ghaemiyeh.com
توضيح نهج البلاغه
جلد اوّل
تأليف: آية اللّه العظمى سيد محمد حسينى شيرازى
شناسنامه كتاب
نام كتاب: توضيح نهج البلاغه ج 2
تأليف: آية اللّه العظمى سيد محمد حسينى شيرازى
مترجم: سيد محمد رضا غياثى كرمانى
كليه حقوق طبع و نشر براى بنياد جهانى
آية اللّه العظمى شيرازى محفوظ است.
توضيح نهج البلاغه
جلد اوّل
تأليف: آية اللّه العظمى سيد محمد حسينى شيرازى
شناسنامه كتاب
نام كتاب: توضيح نهج البلاغه ج 2
تأليف: آية اللّه العظمى سيد محمد حسينى شيرازى
مترجم: سيد محمد رضا غياثى كرمانى
كليه حقوق طبع و نشر براى بنياد جهانى
آية اللّه العظمى شيرازى محفوظ است.
در موعظه مردم... 9
در وصف پرهيزكاران و فاسقان و منزلت خاندان نبوت... 18
در بيان عوامل هلاكت مردم... 33
در وصف مردم زمان بعثت و پس از آن... 37
در صفات خدا و پند و اندرز... 43
خطبه اشباح... 50
پس از كشته شدن عثمان و بيعت مردم... 113
در بيان فضايل خود و خبر از فتنه بنىاميه... 115
در وصف خداوند و فضايل پيامبر صلىاللهعليهوآله و پند و اندرز... 124
در حال مردم هنگام بعثت و فضايل رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ... 129
در فضايل پيامبر صلىاللهعليهوآله ... 131
درباره ياران خود و اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله ... 134
در ستمكارى بنىاميّه... 145
در گريز از دنيا... 147
درباره رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و خاندان او... 153
در پيشگويى از حوادث ناگوار... 158
در خبر دادن از آينده... 163
در زهد ورزيدن... 168
درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله و فضايل خويش... 175
در صفات پيامبر صلىاللهعليهوآله و تهديد بنىاميّه و موعظه مردم... 179
در برترى اسلام، وصف پيامبر صلىاللهعليهوآله و توبيخ ياران... 187
در يكى از روزهاى صفّين... 196
از پيشامدهاى بزرگ ياد مىكند... 198
در بيان قدرت خداوند و حوادث مرگ و قيامت... 211
در اركان دين... 230
در نكوهش دنيا... 234
درباره ملك الموت... 244
در نكوهش دنيا... 245
در اندرز به مردم... 250
در طلب باران... 260
در اندرز به ياران... 265
در مذمّت بخيلانِ مال و جان... 269
در ستايش يارانش... 271
در تشويق مردم به جهاد... 273
در بيان فضايل خود و نصيحت مردم... 276
بعد از ليلة الهرير... 279
خطاب به خوارج... 285
به اصحاب خود در نبرد صفّين... 291
درباره حكميّت ... 300
در پاسخ ياران وقتى در تقسيم بيتالمال مساوات كرد... 307
سخنى با خوارج... 310
درباره آينده بصره... 318
درباره پيمانهها و ترازوها... 323
به ابوذر هنگام تبعيد به ربذه... 328
در باب قبول حكومت و وصف امام حق... 331
در پارسايى و انديشيدن به مرگ... 336
در عظمت پروردگار، قرآن، پيامبر صلىاللهعليهوآله و در مورد دنيا... 341
در منع عُمر از رفتن به جنگ روميان... 348
خطاب به مغيرة بن اخنس... 351
درباره بيعت مردم با او... 353
درباره طلحه و زبير... 355
در اشاره به فتنهها و حكومت امام عصر(عجل اللّه فرجه)... 361
هنگام تشكيل شورا پس از هلاكت عمر... 367
در نهى از عيبجويى مردم... 369
در نهى از گوش سپردن به غيبت... 372
در نكوهش نيكى به نااهل... 374
در طلب باران... 376
در بعثت پيامبران و فضايل اهل بيت عليهمالسلام ... 381
در فناى دنيا و نكوهش بدعت... 386
در منع عمر از رفتن به جنگ ايرانيان... 389
فلسفه بعثت پيامبر صلىاللهعليهوآله و حوادث آينده و اندرز مردم... 393
درباره مردم بصره... 403
پيش از وفاتش... 406
در اشاره به فتنهها و معرفى گمراهان... 411
در هشدار از فتنهها... 418
در صفات خداوند و پيشوايان دين... 427
در توصيف گمراه و بيان برخى نصايح... 435
در فضايل اهل بيت عليهمالسلام ... 444
در آفرينش شگفتِ خفّاش... 451
خطاب به مردم بصره و ذكر حوادث سخت... 457
در تشويق مردم به تقوا و تلاش براى آخرت... 468
درباره پيامبر و قرآن، و دولت بنىاميّه... 478
در نيكرفتارى خود با مردم... 482
در عظمت پروردگار و شرح حال برخى از پيامبران... 484
در توصيف پيامبر صلىاللهعليهوآله و اهل بيت او... 505
در پاسخ يكى از يارانش كه چرا از خلافت بركنار مانديد... 512
در ستايش و اوصاف پروردگار... 517
در اجتماع مردم براى شكايت از عثمان... 525
قَدْ عَلِمَ السَّرَائِرَ(1)، وَ خَبَرَ الضَّمَائِرَ(2)، لَهُ الاْءِحَاطَةُ بِكُلِّ شَيْءٍ، وَ الْغَلَبَةُ لِكُلِّ شَيْءٍ، وَ الْقُوَّةُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام
خداى سبحان به نهانها، يعنى قلب و آنچه انسان در دل مىگذراند، آگاه است و از درون آدمى و ضمير او مطلع است. اين جمله عطف بيان جمله قبلى و تأكيد آن است كه خداى سبحان به همه نهانها آگاه است.
و بر هر چيزى احاطه دارد، يعنى به وسيله علم و قدرت بر هر چيز غلبه دارد و بر هر امرى تواناست. اين صفات از نظر مفهوم با يكديگر تفاوت دارند، كه بر اهل دقت و متكلمان پوشيده نيست.
فَلْيَعْمَلِ الْعَامِلُ مِنْكُمْ فِي أَيَّامِ مَهَلِهِ قَبْلَ إِرْهَاقِ أَجَلِهِ، وَ فِي فَرَاغِهِ قَبْلَ أَوَانِ شُغُلِهِ، وَ فِي مُتَنَفَّسِهِ(1)قَبْلَ أَنْ يُوءْخَذَ بِكَظَمِهِ(2)، وَ لْيُمَهِّدْ(3)لِنَفْسِهِ وَ قَدَمِهِ، وَ لْيَتَزَوَّدْ مِنْ دَارِ ظَعْنِهِ لِدَارِ إِقَامَتِهِ. فَاللَّهَ اللَّهَ(4)أَيُّهَا النَّاسُ فِيمَا اسْتَحْفَظَكُمْ(5)مِنْ كِتَابِهِ، وَ اسْتَوْدَعَكُمْ(6)مِنْ حُقُوقِهِ.
...
پس بايد انسان عامل در فرصت دنيايى و قبل از آنكه اجلش فرا برسد و او را از پاى درآورد، و در دوران فراغت در دنيا قبل از مشغوليّت و در وقت برخوردارى از حيات و قبل از آنكه مرگ گلوى او را بگيرد و بفشارد عمل صالح انجام دهد.
و بايد براى خود، و سفر و كوچ به عالم برزخ و قيامت، كه از سختترين حالات است، مكانى تهيه كند و از سراى گذرا براى سراى مانا، يعنى آخرتِ خويش توشه بردارد.
پس - اى مردم - خدا را، خدا را [درباره دو چيز در نظر بگيريد:] كتاب خدا كه از شما خواسته شده تا با عملِ خود از آن حراست كنيد، و حقوق الهى، يعنى احكام شرعى، كه شما را امانتدار آنها ساخته است، چون تنها راه حفظ قرآن عمل به دستورات آن است. [پس اين امانت را با عمل به دستورها و آموزههاى آن حفظ كنيد].
فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يَخْلُقْكُمْ عَبَثاً(1)، وَ لَمْ يَتْرُكْكُمْ سُدًى(2)، وَ لَمْ يَدَعْكُمْ فِي جَهَالَةٍ وَ لاَ عَمًى، قَدْ سَمَّى آثَارَكُمْ، وَ عَلِمَ أَعْمَالَكُمْ، وَ كَتَبَ آجَالَكُمْ، وَ أَنْزَلَ عَلَيْكُمُ الْكِتَابَ تِبْياناً(3)لِكُلِّ شَيْءٍ وَ عَمَّرَ فِيكُمْ نَبِيَّهُ أَزْمَاناً، حَتَّى أَكْمَلَ لَهُ وَ لَكُمْ - فِيمَا أَنْزَلَ مِنْ كِتَابِهِ - دِينَهُ الَّذِي رَضِيَ لِنَفْسِهِ، وَ أَنْهَى(4)إِلَيْكُمْ - عَلَى لِسَانِهِ - مَحَابَّهُ(5)مِنَ الاْءَعْمَالِ وَ مَكَارِهَهُ، وَ نَوَاهِيَهُ وَ أَوَامِرَهُ.
...
خداى سبحان شما را بىهدف نيافريده تا بدون تكليف بمانيد، و بيهوده به حال خود رها نكرده است تا وظيفهاى نداشته و شما را در نادانى و كورى(6)واننهاده تا نسبت به اصول و فروع دين بىاطلاع باشيد، بلكه به واسطه انبيا عليهمالسلام و تعاليم آنها شما را آگاه ساخته است.
خدا اعمال شما را پيش از آنكه عمل كنيد نوشته است(7)، يعنى از آنها كاملاً آگاه است، همچنين اعمال شما را مشخص نموده يا اينكه [به وسيله رسولش] به شما تعليم كرده است تا ناآگاه نمانيد و مدت زمان ماندگارى و عمر شما در اين دنيا را ثبت نموده است.
و كتابِ(8)قرآن را كه بيان كننده هر چيزى است و زندگى سعادتمند شما را تأمين مىكند بر شما نازل فرمود، زيرا قرآن خطوط كلى زندگى را تبيين نموده نه جزئيّات را.
و پيامبرش حضرت محمد صلىاللهعليهوآله را مدتى نسبتا طولانى در ميان شما زندگى بخشيد تا با قرآنى كه بر او نازل شده، دين دلخواه و پسنديده، يعنى راهى را كه به رضاى خداوند
1) عبث: بىهدف.
2) سدى: بيهوده.
3) تبيان: بيان. برخى نيز گفتهاند كه تبيان از بيان بار معنايى بيشترى دارد.
4) أنهى: رساندن.
5) محابّ: جمع محب، يعنى محبوب و مصدر ميمى يا اسم مكان به معناى محل دوستى است.
6) چون نادانى مثل كورى است اين دو در كنار هم ذكر شدهاند.
7) البته تسميه آثار كه با عبارت «سمى آثاركم» در سخن امام عليهالسلام آمده، شايد به معناى تبيين و تحديد اعمال هم باشد، ولى معناى اوّل بهتر و مناسبتر است.
8) منظور امام عليهالسلام از كتاب، يا قرآن كريم است يا جنس كتابهاى آسمانى كه بر پيامبران نازل شده است.
...
...
مىانجامد براى شما كامل سازد.
و اعمالى كه مىپسندد و آنچه نكوهيده مىشمارد و نيز اوامر و نواهى، و شايست و ناشايستِ خود را بر زبان پيامبر صلىاللهعليهوآله به شما رساند. شايد اعمال پسنديده و شايست اعم از اوامر و اعمال ناپسند و ناشايست اعم از نواهى باشد، چرا كه اعمال پسنديده علاوه بر واجبات شامل مستحبات و اعمال ناپسند افزون بر محرمات مكروهات را نيز در بر مىگيرد [در حالىكه اوامر فقط واجبات، و نواهى تنها محرّمات را دربر مىگيرند].
وَ أَلْقَى إِلَيْكُمُ الْمَعْذِرَةَ، وَ اتَّخَذَ عَلَيْكُمُ الْحُجَّةَ، وَ قَدَّمَ(1)إِلَيْكُمْ بِالْوَعِيدِ، وَ أَنْذَرَكُمْ بَيْنَ يَدَيْ(2)عَذابٍ شَدِيدٍ. فَاسْتَدْرِكُوا بَقِيَّةَ أَيَّامِكُمْ، وَ اصْبِرُوا لَهَا أَنْفُسَكُمْ(3)، فَإِنَّهَا قَلِيلٌ فِي(4)كَثِيرِ الاْءَيَّامِ الَّتِي تَكُونُ مِنْكُمْ فِيهَا الْغَفْلَةُ وَ التَّشَاغُلُ(5)عَنِ الْمَوْعِظَةِ، وَ لاَ تُرَخِّصُوا(6)لاِءَنْفُسِكُمْ، فَتَذْهَبَ بِكُمُ الرُّخَصُ مَذَاهِبَ الظَّلَمَةِ(7)، وَ لاَ تُدَاهِنُوا(8)فَيَهْجُمَ بِكُمُ الاْءِدْهَانُ عَلَى الْمُصِيبَةِ.
...
و آنچه بايسته و شايسته است، براى شما بازگفت و تبيين نمود و جاى عذرى باقى نگذارد. يعنى هركس [آگاهانه] نافرمانىاش كند وى را عذرى نماند، و حجّت را بر شما تمام كرد و لذا مىتواند در قيامت با استناد به ابلاغ فرمان با شما احتجاج و استدلال نمايد.
و به شما هشدار داد كه در صورت مخالفت با دستوراتْ كيفر خواهيد شد و قبل از در رسيدن عذابِ سخت، شما را هشدار داد.
پس بقيه ايّام عمر خود را دريابيد تا از دست نرود و عمل صالح انجام دهيد و توبه كنيد و خويشتن را به شكيبايى و صبرِ بر دشوارىِ اعمال واداريد. چون باقيمانده عمر شما نسبت به دورانى كه غافل از خدا و فرمان حضرتش، پشت سر گذاشتيد و به موعظه بىاعتنا بودهايد اندك است. اين عبارت دو معنى دارد:
باقيمانده عمر تمام مردم نسبت به عمر از دست رفته تمام مردم كم و اندك است، گرچه باقيمانده عمر يك جوان و نوجوان در مقايسه با آنچه از دست رفته بيشتر باشد.
اين جمله خطابى است و براى آسان جلوه دادن صبر در نظر آنان است، و اينكه بفهماند كه چيزى نيست و مىتوانيد اين مختصر را به بندگى بگذرانيد؛ چنانكه رسم
1) قدّم: تبيين كرد.
2) بين يدي: پيشرو.
3) أنفسكم: مفعول اصبرواست، يعنى براى انجام عمل صالح در باقيمانده عمر خويش، خود را به صبر واداريد.
4) في: در اينجا به معناى نسبت است.
5) تشاغل: بىاعتنايى.
6) لا ترخصوا: مباح مشماريد.
7) ظلمة: جمع ظالم يعنى ستمگر.
8) لاتداهنوا، از مداهنة گرفته شده و در اينجا به معناى اظهار خلاف عقيده در مقابل بدكار است.
...
...
سخنوران شيواگوست كه براى آسان جلوهدادن كارهاى شاق و دشوار از اينگونه جملات استفاده مىكنند.
و به خودتان اجازه ندهيد كه گناه كنيد، زيرا انسان خير و شر را در واقع به نفس خود القا مىكند و نفس تحت تأثير آن القاءات و دستورات عمل مىنمايد. در اين صورت اگر به نفس اجازه بدكارى داده شود، در واقع آدمى راه ستمگران را پيموده و همانند ظالمان، واجبات را وانهاده و به محرّمات روى آورده است.
و با گنهكاران مداهنه و تساهل و تسامح نكنيد كه شما را به آتش جهنم، كه بالاترين مصيبتهاست مىكشاند، زيرا مداهنه با امر به معروف و نهى از منكر، منافات دارد، و اين در حالى است كه حضرت مىفرمايد: «أمرنا رسول اللّه أن نلاقي أهل المعاصي بوجوه مكفهرة(1)رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمانمان داد تا با گنهكاران با چهره درهمكشيده روبهرو شويم».
البته احتمال دارد كه منظور امام عليهالسلام در اين جمله تساهل انسان نسبت به خويشتن باشد [، چرا كه انسان بايد همواره نسبت به خود سختگير باشد و از كنار غفلتها و تباهىها بىتفاوت نگذرد].
1) كافى، ج 5، ص 58.
عِبَادَ اللَّهِ، إِنَّ أَنْصَحَ النَّاسِ لِنَفْسِهِ أَطْوَعُهُمْ(1)لِرَبِّهِ، وَ إِنَّ أَغَشَّهُمْ(2)لِنَفْسِهِ أَعْصَاهُمْ لِرَبِّهِ، وَ الْمَغْبُونُ مَنْ غَبَنَ نَفْسَهُ، وَ الْمَغْبُوطُ(3)مَنْ سَلِمَ لَهُ دِينُهُ، وَ السَّعِيدُ مَنْ وُعِظَ بِغَيْرِهِ، وَ الشَّقِيُّ مَنِ انْخَدَعَ لِهَوَاهُ وَ غُرُورِهِ.
...
اى بندگان خدا، خيرخواهترين مردم براى خود كسى است كه فرمانبردارىاش از خداى سبحان بيشتر باشد، چون كسى كه دلسوز و خيرخواه خويش است خود را براى دستيابى به بهترين مقامات آخرت آماده مىكند.
و دغلكارترين مردم نسبت به خود كسى است كه در مقابل پروردگار نافرمانىاش بيشتر باشد، زيرا در اين صورت براى خود آينده تيره و تارى رقم مىزند.
و [بدانيد كه] زيانكار كسى است كه با اعمال ناشايستِ خود به خود خسارت برساند و خويشتن را به خوارى و كيفر الهى دچار سازد. چنين كسى نسبت به كسى كه در معامله دچار غبن شده سزاوارتر است كه مغبون ناميده شود، زيرا خسارت مالى موقتى و جبرانپذير است، ولى خسارت جان و باختن خود ابدى است.
و كسى كه دين خود را به سلامت برد و به گناهان آلوده نشود، همواره مورد غبطه ديگران است و آرزو مىكنند كه اى كاش به چنين مقام رفيع و ارجمندى دست مىيافتند.
و سعادتمند واقعى كسى است كه از ديگران، كه به گناه آلوده شدهاند، پند بگيرد و بدون اينكه زيانى ببيند سودمند گردد، و بدبخت كسى است كه فريب هوا و هوس و نيرنگ نفس خود را بخورد، زيرا اميال شهوانى و نفسانى، انسان را مىفريبد و گناهان را براى او زيبا جلوه مىدهد و كسى كه تسليم آن شود تيرهروز و سزاوار عذاب است.
وَ اعْلَمُوا أَنَّ يَسِيرَ الرِّيَاءِ شِرْكٌ، وَ مُجَالَسَةَ أَهْلِ الْهَوَى مَنْسَاةٌ لِلاْءِيمَانِ، وَ مَحْضَرَةٌ لِلشَّيْطَانِ. جَانِبُوا الْكَذِبَ فَإِنَّهُ مُجَانِبٌ لِلاْءِيمَانِ. الصَّادِقُ عَلَى شَرَفِ مَنْجَاةٍ وَ كَرَامَةٍ، وَالْكَاذِبُ عَلَى شَفا(1)مَهْوَاةٍ وَ مَهَانَةٍ. وَ لاَ تَحَاسَدُوا فَإِنَّ الْحَسَدَ يَأْكُلُ الاْءِيمَانَ كَمَا تَأْكُلُ النَّارُ الْحَطَبَ، وَ لاَ تَبَاغَضُوا فَإِنَّهَا الْحَالِقَةُ. وَ اعْلَمُوا أَنَّ الاْءَمَلَ يُسْهِي الْعَقْلَ وَ يُنْسِي الذِّكْرَ. فَأَكْذِبُوا الاْءَمَلَ فَإِنَّهُ غُرُورٌ وَ صَاحِبُهُ مَغْرُورٌ.
...
بدانيد كه حتى اندكى از ريا و رياكارى شرك به شمار مىآيد [چه رسد به اينكه سراسر زندگى و اعمال آدمى را ريا فرا گيرد]. ريا به اين معناست كه انسان كارهاى شايستهاى انجام بدهد تا مردم او را ببينند و در نتيجهْ بستايند، و اين عمل شرك است، چون رياكار براى غيرخدا كار انجام مىدهد و خداى ديگرى غير از خداى سبحان را - به گمان اينكه سودبخش يا ضرر رسان است - برمىگزيند.
و همنشينى با هواپرستان كه هميشه دنبال شهوتها هستند، موجب فراموشى ايمان و نيز موجب حضور شيطان مىشود، زيرا گفتار و رفتار مداوم هواپرستان، كه مخالف ايمان است، موجب تضعيف ايمان آنان و در نتيجه حضور شيطان مىشود، زيرا سرشت انسان، تأثيرپذير است.
[پس اى مردم،] از دروغ بپرهيزيد، زيرا دروغگويى با ايمان بيگانه است. يعنى ايمانْ همواره به راستگويى امر مىكند و از دروغ باز مىدارد.
انسان راستگو بر بلنداى نجات و بزرگوارى، و دروغگو بر لبه پرتگاه سقوط و خوارى قرار دارد، چون هم خدا و هم مردم صداقت و راستگويى را ستودهاند و آن را گرامى مىدارند، حال آنكه دروغگو از چشمِ اعتبارِ همگان افتاده و هيچ ارج و منزلتى ندارد.
1) شفا: پرتگاه.
...
...
و به يكديگر حسادت نورزيد. يعنى براى كسانى كه از نعمتى برخوردارند آرزوىِ زوال نعمت را نداشته و در پى ضربه زدن و ترور شخصيّت آنان نباشيد، زيرا حسد ايمان را مىخورد چنانكه آتش هيزم را. اين فرموده امام عليهالسلام بدان معناست كه حسد اعمال نيك فرد را نابود مىكند و جامعهاى كه افراد آن به يكديگر حسد مىورزند همواره در معرض سقوط و انحطاط است تا سرانجام به درّه نابودى درمىافتد، زيرا افراد جامعه حسد زده، به جاى آنكه به سربلندى و بالندگى بينديشند به كوبيدن و تخريب همديگر مشغولند.
و به يكديگر بغض و عداوت نداشته باشيد، زيرا هر خير و سعادتى را نابود مى كند.
و بدانيد كه آرزوهاى دور و دراز موجب فراموشكارى عقل مىگردد، چون كسى كه به چيزهاى دور مىانديشد به دليل آرزوى عمر طولانى دستور عقل را مبنى بر عمل شايسته و رعايت احتياط، ناديده مىگيرد و خدا را فراموش مىكند؛ زيرا همواره انتظار مىكشد كه در آخر عمر توبه كند؛ و اين چيزى است كه در افراد آرزومندِ عمر طولانى ديده مىشود.
[حال كه چنين است،] پس آرزو را تكذيب كنيد، يعنى اگر دل به شما بگويد كه عمرى طولانى خواهيد داشت، آن را ناديده بگيريد و نپذيريد، و در عوض، كارى را انجام بدهيد كه افراد كم عمر انجام مىدهند؛ چنانكه امام حسن مجتبى عليهالسلام فرمود: «إعمل لآخرتك كأنك تموت غداً(1)براى آخرتت بگونهاى كار كن كه گويى همين فردا خواهى مُرد».
چرا كه آرزو، فريب است و آرزومند فريب خورده، زيرا چيزى را كه حقيقت ندارد، حقيقى مىپندارد.
1) مستدرك الوسائل، ج 1، ص 146، ح 220.
عِبَادَ اللَّهِ، إِنَّ مِنْ(1)أَحَبِّ عِبَادِ اللَّهِ إِلَيْهِ عَبْداً أَعَانَهُ اللَّهُ عَلَى نَفْسِهِ، فَاسْتَشْعَرَ(2)الْحُزْنَ، وَ تَجَلْبَبَ(3)الْخَوْفَ، فَزَهَرَ(4)مِصْبَاحُ الْهُدَى فِي قَلْبِهِ، وَ أَعَدَّ الْقِرَى(5)لِيَوْمِهِ النَّازِلِ بِهِ، فَقَرَّبَ عَلَى نَفْسِهِ الْبَعِيدَ، وَ هَوَّنَ الشَّدِيدَ. نَظَرَ فَأَبْصَرَ، وَ ذَكَرَ فَاسْتَكْثَرَ، وَ ارْتَوَى(6)مِنْ عَذْبٍ فُرَاتٍ سُهِّلَتْ لَهُ مَوَارِدُهُ(7)، فَشَرِبَ نَهَلاً(8)، وَ سَلَكَ سَبِيلاً جَدَداً(9).
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در اوصاف پرهيزگاران و فاسقان
اى بندگان خدا، [بدانيد كه] از ميان بندگان، محبوبترين كس نزد خدا كسى است كه خداى سبحان او را يارى كرده تا بر نفس خويش چيره شود؛ يعنى وى چنان بر خود چيره شده است كه نفس را به سوى رضاى خداوند مىكشاند، نه اينكه به عكس، نفس او را به سوى شهوات بكشاند. البته معناى اين كار، جبر نيست بلكه توفيق خاص الهى است كه در صورت مجاهده به دست مىآيد، چنانكه قرآن مىفرمايد: «وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا...»(10)«و كسانى كه در راه ما كوشيدهاند، به يقين راههاى خود را بر آنان مىنمايانيم».
1) من: براى تبعيض است. بنابراين، من أحب عباد اللّه، يعنى از بين بندگان خدا محبوبترين فرد.
2) استشعر: از شعار يعنى لباس زيرين كه به بدن چسبيده گرفته شده و چون به موى بدن چسبيده شعار ناميده مىشود.
3) تجلبب: از جلباب، لباس بالاپوش گرفته شده.
4) زهر: روشن شد، شكفت.
5) قرى: پذيرايى مهمان.
6) ارتوى: سيراب شد.
7) موارد: جمع مورد، يعنى محل ورود در آب.
8) نهل: نوشيدن اوّل كه انسان با آن سيراب مىشود و نيازى به نوشيدن مجدّد ندارد.
9) جدد: زمين سخت و هموار كه آسان پيموده شود.
10) سوره عنكبوت، آيه 69.
...
...
به دليل آگاهى از سختىهاى فرا روى خود و دشوارىهاى آخرت حزن و اندوه را شعار خود قرار داده است؛ يعنى هميشه اندوهگين است. و خوف از آخرت و حوادث هولناك آن را لباس بالاپوش خود قرار داده است. البته حزن امرى قلبى است، به خلاف ترس كه در اعضا و جوارح نمودار مىشود و البته اين نيز از قلب بر مىخيزد.
چراغ هدايت را در قلب خويش افروخته است. يعنى چون از آخرت خوف دارد هميشه براى كار خير و انجام دادن واجبات و پرهيز از شرور و محرّمات، انگيزه دارد.
و اسباب پذيرايى خود، يعنى عمل صالح را براى روز مرگ و قيامت خود فراهم ساخته، و آماده ديدار پروردگار مىباشد.
مرگ را كه دور است براى خود نزديك مىبيند و آماده استقبال از آن است، بهخلاف ديگران كه مرگ را دور مىبينند و كارى براى آن انجام نمىدهند. و اعمال سخت و سنگين اما رهايىبخش را آسان و ساده مىبيند، زيرا فرجام خوش آن را مىداند.
به امور با دقّت و ديده عبرت مىنگرد و چشم بصيرت مىيابد، نه اينكه كوركورانه از كنار مصالح و مفاسد بگذرد چنانكه ديگران حق و باطل را در هم آميختهاند و گويا نابينايند.
و همواره ذكر خدا مىگويد و به اندك آن بسنده نمىكند، يا اينكه عمل شايسته را به فراوانى انجام مىدهد.
و از آب گوارا، يعنى علوم راستين كه براى طالب علم بسان آب نوشين براى فردِ تشنهكام است، و عاقبت پسنديدهاى دارد، مىنوشد تا سيراب گردد. روشن است كه آبشخور مورد نظر امام عليهالسلام احكام شريعت است و فردِ جويا و طالب حق به آسانى احكام حق و اسلام را مىپذيرد و فرا مىگيرد، در حالىكه همين امر، براى ديگران دشوار است. لذا با اولين جرعه، سيراب مىشود و به نوشيدن مجدد احتياج ندارد.
و راههاى مستقيم و هموار، يعنى جادّه شريعت را، كه واضح و استوار است، مىپيمايد.
قَدْ خَلَعَ سَرَابِيلَ(1)الشَّهَوَاتِ وَ تَخَلَّى مِنَ الْهُمُومِ إِلاَّ هَمّاً وَاحِداً انْفَرَدَ بِهِ. فَخَرَجَ مِنْ صِفَةِ الْعَمَى وَ مُشَارَكَةِ أَهْلِ الْهَوَى، وَ صَارَ مِنْ مَفَاتِيحِ أَبْوَابِ الْهُدَى وَ مَغَالِيقِ الرَّدَى.
...
جامه شهوها را از تن به در آورده است و تنها يك دغدغه دارد، يعنى در حالىكه غالب مردم به دنيا مشغولند، وى به آخرت نظر دارد و به دليل بىتوجهى به امور دنيوى، چندان سرگرم آن نمىشود و گويى فقط راه آخرت را به تنهايى مىپيمايد و هيچ كس او را همراهى نمىكند.
از نابينايى و ناتوانى در تشخيص حق از باطل و حرام از حلال بركنار است، زيرا اگر كسى حق را نبيند با يك انسان نابينا در نديدن اشيا يكسان است؛ با اين تفاوت كه نابينايى فرد نابينا ظاهرىْ ولى نابينايى كسى كه حق و باطل را از يكديگر بازنمىشناسد معنوى است. لذا تشخيص ندادنِ حق به نابينايى تشبيه شده است.
و از همراهى با هواپرستان كناره گرفته و تن به هواى نفس خود نمىدهد.
و [چنين كسى] كليد هدايت شده است، يعنى مردم هرگاه بخواهند هدايت شوند از اين فرد راه دستيابى به هدايت را مىپُرسند. پس گويى هدايت خانهاى است و هركه مىخواهد وارد آن شود بايد با كليدْ آن را بگشايد، و كليد آن همين انسان پرهيزگار است.
و قفل دروازههاى گمراهى است، زيرا راه فساد و گناه را بر روى بندگان مىبندد.
1) سرابيل: جمع سربال، يعنى لباس.
قَدْ أَبْصَرَ طَرِيقَهُ، وَ سَلَكَ سَبِيلَهُ، وَ عَرَفَ مَنَارَهُ(1)، وَ قَطَعَ غِمَارَهُ(2)، وَ اسْتَمْسَكَ مِنَ الْعُرَى(3)بِأَوْثَقِهَا، وَ مِنَ الْحِبَالِ بِأَمْتَنِهَا. فَهُوَ مِنَ الْيَقِينِ عَلَى مِثْلِ ضَوْءِ الشَّمْسِ.
...
راه رسيدن به بهشت را شناخته و آن را مىپيمايد، بهخلاف كسى كه راه را مىشناسد، ولى در آن مسير قرار نمىگيرد.
و چراغ فروزان راه سعادت و بهشت را شناخته است. و براى رسيدن به ساحل نجات، ژرفاى درياى متلاطم سختىها و مشكلات را درنورديده است.
و به محكمترين دستگيرهها (= تقوا) چنگ زده است. امام على عليهالسلام اسلام را به ظرف آبى تشبيه كرده كه داراى دستگيرههاى متعدّدى است، به گونهاى كه اگر انسان يكى از دستگيرههاى آن را به دست آورد مىتواند سيراب شود.
و به سِتَبرترين ريسمانها چنگ زده است، گويى سعادت در محل بلندى قرار دارد و از آنجا ريسمانهايى به پائين آويخته شده تا مردم آنها را بگيرند و بالا روند و محكمترين و استوارترين آن ريسمانها تقواست. خداى سبحان دو دستاويزِ پيش گفته را عامل نجات خوانده است: «...فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى...»(4)«به يقين، به دستاويزى استوار كه آن را گسستن نيست، چنگ زده است». و «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ...»(5)«و همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد».
يقين او به آخرت و عالم ماورا شفاف است، همانند يقينِ نور خورشيد كه هيچگاه زنگار ترديد آن را تيره نمىكند.
قَدْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلَّهِ سُبْحَانَهُ فِي أَرْفَعِ الاْءُمُورِ، مِنْ إِصْدَارِ كُلِّ وَارِدٍ عَلَيْهِ، وَ تَصْيِيرِ كُلِّ فَرْعٍ إِلَى أَصْلِهِ. مِصْبَاحُ ظُلُمَاتٍ، كَشَّافُ عَشاواتٍ(1)، مِفْتَاحُ مُبْهَمَاتٍ، دَفَّاعُ مُعْضِلاَتٍ(2)، دَلِيلُ فَلَوَاتٍ(3). يَقُولُ فَيُفْهِمُ، وَ يَسْكُتُ فَيَسْلَمُ، قَدْ أَخْلَصَ لِلَّهِ فَاسْتَخْلَصَهُ. فَهُوَ مِنْ مَعَادِنِ دِينِهِ وَ أَوْتَادِ أَرْضِهِ.
...
انسانى كه در جاده شرع حركت مىكند احكام و روشِ فهم آنها را مىشناسد. اينچنين كسى به سبب قرب به خدا و آگاهى از احكام الهى بسان شخصِ مقرّبِ پادشاه، نزد پادشاه داراى موقعيّتى است. در واقع چنين شخصى براى خداى سبحان خود را در بالاترين موقعيّتها قرار مىدهد كه عبارتند از:
الف) صدور فتوا و جواب صحيح به مسائل و مشكلات دينى كه بر او عرضه مىشوند.
ب) ارجاع فروع به اصول و شناخت راه دقيق آن اصول، مثل اصلِ كل شيء حلال و اصلِ قف عند الشبهة. پس در مشكلات علمىِ فرعى، به اصول صحيح مراجعه مىكند.
او چراغ [تابناك] تاريكىهاست و تيرگىهاى جهل به وسيله او برطرف مىگردد، پرده ابهام را از برابر چشم كمسويان كنار مىزند. اين سخن كنايه از آن است كه امور مشتبه را براى كسانى كه از دين آگاهى وسيعى ندارند توضيح مىدهد، و كليد گشايش امور مبهم و مايه دفع هر معضلى است و فهم مشكلات علمى را آسان مىسازد.
راهنماى بيابانها و صحراهاى وسيع گمراهى است، و همانطور كه راهنما در بيابان افراد را به مقصد مىرساند، او نيز مردمان را به راه حق هدايت مىكند.
سخن مىگويد و جواب مىدهد و يا فتوا صادر مىكند و به سبب رسايى سخنى كه دارد فتواى خود را به مخاطب، به خوبى مىفهماند.
...
...
و سكوت مىكند و سخن زيانبار بر لب نمىآورد، و در نتيجه [اين خردورزى] از پيامدهاى آن سالم مىماند.
در بندگى براى خدا اخلاص مىورزد و در كارهاى خود جز خدا را در نظر نمىگيرد و خداى سبحان نيز او را مورد لطف خاص خويش قرار مىدهد.
پس او از معادن دين الهى به شمار مىرود. همانطور كه طلا معدن دارد اين فرد نيز از آنرو كه علوم دينى را در خود گرد آورده، معدن دين است.
و از اوتاد (ميخهاى نگاهدارنده) زمين خدا مىباشد، چون زمين به جهت وجود نيكان محل نزول رحمت خداست و اگر اينها نباشند خداوند نيز لطف خود را از زمينيان دريغ مىكند. پس آنان به منزله ميخ - كه حافظ و نگهبان چوبهاست - از زمين حفاظت مىكنند.
قَدْ أَلْزَمَ نَفْسَهُ الْعَدْلَ، فَكَانَ أَوَّلَ عَدْلِهِ نَفْيُ الْهَوَى عَنْ نَفْسِهِ. يَصِفُ الْحَقَّ وَ يَعْمَلُ بِهِ، لاَ يَدَعُ لِلْخَيْرِ غَايَةً إِلاَّ أَمَّهَا(1)، وَ لاَ مَظِنَّةً إِلاَّ قَصَدَهَا، قَدْ أَمْكَنَ الْكِتَابَ مِنْ زِمَامِهِ(2)، فَهُوَ قَائِدُهُ وَ إِمَامُهُ، يَحُلُّ حَيْثُ حَلَّ ثَقَلُهُ(3)، وَ يَنْزِلُ حَيْثُ كَانَ مَنْزِلُهُ.
...
خود را ملزم مىكند كه در همه كارها عدالت را اجرا كند و اولين نشانه عدالتخواهى او اين است كه از پيروى هوس دورى مىكند، زيرا دنبال هوسرانى رفتن، ظلم به خويشتن است و در نهايت، انسان را از مسير سعادت خارج مىكند و به بيراهه بدبختى مىكشاند.
حق را تبيين و به آن عمل مىكند، نه اينكه فقط ديگران را به حق دعوت كند و خود از آن غافل بماند.
آخر و سرآمد خيرها را مىجويد و هر جا خيرى باشد يا احتمال دهد كه بتواند خيرى انجام دهد آهنگ آن مىكند. مثلاً در باب نماز علاوه بر نمازهاى واجب، نمازهاى نافله را نيز مىگزارد، و در باب زكات نيز حدّ نهايى و اعلاى وظيفه را رعايت مىكند و به يك مرحله پايين و حداقّل واجب قانع نيست. همچنين اگر احتمال دهد شخصى فقير است و كمك به او ثواب دارد، هرگز درنگ نمىكند و نيز در همه مواردى كه احتمال مىدهد خير و ثوابى وجود دارد، مشتاقانه به انجام دادن آن مىپردازد.
اختيار خود را به دست قرآن مىسپارد و سر به فرمان آن مىنهد تا هر جا كه بخواهد او را ببرد؛ يعنى تسليم محض قرآن و احكام شرعى است. پس قرآن پيشوا و رهبر اوست و هر جا كه قرآن بار مىاندازد، يعنى امر و نهى مىكند، او نيز بارمىاندازد، يعنى گوش به فرمان است. اين سخن امام عليهالسلام از استعاره لطيفى برخوردار است.
وَ آخَرُ قَدْ تَسَمَّى عَالِماً وَ لَيْسَ بِهِ، فَاقْتَبَسَ جَهَائِلَ(1)مِنْ جُهَّالٍ، وَ أَضَالِيلَ مِنْ ضُلاَّلٍ، وَ نَصَبَ لِلنَّاسِ شَرَكاً(2)مِنْ حَبَائِلِ غُرُورٍ، وَ قَوْلِ زُورٍ(3). قَدْ حَمَلَ الْكِتَابَ عَلَى آرَائِهِ، وَ عَطَفَ الْحَقَّ عَلَى أَهْوَائِهِ، يُؤَمِّنُ النّاسَ مِنَ الْعَظَائِمِ، وَ يُهَوِّنُ كَبِيرَ الْجَرَائِمِ. و يَقُولُ: أَقِفُ عِنْدَ الشُّبُهَاتِ وَفِيهَا وَقَعَ، وَ يَقُولُ: وَ أَعْتَزِلُ الْبِدَعَ(4)وَ بَيْنَهَا اضْطَجَعَ(5). فَالصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسَانٍ، وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَيَوَانٍ، لاَ يَعْرِفُ بَابَ الْهُدَى فَيَتَّبِعَهُ، وَ لاَ بَابَ الْعَمَى فَيَصُدَّ عَنْهُ، وَ ذَلِكَ مَيِّتُ الاْءَحْيَاءِ.
...
امام عليهالسلام پس از بيان اوصاف پرهيزگاران به توصيف فاسقان پرداخت و چنين فرمود:
و آن [نوعِ] ديگرى دانشمند نيست، ولى خود را اهل علم مىنامد و سخنان جاهلانه را از نادانان برگرفته و مطالب گمراه كنندهاى را به نام هدايت گردآورده و از گمراهانْ راههاى گمراهى را فراگرفته است، زيرا آنان كه مطالب گمراه كننده به او آموختهاند به يقين جاهل وگمراهند، چون اگر چنين نبودند گمراهى را به نام علم و هدايت به او نمىآموختند.
و او با ريسمانهاى غرور و فريب و دروغ براى شكار مردمان سادهدل و مريدان خود دامى گسترانده است.
وى كتاب (= قرآن) را با انديشه و آراى خود همسو مىانگارد؛ مثلاً آيه «إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ»(6)«به سوى پروردگار خود مىنگرد» را بر امكان رؤيت پروردگار [كه عقيده نادرست خود اوست] حمل مىكند و بدينگونه است سايرِ موارد كه غالبا از نوعِ تفسيرهاى به رأى و ناروا هستند.
...
...
و حق را با هوسهاى خود و به مقتضاى آن بالا و پايين مىكند. يعنى هر آنچه خود مىپسندد حق پنداشته و براى آن اثبات استدلال مىكند.
مردم را از گناهان بزرگ ايمن مىخواند و آن را چنان ناچيز مىنماياند كه نبايد از آنها ترسيد، و در نتيجه مردم را در انجام دادن آنها بىباك مىسازد.
و رياكارانه مىگويد: من از امور شبههناك پرهيز مىكنم تا خود را پاك و پرهيزكار نشان بدهد، به گونهاى كه حتى از امور شبههناك احتياط مىكند، در حالىكه بر اثر بىتقوايى و بىاحتياطى در ورطه شبهات در غلتيده است.
و نيز مىگويد: از بدعتها (امورى كه در دين نبوده و به نام دين معرفى شدهاند) دورى مىگزينم، تا خود را وارسته جلوه دهد، در حالىكه در آغوش بدعتها آرميده است.
اين فرد به ظاهر صورت و جلوه انسانى دارد، ولى در اندرون حيوان است و هيچ حقيقتى را درك نمىكند و نمىفهمد.
نه راه هدايتگرى و ارشاد را مىشناسد كه از آن پيروى كند - چون خود را به دامان شهوتها افكنده است - و نه راه كوردلى و گمراهى را مىشناسد تا جلوى آن را بگيرد و از ورود در آن بازايستد.
اين فرد در حقيقت مردهاى جنبنده است در ميان زندگان، زيرا به تن، زنده، و به جان مرده است، و همانطور كه از مرده اميد خيرى نمىرود، از اين انسان نيز هيچ اثر خيرى آشكار نمىگردد.
فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ؟ وَ أَنَّى تُوءْفَكُونَ(1)؟ وَ الاْءَعْلاَمُ(2)قَائِمَةٌ، وَ الاْآيَاتُ وَاضِحَةٌ، وَ الْمَنَارُ(3)مَنْصُوبَةٌ. فَأَيْنَ يُتَاهُ(4)بِكُمْ؟ بَلْ كَيْفَ تَعْمَهُونَ(5)وَ بَيْنَكُمْ عِتْرَةُ نَبِيِّكُمْ! وَ هُمْ أَزِمَّةُ(6)الْحَقِّ، وَ أَعْلاَمُ الدِّينِ، وَ أَلْسِنَةُ الصِّدْقِ. فَأَنْزِلُوهُمْ بِأَحْسَنِ مَنَازِلِ الْقُرْآنِ، وَرِدُوهُمْ(7)وُرُودَ الْهِيمِ(8)الْعِطَاشِ(9). أَيُّهَا النَّاسُ، خُذُوهَا عَنْ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ صلىاللهعليهوآله : «إِنَّهُ يَمُوتُ مَنْ مَاتَ مِنَّا وَ لَيْسَ بِمَيِّتٍ، وَ يَبْلَى مَنْ بَلِيَ مِنَّا وَ لَيْسَ بِبَالٍ». فَلاَ تَقُولُوا بِمَا لاَ تَعْرِفُونَ، فَإِنَّ أَكْثَرَ الْحَقِّ فِيمَا تُنْكِرُونَ(10).
...
سپس امام عليهالسلام هميشهْ باز بودن راه حق را يادآورى فرمود و اينكه اگر كسى نمىتواند وارد آن شود در آن صورت خود مقصّر خواهد بود، لذا مىفرمايد:
اى مردم، با ترك حق و پيروى از باطل به كجا مىرويد؟ و از حق به سوى چه چيزى روى بر مىگردانيد؟ در حالىكه پرچمهاى حق برافراشتهاند و مردم به وسيله آنها به حق راهنمايى مىشوند و نشانههاى بيانگرِ رضاى خدا و امر و نهى حضرتش بىپرده و ابهام است و مناره(چراغخانه)هاى هدايت با نور افشانى، راه را روشن مىكند.
پس شيطان شما را به كدام وادى گمراهى كشانده، از جاده حق منحرف مىسازد؟ و
1) تؤفكون: از إفك، به معناى انصراف، گرفته شده است.
2) أعلام: جمع علم، يعنى پرچمها و علامتهايى كه به فاصله معيّنى در طولِ راه نصب مىكنند تا جادّه شناسايى شود.
3) منار: محلى كه چراغ و يا آتش در آن روشن مىكنند تا راه را در شب شناسايى كنند. و در اينجا مراد جنس است و لذا وصف آن به صورت مؤنث (منصوبة) آمده است.
4) يتاه: از تيه، به معناى گمراهى و ضلالت گرفته شده است.
5) يعمهون: از عَمَهْ، به معناى شدت نابينايى گرفته شده است.
6) ازمة: جمع زمام، به معناى طنابى كه حيوان را به آن مىبندند و هر جا كه مىخواهند مىبرند.
7) وردوهم: از ورود الماء گرفته شده، به معناى فرود آمدن بر آبشخور به منظور نوشيدن آب است.
8) هيم: جمع هائم، به معناى شتر بسيار تشنه.
9) عطاش: جمع عطشان، يعنى تشنه.
10) تنكرون: در اينجا يا به معناى تجهلون به قرينه كلمه لا تعرفون در جمله قبلى است - كه اين برداشت بر اساسِ ظاهر است، زيرا غالب مردم نسبت به بيشتر احكام معمولاً به نادرستىْ نادان هستند - و يا به معناى تخالفون است، زيرا حقايق هستى شرعى باشد يا غير شرعى، براى غالب مردم مخفى است و معمولاً به نادرستىْ خلاف آن را مىپندارند.
...
...
[ اين] چگونه نابينايى و كورى است كه بدان گرفتار هستيد، در حالىكه عترت پيامبرتان، يعنى خاندان و فرزندان و جانشينان آن حضرت در بين شمايند.
همانان كه زمام حق هستند، يعنى مردم را به سوى حق و سعادت مىكشانند.
و پرچمهاى دين و زبان راستى و راستگويىاند، يعنى كلام آنان عين صواب و صدق است. در جمله «ألسنة الصدق» استعاره زيبايى وجود دارد [كه به جاى وصف راستگويى آنها را زبان راستگو معرفى نموده است].
بنابراين، آنان را در بهترين منزلهاى قرآن، يعنى قلب خويش جا دهيد و آنسان كه قرآن را گرامى مىداريد، آنان را نيز محترم شماريد. معناى ديگرى نيز براى اين جمله وجود دارد و آن اينكه: همانگونه كه قرآن بهترين منزلتها را براى اهلبيت عليهمالسلام قرار داده و فرموده است: «...إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى»(1)شما نيز همان منزلت را براى آنها قائل شويد. در اين صورت منظور از «أحسن» در كلام امام عليهالسلام درست مثل «أحسن» در آيه «يَأْخُذُوا بِأَحْسَنِهَا»(2)است.
و بر آنان وارد شويد چنانكه شتران تشنه وارد بركه آب مىشوند. يعنى از چشمهها و درياهاى دانش آنها بهره بگيريد.
اى مردم، اين سخن را از پيامبر خاتم صلىاللهعليهوآله كه درباره اهلبيت عليهمالسلام است به گوش گيريد و به دل سپاريد كه فرمود: «فردى از خاندان ما مىميرد، ولى در حقيقت نمرده است [چون آثار او باقى است و شعاع روح پاك او از عالم آخرت به اين دنيا تابش دارد] و جسم او
...
...
مفقود و زير خاك دفن مىشود، ولى در حقيقت مدفون نيست»، چون نام نيك او بر سر زبانهاست، چنانكه شاعر مىگويد:
و الذكر للإنسان عُمْرٌ ثانٍ؛ نام نيك براى صاحب نام، عمر دوبارهاى است.
درباره آنچه نمىدانيد با حضور آنان سخن نگوييد، زيرا اگر كسى درباره احكام سخنى از روى بىدانشى بگويد در حالىكه خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله حضور دارند كيفرى دوچندان در انتظار او خواهد بود.
و بيشتر حقايق در آن چيزهايى است كه شما انكارش مىكنيد.
وَ اعْذِرُوا(1)مَنْ لاَ حُجَّةَ لَكُمْ عَلَيْهِ، وَ أنَا هُوَ، أَ لَمْ أَعْمَلْ فِيكُمْ بِالثَّقَلِ(2)الاْءَكْبَرِ وَ أَتْرُكْ فِيكُمُ الثَّقَلَ الاْءَصْغَرَ؟ قَدْ رَكَزْتُ(3)فِيكُمْ رَايَةَ الاْءِيمَانِ، وَ وَقَفْتُكُمْ عَلَى حُدُودِ الْحَلاَلِ وَ الْحَرَامِ، وَ أَلْبَسْتُكُمُ الْعَافِيَةَ مِنْ عَدْلِي، وَ فَرَشْتُكُمُ(4)الْمَعْرُوفَ مِنْ قَوْلِي وَ فِعْلِي، وَ أَرَيْتُكُمْ(5)كَرَائِمَ الاْءَخْلاَقِ مِنْ نَفْسِي، فَلاَ تَسْتَعْمِلُوا الرَّأْيَ فِيمَا لاَ يُدْرِكُ قَعْرَهُ الْبَصَرُ، وَ لاَ تَتَغَلْغَلُ إِلَيْهِ الْفِكَرُ.
...
شما كه بر خطاى من دليلى نداريد، سرزنشم نكنيد.
آيا در ميان شما بر اساس «ثقل اكبر» عمل نكردم؟ منظور از ثقل اكبر، قرآن است كه مجموع احكام الهى، از جمله مسأله امامت را تبيين كرده است.
و آيا ثقل اصغر، يعنى امام حسن و امام حسين عليهماالسلام را كه پيشوا و امام مردم هستند به عنوان وصى و جانشين خود قرار ندادم و پيروى از آنها را لازم ندانستم؟
من بودم كه پرچم ايمان را با بيان اصول دين اسلام و شرح عقايد آن در ميان شما برافراشتم و استوار كردم، و با تبيين فروع و شرح احكام، شما را با حدود خداى متعال حلال و حرام الهى آشنا ساختم.
و از عدالت خود جامه تندرستى بر اندامتان پوشانيدم؛ يعنى شما تحت حكومت عدل من از ظلم در امان بوديد.
و با گفتار و كردار خود معروف و كار نيكو را در ميان شما گستراندم، زيرا قول و فعل
1) اعذروا: سرزنش و ملامت نكنيد.
2) ثقل: كالاى نفيس و گراسنگ. اين جمله از روايت پيامبر صلىاللهعليهوآله گرفته شده كه مىفرمايد: «إني تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه و عترتي أهل بيتي ما إن تمسكتم بهما لن تضلوا من بعدي؛ من دو امانت گرانبها را، كه قرآن و اهلبيتم هستند، در ميان شما به جا مىگذارم. پس تا وقتى كه به اين دو تمسك نماييد و بدانها چنگ بزنيد، هيچگاه پس از من گمراه نخواهيد شد»
3) ركزت: پابرجا كردم، استوار شدم.
4) فرشت: گستراندم.
5) أريت: نشان دادم، كه نشان دادن با گفتار است يا با كردار و در اينجا به قرينه من نفسي مراد همان نشان دادن عملى است، هرچند كه احتمال هر دو معنا را مىتوان در نظر گرفت، چون قول نيز از شخص بر مىآيد.
...
...
من معروفى است كه انسان در سايه پرچم آن آرام مىگيرد، و يا مانند زمين مفروشى است كه انسان با غلتيدن بر روى آن لذت مىبرد.
و مكارم اخلاقى خودم، يعنى عدالت، فضيلت، سخاوت، شجاعت، وفا و مانند اينها را با گفتار و كردار به شما نشان دادم.
پس در [احكام شرعى] چيزى كه چشم نمىتواند عمق آن را بكاود و انديشههاى بشرى نمىتوانند به درون آن راه يابند بدون پيروى از كتاب و عترت عليهمالسلام عمل نكنيد و به رأى خود عمل نكنيد، چون چشم و فكر، از درك واقعيت حيات ناتوان هستند؛ لذا نمىتوانند احكام مقرر الهى را در درباره جزء جزء حيات وسيع و گسترده دريابند [پس انسان بايد تسليم كتاب و عترت عليهمالسلام باشد].
منها: حَتَّى يَظُنَّ الظَّانُّ أَنَّ الدُّنْيَا مَعْقُولَةٌ(1)عَلَى بَنِي أُمَيَّةَ تَمْنَحُهُمْ(2)دَرَّهَا(3)، وَ تُورِدُهُمْ(4)صَفْوَهَا(5)، وَ لاَ يُرْفَعُ عَنْ هَذِهِ الاْءُمَّةِ سَوْطُهَا وَ لاَ سَيْفُهَا، وَ كَذَبَ الظَّانُّ لِذَلِكَ، بَلْ هِيَ مَجَّةٌ(6)مِنْ لَذِيذِ الْعَيْشِ يَتَطَعَّمُونَهَا بُرْهَةً(7)، ثُمَّ يَلْفِظُونَهَا(8)جُمْلَةً.
...
بخشى از اين خطبه از اين قرار است:
در اين خطبه امام عليهالسلام حوادث پس از خود را بيان نموده، اما سيد رضى رحمهالله مقدارى از وسط خطبه را حذف كرده و اين مقدار از سخنان امام را درباره بنىاميه آورده است، مىفرمايد:
... تا آنكه برخى چنين گمان كردند دنيا براى بنىاميّه ماندگار خواهد ماند و از دست آنها خارج نمىشود و تمام شيرِ سرشار خود را به آنها نوشانده و زلالترين آبشخورها و چشمههاى آب خوشگوار را بخشيده است. (دنيا به تمام معنا به كام آنان است) و شمشير بنىاميه هيچگاه از سر اين امت برداشته نخواهد شد و همواره حكومت آنان بر مردم باقى خواهد ماند.
هر كه بپندارد كه حكومت بنىاميّه ماندگار است پندارى دروغين در انديشه خود پرورانده است، بلكه عطاى دنيا و لذت زندگانى آنها از حيث حقارت و محدوديتِ زمانى، به اندازه يك قطره عسل يا آب بسيار مختصرى است كه كامشان را اندكى شيرين كند، سپس آن را از دهان بيرون اندازند. از اين دنيا اندك زمانى بهره مىبرند، سپس آن را رها مىكنند و براى هميشه از دست مىدهند و ديگر هيچ چيزى در دستشان نخواهد ماند.
1) معقولة: از عقال، يعنى بندى كه با آن زانوى شتر را مىبندند و كنايه از استقرار و دوام است.
2) تمنح: عطا مىكند.
3) درّ: شير.
4) توردهم: از ورود الماء گرفته شده و به معناى فرود آمدن بر آبشخور است.
5) صفو: محل صاف و زلال آب.
6) مجة: قطرهاى عسل يا مقدار كمى آب كه از دهان بيرون مىريزند.
7) برهة: مدت كمى از زمان.
8) يلفظون: از دهان بيرون مىافكنند.
أَمَّا بَعْدُ(1)فَإِنَّ اللَّهَ لَمْ يَقْصِمْ(2)جَبَّارِي دَهْرٍ قَطُّ إِلاَّ بَعْدَ تَمْهِيلٍ وَ رَخَاءٍ، وَ لَمْ يَجْبُرْ عَظْمَ أَحَدٍ مِنَ الاْءُمَمِ إِلاَّ بَعْدَ أَزْلٍ(3)وَ بَلاَءٍ، وَ فِي دُونِ مَا اسْتَقْبَلْتُمْ مِنْ عَتْبٍ، وَ مَا اسْتَدْبَرْتُمْ مِنْ خَطْبٍ(4)مُعْتَبَرٌ(5). وَ مَا كُلُّ ذِي قَلْبٍ بِلَبِيبٍ، وَ لاَ كُلُّ ذِي سَمْعٍ بِسَمِيعٍ، وَ لاَ كُلُّ نَاظِرٍ بِبَصِيرٍ.
...
يكى از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام كه عوامل هلاكت انسان را بيان مىفرمايد
پس از حمد و ثناى الهى و درود بر روان پاك پيامبر صلىاللهعليهوآله ، خداى سبحان، پشت جبّاران روزگار را هرگز نشكسته (آنان را نابود نمىكند) مگر پس از مهلت دادن و نعمت بخشيدن به آنان؛ يعنى خداى سبحان پس از دوران مهلتِ بازگشت به سوى درستكارى و توبه و نعمت، جبّاران را در هم كوبيده و نعمت را از آنان مىگيرد، زيرا جباران نعمتهاى خدا را با بدى و سركشى جبران مىكنند.
و استخوان شكسته هيچ امتى را ترميم نمىكند، مگر بعد از سختىها و ناراحتىها، يعنى خداى سبحان هيچ امّتى را بالا نبرده است، مگر پس از گذراندنِ دوران ضعف آنها؛ و هرگز مقام برتر نداده مگر پس از دروان فرودستى، كه امام عليهالسلام از آن به ترميم استخوان
...
...
(= جبر عظم) تعبير نموده است. پس سختىها موجب آسايش مىشوند، زيرا طبيعتا بعد از هر تنگنا، فراخنايى هست و پس از هر سختى، راحتى؛ چون ستمگران با سرگرم شدن به خوشگذرانى و تبهكارى زمينه شورش مردم را بر ضد خويش فراهم مىكنند و توده مردم نيز به جمعآورى قوا و نيرو پرداخته تا ذلّت و سستى را از خود دور كنند و اين حركت مردم موجب پيشرفت و سعادت آنان مىگردد.
و سختىهايى كمتر از آنچه با آن مواجه شديد و ناگوارىها و مصائبى ناچيزتر از آنچه پشتسر گذارديد نيز عبرتآميز و پندآموز است، زيرا شما مصداق استخوانْ شكستههايى هستيد كه پس از سختىها و رنجها خداى سبحان مقامتان را بالا برد و بزرگىتان بخشيد.
اينطور نيست كه هر صاحبدلى عاقل هم باشد. اين جمله براى تحريك و تشويق مردم به عمل و قيام است، يعنى اى مردم، در مورد نهضت و قيام عاقل باشيد و عقل خود را بكار ببنديد.
و هركه گوش دارد شنوا نيست و هركه چشم دارد بينا نيست تا آنچه را مىشنود و مىبيند از آن عبرت بگيرد.
فَيَا عَجَباً(1)
و اجعل منادى صح إن يضف ليا كعبد عبدي عبد عبدا عبديا
!، وَمَا لِيَ لاَ أَعْجَبُ مِنْ خَطَإِ هَذِهِ الْفِرَقِ عَلَى اخْتِلاَفِ حُجَجِهَا فِي دِينِهَا! لاَ يَقْتَصُّونَ أَثَرَ نَبِيٍّ، وَ لاَ يَقْتَدُونَ بِعَمَلِ وَصِيٍّ، وَ لاَ يُوءْمِنُونَ بِغَيْبٍ، وَ لاَ يَعِفُّونَ(2)عَنْ عَيْبٍ. يَعْمَلُونَ فِي الشُّبُهَاتِ، وَ يَسِيرُونَ فِي الشَّهَوَاتِ. الْمَعْرُوفُ عِنْدَهُمْ مَا عَرَفُوا، وَ الْمُنْكَرُ عِنْدَهُمْ مَا أَنْكَرُوا، مَفْزَعُهُمْ(3)فِي الْمُعْضِلاَتِ(4)إِلَى أَنْفُسِهِمْ، وَ تَعْوِيلُهُمْ(5)فِي الْمُبْهَماتِ(6)عَلَى آرَائِهِمْ. كَأَنَّ كُلَّ امْرِئٍ مِنْهُمْ إِمَامُ نَفْسِهِ، قَدْ أَخَذَ مِنْهَا فِيمَا يَرَى بِعُرًى ثِقَاتٍ، وَ أَسْبَابٍ مُحْكَمَاتٍ....
شگفتا، و چرا شگفت زده نباشم از اشتباه اين گروهها، مانند: خوارج، عثمانيان، بىطرفان و صوفيان كه هر كدام با وجود اختلافاتى كه در مبانى دينى خود دارند، ادعا مىكنند محبوب خداى سبحان و پيروان حقيقى امر و نهى حضرتش هستند.
زيرا اينان از گفتار پيامبر صلىاللهعليهوآله متابعت نمىكنند كه اگر تابع پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند در اين سخن رسول خدا صلىاللهعليهوآله كه درباره حضرت على عليهالسلام فرمود: «علي مع الحق و الحق مع علي(7)على همواره با حق است و حق نيز همواره با على» نمىبايست دو نفر اختلاف داشته باشند.
و به عملِ وصى پيامبر صلىاللهعليهوآله (يعنى وجود مقدس حضرت على عليهالسلام ) اقتدا نمىكنند. وانگهى اگر گفتار پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز درباره آن حضرت نبود، مىبايست از آن حضرت به عنوان وصىِّ پيامبر صلىاللهعليهوآله پيروى كنند.
اينان به جهان غيب، يعنى خدا و قيامت كه از حواس غايباند، بىاعتقاد مىباشند، و
1) فيا عجبا: اى شگفتى، حاضر شو كه اكنون وقت حضور توست. الف آخر كلمه به جاى ياء متكلم است، چنانكه ابن مالك گفته است:
2) يعف: از عف به معناى خويشتندارى است.
3) مفزع: محل پناهنده شدن در هنگام حوادث و امور مهم.
4) معضلات: جمع معضلة، يعنى مشكلات دينى و دنيوى.
5) تعويل: تكيه واعتماد.
6) مبهمات: جمع مبهم، يعنى امور مخفى و پنهان.
7) الجمل، شيخ مفيد، ص 36؛ و الإحتجاج، شيخ طبرسى، ج 1، ص 97.
...
...
آنها را از پيروى شهوتها و هوسها بازشان نمىدارد. و از عيوب خود دست برنمىدارند و همواره در ضعفها [كه در انحرافشان از حق جلوهگر است] غوطهورند.
در شبهات و امورى كه حلال و حرام، و حق و باطلِ آن چندان روشن نيست بىپروايند و به شريعت و احكام دين بىتوجه، و از شهوات و هوسهاى خويش پيروى مىنمايند.
معروف از نظرِ آنها همان چيزى است كه آنها معروفش مىپندارند هرچند مخالف حق باشد، و از ديدگاهشان منكر همان است كه آنها منكرش مىدانند هرچند با حق موافق باشد.
در مشكلات دينى و دنيوى به خويش پناه مىبرند، يعنى در حلّ مشكلات به امام عليهالسلام مراجعه نمىكنند.
و در امور مبهم بر انديشههاى خود تكيه مىكنند. يعنى به كتاب و سنت و عترت عليهمالسلام [كه مفسران كتاب و سنت هستند] كارى ندارند.
گويا هر كدامشان امام خود مىباشند و احتياجى به رهبر ندارند.
هر كدامشان در مشكلات پيش آمده [بر خود تكيه كرده،] به گمانشان به دستاويزهاى محكم چنگ انداختهاند. يعنى آن ريسمانى كه به آن تمسك مىكنند همانا فكر و انديشه خودشان است كه به گمان آنان، دستاويزى ناگسستنى است [و در واقع آراى خويش را عين صواب مىدانند].
أَرْسَلَهُ عَلَى حِينِ فَتْرَةٍ(1)مِنَ الرُّسُلِ، وَ طُولِ هَجْعَةٍ(2)مِنَ الاْءُمَمِ، وَ اعْتِزَامٍ(3)مِنَ الْفِتَنِ، وَ انْتِشَارٍ مِنَ الاْءُمُورِ، وَ تَلَظٍّ(4)مِنَ الْحُرُوبِ، وَ الدُّنْيَا كَاسِفَةُ النُّورِ، ظَاهِرَةُ الْغُرُورِ، عَلَى حِينِ اصْفِرَارٍ مِنْ وَرَقِهَا، وَ إِيَاسٍ مِنْ ثَمَرِهَا، وَ اغْوِرَارٍ مِنْ مَائِهَا، قَدْ دَرَسَتْ(5)مَنَارُ(6)الْهُدَى، وَ ظَهَرَتْ أَعْلاَمُ الرَّدَى. فَهِيَ مُتَجَهِّمَةٌ(7)لاِءَهْلِهَا، عَابِسَةٌ(8)فِي وَجْهِ طَالِبِهَا. ثَمَرُهَا الْفِتْنَةُ، وَ طَعَامُهَا الْجِيفَةُ، وَ شِعَارُهَا(9)الْخَوْفُ، وَ دِثَارُهَا(10)السَّيْفُ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام درباره شخصيت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و پيروىاش از آن بزرگوار
خداى سبحان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را هنگامى به رسالت برانگيخت كه با پيامبر قبلى فاصله زمانى بلندى افتاده(11)و امّتها در خواب طولانى فرو رفته بودند؛ يعنى از معارف بحق و
1) فترة: فاصله بين دو چيز و برهه.
2) هجعة: از هجوع، به معناى خواب است.
3) اعتزام: غلبه و چيرگى.
4) تلظ: اشتعال و التهاب.
5) درست: مندرس شد.
6) منار: چراغ خانه، جايى كه چراغ در آن مىگذارند تا رهگذران در شب راه را پيدا كنند. و منار در اينجا جنس است و لذا فعل آن (درست) مؤنث آمده است، چنانكه در مثل مىگويند: أهلك الناس الدرهم البيض و الدينار الصفر كه «بيض» و «صفر» براى جنس درهم و دينار به كار رفته است.
7) متجهمة: روى آورنده و استقبال كننده با چهره ترسناك و درهم كشيده.
8) عابسة: عبوس و چهرهاى كه به جهت نفرت درهم رفته است.
9) شعار: لباسى كه زير لباسها پوشند چسبيده به بدن.
10) دثار: لباس رو.
11) زيرا آن حضرت حدود پانصد سال پس از حضرت عيسى عليهالسلام برانگيخته شد، به خلاف پيامبران بنىاسرائيل كه پياپى پشت سر هم برانگيخته مىشدند.
...
...
معلومات الهى در بىخبرى به سر مىبردند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله براى بيدار كردن آنان و رساندن و آشكار ساختنِ حق آمد.
و در روزگار قبل از بعثت فتنهها غالب شده بودند، زيرا هرگاه دين از جامعه رخت بربندد فتنه و انحطاط چيره مىشود، چون دين بهترين مانع گسترش فتنهها و عوامل و ريشههاى آنهاست.
و در آن زمان امور مردم پراكنده شده بود، زيرا هر جامعهاى نظام ارزشى معينى مىخواهد كه بايد دين، آن نظام را تبيين كند، و اگر دين نباشد، امور جامعه آشفته و به دست هوسها سپرده مىشوند. مثلاً دينْ مهريه زنان را پانصد درهم تعيين مىكند، ولى وقتى كه دين نباشد در يك جا مهريهها سرسامآور و وحشتناك بالا مىروند و در جاى ديگر به شدّت پايين مىآيد.
و شعلههاى جنگ ملتهب و برافروخته بود، زيرا اگر مردم از دين فاصله بگيرند جنگ فراگير مىشود و در واقع جنگ زاييده فتنه و آشوبزدگى نظام است، و اين دو پيامدِ شوم بىدينى است.
و دنيا در محاق كسوف قرار گرفته و بىفروغ شده بود، زيرا دين مانند نور، كه موجب آشكارى و ديدن اشياست، ديدن مصالح و مفاسد و خيرات و شُرور را ممكن مىسازد و اگر جامعهاى از دين تهى شود، آن جامعه بىفروغ خواهد بود.
همچنين فريب دنيا آشكار بود و همه مردم فريفته آن بودند، چون فرهنگ دينى نداشتند تا بتوانند از فريفتگى به بصيرت و تفكر باز گردند.
برگ درخت دنيا روى به زردى مىنمود، زيرا دنيا با آبيارى دين براى نشاط و زندگى و سلامتى جامعه سرسبز است و گرنه چوب خشكى بيش نخواهد بود و هيچ اميدى به ميوه
...
...
آن، يعنى پيشرفت و رفاه نبود؛ زيرا دنياى آشوبزده [مثل درخت بىريشه [بَر نخواهد داد.
آب دنيا، يعنى شادابى و زيبايىاش [در زمين جهل و انحراف] فرو رفته بود(1).
چراغ خانه هدايت كهنگى گرفته و پرچمهاى گمراهى عيان بود.
دنيا براى خواستگارانش ترشرو و عبوس شده بود، زيرا خواستارانش را هرگز به خير و سعادت نمىرساند.
محصول درخت دنيا فتنه بود، زيرا انبياء عليهمالسلام رهبرى آن را در دست نداشته و جبّاران و ستمگران بر آن تسلط داشتند، و در نتيجه فتنه و آشوب زياد شده بود.
و غذاى دنيوى در واقع مردار بود، زيرا به دليل كمبود ارزاق، مردم به خوردن مردار روى آورده بودند.
و لباس زيرين مردم هراس بود؛ يعنى مردم همواره از يكديگر مىترسيدند (و از درون دچار ترس كهنهاى بودهاند).
و لباس روى مردم شمشير بود؛ يعنى مردم از ترس يكديگر هماره مسلّح بودند تا خود را از خطر احتمالى حفظ كنند (هماره سايه سهمناك شمشير را بر سر خود مىديدند).
نگارنده: اوضاع ياد شده در روزگار ما نيز جلوهگر شده است، زيرا مردم از احكام و فرمان خدا روى برتافتهاند و وضعيت موجود، نمايى از همان روزگار پيشين است.
1) البتّه ممكن است كه مراد نابودى آب و منابع ذخاير آبى باشد، چون انحراف مردم، كه ساكنان زميناند، از دستورات آسمانى باعث خشك شدن رودها و كمبود ميوهها و زردى برگ درختان مىشود. و نيز همانطور كه مربوط به امور غيبى است مىتواند مربوط به سيستمهاى اداره حكومت باشد، چرا كه دين موجب پيشرفت و توسعه تفكر و ديدگاه، و نيز ايجاد نظام سياسى صحيح و همكارى، و در نتيجه آبادانى زمين مىشود.
فَاعْتَبِرُوا عِبَادَ اللَّهِ، وَ اذْكُرُوا تِيكَ الَّتِي آبَاوءُكُمْ وَ إِخْوَانُكُمْ بِهَا مُرْتَهَنُونَ، وَ عَلَيْهَا مُحَاسَبُونَ. وَ لَعَمْرِي مَا تَقَادَمَتْ بِكُمْ وَ لاَ بِهِمُ الْعُهُودُ، وَ لاَ خَلَتْ فِيمَا بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمُ الاْءَحْقَابُ(1)وَ الْقُرُونُ(2)، وَ مَا أَنْتُمُ الْيَوْمَ مِنْ يَوْمٍ كُنْتُمْ فِي أَصْلاَبِهِمْ(3)بِبَعِيدٍ.
...
پس اى بندگان خدا، از آن فترت كه دوران ظلمت بود عبرت بگيريد تا به دليل ترك احكام الهى آن موقعيت تكرار نشود، و بار ديگر تاريكى پديد نيايد. و به ياد آريد اعمال نادرست و عقايد پدران و برادران خود را كه اكنون در گرو آن اعمال و عقايد هستند و سعادت دنيوى و اخروى را از دست دادند و بر كارها و عقايد خود در آخرت بازخواست خواهند شد. پس مانند آنها عمل نكنيد تا به كيفرى كه آنها دچارش شدهاند گرفتار نشويد.
و به جان خودم سوگند كه بين شما و پدران و برادرانتان فاصله زيادى وجود ندارد و مىتوانيد روزگار قبل از رسالت و فجايعى را كه شما و پدرانتان به آن گرفتار بودهايد به ياد آوريد. قابل توجه است كه فاصله زمانى بين مخاطبان امام على عليهالسلام در سالهاى 35-40 هجرى و پدران و برادرانشان در سالهاى قبل از بعثت تنها پنجاه سال بود و به خوبى مىتوانستند گذشته نكبتبار خود و پدران خود را بياد آورند و آن را با آن شكوه به دست آمده در پرتوِ رسالت خاتم انبياء صلىاللهعليهوآله مقايسه كنند.
و شما با آن وقتى كه در پشت پدرانتان بوديد خيلى فاصله نداريد.
1) أحقاب: جمع حقب، به معناى هشتاد سال يا بيشتر.
2) قرون: جمع قرن، يعنى مدت زمان يك نسل كه درباره مدتِ آن اختلاف نظر وجود دارد.
3) أصلاب: جمع صلب؛ استخوان پشت انسان كه محل منى مرد است، چنانكه قرآن مىفرمايد: «يَخْرُجُ مِن بَيْنِ الصُّلْبِ وَالتَّرَآئِبِ»؛ «انسان از بين استخوانهاى پشت [پدر] و سينه [مادر [خارج مىگردد» (سوره طارق، آيه 7).
وَ اللَّهِ مَا أَسْمَعَهُمُ الرَّسُولُ شَيْئاً إِلاَّ وَ هَا أَنَا ذَا الْيَوْمَ مُسْمِعُكُمُوهُ، وَ مَا أَسْمَاعُكُمُ الْيَوْمَ بِدُونِ أَسْمَاعِهِمْ بِالاْءَمْسِ، وَ لاَ شُقَّتْ لَهُمُ الاْءَبْصَارُ(1)، وَ لاَ جُعِلَتْ لَهُمُ الاْءَفْئِدَةُ(2)فِي ذَلِكَ الاْءَوَانِ، إِلاَّ وَ قَدْ أُعْطِيتُمْ مِثْلَهَا فِي هَذَا الزَّمَانِ. وَ اللَّهِ مَا بُصِّرْتُمْ بَعْدَهُمْ شَيْئاً جَهِلُوهُ، وَ لاَ أُصْفِيتُمْ بِهِ وَ حُرِمُوهُ، وَ لَقَدْ نَزَلَتْ بِكُمُ الْبَلِيَّةُ(3)جَائِلاً(4)خِطَامُهَا(5)، رِخْواً بِطَانُهَا(6)، فَلاَ يَغُرَّنَّكُمْ مَا أَصْبَحَ فِيهِ أَهْلُ الْغُرُورِ، فَإِنَّمَا هُوَ ظِلٌّ مَمْدُودٌ إِلَى أَجَلٍ مَعْدُودٍ.
...
به خدا سوگند، احكام و مواعظى را كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به گوش مردمان دوران رسالت و دوران قبل از آن رسانيد، من امروز به گوش شما مىرسانم.
و امروز گوشهاى شما، كمتر از آنچه پيشينيان مىشنيدند، نمىشنوند. يعنى همانطور كه شما امروز حقايق را مىشنويد، پدران و برادرانتان نيز در روزگار گذشته مىشنيدند و حجّت بر شما و آنها تمام شد. هر ديده و دلى كه به آنها داده شد، همان نيز به شما عطا شده است و فرقى بين شما و آنها (از نظر حواس ادراكى) وجود ندارد. پس هر دو در وجوبِ عمل و تكليفْ يكسان هستيد؛ چنانكه من نيز مانند رسول اللّه صلىاللهعليهوآله شما را ارشاد مىكنم.
به خدا سوگند شما چيزى نياموختيد كه اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را نياموخته بودند. يعنى اينطور نيست كه آنها از وجودِ عفو الهى خبر نداشتند؛ لذا از ترس عذاب الهى اهل عمل بودند، اما شما از مغفرت او خبر داريد و لذا به عمل بىاعتناييد و آن را بىاهميت مىدانيد.
و از چيزى بهرهمند نشدهايد كه آنان از آن محروم بودهاند تا در نتيجه، شما از عمل و
1) شقت لهم الأبصار: يعنى چشمهايى براى آنها گشوده شده، كنايه از آن است كه همه چيز به آنان نمايانده شده است.
2) أفئدة: جمع فؤاد، يعنى قلب.
3) بلية: مصيبت.
4) جائلا: از جولان، به معناى جنبش و حركت است.
5) خطام: ميلهاى كه در بينى شتر قرار مىدهند تا به وسيله آن او را به هر سمت كه مىخواهند بكشانند.
6) بطان: بندى كه زير شكم شتر مىبندند تا جهاز روى آن محكم شود.
...
...
تكليف معاف باشيد و آنان مجبور به انجام دادنِ آن عمل باشند.
بلكه شما بايد بيشتر از آنها اهل عمل باشيد، چون بلا و مصيبت مانند شتر هارى كه مهارش رها، و بند جهازش سست شده است بر شما تاختن گرفته است. اين فتنه عبارت است از تفرقهاى كه از سوء تدبير عثمان پديد آمد و به قتل او انجاميد. امام عليهالسلام اين پديده را به شترى تشبيه نموده كه ميله مهار بينى او بىثبات گشته و ناآرام و چموش به اين سوى و آن سوى مىرود و بند جهاز آن نيز سست شده، آن سان كه سواره نمىتواند بر پشت آن آرام بگيرد.
پس نعمتهايى كه فريبخوردگان در آن به سر مىبرند شما را نفريبد و از ايمان و عمل صالح باز ندارد، و تصور نكنيد كه وانهادن دين، خير و نعمت فراوان در پى دارد، زيرا اين نعمتها سايهاى ممتدند كه تنها زمان معيّن و محدودى پايدار بوده و با مرگ صاحبان آنها يا با زوال نعمت، از بين مىروند.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمَعْرُوفِ مِنْ غَيْرِ رُوءْيَةٍ، وَ الْخَالِقِ مِنْ غَيْرِ رَوِيَّةٍ، الَّذِي لَمْ يَزَلْ قَائِماً دَائِماً، إِذْ لاَ سَمَاءٌ ذَاتُ أَبْرَاجٍ(1)، وَ لاَ حُجُبٌ(2)ذَاتُ أَرْتَاجٍ(3)، وَ لاَ لَيْلٌ دَاجٍ(4)، وَ لاَ بَحْرٌ سَاجٍ(5)، وَ لاَ جَبَلٌ ذُو فِجَاجٍ(6)، وَ لاَ فَجٌّ(7)ذُو اعْوِجَاجٍ، وَ لاَ أَرْضٌ ذَاتُ مِهَادٍ، وَ لاَ خَلْقٌ ذُو اعْتِمَادٍ. ذَلِكَ مُبْتَدِعُ الْخَلْقِ وَ وَارِثُهُ، وَ إِلَهُ الْخَلْقِ وَ رَازِقُهُ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام كه درباره اوصاف خداى سبحان و مخلوقات بزرگ پروردگار است
ستايش خداى را سزاست كه بدون آنكه ديده شود معروف است، و بندگان گرچه حضرتش را نديدهاند، اما او را با آثارش مىشناسند.
و آفريدگارى است كه بىنياز به انديشيدن، هستى را آفريده است.
همو كه همواره قائم به ذات و دائم به خويش است. هر زمانى را كه فرض شود او زنده و قادر و عالم و بيدار و به دور از خستگى و... بوده و هست و خواهد بود.
1) أبراج: جمع برج، به معناى بخشى از آسمان كه آشكار است، از برج يعنى آشكار شد گرفته شده است.
2) حجب: جمع حجاب، يعنى پرده، و منظور حجاب عرش الهى است.
3) أرتاج: جمع رتج، به معناى درِ بزرگ است.
4) داج: در اصل داجي بوده كه «ياء» آن به جهت تنوين افتاده و به معناى تاريك است.
5) ساج: به معناى ساكن واصل آن ساجي بوده كه ياء آن به دليل وجود تنوين، افتاده است.
6) فجاج: جمع فجّ، به معناى راههاى كوهستانى.
7) فج: راه.
...
...
از همان ازل كه نه آسمان بطور آشكار وجود داشت و نه حجابهاى(1)عرشى داراى درهاى بلند و رفيع، و نه شبِ سياه، و نه درياى ساكن(2)، و نه كوهى داراى گذرگاه، و نه دره پرپيچ و خم، و نه زمينى قابل سكونت و گسترانده شده، و نه آفريدهاى صاحب اراده كه بر آن متكى باشد، خداى سبحان وجود داشت.
او آفرينش را بدون الگو آفريد و سرانجام وارث تمام هستى خواهد شد، چون همه آفريدههاى فانى فنا مىشوند و خدا مالك تمام چيزهايى مىشود كه از آنها باقى مىماند، مثل وارثى كه هرچه از ميراثگذار باقى بماند به ارث مىبرد.
و خداوند معبود جهانيان است و جز او معبودى نيست و رازق همه موجودات است. روشن است كه رزق اعم از خوردنى و پوشيدنى و نوشيدنى و امثال اينها است و دايره آن بسيار فراختر است.
وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ دَائِبَانِ فِي مَرْضَاتِهِ، يُبْلِيَانِ كُلَّ جَدِيدٍ، وَ يُقَرِّبَانِ كُلَّ بَعِيدٍ. قَسَمَ أَرْزَاقَهُمْ، وَ أَحْصَى آثَارَهُمْ وَ أَعْمَالَهُمْ، وَ عَدَدَ أَنْفاسِهِمْ وَ خَائِنَةَ أَعْيُنِهِمْ، وَ مَا تُخْفِي صُدُورُهُمْ مِنَ الضَّمِيرِ(1)، وَ مُسْتَقَرَّهُمْ وَ مُسْتَوْدَعَهُمْ(2)مِنَ الاْءَرْحَامِ وَ الظُّهُورِ(3)إِلَى أَنْ تَتَنَاهَى بِهِمُ الْغَايَاتُ(4).
...
خورشيد و ماه به طور مستمر بر وفق اراده و به دستور خدا در حركت هستند، چرا كه حركت و سكون همه پديدهها به دستور خداى سبحان است.
اين دو با جابهجايى خود هر چيز نو(5)را كهنه و هر دورى را نزديك مىكنند؛ زيرا گذشت زمان موجب نزديكى هر دور، و خود برخاسته از حركات خورشيد و ماه مىباشد.
آفريدگار روزىِ بندگان را تقسيم نمود و آثار و اعمالشان را به حساب آورده و شمار نفسهاى آنان را مىداند و به اشارههاى دزدانه چشم درباره مال يا آبروى ديگران و مانند آن آگاه است [همه چيز را مىداند].
و همه رازهاى قلبى و نيّاتِ درونى و محل استقرار آنها يعنى رحم مادران و پشت پدران و تمام رخدادهاى پيش آمده از آن زمان تا پايان عمرشان را مىداند و از آنها آگاه است.
1) و ما تخفي صدورهم من الضمير: منظور قلب است، زيرا رازها و نيتها در سينه پنهانند و سينه جايگاه قلب است.
2) مستقر و مستودع: منظور از مستقر رحم مادر و منظور از مستودع پشت پدر است و چون محل توقف انسان در رحم بيشتر از پشت پدر است، از رحم به مستقر و از صلب به مستودع تعبير نموده است.
3) ظهور: جمع ظهر، به معناى صلب پدر كه محل منى قبل از خروج آن مىباشد.
4) تتناهى بهم الغايات: اين عبارت وارونه است و از فنون بلاغت مىباشد مثل عرضت الناقة على الحوض كه در اصل عرضت الحوض على الناقة بوده و اينجا هم در اصل ينتهون إلى الغاية بوده، چرا كه مقصد به وسيله آنها پايان نمىيابد، بلكه مردم با رسيدن به مقصد به پايان عمر خود مىرسند.
5) اين اسناد يا مجازى است يعنى گذرِ عمر مايه فرسايش هر چيزى است و خورشيد و ماه [كه نشانه سپرى شدن زمان است] باعث گذشت عمر هستند، و يا حقيقى است يعنى واقعاً خورشيد و ماه در تجزيه و پوسيدگى اشياء نقش دارند.
هُوَ الَّذِي اشْتَدَّتْ نِقْمَتُهُ عَلَى أَعْدَائِهِ فِي سَعَةِ رَحْمَتِهِ، وَ اتَّسَعَتْ رَحْمَتُهُ لاِءَوْلِيَائِهِ فِي شِدَّةِ نِقْمَتِهِ، قَاهِرُ مَنْ عَازَّهُ(1)، وَ مُدَمِّرُ مَنْ شَاقَّهُ(2)، وَ مُذِلُّ مَنْ نَاوَاهُ(3)، وَ غَالِبُ مَنْ عَادَاهُ. مَنْ تَوَكَّلَ عَلَيْهِ كَفَاهُ، وَ مَنْ سَأَلَهُ أَعْطَاهُ، وَ مَنْ أَقْرَضَهُ قَضَاهُ، وَ مَنْ شَكَرَهُ جَزَاهُ.
...
غضب او بر دشمنانش شديد و سهمگين است در عين حال كه گستره مهرورزى و رحمت او گسترده مىباشد. كسى كه با رويگردانى از اوامر و انجام دادنِ حرامها و نواهى خدا با او دشمنى ورزد با كيفر و غضب سخت الهى روبهرو مىشود، هرچند كه رحمت خدا وسيع است. و در عين حالى كه عذاب او شديد است، رحمت او به اوليا گسترده و فراگير است. نكته جالب توجه آن است كه اين دو صفت براى مخلوقات متضاد است، يعنى انسان وقتى به ديده رضامندى مىنگرد از دشمنانش مىگذرد و وقتى كه غضب مىكند دوستانش نيز از خشم او در امان نيستند، ولى خداى سبحان هر چيزى را با سنجه و ميزان خود مىسنجد و هر چيزى را در جاى مناسب آن قرار مىدهد.
هركس بخواهد با او در عزت [ و يا هر صفت ديگر] رقابت كند، آنان را مانند پادشاهان و مالاندوزان يا فراعنه و مدعيان خدايى در هم مىكوبد و هركه را كه بخواهد با او مقابله كند هلاك مىكند و هركه را كه با او از درِ دشمنى درآيد خوار مىسازد و بىترديد بر هركه با او دشمنى ورزد چيره مىشود، چنانكه در قرآن مىفرمايد: «كَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِى...»(4)«خدا مقرر كرده است كه حتماً من و فرستادگانم چيره خواهيم شد».
و كسى را كه بر او توكّل كند يارى مىكند و كار او را با فضلِ بىكرانِ خود به سامان مىرساند. البته توكّل بر خدا منافاتى با عمل ندارد، چرا كه عمل به دليل آنكه دستور الهى است خود نمادى از توكل است.
...
...
و كسى كه از او درخواست كند عطايش مىكند. البته اين يك قضيه طبيعى است نه كلى پس منافاتى ندارد كه به دليل برخى از مصالح بر بعضى از مصاديق تطبيق ننمايد، همانطور كه مثلاً مىگوييم: فلان دارو تقويت كننده قلب است، ولى ممكن است كه براى قلبِ برخى از افراد كارآمد نباشد.
و هر كس به خدا قرض بدهد، يعنى مال يا جان يا هر آنچه دارد در راه خدا هزينه كند، خداى سبحان نيز در دنيا يا آخرت به او باز مىگرداند، چنانكه خود در قرآن مىفرمايد: «مَّن ذَا الَّذِى يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا...»(1)«كيست كه به [بندگان] خدا وام نيكويى دهد؟».
و آن كس كه از خداى سبحان سپاسگزارى كند و شكر نعمتهايش را به جاى آورد، خداى سبحان نيز او را پاداش فراوانى مىدهد.
1) سوره بقره، آيه 245.
عِبَادَ اللَّهِ زِنُوا(1)أَنْفُسَكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُوزَنُوا، وَ حَاسِبُوهَا مِنْ قَبْلِ أَنْ تُحَاسَبُوا، وَ تَنَفَسُّوا(2)قَبْلَ ضِيقِ الْخِنَاقِ(3)، وَ انْقَادُوا(4)قَبْلَ عُنْفِ السِّيَاقِ(5)، وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ مَنْ لَمْ يُعَنْ عَلَى نَفْسِهِ حَتَّى يَكُونَ لَهُ مِنْهَا وَاعِظٌ وَ زَاجِرٌ لَمْ يَكُنْ لَهُ مِنْ غَيْرِهَا لاَ زَاجِرٌ وَ لاَ وَاعِظٌ .
...
اى بندگان خدا، قبل از آنكه در آخرت [ اعمال] شما را وزن كنند در دنيا [ اعمال] خود را وزن كنيد كه در صورت كموزن بودن [ عمل] راه جبرانى نداريد. يعنى همانطور كه يك جنس را در ترازو مىگذارند و سنگ مخصوصى را در كفه ديگر مىنهند تا وزن دقيق آن مشخص شود، شما نيز خود را بر سنجه شريعت عرضه كنيد تا دريابيد اعمال شما با شرع مطابقت دارد يا خير؟
و قبل از آنكه در قيامت بازخواست شويد، خودتان به حساب خود برسيد، و ببينيد كه آيا واجبات را ادا كردهايد يا خير و اگر ادا نكردهايد براى جبران و تدارك آن بشتابيد.
و پيش از مردن، به عمل صالح بپردازيد، زيرا در تعبير حضرت، تنفّس كنايه از عمل است و خناق ريسمانى است كه به گردن كسى مىاندازند تا او را خفه كنند و وقتى كه ريسمان محكم كشيده شود، شخصِ گرفتار ديگر نمىتواند نفس بكشد و انسان نيز وقتى كه بميرد ديگر نمىتواند عمل صالح انجام دهد. پس مهلت كنونى در دنيا به منزله آزاد بودن ريسمان و مرگ نيز به منزله كشيدن طناب و خفه كردن انسان است.
و پيش از در رسيدن مرگ از اوامر الهى اطاعت كنيد، همانگونه كه حيوان، رامِ سوارِ خود است و هر جا كه او بخواهد روان مىشود.
...
...
و بدانيد اگر كسى خود با استمداد از عقل خدادادهاش به يارى خويش برنخيزد و از درونِ خود پنددهنده و بازدارندهاى نخواهد، تا به مددِ آنها بر شهوات خود چيره شود و به وسيله واعظ درونى از گناهان بازماند، قطعا پنددهنده و بازدارندهاى خارجى نخواهد داشت، زيرا نصيحت خيرخواهان و نيكانديشان براى فرد منحرف كه آمادگى پندپذيرى نداشته باشد سود نمىبخشد، هرچند پند دهنده، انسان بسيار بزرگوارى باشد.
و كان سأله سائل أن يصف اللّه حتى كأنه يراه عياناً، فغضب عليهالسلام لذلك.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لاَ يَفِرُهُ(1)الْمَنْعُ وَ الْجُمُودُ(2)، وَ لاَ يُكْدِيهِ(3)الاْءِعْطَاءُ وَ الْجُودُ، إِذْ كُلُّ مُعْطٍ مُنْتَقِصٌ(4)سِوَاهُ، وَ كُلُّ مَانِعٍ مَذْمُومٌ مَا خَلاَهُ، وَ هُوَ الْمَنَّانُ بِفَوَائِدِ النِّعَمِ(5)، وَ عَوَائِدِ(6)الْمَزِيدِ وَ الْقِسَمِ.(7)
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام معروف به خطبه اشباح(8)و از خطبههاى بسيار با عظمت امام مىباشد.
شخصى از امام عليهالسلام خواست تا خداى متعال را برايش به گونهاى توصيف فرمايد كه گويى او را آشكارا مىبيند. امام عليهالسلام از اين درخواست او خشمگين شد و اين خطبه را ايراد نمود.
مسعدة بن صدقه از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه: اميرمؤمنان عليهالسلام اين خطبه را بر منبر كوفه ايراد نمود و دليلش آن بود كه مردى خدمت آن حضرت آمد و گفت: اى اميرمؤمنان، خدايمان را براى ما به گونهاى توصيف كن كه محبت و معرفت ما به او بيشتر شود.
امام عليهالسلام غضبناك شد و مردم را به مسجد دعوت نمود. مردم كه گرد آمدند و مسجد پر
1) لا يفر: از وفر يفر بر وزن وعد يعد گرفته شده است، يعنى نمىافزايد.
2) جمود: از جمد در مقابل سال (سيلان) گرفته شده، چون بخشش تصويرى از دهش و سيلان دارد كه در مقابل نبخشيدن است كه حالت بىحركت و جمود دارد.
3) لا يكديه: او را دچار تكديگرى و نادارى نمىكند.
4) منتقص: دچار نقص و كاستى.
5) اضافه فوائد به نعم، بيانيّه است، يعنى نعمتهاى سودمند.
6) عوائد: جمع عائدة، يعنى نعمتهاى پياپى، و چون نعمت مكرر به سوى انسان مىآيد آن را عائدة مىگويند.
7) قسم: جمع قسمة است، يعنى آنچه خداى سبحان بين انسانها تقسيم فرموده است.
8) أشباح: جمع شبح يعنى شخص. نامگذارى اين خطبه به اين اسم به دليل درخواست آن شخص از حضرت عليهالسلام بود.
...
...
از جمعيت شد، امام عليهالسلام بر منبر رفت، آن هم در حالىكه از شدت خشم رنگش دگرگون شده بود(1)، ستايش و ثناى خداى را به جاى آورد و بر پيامبر صلىاللهعليهوآله درود فرستاد و فرمود:
ستايش خدايى را سِزد كه اگر به كسى عطا نكند و دست رد به سينه خواستار زند، چيزى بر ثروتش افزوده نمىشود و اگر ببخشد فقير نمىگردد، زيرا خدا كارها را با لفظ يا اراده معناى «كن» انجام مىدهد و افزايش ثروت و يا فقر نسبت به چنين تواناى قدرتمندى قابل تصوّر نيست.
زيرا هر دهندهاى جز خدا، اگر چيزى به كسى ببخشد از ثروتش كاسته مىشود و هر كس ديگرى جز خدا اگر از سخاوت و بخشش خوددارى كند سزاوار نكوهش است(2)
ب) با اينكه جودْ چيزى از او نمىكاهد، چرا گاهى جود و بخشش ندارد، در حالىكه ديگران با اينكه از ثروتشان كاسته مىشود همواره مىبخشند؟ جواب آن است كه ديگران از ترسِ سرزنشْ مىبخشند، ولى خداوند به جهت نبخشيدن سرزنش نمىشود، پس خداى سبحان بر اساس مصلحت مىبخشد.
.و هموست كه از باب احسان، نعمت مىدهد و لطف خود را در ميان بندگان روزافزون تقسيم مىكند، نه اينكه كسى مستحق نعمت باشد [پس اگر بنا به مصلحت به كسى چيزى نداد جايى براى اعتراض نيست].
1) چه بسا غضب امام عليهالسلام از آنرو بود كه درخواست آن فرد از روى خيرهسرى و شيطنت بود، چنانكه غالب نادانها براى فهميدن مطلبْ چيزى نمىپرسند، بلكه براى نشان دادن معلومات خود و جلب توجه ديگران سؤال مىكنند و امام چون مىدانستند كه آن شخص پرسشگر چنين روحيهاى دارد عصبانى شدند، چرا كه عالم، حقيقت را از شيطنت تشخيص مىدهد، ولى ديگران نمىفهمند، لذا از جواب ندادن، بداخلاقى، ناتوانى و امثال آنها را برداشت مىكنند.
2) اين دو جمله در حقيقت پاسخ دو پرسش مقدرند: الف) چرا جود و بخشش الهى موجب فقر او نمىشود، اما باعث فقر ديگران مىشود؟ پاسخ آن است كه جود و بخشش خدا چيزى از خزانههاى او نمىكاهد، ولى از ديگران مىكاهد.
عِيَالُهُ(1)الْخَلْقُ، ضَمِنَ أَرْزَاقَهُمْ، وَ قَدَّرَ أَقْوَاتَهُمْ، وَ نَهَجَ(2)سَبِيلَ الرَّاغِبِينَ إِلَيْهِ، وَ الطَّالِبِينَ مَا لَدَيْهِ، وَ لَيْسَ بِمَا سُئِلَ بِأَجْوَدَ مِنْهُ بِمَا لَمْ يُسْأَلْ.
...
موجودات همگان عيالِ روزىخوار خدا و تحتِ تكفل و سرپرستى و اداره اويند، و روزى آنها را تضمين فرموده و در لوح محفوظ، مقدار روزى آنها را تعيين نموده و مىداند كه به هر كس بايد چه اندازه بدهد. لذا تا زمانى كه مقدر فرموده، روزىِ مقدرشان را مىدهد.
و راه مشتاقانى را كه آن حضرت را مىخواهند و جوياى ثواب و رضوان و كرامت و بهشت و نعمت الهىاند روشن نموده است.
آنچه به درخواست كنندگان مىدهد بيشتر از چيزى نيست كه به خموشان عطا مىكند، زيرا عطاى او بر اساس مصلحت است، نه درخواست، گرچه احياناً به درخواست كننده چيزى مىدهد كه به غير سائل نمىدهد. اين رويّه برخلاف روش افراد بشر است كه فقط به درخواست كنندگان چيزى مىدهند و اگر كسى چيزى نخواست به او چيزى نمىدهند [پس درخواست چندان تأثيرى در بخشش الهى ندارد، گرچه گاهى نيز بىتأثير هم نيست].
الاْءَوَّلُ الَّذِي لَمْ يَكُنْ لَهُ قَبْلٌ فَيَكُونَ شَيْءٌ قَبْلَهُ، وَ الاْآخِرُ الَّذِي لَيْسَ لهُ بَعْدٌ فَيَكُونَ شَيْءٌ بَعْدَهُ، وَ الرَّادِعُ أَنَاسِيَّ(1)الاْءَبْصَارِ عَنْ أَنْ تَنَالَهُ أَوْ تُدْرِكَهُ، مَا اخْتَلَفَ عَلَيْهِ دَهْرٌ فَيَخْتَلِفَ مِنْهُ الْحَالُ، وَ لاَ كَانَ فِي مَكَانٍ فَيَجُوزَ عَلَيْهِ الاْءِنْتِقَالُ.
...
خداى متعال اول و آغازى است كه قبل از او هيچ موجودى نبوده است، زيرا خداوند ازلى است، يعنى قبل از او حتى عدم هم وجود نداشته است.
و پايانى است كه بعد از او هيچ موجودى نخواهد ماند، زيرا خداى متعال ابدى است و نمىتوان براى او پايانى تصور كرد تا موجودى در آن ظرف زمانى وجود داشته باشد.
و [هموست كه] مردمك چشم انسانها را از ديدن و ادراك ذات خويش محروم كرده است. اين تعبيرْ مجازى و بدين معناست كه خداى سبحان هرگز ديدنى نمىباشد.
روزگار بر خداى سبحان مثل روز و ماه و سال نمىگذرد تا حالات او [چنانكه طبيعت انسان است] در زمانهاى مختلف فرق كند، و مثلاً حال او در يك سال با حالش در سال ديگر فرق كند، چون اختلاف احوال تابع اختلاف زمان و مكان و صفات است. پس وقتى، حضرتش محدود به زمان نباشد، به مكان و صفت زائد نيز محدود نخواهد بود.
و در مكان خاصى مستقر نبوده [و نيست ]تا انتقال و جابهجايى براى او ممكن باشد. پس خداى سبحان از زمان و مكان منزه است، زيرا اين دو حادث هستند [و خدا قديم، ]و حادث نمىتواند بر قديم احاطه داشته باشد.
1) أناسي: جمع إنسان، به معناى مردمك چشم.
وَ لَوْ وَهَبَ مَا تَنَفَّسَتْ عَنْهُ مَعَادِنُ الْجِبَالِ، وَ ضَحِكَتْ عَنْهُ أَصْدَافُ الْبِحَارِ مِنْ فِلِزِّ(1)اللُّجَيْنِ(2)وَ الْعِقْيَانِ(3)، وَ نُثَارَةِ الدُّرِّ(4)وَ حَصِيدِ الْمَرْجَانِ(5)، مَا أَثَّرَ ذَلِكَ فِي جُودِهِ، وَ لاَ أَنْفَدَ سَعَةَ مَا عِنْدَهُ، وَ لَكَانَ عِنْدَهُ مِنْ ذَخَائِرِ الاْءِنْعَامِ مَا لاَ تُنْفِدُهُ مَطَالِبُ الاْءَنَامِ، لاِءَنَّهُ الْجَوَادُ الَّذِي لاَ يَغِيضُهُ(6)سُوءَالُ السَّائِلِينَ، وَ لاَ يُبْخِلُهُ إِلْحَاحُ الْمُلِحِّينَ(7). فَانْظُرْ أَيُّهَا السَّائِلُ، فَمَا دَلَّكَ الْقُرْآنُ عَلَيْهِ مِنْ صِفَتِهِ فَائْتَمَّ بِهِ وَ اسْتَضِئْ بِنُورِ هِدَايَتِهِ، وَ مَا كَلَّفَكَ الشَّيْطَانُ عِلْمَهُ مِمَّا لَيْسَ فِي الْكِتَابِ عَلَيْكَ فَرْضُهُ وَ لاَ فِي سُنَّةِ النَّبِيِّ صلىاللهعليهوآله وَ أَئِمَّةِ الْهُدَى عليهمالسلام أَثَرُهُ، فَكِلْ عِلْمَهُ إِلَى اللَّهِ سُبْحَانَهُ، فَإِنَّ ذَلِكَ مُنْتَهَى حَقِّ اللَّهِ عَلَيْكَ.
...
و اگر تمام معادن درون كوهها و جواهرات را كه با تنفّس (= بازدم) زمين پيدا و در دسترس مىشوند(8)و اگر مرواريدهاى دريا را كه صدفهاى دهان گشوده آنها را بيرون مىدهند(9)، عطا كند، هرگز از داشتههاى حضرتش چيزى كاسته نمىشود. به تعبير ديگر، اگر تمام كانىهاى گرانبها، مانند: طلا و نقره و مرواريد و مرجان را ببخشد هيچ تأثيرى در جود و بخشش خداى منان نمىگذارد و بخشش اين همه اشياى گرانقيمت، بخلى در حضرتش پديد نمىآورد، به خلاف بخشندگانى كه اگر مالى را به كسى ببخشند دارايىشان كاهش
1) فلزّ: كانىهايى مانند طلا و نقره كه با آتشِ شديد ذوب مىشوند.
2) لجين: نقره.
3) عقيان: طلا.
4) نثارة الدر: مرواريدهايى كه در عروسىها و امثال آنها بر سر عروس و داماد مىافشانند.
5) مرجان: گياهى سنگسان دريايى كه غوّاصان آن را استخراج مىكنند.
6) لا يغيضه: از آن نمىكاهد. از غاض الماء گرفته شده، يعنى آب كاستى گرفت.
7) إلحاح الملحين: اصرار و پافشارى اصرار كنندگان.
8) چون به گفته دانشمندان، جواهر و معادن از حرارت برخاسته از دل زمين و بالا آمدن آنها به خارج از زمين قابل بهرهبردارى و استخراج مىشوند كه امام عليهالسلام اين فرايند را تشبيه به تنفّس فرموده است.
9) گويى صدفها مانند انسان مىخندند و دهان مىگشايند تا گوهر و مرواريد را نمايان كنند. لذا امام عليهالسلام دهان گشودن صدف را به خنديدن تشبيه فرموده است.
...
...
مىيابد. به هر حال، خدا چنين نيست و احتياجى به آنها ندارد و آفرينش آنها به دست خود اوست و از خزاين بىمنتهايش هرگز كاسته نمىشود.
و گنجها و ذخائر الهى در جهان و ساير عوالم، مانند سيارهها و كهكشانها آنقدر هستند كه هرچه مردم بخواهند و خدا ببخشد، هرگز به پايان نمىرسند، چون ملك خدا بىكران و نامتناهى است و اصرار مردم بر درخواست عطا و بخشش، حضرتش را به بخل وا نمىدارد، به خلاف انسانها كه اگر درخواست نيازمندان زياد گردد، از ترس فقر و تنگدستى بخل مىورزند و از ادامه بخشش خوددارى مىكنند.
پس اى پرسشگر كه مىخواهى خدايت را برايت توصيف كنم [ چنانكه در آغاز خطبه ماجراى پرسش او بيان شد [بنگر كه قرآن چگونه صفات خدا از قبيل عالم و قادر و سميع و بصير و خالق و رازق و جز آن را برشمرده است. پس به قرآن اقتدا كن و همانگونه خدا را توصيف كن و از نور هدايت قرآن بهرهمند شو و هر صفتى را كه براى حضرتش درست دانسته است، تو نيز چنان كن.
ولى آنچه شيطان به تو تلقين نموده كه خدا را به آن صفت توصيف كنى، و البته در قرآن و روايات پيامبر صلىاللهعليهوآله و ائمه عليهمالسلام (1)نيامده و ثابت نشده و دستورى نرسيده است، صحيح بودن يا صحيح نبودن آن را به خداى سبحان واگذار كن(2)، چرا كه درنگ كردن و واگذاردن اين امر به خدا و سخن نگفتن درباره صفاتى كه در كتاب و سنّت از آنها ذكرى نشده، نهايتِ حقى است كه خدا بر گردن تو دارد؛ يعنى در اينباره جز سكوت وظيفهاى ندارى.
1) منظور از ائمه هدى در كلام اميرمؤمنان عليهالسلام ائمه دوازدهگانه عليهمالسلام هستند و اگرچه در زمان حضرتش به دنيا نيامده بودند، ولى چون پيامبر صلىاللهعليهوآله از آمدن آنها خبر داده و پيروى از آنها را واجب دانسته بود، در كلام امام عليهالسلام نيز ذكر شدهاند.
2) و لذا فقها گفتهاند: صفات الهى توقيفىاند، يعنى صفتى را نمىتوان بر خداوند اطلاق كرد، مگر آنكه وارد شده باشد، هرچند فعل آن ماده در قرآن و سنّت باشد. مثلاً نمىتوان عنوان زارع را بر خدا اطلاق كرد گرچه در قرآن آمده كه: «ءَأَنتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّ رِعُونَ»؛ «آيا شما آن را [بىيارى ما] زراعت مىكنيد، يا ماييم كه زراعت مىكنيم؟» (واقعه، آيه 64).
وَاعْلَمْ أَنَّ الرَّاسِخِينَ(1)فِي الْعِلْمِ هُمُ الَّذِينَ أَغْنَاهُمْ عَنِ اقْتِحَامِ(2)السُّدَدِ(3)الْمَضْرُوبَةِ دُونَ الْغُيُوبِ(4)، الاْءِقْرَارُ(5)بِجُمْلَةِ مَا جَهِلُوا تَفْسِيرَهُ مِنَ الْغَيْبِ الْمَحْجُوبِ. فَمَدَحَ اللَّهُ تَعَالَى اعْتِرَافَهُمْ بِالْعَجْزِ عَنْ تَنَاوُلِ مَا لَمْ يُحِيطُوا بِهِ عِلْماً، وَ سَمَّى تَرْكَهُمُ التَّعَمُّقَ فِيمَا لَمْ يُكَلِّفْهُمُ الْبَحْثَ عَنْ كُنْهِهِ رُسُوخاً. فَاقْتَصِرْ عَلَى ذَلِكَ وَلاَ تُقَدِّرْ عَظَمَةَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ عَلَى قَدْرِ عَقْلِكَ، فَتَكُونَ مِنَ الْهَالِكِينَ.
...
و بدان كه «راسخان در علم» كسانى هستند كه به جهل خود درباره امور غيبى اقرار مىكنند و اين اقرار و اعتراف، آنها را از ورود به درهاى بسته و ممنوعه و پردههاى غيبى بىنياز كرده است. يعنى آنها به تمام امور غيبى كه براىشان مجهول است اقرار دارند و جستجوى آنچه به آن راهى ندارند، نمىنمايند، مبادا به گمراهى و بيراهه كشيده شوند.
از اينرو، خداى متعال، آنان و اعتراف و اقرارشان به جهل و ناتوانى علمى را ستوده و فرموده است: «وَ الرّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا...»(6)«و ريشهداران در علم... [؛آنانكه] مىگويند: ما بدان ايمان آوردهايم، همه [چه محكم و چه متشابه [از جانب پروردگار ماست». و ترك كنجكاوى و تعمق آنان را در آنچه وظيفه آنها نيست را رسوخ (علم ثابت و پابرجا) ناميده است، چون انسانِ راسخِ در علم، آنچه از نظر علمى مقدور و نامقدور است مىشناسد. لذا آنچه ممكن و مقدور است بررسى و آنچه مقدور نيست رها مىكند، به خلاف كسى كه در علم ريشه ندارد كه مىپندارد هر علمى قابل دسترسى است؛
1) الراسخين: از رسخ يعنى ثبات و رسوخ گرفته شده و راسخ كسى كه علم زيادى دارد، به گونهاى كه علم در او پابرجا شده و نتايج علمى را به خوبى مىداند، به خلاف آنكه نيروى علمى و تمرين فراوان ندارد و لذا نمىتواند به طور قطعى به نتايج علمى برسد؛ و هميشه در حالت ترديد است.
2) اقتحام: ورود و دخول.
3) سدد: جمع سدّة، به معناى درب منزل و فاصله است كه در اينجا استعاره است.
4) غيوب: امور غايب از حواس و ادراك.
5) الإقرار: فاعل أغناهم است، يعنى اقرار به جهل، آنها را بىنياز ساخته است.
6) سوره آل عمران، آيه 7.
...
...
بنابراين چنين كسى در هر علمى، خواه مقدور و خواه نامقدور، كنجكاوى مىكند.
پس به همين اندازه (= ايمان اجمالى) بسنده كن و كنجكاوى نكن و براى عظمت الهى بر اساس عقل محدود خويش حدّى تعيين نكن، زيرا خداوند نامحدود است و محدود نمىتواند بر نامحدود احاطه بيابد، و گرنه از حيث منطقى «خُلف» لازم مىآيد(1). و [بدان كه] اگر چنين كردى هلاك خواهى شد، چون با اين كارِ خود به چيزى كه خلاف حقيقت است، اذعان نمودى، و اين كفر است [و نتيجه كفر روشن است كه هلاكت و بدفرجامى خواهد بود].
1) بدين معنى كه خداوند نامحدود است و از آن طرف چون محدود بر آن احاطه پيدا مىكند، بايد محدود باشد، لذا برخلاف اصل نامحدود بودن است.
هُوَ الْقَادِرُ الَّذِي إِذَا(1)ارْتَمَتِ(2)الاْءَوْهَامُ لِتُدْرِكَ مُنْقَطَعَ(3)قُدْرَتِهِ، وَ حَاوَلَ الْفِكْرُ الْمُبَرَّأُ مِنْ خَطَرَاتِ الْوَسَاوِسِ أَنْ يَقَعَ عَلَيْهِ(4)فِي عَمِيقَاتِ غُيُوبِ مَلَكُوتِهِ(5)، وَ تَوَلَّهَتِ(6)الْقُلُوبُ إِلَيْهِ لِتَجْرِيَ(7)فِي كَيْفِيَّةِ صِفَاتِهِ، وَ غَمَضَتْ(8)مَدَاخِلُ الْعُقُولِ فِي حَيْثُ لاَ تَبْلُغُهُ الصِّفَاتُ(9)لِتَنَاوُلِ عِلْمِ ذَاتِهِ، رَدَعَهَا وَ هِيَ تَجُوبُ(10)مَهَاوِيَ(11)سُدَفِ(12)الْغُيُوبِ، مُتَخَلِّصَةً إِلَيْهِ سُبْحَانَهُ فَرَجَعَتْ إِذْ جُبِهَتْ(13)مُعْتَرِفَةً بِأَنَّهُ لاَ يُنَالُ بِجَوْرِ(14)الاْءِعْتِسَافِ(15)كُنْهُ مَعْرِفَتِهِ(16)، وَ لاَ تَخْطُرُ بِبَالِ أُولِي الرَّوِيَّاتِ(17)خَاطِرَةٌ(18)مِنْ تَقْدِيرِ جَلاَلِ عِزَّتِه. الَّذِي ابْتَدَعَ الْخَلْقَ عَلَى غَيْرِ مِثَالٍ امْتَثَلَهُ، وَ لاَ مِقْدَارٍ احْتَذَى عَلَيْهِ مِنْ خَالِقٍ(19)مَعْهُودٍ كَانَ قَبْلَهُ.
...
امام عليهالسلام دوباره مطالب قبلى را با روشى جديد مطرح مىفرمايد: خداوند آن قدرتمندى است كه اگر پندارها بخواهند منتهاى قدرت او را تعيين كنند، چنانكه انسان قدرتِ مثلاً زيد را در برداشتنِ وزنه سنگين صد كيلو و يا در فهم كتابى مثل معالم، مىداند، و اگر فكر سالم و پيراسته از خطرات وسوسه(20)بخواهد او را كه در ملكوت و منتهاى غيب است
1) إذا: جواب إذا در چند سطر بعد، ردعها است.
2) إرتمت: از رمي گرفته شده و به معناى رفتن است.
3) منقطع: پايان و انتها. منقطع الشىء، پايان يك چيز.
4) يقع عليه: آن را درك مىكند؛ در مىيابد.
5) ملكوت: مبالغه در ملك است، يعنى خداى سبحان پادشاه بسيار بزرگى است كه ادراكها به كنه او نرسند.
6) تولّهت: از وله گرفته شده و به معناى اشتياق است.
7) تجري: بفهمد.
8) غمضت: پيچيده شد.
9) في حيث لاتبلغه الصفات: يعنى به گونهاى دقيق است كه نمىتوان دقت آن را توصيف نمود.
10) تجوب: حركت مىكند.
11) مهاوي: جمع مهوى، يعنى پرتگاه.
12) سدف: جمع سدفة، يعنى بخشى از شب تاريك.
13) جبهت: به پيشانى او خورد تا برگردد.
14) جور: ظلم و ستم.
15) اعتساف: بيراهه رفتن، انحراف، عدول، خودسرى.
16) كنه معرفته: نايب فاعل لاينال است.
17) أولي الرويّات: صاحبان فكر و انديشه، روية: فكر.
18) خاطرة: صفتى كه به ذهن خطور مىكند.
19) من خالق: متعلق به مثال است، يعنى لم يكن مثال من خالق آخر؛ از آفريدگارى ديگر نقشه و الگويى نبوده است.
20) اگر فكر سالم از وسواس در ادراك ذات الهى ناتوان باشد، قطعاً فكر آلوده به بيمارىِ وسواس ناتوانتر است.
...
...
ادراك كند و ذات او را بشناسد، و اگر قلبهاى مشتاق و شيداى فهم و دركِ كُنه حضرتش بخواهند كيفيّت صفات الهى را دريابند (اينكه آيا صفات او مانند صفات مخلوقات است يا خير)، و اگر عقلها بخواهند با نهايت دقت و موشكافىِ غير قابل وصف وارد راههاى شناخت ذات حضرتش گردند، خداىِ قادر، تمام اين افكار و پندارها و قلوب و عقول را باز خواهد داشت. اين عبارت كنايه از آن است كه اين ابزار ادراك، در رسيدن به اين مقصد ناتوانند و او فراتر از حدِّ توصيف است.
اين عقول و پندارها و افكار و قلوب كه براى كشف حقيقت و شناخت ذات خدا تلاش مىكنند، [چنان است كه] در شب تاريك بر لب پرتگاهها و در تاريكىهاى غيب حركت مىكنند و هرگز به مقصد نخواهند رسيد و هرگاه بخواهند از اين حيرت و سرگردانى رها شوند و به مقصود برسند دست رد بر سينهشان خواهد خورد و بازگردانده خواهند شد.
[در حالى باز مىگردند كه] اعتراف مىكنند به اينكه با كجراهه و بيراهه نمىتوانند به حقيقتِ شناختِ الهى بار يابند. پس گويى فكر و عقل و قلب از بيراهه، و بيرون از جاده حقيقت حركت مىكنند و [با پيمودن بيراهه] مىخواهند كُنه ذات خدا را كشف كنند.
و به ذهن هيچ خردمندى، اندكى از جلال عزّت بىنهايت الهى خطور نمىكند.
همان [خدايى] كه هستى را بدون الگو و بدون پيروى از ديگرى پديد آورد؛ چون اصلاً الگويى نبود تا بخواهد از آن مثلاً پيروى كند و مقياس و حجمى وجود نداشت تا خدا آن را از خالق قبلى گرفته و اندازه خلقت خود را با آن مقايسه كرده باشد، بلكه خدا به تنهايى اين جهان را - هم در اصل و هم در اندازه - بىسابقه و بدون نياز به الگو آفريده است.
وَ أَرَانَا مِنْ مَلَكُوتِ قُدْرَتِهِ، وَ عَجَائِبِ مَا نَطَقَتْ بِهِ آثَارُ حِكْمَتِهِ، وَ اعْتِرَافِ(1)الْحَاجَةِ مِنَ الْخَلْقِ إِلَى(2)أَنْ يُقِيمَهَا بِمِسَاكِ(3)قُوَّتِهِ، مَا دَلَّنَا(4)بِاضْطِرَارِ قِيَامِ الْحُجَّةِ لَهُ(5)عَلَى مَعْرِفَتِهِ(6)، وَ ظَهَرَتْ فِي الْبَدَائِعِ الَّتِي أَحْدَثَهَا آثَارُ صَنْعَتِهِ(7)، وَ أَعْلاَمُ حِكْمَتِهِ(8)، فَصَارَ كُلُّ مَا خَلَقَ حُجَّةً لَهُ وَ دَلِيلاً عَلَيْهِ، وَ إِنْ كَانَ خَلْقاً صَامِتاً فَحُجَّتُهُ(9)بِالتَّدْبِيرِ نَاطِقَةٌ، وَ دَلاَلَتُهُ عَلَى الْمُبْدِعِ قَائِمَةٌ.
...
در اين جهان هستى چند چيز بر وجود خدا و بر شناخت او دلالت قطعى دارند، از آن جمله اينكه حضرتش با آثار قدرت خود در هستى، كه بر ملك عظيم او دلالت دارد، و شگفتىهايى كه آثار حكمت الهى است، يعنى در جهان مجموعه موجوداتى وجود دارند كه گوياى عجايب خلقت هستند، و نيز اعتراف آفريدهها به نيازمندىشان به كسى كه امور آنها را با قدرت خود سامان دهد و با تدبير خود آنها را اداره و حفظ كند، ضرورت اقامه حجت و برهان بر شناختِ خويش را به ما نشان داد. پس اين سه امر، يعنى ملكوت هستى و شگفتىهاى جهان و اعتراف خلق، دلالت بر وجود خداى سبحان دارند و انسان ناچار است خدا را بشناسد و هيچگونه عذرى در عدم شناخت وجود ندارد.
و در پديدههاى بديع و شگفتى كه خداى سبحان آنها را از عدم به وجود آورده است،
1) اعتراف: عطف بر ملكوت است، يعنى اعتراف مخلوقات را همچون ملكوت قدرت خويش به ما نشان داده است.
2) من الخلق و إلى: اين دو متعلق به الحاجة هستند، يعنى نياز خلق به كسى كه امور آنها را تدبير بنمايد.
3) مساك: آنچه كه چيزى را نگهدارى مىكند (حافظ و نگهدارنده).
4) ما دلنا: مفعول أرانا است، يعنى خداوند به واسطه ملك وسيع و آثار فراوان و نياز خلق، دليلى را به ما نشان داده كه بر ذات مقدّس او دلالت دارد.
5) باضطرار قيام الحجة له: متعلق دلّنا است، يعنى بر قطعيت قيام حجّت به نفع او دلالت مىكنند.
6) على معرفته: متعلق به دلّنا است، يعنى ما را به معرفت و شناخت خداى سبحان دلالت مىكند.
7) آثار صنعته: فاعل ظهرت في البدائع است، يعنى در پديدههاى بديع، آثار صنعت و تدبيرِ الهى نمايان است.
8) أعلام حكمته: عطف بر آثار صنعته است، يعنى آثار صنعت و نشانههاى حكمت الهى در پديدههاى بديع آشكارند.
9) حجّته: حجة به مفعول (خلْق) اضافه شده است، يعنى حجّت آن مخلوق.
...
...
نشانههاى صنعت و نشانههاى حكمت حضرتش آشكار است.
پس هر كدام از آفريدهها، برهان پروردگار(1)و دليل آشكارى بر وجود صانع خويش، يعنى خداى سبحان، هستند. به اين معنا كه اگر خدايى نبود اينها از كجا به وجود مىآمدند؟
و اگر اين پديدهها مانند جمادات و حيوانات و نباتات خموشند با زبان بىزبانى از آفرينندهاى توانا و حكيم با آدميان سخن مىگويند و شهادت مىدهند كه مدبّرى حكيم با قدرت خود آنها را آفريده است و معناى سخنگويىِ آنها همان دلالت وجودى آنهاست، و چون اثر، بر مؤثر دلالت مىكند حتى اگر خاموش باشد، دلالت اين پديدهها بر خداى مبدع روشن و آشكار است.
[برگ درختان سبز در نظر هوشيار *** هر ورقش دفترى است معرفت كردگار]
1) يعنى خدا با بندگانش به وسيله آنها احتجاج و استدلال مىكند كه چرا با ديدن آن آثار به وجود او اعتراف نكردهايد.
فَأَشْهَدُ أَنَّ مَنْ شَبَّهَكَ بِتَبَايُنِ أَعْضَاءِ خَلْقِكَ، وَ تَلاَحُمِ(1)حِقَاقِ(2)مَفَاصِلِهِمُ(3)الْمُحْتَجِبَةِ لِتَدْبِيرِ حِكْمَتِكَ، لَمْ يَعْقِدْ غَيْبَ ضَمِيرِهِ(4)عَلَى مَعْرِفَتِكَ، وَ لَمْ يُبَاشِرْ قَلْبَهُ الْيَقِينُ(5)بِأَنَّهُ لاَ نِدَّ(6)لَكَ، وَ كَأَنَّهُ لَمْ يَسْمَعْ تَبَرُّوءَ التَّابِعِينَ مِنَ الْمَتْبُوعِينَ إِذْ يَقُولُونَ: «تَاللّهِ إِنْ(7)كُنّا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ(8)إِذْ نُسَوِّيكُمْ(9)بِرَبِّ الْعالَمِينَ»(10). كَذَبَ الْعَادِلُونَ(11)بِكَ، إِذْ شَبَّهُوكَ بِأَصْنَامِهِمْ، وَ نَحَلُوكَ(12)حِلْيَةَ الْمَخْلُوقِينَ بِأَوْهَامِهِمْ، وَ جَزَّءُوكَ تَجْزِئَةَ الْمُجَسَّمَاتِ بِخَوَاطِرِهِمْ، وَ قَدَّرُوكَ عَلَى الْخِلْقَةِ الْمُخْتَلِفَةِ الْقُوَى بِقَرَائِحِ(13)عُقُولِهِمْ.
...
[بار خدايا،] من گواهى مىدهم كه اگر كسى تو را به مخلوقاتى تشبيه كند كه داراى اندام (از قبيل گوش و چشم و زبان و امثال اينها) و مفاصلى هستند كه با تدبير حكيمانه با گوشت و پوست پوشانيده شدهاند [تا آسيبى نبينند، چنين كسى] در نهانخانه دل و سويداى قلب به معرفت تو دست نيافته است، چون تو را به چيزى تشبيه كرده است كه تو مانند آن نيستى و يقين قلبى پيدا نكرده كه تو شريك و انبازى ندارى، چون وقتى خداى متعال شبيه به انسان يا حيوان باشد، به دليل اشتراك دو همانند در حكم، آن دو با خداوند شريك خواهند بود.
گويى اينان نشنيدهاند و نخواندهاند كه قرآن كريم، اظهار بيزارى تابعان را از متبوعان، و پيروان را از راهبران گمراهى در قيامت نقل مىكند، آنجا كه مىفرمايد: «سوگند به خدا كه
1) تلاحم: اتصال و پيوستگى.
2) حقاق: جمع حُق، يعنى سر استخوان مفصل.
3) مفاصل: جمع مفصل، محل اتصال دو استخوان.
4) لم يعقد غيب ضميره: خبر أنّ در أن من شبّهك... است.
5) لم يباشر قلبه اليقين: يقين فاعل يباشر است، يعنى قلب او به يقين نرسيده است.
6) ندّ: هم به معناى مثل و هم به معناى شريك است.
7) تاللّه إن: ت براى قسم و إن مخفّفه از مثقّله است.
8) مبين: ظاهر و آشكار.
9) نسوّي: يكسان خواندن.
10) سوره شعراء، آيههاى 97 و 98.
11) عادلون: كسانى كه قائل به همسنگ و همسان بودن خدا با آفريدگان هستند.
12) نحلوا: دادند.
13) قرائح: جمع قريحة، يعنى آنچه عقل پيشنهاد مىكند (اصطلاحا: ذوق عقلى).
...
...
ما در گمراهى آشكار بوديم، آنگاه كه شما را با پروردگار جهانيان برابر مىكرديم».
كسانى كه مخلوقات را با تو همسنگ و همسان مىدانند، سخن به ناروا گفتهاند، زيرا تو را با بتهايشان تشبيه كردهاند و مىگويند همانطور كه خداى سبحان خداست، بتها نيز خدا هستند، و بر اساس گمان و خيال باطلِ خود، صفات مخلوقات را از قبيل جسمانيت به تو دادند و با افكار نادرست خود تو را مانند اجسام، داراى اجزا مىدانند، چون از ويژگىهاى اجسام آن است كه داراى بخش و جزء باشند؛ و قول به اينكه خداى سبحان شريك دارد به آن معناست كه او از جزء جزء برخوردار است. وانگهى شركا از يك جهت همسو و همانند هستند و از جهت ديگر باهم تفاوت و افتراق دارند.
و آنان تو را با ذوقهاى عقلى خود با مخلوقاتِ داراى قوا و احساسهاى مختلف مقايسه مىكنند. عقل آنها پيشنهاد قياسِ با خلق مىدهد، در حالى كه خداى سبحان داراى قواى مختلف نيست تا اين قياس صورت گيرد، بلكه يك ذات كاملاً يگانه و واحدى است كه نه اجزاى مختلف دارد و نه احساسها و نيروهاى گوناگون در او نقش آفرينى مىكنند.
وَ أَشْهَدُ أَنَّ مَنْ سَاوَاكَ بِشَيْءٍ مِنْ خَلْقِكَ فَقَدْ عَدَلَ بِكَ، وَ الْعَادِلُ بِكَ كَافِرٌ بِمَا تَنَزَّلَتْ بِهِ مُحْكَمَاتُ آيَاتِكَ وَ نَطَقَتْ عَنْهُ شَوَاهِدُ حُجَجِ بَيِّنَاتِكَ، وَإِنَّكَ أَنْتَ اللَّهُ الَّذِي لَمْ تَتَنَاهَ فِي الْعُقُولِ فَتَكُونَ فِي مَهَبِّ(1)فِكْرِهَا مُكَيَّفاً(2)، وَ لاَ فِي رَوِيَّاتِ(3)خَوَاطِرِهَا فَتَكُونَ مَحْدُوداً مُصَرَّفاً.
...
و گواهى مىدهم كه هركس تو را با چيزى از آفريدههايت مساوى بداند، در واقع تو را معادل آن قرار داده است، و بديهى است كه چنين كسى بر اساس آيات محكم قرآن كافر است؛ زيرا آيات محكم (غير متشابه) قرآن دلالت مىكنند كه خدا شبيه و مانندى ندارد مثل آيه «ليسَ كَمِثلِهِ شَىءٌ...»(4)«چيزى مانند او نيست» و يا آيه «وَ لم يَكُن لهُ كُفُواً اَحَدٌ»(5)«و او را هيچ همتايى نباشد». پس هركه چنين عقيدهاى ندارد با قرآن مخالفت كرده و كافر است. همچنين دلايل روشن با صراحت تمام و نداى بلند گواهى مىدهند كه تو با موجودات ديگر شبيه و برابر نيستى و صفات تو با صفات هيچ يك از آفريدگانت شباهت ندارد.
و [گواهى مىدهم كه] تو خدايى هستى كه در عقول بشرى محدود نمىشوى و عقول نمىتوانند تو را درك كنند و در نتيجه در محل جولان فكر و انديشه به رنگ و كيفيت [كه[ فكر [آن را پرورانده] در نمىآيى، چون دريافته عقل همواره به رنگ همان عقل در مىآيد و عقل رنگ خود را به آن چيز مىبخشد. نيز در وهم و انديشه و آنچه بر قلب خطور مىكند نمىگنجى تا محدود گشته و تحت تصرّف آنها درآيى و بتوانند به حريم تو راه يابند [تو از حد تصوّر برتر هستى].
...
...
از آن جهت كه خداى سبحان از صفات مخلوقات منزّه و مبرّا است و غالب مردم با تصوير ذهنى خود از خدا صورتى شبيه به آفريدگان مىسازند و گمان مىكنند كه خداى متعال نيز مانند آنهاست، امام عليهالسلام در اين خطبه و ساير خطبههاى خويش با تأكيدهاى فراوان مسأله پرهيز از تشبيه حضرتش به خلق را مطرح و در قالبهاى گفتارى گوناگونى مطلب را به درستى بيان فرموده است. ديگر اينكه تنها راهى كه خدا را از آنچه شايسته آن نيست منزّه مىداند راه اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام است؛ همانهايى كه خداوند را در حدّ و توان بشرى شناختهاند، ولى شناختِ ذات پروردگار براى همگان، محال و ناممكن است، زيرا خداى سبحان نامحدود و نامتناهى، و عقل بشر متناهى و محدود است، و متناهى نمىتواند بر نامتناهى احاطه يافته، آن را بشناسد و گرنه خُلف(1)لازم مىآيد. و دليل اينكه خداوند نامحدود و عقل محدود است مطلبى است روشن و نيازى به توضيح ندارد.
1) اگر چيزى را فرض كرديم، ولى پس از نتيجهگيرى، آن چيز غير از فرض اول شد، از حيث منطقى خُلف، يعنى خلاف فرض ناميده مىشود. مثلاً خدا را نامحدود فرض مىكنيم و اگر گفتيم مىتوانيم خدا را تصوّر كنيم، لازمهاش محدوديت خداست كه خلاف فرض مىباشد.
و منها: قَدَّرَ مَا خَلَقَ فَأَحْكَمَ تَقْدِيرَهُ، وَ دَبَّرَهُ(1)فَأَلْطَفَ تَدْبِيرَهُ(2)، وَ وَجَّهَهُ لِوِجْهَتِهِ فَلَمْ يَتَعَدَّ حُدُودَ مَنْزِلَتِهِ، وَلَمْ يَقْصُرْ دُونَ الاْءِنْتِهَاءِ إِلَى غَايَتِهِ، وَ لَمْ يَسْتَصْعِبْ(3)إِذْ أُمِرَ بِالْمُضِيِّ عَلَى إِرَادَتِهِ وَ كَيْفَ وَ إِنَّمَا صَدَرَتِ الاْءُمُورُ عَنْ مَشِيئَتِهِ؟ الْمُنْشِئُ أَصْنَافَ الاْءَشْيَاءِ بِلاَ رَوِيَّةِ فِكْرٍ(4)آلَ إِلَيْهَا، وَ لاَ قَرِيحَةِ(5)غَرِيزَةٍ(6)أَضْمَرَ عَلَيْهَا، وَ لاَ تَجْرِبَةٍ أَفَادَهَا(7)مِنْ حَوَادِثِ الدُّهُورِ، وَ لاَ شَرِيكٍ أَعَانَهُ عَلَى ابْتِدَاعِ عَجَائِبِ الاْءُمُورِ. فَتَمَّ(8)خَلْقُهُ، وَ أَذْعَنَ(9)لِطَاعَتِهِ، وَ أَجَابَ إِلَى دَعْوَتِهِ، وَ لَمْ يَعْتَرِضْ دُونَهُ رَيْثُ الْمُبْطِىءِ(10)، وَ لاَ أَنَاةُ الْمُتَلَكِّئِ(11).
...
و از اين خطبه است:
خداى سبحان انواع مخلوقات و پديدهها را به مقدار معين و بر اساس حكمت خاصى آفريده، و آفرينش آنها بىنظم و بىسامان نيست. او براى هر چيزى، جايگاه شايسته آن را آفريده است و تدبير و مديريت آن را به عهده گرفته و در آن دقت كامل به كار برده است، تا جاى هيچگونه نياز تأمين نشدهاى باقى نمانده باشد.
و آن را در مسير شايسته خويش به حركت درآورده تا آن چيز، از حدّ و جايگاه خود نگذرد و در همان جايگاهى كه خداوند براى آن مشخص فرموده بماند و در عين حال از رسيدن به هدف نيز كوتاهى نكند، چرا كه هر موجودى ناچار است كه به هدفِ از قبل
1) دبّره: از تدبير گرفته شده، به معناى برنامهريزى براى آينده يك چيز تا آنكه به شكل مطلوب در آيد.
2) ألطف تدبيره: لطف در تدبير، يعنى دقتى كه جاى هيچگونه نياز برآورده نشدهاى باقى نماند.
3) لم يستصعب: دشوار نديد.
4) روية فكر: اضافه بيانيّه است، يعنى انديشه و فكر.
5) قريحة: آنچه در عمق ذهن انسان جرقه زده، و سپس در خارج به صورت پيشنهاد بروز كند.
6) غريزة: صفتى نهادينه شده در وجود انسان.
7) أفاد: به معناى استفاد؛ بهره گرفت.
8) فتمّ: فاء در فتمّ تفريع بر المنشىء است.
9) أذعن: فاعل آن خلق است كه از خلقه، آفريده او، در عبادت «فتم خلقه» به دست مىآيد.
10) ريث المبطىء: ريث، يعنى مدتى كه در فرمانبردارى كُندى صورت مىگيرد. مبطىء، يعنى كسى كه كُندى مىنمايد.
11) أناة المتلكىء: أناة يعنى صبر و آرامش و متلكىء از تلكؤ يعنى تعلّل گرفته شده، لذا به معناى صبرِ فرد تعللگر است.
...
...
تعيين شدهاش از سوى خداوند برسد. مثلاً بلندى نخل خرما معيّن است و اين درخت از رسيدن به آن ارتفاع معيّن هرگز كوتاهى نمىكند [و از آن نيز فراتر نمىرود].
و چون مأمور است طبق اراده الهى حركت كند و خداى متعال نيز راه رسيدن به هدف را آسان ساخته است، احساس سختى نمىكند. ناگفته نگذريم كه همه موارد پيشگفته درباره امور تكوينى از قبيل: حركت خون در بدن، ضربان قلب و نبض رگها، دستگاه گوارش، گياهان و پديدههاى ديگر اين جهان است، كه بر اساس اراده الهى و به طور طبيعى راه خود را طى مىكنند [و گرنه در امور تشريعى خداوند انسان را آزاد گذارده تا با اختيار خود راه درست يا نادرست را برگزيند و آن را بپيمايد].
چگونه مىتواند موجودى از فرمان الهى سرپيچى كند، در حالى كه امور مربوط به آن بر اساس مشيّت و اراده خدا مقرر شده، و سر به فرمان خدا نهاده است و اگر خداى متعال نمىخواست هرگز آن چيز به عرصه وجود و هستى نمىآمد.
خداوند آفريدگان گوناگون را بدون رجوع به هيچگونه فكر و تأمّلى پديد آورد، بهخلاف انسانها كه هر كارى را پس از تفكر و زمينهسازى انجام مىدهند و قبل از انجام دادن آن به آنچه در ذهن پروراندهاند مراجعه مىكنند.
و ذهنيّت و برنامهريزى ذهنى و درونى نداشت، بهخلاف آدمى كه نخست جرقهاى در ذهنش مىزند آنگاه روى جزئياتِ آن كار مىكند و بعد از نتيجهگيرى روشن، اقدام مىكند.
و در آفرينش اشيا تجربهاى كه از حوادث روزگار گرفته باشد نداشت در حالىكه آدمى با تجربهاندوزى از حوادث پيشين، در افكار و اعمالش تجديدنظر و آنها را تصحيح مىكند.
...
...
و هيچ شريكى كه او را بر آفرينش ابداعى اين عجايبِ خلقت كمك كرده باشد نداشت زيرا خداوند شريكى ندارد تا او را در آفرينش يارى كند، بلكه او يكتاى يگانهاى است كه خود تمامى موجودات را آفريده است.
آفرينش جهان به دست تواناى آن يگانه بىهمتا كامل شد و تمام موجودات سر به فرمان او سپرده و به طاعت او اذعان و دعوت او را اجابت نمودند.
و پديدهها در اجابت فرمان حضرتش كندى نورزيده و هرچه حضرتش خواسته به مجرّد اراده، بىدرنگ تحقق يافته است.
فَأَقَامَ مِنَ الاْءَشْيَاءِ أَوَدَهَا(1)، وَ نَهَجَ(2)حُدُودَهَا، وَ لاَئَمَ(3)بِقُدْرَتِهِ بَيْنَ مُتَضَادِّهَا، وَ وَصَلَ أَسْبَابَ قَرَائِنِهَا، وَ فَرَّقَهَا أَجْنَاساً مُخْتَلِفَاتٍ فِي الْحُدُودِ وَ الاْءَقْدَارِ، وَ الْغَرَائِزِ وَ الْهَيْئَاتِ، بَدَايَا(4)خَلاَئِقَ أَحْكَمَ صُنْعَهَا، وَ فَطَرَهَا عَلَى مَا أَرَادَ وَ ابْتَدَعَهَا.
...
بنابراين خداى متعال، كجىها و ناراستىهاى آفرينش را برطرف نمود، يعنى در مخلوقات هيچگونه كجى وجود ندارد و حدود و تمايز آنها را تعيين فرمود.
و ميان اشياء متضاد و هماهنگى برقرار كرد. مثلاً ميان آتش و آب كه با يكديگر در تضادند جمع نمود. و وسايل نزديكى و مقارنت آنها را فراهم ساخت تا هر چيزى با قرين و جفت خود همراه شود.
و اشياء را از نظر حدود و اندازه، مانند بزرگى و كوچكى و غرائز و طبايع، يعنى خشكى وترى، و شمايل و صورت، مانند سرخى و زردى در اشكال مختلف و متفاوت آفريد. ناگفته نماند كه اينها همه از باب مثال ذكر شد و گرنه الفاظِ مطرح شده در كلام امام عليهالسلام گستردهتر و پرمعناتر و داراى مصاديق فراوانترى است.
[همان] مخلوقاتى كه خداوند آفرينش آن را بدون خلل و كاستى، مستحكم نمود و بر اساس اراده و مشيت خود و بدون شريك و معارض در اراده، آنها را آفريده. و لذا تمام آفريدگان همسوىِ اراده الهى آفريده شدهاند.
وَ نَظَمَ بِلاَ تَعْلِيقٍ رَهَوَاتِ(1)فُرَجِهَا(2)، وَ لاَحَمَ صُدُوعَ(3)انْفِرَاجِهَا، وَ وَشَّجَ(4)بَيْنَهَا وَ بَيْنَ أَزْوَاجِهَا، وَ ذَلَّلَ لِلْهَابِطِينَ بِأَمْرِهِ، وَ الصَّاعِدِينَ بِأَعْمَالِ خَلْقِهِ، حُزُونَةَ(5)مِعْرَاجِهَا(6)، وَ نَادَاهَا بَعْدَ إِذْ هِيَ دُخَانٌ، فَالْتَحَمَتْ(7)عُرَى(8)أَشْرَاجِهَا(9)، وَ فَتَقَ(10)بَعْدَ الاِْرْتِتَاقِ(11)صَوَامِتَ(12)أَبْوَابِهَا.
...
و بخشى از اين خطبه در توصيف آسمان است
و [خداوند] آسمانها را بدون آنكه به جايى تكيه داده يا از چيزى آويخته باشند - چنانكه چيزى را به وسيله ريسمان به جاهاى بلند مىآويزند - برافراشته است. و شكافهاى باز آسمانها را به يكديگر متصل ساخت و فضاى خالى را پر نمود. ناگفته نگذريم كه چون فضا پر و پيوسته است، اين تعبير صحيح مىباشد. چنانكه تعبير قبلى، بازهم درست است، زيرا طبقات بالا از نظر تراكم و نازكى (= رقيق بودن) مختلف هستند.
و آسمانها و همتايان آن، يعنى ستارگان و اجرام آسمانى را هماغوش ساخت.
و آسمان را تسليم و رام فرشتگانى كرد كه امر او را پايين مىآورند و اعمال بندگان را بالا مىبرند. چون اعمال بندگان به واسطه فرشتگان به آسمان بالا مىروند و بالا رفتن از آسمان را كه كارى است دشوار، آسان ساخت.
و آسمانها را كه پيش از آن به صورت دود بودهاند مخاطب قرار داد و آنها را فراخواند چنانكه مىفرمايد: «ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَ هِىَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلاْءَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً
1) رهوات: جمع رهوة، محل مرتفع.
2) فرج: جمع فرجة، يعنى محل خالى فضاى ميان دو چيز.
3) صدوع: جمع صدع، به معناى شكاف.
4) وشّج: در يكديگر فرو برد.
5) حزونة: سفتى و دشوارى.
6) معراج: عروج و بالا رفتن.
7) إلتحمت: پيوست.
8) عرى: جمع عروة، به معناى ريسمان و دستگيره.
9) أشراج: بخش وسيع دره.
10) فتق: گشود، باز كرد.
11) ارتتاق: پيوستگى و اتصال داشتن.
12) صوامت: جمع صامت، در اينجا كنايه از بسته بودن.
...
...
قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ»(1)«سپس آهنگ [آفرينش] آسمان كرد، و آن دودى بود. پس به آن و به زمين فرمود: خواه يا ناخواه بياييد. آن دو گفتند: فرمانپذير آمديم».
البته خداى سبحان آسمانها را از بخار ساخت، ولى به جهت مشابهت شكل بخار و دود از بخار به دود تعبير فرموده است.
سپس تودههاى گسترده دود (= بخار) را به هم پيوست تا آسمان كاملاً به هم پيوسته گرديد و بعد از پيوستگى، درهاى ساكت آن را گشود. به كار بردن واژه «عروة» به معناى دستگيره، از آنروست كه هر قطعهاى [از آسمان] كه بسان دستگيرهاى است كه گرفته شده به قطعه ديگرى پيوسته است. سكوت در اينجا كنايه از بسته بودن است و معناى آن چنين مىشود: پس از آنكه درهاى آسمان بسته بود، خداوند آنها را گشود و راه فرود و بازگشت فرشتگان را باز كرد.
1) سوره فصلت، آيه 11.
وَ أَقَامَ رَصَداً مِنَ الشُّهُبِ(1)الثَّوَاقِبِ(2)عَلَى نِقَابِهَا(3)، وَ أَمْسَكَهَا مِنْ أَنْ تُمُورَ(4)فِي خَرْقِ الْهَوَاءِ(5)بِأَيْدِهِ(6)، وَ أَمَرَهَا أَنْ تَقِفَ(7)مُسْتَسْلِمَةً لاِءَمْرِهِ، وَ جَعَلَ شَمْسَهَا آيَةً مُبْصِرَةً لِنَهَارِهَا(8)، وَ قَمَرَهَا آيَةً مَمْحُوَّةً(9)مِنْ لَيْلِهَا(10)، فأَجْرَاهُمَا فِي مَنَاقِلِ(11)مَجْرَاهُمَا(12)، وَ قَدَّرَ(13)سَيْرَهُمَا فِي مَدَارِجِ(14)دَرَجِهِمَا، لِيُمَيِّزَ بَيْنَ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ بِهِمَا، وَ لِيُعْلَمَ عَدَدُ السِّنِينَ وَ الْحِسَابُ بِمَقَادِيرِهِمَا. ثُمَّ عَلَّقَ فِي جَوِّهَا(15)فَلَكَهَا، وَ نَاطَ(16)بِهَا زِينَتَهَا مِنْ خَفِيَّاتِ(17)دَرَارِيِّهَا(18)وَ مَصَابِيحِ كَوَاكِبِهَا.
...
و بر سر راههاى رخنه [شياطين] و قابل استراق سمع، كمينگاههايى قرار داد و شهابسنگهاى برّان و سوزان را بر سر آن كمينگاهها مأمور ساخت، چنانكه در قرآن مىفرمايد: «إِلاّ مَنْ خَطَفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ»(19)«مگر كسى كه [از سخن بالاييان[ يكباره استراق سمع كند، كه شهابى شكافنده از پى او مىتازد». بر اساس رواياتِ فراوان، شياطين به بالاى جوّ صعود مىكنند تا كلمات فرشتگان را بشنوند. پس هرگاه بخواهند بالا بروند و استراق سمع كنند به وسيله شهابسنگها به آنها حمله مىشود و مىسوزند. علم
1) شهب: جمع شهاب، آتشى كه شب در آسمان ديده مىشود.
2) ثواقب: جمع ثاقبة و چون شهابسنگ هنگام رها شدن چنان است كه گويى فضا را سوراخ مىكند ثاقبة ناميده شد.
3) نقاب: جمع نقب، سوراخ و منظور اينجا محل امكان استراق سمع در آسمانها است.
4) تمور: به حركت و جنبش در مىآيد.
5) خرق الهواء: فضا، و خرق از باب تشبيه است.
6) أيدي: جمع يد، به معناى دست است و چون دست، اندام قدرت انسان است كنايه از قدرت ذكر مىشود.
7) تقف: بايستد، در مقابل تضطرب به معناى حركت ناهنجار است. پس مراد، حركت موزون است نه ايستايى.
8) لنهارها: ل متعلق به جعل است، يعنى خورشيد فروزان را براى روز قرار داد.
9) ممحوة: محو شده كه يا منظور، نور محو شده ماه است و يا خود ماه كه چند شب در آسمان ديده نمىشود.
10) من ليلها: جار و مجرور و متعلق به ممحوة است، يعنى مقدار محو شده شب.
11) مناقل: جمع منقل، محل انتقال و منظور برجهايى است كه ماه و خورشيد در آن برجها آمد و شد مىكنند.
12) مجرا: محل جريان و حركت.
13) قدر: از تقدير يعنى قرار دادن يك چيز به اندازه معين.
14) مدارج: جمع مدرج، محل درج به معناى درجه.
15) جوّ: وسط و جو السماء، يعنى وسط فضا.
16) ناط: آويخت.
17) من خفيات: من بيانيه براى زينت كه قبل از آن آمده.
18) دراريّ: جمع دريّ ستاره درخشان چون مرواريد.
19) سوره صافات، آيه 10.
...
...
جديد نيز ثابت كرده كه جوّ محلّ سكونت ارواح خوب و شرور است، چنانكه در كتاب على حافة العالم الأثيري (= در آستانه جهان اثيرى) اين مطلب آمده است و نيز علم جديد مىگويد كه زمين در معرض بمبارانهاى جوّى بود كه اگر لايه نيتروژنى وجود نداشت تا اين بمبها را بسوزاند به زمين برخورد مىكردند و ساكنان زمين با مشكل بسيار بزرگى روبهرو مىشدند(1).
و نيز با قدرت خود اجرام آسمانى را از جنبش و حركت در فضا حفظ كرد؛ چرا كه مثلاً كره زمين با اينكه در هوا معلق است، بهخلاف مسير حركت خود حركت نمىكند.
و زمين و ساير كرات و سيارات آسمانى را فرمان داد از مدار خود فاصله نگيرند و آنها نيز كاملاً تسليم فرمان خدا هستند، چنانكه مىفرمايد: «...فَقالَ لَها وَ لِلاْءَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ»(2)«پس به آن (آسمان) و به زمين فرمود: خواه يا ناخواه بياييد. آن دو گفتند: فرمانپذير آمديم».
خداى سبحان خورشيد را در آسمان دليلى روشن بر وجود خود و موجب پيدايى اشياء براى انسانها در روز قرار دارد، و ماه را در آسمان نشانهاى قرار داد كه نور آن مانند خورشيد نيست، بلكه نور در آن [به تدريج] زدوده مىشود؛ يا به اين معنا است كه ماه در برخى از اوقات از صحنه آسمان محو مىشود و به چشم نمىآيد.
پس خورشيد و ماه را در برجها و مدارهايى كه محل انتقال اين دو كوكب هستند به حركت در آورد و اندازه حركت آنها را در اين مدارها معين و منظم ساخت، و مدار آنها را
...
...
كاملاً مشخص نمود.
وجود ماه و خورشيد در آسمان براى آن است كه روز و شب با آنها مشخص شوند. يعنى به واسطه طلوع خورشيد در روز و طلوع ماه و غروب خورشيد، شب پديد مىآيد. و نيز شماره سالها و حساب، با اندازههاى اين دو جرم آسمانى تعيين و دانسته مىشوند؛ يعنى روز و ماه و سال و محاسبه اوقات و زمان در وعدهها، پيمانها و قراردادها و نيز پايان مهلت(زمانها و سرآمدن)ها با اين دو (= ماه و خورشيد) معيّن مىشوند.
سپس خداى سبحان در آسمان و فضا، افلاك و مدارها و اختران را شناور ساخت و زيبايى و زيور آسمان را به اين كواكب وابسته فرمود. چنانكه خود در قرآن مىفرمايد: «إِنّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ»(1)«ما آسمان اين دنيا را به زيور اختران آراستيم».
اين زيورهاى آسمان عبارتند از گوهرهاى درخشان، يعنى ستارگان كوچك و چراغهاى فروزان، يعنى ستارگان بزرگى كه در شب پرتو مىافكنند.
1) سوره صافات، آيه 6.
وَ رَمى مُسْتَرِقِي السَّمْعِ بِثَوَاقِبِ شُهُبِهَا، وَ أَجْرَاهَا عَلَى أَذْلاَلِ(1)تَسْخِيرِهَا؛ مِنْ ثَبَاتِ ثَابِتِهَا، وَ مَسِيرِ(2)سَائِرِهَا، وَ هُبُوطِهَا وَ صُعُودِهَا، وَ نُحُوسِهَا وَ سُعُودِهَا.
...
و محل استراقِ سمعِ شياطين، يعنى جايى را كه آنان دزدانه سخن فرشتگان را مىشنيدند با شهابسنگهاى سوزان سنگباران كرد.
و ستارگان و سيّارات را [هر يك] در مدارى معين رام كرده و به حركت درآورد، به گونهاى كه از آن راه نمىتوانند خارج شوند. بيشتر اين ستارگان بدون اينكه جاى خود را عوض كنند همواره مىگردند، كه ثوابت نام دارند؛ ولى سيّارات هفتگانه يا بيشتر، چنانكه در علوم جديد ثابت شده است، جاى خود را نيز هنگام گردش و حركت، تغيير مىدهند.
و پايين و بالا شدن كواكب را تنظيم فرمود؛ چون وقتى كه كوكب به خط نصف النهار برسد، بالا مىرود و وقتى كه از آن فاصله بگيرد پايين مىآيد. و برخى از آنان را سعد (= فرخنده) و پارهاى ديگر را نحس (= شوم) قرار داد، زيرا برخى از آنها علامت سعادت و برخى ديگر علامت نحوست هستند، همانگونه كه در سرزمينهاى ما باد شرق علامت بيمارى و باد غرب نمايانگر خوشى و خرّمى است. پس خود ستاره سعد و نحس نيست، بلكه علامت آن است.
ثُمَّ خَلَقَ سُبْحَانَهُ لاِءِسْكَانِ سَمَاوَاتِهِ، وَ عِمَارَةِ الصَّفِيحِ الاْءَعْلَى(1)مِنْ مَلَكُوتِهِ(2)خَلْقاً بَدِيعاً مِنْ مَلاَئِكَتِهِ، وَ مَلاَءَ بِهِمْ فُرُوجَ فِجَاجِهَا(3)، وَ حَشَا بِهِمْ(4)فُتُوقَ(5)أَجْوَائِهَا(6)، وَ بَيْنَ فَجَوَاتِ تِلْكَ الْفُرُوجِ زَجَلُ(7)الْمُسَبِّحِينَ مِنْهُمْ فِي حَظَائِرِ الْقُدُسِ(8)، وَ سُتُرَاتِ الْحُجُبِ(9)، وَ سُرَادِقَاتِ(10)الْمَجْدِ. وَ وَرَاءَ ذَلِكَ الرَّجِيجِ(11)الَّذِي تَسْتَكُّ(12)مِنْهُ الاْءَسْمَاعُ سُبُحَاتُ(13)نُورٍ تَرْدَعُ الاْءَبْصَارَ عَنْ بُلُوغِهَا، فَتَقِفُ خَاسِئَةً(14)عَلَى حُدُودِهَا.
...
و بخشى از اين خطبه در توصيف فرشتگان است
سپس خداى سبحان براى سكونت آسمانها و آبادى پهنه اعلاى ملكوت خويش فرشتگان را كه خلقتى جديد و بديع دارند، آفريد. منظور از آسمانها در اينجا فضاست، چنانكه خداوند مىفرمايد: «وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً طَهُوراً»(15)«و از آسمان، آبى پاك فرود آورديم» و در وصف پرندگان مىفرمايد: «أَلَمْ يَرَوْا إِلَى الطَّيْرِ مُسَخَّراتٍ فِي جَوِّ السَّماءِ...»(16)«آيا به
1) الصفيح الأعلى: صفحه اعلا، در مقابل الصفيح الأسفل (= زمين) و به معناى آسمان است.
2) ملكوت: ملك و براى تعظيم ملك بكار مىرود.
3) فجاج: جمع فجّ، يعنى راه، معبر و گذرگاه.
4) حشا بهم: از حشو، يعنى وسط گرفته شده و به معناى قرار دادن در مسير وسط است.
5) فتوق: جمع فتق، يعنى شكاف.
6) أجواء: جمع جوّ، يعنى فضا.
7) زجل: صداى بلند.
8) حظائر القدس: حظيرههاى قدس و حظيرة به معناى باغ سرسبزى كه داراى ديوار است و چون ورود به آن براى هر كسى مجاز نيست حظيرة گفته شده كه از حظر به معناى منع آمده و قدس يعنى طهارت و نزاهت و قداست.
9) سترات: جمع سترة پردهاى كه براى پوشش مىآويزند و حجب جمع حجاب و اضافه سترات به حجب بيانيه است.
10) سرادقات: جمع سرادق پردهاى است كه بر صحن منزل مىكشند تا از باد و گرما و سرما و حتى ديد مردم حفظ شود.
11) رجيج: زلزله و حركت شديد كه از رجّ يعنى جنبش شديد گرفته شده و از نظر دستورى چون عطف بيان براى ذلك است همان اعراب را مىگيرد و چون ذلك محلاً مجرور است پس اعراب رجيج، كسره است.
12) تستكّ: كر و ناشنوا مىشود.
13) سبحات: طبقات.
14) خاسئة: محروم و مطرود و سرخورده.
15) سوره فرقان، آيه 48.
16) سوره نحل، آيه 79.
...
...
سوى پرندگان كه در فضاى آسمانْ رام شدهاند، ننگريستهاند؟».
و به وسيله فرشتگان تمام فاصلههاى موجود در راههاى آسمانى و فضاى آن را پر ساخت. و از بين آن راهها و شكافهاى آسمانى صداى فرشتگان به تسبيح بلند است. اينكه انسانها صداى فرشتگان را نمىشنوند به دليل نداشتنِ قابليت پرده صماخِ گوشِ آنهاست، چنانكه انسان ناشنوا صداى ما انسانها را نمىشنود، زيرا صماخ گوش او توانايى شنيدن را ندارد.
برخى از فرشتگان در حظيرههاى قدس (باغهاى سرسبز پاكيزه) و [در پس [پردههاى حجاب و خيمههاى عظمت ساكن هستند. آن مكان به حجابهايى تشبيه شده كه پادشاهان براى پوشيده ماندن درون كاخ خود از ديد مردم، نصب مىكنند.
در وراى اين صداى رعدآساىِ تسبيحِ فرشتگان كه گوش را كر مىكند، طبقات نور شديدى وجود دارند كه ديدگان توان ديدن آن را ندارد. پس چشم رانده شده و نااميد از ديدن، در جاى خود مىماند، زيرا چشم توان محدودى دارد و نمىتواند به نور بسيار شديد بنگرد. البته اين نه به آن معناست كه جسمى يا شبيه به آن وجود دارد، بلكه آنجا به جهت تشريف و عظمت چنان وضعيّتى دارد، چنانكه خدا كعبه را روى زمين براى خودْ محل تشريف قرار داده است. بنابراين، قراردادن پردهها و نورها و عرش و امثال اينها محل تشريف خداوند در آسمان است [و براى آن است كه ما با قدرت فهم محدودمان بتوانيم عظمت و حرمت خدا را دريابيم] و اگر كسى گمان كند كه خدا جسم است و يا داراى محل مشخصى است و يا به مكانى خاص نزديكتر و از مكانى دورتر است، در واقع به خداوند شرك ورزيده و در وادى كفر سرگردان شده است.
وَ أَنْشَأَ(1)هُمْ عَلَى صُوَرٍ مُخْتَلِفَاتٍ، وَ أَقْدَارٍ مُتَفَاوِتَاتٍ، أُولِي أَجْنِحَةٍ(2)تُسَبِّحُ جَلاَلَ عِزَّتِهِ، لاَ يَنْتَحِلُونَ(3)مَا ظَهَرَ فِي الْخَلْقِ مِنْ صُنْعِهِ، وَ لاَ يَدَّعُونَ أَنَّهُمْ يَخْلُقُونَ شَيْئاً مِمَّا انْفَرَدَ بِهِ، «بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ. لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ»(4). جَعَلَهُمْ فِيمَا(5)هُنَالِكَ أَهْلَ الاْءَمَانَةِ عَلَى وَحْيِهِ، وَ حَمَّلَهُمْ إِلَى الْمُرْسَلِينَ وَدَائِعَ أَمْرِهِ وَ نَهْيِهِ(6)، وَ عَصَمَهُمْ(7)مِنْ رَيْبِ الشُّبُهَاتِ، فَمَا مِنْهُمْ زَائِغٌ(8)عَنْ سَبِيلِ مَرْضَاتِهِ(9).
...
خداى متعال فرشتگان را مانند انسانها به شكلهاى مختلف و اندازههاى متفاوت آفريد.
آنها داراى بالهايى از جنس خاص خودشان مىباشند نه از جنس بال پرندگان(10)مگر آنگاه كه بخواهند به صورت پرندگان در آيند.
خداى سبحان را تسبيح و جلال عزت او را از هرچه نارواست، مانند: جسم بودن و داشتن فرزند مبرّا و منزه مىدانند و همواره مىستايند.
به خلاف انسانهايى كه گاه ادعاى ربوبيت و خالقيت مىكنند، آفرينش هيچ موجودى را كه به عرصه وجود قدم گذارده است، به خود نسبت نمىدهند بلكه خالصانه اقرار به بندگى مىكنند.
و درباره موجوداتى كه خداى متعال خود به تنهايى آفريده است، ادّعاى خلقت ندارند چنانكه قرآن مىفرمايد: «بلكه [فرشتگان [بندگانى ارجمندند، كه در سخن بر او پيشى
1) أنشأ: به وجود آورد.
2) أجنحة: جمع جناح، به معناى بال.
3) لا ينتحلون: نسبت نمىدهند.
4) سوره انبياء، آيههاى 26 و 27.
5) فيما: ما در فيما زائد و براى تزيين است.
6) ودائع أمره و نهيه: اضافه بيانيه است و ودائع عبارتند از امر و نهى الهى.
7) عصم: حفظ كرد.
8) زائغ: مائل و منحرف.
9) مرضات: مصدر ميمى است، يعنى رضا و پسند.
10) برخى از بزرگان معتقدند كه منظور از بال نيروهاى تحت امر يا قدرتِ فرشتگان است نه بال واقعى.
...
...
نمىگيرند، و خود به دستور او كار مىكنند». اين جمله كنايه از آن است كه آنها مطيع مخلص فرمان الهى هستند و حضرت مفهوم را از آيه قرآن اقتباس فرموده است.
خداوند در آن عالم، آنان را امينان وحى خويش قرار داد تا وحى و ساير امانتهاى الهى، يعنى فرمان اوامر و نواهى را به پيامبران عليهمالسلام برسانند.
و آنان را از ترديد كردنِ در الوهيّت و خدايى حضرتش حفظ نمود. لذا بهخلاف برخى از انسانها كه در خدايى پروردگار شك مىكنند، هرگز دچار چنين ترديدى نمىشوند.
پس هيچ يك از آنان از مسير رضاى پروردگار منحرف نمىشوند.
وَأَمَدَّهُمْ بِفَوَائِدِ الْمَعُونَةِ، وَ أَشْعَرَ(1)قُلُوبَهُمْ تَوَاضُعَ إِخْبَاتِ(2)السَّكِينَةِ، وَ فَتَحَ لَهُمْ أَبْوَاباً ذُلُلاً(3)إِلَى تَمَاجِيدِهِ(4)، وَ نَصَبَ لَهُمْ مَنَاراً(5)وَاضِحَةً عَلَى أَعْلاَمِ(6)تَوْحِيدِهِ، لَمْ تُثْقِلْهُمْ مُوءْصِرَاتُ(7)الاْآثَامِ، وَ لَمْ تَرْتَحِلْهُمْ(8)عُقَبُ(9)اللَّيَالِي وَ الاْءَيَّامِ، وَ لَمْ تَرْمِ(10)الشُّكُوكُ بِنَوَازِعِهَا(11)عَزِيمَةَ(12)إِيمَانِهِمْ، وَ لَمْ تَعْتَرِكِ(13)الظُّنُونُ عَلَى مَعَاقِدِ(14)يَقِينِهِمْ، وَ لاَ قَدَحَتْ(15)قَادِحَةُ الاْءِحَنِ(16)فِيمَا بَيْنَهُمْ، وَ لاَ سَلَبَتْهُمُ الْحَيْرَةُ مَا لاَقَ(17)مِنْ مَعْرِفَتِهِ بِضَمَائِرِهِمْ، وَ مَا سَكَنَ مِنْ عَظَمَتِهِ وَ هَيْبَةِ جَلاَلَتِهِ فِي أَثْنَاءِ صُدُورِهِمْ، وَ لَمْ تَطْمَعْ فِيهِمُ الْوَسَاوِسُ(18)فَتَقْتَرِعَ(19)بِرَيْنِهَا(20)عَلَى فِكْرِهِمْ.
...
و آنها را در طاعتِ از خويش يارى كرد. و قلب آنها را با فروتنى و خضوع آرامش بخشيد. زيرا نفس مطمئن به خلاف نفسِ سركشْ به طور طبيعى خاشع است.
و براى آنان راههاى ستايش الهى را هموار ساخت تا مانند افراد بشر با دشوارى خدا را ستايش نكنند.
و براى آنها علامتى روشن براى يافتنِ نشانههاى توحيدِ خود قرار داد. پس تمام آنان
1) أشعر: الهام كرد.
2) إخبات: خشوع.
3) ذلل: جمع ذلول، يعنى رام و تسليم و هموار، بهخلاف صعب يعنى ناهموار و درشت.
4) تماجيد: جمع تمجيد، يعنى مدح و ستايش.
5) منار: جمع منارة، چراغ خانه و راه.
6) أعلام: ادله.
7) مؤصرات: از إصر گرفته شده، به معناى ثقيل و سنگين.
8) ترتحل: از ارتحال، گرفته شده است. ارتحله، زين را بر پشت آن گذارد تا بر آن سوار شود.
9) عقب: جمع عقبة، به معناى نوبت و اضافه آن به شب و روز به جهت تعاقب و پى در پى بودن آن دو است.
10) ترم: از رمى يرمي به معناى پرتاب كردن، گرفته شده است.
11) نوازع: جمع نازعة، يعنى كمانى كه در آن تير مىگذارند چرا كه زه را براى پرتاب تير مىكشد.
12) عزيمة: صلابت و استوارى.
13) لم تعترك: عارض نمىشود.
14) معاقد: جمع معقد، يعنى محل گره خوردن باور با دل كه قلب است، لذا آن را عقيده مىگويند به تعبير ديگر باورى كه به دل و جان مىنشيند.
15) قدحت: از قدح گرفته شده كه در اصل به معناى به هم زدن دو سنگ براى روشن كردن آتش است.
16) إحن: جمع إحنة، يعنى كينه و عداوت.
17) ما لاق: آنچه چسبيده است.
18) وساوس: جمع وسوسة، به معناى ترديد و تشكيك در يك چيز.
19) تقترع: از اقتراع به معناى قرعه زدن است.
20) رين: آلودگى.
...
...
بهخلاف انسانها كه برخى از آنها به توحيد اقرار و برخى ديگر آن را انكار و جماعتى در ترديد هستند، همگى به يگانگى و وحدانيت بارى تعالى اقرار دارند.
بار سنگين گناهان بر پشت آنان سنگينى نمىكند، زيرا از گناه معصوم هستند.
و گذشت پياپى شبها و روزها بر آنها تأثير نمىگذارد و موجب پيرىشان نمى شود.
و [تيرهاى] ترديد نمىتوانند صلابت ايمانشان را هدف بگيرد، در هم شكند و آسيبى به آنها برسانند؛ يعنى هرگز مانند برخى از انسانها پس از ايمان دچار ترديد نمىشوند.
و گمانها[ى نادرست] در قلب آنها، كه محل پيوند ايمان و دل و پيدايش يقين است، راه نمىيابد.
و آتش كينه در ميان آنها افروخته نمىگردد و هرگز در بين آنها دشمنى ايجاد نمىشود.
و بهخلاف برخى از انسانها كه درباره خداوند و صفات و ذات او دچار سرگشتگى مىشوند، چيزى از معرفت و شناخت درونى آن آفريدگان و نيز از عظمت و هيبت و جلالتى كه از خداى متعال در نهانخانه دل آنها جا گرفته است، كاسته نمىگردد. لذا خداى سبحان را همواره تعظيم نموده و از او هراسمند هستند.
و وسوسه و ترديد به حريم آنها راه نمىيابد و در نتيجه تشكيك، با آلودگى خود نمىتواند بر فكر آنها سايه قرعه بيفكند. گويى وسوسه قرعه مىاندازد تا محل مناسب را براى تحميل آلودگى خود بيابد، ولى انديشه آنان را محل مناسبى براى رخنه نمىبيند. تعبير به قرعه به جهت شباهت ميان وسوسه و قرعه، در موارد ترديد است.
مِنْهُمْ(1)مَنْ هُوَ فِي خَلْقِ الْغَمَامِ الدُّلَّحِ(2)، وَ فِي عِظَمِ الْجِبَالِ الشُّمَّخِ(3)، وَ فِي قَتْرَةِ(4)الظَّلاَمِ الاْءَيْهَمِ(5)، وَ مِنْهُمْ مَنْ خَرَقَتْ أَقْدَامُهُمْ تُخُومَ(6)الاْءَرْضِ السُّفْلَى، فَهِيَ كَرَايَاتٍ بِيضٍ(7)قَدْ نَفَذَتْ فِي مَخَارِقِ(8)الْهَوَاءِ، وَ تَحْتَهَا رِيحٌ هَفَّافَةٌ(9)تَحْبِسُهَا عَلَى حَيْثُ انْتَهَتْ مِنَ الْحُدُودِ الْمُتَنَاهِيَةِ، قَدِ اسْتَفْرَغَتْهُمْ أَشْغَالُ عِبَادَتِهِ، وَ وَصَلَتْ حَقَائِقُ الاْءِيمَانِ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَعْرِفَتِهِ، وَ قَطَعَهُمُ الاْءِيقَانُ بِهِ إِلَى الْوَلَهِ(10)إِلَيْهِ، وَ لَمْ تُجَاوِزْ رَغَبَاتُهُمْ مَا عِنْدَهُ إِلَى مَا عِنْدَ غَيْرِهِ.
...
برخى از آن فرشتگان در خلقت مانند ابر پرباران و در عظمت مانند كوههاى سر به فلك كشيده و در تاريكى مانند تاريكى سخت ديجور و ظلمانى هستند، يعنى با آن عظمتى كه دارند به شدّت سياه و وحشتناك مىباشند. ناگفته نگذريم كه ارواح فرشتگان مادى و قابل درك با حواس و تصادم با مادياتِ محسوس نمىباشند. پس كسى نگويد كه اگر فرشتگان چنين ويژگىهايى دارند، چرا ما آنها را نمىبينيم؟
و برخى از آن فرشتگان با پاى خود اعماق زمين را شكافتهاند، يعنى پاىشان در عميقترين قسمتهاى زمين است. و به پرچمهاى سپيدى مىمانند كه سر به آسمان كشيدهاند و قامتِ آنان از عمق زمين تا اوج آسمان را پركرده است. اين فرشتگان در مقابلِ آن فرشتگان سياه هستند.
و زير پاى آن فرشتگان بادى آرام و روانبخش وجود دارد كه آنان را در مكانهاى خود نگاه مىدارد و نمىگذارد كه از محدوده خود درآيند و در همان جايى كه بايد، مىمانند،
1) منهم: من تبعيضيه است، يعنى برخى از فرشتگان.
2) دُلَّح: جمع دالح، يعنى ابر پر باران و سنگين.
3) شمّخ: جمع شامخ، يعنى بلند و مرتفع.
4) قترة: خفا و تيرگى.
5) أيْهم: بسيار تاريك.
6) تخوم: جمع تخم، به معناى باطن و عمق زمين.
7) بيض: جمع بيضاء، يعنى سفيد.
8) مخارق: جمع مخرق، يعنى محل شكافتگى.
9) هفّافة: آرام و روحبخش.
10) وله: شدّت اشتياق، شيدايى.
...
...
همانگونه كه باد نمىگذارد پرچم، درهم بپيچد.
اشتغال به عبادت پروردگار، آنها را از هر كار ديگرى بازداشته و ايمان حقيقى ميان اين فرشتگان و شناخت خداوند پيوند محكمى به وجود آورده است يعنى گويى ايمان، بسان ريسمانى محكم ميان آنها و خداى سبحان ارتباط برقرار كرده است.
و يقين به پروردگار [پيوند] آنان را از هر چيز ديگر گسسته، و اشتياق و شيدايىشان را به معرفت خداى متعال افزون ساخته است.
و علاقه آنها به آنچه نزد خداست، آن سان [پا برجا] است كه به آنچه نزد ديگران است نمىگرايند، بلكه فقط به چيزى تمايل دارند كه نزد خداى سبحان است.
قَدْ ذَاقُوا حَلاَوَةَ مَعْرِفَتِهِ، وَ شَرِبُوا بِالْكَأْسِ الرَّوِيَّةِ(1)مِنْ مَحَبَّتِهِ، وَ تَعَكَّنَتْ(2)(تَمَكَّنَتْ) مِنْ سُوَيْدَاءِ(3)قُلُوبِهِمْ وَشِيجَةُ(4)خِيفَتِهِ، فَحَنَوْا(5)بِطُولِ الطَّاعَةِ اعْتِدَالَ ظُهُورِهِمْ، وَ لَمْ يُنْفِدْ(6)طُولُ الرَّغْبَةِ إِلَيْهِ مَادَّةَ تَضَرُّعِهِمْ، وَ لاَ أَطْلَقَ عَنْهُمْ عَظِيمُ الزُّلْفَةِ رِبَقَ(7)خُشُوعِهِمْ، وَ لَمْ يَتَوَلَّهُمُ الاْءِعْجَابُ فَيَسْتَكْثِرُوا مَا سَلَفَ مِنْهُمْ، وَ لاَ تَرَكَتْ لَهُمُ اسْتِكَانَةُ الاْءِجْلاَلِ نَصِيباً فِي تَعْظِيمِ حَسَنَاتِهِمْ، وَ لَمْ تَجْرِ الْفَتَرَاتُ(8)فِيهِمْ عَلَى طُولِ دُءُوبِهِمْ(9)، وَ لَمْ تَغِضْ(10)رَغَبَاتُهُمْ فَيُخَالِفُوا عَنْ رَجَاءِ رَبِّهِمْ، وَ لَمْ تَجِفَّ(11)لِطُولِ الْمُنَاجَاةِ أَسَلاَتُ(12)أَلْسِنَتِهِمْ، وَ لاَ مَلَكَتْهُمُ(13)الاْءَشْغَالُ فَتَنْقَطِعَ بِهَمْسِ(14)الْجُوءَارِ(15)إِلَيْهِ أَصْوَاتُهُمْ، وَ لَمْ تَخْتَلِفْ فِي مَقَاوِمِ(16)الطَّاعَةِ مَنَاكِبُهُمْ(17)، وَ لَمْ يَثْنُوا إِلَى رَاحَةِ التَّقْصِيرِ فِي أَمْرِهِ رِقَابَهُمْ.
...
آنان طعم شيرين شناخت خداى سبحان را چشيدهاند؛ حلاوتى كه براى آدمى نيز شادمانىِ وصفناپذيرى به همراه دارد. و از جام محبّت او نوشيده و سيراب شدهاند.
و خوفِ از پروردگار در سويداى دل و نهانخانه قلبشان جاى گرفته است.
1) روية: سيراب كننده.
2) تعكنت: از عكنة به معناى چين ناشى از چاقى است كه در شكم پديد مىآيد. اما در ديگر نسخههاى نهجالبلاغه واژه تمكنت (= جاى گرفت) آمده است و با سياق عبارت سازگارتر است.
3) سويداء: مجمع روح در قلب كه به عنوان مركز ناميده مىشود.
4) وشيجة: ريشه درخت و منظور از وشيجة خيفته، در اينجا عوامل و ريشههاى ترس از خداى سبحان است.
5) حنوا: منحنى و كج ساختند.
6) لم ينفد: از نفاد به معناى اتمام و پايان يافتن است.
7) ربق: جمع ربقة، بندى است كه چند ريسمان دارد و چند حيوان را با آن به يكديگر مىبندند؛ افسار و لگام.
8) فترات: جمع فترة، به معناى سستى در كار.
9) دؤوب: از دائب، يعنى نهايت تلاش كردن در يك كار، گرفته شده است.
10) لم تغض: از غاض الماء گرفته شده، به معناى فرو رفتن آب در زمين و باقى نماندن يك قطره از آن است.
11) لم تجف: از جفاف، به معناى خشك شدن است.
12) أسلات: جمع أسلة، يعنى كناره زبان.
13) ملكتهم: مانع آنها مىشود، بر آنها چيره شده است.
14) همس: صداى آرام و آهسته.
15) جؤار: صداى بلند و فغان.
16) مقاوم: جمع مقام، يعنى ايستگاه و محل ايستادن.
17) مناكب: جمع منكب، يعنى شانه و كتف.
...
...
و با ركوع و عبادتهاى طولانى قامت راست خويش را خم ساختهاند.
و شوق و اميدهاى فراوان آنها به خداوند گوهر تضرع و خشيت آنها را از بين نبرده و در عين حال كه به خداى متعال اميد و رجا دارند، خائف نيز هستند.
و قرب بسيارِ معنوى آنان به خدا، لجام خشوع و خضوع آنها را از هم نگسلانده است، يعنى با وجود تقربى كه به خدا دارند گردنهاى آنها در ذلّ عبوديت همواره خاشع است.
و غرور و خودبينى هرگز بر آنها چيره نشده است. لذا نتيجه اعمال گذشته خود را بزرگ و بسيار نمىبينند، چنانكه غالب افراد بشر اعمال خود را نيكو و در نتيجه زياد و كافى مىپندارند.
و خضوع آنها در مقابل عظمت و جلال پروردگار فرصتى براى بزرگ ديدن خوبىها و كارهاى شايستهشان نمىگذارد. آنان هرگز نيك خود را بزرگ نمىشمارند، چون عظمت خدا را به خوبى مىدانند، و كسى كه خدا را بزرگ ببيند، عملى كه برايش انجام دهد به همان اندازه كوچك مىبيند.
و در عبادتهاى طولانى و هميشگى و طاقتفرسا، دچار ملال نمىشوند.
و چشمه اميدشان [به خداى متعال] هرگز خشك نمىشود تا عملى بهخلافِ دلبستگىِ به حضرتش و از سرِ نااميدى انجام دهند، بهخلاف انسانها كه اگر از رسيدن به مقصود خويش نااميد شوند، ديگر براى رسيدن هدف نمىكوشند و هيچ اقدامى نمىكنند.
و بر اثر مناجاتهاى طولانى و نجواى با پروردگار زبانشان خشك نمىشود و از ذكر خدا باز نمىمانند.
و جز عبادت، هيچ چيزى آنان را دل مشغول نمىكند تا صداى ناله متضرعانه آنها به نالههاى آهسته تبديل شود. زيرا انسان مثلاً وقتى كه آواز مىخواند اگر مشغول به كار
...
...
ديگرى شود به دليل آنكه نيروى او متوجّه چيزى ديگر غير از صدا شده است، صدايش فروكش مىكند و آهسته مىشود.
و براى عبادت، چنان به صف ايستادهاند كه هرگز شانههايشان پسوپيش نمىشود و اين نشانه ادب آنهاست.
و [آن چنان در امر بندگى پايدارند كه] گردنهاى خود را براى استراحت خم نمىكنند، زيرا كه انسان وقتى بخواهد استراحت كند گردن خود را خم مىكند تا با اندكى كشش دادن به عضلات، رفع كسالت كند و چون اين عمل را فرشتگان در پيشگاه خدا تقصير مىدانند، هرگز چنين كارى نمىكنند، بلكه گردنهاى آنها همواره كشيده و در حال تضرع و نيازند.
وَ لاَ تَعْدُو(1)عَلَى عَزِيمَةِ جِدِّهِمْ بَلاَدَةُ الْغَفَلاَتِ(2)، وَ لاَ تَنْتَضِلُ(3)فِي هِمَمِهِمْ خَدَائِعُ الشَّهَوَاتِ. قَدِ اتَّخَذُوا ذَا الْعَرْشِ ذَخِيرَةً لِيَوْمِ فَاقَتِهِمْ(4)وَ يَمَّمُوهُ(5)عِنْدَ انْقِطَاعِ الْخَلْقِ إِلَى الْمَخْلُوقِينَ بِرَغْبَتِهِمْ(6)، لاَ يَقْطَعُونَ أَمَدَ(7)غَايَةِ عِبَادَتِهِ، وَ لاَ يَرْجِعُ بِهِمُ الاِسْتِهْتَارُ(8)بِلُزُومِ طَاعَتِهِ، إِلاَّ إِلَى مَوَادَّ(9)مِنْ قُلُوبِهِمْ غَيْرِ مُنْقَطِعَةٍ مِنْ رَجَائِهِ وَ مَخَافَتِهِ. لَمْ تَنْقَطِعْ أَسْبَابُ الشَّفَقَةِ(10)مِنْهُمْ فَيَنُوا(11)فِي جِدِّهِمْ، وَ لَمْ تَأْسِرْهُمُ الاْءَطْمَاعُ فَيُوءْثِرُوا وَشِيكَ السَّعْيِ(12)عَلَى اجْتِهَادِهِمْ.
...
و عزم استوار آنها در عبادت، هرگز گرفتار غفلت و كندى نمىشود، بلكه همواره و به دور از غفلت و تنبلى مشغول نيايش و عبادتند.
و شهوتهاى برخاسته از غفلت و فريب، هرگز در همت بلندشان رخنه نمىكند، يعنى شهوتها با سرعتى كه دارند نمىتوانند در شور بندگىشان راه يافته و از عبادت آنها بكاهد.
و خداى مقتدرِ صاحبِ عرش را ذخيره روز تنگدستى خود دانستهاند. شايد منظور روز قيامت است كه همگان براى محاسبه حاضر مىشوند و آن روز سختترينِ روزهاىِ نيازمندى است.
و هنگامى كه مردمان در برآمدن نيازهاى خود به مخلوقاتى مثل خود دل مىبندند، فرشتگان، فقط خدا را برمىگزينند و فقط از او حاجت مىخواهند.
1) تعدو: عارض شدن و سلطه پيدا كردن.
2) بلادة الغفلات: غفلتهايى كه باعث كندى در عملاند.
3) تنتضل: از انتضلت الإبل گرفته شده، يعنى شتر در رفتن خود سرعت و شتاب گرفت.
4) فاقة: نياز و حاجت.
5) يمّموا: قصد و توجه كردند.
6) برغبتهم: متعلق به انقطاع است، يعنى به دليل حاجت خود رو آوردند.
7) أمد: مدت.
8) إستهتار: حرص و ولع شديد؛ آزمندى.
9) إلاّ إلى مواد: استثناى منقطع است. و مواد: جمع مادّة، يعنى آنچه موجب مدد يك چيز مىشود.
10) شفقة: ترس و خوف.
11) ينوا: تنبلى مىكنند، از ونى، به معناى سستى و كسالت، گرفته شده است.
12) و شيك السعي: به معناى تلاش جدّى، در مقابل تلاش اندك.
...
...
عبادت خود را هرگز قطع نمىكنند و به پايان نمىرسانند تا مثلاً اندكى استراحت كنند، زيرا عبادتشان هيچ پايانى ندارد و براى هدف و مقصد مطلوب عبادت مىكنند.
و بهخلاف انسانها كه اگر در آغاز شيفته چيزى باشند، سرانجام پس از چندى در دل آنها نوعى دلزدگى پيش مىآيد، شوقمندى شديد آنها در عبادتْ آنان را از نيايش و بندگى باز نمىدارد و سست نمىكند، بلكه عوامل و انگيزههاى درونى (كه همان خوف و رجاست) آنها را تقويت مىنمايد. خلاصه آنكه شيفتگى فرشتگان به عبادتْ حاصلى جز افزايش عشق به عبادت ندارد، زيرا در درون آنها عوامل و انگيزههايى به نام خوف و رجا (بيم و اميد) وجود دارد كه هماره باعث افزايش اين علاقه و شوقمندىِ به عبادت مىشود.
ريشههاى خوف و خشيت الهى در وجود آنها هرگز بريده نمىشود تا مبادا در عبادتِ جِدّى و پيگير خود دچار سستى شوند.
و از بيرون نيز چيزى آنها را تطميع نمىكند تا تلاش جدى خود را وانهند و به تلاش اندك بسنده كنند، زيرا انسانها وقتى به چيزى دل مىبندند براى چيز ديگرى به طور جدّى و پيگير تلاش نمىكنند، ولى فرشتگان به چيزى جز خدا دل نمىبندند تا از تلاش آنها در راه طاعت الهى كاسته نشود.
لَمْ يَسْتَعْظِمُوا مَا مَضَى مِنْ أَعْمَالِهِمْ، وَ لَوِ اسْتَعْظَمُوا ذَلِكَ لَنَسَخَ الرَّجَاءُ مِنْهُمْ شَفَقَاتِ(1)وَجَلِهِمْ، وَ لَمْ يَخْتَلِفُوا فِي رَبِّهِمْ بِاسْتِحْوَاذِ(2)الشَّيْطَانِ عَلَيْهِمْ، وَ لَمْ يُفَرِّقْهُمْ سُوءُ التَّقَاطُعِ(3)، وَ لاَ تَوَلاَّهُمْ غِلُّ(4)التَّحَاسُدِ، وَ لاَ شَعَّبَتْهُمْ(5)مَصَارِفُ(6)الرِّيَبِ(7)، وَ لاَ اقْتَسَمَتْهُمْ أَخْيَافُ(8)الْهِمَمِ(9). فَهُمْ أُسَرَاءُ إِيمَانٍ لَمْ يَفُكَّهُمْ مِنْ رِبْقَتِهِ(10)زَيْغٌ(11)وَ لاَ عُدُولٌ(12)وَ لاَ وَنًى(13)وَ لاَ فُتُورٌ(14)، وَ لَيْسَ فِي أَطْبَاقِ السَّمَاءِ مَوْضِعُ إِهَابٍ(15)إِلاَّ وَ عَلَيْهِ مَلَكٌ سَاجِدٌ، أَوْ سَاعٍ حَافِدٌ(16)، يَزْدَادُونَ عَلَى طُولِ الطَّاعَةِ بِرَبِّهِمْ عِلْماً، وَ تَزْدَادُ عِزَّةُ رَبِّهِمْ فِي قُلُوبِهِمْ عِظَماً.
...
كارهاى نيك گذشته خود را بزرگ نمىبينند، كه اگر چنين كنند، بزرگ داشتن عمل، خوف و ترس از خدا را زايل مىكند، [چون فرشتگان اگر عمل خود را زياد ببينند، موازنه خوف و رجا به هم خورده و رجا بر خوف غلبه پيدا مىكند، در حالى كه اگر كار خود را بزرگ نشمرند، خوفِ پذيرفته نشدنِ اعمال، از بروز چنان اميدى جلوگيرى مىكند. لذا هميشه دو بارِ خوف و رجا و دو كفّه ترازو برابرى مىكنند].
و [با سرسپردن به فرمان خدا] شيطان هيچگاه نمىتواند بر آنها سلطه بيابد و در نتيجه درباره عشق و اطاعت پروردگارشان دچار اختلافنظر نمىشوند.
1) شفقات: جمع شفقة، يعنى لحظههاى ترس.
2) إستحواذ: سلطه و چيرگى.
3) سوء التقاطع: قطع رابطه، تيرگى روابط و حسادت.
4) غلّ التحاسد: حسد درونى.
5) شعبتهم: آنان را دچار تفرقه ساخت.
6) مصارف: عوامل انصراف.
7) ريب: جمع ريبة، يعنى ترديد و شك.
8) أخياف: جمع خيف، به معناى ناحيه و بخش، و در اينجا منظور، دسته و گروه است.
9) همم: جمع همّة، يعنى افكار و ارادهها.
10) ربقة: ريسمانى كه چند حيوان اهلى را با هم افسار مىزند، تا هماهنگ با هم حركت كنند.
11) زيغ: انحراف.
12) عدول: بازگشت.
13) ونى: سستى و ضعف.
14) فتور: فاصله انداختن و تنبلى در اثناى عمل.
15) إهاب: پوست حيوان.
16) حافد: سبكسير و تندرو.
...
...
و [از سر بدرفتارى] با يكديگر قطع رابطه نمىكنند تا در نتيجه دچار تفرّق و چنددستگى شوند. و حسادت درونى آنان را به فرمان خود در نمىآورد.
و ترديد درباره دين، آنها را اسير دستهبندىها و گرايشها و انديشههاى پراكنده نمىكند.
و انديشههاى نهانى و تصميمهاى گوناگون، آنان را دستخوش پراكندگى نمىكند بهخلاف انسانها كه دچار پراكندگى فكرى هستند، فرشتگان خواستههاى متفاوتى ندارند بلكه همگى به يك سمت گرايش دارند.
آنان همگى زير پرچم واحدى به نام ايمان به خدا جمع شدهاند، مانند اسيرانى كه نمىتوانند جدا شوند و رها گردند. ايمان نيز چون ريسمانى به گردن آنهاست و انحراف از مسير حق و ناتوانى و تنبلى را ياراى آن نباشد كه رشته مستحكمِ ايمان را از گردن آنها بردارد.
در طبقات مختلف آسمان به اندازه يك پوست حيوان جاى خالى پيدا نمىشود، مگر آنكه فرشتهاى در آنجا در سجده و يا در حال انجام فرمان الهى شتابان است. پس آسمان مالامالِ فرشتگان است.
آنان در تمام دوران عبادت و فرمانبردارى همواره علم و معرفتشان نسبت به خداوند افزون مىشود و عظمت خدا در دل آنها روزافزون و دمافزون است، بهخلاف انسان كه هرچه بيشتر در خدمت كسى باشد به نسبت آگاه شدنش از بدىها و نقاط ضعفِ آن فرد از وى بيزار و گريزان مىشود.
كَبَسَ(1)الاْءَرْضَ عَلَى مَوْرِ أَمْوَاجٍ مُسْتَفْحِلَةٍ(2)، وَ لُجَجِ(3)بِحَارٍ(4)زَاخِرَةٍ، تَلْتَطِمُ أَوَاذِيُّ(5)أَمْوَاجِهَا(6)، وَ تَصْطَفِقُ(7)مُتَقَاذِفَاتُ(8)أَثْبَاجِهَا(9)، وَ تَرْغُو(10)زَبَداً كَالْفُحُولِ عِنْدَ هِيَاجِهَا. فَخَضَعَ جِمَاحُ(11)الْمَاءِ الْمُتَلاَطِمِ(12)لِثِقَلِ حَمْلِهَا، وَ سَكَنَ هَيْجُ(13)ارْتِمَائِهِ(14)إِذْ وَطِئَتْهُ بِكَلْكَلِهَا(15)، وَ ذَلَّ مُسْتَخْذِياً(16)إِذْ تَمَعَّكَتْ(17)عَلَيْهِ بِكَوَاهِلِهَا(18)، فَأَصْبَحَ بَعْدَ اصْطِخَابِ(19)أَمْوَاجِهِ سَاجِياً(20)مَقْهُوراً، وَ فِي حَكَمَةِ(21)الذُّلِّ مُنْقَاداً أَسِيراً.
...
بخشى از اين خطبه در اوصاف زمين و گسترش آن بر روى آب است
خدا زمين را بر امواج متحرّك پرهيجان و ناهموار و بر پشت درياهاى متلاطم فشرد؛ زيرا خدا در آغاز آب را آفريد، به گونهاى كه امواج خروشان، آب را بالا مىبرد. آنگاه زمين را با فشار و استحكام بر پشت آب قرار داد.
1) كبس: فشرد.
2) مستفحلة: خروشنده و سركش.
3) لجج: جمع لجة، يعنى آب انبوه و خيراب و موج بلند.
4) بحار: آوردن بحار به صورت جمع، به اعتبار قطعات مختلف آن است.
5) أواذي: جمع أذى، يعنى قسمت بالاى آب.
6) أمواج: جمع موج، يعنى بخشى از آب كه با هوا مخلوط گشته و از سطح دريا بالا مىزند.
7) تصطفق: از اصطفاق به معناى اضطراب و جنبش و حركتِ موجب پرتاب شدن، گرفته شده است.
8) متقاذفات: پرتاب شدهها.
9) أثباج: جمع ثبج بر وزن فرَس، يعنى بين گردن و پشت حيوان، كول، گُرده؛ اينجا كنايه از قسمتهاى بالاى موج است.
10) ترغو: خارج مىشود.
11) جماح: سركشى و برترىجويى.
12) متلاطم: بخشى كه به بخش ديگر سيلى مىزند.
13) هيج: هيجان.
14) ارتماء: از رمى، به معناى پرتاب و حركت شديد، گرفته شده است.
15) كلكل: سينه.
16) مستخذي: خاشع و فروتن.
17) تمعكت: از تمعك، به معناى به خاك ماليده شدن حيوان، گرفته شده است.
18) كواهل: جمع كاهل، يعنى بين بازو و گردن حيوان، سرشانه؛ در اينجا كنايه از سنگينى زمين است.
19) اصطخاب: صيغه افتعال از صخب يعنى فرياد.
20) ساجي: ساكن و آرام.
21) حكمة: بخشى از لگام كه فكهاى حيوان را مهار مىكند.
...
...
بخشهاى بالايى امواج بر يكديگر كوبيده مىشدند و با حركت تند خود بر روى يكديگر پرتاب مىشدند و كفهايى توليد مىكردند، مانند كف دهان شتران نرِ مست، به هنگام سركشىِ هيجانِ جنسى و جفتخواهى. زيرا شتر نر هنگام هيجان جنسى و لقاح، كفهايى از دهانش بيرون مىدهد كه بر اثر آميخته شدن هوا با لعابهاى لزج دهان او پديد مىآيند.
آنگاه آب متلاطم، زير بار سنگين زمين كه بر پشت او گذارده شده است، فروكش كرد و فراز و فرود گرفتن آن، به جهت قرار گرفتن سينه زمين بر پشت آن، آرام گرفت و از حركت و بىقرارى باز ايستاد.
پس آبِ توفنده و خروشنده آرام و خاموش شد و زير يوغ زمين، ذليلانه تسليم گرديد.
وَ سَكَنَتِ الاْءَرْضُ مَدْحُوَّةً(1)فِي لُجَّةِ تَيَّارِهِ(2)، وَ رَدَّتْ مِنْ نَخْوَةِ بَأْوِهِ(3)وَ اعْتِلاَئِهِ(4)وَ شُمُوخِ أَنْفِهِ(5)وَ سُمُوِّ غُلَوَائِهِ(6)، وَ كَعَمَتْهُ(7)عَلَى كِظَّةِ(8)جَرْيَتِهِ. فَهَمَدَ(9)بَعْدَ نَزَقَاتِهِ(10)، وَ لَبَدَ(11)بَعْدَ زَيَفَانِ(12)وَثَبَاتِهِ(13). فَلَمَّا سَكَنَ هِيَاجُ الْمَاءِ مِنْ تَحْتِ أَكْنَافِهَا(14)، وَ حَمْلِ شَوَاهِقِ(15)الْجِبَالِ الشُّمَّخِ(16)الْبُذَّخِ(17)عَلَى أَكْتَافِهَا، فَجَّرَ(18)يَنَابِيعَ(19)الْعُيُونِ مِنْ عَرَانِينِ(20)أُنُوفِهَا، وَ فَرَّقَهَا فِي سُهُوبِ(21)بِيدِهَا(22)وَ أَخَادِيدِهَا(23)، وَ عَدَّلَ حَرَكَاتِهَا بِالرَّاسِيَاتِ(24)مِنْ جَلاَمِيدِهَا(25)، وَ ذَوَاتِ الشَّنَاخِيبِ(26)الشُّمِّ(27)مِنْ صَيَاخِيدِهَا(28).
...
و زمين بر درياى خروشان، آرام و گسترده شد و آب را از غرور و سركشى و دستاندازى آن بازداشت.
و زمين [گويى] بر دهانِ [سركشى و جنبش توفنده] آب، پوزهبندى زد تا از پرخورى (تلاطم) آن جلوگيرى كند. اين تعبير كنايه از آن است كه آب به واسطه جريان تند و
1) مدحوة: از دحو، به معناى گسترده شد، مىباشد.
2) تيار: آبی با جریان شدید و در حال حرکت.
3) بأْو: غرور.
4) اعتلاء: بلندپروازى.
5) شموخ أنف: تكبر، باد غرور به دماغ انداختن.
6) سموّ غلواء: خودپسندى و تجاوز از حدّ.
7) كعمت: از كعم البعير گرفته شده يعنى پوزهبند زدن بر پوزه شتر تا از جويدن و خوردن بازماند.
8) كظّة: بيمارى بر اثر پرخورى. كظة جري الماء، كنايه از شدّت حركت آب كه تشبيه به حيوان پرخور شده است.
9) همد: آرام گرفت.
10) نزقات: جمع نزقة، يعنى شدّت عمل.
11) لبد: ساكت و ساكن شد.
12) زيفان: راه رفتن متكبرانه.
13) وثبات: جمع وثبة، به معناى از اين سو به آن سو رفتن، خيز برداشتن، جَستن.
14) أكناف: جمع كنف، يعنى طرف و ناحيه.
15) شواهق: جمع شاهقة، مرتفع.
16) شمّخ: جمع شامخ، يعنى بلند.
17) بذّخ: جمع باذخ، يعنى مرتفع و ضخيم.
18) فجّر: ظاهر ساخت.
19) ينابيع: جمع ينبوع، يعنى چشمه آب گوارايى كه از زيرزمين مىجوشد.
20) عرانين: جمع عِرنين، يعنى استخوان محكم بينى و در اينجا منظور قسمتهاى بالاى كوه است.
21) سهوب: جمع سهب، به معناى فلات و بيابان.
22) بيد: جمع بيداء، يعنى صحراى وسيع.
23) أخاديد: جمع أخدود، يعنى كانالهايى مثل رودخانه كه آب در آن جارى مىشوند و به صورت مستطيل در روى زمين قرار دارند.
24) راسيات: جمع راسية، يعنى كوه.
25) جلاميد: جمع جلمود، يعنى سنگ سخت.
26) شناخيب: جمع شنخوب، يعنى قله كوه.
27) شم: جمع أشم، به معناى بلند و رفيع.
28) صياخيد: جمع صيخود، يعنى صخره محكم.
...
...
خروشنده خود، مانند حيوانى پرخور بود كه به پوزهبند نياز داشت و زمين با قرار گرفتن بر روى آب اين كار را كرد.
و آب بعد از آن شدّت و جنبشى كه داشت آرام گرفت و پس از آن تكبّرى كه از خود نمايان مىكرد و از اين سوى به آن سوى مىرفت، آرميد و از خروش ايستاد.
چون توفندگى و خروش آب در اطراف و زواياىِ زمين آرام شد و خدا كوههاى سر به فلك كشيده و عظيم را بر پشت زمين سوار كرد، چشمههاى آب گوارا را از فراز آن كوهها ظاهر ساخت و آن را به صورت نهرهايى در فلاتها و صحراهاى وسيع و رودخانههاى زمين جارى ساخت.
و زمين را كه مانند كشتى بر روى آب بىقرار و نااستوار بود به واسطه كوههاى سخت و سنگينِ برخوردار از قلههاى بلند، از جنبش و حركت نگاه داشت.
فَسَكَنَتْ مِنَ الْمَيَدَانِ(1)لِرُسُوبِ(2)الْجِبَالِ فِي قِطَعِ(3)أَدِيمِهَا(4)وَ تَغَلْغُلِهَا(5)مُتَسَرِّبَةً(6)فِي جَوْبَاتِ(7)خَيَاشِيمِهَا(8)، وَ رُكُوبِ الْجِبَالِ أَعْنَاقَ سُهُولِ(9)الاْءَرَضِينَ(10)وَ جَرَاثِيمِهَا(11). وَ فَسَحَ(12)بَيْنَ الْجَوِّ(13)وَ بَيْنَهَا، وَ أَعَدَّ الْهَوَاءَ مُتَنَسَّماً(14)لِسَاكِنِهَا، وَ أَخْرَجَ إِلَيْهَا أَهْلَهَا عَلَى تَمَامِ مَرَافِقِهَا(15).
...
به اين ترتيب و در پى نفوذ كوهها در بستر و حفرههاى زمين و قرار گرفتن كوهها بر هموار و ناهموار آن، زمين از حركت ايستاد.
و خداوند بين فضا و زمين فاصله وسيعى ايجاد كرد و هوا را براى تنفّس ساكنان زمين بيافريد، زيرا اگر هوا نبود انسان و جاندارانِ ديگر هرگز توان سكونت و زيستن بر روى زمين را نداشتند.
و تمام وسايلِ مورد نياز زندگى جانداران را براى آنان فراهم ساخت.
1) ميدان: حركت و اضطراب.
2) رسوب: نفوذ.
3) قطع: جمع قطعة، يعنى بخش.
4) أديم: سطح و ظاهر زمين.
5) تغلغل: نفوذ زياد.
6) متسرب: از تسرّب، يعنى نفوذ در يك چيز، گرفته شده.
7) جوبات: جمع جوبة، يعنى حفره.
8) خياشيم: جمع خيشوم، يعنى سوراخ بينى.
9) سهول: جمع سهل، يعنى قسمت هموار زمين.
10) أرضين: جمع أرض، كه به اعتبار قطعههاى مختلف آن به صورت جمع آمده است. و سوار شدن بر گردن و گُرده زمين، كنايه از تسلط كامل بر زمين است، همانطور كه سوار شدن بر شتر نشانه سلطه كامل بر آن است.
11) جراثيم: جمع جرثومة، يعنى گودال و حفره.
12) فسح: وسعت داده.
13) جو: فضا.
14) متنسّم: وسيله تنفس، از نسيم گرفته شده و به معناى آن چيزى است كه موجب آزادى نفس و فروكش كردن حرارت بدن و قلب مىشود.
15) مرافق: جمع مرفق، يعنى وسايل زندگى.
ثُمَّ لَمْ يَدَعْ جُرُزَ(1)الاْءَرْضِ الَّتِي تَقْصُرُ مِيَاهُ الْعُيُونِ عَنْ رَوَابِيهَا(2)، وَ لاَ تَجِدُ جَدَاوِلُ(3)الاْءَنْهَارِ ذَرِيعَةً(4)إِلَى بُلُوغِهَا، حَتَّى أَنْشَأَ لَهَا نَاشِئَةَ(5)سَحَابٍ تُحْيِي مَوَاتَهَا(6)، وَ تَسْتَخْرِجُ نَبَاتَهَا. أَلَّفَ غَمَامَهَا بَعْدَ افْتِرَاقِ لُمَعِهِ(7)، وَ تَبَايُنِ قَزَعِهِ(8)، حَتَّى إِذَا تَمَخَّضَتْ(9)لُجَّةُ الْمُزْنِ(10)فِيهِ، وَ الْتَمَعَ بَرْقُهُ فِي كُفَفِهِ(11)، وَ لَمْ يَنَمْ وَمِيضُهُ(12)فِي كَنَهْوَرِ(13)رَبَابِهِ(14)وَ مُتَرَاكِمِ سَحَابِهِ، أَرْسَلَهُ سَحّاً(15)مُتَدَارِكاً(16)، قَدْ أَسَفَّ(17)هَيْدَبُهُ(18)، تَمْرِيهِ(19)الْجَنُوبُ(20)دِرَرَ(21)أَهَاضِيبِهِ(22)، وَ دُفَعَ(23)شَآبِيبِهِ.(24)
...
وانگهى خدا زمينهاى ناهموار پرفراز را كه آب نهرها به آنجا نمىرسيد، رها نكرد، بلكه ابرهايى را پديد آورد كه اندك اندك جمع شده و پس از تبديل شدن به توده انبوه، مىبارد و زمين مرده را زنده مىكند و فراخور كشت مىسازد و گياهان را از زمين مىروياند.
خداوند ابرها را پس از پراكندگىشان، به يكديگر پيوند داد و از اينجاوآنجا گرد آورد، تا آنگاه كه به صورت توده عظيم و انبوه درآيند. سپس با حركتى سخت، همانند حركت
1) جرز: جاهايى كه بر اثر نرسيدن آب چشمه گياه نمىرويد.
2) روابي: جمع رابية، يعنى زمين مرتفعى كه آب نهر به آن نمىرسد.
3) جداول: جمع جدول: نهر آب (جوى و كانال).
4) ذريعة: وسيله.
5) ناشئة: اين لفظ دلالت دارد كه ابر به تدريج شكل مىگيرد و به صورت توده بزرگ در مىآيد.
6) موات: زمين كاشته نشده؛ باير.
7) لمع: جمع لمعة، يعنى قطعه سفيد ابر، و به اين علت لمعة ناميده مىشود كه به جهت سفيدىاش مىدرخشد.
8) قزع: جمع قزعة، يعنى يك قطعه ابر.
9) تمخّضت: مشك گونه به حركت در آمد.
10) مزن: ابر.
11) كفف: جمع كفة، به معناى حاشيه و طرف.
12) وميض: چشمك زدن.
13) كنهور: بر وزن سفرجل، يعنى قطعه بزرگى از ابر.
14) رباب: ابر سفيد.
15) سحّ: ريزش پى در پى.
16) متدارك: پشت سر هم كه قسمت قبل قسمت بعدى را درك كند.
17) أسفّ: آنچه بر اثر سنگينى نزديك زمين مىشود.
18) هيدب: آنچه بر زمين ريخته مىشود.
19) تمريه: آن را مىدوشد، از مرى الناقة، يعنى كشيدن دست روى پستان شتر به منظور دوشيدن شير آن؛ دوشيد.
20) جنوب: باد جنوب.
21) درر: جمع درة، يعنى شير.
22) أهاضيب: جمع أهضاب، و آن جمع هضبة به معناى باران است.
23) دفع: جمع دفعة، يعنى مرتبه.
24) شآبيبه: جمع شئبوب، يعنى باران بسيار شديد.
...
...
شير در مشك، آب متراكم درون ابر به حركت درآمده و فرو مىريزد، و از آنجا كه ابر، آبى است كه با هوا در آميخته است، مىتوان ابر را ظرف و آب را محتوا و مظروف دانست.
و برق از گوشههاى ابر جهيدن مىگيرد. و برق در اين ابرِ سفيدِ حاملِ آب از جهش باز نمىايستد و پيوسته مىدرخشد كه اين امر، پيش از بارش رخ مىدهد.
خداوند باران را پىدرپى مىفرستد كه به دليل سنگينى قطرههاى باران، به سمت زمين روانه مىشود و باد جنوب قطرههاى باران را از درون ابرها بيرون مىكشد، آنسان كه با كشيدن دست بر پستان حيوان، شير آن خارج مىشود.
و ابرهاى باردار به دفعات و به شدت خالى مىشوند.
در اينجا امام عليهالسلام ابرها را به شتر و قسمتهايى كه باران از آن مىريزد به پستان و باد جنوب را به دوشنده و آب باران را به شير تشبيه نموده است.
فَلَمَّا أَلْقَتِ السَّحَابُ(1)بَرْكَ(2)بِوَانَيْهَا(3)، وَ بَعَاعَ(4)مَا اسْتَقَلَّتْ(5)بِهِ مِنَ الْعِبْءِ(6)الْمَحْمُولِ عَلَيْهَا، أَخْرَجَ بِهِ مِنْ هَوَامِدِ(7)الاْءَرْضِ النَّبَاتَ، وَ مِنْ زُعْرِ الْجِبَالِ(8)الاْءَعْشَابَ(9)، فَهِيَ تَبْهَجُ(10)بِزِينَةِ رِيَاضِهَا(11)، وَ تَزْدَهِي(12)بِمَا أُلْبِسَتْهُ(13)مِنْ رَيْطِ(14)أَزَاهِيرِهَا(15)، وَ حِلْيَةِ مَا سُمِطَتْ(16)بِهِ مِنْ نَاضِرِ(17)أَنْوَارِهَا(18)، وَ جَعَلَ ذَلِكَ بَلاَغاً(19)لِلاْءَنَامِ(20)، وَ رِزْقاً لِلاْءَنْعَامِ(21). وَ خَرَقَ(22)الْفِجَاجَ(23)فِي آفَاقِهَا(24)، وَ أَقَامَ الْمَنَارَ(25)لِلسَّالِكِينَ عَلَى جَوَادِّ(26)طُرُقِهَا.
...
وقتى كه ابرها سينه خود را بر زمين افكندند (= گستراندند)(27)و سنگينى درون خويش، يعنى بارانى را كه با خود حمل مىكنند فرو ريختند، خدا به وسيله آن بارانْ از زمينِ بىجان و بىگياه روييدنىهاى خوردنى و ناخوردنى، و از كوههاى كم گياه، بوتهها را رويانيد.
پس زمين به واسطه آرايش و زيبايى پديد آمده از بستانها و گلستانها به سرور و
1) سحاب: به اعتبار جنس، مؤنث است و لذا فعل آن (ألقت) به صورت مؤنث آمده است.
2) برك: سينه.
3) بواني: قسمت بالاى هر عضو.
4) بعاع: سنگينى نهفته در يك چيز.
5) إستقلت: حمل نمود.
6) عبء: بار.
7) هوامد: جمع هامدة، يعنى زمين مرده بىآبوعلف.
8) زعر: جمع أزعر، يعنى محل كمگياه.
9) أعشاب: بوتهها؛ جمع عشب، يعنى گياه بدون ساقه.
10) تبهج: از بهجة گرفته شده، يعنى به وجد و سرور در مىآيد.
11) رياض: جمع روضة، يعنى باغ و بستان.
12) تزدهي: به عجب و غرور دچار مىشود.
13) اُلبسته: فعل مجهول، يعنى لباس پوشانيده شد كه پوشاننده آن لباس خداى سبحان و يا ابر است.
14) ريط: جمع رَيطة، يعنى لباس نازك و لطيف.
15) أزاهير: جمع أزهار، و آن جمع زهرة يعنى گياه و يا گُل.
16) سمطت: آويخته شد.
17) ناضر: سرسبز و خرم و زيبا.
18) أنوار: جمع نَور، يعنى شكوفه.
19) بلاغ: آنچه كه به انسان به عنوان قُوت و روزى مىرسد.
20) أنام: مردم.
21) أنعام: جمع نعم: گوسفند و شتر و گاو و مانند اينها.
22) خرق: رخنه پديد آورد، شكافت.
23) فجاج: راهها.
24) آفاق: جمع أفق: هستى اعم از زمين و آسمان.
25) منار: چراغخانه.
26) جوادّ: جمع جادّة، به معناى راه روشن.
27) ابر به حيوانى تشبيه شده كه با سينه و پهلو، خود را به زمين مىافكند، يعنى بارانهاى خود را بر زمين فرو مىريزد.
...
...
شادمانى درآمد و در پوشش لباس نازكى از گياهان كه بر اندام او پوشانيده شد، سرخوش شد و با جامهاى كه از شكوفههاى خيره كننده و زيبا بر او آويختهاند به خود نازيد.
و خداى متعال اين روييدنىها را براى ارتزاق مردم و تغذيه چارپايان، از زمين برآورد.
و راهها را در زمين و آسمان و همه آفاق هستى ايجاد نمود و براى كوچندگان علامتهايى همچون ستارگان و كوهها و بادها و امثال آنها، كه نقش راهنما دارند، بر سر راههاى روشن قرار داد.
فَلَمَّا مَهَدَ أَرْضَهُ، وَ أَنْفَذَ أَمْرَهُ، اخْتَارَ آدَمَ عليهالسلام خِيرَةً(1)مِنْ خَلْقِهِ، وَ جَعَلَهُ أَوَّلَ جِبِلَّتِهِ(2)، وَ أَسْكَنَهُ جَنَّتَهُ، وَ أَرْغَدَ(3)فِيهَا أُكُلَهُ(4)، وَ أَوْعَزَ(5)إِلَيْهِ فِيمَا نَهَاهُ عَنْهُ، وَ أَعْلَمَهُ أَنَّ فِي الاْءِقْدَامِ عَلَيْهِ التَّعَرُّضَ لِمَعْصِيَتِهِ، وَ الْمُخَاطَرَةَ(6)بِمَنْزِلَتِهِ. فَأَقْدَمَ عَلَى مَا نَهَاهُ عَنْهُ، مُوَافَاةً لِسَابِقِ عِلْمِهِ، فَأَهْبَطَهُ بَعْدَ التَّوْبَةِ لِيَعْمُرَ أَرْضَهُ بِنَسْلِهِ، وَ لِيُقِيمَ الْحُجَّةَ بِهِ عَلَى عِبَادِهِ، وَ لَمْ يُخْلِهِمْ بَعْدَ أَنْ قَبَضَهُ(7)مِمَّا يُوءَكِّدُ عَلَيْهِمْ حُجَّةَ رُبُوبِيَّتِهِ، وَ يَصِلُ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَعْرِفَتِهِ.
...
پس از آنكه خداوند زمين را مناسبِ سكونت ساخت و هرچه خواست بيافريد، حضرت آدم را از ميان آفرينههاى خود برگزيد و او اولين آفرينه جنس بشر بود. و آن حضرت را در بهشت خويش - حال اينكه بهشت دنيايى بوده يا نه، محل خلاف است - اسكان داد و هر خوردنى را در آنجا براى او فراوان و گوارا ساخت و آنچه براى او ممنوع بود به او [و همسرش حوّا] اعلام نمود و فرمود: «وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظّالِمِينَ»(8)«ولى به اين درخت نزديك نشويد كه [در آن صورت] از ستمكاران خواهيد بود».
و به او گفت: اگر از درخت ممنوع بخورد (و كارى كه نبايد انجام دهد، انجام دهد) در حقيقت از دستور الهى نافرمانى كرده و عصيان امر ارشادى - نه مولوى كه معصيت حقيقى است - پروردگار نموده و مقام و منزلت خويش را به خطر افكنده است و با ارتكاب آن از بهشت خارج خواهد شد.
...
...
پس حضرت آدم عليهالسلام به واسطه فريب و سوگند دروغ شيطان مبنى بر خيرخواهىاش درباره حضرت آدم عليهالسلام ، از درخت ممنوع خورد و [در حقيقت] اين كار با علم خداوند در گذشته منطبق و همسوى بود، زيرا مىدانست آدم عليهالسلام در آينده چنين كارى خواهد كرد و هر چيزى را كه در آينده اتفاق مىافتد خدا به تمامى مىداند.
پس خداوند آن حضرت را پس از توبه و انابه فرو فرستاد و جايگاه بهشتىاش را از او ستاند تا زمين به واسطه نسل او آباد شود، و گرنه زمين همچنان خالى از سكنه مىماند؛ و نيز براى آنكه حجّت بر آدميان و بندگان خدا تمام شود، يعنى اگر نافرمانى كردند مجازات خواهند شد، و در حقيقت پيامبران عليهمالسلام با ابلاغ اوامر و نواهى خدا به مردم حجت را بر آنان، به ويژه گناهكاران تمام مىكردند و ديگر عذرى نخواهند داشت.
و پس از آنكه خدا حضرت آدم عليهالسلام را به سراى باقى خواند، جامعه را خالى نگذاشت و انبيا عليهمالسلام را فرستاد و آنان حجّت و دليل ربوبيّت و عامل شناخت پروردگار، يعنى عقل را [كه راهنماى درونى انسان به سوى نيكىهاست] تأييد و تأكيد مىكردند؛ زيرا خودِ عقل بر ربوبيّت خدا دلالت دارد و به سبب آنان انسانها به شناخت كامل پروردگار نائل مىشوند.
بَلْ تَعَاهَدَهُمْ بِالْحُجَجِ عَلَى أَلْسُنِ الْخِيَرَةِ مِنْ أَنْبِيَائِهِ، وَ مُتَحَمِّلِي وَدَائِعِ رِسَالاَتِهِ، قَرْناً فَقَرْناً، حَتَّى تَمَّتْ بِنَبِيِّنَا مُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله حُجَّتُهُ، وَ بَلَغَ الْمَقْطَعَ(1)عُذْرُهُ وَ نُذُرُهُ(2).
...
خدا با حجتها و دلايلى كه بر زبان انبياى برگزيده و حاملان امانت (رسالت) خود جارى ساخته از آنان پيمان ستاند؛ زيرا خدا حجّتها و دلايل خود را يكى پس از ديگرى بر زبان پيامبران برگزيده خود مىفرستد و رسالت را، كه به منزله امانت الهى است، بر دوش آنها مىگذارد، تا آنها با رساندن پيام رسالت به مردم، امانت مقدس الهى را ادا نمايند. پس خدا از مردم پيمان گرفت كه به اين حجتها عمل كنند و پيام رسالت را به گوش جان بشنوند.
اين رسالت قرنهاى (= دورانهاى) پىدرپى صورت گرفت تا آنكه حجت الهى به پيامبر ما حضرت محمد صلىاللهعليهوآله پايان گرفت [و كمال يافت]. زيرا بعد از آن حضرت ديگر پيامبرى نيامد و حجّت جديدى نياورد، و عذر] آورى به بهانه ندانستن] به پايان رسيد و ديگر هيچ كس در صورت مخالفت با دستورات الهى عذرى ندارد و همه هشدارها و بيمدادنها درباره عذاب مخالفانِ حق، ابلاغ شد.
وَ قَدَّرَ الاْءَرْزَاقَ فَكَثَّرَهَا وَ قَلَّلَهَا، وَ قَسَّمَهَا عَلَى الضِّيقِ وَ السَّعَةِ، فَعَدَلَ فِيهَا لِيَبْتَلِيَ(1)مَنْ أَرَادَ بِمَيْسُورِهَا وَ مَعْسُورِهَا، وَ لِيَخْتَبِرَ بِذَلِكَ الشُّكْرَ وَ الصَّبْرَ مِنْ غَنِيِّهَا وَ فَقِيرِهَا(2). ثُمَّ قَرَنَ بِسَعَتِهَا عَقَابِيلَ(3)فَاقَتِهَا، وَ بِسَلاَمَتِهَا طَوَارِقَ(4)آفَاتِهَا، وَ بِفُرَجِ(5)أَفْرَاحِهَا(6)، غُصَصَ(7)أَتْرَاحِهَا(8).
...
و خداى سبحان رزقها را براى [هر يك از] بندگان [در اندازهاى خاص] مقدّر(9)فرمود، به برخى زياد و به برخى اندك داد و اين تقسيم كه به برخى زيادتر و به برخى كمتر عطا كرده عادلانه است و به كسى ظلم و ستم نشده، چرا كه ظلم به معناى محروم كردن كسى از حقّ خويش است و چون هيچ كس حقّى بر خدا ندارد و هرچه خدا به هر كسى داده از روى تفضّل و احسان مىباشد، پس در كار خود ظلم نكرده است.
حضرتش روزى مردم را نابرابر و متفاوت كرد تا خلق را بيازمايد كه آيا تنگدستان صبر و داراها شكر مىكنند يا خير؟
آنگاه خدا نداشتن را با داشتن، و غصّه از دست رفتن را با امنيّت، و اندوه تنگدستى را با گشايشِ مالى، مقرون كرد. اين سخن امام عليهالسلام بدين معناست كه ثروت و دارندگى هميشه در معرض زوال است و در كنار امنيّتِ مالى هميشه نگرانى سر رسيدن مصيبتِ ناگهانى و تهيدستى وجود دارد و شادى زندگى مرفّه با غصّه و بيم از آينده آميخته است [كه مبادا روزى اين ثروت و قدرت از دست برود و جاى آن را تنگدستى و نادارى بگيرد].
1) ليبتلي: تا بيازمايد.
2) غنيّها و فقيرها: ها در غنى و فقير به عباد برمىگردد و به اعتبار جماعت اشكالى ندارد كه مؤنث بيايد، چنانكه ابن مالك مىگويد: «و التاء من جمع سوى السالم من *** مذكر كالتا مع إحدى اللبن» و يا مجازاً به أرزاق برمىگردد.
3) عقابيل: جمع عقبولة، يعنى گرفتارىها و سختىها.
4) طوارق: جمع طارق، يعنى مصيبت ناگهانى.
5) فرج: جمع فرجة، يعنى گشايش.
6) أفراح: جمع فرح، يعنى شادى.
7) غصص: جمع غصة، يعنى اندوه.
8) أتراح: جمع ترح، در مقابل فرح به معناى غصه.
9) تقدير: به معناى برنامهريزى است، درست مانند راننده يك ماشين، كه براى رانندگى ناچار بايد ماشين را به حركت در آورد ولى در داخل ماشين اختيار دارد هرچه مىخواهد بكند؛ لذا گفتهاند: لاجبر و لاتفويض بل أمر بين الأمرين. [= نه جبر و نه اختيار، بلكه امرى است ميان آن دو] (شارح قدسسره )
وَ خَلَقَ الاْآجَالَ(1)فَأَطَالَهَا وَ قَصَّرَهَا، وَ قَدَّمَهَا وَ أَخَّرَهَا، وَ وَصَلَ بِالْمَوْتِ أَسْبَابَهَا، وَ جَعَله خَالِجاً(2)لاِءَشْطَانِهَا(3)، وَ قَاطِعاً لِمَرَائِرِ(4)أَقْرَانِهَا(5).
...
و خداوند اجل (مدت حيات) هر انسانى را در سراى دنيا معين فرمود. عمر برخى طولانى و برخى را كوتاه قرار داد و مرگ برخى را به دليل عمر كوتاهشان زودتر و برخى ديگر را ديرتر كرد، و نيز مرگ برخى از كهنسالان را پس از مرگ برخى ديگر از آنها مقرر نمود.
و كمند اجل را به دست مرگ سپرد. گويى مدّت عمر هر كسى به طنابى متصل و آن طناب در دست مرگ است (چنانكه گويى گروگان است) و هرگاه مدّت عمر تمام شود، مرگ آن ريسمان را مىكشد و انسان ربوده مىشود (و مىميرد).
و خدا مرگ را كشاننده طناب عمر آدميان و قطع كننده رشته محكم زندگى آنان قرار داد. پس هر قدر كه عمر آدمى طولانى باشد، سرانجامْ مرگْ آن را به دست فنا مىسپارد.
عَالِمُ السِّرِّ مِنْ ضَمَائِرِ الْمُضْمِرِينَ، وَ نَجْوَى الْمُتَخَافِتِينَ(1)، وَ خَوَاطِرِ(2)رَجْمِ الظُّنُونِ، وَ عُقَدِ(3)عَزِيمَاتِ(4)الْيَقِينِ، وَ مَسَارِقِ(5)إِيمَاضِ(6)الْجُفُونِ، وَ مَا ضَمِنَتْهُ أَكْنَانُ(7)الْقُلُوبِ وَ غَيَابَاتُ(8)الْغُيُوبِ، وَ مَا أَصْغَتْ(9)لاِسْتِرَاقِهِ مَصَائِخُ(10)الاْءَسْمَاعِ.
...
خداوند از اسرار و اندرون انسانها و از نجواى نجواگران و هر گمانى كه بر دل انسانها خطور مىكند و هر اراده قطعىاى كه از دل برمىآيد، و نيز از برقى كه با نگاه دزدانه، از چشم مىجهد، آگاه است، چون از اشاره چشم، برق مىجهد، چنانكه شاعر گفته است:
إمرأة في الرّمضان الماضي *** تقطّع الحديث بالإيماض
«زنى در ماه مبارك رمضان گذشته، با برق اشاره چشم خود رشته سخن را مىبريد».
و از تمام آنچه در زواياى قلبها و هرچه در اعماق، كه از حواس انسانى پنهان هستند، مانند اشياء نهفته در زير زمين و امثال آن، و آنچه گوش آدمى دزدانه مىشنود، [آرى، از تمام آنها] آگاه است. يعنى خدا حتى مىداند چه كسى استراق سمع مىكند و چه مىشنود.
1) متخافت: كسى كه پنهانى و رازگونه با ديگرى سخن گويد.
2) خواطر: جمع خاطرة، چيزى كه به دل انسان خطور مىكند و گويى آن چيز را به ذهن پرتاب مىكند و لذا با تعبير رجم آمده است.
3) عقد: جمع عقدة، يعنى گره، و منظور پيوند يقين با قلب است.
4) عزيمات: جمع عزيمة، يعنى آنچه انسان عزم آن مىكند و عزيمات اليقين، يعنى يقين، با قلب پيوند خورده و عزم و و نيت انسان بر آن استوار است.
5) مسارق: جمع مسرق، مصدر ميمى و به معناى سرقت است.
6) إيماض: برقى كه از چشم مىجهد.
7) أكنان: جمع كِن، به معناى هر ظرفى كه در آن چيزى پنهان گردد.
8) غيابات: اعماق.
9) أصغت: گوش داد از أصغاء گرفته شده و به معناى گوش دادن از روى دقت است.
10) مصائخ: جمع مصأخ، يعنى محل گوش دادن كه سوراخ گوش مىباشد.
وَ مَصَائِفُ(1)الذَّرِّ، وَ مَشَاتِي(2)الْهَوَامِّ(3)، وَ رَجْعِ(4)الْحَنِينِ(5)مِنَ الْمُولَهَاتِ(6)، وَ هَمْسِ(7)الاْءَقْدَامِ، وَ مُنْفَسَحِ(8)الثَّمَرَةِ مِنْ وَلاَئِجِ(9)غُلُفِ(10)الاْءَكْمَامِ(11)، وَ مُنْقَمَعِ(12)الْوُحُوشِ(13)مِنْ غِيرَانِ(14)الْجِبَالِ وَ أَوْدِيَتِهَا(15)، وَ مُخْتَبَإِ(16)الْبَعُوضِ بَيْنَ سُوقِ(17)الاْءَشْجَارِ وَ أَلْحِيَتِهَا(18)، وَ مَغْرِزِ(19)الاْءَوْرَاقِ مِنَ الاْءَفْنَانِ(20)، وَ مَحَطِّ(21)الاْءَمْشَاجِ(22)مِنْ مَسَارِبِ(23)الاْءَصْلاَبِ(24).
...
[همچنين حضرتش] از زيستگاه تابستانى مورچگان و جايگاه زمستانى حشرات آگاه است، زيرا اين موجودات، كوچ تابستانى و زمستانى دارند.
و نيز نالههاى غمانگيز زنان مصيبتزده و داغديده و صداى آهسته گامها و محل رشد ميوه در درون پوستِ گرداگرد آن، بر حضرتش پوشيده نيست.
و از مخفيگاه حيوانات وحشى در غارها و شكافهاى عميقِ ميان كوهها و از پناهگاه پشه در ميان ساقهها و پوستههاى درختان و بوتهها باخبر است.
و محل روييدن برگها از شاخهها، و محل قرار گرفتن منى در پشت مردان را مىداند.
1) مصائف: جمع مصيف، يعنى اقامتگاه تابستانى.
2) مشاتي: جمع مشتى، يعنى اقامتگاه زمستانى.
3) هوام: جمع هامّة، يعنى هر حيوان كوچكى كه در سنگ زندگى مىكند.
4) رجع: رفت و آمد.
5) حنين: ناله و آه غمانگيز.
6) مولهات: زنان داغديده و محزون.
7) همس: صداى آهسته.
8) منفسح: از فسح گرفته شده، يعنى محل رشد و نمو.
9) ولائج: جمع وليجة، به معناى درون.
10) غلف: جمع غلاف، يعنى پوست.
11) أكمام: جمع كِم، يعنى پوست قلب و پوسته موز و امثال اينها.
12) منقمع: محل پنهان شدن كه از إنقمع، به معناى إختفى گرفته شده است.
13) وحوش: جمع وحش، يعنى حيوانات غير اهلى.
14) غيران: جمع غار، سوراخ وسيعى در كوه كه حيوان در آن پنهان مىشود.
15) أودية: جمع وادي، يعنى دره و آبْگذرِ ميان كوه.
16) مختبأ: محل اختفاء.
17) سوق: جمع ساق، يعنى قسمت پايين بوته و درخت.
18) ألحيه: جمع لحاء، به معناى پوست درخت.
19) مغرز: محل روئيدن.
20) أفنان: شاخهها.
21) محطّ: قرارگاه.
22) أمشاج: جمع مشيج، به معناى مني كه از مشج، به معناى إختلط است، چرا كه منى از اجزاى مختلف بدن گرفته شده و با يكديگر مخلوط گرديده تا اجزاى مختلف بدن انسان و حيوان را تشكيل دهد.
23) مسارب: جمع مسرب: محل داخل شدن منى.
24) أصلاب: جمع صلب، پشت مرد.
وَ نَاشِئَةِ(1)الْغُيُومِ وَ مُتَلاَحِمِهَا(2)، وَ دُرُورِ(3)قَطْرِ السَّحَابِ فِي مُتَرَاكِمِهَا، وَ مَا تَسْفِي(4)الاْءَعَاصِيرُ(5)بِذُيُولِهَا(6)، وَ تَعْفُو(7)الاْءَمْطَارُ بِسُيُولِهَا(8)، وَ عَوْمِ(9)نَبَاتِ الاْءَرْضِ فِي كُثْبَانِ(10)الرِّمَالِ، وَ مُسْتَقَرِّ ذَوَاتِ الاْءَجْنِحَةِ بِذُرَى(11)شَنَاخِيبِ(12)الْجِبَالِ، وَ تَغْرِيدِ(13)ذَوَاتِ الْمَنْطِقِ(14)فِي دَيَاجِيرِ(15)الاْءَوْكَارِ(16)، وَ مَا أَوْعَبَتْهُ(17)الاْءَصْدَافُ(18)، وَ حَضَنَتْ(19)عَلَيْهِ أَمْوَاجُ الْبِحَارِ.
...
و [خداى متعال] منشأ ابرهاى پيوسته و ناپيوسته و جاى فرو ريختنِ يك يكِ قطرههاى باران از ميان ابرهاى متراكم و انبوه را مىداند.
و ابرهايى كه در دامن بادها حمل مىشوند (و يا گردبادهايى كه همراه خود چيزى را به آسمان بلند مىنمايند)، و آنچه سيلِ پديدآمده از باران ويران مىكند از خدا پنهان نمىماند.
و فرورفتن گياهان، در پشتههاى شنى و محل استقرار پرندگان در قله كوهها را مىداند.
و صداى آواز و نغمه پرندگان در تاريكى لانهشان را شنيده [و سخن آنان را مىداند].
و [شكل گرفتن] مرواريدى در صدف [و چگونگى برآمدن آن] و نيز آنچه امواج دريا آن را مىپروراند، مثل [ماهىِ] عنبر (نهنگ) كه دريا، مثل مادرى كه در دامن خود كودك را حضانت و تربيت مىكند، آن را نگاهدارى مىكند، از نظر حضرتش پوشيده نيست.
1) ناشئة: منشأ.
2) متلاحم: متصل، مثل گوشت كه اجزايش به هم چسبيده.
3) درور: ريزش.
4) تسفي: از سفت الريح التراب، گرفته شده، يعنى باد خاك را جابهجا كرد.
5) أعاصير: جمع إعصار، به معناى باد يا گردباد است كه ابر را به حركت در مىآورد.
6) ذيول: جمع ذيل: دامن يا بخش اعظم يك چيز.
7) تعفو: ويران و نابود مىسازد.
8) سيول: جمع سيل: باران زياد كه باعث سيل گردد.
9) عوم: از عام، به معناى دخل، گرفته شده است.
10) كثبان: جمع كثيب: تل كوچكى از شنّ و ماسه.
11) ذرى: جمع ذروة: قله و قسمت بالاى هر چيز.
12) شناخيب: جمع شنخوب، به معناى سر.
13) تغريد: نغمه و آواز.
14) ذوات المنطق: پرندگان، چرا كه نغمه و آوازشان به منزله نطق آنهاست.
15) دياجير: جمع ديجور، يعنى ظلمت و تاريكى.
16) أوكار: جمع وكر، يعنى لانه پرندگان.
17) أوعبت: در ميان گرفت.
18) أصداف: جمع صدف، پوستهاى داراى مرواريد.
19) حضنت: نگهدارى نمود و پرورش داد.
وَ مَا غَشِيَتْهُ(1)سُدْفَةُ(2)لَيْلٍ، أَوْ ذَرَّ(3)عَلَيْهِ شَارِقُ(4)نَهَارٍ، وَ مَا اعْتَقَبَتْ(5)عَلَيْهِ أَطْبَاقُ(6)الدَّيَاجِيرِ وَ سُبُحَاتُ(7)النُّورِ، وَ أَثَرِ كُلِّ خَطْوَةٍ، وَ حِسِّ(8)كُلِّ حَرَكَةٍ، وَ رَجْعِ(9)كُلِّ كَلِمَةٍ، وَ تَحْرِيكِ كُلِّ شَفَةٍ، وَ مُسْتَقَرِّ(10)كُلِّ نَسَمَةٍ(11)، وَ مِثْقَالِ(12)كُلِّ ذَرَّةٍ(13)، وَ هَمَاهِمِ(14)كُلِّ نَفْسٍ هَامَّةٍ(15)، وَ مَا عَلَيْهَا مِنْ ثَمَرِ شَجَرَةٍ، أَوْ سَاقِطِ وَرَقَةٍ، أَوْ قَرَارَةِ نُطْفَةٍ، أَوْ نُقَاعَةِ(16)دَمٍ وَ مُضْغَةٍ، أَوْ نَاشِئَةِ خَلْقٍ وَ سُلاَلَةٍ(17)، لَمْ يَلْحَقْهُ فِي ذَلِكَ كُلْفَةٌ، وَ لاَ اعْتَرَضَتْهُ فِي حِفْظِ مَا ابْتَدَعَ مِنْ خَلْقِهِ عَارِضَةٌ، وَ لاَ اعْتَوَرَتْهُ(18)فِي تَنْفِيذِ الاْءُمُورِ وَ تَدَابِيرِ الْمَخْلُوقِينَ مَلاَلَةٌ وَ لاَ فَتْرَةٌ(19)، بَلْ نَفَذَهُمْ عِلْمُهُ وَ أَحْصَاهُمْ عَدَدُهُ، وَ وَسِعَهُمْ عَدْلُهُ، وَ غَمَرَهُمْ فَضْلُهُ مَعَ تَقْصِيرِهِمْ عَنْ كُنْهِ مَا هُوَ أَهْلُهُ.
...
و هرآنچه ظلمت و تاريكى شب در خود پوشيده و پنهان مىكند، و آفتاب (در روز روشن) بر آن مىتابد، و هرچه در طبقات تاريكى و لايههاى نور نهفته باشد، بر خدا پنهان نيست. از آنرو امام عليهالسلام از لايههاى نور سخن گفتهاند كه طبقات نور نيز چون تاريكىهاى شب، مراتبى دارد و مانند پوششى هستند كه اشياء را طبقه طبقه در ميان مىگيرند.
و جاى پا و قدمگاه هر موجودى، يعنى هر آنچه روى زمين باقى مىماند و بر گذشتنِ جاندارى دلالت مىكند، و صداى هر حركت (و يا حالت موجود در حركت) و جواب هر سخن (و يا انعكاس آن در هوا) و حركت هر لب براى سخن گفتن و محل استقرار هر
1) غشيت: پوشانيد.
2) سدفة: ظلمت و تاريكى.
3) ذر: طلوع كرد.
4) شارق: نور و روشنايى.
5) إعتقبت: متوالى و پى در پى وارد گرديد.
6) أطباق: جمع طبق، به معناى پوشش.
7) سبحات: جمع سبحة، يعنى مراتب نور از نظر شدت و ضعف.
8) حس: در اينجا به معناى صدا يا حالت موجود در آن است.
9) رجع: جواب يا بازتاب و انعكاس.
10) مستقر: محل توقف و ايستادن و سكون.
11) نسمة: انسان.
12) مثقال: وزن.
13) ذرة: دانه غبارى كه در پرتو نورى كه از سوراخى در فضاى تاريك مىتابد، ديده مىشود.
14) هماهم: جمع همهمة، يعنى صداى مبهم.
15) هامّة: دردمند.
16) نقاعة: خون جمع شده.
17) سلالة: خلاصه و چكيده.
18) إعتورت: از إعتوار، به معناى عارض شده است.
19) فترة: سستى.
...
...
انسان را به تمامى مىداند.
و هموزن ذرهاى را مىبيند، و همهمه و صداى نامفهوم و گنگ هر انسان غمگين را مىشنود، و [شمار و چگونگى و چيستى] هر ميوه درختى كه روى زمين مىافتد، و افتادن هر برگى از درخت را مىبيند.
و نيز محل استقرار نطفه در رحم و محل اجتماع خون در رگها و امثال آن، و مضغه كه يكى از مراحل شكلگيرى انسان در رحم مادر كه مانند گوشتى جويدهشده است، و هرچه كه از عدم به عرصه وجود مىآيد و چكيده هر موجود يا گزيده هر چيزى را مىداند.
و علم به اين امور براى خدا زحمتى ندارد، به خلاف انسان كه پس از تحمل زحمت علم پيدا مىكند.
و در حفظ مخلوقاتْ هيچ مانعى بر سر راه او قرار نمىگيرد تا وى را از پديد آوردن باز بدارد، بهخلاف انسان كه گاهى موانعى بر سر راه او قرار مىگيرند و او را از ايجاد آنچه مىخواهد باز مىدارند.
و در اجراى آنچه مىخواهد، و نيز در تدبير مخلوقات خود هيچ ملالت و ضعفى بر حضرتش عارض نمىشود، در حالى كه انسان پس از كار طولانى، خسته مىشود.
بلكه علم الهى مانند چيزى كه در چيزى ديگر نفوذ كند و به درون آن رسد، درون و بيرون همه اشياء را در بر مىگيرد و عدد آنها را شمارش مىكند و از آنها آگاه است.
و عدل او به طور يكسان شامل حال همه آفرينهها شده است، و معناى عدل هم طبعا برابرى و تساوى نيست، بلكه به معناى قرار دادن هر چيز در جاىِ اصلىِ خويش است.
و [نيز] آنها را در فضل و احسان خود غرق نموده است، آنهم در حالى كه در عبادت واقعى و شايسته او قصور و تقصير دارند.
اللَّهُمَّ أَنْتَ أَهْلُ الْوَصْفِ الْجَمِيلِ، وَ التَّعْدَادِ الْكَثِيرِ، إِنْ تُوءَمَّلْ فَخَيْرُ مُؤَمَّل، وَ إِنْ تُرْجَ فَأَكرَمَ مَرْجُوٍّ. اللَّهُمَّ وَ قَدْ بَسَطْتَ لِي فِيمَا لاَ أَمْدَحُ بِهِ(1)غَيْرَكَ، وَ لاَ أُثْنِي(2)بِهِ عَلَى أَحَدٍ سِوَاكَ، وَ لاَ أُوَجِّهُهُ إِلَى مَعَادِنِ الْخَيْبَةِ(3)وَ مَوَاضِعِ الرِّيبَةِ(4)، وَ عَدَلْتَ(5)بِلِسَانِي عَنْ مَدَائِحِ الاْآدَمِيِّينَ(6)، وَ الثَّنَاءِ عَلَى الْمَرْبُوبِينَ الْمَخْلُوقِينَ. اللَّهُمَّ وَ لِكُلِّ مُثْنٍ(7)عَلَى مَنْ أَثْنَى عَلَيْهِ مَثُوبَةٌ(8)مِنْ جَزَاءٍ، أَوْ عَارِفَةٌ(9)مِنْ عَطَاءٍ، وَ قَدْ رَجَوْتُكَ دَلِيلاً عَلَى ذَخَائِرِ الرَّحْمَةِ وَ كُنُوزِ الْمَغْفِرَةِ.
...
خدايا، تو شايسته آنى كه زيبا توصيفت كنند و با اوصاف خوب و بسيارت بستايند و اگر مردم به فضل تو اميدوار باشند، تو بهترين كسى هستى كه مىشايد و مىسزد بدو آرزو و اميد بندند، زيرا در اميد بستنْ برتر از تو وجود ندارد و اگر از تو انتظار خيرى داشته باشند، تو گرامىترين كسى هستى كه انتظار مىرود.
خدايا، تو از فضل و احسان خود براى من چنان نعمت گستراندى كه نمىتوانم جز تو ديگرى را ستايش كنم، زيرا تويى كه نعمت دادهاى نه ديگران؛ پس چگونه ديگرى را ثنا گويم؟ منظور حضرت آن است كه وى تنها و تنها خداى متعال را مىستايد و بس.
و نمىتوانم مدح و ستايش را به جايگاه نوميدى و ترديد و شك، يعنى ستايش كردنِ كسى جز پروردگار، متوجه سازم، زيرا انسان به هر كس جز خدا اميد ببندد و به ستايش او بپردازد يا نااميد مىشود و يا ترديد دارد كه آيا بالاخره آرزويش برآورده مىشود يا خير؟
1) به: ضمير در به به ما، يعنى نعمت بر مىگردد.
2) اُثني: ستود، از ثناء يعنى ستايش و تمجيد گرفته شده.
3) خيبة: يعنى نااميدى و معادن الخيبة، جايگاههاى نااميدى و جاهايى كه اگر انسان به آن رو بياورد نااميد بر مىگردد.
4) ريبة: شك و ترديد و مواضع الريبة، جاهايى كه انسان به آن دل ببندد، اما ترديد دارد كه حاجت روا مىشود يا خير؟
5) عدلت: منصرف ساختى و نسبت عدول به خدا به جهت نعمت دادن اوست، چون نعمت داده است، زبان را از ثناى ديگران بسته است.
6) آدميّين: منسوب به حضرت آدم عليهالسلام يعنى فرزندان وى.
7) مثن: ثناگو، عامل ثنا.
8) مثوبة: مصدر ميمى از ثواب، يعنى پاداش و جزا.
9) عارفة: عرفى و متعارف.
...
...
و [تو اى خدا،] زبان مرا از مدح انسانها و ستايش آفريدگانت بازداشتى، چون تنها تويى كه تفضّل كردهاى و ديگران هيچ نقشى ندارند؛ و لذا شايسته ستايش [مطلق [نيستند. البته اين از باب نسبت دادن شىء به سبب است. يعنى اين جملهها سبب حقيقى و اوّلى نعمت را كه خداى متعال است معرفى مىكند و گرنه هر كس كه نعمتى بدهد شايسته مدح و ستايش است [، پس منعم حقيقى خداست و ستايش در مرحله نخست، ويژه اوست].
خدايا هر ثناگو و ستايشگرى نزد ستايش شونده، به اندازه مدح و ثنايى كه گفته، پاداش يا عطايى دارد، كه بيش از مقدار ستايش اوست. [خدايا من، [در اين ثنا و ستايش خويش اميد دارم كه به عنوان پاداش، مرا به سوى گنجهاى رحمتى كه براى صالحان ذخيره نمودى و گنجينههاى آمرزشى كه براى گنهكارانِ نادم آماده كردهاى راهنمايى فرمايى.
اللَّهُمَّ وَ هَذَا مَقَامُ مَنْ أَفْرَدَكَ بِالتَّوْحِيدِ الَّذِي هُوَ لَكَ(1)، وَ لَمْ يَرَ(2)مُسْتَحِقّاً لِهَذِهِ الْمَحَامِدِ(3)وَ الْمَمَادِحِ غَيْرَكَ، وَ بِي فَاقَةٌ(4)إِلَيْكَ لاَ يَجْبُرُ مَسْكَنَتَهَا(5)إِلاَّ فَضْلُكَ، وَ لاَ يَنْعَشُ مِنْ خَلَّتِهَا(6)إِلاَّ مَنُّكَ(7)وَ جُودُكَ، فَهَبْ لَنَا فِي هَذَا الْمَقَامِ رِضَاكَ، وَ أَغْنِنَا عَنْ مَدِّ الاْءَيْدِي(8)إِلَى سِوَاكَ، إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ.
...
خدايا اين جايگاه كسى است (= در اينجا كسى در پيشگاه تو ايستاده) كه تو را يگانهاى بىشريك مىداند و اين توحيد به تو تعلق دارد، و در آن هيچ اغراق و مبالغهاى نيست، بلكه حقيقتى است واقعى، به خلاف صفات مخلوقات كه گاهى انسان صفتى را براى كسى ادعا مىكند، ولى در حقيقت چنين نيست، بلكه گزافهگويى و تملّق است. و [اين بنده كه اكنون به توحيد تو اقرار مىكند] غير از تو را سزاوار ستايشها و تمجيدها نمىداند.
و من نيازمندى هستم كه جز فضل و احسان تو نياز مرا برطرف نمىكند و رنج اين بىنوايى را جز احسان و جود تو به نشاط و شادى مبدّل نمىسازد.
پس [خدايا،] در اين جايگاه، ما را از خشنوديت برخوردار نما و از دست دراز كردن به سوى غير خودت، بىنيازمان ساز و خود نياز ما را برآورده كن كه تو بر هر كارى توانايى.
1) الذي هو لك: تأكيد براى توحيد است، يعنى توحيد حقيقتاً متعلق به توست، نه اينكه اغراق و مبالغه باشد.
2) و لم ير: عطف بر أفردك است.
3) محامد: جمع مَحْمَدَة، مصدر ميمى، يعنى حمد.
4) فاقة: حاجت شديد.
5) مسكنت: شدت نيازى كه فرد را از فعاليت تجارى و كشاورزى و مانند آن كه صاحبان ثروت انجام مىدهند بازدارد.
6) خلت: فقر و نياز.
7) منّ: عطا، بخشش، دهش.
8) مدّ الأيدي: دراز كردن دست به منظور گرفتن چيزى.
دَعُونِي وَ الْتَمِسُوا غَيْرِي، فَإِنَّا مُسْتَقْبِلُونَ أَمْراً لَهُ وُجُوهٌ وَ أَلْوَانٌ، لاَ تَقُومُ لَهُ الْقُلُوبُ، وَ لاَ تَثْبُتُ عَلَيْهِ الْعُقُولُ. وَ إِنَّ الاْآفَاقَ قَدْ أَغَامَتْ وَ الْمَحَجَّةَ(1)قَدْ تَنَكَّرَتْ(2). وَ اعْلَمُوا أَنِّي إِنْ أَجَبْتُكُمْ رَكِبْتُ بِكُمْ مَا أَعْلَمُ، وَ لَمْ أُصْغِ إِلَى قَوْلِ الْقَائِلِ وَ عَتْبِ الْعَاتِبِ، وَ إِنْ تَرَكْتُمُونِي فَأَنَا كَأَحَدِكُمْ، وَ لَعَلِّي أَسْمَعُكُمْ وَ أَطْوَعُكُمْ لِمَنْ وَلَّيْتُمُوهُ أَمْرَكُمْ، وَ أَنَا لَكُمْ وَزِيراً، خَيْرٌ لَكُمْ مِنِّي أَمِيراً.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام پس از قتل عثمان و درخواست مردم از آن حضرت براى بيعت
مرا رها كنيد و براى بيعت كردن در جستجوى كسِ ديگرى باشيد تا رياست مسلمانان را به عهده بگيرد، زيرا ما با كارى روبهرو مىشويم كه چهرهها و رنگهاى مختلفى دارد. اين سخن امام عليهالسلام به اين نكته اشاره دارد كه خلافت پس از قتل عثمان با چالش و آشوب همراه بود و اگر خليفه مىخواست بر اساس كتابِ خدا و سنت پيامبر صلىاللهعليهوآله و اجراى عدالت و حق عمل كند، در آن صورت قطعا معارضان و مخالفانى داشت كه به رشوه و ظلم و پامال كردن حقوق ضعيفان عادت كرده بودند. بنابراين روش او را نمىپسنديدند و قيام مىكردند، و اگر مىخواست از دينِ خدا منحرف شود و همراه ظالمان گردد - چنانكه عثمان كرد - از كتاب و سنت دور مىشد. از آنجا كه امام عليهالسلام طالب حق بود، مىدانست كه خلافت براى او پايدار نخواهد ماند. بنابراين فرمود:
...
...
براى اين امر (= خلافت) قلبها متحد و همسوى نيست و عقلهايى كه در آغازْ آن را پذيرفتهاند تا پايان مقاومت نخواهند كرد و در پايان آن را نخواهند پذيرفت.
افقها تيره و ابرآلوده و مبهم است؛ يعنى كار از حالت طبيعى خود خارج شده است، چنانكه افقها با ابر از حالت طبيعى خارج مىشوند، و راه روشن و فضاىِ واضح ناشناخته مىگردند، زيرا نشانههاى هدايتگر، از بين رفته است.
و بدانيد كه اگر من خلافت ظاهرى را پذيرفتم، شما را در همان راهى كه خود مىدانم، يعنى راه حق، مىبرم، چنانكه يك رهبرْ مردم را در مسير خود قرار مىدهد، و به سخن هيچكس و سرزنش هيچ سرزنش كنندهاى گوش نخواهم داد. يعنى هركه درباره من زبان به سرزنش بگشايد كه مثلاً چرا بر طبق سيره خلفاى پيشين حركت نكردهام بىفائده است. و به سرزنشهايش بهايى نمىدهم.
ولى اگر مرا رها كنيد و از من نخواهيد كه بيعت شما را بپذيرم، مثل يكى از شما هستم و هيچ مسئوليتى بر عهده من نيست و هيچ اختلالى در كار ايجاد نمىكنم و بسا در مقابل كسى كه به خلافت بر مىگزينيد از همه شنواتر و مطيعتر هم باشم؛ و اگر وزير باشم براى شما بهتر از آن است كه خليفه باشم.
اينك اين پرسش پيش مىآيد كه چگونه جايز است كه امام عليهالسلام خلافت را نپذيرد؟
جواب آن است كه امام عليهالسلام خلافت را كنار نزد، بلكه راه و روش خلافت واقعى را تبيين فرمود. پس روش اميرمؤمنان عليهالسلام از راه و رسم سياستمداران و دولتمردان روزگار متفاوت بود نه اينكه امام عليهالسلام به حقيقتْ خلافت را نپذيرفته باشد. لذا در پايان مىفرمايد: خير لكم، يعنى ديگران نه از لحاظ واقع و حقيقت كه از جهت دنيا و روش و سياستهاى دنيايى بهتر از اميرمؤمنان عليهالسلام مىباشند، و اللّه أعلم.
أَمَّا بَعْدُ، أَيُّهَا النَّاسُ فَإِنِّي فَقَأْتُ(1)عَيْنَ الْفِتْنَةِ، وَ لَمْ يَكُنْ لِيَجْتَرِئَ عَلَيْهَا أَحَدٌ غَيْرِي بَعْدَ أَنْ مَاجَ(2)غَيْهَبُهَا(3)، وَ اشْتَدَّ كَلَبُهَا(4).
...
يكى از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام
پس از حمد و ستايش الهى، اى مردم [بدانيد كه] من چشم فتنه را از چشمخانه و حدقه درآوردم. ظاهراً منظور از فتنه، فتنه خوارج بود كه ريشهكن كردن آن كار بسيار دشوارى بود. زيرا خوارج تظاهر به اسلام و زهد مىكردند؛ لذا جز حضرت، كسى نمىتوانست آنان را تكفير كند و با آنها بجنگد؛ زيرا زهد و پاىبندىاش نسبت به احكام خدا بر هيچ كسى پوشيده نبود. پر واضح است كسانى كه تظاهر به ديندارى مىكنند براى كسى كه به دين پاىبندتر باشد، شناخته شده و تنها چنين كسى مىتواند تظاهر و ظاهرفريبى آنان را برملا كند و نابودشان سازد. البته اين احتمال هم وجود دارد كه مراد از فتنه در اينجا تنها فتنه خوارج نباشد، بلكه تمام فتنههايى بوده كه در زمان آن حضرت اتفاق افتاده است و جز امام عليهالسلام كسى توانايى رويارويى با آنها و ريشهكن كردن آنها را نداشت.
و هيچ كس جز من جرأت و توان مقابله با اين فتنه و ريشهكن كردن آن را نداشت.
چنانكه علت آن ذكر گرديد. و اين زمانى بود كه تاريكى آن فراگير شد و نيكان را هم مانند
فَاسْأَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي، فَوَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لاَ تَسْأَلُونِي عَنْ شَيْءٍ فِيمَا بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ السَّاعَةِ(1)، وَ لاَ عَنْ فِئَةٍ تَهْدِي مِائَةً وَ تُضِلُّ(2)مِائَةً إِلاَّ أَنْبَأْتُكُمْ بِنَاعِقِهَا(3)وَ قَائِدِهَا وَ سَائِقِهَا(4)، وَ مُنَاخِ(5)رِكَابِهَا(6)، وَ مَحَطِّ(7)رِحَالِهَا، وَ مَنْ يُقْتَلُ مِنْ أَهْلِهَا قَتْلاً، وَ مَنْ يَمُوتُ مِنْهُمْ مَوْتاً. وَ لَوْ قَدْ فَقَدْتُمُونِي وَ نَزَلَتْ بِكُمْ كَرَائِهُ(8)الاْءُمُورِ، وَ حَوَازِبُ(9)الْخُطُوبِ(10)، لاَءَطْرَقَ(11)كَثِيرٌ مِنَ السَّائِلِينَ، وَ فَشلَ كَثِيرٌ مِنَ الْمَسْئُولِينَ(12).
...
تبهكاران در ميان گرفت، چرا كه برخى از فتنهها دامن خواص را مانند عوام مىگيرد. و بعد از آنكه هارى آن شدت گرفت. خوارج (يا ساير فتنهجويان) به سگ هارى تشبيه شدند كه به مجرد برخورد با افراد، آنها را به بيمارى آلوده مىكردند.
پس اكنون كه من قادر بر اداره امور دنيا و دين هستم آنچه مىخواهيد از من بپرسيد، پيش از آنكه مرا از دست بدهيد.
به خدايى كه جانم در دست اوست و هرگونه كه بخواهد در آن تصرف مىكند از هرچه كه از اكنون تا قيامت وجود دارد (و رخ مىدهد) و [مثلاً [از جما عتى كه صد نفر را
1) ساعة: وجه تسميه قيامت به ساعت آن است كه در آن روز ساعت تجديد مىشود، چنانكه براى آغاز هر انقلابى، ساعتْ «صفر» اعلام مىشود.
2) و تضل: واو به معناى أو است، چرا كه قبلاً سخن درباره خوارج بود كه مردمان را گمراه مىكردند.
3) ناعق: ندادهنده و دعوت كننده.
4) سائق: سوق دهنده، و فرق آن با رهبر (قائد) آن است كه قائد از جلو و سائق از پشت سر كسى را به مقصد مىبرد.
5) مناخ: محل فرود آمدن شتر كه از أناخ گرفته شده.
6) ركاب: سواره.
7) محطّ رحال: محل فرود آمدن بار و بنه شتر و اسب و معلوم است كه محل فرود آمدن شتر با فرود بار و بنه فرق دارد.
8) كرائه: جمع كريهة، يعنى امور شديد و سهمناك.
9) حوازب: جمع حازب، يعنى دشوارى.
10) خطوب: جمع خطب، يعنى مصيبت سهمگين و ناگوارى.
11) أطرق: متحير شد. وقتى كسى سر خود را به زير افكند و پاسخى نداشته باشد أطرق برأسه گفته مىشود.
12) مسئولين: پرسش شوندگان.
...
...
هدايت يا صد نفر را گمراه كنند بپرسيد. از دعوتكننده آن هدايت يا ضلالت، و از پيشواى آن صد نفر و سوق دهنده آنها و محل اتراق آنها و آنكه از ايشان كشته مىشود و آنكه از آنها [به مرگ طبيعى] مىميرد، شما را آگاه مىكنم [يعنى از همه چيز آگاهتان مىكنم].
و اگر شما مرا از دست بدهيد و حوادث سخت و ناگوار و دشوارىهاى شديد به شما روى آورد، بسيارى از پرسشگرانْ سرِ خود را از حيرت به زير مىافكنند و ديگر نمىدانند كه چه كسى مشكل آنها را حل و به راه درست هدايتشان خواهد كرد و بسيارى از سؤال شوندگان نيز جواب را نمىدانند، و در پاسخ در مىمانند و راه به هيچ جايى نمىبرند.
وَ ذَلِكَ إِذَا قَلَّصَتْ(1)حَرْبُكُمْ وَ شَمَّرَتْ عَنْ سَاقٍ(2)وَ ضَاقَتِ الدُّنْيَا عَلَيْكُمْ ضِيقاً، تَسْتَطِيلُونَ مَعَهُ أَيَّامَ الْبَلاَءِ عَلَيْكُمْ حَتَّى يَفْتَحَ اللَّهُ لِبَقِيَّةِ الاْءَبْرَارِ مِنْكُمْ. إِنَّ الْفِتَنَ إِذَا أَقْبَلَتْ شَبَّهَتْ، وَ إِذَا أَدْبَرَتْ نَبَّهَتْ، يُنْكَرْنَ مُقْبِلاَتٍ، وَ يُعْرَفْنَ مُدْبِرَاتٍ، يَحُمْنَ(3)حَوْمَ الرِّيَاحِ، يُصِبْنَ بَلَداً وَ يُخْطِئْنَ بَلَداً.
...
و آن، زمانى است كه جنگ شما فرسايشى و طولانى شود و دامن خود را مانند كسى كه مىخواهد جدى وارد كارى شود بالا بزند تا دامن و زيادى لباسْ مانع از سرعت كار نشود. و دنيا بر شما سختْ تنگْ گردد، آنسان كه پناهگاه و گريزگاه نداشته باشيد تا از مشكل و فاجعه رهايى يابيد.
دوران بلا را طولانى خواهيد شمرد، زيرا دورانِ سختىْ بسيار طولانى و نفسگير به نظر مىرسد، چنانكه دوران آسايش و تنعم نيز زودگذر است، تا آنگاه كه خدا براى باقيمانده نيكان شما گشايشى رقم زند. هرچند فتح و گشايش براى عموم ابرار و اشرار است، ولى چون به بركت وجود ابرار است فقط آنها مطرح شدهاند.
فتنهها وقتى روى آورند حق و باطل را بر انسان مشتبه مىكنند و باطل را در پوشش حق مىنمايانند. لذا افراد كمتجربه و كمشناخت فريب مىخورند، اما وقتى باطل از صحنه زدوده شود مواضع خطا و لغزش را براى آنان روشن مىكند، زيرا انسان فكر مىكند و انديشه درست را درمىيابد و حق را از باطل تشخيص مىدهد.
فتنهها ناشناخته مىآيند و كسى نمىفهمد كه اينها فتنه و باطلاند، اما وقتى مىروند در آن صورت ديگر شناخته مىشوند و مردم مىفهمند كه اينها در اصل فتنه و باطل بودهاند.
أَلاَ إِنَّ أَخْوَفَ الْفِتَنِ عِنْدِي عَلَيْكُمْ فِتْنَةُ بَنِي أُمَيَّةَ، فَإِنَّهَا فِتْنَةٌ عَمْيَاءُ مُظْلِمَةٌ، عَمَّتْ خُطَّتُهَا، وَ خَصَّتْ بَلِيَّتُهَا، وَ أَصَابَ الْبَلاَءُ مَنْ أَبْصَرَ فِيهَا، وَ أَخْطَأَ الْبَلاَءُ مَنْ عَمِيَ عَنْهَا. وَ ايْمُ اللَّهِ لَتَجِدُنَّ بَنِي أُمَيَّةَ لَكُمْ أَرْبَابَ سُوءٍ بَعْدِي، كَالنَّابِ(1)الضَّرُوسِ(2)تَعْذِمُ(3)بِفِيهَا، وَ تَخْبِطُ(4)بِيَدِهَا، وَ تَزْبِنُ(5)بِرِجْلِهَا، وَ تَمْنَعُ دَرَّهَا(6).
...
فتنهها همانند گردباد و توفان كه شهرى را درنورديده، از كنار شهرى ديگر مىگذرند، برخى از مناطق را فراگرفته و از جاهايى مىگذرند.
آگاه باشيد كه خطرناكترين و هراس انگيزترين فتنهاى كه از آن بر شما مىترسم، فتنه بنىاميه است، زيرا آنان اسلام را به نام اسلام تحريف و واژگونه كردند و چون حكومت و قدرت در اختيارشان بود توانستند پايههاى كفر را در جامعه اسلامى استوار كنند. آنان آتشى افروختند كه پس از چهارده قرن همچنان دامنگير مسلمانان است.
فتنه بنىاميه فتنهاى كور و تاريك است، درست مانند نابينايى كه جلوى پاى خود را نمىبيند و در نهايت، گم مىشود و در پرتگاه سقوط مىكند. دو صفت كورى و ظلمت براى نشان دادن شدّت جهل مردم نسبت به حق و نيز شدتِ آميختگى حق با باطل در فتنه اموى است(7).
برنامه و رياست امويان فراگير شده، تمام بلاد اسلامى را در بر خواهد گرفت و
1) ناب: شتر پير.
2) ضروس: بداخلاق.
3) تعذم: گاز مىگيرد.
4) تخبط: همه چيز را با يكديگر مىآميزد.
5) تزبن: مىكوبد.
6) درّ: شير.
7) امويان يا بنىاميه، همان شجره خبيثهاى هستند كه حكومتشان در شام از زمان خليفه دوم با يزيد بن ابىسفيان آغاز و با معاوية بن ابىسفيان و يزيد بن معاويه ادامه يافت و با مروان حمار آخرين خليفه مروانى كه از بنىاميهاند پايان يافت.
...
...
هيچكس را از آن گريزى نيست، ولى بلا و مصيبت آن، تنها دامنگير عدهاى خاص شد، يعنى خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله . زيرا تنها نيروى معارض با بنىاميه، همان پاكان بودند. يا اينكه منظور امام عليهالسلام اين بود كه بلاى حكومت اموى تنها حقپرستان را در ميان مىگيرد، نه مانند ديگر فتنهها كه شامل حقخواهان و باطلكاران مىگردد [و تر و خشك را مىسوزاند].
و بلاى حكومت اموى دامنگير كسى خواهد شد كه بينا باشد و فتنه را ببيند و بشناسد و از آن بگريزد و به سوى حق برود، كه در آن صورت دچار ستم و خشم آنان مىشود، ولى كسى كه فتنه را نبيند و نشناسد و با آن مدارا كند و همسو باشد، حكومت ستمگر با چنين كسى كارى ندارد.
به خدا سوگند شما مسلمانان پس از من، امويان را حاكمانى بد خواهيد ديد كه با شما بدرفتارى مىكنند و شما را به انجام دادنِ بدى فرمان مىدهند، مانند يك شتر فرتوت و بدخو كه با دندان خود دوشندهاش را گاز بگيرد و با دست بر زمين بكوبد، خوب و بد را با يكديگر بياميزد و با پاى لگد اندازد و مردم را وحشتزده كند و همه چيز را در هم شكند و از دادن شير خوددارى كند.
لاَ يَزَالُونَ بِكُمْ حَتَّى لاَ يَتْرُكُوا مِنْكُمْ إِلاَّ نَافِعاً لَهُمْ، أَوْ غَيْرَ ضَائِرٍ بِهِمْ، وَ لاَ يَزَالُ بَلاَءُهُمْ حَتَّى لاَ يَكُونَ انْتِصَارُ أَحَدِكُمْ مِنْهُمْ إِلاَّ كَانْتِصَارِ الْعَبْدِ مِنْ رَبِّهِ، وَ الصَّاحِبِ مِنْ مُسْتَصْحِبِهِ. تَرِدُ عَلَيْكُمْ فِتْنَتُهُمْ شَوْهَاءَ(1)مَخْشِيَّةً(2)، وَ قِطَعاً(3)جَاهِلِيَّةً، لَيْسَ فِيهَا مَنَارُ(4)هُدًى، وَ لاَ عَلَمٌ(5)يُرَى.
...
آنان همچنان با شما چنين رفتارى خواهند داشت تا آنكه حتى يك نفر از شما را باقى نمىگذارند، مگر كسى كه به سود آنان باشد و يا حداقل به ضرر آنها كارى نكند. يعنى يا آنها را تأييد كند و يا امر به معروفشان نكند و از منكر بازشان ندارد.
آنقدر بلاى سلطه آنها بر شما به درازا مىكشد كه اگر كسى بخواهد آنها را از ستمگرى باز بدارد و يا حق خود را از آنان بگيرد، كارِ او مانند انتقام گرفتنِ يك برده از اربابِ قدرتمندِ خود خواهد بود. يعنى همانطور كه برده از مولاى خود، و رعيت از اربابِ خود نمىتواند انتقام بگيرد، شما نيز نخواهيد توانست از امويان انتقام بگيريد.
فتنه آنان به صورتى وحشتناك و مانند برخى رفتارها و اخلاق جاهليّت، شما را فرا خواهد گرفت، زيرا آنان به احياى اخلاق و سنتهاى جاهلى مىپردازند [و دم از اصالتِ عربى مىزنند]. پس هر بخشى از اخلاق آنها به بخشهاى اخلاق جاهليّت مىماند و شباهت فراوانى با روشهاى جاهلى دارند.
نه چراغ هدايتى در آن فتنه وجود خواهد داشت، نه پرچم هدايتگر و راهنمايى تا مردم به واسطه آن حركت كنند و گمراه نشوند.
نَحْنُ أَهْلَ الْبَيْتِ مِنْهَا بِمَنْجَاةٍ، وَ لَسْنَا فِيهَا بِدُعَاةٍ(1)، ثُمَّ يُفَرِّجُهَا اللَّهُ عَنْكُمْ كَتَفْرِيجِ الاْءَدِيمِ(2)بِمَنْ يَسُومُهُمْ خَسْفاً(3)، وَ يَسُوقُهُمْ عُنْفاً وَ يَسْقِيهِمْ بِكَأْسٍ مُصَبَّرَةٍ(4)، لاَ يُعْطِيهِمْ إِلاَّ السَّيْفَ، وَ لاَ يُحْلِسُهُمْ(5)إِلاَّ الْخَوْفَ. فَعِنْدَ ذَلِكَ تَوَدُّ قُرَيْشٌ - بِالدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا - لَوْ يَرَوْنَنِي مَقَاماً وَاحِداً، وَ لَوْ قَدْرَ جَزْرِ(6)جَزُورٍ(7)لاِءَقْبَلَ مِنْهُمْ مَا أَطْلُبُ الْيَوْمَ بَعْضَهُ فَلاَ يُعْطُونَنِي.
...
[بدانيد كه] ما خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله يعنى ائمه اطهار عليهمالسلام از فتنه بنىاميّه در امان هستيم و فتنه آنها ما را فرا نخواهد گرفت. اين سخن امام عليهالسلام در حقيقت براىِ تشويق مردم به اطاعت از آل محمد صلىاللهعليهوآله و روى آوردن به خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله بود؛ بدين معنى كه اگر بخواهند از فتنه امويان در امان بمانند بايد به اهلبيت عليهمالسلام گرايش بيابند و به آنان پناه جويند تا وارد وادى باطل و گناه نشوند.
و ما كسى را براى اطاعتِ از بنىاميه فرا نمىخوانيم، زيرا اهلبيت عليهمالسلام قطعا مخالف بنىاميه بودند، نه مبلّغانِ روشهاىِ آنان.
سپس خدا شما را از حكومت بنىاميه رها مىكند و زوال آنها را رقم مىزند، مانند كندن پوست يك حيوان كه از گوشت جدا مىشود. يعنى همانطور كه قصّاب پوست گوسفندى را مىكَند، كسانى آنان را با خوارى از اريكه قدرت پايين خواهند كشيد و بدين ترتيب
1) دعاة: جمع داعي، يعنى دعوت كننده.
2) تفريج الأديم: كندن پوست.
3) يسومهم خسفا: به معناى ذليل كردن كسى مىباشد.
4) مصبرة: مملو و پر، و در اينجا كنايه از انواع انتقام و شكنجه و نابودى است.
5) يحلس: مىپوشاند و أحلس البعير، به معناى پوشاندن پارچه زير جهاز، بر شتر است.
6) جزر: نحر كردن و كشتن.
7) جزور: شتر.
...
...
دست تطاول حاكمان اموى از سر شما كوتاه خواهد شد. منظور امام عليهالسلام بنىعباس بود كه امويان را سرنگون كردند و البته اين سخن به معناى ستايش از بنىعباس نبوده، بلكه فقط نقل يك سرگذشت و پيشبينى آينده بود، چنانكه خداى متعال حكايت «بخت نصر» را در قرآن چنين آورده است: «...بَعَثْنَا عَلَيْكُمْ عِبَادًا لَّنَآ أُولِى بَأْسٍ شَدِيدٍ...»(1)«بندگانى از خود را كه سخت نيرومندند بر شما گمارديم».
و [عباسيان] جامى مالامال از مصيبتها و بلاهاى گوناگون به آنها مىنوشانند و جز شمشير چيزى به آنان نمىدهند. يعنى آنان را فرصت و امان نمىدهند و جامه هراس و وحشت بر اندامشان مىپوشانند، و سراپاى وجودشان را وحشت پُر مىكند.
در آن زمان قريش [امويان] آرزو خواهد كرد كه با دادنِ تمام دنيا و آنچه در آن است، تنها به اندازه فرصتِ كشتن يك شترْ حكومت من را تجربه كند و من از قريش بپذيرم كه حكومت و قدرت تام و تمام را در دست بگيرم، حال آنكه امروز مقدارى از آن را مىخواهم، ولى به من نمىدهند.
اين آرزو زمانى در قريش چهره نمود كه «ابومسلم خراسانى» براى يارى علويان قيام كرد. در آن هنگام قريش آرزو مىكرد كه تمام دنيا و آنچه در آن است را بدهد، اما مدتى كوتاه امام على عليهالسلام را در ميان خود داشته باشند و حكومتى را تسليم او كنند كه در زمان آن حضرت از سپردن بخش بسيار كوچكش به وى دريغ داشتند، چرا كه امام عليهالسلام فقط شام را مىخواست تا آن را ضميمه حكومت خود نمايد و معاويه به خواسته امام عليهالسلام تن نمىداد(2).
فَتَبَارَكَ(1)اللَّهُ الَّذِي لاَ يَبْلُغُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ(2)، وَ لاَ يَنَالُهُ حَدْسُ(3)الْفِطَنِ(4). الاْءَوَّلُ الَّذِي لاَ غَايَةَ لَهُ فَيَنْتَهِيَ، وَ لاَ آخِرَ لَهُ فَيَنْقَضِيَ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در توصيف خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله و اهلبيت عليهمالسلام و بيان موعظه و ارشاد
خداى لايزال فرخنده خدايى است كه همّتهاى والا كُنه معرفت او را در نمىيابند، زيرا افراد بشر محال است به چنين جايگاهى دست يابند. و هوشمندان نمىتوانند با گمان و حدس هوشمندانه خود به درك ذات حضرتش نائل شوند.
[زيرا او [آغازى است كه پايان ندارد و وجود او به نهايت نمىرسد. وصف اول، يعنى لا غاية له فينتهي به اعتبار ظرف، اما وصف دوّم، يعنى و لا آخر له فينقضي به اعتبار ذات است. مثلاً وقتى زيد به سمت كوفه حركت مىكند كوفه غايت و مقصد است، ولى وقتى عُمر او تا فلان سال باشد، عمر او به آخر رسيده است و گرنه اين دو وصف به معناى پايان و نهايت است و لزومى ندارد كه با تكلّف و زحمت لا غايه را به معناى لا ابتداء بگيريم.
منها: فَاسْتَوْدَعَهُمْ فِي أَفْضَلِ مُسْتَوْدَعٍ، وَ أَقَرَّهُمْ فِي خَيْرِ مُسْتَقَرٍّ، تَنَاسَخَتْهُمْ(1)كَرَائِمُ الاْءَصْلاَبِ(2)إِلَى مُطَهَّرَاتِ الاْءَرْحَامِ(3)، كُلَّمَا مَضَى مِنْهُمْ سَلَفٌ، قَامَ مِنْهُمْ بِدِينِ اللَّهِ خَلَفٌ. حَتَّى أَفْضَتْ(4)كَرَامَةُ اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى إِلَى مُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله . فَأَخْرَجَهُ مِنْ أَفْضَلِ الْمَعَادِنِ مَنْبِتاً(5)، وَ أَعَزِّ الاْءَرُومَاتِ(6)مَغْرِساً(7)، مِنَ الشَّجَرَةِ الَّتِي صَدَعَ(8)مِنْهَا، أَنْبِيَاءَهُ، وَ انْتَجَبَ مِنْهَا أُمَنَاءَهُ.
...
در بخشى از اين خطبه در توصيف پيامبران عليهمالسلام فرموده:
خداى متعال، پيامبران عليهمالسلام را در بهترين امانتگاهها يعنى در اصلاب و كمرهاى پدرانِ خود به امانت نهاد و در بهترين قرارگاهها، يعنى در رحم مادرانشان جاى داد [يعنى پدران آنها گرامىترين پدران، و مادران آنها ارجمندترين مادران بودند].
اصلاب والا آنها را به ارحام مطهر و پيراسته از فحشا و كفر و جز آن منتقل ساخت. مثلاً وجود پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در صلب آدم عليهالسلام به وديعه سپرده شد، سپس به رحم حوّا و سپس از صلب هابيل به رحم همسرش منتقل شد.
هرگاه كه يكى از پيامبران از دنيا مىرفت ديگرى براى برپا داشتن آيين يكتاپرستى جاى او را مىگرفت تا آنكه كرامت الهى، يعنى مقام نبوت به حضرت محمد صلىاللهعليهوآله رسيد.
[حضرت خاتم را] از بهترين منابع رويش و ارجمندترين ريشههاى نهال انسانيّت، يعنى بنىهاشم و حضرت ابراهيم عليهالسلام برآورد؛ همان درخت ارجمند و با كرامتى كه پيامبران بزرگ بنى اسرائيل و جز آنان را پديد آورد و آنان را امناى شريعت خود برگزيد.
عِتْرَتُهُ(1)خَيْرُ الْعِتَرِ(2)، وَ أُسْرَتُهُ(3)خَيْرُ الاْءُسَرِ(4)، وَ شَجَرَتُهُ خَيْرُ الشَّجَرِ(5)، نَبَتَتْ فِي حَرَمٍ، وَ بَسَقَتْ(6)فِي كَرَمٍ، لَهَا فُرُوعٌ طِوَالٌ، وَ ثَمَرةٌ لاَ تُنَالُ. فَهُوَ إِمَامُ مَنِ اتَّقَى، وَ بَصِيرَةُ مَنِ اهْتَدَى، سِرَاجٌ لَمَعَ ضَوْئُهُ، وَ شِهَابٌ سَطَعَ نُورُهُ، وَ زَنْدٌ(7)بَرَقَ لَمْعُهُ.
...
عترت او بهترين عترتها و خاندانش بهترين خاندانها و درخت وجود او بهترين درختهاست.
درخت وجود آن حضرت در حرم (مكّه) روييد و با بزرگوارى و ارجمندى باليد [و لذا خاندان او بزرگوار و با شرافت بودند]. اين درخت، داراى شاخههاى بلندى است. يعنى فرزندان و نوادگان آن حضرت در طول تاريخ ادامه پيدا خواهند كرد. و ميوهاى دارد كه دست هيچ انسانى به آن نمىرسد؛ يعنى سرورى و عزّتى دارد كه براى هيچ انسانى قابل دسترس نيست.
از اينرو او پيشواى تقواپيشگان و موجب بصيرت هدايت يافتگان است؛ آن حضرت آموزگار و هدايتگر و الگوى پرهيزگاران است.
او چراغى است تابنده كه پرتو آن همواره درخشان، و شهابى است نورافشان [كه تاريكى شب را مىشكافد] و آتشزنهاى است [هميشه] فروزان، يعنى نور وجود مقدس آن حضرت موجب هدايت انسانها است.
سِيرَتُهُ الْقَصْدُ، وَ سُنَّتُهُ الرُّشْدُ، وَ كَلاَمُهُ الْفَصْلُ، وَ حُكْمُهُ الْعَدْلُ. أَرْسَلَهُ عَلَى حِينِ فَتْرَةٍ(1)مِنَ الرُّسُلِ، وَ هَفْوَةٍ(2)عَنِ الْعَمَلِ، وَ غَبَاوَةٍ(3)مِنَ الاْءُمَمِ. اعْمَلُوا رَحِمَكُمُ اللَّهُ عَلَى أَعْلاَمٍ بَيِّنَةٍ، فَالطَّرِيقُ نَهْجٌ يَدْعُوا(4)إِلى دارِ السَّلامِ، وَ أَنْتُمْ فِي دَارِ مُسْتَعْتَبٍ(5)عَلَى مَهَلٍ(6)وَ فَرَاغٍ، وَ الصُّحُفُ(7)مَنْشُورَةٌ وَ الاْءَقْلاَمُ جَارِيَةٌ، وَ الاْءَبْدَانُ صَحِيحَةٌ، وَ الاْءَلْسُنُ مُطْلَقَةٌ، وَ التَّوْبَةُ مَسْمُوعَةٌ، وَ الاْءَعْمَالُ مَقْبُولَةٌ.
...
روش او ميانهروى و اعتدال و دورى از افراط و تفريط، و سنّت او تعالىبخش و به دور از انحراف، و گفتارش جدا كننده حق و باطل، و داورىاش بر پايه دادگرى و به دور از ستم است.
خداى سبحان زمانى آن حضرت را به رسالت برانگيخت كه تا مدّتِ طولانى هيچ پيامبرى نيامده بود و مردم از عمل صالح منحرف و رويگردان، و امّتها نسبت به مصالح دنيا و آخرت خويش نادان بودند.
خدايتان رحمت كند! عمل خود را با دلايل آشكار، يعنى احكامِ قرآن و سنّت كه پرچمهاىِ روشنِ راه حق هستند، همسوى سازيد.
زيرا راه حق، راه آشكار و مستقيمى است كه همگان را به دارالسلام، يعنى بهشت كه سراى سلامت است دعوت مىكند، چنانكه خداى متعال درباره بهشت مىفرمايد: «...لَهُمْ دَارُ السَّلَامِ عِندَ رَبِّهِمْ...»(8)«براى آنان نزد پروردگارشان سراى عافيت است».
...
...
و شما در سراى مهلت و فراغت (دنيا) به سر مىبريد كه از شما اعمال موجب پسند خداى سبحان را خواستهاند و فرصت انجام دادن عمل صالح و نكوكارى را داريد.
و هنوز نامههاى عمل باز است و مىتوانيد عمل صالح انجام دهيد و بر كاهش و افزايش آن تواناييد و قلمهاى مراقبانِ نوشتنِ اعمال شما دركارند و همواره به سود يا زيان شما مىنويسند. و نيز مىتوانيد جبران كنيد و بدنهايتان سالم است و بيمارى نداريد.
و زبانهايتان گوياست و لال نيستيد (يعنى غالب مردم سالم و گويا هستند) و به خلاف آخرت در اين سرا توبه پذيرفته مىشود و اعمال صالح كه درجات را فزونى مىبخشد، مقبول است.
بَعَثَهُ وَ النَّاسُ ضُلاَّلٌ(1)فِي حَيْرَةٍ، وَ خَابِطونَ(2)فِي فِتْنَةٍ، قَدِ اسْتَهْوَتْهُمُ الاْءَهْوَاءُ، وَ اسْتَزَلَّتْهُمُ الْكِبْرِيَاءُ، وَ اسْتَخَفَّتْهُمُ الْجَاهِلِيَّةُ الْجَهْلاَءُ(3). حَيَارَى(4)فِي زَلْزَالٍ مِنَ الاْءَمْرِ وَ بَلاَءٍ مِنَ الْجَهْلِ، فَبَالَغَ صلىاللهعليهوآله فِي النَّصِيحَةِ، وَ مَضَى عَلَى الطَّرِيقَةِ، وَ دَعَا إِلَى الْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در بيان فضيلت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله
خداوند پيامبر صلىاللهعليهوآله را در روزگارى به رسالت برانگيخت كه مردم گمراهانى بودند گم شده در وادى حيرت و سرگردانى، راه درست را از بيراهه باز نمىشناختند، و در فتنه غوطهور بودند و به حق راه نمىيافته و به [ساحل] نجات رسيدن، نمىتوانستند.
هوسها و شهوتها مردم را به سمت خود كشانده بود. و تكبر و غرور، آنان را از جاده حق منحرف و به سمت سقوطِ در وادى فساد گسيل داده بود.
و جاهليّت محض، آنها را خوار ساخته و به سوى تباهى و زيان كشانده بود. جاهليت صفت مردمانى بود كه قبل از دوران رسالت و پيش از ظهور مىزيستند و در درياهاى جهل و گناه غوطهور بودند.
در كار خود نابسامان و بىثبات بودند و جهل آنان موجب بلا و ناراحتىشان شده بود.
...
...
در آن هنگامه، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله تمام كوشش خود را به كار بست تا آنچه شرط خيرخواهى است، در حق مردمان عصر جاهليت به انجام رساند، باشد كه آنان ورطه كفر و گناه را رها كنند. حضرتش بر راه درست حركت كرد و مردم را عملاً به آن راه فراخواند تا رهيافته شوند و به دور از خشونت، بلكه با سخنى لطيف و مهرآميز ديگران را موعظه كنند.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الاْءَوَّلِ فَلاَ شَيْءَ قَبْلَهُ، وَ الاْآخِرِ فَلاَ شَيْءَ بَعْدَه، وَ الظَّاهِرِ(1)فَلاَ شَيْءَ فَوْقَهُ، وَ الْبَاطِنِ(2)فَلاَ شَيْءَ دُونَهُ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در حمد خدا و ستايش پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله
ستايش خدايى را سزاست كه واجب الوجود ازلى است و جز حضرتش، همه چيز ديگر ممكن الوجود است و عدم بر آن مقدم است، هرچند به ازل نزديك باشد.
و نيز بعد از فناى همه چيز باقى است و بعد از او چيزى نيست و دليل آن هم وجوب وجود است(3)چنانكه بيان گرديد.
و ظاهر است، يعنى داراى رفعت مرتبه و مقامى است كه هيچ موجودى بالاتر از او نيست.
و باطن است، يعنى از درون و حقيقت همه اشيا آگاه است [، پس هيچ موجودى به پايه او در علم و آگاهى نمىرسد].
1) ظاهر: مراد منزلت والا و رفعت مقام است و لذا امام عليهالسلام آن را با فلا شيء فوقه، توصيف فرموده است.
2) الباطن: چنانكه روشن است مراد علم و آگاهى است نه مكان.
3) وجوب وجود به معناى آن است كه هيچ جنبه استعدادى و امكانى در خداوند وجود ندارد و هرچه هست بالفعل موجود است و اگر بخواهد زمانى موجود نباشد چه در ازل و چه در ابد لازم مىآيد كه ممكن الوجود باشد و خداوند از چنين توصيفى منزّه است.
مُسْتَقَرُّهُ خَيْرُ مُسْتَقَرٍّ، وَ مَنْبِتُهُ أَشْرَفُ مَنْبِتٍ، فِي مَعَادِنِ الْكَرَامَةِ، وَ مَمَاهِدِ(1)السَّلاَمَةِ. قَدْ صُرِفَتْ نَحْوَهُ أَفْئِدَةُ الاْءَبْرَارِ وَ ثُنِيَتْ إِلَيْهِ أَزِمَّةُ(2)الاْءَبْصَارِ. دَفَنَ اللَّهُ بِهِ الضَّغَائِنَ وَأَطْفَأَ بِهِ الثَّوَائِرَ(3)أَلَّفَ بِهِ إِخْوَاناً، وَ فَرَّقَ بِهِ أَقْرَاناً. أَعَزَّ بِهِ الذِّلَّةَ، وَ أَذَلَّ بِهِ الْعِزَّةَ، كَلامُهُ بَيانٌ، وَ صَمْتُهُ لِسانٌ.
...
محل استقرار آن حضرت، يعنى شهر مكّه، يا منظور و برداشت دوم، رحم مطهّر مادرش (حضرت آمنه) كه او را در درون خود پروراند، بهترين مكانهاست، زيرا مكّه به عنوان امالقرى و بيت اللّه الحرام، و قداستِ حضرت آمنه و اصالت خانوادگى او بىترديد از همه مكانها و از همه مادران بهتر و ارجمندتر است.
خاستگاه آن حضرت، يعنى پدران بزرگوارش بهترين خاستگاههاست كه به عنوان معادن كرامت و سلامت مطرح بودند، زيرا خدا آنها را گزينش كرده بود تا پيامبر صلىاللهعليهوآله را به عرصه وجود بياورند و چون پدران آن حضرت در بزرگوارى و هوشمندى زبانزد همگان بودند، گويى معدن كرامت محسوب مىشدند. وانگهى همگى از شرك و كفر و آلودهدامنى و ديگر پليدىها منزّه، و از سلامت روح و طهارت قلب برخوردار بودند.
قلب همه نيكان و شايستگان متوجه آن حضرت بود تا از وى علم و عمل فراگيرند و از آن حضرت پيروى كنند. و زمام و مهار همه چشمها به سوى آن بزرگوار كشيده شد. توجّه زمام چشمها كنايه از برگشتن چشمها به سوى آن حضرت بود، چنانكه توجّه مهار حيوان (اسب) به يك سمت زمانى انجام مىگيرد كه كسى بخواهد او را به آن سمت متمايل كند.
...
...
خدا به بركت وجود او تمام كينهها را برطرف ساخت، زيرا آن حضرت مهربانى را در دل آن مردم جايگزين كرد و آتش دشمنى را كه همواره موجب زيان بود خاموش ساخت.
خداى سبحان به وسيله آن حضرت هر مسلمانى را برادر مسلمان ديگر ساخت و ميان آنان محبّت ايجاد نمود، چنانكه خود مىفرمايد: «... إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ...»(1)«در حقيقت مؤمنان باهم برادرند».
و هم خداى سبحان به وسيله آن حضرت بين كسانى كه بر شرك و گناه با يكديگر همراهى و همدلى داشتند، جدايى انداخت، زيرا برخى از آنها ايمان آورده و برخى بر حال كفر باقى ماندند و در نتيجه از يكديگر جدا شدند.
به وسيله حضرت رسول ذلّت عرب و ساير مردم قبل از اسلام را كه فراگير شده بود به عزت مبدل ساخت. و به وسيله او عزّت كافران و تبهكاران را به ذلّت تبديل كرد.
سخنان آن حضرت تبيين كننده حقايق است و از بيهودهگويى به دور بود، و خموشى او نيز به منزله سخن گفتن بود، زيرا سكوت آن حضرت نشانه وانهادن امرى است، يعنى وقتى كه در موضوعى سكوت مىفرمود، نشانه آن است كه آن عمل ناپسند نيست، زيرا قول و فعل (گفتار و كردار) و تقرير (سكوت) آن بزرگوار تماماً از حيث شرعى و تكليفى حجّت و قابل استدلال است.
1) سوره حجرات، آيه 10.
وَ لَئِنْ أَمْهَلَ الظَّالِمَ فَلَنْ يَفُوتَ أَخْذُهُ، وَ هُوَ لَهُ بِالْمِرْصَادِ(1)عَلَى مَجَازِ(2)طَرِيقِهِ وَ بِمَوْضِعِ الشَّجَا(3)مِنْ مَسَاغِ رِيقِهِ(4).
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام پيرامون اصحاب خود و اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله
و اگر خداى متعال به ستمگر مهلت دهد كه آنچه مىخواهد انجام دهد و در كيفر او شتاب نمىكند، هرگز به اين معنا نيست كه او را به خشم خود و كيفر اعمالش نگيرد، [بلكه [خدا هميشه در كمين اوست، و چنان است كه بر سر راه ظالم ايستاده و منتظر است تا دررسد و مقتدرانه و بىباكْ او را بگيرد و به كيفرش رساند.
و [نيز] خداوند در گلوگاه او، يعنى محل فرو بردن آب دهان كه استخوان و امثال آن گير مىكند قرار مىگيرد. اين تمثيل براى بيان نزديك بودن خدا و زير نظر گرفتن ستمگر است، گويى خداوند در گلوى ستمگر قرار گرفته است و هرگاه بخواهد او را بگيرد، در همين موضع، تكّه استخوانى و يا چيزى مانند آن قرار مىدهد تا نتواند آب بنوشد.
أَمَا وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ(1)، لَيَظْهَرَنَّ هَوءُلاَءِ الْقَوْمُ عَلَيْكُمْ، لَيْسَ لاِءَنَّهُمْ أَوْلَى بِالْحَقِّ مِنْكُمْ، وَ لَكِنْ لاِءِسْرَاعِهِمْ إِلَى بَاطِلِ صَاحِبِهِمْ، وَ إِبْطَائِكُمْ عَنْ حَقِّي. وَ لَقَدْ أَصْبَحَتِ الاْءُمَمُ تَخَافُ ظُلْمَ رُعَاتِهَا(2)، وَ أَصْبَحْتُ أَخَافُ ظُلْمَ رَعِيَّتِي. اسْتَنْفَرْتُكُمْ لِلْجِهَادِ فَلَمْ تَنْفِرُوا، وَ أَسْمَعْتُكُمْ فَلَمْ تَسْمَعُوا، وَ دَعَوْتُكُمْ سِرّاً وَ جَهْراً فَلَمْ تَسْتَجِيبُوا، وَ نَصَحْتُ لَكُمْ فَلَمْ تَقْبَلُوا.
...
آگاه باشيد، سوگند به خدايى كه جانم در دست اوست، اين قوم (معاويه و يارانش) بر شما سلطه و غلبه پيدا خواهند كرد؛ البته نه از آن جهت كه از شما براى در دست گرفتن حق سزاوارترند تا مصداق جمله «الحَقُّ يَعْلُو وَ لاَ يُعْلَى عَلَيْهِ؛ حق برترى مىگيرد و چيزى بر آن برترى نمىيابد» باشند. بلكه بدان جهت است كه آنان در فرمانبردارى از پيشواى باطلكار خويش شتابان هستند و به سرعت دعوت او را اجابت مىكنند و هيچ فرصتى را از دست نمىدهند. طبيعى است كه اين افراد همواره از انسانهاى تنبل جلوتر هستند، ولى شما در حقّى كه من به آن فرمان مىدهم سستى و بىاعتنايى مىكنيد.
امتهاى ديگر از ستم حاكمان خود مىترسند، اما به عكس، من از ستم ملتم بر خودم مىترسم، زيرا از من اطاعت نمىكنند و بر خطى كه ترسيم مىكنم حركت نمىنمايند.
شما را براى جهاد دعوت به حركت كردم تا با شاميان بجنگيد، اما از جايتان حركت نكرديد. و فرجام شوم نجنگيدن با آنان را به شما گوشزد كردم، ولى نشنيديد. و شما را در نهان و انفرادى، و در جمع و آشكارا دعوت كردم، اما اطاعت نكرديد، و شما را پند و اندرز دادم، ولى نصيحت و ارشاد مرا نپذيرفتيد.
أَ شُهُودٌ كَغُيَّابٍ، وَ عَبِيدٌ كَأَرْبَابٍ؟ أَتْلُو عَلَيْكُمُ الْحِكَمَ(1)فَتَنْفِرُونَ مِنْهَا، وَ أَعِظُكُمْ بِالْمَوْعِظَةِ الْبَالِغَةِ فَتَتَفَرَّقُونَ عَنْهَا، وَ أَحُثُّكُمْ عَلَى جِهَادِ أَهْلِ الْبَغْيِ فَمَا آتِي عَلَى آخِرِ قَوْلِي حَتَّى أَرَاكُمْ مُتَفَرِّقِينَ أَيَادِيَ(2)سَبَا(3)تَرْجِعُونَ إِلَى مَجَالِسِكُمْ وَ تَتَخَادَعُونَ عَنْ مَوَاعِظِكُمْ.
...
آيا شما حاضرانى هستيد مانند غايبان؟ اين استفهام انكارى است، يعنى چه حضورى داريد كه مانند غيبت است، و از شما بهرهاى برده نمىشود و سخنى نمىشنويد.
و آيا بردگانى مانند ارباب هستيد؟ زيرا عبد بايد در امرِ اطاعت از مولا بترسد و فرمان ببرد، ولى شما گويى اصلاً صاحب و مولايى نداريد.
حكمتها (مواعظ) را براى شما مىخوانم، ولى شما از آنها فرار مىكنيد و به مضمون آنها عمل نمىكنيد و شما را با مواعظ رسا كه با بيانى كاملاً روشن [به مقصد [ارشاد مىكند، پند مىدهم ولى از آن روى بر مىتابيد و بر گرفتن پند و شنيدنِ موعظه اتفاقنظر نداريد.
و شما را به جهادِ با ستمگران، يعنى معاويه و يارانش، برمىانگيزم، ولى هنوز گفتار برانگيزانندهام به پايان نرسيده، پراكندهتان مىبينم، كه هر يك از شما روانه منزل خود مىشويد، درست مانند پراكندگى نعمتيافتگان سبأ كه قرآن داستان آنها را چنين بيان فرموده است: «...لَقَدْ كَانَ لِسَبَإٍ فِى مَسْكَنِهِمْ ءَايَةٌ...»(4)«قطعاً براى [مردم] سبأ در محل سكونتشان نشانه [رحمتى] بود». و أيادي سبا به عنوان يك ضرب المثل است كه درباره پراكندگى و اختلاف مردم رواج يافت. البته بيان ديگرى نيز براى اين جمله آمده است.
بىاعتناى به جنگ، به خانههاىتان باز مىگرديد و نسبت به يكديگر در مواعظى كه به شما يادآورى كردم، نيرنگ مىكنيد و براى آنها ارزش و اهميتى قائل نمىشويد.
أُقَوِّمُكُمْ غُدْوَةً، وَ تَرْجِعُونَ إِلَيَّ عَشِيَّةً كَظَهْرِ الْحَنِيَّةِ(1)، عَجَزَ الْمُقَوِّمُ، وَ أَعْضَلَ(2)الْمُقَوَّمُ. أَيُّهَا الشَّاهِدَةُ أَبْدَانُهُمْ، الغَائِبَةُ عُقُولُهُمْ، الْمُخْتَلِفَةُ أَهْوَاوءُهُمْ، الْمُبْتَلَى بِهِمْ أُمَرَاوءُهُمْ.
...
صبحگاهان با نصايح خود شما را راست و استوار مىسازم، اما شما شبانگاهان مثل كمان، خميدهپشت نزدم باز مىگرديد.
آنكه بايد به اصلاح آورد، درمانده است و آنچه بايد اصلاح شود، سرسختى مىكند. منظور آن حضرت آن است كه مىخواهم شما را به قيام وادار كنم، اما به زانو در آمدم، ولى شما كه بايد به پا خيزيد، سركشى و نافرمانى مىكنيد.
اى جماعتى كه با بدنهاىتان نزد من حضور داريد، ولى از نظر عقل غايب هستيد، يعنى انديشه و ادراك نداريد، و خواستههايتان متفاوت و گوناگون است و هر كدامتان براى خودْ خواستهاى داريد و بر گردِ محور حق جمع نمىشويد. [و اى جماعتى كه [حاكمان شما گرفتارتان هستند.
حاكمان عراق - چنانكه تاريخ نقل مىكند - نمىدانستند با آنها چه برخوردى و چگونه داشته باشند. لذا برخوردهاى مختلف در اين كشور وجود داشته به گونهاى كه در كشورهاى ديگر چنين سياستهاى گونهگون متفاوت كمتر ديده مىشد.
صَاحِبُكُمْ يُطِيعُ اللَّهَ وَ أَنْتُمْ تَعْصُونَهُ، وَ صَاحِبُ أَهْلِ الشَّامِ يَعْصِي اللَّهَ وَ هُمْ يُطِيعُونَهُ. لَوَدِدْتُ وَ اللَّهِ أَنَّ مُعَاوِيَةَ صَارَفَنِي(1)بِكُمْ صَرْفَ الدِّينَارِ بِالدِّرْهَمِ، فَأَخَذَ مِنِّي عَشَرَةً مِنْكُمْ وَ أَعْطَانِي رَجُلاً مِنْهُمْ.
...
پيشواى شما (وجود مقدس حضرت على عليهالسلام ) مطيع اوامر و نواهى پروردگار است، ولى شما با مخالفت و تفرقه و هواپرستى خودْ او را نافرمانى مىكنيد، امّا سركرده شاميان (معاويه) سركشى و نافرمانى خدا مىكند و فرمانبردار اوامر و نواهى پروردگار نيست، اما در عين بدكار بودنش، پيروانش از او كاملاً تبعيت مىكنند و سر به فرمان اويند.
به خدا سوگند، دوست مىداشتم كه معاويه درباره شما با من چنان كند كه در معاوضه درهم و دينار كند؛ ده نفر شما را از من بگيرد و در عوض يك نفر از ياران خود را به من بدهد. منظور آن حضرت آن است كه يك نفر از شاميان در اطاعت و گوشبفرمانى بهتر از ده نفرِ شماست. و مثلاً يك ارتش صد نفرى از آنان در اطاعت بهتر از يك ارتش هزار نفرى از شماست.
1) صارفني: چون داد و ستد صيرفيان، با من رفتار كند.
يَا أَهْلَ الْكُوفَةِ، مُنِيتُ(1)مِنْكُمْ بِثَلاَثٍ وَ اثْنَتَيْنِ: صُمٌّ(2)ذَوُو أَسْمَاعٍ، وَ بُكْمٌ(3)ذَوُو كَلاَمٍ، وَ عُمْيٌ(4)ذَوُو أَبْصَارٍ، لاَ أَحْرَارُ صِدْقٍ عِنْدَ اللِّقَاءِ(5)، وَ لاَ إِخْوَانُ ثِقَةٍ عِنْدَ الْبَلاَءِ.
...
اى مردم كوفه، من به پنج خصلت ناپسند و نكوهيده شما گرفتارم:
نكته: اينكه امام عليهالسلام پنج خصلت را به شكل تركيبى ثلاث و اثنتين آورده و به جاى اينكه عدد پنج را مطرح كند از عدد سه و دو استفاده فرموده، از آنرو است كه دو خصلت از آن پنج خصلت با سه خصلت ديگر نوعا متفاوت است، گرچه همه آنها نكوهيده مىباشند.
شما ناشنوايانى هستيد كه گوش داريد، يعنى گوشهاى شما برايتان سودى ندارد و مانند انسانى هستيد كه از گوش خود بهرهاى نمىبرد.
گنگهايى هستيد كه سخن مىگوييد و چون كلامتان مفيد نيست به كسى مىمانيد كه بهرهاى از زبان خود نمىبرد، زيرا گفتنِ سخنِ بىفايده مانند سخنْ نگفتن است.
نابينايانى هستيد كه چشم داريد.
خلاصه آنكه از گوش و چشم و زبان شما خيرى برنمىخيزد، پس انگار اصلاً اين اندام را نداريد. اما آن دو خصلت ناپسند ديگرتان عبارتند از:
هنگام نبرد آزادگانى صادق و راستكار نيستيد، و آزادگى شما دروغين است، زيرا در جنگ مثل بردگان فرار مىكنيد. يعنى برده به مولاى خود اهميّتى نمىدهد و ميان او و دشمن فرقى نمىگذارد، در حالى كه انسانِ آزاده مىداند كه اگر مغلوب شود و شكست بخورد برده خواهد شد. لذا در مقابل دشمن به سختى پايدارى مىكند.
و به وقت رسيدن بلا و مصيبت برادران مورد اعتمادى نيستيد، چون در آن هنگام به دليل فرومايگى و بدذاتىْ دوستان خود را رها مىكنيد.
تَرِبَتْ(1)أَيْدِيكُمْ! يَا أَشْبَاهَ الاْءِبِلِ غَابَ عَنْهَا رُعَاتُهَا، كُلَّمَا جُمِعَتْ مِنْ جَانِبٍ تَفَرَّقَتْ مِنْ جَانِبٍ آخَرَ، وَاللَّهِ لَكَأَنِّي بِكُمْ(2)فِيمَا إِخَالُ(3)أَنْ لَوْ حَمِسَ(4)الْوَغَى(5)، وَ حَمِيَ(6)الضِّرَابُ(7)، قَدِ انْفَرَجْتُمْ(8)عَنِ ابْنِ أَبِي طَالِبٍ انْفِرَاجَ الْمَرْأَةِ عَنْ قُبُلِهَا. وَ إِنِّي لَعَلَى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي، وَ مِنْهَاجٍ مِنْ نَبِيِّي، وَ إِنِّي لَعَلَى الطَّرِيقِ الْوَاضِحِ أَلْقُطُهُ لَقْطاً.
...
دستهايتان خاكآلود باد! (خير نبينيد، خاكتان بر سر!) چون انسان وقتى كه سراغ كارى مىرود گاهى به آن دست مىيابد و گاهى دست خالى بر مىگردد، چنين كسى گويى مشتى خاك بىفايده به دست آورده است.
اى [مردمى] كه به شترانى بىساربان مىمانيد كه پراكنده شدهاند و اگر كسى غير از ساربان از يك سمت آنها را جمع كند از سوى ديگر پراكنده مىشوند، و اين امر از سر بىسامانى و پراكندگىِ توجه آنان است.
به خدا سوگند شما را مىبينم كه چون آتش جنگ بر پا و تنور آن گرم شود، از گرد فرزند ابوطالب (على عليهالسلام ) پراكنده مىشويد، چنانكه زنى هنگام وضع حمل عورت خود را آشكار مىسازد، يا هنگام رويارويى با خطر اسلحه و ترس از آن، بىتوجه به وضعيتِ پوششِ خود، بدون اينكه به برهنگى عورت خود آگاه باشد و آن را بپوشاند، به هر سو مىگريزد. امام عليهالسلام از چنين لفظ و مقالى استفاده مىكند تا غيرت و حميّت را در آنان به جوشش آورد تا شايد با اين تشبيه شرمآور به خود بيايند. مراد امام عليهالسلام آن است كه فرار اصحاب خود را فقط به يك جنبه زن بدون پوشش تشبيه مىفرمايد، نه به همه جنبههاى
...
...
آن زن، كه اين امر شايسته تأمل است.
[آنگاه اميرمؤمنان عليهالسلام در توصيف خود فرمود:] و من از رفتار و حالات و برخوردهاى شما باكى ندارم و فقط براى شما خيرخواهى مىنمايم، چون خودم بر اساس بيّنه و دليل روشن از سوى پروردگارم، و نيز بر پايه سنّت و سيره رسول اكرم صلىاللهعليهوآله حركت مىكنم و احكام الهى و سنت نبوى را به خوبى و به تمامى مىشناسم.
و من بر راه روشن حركت مىكنم، يعنى حق را گرفتهام و همانطور كه انسان يك چيز ارزشمند را از بين اشياى بىارزش جدا مىكند، من نيز حق را، كه يكى بيش نيست، از باطل جدا كردهام و آن را برگزيدهام.
انْظُرُوا أَهْلَ بَيْتِ نَبِيِّكُمْ، فَالْزَمُوا سَمْتَهُمْ، وَ اتَّبِعُوا أَثَرَهُمْ، فَلَنْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ هُدًى، وَ لَنْ يُعِيدُوكُمْ فِي رَدًى(1). فَإِنْ لَبَدُوا(2)فَالْبُدُوا، وَ إِنْ نَهَضُوا فَانْهَضُوا، وَ لاَ تَسْبِقُوهُمْ فَتَضِلُّوا، وَ لاَ تَتَأَخَّرُوا عَنْهُمْ فَتَهْلِكُوا.
...
به خاندان پيامبرتان نگاه كنيد و راه و روش آنان را پيش گيريد و در اعمال و گفتار و عقايد از آنان پيروى كنيد [ و مطمئن باشيد] كه شما را از مسير هدايت بيرون نمىبرند و در وادى گمراهى رها نمىكنند، و هرگز شما را به هلاكت و تباهى [ جاهليت و كفر] باز نمىگردانند. تعبير اعاده (بازگرداندن) كه در كلام حضرت آمده به اعتبار هلاكت و پستى آنها در دوران جاهليت بوده است.
پس اگر خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله به انجام دادنِ كارى روى آوردند شما نيز چنان كنيد؛ و اگر براى جنگ و مانند آن بپا خاستند شما نيز بپاخيزيد. اين دو جمله كنايه از لزوم پيروى كامل و بىچون و چرا از آن بزرگواران در تمامى كارهاست.
در هر كارى كه در انجام دادنِ آن تأنى و تأمل مىكنند، هرگز بر آنان سبقت نگيريد. مثلاً اگر اهلبيت عليهمالسلام صلاح ديدند كه صلح كنند شما به جنگ اقدام و اصرار نكنيد كه گمراه خواهيد شد.
و در كارى كه آنها اقدام مىكنند عقب نمانيد؛ مثلاً اگر اهلبيت عليهمالسلام اقدام به جنگ كردند از آنها جدا نشويد كه در آن صورت هلاك مىشويد و با نافرمانى، مستحق كيفر و آتش دوزخ مىشويد. پيشگامى بر آنان و عقبماندن از ايشان، به راه رفتن تشبيه شده است. [ به ديگر بيان، همانگونه كه فرد، در دو حالت فوق از آنان عقب خواهد ماند، در صورت فرمان نبردن از آن پاكان، از قافله راهيافتگان باز خواهد ماند].
لَقَدْ رَأَيْتُ أَصْحَابَ مُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله فَمَا أَرَى أَحَداً مِنْكُمْ يُشْبِهُهُمْ. لَقَدْ كَانُوا يُصْبِحُونَ شُعْثاً(1)غُبْراً(2)وَ قَدْ بَاتُوا سُجَّداً وَ قِيَاماً، يُرَاوِحُونَ(3)بَيْنَ جِبَاهِهِمْ(4)وَ خُدُودِهِمْ(5)، وَ يَقِفُونَ عَلَى مِثْلِ الْجَمْرِ مِنْ ذِكْرِ مَعَادِهِمْ. كَأَنَّ بَيْنَ أَعْيُنِهِمْ رُكَبَ(6)الْمِعْزَى(7)مِنْ طُولِ سُجُودِهِمْ. إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ هَمَلَتْ(8)أَعْيُنُهُمْ حَتَّى تَبُلَّ جُيُوبَهُمْ، وَ مَادُوا(9)كَمَا يَمِيدُ الشَّجَرُ يَوْمَ الرِّيحِ الْعَاصِفِ، خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ، وَ رَجَاءً لِلثَّوَابِ.
...
من ياران پيامبر صلىاللهعليهوآله را ديدم اما هيچ كدامتان را در اطاعت و سبقت به سوىِ خير و فضيلت مانند آنان نيافتم. منظور امام عليهالسلام ياران واقعى و مؤمن به تمامِ معناىِ كلمه بودند، نه منافقان.
آنان ژوليدهمو و غبارآلود برمىخاستند، زيرا شب را به قيام و قعود و ركوع و سجود مىگذراندند. اين جمله يعنى آنكه آنان اهل زهد و عبادت و شبزندهدارى بودهاند.
گاه پيشانى و زمانى گونه بر خاك مىساييدند تا خضوع و فروتنى خود را در پيشگاه پروردگار نشان دهند. اين جمله نيز كنايه از مداومت آنان بر نماز و خشوعِ مُدامِ آنان است.
و چونان كسى كه بر روى گدازههاى آتش ايستاده باشد، از ياد معاد و رستاخيزشان ترسان و هراسان بودند. چون كسى كه از چيزى زياد بترسد، ضربان قلب و بىقرارى او مانند كسى است كه در آتش قرار گرفته باشد.
از شدّت سجدههاى طولانى گويا بين چشمهاى (پيشانى) آنها مانند زانوى بز پينه بسته بود، زيرا كثرت سجده موجب خشكى و پينهبستن پيشانى مىشود. وانگهى از آنرو پينه
...
...
پيشانى آنها به زانوى بز تشبيه شده است كه زانوى بز بيشترين خشكى و سختى را دارد.
وقتى كه در حضورشان نام خدا برده مىشد چشمانشان اشك مىافشاند تا جايى كه گريبان آنها از گريه تر مىشد. زيرا آن كه از چيزى خوف شديد و يا به چيزى عشق و شوق فراوان داشته باشد، وقتى نزد او از مسأله ترسناك يا محبوب ياد شود به شدّت مىگريد.
هنگام ذكر خداى سبحان، مانند لرزش درخت در روزى توفانى، سخت مىلرزيدند. روشن است كه عامل اضطراب آنها خوف و ترس از كيفر بود؛ يعنى مىترسيدند كه مبادا بدان گرفتار شوند؛ و نيز اميد و شوق به پاداش الهى آنان را بىقرار و لرزان مىكرد.
وَ اللَّهِ لاَ يَزَالُونَ حَتَّى لاَ يَدَعُوا لِلَّهِ مُحَرَّماً إِلاَّ اسْتَحَلُّوهُ، وَ لاَ عَقْداً إِلاَّ حَلُّوهُ، وَ حَتَّى لاَ يَبْقَى بَيْتُ مَدَرٍ وَ لاَ وَبَرٍ إِلاَّ دَخَلَهُ ظُلْمُهُمْ، وَ نَبَا بِهِ(1)سُوءُ رَعْيِهِمْ، وَ حَتَّى يَقُومَ الْبَاكِيَانِ يَبْكِيَانِ: بَاكٍ يَبْكِي لِدِينِهِ، وَ بَاكٍ يَبْكِي لِدُنْيَاهُ، وَ حَتَّى تَكُونَ نُصْرَةُ أَحَدِكُمْ مِنْ أَحَدِهِمْ كَنُصْرَةِ الْعَبْدِ مِنْ سَيِّدِهِ، إِذَا شَهِدَ أَطَاعَهُ، وَ إِذَا غَابَ اغْتَابَهُ، وَ حَتَّى يَكُونَ أَعْظَمَكُمْ فِيهَا عَنَاءً أَحْسَنُكُمْ بِاللَّهِ ظَنّاً فَإِنْ أَتَاكُمُ اللَّهُ بِعَافِيَةٍ فَاقْبَلُوا، وَ إِنِ ابْتُلِيتُمْ فَاصْبِرُوا، فَإِنَّ الْعَاقِبَةَ لِلْمُتَّقِينَ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام در توصيف بنىاميه
به خدا سوگند، آنان (بنىاميه) هر حرامى را حلال خواهند كرد و تمام پيمانها را خواهند شكست. مراد پيمانهايى است كه با خداى متعال و يا با مردم مىبندند. اين توصيف نسبى است نه استغراقى، يعنى آنها به محرمات و عقود بىمبالات و بىپروا هستند.
و كار را به جايى برسانند كه هيچ خانه سنگى و سياهچادرى نمىماند، مگر آنكه ستم آنها، از قبيل خراجهاى ظالمانه، وارد آن گشته و سوء مديريتِ آنان موجب فرار و كوچيدن مردم از خانه و ديارشان خواهد شد.
تا آنجا كه دو گروه خواهند گريست: گروهى براى دين خود مىگريد؛ زيرا بنىاميه با دين مىجنگند، و گروه ديگر براى دنيا، چون آنان دنياى مردم را تنها از آنِ خود مىخواهند و در آن براى هيچ كس حقى قائل نخواهند بود.
1) نبا به: ملازمت آن را اختيار نكرد و كوچ نمود. مىگويند: نبا به المنزل، آن جايگاه را ترك گفت.
...
...
و آنسان كه يارى يكى از شما از يكىشان، مانند يارى برده از مولايش باشد، زيرا تا وقتى ارباب حضور دارد از روى اجبار و ترس از او اطاعت مىكند و در نبودنش تنها كارى كه مىكند پشت سر او بدگويى مىنمايد و ستمها و آزارهاى او را براى ديگران بازگو مىكند. يك غلام تنها همينقدر مىتواند از ارباب انتقام بگيرد [اين سخن، بيان چگونگى يارى آنان از طرف مقابل است، و به ديگر سخن در يارى آنان صداقت نمىورزند].
و تا آنجا كه هركه به خداى سبحان خوشگمانتر باشد با تنگناها و سختىهاى بيشتر و سنگينترى روبهرو خواهد شد؛ زيرا انسان اگر به خداوند حسن ظن داشته باشد براى حضرتش بيشتر كار مىكند، و بنىاميه مخالف چنين كسى هستند. بنابراين او را بيشتر از ديگران تحت فشار و آزار قرار مىدهند.
پس [اى مردم،] اگر خداوند شما را عافيت نصيب كرد و از گزند آنان در امان داشت، آن را [با آغوش باز] بپذيريد و خدا را سپاس گوييد و اگر به بلا و شرّ آنها گرفتار آمديد صبر كنيد تا خداوند راه رهايى را مقدّر فرمايد زيرا فرجام نيكو و خوشسرانجامى از آنِ تقواپيشگان است؛ همانهايى كه از گناهان اجتناب مىورزند.
نَحْمَدُهُ عَلَى مَا كَانَ، وَ نَسْتَعِينُهُ مِنْ أَمْرِنَا عَلَى مَا يَكُونُ، وَ نَسْأَلُهُ الْمُعَافَاةَ فِي الاْءَدْيَانِ، كَمَا نَسْأَلُهُ الْمُعَافَاةَ فِي الاْءَبْدَانِ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام درباره ضرورت زهد در دنيا
خدا را بر آن نعمتهايى كه در گذشته بر ما سرازير كرده سپاس مىگوييم و درباره كارهاى خودمان كه قصد انجام دان آنها را داريم از او مدد مىجوييم تا در آينده نيز مددكار ما باشد.
و عافيت و سلامتىِ در دين يعنى حفظ دين از خطرات را از حضرتش مىخواهيم، چنانكه تندرستى را از او مىطلبيم [تا از خطرها و بيمارىها محفوظمان بدارد].
عِبَادَ اللَّهِ، أُوصِيكُمْ بِالرَّفْضِ(1)لِهَذِهِ الدُّنْيَا التَّارِكَةِ لَكُمْ وَ إِنْ لَمْ تُحِبُّوا تَرْكَهَا، وَ الْمُبْلِيَةِ لاِءَجْسَامِكُمْ وَ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ تَجْدِيدَهَا.
...
اى بندگان خدا، به شما توصيه مىكنم كه اين دنيا را رها كنيد و زير پا بگذاريد و هرگز به آن رو نياوريد كه دنيا شما را رها خواهد كرد، هرچند كه شما مايل به ترك آن نباشيد؛ چون دنيا انسان را هنگام مرگ رها مىكند و نعمتهايش را از او مىگيرد، هرچند كه انسان مايل به بقاى در اين دنيا و استمرار برخوردارى از نعمت آن باشد.
و [بدانيد كه] دنيا بدنهاى شما را خواهد فرسود، اگر چه مايل به تجديد [دوره زندگى در [آن باشيد، زيرا بدن انسان در قبر مىپوسد و به صورت خاك در مىآيد، ولى انسان مايل به چنين چيزى نيست و آن را خوش نمىداد، پس دنيا هميشه به خلاف ميل شماها عمل مىكند. شما به آن خدمت مىكنيد، ولى او به شما بد مىكند. پس بجاست كه انسان چنين دنياى بىوفايى را رها كند و بدان دل نبندد.
1) رفض: ترك گفتن، روى برتافتن.
فَإِنَّمَا مَثَلُكُمْ وَ مَثَلُهَا كَسَفْرٍ(1)سَلَكُوا سَبِيلاً فَكَأَنَّهُمْ قَدْ قَطَعُوهُ، وَ أَمُّوا عَلَماً فَكَأَنَّهُمْ قَدْ بَلَغُوهُ. وَ كَمْ عَسَى الْمُجْرِي إِلَى الْغَايَةِ أَنْ يَجْرِيَ إِلَيْهَا حَتَّى يَبْلُغَهَا(2)! وَ مَا عَسَى أَنْ يَكُونَ بَقَاءُ مَنْ لَهُ يَوْمٌ لاَ يَعْدُوهُ، وَ طَالِبٌ حَثِيثٌ يَحْدُوهُ فِي الدُّنْيَا حَتَّى يُفَارِقَهَا!
...
مَثَل شما و دنيا، مَثَل مسافرانى است كه راهى را پيموده و به هدف رسيدهاند و كوه و يا پرچم و علامتى را در نظر گرفته و به آن دست يافتهاند. يعنى دنيا چون محدوديت دارد ناچار به زودى به پايان خواهد رسيد؛ لذا بهتر آن است كه انسان به دنياى پايانپذير دل نبندد و اعتماد نكند.
و چه تعداد سوارانى كه تاختند و چه مدت درازى اميدوار بودند كه آن فاصله تا رسيدن به مقصود را طى كنند؟ اين استفهام تحقيرى است، يعنى چيزى كه پايان دارد سرانجام به پايان مىرسد، هرچند فاصلهاش طولانى باشد.
و چه مقدار انتظار مىرود كه [در اين سرا] بماند آنكه بايد به مرزى گذرناپذير (پايان روزگار خود) برسد؟ هر انسانى بالاخره بايد به خط پايان برسد كه [چون به آن رسد، آن را در نمىنوردد] و از آن روز موعود آن طرفتر نمىرود، و بايد به آخرت منتقل شود. اين مطلب نيز استفهام تحقيرى است، بدين معنا كه مدّت آرزوى انسان زوالپذير است.
و اين در حالى است كه از پى وى طلبكنندهاى او را به سپرى كردن راه، تشويق مىكند تا عمر او به پايان برسد و [علىرغم بىميلىاش] از دنيا برود و آن طلبكنندهْ امر الهى يعنى مرگ است. پس انسان با اين وضعيتى كه دارد چه مقدار مىخواهد زنده بماند؟
فَلاَ تَنَافَسُوا(1)فِي عِزِّ الدُّنْيَا وَ فَخْرِهَا، وَ لاَ تَعْجَبُوا بِزِينَتِهَا وَ نَعِيمِهَا، وَ لاَ تَجْزَعُوا(2)مِنْ ضَرَّائِهَا(3)وَ بُوءْسِهَا(4)، فَإِنَّ عِزَّهَا وَ فَخْرَهَا إِلَى انْقِطَاعٍ، وَ إِنَّ زِينَتَهَا وَ نَعِيمَهَا إِلَى زَوَالٍ، وَ ضَرَّاءَهَا وَ بُوءْسَهَا إِلَى نَفَادٍ(5)، وَ كُلُّ مُدَّةٍ فِيهَا إِلَى انْتِهَاءٍ، وَ كُلُّ حَيٍّ فِيهَا إِلَى فَنَاءٍ.
...
پس در عزت و افتخار دنيايى با يكديگر به رقابت برنخيزيد تا بخواهيد آن را بيشتر به دست آوريد و بر يكديگر چيره شويد.
و به آرايهها و زيورها و نعمت دنيا شادمان نشويد كه سرابى فريبنده و ناپايدار است.
و از ناراحتى و سختىهايى كه از دنيا به شما مىرسد، اندوهگين و بىتاب نباشيد، بلكه آرامش خود را حفظ كنيد.
زيرا عزّت و افتخار دنيايى رو به پايان است و روزى خواهد رسيد كه عزّت و فخرى برايتان باقى نخواهد ماند؛ چون به سبب مرگ از دست مىروند.
و زيور و نعمت دنيا نيز رو به زوال است، و ناراحتىها و گرفتارىهاى آن رو به پايان.
و هر دورانى، خواه خوشى و خواه ناخوشى، رو به انتهاست، چنانكه شاعر گفته است:
رأيت الدّهر مختلفاً يدور *** فلا حزنٌ يدوم و لا سرورٌ
و قد بَنَتِ الملوك به قصوراً *** فما بقي الملوكُ و لا القصورُ(6)
«چرخش روزگار را متفاوت ديدم؛ نه اندوه جاودانه است و نه شادمانى.
پادشاهان در اين دنيا كاخهايى ساختهاند؛ اما نه پادشاهان ماندند و نه آن كاخها».
و هر انسان زندهاى رو به مرگ و نابودى مىرود. پس فرد عاقل چگونه بر چنين دنيايى اعتماد مىكند يا در مصايبش بىتاب، يا بر اثر برخوردارى از نعمتهايش خشنود مىگردد؟
أَوَ لَيْسَ لَكُمْ فِي آثَارِ الاْءَوَّلِينَ مُزْدَجَرٌ، وَ فِي آبَائِكُمُ الْمَاضِينَ تَبْصِرَةٌ(1)وَ مُعْتَبَرٌ(2)، إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ! أَوَ لَمْ تَرَوْا إِلَى الْمَاضِينَ مِنْكُمْ لاَ يَرْجِعُونَ، وَ إِلَى الْخَلَفِ الْبَاقِينَ لاَ يَبْقَوْنَ! أَوَ لَسْتُمْ تَرَوْنَ أَهْلَ الدُّنْيَا يُصْبِحُونَ وَ يُمْسُونَ عَلَى أَحْوَالٍ شَتَّى(3)؟ فَمَيِّتٌ يُبْكَى، وَ آخَرُ يُعَزَّى وَ صَرِيعٌ مُبْتَلًى، وَ عَائِدٌ يَعُودُ، وَ آخَرُ بِنَفْسِهِ يَجُودُ(4)، وَ طَالِبٌ لِلدُّنْيَا وَ الْمَوْتُ يَطْلُبُهُ، وَ غَافِلٌ وَ لَيْسَ بِمَغْفُولٍ عَنْهُ، وَ عَلَى أَثَرِ الْمَاضِي مَا يَمْضِي الْبَاقِي(5). أَلاَ(6)فَاذْكُرُوا هَادِمَ اللَّذَّاتِ، وَ مُنَغِّصَ(7)الشَّهَوَاتِ، وَ قَاطِعَ الاْءُمْنِيَاتِ(8)، عِنْدَ الْمُسَاوَرَةِ(9)لِلاْءَعْمَالِ الْقَبِيحَةِ، وَ اسْتَعِينُوا اللَّهَ عَلَى أَدَاءِ وَاجِبِ حَقِّهِ، وَ مَا لاَ يُحْصَى مِنْ أَعْدَادِ نِعَمِهِ وَ إِحْسَانِهِ.
...
آيا در آثار پيشينيان براى شما بازدارندهاى از دل بستن به دنيا نيست؟؛ زيرا مىبينيد چگونه رفتند و اين آثار را از خود به جا گذاشتند.
و آيا در زندگى پدرانتان كه از دنيا رفتهاند موجبات بيدارى و پندگيرى وجود ندارد كه از رفتنشان حال دنيا و ناپايدارى آن را بشناسيد؟ [ به يقين] اگر عقل مىداشتيد از پدران و گذشتگان خود عبرت مىگرفتيد.
آيا نديديد كه گذشتگان شما برنگشتند؟ [ و حال كه برنگشتند،] چگونه به دنيا اعتماد مىكنيد؟ آيا به بازماندگان نمىنگريد كه جاودانه نمىمانند؟ حال كه دانستيد گذشتگان بر نمىگردند و بازماندگان و معاصران شما براى هميشه باقى نمىمانند، چرا و چگونه به اين دنيا اعتماد مىكنيد؟
1) تبصرة: موجب بصيرت و بينايى.
2) معتبر: موجب عبرت و پند گرفتن.
3) شتّى: جمع شتيت، به معناى مختلف.
4) بنفسه يجود: انسان در آستانه مرگ.
5) ما در ما يمضي الباقي: ما مصدرى است.
6) ألا: براى آگاه ساختن است.
7) مُنَغِّص: برآشوبنده آرامش و خوشى. مىگويند: نغّص عيشه، يعنى خوشى او را بر هم زد.
8) أمنيات: جمع أمنيّة، يعنى آرزوها، و گويا آرزوها رشتهاى متصل به انسان هستند و مرگ، اين رشته را مىگسلد.
9) مساورة: يورش بردن.
...
...
آيا اهل دنيا را نمىبينيد كه در حالات گوناگون، بامداد و شامگاه را سپرى مىكنند؟ و اين دگرگونى دلالت مىكند كه حال دنيا به يك صورت نيست بلكه هماره در حال تغيير است.
يكى را مىبينى كه مرده است و بر او مىگريند. و ديگرى را مىبينى كه مرگ عزيزش را به او تعزيت مىگويند و او را در اين مصيبت دلدارى مىدهند. و ديگرى را مىبينى كه در بستر خود افتاده است گويا بيمارى او را به زمين افكنده و گرفتار درد و ناراحتى شده است.
و ديگرى را مىبينى كه به عيادت بيمار مىرود تا احوال او را بپرسد. و ديگرى در حال احتضار، آخرين ساعات عمر خود را مىگذراند و جان به جانآفرين تسليم مىكند.
و ديگرى را مىبينى كه در پى به دست آوردن دنيا سخت تلاش مىكند و در حالى كه غرق در دنيا شده است، مرگ نيز در طلب اوست. او غافل از آخرت است، ولى از او غفلت نشده است، بلكه حسابرسان [الهى] دقيقاً به حساب او مىرسند. و همان راهى را كه گذشتگان پيمودند، بازماندگان خواهند پيمود.
هنگام انجام دادن كارهاى زشت، مرگ را به ياد آوريد كه درهمكوبنده لذات و تيره و تباهكننده شهوتها و قطع كننده رشته آرزوهاست؛ و بديهى است كه ياد مرگ باعث دورى انسان از شهوتها و سبب به وجود آمدنِ ملكه بىاعتنايى به دنيا مىگردد.
و در انجام دادن واجبات و اداى حق آن و حق نعمتها و احسان بىشمار الهى كه انسان از شمارش آن عاجز است از خدا مدد بجوييد؛ [در عين حال بدانيد] كه البته هيچ كس را توان آن نيست كه نعمتهاى بىحدّ خدا را سپاس بگويد.
الْحَمْدُ لِلَّهِ النَّاشِرِ فِي الْخَلْقِ فَضْلَهُ، وَ الْبَاسِطِ فِيهِمْ بِالْجُودِ يَدَهُ. نَحْمَدُهُ فِي جَمِيعِ أُمُورِهِ، وَ نَسْتَعِينُهُ عَلَى رِعَايَةِ حُقُوقِهِ، وَ نَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ غَيْرُهُ، وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، أَرْسَلَهُ بِأَمْرِهِ صَادِعاً(1)، وَ بِذِكْرِهِ نَاطِقاً، فَأَدَّى أَمِيناً، وَ مَضَى رَشِيداً. وَ خَلَّفَ فِينَا رَايَةَ الْحَقِّ، مَنْ تَقَدَّمَهَا مَرَقَ، وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا زَهَقَ، وَ مَنْ لَزِمَهَا لَحِقَ. دَلِيلُهَا(2)مَكِيثُ الْكَلاَمِ، بَطِيءُ الْقِيَامِ، سَرِيعٌ إِذَا قَامَ. فَإِذَا أَنْتُمْ أَلَنْتُمْ لَهُ رِقَابَكُمْ(3)، وَ أَشَرْتُمْ إِلَيْهِ بِأَصَابِعِكُمْ جَاءَهُ الْمَوْتُ فَذَهَبَ بِهِ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله و خاندان پاكش عليهمالسلام
ستايش خدايى را سزد كه فضل و احسان خود را در ميان مخلوقات خود گسترانيد و همه را در سايه لطف خويش قرار داده و از نعمت خود برخوردار ساخت.
خدايى كه دست خود را براى بخشش به خلق گشوده است. همانطور كه انسان وقتى مىخواهد چيزى را به كسى ببخشد دست خود را دراز مىكند تا به آن فرد برساند، خدا نيز از باب تشبيه معقول به محسوس و براى تقريب به ذهن (و ساده كردن مفهوم) اينگونه
1) صادع: قيام كننده. اصل صدع به معناى شكستن است، چرا كه اگر كسى به كارى قيام كند گويا آن را شكسته است، پس قيام كننده به حق، باطل را مىشكند و حق را جايگزين آن مىكند.
2) دليلها: علامت حق بودن پرچم. امام عليهالسلام ويژگىهاى پرچم حق را تبيين مىكند تا كسى اشتباهاً زير پرچم باطل نرود
3) ألنتم له رقابكم: گردنهايتان را براى او نرم گردانيديد، چون گردن در حقيقت طوق امر و نهى را مىپذيرد و اين كنايه از نهايت فرمانبرى است و كسى كه گردن كج نموده، مقاومت نمىكند و بىاعتنا به امر و نهى او نخواهد بود.
...
...
تشبيه شده است، و گرنه خداوند از جسم بودن و داشتن لوازم جسمانى منزّه و مبرّاست [يعنى دست و پا و اندام و امثال اينها ندارد و اگر در آيات و معارف دينى چنين تشبيهاتى شده است براى فهماندن مطالب بلند به مخاطبان است].
در هر چيزى - خواه نعمت باشد و خواه رسيدن بلا - او را مىستاييم؛ زيرا خداوند هيچ كارى را جز بر اساس مصلحت انجام نمىدهد. از اينرو سزاوار حمد و ستايش و ثناست.
و براى توفيق در اداى حق او، يعنى طاعت و عبادتش، از حضرتش مدد مىجوييم.
و گواهى مىدهيم كه خدايى جز او نيست و محمد صلىاللهعليهوآله بنده و فرستاده خداست. تقديم عبد بر رسول براى اعتراف به مقام الوهيت خدا و خضوع در پيشگاه باعظمت اوست.
خداى متعال او را همراه دستورات خود برانگيخت [تا بدان مأموريت بپردازد] و او به وظيفه خود عمل كرد و زبانش به ذكر الهى (قرآن) [همواره] گويا بود.
پس آن حضرتْ رسالت خود را با امانت ادا نمود و هيچگونه كاهش و افزايش و تغيير و تحريفى در آن به وجود نياورد، به خلاف بسيارى از انسانها كه كار خود را در آغاز با پاكى و درستى آغاز مىكنند، ولى در پايان در تباهى و انحراف فرو مىروند.
و درستكردار و راست گفتار از اين جهان رخت بربست.
و در ميان ما پرچم حق (قرآن و عترت عليهمالسلام ) را برجاى نهاد، چنانكه خود فرمود: «إنّي تاركٌ فيكمُ الثّقلين، كتابَ اللّه و عترتي أهل بيتي ما إن تمسّكتم بهما لن تضلّوا بعدي أبداً؛ من
...
...
ميان شما دو [چيز] گرانبها بر جاى مىنهم: قرآن و عترتم، خاندانم را. هرگاه به آن دو چنگ اندازيد، پس از من هرگز گمراه نخواهيد شد».
هر كس كه از اين پرچم حق پيشى گيرد از دين خارج مىشود. معناى پيشى گرفتن در اين بيان، آن است كه انسان اضافه بر آنچه كه خداى سبحان تشريع فرموده قائل باشد.
و هركه از اين پرچم فاصله بگيرد و عقب بماند، نابود خواهد شد. در اينجا منظور از عقب ماندن، انجام ندادن احكام تشريع شده خداى سبحان است.
و هر كس اين پرچم هدايت را همراهى كند به حق خواهد رسيد و تقديم و تأخيرى نخواهد داشت.
دليل اينكه اهلبيت عليهمالسلام پرچم حق هستند آن است كه در سخن گفتن وزيناند و در جواب گفتن شتاب نمىكنند و با وقار و با تأنى به حل مشكلات و گرفتارىها مىپردازند و بعد از انديشيدنْ اقدام مىكنند، و وقتى كه وظيفه را تشخيص دادند و حق روشن شد در اجراى آن درنگ نمىكنند و هيچ فرصتى را از دست نمىدهند. از اين سخن برمىآيد كه امام صلىاللهعليهوآله حالات خود را توصيف مىفرمايد كه يكى از بارزترين مصاديق پرچم حق است.
همين كه شما كاملاً تسليم فرمان او شديد و او را نيك شناختيد و بزرگ شمرديد و با اشاره انگشت به يكديگر نشان مىداديد، مرگ به سراغ او آمد و او را به سراى ابديت برد؛ يعنى وقتى رهبرى به دست امام عليهالسلام رسيد، اسلام تماماً اعلام و امام عليهالسلام مشهور و مطاع همگان شده بود.
فَلَبِثْتُمْ بَعْدَهُ مَا شَاءَ اللَّهُ حَتَّى يُطْلِعَ اللَّهُ لَكُمْ مَنْ يَجْمَعُكُمْ وَ يَضُمُّ نَشْرَكُمْ، فَلاَ تَطْمَعُوا فِي غَيْرِ مُقْبِلٍ، وَ لاَ تَيْأَسُوا مِنْ مُدْبِرٍ، فَإِنَّ الْمُدْبِرَ عَسَى أَنْ تَزِلَّ إِحْدَى قَائِمَتَيْهِ، وَ تَثْبُتَ الاْءُخْرَى، وَ تَرْجِعَا حَتَّى تَثْبُتَا جَمِيعا.
...
پس از آن، مدّتى طولانى بدون امام قائم (داراى حكومت و در حال حكمروايى) طول خواهد كشيد، تا آنكه خدا كسى را ظاهر خواهد ساخت كه جمع پراكنده شما را زير پرچم حق گرد خواهد نمود و او حضرت قائم آل محمد(عجل اللّه فرجه) است.
پس در انتظار امامانى نباشيد كه حكومت تشكيل نمىدهند، زيرا آنان طبق وظيفه، ملازم خانههاى خود هستند، و از آن كسى كه در غيبت به سر مىبرد، يعنى حضرت مهدى نااميد نشويد كه روزى رهبرى را در دست خواهد گرفت. چرا كه شايد او يك پايش بلرزد و پاى ديگرش ثابت گردد، يعنى قيام به امر نكند، ولى كاملاً هم با آن بيگانه و از آن منقطع نيست، بلكه تأخير در رهبرى او به مقتضاى مصالح است و پس از مدتى هر دو پاى او استوار خواهد شد و موقعيت رهبرى او به فرمان خدا فراهم مىشود و قيام خواهد كرد. اين به آن معنا نيست كه قبل از ظهور امام زمان(عجل اللّه فرجه) هيچ قيامى تحت لواى حق صورت نمىگيرد، بلكه منظور آن است كه حق كامل فقط در آن زمان تحقق خواهد يافت.
أَلاَ إِنَّ مَثَلَ آلَ مُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله كَمَثَلِ نُجُومِ السَّمَاءِ، إِذَا خَوَى(1)نَجْمٌ طَلَعَ نَجْمٌ، فَكَأَنَّكُمْ قَدْ تَكَامَلَتْ مِنَ اللَّهِ فِيكُمُ الصَّنَائِعُ(2)، وَ أَرَاكُمْ مَا كُنْتُمْ تَأْمُلُونَ.
...
آگاه باشيد كه آل محمد صلىاللهعليهوآله مانند ستارگان آسمان هستند كه هرگاه ستارهاى غروب كند، ستارهاى ديگر طلوع مىكند و همواره آسمان، چه شب باشد و چه روز، داراى ستاره است ولى در شب پيدا و در روز ناپيداست. در حقيقت امام عليهالسلام لزوم استمرار وجود حجّت الهى را مطرح مىكند كه گرچه رهبرى را به دست نگيرد بايد حضور داشته باشد.
پس در آن هنگام نعمتهاى الهى بر شما كامل مىشود و خداوند هر آنچه آرزو داريد، يعنى ظهور حضرت مهدى(عجل اللّه فرجه) را به شما نشان خواهد داد.
و من خطبة له عليهالسلام و هي تشتمل على الملاحم(1)
الاْءَوَّلِ قَبْلَ كُلِّ أَوَّلٍ، وَ الاْآخِرِ بَعْدَ كُلِّ آخِرٍ، بِأَوَّلِيَّتِهِ وَجَبَ أَنْ لاَ أَوَّلَ لَهُ، وَ بِآخِرِيَّتِهِ وَجَبَ أَنْ لاَ آخِرَ لَهُ، وَ أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ شَهَادَةً يُوَافِقُ فِيهَا السِّرُّ الاْءِعْلاَنَ، وَ الْقَلْبُ اللِّسَانَ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام كه در آن به پيشگويى مىپردازد
خدا آغازى است قبل از هر آغاز كه نام اوّل را به خود گرفته، و پايانى است بعد از هر چه در پايان است و به جهت اولويتى كه دارد و مقدم بر هر چيز است، ضرورتاً نبايد چيزى قبل از او باشد، زيرا اگر چنين باشد او اوّل نيست. پس به طور مطلق در اولويت هيچ چيزى بر او پيشى نگرفته است، و به جهت آخريّتى كه دارد لازم مىآيد كه بعد از همه چيز باقى باشد و بعد از او هيچ چيزى نباشد، چون اگر چنين نباشد او آخر نيست، پس او به طور مطلق آخر است. [به تعبير ديگر، او آفريننده مفهوم زمان است و اوليت و آخريّت از آفرينههاى اوست، لذا قبل زمان بوده و بعد از زمان خواهد بود].
و گواهى مىدهم كه جز خدا [ى يگانه] خدايى نيست؛ البته آن هم گواهى و اقرارى كه درون و بيرون، و قلب و زبان، باهم هماهنگ باشند، نه مانند گواهى دادنِ منافقان كه فقط به ظاهر گواهى مىدهند، ولى در باطن قبول ندارند؛ يا گواهى كافران كه در دل، به وحدانيت
1) ملاحم: جمع ملحمة، جنگ، و چون در جنگ، پارههاى بدن كشتگان روى زمين مىريزد و تلمبار مىشود ملحمه خوانده مىشود.
أَيُّهَا النَّاسُ، لا يَجْرِمَنَّكُمْ شِقاقِي، وَ لاَ يَسْتَهْوِيَنَّكُمْ(1)عِصْيَانِي، وَ لاَ تَتَرَامَوْا بِالاْءَبْصَارِ عِنْدَ مَا تَسْمَعُونَهُ مِنِّي. فَوَالَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ، إِنَّ الَّذِي أُنَبِّئُكُمْ بِهِ عَنِ النَّبِيِّ الاْءُمِّيِّ صلىاللهعليهوآله مَا كَذَبَ الْمُبَلِّغُ، وَ لاَ جَهِلَ السَّامِعُ.
...
او يقين دارند، ولى با زبان، حضرتش را انكار مىكنند، به عبارت ديگر در باطن شهادت مىدهند نه به ظاهر چنانكه مىفرمايد: «وَ جَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَآ أَنفُسُهُمْ...»(2)«و با آنكه دلهايشان بدان يقين داشت، [از سر ظلم و تكبّر]، آن را انكار كردند».
اى مردم، مبادا به سبب مخالفتِ با من، به جرم و گناه گرفتار شويد؛ چون گاهى انسان بر اثر مخالفت با يك نفر، گرفتار عصيان مىشود.
و سركشى شما در برابر من هرگز باعث انحراف شما از حق نشود، زيرا انسان معاند به سبب دشمنىاش با شخص ديگر، خود را به گناه و نافرمانىِ خداى سبحان گرفتار مىكند.
و با اشاره چشم، سخنانم را درباره اخبار غيبى دروغ مپنداريد.
قسم به آن خدايى كه دانه را شكافت و گياه را از آن روياند، و انسان را آفريد، آن چيزى كه من به شما خبر مىدهم كه در آينده چه حوادثى اتفاق خواهد افتاد از زبان پيامبر امّى (= برخاسته از امّ القرى پايتخت جهان اسلام، يعنى مكّه) است كه نه گوينده، يعنى رسول خدا صلىاللهعليهوآله ، دروغ گفته و نه شنونده (يعنى وجود مقدس امام على عليهالسلام ) از آن بىاطلاع است.
و لَكَأَنِّي(1)أَنْظُرُ إِلَى ضِلِّيلٍ(2)قَدْ نَعَقَ(3)بِالشَّامِ، وَ فَحَصَ(4)بِرَايَاتِهِ فِي ضَوَاحِي(5)كُوفَانَ. فَإِذَا فَغَرَتْ فَاغِرَتُهُ(6)، وَ اشْتَدَّتْ شَكِيمَتُهُ(7)، وَ ثَقُلَتْ فِي الاْءَرْضِ وَطْأَتُهُ، عَضَّتِ الْفِتْنَةُ أَبْنَاءَهَا بِأَنْيَابِهَا(8)، وَ مَاجَتِ(9)الْحَرْبُ بِأَمْوَاجِهَا، وَ بَدَا مِنَ الاْءَيَّامِ كُلُوحُهَا(10)، وَ مِنَ اللَّيَالِي كُدُوحُهَا(11). فَإِذَا أَيْنَعَ(12)زَرْعُهُ، وَ قَامَ عَلَى يَنْعِهِ(13)، وَ هَدَرَتْ شَقَاشِقُهُ(14)وَ بَرَقَتْ بَوَارِقُهُ(15)، عُقِدَتْ رَايَاتُ الْفِتَنِ الْمُعْضِلَةِ(16)وَ أَقْبَلْنَ كَاللَّيْلِ الْمُظْلِمِ، وَ الْبَحْرِ الْمُلْتَطِمِ(17).
...
گويى مىبينم مرد بسيار گمراهى كه در شام فرياد مىزند و پرچمهاى سپاه خود را در حومه كوفه در زمين فرو مىنشاند. درباره اينكه منظور از اين فرد گمراه چه كسى است، اختلافنظر وجود دارد. مناسبتر از همه آن نظرها، آن است كه او «عبدالملك بن مروان» باشد، كه مبدأ فتنه او شام بود. زمانى كه فرمانروايى عراق و حجاز و فارس و ساير مناطق از
1) لكأنّي: ل قسم براى تأكيد است.
2) ضليل: بسيار گمراه.
3) نعق: فرياد كرد. غالباً اين كلمه براى اهانت به كار مىرود چون نعيق براى بانگ الاغ به كار مىرود.
4) فحص: جاى پا استوار كرد، همانگونه كه پرنده گودالى در زمين مىكند و خاك را كنار مىزند تا در آن تخم بگذارد كه آن را فحص الطائر مىگويند.
5) ضواحي: جمع ضاحية، يعنى ناحيه، حومه، اطراف.
6) فاغرة: دهان و فغر الفم، يعنى باز كردن دهان و به اعتبار نفس مونّث آمده است.
7) شكيمة: قطعه آهنى كه هنگام افسار زدن به چارپا در دهان او نهند و هرچه حيوان قوىتر باشد آن آهن نيز قوىتر.
8) أنياب: جمع ناب، يعنى دندان نيش متصل به ضواحك كه چون براى بريدن و قطع كردن محكمتر است گاز گرفتن به آن نسبت داده مىشود.
9) ماجت: به موج در آمد. جنگ از آن جهت به موج تشبيه شده كه ابتدا كم است و به تدريج افزايش مىيابد.
10) كلوح: عبوس، اگر كسى از سر ناراحتى صورت خود را در هم كشد عبوس ناميده مىشود.
11) كدوح: جمع كدح يعنى جراحت و زخم و كنايه از شدت و ناراحتى است.
12) أينع: پخته شد و رسيد.
13) ينع: كمال و پختگى كامل و رسيدن ميوه و امثال آن.
14) هدرت شقاشقه: جمع شقشقة، يعنى كفى كه از دهان شتر هنگام هيجان خارج مىشود و هدرت يعنى خارج شد و اين كنايه از شدت هيجان فتنه است.
15) بوارق: جمع بارقة يعنى برق يا شمشير كه برق مىزند و به اعتبار آهن (حديدة؛ تكّه آهن) بودن، مؤنث آورده شده.
16) معضلة: مشكل، وقتى كه كارى دشوار شود مىگويند: أعضل الأمر.
17) ملتطم: متلاطم، كه گويا بخشهايى از آب به صورت ساير بخشها سيلى مىزنند، و امواج آن در هم مىروند.
...
...
دست عبدالملك خارج شد و فرمانروايان فلسطين و مانند آنها، از حكومت خلع شدند و برخى از اموىها در شام عليه او قيام نمودند، عبدالملك توانست با فشار و اعمال قدرت، حكومت را از دست آنها درآورد. و اين كنايه از استيلاى او بر سرزمين عراق پس از كشتن «مصعب بن زبير» است كه ولايت آنجا را از طرف برادرش عبداللّه بن زبير بر عهده داشت.
چون دهان گشايد و مهارش محكم و گامهايش در زمين استوار شود - يعنى سلطه او بر مردم كامل گردد - بسان چيزى بزرگ بر پشت آنها سنگينى كند، فتنه فرزندان خود، يعنى مخالفانِ سياست اموى و مروانى را زير دندان خود خرد خواهد كرد و موج جنگ مانند موج دريا هر منطقهاى را فرا خواهد گرفت و رنجهاى زمانه آشكار و زخم شبانه، يعنى نگرانىها شديد خواهد شد.
پس وقتى كشتزار او سرسبز شد، يعنى آن فرد بسيار گمراه، كاملاً چيره شد، و همين كه برگ و بارِ فرمانروايى براى او به دست آمد، آنگاه به اوج خود خواهد رسيد و برق شمشير او همه جا جهيدن گرفت و پرچمهاى فتنه سهمگين و مانند شب تيره، برافراشته مىشوند. يعنى مردم بر اثر شباهتِ حق و باطل نخواهند توانست حق را از باطل بازشناسند.
و همه جا دستخوش آشوب مىشوند و درياى توفانىِ فتنه به تلاطم در خواهد آمد.
هذا؛(1)وَ كَمْ يَخْرِقُ الْكُوفَةَ مِنْ قَاصِفٍ(2)، وَ يَمُرُّ عَلَيْهَا مِنْ عَاصِفٍ(3)! وَ عَنْ قَلِيلٍ تَلْتَفُّ الْقُرُونُ بِالْقُرُونِ، وَ يُحْصَدُ الْقَائِمُ وَ يُحْطَمُ الْمَحْصُودُ.
...
آنگاه امام عليهالسلام از جريان سيطره عبدالملك مروان و اعزام «حجاج بن يوسف ثقفى» به سوى عراق و ظلمها و ستمها وغارتها و نيز جنگهاى مكرّر او با خوارج و فتنههاى سرزمين عراق سخن گفت و فرمود: تا اينجاى مطلب را به خاطر بسپاريد.
و چه بسيار توفانهاى وحشتناك و بادهاى سهمگين كه بر كوفه خواهد وزيد. يعنى كوفه آشوبهاى فراوانى به خود خواهد ديد. گويى امام عليهالسلام به حكومت معاويه و مختار و مصعب و عبدالملك و ديگران كه پس از وى در كوفه چهره خواهند نمود، اشاره مىنمود.
و به زودى گروههايى [از شيعيان] با گروههايى [از اصحاب معاويه] درگير خواهند شد و مزرعه حكومت را درو خواهند كرد. شايد مراد از گروهها، گروهى از شيعيان كه پيرو حقّند و گروهى از پيروان معاويه كه دنبالهرو باطل بودند، باشد. و درو شدهها خرد خواهد شد، چنانكه معاويه حكومت را در زمان امام عليهالسلام گرفت و شيعيان را با كشتار و اسارت و سوزاندن خانههايشان از بين برد. اين مقدار چيزى بود كه از اين خطبه مىتوان استفاده نمود و دانش واقعى نزد خدا و اولياى الهى است.
وَ ذَلِكَ يَوْمٌ يَجْمَعُ اللَّهُ فِيهِ الاْءَوَّلِينَ وَ الاْآخِرِينَ لِنِقَاشِ(1)الْحِسَابِ، وَ جَزَاءِ الاْءَعْمَالِ، خُضُوعاً(2)، قِيَاماً، قَدْ أَلْجَمَهُمُ الْعَرَقُ، وَ رَجَفَتْ بِهِمُ الاْءَرْضُ، فَأَحْسَنُهُمْ حَالاً مَنْ وَجَدَ لِقَدَمَيْهِ مَوْضِعاً، وَ لِنَفْسِهِ مُتَّسَعاً.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام كه مانند خطبه پيشين درباره ملاحم و خبر دادن از آينده است
روز قيامت روزى است كه خداى سبحان تمام انسانها را از آغاز تا پايان خلقت، جمع مىكند تا به حساب همه آنها، با دقتِ تمام و به صورت كامل، رسيدگى كند و آنها را به جزاى اعمالشان برساند: اگر نيكوكار بودهاند پاداش و اگر تبهكار بودهاند كيفر مىدهد.
اين در حالى است كه مردم در كمال فروتنى و هراس ايستادهاند، گويى يكپارچه خضوع هستند و از شدت ترس روى پا ايستادهاند، زيرا اگر انسان در هنگام محاسبه احساس آسايش و امنيت كند مىنشيند، ولى اگر احساس ترس بكند مىايستد، كه نشانه اضطراب و نگرانى است.
مردم را عرق چنان فراگرفته كه به دهان آنها رسيده و گويا آنها را لگام زده است.
...
...
و زمين نيز زير پاى آنها مىلرزد، همانگونه كه خداى متعال مىفرمايد: «إِذَا زُلْزِلَتِ الاْءَرْضُ زِلْزَالَهَا»(1)«آنگاه كه زمين به لرزش [شديد] خود لرزانده شود».
پس در آنجا كسى از همه بهتر و موقعيّت مناسبترى دارد كه بتواند جاى پايى بيابد و مستقر شود و مكانِ اندكْ فراخى به دست بياورد و از تنگىِ جا در فشار نباشد. اين جمله يا حقيقى است كه نشان مىدهد در قيامت از بسيارى جمعيت واقعا جا وجود ندارد، و يا مجازى و براى بيان شدّت اضطراب مردم است كه نمىدانند كجا بايستند چنانكه گويى جاى پايى براى ايستادنِ راحت ندارند.
1) سوره زلزال، آيه 1.
و منه: فِتَنٌ كَقِطَعِ اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ، لاَ تَقُومُ لَهَا قَائِمَةٌ، وَ لاَ تُرَدُّ لَهَا رَايَةٌ، تَأْتِيكُمْ مَزْمُومَةً مَرْحُولَةً، يَحْفِزُهَا قَائِدُهَا، وَ يَجْهَدُهَا رَاكِبُهَا. أَهْلُهَا قَوْمٌ شَدِيدٌ كَلَبُهُمْ(1)، قَلِيلٌ سَلَبُهُمْ(2)، يُجَاهِدُهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ قَوْمٌ أَذِلَّةٌ عِنْدَ الْمُتَكَبِّرِينَ، فِي الاْءَرْضِ مَجْهُولُونَ، وَ فِي السَّمَاءِ مَعْرُوفُونَ. فَوَيْلٌ لَكِ يَا بَصْرَةُ عِنْدَ ذَلِكِ مِنْ جَيْشٍ مِنْ نِقَمِ اللَّهِ! لاَ رَهَجَ(3)لَهُ وَ لاَ حَسَّ(4)، وَ سَيُبْتَلَى أَهْلُكِ بِالْمَوْتِ الاْءَحْمَرِ، وَ الْجُوعِ الاْءَغْبَرِ(5).
...
و بخشى از اين كلام چنين است:
فتنههايى(6)رخ خواهد نمود به سان شب ظلمانى و ديجور، و همانطور كه انسان در شب تاريك نمىتواند راه خود را بيابد، در فتنه نيز نمىتواند حق را بشناسد. شايد منظور امام از اين فتنه همان شورش «صاحب الزنج» باشد؛ همو كه خود را از خاندان پيامبر مىخواند و بردگانِ رنجديده فراوانى گردِ او جمع شدند و در بصره و نواحى آن به قتل و غارت و دزدى پرداخت، ولى به نتيجهاى نرسيد و سرانجام، هم نيكان و هم اشرار با او جنگيدند و با كشته شدن او كار شورش نيز به آخر رسيد.
[آنگاه آن حضرت چنين ادامه داد:] فتنهاى پديد مىآيد كه هيچ كس تاب رويارويى با آن را ندارد و هيچ يك از پرچمهاى آن را كسى نمىتواند به عقب براند، بلكه به هرجا كه بخواهد با قدرتِ فراوان مىتازد. اين كنايه از فراگير بودن فتنه و تبهكارى اوست.
اين فتنه مهاركشيده و زينشده به سوى شما مىآيد. در اينجا فتنه مذكور به مركبى
1) كلَب: سنگدلى و قساوتى كه مانند سگ است.
2) سلَب: متاع و ثروت يا حكومت و سلطنت.
3) رهج: غبار.
4) حس: سر و صدا و هياهو.
5) الجوع الأغبر: گرسنگى كه باعث تغيير رنگ چهره شود چنانكه گويى از شدت گرسنگى غبار روى آن نشسته باشد.
6) امام عليهالسلام پس از بيان شمهاى از احوال روز قيامت به بيان فتنه مىپردازد و اينگونه به نظر مىرسد كه امام عليهالسلام بيان احوال قيامت را مقدمهاى براى بيان فتنه قرار داده تا انسان با يادآورى روز قيامت از رفتنِ به سوى فتنه خوددارى كند و با توجيه شرعى وارد فتنه نگردد.
...
...
تشبيه شده كه آماده سوارى دادن است و زين و مهار آن بسته و كشيده شده است و كنايه از آمادگى براى فساد بسيار و پردامنه است.
فرمانده اين فتنه، يعنى صاحب زنج (بنا به قولى) مركب فتنه را به جلو مىراند و سوار آن را سخت مىدواند تا آنكه به مقصد برسد. اين كنايه از آن است كه دست اندركاران اين فتنه تمام همت و تلاش خود را به كار مىبندند تا بر همه شهرها چيره شوند.
اوصاف مقاومت كنندگان در مقابل فتنه صاحب الزنج(1)
فتنهگران و آتشافروزان معركه سخت سنگدل و چون سگهاى ولگردْ درندهخو هستند، ولى مدت سيطره آنها كوتاه و زودگذر است، يا اينكه ثروت و مال آنها اندك است، چون غالب نيروهاى صاحب الزنج بردگان فرارى بودند كه هيچ ثروت و مالى نداشتند.
قومى در راه خدا با آنان مبارزه مىكنند كه در نگاه مستكبران خُرد و ناچيزند و در روى زمين گمنام، ولى در آسمان نامىاند.
چنانكه در تاريخ آمده است، مراد از كسانى كه با آنان به جنگ و جهاد مىپردازند، متدينان بودند، نه خلفا، چه اينكه وقتى كه انحراف آنها را از شريعت ديدند با آنها جنگيدند؛ همان كسانى كه مورد تحقير مستكبران بودند. البته در طول تاريخ، و غالباً پيروان حكومتها چندان بهايى به متدينان و تحرك آنان نمىدادند، زيرا آنان و تحركشان
1) صاحب الزنج، يا على بن محمد (در گذشته 270 ه.ق) رهبر قيام زنگيان، كه در عربى به نام صاحب الزنج شهره شده است. او عليه عباسيان شورش كرد و بردگان رنجديده فراوانى از سراسر عراق گريختند و به او پيوستند. او از عقايد شبه نظامى و اشتراكى بهره مىبرد و نظام برابرى را شعار خود كرد. بصره را به آتش كشيد و بسيارى از مناطق جنوب عراق را تصرف كرد. پس از چهارده سال مبارزه سرانجام با يورش سپاه خليفه «الموفق» و اتحاد ساير نيروهاى نظامى معروف به لؤلؤ و حتى نيروهاى مردمى، كشته شد و فتنه او به پايان رسيد. [ويراستار]
...
...
را ناچيز مىشمردند. تكيه مستكبران بر رجال حكومت و اسلحه و قدرت نظامى بوده و هست، نه بر دين و دينداران.
پس نزد مقامات حكومتى و اطرافيان سلاطين هيچ معروفيّت و احترامى نداشتند، ولى چون از نيكان بودند نزد خدا و فرشتگان آسمان معروف و محبوب بودهاند.
پس اى شهر بصره(1)واى بر تو از سپاهى كه به سوى تو مىآيد كه انتقام الهى است، زيرا قبل از خروج صاحب الزنج بصره غرق در فساد و تباهى شده بود. غالبا هر انقلابى زاييده فساد عمومى حكومت و جامعه است.
لشكرى به سوى تو مىآيد كه غبار و سر و صدايى ندارد، چون قيام صاحب الزنج، جنبشى داخلى بود و بدون لشكركشى صورت گرفت.
و ساكنان تو به مرگ سرخ و گرسنگى شديدى گرفتار خواهند شد كه رنگ رخسارشان را دگرگون خواهد كرد. در برخى از تواريخ آمده است كه صاحب الزنج سيصد هزار نفر را كشت و كار به جايى رسيد كه مردم غذايى براى خوردن نداشتند و گرسنگى بر آنها بسيار فشار آورد. ابنميثم تمام اين خطبه را كه طولانى است ذكر نموده است(2).
أَيُّهَا النَّاسُ، انْظُرُوا إِلَى الدُّنْيَا نَظَرَ الزَّاهِدِينَ فِيهَا، الصَّادِفِينَ(1)عَنْهَا، فَإِنَّهَا وَاللَّهِ عَمَّا(2)قَلِيلٍ تُزِيلُ الثَّاوِيَ(3)السَّاكِنَ، وَ تَفْجَعُ(4)الْمُتْرَفَ(5)الاْآمِنَ، لاَ يَرْجِعُ مَا تَوَلَّى مِنْهَا فَأَدْبَرَ، وَ لاَ يُدْرَى مَا هُوَ آتٍ مِنْهَا فَيُنْتَظَرَ. سُرُورُهَا مَشُوبٌ بِالْحُزْنِ، وَ جَلَدُ الرِّجَالِ فِيهَا إِلَى الضَّعْفِ وَ الْوَهْنِ(6). فَلاَ يَغُرَّنَّكُمْ كَثْرَةُ مَا يُعْجِبُكُمْ فِيهَا لِقِلَّةِ مَا يَصْحَبُكُمْ مِنْهَا. رَحِمَ اللَّهُ امْرَأً تَفَكَّرَ فَاعْتَبَرَ، وَ اعْتَبَرَ فَأَبْصَرَ، فَكَأَنَّ مَا هُوَ كَائِنٌ مِنَ الدُّنْيَا عَنْ قَلِيلٍ لَمْ يَكُنْ، وَ كَأَنَّ مَا هُوَ كَائِنٌ مِنَ الاْآخِرَةِ عَمَّا قَلِيلٍ لَمْ يَزَلْ، وَ كُلُّ مَعْدُودٍ مُنْقَضٍ، وَ كُلُّ مُتَوَقَّعٍ آتٍ، وَ كُلُّ آتٍ قَرِيبٌ دَانٍ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام درباره زهد در دنيا
اى مردم، به دنيا چنان بنگريد كه پارسايان و پرواپيشگان به آن مىنگرند. يعنى اينكه انسان دنيا را جايگاه دائمى نداند و گمان نكند كه مىتواند هرگونه كه مايل است بدون رعايت حلال و حرام در آن تصرّف كند. البته برخوردارى از اموال و رزق پاكيزه دنيا با زهد منافاتى ندارد، چنانكه مىفرمايد: «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتِىآ أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالطَّيِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِىَ لِلَّذِينَ ءَامَنُوا فِى الْحَيَوةِ الدُّنْيَا...»(7)«[اى پيامبر،] بگو: زيورهايى را كه خدا براى بندگانش پديد آورده، و [نيز] روزىهاى پاكيزه را چه كسى حرام كرده است؟ بگو:
1) صادف: از صدف گرفته شده، به معناى روىگردان.
2) عما: ما زائد است و براى تاكيد معناى اندكى و قلّت است.
3) ثاوي: كسى كه جايى را به عنوان محل سكونت و زندگى خود انتخاب كرده است.
4) تفجع: فاجعه مىآفريند. وقتى كه حادثهاى براى كسى رخ مىدهد أفجعه الأمر مىگويند.
5) مترف: كسى كه با اسراف و خوشگذرانى زندگى مىكند اسرافكار، زيادهرو.
6) وهن: عطف تفسيرى بر ضعف است، ناتوانى.
7) سوره اعراف، آيه 32.
...
...
اين [نعمتها] در زندگى براى كسانى است كه ايمان آوردهاند».
به خدا سوگند اين دنيا به زودى كسانى را كه آن را محل امن و عيش مىدانند و در آن خوش آرميدهاند، هلاك و صاحبان نعمت را به اندوه و بلا گرفتار خواهد كرد، مصيبتهايى مانند نابودى مال و فرزند و مانند اينها.
آنچه از دنيا رفته هرگز برنمىگردد و روشن نيست كه از خير يا شر دنيا چه چيزى در پيش روست تا انتظار آن را كشيد.
شادمانى دنيا به اندوه آميخته است. بدين معنا كه انسان، اگر چه از يك سو خوشحال است، اما از سوى ديگر اندوهگين و غمزده است. و توان مردم رو به ضعف است.
پس مبادا فراوانى نعمت، كه در اختيار داريد، شما را بفريبد، زيرا آن نعمت دنيايى، كوتاهزمانى نزد شما مىماند و به زودى از دستتان خارج مىشود.
خدا رحمت كند كسى را كه درباره كار خود و درباره ناپايدارى دنيا بينديشد و از آن عبرت گيرد، و بداند كه حقيقت دنيا چيست، و بفهمد كه سراى گذر است نه دار بقا، و پس از پندگرفتن بينا شود و بصيرت يابد، زيرا بينش و بصيرت پس از پندگرفتن حاصل مىشود.
گويى آنچه از دنيا وجود دارد، به زودى نابود خواهد شد، چون زايل شدنى است، و سرانجام روزى مىرسد كه انگار هيچ نبوده است و اثرى از آن وجود نخواهد داشت.
و گويى آنچه از آخرت به زودى به انسان مىرسد هيچگاه زايل نمىشود، چون براى ابد باقى و جاودانه است.
و [بدانيد،] هرچه شمارشپذير است، سرانجام به پايان مىرسد، مانند دنيا كه گذراست و به زودى فانى مىشود.
و آنچه كه به انتظار آن مىتوان بود، يعنى آخرت بىترديد خواهد آمد كه هرچه آمدنى باشد، نزديك است.
و منها: الْعَالِمُ مَنْ عَرَفَ قَدْرَهُ، وَ كَفَى بِالْمَرْءِ جَهْلاً أَنْ لا يَعْرِفَ قَدْرَهُ، وَ إِنَّ مِنْ أَبْغَضِ الرِّجَالِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى لَعَبْداً وَكَلَهُ اللَّهُ إِلَى نَفْسِهِ، جَائِراً(1)عَنْ قَصْدِ السَّبِيلِ(2)، سَائِراً بِغَيْرِ دَلِيلٍ، إِنْ دُعِيَ إِلَى حَرْثِ الدُّنْيَا عَمِلَ، وَ إِنْ دُعِيَ إِلَى حَرْثِ الاْآخِرَةِ كَسِلَ، كَأَنَّ مَا عَمِلَ لَهُ وَاجِبٌ عَلَيْهِ، وَ كَأَنَّ مَا وَنَى فِيهِ سَاقِطٌ عَنْهُ!
...
در بخشى ديگر از اين خطبه چنين آمده است:
دانشمند راستين كسى است كه ارزش خود را بشناسد و دريابد كه مىتواند با عمل صالح به عالىترين درجاتْ دست يابد. و در نادانى انسان همين بس است كه قدر خود را نشناسد، زيرا اين از آشكارترين گونههاى نادانى است، گرچه در همه علوم سرآمد باشد.
بدترين و مبغوضترين انسانها نزد خدا كسى است كه خدا وى را به حال خود واگذاشته، او را از الطاف پنهانىِ خويش محروم ساخته باشد؛ اين بهخودوانهاده شدن، به سبب رويگردانى از راه هدايت پديد مىآيد؛ محض مثال، پدرى را فرض كنيم كه دو فرزند دارد و به هر يك از آن دو به طور مساوى مبلغى مىدهد تا تجارت كنند. يكى از آنها به خوبى تجارت مىكند و سود فراوانى هم به دست مىآورد، و در نتيجه مورد محبت پدر قرار مىگيرد. در مرحله بعدى، پدر پول بيشترى به او مىدهد، ولى فرزندِ ديگر سرمايه را در قمار باخته است. از همينروى، پدر ديگر به او هيچ پولى نمىدهد و او را به حال خود وامىگذارد. خداوند نيز به انسان نيروى عقلانى و جسمانى داده است. اگر انسان آن را در راه خير به كار گيرد هدايت و تقواى او فزونى مىگيرد، ولى اگر در راه شر صرف كند خدا
...
...
او را به حال خود رها مىكند تا به كيفر كردار خود در پستترين مراتب جهنم جاى گيرد. از راه مستقيم رو برتافته و بدون راهنمايانى چون پيغمبر و امام [در بيراهه [حركت مىكند.
اگر به سوى دنيا و مزرعه آن دعوت شود، آن دعوت را پاسخ مىدهد تا به دنيا و داشتههايش برسد، ولى اگر به آخرت و كشتزار آن - كه رستگارىاش را در پى دارد - فرا خوانده شود و از او اعمال صالح طلب كنند، تنبلى مىورزد؛ زيرا ميل و رغبتى به آن ندارد.
گويى عمل براى دنيا بر او واجب است، آنسان كه اگر كارى براى دنيا نكند كيفر خواهد ديد، اما در عملِ براى آخرت چنان تنبلى مىكند كه گويى از او ساقط است [، به گونهاى كه هيچ بازخواستى از او نمىشود]، در حالىكه حقيقت عكس اين است.
و منها: وَ ذَلِكَ زَمَانٌ لاَ يَنْجُو فِيهِ إِلاَّ كُلُّ مُوءْمِنٍ نُوَمَةٍ(1)، إِنْ شَهِدَ لَمْ يُعْرَفْ، وَ إِنْ غَابَ لَمْ يُفْتَقَدْ، أُولَئِكَ مَصَابِيحُ الْهُدَى، وَ أَعْلاَمُ السُّرَى،(2)لَيْسُوا بِالْمَسَايِيحِ، وَ لاَ الْمَذَايِيعِ الْبُذُرِ، أُولَئِكَ يَفْتَحُ اللَّهُ لَهُمْ أَبْوَابَ رَحْمَتِهِ، وَ يَكْشِفُ عَنْهُمْ ضَرَّاءَ نِقْمَتِهِ. أَيُّهَا النَّاسُ، سَيَأْتِي عَلَيْكُمْ زَمَانٌ يُكْفَأُ فِيهِ الاْءِسْلاَمُ كَمَا يُكْفَأُ الاْءِنَاءُ بِمَا فِيهِ. أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّ اللَّهَ قَدْ أَعَاذَكُمْ(3)مِنْ أَنْ يَجُورَ عَلَيْكُمْ، وَ لَمْ يُعِذْكُمْ مِنْ أَنْ يَبْتَلِيَكُمْ، وَ قَدْ قَالَ جَلَّ مِنْ قَائِلٍ: «إِنَّ فِي ذلِكَ لاَآياتٍ وَ إِنْ كُنّا لَمُبْتَلِينَ(4)».
...
بخشى از اين خطبه درباره آخرالزمان است
در آن زمان تنها مؤمنان [به ظاهر] هميشه خواب نجات مىيابند. سخن امام عليهالسلام كنايه است از آنكه مؤمن هم اگر بخواهد نجات يابد، مانند فردى كه خواب است و با مردم در كارهاى آنان شركت نمىكند، بايد از ناپاكان دورى گزيند و در كارهاىشان هرگز شريك نشود.
اگر در جامعه حضور يابد، شناخته نشود، زيرا با كسى رفتوآمد ندارد. و هرگاه از ديدهها دور بماند كسى پىجوى او نباشد، زيرا هيچ دوستى و آمدوشدى با آنها نداشته است. بارى، اين وضعيّت نيكان در روزگارِ چيرگىِ تبهكاران است، زيرا آنها پس از آنكه خيرخواهى و نصيحت درباره تبهكاران را بىفايده مىبينند رابطه خود را با چنين افرادى قطع مىكنند. البته اين رويّه با وجوب تصدّى احكام اسلامى كه موجب عزّت و شهرت در ميان مردم مىگردد منافاتى ندارد؛ زيرا هر يك از اين دو حال شرايط ويژهاى دارد، بلكه مؤمن [در صورت توانمندى] بايستى امام و پيشواى متّقيان شود [و مسئوليت اداره جامعه را بر عهده گيرد]، چنانكه خداوند از زبان آنان فرموده است: «...وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا»(5)...
...
«و ما را پيشواى پرهيزگاران گردان».
آنان مؤمنان كه وصفشان گذشت چراغهاى هدايتند؛ يعنى همانطور كه چراغ در تاريكى، راه را براى انسان روشن مىكند، مؤمنان نيز راهنمايانى هستند كه مردم را از تاريكى جهل و گناه مىرهانند و براى پويندگان تاريكىها نشانه راه هستند. به تعبير ديگر، همانطور كه انسان هنگام شب نيازمند چراغ و نشانه راه است، اينها نيز بسان چراغ و پرچم هستند در تاريكى جهل و تيرگى باطل و ظلمت كفر و عصيان. از اينرو حركت در راه كفر و عصيان، به حركت در تاريكى تشبيه شده است.
آنان در جامعه براى فسادانگيزى آمدوشد نمىكنند و فحشا و سفاهت را نمىگسترانند (عيوب مردم را فاش نمىكنند).
ايشانند كه خدا درهاى رحمت خويش را در دنيا و دروازههاى بهشت را در آخرت به روىشان گشوده و بلاهايى را كه خداوند بر سر اشرار فرو مىريزد، از آنان دفع مىنمايد.
اى مردم، روزگارى فرا خواهد رسيد كه اسلام وارونه مىشود، همانند ظرفى كه با هرچه درون آن است واژگون شود. يعنى كسى به اسلام عمل نمىكند، و همانطور كه ظرفى را واژگون مىكنند اسلام وارونه مىشود، يعنى اهل اسلام وارونه عمل مىكنند، درست مثل روزگار ما كه تنها به برخى از احكام عبادى اسلام عمل مىشود.
اى مردم، خداى سبحان با شما عهد بسته كه هرگز بر شما ستم روا ندارد. زيرا به هيچ كس ستم نمىكند، ولى قول نداده كه شما را امتحان نكند، بلكه همه را امتحان مىنمايد. پس بايد ترسيد، مبادا از عهده امتحان الهى موفق بر نياييم. لذا بايد توشه برگيريم و عمل صالح
...
...
انجام دهيم تا موفقيت را همراه خويش سازيم.
خداى متعال درباره آزمون خود مىفرمايد: «... إِنَّ فِى ذَ لِكَ لاَءَيَاتٍ وَ إِن كُنَّا لَمُبْتَلِينَ»(1)«در حقيقت، در اين [ماجرا] عبرتهايى است، و هرچند قطعاً ما آزمايش كننده بوديم».
أما قوله عليهالسلام : «كل موءمن نومة» فإنما أراد به الخامل الذكر، القليل الشر. و المساييح: جمع مسياح، و هو الذي يسيح بين الناس بالفساد و النمائم. و المذاييع: جمع مذياع، و هو الذي إذا سمع لغيره بفاحشة أذاعها و نوّه بها. و البذر: جمع بذور و هو الذي يكثر سفهه و يلغو منطقه.
سيد رضى رحمهالله فرموده است: منظور از «كل مؤمن نومة» در فرمايش امام عليهالسلام انسان گمنام و كمشرّى است. و مساييح جمع مسياح كسى است كه براى فتنهانگيزى و سخنچينى ميان مردم مىكوشد. و مذاييع جمع مذياع كسى است كه اگر بشنود كسى مرتكب فحشا و گناهى شده آن را در ميان مردم منتشر مىسازد و همانند كسى كه بذر مىپاشد، آن را ميان مردم مىپراكند. و بذر جمع بذور كسى است كه گفتارش آميخته به نادانى و بيهودهگويى است.
1) سوره مؤمنون، آيه 30.
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً صلىاللهعليهوآله وَ لَيْسَ أَحَدٌ مِنَ الْعَرَبِ يَقْرَأُ كِتَاباً، وَ لاَ يَدَّعِي نُبُوَّةً وَ لاَ وَحْياً، فَقَاتَلَ بِمَنْ أَطَاعَهُ مَنْ عَصَاهُ، يَسُوقُهُمْ إِلَى مَنْجَاتِهِمْ، وَ يُبَادِرُ بِهِمُ السَّاعَةَ أَنْ تَنْزِلَ بِهِمْ، يَحْسِرُ الْحَسِيرُ(1)، وَ يَقِفُ الْكَسِيرُ(2)، فَيُقِيمُ عَلَيْهِ حَتَّى يُلْحِقَهُ غَايَتَهُ، إِلاَّ هَالِكاً لاَ خَيْرَ فِيهِ، حَتَّى أَرَاهُمْ مَنْجَاتَهُمْ(3)، وَ بَوَّأَهُمْ مَحَلَّتَهُمْ(4)، فَاسْتَدَارَتْ رَحَاهُمْ، وَ اسْتَقَامَتْ قَنَاتُهُمْ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام كه گزيدهاى از آن با اختلاف در عبارات پيشتر بيان شد
و اما بعد، خداى سبحان محمد صلىاللهعليهوآله را زمانى به رسالت برانگيخت كه هيچ عربى توان نداشت كتاب آسمانى را به طور صحيح بخواند. چون كتابهاى آسمانى پيشينيان كه در دست مردم بود به دليل تحريفِ گسترده، درخورِ اعتماد نبود.
و هيچ كس ادعاى نبوت و دريافت وحى از سوى خداى متعال نداشت. منظور امام عليهالسلام آن است كه مردم در گمراهى و نادانى به سر مىبردند، زيرا وحى آسمانى يا بوسيله پيامبر يا جانشين او و يا از طريق كتاب آسمانىِ سالم و تحريف نشده به مردم مىرسد و قبل از رسالت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله هيچ يك از اينها وجود نداشت.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با نيروهاى مؤمن و پيروان مؤمن خود با كافران جنگيد و آنها را به سمت نجاتشان پيش راند و چنان آنها را به سرعت مىبرد تا قبل از رسيدن مرگ، به ايمان
...
...
و عمل صالح روى بياورند و قبل از تهذيب نفس و تزكيه روح به دام مرگ نيفتند. پس گويى آن حضرت از مرگ پيشى مىگرفت تا مردم را بربايد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كسى را كه از عمل اخروى بازمانده بود كامل مىگردانْد و همپاى دست و پا شكسته حركت مىكرد (يعنى اينطور نبود كه فقط گليم خود را از آب بكشد، بلكه به فكر عقبافتادگان از وادى معنويت نيز بود).
آنقدر پيامبر صلىاللهعليهوآله پابهپاى آنها آمد و صبر كرد تا آنها را به هدف والا، كه ايمان و عمل صالح است رساند. يعنى افراد ضعيف الايمان و يا بدكردار كه از حركت در مسير اهل ايمان و رسيدن به سعادت ناتوان بودهاند با صبر و مداراى آن حضرت به كاروان اهل ايمان مىپيوستند. امام عليهالسلام پيامبر صلىاللهعليهوآله را به كاروانسالارى تشبيه نمود كه حال افراد ناتوان و بيمار را ملاحظه مىكند تا در راه نمانند و نابود نشوند، مگر كسانى كه به خير و سعادت آنها هيچ اميدى نبود و دعوت پيامبر صلىاللهعليهوآله در آنها بىتأثير بود و به دشمنىِ با آن حضرت پرداخته بودند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آنها را به حال خود رها فرمود و از باب قاعده ادبى مجاز بالمشارفه(1)آنها را هلاك شده دانست.
آنقدر پيامبر صلىاللهعليهوآله بردبارى و مقاومت نشان داد تا راه نجات را به آنان نشان داد و آنها را به جايگاه شايسته خودشان رسانيد و در آن جاى داد.
پس سنگ آسيابشان به چرخش در آمد و نيزه پيروزشان استقامت و راستى يافت. اين دو تعبير، كنايه از زندگى آرام و مرفه و غلبه بر دشمن است، زيرا وقتى آسياب به حركت درآيد با تأمين غذا و نيازهاى زندگى، رفاه انسان را نيز به همراه دارد و چون نيزه راست باشد مىتوان بر دشمن پيروز شد، به خلاف نيزه كج كه نمىتوان با آن بر دشمن پيروز شد.
1) مجاز بالمشارفه: كسى يا چيزى را كه در شرف يك حالت يا كارى است مجازا به آن كار نسبت مىدهند. مثلاً انسان در حال جان دادن را ميّت و ديوار در حال تخريب را ويرانه مىنامند. اينجا نيز چون كافران در شرف هلاكت بودند، امام عليهالسلام آنها را هلاك شده خواند.
وَ ايْمُ اللَّهِ(1)، لَقَدْ كُنْتُ مِنْ سَاقَتِهَا(2)حَتَّى تَوَلَّتْ(3)بِحَذَافِيرِهَا(4)، وَ اسْتَوْسَقَتْ(5)فِي قِيَادِهَا، مَا ضَعُفْتُ، وَ لاَ جَبُنْتُ، وَ لاَ خُنْتُ، وَ لاَ وَهَنْتُ. وَ ايْمُ اللَّهِ، لاَءَبْقُرَنَّ الْبَاطِلَ حَتَّى أُخْرِجَ الْحَقَّ مِنْ خَاصِرَتِهِ!
...
به خدا سوگند، من در ساقه و تنه اصلى لشكر كفر بودم. يعنى در مركز لشكر كفر عليه آنها مىجنگيدم و دل به درون سپاه مىزدم، تا آنگاه كه سرانجام تمام آن لشكرها متلاشى شد و تمام قريش به رهبرى و امرونهى رسول اكرم صلىاللهعليهوآله گردن نهاد.
من در هنگام جنگ در راه پيروزى اسلام هرگز گرفتار ضعف بدنى و روحى و ايمانى نشدم. لذا نه تنبلى نشان دادم و نه لحظهاى ترسيدم و نه خيانت كردم و نه سستى به خرج دادم. وهن (سستى) اعم از ضعف است، چون گاهى انسان از يك كارى شانه خالى مىكند در عين حال كه ضعف بدنى ندارد.
و به خدا سوگند، باطل را مىشكافم و حق را از پهلوى آن بيرون مىكشم. اين سخن امام عليهالسلام گوياى اين مطلب است كه باطل خود را به صورت پيوسته و غلافى بر روى حق كشانده و حضرتش با شكافتن آن، حق را آشكار مىكرد. مقصود امام آن است كه در حال حاضر آنگونهام كه در كنار رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بىپروا از باطل كه خود را در پوشش حق پنهان كرده بود، از حق دفاع مىكردم و از باطلكاران كه به جنگ حق آمده بودند هيچ هراسى به دل راه نمىدادم.
...
...
و قد تقدم مختار هذه الخطبة إلاّ أنني وجدتها في هذه الرواية على خلاف ما سبق من زيادة و نقصان، فأوجبت الحال إثباتها ثانية.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: گزيده اين خطبه قبلاً ذكر گرديد، ولى چون در اين روايت ديدم كه از لحاظ كم و زياد [الفاظ و عبارات] با خطبه پيشين اختلافى دارد لازم ديدم مجدداً آن را بنگارم.
حَتَّى بَعَثَ اللَّهُ مُحَمَّداً صلىاللهعليهوآله شَهِيداً وَ بَشِيراً وَ نَذِيراً، خَيْرَ الْبَرِيَّةِ طِفْلاً، وَ أَنْجَبَهَا كَهْلاً، وَ أَطْهَرَ الْمُطَهَّرِينَ شِيمَةً(1)، وَ أَجْوَدَ الْمُسْتَمْطَرِينَ(2)دِيمَةً(3).
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام درباره صفات پيامبر صلىاللهعليهوآله و هشدار به بنىاميه و موعظه مردم
مردم در ظلمات نادانى و خرافهپرستى به سر مىبردند تا آنكه خداوند حضرت محمد صلىاللهعليهوآله را به عنوان شاهد، مژده دهنده و هشدار دهنده برانگيخت. او شاهد رفتار و اعمال آنها بود و مؤمنان و اهل طاعت را به پاداش مژده مىداد و مخالفان را از كيفر مىترساند.
حضرتش در خردسالى از لحاظ صداقت و پاكزادگى و خانواده و اصالت، بهترين مردم، و در بزرگسالى از حيث ارجمندى برترين آنان بود. زيرا هيچگاه گناه و خلاف عفّتى مرتكب نشد، چنانكه كهنسالان دوره جاهليت، بىپروا خود را به گناه مىآلودند.
پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله زيباترين اخلاق را داشت و به اخلاقِ پاكْ آراسته، و از رذايل پيراسته بود و ابر وجودش بيشترين باران را سخاوتمندانه مىباريد. يعنى در سخاوتمندى و دهش به نيازمندان از همه سخاوتمندتر و دهندهتر بود. برخى در توصيف واژه «ديمه» گفتهاند: ديمه باران بىرعد و برق است؛ و بهترينْ ابر آن است كه چنين باشد. در اين كلام علوى انسان خاكسار و فروتن به اين ابر تشبيه شده. نيز ممكن است به اين دليل كه عطاى پيامبر صلىاللهعليهوآله بدون آزار و منّت و يا پنهانى و بىهياهو بوده به اين باران تشبيه شده است.
فَمَا احْلَوْلَتْ(1)لَكُمُ الدُّنْيَا فِي لَذَّتِهَا، وَ لاَ تَمَكَّنْتُمْ مِنْ رَضَاعِ أَخْلاَفِهَا(2)، إِلاَّ مِنْ بَعْدِ مَا صَادَفْتُمُوهَا جَائِلاً خِطَامُهَا(3)، قَلِقاً وَضِينُهَا(4)، قَدْ صَارَ حَرَامُهَا عِنْدَ أَقْوَامٍ بِمَنْزِلَةِ السِّدْرِ الْمَخْضُودِ(5)، وَ حَلاَلُهَا بَعِيداً غَيْرَ مَوْجُودٍ، و صَادَفْتُمُوهَا وَ اللَّهِ ظِلاًّ مَمْدُوداً إِلَى أَجْلٍ مَعْدُودٍ. فَالاْءَرْضُ لَكُمْ شَاغِرَةٌ(6)، وَ أَيْدِيكُمْ فِيهَا مَبْسُوطَةٌ، وَ أَيْدِي الْقَادَةِ عَنْكُمْ مَكْفُوفَةٌ، وَ سُيُوفُكُمْ عَلَيْهِمْ مُسَلَّطَةٌ، وَ سُيُوفُهُمْ عَنْكُمْ مَقْبُوضَةٌ.
...
اى بنىاميه، زمانى دنيا در كام شما شيرين و گوارا گرديد و شما توانستيد از پستان دنيا شير كامروايى بدوشيد، كه در زمان عثمان شتر دنيا را بدون سوار و بىمهار و بىپالان، رها يافتيد. در اين كلام علوى دنيا به شترى تشبيه شده كه سوارهاى ندارد تا مهارش را بكشد و آن را به جايى كه خود مىخواهد ببرد. نيز پالان آن آزاد و رهاست و كسى بر آن سوار نشده تا پالانش را محكم بسته باشد. خلاصه آنكه، شما بنىاميّه حكومت و قدرت را با زحمت و رنج مانند رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به دست نياورديد؛ بلكه زمانى به آن دست يافتيد كه بىصاحب بود و كسى در تصاحبِ آن ادعايى نداشت و آماده بود كه آن را زين و مهار كنيد و بر آن سوار شويد. و عثمان نيز نسبت به حكومت بىتوجه بود. لذا هر حيلهگرِ فرصتطلبى توانست در دستيابى به آن موفق شود.
لذتهاى حرام و نامشروع دنيايى نزد مردمانى، چون عثمان و هوادارانش همانند درخت سدرى مىنمود كه شاخههايى دارد فروهشته از سنگينى ميوه. ولى حلال آن دور
1) إحلولت: شيرين شد.
2) أخلاف: جمع خلف، يعنى نوك پستان شتر.
3) خطام: ريسمانى كه بمنزله مهار در بينى شتر قرار مىدهند.
4) وضين: ريسمانى كه از زير شكم شتر به پالان و زين آن بسته مىشود.
5) مخضود: درختى بىخار كه زير بار سنگين ميوه شاخههاى آن به زمين نزديك شده باشد. سدر درختِ كنار است كه در مناطق نيمه گرمسيرى مىرويد. ميوه كنار كوچك و هستهدار است.
6) شاغرة: فارغ و خالى.
...
...
از دسترس آنها قرار داشت، نه اينكه اصلاً وجود نداشت، بلكه آنها تمايلى به آن نداشتند [ اين كلام امام عليهالسلام بيانگر آن است كه] دنيا آميزهاى از حلال و حرام است و چون لذتهاى حرام براى بنىاميه گوارا و دلچسب بود، دسترسى به آن نيز آسان و راحت شد، زيرا اگر لذت حرام و نامشروع، براى كسى دلپذير شود، بىپروا به آن دست مىيابد، بهخلاف كسى كه از حرام پرهيز مىكند كه دسترسى به آن نه از آن جهت كه وجود ندارد، بلكه از آنرو كه اين انسان شرافتمند قلباً مايل نيست آن را مرتكب شود، دسترسى به آن نيز دشوار مىباشد.
و شما [ اى بنىاميّه،] به خدا سوگند كه دنيا را به سان سايهاى گسترده يافتيد. يعنى به لذتهاى فراوان دنيوى دست يافتيد، ولى ماندگار و جاودان نيست، بلكه تا زمانى معيّن و محدود خواهد بود، زيرا طبيعت دنيا فنا و زوال پذيرى است.
بنابراين، صحنه براى شما بىرقيب ماند و دست تطاولِ شما در آن باز است. هيچكس در برابر شما از آن دفاعى نكرد و دست شما در حكومت دنيايى باز ماند؛ چون عثمان به شما اختيارات بىحساب و كتاب داد.
و دستان رهبران الهى در جلوگيرى از شما بسته بود. بارى، عثمان، دست عالمانى چون اميرمؤمنان عليهالسلام و اصحاب آن حضرت، مانند ابوذر را براى پيشگيرى از رفتارهاى ظالمانه و غير مسئولانه شما كوتاه كرده بود.
و شمشيرهاى شما بر سر آنها مسلط بود. يعنى خليفه به شما قدرت بخشيده بود و مىبايست رهبران الهى از شما پيروى كنند و شما بر آنها حكومت كنيد.
در مقابل، شمشيرهاى آنها در برابر شما در نيام بود و نمىتوانستند شما را بر جاى خود بنشانند و از حرمتشكنىهاى شما نسبت به احكام خدا و غوطهور شدنتان در لذتهاى حرام جلوگيرى كنند.
أَلاَ إِنَّ لِكُلِّ دَمٍ ثَائِراً، وَ لِكُلِّ حَقٍّ طَالِباً، و إِنَّ الثَّائِرَ فِي دِمَائِنَا كَالْحَاكِمِ فِي حَقِّ نَفْسِهِ، وَهُوَ اللَّهُ الَّذِي لاَ يُعْجِزُهُ مَنْ طَلَبَ، وَ لاَ يَفُوتُهُ مَنْ هَرَبَ. فَأُقْسِمُ بِاللَّهِ، يَا بَنِي أُمَيَّةَ، عَمَّا قَلِيلٍ لَتَعْرِفُنَّهَا فِي أَيْدِي غَيْرِكُمْ وَ فِي دَارِ عَدُوِّكُمْ!
...
آگاه باشيد كه هر خونى خونخواهى، و هر حقى حقطلبى دارد. امام عليهالسلام در اين بخش از خطبه به تهديد بنىاميّه پرداخت و كيفر الهى را درباره آنان يادآور شد. مىفرمايد: آگاه باشيد كه هر خون به ناحق ريختهاى، سرانجام انتقام گيرندهاى دارد تا از خونريزان انتقام بگيرد، و هر حق از بين رفتهاى، طالبى دارد تا آن را بگيرد.
انتقام گيرنده خونهاى [به ناحق ريخته] ما كه شما در جنگهاى صفين و جمل و نهروان ريختيد، آنگونه داورى خواهد كرد كه مىخواهد حق خود را بگيرد، و او بىترديد خداى متعال است كه در انتقام و خونخواهى هرگز كوتاهى و مسامحه نمىكند؛ چون انتقام خون اهلبيت عليهمالسلام و اصحاب آنها - كه مجريان اوامر الهىاند - حق خدا به شمار مىآيد. خدايى كه اگر بخواهد كسى را [به كيفر] بگيرد، هيچكس نمىتواند با فرار يا تكيه بر قدرت، او را ناتوان سازد و با گريختن از دست او رهايى يابد.
اى بنىاميّه، به خدا سوگند كه به زودى اين دنيا را در دست ديگران و [قدرت را] در خانه دشمنانتان خواهيد يافت، يعنى به زودى حكومت به دست مختار و مصعب و بنىعباس و علويان و امثال آنها خواهد افتاد.
أَلاَ و إِنَّ أَبْصَرَ الاْءَبْصَارِ مَا نَفَذَ فِي الْخَيْرِ طَرْفُهُ! أَلاَ إِنَّ أَسْمَعَ الاْءَسْمَاعِ مَا وَعَى التَّذْكِيرَ وَ قَبِلَهُ! أَيُّهَا النَّاسُ، اسْتَصْبِحُوا(1)مِنْ شُعْلَةِ مِصْبَاحٍ وَاعِظٍ مُتَّعِظٍ، وَ امْتَاحُوا(2)مِنْ صَفْوِ عَيْنٍ قَدْ رُوِّقَتْ مِنَ الْكَدَرِ. عِبادَ اللّهِ، لاَ تَرْكَنُوا إِلَى جَهَالَتِكُمْ، وَ لاَ تَنْقَادُوا لاِءَهْوَائِكُمْ، فَإِنَّ النَّازِلَ بِهَذَا الْمَنْزِلِ نَازِلٌ بِشَفَا(3)جُرُفٍ(4)هَارٍ(5)، يَنْقُلُ الرَّدَى عَلَى ظَهْرِهِ مِنْ مَوْضِعٍ إِلَى مَوْضِعٍ، لِرَأْيٍ(6)يُحْدِثُهُ بَعْدَ رَأْيٍ، يُرِيدُ أَنْ يُلْصِقَ مَا لاَ يَلْتَصِقُ، وَ يُقَرِّبَ مَا لاَ يَتَقَارَبُ!
...
آگاه باشيد كه بيناترين چشمها، چشمى است كه در خير بنگرد و نفوذ كند. گويا بينايى انسان پرتوى است كه از چشم خارج مىشود. پس اگر اين پرتو در خير نفوذ كند، پرنور و اگر در شرّ فرو برود و صاحب آن به بدى بنگرد و قصد شرّ داشته باشد، كمنور و ضعيف خواهد بود. اين مطلب به منظور تشويق انسانها به نگريستن در خوبىها و اراده نيكى و حق است و اينكه از بدىها و باطل روى برتابند.
آگاه باشيد كه شنواترين گوشها گوشى است كه تذكرات و مواعظ را بشنود و آنها را بپذيرد و به آنها عمل كند.
امام عليهالسلام در اين بخش از خطبه به موعظه و ارشاد مردم پرداخته، مىفرمايد:
اى مردم، از شعله چراغ واعظى كه به پند خود عمل مىكند روشنايى بگيريد، زيرا زمانى به سخن كسى مىتوان اطمينان يافت كه به گفتههاى خود عمل كند.
1) إستصبحوا: چراغ و روشنايى بخواهيد.
2) إمتاحوا: آب بكشيد، از إمتاح به معناى آب كشيد است.
3) شفا: سمت وادى و رودخانه و كنارههاى آنها.
4) جرف: محلى كه سيل و امثال آن جارى مىشود و آن جا را صاف مىكند؛ ساحل هموار رودخانهها.
5) هار: اصل آن هاري، يعنى ويران يا در شرف ويرانى.
6) لرأي: «ل» در لرأي متعلق به يريد است.
...
...
و از چشمه زلال پيراسته از تيرگىها برگيريد (سيراب شويد). منظور آن است كه از حلم و بردبارى وجود مقدس آن حضرت كه مانند چشمه زلال است بايد استفاده كنند.
اى مردم، به نادانى خويش تكيه نكنيد، بلكه در صدد كسب علم باشيد، و بر اساس نادانى حركت [و زندگى] نكنيد.
و از هوسها و نفستان پيروى ننماييد تا مبادا هر جا كه خواهد شما را سوق دهد. زيرا كسى كه در كوى هواى نفس اتراق كند مانند كسى است كه بر لبه پرتگاه ايستاده و در آستانه سرنگونى قرار گرفته است [و چنان است كه [هلاكت را بر پشت خود نهاده و از اين سوى به آن سوى مىبرد. يعنى موجب گمراهى مردم مىشود، زيرا در هنگام رايزنى و مشورتدهى، ديگران را نيز به گمراهى مىكشاند بنابراين، هم خود هلاك شده مىشود و هم ديگران را به هلاكت مىكشاند.
چنين فرد نادان و گمراهى مىخواهد با آرايى كه پياپى بدان مىرسد، امور نامربوطى را به هم پيوند دهد و بين چيزهاى پراكندهاى كه باهم هيچ تناسبى ندارند سنخيّت و همسانى ايجاد كند؛ زيرا جاهلان علت و معلول و اسباب و نتايج را نمىشناسند، بلكه مشتى افكار و تصورات جاهلانه را جمع مىكنند تا به هم پيوند دهند، و چون جايگاهى در عرصه علم ندارند، هر روز براى سخنان خود توجيهى مىبافند. مثلاً كسانى كه به جهان مىنگرند ولى از حقيقت و واقعيت آن اطلاع كافى ندارند، گاهى مىگويند: جهان هستى بر اثر تصادف و اتفاق به وجود آمده، و گاهى برآنند كه بر اثر اجتماع غبار و مه پديد آمده است، و گاهى مىگويند: از هوا به وجود آمده، يا اينكه مانند داروين نظريهپردازى مىكنند كه، قائل به سنخيت ميان انسان و ميمون شده است، در حالىكه هيچ سنخيتى ميان اين دو وجود ندارد.
فَاللَّهَ اللَّهَ(1)أَنْ تَشْكُوا إِلَى مَنْ لاَ يُشْكِي(2)شَجْوَكُمْ(3)، وَ لاَ يَنْقُضُ بِرَأْيِهِ مَا قَدْ أَبْرَمَ لَكُمْ(4). إِنَّهُ لَيْسَ عَلَى الاْءِمَامِ إِلاَّ مَا حُمِّلَ مِنْ أَمْرِ رَبِّهِ: الاْءِبْلاَغُ فِي الْمَوْعِظَةِ، وَ الإِجْتِهَادُ فِي النَّصِيحَةِ، وَ الاْءِحْيَاءُ لِلسُّنَّةِ، وَ إِقَامَةُ الْحُدُودِ عَلَى مُسْتَحِقِّيهَا، وَ إِصْدَارُ السُّهْمَانِ(5)عَلَى أَهْلِهَا. فَبَادِرُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِ تَصْوِيحِ(6)نَبْتِهِ، وَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُشْغَلُوا بِأَنْفُسِكُمْ عَنْ مُسْتَثَارِ(7)الْعِلْمِ مِنْ عِنْدِ أَهْلِهِ، وَ انْهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَ تَنَاهَوْا عَنْهُ، فَإِنَّمَا أُمِرْتُمْ بِالنَّهْيِ بَعْدَ التَّنَاهِي.
...
پس خدا را خدا را در نظر بگيريد و به كسى كه نمىتواند نياز شما را برآورد و با فكر خود مشكل شما را حل كند، شكايت (عرض نياز) نكنيد. منظور حضرت آن است كه در حل مشكلات و رفع نياز تنها به حضرتش مراجعه شود و براى اينكه بفهماند مراد، ارجاع امورى خاص به وجود شريف خود مىباشد، نه تمام كارها، مىفرمايد:
بدانيد كه وظيفه امام انجام دادن رسالتى است كه خدا بر عهده او گذارده و پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را آشكار فرموده است. [و آن وظيفه عبارت است از] بيان و موعظه سودمند به مردم و خيرخواهى كردن براى آنان - به گونهاى كه خود را در ارشاد آنان به زحمت بيندازد - زنده كردن سنّت و سيره پيامبر صلىاللهعليهوآله و اجراى حدّ بر مجرمان و گناهكارانى كه مستحق حدود الهى هستند و پرداخت سهميه و حقوق از بيتالمال به مستحقان آن.
بنابراين تنها در اين موارد است كه بايد به امام عليهالسلام مراجعه كرد و نه ديگران؛ امّا ساير امور از وظايف امام عليهالسلام نيست، لذا اعتراض امام عليهالسلام به اين است كه مردم در اين امورِ خاصِّ امام، به ديگران مراجعه مىنمايند. ناگفته نماند كه پنج وظيفه پيش گفته، به گونهاى
1) اللّه اللّه: منصوب به فعل مقدّر اذكروا يا خافواست، يعنى ياد بياوريد خدا را، يا بترسيد از خدا.
2) يشكي: از إشكاء به معناى رفع نياز و حاجت.
3) شجو: حاجت و درخواست.
4) أبرم لكم: مشكلى كه براىتان پيش آمده گويا مانند فتيله پيچيدهاى است كه نياز به باز كردن دارد تا از آن رها شويد.
5) سهمان: جمع سهم، يعنى بهره و نصيب.
6) تصويح: خشكيدن.
7) مستثار: مصدر ميمى از إثارة العلم، به معناى اظهار نمودن علم گرفته شده. پس گويا علم در عالم مخفى است و با سؤال پرسشگران آشكار مىگردد. پس مستثار، يعنى آشكار كننده علم.
...
...
شامل تمام ابعاد و امور دنيوى و دينى مىشود. مثلاً پرداخت سهميه و حقوق نيازمندان شامل مصالح كلى حتى آسفالت خيابانها نيز مىگردد، چون شهروندان نيازمند آنند و... .
پس قبل از آنكه چشمه علم با مرگ صاحبش بخشكد و قبل از آنكه از منبع علم بازمانده و به خود مشغول شويد، براى كسب علم بشتابيد. منظور امام اين است كه از وجود مقدّس امام بهره علمى بگيريد، قبل از آنكه از آن محروم شويد.
و از ارتكاب عمل ناشايست بازايستيد و ديگران را نيز از آن باز بداريد، چون شما وظيفه داريد پس از دورى جستن از منكرات، ديگران را نيز بازداريد، و پرواضح است كه زمانى امر و نهى در ديگران تأثير مىگذارد كه انسانْ خودْ بدان پايبند باشد، چنانكه خداى سبحان مىفرمايد: «... لِمَ تَقُولُونَ مَا لاَ تَفْعَلُونَ * كَبُرَ مَقْتًا عِندَ اللَّهِ أَن تَقُولُوا مَا لاَ تَفْعَلُونَ»(1)«چرا چيزى مىگوييد كه انجام نمىدهيد؟ نزد خدا سخت ناپسند است كه چيزى بگوييد و انجام ندهيد». و نيز مىفرمايد: «...قُوآا أَنفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ نَارًا...»(2)«خودتان و كسانتان را حفظ كنيد». مىبينيم كه خداى متعال حفظ نفس از انحراف را بر حفظ خانواده مقدم داشته است. شاعر مىگويد:
لا تَنهَ عن خلق و تأتي مثله *** عار عليك إذا فعلت عظيم
مبادا از كارى و رفتارى بازدارى و[لى] خود همان كنى؛ كه [گفتن و عمل نكردن] براى تو ننگى است بس بزرگ.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي شَرَعَ الاْءِسْلاَمَ فَسَهَّلَ شَرَائِعَهُ لِمَنْ وَرَدَهُ، وَ أَعَزَّ أَرْكَانَهُ عَلَى مَنْ غَالَبَهُ، فَجَعَلَهُ أَمْناً لِمَنْ عَلِقَهُ، وَ سِلْماً لِمَنْ دَخَلَهُ، وَ بُرْهَاناً لِمَنْ تَكَلَّمَ بِهِ، وَ شَاهِداً لِمَنْ خَاصَمَ به، وَ نُوراً لِمَنِ اسْتَضَاءَ بِهِ، وَ فَهْماً لِمَنْ عَقَلَ، وَ لُبّاً لِمَنْ تَدَبَّرَ، وَ آيَةً لِمَنْ تَوَسَّمَ، وَ تَبْصِرَةً لِمَنْ عَزَمَ، وَ عِبْرَةً لِمَنِ اتَّعَظَ، وَ نَجَاةً لِمَنْ صَدَّقَ، وَ ثِقَةً لِمَنْ تَوَكَّلَ، وَ رَاحَةً لِمَنْ فَوَّضَ، وَ جُنَّةً لِمَنْ صَبَرَ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام درباره برترى اسلام و فضايل پيامبر صلىاللهعليهوآله و سرزنش اصحاب خود
حمد و ستايش خدايى را سزاست كه اسلام را تشريع فرمود و آن را روش زندگى و قانون حيات بشرى قرار داد. سپس راههاى ورود به اسلام را آسان نمود و عسروحرج و احكام ضرورى را - جز در موارد ضرورت كه خير آن بيشتر از ضرر آن است، مثل جهاد و امثال آن - به فضل و احسان خود از آيين اسلام برداشت.
و پايههاى اسلام را در برابر كسانى كه مىخواهند نابودش كنند، محكم و استوار ساخت تا هيچ كس نتواند با آن بستيزد؛ احكام اسلام چنان از قدرت و استحكام برخوردار هستند كه هيچ كس نمىتواند آنها را بىاعتبار كند. يا اينكه مراد حضرت از اركان اسلام، حكومت اسلامى است كه هيچ كسى را ياراى چيرگى بر آن نيست.
و اسلام را براى كسانى كه به آن تمسك جويند، محل امن قرار داد.
و جايگاه سلامت از شرور دنيوى و اخروى و مايه سعادت است براى كسى كه داخل
...
...
در آن گردد. اين حكم طبيعى اسلام است و منافاتى ندارد كه اين كلى بر برخى از افراد منطبق نباشد، چنانكه پزشك مىگويد: فلان دارو مقوّى است. اين جمله اشاره به طبيعت اين دارو دارد و منافاتى ندارد كه براى برخى از مزاجها مقوّى نباشد.
و براى آنكه بخواهد در استدلال و احتجاج بر حريفش غلبه كند، حجّت و برهان است.
و نيز شاهدى است بر حقانيّت مسلمانى كه به مدد آن با مخالفان خود به مخاصمه مىپردازد و براى ديدگاه خود از اسلام دليلى مىآورد، زيرا احكامِ آن قدرتمند و مطابق با واقع است.
و نورى است براى كسى كه بخواهد از تاريكى جهل و نادانى وارهد، زيرا اسلام او را به خير و صلاح ارشاد و هدايت مىكند.
و اسلام براى كسى كه طالب فهم و تعقّل باشد، موجب فهم و درك حقيقى اشيا خواهد بود، چون اسلام خطوط كلى هستى و حيات را تبيين نموده است.
و خردى است براى انسان انديشمند؛ يعنى همانطور كه انسان، با عقل خود اشيا را درك مىكند، با اسلام نيز مىتواند حقايق را بفهمد؛ بنابراين، اسلام مانند عقل، ابزارى است براى ادراك بهتر.
و نشانه و دليلى است براى انسان هوشمندى كه با كمك دلايل، امور ناپايدار را درك مىكند. پس انسان مىتواند به وسيله اسلام از امور آينده مطلع شود.
و براى كسى كه مىخواهد كار مهمى انجام دهد، و نتيجه كار را نمىداند، مايه بصيرت است؛ زيرا اسلام نتايج منطقى را - كه بر پايه مقدمات منطقى استوارند - روشن مىكند.
و براى پندگيران مايه عبرت است، زيرا معارف اسلام دربردارنده گزارشهاى تاريخى و حكاياتى است كه موجب عبرت هستند.
...
...
و براى كسى كه اسلام را تصديق كرده و بر اساس آموزههاى آن عمل كند راه نجاتى است، كه مشكلات اين جهانى و آن جهانى او را حل مىكند.
و موجب اعتماد و آرامش است براى كسى كه به آن اعتماد داشته باشد، يعنى هركه كارهاى خود را به اسلام واگذار كند و آن را به عنوان روش زندگى خود انتخاب كند، اسلام هرگز به او خيانت نمىكند و او را در تنگناها نمىاندازد.
و موجب آسايش كسى است كه خود را تسليم احكام اسلام كند، زيرا چنين كسى مىداند آنچه به او مىرسد، يكسره خير و خوبى است؛ لذا احساس آرامش مىكند.
و سپرى است براى كسى كه شكيبا باشد، چون انسان صبور با پيروى از دستورات اسلام خود را از گرفتارىها حفظ مىكند.
فَهُوَ أَبْلَجُ(1)الْمَنَاهِجِ(2)، وَ أَوْضَحُ الْوَلاَئِجِ(3)، مُشْرَفُ(4)الْمَنَارِ(5)، مُشْرِقُ الْجَوَادِّ(6)، مُضِيءُ الْمَصَابِيحِ، كَرِيمُ الْمِضْمَارِ(7)، رَفِيعُ الْغَايَةِ، جَامِعُ الْحَلْبَةِ(8)، مُتَنَافِسُ السُّبْقَةِ(9)، شَرِيفُ الْفُرْسَانِ. التَّصْدِيقُ مِنْهَاجُهُ وَ الصَّالِحَاتُ مَنَارُهُ وَ الْمَوْتُ غَايَتُهُ وَ الدُّنْيَا مِضْمَارُهُ وَ الْقِيَامَةُ حَلْبَتُهُ وَ الْجَنَّةُ سُبْقَتُهُ.
...
پس اسلام واضحترين و نورانىترين راههاى رسيدن به زندگى سعادتمندانه است كه از ميان راههاى گوناگون، مطمئنترين پناهگاهها را براى حفظ انسان از خطرات ارائه مىكند.
مرتفعترين نقطه روشنىبخش است كه براى ديدن آخرين نقطه راه به كار مىآيد.
و واضحترين و نورانىترين جادهها است. چراغهاى اسلام يعنى احكام آن، پرفروغاند و راه سعادت را براى پويندگان آن روشن مىكنند.
پرورشگاههاى آن ارجمندند و باعث كرامت هستند و اگر كسى در سايه اسلام پرورش يابد، گوى سبقت را از همگى خواهد ربود. اين جمله كنايه از آن است كه انسان در مكتب اسلام خود را به گونهاى تربيت مىكند كه در نيل به سعادت بر همه پيشى خواهد گرفت.
هدف اسلام بسيار والاست، زيرا هدف آن، سعادت دنيايى و آخرتى انسان و دستيابى او به والاترين اهداف مىباشد.
تمام گونههاى سعادت را در خود جمع كرده است تا انسان را بر مشكلات پيروز كند.
جايزهاى كه براى برندگان خود مقرر فرموده، بسيار نفيس و گرانبهاست، زيرا براى نيل
1) أبلج: درخشانتر، از ماده بلج.
2) مناهج: جمع منهج، يعنى راه.
3) ولائج: جمع وليجة، يعنى جايى كه انسان وارد آن مىشود تا از خطرات محفوظ بماند.
4) مشرف: مكان مرتفع كه موجب مىشود انسانى كه بر آن قرار گرفته همه جا را ببيند.
5) منار: محل گذاردن روشنايى و نور براى روشن كردن راه، چراغخانه.
6) جواد: جمع جادّة، به معناى راه واضح و بدون سنگلاخ.
7) مضمار: محل پرورش و تربيت اسب مسابقه.
8) حلبة: اسبهايى كه از جاهاى مختلف جمع مىشوند تا غلبه و پيروزى حاصل شود همانگونه كه شير در پستان جمع شده و آماده دوشيدن مىباشد. و جامع الحلبة بودن اسلام يعنى اينكه اسلام تمام راههاى سعادت را در خود جمع نموده تا او را بر مشكلات غالب كند.
9) سبقة: جايزه تعيين شده براى برنده ميدان مسابقه.
...
...
به سعادت، آدميان را به ميدان مسابقه مىكشاند و جايزه آن را رسيدن به بهشت قرار داده است و اين، جايزه بسيار گرانبهايى است كه انسانها براى كسب آن به مسابقه مىپردازند.
شركت كنندگان در اين مسابقه، بسيار گرامى هستند، يعنى كسانى كه در اين ميدان وارد مىشوند، مسابقه شرافت و بزرگوارى مىدهند، زيرا براى رسيدن به گرامىترين جوايز، برگزار شده است.
تصديق و پذيرش خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله و ائمه معصومين عليهمالسلام راه ورود به اسلام است [، زيرا تا انسان اين سه را نپذيرد در راه اسلام ناب وارد نشده است].
و انجامدادن اعمال شايسته چراغ روشنگر اين راه هستند تا انسان را به سعادت رسانند زيرا اعمال صالح باعث روشنايى راه حق مىشوند، نه چراغهاى شناختهشده براى همه.
و مرگ، پايان خط آن است. چون در اسلام عملْ با مرگْ پايان مىپذيرد، و تا انسان زنده است بايد عمل صالح انجام بدهد.
و دنيا محل تربيت و پرورش انسان است كه تا در دنيا وجود دارد بايد عمل كند، نه مانند اسب كه چند روزى تيمار مىشود تا در مسابقه برنده شود.
و قيامت محل گرفتن جايزه اسلام، يعنى كسب بهشتِ الهى است، و كسانى كه در دنيا به احكام دين عمل كردهاند در سراى ديگر به جايزه دست خواهند يافت(1).
1) ممكن است كه اين جملات در حقيقت تفسير جملات پيشين باشد، نه جملههاى استينافى.
حَتَّى أَوْرَى قَبَساً لِقَابِسٍ، وَ أَنَارَ عَلَماً لِحَابِسٍ فَهُوَ أَمِينُكَ الْمَأْمُونُ، وَ شَهِيدُكَ يَوْمَ الدِّينِ، وَ بَعِيثُكَ(1)نِعْمَةً، وَ رَسُولُكَ بِالْحَقِّ رَحْمَةً. اللَّهُمَّ اقْسِمْ لَهُ مَقْسَماً مِنْ عَدْلِكَ، وَ اجْزِهِ مُضَاعَفَاتِ الْخَيْرِ مِنْ فَضْلِكَ. اللَّهُمَّ أَعْلِ عَلَى بِنَاءِ الْبَانِينَ بِنَاءَهُ! وَ أَكْرِمْ لَدَيْكَ نُزُلَهُ، وَ شَرِّفْ عِنْدَكَ مَنْزِلَتَهُ، وَ آتِهِ الْوَسِيلَةَ، وَ أَعْطِهِ السَّنَاءَ وَ الْفَضِيلَةَ، وَ احْشُرْنَا(2)فِي زُمْرَتِهِ غَيْرَ خَزَايَا(3)، وَ لاَ نَادِمِينَ، وَ لاَ نَاكِبِينَ، وَ لاَ نَاكِثِينَ، وَ لاَ ضَالِّينَ، وَ لاَ مُضِلِّينَ، وَ لاَ مَفْتُونِينَ.
...
بخشى از اين خطبه درباره شخصيت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله براى جويندگان نور هدايت، شعلهاى از نور برافروخت. يعنى آن حضرت، براى جويندگان حق و سعادت، احكام نورانى اسلام را آشكار ساخت.
و آتشى بر سرِ بلندى برافروخت تا آن كس كه به سببِ رهگمكردگى دچار سرگشتگى شده و مركبش از رفتن بازمانده است، با ديدن آن فروغ، راه خود را دوباره بيابد؛ زيرا در ميان عرب رسم بود كه در پايان روز آتشى بر سر بلندى مىافروختند تا اگر كاروان يا مسافرى راه را گم مىكرد، با ديدن آن آتش، راه خود را بيابد. امام عليهالسلام با اين سخن، جايگاه رسول خدا صلىاللهعليهوآله و سرگشتگان جاهليت را چنين تشبيه فرموده است.
[خدايا،] وجود مقدس پيامبر صلىاللهعليهوآله امين تو بود، و آنگاه كه تو به او اعتماد كردى و دين و راه خود را به او دادى تا به مردم برساند، در امانت هرگز خيانت نكرد و اوامر و نواهى تو را به خوبى اجرا نمود. و در روز قيامت نيز گواه و شاهد تو بر افرادى است كه پيرو و تابع مكتب و آئين هستند، چنانكه در قرآن مىفرمايد: «...وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا...»(4)«و پيامبر بر شما گواه باشد».
...
...
و پيامبر صلىاللهعليهوآله نعمت توست كه براى بشريت برانگيخته شد.
و به عنوان رحمت فراگير و گستردهاى است كه از سر فضل براى مردمان فرستادهاى.
خدايا، براى پيامبر صلىاللهعليهوآله بهرهاى از عدالت خود قرار ده و پاداش اعمال او را عنايت فرما.
و از سر فضل خود و آنچه در خور آن حضرت است، خير و احسان به او عطا فرما.
خدايا، بناى او را بر همه بناهاى ديگران برتر و بالاتر گردان. منظور از بنا، دين آن حضرت است، چنانكه خداى سبحان مىفرمايد: «...لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ...»(1)«تا آن [دين [را بر تمام اديان پيروز گرداند».
و نزد خود از او كريمانه پذيرايى كن. و براى او در پيشگاهت منزلت و بزرگى قرار ده.
و وسايل رسيدن به خواستههايش را بدو عنايت كن. و نور و برترىِ بر همگان را به او عنايت فرما.
[بار خدايا،] و ما را در شمار جماعتِ او محشور فرما، آن هم در حالىكه شرمنده و منحرف و پيمانشكسته و گمراه و گمراهكننده و فريبخورده زر و زيور دنيوى نباشيم.
و قد مضى هذا الكلام فيما تقدم، إلا أننا كررناه هاهنا لما في الروايتين من الإختلاف.
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: مانند اين سخن پيشتر ذكر شد، ولى چون در اين دو روايت اندك اختلافى وجود داشت، لذا دوباره ذكر كرديم.
1) سوره فتح، آيه 28.
وَ قَدْ بَلَغْتُمْ مِنْ كَرَامَةِ اللَّهِ تَعَالَى لَكُمْ مَنْزِلَةً تُكْرَمُ بِهَا إِمَاوءُكُمْ، وَ تُوصَلُ بِهَا جِيرَانُكُمْ، وَ يُعَظِّمُكُمْ مَنْ لاَ فَضْلَ لَكُمْ عَلَيْهِ، وَ لاَ يَدَ(1)لَكُمْ عِنْدَهُ، وَ يَهَابُكُمْ مَنْ لاَ يَخَافُ لَكُمْ سَطْوَةً، وَ لاَ لَكُمْ عَلَيْهِ إِمْرَةٌ. وَ قَدْ تَرَوْنَ عُهُودَ اللَّهِ مَنْقُوضَةً فَلاَ تَغْضَبُونَ، وَ أَنْتُمْ لِنَقْضِ ذِمَمِ(2)آبَائِكُمْ تَأْنَفُونَ(3)! وَ كَانَتْ أُمُورُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ تَرِدُ، وَ عَنْكُمْ تَصْدُرُ، وَ إِلَيْكُمْ تَرْجِعُ، فَمَكَّنْتُمُ الظَّلَمَةَ مِنْ مَنْزِلَتِكُمْ، وَ أَلْقَيْتُمْ إِلَيْهِمْ أَزِمَّتَكُمْ(4)، وَ أَسْلَمْتُمْ أُمُورَ اللَّهِ فِي أَيْدِيهِمْ، يَعْمَلُونَ فِي الشُّبُهَاتِ، وَ يَسِيرُونَ فِي الشَّهَوَاتِ وَ ايْمُ اللَّهِ، لَوْ فَرَّقُوكُمْ تَحْتَ كُلِّ كَوْكَبٍ، لَجَمَعَكُمُ اللَّهُ لِشَرِّ يَوْمٍ لَهُمْ!
...
و از همين خطبه است خطاب به يارانش
و شما اى مسلمانان به واسطه كرامت الهى و به بركت اجراى دستورات اسلام به مقام و جايگاهى رسيديد كه حتى كنيزانتان نيز محترم شدهاند، در حالىكه سرشناسان زمان جاهليت در خوارى و بيم و ترس به سر مىبردند.
و همسايگانتان با يكديگر ارتباط دارند، كه تمام اينها به بركت اسلام است، زيرا مردم را چنين فرمان داده است.
و كسانى بزرگتان مىدارند كه بر آنان فضيلتى نداريد و نعمتى به آنها عطا نكرديد، زيرا كفار در حالى به مسلمانان احترام مىگذاشتند كه مسلمانان به آنان لطف و دهشى نداشتند.
و كسانى از قدرت شما مىهراسند كه بر آنها هيچگونه سلطه و حكومتى نداريد؛ زيرا انسان به طور طبيعى از دانشمندان حساب مىبرد، بدون اينكه از قدرت و كيفرشان ترسى داشته باشد. كافران نيز به همين دليل از مسلمانان مىترسيدند.
...
...
[اى مردم،] شما مىبينيد كه پيمانهاى الهى به وسيله كافران يا ياران معاويه شكسته مىشود، ولى به خشم در نمىآييد، آن هم در حالىكه براى شكسته شدن عهد پدرانتان سخت برمىآشوبيد و به ستيزهجويى بر مىخيزيد و با عهدشكنان مىجنگيد.
حال آنكه احكام الهى بر شما به عنوان مرجعِ مردم وارد مىشد و مردم در اينباره از شما مىپرسند و شما پاسخ مىداديد و در موارد اختلاف ميان آنان داورى مىكرديد.
اما ظالمان و كسانى را كه به احكام الهى عمل نمىكنند بر خود مسلط كرديد و از اعتبار خود كاستيد و زمام امور خود را به دست آنان داديد، در حالىكه شما قبلاً رهبرى آنها را داشتيد(1)، و امور الهى را به آنها سپرديد در حالىكه پيش از اين، اين امور در اختيار شما بود.
[و] آنان بدون اينكه بررسى كنند و حق را بشناسند و به آن عمل نمايند، به شبهه عمل مىكنند و در شهوتها غوطهورند و همواره بر اساس شهوات و لذتهاى نفسانى، و نه آنچه خداى سبحان فرمان داده است، كار مىكنند.
به خدا سوگند، اگر آنها شما را در زير هر ستارهاى پراكنده سازند، يعنى شما را به اندازه فاصله ستارگان از يكديگر دور كنند تا از شما رهايى يابند، بالاخره خدا شما را براى انتقام از آنها جمع خواهد نمود. طبق پيشبينى امام عليهالسلام در ماجراهايى از قبيل قيام مختار و توابين براى انتقام گرفتن از امويان، همدست و همداستان شدند و گردِ هم آمدند. وانگهى امام عليهالسلام اين مطلب را براى تقويت روحيه آنان ايراد فرمود تا برخيزند و حق خود را بگيرند.
1) اين جمله نشان مىدهد كه منظور امام عليهالسلام از گروه مقابل، اصحاب معاويه هستند نه كفار. (شارح قدسسره )
وَ قَدْ رَأَيْتُ جَوْلَتَكُمْ وَ انْحِيَازَكُمْ عَنْ صُفُوفِكُمْ، تَحُوزُكُمُ الْجُفَاةُ(1)الطَّغَامُ، وَ أَعْرَابُ أَهْلِ الشَّامِ وَ أَنْتُمْ لَهَامِيمُ(2)الْعَرَبِ، وَ يَآفِيخُ(3)الشَّرَفِ، وَ الاْءَنْفُ الْمُقَدَّمُ(4)، وَ السَّنَامُ(5)الاْءَعْظَمُ، وَ لَقَدْ شَفَى وَحَاوِحَ(6)صَدْرِي أَنْ رَأَيْتُكُمْ بِأَخَرَةٍ(7)تَحُوزُونَهُمْ(8)كَمَا حَازُوكُمْ، وَ تُزِيلُونَهُمْ عَنْ مَوَاقِفِهِمْ كَمَا أَزَالُوكُمْ، حَسّاً بِالنِّصَالِ(9)، وَ شَجْراً(10)بِالرِّمَاحِ(11)، تَرْكَبُ أُوْلاَهُمْ أُخْرَاهُمْ كَالاْءِبِلِ الْهِيمِ(12)الْمَطْرُودَةِ، تُرْمَى عَنْ حِيَاضِهَا(13)، وَ تُذَادُ عَنْ مَوَارِدِهَا!(14)
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام كه در يكى از ايام جنگ صفين ايراد شده است
من ديدم كه شما] اى ياران من] در ميدان جنگ جولان داديد و به سبب ترس از لشكريان شام از صفوف خود عقبنشينى كرديد. و ظالمان و فرومايگان و عربهاى بىفرهنگ
1) جفاة: جمع جافي: ظالم، از جفا يعنى ظلم است.
2) لهاميم: جمع لهيم، يعنى پيشقراول.
3) يآفيخ: جمع يأفوخ، يعنى قسمت بالاى جمجمه كه استخوان جلو و پشت را جمع مىكند.
4) الأنف المقدم: بينى جلو كه كنايه از شرافت و در واقع توضيحى است براى تأكيد آن معنى.
5) السنام: كوهان شتر كه از تمام قسمتهاى بدن آن بالاتر است و اينجا كنايه از بزرگى و عظمت مىباشد.
6) وحاوح: جمع وحوحة يعنى صداى سينه دردناك (خس خس و ناله) در هنگام بيمارى.
7) بأخرة: در حمله پايانى.
8) تحوزونهم: آنها را محاصره مىكنيد. از حيازت، به معناى در اختيار گرفتن است كه در اين صورت از هر طرف كه دشمن بيايد نمىتواند فرار كند.
9) نصال: پيشقدم شدن در تيراندازى.
10) شجر: نيزه زدن.
11) رماح: جمع رمح، يعنى نيزه.
12) هيم: جمع هائمة، يعنى تشنه.
13) حياض: جمع حوض، محل تجمع آب، بركه، آبگير.
14) موارد: جمع مورد، يعنى آبشخور.
...
...
شامى بر شما هجوم مىآوردند. امام عليهالسلام اين جملات را براى سرزنش ياران خود بيان مىفرمايد كه چگونه با ذلت در برابر لشكر شام عقبنشينى كردهاند.
اين در حالى است كه شما در فضيلت و شرافت پيشقراولان عرب، و قلّهنشين عظمت بوديد.
و صداى خسته (غم درون) سينهام وقتى درمان يافت كه ديدم در حمله نهايى، آنها را محاصره كرديد، چنانكه آنها شما را محاصره كردند، و آنها را از مواضع خويش دور كرديد آن سان كه آنان شما را عقب راندند، در حالى كه آنان را با تير مىزديد و با نيزه از پاى در مىآورديد.
لشكر دشمن در هنگام فرار حتى يكديگر را لگدكوب مىكردند، چنانكه شترانى را از آبشخورها و گودالهاى آب دور كنند و بر اثر شدت تشنگى و فرار روى يكديگر مىافتند.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّي(1)لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ، وَ الظَّاهِرِ لِقُلُوبِهِمْ بِحُجَّتِهِ. خَلَقَ الْخَلْقَ مِنْ غَيْرِ رَوِيَّةٍ(2)، إِذْ كَانَتِ الرَّوِيَّاتُ لاَ تَلِيقُ إِلاَّ بِذَوِي الضَّمَائِرِ، وَ لَيْسَ بِذِي ضَمِيرٍ فِي نَفْسِهِ. خَرَقَ عِلْمُهُ بَاطِنَ غَيْبِ السُّتُرَاتِ(3)، وَ أَحَاطَ بِغُمُوضِ(4)عَقَائِدِ السَّرِيرَاتِ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام كه سخن از آينده است
حمد و ستايش خدايى را سزد كه با آفرينش آفريدههاى خويش، وجود خود را براى آفريدگان آشكار ساخت، زيرا هر آفريدهاى بر وجود آفريدگار خود دلالت دارد.
و با دلايل روشن، در قلوب انسانها پيداست، زيرا هرچند او را با چشم سر نمىبينند، ولى مىتوانند با دليل و برهان وجود او را اثبات كنند.
خداى متعال آفريدهها را بدون درنگ و تفكر آفريد، چون نيازى به تفكر نداشت و فكر و درنگ، شايسته كسانى است كه داراى قلب و اندام هستند، ولى خدا كه از اين چيزها منزه است به انديشه و تدبر نياز ندارد.
علم خدا در باطن آنچه پنهان است رخنه كرده و پردههاى غيب آن را شكافته است. و بر انديشههاى نهانى و آنچه بر قلب انسان خطور مىكند و از ذهن او مىگذرد احاطه دارد.
اخْتَارَهُ مِنْ شَجَرَةِ الاْءَنْبِيَاءِ، وَ مِشْكَاةِ(1)الضِّيَاءِ، وَ ذُوءَابَةِ(2)الْعَلْيَاءِ، وَ سُرَّةِ(3)الْبَطْحَاءِ(4)، وَ مَصَابِيحِ الظُّلْمَةِ، وَ يَنَابِيعِ(5)الْحِكْمَةِ.
و منها: طَبِيبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ، قَدْ أَحْكَمَ مَرَاهِمَهُ(6)، وَ أَحْمَى(7)مَوَاسِمَهُ(8)، يَضَعُ ذَلِكَ حَيْثُ الْحَاجَةُ إِلَيْهِ، مِنْ قُلُوبٍ عُمْيٍ(9)، وَ اذَانٍ صُمٍّ(10)، وَ أَلْسِنَةٍ بُكْمٍ(11)، مُتَتَبِّعٌ بِدَوَائِهِ مَوَاضِعَ الْغَفْلَةِ، وَ مَوَاطِنَ الْحَيْرَةِ، لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِأَنْوَارِ الْحِكْمَةِ، وَ لَمْ يَقْدَحُوا(12)بِزِنَادِ(13)الْعُلُومِ الثَّاقِبَةِ، فَهُمْ فِي ذَلِكَ كَالاْءَنْعَامِ السَّائِمَةِ، وَ الصُّخُورِ الْقَاسِيَةِ. قَدِ انْجَابَتِ(14)السَّرَائِرُ لاِءَهْلِ الْبَصَائِرِ، وَ وَضَحَتْ مَحَجَّةُ الطَّرِيقِ لِخَابِطِهَا، وَ أَسْفَرَتِ السَّاعَةُ عَنْ وَجْهِهَا، وَ ظَهَرَتِ الْعَلاَمَةُ لِمُتَوَسِّمِهَا.
...
بخشى از اين خطبه كه در توصيف پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است
خداوند، وجود پيامبر صلىاللهعليهوآله را از درخت پيامبران برگزيد، زيرا سلسله نسب آن حضرت به ابوالأنبياء حضرت ابراهيم عليهالسلام مىرسد. و از چراغدان وحى و نبوت و عالىترين مراتب كمال و از ميان سرزمين بطحا، كه بهترين محل و منزل بوده آن حضرت را برگزيد.
و آن حضرت را چراغ تاريكىها قرار داد و به مأموريتى گمارد كه نياكانش بدان گمارده شده بودند، زيرا حضرتش همانند آنها چراغ هدايت بود كه راه مردم را در جاهليت روشن
1) مشكاة: ظرفى كه در آن چراغ مىگذارند. اضافه مشكاة به ضياء اضافه بيانيه است، يعنى نور وحى و نبوت از آن چراغ مىدرخشيد.
2) ذؤابة: پيشانى.
3) سرة: وسط و ميان.
4) بطحاء: سرزمين مسطح كه در اينجا مراد مكّه است.
5) ينابيع: جمع ينبوع، به معناى چشمه.
6) مراهم: جمع مرهم: دارويى كه براى امراضى چون دمل به كار مىرود، هرچند لفظ مرهم در فارسى مصطلح است.
7) أحمى: آتش افروخت.
8) مواسم: جمع ميسم، يعنى ابزارى كه با آن اندام بيمار را داغ مىكنند تا ريشه بيمارى بسوزد.
9) عمي: جمع أعمى، يعنى نابينا.
10) صم: جمع أصم، يعنى ناشنوا.
11) بكم: جمع أبكم، يعنى گنگ.
12) يقدحوا: از قدح گرفته شده و به معناى زدن سنگ بر سنگ براى روشن كردن آتش است.
13) زناد: سنگ چخماق.
14) إنجابت: آشكار شد.
...
...
مىكرد. و منابع حكمت و سرچشمه علم بود. منظور امام عليهالسلام اين بود كه آنها بسان چشمه جوشان حكمت بودند كه آنچه مردم را به سعادت هدايت مىكرد از وجود آنها برمىخاست.
و در بخش ديگر اين خطبه چنين آمده است:
پيامبر اسلام همچون طبيب دورهگردى بود كه ابزار طبابت خود را - كه همان دانش و حكمت است - همراه خود به هر سو مىبرد، تا هرجا بيمارى ببيند كه در بند بيمارى نادانى گرفتار است، به درمانش بپردازد و با هدايت خود، او را درمان كند.
وى مرهمها و داروهاى خود را نيكو و محكم فراهم آورده و وسايل داغ نهادن بر محلّ مرض را نيك آماده كرده بود. اين جمله كنايه از توانايى پيامبر صلىاللهعليهوآله در معالجه بيماران است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله داروهاى خود را آنجا كه نياز بود به كار مىگرفت و به درمان قلبهاى نابينا و گوشهاى ناشنوا و زبانهاى گنگى مىپرداخت كه از مسير خداوند منحرف شدهاند و مواعظ را نمىشنيدند و حق را نمىگفتند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله همراه داروهاى خود، به دنبال غافلان از آخرت و سرگشتگان و بىخبران از خدا و احكام الهى مىگشت؛ آنان كه از انوار حكمت، روشنايى كسب نكرده، از نور احكام اسلامى بهره نبرده و هدايت نشده و به علوم و دانشهايى كه جهل را از بين مىبرد و انسان را به حقيقت مىرساند دست نيافته بودند. در اين سخنان، معادن علم به سنگ آتشزنه تشبيه شدهاند كه آذرخش دانش از آنها استخراج مىشود.
مردم در زمان جاهليت، چونان حيواناتى بودند كه بدون فهم و ادراك، فقط به دنبال سير كردن شكم خود در چراگاهها مىچريدند و مانند سنگها و صخرههاى سختى بودند كه هيچ آب و چشمهاى از آنجا جوشيدن نمىگيرد و هيچ روييدنى ندارند و خاستگاه هيچ خيرى نيستند.
...
...
نهانىها براى اهل بينش و داراى قلبهاى آگاه آشكار شد. (منظور امام يا خود آن حضرت است كه حقايق براى وجود شريفش آشكار شد، كه در اين صورت اين جمله در حقيقت مقدمهاى براى آماده ساختن ذهن مخاطبان براى پيشگويىهاى خويش بوده است. يا مراد حضرت مردم بصره بودند كه در حقيقت امام عليهالسلام با سخنانش، حقيقت را براى آنان روشن كرده است، و اگر كسى تا به حال از حقيقت بىخبر مانده اهل بصيرت نيست، درست مثل اينكه بگوييم: «وضح الحق لذي عينين؛ حق براى كسىكه داراى چشم بينا بود روشن شد».
و براى كسى كه مىخواهد بر جاده حق حركت كند، ميانه جاده (= درستى و هموارى آن)، روشن شده است. اين بدين معناست كه مسير حق براى طالب حق آشكار شده است.
و قيامت پرده از رخ برگرفته و علائم آن آشكار شده است، چنانكه پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله [در حالى كه دو انگشت خود را در كنار هم گذارده بود]، فرمود: «بُعِثْتُ أَنَا وَ السّاعَةُ كَهاتَيْنِ؛ من در حالى برانگيخته شدم كه با قيامت اين چنين در كنار هم قرار داريم». (يعنى ظهور من از علامات ظهور قيامت است).
و علامت ظهور قيامت براى كسى كه اهل فراست و هوشمندى باشد آشكار شده. اين جمله نيز بيان خلاصهاى از فتنههايى است كه از شروط برپايىِ قيامت به شمار مىرود.
مَا لِي أَرَاكُمْ(1)أَشْبَاحاً(2)بِلاَ أَرْوَاحٍ، وَ أَرْوَاحاً بِلاَ أَشْبَاحٍ، وَ نُسَّاكاً(3)بِلاَ صَلاَحٍ، وَ تُجَّاراً بِلاَ أَرْبَاحٍ، وَ أَيْقَاظاً(4)نُوَّماً(5)، وَ شُهُوداً(6)غُيَّباً(7)، وَ نَاظِرَةً عَمْيَاءَ(8)، وَ سَامِعَةً صَمَّاءَ(9)، وَ نَاطِقَةً بَكْمَاءَ!
...
امام عليهالسلام در اين بخش از خطبه معاصران فتنه را سرزنش مىنمايد، نه اصحاب خود را، زيرا [اعتراض به آنان] مناسبتى ندارد، مگر آنكه گفته شود: امام عليهالسلام اصحاب خود را به دليل اينكه اين علوم را كه از چشمه وجود حضرت جارى شده است نگرفته، نسبت به آنها بىپروا بودهاند، سرزنش مىكند. به هر تقدير امام عليهالسلام در نكوهش چنين كسانى فرمود:
به كالبدهايى مىمانيد بىروح و روان، كه فاقد هرگونه انديشهايد، و نيز ارواحى هستيد بدون جسد. يعنى كالبد و جان مكمل يكديگرند و داشتن يكى بدون ديگرى كافى نيست. همچنين كنايه از ناكارآمد بودن آن مردم است؛ مثل اينكه كسى را به داشتن دو زبان سرزنش كنيم هرچند كه يك زبان او سالم باشد.
و پارسايان ناراست هستيد كه خود را به دروغ زاهد و راستكار مىنمايانيد.
و بازرگانانيد سود نابرده. يعنى كار بدون نتيجه انجام مىدهيد، چون اعمال شما براى دنياست. لذا براى شما هيچ سودى ندارد.
و [به ظاهر] بيدارانى هستيد به خواب رفته، زيرا مانند افراد به خواب رفته هيچ درك و شعورى نداريد و هيچ عمل مفيدى انجام نمىدهيد.
1) مالي أراكم: اين جمله به جاى مالكم به كار مىرود و حضرت استفهام را به خود نسبت داده و از اينرو مىفرمايد: «چه شده است كه شما را [ اينگونه] مىبينم» و اين بيان نشان از تعجب دارد، گويا گوينده اشتباه مىبيند و خيال مىكند كه آنها تقصير و كوتاهى دارند.
2) أشباح: جمع شبح، در اينجا به معناى جسد.
3) نساك: جمع ناسك، يعنى پارسا و زاهد.
4) أيقاظا: جمع يقظ، يعنى بيدار.
5) نوم: جمع نائم، يعنى خوابيده.
6) شهود: جمع شاهد، يعنى حاضر.
7) غيبا: جمع غايب، يعنى ناپيدا.
8) عمياء: جمع أعمى، يعنى نابينا.
9) صماء: جمع أصم، يعنى ناشنوا.
...
...
و حاضرانى هستيد غايب كه جسمتان حاضر، ولى قلبتان غايب است.
و بينايانى هستيد به واقع نابينا كه با چشم خود مىنگريد، اما همانند نابينايان، حقايق را درنمىيابيد. و شنوايانى هستيد ناشنوا كه با گوش خود حقايق را نمىشنويد.
و گويندگانى هستيد گنگ، كه حق نمىگوييد. به يك سخن از چشم و گوش و زبان خود بهرهاى نمىبريد، پس چنان است كه هيچيك از آنها را نداريد.
رَأَيْتُ ضَلاَلَةً قَدْ قَامَتْ عَلَى قُطْبِهَا وَ تَفَرَّقَتْ بِشُعَبِهَا، تَكِيلُكُمْ بِصَاعِهَا(1)، وَ تَخْبِطُكُمْ(2)بِبَاعِهَا(3)قَائِدُهَا خَارِجٌ مِنَ الْمِلَّةِ، قائِمٌ عَلى الضِّلَّةِ، فَلاَ يَبْقَى يَوْمَئِذٍ مِنْكُمْ إِلاَّ ثُفَالَةٌ(4)كَثُفَالَةِ الْقِدْرِ، أَوْ نُفَاضَةٌ(5)كَنُفَاضَةِ الْعِكْمِ(6)، تَعْرُكُكُمْ عَرْكَ(7)الاْءَدِيمِ(8)، وَ تَدُوسُكُمْ دَوْسَ(9)الْحَصِيدِ(10)، وَ تَسْتَخْلِصُ الْمُوءْمِنَ مِنْ بَيْنِكُمُ اسْتِخْلاَصَ الطَّيْرِ الْحَبَّةَ الْبَطِينَةَ(11)مِنْ بَيْنِ هَزِيلِ(12)الْحَبِّ.
...
من مىبينم كه گمراهى بر محور استوار خود ايستاده و با شاخههايش دامن گسترده است. شايد اين سخن امام عليهالسلام اشاره به آخرالزمان باشد؛ يعنى روزگارى كه در آن به سر مىبريم. وضعيتى كه امام عليهالسلام آن را به آسيابى داراى سنگ و محور تشبيه نموده كه با نظم خاصى به صورت مداوم مىچرخد و نيز به درختى تشبيه نموده كه شاخههايش فضا را پر كرده است.
اين فتنه و گمراهى شما را با پيمانه خود وزن مىكند و به ديار نيستى مىفرستد.
و با دو دست خود شما را درهم مىكوبد و سخت مىلرزاند. پس گويى فتنه، همهگير شده، به گونهاى كه تكتك مردم را در ميان گرفته و به دست هلاكت سپرده، [نه اينكه اختصاص به برخى افراد داشته باشد] چنانكه در زمان ما اين فتنه جهانى و فراگير شده است.
رهبر اين فتنه و گمراهى، از اسلام خارج و بر گمراهىِ خود استوار است.
پس در آن فتنه فراگير، تنها افراد شرور مىمانند، چنانكه غذاى بدمزه ته ديگ كه پس
1) صاع: پيمانه و ابزار توزين واحدى از وزن.
2) تخبطكم: از خبط الشجر گرفته شده يعنى چوبى را به درخت مىزنند تا برگ آن بريزد، يا از خبط البعير بيده الأرض گرفته شده يعنى شتر با دست بر زمين بكوبد.
3) باع: فاصله ميان دو دست گشوده.
4) ثفالة: ته مانده غذا كه پس از خورده شدن غذاى خوب بر جاى مىماند.
5) نفاضة: چيزى كه پس از تكاندن بر جاى مىماند.
6) عكم: بافتهاى كه زنان براى روز مبادا چيزى در آن ذخيره مىكنند.
7) عرك: ماليدن شديد.
8) أديم: پوست، چرم.
9) دوس: پوست كندن.
10) حصيد: دانه درو شده.
11) بطينة: چاق و درشت.
12) هزيل: لاغر و ضعيف.
...
...
از برداشتن غذاهاى خوب باقى مىماند، يا مانند باقيمانده درون بافتهاى كه زنان آن را تكاندهاند و فقط مقدار كمى در آن مانده است.
اين فتنه شما را سخت خواهد فشرد آنسان كه دباغ پوست را مىمالد تا خاصيت كشش بيابد. اين سخن كنايه از شدت پايمال شدن مردم در اين فتنه است. و شما را پوست مىكَند، چنانكه دانههاى درو شده را براى جدا كردن پوست آن به شدت مىكوبند.
و مؤمن را از ميان شما جدا مىسازد، چنانكه پرنده، دانه درشت را از ميان دانههاى ريز و پوك و نامرغوب جدا مىكند. اين سخن از آنروست كه فتنه، موجب كمال يافتن ايمان مؤمن و ثبات قدم او در هنگام بروز حوادث و لغزشها است؛ لذا عمل جدا كردن مؤمن از غير مؤمن، به فتنه نسبت داده شده است.
أَيْنَ تَذْهَبُ بِكُمُ الْمَذَاهِبُ(1)، وَ تَتِيهُ بِكُمُ الْغَيَاهِبُ(2)، وَ تَخْدَعُكُمُ الْكَوَاذِبُ؟ وَ مِنْ أَيْنَ تُوءْتَوْنَ، وَ أَنَّى تُوءْفَكُونَ(3)؟ فَلِكُلِّ أَجَلٍ كِتابٌ، وَ لِكُلِّ غَيْبَةٍ إِيَابٌ.
...
امام عليهالسلام در اين بخش از خطبه بار ديگر همروزگاران خود را خطاب قرار داده مىفرمايد:
راههاى گوناگونى كه در فتنهها به وجود آمدهاند شما را به كجا مىبرند؟ و ظلمتها و تاريكىها شما را به كدام بيابان گمراهى مىكشانند؟ و تا كى سخنان دروغ، شما را فريب مىدهند؟ و فتنهجويان از كدام سمت به سوى شما يورش مىآورند؟ و چگونه از حق رخ برمىتابند؟ اينها همه استفهام انكارىاند [، يعنى امام عليهالسلام براى محكوم كردن كسانى كه تسليم فتنه شدهاند اين پرسشها را طرح مىفرمايد، نه اينكه حقيقتا سؤال كرده باشد و در پى استفهام و كشف پاسخ بوده است].
امام عليهالسلام در اين بخش به پايان يافتن فتنه اشاره مىكند و مىفرمايد: هر مهلتى در كتابى نوشته و معين شده است و هيچ كاهش و افزايشى ندارد. و هر غيبتى سرانجام بازگشتى دارد، و اسلام نيز بعد از فتنهاى كه موجب غيبت احكام و نظام اسلامى مىشود سرانجام دوباره به صحنه بازخواهد گشت.
فَاسْتَمِعُوا مِنْ رَبَّانِيِّكُمْ(1)، وَ أَحْضِرُوا قُلُوبَكُمْ، وَ اسْتَيْقِظُوا إِنْ هَتَفَ بِكُمْ، وَ لْيَصْدُقْ رَائِدٌ(2)أَهْلَهُ، وَ لْيَجْمَعْ شَمْلَهُ، وَ لْيُحْضِرْ ذِهْنَهُ، فَلَقَدْ فَلَقَ لَكُمُ الاْءَمْرَ فَلْقَ الْخَرَزَةِ، وَ قَرَفَهُ قَرْفَ الصَّمْغَةِ.
...
پس [اى مردم،] از عالم ربانى خود بشنويد (منظور خود امام عليهالسلام است) و قلبهايتان را براى درك آماده سازيد، تا آن روزگار و علائم آن را بشناسيد و بيدار شويد كه اگر اين عالم ربانى شما را ندا داد در خواب نباشيد و ناخودآگاه در فتنه نيفتيد.
و كاروانسالار بايد به مردم سخن راست گويد و نگذارد ناآگاهانه در گمراهى بمانند، و بايد وحدت آنها را حفظ كند و از افتادنِ در فتنهها و گمراهىها جلوگيرى كند، و هوشيارى خود را حفظ كند و جاى فتنه و گمراهى را به خوبى بشناسد.
رهبر و پيشوا (امام على عليهالسلام ) مسائل را براى شما شكافت آنسان كه مهره را مىشكافند و آنچه درون آن است پيدا مىشود تا چيزى مشتبه نماند. و پوست آن را بركند، مانند كندن پوست درخت صمغ كه پس از شكافتهشدن، صمغ آن به روشنى و شفافيت آشكار مىگردد.
فَعِنْدَ ذَلِكَ أَخَذَ الْبَاطِلُ مَآخِذَهُ، وَ رَكِبَ الْجَهْلُ مَرَاكِبَهُ، وَ عَظُمَتِ الطَّاغِيَةُ(1)، وَ قَلَّتِ الدَّاعِيَةُ، وَ صَالَ الدَّهْرُ صِيَالَ(2)السَّبُعِ الْعَقُورِ(3)، وَ هَدَرَ فَنِيقُ(4)الْبَاطِلِ بَعْدَ كُظُومٍ(5)، وَ تَوَاخَى النَّاسُ عَلَى الْفُجُورِ، وَ تَهَاجَرُوا عَلَى الدِّينِ، وَ تَحَابُّوا عَلَى الْكَذِبِ، وَ تَبَاغَضُوا عَلَى الصِّدْقِ. فَإِذَا كَانَ ذَلِكَ كَانَ الْوَلَدُ غَيْظاً، وَ الْمَطَرُ قَيْظاً، وَ تَفِيضُ اللِّئَامُ فَيْضاً، وَ تَغِيضُ(6)الْكِرَامُ غَيْضاً، وَ كَانَ أَهْلُ ذَلِكَ الزَّمَانِ ذِئَاباً، وَ سَلاَطِينُهُ سِبَاعاً، وَ أَوْسَاطُهُ أُكَّالاً، وَ فُقَرَاءُهُ أَمْوَاتاً، وَ غَارَ الصِّدْقُ وَ فَاضَ الْكَذِبُ، وَ اسْتُعْمِلَتِ الْمَوَدَّةُ بِاللِّسَانِ، وَ تَشَاجَرَ النَّاسُ بِالْقُلُوبِ، وَ صارَ الْفُسُوقُ نَسَبا، و الْعِفَافُ عَجَبا، وَ لُبِسَ الاْءِسْلامُ لُبْسَ الفَرْوِ مَقْلُوبا.
...
و در آن زمان، باطل همه جايگاههاى ممكنالوصول را مىگيرد و نادانى و نابخردى تاختن مىآغازد و در همه جا نفوذ مىكند و به همه مردم سرايت مىكند.
و طغيان طاغوتيان گسترش مىيابد، و دعوتكنندگانِ به سوى حق و هدايت اندكشمار خواهند شد.
و روزگار با فقر و بيمارى و مانند اينها مانند حيوان درنده و هار بر مردم حمله خواهد برد.
و شتر باطل پس از مدتها سكون و سكوت بار ديگر به هيجان درخواهد آمد؛ زيرا باطل در دوران سلطه حق از ترس اهل حق خموش بود، ولى پس از فتنهها به حركت درآمده، هياهو و دعوت به فساد سرخواهد داد.
و مردم پيمان اخوّت و برادرى بر انجام فساد و فسق و فجور خواهند بست و مردان و زنان دوستان فاسق و فاجر خواهند گزيد.
...
...
و اگر يكى از افرد ديندار بود ديگران از او دورى مىگزينند.
و دروغ را معيار قرار داده به جهت منفعتى كه در آن احساس مىكنند با يكديگر محبت ورزيده و به هم علاقهمند مىشوند.
و در صورتى كه يكى از آنها صداقت داشت و حق گفت، كينه او را در دل خواهند پروراند، چرا كه راستى و صداقت را پيشه كرده است.
چون آن روزگار فرا رسد، فرزند، پدر و مادر خود را خشمگين خواهد كرد، چون رفتار او غير از رفتار آنهاست در حالىكه اسلام تمام رفتارها را يكسان خواسته و بر تمام خانواده سايه الفت و محبت مىافكند، ولى وقتى رشته اسلام بريده شد، رشته محبت و روابط عاطفى نيز گسسته خواهد شد.
و در تابستان آسمان باران مىبارد كه آن را سودى نباشد. و فرومايگان بسان آب كه فزونى مىگيرد، همه جا فراوان خواهند شد، چرا كه اگر جامعه فاسد شد، فاسدان زياد و صالحان اندك خواهند شد و ارجمندان و گراميان به شدت كمياب مىگردند.
و مردمان آن روزگار در نابود كردن خيرات و بىپروايى نسبت به حرام و حلال و فرجام بد، مانند گرگ مىشوند.
و حاكمان آنها چون درندگان به كشتار و دريدن مردم خواهند پرداخت.
و مردمان متوسطالحال جز خوردن و تنپرورى چيزى نمىشناسند.
و فقيران و نيازمندان مانند مردگان خواهند شد و هيچ وسيلهاى از وسايل زندگى نخواهند داشت، چه اينكه ثروتمندان نسبت به آنها بىاعتنايند و دولت نيز به آنها توجه ندارد. اين درست بر خلاف آن زمانى است كه حكومت و زمام مردم به دست اسلام باشد.
و صداقت و راستى از جامعه رخت بر مىبندد.
...
...
و دروغ و ناراستى همه جا را فرا مىگيرد.
و محبت از قلبها رخت بربسته و مردم فقط با زبان اظهار محبت مىكنند.
و همگان در دل يكديگر را دشمن مىدارند و اين، وصف منافقان است كه با زبان نسبت به يكديگر اظهار محبت كرده و با قلب همديگر را دشمن مىدارند.
و فسق و فجور عامل پيوند مردم با يكديگر مىگردد، چنانكه پيوند نسَبى عامل خويشاوندى است، مثلا در راه منكرات و شهوات و محرمات با يكديگر دوستى مىورزند. البته ممكن است منظور آن حضرت اين باشد كه زنا و مانند آن عامل نسب و پيوندهاى خانوادگى مىگردد.
و عفاف و پاكدامنى موجب تعجب و شگفتى مردم مىشود كه چطور فلان شخص مىتواند عفت خود را حفظ كند.
و اسلام مانند پوستينى كه وارونه پوشيده شود، وارونه خواهد شد، يعنى مردم قلبا اسلام را دوست مىدارند و به اسم، مسلمانان هستند، ولى ظاهر آنها كفر و نفاقآلود است.
كُلُّ شَيْءٍ خَاشِعٌ لَهُ، وَ كُلُّ شَيْءٍ قَائِمٌ بِهِ. غِنَى كُلِّ فَقِيرٍ، وَ عِزُّ كُلِّ ذَلِيلٍ، وَ قُوَّةُ كُلِّ ضَعِيفٍ، وَ مَفْزَعُ(1)كُلِّ مَلْهُوفٍ(2). مَنْ تَكَلَّمَ سَمِعَ نُطْقَهُ، وَ مَنْ سَكَتَ عَلِمَ سِرَّهُ، وَ مَنْ عَاشَ فَعَلَيْهِ رِزْقُهُ، وَ مَنْ مَاتَ فَإِلَيْهِ مُنْقَلَبُهُ. لَمْ تَرَكَ(3)الْعُيُونُ فَتُخْبِرَ عَنْكَ، بَلْ كُنْتَ قَبْلَ الْوَاصِفِينَ مِنْ خَلْقِكَ.
...
از خطبههاى آن حضرت در توصيف خدا و فرشتگان و خلقت و قيامت
همه هستى در پيشگاه الهى خاضع و فروتن هستند، حتى آنان كه با زبان به [عظمت و يگانگى [حضرتش اعتراف نمىكنند، قلباً خاضع و خاشعاند. و وجود و قوام هر چيزى در اين جهان بر اساس اراده اوست، آنسان كه اگر اراده كند همگى فانى و نابود خواهند شد.
[او] بىنيازى هر فقير و نيازمند است، زيرا هر فقيرى در آنچه دارد از قبيل سلامتى و امنيت و اصل وجود و مانند اينها ثروتمند و غنى است و اينها را از خدا گرفته است. ممكن است مراد آن باشد كه هر چيزى ذاتاً به دليل ممكن بودن فقير است و غنا و بىنيازى او به دليل عطا و لطف الهى است [، پس فقر او به لطف خدا بر طرف مىگردد].
و مايه عزت هر ذليل است، پس ذليل در عين ذلت عزيز است، چه اينكه انسان ذليل با داشتن چنين خدايى خود را سرفراز مىداند. البته همان معنايى كه در مورد فقر و بىنيازى گفتيم در اينجا نيز محتمل است، يعنى انسان ذاتاً ذليل است و با عزت الهى عزيز مىشود.
...
...
و باعث قوت و قدرت هر ضعيف و ناتوان است، يعنى توانايى كه ضعيفان دارند از سوى خداست. (پس ضعيف در عين ضعيفبودن قوى است). در اين جمله نيز معناى دو جمله پيش متصور است، يعنى ضعيفان قدرت ذاتى ندارند بلكه از خدا قدرت و توان مىگيرند.
و پناهگاه هر مصيبت زده اندوهگين است، چرا كه هر بىچارهاى به خدا پناه مىبرد تا گرفتارى او برطرف شده و صدمههاى روحى و مالىاش جبران گردد.
هر كس كه سخن بگويد خداوند آن را مىشنود، هر كس در هر جا كه باشد و هر گونه و به هر زبان كه بگويد.
و هر كس خموشى گزيند خداى سبحان راز درونى او را مىداند.
و آن كه زنده است، خداوند روزىاش را تضمين فرموده است تا وقتى كه از دنيا برود.
و هر كس بميرد بازگشت او به سوى خدا خواهد بود. اينكه حضرت منقلب را با إليه آورده، بدانجهت است كه انسان به سوى جزا و محلى كه خدا مقرر فرموده رو مىآورد، چرا كه خداى سبحان منزه از مكان است تا بگوييم: انسان به سوى خدا باز مىگردد.
آنگاه حضرتش بيان خود را از مخاطب غايب به مخاطب حاضر - كه از فنون بلاغت است - جهت داده و تا پيش از اين، كه اوصاف خدا را به صورت غياب مطرح مىفرمود، از اين جمله به بعد به صورت خطاب بيان نموده مىفرمايد:
خدايا، چشمها تو را نديدهاند تا از تو خبرى گزارش بدهند، يعنى تصويرى از صورت و كيفيت تو ارائه دهند بلكه تو قبل از توصيفكنندگان كه مخلوقات تويند وجود داشتهاى. اينكه حضرت كلمه «بل» را ذكر فرمود شايد بدان جهت باشد كه مىخواهد اين توهم را كه اگر چيزى ديده نمىشود وجود ندارد دفع كند، پس عدم رؤيت دليل بر عدم وجود نيست و لذا مىفرمايد: بلكه خداى سبحان قبل از هر چيز وجود داشته است.
لَمْ تَخْلُقِ الْخَلْقَ لِوَحْشَةٍ، وَ لاَ اسْتَعْمَلْتَهُمْ(1)لِمَنْفَعَةٍ، وَ لاَ يَسْبِقُكَ مَنْ طَلَبْتَ، وَ لاَ يُفْلِتُكَ(2)مَنْ أَخَذْتَ، وَ لاَ يَنْقُصُ سُلْطَانَكَ مَنْ عَصَاكَ، وَ لاَ يَزِيدُ فِي مُلْكِكَ مَنْ أَطَاعَكَ، وَ لاَ يَرُدُّ أَمْرَكَ مَنْ سَخِطَ قَضَائَكَ، وَ لاَ يَسْتَغْنِي عَنْكَ مَنْ تَوَلَّى عَنْ أَمْرِكَ.
...
[خدايا،] تو جهان و آفريدگان را به منظور رهايى از تنهايى نيافريدهاى، چنانكه آدميان از تنهايى وحشت دارند و لذا مونسى پيدا مىكنند.
و تو آنها را براى رسيدن به سود شخصى و منفعت، به انجام اعمال فرمان ندادى و به آنها به اين جهت وجود و عطاياى ديگر نبخشيدى.
و آن كس كه تو طلب او باشى نمىتواند از چنگ تو فرار كند. و هر كس را كه تو بگيرى نمىتواند از سلطه تو رها شود، چنانكه گاهى كسى از دست طالب و جوياى خود مىگريزد و شخص تعقيب كننده به دليل عجز نمىتواند او را به چنگ آورد.
و هر كس كه تو را نافرمانى كند در سلطنت و حكومت تو نقص و كمبودى ايجاد نخواهد كرد، چون سلطه خدا بر همگان پايدار است، خواه تبهكار و خواه فرمانبردار، زيرا هيچ كس از تحت امر و قبضه قدرت او خارج نيست.
و هر كس كه فرمان تو را اجرا كند بر حكومت تو چيزى نمىافزايد، چون قلمرو حكومت تو (از ملك تا ملكوت) ثابت و كاهش و افزايش و انقباض و انبساطپذير نيست، بلكه تنها فايده اطاعت به شخص مطيع بر مىگردد.
و اگر كسى از قضا و قَدَرت ناخشنود باشد نمىتواند حكم و فرمانت را بازگرداند. مثلا كسى كه از تنگدستى خود كه تقدير الهى است ناراضى باشد، نمىتواند جلو اين را بگيرد.
و كسى كه از تو رو برتافته و تو را نافرمانى كند، از تو بىنياز نخواهد بود، چون انسان در برابر خداى سبحان نياز محض است.
كُلُّ سِرٍّ عِنْدَكَ عَلاَنِيَةٌ، وَ كُلُّ غَيْبٍ عِنْدَكَ شَهَادَةٌ. أَنْتَ الاْءَبَدُ لاَ أَمَدَ لَكَ، وَ أَنْتَ الْمُنْتَهَى لاَ مَحِيصَ(1)عَنْكَ، وَ أَنْتَ الْمَوْعِدُ(2)لاَ مَنْجَى مِنْكَ إِلاَّ إِلَيْكَ. بِيَدِكَ نَاصِيَةُ(3)كُلِّ دَابَّةٍ، وَ إِلَيْكَ مَصِيرُ(4)كُلِّ نَسَمَةٍ.
...
هر پوشيده و ناپيدايى نزد تو پيدا و آشكار و هر غايب از حواس، نزد تو حاضر و مشهود است، چون حضرتش بر ظاهر و باطن و حاضر و غايب اشياء آگاه است.
تو پايندهاى هستى كه مدت و فرجامى ندارى كه عمر تو بدان پايان بپذيرد و تو در نهايت، پاداش و كيفر انسانها را مىدهى.
و هيچ راه فرارى از تو وجود ندارد و محال است كه كسى در پايان كار خود به تو نرسد.
و تو وعدهگاهى هستى كه گريزى از تو جز به سوى تو نيست، يعنى تو وعده دادى كه حتماً انسانها به سوى تو بازخواهند گشت. پس انسانها بايد از حضرتش متضرعانه بخواهند كه از خشم و غضب او در امان باشند. شايان توجه است كه «موعد» (وعدهگاه) معنايى غير از «منتهى» (فرجام، نهايت و پايان) دارد.
موى جلو سر (زمام) هر جنبندهاى به دست تو است، يعنى هيچ موجودى از قبضه قدرت الهى خارج نيست و از آنرو اين تعبير آمده كه اگر موى جلو سر انسان در دست كسى باشد به هيچ وجه نمىتواند خود را رها كند و كسى كه موى را در دست دارد، هر جا كه بخواهد او را مىبرد و لذا تنها موى جلو سر را ذكر فرمود.
و بازگشت هر انسانى به سوى تو مىباشد.
سُبْحَانَكَ(1)مَا أَعْظَمَ مَا نَرَى مِنْ خَلْقِكَ! وَ مَا أَصْغَرَ كُلَّ عَظِيمَةٍ فِي جَنْبِ قُدْرَتِكَ! وَ مَا أَهْوَلَ مَا نَرَى مِنْ مَلَكُوتِكَ(2)! وَ مَا أَحْقَرَ ذَلِكَ فِيمَا غَابَ عَنَّا مِنْ سُلْطَانِكَ! وَ مَا أَسْبَغَ نِعَمَكَ فِي الدُّنْيَا! وَ مَا أَصْغَرَهَا فِي(3)نِعَمِ الاْآخِرَةِ.
...
[خدايا،] تو منزهى؛ وه، چه بزرگ است آنچه كه از هستى و آفرينش مىبينيم و چقدر اين موجودات با عظمت نسبت به قدرت نامحدود تو كوچك و ناچيزند!
وه، چه شكوهمند و با عظمت است آن بخش از ملكوتت (عالم هستى) كه ما آن را مىبينيم، و چقدر ناچيز و بىمقدار است اين ملك با عظمت، در مقابل آنچه از نظر ما پنهان است!
وه كه نعمتهاى تو در دنيا چه سرشار و فراگير است و در مقايسه با نعمتهاى اخروى چه اندك و ناچيز است.
مِنْ مَلاَئِكَةٍ أَسْكَنْتَهُمْ سَمَاوَاتِكَ، وَ رَفَعْتَهُمْ عَنْ أَرْضِكَ، هُمْ أَعْلَمُ خَلْقِكَ بِكَ، وَ أَخْوَفُهُمْ لَكَ، وَ أَقْرَبُهُمْ مِنْكَ، لَمْ يَسْكُنُوا الاْءَصْلاَبَ(1)، وَ لَمْ يُضَمَّنُوا الاْءَرْحَامَ(2)، وَ لَمْ يُخْلَقُوا مِنْ مَاءٍ مَهِينٍ، وَلَمْ يَتَشَعَّبْهُمْ رَيْبُ الْمَنُونِ(3)، وَ إِنَّهُمْ عَلَى مَكَانِهِمْ مِنْكَ، وَ مَنْزِلَتِهِمْ عِنْدَكَ، وَ اسْتِجْمَاعِ أَهْوَائِهِمْ فِيكَ، وَ كَثْرَةِ طَاعَتِهِمْ لَكَ، وَ قِلَّةِ غَفْلَتِهِمْ عَنْ أَمْرِكَ، لَوْ عَايَنُوا(4)كُنْهَ مَا خَفِيَ عَلَيْهِمْ مِنْكَ لَحَقَّرُوا أَعْمَالَهُمْ، وَ لَزَرَوْا عَلَى أَنْفُسِهِمْ، وَ لَعَرَفُوا أَنَّهُمْ لَمْ يَعْبُدُوكَ حَقَّ عِبَادَتِكَ، وَ لَمْ يُطِيعُوكَ حَقَّ طَاعَتِكَ.
...
و از اين خطبه است در توصيف فرشتگان
برخى از فرشتگان را در آسمانها ساكن نمودى، چرا كه آنها اجسام لطيفى هستند كه محل استقرار آنها طبقات بالايى آسمانهاست. و از زمين آنها را بالا بردى، زيرا از ساكنان زمين و از موجوداتى زمينى (چون انسانها) محسوب نمىشوند.
آنان آگاهترين مخلوقات تو نسبت به مقام تو و خائفترين آفريدهها از تو هستند و از لحاظ مقام و منزلت نزديكترينشان به تو هستند.
[ در اينجا تذكر دو نكته لازم است:
الف) اينكه فرشتگان آگاهترين و خائفترين و مقربترين مخلوقات معرفى شدند، نسبى است نه مطلق، يعنى نسبت به عموم مردم و جنّيان و حيوانات، آنها چنين ويژگىهايى دارند، ولى نسبت به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و ائمه عليهمالسلام چنين نيستند.
ب) اينكه فرشتگان نسبت به خدا نزديك هستند، مراد نزديكى از لحاظ مقام و منزلت است نه قرب مكانى، چرا كه خداى سبحان از محدود شدن در مكان منزّه است.]
...
...
آنان هيچگاه در صلب پدران و رحم مادران بسر نبرده و از آب پست (نطفه) خلق نشده و آنچه مرگ با ديگران مىكند، آنها را به دست نابودى نمىسپارد. البته ممكن است منظور از «منون» روزگار باشد، بدين معنا كه تحولات روزگار از قبيل قدرت و ضعف و فقر و ثروت و امثال آن بر آنان تأثير نمىگذارد.
با وجود مكانت و منزلتى كه نزد تو دارند و تمام خواستههاىشان در خواسته حضرتت فانى است و با آن همه طاعت و عبادت و كمى غفلت يا دورى از غفلت كه دارند، اگر آنچه از عظمت ذات و صفاتت بر آنها پوشيده است براى آنها آشكار گردد، تمام اعمال خود را در مقايسه با عظمت تو ناچيز مىشمارند و به دليل عمل اندك، خود را سرزنش كرده، در خواهند يافت چنانكه بايد، حق بندگى و اطاعت تو را بجا نياوردهاند. البته اين حالت در مورد مخلوقات نامعقول است، زيرا هيچ مخلوقى نمىتواند كنه ذات و صفات الهى را دريابد.
سُبْحَانَكَ خَالِقاً وَ مَعْبُوداً! بِحُسْنِ بَلاَئِكَ عِنْدَ خَلْقِكَ. خَلَقْتَ دَاراً، وَ جَعَلْتَ فِيهَا مَأْدُبَةً: مَشْرَباً وَ مَطْعَماً، وَ أَزْوَاجاً وَ خَدَماً، وَ قُصُوراً وَ أَنْهَاراً، وَ زُرُوعاً وَ ثِمَاراً، ثُمَّ أَرْسَلْتَ دَاعِياً يَدْعُو إِلَيْهَا، فَلاَ الدَّاعِيَ أَجَابُوا، وَ لاَ فِيمَا رَغَّبْتَ رَغِبُوا، وَ لاَ إِلَى مَا شَوَّقْتَ إِلَيْهِ اشْتَاقُوا، أَقْبَلُوا عَلَى جِيفَةٍ افْتَضَحُوا(1)بِأَكْلِهَا، وَ اصْطَلَحُوا(2)عَلَى حُبِّهَا.
...
آنگاه حضرتش نافرمانى و رويگردانى مردم را نسبت به خدا نكوهش كرده، سخنان خود را با نيايش خداى متعال ادامه داد و فرمود:
خداى سبحان، اى خالق خلق و اى معبود حق، تو منزهى به سبب امتحان شايستهاى كه از بندگانت به عمل مىآورى و بندگان را آسان و بدون عسر و حرج به عبادت فرمان دادى.
سرايى (بهشت) را خلق كردى و در آن سفرهاى از نعمت گستردى و در آن بهشت، خوردنىها و نوشيدنىها و همسران و خدمتگزاران و قصرها و نهرها و بوستانها و ميوهها قرار دادى.
آنگاه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله يا تمام انبياء عليهمالسلام را به عنوان دعوت كننده به سوى اين بهشت فرستادى، ولى مردم اجابت نكردند و منظور، غالب مردم است نه تمام آنان. و در نعمتهاى بهشتى كه تو آنها را بدان ترغيب كردى، رغبتى نشان ندادند و به آنچه آنها را بدان تشويق فرمودى، شوق و علاقهاى اظهار ننمودند و اينها همه از سر جهل و سركشى بود.
مردمان به جاى بهشت به مردارى (دنيا) رو آوردند كه با خوردن آن رسوا و مفتضح شدند. و به جهت آن با يكديگر از در صلح و آشتى در آمدند و هيچ يك از آنها كسى را به دليل عشق به دنيا سرزنش و محكوم نمىكند.
وَ مَنْ عَشِقَ شَيْئاً أَعْشَى(1)بَصَرَهُ، وَ أَمْرَضَ قَلْبَهُ، فَهُوَ يَنْظُرُ بِعَيْنٍ غَيْرِ صَحِيحَةٍ، وَ يَسْمَعُ بِأُذُنٍ غَيْرِ سَمِيعَةٍ، قَدْ خَرَقَتِ الشَّهَوَاتُ عَقْلَهُ، وَ أَمَاتَتِ الدُّنْيَا قَلْبَهُ، وَ وَلِهَتْ(2)عَلَيْهَا نَفْسُهُ، فَهُوَ عَبْدٌ لَهَا وَلِمَنْ فِي يَدَيْهِ شَيْءٌ مِنْهَا، حَيْثُمَا زَالَتْ(3)زَالَ إِلَيْهَا، وَ حَيْثُمَا أَقْبَلَتْ أَقْبَلَ عَلَيْهَا. لاَ يَزدَجرُ(4)مِنَ اللَّهِ بِزَاجِرٍ، وَ لاَ يَتَّعِظُ مِنْهُ بِوَاعِظٍ، وَ هُوَ يَرَى الْمَأْخُوذِينَ عَلَى الْغِرَّةِ، حَيْثُ لاَ إِقَالَةَ وَ لاَ رَجْعَةَ، كَيْفَ نَزَلَ بِهِمْ مَا كَانُوا يَجْهَلُونَ، وَ جَاءَهُمْ مِنْ فِرَاقِ(5)الدُّنْيَا مَا كَانُوا يَأْمَنُونَ. وَ قَدِمُوا مِنَ الْلآَخِرَةِ(6)عَلَى مَا كَانُوا يُوعَدُونَ.
...
و هركه به چيزى عشق بورزد، آن چيز چشمانش را كور مىكند، زيرا عاشق صفات ناپسند معشوق خود را نديده، فقط صفات زيبايش را مىبيند و از صفات زشت او چشم مىپوشد.
و قلب او را بيمار مىسازد، چون قلب وقتى كه بدى و زشتى را نبيند مريض است، زيرا از جاده درستى و ديدن واقعيتها خارج شده است.
چنين كسى با چشم ناسالم (نابينا) مىنگرد و با گوش ناشنوا مىشنود. البته منظور از نگاه كردن و شنيدن ادراك قلبى است نه ديدن و شنيدن عادى، يعنى به گونهاى نيست كه اگر چيز خوبى ديد و شنيد آن را بگيرد و به كار ببندد و اگر بد و ناپسند بود از آن دورى كند.
شهوات و لذتهاى حرام در عقل او رخنه نموده، آن را نابود كرده است، در حالىكه اگر عقل سالم باشد هيچ چيز نمىتواند در آن نفوذ كند و با ميزان درست و متعادلى كه دارد مىتواند اشياء را درك كرده و تميز بدهد.
و دنيا قلب او را ميرانده است، زيرا قلب زنده از زشتى مىگريزد و به نيكى رو مىآورد،
...
...
ولى وقتى قلب بميرد به مردهاى مىماند كه نمىتواند از موارد خطر و زيانبار بگريزد و به خويش سود رساند. و چنين انسانى واله و شيدا و دلباخته شهوات است.
پس چنين كسى بنده شهوات (دنيا) و برده هر كسى است كه چيزى از آن در دست دارد، يعنى اين انسان تابع شهوات پيرو هر كسى است كه بتواند به وسيله آنها به شهوات دست يابد و هر جا كه شهوات رو بياورند او نيز بدان سو رو مىآورد و شهوات دائر مدار حركات و كارهاى او هستند.
از هيچ كسى كه از سوى خدا آمده و مردم را از بدى نهى كرده، آنان را به پيامدهاى آن هشدار مىدهد تبعيت نكرده و از منهيات دورى نمىگزيند و از هيچ پندآموزى كه از سوى خداى سبحان پند و اندرز مىدهد پند نمىگيرد.
در حالىكه افراد مغرور و فريفته دنيا و شهوات را مىبيند كه از سوى خدا براى حساب و كيفر ستانده شدند و مرگ، ناگهان و بدون هشدار قبلى به سراغشان آمد و در آن هنگام خداوند از تقصيرات آنها نخواهد گذشت و بازگشتى به دنيا نخواهند داشت تا با طاعت و توبه به جبران گذشته بپردازند.
[و نيز مىديدند] چگونه هول و گرفتارى آخرت كه بر اثر اعمال زشت خود آنها - كه از آن بىخبر بودند - آنان را در ميان گرفت و چگونه با دنيايى كه در آن احساس امنيت و آرامش مىكردند و گمان مىكردند كه هميشه از مفارقت با آن در امان هستند، اما ناگهان آنان را فرا گرفت و با آن وداع و خداحافظى كردند؟ اين استفهام تعجب و تذكر است، نه استفهام حقيقى.
و [سرانجام] بر آخرتى كه به كيفر و حسابرسى در آن وعده داده مىشدند، ولى باور نمىكردند، وارد گرديدند؟
فَغيْرُ مُوْصُوفٍ مانَزَلِ بِهِمْ: اجْتَمَعَتْ عَلَيْهِمْ سَكْرَةُ(1)الْمَوْتِ وَ حَسْرَةُ الْفَوْتِ، فَفَتَرَتْ لَهَا أَطْرَافُهُمْ، وَ تَغَيَّرَتْ لَهَا أَلْوَانُهُمْ، ثُمَّ ازْدَادَ الْمَوْتُ فِيهِمْ وُلُوجاً(2)، فَحيلَ بَيْنَ أَحَدِهِمْ(3)وَ بَيْنَ مَنْطِقِهِ، وَ إِنَّهُ لَبَيْنَ أَهْلِهِ يَنْظُرُ بِبَصَرِهِ، وَ يَسْمَعُ بِأُذُنِهِ، عَلَى صِحَّةٍ مِنْ عَقْلِهِ، وَ بَقَاءٍ مِنْ لُبِّهِ.
...
آنچه بر سر آنها مىآيد به دليل هراس و هولى كه همراه دارد و نيز به جهت پيچيدگى و غموضش قابل توصيف نيست.
سكرات مرگ و حسرت از دست رفتن فرصتهاى عبادت و طاعت به سراغ آنها آمد و باعث شد كه به شدت سست و ضعيف گردند و چهرهشان رنگ بازد، چون هنگام شدايد و حوادث هولناك اعصاب انسان ضعيف مىگردد. خوف و وحشت موجب هجوم خون به سمت درون گشته و در نتيجه رنگ انسان زرد مىگردد.
سپس مرگ به تدريج در آنها رخنه مىكند، چرا كه مرگ امرى تدريجى است و پيوند روح با اندام به تدريج قطع مىگردد.
آنگاه مرگ مانع سخن گفتن وى مىشود، در حالىكه در ميان افراد خانوادهاش قرار دارد و با چشم خود در آنان مىبيند و با گوش خود مىشنود و عقل او سالم و پابرجا است.
يُفَكِّرُ فِيمَ(1)أَفْنَى عُمُرَهُ وَفِيمَ أَذْهَبَ دَهْرَهُ! وَ يَتَذَكَّرُ أَمْوَالاً جَمَعَهَا أَغْمَضَ فِي مَطَالِبِهَا(2)وَ أَخَذَهَا مِنْ مُصَرَّحَاتِهَا(3)وَ مُشْتَبِهَاتِهَا قَدْ لَزِمَتْهُ تَبِعَاتُ(4)جَمْعِهَا وَ أَشْرَفَ عَلَى فِرَاقِهَا، تَبْقَى لِمَنْ وَرَاءَهُ يَنْعَمُونَ فِيهَا، وَ يَتَمَتَّعُونَ بِهَا، فَيَكُونُ الْمَهْنَأُ لِغَيْرِهِ، وَ الْعِبْءُ عَلَى ظَهْرِهِ، وَ الْمَرْءُ قَدْ غَلِقَتْ رُهُونُهُ بِهَا، فَهُوَ يَعَضُّ يَدَهُ نَدَامَةً عَلَى مَا أَصْحَرَ(5)لَهُ عِنْدَ الْمَوْتِ مِنْ أَمْرِهِ، وَ يَزْهَدُ فِيمَا كَانَ يَرْغَبُ فِيهِ أَيَّامَ عُمُرِهِ، وَ يَتَمَنَّى أَنَّ الَّذِي كَانَ يَغْبِطُهُ(6)بِهَا وَ يَحْسُدُهُ(7)عَلَيْهَا، قَدْ حَازَهَا دُونَهُ! فَلَمْ يَزَلِ الْمَوْتُ يُبَالِغُ فِي جَسَدِهِ حَتَّى خَالَطَ لِسَانُهُ سَمْعَهُ فَصَارَ بَيْنَ أَهْلِهِ لاَ يَنْطِقُ بِلِسَانِهِ وَ لاَ يَسْمَعُ بِسَمْعِهِ يُرَدِّدُ طَرْفَهُ بِالنَّظَرِ فِي وُجُوهِهِمْ يَرَى حَرَكَاتِ أَلْسِنَتِهِمْ وَ لاَ يَسْمَعُ رَجْعَ كَلاَمِهِمْ ثُمَّ ازْدَادَ الْمَوْتُ الْتِيَاطاً(8)بِهِ، فَقُبِضَ بَصَرُهُ كَمَا قُبِضَ سَمْعُهُ، وَ خَرَجَتِ الرُّوحُ مِنْ جَسَدِهِ.
...
انسان در حال احتضار مىانديشد كه عمر و روزگار خود را در چه راهى سپرى نموده و چرا بر مقصدى درست و سود و سودايى مفيد دست نيافته است.
و به ياد مىآورد اموالى را كه در طول حيات خود جمع نموده و به حلال و حرام بودن آن توجه ننموده و آن اموال را خواه از راه حلال و خواه شبههناك بدست آورده، اكنون وزر و وبال آنها دامنگير وى شده است و اكنون بايد با آنها وداع كند.
اين اموال براى ميراثبران مىماند و از آن بهره مىبرند و نوش و گوارايى آن براى ديگران خواهد بود، چه اينكه بىهيچ زحمتى آن را به دست آوردهاند، اما وبال و سنگينى
1) فيم: در اصل فيما بود، حرف جرّ بر سر آن آمد و الف آن حذف گرديد و فيم شد، مثل عمّ و لمّ كه عمّا و لمّا بودهاند.
2) مطالب: جمع مطلب، يعنى آنچه كه مىطلبد و به دنبال دارد.
3) مصرحات: صريح و روشن كه در آن هيچ شبههاى وجود ندارد.
4) تبعات: جمع تبعه، يعنى عقوبت و مشكلى كه به دنبال اعمال ناپسند جمع مىآيد.
5) أصحر: آشكار شد و اصل آن به معناى رفتن به صحراست.
6) يغبطُه و يحسده: فرق اين دو آن است كه در حسد، انسان آرزو مىكند نعمت ديگران زايل شود، ولى در غبطه، آرزو مىكند آنچه ديگران دارند داشته باشد.
7) يغبطُه و يحسده: فرق اين دو آن است كه در حسد، انسان آرزو مىكند نعمت ديگران زايل شود، ولى در غبطه، آرزو مىكند آنچه ديگران دارند داشته باشد.
8) التياط: چسبيدگى.
...
...
گناه آن بر دوش وى سنگينى خواهد كرد، چون وارث نمىداند كه اين مال حرام است و لذا اصل صحّت و حليّت را در آن جارى نموده و با لذّت آن را مصرف مىكند.
و آدمى به هنگام مرگ سخت در گرو آن اموال است و دست حسرت و ندامت، به دندان مىگزد، چرا كه حقيقت امر او در هنگام احتضار روشن مىگردد.
و در هنگام مرگ نسبت به آنچه در تمام عمر خود رغبت داشت بىرغبت مىشود، زيرا مىبيند مال و امثال آن وى را سودى نمىبخشد و لذا از آنها گريزان مىشود، در حالى كه قبلاً به آنها عشق مىورزيد.
و در آن هنگام آرزو مىكند اى كاش رقيبان او كه بر سر تصاحب اين اموال با وى رقابت كرده و نسبت به داشتههايش بر او غبطه و حسادت مىورزيدند، اين اموال را بدست آورده بودند. دليل آن اين است كه مىبيند عاقبت آنها چه شده است و مىگويد: اى كاش آنها اين اموال را بدست آورده بودند و او باركش اين وزر و وبال نمىشد.
مرگ همچنان بر وى مىتازد و نيروى او را تحليل مىبرد تا اينكه زبان و گوش او را در انجام وظيفه ناتوان كرده، نمىتواند سخنى بر زبان آورده، آوايى بشنود.
او در حال احتضار با نگاه خود چهره اطرافيان را مىكاود و حركت زبانشان را مىبيند، ولى صداىشان را نمىشنود، چرا كه مرگ گوش او را در برگرفته است كه اين نيز موجب افزايش حسرت و اندوه او مىگردد.
سپس مرگ بر قلمرو خود در وجود او مىافزايد، تا آنگاه كه چشم او را مانند گوشش فرا مىگيرد. اينجاست كه روح از جسد او خارج مىشود و او مىميرد.
فَصَارَ جِيفَةً بَيْنَ أَهْلِهِ، قَدْ أَوْحَشُوا مِنْ جَانِبِهِ، وَ تَبَاعَدُوا مِنْ قُرْبِهِ، لاَ يُسْعِدُ بَاكِياً، وَ لاَ يُجِيبُ دَاعِياً. ثُمَّ حَمَلُوهُ إِلَى مَخَطٍّ فِي الاْءَرْضِ، فَأَسْلَمُوهُ فِيهِ إِلَى عَمَلِهِ، وَ انْقَطَعُوا عَنْ زَوْرَتِهِ.
...
پس اين فرد مردارى در ميان خاندان خود مىگردد كه از او دورى جسته و از نزديك او فرار مىكنند، چون مردم از مرده مىترسند.
ديگر نه به گريهكنندگان مىتواند كمك كند و نه در غم و اندوه آنها شركت مىكند، آن سانكه در حال حيات خود با آنها همدردى مىكرد و نه ياراى پاسخ به ندادهندهاى را دارد.
آنگاه او را به جايى مىبرند كه براى او به منظور قبر در روى زمين معين گرديده و او را در آن قبر با اعمالش كه در زندگى خود انجام مىداده تنها گذارند؛ اگر خير بوده خير و اگر شرّ بوده شرّ. ديگر كسى به ديدار او نمىرود و در قبر خود گروگان عمل خود خواهد بود.
حَتَّى إِذَا بَلَغَ الْكِتَابُ أَجَلَهُ، وَ الاْءَمْرُ مَقَادِيرَهُ، وَ أُلْحِقَ آخِرُ الْخَلْقِ بِأَوَّلِهِ، وَ جَاءَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ مَا يُرِيدُهُ مِنْ تَجْدِيدِ خَلْقِهِ، أَمَادَ السَّمَاءَ وَ فَطَرَهَا، وَ أَرَجَّ الاْءَرْضَ وَ أَرْجَفَهَا، وَ قَلَعَ جِبَالَهَا وَ نَسَفَهَا، وَ دَكَّ(1)بَعْضُهَا بَعْضاً مِنْ هَيْبَةِ جَلاَلَتِهِ، وَ مَخُوفِ سَطْوَتِهِ، وَ أَخْرَجَ مَنْ فِيهَا فَجَدَّدَهُمْ بَعْدَ إخْلاَقِهِمْ(2)وَ جَمَعَهُمْ بَعْدَ تَفَرُّقِهِمْ، ثُمَّ مَيَّزَهُمْ لِمَا يُرِيدُ مِنْ مَسْأَلَتِهِمْ عَنْ خَفَايَا الاْءَعْمَالِ، وَ خَبَايَا الاْءَفْعَالِ، وَ جَعَلَهُمْ فَرِيقَيْنِ: أَنْعَمَ عَلَى هَوءُلاَءِ وَ انْتَقَمَ مِنْ هَوءُلاَءِ.
...
تا آنگاه كه تقدير الهى (يعنى بقاى اموات در قبور و تا مدت معين) به فرجام خود برسد و قيامت بپا شود و آخرين آفريدگان را به اولينشان ملحق گرداند و تمام مردم بميرند و آنچه را كه خدا اراده فرموده كه مردمان بار ديگر زنده شوند، تحقق بپذيرد و همگان در صحنه رستاخيز جمع گردند.
خدا، آسمان را به جنبش درآورده و مىشكافد. در اينجا منظور بر هم زدن نظام كيهان است. و زمين را به زلزله مىلرزاند و كوهها را از جا بركنده و نابود مىكند و بخشى از كوهها به واسطه هيبت و جلال و ترس از قدرت او در بخش ديگرى كوبيده مىشوند. اين تعابير يا حقيقى هستند به دليل آنكه كوهها نيز ادراك دارند و يا كنايه است. و خداى متعال همه مردگان را از درون زمين خارج مىكند و پس از پوسيدگى و خاكشدنشان بار ديگر به صورت اول برمىگرداند و پس از پراكندگىشان در جاى جاى زمين آنها را گرد مىآورد.
سپس خدا آنها را از يكديگر جدا مىسازد، چرا كه مىخواهد از اعمال پنهان و كارهاى نهانى آنها پرسش كند، پس آنانى را كه عمل مشابه داشتهاند از گروههاى ديگر جدا مىكند.
و مردمان را در رستاخيز به دو گروه تقسيم خواهد كرد: به يك گروه نعمت بهشت و آمرزش مىدهد و از يك گروه با آتش جهنم و كيفر انتقام مىگيرد.
فَأَمَّا أَهْلُ طَّاعَتهِ فَأَثَابَهُمْ بِجِوَارِهِ وَ خَلَّدَهُمْ فِي دَارِهِ، حَيْثُ لاَ يَظْعَنُ النُّزَّالُ، وَ لاَ تَتَغَيَّرُ بِهِمُ الْحَالُ، وَ لاَ تَنُوبُهُمُ(1)الاْءَفْزَاعُ(2)، وَ لاَ تَنَالُهُمُ الاْءَسْقَامُ(3)، وَ لاَ تَعْرِضُ لَهُمُ الاْءَخْطَارُ(4)، وَ لاَ تُشْخِصُهُمُ(5)الاْءَسْفَارُ.
...
و اما اهل طاعت و عبادت را با مجاورت در جوار رضا و لطف خويش پاداش داده و در بهشتى ساكن مىسازد كه همواره در آن جاودانه خواهند ماند و ساكنانش كوچ نمىكنند و از حال سرور و خوشى و خرّمى خارج نمىشوند. (نه از بهشت خارج مىشوند و نه از حال سرور دائمى.)
و [بهشتيان] دستخوش ترس و بيمارى قرار نمىگيرند و خطرى آنان را تهديد نمىكند و از بهشت كوچانده نمىشوند، چرا كه سفر موجب مشقّت و رنج است و لذا در بهشت مسافرت وجود ندارد.
وَ أَمَّا أَهْلُ الْمَعْصِيَةِ فَأَنْزَلَهُمْ شَرَّ دَارٍ، وَ غَلَّ الاْءَيْدِيَ إِلَى الاْءَعْنَاقِ، وَ قَرَنَ النَّوَاصِيَ(1)بِالاْءَقْدَامِ، وَ أَلْبَسَهُمْ سَرَابِيلَ الْقَطِرَانِ(2)، وَ مُقَطَّعَاتِ(3)النِّيرَانِ، فِي عَذَابٍ قَدِ اشْتَدَّ حَرُّهُ، وَ بَابٍ قَدْ أُطْبِقَ(4)عَلَى أَهْلِهِ، فِي نَارٍ لَهَا كَلَبٌ(5)وَ لَجَبٌ(6)وَ لَهَبٌ(7)سَاطِعٌ(8)، وَ قَصِيفٌ(9)هَائِلٌ(10)، لاَ يَظْعَنُ(11)مُقِيمُهَا، وَ لاَ يُفَادَى أَسِيرُهَا، وَ لاَ تُفْصَمُ(12)كُبُولُهَا(13)، لاَ مُدَّةَ لِلدَّارِ، فَتَفْنَى وَ لاَ أَجَلَ لِلْقَوْمِ فَيُقْضَى.
...
و اما معصيتكاران و تبهكاران را در بدترين مكانها، يعنى دوزخ جاى داده و دستهاى آنها را به گردنهاىشان غل و زنجير نموده و پيشانى و پاهاى آنها را به غل و زنجير مىكشد تا بر عذاب و كيفرشان بيفزايد و لباسهاى قطران و آتش بر اندام آنها مىپوشاند.
آنها را در عذابى قرار مىدهد كه حرارت آن شديد است و حرارت دنيا طبق روايت در مقابل آن ناچيز است و در خانهاى كه درهاى آن به روى ساكنانش بسته شده است و در آتشى قرار مىدهد كه خروشى بلند و شعلهاى برافروخته و صدايى وحشتناك دارد.
مقيم آن [آتش] هرگز از آنجا كوچ نمىكند و از اسير آن هيچ فديه و عطايى پذيرفته نمىشود، آنسان كه در دنيا با دادن فديه (ماليات سرانه براى آزادى اسيران) افراد اسير يا زندانى آزاد مىشوند و زنجير عذاب آن زندانى هرگز پاره نمىشود.
براى جهنم مدّت معينى وجود ندارد تا مثل دنيا به آخر برسد و براى دوزخيان مقدار معينى از زمان وجود ندارد كه تمام شود و آزاد گردند.
1) نواصي: جمع ناصية، يعنى قسمت جلو سر (پيشانى).
2) قطران: روغنى بسيار بدبو و سريع الاشتعال.
3) مقطعات: پارچههاى قطعهقطعه شده.
4) اُطبق: بسته شد.
5) كلَب: هيجان.
6) لجب: صداى بلند.
7) لهب: شعله.
8) ساطع: فروزان.
9) قصيف: صداى مهيب.
10) هائل: وحشتناك.
11) يظعن: كوچ مىكند.
12) لا تفصم: پاره نمىشود.
13) كبول: جمع كبل، يعنى بند و زنجير.
قَدْ حَقَّرَ الدُّنْيَا وَ صَغَّرَهَا، وَ أَهْوَنَ بِهَا وَ هَوَّنَهَا، وَ عَلِمَ أَنَّ اللَّهَ زَوَاهَا عَنْهُ اخْتِيَاراً، وَ بَسَطَهَا لِغَيْرِهِ احْتِقَاراً، فَأَعْرَضَ عَنْها بِقَلْبِهِ، وَ أَمَاتَ ذِكْرَهَا عَنْ نَفْسِهِ، وَ أَحَبَّ أَنْ تَغِيبَ زِينَتُهَا عَنْ عَيْنِهِ، لِكَىْ لاَ يَتَّخِذَ مِنْهَا رِيَاشاً، أَوْ يَرْجُوَ فِيهَا مَقَاماً. بَلَّغَ عَنْ رَبِّهِ مُعْذِراً، وَ نَصَحَ لاِءُمَّتِهِ مُنْذِراً وَ دَعَا إِلَى الْجَنَّةِ مُبَشِّراً.
...
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دنيا را حقير و بىارزش شمرد و دانست كه خداوند آن را از آن حضرت دور ساخت و اين امر به اختيار خود پيامبر صلىاللهعليهوآله و به جهت حقارت و پستى كه دارد آن را در اختيار ديگران مانند كفار و فراعنه قرار داده است، چه اينكه دنيا چندان ارزشى ندارد تا خداى سبحان آن را از كافران دريغ دارد.
پس با قلب خود (تمام وجود) از دنيا اعراض نمود و محبت آن را از دل و ياد آن را از سر بيرون كرد و هيچگاه در انديشه رسيدن به آن نبود و دوست داشت زيور دنيا از نظر او دور باشد، چون وقتى كه انسان چيز جالبى نبيند آن را آرزو نمىكند. پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين كرد تا لباس فاخر و گرانقيمتى تهيه نكند و يا مقام و منصبى دنيوى براى خود تدارك نبيند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله از سوى خدا حجت را بر همگان تمام نمود و آنچه را كه موجب قطع عذر است رسانيد تا اگر تبهكار كيفر شود بعد از ابلاغ پيام الهى باشد.
و با هشدار دادن، نسبت به عذاب آخرت، براى امّت خود خيرخواهى نمود و فرمانبرداران از خداوند را به بهشت فراخوانده، آنان را مژده داد.
نَحْنُ شَجَرَةُ النُّبُوَّةِ، وَ مَحَطُّ(1)الرِّسَالَةِ، وَ مُخْتَلَفُ(2)الْمَلاَئِكَةِ، وَ مَعَادِنُ الْعِلْمِ، وَ يَنَابِيعُ(3)الْحُكْمة، نَاصِرُنَا وَ مُحِبُّنَا يَنْتَظِرُ الرَّحْمَةَ، وَ عَدُوُّنَا وَ مُبْغِضُنَا يَنْتَظِرُ السَّطْوَةَ.
...
امام عليهالسلام در اين بخش از خطبه به تبيين جايگاه رفيع اهلبيت عليهمالسلام پرداخته، فرمود:
ما خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله شجره نبوت و شاخه متفرّع از آن درخت و جايگاه فرود رسالت آسمانى و محل آمد و رفت فرشتگان هستيم. بدين معنا كه فرشتگان و فرشته وحى در خانه ايشان فرود آمده، به آن رفت و آمد دارند.
و معدنهاى علم و دانشيم، يعنى همانطور كه معدن محل كالاى پر ارزش است، ائمه عليهمالسلام نيز جايگاه و خزانه علوم فراوانند.
و چشمههاى حكمتيم. حكمت عبارت از علم به مواضع اشيا و مناسبات امور است.
ياور و دوست ما مشمول رحمت الهى است، هرچند كه نتواند ما را يارى كند. چرا كه خداى متعال فرمان به يارى و محبّت ما داده است. و دشمن ما مشمول عذاب الهى است.
إِنَّ أَفْضَلَ مَا تَوَسَّلَ بِهِ الْمُتَوَسِّلُونَ إِلَى اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى، الاْءِيمَانُ بِهِ وَ بِرَسُولِهِ، وَ الْجِهَادُ فِي سَبِيلِهِ فَإِنَّهُ ذِرْوَةُ الاْءِسْلاَمِ، وَ كَلِمَةُ الاْءِخْلاَصِ فَإِنَّهَا الاخلاصُ، وَ إِقَامُ الصَّلوةِ فَإِنَّهَا الْمِلَّةُ، وَ إِيتَاءُ الزَّكَاةِ فَإِنَّهَا فَرِيضَةٌ وَاجِبَةٌ، وَ صَوْمُ شَهْرِ رَمَضَانَ فَإِنَّهُ جُنَّةٌ مِنَ الْعِقَابِ، وَ حَجُّ الْبَيْتِ وَ اعْتِمَارُهُ فَإِنَّهُمَا يَنْفِيَانِ الْفَقْرَ وَ يَرْحَضَانِ الذَّنْبَ، وَ صِلَةُ الرَّحِمِ فَإِنَّهَا مَثْرَاةٌ فِي الْمَالِ، وَ مَنْسَأَةٌ(1)فِي الاْءَجَلِ، وَ صَدَقَةُ السِّرِّ فَإِنَّها تُكَفِّرُ الْخَطِيئَةَ، وَ صَدَقَةُ الْعَلاَنِيَةِ فَإِنَّهَا تَدْفَعُ مِيتَةَ السُّوءِ، وَ صَنَائِعُ الْمَعْرُوفِ فَإِنَّهَا تَقِي مَصَارِعَ الْهَوَانِ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام درباره اركان اسلام
به يقين، برترين چيزهايى كه متوسلان به وسيله آنها به خداى سبحان متوسل مىشوند ايمان به خدا و به پيامبر صلىاللهعليهوآله كه به معناى تصديق و باور داشتن آنهاست، چرا كه باور داشتن آنان بهترين راه تقرّب انسان به لطف و رحمت الهى است.
و جهاد در راه خدا خواه با مال و خواه با جان و ساير آنچه كه انسان در راه اقامه دين اسلام هزينه مىكند، چرا كه جهاد عالىترين حكم اسلام و تنها چيزى است كه بقاى اسلام را تضمين مىكند.
و كلمه اخلاص، يعنى توحيد و شهادت به وحدانيت پروردگار كه غير از ايمان است، چون ايمان منافات با شرك ندارد، يعنى مشرك ايمان به دو چيز دارد، در حالىكه توحيد
1) منسأة: از نسىء گرفته شده به معناى تأخير انداختن.
...
...
عبارت است از فطرت و خلقت خالى از تيرگى و شبهات، بدين معنى كه وقتى كسى با فطرت پاك به هستى مىنگرد و وحدت نظام را مىبيند، ناچار اعتراف به وحدانيت خالق هستى مىنمايد.
و اقامه نماز، با تمام حدود و شرايط آن، چرا كه بالاترين ركن اسلام و راه آن است و از بس عظمت دارد گويا خود، دين است.
و پرداخت زكات، چرا كه فريضه و واجب شرعى است.
و روزه ماه مبارك رمضان كه سپرى در برابر كيفر و عقاب الهى است، درست مثل يك جنگجو كه براى حفظ از خطر دشمن در پناه سپر قرار مىگيرد.
و حج و عمره كه فقر را از بين برده و گناه را مىزدايد.
و صله رحم (حفظ پيوند خويشاوندى)، چرا كه مال را فزونى بخشيده، مرگ را به تأخير مىاندازد.
و صدقه پنهانى، دور از ديدگان كه موجب از بين رفتن گناه است و صدقه آشكار، البته با حفظ اخلاص كه مرگ بد را مثل غرق و سوختن و زير آوار ماندن دفع مىكند.
و نيكى كردن، مثل يارى فقرا و نيازمندان و فراهم آوردن زمينه ازدواج مجرّدان و امثال اينها كه موجب حفظ انسان از خفت و خوارى و سقوط اجتماعى مىشود، مثل از بين رفتن منصب و مقام و تشتّت كارها و جز آن.
أَفِيضُوا فِي ذِكْرِ اللَّهِ فَإِنَّهُ أَحْسَنُ الذِّكْرِ، وَ ارْغَبُوا فِيمَا وَعَدَ الْمُتَّقِينَ فَإِنَّ وَعْدَهُ أَصْدَقُ الْوَعْدِ، وَ اقْتَدُوا بِهَدْيِ نَبِيِّكُمْ فَإِنَّهُ أَفْضَلُ الْهَدْيِ، وَ اسْتَنُّوا بِسُنَّتِهِ فَإِنَّهَا أَهْدَى السُّنَنِ، وَ تَعَلَّمُوا الْقُرْآنَ فَإِنَّهُ أَحْسَنُ الْحَدِيثِ، وَ تَفَقَّهُوا فِيهِ فَإِنَّهُ رَبِيعُ الْقُلُوبِ، وَ اسْتَشْفُوا بِنُورِهِ فَإِنَّهُ شِفَاءُ الصُّدُورِ، وَ أَحْسِنُوا تِلاَوَتَهُ فَإِنَّهُ أَحْسَنَ الْقَصَصِ. فإِنَّ الْعَالِمَ الْعَامِلَ بِغَيْرِ عِلْمِهِ كَالْجَاهِلِ الْحَائِرِ الَّذِي لاَ يَسْتَفِيقُ مِنْ جَهْلِهِ، بَلِ الْحُجَّةُ عَلَيْهِ أَعْظَمُ، وَ الْحَسْرَةُ لَهُ أَلْزَمُ، وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ أَلْوَمُ.
...
بر ذكر خدا مداومت داشته باشيد، چرا كه بهترين ذكرها و موجب نورانيّت قلب و رضاى پروردگار و پاداش آخرت است.
و به آنچه كه خداى سبحان به پرهيزگاران وعده داده، رغبت و شوق داشته باشيد كه وعده الهى صادقترين وعدهها است و در آن خلاف و كاستى و فزونى وجود ندارد و بدانيد كه رغبت، با عمل صالح تحقق پيدا مىكند.
و به راه و روش والاى پيامبرتان اقتدا كنيد كه شما را به هدف مىرساند، چرا كه بهترين هدايتهاست و به سعادت دنيا و آخرت مىرساند.
و از سنّت پيامبر صلىاللهعليهوآله پيروى كنيد كه بهترين سنّتها و شيوههاى زندگى است. به نظر مىرسد فرق اين دو جمله در اين باشد كه در جمله نخست به پيروى از سيره شخصى آن حضرت دعوت شده، ولى در جمله دوم سيره عمومى و شريعت مقدس و احكام و قوانين دينى آن حضرت مدّ نظر است.
و قرآن را فرا گيريد كه بهترين سخن و در بردارنده خير دنيا و سعادت آخرت است.
و در قرآن تدبّر كنيد و تفسير و تأويل آن را بشناسيد كه بهار دلها است، يعنى فهم قرآن موجب شكوفايى قلبها مىگردد. چنانكه بهار طبيعت موجب سرسبزى و شكوفايى گياهان و درختان مىشود.
...
...
و به مدد نور قرآن از بيمارى جهل و نادانى شفا جوييد كه موجب شفا و فهم حقايق جهان هستى و حقايق شرعى مىگردد، چرا كه جهل سختترين بيمارىهاست.
و قرآن را آنگونه كه شايسته است تلاوت كنيد، زيرا بهترين داستانهاى واقعى در آن وجود دارد كه مايه هدايت و بصيرت انسانهاست.
امام عليهالسلام پس از ذكر لزوم عمل به دستورات فوق كه مرحله بعدى پذيرفتن اسلام است، عمل نكردن و به دانستن آنها بسنده كردن را موجب زيان خوانده، مىفرمايد:
اگر كسى به آنچه مىداند عمل نكند، مانند: وجوب نماز و زكات و حج و مقبول بودن صدقه و تلاوت قرآن، به جاهل سرگردانى مىماند كه راه خير و سعادت را نمىشناسد و از جهل و نادانى رها نشده است، چون علم براى عمل است و اگر عمل نباشد عالم مثل جاهل است، بلكه حجّت بر عالم تمامتر است چرا كه به جاهل مىگويند: چرا فرانگرفتى؟ ولى به عالم مىگويند: چرا به فراگرفتههايت عمل نكردى؟
و حسرت و اندوه او در از دست دادن خيرات، بيشتر از افسوس جاهل در عدم فراگيرى است. و عالم بىعمل نزد خدا بيش از جاهل سرزنش مىشود.
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّي أُحَذِّرُكُمُ الدُّنْيَا، فَإِنَّهَا حُلْوَةٌ خَضِرَةٌ، حُفَّتْ بِالشَّهَوَاتِ، وَ تَحَبَّبَتْ بِالْعَاجِلَةِ، وَ رَاقَتْ بِالْقَلِيلِ، وَ تَحَلَّتْ بِالاْآمَالِ، وَ تَزَيَّنَتْ بِالْغُرُورِ. لاَ تَدُومُ حَبْرَتُهَا، وَ لاَ تُوءْمَنُ فَجْعَتُهَا. غَرَّارَةٌ ضَرَّارَةٌ، حَائِلَةٌ زَائِلَةٌ، نَافِدَةٌ بَائِدَةٌ، أَكَّالَةٌ غَوَّالَةٌ(1). لاَ تَعْدُو(2)- إِذَا تَنَاهَتْ إِلَى أُمْنِيَّةِ أَهْلِ الرَّغْبَةِ فِيهَا وَ الرِّضَاءِ بِهَا - أَنْ تَكُونَ كَمَا قَالَ اللَّهُ تَعَالَى سُبْحَانَهُ، «كَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الاْءَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِيماً تَذْرُوهُ الرِّياحُ وَ كانَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ مُقْتَدِراً»(3). لَمْ يَكُنِ امْرُوءٌ مِنْهَا فِي حَبْرَةٍ إِلاَّ أَعْقَبَتْهُ بَعْدَهَا عَبْرَةً(4)، وَ لَمْ يَلْقَ فِي سَرَّائِهَا بَطْناً إِلاَّ مَنَحَتْهُ مِنْ ضَرَّائِهَا ظَهْراً.
...
از خطبههاى آن حضرت در نكوهش دنيا
پس از حمد و ثناى الهى، شما را از دنيا برحذر مىدارم، مبادا در دام شهوات آن بيفتيد، زيرا دنيا شيرين و سبز و جذاب است كه شهوات آن را احاطه كرده و با آن آميخته است.
و محبتى گذرا به مردم مىكند و چون نقد است، به مردم نزديك شده است و لذا مردم بىهيچ پروايى آن را پذيرفته و گرفتهاند، چه اينكه هر موجود را دوست دارند.
و با مال و مقامى كه در مقابل نعمتهاى فراوان آخرت ناچيز است، تزيين يافته [و
...
...
گوارا مىنمايد]. و با آرزوها آراسته شده است، چرا كه انسان آرزوى آيندهاى خوش و سراسر خير دارد و اگر انسان به آينده روشن اميد نداشته باشد دنياى او آراسته نيست.
و زينت آن بىاساس، بلكه فريب و نيرنگ و زايل شدنى است. شادمانىاش ناپايدار و انسان از مصيبت و رنج آن در امان نيست. بسيار فريبنده و بسيار ضرر رساننده است. هماره در حال دگرگونى است. زوالپذير و پايانپذير و نابودشونده است. بسيار پرخور است و با نابود كردن همه چيز، گويا آنها را مىبلعد و هلاككننده است.
بر فرض كه دنيا با خواهشهاى مشتاقان خود همسو و مورد رضايت كامل و به كام آنها باشد، اما دوام ندارد، چه اينكه قرآن كريم مىفرمايد: «... مانند آبى است كه آن را از آسمان فرو فرستاديم، سپس گياه زمين با آن در آميخت و [چنان] خشك گرديد كه باد پراكندهاش كرد، و خداست كه همواره بر هر كارى تواناست». اين سخن بدين معناست كه دنيا حداكثر مانند همين مثالى است كه خداوند در قرآن ذكر فرموده است. اينكه حضرت مىفرمايد: آب موجب پيدايش گياه نگرديد، بلكه صرفاً با آن مخلوط گرديد تا بيان كند كه اين رخداد سريع شكل گرفته و بيان كند كه دنيا نيز سريع به پايان مىرسد و اينكه مىفرمايد: گياه به صورت خاشاك درمىآيد، يعنى گويا فاصلهاى بين آميخته شدن آب با گياه و خاشاك شدن آن وجود ندارد، مگر به همين اندازه كه «فاء» ترتيب نشان مىدهد كه هر دو تعبير در اوج بلاغت است. پس تندباد اين خاشاك را از اين سو به آن سو مىبرد و خدا بر هر دگرگونى تواناست و بسيار سريع اين دگرگونى را انجام مىدهد.
هر انسانى در دنيا شادمان شود، به يقين پس از آن اشكافشان خواهد شد، يعنى بعد از هر شادى و خوشحالى، اشك و آه و اندوه است.
و هرگاه با خوشى دنيا رو به رو شود، بىترديد تلخى و سختى آن را در خواهد يافت، يعنى اگر دنيا روى خوشى بنماياند بىدرنگ پشت به انسان كرده برخلاف آمال او خواهد شد.
وَ لَمْ تَطُلَّهُ(1)فِيهَا دِيمَةُ رَخَاءٍ إِلاَّ هَتَنَتْ(2)عَلَيْهِ مُزْنَةُ(3)بَلاَءٍ! وَ حَرِيٌّ(4)إِذَا أَصْبَحَتْ لَهُ مُنْتَصِرَةً أَنْ تُمْسِيَ لَهُ مُتَنَكِّرَةً، وَ إِنْ جَانِبٌ مِنْهَا اعْذَوْذَبَ(5)وَ احْلَوْلَى(6)، أَمَرَّ(7)مِنْهَا جَانِبٌ فَأَوْبَى(8)، لاَ يَنَالُ امْرُوءٌ مِنْ غَضَارَتِهَا(9)رَغَباً إِلاَّ أَرْهَقَتْهُ(10)مِنْ نَوَائِبِهَا(11)تَعَباً، وَ لاَ يُمْسِي مِنْهَا فِي جَنَاحِ(12)أَمْنٍ إِلاَّ أَصْبَحَ عَلَى قَوَادِمِ(13)خَوْفٍ غَرَّارَةٌ، غُرُورٌ مَا فِيهَا، فَانِيَةٌ، فَانٍ مَنْ عَلَيْهَا، لاَ خَيْرَ فِي شَيْءٍ مِنْ أَزْوَادِهَا(14)إِلاَّ التَّقْوَى. مَنْ أَقَلَّ مِنْهَا اسْتَكْثَرَ مِمَّا يُوءْمِنُهُ، وَ مَنِ اسْتَكْثَرَ مِنْهَا اسْتَكْثَرَ مِمَّا يُوبِقُهُ، وَ زَالَ عَمَّا قَلِيلٍ(15)عَنْهُ. كم مِنْ وَاثِقٍ بِهَا قَدْ فَجَعَتْهُ، وَ ذِي طُمَأْنِينَةٍ إِلَيْهَا قَدْ صَرَعَتْهُ، وَ ذِي أُبَّهَةٍ قَدْ جَعَلَتْهُ حَقِيراً، وَ ذِي نَخْوَةٍ(16)قَدْ رَدَّتْهُ ذَلِيلاً!
...
و هرگاه دنيا بر سر كسى باران پرمنفعت بىرعد و برق ببارد، پس از چندى سيل بلا و مصيبت خود را بر سر او فرو خواهد ريخت، يعنى هميشه رفاه و خوشى و راحتى دنيا با بلا و مصيبت آن همراه است.
و خصلت دنيا اين است كه براى كسى صبحگاهان يار و ياور بوده شامگاهان ناشناس و غريب باشد، يعنى بامداد او را يارى مىكند تا بر دشمنانش پيروز گردد، ولى شامگاه يارىاش را از او برگرفته، نصيب ديگرى مىسازد.
و اگر بخشى از دنيا شيرين و گوارا گردد، بخش ديگر آن تلخ و بيمارى واگيردار وبا و كشنده است.
1) تطله: از طل به معناى باران است.
2) هتنت: از هتن به معناى ريزش شديد باران است.
3) مزنة: باران.
4) حرى: شايسته و سزاوار.
5) إعذوذب: گوارا شد.
6) إحلولى: شيرين و خوشمزه شد.
7) أمرّ: تلخ گرديد.
8) أوبى: به بيمارى وبا گرفتار كرد.
9) غضارة: شادابى.
10) أرهقته: از إرهاق، يعنى انجام كارى با رنج و سختى.
11) نوائب: جمع نائبة، به معناى مصيبت شديد.
12) جناح: بال و كنايه از بالاترين درجه امنيت است.
13) قوادم: جمع قادم: پرهاى درشت جلو بال پرنده.
14) أزْواد: جمع زاد، يعنى توشه.
15) عما قليل: ما در عما قليل زائده و براى تأكيد معناى قلّت است.
16) نخوة: افتخار و عزت و شرف.
...
...
هر انسانى كه مشتاقانه از نعمت و شادابى دنيا بهره گيرد، به يقين دنيا مصيبت سهمگين خود را بر دوش او بار كرده و او را در رنج و عذاب بيفكند.
و چون انسانى در زير بال امنيّت دنيا روز را شام كند، بامدادان در زير پرهاى وحشت آن قرار خواهد گرفت. اين تشبيه براى تبيين شدت خطر است، چرا كه اگر كسى بر لبه مركب بنشيند در معرض سقوط است.
دنيا بسيار فريبنده است و هرچه در آن وجود دارد به جهت فناپذيرىاش، نيرنگ و خدعه است. فانى و نابودشدنى است و هرچه كه در دنيا زيست مىكند، از جمله انسان فناپذير است.
[بدانيد كه] هيچ توشهاى از دنيا خيرى ندارد، مگر تقواى الهى كه تا پايان روزگار و براى آخرت باقى مىماند.
كسى كه اندكى از دنيا بگيرد، از مايههاى ايمنى بيشتر بهره خواهد داشت، چون دنيا و امنيت به منزله دو كفّه ترازويند كه هر يك بالا رود ديگرى پايين مىآيد.
و هر كس بهره زيادى از دنيا داشته باشد، موجبات هلاكت او زياد خواهد شد. و [آنچه به دست آورده] به زودى از دست او خواهد رفت.
چه بسيار كسانى كه بر دنيا اعتماد كردند و گمان بردند كه دنياىشان هميشگى است، ولى ناگهان با از دست دادن دادههاى آن، مانند مال و خاندان و مناصب، دردمند و اندوهگينشان كرد.
و چه بسيار كسانى كه به دنيا اطمينان داشتند ولى آنها را با خفت و ذلت بر زمين كوبيد.
و چه بسيار افراد باابهّت كه دنيا حقير و بىمقدارشان نمود و ابهّتشان را از آنها ربود.
و چه بسيار افراد با شوكت و بزرگ كه ذليل و خوار نمود و بينىشان را به خاك ماليد.
سُلْطَانُهَا دُوَّلٌ(1)، وَ عَيْشُهَا رَنِقٌ(2)، وَ عَذْبُهَا أُجَاجٌ(3)، وَ حُلْوُهَا صَبِرٌ(4)، وَ غِذَاوءُهَا سِمَامٌ(5)، وَ أَسْبَابُهَا رِمَامٌ(6)! حَيُّهَا بِعَرَضِ مَوْتٍ، وَ صَحِيحُهَا بِعَرَضِ سُقْمٍ! مُلْكُهَا مَسْلُوبٌ، وَ عَزِيزُهَا مَغْلُوبٌ، وَ مَوْفُورُهَا مَنْكُوبٌ(7)، وَ جَارُهَا مَحْرُوبٌ(8)! أَ لَسْتُمْ فِي مَسَاكِنِ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ أَطْوَلَ أَعْمَاراً، وَ أَبْقَى آثَاراً، وَ أَبْعَدَ آمَالاً، وَ أَعَدَّ عَدِيداً، وَ أَكْثَفَ(9)جُنُوداً؟
...
سلطنت و حكومت دنيوى دست بدست مىگردد و هيچگاه در دست يك نفر و يك گروه باقى نمىماند كه اين همان دگرگونى روزگار است.
و شادى زندگى دنيا تيره و به دردها و رنجها و بيمارىها آلوده است.
و آب گواراى آن بسيار شور است، يعنى در عين اينكه گوارا مىنمايد شور است. و شيرينى آن، سختْ تلخ و غذاى آن زهرآلود و اسباب دنيوى پوسيده و غيرقابل اعتناست مانند طنابى پوسيده كه براى رسيدن به هدف به هيچ وجه نمىتوان از آن استفاده نمود.
افراد زنده دنيا در معرض مرگ و افراد سالم دنيا در آستانه بيمارىاند. دارايىهاى دنيوى با حوادث يا مرگ از دست خواهد رفت. و قدرتمندان دنيا سرانجام به دست ديگران و يا به وسيله مرگ مغلوب خواهند شد. و ثروتهاى فراوان دنيا در معرض زوال و فنا و مصيبت است. و مجاور دنيا جنگزده و غارتزده است.
اى مردم، مگر نه اين است كه شما در خانههاى كسانى مسكن گزيدهايد كه قبل از شما زندگى كرده و عمرهاى طولانىتر داشته و آثار باستانى پايدارترى مثل قلعه حلب و امثال آنها (تخت جمشيد، كاخ نرون و...) و آمال و آرزوهاى دور و درازترى از شما داشتهاند؟ كسانى كه شمارشان از شما زيادتر و لشكريانشان فزونتر و انبوهتر بوده است. مخاطبان اين سخن عموم مردم روزگار آن حضرت بوده يا افراد و گروهى خاص بودهاند.
تَعَبَّدُوا لِلدُّنْيَا أَيَّ تَعَبُّدٍ، وَ آثَرُوهَا أَيَّ إِيْثَارٍ(1)، ثُمَّ ظَعَنُوا(2)عَنْهَا بِغَيْرِ زَادٍ مُبَلِّغٍ وَ لاَ ظَهْرٍ قَاطِعٍ. فَهَلْ بَلَغَكُمْ أَنَّ الدُّنْيَا سَخَتْ لَهُمْ نَفْساً بِفِدْيَةٍ، أَوْ أَعَانَتْهُمْ بِمَعُونَةٍ، أَوْ أَحْسَنَتْ لَهُمْ صُحْبَةً؟ بَلْ أَرْهَقَتْهُمْ(3)بِالْقَوَادِحِ(4)، وَ أَوَهَنَتْهُمْ بِالْقَوَارِعِ(5)، وَ ضَعْضَعَتْهُمْ(6)بِالنَّوَائِبِ(7)، وَ عَفَّرَتْهُمْ(8)لِلْمَنَاخِرِ(9)، وَ وَطِئَتْهُمْ بِالْمَنَاسِمِ(10)، وَ أَعَانَتْ عَلَيْهِمْ رَيْبَ الْمَنُونِ.
...
گذشتگان سخت بنده دنيا شدند، يعنى همانطور كه عابد در پيشگاه معبود خضوع مىكند، آنها نيز در مقابل دنيا كرنش و تعظيم مىكردند. و دنيا را سخت برگزيدند و بر هر چيز ديگر مقدم داشتند. سپس بدون توشهاى كه آنها را به مقصد و آخرت برساند و بدون مركبى كه بر آن سوار شوند و طى طريق كنند و به هدف برسند، از دنيا كوچ كردند. اين سخن كنايه از آن است كه آنان پس از مرگ تهىدست از عمل بوده، در نتيجه گرفتار عذاب الهى هستند.
آيا شنيدهايد يا اينكه ديدهايد دنيا با گرفتن فديه، جانشان را به آنان ارزانى داشته باشد؟ آيا دنيا آنها را باقى گذارد يا هلاك كرد؟ آيا در هنگامه گرفتارى و اندوه و مرگ به آنها كمكى كرد تا آنان را از آن تنگناها برهاند؟ آيا براى آنها همنشين خوبى بود و كرامت و حقوق آنها را حفظ كرد؟ هرگز، هرگز.
بلكه دنيا آنها را با بيمارىهاى مخصوصى به رنج انداخت و با مصائب كوبنده ناتوان گردانيد و با حوادث سخت آنها را ذليل ساخت و آنها را به صورت و بينى بر زمين كوبيد و به خاك ماليد. و آنها را لگدكوب سُمّ خود نمود و مرگ را براى گرفتن آنها يارى كرد.
1) إيثار: مقدم داشتن چيزى بر ساير چيزها.
2) ظعنوا: كوچ كردند.
3) أرهقت: به زحمت انداخت.
4) قوادح: جمع قادحة، يعنى بيمارى كه در دندان مىافتد و آن را مىپوساند.
5) قوارع: جمع قارعة، يعنى مصيبت كوبندهاى كه انسان را مىگرياند.
6) ضعضعت: تكان داد، سست كرد، به ذلت انداخت.
7) نوائب: جمع نائبة، مصيبت.
8) عفّرت: به خاك ماليد، از عفر يعنى خاك گرفته شده.
9) مناخر: جمع منخر، يعنى بينى.
10) مناسم: جمع منسم، يعنى كناره كف پاى شتر.
فَقَدْ رَأَيْتُمْ تَنَكُّرَهَا لِمَنْ دَانَ لَهَا، وَ آثَرَهَا وَ أَخْلَدَ لَها، حِينَ ظَعَنُوا عَنْهَا لِفِرَاقِ الاْءَبَدِ. وَ هَلْ زَوَّدَتْهُمْ إِلاَّ السَّغَبَ(1)؟ أَوْ أَحَلَّتْهُمْ إِلاَّ الضَّنْكَ(2)؟ أَوْ نَوَّرَتْ لَهُمْ إِلاَّ الظُّلْمَةَ؟ أَوْ أَعْقَبَتْهُمْ إِلاَّ النَّدَامَة؟ أَفَهَذِهِ تُوءْثِرُونَ؟ أَمْ إِلَيْهَا تَطْمَئِنُّونَ؟ أَمْ عَلَيْهَا تَحْرِصُونَ؟ فَبِئْسَتِ الدَّارُ لِمَنْ لَمْ يَتَّهِمْهَا وَ لَمْ يَكُنْ فِيهَا عَلَى وَجَلٍ مِنْهَا.
...
[اى مردم،] ديديد دنيا چگونه خود را نسبت به كسانى كه به او نزديك بودند بيگانه نشان داد و آنان را كه خاضعانه وقت خود را صرف جمعآورى و تجمّلات دنيوى مىكردند و آن را بر آخرت مقدم مىداشتند و به آن اعتماد نمودند از خود راند تا آنگاه كه براى هميشه از آن كوچيده، براى هميشه از آن جدا شدند.
و آيا دنيا توشهاى جز گرسنگى براى آنها داشت؟ و آيا جز در تنگناى [قبر] آنها را در جايى جايگاه داد؟ و آيا به جاى نور جز تاريكى به آنها ارزانى داشت؟ و آيا جز حسرت و ندامت چيزى براى آنها در پى داشت؟
پس آيا دنيايى با اين ويژگىها را بر آخرت مقدم مىداريد؟ آيا به چنين دنيايى اعتماد و اطمينان داريد كه براى شما باقى بماند؟ آيا براى آن حرص مىزنيد و به جمعآورى آن حريصانه مىپردازيد؟
پس دنيا بد جايگاهى است براى كسى كه آن را به خيانت و نيرنگ متهم ننمايد و از آن بيمناك نباشد. اما اگر آن را خيانتكار و نيرنگباز و از آن در هراس باشد، جايگاه خوبى براى تحصيل آخرت خواهد بود.
فَاعْلَمُوا - وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ(1)- بِأَنَّكُمْ تَارِكُوهَا وَ ظَاعِنُونَ(2)عَنْهَا، وَ اتَّعِظُوا فِيهَا بِالَّذِينَ «قَالُوا مَنْ أَشَدُّ مِنّا قُوَّةً»(3)حُمِلُوا إِلَى قُبُورِهِمْ فَلاَ يُدْعَوْنَ رُكْبَاناً(4)، وَ أُنْزِلُوا الاْءَجْدَاثَ(5)فَلاَ يُدْعَوْنَ ضِيفَاناً(6)وَ جُعِلَ لَهُمْ مِنَ الصَّفِيحِ(7)أَجْنَانٌ(8)، وَ مِنَ التُّرَابِ أَكْفَانٌ، وَ مِنَ الرُّفَاتِ(9)جِيرَانٌ.
...
پس بدانيد - كه مىدانيد - شما روزى دنيا را ترك گفته و از آن به سراى آخرت كوچ خواهيد نمود و پند بگيريد از كافرانى كه «مىگفتند: چه كسى از ما زورمندتر است؟!» آنان اين سخن را از روى غرور و تبختر مىگفتند به گمان آنكه نيروى آنها مانع از قدرت الهى و مرگ آنان مىگردد.
[بر دوش همگنان] به سوى قبرهاىشان منتقل شدند، اما كسى آنها را سواره نخواند. گرچه بر دوش مردم سوار بودند، اما كسانى سواره خوانده مىشوند كه به اختيار خودشان سوار بر مركب شده باشند. و در قبرهاىشان فرود آمدند، ولى كسى آنها را ميهمان نخواند.
براى آنها از سطح خاك (خشت) قبرهايى قرار داده شد و از خاك كفنهايى، چرا كه كفنهاى آنها پوسيده و با خاك يكسان شده و تنها خاكِ قبر باقى مىماند و آنها را مىپوشاند. و از استخوانهاى پوسيده همسايگانى قرار داده شد، چرا كه از ساير اموات كه در همسايگى او بسر مىبرند جز مشتى استخوان پوسيده چيزى باقى نمانده است.
1) و أنتم تعلمون: جمله معترضه بين فاعلموا و بانّكم.
2) ظاعنون: مسافران و كوچ كنندگان.
3) سوره فصلت، آيه 15.
4) ركبان: جمع راكب، يعنى سواره.
5) أجداث: جمع جدث، يعنى قبر.
6) ضيفان: جمع ضيف، يعنى مهمان.
7) صفيح: سطح زمين و يا بطور كلى هرچه عريض است و يا به معناى خشت.
8) أجنان: جمع جنن، يعنى قبر.
9) رفات: استخوانهاى پوسيده.
فَهُمْ جِيرَةٌ(1)لاَ يُجِيبُونَ دَاعِياً، وَلاَ يَمْنَعُونَ ضَيْماً(2)، وَلاَ يُبَالُونَ(3)مَنْدَبَةً(4). إِنْ جِيدُوا(5)لَمْ يَفْرَحُوا وَ إِنْ قُحِطُوا لَمْ يَقْنَطُوا، جَمِيعٌ وَ هُمْ آحَادٌ، وَ جِيرَةٌ وَ هُمْ أَبْعَادٌ. مُتَدَانُونَ لاَ يَتَزَاوَرُونَ، وَ قَرِيبُونَ لاَ يَتَقَارَبُونَ. حُلَمَاءُ قَدْ ذَهَبَتْ أَضْغَانُهُمْ، وَ جُهَلاَءُ قَدْ مَاتَتْ أَحْقَادُهُمْ. لاَ يُخْشَى فَجْعُهُمْ، وَ لاَ يُرْجَى دَفْعُهُمْ. اسْتَبْدَلُوا بِظَهْرِ الاْءَرْضِ بَطْناً، وَ بِالسَّعَةِ ضِيقاً، وَ بِالاْءَهْلِ غُرْبَةً، وَ بِالنُّورِ ظُلْمَةً، فَجَاؤُوهَا كَمَا فَارَقُوهَا، حُفَاةً عُرَاةً، قَدْ ظَعَنُوا عَنْهَا بِأَعْمَالِهِمْ إِلَى الْحَيَاةِ الدَّائِمَةِ وَ الدَّارِ الْبَاقِيَةِ، كَما قالَ سُبْحانَهُ: «كَما بدَدَأنا أوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ وَعْداً عَلَيْنا إنّا كُنّا فاعِلينَ»(6).
...
آنها همسايگانى هستند كه دعوت كسى را پاسخ نمىدهند و نمىتوانند ظلمى را از خود دور كنند و از گريه و ناله كسى پروايى ندارند و اگر باران بر آنها ببارد خوشحال نمىشوند، زيرا براى آنها فائدهاى ندارد، در حالىكه افراد زنده با آمدن باران خوشحال مىشوند، چرا كه براى كشت و محصول آنها مفيد است. و در خشكسالى نوميد و ناراحت نمىشوند.
آنان گرچه به ظاهر در كنار هم و مجتمع هستند، ولى از يكديگر جدا هستند و ديدار و پيوند و آشنايى با يكديگر ندارند. البته اين حكم مربوط به جسم آنهاست، ولى از نظر روحى اگر اهل تقوا باشند با همديگر مأنوس هستند، چنانكه در روايات آمده و در معارف دينى ضرورتاً ثابت شده است.
آنها همسايگانى هستند كه قبرهاى آنها در كنار يكديگر، اما كاملاً از هم دور و بيگانهاند.
آنها به يكديگر نزديكند، ولى هرگز به ديدار هم نمىروند و از نظر خويشاوندى يا جايگاه به همديگر نزديك هستند، ولى دورى مىگزينند.
[ اكنون [بردبارانى هستند كه كينههاىشان از بين رفته و همانند نادانانى هستند كه
...
...
دشمنىهاىشان مرده است، چرا كه جاهلان با همديگر دشمنى دارند. البته ممكن است مراد اين باشد كه حليم و بردبار آنها كينه ندارد و جاهل آنها دشمنى نمىورزد، برخلاف روزگار حضورشان در دنيا كه كينه و دشمنى داشتند.
از درد و رنج آنان، زندگان و مردگان را باكى نيست و كسى اميد به دفاع آنها ندارد. [ اين در حالى است كه تا در دنيا بودند هم انسان ترس از كارهاى فاجعهبار آنها داشت و هم اميد به دفاع آنها.]
آنها روى زمين را رها كرده، درون زمين را برگزيدند و در آن خفتند و تنگناى زمين را جايگزين فراخناى آن كردند و به تنگناهاى قبر افتادند و خانواده و خويشان را رها كردند و به سرزمين غربت رفتند ونور و روشنايى خورشيد و ماه و چراغ را وانهاده و در تاريكى قبر جاى گرفتند.
به زمين بازگشتند، همان سان كه از آن (پديد آمدند،) چون انسان اول خاك بود، سپس گياه و منى و نطفه و سپس انسان شد و در نهايت خاك مىشود. پس دوباره به خاك برگشت، چنانكه اول خاك بود.
بىپاىافزار و تنپوش از زمين كوچيده و به زندگانى دائمى و سراى ماندگار، يعنى بهشت يا جهنم رهسپار شدند، چنانكه قرآن مىفرمايد: «همانگونه كه شما را در آغاز [ از خاك [آفريديم دوباره آن را [ به خاك] باز مىگردانيم. وعدهاى است بر عهده ما، كه ما انجام دهنده آنيم».
هَلْ تُحِسُّ بِهِ إِذَا دَخَلَ مَنْزِلاً؟ أَمْ هَلْ تَرَاهُ إِذَا تَوَفَّى أَحَداً؟ بَلْ كَيْفَ يَتَوَفَّى الْجَنِينَ فِي بَطْنِ أُمِّهِ؟ أَ يَلِجُ عَلَيْهِ مِنْ بَعْضِ جَوَارِحِهَا؟ أَمْ الرُّوحُ أَجَابَتْهُ بِإِذْنِ رَبِّهَا؟ أَمْ هُوَ سَاكِنٌ مَعَهُ فِي أَحْشَائِها؟ كَيْفَ يَصِفُ إِلَهَهُ مَنْ يَعْجَزُ عَنْ صِفَةِ مَخْلُوقٍ مِثْلِهِ؟
...
از خطبههاى آن حضرت درباره فرشته مرگ و چگونگى قبض روح آدميان
آيا وقتى عزرائيل عليهالسلام براى قبض روح وارد سرايى شود وجود او را احساس مىكنى؟ آيا وقتى كسى را قبض روح مىكند او را مىبينى؟ [از اين بالاتر،] عزرائيل عليهالسلام جنين را چگونه قبض روح مىنمايد؟(1)آيا عزرائيل عليهالسلام از يكى از اندامهاى زن بر جنين وارد مىشود؟ يا اينكه روح هنگام درخواست عزرائيل عليهالسلام براى خروج از كالبد جنين، او را اجابت مىكند و به اذن خداى خويش از آن خارج مىگردد؟ آيا عزرائيل عليهالسلام با جنين در شكم مادر همنشين مىگردد؟ [چه پاسخى داريد؟].
حال كه چنين است و انسان نمىتواند مخلوقى مثل خود، يعنى عزرائيل عليهالسلام و نحوه كار او را توصيف كند، چگونه مىتواند خداى خود را توصيف كند؟ به طريق اولى نمىتواند خدا را توصيف كند. اين خطبه به اين منظور ايراد شده كه عدم امكان توصيف خداوند را به آدميان بفهماند.
1) البته خداى سبحان متوفى است، چنانكه خود مىفرمايد: «...اللّه يَتَوَفّى الاَنْفُسَ حينَ مَوْتِها...»؛ خداوند انسانها را در هنگام مرگ قبض روح مىكند» و عزرائيل تنها ابزار است. آمده است: فردى با ديدن جنازهاى به صيغه فاعلى پرسيد: من المتوَفّى؟ چه كسى مردمان را قبض روح مىكند؟ اميرمؤمنان عليهالسلام كه حاضر بود فرمود: اللّه، آن شخص تعجب كرد. امام عليهالسلام فرمود: [آنگونه كه پرسيدى] اللّه يتوفى الأنفس.
وَ أُحَذِّرُكُمُ الدُّنْيَا فَإِنَّهَا مَنْزِلُ قُلْعَةٍ(1)، وَ لَيْسَتْ بِدَارِ نُجْعَةٍ(2)قَدْ تَزَيَّنَتْ بِغُرُورِهَا، وَ غَرَّتْ بِزِينَتِهَا. دَارٌ هَانَتْ عَلَى رَبِّهَا، فَخَلَطَ حَلاَلَهَا بِحَرَامِهَا، وَ خَيْرُهَا بِشَرِّهَا، وَ حَيَاتَهَا بِمَوْتِهَا، وَ حُلْوُهَا بِمُرِّهَا. لَمْ يُصْفِها اللَّهُ تَعَالَى لاِءَوْلِيَائِهِ، وَ لَمْ يَضِنَّ(3)بِهَا عَلَى أَعْدَائِهِ. خَيْرُهَا زَهِيدٌ(4)، وَ شَرُّهَا عَتِيدٌ(5)، وَ جَمْعُهَا يَنْفَدُ، وَ مُلْكُهَا يُسْلَبُ، وَ عَامِرُهَا يَخْرَبُ. فَمَا خَيْرُ دَارٍ تُنْقَضُ نَقْضَ الْبِنَاءِ، وَ عُمُرٍ يَفْنَى فَنَاءَ الزَّادِ، وَ مُدَّةٍ تَنْقَطِعُ انْقِطَاعَ السَّيْرِ!
...
از خطبههاى آن حضرت در نكوهش دنيا
شما را از [دل بستن به] دنيا برحذر مىدارم و نسبت به آن شما را هشدار مىدهم، چه اينكه دنيا سراى كوچ است، نه محل استقرار و دوام كه با فريب خود را آراسته و مردم را با زينت گذراى خود فريب مىدهد.
سرايى كه نزد خدا خُرد و بىارزش است. لذا خداوند حلال آن را با حرام و خير آن را با شرّ و زندگى آن را با مرگ و شيرينى آن را با تلخى آميخته است، يعنى خداوند در دنيا دو نوع متضاد را باهم آميخته است. اگر نزد خدا عزيز و گرامى مىبود تنها خاستگاه خيرات بود همانطور كه انسان اگر چيزى را برگزيند تنها خير را در آن قرار مىدهد.
...
...
خداى سبحان آن را خالص و منزّه از آلودگى و بيمارى براى دوستان خود قرار نداده و آن را از دشمنان خود، يعنى كافران و تبهكاران دريغ نداشته است.
خير دنيا اندك و شرّ آن فراهم و اندوخته آن پايانپذير و حكومت آن غارت شدنى و ساخت و سازهاى آن گرچه مستحكم باشد ويران شدنى است.
پس چه خيرى در اين خانه دنيا وجود دارد كه مانند عمارتى [شكننده] ويران مىشود؟
و چه خيرى در اين عمر وجود دارد كه مثل توشه و آذوقه به پايان مىرسد؟
و چه خيرى در اين مدت زندگانى است كه مثل يك مسافرت پايان مىيابد؟
اين استفهامها همه انكارى هستند نه حقيقى، يعنى در اين دنيا و زندگانى با اين خصوصيات خيرى نيست.
اجْعَلُوا مَا افْتَرَضَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ مِنْ طَلَبِكُمْ، وَ اسْأَلُوهُ مِنْ أَدَاءِ حَقِّهِ مَا سَأَلَكُمْ، وَ أَسْمِعُوا دَعْوَةَ الْمَوْتِ آذَانَكُمْ قَبْلَ أَنْ يُدْعَى بِكُمْ. إِنَّ الزَّاهِدِينَ فِي الدُّنْيَا تَبْكِي قُلُوبُهُمْ وَ إِنْ ضَحِكُوا، وَ يَشْتَدُّ حُزْنُهُمْ وَ إِنْ فَرِحُوا، وَ يَكْثُرُ مَقْتُهُمْ(1)أَنْفُسَهُمْ وَ إِنِ اغْتَبَطُوا بِمَا رُزِقُوا.
...
آنچه را كه خدا براى شما واجب گردانيده مثل انجام واجبات و ترك محرمّات، در رديف خواستههاى خود قرار بدهيد، يعنى همانطور كه مشتاقانه در بدست آوردن و تأمين خواستههاى دنيوى خود مثل خوراك و پوشاك مىكوشيد، فرائض الهى را نيز بجا آوريد.
و از خداى متعال بخواهيد به شما توفيق اداى فرايض و حقوق خودش را عنايت كند.
و دعوت مرگ را به گوشهاى خود برسانيد قبل از آنكه به مرگ فراخوانده شويد، يعنى همواره آماده پذيرش مرگ باشيد. اين سخن امام عليهالسلام كنايه از آن دارد كه انسان بايد مرگ را جدى بگيرد.
زاهدان در دنيا گرچه خندانند، اما قلبشان گريان است(2). و اگرچه ظاهراً شادمان هستند، ولى سخت اندوهگين هستند.
و بر نفس خويش بسيار خشمگين هستند، زيرا در انجام اعمال صالح با آنان همراهى نمىكند، هرچند كه ديگران نسبت به حالات معنوى و عبادت آنها غبطه مىخورند.
قَدْ غَابَ عَنْ قُلُوبِكُمْ ذِكْرُ الاْآجَالِ، وَ حَضَرَتْكُمْ كَوَاذِبُ الاْآمَالِ، فَصَارَتِ الدُّنْيَا أَمْلَكَ بِكُمْ مِنَ الاْآخِرَةِ، وَ الْعَاجِلَةُ أَذْهَبَ بِكُمْ مِنَ الاْآجِلَةِ، وَ إِنَّمَا أَنْتُمْ إِخْوَانٌ عَلَى دِينِ اللَّهِ، مَا فَرَّقَ بَيْنَكُمْ إِلاَّ خُبْثُ السَّرَائِرِ، وَ سُوءُ الضَّمَائِرِ. فَلاَ تَوَازَرُونَ(1)، وَ لاَ تَنَاصَحُونَ، وَ لاَ تَبَاذَلُونَ، وَ لاَ تَوَادُّونَ. مَا بَالُكُمْ تَفْرَحُونَ بِالْيَسِيرِ مِنَ الدُّنْيَا تُدْرِكُونَهُ، وَ لاَ يَحْزُنُكُمُ الْكَثِيرُ مِنَ الاْآخِرَةِ تُحْرَمُونَهُ! ...
اى مردم، ياد مرگ از دل شما رخت بربسته و لذا مرگ را به ياد نمىآوريد و آرزوهاى فريبنده و دروغين در برابر ديدگانتان پديدار گشته است؛ آرزوهايى كه هرگز به آن دست نخواهيد يافت. از همينرو يعنى فراموشى مرگ و آرزوهاى فريبا، دنيا زمام اختيار شما را بيشتر از آخرت بدست گرفته و دنياى نقد براى شما جاذبه بيشترى دارد تا آخرت كه به ظاهر نسيه است.
امام عليهالسلام در تبيين اينكه دنيا اختيار مردم را در دست گرفته، نه دين، مىفرمايد:
شما برادران دينى هستيد، چنانكه خداى سبحان مىفرمايد: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ...»(2)«در حقيقت مؤمنان با هم برادرند»، ولى پليدى نهانى و انگيزههاى درونى فاسد، يعنى حبّ دنيا و مقام باعث حسادت و پراكندگى شما شده است. در نتيجه اين زشتىها، شما به يارى همديگر نمىشتابيد و خيرخواه و پنددهنده يكديگر نيستيد و به فقيران خود كمك نمىكنيد و همديگر را دوست نداريد.
شما را چه شده كه اگر اندكى از دنيا را به دست آوريد خوشحال مىشويد، ولى از دست دادن نعمتهاى بىكران آخرت اندوهگينتان نمىكند؟ با كسالت و تنبلى نسبت به واجبات و عدم انجام مستحبّات و فضايل اخلاقى، مقامات و درجات بزرگى را در آخرت از دست مىدهيد، ولى اصلاً غصّه نمىخوريد.
وَ يُقْلِقُكُمُ(1)الْيَسِيرُ مِنَ الدُّنْيَا يَفُوتُكُمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ ذَلِكَ فِي وُجُوهِكُمْ، وَ قِلَّةِ صَبْرِكُمْ عَمَّا زُوِيَ(2)مِنْهَا عَنْكُمْ! كَأَنَّهَا دَارُ مُقَامِكُمْ، وَ كَأَنَّ مَتَاعَهَا(3)بَاقٍ عَلَيْكُمْ. وَ مَا يَمْنَعُ أَحَدَكُمْ أَنْ يَسْتَقْبِلَ أَخَاهُ بِمَا يَخَافُ مِنْ عَيْبِهِ، إِلاَّ مَخَافَةُ أَنْ يَسْتَقْبِلَهُ بِمِثْلِهِ. قَدْ تَصَافَيْتُمْ(4)عَلَى رَفْضِ الاْآجِلِ(5)وَ حُبِّ الْعَاجِلِ(6)، وَ صَارَ دِينُ أَحَدِكُمْ لُعْقَةً(7)عَلَى لِسَانِهِ(8)، صَنِيعَ(9)مَنْ قَدْ فَرَغَ مِنْ عَمَلِهِ، وَ أَحْرَزَ رِضَى سَيِّدِهِ.
...
و اگر اندكى از دنيا از دست شما برود چنان بىقرار و آشفتهحال مىشويد كه آثار آن در چهرهتان آشكار مىشود. گويا دنيا محل اقامت هميشگى شماست و گويا متاع دنيوى هميشه براى شما باقى خواهد ماند.
و دليل اينكه شما عيب يكديگر و برادران خود را نمىگوييد آن است كه مىترسيد آنها نيز عيبتان را بازگويند و از همين روست كه عيوب شما بدون اصلاح باقى مىماند.
براى بىاعتنايى و وانهادن آخرت و دنيادوستى با يكديگر همصدا و همراه شدهايد و دينتان لقلقه زبانهاى شماست و در قلبتان جايى ندارد چنانكه حضرت سيدالشّهدا عليهالسلام روز عاشورا فرمود: «النّاس عَبيد الدّنيا وَ الدّين لَعقٌ على أَلسِنَتهِم؛ مردمان بندگان دنيايند و دين لقلقه سر زبانهاى آنهاست».
مانند كسى كه وظيفه خود را به پايان رسانيده و رضايت مولاى خود را كاملاً بدست آورده است عمل مىكنيد، چون كسى كه چنين باشد بىپروا به استراحت مىپردازد و اهل دنيا نيز بىپروا نسبت به اوامر الهى رفتار مىكنند.
1) يقلقكم: شما را نگران و بىقرار مىكند.
2) زوي: دور شد.
3) متاع: آنچه كه از آن متمتع مىشويم و بهره مىبريم.
4) تصافيتم: به صفا و صميميت پرداختيد.
5) آجل: آخرت.
6) عاجل: دنيا.
7) لعقة: مقدار يك قاشق پر و در اين بيان منظور، لقلقه زبان بودن است.
8) از خطبه امام حسين عليهالسلام در روز عاشورا.
9) صنيع: مفعول مطلق براى فعل محذوف تصنعون است.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الْوَاصِلِ الْحَمْدَ بِالنِّعَمِ، وَ النِّعَمَ بِالشُّكْرِ. نَحْمَدُهُ عَلَى آلاَئِهِ(1)، كَمَا نَحْمَدُهُ عَلَى بَلاَئِهِ. وَ نَسْتَعِينُهُ عَلَى هَذِهِ النُّفُوسِ الْبِطَاءِ(2)عَمَّا أُمِرَتْ بِهِ، السِّرَاعِ إِلَى مَا نُهِيَتْ عَنْهُ. وَ نَسْتَغْفِرُهُ مِمَّا أَحَاطَ بِهِ عِلْمُهُ، وَ أَحْصَاهُ كِتَابُهُ: عِلْمٌ غَيْرُ قَاصِرٍ، وَ كِتَابٌ غَيْرُ مُغَادِرٍ، وَ نُوءْمِنُ بِهِ إِيمَانَ مَنْ عَايَنَ الْغُيُوبَ(3)، وَ وَقَفَ عَلَى الْمَوْعُودِ(4)، إِيمَاناً نَفَى إِخْلاَصُهُ الشِّرْكَ، وَ يَقِينُهُ الشَّكَّ.
...
از خطبههاى آن حضرت است در وعظ مردم
ستايش خداى را كه حمد او به نعمتهايش و نعمتهايش به ستايش او پيوند خورده است، چرا كه اگر كسى خدا را بستايد، توفيق و نعمت الهى شامل حال او شده است و چون خداى سبحان از مردم شكر نعمت خواسته، لذا شكر، به دنبال نعمت و نعمت به ستايش مرتبط است.
خدا را بر نعمتهايش مىستاييم، چنانكه حضرتش را بر بلاهايش مىستاييم، چرا كه بلا مايه پاك شدن گناهان و يا سبب پاداش مىشود و هر دو، لطف خداى سبحان بوده و موجب ستايش الهى است. و بر اين نفوس سسترفتار در انجام اوامر و شتابان در ارتكاب منهيات پروردگار، از حضرتش يارى مىجوييم.
...
...
و از گناهانى كه مرتكب شديم و علم خدا به آن احاطه دارد و كتاب الهى كه در آن اعمال ما نوشته مىشوند آن گناهان را ثبت و ضبط نموده است از او طلب آمرزش مىكنيم؛ علمى كه نسبت به هيچ چيز قصور نداشته و همه چيز را در بر مىگيرد و كتابى كه هيچ چيزى را وا نمىنهد. چنانكه خداى متعال مىفرمايد: «...لاَ يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَ لاَ كَبِيرَةً إِلاَّ أَحْصَاهَا...»(1)«هيچ [كار] كوچك و بزرگى را فرونگذاشته، جز اينكه همه را به حساب آورده است».
و به خداى متعال مانند كسى ايمان داريم كه ذات غايب الهى را مىبيند، يعنى بر فرض كه خداوند ديدنى بود ايمان انسان به وجود او قوى بود، اكنون كه او را نمىبينيم چنان به او ايمان داريم كه گويا او را مىبينيم. و مانند كسى كه در مواقف قيامت حضور يافته و نسبت به آن هيچ ترديدى ندارد، به قيامت و رستاخيز اعتقاد داريم؛ ايمان خالصانهاى كه شرك را نفى كرده و يقين آن، ترديد و شك را زدوده است، يعنى ايمان ما خالص و يقينى است نه ناخالص و ظنّى و احتمالى.
1) سوره كهف، آيه 49.
وَ نَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ، وَ أَنَّ مُحَمَّداً - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ - عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، شَهَادَتَيْنِ تُصْعِدَانِ الْقَوْلَ، وَ تَرْفَعَانِ الْعَمَلَ. لاَ يَخِفُّ مِيزَانٌ تُوضَعَانِ فِيهِ، وَ لاَ يَثْقُلُ مِيزَانٌ تُرْفَعَانِ عَنْهُ.
...
و گواهى مىدهيم كه خدايى جز خداى يگانه نيست و شريكى ندارد و گواهى مىدهيم كه محمد صلىاللهعليهوآله بنده و پيامبر اوست. گواهى به رسالت و عبوديت پيامبر صلىاللهعليهوآله [از دو روست:]
اولاً: تعظيم و بزرگداشت آن حضرت است، چرا كه بنده خداى بزرگ است.
ثانياً: توهّم الوهيت و خدايى آن حضرت را نفى مىكند، چنانكه مسيحيان نسبت به حضرت عيسى عليهالسلام گمان الوهيّت و اهل كتاب نسبت به عزير و مسيح عليهماالسلام توهّم فرزند خدا بودن را دارند.
اين دو گواهى (شهادتين) موجب صعود گفتار نيك به آسمان و پذيرش آن در درگاه الهى و بالارفتن عمل صالح مىگردد. هيچ ميزان عملى با وجود اين شهادتين سبك نبوده و با نبودن اين شهادتين سنگينى نخواهد گرفت، چرا كه وجود آن موجب سنگين شدن حسنات و نبودن آن موجب بىفايده شدن اعمال نيك مىگردد.
أُوصِيكُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَى اللَّهِ الَّتِي هِيَ الزَّادُ وَ بِهَا الْمَعَادُ: زَادٌ مُبْلِغٌ، وَ مَعَادٌ مُنْجِحٌ. دَعَا إِلَيْهَا أَسْمَعُ دَاعٍ، وَ وَعَاهَا خَيْرُ وَاعٍ، فَأَسْمَعَ دَاعِيهَا، وَ فَازَ وَاعِيهَا. عِبَادَ اللَّهِ، إِنَّ تَقْوَى اللَّهِ حَمَتْ(1)أَوْلِيَاءَ اللَّهِ مَحَارِمَهُ، وَ أَلْزَمَتْ قُلُوبَهُمْ مَخَافَتَهُ(2)، حَتَّى أَسْهَرَتْ لَيَالِيَهُمْ(3)، وَ أَظْمَأَتْ هَوَاجِرَهُمْ(4)، فَأَخَذُوا الرَّاحَةَ بِالنَّصَبِ، وَ الرِّيَّ بِالظَّمَإِ، وَ اسْتَقْرَبُوا الاْءَجَلَ فَبَادَرُوا الْعَمَلَ.
...
اى بندگان خدا، شما را به رعايت تقواى الهى سفارش مىكنم و بدانيد كه ترسيدن [ از خدا[ باعث مىشود به واجبات عمل كنيد و محرّمات را ترك نماييد. [ و بدانيد كه تقوا [توشهاى است كامل و كافى كه آدمى را به سلامت به مقصد و فرجام نيك، يعنى آخرت، مىرساند و بازگشتگاهى است كه موجب نيل انسان به بهشت مىشود. امام عليهالسلام زاد و معاد را كه در جمله فوق آمدهاند، به توشهاى كافى و بازگشتى موفقيتآميز تفسير فرموده است.
شنواترينِ دعوتگران (پيامبر صلىاللهعليهوآله ) مردم را به تقوا فرا خواند و بهترين درك كننده، آن را به گوش جان شنيد و پذيرفت. پس دعوت كننده به آن، ابلاغ كرد و به گوش [ همگان[ رساند و كسى كه آن [ پيام] را شنيد و درك كرد، رستگار و پيروز شد.
بنابراين پيامبر صلىاللهعليهوآله كه دعوتكننده بود پيام دعوت را به گوش مردم رسانيد و پذيرندگان نيز به سعادت دو جهان نايل شدند.
اى بندگان خدا، تقواى الهى دوستان خدا را از افتادنِ به گناهان بازداشته و قلبهاى آنها را هماغوش ترس مىسازد، به گونهاى كه شبها را به بيدارخوابى و در ساعتهاى داغ روز به تحمل تشنگى وا مىدارد. اين سخن كنايه از آن است كه شبهايشان به عبادت و روزهاى گرمشان به روزهدارى سپرى مىشود.
پس تقواپيشگان راحتى و سيرابشدن در آخرت را با زحمت و تشنگى دنيوى بدست
ثُمَّ إِنَّ الدُّنْيَا دَارُ فَنَاءٍ وَ عَنَاءٍ، وَ غِيَرٍ وَ عِبَرٍ. فَمِنَ الْفَنَاءِ(1)أَنَّ الدَّهْرَ مُوتِرٌ قَوْسَهُ، لاَ تُخْطِئُ سِهَامُهُ، وَ لاَ تُوءْسَى(2)جِرَاحُهُ. يَرْمِي الْحَيَّ بِالْمَوْتِ، وَ الصَّحِيحَ بِالسَّقَمِ، وَ النَّاجِيَ بِالْعَطَبِ(3). آكِلٌ لاَ يَشْبَعُ، وَ شَارِبٌ لاَ يَنْقَعُ. وَ مِنَ الْعَنَاءِ أَنَّ الْمَرْءَ يَجْمَعُ مَا لاَ يَأْكُلُ، وَ يَبْنِي مَا لاَ يَسْكُنُ، ثُمَّ يَخْرُجُ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى لاَ مَالاً حَمَلَ، وَ لاَ بِنَاءً نَقَلَ!
...
آوردند. و اجل را نزديك ديدند و به عمل پرداختند، مبادا بدون عمل كافى و در خور، گرفتار مرگ شوند.
دنيا سراى فنا، گرفتارى، دگرگونى، پندگرفتن است. از دلائل زوال دنيا آن است كه روزگار تير خود را در چلّه مرگ نهاده و انسانها را هدف قرار داده است، و البته تير آن هرگز خطا نمىرود و زخم آن هرگز درمان نمىپذيرد.
زندگان را با تير مرگ و تندرستان را به بيمارى و نجاتيافتگانِ از سختى را با پيكان نابودى هدف قرار مىدهد و آنها را از پاى درمىآورد.
دنيا مردمخوارى است كه هرگز سير نشود و خونخوارى است كه هرگز سيراب نگردد.
و از نشانههاى رنج و مشقتهاى دنيا يكى آن است كه آدمى با زحمت فراوان مالى را جمع مىكند، اما هرگز نمىتواند آن را بخورد، و خانهاى مىسازد اما در آن ساكن نمىشود بلكه مىميرد و ديگران در آن زندگى خواهند كرد. سپس به سوى خدا و سرايى ديگر كه خداى متعال براى حسابرسى و پاداش و كيفر قرار داده است، رهسپار مىشود، در حالىكه نه مالىْ اندوخته تا همراه خود ببرد و نه سرايى براى روز قيامتِ خود آماده كرده است.
وَ مِنْ غِيَرِهَا أَنَّكَ تَرَى الْمَرْحُومَ مَغْبُوطاً، وَ الْمَغْبُوطَ مَرْحُوماً، لَيْسَ ذَلِكَ إِلاَّ نَعِيماً زَلَّ، وَ بُوءْساً نَزَلَ. وَ مِنْ عِبَرِهَا أَنَّ الْمَرْءَ يُشْرِفُ عَلَى أَمَلِهِ، فَيَقْتَطِعُهُ حُضُورُ أَجَلِهِ، فَلاَ أَمَلٌ يُدْرَكُ، وَ لاَ مُوءَمِّلٌ يُتْرَكُ. فَسُبْحَانَ اللَّهِ مَا أَغَرَّ سُرُورَهَا، وَ أَظْمَأَ رِيَّهَا، وَ أَضْحَى فَيْئَهَا! لاَ جَاءٍ يُرَدُّ، وَ لاَ مَاضٍ يَرْتَدُّ.
...
و از جمله نشانههاى دگرگونى روزگار آن است كه گاه كسى را مىبينى كه به دليل بىنوايى مورد ترحّم مردم قرار مىگيرد، اما بعد از مدتى به واسطه ثروت و امثال آن مورد رشك و حسادت آنها قرار مىگيرد و كسى كه روزگارى به دليل ثروت و مقام مورد غبطه و رشك مردم بوده، با از دست دادن آنها مورد ترحّم و دلسوزى آنها قرار مىگيرد. واين نيست مگر از آن جهت كه نعمتها زايل و بلاها بر انسانها نازل مىشوند.
و نيز از عبرتها و پندهاى روزگار آنكه آدمى در آستانه دستيابى به آرزوهاى خود قرار مىگيرد، ولى ناگهان اجلش فرامىرسد و از آرزوىِ ديرينه خود باز مىماند، زيرا مرگ او را به يكباره مىربايد و به او اجازه نمىدهد به آرزوى خود برسد. پس نه به آرزويى رسيده و نه آرزومندْ آزاد و رها به حال خود مىماند تا روزى به آرزوى خود برسد.
سبحان اللّه [شگفتا] چيست اين دنيا كه شادىاش بسيار فريبنده است، و نوشيدن آب آن مايه افزونى تشنگى است. زيرا آدمى به واسطه آرزوهاى دنيوى، هرچه از آب دنيا بنوشد تشنهتر مىشود. و چقدر سايه آن داغ و سوزان است، زيرا اثر آن با وجود خورشيد از ميان مىرود. تنزيه خدا (سبحان اللّه) در آغاز عبارت، براى تعجب به كار رفته است.
نه آنچه مىآيد، مثل: مرگ و بيمارى و ذلّت و مانند اينها، دفع مىشود و نه آنچه رفته است (يعنى سلامتى و عمر و جوانى) بازمىگردد.
فَسُبْحَانَ اللَّهِ مَا أَقْرَبَ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ لِلَحَاقِهِ بِهِ، وَ أَبْعَدَ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ لاِنْقِطَاعِهِ عَنْهُ! إِنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ بِشَرٍّ مِنَ الشَّرِّ إِلاَّ عِقَابُهُ، وَ لَيْسَ شَيْءٌ بِخَيْرٍ مِنَ الْخَيْرِ إِلاَّ ثَوَابُهُ. وَ كُلُّ شَيْءٍ مِنَ الدُّنْيَا سَمَاعُهُ أَعْظَمُ مِنْ عِيَانِهِ، وَ كُلُّ شَيْءٍ مِنَ الاْآخِرَةِ عِيَانُهُ أَعْظَمُ مِنْ سَمَاعِهِ. فَلْيَكْفِكُمْ مِنَ الْعِيَانِ السَّمَاعُ، وَ مِنَ الْغَيْبِ الْخَبَرُ.
...
سبحان اللّه، پيوستن مرده به زنده چه نزديك است! زيرا بىترديد آدم زنده به آدم مرده ملحق خواهد شد، و چقدر مرده از زنده دور است! چون از او جدا شده و ديگر هرگز به سوى او باز نخواهد گشت.
[بدانيد كه] بدتر از بد كيفر آن است. مثلاً دزدى بد است و كيفرش (قطعدست در دنيا و عذاب در آخرت) بدتر از آن است. و خوبتر از خوب پاداش آن است كه جاودانه مىماند.
و شنيدن هر چيز درباره دنيا، بزرگتر و باعظمتتر از ديدن آن است. مثلاً وقتى انسان مىشنود كه فلان دريا بزرگ است، تصوير خيلى بزرگى از آن در ذهن او جاى مىگيرد، اما وقتى دريا را مىبيند آن را كوچكتر از تصور ذهنى خود مىيابد. راز اين امر آن است كه نفس انسان از امور دنيوى بزرگتر است.
و[ لى] ديدن آنچه كه در آخرت است، بزرگتر از شنيدن وصف آن است. مثلاً وقتى انسان بهشت را ببيند آن را بسيار بزرگتر از آن چيزى كه دربارهاش شنيده يا مىپنداشته، درمىيابد، چرا كه نفس آدمى كوچكتر از آن آفريده شده كه امور اخروى را درك كند.
پس درباره امور آخرت و جهان غيب به شنيدن خبر و ويژگىهاى آن بسنده كنيد و به عمل كردنِ براى آن بپردازيد كه ديدن آن بزرگتر از شنيدن آن است.
وَ اعْلَمُوا أَنَّ مَا نَقَصَ مِنَ الدُّنْيَا وَ زَادَ فِي الاْآخِرَةِ خَيْرٌ مِمَّا نَقَصَ مِنَ الاْآخِرَةِ وَ زَادَ فِي الدُّنْيَا. فَكَمْ مِنْ مَنْقُوصٍ رَابِحٍ وَ مَزِيدٍ خَاسِرٍ! إِنَّ الَّذِي أُمِرْتُمْ بِهِ أَوْسَعُ مِنَ الَّذِي نُهِيتُمْ عَنْهُ، وَ مَا أُحِلَّ لَكُمْ أَكْثَرُ مِمَّا حُرِّمَ عَلَيْكُمْ. فَذَرُوا مَا قَلَّ لِمَا كَثُرَ، وَ مَا ضَاقَ لِمَا اتَّسَعَ.
...
و بدانيد كه آنچه از دنيا كاسته و به آخرت افزوده شود، مثل مالى كه در راه خدا انفاق مىشود، بهتر از آن است كه از آخرت كاسته و به دنيا افزوده شود، مانند خوددارى از دادن زكات كه در آخرت كاستى را در پى دارد.
پس چه بسيار كاستى ديدهاى كه سود برده، و چه بسيار فزونى بُردهاى كه سرانجام زيان ديده است! زيرا از دنياى فرد نخست كاسته و به آخرتش افزوده شده است، و آن ديگرى دنيايش [با تباه كردن حق ديگران] آباد شده، اما آخرتش دچار زيان و كاستى شده است.
آنچه به آن مأمور هستيد (= واجبات) وسيعتر و آرامشبخشتر از آن است كه از آن منع شدهايد (= محرّمات). مثلاً انسان به عدل مأمور شده و از ظلم منع گرديده است. روشن است كه عدل گستردهتر از ظلم است، چرا كه عدل به خلاف ظلم، مايه آبادانى و پيشرفت و هماهنگى و رفاه جهانى است.
و آنچه براى شما حلال شده بيشتر از چيزهايى است كه حرام شده است. مثلاً هزاران نوع نوشيدنى براى شما حلال شده است، ولى شراب و امثال آن كه حرام مىباشند بسيار اندك و محدودند. پس آنچه در مقابل آن همه حلال، اندك است، و آنچه در مقابل آن همه گستردگى، تنگنا است رهايشان كنيد، زيرا بسيارِ حلال از حرام، و گسترده از تنگنا، شما را بسنده است.
قَدْ تَكَفَّلَ لَكُمْ بِالرِّزْقِ وَ أُمِرْتُمْ بِالْعَمَلِ، فَلاَ يَكُونَنَّ الْمَضْمُونُ لَكُمْ طَلَبُهُ أَوْلى بِكُمْ مِنَ الْمَفْرُوضِ عَلَيْكُمْ عَمَلُهُ، مَعَ أَنَّهُ(1)- وَ اللَّهِ - لَقَدِ اعْتَرَضَ الشَّكُّ، وَ دَخِلَ الْيَقِينُ، حَتَّى كَأَنَّ الَّذِي ضُمِنَ لَكُمْ قَدْ فُرِضَ عَلَيْكُمْ، وَ كَأَنَّ الَّذِي قدْ فُرِضَ عَلَيْكُمْ قَدْ وُضِعَ عَنْكُمْ،
...
خداوند روزىِ شما را تضمين نموده و شما را به عملكردن فرمان داده است. يعنى رسيدن روزى به انسان قطعى و بدون ترديد است. پس تلاش اندك، كافى است، زيرا خدا بسيارى از ارزاق را مانند نهرهاى آب، هوا، نور و گياهان را مجّانى و بدون نياز به تلاشْ در اختيار انسانها گذاشته است، ولى انسان مأمور به عملِ اخروى است، چرا كه آخرت جز با عمل صالح به دست نمىآيد. پس نبايد طلب آنچه تضمين شده در اولويّت قرار بگيرد و شما را از عمل به واجب كه قرب الهى و بهشت را در پى دارد، باز دارد. شايان توجه است كه از آنرو امام عليهالسلام فرمود: «أولى بكم»، كه اگر كسى به چيزى اهميت فراوانى دهد، از نظر بيننده به آن كار يا آن چيز، أولى و برتر است.
به خدا سوگند، اين در حالى است كه در اين وعده الهى ترديد راه يافته و يقين را آلوده ساخته و چنان است كه گويى به دست آوردن آنچه تضمين شده، بر شما فرض گرديده و گويى آنچه بر شما فرض شده از دوش شما برداشته شده است، چرا كه خدا يقيناً روزى را تضمين نموده، اما براى انسانها اين ترديد پيش مىآيد كه به دست آوردن روزىِ تضمين شده واجب، و انجام دادن واجب از دوش مردم برداشته شده است. ناگفته نماند امثال اين كلمات كه در بيانات امام آمده است براى محدود كردن فعاليت افرادى است كه تمام وقت خود را صرف گردآورى مال دنيا كردهاند و به آخرت بىتوجهاند، چنانكه امروزه اغلب مردم چنيناند. پس ناچار بايد در اين معنا تأكيد فراوانى صورت گيرد تا تعادلى حاصل گردد، وگرنه طلب مال حلال نيز بر انسان واجب و از بايدها و ضروريات دين اسلام است.
1) مع أنه: براى بيان اين مطلب است: «أقول لكم الكلام السابق مع أني أعلم...؛ من سخن قبلى را تكرار مىكنم در حالى كه مىدانم...» و لفظ سوگند: واللّه تأكيد اين علم امام است.
فَبَادِرُوا الْعَمَلَ، وَ خَافُوا بَغْتَةَ الاْءَجَلِ، فَإِنَّهُ لاَ يُرْجَى مِنْ رَجْعَةِ الْعُمُرِ مَا يُرْجَى مِنْ رَجْعَةِ الرِّزْقِ. مَا فَاتَ الْيَوْمَ مِنَ الرِّزْقِ رُجِيَ غَداً زِيَادَتُهُ، وَ مَا فَاتَ أَمْسِ مِنَ الْعُمُرِ لَمْ يُرْجَ الْيَوْمَ رَجْعَتُهُ. الرَّجَاءُ مَعَ الْجَائِي، وَ الْيَأْسُ مَعَ الْمَاضِي. فَ «اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلاّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ»(1).
...
پس بشتابيد به سوى عمل كردنِ براى آخرت، و از اينكه مرگ ناگهانى و بدون آمادگى و بدون برگرفتن توشه و عمل صالح به سراغتان بيايد بترسيد، زيرا آنچه از عمر گذشته است، ديگر هرگز باز نمىگردد، در حالى كه رزقِ از دست رفته جبرانپذير است.
آنچه از روزى امروز از دست برود اميد است كه فردا بيش از آن به دست آيد، ولى آنچه ديروز از عمر انسان گذشته ديگر امروز به بازگشت آن اميدى نيست.
[ بدانيد كه] اميد همراه با آمدنى (= رزق) است و نااميدى با رفتنى جايگزينناپذير (عمر) است.
پس «از خدا آنگونه كه حقِّ پروا كردن از اوست، پروا كنيد، و زنهار، جز مسلمان نميريد»، يعنى بايد مرگ شما با اعتقادِ به اسلامِ كامل باشد كه سعادت ابدى در آن است.
1) سوره آلعمران، آيه 102.
و من خطبة له عليهالسلام في الإستسقاء(1)
اللَّهُمَّ قَدِ انْصَاحَتْ(2)جِبَالُنَا، وَ اغْبَرَّتْ أَرْضُنَا، وَ هَامَتْ(3)دَوَابُّنَا، وَ تَحَيَّرَتْ فِي مَرَابِضِهَا(4)، وَ عَجَّتْ عَجِيجَ(5)الثَّكَالَى(6)عَلَى أَوْلاَدِهَا، وَ مَلَّتِ التَّرَدُّدَ فِي مَرَاتِعِهَا(7)، وَ الْحَنِينَ إِلَى مَوَارِدِهَا(8)! اللَّهُمَّ فَارْحَمْ أَنِينَ الاْآنَّةِ وَ حَنِينَ الْحَانَّةِ. اللَّهُمَّ فَارْحَمْ حَيْرَتَهَا فِي مَذَاهِبِهَا(9)وَ أَنِينَهَا فِي مَوَالِجِهَا(10)!
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در طلب باران
خدايا، كوههاى ما خشك شدهاند؛ خشك شدن كوهها سبب خشك شدن چشمهها شده، در نهايت گياهان نيز خشك مىشوند. و زمين بر اثر خشكسالى غبارآلود شده، و دامهاى ما تشنه، در آغلهاى خود سرگردانند كه خود را چگونه سيراب كنند. و بر بچههاى تشنه خود چون زنان جوانمرده ناله سر مىدهند، و از بس در چراگاههاى خود در رفتوآمد بودند دلسوختهاند و خسته، و از رفتن به آبشخورهاى خود بىتمايلند.
خدايا، بر ناله دامها كه از تشنگى مىنالند و دلسوزانه براى فرزندان خود تلاش مىكنند رحم فرما! خدايا، بر سرگردانى و تحير دامها در آمدوشدشان و بر نالههاى آنها در لانههايشان رحم كن!
1) إستسقاء: درخواست نزول باران.
2) إنصاحت: خشك شده است.
3) هامت: از هيم گرفته شده، به معناى تشنگى است.
4) مرابض: جمع مربض، يعنى محل نگهدارى دام.
5) عجيج: صداى حزنآلود، همهمه، فغان، هياهو.
6) الثكالى: جمع ثكلى، به معناى زن جوانمرده.
7) مراتع: جمع مرتع، يعنى چراگاه.
8) موارد: جمع مورد، يعنى آبشخور.
9) مذاهب: جمع مذهب، گذرگاه، محل رفت و آمد.
10) موالج: جمع مولج، محل ورود، منظور طويله است.
اللَّهُمَّ خَرَجْنَا إِلَيْكَ حِينَ اعْتَكَرَتْ(1)عَلَيْنَا حَدَابِيرُ(2)السِّنِينَ(3)، وَ أَخْلَفَتْنَا(4)مَخَائِلُ(5)الْجُودِ. فَكُنْتَ الرَّجَاءَ لِلْمُبْتَئِسِ(6)، وَ الْبَلاَغَ لِلْمُلْتَمِسِ. نَدْعُوكَ حِينَ قَنَطَ الاْءَنَامُ، وَ مُنِعَ الْغَمَامُ، وَ هَلَكَ السَّوَامُ(7)، أَنْ لاَ تُوءَاخِذَنَا بِأَعْمَالِنَا، وَ لاَ تَأْخُذَنَا بِذُنُوبِنَا، وَ انْشُرْ عَلَيْنَا رَحْمَتَكَ بِالسَّحَابِ الْمُنْبَعِقِ(8)، وَ الرَّبِيعِ الْمُغْدِقِ(9)، وَ النَّبَاتِ الْمُونِقِ(10)، سَحّاً(11)وَابِلاً(12)، تُحْيِي بِهِ مَا قَدْ مَاتَ، وَ تَرُدُّ بِهِ مَا قَدْ فَاتَ.
...
پروردگارا، از خانههاى خود به سوى تو خارج شدهايم؛ زيرا نماز طلب باران در صحرا خوانده مىشود، در حالى كه خشكسالى مانند شترى لاغر به سوى ما آمده و زندگى ما را تيره ساخته است، و ابرهاى جود و كرم كه آنها را حامل باران مىپنداريم به وعده خود كه باريدن باشد، وفا نمىكنند.
تو اميد هر گرفتار و كفايتگر هر خواستارى؛ از تو مىخواهيم در حالى كه مردمان از باران و آب نوميدند و ابر نيز از باريدن دريغ مىكند، و ستوران هلاك و نابود شدند، ما را به اعمال ناشايستمان، كه مؤاخذه تو و قطع باران را در پى دارد، بازخواست مكن و به گناهانمان كيفر مده. به نظر مىرسد لا تؤاخذنا يعنى بازخواست، و لا تأخذنا يعنى مجازات و كيفر.
و [خدايا،] رحمت خود را با ابرهاى پرباران، و بهارى پر از باران، و رستنىهاى شاداب بر ما بگستران، بارانى پردوام بر ما بباران تا زمينهاى ما را زنده سازد و سرسبزى و طراوتِ از دست رفته را به آن باز گرداند؛ زيرا حيات زمين به رستنىها و گياهان آن بستگى دارد.
1) إعتكرت: به معناى تيرگى.
2) حدابير: جمع حدبار، شتر لاغرى كه در اينجا خشكسالى به آن تشبيه شده است.
3) سنين: خشكسالى.
4) أخلفت: خلف وعده كرد.
5) مخائل: جمع مخيلة، يعنى ابرى كه به نظر مىرسد مىخواهد ببارد، ولى نمىبارد، ابر بىباران.
6) مبتئس: گرفتار سختى و بىنوايى.
7) سوام: جمع سائمة، چارپايانى كه به چرا مىروند.
8) منبعق: جوشان.
9) مغدق: پرآب.
10) مونق: سرسبز.
11) سحّا: ريزش.
12) وابلا: سيل آسا.
اللَّهُمَّ سُقْيا(1)مِنْكَ مُحْيِيَةً مُرْوِيَةً، تَامَّةً عَامَّةً، طَيِّبَةً مُبَارَكَةً، هَنِيئَةً مَرِيعَةً(2)، زَاكِياً نَبْتُهَا، ثَامِراً(3)فَرْعُهَا، نَاضِراً وَرَقُهَا، تُنْعِشُ(4)بِهَا الضَّعِيفَ مِنْ عِبَادِكَ، وَ تُحْيِي بِهَا الْمَيِّتَ مِنْ بِلاَدِكَ. اللَّهُمَّ سُقْيا مِنْكَ تُعْشِبُ بِهَا نِجَادُنَا(5)، وَ تَجْرِي بِهَا وِهَادُنَا(6)، وَ يُخْصِبُ بِهَا جَنَابُنَا(7)، وَ تُقْبِلُ(8)بِهَا ثِمَارُنَا، وَ تَعِيشُ بِهَا مَوَاشِينَا(9)، وَ تَنْدَى بِهَا أَقَاصِينَا(10)، وَ تَسْتَعِينُ بِهَا ضَوَاحِينَا(11)، مِنْ بَرَكَاتِكَ الْوَاسِعَةِ، وَ عَطَايَاكَ الْجَزِيلَةِ، عَلَى بَرِيَّتِكَ الْمُرْمِلَةِ(12)، وَ وَحْشِكَ الْمُهْمَلَةِ(13).
...
خدايا به لطف و كرم خويش بر ما بارانى فرو فرست تا زمينهاى ما را حيات بخشد و انسانها و گياهان و حيوانات و زمينِ تشنه را سيراب كند.
بارانى بىنقص و فراگير باشد و مخصوص سرزمين خاصى نباشد. پاكيزه و پاك باشد و باعث بيمارى و امثال آن نگردد، و فرخنده و عامل نموّ و افزايش باشد.
گوارا باشد و فراوانى نعمت و محصولات را به همراه خود بياورد.
موجب رشد گياهان شود و شاخههاى درختان را ثمربخش سازد و برگ آنها را شاداب و چشمنواز نمايد تا با آن ناتوانى بندگانت را به توانمندى و شادابى مبدل كنى و شهرهاى مردهات را با آن حيات دوباره عطا كنى.
پروردگارا، از بركات گسترده و عطاهاى فراوان خود بر مردم فقير و حيوانات وحشى بىصاحب و رها در بيابانها، بر ما نيز بارانى فروفرست تا سرزمينهاى مرتفع ما بدان خرّم و سرسبز شود، و زمينهاى پست ما از آن پرآب شود، و نواحى و اطراف ما را پر محصول كند و مايه برآمدن ميوههايمان شود، و ستورانِ (شتران و گاوها و گوسفندان) ما را زنده بدارد و از مرگ آنها پيشگيرى كند، و نواحى دوردست ما را سرسبزى و خرمى بخشد.
1) سقيا: مفعول مطلق إسقنا است.
2) مريع: موجب فراوانى نعمت و مهر.
3) ثامرا: ثمربخش.
4) تنعش: موجب قوت و شادابى شود.
5) نجاد: جمع نجد، يعنى سرزمينهاى بلند.
6) وهاد: جمع وهدة، يعنى زمينهاى گود.
7) جناب: ناحيه.
8) تقبل: از إقبال به معناى ظهور و خروج گرفته شده است.
9) مواشي: جمع ماشية، يعنى چهارپايان.
10) أقاصي: جمع قاصية، روستاها و سرزمينهاى دور.
11) ضواحي: جمع ضاحية، يعنى حاشيه شهر.
12) مرملة: فقير.
13) مهملة: رها و بىصاحب.
وَ أَنْزِلْ عَلَيْنَا سَمَاءً(1)مُخْضِلَةً(2)، مِدْرَاراً(3)هَاطِلَةً(4)، يُدَافِعُ الْوَدْقُ(5)مِنْهَا الْوَدْقَ، وَ يَحْفِزُ(6)الْقَطْرُ مِنْهَا الْقَطْرَ، غَيْرَ خُلَّبٍ(7)بَرْقُهَا، وَ لاَ جَهَامٍ(8)عَارِضُهَا(9)، وَ لاَ قَزَعٍ(10)رَبَابُهَا(11)، وَ لاَ شَفَّانٍ(12)ذِهَابُهَا(13)، حَتَّى يُخْصِبَ لاِءِمْرَاعِهَا(14)الْمُجْدِبُونَ(15)، وَ يَحْيى بِبَرَكَتِهَا الْمُسْنِتُونَ(16)، فَإِنَّكَ «تُنْزِلُ الْغَيْثَ مِنْ بَعْدِ مَا قَنَطُوا وَ تَنْشُرُ رَحْمَتَكَ وَ أَنْتَ الْوَلِيُّ الْحَمِيدُ»(17).
...
[بار خدايا،] بارانى چنان پرآب و پياپى كه گسستنى نباشد فرو ببار، آنسان كه هر قطرهاى قطره ديگر را به دنبال داشته باشد. و برقى كه در آن (ابر) مىزند بىباران نباشد. و ابرى كه در افق ظاهر مىشود بدون بارش نباشد. و ابرهاى سفيد آن به صورت قطعههاى كوچك نباشد، بلكه انبوه و بارانزا باشد. دانههاى باران آن ريز و همراه بادهاى خنك نباشد كه به انسان و كشاورزى ضرر مىرساند، تا از اين رهگذر، قحطىزدگان از نعمت فراوان و محصولات بسيار برخوردار شوند و به بركت آن، گرفتاران خشكسالى زنده شوند؛ زيرا [اى خداوند،] «تويى كه باران را پس از آنكه [مردم [نوميد شدند فرو مىفرستى و رحمت خويش را مىگسترانى و هم تو سرپرست ستودهاى».
1) سماء: منظور از سماء در اينجا به علاقه ظرف و مظروف، باران است.
2) مخضلة: از أخضل گرفته شده، يعنى خيس و پر آب.
3) مدرارا: ريزان.
4) هاطل: مستمر.
5) ودق: باران.
6) يحفز: مىراند و دور مىكند.
7) خلب: بارانى كه نشان مىدهد آماده بارش است، ولى نمىبارد.
8) جهام: ابر بدون باران.
9) عارض: آنچه كه در افق ظاهر مىشود.
10) قزع: قطعههاى كوچك ابر.
11) رباب: ابر سفيد.
12) شفان: باد خنك.
13) ذهاب: جمع ذهبة، به معناى قطرات باران اندك است.
14) إمراع: سرسبز كردن، پرمحصول كردن.
15) مجدب: قحطى زده.
16) مسنت: قحطىزده.
17) مضمون و برداشتى لفظى از آيه 28 سوره شورى: «وَ هُوَ الَّذِى يُنَزِّلُ الْغَيْثَ مِن بَعْدِ مَا قَنَطُوا وَ يَنشُرُ رَحْمَتَهُ وَ هُوَ الْوَلِىُّ الْحَمِيدُ»؛ «و اوست كسى كه باران را - پس از آنكه [مردم] نوميد شدند - فرود مىآورد، و رحمت خويش را مىگسترد و هموست سرپرست ستوده».
...
...
گفتارى از سيد رضى رحمهالله
قوله عليهالسلام : «إنصاحت جبالنا»، أي تشققت من المحول، يقال: إنصاح الثوب إذا انشق، و يقال أيضا: إنصاح النبت و صاح و صوّح إذا جف و يبس، كلّه بمعنىً. و قوله: «و هامت دوابُّنا»، أي عطشت. و الهُيام العطش، و قوله: «حدابير السنين» جمع حِدْبار و هي الناقة التي أنضاها السير فشبّه بها السنة التي فشا فيها الجدب. قال ذوالرمة:
حدابير ما تنفكُّ إلاّ مناخة *** على الخسف أو نرمي بها بلدا قفراً
و قوله: «و لا قزع ربابها» القزع: القطع الصغار المتفرقة من السحاب، و قوله: «و لا شَفَّان ذهابها» فإن تقديره: و لا ذات شَفَّان ذهابها. و الشَفَّان: الريح الباردة، و الذهاب: الأمطار اللينة. فحذف «ذات» لعلم السامع به.
سيد رضى رحمهالله در شرح برخى لغات اين خطبه مىفرمايد: إنصاحت جبالنا به معناى آن است كه كوههاى ما از بىآبى شكافته شد، و وقتى پارچه پاره شود، گفته مىشود: إنصاح الثوب، و وقتى گياه خشك شود گفته مىشود: إنصاح النبت و صاح و صوّح كه تماما به يك معناست. جمله و هامت دوابُّنا يعنى حيوانات ما تشنه شدهاند، چون هيام به معناى تشنگى است. حدابير در جمله حدابير السنين جمع حدبار يعنى شتر لاغرى كه راه رفتن، او را لاغر كرده است. بنابراين، حضرت سالهاى خشك و بىباران را به آن تشبيه فرموده است چنانكه ذوالرمه گفته است: «اشترانى كه از شدت راهنوردى لاغر شدهاند، چنانكه گويى هماره در خفتنگاهِ گرسنگى و بىغذايى بوده يا در جاهاى بىآب و علف برده شدهاند».
و كلمه قزع در و لا قزع ربابها به معناى قطعههاى كوچك و متفرق ابر است. و امّا در جمله و لا شفان ذهابها در حقيقت كلمه ذات در عبارات پيشين حذف شده است كه اصل آن و لا ذات شفان بوده است و شفان به معناى باد سرد و خنك و ذهاب به معناى بارانهاى نرم است و حذف آن به اين دليل بوده كه شنونده از حذف آن مطلع است.
أَرسَلَهُ داعيا إلَى الْحَقِّ وَ شَاهِداً عَلَى الْخَلْقِ، فَبَلَّغَ رِسالاتِ رَبِّهِ غَيْرَ وانٍ وَ لا مُقَصِّرٍ، وَ جاهَدَ فِي اللّهِ أَعْداءَهُ غيرَ وَاهِنٍ(1)وَ لا مُعَذِّرٍ، إِمامُ مَنِ اتَّقَى وَ بَصَرُ مَنِ اهْتَدَى.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام
خداى متعال پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را به عنوان دعوتكننده به حق و گواه بر خلق فرستاده است؛ زيرا آن حضرت در روز قيامت گواه بر اعمال آنان خواهد بود، چنانكه خداى سبحان در قرآن مىفرمايد: «...وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا...»(2)«و پيامبر بر شما گواه مىباشد».
آن حضرت پيامهاى الهى را بدون سستى و كوتاهى در اداى وظيفه به مردم رسانيد و بدون سستى و عذرتراشى در راه خدا و اقامه دين با دشمنان جنگيد.
پيشواى پرهيزگاران و خداترسان و بصيرت هدايتيافتگان است. اين سخن امام عليهالسلام بدان معناست كه گويا حضرت آنها را بينا كرده تا راه حق را ببينند.
منها: لَوْ تَعْلَمُونَ مَا أَعْلَمُ مِمَّا طُوِيَ(1)عَنْكُمْ غَيْبُهُ، إِذاً لَخَرَجْتُمْ إِلَى الصُّعُدَاتِ(2)تَبْكُونَ عَلَى أَعْمَالِكُمْ، وَ تَلْتَدِمُونَ(3)عَلَى أَنْفُسِكُمْ، وَ لَتَرَكْتُمْ أَمْوَالَكُمْ لاَ حَارِسَ لَهَا وَ لاَ خَالِفَ عَلَيْهَا، وَ لَهَمَّتْ كُلُّ امْرِئٍ نَفْسُهُ، لاَ يَلْتَفِتُ إِلَى غَيْرِها، وَ لَكِنَّكُمْ نَسِيتُمْ مَا ذُكِّرْتُمْ وَ أَمِنْتُمْ مَا حُذِّرْتُمْ، فَتَاهَ(4)عَنْكُمْ رَأْيُكُمْ، وَ تَشَتَّتَ عَلَيْكُمْ أَمْرُكُمْ. وَ لَوَدِدْتُ أَنَّ اللَّهَ فَرَّقَ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ أَلْحَقَنِي بِمَنْ هُوَ أَحَقُّ بِي مِنْكُمْ. قَوْمٌ - وَ اللَّهِ - مَيَامِينُ الرَّأْيِ، مَرَاجِيحُ الْحِلْمِ(5)، مَقَاوِيلُ(6)بِالْحَقِّ، مَتَارِيكُ(7)لِلْبَغْيِ. مَضَوْا قُدُماً(8)عَلَى الطَّرِيقَةِ، وَ أَوْجَفُوا(9)عَلَى الْمَحَجَّةِ فَظَفِرُوا بِالْعُقْبَى الدَّائِمَةِ، وَ الْكَرَامَةِ الْبَارِدَةِ(10). أَمَا وَ اللَّهِ لَيُسَلَّطَنَّ عَلَيْكُمْ غُلاَمُ ثَقِيفٍ الذَّيَّالُ(11)الْمَيَّالُ(12)، يَأْكُلُ خَضِرَتَكُمْ، وَ يُذِيبُ شَحْمَتَكُمْ، إِيهٍ(13)أَبَا وَذَحَةَ!(14).
...
در بخشى از اين خطبه آمده است:
اگر آنچه من از احوال آخرت مىدانم و چونان طومارى درهم پيچيده شده، و از شما مخفى است، از آن آگاه شويد، خانه و كاشانه خود را ترك كرده و سر به بيابان مىنهاديد.
و نيز از اينكه چه گناهانى مرتكب شدهايد و چه ثوابهايى را كه به دست نياورديد، در كردارتان تجديدنظر و سختگيرى مىكرديد و سخت مىگريستيد و اندوهگنانه بر صورت
1) طوي: مخفى شده، مانند كاغذى كه پيچيده شده.
2) صعدات: جمع صعيد، به معناى صحرا.
3) تلتدمون: از إلتدام يعنى سيلى زدن گرفته شده.
4) تاه: گمراه شد.
5) حلم: عقل و وقار.
6) مقاويل: جمع مقوال، يعنى كثير القول، پرسخن.
7) متاريك: جمع متراك، به معناى بسيار ترك كننده.
8) قدم: جلو رفته.
9) أوجفوا: از وجيف؛ سير سريع، گرفته شده است.
10) باردة: گوارا و خنك، در ميان عرب اگر چيزى را در جنگ بدون كشمكش به دست مىآوردند، آن را باردة مىگفتند، زيرا به كامها گواراتر بود مانند «بادآورده» در فارسى.
11) الذيال: آن كه دامن او بلند باشد و بر زمين كشيده شود.
12) الميّال: آن كه از جاده حق بسيار منحرف شود يا كه متكبرانه و مغرورانه در راه رفتن به اينسو و آنسو متمايل شود.
13) إيه: اسم فعل براى طلب زيادى چيزى از كسى به كار مىرود، يعنى بيفزاى.
14) أبا وذحة: كنيه حجاج بوده است.
...
...
و سينه خود مىنواختيد، و حتى مال و منالتان را بدون نگهبان رها مىكرديد، - چون كسى كه از چيزى بترسد ديگر به مال خود اهميتى نمىدهد - .
و براى حفظ اموالتان هيچ كس را به جانشينى خود معين نمىكرديد و هر كدامتان تنها و تنها به خود مىانديشيد، و به ديگران، يعنى خانواده و خويشان و دوستانِ خود هيچ توجهى نمىكرد.
ولى حوادث هولناك قيامت را كه خداوند به شما يادآورى كرده است، همه را فراموش كردهايد و آنچه هشدارتان داده و برحذرتان داشته، بدانها بىتوجهى كردهايد و احساس امنيت مىكنيد. پس انديشه ترس از آخرت از وجودتان رخت بربسته و كارهاىتان پراكنده و غفلتبار شده است؛ زيرا كسى كه فكر او در يك مسأله متمركز نيست و تشتت آرا دارد، از حق و راه درست منحرف مىگردد.
دوست دارم خدا بين من و شما فاصله بيندازد، زيرا به آخرت هيچ اهتمامى نمىورزيد، و [دوست دارم] مرا به كسانى كه براى من از شما شايستهتر هستند - يعنى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و ساير پيامبران و اوصياء عليهمالسلام - ملحق سازد، زيرا امام عليهالسلام با آنان همسوى و همفكر بوده و به خلاف مخاطبان آن حضرت، براى مصاحبت حضرتش سزاوارتر و شايستهتر بودهاند.
به خدا سوگند، آنها (= انبيا و اوصيا) انديشه و رأيى خجسته و پربركت داشتند و بردبارترين بودند چنانكه در كارها هرگز شتابكارى نمىكردند و هميشه بهحق و بر اساس حق سخن مىگفتند و البته از ستم و ستمكارى سخت برحذر بودند.
راه درست را پيمودند و پيش از من به سوى آخرت رفتند. آنان مسير روشن را با
...
...
شتاب درنورديدند، و در مسير عمل صالح دمى از پاى ننشستند.] سرانجام] به فرجامى نيكو، كه همان بهشت جاودان و خنكاى كرامتى بسيار گوارا، دست يافتند. يادآورى مىشود كه اگر انسان، چيزى را با جنگ به دست آورد، به يقين خنك و گوارا نخواهد بود، اما آنچه در انتظار آن پاكان است، چندان زحمتى برايش نكشيدهاند؛ لذا خوشگوار است.
به خدا سوگند كه پسرِ آلِ ثقيف، - يعنى حجاج بن يوسف ثقفى والى مردم عراق كه از سوى عبدالملك مروان منصوب شده - بر شما چيره خواهد شد؛ همو كه سخت متكبر و از خودراضى و از حق رويگردان و بسيار منحرف است. سبزىهاى شما را مىخورد، يعنى حال نيكوى شما را به حال بدى بدل مىكند؛ و چربىهاى شما را آب مىكند؛ يعنى نيروى شما را تضعيف مىكند، چنانكه اگر كسى چربى بدنش آب شد لاغر و ضعيف مى شود.
تا مىتوانى بتاز در اين ميدان اى ابووذحه (= حجّاج). اين سخن امام عليهالسلام كنايه از آن است كه حجاج بيشتر از اين نمىتواند بر مردم ظلم و ستم كند [و به تعبير ديگر هرچه در توان دارد در ستمگرى و مردمآزارى به كار مىبندد].
اقول: «الوذحة» الخنفساء، و هذا القول يومىء عليهالسلام به إلى الحجاج و له مع الوذحة حديث.
شريف رضى رحمهالله مىگويد: وَذَحَة، سوسك (جُعَل، سرگينگردان) است و اين سخن امام عليهالسلام اشاره به حجاج دارد كه با سرگينگردان ماجرايى داشت(1).
1) ماجرا از اين قرار است كه حجاج سرگينگردانى را ديد و آن را از خود راند. سرگينگردان مجدداً به حجاج نزديك شد و اين بار نيز او را از خود راند، اما آن حشره دست او را گزيد و جاى گزش، متورم شد و به مرگ حجاج انجاميد. ر.ك: مستدرك سفينة البحار، نمازى، ج 10، ص 272.
فَلاَ أَمْوَالَ بَذَلْتُمُوهَا لِلَّذِي رَزَقَهَا، وَ لاَ أَنْفُسَ خَاطَرْتُمْ بِهَا لِلَّذِي خَلَقَهَا. تَكْرُمُونَ بِاللَّهِ عَلَى عِبَادِهِ(1)، وَ لاَ تُكْرِمُونَ اللَّهَ فِي عِبَادِهِ! فَاعْتَبِرُوا بِنُزُولِكُمْ مَنَازِلَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ، وَ انْقِطَاعِكُمْ عَنْ أَوْصَلِ إِخْوَانِكُمْ!
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام در نكوهش آنانى كه در دادنِ مال و جان خود در راه خدا خسّت مىورزند
نه مالى در راه كسى (خدايى) كه آن را نصيب شما كرده، هزينه مىكنيد، و راه او را با اين دهش قدرت مىبخشيد و نه جانهايى را، در راه كسى كه آنها را آفريده است به خطر مىاندازيد؛ يعنى به جهاد و امر به معروف و نهى از منكر نمىپردازيد.
به واسطه انتسابى كه به خدا و ايمان و علم و مانند اينها داريد در ميان مردم سربلند هستيد، ولى شما خداى متعال را در ميان بندگانش تكريم نمىكنيد و ارج نمىنهيد و آنها را به سوى او فرا نمىخوانيد و بزرگى و عظمت او را در دلها و جانهاى آدميان نمىنشانيد.
پس اى مردم، از اينكه اكنون در منزل كسانى ساكن شدهايد كه قبل از شما در همين خانهها زندگى مىكردند و سرانجام مُردند، عبرت بگيريد. پس در آينده نزديك شما نيز به همان سرنوشت دچار مىشويد. اين جملات براى تشويق مردم به بذل مال و جان در راه خدا
1) على عباده: تعبير على براى برترى جويى به كار رفته است.
...
...
است، زيرا كه مال و جانِ آنها، رو به زوال است [پس بهتر آن است كه از مال و جانشان در راه جلب خشنودى خداى سبحان استفاده كنند].
حضرت امام حسين عليهالسلام در اينباره فرمودند:
و إن كانَتِ الأَبدانُ لِلْمَوتِ أُنشئَت *** فَقَتْلُ امرءٍ بالسَّيفِ في اللّهِ أَفضَلُ
و إن كانت الأموال للترك جمعها *** فما بال متروك به المرء يبخل(1)
«اگر بدنها براى مرگ آفريده شدهاند، پس كشته شدن با شمشير در راه خدا بهتر است. و اگر فرجام مالاندوزى بر جا نهادن آن است، پس چرا بايد در وانهادن مال بخل ورزيد؟»
و از اينكه به وسيله مردن، از نزديكترين دوستان و برادرانتان جدا مىشويد و به زودى شما نيز مانند آنها خواهيد شد، عبرت بگيريد، و در انجام دادن اعمال صالح بشتابيد.
1) حياة الإمام الحسين عليهالسلام ، باقر الشريف القرشي، ج 1، ص 158.
أَنْتُمُ الاْءَنْصَارُ عَلَى الْحَقِّ، وَ الاْءِخْوَانُ فِي الدِّينِ، وَ الْجُنَنُ(1)يَوْمَ الْبَأْسِ، وَ الْبِطَانَةُ(2)دُونَ النَّاسِ. بِكُمْ أَضْرِبُ الْمُدْبِرَ، وَ أَرْجُو طَاعَةَ الْمُقْبِلِ، فَأَعِينُونِي بِمُنَاصَحَةٍ خَلِيَّةٍ مِنَ الْغِشِّ، سَلِيمَةٍ مِنَ الرَّيْبِ، فَوَ اللَّهِ إِنِّي لاَءَوْلَى النَّاسِ بِالنَّاسِ!
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام در ستايش يارانش و تشويق آنان به عمل
شما [اى ياران من،] يارانِ حق هستيد كه گروهى از شما گروهى ديگر را در راه حق يارى مىكند، و برادران دينىاى هستيد كه برادريتان نه بر اساس پيوند قبيله و خويشاوندى و امثال اينها، بلكه بر مبناى دين است.
و شما سپرهاى روز سختى و مصيبت و در هجوم دشمن نگاهبانان كشور و مردميد.
و از ميان مردم، شما خواص و محرم اسرار من هستيد.
من به وسيله شما، افراد رويگردانِ از حق را تنبيه مىكنم و اميدوارم كه وجودتان ديگران را (خواه به دعوت شما و خواه به جهت ترس از شما) پذيراى هدايت و اهل طاعت گرداند.
پس [اى اصحاب من،] با خيرخواهى و براى يكديگر و در راه منافع و مصالح جامعه اسلامى يارىام كنيد؛ نصيحتى كه خالى از دغل و ترديد باشد، نه مانند نصايح بسيارى از
...
...
منافقان و رياكاران و آنان كه به دنبال اهداف نادرستند و انسان را به ترديد مىاندازند.
به خدا سوگند، به مردم از خودشان اولى هستم، پس اگر آنها را به كارى فرمان دادم و آنها به انجام دادن كار ديگرى تمايل داشتند، بايد خواسته مرا مقدم بدارند و به خاطر من از خواسته خود صرفنظر كنند. اين جمله در تأكيد لزوم اطاعتپذيرى از امام عليهالسلام است، زيرا يارى آن حضرت هرچند به خلاف خواسته خودشان باشد، بهتر از پرداختن به خواست خودشان مىباشد.
فقال عليهالسلام مَا بَالُكُمْ أَمُخْرَسُونَ(1)أَنْتُمْ؟ فقال قوم منهم: يا أميرالمؤمنين، إن سرت سرنا معك، فقال عليهالسلام : مَا بَالُكُمْ لاَ سُدِّدْتُم(2)لِرُشْدٍ، وَ لاَ هُدِيتُم لِقَصْدٍ(3)! أَفِي مِثْلِ هَذَا يَنْبَغِي لِي أَنْ أَخْرُجَ؟ وَ إِنَّمَا يَخْرُجُ فِي مِثْلِ هَذَا رَجُلٌ مِمَّنْ أَرْضَاهُ مِنْ شُجْعَانِكُمْ(4)وَ ذَوِي بَأْسِكُمْ(5)، وَ لاَ يَنْبَغِي لِي أَنْ أَدَعَ الْجُنْدَ وَ الْمِصْرَ وَ بَيْتَ الْمَالِ وَ جِبَايَةَ الاْءَرْضِ، وَ الْقَضَاءَ بَيْنَ الْمُسْلِمِينَ، وَ النَّظَرَ فِي حُقُوقِ الْمُطَالِبِينَ، ثُمَّ أَخْرُجَ فِي كَتِيبَةٍ(6)أَتْبَعُ أُخْرَى، أَتَقَلْقَلُ تَقَلْقُلَ الْقِدْحِ(7)فِي الْجَفِيرِ(8)الْفَارِغِ(9)، وَ إِنَّمَا أَنَا قُطْبُ الرَّحَى، تَدُورُ عَلَيَّ وَ أَنَا بِمَكَانِي، فَإِذَا فَارَقْتُهُ اسْتَحَارَ مَدَارُهَا، وَ اضْطَرَبَ ثِفَالُهَا(10). هَذَا، لَعَمْرُ اللَّهِ(11)، الرَّأْيُ السُّوءُ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام وقتى كه مردم را جمع آورد و آنها را به جهاد تشويق فرمود، ولى آنان سكوتى طولانى كردند و پاسخى به حضرتش ندادند.
اين در حالى بود كه ياران معاويه به شهرهاى تحت قلمرو امام عليهالسلام هجوم آورده بودند و حضرت مىخواست يارانش را براى دفع دشمن به جبهه بفرستد و چون سكوت آنها به
1) أمخرسون: از ماده خرس است، يعنى آيا شما گنگانيد؟
2) سددتم: از تسديد گرفته شده است يعنى توفيق.
3) قصد: راه ميانه (نه چپ، نه راست) و به دور از انحراف.
4) شجعان: جمع شجاع، يعنى دلاور.
5) ذوبأس: قدرتمند، هراسنده، ترسآور.
6) كتيبة: جمعيّت اندكى از لشكر، از كتب يعنى جمع گرفته شده است و نويسنده را هم كه كاتب مىگويند به اين دليل است كه كلمات را جمع مىكند و به هم پيوند مىدهد.
7) قدح: تيرى كه هنوز پر به دنباله آن نبسته باشند.
8) جفير: چله كمان كه در آن تير مىگذارند.
9) فارغ: بدون تير.
10) ثفال: سنگ زيرين آسيا.
11) لعمر اللّه: قسم به خدا.
...
...
طول انجاميد و حضرتش پاسخى نشنيد، فرمود: شما را چه شده است؟ آيا گنگ شدهايد؟ يكى از آنها گفت: اى اميرمؤمنان، اگر شما برويد ما هم با شما مىآييم.
حضرت فرمود: شما را چه مىشود؟ چرا سكوت كردهايد؟ براى رشد و هدايت توفيق نيافتهايد و به راه درست هدايت نشدهايد! اين جمله خبرى به قصد انشاء و نفرين بر آنها است، يعنى توفيق و هدايت نصيبتان مباد.
آيا براى رويارويى با گروهى چنين كماهميّت روانه شوم؟ خليفه بايد در جنگهاى بسيار مهم همراه لشكر برود، نه در درگيرىهاى كوچك و منطقهاى. پس چرا مىگوييد: اگر تو خارج شوى ما هم خارج مىشويم؟] بدانيد كه] در اينگونه قضايا بايد يكى از شجاعان و دلاوران مورد قبول، كه شايستگى رويارويى با دشمن را داشته باشد روانه شود تا فرماندهى شما را به عهده بگيرد، و نبايد مسئوليتهاى مهمى چون: مراقبت از سپاه، شهر، بيتالمال، جمعآورى خراج، قضاوت ميان مسلمانان و گرفتن حقوقشان و رسيدگى و داورى ميان مردم مبنى بر عزل و نصب والى، يا حفظ مرزها را رها كنم و همراه افرادى اندك براى دور كردن يك سپاه بسيار اندكشمار دشمن خارج شوم.
مرا نمىسزد بسان تيرى بىپَرِ دنباله كه در تركشى تهى جابهجا مىشود و قرارى ندارد و صدا مىآفريند، به اين سو و آن سوى روان شوم.
و بدانيد كه من قطب آسياب هستم و بايد در جاى ثابت باشم و آسياب بر محور من بگردد. اگر من جاى خود را عوض كنم، سنگ آسياب از مدار خود خارج مىشود و سنگ زيرين آن جابهجا مىشود.
به خدا سوگند اين پيشنهاد شما كه از شهر خارج شوم، رأى بدى است و شايسته پيروى نيست.
وَ اللَّهِ لَوْ لاَ رَجَائِي الشَّهَادَةَ عِنْدَ لِقَائِي الْعَدُوَّ - لَوْ قَدْ حُمَّ لِي(1)لِقَاوءُهُ - لَقَرَّبْتُ(2)رِكَابِي ثُمَّ شَخَصْتُ(3)عَنْكُمْ فَلاَ أَطْلُبُكُمْ مَا اخْتَلَفَ(4)جَنُوبٌ وَ شَمَالٌ(5)، إِنَّهُ لاَ غَنَاءَ فِي كَثْرَةِ عَدَدِكُمْ مَعَ قِلَّةِ اجْتِمَاعِ قُلُوبِكُمْ. لَقَدْ حَمَلْتُكُمْ عَلَى الطَّرِيقِ الْوَاضِحِ الَّتِي لاَ يَهْلِكُ عَلَيْهَا إِلاَّ هَالِكٌ، مَنِ اسْتَقَامَ فَإِلَى الْجَنَّةِ، وَ مَنْ زَلَّ فَإِلَى النَّارِ.
...
به خدا سوگند، اگر آرزوى شهادت در هنگام برخورد با دشمن را نداشتم - كه اى كاش تقدير چنين بود - مركب خود را پيش مىكشيدم و از شهرتان مىرفتم و شما را رها مىكردم و تا زمانى كه باد جنوب و شمال مىوزد، يعنى تا پايان روزگار، كارى به كارتان نداشتم.
حقيقت آن است كه جمعيت انبوهتان، با اين همه بىميلى و ناهماهنگى روانى و قلبىتان، هيچ سودى ندارد.
به يقين شما را به راهى راهنمايى مىكنم كه بسيار روشن است و اگر كسى اين راه را برود، هرگز به هلاكت نخواهد افتاد، مگر آنكه طبيعتا اهل تباهى درونى باشد.
بنابراين، كسى كه در پيمودن اين راه استقامت ورزد به سوى بهشت مىرود و اگر كسى بلغزد و در اين مسير استقامت نكند به سوى دوزخ رهسپار خواهد بود. اين كلام امام عليهالسلام براى مردم اتمام حجّت است، زيرا آنحضرت هرچه را كه مىبايست، و شايسته است، انجام داد و راه رشد و كمال را به آنها به خوبى نماياند. پس اگر آنها روى برتابند و پايدارى نورزند، كوتاهى از جانب خود آنهاست.
تَاللَّهِ لَقَدْ عُلِّمْتُ تَبْلِيغَ الرِّسَالاَتِ، وَ إِتْمَامَ الْعِدَاتِ(1)، وَ تَمَامَ الْكَلِمَاتِ، وَ عِنْدَنَا - أَهْلَ الْبَيْتِ(2)- أَبْوَابُ الْحُكْمِ، وَ ضِيَاءُ الاْءَمْرِ. أَلاَ وَ إِنَّ شَرَائِعَ الدِّينِ وَاحِدَةٌ، وَ سُبُلَهُ قَاصِدَةٌ. مَنْ أَخَذَ بِهَا لَحِقَ وَ غَنِمَ، وَ مَنْ وَقَفَ عَنْهَا ضَلَّ وَ نَدِمَ. اِعْمَلُوا لِيَوْمٍ تُذْخَرُ لَهُ الذَّخَائِرُ، وَ «تُبْلَى فِيهِ السَّرَائِرُ»(3). وَ مَنْ لاَ يَنْفَعُهُ حَاضِرُ لُبِّهِ فَعَازِبُهُ عَنْهُ أَعْجَزُ، وَ غَائِبُهُ أَعْوَزُ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام در بيان فضل خود و نيز در نصيحتِ مردم
به خدا سوگند، روشِ رساندن پيامهاى الهى، كه به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ابلاغ شده، و نيز چگونگى بخشيدنِ تحقق بىكموكاست به وعدههاى خودم و پايان بردن كلمات در سخنرانى به من آموخته شده است. اين جملات اشاره دارد به بىلياقتى كسى كه عهدهدار خلافت شده، ولى چگونگى انجام دادن هيچ كدام از اينها را نمىداند و مىگويد: «لولا عليٌّ لَهلكَ عُمرُ(4)اگر على عليهالسلام نبود عمر نابود مىشد». نيز نمىداند چگونه وعدههاى خود را به انجام برساند، به ويژه آنگاه كه آن وعدهها دروغ باشد؛ لذا در بن بست خُلف وعده و پيمانشكنى قرار مىگيرد؛ و نمىداند چگونه سخن بگويد و سخن را به پايان برساند و لذا همه درمىيابند كه در اثناى سخنرانى دچار نگرانى و بىقرارى شده است.
و ابواب حكم و قضاوت بر ما اهلبيت باز و تمام كارها نزد ما روشن است. يعنى حكم
...
...
و چيستىِ هر چيزى را مىدانيم و همه امور نزد ما روشن و بدون پيچيدگى و اشتباه است.
بدانيد كه قوانين دين يكى است و بين آنها تناقض و تضادى نيست. بنابراين، كارهايى را كه خلفا بهخلاف يكديگر انجام مىدادند - مثلاً يكى خالد را نصب و ديگرى عزلش مىكرد، يكى اجراى حدّ را لازم و ديگرى غير لازم مىديد - رفتارى است بهخلاف دين اسلام.
و راههاى دين، مستقيم و متعادل و به دور از هرگونه افراط و تفريطى است. پس هركه راههاى دين را بپيمايد، بىترديد به هدف مىرسد و پاداش مىبرد، اما هركه از پيمودن راه حق روى برتابد لاجرم گمراه و پشيمان خواهد شد زيرا گناه و كيفر را در پى خواهد داشت.
براى روزى كار كنيد كه تمام اعمال براى آن روز ذخيره مىشود و در همان روز بدان اعمال نيازمندتريد. و [بدانيد] همه رازهاى مردم در آن روز آشكار مىشود، زيرا اسرار و اعمال و نيّات در دنيا پنهان هستند و در قيامت آشكار مىشوند.
و كسى كه عقل او در حال حاضر نتواند مفيد باشد عقلِ غايبِ او در آينده ناتوانتر خواهد بود، يعنى اگر كسى اكنون نتواند از عقل خود استفاده كند، چگونه مىتواند عذر بياورد و بگويد: من فعلاً نمىتوانم از عقل خود استفاده كنم، ولى در آينده چه بسا از آن بهره بگيرم، غافل از اينكه، عقلى كه از او غايب است نايافتنىتر است. مراد حضرت آن است كه مردم در حال حاضر به انجام دادن عمل شايسته بپردازند و به بهانه اينكه حالا نمىفهمم و شايد در آينده بفهمم، عمل صالح را ترك نكنند.
وَ اتَّقُوا نَاراً حَرُّهَا شَدِيدٌ، وَ قَعْرُهَا بَعِيدٌ، وَ حِلْيَتُهَا حَدِيدٌ، وَ شَرَابُهَا صَدِيدٌ. أَلاَ وَ إِنَّ اللِّسَانَ الصَّالِحَ يَجْعَلُهُ اللَّهُ تَعَالَى لِلْمَرْءِ فِي النَّاسِ، خَيْرٌ لَهُ مِنَ الْمَالِ يُورِثُهُ مَنْ لاَ يَحْمَدُهُ.
...
و بترسيد از آتشى كه گرماى آن سخت و گدازنده، و ژرفايش زياد و زيور آن آهن - يعنى غل و زنجيرى است كه بر دست و پا و گردن جهنميان مىنهند - و نوشيدنى آن چركهاى خارج شده از زخم و آماس و دمل است، كه طبق روايت از فرج زنان زناكار خارج مىشود.
بدانيد كه اگر از كسى نام نيكى برجاى بماند و مردم بر اثر اعمال صالح انسان، او را ستايش كنند، بهتر از آن است كه از خود مالى به ارث گذارد و وارثان بخورند و او را ستايش نكنند. اين جمله نيز براى تشويق مردم به انجام دادن عمل صالح و صرف اموال در راه خير است، زيرا اين امر باعث ستايش مردم مىشود، به خلاف كسى كه عمل خير را ترك كرده باشد و به جمع مال بپردازد، كه البته در نهايت به دست وارثان مىافتد و غالباً آنانْ مردگان خود را ستايش نمىكنند بلكه بدون اينكه از صاحب آن مال به نيكى ياد كنند ميراثش را مىخورند.
وَ قَدْ قَامَ إلَيْهِ رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِهِ فَقَالَ: نَهَيْتَنَا عَنِ الْحُكُومَةِ ثُمَّ أَمَرْتَنَا بِهَا، فَمَا نَدْرِي أَيُّ الاْءَمْرَيْنِ أَرْشَدُ؟ فَصَفَّقَ عليهالسلام إِحْدَى يَدَيْهِ عَلَى الاْءُخْرَى ثُمَّ قَالَ: هَذَا جَزَاءُ مَنْ تَرَكَ الْعُقْدَةَ! أَمَا وَ اللَّهِ لَوْ أَنِّي حِينَ أَمَرْتُكُمْ بِما أَمَرْتُكُمْ بِهِ حَمَلْتُكُمْ(1)عَلَى الْمَكْرُوهِ الَّذِي يَجْعَلُ اللَّهُ فِيهِ خَيْراً، فَإِنِ اسْتَقَمْتُمْ هَدَيْتُكُمْ، وَ إِنِ اعْوَجَجْتُمْ قَوَّمْتُكُمْ، وَ إِنْ أَبَيْتُمْ تَدَارَكْتُكُمْ، لَكَانَتِ(2)الْوُثْقَى(3)، وَ لَكِنْ بِمَنْ وَ إِلَى مَنْ؟ أُرِيدُ أَنْ أُدَاوِيَ بِكُمْ وَ أَنْتُمْ دَائِي، كَنَاقِشِ الشَّوْكَةِ بِالشَّوْكَةِ، وَ هُوَ يَعْلَمُ أَنَّ ضَلْعَهَا(4)مَعَهَا! اللَّهُمَّ قَدْ مَلَّتْ أَطِبَّاءُ هَذَا الدَّاءِ الدَّوِيِّ(5)، وَ كَلَّتِ(6)النَّزْعَةُ(7)بِأَشْطَانِ(8)الرَّكِيِّ(9)!
...
پس از آنكه معاويه در جنگ صفّين قرآنها را بر سر نيزه كرد و اصحاب امام عليهالسلام دست از جنگ كشيدند و حضرت را به پذيرشِ پيشنهادِ معاويه مبنى بر تعيين داور از سوى طرفين واداشتند، تا آن دو داور درباره امر مسلمانان و حل مشكل نظر بدهند، امام عليهالسلام از پذيرش اين پيشنهاد خوددارى كرد، ولى بر اثر اصرارِ شديد آنان، به خواستهشان تن داد؛ زيرا اگر نمىپذيرفت به معاويه مىپيوستند، چنانكه بعدها با فرزندش امام مجتبى عليهالسلام چنين كردند.
1) حملتكم: شما را وادار كردم.
2) لكانت: جواب لو أنّي است، يعنى اگر به هر صورت ممكن مىتوانستم رأى خود را حاكم كنم، راه مطمئنى بود.
3) وثقى: مؤنث أوثق است، يعنى مطمئنترين.
4) ضلع: تمايل.
5) دويّ: صفت داء، براى مبالغه است مثل ليلة ليلاء، يعنى شب بسيار ظلمانى.
6) كلّت: خسته شد، ناتوان گرديد.
7) نزعة: جمع نازع، يعنى كسى كه آب از چاه مىكشد.
8) أشطان: جمع شطن، يعنى ريسمان.
9) ركي: جمع ركية، يعنى چاه.
...
...
از اينرو امام عليهالسلام پذيرفت و ابنعباس را به عنوان داور و حكم از سوى خود برگزيد، اما آنها ابوموسى اشعرى را برگزيدند و امام عليهالسلام را مجبور به قبول او كردند. سپس، دو داور (ابوموسى از سوى لشكريان امام عليهالسلام و عمروعاص از سوى لشكريان معاويه) با همديگر به مشورت پرداختند، اما عمروعاص ابوموسى را فريب داد و وقتى كه لشكريان امام عليهالسلام شكست خود را ديدند، گروهى نادان به سراغ حضرت آمدند و گناه را به گردن او انداختند و گفتند: چه شد كه در مرحله نخست ما را از حكميّت و انتخاب داور برحذر داشتى، ولى سرانجام پذيرفتى و ما را به آن فرمان دادى؟ اگر نهى درست بود چرا فرمان دادى؟ و اگر فرمان درست بود چرا نهى كردى؟ امام عليهالسلام [با حسرت] دست بر دست كوفت و فرمود:
اين سرگردانى و شكست نتيجه كار شما ناآگاهان است كه نيرنگ معاويه در شما كارگر افتاد. و اين سرنوشت و كيفر كسى است كه پيمان را محكم و دورانديشى نكرد. امام عليهالسلام ياران خود را به جنگ با معاويه متقاعد كرده بود، اما آنها جنگ را هنگام فريب عمروعاص و قرار دادن قرآن بر فراز نيزهها با توصيه او رها كردند.
آگاه باشيد، به خدا سوگند آن هنگام كه من شما را به ادامه جنگ و رها نكردن آن تحت تأثير حيله عمروعاص فرمان دادم، مقتدرانه شما را به خلاف ميل باطنىتان به اجراى آن فرمان كه خداى متعال در آن خير قرار داده بود و به مقصد مىرسيديد، واداشتم. اين سخن از آن روست كه اجراى امر امام عليهالسلام هرچند به خلاف ميل يارانش باشد، به دليل رأى صحيح امام عليهالسلام ، خداى سبحان آن را به هدف مىرساند.
و اگر [در اجراى فرمان من] استقامت مىورزيديد، شما را هدايت مىكردم تا به هدف برتر برسيد، و اگر سرپيچى مىكرديد شما را با قدرت و مجازات، به فرمان مىآوردم، و اگر نمىپذيرفتيد، شما را با كشتن تبهكاران و اخراج نافرمانان از ارتش، اصلاح مىكردم، و در
...
...
اين صورت راه مطمئن و قابل اعتمادى طى مىشد و شما پيروز مىشديد.
ولى با چه كسى مىتوانم گناهكاران را به راه راست هدايت كنم؟ و به چه كسى روى كنم و براى تأديب شما از او مساعدت بگيرم؟ من مىخواهم به وسيله شما درد تفرقه و نافرمانى را مداوا كنم، در حالى كه شما خودتان درد من هستيد و تفرقهجويى و نافرمانى مىكنيد! [اگر چنين كنم] درست مثل آن است كه كسى بخواهد خار خليده را با خارِ ديگرى بيرون بياورد، كه در اين صورت موجب درد و ناراحتى بيشتر مىشود و مىداند كه تمايل آن خار به سوى همان خار است، چرا كه خار به همجنس خود تمايل دارد نه به بدن انسان. [كند همجنس با همجنس پرواز] پس چه بسا خار دوم بشكند و در بدن بماند و با خار قبلى درد بيشترى را به وجود آورد. اين سخن بيانگر حال اصحاب امام عليهالسلام است كه فرمانبردارانشان به نافرمانان تمايل دارند. بنابراين، امام عليهالسلام چگونه مىتوانست با برخى از آنها برخى ديگر را درمان كند. ناگفته نماند كه اكثر مردم هميشه همينطور بوده و هستند گرچه خواصّ به گونه ديگر باشند.
خدايا، طبيبانِ اين دردِ بىدرمان، خسته و از درمان نااميد شدهاند و كِشندگان آب از چاه با اين ريسمانها خسته و ناتوان گشتهاند. يعنى كسى كه بخواهد آب هدايت را از چاه دلهاى اين مردم بيرون بكشد و بر اندام آنان بريزد، ناتوان مىشود؛ به ديگر سخن اين كار، بسى مشكل است.
أَيْنَ الْقَوْمُ الَّذِينَ دُعُوا إِلَى الاْءِسْلامِ فَقَبِلُوهُ، وَ قَرَءُوا الْقُرْآنَ فَأَحْكَمُوهُ، وَ هِيجُوا إِلَى الْقِتَالِ فَوَلِهُوا وَلَهَ اللِّقَاحِ(1)إِلَى أَوْلاَدِهَا، وَ سَلَبُوا السُّيُوفَ أَغْمَادَهَا، وَ أَخَذُوا بِأَطْرَافِ الاْءَرْضِ زَحْفاً زَحْفاً، وَ صَفّاً صَفّاً. بَعْضٌ هَلَكَ، وَ بَعْضٌ نَجَا. لاَ يُبَشَّرُونَ بِالاْءَحْيَاءِ، وَ لاَ يُعَزَّوْنَ عَنِ الْمَوْتَى، مُرْهُ(2)الْعُيُونِ مِنَ الْبُكَاءِ، خُمْصُ(3)الْبُطُونِ مِنَ الصِّيَامِ، ذُبُلُ(4)الشِّفَاهِ(5)مِنَ الدُّعَاءِ، صُفْرُ(6)الاْءَلْوَانِ مِنَ السَّهَرِ(7)، عَلَى وُجُوهِهِمْ غَبَرَةُ الْخَاشِعِينَ. أُولَئِكَ إِخْوَانِي الذَّاهِبُونَ. فَحَقَّ لَنَا أَنْ نَظْمَأَ إِلَيْهِمْ، وَ نَعَضَّ الاْءَيْدِيَ عَلَى فِرَاقِهِمْ.
...
كجايند آنان كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به اسلام دعوتشان كرد و پذيرفتند و به خوبى بدان عمل كردند، و قرآن را خواندند و تلاوت آن را با علم و آگاهى استحكام بخشيدند، و چون از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله به جنگ دعوت شدند، مشتاقانه به سوى جبهههاى جهاد شتافتند، چنانكه ماده شتر شيردار مشتاقانه به سوى فرزندانش مىرود.
كجا رفتند آنان كه شمشيرها را از نيام بركشيدند تا جهاد نمايند و آرامآرام و گروهگروه در سراسر زمين تاختند. برخى از آنها در ميدان نبرد به شهادت رسيدند و برخى ديگر جان سالم بدر بردند و با غنيمت بازگشتند.
آنان كسانى بودند كه براى زنده ماندن گروهى خشنود و در شهادت گروهى عزادار نمىشدند؛ يعنى اگر كسى به آنها مىگفت فلان فرد از دوستان شما هنوز زنده است و در ميدان جنگ كشته نشده، خوشحال نمىشدند، چون مرگ را موجب اندوه نمىدانستند،
...
...
بلكه شهادت در راه خدا را بالاترين مرتبه شرافت و برترين پاداش مىدانستند، و اگر يكى از خويشان آنها در ميدان كشته مىشد عزادار نمىگشتند، زيرا مرگ در راه خدا فاجعهاى نيست كه خويشاوندان شهيد را عزادار كند.
چشمهايشان از شدت گريه بىفروغ، شكمهايشان از بسيارىِ روزهدارى لاغر و كوچك، و لبهايشان از فراوانى ذكر و دعا خشك شده بود؛ زيرا وقتى كسى زياد دعا بخواند و يا حرف بزند لبهايش بر اثر تبخير آب و حرارت حاصل از حركت دهان، مىخشكد.
از بسيارى شبزندهدارى و اقامه نماز و تلاوت قرآن و دعاهاى شبانگاهى، چهرهشان زرد شده و غبار خشوع و فروتنى بر چهره آنان نشسته بود، زيرا كسى كه خاشع و فروتن باشد حالت فروتنى در چهرهاش پيدا مىشود و يا اينكه غبار حاصل از سجده كردن بر زمين، بر چهرهشان نشسته بود.
آرى، اينان كه وصفشان كردم برادران من بودند كه به سوى خدا رفتند. پس مىسزد همانند تشنهكامانى كه به سوى آب مىروند به سوى آنها برويم و از سرِ حسرت و اندوه فراق آنها، دستان خود را بگزيم؛ چون انسانِ حسرتزده ناخودآگاه انگشتان خود را مىگزد تا از اندوه خود بكاهد.
إِنَّ الشَّيْطَانَ يُسَنِّي(1)لَكُمْ طُرُقَهُ، وَ يُرِيدُ أَنْ يَحُلَّ دِينَكُمْ عُقْدَةً عُقْدَةً، وَ يُعْطِيَكُمْ بِالْجَمَاعَةِ الْفُرْقَةَ، فَاصْدِفُوا(2)عَنْ نَزَغَاتِهِ(3)وَ نَفَثَاتِهِ(4)، وَ اقْبَلُوا النَّصِيحَةَ مِمَّنْ أَهْدَاهَا إِلَيْكُمْ، وَ اعْقِلُوهَا(5)عَلَى أَنْفُسِكُمْ.
...
حقيقت آن است كه شيطان راههاى خود را براى شما هموار كرده و مىخواهد گرههاى دينتان را يكبهيك بگشايد، چنانكه گرههاى يك نخ را مىگشايند، و مراد آن است كه از مردم مىخواهد بخشبخش دين را رها كنند و تفرقه را به جاى همدلى و وحدت، در باورتان بگنجايد.
پس، از وسوسههاى شيطان دورى كنيد، و نصيحت را از كسى كه به شما خيرخواهى ارمغان مىدهد (از اميرمؤمنان عليهالسلام ) بپذيريد و آن را در دل و جان خود نگاه داريد؛ يعنى مبادا سخنانش را فراموش كنيد.
أَ كُلُّكُمْ شَهِدَ مَعَنَا صِفِّينَ؟ فَقَالُوا: مِنَّا مَنْ شَهِدَ وَ مِنَّا مَنْ لَمْ يَشْهَدْ. قَالَ: فَامْتَازُوا فِرْقَتَيْنِ، فَلْيَكُنْ مَنْ شَهِدَ صِفِّينَ فِرْقَةً، وَ مَنْ لَمْ يَشْهَدْهَا فِرْقَةً، حَتَّى أُكَلِّمَ كُلاًّ بِكَلاَمِهِ. وَ نَادَى النَّاسَ، فَقَالَ: أَمْسِكُوا عَنِ الْكَلاَمِ، وَ أَنْصِتُوا لِقَوْلِي، وَ أَقْبِلُوا بِأَفْئِدَتِكُمْ إِلَيَّ، فَمَنْ نَشَدْنَاهُ شَهَادَةً فَلْيَقُلْ بِعِلْمِهِ فِيهَا.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام زمانى كه به سوى لشكرگاه خوارج رفته بود و خوارج همچنان به حكميّت اعتراض داشتند. در آن هنگام حضرت به آنان فرمود:
آيا همگىتان با ما در جنگ صفين حاضر بوديد كه اكنون به انكار حكميّت مىپردازيد؟ يعنى آيا همه شما در آن جريان، كه بر اثر آن خوارج پديد آمدند، حضور داشتيد؟
گفتند: برخى از ما حضور داشتيم و برخى نه؛ يعنى گروهى بر اثر تبليغات به خوارج پيوستند و همگى در جنگ صفين حضور نداشتند.
حضرت فرمود: پس دو گروه شويد؛ از يكديگر جدا شويد: يك گروه آنان كه در جنگ صفين حضور داشتند و گروه ديگر آنان كه حضور نداشتند تا با هر كدامتان جداگانه صحبت كنم، زيرا كه حاضران در صفين مانند غايبان از آن نبودند.
مردم، هياهو كردند بانگ برمىآوردند، چنانكه مقتضاى چنين مواردى است. آنگاه حضرت خطاب به مردم فرمود: ساكت باشيد و به سخنانم گوش بدهيد و با قلب و دل به من توجّه كنيد كه اگر كسى را قسم داديم و گواهى خواستيم عالمانه و آگاهانه گواهى دهد.
ثُمَّ كَلَّمَهُمْ عليهالسلام بِكَلاَمٍ طَوِيلٍ منه: أَ لَمْ تَقُولُوا عِنْدَ رَفْعِهِمُ الْمَصَاحِفَ حِيلَةً وَ غِيلَةً(1)، وَ مَكْراً وَ خَدِيعَةً: إِخْوَانُنَا وَ أَهْلُ دَعْوَتِنَا، إِسْتَقَالُونَا وَ اسْتَرَاحُوا إِلَى كِتَابِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ، فَالرَّأْيُ الْقَبُولُ مِنْهُمْ وَ التَّنْفِيسُ عَنْهُمْ؟ فَقُلْتُ لَكُمْ: هَذَا أَمْرٌ ظَاهِرُهُ إِيمَانٌ، وَ بَاطِنُهُ عُدْوَانٌ، وَ أَوَّلُهُ رَحْمَةٌ وَ آخِرُهُ نَدَامَةٌ. فَأَقِيمُوا عَلَى شَأْنِكُمْ، وَ الْزَمُوا طَرِيقَتَكُمْ، وَ عَضُّوا عَلَى الْجِهَادِ بَنَوَاجِذِكُمْ(2)، وَ لاَ تَلْتَفِتُوا إِلَى نَاعِقٍ(3)نَعَقَ، إِنْ أُجِيبَ أَضَلَّ، وَ إِنْ تُرِكَ ذَلَّ.
...
سپس حضرت سخنانى طولانى بيان كرد از آن جمله فرمود:
هنگامى كه معاويه و يارانش از سرِ نيرنگ و براى فرار از جنگ و فريب دادنِ شما قرآنها را بالاى نيزهها بردند آيا شما نگفتيد: اينان برادران ما و همكيشان شامى ما هستند و از ما درخواست كردند كه جنگ را رها كنيم و به قرآن كتاب خدا پناه بردهاند تا از جنگ بياسايند، پس رأى ما بر اين است كه از آنان بپذيريم و از اندوه رهايشان سازيم؟
[هيچ به ياد داريد كه] به شما گفتم: اين پيشنهاد آنها چيزى است كه ظاهر آن ايمان، و باطن آن ظلم است، زيرا مىخواهند جنگ را متوقف كنند و پس از تجديد قوا جنگ را بار ديگر از سر بگيرند و دشمنى خود را استمرار ببخشند. [هيچ به ياد داريد كه] به شما گفتم: آغاز اين پيشنهاد رحمت است زيرا جنگ متوقّف و آرامش در پى دارد اما پايانش پشيمانى است، زيرا از اينكه در آستانه پيروزى، جنگ را رها كردهايد، قطعا پشيمان خواهيد شد.
[يقيناً به ياد داريد كه] به شما گفتم: پس پابرجا بمانيد و بجنگيد و جنگ را ادامه دهيد و براى جهاد دندانهاى خود را محكم بفشاريد، زيرا فشردن دندانها به جهت افزايش حرارت سر موجب تقويت اعصاب سر و آمادگى بيشتر براى جنگ و افزايش انگيزه براى جنگ است.
...
...
[نيز به ياد داريد كه] به شما گفتم: به صدايى كه بلند شده (صداى عمروعاص كه به ترك جنگ و تحكيم قرآن فراخواند) توجه نكنيد كه اگر اجابت شود پيروان خود را گمراه مىكند و اگر به حال خود رها گردد لشكر او عقبنشينى مىكند و خواستهاش بىاعتبار مىشود و در نتيجه ذليل و خوار خواهد شد.
وَ قَدْ كَانَتْ هَذِهِ الْفَعْلَةُ(1)، وَ قَدْ رَأَيْتُكُمْ أَعْطَيْتُمُوهَا. وَ اللَّهِ لَئِنْ أَبَيْتُهَا مَا وَجَبَتْ عَلَيَّ فَرِيضَتُهَا، وَ لاَ حَمَّلَنِي اللَّهُ ذَنْبَهَا. وَ وَاللَّهِ إِنْ جِئْتُهَا إِنِّي لَلْمُحِقُّ الَّذِي يُتَّبَعُ، وَ إِنَّ الْكِتَابَ لَمَعِي، مَا فَارَقْتُهُ مُذْ صَحِبْتُهُ.
...
جنگ بر اساس پذيرش حكميّت پايان يافت و اين شما بوديد كه با نافرمانى از من آن را پديد آورديد و از فرمان من در ادامه جنگ خوددارى كرديد و داور دانستنِ قرآن را، كه پيشنهاد فريبكارانه عمروعاص بود، پذيرفتيد.
آنگاه حضرت براى تبيين اين نكته كه اگر مىپذيرفت جنگ به پايان برسد و داورى كتاب خدا را تن دهد يا آن را به كلى رد كند، در هر حال بر حق بوده است، زيرا كتاب خدا با وى همراه است، فرمود:
به خدا سوگند، اگر پايان يافتن جنگ را نمىپذيرفتم، واجبى را از دست نمىدادم و خداى متعال از اين جهت، بر من گناهى نمىنوشت، زيرا پايان جنگ به مصلحت اسلام و مسلمانان نبود.
به خدا سوگند، اگر موقعيت پيش آمده را مىپذيرفتم و پايان جنگ را با اختيار خودم مىپذيرفتم، برحق بودم و بر همگان واجب بود از من پيروى كنند، زيرا فراخوان عمروعاص به پيروى از كتاب خدا به ضرر من نبود، چون قرآن مرا به عنوان خليفه و رهبر مسلمين معرفى مىكند و قطعا مؤيد من است.
و از آن هنگام كه من با قرآن همنشين شدم، هرگز دمى از آن جدا نشدهام و از روزى كه مسلمان شدم با احكام آن مخالفت نكردهام. پس بر اساس ظواهر امر، ترسى از حكميّت قرآن نداشتم، ولى ترس من از نيرنگ دشمن بود. لذا در آغاز، آن را نپذيرفتم.
1) فعلة: عمل، فعل، كردار و در اينجا منظور، برايند برونى و پيامد حكميت است.
فَلَقَدْ كُنَّا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله وَ إِنَّ الْقَتْلَ لَيَدُورُ عَلَى الاْآبَاءِ وَ الاْءَبْنَاءِ وَ الاْءِخْوَانِ وَ الْقَرَابَاتِ، فَمَا نَزْدَادُ عَلَى كُلِّ مُصِيبَةٍ وَ شِدَّةٍ إِلاَّ إِيمَاناً، وَ مُضِيّاً عَلَى الْحَقِّ، وَ تَسْلِيماً لِلاْءَمْرِ، وَ صَبْراً عَلَى مَضَضِ(1)الْجِرَاحِ(2)، وَ لَكِنَّا إِنَّمَا أَصْبَحْنَا نُقَاتِلُ إِخْوَانَنَا فِي الاْءِسْلاَمِ عَلَى مَا دَخَلَ فِيهِ مِنَ الزَّيْغِ وَ الاْءِعْوِجَاجِ، وَ الشُّبْهَةِ وَ التَّأْوِيلِ. فَإِذَا طَمِعْنَا فِي خَصْلَةٍ يَلُمُّ اللَّهُ بِهَا شَعَثَنَا، وَ نَتَدَانَى بِهَا إِلَى الْبَقِيَّةِ فِيمَا بَيْنَنَا، رَغِبْنَا فِيهَا، وَ أَمْسَكْنَا عَمَّا سِوَاهَا.
...
ما همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روزگار سخت و بحرانى از قرآن پيروى مىكرديم؛ پس چگونه در موقعيت كنونى از كتاب خدا فاصله بگيريم، در حالى كه روزگار ما دشوارتر از آن روزگار نيست. در آن زمان با پدران و فرزندان و برادران و خويشاوندان مىجنگيديم؛ يعنى مسلمان، پدر و فرزندِ كافر خود را مىكشت، و ما از ميدان نبرد نمىگريختيم و تحت تأثير عواطف و احساسات قرار نمىگرفتيم و با كتاب خدا مخالفت نمىكرديم.
هر مصيبت و حادثهاى كه براى ما رخ مىداد، بر ايمان و استقامت ما بر حق و تسليم در مقابل فرمان (واجبات) الهى و صبر بر درد زخمها مىافزود. چون هر مقدار كه انسان براى چيزى و در راه هدفى خاص قربانى بيشترى بدهد علاقه او به آن هدف فزونى مىگيرد.
در حالى كه امروز كار آن قدرها مشكل نيست، زيرا ما با برادران دينى خود مىجنگيم و قطعا چنين جنگى از جنگ با پدران و برادران نَسَبى آسانتر است، و اين جنگ از آنروست كه آنان دچار كژى و نادرستى شدهاند و خود دستخوش شبهه شدهاند، يعنى اينان از اطاعت ولىّ امر سر برتافتند و زير پرچم باطل رفتند، و در نتيجه قرآن و حق را به غير معناى آن تأويل مىكنند.
[خلاصه] ما بر همان روش پيشين هستيم. در صدر اسلام براى تحكيم پايههاى اسلام
...
...
مىجنگيديم، ولى اكنون براى به اعتدال درآوردن كجىهاىِ آن مىجنگيم و هدف ما در هر دو زمان يكى است.
پس اگر در كارى اميد آن باشد كه خدا پراكندگى ما را وحدت بخشد و آنان (خوارج) فرمانبردارى كنند، از لجاجت و عصيان دست بردارند و بدين وسيله به يكديگر نزديك شويم و به باقىمانده اسلام، كه مورد قبول طرفين است، تمسّك بجوييم، مشتاقانه چنين خواهيم كرد و كار ديگرى انجام نخواهيم داد و اختلافاتى را كه ربطى به جوهره اسلام ندارد كنار خواهيم گذاشت.
مضمون سخن امام عليهالسلام اين است: فإذا طمعنا في لم الشعث، حاربنا رغبة في الإجتماع؛ اگر اميد به رفع پراكندگى و وحدت داشته باشيم براى آن مىجنگيم تا به آن دست يابيم.
خلاصه آنكه امام عليهالسلام در اين بيان دو گونه استدلال مىفرمايد:
اوّل: آنان حكميّت را پذيرفتند و درخواست كردند، نه امام عليهالسلام ؛
دوّم: امام عليهالسلام خواه جنگيده باشد يا به پايان جنگ رضايت داده باشد در هر دو صورت بر حق است، چون جنگ امام عليهالسلام براى اسلام بود و سرزنشى بر آن نبود، و ترك جنگ نيز براى رجوع به داورى قرآن بود و قرآن او را تأييد مىكرد، نه دشمنانش را.
وَ أَيُّ امْرِئٍ مِنْكُمْ أَحَسَّ مِنْ نَفْسِهِ رَبَاطَةَ جَأْشٍ(1)عِنْدَ اللِّقَاءِ، وَ رَأَى مِنْ أَحَدٍ مِنْ إِخْوَانِهِ فَشَلاً، فَلْيَذُبَّ عَنْ أَخِيهِ بِفَضْلِ نَجْدَتِهِ الَّتِي فُضِّلَ بِهَا عَلَيْهِ كَمَا يَذُبُّ عَنْ نَفْسِهِ، فَلَوْ شَاءَ اللَّهُ لَجَعَلَهُ مِثْلَهُ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام خطاب به يارانش در جنگ صفين
[ اى ياران،] هر يك از شما كه در برخورد با دشمن احساس قوّت قلب بيشترى مىكند و مىبيند كه برادرانش ضعيف شدهاند، بايد به وسيله شجاعتى كه خدا به او عطا فرموده و او را بدان برترى بخشيده، به پاس اين نعمت، از آنها دفاع كند، آنگونه كه از خود دفاع مىكند كه نتيجه آن به خود او برمىگردد، زيرا پيروزى فرد بسته به پيروزى همگنان است. پس اگر خدا مىخواست مىتوانست او را نيز مثل ديگران كمجرأت گردانده و حال كه خدا به وى لطف نموده و به او شجاعت عطا كرده، بايد به دوست ناتوان خود توجه كند و شكر اين نعمت را به جاى آورد.
1) رباطة جأش: در اينجا به معناى قوت قلب است.
إِنَّ الْمَوْتَ طَالِبٌ حَثِيثٌ(1)، لاَ يَفُوتُهُ الْمُقِيمُ، وَ لاَ يُعْجِزُهُ الْهَارِبُ(2). إِنَّ أكْرَمَ الْمَوْتِ الْقَتْلُ! وَالَّذِي نَفْسُ ابْنِ أَبِي طَالِبٍ بِيَدِهِ، لاَءَلْفُ ضَرْبَةٍ بِالسَّيْفِ أَهْوَنُ عَلَيَّ مِنْ مِيتَةٍ عَلَى الْفِرَاشِ(3).
...
[بدانيد] مرگ جويندهاى است كه سخت در جستوجوى مردم است. نه آنكه در شهر و سراى خود مقيم است از مرگ ايمن است و از آن دور مىماند و نه آنكه مىگريزد مىتواند آن را به زانو درآورد.
به يقين بهترين نوع مرگ كشته شدن در راه خداست؛ چون اگر كسى در راه خدا به شهادت برسد به پاداش نايل مىگردد، ولى مرگ عادى پاداشى ندارد و بالاخره مرگ خواهناخواه به سراغ انسانها خواهد آمد. بنابراين چرا انسان بهترين نوع آن را انتخاب نكند؟
به خدايى كه جان فرزند ابوطالب در دست اوست سوگند مىخورم كه هزار ضربه شمشير در راه خدا براى من از مردن در بستر، آسانتر و خوشگوارتر است، چون پاداش و جايگاه شهيد را به خوبى مىدانم.
و منه: وَ كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْكُمْ تَكِشُّونَ كَشِيشَ(1)الضِّبَابِ(2)، لاَ تَأْخُذُونَ حَقّاً، وَ لاَ تَمْنَعُونَ ضَيْماً(3)، قَدْ خُلِّيتُمْ وَ الطَّرِيقَ. فَالنَّجَاةُ لِلْمُقْتَحِمِ(4)، وَ الْهَلَكَةُ لِلْمُتَلَوِّمِ(5).
...
و از همين سخنان است
[اى جنگجويان،] چنان است كه گويى شما را مىبينم كه به هنگام گريختن از جنگ چنان غوغايى مىآفرينيد كه بزمجهها و سوسماران به وقت فرار، بر اثر برخورد با يكديگر و سايش پوستشان هياهو مىآفرينند. منظور امام عليهالسلام بيان روحيه و حالت اصحاب خود هنگام شكست و فرار از رويارويى با دشمن است و بسا اين اتفاق در روزگار معاويه و سلطهاش بر بلاد اسلامى، يعنى پس از شهادت خود آن حضرت رخ دهد.
شما حقّى را نمىگيريد و از ستمى جلوگيرى نمىكنيد. راه براى شما باز شده است؛ يعنى دشمن راه دنيا را مىپيمايد و راه آخرت براى شما باز است. پس كسى نجات مىيابد كه راه آخرت را بپيمايد و خود را به درياى بلاها بيفكند، و كسى هلاك مىشود و عذاب مىيابد كه از رفتن بازايستد و راه آخرت را طى نكند.
و منه: فَقَدِّمُوا الدَّارِعَ(1)، وَ أَخِّرُوا الْحَاسِرَ(2)، وَ عَضُّوا عَلَى الاْءَضْرَاسِ(3)، فَإِنَّهُ أَنْبَى(4)لِلسُّيُوفِ عَنِ الْهَامِ(5)، وَ الْتَوُوا(6)فِي أَطْرَافِ الرِّمَاحِ، فَإِنَّهُ أَمْوَرُ(7)لِلاْءَسِنَّةِ(8)، وَ غُضُّوا الاْءَبْصَارَ، فَإِنَّهُ أَرْبَطُ لِلْجَأْشِ(9)، وَ أَسْكَنُ لِلْقُلُوبِ، وَ أَمِيتُوا الاْءَصْوَاتَ، فَإِنَّهُ أَطْرَدُ لِلْفَشَلِ. وَ رَايَتَكُمْ فَلاَ تُمِيلُوهَا(10)، وَ لاَ تُخِلُّوهَا(11)، وَ لاَ تَجْعَلُوهَا إِلاَّ بِأَيْدِي شُجْعَانِكُمْ، وَ الْمَانِعِينَ الذِّمَارَ(12)مِنْكُمْ، فَإِنَّ الصَّابِرِينَ عَلَى نُزُولِ الْحَقَائِقِ(13)هُمُ الَّذِينَ يَحُفُّونَ(14)بِرَايَاتِهِمْ، وَ يَكْتَنِفُونَ حِفَافَيْهَا(15)، وَرَاءَهَا وَ أَمَامَهَا، وَ لاَ يَتَأَخَّرُونَ عَنْهَا فَيُسْلِمُوهَا، وَ لاَ يَتَقَدَّمُونَ عَلَيْهَا فَيُفْرِدُوهَا.
...
بخشى از اين كلام در تشويق ياران خود به جنگيدن است
امام عليهالسلام در اين بخش از سخنان خود چند رهنمود نظامى طرح كرده و فرمود:
زرهپوشان را در خط مقدم جاى دهيد، چون از تيرها و نيزههاى دشمن در امان هستند و افراد بىزره را در صفهاى پسين قرار دهيد و دندانهاى خود را بر هم بفشاريد كه شمشير را از سر دورتر مىنمايد، چون انسان وقتى كه دندانهاى خود را بفشارد عصب و پوست سر او محكمتر مىشود و تأثير ضربه شمشير در سر كمتر خواهد شد.
و وقتى نيزه دشمن به سمت شما مىآيد، به اينسو و آنسو خم شويد و به خود بپيچيد (جا خالى كنيد)، زيرا با اين كار نيزه را به خطا مىكشانيد و نهايتاً به هدف اصابت نمىكند.
1) دارع: زره پوش.
2) حاسر: برهنه از ابزار دفاعى، آنكه زره ندارد.
3) على الأضراس: دندانها را بر هم فشار بدهيد.
4) أنبى: از نبا السيف گرفته شده، يعنى شمشير را از سر دورتر مىكند (ضربه آن را ناكارآمد مىكند).
5) هام: جمع هامة به معناى سر.
6) إلتووا: برحذر باشيد و دورى گزينيد.
7) أمور: داراى بىقرارى بيشتر.
8) أسنّة: جمع سنان، يعنى نيزه.
9) أربط للجأش: براى قوت قلب كارآمدتر است.
10) تميلوها: از ميل، يعنى كجى و انحراف گرفته شده.
11) تخلوها: از إخلال يعنى نابسامانى گرفته شده.
12) ذمار: آنچه حفظ آن از قبيل آبرو و مال، مقدم است.
13) حقائق: در اينجا يعنى مصيبتها و مشكلات.
14) يحفّون: دور آن را مىگيريد.
15) حفافي: جمع حفّة به معناى پيرامون.
...
...
و چشمها را بر هم نهيد (ظاهراً منظور تنگ كردن حدقه چشم است نه بستن به طور كامل تا كم ببيند) كه اين كار باعث تقويت بيشتر قلب و آرامش بيشتر اعصاب خواهد شد، زيرا وقتى انسان [ با چشم كاملاً باز] به دشمن نگاه كند فراوانى آنها باعث هراس و تضعيف روحيه مىشود، ولى وقتى كه چشم خود را كاملاً باز نكند و فقط جلو خود را ببيند، قوت قلب بيشترى مىيابد.
و صداهاى خود را بميرانيد (يعنى سخن نگوييد) كه سكوت، شكست را دور مىكند، زيرا سخن گفتن، قدرى از نيروى فرد را به هدر مىدهد لذا در آستانه شكست قرار مىگيرد اما آنكه ساكت است نيرو و حواس خود را جمع مىكند و به سوى دشمن يورش مىبرد.
و پرچم خود را به اين سوى و آن سوى متمايل نكنيد كه موجب ترديد افراد دوردست لشكرتان مىشود و گمان مىكنند كه در آستانه سقوط است و كارى كه موجب مىشود در برپايى و استوارى پرچم خللى ايجاد مىكند، هرگز آن را انجام ندهيد، زيرا پرچم علامت استمرار جهاد است.
و آن را تنها به دست شجاعان و مدافعانِ آبرو، مال و جانها بدهيد، زيرا هم در مقابل دشمن در حفظ كيان خود جانفشانى بيشترى دارند و هم به اندك چيزى برافراشتگى پرچم را متزلزل نمىكنند، زيرا فقط شكيبايان هستند كه به هنگام رسيدن بلا گردِ آن مىچرخند مبادا سقوط كند و شكست بخورند و سرزنش شوند، دلاوران هماره مىكوشند كه آن را از دسترس دشمن دور نگه دارند و جانانه از آن پاسدارى مىكنند.
ديگر آنكه از آن فاصله نمىگيرند تا به دست دشمن بيفتد و از آن جلو نمىافتند تا پرچم و پرچمدار تنها بمانند، زيرا پرچمداران جايگاه خطيرى دارند و اگر پرچم سقوط كند لشكر شكست مىخورد.
أَجْزَأَ امْرُوءٌ قِرْنَهُ(1)، وَ آسَى أَخَاهُ بِنَفْسِهِ، وَ لَمْ يَكِلْ قِرْنَهُ إِلَى أَخِيهِ، فَيَجْتَمِعَ عَلَيْهِ قِرْنُهُ وَ قِرْنُ أَخِيهِ. وَ ايْمُ اللَّهِ لَئِنْ فَرَرْتُمْ مِنْ سَيْفِ الْعَاجِلَةِ، لاَ تَسْلَمُوا مِنْ سَيْفِ الاْآخِرَةِ، وَ أَنْتُمْ لَهَامِيمُ(2)الْعَرَبِ، وَ السَّنَامُ(3)الاْءَعْظَمُ.
...
هر فردى بايد از عهده هماورد خود برآيد و برادر رزمنده خود را هرچند با به خطرانداختن جان خود، كمك نمايد و با گريختن از ميدان رزم، او را به سراغ دوست و برادر مجاهد خود نفرستد، چون اگر يك سرباز لشكرِ كفر، هماوردى از لشكر اسلام در مقابل خود نبيند قطعاً به سراغ ديگرى مىرود، لذا آن رزمنده بايد با هماورد خود و نيز با هماورد دوست خود كه با فرار خود، وى را به سراغ او فرستاده است، بجنگد. پس دو كافر با يك مسلمان درگير مىشوند.
به خدا سوگند، اگر از شمشير دنيايى فرار كنيد، از شمشير آخرت در امان نخواهيد ماند. يعنى اگر به سبب ترس از مرگ، از نبرد با دشمن بگريزيد، از عذابى كه خداى سبحان در آخرت براى فراريان از جنگ درنظر گرفته است، نمىتوانيد بگريزيد.
شما پيشگامان عرب كه به سوى هر خيرى مىشتابيد، و چهرههاى نامآور كوفهايد كه در گذشته به رادمردى و شجاعت شهره بوده است.
إِنَّ فِي الْفِرَارِ مَوْجِدَةَ اللَّهِ، وَ الذُّلَّ اللاَّزِمَ، وَ الْعَارَ الْبَاقِيَ، وَ إِنَّ الْفَارَّ لَغَيْرُ مَزِيدٍ فِي عُمُرِهِ، وَ لاَ مَحْجُوزٍ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ يَوْمِهِ. الرَّائِحُ إِلَى اللَّهِ كَالظَّمْآنِ يَرِدُ الْمَاءَ. الْجَنَّةُ تَحْتَ أَطْرَافِ الْعَوَالِي(1)الْيَوْمَ تُبْلَى الاْءَخْبَارُ. وَ اللَّهِ لاَءَنَا أَشْوَقُ إِلَى لِقَائِهِمْ مِنْهُمْ إِلَى دِيَارِهِمْ.
...
بىترديد در فرار از جنگ، خشم خداوند نهفته است؛ ذلت و خوارىاى كه به سبب سلطه دشمن به وجود مىآيد و [نيز] ننگ ابدى را در پى دارد، به گونهاى كه آيندگان با يادآورى فرار وى از جنگ، او را حتّى پس از مرگ نكوهش مىكنند.
وانگهى كسى كه از جبهه مىگريزد، نمىتواند بر عمر خود بيفزايد و اگر در جبهه بماند از عمر او كاسته نمىشود، زيرا عمر در دست خداست و با فرار از جنگ طولانى و با حضور در ميدانِ نبرد كوتاه نمىگردد. همچنين نمىتواند بين خود و مرگ فاصلهاى بيندازد، زيرا وقتى كه مرگ در رسد، هيچ چيزى مانع آن نخواهد شد.
كسى كه اهل عمل صالح باشد و از دنيا برود، مانند تشنهاى است كه به چشمهاى رسد، او خوشحال و بهرهمند از انواع نعمتها خواهد بود.
بهشت در سايه نيزهها به دست مىآيد، يعنى بهشت با شهادت و جهادگرى حاصل مىشود، حتى اگر رزمنده شهيد نشود.
امروز اندرون و حقيقت تمام انسانها آشكار مىگردد، يعنى شجاع از ترسو و پايدار از بىثبات، و ايثارگر از خودخواه بازشناخته مىشود، زيرا ميدان جنگ، عرصه آزمون مردان است.
به خدا سوگند، اشتياق من به جنگِ با دشمنان از اشتياق آنها براى رفتن به خانههايشان بيشتر است، زيرا شوق رفتن به منزل كمتر از شوق مؤمن براى رفتن به بهشت است.
1) عوالي: جمع عالية، به معناى نيزه.
اللَّهُمَّ فَإِنْ رَدُّوا الْحَقَّ فَافْضُضْ(1)جَمَاعَتَهُمْ، وَ شَتِّتْ كَلِمَتَهُمْ، وَ أَبْسِلْهُمْ(2)بِخَطَايَاهُمْ، إِنَّهُمْ لَنْ يَزُولُوا عَنْ مَوَاقِفِهِمْ دُونَ طَعْنٍ(3)دِرَاكٍ(4)، يَخْرُجُ مِنْهُ النَّسِيمُ(5)، وَ ضَرْبٍ يَفْلِقُ(6)الْهَامَ(7)، وَ يُطِيحُ(8)الْعِظَامَ، وَ يُنْدِرُ(9)السَّوَاعِدَ(10)وَ الاْءَقْدَامَ، وَ حَتَّى يُرْمَوْا بِالْمَنَاسِرِ(11)تَتْبَعُهَا الْمَنَاسِرُ، وَ يُرْجَمُوا بِالْكَتَائِبِ(12)، تَقْفُوهَا الْحَلاَئِبُ(13)وَ حَتَّى يُجَرَّ(14)بِبِلاَدِهِمُ الْخَمِيسُ(15)يَتْلُوهُ الْخَمِيسُ، وَ حَتَّى تَدْعَقَ(16)الْخُيُولُ فِي نَوَاحِرِ(17)أَرْضِهِمْ، وَ بِأَعْنَانِ(18)مَسَارِبِهِمْ(19)وَ مَسَارِحِهِمْ(20).
...
خدايا، اگر دشمنانْ حق را نپذيرند جمعيّتشان را پراكنده ساز و همدليشان را به اختلاف مبدل كن به گونهاى كه يكى از آنها سخنى به خلاف ديگرى بگويد و بدين ترتيب دچار دودستگى شوند. و آنها را به كيفر گناهانشان، به چنگال هلاكت و بدبختى بسپار، يعنى در كيفردادنشان شتاب فرما.
خدايا، اين دشمنان زمانى از دشمنىها و مواضع خصمانه خود دست برمىدارند كه ضربات پياپى نيزهها بر سر آنان فرود آيد، آنسان كه از جاى ضربه جانشان برآيد. اين
1) أفضض: پراكنده ساز.
2) أبسل: تسليم هلاكت گردان.
3) طعن: نيزه.
4) دراك: پياپى.
5) نسيم: هوا.
6) يفلق: بشكند، بشكافد.
7) هام: سر.
8) يطيح: افكنده مىشود.
9) يندر: خارج سازد.
10) سواعد: جمع ساعد، يعنى بازو.
11) مناسر: جمع منسر، يعنى گروهى از لشكريان.
12) كتائب: جمع كتيبة، يعنى ارتش يا گروه خاصى از سپاه.
13) حلائب: جمع حلبة، يعنى بخشى از مركبها و اسبها كه براى كمك آماده شدهاند.
14) يجر: برود.
15) خميس: ارتش، و چون شامل ميمنه و ميسره و مقدم و خلف و قلب مىباشد خميس ناميده مىشود يعنى چپ، راست، جلو، عقب و قلب سپاه.
16) تدعق: لگدكوب مىكند.
17) نواحر: جمع نحر، يعنى آخرين نقطه از سرزمين كه به آخرين بخش بدن شتر، يعنى گلوى او تشبيه شده است.
18) أعنان: يعنى اطراف.
19) مسارب: جمع سرب، يعنى محل آمد و رفت.
20) مسارح: جمع مسرح، يعنى محلّ نگهدارى ستوران.
...
...
سخن اشاره به سرسختى دشمنان دارد كه تا سر حد مرگ ايستادگى مىكردند و مىبايست ياران براى چنين رويارويى، خود را آماده كنند.
و ضرباتى كه سرهاىشان را بشكافد و استخوانهاىشان را خرد كند و فروريزد، زيرا اگر ضربه شديد باشد، استخوانها را خرد مىكند و به اين سوى و آن سوى مىپراكند.
و بازوان و ساق پاىشان را از جاى بركند.
و گروههايى از ارتش اسلام به طور متوالى به مناطق آنها هجوم بياورند و توسّط آنها در هم كوبيده شوند.
و رزمندگان، گروهى پس از ديگر، با ادوات نظامى و اسبان خود بر دورترين نقطه سرزمينشان بتازند و آن را درنوردند. يا مراد آن است كه مواضع مهم نظامى و انبارهاى اسلحه آنها را تصرف كنند و چراگاه ستورانشان را در اختيار بگيرند.
طُرفه آنكه، امام عليهالسلام به خوبى از ميزان آمادگى نظامى دشمنان آگاه بود، لذا در قالب نفرين و دعا، اصحاب خود را تشويق به درهم كوبيدن دشمن مىكرد و اين دستور كلى براى تمام كسانى است كه مىخواهند بر دشمنان خود پيروز شوند.
أقول: «الدعق» الدق، أي تدق الخيول بحوافرها أرضهم، و «نواحر أرضهم» متقابلاتها و يقال: منازل بني فلان تتناحر.
سيّد رضى رحمهالله در شرح برخى از لغات مىفرمايد: دعق، به معناى دق، يعنى لگدكوب كردن زمينها با سم اسبها. و نواحر أرضهم، يعنى زمينهاى مقابل يكديگر و گفته مىشود: منازل بني فلان تتناحر، يعنى منازل فلان قبيله روبهروى يكديگرند.
إِنَّا لَمْ نُحَكِّمِ الرِّجَالَ، وَ إِنَّمَا حَكَّمْنَا الْقُرْآنَ. و هَذَا الْقُرْآنُ إِنَّمَا هُوَ خَطٌّ مَسْطُورٌ بَيْنَ الدَّفَّتَيْنِ، لاَ يَنْطِقُ بِلِسَانٍ، وَ لاَ بُدَّ لَهُ مِنْ تَرْجُمَانٍ، وَ إِنَّمَا يَنْطِقُ عَنْهُ الرِّجَالُ. وَ لَمَّا دَعَانَا الْقَوْمُ إلَى أَنْ نُحَكِّمَ بَيْنَنَا الْقُرْآنَ، لَمْ نَكُنِ الْفَرِيقَ الْمُتَوَلِّيَ عَنْ كِتَابِ اللَّهِ تَعَالَى، وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ: «فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللّهِ وَ الرَّسُولِ»(1). فَرَدُّهُ إِلَى اللَّهِ أَنْ نَحْكُمَ بِكِتَابِهِ، وَ رَدُّهُ إِلَى الرَّسُولِ أَنْ نَأْخُذَ بِسُنَّتِهِ. فَإِذَا حُكِمَ بِالصِّدْقِ فِي كِتَابِ اللَّهِ فَنَحْنُ أَحَقُّ النَّاسِ بِهِ، وَ إِنْ حُكِمَ بِسُنَّةِ رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله فَنَحْنُ أَحَقُّ النَّاسِ وَ أَوْلاَهُمْ بِهِ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام درباره حكميّت
پس از آنكه امام عليهالسلام ماجراى حكميت در جنگ صفين را شنيد، فرمود:
ما مردان را به داورى نگرفتهايم بلكه به حكميّت قرآن راضى شديم. گويى امام عليهالسلام مىخواهد گفتار خوارج را پاسخ گويد كه مىگفتند: شما به حكميّت مردان در دين خدا راضى شديد. امام عليهالسلام مىفرمايد: ما راضى شديم كه آن دو (عمروعاص و ابوموسى) در قرآن تأمل كنند و طبق دستور آن قضاوت نمايند.
و اين قرآن نوشتارى است بين دو جلد [=بينالدفتين] كه حاوى تعدادى ورق است. به زبان سخن نمىگويد، بلكه بايد ترجمانى، آن را بيان كند. بنابراين بايد مردانى كه از معناى آن مطلعند از زبان آن سخن بگويند. اين سخن امام عليهالسلام كلام خوارج را كه مىگفتند: «وقتى
1) سوره نساء، آيه 59.
...
...
كه كتاب خدا وجود دارد نيازى به حكميّت نداريم» رد مىكند. امام عليهالسلام مىفرمايد: قرآن خموش است و ناچار بايد افرادى آگاه معناى آن را تبيين كنند و احكام آن را توضيح دهند.
وقتى لشكريان معاويه از ما خواستند قرآن را به داورى بپذيريم، آنگونه نبوديم كه از داورى آن روى برتابيم، زيرا خداى سبحان مىفرمايد: «اگر در امرى [دينى [اختلافنظر پيدا كرديد آن را به كتاب خدا و سنت پيامبر او عرضه بداريد». پس امام عليهالسلام از آن جهت در آغاز، از تحكيم و حكميّت ناخشنود بود كه مىدانست نيرنگى در كار است وگرنه از كتاب خدا رويگردان نبود.
بنابراين معناى ارجاع به خدا، حكم كردن بر اساس احكام كتاب خدا و ارجاع دادنِ آن به پيامبر صلىاللهعليهوآله پيروى از سنّت آن حضرت است، در صورتى كه درباره اين موضوعِ موردِ منازعه حكمى در قرآن وجود نداشته باشد.
پس اگر داوران به درستى حكم كردند و نيرنگى به كار نبستند و اولوا الأمر و اولياى خدا را بر امام و پيشواى حق تطبيق كردند، ما سزاوارتر از همه هستيم كه به اين حكم تسليم باشيم و اگر براساس سنّت پيامبر صلىاللهعليهوآله حكم كنند، آنجا كه فرمود: «عليٌ مع الحقِّ و الحقّ مع علي؛ على هماره با حق است و حق هميشه با على همراه است»، پس ما از مردم يا معاويه و يارانش به گردن نهادن به آن سزاوارتريم. [بنابراين، در هر دو صورت اگر طبق وظيفه عمل مىكردند، مىبايد به سود امام عليهالسلام حكم بدهند، اما متأسفانه بر اساس نيرنگ و هوس نفس و نادانى حكم كردند و كارىترين ضربه را بر اسلام و مسلمانان وارد كردند].
وَ أَمَّا قَوْلُكُمْ: لِمَ جَعَلْتَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُمْ أَجَلاً فِي التَّحْكِيمِ؟ فَإِنَّمَا فَعَلْتُ ذَلِكَ لِيَتَبَيَّنَ الْجَاهِلُ، وَ يَتَثَبَّتَ الْعَالِمُ، وَ لَعَلَّ اللَّهَ أَنْ يُصْلِحَ فِي هَذِهِ الْهُدْنَةِ أَمْرَ هَذِهِ الاْءُمَّةِ، وَ لاَ تُوءْخَذُ بِأَكْظَامِهَا(1)، فَتَعْجَلَ عَنْ تَبَيُّنِ الْحَقِّ وَ تَنْقَادَ لاِءَوَّلِ الْغَيِّ.
...
امام عليهالسلام در اين بخش از سخن خود، به پرسشى كه از سوى خوارج مطرح مىشد پاسخ مىدهد و آن اين است كه چرا امام عليهالسلام به داوران يكسال مهلت داد تا بر اساس حكم خدا در قرآن داورى كنند؟ و آنان استدلال مىكردند به اينكه معاويه در اين مدّت توان نظامى خود را تقويت كند و براى جنگِ مجدّد آماده شود، امّا غافل از آنكه تعيين مدّت امرى ضرورى بود، چنانكه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در جريان صلح حديبيّه مدّتى را معيّن فرمود. دليل آن اين است كه، جريانهاى انقلابى مانند داورى عادى بين دو نفر نيست كه ظرف يك روز يا يك ساعت حل و فصل شود، بلكه به مدّت نياز دارد تا تمام شروط و موقعيت براى تفاهم و هماهنگى افكار و ديدگاهها فراهم آيد.
در اينجا و به تناسب موضوع، متن قرارداد حكميّت نقل مىشود:
بسم اللّه الرحمن الرحيم
هذا ما تقاضى عليه علي بن أبي طالب و معاوية بن أبي سفيان، قاضى علي بن أبي طالب على أهل العراق و من كان معه من شيعته من المؤمنين و المسلمين، و قاضى معاوية بن أبي سفيان على أهل الشام و من كان من شيعته من المؤمنين و المسلمين:
إنما ننزل عند حكم اللّه تعالى و كتابه، و لا يجمع بيننا إلا إياه و أن كتاب اللّه سبحانه بيننا من فاتحته إلى خاتمته، نحيي ما أحيى القرآن، و نميت ما أمات القرآن، فإن وجد الحكمان ذلك في كتاب اللّه اتّبعاه، و إن لم يجداه أخذا بالسنة العادلة غير المفرقة. و الحكمان عبداللّه بن قيس و عمرو
1) اكظام: جمع كظَم يعنى مخرج تنفس در اينجا منظور در تنگنا قرار گرفتن است.
...
...
بن العاص، و قد أخذا الحكمان من علي و معاوية و من الجندين أنهما آمنان على أنفسهما و أموالهما و أهلهما، و الأُمة لهما أنصار، و على الذين يقضيان عليه و على المؤمنين و المسلمين من الطائفتين عهد اللّه أن يعمل(1)بما يقضيان عليه فيما وافق الكتاب و السنة، و أن الأمن و الموادعة و وضع السلاح متفق عليه بين الطائفتين إلى أن يقع الحكم، و على كل واحد من الحكمين عهد اللّه ليَحكُمَنْ بين الأُمة بالحق، لا بما يهوى، و أجل الموادعة سنة كاملة. فإن أحب الحكمان أن يعجلا الحكم عجلاه، و إن توفي أحدهما فلأمير شيعته أن يختار مكانه رجلاً لا يألوا الحق و العدل و إن توفي أحد الأميرين كان نصب غيره إلى أصحابه ممّن يرتضون أمره، و يحمدون طريقته.
أللهم إنا نستنصرك على من ترك ما في هذه الصحيفة و أراد فيها إلحاداً أو ظلماً.
به نام خداى بخشايشگر مهربان
اين قراردادى است كه ميان على بن ابىطالب و معاوية بن ابىسفيان بسته شده است. على بن ابىطالب از سوى مردم عراق و هر مؤمن يا مسلمانى كه از او پيروى مىكند و معاوية بن ابىسفيان از سوى اهالى شام و هر مؤمن يا مسلمانى كه از او پيروى مىكند، به اين توافق رسيدند:
در برابر حكم الهى و قرآن سر فرود مىآوريم و تنها قرآن ما را جمع خواهد كرد (و بر اساس حكم قرآن به نتيجه خواهيم رسيد) و كتاب الهى از آغاز تا پايان بين ما وجود دارد و آنچه قرآن، بايسته ماندگارى و حيات دانسته، آن را زنده نگاه مىداريم و سنتهاى جاهلى و باطل را كه نابود خواسته، نابود مىخواهيم. پس اگر داوران در كتاب خدا در باب حكميت حكمى يافتند از آن پيروى كنند، ولى اگر نيافتند به سنّت سراسر عدالت و مورد اتفاق (سنّت پيامبر) روى بياورند. داوران عبارتند از: عبداللّه (ابو موسى اشعرى) و عمرو
1) نسخه بحار الأنوار: «أن يعملوا».
...
...
بن العاص، و اين دو از ناحيه على و معاويه و لشكريانشان نمايندگى دارند و از نظر جان و مال و خانواده در امان هستند و امّت يار آنها خواهد بود و كسانى كه داورى به زيانشان باشد و مؤمنان و نيز مسلمانها از هر دو گروه بايد متعهد شوند كه به نتيجه داورى براساس كتاب و سنّت گردن نهند و قرار شد كه امنيّت و آتشبس برقرار گردد و سلاح بر زمين نهاده شود تا نتيجه داورى به اطلاع همگان برسد و هر يك از داوران بايد بر اساس حق، نه هوس، بين امّت داورى كنند و مدّت آتشبس يك سال تمام است. اگر داوران بخواهند مىتوانند زودتر از موعد مقرر نتيجه داورى را اعلام نمايند. و اگر يكى از آن دو از دنيا رفت، اميرى كه او را برگزيده مىتواند فرد ديگرى را به جايش برگزيند كه از حق و عدالت رويگردان نباشد. و اگر يكى از دو امير (على عليهالسلام و معاويه) از دنيا رفتند، شيعيان و ياران آنها مىتوانند، با رضايت خود رهبرى را برگزينند. خدايا، از هركه بخواهد مضمون اين عهدنامه را زيرپا بگذارد و ستم و كفر ورزد، انتقام بگير.
ده تن از اصحاب على عليهالسلام و ده نفر از ياران معاويه اين عهدنامه را امضا نمودند.
آنگاه حضرت در توجيه تعيين مدّت مىفرمايد:
من اين كار را كردم تا جاهل حقيقت را درك كند، و عالم در عقيده خود پايدارتر شود و از دام شبهات رها گردد، و باشد كه خدا در اين مدّتِ آرامش و ترك مخاصمه، امر اين امّت را به سامان آورد، آنسان كه پس از آن جنگى رخ ندهد و يا آن جنگ ادامه نيابد و اين امّت گرفتار تنگنا نگردد و قبل از آشكار شدن حق، در كار جنگ شتاب نكند و از اوّلين لحظات شروع گمراهى پيروى نكند، چرا كه انسان نادان به دنبال هر بانگى مىرود، و هر حركتى را پاسخ مىدهد.
إِنَّ أَفْضَلَ النَّاسِ عِنْدَ اللَّهِ مَنْ كَانَ الْعَمَلُ بِالْحَقِّ أَحَبَّ إِلَيْهِ وَ إِنْ نَقَصَهُ وَ كَرَثَهُ(1)، مِنَ الْبَاطِلِ وَ إِنْ جَرَّ إِلَيْهِ فَائِدَةً وَ زَادَهُ. فَأَيْنَ يُتَاهُ بِكُمْ؟ وَ مِنْ أَيْنَ أُتِيتُمْ؟ إسْتَعِدُّوا لِلْمَسِيرِ إِلَى قَوْمٍ حَيَارَى عَنِ الْحَقِّ لاَ يُبْصِرُونَهُ، وَ مُوزَعِينَ(2)بِالْجَوْرِ لاَ يَعْدِلُونَ بِهِ، جُفَاةٍ(3)عَنِ الْكِتَابِ، نُكُبٍ(4)عَنِ الطَّرِيقِ.
...
نزد خدا بهترين مردم كسى است كه عمل كردنِ به حق در نظر او محبوبتر از باطل باشد، هرچند كه عمل به حق برايش مشكلات و كمبودها و حوادث ناگوارى پديد آورد، و باطل براى او منافع فراوانى داشته باشد. منظور امام عليهالسلام از اين سخن آن است كه هرچند مهلت يك ساله، سختىهايى به همراه دارد، اما حقى است كه بايد بدان تن داد.
اى خوارج، به كجا گمراهانه كشانده مىشويد؟ و اين فتنه گمراه كننده از كجا به سوى شما رسيده است؟ و پس از روشن شدن دليل، به كدام دامگاه مىرويد؟ براى رفتن به سوى ياران معاويه كه در درك حق سرگردانند و آن را نمىتوانند ببينند و فريب ستم معاويه را خوردهاند و هيچ چيز را به جاى ستمگرى نمىپذيرند و همچنان ظالمانه پيش مىروند و از كتاب الهى (قرآن) دور و از راه درست منحرف هستند و بر پيمودن راه نادرست اصرار مىورزند، خود را آماده كنيد.
مَا أَنْتُمْ بِوَثِيقَةٍ يُعْلَقُ بِهَا، وَ لاَ زَوَافِرِ(1)عِزٍّ يُعْتَصَمُ إِلَيْهَا. لَبِئْسَ حُشَّاشُ(2)نَارِ الْحَرْبِ أَنْتُمْ! أُفٍّ(3)لَكُمْ! لَقَدْ لَقِيتُ مِنْكُمْ بَرْحا(4)، يَوْماً أُنَادِيكُمْ وَ يَوْماً أُنَاجِيكُمْ، فَلاَ أَحْرَارُ عِنْدَ النِّدَاءِ وَ لاَ إِخْوَانُ ثِقَةٍ عِنْدَ النَّجَاءِ(5)!
...
آنگاه امام عليهالسلام خطاب به ياران خود فرمود: شما چنان دستاويز محكمى نيستيد كه بتوان به شما چنگ زد، و ياورانى نيستيد كه بتوان به شما اعتماد كرد و چندان مايه عزّت و كرامت نيستيد كه بتوان به آن افتخار كرد.
شما چه بد آتشافروزان جنگ هستيد. اُف بر شما باد. از دست شما چه رنجها كشيدهام. يك روز با صداى بلند و يك روز نجواكنان مىخوانمتان. يعنى خواه دور از من و خواه نزديك من باشيد فرقى ندارد، نه دور بودنتان اسباب راحتى است و نه نزديك بودنتان فايدهبخش.
نه هنگام ندا و فرياد، آزادگى داريد و به جنگ مىآييد و نه هنگام نجوا براى مشورتخواهى رازنگهدار هستيد. اين سخن بدان معناست كه وقتى انسان آزاده باشد به نداى رهبر خود پاسخ مثبت مىدهد؛ زيرا مىداند جنگ مايه عزت و بقاى مُلك و مملكت است، بهخلاف بردهصفتانى كه هيچ پيوندى با رهبر و يا با دشمن خود ندارند و براى آنها فرقى نمىكند كه دشمن پيروز شود يا فرمانروايان.
1) زوافر: جمع زافرة، يعنى ياران و همراهان يك انسان.
2) حشاش: جمع حاش، يعنى موجب روشن شدن آتش. حش النّار، آتش را برافروخت. در اين سخن امام عليهالسلام ، جنگ به آتش تشبيه شده، زيرا موجب نابودى است.
3) أُف: كلمهاى است كه هنگام دلتنگى و ناراحتى مىگويند. أُفٍ لكم؛ دلتنگى من از ناحيه شماست.
4) برح: رنج و سختى و ناراحتى.
5) نجاء: از نجوى گرفته شده، به معناى رازگويى.
أَ تَأْمُرُونِّي أَنْ أَطْلُبَ النَّصْرَ بِالْجَوْرِ فِيمَنْ وُلِّيتُ عَلَيْهِ(1)؟! وَ اللَّهِ مَا أَطُورُ(2)بِهِ مَا سَمَرَ سَمِيرٌ(3)، وَ مَا أَمَّ(4)نَجْمٌ فِي السَّمَاءِ نَجْماً! لَوْ كَانَ الْمَالُ لِي لَسَوَّيْتُ بَيْنَهُمْ، فَكَيْفَ وَ إِنَّمَا الْمَالُ مَالُ اللَّهِ! أَلاَ وَ إِنَّ إِعْطَاءَ الْمَالِ فِي غَيْرِ حَقِّهِ تَبْذِيرٌ وَ إِسْرَافٌ، وَ هُوَ يَرْفَعُ صَاحِبَهُ فِي الدُّنْيَا وَ يَضَعُهُ فِي الاْآخِرَةِ، وَ يُكْرِمُهُ فِي النَّاسِ وَ يُهِينُهُ عِنْدَ اللَّهِ. وَ لَمْ يَضَعِ امْرُوءٌ مَالَهُ فِي غَيْرِ حَقِّهِ وَ لاَ عِنْدَ غَيْرِ أَهْلِهِ إِلاَّ حَرَمَهُ اللَّهُ شُكْرَهُمْ، وَ كَانَ لِغَيْرِهِ وُدُّهُمْ، فَإِنْ زَلَّتْ بِهِ النَّعْلُ(5)يَوْماً فَاحْتَاجَ إِلَى مَعُونَتِهِمْ، فَشَرُّ خَدِينٍ(6)، وَ أَلاْءَمُ خَلِيلٍ!
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام آنگاه كه به علت يكسان بودن عطاى بيتالمال مورد عتاب قرار گرفت
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به مسلمانان از غنايم و زكات و ساير درآمدهاى بيت المال سهميه يكسانى مىپرداخت، ولى مدعيان خلافت كه پس از آن حضرت قدرت را به دست گرفتند، بهخلاف سنّت او، بين افراد فرق مىگذاشتند. هنگامى كه اميرمؤمنان عليهالسلام به خلافت رسيد سنّت پيامبر صلىاللهعليهوآله را ميزان كار خود قرار داد و به همگان به طور برابر و يكسان مىپرداخت
1) عبارت «فيمن وليت عليه» متعلق جور است.
2) أطور: از طار، يطور گرفته شده، يعنى گرد چيزى گشتن.
3) سمر سمير: پديدهاى كه در شب آشكار مىشود و مراد ستارگان هستند.
4) أمّ نجم: ستارهاى قصد كند كه به دنبال ستارهاى برود و كنايه از سير ستارگان است و انسان گمان مىكند كه قصد چيزى دارد.
5) فإن زلّت به النعل: كنايه از سقوط اجتماعى و اقتصادى.
6) خدين: دوست.
...
...
كه اين كار خوشايند افرادى كه به تبعيض ورانِ خلفاى پيشين عادت كرده بودند، نبود. لذا با آن حضرت عتاب كردند و زبان به گلايه گشودند. آنان به اميرمؤمنان عليهالسلام گفتند: اگر اين شيوه ادامه بيابد ياران از گرد تو پراكنده مىشوند؛ در نتيجه فرصت پيروزى را از دست خواهى داد. امام عليهالسلام در پاسخ فرمود:
آيا از من مىخواهيد با ستم رواداشتن بر مردمِ تحت امر خود، پيروزى را به دست آورم؟ يعنى با دادن حق ضعفا به قدرتمندان، پيروزى را به دست بياورم و به رعيّت خودم، كه زمام سرنوشت آنها به دست من سپرده شده است، ستم روا كنم؟
به خدا سوگند، تا وقتى همصحبتى سخن گويد (شب و روز جاى يكديگر را بگيرند) و ستارگان پىدرپى در آسمان طلوع كنند، چنين كارى نمىكنم و گرد آن نمىگردم. منظور امام عليهالسلام از بيان سخن فوق آن است كه هرگز چنين كارى نخواهم كرد.
[به خدا سوگند،] اگر اين اموالْ مِلك شخصى من بود، قطعاً بازهم در پرداخت آن به مردم برابرى و تساوى را رعايت مىكردم، چه رسد به اينكه آنچه در بيتالمال است، اموال عمومى است و خداوند به مساوات فرمان داده است. بنابراين، به مساوات پرداختنْ سزاوارتر است.
بدانيد كه دادن بىحساب و نابهجاى خود، از بيتالمال، تبذير و اسراف است، چون خداوند براى هر مالى محلِ مصرف خاصى قرار داده است؛ بنابراين، اگر در غير مورد آن هزينه شود، تبذير و اسراف است. و [بدانيد كه چنين كارى] انسان را در دنيا با برخوردارى از حمايت طمعورزان رفعت مىبخشد، اما در آخرت پست مىگرداند. زيرا با مصرف بيتالمال در غير موردش، نافرمانى خدا را كرده است.
و از ستايش و احترام كسانى كه مال بىحساب گرفتهاند برخوردارش نموده، اما چنين
...
...
رفتارى او را نزد خدا خوار و بىمقدار مىگرداند، زيرا حضرتش را نافرمانى كرده است.
و آنكه موجودىِ بيتالمال را در غير راه حق و به غير مستحقان بپردازد، خدايش از ستايش آنان محروم مىكند و محبتشان براى ديگرى خواهد بود، چرا كه دريافت كنندگان اينگونه مالها، قطعا طمع ورزانى ناسپاس هستند كه نيكى منعم را پاس نمىدارند، چون اگر حقشناس مىبودند در بيش از سهميّه خود طمع نمىكردند؛ لذا اين افراد محبّت ديگرى را به دل مىگيرند.
پس اگر روزى موقعيتِ مالى و اجتماعى خود را از دست بدهند، و به يارى همين افراد نيازمند شوند، به يقين بدترين دوستان و فرومايهترين رفيقان خواهند بود، چون كسانى كه در مال انسان طمع داشته باشند، تا وقتى با او رفاقت مىكنند كه در او مال و مقامى ببينند، ولى وقتى كه انسان مال و موقعيت اجتماعى خود را از دست داد، در پىِ ثروتمند ديگرى مىروند و او را با درماندگىاش، تنها رها مىكنند.
فَإِنْ أَبَيْتُمْ إِلاَّ أَنْ تَزْعُمُوا أَنِّي أَخْطَأْتُ وَ ضَلَلْتُ، فَلِمَ تُضَلِّلُونَ عَامَّةَ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله بِضَلاَلِي، وَ تَأْخُذُونَهُمْ بِخَطَئِي، وَ تُكَفِّرُونَهُمْ بِذُنُوبِي؟
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام در تبيين برخى احكام دين و رفع شبهه خوارج و نادرست دانستن حكم داوران در جنگ صفين
اين سخنرانى در پاسخ به اعتراض خوارج بيان شده است كه مىگفتند: امام عليهالسلام به دليل پذيرش حكميّتْ در دين خدا، كافر شده؛ لذا به حضرتش پيشنهاد مىدادند توبه كند. امام گفته آنان را نمىپذيرفت و توضيح مىداد كه هيچ خطايى نكرده تا توبه بر او واجب باشد از اينرو با آن حضرت و ساير مسلمانان به جنگ برخاستند و از سر هواپرستى، گمراهى و نادانى به كشتار و غارت و تباهى پرداختند. امام عليهالسلام مىفرمايد:
اگر معتقديد كه من خطا كردهام و گمراه شدهام، و به هيچ وجه از اين اعتقاد خود برنمىگرديد، پس چرا همه امّت پيامبر صلىاللهعليهوآله را گمراه مىپنداريد و به خطاى من آنها را بازخواست، و به گناه من آنها را تكفير مىكنيد؟ مگر گمراهى خليفه لزوما موجب گمراهى امّت است؟ مگر خداى سبحان نفرموده است: «...وَ لاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى...»(1)«و هيچ باربردارى، بردارنده بارِ [گناه [ديگرى نخواهد بود».
1) سوره زمر، آيه 7.
سُيُوفُكُمْ عَلَى عَوَاتِقِكُمْ(1)، تَضَعُونَهَا مَوَاضِعَ الْبُرْءِ(2)وَ السُّقْمِ، وَ تَخْلِطُونَ مَنْ أَذْنَبَ بِمَنْ لَمْ يُذْنِبْ وَ قَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله رَجَمَ الزَّانِيَ الْمُحْصَنَ(3)، ثُمَّ صَلَّى عَلَيْهِ، ثُمَّ وَرَّثَهُ أَهْلَهُ، وَ قَتَلَ الْقَاتِلَ وَ وَرَّثَ مِيرَاثَهُ أَهْلَهُ، وَ قَطَعَ السَّارِقَ وَ جَلَدَ الزَّانِيَ غَيْرَ الْمُحْصَنِ(4)، ثُمَّ قَسَمَ عَلَيْهِمَا مِنَ الْفَيْءِ وَ نَكَحَا الْمُسْلِمَاتِ. فَأَخَذَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله بِذُنُوبِهِمْ، وَ أَقَامَ حَقَّ اللَّهِ فِيهِمْ، وَ لَمْ يَمْنَعْهُمْ سَهْمَهُمْ مِنَ الاْءِسْلاَمِ، وَ لَمْ يُخْرِجْ أَسْمَاءَهُمْ مِنْ بَيْنِ أَهْلِهِ. ثُمَّ أَنْتُمْ شِرَارُ النَّاسِ، وَ مَنْ رَمَى بِهِ الشَّيْطَانُ مَرَامِيَهُ(5)، وَ ضَرَبَ بِهِ تِيهَهُ(6)!
...
شما جماعتِ خوارج شمشيرهاىتان را بر دوش خود گذاردهايد و به هركه رسيديد، چه مستحق مرگ باشد و چه نباشد، او را از دم تيغ تيز مىگذرانيد و بىگناه را و هركه به نظرتان گناهكار است به يك چشم نگريسته، مىكشيد.
خوارج بر اساس تفكّر و انديشهاى نادرست درباره امام عليهالسلام اقدام مىكردند، بدين معنا كه ميان اسلام و كفر حد وسطى وجود ندارد، بلكه اگر مسلمانى گناه كند كافر شده است و اگر گناه نكرد مسلمان است و مسلمان گناهكار اصلاً مسلمان نيست. لذا اگر مسلمان گناه بكند بايد بر او حدّ جارى كرد و حدّ او جز قتل چيزى نيست، زيرا به سبب ارتكاب گناه كافر شده است.
1) عواتق: جمع عاتق، شانه، دوش.
2) برء: بىگناه.
3) محصن: كسى كه همسر دارد و گويى با داشتن همسر، خود را در پناه دژ قرار داده است.
4) غير المحصن: كسى كه همسر ندارد، و البته در صورت داشتن همسر اگر زنا كند با احراز شرايط احصان، حكم او سنگسار است نه تازيانه.
5) مرامي: جمع مرمى، يعنى هدف تيراندازى.
6) تيه: بيابان، گفته مىشود: ضربت التيه يعنى در بيابان سير كردم و از آنرو صحرا را تيه گويند كه محل گم شدن است.
...
...
امام عليهالسلام در برخورد با اين تفكر فرمود: شما مىدانيد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله زناكارى را كه همسر داشت و مع ذلك زنا كرد، سنگسار نمود، سپس بر او نماز ميّت خواند و مال او را به وارثانش داد. حال اگر او كافر شده بود ديگر بر جنازهاش نماز ميّت نمىخواند و مال او را نيز قبل از مرگش بين وارثان تقسيم مىكرد، نه بعد از كشتن او، زيرا اگر كسى كافر شود همان روز مال او بين وارثان تقسيم مىشود، نه پس از مرگ او.
همچنين، پيامبر صلىاللهعليهوآله قاتل را قصاص كرد و كشت، و مالش را بين وارثانش تقسيم فرمود، حال اگر قاتل با ارتكاب قتل كافر مىشد مىبايست در همان روزى كه مرتكب قتل شده بود مال او را تقسيم كند نه پس از قصاص و قتل او. همچنين [در حكمى ديگر و موردى ديگر] دست سارق را قطع و بر زناكارِ غير محصن حدّ تازيانه جارى نمود، اما از بيتالمال مسلمانان به آنها سهميهاش را داد و آن دو با زنان مسلمان ازدواج كردند. حال اگر آن دو به جهت دزدى و زنا كافر شده بودند، در آن صورت مسلمان نيستند و مستحق استفاده از غنيمت مسلمانان، و نيز مجاز به ازدواج با زنان مسلمان نبودند.
مىبينيد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آنها را به كيفر گناهشان باز مىخواست، محكوم و كيفر مىكرد و حق و حدّ الهى را درباره آنها جارى مىنمود، اما مع ذلك سهميّه آنها از بيتالمال مسلمين را قطع نكرد و نام آنها را از شمار مسلمانان حذف ننمود و آنان را از زمره كافران نشمرد.
ولى شما كه در بين مردم شرارت مىكنيد و مرتكب گناه مىشويد، چگونه مىخواهيد گناهكاران را مجازات كنيد در حالى كه اين مجازات را درباره خودتان اجرا نمىكنيد؟
و شما تيرهاى شيطان هستيد كه به وسيله شما هدف را نشانه مىگيرد و شكار خود را از پاى در مىآورد؛ يعنى شما ابزار شيطان براى گمراهى مردم هستيد و در نهايت شما را به وادى گمراهى مىكشاند.
وَ سَيَهْلِكُ فِيَّ صِنْفَانِ: مُحِبٌّ مُفْرِطٌ يَذْهَبُ بِهِ الْحُبُّ إِلَى غَيْرِ الْحَقِّ، وَ مُبْغِضٌ مُفْرِطٌ يَذْهَبُ بِهِ الْبُغْضُ إِلَى غَيْرِ الْحَقِّ، وَ خَيْرُ النَّاسِ فِيَّ حَالاً(1)النَّمَطُ(2)الاْءَوْسَطُ فَالْزَمُوهُ، وَ الْزَمُوا السَّوَادَ الاْءَعْظَمَ، فَإِنَّ يَدَ اللَّهِ مَعَ الْجَمَاعَةِ. وَ إِيَّاكُمْ وَ الْفُرْقَةَ فَإِنَّ الشَّاذَّ مِنَ النَّاسِ لِلشَّيْطَانِ، كَمَا أَنَّ الشَّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْبِ. أَلاَ مَنْ دَعَا إِلَى هَذَا الشِّعَارِ(3)فَاقْتُلُوهُ وَ لَوْ كَانَ تَحْتَ عِمَامَتِي هَذِهِ.
...
در آينده نه چندان دور دو گروه به سبب افراط درباره من، هلاك خواهند شد:
دوستدارانى كه افراط محبّت به من، آنها را به غير حق مىكشاند، مثل كسانى كه آن حضرت را خدا مىخوانند.
و مخالفان و دشمنان سرسخت كه افراط در دشمنىشان با من، آنها را به غير حق مىكشاند، مانند خوارج و ناصبىها كه به امام عليهالسلام دشنام مىدادند و آن حضرت را به كفر و گناه متّهم مىكردند.
و [بدانيد كه] بهترين مردم از لحاظ ايمان و عقيده كسانى هستند كه درباره من راه ميانه و اعتدال را مىپيمايند، مانند شيعيان آن حضرت.
و به جماعت بپيونديد كه دست خدا همواره با جماعت است. منظور از جماعت، اكثريت مسلمانان آن روز بود كه همراه امام بودهاند، نه اكثريت مطلق، زيرا بتپرستان و مسيحيان، اكثر جامعه آن روز را تشكيل مىدادند. پس منظور امام عليهالسلام جماعتى بود كه در عقيده، راه
...
...
افراط و تفريط را وانهاده، و با امام عليهالسلام همعقيده بودند. و منظور از دست، قدرت است، زيرا همواره دست مظهر قدرت به شمار مىرود.
و هميشه از تفرقه بپرهيزيد كه انسان جدا افتاده از توده مردم، بهره شيطان است، چنانكه گوسفند دورافتاده از گله نصيب گرگ خواهد بود. پس اگر كسى خودرأى شد، و به آراى خود عمل كند زودتر گرفتار باطل مىشود، زيرا از انديشههاى درستِ جامعه محروم است.
هوشيار باشيد، آنكه مردم حقجو را به زير پرچم اختلاف فرا بخواند، بُكشيد، هرچند كه زير اين عمامه من باشد. اين جمله براى بيان آن است كه انسان نبايد فريب زهد و ظاهرسازى دعوتكنندگان به اختلاف را بخورد، چرا كه همراهى يا مخالفت با مردم [صالح [ميزان ارزيابى انسانها است. پس هر كه با مردم نباشد، بايد كشته شود تا غدّه فساد و اخلال در امنيّت جامعه از ميان برود.
وَ إِنَّمَا حُكِّمَ الْحَكَمَانِ لِيُحْيِيَا مَا أَحْيَا الْقُرْآنُ، وَ يُمِيتَا مَا أَمَاتَ الْقُرْآنُ، وَ إِحْيَاوءُهُ الاْءِجْتِمَاعُ عَلَيْهِ، وَ إِمَاتَتُهُ الاْءِفْتِرَاقُ عَنْهُ. فَإِنْ جَرَّنَا الْقُرْآنُ إِلَيْهِمُ اتَّبَعْنَاهُمْ، وَ إِنْ جَرَّهُمْ إِلَيْنَا اتَّبَعُونَا. فَلَمْ آتِ - لاَ أَبَا لَكُمْ(1)- بُجْراً(2)، وَ لاَ خَتَلْتُكُمْ(3)عَنْ أَمْرِكُمْ، وَ لاَ لَبَّسْتُهُ عَلَيْكُمْ، إِنَّمَا اجْتَمَعَ رَأْيُ مَلَئِكُمْ(4)عَلَى اخْتِيَارِ رَجُلَيْنِ، أَخَذْنَا عَلَيْهِمَا أَلاَّ يَتَعَدَّيَا الْقُرْآنَ فَتَاهَا عَنْهُ، وَ تَرَكَا الْحَقَّ وَ هُمَا يُبْصِرَانِهِ، وَ كَانَ الْجَوْرُ هَوَاهُمَا فَمَضَيَا عَلَيْهِ. وَ قَدْ سَبَقَ اسْتِثْنَاوءُنَا عَلَيْهِمَا - فِي الْحُكُومَةِ بِالْعَدْلِ وَ الصَّمْدِ لِلْحَقِّ(5)- سُوءَ رَأْيِهِمَا، وَ جَوْرَ حُكْمِهِمَا.
...
اين دو داور (= ابوموسى اشعرى و عمروعاص) بدين منظور انتخاب شدند تا آنچه قرآن زنده داشته است، زنده بدارند و آنچه قرآن ميرانده است، آن را ابطال كرده و بميرانند، چنانكه در قرارداد حكميت نيز بدان اشاره شد. و اما احيا و زنده كردن قرآن، به آن است كه بر حكمِ قرآن وحدتنظر، و براساس آن در صحنههاى گوناگون زندگى حركت كنيم كه اين خود، عامل زنده نگاه داشتن قرآن است، و حركت [و حضور] از لوازم زندگى است.
و ميراندن قرآن در جدايىِ از آن است كه موجب عمل نكردن به قرآن مىشود.
پس اگر قرآن ما را به سوى معاويه و ياران او فراخواند و حقّانيت آنها را اثبات كرد، ما از آنان پيروى مىكنيم و حكومت را تسليم او مىنماييم، و اگر قرآن ما را حق دانست و آنها را به سوى ما فراخواند، آنها نيز بايد پيرو ما باشند و حكومت را تسليم ما كنند. اين كلام حضرت براى آن است كه در پذيرش تعيين دو داور و تن دادنِ به حكم قرآن، مرتكب هيچ گناهى نشده است.
1) لاأَباً لكم: يا نفرين است، يعنى براى شما پدر نباشد تا بيچاره شويد، و يا خبر است، يعنى شما پدر نداريد و از رشد و ادب بىبهرهايد. پس اصل اين كلمه بر تنقيص است.
2) بجر: ظلم و ستم.
3) لا ختلتكم: شما را فريب ندادم.
4) مَلاَءْ: جمعيت و صاحبنظران.
5) في الحكومة بالعدل و الصمد للحق: جمله معترضه است كه مقدار اختيارات دو داور را مىرساند.
...
...
اى بىپدران (بىبنيادان)، من كارى شر و بد بر شما تحميل نكردم و به شما نيرنگ نزدم و حقيقت را از شما پنهان نكردم، بلكه رأى اكثريت و نظر صاحبنظران شما بر گزينش آن دونفر (= اشعرى و عمروعاص) قرار گرفت و ما از آنها پيمان گرفتيم كه در داورى خود از حدود و موازين قرآن تجاوز نكنند، اما آندو گمراه شدند و در حالىكه حق را مىديدند، از آن روى برتافتند؛ يعنى با آنكه هر دو مىدانستند كه حق با حضرت است، آن را زير پا نهادند.
ابوموسى اشعرى به دليل كينهاى كه از امام عليهالسلام در دل داشت از انتخاب آن حضرت سر باز زد، زيرا حضرت او را از حكومتِ كوفه بركنار كرده بود. عمروعاص نيز به دليل تمايلات و شهوتهاى شخصى و نيز وعده معاويه در دادنِ حكومت مصر به او، ابوموسى را فريب داد و به او گفت: فساد و تباهى از اين دو نفر (على و معاويه) برخاسته است. بنابراين هر يك از ما بايد پيشواى خود را از حكومت خلع كنيم تا خود مردم هركه را بخواهند برگزينند.
ابوموسى اشعرى فريب نيرنگ عمروعاص را خورد و در روز اعلان نتيجه داورى، بر فراز منبر رفت و گفت: اى مردم، من على را از حكومت خلع كردم، همانگونه كه اين انگشتر را از انگشت خويش بيرون مىآورم. سپس انگشتر را از دست خود بيرون آورد. آنگاه عمروعاص بر فراز منبر رفت و به خلاف پندار ابوموسى كه گمان مىكرد او نيز معاويه را از حكومت خلع خواهد نمود، گفت: اى مردم، همهتان شنيديد كه اشعرى پيشواى خود را از حكومت خلع كرد، اما من پيشواى خود معاويه را بر مسند حكومت نصب نمودم، همانگونه كه اين انگشتر را در انگشت خود مىگذارم. سپس انگشتر خود را در انگشت خود نمود و از منبر فرود آمد.
...
...
ابوموسى او را دشنام داد و هر كدام ريش ديگرى را به دست گرفتند [و كشيدند]. فرجام كار اين بود كه نه تنها فتنه پايان نيافت، بلكه تنور آن شعلهورتر و زبانههايش سوزندهتر شد. لذا حضرت مىفرمايد:
اما تمايل اين دو (ابوموسى و عمروعاص) به سوى ستمگرى و انحراف بود، كه سبب شد حق و عدل را ترك كنند. وانگهى ما به آنها به طور مطلق نمايندگى نداديم، بلكه عمل آنها را مستثنى نموديم و گفتيم: در صورتى كه به حق و عدل حكم كنند مىپذيريم، ولى آنها به شرط خود وفا نكردند و داورىِ بر اساس عدل و پافشارى بر حقانيت حق نكردند.
يَا أَحْنَفُ(1)، كَأَنِّي بِهِ وَ قَدْ سَارَ بِالْجَيْشِ الَّذِي لاَ يَكُونُ لَهُ غُبَارٌ، وَ لاَ لَجَبٌ(2)، وَ لاَ قَعْقَعَةُ(3)لُجُمٍ(4)، وَ لاَ حَمْحَمَةُ(5)خَيْلٍ، يُثِيرُونَ(6)الاْءَرْضَ بِأَقْدَامِهِمْ كَأَنَّهَا أَقْدَامُ النَّعَامِ(7). [يومىء بذلك إلى صاحب الزنج(8). ثُمَّ قَالَ عليهالسلام :] وَيْلٌ لِسِكَكِكُمُ(9)الْعَامِرَةِ، وَ الدُّورِ الْمُزَخْرَفَةِ(10)الَّتِي لَهَا أَجْنِحَةٌ كَأَجْنِحَةِ النُّسُورِ(11)، وَ خَرَاطِيمُ كَخَرَاطِيمِ الْفِيَلَةِ(12)، مِنْ(13)أُولَئِكَ الَّذِينَ لاَ يُنْدَبُ قَتِيلُهُمْ، وَ لاَ يُفْتَقَدُ غَائِبُهُمْ. أَنَا كَابُّ(14)الدُّنْيَا لِوَجْهِهَا وَ قَادِرُهَا بِقَدْرِهَا وَ نَاظِرُهَا بِعَيْنِهَا.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام درباره آينده بصره
اى احنف، گويى رهبر زنگيان [صاحب الزنج]، را مىبينم با لشكرى مىآيد كه غبار برنمىانگيزند و از آنها و از لگام مركبهاى آنها هيچ سروصدايى برنمىخيزد زيرا اصلاً
1) أحنف: كارگزار امام عليهالسلام در بصره.
2) لجب: فرياد.
3) قعقعة صداى لجام مركب هنگام حركت.
4) لجم: جمع لجام.
5) حمحمة: صداى شيهه اسبان.
6) يثيرون: گرد و خاك بر مىانگيزند.
7) نعام: جمع نعامة، يعنى شترمرغ.
8) شرح حال وى در پاورقى خطبه 102 گذشت.
9) سكك: جمع سكّة، به معناى كوچه.
10) مزخرف: آراسته شده.
11) لها أجنحة كأجنحة النسور: غرفههاى فوقانى كه از دو طرف به سمت جاده براى توسعه اطاقهاى بالا (بالكنهاى امروزى) بيرون آمده و مانند بالهاى عقاب هستند.
12) لها خراطيم كخراطيم الفيلة: ستونهايى كه اين غرفههاى بالايى را كه به سمت جاده بيرون آمده حفظ مىكند، مانند خرطوم فيل هستند.
13) من: متعلق به ويل است.
14) كاب: از كبّ الإناء، يعنى واژگون كردن ظرف، گرفته شده است.
...
...
مركبى نداشتند تا لگام و صدايى داشته باشد و از حركت اسبانشان غبارى برخيزد.
آنها با پاى خود كه چون پاى شترمرغ است زمين را لگدكوب مىكنند. شايد تشبيه پاى آنها به پاى شترمرغ از جهت حركت روان آنها باشد [نه بزرگى و بلندى(1)].
سيد رضى رحمهالله مىفرمايد: حضرت در اين كلام به قيام صاحبالزنج اشاره كرده، فرمود:
واى بر كوچههاى آباد و ساختمانهاى آراستهاى كه بالهايى چون بال عقاب و خرطومهايى چون فيل دارند كه از گزند شورشيان پيرو رهبر زنگيان در امان نخواهند ماند؛ همانهايى كه كسى بر كشتههاىشان نمىگريد و در جستجوى گمشدگانشان بر نمىآيد، چون اكثر آنها بردگانى هستند كه نه خانوادهاى دارند تا در سوگ آنها بگريند و نه كس و كارى كه در صورت غيبتشان، در جستجويشان باشند.
من دنيا را با چهره به زمين مىكوبم؛ يعنى به امور دنيايى اعتنا نمىكنم و متناسب با لياقتش با آن برخورد مىكنم، و به خلاف دنياپرستان، ارزشى بالاتر برايش قائل نمىشوم. و به دنيا به چشم دنيا و از دريچه چشم خودش مىنگرم كه شايسته آن است، نه به ديده كرامت و بزرگى. اين سخن حضرت بدان معناست كه از دنيا روى گردانده و بدان توجهى ندارد.
1) البته شارحان ديگر، مطالب ديگرى نيز گفتهاند.
كَأَنِّي أَرَاهُمْ قَوْماً كَأَنَّ وُجُوهَهُمُ الْمَجَانُّ(1)الْمُطَرَّقَةُ(2)، يَلْبَسُونَ السَّرَقَ(3)وَ الدِّيبَاجَ، وَ يَعْتَقِبُونَ(4)الْخَيْلَ الْعِتَاقَ(5)، وَ يَكُونُ هُنَاكَ اسْتِحْرَارُ(6)قَتْلٍ، حَتَّى يَمْشِيَ الْمَجْرُوحُ عَلَى الْمَقْتُولِ، وَ يَكُونَ الْمُفْلِتُ(7)أَقَلَّ مِنَ الْمَأْسُورِ(8)!
...
از بيان حضرت است در توصيف تركان:
امام عليهالسلام در اين بخش از سخنان خويش به توصيف تاتاران و مغولان اشاره مىفرمايد كه از مشرق زمين آمده و به تحريك مسيحيان به نابود كردن بلاد اسلامى پرداختند، و به گواهى تاريخ، تنها شيعيان بودند كه توانستند در برابر آنان مقاومت كنند و به رهبرى خواجه نصيرالدين طوسى رحمهالله اسلام را نگاه دارند. امام عليهالسلام درباره آنان مىفرمايد:
انگار قومى (مغولان) را مىبينم كه صورتهاىشان مثل سپرهايى است كه بر روى آن پوستهايى چسبيده است، چرا كه صورتهاى مغولان در گردى مثل سپر و در زمختى چونان پوست كوبيده شده و چسبيده بر روى آن مىباشد.
آنها جامههاى حرير سفيد و ديبا (زربفت) بر تن مىكنند و براى خود اسبهاى راهوار و نجيب در اختيار دارند. تركان مغول، از برخوردارى و شكوه خاصى بهرهمند بودند.
در آن هنگامه چنان حمّام خونى راه مىافتد كه مجروحانْ كشتگان را لگدكوب كنند [كه بيشترين كشتارها در هندوستان، ايران و عراق رخ داد] و نجات يافتگان به مراتب، كمتر از اسيران باشند.
1) مجان: جمع مجن، يعنى سپر.
2) مطرقة: از أطراق، به معناى چرمى است كه به اندازه سپر بريده و بر آن چسبانده مىشود.
3) سرق: حرير سفيد، يا هرگونه حريرى.
4) يعتقبون: انحصاراً در اختيار خود قرار دادند.
5) عتاق: جمع عتيق، يعنى ارزشمند.
6) إستحرار: از حرّ گرفته شده، به معناى گرم شدن است.
7) مفلت: نجات يافته، گريخته.
8) مأسور: به اسارت رفته.
فَقَالَ لَهُ بَعْضُ أَصْحَابِهِ: لَقَدْ أُعْطِيتَ يَا أَمِيرَالْمُوءْمِنِينَ عِلْمَ الْغَيْبِ! فَضَحِكَ عليهالسلام وَقَالَ لِلرَّجُلِ وَكَانَ كَلْبِيّاً: يَا أَخَا كَلْبٍ، لَيْسَ هُوَ بِعِلْمِ غَيْبٍ، وَ إِنَّمَا هُوَ تَعَلُّمٌ مِنْ ذِي عِلْمٍ، وَ إِنَّمَا عِلْمُ الْغَيْبِ عِلْمُ السَّاعَةِ، وَ مَا عَدَّدَهُ اللَّهُ سُبْحَانَهُ بِقَوْلِهِ: «إِنَّ اللّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السّاعَةِ وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الاْءَرْحامِ وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ...»(1). فَيَعْلَمُ اللَّهُ سُبْحَانَهُ مَا فِي الاْءَرْحَامِ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثَى، وَ قَبِيحٍ أَوْ جَمِيلٍ، وَ سَخِيٍّ أَوْ بَخِيلٍ، وَ شَقِيٍّ أَوْ سَعِيدٍ، وَ مَنْ يَكُونُ فِي النَّارِ حَطَباً، أَوْ فِي الْجِنَانِ لِلنَّبِيِّينَ مُرَافِقاً. فَهَذَا عِلْمُ الْغَيْبِ الَّذِي لاَ يَعْلَمُهُ أَحَدٌ إِلاَّ اللَّهُ، وَ مَا سِوَى ذَلِكَ فَعِلْمٌ عَلَّمَهُ اللَّهُ نَبِيَّهُ صلىاللهعليهوآله فَعَلَّمَنِيهِ وَ دَعَا لِي بِأَنْ يَعِيَهُ صَدْرِي، وَ تَضْطَمَّ(2)عَلَيْهِ جَوَانِحِي(3).
...
در اين هنگام يكى از ياران آن حضرت كه از طايفه بنىكلب بود عرض كرد: اى اميرمؤمنان علم غيب دارى؟ حضرت خنديد و فرمود:
اى برادر كلبى، اينكه گفتمْ علم غيب نيست، آموزشى است از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كه او نيز از خداوند آن علم را دريافت كرده است. پس اين دانستهها، علم ذاتى مبنى بر غيب نيست بلكه علم غيب، چيزهايى است كه خداى سبحان در قرآن كريم مىفرمايد: «در حقيقت، خداست كه علمِ به قيامت نزد اوست، و باران را فرو مىفرستد، و آنچه در رحمهاست مىداند، و كسى نمىداند كه فردا چه به دست مىآورد، و كسى نمىداند در كدامين سرزمين مىميرد».
پس خداوند، جنسيت، زيبايى و زشتى، سعادت و شقاوت، و فرجام جنين را مىداند.
ظاهراً مراد آن حضرت آن است كه به طور كلى كسى جز خدا نمىداند، ولى اين نيز
...
...
ممكن است كه خداوند به واسطه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را به جانشينِ خود آموزش دهد؛ چنانكه خود مىفرمايد: «عَ--لِمُ الْغَيْبِ فَلاَ يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَدًا * إِلاَّ مَنِ ارْتَضَى مِن رَّسُولٍ...»(1)«و كسى را بر غيب خود آگاه نمىكند، جز پيامبرى را كه از او خشنود باشد».
و نيز خدا مىداند چه كسى هيزم جهنم است، چنانكه در قرآن مىفرمايد: «...وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ»(2)«كه سوختش مردمان و سنگها هستند».
و همو مىداند كه چه كسانى در بهشت همنشينان پيامبرانند.
پس اين سه علم، يعنى قيامت، جنسيت جنين و عاقبت هر انسان، امورى هستند كه جز خدا هيچ كس از آن آگاهى ندارد، ولى جز اينها، علومى هستند كه خداوند به پيامبرش، و پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز به من تعليم داده است، چرا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله برايم دعا كرد كه آنها را در سينه خود حفظ كنم و در اندرون قلبم جاى دهم.
پس خلاصه سخن آنكه، امام عليهالسلام غيب را به دو بخش تقسيم مىكند:
آنچه خدا براى رسول خود آشكار فرمود و پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز به اوصياى خود آموخت.
آنچه خداى متعال براى پيامبر صلىاللهعليهوآله آشكار نكرده (يعنى غيبهاى سهگانه پيشگفته) و اين نياموختن به صورت غالب است نه هميشه و كلى، و چنانكه از روايت برمىآيد خدا برخى از اين غيبهاى سهگانه را نيز به پيامبرش آموخته است و پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز به ائمه عليهمالسلام .
عِبَادَ اللَّهِ، إِنَّكُمْ - وَ مَا تَأْمُلُونَ مِنْ هَذِهِ الدُّنْيَا - أَثْوِيَاءُ(1)مُوءَجَّلُونَ(2)، وَ مَدِينُونَ(3)مُقْتَضَوْنَ(4): أَجَلٌ مَنْقُوصٌ، وَ عَمَلٌ مَحْفُوظٌ. فَرُبَّ دَائِبٍ(5)مُضَيَّعٌ، وَ رُبَّ كَادِحٍ(6)خَاسِرٌ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام كه درباره اوزان و مقادير ايراد شده است
اى بندگان خدا، آرزوهاى شما در اين دنيا، مانند توقّعات ميهمانانى است كه اگر زياد باشد نادرست است. شما نيز اگر چنين انتظارى داشته باشيد، آنقدر نمىمانيد كه به همه آرزوهاىتان برسيد. شما بسان بدهكارانى هستيد كه طلبكار (= مرگ) به جستوجويش بر آمده است، پس براى رسيدن به آرزوهاىتان چندان فرصتى نخواهيد داشت.
از مدّت عمر شما هر روز كاسته مىشود، ولى عمل شما محفوظ مىماند، تا آنگاه كه در قيامت پاداشتان داده شود يا به كيفرتان برسيد.
چه بسا افرادى كه به طور مداوم كار مىكنند، ولى كار آنها تباه و براى آخرت بىفايده است؛ و چه بسيارند كسانى كه رنج بسيار متحمل مىشوند، اما زيان مىبرند، چون بدون اينكه براى قيامت كارى انجام دهند، عمر خود را به پايان مىرسانند.
وَ قَدْ أَصْبَحْتُمْ فِي زَمَنٍ لاَ يَزْدَادُ الْخَيْرُ فِيهِ إِلاَّ إِدْبَاراً، وَ لاَ الشَّرُّ إِلاَّ إِقْبَالاً، وَ لاَ الشَّيْطَانُ فِي هَلاَكِ النَّاسِ إِلاَّ طَمَعاً. فَهَذَا أَوَانٌ قَوِيَتْ عُدَّتُهُ، وَ عَمَّتْ مَكِيدَتُهُ، وَ أَمْكَنَتْ فَرِيسَتُهُ(1). اِضْرِبْ بِطَرْفِكَ حَيْثُ شِئْتَ مِنَ النَّاسِ فَهَلْ تُبْصِرُ إِلاَّ فَقِيراً يُكَابِدُ(2)فَقْراً؟ أَوْ غَنِيّاً بَدَّلَ نِعْمَةَ اللَّهِ كُفْراً؟ أَوْ بَخِيلاً اتَّخَذَ الْبُخْلَ بِحَقِّ اللَّهِ وَفْراً؟ أَوْ مُتَمَرِّداً كَأَنَّ بِأُذُنِهِ عَنْ سَمْعِ الْمَوَاعِظِ وَقْراً؟
...
شما در روزگارى به سر مىبريد كه در مقايسه با زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله بسيار متفاوت است، زيرا خير و خوبى رو به كاستى است. چون مردم در زمان خلفاى پيشينْ، به ماديات و آرايههاى زودگذر دنيا روى آوردند، و روزگار معاويه را درك كردند كه سختْ آلوده ماديّات شده بود.
و شرّ به سرعت به مردم روى آورده است؛ يعنى هر گاه از جامعه خيرى رخت بربندد، به همان ميزان شرّى روى مىآورد.
و شيطان در بدبخت كردن مردم اميد فراوانى يافته است، زيرا زمينه را آماده مىبيند: مردم از آخرت روى برتافته و به دنيا گرويدهاند لذا، با اين كارها شيطان را اميدوار كردهاند.
اكنون روزگارى است كه شيطان نيرومند شده (چون معاويه بر برخى از سرزمينهاى تحت سيطره امام عليهالسلام چيره شده بود و مسلمانان دچار اختلاف شده بودند).
و نيرنگ او همگان را فراگرفته و شكار به آسانى در دام شيطان افتاده است؛ مراد از شكارْ مردمِ باطلگرا هستند، زيرا آنها را به دوزخ مىكشاند و از رحمت الهى دور مىسازد.
اى مخاطبِ سخنم، به هر طرف كه مىخواهى بنگر، آيا جز فقيرانى كه با رنج ندارى در جنگند، چيز ديگرى مىبينى؟ اين جمله با جمله ديگرِ امام عليهالسلام كه مىفرمايد: «وَ لَعَلِّ هناكَ بِاليمامَةِ أوِ الحجازِ مَن لا عَهد لَه بالشّبع، و لا طَمَعَ لَه فيِ القرص؛ و بسا كه در يمامه يا حجاز كسى باشد كه روى سيرى را نديده و اميد به يافتن قرص نانى ندارد» منافاتى ندارد. منظور
...
...
امام عليهالسلام از اين جملهْ نبودِ فقير در جامعه خود بوده است، اما منظور از فقر در اين خطبه آن است كه مردم در زندگى مرفّه به سر نمىبرند، چرا كه امام با روش حكومتى خود كه مبتنى بر اسلام بود، بىنيازى را همگانى كرد تا تمام مردم در رفاه و زندگى خوش به سر برند و حتى يك فقير هم در جامعه نباشد؛ لذا وقتى يك مسيحىِ فقير را در حال تكدّى، در بازار ديد، فرمود: اين [پديده [چيست؟ گفتند: مردى است مسيحى كه پير و از كار افتاده شده.
امام فرمود: با او به انصاف رفتار نكردهايد. آنگاه كه جوان بود به كارش گمارديد و حال كه ناتوان شده رهايش كردهايد؟، آنگاه فرمود تا از بيتالمال براى او مستمرى قرار دهند.
و اما داستان حضرت على عليهالسلام با عقيل كه مىفرمايد: «فرزندان او را غبار آلوده ديدم»، از آن جهت بود كه عقيل اموال خود را در راه مردم خرج مىكرد، لذا گفتهاند: صد هزار درهم قرض كرده بود و توقّع داشت امام عليهالسلام آن را از بيتالمال بپردازد.
و آيا جز ثروتمندى را مىبينى كه نعمت خداداده را نابجا و نادرست هزينه نموده و كفران آن نعمت مىنمايد، چنانكه خداى سبحان مىفرمايد: «أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْرًا وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَارِ»(1)«آيا به كسانى كه [شكر] نعمت خدا را به كفر تبديل كردند و قوم خود را به سراى هلاكت در آوردند، ننگريستى؟»
يا بخيلى كه بخلورزى در اداى حق خدا را مايه افزايش ثروت خود پنداشته است. اين بخيلان با ثروتمندانى كه از آنها ياد شده، فرق دارند زيرا ثروتمند ثروتش را در راه نادرست مصرف مىكند، ولى بخيل ثروتاندوزى مىكند و آن را در هيچ راهى صرف نمىكند.
و نيز سركشى را خواهى ديد كه گويى گوش خود را بر شنيدنِ موعظه بسته و گوش او به آن مواعظ ناشنواست و چنان در گمراهى خود غوطهور است كه انگار چيزى نمىشنود.
1) سوره ابراهيم، آيه 28.
أَيْنَ أَخْيَارُكُمْ وَ صُلَحَاوءُكُمْ، وَ أَيْنَ أَحْرَارُكُمْ وَ سُمَحَاوءُكُمْ، وَ أَيْنَ الْمُتَوَرِّعُونَ فِي مَكَاسِبِهِمْ وَالْمُتَنَزِّهُونَ فِي مَذَاهِبِهِمْ! أَ لَيْسَ قَدْ ظَعَنُوا جَمِيعاً عَنْ هَذِهِ الدُّنْيَا الدَّنِيَّةِ وَ الْعَاجِلَةِ الْمُنَغِّصَةِ؟ وَ هَلْ خُلِقْتُمْ إِلاَّ فِي حُثَالَةٍ(1)لاَ تَلْتَقِي إِلاَّ بِذَمِّهِمُ الشَّفَتَانِ، اسْتِصْغَاراً لِقَدْرِهِمْ وَ ذَهَاباً عَنْ ذِكْرِهِمْ! فَإِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ.
...
[پس] كجايند نيكانتان؟ كجايند صالحانتان؟ كجايند آزادگانتان و كرمدارانتان؟ آنان كه به شرافت و وطن و دين خود پايبند بودند. در گذشته نيز بيان شد كه بردهصفتان، اهميتى به ملك و مملكت و دين نمىدهند و برايشان مهّم نيست چه كسى حكومت و سرنوشت آنها را در دست گرفته است، چون به هيچ جانب خاصى وابستگى ندارند.
كجايند بخشندگان و پرهيزكاران شما كه در كسب خود به حلال اهميّت مىدادند و از حرام اجتناب مىكردند؟
كجايند كسانى كه در امور دينى و اعتقادى و دنيايى از شبهات پرهيز مىكردند؟ امام عليهالسلام دوست مىداشت جامعه خود را همانند جامعه روزگار پيامبر صلىاللهعليهوآله ببيند و چون جامعه خود را آنسان نمىيافت احساس دلتنگى و ناراحتى مىكرد، چنانكه مصلحان جامعه وقتى خلأ و خللى در جامعه مىبينند بسيار ناراحت مىشوند و براى يك نابسامانى جزئى و اندك، به دليل علاقه شديد به اصلاح جامعه، سخت دلتنگ مىگردند.
آيا همه آنها از اين دنياى پست و زودگذر و تيره آغشته با تلخى و ناراحتى كوچ نكردند؟
و مگر نه اينكه در ميان مردمى پست و بىارزش خلق شديد كه لبها تنها در مذمت و نكوهش آنها برهم مىآيند (مىجنبند) تا قدر و جايگاهشان را خُرد شمارندو ناچيز انگارند.
پس در فاجعهاى گرفتار شديم و آن، همروزگارىِ با مردمانى است كه بايد به خدا پناه برد و گفت: «إنّا للّه و إنّا إليه راجعون؛ ما همه از خداييم و به سوى او باز مىگرديم».
1) حثالة: تفاله، پست و بىارزش.
ظَهَرَ الْفَسَادُ، فَلاَ مُنْكِرٌ مُغَيِّرٌ، وَ لاَ زَاجِرٌ مُزْدَجِرٌ. أَ فَبِهَذَا تُرِيدُونَ أَنْ تُجَاوِرُوا اللَّهَ فِي دَارِ قُدْسِهِ، وَ تَكُونُوا أَعَزَّ أَوْلِيَائِهِ عِنْدَهُ؟ هَيْهَاتَ(1)، لاَ يُخْدَعُ اللَّهُ عَنْ جَنَّتِهِ، وَ لاَ تُنَالُ مَرْضَاتُهُ إِلاَّ بِطَاعَتِهِ. لَعَنَ اللَّهُ الاْآمِرِينَ بِالْمَعْرُوفِ التَّارِكِينَ لَهُ، وَ النَّاهِينَ عَنِ الْمُنْكَرِ الْعَامِلِينَ بِهِ!
...
تبهكارى همه جا را فراگرفته است و مردم منحرف شدهاند و از ديدن اين امر هيچ كس ناراحت نيست و وضع موجود را تغيير نمىدهد و هيچ كس نه خود از منكر پرهيز مىكند و نه ديگران را از آن باز مىدارد.
آيا با اين رفتار و منش مىخواهيد در بهشتِ خدا كه هيچ عيب و نقصى ندارد، مجاور لطف الهى و از اولياى عزيز او باشيد؟ اين استفهام انكارى و توبيخى است، يعنى هرگز با چنين روحيّه پستى نمىتوان در سراى قدس الهى جاى گرفت. هيهات، هرگز و هرگز خدا را نمىتوان نيرنگ زد و با ظاهرسازى به بهشت رفت و به رضاى او دست يافت.
امام عليهالسلام درباره آن بخش از سخنان خود، كه هيچ كس از كارهاى ناپسند نهى نمىكند و خود نيز از آن اجتناب نمىكند، فرمود: خدا لعنت كند كسانى را كه امر به معروف مىكنند، ولى خود به آن معروف و كار خوبْ عمل نمىكنند؛ يعنى عمل آنها منكر و فرمان آنها به معروف است، چنانكه خداوند مىفرمايد: «كَبُرَ مَقْتًا عِندَ اللَّهِ أَن تَقُولُوا مَا لاَ تَفْعَلُونَ»(2)«نزد خدا سخت ناپسند است كه چيزى را بگوييد و انجام ندهيد».
و خدا لعنت كند آنان را كه از منكر نهى مىكنند، اما خود به آن منكر و كار بدْ عمل مىنمايند، زيرا اين روش از صفات منافقان و دروغكاران است كه امر و نهى مىكنند، به اين دليل كه كار دشوارى نيست، ولى خود به معروف عمل و از منكر اجتناب نمىكنند، چون در مرحله عمل، دشوار است.
يَا أَبَاذَرٍّ، إِنَّكَ غَضِبْتَ لِلَّهِ، فَارْجُ مَنْ غَضِبْتَ لَهُ. إِنَّ الْقَوْمَ خَافُوكَ عَلَى دُنْيَاهُمْ، وَ خِفْتَهُمْ عَلَى دِينِكَ، فَاتْرُكْ فِي أَيْدِيهِمْ مَا خَافُوكَ عَلَيْهِ، وَ اهْرُبْ مِنْهُمْ بِمَا خِفْتَهُمْ عَلَيْهِ. فَمَا أَحْوَجَهُمْ إِلَى مَا مَنَعْتَهُمْ، وَ مَا أَغْنَاكَ عَمَّا مَنَعُوكَ! وَ سَتَعْلَمُ مَنِ الرَّابِحُ غَداً، وَ الاْءَكْثَرُ حُسَّداً(1). وَ لَوْ أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَ الاْءَرْضَ كَانَتَا عَلَى عَبْدٍ رَتْقاً، ثُمَّ اتَّقَى اللَّهَ، لَجَعَلَ اللَّهُ لَهُ مِنْهُمَا مَخْرَجاً! وَ لاَ يُوءْنِسَنَّكَ إِلاَّ الْحَقُّ، وَ لاَ يُوحِشَنَّكَ إِلاَّ الْبَاطِلُ، فَلَوْ قَبِلْتَ دُنْيَاهُمْ لاَءَحَبُّوكَ، وَ لَوْ قَرَضْتَ مِنْهَا لاَءَمَّنُوكَ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام به ابوذر رحمهالله ، هنگامى كه به ربذه برده شد
ربذه منطقهاى نزديك مدينه منوره است و قبر ابوذر رحمهالله در آنجاست، و گنبدى داشت كه وهّابىها آن را ويران كردند. علت تبعيد ابوذر رحمهالله اين بود كه در برابر ستمكارى و بدعتهاى عثمان و مخالفتهاى او با كتاب خدا و سنّت پيامبر صلىاللهعليهوآله سكوت نمىكرد، لذا عثمان او را به شام تبعيد كرد. سپس معاويه او را به مدينه بازگرداند، اما عثمان بار ديگر ابوذر رحمهالله را به ربذه تبعيد كرد. ابوذر رحمهالله در آنجا با گرسنگى و بيمارى دست و پنجه نرم مىكرد تا آنكه از دنيا رفت و در همان جا دفن شد. هنگام تبعيد ابوذر رحمهالله توسط عثمان و در آستانه خروج از مدينه، امام عليهالسلام او را بدرقه و با او وداع كرد و [توصيهگونه [به او فرمود:
اى ابوذر، تو براى خدا خشم گرفتى، چون كارهاى عثمان را مخالف دستورات الهى
1) حُسّد: جمع حاسد، يعنى حسود.
...
...
يافتى. پس به همان كسى كه براى خشنودىِ او خشم گرفتى اميدوار باش كه در دنيا نامت را بلند و نيكو سازد و در آخرت پاداش بزرگت دهد.
عثمان و هوادارانش از تو براى دنياى خود مىترسند، زيرا تو را براى دنياى خويش خطر و تهديدى بزرگ يافتند. تو نيز از آنها بر دينت مىترسى كه مبادا مسامحه و سكوت تو نسبت به معايب آنان، نزد خداى سبحان گناه باشد.
پس اى ابوذر، دنيايى را كه اكنون در دست آنهاست و براى آن از تو ترسيدند، قلباً رها كن و از آن رو بگردان و به جهت جدايى از آن دلخوش باش و براى آنچه بر آن مىترسى، از آنان بگريز؛ چون انسان وقتى از جامعه دور باشد تكليف امر و نهى از او ساقط است، پس براى دين خود فرار مىكند و در نتيجه، در ميان مردم نيست تا به علت ترك امر و نهى گناهكار به شمار آيد.
آنان چه بسيار نيازمند چيزى هستند كه تو آن را از آنان دريغ داشتى و با دنياى آنان سودايش نكردى، و چقدر تو از دنياىشان بىنيازى كه آن را از تو دريغ داشتند. و به زودى خواهى فهميد كه واقعا چه كسى سود برده است؛ يعنى فردا به يقين خواهى دانست كه تو بهره بردهاى يا آنها، و چه كسى بيشتر حسادت و رشك خواهد كرد، زيرا كسى كه از نعمت الهى برخوردار باشد، ديگران به او حسادت مىورزند و به داشتهاش غبطه مىخورند.
و اگر آسمانها و زمين بر كسى بسته شده، به گونهاى كه هيچ راه فرارى نداشته باشد، و در گردابى از مشكلات افتاده باشد، ولى با اين همه، پارسايى و تقوا پيشه كند و به احكام شريعت عمل كند، خداى متعال براى او راه نجات قرار خواهد داد، چنانكه خود در قرآن مىفرمايد: «...وَ مَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا * وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاَ يَحْتَسِبُ...»(1)«و هركه
1) سوره طلاق، آيههاى 2 و 3.
...
...
از خدا پروا كند، [خدا] براى او راه رهايى و خروجى قرار مىدهد، و از جايى كه حسابش را نمىكند، به او روزى مىرساند».
و مبادا چيزى جز حق، مونس تو باشد، گرچه مردم از گرد تو پراكنده و موجب هراس تو شوند، و مبادا چيزى جز باطل، مايه ترس تو شود، اگر چه مردم در راه باطل با تو انس گيرند و همدمت شوند.
پس [اى ابوذر بدان كه] اگر دنياى آنها را مىپذيرفتى و در برابر بدكارى و باطلگرايى آنان سكوت مىكردى، به يقين تو را دوست مىداشتند، آن چنانكه ستمگران ياران خود را دوست مىدارند. و اگر بخشى از دنيا را برمىگزيدى تو را از گزند خود ايمن مىداشتند، زيرا انسانْ اسير و برده احسان و نكوكارى است و در برابر خوشرفتارى كُرنش مىكند.
از امور شگفت اين است كه نقل كردهاند عثمان مالى را توسط غلامى براى ابوذر رحمهالله فرستاد تا او را از انتقاد باز بدارد. از سوى ديگر مىدانست كه ابوذر اين رشوه را نمىپذيرد لذا حيلهاى به كار بست تا صورت و ظاهر شرعى داشته باشد، و آن اين بود كه به غلام گفت: اگر ابوذر اين مال را پذيرفت تو آزاد خواهى بود و بدين وسيله مىخواست كه غلام اصرار كند تا ابوذر رحمهالله آن را بپذيرد، و گمان مىكرد كه ابوذر رحمهالله به جهت آزادى غلام، حتماً آن مال را خواهد پذيرفت. غلام نيز بنا به دستور، مال را براى ابوذر رحمهالله برد، اما او نپذيرفت. غلام گفت: اگر بپذيرى مرا آزاد كردهاى.
ابوذر گفت: [سخنت درست است، اما] در عوض، بردگى من در گرو پذيرفتن آن است.
أَيَّتُهَا النُّفُوسُ الْمُخْتَلِفَةُ، وَ الْقُلُوبُ الْمُتَشَتِّتَةُ، الشَّاهِدَةُ أَبْدَانُهُمْ، وَ الْغَائِبَةُ عَنْهُمْ عُقُولُهُمْ، أَظْأَرُكُمْ عَلَى الْحَقِّ، وَ أَنْتُمْ تَنْفِرُونَ عَنْهُ نُفُورَ الْمِعْزَى(1)مِنْ وَعْوَعَةِ(2)الاْءَسَدِ! هَيْهَاتَ أَنْ أَطْلَعَ(3)بِكُمْ سَرَارَ(4)الْعَدْلِ، أَوْ أُقِيمَ اعْوِجَاجَ الْحَقِّ.
...
امام عليهالسلام در اين سخن دليل پذيرش خلافت و ويژگىهاى پيشواى برحق را بيان مىفرمايد
هان، اى كسانى كه خواستههايتان گوناگون و دلهايتان پراكنده و بدنهايتان حاضر و عقلهايتان غائب است، شما را به سمت حق متمايل مىسازم، ولى شما همچون بزانى كه از غرش شير مىگريزند، از حق گريزانيد.
هيهات، اين ناشدنى است كه من آن بخش نهفته عدالت را در اختيارتان بگذارم. يعنى لايق و سزاوار نيستيد كه شما را به اسرار عدالتى كه در ميان شما گم شده است، آگاه سازم. به عبارت ديگر چهره عدالت را تاريكى پوشانيده است، كه شما شايسته اطلاع از آن نيستيد.
و [هيهات كه] كژى و ناراستىاى كه حق را گرفتار كرده، به وسيله شما برطرف كنم، زيرا حق با باطل آميخته شده و شما آمادگى چنين كارى را نداريد.
اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ يَكُنِ الَّذِي كَانَ مِنَّا مُنَافَسَةً فِي سُلْطَانٍ، وَ لاَ الْتِمَاسَ شَيْءٍ مِنْ فُضُولِ الْحُطَامِ(1)، وَ لَكِنْ لِنَرُدَّ الْمَعَالِمَ(2)مِنْ دِينِكَ، وَ نُظْهِرَ الاْءِصْلاَحَ فِي بِلاَدِكَ، فَيَأْمَنَ المَظْلُومُونَ مِن عِبادِكَ، وَ تُقامَ الْمُعَطَّلَةُ مِنْ حُدُودِك.
...
خدايا، تو مىدانى اينكه خلافتِ ظاهرى را قبول كرديم، هرگز به معناى رقابت در امر حكومت نبود، تا بخواهيم بر مردم فرمان برانيم و زمام جامعه را در دست بگيريم، و براى رسيدن به بهره بيشترى از متاع دنيوى نبود، بلكه قصد ما نخست اين بود كه راههاى دين را كه در زمان عثمان و مقدارى در زمان خلفاى پيش از او زايل شده بود احيا كنيم، و ديگر اينكه شهرها را كه به اصلاحش فرمان يافتهايم به آبادانى برسانيم تا بندگان ستمديده تو احساس امنيّت كنند و از ستمگران نهراسند، و نيز حدودِ معطّل شده و احكامِ رها شده تو بار ديگر احيا شود.
اللَّهُمَّ إِنِّي أَوَّلُ مَنْ أَنَابَ، وَ سَمِعَ وَ أَجَابَ، لَمْ يَسْبِقْنِي إِلاَّ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله بِالصَّلاَةِ.
...
خدايا، من نخستين كسى هستم كه با اطاعت و تسليم به سوى تو برگشتم. يعنى دعوت خدا را شنيدم و با پذيرش اسلام و احكامش آن را پذيرفتم. تعبير برگشت و انابه كه در كلام امام عليهالسلام آمده است به آن معنا نيست كه امام ابتدا از دين روى گردانده و دوباره برگشته است، بلكه از باب مشابهت با ديگران چنين تعبيرى به كار برده است، چنانكه خداوند از زبان مخالفان يكى از پيامبران مىفرمايد: «...لَنُخْرِجَنَّكُم مِّنْ أَرْضِنَآ أَوْ لَتَعُودُنَّ فِى مِلَّتِنَا...»(1)«شما را از سرزمين خودمان بيرون خواهيم كرد، مگر آنكه به آيين ما بازگرديد». در حالى كه آن پيامبر هرگز پيرو دين مخالفان نبوده تا دوباره بدان برگردد. پس با اينكه امام عليهالسلام نخستين مسلمان و نخستين مؤمن بوده، اين تعبير رايج را به كار برده است.
سپس مىفرمايد: جز رسول خدا صلىاللهعليهوآله هيچ كس در نماز خواندن از من پيشى نگرفته است. پس مقتضاى جايگاه امام عليهالسلام اين است كه به اوامر الهى رو بياورد و قصد او از حكومت، رسيدن به سلطه و مالاندوزى نباشد.
1) سوره ابراهيم، آيه 13.
وَ قَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّهُ لاَ يَنْبَغِي أَنْ يَكُونَ الْوَالِي عَلَى الْفُرُوجِ(1)وَ الدِّمَاءِ وَ الْمَغَانِمِ(2)وَ الاْءَحْكَامِ وَإِمَامَةِ الْمُسْلِمِينَ الْبَخِيلُ(3)فَتَكُونَ فِي أَمْوَالِهِمْ نَهْمَتُهُ(4)، وَ لاَ الْجَاهِلُ فَيُضِلَّهُمْ بِجَهْلِهِ، وَ لاَ الْجَافِي(5)فَيَقْطَعَهُمْ بِجَفَائِهِ، وَ لاَ الْحَائِفُ(6)لِلدُّوَلِ(7)فَيَتَّخِذَ قَوْماً دُونَ قَوْمٍ، وَ لاَ الْمُرْتَشِي(8)فِي الْحُكْمِ فَيَذْهَبَ بِالْحُقُوقِ، وَ يَقِفَ بِهَا دُونَ الْمَقَاطِعِ(9)، وَ لاَ الْمُعَطِّلُ لِلسُّنَّةِ فَيُهْلِكَ الاْءُمَّةَ.
...
شما مىدانيد كه حاكم جامعه اسلامى كه بر ناموس و جان مردم، و بر غنايم و نيز اجراى احكام اسلام ولايت دارد و امامت مسلمانان را به عهده گرفته و الگوى آنان است نبايد آزمند و بخيل باشد، زيرا چنين كسى در جمع مال حرص مىورزد و مال را خرج نمىكند. لذا اموال مردم، بىمصرفْ جمع مىشود و نيازمندان به حق خود نمىرسند.
و نادان نباشد؛ چون حاكم مصدر همه امور است و اگر نسبت به امور ناآگاه باشد مردم را گمراه خواهد كرد.
و نيز خودخواه نباشد و مغرورانه يا به دليل بىحوصلگى با مردم، قطع ارتباط نكند، تا در نتيجه، كارهايى كه بر پايه ارتباط با مردم است معطّل نماند.
و از عدل رويگردان نباشد و به حيفوميل بيتالمال مسلمانان نپردازد(10). مثلاً به يك
1) ولايت حاكم بر نواميس مردم به اين اعتبار است كه فرمان جنگ و به پايان رساندن آن به دست اوست، لذا موجب مىشود احياناً زنان مسلمان و يا كافر اسير شوند، پس بر نواميس سلطه دارد.
2) مغانم: جمع مغنم كه مصدر ميمى به معناى غنيمت است.
3) بخيل: اسم براى يكون است و خبر آن والي است كه مقدم شده است.
4) نهمة: حرص و طمع.
5) جافي: جفاكار كه از روى كبر و غرور با مردم قطع رابطه مىكند.
6) حائف: كسى كه به عدالت رفتار نكند.
7) دول: جمع دولة، يعنى مالى كه دست به دست مىگردد و يا به معناى حكومت است.
8) مرتشي: كسى كه رشوه مىگيرد.
9) مقاطع: حدودى كه خداى متعال معين فرموده است، جمع مقطع، يعنى محل قطع كارها و فيصله امور.
10) در برخى از نسخهها به جاى حائف كلمه خائف، يعنى ترسو آمده، و به اين معنى است كه حاكم نبايد ترسو باشد و از كسانى كه نبايد بترسد نبايد وحشت داشته باشد.
...
...
نفر بيش از استحقاق و سهميهاش، و به ديگرى كمتر از آن بپردازد. و بر اساس تمايلات شخصى خود در تقسيم بيتالمال كار نكند و گروهى را بر گروه ديگر مقدّم ندارد.
و رشوهخوار نباشد تا حقوق مردم از بين نرود، زيرا اگر رشوه بگيرد و حكم را به نفع رشوه دهنده صادر كند، حق را زير پا گذارده و حقوقى را كه خداى سبحان معين كرده به ناحق و از سرِ ستم متوقف مىشوند.
و احكام اسلامى را تعطيل و در نتيجه امت را نابود نسازد، چون حيات جامعه در اجراى احكام الهى است و اگر تعطيل شود امت هلاك مىشود.
ناگفته نماند كه امام در اين سخن تنها برخى از صفات منفى را كه در خور حاكم جامعه اسلامى نيست، بيان فرموده است نه تمام آنها را. و نقطه مقابل اين صفات كه بايد در حاكم فراهم آيد آن است كه حاكم بايد در امور دين و دنيا عادل باشد (ملكهاى داشته باشد كه او را بر طاعت الهى برانگيزد) و نيز حلالزاده و مرد باشد. ساير شروط حاكم اسلامى در فقه به تفصيل آمده است.
نَحْمَدُهُ عَلَى مَا أَخَذَ وَ أَعْطَى، وَ عَلَى مَا أَبْلَى(1)وَ ابْتَلَى(2)، الباطِنَ لِكُلِّ سَرِيرَةٍ، الْعَالِمُ بِمَا تُكِنُّ الصُّدُورُ، وَ مَا تَخُونُ الْعُيُونُ. وَ نَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ غَيْرُهُ، وَ أَنَّ مُحَمَّداً صلىاللهعليهوآله نَجِيبُهُ وَ بَعِيثُهُ، شَهَادَةً يُوَافِقُ فِيهَا السِّرُّ الاْءِعْلاَنَ(3)، وَ الْقَلْبُ اللِّسَانَ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در موعظه، پرهيز دادن از دنيا و توجه دادن به آخرت
خدا را بر آنچه مىگيرد و آنچه مىبخشد مىستاييم. زيرا هم گرفتن و هم بخشيدن خداوند تابع مصلحت، و در نتيجه سزاوار ستايش است. و او را بر احسان و آزمونش مىستاييم.
خدايى كه پنهانىها و رازها را مىداند، چنانكه گويى همراه نهانىهاست.
و آنچه در سينهها پنهان است و نيز نگاههاى دزدانهاى كه بر ديگران پوشيده است - هرچند نزديك به آن نگاه كننده باشند - بر حضرتش هرگز پوشيده نيست.
و گواهى مىدهيم كه خدايى جز خداى يگانه نيست، و اينكه محمّد صلىاللهعليهوآله برگزيده و فرستاده اوست كه او را براى هدايت مردم و ابلاغ دين حق به رسالت برانگيخت؛ شهادتى كه در آن قلب با زبان هماهنگ است نه فقط شهادت زبانى مثل شهادت منافقان، و نه فقط شهادت قلبى مانند شهادت كافران كه خدا درباره آنها مىفرمايد: «وَ جَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَآ أَنفُسُهُمْ ظُلْمًا وَ عُلُوًّا...»(4)«و با آنكه دلهاىشان بدان يقين داشت، از سرِ ظلم و تكبر آن را
منها: فَإِنَّهُ وَ اللَّهِ الْجِدُّ لاَ اللَّعِبُ، وَ الْحَقُّ لاَ الْكَذِبُ. وَ مَا هُوَ إِلاَّ الْمَوْتُ أَسْمَعَ دَاعِيهِ(1)، وَ أَعْجَلَ حَادِيهِ. فَلاَ يَغُرَّنَّكَ سَوَادُ النَّاسِ مِنْ نَفْسِكَ.
...
انكار كردند». پس قلب و زبان هماهنگِ با يكديگر، به وحدانيت پروردگار و رسالت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله گواهى مىدهند.
در بخشى از اين سخنان آمده است:
به خدا سوگند كه امر آخرت جدّى است نه شوخى. زيرا در آخرت بهشتى ابدى و جهنمى جاودانى وجود دارد و حقيقتى است كه صورت خارجى دارد، نه دروغ و نادرست.
و فرجام انسانها مرگ است كه پيام خود را به گوش آنان رسانيد و ساربان خود را با شتاب به دنبال آنها فرستاد؛ يعنى دنيا به سرعت مىگذرد و مرگ انسانها را درمىيابد.
پس مبادا بسيارى اطرافيان، تو را مغرور و فريفته كند، چون انسان در بسيارى از مواقع به وجود اطرافيان و به سببِ اعتماد به آنها مغرور مىشود و خدا را نافرمانى مىكند و در آن حال مرگ او را درمىيابد، و اين اطرافيانْ ديگر نمىتوانند مرگ را از او دور كنند و مانع كيفر ديدن او شوند.
1) أسمع داعيه: منظور تنها خود مرگ نيست، بلكه امورى كه نشانگر آن است از قبيل: پيرى، سفيدى موى، تحليل قوا و ساير پيكهاىِ راستگوىِ مرگ است كه بانگ رفتن را به گوش انسانها مىرساند و هر انسانى با ديدن اينها، سرانجامْ سرنوشت خود را مىفهمد.
فَقَدْ رَأَيْتَ مَنْ كَانَ قَبْلَكَ مِمَّنْ جَمَعَ الْمَالَ، وَ حَذِرَ الاْءِقْلاَلَ(1)، وَ أَمِنَ الْعَوَاقِبَ - طُولَ أَمَلٍ وَ اسْتِبْعَادَ أَجَلٍ - كَيْفَ نَزَلَ بِهِ الْمَوْتُ فَأَزْعَجَهُ(2)عَنْ وَطَنِهِ، وَ أَخَذَهُ مِنْ مَأْمَنِهِ(3)، مَحْمُولاً عَلَى أَعْوَادِ الْمَنَايَا(4)، يَتَعَاطَى بِهِ الرِّجَالُ الرِّجَالَ، حَمْلاً عَلَى الْمَنَاكِبِ(5)، وَ إِمْسَاكاً بِالاْءَنَامِلِ(6). أَمَا رَأَيْتُمُ الَّذِينَ يَأْمُلُونَ بَعِيداً، وَ يَبْنُونَ مَشِيداً، وَ يَجْمَعُونَ كَثِيراً، كَيْفَ أَصْبَحَتْ بُيُوتُهُمْ قُبُوراً، وَ مَا جَمَعُوا بُوراً(7)، وَ صَارَتْ أَمْوَالُهُمْ لِلْوَارِثِينَ، وَ أَزْوَاجُهُمْ(8)لِقَوْمٍ آخَرِينَ؟ لاَ فِي حَسَنَةٍ يَزِيدُونَ، وَ لاَ مِنْ سَيِّئَةٍ يَسْتَعْتِبُونَ!
...
اى انسان، كسانى را پيش از خود ديدى كه بر اثر داشتن آرزوى دراز و دور دانستنِ مرگ، ثروت فراوانى اندوختند و از نادارى و بينوايى مىهراسيدند و از عاقبت آن و از دسترفتنِ اموال هيچ نگران نبودند، امّا مرگ چنان آنها را دربر گرفت كه از وطن و خانه و كاشانه دورشان كرد و از محل آرامششان خارج ساخت.
و سرانجام بر روى تخته چوبهايى (تابوت) قرار گرفتند و بر دوش مردم حمل شدند و جنازه آنها را دست به دست بردند و با سر انگشتان خود آنان را مىگرفتند [كنايه از اين است كه زندگان چنان از مردگان بيزار و هراسانند كه در صورت لزوم فقط با سرانگشتان خود لمس مىكنند نه با تمام دست و در كمال آرامش]. اين سخن امام عليهالسلام بدان معناست كه تو نيز به زودى مثل آنان خواهى شد، پس بايد برحذر باشى و توشه آخرتت را اكنون كه زندهاى، برگيرى.
1) إقلال: كمبود مالى، كاستىها و كمىها.
2) أزعج: آزرده خاطر كرد، پريشان حال كرد، خارج كردن و هراسان نمودن.
3) مأمن: محل امن و آرامش.
4) منايا: جمع منية، يعنى مرگ.
5) مناكب: جمع منكب، يعنى مفصل شانه.
6) أنامل: جمع أنملة، يعنى سرانگشتان.
7) بور: جمع بائر، يعنى تباه شده، لم يزرع.
8) أزواج: جمع زوج، يعنى همسر خواه مرد باشد كه زن او مرده، يا زن باشد كه شوهر او مرده است.
...
...
آيا نديديد كسانى را كه آرزوهاى درازى در سر مىپروراندند، مثلاً آرزو داشتند بعد از چندين سال به مقام و اموال و مانند اينها برسند، و عمارتهاى مستحكم و بزرگى ساختند كه دلالت بر آرزوى آنها در عمر طولانى بود، و نيز ثروت فراوانى اندوختند و گمان مىكردند در اين دنيا مدتى طولانى زندگى خواهند كرد و با گذشت روزگار به آن احتياج خواهند داشت، نديديد كه چگونه خانههايشان سرانجامْ به گورستان تبديل شد؟ به اين معنا كه در خانههايشان دفن شدند، و يا منازلشان تخريب و به گورستان عمومى تبديل شد و ديگران نيز در همان خانه دفن شدند، يا اينكه خانههايشان بر سرشان ويران شد و كسى نتوانست آنها را بيرون بياورد و در نتيجه، خانههايشان برايشان به صورت قبر درآمد.
و آنچه گرد آوردند تباه شد و سودشان نبخشيد و عاقبت الامر دارايىشان به دست وارثان افتاد و همسرانشان در اختيار ديگران قرار گرفتند. اين جمله براى تشويق مردم به انجام دادنِ عمل صالح است، زيرا هَمسرْ نزديكترين فرد به انسان است كه پس از مرگ آدمى وسيله كامجويى ديگران خواهد شد. پس با اين وصف چه اميد و آرزويى مىتوان به دنيا بست؟ و دنيايى اين چنينى چه اعتبارى دارد؟
مردگان نه توان آن دارند كه بر اعمال نيك خود بيفزايند، زيرا وقتى كه انسان بميرد ديگر پرونده عمل او بسته مىشود، و نه مىتوانند از بدى كارشان پوزش بخواهند.
فَمَنْ أَشْعَرَ(1)التَّقْوَى قَلْبَهُ بَرَّزَ مَهَلُهُ، وَ فَازَ عَمَلُهُ. فَاهْتَبِلُوا(2)هَبَلَهَا، وَ اعْمَلُوا لِلْجَنَّةِ عَمَلَهَا، فَإِنَّ الدُّنْيَا لَمْ تُخْلَقْ لَكُمْ دَارَ مُقَامٍ، بَلْ خُلِقَتْ لَكُمْ مَجَازاً لِتَزَوَّدُوا مِنْهَا الاْءَعْمَالَ إِلَى دَارِ الْقَرَارِ. فَكُونُوا مِنْهَا عَلَى أَوْفَازٍ(3)، وَ قَرِّبُوا الظُّهُورَ(4)لِلزِّيَالِ(5).
...
پس هر كس تقوا و پرهيزكارى پيشه كند و قلب خود را با تقوا دمساز سازد، به گونهاى كه ملكه رفتارىِ او شود، از ديگران در كار خير پيشقدمتر و موفق مىگردد، به خلاف بدكاران كه توفيق انجام عمل صالح را ندارند.
پس به گونهاى شايسته تقوا پيشه كنيد و براى بهشت عملى انجام دهيد كه شايسته آن باشد، زيرا دنيا به عنوان قرارگاه هميشگى شما خلق نشده، بلكه گذرگاهى است تا از آن براى آخرت كه جايگاهى است جاودان توشه برگيريد.
پس شتابان و پيش از بر باد شدن فرصتها، از آن، ره توشه آخرت فراهم كنيد (آماده بانگ سفر باشيد) و مركبهاى آخرت را آماده كنيد تا بر پشت آنها سوار شويد و با دنيا وداع كنيد.
1) أشعر: ملازم و همراه كرد.
2) إهتبلوا: از إهتبال، يعنى با جديت به دنبال چيزى گشتن و آن را به دست آوردن.
3) أوفاز: جمع وفز، يعنى عجله و شتاب، و شايد دليل جمع آوردن آن لزوم عجله در هر كار خيرى است.
4) قربوا الظهور: پشت مركبهاى سفر آخرت را آماده سازيد و نزديك بياوريد. ظهور جمع ظَهر، يعنى پشت اسب و چارپايان ديگر. در اينجا حالِ مسافر آخرت به كسى تشبيه شده است كه مىخواهد سفر كند و لذا مركب را زين مىكند.
5) زيال: جدايى، بدرود.
وَ انْقَادَتْ لَهُ الدُّنْيَا وَ الاْآخِرَةُ بِأَزِمَّتِهَا(1)، وَ قَذَفَتْ إِلَيْهِ السَّمواتُ وَ الاْءَرَضُونَ مَقَالِيدَهَا(2)، وَ سَجَدَتْ لَهُ بِالْغُدُوِّ(3)وَ الاْآصَالِ(4)الاْءَشْجَارُ النَّاضِرَةُ(5)، وَ قَدَحَتْ لَهُ مِنْ قُضْبَانِهَا(6)النِّيرَانَ الْمُضِيئَةَ، وَ آتَتْ أُكُلَهَا بِكَلِمَاتِهِ الثِّمَارُ الْيَانِعَةُ(7).
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام كه شاملِ تعظيم خدا و ياد قرآن و پيامبر صلىاللهعليهوآله و نصيحت مردم است
زمام دنيا و آخرت به طور كامل در اختيار خداست و تمام آسمانها و زمينها كليدهاى خود را در اختيار خدا قرار دادهاند. يعنى كليد درهاى روزى، آفرينش و مانند اينها تنها در دست خداى سبحان است.
و درختان سرسبز و باطراوت بامدادان و شامگاهان در پيشگاه الهى سجده مىكنند(8).
و از شاخههاى خود به فرمان و اراده خدا شعلههاى روشنايىبخش آتش مىفروزند، زيرا دو درخت مرخ و عقار (كه جمع آن عقاقير است) از شاخههاى خود آتش مىافروزند.
و به امر تكوينى خداى سبحان از خود ميوههاى رنگارنگ بر مىآورند.
1) أزمّة: جمع زمام، يعنى مهار، اختيار.
2) مقاليد: جمع مقلاد، يعنى كليد.
3) غدو: بامداد.
4) آصال: جمع أصيل، يعنى هنگام غروب خورشيد، عصر.
5) ناضرة: سرسبز و باطراوت و چشمنواز.
6) قضبان: جمع قضيب به معناى شاخه.
7) يانعة: رسيده و آماده خوردن.
8) مراد آن است كه اينها خضوع هميشگى و مستمر و يا در دو وقت ياد شده سجده خاصى دارند كه ما متوجه آن نمىشويم، چون سجده، كنايه از خضوع و فروتنى است، چنانكه صبحگاهان و شامگاهان كنايه از استمرار و دوام است.
وَ كِتَابُ اللَّهِ بَيْنَ أَظْهُرِكُمْ نَاطِقٌ لاَ يَعْيَا(1)لِسَانُهُ، وَ بَيْتٌ لاَ تُهْدَمُ أَرْكَانُهُ، وَ عِزٌّ لاَ تُهْزَمُ أَعْوَانُهُ.
...
و كتاب الهى (قرآن) در ميان شماست؛ كتاب گويايى كه هيچگاه از سخن گفتن خسته نمىشود. كنايه از آنكه همواره سود مىرساند و هدايتگر است.
و خانهاى است كه هرگز پايههاى (احكام و مواعظ و اصول و ديگر مفاهيم) آن منهدم نمىگردد. يعنى چنانكه خانه، انسان را از سرما و گرما حفظ مىكند، قرآن نيز حافظ و نگهدارنده است و شخصِ عمل كننده به فرمانهاىِ خود را از خطرات حفظ مىكند.
و عزّتى است كه ياران آن هيچ گاه شكست نمىخورند و همواره - خواه از نظر مادى يا معنوى - پيروزند، زيرا همواره و بىترديد حق بر باطل پيروز است.
1) لايعيا: خسته نمىشود.
أَرْسَلَهُ عَلَى حِينِ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ، وَ تَنَازُعٍ مِنَ الاْءَلْسُنِ(1)، فَقَفَّى بِهِ(2)الرُّسُلَ، وَ خَتَمَ بِهِ الْوَحْيَ، فَجَاهَدَ فِي اللَّهِ الْمُدْبِرِينَ عَنْهُ، وَ الْعَادِلِينَ(3)بِهِ.
...
و از همين خطبه است در توصيف پيامبر صلىاللهعليهوآله
خداى سبحان زمانى پيامبر صلىاللهعليهوآله را فرستاد كه ميان او و ساير پيامبران پيشين فاصله بلندى افتاده و به اصطلاح دوران فترتْ حاكم بود، و در آن روزگار، زبانها مختلف بود، يا اينكه عقايد و انديشههاى متفاوت پديد آمده بود كه به بركت پيامبر صلىاللهعليهوآله هماهنگ گرديد.
سپس آن حضرت را پشت سر پيامبران ديگر فرستاد و به واسطه او وحى را پايان بخشيد، زيرا آن حضرت خاتم پيامبران بود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز با روى برتافتگانِ از خداى متعال جهاد كرد؛ همانهايى كه به بتپرستى و گناهكارى روى كرده بودند. نيز با كسانى كه بتان را همسنگ خدا مىدانستند جهاد كرد.
1) ألسن: جمع لسان، يعنى زبان و كنايه از مذهبهاست، زيرا از حيث ادبى به دليلِ وجودِ علاقه و رابطه سبب و مسببْ زبان مظهر فرهنگ مىباشد.
2) فقفّى به: پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم را در قفا و پشت سر پيامبران قبلى آورد، [همان سان كه قافيه در شعر پياپى مىآيند].
3) عادلين: كسانى كه چيزى را معادل خداى سبحان قرار مىدهند.
وَ إِنَّمَا الدُّنْيَا مُنْتَهَى بَصَرِ الاْءَعْمَى، لاَ يُبْصِرُ مِمَّا وَرَاءَهَا شَيْئاً، وَ الْبَصِيرُ يَنْفُذُهَا بَصَرُهُ، وَ يَعْلَمُ أَنَّ الدَّارَ وَرَاءَهَا، فَالْبَصِيرُ مِنْهَا شَاخِصٌ(1)، وَ الاْءَعْمَى إِلَيْهَا شَاخِصٌ(2)، وَ الْبَصِيرُ مِنْهَا مُتَزَوِّدٌ، وَ الاْءَعْمَى لَهَا مُتَزَوِّدٌ.
...
بخشى از اين خطبه در توصيف دنياست
به راستى كه دنيا نهايتِ ديدِ فرد نابيناست؛ يعنى كسى كه آخرت را نمىبيند، بسان انسان كور است كه فقط دنيا را مىبيند و ديگر هيچ؛ و گمان مىكند كه هيچ آخرتى وجود ندارد.
اما انسان بينا نگاه خود را از دنيا مىگذراند و به آخرت مىافكند و درمىيابد كه در پس اين جهان آخرتى است، و مىداند كه آن جهانْ حقيقى و باقى و هميشگى است و جز آخرت هرچه باشد، گذراست.
پس انسان بينا و بصير از دنيا كوچ مىكند و مىگذرد، درست مانند مسافرى كه آماده رفتن است، نه كسى كه قصد اقامت دائمى دارد. و انسان نابينا كه آخرت را نمىبيند تمام نگاه او به سوى همين دنياست و سخت خواهان آن است.
و انسان بينا از دنيا براى آخرت توشه برمىدارد، زيرا سراى ديگر را باور دارد آنسان كه ناچار بايد براى آن توشه برگيرد، ولى انسان نابينا براى دنيا توشه مىاندوزد و آن را آباد مىكند، زيرا دنيا را تنها سراى خود مىپندارد لذا براى آبادانى آن و ساير متعلقاتش مىكوشد.
وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ لَيْسَ مِنْ شَيْءٍ إِلاَّ وَ يَكَادُ صَاحِبُهُ يَشْبَعُ مِنْهُ وَ يَمَلُّهُ(1)إِلاَّ الْحَيَاةَ، فَإنَّهُ لاَ يَجِدُ فِىِ الْموْتِ رَاحَةً. وَ إِنَّمَا ذَلِكَ بِمَنْزِلَةِ الْحِكْمَةِ(2)الَّتِي هِيَ حَيَاةٌ لِلْقَلْبِ الْمَيِّتِ، وَ بَصَرٌ لِلْعَيْنِ الْعَمْيَاءِ، وَ سَمْعٌ لِلاْءُذُنِ الصَّمَّاءِ، وَ رِيٌّ(3)لِلظَّمْآنِ، وَ فِيهَا الْغِنَى كُلُّهُ وَ السَّلاَمَةُ.
...
بخش ديگرى از خطبه در موعظه است
آگاه باشيد كه انسان در نهايت از هر چيزى سير و خسته خواهد شد، زيرا سرشت و طبع انسان تجددطلبى است و از آنچه مدّتى در اختيارش بوده رخ برمىگرداند، ولى مسأله حيات و زندگى مستثنى است و هيچ انسانى از زندگى سير و خسته نمىشود، چرا كه مرگ را مايه راحتى و آسايشى نمىبيند، بلكه همواره از مرگ مىهراسد. وانگهى از آن جهت از زندگى خسته نمىشود چون مىترسد در چنگال مرگ گرفتار شود.
و ترس از مرگ، به منزله حكمتى است كه دلهاى مرده را، كه آخرت را نمىشناسند، زنده مىكند. و خدا ترس از مرگ را بر اساس حكمت گستردهاش در وجود انسان نهاده است تا اينكه انسان براى پس از مرگ خود بكوشد و آمادگى بيابد، زيرا در صورتى كه انسان از چيزى بترسد، مىكوشد كه بر آن چيز چيره شود. بنابراين، اين ترس از مرگ او را به سمت عمل صالح و تأمين نيازهاى پس از مرگ برمىانگيزاند.
و براى چشم نابينايى كه جز دنيا چيزى نمىبيند، مايه بينايى است و براى گوش ناشنوا مايه شنيدن است تا به مواعظ سودمند گوش دهد و گمگشته خود را در آن بيابد.
و آب گوارايى است براى تشنه معرفت و شناخت چيزى، تا او را از حوادث هولناك برهاند و از چشمهسار معرفت سيراب كند و اين ترس از مرگ اين ويژگىِ مهم را دارد، چرا كه موجب كشف حقيقت و شناخت عواملِ نجات مىگردد.
كِتَابُ اللَّهِ تُبْصِرُونَ بِهِ، وَ تَنْطِقُونَ بِهِ، وَ تَسْمَعُونَ بِهِ، وَ يَنْطِقُ بَعْضُهُ بِبَعْضٍ، وَ يَشْهَدُ بَعْضُهُ عَلَى بَعْضٍ، لاَ يَخْتَلِفُ فِي اللَّهِ، وَ لاَ يُخَالِفُ بِصَاحِبِهِ عَنِ اللَّهِ.
...
ديگر اينكه در برگيرنده بىنيازى و سلامت در آخرت است، زيرا فرد هراسان و بيمناك در پى انجام دادن عمل صالح است؛ همان چيزى كه غنا و سلامتش را در آخرت تأمين مىكند.
آنگاه امام عليهالسلام قرآن را موضوع سخن خويش قرار داده، فرمود: قرآن كتاب الهى است كه با خواندن آن از حقايق، اصول، فروع، اخلاق و داستانهاى درسآموز فراوانى آگاه مىشويد، و با كمك آن مىتوانيد درباره همه امور زندگى خود سخن بگوييد و ساير جنبههاى علمى و عملى خود را بر آن منطبق سازيد و به وسيله آن مىشنويد؛ بدين معنا كه هرچه را قرآن تأييد كرده است، مىپذيريد و در غير اين صورت آن را ردّ مىكنيد.
همچنين بخشى از قرآن بخش ديگرى را تفسير مىكند، و بخشى از آن گواه بخش ديگر آن است. مثلاً در جايى مطلبى را بيان مىكند و در جاى ديگر دليل آن را مىآورد.
قرآن درباره خدا و اوصاف او هيچ اختلافى ندارد، به خلاف تورات و انجيلِ كنونى كه در اوصاف الهى سخنانى سراسر تناقض دارند. و قرآن كسى را كه اهل تلاوت و عملِ به آن باشد از خدا دور نمىكند.
قَدِ اصْطَلَحْتُمْ(1)عَلَى الْغِلِّ(2)فِيمَا بَيْنَكُمْ، وَ نَبَتَ الْمَرْعَى عَلَى دِمَنِكُمْ(3)وَ تَصَافَيْتُمْ عَلَى حُبِّ الاْآمَالِ، وَ تَعَادَيْتُمْ فِي كَسْبِ الاْءَمْوَالِ. لَقَدِ اسْتَهَامَ بِكُمُ الْخَبِيثُ، وَ تَاهَ بِكُمُ الْغُرُورُ، وَ اللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى نَفْسِي وَ أَنْفُسِكُمْ.
...
با اينكه قرآن در ميان شماست، خودتان از آن روى برتافتيد و بر خيانتِ به يكديگر توافق كرديد و لذا هيچكدامتان عمل خائنانه و آلوده به كينه يكديگر را محكوم نمىكنيد. و توافق كرديد كه چون گياهِ روييده در توده سرگين باشيد، يعنى ظاهرتان آراسته و اهل تفاهم است، ولى در باطنتان نيرنگ داريد، و چون گياهى كه در جاهاى آلوده و كثيف مىرويد ظاهرى سرسبز دارد، ولى زود پژمرده مىشود، همينطور كسانى كه بر خيانت قلبى توافق دارند، در ظاهر آراستهاند، اما در باطن زود از بين مىروند، چرا كه خيانت درونى، به صاحبش مجال پايدارى و ماندگارى نمىدهد.
شما با وجود قرآن، با يكديگر بر آرزو دوستى، همداستان و همراه شديد؛ لذا هر كدام به دنبال آرزوى خود هستيد و عمل و رفتار همديگر را محكوم و نكوهش نمىكنيد، زيرا قرار گذاردهايد كه در اين راه باهم صلح و صفا داشته باشيد.
و در به دست آوردن اموال به رقابت با يكديگر پرداختهايد و هر كدام مىخواهيد چيزى را از چنگ ديگرى بيرون آوريد و زودتر از ديگران به منافع خود دست يابيد.
به يقين شيطان پليد شيفته شما شده است، زيرا شما را فرمانبردار خود يافته و غرور و فريب موجب گمراهى شما شده است.
و خدا كمكرسان است، و براى نجات گرفتارانِ اين دشمن (شيطان) بايد از او يارى جست، تا بر نَفْس هواپرست خود چيره شويم، تا ما را دنبال خواستههاى خود نكشاند.
وَ قَدْ تَوَكَّلَ(1)اللَّهُ لاِءَهْلِ هَذَا الدِّينِ بِإِعْزَازِ الْحَوْزَةِ(2)، وَ سَتْرِ الْعَوْرَةِ. وَ الَّذِي نَصَرَهُمْ وَ هُمْ قَلِيلٌ لاَ يَنْتَصِرُونَ، وَ مَنَعَهُمْ وَ هُمْ قَلِيلٌ لاَ يَمْتَنِعُونَ، حَيٌّ لاَ يَمُوتُ.
...
از سخنان آن حضرت وقتى عمر بن خطاب با حضرت درباره رفتن به جنگ با روميان مشورت كرد
ارتش اسلام در زمان ابوبكر در جبهههاى شام به فرماندهى خالد بن وليد مىجنگيد. چون ابوبكر مُرد و امر خلافت به دست عمر افتاد، به دليل مشاجراتى كه بين او و ابوبكر بهوجود آمده بود خالد را عزل و ابو عبيده جرّاح را به جاى او منصوب كرد. لذا ارتش از مقاومت و انسجام افتاد و پادشاه روم نيز شخصاً به جنگ مسلمانان آمد. سپاهيان روم كه پادشاه خود را در جبههها ديدند، نيرويى تازه يافتند. اين خبر به گوش عمر رسيد و او تصميم گرفت شخصاً به ميدان رود. طبق معمول با امام عليهالسلام مشورت كرد، زيرا بارها رأى صائب و درستِ امام عليهالسلام را در تمام امور مختلف آزموده بود و امام، كه از خيرخواهى و خدمترسانىِ به اسلام و مسلمانان كوتاهى نمىكرد، در مقام مشورت، رفتنِ عمر را صلاح نديد، لذا فرمود:
خداى متعال براى مسلمانان ضمانت نموده كه حوزه اسلام را عزت و استحكام بخشد و كاستى مسلمانان را، كه آشكار شدن آن خوشايند نيست، از چشم دشمنان پنهان سازد، چرا كه اگر دشمنان در مسلمانان نقصى نبينند، هرگز بر آنها هجوم نخواهند آورد.
و آن خدايى كه مسلمانان را يارى كرد، در حالىكه در صدر اسلام تعدادشان اندكشمار
إِنَّكَ مَتَى تَسِرْ إِلَى هَذَا الْعَدُوِّ بِنَفْسِكَ، فَتَلْقَهُمْ بِشَخْصِكَ فَتُنْكَبْ، لاَ تَكُنْ لِلْمُسْلِمِينَ كَانِفَةٌ(1)دُونَ أَقْصَى بِلاَدِهِمْ، لَيْسَ بَعْدَكَ مَرْجِعٌ يَرْجِعُونَ إِلَيْهِ. فَابْعَثْ رَجُلاً مِحْرَباً(2)، وَ احْفِزْ(3)مَعَهُ أَهْلَ الْبَلاَءِ(4)وَ النَّصِيحَةِ، فَإِنْ أَظْهَرَ اللَّهُ فَذَاكَ مَا تُحِبُّ، وَ إِنْ تَكُنِ الاْءُخْرَى، كُنْتَ رِدْءاً(5)لِلنَّاسِ، وَ مَثَابَةً(6)لِلْمُسْلِمِينَ.
...
و دشمنانتان پرشمار بود و نمىتوانستند بر دشمن پيروز شوند، و در حالى مانع تسلط دشمن بر آنها شد كه نمىتوانستند جلو دشمن را بگيرند، همچنان زنده و ناميراست. پس همو مىتواند آنان را بر روميان پيروز كند و از گزند كافران ايمن دارد.
امام عليهالسلام پس از آن مقدمه و اشاره به قدرت لايزال الهى، دليل منع عمر از رفتن به سوى روميان را چنين بيان مىفرمايد: اگر تو شخصاً به ميدان نبرد با روميان بروى و روميان بر تو پيروز شوند، ديگر براى مسلمانان پناهگاهى نخواهد ماند تا شهرهاى آنان را حفظ كند. گويى او به منزله حافظ مرزها بوده است، زيرا پيشوا و حاكم، شهر و سرزمين را از گزند خطرها حراست مىكند.
و پس از تو كسى نيست تا در صورت چيرگى روميان، مردم به او مراجعه كنند و پناه ببرند، ولى اگر در مدينه بمانى، به فرض كه روميان پيروز شوند و لشكر اسلام شكست بخورد، مسلمانان به دليل وجود يك پناهگاه و مرجعْ دچار هول و هراس نخواهند شد. ناگفته نماند كه اين كلام امام عليهالسلام با اينكه خود را حق بداند منافاتى ندارد. وانگهى اگر امر
...
...
دائر بر از بين رفتن اسلام يا ناديده گرفته شدن حق امام عليهالسلام باشد امام از دسترفتن حق خود را بر مىگزيد تا اسلام باقى بماند زيرا اگر عمر مىرفت و شكست مىخورد، مسلمانان شكست مىخوردند و دشمنان از هر سوى به كشور اسلامى طمع مىكردند. با توجه به اينكه امام عليهالسلام از سوى تمام مسلمانان به عنوان مرجع شناخته نمىشد و بدين جهت نمىتوانست بلافاصله زمام امور را در دست بگيرد، چه بسا جامعه اسلامى نابود مىشد. حال اگر كسى بگويد: آيا امام عليهالسلام قادر به حفظ جامعه از سقوط نبود؟ جواب آن است كه: پيامبر صلىاللهعليهوآله و امام عليهالسلام بر اساس شرايط عادى حركت مىكنند و قطعاً امام بدون ياور نمىتوانست حفظ كند.
آنگاه امام عليهالسلام به عمر پيشنهاد مىكند كه يك نفر جنگاور و كارآزموده به همراه افراد باتجربه و ماهر كه خيرخواه خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله و مسلمانان باشند و در حق ترديد نمىكنند بفرستد تا به جنگ روميان بروند.
پس اگر خداى متعال مسلمانان را غلبه بخشيد كه مطلوب توست و جريان به سلامتى پايان مىيابد، ولى اگر مسلمانان شكست خوردند، تو پناه شكستخوردگان و مرجع مسلمانان خواهى بود و دوباره ارتشى تحت فرماندهى تو تشكيل مىگردد.
يَا ابْنَ اللَّعِينِ الاْءَبْتَرِ(1)وَ الشَّجَرَةِ الَّتِي لاَ أَصْلَ لَهَا وَ لاَ فَرْعَ، أَنْتَ تَكْفِينِي؟ وَ اللَّهِ مَا أَعَزَّ اللَّهُ مَنْ أَنْتَ نَاصِرُهُ، وَ لاَ قَامَ مَنْ أَنْتَ مُنْهِضُهُ. اخْرُجْ عَنَّا أَبْعَدَ اللَّهُ نَوَاكَ(2)، ثُمَّ ابْلُغْ جَهْدَكَ، فَلاَ أَبْقَى اللَّهُ عَلَيْكَ إِنْ أَبْقَيْتَ(3)!
...
بين امام عليهالسلام و عثمان مشاجره و گفتوگويى درگرفت، و اين، زمانى بود كه شورشيان از امام عليهالسلام خواستند تا به صورت ميانجى نظر آنها را به عثمان برساند و از او بخواهد كه دست از ستمكارىهاى خود بردارد. مغيرة بن اخنس كه در اين مذاكره حضور داشت به عثمان گفت: من جواب على را از سوى تو مىدهم.
حضرت به مغيره فرمود: اى فرزند آن ملعونِ دور از هر خير، و اى فرزند درختِ بىريشه و بىشاخه! پدر مغيره از سران منافقين بود كه نه داراى اصل و نسب و پدرانى گرامى بود و
...
...
نه داراى فرزندانى صالح و شايسته؛ پس چون درختى بىريشه و بىشاخه بود.
آيا تو مرا بسنده خواهى بود (مىخواهى و مىتوانى پاسخ مرا بدهى)؟ اين جمله، استفهام انكارى است.
به خدا سوگند كسى را كه تو ياور او هستى خداوند عزيزش نكرده است. زيرا انسان بىدين كسى را براى خدا يارى نمىكند تا خشنودى حضرتش در آن باشد و در نتيجه، فرد يارى شده، عزت يابد. و آنكه تو او را برپاى دارى برنخواهد خاست، چون انسان ترسو نمىتواند كسى را برخيزاند.
از ما دور شو كه خدا خانهات را از ما دور سازد! پس هرچه مىتوانى شرّ و فساد بپا كن. اگر بخواهى بر من مهر ورزى خداوند تو را باقى نگذارد! منظور امام عليهالسلام از اين سخن آن است كه اگر مغيره بخواهد بر ايشان مهر ورزد و يارىاش دهد، امام عليهالسلام از او بىنياز باشد [آن روزى كه تو بخواهى به ما مهر ورزى، هرگز نيايد].
لَمْ تَكُنْ بَيْعَتُكُمْ إِيَّايَ فَلْتَةً(1)، وَ لَيْسَ أَمْرِي وَ أَمْرُكُمْ وَاحِداً. إِنِّي أُرِيدُكُمْ لِلَّهِ وَ أَنْتُمْ تُرِيدُونَنِي لاِءَنْفُسِكُمْ. أَيُّهَا النَّاسُ، أَعِينُونِي عَلَى أَنْفُسِكُمْ، وَ ايْمُ اللَّهِ لاَءُنْصِفَنَّ الْمَظْلُومَ مِنْ ظَالِمِهِ، وَ لاَءَقُودَنَّ الظَّالِمَ بِخِزَامَتِهِ(2)، حَتَّى أُورِدَهُ مَنْهَلَ(3)الْحَقِّ وَ إِنْ كَانَ كَارِهاً.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام درباره بيعت مردم با آن حضرت
در كتب اهل سنّت نيز آمده است كه عمر درباره بيعت با ابوبكر گفت: بيعت با ابوبكر از سر بىتدبيرى و بدون مشورت بود، كه اميدوارم خدا مسلمانان را از شر آن ايمن بدارد و هركه بار ديگر بخواهد چنين كند، او را بكشيد. شاعر در اينباره گفته است:
قد قال فيها: إنّها لفلتة *** لا ترجعوا لمثلها البتّة
«[عمر] درباره آن [انتخاب] گفت: اين حركت بىتدبيرى و لغزشى بود [كه از دستْ دررفت]؛ پس مبادا چنين لغزشى از شما سر زند».
امام عليهالسلام با اشاره به اين موضوع مىفرمايد: بيعت شما با من ناگهانى و بدون انديشه و تدبّر نبود. يعنى بر شما واجب است از من اطاعت كنيد، زيرا بىاختيار و بىمشورت دست
...
...
بيعت به من نداديد تا استدلال كنيد كه از سر ناچارى بود، و مثلاً بيعت شما بىاثر مىباشد.
و كار من و شما يكسان نيست، بلكه ما دو جهتگيرى متفاوت داريم.
من شما را براى خدا مىخواهم تا شما را در راه خدا زندگى و قوام بخشم، اما شما مرا براى خودتان مىخواهيد تا دنيايتان را آباد و شكمتان را سير و خواستههايتان را تأمين كنم.
اى مردم، مرا يارى كنيد، هرچند كه به خلاف رأى و خواسته خودتان باشد، و چون شما را فرمانى دهم آن را عملى كنيد، هرچند مطابق ميل شما نباشد.
به خدا سوگند حق مظلوم را از ظالم مىستانم و مهار در بينى ظالم مىكنم و او را به آبشخور حق مىكشانم هرچند آن را خوش نيايد.
وَ اللَّهِ مَا أَنْكَرُوا عَلَيَّ مُنْكَراً، وَ لاَ جَعَلُوا بَيْنِي وَ بَيْنَهُمْ نِصْفاً. وَ إِنَّهُمْ لَيَطْلُبُونَ حَقّاً هُمْ تَرَكُوهُ، وَ دَماً هُمْ سَفَكُوهُ، فَإِنْ كُنْتُ شَرِيكَهُمْ فِيهِ فَإِنَّ لَهُمْ نَصِيبَهُمْ مِنْهُ، وَ إِنْ كَانُوا وَلُوهُ دُونِي فَمَا الطَّلِبَةُ(1)إِلاَّ قِبَلَهُمْ، وَ إِنَّ أَوَّلَ عَدْلِهِمْ لَلْحُكْمُ(2)عَلَى أَنْفُسِهِمْ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام درباره طلحه و زبير و بيعت آن دو با حضرتش و حكايت بيعتشكنىِ آنها
به خدا سوگند طلحه و زبير و پيروان آنها نتوانستند ايرادى بر كار من بگيرند و بهانهاى براى شكستن بيعتشان بيابند. و درباره من و خودشان به انصاف رفتار نكردند.
آنان حقّى را از من مىخواهند كه خود آن را زير پا گذاردند. يعنى اگر عثمان حق بود چرا او را رها كردند تا به دست شورشيان كشته شود؟ و كشتن عثمان را بر قاتلانش زشت و نكوهيده نشمردند؟ و به مطالبه خونى برخاستهاند كه خودشان آن را ريختند، زيرا آنها در صفِ اول تحريك كنندگان عليه عثمان بودند.
پس اگر من فرضاً در قتل عثمان شريك آنها بودم آنها نيز در اين ماجرا سهيم هستند و دليلى ندارد كه يكى از قاتلان، قاتل ديگر را محاكمه و بازخواست كند و از او ديه يا تندادنِ به قصاص را بخواهد. و اگر آنها خود و بدون دخالت من عثمان را كشتند پس مسئوليت خون عثمان به عهده خودِ آنهاست نه من. حق نيز همين بود و امام عليهالسلام بين
...
...
عثمان و شورشيان وساطت مىكرد تا شايد مشكل برطرف شود و فتنه بخوابد.
در نتيجه احتجاجات قبلى اگر آنها بخواهند عادلانه قضاوت كنند، اوّلين حكم عادلانه آنها اين است كه بر ضد خود و سپس براى شريكان خود حكم بدهند.
حقيقت ماجراى قتل عثمان آن است كه طلحه و زبير و عايشه محركان اصلى مردم عليه عثمان بودهاند، ولى وقتى ديدند كه امام عليهالسلام به پذيرش خواستههايشان مبنى بر واگذارى مناصب حكومتى و اموال عمومى تن نمىدهد، موضوع كشته شدن عثمان را بهانه رسيدن به خواستههاى خود ساختند، مقدر چنين بود كه هيچيك از آنها به اهداف خود نرسند، چرا كه طلحه و زبير كشته شدند و خونشان به هدر رفت. عايشه نيز گرفتار معاويه شد، زيرا گمان نمىكرد چنين كسى روزى خليفه شود. از سوى ديگر دوران خلافت معاويه چند صباحى با شورشهايى همراه بود؛ لذا به كام او خوش نيامد و لعنت و رسوايىِ ابدى را براى خود بهجاى گذارد.
إِنَّ مَعِي لَبَصِيرَتِي، مَا لَبَسْتُ وَ لاَ لُبِسَ عَلَيَّ. وَ إِنَّهَا لَلْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ فِيهَا الْحَمَأُ(1)وَ الْحُمَّةُ(2)، وَ الشُّبْهَةُ الْمُغْدِفَةُ(3)، وَ إِنَّ الاْءَمْرَ لَوَاضِحٌ، وَ قَدْ زَاحَ الْبَاطِلُ عَنْ نِصَابِهِ(4)، وَ انْقَطَعَ لِسَانُهُ عَنْ شَغْبِهِ(5). وَ ايْمُ اللّهِ لاَءُفْرِطَنَّ لَهُمْ حَوْضا أَنَا مَاتِحُهُ، لاَ يَصْدُرُونَ عَنْهُ بِرِيٍّ، وَ لاَ يَعُبُّونَ(6)بَعْدَهُ فِي حَسْيٍ(7)!
...
من همواره از سرِ بصيرت و دانش كار كردهام و هيچگاه چنين نبوده كه متوجّه سود و زيان خود نباشم. نه خودم هيچگاه دچار اشتباه شدهام و نه گفتار و كردار كسى مرا در كارم دچار اشتباه كرده است تا حق را بازنشناسم. پس من يقين دارم كه براساس حق حركت مىكنم و آنها مسير باطل را مىپويند.
و اين گروهى كه به فرماندهى طلحه و زبير مىجنگند گروهى ستمگر و سركشاند كه هم خويشاوندى دارند و هم نيش زننده و زهرآگين، زيرا زبير پسر خاله امام عليهالسلام و عايشه همسر پيامبر صلىاللهعليهوآله بود كه هماره به امام ضربه مىزد و پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر داده بود كه اينها روزى عليه امام عليهالسلام قيام خواهند كرد و درباره قيام شخص عايشه عليه امام عليهالسلام نيز خبر داده بود.
و اين حركت ناكثين و اصحاب جمل شبههاى ستمگرانه بود كه روبهروى حق ايستاد و انگيزههاى حقيقى اين قيام را كه همانا جاهطلبى بود، بر مردم مخفى داشت.
مسأله روشن و انگيزهها واضح است و باطل از جايگاه خود بركنار و زبان آن از ايجاد شرّ و فساد كوتاه شده است و مردم انگيزههاى طلحه و زبير و عايشه و معاويه را به خوبى مىدانند، زيرا امام عليهالسلام در خطبهها و سخنرانىهاى گوناگون اهداف آنان را براى مردم تشريح كرده بود تا براى افرادى كه دچار شبهه مىشوند هيچ عذرى نماند.
...
...
به خدا سوگند، با دستان خويش آبى را از چاه بركشم و حوضى و آبشخورى پُر كنم كه سيرابشان نسازد، و بعد از آن از آبشخورى ديگر آب نياشامند. منظور امام عليهالسلام از اين كلام اين است كه آبشخورى كه مرگ از آن مىتراود برايشان فراهم ساختهام. به عبارت ديگر آماده جنگ با آنان است. اينكه مىفرمايد: بعد از آن از آبشخورى ديگر آب نياشامند، بدين معناست كه آب آبشخورى كه با دست خود آن را پر كرده (جنگ) جان آنان را خواهد ستاند و زنده نخواهند ماند تا فرصت بيابند آبى بنوشند.
و از آن سيراب باز نخواهند گشت، بلكه آب آن، گلوگيرشان خواهد شد. اين سخن امام عليهالسلام كنايه از آن است كه آتشافروزان اين آشوب، به اهداف خود نخواهند رسيد.
منها: فَأَقْبَلْتُمْ إِلَيَّ إِقْبَالَ الْعُوذِ(1)الْمَطَافِيلِ(2)عَلَى أَوْلاَدِهَا تَقُولُونَ الْبَيْعَةَ الْبَيْعَةَ(3)قَبَضْتُ كَفِّي فَبَسَطْتُمُوهَا وَ نَازَعَتْكُمْ يَدِي فَجَاذَبْتُمُوهَا.
...
از همين كلام است در بيان چگونگى بيعت
پس از كشته شدن عثمان، شما همانند مادهآهوان و مادهشتران بچهدار كه به سوى بچههاى خود روانه مىشوند به سوى من رو آورديد و صدا به «بيعت، بيعت» بلند كرديد. يعنى بيعت [با تو را [مىخواهيم. امام عليهالسلام آمدن بيعتكنندگان بهسوى خود را به رفتن مادهشتران و مادهآهوان بچهدار به سوى بچههايشان، چنانكه گويى به بچههاى خود پناه مىبرند، تشبيه فرمود.
دستم را فرو مىبستم تا دستان شما به عنوان بيعت با آن تماس نيابد، اما شما آن را [به زور] مىگشوديد و آن را باز پس مىكشيدم. ولى بازهم شما پيش مىكشيديد تا بيعت كنيد. حضرت با اين سخن چگونگى بيعت مردم، از جمله طلحه و زبير را بيان فرمود، اما آن دو دنيا و تمايلات خود را برگزيدند و پيمان خود را شكستند.
اللَّهُمَّ إِنَّهُمَا قَطَعَانِي وَ ظَلَمَانِي وَ نَكَثَا(1)بَيْعَتِي وَ أَلَّبَا(2)النَّاسَ عَلَيَّ فَاحْلُلْ مَا عَقَدَا وَ لاَ تُحْكِمْ لَهُمَا مَا أَبْرَمَا(3)وَ أَرِهِمَا الْمَسَاءَةَ فِيمَا أَمَّلاَ وَ عَمِلاَ وَ لَقَدِ اسْتَثَبْتُهُمَا(4)قَبْلَ الْقِتَالِ وَ اسْتَأْنَيْتُ(5)بِهِمَا أَمَامَ الْوِقَاعِ فَغَمَطَا(6)النِّعْمَةَ وَ رَدَّا الْعَافِيَةَ.
...
بار خدايا، طلحه و زبير پيوند مرا گسستند و به من ستم كردند و بيعتم را شكستند و مردم را عليه من تحريك كردند تا بيعت با مرا بشكنند و با من به جنگ برخيزند.
پس رشته اين اتحاد را كه آنها عليه من به وجود آوردهاند بگُسل تا آنچه بافتند يكسره و به تمامى تباه گردد و شكننده شود. و آرزوىشان را درباره رسيدن به حكومت و قدرت و خلافت، و عملكرد آنان را براى آمادهسازى لشكر و تحريك مردم، با ناكامى روبهرو كن!
بارى، طلحه و زبير قصد رسيدن به خلافت و حكومت داشتند و در اين راه از هيچ تلاشى فروگذار نكردند. لذا امام عليهالسلام آن دو را نفرين نمود و خداى متعال نفرين او را كارگر ساخت و طلحه و زبير به بدترين وجه كشته شدند و به آرزوى خود نرسيدند.
و قبل از شروع جنگ (جمل) از آنها خواستم به بيعت و طاعت بازگردند، ولى آنها خوددارى كردند، و قبل از وقوع فتنه و جنگ از آنها درخواست كردم كه تأمّل و انديشه كنند، اما آن دو نعمت وجودم را ناسپاسى و كفران كردند و عافيت را ردّ كردند و جنگ و رويارويى را به جان پذيرفتند.
يَعْطِفُ الْهَوَى عَلَى الْهُدَى، إِذا عَطَفُوا الْهُدَى عَلَى الْهَوَى، وَ يَعْطِفُ الرَّأْيَ عَلَى الْقُرْآنِ إِذَا عَطَفُوا الْقُرْآنَ عَلَى الرَّأْيِ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام كه در آن به پيشامدهاى سختِ آينده اشاره مىكند
حضرت مهدى عجل اللّه فرجه - كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در اخبار متواتر از آن حضرت ياد كرده و علماى شيعه و سنى اين روايات را به فراوانى ذكر كردهاند - هوا و هوس را به هدايت برمىگرداند، در حالىكه ديگران به عكس عمل كردهاند، يعنى در حالىكه مردم دين را تابع هوسهاى خود قرار دادهاند، او بر اساس هدايت حكم كرده و هوس را وا مىنهد.
و آن حضرت بر اساس قرآن عمل مىكند و رأى مىدهد، در حالىكه ديگران قرآن را بر اساس رأى خود تفسير مىنمايند.
منها: حَتَّى تَقُومَ الْحَرْبُ بِكُمْ عَلَى سَاقٍ(1)، بَادِياً نَوَاجِذُهَا(2)، مَمْلُوءَةً أَخْلاَفُهَا(3)، حُلْواً رَضَاعُهَا، عَلْقَماً(4)عَاقِبَتُهَا. أَلاَ وَ فِي غَدٍ(5)- وَ سَيَأْتِي غَدٌ بِمَا لاَ تَعْرِفُونَ(6)- يَأْخُذُ الْوَالِي مِنْ غَيْرِهَا عُمَّالَهَا عَلَى مَسَاوِئِ أَعْمَالِهَا، وَ تُخْرِجُ لَهُ الاْءَرْضُ أَفَالِيذَ كَبِدِهَا(7)، وَ تُلْقِي إِلَيْهِ سِلْماً مَقَالِيدَهَا(8)، فَيُرِيكُمْ كَيْفَ عَدْلُ السِّيرَةِ، وَ يُحْيِي مَيِّتَ الْكِتَابِ وَ السُّنَّةِ.
...
بخشى از خطبه در كيفيت سلطه امام زمان عجل اللّه فرجه و حكومت او بر جهان و بندگان خداست
آن حضرت قيام مىكند تا اينكه جنگْ در ميان شما بر پا گردد، همانند شير درندهاى كه خشم مىگيرد و دندان نشان مىدهد، دندان خونريز خود را آشكار سازد.
پستان جنگ مالامال شير است. اين سخن كنايه از فراوانى شر و فراگيرى آن است، چنانكه اگر پستان پر از شير شود هر لحظه آماده تراويدن است.
نوشيدن از سينه آن [جنگ] گوارا مىنمايد، زيرا مردم با ديدن چيرگى حق بر باطل، آن جنگ را خوش مىدارند. فرجام آن براى ستمكاران تلخ است.
آگاه باشيد كه در آينده هرچند دور - كه البته قطعا آمدنى است و نمىدانيد چه خواهد آورد - حاكمى (منظور امام عصر عجل اللّه فرجه) ولايت و حكومت جهان را در دست خواهد گرفت كه از سنخ ساير حاكمان، مانند فرمانروايان اموى و عباسى نبوده، كارگزاران خود را براى رفتارهاى ناپسندشان در كشورها و نسبت به بندگان خدا بازخواست و محاكمه مىكند و اجازه نمىدهد آزادانه هرچه بخواهند انجام دهند، چنانكه حكومتهاى
1) حتى تقوم الحرب بكم على ساق: كنايه از شدت جنگ است، مثل انسانى كه روى دو پاى خود بايستد تا كارى مهم انجام بدهد.
2) نواجذ: جمع ناجذ، دندانهاى آسياب.
3) أخلاف: جمع خلف، به معناى پستان.
4) علقم: هندوانه ابوجهل.
5) غد: آينده گرچه دور باشد، چنانكه أمس بر گذشته اطلاق مىشود هرچند روزگارى گذشته باشد.
6) و سيأتي غد بما لا تعرفون: جمله معترضه و براى تهديد مىباشد كه بين غد (ظرف) و يأخذ (مظروف) آمده است.
7) أفاليذ كبدها: جمع أفلاذ، و أفلاذ جمع فلذة، يعنى پاره جگر كه كانىهاى گرانبها و معادن به آن تشبيه شده است.
8) مقاليد: جمع مقلاد، يعنى كليد.
...
...
ستمگر كه به ستمكارى كارگزاران خود هيچگونه توجه و اهتمامى ندارند و دست آنها را براى تطاول و چپاول باز مىگذارند.
و زمين براى او پارههاى جگر خود، يعنى گنجينههاى ارزشمند خود اعم از معادن طلا و الماس و مانند اينها را تقديم حضرتش مىكند. به عبارت ديگر معادن و گنجها براى حضرت حجّت عجل اللّه فرجه آشكار مىشوند.
و زمين، با ميل و رغبت كليدهايش را تسليم او مىكند، يعنى تمام آنچه باعث رسيدن به هدف است از قبيل كشورگشايى و استخراج ثروتها در اختيار آن حضرت قرار مىگيرد.
و سيره درست و بر اساس عدالت يا بر اساس سيره پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را به شما نشان خواهد داد و احكام قرآن و سنّت را كه مرده و از بين رفتهاند، بار ديگر به تمامى زنده مىكند و آنها را رواج مىدهد و به خوبى اجرا مىكند.
منها: كَأَنِّي بِهِ قَدْ نَعَقَ(1)بِالشَّامِ، وَ فَحَصَ(2)بِرَايَاتِهِ فِي ضَوَاحِي(3)كُوفَانَ، فَعَطَفَ عَلَيْهَا عَطْفَ الضَّرُوسِ(4)، وَ فَرَشَ الاْءَرْضَ بِالرُّؤُوسِ. قَدْ فَغَرَتْ فَاغِرَتُهُ(5)، وَ ثَقُلَتْ فِي الاْءَرْضِ وَطْأَتُهُ، بَعِيدَ الْجَوْلَةِ، عَظِيمَ الصَّوْلَةِ(6). وَ اللَّهِ لَيُشَرِّدَنَّكُمْ فِي أَطْرَافِ الاْءَرْضِ حَتَّى لاَ يَبْقَى مِنْكُمْ إِلاَّ قَلِيلٌ كَالْكُحْلِ فِي الْعَيْنِ، فَلاَ تَزَالُونَ كَذَلِكَ حَتَّى تَؤوُبَ إِلَى الْعَرَبِ عَوَازِبُ(7)أَحْلاَمِهَا(8)!
...
در بخش ديگرى از اين خطبه آمده است:
چنان است كه گويى او(9)را مىبينم كه در شام (مركز فرمانروايى عبد الملك مروان) بانگى بر مىآورد و پرچمهاى خود را در اطراف كوفه مستقر مىكند.
سپس بر كوفه و حومه آن چون شترى بد اخلاق و مست مىگردد و زمين را از سرهاى كشتگان فرش مىكند. اين سخن كنايه از آن است كه عبد الملك از مردم عراق انتقام مىگيرد، زيرا مختار عليه بنىاميه قيام كرد. سپس ابن زبير در مكه شورش نمود و برادرش مصعب را به عراق فرستاد و او بر عراق چيره شد و مختار را كشت. آنگاه عبد الملك آمد و مصعب را كشت و از مردم كوفه و حومه آن انتقامى سخت گرفت و كشتار فراوانى انجام داد.
دهان او به شدّت باز شد و قدمهاى او در زمين استوار گرديد. يعنى سنگينى او بر زمين زياد شد، زيرا مردم از شدّت عمل و خونريزىهاى شديد او سخت مىترسيدند.
1) نعق: از نعيق گرفته شده، به معناى صدايى است كه طرفدارانى دارد.
2) فحص: كاويد، يعنى همانطور كه مرغ براى تخم گذاردن زمين را مىكند، او براى كوبيدن پرچم زمين را مىكند تا ميله آن را در بستر زمين محكم سازد.
3) ضواحي: جمع ضاحية، يعنى ناحيه و اطراف.
4) ضروس: شتر بد اخلاق و چموش.
5) فاغرة: دهان. فغرت فاغرته، يعنى مانند درندهاى كه براى خوردن چيزى دهان مىگشايد، دهان باز كرد.
6) صولة: از صال الأسد گرفته شده يعنى بر روى شكارى پريد؛ تاخت و تاز.
7) عوازب: جمع عازبة، يعنى غايب.
8) أحلام: جمع حلم، يعنى عقل.
9) به گفته برخى از شارحان، منظور عبد الملك بن مروان است كه در گوشهوكنار كشورهاى اسلامى شورشهايى عليه او به وجود آمد، اما وى توانست آن شورشها را سركوب كند.
...
...
وى دوردستها را در مىنوردد؛ يعنى در همه آفاق سلطه و سيطره مىيابد و رفتارى سخت و شديد خواهد داشت.
به خدا سوگند، عبد الملك شما را در گوشه و كنار زمين پراكنده خواهد كرد، به گونهاى كه از شما و فرزندانتان جز به اندازه سرمهاى كه در چشم كشيده شده باشد، كسى باقى نماند، يعنى شمار شما اندك و سيطره دشمن بر شما فراوان خواهد شد.
آنقدر تحت سلطه و سيطره عبد الملك خواهيد ماند و بنىاميه بر شما ستم روا خواهند كرد تا عقلهاى از دست رفته عرب(1)بار ديگر به آنها برگردد.
1) احتمال دارد منظور از عرب بنىعباس باشند، زيرا آنان عرب اصيل و بنىاميّه اصالتاً از مردم روم بودند و لذا از آنها در مقابل بنىاميّه به عنوان عرب ياد فرموده است. البته ممكن است منظور از عقل گمشده عرب، سلاطين شيعه و يا دوران حكومت حضرت مهدى - عجل اللّه فرجه - باشد. پس عقل گمشده عرب داراى سه احتمال است: الف) بنىعباس؛ ب) سلاطين شيعه؛ ج) حكومت حضرت مهدى (عجل اللّه فرجه) [كه در اين صورت موضوع خطبه مروان نخواهد بود بلكه سفيانى است، چنانكه مرحوم خويى در شرح خود از علامه مجلسى نقل كرده است].
فَالْزَمُوا السُّنَنَ الْقَائِمَةَ، وَ الاْآثَارَ الْبَيِّنَةَ، وَ الْعَهْدَ الْقَرِيبَ الَّذِي عَلَيْهِ بَاقِي النُّبُوَّةِ، وَ اعْلَمُوا أَنَّ الشَّيْطَانَ إِنَّمَا يُسَنِّي(1)لَكُمْ طُرُقَهُ لِتَتَّبِعُوا عَقِبَهُ(2).
...
پس اى مردم، به سنتهاى برپا داشته شده، يعنى احكام جارى در ميان خود عمل كنيد و هرگز آنها را رها نكنيد. و از آثار به جاى مانده از پيامبر صلىاللهعليهوآله كه واضح و ظاهرند تبعيت كنيد و از عهد پيامبر صلىاللهعليهوآله كه در همين نزديكىها (يعنى حدود 25 سال قبل از بيان حضرت) رايج بود و همه به آن عمل مىكردند، مراقبت كنيد كه باقيمانده خاندان نبوت، يعنى ائمه عليهمالسلام بر آن عهدند.
و بدانيد كه شيطان راههاى خود را آراسته نموده و شما را به پيمودن آن راهها - كه خود آماده كرده است - تشويق مىكند تا دنبالهرو او باشيد و از او پيروى كنيد و گام در جاىِ گام او بگذاريد.
لَمْ يُسْرِعْ أَحَدٌ قَبْلِي إِلَى دَعْوَةِ حَقٍّ، وَ صِلَةِ رَحِمٍ، وَ عَائِدَةِ كَرَمٍ(1). فَاسْمَعُوا قَوْلِي، وَ عُوا(2)مَنْطِقِي عَسَى أَنْ تَرَوْا هَذَا الاْءَمْرَ مِنْ بَعْدِ هَذَا الْيَوْمِ تُنْتَضَى(3)فِيهِ السُّيُوفُ، وَ تُخَانُ فِيهِ الْعُهُودُ، حَتَّى يَكُونَ بَعْضُكُمْ أَئِمَّةً لاِءَهْلِ الضَّلاَلَةِ، وَ شِيعَةً لاِءَهْلِ الْجَهَالَةِ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام هنگام تشكيل شورا و همداستانى پنج عضو آن براى بركنارىِ حضرت
هيچ كس در پذيرش دعوت حق و صله رحم و خير رساندن به مردم بر من پيشقدم نبوده است. بارى، امام عليهالسلام نخستين كسى بود كه در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله به ايشان ايمان آورد و در هر امرى از پيامبر صلىاللهعليهوآله اطاعت كرد. وانگهى قبول اسلام و اطاعت از پيامبر صلىاللهعليهوآله در حالى كه ساير خويشان آن حضرت با او قطع ارتباط كرده بودند، صله رحم به شمار مىرفت.
[اى اهل شورا] سخنان مرا بشنويد، زيرا سوابق و پيشينه مرا مىدانيد و يقين داريد كه جز خير، هيچ انديشه و عمل ديگرى ندارم، و آن را درك كنيد. چه بسا اگر اين انتخابِ خليفه به صورت عجولانه و شتابزده صورت گيرد انتخابى تهى از تدبير و به دور از انديشه خواهد بود، و پس از آن شمشيرها براى جنگ از غلافها بيرون كشيده خواهند شد و به پيمانهاى بين امّت و واليان حكومتى خيانت روا مىشود و برخى از شما پيشوايان
...
...
گمراهان و پيرو جاهلان خواهيد شد.
آرى، همانطور كه امام عليهالسلام فرمود، عثمان به اهل شورا خيانت كرد، زيرا عهد كرده بود بر اساس كتاب خدا و سنت پيامبر صلىاللهعليهوآله عمل كند، ولى بر اساس هوا و هوس عمل كرد كه رفتار او به شورش انقلابيون انجاميد و او را كشتند. وى پيشواى گمراهانى چون معاويه شد، در عين حال از جاهلانى چون دامادش مروان و ساير خويشاوندانش پيروى كرد، و به خلاف كتاب خدا و سنت پيامبر صلىاللهعليهوآله عمل مىكرد و در واقع او هم پيشواى گمراهان و پيرو جاهلان بوده است.
وَإِنَّمَا يَنْبَغِي لاِءَهْلِ الْعِصْمَةِ وَ الْمَصْنُوعِ إِلَيْهِمْ فِي السَّلاَمَةِ أَنْ يَرْحَمُوا أَهْلَ الذُّنُوبِ وَ الْمَعْصِيَةِ(1)، وَ يَكُونَ الشُّكْرُ هُوَ الْغَالِبَ عَلَيْهِمْ، وَ الْحَاجِزَ(2)لَهُمْ عَنْهُمْ، فَكَيْفَ بِالْعَائِبِ الَّذِي عَابَ أَخَاهُ وَ عَيَّرَهُ بِبَلْوَاهُ؟ أَ مَا ذَكَرَ مَوْضِعَ سَتْرِ اللَّهِ عَلَيْهِ مِنْ ذُنُوبِهِ(3)مِمَّا هُوَ أَعْظَمُ مِنَ الذَّنْبِ الَّذِي عَابَهُ بِهِ! وَ كَيْفَ يَذُمُّهُ بِذَنْبٍ قَدْ رَكِبَ مِثْلَهُ؟ فَإِنْ لَمْ يَكُنْ رَكِبَ ذَلِكَ الذَّنْبَ بِعَيْنِهِ فَقَدْ عَصَى اللَّهَ فِيمَا سِوَاهُ مِمَّا هُوَ أَعْظَمُ مِنْهُ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام درباره پرهيز دادن از عيبجويىِ از مردم
مىسزد كسانى كه خداوند آنها را از گناه حفظ كرده است و او را نافرمانى نمىكنند، مانند عدالتپيشگان و آنها كه خداوند سلامت از بدىها و زشتىها را برايشان خواسته است، بر گناهكاران ترحّم نمايند و بكوشند آنها را از دام گناه و معصيت دور نگه بدارند و به شكرانه اين نعمت الهى، كه خدا به آنها عطا كرده است، راه راست را به آنان نشان دهند و خود از خردهگيرى و نكوهش گناهكاران بپرهيزند.
[آنچه پيشتر بيان شد، حال نيكان و وارستگان است]. پس چگونه است حال كسى كه از برادر خود عيبجويى مىكند و او را در گناهى كه دچارش شده است سرزنش مىكند؟
...
...
چنين كسى افزون بر آنكه شكر به جا نمىآورد و بر گنهكار ترحم نمىكند، به عيبجويى و سرزنش او نيز مىپردازد كه در اين صورت دو گناه به جا آورده است: يكى نافرمانى خدا و ديگرى پرداختن به عيب ديگران.
آيا كسى كه غيبت برادرش مىكند، عيب و گناهانى را كه خداى سبحان بر او پوشانده - كه به مراتب بيشتر و بالاتر از گناهانى است كه اينك به سرزنش آن پرداخته است - به ياد نمىآورد؟ اين نكته نيز گفته شود كه اهل صلاح هرچند با تقوا باشند، در صورت نداشتنِ عصمت، قطعاً گناهانى مرتكب شدهاند كه نسبت به خودشان از گناه فاسقان سنگينتر مىباشد، زيرا گفتهاند: حسنات الأبرار سيئات المقربين؛ كارهاى خوب ابرار، گناهان مقربان محسوب مىشود، [چه رسد به ترك اولى و يا خطاها و گناهان آنها].
و چگونه اين فرد با تقوا كسى را به گناهى سرزنش مىكند كه خود مانند آن گناه را انجام داده و اگر عين همان گناه را مرتكب نشده، گناهى به مراتب بزرگتر از آن را مرتكب گرديده است، و دليلش آن است كه گناه فرد پرهيزكار بالاتر از گناه بدكار است.
وَ ايْمُ اللَّهِ لَئِنْ لَمْ يَكُنْ عَصَاهُ فِي الْكَبِيرِ وَ عَصَاهُ فِي الصَّغِيرِ لَجَرَأَتُهُ عَلَى عَيْبِ النَّاسِ أَكْبَرُ! يَا عَبْدَ اللَّهِ، لاَ تَعْجَلْ فِي عَيْبِ أَحَدٍ بِذَنْبِهِ، فَلَعَلَّهُ مَغْفُورٌ لَهُ، وَ لاَ تَأْمَنْ عَلَى نَفْسِكَ صَغِيرَ مَعْصِيَةٍ فَلَعَلَّكَ مُعَذَّبٌ عَلَيْهِ. فَلْيَكْفُفْ(1)مَنْ عَلِمَ مِنْكُمْ عَيْبَ غَيْرِهِ لِمَا يَعْلَمُ مِنْ عَيْبِ نَفْسِهِ، وَ لْيَكُنِ الشُّكْرُ شَاغِلاً لَهُ عَلَى مُعَافَاتِهِ مِمَّا ابْتُلِيَ بِهِ غَيْرُهُ.
...
به خدا سوگند، اگر اين فرد پرهيزكار تاكنون مرتكب هيچگونه گناه كبيره و صغيرهاى نشده، همين كه جرأت عيبجويى از مردم را دارد، از گناه آنان بزرگتر است. پس چنين فردى با عيبجويى خود، گناهكار به شمار مىآيد.
اى بنده خدا، در سرزنش كسى به جهت گناهش شتاب نكن، زيرا چه بسا خداى متعال او را بخشيده باشد. ناگفته نماند كه اين سخن درباره كسانى است كه ظاهرالصلاحاند و جامه حيا را فرو نهشتهاند و از كسانى نباشند كه خداى متعال فرمان به سرزنش آنها داده باشد تا مزه خوارىِ گناه را بچشند و مردم از آنها پيروى ننمايند.
[ اى بنده خدا،] به جهت گناه كوچكى كه مرتكب شدهاى دل آرام مدار، زيرا ممكن است درباره آن گناه عذاب بشوى، چون انسان نمىداند چه چيزى خشم خدا را برمىانگيزاند. لذا در روايت آمده است: هيچ گناهى را كوچك مشمار، زيرا چه بسا غضب خدا در آن نهفته باشد.
پس، هر يك از شما كه در ديگرى عيبى سراغ دارد، بايد عيبش او را از سرزنش صاحب عيب و خطا باز دارد، چنانكه شاعر گفته است:
لا تَنْهَ عَنْ خُلُقٍ وَ تَأْتي مِثْلَهُ *** عارٌ عَلَيْكَ إِذا فَعَلْتَ عظيمٌ
از رفتارى كه خود بدان مىپردازى باز مدار؛ براى تو عار و ننگ بزرگى است اگر چنين كنى.
و بايد شكر الهى را بر توفيقاتش، يعنى ايمن بودن از گناهانى كه ديگران بدانها مبتلا شدهاند، بجاى آورد و او را از پرداختن به عيب ديگران باز دارد.
1) فليكفف: بايد حفظ نفس بكند، خوددارى كند.
أَيُّهَا النَّاسُ، مَنْ عَرَفَ مِنْ أَخِيهِ وَثِيقَةَ دِينٍ وَ سَدَادَ طَرِيقٍ، فَلاَ يَسْمَعَنَّ فِيهِ أَقَاوِيلَ(1)الرِّجَالِ. أَمَا إِنَّهُ قَدْ يَرْمِي الرَّامِي، وَ تُخْطِئُ السِّهَامُ، وَ يُحِيلُ(2)الْكَلاَمُ، وَ بَاطِلُ ذَلِكَ يَبُورُ، وَ اللَّهُ سَمِيعٌ وَ شَهِيدٌ. أَمَا إِنَّهُ لَيْسَ بَيْنَ الْحَقِّ وَ الْبَاطِلِ إِلاَّ أَرْبَعُ أَصَابِعَ. فَسُئِلَ عليهالسلام عن مَعْنى قَوْلهِ هَذَا، فَجَمَعَ أَصابِعَهُ وَ وَضَعَها بَيْنَ أُذُنِهِ وَ عَيْنِهِ ثُمَّ قَالَ: الْبَاطِلُ أَنْ تَقُولَ: سَمِعْتُ، وَ الْحَقُّ أَنْ تَقُولَ: رَأَيْتُ!
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام در پرهيز از شنيدن و ترتيب اثر دادن به سخن سعايتكنندگان و فاصله بين حق و باطل
اى مردم، هر كس در برادر دينىِ خود استوارى در دين و پايبندى به احكام اسلام و دورى از گناهان را، و نيز پيمودن راه درست را سراغ داشته باشد و او را در آنها ثابت قدم بداند، به گفتههاى ناپسند ديگران دربارهاش گوش ندهد و به آن سخنان ترتيب اثر ندهد.
آگاه باشيد كه چه بسا انسان كسى را متّهم مىكند، اما تير اتّهام او خطا مىرود، مثل اينكه فرد امين را به خيانت متهم كند در حالى كه اين مطلب خلاف واقع است. گاهى سخن از جنبه حق منحرف مىشود و بىنتيجه مىماند، زيرا اگر نسبتى دروغ باشد تنها خود گوينده را هلاك و بدبخت مىكند و ضررى به طرف مقابل نمىرساند و خدا شنواى اتهام و بر آن، گواه است. اين جمله براى تهديد كردن كسى است كه بىپروا سخن مىگويد.
...
...
آگاه باشيد كه ميان حق و باطل فقط چهار انگشت فاصله است.
از امام عليهالسلام معناى اين جمله را پرسيدند؛ حضرت در حالىكه چهار انگشت دست خود را به هم چسباند و بين گوش و چشم خود گذارده بود، فرمود: باطل آن است كه بگويى: شنيدم؛ و حق آن است كه بگويى: ديدم.
منظور امام عليهالسلام از اين سخن آن است كه در شنيدهها حق و باطل با يكديگر آميختهاند. پس باطل آن است كه انسان بر اساس آنچه شنيده است حكم كند و اين به خلاف چيز ديدنى است كه حق مىباشد و در آن هيچ ترديدى وجود ندارد.
برخى گفتهاند: اين دو قضيه، بسيار با اهميت است، زيرا ميان آن دو مرزى نيست؛ لذا ممكن است برخى از شنيدهها نيز حق باشند، و آن زمانى است كه شرايط حجيّت، در آن جمع شده باشد و برخى از ديدهها باطل است و آن موردى است كه انسان تحت شرايط خاصّى چيزى را به خلاف واقع ببيند، مانند اينكه آب انباشته و داراى عمق را سياه، و جسمى را از دور كوچك، و دو خط نزديك به هم مانند دو ريل راه آهن را چسبيده و متصلِ به هم مىبيند.
وَ لَيْسَ لِوَاضِعِ الْمَعْرُوفِ فِي غَيْرِ حَقِّهِ وَ عِنْدَ غَيْرِ أَهْلِهِ، مِنَ الْحَظِّ فِيمَا أَتَى إِلاَّ مَحْمَدَةُ اللِّئَامِ، وَ ثَنَاءُ الاْءَشْرَارِ، وَ مَقَالَةُ الْجُهَّالَ مَادَامَ مُنْعِماً عَلَيْهِمْ: مَا أَجْوَدَ يَدَهُ، وَ هُوَ عَنْ ذَاتِ اللَّهِ(1)بَخِيْلٌ! فَمَنْ آتَاهُ اللَّهُ مَالاً فَلْيَصِلْ بِهِ الْقَرَابَةَ، وَ لْيُحْسِنْ مِنْهُ الضِّيَافَةَ، وَ لْيَفُكَّ بِهِ الاْءَسِيرَ وَ الْعَانِيَ(2)، وَ لْيُعْطِ مِنْهُ الْفَقِيرَ وَ الْغَارِمَ، وَ لْيَصْبِرْ نَفْسَهُ عَلَى الْحُقُوقِ وَ النَّوَائِبِ(3)، ابْتِغَاءَ الثَّوَابِ فَإِنَّ فَوْزاً(4)بِهَذِهِ الْخِصَالِ شَرَفُ مَكَارِمِ الدُّنْيَا، وَ دَرْكُ فَضَائِلِ الاْآخِرَةِ، إِنْ شَاءَ اللَّهُ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام درباره نيكى كردن
درباره اينكه كار خير گاهى بهجا و گاهى نابهجاست، آن حضرت مىفرمايد:
كسى كه كار خير بىجا بكند مثلاً سگ هارى را آزاد كند كه ناحق و بىجاست، بهرهاش از اين عمل ستايش فرومايگان، و تعريف اشرار و تبهكاران و تمجيد جاهلان است، تا وقتى كه به آنها چيزى مىدهد، در ستايش او مىگويند: وه كه چه انسانِ بخشندهاى است. حال آنكه در حقيقت سخاوتى به كار نبرده و مال خود را تباه كرده است و در راه خداوند بخل ورزيده است.
هر كس كه خدا به او مال و ثروتى عطا كند بايد خويشاوندان خود را از آن مال بهرهمند
...
...
كند، ميهمانىهاى خوبى بدهد و سفرهها بگستراند و مردم را به آن سفرهها فراخواند، نه ثروتمندان و گنهكاران. و از آن براى نجات دادن اسيران از دست ستمگران و برآوردن حاجت نيازمندانى كه چشم اميد بدو دارند و به سوى او مىآيند، و نيز فقيران و بدهكارانى كه به جهت معصيت وامدار نشدهاند، هزينه كند.
و با دادن حقوق الهى كه بر عهده اوست، مثل: خمس و زكات و صدقات، بر سختىهايى كه از اين راه به او مىرسد شكيبا باشد، تا به پاداش خداى متعال دست يابد، نه اينكه همواره در پى يافتن شهرت و رياكارى باشد. روشن است كه پرداخت مال و صرف آن در راه مصالح عمومى با سختىها و مشكلاتى همراه است كه صبر و بردبارى مىطلبد.
دستيابى به اين اوصاف و خصلتها مايه شرافت دنيوى و كسب فضايل اخروى است كه - انشاء اللّه - نصيب آن انفاق كننده شود؛ همو كه در راه خدا مال را مىبخشد.
أَلاَ وَ إِنَّ الاْءَرْضَ الَّتِي تُقِلُّكُمْ(1)، وَ السَّمَاءَ الَّتي تُظِلُّكُمْ، مُطِيعَتَانِ لِرَبِّكُمْ، وَ مَا أَصْبَحَتَا تَجُودَانِ لَكُمْ بِبَرَكَتِهِمَا تَوَجُّعاً(2)لَكُمْ، وَ لاَ زُلْفَةً إِلَيْكُمْ، وَ لاَ لِخَيْرٍ تَرْجُوَانِهِ مِنْكُمْ، وَ لَكِنْ أُمِرَتَا بِمَنَافِعِكُمْ فَأَطَاعَتَا، وَ أُقِيمَتَا عَلَى حُدُودِ مَصَالِحِكُمْ فَقَامَتَا.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در طلب باران
آگاه باشيد، اين زمينى كه شما را بر بستر خود حمل مىكند و آسمانى كه چون سقف بر سرتان سايه افكنده و از گرما و سرما حفظتان مىكند، فرمانبران امر خدايند؛ چنانكه قرآن مىفرمايد: «...فَقَالَ لَهَا وَ لِلأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَآ أَتَيْنَا طَآئِعِينَ»(3)«پس خدا به آن (آسمان) و به زمين فرمود: خواه يا ناخواه بياييد، آن دو گفتند: فرمانپذير آمدهايم».
آسمان و زمين كه از بركات وجودى خود باران و گياه و مانند اينها را به شما عرضه مىكنند، از آنجهت نيست كه بر ناداريتان دردمند شدهاند، چنانكه مثلاً انسانى از فقر انسان ديگر رنج مىبرد، و بدان سبب نيست كه بخواهند به شما تقرب جويند و محبوب شما شوند، و از آنرو نبوده كه به شما چشم اميدى داشته باشند، مثلاً به آنها چيزى ببخشيد؛ زيرا آنها از شما بىنيازند، بلكه هر دو مأموران الهى هستند و آمدهاند تا به شما سود برسانند؛ بنابراين، اطاعت امر الهى مىكنند تا مصالح شما را تأمين نمايند.
إِنَّ اللَّهَ يَبْتَلِي عِبَادَهُ عِنْدَ الاْءَعْمَالِ السَّيِّئَةِ بِنَقْصِ الثَّمَرَاتِ، وَ حَبْسِ الْبَرَكَاتِ، وَ إِغْلاَقِ خَزَائِنِ الْخَيْرَاتِ، لِيَتُوبَ تَائِبٌ، وَ يُقْلِعَ مُقْلِعٌ، وَ يَتَذَكَّرَ مُتَذَكِّرٌ، وَ يَزْدَجِرَ مُزْدَجِرٌ. وَ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ الاْءِسْتِغْفَارَ سَبَباً لِدُرُورِ(1)الرِّزْقِ وَ رَحْمَةِ الْخَلْقِ(2)، فَقَالَ سُبْحَانَهُ: «اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفّاراً. يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً. وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِينَ». فَرَحِمَ اللَّهُ امْرَأً(3)اسْتَقْبَلَ تَوْبَتَهُ، وَ اسْتَقَالَ(4)خَطِيئَتَهُ، وَ بَادَرَ مَنِيَّتَهُ!
...
چون انسانها اعمال زشت و ناپسندى مرتكب مىشوند، خداوند آنها را به كمبود ميوهها گرفتار مىكند، يعنى درختان كمتر ميوه مىدهند، و به بازداشتن بركات مبتلا مىسازد، يعنى حيوانها و زمين و امثال اينها محصولى كمتر از هميشه خواهند داشت، و خزائن خيرها بسته مىشود، يعنى خيرى كه قبلاً از برادر به برادر، يا از آسمان يا از زمين به انسانها مىرسيد، دريغ مىشود.
تا آنكه خواهد توبه كند، چرا كه تأديب باعث بيدارى و تنبه است، و آنكه خواهد دست از كارهاى ناپسند بردارد و تذكر پذيرد و به خود آيد و آنكه خواهد از گناه بازايستد.
و خداى سبحان استغفار را موجب نزول روزى و رحمت بر مخلوقات قرار داد، چنانكه خود مىفرمايد: «از پروردگارتان آمرزش بخواهيد كه او همواره آمرزنده است. [تا] بر شما از آسمان باران پياپى فرستد. و شما را به اموال و پسران، يارى كند»(5).
پس خدا رحمت كند كسى را كه به استقبال توبه رود، آنسان كه از خويشان و دوستان
اللَّهُمَّ إِنَّا خَرَجْنَا إِلَيْكَ مِنْ تَحْتِ الاْءَسْتَارِ وَ الاْءَكْنَانِ(1)، وَ بَعْدَ عَجِيجِ(2)الْبَهَائِمِ وَ الْوِلْدَانِ، رَاغِبِينَ فِي رَحْمَتِكَ، وَ رَاجِينَ فَضْلَ نِعْمَتِكَ، وَ خَائِفِينَ مِنْ عَذَابِكَ وَ نِقْمَتِكَ. اللَّهُمَّ فَاسْقِنَا غَيْثَكَ وَ لاَ تَجْعَلْنَا مِنَ الْقَانِطِينَ، وَ لاَ تُهْلِكْنَا بِالسِّنِينَ(3)، «وَ لاَ تُوءَاخِذْنَا بِمَا فَعَلَ السُّفَهَاءُ مِنَّا»(4)يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ.
...
خود استقبال مىكند. منظور آن است كه در باقيمانده عمر خود توبه كند.
و بخواهد تا خدا گناهش را ببخشايد و چنان شود كه هرگز گناه نكرده باشد. و با عمل صالح و برگرفتن توشه آخرت، بر مرگ خود سبقت گيرد.
بار خدايا، پس از آنكه ستوران و كودكان ما از شدت تشنگى فرياد زدند، مشتاق بارانِ رحمتت و اميدوار به رحمتت و بيمناك از كيفرِ تو از خيمهها و خانههاى خود به سوى تو روانه صحرا - كه معمولاً نماز باران در آنجا خوانده مىشود - شديم.
بار خدايا، باران رحمتت را بر ما ببار و ما را در شمار نوميدان از رحمتت قرار مده و با خشكسالى هلاكمان نكن و به سبب گناهانى كه از سفيهان و نادانان جامعه ما سر زده است بازخواست مفرما. زيرا گناهكار، سفيه است هرچند به ظاهر عاقل به نظر برسد.
اى مهربانترين مهربانان، يعنى اى كسى كه رحمت تو از هر رحمت ديگرى، چه از لحاظ كميت و چه كيفيت، بالاتر است [به سوى تو آمدهايم].
اللَّهُمَّ إِنَّا خَرَجْنَا إِلَيْكَ نَشْكُو إِلَيْكَ مَا لاَ يَخْفَى عَلَيْكَ، حِينَ أَلْجَأَتْنَا الْمَضَايِقُ(1)الْوَعْرَةُ(2)، وَ أَجَاءَتْنَا الْمَقَاحِطُ(3)الْمُجْدِبَةُ(4)، وَ أَعْيَتْنَا(5)الْمَطَالِبُ الْمُتَعَسِّرَةُ، وَ تَلاَحَمَتْ(6)عَلَيْنَا الْفِتَنُ الْمُسْتَصْعِبَةُ. اللَّهُمَّ إِنَّا نَسْأَلُكَ أَنْ لاَ تَرُدَّنَا خَائِبِينَ(7)، وَ لاَ تَقْلِبَنَا(8)وَاجِمِينَ(9)، وَ لاَ تُخَاطِبَنَا بِذُنُوبِنَا، وَ لاَ تُقَايِسَنَا بِأَعْمَالِنَا.
...
بار خدايا، ما به سوى تو آمديم تا لطف و احسانت را طلب كنيم (و گرنه تو منزه از مكان هستى تا در حضور عينى تو قرار گيريم) و از آنچه بر تو مخفى نيست، يعنى نبودن باران و كمآبى و كمبود ارزاق، به حضرتت شكايت كنيم، در حالىكه تنگناهاى سخت ما را به تو پناهنده ساخته و خشكسالى ما را به اينجا آورده و نيازهاى دست نايافتنى ما را به زحمت انداخته و فتنههاى دشوارى كه بر اثر خشكسالى از قبيل ترس و هرجومرج بر ما هجوم آورده، ما را به سوى تو كشانده است.
بار خدايا، از تو مىخواهيم ما را دست خالى و نوميد و اندوهگين و نگران به سوى خانوادهمان باز نگردانى و ما را نزد خودت گناهكار ندانى و از ما ناراضى نباشى و با ما متناسب با اعمالمان رفتار نكنى.
1) مضايق: جمع مضيق، يعنى تنگنا.
2) وعرة: خشن و سخت.
3) مقاحط: جمع مقحط، يعنى قحطى.
4) مجدبة: خشكسالى در مقابل فراوانى نعمت.
5) أعيت: ناتوان كرد.
6) تلاحم: چنان اجتماع كرده و به هم پيوسته ساخته چنانكه مثل يك قطعه گوشت گرديد.
7) خائب: دست خالى، آنكه به مقصود خود نرسيده.
8) لا تقلبنا: به سوى خانه و خانواده بازمان مگردان.
9) واجمين: جمع واجم، به معنای اندوهگين وکسی که از شدت غصه از سخن گفتن بازماند.
اللَّهُمَّ انْشُرْ عَلَيْنَا غَيْثَكَ وَ بَرَكَتَكَ(1)وَ رِزْقَكَ وَ رَحْمَتَكَ(2)وَ اسْقِنَا سُقْيَا(3)نَافِعَةً مُرْوِيَةً(4)مُعْشِبَةً(5)تُنْبِتُ بِهَا مَا قَدْ فَاتَ، وَ تُحْيِي بِهَا مَا قَدْ مَاتَ، نَافِعَةَ الْحَيَا(6)، كَثِيرَةَ الْمُجْتَنَى(7)، تُرْوِي بِهَا الْقِيعَانَ(8)وَ تُسِيلُ الْبُطْنَانَ(9)، وَ تَسْتَوْرِقُ الاْءَشْجَارَ، وَ تُرْخِصُ الاْءَسْعَارَ(10)إِنَّكَ عَلَى مَا تَشَاءُ قَدِيرٌ.
...
خدايا، بارانِ [رحمت] و بركت و روزى را بر ما بگستران، و بارانى بر ما ببار كه براىشهرها و بندگان خدا سودمند و سيراب كننده باشد، گياهان و چراگاهها را بروياند و آنچه بر اثر خشكى نروييده، از زمين برآورد، و درختانى كه به سبب خشكسالى شاخه و برگش مرده اما هنوز ريشه آنها باقى است و مىتواند با رسيدن آب دوباره جان بگيرد، زنده كند و بارور سازد؛ زمينها و دشتها را سيراب كند، و سيلها [ى سودمند [را در درهها روان گرداند، درختان را پربرگ و پربار كند، و قيمتها را پايين آورد؛ چون وقتى نعمت زياد باشد ارزانى نيز به وجود مىآيد و گرانى از ميان مىرود كه به يقين بر انجام دادن هر كارى توانا هستى، پس بر انجام تمام خواستههاى ما توانايى.
1) بركة: نموّ و رشد در ميوهها و امثال آن.
2) رحمة: اعم از روزى است، چرا كه روزى غالبا مادّى است.
3) سقيا: باران.
4) مروية: سيراب كننده.
5) معشبة: موجب رويش. عشب: گياه.
6) حيا: باران و فراوانى نعمت.
7) المجتنى: محصولاتى كه چيده و درو مىشود.
8) قيعان: جمع قاع، به معناى زمين صاف و دشت.
9) بطنان: جمع بطن، يعنى درهها.
10) أسعار: جمع سعر، يعنى قيمت كالا.
بَعَثَ اللَّهُ رُسُلَهُ بِمَا خَصَّهُمْ بِهِ مِنْ وَحْيِهِ، وَجَعَلَهُمْ حُجَّةً لَهُ عَلَى خَلْقِهِ، لِئَلاَّ تَجِبَ الْحُجَّةُ لَهُمْ بِتَرْكِ الاْءِعْذَارِ إِلَيْهِمْ، فَدَعَاهُمْ بِلِسَانِ الصِّدْقِ إِلَى سَبِيلِ الْحَقِّ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در بيان بعثت پيامبران و فضيلت اهلبيت عليهمالسلام و بيان حالات گمراهان
خداوند پيامبران خود را با وحى خود كه ايشان را بدان خاص نمود و هيچ كس ديگر در اين ويژگى شريك نيست، فرو فرستاده و آنها را بر بندگان خود حجّت قرار داد تا در روز قيامت به وسيله آنها با گناهكاران احتجاج كند و بگويد: آيا پيامبران فرمانهاى مرا به شما ابلاغ نكردند؟ چرا مرتكب گناه شديد؟ [آرى، پيامبران را فرو فرستاد] مبادا حجت خدا براى مردم تمام نشود و براى گنهكاران عذر باقى بماند و بگويند: خدايا، وظايف خويش را نمىدانستيم، پس اگر مرتكب گناه شديم تقصيرى نداريم.
آنگاه خداى سبحان مردمان را به وسيله پيامبران كه راستگوى و درستكارند به راه حق دعوت فرمود؛ زيرا پيامبران صادقانه با مردم سخن مىگفتند و مردم را به راه حق، يعنى مطابق با واقع بدون هيچ خلاف و اختلافى، فرا مىخواندند.
أَلاَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَدْ كَشَفَ الْخَلْقَ كَشْفَةً، لاَ أَنَّهُ جَهِلَ مَا أَخْفَوْهُ مِنْ مَصُونِ أَسْرَارِهِمْ وَ مَكْنُونِ ضَمَائِرِهِمْ(1)، وَ لَكِنْ «لِيَبْلُوَهُمْ(2)أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً»(3)فَيَكُونَ الثَّوَابُ جَزَاءً، وَ الْعِقَابُ بَوَاءً(4).
...
آگاه باشيد كه خداى متعال از درون خلق آگاه است؛ مانند كسى كه سرّى را كشف و باطن امرى را بكاود تا به خوبى بر آن آگاه شود، ولى نه به علت جهل و بىاطلاعى خداوند از اسرار و پنهانىها، بلكه به جهت آزمودن آنان بود. لذا امام عليهالسلام براى دفع اين توهّم و گمان نادرست مىفرمايد:
كشف خلايق نه از آنجهت است كه خدا از مردم و اسرار درونى و ضماير قلبىشان ناآگاه است، بلكه مىخواهد «آنها را بيازمايد كه كدام يك عمل بهترى انجام مىدهند» يعنى كداميك از انسانها عمل صالح انجام مىدهند و كدام يك بدكارند تا در نتيجه پاداشى كه مىدهد گزاف و بيهوده نباشد، بلكه به مستحقِ حقيقى آن برسد و كيفرى كه مىدهد، همسنگ گناه گناهكاران باشد و در حقيقت به قصاص مىماند.
1) ضماير: جمع ضمير، يعنى هر پنهانى در قلب انسان.
2) ليبلوهم: تا آنان را بيازمايد.
3) برگرفته از آيه 2 سوره ملك كه مىفرمايد: «لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً»؛ تا شما را بيازمايد كه كدامتان نيكوكارتريد.
4) بواء: از باء به معنى رجع گرفته شده، يعنى عكس العمل و بازگشت نتيجه كار، و يا از باء فلان بفلان به معناى فلانى به خاطر فلانى كشته شده كه در اينجا نيز به معناى قصاص است.
أَيْنَ الَّذِينَ زَعَمُوا أَنَّهُمُ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ دُونَنَا، كَذِباً و بَغْياً عَلَيْنَا، أَنْ رَفَعَنَا اللَّهُ وَ وَضَعَهُمْ، وَ أَعْطَانَا وَ حَرَمَهُمْ، وَ أَدْخَلَنَا وَ أَخْرَجَهُمْ، بِنَا يُسْتَعْطَى(1)الْهُدَى، وَ يُسْتَجْلَى(2)الْعَمَى. إِنَّ الاْءَئِمَّةَ مِنْ قُرَيْشٍ غُرِسُوا فِي هَذَا الْبَطْنِ مِنْ هَاشِمٍ، لاَ تَصْلُحُ عَلَى سِوَاهُمْ، وَلاَ تَصْلُحُ الْوُلاَةُ مِنْ غَيْرِهِمْ.
...
كجايند آنانكه مىپندارند راسخان و ثابتقدمان در علم هستند، ولى ما اهلبيت عليهمالسلام از اين ويژگى برخوردار نيستيم؟ راسخان در علم كسانى هستند كه به واسطه توان علمى، در امور ترديد ندارند. بهخلاف آنان محرومان از اين امتياز هستند، كسانى كه مردّدند و به شك و ترجيح مرجّحات عمل مىكنند.
مدّعيان گمان مىكنند ما اهلبيت عليهمالسلام از راسخان در علم نيستيم و آنها از ميان اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله داراى اين وصف عالى هستند، و يا در قرائت قرآن و قضاوت و امثال اينها از همه برترند. آنان بر ما دروغ مىبندند و به ما حسادت مىورزند، زيرا خداوند در اينباره مىفرمايد:«...أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَآ ءَاتَاهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ...»(3)«بلكه به مردم (= اهل بيت، چنانكه در تفاسير آمده) براى فضلى كه خدا به آنان عطا كرده رشك مىورزند».
آنها گمان مىكنند كه ما راسخ در علم نيستيم، در حالىكه خدا به ما علم [حقيقى [داده و آنها را از آن محروم ساخته و ما را در محدوده لطف و رحمتِ [خاص [خود وارد ساخته ولى آنها را از آن خارج ساخته است.
از ما خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله طلب هدايت شده، و از طريق ما كورىِ نادانى برطرف مىشود.
امامان و پيشوايان از قريش هستند كه از آن، نژاد هاشمى، يعنى علويّون و طالبيون برخاستهاند، و امامت و جانشينى پيامبر هرگز شايسته افراد غيرقريشى و غيرهاشمى نيست.
منها: آثَرُوا عَاجِلاً، وَ أَخَّرُوا آجِلاً، وَ تَرَكُوا صَافِياً، وَ شَرِبُوا آجِناً. كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى فَاسِقِهِمْ وَ قَدْ صَحِبَ الْمُنْكَرَ فَأَلِفَهُ، وَ بَسِئَ(1)بِهِ وَ وَافَقَهُ، حَتَّى شَابَتْ(2)عَلَيْهِ مَفَارِقُهُ(3)وَ صُبِغَتْ بِهِ خَلاَئِقُهُ(4)ثُمَّ أَقْبَلَ مُزْبِداً(5)كَالتَّيَّارِ(6)لاَ يُبَالِي مَا غَرَّقَ، أَوْ كَوَقْعِ النَّارِ فِي الْهَشِيمِ(7)لاَ يَحْفِلُ(8)مَا حَرَّقَ!
...
از همين خطبه است:
برخى از مردمان، دنياى زودگذر را برگزيدند، و آخرت را وانهادند و به آن بىاعتنايند و براى آينده خود تلاش نمىكنند. آنان آخرت را كه چون آبى زلال و دور از تيرگىهاست رها كرده، به لذتهاى دنيا كه بسان آب آلوده و بد رنگ و بدبو و ناگواراست دل خوش كردهاند و از اين گندابه دنيا نوشيدهاند.
گويا مىبينم كه افراد فاسق آن قوم (يا اينكه مراد بنىاميّه و امثال آنهاست) با منكرات و زشتىها همنشين شدند، همانگونه كه با دوست خود انس مىگيرند و به آن همسوى و خوشدل مىشوند تا آنگاه كه موى سرشان سفيد شود، و تمام صفات اخلاقى و ملكات درونىشان رنگ بدى و زشتكارى بگيرد.
سپس با دهان كف كرده و غضبناك، مانند آبشار (يا سيل بنيان كن) كه مىخروشد و امواجى را به وجود مىآورد از راه مىرسد و از شدّت مستى گناه، متوجّه نمىشود كه چه كسى و چه چيزى را غرق مىكند، يا مانند آتشى كه در خاشاك و هيزم خشك افتاده باشد، به آسانى و بىپروا همه چيز را مىسوزاند، اما دينداران تمام رفتارهاى خود را زير نظر دارند تا مبادا از آنها كارى سر بزند كه خداى سبحان آن را نهى كرده باشد.
أَيْنَ الْعُقُولُ الْمُسْتَصْبِحَةُ بِمَصَابِيحِ الْهُدَى، وَ الاْءَبْصَارُ اللاَّمِحَةُ(1)إِلَى مَنَارِ التَّقْوَى؟ أَيْنَ الْقُلُوبُ الَّتِي وُهِبَتْ لِلَّهِ وَ عُوقِدَتْ عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ؟ اِزْدَحَمُوا عَلَى الْحُطَامِ(2)وَ تَشَاحُّوا(3)عَلَى الْحَرَامِ، وَ رُفِعَ(4)لَهُمْ عَلَمُ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ، فَصَرَفُوا عَنِ الْجَنَّةِ وُجُوهَهُمْ، وَ أَقْبَلُوا إِلَى النَّارِ بِأَعْمَالِهِمْ، دَعَاهُمْ رَبُّهُمْ فَنَفَرُوا وَ وَلَّوْا، وَ دَعَاهُمُ الشَّيْطَانُ فَاسْتَجَابُوا وَ أَقْبَلُوا.
...
كجايند آن عقلهاى روشنىگرفته از نور هدايت كه با احكام خدا همنشيناند و از نور آن به سعادت رسيدهاند؟ و كجايند آن چشمهايى كه به چراغخانههاى تقوا، يعنى رسول خدا صلىاللهعليهوآله و ائمه طاهرين عليهمالسلام كه چراغ هدايت از وجودشان پرفروغ است، مىنگرند؟ كجايند آن قلبهايى كه تقديم خدا شدهاند، لذا هيچ انديشهاى جز رضاى خدا به آنها راه نمىيابد و بر عبوديت و طاعت خدا گره خورده و تنها راه طاعت و عبادت او را مىپيمايد.
مردم به سوى مال بىارزش دنيا هجوم مىآورند و در بهدست آوردن حرام و كامجويى از آن با يكديگر به زدوخورد مىپردازند.
پرچمها و نشانههاى راهنماى بهشت و دوزخ، يعنى احكامى كه ترك كردن يا انجام دادن آنها، آنان را به سوى بهشت يا جهنم مىبرد، براى آنها برافراشته شد، ولى آنها از بهشت رخ برتافتهاند، و به آن احكام، كه به بهشت مىرسانند، عمل نكردهاند، و با اعمال بدِ خود به دوزخ روى كردهاند، لذا به كارهايى كه به جهنم مىانجامند، پرداختند.
خداوند ايشان را فراخواند، ولى از دعوت الهى رخ برتافتند و شيطان آنان را به گناهان فراخواند و اجابت كرده، و اوامر و خواستههاى او را اجرا نمودند.
أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّمَا أَنْتُمْ فِي هَذِهِ الدُّنْيَا غَرَضٌ(1)تَنْتَضِلُ(2)فِيهِ الْمَنَايَا(3)، مَعَ كُلِّ جَرْعَةٍ(4)شَرَقٌ(5)، وَ فِي كُلِّ أَكْلَةٍ(6)غَصَصٌ(7)! لاَ تَنَالُونَ مِنْهَا نِعْمَةً إِلاَّ بِفِرَاقِ أُخْرَى، وَلاَ يُعَمَّرُ مُعَمَّرٌ مِنْكُمْ يَوْماً مِنْ عُمُرِهِ إِلاَّ بِهَدْمِ آخَرَ مِنْ أَجَلِهِ، وَ لاَ تُجَدَّدُ لَهُ زِيَادَةٌ فِي أَكْلِهِ إِلاَّ بِنَفَادِ مَا قَبْلَهَا مِنْ رِزْقِهِ، وَ لاَ يَحْيَا لَهُ أَثَرٌ إِلاَّ مَاتَ لَهُ أَثَرٌ، وَ لاَ يَتَجَدَّدُ لَهُ جَدِيدٌ إِلاَّ بَعْدَ أَنْ يَخْلَقَ لَهُ جَدِيدٌ، وَ لاَ تَقُومُ لَهُ نَابِتَةٌ إِلاَّ وَ تَسْقُطُ مِنْهُ مَحْصُودَةٌ(8)، وَ قَدْ مَضَتْ أُصُولٌ نَحْنُ فُرُوعُهَا، فَمَا بَقَاءُ فَرْعٍ بَعْدَ ذَهَابِ أَصْلِهِ!
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام درباره فناى جهان و نكوهش بدعتگذارى
اى مردم، شما در اين دنيا هدف تيرهاى مرگ هستيد كه به سمت شما نشانه رفته است. هر جرعه آبى كه در دنيا مىنوشيد ممكن است گلوى شما را بگيرد و هر لقمهاى كه مىخوريد ممكن است نتوانيد آن را فرو ببريد و چه بسا موجب نابودى شما شود.
هر نعمتى از نعمتهاى دنيوى را كه به دست آوريد، نعمتى را از دست مىدهيد. مثلاً نعمت شكوفايى فكر و انديشه به از دست دادن نعمت جوانى بسته است، و نعمت همسر داشتن مشروط به از دست دادن نعمت فراغت، و نعمت ثروت بر از دست دادن راحتى و
...
...
آرامش استوار است و...
و چون يك روز از عمر خود را سپرى كنيد، از مدت مقرّر عمرتان در دنيا كاسته مىشود.
در روزىاش هيچ فزونى پديد نمىآيد مگر آنكه روزى قبلىاش تمام شود. مثلاً اگر قرار باشد در روز شنبه يك دينار و در روز يكشنبه دو دينار به دست انسان برسد، رسيدن به دو دينار متوقف بر آن است كه دينار قبلى هزينه شود.
و هيچ اثرى از انسان در آب و هوا و زمين و امثال اينها به وجود نمىآيد، مگر آنكه اثر قبلى زايل شده باشد، چون مقتضاى جهان هستى همين است و هر زمان جديد، داراى اثرى جديد است كه اثر قديم را از بين مىبرد.
و هر جديدى وقتى به دست مىآيد كه جديد قبلى كهنگى گرفته باشد، چون دنيا سراى كهنه شدنها است.
و هيچ گياه و درختى براى او نمىرويد، مگر آنكه از ملك او ميوه و محصولى افتد، يا درو شود.
حقيقت آن است كه پدران و نياكان ما كه به منزله ريشه درخت بودند از دنيا رفتند و ما اكنون به منزله شاخههاى آن زندگى مىكنيم. پس از رفتن ريشه آيا انتظار مىتوان داشت كه شاخه باقى بماند؟
منها: وَ مَا أُحْدِثَتْ بِدْعَةٌ إِلاَّ تُرِكَ بِهَا سُنَّةٌ. فَاتَّقُوا الْبِدَعَ، وَ الْزَمُوا الْمَهْيَعَ(1). إِنَّ عَوَازِمَ(2)الاْءُمُورِ أَفْضَلُهَا. وَ إِنَّ مُحْدِثَاتِهَا شِرَارُهَا.
...
و از اين خطبه است:
هر بدعتى كه در جامعه پديد آيد، سبب ترك سنتى خواهد شد. هرآنچه در اسلام وجود نداشته و هيچ دليلى - چه عام و چه خاص - بر وجود آن نيامده، مانند «نماز تراويح» و مانند آن، ولى به عنوان اينكه از اسلام است مطرح مىگردد، بدعت ناميده مىشود، ولى اگر چيزى كه از اسلام نيست و در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله هم نبوده و به عنوان دستور اسلام مطرح نگردد، مثل سوار شدن بر هواپيما، و يا با دليل عامى ثابت شود كه مورد پسند اسلام است، مانند ساختن مدارس دينى و امثال آنها بدعت محسوب نمىشود. پس هر بدعتى جاى يك سنت مىنشيند. مثلاً نماز تراويح سنت پيامبر صلىاللهعليهوآله نبوده و طبيعتاً وقتى اين نماز مطرح مىشود سبب ترك سنتى مىگردد.
بنابراين از بدعتها بپرهيزيد و راه روشن اسلام را بپيماييد؛ زيرا امورى كه در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله بودهاند برترند، اما بدعتها و امور جديد خاستگاه شرارت مىباشند. به يك سخن، بدعت رنج و بدبختى و خسران دنيا و آخرت را در پى دارد.
و من كلام له عليهالسلام و قد استشاره عمر بن الخطاب في الشخوص لقتال الفرس بنفسه
إِنَّ هَذَا الاْءَمْرَ لَمْ يَكُنْ نَصْرُهُ وَ لاَ خِذْلاَنُهُ بِكَثْرَةٍ وَ لاَ قِلَّةٍ، وَ هُوَ دِينُ اللَّهِ الَّذِي أَظْهَرَهُ، وَ جُنْدُهُ الَّذِي أَعَدَّهُ وَ أَمَدَّهُ، حَتَّى بَلَغَ مَا بَلَغَ، وَ طَلَعَ حَيْثُ طَلَعَ، وَ نَحْنُ عَلَى مَوْعُودٍ مِنَ اللَّهِ، وَ اللَّهُ مُنْجِزٌ وَعْدَهُ، وَ نَاصِرٌ جُنْدَهُ.
...
از سخنان حضرت عليهالسلام به عمر بن خطاب وقتى براى رفتن به جنگ ايرانيان با ايشان مشورت كرد(1)
امام عليهالسلام در مقام مشورت با عمر سه نكته را تذكر دادهاند:
فتح و پيروزى چيزى نيست كه به دست آوردن يا از دست دادن آن، به فراوانى يا كمى تعداد لشكريان بستگى داشته باشد. وانگهى اسلام دينى است كه خداوند از عالم غيب به انسانها عرضه نموده و لشكريان آن همان مسلمانان هستند كه خداى سبحان آنها را آماده ساخت تا اينكه به جاى بايسته، رسيد و چهره نمود.
و خداوند به ما وعده نصرت و يارى داده و فرمود: «...وَ لَيَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ...»(2)«و مطلقاً خدا به كسى كه [دين] او را يارى مىكند، يارى مىدهد».
و يقين داريم كه خداوند وعده خود را محقق مىسازد و هرگز خُلف وعده نمىكند و لشكر خود، يعنى مسلمانان مجاهد در راه خود را، يارى مىنمايد.
1) عمر بن خطاب مىترسيد كه مسلمانان در جبهههاى ايران شكست بخورند و گمان مىكرد اگر او همراه آنان باشد زودتر به پيروزى دست خواهد يافت. اما امام عليهالسلام رفتن او را صلاح نديد. در برخى از تواريخ آمده است كه امام عليهالسلام حضرت امام حسن عليهالسلام را به همراه لشكر مسلمانان فرستاد. حضرت امام حسن عليهالسلام همراهشان رفت و ايران را فتح كرد و وارد اصفهان شد و در مسجد آنجا نماز گزارد.
2) سوره حج، آيه 40.
وَ مَكَانُ الْقَيِّمِ بِالاْءَمْرِ مَكَانُ النِّظَامِ(1)مِنَ الْخَرَزِ(2)يَجْمَعُهُ وَ يَضُمُّهُ، فَإِنِ انْقَطَعَ النِّظَامُ تَفَرَّقَ وَ ذَهَبَ، ثُمَّ لَمْ يَجْتَمِعْ بِحَذَافِيرِهِ أَبَداً. وَ الْعَرَبُ الْيَوْمَ وَ إِنْ كَانُوا قَلِيلاً فَهُمْ كَثِيرُونَ بِالاْءِسْلاَمِ، وَ عَزِيزُونَ بِالاْءِجْتِمَاعِ! فَكُنْ قُطْباً، وَ اسْتَدِرِ الرَّحَى بِالْعَرَبِ، وَ أَصْلِهِمْ(3)دُونَكَ نَارَ الْحَرْبِ، فَإِنَّكَ إِنْ شَخَصْتَ مِنْ هَذِهِ الاْءَرْضِ انْتَقَضَتْ عَلَيْكَ الْعَرَبُ مِنْ أَطْرَافِهَا وَ أَقْطَارِهَا(4)، حَتَّى يَكُونَ مَا تَدَعُ وَرَائَكَ مِنَ الْعَوْرَاتِ(5)أَهَمَّ إِلَيْكَ مِمَّا بَيْنَ يَدَيْكَ.
...
جايگاه خليفه كه متصدّى امور مسلمانان است بسان نخى است كه دانههاى تسبيح و مانند آن را به هم پيوسته است، و اگر آن نخ پاره شود تمام آن دانهها پراكنده خواهد شد، كه جمعآورى كامل آنها ممكن نخواهد بود، و اگر سعادت از دست برود هرگز بر نمىگردد.
و عرب امروز گرچه اندكند، ولى با بودن اسلام فراوان به شمار مىآيند، زيرا اسلام در آنها نيرويى عظيم و هيبت و شكوهى بس بزرگ ايجاد فرموده كه در جامعه عزيز و سربلند شدهاند و تحت پرچم اسلام، وحدت كلمه و همدلى يافتهاند.
پس تو بايد همچون محور آسياب كه در جاى خود استوار است در مدينه باقى بمانى و به وسيله عرب آسياب جنگ را بچرخانى، يعنى چنانكه آسياب بر دور محور خود مىچرخد تا دانه را خُرد و آرد كند و اين كار با وجود محور آسياب ممكن است، لشكريان مسلمان بايد بروند و سرزمينها را فتح كنند و تو آنها را از مدينه فرماندهى كنى.
تو بايد آنان را به ميدان جنگ بفرستى و خود به جبهه نروى، چون اگر شخصاً به ميدان بروى و از مدينه خارج شوى، اعراب اطراف و اكناف مدينه، كه تازه مسلمان و آماده ارتداد
إِنَّ الاْءَعَاجِمَ إِنْ يَنْظُرُوا إِلَيْكَ غَداً يَقُولُوا: هَذَا أَصْلُ الْعَرَبِ، فَإِذَا اقْتَطَعْتُمُوهُ اسْتَرَحْتُمْ، فَيَكُونُ ذَلِكَ أَشَدَّ لِكَلَبِهِمْ(1)عَلَيْكَ، وَ طَمَعِهِمْ فِيكَ. فَأَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنْ مَسِيرِ الْقَوْمِ إِلَى قِتَالِ الْمُسْلِمِينَ، فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ هُوَ أَكْرَهُ لِمَسِيرِهِمْ مِنْكَ، وَ هُوَ أَقْدَرُ عَلَى تَغْيِيرِ مَا يَكْرَهُ. وَ أَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنْ عَدَدِهِمْ، فَإِنَّا لَمْ نَكُنْ نُقَاتِلُ فِيمَا مَضَى بِالْكَثْرَةِ، وَ إِنَّمَا كُنَّا نُقَاتِلُ بِالنَّصْرِ وَ الْمَعُونَةِ!
...
هستند، بر تو خواهند شوريد. وانگهى جبهههاى داخلى چونان قسمتهايى از بدن انسان هستند كه پوشاندن آنها لازم و در نتيجه مهمتر از پرداختن به جبهههاى جنگ در ايران است، چون شورش داخلى، مهمتر و بدفرجامتر از هجوم خارجى است.
حقيقت اين است كه اگر فردا عجمها (= ايرانيان) تو را در جبههها ببينند، خواهند گفت: اين، بنياد و ريشه عرب است كه به جنگ ما آمده است؛ اگر او را بكشيد ديگر از حملههاى جديد و نابودى كشورتان آسودهخاطر خواهيد شد. بنابراين، اين انديشه باعث جرأت و جسارتِ بيشتر عجمها و هجوم بسيار شديد آنها بر تو مىشود، و آنان را به پيروزى بر تو اميدوارتر خواهد كرد. پس رفتن تو به جنگ باعث تشديد گرفتارى مسلمانان و تضعيف جبهه داخلى خواهد شد. صلاحِ كار در آن است كه تو هرگز به جبهه جنگ ايران نروى.
قبلاً نيز درباره مشاوره و رايزنىهاى عمر براى رفتن به جنگِ روميان گفته شد، و گفتيم كه چرا امام عليهالسلام به عمر اجازه نداد به جبهههاى جنگ با ايران يا روم برود و آن اينكه گرچه خلافت حق امام عليهالسلام بود، ولى در اينجا مسأله بين از دست رفتن اصل اسلام و حق امام عليهالسلام بود، كه البته امام عليهالسلام از دست رفتن حق شخصى خود را برگزيد تا اصل اسلام باقى بماند، و اين مشورتدهى و خيرخواهى درباره اصل اسلام است.
1) كلب: يورش وحشيانه.
...
...
اينكه گفتهاى ايرانيان تصميم گرفتهاند با مسلمانان به سختى بجنگند، و اين امر نشانگر آن است كه نيروهاى آنها قوى است و من دوست ندارم آنها در جنگ پيشقدم شوند و ما را به دفاع بكشانند(1)، بايد بگويم كه: آرى، آنها چنين قصدى دارند، ولى خداى سبحان بيش از تو و بيشتر از تو آمدن آنان را ناپسند مىدارد، چون او بيشتر از هر كسى اسلام را دوست دارد و همو بر تغيير چيزى كه نمىپسندد تواناتر است. لذا مىتواند عزم آنها را درهم بشكند و رعب و وحشت را در دلشان بيفكند تا نتوانند به جبههها بيايند.
و امّا اينكه گفتى: شمار ايرانيان بسيار پرشمار و تعداد مسلمانان اندكشمار است، بايد بگويم كه ما در گذشته هم كه با دشمنانِ فراوان و پرشمار مىجنگيديم نه با تكيه بر نيروى نظامى خودمان، بلكه با اعتماد بر كمك پروردگار و يارى او بود.
به هر تقدير امام عليهالسلام به خلاف نظر عثمان كه عمر را به رفتن به جنگ با ايرانيان تشويق مىكرد، او را به ماندن در مدينه فرمان داد و در نتيجه، پيروزى نصيب مسلمانان شد.
1) لازم به ذكر است كه عمر به امام عليهالسلام عرض كرده بود: طبق شنيدهها انبوه ايرانيان قصد آمدن به جبهه هاى نبرد با مسلمانان دارند و لذا امام عليهالسلام با اين سخن هم جواب او را داده و هم دليل نرفتن او را بيان فرموده است.
فَبَعَثَ اللَّهُ مُحَمَّداً صلىاللهعليهوآله بِالْحَقِّ لِيُخْرِجَ عِبَادَهُ مِنْ عِبَادَةِ الاْءَوْثَانِ إِلَى عِبَادَتِهِ، وَ مِنْ طَاعَةِ الشَّيْطَانِ إِلَى طَاعَتِهِ، بِقُرْآنٍ قَدْ بَيَّنَهُ وَ أَحْكَمَهُ، لِيَعْلَمَ الْعِبَادُ رَبَّهُمْ إِذْ جَهِلُوهُ، وَ لِيُقِرُّوا بِهِ إِذْ جَحَدُوهُ، وَ لِيُثْبِتُوهُ بَعْدَ إِذْ أَنْكَرُوهُ(1).
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در بيان سبب بعثت و فضيلت قرآن و آينده و عظمت مسلمانان
خداى سبحان، حضرت محمّد صلىاللهعليهوآله را به حق، برانگيخت و به رسالت مبعوث فرمود نه به باطل، چنانكه جباران و ستمگران، واليان خود را به باطل مىگمارند.
خداى متعال حضرت پيامبر صلىاللهعليهوآله را فرستاد تا بندگانش را از بتپرستى به خداپرستى، و از پيروى شيطان به پيروى خداىِ رحمان هدايت كند؛ زيرا گناهكاران پيرو دستور شيطان هستند، چون شيطان فقط فرمان به گناه مىدهد و آنها هم اطاعت مىكنند.
خدا، پيامبر صلىاللهعليهوآله را با قرآنى روشن و مستحكم و داراى احكامى متقن و بىعيب فرستاد تا مردم در آن هنگامه جهل و نادانى، خدايشان را بشناسند، زيرا مردم در روزگار بعثت بسيار جاهل و نادان بودهاند.
و آنچه انكار مىكردند، بدان اقرار كنند و آنكه را به وجودش اعتراف نداشتند، بپذيرند.
1) فرق بين جحود و انكار شايد اين باشد كه جحود همراه با يقين قلبى است، ولى انكار همراه با شك است. جهل نيز به معناى عدم معرفت به طور كلّى است؛ لذا در كلام امام عليهالسلام هر سه گروه (جاهلان و جاحدان و منكران) ذكر شدهاند.
فَتَجَلَّى سُبْحَانَهُ لَهُمْ فِي كِتَابِهِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَكُونُوا رَأَوْهُ بِمَا أَرَاهُمْ مِنْ قُدْرَتِهِ، وَ خَوَّفَهُمْ مِنْ سَطْوَتِهِ، وَ كَيْفَ مَحَقَ مَنْ مَحَقَ بِالْمَثُلاَتِ(1)وَ احْتَصَدَ مَنِ احْتَصَدَ(2)بِالنَّقِمَاتِ.
...
پس خداى سبحان براى آنها ذات و صفات خويش را در قرآن متجلى و ظاهر نمود، بدون آنكه او را ببينند، زيرا خداوند خود را در قرآن به بندگانش معرفى فرموده است.
تجلّى خدا براى بندگان با ارائه قدرت خويش است، زيرا وقتى انسان آثار كسى را ببيند يا آن آثار و نشانهها را براى او بازگويند، او را مىشناسد. بنابراين خداوند در قرآن مظاهر گوناگون قدرتش را به آدميان نشان داده است. و نيز با هشدار دادن به عذاب دنيا و آخرت براى مخالفان و گنهكاران تجلى نموده، بدين ترتيب خود را به همگان شناسانده است.
و اينكه چگونه امّتهاى پيشين را كيفرهاى خاصى كرده و از بين برده و با داس خشم، دروشان ساخت، چنانكه پس از آن ضربالمثل شدند، در قرآن بيان فرمود [تا تمام اينها سبب بازگشت انسان به فطرتش شوند او را با حقايق آشنا كنند و در راه راست قرار دهند].
وَ إِنَّهُ سَيَأْتِي عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِي زَمَانٌ لَيْسَ فِيهِ شَيْءٌ أَخْفَى مِنَ الْحَقِّ، وَ لاَ أَظْهَرَ مِنَ الْبَاطِلِ، وَ لاَ أَكْثَرَ مِنَ الْكَذِبِ عَلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ، وَ لَيْسَ عِنْدَ أَهْلِ ذَلِكَ الزَّمَانِ سِلْعَةٌ(1)أَبْوَرَ(2)مِنَ الْكِتَابِ إِذَا تُلِيَ حَقَّ تِلاَوَتِهِ(3)، وَ لاَ أَنْفَقَ(4)مِنْهُ إِذَا حُرِّفَ عَنْ مَوَاضِعِهِ، وَ لاَ فِي الْبِلاَدِ شَيْءٌ أَنْكَرَ مِنَ الْمَعْرُوفِ، وَ لاَ أَعْرَفَ مِنَ الْمُنْكَرِ! فَقَدْ نَبَذَ الْكِتَابَ حَمَلَتُهُ، وَ تَنَاسَاهُ(5)حَفَظَتُهُ.
...
پس از من زمانى، مثل زمان بنىاميّه، خواهد آمد كه در آن دوران هيچ چيزى از حق پنهانتر و از باطل آشكارتر نبوده و چيزى پررونقتر از بستن دروغ بر خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله نخواهد بود. شايان توجه است كه در زمان بنىاميه حق به گونهاى از جامعه رخت بربست كه مردم امور دينى خود را جز به دلخواه بنىاميه نمىدانستند، و معاويه دستور داد از زبان پيامبر صلىاللهعليهوآله حديث جعل كنند تا سلطهاش را تقويت كند و در اين راه اموال زيادى خرج كرد.
در آن زمان هيچ كالايى بىارزشتر از قرآن نخواهد بود، در صورتى كه بايد به درستى تلاوت و به دستورهاى آن عمل شود. در اين معنا همين بس كه بنىاميه عمل به قرآن را كنار گذاشتند و منهيات آن را ناديده گرفتند و آشكارا شراب مىخوردند و حتى گاه با محارم خود زنا مىكردند و بىگناهان را به سادگى مىكشتند و ديگر محرمات صريح را انجام مىدادند.
و هيچ كالايى پر رونقتر از قرآن نخواهد بود، به شرط آنكه تحريف شود. به عبارت ديگر در آن روزگار قرآنى ارزش دارد كه وجودش صورى باشد، و آنسان كه ميل و دلخواه بنىاميه است تفسير گردد؛ چنانكه معاويه به سمرة بن جندب چهارصد هزار درهم
...
...
داد تا بر فراز منبر از زبان پيامبر صلىاللهعليهوآله به دروغ اعلام كند كه آيه شريفه: «وَ مِنَ النَّاسِ مَن يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِى الْحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ يُشْهِدُ اللَّهَ عَلَى مَا فِى قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصَامِ * وَ إِذَا تَوَلَّى سَعَى فِى الاْءَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيهَا وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ وَاللَّهُ لاَ يُحِبُّ الْفَسَادَ»(1)«و از مردم كسى است كه در زندگى اين دنيا سخنش تو را به تعجب وا مىدارد، و خدا را بر آنچه در دل دارد گواه مىگيرد، و حال آنكه او سختترين دشمنان است. و چون برگردد [يا رياستى يابد [كوشش مىكند كه در زمين فساد نمايد و كشت و نسل را نابود كند، و خدا تباهكارى را دوست ندارد». در شأن على بن ابىطالب عليهالسلام نازل شده است. و نيز آيه: «وَ مِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغَآءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ...»(2)«و از ميان مردم كسى است كه جان خود را براى طلب خشنودى خدا مىفروشد». در شأن و درباره ابنملجم، قاتلِ حضرت على عليهالسلام نازل شده است. (اينها نمونههايى از تلاشهاى معاويه براى تحريف قرآن بود).
و هيچ چيز در مناطق تحت سيطره معاويه زشتتر از معروف و زيباتر از منكر نيست. اين سخن يا بر اساس مبالغه و يا به حقيقت ايراد شده است. به عنوان مثال محبّت و علاقه به امام على عليهالسلام در آن مناطق بدترينِ منكرها و دوستى خاندان اميّه عالىترين گونههاى معروف به شمار مىرفت، و بر همين اساس اگر كسى را دوستدار على عليهالسلام مىخواندند در واقع زشتترين دشنامى بود كه به او مىدادند.
پس حاملان قرآن، از جمله برخى از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله مانند ابوهريره، عمل به قرآن را كنار مىگذارند و حافظان قرآن، خود را به فراموشكارى مىزنند كه گويا احكام آن را فراموش كردهاند.
فَالْكِتَابُ يَوْمَئِذٍ وَ أَهْلُهُ مَنفِيّانِ طَرِيدَانِ، وَ صَاحِبَانِ مُصْطَحِبَانِ(1)فِي طَرِيقٍ وَاحِدٍ لاَ يُوءْوِيهِمَا مُوءْوٍ(2). فَالْكِتَابُ وَ أَهْلُهُ فِي ذَلِكَ الزَّمَانِ فِي النَّاسِ وَ لَيْسَا فِيهِمْ، وَ مَعَهُمْ وَ لَيْسَا مَعَهُمْ! لاِءَنَّ الضَّلاَلَةَ لاَ تُوَافِقُ الْهُدَى وَ إِنِ اجْتَمَعَا. فَاجْتَمَعَ الْقَوْمُ عَلَى الْفُرْقَةِ، وَ افْتَرَقُوا عَلَى الْجَمَاعَةِ، كَأَنَّهُمْ أَئِمَّةُ الْكِتَابِ وَ لَيْسَ الْكِتَابُ إِمَامَهُمْ، فَلَمْ يَبْقَ عِنْدَهُمْ مِنْهُ إِلاَّ اسْمُهُ، وَ لاَ يَعْرِفُونَ إِلاَّ خَطَّهُ وَ زَبْرَهُ(3)وَ مِنْ قَبْلُ مَا مَثَّلُوا(4)بِالصَّالِحِينَ كُلَّ مُثْلَةٍ(5)، وَ سَمَّوْا صِدْقَهُمْ عَلَى اللَّهِ فِرْيَةً، وَ جَعَلُوا فِي الْحَسَنَةِ عُقُوبَةَ السَّيِّئَةِ.
...
پس در آن روزگار قرآن و اهل قرآن (كه همان شيعيان راستين اميرمؤمنان على عليهالسلام هستند) به وسيله باطلگرايان از جامعه طرد و رانده مىشوند، (مانند حجر و يارانش) از شهرى به شهر ديگر تبعيد مىگردند. هيچ كس به قرآن و شيعيان اين دو يار ديرينه و هميشگى - كه در راه خير و صلاحند - در محفل و مجلس خود راه و پناه نمىدهد و چون غريبى بىپناه هيچكس آنها را نمىپذيرد.
پس كتاب خدا قرآن و اهل قرآن، در آن زمان ظاهراً در ميان مردم و با مردم است، ولى آموزهها و روحشان با مردم پيوندى ندارد، زيرا گمراهىاى كه مردم به آن گرفتارند و هدايتى كه قرآن و اهل آن به سوى آن فرا مىخوانند يكجا جمع نمىشوند، هرچند در يك مكان مجتمع گردند. اين جمله علّت و دليل جمله لَيْسَا فِيهِمْ و لَيْسَا مَعَهُمْ مىباشد.
جماعت دشمن قرآن و قرآنيان، تصميم بر جدايى و فاصله انداختن ميان آن دو دارند، چنانكه شاميان و مردم توابع آنها در زمان امويان در چنين فضايى به سر مىبردند. چنانند كه گويى خودْ پيشوايان كتاب هستند و هر گونه كه خوش مىدارند آن را بر اساس خواسته
...
...
خود تأويل مىكنند، نه اينكه كتاب پيشواى آنان است، كه اگر چنين بود، از آن پيروى مىكردند. پس نزد آنان از قرآن جز نامى باقى نمىماند، چون به آن عمل نمىشود تا روح آن نيز وجود داشته باشد و جز خطّ و نوشته قرآن را نمىشناسند و اطلاعى از مقاصد عالى و احكام رفيع آن ندارند.
در گذشته، يعنى در زمان بنىاسرائيل و ساير دورانها نكوكاران و شايستگان را قطعهقطعه مىكردند و اعضاى بدنهاى آنها را مىبريدند(1). منظور امام عليهالسلام اين نيست كه تنها بنىاميه با اهل قرآن چنين جنايات وحشيانهاى مرتكب مىشوند، بلكه تمامى جباران روزگاران ديگر، با صالحان چنين كردهاند و چنين خواهند كرد.
اينان، راستگويى صالحان در انجام دادن احكام الهى را دروغ و افتراى به خدا مىنامند، چنانكه ابوسفيان سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله را افترا و دروغ مىخواند؛ و البته در اينباره قرآن مىفرمايد: «...وَ قَالُوا هَذَآ إِفْكٌ مُّبِينٌ»(2)«گفتند: اين بهتانى است آشكار» و «...وَ قَالُوا أَسَاطِيرُ الاْءَوَّلِينَ اكْتَتَبَهَا»(3)«و گفتند: افسانههاى پيشينيان است كه آنها را براى خود نوشته».
و كارهاى نيك (اسلام و توحيد) نزد بنىاميه قبل از تظاهر نفاقآلودشان به اسلام، كيفرى چون كيفر تبهكاران داشت.
وَ إِنَّمَا هَلَكَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ بِطُولِ آمَالِهِمْ، وَ تَغَيُّبِ آجَالِهِمْ، حَتَّى نَزَلَ بِهِمُ الْمَوْعُودُ الَّذِي تُرَدُّ عَنْهُ الْمَعْذِرَةُ، وَ تُرْفَعُ عَنْهُ التَّوْبَةُ، وَ تَحُلُّ مَعَهُ الْقَارِعَةُ وَ النِّقْمَةُ.
...
امام عليهالسلام در اين بخش از خطبه رو به مردم كرد و به موعظه آنها پرداخت و فرمود:
امتهاى پيش از شما از آن جهت هلاك شدند كه آرزو دراز كردند، يعنى آرزو داشتند در آينده براى دنياى خود كارى كنند و نيز از آنرو كه مرگ از ديدگاه آنان پنهان بود، و لذا براى آخرت كار نيك نكردند. بنابراين، يا كيفر الهى بر آنها نازل شد يا مانند روميان و بنىاسرائيل، كيان و شكوه و تمدنشان به تمامى ويران شد و از دست رفت.
تا آنكه سرانجام مرگ (موعود الهى) به سراغشان آمد، آنسان كه انسان نمىتواند با هيچ عذرى از آن فرار كند و مرگ را از خود براند، و هيچ توبهاى هنگام مرگ پذيرفته نيست، زيرا وقت توبه قبل از فرا رسيدن مرگ است، نه هنگام رسيدن آن، و اينكه كيفر سنگين و هولناكى همراه آن فرود مىآيد كه گويى انسان را درهم مىكوبد.
أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّهُ مَنِ اسْتَنْصَحَ اللَّهَ وُفِّقَ، وَ مَنِ اتَّخَذَ قَوْلَهُ دَلِيلاً هُدِيَ «لِلَّتِي هِيَ أَقُومُ» فَإِنَّ جَارَ اللَّهِ آمِنٌ، وَ عَدُوَّهُ خَائِفٌ، وَ إِنَّهُ لاَ يَنْبَغِي لِمَنْ عَرَفَ عَظَمَةَ اللَّهِ أَنْ يَتَعَظَّمَ، فَإِنَّ رِفْعَةَ الَّذِينَ يَعْلَمُونَ مَا عَظَمَتُهُ أَنْ يَتَوَاضَعُوا لَهُ، وَ سَلاَمَةَ الَّذِينَ يَعْلَمُونَ مَا قُدْرَتُهُ أَنْ يَسْتَسْلِمُوا لَهُ. فَلاَ تَنْفِرُوا مِنَ الْحَقِّ نِفَارَ الصَّحِيحِ مِنَ الاْءَجْرَبِ(1)، وَ الْبَارِئِ(2)مِنْ ذِي السَّقَمِ. وَ اعْلَمُوا، أَنَّكُمْ لَنْ تَعْرِفُوا الرُّشْدَ حَتَّى تَعْرِفُوا الَّذِي تَرَكَهُ، وَ لَنْ تَأْخُذُوا بِمِيثَاقِ الْكِتَابِ حَتَّى تَعْرِفُوا الَّذِي نَقَضَهُ، وَ لَنْ تَمَسَّكُوا(3)بِهِ حَتَّى تَعْرِفُوا الَّذِي نَبَذَهُ.
...
اى مردم، هر كس از خدا نصيحت بخواهد (و طلب خير مىكند) و اوامر او را پيروى كند و راه او را بپيمايد، به هر خير و سعادتى نايل مىگردد، و هر كس گفتار خدا را راهنماى خود قرار دهد به راه مستقيم، كه عالىترين راههاست، هدايت مىشود، چنانكه خداى سبحان مىفرمايد: «إِنَّ هَذَا الْقُرْءَانَ يَهْدِى لِلَّتِى هِىَ أَقْوَمُ...»(4)«قطعاً اين قرآن به [آيينى [كه خود پايدارتر است راه مىنماياند».
به يقين كسى كه در جوار الهى به سر ببرد، يعنى احكام حضرتش را به كار بندد، در سايه آن از ناگوارىها در امان است و هر مصيبتى كه بر او نازل شود خداوند به عوض آن، پاداشش مىدهد. پس هيچ منفعتى كه بدون عوض باشد از دست او نمىرود. براى تقريب به ذهن چنين كسى را مىتوان به فردى تشبيه كرد كه خود را نزد بيمهگر بيمه كرده باشد. ولى دشمن خدا همواره ترسان است كه مبادا زندگىاش در سختى و تنگنا سپرى شود، و اگر بميرد در آتش جهنم بسوزد.
...
...
و سزاوار نيست كسى كه به عظمت خداوند پى برده باشد خود را بزرگ شمارد، زيرا انسان اشيا را با اضداد آن مىشناسد. لذا معرفت و شناخت عظمت پروردگار ملازم است با حقير و كوچك ديدن خود. وانگهى بزرگى كسانى كه به عظمت خدا واقفند در آن است كه در پيشگاه حضرتش متواضع و افتادهحالْ باشند. فراموش نشود كه تواضع نشانه فهم، و از موارد قرار دادن هر چيزى در جاى خويش به شمار مىآيد، و اين هر دو موجب بزرگى آدمى مىشوند.
ديگر اينكه ايمن بودن از كيفر الهى براى كسانى كه قدرت خدا را مىدانند در تسليم بودنشان در مقابل فرمان اوست. بنابراين، آنسان كه حيوانات سالم از حيوانات پيسىگرفته (اجرب)، و انسانهاى سالم از افراد بيمار فرار مىكنند، از حق مگريزيد.
و بدانيد كه شما نمىتوانيد رشد و رهيافتگى را بشناسيد، مگر آنكه كسانى را كه آن را رها كردهاند بشناسيد؛ يعنى به حكم قاعده «تعرف الأشياء بأضدادها» انسان وقتى قبح چيزى را ببيند به حسن چيزى، كه ضد آن است، پى مىبرد.
و شما نمىتوانيد به احكام محكم قرآن، كه به منزله پيمانهايى است كه ميان خدا و خلق است، عمل كنيد، مگر آنكه نقضكنندگان اين پيمانها را بشناسيد؛ زيرا انسان وقتى كه قبح پيمانشكنى را شناخت از انجام دادن آن خوددارى مىكند و در نتيجه، از قرآن پيروى خواهد كرد.
و شما به قرآن متمسّك نمىشويد و به احكام آن عمل نخواهيد كرد، مگر آنكه كسانى را كه به قرآن پشت كردهاند بشناسيد، و علّت هم چه بسا همان باشد كه پيشتر ذكر شد. (يعنى شناخت واقعى اشيا با شناخت اضداد آنها صورت مىگيرد).
فَالْتَمِسُوا ذَلِكَ مِنْ عِنْدِ أَهْلِهِ، فَإِنَّهُمْ عَيْشُ الْعِلْمِ، وَ مَوْتُ الْجَهْلِ. هُمُ الَّذِينَ يُخْبِرُكُمْ حُكْمُهُمْ عَنْ عِلْمِهِمْ، وَ صَمْتُهُمْ عَنْ مَنْطِقِهِمْ، وَ ظَاهِرُهُمْ عَنْ بَاطِنِهِمْ، لاَ يُخَالِفُونَ الدِّينَ وَ لاَ يَخْتَلِفُونَ فِيهِ، فَهُوَ بَيْنَهُمْ شَاهِدٌ صَادِقٌ، وَ صَامِتٌ نَاطِقٌ.
...
پس عمل به قرآن و نحوه آن را از اهلش بخواهيد؛ يعنى مقاصد آن را از امامان معصوم عليهمالسلام و عالمان ربّانى بجوييد، زيرا آنان علم را حيات مىبخشند و نادانى را مىزدايند؛ يعنى با وجود آنها دانش زنده و پا برجا و جهل مرده و معدوم است، چرا كه آنان مردم را با نور علم روشنگرى مىبخشند كه در نتيجه، جهل و نادانى به تمامى زايل مىشود و مىميرد.
همانان كه حكم و داوريشان، بر علمشان گواه است، زيرا انسان از داورى كسى در امرى، به ميزان علم او پى مىبرد و داورى كردن نشانگر علم داور است.
و سكوت آنها گواه گفتار آنهاست، چون عالم همواره ساكت و خاموش، و جاهل پر سروصد است. پس غالبا سكوت انسان دليل علم او است.
و ظاهر آنها بر باطنشان گواهى مىدهد، چون ظاهرِ متين و پسنديده از قلبِ پاك و آكنده از فضيلت و تقوا نشان دارد.
آنان با دين مخالفتى ندارند؛ يعنى اوامر آن را انجام مىدهند و از منهيّات آن مىپرهيزند و بر سر موضوعات دينى با يكديگر اختلاف ندارند، تا مثلاً هر كدام موضعگيرى خاصّى داشته باشند، بلكه به عكس، همگىشان اتّفاق نظر دارند.
قرآن در جمعشان شاهدى صادق بر حسن اعمال آنها و گويندهاى خاموش است كه سخن نمىگويد، ولى مطابقت اعمال آنها را با قرآن تأييد مىكند.
كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا يَرْجُو الاْءَمْرَ لَهُ، وَ يَعْطِفُهُ عَلَيْهِ دُونَ صَاحِبِهِ، لاَ يَمُتَّانِ إِلَى اللَّهِ بِحَبْلٍ، وَ لاَ يَمُدَّانِ إِلَيْهِ بِسَبَبٍ. كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا حَامِلُ ضَبٍّ لِصَاحِبِهِ، وَ عَمَّا قَلِيلٍ يُكْشَفُ قِنَاعُهُ بِهِ! وَاللَّهِ لَئِنْ أَصَابُوا الَّذِي يُرِيدُونَ لَيَنْتَزِعَنَّ هَذَا نَفْسَ هَذَا، وَ لَيَأْتِيَنَّ هَذَا عَلَى هَذَا. قَدْ قَامَتِ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ، فَأَيْنَ الْمُحْتَسِبُونَ(1)! فَقَدْ سُنَّتْ لَهُمُ السُّنَنُ(2)، وَ قُدِّمَ لَهُمُ الْخَبَرُ. وَ لِكُلِّ ضَلَّةٍ عِلَّةٌ، وَ لِكُلِّ نَاكِثٍ شُبْهَةٌ. وَ اللَّهِ لاَ أَكُونُ كَمُسْتَمِعِ اللَّدْمِ(3)، يَسْمَعُ النَّاعِيَ وَ يَحْضُرُ الْبَاكِيَ، ثُمَّ لاَ يَعْتَبِرُ!
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام هنگامى كه بصريان به سركردگى طلحه و زبير عليه حضرتش در جنگ جمل شركت كردند
هر يك از آن دو (= طلحه و زبير) اميد دارند كه به خلافت دست يابند و جنگشان با من نه براى دين، بلكه براى دنياست. و هر كدام از آن دو خلافت را به سوى خود متمايل مىكند، نه به سمت دوست خود و قلباً مخالف يكديگرند.
هيچ يك از آنها براى رسيدن به خدا به ريسمان دين و ايمان و به هيچ يك از اسباب ايمانِ به خدا چنگ نزدهاند.
هر كدام از آنان مانند كفتار كه در كينه و حسد معروف، و به اين صفت زبانزد عرب
...
...
است، به همديگر هجوم مىبرند، هرچند موقتاً براى رسيدن به خلافت با يكديگر متحد شدهاند، ولى به زودى نقاب از چهره هر كدام خواهد افتاد و كينه هر كدام نسبت به ديگرى روشن خواهد شد، چنانكه شاعر مىگويد:
وَ مَهْما يَكُنْ عِنْدَ امْرِءٍ مِن خَليقَةِ *** وَ إِنْ خالَها تُخْفى عَلَى الناسِ تُعْلَنُ
«انسان هر اخلاق و خصلتى داشته باشد، مىپندارد كه از ديد مردم پنهان خواهد ماند، اما سرانجام آشكار و برملا خواهد شد».
بارى، اين گفته امام عليهالسلام كاملاً روشن شد، زيرا آنها در خواندن نماز به عنوان امام جماعت با همديگر اختلاف كردند، تا جايى كه عايشه ترسيد لشكر پراكنده شود. لذا ميان آنها به اين ترتيب صلح ايجاد كرد كه يك روز محمد بن طلحه و روز ديگر عبداللّه بن زبير براى مردم نماز بخوانند و عبداللّه بن زبير ادعا كرد كه عثمان در ماجراى «يوم الدار» صراحتاً گفت: اين دو بايد خليفه شوند، ولى منجنيق حجاج نيرومندتر از يارى عثمان بود. به هر حال طلحه و زبير هر كدام از مردم مىخواستند تا به عنوان اميرمؤمنان به آنها سلام بدهند و هر دو خواهان فرماندهى جنگ بودند و ديگر جرياناتى كه پديد آمد و در تاريخ ثبت شده است.
به خدا سوگند، اگر اينها به مطلوب خود برسند كه همانا گرفتن حكومت و خلافت از دست من است، جنگ ميان آنها درخواهد گرفت و هر كدام در پى كشتن ديگرى خواهد شد تا از شر او راحت شود.
اينك گروه ستمگر براى ويران كردن پايههاى اسلام به پا خاسته است. پس كجايند آنانكه براى رضاى خدا و به اميد نيل به پاداش حضرتش جهاد مىكنند؟ به يقين سنّت و سيره درست براى اين مجاهدان فى سبيل اللّه بنا شده، و از قبل دريافتهاند كه چه كسى
...
...
بر حق و چه كسى بر باطل است. زيرا قبل از وقوع آن رخدادها، پيامبر صلىاللهعليهوآله به همگان خبر داده و فرمودهاند: «يا عَلي، حَربُكَ حَرْبي(1)اى على، جنگ با تو، جنگ با من است». و فرمود: «عَلي مَعَ الحَق والحَقُ مَعَ عَلي(2)على با حق و حق با على است». نيز فرمود: «لَعَنَ اللّهُ مَنْ اَذاني في عَليٍّ؛ خداى لعنت كند كسى را كه با آزردن على، مرا بيازارد».
و براى هر گمراهى علّتى وجود دارد و علت گمراهى اين پيمانشكنان خلافتخواهى است. و براى شكستن هر پيمانى، شبههاى وجود دارد كه به عمد و يا از سرِ جهل سبب اشتباه حق با باطل است، چنانكه شبهه اينان خون عثمان است.
به خدا سوگند من مثل كسى نيستم كه صداىِ بر سروصورت زدنِ مصيبتزدهاى را مىشنود و خبر مرگ كسى به گوشش مىرسد و گريهكنندهاى را از نزديك مىبيند، ولى با اين همه، هيچ عبرتى نمىگيرد.
معناى اين بخش از سخن امام عليهالسلام آن است كه حال كه مقاصد اين گروه را دريافتم و پيمانشكنى آنها را ديدم از آن غافل نخواهم شد و مثل كسى نخواهم بود كه محل خطر و علائم هشدار دهنده وقوع خطر را مىبيند، بانگ آنكه مرگ كسى را خبر مىدهد، شنيده و صداى گريه [مصيبتزده]اى را مىشنود، ولى از آن موضع خطرزا اجتناب نمىكند، تا آنگاه كه به خطر افتاده و مثل او بميرد.
أَيُّهَا النَّاسُ، كُلُّ امْرِئٍ لاَقٍ مَا يَفِرُّ مِنْهُ فِي فِرَارِهِ وَ الاْءَجَلُ مَسَاقُ(1)النَّفْسِ وَ الْهَرَبُ مِنْهُ مُوَافَاتُهُ(2)كَمْ أَطْرَدْتُ الاْءَيَّامَ أَبْحَثُهَا عَنْ مَكْنُونِ هَذَا الاْءَمْرِ فَأَبَى اللَّهُ إِلاَّ إِخْفَاءَهُ، هَيْهَاتَ! عِلْمٌ مَخْزُونٌ!
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام در واپسين روزهاى زندگى
اى مردم، هر انسانى بىترديد با مرگ - كه همواره از آن مىگريزد - روبهرو خواهد شد. به عبارت ديگر، انسانى كه مواظب سلامت خود بوده و هميشه خويش را از بلاها و خطرها حفظ مىكند مانند كسى است كه از مرگ مىگريزد، ولى نه فرار ظاهرى، بلكه در نهايت، كوششى براى فرار از مرگ است.
و اجلْ انسان را پيش مىراند تا به زمانى كه مرگ او در آن مقدّر شده است، برساند. بنابراين، مىتوان گفت فرار از مرگ موجب رسيدن به آن مىشود، چون فرار نياز به زمان دارد و هرچه زمان سپرى شود انسان همان مقدار به مرگ نزديكتر مىشود.
وه، چه بسيار روزگار را كاويدم تا وقت مرگ را دريابم. گويا امام عليهالسلام مدّتى طولانى را به تفكّر درباره مرگ سپرى كرده تا قاعدهاى به دست آورد كه زمان مرگ را دريابد، چنانكه از مقدمات يك امر مىتوان نتيجهاش، و از علائم، بيمارى را شناخت، اما خداوند خواسته
...
...
است كه مرگ پنهان و رازآميز بماند؛ يعنى تلاش براى شناختِ وقت مرگ امرى بىفايده است، و خداوند نخواسته كه لحظه مرگ علامتى داشته باشد تا هر انسانى زمان مرگ خود را بداند. و اين راز عجيبى است كه فكر حكيمان و فيلسوفان را به خود مشغول داشته و هيچ كس نمىتواند بدان دست يابد.
هيهات؛ اين علمى است پنهان كه جز خدا هيچكس از آن آگاه نيست و به هر كس كه بخواهد دانش آن را عطا مىكند.
أَمَّا وَصِيَّتِي: فَاللَّهَ لاَ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً، وَ مُحَمَّداً صلىاللهعليهوآله فَلاَ تُضَيِّعُوا سُنَّتَهُ. أَقِيمُوا هَذَيْنِ الْعَمُودَيْنِ، وَ أَوْقِدُوا هَذَيْنِ الْمِصْبَاحَيْنِ، وَ خَلاَكُمْ ذَمٌّ مَا لَمْ تَشْرُدُوا. حُمِّلَ كُلُّ امْرِئٍ مِنْكُمْ مَجْهُودَهُ، وَ خُفِّفَ عَنِ الْجَهَلَةِ، أَنَا بِالاْءَمْسِ صَاحِبُكُمْ، وَ أَنَا الْيَوْمَ عِبْرَةٌ لَكُمْ، وَ غَداً مُفَارِقُكُمْ - غَفَرَ اللَّهُ لِي وَ لَكُمْ - .
...
و اما وصيّت من به شما اين است كه هرگز به خداوند شرك نورزيد و سنّت محمد صلىاللهعليهوآله را، يعنى راه و روش و احكام و آنچه از سوى خدا آورده است، تباه نكنيد.
اين دو ستون، يعنى توحيد و نبوّت، را همواره بر پا داشته باشيد و اين دو چراغ را همچنان روشن نگه داريد و تا مىتوانيد از آنها نور بگيريد، و اگر از اين دو كناره نگيريد هرگز سرزنش نخواهيد شد.
هر انسانى به اندازه توان خود مسئوليت دارد، و بر جاهلان و نادانان (= باديهنشينان) آسان گرفته شده است. اين جمله براى تشويق مردم به عمل در حد توانشان است و اينكه نبايد جاهلان را به ديده حقارت بنگرند، زيرا بر پايه عادت و عرفِ جامعه آنها به اندازه دانا چيزى نمىدانند و نمىتوانند مثل او عمل كنند.
من ديروز و در كمال سلامت همنشين شما بودم و امروز براى شما پند و عبرتى شدهام تا ببينيد كه چگونه انسان از دنيا مىرود و با زندگى وداع مىكند و در مقابل قضاى الهى هيچ كارى نمىتواند انجام بدهد، و فردا نيز با مردن و سفر به آخرت از شما جدا مىشوم. پس خدا مرا با اعطاى درجات رفيع و شما را با پاك كردن لغزشهاىتان بيامرزد.
إِنْ تَثْبُتِ الْوَطْأَةُ(1)فِي هَذِهِ الْمَزَلَّةِ فَذَاكَ، وَ إِنْ تَدْحَضِ(2)الْقَدَمُ فَإِنَّمَا كُنَّا فِي أَفْيَاءِ(3)أَغْصَانٍ(4)، وَ مَهَابِّ(5)رِيَاحٍ، وَ تَحْتَ ظِلِّ غَمَامٍ، إِضْمَحَلَّ فِي الْجَوِّ مُتَلَفَّقُهَا(6)، وَ عَفَا(7)فِي الاْءَرْضِ مَخَطُّهَا(8)، وَإِنَّمَا كُنْتُ جَاراً جَاوَرَكُمْ بَدَنِي أَيَّاماً وَ سَتُعْقَبُونَ مِنِّي جُثَّةً خَلاَءً سَاكِنَةً بَعْدَ حَرَاكٍ وَ صَامِتَةً بَعْدَ نُطْقٍ.
...
اگر در اين دنياىِ مالامالِ گناه و لغزش زنده ماندم، كه آرزوى خانوادهام و مردم همين است، و اگر قدمم بلرزد، يعنى مرگم فرا رسد، امر عجيبى نيست، كه انسان در اين دنيا امانتى است كه گوئى در سايه درخت يا ابرى نشسته و پس از اندكى آن سايه مىگذرد. پس در حقيقت ما در سايه درختان و يا در محل وزش بادهاى جانبخش هستيم كه بالاخره آرام مىگيرند و انسان نمىتواند پيوسته از آن استفاده كند. و زير سايه ابرى پراكنده به سر مىبريم كه در برخورد با زمين از بين مىرود.
من با كالبد خود چند صباحى همنشين شما بودم. يعنى اگر اين بدن من تنها چند سالى با شما زندگى كرد، روح و انديشهام تا رستاخيز عالم و آدم با مردم است.
ولى به زودى از من كالبدى خواهيد ديد كه پس از مدتى حركت، و روزگارانى چند سخن گفتن، بىحركت مىشود و از گفتن باز مىماند(9).
1) وطأة: سنگينى.
2) تدحض: بلرزد.
3) أفياء: جمع فيء، يعنى سايه.
4) أغصان: جمع غصن، يعنى شاخه.
5) مهاب: جمع مهب، محل وزش.
6) متلفقها: آنچه كه بخشى از اعضاى آن به هم پيوسته است. و ضمير ها به ابر برمىگردد و به اعتبار جنس ابر، مؤنث آمده است.
7) عفا: نابود شد.
8) مخط: مكانى كه بادها با زمين برخورد مىكنند.
9) تعبير سكوت پس از نطق، به اعتبار جزئى از بدن، يعنى زبان است كه به تمام بدن نسبت داده شده است.
لِيَعِظْكُمْ هُدُوِّي(1)، وَ خُفُوتُ(2)أَطْرَافِي(3)، وَ سُكُونُ أَطْرَافِي(4)، فَإِنَّهُ أَوْ عَظُ لِلْمُعْتَبِرِينَ مِنَ الْمَنْطِقِ الْبَلِيغِ، وَ الْقَوْلِ الْمَسْمُوعِ. وَ دَاعِيكُمْ وَدَاعُ امْرِئٍ مُرْصِدٍ(5)لِلتَّلاَقِي! غَداً تَرَوْنَ أَيَّامِي، وَ يُكْشَفُ لَكُمْ عَنْ سَرَائِرِي، وَ تَعْرِفُونَنِي بَعْدَ خُلُوِّ مَكَانِي وَ قِيَامِ غَيْرِي مَقَامِي.
...
بايسته اين است كه آرامش و سكون و بسته شدن چشمان و بىحركت شدن اندامم براى شما درس عبرت باشد. زيرا اين حالات من، براى پندگيرندگان بهترين پند است. يعنى وقتى انسان مردهاى را مىبيند، فنا و نابودى دنيا را به ياد مىآورد و اين حالت، از حيث عبرتآموزى بيشتر از يك سخنرانى شيوا در دل و جان انسان تأثير مىگذارد.
من با شما وداع مىكنم؛ وداع كسى كه منتظر ديدارِ در آخرت است. فردا روزگار و موقعيت مرا از نظر سيادت و عزّت در جهان آخرت - به خلاف زندگى دنيوىام كه عليه من سپرى شد - آباد خواهيد ديد، و رازهاى درونم براى شما آشكار خواهد شد، به خلاف دنيا كه خوبى از بدى به سادگى باز شناخته نمىشود، چنانكه خداوند مىفرمايد: «يَوْمَ تُبْلَى السَّرَآئِرُ»(6)«آن روز كه رازها [همه] فاش شود». حق نيز همين است كه در قيامت پاكى سريره اميرمؤمنان على عليهالسلام و ناپاكى سريره دشمنان او براى همه آشكار خواهد شد.
و شما در دنيا مرا زمانى خواهيد شناخت كه جايم را خالى و ديگران را در اين جايگاه ببينيد. زيرا امام عليهالسلام بسيار مهربان بود و بيتالمال را به طور مساوى تقسيم مىكرد، ولى وقتى معاويه و فرومايگان بنىاميه و بنىعباس به ناحق بر كرسى خلافت قرار گرفتند، و بدكارى و ستمكارى آنها همه جا را فرا گرفت و ستمى بىسابقه و همانند انجام دادند، درستىِ گفتار امام كاملاً روشن شد.
وَ أَخَذُوا يَمِيناً وَ شِمَالاً طَعْناً(1)فِي مَسَالِكِ الْغَيِّ، وَ تَرْكاً لِمَذَاهِبِ(2)الرُّشْدِ. فَلاَ تَسْتَعْجِلُوا مَا هُوَ كَائِنٌ مُرْصَدٌ(3)، وَ لاَ تَسْتَبْطِئُوا مَا يَجِيءُ بِهِ الْغَدُ، فَكَمْ مِنْ مُسْتَعْجِلٍ بِمَا إِنْ أَدْرَكَهُ وَدَّ أَنَّهُ لَمْ يُدْرِكْهُ، وَ مَا أَقْرَبَ الْيَوْمَ مِنْ تَبَاشِيرِ(4)غَدٍ!
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در بيان فتنهها و آشوب و معرفى گمراهان
گمراهانْ شرق و غرب (چپ و راست) را برگزيدند، حال آنكه جاده هدايت، راه ميانه و وسط است و اطراف آن مايه هلاكت و گمراهى. علت اين گزينش آن بود كه در راههاى گمراهى فرو روند و راههاى رشد و هدايت را رها كنند.
پس به آنچه قطعاً تحقق مىيابد و مورد انتظار است شتاب نكنيد. پيامبر صلىاللهعليهوآله و حضرت على عليهالسلام از آينده خبر مىدادند و مردم بىصبرانه منتظر تحقق آن بودند. بنابراين، امام آنها را از بىقرارى و عجلهشان نهى فرمود، زيرا عجله جز بىقرارى و نگرانى حاصلى ندارد.
و آنچه فردا خواهد آمد بعيد نشماريد، زيرا بسيارى از چيزهايى كه شما با شتاب در پىِ تحقق آن هستيد، هنگامى كه تحقق يافت آرزو مىكنيد كه اى كاش هرگز اتفاق نيفتاده بود، چون آميخته بلاها و فتنهها است.
يَا قَوْمِ، هَذَا إِبَّانُ(1)وُرُودِ كُلِّ مَوْعُودٍ، وَ دُنُوٍّ مِنْ طَلْعَةِ مَا لاَ تَعْرِفُونَ. أَلاَ وَ مَنْ أَدْرَكَهَا مِنَّا يَسْرِي فِيهَا بِسِرَاجٍ مُنِيرٍ، وَ يَحْذُو(2)فِيهَا عَلَى مِثَالِ الصَّالِحِينَ لِيَحُلَّ فِيهَا رِبْقاً، وَ يُعْتِقَ رِقّاً، وَ يَصْدَعَ(3)شَعْباً، وَ يَشْعَبَ(4)صَدْعاً فِي سُتْرَةٍ عَنِ النَّاسِ لاَ يُبْصِرُ الْقَائِفُ(5)أَثَرَهُ وَ لَوْ تَابَعَ نَظَرَهُ. ثُمَّ لَيُشْحَذَنَّ فِيهَا قَوْمٌ شَحْذَ(6)الْقَيْنِ(7)النَّصْلَ(8)، تُجْلَى بِالتَّنْزِيلِ أَبْصَارُهُمْ، وَ يُرْمَى بِالتَّفْسِيرِ فِي مَسَامِعِهِمْ، وَ يُغْبَقُونَ(9)كَأْسَ الْحِكْمَةِ بَعْدَ الصَّبُوحِ(10)!
...
و امروز به سپيدهدم فردا چقدر نزديك است! چنانكه گويا انسان از امروز در آغاز صبحدم فردا قرار گرفته و به آن بسيار نزديك است.
اى مردم، زمان تحقّق وعدههاى پيامبر صلىاللهعليهوآله و وعدههايم درباره چيرگى امويان نزديك شده است. چنانكه پيامبر صلىاللهعليهوآله در عالم رؤيا ديده بود كه كسانى چون بوزينگان بر فراز منبر او بالا و پايين مىجهند، و آن حضرت اين رؤيا و ساير رخدادها را براى مردم بيان كرده بود.
و به زودى طليعه تمامى آنچه نمىدانيد نمودار خواهد شد.
هان اى مردم، هريك از ما (اهلبيت عليهمالسلام ) آن زمان را دريابد، [در تاريكى آن] با چراغى روشن حركت خواهد كرد و آن فتنهها در او تأثير و انحرافى ايجاد نخواهد كرد و از صالحان پيامبران نكوكار پيروى خواهد كرد. اين جمله براى تشويق مردم به الگوپذيرى
1) إبان: نزديك بودن، در آستانه زمان قرار داشتن.
2) يحذو: پيروى مىكند پا در جاى پاى او مىنهد.
3) يصدع: جمع مىكند، از صدع به معناى جمع گرفته شده است.
4) يشعب: مىپراكند، از شعب به معناى تفرق، گرفته شده است.
5) قائف: كسى كه از روى آثار پى به امور مىبرد.
6) شحذ: از شحذ السكين، گرفته شده است، يعنى تيز كردن كارد و امثال آن.
7) قين: آهن گِرد.
8) نصل: آهنى كه بدان شمشير و كارد و امثال آن سازند.
9) يغبقون: مىنوشند و سر مىكشند.
10) صبوح: نوشيدن بامدادى.
...
...
از ائمه عليهمالسلام بيان شده است كه مانند چراغ روشن مىدرخشند و راه را پيش روى همگان روشن مىكنند.
نتيجه اين پيروى آن است كه امام معصوم عليهالسلام در بروز فتنهها ريسمان بردگى و بدبختى را از گردن آنان برمىدارد و آنها را از اسارت شهوات و ستمگران، كه پديده اين فتنههاست نجات مىدهد و پراكندگيشان را به جمعيت و يكدلى مبدّل و اجتماعشان را در اردوگاه گمراهى پراكنده سازد. زيرا امام راه را نشان داده و مردم را به راه درست هدايت مىكند.
اهلبيت عليهمالسلام (يا راه حق) كه راهنمايان مردم هستند از مردم پنهان هستند؛ به گونهاى كه پىجويان و رديابان نمىتوانند اثر حق را ببينند، هرچند همواره نگاه كنند و به دنبال پيدا كردن اثر باشند، زيرا تيرگىِ فراوان و باطل به طور متراكمْ حق را فرو پوشانده است.
آنگاه در اين فتنهها گروهى مانند آهنگران، كه كارد و شمشير تيز مىكنند، به تيز كردن ذهن خود مىپردازند و مستعدّ پذيرش و درك علوم و معارف و فهم حقايق مىشوند؛ چنانكه قاعدتاً در فتنهها كه ميدان دگرگونى افكار و نشانههاست، ذهن برخى از افراد بسيار روشن و تيز مىگردد.
به كمك قرآن چشمهاى آنها باز و روشن مىشود و فتنهها را مىبينند و پس از آن به قرآن مراجعه مىكنند تا براى آن فتنهها راه حلّى بيابند. لذا اسرار قرآن برايشان كشف مىشود و تفسير قرآن (بانگ حقيقت) به گوش آنها مىرسد؛ زيرا آنها خواهان تفسير قرآن مىشوند و براى آنها گفته شده و در گوش آنها طنين مىافكند و جام حكمت را در هر بامداد مىنوشند؛ يعنى همواره در بامداد و شامگاه در پى فهم امور خواهند بود.
وَ طَالَ الاْءَمَدُ بِهِمْ لِيَسْتَكْمِلُوا الْخِزْيَ، وَ يَسْتَوْجِبُوا الْغِيَرَ(1)، حَتَّى إِذَا اخْلَوْلَقَ(2)الاْءَجَلُ، وَ اسْتَرَاحَ قَوْمٌ إِلَى الْفِتَنِ(3)، وَ أَشَالُوا(4)عَنْ لَقَاحِ(5)حَرْبِهِمْ، لَمْ يَمُنُّوا عَلَى اللَّهِ بِالصَّبْرِ، وَ لَمْ يَسْتَعْظِمُوا بَذْلَ أَنْفُسِهِمْ فِي الْحَقِّ، حَتَّى إِذَا وَافَقَ وَارِدُ الْقَضَاءِ انْقِطَاعَ مُدَّةِ الْبَلاَءِ، حَمَلُوا بَصَائِرَهُمْ(6)عَلَى أَسْيَافِهِمْ، وَ دَانُوا لِرَبِّهِمْ بِأَمْرِ وَاعِظِهِمْ(7).
...
بخشى از اين خطبه درباره گمراهان است
و روزگارى طولانى بر گمراهان گذشت، بدون آنكه كيفر كردار خود را ببينند تا ننگ و رسوايى را به نهايت برسانند و تا آنگاه كه كاملاً مستحق بلاهاى روزگار شوند. چون وقتى انسان در طغيان و ستمگرى فرو رفت، مستحق آن مىشود كه نعمتش به نقمت تبديل شود چنانكه خداوند مىفرمايد: «ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّرًا نِّعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلَى قَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ...»(8)«اين [كيفر] بدان سبب است كه خدا نعمتى را كه بر قومى ارزانى داشته تغيير نمىدهد، مگر آنكه آنان آنچه را در دل دارند تغيير دهند».
و تا آنگاه كه عمر فتنه سر آمد و مردم از فتنهها كناره گرفتند و آن را به حال خود رها كردند و از بارور كردن (گرمكردن و به هيجان درآوردن) جنگ با فتنهجويان دست كشيدند و گروهى از مؤمنان، در برابر باطل ايستادند و شكيبايى پيشه كردند و بدون اينكه بر خدا
1) غير: بلاها و مصيبتهاى روزگار.
2) إخلولق: قيام كرد. گفته مىشود: إخلولق السحاب، و آن وقتى است كه ابر به آسمان بيايد و آماده باريدن شود.
3) استراح قوم إلى الفتن: گروهى از فتنهها فاصله گرفتند و تغيييرى در آن ايجاد نكردند.
4) أَشالوا: خود را بالاتر از آن ديدند كه اقدامى بنمايند.
5) لقاح: بارور كردن.
6) بصائر: جمع بصيرت، يعنى عقيده درست.
7) واعظ: منظور حضرت رسول صلىاللهعليهوآله است، به قرينه اينكه از مردمان جاهليت سخن به ميان آمده است.
8) سوره انفال، آيه 53.
...
...
منّتى نهند، انواع مصيبتها را در راه اعتلاى كلمه حق و جهاد تحمل كردند و جانفشانى در راه خدا را بزرگ نشمردند، زيرا خود را بزرگ نمىديدند تا فدا شدن را مهم بدانند.
تا آنگاه كه فرمان و حكم الهى درباره وجوب جهاد نازل شد و حكم جهاد با پايان عمر فتنه و بلا همزمان گرديد، و مؤمنان عقيده خود را بر شمشيرهاىشان استوار كردند و براى دعوت به عقيده حق، شمشير زدند و به فرمان پيامبر صلىاللهعليهوآله كه واعظ آنان بود به خداى خويش نزديك شدند. از سياق عبارتها روشن مىشود كه اين بخش از سخن اميرمؤمنان على عليهالسلام درباره روزگار جاهليت است.
حَتَّى إِذَا قَبَضَ اللَّهُ رَسُولَهُ صلىاللهعليهوآله رَجَعَ قَوْمٌ عَلَى الاْءَعْقَابِ(1)، وَ غَالَتْهُمُ(2)السُّبُلُ، وَ اتَّكَلُوا عَلَى الْوَلاَئِجِ(3)، وَ وَصَلُوا غَيْرَ الرَّحِمِ، وَ هَجَرُوا السَّبَبَ الَّذِي أَمَرَ اللّهُ بِمَوَدَّتِهِ، وَ نَقَلُوا الْبِنَاءَ عَنْ رَصِّ أَسَاسِهِ(4)فَبَنَوْهُ فِي غَيْرِ مَوْضِعِهِ، مَعَادِنُ كُلِّ خَطِيئَةٍ، وَ أَبْوَابُ كُلِّ ضَارِبٍ فِي غَمْرَةٍ(5)، قَدْ مَارُوا(6)فِي الْحَيْرَةِ، وَ ذَهَلُوا فِي السَّكْرَةِ، عَلَى سُنَّةٍ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ، مِنْ مُنْقَطِعٍ إِلَى الدُّنْيَا رَاكِنٍ أَوْ مُفَارِقٍ لِلدِّينِ مُبَايِنٍ.
...
تا آنگاه كه خداى متعال پيامبر خود را به سوى خود فرا خواند، گروهى به جاهليّتِ پيشين خويش بازگشتند و راههاى گوناگون و پراكنده را به جاى راه حق برگزيدند و در گزينش دين و مسير زندگى، به نيرنگ روى آوردند و به غير خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله پناه بردند و براى خود خليفهاى برگزيدند و از اسباب اتّصال به خدا، يعنى وجود مقدّس حضرت على عليهالسلام روى برتافتند؛ همو كه خداى سبحان درباره او فرموده است: «...قُل لاَّآ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى...»(7)«بگو: به ازاى آن [رسالت] پاداشى از شما خواستار نيستم، مگر دوستى درباره خويشاوندان».
آنان اين ساختمان را از بن بركندند و در نابجا قرار دادند. اين سخن امام عليهالسلام كنايه از آن است كه خلافت را از اميرمؤمنان عليهالسلام ربودند و به دست ابوبكر سپردند و آن را در جايى غير از جايگاه اصلىِ خود قرار دادند و بدين صورت از دست اهلبيت عليهمالسلام خارج ساختند.
كسانى خلافت را به دست گرفتند كه معدن هر خطا و دروازههاى ورود همه فتنهگران بودند. يعنى فتنهگرانى چون خالد بن وليد و مروان و ابن ابى سرح كه از طريق خلفا
...
...
فتنهانگيزى مىكردند. آنان در بيراهه حيرت و گمراهى حركت كردند، چون كه در حلّ مشكلات خود حيران و سرگردان بودند و در غفلت و بىعقلى قرار گرفتند، مانند شخص مستى كه نمىداند چه چيزى را برگزيند و چه بايد بكند.
آنان بر اساس روش و منش فرعون عمل كردند؛ همو كه استكبار ورزيد و مردم را گروه گروه كرد و برخى را به استضعاف كشاند و فرزندان ذكور آنها را كشت و زنانشان را زنده نگاه داشت و به بردگى برد. چنانكه خالد بن وليد با مالك بن نويره چنين جنايتى روا داشت و البته موارد ديگرى نيز در كتب تاريخى ذكر شده است كه به رفتار و اعمال فرعون و نزديكان او همانند بود.
[اينها دو گروه بودند:] كه گروهى از آنها از آخرت بريدند و به دنيا اعتماد كردند و بدان تكيه دادند، و گروه ديگر با دين سر جنگ و ستيزهجويى دارند.
وَ أَحْمَدُ اللَّهَ وَ أَسْتَعِينُهُ عَلَى مَدَاحِرِ(1)الشَّيْطَانِ وَ مَزَاجِرِهِ(2)، وَ الاْءِعْتِصَامِ(3)مِنْ حَبَائِلِهِ(4)وَ مَخَاتِلِهِ(5). وَ أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ، وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، وَ نَجِيبُهُ وَ صَفْوَتُهُ. لاَ يُوءَازَى(6)فَضْلُهُ، وَ لاَ يُجْبَرُ فَقْدُهُ. أَضَاءَتْ بِهِ الْبِلاَدُ بَعْدَ الضَّلاَلَةِ الْمُظْلِمَةِ، وَ الْجَهَالَةِ الْغَالِبَةِ، وَ الْجَفْوَةِ الْجَافِيَةِ(7). وَ النَّاسُ يَسْتَحِلُّونَ الْحَرِيمَ وَ يَسْتَذِلُّونَ الْحَكِيمَ، يَحْيَوْنَ عَلَى فَتْرَةٍ(8)وَ يَمُوتُونَ عَلَى كَفْرَةٍ(9)!
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام كه در آن از فتنهها هشدار مىدهد
و خدا را مىستايم و از او براى راندن شيطان و براى مصون ماندن از دامها و كمينگاههاى ابليس يارى مىجويم.
و گواهى مىدهم كه جز خداى يگانه خدايى نيست و محمّد صلىاللهعليهوآله بنده و فرستاده و برگزيده اوست. چنانكه در گذشته گفته شد شايد آوردن كلمه «عبد» به نوعى موضعگيرى در مقابل مسيحيان باشد كه حضرت عيسى عليهالسلام را شريك خدا مىپندارند. جان سخن
1) مداحر: جمع مدحرة، يعنى طرد و راندن.
2) مزاجر: جمع مزجر، يعنى دور كردن.
3) إعتصام: حفظ كردن.
4) حبائل: جمع حبالة، يعنى دام.
5) مخاتل: جمع مختل، كمينگاه صيّاد براى شكار.
6) لا يؤازى: موازات و همتايى ندارد.
7) جفوة جافية: جافية وصف براى تأكيد جفوة است مثل ليلة ليلاء.
8) فترة: دوران انقطاع وحى.
9) كفرة: در هيئت كفر.
...
...
اينكه حضرت محمد صلىاللهعليهوآله بنده خدا معرفى شده است، و چون خداى متعال بهترين فرد را برمىگزيند روشن است كه حضرت محمد صلىاللهعليهوآله بهترين انسان است.
پيامبرى كه در فضيلت، هيچ كس را ياراى برابرىِ با او نيست؛ و فقدان او را هيچ چيزى جبران نمىكند. پس از آنكه تاريكى گمراه كننده همه جا را فرا گرفته بود، به وسيله وجود پيامبر صلىاللهعليهوآله سرزمينها روشن شد. بنابراين همانطور كه ظلم مانع هدايت انسان مىشود، نشناختن راههاى سعادتبخش نيز مانع هدايت مىشود و پيامبر صلىاللهعليهوآله مردم را به نور علم و آگاهى روشن ساخت. بنابراين، در زمانى كه نادانى بر مردم چيره شده و راه رفاه و سعادت و خير را نمىدانستند و دامنه ظلم همه جا گسترده شده بود و همه به يكديگر ستم مىكردند، پيامبر صلىاللهعليهوآله مبعوث و برانگيخته شد.
و مردم در آن روزگار هر حرامى را حلال مىشمردند و حكيم و دانا را ذليل و بىمقدار مىدانستند و هرگز قدر او را نمىشناختند.
آنها در روزگار فترت (= انقطاع وحى) مىزيستند و با كفر ورزيدن به خدا و انكار حضرتش مىمردند.
ثُمَّ إِنَّكُمْ مَعْشَرَ الْعَرَبِ أَغْرَاضُ بَلاَيَا قَدِ اقْتَرَبَتْ، فَاتَّقُوا سَكَرَاتِ النِّعْمَةِ، وَ احْذَرُوا بَوَائِقَ(1)النِّقْمَةِ، وَ تَثَبَّتُوا(2)فِي قَتَامِ(3)الْعِشْوَةِ(4)، وَ اعْوِجَاجِ الْفِتْنَةِ عِنْدَ طُلُوعِ(5)جَنِينِهَا، وَ ظُهُورِ كَمِينِهَا(6)وَ انْتِصَابِ قُطْبِهَا، وَ مَدَارِ رَحَاهَا. تَبْدَأُ فِي مَدَارِجَ خَفِيَّةٍ، وَ تَئُولُ(7)إِلَى فَظَاعَةٍ(8)جَلِيَّةٍ.
...
امام عليهالسلام در اين بخش از خطبه به مردم عصر خود هشدار مىدهد مبادا كارى بكنند كه به جاهليت بازگردند، لذا مىفرمايد: اى مردم عرب، اكنون شما در معرض هجوم انواع بلاها قرار داريد و چنانكه تير به سمت هدف مىرود بلا نيز به سمت شما شتابان مىآيد.
پس بهراسيد از اينكه نعمت، شما را مست كند. چون انسان وقتى نعمتى به دست مىآورد، دچار غفلت مىشود كه به مستى مىماند؛ از اينرو كارى مىكند كه موجب خشم الهى شود و در نتيجه، آن نعمت از او گرفته مىشود.
و بترسيد از بلايى كه به سويتان مىآيد، و در هنگام بروز فتنه و شورش، هماره انديشه و درنگ نماييد، و بكوشيد كه شتابزده وارد معركه نشويد، مبادا گمراه و درمانده شويد.
و از كجراهه فتنه، آن هنگام كه جنين آن آشكار و نهانى آن ديده شود و محور اصلى آن در جايش استوار گردد و آسياب به چرخش در آيد، بترسيد كه در چرخهايى ناپيدا آغاز و به رسوايى آشكار منتهى مىشود. اين كلام امام عليهالسلام بدان معناست كه فتنه در مقابل موقعيت عادى و متعادل جامعه، راههاى پيچ در پيچ دارد و اين بيراهه به مادرى مىماند كه در آغاز آبستن شده و آنگاه فتنه را مىزايد و مانند كسى كه كمين كرده ناگهان ظاهر مىشود و روى كسى را چنگ زند. به عبارت ديگر، فتنه مانند آسيابى است كه محور آن منافقان و كافرانند.
شِبَابُهَا كَشِبَابِ الْغُلاَمِ، وَ آثَارُهَا كَآثَارِ السِّلاَمِ(1)، تَتَوَارَثُهَا الظَّلَمَةُ بِالْعُهُودِ! أَوَّلُهُمْ قَائِدٌ لاِآخِرِهِمْ، وَ آخِرُهُمْ مُقْتَدٍ بِأَوَّلِهِمْ. يَتَنَافَسُونَ فِي دُنْيَا دَنِيَّةٍ، وَ يَتَكَالَبُونَ(2)عَلَى جِيفَةٍ مُرِيحَةٍ(3). وَ عَنْ قَلِيلٍ يَتَبَرَّأُ التَّابِعُ مِنَ الْمَتْبُوعِ، وَ الْقَائِدُ مِنَ الْمَقُودِ، فَيَتَزَايَلُونَ(4)بِالْبَغْضَاءِ وَ يَتَلاَعَنُونَ عِنْدَ اللِّقَاءِ.
...
آغاز فتنه مانند دوران جوانى انسان با نشاط، و برخوردار از رشد فزاينده است، اما آثار آن مثل آثار سنگ است كه با برخورد به بدن، آن را زخمى مىكند و استخوانها را مىشكند.
ستمگران و ظالمان اين فتنه را از پدران خود به ارث مىبرند، چنانكه يزيد از معاويه و معاويه از ابوسفيان و ساير جباران تاريخ غالبا به همين گونه بودند.
آغازگران فتنه پيشوايان افراد بعد از خود هستند كه نقشهها و شيوههاى فتنهگرى را طراحى مىكنند و ديگران بىتوجه و بدون تأمل از آنها پيروى مىكنند و از عوامل سعادتبخش روى بر مىتابند. اينها بر سر دنيايى پست و مردارى بدبو با يكديگر به رقابت و چنگ و دندان نشان دادن پرداختهاند. گويى دنيا مردار و خورندگان آن چون سگ هستند، مگر آنكه دنياخواهى در مسير طاعت الهى باشد.
و به زودى در هنگام مرگ و با ديدن آثار و نشانههاى آخرت، پيروانْ از رهبران گمراهى بيزارى مىجويند و رهبران از پيروان خود، چنانكه خداوند مىفرمايد: «إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا وَ رَأَوُا الْعَذَابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الاْءَسْبَابُ»(5)«آنگاه كه پيشوايان از پيروان بيزارى جويند، و عذاب را ببينند، و ميانشان پيوندها بريده شود».
آنان كينهتوزانه از يكديگر جدا مىشوند، چنانكه دشمنان از يكديگر جدا مىشوند، نه چون دوستان، و هنگام ديدار در قيامت، يكديگر را لعن و سرزنش مىكنند.
ثُمَّ يَأْتِي بَعْدَ ذَلِكَ طَالِعُ الْفِتْنَةِ الرَّجُوفِ(1)، وَ الْقَاصِمَةِ(2)الزَّحُوفِ(3)، فَتَزِيغُ قُلُوبٌ بَعْدَ اسْتِقَامَةٍ، وَتَضِلُّ رِجَالٌ بَعْدَ سَلاَمَةٍ، وَ تَخْتَلِفُ الاْءَهْوَاءُ عِنْدَ هُجُومِهَا، وَ تَلْتَبِسُ الاْآرَاءُ عِنْدَ نُجُومِهَا(4)، مَنْ أَشْرَفَ(5)لَهَا قَصَمَتْهُ(6)وَ مَنْ سَعَى(7)فيها حَطَمَتْهُ(8)، يَتَكَادَمُونَ(9)فِيهَا تَكَادُمَ الْحُمُرِ(10)فِي الْعَانَةِ(11).
...
اميرمؤمنان على عليهالسلام در اين بخش از خطبه به فتنه بنىاميّه اشاره مىكند كه بزرگترين بلا و گرفتارى را بر اسلام وارد كرد. سپس به فتنه مغولان و فتنههاى روزگار ما كه پس از سقوط دولت اسلامى فراگير شد، اشاره مىكند و مىفرمايد:
پس از اين، زمانى خواهد آمد كه فتنهاى سراسر آشوب و داراى حوادثِ كمرشكن از بلاد ديگر فرا خواهد رسيد كه در نتيجه، قلبها پس از عمرى استقامت و اسلامخواهى از دين اسلام منحرف مىشوند و از پادشاهان پيروى خواهند كرد و مردان پس از سلامت فكرى و دينى گمراه خواهند شد. شايان توجه است كه مغولان سرزمينهاى اسلامى را به كفرستان تبديل كردند و مسلمانانِ بسيارى منحرف و آلوده انواع گناهان و منكرات شدند.
چون فتنه چهره نمايد، خواستههاى مردم هنگام هجوم اين فتنهگران گوناگون مىشود و انديشهها و آراى حق و باطل درهم مىآميزند.
هركه درصدد دفع آن فتنه برآيد، فتنه او را درهم مىشكند، و هركه با آن همراه شود او را درهم مىكوبد و نابود مىسازد. اين دو جمله كنايه از آن است كه فتنه همه را - خواه آنكه با آن بستيزد و خواه آن را همراهى كند - فرا خواهد گرفت.
و در عرصه فتنه، فتنهگران مانند گله گورخران، يكديگر را گاز مىگيرند.
قَدِ اضْطَرَبَ مَعْقُودُ الْحَبْلِ، وَ عَمِيَ وَجْهُ الاْءَمْرِ. تَغِيضُ(1)فِيهَا الْحِكْمَةُ، وَ تَنْطِقُ فِيهَا الظَّلَمَةُ، وَ تَدُقُّ أَهْلَ الْبَدْوِ(2)بِمِسْحَلِهَا(3)، وَ تَرُضُّهُمْ(4)بِكَلْكَلِهَا(5)، يَضِيعُ فِي غُبَارِهَا الْوُحْدَانُ(6)، وَ يَهْلِكُ فِي طَرِيقِهَا الرُّكْبَانُ(7).
...
[و در آن هنگامه،] گره رشتهاى كه جامعه مسلمانان را بر اساس روش و احكام اسلام گرد آورده است، مىگشايد، يعنى مردم تحت تأثير اين فتنهها در افكار و انديشهها و اخلاق و اعمال خود - چنانكه امروزه شاهد آنيم - دچار نابسامانى مىشوند و چهره حقيقت دگرگون مىشود و كسى حق را از باطل و درست را از نادرست تشخيص نمىدهد.
در اين فتنه، حكمت و دانش نابود مىشود و هيچ حكيم و دانشمندى يافت نمىشود، و ستمگران، ظالمانه سخن خواهند گفت و از سر ستم داورى خواهند كرد.
اين فتنه باديهنشينان را با سوهان، سخت مىكوبد و با سينه خود خرد مىكند. اين بيان كنايه از آن است كه فتنه، به شدت آنان را در هم خواهد كوفت.
هركه بخواهد در اين جامعه فتنهزده تكروى كند، يعنى اهل فضل و دانش شود، ضايع مىشود، زيرا اهل علم در زمان آرامش قدر و احترام دارند، ولى در زمان بروز آشوبها و فتنهها بركنار و ضايع مىشوند و به جاى آنها، اشرار و بدكاران محترم و مقدّم مىگردند.
و سوارگان در مسير فتنه هلاك مىشوند؛ يعنى قدرتمندان در اين فتنه نابود مىشوند، چه رسد به ساير مردم.
تَرِدُ بِمُرِّ الْقَضَاءِ، وَ تَحْلُبُ عَبِيطَ(1)الدِّمَاءِ، وَ تَثْلِمُ(2)مَنَارَ الدِّينِ، وَ تَنْقُضُ عَقْدَ الْيَقِينِ، تَهْرُبُ مِنْهَا الاْءَكْيَاسُ، وَ تُدَبِّرُهَا الاْءَرْجَاسُ. مِرْعَادٌ مِبْرَاقٌ، كَاشِفَةٌ عَنْ سَاقٍ! تُقْطَعُ فِيهَا الاْءَرْحَامُ، وَ يُفَارَقُ عَلَيْهَا الاْءِسْلاَمُ! بَرِيُّهَا سَقِيمٌ، وَ ظَاعِنُهَا مُقِيمٌ!
...
اين فتنه بنا بر قضا و فرمان تلخ الهى سر مىرسد و خونهاى تازه مردم را مىدوشد، يعنى خونهاى فراوانى مىريزد، همانگونه كه انسان شير مىدوشد.
و اين فتنه بر چراغهاى روشنىبخش دين، مانند علما و مدارس دينى و امثال آن، رخنه و شكست وارد مىكند و گرههاى يقين مردم به خدا و پيامبر و اصول و فروع دين گسسته مىشود؛ چون فتنه سبب زوال يقين و ايجاد شبهه و اشكال در اذهان افراد جامعه است.
زيركان و خردمندان از آن فتنه مىگريزند، ولى پليدان و اشرار آن را اداره مىنمايند.
صداهاى وحشتناكى دارد چونان رعد و برق؛ يعنى فتنه چون ابرى است سياه كه با رعد و برق خود، مردم را سخت مىترساند.
هماره پركار است، مثل كسى كه پايين لباس خود را بالا گرفته و كمر خود را بسته و پاهاى خود را برهنه ساخته تا لباسِ او مانع فعاليتش نشود، كه اين هيئت نشانه فعاليت پيوسته و پركارى اوست.
در آن فتنه پيوندهاى خويشاوندى گسسته مىشود و مردم از يكديگر فاصله مىگيرند و از اسلام روى بر مىتابند، تا با آن فتنه هماهنگ و همصدا باشند.
اگر كسى وارد آن شد، حتى اگر سالم باشد، روانى بيمار دارد و آنكه از آن فاصله گيرد، لاجَرَم فتنه او را درمىيابد. پس مسافر و مقيم، تندرست و بيمار، همه و همه گرفتار آن مىشوند.
منها: بَيْنَ قَتِيلٍ مَطْلُولٍ، وَ خَائِفٍ مُسْتَجِيرٍ، يَخْتِلُونَ بِعَقْدِ الاْءَيْمَانِ وَ بِغُرُورِ الاْءِيمَانِ. فَلاَ تَكُونُوا أَنْصَابَ(1)الْفِتَنِ، وَ أَعْلاَمَ الْبِدَعِ، وَ الْزَمُوا مَا عُقِدَ عَلَيْهِ حَبْلُ الْجَمَاعَةِ، وَ بُنِيَتْ عَلَيْهِ أَرْكَانُ الطَّاعَةِ، وَ اقْدَمُوا عَلَى اللَّهِ مَظْلُومِينَ، وَ لاَ تَقْدَمُوا عَلَيْهِ ظَالِمِينَ، وَ اتَّقُوا مَدَارِجَ(2)الشَّيْطَانِ، وَ مَهَابِطَ(3)الْعُدْوَانِ، وَ لاَ تُدْخِلُوا بُطُونَكُمْ لُعَقَ(4)الْحَرَامِ، فَإِنَّكُمْ بِعَيْنِ مَنْ حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَعْصِيَةَ، وَ سَهَّلَ لَكُمْ سَبيْلَ الطَّاعَةِ.
...
بخشى از اين خطبه درباره مردم روزگار فتنهزده است
برخى از مردم در اين فتنه كشته مىشوند و خونشان به هدر مىرود، و انتقام خون آنها هرگز ستانده نمىشود، و برخى نيز هراسان و به اميد نجات به ساير مردم پناه مىبرند.
ظالمان با ادّعاى دروغينِ ايمان براى رسيدن به مقاصد شومِ خود و با سوگندهاى فريبكارانهاى كه براى اثبات حسن نيّت خود ياد مىكنند، مردم را مىفريبند. لذا مردم مىپندارند كه ادعا و سوگند آنها صادقانه است [و تسليم فريب آنها مىشوند].
پس اى مردم، مبادا هدف تير فتنهها قرار بگيريد و فتنهگران شما را پلى بسازند براى رسيدن به اهداف شوم خود. و بكوشيد كه پرچم بدعتها نباشيد، و به آنچه كه ريسمان جماعت مسلمانان بر آن استوار شده و پيوند خورده، يعنى كتاب خدا و سنت پيامبر صلىاللهعليهوآله ، و به آنچه پايههاى طاعت الهى، يعنى اساس اسلام بر آن استوار شده است پايبند باشيد. حاصل سخن اينكه با جماعت مسلمان هماهنگ باشيد و به صورت گروهها و احزاب درنياييد، و به اختلاف نگراييد و هرگز پراكنده نشويد.
و اگر مجبور شديد كه يا ظالم باشيد يا مظلوم، از ظلم كردن روى برتابيد و مظلومانه نزد
...
...
خداى خويش برويد (و دعا كنيد) و از گناهانى كه دامگاههاى شيطان است بپرهيزيد و از افتادن در پرتگاه دشمنىِ مردم، مثل مراكز حكومتى و حاكمان ستمگر برحذر باشيد.
و غذاهاى حرام نخوريد، زيرا در پيشگاه و تحت نظارتِ كسى هستيد كه معصيت را بر شما حرام كرده و راه طاعت را براى شما آسان ساخته است؛ يعنى خداى سبحان همواره شما را مىبيند و پاداشتان مىدهد يا به سبب گناهانتان مجازاتتان مىكند.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الدَّالِّ عَلَى وُجُودِهِ بِخَلْقِهِ، وَ بِمُحْدَثِ خَلْقِهِ عَلَى أَزَلِيَّتِهِ، وَ بِاشْتِبَاهِهِمْ(1)عَلَى أَنْ لاَ شَبَهَ لَهُ، لاَ تَسْتَلِمُهُ(2)الْمَشَاعِرُ(3)، وَ لاَ تَحْجُبُهُ السَّوَاتِرُ، لاِفْتِرَاقِ الصَّانِعِ وَ الْمَصْنُوعِ، وَ الْحَادِّ وَ الْمَحْدُودِ، وَ الرَّبِّ وَ الْمَرْبُوبِ، الاْءَحَدِ بِلاَ تَأْوِيلِ عَدَدٍ، وَ الْخَالِقِ لاَ بِمَعْنَى حَرَكَةٍ وَ نَصَبٍ(4)، وَ السَّمِيعِ لاَ بِأَدَاةٍ، وَ الْبَصِيرِ لاَ بِتَفْرِيقِ آلَةٍ، وَ الشَّاهِدِ لاَ بِمُمَاسَّةٍ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در وصف خداى سبحان و پيشوايان دين
ستايش خدايى را سزاست كه با آفرينش هستى، بر وجود خويش دليل آورده است، چون آفريدگانْ اثر خدايند و از حيث عقلى و منطقى، اثر بر وجود مؤثر دلالت مىكند.
و با ايجاد حادث، دليل بر ازليّت خويش آورده است، چون اگر خدا خود حادث باشد نياز به مُحدِث دارد و در آن صورت خدايىاش ممكن نمىبود.
و با شبيه ساختن برخى از مخلوقات با برخى ديگر، فهمانده است كه خداوند شبيه و نظيرى ندارد، زيرا اشياءِ شبيهِ به هم، در يك صفت مشترك هستند، و اگر خداوند به كسى يا چيزى شبيه باشد، مىبايست در يك صفت با او شباهت داشته باشد، و اين امر، مستلزم امكان است و چون اشياء به وسيله اضداد (نقطه مقابل) شناخته مىشوند، معلوم مىشود
...
...
كه خداى متعال ازلى است و به اشياء كه حادثند، هيچگونه شباهتى ندارد.
حواس بشرى از قبيل: بينايى، شنوايى، چشايى، بويايى و لامسه نمىتوانند به او دست يابند، از اين رو ديده نمىشود و ملموس نيست.
و هيچ حجاب و پردهاى مانع ديدن و شنيدن او نيست، چون او به همه چيز آگاه است؛ اگر چه آنها زير پردهها پنهان شده باشند. دليل اين آموزه آن است كه ممكن است چيزى ميان مخلوقاتِ حادث و همانندْ قرار بگيرد و حجاب آنها شود، ولى خداوند كه آفريننده و صانع و به عكس مصنوع و آفرينه است محجوب ماندنش هم ممكن نيست. ديگر آنكه خداى سبحان خود تعيين كننده حدود است و ممكن نيست مثل محدودات باشد و حضرتش رب است و نشايد كه مانند مربوب باشد.
خداوند يگانهاى است كه وحدت عددى و شمارشى ندارد، يعنى جزء اعداد نيست تا يكى از آنها به شمار آيد و دوّم و سوّمى داشته باشد.
و آفريدگارى است كه با انجام دادنِ حركت و تحمل زحمت نمىآفريند، بلكه با ارادهْ هر چيزى را خلق مىكند، حال آنكه انسان اگر بخواهد چيزى را بسازد حتماً بايستى حركتى كند و زحمتى را بپذيرد.
و شنوايى است كه به ابزار شنيدن مثل گوش نياز ندارد، بلكه با ذات خود مىشنود.
و بينايى است كه به گشودن پلكها نيازى ندارد، در حالىكه انسان اگر بخواهد جايى را ببيند بايد پلكهاى خود را بگشايد.
و شاهد و ناظرى است كه براى ديدن چيزى نياز به تماس گرفتن از طريق هوا و مكان خاصى ندارد تا به آن چيز نزديك شود و آن را ببيند، زيرا خداى سبحان از قرب مكانى و تماس جسمانى منزه است.
وَ الْبَائِنِ لاَ بِتَرَاخِي(1)مَسَافَةٍ، وَ الظَّاهِرِ لاَ بِرُوءْيَةٍ، وَ الْبَاطِنِ لاَ بِلَطَافَةٍ. بَانَ مِنَ الاْءَشْيَاءِ بِالْقَهْرِ لَهَا وَ الْقُدْرَةِ عَلَيْهَا، وَ بَانَتِ الاْءَشْيَاءُ مِنْهُ بِالْخُضُوعِ لَهُ وَ الرُّجُوعِ إِلَيْهِ. مَنْ وَصَفَهُ فَقَدْ حَدَّهُ، وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ، وَ مَنْ عَدَّهُ فَقَدْ أَبْطَلَ أَزَلَهُ، وَ مَنْ قَالَ: «كَيْفَ» فَقَدِ اسْتَوْصَفَهُ، وَ مَنْ قَالَ: «أَيْنَ» فَقَدْ حَيَّزَهُ. عَالِمٌ إِذْ لاَ مَعْلُومٌ، وَ رَبٌّ إِذْ لاَ مَرْبُوبٌ، وَ قَادِرٌ إِذْ لاَ مَقْدُورٌ.
...
و از همه چيز جداست امّا نه به صورت دورى مسافت، بلكه ذات الهى جدا از هر چيزى است.
و در جهان آشكار و ظاهر است، ولى نه اينكه براى انسانها قابل رؤيت باشد، بلكه با آثار و نشانههاى روشن، آشكار است.
و پنهان است، ولى نه به سان آب پنهانى كه از شدت لطافت در همان نهان، جذب چيزى مىشود.
جدا و منفصل از همه چيز است، ولى نه از سر بىاعتنايى و بىطرفانه، بلكه مقتدرانه است، زيرا بر تصرف و دگرگون ساختن آنها قادر است.
و همه اشيا از خدا جدايند، اما در پيشگاه حضرتش خاضعند و به سوى او باز مىگردند چون هر چيزى تكويناً در بقا و فعاليتهاى خود به خداى سبحان نياز دارد.
هركه او را توصيف كند، محدودش ساخته است، يعنى هر كس بخواهد كيفيت و خصوصيات خدا را تشريح كند او را با يك ويژگى محدود كرده است، در حالىكه خداوند نامتناهى و با اوصاف مخلوقات غير قابل وصف است. و آنكه او را محدود كند، در واقع او را به شمارش درآورده است؛ يعنى او را در رديف ساير موجودات درآورده و در شمار آنها قرار داده است.
و كسى كه او را به شمارش درآورده باشد، ازلى بودن حضرتش را ابطال كرده است، چون اگر خداى سبحان مثل موجودات باشد، ازلى نخواهد بود.
1) تراخي: فاصله گرفتن.
...
...
اگر كسى بگويد: خدا چگونه است، و بخواهد كيفيت خدا را تبيين كند، در واقع او را توصيف كرده است كه اين امر وى را نشايد؛ يا منظور اين است كه اگر كسى براى استفهام، بپرسد كه خدا چگونه است، در حقيقت تعيين وصف او را طلب نموده است.
اگر كسى بگويد: خدا در فلان مكان است، در حقيقت براى او مكان خاصى قائل شده است، حال آنكه خداى سبحان از مكان منزه است.
خدا پيش از وجود هر معلومى عالم بوده است، زيرا خدا از ازل به همه اشياء دانا بوده است. و پروردگار بوده، در حالىكه هنوز پرورش يافتهاى وجود نداشت، يعنى اينطور نيست كه اول صلاحيت آفرينش و پرورش نداشته و سپس با به وجود آمدن آفريدگان چنين صلاحيتى را پيدا كرده باشد.
و خدا قدرتمندى است كه قدرت، صفت ذاتى اوست، نه اينكه پس از آفرينش خلق، قدرت نيز در خداى سبحان پديد آمده باشد.
منها: قَدْ طَلَعَ طَالِعٌ، وَ لَمَعَ(1)لاَمِعٌ، وَ لاَحَ(2)لاَئِحٌ، وَ اعْتَدَلَ مَائِلٌ، وَ اسْتَبْدَلَ اللَّهُ بِقَوْمٍ قَوْماً وَ بِيَوْمٍ يَوْماً، وَ انْتَظَرْنَا الْغِيَرَ انْتِظَارَ الْمُجْدِبِ(3)الْمَطَرَ. وَ إِنَّمَا الاْءَئِمَّةُ قُوَّامُ اللَّهِ(4)عَلَى خَلْقِهِ، و عُرَفَاوءُهُ(5)عَلَى عِبَادِهِ، لاَ يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلاَّ مَنْ عَرَفَهُمْ وَ عَرَفُوهُ، وَلاَ يَدْخُلُ النَّارَ إِلاَّ مَنْ أَنْكَرَهُمْ وَ أَنْكَرُوهُ. إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى خَصَّكُمْ بِالاْءِسْلاَمِ، وَ اسْتَخَصَّكُمْ(6)لَهُ، وَ ذَلِكَ لاِءَنَّهُ اسْمُ سَلاَمَةٍ، وَ جِمَاعُ كَرَامَةٍ.
...
هم از اين خطبه است [در توصيف پيشوايان دين و توصيف اسلام]
شارحان گفتهاند: اميرمؤمنان على عليهالسلام اين خطبه را پس از قتل عثمان ايراد فرمود و شايد مراد آن حضرت توصيف شخصيّت والاى خويش و ساير امامان معصوم عليهمالسلام كه همگى از خاندان اويند، باشد. و نيز ممكن است منظورش تبيين شخصيت حضرت مهدى عليهالسلام باشد.
[به هر حال] مىفرمايد: ستارهاى در آسمان طلوع كرد، يعنى خروج كنندهاى به سوى خلافت خارج شد و چراغى پر فروغ، پرتوافشانى نمود و آنچه بايد ظاهر شود آشكار شد. از تمام اين مطالب استفاده مىشود كه ناگهانى به وجود آمد يا به وجود خواهد آمد.
و آنچه در زمان خلفا متمايل (منحرف) شده بود اكنون (در زمان آن حضرت) اعتدال يافت و خدا جماعت و قومى را كه برحق هستند جايگزين قومى كرد كه بر باطل بودهاند و روز حكومت حق را به جاى روزِ سيطره باطل نشاند. و در انتظار دگرگونىها و ناملايمات روزگار هستيم تا آنگاه كه حق فرا برسد، همانند قحطىزدهاى كه در انتظار باران باشد تا از سختى به آسايش برسد.
امام عليهالسلام در اين بخش از خطبه به توصيف پيشوايان دين كه زمام امور را در دست
...
...
مىگيرند پرداخت و فرمود:
امامان و پيشوايان كسانى هستند كه از طرف خداى سبحان بپا خاستهاند تا مردم را به سوى خير و سعادت هدايت كنند و بر احوال مردم كاملاً آگاهند.
هيچ كس وارد بهشت نمىشود مگر آنكه امامان را بشناسد و آنها نيز او را بشناسند، يعنى بين آنان آشنايى و پيوند باشد، و هيچ كس وارد دوزخ نمىشود مگر آنكه آنان را انكار كند و آنها نيز او را؛ يعنى يكديگر را قبول نداشته باشند.
اى مسلمانان، خدا شما را مخصوص ساخت، و توفيق داد تا به احكام اسلام گردن نهيد و به آن پايبند باشيد و از شما خواسته است كه خويش را وقف اسلام كنيد، و شما را براى آن برگزيد، يعنى براى اعتلاى دين عمل كنيد، چرا كه نام اسلام سلامتى [ از بدىها [است و تن دادن به آن نشانه سلامتى در دنيا و آخرت است، پس بجاست كه انسان خود را وقف اسلام كند.
و اسلام دربردارنده كرامتهاى دنيايى و آخرتى است. بنابراين هركه به احكام اسلام عمل كند در هر دو جهان سعادتمند خواهد بود.
اصْطَفَى اللَّهُ تَعَالَى مَنْهَجَهُ، وَ بَيَّنَ حُجَجَهُ، مِنْ(1)ظَاهِرِ عِلْمٍ، وَ بَاطِنِ حُكْمٍ. لاَ تَفْنَى غَرَائِبُهُ، وَ لاَ تَنْقَضِي عَجَائِبُهُ. فِيهِ مَرَابِيعُ(2)النِّعَمِ، وَ مَصَابِيحُ الظُّلَمِ، لاَ تُفْتَحُ الْخَيْرَاتُ إِلاَّ بِمَفَاتِيحِهِ، وَ لاَ تُكْشَفُ الظُّلُمَاتُ إِلاَّ بِمَصَابِيحِهِ. قَدْ أَحْمَى(3)حِمَاهُ(4)، وَ أَرْعَى(5)مَرْعَاهُ(6)، فِيهِ شِفَاءُ الْمُشْتَفِي(7)، وَ كِفَايَةُ الْمُكْتَفِي(8).
...
خداى متعال اسلام را به صورت برترين راه و روش زندگى براى مردم برگزيد و دلايل آن را مبنى بر اينكه اين دين بهترين و روشنترين دين است تبيين فرمود، كه آن ادّله، علم ظاهرى، و حكم باطنى است، بدين معنا كه هر حجّتى از حجتهاى اسلام داراى حكمت، مصلحت و عمق است، چرا كه حجّت و دليل گاهى سست و بىپايه و گاهى به حسب ظاهرْ علمى، ولى در واقع جدلى است و حقيقت ندارد، امّا ادّله اسلام، هم در ظاهر علمى و هم در باطن دقيق و حكيمانه است.
احكام شگفتانگيز اسلام هرگز پايان نمىيابد، زيرا انسان هر اندازه بيشتر ژرفاى احكام اسلامى را بكاود، شگفتىهاى بيشترى برايش كشف مىشود و مىفهمد كه واقعا از سوى خداى سبحان صادر شده است.
اين دين از گونههاى كشتگاههاى سرسبز نعمت برخوردار است و چراغهايى در آن وجود دارند كه تاريكىها را مىزدايند و همه جا را نورانى مىكنند.
[دروازه] خيرات و خوبىها جز با كليدهايى كه اسلام ارائه داده به دست نمىآيند،
1) من: بيان براى حجج است، يعنى حجّتهاى اسلام عبارتند از... .
2) مرابيع: جمع مرباع، يعنى محل رويش گياه بهارى.
3) أحمى: حمايت و حفاظت كرد.
4) حما: قرقگاه و محلى كه رفتن به حوالى آن به جهت احترامى كه دارد ممنوع است.
5) أرعى: محافظت كرد.
6) مرعى: چراگاه.
7) مشتفي: كسى كه قصد معالجه و گرفتن شفا دارد.
8) مكتفي: كسى كه قصد دارد حد اعتدال را برگزيند و بدان بسنده كند.
...
...
يعنى به دست آوردن خير و سعادت جز با پيمودن راهى كه خداوند مقرر فرموده، ميسّر نيست. مثلاً تحصيل علم تنها با بهرهگيرى از دانش دانشمند، و كسب مال فقط با تحمّل زحمت به دست مىآيد و همچنين ساير امور دينى و دنيايى كليدهايى دارند كه اسلام آنها را به ارمغان آورده است، و تاريكىهاى جهل و فتنه و مانند آنها جز با چراغهاى اسلام برطرف نمىگردند.
به يقين خدا قرقگاه اسلام را محافظت كرد و آن را آبشخور علم و معرفت و خير قرار داد. هركه بخواهد از بيمارى گناه و بدبختى رهايى يابد و درمان شود، بايستى شفاى خود را در اسلام جستوجو كند. و كسى كه حريص نيست و به خير و اعتدال بسنده مىكند، اسلام نياز او را برآورده مىسازد، چون انسان از راه اسلام مىتواند به خير دنيا و سعادت آخرت دست يابد.
وَهُوَ فِي مُهْلَةٍ مِنَ اللَّهِ يَهْوِي(1)مَعَ الْغَافِلِينَ وَ يَغْدُو(2)مَعَ الْمُذْنِبِينَ بِلاَ سَبِيلٍ قَاصِدٍ وَلاَ إِمَامٍ قَائِدٍ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در توصيف گمراه و غفلت و در بيان برخى نصايح و اندرزها
خدا به انسان گمراهى كه از صراط الهى فاصله گرفته، مهلتى داده است تا عمل او را بنگرد، اما در اين فرصت، با غافلان و روىبرتافتگانِ از احكام خدا پرتگاههاى گناه سقوط مىكند و با گنهكارانْ روزگار سپرى مىكند، بدون اينكه راه معتدلى داشته باشد تا او را به مقصد برساند و بىآنكه رهبر و پيشوايى داشته باشد تا او را به سوى سعادت و خير گسيل دارد، چون انسان گنهكار راه حق و امام و راهنماى نجات خود را رها مىكند و به انجام دادنِ گناهان مشغول مىشود.
منها: حَتَّى إِذَا كَشَفَ لَهُمْ عَنْ جَزَاءِ مَعْصِيَتِهِمْ، وَ اسْتَخْرَجَهُمْ مِنْ جَلاَبِيبِ(1)غَفْلَتِهِمُ، اسْتَقْبَلُوا مُدْبِراً، وَ اسْتَدْبَرُوا مُقْبِلاً، فَلَمْ يَنْتَفِعُوا بِمَا أَدْرَكُوا مِنْ طَلِبَتِهِمْ، وَ لاَ بِمَا قَضَوْا مِنْ وَطَرِهِمْ.
...
بخشى از اين خطبه در وصف غفلتزدگان و فرجام آنان است
آنگاه كه خدا كيفر گناهان غفلت پيشگان را با مرگ به آنها بنماياند و از لباس غفلتى كه بر سراسر اندام خويش پوشاندهاند خارج سازد، به استقبال عذاب اخروى مىروند و به دنيا و متاع آن پشت مىنمايند. چون آنها در دنيا رو به دنيا و پشت به آخرت هستند، ولى وقتى كه بميرند، رو به آخرت مىگذارند و به دنيا پشت مىكنند، زيرا دنياى آنها ديگر به پايان رسيده و آخرت آنها آغاز شده است.
پس لذتها و شهوتها و هرچه در دنيا به دست آوردند آنان را سودى نمىبخشد و چيزى همراه آنها نيست و خواستههاى دنيويشان كه در تأمين آن مىكوشيدند و بدان دست يافتند، به حالشان سودى نخواهد بخشيد، چون هرچه بود در دنيا گذشت.
1) جلابيب: جمع جلباب، لباس گشادى است كه انسان مىپوشد. از اين سخن به دست مىآيد كه گويا غافلان پيوسته در غفلت هستند و تا واپسين دم، به حق هدايت نمىشوند.
إِنِّي أُحَذِّرُكُمْ وَ نَفْسِي هَذِهِ الْمَنْزِلَةَ، فَلْيَنْتَفِعِ امْرُوءٌ بِنَفْسِهِ، فَإِنَّمَا الْبَصِيرُ مَنْ سَمِعَ فَتَفَكَّرَ، وَ نَظَرَ فَأَبْصَرَ، وَ انْتَفَعَ بِالْعِبَرِ، ثُمَّ سَلَكَ جَدَداً(1)وَاضِحاً يَتَجَنَّبُ فِيهِ الصَّرْعَةَ(2)فِي الْمَهَاوِي(3)، وَ الضَّلاَلَ فِي الْمَغَاوِي(4)، وَ لاَ يُعِينُ عَلَى نَفْسِهِ الْغُوَاةَ(5)بِتَعَسُّفٍ(6)فِي حَقٍّ، أَوْ تَحْرِيفٍ فِي نُطْقٍ، أَوْ تَخَوُّفٍ مِنْ صِدْقٍ.
...
شما را و خودم را از اين غفلت كه پشيمانى سختى در پى دارد، برحذر مىدارم. پس هركس بايد از خود (عمل صالح خود) سودمند شود. اين سخن به منزله فرمان و درخواست است چون انسان نبايد در دنيا با به دست آوردن شهوتها و غفلت از آخرت، خود را تباه كند.
به يقين انسان بصير، كسى است كه موعظه را بشنود و به كار بندد و در كار خود بينديشد و براى نجات خود كارى كند. همچنين درباره دنيا و حالات آن بنگرد و حقيقت را به خوبى ببيند و كور شهوات نشود و از پندها و عبرتهايى كه موجب درك واقعيت و زوال دنيا و مضرّات شهوات و نيز اهميّت ترك اين دو مىشود، براى آخرت بهره بگيرد.
و پس از پندگيرى، راه واضح را كه همان راه حق است بپيمايد و از افتادن در پرتگاهها، يعنى ارتكاب گناهان خوددارى كند، چون گناهْ انسان را از مراتب كمال به درّه كاستى و نقصان فرو مىافكند و به عذاب آخرت گرفتار مىكند.
و از گمراه شدن در بيراههها اجتناب كند و با انحراف از حق، تحريف حق با سخن، يا ترس از راستگويى، گمراهان را عليه خود يارى نكند. چون انسان وقتى اين اعمال را انجام داد، به گمراهان كمك مىكند و سپس آنها او را به راه خود مىكشانند.
فَأَفِقْ(1)أَيُّهَا السَّامِعُ مِنْ سَكْرَتِكَ(2)وَ اسْتَيْقِظْ مِنْ غَفْلَتِكَ، وَ اخْتَصِرْ(3)مِنْ عَجَلَتِكَ، وَ أَنْعِمِ الْفِكْرَ(4)فِيمَا جَاءَكَ عَلَى لِسَانِ النَّبِيِّ الاْءُمِّيِّ صلىاللهعليهوآله مِمَّا لاَ بُدَّ مِنْهُ وَ لاَ مَحِيصَ عَنْهُ، وَ خَالِفْ مَنْ خَالَفَ ذَلِكَ إِلَى غَيْرِهِ، وَ دَعْهُ وَ مَا رَضِيَ لِنَفْسِهِ، وَ ضَعْ فَخْرَكَ، وَ احْطُطْ كِبْرَكَ، وَ اذْكُرْ قَبْرَكَ، فَإِنَّ عَلَيْهِ مَمَرَّكَ(5)، وَ كَمَا تَدِينُ(6)تُدَانُ، وَ كَمَا تَزْرَعُ تَحْصُدُ، وَ مَا قَدَّمْتَ الْيَوْمَ تَقْدَمُ عَلَيْهِ غَداً، فَامْهَدْ لِقَدَمِكَ، وَ قَدِّمْ لِيَوْمِكَ، فَالْحَذَرَ الْحَذَرَ(7)أَيُّهَا الْمُسْتَمِعُ، وَ الْجِدَّ الْجِدَّ(8)أَيُّهَا الْغَافِلُ! «وَ لا يُنَبِّئُكَ مِثْلُ خَبِيرٍ»(9).
...
آنگاه امام عليهالسلام به موعظه مىپردازد و مىفرمايد: اى شنونده سخنانم، از اين مستى خود به هوش بيا و از خواب غفلت برخيز و از شتاب در به دست آوردن دنيا قدرى بكاه تا با تدبّر و انديشه بتوانى راه درست را از نادرست و چيز سودمند را از زيانبار تشخيص دهى. گفتنى است انسان غافل مثل فرد خواب است و هر دو واقعيتها را درك نمىكنند.
در آنچه بر زبان پيامبر امّى صلىاللهعليهوآله (= منسوب به أم القرى، يعنى مكّه) جارى شده و آن را شنيدهاى و ناچارى آن را اجرا كنى، نيك بينديش؛ چون هيچ راه فرارى از آن وجود ندارد؛ چون مجموعه احكامى است كه انسان در زندگى فردى و اجتماعى خود ناچار است به آنها عمل كند و آنكه قصد دستيابىِ به سعادت دارد، ناچار بايد به آنها پاىبند باشد. نيز ممكن است منظور، امور آخرتى باشد كه انسان ناچار به آنها خواهد رسيد و براى هيچ انسانى توان گريز از آن نيست و خواه ناخواه حوادث آخرت را حتما خواهد ديد.
1) أفق: توجه كن.
2) سكرتك: مستىات، كنايه از غفلت است.
3) إختصر: از إختصار گرفته شده، يعنى كم كن، بكاه.
4) أنعم الفكر: نيك بينديش.
5) ممرّ: مصدر ميمى، به معناى مرور است.
6) تدين: از دان به معناى عمل گرفته شده است.
7) الحذر الحذر: مفعول مطلق براى فعل محذوف إحذر است.
8) الجِدَّ الجِدَّ: در اصل جِدَّ جِدّا بوده است كه فعل آن محذوف شده است.
9) سوره فاطر، آيه 14.
...
...
و با كسى كه با تو در اين ضروريات و بايدهاى مسلّم مخالف است، يعنى گنهكاران كه با احكام و رهاورد پيامبر صلىاللهعليهوآله مخالفند، مخالفت ورز، و آنها را و آنچه بدان دلخوشند، يكسره و به تمامى رها كن. و فخرفروشى و عُجب و غرور را كنار بگذار؛ زيرا فخرفروشى دليل بر حقارت روانِ انسان است. و كبر و خودخواهى را زير پا بگذار كه تكبّر دليل بر سبكسرى و بىارزشى آدمى است. و هماره به ياد قبر خود باش كه انسان را به انجام دادن عمل صالح وامىدارد [و بدان] كه گذرگاه تو به هنگام كوچيدن از دنيا و سفر به آخرت، قبر خواهد بود.
بدان كه پاداش و كيفر بر اساس عمل است، پس آنگونه كه عمل مىكنى عكسالعمل و واكنش آن را خواهى يافت، و هرچه بكارى همان را درو خواهى كرد [كه: از مكافات عمل غافل مشو / گندم از گندم برويد جو ز جو]. و روشن است اگر كسى خار بكارد، حاصلش خرما نخواهد بود، چنانكه شاعر گفته است:
لا يَجْتَني الْجاني مِنَ الشَّوْكِ العِنَب *** وَ لا مِنَ الأَعْنابِ شَوْكا ذا تَعَبٍ
«از خارستان نتوان انگور [شيرين و باطراوت] چيد / و از تاكستان، خار آزاردهنده و خلنده بر نمىآيد».
آنچه امروز به سوى آخرت پيش بفرستى خواه عمل صالح باشد خواه گناه، فرداى رستاخيز همان را به تو خواهند داد. پس براى سراى جاودان خود با اعمال ارزشمند خود كارى كن تا در قيامت جاى شايستهاى داشته باشى. و براى آن روز خود اعمال خوبى پيش بفرست كه آن روز، روز مشخص شدن پيروزى و يا شكست انسان است.
پس هشدار، هشدار، اى شنونده، مبادا كارى كنى كه موجب رسواييت شود. و بكوش، بكوش، اى غافل، در آنچه بر تو واجب شده كه «و هيچ كس چون خداى آگاه تو را خبردار نمى كند». اين سخن كه با استناد به آيه قرآن بيان شده بدان معناست كه گوينده اين سخن از عالم غيب با خبر است و بايد مخاطبان به آن به خوبى گوش بدهند و بپذيرند.
إِنَّ مِنْ عَزَائِمِ(1)اللَّهِ فِي الذِّكْرِ الْحَكِيمِ(2)، الَّتِي عَلَيْهَا يُثِيبُ وَ يُعَاقِبُ، وَ لَهَا يَرْضَى وَ يَسْخَطُ، أَنَّهُ لاَ يَنْفَعُ عَبْداً(3)- وَ إِنْ أَجْهَدَ نَفْسَهُ، وَ أَخْلَصَ فِعْلَهُ(4)- أَنْ يَخْرُجَ(5)مِنَ الدُّنْيَا، لاَقِياً رَبَّهُ(6)بِخَصْلَةٍ مِنْ هَذِهِ الْخِصَالِ لَمْ يَتُبْ مِنْهَا: أَنْ يُشْرِكَ بِاللَّهِ فِيمَا افْتَرَضَ(7)عَلَيْهِ مِنْ عِبَادَتِهِ، أَوْ يَشْفِيَ غَيْظَهُ بِهَلاَكِ نَفْسٍ، أَوْ يُقِرَّ بِأَمْرٍ فَعَلَهُ غَيْرُهُ، أَوْ يَسْتَنْجِحَ(8)حَاجَةً إِلَى النَّاسِ بِإِظْهَارِ بِدْعَةٍ فِي دِينِهِ، أَوْ يَلْقَى النَّاسَ بِوَجْهَيْنِ، أَوْ يَمْشِيَ فِيهِمْ بِلِسَانَيْنِ. اعْقِلْ ذَلِكَ فَإِنَّ الْمِثْلَ دَلِيلٌ عَلَى شِبْهِهِ.
...
امام عليهالسلام در اين بخش از خطبه، خصلتهاى ناپسندى كه فرجامى نكوهيده در پى دارند، برمىشمرد و مىفرمايد: از جمله گناهانى كه خداوند در قرآن كريم بيان فرموده و براى انجامدادن آنها كيفر مقرر كرده و به پاس ترك آن پاداش مىدهد، اعمالى است كه كننده آنها هرچند كار خير و خالص انجام بدهد، اما بدون توبه، خدا را ملاقات كند، بىفايده است و آن شرك در عبادات است. يعنى اينكه انسان بت و مانند آن را بپرستد، چنانكه خدا فرموده: «إِنَّ اللَّهَ لاَ يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ...»(9)«خدا، اين را كه به او شرك آورده شود، نمىآمرزد».
ديگرى آن است كه با كشتن كسى آتش خشم خود را فرو نشاند، نه با انگيزه اجراى فرمان خدا، مثل اجراى حدود و قصاص. چنانكه خداوند كيفر چنين كارى را بيان كرده است و مىفرمايد: «وَ مَن يَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُّتَعَمِّدًا فَجَزَآؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِدًا فِيهَا...»(10)«و هر كس
1) عزائم: جمع عزيمة، به معناى واجب در مقابل رخصة، و منظور در اينجا محرّمات هستند كه ترك آنها واجب است.
2) الذكر الحكيم: منظور قرآن است كه به حكيم توصيف شده، چون براساس حكمت هر چيزى را به جاى خود گذارده و حقايق را تبيين كرده است.
3) أنّه لا ينفع عبدا: اسم إنّ در جمله إن من عزائم اللّه است و من عزائم اللّه خبر مقدّم است.
4) إن أجهد نفسه وأخلص فعله: دو جمله معترضهاند.
5) أن يخرج: فاعل لاينفع است.
6) لاقياً ربّه: ملاقات الهى، و كنايه از رسيدن به عمل موعودى است كه خدا براى پاداش و كيفر وعده داده است، چرا كه انسان حكم را هنگام محاكمه دريافت مىكند پس تشبيه معقول به محسوس است.
7) فيما افترض: فيما متعلق شرك است، يعنى شرك ورزيدن در آنچه واجب است.
8) يستنجح: درخواست موفقيّت و پيروزى بنمايد.
9) سوره نساء، آيه 116.
10) سوره نساء، آيه 93.
...
...
عمداً مؤمنى را بكشد، كيفرش دوزخ است كه در آن ماندگار خواهد بود».
و ديگرى آن است كه كار خيرى را كه ديگرى انجام داده است به خود نسبت دهد، چنانكه خداى متعال در اينباره مىفرمايد: «لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَفْرَحُونَ بِمَآ أَتَوا وَّ يُحِبُّونَ أَن يُحْمَدُوا بِمَا لَمْ يَفْعَلُوا فَلاَ تَحْسَبَنَّهُم بِمَفَازَةٍ مِّنَ الْعَذَابِ وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ...»(1)«البته گمان مبر كسانى كه بدانچه كردهاند شادمانى مىكنند و دوست دارند به آنچه نكردهاند ستايش شوند قطعاً گمان مبر كه براى آنان از عذاب نجاتى است، [كه] عذابى دردناك خواهند داشت». نيز ممكن است منظور تهمت باشد، يعنى كارى را به كسى نسبت دهد در حالىكه آن را انجام نداده است. خدا در اينباره مىفرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَن تَشِيعَ الْفَاحِشَةُ فِى الَّذِينَ ءَامَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ فِى الدُّنْيَا وَالاْءَخِرَةِ...»(2)«كسانى كه دوست دارند زشتكارى در ميان آنها كه ايمان آوردهاند، شيوع پيدا كند؛ براى آنها در دنيا و آخرت عذابى پردرد خواهد بود». البته در اينجا احتمالات ديگرى نيز وجود دارد كه شارحان نهج البلاغه بدان پرداختهاند.
يكى ديگر از آن گناهان آن است كه براى رسيدن به خواسته خود به وسيله مردم، در دين مردم بدعت گذارد. شايد اين آيه بر اين مطلب دلالت داشته باشد كه مىفرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مَآ أَنزَلْنَا مِنَ الْبَيِّنَاتِ وَالْهُدَى مِن بَعْدِ مَا بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِى الْكِتَابِ أُولَئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ...»(3)«كسانى كه نشانههاى روشن، و رهنمودى را كه فرو فرستادهايم، بعد از آنكه آن را براى مردم توضيح دادهايم، نهفته بدارند، خدا آنان را لعنت كند، و لعنت كنندگان نيز لعنتشان مىكنند».
يا اينكه مىفرمايد: «فَوَيْلٌ لِّلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتَابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هَذَا مِنْ عِندِ اللَّهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَنًا قَلِيلاً فَوَيْلٌ لَّهُم مِّمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَّهُم مِّمَّا يَكْسِبُونَ...»(4)«پس واى بر
...
...
كسانى كه كتاب [تحريف شدهاى] با دستهاى خود مىنويسند، سپس مىگويند: "اين از سوى خداست"، تا بدان بهاى ناچيزى به دست آورند؛ پس واى بر آنها از آنچه دستانشان نوشته، و واى بر آنها از آنچه [از اين راه] به دست مىآورند».
يا اينكه با دو چهره و دو زبان با مردم برخورد كند، بدين معنا كه در حضورشان، آنان را مىستايد و در نبودشان از آنها بدگويى كند. اين دو جمله مفادّ يكسانى دارند و در حقيقت دورويى و منافق بودن چنين انسانى را مىرسانند؛ و البته خداى سبحان درباره كيفر منافق مىفرمايد: «إِنَّ الْمُنَافِقِينَ فِى الدَّرْكِ الاْءَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَن تَجِدَ لَهُمْ نَصِيرًا»(1)«آرى، منافقان در فروترين درجات دوزخند، و هرگز براى آنان ياورى نخواهى يافت».
در اين مواعظ نيك بينديش؛ زيرا حكم و نتيجهاى كه بر اشيا مترتب مىشود دليل بر آن است كه امثال آنها نيز مشمول اين حكم و نتيجهاند. مثلاً عزت و شكوهى كه سلطانى از آن برخوردار است، سلطان ديگرى با خصوصيات او نيز از آن برخوردار خواهد بود و وحشتى كه بر ارتش شكستخورده حاكم مىشود، بر ارتشى ديگر مشابه آن نيز حاكم خواهد شد.
اين جمله كه در اين بخش از خطبه آمده است يا ادامه جملات پيشين است و معنايش آن است كه گناهانى كه ذكر نشد همانند محرّمات و گناهانى است كه ذكر گرديد؛ به اين معنى كه اگر كسى مرتكب آنها بشود، اعمال صالح او تباه مىشوند و بر باد خواهد رفت، كه آنها گناهانى هستند كه خداى سبحان به كننده آن گناهان، وعده عذاب داده است، مثل ربا و زنا و امثال اينها، و يا مقدمهاى است براى جملات بعدى، كه در صدد بيان اين مطلب هستند، يعنى انسان پيرو شهوات خود، مانند حيوانات است.
1) سوره نساء، آيه 145.
إِنَّ الْبَهَائِمَ(1)هَمُّهَا بُطُونُهَا وَإِنَّ السِّبَاعَ هَمُّهَا الْعُدْوَانُ عَلَى غَيْرِهَا وَ إِنَّ النِّسَاءَ هَمُّهُنَّ زِينَةُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ الْفَسَادُ فِيهَا، إِنَّ الْمُوءْمِنِينَ مُسْتَكِينُونَ(2)، إِنَّ الْمُوءْمِنِينَ مُشْفِقُونَ، إِنَّ الْمُوءْمِنِينَ خَائِفُونَ.
...
حقيقت آن است كه حيوانات فقط و فقط مىكوشند كه شكم خود را سير كنند و درندگان مىكوشند كه به ديگران تجاوز كنند، زيرا خوىِ ستمگرى در نهاد آنها نهادينه و سرشته شده است و هميشه آنها را همراهى مىكند.
و زنان مىكوشند تا به زر و زيور دنيايى و فساد بپردازند، زيرا زن موجودى است عاطفى، و هر جا كه عاطفه و احساسات او را بكِشاند به صورت افراطى به همان سمت مىرود و در آن بسيار تفريط و بىاعتنايى مىكند، به خلاف مردان كه دو نيروى عقل و عاطفه در وجودشان متعادل است.
سپس امام به تبيين ويژگىهاى اهل ايمان كه در مقابل گروههاى فوق قرار دارند، پرداخت و فرمود: مؤمنان در برابر پروردگار خاشع و خاضعند، لذا [به خلاف حيوانات [نه به فكر شكم، بلكه در انديشه طاعت و عبادت هستند. مؤمنان اهل خشيت و مهربانى هستند، پس [به خلاف درندگان] به هيچكس ظلم نمىكنند.
مؤمنان همواره ترسانند؛ بنابراين فرد ترسان به خلاف بانوانى كه اهل زيور و فسادند، هرگز در فكر زينت و فساد نمىافتد.
وَ نَاظِرُ قَلْبِ اللَّبِيبِ(1)بِهِ يُبْصِرُ أَمَدَهُ، وَ يَعْرِفُ غَوْرَهُ(2)وَ نَجْدَهُ(3).
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام است در فضيلت اهلبيت عليهمالسلام و ارشاد بندگان
انسان عاقل و فرزانه كسى است كه با چشم دل (= بصيرت) سرانجام كارها را مىبيند؛ يعنى همانطور كه انسان با چشم خود ديدنىها را مىبيند، او با چشم دل حقايق را ادراك مىكند و عاقبت كار را مىبيند و وقتى پايان كار را ببيند قطعاً از چارچوب عقل و شرع خارج نمىشود و به عوامل زيانبار دنيوى و دينى نمىپردازد.
نيز عمق و ارتفاع و پستى و بلندى (ابعاد) كارها را بررسى مىكند، يعنى آنچه موجب رفعت و سقوط وى در جامعه مىشود مىشناسد.
دَاعٍ دَعَا، وَ رَاعٍ رَعَى، فَاسْتَجِيبُوا لِلدَّاعِي، وَ اتَّبِعُوا الرَّاعِيَ. قَدْ خَاضُوا(1)بِحَارَ الْفِتَنِ، وَ أَخَذُوا بِالْبِدَعِ دُونَ السُّنَنِ، وَ أَرَزَ(2)الْمُوءْمِنُونَ، وَ نَطَقَ الضَّالُّونَ الْمُكَذِّبُونَ.
...
دعوت كنندهاى دعوت كرد و رهبرىْ مردم را فراخواند. يعنى وجود مقدس پيامبر اكرم، رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مردم را به اطاعت خدا دعوت كرد و به سوى سعادت رهبرى نمود(3).
بنابراين، اى مردم دعوت او را اجابت كنيد و رهبرىاش را بپذيريد تا شما را به سوى هدايت و جايگاه امن و سلامت رهنمون شود، مانند قافلهسالارى مهربان كه كاروانيان را در جايى امن و پرآب فرود آورد.
مخالفان و كسانى كه غير از ما حكومت را با ظلم در دست گرفتند، در درياهاى فتنه وارد شدند و از سرِ ناآگاهى و بىبصيرتى خود را هلاك كردند، و سنتهايى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله تأسيس نموده رها كردند و به بدعتهايى مانند: نماز تراويح، منع حقوق «مؤلفة قلوبهم»(4)(آنان كه دلشان به دست آورده مىشود)، و تحريم متعه حج و ازدواج موقت، پرداختند.
و مؤمنان، خويشتندارى و مقاومت كردند تا با منحرفان همراه نشود. و گمراهانِ تكذيب كننده خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله با زور بر اوضاع مسلط شدند و هرچه مىخواستند مىگفتند (آنگونه كه خود مىپسنديدند فرمانروايى نمودند).
نَحْنُ الشِّعَارُ(1)وَ الاْءَصْحَابُ، وَ الْخَزَنَةُ(2)وَ الاْءَبْوَابُ، لاَ تُوءْتَى الْبُيُوتُ إِلاَّ مِنْ أَبْوَابِهَا، فَمَنْ أَتَاهَا مِنْ غَيْرِ أَبْوَابِهَا سُمِّيَ سَارِقاً.
...
ما خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله شعار و اساس دين هستيم؛ يعنى همانطور كه لباس به بدن انسان مىچسبد ما خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز از حيث پيوستگى و ارتباط با دين، مانند آن لباس نسبت به بدن هستيم.
و نيز ما ياوران پيامبريم كه براى حفظ دين با آن حضرت همدم و همسوى شديم نه به طمع رياست و دنيادوستى و امثال اينها.
ما نگهبانان علم كتاب الهى و سنت پيامبر صلىاللهعليهوآله هستيم. ما درهاى ورودى شهر علم و معرفتيم. پس همانطور كه انسان زمانى مىتواند وارد منزل و يا شهر شود كه از دروازه آن در آيد، همينطور است اگر كسى بخواهد وارد شهر علم و معرفت [دينى] بشود تنها با راهنمايى خواستن از نگاهبانان شهر مىتواند به هدف خود برسد، چنانكه خداى سبحان مىفرمايد: «...وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوبِهَا...»(3)«و به خانهها از درِ [ورودى [آنها در آييد».
بنابراين اگر كسى از راهى ديگر جز دروازه وارد شد، دزد ناميده مىشود و اگر كسى اسلام را از غير اهلبيت عليهمالسلام بطلبد دزد خوانده مىشود و دزدانه به حريم دين آمده است.
منها: فِيهِمْ كَرَائِمُ(1)الْقُرْآنِ، وَ هُمْ كُنُوزُ الرَّحْمَنِ. إِنْ نَطَقُوا صَدَقُوا، وَ إِنْ صَمَتُوا لَمْ يُسْبَقُوا، فَلْيَصْدُقْ رَائِدٌ(2)أَهْلَهُ، وَ لْيُحْضِرْ عَقْلَهُ، وَ لْيَكُنْ مِنْ أَبْنَاءِ الاْآخِرَةِ، فَإِنَّهُ مِنْهَا قَدِمَ وَ إِلَيْهَا يَنْقَلِبُ. فَالنَّاظِرُ بِالْقَلْبِ، الْعَامِلُ بِالْبَصَرِ، يَكُونُ مُبْتَدَأُ عَمَلِهِ أَنْ يَعْلَمَ: أَ عَمَلُهُ عَلَيْهِ أَمْ لَهُ؟ فَإِنْ كَانَ لَهُ مَضَى فِيهِ، وَ إِنْ كَانَ عَلَيْهِ وَقَفَ عَنْهُ. فَإِنَّ الْعامِلَ بِغَيْرِ عِلْمٍ كَالسَّائِرِ عَلَى غَيْرِ طَرِيقٍ، فَلاَ يَزِيدُهُ بُعْدُهُ عَنِ الطَّرِيقِ إِلاَّ بُعْداً مِنْ حَاجَتِهِ. وَ الْعَامِلُ بِالْعِلْمِ كَالسَّائِرِ عَلَى الطَّرِيقِ الْوَاضِحِ. فَلْيَنْظُرْ نَاظِرٌ أَ سَائِرٌ هُوَ أَمْ رَاجِعٌ؟
...
بخشى از اين خطبه در تبيين جايگاه اهلبيت عليهمالسلام است
آيات كريمه قرآن كه براى تكريم و بزرگداشت افراد نازل شده است، در واقع در شأن خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله است. آنان گنجهاى خداى مهربانند، يعنى همانطور كه كالاى نفيس و ارجمند را در گنجينه قرار مىدهند، اهلبيت عليهمالسلام نيز جايگاه دانشهاى گرانبهايى هستند كه خداى سبحان در آنان به وديعه نهاده است.
اينان اگر سخن گويند، حكمى بدهند يا داستانى عبرتآموز بيان كنند، سخنى راست گفتهاند، چو حقايق را آنگونه كه هستند مىدانند، و اگر خاموش بمانند، هيچ كس را از هيبتشان ياراى آن نيست كه در سخنگفتن بر آنها پيشى گيرد؛ زيرا انسان وقتى داناتر از خود را در مجلسى ببيند نمىتواند سخن بگويد، زيرا مىترسد با سخنى بىجا خود را رسوا كند.
دانشمندانى كه به تحصيل علم و احكام پرداختهاند چند وظيفه اساسى دارند:
طلايهداران، بايد با مردم راستگفتار باشند و بدون كاستى، و چنانكه هست، فضايل اهلبيت عليهمالسلام را به گوش همگان برسانند و به آنها بگويند كه پيشوايان حق و خلفاى واقعى، اين بزرگواران هستند و لا غير. البته مراد از طلايهداران كسانى هستند كه وظيفه آگاهى رساندنِ به مردم را به عهده دارند.
...
...
و بايد عقل خود را در تشخيص حق از باطل به خوبى به كار اندازند، نه اينكه بر اساس عواطف و سنّتهاى گذشتگان عمل كنند.
بايد فرزند آخرت باشند، يعنى همواره از عذاب خدا بترسند و به پاداش او اميدوار باشند و صادقانه عمل كنند، حتى اگر به ضرر دنياى آنها تمام شود؛ چون از آخرت آمدهاند و به آخرت برخواهند گشت، چرا كه آدم عليهالسلام از بهشت به زمين آمد و پس از مرگ نيز دوباره به آن برگشت.
انسان هوشمند كسى است كه با ديده تفكر مىنگرد و بر اساس بصيرت و ادراكْ كار مىكند، نه به شيوه نادانان. مبدأ و آغاز عمل او با اين انديشه است كه آيا اين كار به سود من است يا به ضرر؟ آيا خير و سعادت و پاداش دارد يا شر و شقاوت و كيفر؟ پس اگر به سود او باشد، بدان عمل كند و الا از انجام دادن آن باز ايستد و هرگز بدان نپردازد تا زيان نبيند.
كسى كه بدون آگاهى و بصيرت كارى كند، مانند كسى است كه جاده مستقيم را وانهاده و بيراهه مىپيمايد، و طبعا هرچه بيراهه را بيشتر در نوردد از خواسته خود دورتر مىشود. اين تمثيل هشدارى است براى كسانى كه بدون هدايت و تفكر عمل مىكنند.
[اما] كسى كه بر اساس عاقبتانديشى عمل مىكند به كسى مىماند كه در جاده مستقيم و روشن حركت مىكند و بدون هيچ خطرى به مقصد مىرسد.
پس هر نگرندهاى بنگرد كه آيا در راهِ رفتن است يا در راه برگشتن، كه به سرافكندگى و پشيمانى مىانجامد، مانند كسى كه مقصدى را در نظر دارد، ولى به خلاف مسير آن مقصد حركت مىكند.
وَاعْلَمْ أَنَّ لِكُلِّ ظَاهِرٍ بَاطِناً عَلَى مِثَالِهِ، فَمَا طَابَ ظَاهِرُهُ طَابَ بَاطِنُهُ، وَ ما خَبُثَ ظاهِرُهُ خَبُثَ باطِنُه. وَ قَدْ قَالَ الرَّسُولُ الصَّادِقُ صلىاللهعليهوآله : «إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْعَبْدَ وَ يُبْغِضُ عَمَلَهُ، وَ يُحِبُّ الْعَمَلَ وَ يُبْغِضُ بَدَنَهُ». وَ اعْلَمْ أَنَّ لِكُلِّ عَمَلٍ نَبَاتاً، وَ كُلُّ نَبَاتٍ لاَ غِنَى بِهِ عَنِ الْمَاءِ، وَ الْمِيَاهُ مُخْتَلِفَةٌ، فَمَا طَابَ سَقْيُهُ طَابَ غَرْسُهُ وَ حَلَتْ ثَمَرَتُهُ، وَ مَا خَبُثَ سَقْيُهُ خَبُثَ غَرْسُهُ وَ أَمَرَّتْ ثَمَرَتُهُ.
...
پس از آنكه امام معيار سنجش عمل صحيح را بيان فرمود، و ملازمت ميان ظاهر (كار) و باطن (نيت) را روشن نمود، تا مبادا كسى يا كسانى ظاهر عمل را دليل بر پاكنهادى يا خبث باطن بدانند، لذا فرمود: و بدان كه براى هر ظاهرى باطنى دارند كه همانند اوست. پس اگر ظاهر كسى پاك و مطهر باشد به حكم «الظاهر عنوان الباطن» معلوم مىشود كه باطن او نيز پاك و مطهر است و اگر ظاهر او ناپاك و پليد باشد به دست مىآيد كه باطنش هم ناپاك است و پليد؛ چون انسانى كه باطنا ناپاك است نمىتواند ظاهر خود را خوب و زيبا نشان بدهد، هرچند بخواهد درون خود را پنهان كند، براى اينكه نهانىهاى درون ناخودآگاه و بىاراده ظاهر مىشوند، اما براى ظاهرسازى بايد زحمت فراوانى تحمل كرد و وقتى آن حالت غير طبيعى كنار برود (گرچه با فراموشى و اشتباه) درون خود را ظاهر مىسازد. و انسان پاكسيرت اگر در موقعيت خاصى بخواهد ظاهر خود را آلوده نشان دهد به محض برطرف شدن آن موقعيت، درون پاك او آشكار مىشود. لذا امام مىفرمايد: «ما أضمر احدٌ شيئاً إلاّ ظهر في فلتات لسانه و صفحات وجهه؛ هرگاه كسى چيزى را در درون خود پنهان كند، به يقين در لابهلاى گفتار و چهرهاش نمودار خواهد شد».
شاعر عرب نيز گفته است:
و مهما يكن عند امرء من خليقة *** و إن خالها تخفى على الناس تعلن
هرگاه آدمى خصلت درونى دارا باشد/ علىرغم گمانش آن خصلت ظاهر خواهد شد.
...
...
و پيامبر راستگفتار و درستكردار مىفرمايد: «خداوند بنده را در صورتى كه پاكسيرت باشد دوست دارد، اما عمل ناپسندش را دشمن مىدارد، و به عكس در صورتى كه عمل او شايسته و پسنديده، ولى ذات او ناپاك باشد، عملش را دوست و او را دشمن مىدارد».
امام عليهالسلام با استشهاد به اين سخن بيان مىكند كه گاهى عمل ناپسند و ناپاك موجب سقوط انسانى كه پاكسيرت باشد نمىشود، و به عكس، گاهى عمل پاك و پسنديده موجب صعود انسانى كه بد نهاد و از نظر ظاهرى ناصالح باشد، نمىشود. پس ظاهر در زشتى و زيبايى تابع باطن و درون آدمى است و از اعمال نادرى كه گاهى مخالف باطن است پيروى نمىكند.
و بدان كه هر عملى ثمره و محصولى دارد و هر محصولى نيازمند آب است، و آبها نيز در پاكى و ناپاكى متفاوتند. محض مثال، اگر «عمل» مورد نظر امام عليهالسلام نوشتن كتاب باشد، ثمره آن ارشاد مردم خواهد بود و آبِ پرورش دهنده اين درخت و بر، دستمايهاى است كه نويسنده كتاب از آن بهره گرفته است كه ممكن است قرآن يا آثار فيلسوفان [مسلمان] باشد.
حال اگر آبيارى اين درخت از آب پاكيزه و گوارا باشد، درختْ نيكو عمل خواهد آمد و ميوهاش شيرين خواهد بود. مثال فوق به اين مىماند كه نويسنده اثر خود را از آبشخور قرآن سيراب كرده باشد. و اگر اين درخت با آب كدر و ناخالص و آلوده آبيارى شود، حاصلش نيز تلخ و ناپاك خواهد بود. اين مطلب براى تشويق مردم به درستىِ عمل و پاكىِ نيّتهاست كه به منزله آبيارى و جستوجوى آبشخورى زلال و پاكيزه است.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي انْحَسَرَتِ(1)الاْءَوْصَافُ عَنْ كُنْهِ مَعْرِفَتِهِ، وَ رَدَعَتْ عَظَمَتُهُ الْعُقُولَ، فَلَمْ تَجِدْ مَسَاغاً(2)إِلَى بُلُوغِ غَايَةِ مَلَكُوتِهِ! هُوَ اللَّهُ الْحَقُّ الْمُبِينُ، أَحَقُّ وَ أَبْيَنُ مِمَّا تَرَى الْعُيُونُ، لَمْ تَبْلُغْهُ الْعُقُولُ بِتَحْدِيدٍ فَيَكُونَ مُشَبَّهاً، وَ لَمْ تَقَعْ عَلَيْهِ الاْءَوْهَامُ بِتَقْدِيرٍ فَيَكُونَ مُمَثَّلاً. خَلَقَ الْخَلْقَ عَلَى غَيْرِ تَمْثِيلٍ، وَ لاَ مَشُورَةِ مُشِيرٍ، وَ لاَ مَعُونَةِ مُعِينٍ. فَتَمَّ خَلْقُهُ بِأَمْرِهِ، وَ أَذْعَنَ لِطَاعَتِهِ، فَأَجَابَ وَ لَمْ يُدَافِعْ، وَ انْقَادَ وَ لَمْ يُنَازِعْ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام است در تبيين آفرينش شگفت خفاش
ستايش خدايى را سزد كه توصيف آدميان از شناخت كنه و حقيقت او وامانده است. زيرا ذات الهى قابل شناخت نيست و دليل آن اين است كه انسان محدود و خدا نامحدود است، و احاطه محدود بر نامحدودْ معقولْ و پذيرفتنى نيست، و گرنه خُلف لازم مىآيد (بايد محدود نامحدود بشود و نامحدود محدود، تا بر آن احاطه يابد و اين خلاف فرض است).
عظمت او عقلهايى را كه در صدد شناسايى حضرتش هستند بازپس مىزند؛ پس راهى نمىيابند تا به انتهاى ملكوت (مُلك وسيع و گسترده) او برسند.
او حق است (نه چون بتهاى باطل) كه به وسيله آثار خود ظاهر و آشكار است. او خدا و پادشاهِ حق و آشكار است؛ عيانتر از آن است كه چشم ببيند؛ چون چشم ممكن
...
...
است دچار اشتباه شود، مثلاً آب متراكم و انباشته روى هم را سياه، و خورشيد با آن عظمت را كوچك، و دو خط موازى ممتد را از فاصله دور پيوسته مىبيند، ولى عقل هرگز اشتباه نمىكند. پس وقتى كه مىگويد: هر اثر مؤثر مىخواهد يا: اجتماع نقيضين محال است. و يا اينكه مىگويد: هر كلّ بزرگتر از جزء است. به هيچ وجه در آن خطا وجود ندارد.
عقل بشرى نمىتواند حضرتش را محدود كند و حدّ او را بشناسد تا خداى متعال شبيه ساير محدودات شود. انديشههاى بشرى نمىتوانند او را اندازهگيرى كنند تا مثل ساير مخلوقات شود. شايد منظور از تحديد حدّ منطقى يعنى «جنس» و «فصل» و منظور از تقدير «كمّ» و «كيف» و مانند اينها باشد.
آفريدگان را بدون الگو و بدون مشورت و رايزنى با مشاور، و بدون كمكِ كسى يا بهرهگيرى از ابزارى آفريد، به خلاف انسانها كه در انجام دادن كارى حتماً از موارد فوق استفاده مىنمايند.
آفرينش همه هستى به فرمان او صورتِ كمال يافت و همه در پيشگاه حضرتش به زبان تكوينى اقرار به عبوديت كردند. هرچه اراده الهى بود، آفريدهها اجابت كردند و از اطاعت تكوينى سر برنتافتند و جملگى در پيشگاه با عظمت او خضوع و فروتنى كردند و هيچ كس در آفرينش با وى نزاع و مخاصمه نكرد.
وَ مِنْ لَطَائِفِ صَنْعَتِهِ، وَ عَجَائِبِ خِلْقَتِهِ، مَا أَرَانَا مِنْ غَوَامِضِ الْحِكْمَةِ فِي هَذِهِ الْخَفَافِيشِ(1)الَّتِي يَقْبِضُهَا الضِّيَاءُ الْبَاسِطُ لِكُلِّ شَيْءٍ، وَ يَبْسُطُهَا الظَّلاَمُ الْقَابِضُ لِكُلِّ حَيٍّ. وَ كَيْفَ عَشِيَتْ(2)أَعْيُنُهَا عَنْ أَنْ تَسْتَمِدَّ مِنَ الشَّمْسِ الْمُضِيئَةِ نُوراً تَهْتَدِي بِهِ فِي مَذَاهِبِهَا(3)، وَ تَتَّصِلُ بِعَلاَنِيَةِ بُرْهَانِ الشَّمْسِ إِلَى مَعَارِفِهَا(4)، وَ رَدَعَهَا بِتَلاَءْلُوءِ ضِيَائِهَا عَنِ الْمُضِيِّ فِي سُبُحَاتِ(5)إِشْرَاقِهَا، وَ أَكَنَّهَا فِي مَكَامِنِهَا(6)عَنِ الذَّهَابِ فِي بُلَجِ(7)ائْتِلاَقِهَا(8). فَهِيَ مُسْدَلَةُ(9)الْجُفُونِ(10)بِالنَّهَارِ عَلَى أَحْدَاقِهَا(11)، وَ جَاعِلَةُ اللَّيْلِ سِرَاجاً تَسْتَدِلُّ بِهِ فِي الْتِمَاسِ أَرْزَاقِهَا، فَلاَ يَرُدُّ أَبْصَارَهَا إِسْدَافُ(12)ظُلْمَتِهِ، وَ لاَ تَمْتَنِعُ مِنَ الْمُضِيِّ فِيهِ لِغَسَقِ(13)دُجُنَّتِهِ(14).
...
امام عليهالسلام در اين بخش از خطبه به ذكر يكى از نمونههاى آفرينش، يعنى خفاش كه بر لطف بزرگ و علم و صنع الهى دلالت دارد مىپردازد، هرچند مردم از آن گريزانند كه اين نيز به دليل پوشيده بودن آثار قدرت الهى است كه در اين موجود فراهم آمده است. مىفرمايد:
خفاش يكى از مصنوعات دقيق و مخلوقات شگفتانگيز خداست كه حكمت پيچيده خود را در آفرينش آن به كار برده است؛ آفريدهاى كه نور خورشيد كه تمام اشيا و حيوانات و انسانها را به فعاليت و جنبش در مىآورد، او را به لانهاش مىكشاند، زيرا نور خورشيد او را مىآزارد. و وقتى كه خورشيد غروب كرد و تاريكى همه جا دامن گسترد، به حركت در مىآيد، در حالى كه تاريكى موجب آرامش و سكون همه حيوانات و انسانها مىشود.
1) خفافيش: جمع خفّاش.
2) عشيت: از عشاء گرفته شده، يعنى بيمارى چشم، كورى.
3) مذاهب: جمع مذهب، يعنى آمدورفت.
4) معارف: جمع معرف، يعنى شناسايى.
5) سبحات: درجات و اطوار.
6) مكامن: جمع مكمن، يعنى محل اختفا.
7) بلج: پرتو.
8) إئتلاق: نور درخشان خورشيد.
9) مسدلة: از أسدل الستر است يعنى فروافتادن پرده.
10) جفون: پلكها.
11) أحداق: جمع حدقة، يعنى چشم.
12) إسداف: از أسدف الليل است يعنى تاريكى فرا گرفت.
13) غسق: اوج ظلمت و تاريكى.
14) دجنة: تاريكى.
...
...
و [ شگفتا] چگونه چشمان ضعيف خفّاش(1)از برخوردارى از پرتو خورشيد ناتوان است آن سان كه نمىتواند از خورشيد تابنده براى يافتن راه خود مدد گيرد و به اوج پرواز كند! لذا نور باعث آزردگى چشمان او مىشود و فرارش مىدهد و براى يافتن راه خود هرگز نمىتواند از آن مدد گيرد. بنابراين خفاش در رفت و آمدهاى خود از نور خورشيد بهره نمىگيرد و با ظهور نورِ خورشيد به پناهگاه خود باز مىگردد.
و خداى سبحان (يا نور خورشيد) با پرتوافكنى، خفاش را از رفتن به محل درخشش خورشيد بىنياز كرده و آن را در مخفيگاهش پنهان مىسازد، و از حركتش در نور درخشان خورشيد باز مىدارد.
خفاش در روز، بر چشمهاى خود پرده پلك را فرو مىافكند و شب را به عنوان چراغى فرا راه خود قرار مىدهد و در طلب روزىِ خود روانه مىشود... .
تيرگى شبِ سياه، او را از رفتن باز نمىدارد و به سبب شدت تاريكى، هرگز از حركت و پرواز در شب خوددارى نمىكند.
1) اسم خفاش از كلمه خفش، به معناى ضعف ديد گرفته شده است.
فَإِذَا أَلْقَتِ الشَّمْسُ قِنَاعَهَا وَ بَدَتْ أَوْضَاحُ(1)نَهَارِهَا، وَ دَخَلَ مِنْ إِشْرَاقِ نُورِهَا عَلَى الضِّبَابِ(2)فِي وِجَارِهَا(3)أَطْبَقَتِ الاْءَجْفَانَ(4)عَلَى مَآقِيهَا(5)، وَ تَبَلَّغَتْ بِمَا اكْتَسَبَتْ مِنْ فَيْىءِ(6)ظُلَمِ لَيَالِيهَا. فَسُبْحَانَ مَنْ جَعَلَ اللَّيْلَ لَهَا نَهَاراً وَ مَعَاشاً، وَ النَّهَارَ سَكَناً وَ قَرَاراً، وَ جَعَلَ لَهَا أَجْنِحَةً مِنْ لَحْمِهَا تَعْرُجُ بِهَا عِنْدَ الْحَاجَةِ إِلَى الطَّيَرَانِ، كَأَنَّهَا شَظَايَا(7)الاْآذَانِ، غَيْرَ ذَوَاتِ رِيشٍ وَ لاَ قَصَبٍ(8)، إِلاَّ أَنَّكَ تَرَى مَوَاضِعَ الْعُرُوقِ بَيِّنَةً أَعْلاَماً(9).
...
پس چون خورشيد نقاب خود را بر دارد، و طلوع كند - زيرا شب به منزله نقاب خورشيد است و با پايان يافتن شب گويا خورشيد نقاب خود را از چهره برداشته است - و سفيدى صبح را آشكار سازد و پرتو نور خود را به درون لانه سوسمار بفرستد يعنى آنقدر نور خورشيد شديد بشود كه بتواند در سوراخهاى اعماق زمين كه لانه سوسمار است وارد گردد، آنگاه است كه خفّاش پلكهاى خود را بر چشم خود فرو مىافكند و به غذايى كه در تاريكى شب به دست آورده است بسنده مىكند.
بنابراين، منزّه است خدايى كه شب را براى خفّاش، روز و وسيله كسب روزى، و روز را زمان آرامش و سكون او قرار داد كه در آن هنگام از لانهاش بيرون نمىرود.
و براى او بالهايى از گوشتِ بدنش قرار داد كه در وقت ضرورت، با آنها پروازكند زيرا بال هر پرندهاى از پر تشكيل مىشود، ولى بال خفاش از گوشت است. گويى اين بالها قطعهاى از گوش اوست، زيرا همانند آن از غضروف تشكيل شده به گونهاى كه بال و پرى ندارد، ولى رگهاى بال خفاش را آشكارا مىبينى و نشانه هر چيزى دليل وجود آن است.
1) اوضاح: جمع وضح، يعنى سپيده صبح.
2) ضباب: جمع ضبّ، يعنى بزمجه، سوسمار.
3) وجار: لانه سوسمار.
4) أجفان: جمع جفن، يعنى پلك.
5) مآقى: جمع مآق، يعنى گوشه چشمِ سمت بينى.
6) فيْىء: مراد از اين واژه در اين سخن امام عليهالسلام چيزى است كه در تاريكى شب براى خوردن به دست مىآورد.
7) شظايا: جمع شظية، قطعهاى از يك چيز.
8) قصب: نى، منظور عضوى كه پر و بال بر آن مىرويد.
9) أعلام: جمع علم، خطوط.
لَهَا جَنَاحَانِ لَمَّا يَرِقَّا فَيَنْشَقَّا، وَ لَمْ يَغْلُظَا فَيَثْقُلاَ. تَطِيرُ وَ وَلَدُهَا لاَصِقٌ بِهَا، لاَجِئٌ إِلَيْهَا، يَقَعُ إِذَا وَقَعَتْ، وَ يَرْتَفِعُ إِذَا ارْتَفَعَتْ، لاَ يُفَارِقُهَا حَتَّى تَشْتَدَّ أَرْكَانُهُ، وَ يَحْمِلَهُ لِلنُّهُوضِ جَنَاحُهُ، وَ يَعْرِفَ مَذَاهِبَ عَيْشِهِ وَ مَصَالِحَ نَفْسِهِ، فَسُبْحَانَ الْبَارِئِ لِكُلِّ شَيْءٍ عَلَى غَيْرِ مِثَالٍ خَلاَ مِنْ غَيْرِهِ!
...
خفّاش دو بال دارد كه در پروازْ نه نازك و ظريف است كه از هم بشكافد، و نه آن سان ضخيمْ كه سنگينىاش مانع پروازش شود.
در حال پرواز، بچهاش به او مىچسبد، زيرا گاه به هنگام پرواز بچه خود را همراه دارد و چنان است كه انگار از ترس خطر سقوط به مادر پناه برده است. و همراه مادر فرود مىآيد و بالا مىرود، و هنگامى از مادرِ خود جدا مىشود كه در پرواز كاملاً توانا و نيرومند و بالهايش آماده پرواز شده باشد راه زندگى را دريابد و بتواند خود را اداره كند.
پس منزّه است خدايى كه هر چيزى را بدون الگوگرفتن از ديگرى آفريده است، بدين معنى كه قبلاً كسى نبوده تا عملى انجام داده و الگويى به جاى گذارده و خدا از او فرا گرفته باشد. پس، پيش از خداى سبحان، نه خدايى بوده است و نه الگويى.
فَمَنِ اسْتَطَاعَ عِنْدَ ذَلِكَ أَنْ يَعْتَقِلَ نَفْسَهُ عَلَى اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ فَلْيَفْعَلْ(1). فَإِنْ أَطَعْتُمُونِي فَإِنِّي حَامِلُكُمْ(2)إِنْ شَاءَ اللَّهُ عَلَى سَبِيلِ الْجَنَّةِ، وَ إِنْ كَانَ ذَا مَشَقَّةٍ شَدِيدَةٍ وَ مَذَاقَةٍ مَرِيرَةٍ. وَ أَمَّا فُلاَنَةُ فَأَدْرَكَهَا رَأْيُ النِّسَاءِ، وَ ضِغْنٌ غَلاَ فِي صَدْرِهَا كَمِرْجَلِ(3)الْقَيْنِ(4)، وَ لَوْ دُعِيَتْ لِتَنَالَ مِنْ غَيْرِي مَا أَتَتْ إِلَيَّ، لَمْ تَفْعَلْ. وَ لَهَا بَعْدُ حُرْمَتُهَا الاْءُولَى، وَ الْحِسَابُ عَلَى اللَّهِ تَعَالَى.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام خطاب به مردم بصره درباره جنگ جمل، توصيف ايمان و احوال مردگان
اميرمؤمنان على بن ابىطالب عليهالسلام گويا در مقام بيان مطالبى از غيب و آينده بوده و فتنههايى را يادآورى كرده و آنگاه به مخاطبان فرموده است:
هر كس در آن هنگام بتواند خود را وقف خداى بزرگ كند و از طاعت خداى سبحان خارج نشود، پس بايد چنين كند.
اگر خودتان را حفظ و از من اطاعت كنيد به يقين شما را - ان شاء اللّه - در مسير بهشت قرار خواهم داد، هرچند خويشتندارى، به دليل مخالفت اميال انسان با آن، با مشقّت زياد و تلخكامى همراه است.
...
...
و امّا او (عايشه) انديشه زنانه، كه غالباً مبتنى بر عواطف است نه عقل، و در بسيارى از اوقات حركات آنها بىمبناست، و كينه قديمى كه در سينهاش مانند ديگ آهنگران مىجوشيد او را وادار كرد كه به جنگ جمل درآيد. گويا امام عليهالسلام در مقابل اين پرسش قرار گرفته كه چرا عايشه جنگ جمل را عليه امام راه انداخت با اينكه مثل طلحه و زبير طمعى در حكومت نداشت؟ از اينرو امام عليهالسلام در پاسخ، احساسات زنانه و كينه ديرينه او را طرح مىكند، كه در سينه او چون پاتيل آهنگران در جوشش بود. در زمانهاى قديم آهنگران پاتيلى پرآب داشتند كه آهن تفتيده را براى سرد شدن در آن مىگذاشتند و در اين هنگام بود كه آب ديگ به جوشش و غليان در مىآمد.
وانگهى عايشه به حضرت زهرا عليهاالسلام سخت حسادت مىورزيد، چنانكه با خود امام دشمنى مىكرد، چرا كه آن حضرت خليفه قانونى و تعيين شده از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله و رقيب ابوبكر پدر عايشه بود، و مىدانست از سوى امام عليهالسلام آزاد نخواهد بود تا مانند زمان خلفاى پيشين هرچه بخواهد انجام دهد و به جعل احاديث دروغ و مانند آن بپردازد. همچنين دريافته بود كه امام عليهالسلام او را در سهميّه بيتالمال بر ديگران برترى نخواهد داد، بلكه مانند پيامبر صلىاللهعليهوآله همه را به يك چشم نگاه مىكند.
و اگر كسى عايشه را فرا مىخواند تا آنچه به من روا داشت از قبيل: ناسزاگويى، سازماندهى لشكر، تحريك مردم و...، در حق ديگرى روا دارد، نمىپذيرفت، چرا كه به خلاف دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله به اميرمؤمنان عليهالسلام كينه شديدى داشت.
با تمام اين احوال و رفتارى كه از او سر زد، به پاس حرمت پيامبر صلىاللهعليهوآله همان حرمت نخستين خود را نزد من دارد و حساب و كيفر اعمال او با خداست.
منه: سَبِيلٌ أَبْلَجُ الْمِنْهَاجِ، أَنْوَرُ السِّرَاجِ. فَبِالاْءِيمَانِ يُسْتَدَلُّ عَلَى الصَّالِحَاتِ، وَ بِالصَّالِحَاتِ يُسْتَدَلُّ عَلَى الاْءِيمَانِ، وَ بِالاْءِيمَانِ يُعْمَرُ(1)الْعِلْمُ، وَ بِالْعِلْمِ يُرْهَبُ الْمَوْتُ، وَ بِالْمَوْتِ تُخْتَمُ الدُّنْيَا وَ بِالدُّنْيَا تُحْرَزُ الاْآخِرَةُ، وَ إِنَّ الْخَلْقَ لاَ مَقْصَرَ(2)لَهُمْ عَنِ الْقِيَامَةِ، مُرْقِلِينَ(3)فِي مِضْمَارِهَا(4)إِلَى الْغَايَةِ الْقُصْوَى.
...
بخشى از اين سخنان در توصيف ايمان است
ايمان، واضحترين راه و فروزندهترين چراغ است.
با كمك ايمان مىتوان به انجام دادن كارهاى صالح توفيق يافت، چون انسان اعمال صالح را نمىشناسد و بايد ايمانْ او را راهنمايى كند كه چه عملى خوب و كدام عمل بد است، و به اصطلاح «بايدها و نبايدها» را به او بشناساند.
و با كارهاى شايسته است كه انسان به ايمان راه مىيابد. چون اگر كسى عمل صالح انجام دهد مؤمن است، و لذا عملْ علامت ايمان است و اگر كسى ادعاى ايمان كند، ولى عمل نداشته باشد، ادعايش دروغ است.
و ايمان سرچشمه علم است و ايمانى كه از آن علم نجوشد آميزهاى است از حق و باطل. مثلاً علم به مبدأ و معاد برخاسته از ايمان است. لذا مىبينيم كسى كه ايمان ندارد قائل به تعطيل(5)و يا شرك و امثال اينهاست.
و هم به وسيله علم است كه انسان از مرگ مىهراسد، زيرا مىداند كه عاقبتِ مرگ و پس از آن چيست، و لذا از عمل ناشايست پرهيز مىكند و از روبهرو شدن با مرگ، بدون آمادگى قبلى مىهراسد.
...
...
و به وسيله مرگ، دنيا به پايان مىرسد، چنانكه با تولّد آغاز مىگردد، و به وسيله مرگ به آخرت منتقل خواهد شد.
نيز به وسيله دنيا مىتوان آخرت را كسب كرد، چون اعمال شايستهاى كه آخرتِ خوشفرجام را به ارمغان مىآورد، در دنيا شكل مىگيرند.
و انسان غير از قيامت هيچجا استقرار نمىيابد و در ميدان مسابقه دنيا، شتابان به سوى آخرت در حركت است تا به آخرين هدف برسد و اين بدان معناست كه عمر آدمى شتابان سپرى مىشود.
منه: قَدْ شَخَصُوا(1)مِنْ مُسْتَقَرِّ الاْءَجْدَاثِ(2)، وَ صَارُوا إِلَى مَصَايِرِ(3)الْغَايَاتِ. لِكُلِّ دَارٍ أَهْلُهَا، لاَ يَسْتَبْدِلُونَ بِهَا، وَ لاَ يُنْقَلُونَ عَنْهَا. وَ إِنَّ الاْءَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيَ عَنِ الْمُنْكَرِ، لَخُلُقَانِ مِنْ خُلُقِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ، وَ إِنَّهُمَا لاَ يُقَرِّبَانِ مِنْ أَجَلٍ، وَ لاَ يَنْقُصَانِ مِنْ رِزْقٍ.
...
نيز از سخنان اوست:
مردگان پس از آنكه در اتراقگاه سفر آخرت مدتى در آرامگاههاى خود آرميدند و برزخ آنها به پايان رسيد، از گورهاى خود بيرون مىآيند و به سوى سرنوشت خود، كه سعادت و بهشت يا شقاوت و جهنم است، رهسپار مىشوند.
[بدانيد كه [هر سرايى ساكنانى دارد كه نمىتوانند آن را عوض كنند و نمىتوانند از آن دور شوند. پس سعادتمندان براى هميشه در بهشتند و شقاوتپيشگان، جاودانه در دوزخ. البته برخى [افراد سعادتمند] از دوزخِ موقت به بهشت ابدى مىروند. بنابراين منظور امام آن است كه آخرت ابدى و هميشگى است، نه آنكه ابديت از همان آغاز خواهد بود.
وانگهى حال كه خطر وجود دارد بايد انسان براى رهايى خود و ديگران بكوشد و رهايى ديگران با امر به معروف و نهى از منكر، و رهايى خود با عمل به قرآن تحقق مىيابد. لذا حضرت پس از آنكه از بهشت و جهنم مطالبى بيان فرمود، مؤمنان را به امر به معروف و نهى از منكر تشويق كرد. لذا مىفرمايد:
امر به معروف (= فرمان دادن به آنچه شرع و عقل آن را نيكو شمردهاند) و نهى از منكر (= بازداشتن ديگران از آنچه عقل و شرع آن را زشت و ناپسند خواندهاند) دو صفت از اوصاف خداى سبحانند. چون خدا با فرستادن پيامبران عليهمالسلام و كتابهاى آسمانى، مردم را
...
...
به معروف امر و از منكر نهى نموده است.
اين دو فريضه مهم، اجل آمر و ناهى را نزديك نمىكنند و روزى آنها را نمىكاهند. اين سخن امام عليهالسلام از آن روست كه غالب مردم فكر مىكنند اگر امر و نهى كردند كشته مىشوند و يا روزى آنها، اگر وابسته به اهل منكر باشد، به دليل مبارزهاى كه با آنها مىنمايند، كاسته مىشود، در حالىكه چنين نيست، زيرا اگر با شروط خود كه يكى از آنها احساس امنيّت از ضرر است صورت بگيرد، نه مرگى در پى دارد و نه از روزىِ او مىكاهد. البته آنچه موجب يكى از اين دو مىشود، جهاد در راه خداست كه اين مسأله از امر به معروف و نهى از منكر جداست.
وَ عَلَيْكُمْ(1)بِكِتَابِ اللَّهِ، فَإِنَّهُ الْحَبْلُ الْمَتِينُ، وَ النُّورُ الْمُبِينُ، وَ الشِّفَاءُ النَّافِعُ، وَ الرِّيُّ(2)النَّاقِعُ(3)، وَ الْعِصْمَةُ لِلْمُتَمَسِّكِ، وَ النَّجَاةُ لِلْمُتَعَلِّقِ. لاَ يَعْوَجُّ فَيُقَامَ، وَ لاَ يَزِيغُ فَيُسْتَعْتَبَ(4)، وَ لاَ تُخْلِقُهُ(5)كَثْرَةُ الرَّدِّ(6)، وَ وُلُوجُ السَّمْعِ. مَنْ قَالَ بِهِ صَدَقَ، وَ مَنْ عَمِلَ بِهِ سَبَقَ.
...
تا مىتوانيد تمسّك بجوييد به كتاب الهى قرآن مجيد كه ريسمان محكم و ناگسستنى است مانند طناب محكمى كه انسان را از چاه يا جايى مانند آن نجات مىدهد.
و نور آشكار و شفاى سودمندى است كه در حل مشكلات دنيا و آخرتِ انسان بسيار كارآمد است. و [ آبى گواراست كه] موجب سيراب شدن و از بين رفتن تشنگى مىگردد.
كسى را كه هماره به آن چنگ بزند از خطرها حفظ مىكند و كسى را كه بدان بياويزد و به آموزههاى آن عمل كند از مهلكهها نجات مىدهد.
منحرف نيست تا لازم باشد آن را به راستى و درستى وا دارند، چنانكه نيزه و شمشير كج را راست مىكنند. و از حق فاصله نگرفته تا از آن بخواهند به حق باز گردد، چنانكه از يك انسان منحرف مىخواهند كه به جاده اصلى برگردد. پس قرآن مثل قوانين كشورهاىِ مختلف نيست كه به دليل تغيير موقعيتها، نيازمند تعديل و تغيير باشد.
و كثرت قرائت و برداشتها آن را كهنه نمىسازد. و زياد شنيدن قرآن نيز آن را كهنه نمىسازد و اين از شگفتىهاى قرآن است، زيرا با داشتن اسلوبِ معانىِ هميشه تازه، تا ابد بر هر زمان و مكانى منطبق است و با همه كس و در همه جا سازگارى دارد.
هركه با زبان قرآن سخن گويد و بدان استدلال و محتويات آن را بيان كند، مطابق با واقع سخن گفته است و هركه به آن عمل كند در رسيدن به سعادت و خير، گوى سبقت را ربوده است.
و قام إليه رجل فقال يا أمير الموءمنين، أخبرنا عن الفتنة، و هل سألت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله عنها فقال عليهالسلام : إِنَّهُ لَمَّا أَنْزَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ، قَوْلَهُ: «الآمآ * أَحَسِبَ النّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ»(1)عَلِمْتُ أَنَّ الْفِتْنَةَ لاَ تَنْزِلُ بِنَا وَ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله بَيْنَ أَظْهُرِنَا، فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، مَا هَذِهِ الْفِتْنَةُ الَّتِي أَخْبَرَكَ اللَّهُ تَعَالَى بِهَا؟ فَقَالَ: «يَا عَلِيُّ، إِنَّ أُمَّتِي سَيُفْتَنُونَ مِنْ بَعْدِي». فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، أَ وَ لَيْسَ قَدْ قُلْتَ لِي يَوْمَ أُحُدٍ حَيْثُ اسْتُشْهِدَ مَنِ اسْتُشْهِدَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ، وَ حِيزَتْ عَنِّي الشَّهَادَةُ، فَشَقَّ ذَلِكَ عَلَيَّ، فَقُلْتَ لِي: «أَبْشِرْ فَإِنَّ الشَّهَادَةَ مِنْ وَرَائِكَ؟» فَقَالَ صلىاللهعليهوآله لِي: «إِنَّ ذَلِكَ لَكَذَلِكَ. فَكَيْفَ صَبْرُكَ إذَنْ؟» فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، لَيْسَ هَذَا مِنْ مَوَاطِنِ الصَّبْرِ، وَ لَكِنْ مِنْ مَوَاطِنِ الْبُشْرَى وَ الشُّكْرِ.
...
خاطرهاى جالب از اميرمؤمنان على عليهالسلام
در اين هنگام شخصى برخاست و عرض كرد: اى اميرمؤمنان، از فتنه براى ما سخن بگو و آيا درباره آن از پيامبر سؤال كردهاى؟ حضرت فرمود:
چون خداى سبحان اين آيه را نازل كرد كه مىفرمايد: «الف، لام، ميم. آيا مردم پنداشتند كه تا گفتند ايمان آوردهايم، رها مىشوند و آزمايش نمىشوند؟» دريافتم تا آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در ميان ماست فتنه بر ما نازل نمىشود (مورد آزمون قرار نمىگيريم)، چون آيه دلالت مىكند كه اين فتنه در آينده اتفاق مىافتد نه در عصر رسول خدا صلىاللهعليهوآله و به دليل قرائن زمان مستقبل، بعد از ارتحال پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
من به پيامبر صلىاللهعليهوآله عرض كردم: اين كدام فتنه (آزمون) است كه خداى متعال تو را از آن خبر داده است؟(2)
1) سوره عنكبوت، آيههاى 1 و 2.
2) نكته قابل توجه آن است كه ظاهرا عبارت «لما أنزل اللّه... فقلت» دلالت مىكند كه سؤال و جواب بعد از نزول آيه بوده است، اما به اين معنا نيست كه بلافاصله بعد از نزول آيه بوده تا اشكال كنند كه اين سوره مكّى است و با كلمه لمّا - با توجه به اينكه اين خاطره مربوط به پس از جنگ اُحد است - منافات دارد.
...
...
فرمود: اى على، پس از من امّت من دچار فتنه (آزمون) مىشوند.
عرض كردم: آيا شما در روز جنگ اُحُد - كه بسيارى از مؤمنين به شهادت رسيدند، ولى توفيق شهادت نصيب من نشد و بر من سخت ناگوار آمد - به من نگفتيد: مژده باد تو را كه شهادت به دنبال تو خواهد آمد؟
حضرت فرمود: وقتى كه آن وعده تحقق يابد چگونه تحمل خواهى كرد؟
من گفتم: اين نه جاى صبر، بلكه جاى شكر و بشارت است.
فقَالَ: «يَا عَلِيُّ، إِنَّ الْقَوْمَ سَيُفْتَنُونَ بِأَمْوَالِهِمْ، وَ يَمُنُّونَ بِدِينِهِمْ عَلَى رَبِّهِمْ، وَ يَتَمَنَّوْنَ رَحْمَتَهُ، وَ يَأْمَنُونَ سَطْوَتَهُ، وَ يَسْتَحِلُّونَ حَرَامَهُ بِالشُّبُهَاتِ الْكَاذِبَةِ، وَ الاْءَهْوَاءِ السَّاهِيَةِ(1)، فَيَسْتَحِلُّونَ الْخَمْرَ بِالنَّبِيذِ، وَ السُّحْتَ بِالْهَدِيَّةِ، وَ الرِّبَا بِالْبَيْعِ»، قُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، بِأَيِّ الْمَنَازِلِ أُنْزِلُهُمْ عِنْدَ ذَلِكَ؟ أَ بِمَنْزِلَةِ رِدَّةٍ، أَمْ بِمَنْزِلَةِ فِتْنَةٍ؟ فَقَالَ: بِمَنْزِلَةِ فِتْنَةٍ.
...
آنگاه به من فرمود: اى على، امّت من با اموال و دارايىهاى خود آزمايش مىشوند. چون انسان وقتى مال فراوان داشته باشد، طغيان مىكند و حقوق الهى را نمىپردازد.
و به دليل مسلمان بودنشان بر خدا منّت مىگذارند و مىپندارند كه اسلام ظاهريشان منّتى بر خداست، در حالىكه خداى سبحان از جهانيان بىنياز است.
و بدون عمل، خواهان رحمت الهىاند و خود را از قدرت فراوان و جبروت خدا در امان مىبينند، بدون آنكه از گناهان و محرّمات پرهيز كنند.
آنها حرام خدا را با شبهههاى دروغين حلال مىدانند. يعنى در فعل حرامى به دروغ شبههافكنى مىكنند، در حالىكه خود مىدانند كه در اين شبهه، كاملاً دروغگويند.
و با هوسهايى كه حق را به فراموشى مىسپارد ايجاد شبهه مىكند و آنگاه آن حرام را به اين دليل كه شبههناك شده است، ديگر حلالش مىشمارند.
پس «مِى» (شراب انگور) را به اسم «نبيذ» (شراب كشمش) كه از شراب انگور كم اثرتر است، و مال حرام را مثل رشوه به اسم هديه، و ربا را به اسم خريد و فروش حلال مىشمارند. مثلاً چيزى را كه صد تومان قيمت دارد به 150 تومان مىفروشند، سپس آن را به صد تومان مىخرند و منظور آنها از اين كار، قرض دادن صد تومان و پس گرفتن 150
1) الأهواء الساهية: هوسهايى كه موجب فراموش كردن حق مىشوند، و الساهية به معناى مصدرى آمده است، مانند راضية در آيه في عيشة راضية، كه به معناى مرضية است.
...
...
تومان است در حالىكه تنها لفظ بيع در آن لحاظ شده و به ظاهر فروختن و خريدن است.
عرض كردم: اى رسول خدا، آيا اين پديدهها را به حساب ارتداد بگذارم يا آزمون؟ در نتيجه حكم آنها كشتن است يا تأديب و توبه دادن؟
حضرت فرمود: به منزله فتنه و آزمايش است، زيرا اينگونه گناهانْ كفر و ارتدادْ نيست و كفر به انكار بر مىگردد. البته اين پرسش امام على عليهالسلام به معناى ناآگاهى آن حضرت از حُكم نيست، بلكه شايد آن حضرت مىخواست خوارج از زبان پيامبر صلىاللهعليهوآله بشنوند كه به خلاف عقيده آنان ارتكاب معاصىْ كفرْ و گنهكار، كافر محسوب نمىشود.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي جَعَلَ الْحَمْدَ مِفْتَاحاً لِذِكْرِهِ، وَ سَبَباً لِلْمَزِيدِ مِنْ فَضْلِهِ، وَ دَلِيلاً عَلَى آلاَئِهِ وَ عَظَمَتِهِ. عِبَادَ اللَّهِ، إِنَّ الدَّهْرَ يَجْرِي بِالْبَاقِينَ كَجَرْيِهِ بِالْمَاضِينَ، لاَ يَعُودُ مَا قَدْ وَلَّى مِنْهُ، وَ لاَ يَبْقَى سَرْمَداً مَا فِيهِ. آخِرُ فَعَالِهِ كَأَوَّلِهِ، مُتَسابِقَةٌ(1)أُمُورُهُ، مُتَظَاهِرَةٌ أَعْلاَمُهُ، فَكَأَنَّكُمْ بِالسَّاعَةِ تَحْدُوكُمْ(2)حَدْوَ الزَّاجِرِ بِشَوْلِهِ(3).
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در تشويق و ترغيب مردم به رعايت تقوا و تلاش براى آخرت
ستايش خدايى را سزد كه ستايش را كليد ذكر خود قرار داد. يعنى اگر كسى بخواهد ذكر خدا بگويد لازم است كه با حمد و ستايش الهى شروع كند، چنانكه درِ اتاق را با كليد باز مىكنند. در روايت آمده است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «كُلُّ أَمرٍ ذي بالٍ لم يُبدَء فيه بحمد اللّه، فهو أبتر(4)هر كار مهمى كه با حمد خدا شروع نشود ناقص و ناتمام خواهد ماند».
و حمد سبب زياد شدن فضل الهى است، چنانكه خداوند مىفرمايد: «...لَئِنْ شَكَرْتُمْ لاَءَزيدَنَّكُمْ...»(5)«اگر واقعاً شكر كنيد [نعمت [شما را افزون خواهم كرد». و حمد يكى از انواع شكر به شمار مىرود، چون زبان، قلب و اندامها هريك ابزار ستايشاند؛ لذا خداوند
...
...
مىفرمايد: «...اعْمَلُوا ءَالَ دَاوُدَ شُكْرًا...»(1)«اى خاندان داوود، [عملاً [شكرگزار باشيد».
و حمد و ستايش را راهنماى نعمتها و عظمت خويش قرار داده است؛ چون اگر كسى حمد الهى به جاى آورد متوجه نعمت و عظمت خدا مىشود، چون لفظ، ذهن را به انديشه و كاوش درباره آنچه به زبان آمده است، وا مىدارد.
اى بندگان خدا، روزگارْ همچنانكه بر پيشينيان گذشت، بر ماندگان نيز به همان صورت مىگذرد، يعنى حال افراد باقى مانده مثل حال افراد از دنيا رفته است، چون دنيا نسخه تكرارى يك چيز است.
آنچه از آن كوچيده يعنى حيوانات، انسانها و گياهانى كه از بين رفتهاند، ديگر برنمىگردد و آنچه موجود است، براى هميشه باقى نمىماند، چرا كه هر چيزى به سوى زوال مىرود.
اول و آخر تمام كارهاى روزگار يكسان است، يعنى مرگ و زندگى و وجود و عدم روزگار و امثال اينها مشابهِ يكديگرند.
حوادث روزگار در حال مسابقهاند، مثلاً فقر و ثروت، بيمارى و تندرستى، مرگ و زندگى و امثال اينها در حال سبقت گرفتن از يكديگرند، و مىكوشند كه جاى يكديگر را بگيرند.
پرچمهاى روزگار كه علامت رخدادهاى آن هستند متوالى و پشت سر هم قرار مىگيرند، بدين معنا كه هرچه در دنيا پديد مىآيد و يا معدوم مىشود نشانى دارد تا بر وجود آن دلالت كند.
قيامتْ شما را با شتاب به سوى خود مىخواند، آنگونه كه ساربان، شتر بىبچه را به سرعت به مقصد مورد نظر خود مىبرد.
1) سوره سبأ، آيه 13.
فَمَنْ شَغَلَ نَفْسَهُ بِغَيْرِ نَفْسِهِ تَحَيَّرَ فِي الظُّلُمَاتِ، وَ ارْتَبَكَ(1)فِي الْهَلَكَاتِ، وَ مَدَّتْ بِهِ شَيَاطِينُهُ فِي طُغْيَانِهِ، وَ زَيَّنَتْ لَهُ سَيِّئَ أَعْمَالِهِ، فَالْجَنَّةُ غَايَةُ السَّابِقِينَ، وَ النَّارُ غَايَةُ الْمُفَرِّطِينَ.
...
پس هركه به جاى اصلاح خويشتن به آبادانى دنيا و مانند آن بپردازد، در تاريكىهاى جهل و عاقبتِ ناپسند سرگردان خواهد ماند و در مهلكهها راه به جايى نخواهد برد، چون خود را براى سعادت ابدى آماده نكرده است. لذا در ورطه تباهى گرفتار شده است.
و شياطين گماشته بر او، وى را با وسوسه و فريب كمك مىكنند تا در طغيان بماند و همچنان با دستورات الهى مخالفت و عصيان ورزد. و اعمال زشت او را در برابر ديدگانش مىآرايند، زيرا وقتى كه انسان به كارى عادت كرد آن عمل در نظرش زيبا جلوه مىكند، چنانكه قرآن مىفرمايد: «أَفَمَن زُيِّنَ لَهُ سُوآءُ عَمَلِهِ فَرَءَاهُ حَسَنًا...»(2)«آيا آن كس كه زشتى كردارش براى او آراسته شده و آن را زيبا مىبيند [مانند مؤمن نيكوكار است]؟».
پس [آگاه باشيد كه] بهشت فرجام راه پيشى گيرندگان در خيرات است و دوزخ پايان كار اهل تقصير است كه در بندگى و انجام دادنِ اعمال نيك كوتاهى كردهاند.
اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ، أَنَّ التَّقْوَى دَارُ حِصْنٍ عَزِيزٍ، وَ الْفُجُورَ دَارُ حِصْنٍ ذَلِيلٍ، لاَ يَمْنَعُ أَهْلَهُ، وَ لاَ يُحْرِزُ مَنْ لَجَأَ إِلَيْهِ. أَلاَ وَ بِالتَّقْوَى تُقْطَعُ حُمَةُ الْخَطَايَا، وَ بِالْيَقِينِ تُدْرَكُ الْغَايَةُ الْقُصْوَى. عِبَادَ اللَّهِ، اللَّهَ اللَّهَ فِي أَعَزِّ الاْءَنْفُسِ عَلَيْكُمْ، وَ أَحَبِّهَا إِلَيْكُمْ، فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ أَوْضَحَ لَكُمْ سَبِيلَ الْحَقِّ، وَ أَنَارَ طُرُقَهُ، فَشِقْوَةٌ لاَزِمَةٌ، أَوْ سَعَادَةٌ دَائِمَةٌ!
...
اى بندگان خدا، بدانيد كه تقوا دژ محكم و مستحكمى است كه به ساكن خود، يعنى تقواپيشگان عزّت مىبخشد، و [از سوى ديگر] گناه و نافرمانى خدا سراى خوارى و ذلت است كه نمىتواند ساكنان خود را از حوادث ناگوار روزگار حفظ كند و پناهندگان خود را، امان نداده، تسليم روزگار مىكند.
بدانيد كه با تقوا مىتوان از گزند گناه جلوگيرى كرد. زيرا انسان پرهيزگار خود را به وسيله تقوا از خطا حفظ مىكند، و با يقين به مبدأ و معاد به آخرين هدفها، كه بهشت است، مىتوان دست يافت. چون انسان برخوردار از يقين از گناه اجتناب مىكند، لذا به سعادت اخروى دست مىيابد.
اى بندگان خدا، خدا را، خدا را در نظر بگيريد و از كارى كه موجب بدبختى و هلاكت بهترين و محبوبترين عزيزانتان، يعنى خودتان، گردد بهراسيد؛ زيرا طبيعى است كه انسان خود را از هر چيز ديگرى بيشتر دوست مىدارد. بىترديد خداوند راه حق را كه موجب نجات سالكان آن مىگردد آشكار، و راههاى مختلف سعادت را نورانى ساخته است.
بنابراين، پيش روى انسان جز يكى از اين دو وجود ندارد، شقاوت و بدبختى هميشگى؛ يعنى جاودانگى در آتش جهنم كه براى كافران و تبهكاران است، يا سعادت ابدى، كه همان ماندگارى هميشگى در بهشت برين كه براى مؤمنان و فرمانبرداران است.
فَتَزَوَّدُوا فِي أَيَّامِ الْفَنَاءِ لاِءَيَّامِ الْبَقَاءِ. فَقَدْ دُلِلْتُمْ عَلَى الزَّادِ، وَ أُمِرْتُمْ بِالظَّعْنِ، وَ حُثِثْتُمْ عَلَى الْمَسِيرِ، فَإِنَّمَا أَنْتُمْ كَرَكْبٍ وُقُوفٍ(1)، لاَ يَدْرُونَ مَتَى يُوءْمَرُونَ بِالْمَسِيرِ. أَلاَ فَمَا يَصْنَعُ بِالدُّنْيَا مَنْ خُلِقَ لِلاْآخِرَةِ، وَ مَا يَصْنَعُ بِالْمَالِ مَنْ عَمَّا قَلِيلٍ يُسْلَبُهُ، وَ تَبْقَى عَلَيْهِ تَبِعَتُهُ وَ حِسَابُهُ! عِبَادَ اللَّهِ، إِنَّهُ لَيْسَ لِمَا وَعَدَ اللَّهُ مِنَ الْخَيْرِ مَتْرَكٌ(2)، وَ لاَ فِيمَا نَهَى عَنْهُ مِنَ الشَّرِّ مَرْغَبٌ(3). عِبَادَ اللَّهِ، احْذَرُوا يَوْماً تُفْحَصُ فِيهِ الاْءَعْمَالُ، وَ يَكْثُرُ فِيهِ الزِّلْزَالُ، وَ تَشِيبُ(4)فِيهِ الاْءَطْفَالُ.
...
پس در اين روزگار گذراى دنيا براى ايّام ماندگار آخرت بهره و توشهاى برگيريد كه شما را به آن توشه كه عبارت از ايمان و عمل شايسته است راهنمايى كردهاند و به كوچيدن و مسافرت فرمان دادهاند و براى تهيه اسباب يك سفر سودبخش تشويق نمودهاند (يا اينكه دنيا به جهت دگرگونى و كوتاهى روزگارش تشويق به اين امر كرده است).
شما مانند سوارانى هستيد كه ايستاده [، منتظر فرمان حركتيد، ولى] نمىدانيد چه زمانى شما را فرمان حركت مىدهند. چون مرگ ناگهان و بىاطلاع سر مىرسد.
هان اى مردم، كسى كه براى آخرت خلق شده، او را با دنيا چه كار؟ اين استفهام انكارى است، يعنى هركه صرفاً براى دنيا كار مىكند و در انديشه آخرت نيست سفيه و بيهودهگراست.
و چرا براى جمع مال دنيا كار مىكند آن كه به زودى به هنگام مرگ دارايىاش از او ستانده مىشود، آن هم در حالىكه پيامدهاى نپرداختنِ حقوق الهى، يا مصرف كردن آن در غير راه حق و يا به دست آوردن آن از راه نامشروع بر عهده او مىماند و بايد حساب آن را پس بدهد. شايان توجه است كه منبع درآمد و هزينه آن مشروع باشد يا نامشروع، صاحب آن بازخواست خواهد شد.
...
...
اى بندگان خدا، ترك آنچه خدا به آن وعده خير داده، يعنى واجبات، امكان ندارد، زيرا هرچه بارى تعالى فرمان داده بايد اجرا شود تا انسانها به سعادت برسند. و نيز آنچه خدا از آن نهى كرده، نبايد در آن رغبتى نشان داد، زيرا نمىتوان به موارد شرآفرين كه خدا از آن نهى فرموده تمايل و علاقه داشت.
اى بندگان خدا، بترسيد از روزى كه كارهاى انسان به تمامى كاوش مىشوند، [ و مأموران الهى [درست را از نادرست جدا مىكنند و پاداش و يا كيفر مىدهند.
و روزى كه زلزله فراوان است، چنانكه خداى متعال فرموده است: «...إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَىْءٌ عَظِيمٌ»(1)«بىترديد كه زلزله رستاخيز امرى است هولناك».
و روزى كه كودكان پير مىشوند، خواه به دليل طولانى بودن آن، كه پنجاه هزار سال است، يا به جهت ترس حاكم بر آن روز. ...
1) سوره حج، آيه 1.
اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ، أَنَّ عَلَيْكُمْ رَصَداً(1)مِنْ أَنْفُسِكُمْ، وَ عُيُوناً مِنْ جَوَارِحِكُمْ، وَ حُفَّاظَ صِدْقٍ يَحْفَظُونَ أَعْمَالَكُمْ، وَ عَدَدَ أَنْفَاسِكُمْ، لاَ تَسْتُرُكُمْ مِنْهُمْ ظُلْمَةُ لَيْلٍ دَاجٍ(2)، وَ لاَ يُكِنُّكُمْ مِنْهُمْ بَابٌ ذُو رِتَاجٍ(3). وَ إِنَّ غَداً مِنَ الْيَوْمِ قَرِيبٌ، يَذْهَبُ الْيَوْمُ بِمَا فِيهِ، وَ يَجِيءُ الْغَدُ لاَحِقاً بِهِ، فَكَأَنَّ كُلَّ امْرِئٍ مِنْكُمْ قَدْ بَلَغَ مِنَ الاْءَرْضِ مَنْزِلَ وَحْدَتِهِ، وَ مَخَطَّ(4)حُفْرَتِهِ. فَيَا لَهُ(5)مِنْ بَيْتِ وَحْدَةٍ، وَ مَنْزِلِ وَحْشَةٍ، وَ مُفْرَدِ(6)غُرْبَةٍ!
...
اى بندگان خدا، بدانيد كه مراقبانى چند از درونتان مراقب اعمالِ شمايند؛ زيرا در درون انسان [فطرت و] نيرويى است كه وقتى مىخواهد عمل خيرى انجام دهد او را تشويق مىكند و وقتى كه مىخواهد دست به شرّى بزند او را منع مىكند.
و جاسوسانى از اعضا و اندام شما گمارده شدند كه شاهد و ناظر اعمال شما هستند چنانكه قرآن مىفرمايد: «الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى أَفْوَاهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنَآ أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُم بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ»(7)«امروز بر دهانهاى آنان مُهر مىنهيم، و دستهايشان با ما سخن مىگويند، و پاهايشان بدانچه فراهم مىساختند گواهى مىدهند». پس اعضاى بدن انسان مانند جاسوسان عمل مىكنند.
و حافظانى كه در نوشتن و سخن گفتن بسيار راستگوى و صادقند، اعمال و عدد نَفَسهاى شما را حفظ و ثبت مىكنند. آنان فرشتگانى هستند كه خداى سبحان دربارهشان مىفرمايد: «مَّا يَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلاَّ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ»(8)«[آدمى [هيچ سخنى را به لفظ در
1) رصد: مراقبى كه در كمين است.
2) داج: شدت ظلمت و تاريكى.
3) ذو رتاج: به شدّت قفل شده و بسته.
4) مخط: محل خط كشى.
5) فيا له: لفظى است كه براى اظهار تأسف يا خوشحالى و امثال اينها گفته مىشود، و اصل آن يا قوم له بوده و ضمير آن به جمله قبلى برمىگردد و من در من بيت وحدة آن را تفسير مىكند. لام در يا له براى بيان شگفتى از مالك بودن قبرى با اين چنين ويژگىهايى است.
6) مفرد: محل تنهايى.
7) سوره يس، آيه 65.
8) سوره ق، آيه 18.
...
...
نمىآورد مگر اينكه مراقبى آماده نزد او [آن را ضبط مىكند]». اين سخن بدان معناست كه حسابرسى بسيار دقيق است.
نه تاريكى شبِ سياه و ظلمانى مىتواند شما را از آنها مخفى بدارد و نه درهاى بسته و قفل شده مىتواند شما را از آنها بپوشانند. پس انسان نه مىتواند به جايى فرار كند و نه درى را به روى خود ببندد تا از ديدگان فرشتگان نگاهبان دور بماند و از دايره آگاهى آنان جلوگيرى كند.
و بدانيد فردايى كه به حساب شما خواهند رسيد به امروز نزديك است. البته هر آيندهاى نزديك است، ولى اين جمله به منظور تشويق مردم به عمل براى آن روز است تا دچار اين توهم نشوند كه قيامت دور است و در نتيجه عمل براى آن روز را مهم نشمارند، چون انسان قاعدتاً براى آينده دور كارى نمىكند و به فكرِ آينده نزديك است.
امروز با همه خوبىها و بدىهايش سپرى مىشود و فردا، يعنى جهان پس از مرگ به اين روز، كه در آن زندگى مىكنيم، مىپيوندد.
گويى هر يك از شما زندگان، به منزل تنهايى و گودال اندازهگيرى شده خود، يعنى قبر كه اوّل اندازه آن را تعيين سپس حفر مىكنند، رسيده (و در قبرش خفته) است.
دردا و دريغا از خانه تنهايى كه هيچكس همراه انسان نيست و از آن منزل كه وحشت بر انسانِ تنهاى درون قبر حاكم مىشود. و آه، از محل غربت و بىكسى كه انسان همانند آن را نيازموده است.
وَ كَأَنَّ الصَّيْحَةَ قَدْ أَتَتْكُمْ، وَ السَّاعَةَ قَدْ غَشِيَتْكُمْ، وَ بَرَزْتُمْ لِفَصْلِ الْقَضَاءِ، قَدْ زَاحَتْ(1)عَنْكُمُ الاْءَبَاطِيلُ، وَ اضْمَحَلَّتْ عَنْكُمُ الْعِلَلُ، وَ اسْتَحَقَّتْ(2)بِكُمُ الْحَقَائِقُ، وَ صَدَرَتْ بِكُمُ الاْءُمُورُ مَصَادِرَهَا، فَاتَّعِظُوا بِالْعِبَرِ(3)، وَ اعْتَبِرُوا بِالْغِيَرِ(4)، وَ انْتَفِعُوا بِالنُّذُرِ(5).
...
و گويا بانگ وحشتناك مرگ (يا صيحه قيامت) به سراغتان آمده و به گوش مىرسد و لحظه قيام شما براى حضور در محشر فرارسيده و براى داورى و قضاوتى كه بين سعادتمند و شقاوتپيشه و بهشتيان و دوزخيان فاصله مىافكند، در ميدان رستاخيز ظاهر شدهايد.
پس اباطيل يعنى تمامى آرايهها و اموال و مناصب دنيوى از شما دور شدند؛ چون انسان جداى از امور دنيايى و تك و تنها به صحنه قيامت مىآيد.
و توجيهات و ادله نادرستى كه اعمال خود را با آنها توجيه مىكرديد باطل شد؛ چون در قيامت توجيهات نادرست و عذرهاى نا موجّه پذيرفته نمىشود. مثلاً اگر كسانى در قيامت، مِىْگُسارى را عادت خود و قمار بازى را وسيله تفريح دنيايى خويش بخوانند، عذرشان پذيرفته نخواهد شد.
و] نيز چنان است كه] حقايق (كيفرها و پاداشها) شما را احاطه كرده و به سراغتان آمده و وقت آنها فرارسيده است، و هر آنچه بايد به شما برسد و فرمانى كه بايد به شما داده شود، از مركز صدورِ فرمان صادر شده است. اين جمله براى تهديد و هشدار است، چون وقتى فرمانى از مركزِ صدور صادر شود، نتيجه مهمّى براى انسان به همراه دارد چه نتيجهاش خوب باشد و چه بد.
...
...
بنابراين از آنچه پندآموز است پند گيريد و از دگرگونىهاى روزگار عبرت بگيريد؛ چون اگر انسان در تحولات دنيا بينديشد، از آن پند خواهد گرفت. و از هشدارهايى كه از انجام دادنِ بدكارى باز مىدارند بهره گيريد.
أَرْسَلَهُ عَلَى حِينِ فَتْرَةٍ(1)مِنَ الرُّسُلِ، وَ طُولِ هَجْعَةٍ(2)مِنَ الاْءُمَمِ، وَ انْتِقَاضٍ(3)مِنَ الْمُبْرَمِ(4)، فَجَاءَهُمْ بِتَصْدِيقِ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ، وَ النُّورِ الْمُقْتَدَى بِهِ. ذَلِكَ الْقُرْآنُ فَاسْتَنْطِقُوهُ، وَ لَنْ يَنْطِقَ، وَ لَكِنْ أُخْبِرُكُمْ عَنْهُ. أَلاَ إِنَّ فِيهِ عِلْمَ مَا يَأْتِي، وَ الْحَدِيثَ عَنِ الْمَاضِي، وَ دَوَاءَ دَائِكُمْ، وَ نَظْمَ مَا بَيْنَكُمْ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام درباره برترى پيامبر صلىاللهعليهوآله و عظمت قرآن و سخنى درباره بنىاميّه
خداى متعال، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را در دوران فترت به رسالت برانگيخت، يعنى در دورانى كه پيامبرى وجود نداشت و بين دو پيامبر فاصله زمانى طولانى وجود داشت. چون بين پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و حضرت عيسى عليهالسلام حدود پانصد سال فاصله افتاده بود.
و [اين رسالت در حالى بود كه] مردم جهان به خوابى طولانى، يعنى خواب جهل و غفلت فرو رفته و از معارف و احكام الهى و وحيانى بىخبر بودند.
و] در اين دوره] احكام الهى كه به منزله ريسمان و طناب محكمى رهايىبخش بود، از هم گسسته بود و هيچ كسى به آن عمل نمىكرد.
بنابراين، رسول اللّه صلىاللهعليهوآله با تصديق و تأييد پيامبران و احكامى كه قبل از او آمده بودند و نورى كه براى اقتدا و پيروى است يعنى قرآن كريم، آمد تا مردم را به راه راست هدايت كند.
...
...
آن نور تابناك، قرآن است، پس از او بخواهيد تا براى شما سخن بگويد، ولى او با زبان با شما حرف نمىزند، بلكه نطق او بيانِ داستانهاى حكمتبار و معارف و احكامِ عملى است كه من از زبان آن شما را آگاه مىكنم كه چگونه شما را ارشاد خواهد كرد.
بدانيد كه پى بردن به احوال قيامت و بهشت و دوزخ و نيز مبدأ و شرح حال پيامبران و روش رفتار آنان با مردمِ خود و نيز درمان بيمارىها و دردهاى جهل و رذائل اخلاقى در قرآن است، يعنى در قرآن شفاى همه نوع بيمارى جسمى و روحى وجود دارد. و نيز [همين قرآن،] امور مردم را منظم كرده تا با الفت و محبت و رفاه به سعادت برسند.
منها: فَعِنْدَ ذَلِكَ لاَ يَبْقَى بَيْتُ مَدَرٍ(1)وَ لاَ وَبَرٍ(2)إِلاَّ وَ أَدْخَلَهُ الظَّلَمَةُ تَرْحَةً(3)، وَ أَوْلَجُوا(4)فِيهِ نِقْمَةً. فَيَوْمَئِذٍ لاَ يَبْقَى لَهُمْ فِي السَّمَاءِ وَ لاَ فِي الاْءَرْضِ نَاصِرٌ. أَصْفَيْتُمْ(5)بِالاْءَمْرِ غَيْرَ أَهْلِهِ، وَ أَوْرَدْتُمُوهُ غَيْرَ مَوْرِدِهِ، وَ سَيَنْتَقِمُ اللَّهُ مِمَّنْ ظَلَمَ، مَأْكَلاً بِمَأْكَلٍ، وَ مَشْرَباً بِمَشْرَبٍ، مِنْ مَطَاعِمِ الْعَلْقَمِ(6)وَ مَشَارِبِ الصَّبِرِ وَ الْمَقِرِ(7)، وَ لِبَاسِ شِعَارِ(8)الْخَوْفِ، وَ دِثَارِ(9)السَّيْفِ. وَ إِنَّمَا هُمْ مَطَايَا الْخَطِيئَاتِ وَ زَوَامِلُ(10)الاْآثَامِ. فَأُقْسِمُ ثُمَّ أُقْسِمُ، لَتَنْخَمَنَّهَا أُمَيَّةُ مِنْ بَعْدِي كَمَا تُلْفَظُ(11)النُّخَامَةُ(12)ثُمَّ لاَ تَذُوقُهَا وَ لاَ تَطْعَمُ بِطَعْمِهَا أَبَداً مَا كَرَّ الْجَدِيدَانِ(13)!
...
بخشى از اين خطبه درباره دولت امويان است كه مىفرمايد:
پس هنگام بر سر كار آمدن حكومت امويان، مصيبت و ستم و انتقام را در هر خانه خشت و گلى و خانههاى پشمين و مويينِ چادرنشينان وارد مىكنند، زيرا باطلكاران هماره چنين حكومت مىكنند و زندگى مردم را آكنده از سختى و تلخكامى مىسازند.
پس در آن هنگام است كه در آسمان و زمين هيچ يار و ياورى براى شما مردم يافت نخواهد شد، زيرا مردمى كه گرفتار گناهان هستند و هرگز به تغيير جوّ گناهآلود جامعه نمىانديشند، كمكهاى آسمانى و در نتيجه كمكهاى زمينى نيز از آنها دريغ مىشود.
شما مردم كسى را به خلافت برگزيديد كه شايستگى آن را نداشته و كسى را به اين آبشخور (جايگاه، حكومت) وارد كرديد كه سزاوار آن نيست. امام با جمله اخير، خلافت
1) مدر: سنگ و خشت و امثال آن.
2) وبر: مو و كُرك و در اينجا منظور سياهچادر است كه از پشم، مو و جز آن بافته شده باشد.
3) ترحة: غم و اندوه شديد.
4) أولجوا: وارد كردند.
5) أصفيتم: مقدم داشتيد، برگزيديد.
6) علقم: هندوانه ابوجهل كه بسيار تلخ است.
7) مقر: زهر كشنده.
8) شعار: جامه زيرين كه با تمام بدن انسان تماس دارد.
9) دثار: روانداز.
10) زوامل: جمع زاملة، چارپايى كه آذوقه بر آن بار كنند.
11) تلفظ: از دهان بيرون افكنده مىشود.
12) نخامة: آب بينى و اخلاط سر و سينه.
13) جديدان: شب و روز. كرّ الجديدان، يعنى شب و روز تكرار مىشوند.
...
...
را به ستورى تشبيه نمود كه صاحبش براى سيراب كردنش آن را به آبشخورى مىراند كه در خور آن نيست و لذا خود و ستور را به زحمت مىاندازد و جز خستگى نتيجهاى نمىبيند.
و به زودى خدا از كسانى كه با دادن خلافت به دست امويان و سكوت كردنِ در برابر ستمگريشان [آنان را در قدرت نگاه داشته و مىدارند،] ستم كردند، انتقام خواهد گرفت؛ و در برابر آنچه گوارا خوردند، تلخ و ناگوار به خوردشان دهد و در مقابل گوارا نوشىشان، تلخ و زهرآلود، به آنان بنوشاند و تنپوش ترس بر اندامشان بپوشاند و شمشير (مرگ) رواندازشان سازد. اين بيان امام عليهالسلام بر اين امر صراحت دارد كه آنان كه بنىاميه را به قدرت رساندند چنين سختىها و تلخكامىهايى در دولت امويان خواهند ديد. اينكه حضرت، ترس را به تنپوش «شعار» (جامه زيرين كه با تمام بدن انسان تماس دارد) تشبيه فرموده، بدين معناست كه ترس سراسر وجودشان را فرا خواهد گرفت، زيرا در حكومت جور، انسانها همواره ترسان و نگرانند و واژه «دثار» (روانداز) كه درباره شمشير به كار رفته است، به معنى چيرگى آن بر جان مردم و سلطه فراگير و پردامنه شمشير است.
به يقين بنىاميه مركبهايى هستند كه بار گناه بر گرده خود مىكشند. بر اساس اين تعبير امام عليهالسلام گويى گناهان بر پشت امويان [و ديگر جباران] سوار شده، آنان را به سوى دوزخ مىرانند.
سوگند ياد مىكنم، باز سوگند ياد مىكنم كه بنىاميّه پس از من حكومت و خلافت را مانند اخلاط بينى بيرون افكنده، مزه خلافت را با گذشت شبان و روزان تا ابد نخواهند چشيد. يادآورى مىشود به دليل جناياتى كه بنىاميه مرتكب شدند، حكومت را از دست دادند و به بنىعباس واگذاردند. در اين سخن، از دست دادن خلافت را به بيرون افكندن اخلاط بينى تشبيه و به آنها نسبت داده شده است، هرچند از دست دادن خلافت برخلاف ميلشان بود.
وَ لَقَدْ أَحْسَنْتُ جِوَارَكُمْ، وَ أَحَطْتُ بِجُهْدِي مِنْ وَرَائِكُمْ(1)، وَ أَعْتَقْتُكُمْ مِنْ رِبَقِ(2)الذُّلِّ، وَ حَلَقِ(3)الضَّيْمِ(4)، شُكْراً مِنِّي لِلْبِرِّ الْقَلِيلِ، وَ إِطْرَاقاً(5)عَمَّا أَدْرَكَهُ الْبَصَرُ وَ شَهِدَهُ الْبَدَنُ مِنَ الْمُنْكَرِ الْكَثِيرِ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام كه در آن از حُسن مديريت خود بر مردم سخن گفته است
اى مسلمانان، من حق همنشينى را به خوبى به جاى آوردم و با شما به نيكى رفتار كردم و به شما خيررسان بودم و آزار و شر را از شما دور كردم.
و شما را از پشت سر حفظ كردم تا مبادا پيشامدى ناگوار به شما برسد، چنانكه خانه انسان را از گزندها حفظ مىكند.
و شما را [كه در بند ذلت بوديد] آن سان كه گوسفندان به قطار، در «ربق» (بند) چوپان قرار مىگيرند تا تحت فرمان چوپان درآيند، رهانيدم. به عنوان مثال، عثمان با رفتار خود و اقدامهاى كارگزارانش مسلمانان را خوار كرد، تا آنجا كه كارگزاران او عراق را «بوستان قريش» مىخواندند [و آنچه مىخواستند در آن و با مردم آن مىكردند].
و از ستم و خفّت و خوارى كه چونان حلقههايى گردن و دستها و پاهايتان را در خود
...
...
گرفتار كرده بود آزاد ساختم.
همه اين خدمتها به پاس خوبىهايى بود كه از برخى از شما ديدم و به جهت ناديده گرفتن كارهاى ناپسند و آزارهاى بدنى بود كه با پوست و گوشت خود آن را لمس كردم و اين خدمتها به خلاف روش عثمان و كارگزاران او در اداره مملكت بود.
أَمْرُهُ قَضَاءٌ(1)وَ حِكْمَةٌ، وَ رِضَاهُ أَمَانٌ وَ رَحْمَةٌ، يَقْضِي بِعِلْمٍ، و يَعْفُو بِحِلْمٍ. اللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ عَلَى مَا تَأْخُذُ وَ تُعْطِي، وَ عَلَى مَا تُعَافِي وَ تَبْتَلِي، حَمْداً يَكُونُ أَرْضَى الْحَمْدِ لَكَ، وَ أَحَبَّ الْحَمْدِ إِلَيْكَ، وَ أَفْضَلَ الْحَمْدِ عِنْدَكَ، حَمْداً يَمْلاَءُ مَا خَلَقْتَ، وَ يَبْلُغُ مَا أَرَدْتَ، حَمْداً لاَ يُحْجَبُ عَنْكَ، وَ لاَ يُقْصَرُ دُونَكَ، حَمْداً لاَ يَنْقَطِعُ عَدَدُهُ، وَ لاَ يَفْنَى مَدَدُهُ.
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام در حمد و عظمت خدا و بيان فضايل پيامبران عليهمالسلام و معناى رجاء
فرمان خدا قضاى تخلّفناپذير و به تمامى حكمت است؛ يعنى خداى متعال تنها بر اساس حكمت و مصلحت و خير فرمان مىدهد.
و خشنودى و رضاى حضرتش از كسى، در حقيقت امانبخشيدن به او از بروز خطرات است و به معناى رحمت و اِنعام و اكرام و احسان بارى تعالى به اوست.
و از سر علم فرمان مىدهد و حكم مىكند، نه بر اساس نادانى. و از روى حلم و بردبارى مىبخشد، نه بر اساس ضعف و ناتوانى.
خدايا، تو را ستايش مىكنم بر تمامى آنچه مىستانى و مىبخشى كه هر دو خير است. لذا در هر دو صورت بايد خدا را ستايش گفت و شكر كرد.
1) قضاء: امر لازم و برگشتناپذير.
...
...
و بر عافيت و بلايى كه مىدهى ستايش تو را سزد، چون بلاى خدا براى ريختن گناه يا بالا بردن درجه است و هر دو، نعمت هستند و طبعا درخورِ ستايشاند.
تو را ستايشى سزاست كه پسنديدهترين و محبوبترين و با فضيلتترين ستايشها براى تو و به سوى تو و نزد تو باشد، يعنى حمدى باشد، تا خشنودى خدا را آنگونه كه بايد به دست آورد و از ساير ستايشها محبوبتر و با فضيلتتر باشد. چون رضايت و محبّت گاهى به امور عادّى و معمولى، چنانكه مشاهده مىشود، تعلق مىگيرد، ولى ما حمدى را در نظر داريم كه بالاترين درجه فضيلت را داشته باشد.
ستايشى كه تمام آفريدههايت را، كه جهان هستى است، پر كند. اين جمله از باب تشبيه معقول به محسوس است، يعنى اگر ستايش به صورت جسمى در مىآمد همه جهان هستى را پر مىكرد. اين تعبير از مقدار توجه امام عليهالسلام به اين مطلب است كه اگر چنين ستايشى ممكن بود (آن هم به صورت تكوينى، نه نمادين چنانكه در اين سخن فرموده است) اينگونه ستايش مىكرد. خلاصه آنكه اين تعبير نمادى است براى ستايش واقعى، بدين معنا كه وقتى مىگوييم: «هزار رحمت بر فلانى باد» منظور آن است كه گاه براى بيان كثرت و فراوانى مثلاً مىگوييم: خدا هزار بار فلانى را رحمت كناد. يعنى اگر مىتوانستيم يا فرصت مىداشتيم، رحمت را هزار بار مىفرستاديم، اما چون نمىتوانيم، لذا به جاى آن لفظ هزار را به كار مىبريم تا نشانى از محتواى قلبى ما باشد.
چنان ستايشى كه به هر مرتبه كه بخواهى مىرسد، يعنى اگر جسمى بود و خدا مىخواست به فلان مكان مرتفع برسد، مىرسيد.
ستايشى كه به مانعى بر نخورد و به تو برسد؛ چرا كه انسان اگر گنهكار باشد، حمد و ستايش او به خدا نمىرسد، يعنى خدا آن را نمىپذيرد و پاداشى براى آن قرار نمىدهد.
...
...
ستايشى كه براى رسيدن به مرحله رضاى تو قصورى نداشته باشد، چون گاهى مانع موجود است و گاهى مقتضى مفقود (و لذا پيش از اين درخواست رفع مانع و در اين بيان درخواست وجود مقتضى شده است).
ستايشى كه هرگز از شماره آن كاسته نشود و تا ابد باقى بماند و عوامل افزاينده آن پياپى و هميشگى باشند.
فَلَسْنَا(1)نَعْلَمُ كُنْهَ(2)عَظَمَتِكَ، إِلاَّ أَنَّا نَعْلَمُ أَنَّكَ حَيٌّ قَيُّومٌ لاَ تَأْخُذُكَ سِنَةٌ(3)وَ لاَ نَوْمٌ. لَمْ يَنْتَهِ إِلَيْكَ نَظَرٌ، وَلَمْ يُدْرِكْكَ بَصَرٌ(4). أَدْرَكْتَ الاْءَبْصَارَ، وَ أَحْصَيْتَ الاْءَعْمَالَ، وَ أَخَذْتَ بِالنَّوَاصِي(5)وَ الاْءَقْدَامِ(6)وَ مَا الَّذِي نَرَى مِنْ خَلْقِكَ، وَ نَعْجَبُ لَهُ مِنْ قُدْرَتِكَ، وَ نَصِفُهُ مِنْ عَظِيمِ سُلْطَانِكَ، وَ مَا تَغَيَّبَ(7)عَنَّا مِنْهُ، وَ قَصُرَتْ أَبْصَارُنَا عَنْهُ، وَ انْتَهَتْ عُقُولُنَا دُونَهُ، وَ حَالَتْ سُتُورُ الْغُيُوبِ بَيْنَنَا وَ بَيْنَهُ أَعْظَمُ(8). فَمَنْ فَرَّغَ قَلْبَهُ، وَ أَعْمَلَ فِكْرَهُ لِيَعْلَمَ كَيْفَ أَقَمْتَ عَرْشَكَ وَ كَيْفَ ذَرَأْتَ خَلْقَكَ، وَ كَيْفَ عَلَّقْتَ فِي الْهَوَاءِ سَمَاوَاتِكَ، وَ كَيْفَ مَدَدْتَ عَلَى مَوْرِ(9)الْمَاءِ أَرْضَكَ، رَجَعَ طَرْفُهُ(10)حَسِيراً(11)، وَ عَقْلُهُ مَبْهُوراً(12)، وَ سَمْعُهُ وَالِهاً، وَ فِكْرُهُ حَائِراً.
...
پس اى خدا، ما از حقيقت عظمت تو هيچ نمىدانيم. اين جمله تعليلى براى ستايش فراوان است، چنانكه گويى كسى مىپرسد: چرا بايد خدا را اين مقدار ستايش كرد؟ جواب داده مىشود: به جهت عظمت بىنهايت او كه قابل درك نيست و از وصف و فهم برتر است. پس او بالاتر از آن است كه ستايش، هر قدر هم فراوان باشد، با عظمت او برابرى كند.
تنها مىدانيم تو خداى زندهاى هستى كه مرگ به حريم تو راهى ندارد. قائم به امور هستى و يك لحظه از آن غافل نمىشوى و خواب سبك و سنگين هرگز به سراغ تو نمىآيد، زيرا خداى سبحان پاك و منزه از آن است كه چنين عوارضى او را فراگيرد.
1) فلسنا: فاء تعليل است براى حمد فراوان.
2) كنه: حقيقت و ماهيت.
3) سنة: خواب سبك.
4) اين دو جمله يا عطف بر يكديگر و به يك معنا هستند، و يا منظور از نظر، در اينجا تفكّر و منظور از بصر، نگاه است كه در اين صورت، دو جمله متفاوت مىباشند.
5) نواصي: جمع ناصية، يعنى قسمت جلو سر.
6) أقدام: جمع قدم، يعنى پا.
7) از حيث نحوى «واو» در و ما تغيب، حاليّه است.
8) أعظم: خبر «وماتغيب عنا» است.
9) مور: جنبش.
10) رجع طرفه: جواب من فرّغ است و چون چشم، ابزار ادراك است، ممنوعيت فهم را به آن نسبت داده است.
11) حسيرا: حسرت زده و درمانده.
12) مبهور: از نفس افتاده.
...
...
نگاه هيچكس نمىتواند به تو بينجامد، چرا كه نگاه بر امور جسمى مىافتد و خداى متعال از جسمانيت منزه است؛ لذا هيچكس نمىتواند خدا را به چشم ببيند. و هيچ چشمى نمىتواند تو را درك كند.
تو چشمها را مىبينى. ذكر چشم، از ميان همه اعضا براى تقابل با جمله قبل است [بدين معنا كه چشمها خدا را نمىبينند، ولى خدا چشمها را مىبيند. مسلّم اين است كه خدا همه وجود آدمى را مىبيند چنانكه انسان با هيچ يك از اعضاى خود نمىتواند خدا را احساس كند، بلكه فقط با چشمِ دل و بصيرت، نه بصر، مىتواند او را ببيند و تا حدودى درك نمايد].
و همه اعمال و كارها را شماره مىكنى، يعنى به كمّيت و كيفيّت آنها علم دارى.
و تو پيشانىها و قدمها را در اختيار مىگيرى، يعنى تمام آفريدهها تحت قدرت كامل تو هستند، همانطور كه اگر كسى موى پيشانى و پاى كسى را در يك حال بگيرد، به خوبى بر او چيره شده است.
و آنچه از آفريدههايت مىبينيم و از قدرت تو شگفتزده مىشويم و عظمتِ سلطنت و قدرت تو را توصيف مىكنيم در برابر آفريدههاى بزرگتر و عظيمتر حضرتت كه به دلايلى آنها را نمىبينيم، چه مىتواند باشد؟ آفريدههايى كه از چشم ما پنهان هستند، و يا فاصله ما و آنها بسيار زياد است، و يا بين ما و آنها اشياء ديگرى فاصله انداخته است، و يا آنقدر كوچك هستند كه با چشم غير مسلح ديده نمىشوند، و آنهايى كه عقل ما به دليل ناتوانى، نمىتواند وجود آنها را درك كند و پردههاى غيبْ آنها را از ما پنهان كردهاند به مراتب بزرگتر است.
...
...
امام به برخى از آفريدههايى كه عقل از درك رازهاى آفرينش آنها ناتوان است اشاره مىكند و مىفرمايد:
[اى خداى بزرگ،] پس كسى كه قلب خود را از همه چيز فارغ نگه دارد و فقط در اين امور بينديشد كه عرش خود را چگونه بر دوش فرشتگان و يا در فضا گذاردى؟ يا اينكه مراد از اين پرسش چگونگى و چيستى عرش است.
و چگونه و از چه چيزى آفريدگان را آفريدى؟ و چگونه آسمانها، يعنى اجرام آسمانى، ستارگان و سيّارات را در آسمان معلّق نگه داشتى؟ و چگونه زمين را بر روى آبِ بىقرار و جنبنده در آغاز خلقت گستراندى؟ در آن صورت، به يقين در كار خويش وامىمانَد، نگاهش و انديشههايش كار به جايى نمىبرد و باز مىگردد و شنوايىاش از كار مىافتد و انديشهاش بهتزده مىماند.
منها: يَدَّعِي بِزَعْمِهِ أَنَّهُ يَرْجُو اللَّهَ، كَذَبَ وَالْعَظِيمِ! مَا بَالُهُ(1)لاَ يَتَبَيَّنُ رَجَاءُهُ فِي عَمَلِهِ؟ فَكُلُّ مَنْ رَجَا عُرِفَ رَجَاوءُهُ فِي عَمَلِهِ، وَ كُلُّ رَجَاءٍ - إِلاَّ رَجَاءَ اللَّهِ تعالى - فَإِنّهُ مَدْخُولٌ(2)، وَ كُلُّ خَوْفٍ مُحَقَّقٌ(3)- إِلاَّ خَوْفَ اللَّهِ - فَإِنَّهُ مَعْلُولٌ(4). يَرْجُو اللَّهَ فِي الْكَبِيرِ، وَ يَرْجُو الْعِبَادَ فِي الصَّغِيرِ، فَيُعْطِي الْعَبْدَ مَا لاَ يُعْطِي الرَّبَّ! فَمَا بَالُ اللَّهِ جَلَّ ثَنَاوءُهُ يُقَصَّرُ بِهِ عَمَّا يُصْنَعُ بِهِ لِعِبَادِهِ؟ أَ تَخَافُ أَنْ تَكُونَ فِي رَجَائِكَ لَهُ كَاذِباً؟ أَوْ تَكُونَ لاَ تَرَاهُ لِلرَّجَاءِ مَوْضِعاً؟
...
بخشى از اين خطبه درباره اميد است
برخى گمان مىكنند كه به خدا اميدوارند. به خداى بزرگ سوگند، دروغ مىگويند كه به خدا اميد دارند؛ زيرا اميد به معناى نزديك شدن به مطلوب است و اميدوارى به خدا به معناى انتظار خشنودى و احسان اوست.
اينان را چه شده است كه آثار اميد در عملشان ديده نمىشود؟ چون هر كس به خدا اميدوار باشد بايد عملش آينه اميدوارىاش باشد. مثلاً كشاورزى مىگويد: من اميدوارم امسال گندم سالم و بدون آفت برداشت بكنم، ولى تخمى نيفشاند، يا مهندسى مىگويد: من اميدوارم خانهاى زيبا بسازم، ولى نقشهاى تهيه نكند، به يقين چنين كسى در ادعاى خود صادق نيست. بنابراين، اميد عبارت است از انتظارِ رسيدن به مقصود و مطلوب، بعد از تهيّه مقدّمات. اما ساير مقدمات كه به دست انسان نيست، بايد اميد داشت كه خدا آنها را فراهم نمايد و از ديگر سو بايد ترسيد كه خداوند آنها را تكميل نسازد، چنانكه كشاورز اميدوار است باران مزرعه او را سيراب كند و نيز ترس نيامدن باران دارد.
و هر اميدى، جز اميد به خدا، ناخالص است، زيرا در حقيقت چيزى در دست انسانها نيست تا كسى به آن اميد داشته باشد، مگر آنكه مشيّت و تقدير الهى شاملِ آن شود. مثلاً
...
...
وقتى مىگوييم: هر مالكيتى غير از مالكيت خدا مَجازى است، يعنى اگر خدا بخواهد يك دينار از دست زيد به كسى كه به فضل الهى اميد بسته برسد، قطعا مىرسد، و گرنه نخواهد رسيد.
و هر خوف و ترسى - جز ترس از خداوند كه بىتوجهى به آن، ناشى از بيمارى جان است - حقيقت دارد، زيرا غالب انسانها از خدا و كيفر او چنانكه شايسته است نمىترسند لذا گرچه از كيفر الهى آگاهند، بازهم گناه مىكنند. [اما اگر سر و كار انسان با قاضى و دادگاه بيفتد كاملاً وحشت دارد].
امام در اين بخش از خطبه به بيان اينكه چگونه برخى از افراد حقّ بزرگ خدا را زير پا گذاشتهاند و در عين حال انتظارات فراوانى از خدا دارند، پرداخته، مىفرمايد: از خداوند انتظاراتى مثل رفتن به بهشت و فرزنددار شدن و مانند آنها دارند، ولى به خلق خدا چنان اداى احترام و سپاسگزارى مىكنند و امر و نهى آنها را مىپذيرند كه شايسته خداوند است، مثل اينكه كسى انتظار صد دينار از زيد داشته باشد ولى از او اطاعت نكند و از خالد انتظار يك دينار داشته، لذا به طور كامل سر به فرمان او مىنهد.
اين چه رفتارى است كه با خدا دارند؟ مردم چنانكه بايد و شايد به اندازهاى كه از مردمان تشكر مىكنند، سپاسگزار الطاف خداى سبحان نيستند.
آيا مىترسى اميدى كه به خدا بستهاى حقيقت نداشته باشد، و لذا از ديگران كه واقعاً به آنها اميد دارى سپاسگزارى مىكنى، اما خداوند را چنانكه بايسته و شايسته است، سپاس نمىگويى؟ يا اينكه جايى براى اميدوارى به خدا نمىبينى و او را در جايگاهى نمىبينى كه بتواند اميد تو را تحقق بخشد؟
وَ كَذَلِكَ إِنْ هُوَ خَافَ عَبْداً مِنْ عَبِيدِهِ، أَعْطَاهُ مِنْ خَوْفِهِ مَا لاَ يُعْطِي رَبَّهُ، فَجَعَلَ خَوْفَهُ مِنَ الْعِبَادِ نَقْداً، وَ خَوْفَهُ مِنْ خَالِقِهِم ضِمَاراً(1)وَ وَعْداً، وَ كَذَلِكَ مَنْ عَظُمَتِ الدُّنْيَا فِي عَيْنِهِ، وَ كَبُرَ مَوْقِعُهَا فِي قَلْبِهِ، آثَرَهَا عَلَى اللَّهِ تَعَالَى، فَانْقَطَعَ إِلَيْهَا، وَ صَارَ عَبْداً لَهَا.
...
امام عليهالسلام پس از طرح مسأله اميدوارى، اينك به مبحث ترس مىپردازد، و با لحاظداشتن فن بلاغى «لفّ و نشر مرتب»(2)مىفرمايد: همينطور اگر انسان از يكى از بندگان خدا بترسد از برانگيختن غضب او پرهيز مىكند و به هر صورتى در صدد جلب رضايت او بر مىآيد تا آتش غضب او را خاموش كند، ولى اگرچه از خدا بترسد هرگز در صدد جلب رضايت او بر نمىآيد. بنابراين از پادشاه كه مىترسد هرگز از فرمان او سر بر نمىتابد، اما در مقابل خداى سبحان كه ادعاى ترس از او را دارد نافرمانى مىكند.
چنين انسانى ترس از بندگان خدا را نقد و فورى مىداند و به آن عمل مىكند، ولى خوف از خداى بندگان را نسيه مىبيند و به آن عمل نمىكند و به آينده موكول مىكند و حتى بدان وفادار هم نيست.
و نيز كسى كه دنيا را به ديده بزرگى و عظمت بنگرد در مسأله بيم و اميد با خدا رفتارى متفاوت و به عكس رفتارش با بندگان دارد، زيرا دنيا را بر آخرت مقدم شمرده است و البته آنكه دنيا در نظر او از خدا و آخرت جاذبه بيشترى داشته باشد، آن را بر خداى تعالى مقدم مىداند و به آن دل مىبندد و عملاً هرگز به آخرت نمىنگرد، بلكه به تمامى بنده دنيا شده و به جاى آنكه بنده خدا باشد، بنده دنيا مىشود و براى آن تواضع و خاكسارى مىكند.
1) ضمار: نسيه و مضمر شمردن.
2) لفّ و نشر بر دو گونه است: مرتّب و مشوّش. مثلاً اگر كسى بگويد: مردم دو دستهاند: بهشتيان و جهنميان. و امّا بهشتيان عبارتند از:... و اما جهنّميان عبارتند از... اين، لف و نشر مرتب است، ولى اگر بگويد: مردم بر دو دستهاند: بهشتيان و جهنميان و امّا جهنميان عبارتند از... و بهشتيان عبارتند از... كه اين لف و نشر مشوش است.
وَ لَقَدْ كَانَ فِي رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله كَافٍ لَكَ فِي الاْءُسْوَةِ(1)، وَ دَلِيلٌ لَكَ عَلَى ذَمِّ الدُّنْيَا وَ عَيْبِهَا، وَ كَثْرَةِ مَخَازِيهَا(2)وَ مَسَاوِيهَا(3)، إِذْ قُبِضَتْ عَنْهُ أَطْرَافُهَا، وَ وُطِّئَتْ لِغَيْرِهِ أَكْنَافُهَا(4)، وَ فُطِمَ عَنْ رَضَاعِهَا، وَ زُوِيَ عَنْ زَخَارِفِهَا(5).
...
براى تو [اى انسان] در زندگى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله الگويى خوبى براى زندگى وجود دارد. و [روىگردانىاش از دنيا] دليلى روشن بود بر ناپسند و معيوب و بىارزشى و رسوايى بسيار و زشتى آن، چرا كه آن حضرت، هرچند به اراده خود، از دارايى دنيا و خوردنىها و زنان باكره و جز آن بهره نبرد و مانند كسرىها و قيصرها با جلال و جبروت زندگى نكرد و اگر دنيا شايسته و ستوده بود، آن حضرت از آن محروم نمىشد.
آنگاه امام عليهالسلام وجه دلالت آن را بيان مىكند و مىفرمايد: و دنيا با تمام كرانههايش براى ديگران فراهم گرديد و آن حضرت از شير دنيا (و لذّتهاى دنيوى) بهرهمند نشد و از زر و زيور دنيا كاملاً بركنار ماند.
وَ إِنْ شِئْتَ ثَنَّيْتُ(1)بِمُوسَى كَلِيمِ اللَّهِ عليهالسلام إِذْ يَقُولُ: «رَبِّ إِنِّى لِمَآ أَنزَلْتَ إِلَىَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ»(2)وَ اللَّهِ مَا سَأَلَهُ إِلاَّ خُبْزاً يَأْكُلُهُ، لاِءَنَّهُ كَانَ يَأْكُلُ بَقْلَةَ الاْءَرْضِ، وَ لَقَدْ كَانَتْ خُضْرَةُ الْبَقْلِ تُرَى مِنْ شَفِيفِ(3)صِفَاقِ(4)بَطْنِهِ، لِهُزَالِهِ وَ تَشَذُّبِ(5)لَحْمِهِ.
...
و اگر مىخواهى به نكوهيدگى دنيا پى ببرى اين بار موسى كليم اللّه را در نظر بياور كه چگونه از دنيا دل بريد، چنانكه قرآن كريم از زبان او آورده است: «پروردگارا، من به هر خيرى كه سويم بفرستى سخت نيازمندم» و اين سخن را زمانى گفت كه از دست فرعونيان فرار كرده بود و به سوى «مدين» مىرفت، كه نه توشهاى داشت و نه مركبى و نه سامانى.
به خدا سوگند حضرت موسى عليهالسلام از خدا تنها نانى مىخواست تا بخورد و شكم خود را سير كند؛ زيرا در سفر خود از مصر تا مدين آنقدر گياه خورده بود كه رنگ سبز آن گياه از زير پوست بدنش ديده مىشد. زيرا پوست بدن آن حضرت از شدت لاغرى و ذوب شدن گوشت بدنش شفاف شده بود و بدنش چندان گوشتى نداشت تا مانع ديده شدن درون او شود. پس اگر دنيا در نظر حضرت موسى عليهالسلام ارزشى مىداشت از او گرفته نمىشد.
وَ إِنْ شِئْتَ ثَلَّثْتُ(1)بِدَاوُدَ صلىاللهعليهوآله صَاحِبِ الْمَزَامِيرِ(2)وَ قَارِئِ أَهْلِ الْجَنَّةِ فَلَقَدْ كَانَ يَعْمَلُ سَفَائِفَ(3)الْخُوصِ(4)بِيَدِهِ، وَ يَقُولُ لِجُلَسَائِهِ: أَيُّكُمْ يَكْفِينِي بَيْعَهَا! وَ يَأْكُلُ قُرْصَ الشَّعِيرِ مِنْ ثَمَنِهَا.
...
باز براى اينكه بيشتر به بىارزشى دنيا پى ببرى به حضرت داوود عليهالسلام به عنوان سوّمين الگوى با ارزش بنگر؛ همو كه [در دنيا] صاحب مزامير و آهنگهاى خوش بود و [در آخرت [خواننده اهل بهشت خواهد بود(5).
حضرت داوود عليهالسلام با آن مقام و عظمت، با دست خود زنبيل مىبافت و به ياران خود مىفرمود: كدام يك از شما اين زنبيلها را به بازار ببرد و بفروشد تا من از اين كار دور بمانم؟ آنگاه از پول آن زنبيلها چند قرص نان جو مىخريد و مىخورد. اگر دنيا ارزشى داشت شخصيّتى مثل داوود عليهالسلام آن پيامبر بزرگ، آن را رها نمىكرد و بدان بىاعتنا نمىشد.
1) ثلّثت: سوّمين را بر مىشمارم.
2) مزامير: جمع مزمور، يعنى آواز و آهنگ و نغمه.
3) سفائف: جمع سفيفة، يعنى بافته شده از چوبهاى نازك درختان.
4) خوص: برگ نخل كه در بافتن زنبيل از آن استفاده مىكنند.
5) حضرت داوود عليهالسلام زبور، يعنى كتاب آسمانى، را كه بر او نازل شده بود با نغمهاى بسيار زيبا (نه به لحن غنايى كه عدهاى مىپندارند) مىخواند، و در روايت آمده است كه خدا به بهشتيان نعمت داده و آنها را از نعمت نغمههاى زيباى حضرت داوود عليهالسلام بهرهمند خواهد ساخت.
وَ إِنْ شِئْتَ قُلْتُ فِي عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ عليهماالسلام . فَلَقَدْ كَانَ يَتَوَسَّدُ(1)الْحَجَرَ، وَ يَلْبَسُ الْخَشِنَ، وَ يَأْكُلُ الْجَشِبَ(2)، وَ كَانَ إِدَامُهُ(3)الْجُوعَ، وَ سِرَاجُهُ بِاللَّيْلِ الْقَمَرَ، وَ ظِلاَلُهُ(4)فِي الشِّتَاءِ مَشَارِقَ الاْءَرْضِ وَ مَغَارِبَهَا، وَ فَاكِهَتُهُ وَ رَيْحَانُهُ مَا تُنْبِتُ الاْءَرْضُ لِلْبَهَائِمِ، وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ زَوْجَةٌ تَفْتِنُهُ، وَ لاَ وَلَدٌ يَحْزُنُهُ، وَ لاَ مَالٌ يَلْفِتُهُ(5)، وَ لاَ طَمَعٌ يُذِلُّهُ، دَابَّتُهُ رِجْلاَهُ، وَ خَادِمُهُ يَدَاهُ!
...
و نيز اگر خواهى افزون بر اين، بىبهايى و نكوهيدگى دنيا را بدانى از حضرت عيسى عليهالسلام فرزند حضرت مريم عليهاالسلام براى تو بگويم كه چگونه زهد و پارسايى مىورزيد. او سنگ را بالش خود مىكرد، و لباس زبر و خشن مىپوشيد، و غذاى ناگوار مىخورد، و نانْخورش او گرسنگى بود، يعنى هرگز نانْخورشى نداشت، بلكه فقط قدرى نان مىخورد و شكمش هماره نيمى سير و نيمى گرسنه بود. جمله «و كان إدامه الجوع» داراى بلاغت فراوانى است.
و چراغ شب حضرت عيسى عليهالسلام ماه بود. يعنى چراغى نداشت تا شبها از نور آن بهره گيرد، و در سرماى زمستان، مشرق و مغرب سرپناه او بود. يعنى صبح به سمت مشرق مىنشست تا آفتاب بر او بتابد و غروب به سمت مغرب مىرفت تا از اندك مانده حرارت آن بهره گيرد، و ميوه و سبزيجات او همانى بود كه خوراك حيوانات است و از زمين مىروييد.
همسرى نداشت تا فريفتهاش شود و به وسيله او در معرض آزمايش قرار گيرد، و فرزندى نداشت تا با بيمارىاش يا مردنش وى را نگران و غمگين كند؛ و مالى نداشت تا او را از آخرت باز دارد و به خود مشغول سازد. به مال كسى و منصبى طمع نداشت تا به ذلت و خوارى بيفتد؛ زيرا انسان طمعكار همواره در مقابل صاحبان مال به خوارى مىافتد.
...
...
مركب او پاهايش بود؛ يعنى پياده از شهرى به شهرى مىرفت. و خدمتگزار او دستانش بود؛ يعنى با دست خود نيازهاى خويش را برآورده مىساخت.
ناگفته نماند كه توصيههاى اين چنينى در احاديث و سخنان رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و ائمه عليهمالسلام به فراوانى ديده مىشود كه با انگيزه ايجاد تعادل ميان دنيا و آخرت بيان شده است؛ چون مردم در دنيا غرق شده بودند و شگفتا كه با وجود اين همه سفارشها راه اعتدال در پيش نگرفتند، با اندكى اختلاف، همانند ستوران به زندگى مادىِ صرف، دل بستهاند.
فَتَأَسَّ بِنَبِيِّكَ الاْءَطْيَبِ الاْءَطْهَرِ صلىاللهعليهوآله (1)، فَإِنَّ فِيهِ أُسْوَةً لِمَنْ تَأَسَّى(2)، وَ عَزَاءً لِمَنْ تَعَزَّى(3)، وَ أَحَبُّ الْعِبَادِ إِلَى اللَّهِ الْمُتَأَسِّي بِنَبِيِّهِ، وَ الْمُقْتَصُّ(4)لاِءَثَرِهِ. قَضَمَ الدُّنْيَا قَضْماً(5)، وَ لَمْ يُعِرْهَا(6)طَرْفاً.
...
پس اى مسلمان، به پيامبرت، آن پاكتر و مطهرترين فرد - كه درود خدا بر او و خاندانش باد - اقتدا كن كه سيره او آموزنده و الگويى است براى هركه به آن حضرت اقتدا كند، چون ايشان در انسانيّت و معنويت كامل و نمونه آرمانى است.
و براى كسى كه در مشكلات زندگى گرفتار شده باشد، بهترين الگوى صبر و پايدارى است، زيرا انسانى كه لذتها را ترك مىكند نفسش بر او چيره مىشود و لذا نيازمند كسى است كه او را دلدارى و آرامش بدهد، و چنين كسى با ديدن صابران و شكيبايان، آرام و قرار مىگيرد، و پيامبر صلىاللهعليهوآله براى الگوپذيران چنين موهبتى بود.
و بهترين و محبوبترين بندگان نزد خدا كسى است كه به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اقتدا كند و در جاى پاى او قدم گذارد. اين جمله كنايه از پيروى صددرصد و كامل است كه از باب تشبيه معقول به محسوس به قدمگذاردن در جاى پا تعبير شده تا به ذهن نزديكتر و قابل فهمتر باشد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دنيا را درهم شكست و مانند كسى كه چيزى را با دندان مىشكند و به آن نيازى ندارد، آن را سالم وا ننهاد.
هرگز از روى رغبت نگاهى گذرا به آن نيفكند. يعنى چون نگاهش به آخرت بود حتى يك نگاه به دنيا نينداخت.
أَهْضَمُ(1)أَهْلِ الدُّنْيَا كَشْحاً(2)، وَ أَخْمَصُهُمْ(3)مِنَ الدُّنْيَا بَطْناً، عُرِضَتْ عَلَيْهِ الدُّنْيَا فَأَبَى أَنْ يَقْبَلَهَا، وَ عَلِمَ أَنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ أَبْغَضَ شَيْئاً فَأَبْغَضَهُ، وَ حَقَّرَ(4)شَيْئاً فَحَقَّرَهُ، وَ صَغَّرَ(5)شَيْئاً فَصَغَّرَهُ. وَ لَوْ لَمْ يَكُنْ فِينَا إِلاَّ حُبُّنَا مَا أَبْغَضَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ، وَ تَعْظِيمُنَا مَا صَغَّرَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ، لَكَفَى بِهِ شِقَاقاً(6)لِلَّهِ، وَ مُحَادَّةً(7)عَنْ أَمْرِ اللَّهِ.
...
از همه مردمِ دنيا شكمش لاغرتر و گرسنهتر بود. اين عبارت كنايه از آن است كه حضرت از همه مردم دنياگريزتر بود.
دنيا به حضرتش روى آورد (يعنى خداى متعال آن را به پيامبرش عرضه كرد)، ولى آن را نپذيرفت، چون مىدانست بىفايده و فناپذير است.
و دانست كه خداى سبحان دنيا را مبغوض و ناپسند مىشمارد؛ لذا آن را ناپسند شمرد. توجه داشته باشيم كه مبغوض و ناپسند بودن دنيا نزد خداوند از آن جهت است كه در آن عصيان و نافرمانى حضرتش مىشود و گرنه دنياى مشروع و پيراسته از پليدىها وسيله آخرت و مورد پسند آن حضرت و ساير پيامبران عليهمالسلام بوده است. از اينرو پيامبر صلىاللهعليهوآله حكومت و قدرت را [به عنوان دنياى مشروع] در دست گرفت.
و چون خداوند چيزى را حقير و كوچك شمرد، پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز آن را حقير و بىمقدار دانست؛ چرا كه دنيا در مقايسه با آخرت، به مراتب از بال پشهاى بىارزشتر است.
و اگر جز اين نبود كه ما دنيايى را دوست مىداريم كه خدا و پيامبرش آن را دشمن مىدارند و دنيايى را بزرگ مىشماريم كه خدا و پيامبرش آن را كوچك شمردهاند، براى مخالفت و عناد و دشمنىمان با حضرتش بسنده بود.
1) أهضم: از هضم گرفته شده، يعنى لاغرى شكم و خالى بودن آن از غذا.
2) كشح: بين خاصره و دنده پشت.
3) أخمص: خالىتر.
4) حقر و صغر: حقير آن است كه كمال ندارد، ولى صغير آن است كه هنوز به كمال مورد انتظار نرسيده است، و لذا به كودك، صغير مىگويند نه حقير.
5) حقر و صغر: حقير آن است كه كمال ندارد، ولى صغير آن است كه هنوز به كمال مورد انتظار نرسيده است، و لذا به كودك، صغير مىگويند نه حقير.
6) شقاق: از مشاقة گرفته شده، يعنى مخالفت، كه گويى دو نفر رو در روى يكديگر قرار گرفتهاند.
7) محادّة: مخالفت از روى عناد و دشمنى.
وَ لَقَدْ كَانَ صلىاللهعليهوآله يَأْكُلُ عَلَى الاْءَرْضِ، وَ يَجْلِسُ جِلْسَةَ الْعَبْدِ، وَ يَخْصِفُ(1)بِيَدِهِ نَعْلَهُ، وَ يَرْقَعُ(2)بِيَدِهِ ثَوْبَهُ، وَ يَرْكَبُ الْحِمَارَ الْعَارِيَ، وَ يُرْدِفُ خَلْفَهُ. وَ يَكُونُ السِّتْرُ عَلَى بَابِ بَيْتِهِ فَتَكُونُ فِيهِ التَّصَاوِيرُ فَيَقُولُ: «يَا فُلاَنَةُ - لاِءِحْدَى أَزْوَاجِهِ - غَيِّبِيهِ عَنِّي، فَإِنِّي إِذَا نَظَرْتُ إِلَيْهِ ذَكَرْتُ الدُّنْيَا وَ زَخَارِفَهَا». فَأَعْرَضَ عَنِ الدُّنْيَا بِقَلْبِهِ، وَ أَمَاتَ ذِكْرَهَا مِنْ نَفْسِهِ، وَ أَحَبَّ أَنْ تَغِيبَ زِينَتُهَا عَنْ عَيْنِهِ، لِكَىْ لاَ يَتَّخِذَ مِنْهَا رِيَاشاً(3)، وَ لاَ يَعْتَقِدَهَا قَرَاراً، وَ لاَ يَرْجُوَ فِيهَا مُقَاماً، فَأَخْرَجَهَا مِنَ النَّفْسِ، وَ أَشْخَصَهَا عَنِ الْقَلْبِ، وَ غَيَّبَهَا عَنِ الْبَصَرِ. وَ كَذَا مَنْ أَبْغَضَ شَيْئاً أَبْغَضَ أَنْ يَنْظُرَ إِلَيْهِ، وَ أَنْ يُذْكَرَ عِنْدَهُ.
...
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در تواضع و فروتنى چنان بود كه بر روى زمين مىنشست و غذا مىخورد، نه اينكه روى كرسى و فرش بنشيند؛ يا اينكه منظور آن است كه غذا يا نان را بر روى زمين مىگذارد [و آن را سفره خود قرار مىداد].
و مانند بندگان مىنشست، يعنى به گونهاى فروتنانه و خاكسارانه كه بندگان منتظر فرمان مولاى خود مىنشستند تا لحظهاى در انجام دستور او كوتاهى نكنند، مىنشست، نه اينكه راحت و چهار زانو بنشيند تا براى برخاستن يا جابهجا شدن زمانى را از دست بدهد.
و با دستانش كفش خود را هنگام نياز مىدوخت و لباس خود را وصله مىزد.
و بر الاغ برهنه سوار مىشد و پشت سر خود ديگرى را نيز مىنشاند.
پردهاى بر در اتاق او آويخته بود كه نقش و نگار داشت. به يكى از همسرانش فرمود: «فلانى، اين پرده را از مقابل ديدگانم بردار، چون با نگاه به آن به ياد دنيا و آرايههاى آن مىافتم»، يعنى انسان به همان اندازه كه به ياد دنياست از ياد آخرت غافل مىشود؛ چون
...
...
قلب نمىتواند همزمان در پى دو گرايشِ متضاد باشد، چنانكه خداوند در قرآن فرموده است: «مَّا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَيْنِ فِى جَوْفِهِ...»(1)«خدا براى هيچ مردى در درونش دو قلب ننهاده است».
پيامبر صلىاللهعليهوآله با قلب خود از دنيا روى گرداند؛ يعنى رويگردانى او از دنيا حقيقى بود نه مثل برخى كه تظاهر به اعراض از دنيا و رويگردانى از آن مىكنند، ولى در حقيقت به آن سخت علاقه و دلبستگى دارند.
و ياد دنيا را در دل خود ميراند و به هيچ وجه تمايلى به آن از خاطر نمىگذراند.
و دوست مىداشت زر و زيور دنيا از برابر ديدگانش دور شود تا آن را نبيند و فريفته جاذبههايش نشود؛ چون هرچه ديده بيند دل مشتاق آن مىشود.
براى آن مىخواست آرايههاى دنيا از چشم او دور باشند تا لباس فاخر و مانند آن را برنگزيند، و تا آن را سراى هميشگى نپندارد، زيرا اگر انسان به چيزى تعلّق خاطر و علاقه قلبى پيدا كرد، اندك اندك براى او چنين احساسى پيدا مىشود كه با شىء مورد علاقهاش پيوند ابدى دارد و هرگز از آن جدا نمىشود. از اينرو دنيا را از جان خود بيرون كرد، و دنيا نزد آن حضرت همواره بىاعتبار و بىارزش بود، و آن را از قلب خود دور ساخت و قلب مباركش به آن هيچگونه تمايلى نداشت، و آن را از چشم خود دور ساخت؛ و لذا نه در آن نگريست و نه چيزى از آرايههاى آن را گرد خود جمع مىكرد، تا مبادا نگاهش به آن بيفتد.
و نيز هركه چيزى را دشمن بدارد، نگريستن در آن و شنيدن از آن را دشمن مىدارد، چون نگاه كردن به چيزى كه انسان را مىآزارد احساسات منفى و خصمانه فرد را نسبت به آن بر مىانگيزد.
1) سوره احزاب، آيه 4.
وَ لَقَدْ كَانَ فِي رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله مَا يَدُلُّكَ عَلَى مَسَاوِئِ(1)الدُّنْيَا وَ عُيُوبِهَا، إِذْ جَاعَ فِيهَا مَعَ خَاصَّتِهِ(2)، وَ زُوِيَتْ(3)عَنْهُ زَخَارِفُهَا مَعَ عَظِيمِ زُلْفَتِهِ(4). فَلْيَنْظُرْ نَاظِرٌ بِعَقْلِهِ، أَكْرَمَ اللَّهُ مُحَمَّداً بِذَلِكَ أَمْ أَهَانَهُ؟ فَإِنْ قَالَ: أَهَانَهُ، فَقَدْ كَذَبَ وَ الْعَظِيمِ، وَ إِنْ قَالَ: أَكْرَمَهُ، فَلْيَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهَانَ غَيْرَهُ حَيْثُ بَسَطَ الدُّنْيَا لَهُ وَ زَوَاهَا عَنْ أَقْرَبِ النَّاسِ مِنْهُ.
...
و در زندگى و سيرت و سنت پيامبر صلىاللهعليهوآله نشانههايى وجود دارد كه بدىها و عيوب و نواقص دنيا را برايت آشكار مىكند، چرا كه حضرت با تمام فضيلت و عظمتى كه نزد خدا داشت گرسنه مىماند. و نيز با همه انس و تقربى كه به خداوند داشت زر و زيور دنيا از آن حضرت دور بود، در حالىكه اگر دنيا خوب و زيبا و ارزشمند مىبود مىبايست بهره دنيايى آن حضرت، كه محبوبترين انسانها نزد خداى سبحان است، بيشتر باشد.
پس بايد انسان عاقل به ديده تعقل بنگرد كه آيا خداوند حضرت محمد صلىاللهعليهوآله را با اين پارسايى و زهد، در دنيا گرامى داشت يا خوار نمود؟ پس اگر بگويد: خداوند پيامبر صلىاللهعليهوآله را خوار كرد، به خداى بزرگ سوگند كه دروغى بس بزرگ گفته است، چون هيچ عاقلى در دنيا پيدا نمىشود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را به سبب ترك دنيا خوار بداند، بلكه تمام عاقلان، انسان زاهدى را كه از دنيا و زيور آن چشم پوشيده مىستايند.
و اگر بگويد: خداوند او را گرامى داشته، پس بايد بپذيرد كه خدا ديگران را، كه از دنيا به طور كامل برخوردارشان نموده، اهانت كرده است، و آن را [يعنى دنيا را] از مقرّبترين افراد، يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله ، دور نموده است.
1) مساوئ: جمع مسائة، به معناى بدى و عيب.
2) خاصة: اگر به معناى تقرب باشد، به همان معنايى است كه در ترجمه آمده، ولى اگر به معناى اهلبيت باشد - كه نزديكترين افراد به حضرتش بودند - معنا چنين است: حضرت رسول صلىاللهعليهوآله با اهلبيت خود گرسنه مىماند.
3) زويت: دور ماند.
4) زلفة: از زلفى، به معناى تقرب، گرفته شده است.
فَتَأَسَّى(1)مُتَأَسٍّ بِنَبِيِّهِ، وَ اقْتَصَّ أَثَرَهُ، وَ وَلَجَ(2)مَوْلِجَهُ، وَ إِلاَّ فَلاَ يَأْمَنِ الْهَلَكَةَ. فَإِنَّ اللَّهَ جَعَلَ مُحَمَّداً صلىاللهعليهوآله عَلَماً لِلسَّاعَةِ وَ مُبَشِّراً بِالْجَنَّةِ وَ مُنْذِراً بِالْعُقُوبَةِ. خَرَجَ مِنَ الدُّنْيَا خَمِيصاً(3)، وَ وَرَدَ الاْآخِرَةَ سَلِيماً. لَمْ يَضَعْ حَجَراً عَلَى حَجَرٍ، حَتَّى مَضَى لِسَبِيلِهِ، وَ أَجَابَ دَاعِيَ رَبِّهِ. فَمَا أَعْظَمَ مِنَّةَ اللَّهِ عِنْدَنَا حِينَ أَنْعَمَ عَلَيْنَا بِهِ سَلَفاً نَتَّبِعُهُ، وَ قَائِداً نَطَأُ عَقِبَهُ!(4)وَ اللَّهِ لَقَدْ رَقَّعْتُ مِدْرَعَتِي(5)هَذِهِ حَتَّى اسْتَحْيَيْتُ مِنْ رَاقِعِهَا. وَ لَقَدْ قَالَ لِي قَائِلٌ: أَلاَ تَنْبِذُهَا؟ فَقُلْتُ: اغْرُبْ(6)عَنِّي، فَعِنْدَ الصَّبَاحِ يَحْمَدُ الْقَوْمُ السُّرَى!(7)
...
پس هركس بايد در رويگردانى از دنيا به پيامبر صلىاللهعليهوآله اقتدا كند و در زهدورزى و رويگردانى از لذتها، راه او را بپيمايد و كارى كه آن حضرت انجام داده است، انجام دهد و گرنه از هلاكت اخروى ايمن نخواهد بود.
خداى متعال حضرت محمد صلىاللهعليهوآله را علامت و نشانه روز قيامت قرار داد، زيرا مبعث ايشان به قيامت نزديكتر است از مبعث ساير پيامبران عليهمالسلام به قيامت. نيز آن حضرت پيروان خود را راهنمايى مىنمايد، و مخالفان او تباهى دنيا را، و با نزديك شدن قيامت كيفر جاودان را براى خود رقم مىزنند.
و او را بشارت دهنده اهل طاعت و ايمان به بهشت، و هشدار دهنده كافران و تبهكاران به جهنم و كيفر قرار داد.
با شكمى تهى از دنيا رفت و سالم و پيراسته از گناه وارد جهان آخرت شد. تعبير شكم
...
...
تهى يا حقيقى است، يعنى واقعاً حضرت گرسنه از دنيا رفت، يا كنايه از بهره نگرفتن از لذتهاى [مباح] دنيوى است.
سنگى بر سنگى نگذاشت، يعنى خانه آن چنانى كه اهل دنيا مىسازند، نساخت، بلكه اتاقى براى خود ساخت كه مانند مسجد و از گل و خشت بود، تا آنگاه كه راه مورد علاقه خود را پيمود و به عزرائيل دعوت كننده الهى پاسخ مثبت داد، يعنى مرگ را پذيرا شد.
وه، چه بزرگ و با عظمت است نعمت بزرگ وجود مقدس پيامبر صلىاللهعليهوآله كه خدا بر ما ارزانى داشته، او را سلفى صالح و شايسته قرار داد تا از او پيروى كنيم، در حالىكه او در عبادت و طاعت و يا در عمر (آمدن به دنيا) از ما سبقت گرفته است، و رهبرى است كه مردم را به سوى خير و خوبى راهنمايى مىكند و ما گامبهگام از او تبعيت مىكنيم.
به خدا سوگند، اين پشمينهام را آن قدر وصله نمودم كه ديگر از كسى كه آن را وصله مىزد خجالت كشيدم، آنسان كه انسان ژندهپوش از اطرافيان خود شرم مىكند.
يك روز فردى (و شايد خود وصلهزن) به من گفت: آيا اين لباس را دور نمىاندازى و لباس جديدى نمىپوشى؟ كه اين استفهام تحريضى بود، يعنى مىخواست مرا به پوشيدن لباس نو تشويق بكند.
گفتم: از من دور شو، زيرا كاروانيان شبرو كه صبحگاهان به مقصد رسيدهاند ستايش مىشوند، هرچند انسان به جهت خوابآلودگى و سختى راه، سفر در شب را دوست ندارد. اين مثال زمانى گفته مىشود كه شخصى تحمل مشقت مىكند به اميد آنكه به خير برسد. امام عليهالسلام نيز با اين مثال بيان مىفرمايد كه چنين لباس پشمينه و وصلهدارى را به اميد رحمت و فضل الهى كه براى زاهدان و پارسايان مقرّر شده است مىپوشد.
بَعَثَهُ بِالنُّورِ الْمُضِيءِ وَ الْبُرْهَانِ الْجَلِيِّ(1)وَ الْمِنْهَاجِ الْبَادِي(2)وَالْكِتَابِ الْهَادِي. أُسْرَتُهُ خَيْرُ أُسْرَةٍ(3)وَ شَجَرَتُهُ خَيْرُ شَجَرَةٍ، أَغْصَانُهَا مُعْتَدِلَةٌ، وَ ثِمَارُهَا مُتَهَدِّلَةٌ(4). مَوْلِدُهُ بِمَكَّةَ، وَ هِجْرَتُهُ بِطَيْبَةَ. عَلاَ بِهَا ذِكْرُهُ، وَ امْتَدَّ مِنْهَا صَوْتُهُ. أَرْسَلَهُ بِحُجَّةٍ كَافِيَةٍ، وَ مَوْعِظَةٍ شَافِيَةٍ، وَ دَعْوَةٍ مُتَلاَفِيَةٍ(5). أَظْهَرَ بِهِ الشَّرَائِعَ الْمَجْهُولَةَ، وَ قَمَعَ بِهِ الْبِدَعَ الْمَدْخُولَةَ، وَ بَيَّنَ بِهِ الاْءَحْكَامَ الْمَفْصُولَةَ(6).
...
از خطبههاى آن حضرت عليهالسلام كه در توصيف پيامبر صلىاللهعليهوآله و خاندان آن حضرت عليهمالسلام ، و بيان ضرورتِ پيروى از ايشان، و در موعظه ايراد شده است
خداى متعال پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را با نورى فروزان - يعنى احكام نورانى اسلام كه راه سعادت را روشن مىنمايند - و برهانى آشكار - يعنى معجزات روشنى كه دليل و نشانه درستى و حقانيت كلام و ادعاى نبوّت اوست - و روش مشخص و واضح - يعنى راه اسلام كه هيچ گونه ابهامى ندارد - و كتابى هدايتگر - يعنى قرآن كه مردمان را به راه حق و صراط مستقيم راهنمايى مىكند - به سوى مردم فرستاد.
خاندانش بهترين خاندان و شجرهاش كه همان حضرتِ ابراهيم خليل الرحمان عليهالسلام
...
...
است بهترين شجره و شاخههاى آن درخت، يعنى پيامبران كه از خاندان ابراهيم عليهالسلام هستند به دور از هر انحرافى مىباشند؛ و ميوه آن درخت، كه علوم و معارف منتشر شده از سوى آنان است، در دسترس و براى هر انسانى در خور استفاده است، به گونهاى كه هر كسى مىتواند از علوم و معارف آنها بهرهمند گردد.
در مكّه معظّمه، حرم الهى زاده شد كه اين، افتخار بزرگى به شمار مىرود و هجرتش به سوى مدينه منوّره بوده كه قبل از هجرت دو نام داشت:
«طَيْبَه» كه مردم مدينه به جهت فراوانى آب و مزارع كشاورزى و لطافت هواى آن، كه در ميان كوهها و صحراهاى خشك و سوزان قرار داشت آن را به اين نام مىخواندند؛
«يثرب» كه ديگر مردم با ورود به آن، به سبب تغيير آب و هوا و انتقال از آب و هواى خشك به محيط لطيف و خوش، بيمار مىشدند، لذا آن را يثرب مىخواندند.
از سوى ديگر اين هجرت افتخار دنيوى نيز در برداشت، زيرا از هواى بسيار گرم به محيطى خنك و لطيف وارد مىشد.
و به واسطه هجرتش به مدينه بود كه نامش بلند آوازه و صداى حضرتش طنينانداز و فراگير شد. اين سخن كنايه از آن است كه دعوت حضرت از آنجا به گوش همه ساكنان شبه جزيره و ساير مناطقِ دورتر رسيد.
خداى متعال آن حضرت را با برهان و دليل كافى و روشن، و موعظه شفادهنده بيمارى نادانى و رذايل اخلاقى، و دعوتى اصلاحگرانه فرستاد. پس اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله نبود مردمان به سمت شقاوت و بدبختى ابدى پيش مىرفتند.
خدا به وسيله آن حضرت شرايع پيشين را كه گمنام بودند آشكار فرمود، و بدعتهاىوارد شده در دينهاى آسمانى، مثل: بتپرستى، پرستش مسيح و عُزير و مانند آنها را ريشهكن و احكام را كه خداى متعال تفصيل و مقرر كرده بود، تبيين نمود.
فَمَنْ يَتْبَعْ غَيْرَ الاْءِسْلاَمِ دِيناً تَتَحَقَّقْ شِقْوَتُهُ، وَ تَنْفَصِمْ عُرْوَتُهُ، وَ تَعْظُمْ كَبْوَتُهُ(1)، وَ يَكُنْ مَآبُهُ(2)إِلَى الْحُزْنِ الطَّوِيلِ وَ الْعَذَابِ الْوَبِيلِ(3). وَ أَتَوَكَّلُ عَلَى اللَّهِ تَوَكُّلَ الاْءِنَابَةِ إِلَيْهِ، وَ أَسْتَرْشِدُهُ السَّبِيلَ الْمُوءَدِّيَ إِلَى جَنَّتِهِ، الْقَاصِدَةَ(4)إِلَى مَحَلِّ رَغْبَتِهِ. أُوصِيكُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ طَاعَتِهِ، فَإِنَّهَا النَّجَاةُ غَداً، وَ الْمَنْجَاةُ(5)أَبَداً. رَهَّبَ فَأَبْلَغَ، وَ رَغَّبَ فَأَسْبَغَ.
...
هر كس دينى جز از اسلام برگزيند، بدبختى و شقاوت دنيا و آخرت براى او قطعى خواهد بود. و ريسمان اتّصال او به زندگى سعادتمندانه به تمامى قطع مىشود و به مشكلات بزرگى در دنيا، و آتش جهنم در آخرت، دچار خواهد شد و نهايت او به اندوهى طولانى و عذابى شديد خواهد انجاميد.
و بر خداوند توكّل مىنمايم، مانند كسى كه در همه امورِ خود به او توكّل مىكند، نه مثل كسانى كه فقط در برخى از امور و يا فقط با زبانْ توكّل مىكنند. و نيز از خداوند مىخواهم راهى را به من بنماياند كه به بهشتِ او بينجامد؛ راهى كه از بهشتى كه مردمان را به رسيدن به آن تشويق و ترغيب نموده دور نباشد.
نكته: ناگفته نماند كه منظور حضرت درخواست استقامت و ماندنِ بر اين راه است، مانند: إهدنا الصراط المستقيم كه در نماز گفته مىشود و در آن همواره مىخواهيم بر صراط مستقيم بمانيم و هرگز از آن منحرف نشويم؛ چرا كه خود حضرت در اين راه هستند و آن را به ما نمايانتر كرده بود.
...
...
اى بندگان خدا، شما را به تقواى الهى و اطاعت از دستورات او سفارش مىكنم، كه تقوا و طاعت موجب نجات شما در آخرت و رهايى ابدى شما از كيفر دنيا و آخرت است.
خداوند مردم را از گناه ترساند و هر آنچه باعث ترس و هشدار دادن است به آنها ابلاغ و به بهشت و رضوان الهى ترغيب و تشويق نمود و همو به تمام گونههاى تشويق و ترغيب احاطه دارد يا اينكه به ازاى عمل به موارد ترغيب و تشويق پاداش بسيار عطا مىنمايد.
وَ وَصَفَ لَكُمُ الدُّنْيَا وَ انْقِطَاعَهَا، وَ زَوَالَهَا وَ انْتِقَالَهَا. فَأَعْرِضُوا عَمَّا يُعْجِبُكُمْ فِيهَا لِقِلَّةِ مَا يَصْحَبُكُمْ مِنْهَا. أَقْرَبُ دَارٍ مِنْ سَخَطِ اللَّهِ، وَ أَبْعَدُهَا مِنْ رِضْوَانِ اللَّهِ! فَغُضُّوا عَنْكُمْ عِبَادَ اللَّهِ غُمُومَهَا وَ أَشْغَالَهَا، لِمَا قَدْ أَيْقَنْتُمْ بِهِ مِنْ فِرَاقِهَا وَ تَصَرُّفِ حَالاَتِهَا. فَاحْذَرُوهَا حَذَرَ الشَّفِيقِ النَّاصِحِ وَ الْمُجِدِّ الْكَادِحِ.
...
و دنيا را و گذرا بودن و زوالپذيرى و در يك كلمه فناى دنيا را - چنانكه در قرآن آمده - براى شما توصيف و تبيين كرده است. پس اى مردم، از آرايههاى دنيا كه در كامتان شيرين و گوارا مىآيد دورى گزينيد، چرا كه مدّت زندگىتان در دنيا بسيار اندك است، مثلاً صد سال، كه اين نيز شتابان سپرى مىشود. در اين سخن اگرچه الفاظ متفاوت است، اما معنا يكى است: فناپذيرى دنيا.
نزديكترين سرا به غضب خدا دنياست، زيرا در آن گناه و نافرمانى صورت مىگيرد، و همچنين دورترين منزل از مقام رضوان الهى است، زيرا طاعت و عبادت در آن اندك است.
پس اى بندگان خدا، به غصّهها و امور دنيايى توجه نكنيد و از آن چشم بپوشيد، زيرا يقين داريد كه حالات دنيا پايدار نيست و هماره در حال دگرگونى است.
از دنيا چنان بپرهيزيد و چنان بترسيد كه انسانى ترسان و خيرخواه براى خويش، از افتادنِ در گرفتارى مىترسد و هرگز خود را در آن نمىاندازد، و مانند كسى كه در كار خويش تلاش جدّى مىكند و خود را به خستگى مىافكند تا رهايى يابد و به آيندهاى راحت و سرشار از آرامش دست يابد.
وَ اعْتَبِرُوا بِمَا قَدْ رَأَيْتُمْ مِنْ مَصَارِعِ(1)الْقُرُونِ قَبْلَكُمْ: قَدْ تَزَايَلَتْ أَوْصَالُهُمْ(2)وَ زَالَتْ أَبْصَارُهُمْ وَ أَسْمَاعُهُمْ، وَ ذَهَبَ شَرَفُهُمْ وَ عِزُّهُمْ، وَ انْقَطَعَ سُرُورُهُمْ وَ نَعِيمُهُمْ. فَبُدِّلُوا بِقُرْبِ الاْءَوْلاَدِ فَقْدَهَا، وَ بِصُحْبَةِ الاْءَزْوَاجِ مُفَارَقَتَهَا. لاَ يَتَفَاخَرُونَ وَ لاَ يَتَنَاسَلُونَ، وَ لاَ يَتَزَاوَرُونَ وَ لاَ يَتَجَاوَرُونَ.
...
و از سرنوشت گذشتگان و بلاهاى ويرانگرى كه امّتهاى پيشين را در هم كوبيد و به ورطه نابودى افكند، عبرت گيريد؛ مردمانى كه قبل از شما در اين دنيا مىزيستند و اينك از آنها كسى نمانده است؛ مراد امام از عبرت گرفتن آن است كه قبل از آنكه مثل آنان در وادى فنا و مرگ قرار بگيريد، آماده سفر آخرت شويد.
همانهايى كه بند از بندشان گسست و چشمها و گوشهايشان نابود شد، ديگر نه گوشى دارند براى شنيدن و نه چشمى براى ديدن، و شرافت و عزّت آنها به تمامى نابود شده و با فقيران و تهيدستان يكسان و مساوى زير خاك خفتهاند و شادمانىشان يكسره از بين رفت و نعمتهاىشان برباد رفت. مراد حضرت از اين سخن يا همه انواع شادمانىها و نعمتهاست يا نعمتها و شادمانىهايى است كه در دنيا از آنها برخوردار بودهاند.
مرگ، نگذاشت همنشين فرزندان خود بمانند و همزيستى را به فراق تبديل كرد و آنها را از يكديگر دور كرد و همنشينى با همسران را به جدايى تبديل نمود. پس ديگر همسرى ندارند، زيرا هر يك از آنها با همسرى ديگر زندگى مجدّدى را آغاز كردند.
گذشتگان ديگر به يكديگر فخر نمىفروشند و امور دنيا را به رخ همديگر نمىكشند و ديگر زاد و ولد و تكثير نسل نمىنمايند. و به ديدار يكديگر نمىروند: مراد از اين عبارت، ناتوانى بدكاران در ديدن يكديگر است يا اينكه منظور، ديدار دنيايى است كه نيكان را نيز شامل مىشود، چرا كه مردگان در سرايى هستند كه از آن بازگشتى ندارند، و همانند روزگار حياتشان، همسايگى با يكديگر را برنمىگزينند.
فَاحْذَرُوا عِبَادَ اللَّهِ، حَذَرَ الْغَالِبِ لِنَفْسِهِ، الْمَانِعِ لِشَهْوَتِهِ، النَّاظِرِ بِعَقْلِهِ، فَإِنَّ الاْءَمْرَ وَاضِحٌ، وَ الْعَلَمَ قَائِمٌ، وَ الطَّرِيقَ جَدَدٌ، وَ السَّبِيلَ قَصْدٌ.
...
اى بندگان خدا، مانند كسى كه بر خواستههاى نفسانى خود چيره شده و ديگر هوسهاى نفسانى نمىتوانند او را به سمت دلخواه بكشانند، از فرجام ناپسند و عاقبت نكوهيده بترسيد، و مانند كسى كه با چشم عقل و بصيرت و تدبّر به حوادث مىنگرد و بهترين روش را بر مىگزيند، عمل كنيد.
[بدانيد كه] امر سعادت و شقاوت بر هيچ كس مشتبه نيست و نشانههاى خير و شر براى همگان آشكارند، درست مانند پرچمى كه در گذرگاهى نصب شده باشد و رهگذران را به مقصد دلخواهشان راهنمايى مىكند، به خلاف علامتى كه بيهوده روى زمين افتاده باشد و كسى نمىتواند با آن راه به جايى ببرد. و راه آخرت، براى پيمودن هموار، و راه بهشت مستقيم و پيداست.
يَا أَخَا بَنِي أَسَدٍ، إِنَّكَ لَقَلِقُ الْوَضِينِ(1)، تُرْسِلُ فِي غَيْرِ سَدَدٍ، وَ لَكَ بَعْدُ ذِمَامَةُ الصِّهْرِ(2)وَ حَقُّ الْمَسْأَلَةِ، وَ قَدِ اسْتَعْلَمْتَ، فَاعْلَمْ: أَمَّا الإِسْتِبْدَادُ(3)عَلَيْنَا بِهَذَا الْمَقَامِ وَ نَحْنُ الاْءَعْلَوْنَ نَسَباً، وَ الاْءَشَدُّونَ بِرَسُولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله نَوْطاً(4)، فَإِنَّهَا كَانَتْ أَثَرَةً(5)، شَحَّتْ(6)عَلَيْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ، وَ سَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ آخَرِينَ، وَ الْحَكَمُ اللَّهُ، وَ الْمَعْوَدُ(7)إِلَيْهِ الْقِيَامَةُ.
وَ دَعْ عَنْكَ نَهْباً صِيحَ فِي حَجَرَاتِهِ(8)وَ هَات حَدِيثاً مَا حَدِيثُ الرَّوَاحِلِ(9)
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام در پاسخ كسى كه پرسيده بود: چگونه امّت اسلامى شما را از مقام الهى بركنار كرد، در حالى كه شما در خلافت از همگان سزاوارتر بودهايد؟
اى برادر اسدى، تو مانند آن شترى هستى كه پالان آن از زير شكم بسته نشده باشد، و چون ثبات ندارد، بر آن نمىتوان نشست.
تو بىتدبير و بىانديشه سخن مىگويى. گويا اين فرد بىموقع و نابهجا اين سؤال را
1) وضين: ريسمان و تسمهاى كه زين اشتر را به زير شكمش محكم مىكند تا زين نيفتد و سوار شدنِ بر آن آسان شود.
2) ذمامة الصهر را مىتوان به حق خويشاوندى تشبيه كرد. زيرا انسان به داماد [= صهر] بها مىدهد.
3) إستبداد: استقلال و به خود اختصاص دادن.
4) نوط: تعلق و وابستگى.
5) أثرة: اختصاص يك شىء به يك شخص.
6) شحت: بخل ورزيد، خوددارى كرد.
7) معود: بازگشت، ميعادگاه.
8) حجراته: اطراف، صيح فى حجراته، يعنى درباره اين مطلب در جاى خود سخن رفته است.
9) حديث الرواحل: مبتدا و ما خبر است.
...
...
طرح كرده بود و چون پرسش بىجا مثل زين نااستوار و بىقرار مركب، آزار دهنده و نامطمئن است، امام عليهالسلام اين پرسشگر اسدى را به چنين مركبى تشبيه فرموده است.
البته تو با اين اضطرابى كه در كلام خود دارى، در عين حال از حمايت خويشاوندى برخوردارى(1). يعنى تو را به عنوان خويشاوند حمايت مىكنم، و چون تو حق پرسش دارى بايد به سؤال تو پاسخ بدهم، هرچند پرسش تو بىمورد است، چون انسان ناآگاه بايد در امور دين و دنياى خود آگاهى كافى بيابد.
تحليل امام عليهالسلام از بركنارى از خلافت
تو خواستى بدانى چرا از خلافت و حق خود محروم شدم؛ پس بدان: اينكه عمر و ابوبكر و عثمان در خلافت از من پيشى گرفتند و انحصارطلبانه اين مقام را از آنِ خود كردند با اينكه ما از لحاظ نَسَب و شرافت خانوادگى از همه كس بالاتر هستيم، زيرا نسب آنان به حضرت عبدالمطلّب مىرسد كه سيد و بزرگ قريش بود و نيز ساير اعضاى خانواده و فرزندان و نوادگان آن حضرت كه از بزرگان و اشراف مكّه و قريش بودند همگى از اجداد آن بزرگان هستند. و از سوى ديگر، وابستگى و پيوند خويشاونديمان از همه كس به پيامبر صلىاللهعليهوآله بيشتر و محكمتر و نزديكتر است.
اين بدان جهت بود كه گزينشى انجام گرفت و يك شخص به اين مقام رسيد و ديگرى از آن محروم شد. چون گروهى بخل ورزيدند و كارشكنى كردند و نخواستند كه حقّ در جايگاه واقعىاش قرار بگيرد و به حقدار برسد. بنابراين خود را بر امام برحق مقدم داشتند
1) اين پرسشگر، از قبيله بنى اسد بود و زينب دختر جحش همسر رسولخدا صلىاللهعليهوآله نيز از همان قبيله بود و حضرت براى او عنوان مصاهرت را مطرح فرمود، چون صهر به معناى داماد و به طور كلى ارتباط خويشاوندى بين زن و مرد و خويشاوندان آنها است.
...
...
و گروهى ديگر سخاوتمندانه از اين حق گذشتند تا ديگران آن را بربايند و دليل گذشتِ آنان اين بود كه اصل و اساس اسلام محفوظ بماند. [و اين آيين نوپا ضربه نخورد [زيرا اگر اميرمؤمنان عليهالسلام مىخواست با شمشيرْ حق خود را بگيرد، تمام مسلمانان كه هنوز با معارف دينى و اسلامى كاملاً آشنا نبودند، به تفرقه مىگراييدند، و اين امر به تباهى اسلام مىانجاميد.
داور ميان ما و آنان خداست كه داورى خواهد كرد، و بازگشت همگان در روز قيامت به سوى اوست. خداوند هر يك از ما را محاكمه و محاسبه خواهد كرد كه در آن روز چه كرديم و هر كسى را به فراخور عملش پاداش و يا كيفر خواهد داد.
آنگاه امام به شعرى از «امرءالقيس» استشهاد مىكند كه وقتى گروهى شتران امرءالقيس را دزديدند، يكى از دوستانش گفت: شترت را به من عاريت ده تا بر آن سوار شوم و نزد آن جماعت بروم و شترانت را برايت پس بگيرم. امرءالقيس شتر خود را در اختيار او قرار داد و وقتى آن مرد رفت تا شتران را پس بگيرد، آن شتر عاريتى را نيز از او گرفتند، و در نتيجه با دست خالى برگشت. امرءالقيس با ديدن وضعيت، اين شعر را سرود:
وَ دَعْ عَنْكَ نَهْباً صِيحَ فِي حَجَرَاتِهِ *** وَ هَات حَدِيثاً مَا حَدِيثُ الرَّوَاحِلِ
«بيان دزديدن شتران را واگذار كه امرى روشن است، چون آنها شتران را ناگهانى دزديدند، حال از مركب بگو كه آيا آن را از دوستِ من به زور گرفتند يا او به من خيانت كرد و مركب را به آنها تحويل داد؟»
امام عليهالسلام به اين دليل به اين شعر استشهاد مىفرمايد كه داستان سه خليفه معلوم است و احتياجى به پرسش و پاسخ ندارد؛ چون آنان خلافت را به ناحق غصب كردند و همه اين موضوع را به وضوح و روشنى مىدانند، بلكه از جريان معاويه كه پس از استقرار حكومت در دست آن حضرت و بيعت مردم به وجود آمد و ادعاى حكومت كرد، بايد سخن گفت.
وَ هَلُمَّ الْخَطْبَ فِي ابْنِ أَبِي سُفْيَانَ، فَلَقَدْ أَضْحَكَنِي الدَّهْرُ بَعْدَ إِبْكَائِهِ، وَ لاَ غَرْوَ(1)وَ اللَّهِ، فَيَا لَهُ خَطْباً(2)يَسْتَفْرِغُ الْعَجَبَ، وَ يُكْثِرُ الاْءَوَدَ!(3)حَاوَلَ الْقَوْمُ إِطْفَاءَ نُورِ اللَّهِ مِنْ مِصْبَاحِهِ، وَ سَدَّ فَوَّارِهِ مِنْ يَنْبُوعِهِ، وَ جَدَحُوا(4)بَيْنِي وَ بَيْنَهُمْ شِرْباً وَبِيئاً. فَإِنْ تَرْتَفِعْ عَنَّا وَ عَنْهُمْ مِحَنُ(5)الْبَلْوَى(6)أَحْمِلْهُمْ مِنَ الْحَقِّ عَلَى مَحْضِهِ، وَ إِنْ تَكُنِ الاْءُخْرَى «فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَراتٍ إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ بِما يَصْنَعُونَ»(7).
...
ببينيم جريان عجيب و شگفتانگيز معاوية بن ابىسفيان و ادعاى خلافت او چيست و آن را بيان كنم.
روزگار پس از آنكه مرا گرياند به خندهام درآورد. چون انسان وقتى با امرى ناچيز برخورد كند و سخت تحت تأثير آن قرار گيرد، گريه مىكند، ولى وقتى خوب فكر مىكند كه چگونه از يك امر ناچيز چنين تحت تأثير قرار گرفته است، مىخندد. اين مثال زمانى به كار مىرود كه انسان تحت تأثير چيزى غير منتظره قرار گيرد.
به خدا سوگند، اين جاى شگفتى ندارد، چرا كه دنيا همين بوده و هست و خواهد بود.
شگفتا از امرى كه واقعا شگفتىآور است و انحراف و كجروى را زياد مىكند(8)
قد سرتُ في الميدانِ يوم طرادهم *** فعجبتُ حتى كدتُ لا أتعجّبُ
روزى كه يكديگر را دنبال مىكردند، وارد ميدان [تعقيب و گريز]شان شدم؛ و از شدت شگفتى [كه از آنان مىديدم[ نزديك بود تعجب نكنم. بدين معنا كه از تعجب بسيار، جايى براى شگفتى نبود.
.اين قوم كوشيدند نور الهى را از چراغدان آن، يعنى وجود مبارك امام على عليهالسلام خاموش
1) لا غرو: مهم نيست، عجيب نيست.
2) فيا له خطباً: خطب به معناى قضيّه و امر شگفتانگيز است، و يا حرف نداء و مناداى آن محذوف است، يعنى اى قوم، ضمير در له به خطب بر مىگردد، يا اينكه معنى اين باشد: اى شگفتى حاضر شو كه اكنون وقت حضور توست، مثل: يا للعجب.
3) الأود: كژى، اعوجاج.
4) جَدَحوا: خلط كردند، آشفتند.
5) محن: جمع محنة، يعنى گرفتارى.
6) بلوى: ابتلا و مصيبت.
7) سوره فاطر، آيه 8.
8) اين جمله با جمله قبل كه فرمود: «به خدا سوگند كه جاى شگفتى نيست» منافاتى ندارد، چون انسان وقتى روزگار را مىبيند، تعجب نمىكند، ولى وقتى به كارى نظر بيفكند، شگفتزده مىشود، يا مصداق گفته ابن هانى است كه:
...
...
كنند و سرچشمه نور را بگيرند و بين من و خودشان آبِ آلوده آميخته به وبا قرار بدهند. منظور حضرت آن است كه آنان با اين فتنه مىخواهند كارى كنند كه هر كس در آن واقع شد گرفتار شود، چنانكه اگر انسان آب آلوده به وبا بنوشد بيمار مىشود.
پس اگر گرفتارى و مصيبت با شكست آنها از ميان ما و آنها رخت بربست، آنان را به تسليم در مقابل حقيقت محض وادار مىكنم؛ يعنى با آنها مىجنگم تا حق را بپذيرند. آنگاه با دقت و امانت كامل حكومت را اداره خواهم كرد، و اگر جريان غير از اين شد و نتوانستم بر آنها چيره شوم، اين سخن خدا را نصب العين خود قرار مىدهم كه مىفرمايد: «... پس مبادا به سبب حسرتها[ى گوناگون [بر آنان، جانت [از كف [برود».
منظور آيه فوق آن است كه براى آنان، خود را با غم و اندوه گرفتار مرگ مكن، چرا كه وقتى انسان دچار ناراحتى و حسرت شديد مىشود، ناگهان مىميرد و اين آيه شريفه، پيامبر صلىاللهعليهوآله را از اين حالت برحذر مىدارد.
[در ادامه آيه مىخوانيم] «قطعا خدا به آنچه مىكنند داناست» پس آنان را به كيفر بدكارىشان مجازات مىكند.
الْحَمْدُ لِلَّهِ خَالِقِ الْعِبَادِ، وَ سَاطِحِ(1)الْمِهَادِ(2)، وَ مُسِيلِ الْوِهَادِ(3)، وَ مُخْصِبِ(4)النِّجَادِ(5). لَيْسَ لاِءَوَّلِيَّتِهِ ابْتِدَاءٌ، وَ لاَ لاِءَزَلِيَّتِهِ انْقِضَاءٌ. هُوَ الاْءَوَّلُ لَمْ يَزَلْ، وَ الْبَاقِي بِلاَ أَجَلٍ. خَرَّتْ(6)لَهُ الْجِبَاهُ(7)، وَ وَحَّدَتْهُ الشِّفَاهُ(8). حَدَّ الاْءَشْيَاءَ عِنْدَ خَلْقِهِ لَهَا إِبَانَةً لَهُ مِنْ شَبَهِهَا. لاَ تُقَدِّرُهُ الاْءَوْهَامُ بِالْحُدُودِ وَ الْحَرَكَاتِ، وَ لاَ بِالْجَوَارِحِ(9)وَ الاْءَدَوَاتِ(10). لاَ يُقَالُ لَهُ: «مَتَى؟» وَ لاَ يُضْرَبُ لَهُ أَمَدٌ «بِحَتَّى».
...
از سخنان آن حضرت در بيان برخى صفات آفريدگار و پديد آوردن آفريدگان
ستايش خدايى را مىسزد كه خالق تمامى بندگان است. چون تمام انسانها به يك معنى بنده خدايند [ گرچه به ظاهر سر از عبوديت او برتافته باشند،] چون تمام امور آنها از آغاز تا انجام به دست خداى سبحان است.
و زمين را گستراند و سيل را در درهها جارى ساخت و بستر زمين را سرسبز و آكنده از گياهان كرد.
1) ساطح: گستراننده، گفته مىشود: سطحه به معناى بسطه، يعنى آن را گستراند.
2) مهاد: جمع مهد، يعنى گهواره كه مراد در اينجا زمين است.
3) وهاد: جمع وهدة، يعنى رودخانه و از حيث نحوى تسييل وهاد به سبب رابطه حال و محل مثل جرى النهر است.
4) مخصب: روياننده گياهان.
5) نجاد: جمع نجد، يعنى قسمتهاى مرتفع زمين.
6) خرّت: خاضعانه فرو افتاد.
7) جباه: جمع جبهة، يعنى پيشانى.
8) شفاه: جمع شفة، يعنى لب.
9) جوارح: جمع جارحة، به معناى اندام.
10) أدوات: جمع أدات، به معناى ابزار.
...
...
اوّليت حضرتش را آغاز و ابتدايى نيست. چون هرچه درباره ابتدا و آغاز فكر كنيم خدا هماره بوده است؛ لذا نمىتوان براى او آغاز و ابتدايى تصوّر كرد و گرنه به امكان و حدوث منجر خواهد شد و همان طور كه در فلسفه ثابت شده است، در آن صورت دور يا تسلسل منطقى به وجود مىآيد.
و براى ازليّت خداوند پايانى نيست؛ يعنى همواره خواهد بود و تا هميشه باقى است.
پس خداى متعال همواره اول بوده و ماندگارىاش را پايانى نيست.
پيشانىها در مقابل او خاضعانه به خاك مىافتند و لبها او را به توحيد مىستايند.
خدا براى هر چيزى در هنگام خلقت آن حدّ و مرزى معيّن، مثل زمان و مكان و كمّيت و كيفيّت خاصى قرار داد تا تفاوتى ميان خداى نامحدود و اشياء محدود وجود داشته باشد.
وَهْم و گمان آدميان نمىتواند خدا را به حدّى بسنجد و حركات او را اندازه بگيرد. و آن گونه كه حركات و حدود انسانها را اندازه مىگيرد، براى خدا حدود و حركاتى قائل شود، و دليلش هم آن است كه خداوند حدّ و حركت، كه لازمه حدوث هستند، ندارد.
خدا داراى اندام اعضايى مثل دست، چشم، گوش، قلب، كبد و كليه نيست تا مثلاً كسى بتواند آنها را با فكر خود اندازهگيرى كند.
نمىتوان با گفتن: «كى [بوده] است؟» او را به زمان محدود كرد، چون مفهوم زمان از جمله مخلوقات خداوند است. و درباره بقاى او مدّتى را نمىتوان معيّن كرد و گفت: خدا تا فلان زمان باقى است، زيرا خدا پايان ندارد، حال آنكه «تا كى» براى پايان به كار مىرود.
الظَّاهِرُ لاَ يُقَالُ: مِمّا؟ وَ الْبَاطِنُ لاَ يُقَالُ: فِيمَا؟ لاَ شَبَحٌ فَيُتَقَضَّى(1)، وَ لاَ مَحْجُوبٌ فَيُحْوَى. لَمْ يَقْرُبْ مِنَ الاْءَشْيَاءِ بِالْتِصَاقٍ، وَ لَمْ يَبْعُدْ عَنْهَا بِافْتِرَاقٍ. لاَ يَخْفَى عَلَيْهِ مِنْ عِبَادِهِ شُخُوصُ(2)لَحْظَةٍ وَ لاَ كُرُورُ(3)لَفْظَةٍ، وَ لاَ ازْدِلاَفُ(4)رَبْوَةٍ(5)، وَ لاَ انْبِسَاطُ خُطْوَةٍ، فِي لَيْلٍ دَاجٍ(6)، وَ لاَ غَسَقٍ(7)سَاجٍ(8)، يَتَفَيَّأُ(9)عَلَيْهِ الْقَمَرُ الْمُنِيرُ، وَ تَعْقُبُهُ الشَّمْسُ ذَاتُ النُّورِ فِي الاْءُفُولِ وَ الْكُرُورِ. وَ تَقَلُّبِ الاْءَزْمِنَةِ وَ الدُّهُورِ، مِنْ إِقْبَالِ لَيْلٍ مُقْبِلٍ، وَ إِدْبَارِ نَهَارٍ مُدْبِرٍ.
...
خدا ظاهر است، ولى نمىتوان گفت: از چه چيز به وجود آمده؟ چنانكه گياه از زمين، و جنين از رحم سر بر مىآورد، چرا كه ظهور خدا از نوع و از شمار اينها نيست، بلكه با آثار و قدرت و آفرينش خود آشكار است. و باطن است، اما نمىتوان گفت: در چه چيز پنهان است؟ چنانكه مىگوييم طلا در صندوق و انسان در قبر پنهان است؛ چون باطن بودن خدا به اين معناست كه حقيقت او آشكار نيست، آنسان كه چيزى از حواس انسانى غايب باشد.
جسمى مانند ساير اجسام نيست تا فانى شود، و پشتپرده و حجاب مادّى نيست تا آن پرده او را در ميان گرفته باشد، آنگونه كه انسان پردهاى را بر روى خود بكشد. زيرا اين دو ويژگى از صفات جسم هستند و خدا از جسمانيّت منزّه است و به هيچ وجه جسم نمىباشد.
نزديكىاش به اشيا به صورت التصاق و چسبيدن و پيوستگى نيست، چنانكه اشيا به يكديگر مىچسبند و به همديگر مىپيوندند، تا بتوان آنها را نزديك هم خواند، بلكه با علم و قدرت به آنها نزديك است. و از آنها با فاصله داشتن دور نيست، زيرا چنين دورى از صفات جسم است، بلكه دور بودن خدا مانند دورى اشيا از يكديگر نيست، مانند دورى
1) يتقضى: فنا شود.
2) شخوص: نگاه مستمر بدون پلك زدن، خيره شدن.
3) كرور: فرو بردن، برگرداندن.
4) ازدلاف: از ازدلف است، به معناى نزديك شد.
5) ربوة: بلندى، تپه.
6) داج: تاريك، ديجور، از دجى است، يعنى تاريك شد.
7) غسق: ظلمت و منظور شب است.
8) ساج: ساكن، و نسبت سكون به شب از باب رابطه و علاقه حال و محل است، چون خود شب ساكن نيست، بلكه موجودات در شب ساكن هستند.
9) يتفيأ: از بين مىبرد.
...
...
جسم و روح [ به هنگام جدا شدن روح از بدن].
هيچ چيزى از بندگان بر خدا مخفى نيست، حتّى به اندازه پلك زدن يا برگشت صدا به حلق(1)و يا پژواكِ آن، يا نظر انداختن به يك ارتفاع.
پس همين مقدار كه مسافرى به چشمانداز پيش رو بنگرد، يا اينكه گويندهاى باقيمانده كلام خود را به گلوى خود و يا صحراگرد به يك بلندى نگاه مىكند، از علم خداوند دور و پنهان نخواهد بود.
گام برداشتن انسان در شبى تاريك يا در شبى ساكت و آرام - كه نور ماهِ روشنگر بر تاريكى آن خيمه مىافكند و سياهى آن را از ميان مىبرد و پرتو خورشيد درخشنده كه در طلوع و غروب به جاى آن مىآيد و تاريكى شب را از زير افق و بامدادان را از بالاى افق مىراند و از صحنه كنار مىزند - بر خدا پوشيده نيست.
اين جمله را به دو صورت مىتوان معنا كرد:
تقلّب الأزمنة (دگرگون شدن روزگار)، عطف بر ليل داج باشد، بدين معنا خواهد بود كه همه رفتارهاى آدميان در طول روزگار بدون آنكه اختصاص به زمان خاصى داشته باشد، بر خدا معلوم و آشكار است. در اين صورت بايد تقلّب را مجرور خواند.
تقلب، عطف بر شخوص باشد، كه معنايش اين است كه حركت زمان و روزگاران بر خدا مخفى نيست كه عبارت از آمدن شب و رفتن روز باشد و در اين صورت بايد تقلب را مرفوع خواند.
1) شايد طرح برگشت صدا به حلق (به اين معنى كه انسان هنگام حرف زدن باقيمانده حرف خود را به حلق برگرداند، يا پژواك صدا) از آن جهت باشد كه برگشت لفظ به حلق، مخفىتر و آسانتر از خارج شدنش از حلق باشد. (به هر حال شاهد مثال در اندكى و بىتوجهى صداست كه ما متوجه آن نمىشويم، چون بسيار كم است).
قَبْلَ كُلِّ غَايَةٍ وَ مُدَّةٍ(1)، وَ كُلِّ إِحْصَاءٍ وَ عِدَّةٍ(2). تَعَالَى عَمَّا يَنْحَلُهُ(3)الْمُحَدِّدُونَ مِنْ صِفَاتِ الاْءَقْدَارِ(4)وَ نِهَايَاتِ الاْءَقْطَارِ(5)، وَ تَأَثُّلِ(6)الْمَسَاكِنِ، وَ تَمَكُّنِ الاْءَمَاكِنِ. فَالْحَدُّ لِخَلْقِهِ مَضْرُوبٌ، وَ إِلَى غَيْرِهِ مَنْسُوبٌ. لَمْ يَخْلُقِ الاْءَشْيَاءَ مِنْ أُصُولٍ أَزَلِيَّةٍ، وَ لاَ مِنْ أَوَائِلَ أَبَدِيَّةٍ(7)، بَلْ خَلَقَ مَا خَلَقَ فَأَقَامَ حَدَّهُ وَ صَوَّرَ مَا صَوَّرَ فَأَحْسَنَ صُورَتَهُ. لَيْسَ لِشَيْءٍ مِنْهُ امْتِنَاعٌ، وَ لاَ لَهُ بِطَاعَةِ شَيْءٍ انْتِفَاعٌ. عِلْمُهُ بِالاْءَمْوَاتِ الْمَاضِينَ كَعِلْمِهِ بِالاْءَحْيَاءِ الْبَاقِينَ، وَ عِلْمُهُ بِمَا فِي السَّمَاوَاتِ الْعُلَى كَعِلْمِهِ بِمَا فِي الاْءَرَضِينَ السُّفْلَى.
...
خداى متعال قبل از هر غايت و مدت بوده است، بنابراين از عدد و تعداد آنها، كه از صفات عارض بر آنهاست، آگاه مىباشد.
حضرتش برتر و والاتر از آن است كه حدّ انگاران براى او صفاتى كه مربوط به مقدار است - از قبيل: طول و عرض و عمق و كوچكى و بزرگى و قطر، و صفاتى كه مربوط به گزينش مسكن و جا گرفتن در يك مكان است - نسبت مىدهند. چرا كه خداى سبحان از همه اينها مبرّا است، يعنى اندازهاى ندارد تا از جهت طول و عرض و عمق، پايانى داشته باشد و مسكنى نمىخواهد تا مانند انسان ناچار به گزينش مسكن باشد.
پس مُهر حدّ از لحاظ كيفيّت، كميّت، زمان و مكان بر پيشانى مخلوقات خدا زده شده و همه چيز غير بارى تعالى، به اين صفات منسوب است، و خداوند از هر حدّى منزه است.
خداوند هستى را از موادى ازلى نيافريده است، چنانكه معتقدان به قديم بودن عالم
1) غاية و مدة: ظاهراً فرق بين اين دو آن است كه غاية پايان يك چيز است، ولى مدة امتداد آن چيز.
2) عدة: تعداد.
3) ينحله: به او نسبت مىدهد.
4) عبارت «من صفات الأقدار» بيان «ما» مىباشد.
5) أقطار: ابعاد سه گانه (طول و عرض و عمق).
6) تأثل: به معناى جاى گرفتن. و امّا واژه تأثل با اينكه به معناى تأصل است از آن جهت انتخاب شده كه هر كسى به داشتن مسكن ناگزير است، ولى خداى سبحان چنين نيازى ندارد.
7) أوائل: در اصل كتاب حذف شده بود، ولى در لغت به معناى مواد اوليه آمده است. پس أوائل أبدية به معناى مواد اوليه جاودانه است. به ديگر بيان خداى متعال، جهان را از موادى كه هيچگاه نابود نشوند خلق نكرده است.
...
...
مىگويند: «خدا مواد اصلى جهان را كه موجود بودهاند، شكل و سامان بخشيده است»، بلكه خدا صورت و مادّه اشيا را آفريده و به آن حدّ و مرزى معيّن و صورتى خاصّ، چون صورت انسان و حيوان و امثال آنها بخشيده است، كه بهترين و عالىترين صورت مىباشد.
هيچ چيز در برابر اراده الهى توان سرپيچى ندارد و هرچه خواهد، همان شود، و البته اين اطاعت و فرمانپذيرى آفريدگان به نفع خودشان است و خدا از آن هيچ سودى نمىبرد.
علم خدا به مردگان، درست مانند علمش به زندگان است، بدون اينكه گذشته و حال و آينده براى او تفاوتى داشته باشد. و آگاهى او از موجودات آسمانى و كروبيان، درست مانند آگاهىاش از زمينيان است - كه نسبت به آسمانْ پايين به شمار مىآيند - مىباشد.
منها: أَيُّهَا الْمَخْلُوقُ السَّوِيُّ، وَ الْمُنْشَأُ الْمَرْعِيُّ فِي ظُلُمَاتِ الاْءَرْحَامِ، وَ مُضَاعَفَاتِ الاْءَسْتَارِ، بُدِئْتَ «مِنْ سُلالَةٍ(1)مِنْ طِينٍ» وَ وُضِعْتَ «فِي قَرارٍ مَكِينٍ، إِلى قَدَرٍ مَعْلُومٍ» وَ أَجَلٍ مَقْسُومٍ. تَمُورُ فِي بَطْنِ أُمِّكَ جَنِيناً لاَ تُحِيرُ(2)دُعَاءً، وَ لاَ تَسْمَعُ نِدَاءً، ثُمَّ أُخْرِجْتَ مِنْ مَقَرِّكَ إِلَى دَارٍ لَمْ تَشْهَدْهَا، وَ لَمْ تَعْرِفْ سُبُلَ مَنَافِعِهَا. فَمَنْ هَدَاكَ لاِجْتِرَارِ الْغِذَاءِ مِنْ ثَدْيِ أُمِّكَ، وَ عَرَّفَكَ عِنْدَ الْحَاجَةِ مَوَاضِعَ طَلَبِكَ وَ إِرَادَتِكَ! هَيْهَاتَ، إِنَّ مَنْ يَعْجِزُ عَنْ صِفَاتِ ذِي الْهَيْئَةِ وَ الاْءَدَوَاتِ، فَهُوَ عَنْ صِفَاتِ خَالِقِهِ أَعْجَزُ، وَ مِنْ تَنَاوُلِهِ بِحُدُودِ الْمَخْلُوقِينَ أَبْعَدُ!
...
در بخشى از اين خطبه آمده است:
اى آفريدهاى كه بىنقص و مستحكم و در كمالِ اعتدال با مراقبت كامل الهى در تاريكىهاى رحم و شكم و مشيمه و پردههاى تو در تو پديد آمدهاى! آفرينش تو از عصارهاى از گِل آغاز شد. چون اصل هر انسانى خاك است و خاك به گياه تبديل شد و گياه به خون، و پس از آن به صورت نطفه و منى در آمده است.
آنگاه تا زمانى معلوم در جايگاهى استوار نهاده شدى؛ يعنى در رحم مادر كه محلّ استقرار و حفظ نطفه است قرار گرفتى كه يك دوره خاص و معيّنى است؛ يعنى دوران باردارى كه از شش ماه تا يك سال، هر اندازه كه خدا براى هر جنينى مقدّر كرده باشد در اين جايگاه ايمن و محفوظ از خطرات ماندهاى.
در شكم مادرت به صورت جنين از اين طرف به آن طرف در جنبش بودى، در حالى كه چون نمىتوانستى بشنوى و جواب بدهى نه سخن كسى را مىشنيدى و طبعا نمىتوانستى پاسخ بدهى.
...
...
سپس از آن قرارگاه امن (رحم مادر) به دنيايى آمدى كه تا آن دم آن را نديده بودى و راههاى جلب منفعت آن را نمىدانستى.
پس چه كسى به تو آموخت تا با مكيدن، غذاى خود را از پستان مادرت به دست آورى؟ آيا اين دليل بر آن نيست كه مدبّرى حكيم و دانا تو را آفريده و به اين امر هدايت كرده است؟ چه كسى نياز به غذا و سير شدن از غذا را به تو شناساند و به تو آموخت كه بايد آن را فقط از سينه مادر به دست آورى و هنگام نياز به شير گريه كنى و هرگاه كه سير شدى سينه را رها كنى؟
هيهات، چه دور است فهم انسان از ادراك كنه خالق هستى! كسى كه از درك صفات موجوداتِ داراى شكل و اندام (انسانها) ناتوان است، از ادراك صفات خالق آنها ناتوانتر خواهد بود. چون اگر مخلوق با همه وضوح و روشنايى كه در شكل و هيئت دارد غير قابل شناسايى و موجودى ناشناخته باشد، خالق او كه پنهانى و رازآميزى دارد براى درك ناشناختهتر و درك اوصاف او پيچيدهتر و محدود كردن او در كميّت و كيفيّت و زمان و مكان براى شناختنش بسيار ناممكنتر است. [يعنى تو كه نمىتوانى انسان را كه جسم است بشناسى چگونه مىتوانى خداى رازآميز غير جسم را بشناسى؟]
و من كلام له عليهالسلام لما اجتمع الناس إليه و شكوا ما نقموه على عثمان، و سألوه مخاطبته لهم و استعتابه لهم، فدخل عليه، فقال:
إِنَّ النَّاسَ وَرَائِي وَ قَدِ اسْتَسْفَرُونِي(1)بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُمْ، وَ وَ اللَّهِ مَا أَدْرِي مَا أَقُولُ لَكَ! مَا أَعْرِفُ شَيْئاً تَجْهَلُهُ، وَ لاَ أَدُلُّكَ عَلَى أَمْرٍ لاَ تَعْرِفُهُ. إِنَّكَ لَتَعْلَمُ مَا نَعْلَمُ مَا سَبَقْنَاكَ إِلَى شَيْءٍ فَنُخْبِرَكَ عَنْهُ، وَ لاَ خَلَوْنَا بِشَيْءٍ فَنُبَلِّغَكَهُ. وَ قَدْ رَأَيْتَ كَمَا رَأَيْنَا، وَ سَمِعْتَ كَمَا سَمِعْنَا، وَ صَحِبْتَ رَسُولَ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله كَمَا صَحِبْنَا. وَ مَا ابْنُ أَبِي قُحَافَةَ وَ لاَ ابْنُ الْخَطَّابِ بِأَوْلَى بِعَمَلِ الْحَقِّ مِنْكَ، وَ أَنْتَ أَقْرَبُ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله وَشِيجَةَ رَحِمٍ مِنْهُمَا، وَ قَدْ نِلْتَ مِنْ صِهْرِهِ مَا لَمْ يَنَالاَ.
...
از سخنان آن حضرت عليهالسلام هنگامى كه مردم بر گرد وى اجتماع نموده و از عثمان شكايت كردند و از حضرتش خواستند نزد او برود و با او گفتوگو كند و از عثمان بخواهد كه از آنان دلجويى نمايد. حضرت نزد او رفت و فرمود:
اى عثمان، مردم در مدينه پشت سر من هستند و مرا به عنوان سفير و قاصد نزد تو فرستادهاند، تا مطلبى را به تو بگويم و گفته تو را به آنها برسانم. به خدا سوگند، نمىدانم به تو چه بگويم؟ اين سخن كنايه از آن است كه عثمان از هيچ موضوعى درباره مردم بىاطلاع نبود تا به توضيح نياز داشته باشد.
من چيزى را از خواستهها و مطالبات مردم نمىشناسم كه تو آن را ندانى و لازم باشد
1) استسفار: به سفارت گماردن، واسطه قرار دادن و طلب ميانجىگرى و بردن و آوردن پيام بين دو نفر يا دو گروه.
...
...
آن را به تو يادآورى كنم و تو دليل خشم مردم بر خود را مىدانى.
هر چه از واجبات ومحرمات اسلامى مىدانيم تو نيز مىدانى، و چيزى از احكام دين نيست كه ما آن را فرا گرفته باشيم و تو فرا نگرفته باشى و لازم باشد براى تو تبيين كنيم. و هيچ امر واجبى نيست كه ما به طور خاص فهميده باشيم و تو از آن بىخبر باشى و لازم باشد كه از آن آگاهت كنيم.
هرآنچه ما ديديم تو نيز ديدى و آنچه شنيديم تو نيز شنيدى و همان طور كه با پيامبر صلىاللهعليهوآله مصاحبت و همزيستى كرديم تو نيز همزيستى كردى. اين جملات در حقيقت تأكيدى بر اين معنا است كه عثمان مىدانست چه چيز بر او لازم است، و به ارشاد و تذكر نيازى نداشت.
اى عثمان، فرزند ابوقحافه (= ابوبكر) و فرزند خطّاب (= عمر) در عمل كردنِ به حق، از تو سزاوارتر و شايستهتر نبودند، زيرا همه شما نزد خدا يكسانيد و خداوند از همه شما عمل صالح مىخواهد. وانگهى تو از لحاظ خويشاوندى نزديكتر از آن دو به پيامبر صلىاللهعليهوآله هستى. چون او از بنىاميه فرزند عبد شمس فرزند عبد مناف جدّ چهارم پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، در حالى كه ابوبكر از بنىمرة جدّ هفتم و عمر از عدى بن كعب جدّ هشتم پيامبر بود. پس [ اى عثمان] ظاهرا هم با پيامبر پيوند محكمتر و بيشترى دارى و از اين نظر از اولويت برخوردارى.
علاوه بر اينها، تو از لحاظ سببى نيز به افتخارى دست يافتهاى كه آن دو از آن محروم بودهاند و آن اين بود كه با رقيه و كلثوم، دختران پيامبر صلىاللهعليهوآله ازدواج كردهاى كه اين بالاترين افتخار است، اگر قدر بدانى. از اينرو بجاست كه از آن دو نفر بيشتر به حق عمل كنى.
فَاللَّهَ اللَّهَ فِي نَفْسِكَ، فَإِنَّكَ وَ اللَّهِ مَا تُبَصَّرُ مِنْ عَمًى، وَ لاَ تُعَلَّمُ مِنْ جَهْلٍ، وَ إِنَّ الطُّرُقَ لَوَاضِحَةٌ، وَ إِنَّ أَعْلاَمَ الدِّينِ لَقَائِمَةٌ. فَاعْلَمْ، أَنَّ أَفْضَلَ عِبَادِ اللَّهِ عِنْدَ اللَّهِ إِمَامٌ عَادِلٌ هُدِيَ وَ هَدَى، فَأَقَامَ سُنَّةً مَعْلُومَةً، وَ أَمَاتَ بِدْعَةً مَجْهُولَةً، وَ إِنَّ السُّنَنَ لَنَيِّرَةٌ لَهَا أَعْلاَمٌ، وَ إِنَّ الْبِدَعَ لَظَاهِرَةٌ لَهَا أَعْلاَمٌ. وَ إِنَّ شَرَّ النَّاسِ عِنْدَ اللَّهِ إِمَامٌ جَائِرٌ ضَلَّ وَ ضُلَّ بِهِ، فَأَمَاتَ سُنَّةً مَأْخُوذَةً، وَ أَحْيَا بِدْعَةً مَتْرُوكَةً، وَ إِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله يَقُولُ: «يُوءْتَى يَوْمَ الْقِيَامَةِ بِالاْءِمَامِ الْجَائِرِ وَ لَيْسَ مَعَهُ نَصِيرٌ وَ لاَ عَاذِرٌ، فَيُلْقَى فِي جَهَنَّمَ فَيَدُورُ فِيهَا كَمَا تَدُورُ الرَّحَى، ثُمَّ يَرْتَبِطُ فِي قَعْرِهَا».
...
خدا را، خدا را در نظر بگير و به خويشتن بپرداز و خود را در ورطه هلاكت دنيا و كيفر سختِ آخرت ميفكن. به خدا سوگند، اينگونه نيست كه كسى بخواهد راه خلاص را به تو نشان بدهد كه تو از آن آگاه نباشى. و كور نيستى كه بخواهى بينا شوى، و ناآگاه نيستى كه بخواهى آگاه گردى و سبب شورش مردم را بفهمى، بلكه بدون اينكه كسى بگويد، همه چيز را و ظلمهايى كه روا داشتهاى، نيك مىدانى.
بىترديد راههاى اسلام و احكام آن واضح و روشنند و پرچمهاى دين، يعنى راهنمايان احكام دينى همانند بيرقهايى كه براى نشان دادن راه بر سر راه رهگذران نصب مىكنند همچنان برافراشته است.
بدان كه بهترينِ بندگانِ خدا نزد حضرتش رهبر و پيشوايى است كه در بين مردم به عدالت رفتار كند، خود به حق هدايت شود و مردم را نيز هدايت كند، سنّت روشن را برپا بدارد و به آن عمل نمايد و در ميان مردم منتشرش سازد، و بدعتِ نادرست و نامقبول از نظر شرع را از بين ببرد.
...
...
بىگمان سنتهاى الهى، يعنى احكام برپا شده خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره چگونگى اداره جامعه و امّت، كاملاً واضح و روشنند، و دلايل و اصولى شرعى دارند، چنانكه جادهها داراى علائمى مىباشند تا مقصد را به انسان نشان دهند. و بدعتها نيز علائمى روشن دارند كه به وضوح بر بدعت بودن خود دلالت مىنمايند. پس هيچ كس نمىتواند به اين بهانه كه دليلى بر بدعت بودن كارى وجود ندارد، آن را انجام دهد.
و به يقين بدترين مردم نزد خدا پيشواى ستمگرى است كه خود گمراه است و ديگران نيز به واسطه او گمراه مىشوند، چرا كه او بدعتها را رواج مىدهد و مردم از او مىآموزند و بدان عمل مىكنند.
پس چنين پيشوايى سنّتى را كه مردم به آن عمل كردهاند نابود مىكند و به جاى آن بدعت وانهاده شده را زنده مىنمايد. بايد توجه داشت كه امام، اعم از پيشواى عامل به حق و پيرو باطل است، چنانكه خداى سبحان مىفرمايد: «وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا...»(1)«و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما هدايت مىكنند.» و نيز «وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ...»(2)«و آنان را پيشوايانى ساختيم كه به سوى آتش مىخوانند.»
من از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم كه فرمود: روز قيامت پيشواى ستمگر را در حالى مىآورند كه ياور و عذرپذير (يا كسى كه كارهاى او را توجيه كند) ندارد. پس او را در جهنم مىافكنند [و او از شدت حيرت و در انديشه فرار و در جستوجوى راه نجات]، مانند سنگ آسياب گرد خود مىچرخد و سرانجام در پايينترين طبقه جهنم به بند كشيده مىشود، [چرا كه او گناهكارترين انسانهاست؛ لذا بايد سختترين كيفرها را هم تحمل كند.]
وَ إِنِّي أَنْشُدُكَ اللَّهَ أَنْ لا تَكُونَ إِمَامَ هَذِهِ الاْءُمَّةِ الْمَقْتُولَ، فَإِنَّهُ كَانَ يُقَالُ: «يُقْتَلُ فِي هَذِهِ الاْءُمَّةِ إِمَامٌ يَفْتَحُ عَلَيْهَا الْقَتْلَ وَ الْقِتَالَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ، وَ يَلْبِسُ أُمُورَهَا عَلَيْهَا، وَ يَبُثُّ الْفِتَنَ فِيهَا، فَلاَ يُبْصِرُونَ الْحَقَّ مِنَ الْبَاطِلِ، يَمُوجُونَ فِيهَا مَوْجاً، وَ يَمْرُجُونَ فِيهَا مَرْجاً». فَلاَ تَكُونَنَّ لِمَرْوَانَ سَيِّقَةً(1)يَسُوقُكَ حَيْثُ شَاءَ بَعْدَ جَلاَلِ السِّنِّ وَ تَقَضِّي الْعُمُرِ. فَقَالَ لَهُ عُثْمَانُ: «كَلِّمِ النَّاسَ فِي أَنْ يُوءَجِّلُونِي، حَتَّى أَخْرُجَ إِلَيْهِمْ مِنْ مَظَالِمِهِمْ». فَقَالَ عليهالسلام : مَا كَانَ بِالْمَدِينَةِ فَلاَ أَجَلَ فِيهِ، وَ مَا غَابَ فَأَجَلُهُ وُصُولُ أَمْرِكَ إِلَيْهِ.
...
من به خدا سوگندت مىدهم كارى مكن كه به واسطه آن، كشته شوى و پيشواى مقتول اين امّت گردى و باب زدوخورد و خونريزى بر روى امّت اسلامى گشوده شود. چرا كه پيش از اين گفته شده است: در امّت اسلامى پيشوايى كشته مىشود كه در نتيجه تا روز قيامت كشتار، در اين امّت ادامه خواهد يافت(2).
فرجام نيز همين شد، زيرا انحراف عثمان موجب قتل وى شد و امّت اسلامى را به دو فرقه سنى و شيعه تقسيم كرد. به گواهى تاريخ، حوادثى تلخ و خونبار بين اين دو گروه به وجود آمده است، در حالى كه اگر جريان رهبرى، به صورت طبيعى ادامه مىيافت و امام عليهالسلام زمام امور را در دست مىگرفت، بر مسلمانان بر اساس كتاب و سنّت حكومت مىكرد و جامعه، بدون اختلاف و درگيرى راه خود و حيات خود را ادامه مىداد.
و اين قتل، تمامى امور را بر امت اسلامى مشتبه كرد و سبب شد كه حق را از باطل بازنشناسند و فتنههايى مانند: جنگ جمل، صفين و خوارج به وجود آمد، و فراگير شدند و طمعكاران از اين فتنهها و آشوبها سوء استفادههاى فراوان بردند. مردم در اين فتنهها
...
...
شناور خواهند شد و در آن فتنهها حق و باطل را در آميزند.
پس اى عثمان، در اين كهنسالى و بهسر آمدن روزگار، زندگى خويش را مَركب مروان(1)قرار مده تا هر كجا خواهد تو را بكشاند.
عثمان به امام عليهالسلام گفت: «از مردم بخواه دست از شورش و قيام بردارند و به من مهلت دهند تا ظلم و ستم را از آنها دور كنم.»
حضرت عليهالسلام در پاسخ عثمان فرمود: ظلم و ستمهايى كه در مدينه انجام مىشود، مانند حبس اموال مسلمانان، نيازى به مهلت ندارد، چون مىتوانى فوراً دست از آنها بردارى، و امّا ستمهايى كه در شهرهاى ديگر انجام مىشود هم اكنون مىتوانى با فرستادن قاصدانى چند فرمانت را مبنى بر دست برداشتن از ظلم و تعدى، به واليان آن سامانها برسانند.
معناى سخن امام عليهالسلام آن است كه براى به تأخير انداختن اين اقدام دليلى وجود ندارد. با توجه به اين رهنمودِ نجاتبخشِ امام عليهالسلام ، عثمان همچنان به ظلم و ستم خود ادامه داد تا آنكه مردم او را كشتند و فتنه[اى كه امام عليهالسلام ، پديد آمدن و خطرناك بودن آن را به عثمان هشدار داده بود] چهره نمود.
1) مروان - فرزند حکم، رانده شده پیامبر صلی الله عليه وآله وسلم - مردی احمق و منافق، شهوت پرست و فاجر و تبهکار بود. و مستشار عثمان نیز بود. عثمان زمام حکومت را در اختیار او نهاد و او حکومت را کاملاً قبضه کرد و آتش فتنه را شعله ور ساخت تا جایی که مسلمانان را در ورطه تباهی گرفتار کرد.