفْضَلُهُمْ تَقْدِمَةً مِنْ نَفْسِهِ وَ أَهْلِهِ وَ مَالِهِ، فَإِنَّكَ مَا تُقَدِّمْ مِنْ خَيْرٍ يَبْقَ لَكَ ذُخْرُهُ، وَ مَا تُوءَخِّرْهُ يَكُنْ لِغَيْرِكَ خَيْرُهُ. وَ احْذَرْ صَحَابَةَ مَنْ يَفِيلُ(1)رَأْيُهُ، وَ يُنْكَرُ عَمَلُهُ، فَإِنَّ الصَّاحِبَ مُعْتَبَرٌ بِصَاحِبِهِ، وَ اسْكُنِ الاْءَمْصَارَ الْعِظَامَ، فَإِنَّهَا جِمَاعُ(2)الْمُسْلِمِينَ، وَ احْذَرْ مَنَازِلَ الْغَفْلَةِ وَ الْجَفَاءِ وَ قِلَّةَ الاْءَعْوَانِ عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ، وَ اقْصُرْ رَأْيَكَ عَلَى مَا يَعْنِيكَ.
...
و بدان كه بهترينِ مؤمنان كسانى هستند كه بهترينْ هديه را از جان و مال و خانواده خود در راه خدا پيش مىفرستند، يعنى خود را به اعمال شايستهاى كه فرجام خوش و نيك در پى دارد وادارد و خانواده خود را به انجام دادن اعمال صالح فرمان دهد و مال خود را در راه خداى سبحان انفاق نمايد.
چون آنچه به عنوان خير پيش مىفرستى ذخيرهاى است كه در قيامت آن را خواهى يافت و آنچه را رها كنى و در راه خدا مصرف ننمايى، براى وارثانت مىماند كه آن را در اختيار مىگيرند و هزينه خويش مىكنند.
و از همنشينى و مصاحبت با كسى كه انديشه او در كارها ضعيف و عمل او ناپسند است بپرهيز، زيرا تو را به جريانات ناگوار مىاندازد. همانا همنشين براى همنشين موجب عبرت و پند است، يعنى مردم به دو همنشين به يك چشم مىنگرند و لذا به انسان ضرر مىرساند و شر او دامن فرد را مىگيرد.
و در شهرهاى بزرگ سكونت گزين، زيرا محل تجمع مسلمانان است و پرواضح است كه مسلمانان هرچه بيشتر باشند، زمينه دانشاندوزى و كارِ بيشتر برايش فراهمتر است.
و از سكونت در منازل غفلتزدگان، جاهلان و بىادبانِ بىاخلاق و جايى كه انسان در آن براى طاعت الهى ياور كمترى دارد، بپرهيز.
و انديشه خود را به امورى كه به تو مربوط است و به كارت بيايد اختصاص ده، و از پرداختن به مسائلى كه ارتباطى به تو ندارد دورى گزين.
وَ إِيَّاكَ وَ مَقَاعِدَ(1)الاْءَسْوَاقِ، فَإِنَّهَا مَحَاضِرُ(2)الشَّيْطَانِ، وَ مَعَارِيضُ(3)الْفِتَنِ. وَ أَكْثِرْ أَنْ تَنْظُرَ إِلَى مَنْ فُضِّلْتَ عَلَيْهِ، فَإِنَّ ذَلِكَ مِنْ أَبْوَابِ الشُّكْرِ. وَ لاَ تُسَافِرْ فِي يَوْمِ جُمُعَةٍ حَتَّى تَشْهَدَ الصَّلاَةَ، إِلاَّ فَاصِلاً فِي سَبِيلِ اللَّهِ، أَوْ فِي أَمْرٍ تُعْذَرُ بِهِ. وَ أَطِعِ اللَّهَ فِي جَمِيعِ أُمُورِكَ، فَإِنَّ طَاعَةَ اللَّهِ فَاضِلَةٌ عَلَى مَا سِوَاهَا. وَ خَادِعْ نَفْسَكَ فِي الْعِبَادَةِ، وَ ارْفُقْ بِهَا وَ لاَ تَقْهَرْهَا، وَ خُذْ عَفْوَهَا(4)وَ نَشَاطَهَا، إِلاَّ مَا كَانَ مَكْتُوباً عَلَيْكَ مِنَ الْفَرِيضَةِ، فَإِنَّهُ لاَ بُدَّ مِنْ قَضَائِهَا(5)وَ تَعَاهُدِهَا(6)عِنْدَ مَحَلِّهَا. وَ إِيَّاكَ أَنْ يَنْزِلَ بِكَ الْمَوْتُ وَ أَنْتَ آبِقٌ(7)مِنْ رَبِّكَ فِي طَلَبِ الدُّنْيَا. وَ إِيَّاكَ وَ مُصَاحَبَةَ الْفُسَّاقِ، فَإِنَّ الشَّرَّ بِالشَّرِّ مُلْحَقٌ. وَ وَقِّرِ اللَّهَ، وَ أَحْبِبْ أَحِبَّاءَهُ، وَ احْذَرِ الْغَضَبَ، فَإِنَّهُ جُنْدٌ عَظِيمٌ مِنْ جُنُودِ إِبْلِيسَ، وَ السَّلاَمُ.
...
و از نشستن در بازارها كه محل حضور شيطان و عرصه برآمدن فتنههاست بپرهيز، چون معاملات حرام از آنجا پديد مىآيند و محل نزاعها و به جهت نگاههاى حرام خاستگاه شهوات مىباشد.
و در كسانى كه بر آنها از نظر مالى يا جهاتى از جهات دنيوى برترى دارى از سر تأمل، بسيار بنگر، زيرا توجه به فرودستان، يكى از گونههاى شكر نعمت است.
و در روز جمعه مسافرت نكن تا آنكه وقت نماز فرا رسد و در نماز حاضر گردى، مگر آنكه سفرت براى جنگ و جهاد فى سبيل الله باشد يا به جهت ناچارى كارى مثل رفتن به حج باشد، يعنى در صورتى كه كاروانى بعد از آن وجود نداشته باشد، كه البته در آن صورت، انسان نزد خدا معذور است. در اين بيان، نماز بر نماز ظهر و جمعه اطلاق دارد.
...
...
و در تمام كارهايت از خدا اطاعت كن، زيرا بر هر چيز ديگرى فضيلت دارد، و كدام عاقلى امرى داراى فضيلت را براى چيزى كه فضيلتى ندارد ترك مىكند!
و خويشتن را در امر بندگى و عبادت فريب ده: يعنى به گاه غفلتِ نفس، بخشى از وقت خود را به عبادت منحصر كن، [ و خود را مشتاق عبادت وانمود كن].
و با خود مدارا كن و با افراط در عبادت خود را به زحمت ميفكن تا مبادا با اين كار نشاط را سركوب كنى و موجب بىرغبتى و كاهش حضور قلب شوى.
و در وقت استراحت و نشاط كه حضور قلب بيشترى دارى، به عبادت بپرداز، مگر نماز واجب كه بايد سر وقت خود خوانده شود، خواه نشاط باشد يا نباشد.
و مبادا مرگ در حالى به سراغت آيد كه از خدايت گريزان و در طلب دنيا بوده باشى، چون گنهكار، مانند فرد فرارى است و هر دو از دستگيرى و بازخواست ترسان و گريزانند.
و از همنشينى با فاسقان بپرهيز، زيرا اشرار به اشرار مىپيوندند، و لذا اگر به تو روى آوردند معلوم مىشود كه تو از آنها هستى و چنان كه گفتهاند: فإن الطيور على أشكالها تقع(1).
و در گفتار و كردار، خدا را بسيار بزرگ دار و دوستان و پيروان راه او را نيز دوست بدار؛ همانهايى كه خدا را دوست مىدارند و خدا نيز آنان را دوست مىدارد.
و از غضب بپرهيز كه لشكر بزرگى است از لشكريان شيطان. چون وقتى انسان به غضب در مىآيد، چه بسا هر كار حرامى را انجام دهد. پس گويى لشكرى از لشكريان شيطان بر او مسلّط شده تا او را شكست دهد، و طبيعى است كه در آن حالت به خواسته و ميل شيطان تن مىدهد. و السلام.
1) معادل اين مَثَل، در فارسى آمده است: «كبوتر با كبوتر، باز با باز؛ كند همجنس با همجنس پرواز».
و من كتاب له عليهالسلام إلى سهل بن حنيف الأنصاري، و هو عامله على المدينة، في معنى قوم من أهلها لحقوا بمعاوية
أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّ رِجَالاً مِمَّنْ قِبَلَكَ يَتَسَلَّلُونَ(1)إِلَى مُعَاوِيَةَ، فَلاَ تَأْسَفْ عَلَى مَا يَفُوتُكَ مِنْ عَدَدِهِمْ، وَ يَذْهَبُ عَنْكَ مِنْ مَدَدِهِمْ، فَكَفَى لَهُمْ غَيّاً وَ لَكَ مِنْهُمْ شَافِياً فِرَارُهُمْ(2)مِنَ الْهُدَى وَ الْحَقِّ، وَ إِيضَاعُهُمْ(3)إِلَى الْعَمَى وَ الْجَهْلِ، وَ إِنَّمَا هُمْ أَهْلُ دُنْيَا مُقْبِلُونَ عَلَيْهَا، وَ مُهْطِعُونَ إِلَيْهَا، وَ قَدْ عَرَفُوا الْعَدْلَ وَ رَأَوْهُ، وَ سَمِعُوهُ وَ وَعَوْهُ، وَ عَلِمُوا أَنَّ النَّاسَ عِنْدَنَا فِي الْحَقِّ أُسْوَةٌ(4)، فَهَرَبُوا إِلَى الاْءَثَرَةِ(5)فَبُعْداً لَهُمْ وَ سُحْقاً(6)! إِنَّهُمْ وَ اللَّهِ لَمْ يَنْفِرُوا مِنْ جَوْرٍ، وَ لَمْ يَلْحَقُوا بِعَدْلٍ، وَ إِنَّا لَنَطْمَعُ فِي هَذَا الاْءَمْرِ أَنْ يُذَلِّلَ اللَّهُ لَنَا صَعْبَهُ، وَ يُسَهِّلَ لَنَا حَزْنَهُ(7)، إِنْ شَاءَ اللَّهُ، وَ السَّلاَمُ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به سهل بن حنيف انصارى كارگزار خود در مدينه درباره گروهى از اهل آن كه به معاويه پيوسته بودند
اما بعد، اى ابن حنيف، شنيدهام شمارى افراد كه در اطراف تو بودند يكبهيك به صورت پنهانى و از روى ترس به معاويه پناهنده شدهاند.
...
...
اندوهگين مباش كه تعدادى از آنها از دست تو رفتهاند و از يارى تو دست برداشتهاند، زيرا اين فرار نشاندهنده گمراهى آنهاست، كه به فردى مثل معاويه پناهنده شدهاند. و رفتنشان براى تو شفايى بود، چون اگر كسى هواخواه معاويه باشد، به بيمارى مىماند كه اگر بماند مرض او واگيردار است و به ديگران نيز سرايت مىكند و گمراهى و وسوسه او در ديگران أثر مىگذارد، اما وقتى دور شود، همگان از شرّ و نيرنگ و گمراهى او در امان خواهند بود.
[ براى گمراهى آنها و براى شفا يافتن تو از رفتنشان همين بس كه] اينان، از هدايت و حق گريختهاند و شتابان به سوى كوردلى و بىدينى و باطلگرايى روانند.
و اينان اهل دنيايند كه به حق پشت كردهاند و به سرعت به سمت دنيا مىدوند، در حالى كه مىدانند عدل در كنار امام عليهالسلام است و آن را ديدند و شنيدند و به قلب آنها وارد شد كه قطعا حقّ با من است.
و دريافتند كه همه مردم نزد ما يكسانند و بر يكديگر ترجيح ندارند؛ با اين حال به سمت منافعى بىارزش رفتند كه صد البته معاويه به توانمندان و مالداران بيشتر از ناتوانان مىدهد؛ پس چنين مردمانى از رحمت الهى دور بمانند.
به خدا سوگند، اينان از ستمى فرار نكردهاند و به عدلى پناه نبردهاند و بدان نپيوستهاند، چون معاويه عادل نيست.
ما اميدواريم كه - ان شاء اللّه - خداى منان، دشوارىهاى اين فتنه را كه معاويه پديد آورده است بر ما آسان و درشتى آن را نرم و رام بگرداند، و السلام.
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ صَلاَحَ أَبِيكَ مَا غَرَّنِي مِنْكَ، وَ ظَنَنْتُ أَنَّكَ تَتَّبِعُ هَدْيَهُ(1)، وَ تَسْلُكُ سَبِيلَهُ، فَإِذَا أَنْتَ فِيمَا رُقِّيَ إِلَيَّ عَنْكَ(2)لاَ تَدَعُ لِهَوَاكَ انْقِيَاداً، وَ لاَ تُبْقِي لاِآخِرَتِكَ عَتَاداً(3). تَعْمُرُ دُنْيَاكَ بِخَرَابِ آخِرَتِكَ، وَ تَصِلُ عَشِيرَتَكَ بِقَطِيعَةِ دِينِكَ. وَ لَئِنْ كَانَ مَا بَلَغَنِي عَنْكَ حَقّاً، لَجَمَلُ أَهْلِكَ وَ شِسْعُ(4)نَعْلِكَ خَيْرٌ مِنْكَ، وَ مَنْ كَانَ بِصِفَتِكَ فَلَيْسَ بِأَهْلٍ أَنْ يُسَدَّ بِهِ ثَغْرٌ(5)، أَوْ يُنْفَذَ بِهِ أَمْرٌ، أَوْ يُعْلَى لَهُ قَدْرٌ، أَوْ يُشْرَكَ فِي أَمَانَةٍ، أَوْ يُوءْمَنَ عَلَى خِيَانَةٍ، فَأَقْبِلْ إِلَيَّ حِينَ يَصِلُ إِلَيْكَ كِتَابِي هَذَا، إِنْ شَاءَ اللَّهُ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به منذر بن جارود عبدى، آنگاه كه در مقام والى امام خيانتى از او سر زد
اما بعد، بىگمان شايستگى پدرت، مرا نسبت به تو فريفت(6)و سبب شد تا گمان كنم تو نيز روش او را دنبال كرده و راه او را مىپيمايى. پس اگر تو - آنگونه كه برايم نقل كردهاند - هيچ موردى از هواى نفس را فروگذار نمىكنى و چيزى براى آخرتت وا نمىنهى، دنيايت را با خراب كردن آخرتت آباد ساختهاى، زيرا بهرهگيرى از لذتهاى حرام موجب آبادانى
1) هدي: راه شايسته.
2) رقّي إليّ عنك: از تو به من گزارش شده است.
3) عتاد: ذخيره چيزى براى روز مبادا.
4) شسع: بند كفش.
5) ثغر: حد و مرز مملكتى كه دشمن از آنجا مىتواند نفوذ كند.
6) مخفى نماند كه امامان عليهمالسلام بر اساس ظاهر، كار مىكردند و سخن مىگفتند و گرنه در حقيقت و واقع فريبى در كار نبوده است و از حقايق اطلاع كامل داشتند.
...
...
دنيا و ويرانى آخرت مىگردد، و با سوء استفاده از مال و آبروى مردم كه مايه گسستن پيوند دين است، پيوند خويشاوندى را برقرار كرده، آن را قوام مىبخشى، اگر آنچه كه به من رسيده درست و حقيقت باشد، شتر خاندان و بند كفشت بهتر از تو خواهد بود. اين ضربالمثلى است براى بيان خوارى فرد، زيرا بر شتر بار مىگذارند و با آن آب مىكشند و بر آن سوار مىشوند، لذا ذليل و خوار است و بند كفش عربى نيز هيچ ارزشى ندارد.
و هركس كه مثل تو باشد، نمىتوان به وسيله او مرزى را بست و از ورود دشمن جلوگيرى كرد، يا كارى به سامان رساند، يا او را منزلت و مقامى فراتر داد، يا در امانتى شريكش كرد و به او اعتماد نمود و يا براى دفع خيانتى بر او تكيه داد (و در برخى از نسخهها «جباية» آمده است يعنى جمع خراج و زكوات و...).
پس وقتى نامه من به تو رسيد نزد من بيا، ان شاء اللّه.
و المنذر هذا، هو الذي قال فيه أمير الموءمنين عليهالسلام : إنه لنظّار في عطفيه، مختال في برديه، تفّال في شراكيه.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: اين منذر همانى است كه اميرمؤمنان على عليهالسلام دربارهاش فرمود: «او خودپسندانه به دو طرف خود بسيار نگاه مىكند، و در دو بُرد (عبا و قبا) گرانقيمت بسيار متكبرانه و خودخواهانه راه مىرود، و بسيار با آب دهانش بند كفش خود را تميز مىكند». واژه عطف يعنى جانب و سمت. بردان يعنى دو لباسى كه انسان به عنوان لباس زير و عبا مىپوشد. شراكين يعنى بندهاى كفش. تفل يعنى آب دهان. و اين جملات تكبر و خودخواهى منذر را نشان مىدهد و چنين كسى براى حكومت هرگز شايستگى ندارد.
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّكَ لَسْتَ بِسَابِقٍ أَجَلَكَ، وَ لاَ مَرْزُوقٍ مَا لَيْسَ لَكَ، وَ اعْلَمْ بِأَنَّ الدَّهْرَ يَوْمَانِ: يَوْمٌ لَكَ وَ يَوْمٌ عَلَيْكَ، وَ أَنَّ الدُّنْيَا دَارُ دُوَلٍ(1)، فَمَا كَانَ مِنْهَا لَكَ أَتَاكَ عَلَى ضَعْفِكَ، وَ مَا كَانَ مِنْهَا عَلَيْكَ لَمْ تَدْفَعْهُ بِقُوَّتِكَ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به عبداللّه بن عباس
اما بعد، اى ابنعباس، تو نمىتوانى از زمان مرگ خود پيشى بگيرى و از چنگ او بگريزى و آنچه روزىِ تو نيست به دست آورى. و بدان كه روزگار دو روز است، روزى به سود تو، و روزى به زيان توست كه يك روز با شادمانى و خوشحالى همراه و روز ديگر با اندوه آميخته است. اگر كسى به اين مطلب معتقد باشد نه در زمان بلا و ناراحتى غصهدار و نااميد مىشود و نه در هنگام نعمتْ سركشى و بىاندازه خوشحالى مىكند، وانگهى خداوند مىفرمايد: «إِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الْفَرِحِينَ»(2)«خدا شادىكنندگان [غافل] را دوست نمىدارد».
و دنيا سرايى است كه دستبهدست مىگردد و آنچه از دنيا براى تو باشد، در عين ناتوانى و بيچارگىات به تو خواهد رسيد، و آنچه از دنيا عليه تو باشد نمىتوانى با نيروى خود آن را دفع كنى. پس در چيزى كه نيست بىجا تلاش مكن و در آنچه كه به ضرر تو است اندوهگين مباش، مگر به اندازه معقول.
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّي عَلَى التَّرَدُّدِ(1)فِي جَوَابِكَ، وَ الاِسْتِمَاعِ(2)إِلَى كِتَابِكَ، لَمُوَهِّنٌ(3)رَأْيِي، وَ مُخَطِّئٌ فِرَاسَتِي. وَ إِنَّكَ إِذْ تُحَاوِلُنِي(4)الاْءُمُورَ، وَ تُرَاجِعُنِي(5)السُّطُورَ، كَالْمُسْتَثْقِلِ(6)النَّائِمِ تَكْذِبُهُ أَحْلاَمُهُ وَ الْمُتَحَيِّرِ الْقَائِمِ يَبْهَظُهُ(7)مَقَامُهُ، لاَ يَدْرِي أَ لَهُ مَا يَأْتِي أَمْ عَلَيْهِ، وَ لَسْتَ بِهِ، غَيْرَ أَنَّهُ بِكَ شَبِيهٌ. وَ أُقْسِمُ بِاللَّهِ إِنَّهُ لَوْ لاَ بَعْضُ الاِسْتِبْقَاءِ، لَوَصَلَتْ إِلَيْكَ مِنِّي قَوَارِعُ(8)، تَقْرَعُ الْعَظْمَ، وَ تَهْلِسُ(9)اللَّحْمَ. وَ اعْلَمْ أَنَّ الشَّيْطَانَ قَدْ ثَبَّطَكَ(10)عَنْ أَنْ تُرَاجِعَ أَحْسَنَ أُمُورِكَ، وَ تَأْذَنَ لِمَقَالِ نَصِيحَتِكَ، وَ السَّلاَمُ لاِءَهْلِهِ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام به معاويه
اما بعد، من همواره در حال پاسخگويى به تو و مطالعه و بررسى نامههايت هستم. البته پاسخ دادن به تو موجب ضعف انديشه و كوبنده فِراست و ذكاوت من است. يعنى هر كس ببيند من در حال پاسخگويى به نامه تو هستم مرا به ضعف فكر و خطاى در هوش متهم خواهد كرد، زيرا حرف زدن و مكاتبه با تو بىفايده است، و بهتر است از اين كار دست
1) تردد: تكرار در كارى و رفتن مكرر به جايى.
2) استماع: بررسى و اعتنا.
3) موهّن: سست كننده، تضعيف كننده.
4) تحاول: مىكوشى.
5) تراجع: درخواست مراجعه مكرر مىكنى.
6) مستثقل: سنگين شده.
7) يبهظ: مىآزارد و سنگين تمام مىشود.
8) قوارع: جمع قارعة يعنى مصيبت كوبنده.
9) تَهْلِسُ: مىكَند، جدا مىنمايد.
10) ثبّط: بازداشت، مانع شد.
...
...
بدارم، ولى براى اتمام حجتْ نامه تو را پاسخ مىگويم، هرچند درخورِ هدايت نيستى.
و وقتى از من مىخواهى راه رسيدن به برخى از اهدافت، مانند حكومت شام را به تو بنمايانم و مىخواهى كه من چند سطر در جواب تو بنويسم، درست مثل خفتهاى هستى كه به خوابِ سنگين فرو رفته باشد و در عالم رؤيا به چيزهاى مطلوب و رؤيايىِ خود دست مىيابد، ولى چون بيدار شود آنچه را در خواب ديده، هيچ مىيابد. آرزوهاى تو نيز مانند همان خوابهاى دروغين است كه واقعيت خارجى ندارد.
و نيز به سان ايستادهاى هستى حيران، كه نمىداند چه كند و سرگشتگىاش او را در سختى مىافكند و نمىداند كه آيا آنچه پيش خواهد آمد به نفع اوست و يا به ضرر او، با اين تفاوت كه تو سرگشته و حيران نيستى، چون مىدانى چه چيزى به نفع تو و چه چيزى به زيان توست، ولى فرد متحير شبيه توست. اين جمله امام عليهالسلام يا از باب تشبيه به عكس است و يا از باب آنكه فرجام سرگشتگان، از فرجام فردى چون معاويه كه عاقبت وخيمى دارد پسنديدهتر است، و در حقيقت از حيث ادبى ضعيفتر به قوىتر تشبيه شده است.
به خدا قسم، اگر نه اين است كه قصد ندارم تو را هلاك كنم، بلايى كوبنده و درهم شكننده از من به تو مىرسيد كه استخوانت را درهم مىشكست و گوشت بدنت را ذوب مىكرد.
و اى معاويه، بدان كه شيطان تو را در بهترين امورت كه همانا اطاعت از ولىّ امر است و نيز گوش فرادادن به پند وى و پايبندى به آن است، بازداشته است. و بر شايستگان صلح سلام باد. از آنجا كه معاويه، جنگطلب بود، امام عليهالسلام سلام دادن به او را روا نمىداند [ و لذا نامه را اينگونه به پايان برد].
هَذَا مَا اجْتَمَعَ عَلَيْهِ أَهْلُ الْيَمَنِ حَاضِرُهَا(1)وَ بَادِيهَا(2)، وَ رَبِيعَةُ حَاضِرُهَا وَ بَادِيهَا، أَنَّهُمْ عَلَى كِتَابِ اللَّهِ يَدْعُونَ إِلَيْهِ، وَ يَأْمُرُونَ بِهِ، وَ يُجِيبُونَ مَنْ دَعَا إِلَيْهِ وَ أَمَرَ بِهِ، لاَ يَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً، وَ لاَ يَرْضَوْنَ بِهِ بَدَلاً، وَ أَنَّهُمْ يَدٌ وَاحِدَةٌ عَلَى مَنْ خَالَفَ ذَلِكَ وَ تَرَكَهُ، أَنْصَارٌ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ، دَعْوَتُهُمْ وَاحِدَةٌ، لاَ يَنْقُضُونَ عَهْدَهُمْ لِمَعْتَبَةِ عَاتِبٍ(3)، وَ لاَ لِغَضَبِ غَاضِبٍ، وَ لاَ لاِسْتِذْلاَلِ(4)قَوْمٍ قَوْماً، وَ لاَ لِمَسَبَّةِ(5)قَوْمٍ قَوْماً. عَلَى ذَلِكَ شَاهِدُهُمْ وَ غَائِبُهُمْ، وَ سَفِيهُهُمْ وَ عَالِمُهُمْ، وَ حَلِيمُهُمْ وَ جَاهِلُهُمْ. ثُمَّ إِنَّ عَلَيْهِمْ بِذَلِكَ عَهْدَ اللَّهِ وَ مِيثَاقَهُ «إِنَّ عَهْدَ اللَّهِ كَانَ مَسْئُولاً»(6)وَ كَتَبَ(7)عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ.
...
از پيماننامههاى آن حضرت عليهالسلام كه براى دو قبيله ربيعه و يمن(8)نوشته است و از خط هشام بن كلبى نقل شده است
اين پيمانى است كه اهل حل و عقد، شهرنشينان و باديهنشينان مردم يمن و قبيله ربيعه بدون هيچ اختلافنظرى، بر آن اتفاق نمودند تا از كتاب خدا پيروى كنند و همه را به آن
1) حاضر: اهل شهر.
2) بادي: اهل صحرا و باديهنشين.
3) عاتب: سرزنش كننده.
4) استذلال: طلب ذلت، قصد خفت و خوارى.
5) مسبة: فحش و دشنام.
6) «و كان عهد اللّه مسئولا» سوره احزاب، آيه 15.
7) و كتب: واو عطف بر معنى است، يعنى قررّه و كتبه.
8) بين اين دو قبيله رقابت و نزاع بوده و تا زمان عباسيان طول كشيده است.
...
...
فراخوانند، و بر اساس كتاب خدا فرمان دهند، و از هركه به قرآن فرا خواند و بر اساس آن فرمان دهد پيروى نمايند و پاسخ مثبت گويند و هرگز با او مخالفت نكنند، و قرآن و حكم آن را به هيچ چيزى نفروشند، و هيچ چيزى را جايگزين آن نخوانند، و در برابر كسى كه با حكم قرآن مخالفت ورزد يكصدا و يكدست بشوند. همواره يار و ياور يكديگر باشند و در امر حق يكديگر را يارى كنند، و همگى به يك چيز يعنى قرآن و سنت دعوت كنند.
و سرزنش هيچ سرزنش كنندهاى كه مىگويد چرا با دشمن خود كه كينهاى ديرينه در ميانتان حاكم بود پيمان بستيد، و خشم هيچ خشم كنندهاى بر قبيله ديگر، و نيز حركت ناشايستهاى كه ممكن است از يك قبيله چه در گفتار و چه در عمل سر زند و موجب خفت و خوارى قبيله ديگر شود، و نيز دشنام و بدگويى قبيلهاى از قبيله ديگر ايشان را به ناديده گرفتن اين پيمان دوسويه و زير پانهادنِ مفاد آن واندارد.
تمام افراد دو قبيله اعمّ از حاضر و غايب و نادان و دانا و بردبار و ناشكيبا اين پيمان نامه را امضا و تأييد مىكنند.
ديگر اينكه طرف عهد و پيمان دو قبيله خداى متعال و پيمان و ميثاق اوست، زيرا در روز قيامت از پيمان الهى سؤال مىشود كه آيا به تو وفا كردند يا خير؟
اين پيماننامه را على بن ابىطالب[ عليهالسلام ] نگاشته است.
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٍّ أَمِيرِ الْمُوءْمِنِينَ إِلَى مُعَاوِيَةَ بْنِ أَبِي سُفْيَانَ، أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ عَلِمْتَ إِعْذَارِي(1)فِيكُمْ، وَ إِعْرَاضِي(2)عَنْكُمْ، حَتَّى كَانَ مَا لاَبُدَّ مِنْهُ وَ لاَ دَفْعَ لَهُ، وَ الْحَدِيثُ طَوِيلٌ وَ الْكَلاَمُ كَثِيرٌ، وَ قَدْ أَدْبَرَ مَا أَدْبَرَ، وَ أَقْبَلَ مَا أَقْبَلَ. فَبَايِعْ مَنْ قِبَلَكَ، وَ أَقْبِلْ إِلَيَّ فِي وَفْدٍ(3)مِنْ أَصْحَابِكَ.
...
از نامههاى حضرت عليهالسلام به معاويه در آغاز بيعتِ مردم با ايشان. واقدى آن را در كتاب الجمل آورده(4)
نامهاى است، از بنده خدا على اميرالمؤمنين به معاوية بن ابىسفيان. اما بعد، اى معاويه، دليل و عذرم را نيك مىدانى كه درباره شما بنىاميه در ماجراى قتل عثمان هيچ سرزنش و ملامتى متوجه من نيست و مىدانى كه من از شما روى گرداندم يعنى از افراد مؤثر و مشوق در قتل عثمان نبودم و از آن روى گرداندم، و سرانجام آنچه مقدر بود همان اتفاق افتاد و عثمان كشته شد و هيچكس نمىتواند از مقدّراتِ الهى جلوگيرى كند. در اين باره، سخن فراوان و قصه قتل عثمان طولانى است و من انگيزهاى براى طرح آن ندارم.
و آنچه در فتنه رخ داد سپرى شد، و آنچه بايد، پيش آمد و مردم با من بيعت كردند. پس اى معاويه براى من از اطرافيانت بيعت بگير و با جمعى از اصحاب و يارانت نزد من بيا.
سَعِ النَّاسَ بِوَجْهِكَ وَ مَجْلِسِكَ وَ حُكْمِكَ، وَ إِيَّاكَ وَ الْغَضَبَ، فَإِنَّهُ طَيْرَةٌ(1)مِنَ الشَّيْطَانِ. وَ اعْلَمْ أَنَّ مَا قَرَّبَكَ مِنَ اللَّهِ يُبَاعِدُكَ مِنَ النَّارِ، وَ مَا بَاعَدَكَ مِنَ اللَّهِ يُقَرِّبُكَ مِنَ النَّارِ.
...
از سفارشهاى آن حضرت عليهالسلام به عبداللّه بن عباس آنگاه كه او را در بصره جانشين خود ساخت
با چهره گشاده و نشست و برخاستِ نيكو و حكم عادلانه براى عموم مردم گشايش ايجاد كن تا هيچيك از اين سه ويژگى، مخصوص گروهى خاص نباشد و همانند مستكبران مباش كه فقط با خاصان خود خوشبرخورد و خوشمجلساند و به سود آنها قضاوت مىكنند.
و از خشم كه كارى شوم و از كارهاى شيطان است بپرهيز، زيرا او خشم آدمى را بر مىانگيزاند و انسان را به برخورد ناپسند وامىدارد.
و بدان هر عمل شايستهاى كه تو را به خدا نزديك مىكند، بىترديد از آتش جهنم دورت مىسازد، پس انجام دادن آن مايه سعادتْ و تركِ آن بيراهه شقاوت است.
و هرچه تو را از خدا دور مىسازد به آتش دوزخ نزديك مىنمايد، پس، انجام دادن آن، دو بدفرجامى و تيرهبختى به همراه دارد: دور شدن از خدا و نزديك شدن به آتش جهنم.
1) طيرة: شومى و نكبت.
لاَ تُخَاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ، فَإِنَّ الْقُرْآنَ حَمَّالٌ(1)ذُو وُجُوهٍ، تَقُولُ وَ يَقُولُونَ، وَ لَكِنْ حَاجِجْهُمْ بِالسُّنَّةِ، فَإِنَّهُمْ لَنْ يَجِدُوا عَنْهَا مَحِيصاً(2).
...
از سفارشهاى آن حضرت عليهالسلام به عبداللّه بن عباس وقتى او را براى اتمام حجت نزد خوارج فرستاد
اى پسر عباس، براى اثبات حقانيت امام براى خلافت و اينكه آنچه انجام داده به رضاى خداست، با آيات قرآن با خوارج احتجاج و استدلال مكن، زيرا قرآن معانى گوناگون و فراوانى دارد و احتمالات زيادى مىپذيرد. مثلاً اگر در محاجّه با آنها استدلال كنى كه قرآن مىفرمايد: «أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الأَمْرِ مِنْكُمْ»(3)«خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياى امر خود را [ نيز] اطاعت كنيد»، پس بايد از امام عليهالسلام به عنوان اولوالامر اطاعت كنيد. جواب خواهند داد: ولىّ امر كسى است كه مثلاً در امر دينِ خدا حكمى صادر نكند.
تو مىگويى: معناى آن چنين است و آنها بر اساس افكار و خواستههاى خود، معناى ديگرى بيان مىكنند، ولى با آنها بر اساس سنت پيامبر صلىاللهعليهوآله احتجاج كن، به اين معنا كه مثلاً پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «عليّ مع الحق و الحقّ مع عليّ؛ على با حق است و حق با على است».
در اين صورت، آنان راه فرار نمىيابند و ناچار بايد آن را بپذيرند، زيرا كلمات حضرت
...
...
صراحت دارد، حال آنكه در قرآن صراحت نيست، زيرا خدا در قرآن متشابهاتى قرار داده تا مردم را امتحان كند، چنانكه خود مىفرمايد: «...وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْوِيلِهِ...»(1)«پارهاى از آن، آيات محكم [= صريح و روشن] است، آنها اساس كتابند، و [پارهاى] ديگر متشابهند [كه تأويلپذيرند]. اما كسانى كه در دلهايشان انحراف است، براى فتنهجويى و طلب تأويل آن [به دلخواه خود،] از متشابه آن پيروى مىكنند».
1) سوره آلعمران، آيه 7.
فَإِنَّ النَّاسَ قَدْ تَغَيَّرَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ عَنْ كَثِيرٍ مِنْ حَظِّهِمْ، فَمَالُوا مَعَ الدُّنْيَا وَ نَطَقُوا بِالْهَوَى، وَ إِنِّي نَزَلْتُ مِنْ هَذَا الاْءَمْرِ مَنْزِلاً مُعْجِباً اجْتَمَعَ بِهِ أَقْوَامٌ أَعْجَبَتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ، فَإِنِّي أُدَاوِي مِنْهُمْ قَرْحاً(1)أَخَافُ أَنْ يَكُونَ عَلَقاً(2).
...
از نامههاى حضرت عليهالسلام در پاسخ به نامه ابوموسى اشعرى درباره حكميت كه از محل اجتماعشان و براى پايان دادن به قضيه، فرستاده بود. اين نامه را سعيد بن يحيى اموى در كتاب المغازى آورده.
اشارهاى به روحيه مردم همروزگار امام عليهالسلام
به يقين مردم از بهرههاى راستين معنوى كه مايه سعادت ابدى است و با يارى دين و وانهادن هوسهاى نفسانى به دست مىآيد، روى برتافتهاند لذا با دنيا همراه شدهاند و از آخرت رخ برتافتند و با هواى نفسِ خود سخن مىگويند، نه بر مبناى دين.
من در امر خلافت در جايگاهى شگفتآفرين قرار گرفتهام كه مايه تعجب همگان شده است. به اين معنا كه چگونه مردم با اختيار خود به اطاعت من در آمدند، سپس تعدادى از
...
...
آنها رو بر گرداندند و بىهيچ دليلى از طاعت من خارج شدند؟
گروههايى براى شكستن بيعت خود، همپيمان شدند كه اينان نيز گرفتار خودپسندى شدند و به جاى حقگرايى به آرا و افكار خودشان عمل مىكنند.
من به درمان زخم باطنى آنها كه همانا نفاق است پرداختهام، ولى مىترسم غده و خونِ غليظِ بستهشدهاى باشد كه علاج آن دشوار گردد. يعنى امام عليهالسلام نگران است كه اختلاف سنگينى بين مسلمانان به وجود آيد كه ديگر جبرانپذير نباشد.
وَ لَيْسَ رَجُلٌ - فَاعْلَمْ(1)- أَحْرَصَ عَلَى أُمَّةِ مُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله وَ أُلْفَتِهَا مِنِّي، أَبْتَغِي بِذَلِكَ حُسْنَ الثَّوَابِ، وَ كَرَمَ الْمَآبِ(2). وَ سَأَفِي بِالَّذِي وَأَيْتُ(3)عَلَى نَفْسِي، وَ إِنْ تَغَيَّرْتَ عَنْ صَالِحِ مَا فَارَقْتَنِي عَلَيْهِ، فَإِنَّ الشَّقِيَّ مَنْ حُرِمَ نَفْعَ مَا أُوتِيَ مِنَ الْعَقْلِ وَ التَّجْرِبَةِ، وَ إِنِّي لاَءَعْبَدُ(4)أَنْ يَقُولَ قَائِلٌ بِبَاطِلٍ، وَ أَنْ أُفْسِدَ أَمْراً قَدْ أَصْلَحَهُ اللَّهُ. فَدَعْ مَا لاَ تَعْرِفُ، فَإِنَّ شِرَارَ النَّاسِ طَائِرُونَ(5)إِلَيْكَ بِأَقَاوِيلِ(6)السُّوءِ، وَ السَّلاَمُ.
...
بدان كه هيچ كس در سعادت امت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دلسوزتر و براى وحدت و همدلىشان حريصتر از من نيست. من با اين دلسوزى براى امت اسلامى، به دنبال پاداش نيكو و بازگشت كريمانه به جايگاه نيكو، يعنى نزد خداوند، هستم.
و من به آنچه با خود پيمان بستم، يعنى عمل به كتاب خدا و سنت پيامبر صلىاللهعليهوآله ، هر قدر هم دشوار و سنگين باشد، وفا خواهم كرد. حتى اگر تو از آنچه بر آن همدل و همصدا بوديم و مىبايست به آن عمل مىكردى و به حق تن مىدادى، روى برتابى.
بدان كه نگونبخت كسى است كه از عقل و تجربهاى كه به او داده شده است، سودى نبرد. پس تو كه از امور آگاهى و مردم را آزمودهاى و صاحب حق را شناختهاى مبادا عمروعاص فريبت دهد، اما اگر فريب عمروعاص را خوردى و پيمان شكستى، من همچنان بر پيمان خود پايدارم.
و از اينكه كسى سخنى باطل بگويد خشمگين مىشوم. يعنى بر تو كه حرف باطل
...
...
مىزنى يا بر خودم كه مىگويم وفا مىكنم و وفا نكنم، خشمگين مىشوم. و از اينكه كارىرا كه خدا آن را اصلاح نموده به فساد بكشانم بر مىآشوبم. به ديگر معنا من گامى خلاف شريعت كه براى اصلاح جامعه آمده، قدمى برنمىدارم، زيرا مخالفت با آن، مساوى است با فساد جامعه.
پس اى ابوموسى، آنچه نمىدانى رها كن، نه دربارهاش سخن بگو و نه به شبهه عمل كن، زيرا مردم تبهكار، مانند پرنده بال گشوده به سوى تو شتابان مىآيند و سخنانى نادرست به تو مىگويند تا سررشته كار از دست آنها خارج نشود. و بر اهل سلام و صلح سلام باد.
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّمَا أَهْلَكَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ أَنَّهُمْ مَنَعُوا النَّاسَالْحَقَّ فَاشْتَرَوْهُ وَ أَخَذُوهُمْ بِالْبَاطِلِ فَاقْتَدَوْهُ.
...
از نامههاى آن حضرت عليهالسلام است كه پس از به خلافت رسيدن، به اميران ارتش نوشت تا از حق پيروى كرده و از باطل دست بردارند
اما بعد، كسانى كه قبل از شما بودند به دو علت هلاك شدند:
حقوق مردم را نپرداختند و صاحبان حق، ناچار شدند با رشوه و تندادن به گناه، حق خود را از كسانى كه حقشان را نمىدادند، بخرند.(1)
مردم را گرفتار باطل كردند، يعنى آنها را مجبور نمودند كه اعمال باطل و نادرست انجام بدهند و طبعا مردم نيز از باطل پيروى كردند.
اين بود سبب هلاكت آنها؛ پس شما اى اميران ارتش و اى فرماندهان نظامى، به حق عمل كنيد و مردم را به انجام دادن باطل وادار نكنيد و اگر مىخواهيد پايدار بمانيد و از خود نيكنامى بر جاى نهيد، از امتهاى پيشين كه هلاك شدند پند بگيريد.
1) ممكن است معنى اشتراء در اينجا خريدن باشد يعنى حق را فروختند و باطل را در عوض، گرفتند.
باب المختار(1)من حكم(2)أمير المؤمنين عليهالسلام و مواعظه و يدخل في ذلك المختار من أجوبة مسائله و الكلام القصير الخارج في سائر أغراضه عليهالسلام .
گزيدهاى از حكمتها (كلمات قصار) و پندهاى حضرت اميرمؤمنان على عليهالسلام ؛ كه در بر گيرنده گزيدهاى از پاسخهاى آن حضرت به پرسشهاى طرح شده و نيز جملات كوتاهى كه درباره مطالب متنوع بيان فرمودهاند.
در فتنه مانند بچه شترى باش كه نه پشتى استوار و قوى براى سوارى دارد و نه پستانى كه بتوان آن را دوشيد. منظور از اين سخن، پرهيز از فتنه است تا نتوانند فتنهجويان از انسان و مال و متعلقات او سوء استفاده كنند.
هركس كه جامه آزمندى بپوشد و طمع را در قلب خود جاى دهد خود را خوار ساخته است. زيرا غالبا مردم انسان طمعكار و آزمند را تحقير مىكنند.
و هر كس فقر و ناراحتى خود را براى مردم آشكار سازد، به خوارى تن داده است.
و هركه زبان خود را بر خود، فرمانروا سازد، خود را بىمقدار ساخته است. زيرا با زبان خود به گرفتارىها مىافتد. مثلاً وعدههايى به مردم مىدهد كه بايد بدانها عمل كند ولى نمىتواند. اين سخن كنايه از لزوم حبس زبان است تا انسان سخنى نگويد كه او را دچار مشكل و دردسر كند(9)
نيست در عالم ايجاد به جز تيغ زبان *** بىگناهى كه سزاوار به حبس ابد است
.1) لبون: بر وزن فعول، وصف براى مادر بچه شتر است. ابن لبون بچه شتر نرى است كه دو سال آن تمام شده باشد.
2) ظهر: پشت، كمر.
3) ضرع: پستان.
4) يحلب: دوشيده شود.
5) أزرى: تحقير كرد.
6) استشعر: لباس زير پوشيد كه به تن او چسبيد. كنايه از اين كه طمع را به نهان و باطن خود راه داد.
7) ضر: ناراحتى، فقر.
8) أمّر: به فرمانروايى رساند.
9) در اينباره صائب تبريزى چه زيبا سروده است:
بخل، براى انسان ننگ است و همگان انسان بخيل را با بدى و بىاعتبارى ياد مىكنند.
و ترس، در مردانگى نقص است.
و فقر، موجب گنگ شدن زبان فرد هوشمند از احتجاج و استدلال است. يعنى انسان فقير نمىتواند سخنى بگويد چون مىداند كه مردم به سخن او توجّهى نمىكنند.
و نادار و بينوا در شهر خودش نيز غريب است، چون مردم او را بيگانه مىدانند. پس نه كسى او را مىشناسد و نه او كسى را، و نيز كسى به سخن او گوش نمىدهد، در نتيجه از حيات بهرهاى نمىبرد، درست مثل انسان غريبى كه در شهر ديگرى به سر مىبرد.
و ناتوانى در انجام دادن بايدها و اداى حقوق نوعى آفت و بلا است.
و صبر نشانه شجاعت است؛ زيرا انسان بردبارى كه مشكلات را تحمّل مىكند مانند شجاعى است كه سختىهاى جنگ و امثال آن را تحمل مىنمايد.
و پارسايى و زهد نوعى ثروت است؛ يعنى زاهد مانند ثروتمند است كه به كسى احتياج ندارد؛ زيرا از دنيا گريزان است و از آن بىنياز.
و ورع در گناهان و خويشتندارى سپرى است ايمنكننده از ناگوارىهاى دنيا و آخرت.
رضامندى بهترين همنشين است؛ زيرا هركه به تقدير الهى راضى باشد هماره خرسند است
و دانش ميراثى ارجمند است؛ زيرا مانند ارث باعث ثروتمندى وارث مىشود. يا مراد آنكه اگر كسى علمى را به ارث برد چون موجب ستايش مردم است ارث گرانبهايى برده است.
و آداب و رفتارهاى پسنديده، جامههاى نو و زيبايى هستند. يعنى همانطور كه لباس زيبا موجب آراستگى و احترام فرد مىشود، آداب درست نيز موجب آراستگى آدميان است چنانكه گويى لباس زيبا و فاخرى پوشيدهاند.
و فكر و انديشه در امور آينهاى است صاف؛ يعنى همانطور كه انسان در آينه صاف چهره خود را و هرچه را كه نمىتوان با چشم ديد، مىبيند، در فكر و انديشه نيز انسان چيزهايى را درمىيابد كه در آغاز به آنها پى نبرده است.
سينه خردمند صندوقچه اسرار اوست؛ لذا براى هر كسى نمىتواند اين صندوق را باز كند، آنسان كه ثروتمند، صندوقچه ثروت خود را از ترس اطّلاع مردم باز نمىكند.
و گشادهرويى با مردم رشته محبّت است. همانطور كه صيّاد دام مىافكند تا شكار كند، انسان خوشبرخورد نيز با محبّت و مهرورزيدن به انسانها دلشان را به دست مىآورد.
و تحمل ناگوارىها در حقيقت قبرى است براى عيبها و ضعفهاى انسان؛ يعنى وقتى انسان ناگوارى و بدحالى خود را در سختىها به كسى نشان نداد، هيچكس از مشكل و كاستى او خبر ندارد، چنانكه قبر بدن انسان را مىپوشاند، امّا اگر مثلاً نتوانست فقر را تحمّل كند و آن را اظهار كرد، در آن صورت مردم مىفهمند كه فقير است و فقر نيز نوعى
كاستى به شمار مىرود. روايت است كه حضرت اين عبارت را نيز به همين سخن افزوده است: و مدارا با مردم و برنينگيختن خشم آنها عيب انسان را پنهان مىدارد. بنابراين، عيب كسى آشكار مىشود كه با مردم دشمنى كند. پس انسانى كه عيب دارد به دليل اينكه با مردم به مسالمت رفتار مىكند هيچ كسى از عيب و نقص او آگاه نمىشود.
و خودستا و فريفته خويش كه برترى خود را به رخ مردم بكشاند، دشمنان او زياد خواهند شد، چون مردم او را، چنانكه خودش مىپندارد، داراى فضيلتى نمىبينند؛ لذا وقتى كه خودستايى و عجب و غرور و رياى او را مىبينند از او خشمگين مىشوند.
صدقهدادن دارويى است نجاتبخش كه انسان را در امور مهم پيروز مىكند. و اعمال بندگان در دنيا، كه زودگذر است، در آخرت در برابر چشمانشان خواهد بود، چون هركه عملى انجام مىدهد خوب باشد يا بد لاجرم آن را خواهد ديد.
از آفرينش اين انسان تعجّب كنيد كه با قطعهاى پيه مىبيند. زيرا چشم انسان از چربى مانند پيه تشكيل شده است. و با قطعهاى گوشت سخن مىگويد زيرا زبان انسان مقدارى گوشت است. و با استخوانى مىشنود زيرا موج به استخوانچه گوش انسان و عصب صماخ برخورد مىكند و صدا را مىشنود. و از شكافى نفس مىكشد، كه همان سوراخ بينى و دهان است.
و چون دنيا به كسى رو آورد و مال و منزلت پيدا كند، دنيا خوبىهاى ديگرى را به عاريه به او مىدهد. چون اگر ساختمان است ديگرى آن را ساخته و اگر پول است ديگرى آن را اندوخته و اگر مقام است از ديگرى به او رسيده است. اما وقتى كه دنيا به كسى پشت كند، خوبى او را از وى مىگيرد. يعنى مالى را كه خود جمع كرده و منصبى را كه خود با زحمت به دست آورده است از او مىگيرد.
با مردم به گونهاى معاشرت كنيد كه اگر در حال معاشرت مُرديد به سبب محبّتى كه به شما دارند بر شما بگريند و اگر زنده مانديد به سبب آنكه با آنها همزيستى مسالمتآميزى داشتهايد مشتاق همنشينى شوند و همچنان به شما مهر ورزند.
چون بر دشمنت پيروز شدى او را عفو كن و اين عفو را به نشانِ سپاس پيروزى خودت بر او قرار بده. چون قدرتْ از نعمتهاى الهى است و هر نعمتى نياز به شكر دارد و عفو از دشمن به دليل آنكه اطاعت الهى محسوب مىگردد، نوعى سپاس و شكرگزارى از خداى سبحان است، زيرا خداى منان انسانها را به آن دعوت فرموده است.
ناتوانترينِ مردم كسى است كه در به دست آوردن دوست ناتوان باشد. چون پيداكردن دوست تنها با معاشرت نيكو ممكن است، نه چون مال كه با تحمل رنج ممكن باشد. پس اگر كسى نتواند به اين سادگى دوست بيابد معلوم مىشود كه ناتوانترينِ مردم است. و از او ناتوانتر كسى است كه دوستانى را كه به دست آورده، با رفتار نكوهيدهاش از خود براند.
وقتى كه پيشدرآمد نعمت به شما روى مىآورد با شكرگزارىِ اندك و غفلتورزيدن از شكر كارى نكنيد كه تتمه آن را فرارى و گريزان كنيد. يعنى هر نعمتى مثل علم، مال، مقام و... كه به انسان مىرسد دنباله دارد كه در آغاز قسمتى از آن مىرسد، پس اگر كسى شكر نعمت را به جاى آورد همواره و پياپى به آن افزوده مىشود، ولى اگر كفران كند و شكر نگزارد نعمت از او گرفته مىشود، چنانكه خداى متعال مىفرمايد: «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لاَءَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِي لَشَدِيدٌ»(4)«اگر واقعاً سپاسگزارى كنيد، [نعمت [شما را افزون خواهم كرد، و اگر ناسپاسى كنيد، قطعاً عذاب من سخت خواهد بود».
هر كس كه خويشاوندان سببى و نسبى او را طرد و به او بىاعتنايى كنند، در آن صورت بيگانگان و افراد دورْ او را از حمايت و يارى خويش برخوردار مىكنند.
اينطور نيست كه هركه داخل فتنه گردد درخور سرزنش باشد. چون گاهى ممكن است انسان نه به اختيار خود، بلكه از سر اضطرار و ناچارى گرفتار فتنه شده باشد.
كارهايى كه انسان انجام مىدهد، مطيع تقدير الهى است. مثلاً ازدواج يك انسان با زنى
معين مقدّر الهى است. تقدير بدين معنا كه علم خدا مشمول تمام حوادث اين جهان است، نه اينكه انسان را مجبور كند يا اينكه علم او براى آن حادثه علّت باشد و خواه ناخواه بايد اتّفاق بيفتد. پس هلاكت انسان در تدبيرِ خود او نهفته است، يعنى چه بسا كارى را با تدبير انجام دهد و گمان كند كه منفعت دارد، ولى نمىداند كه خودْ زمينه هلاكت خود را فراهم مىكند. مثلاً دارويى را به گمان آنكه مفيد است مىخورد، اما اينْ هلاكت او را در پى دارد.
از آن حضرت درباره اين سخن رسول اللّه صلىاللهعليهوآله پرسيدند كه فرمودهاند: «پيرى را تغيير دهيد و خود را شبيه يهوديان نسازيد» يعنى موى سفيد صورت خود را با حنا و غيره سياه كنيد و مانند يهوديان سفيد نگذاريد، امام عليهالسلام فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله اين سخن را در حالى فرمودند كه دين اسلام ياران اندكشمارى داشت اما اكنون كه قلمرو آن گسترده شده و مسلمانان فزونى گرفتهاند و آرامش خاطر دارند و قدرتمندانه به سر مىبرند، هركس هرگونه كه دوست دارد مىتواند عمل كند و ريش خود را سفيد گذارد و يا با رنگ و حنا خضاب كند و اين منافاتى با اين آموزه ندارد كه خضابكردن بهتر مىباشد چنانكه در احاديث هم آمده است.
حضرت على عليهالسلام درباره كسانى كه از جنگ در ركاب آن حضرت رويگردان شدند و همراهش به جبهه نرفتند، فرمود: حقّ را بىياور گذاشتند و باطل را نيز يارى نكردند؛ يعنى در حق و باطل بىطرف بودند.
كسى كه سر در لجام و مهار آرزوى خود حركت كند و بدون آنكه كارى بكند، در آرزوى آيندهاى درخشان باشد، قبل از آنكه به آرزوى خود برسد با اجلش سكندرى خواهد خورد و از پاى در خواهد آمد. و به ديگر سخن، بايد عنان و لجام آرزوها را وانهاد تا مبادا انسان را همراه خود ببرد.
از لغزشهاى گاهبهگاهِ جوانمردان در گذريد و چشمپوشى كنيد و اگر كارى ناشايست از آنان سرزد رسوايشان نسازيد؛ زيرا هرگاه انسانِ با مروّتى خطايى كند و بلغزد به يقين دست او در دست خداست و او را به پاس مردانگىهاى گذشتهاش دوباره بلند مىكند.
دو چيز با دو چيز قرين است: ترس با نوميدى، يعنى اگر كسى از چيزى بترسد به آن دست نمىيابد، و شرم با محروميت، يعنى هركه زياده از حد كمرو باشد، هماره محروم مىگردد.
و فرصت [و همداستانى عوامل كامروايى انسان] چون ابر، شتابان مىگذرد؛ زيرا هميشه وسايل ترقى و پيشرفت فراهم نيست، پس دريابيد فرصتهاى نيكو را تا به سعادت و موفقيت برسيد.
ما در خلافت و فرمانروايى حقى آشكار داريم كه اگر آن را به ما دادند، چه نيكو، وگرنه بر ترك شترِ راهوار خواهيم نشست و با تمام سختىها و مشكلاتى كه دارد به دنبال گرفتن حق خود خواهيم بود، هرچند كه سير شبانه باشد و سفرى طولانى و زحماتى طاقتفرسا درپى داشته باشد. اين برداشتى بود كه ما از اين جمله امام عليهالسلام نموديم؛ ولى سيد رضى رحمهالله برداشت ديگرى دارد و خدا از مراد اولياى خويش عالم است.
قال الرضى رحمهالله : و هذا من لطيف الكلام و فصيحه، و معناه: أنّا إن لم نعط حقّنا كنا أذلاّء، و ذلك أن الرديف يركب عجز البعير كالعبد و الأسير و من يجري مجراهما.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: اين جمله امام عليهالسلام لطيف و فصيح و بدين معناست: اگر حق ما داده نشود، در شمار محرومان خواهيم بود زيرا بردگان، اسيران و امثال اينان، تركنشين شترند.
آنكه در عملكردن و اقدامْ سستى نمايد و عملش نتواند او را به خير و سعادت برساند، خويشى و شرافتِ تبار و خانوادگىاش نمىتواند او را به قافله سعادتمندان برساند.
از جمله كفّارههايى كه گناهان بزرگ را جبران مىكند، فريادرسى ستمديده و رفع ظلم از او و زدودن غم و اندوه انسان غمديده و اندوهزده مىباشد.
اى آدميزاده، هرگاه ببينى خداى متعال نعمتهايش را پياپى به سوى تو سرازير مىكند، در حالىكه تو گناه و از فرمان او سرپيچى مىكنى، بترس از اينكه تو را به حال خود وانهد تا بر گناه خود بيفزايى؛ زيرا گناه و ناسپاسى اگر گرفتن نعمت را در پى نداشته باشد دلالت مىكند كه حادثهاى سهمگين و بدى در انتظار گناهكار است، چنانكه خداوند مىفرمايد: «... إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً»(1)«ما فقط به ايشان مهلت مىدهيم تا بر گناهان [خود [بيفزايند».
هركه چيزى را در درون خود پنهان كند، قطعاً بىاختيار و بدون توجّه در زبان و لابهلاى كلمات و چهرهاش آشكار مىشود. مثلاً اگر مطلوب خود را ببيند يا نام آن را بشنود بىاختيار چهرهاش گلگون مىگردد و اگر از چيزى بترسد با ديدن يا شنيدن وصف آن رنگ از چهره مىبازد و مردم از رفتارها و آثار چهره او به نهانىهاى درونش پىخواهند برد.
تا وقتى كه بيمارى با تو كنار مىآيد و از پايت در نياورده، به دنبال دارو نرو و با آن بيمارى كنار بيا، زيرا داروها باعث بيمارىهاى ديگرى مىشوند. لذا آن حضرت فرمودهاند: ما مِنْ دَوَاءٍ إلاّ وَ يُهَيِّجُ داءً؛ هر دارويى [كه دردى را درمان مىكند [درد ديگرى را بر مىانگيزد(5).
برترين پارسايى و زهد پنهانداشتن آن است. چون انسان گاه به مردم نشان مىدهد كه پارسا است تا مردم عمل نيكوى او را بفهمند و ببينند. اين رفتار، ريا و موجب بطلان زهد
است، بلكه زهد حقيقى آن است كه فقط براى رضاى خدا باشد و اگر مردم بفهمند كه او زهد و پارسايى دارد، اندوهگين شود.
چون تو در حال بازگشت [ از دنيا] باشى و مرگ هم به سوى تو روان باشد، بايد گفت كه چه زود ديدار دست خواهد داد. اين حكمت بيانگر آن است كه انسان هر روز به اندازه يك روز از دنيا دور مىشود و مرگ هم به استقبالش مىآيد تا او را در آغوش گيرد؛ چون مرگ نيز با گذشت هر روز به اندازه يك روز به انسان نزديكتر مىشود.
زنهار، زنهار از آلوده شدن به گناهان! به خدا سوگند كه خدا چنان بر گناهان شما پرده كشيده كه گويى آنها را بخشيده است، در حالى كه نبخشيده و به زودى شما را مجازات مىكند و آنگاه است كه راه فرار و بازگشتى وجود ندارد [پس، از نافرمانى خدا بپرهيزيد].
وَ الْيَقِينُ مِنْهَا عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ: عَلَى تَبْصِرَةِ الْفِطْنَةِ(8)، وَ تَأَوُّلِ الْحِكْمَةِ(9)، وَ مَوْعِظَةِ الْعِبْرَةِ(10)
وَ سُنَّةِ الاْءَوَّلِينَ. فَمَنْ تَبَصَّرَ فِي الْفِطْنَةِ تَبَيَّنَتْ لَهُ الْحِكْمَةُ، وَ مَنْ تَبَيَّنَتْ لَهُ الْحِكْمَةُ عَرَفَ الْعِبْرَةَ، وَ مَنْ عَرَفَ الْعِبْرَةَ فَكَأَنَّمَا كَانَ فِي الاْءَوَّلِينَ.
وَ الْعَدْلُ مِنْهَا عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ: عَلَى غَائِصِ(1)الْفَهْمِ، وَ غَوْرِ(2)الْعِلْمِ، وَ زُهْرَةِ(3)الْحُكْمِ، وَ رَسَاخَةِ(4)الْحِلْمِ. فَمَنْ فَهِمَ عَلِمَ غَوْرَ الْعِلْمِ، وَ مَنْ عَلِمَ غَوْرَ الْعِلْمِ صَدَرَ(5)عَنْ شَرَائِعِ(6)الْحُكْمِ وَ مَنْ حَلُمَ لَمْ يُفَرِّطْ فِي أَمْرِهِ وَ عَاشَ فِي النَّاسِ حَمِيداً.
وَ الْجِهَادُ مِنْهَا عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ: عَلَى الاْءَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ، وَ النَّهْيِ عَنِ الْمُنْكَرِ، وَ الصِّدْقِ فِي الْمَوَاطِنِ، وَ شَنَآنِ(7)الْفَاسِقِينَ. فَمَنْ أَمَرَ بِالْمَعْرُوفِ شَدَّ(8)ظُهُورَ(9)الْمُوءْمِنِينَ، وَ مَنْ نَهَى عَنِ الْمُنْكَرِ أَرْغَمَ(10)أُنُوفَ(11)الْكَافِرِينَ، وَ مَنْ صَدَقَ فِي الْمَوَاطِنِ قَضَى مَا عَلَيْهِ(12)، وَ مَنْ شَنِئَ الْفَاسِقِينَ وَ غَضِبَ لِلَّهِ غَضِبَ اللَّهُ لَهُ وَ أَرْضَاهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ.
از آن حضرت درباره ايمان سؤال شد، فرمود: ايمان بر چهار پايه استوار است همانگونه كه سقف يك ساختمان بر پايههايى بنا شده است: صبر در طاعت، و يقين به مبدأ و معاد و جز آن، و عدالت در تمام كارها، و جهاد در راه خداى سبحان.
صبر نيز چهار قسم است: شوق به بهشت، و ترس از جهنم، و زهد و پارسايى در دنيا، و در انتظار مرگ بودن.
پس كسى كه مشتاق بهشت و در فراق آن اندوهگين است از شهواتى كه دوزخ در پى خواهد داشت، فاصله مىگيرد. و كسى كه از جهنم مىترسد از گناهانى كه موجب ورود به
1) غائص: غوص كننده.
2) غور: عمق و باطن.
3) زهرة: روشنايى.
4) رساخة: استوار شدن.
5) صدر: از آبشخور سيراب بازگشت.
6) شرائع: جمع شريعة، يعنى گدار، محل ورود به آب كه اندكى همسطح آن است.
7) شنآن: بغض و دشمنى.
8) شد: محكم كرد.
9) ظهور: جمع ظهر، يعنى پشت.
10) أرغم: به خاك رساند.
11) أنوف: جمع أنف، يعنى بينى.
12) قضى ما عليه: آنچه برعهدهاش بود، رساند.
دوزخ مىگردد دورى مىكند. و كسى كه در دنيا زهد مىورزد و به جهت كوتاهى عمرش، آن را محل ماندگارىِ خود نمىداند، رنجها را آسان مىشمرد و خود را براى آن آماده مىسازد، زيرا مىداند كه رنجها زودگذر و موجب پاداش هستند.
و كسى كه منتظر مرگ است به سوى خيرات مىشتابد تا مبادا با مرگ ناگهانى فرصت كار خير از دست او برود. تمام اين امور جز با صبر و تحمّل صورت نمىپذيرد.
و يقين نيز بر چهار قسم است: بصيرت آميخته با هوشمندى، و وصول به دقائق حكمت كه عبارت است از شناخت و درك صحيحِ قرار دادن اشيا در محل مناسب آن، و پندى كه باعث عبرت گرفتنِ انسان و رشد او گردد و درك بازشناسى نيك از بد و زيان از سود را به او بدهد، و شناخت روشهاى پيشينيان يعنى انبيا عليهمالسلام و صالحان تا انسان از آنها پيروى كند.
پس كسى كه در هوشمندى و شناخت امور، بصيرت داشته باشد، حكمت براى او روشن مىكند كه هر چيزى را در محل مناسبش قرار دهد.
و كسى كه حكمت براى او روشن شود، پند و عبرت براى او روشن مىگردد، چون كسى كه مىداند كه بايد هر چيزى را در جاى خود بگذارد مىتواند از آنها هم عبرت گيرد.
و كسى كه عبرت بگيرد گويى از پيشينيان بوده است، چون خاستگاه خطا و درستى كارشان را در مىيابد. پس چنان است كه گويى با آنها به سر برده و كار آنها را از نزديك ديده و نتايج كار آنها را ملاحظه مىنمايد.
و اما عدالت نيز بر چهار قسم است: فهمى ژرف به منظور شناخت امور، زيرا تا انسان چيزى را نفهمد نمىتواند عدالت ورزد. و دانشى كه درون امور و اشياء را دريابد و آن را نيك فهم كند؛ و درباره اشياء به درستى داورى كند به گونهاى كه مطابق با واقع باشد؛ و استوارىِ بردبارى در انسان تا بتواند به هنگام ناتوانى در فهم و يا تطبيق علم، از خود بردبارى نشان دهد و بدين ترتيب به عدالتِ در امور دست يابد و آن را عملى نمايد. پس انسان هوشمند مىتواند به باطن و اسرار و عمق اشياء پى ببرد.
و آنكه از باطن اشيا آگاه باشد مىتواند از چشمهسارهاى احكام الهى سيراب برگردد.
و كسى كه بردبار باشد در كارهاى خود زيادهروى نمىكند و به افراط و تفريط دچار نمىشود، بلكه همواره راه ميانه را مىپيمايد و در ميان مردم ستوده زندگى مىكند و همه لب به ستايش او مىگشايند، چون انسانِ عادلْ پسنديده و ستوده مردم است.
و امّا جهاد نيز بر چهار قسم است: امر به معروف و نهى از منكر، زيرا اين دو موجب به زحمت افتادن انسان هستند و جهاد از جهد و به همين معناست؛ و نيز راستگويى در تمام مراحل زندگى، خواه به سود يا زيان انسان باشد؛ و خشمگينشدن از بدكاران.
پس كسى كه امر به معروف كند، پشتوانه مؤمنان خواهد بود و آنان را تقويت خواهد كرد، چون هرچه تعداد مؤمنان بيشتر شود شكوه و بزرگيشان بيشتر مىشود.
و كسى كه از منكر بازدارد، بينى كافران را به خاك مىمالد و آنها را خوار خواهد كرد، چون آنها ريشه منكرات هستند.
و آنكه در همه مراحل زندگى راستگو باشد، پاداش اين اخلاق خود را خواهد گرفت.
و كسى كه براى رضاى خدا بر فاسقان و تبهكاران خشمگين باشد، خداى قهار نيز براى او غضب خواهد كرد و اگر كسى خواست او را بيازارد جلو او را خواهد گرفت و در روز قيامت او را به بهشتى كه به پرهيزگاران وعده داده است خواهد برد و راضى خواهد كرد.
وَ أَعْضَلَ(1)عَلَيْهِ أَمْرُهُ، وَ ضَاقَ عَلَيْهِ مَخْرَجُهُ.
وَ الشَّكُّ عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ، عَلَى التَّمَارِي(2)، وَ الْهَوْلِ(3)، وَ التَّرَدُّدِ(4)، وَ الاِْسْتِسْلاَمِ(5). فَمَنْ جَعَلَ الْمِرَاءَ دَيْدَناً(6)لَمْ يُصْبِحْ لَيْلُهُ، وَ مَنْ هَالَهُ مَا بَيْنَ يَدَيْهِ نَكَصَ عَلَى عَقِبَيْهِ(7)، وَ مَنْ تَرَدَّدَ فِي الرَّيْبِ وَطِئَتْهُ(8)سَنَابِكُ(9)الشَّيَاطِينِ، وَ مَنِ اسْتَسْلَمَ لِهَلَكَةِ الدُّنْيَا وَ الاْآخِرَةِ هَلَكَ فِيهِمَا.
و كفر نيز بر چهار پايه استوار است، چنانكه يك ساختمان بر پايههايى چند، بنيان نهاده شده است. تعمّق و حساسيّت غيرعقلايى مانند وسوسه، و منازعه در حق، و ميل به هوى و هوس، و عناد در پذيرش حق.
پس هركه بىجا تعمّق كند، حق را نمىيابد زيرا هماره به سراغ دقايق فلسفى و خيالاتِ واهى مىرود تا جايى كه ملكه او خواهد شد و لذا به راه فهم و استدلال عقلايى نمىرسد.
و هركه نزاع جاهلانهاش با حق زياد گردد يعنى در چيزهايى كه به نفع او و يا بىمنفعت است بسيار مجادله كند در كوردلىاش همچنان مىماند و هيچگاه حق را نخواهد يافت.
و كسى كه پيرو هوى و هوس باشد، زيبايىها نزد او زشت و زشتىها زيبا جلوه مىكنند، و مستىِ گمراهى او را مست و تباه خواهد كرد؛ يعنى باطل، سراسر وجود او را خواهد گرفت و ديگر براى رسيدن به حق، به خود نخواهد آمد.
و كسى كه در پذيرش حق عناد بورزد، راههاى دستيابى حقّ براى او دشوار و كار بر او سخت و ناگوار خواهد شد. لذا چهره حق را نمىشناسد و خروج از مشكلات برايش بسيار سخت مىشود و نمىداند چگونه از بنبستها بيرون آيد.
شك و ترديد نيز بر چهار قسم است: جدال و مراء براى نشان دادن نيروى مجادله
خويش، نه براى احقاق حق، و هول و هراس از حق و نپذيرفتن آن، و ترديد در حقانيّت حق كه آيا كدام طرف صحيح است، و تسليم بدون دليل در مقابل هر جريان و هر چيزى، و لذا كسى كه حق را بىدليل پذيرفته است در آن دچار ترديد مىشود.
پس كسى كه اهل جدل باشد، شب او به صبح نمىرسد؛ يعنى همواره در تيرگى و تاريكى شبگونه ترديد، سرگردان مىماند و به صبح يقين دست نمىيابد.
و هركه از پذيرش حق هراسان باشد، به جاهليّت و به عقب برگشته و سير قهقرايى دارد. و هركه در شك و ترديد بماند، لگدكوب گامهاى شياطين مىشود و آنگونه كه مىخواهند او را پلاس و زيرانداز پاى خود مىكنند، بر آن گام مىنهند و از دين بهرهاى نخواهد داشت.
و كسى كه دنبال هر مكتب و فرهنگى باشد و ناآگاهانه به هر سمت و سويى برود، در دنيا و آخرت هلاك مىشود و نه دنياى آرامى خواهد داشت و نه آخرتى سعادتمند.
قال الرضى رحمهالله : و بعد هذا كلام تركنا ذكره خوف الإطالة و الخروج عن الغرض المقصود في هذا الباب.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: در ادامه اين كلام، سخنى از آن حضرت وجود داشت كه براى پرهيز از اطاله كلام و خروج از مقصود، يعنى كوتاه بودن سخنان اين باب، آن را نياورديم.
كننده عملِ خير بهتر از خود خير است، چون منشأ و خاستگاه آن است و بديهى است كه منبع خير بهتر از خود خير مىباشد. و كننده عملِ شرّ نيز بدتر از خود شرّ است، چون او علّت و سرچشمه شرّ مىباشد.
بخشنده باش، ولى در بخشندگى اسراف مكن و به اندازهاى كه با صلاح و حكمت باشد انفاق كن، ولى هرگز بخل نورز.
ترك آرزو، بهترين و ارزشمندترين ثروت است، زيرا آرزو برخاسته از فقر درونى است و اگر كسى آن را ترك كند نفس او بىنياز و غنى شده است و چنين احساس و حالى، بهترين ثروت و به مراتب والاتر از ثروت مالى و امثال آن است.
هر كس كه عيب و نقص و صفات مردم را كه خوش ندارند، بكاود، آنان نيز از سر ناآگاهى درباره او سخنها خواهند گفت، زيرا در پى آنند كه از او انتقام بگيرند و لذا براى او عيوبى مىتراشند و در هر جمع و محفلى بازگو مىكنند. و شايد مراد از كلمه ما لا يعلمون اين باشد كه چيزى كه در او وجود ندارد، مىگويند.
كسى كه آرزوى دراز داشته باشد، بدكردارى در پيش مىگيرد. مثلاً اگر كسى به عمر طولانى و يا هميشگى اميد داشته باشد، مرتكب كار ناپسند مىشود، بدان اميد كه در هنگام پيرى و فرارسيدن مرگ در آينده بسيار دور توبه خواهد كرد.
بِهَذَا أُمَرَاوءُكُمْ، وَ إِنَّكُمْ لَتَشُقُّونَ عَلَى أَنْفُسِكُمْ فِي دُنْيَاكُمْ، وَ تَشْقَوْنَ بِهِ فِي آخِرَتِكُمْ. وَ مَا أَخْسَرَ الْمَشَقَّةَ وَرَاءَهَا الْعِقَابُ، وَ أَرْبَحَ الدَّعَةَ(1)مَعَهَا الاْءَمَانُ مِنَ النَّارِ!
وقتى حضرت در مسير خود به شام براى جنگ با معاويه به شهر «انبار» رسيد، دهقانان از مركبهاى خود پياده شدند و در ركاب حضرتش شروع به دويدن كردند. حضرت فرمود: اين چه كارى است كه مىكنيد؟ گفتند: اين روش ما در تعظيم و بزرگداشت اميران و فرماندهانمان است و بدين ترتيب براى هر كارى كه امير بخواهد، اعلام آمادگى مىكنيم.
حضرت فرمود: به خدا سوگند، اميران شما از اين كار سودى نمىبرند و شما نيز با اينكار، خود را در دنيا به زحمت انداختهايد، و در آخرت نيز به شقاوت و بدبختى گرفتار خواهيد شد. چون اين كارِ شما موجب تكبّر و غرور بزرگانتان و تحقير و خواريتان مىشود كه موجب كيفر اخروى است. وه، چه زيانبار است رنجى كه به دنبال آن كيفر باشد و چه سودمند است استراحتى كه ايمنى از آتش دوزخ در پى داشته باشد.
آن حضرت - كه درود بر او باد - به فرزندش امام حسن عليهالسلام فرمود: پسرم، از من چهار چيز را و باز چهار چيز ديگر را فراگير، زيرا هر دسته از اين چهارتا خصوصيتى دارند، لذا
حضرت نفرمود: «هشت چيز». پس اگر به اينها عمل كردى، بقيّه اعمالِ غير حرام به تو زيان نخواهند رساند، زيرا در اعمال مباح، كه در بردارنده درجات رفيع نيست [براى همگان]، به ويژه براى پرهيزگاران ضرر وجود دارد. و امّا چهار چيز نخست:
بدان كه بالاترين بىنيازى و ثروت، عقل است زيرا موجب كسب همه خيرات است لذا از انواع مالها و يا مقامات و يا فرزندان و امثال اينها بالاتر است. بديهى است كه بخشى از عقل، اكتسابى است لذا امام براى رسيدن به همين بخش از عقلْ مردم را تشويق مىكند.
بالاترين فقر، حماقت و نادانى است، چون موجب از دست رفتن دنيا و آخرت مىگردد و چه فقرى بالاتر از اين فقر وجود دارد؟ و حماقت نيز چون مىتواند اكتسابى باشد، لذا درباره پرهيز از آن هشداردادن صحيح است.
وحشتناكترين تنهايى، خودپسندى و غرور است، زيرا اگر كسى دچار خودپسندى شود همه مردم از او روى برمىتابند، لذا در تمام عمر گرفتار تنهايىِ وحشتناكى خواهد شد.
بهترين شرافت، خوشاخلاقى است كه اكتسابى مىباشد و در مقابل نسب و اصالت خانواده است، كه شرافت آن ساخته دست انسان نيست. خوشاخلاقى خير دنيا و آخرت را فراهم مىسازد، به گونهاى كه هيچ چيز ديگرى، هرچند كه بالاترين مردم از نظر مال و مقام و... باشد، نمىتواند چنين مقامى را براى او فراهم كند. و امّا چهار چيز ديگر:
پسرم، از همنشينى و دوستى با احمق بپرهيز، زيرا احمق همواره مىخواهد به تو سودى برساند، ولى به علت حماقتش كارى مىكند كه به زيان تو تمام شود.
از همنشينى با بخيل بپرهيز، زيرا در حال نيازمندى شديد تو به چيزى، آن را از تو دريغ مىكند تا مبادا آن را از او بخواهى.
از دوستى با فاجر و فاسق بپرهيز كه تمام همّت او رسيدن به شهوات خويش است و تو را به بهايى اندك مىفروشد. و اگر امر بين تو و بين شهوت و خواسته نفسانى او دائر شد تو را در راه ارضاى شهوتش مىفروشد و لذا دوستى با چنين فردى غبن و خسارت است.
از دوستى با دروغگو بپرهيز، زيرا به سراب مىماند كه دور را برايت نزديك و نزديك را دور مىكند. يعنى وقتى انسان در صحراى خشك به سراب (كه از دور آب ديده مىشود) مىرسد آن را چيزى نمىبيند. دروغگو نيز دور را نزديك و نزديك را دور نشان مىدهد و باعث ترتّب آثار دور بر نزديك و نزديك بر دور و باعث خلل و فساد خواهد شد.
وَ قَالَ عليهالسلام : لاَ قُرْبَةَ بِالنَّوَافِلِ إِذَا أَضَرَّتْ بِالْفَرَائِضِ.
انسان با انجام دادن نوافل و مستحباتى كه به واجبات لطمه بزند به قرب الهى بار نمىيابد. مثلاً اگر كسى زيارت مستحبى برود، ولى نماز واجب او ترك شود و يا مسجدى را تعمير كند، ولى خمس ندهد، به مقام قرب الهى نمىرسد.
زبان خردمند، در پس قلب اوست، يعنى اوّل مىانديشد و مىسنجد و آنگاه سخن مىگويد، ولى قلب احمق در پس زبان اوست، يعنى اوّل سخن مىگويد، سپس فكر مىكند كه آيا حرف درستى زده است يا خير.
قال الرضى: و هذا من المعاني العجيبة الشريفة، و المراد به أن العاقل لا يطلق لسانه إلا بعد مشاورة الروية و موءامرة الفكرة و الأحمق تسبق حذفات لسانه و فلتات كلامه مراجعة فكره و مماخضة(1)رأيه فكأنّ لسان العاقل تابع لقلبه و كأنّ قلب الأحمق تابع للسانه.
سيد رضى مىفرمايد: اين سخن از معانى شگفت و ارزشمند است و مراد آن است كه عاقل زبانش را نمىگشايد مگر پس از مشورت با انديشه، ولى گفتههاى اختيارى و غير اختيارى احمق بر مراجعه به فكر و غور در انديشه و آشكارشدن درستى سخن، مقدم است.
1) مماخضة: از خضّ يعنى تكان دادن شديد و پياپى گرفته شده است. در عربى تكان دادن مشك براى گرفتن كره و دوغ از ماست را خض مىگويند. مراد سيد رضى آن است كه آدم عاقل كلام را حسابى زيرورو مىكند و سپس بر زبان مىراند.
اين معنا به صورت ديگرى از آن حضرت نقل شده كه فرمود: قلب احمق در دهان اوست، يعنى هرچه به قلب او خطور كند، بىدرنگ و بدون تدبّر بر زبان مىآورد، كه گويى قلب او در دهان اوست. و زبان عاقل در قلب اوست و سخنى نمىگويد، مگر پس از تفكّر و انديشه. پس گويى زبان او در قلب اوست، زيرا هيچ سخنى جز با مشورت و اجازه قلبى او بر زبانش جارى نمىشود. سيد رضى مىفرمايد: اين دو روايت به يك معنا برمىگردند.
چون يكى از اصحاب آن حضرت بيمار شد، امام عليهالسلام به او فرمود: خدا بيمارى تو را باعث ريزش و آمرزش گناهانت قرار داده. پس بيمارى پاداشى ندارد زيرا به اختيار انسان نيست بلكه همانند باد خزان كه باعث ريزش برگ از درختان مىشود گناهان را فرومىريزد و اين از تفضّل الهى بر بندگان است كه بر آنها دردى مىفرستد تا در عوض، گناهانشان را بيامرزد.
در حقيقت پاداش به عمل اختيارى انسان مانند سخن گفتن با زبان به عنوان ذكر يا شكر يا ارشاد و امثال آن و يا كارهايى عملى چون جهاد فى سبيل اللّه و انفاق و نظاير آن تعلّق مىگيرد. و خداى سبحان انسانهايى را كه با صدق نيّت كار شايسته انجام مىدهند نه از روى ريا و مانند آن، و قلب پاكى به دور از صفات رذيله دارند، وارد بهشت مىسازد.
اين كلام اخير امام عليهالسلام گويا براى استدراك «إنما الأجر» است، تا هيچكس گمان نكند كه پاداش مخصوص عمل جوارح است، بلكه عمل، اعم از قلبى و جوارحى است.
و أقول: صدق عليهالسلام إن المرض لا أجر فيه، لأنه من قبيل ما يستحقّ عليه العوض، لأنّ العوض يستحق على ما كان في مقابلة فعل اللّه تعالى بالعبد من الآلام و الأمراض و ما يجري مجرى ذلك، و الأجر و الثواب يستحقّان على ما كان في مقابلة فعل العبد، فبينهما فرق قد بيّنه الإمام عليهالسلام كما يقتضيه علمه الثاقب و رأيه الصائب.
سيد رضى مىفرمايد: چه نيكو گفته است امام عليهالسلام كه بيمارى به خودى خود پاداشى ندارد زيرا بيمارى از شمار چيزهايى است كه سزاوار عِوض هستند، چون عِوض در مقابل فعل خداى سبحان از دردها و بيمارىها و مانند آن به بنده است و مزد و پاداش در برابر فعل بنده است. بنابراين ميان عوض و پاداش امتيازى و تفاوتى است كه امام عليهالسلام به سبب علم نافذ و رأى رساى خود بيان فرموده است.
امام عليهالسلام درباره «خبّاب بن ارتّ» فرمود: خدا رحمت كند خباب بن ارت را كه از روى ميل و رغبت در مكّه مسلمان شد نه به علت طمع يا ترس، و از سر اشتياق و رغبت به مدينه هجرت كرد، نه از سر اجبار و اكراه، و از مال دنيا به اندازهاى كه روزگار خود را بگذراند قانع بود، و به آنچه خدا براى او مقدّر فرموده بود راضى و خشنود بود، و همواره در حال جهادِ در راه اسلام به سر مىبرد تا آنگاه كه از اين جهانْ سعادتمندانه رخت بربست.
خوشا به حال كسى كه به ياد معاد و قيامت باشد و براى روز حساب (قيامت) عمل كند و به مقدارى كه گذران زندگى كند قانع باشد و از خدا راضى باشد.
اگر بينى مؤمن را با اين شمشيرم بكوبم تا مرا دشمن بدارد دشمن نخواهد داشت، چون مؤمن، آخرت را مىخواهد و امام عليهالسلام نيز به سوى آخرت فرا مىخواند و لذا جوياىِ آخرت، هرگز و در هيچ شرايطى با امام عليهالسلام دشمنى نخواهد كرد.
و نيز اگر تمام دنيا را با همه آرايههاى آن به منافق بدهم و در دامان او بريزم تا دوستم بدارد، هرگز دوست نخواهد داشت؛ زيرا منافق اهل دنياست و دين را براى خود پرده و حجابى قرار داده و اهل دنيا، اهل آخرت را دوست ندارند، تا چه رسد به پيشوا و رهبرشان؛ و اين حقيقت بر زبان پيامبر امّى صلىاللهعليهوآله جارى شده كه فرمود: «اى على، مؤمن تو را دشمن و منافق تو را دوست نمىدارد» و اين سخنْ حق و مطابق با واقع و تخلّفناپذير است.
گناهى كه ناراحتت كند، نزد خدا بهتر از كار خيرى است كه غرور و خودپسندى به دنبال داشته باشد و با انجام دادن آن انسان بپندارد وظيفه خود را به تمامى انجام داده است؛ چون
1) خيشوم: بينى، كه زدن آن از همه اعضاى بدن دردناكتر است، چون نازكتر است، و خون زيادى از آن روان مىشود.
2) صببت: بريزم، كنايه از تمليك كردن است.
3) جمات: جمع جمّة، يعنى محل اجتماع آب در روى زمين و منظور تمام يك چيز اعم از كوچك و بزرگ است.
4) قضي: مقدر شد.
5) فانقضى: جارى شد.
6) اُمّي: منسوب به أم القرى (مكه).
7) تَسُوءُكَ: تو را ناراحت كند.
8) تعجبك: تو را به عُجب و خودپسندى بيندازد.
پشيمانى موجب محو گناه است و ديگر پس از آن گناهى نمىماند، ولى عُجب و غرور، حسنات و كارهاى نيك را از بين مىبرد و گناه جديدى مىآفريند، زيرا عُجب از گناهان است. پس براى چنين كسى نه تنها ثوابى منظور نمىشود كه گناه نيز نوشته مىشود(1).
ارزش هر انسانى به اندازه همت اوست و هر اندازه به امور ارزشمند بپردازد، ارزش او بيشتر است، چنانكه شاعر نيز گفته است: «فَمن كانَ أعلى همّةً كانَ أفضلاً؛ هر كس كه همتش بالاتر باشد، برتر است».
و راستكارى و راستگويى و صداقت هر انسانى به اندازه مردانگى اوست، يعنى صداقت در عمل و كلام هر انسان وابسته به مقدار مردانگى اوست، چون نفسِ شرافتمند و مردانه، هرگز خلاف واقع انجام نمىدهد.
و شجاعت هر انسانى به مقدار مناعت طبع و عزت نفس و گشادهدلى اوست، زيرا فرد بلندهمت نمىتواند نقص خود را ببيند؛ لذا شجاعانه در رفع نقص خود اقدام مىكند.
و عفّت و پاكدامنى هر انسانى به اندازه غيرت اوست، زيرا كسى كه غيرت دارد به دنبال شهوات خود نمىرود و لذا از سقوط در منجلاب تباهى دور مىماند و به هر حال آبروى خود را حفظ مىكند. پس هرچه غيرت انسان بيشتر باشد عفتش بيشتر خواهد بود.
1) البته اين بدان معنى نيست كه انسان هماره گناه كند و دلخوش باشد كه با پشيمانى، گناهش زدوده مىشود، بلكه مراد آن است كه اگر كسى احياناً دست به گناهى آلود، سپس پشيمان شود، بهتر از اعمال خيرى است كه غرور بيافريند. م.
2) مروءة: مردانگى.
3) أنفة: بلند همتى، عزت نفس، مناعت طبع.
4) إجالة الرأي: جولان دادن فكر و انديشه.
5) تحصين: در حفظ و حصن قرار دادن.
پيروزى انسان در گرو دورانديشى است و دورانديشى در به كار گرفتن انديشه است تا از اين راه انسان فهم درستى از شرايط و اوضاع به دست آورد.
و انديشه با رازدارى صورت مىگيرد، چون وقتى انسان مىتواند در اوج باشد كه اسرار خود را حفظ كند، و از آنها نتيجه بگيرد، ولى وقتى كه راز خود را آشكار كرد، موانعى سد راه تحقق آراى او خواهد شد.
از خشم و خروش انسان بزرگوار، به هنگام گرسنگى و نيازمندى برحذر باشيد، چون انسان كريم النفس تن به ذلت نمىدهد؛ لذا براى گرفتن حقّ خود خشمگين مىشود و برمىآشوبد. و از سركشى انسان فرومايه به هنگام سيرى و بىنيازى بترسيد، زيرا چنين كسى چون خود را بىنياز بيند سركشى خواهد كرد.
دلهاى مردم، وحشى و رمنده است، پس هركه بتواند با احسان و خوشرويى در آن رخنه كند و با آن اُنس گيرد، دلها نيز به او اُنس خواهند گرفت، ولى اگر نتوانست همچنان رمان و گريزان خواهد ماند.
عيب تو در نزد مردم تا زمانى پوشيده و پنهان است و آن را نمىدانند كه بهره و اقبال با تو يار باشد، اما اگر بخت، روى برتابد مردم عيوبِ تو را برشمرده، و زبانزد همه خواهى شد.
سزاوارترين مردم در عفوكردن و بخشودن، توانمندترينشان در كيفر كردن و انتقامگرفتن است. زيرا قدرتْ نعمتى است الهى و سپاسگزارى اين نعمت در بخشودن است و عفو كردنِ بندگان خدا نوعى فضيلت است، زيرا چون خدا بر انسان تفضّل نموده بايستى انسان نيز بر ديگران تفضّل و رحم كند.
سخاوت و بخشندگى وقتى تحقق مىيابد كه بدون درخواست و طلب باشد، بلكه انسان، در آن پيشقدم شود، اما اگر پس از درخواست باشد، نوعى شرمندگى و فرار از سرزنش است نه سخاوت. يعنى اگر انسان پس از درخواست، به كسى چيزى ندهد او را سرزنش مىكند يا آنكه خجالت مىكشد كه چيزى ندهد، پس در حقيقت براى رفع شرمندگى و يا سرزنش مردم چيزى به او مىدهد.
هيچ ثروتى چون عقل نيست، زيرا سعادت دنيا و آخرت را در پى دارد، پس بايد انسان براى به دست آوردن عقل اكتسابى تلاش كند، گرچه بخشى از عقل، خدادادى و غير اكتسابى است. از اينرو، عقل اكتسابى از هر ثروتى بالاتر است.
و هيچ فقرى چون نادانى نيست كه موجب بدبختى انسان در دنيا و آخرت مىشود.
و هيچ ميراثى چون ادب نيست، زيرا انسان متّصف به آداب حسنه سعادتمند مىشود، ولى ميراثى كه به انسان مىرسد به تدريج تمام مىشود.
و هيچ پشتيبانىاى چون مشاوره و رايزنى نيست، زيرا مشورت راه روشن را از بيراهه
باز مىشناساند و در واقع، فرد مشورتدهنده پشتيبان انسان مشورتخواه خواهد بود.
صبر دو گونه است:
صبر بر ناگوارىها و دشوارىهايى كه خوش نمىدارى؛ مثل صبر بر مصيبت و اطاعتِ دشوار، چون جهاد و بذل مال و... .
صبر بر محرّماتِ مورد پسندت، مثل صبر بر ترك كامجويى از راه حرام و ممنوع، نگاه به نامحرم و جز آن.
وَ قَالَ عليهالسلام : الْغِنَى فِي الْغُرْبَةِ وَطَنٌ، وَ الْفَقْرُ فِي الْوَطَنِ غُرْبَةٌ.
بىنيازى در غربت بدان ماند كه فرد در وطن خود است، زيرا مال، دوستان و زندگى آكنده از نعمت فراهم مىآورد، پس چنين كسى گويا در وطن خود مىباشد، اما فقر در وطن به منزله غربت است، زيرا فقير نه زندگى دارد و نه دوست، لذا از نعمتهاى زندگى بىبهره است.
قناعت اندوختهاى است كه پايان نمىيابد، چون انسان قانع، به كسى نيازى ندارد. پس انسان قانع ثروتمندى است كه مال بىنهايت دارد، ولى انسان مالدار و ثروتمند، وقتى ثروتش زوال پذيرد، نيازمند مىشود.
قال الرضي رحمهالله : و قد روي هذا الكلام عن النبي صلىاللهعليهوآله .
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: اين كلام از حضرت رسول صلىاللهعليهوآله نيز روايت شده است.
مال و ثروت خاستگاه شهوات است، زيرا فقير نمىتواند خواستهها و شهواتش را تأمين كند، اما صاحب مال مىتواند به هرچه ميل دارد و به هر گناه و لذت حرام، دست يازد.
كسى كه تو را هشدار دهد مانند كسى است كه نويدت داده است، چون كسى كه انسان را از خطرها و لغزش برحذر مىدارد، به همان اندازه كه انسان را مژده دهد، سودمند است. پس انسان بايد همانطور كه از نويددهنده خشنود است، از هشداردهنده نيز رضامند باشد.
زبان، حيوان درندهاى است كه اگر به حال خود وانهاده شود، اطرافيان را مىگزد و به آنان آزار مىرساند؛ چون انسان گاهى با نيش زبان، زمينه آزار و خوار شمردن ديگران را فراهم مىآورد، پس بايد زبان را حفظ كرد.
زن عقربى است كه داراى پوششى شيرين (زيبا) است، و از همينرو موجب افتادن انسان در گناهان و معاصى است و سبب زيانديدن انسان مىشود، چنانكه انسان با گزيدهشدن توسط عقرب، صدمه مىبيند(5).
1) سبع: حيوان درنده.
2) خلي عنه: رها شود.
3) عقر: گاز مىگيرد.
4) اللبسة: پوشش. در برخى از نسخهها به جاى اللبسة، اللسبة آمده كه به معناى گزش است.
5) البته تمام زنان چنين نيستند و منظور امام آن است كه طبيعت آنها اين اقتضا را دارد و با تربيت دينى قابل اصلاحاند و لذا نبايد تسليم طبيعت تربيت نايافته آنها شد. م.
6) اُسديت: داده شد.
يُرْبِي(1)عَلَيْهَا، وَ الْفَضْلُ مَعَ ذَلِكَ لِلْبَادِئِ.
چون گرامىات دارند و ارجت نهند، مثلاً به تو سلام كنند و يا هديهاى دهند، به گونهاى شايستهتر و بهتر، آن را پاسخ بده، و وقتى كه به تو احسانى مىكنند به گونهاى جبران كن كه از آن بالاتر باشد، و در عين حال، فضل و برترى از آنِ آغازكننده است، چون آغازگر مانند پاسخگو نيست، هرچند پاسخگو بالاتر از آن را جبران كند. پس آغازگر به بدى هم ستمگرتر است، چنان كه آغازگرِ به احسان گرامىتر از پاسخگوىِ به آن است.
واسطه و ميانجى بالِ خواهنده است؛ چون كسى كه دنبال چيزى است با ميانجى به جستوجوى مطلوب خود برمىآيد و همانطور كه اگر بال نباشد پرنده هرگز نمىتواند پرواز كند، اگر شفيع و واسطه نباشد در بسيارى از اوقات نياز انسان برآورده نمىشود.
مردم دنيا مانند مسافرانى هستند كه در خوابند و آنها را به مقصد مىبرند. حقيقتاً مردم به سان خفتهاى هستند كه با شتاب به سوى سراى آخرت برده مىشوند، اما خود بىخبرند.
از دست دادن دوستان، مايه غربت و تنهايى است؛ چون انسانِ دوست از دست داده به غريبى مىماند كه هيچ دوستى ندارد تا با او انس گيرد و به واسطه او نيازهايش را برآورد.
نرسيدن به خواسته براى انسان آسانتر است از درخواستِ آن از نااهلان؛ زيرا سختى درازكردن دستِ طلبْ بسيار دشوارتر از سختى تحملِ نرسيدن به خواستههاست.
از دهش اندك شرم مدار كه محرومكردن كسى از اعطاى چيزى اندكْ اندكتر و نكوهيدهتر است. لفظ أقلّ مجازى لطيف است، يعنى اگر نمىتوانى يا نمىخواهى مال فراوانى به كسى بدهى، دستكم از دادن اندك شرمگين مباش.
خويشتندارى از لذّتها زيور فقر است؛ يعنى انسان فقير بايد در جمع مردم به لذايذ و خواهشهاى نفسانى ابراز شيفتگى و بر عدم دستيابى به آن، بىتابى نكند تا عزيز بماند. و زيور ثروت، سپاس و شكر خدا گفتن است؛ يعنى وقتى فرد ثروتمند شد بايد سپاسگزارى كند تا در بين مردم آراستگى داشته باشد. و سپاس او به صرف ثروت در راه ولىنعمت .
چون به خواسته خويش دست نيابى، باكى نداشته باش كه آنچه به دست نياوردهاى خُرد است يا كلان، به ديگر بيان، انسان از تلاش باز نماند، هرچند رسيدن به مقصد سخت باشد. نيز احتمال دارد كه منظور امام عليهالسلام اين باشد كه بر آنچه از دست رفته افسوس مخور.
جاهل و نادان هماره در حال افراط يا تفريط است. مثلاً اگر به حيوان ده رطل آب خورانده شود، افراط و اگر اين مقدار پنج رطل شود، تفريط است. حال اگر هفت رطل بدهد، حدّ
اعتدال را نگاه داشته است. بايد توجه داشت كه جاهل به دليل ندانستن حد اعتدال، گرفتار افراط يا تفريط مىشود.
چون عقل كمال يابد، سخن كاستى گيرد؛ زيرا اغلب سخنان انسان بيهوده و بىفايده است، و وقتى انسان از كمال عقل برخوردار شود، سخنانى مفيد، اما اندك بر زبان مىآورد.
روزگار بدنها را مىفرسايد و از قدرت آنها مىكاهد، چون دائم نيروهاى بدنى را مىگيرد.
و آرزوها را تجديد مىكند، زيرا هرچه از عمر انسان بگذرد، آرزوهايش بيشتر مىشود چنانكه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «يَشيبُ ابنُ آدَمَ وَ يَشُبُّ فيهِ خَصْلَتانِ، الحِرْصُ و طولُ الأَمَلِ(5)آدميزاده پير مىشود، اما دو صفت در او جوان مىگردد: حرص و آرزوهاى دراز».
و مرگ را نزديك مىكند زيرا هر روز كه بگذرد انسان را گامى به مرگ نزديكتر مىكند.
و آرزوهاى انسان را دور مىكند، چون هرچه بر عمر انسان افزوده شود مىفهمد كه آرزوهايش برآوردنى نيست، چون تأمين آرزوها نياز به نيرو و شادابى و سرزندگى دارد كه اينها هر روز رو به كاهش مىباشند. هركه بر آرزو غلبه پيدا كند و آن را به دست آورد به زحمت مىافتد و هركه آن را از دست بدهد به غصه و رنج مىافتد.
تَأْدِيبُهُ بِسِيرَتِهِ قَبْلَ تَأْدِيبِهِ بِلِسَانِهِ، وَ مُعَلِّمُ نَفْسِهِ وَ مُوءَدِّبُهَا أَحَقُّ بِالاْءِجْلاَلِ مِنْ مُعَلِّمِ النَّاسِ وَ مُوءَدِّبِهِمْ.
كسى كه خود را پيشواى مردم قرار مىدهد بايد پيش از تعليم ديگران، خود آداب و شرايع بياموزد، چون مردم از انسانِ عامل مىآموزند نه از گوينده. نيز بايد تأديب او قبل از آن كه با زبان باشد با عملِ شايستهاش باشد؛ يعنى عملاً مردم را ادب كند نه فقط با گفتار.
و كسى كه خود علم مىآموزد و به آداب آراسته مىشود در ستايش و تجليل سزاوارتر است تا فردى كه ديگران را فقط مىآموزد و تأديب مىكند، زيرا عمل دشوارتر از سخن گفتن است و از اين روى، عامل به تكريم سزاوارتر است تا قائل.
تنفّس و دموبازدم هر انسان در حقيقت گامهايى است كه به سوى مرگ بر مىدارد. پس اگر مثلاً براى انسان در دنيا چند صد هزار نَفَس مقدر شده باشد به اندازه هر نفسى كه مىكشد يك گام به مرگ نزديكتر مىشود.
هرچه در شمار آيد پايانيافتنى است، چون هر عددى كه شمرده مىشود كاسته مىشود، مثلاً عمر شصت ساله انسان قابل شمارش است و با هر سالى يك عدد كم مىشود تا عمر به پايان برسد. و هرچه كه مورد توقّع و انتظار است بالأخره خواهد آمد. پس بايد انسان براى [قيامتِ] آمدنى كار كند و از [دنياى] رفتنى صرف نظر بنمايد.
وقتى امور مشتبه گرديد بايد پايان آن را با اوّل آن مقايسه نمود، زيرا انتها و ابتداى آنها
يكسانند. مثلاً اگر انسان نداند سرنوشت او چگونه است، بايد سرآغاز خود را بنگرد.
يَا دُنْيَا يَا دُنْيَا(4)، إِلَيْكِ عَنِّي(5)، أَبِي(6)تَعَرَّضْتِ(7)؟ أَمْ إِلَيَّ تَشَوَّقْتِ(8)؟ لاَ حَانَ(9)حِينُكِ(10)، هَيْهَاتَ غُرِّي غَيْرِي، لاَ حَاجَةَ لِي فِيكِ، قَدْ طَلَّقْتُكِ ثَلاَثاً لاَ رَجْعَةَ فِيهَا. فَعَيْشُكِ قَصِيرٌ، وَ خَطَرُكِ(11)يَسِيرٌ، وَ أَمَلُكِ حَقِيرٌ. آهِ مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ، وَ طُولِ الطَّرِيقِ، وَ بُعْدِ السَّفَرِ، وَ عَظِيمِ الْمَوْرِدِ(12).
در خبر ضرار بن حمزه ضبابى آمده است كه وقتى به ديدن معاويه رفت و معاويه درباره حضرت اميرمؤمنان عليهالسلام از او سؤال كرد، گفت: آن حضرت را در حال عبادت ديدم كه در تاريكى شبانه در محراب ايستاده و محاسن شريف خود را گرفته و مانند مارگزيده به خود مىپيچيد و چون اندوهزدگان گريه مىكرد و مىگفت:
اى دنيا، اى دنيا، از من دور شو، آيا خويش را به من عرضه مىكنى؟ يا به من اظهار اشتياق مىكنى؟ هيچگاه زمان وصلت نزديك مباد! هيهات، غير از مرا بفريب تا از لذّات تو
1) سدول: جمع سدْل يعنى پرده، كنايه از تاريكى.
2) يتململ: به خود مىپيچيد.
3) سليم: مارگزيده،از باب تفأل به خير در معناى معكوس بكار مىبرند.
4) يا دنيا يا دنيا: امثال اين خطاب از غير امام اظهار حزن يا خوشحالى است مثل: أيا شجر الخابور، اما از مثل امام عليهالسلام احتمال اين را دارد و احتمال خطاب حقيقى هم دارد كه هستى كلام حضرت را مىشنود، چنانكه خدا مىفرمايد: «وَ إِن مِّن شَىْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ»؛ «هيچ چيزى نيست مگر آنكه در حال ستايش او را تسبيح مىگويد» (سوره اسراء، آيه 13).
5) إليك عني: از من دور شو.
6) أ بي: همزه براى استفهام و باء حرف جرّ و ياء براى متكلّم، و اين كلمه، استفهام انكارى است.
7) تعرضت: از تعرض، به معناى تصدّى و طلب، گرفته شده است.
8) تشوقت: تشوّق حالتى نفسانى و به معناى علاقمندى و شوقمندى است.
9) حان: فرا رسيد.
10) حينك: وقت رسيدن تو.
11) خطر: عظمت و اهميّت.
12) مورد: محل ورود بر خداوند، عرصه محشر.
بهرهمند گردد. به تو هيچ نيازى ندارم. تو را سه طلاقه كردهام كه هيچ بازگشتى در آن نيست. يعنى همانطور كه براى يك مرد جايز نيست بعد از سه بار طلاقدادن همسرش، او را بگيرد من نيز دنيا را ترك كردهام و ديگر به سوى آن بر نمىگردم.
زندگى تو كوتاه است، چون به سرعت مىگذرى و ارزش و بزرگى تو ناچيز و بىمقدار و آرزوى تو حقير و پست است.
آه، از كمى توشه و درازى راه و دورى سفر! زيرا راه انسان تا رسيدن به بهشت در برگيرنده هزاران سال و توشهاى به اندازه مقدار عمر هر انسان است، پس اگر فضل الهى نباشد اعمال انسان پاسخگو نيست.
و محل ورود بر خدا بسيار سترگ و سخت است، زيرا انسان وارد محكمهاى مىشود كه تمام مدّت عمر و جزئيات اعمال و نيّات او بررسى مىشوند.
وَيْحَكَ(1)لَعَلَّكَ ظَنَنْتَ قَضَاءً(2)لاَزِماً وَ قَدَراً(3)حَاتِماً(4)؟ وَ لَوْ كَانَ ذَلِكَ كَذَلِكَ لَبَطَلَ الثَّوَابُ وَ الْعِقَابُ، وَ سَقَطَ الْوَعْدُ وَ الْوَعِيدُ. إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ أَمَرَ عِبَادَهُ تَخْيِيراً، وَ نَهَاهُمْ تَحْذِيراً، وَ كَلَّفَ يَسِيراً، وَ لَمْ يُكَلِّفْ عَسِيراً(5)، وَ أَعْطَى عَلَى الْقَلِيلِ كَثِيراً، وَ لَمْ يُعْصَ مَغْلُوباً، وَ لَمْ يُطَعْ مُكْرِهاً، وَ لَمْ يُرْسِلِ الاْءَنْبِيَاءَ لَعِباً، وَ لَمْ يُنْزِلِ الْكُتُبَ لِلْعِبَادِ عَبَثاً، وَ لاَ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ
1) ويحك: كلمهاى است كه هم در ستايش و هم در سرزنش به كار مىرود و به اعتبار موارد فرق مىكند؛ واىِ تو.
2) قضا و قدر: قضاء عبارت از حكم قطعى خداست كه به گونه خاصى باشد و قدر اندازه قرار داده شده براى هر چيزى است؛ مثلاً اگر مهندس بگويد: بايد خانهاى ساخته شود قضا است و وقتى كه مكان و خصوصيّات آن را معيّن كند قدر است و آنگاه بدست بنّاست كه ساختمان را آغاز و از مهندس اطاعت كند و يا شروع نكند و مخالفت فرمان او كند. انسان نيز در قضا و قدر الهى مانند بنّاست، زيرا در او اراده قرار داده شده كه مىتواند به هرگونه كه بخواهد عمل كند.
3) قضا و قدر: قضاء عبارت از حكم قطعى خداست كه به گونه خاصى باشد و قدر اندازه قرار داده شده براى هر چيزى است؛ مثلاً اگر مهندس بگويد: بايد خانهاى ساخته شود قضا است و وقتى كه مكان و خصوصيّات آن را معيّن كند قدر است و آنگاه بدست بنّاست كه ساختمان را آغاز و از مهندس اطاعت كند و يا شروع نكند و مخالفت فرمان او كند. انسان نيز در قضا و قدر الهى مانند بنّاست، زيرا در او اراده قرار داده شده كه مىتواند به هرگونه كه بخواهد عمل كند.
4) حاتم: حتمى و قطعى.
5) عسير: دشوار و سخت، از عسرة گرفته شده است.
وَ الاْءَرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا بَاطِلاً «ذلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النّارِ»(1).
از سخنان آن حضرت عليهالسلام در جواب مردى شامى كه پرسيد: آيا حركت ما به سوى شام براى جنگ با معاويه به قضا و قدر الهى است يا خير؟ حضرت پاسخى مفصّل داد كه گزيده آن چنين است:
گويا امام عليهالسلام در آغاز فرموده است كه حركت ما بر اساس قضا و قدر الهى است و آن مرد حسرت خورده است كه اگر به قضا و قدر الهى بوده، در آن صورت ثواب و پاداشى ندارد، چون خدا اين كار را انجام داده و پاداشى به بنده خود نمىدهد. لذا امام عليهالسلام فرمود:
واى بر تو، گويا گمان كردى كه اين يك حكم قطعى الهى و تقدير حتمى بوده كه امكان تخلّف از آن وجود نداشته باشد؟ اگر چنين باشد كه تو مىپندارى پاداش و كيفر بىاساس است، چون به انسانى كه مجبور به طاعت است پاداشى نمىدهند و اگر مجبور به معصيت باشد كيفرى تعلّق نمىگيرد، و وعده به بهشت و تهديد به جهنّم و كيفر، پوچ خواهد بود، زيرا با وجود جبر، هر دو باطل است.
خدا بندگان خود را آزاد گذاشته است كه اگر خواستند عمل كنند و اگر نخواستند عمل نكنند و آنها را به عنوان هشدارِ از كار ناپسند، نهى كرده است نه به عنوان جبر.
و تكاليف را آسان و به اندازه توان بشرى مقرّر فرموده است نه بيشتر از حدّ طاقت و دشوار تا انسان بتواند آن را انجام دهد.
و براى كار اندك پاداش فراوان و گسترده قرار داده است و هرگز مغلوب معصيتكاران نمىشود، بلكه به آنها مهلت مىدهد تا هرچه دارند آشكار كنند. و اهل اطاعت نيز او را از روى جبر اطاعت نمىكنند. پس اطاعت مطيعان و عصيان گنهكاران از روى جبر و به گونهاى نيست كه اختيار از آنها سلب شده باشد.
1) سوره ص، آيه 27.
و پيامبران عليهمالسلام را نه به عنوان بازيچه و عبث، و كتابهاى آسمانى را نه بىهدف، بلكه براى سعادت آدميان و نيل آنها به درجات عالى كمال فرستاده.
و آسمانها و زمين و آنچه را ميان آنهاست باطل و بدون غرض خلق نفرموده است، بلكه هدف از همه اينها اطاعت و نيلِ اهل طاعت به سعادت است «اين گمان كسانى است كه كافر شده [و حقپوشى كرده] اند، پس واى از آتش بر كسانى كه كافر شدهاند» كه به سبب عقيده و اعمال ناپسندشان وارد آن خواهند شد.
حكمت را از هرجا كه باشد خواه نزد مؤمن و خواه نزد منافق و كافر، فراگير، زيرا حكمت در سينه منافقى كه به آن عمل نمىكند، همواره بىقرار است؛ يعنى چه آن را بر زبان بياورد و چه نياورد، سنخيتى با او ندارد، اما آنگاه كه آن را بر زبان آورد و مؤمن آن را بشنود و به ساير كلمات حكمتآميز موجود در سينه مؤمن كه معدن حكمتها و ارشادات است ملحق شود آرام مىگيرد.
حكمت گمشده مؤمن است و همانطور كه انسان مؤمن به دنبال گمشده خويش است به دنبال حكمت نيز مىگردد. پس حكمت را بگير هرچند از اهل نفاق باشد؛ چنانكه گمشده
خود را هرجا كه ببينى مىگيرى، لذا معيار و ملاك گفتار است نه گوينده. اين جمله براى تشويق مؤمنان به فراگرفتن حكمت و آداب مىباشد.
ارزش هر انسان به اندازه چيزى است كه نيكو مىداند و مىپسندد؛ يعنى آنچه از علوم و آداب، بهره برده است، و بر همين اساس نزد خدا و خلق منزلت خواهد داشت.
قال رحمهالله : و هيالكلمة التي لا تصاب لها قيمة، و لا توزن بها حكمة، و لا تقرن إليها كلمة.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: اين جمله امام عليهالسلام از شمار كلماتى است كه هيچ قيمت و بهايى براى آن و هيچ حكمتى را هموزن آن و هيچ جملهاى را مقارن آن نمىتوان يافت.
شما را به پنج چيز سفارش مىكنم كه اگر براى دستيابى به آنها بر پهلوى شتر بزنيد تا تند برود، ارزش دارد: به كسى جز خدا اميدوار نباشيد. براى دستيابى به خير و دفع شر فقط به خدا اميد داشته باشيد كه توحيد خالص و ناب همين است و البته اميد به خدا با اميد به غير او در صورتىكه به چشم واسطه الهى به آن بنگريد كه خدا او را بدان گمارده، منافاتى ندارد.
و از هيچ كس جز گناه نبايد ترسيد، چون عاقبت گناه از عاقبت هر چيز هولناك ديگرى بدتر است، و منظور خوف كامل است و لذا منافاتى با خوف عقلايى از ضرر و زيان،
درنده، دشمن و... ندارد.
و اگر سؤالى كردند كه جوابش را نمىدانيد، هرگز شرم نكنيد كه بگوييد: نمىدانم، زيرا آراستگى انسان نزد خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله راستى و صداقت اوست، امّا اگر چيزى را نمىداند و برخلاف واقع جواب دهد، در دنيا و آخرت نكوهيده مىشود. و اگر چيزى را نمىدانيد، براى فراگرفتن آن هرگز شرم نكنيد، چون نادانى نقص است، نه آموختن و فراگرفتن.
و تا مىتوانيد در همه كارهاى خود صبر پيشه كنيد، زيرا صبر نسبت به ايمان چون سر نسبت به بدن است و اگر بدنى بىسر باشد، فقط يك مرده است كه نه سودى مىبرد و نه سودى مىرساند. و آنكه صبر ندارد ايمان او بىحاصل است؛ زيرا هركه در برابر معصيت خويشتندارى و صبر نكند، بدان مىپردازد و آنكه بر [سختى] طاعت خدا صبور نباشد، آن را وا مىنهد و هركه در مصيبت بردبارى نورزد، سرانجام بىتابى خواهد كرد. پس ايمانى كه ترك طاعت، ارتكاب معصيت و بىتابىِ حرام همراه داشته باشد، چيزى از آن برنمىآيد.
حضرت عليهالسلام به كسى كه در ستايش وى افراط و زيادهروى كرده بود و امام مىدانست كه منافقانه چاپلوسى مىكند و نظر واقعى او درباره حضرت اين نيست، فرمود: من كمتر از آن هستم كه تو اين اوصاف و ستايشها را دربارهام ذكر كردهاى - و شايد او برخى از صفات الهى يا صفات پيامبر صلىاللهعليهوآله را براى حضرت ذكر مىكرد - و برتر و والاتر از آنم كه در ذهن توست، زيرا تو در ذهن خود مرا خيلى پايين مىدانى.
بازماندگان جنگ كه خويشان و ياران خود را از دست دادهاند باقى مىمانند و ماندگارترند
1) بقية السيف: بازماندگان جنگ.
و فرزندانى بيشتر دارند. زيرا اگر جامعهاى به ذلّت تن دهد و نجنگد، اهميّت و ارزشى ندارد و براى فرزندانش هيچ اعتبار و احترامى نيست، ولى وقتى كه جنگيدند و تعدادى از آنها ماندند آنها شرافتمندانه و سربلند در جامعه زندگى مىكنند و در نتيجه، جاودانگى يافته و هنگام شمارش بزرگان، اينان حرمت بيشترى دارند.
هر كه كلمه «نمىدانم» را ترك كند و از گفتن اين كلمه در جواب سؤالاتى كه پاسخ آنها را نمىداند ننگ داشته و جوابهاى خلاف واقع بگويد، خود را به ورطه هلاكت مىاندازد.
انديشه كهنسالان را از استقامت و رشادت جوانان در كارها - و به روايتى حضور جوانان در جنگ براى كشتهشدن - خوشتر دارم؛ زيرا ابتدا مشكلات با فكر و نظرِ صائب برطرف مىشوند، آنگاه با انجامدادن عمل، و عمل بدون برنامهريزى دقيق به شكست مىانجامد.
در شگفتم از كسى كه با وجود استغفار، از رحمت خدا نااميد مىشود، زيرا خدا درى از رحمت خود به نام توبه گشوده و ديگر جايى براى نااميدى وجود ندارد.
وَ ما كانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ»(1).
از ابوجعفر، امام باقر عليهماالسلام روايت شده كه فرمود: حضرت على عليهالسلام فرمود: در روى زمين براى مردمان از عذاب الهى دو امان وجود داشت كه به واسطه آنها خدا عذاب را بر مردم نازل نمىكرد: يكى از آن دو برداشته شد و يكى از آنها باقى مانده است كه به آن بايد متمسّك شويد و آن را رها نكنيد. امانى كه برداشته شد وجود مقدّس رسول اكرم صلىاللهعليهوآله بود كه از دنيا رفت و امّا امانى كه هنوز باقى است و برداشته نشده استغفار و توبه از گناه است. خداى تعالى در اينباره مىفرمايد: «[ اى محمد،] تا تو در ميان آنانى خدا بر آن نيست كه ايشان را عذاب كند، و تا آنان آمرزش طلب مىكنند، خدا عذابكننده ايشان نخواهد بود».
و شايد دليل اينكه خدا فعل اوّل را با «ليعذبهم» آورده، به دليل انقطاع اوّل بوده و فعل دوّم را با تعبير «معذبهم» عدم انقطاع آن را لحاظ داشته، چون اسم بر استمرار دلالت دارد.
قال الرضي رحمهالله : و هذا من محاسن الاستخراج و لطائف الاستنباط.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: اين جمله، توانِ استخراج و دريافت نيكو و استنباط و برداشت ظريف امام عليهالسلام از قرآن را مىرساند.
هر كه ميان خود و خداى خود را اصلاح كند، يعنى طبق اوامر و نواهى او عمل نمايد، خدا نيز ميان او و مردم را اصلاح خواهد كرد و او را محبوب و پيشواى آنها قرار خواهد داد.
و كسى كه امر آخرت خود را اصلاح كند و ايمان و عمل صالح داشته باشد، خدا نيز امور مهمّ دنياى او را اصلاح خواهد كرد.
و هركه از درون خود واعظ و هشدار دهندهاى داشته باشد كه او را به فضيلت و دين
1) سوره انفال، آيه33.
امر كند، از جانب خدا نگاهبانى بر او گماشته مىشود تا از آفات و ناگوارىها حفظش كند.
دينشناس كامل كه گويا تمام فقها و دينشناسان در وجود او جمعاند و دين را به خوبى مىفهمد و اين تعريف، مبالغه در فقاهت و دينشناسى است. شاعر در اين معنا مىسرايد:
لَوْ جِئْتَُه لَرَأيتَ النّاسَ في رَجُلٍ *** وَ الدَّهْرَ فِي ساعَةٍ وَ الاْءَرْضَ فى دارٍ(4)
فقيه و دينشناس كامل كسى است كه مردم را از رحمت الهى نااميد نكند، يعنى نگويد كه گناهان مردم، آنان را براى هميشه از آمرزش الهى محروم كرده است و بدين ترتيب آنان را به كلّى نوميد كند. و هرگز مردم را از لطف و عنايت الهى نوميد نكند. و نيز مردم را از مكر الهى به كلى ايمن نگرداند. منظور از مكر، كيفر ناگهانى است، يعنى به مردم نگويد كه خدا كريم است و هرچه مىخواهيد بكنيد. پس فقيه و دينشناس كامل كسى است كه مردم را بين خوف و رجا، و ترس و اميد نگاه مىدارد.
اين قلبها با خستگى روحى ملول مىشوند، چنانكه بدنها از كار خسته مىشوند. پس سخنان حكمتآميز را كه موجب انبساط قلب مىشوند طلب كنيد تا با اينگونه ظرايف و لطايف، شاد شوند و گشادگى يابند.
1) يقنّط: نااميد مىكند.
2) رَوح: رحمت و به دليل اينكه موجب گسترش رحمت در آخرت و استراحت در دنياست رَوْح ناميده شده است.
3) مكر: حل مشكل پنهانى براى رسيدن به مقصد.
4) اگر نزد او بروى، درخواهى يافت كه تمام مردم در يك مرد و تمام روزگار در يك ساعت و تمام كره زمين در يك خانه جمع شده است.
5) تمل: از ملالة گرفته شده، يعنى خسته مىشود.
6) ابتغوا: طلب كنيد.
7) طرائف: جمع طريفة: نكته ظريف و حكمتآموز.
فرودستترين دانش آن است كه فقط بر زبان بماند و انسان بدون اينكه بدان عمل كند فقط آن را بگويد. و عالىترين دانش آن است كه در اعضا و جوارح، چون قلب و مغز ظهور كند؛ چون انگيزههاى پاك و عمل صالح موجب دستيابى به بهترين علم است، ولى اگر تنها بر زبان جارى شود، پايينترين مرتبه آن به دست آمده است.
هيچ يك از شما نگويد: «خدايا از فتنه به تو پناه مىبرم» يعنى نبايد كسى از خدا بخواهد كه او را به فتنه و امتحان دچار نكند كه چنين كارى غير ممكن است، زيرا همه بايد در رابطه با بدن، زندگى، مال، مقام و... امتحان شوند و پاكى و پليدى افراد مشخّص گردد. پس اگر آنها را در طاعت الهى به كار برند صالح و گرنه بدكار خواهند بود.
امّا كسى كه مىخواهد پناه ببرد، بايد از فتنههاى گمراهكننده به خدا پناه ببرد تا مبادا مال و فرزند سبب طغيان و افتادن در وادى كفر و مانند آن گردد، چنانكه خداى سبحان در قرآن مىفرمايد: «و بدانيد كه اموال و اولاد شما [وسيله] آزمايش [شما] هستند».
پس به طور خلاصه، نمىتوان از اصل مال و فرزند به خدا پناه برد، چون خداوند انسانها را بدين وسيله مىآزمايد تا روشن شود كه چه كسى به روزى اندك خدا ناخرسند و چه كسى با مال فراوان خدا سركش و چه كسى به تقسيم عادلانه الهى خشنود مىگردد. البته خداى سبحان از خود آنها به گوهر وجودشان و نهانشان آگاهتر است و اين استظهار از آنرو است كه به جهت آشكار شدن اعمال خود، شايسته پاداش يا كيفر شوند و خدا به بندگان خود به ازاى عمل آنها پاداش يا كيفرشان دهد، نه به سبب آگاهى خود از آنان.
آنگاه امام عليهالسلام چگونگى آزمون الهى درباره آشكار كردن افكار و نيتهاى مردم را تبيين كرده، فرمودند: برخى از مردم پسر دوست دارند و از دختر بدشان مىآيد. پس اين امتحان اولاد است كه خداى متعال با «أولادكم» بدان تصريح دارد.
و برخى دوست دارند مالشان فراوان شود و از كاهش آن ناراحت مىشوند، پس اين امتحان اموال است، چنان كه در قرآن «أموالكم» آمده است. پس بايد اين گونههاى محبّت درونى و نهفته در قلب آدميان آشكار شود تا استحقاقها و لياقتها نيز مشخص شود.
قال الرضي رحمهالله : و هذا من غريب ما سمع منه في التفسير.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: اين مطلب از شگفتترين تفسيرها از جهت اسلوب است كه با اين بيان لطيف و زيبا از آن حضرت شنيده شده است.
از حضرت پرسيدند: خير چيست؟ حضرت فرمود: خير آن نيست كه مال و فرزندانت زياد شوند چنانكه مردم خيال مىكنند، بلكه خير در آن است كه دانش خود را بيفزايى و در مشكلاتْ سخت بردبار باشى و از ديگران در عبادت خدا برترى جويى و پيش بيفتى.
پس اگر در نيكى توفيق يافتى ستايش الهى را به جاى آر كه تو را چنين توفيقى داده است. و اگر گناهى كردى از خدا طلب عفو كن.
و [بدان كه] در دنيا جز براى دو كس خيرى وجود ندارد: آنكه گناهى مرتكب شود و با توبه آن را جبران كند. بنابراين، خير، در توبه كردن از گناهان گذشته است.
و ديگرى كسى است كه در كارهاى نيك شتاب ورزد و از ديگران پيشى بگيرد.
هيچ عملى با تقوا، اندك نيست؛ چگونه كم و اندك باشد در حالى كه پذيرفته شده است؟ حال آنكه خدا مىفرمايد: «إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ»(1)«به يقين خدا از پرهيزگاران مىپذيرد». بنابراين، عملى كه با پرواى الهى همراه باشد، پذيرفته مىشود، اگر چه اندك باشد كه در حقيقت بزرگ است و باعظمت.
نزديكترين افراد به انبيا عليهمالسلام كسى است كه از آنچه آوردهاند آگاهتر و عاملتر باشد. سپس اين آيه را تلاوت فرمود: «در حقيقت، نزديكترين مردم به ابراهيم، همان كسانى هستند كه از او پيروى كردهاند، و [نيز] اين پيامبر (حضرت محمد صلىاللهعليهوآله ) و كسانى كه [به آيين او
ايمان آوردهاند». اين نزديكى و قرب، از آن روست كه آنان آگاه و در آموزههاى دينى و شريعت حضرت ابراهيم عليهالسلام عامل هستند.
سپس فرمود: دوست محمد صلىاللهعليهوآله و پيرو او كسى است كه از خدا اطاعت كند، هرچند [همچون سلمان و بلال] با آن حضرت خويشاوند نباشد، و دشمن محمد صلىاللهعليهوآله كسى است كه از فرمان پيامبر صلىاللهعليهوآله سرپيچى كند [مانند ابولهب و ابوجهل] هرچند از خانواده و عشيره و نزديكترين مردم به حضرت باشد. بنابراين، ميزان مقبوليت عالمان دينى و انديشمندان، آن است كه دوستى و دشمنيشان بر اساس مبانى دينى باشد، نه نژاد، سرزمين و قوميّت.
حضرت آواى يكى از خوارج حرورى را شنيد كه نماز شب و قرآن مىخواند، آنگاه فرمود: خوابى كه بر پايه يقين به اصول دين - كه يكى از آنها امامت است - مبتنى باشد از نمازى كه با شكّ در يكى از ضروريّات دين همراه باشد، بهتر است. چون خواب به اين جهت كه استراحت بدن و فرمان خداوند است ثواب دارد، اما نماز در حال شكّ در عقايد، بر اساس آموزههاى دينى و احاديث نه تنها ثواب ندارد، بلكه عقاب و كيفر در پى خواهد داشت.
هر روايتى را كه مىشنويد به ديده عقل و درايت به آن بنگريد، نه به ديده نقل و روايت يعنى آن را بفهميد و به آن عمل كنيد، نه فقط بخوانيد و بشنويد و براى ديگران نقل كنيد، چه اينكه ناقلان و راويان علم فراوانند و اهل تعقل و عمل كنندگان به آن بسيار اندك.
أَنْفُسِنَا بِالْمُلْكِ، وَ قَوْلَنَا: «وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» إِقْرَارٌ عَلَى أَنْفُسِنَا بِالْهُلْكِ(1).
حضرت شنيد فردى مىگويد: «إنا للّه و إنا إليه راجعون؛ همه از آنِ خداييم و به سوى او بازمىگرديم»، فرمود: جمله «إنا للّه» اقرار ما به اين است كه ملك خداييم، چون «ل» براى ملكيّت است، مثل: المال لزيد. و جمله «و إنا إليه راجعون» اقرار ما به اين است كه ما فانى خواهيم شد، زيرا بازگشت به حساب و پاداش الهى جز پس از مرگ و فنا صورت نمىگيرد.
چون كسانى آن حضرت را در حضورش ستودند فرمود: خدايا تو از من به من آگاهترى. زيرا خدا جزئيات صفات و اعمال انسان را مىداند، در حالىكه خود فرد از آن خبر ندارد. و من خودم از ديگران كه مرا مىستايند به خود آگاهترم. زيرا هركس خود را بهتر از ديگران مىشناسد. خدايا، ما را بهتر از آنچه اينان تصوّر مىكنند قرار بده و از گناهان ما كه از آن بىخبرند در گذر.
پيش از اين بيان كرديم كه استغفار امام معصوم عليهالسلام به جهت پارهاى از «مباحات» است كه شايسته مقام خود نديده، با وجود آن، شرم حضور در پيشگاه خدا دارد، نه اينكه - خداى ناكرده - به گناهانى كه افراد عادى آلوده مىشوند، دچار شده باشد.
زمانى حاجتها به شايستگى برآورده مىشوند كه برآورنده آن، سه خصلت را لحاظ دارد:
كار خود را ناچيز بشمارد تا برآمدن حاجت در چشم صاحب حاجت بزرگ بيايد؛
و كار خود را پوشيده بدارد و از وانمود كردن اينكه چنين كارى را براى كسى انجامداده بپرهيزد، زيرا اگر آشكار نكند، مردم آن را بزرگ مىشمرند و خود، كار او را مىستايند؛
و در كار خود شتاب كند تا براى كسى كه حاجتش برآمده است گوارا باشد، چون به تأخير انداختنِ برآوردنِ حاجت، لذّت آن را از كام صاحب حاجتْ مىزدايد.
زمانى بر مردم خواهد آمد كه نيرنگبازان و مكاران منزلت مىيابند؛ زيرا مردم براى در امان بودن از سعايت و گزندشان، آنان را ارج مىنهند و حاكمان به طمع برخوردارى از حمايتشان آنان را به خود نزديك مىكنند.
و بدكاران و گنهكاران ظريف و خوش محضر شمرده مىشوند.
و افراد منصف و عادل در كردار و گفتار ناتوان خوانده مىشوند. البته چنين روندى در روزگارى چهره مىنمايد كه فساد غلبه يابد و جاى فضايل اخلاقى را بگيرد.
و صدقه دادن را نوعى غرامت و خسارت مىپندارند و صله رحم و پيوندِ خويشاوندان را منّت مىشمارند نه واجب. و عبادت را وسيله برترى بر ديگران مىسازند، در حالى كه اگر كسى بيشتر عبادت كند بايد فروتنىاش بيشتر باشد.
در چنان روزگارى اداره امور مملكت با مشورت زنان صورت مىگيرد، چنانكه امروزه شاهد آنيم، و افراد كمسنّوسال و ناپخته به حكومت و قدرت مىرسند، زيرا
معيارها از بين مىرود و افراد در مقامهايى قرار مىگيرند كه شايستگى آن را ندارند.
و خواجگان حرمسراها اوضاع را در دست مىگيرند، زيرا دولتمردان به لهو و لعب مشغولند، لذا اين طبقه به تدبير امور مملكتى مىپردازند، چنانكه اين مطلب نيز در روزگار ما - البته نه به وسيله خواجگان، بلكه به دست نوكران - چهره نموده است.
حضرت اميرمؤمنان عليهالسلام را با لباسى كهنه و مندرس ديدند و كهنگى جامهاش را به حضرت گوشزد نمودند، ايشان فرمود: هنگام پوشيدن لباس كهنه قلب خاضع مىشود و نفس از سركشى مىآرامد و مؤمنان به اين كار اقتدا مىكنند و به دنيا و زيور آن وابسته نمىشوند. دنيا و آخرت دو دشمن متضادّ و داراى دو راه مختلف هستند كه پوينده هر يك از آن دو راه، نمىتواند در راه ديگرى قرار گيرد. هر كس دنيا را دوست بدارد و از آن پيروى كند، آخرت را دشمن داشته و با آن عداوت مىنمايد، چون امر آخرت با دنيا كه محبوب اوست در تضادّ است.
دنيا و آخرت در دورى و تفاوت مانند مشرق و مغربند كه انسان هرچه از يكى دور شود، به ديگرى نزديك مىگردد، زيرا ويژگىِ دو جهت متقابل به اين صورت است كه رفتن به جهتى، انسان را از جهت ديگر دور مىكند.
دنيا و آخرت در چنين حالتى مانند دو هوو هستند كه همواره با يكديگر در ستيزند و
باهم نزاع و دشمنى دارند.
ناگفته نماند كه اين مطلب درباره دنياى حرام است و گرنه دنياى حلال را خداى متعال مطلوب نيكان دانسته، درباره آن مىفرمايد:«وَ مِنْهُم مَّن يَقُولُ رَبَّنَآ ءَاتِنَا فِى الدُّنْيَا حَسَنَةً وَ فِى الاْءَخِرَةِ حَسَنَةً»(1)«و برخى از آنان مىگويند: پروردگارا، در اين دنيا به ما نيكى و در آخرت [نيز] نيكى عطا كن».
و امام عليهالسلام نيز - چنانكه به ايشان منسوب است - مىفرمايد: «و ما أحسنَ الدّين و الدّنيا إذا اجتمعا؛ وه چه نيكوست اگر دين و دنيا يكجا فراهم آيند!».
نوف بكالى مىگويد: شبى اميرمؤمنان على عليهالسلام را ديدم كه از بستر خود بيرون شد و در ستارگان نگريست، آنگاه به من فرمود: اى نوف، بيدارى يا خفتهاى؟ عرض كردم: بيدارم.
فرمود: اى نوف، خوشا به حال پارسايانِ در دنيا و تاركانِ آن و راغبان به آخرت و
عملكنندگانِ براى آن! آنان كه زمين را زيرانداز خود قرار دادهاند به جاىِ كرسى، و خاك را بستر خود قرار دادهاند و آب را به جاى عطر برگزيدهاند، و قرائت و عمل به قرآن را شيوه و نشانه خود ساختهاند، آنسان كه مردم آنان را اهل قرآن مىدانند.
و دعا و مناجات را مانند بالاپوش خود قرار دادهاند و دنيا را مانند پارچهاى كه با قيچى تكهتكه مىكنند، پارهپاره كردهاند و مانند حضرت مسيح عليهالسلام زاهدانه زندگى مىنمايند.
اى نوف، حضرت داوود عليهالسلام در چنين ساعتى از شب برمىخاست و مىفرمود: اين ساعتى است كه هر بندهاى دعا كند دعايش مستجاب مىشود، جز عشّار - كسى كه ظالمانه ده يك از مال مردم را براى دولت مىستاند - و عريف كه بر ضد مردم براى حاكمان جاسوسى كند، و شرطى، كه از ياوران حاكمِ نابحق است، و صاحب عرطبه (طنبورنواز) و صاحب كوبه يعنى كسى كه طبلنواز باشد(1).
خداوند بايدها و فرائضى را بر شما واجب كرد كه نبايستى آنها را ترك كنيد و نبايد سهل بشماريد، و براى شما مرزها و حدودى را مانند حدّ ازدواج و طلاق و ارث و قضاوت مقرّر كرده كه با رعايت آن حدود، سعادت شما تأمين مىگردد. پس با افزوده و كاستن، حدود الهى را ناديده نگيريد، و شما را از امورى چون شراب و قمار و... نهى فرموده، لذا حريم نهى الهى را با انجام دادن منهيّات و ممنوعات درهم نشكنيد، و بيان برخى از چيزها را مسكوت گذاشته، نه آنكه فراموش كرده بلكه از روى حكمت و مصلحت طرح نكرده است، مسائلى مثل ويژگىهاى آخرت و پيشينه جهانِ هستى و...، پس شما نيز خود را با
ژرفنگرى در آنها به زحمت نيندازيد كه براى دنيا و آخرت شما سودى نخواهد داشت.
نبايد مردم چيزى از امر دين خود را براى به سامان آوردن دنياى خود ترك كنند. مثلاً نبايد كسى نماز را به سبب كسب و تجارت رها كند كه در اين صورت خدا ضرر بيشترى را متوجّه او مىسازد؛ چيزى كه در همين روزگار در اطراف خود شاهد آن بوده و هستيم.
بسا دانشمندى كه نادانىاش او را از پاى در مىآورد، زيرا تنها الفاظ دانش را فراگرفته است و دانش او، در قلبش تأثير نگذاشته و به عمل وانداشته و سبب هلاكت اخروى شده است؛ و دانش او كه همراهىاش مىكند او را سودى نمىبخشد، چنانكه اگر انسان از وجود شير درندهاى پشت سر خود آگاه باشد، اما نگريزد، قطعاً طعمه شير خواهد شد و علمش به درندهبودن آن شير وى را سودى نمىبخشد.
شَغَلَهُ الْبَلاَءُ، وَ إِنْ جَهَدَهُ(1)الْجُوعُ قَعَدَ بِهِ الضَّعْفُ، وَ إِنْ أَفْرَطَ بِهِ الشِّبَعُ(2)كَظَّتْهُ(3)الْبِطْنَةُ(4). فَكُلُّ تَقْصِيرٍ بِهِ مُضِرٌّ وَ كُلُّ إِفْرَاطٍ لَهُ مُفْسِدٌ.
به رگى از [رگهاى] انسان پارهگوشتى آويخته شده كه شگفتترين عضو وى محسوب مىگردد، كه آن قلب است، زيرا موادى از حكمت و اضدادِ آن در قلب فراهم آمده است، چنانكه سفاكان و فرومايگان، حيا را ترس و بزدلى، سخاوت را اسراف، و شجاعت را جنون و ديوانگى مىدانند(5).
پس اگر به چيزى اميد پيدا كند، طمع او را به ذلت مىكشاند؛ چون طمع موجب اظهار خوارى در مقابل كسى است كه انسان به او طمع مىورزد.
و اگر طمع در او زبانه بكشد حرص و آزمندى او را در آخرت هلاك خواهد كرد، زيرا حرصْ دنيا و آخرت انسان را نابود مىكند.
و اگر نااميدى بر او چيره شد، اندوهِ افسوسْ او را مىكشد، يعنى بر اثر تأسف آنقدر ضعيف و نحيف مىشود كه گاهى به مرگ انسان مىانجامد.
و اگر از كسى يا چيزى ناخشنود شود، آتش خشم او شعلهور مىشود، در حالى كه بايد غضب خود را سرد و خاموش سازد.
و اگر رضايت موجب خوشحالى او گردد و از چيزى يا امرى راضى شود، رعايت اعتدال را فراموش مىكند و به افراط و حرام گرفتار مىشود، مثلا اگر از كسى خشنود شد چيزى به او مىدهد كه آن فرد، مستحق آن نيست.
1) جَهَد: به زحمت انداخت.
2) شبع: سيرى.
3) كظّت: آزار داد.
4) بطنة: پرخورى.
5) البته ممكن است منظور از اضداد آن باشد كه در كنار هر حكمتى صفتى منفى پديد آيد كه موجب تغيير آن از فضيلت به رذيله مىگردد. مثلاً در كنار شجاعت، تهوّر و در كنار اميد، طمع و... پديد مىآيد. اين معنا، با فاء ترتيب كه در فإن سنح آمده، مناسبتر است.
و اگر از چيزى بترسد، هراس از آن چيز او را چنان مشغول مىدارد كه ديگر به هيچكار و وظيفهاى نمىپردازد.
و اگر از امنيّت فراگير برخوردار شود، دچار غرور و غفلت مىشود، و اين حالت مانع اصلاح كارهايش مىگردد و به چارهانديشى براى ترس از حوادث آينده نمىپردازد.
و اگر مالى به دست آورد به طغيان و سركشى روى مىآورد و از حد اعتدال خارج مىشود و به اسراف و تبذير مىپردازد.
و اگر مصيبتى بدو رو كند، بىتابى و ناصبورى مىورزد و در نهايتْ جزع و بىتابى او را رسوا خواهد كرد.
و اگر هيولاى فقر، سخت گزندش رساند و بيازارد، از ديگر اعمال و واجبات بازمىماند.
و اگر گرسنگى او را برنجاند ضعف و ناتوانى خانهنشينش مىكند، چندان كه از هر عملى باز مىماند.
و اگر سيرىِ زياد به او روى بياورد و پرخورى كند، آزرده و رنجور مىشود.
پس هر تفريط و كوتاهى براى او مضر و هر افراط و تندروى براى او زيانبار خواهد بود، بلكه فضيلت، نگاهداشتن حدّ اعتدال است كه خداى متعال مىفرمايد: «وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً...»(1)«و بدينگونه شما را امتى ميانه قرار داديم».
ما تكيهگاه وسط هستيم. اينكه امام عليهالسلام اهل بيت عليهمالسلام را اينگونه تشبيه كردند، از آن جهت است كه مردم در امور دينى خود به اهلبيت عليهمالسلام استناد مىكنند، چنان كه افراد، غالباً براى استراحت به بالش و تكيهگاه تكيه مىكنند.
كسى كه قصور كرده و نتوانسته حركت معتدلى داشته باشد بايد به آن ملحق گردد و كسى كه دور شده و فاصله گرفته بايد بدان بازگردد. پس كسى كه قائل به الوهيّت اهلبيت عليهمالسلام است بايد به آنها برگردد و حق را بگويد و كسى كه آنها را از مرتبه امامت و خلافت پايين آورده، بايد به آنها برسد و مقام آنان را بپذيرد و بشناسد.
تنها كسى مىتواند امر الهى را برپا دارد كه در راه حق مجامله و مسامحه نكند و هرگز چيزى از حقّ را براى دلخوشى مخالفان ترك نكند و خود را در اعمال و رفتار با باطلكاران همسان نسازد، و از طمعهاى مادى پيروى نكند. چون انسان وقتى يكى از اين سه خصلت (مجامله، تشبّه به باطلكاران، طمع) را داشته باشد، نمىتواند امر الهى را بر پا دارد.
وقتى سهل بن حنيف انصارى كه محبوبترين مردم نزد امام عليهالسلام بود پس از بازگشت از صفّين در كوفه از دنيا رفت، امام فرمود: اگر كوهى هم مرا دوست بدارد فرو خواهد ريخت و متلاشى خواهد شد؛ چرا كه از باب «البلاء للولاء» بلا براى دوستان مقدّر گرديده است.
قال الرضي رحمهالله :معنى ذلك أن المحنة تغلظ عليه فتسرع المصائب إليه، و لا يُفعل ذلك إلا بالأتقياء الأبرار و المصطفين الأخيار و هذا مثل قوله عليهالسلام :
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: معناى فرمايش حضرت آن است كه بلا بر دوستان ما، يعنى پرهيزگاران نيكوكردار و برگزيدگانِ اهل خير، سخت شده و مصيبتهاى دردناك شتابان به سوى آنان سرازير خواهد شد؛ چنانكه در بيان ديگرى نيز فرمود:
هر كه ما اهلبيت را دوست بدارد بايد جامهاى براى فقر فراهم آورد. يعنى در آن زمان اگر كسى محبت اهلبيت عليهمالسلام را مىداشت به علت فراوانىِ دشمنانْ تنگناهاى مادّى فراوانى براى او به وجود مىآوردند، چنانكه در تاريخ قضايايى در اينباره ذكر شده است.
وَ قَالَ السيد: و قد يوءول ذلك على معنى آخر ليس هذا موضع ذكره.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: اين جمله معناى ديگرى نيز دارد كه اينجا مناسب ذكر نيست.
شايد مراد آن باشد كه اگر كسى اهلبيت عليهمالسلام را خالصانه دوست بدارد دنيا را طلب نمىكند، چنانكه برخى از شارحان به اين معنا اشاره كردهاند.
هيچ مالى سودمندتر از عقل نيست، چون مال از بين مىرود، ولى عقل ماندگار است و خيرات و خوبىها را به سوى انسان سرازير مىكند.
و هيچ تنهايىاى وحشتناكتر از عُجب و خودخواهى نيست، زيرا انسانِ خودخواه مردم را از خود خشمگين مىكند و مىراند، لذا هماره تنها مىماند.
و هيچ خردورزى و تعقّلى، مانند تدبير نيست، چون تدبيرِ امور بر اساس مصلحت،
بهترين دستاورد عقل است.
و هيچ شرافتى مانند تقوا نيست، زيرا تقوا ارجمندترينِ صفات انسانى است.
و هيچ همنشينىاى مانند اخلاق خوش نيست، زيرا خوشاخلاقى موجب جلب دوستان فراوان و راحتى مىگردد.
و هيچ ميراثى چون ادب نيست، زيرا ادب موجب اعتبار مادى و معنوى انسان مىگردد به خلاف ميراث مادّى كه فقط مال است. و معناى سخن امام عليهالسلام آن است كه انسان بايد فرزندان خود را ادب كند كه اين كار بهتر از به جا گذاردن مال براى آنهاست.
و هيچ راهبرى به پاى توفيق نمىرسد تا به خوبى انسان را به سوى خوبىها هدايت كند، چون اگر كسى توفيق بيابد، به سوى انواع سعادتها مىرود.
و هيچ داد و ستدى مانند عمل صالح نيست، چون به خلاف ساير تجارتها خير دنيا و آخرت را به ارمغان مىآورد.
و هيچ سودى مانند پاداش الهى نيست، زيرا به خلاف سودهاى مادىِ زودگذر، پايدار و ابدى است.
و هيچ تقوايى مانند درنگ به هنگام برخورد با شبهه نيست و كمترين مرتبه آن، پرهيز از محرّمات است.
و هيچ زهدى مانند پرهيز از حرام نيست؛ بنابراين، كسى كه در لذّتهاى مباح زهد مىورزد، ولى كارهاى حرام را انجام مىدهد در حقيقت زاهد نيست.
و هيچ دانشى مانند تفكّر نيست، چون تفكر آدمى را به حقايق معارف مىرساند، به خلاف علم مادّى كه موجب رسيدن به برخى از مسائل سطحى و قشرى است.
و هيچ عبادتى چون اداى واجبات نيست. پس هركه به مستحبات بپردازد، ولى فرائض و واجبات را وانهد، در واقع عابد نيست.
و هيچ ايمانى چون حيا و صبر نيست، زيرا حيا موجب ترك گناهان، و صبر، به انجام
طاعت و پرهيز از معصيت و خويشتندارى در مصيبت وامىدارد.
و هيچ حَسَب و اصالتى چون تواضع نيست، زيرا بالاترين فضيلت اخلاقى كه موجب رفعت انسان مىگردد تواضع است.
و هيچ شرافتى همسنگ علم نيست، زيرا شرافتِ مال و مقام و... به شرافت دانش نرسد.
و هيچ عزّتى مانند حلم نيست، چون انسان بردبار، عزّت دنيا و آخرت را به دست مىآورد و هيچ چيز ديگرى نمىتواند چنين اعتبار و عزّتى را براى انسان ارزانى بدارد و اگر چنين شود، بىترديد عرضى است، ولى عزتِ بردبارى ذاتى است.
و هيچ پشتوانهاى محكمتر از مشورت نيست، زيرا وقتى كه انسان با ديگران مشورت مىكند به جهت احترامى كه به آنها گذارده، آنها را پشتيبان خود قرار داده و از آراىشان در يافتن راه درست استفاده مىكند؛ هم از اينرو همه خردمندان پشتيبان او هستند.
اگر زمانه و مردمش صالح شوند و خير و خوبى در همه بسترهاى زندگى جارى و جامعه در قول و عمل معتدل باشد، آنگاه كسى به ديگرى بدگمان شود در حالى كه از او بدى نديده، به يقين به او ظلم نموده است. و اگر زمانه و غالبِ جامعه فاسد باشد و كسى به ديگرى بىهيچ دليلى خوشگمان شده، به او تكيه كند در حالى كه فقط بايد به انسان صالح تكيه نمايد، چنين انسانى خود را فريفته و در معرض خطر قرار داده است، پس نفر اوّل بىجا بدگمان شده و نفر دوّم بىجا خوشگمانى كرده است.
بِبَقَائِهِ، وَ يَسْقَمُ بِصِحَّتِهِ، وَ يُوءْتَى مِنْ مَأْمَنِهِ؟!
به حضرت عليهالسلام عرض كردند: خود را در چه حالى مىيابى [= چگونهاى]؟ فرمود: چگونه است حال كسى كه با ماندنش رو به فنا مىرود، زيرا هر ساعتى كه در دنيا زندگى مىكند در حقيقت يك ساعت از عمر او كاسته مىشود و به همين ترتيب عمر او سپرى مىشود. و در تندرستىاش بيمار مىشود، چون تندرستى موجب بىتوجّهى به بدن مىشود و در نتيجه بيمارى به بار مىآورد. و از محل امنش، او را مىگيرند و مىبرند زيرا عوامل مرگ در درون انسان نهفته است و وجود انسان به دليل نبودن دشمن خارجى محل امن آدمى است.
چه بسيارند كسانى كه در حال گناهند، اما خدا پىدرپى به آنها احسان مىكند و مىخواهد آنها را به تدريج هلاك كند، چنانكه مىفرمايد: «...سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ * وَ أُمْلِي لَهُمْ إِنَّ كَيْدِي مَتِينٌ»(4)«به تدريج آنان را به گونهاى كه درنيابند [گريبان [خواهيم گرفت. و مهلتشان مىدهيم، زيرا تدبير من [ سخت] استوار است».
و بسا مغروران و فريفتگانى كه گمان مىكنند كيفر نمىشوند، زيرا خدا بر كار آنها پرده پوشيده است و رسوايشان نمىكند و گناهانشان را ناديده مىگيرد.
و بسا فريبخوردگانى كه از ستايش مردم مغرور مىشوند و گمان مىكنند كه منزلت آنان به همينگونه است كه مردم مىگويند.
خداوند هيچكس را آنسان كه مهلت داده شدگان را امتحان نموده، نيازموده است، زيرا اگر گنهكاران را تنبيه مىكرد، دست از گناه مىكشيدند و در نتيجه، امتحان در كار نبود، ولى
حضرتش، آنان را رها كرده تا هرچه مىخواهند انجام دهند و بر گناهان خويش بيفزايند و به كيفر كردارشان برسند.
دو گروه درباره من نابود شدند: علاقمندى كه غلوّ مىكند و در فضايل من افراط مىنمايد، مثل كسانى كه حضرتش را خدا مىخوانند، و ديگرى دشمنى كه از من كينهاى در دل داشته باشد، مثل خوارج و ناصبىها و... .
از دست دادن فرصت موجب اندوه است؛ چون وقتى انسان بتواند كارى انجام دهد، اما بىتفاوتى در پيش گيرد، غصه مىخورد.
دنيا به سان مارى است كه چون بر آن دست كشيده شود نرم است، ولى زهرى كشنده در درون دارد. يعنى ظاهر دنيا لذتها و كامروايىها، و باطن آن گناه و محروم شدن از پاداش الهى است كه انسان غفلتزده و ناآگاه از زهر كشنده درونش به آن ميل پيدا مىكند و انسان عاقل آگاهِ از حقايق و پيامدهاى دنيا، از آن مىپرهيزد.
وَ النِّكَاحَ فِي نِسَائِهِمْ، وَ أَمَّا بَنُو عَبْدِ شَمْسٍ فَأَبْعَدُهَا رَأْياً وَ أَمْنَعُهَا لِمَا وَرَاءَ ظُهُورِهَا، وَ أَمَّا نَحْنُ فَأَبْذَلُ لِمَا فِي أَيْدِينَا وَ أَسْمَحُ(1)عِنْدَ الْمَوْتِ بِنُفُوسِنَا، وَ هُمْ أَكْثَرُ وَ أَمْكَرُ(2)وَ أَنْكَرُ(3)، وَ نَحْنُ أَفْصَحُ وَ أَنْصَحُ(4)وَ أَصْبَحُ(5).
از آن حضرت عليهالسلام درباره قريش و ويژگىهاى اخلاقيشان پرسيدند. امام فرمود: قريش بر چند قبيلهاند كه هر كدام صفات ويژهاى دارند: بنىمخزوم در زيبايى و خوشبويى، گل و ريحان قريش هستند؛ لذا ما به سبب شيرينىاى كه در گفتار دارند همدمى و گفتوگوى با مردانشان، و به سبب كمالى كه زنانشان دارند ازدواج با زنانشان را دوست داريم.
بنىعبد شمس - كه بنىاميه از اين طايفهاند - سخت دورانديش و عاقبتنگرند(6). و همپيمانان خود را كه پشت سر آنها قرار دارند بسيار حمايت مىكنند و از رسيدن آزار دشمن به آنها جلوگيرى مىنمايند(7).
بنىهاشم كه ما از اين طايفهايم در آنچه در اختيار داريم بخشندهايم و از مرگ هراسى نداريم و جان خود را در هنگام مرگ سخاوتمندانه تقديم مىكنيم؛ لذا شجاعان عرب از ما خاندان بنىهاشم برخاستند و نامآور شدند.
تعداد بنىعبد شمس از ما بيشتر و مكر و حيلهشان فراوانتر است و زشتچهرهترند، و در برابر نيكىها ناسپاسترند، ولى ما از نظر بيان، شيواسخنتر و از نظر خيرخواهى از همه خيرخواهتر و از حيث چهره از همه زيباتريم.
مَؤُونَتُهُ(1)وَ يَبْقَى أَجْرُهُ.
تفاوت ميان دو عمل چه بسيار است: عملى كه لذّت آن از بين مىرود، ولى گناه و عواقب آن براى انسان باقى مىماند، مثل شهوتهاى حرام و لذت گناه، و عملى كه سختى آن از بين مىرود، ولى پاداش آن براى انسان مىماند، مثل روزه در گرماى تابستان.
روزى حضرت در تشييع جنازهاى شركت كردند و شنيدند كه مردى مىخندد. فرمودند:
گويى مرگ در اين سرا براى ديگران مقرّر شده و ما نمىميريم و به خنده مشغوليم. و نيز گويى حق در اين جهان بر غير ما واجب شده و به حق بىاعتنا هستيم. و گويى اين مردگان را مسافرانى مىپنداريم كه به زودى به سوى ما بازمىگردند. لذا عبرت نمىگيريم و خود را براى منزل هولناك قبر آماده نمىكنيم و به مرگ اهميت نمىدهيم.
آنان را در قبرهايشان جاى مىدهيم و ميراثشان را بىپروا مىخوريم، بىآنكه بينديشيم ما نيز سرنوشتى مانند آنان خواهيم داشت چنانكه گويى ما پس از آنان جاودانه خواهيم ماند؛ و نيز هر پند و پندآموزى را فراموش كردهايم و در حالى كه آماج آفتهاى فراوانى چون بيمارى و فقر و گرفتارى قرار داريم، باز هم عبرت نمىگيريم.
خوشا به حال كسى كه خود را خُرد و ناچيز شمارد و كارهاى خود را بىمقدار انگارد، و درآمد او پاك و پاكيزه باشد نه حرام و آلوده، و درونش سالم باشد و آلوده رذايل نباشد، و سرشتى پاك و نيكو داشته باشد نه آلوده، و افزون بر نيازش از مال و داشتهها انفاق كند، و از زيادهگويى و بيهوده درآيى بپرهيزد، و از آزردنِ مردم دورى گزيند، و به سنّت، يعنى شريعت اسلام بسنده كند و به دستورالعملى جز آنچه اسلام گفته است رو نياورد، و هرگز به بدعت عمل نكند تا مردم او را بدعتگذار نخوانند.
أقول: و من الناس من ينسب هذا الكلام إلى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و كذلك الذي قبله.
سيد رضى مىگويد: برخى از مردم اين سخن و نيز كلام قبل را به پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت مىدهند.
زن اگر غيرت ورزد و مانع ازدواج مجدد شوهر گردد كفر عملى است، چنان كه اگر كسى حج را رها كند مرتكب كفر عملى شده است، زيرا كفر اعتقادى، به معناى انكار اصول وتر ك فروع دين، و كفر عملى به معناى معصيت است. و امّا غيرت ورزيدن مرد، به اين معنا كه زنا نكند و زن را از منكر و پليدى بازدارد، عين ايمان است، زيرا مقتضاى ايمان جلوگيرى از بدكارى است.
هُوَ الْيَقِينُ، وَ الْيَقِينُ هُوَ التَّصْدِيقُ، وَ التَّصْدِيقُ هُوَ الاْءِقْرَارُ، وَ الاْءِقْرَارُ هُوَ الاْءَدَاءُ، وَ الاْءَدَاءُ هُوَ الْعَمَلُ.
اينك چنان اسلام را براى شما وصف مىكنم و حقيقت آن را توضيح مىدهم كه كسى قبل از من براى شما توصيف نكرده باشد: اسلام، تسليم در مقابل اوامر و نواهى الهى است؛ و تسليم، همانا يقين است، زيرا تسليم بدون يقين قلبى ارزشى ندارد و كافى نيست، و يقين، تصديق است، زيرا انسان گاهى از باب جهل مركّب و بدون تصديق، يقين به وجود چيزى دارد و اينْ اسلام نيست؛ و تصديق، اقرار قلبى به حقيقت اسلام در كنار اقرار زبانى است؛ و اقرار، اداى حقوق الهى است، زيرا گاهى اقرار هست، ولى عطا در كار نيست كه اين اقرار صورى و ظاهرى است. مثلاً كسى اقرار مىكند كه صد درهم بدهكارِ زيد است، اما آن را پرداخت نمىكند. قلب نيز گاهى به عقيدهاى اقرار مىكند، اما آمادگى عملكردن مطابقِ آن را ندارد. و اداى حقوقِ الهى عمل با قلب و به كارگرفتن جوارح در امرِ بندگى است.
به عبارت ديگر، اسلامْ عبارت است از اداى حقِ برخاسته از اقرارى كه از تصديق متّكى بر يقين پديد آمده و آن يقين مبتنى بر تسليم باشد.
برخى از شارحان اين كلام حضرت را به گونه ديگرى تفسير كردهاند، و اللّه أعلم.
در شگفتم از بخيل كه چگونه با شتاب به سوى فقر مىرود، چون از ترس آنكه فقير شود
خرج نمىكند، در حالى كه همين بخلورزيدن او موجب زندگى فقيرانه اوست. پس فقرى كه از آن فرار مىكند هم اكنون دامنگير او شده است. و ثروتى كه او به دنبال آن است اكنون آن را از دست مىدهد، چون ثروت بدون خرج كردن، ارزشى ندارد. لذا اگر خرج نكرد ثروت از دست او رفته است، به دليل آنكه از دست رفتنِ لازم، همراه با از دست رفتن ملزوم است. بخيل مانند فقيران زندگى مىكند و در قيامت به جهت ثروتى كه داشته مانند ثروتمندان بازخواست خواهد شد.
و در شگفتم از كسى كه تكبر مىكند در حالى كه ديروز و قبل از آنكه انسان باشد، نطفهاى متعفّن بوده و فردا پس از مرگ نيز مردارى بدبو خواهد شد و بين آن آغاز و اين فرجام، حامل كثافت است.
و در شگفتم از كسى كه درباره وجود خدا ترديد دارد در حالى كه آفريدههايش را مىبيند. پس چرا از اثر پى به مؤثر نمىبرد؟ اين درك، فطرى بشر، بلكه هر جاندارى است كه از وجودِ اثر پى به وجود مؤثر مىبرد.
و در شگفتم از كسى كه مرگ را فراموش كرده در حالى كه مردگان را مىبيند و عبرت نمىگيرد كه فردا خود او نيز به اين كاروان خواهد پيوست.
و در شگفتم از كسى كه آخرت را انكار مىكند در حالى كه دنيا را مىبيند؛ يعنى انسان چگونه قدرت الهى را درباره بازگرداندن اين عالمْ انكار مىكند، درحالى كه دريافته است ايجاد از بازساختن مشكلتر است.
و در شگفتم از كسى كه دنياى فانى را آباد، ولى سراى آخرت را ترك مىكند، در حالى كه آباد كردن سراى جاودان، از پرداختن به سراى عاريتى و زودگذر سزاوارتر است.
كسى كه در عمل كوتاهى كند دچار اندوه از دست رفتنِ دستاوردهاىِ عمل مىگردد. شاعر نيز در اينباره سروده است:
إِذا أَنْتَ لَمْ تَزْرَعْ وَ أَبْصَرْتَ حاصِداً *** نَدَمْتَ عَلَى التَّفْريطِ في زَمَنِ الْبَذْرِ
«چون تخمى نيفشانى، آنگاه دروگرى را ببينى، به علت كوتاهى در زمان بذرافشانى پشيمان خواهى شد».
و خدا به كسى كه براى او در مال و جانِ خود بهرهاى قرار نداده، يعنى آن كه بدنش را در طاعت خدا به زحمت نيندازد و مال خود را در راه خدا انفاق نكند، عنايت نمىكند.
از سرما در آغازش، مثل زمستان، برحذر باشيد و خود را در معرض پايان آن قرار دهيد، مثل سرماى پيش از بهار، زيرا سرما با بدنهاى شما همان مىكند كه با درختان. سرما در آغاز، درختان را بىبرگ مىسازد و گويا برگ درختان را مىسوزاند و چيزى نمىگذارد و پايانش موجب رويش برگ درختان مىشود، با بدنهاى شما نيز چنين مىكند.(4)
شناخت عظمت پروردگار سبب مىشود كه مخلوقات در نظرت خرد و بىمقدار شوند و ديگر در مقابل خدا هيچ اهميّت نداشته باشند و از اينرو، براى تحصيل رضايتشان خدا را نافرمانى نخواهى كرد.
الْمُوحِشَةِ، وَ الْمَحَالِّ(1)الْمُقْفِرَةِ(2)، وَ الْقُبُورِ الْمُظْلِمَةِ، يَا أَهْلَ التُّرْبَةِ، يَا أَهْلَ الْغُرْبَةِ، يَا أَهْلَ الْوَحْشَةِ، أَنْتُمْ لَنَا فَرَطٌ(3)سَابِقٌ، وَ نَحْنُ لَكُمْ تَبَعٌ لاَحِقٌ. أَمَّا الدُّورُ(4)فَقَدْ سُكِنَتْ، وَ أَمَّا الاْءَزْوَاجُ فَقَدْ نُكِحَتْ، وَ أَمَّا الاْءَمْوَالُ فَقَدْ قُسِمَتْ. هَذَا خَبَرُ مَا عِنْدَنَا، فَمَا خَبَرُ مَا عِنْدَكُمْ؟ ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَى أَصْحَابِهِ فَقَالَ: أَمَا لَوْ أُذِنَ لَهُمْ فِي الْكَلاَمِ لاَءَخْبَرُوكُمْ أَنَّ «خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى»(5).
حضرت اميرمؤمنان عليهالسلام هنگام بازگشت از صفين به قبرستان پشت كوفه رسيد. در آنجا خطاب به مردگان فرمود: اى ساكنان ديارى كه وحشت مىآفريند، و محلهايى كه جاندار و همنشينى ندارد و جاىگرفتگانِ در قبرهاى تاريك، اى قرينان خاك، اى همدمان غربت كه انيس و مونسى نداريد، اى همنشينان وحشت و تنهايى كه هيچكس با شما انس ندارد، شما بر ما پيشى گرفتيد و ما نيز مىميريم و به شما ملحق خواهيم شد. پس آگاه باشيد كه خانههاى شما كه در آن مىزيستيد به تصرّف ديگران درآمد و در آن ساكن شدند. و همسرانتان به كابين ديگران درآمدند و دارايىتان تقسيم شد و وارثان بردند و خوردند.
اين بود خبرى كه ما در مورد بازماندگان، اعم از مال و كسان و نزديكانتان داشتيم. حال شما از احوال آخرت چه خبرى داريد؟
آنگاه رو به ياران خود كرد و فرمود: بدانيد كه اگر اينها اجازه سخنگفتن مىيافتند، به شما مىگفتند: «بهترين توشه پرهيزگارى است».
البته وحشتداشتن و غريببودن اهل قبور و موارد ديگرى كه در اين كلام امام ذكر شده، در مقايسه به بدنهاى آنهاست نه ارواحشان، و قبلاً در اينباره سخن گفتهايم.
بِأَبَاطِيلِهَا! أَ تَغْتَرُّ بِالدُّنْيَا ثُمَّ تَذُمُّهَا(1)؟ أَنْتَ الْمُتَجَرِّمُ(2)عَلَيْهَا أَمْ هِيَ الْمُتَجَرِّمَةُ عَلَيْكَ؟ مَتَى اسْتَهْوَتْكَ(3)، أَمْ مَتَى غَرَّتْكَ؟ أَ بِمَصَارِعِ(4)آبَائِكَ مِنَ الْبِلَى(5)أَمْ بِمَضَاجِعِ(6)أُمَّهَاتِكَ تَحْتَ الثَّرَى(7)؟ كَمْ عَلَّلْتَ(8)بِكَفَّيْكَ وَ كَمْ مَرَّضْتَ(9)بِيَدَيْكَ؟ تَبْغِي لَهُمُ الشِّفَاءَ وَ تَسْتَوْصِفُ(10)لَهُمُ الاْءَطِبَّاءَ، غَدَاةَ(11)لاَ يُغْنِي عَنْهُمْ دَوَاوءُكَ، وَ لاَ يُجْدِي(12)عَلَيْهِمْ بُكَاوءُكَ. لَمْ يَنْفَعْ أَحَدَهُمْ إِشْفَاقُكَ، وَ لَمْ تُسْعَفْ(13)فِيهِ بِطَلِبَتِكَ(14)، وَ لَمْ تَدْفَعْ عَنْهُ بِقُوَّتِكَ، وَ قَدْ مَثَّلَتْ لَكَ بِهِ الدُّنْيَا نَفْسَكَ، وَ بِمَصْرَعِهِ مَصْرَعَكَ. إِنَّ الدُّنْيَا دَارُ صِدْقٍ لِمَنْ صَدَقَهَا، وَ دَارُ عَافِيَةٍ لِمَنْ فَهِمَ عَنْهَا، وَ دَارُ غِنىً لِمَنْ تَزَوَّدَ مِنْهَا، وَ دَارُ مَوْعِظَةٍ لِمَنِ اتَّعَظَ بِهَا. مَسْجِدُ أَحِبَّاءِ اللَّهِ، وَ مُصَلَّى مَلاَئِكَةِ اللَّهِ، وَ مَهْبِطُ وَحْيِ اللَّهِ، وَ مَتْجَرُ أَوْلِيَاءِ اللَّهِ. اكْتَسَبُوا فِيهَا الرَّحْمَةَ، وَ رَبِحُوا فِيهَا الْجَنَّةَ. فَمَنْ ذَا يَذُمُّهَا وَ قَدْ آذَنَتْ(15)بِبَيْنِهَا(16)، وَ نَادَتْ بِفِرَاقِهَا، وَ نَعَتْ(17)نَفْسَهَا وَ أَهْلَهَا، فَمَثَّلَتْ لَهُمْ بِبَلاَئِهَا الْبَلاَءَ، وَ شَوَّقَتْهُمْ بِسُرُورِهَا إِلَى السُّرُورِ؟ رَاحَتْ(18)بِعَافِيَةٍ، وَ ابْتَكَرَتْ(19)بِفَجِيعَةٍ(20)، تَرْغِيباً وَ تَرْهِيباً، وَ تَخْوِيفاً وَ تَحْذِيراً. فَذَمَّهَا رِجَالٌ غَدَاةَ النَّدَامَةِ، وَ حَمِدَهَا آخَرُونَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ. ذَكَّرَتْهُمُ الدُّنْيَا فَتَذَكَّرُوا، وَ حَدَّثَتْهُمْ فَصَدَّقُوا، وَ وَعَظَتْهُمْ فَاتَّعَظُوا.
وقتى امام عليهالسلام شنيد كه شخصى دنيا را نكوهش مىكند به او فرمود: اى كه دنيا را به سبب دگرگونى و آزاردادن مردمانش سرزنش مىكنى و خود فريفته دنيا و اباطيل آنى، چگونه به
1) تذمّ: مذمت و سرزنش مىكنى.
2) متجرّم: ادعاى جرم كننده.
3) استهوت: عقل تو را زايل كرد.
4) مصارع: جمع مصرع، محل افتادن و از پاى درآمدن.
5) بلى: فنا و نابودى.
6) مضاجع: جمع مضجع، يعنى آرامگاه.
7) ثری: خاک.
8) عللت: بيماردارى كردى، خدمت بيمار كردى.
9) مرّضت: پرستارى و مريضدارى كردى.
10) تستوصف: دارو و درمان خواستى، نسخه خواستى.
11) غداة: وقت، هنگام.
12) يجدي: مفيد است.
13) لم تسعف: براى رسيدن مطلوبت يارى نمىشوى.
14) طلبة: مطلوب.
15) آذنت: اعلام كرد.
16) بين: جدايى.
17) نعت: خبر از دست دادن عزيزى را داد.
18) راحت: از رواح گرفته شده، يعنى به شب رساند.
19) ابتكرت: از بكرة گرفته شده، يعنى به صبح رساند.
20) فجيعة: حادثه هولناك و دردناك.
وسيله اين دنيا فريب مىخورى آنگاه آن را سرزنش مىكنى؟ جمله، استفهام انكارى است.
آيا تو بايد بر ضد دنيا اعلام جرم كنى يا دنيا بايد بر ضد تو اعلام جرم كند؟ زيرا تو دنيا را شناختهاى و دنيا خود را به تو شناسانده و نقص خود را به تو نمايانده است و در عين حال به آن روى آوردهاى.
چه زمانى دنيا عقل تو را زايل ساخته؟ كه اين نيز استفهام انكارى است. و چه زمانى تو را فريب داده است؟ آيا با از پاى درآمدن پدرانت تو را فريب داده است؟ آيا از پاى درآمدن پدرانت كه دنيا آنها را به تو نشان داده است براى بيدار كردنت بسنده نيست؟ آيا دنيا با آرامگاههاى مادرانت در زير خاك، تو را فريفته است؟
وانگهى تو خود چه بسيار بيماران را پرستارى كردهاى؟ و براى آنها طلب شفا نمودهاى! و چه فراوان از پزشكان براى آنها نسخه و دارو خواستهاى در حالى كه دارويت آنها را بىنياز نساخت و گريهات آنان را سودى نبخشيد و دلسوزى و مهربانىات دردى از ايشان دوا نكرد و تو با درخواست دارو و شفا كارى براى آنها نكردى و با قدرت و توان خودت بيمارى آنها را برطرف نساختى؟ پس چرا از آنان عبرت نگرفتى؟
دنيا براى تو مثالى از پيشينيان زده و آن را در اختيار تو نهاده تا خويش را با آنان بسنجى و فرجام خود را همانند سرنوشتشان بدانى. نيز به تو فهمانده كه محل فنا و نابودى آنها بوده و همچنين محل فناى تو نيز خواهد بود.
البته دنيا محاسنى نيز دارد، زيرا سراى صدق و راستى است در صورتى كه كسى با او با صداقت رفتار كند و بخواهد دنيا حقيقت خود را بىپرده و صادقانه به وى بگويد دنيا نيز دريغ نخواهد كرد. و سراى عافيت و تندرستى است، در صورتى كه كسى بفهمد چگونه با دنيا رفتار كند تا از بلاهاى آن، يعنى گناهان، در امان بماند.
و بدان كه دنيا سراى ثروت و بىنيازى است براى كسى كه از آن توشه برگيرد؛ يعنى باعث غناى انسان در آخرت مىگردد، در صورتى كه انسان، توشهاى كارساز، يعنى عمل
صالح برگيرد. و سراى موعظه است براى كسى كه از مصيبتها و تحوّلات آن پند گيرد.
و محل سجده دوستان خداست، زيرا آنها در دنيا براى خدا سجده مىكنند. و نيز نمازخانه فرشتگان الهى است، زيرا آنان در دنيا براى خدا نماز مىگزارند. و محل نزول وحى الهى است، كه وحى در دنيا بر پيامبران عليهمالسلام نازل مىشده است.
و دنيا بازار سوداگرى اولياى خداست، زيرا آنان دنيا را سراىِ تجارت قرار داده و پاداش آخرت را در آن به دست مىآورند. و در آن رحمت را كسب مىكنند، چون اسباب رحمت، يعنى ايمان و عمل صالح در دنيا كسب مىشود. و بهشت را در آن به عنوان سود عمل خويش به دست مىآورند، زيرا بهشت مزد ايمان و عمل صالح است.
حال كه دنيا ناپايدارى خود را اعلام نموده و با صداى بلند جدايى خود را اعلام كرده و گفته كه از مردگان جدا شده است و فناى خود و ساكنان خود را با اظهار احوال خود خبر داده، كسى را نفريفته است، پس چه كسى مىتواند دنيا را با اين اوصاف سرزنش كند؟
بنابراين، دنيا براى اهل خود با نشاندادن بلاهاى دنيوى، نمونهاى از بلاى اخروى را براى كافران و گناهكاران به نمايش درآورده است و مردم را با سرور خويش به دستيابى سرور جهان آخرت تشويق كرده است.
دنيا شامگاهانِ انسان را به تندرستى به سر مىآورد، و بامدادانش را با بلا و گرفتارى همراه مىسازد تا انسان هم به آخرت شوق يابد و هم از دنيا بترسد و هم گنهكاران بهراسند و هم فريبخوردگان بيدار شوند و به خود آيند.
لذا گروهى در عرصه پشيمانى (قيامت)، دنيا را سرزنش مىكنند كه چرا نتوانستند از آن بهره گيرند؟ و عدهاى در قيامت آن را مىستايند، زيرا توانستهاند از فرصت دنيوى استفاده كنند و از پاداش الهى بهرهمند شوند. اين حالت از آنروست كه تا وقتى در دنيا بودند، هشدارهاى دنيا را درباره رنجهايى كه بر مردم وارد مىكند به گوش گرفتند و آنگاه كه از كيفر منكرگرايى پرده بر مىداشت، آن را تصديق و از بدى پرهيز كردند و آموزههايش را به
كار بستند. بنابراين در آخرت دنيا را - كه آنان را از پاداش الهى برخوردار كرده - مىستايند.
در اين جملهها «ل» براى عاقبت است مثل: «فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا...»(2)«پس خاندان فرعون او را [ از آب] برگرفتند تا سرانجام دشمن [جان] آنان باشد». پس مخاطب اين سخن امام عليهالسلام همه انسانها هستند و بايد بدانند كه عاقبت به دنيا آمدن، مردن و عاقبت جمع كردن، فنا و عاقبت بنا كردن، ويرانى است.
دنيا گذرگاه است، نه محل استقرار، چون انسان از شكم مادر خارج شده و از رهگذر دنيا به سمت آخرت مىرود. و مردم در دنيا بر دو گروهند:
گروهى كه فرجام خود را به شهوات گذراى دنيا فروختند؛ يعنى گويى بىمحابا، براى رسيدن به شهوات و اميال حرام، خود را به دست كيفر سپردند و در نتيجه خود را هلاك كردند.
گروهى كه خود را با عمل و طاعت خريدهاند و از آتش و عذاب رهانيدهاند.
وَ قَالَ عليهالسلام : لاَ يَكُونُ الصَّدِيقُ صَدِيقاً حَتَّى يَحْفَظَ أَخَاهُ فِي ثَلاَثٍ: فِي نَكْبَتِهِ وَ غَيْبَتِهِ وَ وَفَاتِهِ.
انسان، هنگامى دوست حقيقى است كه برادر دينى خود را در سه جا كه نياز شديد به محافظت و يارى دارد، حفظ كند:
در هنگامى كه گرفتارى و مصيبتى براى او رخ داده، بايد او را كمك كند و از بند گرفتارى رهايش سازد. و در نبودنش آبروى او را حفظ كند و براى دستاندازى به مال او فرصت را غنيمت نشمارد. و پس از مرگش، حقوقش را بجاى آورد و گرامىاش بدارد و مشكلات خانواده او را برطرف سازد.
هر كس از چهار نعمت خدا بهرهمند شود، از چهار چيز محروم نمىشود:
آنكه از نعمت دعا برخوردار گردد، از اجابت محروم نخواهد شد. جالب توجه آن است كه بايد خدا اجازه دعاكردن را به بنده بدهد، چنانكه در دعاى افتتاح مىخوانيم: «اللّهمّ أَذِنْتَ لي فِي دُعائِكَ وَ مَسْأَلَتِكَ؛ بار خدايا، تو خود اجازه دعا و درخواستِ از حضرتت را به من عنايت فرمودى.
آنكه [نعمت] توبه داده شده، از قبول توبهاش محروم نخواهد شد.
آنكه توفيق استغفار يافت، از آمرزش نيز برخوردار خواهد شد، يعنى اگر كسى توفيق طلب مغفرت يافت و از خدا بخواهد بر او ستّارى كند، خداوند او را از آمرزش محروم نكرده و در دنيا و آخرت او را رسوا نمىنمايد.(1)
1) ناگفته نماند كه بين توبه و استغفار عموم و خصوص من وجه است، يعنى در برخى موارد، توبه صادق است، ولى استغفار صادق نيست، مثل توبه عملى كه بدون آمرزش خواستن لفظى تحقق مىيابد و گاهى نيز عكس آن صادق است، مانند اين كه انسان، به زبان استغفار كند، اما در رفتار اين گونه نباشد.
قال الرضي: و تصديق ذلك كتاب اللّه، قال اللّه في الدعاء: «ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ»(1)وَقَالَ في الاستغفار: «وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللّهَ يَجِدِ اللّهَ غَفُوراً رَحِيماً»(2)وَ قَالَ في الشكر: «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لاَءَزِيدَنَّكُمْ»(3)وَ قَالَ في التوبة: «إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ فَأُولئِكَ يَتُوبُ اللّهُ عَلَيْهِمْ وَ كانَ اللّهُ عَلِيماً حَكِيماً»(4).
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: تصديق اين روايت در قرآن كريم آمده است، چنانكه خداوند درباره دعا مىفرمايد: «مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم». و درباره استغفار مىفرمايد: «و هركس كار بدى كند، يا بر خويشتن ستم ورزد سپس از خدا آمرزش بخواهد، خدا را آمرزنده مهربان خواهد يافت». و درباره شكر مىفرمايد: «اگر واقعا سپاسگزارى كنيد، [نعمت] شما را افزون خواهم كرد». و در مورد توبه مىفرمايد: «توبه نزد خداوند، تنها براى كسانى است كه از روى نادانى مرتكب گناه مىشوند، سپس به زودى توبه مىكنند. اينانند كه خدا توبهشان را مىپذيرد، و خدا داناى حكيم است».
نماز موجب تقرب هر پرهيزگار به پروردگار است، زيرا تقواپيشگان با نماز، به رضايت الهى دست مىيابند. و حج، جهاد هر انسان ناتوانى است كه از رفتن به جبهه محروم است،
لذا با رفتن به حج جهاد را جبران مىنمايد.
و هر چيز زكاتى دارد كه موجب تزكيه آن مىگردد، كه روزهگرفتن زكات بدن است، زيرا بدن را از گناهان تطهير مىكند. و جهادِ زن، نيك شوهردارى كردن است كه اگر چنين كرد مانند آن است كه در راه خدا جهاد كرده باشد.
رزق و روزى را با صدقهدادن بر خود فرود آوريد، زيرا صدقه روزى را فزونى مىبخشد.
هركه يقين داشته باشد خدا انفاق را جبران مىكند، كريمانه و بىدريغ عطا و بخشش مىكند.
روزى و يارى از آسمان به اندازه هزينه انسان براى او فرو فرستاده مىشود.
هركه در امر معاش ميانهروى در پيش گيرد و در مال خود به اسراف و تبذير روى نياورد، هرگز نيازمند نمىگردد.
كمى تعداد عائله و فرزندان نوعى راحتى است، چون خروج از تنگناى مالى يا با كثرت مال صورت مىگيرد يا با اندك بودن نانخور.
مهربانى نيمى از عقل است، زيرا عقل موجب اصلاح دين و دنياى انسان است و مهربانى با مردم در معاشرت، معامله و امثال اينها موجب اصلاح دنياى آدمى است و آنكه با اخلاق خوب خود با مردم دوستى ورزد، بىترديد منافع دنيايى خويش را تأمين خواهد كرد.
اندوه نيمى از پيرى است، چون پيرى موجب ضعف بدن و ضعف روح مىگردد، ولى غصه فقط موجب ضعف نفس است، لذا نيمى از پيرى را رقم مىزند.
صبر، به اندازه مصيبت است، بدين معنا كه اگر مصيبت سنگين باشد، خداى سبحان او را صبورتر مىسازد و اگر بلا معمولى باشد صبر نيز مطابق آن خواهد بود. و هركس در هنگام مصيبتديدن، دست بر ران خود بزند و بىتابى كند و راضى به قضاى الهى نباشد، ثواب صبر خود را از بين برده است و پاداشى ندارد.
چه بسيارند روزهدارانى كه جز گرسنگى و تشنگى بهرهاى از روزه خود نمىبرند، زيرا مرتكب امورى مثل غيبت و تهمت و... مىشوند كه خشم پروردگار را بر مىانگيزند و لذا در مقابل روزه خود پاداشى ندارند.
و بسا كسانى كه نماز شب مىخوانند، اما از نماز شب خود جز رنج شبزندهدارى و
ناراحتى بهره ديگرى ندارند، چون در عبادت اخلاص ندارند و اگر داشته باشند، كارى مىكنند كه آن عمل باطل گردد.
چه خوش است خواب انسانهاى عاقل و هوشمند و افطار آنها كه با عقل و فرزانگى ثواب الهى را به دست مىآورند! هم خواب راحت مىكنند و هم غذا مىخورند و هم ثواب الهى را مىبرند، به خلاف افراد احمق كه رنج شبزندهدارى و گرسنگى و تشنگى را بر خود هموار مىكنند، ولى هيچ پاداشى ندارند، زيرا راحت دنيا را با نماز و روزه [بىمحتوا و ناپذيرفته] خود از دست مىدهند و پاداش اخروى هم به دست نمىآورند.
ايمان خود را با صدقهدادن از تباهى حفظ كنيد، زيرا پرداختِ محبوبترين چيز نزد انسان يعنى مال در راه رضاى خداوند، ملكه ايمان را در وجود انسان مستقرّ و ريشهدار مىسازد. و اموالتان را با دادن زكات حفظ كنيد زيرا به لطف خدا، دادن زكات باعث حفظ مال است. و امواج بلا را با دعا دفع كنيد، چون خدا دعا را اجابت و دعاكننده را حفظ خواهد كرد.
كميل(1)بن زياد مىگويد: روزى حضرت اميرمؤمنان، على بن ابىطالب عليهالسلام دستم را گرفت و به سوى صحرا روانه شد و چون به صحرا رسيد، آهى بلند و اندوهگنانه كشيد و فرمود:
اى كميل، اين دلها كه به امانت به انسانها داده شدهاند، ظروفى هستند كه اخلاق و معنويّات را در خود جاى مىدهند. و بهترين دلها آن است كه ظرفيت و گنجايش فزونترى داشته باشد و علوم و معارف بيشترى را در خود جاى بدهد. پس اى كميل، آنچه را كه به تو مىگويم به خاطر بسپار و در قلبت حفظ كن [و بدان كه [مردمان بر سه دستهاند:
عالم ربّانى، يعنى عالمى كه خدايى است، و براى رضاى خدا مىآموزد وخود به دانسته خويش عمل مىكند.
و دانشجويى كه براى نجاتْ علم مىآموزد، ولى به مرتبه عالم نرسيده، و در واقع براى نجات خود، نه براى ريا و فخرفروشى مىآموزد.
و مگسهايى كه بر هر مكانى مىنشينند، يعنى كسانى كه پختگى و فهم دقيق ندارند، در پى هركه بانگى برآورد و فراخواند، روانند، خواه به سوى حقّ باشد، خواه در جهت باطل. اينان مانند خاشاك با هر بادى به اينسو و آنسو روند، و از فروغ دانش بهرهمند نمىشوند، و هيچ تكيهگاهى ندارند و راه مستقيم و حقّى را براى آينده خود انتخاب نمىكنند.
يَا كُمَيْلُ، الْعِلْمُ خَيْرٌ مِنَ الْمَالِ، الْعِلْمُ يَحْرُسُكَ وَ أَنْتَ تَحْرُسُ الْمَالَ، وَ الْمَالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَةُ، وَ الْعِلْمُ يَزْكُوا(2)عَلَى الاْءِنْفَاقِ، وَ صَنِيعُ(3)الْمَالِ يَزُولُ بِزَوَالِهِ. يَا كُمَيْلَ بْنَ زِيَادٍ، الْعِلْمُ دِينٌ(4)يُدَانُ بِهِ، بِهِ يَكْسِبُ الاْءِنْسَانُ الطَّاعَةَ فِي حَيَاتِهِ، وَ جَمِيلَ الاْءُحْدُوثَةِ(5)بَعْدَ وَفَاتِهِ، وَ الْعِلْمُ حَاكِمٌ، وَ الْمَالُ مَحْكُومٌ عَلَيْهِ. يَا كُمَيْلُ، هَلَكَ خُزَّانُ الاْءَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْيَاءٌ، وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِيَ
الدَّهْرُ، أَعْيَانُهُمْ(1)مَفْقُودَةٌ، وَ أَمْثَالُهُمْ(2)فِي الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ. هَا(3)، إِنَّ هَاهُنَا لَعِلْماً جَمّاً لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً(4)(وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَى صَدْرِهِ).
اى كميل، علم بهتر از مال است، زيرا علم نگاهبان توست، بدين معنى كه راه نجات و بيراهه هلاكت را به انسان مىنماياند، لذا انسان از راه هلاك اجتناب و دورى مىگزيند.
در مقابل، تو بايد مال را حفظ كنى و گرنه آن را مىربايند يا از بين مىرود.
و مال با خرج كردن كاستى مىگيرد، ولى علم افزايش مىيابد؛ چون انسان وقتى دانشى را تعليم مىدهد، ملكه علم و دانش در او تقويت و ماندگارتر مىشود و اين مطلب مسلّم است و نيازى به اثبات ندارد.
و دوستى كسى كه به سبب مال تو را دوست مىدارد با نابودى مال، از بين مىرود، ولى چون علم همواره باقى است، دوستداران دانش، همچنان دوست انسان مىمانند.
اى كميل بن زياد، علم راه و روشى است كه پيموده مىشود، چرا كه مرشد و راهنماى انسان است. هم به وسيله دانش است كه انسان در زندگى خود مىتواند مردم را پيرو خود گرداند(5)و پس از مرگ ستايش مردم را برانگيزد، چرا كه عالم را پس از مرگ نيز مىستايند.
دانش حاكم بر مال است و هرجا كه خواست آن را مىكشاند و هزينه مىنمايد ولى مال محكوم علم و دانش است و هرجا كه علم بگويد بايد برود و مصرف شود [و چه بسيار، بين حاكم و محكوم تفاوت است].
اى كميل، نگهبانانِ ثروت نابود شدهاند، آنهم در حالىكه علما همواره زندهاند، زيرا مردم از ثروتمندان نامى نمىبرند و ستايشى نمىكنند و حيات حقيقى انسان در دنيا با
1) أعيان: اجساد.
2) أمثال: اشباح و يادها.
3) ها: اسم فعل امر است به معناى «خذ؛ بگير»، و يا اينكه اصل آن هاه و لفظى است كه از انسان اندوهگين هنگام تنفس عميق بر مىآيد، آه.
4) حملة: جمع حامل، يعنى حملكننده.
5) احتمال دارد كه منظور كسب طاعت خدا باشد اما به قرينه جمله بعد، معناى اول به منظور امام عليهالسلام نزديكتر است.
نيكنامى و ستايش مردمان از اوست. و عالمان تا پايان روزگار زنده و جاويدند، هرچند بدن آنها زير خاك باشد، چرا كه نامشان بر سر زبانها و يادشان در دلهاست. آنگاه امام عليهالسلام با دست به سينه خود اشاره كردند و فرمودند: آه، آه، اينجا دانشى سرشار و انبوه نهفته است. اى كاش كسى را مىيافتم كه حامل اين دانشها باشد و براى او آشكار گردانم.
بَلَى(1)أَصَبْتُ لَقِناً(2)غَيْرَ مَأْمُونٍ عَلَيْهِ، مُسْتَعْمِلاً آلَةَ الدِّينِ فِي الدُّنْيَا، وَ مُسْتَظْهِراً(3)بِنِعَمِ اللَّهِ عَلَى عِبَادِهِ، وَ بِحُجَجِهِ عَلَى أَوْلِيَائِهِ، أَوْ مُنْقَاداً(4)لِحَمَلَةِ الْحَقِّ لاَ بَصِيرَةَ لَهُ فِي أَحْنَائِهِ(5)، يَنْقَدِحُ(6)الشَّكُّ فِي قَلْبِهِ لاِءَوَّلِ عَارِضٍ مِنْ شُبْهَةٍ. أَلاَ لاَ ذَا وَ لاَ ذَاكَ. أَوْ مَنْهُوماً(7)بِاللَّذَّةِ، سَلِسَ(8)الْقِيَادِ لِلشَّهْوَةِ، أَوْ مُغْرَماً(9)بِالْجَمْعِ وَ الاِدِّخَارِ(10)، لَيْسَا مِنْ رُعَاةِ(11)الدِّينِ فِي شَيْءٍ، أَقْرَبُ شَيْءٍ شَبَهاً بِهِمَا الاْءَنْعَامُ السَّائِمَةُ(12)، كَذَلِكَ يَمُوتُ الْعِلْمُ بِمَوْتِ حَامِلِيهِ.
بله، تيزهوشانى كه اين علم و دانش را زود درمىيابند، يافتم، اما به آنها چندان اعتماد ندارم و مىترسم اين علم را در امر دنيا به كار گيرند، لذا به آنها نياموختم. منظور امام عليهالسلام غالب مردم است كه از علم فقط رسيدن به دنيا را مىخواهند و دانش را كه وسيله سودمندى براى دين است در راه نيل به دنيا به كار مىبندند، از نعمتهاى الهى براى آزار بندگانش استفاده مىكنند، و از استدلالها و حجتهاى خدا در راه جدال با اولياى او سود مىجويند.
البته، گروه ديگرى را نيز يافتم كه مطيع حاملان حقند، ولى از پيچ و خمها و دقايق و زواياى آن علوم ناآگاهند. لذا شايسته نيستند كه اين علوم در اختيار آنها قرار بگيرد، زيرا
1) بلى به صورت استثنا، ولى منقطع است.
2) لقن: باهوش.
3) مستظهر: پشتگرم.
4) منقاد: مطيع، كه عطف بر لقنا است.
5) أحناء: جمع حنو، يعنى پيچ و خم.
6) ينقدح: آتش مىافروزد.
7) منهوم: حريص، و منهوما نيز عطف بر لقنا است.
8) سلس القياد: لجام گسيخته.
9) مغرم: حريص و مغرما نيز عطف بر لقنا است.
10) إدخار: ذخيره كردن.
11) رعاة: جمع راعى؛ يعنى رعايت كننده.
12) سائمة: حيوان علفخوارى كه در صحرا مىچرد.
مقلّدانى خشك و بىمغزند كه جرقه ترديد، مانند آتشى كه از آتشزنه بر مىجهد، به اندك محركى و با نخستين شبههاى، از دل آنها برمىخيزد و چون نيروى دفاعى و بينش علمى ندارند، نمىتوانند پايدار بمانند.
هيچ يك از اين دو شايستگى حمل علم و دانش مرا ندارند؛ نه آن هوشمندانى كه علم را در امور دنيايى به كار مىبرند و نه آن خشكمغزانى كه در شناخت دين بصيرت ندارند.
گروه ديگرى را نيز يافتم كه بسيار شهوتران و غرق در لذتها و افسارگسيخته و در پى تأمين شهوات و غذاهاى لذيذ و لباس فاخر و مقام و منزلت اجتماعى هستند.
و كسان ديگرى يافتم كه سختْ به دنبال مال دنيا و ثروتاندوزىاند.
اين دو گروه (منهوم و مغرم) نيز هيچگاه از دين حفاظت نمىكنند و با هيچيك از شئون دينى همسانى و پيوندى ندارند و بيشتر به جانوران علفخوار مىمانند كه در صحرا مىچرند و تمام دغدغه آنان چريدن است و شكم پر كردن. آيا چنين كسانى لياقت حفظ علم را دارند يا نگاهبان خوبى براى دين هستند؟ اين چنين است كه علم با مرگ عالم از بين مىرود، زيرا حاملانِ شايسته آن از دنيا رفتهاند و ديگر جايگزينى ندارند.
اللَّهُمَّ بَلَى، لاَ تَخْلُو الاْءَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ، إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً، أَوْ خَائِفاً مَغْمُوراً(1)، لِئَلاَّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَيِّنَاتُهُ. وَ كَمْ ذَا وَ أَيْنَ أُولَئِكَ؟ أُولَئِكَ وَ اللَّهِ الاْءَقَلُّونَ عَدَداً، وَ الاْءَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً. يَحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَيِّنَاتِهِ، حَتَّى يُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ، وَ يَزْرَعُوهَا فِي قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ. هَجَمَ(2)بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ، وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْيَقِينِ، وَ اسْتَلاَنُوا(3)مَا اسْتَوْعَرَهُ(4)الْمُتْرَفُونَ(5)، وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ. وَ صَحِبُوا الدُّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الاْءَعْلَى. أُولَئِكَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ، وَ الدُّعَاةُ إِلَى دِينِهِ. آهِ آهِ(6)شَوْقاً إِلَى
رُوءْيَتِهِمْ! انْصَرِفْ يَا كُمَيْلُ إِذَا شِئْتَ.
آرى، چنانكه گفتم اين چهارگروه شايسته حمل علم و دانش نيستند، ولى هيچگاه زمين از قائمى كه حجّت الهى را تبيين و تشريح نمايد، خالى نمىماند، ظاهر كه همه مردم او را بشناسند و يا پنهان باشد و ترسيده از ظلم ظالمان و منتظر ظهور؛ ولى مانند موسى عليهالسلام كه مدتى از نظرها دور و پنهان شد، حضرت مهدى - ارواحنا فداه - نيز در پس پرده غيبت قرار دارد تا حجتهاى الهى، زوال نپذيرند و ماندگار بمانند.
و اين قائمين چند تن هستند؟ و از بيم ستمگران كجا به سر مىبرند؟ اين بيان امام عليهالسلام استفهام است، و بر اندك شمار بودن اين افراد دلالت دارد.
به خدا سوگند كه اين قائمين در شمارْ بسيار اندك و از نظر منزلت نزد پروردگار بسيار باعظمت هستند. خدا دلائل و احكام خود را به وسيله اين بزرگواران حفظ نموده و آنگاه كه مرگ آنها فرا رسد آن احكام و دلائل را به افرادى همسنگ خود به امانت مىسپرند و در دلهاى افرادى نظير خود، چونان بذرى مىكارند تا در دل آنها استوار گردد.
دانشِ ناشىِ از حقيقتِ بصيرت به سويشان سيلآسا هجوم مىآورد آنگونه كه به سان چشمهاى مىجوشد و آنها اين علم را فرا مىگيرند و به آن آراسته مىگردند، و با روح يقينِ پايدار و زوالناپذير، همآغوشند، و آنچه مترفان و دنياپرستان، سخت و دشوار مىپندارند، يعنى طاعت الهى و زهد در دنيا، اينان سهل و آسانش مىبينند، و با آنچه جاهلان و نادانان از آن گريزان هستند، يعنى طاعت و عبادت الهى، انسِ پايدارى دارند.
و در دنيا با بدنهايى زندگى مىكنند كه جانهايشان به بهشت و رضوان الهى تعلّق دارد [و زبان حالشان اين است:
هرگز حديث حاضر غايب شنيدهاى *** من در ميان جمع و دلم جاى ديگر است]
آنان جانشينان خدا در روى زمين و به احكام و دلائل او آشنايند و مردم را به سوى دين و شريعت الهى دعوت مىكنند.
آه، آه چه بسيار مشتاق ديدارشان هستم!
آنگاه فرمودند: اى كميل، اينك اگر مىخواهى بروى برو. سخنم همينجا پايان يافت.
آدمى زير زبان خود پنهان است و وقتى كه لب به سخن مىگشايد شخصيت و ارزش او آشكار مىشود، ولى تا وقتى كه سخن نگويد همچنان پنهان است، مانند چيزى كه در زير پوششى قرار گرفته است و تا سرپوش كنار نرود، ماهيت آن شناخته نمىشود.
[تا مرد سخن نگفته باشد *** عيب و هنرش نهفته باشد]
نابود شده است كسى كه ارزش خود را نشناسد؛ چون اگر انسان چنين باشد استعداد خود را در آنچه شايسته آن است صرف نمىكند و به تحصيل علم و ادب نمىپردازد و در پى كسب سعادت نخواهد بود.
آن حضرت عليهالسلام در پاسخ به درخواست كسى كه از ايشان موعظه خواسته بود، فرمودند: از كسانى مباش كه بدون عمل صالح، به آخرت اميد دارند، و با آرزوهاى دور و دراز توبه را به تأخير مىافكنند؛ زيرا آرزو دارند كه هميشه در دنيا بمانند و مىگويند: بالاخره در آخر
عمر توبه خواهيم كرد.
درباره تركِ دنيا و لذّاتِ آن، چون پارسايان سخن مىگويند و مانند شيفتگان دنيا رفتار مىكنند. اگر چيزى از مال دنيا به آنها داده شود سير نمىشوند و به چيزهاى ديگر چشم طمع دوختهاند، و اگر مال دنيا از آنان دريغ شود، آزمندانه خواهان رسيدن به آن مىباشند، در آنچه به دست آوردهاند ناسپاس و درباره باقىمانده آن، پىگيرند تا آن را به دست آرند.
از كارهاى زشت و ناپسند باز مىدارند، ولى خود از انجام دادن منكرات دريغ ندارند. و به خوبىها فرمان مىدهند، ولى خود از انجام دادنِ آنها سر باز مىزنند،
افراد نيكوكار را دوست دارند، اما بر اثر تنبلى كارهاى خود را با كار آنان منطبق و همسو نمىسازند، و از افراد گنهكار رويگردان و بيزارند لكن مانند آنها تن به گناه مىدهند.
به سبب گناهان خود از مرگ گريزان و ناخشنودند، ولى همچنان مرتكب گناهانى مىشوند كه به سبب آن از مرگ در هراسند.
إِنْ سَقِمَ ظَلَّ نَادِماً، وَ إِنْ صَحَّ أَمِنَ لاَهِياً(1)، يُعْجَبُ بِنَفْسِهِ إِذَا عُوفِيَ، وَ يَقْنَطُ إِذَا ابْتُلِيَ، إِنْ أَصَابَهُ بَلاَءٌ دَعَا مُضْطَرّاً، وَ إِنْ نَالَهُ رَخَاءٌ أَعْرَضَ مُغْتَرّاً(2)، تَغْلِبُهُ نَفْسُهُ عَلَى مَا يَظُنُّ، وَ لاَ يَغْلِبُهَا عَلَى مَا يَسْتَيْقِنُ. يَخَافُ عَلَى غَيْرِهِ بِأَدْنَى مِنْ ذَنْبِهِ، وَ يَرْجُو لِنَفْسِهِ بِأَكْثَرَ مِنْ عَمَلِهِ. إِنِ اسْتَغْنَى بَطِرَ وَ فُتِنَ، وَ إِنِ افْتَقَرَ قَنِطَ وَ وَهَنَ، يُقَصِّرُ إِذَا عَمِلَ، وَ يُبَالِغُ إِذَا سَأَلَ.
چون بيمار شوند از گناهان گذشته پشيمان مىشوند و آنگاه كه سلامت يابند احساس امنيّت مىكنند و به خوشگذرانى و عيشونوش مىپردازند.
در حال تندرستى متكبر و خودخواهند و گمان مىكنند كه همه خيرات براى آنها رقم خورده است، ولى وقتى كه بيمار، فقير يا گرفتار شوند از رحمت الهى نوميد مىگردند.
چون بلايى به آنان رسد دست به دعا برمىدارند و دچار اضطرار مىشوند و اگر به
خوشى و رفاه رسند غافل مىشوند و از خدا روى مىگردانند.
آنگاه كه گمان مىبرند يك لذّت دنيايى حاضر وجود دارد، نفْس آنها چيره مىشود تا به آن لذت برسند، اما درباره لذّت يقينى آخرت بر نفس خود چيره نمىشوند و به عبادت نمىپردازند تا به سعادت يقينى و بهشت حتمى و جاودانه برسند.
بر ديگران به گناهى كمتر از آنچه خود مرتكب مىشوند مىترسند، در حالى كه گناهان خودشان كمتر از گناه آنها نيست، مثلاً اگر آنها درهمى دزديدهاند اينها دينارى دزديدهاند. و براى خود در كار اندكى كه انجام دادهاند، به پاداش بيشترى اميد دارند.
وقتى بىنياز شوند و ثروت و مالى بدست آورند سر به طغيان و سركشى برمىدارند، و مغرورانه دست به گناه مىآلايند، و چون نيازمند شوند نااميد و در عبادات سست مىشوند و تحمّل فقر را ندارند. پس نه در هنگام ثروت سپاسگزار الهى و نه در هنگام فقر به رحمت حضرتش اميدوارند.
به هنگام عمل كوتاهى مىكنند، و چنان كه شايسته است آن را انجام نمىدهند و گاهِ درخواستْ پافشارى مىورزند. پافشارى زياد در درخواستْ موجب ناراحتى آن فردى است كه چيزى از او درخواست شده است، و لذا خداوند در قرآن مىفرمايد: «لا يَسْئَلُونَ النّاسَ إِلْحافاً»(1)«از مردم درخواستهاى مصرّانه نمىنمايند».
إِنْ عَرَضَتْ لَهُ شَهْوَةٌ أَسْلَفَ الْمَعْصِيَةَ، وَ سَوَّفَ(2)التَّوْبَةَ، وَ إِنْ عَرَتْهُ مِحْنَةٌ انْفَرَجَ عَنْ شَرَائِطِ الْمِلَّةِ. يَصِفُ الْعِبْرَةَ وَ لاَ يَعْتَبِرُ، وَ يُبَالِغُ فِي الْمَوْعِظَةِ وَ لاَ يَتَّعِظُ، فَهُوَ بِالْقَوْلِ مُدِلٌّ(3)، وَ مِنَ الْعَمَلِ مُقِلٌّ(4)، يُنَافِسُ(5)فِيمَا يَفْنَى، وَ يُسَامِحُ فِيمَا يَبْقَى، يَرَى الْغُنْمَ مَغْرَماً، وَ الْغُرْمَ مَغْنَماً، يَخْشَى الْمَوْتَ وَ لاَ يُبَادِرُ الْفَوْتَ.
اگر شهوت نامشروعى پيش آمد، گناه را مقدّم مىدارند و توبه را به آينده وامىگذارند؛ زيرا آنها هماره به دنبال رسيدن به شهواتاند. و اگر براى آنها گرفتارى پيش آيد از طريقت و شرايط امّت اسلامى، يعنى صبرِ در هنگام رسيدن بلا و پايورزى در مصيبتْ دور مىشوند.
مواعظ را نيك مىدانند و به خوبى توصيف مىكنند، ولى خود پند نمىگيرند، و در موعظهكردن ديگران سختكوشند، اما خودْ با اطاعت از اوامر الهى و پرهيز از نواهى، پندپذير نمىباشند. در سخنگفتن سرآمد همگان و در عملْ سخت كمكارند.
در به دست آوردن آنچه فانى است، يعنى دنيا، با ديگران به رقابت بر مىخيزند و در امور جاودانى و پايدار، يعنى آخرت، مسامحه و تساهل مىنمايند.
غنيمت، يعنى صرف و انفاق مال در راه آخرت را زيان مىدانند و مىپندارند اگر صدقهاى بدهند از دستشان رفته است، و خسارت حقيقى، يعنى صرف مال در راه شهوات و لذّات را غنيمت و بجا مىانگارند. اين در حالى است كه صرف چنين هزينههايى اگر كيفر نداشته باشد قطعاً پاداشى نخواهد داشت و غنيمت و بُرد محسوب نمىشود.
از سر رسيدن مرگ مىترسند، اما درصدد بهره گرفتن از فرصتها بر نمىآيند.
يَسْتَعْظِمُ مِنْ مَعْصِيَةِ غَيْرِهِ مَا يَسْتَقِلُّ أَكْثَرَ مِنْهُ مِنْ نَفْسِهِ، وَ يَسْتَكْثِرُ مِنْ طَاعَتِهِ مَا يَحْقِرُهُ مِنْ طَاعَةِ غَيْرِهِ. فَهُوَ عَلَى النَّاسِ طَاعِنٌ وَ لِنَفْسِهِ مُدَاهِنٌ، اللَّهْوُ مَعَ الاْءَغْنِيَاءِ أَحَبُّ إِلَيْهِ مِنَ الذِّكْرِ مَعَ الْفُقَرَاءِ، يَحْكُمُ عَلَى غَيْرِهِ لِنَفْسِهِ وَ لاَ يَحْكُمُ عَلَيْهَا لِغَيْرِهِ، وَ يُرْشِدُ غَيْرَهُ وَ يُغْوِي نَفْسَهُ، فَهُوَ يُطَاعُ وَ يَعْصِي، وَ يَسْتَوْفِي وَ لاَ يُوفِي. وَ يَخْشَى الْخَلْقَ فِي غَيْرِ رَبِّهِ، وَ لاَ يَخْشَى رَبَّهُ فِي خَلْقِهِ.
گناه ديگران را بزرگ مىبينند، در حالى كه بزرگتر از آن را از خود كوچك و ناچيز مىانگارند، و عبادت ناچيز خود را با عظمت مىبينند، در حالى كه بزرگتر از آن را از ديگران، بىمقدار و خُرد مىشمارند، و اين ناشى از انحراف و خودبينى و بزرگبينى است.
بر مردم عيب مىگيرند، ولى درباره خود چشمپوشى مىكنند و خود را از منكر باز
نمىدارند و هرگز به تهذيب نفس نمىپردازند. خوشگذرانى و همپالگىِ با ثروتمندان را از حضور در مجلس ذكر فقيران خوشتر مىدارند، زيرا همنشينى با فقيران را براى خود حقارت مىدانند؛ لذا از حضور در آن مجالس ناخشنودند و به عكس از حضور در مجالس ثروتمندان شادمانند.
خود را هميشه مظلوم و حقّ خود را پايمالشده مىبينند و خود را حقدار مىدانند و هيچگاه به ديگران حق را نمىدهند و احتمال نمىدهند كه حق ديگران را پايمال كردهاند.
و ديگران را همواره راهنمايى و ارشاد مىكنند، اما خود با ارتكاب منكرات در گمراهى غوطهورند و نفْس خود را مىفريبند.
مردم از آنها اطاعت مىكنند، اما ايشان از فرمان خدا سرپيچى مىنمايند.
از همه مىخواهند كه حقّ آنها را به طور كامل ادا كنند، در حالى كه خود حاضر نيستند كه حق ديگران را ادا كنند. مراد امام عليهالسلام از اين دو جمله، اعم است از حق خدا و حقّ مردم.
از مردم مىترسند، اما نه براى خدا و از اينرو براى غير خدا كار مىكنند، ولى از خدا درباره مردم نمىترسند و به آنها ضرر و آسيب مىرسانند.
قال الرضي رحمهالله : و لو لم يكن في هذا الكتاب إلاّ هذا الكلام لكفى به موعظة ناجعة(1)، و حكمة بالغة، و بصيرة لمبصر، و عبرة لناظر مفكر.
سيّد رضى رحمهالله مىفرمايد: اگر در اين كتاب (نهج البلاغه) غير از همين سخنان مطلبى نبود، همين كافى بود تا موعظهاى سودمند و حكمتى بالغ و بصيرتى براى اهل بصيرت و پندى براى بصير انديشمند باشد.
خدا را به محمّد و خاندان پاكش مىخوانيم كه ما را در عملكردن به اين مواعظ موفّق بدارد، آمين.
1) ناجعة: سودمند.
هر انسانى عاقبتى دارد، شيرين يا تلخ. پس بايد انسان مراقبت كند تا عاقبتش شيرين باشد.
هرچه به انسان رو مىكند، چه دنيا باشد چه غير دنيا، سرانجام برمىگردد و آنچه برود گويى اصلاً نبوده است. چون انسان آن را از دست داده و مانند گذشته فاقد آن مىشود.
انسان شكيبا، پيروزى را از دست نمىدهد، هر چند به درازا انجامد و سرانجام به مقصد خواهد رسيد.
هركه به عمل قومى، زشت باشد يا زيبا، راضى باشد چنان است كه در آن كار شريك آنان بوده؛ پس اگر آن كار پسنديده باشد، در پاداشْ و اگر ناپسند باشد در كيفر آن سهيم است.
و هركه در كار ناپسندى با آن قوم همراهى كند، در واقع دو گناه كرده است: يكى گناه عمل به آن باطل و ديگر گناه رضايت داشتن به آن كار ناپسند، زيرا در هنگام انجامدادن آن عمل، به انجام و ايجاد آن رضايت قلبى داشت، و رضايتْ عمل قلبى محسوب مىگردد.
به ميخها و پايههاى محكم پيمانها پايبند باشيد. مراد حضرت آن است كه در حوادث سخت روزگار با مردم پيمان ببنديد و متحد شويد. منظور از پايهها، مردمان ياريگر و
وفادار است؛ همانهايى كه در صلابت به پايههاى مستحكم و ميخهاى فولادين مىمانند.
از كسانى چون خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله و ائمه عليهمالسلام كه در عدم شناخت آنها هيچ عذرى نداريد و سرزنش مىشويد كه چرا آنها را شناسايى نكرديد، فرمانبردارى كنيد، زيرا اطاعت از كسى كه شناختن او مهمّ نيست واجب نمىباشد. براى اين سخن معناى ديگرى نيز گفته شده، ولى اين معنا مناسبتر است.
اگر بصيرت داشته باشيد، خدا راه سعادت و شقاوت را براى شما روشن مىسازد، پس نيك بنگريد و عمل كنيد. و اگر هدايت بخواهيد، راه هدايت به شما نشان داده شده است. و اگر گوش شنوا داشته باشيد مواعظ و نصايح به شما ابلاغ شده است.
برادرت را با نيكى ملامت كن؛ يعنى هرگاه خواستى در مقابل كار ناپسند وى، او را كيفر كنى به او نيكى كن كه دردناكترين ملامت براى صاحبان همتِ بلند همين است. و پاسخ كارهاى ناپسند او را با احسان و تفضّل بده كه او را شرمنده خواهى كرد، و ديگر شرم مىكند كه بدكارى كند. اين كلمات بالاترين دستور العمل براى ايجاد محبّت و مؤثرترين عكسالعمل در مقابل دشمنىهاست.
كسى كه خود را در معرض تهمت قرار دهد، مثلاً به ميخانه برود، هرچند براى كار مشروعى باشد، نبايد كسى را كه به او بدگمان شده سرزنش كند، چون خود باعث پيدايش چنين بدگمانى شده است.
كسى كه صاحب مقام و پول و ثروتى شود، انحصارطلب مىشود و حق ديگران را از آنچه به دست آورده است ادا نخواهد كرد.
كسى كه با خودكامگى و بدون مشورت، به رأى خود عمل نمايد، در مشكلاتى گرفتار خواهد شد كه قطعا هلاكش مىكنند، و كسى كه با انديشهوران مشورت كند، در عقل آنها شريك مىگردد؛ چون هر انسانى يك بخش از درستى عمل را مىبيند و نتيجه آراى آنها در مشورت جمع مىشود و به انسان كمك مىنمايد.
كسى كه راز خود را پنهان كند، انتخاب در دست اوست، هرگاه بخواهد آن را براى ديگران آشكار مىكند و اگر نخواهد پوشيده مىدارد، و اگر آن را فاش كند، ديگر بر آن تسلط ندارد.
مرگِ بزرگتر و دردناكتر فقر است، زيرا موجب خوارى و ذلّتى مىگردد كه به مراتب از مرگ سختتر و تلختر است. اما اينكه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «الفقر فخري(1)فقر مايه افتخار من است». منظور فقر إلى اللّه است.
اداى حق كسى كه به اداى حقوق ديگران پايبند نيست چنان است كه گويى او را بندگى كرده است، مثلاً زيد حق دوستى خالد را ادا نمىكند، لذا خالد حق دوستى زيد را ادا كند،
1) بحار الانوار، ج 69، ص 30.
او را عبادت كرده است، چرا كه عبادت، خضوع در مقابل كسى است كه خضوع نمىكند و عطا و بخششى است كه عوض ندارد.
فرمانبردارى از مخلوق در حالىكه با نافرمانى خدا همراه باشد، سزاوار و حتى جايز نيست هرچند كه دستوردهنده پدر، مولا، همسر و حاكمى باشد كه انسان تحت فرمان او به سر مىبرد. پس هيچكس حق ندارد با تمسّك به «المأمور مَعذُور» چنين فرمانى را اطاعت كند.
انسان به علت تأخير در گرفتن حقّ خود سرزنش نمىشود، بلكه اگر چيزى را كه حقش نيست بگيرد نكوهش مىگردد.
خودپسندى و خودبزرگبينى، مانع افزايش عمل مىگردد، زيرا انسان خودخواه كار خود را ناقص نمىبيند تا در آن صورت براى افزايش كمّى و كيفى آن تلاش نمايد، لذا كار او همچنان ناقص مىماند، به خلاف انسان متواضعى كه همواره عمل خود را اندك و ناتمام مىبيند و همواره براى تكميل آن مىكوشد.
امر آخرت (= مرگ) نزديك است و به زودى خواهد آمد و همنشينى در دنيا كوتاه مدّت است و چندان به درازا نمىكشد.
صبحِ حقيقت و سپيدهدمِ حقّ براى هركه دو چشم بينا و بصير دارد آشكارا دميده است.
گناهنكردن آسانتر از توبهكردن است، چون ترك گناه به دست انسان است، ولى توفيق توبه به دست او نيست.
چه بسيار، خوردن يك وعده غذا، انسان را از خوردنهاى فراوانى باز بدارد. مثلاً انسان اگر خوردنى زيانبخشى را بخورد، قطعا بر اثر حساسيّت دچار بيمارى خاصّى مىشود كه مدّتى طولانى و تا بهبود يافتن، از خوردنىهاى فراوانى محروم مىگردد.
مردم، دشمن چيزى هستند كه از آن ناآگاهند؛ چون جهل به يك چيز مستلزم جهل به منافع آن است كه جاهل گمان مىكند سودى ندارد و با آن دشمنى مىورزد.
كسى كه پذيراى آرا و افكار درست ديگران باشد و آنها را بشناسد، در آن صورت مواضع خطا و اشتباه را خواهد شناخت، زيرا بين خطا و صحيح تضادّ هست و شناختن يك چيز ضدّ آن را نيز به انسان مىشناساند.
كسى كه سرنيزه خشم خود را براى خشنودى خدا تيز كند، يعنى براى رضاى خدا خشمگين شود، در كشتن مخالفان حق و ريشهكن كردن قدرتمندان باطلگرا - هرچند كه قوى باشند - نيرومند مىگردد.
1) أحدّ: تيز كرد.
هرگاه از كارى ترسيدى، خود را در آن فروافكن، زيرا ترس از ورود به ميدان عمل بيشتر از ترسى است كه از خود آن عمل دارى.
سينه گشاده ابزار رياست است، چون اگر كسى سعه صدر داشته باشد مىتواند كارها را به خوبى انجام دهد و مردم، نيز رهبرى او را مىپذيرند، ولى كسى كه در كارها چنين سعه صدرى نداشته باشد، مردم از او گريزان و بيزار مىشوند و به مهترى او تن نخواهند داد.
با پاداشدادن به نيكوكار، انسان گنهكار را ادب كن؛ زيرا بدكار با ديدن پاداش نيكى، از تباهى دست خواهد كشيد.
با بركندن تباهى و شرارت از سينه خود آن را از سينه ديگران ريشهكن كن؛ بدين معنا كه قلب خود را از كينه و دشمنىِ به ديگران پاك ساز تا درون آنان از دشمنىِ با تو پاك شود.
لجاجت و پافشارىِ ناپسند بر تفكر يا كارى، فكر و انديشه را ناكارآمد مىكند، چون لجاجت موجب مىشود كه مردم به فكر و رأى انسان لجوج بىتوجّه شوند.
طمع باعث عبوديّت و بردگى جاويدان است، چون انسان طمعكار به دنبال صاحب مال و مقام مىرود و هميشه چونان برده تسليم امر و اراده اوست.
پيامد كندروى و تفريط پشيمانى است، زيرا فرصت از دست مىرود و انسان ديگر نمىتواند آن را جبران كند. و نتيجه دورانديشى و توجّه به جوانب امور، به دليل عملكردن به وظيفه، مايه ايمنى از آفات است.
سكوت به هنگام سخن حق گفتن، درست مانند گفتار جاهلانه و ناآگاهانه، از هرگونه خير و مصلحتى، تهى است، چون انسان براى حق بايد موضعگيرى كند و در مورد آنچه نمىداند سكوت كند. پس هم سكوت و هم سخنگفتن جاى خاصى دارد.
هرگاه دو ادّعا از سوى دو نفر مغاير يكديگر باشد، يكى از آن دو قطعا باطل و ناحقّ است، چون دو حق ممكن نيست كه با هم در تضاد باشند، همانگونه كه ممكن نيست كه مثلاً زيد در ادّعاى خود هم حقّ باشد و هم باطل. [البته احتمال دارد كه هر دو باطل باشند ولى امكان ندارد كه هر دو حق باشند].
از زمانى كه حق را ديدم، هرگز در آن ترديد نكردم و همواره از آن با قلب و عمل پيروى نمودهام. پس مؤمن نيز بايد همينطور باشد و از هنگامى كه حق را فهميد تحت تأثير
1) حزم: احتياط و دورانديشى.
موقعيتهاى خاص قرار نگيرد و در آن ترديد نكند.
هيچگاه دروغ نگفتهام و دروغگو خوانده نشدهام و هرگز از راه حق منحرف نشدهام و كسى نيز به واسطه كار من گمراه نشده و نمىگردد. اين بدان دليل است كه مردم به واسطه انسانهاى گمراه و هواپرست گمراه مىشوند، نه به وسيله كسى كه همواره با هواى نفسِ خود مخالفت مىنمايد.
آنكه در ستمكارى و ظلم پيشقدم باشد، در روز قيامت دست پشيمانى به دندان خواهد گزيد و بر حال خود مىنالد كه چرا ظلم كرده است.
ناگفته نماند كه فرد مقابل را از باب مجاز و به قرينه مقابله، ظالم مىنامند، همانند اين آيه قرآن كه مىفرمايد: «...فَمَنِ اعْتَدى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ...»(2)«پس هر كس بر شما تعدى كرد، همانگونه كه بر شما تعدى كرده، بر او تعدى كنيد»، در حقيقت ظالم حقيقى هموست و آنكه مقابله به مثل كرده ظالم نيست.
سفر و كوچيدن به سوى آخرت نزديك است.
هر كس در برابر حق بايستد هلاك خواهد شد، چون حق از همه چيز برتر است و هيچ چيزى نمىتواند حق را شكست دهد.
آنكه صبرِ در گرفتارىها نجاتش ندهد، بىتابى او را از پاى در مىآورد.
شگفتا، آيا خلافت و جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله به همنشينى و خويشاوندى است؟ خير، چنين نيست بلكه انتصابى است از سوى خداى متعال چنانكه رسالت و نبوّت نيز همينگونهاند.
قال الرضي رحمهالله : و روي له شعر في هذا المعنى:
فَإِنْ كُنْتَ بِالشّورى مَلِكْتَ أُمُورَهُم *** فَكَيفَ بِهذا وَ الْمُشيرُونَ غُيَّبٌ؟
وَ إنْ كُنتَ بِالْقُربى حَجَجْتَ خَصيمَهُم *** فَغَيرُكَ أَولى بِالنَّبيّ وَ أَقْرَبُ
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: در اينباره امام عليهالسلام شعرى سروده كه خطاب به خليفه مىفرمايد:
«اگر تو [ اى ابوبكر] به وسيله شورا و رايزنى زمام امور را در دست گرفتى، چگونه چنين شورايى مشروعيت دارد، در حالى كه صاحبان فكر و انديشه و طرفهاى مشورت (مانند اميرمؤمنان على عليهالسلام و سلمان و ابوذر و عمار و...) در آن شورا حضور نداشتند.
و اگر تو با عنوان خويشاوندى پيامبر صلىاللهعليهوآله با حريف احتجاج مىكنى و مىگويى: من خويشاوند پيامبرم و بايد به خلافت برسم، ديگران (اميرمؤمنان على عليهالسلام ) در خويشاوندى از تو به پيامبر صلىاللهعليهوآله نزديكترند».
وَ مَعَ كُلِّ جُرْعَةٍ(1)شَرَقٌ(2)، وَ فِي كُلِّ أَكْلَةٍ(3)غَصَصٌ(4)، وَ لاَ يَنَالُ الْعَبْدُ نِعْمَةً إِلاَّ بِفِرَاقِ أُخْرَى، وَ لاَ يَسْتَقْبِلُ يَوْماً مِنْ عُمُرِهِ إِلاَّ بِفِرَاقِ آخَرَ مِنْ أَجَلِهِ. فَنَحْنُ أَعْوَانُ الْمَنُونِ(5)، وَ أَنْفُسُنَا نَصْبُ الْحُتُوفِ(6)، فَمِنْ أَيْنَ نَرْجُو الْبَقَاءَ، وَ هَذَا اللَّيْلُ وَ النَّهَارُ لَمْ يَرْفَعَا مِنْ شَيْءٍ شَرَفاً إِلاَّ أَسْرَعَا الْكَرَّةَ(7)فِي هَدْمِ مَا بَنَيَا، وَ تَفْرِيقِ مَا جَمَعَا!
انسان در دنيا هدف تيرهاى مرگ است كه از هر سو به سمت او نشانه مىرود، و غارتزدهاى است كه مصيبتها همواره بر او مىتازند، و به غارت اموال و عزيزانش مىپردازد، و با هر جرعه آبى كه مىنوشد و هر لقمه نانى كه مىخورد خطر گلوگيرشدن آن وجود دارد، و اين كنايه از آن است كه با هر لذتى يك درد و ناراحتى وجود دارد.
و به هيچ نعمتى نمىرسد، مگر آنكه نعمتى را از دست مىدهد. مثلاً تا جوان است تجربه كامل و پختگى لازم را ندارد و چون تجربه اندوخت جوانى را از دست مىدهد. و به استقبال هيچيك از روزهاى عمر خود نمىرود، مگر آنكه يك روز را از دست مىدهد و از مدّت عمر او كاسته مىشود. پيشواز هر روز از عمر، بدرقه روزى را به همراه دارد.
پس ما همگى ياران و مددكاران مرگ هستيم، زيرا با زندگى مرگ را به خود نزديك مىكنيم. و وجودمان هدفى است كه بر سر راه هلاكت قرار دارد. پس، از كجا به جاودانگى و بقا اميد داريم در حالى كه همواره به استقبال مرگ مىرويم و خود براى سررسيدنش به آن كمك مىنماييم؟
و روزگار (مجموعه شبوروز) براى هيچكس پرچم شرف و عزّتى برنمىافراشد مگر آنكه شتابانْ ساختمانى را كه بنا كرده درهم مىكوبد و آنچه جمعآورى كرده پراكنده مىكند.
اى آدميزاده، هرچه بيش از غذاىِ مورد نياز خود به دست بياورى، براى ديگران ذخيره مىكنى، چون وارثان آن را تصاحب خواهند كرد.
دلهاى آدميان مانند بدنها به لذائذ، مايل هستند و چيزى را خوش مىدارند و از چيزى ديگر رويگردانند. پس، از طريق آنچه بدان مايلند وارد شويد. يعنى اگر خواستيد عملى انجام دهيد براساس خواسته دل آغاز كنيد تا بپذيرد، مثلاً گاهى رغبت قلب به عبادت الهى از طريق دعاست، پس در آن هنگام از طريق دعا وارد شويد و آن را به نماز واداريد تا از آن گريزان نشود و جز آن، چون وقتى قلب به انجام كارى كه خوش ندارد مجبور گردد كور مىشود و به آن كار رغبت نشان نخواهد داد.
حضرت على عليهالسلام هماره مىفرمود: چون خشم گيرم چه هنگام آن را فرونشانم؟ آيا آن هنگام كه از گرفتن انتقام ناتوانم؟ كه در آن حال به من مىگويند: اى كاش صبر مىكردى! يا آن هنگام كه در گرفتن انتقام قدرت دارم؟ و به من مىگويند: اى كاش عفو مىكردى!
روزى حضرت از كنار كثافات مستراحى عبور كرد و فرمود: اين كثافات در حقيقت همان چيزهايى هستند كه بخيلان در آن بخل مىورزيدند، يعنى غذاهاى لذيذ، پس از اندكى تبديل به كثافت و پليدى مىشوند.
و در روايتى ديگر چنين آمده است كه حضرت هنگام عبور از كنار كثافات فرمود: اين همان چيزى است كه شما ديروز بدان رغبت داشتيد و بر سر آن نزاع و رقابت مىكرديد و براى رسيدن به آن بر يكديگر پيشى مىگرفتيد.
آن مقدار از دارايىِ از دست رفتهات كه موجب اندرز و هدايتت شود در واقع از دست تو نرفته، زيرا موجب تنبّه و بيدارى تو گرديده است.
اين قلبها مانند بدنها خسته مىشوند، پس براى رفع كسالت و خستگى روح و قلبِ خود سخنان حكيمانه طلب كنيد كه موجب نشاط آنها خواهد شد تا با اين كار بتوانيد به عمل و عبادت بپردازيد.
وقتى حضرت عليهالسلام گفتار خوارج را شنيد كه مىگفتند: «لا حكم الا للّه؛ حكم تنها از آنِ خداست» فرمود: سخن حقّى است كه از آن اراده باطل شده است.
منظور خوارج از اين جمله آن است كه به هيچوجه نبايد حاكم و فرمانروايى وجود داشته باشد و بايد مردمْ خودْ به كتاب و سنّت مراجعه كنند. اين كلمه ظاهرى زيبا و فريبا دارد و آن اينكه حكم غير الهى جايز نيست، چنان كه خدا نيز مىفرمايد:«وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ
بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ»(1)«و كسانى كه به موجب آنچه خدا نازل كرده داورى نكردهاند، آنان خود كافرانند»، ولى قصد خوارج آن است كه نبايد حاكم وجود داشته باشد. پس، از آن سخنِ حق چنين مطلب باطلى را اراده مىكنند، چون امور انسانها جز با وجود حاكم اداره نمىشود. خوارج با جمله لا حكم إلا للّه مىخواستند دستاويزى براى مخالفت با خليفه برحق، حضرت اميرمؤمنان على عليهالسلام داشته باشند.
حضرت در وصف فتنهگران و غوغاييان و اوباش كه براى تماشاى هر رخداد و هياهويى جمع مىشوند، فرمود: اينان اگر جمع شوند غالب مىشوند، چون هرچه بخواهند انجام مىدهند و وقتى كه پراكنده مىشوند شناخته نمىشوند، زيرا تكتك آنها شهرت و معروفيّتى ندارند تا در جامعه سرشناس باشند.
نيز گفتهاند كه حضرت در وصف آنها فرمود: آنها كسانىاند كه در هنگام جمع شدنشان ضرر و زيان مىرسانند و چون پراكنده باشند مفيدند.
به حضرت عرض كردند: ضرر جمع شدنِ آنها را فهميديم، ولى فايده پراكندگيشان چيست؟ امام فرمود: چون هريك از آنان به شغل و حرفه خود مىپردازد و مردم از كار آنها بهره مىبرند. مثلاً بنّا به ساختمانسازى و بافنده به بافندگى و نانوا به نانوايى مىپردازد و مردم از اين افراد در جامعه بهره مىبرند.
جنايتكارى را كه گروهى اوباش دنبال او بودند - نزد حضرت آوردند. ايشان با ديدنشان فرمود: ارجمند و خوش مباد چهرههايى كه تنها در هنگام شرارت و رسوايى، مثل كشتار و درگيرى و جنايت و... ديده مىشوند، چنانكه چنين تجمعهايى وجه غالب دارد.
حضرت فرمود: هر انسانى را دو فرشته همراهى مىكنند كه او را از گزند حوادث و بلاها بازمىدارند، ولى وقتى مقدّر شد به او آسيبى برسد، آن دو فرشته وى را رها مىكنند. و اجل سپر محكمى است؛ يعنى در مدّت معيّنى كه خدا براى زيستن فرد مقدّر فرموده، از حوادث روزگار هيچ گزندى به او نمىرسد، تا آنگاه كه عمرش پايان يابد و سپر برداشته شود.
طلحه و زبير به حضرت گفتند: با تو بيعت مىكنيم به شرط آنكه در خلافت با تو شريك باشيم، حضرت فرمود: خير، چنين شرطى را نمىپذيرم، ولى شما مىتوانيد شريك در نيرو و يارىرسان من در اجراى دستوراتم باشيد و در هنگام ناتوانى حكومت، يا انحراف آن، با اجراى اوامر من، كمك كنيد انحرافات را اصلاح نماييد.
اى مردم، از خدا پروا كنيد؛ همو كه اگر سخنى بگوييد مىشنود، و اگر در دل نگه داريد
1) أود: كژى و انحراف.
مىداند. و با عمل خود به پيشواز مرگ برويد قبل از آنكه شما را دريابد؛ چرا كه اگر از آن فرار كنيد شما را در مىيابد، يعنى اگر عوامل ماندگار، مانند تندرستى فراهم كنيد يا از شهرى به شهر ديگرى بگريزيد شما را سودى نخواهد داشت. و اگر در جاى خود بمانيد شما را خواهد گرفت، چون هيچچيز در مقابل مرگ مقاومت نمىكند. و اگر او را فراموش كنيد او شما را هرگز فراموش نخواهد كرد.
ناسپاسى كسى كه به او احسانى نمودهاى تو را از كار خير پشيمان نكند و هرگز نگويى: حال كه كسى از كار من قدردانى نمىكند، احسان من بىفايده است، زيرا كسانى هستند كه وقتى مىشنوند چنين كار خيرى انجام دادهاى از عملت قدردانى مىكنند، هرچند براى آنها فايدهاى ندارد و بيشتر از آن وظيفهاى كه آن ناسپاس داشت، آن افراد از تو سپاسگزارى مىكنند، بدون اينكه از سوى تو به آنها خيرى رسيده باشد. اين پاداش دنيوى توست، و در آخرت نيز «خداى سبحان نيكوكاران را دوست مىدارد»، پس نيكى كن تا خدا دوستت بدارد، خواه از تو سپاسگزارى بشود خواه نشود.
هر ظرفى كه چيزى در آن قرار گيرد پر مىشود و ديگر نمىتوان به آن چيزى افزود، مگر ظرف دانش يعنى قلب، كه هرچه علم به آن افزوده شود گنجايشش بيشتر و بيشتر مىشود.
نخستين پاداش انسان بردبار در مقابل انسان نادان آن است كه مردم به هوادارى او
برمىخيزند و آن شخص نادان را سرزنش مىكنند.
اگر بردبار نيستى، خود را شبيه بردباران كن و بر خود تحميل كن كه مانند بردباران باشى، زيرا به ندرت اتفاق مىافتد كه كسى خود را به گروهى شبيه كند و از زمره آنان نشود. اگر كسى خود را در صفات و رفتار به گروهى شبيه نمود و حركات آنها را تقليد كرد زود است كه مانند آنها بشود. مثلاً اگر خود را به كريمان و بخشندگان شبيه كرد، كريم و بخشنده مىشود، همينطور اگر خود را به بردباران شبيه سازد، بردبار خواهد شد.
كسى كه خود را محاسبه و بازخواست كند سود مىبرد، زيرا به مقدار ضرر خود پى مىبرد و به جبران آن مىپردازد؛ لذا اين كار موجب سود او مىشود. و كسى كه از خود غافل شود و عمرش را به بيهودگى بگذراند زيان برده، زيرا ارزش واقعى خود را درك نكرده است.
و كسى كه بترسد امان پيدا مىكند، چون چنين كسى به فكر تهيه لوازمِ رودررويى با خطر و عوامل امنيّت خواهد بود. و كسى كه از حوادث روزگار پند گيرد بينا مىشود و راه نجات را مىشناسد. و كسى كه بينا شود، درك پيدا مىكند. و كسى كه درك بيابد، دانش به دست مىآورد، زيرا هركه چيزى را قلباً و با تمام وجود درك كند به صورت علم و دانش در مىآيد و نشانهها و دلايل در قلب او پديد مىآيند و به علمى راسخ تبديل مىشوند.
ذَلِكَ: «وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الاْءَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ»(1).
دنيا پس از روزگارى سركشى و رويگردانى به سوى ما اهلبيت پيامبر صلىاللهعليهوآله روى خواهد آورد، مانند شتر چموش و سركشى كه پس از مدّتى به بچه خودش علاقه نشان مىدهد. و اين، فرجام پيامبران و صالحان و منتظران ظهور حضرت حجت (عجل اللّه فرجه) مىباشد.
آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود: «و خواستيم بر كسانى كه در زمين فرودست شده بودند منّت(2)نهيم و آنان را پيشوايان مردم گردانيم، و ايشان را وارثان زمين كنيم».
از كيفر خدا همانند كسى بترسيد كه به سرعت از جايى عبور مىكند و براى پرهيز از زمين خوردن، دامن لباس خود را با نهايت كوشش بالا مىزند تا مبادا مانع حركت سريع و بىخطر او گردد.
و مانند كسى تقوا داشته باشيد كه در اين مهلت كوتاه دنيايى كه امكان عمل كردن وجود دارد به سرعت عمل مىكند و از پاى نمىنشيند.
و مانند كسى باشيد كه به خطّ پايان و بازگشت نزديك شده و به عاقبت بازگشت خود مىانديشد كه آيا فرجامش سعادت است يا شقاوت، سود است يا زيان؟ پس كسى كه چنين باشد قطعاً به دنبال اعمال صالح مىرود.
1) سوره قصص، آيه 5.
2) منت: نعمت سنگين، زيرا نعمت ولايت و رهبرى جهان، نعمتى است بسيار بزرگ و باعظمت.
3) شمرّ تجريداً: دامن بالا زد.
4) جد تشميراً: براى بالا زدن دامن خود جديّت كرد.
5) كمّش: تلاش و كوشش كرد.
6) مهل: مهلتى كه خدا در دنيا به انسان داده است.
7) وجل: ترس و وحشت.
8) كرة الموئل: كرّ در مقابل فرّ، يعنى رجوع، و كرة الموئل، يعنى رجوع به آخرين محل سير.
9) مصدر: محل صدور و خروج.
10) مغبة: عاقبت و پايان.
بخشندگى نگهبان آبروست؛ چون وقتى انسان چيزى را مىبخشد آبروى خود را از گزند حفظ مىكند. و بردبارى لگام بىخردان است. منظور آن است كه وقتى بردبارى كنيم دهان نادان بسته مىشود و نمىتواند سخنى بگويد و مانند لگامى است كه بر دهان زده است.
و بخشش زكات پيروزى است، زيرا هنگام پيروز بر دشمن، عفو و گذشت از او سبب روزافزون شدن پيروزى مىگردد.
و بىاعتنايى و فراموش كردنِ كار انسان نيرنگباز، پاداش تو نسبت به مكر اوست.
و مشورتكردن چشمه هدايت است، زيرا انسان را به راه درست راهنمايى مىكند و گويى هدايت در چشمه مشورت نهفته است.
و خودرأيى و احساس بىنيازى از نظر و مشورت ديگران فرد را به خطر مىافكند.
صبر و پايدارىْ حوادث تلخ روزگار را پس مىراند. پس اگر كسى در هنگام مصيبت صبر و شكيبايى كند، آن مصيبت تأثير چندانى بر روح و جسم او نخواهد گذاشت.
و بىتابى به هنگام فرارسيدن مصيبت، روزگار را بر ضدّ انسان مىشوراند. پس كسى كه بىتابى كند گويى زمان را يارى كرده تا ضرر بيشترى به او برساند.
و ترك آرزو بالاترين نوعِ بىنيازى است، چون خواستهها و آرزوهاى نفسانىْ انسان همواره رو به فزونى است و لذا پيروى از آن انسان را نيازمند مىكند.
و چه بسيار عقلهايى كه در اسارت هوسها هستند و هوسها بر آنها فرمانروايى مىكنند و بسيارى از مردم عقل خود را اسير هوسهاى خود كردهاند و به خلاف عقل از هواى نفس پيروى مىكنند. و تجربهاندوزى از توفيقات انسان است و بدين وسيله به سعادت مىرسد و بر مشكلات غلبه مىكند. و مهربانى با مردمْ خويشاوندىِ سودرسان و مفيد است، زيرا دوستِ مهرديده، بدون اينكه بين آنها خويشاوندى وجود داشته باشد براى انسان كار مىكند و در تنگناها به يارىاش مىشتابد. و از افراد زودرنج در امان مباش، زيرا بر اثر رنجيدگى خاطر كار را رها مىكنند و باعث تباهى امور مىشوند.
خودپسندى انسان يكى از حسودان عقل اوست، يعنى همانطورى كه حسود، انسان را از رسيدن به خواستههايش باز مىدارد، خودپسندى نيز موجب بازماندن عقل از رسيدن به كمال و خواستههاى آن مىگردد.
درباره خارِ در چشم و رنج زندگى همواره چشمپوشى كن تا براى هميشه شاد و خشنود باشى، چون صبر موجب رضامندى مىگردد و مراد آن است كه اگر كسى در ناراحتىها صبور باشد همواره از زندگى راضى خواهد بود، به خلاف آن كه تحمّل ندارد و روزگار را همواره با نارضايتى و عصبانيت سپرى مىكند.
هركه درخت وجودش نرمى گيرد، شاخ و برگش (= ياران و دوستانش) فزون مىشوند، يعنى هركه اخلاق نيكو و شايستهاى داشته باشد طرفداران و دوستان زيادى خواهد داشت.
اختلاف مشورتكنندگان موجب شكست رأى انسان مىگردد، زيرا مخالفت باعث ترديد و شكّ مىشود و انسان را از اجراى برنامه و طرحش باز مىدارد.
انسان بخشنده در جامعه سربلند مىگردد، زيرا بخشندگانْ نزد مردم منزلت دارند.
در گردش روزگار و افتوخيزهاى زندگى مانند سلامتى و بيمارى و ثروت و فقر و... ميزان شخصيّت و پاكى سرشت و گوهر افراد شناخته مىشود؛ چون وقتى كه در هنگام بلا صبر و در هنگام نعمت شكر كند و مقامْ او را به سركشى و فقرْ او را به ذلّت نكشاند، نشان مىدهد كه گوهر و سرشتى ستوده و پاك دارد.
حسدورزىِ دوست، آفت و بيمارى دوستى است، چون اگر حسادت، جاى دوستىِ بين دو دوست را بگيرد نشان مىدهد كه محبّت آنان حقيقى نيست.
بيشترين شكست و ناكارآمدى عقلها زير برق شمشير طمعورزىهاست، چون وقتى
انسان به مال و مقام كسى طمع ورزد نمىتواند به طور شايسته از عقل خود استفاده كند و براى رسيدن به مطامع خود دست به هر كار نابخردانه و نكوهيده خواهد زد.
از عدالت نيست كه به فرد مورد اعتماد، به گمان اينكه به او خيانتى كرده است بدگمان شود، چون «اِنَّ الظّنَّ لا يُغْنى مِنَ الْحَقِّ شَيئاً»(1)«ظن همسنگ حق نيست و جاى آن را پر نمىكند». پس وقتى انسان به كسى اعتماد كرد بايد به آن پايبند باشد، مگر آنكه خلاف آن ثابت شود، و به مجرّد ظنِّ به خلاف نبايد بر ضدّش اقدام كرد.
ستمگرى بر بندگان خدا، بدترين توشه سفر آخرت است.
بالاترين اعمال انسان بزرگوار، پنهان داشتنِ گناهان و عيوب ديگران است.
كسى كه حيا بر تنش جامه پوشاند و از كار زشت بپرهيزد، مردم عيب او را نمىبينند، زيرا كار ناپسندى از او سر نمىزند تا مردم عيب او را ببينند.
يُقْهَرُ الْمُنَاوِئُ(1)، وَ بِالْحِلْمِ عَنِ السَّفِيهِ تَكْثُرُ الاْءَنْصَارُ عَلَيْهِ.
خاموشىِ بسيار، هيبت مىآفريند، و به عدالت رفتار كردن، دوستان را فزونى مىبخشد، و نيكىكردنْ منزلتها را والا مىگرداند، و فروتنى نعمت الهى را زيادت مىبخشد، زيرا خداوند نعمت خود را براى كسانى كه در پيشگاه با عظمتش تواضع كنند مىافزايد.
و بر عهده گرفتن و برآورده كردن نيازهاى مردم سرورى در پى دارد؛ چون كسى كه در رفع نيازهاى مردم تلاش مىكند، در چشم مردم كرامت مىيابد.
و اعتدال در كار و گفتار و پرهيز از افراط و تفريط، دشمنان را از پاى مىاندازد، چون آنان از عدلپيشگان كار زشتى نمىبينند تا دستآويزى بر ضد او پيدا كنند.
و بردبارى با سفيه و نادان و كارهاى سفيهانه او، موجب فراوان شدن ياران و هواداران انسان مىشود، زيرا مردم به حمايت از انسان بردبار و بر ضد سفيه برمىخيزند.
شگفتا از حسودان كه از سلامت جسم محسود غافلند، زيرا اين نعمت سزاوارتر است كه مورد حسادت قرار گيرد، نه مال و منزلت اجتماعى كه غالباً مورد رشك حسودان است، و اين سخن تصريحى است به بزرگ بودن نعمت سلامتى.
طمعكار تا اسير طمع است در بند ذلّت و خوارى گرفتار است.
از حضرتش درباره ايمان سؤال شد، فرمود: ايمان شناخت قلبى است - يعنى شناخت اصول دين - و اقرار به زبان - يعنى گفتن شهادتين و پذيرفتن لوازم و توابع آن - و عمل
كردن با اندام، يعنى انجام اعمال دينى چون نماز و روزه و حج و... است.
هر كه به سببِ به دست نياوردن و يا از دست دادن دنيا غمگين باشد، در حقيقت از قضاى الهى درباره امور دنيوى ناخشنود است. پس نبايد در امور مربوط به دنيا اندوهگين شد.
و كسى كه از مصيبتى شكايت كند، نه حكايت، در حقيقت از خدايش شكايت كرده است، چون خدا مصيبت را بر او نازل كرده است.
و كسى كه نزد ثروتمندى برود و به سبب ثروتش او را احترام و در برابرش تواضع كند، نه به دليل مسلمان، متعهد و يا نيكوكار بودنش، دو سوم دين خود را از دست داده است، زيرا با قلب و با بدن نيز براى ثروتمند تواضع كرده است. پس با دو بخش از وجود خود (قلب و بدن) در مقابل ثروتمند خضوع كرده است و از آنجا كه قلب و زبان و بدن جايگاه ايمان است اگر با زبان نيز در مقابل ثروتمند تواضع كند تمام دينش از دست خواهد رفت.
و كسى كه قرآن بخواند و پس از مردن وارد جهنم گردد، بىترديد در دنيا از كسانى بوده كه آيات الهى را به استهزاء مىگرفته است. اين نكته بيانگر آن است كه قارى قرآن وارد جهنم نمىشود، مگر آنكه استهزاكننده به قرآن باشد.
و كسى كه قلب او پر از محبّت دنيا و همواره در فكر جمعآورى مال دنيا باشد، قلب او قرين سه چيز خواهد شد: به سبب از دست دادن دنيا اندوهى بر او چيره مىشود كه ديگر
از او جدا نمىگردد، و حرصى كه همواره رو به فزونى است و هيچگاه متوقف نمىشود، و آرزويى كه هرگز به آن دست نمىيابد كه همان مالاندوزى تا آخرين مرحلهاى كه راحتى و رفاه و خوشى را در آن مىبيند و البته چنين آرزويى برآورده نخواهد شد.
قناعت، دارايى و ملكى است كافى و بسنده، چون كسى كه قناعت دارد به بيش از مقدار نياز خود احتياج ندارد، چنانكه انسانِ ثروتمند بىنياز است. و خوشاخلاقى نعمتى است بسنده، چون انسان خوشاخلاق همواره در نعمت و خوشى به سر مىبرد.
و از آن حضرت درباره معناى آيه: «قطعاً او را با زندگى پاكيزهاى، حياتِ [حقيقى[ مىبخشيم» سؤال شد، حضرت فرمود: زندگانى طيّبه همان قناعت است، يعنى يكى از مصاديق حيات طيّبه قناعت است.
با كسى كه ثروت و نعمت به او رو آورده است در معامله، ازدواج و مشورت و... مشاركت كنيد، زيرا مشاركت با او توانگرى را سزاوارتر و در روى آوردن به بهره سزاوارتر است.
حضرت در تفسير آيه «در حقيقت، خدا به دادگرى و نيكوكارى فرمان مىدهد» فرمود: عدل عبارت است از انصاف؛ يعنى اينكه انسان به نفع يا بر ضد خود به انصاف رفتار كند.
و احسان نيز عبارت است از تفضّل، به اين معنى كه بر ساير مردم زياده بر ميزان شايستگى كه دارند كريمانه ببخشد.
كسى كه با دست كوتاه چيزى بدهد، يعنى مردم و دين را هرچند اندك، يارى كند، با دست بلند به او عطا مىشود، يعنى مردم و خدا كمكهاى فراوان به او خواهند كرد.
امام عليهالسلام در اين جمله از كمك اندك و فراوان به دست كوتاه و بلند تعبير فرموده است.
أقول: و معنى ذلك أن ما ينفقه المرء من ماله في سبيل الخير و البر و إن كان يسيراً فإن اللّه تعالى يجعل الجزاء عليه عظيماً كثيراً، و اليدان ههنا عبارتان عن النعمتين، ففرّق عليهالسلام بين نعمة العبد و نعمة الرب - تعالى ذكره - فجعل تلك قصيرة و هذه طويلة، لأنّ نعم اللّه أبدا تضعف على نعم المخلوق أضعافاً كثيرة، إذ كانت نعم اللّه أصل النعم كلها، فكلّ نعمة إليها ترجع و منها تنزع.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: معناى اين جمله آن است كه انسان از مال خود آنچه در راه خير خرج مىكند هرچند اندك، خدا پاداش آن را بزرگ و انبوه قرار مىدهد؛ و دست در اينجا يعنى نعمت. پس امام عليهالسلام بين نعمت بنده و نعمت الهى فرق گذارد. نعمت بنده را «اليد القصيرة؛ دست كوتاه» و نعمت خدا را «اليد الطويلة؛ دست بزرگ» ناميد، زيرا نعمتهاى الهى نسبت به نعمتهاى انسانى بسيار بالاتر و بيشترند، زيرا نعمتهاى الهى اصل و ريشه همه نعمتهاست. پس هر نعمتى به نعمت الهى برمىگردد و از آن سرچشمه مىگيرد.
نگارنده: ظاهراً منظور حضرت اعمّ از احسان به مردم و يا عمل براى خداى سبحان است، چنان كه ذكر شد.
بَاغٍ(1)، وَ الْبَاغِيَ مَصْرُوعٌ(2).
حضرت على عليهالسلام به فرزندش امام حسن عليهالسلام فرمود: مبادا كسى را به مبارزه يا به حضور در ميدان جنگ فراخوانى؛ چنانكه در جنگها مرسوم است كه پهلوانِ يكى از گروههاى رقيب به ميدان مىآمد و هماورد خود را به مبارزه دعوت مىكرد. اما فرزندم، اگر كسى تو را به مبارزه دعوت كرد، بپذير زيرا چنين كسى ستمگر است و در نتيجه شكستخورده و هلاكشده است، چون خداى سبحان ستمگر را يارى نمىكند.
بهترين خصلتهاى زنان، بدترين صفتهاى مردان است كه عبارتند از: تكبر، ترس، بخل.
پس اگر زن متكبّر باشد تسليم مطامع مرد بيگانه و اجنبى نمىشود، چون چنين كارى را براى خود ننگ و منافىِ شكوه خود مىداند.
و اگر بخيل باشد مال خود و مال شوهرش را از تلفشدن و اسراف در آن حفظ مىكند. و اگر ترسو باشد از هر چيزى كه در مقابل او قرار گيرد مىترسد و لذا در خطر نمىافتد.
ناگفته نگذريم كه منظور از خوبى اين صفات همان چارچوبى است كه امام عليهالسلام تبيين فرموده است، نه اينكه به طور مطلق اين صفات خوب باشند.
به حضرت عرض كردند: عاقل را براى ما توصيف كن، ايشان فرمود: عاقل كسى است كه هر چيزى را در جاى خود قرار مىدهد و هر كارى را به جاى خود انجام مىدهد.
سپس به امام عرض كردند: پس جاهل را براى ما توصيف كن. فرمود: توصيف كردم.
قال الرضي رحمهالله : يعني أن الجاهل هو الذي لا يضع الشيء مواضعه، فكأن ترك صفته صفة له إذ كان بخلاف وصف العاقل.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: وصف جاهل به خلاف وصف عاقل است و ترك صفت جاهل خود صفت جاهل است، يعنى جاهل كسى است كه هر چيزى را به جاى خود نمىگذارد.
به خدا سوگند، دنياى شما كه بر سر آن به زدوخورد مىپردازيد نزد من از محتواى شكمبه خوك در دست فردى جذامى بىارزشتر است. به تعبيرى، همانقدر كه محتواى شكمبه خوك در دست جذامى پليد و نفرتانگيز مىباشد، دنيا نيز در نظرم نفرتانگيز است.
گروهى به اميد پاداش خدا را عبادت مىكنند كه اين عبادتِ تاجران است كه چيزى را به قصدِ عوض، مىدهند. و گروهى از ترس جهنم خدا را عبادت مىكنند اين، عبادت بردگان است، زيرا از ترس ارباب خود كار مىكنند تا از كيفرش در امان باشند. و گروهى هم به پاس نعمتهاى خدا او را مىپرستند كه اينْ عبادتِ آزادگان است، زيرا خدا را شناختهاند و حق او را ادا مىكنند و به انجامدادن آنچه كه عقلاً بر آنها لازم و بايسته است مىپردازند.
زن تمام وجودش شر است؛ يعنى به اين علت كه عقل او تحت تأثير عاطفه شديدش قرار مىگيرد، رفتارى از او بروز مىكند كه تمام آن ناپسند است. و بدتر اينكه از همراهى وى گريزى نيست، زيرا نيمه دوم و مكمل مرد است. اين سخن امام عليهالسلام هشدارى است براى گرفتار نشدن در دامهاى آنها، زيرا در اين صورت دين و دنياى انسان تباه مىشود.
كسى كه تنبلى ورزد، حقوق واجبِ خود را تباه ساخته است، چون براى انجام دادنِ حق اقدامى نمىكند. و كسى كه براى خبرچينىِ سعايت كننده گوش شنوا داشته باشد، حقِ دوست خود را تباه ساخته است، چون سخنچين موجب تيرگى رابطه دوستىِ آن دو شده و بنيان دوستى را ويران مىكند.
[حتى] يك خشت غصبى در عمارتى، باعث ويرانى آن مىگردد زيرا هر گروگانى لاجرم به صاحبش برمىگردد و خشت غصبى منزل را ويران مىكند تا به صاحبش بازگردانده شود.
قال الرضي رحمهالله : و يروى هذا الكلام عن النبي صلىاللهعليهوآله و لا عجب أن يشتبه الكلامان لأن مستقاهما(4)من قليب(5)، و مفرغهما(6)من ذنوب(7).
سيّد رضى رحمهالله مىفرمايد: اين كلام از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيز روايت شده و جاى شگفتى نيست كه اين دو كلام شبيه يكديگر باشند، زيرا هر دو از يك چشمه و چاه، يعنى دانش الهى، و از
يك دلو، يعنى رسالت، برداشت شده است.
روز چيرگىِ ستمديده بر ستمگر، يعنى قيامت كه داد مظلوم را از ظالم مىگيرند بر ستمگر سختتر و ناگوارتر است از روز سلطه ظالم بر مظلوم در دنيا، چون انتقام گرفتن از جنايتكار سنگينتر و ناگوارتر خواهد بود.
از خدا پروا كن هرچند اندك باشد، زيرا پرواىِ اندك انسان را به مراتبِ بالاتر خداترسى مىرساند. و بين خود و خدايت پرده شرم بگستر، هرچند نازك باشد؛ يعنى در گناهان لگام گسيخته مباش و بر خود پرده مدر، بلكه پردهدارى كن و از گناه دورى گزين.
هرگاه پاسخها در مقابل يك پرسش زياد شد، جواب صحيح پوشيده مىماند و درستِ آن، بازشناخته نمىشود.
خداى را در هر نعمتى كه به بنده خود تفضّل فرموده حقّى نهفته است، پس اگر كسى اين حقّ را كه عبارت از شكر آن نعمت است ادا كند، بىترديد خدا آن نعمت را افزايش مىدهد، ولى اگر كسى كوتاهى كرد و با زبان و قلب و عمل، شكر آن را به جاى نياورد، آن نعمت را در معرض زوال و نابودى قرار داده است.
چون قدرت انسان بر دستيابى به چيزى زياد گردد، خواهشهايش اندك مىگردد، زيرا در آن صورت به استغنا مىرسد و تمايلات اندك مىشود.
از فرار نعمتها بر اثر ناسپاسى بپرهيزيد، زيرا چنان نيست كه هر فرارىِ گريزپايى برگردد.
احسان و بزرگوارى بيشتر از خويشاوندى، موجب فزونى محبّت مىشود، يعنى با عنايت و دهش به كسى چنان به تو مهر خواهد ورزيد كه خويشاوندت آنگونه نباشد.
هر كس به تو گمانِ نيك بَرَد، با عملت گمانش را تحقق بخش. مثلاً اگر درباره تو گمان علم برده با آموختن، و اگر گمان احسان درباره تو برده با احسان كردن، گمان او را محقّق ساز.
برترين اعمال آن است كه خود را به انجام آن وادار كنى، زيرا كار سخت با طبيعت و خواسته انسان مخالف است و هرچه با خواهشهاى نفسانى مخالف باشد با عقلِ سالم موافق است. بنابراين هرچه با عقل همسو باشد از هر عملى برتر است.
خداى سبحان را با سه چيز شناختم:
با از هم گسيختن تصميمهاى مستحكم و ارادههاى جدّى در انجام دادن كارى، زيرا اگر در پسِ آن ارادهها، ارادهاى قوىتر نبود آن ارادههاى بشرى نقض نمىشد و تصميمى كه گرفته شده بود اجرا مىگرديد.
با گسستن نيّت استوار در انجامدادن كارى؛ يعنى وقتى انسان بر انجام كارى تصميم مىگيرد، اما آن نيت گسسته مىشود، مىتوان فهميد كه ارادهاى فراتر از آن وجود دارد.
با شكست همّت انسان در يك كار.
پس نقض عزم، نيّت و همّت دليل بر بودن ارادهاى قوىتر، يعنى اراده الهى است و شايد [آوردن سه لفظ از آنرو باشد كه] عزم، قوىتر از نيّت و نيّت و اراده قوىتر از همّت باشند.
خداوند ايمانِ به يگانگى خود را براى تطهير از شرك واجب كرد تا انسان به اين پليدى آلوده نباشد؛ و نماز را براى پيراستن روح از تكبر، زيرا نماز موجب مىگردد كه بنده در پيشگاه الهى احساس ناتوانى كند.
و زكات را براى افزايش رزق واجب كرد، زيرا زكات چنين اثرى دارد. و لفظ زكات، به معناى رشد و نمو است. و روزه را براى امتحان اخلاص مردمان مقرر فرمود، چون روزه جز از انسان مخلص بر نمىآيد، يعنى انسان مىتواند افطار كند، اگرچه در ميان مردم باشد
و اگر افطار نكرد دليل بر اخلاص اوست.
و حج را براى نزديكشدن به دين واجب كرد؛ زيرا دينداران در اين مراسم به يكديگر نزديك مىشوند. و جهاد را مايه عزّت اسلام قرار داد، زيرا برافراشته شدن پرچم اسلام جز با جهاد صورت نمىپذيرد.
و امر به معروف را براى مصلحت عموم جامعه مقرر كرد تا هدايت يابند زيرا اگر امر به معروف ترك شود، خود كار نيك و معروف ترك مىشود، در نتيجه عموم مردم زيان مىبينند.
و نهى از منكر را براى جلوگيرى از نادانان واجب گرداند، تا از منكرات بازداشته شوند.
و صله رحم را سبب فراوانى گرداند، چرا كه پيوند با خويشاوندان موجب كثرت خويشان مىشود و بر شوكت و اقتدار آنها مىافزايد.
و قصاص را براى حفظ خون مردم مقرر فرمود، زيرا اگر قاتل قصاص شود ديگر كسى جرأت نمىيابد كه قتل كند. و اقامه حدود را براى بزرگداشت حرمتهاى الهى واجب كرد، تا مردم مرتكب محرّمات نشوند و جامعه تباه نگردد.
و ترك ميگسارى را براى حفظ عقل واجب كرد، زيرا شرابخوارى عقل را از بين مىبرد. و اجتناب از دزدى را براى ايجاد عفّت نفس و عدالت مقرر كرد، تا مردم اموال يكديگر را سرقت نكنند و عفيف النفس شوند و از افراط و تفريط دور شوند و به عدل پايبند باشند.
و پرهيز از زنا را براى حفظ نسل و نسب فرمان داد، زيرا اگر زنا مُجاز باشد هيچ كس فرزند خود را نخواهد شناخت و نَسَبها از ميان خواهد رفت. و ترك لواط را براى تكثير نسل و فرزند خواست، چون اگر لواط مباح باشد مردم از سختىهاى ازدواج رو بر گردانده و به لواط روى مىآورند و نسل بشر اگر از بين نرود، بىترديد اندك مىگردد.
و شهادت و اقامه شهود را براى پشتوانه انكارشدهها واجب فرمود؛ زيرا اگر شهود اقامه شهادت نمىكردند مردم به انكار جرم روى مىآوردند. پس براى آنكه حقايقِ انكارشده پشتوانهاى داشته باشند خداى سبحان اقامه شهود را واجب كرده است.
و اجتناب از دروغ را براى شرافتبخشيدن به راستى و صداقت لازم دانسته، تا صداقتى كه قوام جهان به آن است ارجمند بماند و مردم به دروغ و ناراستى نپردازند.
و صلح را براى امنيّت جامعه و حفظ آن از وحشتها و نگرانىها مقرر فرمود، زيرا اگر كسى صلحدوست باشد عادتاً جامعه از شرّ او در امان است، خواه صلح در مقابل جنگ باشد يا رفتارهاى مسالمتآميز جامعه.
و امانتدارى را براى نظم امّت واجب نمود، تا افراد به دارايىهاى ديگران دست تعدّى دراز نكنند، زيرا اگر امانتدارى واجب نبود، نظام جامعه به تباهى و نابسامانى مىگراييد و در داد و ستدها هيچكس به ديگرى اعتماد نمىيافت. و پيروى از ولىّ امر را براى تعظيم و بزرگداشت امامت و رهبرى قرار داد، تا شكوه امامت محفوظ گردد و بتواند با پشتيبانى مردم، امور جامعه را اداره و مصالح امّت را تأمين كند و مايه پيشبرد ملت شود.
تلخى دنيا شيرينى آخرت را در پى دارد، زيرا سختىهايى كه انسان در دنيا تحمل مىكند موجب مىشود كه پاداش آخرت را كه بسيار شيرين و گواراست به دست آورد.
و شيرينى دنيا كه از لذّات حرام و گناه به دست مىآيند كيفر آخرت را كه بسيار تلخ و جانگداز است به دنبال دارد.
حضرت همواره مىفرمود: اگر خواستيد ستمگرى را سوگند بدهيد، از او بخواهيد كه در صورت دروغگفتن، از حول و قوه الهى دور باشد... زيرا اگر دروغ بگويد، فورا كيفر مىشود، ولى اگر بگويد: به خدايى كه جز او خدايى نيست... به زودى مجازات نمىشود،
چون خدا را به وحدانيّت كه از اسماى حُسْنى و صفات نيكوى پروردگار است نام برده و خدا در كيفر او شتاب نمىكند.
اى آدميزاده، در هزينهكردن مالت، وصىِّ خويش باش؛ يعنى هر كارى مىخواهى بعد از تو با دارايىات انجام دهند، خودت در زمان حياتت انجام بده و هرچه خود ترجيح مىدهى كه بعد از مرگت بدان بپردازند، خود همان كار را بكن، زيرا غالباً وارثان به خواسته انسان عمل نمىكنند، وانگهى ثواب كارى كه خود انسان انجام دهد بيشتر از پاداش كارى است كه ديگرى به نيابت از او انجام مىدهد.
خشم گرفتن، نوعى ديوانگى است، زيرا كسى كه زود خشمگين مىشود، از اينكه بىاختيار دستخوش حالتى غيرطبيعى شده پشيمان مىشود كه چرا چنين حركات زشتى را انجام داده است. حال اگر پشيمان نشد، در آن صورت معلوم مىشود كه ديوانگى او بسيار ريشهدار و مستحكم است و هنوز به خود نيامده است.
سلامتى بدن انسانها در كمحسادت ورزيدن است، زيرا حسادت روح را مىآزارد و بر آن تأثير مىگذارد و آنگاه تن، دچار انحراف مىشود، زيرا روح و جسد بر يكديگر مؤثرند.
إِلاَّ وَ خَلَقَ اللَّهُ لَهُ مِنْ ذَلِكَ السُّرُورِ لُطْفاً، فَإِذَا نَزَلَتْ بِهِ نَائِبَةٌ(1)جَرَى إِلَيْهَا كَالْمَاءِ فِي انْحِدَارِهِ(2)حَتَّى يَطْرُدَهَا عَنْهُ كَمَا تُطْرَدُ غَرِيبَةُ الاْءِبِلِ(3).
حضرت على عليهالسلام به كميل بن زياد نخعى فرمود: اى كميل، خانوادهات را وادار كن كه پايانِ روز براى كسب فضايل و مكارم اخلاقى تلاش كنند. چون صبحها افراد غالباً به كارهاى شخصى زندگى مىپردازند، ولى هنگام عصر، فرصتى مناسب براى يافتن كمال و موجبات سعادت و امور ستوده است.
و به آنها فرمان بده كه در اوّل شب به برآوردن نيازهاى مردم بپردازند، هرچند كه نيازمندان در خواب باشند و در اين كار قصد قربت داشته باشيد و هرگز در پى آن نباشيد كه كسى از كار شما مطلع شود و شما را بستايد. امام عليهالسلام با اين بيان، ضرورت قصد قربتداشتن و دوستداشتن نيكى و احسان را لحاظ داشتهاند، چرا كه نيازمندان در آن هنگام خفتهاند. كار شما براى عشق به خوبىها باشد؛ نه به انگيزه ستودهشدن به وسيله ارباب حاجت. به خدايى كه صداى همه موجودات را مىشنود و گستره شنوايى او بىنهايت است، هر كس قلبى را شاد سازد به يقين خدا از آن شادى و سرور لطف خاصّى مىآفريند. پس وقتى كه براى آن فرد مشكلى پيش آيد، آن لطف الهى به سان سيلى سهمگين به سمت آن مشكل دوان مىشود و آن را ريشهكن مىكند، همانگونه كه ساربان، شتر غريبه را از چراگاه و آبشخور شتران خود دور مىسازد تا مزاحم شترانش نشود.
چون فقير و بىپول شديد، با صدقهدادن با خدا معامله كنيد، چون وقتى صدقه بدهيد خداى منان آن را به شما باز مىگرداند و لذا صدقهدادن نوعى تجارت است.
وفا كردن به انسان نيرنگ بازى كه به عهد خود وفا نمىكند، در پيشگاه خدا نيرنگ به شمار مىرود؛ زيرا موجب مىشود كه مردم بر نيرنگبازى و انجام دادن محرّمات الهى جسارت يابند. و نيرنگ كردن با نيرنگبازان در پيشگاه پروردگار وفا محسوب مىشود، زيرا در واقع اطاعت فرمان الهى است مبنى بر جنگ كردن با فريبكاران و غدّاران.
بسا كسانى كه خدا با نعمتدادن به آنها قصد نابودى تدريجى آنان را دارد، چنان كه مىفرمايد: «... إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً ...»(5)«ما فقط به ايشان مهلت مىدهيم تا بر گناه [ خود] بيفزايند».
و چه بسا كسانى كه چون خدا گناهانشان را پوشيده دارد مغرور شوند و گمان كنند كه مجازات نخواهند شد، و چه بسا فريفتگانى كه فريفته ستايش مردمند و خيال مىكنند كه نزد خدا نيز از همين جايگاه برخوردارند، و خدا هيچكس را مانند مهلت دادهشدگان نيازموده است، آنها مهلت يافتهاند تا بر گناهانشان بيفزايند و در عاقبت كيفرى سخت بينند.
در اين فصل، گزيدهاى از كلمات قصار حضرت اميرمؤمنان على عليهالسلام نقل مىشود كه الفاظ غريب دارد و نيازمند تفسير و توضيح است.
اين جمله به علامات ظهور حضرت مهدى - عجل اللّه تعالى فرجه الشريف - اشاره دارد كه مىفرمايد: زمانى است كه پيشواى بزرگ دين برخيزد و بايستد، مردم گرداگرد او جمع مىشوند، چنانكه قطعههاى ابر بىباران در پاييز جمع مىشوند.
اليعسوب السيد العظيم المالك لأمور الناس يومئذ، و القزع قطع الغيم التي لا ماء فيها.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: يعسوب به معناى پيشواى بزرگى است كه حاكم و مالك امور مردم است. و قزع به معناى پارههاى ابر بىباران است.
در روايت آمده كه حضرت اميرمؤمنان على عليهالسلام خطيبى را ديد كه خطبه مىخواند. پس فرمود: اين خطيب ماهر و توانا كه سريع سخن مىگويد كيست؟
يريد الماهر بالخطبة الماضي فيها، و كل ماض في كلام أو سير فهو شحشح، و الشحشح في غير هذا الموضع البخيل الممسك.
1) ضَرَبَ بِذَنَبِهِ: ايستاد، برخاست.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: منظور از «شحشح» سخنران ماهر است يا كسى كه شتابان راه برود. و شحشح در غير اين مورد به معناى انسان بخيل است.
بىترديد، دشمنى «قُحَم» [به همراه] دارد.
يريد بالقحم المهالك، لأنها تقحم أصحابها في المهالك و المتالف في الأكثر. فمن ذلك «قحمة الأعراب» و هو أن تصيبهم السنة فتتعرق أموالهم فذلك تقحمها فيهم. و قيل فيه وجه آخر و هو: أنها تقحمهم بلاد الريف، أي تحوجهم إلى دخول الحضر عند محول البدو.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: منظور از «قُحَم» در اينجا مهالك است، زيرا قحم غالباً اصحاب خود را در مهلكهها و جايگاههاى خطر و تباهى مىافكند و از همينرو مىگويند «قحمة الا عراب» يعنى آنچه موجب قحطى و خشكسالى شده و اموال مردم را نابود مىكند و اين معناى «تقحم الأعراب» است. در اين مورد معناى ديگرى نيز گفته شده و آن اينكه: «تقحمها بلاد الريف» يعنى آنچه هنگام خشكسالى، افراد را به ورود به شهرها وادارد.
روايت شده است كه حضرت برادرش عقيل را به عنوان وكيل خود در جريان طرع دعوايى معين كرد و اين جمله را فرمود و در ادامه آن اضافه كرد: «و إنّ الشيطان ليحضرها؛ و همانا شيطان به هنگام خصومت و نزاع حاضر مىشود».
زنان به مرحله ازدواج كه مىرسند خويشان پدر [ در تصميمگيرى براى آنان [سزاوارترند.
و النص منتهى الأشياء و مبلغ أقصاها كالنص في السير، لأنه أقصى ما تقدر عليه الدابة. و تقول: نصصت الرجل عن الأمر، إذا استقصيت مسألته عنه لتستخرج ما عنده فيه. فنص الحقاق يريد به الإدراك، لأنه منتهى الصغر، و الوقت الذي يخرج منه الصغير إلى حد الكبير، و هو من أفصح الكنايات عن هذا الأمر و أغربها. يقول: فإذا بلغ النساء ذلك
فالعصبة أولى بالمرأة من أمها إذا كانوا محرما مثل الإخوة و الأعمام، و بتزويجها إن أرادوا ذلك. و الحقاق: محاقة الأم للعصبة في المرأة، و هو الجدال و الخصومة، و قول كل واحد منهما للآخر: «أنا أحق منك بهذا» يقال منه: حاققته حقاقا، مثل جادلته جدالاً. و قد قيل: إن نص الحقاق بلوغ العقل و هو الإدراك، لأنه عليهالسلام إنما أراد منتهى الأمر الذي تجب فيه الحقوق و الأحكام. و من رواه «نص الحقائق» فإنما أراد جمع حقيقة. هذا معنى ما ذكره أبوعبيد القاسم بن سلام، و الذي عندي أن المراد بنص الحقاق هاهنا، بلوغ المرأة إلى الحد الذي يجوز فيه تزويجها و تصرفها في حقوقها تشبيها بالحقاق من الإبل و هي جمع حقة و حق و هو الذي استكمل ثلاث سنين و دخل في الرابعة، و عند ذلك يبلغ إلى الحد الذي يتمكن فيه من ركوب ظهره، و نصه في السير، و الحقائق أيضا جمع حقة. فالروايتان جميعا ترجعان إلى معنى واحد، و هذا أشبه بطريقة العرب من المعنى المذكور.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: «نص» به معناى منتها و نهايت اشياء است، مثل نص چارپا در حركت كه منتهاى شتاب در سير و نهايت شتابى است كه حيوان مىتواند با آن راه بپيمايد، وقتى مىگويند: «نصصت الرجل عن الأمر» يعنى تمام سؤالات خود را بىكم و كاست از او پرسيده باشى تا پاسخهاى او را به طور كامل بگيرى. پس «نص الحقاق» يعنى ادراك كامل (به مرحله درك و شناخت رسيدن = بلوغ)، چون زمانى است كه كودك از دوران كودكى خارج شده و وارد مرحله بزرگى مىشود. و اين، از فصيحترين و غريبترين كناياتى است كه درباره بلوغ دختر به كار رفته از اينرو، امام مىفرمايد: زنان به مرحله بلوغ كه رسيدند خويشاوندان محرم مثل برادران و عموها در ازدواج آنان از مادرانشان سزاوارترند.
پس حقاق يعنى جدال و خصومت مادر با خويشاوندان در مورد زنى است كه قصد ازدواج دارد كه به درگيرى لفظى مىانجامد و هريك از آنها مىگويند: «حق با من است و به تصميمگيرى در امر ازدواج او از تو سزاوارترم». از همينرو وقتى گفته مىشود: «حاققته حقاقا» درست مثل اين است كه بگويند: «جادلته جدالاً» يعنى با او سخت جدال كردم!
برخى گفتهاند: «نص الحقاق» يعنى بلوغ عقل و ادراك، زيرا امام عليهالسلام مىخواهد نهايت زمانى را كه حقوق و احكام بر او واجب مىشود بيان نمايد و آن بلوغ عقلى است.
و امّا ابو عبيد القاسم بن سلام اين جمله را به صورت «نصّ الحقائق» روايت كرده كه در اين صورت حقائق جمع حقيقت است، ولى به نظر من (= سيد رضى رحمهالله ) اگر «نص الحقائق» باشد مراد از «حقائق» در اينجا رسيدن زن به مرحلهاى است كه مىتوان او را تزويج نمود و خود مىتواند در حقوق و دارايى خويش تصرف كند و تصميم بگيرد و لذا مانند «حقاق» در جمله «حقاق من الإبل» جمع «حِقّة» و «حِقّ» و آن عبارت از تكميل سه سالگى شتر و ورود به چهار سالگى است و در اين زمان است كه مىتوان بر پشت آن سوار شد و شتر هم سريع حركت مىكند. همچنين «حقائق» جمع «حِقّة» است. پس هر دو روايت (چه نص الحقاق و چه نص الحقائق) به يك معنى برگشت دارند و اين معنى به طريق عرب از معناى مذكور يعنى ادراك كامل حقايق، شبيهتر و نزديكتر است.
اما «عصبة» به معناى برادران و عموها و... خويشاوندانى هستند كه چون به پدر تعلق دارند عصبة ناميده شدهاند، چرا كه از عَصَب به معناى تعلق گرفته شده است و يا چون در مشكلات و نزاعها نسبت به انسان تعصّب دارند. نيز گفتنى است كه اين احتمال هم وجود دارد كه «نصب الحقاق» به معناى برآمده شدن سينه دختر است.
ايمان در آغاز امر مثل «لُمظه» (سوسوى نورى) در قلب انسان است كه هر مقدار ايمان افزايش يابد آن نور نيز زيادتر مىشود.
و اللمظة مثل النكتة أو نحوها من البياض. و منه قيل: فرس ألمظ، إذا كان بجحفلته(1)شيء من البياض.
1) جحفلة الفرس: پيشانى اسب.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: لمظة به معناى نقطه سفيد و امثال آن است و لذا به اسبى كه بر پيشانىاش لكهاى سفيد باشد «فرس ألمظ» گفته مىشود.
انسان وقتى «دَين ظنون» دارد كه نمىداند آن را به دست خواهد آورد يا نه، گاهى به گرفتن آن اميد دارد و زمانى از به دست آوردنش نوميد است، اگر آن را به دست آورد به سبب زمانى كه بر آن گذشته بايد زكات آن را بدهد.
فالظنون الذي لا يعلم صاحبه أيقضيه من الذي هو عليه أم لا، فكأنه الذي يظن به، فمرة يرجوه و مرة لا يرجوه و هذا من أفصح الكلام. و كذلك كل أمر تطلبه و لا تدري على أي شيء أنت منه، فهو ظنون و على ذلك قول الأعشى:
ما يجعل الجد الظنون الذي *** جنب صوب اللجب الماطر
مثل الفراتي إذا ما طما *** يقذف بالبوصي و الماهر
و الجد: البئر العادية في الصحراء، و الظنون: التي لا يعلم هل فيها ماء أم لا.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: ظنون آن بدهى و قرضى است كه انسان ترديد دارد كه آيا آن را به دست خواهد آورد يا خير، لذا مورد ظن و گمان اوست و احتمال به دستآوردن و عدم آن مىرود. و نيز هر كارى كه آن را مىطلبى و نمىدانى چه مىشود «ظنون» گويند. اين جمله از فصيحترين كلمات آن حضرت است و اعشى كلمه ظنون را در شعر خود آورده است:
«چاهى را كه نمىدانى آب دارد يا نه، و از جاى بارانگير و پرباران دور است نبايد آن را چون فرات (رود هميشه پرآب) دانست كه به هنگام طغيان و خروش، مركب و شناگرانِ ماهر را از پاى در مىآورد».
«جُدّ» يعنى چاه قديمى در بيابان، و «ظنون» چاهى كه دانسته نشود كه آب دارد يا نه.
و «لجب» ابر پر رعد و برق است. و «فراتى» يعنى فرات و «ياى» آن براى تأكيد است. و «بوصى» نوعى قايق كوچك (= زورق) و «ماهر» شناگر است. و معناى شعر چنين است:
چاهى كه در بيابان است و معلوم نيست آب دارد يا خير و از ابر پرباران دور است تا در آن ببارد و آن را پرآب كند، چنين چاهى هرگز مانند رود پرتلاطم فرات نيست كه از شدت حركت و تموّجش گويا زورقها و شناگران را به اين سمت و آن سمت پرتاب مىكند.
اين مثال براى بيان عدم مساوات فرد بخيل و غنى مىباشد كه در اين شعر آمده است.
وقتى حضرت لشكرى را براى جنگ بدرقه مىكرد، فرمود: تا مىتوانيد از زنان دورى كنيد.
و معناه: اصدفوا عن ذكر النساء و شغل القلب بهنّ، و امتنعوا من المقاربة لهنّ، لأن ذلك يفت في عضد الحميّة، و يقدح في معاقد العزيمة، و يكسر عن العدْو، و يلفت عن الإبعاد في الغزو. و كل من امتنع من شيء فقد أعذب عنه، و العاذب و العذوب: الممتنع من الأكل و الشرب.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: معناى اين سخن اين است كه از ياد كَردن زنان و مشغول شدن دل به آنها و مقاربتِ با آنان خوددارى كنيد كه در بازوى غيرت اثر گذارده و آن را سست مىنمايد و از جديّت و تلاش در راه جهاد و مبارزه بازتان مىدارد و در عزم قلبىتان خلل ايجاد مىكند و سرانجام موجب مىشود كه رزمنده نتواند به سمت دشمن شتاب بگيرد و از سر دورانديشى و عميق دشمن را در جنگ ببيند. و هركه از كارى بازايستد از آن اعذاب نموده و كسى را كه از خوردن و آشاميدن خوددارى كند «عاذب» و «عذوب» مىنامند.
و دليل لزوم كنارهگيرى از زنان در زمان جنگ آن است كه آميزش جنسى نيروى بدنى و روحى را مىكاهد. البته احتمال دارد كه مراد، عدم تعرّض لشكر به زنان و ايجاد مزاحمت براى آنان باشد چنانكه از توصيههاى اسلام است كه در جنگ هرگز آسيبى به زنان نرسانند.
مانند قمارباز [هميشه] پيروزى كه منتظر است با اولين تيرهاى خود پيروز شود.
الياسرون هم الذين يتضاربون بالقداح على الجزور، و الفالج: القاهر و الغالب. يقال: فلج عليهم و فلجهم، و قال الراجز: لما رأيت فالجاً قد فلجا.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: «ياسرون» كسانى بودند كه براى قماربازى، با تير بر اجزاى بدن شتر مرده مىزدند. و «فالج» يعنى برنده و غالب و لذا گفته مىشود: «فلج عليهم و فلجهم» يعنى بر آنان پيروز شد و مغلوبشان كرد. و رجزخوان گويد: وقتى ديدم برندهاى برنده شد.
جزور يعنى شتر نحر شده، قداح يعنى تير، و مضاربه يعنى قمار زدن روى اجزاى شتر نحر شده.
وقتى كه جنگ شدّت مىيافت ما به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پناهنده مىشديم تا از دشمن محفوظ بمانيم، چون دشمن از نزديكشدن به پيامبر صلىاللهعليهوآله وحشت داشت و هيچيك از ما مانند پيامبر صلىاللهعليهوآله به دشمن نزديك نبوديم، زيرا حضرتش شجاعت بىنظيرى داشت.
و معنى ذلك: أنه إذا عظم الخوف من العدو و اشتد عضاض الحرب، فزع المسلمون إلى قتال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بنفسه، فينزل اللّه عليهم النصر به و يأمنون ممّا كانوا يخافونه بمكانه. و قوله: «إذا احمر البأس» كناية عن اشتداد الأمر، و قد قيل في ذلك أقوال أحسنها: أنه شبه حَمْيَ الحرب بالنار التي تجمع الحرارة و الحمرة بفعلها و لونها، و ممّا يقوي ذلك قول رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و قد رأى مجتلد الناس يوم حنين و هي حرب هوازن: «الآن حمي الوطيس». فالوطيس: مستوقد النار، فشبّه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ما استحرَّ من جلاد القوم باحتدام النار و شدة التهابها.
انقضى هذا الفصل و رجعنا إلى سنن الغرض الأول في هذا الباب.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: معناى اين جمله آن است كه وقتى ترس از دشمن فراگير شود و جنگ چنگودندان نشان مىداد و شدت مىيافت، مسلمانان از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مىخواستند كه شخصا به ميدان برود و به پاس و حرمت ايشان، خدا يارى خود را به مسلمانان ارزانى مىداشت و از آنچه ترسيده بودند ايمنى مىيافتند. جمله «احمر البأس» كنايه از شدت جنگ است. در معناى اين جمله مطالب زيادى گفتهاند كه زيباترين آنها اين است: حضرت تب جنگ را به آتش تشبيه مىنمايد كه حرارت و رنگ را يكجا دارد، هم مىسوزاند و هم رنگ آن سرخ است و از موارد تأييد اين قول آن است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله وقتى در جنگ حنين (= هوازن) چابكى رزمندگان را ديد فرمود: الآنَ حمي الوَطيس؛ اكنون تنور جنگ گرم شد. و وطيس يعنى اجاق و محلّ افروختهشدن آتش. پس پيامبر صلىاللهعليهوآله چابكى و شدت عمل و جنگ شديد رزمندگان را به برافروختهشدن و زبانهكشيدن شعلههاى آتش تشبيه فرموده.
اين فصل پايان يافت و ما به هدف اصلى خود در اين باب، يعنى ذكر كلمات قصار و حكمتهاى علوى عليهالسلام باز مىگرديم.
أصحابه، فقال أحدهما: إني لا أملك إلا نفسي و أخي فمر بأمرك يا أميرالموءمنين، ننفد له، فقال عليهالسلام : وَ أَيْنَ تَقَعَانِ مِمَّا أُرِيدُ؟
وقتى حضرت با خبر شد كه لشكر معاويه به شهر انبار حمله برده، از شهر خارج شد و پاى پياده به سمت نخيله حركت كرد و مردم به دنبالش آمدند و در نخيله به ايشان رسيدند و گفتند: اى اميرمؤمنان، ما از عهده اين لشكر بر مىآييم و نيازى به حضور شما نيست.
حضرت فرمود: شما خودتان گرفتار اختلافنظر و تفرقهايد و نمىتوانيد مشكل مرا درباره خودتان حلّ كنيد، چگونه مىخواهيد از عهده ديگران براييد؟ اگر در گذشته مردم از ظلم حاكمان شكايت مىكردند، من امروز از ظلم رعيّت به خودم شكايت مىكنم، زيرا از من اطاعت نمىكنند. گويى من فرمانبر و آنها فرمانروايم هستند و بايد از آرا و افكار آنها اطاعت كنم نه آنكه آنها وظيفه دارند مرا پيروى كنند و يا اينكه من محكومم و آنها حاكماند.
وقتى كه حضرت اين سخنان را در ضمن يك سخنرانى مفصّل ايراد كرد - كه گزيدهاى از آن را در بخش خطبهها ذكر كرديم(1)- دو تن از اصحاب آن حضرت پيش آمدند و يكى از آنها عرض كرد: من اختياردار خود و برادرم هستم. فرمان بدهيد تا اجرا كنيم.
حضرت فرمود: چگونه شما مىتوانيد اراده مرا كه اتحاد مردم در جنگ با شاميان است تحقق بخشيد؟ يعنى حضور شما دو تن در كنار من با وجود پراكندگى سپاهيان چه سود!
نقل مىكنند كه حارث بن حوت خدمت حضرت رسيد و عرض كرد: آيا مىپندارى كه من اصحاب جمل را گمراه مىپندارم؟ وى اعتقاد داشت كه آنان بر حق هستند.
حضرت فرمود: اى حارث، تو به زير پاى خود نگاه مىكنى نه بر بالاى سرت؛ يعنى نظر تو درست نيست، زيرا كسى كه به پايين نگاه مىكند نمىتواند بر تمام اشيا و بر اطراف خود به طور كامل احاطه پيدا كند، لذا داورى او خطا خواهد بود، زيرا از روى نداشتن معرفت و ناآگاهانه صادر شده است؛ از اين روى متحيّر و سرگردان شدى و حقّ را - كه خطاپويىِ اصحاب جمل است - درك نكردى. تو حقّ را نشناختى تا حقجويان و حقّگريزان را بشناسى و باطل را به درستى نشناختى تا باطلطلبان را بشناسى.
حارث عرض كرد: من با سعيد بن مالك و عبد اللّه بن عمر از اين جنگ كناره مىگيريم.
حضرت فرمود: سعيد بن مالك و عبداللّه بن عمر حق را - كه در امام عليهالسلام تجسم يافته بود - يارى نكرده و باطل را رها نكردند، زيرا دورىگزيدن از باطل به معناى كوبيدن آن نيست، بلكه كوبيدن باطل با يارىكردن حق تحقق مىپذيرد.
همنشين سلطان كه از خاصگان اوست، به كسى مىماند كه سوار بر شير درنده شده، مردم بر او رشك مىبرند و غبطه مىخورند و آرزو مىكنند كه موقعيت او را داشته باشند، اما او مىداند كه چه موقعيت خطرناكى دارد و چقدر بايد مواظب رفتار و گفتار خود باشد، زيرا اندك حركتى نابجا او را به تيغ تيز و يا زندان خواهد سپرد. پس مانند آنكه سوار بر شير شده و مردم شجاعتش را تحسين مىكنند، اما او همواره ترس آن دارد كه طعمه شير گردد.
بر بازماندگان ديگران، يعنى فرزندان و نوادگانشان احسان كنيد تا ديگران به بازماندگان شما احسان كنند و حرمت شما را حفظ نمايند.
گفتار حكيمانِ آگاه از حقايق در صورتى كه درست باشد دارويى است براى دردهاى فردى و اجتماعى، و اگر اشتباه باشد براى جامعه درد خواهد بود، زيرا مردم از آنان پيروى مىكنند و آراى آنان را ارج مىگذارند و به كار مىبندند. بنابراين گفتار حكيمان اثر مثبت يا منفى خود را خواهد گذارد.
فردى از حضرت اميرمؤمنان عليهالسلام خواست ايمان را براى او تعريف كند. امام فرمود: فردا بيا تا در حضور مردم براى تو بگويم و مردم بشنوند و استفاده ببرند تا اگر گفتار مرا فراموش كردى ديگران به خاطر بسپارند، زيرا سخن به حيوان رَمان مىماند كه فردى آن را مىگيرد و به بند مىكشد، امّا ديگرى آن را از دست مىدهد و ديگر نمىتواند در بندش كشد.
قال الرضي رحمهالله : و قد ذكرنا ما أجابه به فيما تقدم من هذا الباب و هو قوله: الإيمان على أربع شعب... .
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: پيش از اين جواب آن حضرت را ذكر كرديم كه فرمود: ايمان بر چهار بخش است... (2).
اى آدميزاده، غصه رزق فردايى را كه هنوز نيامده نخور، بلكه هر روز فقط به فكر همان روز باش، زيرا اگر روز آينده از عمر تو باشد رزق و روزىات نيز به تو خواهد رسيد و اگر
از عمر تو نباشد، غصّهات بيهوده است و دليلى ندارد كه انسان بىجا غصه بخورد.
منظور از همّ، غصّه است، نه آيندهنگرى و عاقبتانديشى و تهيه مقدّمات كه از دورانديشى و احتياط ناشى مىشود.
با دوست خودت، به اعتدال دوستى كن نه به گونهاى كه تمام اسرار خود را در اختيار او بگذارى، زيرا ممكن است روزى دشمن تو شود و اسرار تو را فاش سازد و پشيمانت كند.
و با دشمن خود نيز به اعتدال دشمنى كن نه به افراط، زيرا ممكن است روزى با تو دوست شود و بر اين افراطها پشيمان شوى و غائلههايى آفريده باشى كه قابل جبران نباشد. پس هر انسانى بايد احتمال دهد كه شايد دوست او دشمن شود و دشمن او دوست لذا نبايد در دوستى و دشمنى در ورطه افراط درغلتد.
مردم در دنيا دو دستهاند: دستهاى كه فقط براى دنيا كار مىكنند و دنيا آنها را از آخرت بازداشته و هرگز براى آخرت كار نمىكنند، زيرا مىترسند كه فرزندان و وارثانشان فقير و درمانده شوند و براى آنكه پس از مرگشان دچار فقر نشوند، به جمعآورى دنيا مىپردازند و از فقر در آخرت خود را در امان مىبينند و براى آينده خود هيچ پيش نمىفرستند و عمر خود را در راه منافع ديگران صرف مىكنند و خود هيچ بهرهاى از آن نمىگيرند.
دسته ديگر كه در دنيا براى آخرت كار مىكنند و لذا به بهره خود از دنيا دست مىيابند،
بدون اينكه به اين منظور كار كرده باشند، چون خداى سبحان رزق مردم را ضمانت كرده است، پس هم بهره دنيا و هم بهره آخرت را بردهاند.
چنين كسانى مالك دنيا و آخرت و آبرومند درگاه الهىاند و هر حاجتى از خدا بخواهند از ايشان دريغ نمىكند، بلكه همه خواستههايشان را عطا مىكند.
روايت شده است كه در حضور عمر بن خطّاب، در ايام حكومتش از زيورهاى فراوان كعبه سخن به ميان آمد. برخى گفتند: خوب است آنها را به مصرف ارتش اسلام برسانى كه پاداش بيشترى دارد، و كعبه نيازى به طلا و جواهر ندارد. عمر تصميم به اين كار گرفت، ولى با اميرمؤمنان على عليهالسلام مشورت كرد. حضرت فرمود: قرآن وقتى بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل گرديد اموال را بر چهار دسته تقسيم كرده بود:
اموال مسلمانان كه حضرت پس از مرگ صاحبانش بر اساس فرايض (سهم الإرث) تقسيم فرمود.
غنايم كه حضرت آن را بين مجاهدان و مستحقان آن تقسيم نمود.
خمس كه خدا در غنايم و منافع كسب و... تعيين فرمود، چنانكه مىفرمايد: «...فَأَنَّ
1) حلي: آرايهها، جمع حلية يعنى زيورهايى از طلا و نقره.
لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ...»(1)«يك پنجم آن براى خدا و پيامبر و از آنِ خويشاوندان [او] و يتيمان و بينوايان و در راه ماندگان است».
در آن روزگار نيز كعبه زيور داشت، اما پيامبر صلىاللهعليهوآله آنها را همچنان به حال خود گذاشت كه نه از روى فراموشى و عدم اطلاع از مكان جواهرات، بلكه با علم و آگاهى، مصرف خاصّى براى آن معيّن ننمود تا اينكه ما بخواهيم براى آن، مورد مصرفى معين كنيم. اى عمر اين زيورها و جواهرات كعبه را آنگونه كه خدا و رسول صلىاللهعليهوآله خواسته، به حال خود واگذار. عمر گفت: اگر تو نبودى، ما رسوا بوديم، و زيورهاى كعبه را به حال خود رها كرد.
نقل شده است كه دو نفر از بيت المال دزدى كردند: يكى از آنها بردهاى بود متعلق به بيت المال كه مىبايست در راه مصالح مسلمين به كار گرفته شود، و ديگرى بردهاى متعلّق به ديگران بود. اين دو را نزد حضرت آوردند تا حكم خدا را بر آنها جارى كند. امام فرمود:
امّا اين برده سارق كه متعلق به بيتالمال است از مال خداست و حدّ ندارد، زيرا بخشى
از مال خدا بخش ديگر مال خدا را خورده است و مال دزديده شده تلف نگرديده است، ولى ديگرى كه برده مردم بوده و سرقت كرده بايد سختترين حد، يعنى قطع دست بر او جارى گردد، زيرا از مال خدا سرقت كرده است. آنگاه انگشتان دست او را قطع كرد.
اگر قدمهايم در اين لغزشگاه (فتنه)ها استوار گردد، اين بدعتهاى رايج را تغيير خواهم داد، اما كسى كه گرفتار خاموشكردن شعلههاى فتنه است فرصت تغيير بدعتها را ندارد.
به يقين بدانيد كه بنده هرچند در طلب روزى سخت كوشد و چارهانديشىاش بزرگ و نيرنگ و مكرش براى رسيدن به آن قوى باشد، جز به آنچه خدا در «ذكر حكيم» برايش مقرر فرموده نخواهد رسيد. [نيز به يقين بدانيد كه] بنده هرچند در طلب آنچه خدا برايش در «ذكر حكيم» مقرر فرموده ناتوان باشد، خدا مانع رسيدن بنده به آن نخواهد شد و در عين ضعف و ناتوانىاش بدانچه براى او مقدر شده است خواهد رسيد(3).
و كسى كه به اين مطلب آگاه و عامل باشد و بر دستيابى به بيش از مقدار مقرّر حريص
نباشد، از همه مردم آسودهخاطرتر و برخوردارتر خواهد بود، زيرا هم منفعت به او رسيده و هم آسوده بوده است. و كسى كه به اين مطلب عمل نكند و در آن ترديد داشته باشد از همه مردم دلمشغولتر بوده و در عين حال به خود ضرر زده است، پس هم گرفتارتر و هم زيانديدهتر خواهد بود.
و بسا افرادى كه خداى سبحان انواع نعمتها را به ايشان داده، اما نه از جهت گرامى داشتنشان، بلكه مىخواهد به وسيله نعمت آنها را به تدريج به اوج طغيان برساند و به كيفر گناهانشان بازخواست و عذاب نمايد.
و بسا كسانى كه خدا آنها را به فقر و گرفتارىها مبتلا كرده تا آنان را بيازمايد و به پاس صبورىشان، به آنها پاداش بدهد. بنابراين هيچ صاحب نعمتى گمان نكند كه برخوردارى او از نعمت به جهت ارجمندى اوست و هيچ گرفتارى نپندارد كه به علت بىمقدارىاش گرفتار بلا و مصيبت شده است.
پس اى شنونده با برخوردارى از نعمتهاى الهى بر شكر حضرتش بيفزاى تا به واسطه نعمت، به طغيان كشيده نشوى و از شتاب خود در مسير دنياطلبى بكاه و به رزق مقدّر خود بسنده كن و بيش از رزق قسمتشده مَطَلَب.
علم خود را با عمل نكردن به دانستهها، به جهل و شكّ تبديل نكنيد، زيرا فردى كه به دانسته خود عمل نكند، همانند انسان جاهل است. پس وقتى چيزى را دانستيد به آن عمل كنيد و اگر به چيزى يقين پيدا كرديد براساس آن يقين اقدام به عمل نماييد.
قَبْلَ رِيِّهِ(1)، وَ كُلَّمَا عَظُمَ قَدْرُ الشَّيْءِ الْمُتَنَافَسِ(2)فِيهِ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ(3)لِفَقْدِهِ. وَ الاْءَمَانِيُّ تُعْمِي أَعْيُنَ الْبَصَائِرِ، وَ الْحَظُّ يَأْتِي مَنْ لاَ يَأْتِيهِ.
طمعورزى، انسان را براى هميشه در مهلكهها نگه مىدارد و ضمانت مىكند كه انسان را به آنچه بدان طمع دارد برساند، ولى هرگز به اين ضمانت وفا نمىكند.
و بسا كسى كه آب مىنوشد ولى پيش از سيرابى گلوگير او مىشود. اين مثال براى طمعكارى زده شده كه به مقصود خود نمىرسد.
و يك چيز هرچه ارزشمند و بزرگ باشد، مصيبت از دست رفتنش نيز سنگينتر است و دشوارتر. پس در پى اشياء بزرگ نباشيد، زيرا با از دستدادن آنها صدمه بزرگى مىبينيد.
و آرزوها چشم بصيرت انسان را كور مىكند، زيرا وقتى به چيزى دل بست نمىتواند خير و شرّ خود را ببيند و فقط دنبال آرزوى خويش است، هرچند بزرگترين شرّ را به دنبال داشته باشد.
و بهره انسان از سمتى مىآيد كه انسان به دنبال آرزوها نمىرود. پس لازم است انسان خود را در پى رسيدن به آرزوها به زحمت نيندازد كه بسا بهره و نصيب انسان به سوى او بيايد در حالى كه به جهت رسيدن به آن، خود را به زحمت نيفكنده باشد.
خدايا، به تو پناه مىبرم از اينكه ظاهرم را در نظر مردم زيبا جلوه دهى، اما باطن و قلب مرا زشت و ناپسند گردانى، يعنى براى آنكه مردم ببينند و مرا ستايش كنند ظاهرسازى كنم، در
حالى كه مطّلع هستى كه در اين صورت من نه براى تو بلكه براى مردم كار مىكنم و بازگشتم به سوى تو با پروندهاى پر از گناه خواهد بود؛ رفتارى كه به وسيله آن به بندگانت رياكارانه، تقرّب جويم و به سبب عدم اخلاص در آن، از تو و رضاى تو دور گردم.
نه، اين طور نيست، قسم به آن كه از جانب او وارد شب شديم، در باقيمانده شب سياه كه مقدّمه صبح است و از روزى روشن خبر مىدهد اين طور نيست كه...
سيّد رضى رحمهالله باقى كلام را ذكر نكرده و فقط لفظ قسم را كه اهمّيت داشته ذكر نموده.
كار اندكى كه در آن مستمر و مداوم باشى ارزشمندتر است از كار فراوان، ولى همراه با خستگى و ملالت كه البته زود رها گردد.
نوافل و مستحبّاتى كه به واجبات ضرر بزنند، رهايشان كنيد؛ يعنى در صورتى كه انسان با انجام دادن نافله و عمل مستحبى خسته شود و در نتيجه نتواند واجب را به جاى آورد، بايد مستحب را رها كند و فقط به انجام دادن واجب بپردازد.
كسى كه دورى راه سفر آخرت را به ياد آوَرَد، خود را براى آن سفر آماده مىكند و اعمال صالح انجام مىدهد.
انديشيدن به وسيله عقل، مانند ديدن با چشم نيست، بلكه بسيار قوىتر از آن است، زيرا چه بسا گاهى چشمْ صاحب خود را مىفريبد، مثل آنكه جسم بزرگى چون اجرام آسمانى را از راه دور كوچك مىبيند، ولى عقل هيچگاه در مقام مشورت به كسى خيانت نمىكند، چون داورىهاى عقل و احكام آن خلاف واقع نيست. پس مثلاً اگر عقل بگويد: «كلّ» بزرگتر از «جزء» است امكان تخلّف ندارد.
بين شما و موعظه حجابى از غرور و غفلت قرار گرفته كه شما را از عمل كردن به موعظه باز مىدارد.
افراد نادان جامعه شما مرتّب بر نادانى خود مىافزايند و به مقتضاى نادانى عمل مىكنند، و دانشمندان جامعه شما عمل خود را به تأخير مىاندازند. بنابراين، چنين جامعهاى چه سرنوشتى خواهد داشت؟ بىترديد جامعهاى پيشرفت مىكند كه جهل در آن ريشهكن
شده و عالمش اهل عمل باشد.
دانستنِ احكام عذرِ بهانهجويان را از بين مىبرد؛ همانهايى كه نادانستن را براى عمل نكردن بهانه مىآورند، در حالى كه امروزه دامنه دانش همهجا گسترده شده است تا هركس كه بخواهد، بدان دست يابد.
هر كسى كه مرگ شتابان به سوى او بيايد، مهلت مىطلبد تا عمل صالح انجام دهد، و هر كه مرگش به تأخير افتد، در عمل سهلانگارى و كار امروز را به فردا و فرداها وامىگذارد. پس نه تعجيل مرگ به سود انسان است و نه تأخير آن.
هر كس كه مردم حسرت او را بخورند و بگويند: خوش به حال او كه مال و مقام و مانند اينها دارد، روزگار براى او روز سختى را پنهان خواهد كرد، زيرا پس از هر خوشى اندوهى وجود دارد و پس از هر اندوه، خوشى و آرامشى.
از حضرتش درباره تقدير سؤال شد و گويا پرسشكننده قابل جواب نبوده و لذا امام عليهالسلام از
جواب او خوددارى كرد(1)و فرمود: تقدير راهى است تاريك، پس آن را نپيماييد، يعنى در شناخت آن نكوشيد [كه نمىتوانيد]، و دريايى است عميق، پس وارد آن نشويد، چون احتمال غرقشدن وجود دارد، و سرّى از اسرار الهى است كه نبايد خودتان را براى شناخت آن به زحمت بيندازيد، زيرا بدان دست نمىيابيد.
اگر خداوند بخواهد كسى را خوار و بىمقدار كند، او را از دانش محروم مىسازد.
در گذشته يك برادر دينى داشتم كه دنيا در نگاه او كوچك و ناچيز مىآمد، يعنى به دنيا و آرايههاى آن بىاعتنا بود و همين امر او را در نظرم بزرگ ساخت. و از سلطه شكم خود خارج بود و بر اساس شهوات و خواستههاى نفسانى غذا نمىخورد. و هرگز به دنبال غذايى كه نمىيافت نبود، و وقتى بدان دست مىيافت [شكم خود را] از آن نمىانباشت.
و اكثر دوران عمر خود خاموش بود و سخن نمىگفت و اگر هم حرف مىزد
1) معناى تقدير آن است كه خداوند در هستى قوانينى را مقرّر نموده كه يكى از آنها اختيار آدمى است و هر انسانى مىتواند با اختيار خود كارى انجام دهد. به عنوان مثال مهندسى نقشه ساختمانى را مىريزد و مجموعه بنّا و كارگران كه بايد آنرا به انجام رسانند، در اقدام يا خوددارى از كار مختارند.
2) أرذل: پست و ناچيز گرداند.
3) حظر: محروم كرد.
4) بذ: منع كرد.
5) نقع: سيراب كرد.
6) غليل: تشنگى.
7) غاب: جنگل، بيشه.
8) صل: مار.
9) لا يدلي: اظهار نمىكند.
سخنگويان را از حرفزدن باز مىداشت و ديگر جايى براى حرفزدن آنها باقى نمىگذاشت و همه گوش به سخنان او مىسپردند، و با سخنان خود عطش معرفتخواهى آنان را برطرف مىساخت، زيرا شيوا و نغز سخن مىگفت.
اندامى خُرد و ضعيف داشت و مردم او را ناتوان مىپنداشتند، زيرا به هيچكس آزار نمىرسانيد. در ميدان عمل چون شير بيشه بود و مار وادى. براى به كرسىنشاندن سخن خود احتجاج و مجادله نمىكرد تا به داورى و قضاوت، نزد قاضى بنشيند.
وَ كَانَ لاَ يَلُومُ أَحَداً عَلَى مَا يَجِدُ الْعُذْرَ فِي مِثْلِهِ حَتَّى يَسْمَعَ اعْتِذَارَهُ، وَ كَانَ لاَ يَشْكُو وَجَعاً إِلاَّ عِنْدَ بُرْئِهِ(1)، وَ كَانَ يَقُولُ مَا يَفْعَلُ، وَ لاَ يَقُولُ مَا لاَ يَفْعَلُ، وَ كَانَ إِذَا غُلِبَ عَلَى الْكَلاَمِ لَمْ يُغْلَبْ عَلَى السُّكُوتِ، وَ كَانَ عَلَى مَا يَسْمَعُ أَحْرَصَ مِنْهُ عَلَى أَنْ يَتَكَلَّمَ. وَ كَانَ إِذَا بَدَهَهُ(2)أَمْرَانِ يَنْظُرُ أَيُّهُمَا أَقْرَبُ إِلَى الْهَوَى فَيُخَالِفُهُ، فَعَلَيْكُمْ بِهَذِهِ الْخَلاَئِقِ فَالْزَمُوهَا وَ تَنَافَسُوا فِيهَا، فَإِنْ لَمْ تَسْتَطِيعُوهَا فَاعْلَمُوا أَنَّ أَخْذَ الْقَلِيلِ خَيْرٌ مِنْ تَرْكِ الْكَثِيرِ.
و هيچكس را به دليل انجام دادن كارى نادرست كه احتمال مىداد عذرى داشته باشد سرزنش نمىكرد تا آنگاه كه عذر او را مىشنيد و اگر عذرى نداشت او را (از باب نهى از منكر) سرزنش مىكرد. و از هيچ دردى شكايت نمىكرد، مگر وقتى كه شفا مىيافت و آنگاه به عنوان حكايت، نه شكايت، از بيمارى خود براى ديگران باز مىگفت.
و كارى كه انجام مىداد مىگفت و آنچه انجام نمىداد نمىگفت؛ يعنى از مردان عمل بود نه گفتار. و چون فرصت سخن گفتن نمىيافت، در سكوت، هيچكس را توان برابرى با او نبود و بر او چيره نمىشد. و بر شنيدن حريصتر بود تا سخن گفتن، زيرا در شنيدن استفاده نهفته است و در سخن گفتن استفاده رساندن.
و آنگاه كه دو كار براى او پيش مىآمد، مىانديشيد كه كدام يك از آن دو به هوا و هوس
نزديكتر است و لذا با آن مخالفت مىكرد، زيرا هرچه به ميل انسان نزديكتر باشد از عقل و حقيقت دورتر خواهد بود.
پس اى مردم، تا مىتوانيد به اين اخلاق پسنديده و صفات حسنه پايبند باشيد و خود را با اين اوصاف والا بياراييد و در آنها از يكديگر پيشى گيريد تا اجر و پاداش بيشترى ببريد. پس اگر نتوانستيد از تمام اين اوصاف برخوردار باشيد، بدانيد كه عمل به خير اندك بهتر است از ترك خير زياد، زيرا در ترك همان اندك، هيچ بهرهاى از خوبى نخواهيد داشت.
اگر خدا در مورد گناهان، به كيفر تهديد نكرده و هشدار نداده بود و معصيت را مباح مىشمرد، بىترديد عقل ايجاب مىكرد كه انسان به پاس سپاسگزارىِ نعمتهاى الهى، مرتكب گناه و نافرمانى نشود.
حضرت به اشعث بن قيس در پيام تسليت خود به مناسبت فوت فرزندش چنين فرمود:
اى اشعث، اگر در فراق فرزندت غمگين باشى تو را مىسزد، چون فرزند بخشى از وجود توست، ولى اگر صبر كنى شايستهتر است، زيرا هر مصيبتى كه براى انسان پيش مىآيد خدا به انسان عوض و پاداش مىدهد.
اى اشعث، اگر در مقابل تقدير الهى و مصيبتى كه برايت پيش آمده است صبر كنى
پاداش دارى، ولى اگر بىتابى كنى باز هم تقدير عوض نمىشود، اما پاداش خود را بر باد مىدهى و مرتكب گناه شدهاى. پس بهتر آن است كه شكيبايى كنى، زيرا بىتابى نه مرده را زنده مىكند و نه پاداشى در پى دارد.
اى اشعث، پسرت تو را با وجود خود خشنود ساخت و اين يك آزمايش الهى است كه آيا انسان به فرمان الهى عمل مىكند يا خير. و مرگ او نيز تو را اندوهگين كرد كه اين نيز پاداش و رحمت الهى است كه به والدينِ فرزندْ از دست داده مىدهد.
حضرت هنگام دفن رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در كنار مرقد آن بزرگوار فرمود: اى رسول اللّه، صبر در مصيبتها شايسته و زيباست، مگر صبر در مصيبت از دستدادن تو، زيرا خداوند محبّت به پيامبر صلىاللهعليهوآله را واجب ساخته و مقتضاى اين محبّت آن است كه در فراقش صبر نكنند.
اى رسول اللّه، بىتابى و بىقرارى در مصيبتها بسيار نكوهيده است، مگر در فراق تو كه شايسته است. البته اين نه به معناى عدم رضامندى به قضا، بلكه به معناى اظهار اندوه شديد و تأثّر فراوان در سوگ فقدان پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
اى رسولاللّه، مصيبت ارتحالت بزرگ و مصيبتهاى قبل و بعد از تو ناچيز و اندك است.
با احمق همنشينى مكن، زيرا كارهاى احمقانه خود را براى تو زيبا جلوه مىدهد و دوست دارد تو نيز در كارهايت مانند او باشى.
از حضرت پرسيدند: فاصله بين مشرق و مغرب چقدر است؟ فرمود: به اندازه حركت يك روز خورشيد. ناگفته نماند كه اين جواب به اندازه فهم پرسشكننده است نه جواب كامل.
سه كس دوستان تو و سه كس دشمنان تو هستند.
و اما دوستان تو عبارتند از: دوست خود تو كه پرواضح است دوست توست و به طور مستقيم همواره به سود تو كار مىكند. و دوست دوست تو كه او نيز مستقيم در جهت سود تو كار مىكند. و دشمن دشمن تو، زيرا اين نيز غيرمستقيم به سود تو كار مىكند، يعنى در مقابل دشمن تو مىايستد و او را از رساندن ضرر به تو باز مىدارد.
و اما دشمنان تو عبارتند از: دشمن تو كه مستقيماً به ضرر تو كار مىكند و همواره ضربه مىزند. و دشمن دوست تو كه به دوست تو ضربه مىزند و لذا غيرمستقيم به تو نيز ضربه مىزند. و دوست دشمن تو كه به دشمن تو كمك مىكند و غيرمستقيم به تو ضرر مىرساند.
حضرت كسى را ديدند كه عليه دشمن خود فعاليت مىكند، به گونهاى كه با اين كارهاى خود به خودش نيز زيان مىرساند، لذا فرمودند: به يقين تو به سوارهاى مىمانى كه نيزه و مانند آن را در تن خود فرو مىبرد تا تركنشين خود را بكُشد، يعنى به خود ضرر مىزند نه به آن فرد.
عبرتها و اسباب پندپذيرى چه بسيارند و پندآموزى چه اندك! زيرا غالبا مردم پند نمىگيرند.
آنكه در دشمنى زيادهروى كند، گناه و طغيان كرده است و كسى كه در آن تفريط و كوتاهى ورزدْ بر او ستم مىشود؛ چون نفر اوّل با دروغ و آزار و امثال اينها از حدّ خود تجاوز نموده است و دوّمى نيز به مقدار لازم كه خداى سبحان مقرر فرموده با دشمن مبارزه نكرده و رهاكردن ظالم به حال خود، به دليل آنكه فرمان خدا را در مورد ظالم زير پا گذارده خود گونهاى ستم بر خويش است.
و كسى كه به مخاصمه برمىخيزد نمىتواند تقوا داشته باشد، چون يا افراط و تندروى مىكند و يا تفريط و كندروى، و لذا از حقّ خود به خوبى دفاع نمىكند.
اين سخن در بيان سختى رعايت تقوا در مبارزه با دشمن است نه تشويق بر ترك مخاصمه.
از گناهى كه پس از ارتكاب آن مهلت پيدا كنم تا دو ركعت نماز بخوانم و از خدا عافيت (آمرزش) بخواهم هراسى ندارم.
اين جمله براى بيان لزوم خواندن دو ركعت نماز پس از گناه است كه موجب عفو و غفران الهى است، نه بىاعتنايى به گناه.
از آن حضرت پرسيدند: خدا چگونه مردم را با اين كثرت و فراوانى در قيامت بازخواست مىكند؟ فرمود: همان گونه كه آنها را در دنيا با اين كثرت روزى مىدهد، زيرا هم رزق و روزى و هم حسابرسى قيامت از يك خاستگاه است.
باز پرسيدند: چگونه آنها را بازخواست و محاسبه مىكند، در حالى كه او را نمىبينند؟ فرمود: همانگونه كه آنها را روزى مىدهد، و او را نمىبينند؛ زيرا انبيا عليهمالسلام و اوليا عليهمالسلام و ائمه عليهمالسلام و فرشتگان و صالحان متصدّى رسيدگى به حساب مردم خواهند بود، چنانكه خداوند صدا را در فضا خلق مىكند و هنگام محاسبه، به گوش مردم مىرساند.
پيك تو به سوى مردم نشانه و ترجمان عقل توست، زيرا بر مقدار عقل و درايتِ تو دلالت مىكند، چون انسان كسى را گزينش نموده و به عنوان قاصد به جايى مىفرستد و گزينش هركسى بر ميزان عقل گزينشگر دلالت دارد.
و نامه تو در سخنگفتن از پيك و سفير رساتر است، زيرا سفيرْ قاصدِ امين توست ولى نامه لفظ مستقيم تو مىباشد.
نياز كسى كه به بيمارى و فقر و ترس و جز آن دچار شده به دعا، بيشتر از نياز كسى نيست كه در عافيت به سر مىبرد، اما از بلاها در امان نيست، يعنى همان طور كه گرفتار، نيازمند دعاست تا خدا او را نجات دهد، انسانى كه در عافيت و راحتى به سر مىبرد نيز نيازمند دعاست تا خدا او را از غفلت و حوادث پيشِ روى حفظ فرمايد.
مردم فرزندان دنيايند؛ زيرا عنصر نخستين و محل نشو و نماى آنان خاك است، و انسان به جهت دوستداشتن مادرش سرزنش نمىشود. يعنى مردم به دليل آنكه از خاك برآمدهاند و خاك مادر آنهاست آن را دوست دارند. و اين، بيان لطيفى است از راز دنيادوستى مردم.
مستمند و فقير فرستاده خداست، يعنى خدا او را مىفرستد تا چيزى از مال خود به آنان بدهيد. پس اگر كسى او را محروم كند خدا را محروم كرده است، زيرا محرومكردن فرستاده مستلزم محرومكردن فرستنده است و كسى كه به فقير چيزى بدهد در واقع به خداى سبحان داده است. اين جمله براى تشويق مردم به انفاق است.
هيچگاه فرد غيور زنا نمىكند، چرا كه غيرت او مانع از ارتكاب چنين عمل پليدى مىشود.
اجل بسندهترين نگهبان و محافظ انسان است، زيرا انسان جز در هنگام مرگ و سررسيدن اجلش نخواهد مرد. پس تا هنگام مرگ در امان است و مدّت عمر انسان كه مقدّر شده او را مانند يك نگهبان و محافظ از خطرات حفظ مىكند.
انسانِ داغ فرزند و عزيز ديده مىخوابد، ولى اگر غارتزده و مالباخته باشد به خواب نمىرود، زيرا در رابطه با از دستدادن اولاد مىداند كه كار از كار گذشته و مرده زنده نمىشود، ولى با از دستدادن مال هماره در اين انديشه است كه چگونه مال از دست رفته
را بازگرداند، زيرا آن را موجود مىداند و همين مانع خواب و آرامش او مىشود.
قال الرضي رحمهالله : و معنى ذلك أنه يصبر على قتل الأولاد و لا يصبر على سلب الأموال.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: معناى اين جمله آن است كه مردم بر كشتهشدن فرزندان صبر مىكنند، ولى بر ازدستدادن مال صبر نمىكنند.
دوستى متقابل پدران پيوند محكم و عميق فرزندان را در پى دارد؛ لذا فرزندان بايد اين امر را رعايت نمايند. و نياز خويشاوندى به محبّت و مهرورزى بيشتر از نياز محبّت به خويشاوندى است؛ يعنى اگر بين خويشاوندان محبّت نباشد، پيوندشان لاجرم مىگسلد، ولى محبّت بين بيگانگان نيز پديد مىآيد و نيازى به خويشاوندى ندارد.
از گمان مؤمنان برحذر باشيد، يعنى كارى نكنيد كه مؤمنان را نسبت به خود بدگمان كنيد، زيرا خداى متعال حق را بر زبان آنها جارى مىسازد، پس وقتى كه به شما بدگمان شدند، چه بسا نشانه انحراف عملى شما از حقّ است.
ايمان بنده زمانى صادقانه و راستين خواهد بود، كه به آنچه در دست خداست اعتماد بيشترى داشته باشد تا به آنچه در دست خود اوست؛ يعنى اعتماد به سعادت دنيوى و اخروى كه نزد خداست بيشتر از اعتماد به عواملى باشد كه در دست خود انسان است. پس مقتضى چنين اعتمادى، شناخت خداى سبحان و ايمان به صفات الهى است.
شَيْئاً مِمَّا سَمِعَهُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله فِي مَعْنَاهُمَا فَلَوَى(1)عَنْ ذَلِكَ فَرَجَعَ إِلَيْهِ، فَقَالَ: إِنِّي أُنْسِيتُ ذَلِكَ الاْءَمْرَ، فَقَالَ عليهالسلام : إِنْ كُنْتَ كَاذِباً فَضَرَبَكَ اللَّهُ بِهَا بَيْضَاءَ لاَمِعَةً(2)لاَ تُوَارِيهَا(3)الْعِمَامَةُ.
چون حضرت به بصره آمد، انس بن مالك را به سوى طلحه و زبير فرستاد تا مطلبى را كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيده بود به آنها يادآورى كند، زيرا انس از حضرت رسول صلىاللهعليهوآله شنيده بود كه به آن دو فرمودند: «إِنّكما تُحاربانِ عليّاً و أَنتُما لَهُ ظالمانِ؛ شما دو تن (طلحه و زبير) با على مىجنگيد و به او ستم خواهيد كرد». انس از ذكر اين مطلب خوددارى كرد و به سوى حضرت برگشت و عرض كرد: فراموش كردم اين مطلب را به آن دو يادآورى كنم.
حضرت فرمود: اگر دروغ مىگويى و فراموش نكردى كه اين مطلب را به آنها يادآورى كنى خدا تو را به سپيدى درخشان (پيسى) دچار كند طورى كه عمامه نتواند آن را بپوشاند. يعنى هم خيلى زياد و هم تمام پيشانى را بگيرد كه عمامه نيز نتواند روى آن را بپوشاند.
قال الرضي رحمهالله : يعني البرص، فأصاب أنساً هذا الداء فيما بعد في وجهه، فكان لا يرى إلا مبرقعاً.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: منظور از آن بيمارى، برص (= پيسى) بود كه پيشانى انس دچار آن شد و از آن به بعد ناچار بود هميشه نقاب بر صورت بزند تا او را با اين حال نبينند.
قلب آدميان، نسبت به عمل و بندگى، اقبال و ادبارى دارد. يعنى قلب گاهى ميل به عمل دارد و گاهى بىميل است. پس وقتى كه اقبال و نشاط داشت مستحبات به جاى آوريد و هنگام خمودگىاش فقط به واجبات اكتفا كنيد و مستحبّات را بر آن تحميل نكنيد تا بر
ملالت و خستگى آن نيفزايد.
اخبار پيشينيان، مانند داستانهاى انبياء و امّتهاى پيشين، و مطالب مربوط به جهان پس از مرگ، چون قبر و قيامت و بهشت و جهنم، و حكم آنچه در بين شما بايد باشد مانند واجب و حرام، حلو فصل قضايا، معاملات، احكام ارث و جز اينها، به تمامى در قرآن آمده است.
سنگ را به همان جايى برگردانيد كه آمده است، چرا كه شرّ را جز شرّ دفع نمىكند. اين سخن كنايه از آن است كه اگر كسى به شما سنگى زد او را با همان سنگ بزنيد تا سر جاى خود بنشيند و سركشى نكند.
البتّه امام عليهالسلام دفاع و عكسالعمل را از باب مقابله و مشاكله شرّ ناميده است، مانند اين سخن الهى كه مىفرمايد: «فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ...»(1)«پس هركس بر شما تعدّى كرد، همانگونه كه بر شما تعدّى كرده، بر او تعدّى كنيد»، كه قصاص را از باب مقابله، تعدى ناميده است در حالى كه مقابله به مثل، عدوان و شرّ نيست.
حضرت به كاتب خود «عبيداللّه بن ابىرافع» فرمود: ليقه در دوات خود بگذار تا قلم جوهر اضافى به خود نگيرد. و سر قلم خود را بلند و پردامنه گردان، زيرا نازكبودن قلمنى باعث
مىشود كه مركَّب به تدريج بر روى كاغذ روان شود؛ البته اين امر در قلمنى صادق است.
و فاصله بين خطوط را به خوبى رعايت كن، و هرگز بين حروف فاصله نينداز كه رعايت اين دو عمل در زيبا كردن خط سزاوار و كارآمدتر است.
من پيشوا و رهبر مؤمنانم و مال دنيا و ثروت رهبر و پيشواى فاجران است.
قال الرضي رحمهالله : و معنى ذلك أن الموءمنين يتبعونني، و الفجار يتبعون المال كما تتبع النحل يعسوبها، و هو رئيسها.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: معناى سخن اين است كه مؤمنان از من (امام عليهالسلام ) و فاجران از مال پيروى مىكنند، چنان كه زنبوران عسل از ملكه و رئيس خود تبعيت مىنمايند و يعسوب ملكه زنبور عسل است.
يكى از يهوديان به حضرت عرض كرد: شما هنوز پيامبرتان را دفن نكرده بوديد كه درباره او اختلاف نموديد.
حضرت به او فرمود: ما درباره گفتههاى او درباره خلافت اختلاف كرديم كه چه كسى خليفه باشد نه درباره خود آن حضرت، چون همه به حقانيت آن حضرت اعتراف داشتيم، ولى شما يهوديان هنوز پايتان از آب دريايى كه هنگام خروج از مصر از آن گذشتيد خشك نشده بود كه در اصول اساسى آيين خود با پيامبرتان حضرت موسى اختلاف كرديد و به او گفتيد: «اى موسى، همانگونه كه براى آنان خدايانى است، براى ما [نيز] خدايى قرار ده.
1) سوره اعراف، آيه 138.
[موسى] گفت: راستى شما گروهى هستيد كه نادانى مىكنيد» چون شما به جاى توحيد و سرسپردن به خداى آسمانها و زمينها، خداى مصنوعى و ساختگى خواستيد چنان كه مشركان خداى ديدنى دارند.
به حضرت عرض شد: به چه وسيلهاى بر هماوردان خود در جنگها پيروز مىشدى؟ فرمود: در جنگ با هر فردى برخورد كردم و به مصافش رفتم، خود او مرا كمك كرد، يعنى به محض آنكه مرا مىديد مىهراسيد و اين باعث مىشد كه بتوانم او را به آسانى بكشم.
قال الرضي رحمهالله : يومئ بذلك إلى تمكن هيبته في القلوب.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: حضرت با اين جمله به اين مطلب اشاره مىنمايد كه هيبت و عظمت آن حضرت در قلب دشمن جاى مىگرفت.
حضرت به فرزندش محمد بن حنفيّه فرمود: پسرم، من براى تو از فقر مىترسم. به خدا پناه ببر از فقر، زيرا فقر موجب نقص در دين است، زيرا ممكن است كه فقير از سر ناچارى و نادانى براى غير خدا تواضع كند و يا دروغ بگويد و يا مرتكب خيانت و امثال آن شود تا از اين رهگذر نياز خود را برطرف كند، و نيز فقر موجب تحيّر مىگردد و انسان بر سر دو راهى قرار مىگيرد، و موجب غضب مىگردد، زيرا فقير از هر چيزى رنجيدهخاطر مىشود و زود خشمگين مىگردد، يا آنكه مردم و يا خدا را به خشم مىآورد، زيرا فقير براى رهايى خود از فقر به عمل حرام آلوده مىشود.
حضرت در پاسخ كسى كه از يك مشكل علمى پرسيده بود، فرمود: از روى تفقّه و براى فهم و آموزش سؤال كن نه براى مجادله و رياكارى و به زحمت انداختن طرف مقابل، زيرا جاهل در صورتىكه در مسير آموختن دانش باشد شبيه به عالم است؛ يعنى هر دو در مسير سعادت و نجات هستند، اما عالمى كه خود را در مشقّت و زحمت بيندازد تا به واسطه آن مجادله و ريا كند شبيه به جاهل و نادانى است كه با زحمت، كار جاهلانه انجام مىدهد، چرا كه هر دو به زحمت افتادهاند بىآنكه از سعادت دنيا و پاداش آخرت بهرهاى برده باشند.
عبداللّه بن عباس در مقام مشورت به حضرت امير عليهالسلام سخنى گفت كه مورد پسند آن حضرت قرار نگرفت، و لذا به او فرمود: تو بايد نظر خودت را كه صلاح من در آن است بيان كنى و من هم بايد بررسى كنم كه آيا صلاح همين است يا خير. پس اگر من از تو سرپيچى كردم و به نظر تو عمل نكردم تو بايد از من اطاعت كنى نه آنكه نظر مرا وانهى و نظر خودت را به كار بندى.
وَ هُوَ عليهالسلام رَاكِبٌ، فَقَالَ عليهالسلام : ارْجِعْ، فَإِنَّ مَشْيَ مِثْلِكَ مَعَ مِثْلِي فِتْنَةٌ لِلْوَالِي، وَ مَذَلَّةٌ لِلْمُوءْمِنِ.
روايت شده است كه حضرت وقتى از صفين بازگشت و وارد كوفه شد از منطقه شباميّين (از محلههاى كوفه) مىگذشت كه صداى شيون زنان را شنيد كه بر كشتگان صفين مويه و گريه مىكردند. در همين حال حرب بن شرحبيل شبامى كه از افراد سرشناس قوم خود بود بيرون آمد. حضرت به او فرمود: آيا زنان شما بدون رضاى شما گريه مىكنند و بدين ترتيب بر شما چيره شدهاند كه اينگونه صداى آنها را مىشنوم؟ چرا آنان را از سردادن اين چنين ناله و شيون بازنمىداريد؟
آنگاه حرب همراه امام عليهالسلام كه سواره در حركت بود به راه افتاد. حضرت به او فرمود: بازگرد، زيرا راه رفتن فردى مثل تو در ركاب فردى مثل من، براى من كه والى هستم موجب فتنه و حسّ برترى مىباشد و براى تو كه از مؤمنين هستى مايه ذلّت است، زيرا راهرفتن فردى مانند «حرب» كه رئيس يك قوم است، موجب غرور حاكم مىشود و مؤمن كه در ركاب والى پياده راه پيمايد به حدّ بردگان و خدمتكاران تنزل مىيابد.
امام در جنگ نهروان از كنار كشتگان خوارج گذشت و فرمود: واى بر شما و از رحمت خدا دور باشيد! آنها كه شما را فريفتند به شما ضربه زدند و از حيطه اطاعت امام خارج كردند.
به حضرت عرض كردند: اى اميرمؤمنان، چه كسى آنها را فريفت؟
حضرت فرمود: شيطان گمراهكننده و نفسهاى امّاره آنها را فريب دادند كه اگر گناه كردند به آرزوهايشان خواهند رسيد و ميدان معاصى را براى آنها باز و گسترده ساخته و چنين وانمود كردند كه اگر گناه كنند در تنگنا قرار نمىگيرند. و به آنها وعده دادند كه غالب و پيروز خواهند شد و در دل آنها وسوسه انداختند كه پيروزى در جنگ از آنِ ايشان است. پس در نتيجه، شيطان و نفس امّاره آنها را در آتش جهنم انداخت.
از گناهان و نافرمانى خدا در خلوتها بترسيد و گناه نكنيد، چون شاهدى كه امروز شما را مىبيند، فرداى قيامت، قاضى و داور است و براساس مشاهده خود بين شما قضاوت و داورى خواهد كرد، و وقتى كه بر حاكم و داور جرمى مخفى نماند فرار مجرم امكان ندارد.
وقتى خبر شهادت(1)جناب محمد بن ابىبكر را به حضرت دادند فرمود: اندوه ما در شهادت او به اندازه خوشحالى معاويه و ياران او در فقدان اوست، با اين تفاوت كه آنها دشمنى از دست دادند، و ما دوست و حبيبى را كه سخت دوستش مىداشتيم از دست دادهايم.
عمرى كه خدا انسانها را معذور مىداند و عذر آنها را مىپذيرد شصت سالگى است، زيرا بعد از آن نيروهاى انسان ضعيف مىشود و غالباً نمىتواند گذشته را جبران كند. يا معناى اين سخن آن است كه عذر انسان تا شصت سالگى پذيرفته است و پس از آن مقبول نيست زيرا گناه در هنگام ضعف قوا و بروز ناتوانى و سفيدى مو زشتتر و نكوهيدهتر است.
1) در زمانى كه والى مصر بود توسط معاويه به شهادت رسيد.
كسى كه به يارى گناه پيروز شده، در حقيقت پيروز نشده و پيروزى او خسارت ابدى است و او را به دوزخ مىافكند و كسى كه از راه شر چيره شده، در حقيقت بازنده است، زيرا شرّ او موجب ورودش به جهنّم است، پس بازنده و شكستخورده حقيقى هموست.
خداى سبحان روزى فقرا را در اموال ثروتمندان نهاده است، مانند خمس و زكات و جز آن. پس هيچ فقيرى گرسنه نمىماند مگر آنكه ثروتمندى از حق او برخوردار شده باشد و آن را پايمال كرده باشد و خداى متعال ثروتمندان را از اين جهت بازخواست خواهد كرد.
بىنيازى از عذر ارزشمندتر از عذرخواهى صادقانه است، يعنى اگر كسى كارى نكند كه نياز به عذرخواهى داشته باشد، بهتر از آن است كه آن كار را انجام داده و عذرخواهى كند، هرچند كه عذرخواهىاش از روى صداقت و حقيقت باشد، چون عذرآوردن، انسان را خرد و بىمقدار مىگرداند، به خلاف كسى كه زمينه عذرخواهى از ديگرى را فراهم نمىكند و لذا هميشه عزيز و ارجمند است.
كمترين وظيفه شما در برابر خدا آن است كه از نعمتهاى او براى رسيدن به گناه كمك نگيريد؛ يعنى اندام و اموال و مقامى را كه خدا به شما عطا فرموده در راه گناه به كار نگيريد.
1) عجزة: جمع عاجز، يعنى ناتوان.
خداى سبحان طاعت و عبادت را غنيمت هوشمندان قرار داده است، آنگاه كه ناتوانان در انجام دادنِ آن كوتاهى مىكنند؛ يعنى ثروتمندان با مال، و نيرومندان با توان بدنى به ميدان نمىآيند تا كار كنند، ولى عاقلان و هوشمندان فرصت را غنيمت مىشمرند، وارد ميدان عبادت و بندگى مىشوند.
حاكم اسلامى به نمايندگى از خدا در زمين، مردم را از گناه بازمىدارد. از لفظ سلطان، اراده جنس شده و لذا «وزعة» به صيغه جمع آمده است.
حضرت در اوصاف مؤمن فرمود: شادى و خوشحالى مؤمن در چهره اوست؛ يعنى همواره چهرهاى شاد و خندان دارد. و حزن و اندوه او در قلب اوست. پس هنگام غصّه و اندوه، چهره درهم نمىكشد.
سينهاى گشادهتر از همه دارد، لذا به مجرّد شنيدن يك كلمه و يا يك كار اندك، دلتنگ نمىشود. و نفس او در پيشگاه الهى ذليلتر از همه است، يعنى عظمت الهى را مىبيند و در
مقابل آن فروتنى مىكند.
بلندمرتبگى و رفعت خود را در نگاه مردم خوش نمىدارد و شهرت را نمىپسندد، چون كار خودش را فقط براى رضاى خدا انجام مىدهد.
اندوهى طولانى دارد، چون نمىداند كه در آينده عاقبت او چه خواهد شد. و همّت او بسيار بلند و تمامى اهتمام او براى پس از مرگ است، در حالى كه اهتمام ساير مردم فقط براى همين دنياست.
سكوتش بسيار طولانى و همواره [به آنچه خدايش مىپسندد] مشغول است و هيچ لحظهاى از وقت خود را به بطالت نمىگذراند.
در مقابل نعمتهاى الهى بسيار شكرگزار و در مقابل بلاهاى الهى سخت شكيباست.
در درياى تفكّر غرق است كه براى نجات خود و مردم چه بكند و در اظهار نياز نزد مردم بسيار خوددار است و هرگز از كسى چيزى نمىطلبد. سرشت او نرم و اخلاقش از خشونت و ناهنجارى پيراسته است. نفس او رام و از لجاجت و سركشى بدور است.
در انجام دادن اوامر الهى از صخره هم محكمتر و با صلابتتر است در حالى كه در مقام تواضع در پيشگاه الهى و در برابر مردم از برده ذليلتر است.
اگر انسان اجل و عاقبت و محلّى را كه به سوى آن رهسپار است ببيند، فريب آرزوها را نمىخورد و از آنها بيزار خواهد شد، زيرا در آن صورت مىفهمد كه اين فريبى است شيطانى و بايد وقت خود را فقط صرف آخرت نمايد.
هر انسانى در مال خود دو شريك دارد: ميراثبران كه پس از مرگ اموال انسان را تقسيم مىكنند، و حوادثى از قبيل بيمارى كه موجب صرف مال مىشود و نيز دزدان و مأموران
دولت كه در زمان حيات انسان مقدارى از مال انسان را مىگيرند.
انسانى كه از او درخواستى مىكنند تا وقتى وعده ندهد، آزاد است، يعنى انسان قبل از وعده مىتواند چيزى به كسى بدهد و مىتواند ندهد، ولى همين كه وعدهاى داد لازم و واجب است كه به آن وفا كند.
كسى كه بدون عمل دعا كند و مثلاً از خدا فرزند بخواهد، اما ازدواج نكند، مانند كسى است كه بدون كمان تير اندازد كه بىترديد تير او به هدف نخواهد خورد.
علم دو گونه است: دانش فطرى و دانش شنيدنى كه انسان آن را از ديگران مىگيرد بدون آنكه در جان انسان رسوخ داشته باشد.
و علمى كه از ديگران به دست مىآيد، سودمند نخواهد بود، مگر آنكه علم فطرى در درون انسان باشد، زيرا تحرّك انسان به واسطه علم درونى است نه اكتسابى. اين جمله براى تشويق انسان به سمت علوم سودمند درونى است تا آثار آن در خارج آشكار گردد.
صحّت و درستى رأى و انديشه با دولت و توان انسان همراه است كه با آمدن آن مىآيد و با رفتن آن مىرود. يعنى وقتى دولت و اقبال از كسى روى برتابد آراى او بىفايده مىشود. شايد منظور آن باشد كه بهرههايى كه از انديشه و رأى برده مىشود همراه با بهرههايى
1) مطبوع: فطرى، درونى.
است كه از مواهب ديگر الهى است كه همراه مىآيند و همراه مىروند.
عفّت زيور فقر است؛ يعنى وقتى فقيرْ عفيف باشد و در تأمين خواستههاى جسم خود اعتدال را رعايت كند، نزد مردم محترم و آبرومند است.
و شكر و سپاس الهى زيور ثروت است؛ يعنى وقتى ثروتمند با زبان و قلب و عملْ خدا را سپاس گويد، در جامعه نيز آبرومند خواهد بود.
روز قيامت كه خدا ظالمان را عادلانه كيفر مىكند، سهمگينتر از روزى است كه ظالم بر مظلوم ستم كرده است، زيرا ستم دنيايى با كيفر خدا در قيامت هرگز برابرى نمىكند.
نوميدى از آنچه در دست مردم است بزرگترين بىنيازى است، زيرا ثروتمند نيز در كسب و تجارت نيازمند مردم است. پس هركه ريشه طمع را قطع كند از ثروتمند هم بالاتر است.
گفتههاى انسان نزد خدا محفوظ است و ضماير و اسرار درونى آزمايش مىشوند؛ يعنى خداى سبحان آنها را مىآزمايد تا خير و شر آنها را آشكار سازد، چنانكه خداى سبحان مىفرمايد: «هر كسى در گرو دستاورد خويش است». يعنى اگر عمل خيرى انجام بدهد نجات مىيابد و اگر مرتكب شرّى شود هلاك خواهد شد.
و هماره از عقل و عمر مردم يا از جانهاى مردم و جمعيت آنها به واسطه مرگ كاسته مىشود. و همواره بيمارىهاى عقلى و قلبى، يعنى رذايل بر مردم وارد مىگردد، مگر كسانى كه خداى سبحان آنها را از رذيله حفظ كند.
افراد پرسشگر براى مجادله سؤال مىكنند نه براى فهم و درك و آموختن و در مقابل، پاسخ دهنده، متكلّفانه و بدون آگاهى سخن مىگويد. آنكه از همه رأى بهترى دارد، تحت تأثير دوستى يا دشمنى، ناحق حكم مىدهد، يعنى اگر از كسى خشنود باشد به ناحق به نفع او حكم مىكند و اگر از كسى ناخشنود باشد نيز به ناحق به ضرر او رأى مىدهد.
و آنكه پايدارتر است، با يك نگاه و توجّه به خواستههايش بر پيكره دين خود زخم مىزند و خون آن را سيلآسا مىريزد. و يك كلمه مىتواند او را از ديندارى به بىدينى بكشاند؛ يعنى اگر يك كلمه به نفع يا ضرر او گفته شود، او را از حق به باطل مىكشاند. [ پس اگر حال كسى كه از همه مقاومتر است چنين باشد تكليف ديگران روشن است.]
اى مردم، تقواى الهى داشته باشيد، چه بسا آرزومندى كه به آرزوى خود نمىرسد. و بسا كسى كه خانهاى را مىسازد، ولى فرصت سكونت در آن را نمىيابد. و بسا كسى كه مالهايى را جمع مىكند، ولى به زودى آنها را ترك مىنمايد و سودى به حال او نخواهند داشت؛ مالهايى كه ممكن است از راه باطل جمع كرده و بار گناه آن بر دوش او خواهد ماند و يا حقّى را از كسى منع كرده و در راه درست مصرف نكرده باشد و از راه آن اموال به حرامى دست يافته و گناهانى را مرتكب شده باشد. پس با گناه آن مال حرام به سوى آخرت بازمىگردد و نزد خدايش مىرود در حالى كه براى آنچه از دست داده متأسف و اندوهگين مىباشد، كه چرا در دنيا عمل صالحى انجام نداده و به يقين «در دنيا و آخرت زيان ديده و اين همان زيانِ آشكار است».
از راههاى ايمنى از انجامدادن گناه، عدم امكان انجامدادن گناه است؛ يعنى وقتى براى انسان امكان انجامدادن گناه نباشد از گناه خوددارى مىكند كه اين نيز گونهاى از پاكدامنى است.
آبرو، يعنى عزّت و شرافت و منزلتت جامد است و با درخواست كردن از كسى قطره قطره روان مىشود و از بين مىرود. پس ببين نزد چه كسى آبروى خود را مىريزى و پيش چه كسى دست دراز مىكنى؟ آيا او تو را احترام مىكند و يا حرمت تو را مىشكند؟
ستايش بيش از آن مقدار شايستگى فردِ ستايششده تملّق و چاپلوسى است و ديگر مدح
و ستايش نيست و كمتر از مقدار لازم ناتوانى يا حسادت است. يعنى كسى كه ديگران را به اندازه لازم ستايش نمىكند يا واقعاً توانايى فهم مقام آنها را ندارد و يا به سبب حسادت نمىخواهد آنها را ستايش كند.
بالاترين گناهان از نظر كيفر، آن است كه كننده آن، ناچيز و كوچكش بشمارد.
كسى كه به عيب خود بپردازد از عيب ديگران صرف نظر مىكند؛ چون وقتى انسان خود را كامل و بىعيب ببيند به عيب ديگران مىپردازد، اما كسى كه خود را مانند ديگران معيوب مىبيند هرگز به سرزنش ديگران نمىپردازد.
و كسى كه به روزى الهى راضى باشد، براى آنچه از دستش رفته اندوهگين و محزون نخواهد شد، چون به قسمت الهى راضى است.
و كسى كه شمشير ستم از نيام بركشد و در اختيار ظالم بگذارد، خودش با آن كشته خواهد شد، چون قاتل در دنيا و قبل از آخرت به كيفر قتل خود خواهد رسيد.
و كسى كه بدون مقدّمه و تهيّه لوازم در كارى وارد گردد، هلاك و نابود مىشود. و كسى كه بىپروا وسط دريا برود غرق خواهد شد، زيرا خود را به هلاكت افكنده است.
و كسى كه در جايگاههاى تهمتخيز وارد شود لاجرم متّهم مىگردد، بدين معنا كه او را نيز اهل بدى و شرارت مىخوانند. و كسى كه پرگويى كند، خطاهايش فراوان مىشود. پس بهتر آن است كه انسان براى جلوگيرى از خطا، كم حرف بزند. و كسى كه خطايش زياد شود، حيايش كم مىشود، چون حيا و شرم با تكرار خطا از بين مىرود و ديگر از مردم شرم نمىكند. و كسى كه حيايش كم شود تقوايش نيز كم مىشود، زيرا حيا موجب خجالت از پروردگار و پرهيز از گناه است. و كسى كه تقوايش كم شود قلبش مىميرد، زيرا حيات قلب در تأثيرگذارىِ آن است و البته هركه از خدا شرم نكند چنين نيست؛ و كسى كه قلبش بميرد وارد دوزخ مىشود، چون عمل صالح انجام نداده است.
و كسى كه عيوب مردم را بكاود و آن را نكوهيده شمارد، ولى آن را براى خود بپسندد و از انجام دادن آنها پروايى نداشته باشد، كاملاً نادان است، زيرا براى خشنودى از چيزى هيچ معيارى ندارد، يعنى در يكجا از يك چيز خشنود و از همان چيز در جاى ديگر ناخشنود است، به خلاف انسان عاقلى كه در هر چيزى داراى ميزان و معيار است.
و قناعت گنجينه و ثروتى است كه تمام نمىشود، چون همواره موجب حفظ انسان است. و كسى كه از مرگ بسيار ياد كند از دنيا به اندك مالى راضى خواهد شد، زيرا در دنيا زهد و پارسايى مىورزد و به دليل آگاهىاى كه از مرگ دارد از دنيا زياده نمىخواهد.
و كسى كه بداند سخنگفتن بخشى از عملش محسوب مىگردد و روزى بايد پاسخگوى آن باشد، جز سخن سودمند بر زبان نمىآورد، زيرا مىداند كه اگر سخن ناپسندى بگويد كيفر خواهد شد.
1) يظاهر: پشتيبانى مىكند.
ستمگر داراى سه علامت است كه با آنها شناخته مىشود: آنكه به مافوق خود يعنى خدا با نافرمانى از او ظلم مىكند؛ از خدايى كه بايد اطاعت كند نافرمانى مىنمايد و از اوامر و نواهى او اطاعت نمىكند. و آنكه به زيردست خود ستم روا مىدارد، يعنى به ناحق بر او چيره مىشود. و ديگر آنكه با ستمگران همدستى و از آنها پشتيبانى مىكند.
وقتى كه سختى به نهايت خود رسد، گشايش سر مىرسد و آنگاه كه حلقههاى بلا و مصيبت تنگ گردد، گشايش و راحتى از راه خواهد رسيد.
حضرت به برخى از يارانش فرمود: بالاترين دلمشغولى خود را خانواده و فرزندت قرار مده، زيرا اگر زن و فرزندان تو از اولياى خدا باشند، خدا آنها را تباه نمىسازد و تحت پوشش رحمت و عنايت خويش قرار مىدهد و اگر دشمن خدا باشند، چرا عمر خود را صرف دشمنان خدا كنى؟
پس در هر صورت لازم است كه انسان به اندازه واجب به آنها بپردازد و بقيه وقت خود را براى دستيابى به سعادت صرف كند.
بزرگترين عيب آن است كه از ديگران عيب و خُردهاى بگيرى كه خودت بدان گرفتارى، مثلاً بخيلبودن كسى را سرزنش كنى در حالى كه خود بخيل هستى، يا از غيبت كردن ديگران خورده بگيرى در حالى كه خودت از ديگران غيبت نمايى.
فردى در حضور آن حضرت به ديگرى كه صاحب فرزندى شده بود چنين تبريك گفت: اين فرزندِ تكسوار بر تو مبارك باشد، يعنى تفأل به خير زد كه در آينده اين پسر شجاع و تكسوار شود. حضرت به او فرمود: چنين نگو، چون نه معنا دارد و نه پاداش، بلكه بگو: خداى بخشنده را شكر كن كه اين فرزند را به تو عنايت فرموده است و اين فرزند براى تو مبارك باشد و هماره مايه انجام دادن عمل خير شود و به حدّ كمال خود برسد و احسان و نيكى او نصيبت گردد.
يكى از كارگزاران حضرت ساختمان بزرگ و باشكوهى بنا نهاد. حضرت به او فرمود: نقره (پول)هايى كه نزد تو است به واسطه اين منزل سر برآورده است. يعنى اين ساختمان ثروت تو را توصيف مىكند، زيرا اگر ثروت نمىداشتى نمىتوانستى چنين منزلى بسازى.
فردى به حضرت عرض كرد: اگر درِ خانه فردى بر روى او بسته شده باشد، از كجا رزقش مىرسد؟ امام فرمود: از همانجايى كه اجلش مىرسد. پس اگر رزق او در دنيا مقدّر شده باشد خدا اسبابِ رسيدنِ رزق او را فراهم مىكند. پس همان كسى كه اجل را مىفرستد، رزق را هم مىرساند و هيچ در و ديوارى مانع رسيدن اين دو نمىشود.
1) ورق: پول.
امام در مرگ كسى به خويشانش چنين تسليت گفت: اين مرگ كه نزديك شماست از شما آغاز نشده، بلكه كسانى قبل از شما نيز مردهاند و به شما ختم نمىشود، زيرا پس از شما نيز ساير مردم مىميرند. و اين ميّت مسافرى است كه بايد اكنون او را در يكى از سفرهايش به حساب آريد. پس اگر نزد شما بازگشت چه بهتر و اگر بازنگشت شما نزد او خواهيد رفت.
اى مردم، بايد خداوند شما را به سبب نعمت ترسان ببيند، زيرا احتمال دارد كه نعمت براى كيفر تدريجى باشد، همانگونه كه شما را هنگام رسيدن بلا و مصيبت بىتاب و وحشتزده مىبيند. سپس امام عليهالسلام در بيان لزوم ترس از نعمت فرمود: هركه نعمتهاى الهى به سمت او سرازير مىشود و آن را استدراج و وسيلهاى براى كيفر تدريجى نبيند، به يقين خود را از امرى هولناك ايمن مىبيند. و هركه نعمت الهى بر او تنگ گرفته شود، آنگاه آن را امتحان الهى و موجب پاداش نبيند، آنچه اميد آن مىرود، يعنى پاداش الهى را تباه كرده است.
اى اسيرانِ اميال نفسانى كه هر روز به چيزى وابسته و متمايل مىشويد، دست از اين تمايلات برداريد، زيرا كسى كه به دنيا تكيه كند نمىترسد، مگر آنگاه كه صداى به هم خوردن دندانهاى حوادث روزگار را بشنود. يعنى از عواقب دنيادوستى بپرهيزيد پيش از آنكه حوادث بنيانكن روزگار به سراغ شما بيايند.
اى مردم، خود را ادب كنيد و از عادتهاى زيانبار بازداريد تا به ادبكننده و بازدارنده نيازمند نشويد و گرنه روزگار شما را ادب خواهد كرد، و مرگ شما را باز خواهد داشت، كه البته ديگر شما را سودى نخواهد بخشيد.
درباره سخنى كه از زبان كسى جارى شود و بتوانى براى آن محملى بيابى، هيچگاه بدگمان مباش و آن را بدخواهانه مپندار؛ يعنى ممكن است گوينده براى سخنش دليل خاصى داشته و يا سخنى معمولى بوده و منظور خاصى نداشته باشد. پس آن را بر نادرستى حمل مكن. اين دستور اخلاقى براى آن است كه مسلمان بايد بر صحّت سخن مخاطبان خوشگمان باشد و حمل بر صحت نمايد.
وقتى كه حاجتى از خداى سبحان داشتى، با درخواست درود بر پيامبر او صلىاللهعليهوآله آغاز كن، يعنى بگو: «اللّهم صلّ على محمّد و آل محمّد» سپس حاجت خود را بطلب، زيرا خداى سبحان كريمتر و بزرگوارتر از آن است كه از دو حاجت (صلوات بر پيامبر صلىاللهعليهوآله و نياز شخصى) يكى را بپذيرد و ديگرى را ردّ كند. پس همانطور كه صلوات و دعاى براى پيامبر صلىاللهعليهوآله را رد نمىكند، حاجت صاحب حاجت را نيز برآورده مىكند.
كسى كه به آبروى خود حساس باشد و حاضر نيست آبروى خود و خانواده خود را از دست بدهد بايد از جدال بپرهيزد، زيرا جدال خشم طرف مقابل را برمىانگيزد و به آبروى انسان خواه در حضور و خواه پشت سر او لطمه مىزند.
از حماقت و نادانى است كه انسان قبل از امكان انجام يك عمل، در آن شتاب كند و بعد از به دست آوردن فرصت، در انجام دادن آن كوتاهى نمايد.
از آنچه وجود ندارد مپرس، بلكه به آنچه موجود است و امكان فهم آن وجود دارد، بپرداز.
فكر و انديشه، چون آينه صافى است كه گرد و غبار روى آن را نپوشانده باشد و انسان مىتواند با تدبر و انديشه، راه درست كارهاى خود را دريابد.
و پندگرفتن از آنچه بر گذشتگان رفته است، هشداردهندهاى است بىغلوغش و خيرخواه كه انسان را از اعمال ناشايست باز مىدارد.
و براى تو اگر خواهان ادب باشى همين كافى است كه در آنچه از ديگران نمىپسندى، خود نيز دورى گزينى؛ يعنى هرچه براى ديگران زشت مىبينى، خود نيز از آن اجتناب كنى كه بهترين راه تربيت نفس، همين است.
علم همراه با عمل است، پس هركه چيزى مىداند بايد به آن عمل كند، زيرا اگر كسى به دانستههاى خود عمل نكند معلوم مىشود كه در حقيقت عالم نيست و تنها اطلاعاتى سطحى دارد. و علم، عمل را فرا مىخواند، پس اگر عمل آمد، علم باقى مىماند و گر نه رخت بر مىبندد و از او جدا مىشود، مثل كسى كه مىداند شيرى درّنده پشت سر اوست كه ناچار بايد فرار كند، پس اگر فرار نكرد دلالت مىكند كه علم ندارد، چون به علم خود مبنى بر آمدن جانور درّنده عمل نكرده است.
1) حطام: خاشاك، اجزاى خشكيده گياه.
2) موبئ: بيمارىآفرين، مهلك، آلوده به وبا.
3) مرعى: چراگاه.
4) قلعة: عدم سكون و اطمينان.
5) أحظى: بهرهمندتر، سعادتمندتر.
6) بلغة: آنچه كه انسان را به مقصد مىرساند.
7) مُكثر: ثروتمند.
8) راق: مفتون و مجذوب شد.
9) كمه: كورى و نابينايى.
10) استشعر: در قلب او قرار گرفت.
11) شغف: حبّ دنيا.
12) أشجان: جمع شجن، يعنى اندوه.
13) رقص: جنگافكندن، پريدن.
14) سويداء: نهانخانه، مركز.
15) كظم: گلو.
16) أبهراه: دو رگ گردنش.
17) يقتات: روزى مىخورد.
الْمَقْتِ وَ الاْءِبْغَاضِ، إِنْ قِيلَ أَثْرَى(1)قِيلَ أَكْدَى(2)، وَ إِنْ فُرِحَ لَهُ بِالْبَقَاءِ حُزِنَ لَهُ بِالْفَنَاءِ، هَذَا وَ لَمْ يَأْتِهِمْ يَوْمٌ فِيهِ يُبْلِسُونَ.
اى مردم، متاع دنيا چونان خاشاكْ آلوده به وباى مهلك است. بنابراين از چريدن در اين چراگاه خوددارى كنيد. پس تمامى بهرههاى دنيوى به اندازه اين خاشاك آن هم با اين وصف بىارزش است.
بىاعتمادى به دنيا سعادتبخشتر از تكيه كردن بر آن است. و بسندگى به اندازه نياز كه انسان را به مقصد برساند، پاكيزهتر از ثروتهاى فراوان است.
در تقدير الهى چنين حكم شده كه دنياطلبانِ زيادهخواه در فقر به سر ببرند. و آنكه احساس بىنيازى از دنيا كند در راحتى و آرامش كامل از سوى خدا به او كمك مىشود.
و كسى كه زيور دنيا او را مجذوب نمايد، چشم حقيقتبين او را كور مىكند. و كسى كه حبّ دنيا را در قلب خود بپروراند، باطن او پر از اندوه خواهد شد، به خلاف كسى كه از دنيا دل بريده و هيچ اندوه و غصّهاى ندارد. اين غصّهها با خيز برداشتن، در سويدا و نهانخانه قلب او جاى مىگيرند؛ يك غصّه براى به دست آوردن آنچه ندارد و غصهاى براى از دستدادن آنچه داشته است، تا آن هنگام كه مرگ گلوى او را بگيرد و روح او را در فضاى عدم بيفكند و دو رگ گردن او را بگسلد، يعنى او را به ورطه هلاكت بيندازد.
هلاكت اين انسان براى خدا بىاهميت است، زيرا نابودى او هيچ يك از اركان دين را منهدم نمىكند. و برادران او هم به آسانى او را در قبر دفن مىكنند، زيرا ديگر وجود او براى آنها اهميّتى ندارد.
و مؤمن، به دنيا با ديده عبرتبين و پندپذير مىنگرد تا عبرت بگيرد و خود را براى آخرت آماده مىسازد. و از سر ناچارى و به اندازه ضرورت، نه براى سيرشدن، از قوت
دنيا مىخورد. و به حرفهاى دنيا هم از روى ناخشنودى گوش مىدهد، چون كسى كه از چيزى خشمگين باشد، حتى درباره آن شنيدن را خوش نمىدارد.
اگر كسى را ثروتمند بخوانند طولى نمىكشد كه فقير و بيچارهاش گويند، زيرا دنيا همواره در حال دگرگونى است. و اگر مردم از زندهبودن او خشنود و خوشحالند طولى نمىكشد كه از مرگش اندوهگين مىشوند، زيرا حال انسان در دنيا اينگونه است كه پس از روزگارى مرگ به سراغ او مىآيد. آرى، وضع انسان در اين دنيا اين چنين است و روز قيامت كه در آن متحيّر و سرگردان خواهند بود هنوز فرا نرسيده است.
خداى سبحان ثواب و پاداش را در مقابل طاعت خود و عقاب و كيفر را در مقابل معصيت قرار داد تا بندگانش را از عذاب خود دور بدارد و به سمت بهشت خود روانشان سازد.
بر مردم روزگارى خواهد آمد(1)كه از قرآن جز خطّ آن باقى نمىماند، چون مردم به آن عمل نمىكنند. و از اسلام جز اسم آن باقى نمىماند، زيرا مردم به اسمْ مسلمانند نه به عملْ.
مساجد آنها در آن زمان بنيانى زيبا و آباد و آراسته دارد، ولى از نظر هدايتگرى خراب و ويران است. نمازخوانها و سازندگان آن مساجد به دليل رياكارى بدترين افراد روى زمين هستند. فتنه از آنان برمىخيزد، زيرا در احكام الهى، مانند امر به معروف و نهى از منكر و... سستى مىورزند. و لغزش اعمال مردم به اينها برمىگردد، چون به دليل ترك ارشاد و امر و نهى مايه خطاى مردم هستند.
اندك افرادى كه از چنگ فتنه مىگريزند، توسط اينان به فتنه برگردانده مىشوند، چون اينها خود را نماد كامل اسلام و پايبندى به آن مىدانند. و اگر كسى در فتنه نيفتاده باشد، توسط اينان به كاروان فتنه مىپيوندد.
خداى سبحان درباره اين افراد مىفرمايد: به خودم سوگند كه بر اين افراد فتنهاى فرو مىفرستم كه بردبارانشان با وجود زيركى و خردمندىاى كه دارند در آن سرگردان بمانند و ندانند چگونه از آن خارج شوند. خدا قطعا چنين خواهد كرد و از خداوند مىطلبيم كه لغزش و سقوط ما را در غفلت، بيامرزد و عفو فرمايد.
روايت شده است كه غالباً هرگاه حضرت على عليهالسلام بر منبر قرار مىگرفت، همراه خطبه و
حمد الهى و درود بر پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمود: اى مردم، پرواى الهى داشته باشيد و از كيفر و عقاب الهى بترسيد و از آنچه موجب خشم خداى سبحان است برحذر باشيد. هيچكس بىهدف آفريده نشده تا به بازى و سرخوشى مشغول گردد، و هيچ كس رها و بىمراقبت و بدون امر و نهى نيست تا به بيهودهگرايى عمر بگذراند.
و آن دنيايى كه براى آدمى زيبا جلوه كرده، نمىتواند عوض آخرتى باشد كه با بدبينى آن را زشت و ناپسند مىشمارد؛ يعنى انسان با بدبينى به آخرت و بىاعتنايى به آن، آخرت را زشت و منفور ديده و لذا مرگ را كه پل رسيدن به آخرت است نمىخواهد و بدين ترتيب از آخرت روى برمىتابد.
و آن مغرور و فريب خوردهاى كه با كوشش زياد به دنيا و خوشىهاى آن دست يافته، مانند آن كسى نيست كه اندكى از آخرت را به دست آورده است، چرا كه اندك آخرت بهتر و بيشتر از دنياى فراوان است. پس بايد انسان براى تحصيل آخرت تلاش كند.
1) معقل: پناهگاه.
2) أنجح: موفقتر، كارآمدتر.
3) بلغة: آنچه كه انسان را به مقصد مىرساند.
4) انتظم: به دست آورد.
5) تبوأ: جايگاه به دست آورد.
6) خفض الدعة: راحتى برخاسته از زندگى مرفّه، تنآسانى و رفاه فراوان.
7) نصب: رنج و زحمت.
8) مطية: مركب هموار و راهوار.
9) دواعي: جمع داعي يعنى انگيزهها و دعوت كنندهها.
10) تقحم: ورود با زحمت به جايى.
هيچ شرافتى بالاتر از اسلام نيست؛ چون اسلام برتر از همه شرافتهاست. و هيچ عزّتى بالاتر از تقوا نيست، چون خوف از خدا برتر از همه عزتهاست.
و هيچ پناهگاهى براى ايمنماندن انسان از ترس، بهتر از پرهيز از گناه نيست. و هيچ شفيعى كارآمدتر از توبه نيست، زيرا توبه قطعاً كارآمد است، اما از ساير واسطهها احتمال موفقيت و عدم آن مىرود.
و هيچ گنجى بالاتر از قناعت نيست، زيرا قناعت موجب غناى دائمى است، به خلاف گنج كه غالباً تمام مىشود. و هيچ مال و ثروتى همچون رضامندى به رزق، فقر را از بين نمىبرد، چون كسى كه به مقدار قوت و روزى خود راضى است فقير نيست.
و هر كس به اندازه نياز ضرورى زندگىاش از دنيا بسنده كند به راحتى و آرامش دست يافته و جاى پايى در زندگى خوش و آرام پيدا كرده است.
و دلبستگى كليد رنج و مركب زحمت است، زيرا اگر كسى به چيزى علاقمند باشد بايد براى آن رنج و زحمت متحمل گردد و گويى رنج بر دوش رغبت سوار مىشود و به سوى انسان مىآيد. و حرص و تكبّر و حسد انگيزههايى براى ورود به عرصه گناهان هستند و هر يك به تنهايى چنين نقشى دارند. و شرّ، در برگيرنده همه زشتىهاى انسان است، زيرا اگر انسان معصيتى مانند ظلم و قطع رحم و قتل و... مرتكب شود، پليدىِ ساير گناهان را در خود جمع مىكند، و لذا بايد انسان با تمام توان، از شرّ و بدكارى دورى گزيند.
قَامَ لِلَّهِ فِيهَا بِمَا يَجِبُ فِيهَا عَرَّضَهَا لِلدَّوَامِ وَ الْبَقَاءِ، وَ مَنْ لَمْ يَقُمْ فِيهَا بِمَا يَجِبُ عَرَّضَهَا لِلزَّوَالِ وَ الْفَنَاءِ.
حضرت به جابر بن عبد اللّه انصارى فرمود: اى جابر، قوام و استوارى دين و دنيا به چهار دسته از مردم بستگى دارد: دانشمندى كه به علم خود عمل كند. و ناآگاهى كه از آموختن خوددارى نورزد(1). و بخشندهاى كه از كمك به مردم و انفاق در راهى كه رضاى خدا در آن است كوتاهى نكند(2)و فقيرى كه آخرت خود را به دنيايش نفروشد، يعنى براى تحصيل مال، مرتكب حرام نشود.
اين چهار گروه موجب استوارى دين و دنيايند، چون قوام دين به علما و پيروان آنها بستگى دارد و البتّه تنها گروه اوّل اهميّت دارند، زيرا ساير مردم اگر به اين شروط عمل كنند تابع آنها هستند. حال اگر عالم علم خود را تباه كند و به مقتضاى علم خود عمل نكند، در آن صورت جاهل از آموختن خوددارى خواهد كرد، زيرا در تحصيل علمْ مشقّتِ بىفايده مىبيند. و آنگاه كه ثروتمند بخل ورزد، فقير آخرت خود را به دنيايش مىفروشد، زيرا براى به دست آوردن مال مرتكب اعمال حرامى چون دزدى و خيانت مىشود، پس براى مردم نه دنيايى مىماند و نه آخرتى.
اى جابر، كسى كه نعمتهاى الهى، مثل مال و مقام و علم و نيرو، به سوى او سرازير شود، نيازهاى مردم نيز به او زياد مىشود. پس هركه به وظيفه الهى خود در اينباره عمل كند و حقوق الهى را بپردازد و نيازهاى مردم را برآورده كند، آن نعمتها را پايدارى و
1) اينكه ناآگاه به عنوان ركن دين و دنيا ذكر شده از آن جهت است كه بايد جاهلانى باشند تا اين علوم را دريافت كنند و به نسلهاى بعد از خود برسانند و نيز قوام دنيا با حركت در مسير شرع صورت مىگيرد و اين از راه علما شناخته مىشود و جاهلان هستند كه با فراگيرى علم در آينده در صف علما قرار مىگيرند.
2) گذران زندگى نيازمندان با مال ثروتمندان است، چون اگر همه فقير بودند هيچ كس امور مالى نيازمندان را تأمين نمىكرد و اگر همه بىنياز و ثروتمند بودند، هيچ كس به كارهاى مورد نياز و سطح پايين جامعه تن نمىداد و نظام زندگى مختل مىگرديد.
ماندگارى بخشيده است، زيرا خداى سبحان مىفرمايد: «...لَئِن شَكَرْتُمْ لاَءَزِيدَنَّكُمْ...»(1)«اگر واقعاً سپاسگزارى كنيد، [نعمت] شما را افزون خواهم كرد». و اگر به وظيفه خود نسبت به خالق و مخلوق اقدام نكند، نعمت را در معرض نابودى قرار داده است، زيرا خداوند در ادامه همين آيه مىفرمايد: «...وَ لَئِن كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِى لَشَدِيدٌ»؛ «و اگر ناسپاسى نماييد، قطعاً عذاب من سخت خواهد بود».
ابن جرير طبرى در تاريخ خود نقل مىكند كه عبد الرحمن بن ابى ليلى فقيه - يكى از كسانى كه براى جنگ با حجّاج همراه ابن اشعث خارج شد - در جملاتى كه براى تشويق مردم به جهاد مىگفت، چنين روايت مىكرد كه روزى كه براى جنگيدن با شاميان خارج شديم از على عليهالسلام شنيدم كه مىفرمود:
اى اهل ايمان، هر كس ستمگران را ببيند كه حدود و حريم حق را ناديده مىگيرند و باطلكاران، مردم را به كار منكر و ناپسند از نظر شريعت دعوت مىكنند، و تنها با قلب خود آن را انكار كند در صورتى كه بيش از آن قدرت ندارد، از كيفر خدا ايمن و از گناه بركنار خواهد ماند، و اگر با زبان با آن مقابله نمايد، خدا اجر و پاداش نهى از منكر زبانى را به او مىدهد و چنين فردى از نفر اوّل برتر است، زيرا با منكر مقابله و مبارزه نموده است.
و كسى كه - در صورت توان - با شمشير به جنگ منكر برخيزد تا حكم الهى همه جا حاكم و حكم ظالمان كه مخالف حكم خداست محو و نابود گردد، اين انسان راه هدايت را يافته و در مسيرى كه او را به سعادت ابدى مىرساند گام زده و چراغ فروزنده يقين حقيقى به مبدء و معاد در قلب او روشن شده است.
حضرت در كلامى ديگر كه نظير همين عبارت در تشويق مبارزه با منكر است، فرمود: برخى از مردم با دست و زبان و قلب با منكر مبارزه مىكنند؛ يعنى قلبا از كار زشت ناراضى هستند و با زبان از آن نهى مىكنند و اگر با زبان كافى نبود عملاً نيز با آن مىجنگند، چنين افرادى جامع تمام خصلتهاى خير هستند، زيرا با تمام توان به نهى از منكر پرداختهاند.
برخى ديگر تنها با زبان و قلب با منكر مىستيزند و عملاً كارى انجام نمىدهند. چنين كسانى از خصال خير فقط به دو خصلت چنگ انداختهاند كه عبارت از مبارزه زبانى و قلبى است، ولى يك خصلت را كه مبارزه عملى است رها نمودهاند.
عدهاى ديگر فقط با قلب به مبارزه با منكر پرداختهاند و مبارزه با زبان و عمل را رها
كردهاند و براى نابودى منكر نه سخنى مىگويند و نه عملى انجام مىدهند، اينان دو خصلت را كه بالاترين خصال خير است رها كرده و فقط به يك خصلت پايبندند.
جمعى نيز به هيچ وجه با منكر مبارزه نمىكنند و نهى از منكر را با قلب و زبان و عمل رها كردهاند، اينان مردگانند در جمع زندگان، زيرا وجود آنها مانند مرده بىفايده است.
بدانيد كه تمام كارهاى نيك و جهاد در راه خدا در مقابل امر به معروف و نهى از منكر به ذرات بسيار ريز آبى مىماند در مقابل يك دريا و اقيانوس متلاطم و خروشان، زيرا بدون اين دو فريضه الهى ديگر دينى باقى نمىماند و تمام اعمال خير، كه به اين دو فريضه وابسته است، و جهاد نيز بدون اين دو هدر مىرود.
آگاه باشيد كه امر به معروف و نهى از منكر انسان را به مرگ نزديك نمىكند و از روزى انسان نيز چيزى نمىكاهد. پس كسى گمان نكند كه امر به معروف و نهى از منكر، مردم را از او گريزان و روزىاش را كم مىكند يا جانش به خطر مىافتد.
و بالاترين مرتبه امر به معروف و نهى از منكر سخن عادلانهاى است كه در مقابل حاكم ستمگر گفته شود تا او را از ستمگرى بازداشته و به صراط مستقيم ارشاد كند.
ابوجحيفه مىگويد: از اميرمؤمنان على عليهالسلام شنيدم كه مىفرمود: اولين مرحلهاى كه در جهاد شكست مىخوريد و نمىتوانيد بر ظالمان پيروز شويد، جهاد با عمل است، زيرا دشمنان، شما را از جنگ با اهل كفر و فسق بازمىدارند. سپس جهاد با زبان است، چرا كه اجازه نمىدهند حق را بگوييد و به نيكى فراخوانيد و از بدى بازداريد.
سپس جهاد با قلب است، يعنى دشمنان، شما را از انجامدادن معروف باز مىدارند و به
منكر متمايلتان مىكنند تا جايى كه ديگر نه منكرى را منكر و نه معروفى را معروف بخوانيد، چنان كه در روزگار ما اتفاق افتاده است.
پس اگر كسى با قلب خود به معروفى علاقمند و با منكرى مخالف نباشد، واژگونه مىگردد، كنايه از آنكه قلب او متحوّل مىشود و هيچ خيرى از او برنخواهد آمد.
حقّ سنگين، ولى خوشفرجام و گواراست. و باطل سبك، اما بدعاقبت و وخيم است.
درباره خوبان امّت اسلامى از عذاب ايمن مباش چنانكه خداى متعال مىفرمايد: «جز مردم زيانكار [كسى] خود را از مكر خدا ايمن نمىداند» چون احتمال دارد كه خوبان به واسطه فتنههاى ناگهانى تبهكار شوند و خداوند آنها را عذاب كند.
و درباره تبهكاران امّت اسلامى از رحمت الهى مأيوس مباش، چنانكه خدا مىفرمايد: «زيرا جز گروه كافران كسى از رحمت خدا نوميد نمىشود» زيرا ممكن است نسيم رحمتى بوزد و تبهكاران از شرارت و تباهى دست بردارند و مشمول لطف و رحمت خدا شوند.
بخلْ جامع تمام بدىهاست، زيرا از پرداخت زكات و خمس و صدقه و ايثار و همدلى و همدردى جلوگيرى مىكند، و افسارى است كه انسان به وسيله آن به هر بدى كشيده
مىشود و در نتيجه آن پيوند خويشاوندى مىگسلد، و عاق والدين مىشود و خانواده خود را رها و به فقير بىتوجهى مىكند تا آنكه بميرد. ديگر زشتىها نيز از بخل برمىخيزد.
رزق دو گونه است: رزقى كه آن را مىطلبى و مال تو نيست، و رزقى كه تو را مىطلبد و خداوند آن را براى تو مقدّر فرموده است.
پس اگر تو به سوى رزق مقدّر نروى، او خود به سوى تو خواهد آمد و ديگر دليلى ندارد كه براى كسبِ آن غصه بخورى، و نبايد غصه روزى سالت را بر غصه امروزت بيفزايى، زيرا رزق يك سال به تدريج خواهد رسيد و همان مقدار رزقى كه روزانه مىرسد تو را كافى است. و اگر تا پايان سال عمر تو باقى باشد، خداى متعال روزى تو را در هر روز نوبهنو مىرساند، و اگر امسال از عمرت نباشد براى چيزى كه نصيب تو نخواهد شد چرا اندوهگين باشى، و اندوه رزق سالى را بر دوش كشى كه از عمر تو نيست؟
و هيچكس نمىتواند رزق مقدر تو را بخورد و بر آن غلبه يابد و از چنگ تو درآورد و يا آن را به تأخير افكند، بلكه در زمان معين كه خدا اراده كرده آن رزق به تو خواهد رسيد.
اينها همه به منظور نهى از افزونخواهى و آزمندى است، نه نهى از دنبالِ روزىرفتن، چنان كه خدا مىفرمايد: «لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّكُمْ»(1)«بر شما گناهى نيست كه فضل پروردگارتان (= روزى خود) را بجوييد». نيز مىفرمايد: «فَانْتَشِرُوا فِي الاْءَرْضِ وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللّهِ»(2)«در [روى] زمين پراكنده گرديد و فضل خدا را جويا شويد»
قال الرضي رحمهالله : و قد مضى هذا الكلام فيما تقدم من هذا الباب، إلا أنه هاهنا أوضح و أشرح، فلذلك كررناه على القاعدة المقررة في أول الكتاب.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: اين كلام بيش از اين در همين باب گذشت(1)، اما چون در اينجا واضحتر و با شرح بيشترى آمده، براساس قاعدهاى كه در اول كتاب بيان شد، آن را تكرار كرديم و آن قاعده اين است كه: هر مطلبى كه تكرارش سودمند باشد، تكرار مىكنيم.
بسا كسى كه به استقبال روزى مىآيد و آن را آغاز مىكند، اما آن را به پايان نمىرساند، زيرا عمر او در همان روز پايان مىيابد. و بسا كسى كه در اول شب غبطهاش خورند و آرزوى مال و مقام او را نمايند، ولى در پايان همان شب زنان در مرگ او سوگوارى و مويه كنند!
سخن در بند توست و تا زمانى كه سخن نگفتهاى مىتوانى آن را همچنان نگهدارى و يا مىتوانى آن را رها نمايى، ولى چون سخنى گفتى ديگر تو در بند آنى، پس اگر وعدهاى دادى بايد به آن پايبند باشى و اگر حرف بدى زدى، بايد كيفر آن را تحمل كنى.
پس زبان خود را آنسان حفظ كن كه طلا و نقرهات را حفظ مىكنى، زيرا ممكن است انسان كلمهاى بر زبان آورد كه نعمتى را از او سلب و بلايى را متوجه او نمايد.
هرچه نمىدانى نگو كه دروغ و منقصت است، بلكه هرچه مىدانى نيز نگو كه گفتن برخى از دانستهها هم مايه نكوهيدگى است.
همانا خداوند بر اعضا و جوارح تو واجباتى را فرض كرده كه روز قيامت با آنها بر تو احتجاج و استدلال مىكند. پس وقتى كه سخن ناروايى چون غيبت و بدگويى و عيبجويى و امثال آن بر زبان برانى، مرتكب گناه شدهاى و موجب كيفر اخروى خواهد بود.
بترس از اينكه خداوند تو را در جايى كه از آن نهى كرده - مثل مكان زنا و مجلس غيبت - ببيند و جاى تو را در محلّ طاعت، مانند وقت و محل نماز و ماههاى حج در مواقف حج، خالى ببيند كه در اين صورت از زيانكاران خواهى بود و سعادت ابدى را از دست دادهاى.
و اگر نيرويى به دست آوردى بكوش كه آن را در طاعت الهى صرف كنى و اگر ناتوان شدى ناتوانىات در معصيت باشد.
اعتمادكردن به دنيا با وجود انواع تحولات و دگرگونىهايى كه از آن مشاهده مىكنى و سراغ دارى نادانى است، پس اگر داراى قدرت و ثروت و مقام و مانند آن هستى هرگز به آنها اعتماد نكن، بلكه همواره برحذر باش و مانند كسى عمل كن كه مىترسد از دست او
گرفته شود. و كوتاهى در انجام دادن عمل صالح در صورتى كه اعتقاد به پاداش الهى دارى، غبن و زيان است. و اطمينان و اعتماد به هر انسانى قبل از آنكه او را نيك بيازمايى، ناتوانى است و چنين امرى از ناتوانى انسان در آزمون افراد نشان دارد.
از پستى و بىمقدارى دنيا نزد خداوند همين بس كه خدا تنها در آن نافرمانى و معصيت مىشود و بىترديد محل گناه و معصيتْ بىارزش است. و كرامت و پاداش الهى جز با ترك دنيا و لذتهاى آن به دست نمىآيد.
كسى كه به دنبال يافتن چيزى باشد، به آن و يا حدّاقل به بخشى از آن دست مىيابد. البته اين، حكمِ غالب اشياء و افراد است نه همه افراد و اشياء.
هيچ چيزى كه آتش جهنم را در پى داشته باشد خير نيست، هرچند از ديدگاه برخى از مردم خير ناميده شود. و هيچ سختىاى كه به دنبال آن بهشت باشد شرّ نيست، هرچند به نظر برخى از مردم شرّ محسوب گردد. و هر نعمتى غير از بهشت، ناچيز و بىمقدار و هر بلايى غير از دوزخ، عافيت و سلامت است، زيرا دوزخ در مقايسه تمام بلاها شديدتر و تلختر مىباشد، به گونهاى كه بلاهاى ديگر در مقابل آن گوارا و قابل تحمّل است.
الْبَدَنِ مَرَضُ الْقَلْبِ. أَلاَ وَ إِنَّ مِنَ النِّعَمِ سَعَةَ الْمالِ، وَ أَفْضَلُ مِنْ سَعَةِ المالِ صِحَّةُ الْبَدَنِ، وَ أَفْضَلُ مِنْ صِحَّةِ الْبَدَنِ تَقْوَى الْقَلْبِ.
آگاه باشيد كه فقر يكى از بلاهاست و بالاتر از فقر بيمارى تن است و بالاتر از بيمارى تن بيمارى قلب، يعنى رذائل اخلاقى از قبيل حسد و كينه و رياست.
بدانيد كه ثروت يكى از نعمتهاست و بالاتر از ثروت، سلامتى تن و بالاتر از سلامتى تن، تقواى قلب است، زيرا موجب سعادت ابدى مىگردد، چنان كه بيمارى قلبى موجب شقاوت ابدى است.
آن كه عمل، او را به صف پيشگامان و سبقتگرفتگان نرساند، نسب و موقعيّت خانوادگى نمىتواند او را در زمره ارجمندان قرار دهد. و در روايتى ديگر آمده است: آن كه شرافت و كمالش وى را سودى نبخشد، شرافت خانوادگى به حال او سودى نخواهد داشت.
مؤمن بايد وقتش را سه بخش كند: بخشى را به مناجات با پروردگار و عمل آخرت، و بخشى را براى اصلاح امور شخصى و تهيه مخارج زندگى، و بخشى را براى خلوت بين خود و لذتهاى پسنديده، مثل تفريح و كامجويى حلال و معاشرت با دوستان اختصاص دهد.
و عاقل را نمىسزد مگر اينكه در پى سه چيز در سفر باشد: براى تأمين و اصلاح معاش
و زندگى، گام برداشتن براى معاد يعنى تحصيل معارف و علوم كه موجب اصلاح آخرت باشد، و تحصيل لذت حلال مثل ازدواج، تفريح سالم يا ديدار دوستان.
در دنيا زهد پيشه كن تا خداى سبحان زشتىهاى آن را به تو نشان دهد و از سعادت و آخرت غافل مباش كه خداوند از تو و اعمالت غافل نيست.
سخن بگوييد تا مردم ميزان ارزش شما را با سخنانتان دريابند، چرا كه آدمى زير زبان خود نهفته است. پس همين كه لب به سخن گشود شناخته مىگردد.
[تا مرد سخن نگفته باشد *** عيب و هنرش نهفته باشد.]
از دنيا به همان اندازه كه به سوى تو مىآيد اكتفا كن و خود را به زحمت نينداز، و از آنچه به سوى تو نيامده خوددارى كن، و اگر به اين توصيه عمل نمىكنى و مىخواهى دنيا را طلب كنى به طور پسنديده طلب كن نه حريصانه و نه به گونهاى كه موجب كيفر باشد.
چه بسا نفوذ سخنى از حملهاى تأثيرگذارتر و كارآمدتر باشد.
هرچه انسان به آن اكتفا و قناعت كند، وى را بسنده باشد. ولى اگر انسان به چيزى قناعت نكند هيچ چيز او را كفايت نمىكند.
1) صول: يورش، حمله.
مرگ آرى، ولى پستى و دنائت هرگز، زيرا مرگ به مراتب از ارتكاب اعمال ناپسندى چون تندادن به ذلت و نفاق و ساير رذائل پسنديدهتر است.
و اكتفاى به اندك آرى، ولى دست به دامن افراد زدن براى رسيدن به خواهشهاى نفسانى هرگز.
و هركه رزق او بدون طلب و تلاش نرسد با طلب و تلاش هم نخواهد رسيد، چون فرض آن است كه براى او مقدر نشده است. [ البته اين سخن امام عليهالسلام به معنى تجويز تنبلى نيست، بلكه عدم حرص را القا و تشويق مىكند.]
روزگار دو روز است: روزى به سود تو و روزى به ضرر و زيان توست. پس آنگاه كه به سود تو باشد، مبادا طغيان كنى و مال و مقام، تو را از حق دور سازد. و آنگاه كه به زيان تو باشد صبر پيشه كن كه صبر زيباتر است.
مشك بهترين عطر است كه از آهو گرفته مىشود، زيرا حمل آن آسان و بوى آن بسيار جانفزاست.
فخرفروشى را كنار بگذار و كبر خود را فرو ريز و به ياد قبرت باش كه تو را با خوارى و ذلّت درون آن مىگذارند.
همانا فرزند بر پدر و پدر بر فرزند حقى متقابل و دوسويه دارند. اما حق پدر بر فرزند آن است كه چون فرمانى دهد، آن را عملى كند، مگر در معصيت كه هيچكس نمىتواند با نافرمانى خالق، از مخلوق اطاعت كند.
و حق فرزند بر پدر آن است كه اسم زيبايى براى او انتخاب كند و از نامهاى زشتى مانند: حرب(1)و نغل(2)و معاويه(3)و مطى(4)اجتناب كند، و او را به نحو شايستهاى ادب كند تا به آداب اسلامى آراسته گردد، و او را قرآن و شرايع اسلامى بياموزد.
چشمزخم حق است، زيرا انسان گاهى به علت چشمهاى شوم ضربه مىبيند. و دعاهايى كه انسان با آن تعويذ مىشود حق است. و سحر و جادوگرى كه در افراد اثر مىگذارد حق است. معناى حق بودن، موهوم نبودن و وجود خارجى سحر و ساير موارد است، نه جواز شرعى آن. و فال نيكزدن حق است و فال بد زدن حق نيست. فال، انتقال از يك چيز به حادثهاى است كه در آينده اتفاق خواهد افتاد، چه خوب باشد چه بد.
و اعتقاد به اينكه برخى از نقصها چون كورى و لنگى از فردى به ديگرى سرايت مىكند، برخلاف پندار نادانان حق نيست. و عطر زدن و عسل نوشيدن و سوار اسب و الاغ و شتر و استر شدن و نگاه به سبزه كردن موجب رشد و نمو و نشاط بدن مىگردند.
همراهى انسان با اخلاق و روحيات و عادات مردم جامعه، در صورتى كه به حرام آميخته نباشد، ايمنى او را از مكر و آزارشان در پى دارد، زيرا هماهنگى موجب محبت و محبت موجب امنيت است.
حضرت به يكى از مخاطبانش كه سخنى بالاتر از شأن و شخصيت خود گفته بود فرمود: پرواز كردى در حالى كه جوجه غير قابل پرواز بودى و بچه شترى، اما بانگ شتر بزرگ مىدهى.
قال الرضي رحمهالله : و الشكير هاهنا أول ما ينبت من ريش الطائر قبل أن يقوى و يستحصف، و السقب، الصغير من الإبل و لا يهدر إلا بعد أن يستفحل.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: شكير در اينجا يعنى پرهاى اوليه پرنده قبل از قوت و نيرومندى. و سقب، شتر كوچك است كه نمىتواند صدا دهد مگر بعد از بزرگشدن و رسيدن به بلوغ.
پس منظور آن است كه اى گوينده، سخن تو بالاتر از شأن و جايگاهت بود، چنانكه پرواز و صدا از اين دو حيوان كوچك كارى بالاتر از شأنشان مىباشد.
آن كه اشاره به دور كند، يعنى در پى تحصيل امورى دست نايافتنى باشد چارهجويىهايش براى رسيدن به مقصد، كارگشا نخواهد بود.
از حضرت درباره معناى «لا حول و لا قوة إلا باللّه» پرسيدند، فرمود: يعنى مالكيّت ما در عرض مالكيت خدا نيست، بلكه آنچه را كه او به ما عطا فرموده مالك هستيم، پس مالكيت او كه حقيقى است فراتر از مالكيت مجازى ماست. پس هرگاه ما را مالك چيزى كند كه خود به آن از ما سزاوارتر باشد، ما را مكلف كرده كه براساس رضاى حضرتش در آن تصرف كنيم و هرگاه كه آنها را از ما گرفت، تكليف از ما برداشته شده است، زيرا تكليف، فرعِ بر قدرت است، پس «حول» به معناى قدرت است و «قوت» بخش خاصى از قدرت مىباشد و تمام انواع قدرت ما را خداى سبحان عطا مىكند.
آن حضرت عمار بن ياسر را ديد كه با مغيرة بن شعبه گفتوگو مىكند، لذا به او فرمود: اى عمّار، مغيره را رها كن كه او از دين جز آنچه او را به دنيا نزديك كند فرا نگرفته است و به
طور عمد خود را در شبهات افكنده تا براى لغزشهاى خود عذر داشته باشد.
چه شايسته و نيكوست كه ثروتمندان در مقابل فقيران به قصد دستيابى به رضايت الهى تواضع نمايند و زيباتر آنكه فقيران با توكل بر خدا در برابر ثروتمندان و ثروتشان بلندهمتى و مناعت ورزند كه مناعت طبع فقيران، غرور و نخوت ثروتمندان را در هم مىشكند و اعتماد و توكل بر خدا را در ايشان تقويت مىكند.
هرگاه خدا عقل را در كسى به وديعت نهاد، به يقين روزى به پشتوانه همان عقل او را از بنبستها خواهد رهانيد، زيرا گاهى انسان در كارى سرگشته و حيران مىشود و نمىداند چگونه خود را از آن تنگنا نجات دهد و عقل، او را به سوى حق هدايت خواهد كرد.
هركه با حق درافتد حق او را به زمين مىزند و نابودش خواهد كرد.
قلب بستر و صحيفه چشم است، يعنى هرچه انسان مىبيند در قلبش نقش مىبندد.
تقوا پيشواى همه صفات ارزشمند و والايىهاى اخلاق انسانى است، زيرا ترس از خدا
سرآمد فضايل و اخلاق شايسته است.
هرگز حدّت و تيزى زبان خود را به كسى كه تو را سخنگفتن آموخته است (خدا، پدر و مادر، يا معلم كه به انسان چيزى آموختهاند) به كار نگير و نسبت به آنها بىادبى نكن.
و از فصاحت و بلاغت بيان خود در برابر كسى كه تو را ارشاد نموده و راه نشان داده استفاده نكن.
در با ادبشدنت همين بس كه آنچه از ديگران نمىپسندى انجامش ندهى، يعنى اگر رفتار كسى در نظر تو زشت و نكوهيده آمد، بايد خودت از آن بپرهيزى.
كسى كه همانند آزادگان تسليم اميال و شهوات نفسانى خود نگردد و در مقابل مصائب و گرفتارىها صبر و بردبارى پيشه كند منشى نيكو برگزيده و گرنه بايد مانند نادانى كه تجربهاى در كارهاى خود ندارد، اندك اندك با حوادث روزگار خو بگيرد و عادت كند.
در روايت ديگرى آمده است كه حضرت به اشعث بن قيس كه فرزندش را از دست داده بود براى تسليت فرمود: اگر مانند بزرگواران و گراميان صبر كردى كه هيچ، و گرنه مجبورى كه مانند حيوانات در مقابل حوادث صبر كنى و چارهاى غير از صبر نداشته
باشى، زيرا انسان چه صبورى ورزد چه بىتابى كند، نمىتواند از بروز حادثهاى جلوگيرى كند؛ پس بهتر آن است كه مانند انسانهاى بزرگ، صبر كند و از بىتابى كه كار انسانهاى ضعيفالنفس است اجتناب نمايد.
حضرت در توصيف دنيا فرمود: دنيا انسان را مىفريبد و با گرفتن سعادت از او به وى ضرر مىزند و مىگذرد. خداى متعال دنيا را پاداش اوليا و كيفر دشمنان خود نمىخواهد، يعنى نه در دنيا به نيكوكاران پاداش و نه به تبهكاران كيفرى كه شايستهشان باشد مىدهد [، بلكه ثواب و عقاب به معناى واقعى آن فقط در آخرت است و اگر در دنيا هم وجود دارد به هيچ وجه با آخرت قابل قياس نيست.]
و اهل دنيا همانند كاروانيانى هستند كه پيش از استقرار، كاروانسالارشان، يعنى مرگ، بانگ رحيل سر مىدهد و آنها را كوچ مىدهد.
حضرت به فرزند خود امام حسن عليهماالسلام مىفرمايد: دنيا را براى وارثان باقى مگذار، زيرا وارثان تو دو گونهاند:
كسانى كه با اموال برجا مانده از تو، راه خدا را مىپيمايند و با آنچه تو را به شقاوت
كشانده، به سعادت مىرسند، زيرا تو اگر آن اموال را از راه حرام جمع كردى كيفر دارد و اگر از راه حلال جمع كردى كه در اين صورت نيز بازخواست خواهى شد.
و كسانى هستند كه ميراث تو را در راه حرام صرف مىكنند كه در نتيجه چون تو مال را جمع كردهاى و موجب گناه و معصيت آنها شدهاى، فرجامى شقاوتبار خواهى داشت.
و در هيچ يك از اين دو حالت سزاوار نيست كه وارثان را بر خود ترجيح بدهى و به جاى خودت، آنها از داشتههاى برجا ماندهات برخوردار شوند.
قَالَ الرَّضِيُّ رحمهالله : وَ يُرْوَى هَذَا الْكَلاَمُ عَلَى وَجْهٍ آخَرَ وَ هُوَ:
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ الَّذِي فِي يَدِكَ مِنَ الدُّنْيَا قَدْ كَانَ لَهُ أَهْلٌ قَبْلَكَ، وَ هُوَ صَائِرٌ إِلَى أَهْلٍ بَعْدَكَ، وَ إِنَّمَا أَنْتَ جَامِعٌ لاِءَحَدِ رَجُلَيْنِ: رَجُلٍ عَمِلَ فِيمَا جَمَعْتَهُ بِطَاعَةِ اللَّهِ فَسَعِدَ بِمَا شَقِيتَ بِهِ، أَوْ رَجُلٍ عَمِلَ فِيهِ بِمَعْصِيَةِ اللَّهِ فَشَقِيتَ بِمَا جَمَعْتَ لَهُ. وَ لَيْسَ أَحَدُ هَذَيْنِ أَهْلاً أَنْ تُوءْثِرَهُ عَلَى نَفْسِكَ، وَ لاَ أَنْ تَحْمِلَ لَهُ عَلَى ظَهْرِكَ، فَارْجُ لِمَنْ مَضَى رَحْمَةَ اللَّهِ، وَ لِمَنْ بَقِيَ رِزْقَ اللَّهِ.
سيد رضى رحمهالله مىگويد: اين كلام به صورت ديگرى نيز از حضرت نقل شده كه مىفرمايد: پس از حمد و ستايش الهى و درود بر روان پاك پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ، آنچه از مال دنيا در دست توست قبلاً مال ديگرى بوده كه پس از مرگش به تو منتقل شده و بعد از مرگ تو به ديگران منتقل خواهد شد. و تو كه مال دنيا را جمع مىكنى براى وارثانى است كه يا با اين اموال راه خدا را مىپيمايند و آن را صرف خيرات مىكنند، كه در اين صورت با پولى كه موجب شقاوت تو شده سعادتمند مىشوند، زيرا مالاندوزى و بدون برخوردارى از آن، سپس واگذاردن آن به وارثان در حقيقت مايه زيان انسان است. يا اينكه وارثان آن اموال را در راه گناه و حرام خرج مىكنند كه در نتيجه بدفرجامى و شقاوت نصيب تو خواهد شد كه براى آنها مال جمع كردى و وسيله گناه را فراهم ساختى.
در هر صورت سزاوار نيست كه آنها را بر خود مقدم دارى و نه سزاوار است كه تو جمع كنى و آنها در راه خير خرج كنند و نه آنكه تو جمع كنى و آنها در راه معصيت خرج
كنند و گناه آن را بر دوش كشى، زيرا تو بايد حسابش را بپردازى و ديگران لذتش را ببرند.
پس براى صاحبان قبلى اين مال از خداى متعال طلب رحمت و براى وارثان بعدى اين مال طلب رزق كن و مانند دنياپرستان، مالى بيش از حدّ معمول براى آنها برجاى نگذار.
حضرت به كسى كه در حضور او مىگفت: أستغفر اللّه. فرمود: مادرت به عزايت بنشيند، آيا مىدانى كه استغفار چيست و چه شرايطى دارد؟ استغفار درجه «عليين» (برخورداران از مراتب و درجات والا) و سعادتمندان است. استغفار اسمى است براى شش معنا كه هرگاه اين شش معنا تمام شد استغفار، حقيقى است و گرنه حقيقى نخواهد بود.
نخست: پشيمانى از گذشته و گناهانى كه انجام دادهاى.
دوم: تصميم بر عدم بازگشت به گذشته، يعنى تصميم جدى بگيرى كه ديگر در طول عمر خود هرگز گناه نكنى.
سوم: اداى حقوقى كه مردمان بر تو دارند، به گونهاى كه هنگام حضور در پيشگاه خدا و ديدار حضرتش از كسى بر تو حقى نمانده باشد.
چهارم: حقّ هر واجبى را مثل نماز و روزه و جز آن، كه ضايع كردهاى ادا كنى و به دستور الهى آنها را جبران نمايى.
پنجم: گوشت بدنت را كه از راه حرام چون ربا و دزدى و شرابخوارى روييده است با اندوه آب كنى تا اينكه پوست به استخوان بچسبد، آنگاه از راه حلال گوشتى جديد برويد.
ششم: رنج طاعت را به جسم خود بچشانى چنانكه لذت و شيرينى معصيت را چشاندى، يعنى در راه طاعت الهى به نماز و روزه و شبزندهدارى و مانند اينها بپردازى و سختى اين اعمال را بر خود هموار كنى.
پس از انجام اين امور «أستغفر اللّه» بگو كه استغفار حقيقى همين است.
بردبارى به منزله قوم و عشيره انسان است، زيرا مردمْ پيرامون انسانِ بردبار جمع مىشوند و به حمايت از او برمىخيزند.
بىچاره آدميزاده كه مقدار عمر خود را نمىداند و از زمان مرگ خود آگاه نيست. بيمارىهايى كه در آينده او را گرفتار خواهد كرد، بر او پوشيده است. عملش محفوظ است، زيرا اگر بد كرد بدىهايش محفوظ مىماند تا مجازات شود و اگر عمل خير انجام داد نيز محفوظ مىماند تا پاداش ستاند. پشهاى او را مىآزارد و آبى كه در گلو و مجراى تنفس او گير كند، بسا كه او را از پاى درآورد، و اندكعرقى بدبويش كند.
بِأَبْصَارِهِمْ، فَقَالَ عليهالسلام : إِنَّ أَبْصَارَ هَذِهِ الْفُحُولِ طَوَامِحُ(1)وَ إِنَّ ذَلِكَ سَبَبُ هِبَابِهَا(2)فَإِذَا نَظَرَ أَحَدُكُمْ إِلَى امْرَأَةٍ تُعْجِبُهُ، فَلْيُلاَمِسْ أَهْلَهُ فَإِنَّمَا هِيَ امْرَأَةٌ كَامْرَأَتِهِ. فَقَالَ رَجُلٌ مِنَ الْخَوَارِجِ: قَاتَلَهُ اللَّهُ كَافِراً مَا أَفْقَهَهُ! فَوَثَبَ الْقَوْمُ لِيَقْتُلُوهُ، فَقَالَ عليهالسلام : رُوَيْداً، إِنَّمَا هُوَ سَبٌّ بِسَبٍّ، أَوْ عَفْوٌ عَنْ ذَنْبٍ.
روايت شده كه حضرت در ميان اصحاب خود نشسته بود كه ناگهان زنى زيباروى از آنجا گذشت و افراد با چشمهاى خود او را دنبال كردند. حضرت فرمود: چشمان اين مردان چه مشتاقانه و سركش در او مىنگرند و همين نگريستن موجب هيجان شهوت است. پس هرگاه يكى از شما زنى را ديد كه از او خوشش آمد با همسر خود همخوابگى كند كه اين زن زيبا نيز در فرونشاندن غريزه جنسى همانند زن اوست.
در اين هنگام يكى از خوارج گفت: خدا اين كافر را بكشد كه چه بسيار داناست! حاضران از جاى جستند تا او را بكشند. حضرت فرمود: صبر كنيد. آنچه اين خارجى گفت فحش و ناسزايى بود كه اگر بخواهم خودم به او جواب مىگويم يا از گناه او مىگذرم، يعنى شما او را نكشيد، من هم او را عفو مىكنم.
از عقل و خردورزى تو همين بس كه گمراهىات را از هدايتيافتگىات به تو بازشناساند.
كار خير انجام بدهيد هرچند اندك باشد و هيچيك از كارهاى خير را خُرد و ناچيز مشماريد كه كوچك آن نزد خدا، بزرگ و اندك آن در اجر و پاداش بسيار است. و هيچيك
از شما - چنانكه عادت مردم است - نگويد: ديگرى از من در انجام دادن خير سزاوارتر است و بدين بهانه از انجام دادن آن خوددارى كند. به خدا قسم كه ممكن است چنين شود و كسى را مورد نظر قرار دهند كه به انجام خير موفق خواهد شد، بلكه بايد همه به كار خير بپردازند. و بدانيد كه خير و شر طرفداران و عاملانى دارند، پس هرگاه كه شما يكى از اين دو را ترك كنيد، گروهى هستند كه به خير يا شرّ بپردازند.
هر كه باطن خود را اصلاح كند خدا ظاهر او را به صلاح رساند تا مردم او را صالح ببينند. و كسى كه براى دين خود عمل كند خدا امور دنيايى او را كفايت مىكند تا در زندگى خود نيازمند تن دادن به رنج و زحمت نباشد.
و آن كه ميان خود و خدايش را اصلاح كند و در خلوتها مرتكب گناه نشود، خدا نيز بين او و مردم روابط شايستهاى برقرار مىكند تا او را دوست بدارند و هرگز او را نيازارند.
بردبارى پردهاى است كه ضعفها و كاستىهاى انسان را مىپوشاند، زيرا فرد بردبار كارى نمىكند كه عيبش ظاهر شود. و عقل شمشيرى برنده است كه حق را از باطل جدا مىسازد. پس نواقص اخلاق خود را با بردبارى بپوشان زيرا مردم در انسان بردبار، صفات نكوهيده چون حسادت و بخل و ترس و مانند آن را نمىبينند. و هوس خود را با عقل خود از پاى درآور تا مبادا هواى نفست در كارها بر تو چيره شود.
1) حسام: شمشير.
خداى متعال بندگانى دارد كه به آنها نعمتهايى مىدهد تا ساير بندگان خدا از آن برخوردار شوند. پس تا وقتى كه ديگران را از آن بهرهمند مىكنند، آن را در دستشان پايا مىدارد و چون از بخشش به ديگران خوددارى كنند، آن نعمت را از آنان مىگيرد و به ديگران مىسپارد تا به بندگان او برسانند.
نشايد كه بنده خدا به دو چيز اعتماد كند: سلامتى تن و ثروت، زيرا انسان در حالى كه سلامت و تندرست است، ناگهان بيمار مىشود و در زمانى كه از ثروت برخوردار است، ناگهان مستمند مىشود.
كسى كه حاجت خود را با مؤمنى در ميان گذارد، چنان است كه گويى به خدا عرض حال كرده باشد، زيرا مؤمن به ادب الهى آراسته است. و كسى كه نزد كافرى عرض حاجت كند، چنان است كه از خدا شكايت كرده باشد، چون كافر دور از خداست و وقتى نيازمندىِ مؤمن را ببيند گمان مىكند كه ايمانش به خدا او را دچار فقر و فلاكت كرده است.
1) يقر: مستقر و پايدار مىدارد.
آن حضرت در يكى از اعياد فرمود: عيد واقعى براى كسى است كه خداى متعال روزه او را قبول نموده و نمازش را پاداش دهد، زيرا عيد حقيقى و راستين آن است كه موجب شادى نمازگزاران و روزهداران گردد. و هر روزى كه در آن معصيت و نافرمانى خدا نشود، روز عيد است، چون انسان در آن روز از كيفر در امان مانده و به اجر و پاداش دست يافته است.
بالاترين حسرت در روز قيامت براى كسى است كه مالى از راه حرام به دست آورده باشد و به ارث كسى برسد كه نمىدانسته از كجا به دست آمده و يا مىدانسته، ولى طبق دستور خدا عمل كرده است؛ مثلاً مىدانسته كه آن مال دزدى است و لذا آن را به صاحبش برگردانده است. پس وارث به سبب اين عمل وارد بهشت و صاحب اول آن به علت كسب اين مال از راه حرام وارد جهنم مىشود و حسرت مىبرد كه او رنج مالاندوزى را بر خود هموار كرده و ديگرى سود آن را برده است.
زيانكارترين افراد در معامله و بيهودهترين تلاش، آن است كه انسان خود را در طلب مالى بفرسايد و عمر خود را سپرى كند در حالى كه تقدير الهى با او يار نباشد و در جمع مال به آرزوى خود نرسد و با حسرت از دنيا رخت بربندد و با كولهبارى از پيامدهاى شوم و
1) صفقه: كنايه از داد و ستد است زيرا دو طرف معامله، پس از اتمام معامله دست خود را به نشانه خلع يد از متاع خود برهم مىزنند.
2) أخيب: ناكامترين، نوميدترين.
3) أخلق: پوسيده و فرسوده كرد. از خلق به معناى فرسوده گرفته شده.
4) مقادير: جمع قدر، يعنى تقدير.
5) تبعة: آنچه كه از عذاب و كيفر به دنبال كار بدى مىآيد.
معاصىِ جمعآورى مال وارد جهان آخرت گردد، زيرا چنين كسى دنيا و آخرت خود را از دست داده است.
روزى دو گونه است: رزقى كه انسان را مىطلبد و رزقى كه انسان آن را مىطلبد و براى دستيافتن به آن تلاش مىكند. پس كسى كه دنيا را بطلبد، مرگ نيز او را مىطلبد تا او را از دنيا ببرد؛ لذا عمرى را سپرى كرده و از دنيايى كه براى آن كوشيده خارج مىشود، اما آن كه در طلب آخرت و آبادكردن آن باشد، دنيا به سراغش مىآيد تا روزى او را تماماً به او رساند. در واقع، آن رزق، مطلوب و اين رزق، طالب و بسيار باارزشتر از رزق مطلوب است.
اولياى خدا به باطن دنيا نگريستند و دريافتند كه سراى غرور و فريب و فناست، در حالى كه ديگران ظاهر آن را ديدهاند و فريفته زيور و زينت آن شدهاند، و آنگاه كه اينان به آخرت مشغول شدند، مردم سرگرم زينت زودگذر آن شدند بدون آنكه در انديشه آخرت باشند.
پس آنچه را كه مىترسيدند سبب هلاكتشان شود ميراندند، يعنى هواى نفس را كشتند پيش از آنكه نفس با پيروى از شهوات، آنان را از پاى درآورد. و دنيايى را كه مىدانند به
زودى تركشان خواهد كرد ترك مىكنند تا آلوده به گناهان نشوند. و فزونطلبى و مالاندوزى ديگران را موجب اندكشدن پاداش اخروى آنها مىبينند. و نايلشدن ديگران به لذتهاى دنيا را موجب از دست رفتن مهمتر از آن، يعنى آخرت، مىشمارند.
با آنچه مورد پذيرش عامه مردم است دشمنند، زيرا مردم پيرو شهوتند، و با آنچه عامه مردم آن را دشمن مىدارند، يعنى اعمال صالح و خوبىها دوست و همراهند. و به واسطه اين نيكان معناى قرآن فهميده مىشود و آنها به دليل آنكه عالمِ به قرآن هستند شناخته شدهاند. و قرآن به واسطه آنان به عنوان يك كيان و پرچم سرافراز، برافراشته مىگردد و آنها نيز به قرآن عمل مىكنند، و به وسيله قرآن استوارند.
فراتر از رحمت و رضوان الهى اميدى نمىبينند و از ترس از دوزخ ترسى بالاتر ندارند.
پايانيافتن لذتها و كامجويىها، و برجاىماندن تبعات آن و كيفرهايى را كه به دنبال آنها مىآيند به ياد آوريد، زيرا وقتى انسان اين مطلب را به ياد بياورد از شهوتهاى حرام و لذتهاى ممنوع خويشتندارى و پرهيز مىكند.
بيازماى، دشمن مىگردى؛ يعنى اگر ظاهر يك فرد تو را به شگفتى درآورد، او را بيازماى، آنگاه مىفهمى كه باطن او چگونه است و سپس بغض و عداوتش را در دل خواهى گرفت.
قال الرضي رحمهالله : و من الناس من يروي هذا للرسول صلىاللهعليهوآله و ممّا يقوي أنه من كلام أميرالموءمنين عليهالسلام ما حكاه ثعلب عن ابن الأعرابي، قال المأمون: لو لا أن عليا عليهالسلام قال:
اخبر تَقْلِه، لقلت: اِقْلِهْ، تَخْبُرْ.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: برخى اين روايت را از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىدانند، ولى آنچه تقويت مىكند اين كلام از اميرمؤمنان عليهالسلام باشد آن است كه ثعلب از ابن الاعرابى نقل مىكند كه مأمون گفت: اگر على عليهالسلام نفرموده بود: اخبر تَقْلِهْ، مىگفتم: اِقْلِهْ تَخْبُرْ؛ با كسى دشمنى و بغض داشته باش تا او را بشناسى و عيوب او را بفهمى، زيرا تا وقتى انسان كسى را دوست داشته باشد عيوب او را نمىبيند، ولى وقتى كه با نگاه خشم و نارضايتى در كسى نگريست عيوب او را مىفهمد و از قديم گفتهاند: «حبّ الشيء يُعمي و يصم؛ علاقمندى به يك چيز موجب كورى و كرى انسان مىگردد» و در اين صورت انسان نمىتواند عيوب آن كس يا آن چيز را ببيند. و نيز گفتهاند:
و عين الرضا عن كل عيب كليلة *** و لكن عين السخط تبدي المساويا
«ديده رضامندى بر هر عيبى فرو بسته است؛ اما نگاهِ آميخته به خشم و نارضايتى، بدىها را آشكار مىكند».
هيچگاه خداى متعال بر روى بندهاى باب شكر را نگشود - كه خود توفيق الهى است - مگر آنكه باب افزايش نعمت را گشوده، زيرا اگر بنده شاكر و سپاسگزار نعمتهاى الهى باشد خداى متعال به حكم «...لَئِن شَكَرْتُمْ لاَءَزِيدَنَّكُمْ»(1)«اگر واقعا سپاسگزارى كنيد، [نعمت[ شما را افزون خواهم كرد» بر نعمت او مىافزايد.
و هيچگاه بر روى بندهاى باب دعا را نگشوده مگر آنكه باب اجابت را گشوده است،
1) سوره ابراهيم، آيه 7.
زيرا چون بندهاى تضرع كند و خواستههاى خود را از خداى منان بطلبد به يقين به حكم «ادْعُونِى أَسْتَجِبْ لَكُمْ»(1)«مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم» دعاى او را اجابت مىنمايد.
و هرگز بر روى بندهاى باب توبه را نگشوده، مگر آنكه باب مغفرت و آمرزش را براى او گشوده، زيرا هرگاه بندهاى از گناه توبه كند، خداوند به حكم «وَ إِنِّى لَغَفَّارٌ لِّمَن تَابَ...»(2)«و به يقين، من آمرزنده كسى هستم كه توبه كند» او را مىبخشد و مىآمرزد.
پس خداوند به بنده سپاسگزار و قدرشناس نعمت و بسيار دعاكننده و توبهخواه، نعمت زياد و اجابت و آمرزش عطا مىنمايد.
سزاوارترين مردم به كرم كسى است كه بزرگواران به او شناخته شوند، يعنى از اولاد و يا جانشينان ارجمندان و بزرگواران باشد تا بتواند معرّف آنان باشد، چون پسنديده نيست كسى معرّف و نماد گروهى باشد، ولى به اوصاف زيباى آنان آراسته نباشد.
از حضرت پرسيدند: عدل بهتر است يا سخاوت؟ حضرت فرمود: عدل هر چيزى را در جاى درخور آن مىگذارد، و در واقع عمل به موازين است و حق هر چيزى را چنان كه بايد ادا مىكند، ولى سخاوت و بخشش خارج از مقررات است، چون به معناى اعطاى زيادتر از حدّ خود و در عين حال پسنديده و ممدوح است و نه مذموم و نكوهيده. و عدل مديرى است عام كه همه فضايل و قضاوت و شجاعت و جز آن را تحت مديريت خود در
مىآورد، ولى جود و بخشش فقط مورد خاصى را دربر مىگيرد. پس عدل، از جود و سخاوت شريفتر و برتر است.
مردم دشمن نادانستههاى خود هستند، چون اعتراف دارند كه نادانى مايه تنقيصشان است و لذا با آنچه موجب نقص آنها شود دشمن هستند كه تفسير آن گذشت(1)[ و گفته شد كه اگر نسبت به حقيقتى اظهار دشمنى مىكنند در واقع دشمنِ نادانى خود هستند و اگر نسبت به آن حقيقت آگاهى مىداشتند، هيچگاه با آن دشمنى نمىورزيدند].
تمام زهد در دو كلمه از قرآن فراهم آمده است، آنجا كه خداوند مىفرمايد: «تا بر آنچه از دست شما رفته اندوهگين نشويد و به [ سبب] آنچه به شما داده شده شادمانى نكنيد».
و كسى كه بر از دسترفتهها اندوه نخورد و كسى كه به داشتن دستاوردهاى دنيوى خشنود و شادمان نباشد دو سمت (تمام) زهد را گرفته (به دست آورده) است، چون اين روحيه نشانگر آن است كه صاحب آن به دنيا بىاعتناست و چنين كسى زاهد واقعى است.
چه بسا خفتنى كه اراده و عزم استوار انسان را در هم مىشكند زيرا گاهى فرد به انجام كارى تصميم مىگيرد اما پس از بيدارشدن عزم و اراده او سست مىگردد. اين كلام قبلاً آمده بود(4)
حكومت براى حاكمان، به محل تيمار و آمادهسازى براى اسبها مىماند، يعنى همانطور كه در محلّ تيمار اسب، مىتوان به صفات مثبت يا منفى اسب پىبرد، در ميدان سياست و فرمانروايى نيز مىتوان ويژگىها و صفات پسنديده يا نكوهيده حاكمان را شناخت.
هيچ شهرى براى سكونتت از شهر ديگرى برتر و بهتر نيست و بهترين شهر و سرزمين، آن است كه در آن با آسايش و آرامش و همراه با خوشبختى زندگى كنى. اين سخن امام عليهالسلام به منظور تشويق و ترغيب به سكونت در جايى است كه آرامش انسان را فراهم كند، نه اينكه به شهر پدرى و سرزمين خويشاوندان وابسته باشد. به تعبير ديگر، انسان هر جا كه آرامش يافت، همانجا سكونت كند.
وقتى خبر شهادت(8)مالك اشتر نخعى رحمهالله به حضرت عليهالسلام رسيد، فرمود: مالك، و چه مىدانى مالك كه بود؟ اين تعبير امام عليهالسلام درباره مالك براى بزرگداشت و ارجنهادن مقام والاى مالك بود تا آنجا كه او را به كوهى استوار تشبيه فرمود. به خدا سوگند، اگر كوهى مىبود، از كوههاى بسيار باعظمت و بزرگ بود، نه كوهى كوچك و اگر سنگى بود از سنگهاى پرصلابت بود، نه سنگى سست و شكننده؛ چنان كوهى كه هيچ ستورى
نمىتوانست آن را درنوردد و هيچ پرندهاى نمىتوانست به قله آن برسد.
قال الرضي رحمهالله : و الفند المنفرد من الجبال.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: فند به معناى كوههاى جدا افتاده و سر به فلك كشيده است.
عمل شايسته اندك، ولى بادوام و پياپى بهتر از عملى است كه زياد، ولى ملالتآور و كسالتبار باشد.
وقتى در يك نفر صفتى زيبا و شايسته ديديد منتظر صفات ديگر همگون نيز باشيد، مثلاً اگر سخاوت داشت شجاع و عفيف و غيور نيز مىباشد، زيرا فضايل نيز مانند رذايل، ملازم و همدم يكديگرند.
حضرت به غالب بن صعصعه، پدر فرزدق در گفتوگويى كه بين آنان انجام شد، فرمود: شتران فراوانت را چه كردى و چرا آنها را در اختيار ندارى؟ صعصعه عرض كرد: حقوق الهى مثل زكات و صله رحم و اطعام مساكين آنها را پراكنده ساخت.
حضرت فرمود: اين پراكندگى و مصرفگرديدن در حقوق الهى، بهترين راههاى مصرفى است كه تو را از ستايش خدا و خلق برخوردار مىكند.
كسى كه بدون فراگيرى احكام شرعى به داد و ستد بپردازد، به يقين به ربا آلوده مىگردد، چون بسيارى از معاملات موجب ربايند و اگر انسان احكام شرعى را بداند از آن معاملات اجتناب مىكند تا به ربا آلوده نشود.
هركس كه مصيبتهاى كوچك را بزرگ بشمارد، خداى متعال او را به بلاهاى بزرگ مبتلا مىكند و او را به جهت ناشكيبايىاش در مصيبتهاى خُرد، به غمهاى بزرگ كيفر مىدهد.
آنكه براى خود كرامت و ارجمندى قائل است، شهوتها و لذتهاى نفسانى خود را بىارزش مىبيند، زيرا تندادن به خواستهها و تمايلات نفسانى، كرامت انسان را زايل مىكند، و روشن است كه انسان كريمالنفس، به خواستههاى نفسانى توجه نمىكند.
هرگاه انسانى اندكى شوخى كند، به همان مقدار عقل خود را از دست داده است، تا چه رسد به شوخىهاى بزرگ، زيرا شوخى موجب بىاعتبارى انسان مىگردد. نيز ممكن است مراد امام عليهالسلام از اين سخن، شادمانى بيهوده و مستانه باشد.
اگر به كسى كه تو را دوست مىدارد و با اخلاق تو موافق است اظهار بىميلى كنى و از او دورى گزينى خود را از بهره دوست خود محروم كردهاى؛ چون انسان به وسيله دوستان خوب و خيرخواه پيشرفت مىكند. و اگر به كسى كه از تو گريزان است، اظهار علاقه و تمايل كنى خود را خوار و بىارزش كردهاى، زيرا خود را بىفايده به ذلت افكندهاى.
توانگرى و مستمندى انسان در روز قيامت، پس از عرضهكردن حالات انسان بر خدا آشكار مىشوند؛ پس كسى كه خدا از او راضى باشد ثروتمند است و كسى كه خدا از او ناراضى باشد فقير و تهيدست است، و اما ثروت و فقر دنيوى امرى زودگذر و بىاعتبار است.
زبير از ما خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله بود و در همان مسير حركت مىكرد تا آنگاه كه فرزند ناخجستهاش عبداللّه بن زبير بزرگ شد و او را از ما اهل بيت دور ساخت.
فرزند آدم را با فخرفروشى چه كار؟ همو كه در آغاز نطفهاى بدبو و در آخر مردارى گنديده است. نه مىتواند خود را روزى بدهد و نه مىتواند مرگ را از خود دور كند، پس آغاز و انجام او در گنديدگى و بدبويى يكسان است و در وسط هيچ قدرتى ندارد، پس فخرفروشىاش از چه روست؟
از حضرت پرسيدند: بزرگترين شاعر كيست؟ فرمود: شاعران و سرايندگان در يك راه نيستند تا برنده را در خط پايانى بتوان شناخت، بلكه برخى در مديحهسرايى، برخى در
غزلسرايى، و برخى در سبكهاى گوناگونى شعر مىسرايند. اگر بخواهيم برخى از آنها را امتياز بدهيم، «الملك الضليل»(1)از همه بهتر است.
ملك الضليل لقب امرؤ القيس است و يا آنكه به دليل گمراهبودنش چنين لقب گرفت.
آيا انسان آزادِ از قيد شهوات يافت مىشود كه اين تهمانده غذاى در دهان، يعنى دنيا را براى اهل آن وانهد؟ بىترديد براى بدنهاى شما بهايى جز بهشت وجود ندارد؛ پس آن را جز به بهشت نفروشيد و مانند كسانى نباشيد كه خود را به دنيا مىفروشند و در نهايت دنيا و آخرت را از دست مىدهند.
دو گرسنه هيچگاه سير نمىشوند؛ جوينده دانش كه از بهدستآوردن علم سير نمىشود و طالب دنيا كه هرچه به دست آورد سير نمىشود.
ايمان آن است كه در جايى كه راستگويى به ضرر و دروغگويى به نفع تو باشد راستگويى را بر دروغگويى ترجيح دهى، چون بهشت در صداقت است و از همه منافعى كه به سبب راستگويى از دست رفته، برتر و بالاتر مىباشد. و بايستى گفتار و ادعايت از عملت
فزونتر نباشد، يعنى بيش از آنچه عمل مىكنى، سخن نگويى. و در نقل قول ديگران از خدا بترسى و حرفى را كه نزدهاند از زبان آنها نگويى و يا عملى كه انجام ندادهاند به آنها نسبت ندهى، بلكه گفتارت بر اساس واقع استوار باشد.
تقدير الهى همواره بر برنامهريزىهاى انسان غلبه دارد، تا جايى كه تدبير بشرى دچار آفت مىگردد، مثلاً تقدير آن است كه انسان در روز معينى بميرد، ولى براى زندهماندن خود دارو مصرف مىكند و همين تدبير پندارىِ انسان در برابر تقدير الهى، آفت جانش مىشود و او را مىربايد.
قال الرضي رحمهالله : و قد مضى هذا المعنى فيما تقدم برواية تخالف هذه الألفاظ.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: اين معنا در كلامى ديگر و به روايتى با الفاظى ديگر گذشت(3).
بردبارى و تأنى و تأمل در امور مانند دو فرزند كه همراه و دوقلو هستند، توأم و زاده يك گوهرند و وجود هر يك از آنها ديگرى را نيز به همراه خواهد داشت كه از همت بلند برآمدهاند، زيرا انسان بلندهمت، به نزديك نگاه نمىكند تا شتاب كند يا خشم گيرد، بلكه به عاقبت و سرانجامِ كارها مىانديشد.
غيبت و بدگويى پشت سر ديگران، تلاش انسان ناتوانِ از انتقام است، چون كسى كه نمىتواند از دشمن خود انتقام بگيرد، به بدگويى پشت سر او مىپردازد.
بسا انسانى كه مورد ستايش ديگران قرار مىگيرد؛ يعنى مردم از او تعريف و ستايش مىكنند و او گمان مىكند كه آنچه دربارهاش مىگويند واقعيت دارد، در حالى كه چنين نيست و قضيه برعكس است.
دنيا براى آخرت خلق شده نه براى خودش تا انسان براى آن كار كند، بلكه كوشش و عمل بايد براى آخرت باشد.
بنىاميه مهلتى دارند كه تا پايان دوران اتحاد بين خود در آن به سر مىبرند و آنگاه كه دچار اختلاف كلمه و تفرقه شوند حتى كفتارانى چند فريبشان خواهند داد و در آن صورت بىترديد شكست مىخورند؛ يعنى آنها قدرت دفاع از خود در مقابل يك كفتار را هم ندارند، چه رسد در مقابل شيرانِ قوىپنجه.
قال الرضي رحمهالله : و المِرْوَد هنا مِفْعَل من الإرواد، و هو الإمهال و الإنظار، و هذا من أفصح الكلام و أغربه، فكأنه عليهالسلام شبه المهلة التي هم فيها بالمضمار الذي يجرون فيه إلى الغاية، فإذا بلغوا منقطعها انتقض نظامهم بعدها.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: مِرْوَد، به معناى مهلتدادن است، چون مِفْعَل از إرواد به معناى إمهال گرفته شده و اين از شيواترين و غريبترين كلمات است؛ گويى امام عليهالسلام مهلتِ داده شده به آنان را به ميدان مسابقه و بنىاميّه را به سوارانى تشبيه فرمود كه در آن مىتازند تا به
پايان خط برسند و آنگاه است كه نظام سياسى آنها فرو مىريزد.
حضرت در مدح و ستايش انصار فرمود: به خدا سوگند، انصار در حالى كه از نظر مادى احتياجى نداشتند، با دستان سخاوتمندانه و زبانهاى آتشين و سخنور خود اسلام را يارى نمودند، آنگونه كه كرّه اسب را پرورش و رعايت مىكنند.
چشم به منزله بند نشيمنگاه انسان است. شايد معنا چنين باشد كه چشم پشت سر و جلو روى فرد را به هم وصل مىكند، زيرا چشم مانند پيش رو، از پشت سر نيز مراقبت مىكند.
قال الرضي رحمهالله : و هذه من الاستعارات العجيبة كأنه يشبّه السه بالوعاء، و العين بالوكاء، فإذا أطلق الوكاء لم ينضبط الوعاء و هذا القول في الأشهر الأظهر من كلام النبي صلىاللهعليهوآله و قد رواه قوم لأمير الموءمنين عليهالسلام و ذكر ذلك المبرد في كتاب المقتضب في باب اللفظ بالحروف، و قد تكلمنا على هذه الاستعارة في كتابنا الموسوم بمجازات الآثار النبويّة.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: اين جمله از استعارات شگفت است. گويا حضرت نشيمنگاه انسان را به ظرفى پوستين و چشم را به ريسمان تشبيه نموده كه اگر ريسمان باز شود آن ظرف رها خواهد شد و آنچه در آن است خواهد ريخت.
اين سخن بنابر اشهر و اظهر از حضرت رسول صلىاللهعليهوآله است و گروهى آن را از اميرمؤمنان
على عليهالسلام نقل نمودهاند و مبرّد در كتاب المقتضب در باب «اللفظ بالحروف» اين كلام را نقل نموده و ما نيز در كتاب مجازات الآثار النبوية از اين استعاره سخن گفتهايم.
حضرت در جملهاى درباره حضرت رسول صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: آن حضرت ولايت و تصدى امور جامعه را به عهده گرفت و مردم را در مسير حق قرار داد و چنان كارها با موفقيت انجام شد كه دين با آرامش كامل همه جا نفوذ و حاكميت پيدا كرد.
روزگارى سخت بر مردم خواهد آمد كه ثروتمند، داشته خود را چنان محكم نگه مىدارد كه گويى آن را به دندان گرفته است، در حالى كه فرمانداده نشده كه چنين بخل بورزد و خداى سبحان در قرآن مىفرمايد: «و در ميان خود بزرگوارى را فراموش مكنيد».
و در آن زمان اشرار و تبهكاران بىدين به مقام و حكومت مىرسند، و نيكان و صالحان در ذلّت و خوارى به سر خواهند برد. و معاملههاى اضطرارى از ترس حكومت و... انجام مىگيرد در حالىكه پيامبر صلىاللهعليهوآله از معاملههاى اضطرارى نهى نمودهاند [، بدين معنا كه انسان از سر ناچارى و نياز، مالى را به نصف قيمت بفروشد، اين معامله را بيع اضطرارى گويند].
1) وال: منظور از والي در اينجا وجود مقدس حضرت رسول صلىاللهعليهوآله است.
2) جران: قسمت جلو گردن شتر كه وقتى مىخوابد روى زمين قرار مىگيرد. و اسلام به شترى تشبيه شده كه پس از موفقيت كامل و نفوذ در همه جا، بدون هراس و تشويش، به استراحت پرداخت و كنايه از حاكميت اسلام است.
3) عضوض: سخت و شديد.
4) يعض: گاز مىگيرد، به دندان مىگيرد.
5) موسر: ثروتمند و مالدار.
6) سوره بقره، آيه 237.
7) تنهد: بالا مىرود و مقام پيدا مىكند.
8) بيع: جمع بيعة، به معناى خريد و فروش.
دو كس درباره من هلاك و نابود مىشوند: دوستانى كه در دوستى من افراط و تندروى مىكنند، مانند غاليان كه حضرت على عليهالسلام را خدا مىدانند، و تهمتزنندگانى مانند خوارج و نواصب، زيرا كارهايى به من نسبت مىدهند كه هرگز انجام ندادهام.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: و هذا مثل قوله عليهالسلام : هَلَكَ فِيَّ رَجُلاَنِ مُحِبٌّ غَالٍ وَ مُبْغِضٌ قَالٍ(1). اين كلام مانند كلام ديگر حضرت است كه فرمود: دو كس درباره من هلاك مىشوند، دوستدارى افراطگر و دشمنى سختْ عداوتپيشه.
از حضرت درباره توحيد و عدل پرسيدند، حضرت فرمود: توحيد آن است كه خدا را با گمان و تصور خود به تصوير نكشى، زيرا هرچه در ذهن بيايد مخلوق است نه خالق. و عدل آن است كه خدا را به عدم حكمت در افعال و اوامر و نواهى، متهم ننمايى.
در خموشى، آنگاه كه بايد به حق داورى كرد، هيچ خيرى نيست چنانكه در گفتار جاهلانه خيرى نباشد.
حضرت در دعاى طلب باران از درگاه الهى اين دعا را خواند: خدايا، ابرهاى رام را كه حامل باران هستند براى ما گسيل دار و از آن، آبمان ده نه ابرهاى بىبارى چون شتران سركش و چموش كه هيچ بارى نمىبرند و خدمتى نمىكنند.
قال الرضي: و هذا من الكلام العجيب الفصاحة و ذلك أنه عليهالسلام شبّه السحاب ذوات الرعود و البوارق و الرياح و الصواعق بالإبل الصعاب التي تقمص برحالها و تقص بركبانها، و شبّه السحاب خالية من تلك الروائع بالإبل الذلل التي تحتلب طيعة، و تقتعد مسمحة.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: اين جمله از كلمات شگفت و بسيار شيواست زيرا حضرت عليهالسلام ابر داراى رعد و برق و باد و صاعقه را به شترى چموش تشبيه مىفرمايد، گفته مىشود: قمص الفرس يعنى اسب يا شتر دو دست خود را باهم بالا مىبرد و همراه با زين خود آنها را پايين مىآورد و سوار خود را به زمين مىكوبد و گردن او را مىشكند. و ابر خالى از اوصاف مذكور را به شتر رامى تشبيه فرموده كه اجازه مىدهد شيرش را بدوشند و هرجا كه بخواهند او را مىخوابانند و سوار آن مىشوند و هرچه بخواهند انجام مىدهد.
به حضرت عرض كردند: اى اميرمؤمنان، اى كاش خضاب كرده و سفيدى مويت را تغيير مىدادى! امام فرمود: خضاب موجب آرايش و آراستگى است و ما در مصيبت هستيم.
منظور مصيبت از دستدادن رسول خدا صلىاللهعليهوآله است، زيرا وفات يك شخص بزرگ تأثير هميشگى در زندگى خويشاوندانش مىگذارد، چه رسد به اينكه آن فرد از دست رفته، وجود مقدس پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله باشد كه وفاتش همه را مصيبتزده كرده است.
پاداش مجاهدى كه در راه خدا شهيد شده باشد بالاتر از پاداش كسى نيست كه به شهوتى حرام دست يافته، ولى عفت بورزد، زيرا فرد عفيف نزديك است كه فرشتهاى از فرشتگان باشد، زيرا در اختيارگرفتن زمام نفس بسيار سخت و دشوار است و كسى كه از عهده آن
برآيد، مانند فرشتگان، طهارت نفس پيدا مىكند.
قناعت ثروتى است كه هرگز پايان نمىيابد، چون همواره همراه انسان است، برخلاف مال كه ممكن است پايان بپذيرد.
قال الرضى رحمهالله : و قد روى بعضهم هذا الكلام لرسول اللّه صلىاللهعليهوآله .
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: برخى اين كلام را از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله روايت كردهاند.
البته ممكن است كه اميرمؤمنان على عليهالسلام اين حكمت را پس از بيان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرموده باشد و لذا از هر دو بزرگوار روايت شده است.
حضرت پس از آنكه «زياد بن ابيه» را جانشين «عبداللّه بن عباس» به عنوان حاكم فارس و مناطق اطراف آن گمارد، پس از گفتوگويى طولانى او را از گرفتن زودهنگام خراج بازداشته، به وى فرمود: اى زياد، در ميان مردم به عدالت رفتار كن و از ظلم و زيادهروى بپرهيز، زيرا ظلم باعث مىشود كه مردم از والى و حاكم فاصله بگيرند و لذا والى نتواند به وظيفه خود عمل كند و افراط و زيادهروى منجر به مداخله شمشير مىشود، يعنى مردم براى انتقام به پا مىخيزند تا با ظالم نبرد كنند.
بدترينِ گناهان گناهى است كه مرتكبش آن را ناچيز و بىمقدار انگارد، زيرا نشان از بىاعتنايى او به دين و احكام دينى است كه اين خودْ بدترين گناهان است.
خدا جاهلان را به فراگيرى دانش مجبور نكرده، مگر آنكه ابتدا از عالمان پيمان تعليم گرفته است. يعنى قبل از وجوب يادگيرى بر جاهلان، بر عالمان وجوب ياددادن مقرر شده است و اين نشاندهنده تكليف سنگين علما در امر تعليم جاهلان است كه بايد در تعليم آنان به صورت جدى همت گمارند.
بدترين برادران آن است كه باعث زحمت و تكلف گردد و ديگران براى او به مشقت بيفتند.
لأن التكليف مستلزم للمشقة، و هو شرّ لازم عن الأخ المتكلف له، فهو شرّ الإخوان.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: از آنجا كه تكليف مستلزم مشقت و شرى است برخاسته از آن برادرى كه ايجاد آن زحمت نموده است. پس چنين كسى بدترين برادران است.
چون مؤمن برادر خود را خجالتزده و شرمگين كند، در حقيقت از او جدا شده است زيرا با وجود شرمندگىْ اخوّت و برادرى نمىماند بلكه برادر كسى است كه رازدار انسان باشد.
يقال: حشمه و أحشمه إذا أغضبه، و قيل: أخجله. و احتشمه، طلب ذلك له و هو مظنة مفارقته.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: هرگاه كسى بر كسى غضب كند، مىگويند: حشمه و أحشمه، و برخى گفتهاند: يعنى او را خجالتزده كرد، و احتشمه يعنى خشم و يا شرمندگى را براى او خواست كه اين كار موجب جدايى است.
و هذا حين انتهاء الغاية بنا إلى قطع المختار من كلام أميرالمؤمنين عليهالسلام حامدين للّه سبحانه على ما مَنَّ به مِن توفيقنا لضم ما انتشر من أطرافه و تقريب ما بعد من أقطاره. و تقرر العزم كما شرطنا أولاً على تفضيل أوراق من البياض في آخر كل باب من الأبواب ليكون لاقتناص الشارد، و استلحاق الوارد، و ما عسى أن يظهر لنا بعد الغموض، و يقع إلينا بعد الشذوذَّ و ما توفيقنا إلا باللّه، عليه توكّلنا، و هو حسبنا و نعم الوكيل. و ذلك في رجب سنة اربعمائة من الهجرة. و صلّى اللّه على سيدنا محمد خاتم الرسل و الهادي إلى خير السبل و آله الطاهرين و أصحابه نجوم اليقين.
اينك گاهِ به پايان رساندن كلمات برگزيده اميرمؤمنان على عليهالسلام در رسيد. ستايش مىكنيم خداى سبحان را كه بر ما منت نهاد و توفيقمان داد كه كلمات پراكنده امام عليهالسلام را گرد آوريم و از سخنانش آنچه دور گشته بود نزديك سازيم. و چنانكه در آغاز شرط كرديم كه در آخرِ هر بابى برگهاى سفيدى قرار دهيم، تا چنانچه مطالبى از دست شده باشد آن را بيابيم و به يكديگر پيوند دهيم و كلمات جديد را به آنها ملحق نماييم و هرچه به نظرمان پيچيده مىنمايد و آنچه را كه پس از شذوذ و خفا بر ما آشكار مىگردد، در آن اوراق سفيد بنگاريم.
و توفيق ما جز از سوى خداى سبحان نيست كه بر او توكل مىكنيم؛ همو كه براى ما كافى و كارسازى نيكو است. اين مطالب در تاريخ رجب سال 400 هجرى پايان يافت.
درود خدا بر سيد و سرور ما محمد صلىاللهعليهوآله خاتم پيامبران و راهنماى بهترين راهها و بر اهلبيت پاك و ياران او كه ستارگان آسمان يقيناند.
شرح نهج البلاغه را كه توضيح نهج البلاغة نام نهادم، در روز ششم ماه شعبان سال 1385 ه.ق در كربلاى معلاّ به پايان رسانيدم. و از خداى سبحان مىطلبم كه با تفضل خود از من بپذيرد و منظور نظر حضرت على عليهالسلام قرار بدهد كه از حضرتش يارى خواسته مىشود.
سبحان ربك ربّ العزة عما يصفون، و سلام على المرسلين، و الحمد للّه ربّ العالمين و صلّى اللّه على محمد و آله الطاهرين.
كربلاى معلّى 15 شعبان 1385 ق.
محمد بن المهدى الحسينى الشيرازى