ghaemiyeh.com
سرشناسه : بوحمیدی، محمدرضا، 1364-
عنوان قراردادی : توحیدالمفضل. شرح
عنوان و نام پديدآور : کوکب دری : ستاره درخشان ، شرحی بر توحید مفضل امام صادق علیهالسلام/مولف محمدرضا بوحمیدی.
مشخصات نشر : اصفهان: نورالحیات، 1401.
مشخصات ظاهری : 296ص.
شابک : 978-622-5985-03-2
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
يادداشت : کتاب حاضر شرحی است "بر توحید المفضل" که مطالب آن توسط امام صادق (علیه السلام) بر مفضل املاء نموده شده است.
یادداشت : کتابنامه: ص.292- 296.
عنوان دیگر : ستاره درخشان ، شرحی بر توحید مفضل امام صادق علیهالسلام.
موضوع : جعفربن محمد (علیه السلام)، امام ششم، 83 - 148ق.
موضوع : jafar i bn Mu hammad, Imam VI, 702- 765.
موضوع : مفضلبن عمر، قرن 2ق . توحیدالمفضل -- نقد و تفسیر
موضوع : خدا -- اثبات
God -- Proof
خداشناسی
God -- Knowa bleness
شیعه -- دفاعیهها
Shi'ah -- Apologeti c works
شناسه افزوده : جعفربن محمد (علیه السلام)، امام ششم، 83 - 148ق.
شناسه افزوده : jafar i bn Mu hammad, Imam VI, 702- 765.
شناسه افزوده : مفضلبن عمر، قرن 2ق . توحیدالمفضل. شرح
رده بندی کنگره : bP217/2
رده بندی دیویی : 297/42
شماره کتابشناسی ملی : 8891256
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
خیراندیش دیجیتالی : انجمن مددکاری امام زمان (عج) اصفهان
کوکب دری (ستارۀد رخشان) ، شرحی بر توحید مفضل امام صادق (علیه السلام)
جلد اول
نویسنده : محمد رضا بوحمیدی
بسم الله الرحمن الرحیم
پيشگفتار 11
1- شرح حال كوتاهى از مفضّل بن عمر 11
2- جايگاه رفيع مفضّل در روايات 12
3- جايگاه مفضّل از نظر دانشمندان اسلامى 14
4- پاسخ به يك شبهه 19
5- كتاب توحيد مفضّل 21
6- مشابهت توحيد مفضّل با قرآن كريم 21
7- معجزات كلام امام صادق (علیه السلام) 24
8- کلام آخر 26
توحيد مفضل 31
گفتگوى مفضّل و ابن ابى العوجاء. 32
[علت املاى كتاب بر مفضّل]. 33
مجلس اوّل 36
[هيأت جهان و شكلگيرى آن]. 39
برهان نظم 40
[آفرينش آدمى و تدبير جنين در رحم]. 53
نشانههاى او در تطّورات جنين 54
[چگونگى تولد كودك، تغذيه، رشد دندان و بالغ شدن او]. 61
انتقال جنين به خارج 62
راز رويش مو بر صورت 68
بی مو بودن صورت مردان ، غالباً دو علت دارد. 68
الاهمال ام التدبیر؟. 70
[اگر انسان، با هوش و انديشه به دنيا مىآمد]. 73
بيدار شدن تدريجى عقل و حواس در كودكان 75
[فوايد گريه كودكان]. 78
[آفرينش آلات مجامعت و شكل مناسب آنها]. 80
اعضاى بدن و فوايد هر كدام 81
نشانههاى او در آفرينش اعضاى بدن 82
[پندار اهل طبيعت و پاسخ به آنان]. 85
طبيعت فعل خداست 86
[هضم غذا، ساخت خون و جريان آن در تمام بدن]. 89
دستگاه گوارش (آبدارخانه و آشپزخانه بدن) 90
[آغاز رشد بدن و چگونگى شكلگيرى آن در رحم]. 100
[ايستادن و نشستن وجه تمايزى براى انسان]. 102
اختصاص حواسّ پنجگانه به آدمى و بزرگداشت او]. 104
شگفتي هاى چشم 105
[اسرار حواسّ پنجگانه]. 110
[حكمت محروم بودن عدّهاى از چشم و گوش و عقل]. 113
چشم و گوش دو ابزار مهمّ شناخت 114
چرا خداوند بعضی از انسانها را ناقص آفریده است؟. 117
[آفرينش اعضاى جفت و فرد]. 127
[چگونگى آفرينش دستگاه صوتى]. 129
سخن گفتن. 130
[مغز و جمجمه و محافظ ها]. 132
ستاد كلّ فرماندهى بدن. 132
[شگفتى در پلك چشم]. 138
[قلب و پوشش آن]. 139
تلمبه خودكار 139
[ناى و مرى]. 145
[منافذ خروجى مواد زايد]. 146
كنترل حرارت 147
نظم و نكات توحيدى: 148
وقتشناسى ريهها 148
همكارى ريهها و قلب. 149
قدرت عجيب ريهها 150
اقدامات احتياطى 150
[جهاز هاضمه و كبد]. 152
[مغز، خون، ناخنها، گوش و ران]. 153
دستگاه گردش خون (دستگاه پخش ارزاق كشور تن) 154
عظمت رگها 157
نعمت شنوایی. 157
[آفرينش انسان به صورت نر و ماده]. 159
[قلب و پيوند آن با ريه]. 162
[آلت مرد و تدبير در آفرينش آن]. 162
[چگونگى آفرينش مخرج]. 164
[آفرينش شگفت دندانها]. 166
نعمت دندان. 166
[مو و ناخن و فوايد آنها]. 169
موی انسان. 170
[راز رويش مو در روى زهار و زير بغل]. 172
[فوايد آب دهان]. 174
چشمههاى بزاق. 175
[چرا شكم انسان مانند لباس، زيپ و دكمه ندارد؟]. 177
[اسرار خوردن، خوابيدن و مجامعت كردن]. 180
حس گرسنگی. 183
جهان اسرار آميز خواب 183
[نيروهاى درونى و جايگاه آنها]. 190
[نعمت حافظه و فراموشى]. 190
حافظه انسان. 191
[در ميان حيوانات، تنها انسان با حياست]. 199
اقسام حیاء. 200
[اختصاص يافتن آدمى به نطق و نوشتن]. 204
[رفع نيازهاى دينى و دنيايى انسان]. 207
اهميّت علم منحصر به علوم دينى نيست! 208
فراگيرى علوم مفيد در روايات اسلامى 212
با حقيقت غيب آشنا شويم. 219
با اقسام غيب آشنا شويم. 221
دريچه هايى به جهان اسرار آميز غيب. 224
[عدم آگاهى انسان به مدت عمر خود]. 230
[خواب و راز درهم آميختگى راست و دروغ آن]. 234
هنگام خواب. 234
معارف الهي رزق كريم است. 235
رؤيا دريچه اي به جهان آخرت. 236
كسب معارف در عالم رؤيا 237
تفاوت تعبير خواب و تأويل. 239
صدق رؤيا در سحر 240
[شرح آفرينش اشيا براى رفع نياز آدمى]. 242
توصيه اسلام به بهرهگيري از منابع طبيعي. 244
ضرورت بهرهوري بهينه از منابع طبيعي. 245
اهميت كار در اسلام. 250
رابطه كار و هستيشناسي. 251
گستردگي عرصه كار 252
تلاش جدّي و مستمر 253
كار، مآيه كسبِ عزّت. 256
اصول و ضوابط كار 258
2 . اتقان و زيبايي اثر 259
4.اخلاص در كار 261
انتخاب شغل مناسب. 262
خلاقيت در كار 262
كار هدفمند. 263
[نان و آب، عوامل اصلى معاش و حيات آدمى]. 265
نعمت نان. 266
اهمیت نان. 268
نعمت آب. 269
[ناهمگونى شكلهاى مردم و همگونى وحوش و پرندگان]. 272
اختلاف صورت انسانها 273
[رشد بدن حيوان و راز توقف آن]. 274
عوامل موثر بر رشد انسان کدامند؟. 275
وضعیت اجتماعی و اقتصادی. 275
ژنتیک.. 275
تومورهای هیپوفیز 276
دارو. 276
بیماری. 276
میکروب ، رشد بدن از دولت سر ميكروبها! 277
[دشوارى حركت و راه رفتن براى انسان]. 278
«مصائب بيدارگر». 279
قرآن و مصائب بيدار كننده 281
حوادث بيدارگر در روايات اسلامى 284
آزمون به وسيله مشكلات! 286
[تولد نر و ماده، عامل بقاى نسل حيوانات]. 288
نظام جنسيت در جهان بشريت 288
[راز رويش مو بر زهار و رشد ريش براى مردان]. 291
منابع و مآخذ. 292
از آنجا كه «مفضّل بن عمر» راوى اين كتاب است و كسى است كه امام صادق (علیه السلام) او را سزاوار حمل اين اسرار و معارف دانسته و اين شگفتيها و عجايب خلقت را بر او املا فرموده، هر قدر كه جايگاه رفيعش بيشتر روشن شود، بر اعتبار كتاب نيز افزوده مىشود.
نگارنده هر چه تلاش كرد به شرح حال كاملى از اين شخصيت اسلامى دست نيافت(1)در نتيجه در اين مقدمه بيشتر كوشش شده كه جايگاه و منزلت مفضّل در نزد امامان معصوم علیهم السلام و دانشمندان بزرگ اسلامى- رضوان اللَّه عليهم- بيان شود.
نامش «مفضّل»، نام پدرش «عمر» و كنيهاش «ابو محمد» يا «ابو عبدللَّه» است.(2)
و در اواخر قرن اول يا آغاز قرن دوم هجرى در شهر كوفه به دنيا آمده است.(3)
وى از اصحاب جليل القدر امام صادق و امام كاظم (علیهما السلام) بوده است.(4)او در نزد ائمّه (علیهم السلام) از جايگاه رفيع و منزلت عظيمى برخوردار بوده و از اصحاب خاص آنان به شمار مىرفته است(5).
در عصر امام صادق و امام كاظم (علیهما السلام) در ميان مردم كوفه وكيل آنان بوده، نيز از جانب امام صادق (علیه السلام) وظيفه داشت با اموالى كه از طرف او در اختيارش گذاشته شده بود و يا اجازه اخذ آنها را از مردم داشت، ميان مردم را اصلاح
1) . البته در كتاب «توحيد مفضّل» با مقدمه و تعليقههاى آقاى« كاظم مظفر» مقدمهاى در شرح حال«مفضّل» آمده كه تا حدودى به ابعاد حيات او پرداخته شده است.
2) . الذّريعة الى تصانيف الشيعة، ج 4، ص 482.
3) . توحيد المفضّل، با مقدمه و تعليقههاى آقاى كاظم مظفر، ص 4.
4) . رجال شيخ طوسى، در اصحاب امام صادق (علیه السلام) ، ص314 و اصحاب امام كاظم (علیه السلام) ، ص 360.
5) . الارشاد في معرفة حجج اللَّه على العباد، ص 208.
كند و اختلافها را بردارد.(1)در اين باره در كتاب شريف «كافى» داستانى شيرين و واقعى بيان شده كه مجال ذكر آن نيست امّا خوب است كه خوانندگان آن را بخوانند.(2)
مهمترين دليل عظمت اين شخصيت كمنظير اسلامى، روايات بسيارى است كه در فضيلت و برترى او از خود امامان (علیهم السلام) رسيده است، اين روايات به قدرى زياد است كه ذكر همه آنها در اين مقدمه نمىگنجد، امّا چون مهمترين دليل ما در اعتبار اين مرد جليل القدر به شمار مىرود،(3)ناچاريم كه به برخى از آنها اشاره كنيم:
1- شيخ مفيد، با سند صحيح از امام صادق (علیه السلام) نقل مىكند:
اى مفضّل! به خدا سوگند تو را و دوستدار تو را دوست دارم. اى مفضّل! اگر همه اصحاب من آنچه را كه تو مىدانى مىدانستند، هيچ گاه ميان دو كس از آنان اختلافى رخ نمىداد.»(4)
2- «محمد بن سنان»(5)
مىگويد:
«به خدمت امام كاظم (علیه السلام) شرفياب شدم. در اين هنگام، فرزند بزرگوارش، على بن موسى (علیهما السلام) در نزد او بود. امام كاظم (علیه السلام) به من فرمود: اى محمّد! عرض
1) . اصول كافى، ج 2، ص 209.
2) . اصول كافى، ج 2، كتاب الايمان و الكفر، باب اصلاح بين مردم، ص 209.
3) . اعتبار كتاب را منوط به اعتبار او ندانستيم؛ زيرا به تعبير مرحوم مجلسى كه در آينده مىآيد، متن كتاب بخوبى گوياست كه سخنان معصوم است و حتى ضعف راوى و .. زيانى به حديث نمىرساند، به ويژه آنكه حديث در باره احكام نيست و عقل در آن نقش بيشترى دارد.
4) . الإختصاص، ص 216، حديث مفضّل و آفرينش ارواح شيعيان از ائمّه (علیهم السلام) .
5) . محمد بن سنان در سند روايت مفضّل هست و اين روايت دليل اعتبار و منزلت او در نزد امام (علیه السلام) است.
كردم: بله بفرماييد، فرمود: اى محمّد! مفضّل انيس و همدم و راحتى بخش من بود و تو نيز همدم و باعث راحتى آن دو [امام رضا و جواد (علیهما السلام)] هستى.»(1)
3- «كلينى(قدس سره) » در كتاب گرانقدر «كافى» با چند واسطه، از ابن سنان و او از مفضّل نقل مىكند:
«امام صادق (علیه السلام) فرمود: هر گاه ميان دو نفر از شيعيان ما منازعهاى رخ داد با مال من بين آنان آشتى برقرار كن.»(2)
4- «يونس بن يعقوب» مىگويد:
«امام صادق (علیه السلام) فرمانم داد كه به نزد مفضّل بروم و مرگ اسماعيل (علیه السلام) را به او تسليت بگويم. آنگاه امام (علیه السلام) فرمود: به مفضّل سلام برسان و به او بگو: مصيبت مرگ اسماعيل بر ما وارد شد و صبر كرديم. تو نيز چون ما در اين مصيبت صابر باش. ما چيزى خواستيم و خدا چيزى ديگر اراده كرد و ما تسليم امر خداى جلّ و علا شديم.»(3)مرحوم خويى(قدس سره) در كتاب گرانقدر «معجم رجال الحديث» در ذيل اين حديث مىگويد: «اين روايت نشان از شدت علاقه امام صادق (علیه السلام) به مفضّل بن عمر دارد و روايت، صحيح است.»(4)
5- «فيض بن مختار»(5)
مىگويد:
«به امام صادق (علیه السلام) عرض كردم: جانم فداى شما باد. من هر گاه كه در ميان گروههاى دانشمندان كوفه مىنشينم، از بس در ميانشان اختلاف عقيده مىبينم، گاه در ترديد مىافتم، ولى هنگامى كه به «مفضّل بن عمر» روى
1) . عيون اخبار الرضا (علیه السلام)، ج 1، باب 4، حديث 29.
2) . اصول كافى، ج 2، ص 209.
3) . اصول كافى، ج 2، كتاب الايمان و الكفر، باب صبر، حديث 16.
4) . معجم رجال الحديث، ج 18، ص 302.
5) . از اصحاب ثقه و جليل القدر امام صادق (علیه السلام) بوده است. نگاه كن به: منتهى الآمال، ج 2، اصحاب امام صادق (علیه السلام) ص 320.
مىآورم، مرا چنان آگاه مىكند كه راحت مىشوم و دلم آرام مىگيرد. امام صادق (علیه السلام) فرمود: بله اى فيض! حقيقت چنان است كه مىگويى.»(1)
6- «هشام بن احمد» مىگويد:
«در يك روز گرم و سوزان، در زمينى كه امام صادق (علیه السلام) در آن مشغول كار بودند و عرق از سينه مباركشان سرازير بود، به خدمت آن حضرت رسيدم تا در باره «مفضّل بن عمر» بپرسم. پيش از آنكه حرفى بزنم، امام (علیه السلام) فرمود: به خدايى كه جز او خدايى نيست، مفضّل بن عمر جعفى مرد خوبى بود. آن گونه كه من شمردم، امام (علیه السلام) سى و چند بار اين عبارت را همچنان تكرار كرد.»(2)
براستى كه تنها يكى از اين احاديث كافى است كه نشان از عظمت و جايگاه والاى اين مرد بزرگ باشد. اميد كه خواننده عزيز به شتاب از احاديث نگذرد و با تفكر و تدبر در آنها به خوبى از جايگاه مفضّل آگاه گردد.
بسيارى از دانشمندان علم رجال و شرح حال نگار، فقهاى عاليقدر و محدثان بزرگوار به مرتبه «شامخ» اين مرد بزرگ اشاره كردهاند. در اينجا تنها به بخش اندكى از اين ديدگاهها مىپردازيم:
«شيخ صدوق (قدسس » در جايى جاى كتابهاى گرانقدر خود احاديث و رواياتى آورده كه «مفضّل» در طريق آنها قرار گرفته است. از آنجا كه بناى شيخ صدوق آن بوده كه بويژه در كتاب «من لا يحضره الفقيه» تنها به احاديث معتبر و آنها كه بين او و خدا حجت است بپردازد، از طرفى بارها به احاديث مفضّل استناد جسته مىتوان نتيجه گرفت كه مفضّل در نزد شيخ صدوق از جايگاه و اعتبار بالايى برخوردار بوده است.(3)«محمد بن يعقوب كلينى» نيز در
جاى جاى كتاب «كافى» به احاديثى پرداخته كه «مفضّل» راوى آنهاست. بويژه روايت «يونس به يعقوب»(1)كه به وضوح دليل بر جلالت شأن و منزلت عظيم مفضّل است.
شيخ مفيد(قدس سره) در باره مفضّل مىگويد:
«او از كسانى است كه نصّ امامت امام موسى كاظم (علیه السلام) را از پدر بزرگوارش، امام صادق (علیه السلام) نقل نموده. وى از ياران خاص و جليل القدر امام صادق (علیه السلام) و از فقيهان صالح و مورد وثوق- رحمةاللَّه عليهم- بوده است.»(2)
«شيخ طوسى(قدس سره) » هم مفضّل بن عمر جعفى را از اصحاب امام صادق و امام كاظم (علیهما السلام) شمرده است.(3)نيز در كتاب «الغيبة» مىگويد:
«وى از اصحاب و ياران واقعى ائمه (علیهم السلام) و در نزد آنان مورد وثوق و اعتماد بوده و همواره پوينده طريق آنان بوده است.»(4)يكى از دانشمندان بزرگ اسلامى، در توضيح يكى از احاديث شيخ طوسى(قدس سره) كه از مفضّل بن عمر نقل كرده، مىگويد:
«اين سخن شيخ طوسى، دليل قاطع و صريحى است كه شيخ بر مفضّل اعتماد داشته و نزد او ضعيف و مطعون نيست.»(5)
«ابن شهر آشوب(قدس سره) » او را از خواصّ اصحاب امام صادق (علیه السلام) شمرده است.(6)
«سيد بن طاوس(قدس سره) » در باره كتاب مفضّل مىفرمايد:
«از جمله آداب مسافر آن است كه كتاب» توحيد مفضّل» را كه در باره شناخت حكمتها، تدابير و اسرار نهفته در آفرينش اين جهان است و وى آن را
1) . اصول كافى، ج 2، كتاب الايمان و الكفر، باب صبر، حديث 16.
2) . الارشاد في معرفة حجج اللَّه على العباد، ص 208.
3) . رجال شيخ طوسى، اصحاب امام صادق و امام كاظم (علیهما السلام) به ترتيب، صفحات 314 و 360.
4) . الغيبة، ص 210.
5) . معجم رجال الحديث، ج 18، ص 294.
6) . المناقب، ج 4، باب امامت امام صادق (علیه السلام).
از امام صادق (علیه السلام) نقل كرده، به همراه داشته باشد.»(1)
همچنين خطاب به فرزندش مىگويد:
«در نهج البلاغه و اسرار آن و در كتاب مفضّل بن عمر كه امام صادق (علیه السلام) در باره آفرينش خداى جلّ و علا بر او املا فرموده، بنگر و انديشه كن.»(2)«علّامه مجلسى(قدس سره) » نيز به خاطر ارزشى كه براى اين دو حديث(3)
قائل بوده، هر دو را به طور كامل در جلد سوم «بحار الانوار»(4)آورده است و جاى جاى آنها را شرح و توضيح داده است.
وى در آغاز ذكر آنها مىگويد:
«مرسل(5)
بودن توحيد مفضّل و رساله هليله كه از امام صادق (علیه السلام) روايت شدهاند، زيانى ندارد؛ زيرا انتساب آنها به مفضّل در ميان دانشمندان اشتهار دارد. از جمله «سيد بن طاوس» و ديگران آنها را تأييد كردهاند. نيز ضعيف شمردن «محمد بن سنان» و «مفضّل بن عمر» هم زيانى ندارد؛ زيرا ما اين ضعفها را نمىپذيريم؛ چون در روايات فراوانى به جلالت قدر و منزلت آن دو اشاره شده است. وانگهى متن دو خبر، شاهد صدقى بر صحت آنهاست و علاوه بر اين نوع متون نيازى به صحيح بودن خبر ندارد»(6)نيز در اول ترجمه توحيد مفضّل، اين دو كتاب و راوى آنها را اين گونه ستايش مىكند:
1) .الأمان من أخطار الأسفار و الأزمان، ص 78. نيز نگاه كن: سفينة البحار، ج 2، ص 372.
2) . كشف المحجة لثمرة الحجة»، ص 50.
3) . مقصود، حديث توحيد مفضّل و اهل حديث اهليجيه (هليله) است.
4) . بحار الانوار، ج 3، ص 57 و 152.
5) . حديث مرسل آن است كه اسناد آن متصل نباشد، در مقابل، حديث مسند است و آن حديثى است كه «محدّث» با ذكر همه اسناد، آن را به معصوم (علیه السلام) نسبت دهد. براى توضيح بيشتر ر. ك: سبحانى، جعفر، اصول الحديث و احكامه، ص 95.
6) . بحار الانوار، ج 3، ص 55 و 56. دليل سخن آخر مرحوم مجلسى آن است كه: احاديثى بايد صحيح السّند باشند كه بيانگر حكمى عبادى و يا غير عبادى باشند اما چنين حديث روشنى كه عقل تمام مضامين آن را تأييد مىكند چه نيازى دارد كه سند آن صحيح باشد.
«چون حديث شريفى در اثبات صانع قدير و توحيد و ساير صفات كماليه او- جلّ شأنه و تعالى سلطانه و عظم برهانه- [از] شيخ جليل، مفضّل بن عمر جعفى كه از خواص اخيار، سلاله اطهار، امام المغارب و المشارق، ابو عبد اللَّه، جعفر بن محمد صادق (علیهما السلام) بود ... و رشاقت مضامين و وثاقت براهينش شهادت مىداد و مىدهد كه از منبع وحى و الهام جارى گرديده ... و كافّه
شيعيان در تقويت بيقين ايقان و ايمان به آن محتاج بودند و ... آن را به فارسى ترجمه كردم.»(1)
«علّامه سيد صدر الدين عاملى(قدس سره) »(2)مىگويد:
«كسى كه بدقت در حديث مشهور مفضّل از امام صادق (علیه السلام) بنگرد، در مىيابد كه امام (علیه السلام) اين سخنان بليغ و معانى شگفت و الفاظ غريب(3)
چنان كه از سخنان مرحوم شيخ آقا بزرگ تهرانى بر مىآيد، شخصى به نام« سيد ميرزا ابو القاسم ذهبى» اخيرا به آن دست يافته و همه آن را در كتابى به نام« تباشير الحكمة» گرد آورده است. هنگامى بيشتر به عمق و درستى سخن مرحوم صدر پى مىبريم كه به اين نكته نيز توجه كنيم.( ر. ك: الذريعة الى تصانيف الشيعه، ج 4، ص 488).
را جز با مردى بزرگ، جليل القدر، دانشمند، با ذكاوت، هوشمند و شايسته حمل اسرار دقيق و ظريف و بديع با كس ديگر در ميان نمىنهد. اين مرد در نزد من بسيار رفيع المقام و جليل القدر است(قدس سره) .»(4)محدث بزرگ اسلامى، «حاج شيخ عباس قمى(قدس سره) » نيز اگر چه در كتاب گرانقدر «سفينة البحار» با اينكه آراء مختلف را بيان نموده امّا گويى عقيده خويش را ذكر ننموده و ليكن در كتاب شريف «منتهى الآمال» هنگام بحث در اصحاب امام موسى كاظم (علیه السلام) به طور
1) .ترجمه توحيد مفضّل، ترجمه مرحوم مجلسى(قدس سره) ، ص 3 و 4.
2) . براى شناخت اين عالم بزرگ اسلامى نگاه كن: منتهى الآمال، ج 2، ص 410.
3) . توحيد مفضّل در دو بخش است، يك بخش همين مقدار كه در عالم سفلى است و در ميان دانشمندان به «توحيد مفضّل» مشهور است و در چهار مجلس تدوين يافته و بخش ديگر همان معارف ملكوتى و ما وراء الطبيعى است كه «صادق الوعد (علیه السلام)» به مفضّل وعده كرد. اين بخش بمراتب مهمتر و شگفتتر از توحيد مفضل مشهور است.
4) . اعيان الشيعة، ج 10، ص 132 و 133 و سفينة البحار، ج 2، ص 372.
مفصّل در باره مفضّل بحث نموده و از جمله در ستايش از اين مرد بزرگ مىگويد:
«از كتاب شيخ معلوم مىشود كه او از «قوّام ائمّه» و پسنديده نزد ايشان بوده و بر منهاج ايشان از دنيا گذشته و هم دلالت دارد بر جلالت و وثاقت او بودن او از وكلاى حضرت صادق و كاظم (علیهما السلام) و «كفعمى»(1)او را از بوّابين ائمه شمرده است.»(2)
آنگاه به چند حديث(3)
كه در فضيلت «مفضّل» آمده اشاره مىنمايد و در پايان در باره احاديثى كه در ردّ مفضّل است و نيز ضعيف بودن وى در نزد برخى از علما، سخنانى دارد كه ما اين سخنان را- ان شاء اللَّه- در پايان اين بخش مىآوريم.
«شيخ آقا بزرگ تهرانى» در فضيلت مفضّل و كتابش چنين مىنگارد:
«اين كتاب از آن ابو عبداللَّه يا ابومحمد، مفضّل بن عمر جعفى كوفى است.
«نجاشى» در رجالش آن را كتاب «فكر» ناميده و يكى از دانشمندان بر آن، نام «كنز الحقائق و المعارف» (گنجينه حقايق و معارف) نهاده است. «سيد بن طاوس» در كتاب «كشف المحجة» و «امان الاخطار» امر نموده كه اين كتاب همراه باشد و در آن انديشه شود ... نيز به خاطر جليل و شريف بودن اين دو كتاب(4)، مرحوم مجلسى عيناً هر دو را در «بحار الانوار»(5)آورده است.»(6)
صاحب مستدرك (قدس سره) نيز از جمله عالمانى است كه از جايگاه رفيع او دفاع
1) . مرحوم كفعمى آنگاه مىگويد: گويا مقصود از باب امام، باب اسرار و دانشهاى اوست. ر. ك: المصباح، ص 277) نيز مرحوم نورى در «مستدرك الوسايل»، ج 3، ص 570 و ابو على در ص 319 رجالش و صاحب« اعيان الشيعه» در ج 4، ص 544، اين سخن را نقل كردهاند.
2) . منتهى الآمال، ج 2، باب نهم، فصل هفتم، ص 442 و 443.
3) . اين احاديث را در بخش مفضّل از ديدگاه روايات آورديم.
4) . كتاب توحيد مفضّل و توحيد هليله.
5) . بحار الانوار، ج 3، ص 57 و 152.
6) . الذّريعة الى تصانيف الشيعة، ج 4، ص 482 و 483.
كرده و به شبهات برخى از روايات پاسخ داده است.(1)«آيت اللَّه خويى(قدس سره) » مفسّر، فقيه و رجالى بزرگ در باره مفضّل مىگويد:
«در جلالت و عظمت مفضّل همين قدر بس كه امام صادق (علیه السلام) او را مورد چنين لطف و عنايتى قرار داد و كتاب مشهور به «توحيد مفضّل» را به او املا نمود.(2)اين كتاب همان است كه «نجاشى» آن را كتاب «فكّر» (انديشه كن) ناميده. اين امر خود دليل واضحى است كه مفضّل از خواص اصحاب و مورد عنايت امام صادق (علیه السلام) بوده است. گذشته از اين، «ابن قولويه» و «شيخ مفيد» به وثاقت او تصريح كردهاند و شيخ مفيد او را از سفراء ممدوح شمرده است.»(3)
پس از ذكر اين ديدگاهها بايد مسألهاى را روشن كنيم و آن اين است كه:
اگر مفضّل از اصحاب خاص، بوّاب ائمّه، از قوّام آنان، حامل و محرم اسرار آنان و خلاصه از چنين مرتبت و جلالت قدرى برخوردار است، چرا رواياتى در ذم و ردّ او رسيده(4)
و شمارى او را ضعيف الايمان، فاسد و ... دانستهاند؟
هنگامى مىتوان به پاسخى قطعى و درست رسيد كه انسان از اوضاع عصر امام صادق (علیه السلام) و فشارهاى عباسيان آگاه باشد.
به خاطر فشارهاى دستگاه بنى العباس بر امام (علیه السلام) و يارانش، «تقيّه» يكى از كارهاى رايج آنان بوده است. گاه امام (علیه السلام) نزديكترين افرادش را متهم مىكرد
1) . در صفحات بعد، سخن مرحوم حاج شيخ عباس قمى در اين باره مىآيد.
2) . بايد دانست كه لطف و عنايت امام (علیه السلام) به مفضّل از اين هم بالاتر است؛ زيرا در پايان مجلس چهارم اين كتاب، امام (علیه السلام) به مفضّل وعده مىدهد كه در مجالسى ديگر، معارف و حقايق ملكوت را برايش بگويد، بىشك امام، صادق الوعد است و بايد به دنبال آن كتاب نيز گشت. البته سخن مرحوم آقا بزرگ تهرانى را در باره يافتن آن كتاب نيز ذكر كرديم. در هر حال اين وعده و عمل به آن خود بيانگر جايگاه و گنجايش مفضّل در نزد امام صادق (علیه السلام) است.
3) . نگاه كن:« معجم رجال الحديث»، ج 18، ص 303 و 304.
4) . نگاه كن: معجم رجال الحديث، ج 18، ص 300 و رجال نجاشى و رجال ابن غضائرى.
تا آنان را از مرگ و نابودى به دست دشمنان برهاند. اين است راز احاديثى كه در ذم اصحابى رسيده كه عدالت و وثوق آنها جاى هيچ شكى ندارد. «مفضّل» نيز از همين گروه است كه بايد احاديث در ردّ او را حمل بر «تقيّه» نمود.
امام صادق (علیه السلام) به «عبد اللَّه بن زرارة بن اعين» مىگويد:
«به پدرت سلام برسان و به او بگو: اگر سخنى عليه تو مىگويم بدان كه براى دفاع از توست. مردم و دشمنان همواره تلاش مىكنند افرادى را كه در نزد ما جايگاه دارند و به ما نزديكند، بيازارند. آنان اين افراد را به خاطر دوستى ما به آنان، نكوهش مىكنند و مىكشند. در عوض، هر كه را كه ما نكوهش مىكنيم و ردّ مىنماييم ستايش مىكنند. [بگو به پدرت:] اگر در ظاهر تو را نكوهش و ردّ مىكنم به خاطر آن است كه تو به ولايت ما شناختهشدهاى و همه مىدانند كه طالب مايى؛ از اين رو در نزد مردم مذموم و ناپسندى چون كه ما را دوست دارى و به جانب ما مايلى پس خواستم تو را در ظاهر ردّ و نكوهش كنم تا در نزد مردم محبوب باشى و بدين ترتيب به دينت آسيب نرسد و شرّ آنان از تو برداشته شود.»(1)
در اين باره شيخ عباس قمى(قدس سره) مىگويد:
«و امّا روايات قدح در مفضّل قابل معارضه با اخبار مدح او نيستند. شيخ ما در خاتمه مستدرك، كلام را در حال او بسط داده و از روايات قدح در او جواب داده و كسى كه رجوع كند به توحيد مفضّل كه امام صادق (علیه السلام) براى او فرموده، خواهد دانست كه مفضّل نزد آن حضرت، مرتبه و منزلتى عظيم داشته و قابل تحمل علوم ايشان بوده است.»(2)
صاحب «معجم الرجال» نيز پس از تحليل و بررسى محققانه احاديث مدح و ذمّ مفضّل و وارسى سخنان دانشمندان رجالى، در پايان بحث اينگونه نتيجه مىگيرد (نقل به مضمون):
«روايات فراوانى در جلالت شأن و عظمت قدر مفضّل رسيده كه غالباً علم اجمالى به صدور آنها از معصوم (علیه السلام) پديد مىآيد. اگر چند حديث نيز در ذم و ردّ او رسيده بايد گفت: در ميان اين احاديث تنها سه حديث، سند تامّ دارند و اين احاديث اندك در برابر آن همه حديث معتبر تاب نمىآورد. همچنين در باره اين احاديث بايد همان حكمى را صادر كنيم كه در باره احاديث ردّ «زرارة بن اعين» بيان نموديم(1)
و علم واقعى اين احاديث را در اختيار اهل آن بدانيم.»(2)
پس از ذكر نمى از درياى بيكران فضيلت مفضّل، اينك نكاتى را در باره كتابش يادآور مىشويم.
امام صادق (علیه السلام) اين حديث بلند را در چهار روز و چهار نشست، بر مفضّل املا فرموده است. شايد بتوان براى هر مجلس عنوانى كلى را برشمرد.
مجلس اول: در باره شگفتيهاى آفرينش انسان.
مجلس دوم: در باره شگفتيهاى آفرينش حيوان
مجلس سوم: در باره شگفتيهاى آفرينش طبيعت
مجلس چهارم: در باره ناملايمات و مصائب
اين يك شيوه قرآنى است كه مردم دعوت شوند به تأمل و تدبّر در باره اشيا و موجودات پيرامون خود. با يك نظر اجمالى در مىيابيم كه قرآن كريم بارها و بارها مردم را به تدبر و نگريستن در چيزهايى فراخوانده كه مردم در طول روز و بلكه هر لحظه و هر ساعت با آن در تماس هستند.
قرآن كريم مردم را تشويق مىكند كه به «شتر»، «آسمان»، «كوهها» و «زمين» بنگرند. راستى مگر مردم آنها را نديدهاند؟ در پاسخ بايد گفت: آرى ديدهاند، اما در آنها درنگ و انديشه نكردهاند. اگر مردم در همين امور «به ظاهر بديهى» بنگرند و براستى در آنها انديشه و تدبر نمايند، به شگفتيهاى تمام اجزاى آفرينش پى مىبرند. امام صادق (علیه السلام) نيز كه قرآن ناطق است مردم را به تأمل در كوه، دشت، دريا، آسمان، زمين، حيوان، انسان، پرنده، درنده و ... فرا مىخواند.
نظم، تدبير، حكمت، اندازهگيرى و هماهنگى در اشيا محيّر العقول است.
در اين جهان هستى همه اجزا، از ستاره تا ذرّه با حكمت شگفتى همراه است. امّا چون انسان تدريجاً با اين جهان هستى آشنا مىشود براى او همه چيز عادى و طبيعى جلوه مىكند. هنگامى كه انسان به دنيا مىآيد هيچ چيز نمىفهمد.(1)اندك اندك رشد مىكند و با پيرامون خود آشنا مىشود. اين شناخت چنان آرام و تدريجى است كه ملموس نيست. اگر انسان در آغاز تولّد از درك بالايى برخوردار بود و ناگاه وارد اين عالم هستى مىشد، حيرت و شگفتى مانع حيات طبيعى او مىشدند.
خواننده عزيز، سخنان امام (علیه السلام) را دست كم و آسان مگير. راه نجات همين است كه با انديشه در همين نظم و حكمت حاكم بر همه عالم، به مبدأ متعال پى ببرى و نيكفرجام شوى.
امام (علیه السلام) مفضّل و همه مردم را به انديشه در آفاق و انفس فرا مىخواند؛ زيرا آيات الهى را در آنها مىتوان مشاهده كرد. قرآن كريم مىفرمايد:
«به زودى آيات قدرت خود را در آفاق و در وجود خودشان به آنها نشان خواهيم داد تا بر ايشان آشكار شود كه او حق است.»(2)پس انديشه در سخنان
امام صادق (علیه السلام) انسان را به سوى حقيقت رهنمون مىسازد و انسان وجود خدا را در همه جا مىيابد. خداوند در ادامه آيه مذكور مىفرمايد:
«آيا اينكه پروردگار تو در همه جا حاضر است، كافى نيست» گويى اگر انسان در آفاق و انفس بينديشد بر اثر حكمتهاى شگفت، خداى را نيز در همه جا جلوهگر مىبيند.
بايد انسان عادت كند كه در همه چيز بينديشد. اگر كسى ديده عبرتبين داشته باشد، به قول حضرت على (علیه السلام) همه چيز آفرينش عبرتآور است.
پس بىجهت نيست كه در روايات ساعتى تفكر برتر از هفتاد سال عبادت
شمرده شده است(1)زيرا تفكر و انديشه، انسان را به خدا مىرساند. گاه انسان چيزى را مىداند ولى دانستن كافى نيست بايد در دانستهها انديشيد. امام صادق (علیه السلام) در همين كتاب، بارها مفضّل را چنين خطاب مىكند: «انّك ترى ...»؛ يعنى: «تو مىبينى كه ...» براستى اگر مفضّل «مىداند» و بالاتر اينكه «مىبيند» امام از او چه مىخواهد؟ امام از او انديشه و عبرت مىخواهد؛ از اين رو همواره مىفرمايد: «اى مفضّل در ... انديشه كن و از ... درس عبرت بگير».
همه مردم مىدانند كه چوب بر روى آب مىماند و اين در نظر آنان امرى عادى است و مسأله خاصى در آن نيست امّا امام (علیه السلام) مىفرمايد: در همين امر انديشه كنيد عادى بودن يك امر نبايد مانع انديشيدن شود، انسان از انديشه در همين امور به ظاهر ساده به مسائل بزرگى مىرسد.
همه مردم بارها سقوط سبيب را از درخت ديدهاند و اى بسا گاه بر سر عدهاى خورده باشد و آخى! هم گفته باشند امّا چرا در اين ميان تنها «نيوتن» از سقوط سيب بر زمين و طرح پرسشهاى فراوان به يك قانون بزرگ علمى
1) . در باره فضيلت «تفكر»، «تدبر» و «تأمل» رجوع كن به: «المحجة البيضاء»، ج 8، كتاب التفكر، ص 192 و بعد از آن.
(جاذبه عمومى) پى مىبرد؟؛ زيرا بديهى بودن و ساده بودن امور مانع انديشيدن او نشده است. بايد همه اجزاى اين عالم را به چشم انديشه بنگريم.
غالب مردم از شگفتيهايى چون، كهكشانها، آسمان، موشك، هواپيما، سفر انسان به كرات ديگر، شكافتن اتم و ديگر امور خارق العاده عبارت «جلّ الخالق» را بر زبان جارى مىسازند، در حالى كه «جليل» و «حكيم» بودن خدا در همه چيز، جارى و سارى است و اين همان چيزى است كه امام از مفضّل و همه انسانها مىطلبد.
به مضمون آيه برگرديم، در جهان طبيعت و آفاق و در جهان درون و انفس انديشه كنيد تا پى به وجود «حق» ببريد.
«معجزه» عملى است كه ديگران از آوردن آن عاجز باشند، هميشه وقتى كه مردم بخواهند از معجزههاى ائمه (علیهم السلام) نام ببرند، فكرشان به سوى، زنده كردن مرده، برگرداندن خورشيد، رام كردن حيوان درنده، شفا دادن بيمار لا علاج و ديگر امور مىرود. در حالى كه «نهج البلاغه» معجزه است، «صحيفه سجاديه» معجزه است، و «توحيد مفضّل» نيز معجزه است و ضرورتى ندارد كه آنها را بكاويم تا يك سخن از آينده و يك پيشگويى ببينيم.
اين كتاب يك معجزه است، امام صادق (علیه السلام) به فلسفه و اسرار آفرينش كاملا احاطه داشته و در القاى اين درسها به صورت فيلسوفى الهى، دانشمندى كلامى، پزشكى حاذق، تحليلگرى شيميدان، تشريحكنندهاى متخصص، كارشناس كشاورزى و درختكارى و به يك كلام، «عالم و آگاه از همه پديدههاى ميان آسمان و زمين» جلوهگر شده است.(1)براستى چه اعجازى از اين بالاتر؟! ناگفته نماند، از همان نوع معجزهاى «جلىّ» كه درك اعجاز در آن به تدبر و انديشه زياد نياز ندارد در اين كتاب وجود دارد؛ از جمله:
1) .محمد حسين المظفر، حياة الامام الصادق (علیه السلام)، ص 248.
1- هنگامى كه امام (علیه السلام) در باره عجايب آفرينش ماهى سخن مىگويند، مىفرمايند: «ماهى، آب را از دهان مىگيرد و از دو گوش بيرون مىكند تا چون ديگر حيوانات از فوايد هوا بهره ببرد».
اين سخن بروشنى بيانگر استفاده ماهى از «اكسيژن» هواست كه قرنها پس از سخن امام كشف شده است.
2- هنگامى كه امام (علیه السلام) در باره ستارگان و حركت آنها سخن مىگويد، براى هر ستاره دو حركت را ذكر كردهاند، آنگاه اين دو حركت را به حركت كردن مورچه بر روى سنگ آسياب به سمت چپ و حركت سنگ به سمت راست تشبيه كردهاند. در چنين صورتى سنگ به جانب راست مىگردد
و مورچه با اينكه با سنگ مىگردد امّا خود نيز به جانب مخالف و از راست به چپ مىگردد. از سخن و مثال امام (علیه السلام) مىتوان به حركت «وضعى» و «انتقالى» و جهت حركت ستارگان پى برد. البته امام (علیه السلام) در اين بخش و بسيارى از قسمتهاى ديگر مفصّلا بحث كردهاند و اگر دانشمندان متخصص هر رشته به گرد هم آيند و به بحث بنشينند بىشك دهها و صدها قانون حتى كشف نشده را در مىيابند. اما افسوس كه بشر با بىاعتنايى به سخنان معصومين (علیهم السلام) بزرگترين ستم را بر خود روا مىدارد.
3- امام (علیه السلام) در بحث «هوا»، آن را عامل حركت امواج صدا دانستهاند، امروز نيز به اثبات رسيده كه در مكان بىهوايى (خلأ) امواج به حركت در نمىآيند. نيز مركّب بودن هوا و جسم بودن آن بدرستى از سخن امام (علیه السلام) فهميده مىشود در صورتى كه در آن اعصار مردم به مركّب بودن هوا و جسم بودن آن پى نبرده بودند.
4- مىتوان «حركت زمين» و «كروى» بودن آنها را از عبارات امام در اين بخشها فهميد. امام (علیه السلام) فرموده است: «فجعلت تطّلع اوّل النّهار من المشرق فتشرق على ما قابلها من وجه المغرب»؛ يعنى: خورشيد چنين آفريده شد كه
از جانب مشرق طلوع كند و بر آنچه كه از جانب مغرب با آن رو به رو مىشود بتابد.
به ويژه تكيه ما بر روى «ما قابلها من وجه المغرب» است. و اينكه امام (علیه السلام) نفرمود: «قابلته» كه ضمير به خورشيد برگردد و اين نشان از آن است كه بر اثر گردش زمين نور خورشيد به همه جاى آن مىرسد.
نيز در جاى ديگر هنگام ذكر فوايد غروب كردن خورشيد از جمله مىفرمايد: «و غروب مىكند تا بر آنچه كه در آغاز صبح نتابيده بتابد» به راستى چه عبارت شگفتى است! شما اگر درست دقت كنيد مىيابيد كه در اين جمله كروى بودن زمين و حركت آن نهفته است.
در جاى ديگر مىفرمايد «و خورشيد بر زمين مىتابد تا هر بخشى از زمين نصيب خود را از نور آن بگيرد.» اين جمله نيز هم بيانگر كروى بودن زمين و هم حركت آن است؛ زيرا در عبارت امام (علیه السلام) «قسط» است كه ما آن را «نصيب»، ترجمه كرديم. و «قسط» بيانگر نوعى همانندى نسبى است و اين در حالت كروى بودن زمين درست است.
در هر حال سرتاسر كتاب اعجاز است و شگفتى و تنها بايد در آن انديشيد و به مبدأ اعلى يقين پيدا كرد.(1)
خدا را شکر میکنم که به این بنده حقیر ناتوان توفیق داد که قدمی برای اهل بیت (علیهم السلام) بردارد و قطرهای از دریای بیکران علوم امام صادق (علیه السلام) را برای رهروان راه حقیقت بیان کند علومی که قرنها دانشمندان را متحیّر کرده و مقام و منزلت الهی این امام را ثابت کرده امید است که این عمل ناچیز مورد قبول ذات اقدس الهی قرار بگیرد ومن را مورد لطف خود قرار بدهد و در پایان از زحمات و همراهی همسر صبور و مهربانم نهایت تشکر و سپاس را دارم و
1) . شگفتيهاى آفرينش (ترجمه توحيد مفضل)، ص: 31.
ثواب نوشتن این کتاب را به ائمه اطهار (علیهم السلام) و صلحاء ومومنین وبالاخص پدر همسرم هدیه میکنم .
وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین
ربنا تقبل منا انک انت السمیع العلیم
محمد رضا بوحمیدی
27رجب1439 / بهار 1397شمسی
مصادف با مبعث پیامبرکرامی اسلام (صلی الله علیه و آله وسلم)
كلام ابن أبي العوجاء مع صاحبه
رَوَى مُحَمَّدُ بْنُ سِنَانٍ(1)
قَالَ حَدَّثَنِي الْمُفَضَّلُ بْنُ عُمَرَ(2)قَالَ كُنْتُ ذَاتَ يَوْمٍ بَعْدَ الْعَصْرِ جَالِساً فِي الرَّوْضَةِ بَيْنَ الْقَبْرِ وَ الْمِنْبَرِ وَ أَنَا مُفَكِّرٌ فِيمَا خَصَّ اللَّهُ تَعَالَى بِهِ سَيِّدَنَا مُحَمَّداً ص مِنَ الشَّرَفِ وَ الْفَضَائِلِ وَ مَا مَنَحَهُ وَ أَعْطَاهُ وَ شَرَّفَهُ وَ حَبَاهُ مِمَّا لَا يَعْرِفُهُ الْجُمْهُورُ مِنَ الْأُمَّةِ وَ مَا جَهِلُوهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ عَظِيمِ مَنْزِلَتِهِ وَ خَطِيرِ مَرْتَبَتِهِ فَإِنِّي لَكَذَلِكَ إِذْ أَقْبَلَ ابْنُ أَبِي الْعَوْجَاءِ فَجَلَسَ بِحَيْثُ أَسْمَعُ كَلَامَهُ فَلَمَّا اسْتَقَرَّ بِهِ الْمَجْلِسُ إِذْ رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِهِ قَدْ جَاءَ فَجَلَسَ إِلَيْهِ فَتَكَلَّمَ ابْنُ أَبِي الْعَوْجَاءِ(3)
فَقَالَ
1) . هو أبو جعفر الزاهري. ذكر الكشّيّ في شأنه ما يدلّ على مدح عظيم و على قدح ايضا، و ذكر انه روي عنه جماعة من العدو و الثقاة من أهل العلم و الإنصاف، و جميع الروايات المجرحة له واهية ساقطة، فقد أشار الكثير إلى قوته و الذب عنه، و تفنيد ما قيل فيه من الضعف. و ان اجتماع الأعيان على الرواية عنه ادل شيء على كمال قوته عده الشيخ المفيد من خاصّة الإمام الكاظم و ثقاته و أهل الورع و العلم و الفقه من شيعته كما عده الشيخ في الغيبة من الوكلاء المرضيين الذين لم يغيروا و لم يبدلوا، بل مضوا على منهاج الأئمّة، و في الخلاصة كان مكفوف البصر اعمى توفى عام 220 ه.
2) . مضت ترجمة المفضل بصورة مفصلة في المقدّمة.
3) . هو عبد الكريم بن أبي العوجاء ربيب حماد بن سلمة على ما يقول ابن الجوزي و من تلامذة الحسن البصري، و ذكر البغداديّ انه كان ما نويا يؤمن بالتناسخ و يميل إلى مذهب الرافضة(!) و يقول بالقدر، و يتخذ من شرح سيرة مانى وسيلة للدعوة، و تشكيك الناس في عقائدهم، و يتحدث في التعديل و التجوير على ما يذكر البيرونى. و من هنا يتبين ان ابن أبي العوجاء هذا كان زنديقا مشهورا بذلك و له مواقف حاسمة مع الإمام الصّادق، أفحمه الامام في كل مرة منها، سجنه والي الكوفة محمّد بن سليمان ثمّ قتله في أيّام المنصور عام 155 ه، و قيل عام 160 ه في أيّام المهدى تجد ذكره في تاريخ الطبريّ ج 3 ص 375 ط ليدن، و فهرست ابن النديم ص 338، و الفرق بين الفرق ص 255 ط محمّد بدر، و دائرة المعارف الإسلامية ، مج 1، ص 81، و احتجاج الطبرسيّ ص 182 و 183 ط النجف، و ما للهند من مقولة ص 123.
لَقَدْ بَلَغَ صَاحِبُ هَذَا الْقَبْرِ الْعِزَّ بِكَمَالِهِ وَ حَازَ الشَّرَفَ بِجَمِيعِ خِصَالِهِ وَ نَالَ الْحُظْوَةَ فِي كُلِّ أَحْوَالِهِ فَقَالَ لَهُ صَاحِبُهُ إِنَّهُ كَانَ فَيْلَسُوفاً ادَّعَى الْمَرْتَبَةَ الْعُظْمَى وَ الْمَنْزِلَةَ الْكُبْرَى وَ أَتَى عَلَى ذَلِكَ بِمُعْجِزَاتٍ بَهَرَتِ الْعُقُولَ وَ ضَلَّتْ فِيهَا الْأَحْلَامُ وَ غَاصَتِ الْأَلْبَابُ عَلَى طَلَبِ عِلْمِهَا فِي بِحَارِ الْفِكْرِ فَرَجَعَتْ خَاسِئَاتٌ وَ هِيَ حُسَّرٌ فَلَمَّا اسْتَجَابَ لِدَعْوَتِهِ الْعُقَلَاءُ وَ الْفُصَحَاءُ وَ الْخُطَبَاءُ دَخَلَ النَّاسُ فِي دِينِهِ أَفْوَاجاً فَقَرَنَ اسْمَهُ بِاسْمِ نَامُوسِهِ(1)
فَصَارَ يَهْتِفُ بِهِ عَلَى رُءُوسِ الصَوَامِعِ فِي جَمِيعِ الْبُلْدَانِ وَ الْمَوَاضِعِ الَّتِي انْتَهَتْ إِلَيْهَا دَعْوَتُهُ وَ عَلَتْهَا كَلِمَتُهُ وَ ظَهَرَتْ فِيهَا حُجَّتُهُ بَرّاً وَ بَحْراً سَهْلًا وَ جَبَلًا فِي كُلِّ يَوْمٍ وَ لَيْلَةٍ خَمْسَ مَرَّاتٍ مُرَدِّداً فِي الْأَذَانِ وَ الْإِقَامَةِ لِيَتَجَدَّدَ فِي كُلِّ سَاعَةٍ ذِكْرُهُ وَ لِئَلَّا يُخْمَلَ أَمْرُهُ فَقَالَ ابْنُ أَبِي الْعَوْجَاءِ دَعْ ذِكْرَ مُحَمَّدٍ ص فَقَدْ تَحَيَّرَ فِيهِ عَقْلِي وَ ضَلَّ فِي أَمْرِهِ فِكْرِي وَ حَدِّثْنَا فِي ذِكْرِ الْأَصْلِ الَّذِي نَمْشِي لَهُ ثُمَّ ذَكَرَ ابْتِدَاءً الْأَشْيَاءَ وَ زَعَمَ أَنَّ ذَلِكَ بِإِهْمَالٍ لَا صَنْعَةَ فِيهِ وَ لَا تَقْدِيرَ وَ لَا صَانِعَ وَ لَا مُدَبِّرَ بَلِ الْأَشْيَاءُ تَتَكَوَّنُ مِنْ ذَاتِهَا بِلَا مُدَبِّرٍ وَ عَلَى هَذَا كَانَتِ الدُّنْيَا لَمْ تَزَلْ وَ لَا تَزَالُ.
محاورة المفضل مع ابن أبي العوجاء
قَالَ الْمُفَضَّلُ فَلَمْ أَمْلِكْ نَفْسِي غَضَباً وَ غَيْظاً وَ حَنَقاً فَقُلْتُ يَا عَدُوَّ اللَّهِ أَلْحَدْتَ فِي دِينِ اللَّهِ وَ أَنْكَرْتَ الْبَارِيَ جَلَّ قُدْسُهُ الَّذِي خَلَقَكَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ وَ صَوَّرَكَ فِي أَتَمِّ صُورَةٍ وَ نَقَلَكَ فِي أَحْوَالِكَ حَتَّى بَلَغَ إِلَى حَيْثُ انْتَهَيْتَ فَلَوْ تَفَكَّرْتَ فِي نَفْسِكَ وَ صَدَقَكَ(2)لَطِيفُ حِسِّكَ لَوَجَدْتَ دَلَائِلَ الرُّبُوبِيَّةِ وَ آثَارَ الصَّنْعَةِ فِيكَ
قَائِمَةً وَ شَوَاهِدَهُ جَلَّ وَ تَقَدَّسَ فِي خَلْقِكَ وَاضِحَةً وَ بَرَاهِينَهُ لَكَ لَائِحَةً فَقَالَ يَا هَذَا إِنْ كُنْتَ مِنْ أَهْلِ الْكَلَامِ كَلَّمْنَاكَ فَإِنْ ثَبَتَتْ لَكَ حُجَّةٌ تَبِعْنَاكَ وَ إِنْ لَمْ تَكُنْ مِنْهُمْ فَلَا كَلَامَ لَكَ وَ إِنْ كُنْتَ مِنْ أَصْحَابِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الصَّادِقِ فَمَا هَكَذَا تُخَاطِبُنَا وَ لَا بِمِثْلِ دَلِيلِكَ تُجَادِلُ فِينَا وَ لَقَدْ سَمِعَ مِنْ كَلَامِنَا أَكْثَرَ مِمَّا سَمِعْتَ فَمَا أَفْحَشَ فِي خِطَابِنَا وَ لَا تَعَدَّى فِي جَوَابِنَا وَ إِنَّهُ الْحَلِيمُ الرَّزِينُ الْعَاقِلُ الرَّصِينُ لَا يَعْتَرِيهِ خُرْقٌ(1)
وَ لَا طَيْشٌ وَ لَا نَزَقٌ(2)
يَسْمَعُ كَلَامَنَا وَ يُصْغِي إِلَيْنَا وَ يَتَعَرَّفُ حُجَّتَنَا حَتَّى إِذَا اسْتَفْرَغْنَا(3)
مَا عِنْدَنَا وَ ظَنَنَّا أَنَّا قَطَعْنَاهُ دَحَضَ حُجَّتَنَا بِكَلَامٍ يَسِيرٍ وَ خِطَابٍ قَصِيرٍ يُلْزِمُنَا بِهِ الْحُجَّةَ وَ يَقْطَعُ الْعُذْرَ وَ لَا نَسْتَطِيعُ لِجَوَابِهِ رَدّاً فَإِنْ كُنْتَ مِنْ أَصْحَابِهِ فَخَاطِبْنَا بِمِثْلِ خِطَابِهِ
سبب إملاء الكتاب على المفضل
قَالَ الْمُفَضَّلُ فَخَرَجْتُ مِنَ الْمَسْجِدِ مَحْزُوناً مُفَكِّراً فِيمَا بُلِيَ بِهِ الْإِسْلَامُ وَ أَهْلُهُ مِنْ كُفْرِ هَذِهِ الْعِصَابَةِ وَ تَعْطِيلِهَا(4)فَدَخَلْتُ عَلَى مَوْلَايَ ع فَرَآنِي مُنْكَسِراً فَقَالَ مَا لَكَ فَأَخْبَرْتُهُ بِمَا سَمِعْتُ مِنَ الدَّهْرِيَّيْنِ(5)
وَ بِمَا رَدَدْتُ عَلَيْهِمَا فَقَالَ يَا مُفَضَّلُ لَأُلْقِيَنَّ عَلَيْكَ مِنْ حِكْمَةِ الْبَارِي جَلَّ وَ عَلَا وَ تَقَدَّسَ اسْمُهُ فِي خَلْقِ الْعَالَمِ وَ السِّبَاعِ وَ
1) . الخرق: ضعف الرأي و سوء التصرف و الحمق.
2) . النزق: هو الطيش و الخفة عند الغضب.
3) . لعله من الافراغ بمعنى الصب. يقال: استفرغ مجهوده، أي بذل طاقته
4) . التعطيل: مصدر، و في الاصطلاح الديني هو انكار صفات الخالق الباري، و المعطلة: هم أصحاب مذهب التعطيل.
5) . واحده الدهري، و هو الملحد الذي يزعم بان العالم موجود ازلا و ابدا.
الْبَهَائِمِ وَ الطَّيْرِ وَ الْهَوَامِّ وَ كُلِّ ذِي رُوحٍ مِنَ الْأَنْعَامِ وَ النَّبَاتِ(1)
وَ الشَّجَرَةِ الْمُثْمِرَةِ وَ غَيْرِ ذَاتِ الثَّمَرِ وَ الْحُبُوبِ وَ الْبُقُولِ الْمَأْكُولِ مِنْ ذَلِكَ وَ غَيْرِ الْمَأْكُولِ مَا يَعْتَبِرُ بِهِ الْمُعْتَبِرُونَ وَ يَسْكُنُ إِلَى مَعْرِفَتِهِ الْمُؤْمِنُونَ وَ يَتَحَيَّرُ فِيهِ الْمُلْحِدُونَ فَبَكِّرْ عَلَيَّ غَداً(2)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ* «محمّد بن سنان» از «مفضّل بن عمر» نقل مىكند:
پايان روز بود. در «روضه»، ميان قبر و منبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) نشسته بودم و در باره شرافت و فضيلتهاى خدادادى و برترى جايگاه رفيعش كه جمهور امّت نسبت به آنها آگاه نبودند، مىانديشيدم.
1) . العطف التشريكي هنا يكشف عن رأي الإمام الصّادق في النبات و ان له روحا، و بعبارة اخرى ان لديه حسا و حركة. و لم تكتشف هذه النظرية العلمية إلّا في اواخر القرن الثامن عشر الميلادي، و اول من فاك بان في النبات حسا تشله السموم و تميته الكهربية هو « بيشا» العالم الفصيولوجي الفرنسي المتوفى عام 1802 م( عجائب الخلق لزيدان ص 193) و قد ثبتت هذه النظرية بوجود بعض الأزهار المتفتحة نهارا و المقفلة ليلا( ص 625 من كتاب التأريخ الطبيعي) و قام عالم هندي هو( السرجفادسبوز) بوضع آلة دقيقة تظهر بها حركات النبات، و ما يتأثر به من المؤثرات الخارجية، كالمنبهات و المخدرات، و انشأ هذا العالم معهدا كبيرا في( كلكتة) لدرس حركات النبات، و انفعاله بالحر و البرد و الظلمة و النور- فصول في التاريخ الطبيعي للدكتور يعقوب صروف ص 49- و قد أصبح من المشهور وجود بعض نباتات تفترس بعض الحشرات و الحيوانات الصغيرة، و توجد أيضا ازهار تضحك و اخرى تبكي- ص 1020 من السنة السادسة و الثلاثين لمجلة الهلاك- و امثلة ذلك النبتة المستحبة و ندى الشمس و اعجوبة القدر و الاباريق و مصيدة الذباب و اللقاح و غير هذه.-- و في مقدمات كتابنا( في دنيا النبات) وضعنا فصلا طريفا عن طبائع النبات و حركاته، و منه اقتبسنا هذه الكلمات.
2) . توحید المفضل، ص 43.
در اين حال بودم كه ناگاه «ابن ابى العوجاء» وارد شد و در جايى نشست كه مىتوانستم سخنش را بشنوم. آنگاه يكى از يارانش نزد او رسيد و نشست. ابن ابى العوجاء لب به سخن گشود و گفت: «بىشك، صاحب اين قبر در تمام حالاتش به منتها درجه كمال، شرافت و عظمت رسيده بود.» همراه او گفت: «او فيلسوفى بود كه دعوى مرتبهاى بس عظيم و منزلتى بس بزرگ داشت و بر اين ادّعاى خود معجزاتى آورد كه عقلها را مغلوب و فهم ها را ناتوان و سرگشته نمود. خرد پيشگان براى درك حقيقت آنها در درياى خروشان انديشه فرو رفتند و سرگشته و ناكام و تهيدست باز آمدند.
آنگاه كه انديشمندان و فصيحان و خطيبان، دعوتش را به جان پذيرفتند، مردم ديگر، گروه گروه به دينش درآمدند. نام او با نام خداى جلّ و علا قرين گشت و روزانه پنج بار در اذان و اقامه اين فرياد از مأذنه عبادتگاهها و هر جايى كه دعوت و حجت الهى او بدان جا راه يافته بود، در دشت و صحرا و كوه و دريا به هوا خاست ... تا هر ساعت، يادش تازه ماند و رسالتش به خموشى نگرايد.» ابن ابى العوجاء گفت: «سخن از محمّد (صلی الله علیه و آله وسلم) را بگذار و بگذر كه عقل من در باره او سرگشته و انديشهام در كار او گمراه و بسته است. در باره راز و ريشه كار او سخن بگو كه مردم بدان سبب آن را مىپويند.» آنگاه بگونهاى به آغاز پديد آمدن اشيا پرداخت، كه هيچ پردازش، تدبير و تقديرى نبوده و آفرينش، صانع و تدبيرگرى ندارد، بلكه همه چيز خود به خود و بدون تدبير مدبّرى پديد آمده و دنيا هميشه چنين بوده و چنين خواهد بود.
مفضّل مىگويد: [با شنيدن اين سخنان ناروا] چنان به خشم و غضب آمدم كه عنان از كفم بيرون رفت و [خطاب به او] گفتم:
«اى دشمن خدا! در دين خدايت الحاد مىورزى و خداوندى را كه به نيكوترين صورت و كاملترين آفرينش پديدت آورد و تو را تا بدين جا رسانيده،
انكار مىكنى؟! اگر در درون خويش نيك انديشه كنى و حس لطيف تو در خطا نيفتد، هر آينه براهين ربوبيّت و آثار صنعت صانع را در وجودت نهفته و نشانهها و دلايل او- جلّ و علا- را در آفرينشت روشن مىيابى.
زاده ابو العوجاء [پس از شنيدن آهنگ تند سخنان مفضّل] گفت:
«اى مرد! اگر از متكلمانى با تو سخن مىگوييم. در صورتى كه [بر ما چيره شدى و] حق را نزد تو يافتيم، از تو پيروى خواهيم كرد. اما اگر از اينان نيستى هيچ سخن مگوى. اگر از ياران و اصحاب [امام] جعفر صادق (علیه السلام) هستى، بدان كه او با ما اين گونه سخن نمىگويد و همانند تو با ما مجادله نمىكند. او بيش از آنچه تو از ما شنيدى، از ما شنيده، امّا هيچ گاه سخن را با فحش و تعدى آلوده ننموده است. او همواره در سخنان خود شكيبا، باوقار، انديشهگر و استوار بوده و هيچ زمانى به ستوه مىآمد و خلقش تنگ نمىگشت و بر نمىآشفت. ابتدا نيك به سخنان ما گوش فرا مىدهد، مىكوشد كه دليل ما را بدرستى دريابد، ما نيز همه چيز خود را به ميان مىآوريم. هنگامى كه [سخنان ما تمام مىشود و] مىپنداريم او را محكوم كرديم [و بر او چيره شديم]، ناگاه با سخنى كوتاه و اندك [بر ما غالب مىآيد،] دليلمان را مىشكند. عذرمان را مىبرد و ما را تسليم دليل خود مىكند، بهگونهاى كه هيچ پاسخى در جواب به دلايلش نمىيابيم. حال اگر از ياران اويى تو نيز با ما چون او سخن بگو.
مفضّل مىگويد: در حالى كه از اين سخنان، اندوهگين و در اين انديشه بودم كه چگونه اسلام و مسلمانان، دچار كفر و انكار اين گروه شدهاند از مسجد بيرون آمدم. به نزد مولايم (علیه السلام) رفتم. آن حضرت مرا شكسته دل و نگران ديد. فرمود: چه شده است؟ من نيز تمام سخنانى را كه از آن گروه دهرى شنيده بودم و هم سخنان خود را بازگو كردم(1)
1) . شگفتیهای آفرینش، ترجمه توحید مفضل، ص41.
المجلس الأول
قَالَ الْمُفَضَّلُ فَانْصَرَفْتُ مِنْ عِنْدِهِ فَرِحاً مَسْرُوراً وَ طَالَتْ عَلَيَّ تِلْكَ اللَّيْلَةُ انْتِظَاراً لِمَا وَعَدَنِي بِهِ فَلَمَّا أَصْبَحْتُ غَدَوْتُ فَاسْتُوذِنَ لِي فَدَخَلْتُ وَ قُمْتُ بَيْنَ يَدَيْهِ فَأَمَرَنِي بِالْجُلُوسِ فَجَلَسْتُ ثُمَّ نَهَضَ إِلَى حُجْرَةٍ كَانَ يَخْلُو فِيهَا وَ نَهَضْتُ بِنُهُوضِهِ فَقَالَ اتْبَعْنِي فَتَبِعْتُهُ فَدَخَلَ وَ دَخَلْتُ خَلْفَهُ فَجَلَسَ وَ جَلَسْتُ بَيْنَ يَدَيْهِ فَقَالَ يَا مُفَضَّلُ كَأَنِّي بِكَ وَ قَدْ طَالَتْ عَلَيْكَ هَذِهِ اللَّيْلَةُ انْتِظَاراً لِمَا وَعَدْتُكَ فَقُلْتُ أَجَلْ يَا مَوْلَايَ فَقَالَ يَا مُفَضَّلُ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى كَانَ وَ لَا شَيْءَ قَبْلَهُ وَ هُوَ بَاقٍ وَ لَا نِهَايَةَ لَهُ فَلَهُ الْحَمْدُ عَلَى مَا أَلْهَمَنَا وَ الشُّكْرُ عَلَى مَا مَنَحَنَا فَقَدْ خَصَّنَا مِنَ الْعُلُومِ بِأَعْلَاهَا وَ مِنَ الْمَعَالِي بِأَسْنَاهَا وَ اصْطَفَانَا عَلَى جَمِيعِ الْخَلْقِ بِعِلْمِهِ وَ جَعَلَنَا مُهَيْمِنِينَ(1)عَلَيْهِمْ بِحِكَمِهِ فَقُلْتُ يَا مَوْلَايَ أَ تَأْذَنُ لِي أَنْ أَكْتُبَ مَا تَشْرَحُهُ وَ كُنْتُ أَعْدَدْتُ مَعِي مَا أَكْتُبُ فِيهِ فَقَالَ لِي افْعَلْ يَا مُفَضَّلُ
جهل الشكاك بأسباب الخلقة و معانيها
إِنَّ الشُّكَّاكَ جَهِلُوا الْأَسْبَابَ وَ الْمَعَانِيَ فِي الْخِلْقَةِ وَ قَصُرَتْ أَفْهَامُهُمْ عَنْ تَأَمُّلِ الصَّوَابِ وَ الْحِكْمَةِ فِيمَا ذَرَأَ(2)الْبَارِي جَلَّ قُدْسُهُ وَ بَرَأَ(3)مِنْ صُنُوفِ خَلْقِهِ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ السَّهْلِ وَ الْوَعْرِ فَخَرَجُوا بِقَصْرِ عُلُومِهِمْ إِلَى الْجُحُودِ وَ بِضَعْفِ بَصَائِرِهِمْ إِلَى التَّكْذِيبِ وَ الْعُنُودِ حَتَّى أَنْكَرُوا خَلْقَ الْأَشْيَاءِ وَ ادَّعَوْا أَنَّ تَكَوُّنَهَا بِالْإِهْمَالِ لَا صَنْعَةَ فِيهَا وَ لَا تَقْدِيرَ وَ لَا حِكْمَةَ مِنْ مُدَبِّرٍ وَ لَا صَانِعٍ تَعَالَى اللَّهُ عَمَّا يَصِفُونَ وَ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ*(4)
فَهُمْ فِي ضَلَالِهِمْ وَ غَيِّهِمْ وَ تَجَبُّرِهِمْ بِمَنْزِلَةِ عُمْيَانٍ دَخَلُوا دَاراً قَدْ بُنِيَتْ أَتْقَنَ بِنَاءٍ وَ أَحْسَنَهُ وَ فُرِشَتْ بِأَحْسَنِ الْفُرُشِ وَ أَفْخَرِهِ وَ أُعِدَّ فِيهَا ضُرُوبُ الْأَطْعِمَةِ وَ الْأَشْرِبَةِ وَ الْمَلَابِسِ وَ الْمَآرِبِ الَّتِي يُحْتَاجُ إِلَيْهَا وَ لَا يُسْتَغْنَى عَنْهَا وَ وُضِعَ كُلُّ شَيْءٍ مِنْ ذَلِكَ مَوْضِعَهُ عَلَى صَوَابٍ مِنَ التَّقْدِيرِ وَ حِكْمَةٍ مِنَ التَّدْبِيرِ فَجَعَلُوا يَتَرَدَّدُونَ فِيهَا يَمِيناً وَ شِمَالًا وَ يَطُوفُونَ بُيُوتَهَا إِدْبَاراً وَ إِقْبَالًا مَحْجُوبَةً أَبْصَارُهُمْ عَنْهَا لَا يُبْصِرُونَ بُنْيَةَ الدَّارِ وَ مَا أُعِدَّ فِيهَا وَ رُبَّمَا عَثَرَ بَعْضُهُمْ بِالشَّيْءِ الَّذِي قَدْ وُضِعَ مَوْضِعُهُ وَ أُعِدَّ لِلْحَاجَةِ إِلَيْهِ وَ هُوَ جَاهِلٌ لِلْمَعْنَى فِيهِ وَ لِمَا أُعِدَّ وَ لِمَا ذَا جُعِلَ كَذَلِكَ فَتَذَمَّرَ وَ تَسَخَّطَ وَ ذَمَّ الدَّارَ وَ بَانِيَهَا فَهَذِهِ حَالُ هَذَا الصِّنْفِ فِي إِنْكَارِهِمْ مَا أَنْكَرُوا مِنْ أَمْرِ الْخِلْقَةِ وَ ثَبَاتِ الصَّنْعَةِ فَإِنَّهُمْ لَمَّا عَزَبَتْ(1)أَذْهَانُهُمْ عَنْ مَعْرِفَةِ الْأَسْبَابِ وَ الْعِلَلِ فِي الْأَشْيَاءِ صَارُوا يَجُولُونَ فِي هَذَا الْعَالَمِ حَيَارَى فَلَا يَفْهَمُونَ مَا هُوَ عَلَيْهِ مِنْ إِتْقَانِ خِلْقَتِهِ وَ حُسْنِ صَنَعْتِهِ وَ صَوَابِ هَيْئَتِهِ وَ رُبَّمَا وَقَفَ بَعْضُهُمْ عَلَى الشَّيْءِ يَجْهَلُ سَبَبَهُ وَ الْإِرْبَ(2)فِيهِ فَيُسْرِعُ إِلَى ذَمِّهِ وَ وَصْفِهِ بِالْإِحَالَةِ وَ الْخَطَإِ كَالَّذِي أَقْدَمَتْ عَلَيْهِ الْمَنَانِيَّةُ(3)الْكَفَرَةُ وَ جَاهَرَتْ بِهِ الْمُلْحِدَةُ الْمَارِقَةُ الْفَجَرَةُ وَ أَشْبَاهُهُمْ مِنْ أَهْلِ
1) . أي غابت.
2) . الارب:- بالفتح- المهارة او الحاجة.
3) . او المانوية: هم أصحاب الحكيم الفارسيّ مانى بن فاتك الذي ظهر في أيّام سابور« ثانى ملوك الدولة الساسانية» و مذهبة مزيج من المجوسية و النصرانية، و قد تبعه في معتقده خلق كثير، و بقى قسم كبير منهم في الدور العباسيّ الأول ثمّ تسربت آراؤه إلى أوربا و بقية الاقطار الاسيوية و مانى هذا كان راهبا بحران ولد حوالي عام 215 م و قتله بعدئذ بهرام بن هرمز. انظر في ذلك الملل و النحل للشهرستانى ج 2 ص 81 و مروج الذهب ج 1 ص 155، و الفهرست ص 456، و معرب الشاهنامه ج 2 ص 71، و الفرق بين الفرق ص 162 و 207، و الآثار الباقية للبيرونى ص 207، و تاريخ الفكر العربى لإسماعيل مظهر ص 39، و حرية الفكر لسلامة موسى ص 55.
الضَّلَالِ الْمُعَلِّلِينَ أَنْفُسَهُمْ بِالْمُحَالِ(1)فَيَحِقُّ عَلَى مَنْ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ بِمَعْرِفَتِهِ وَ هَدَاهُ لِدِينِهِ وَ وَفَّقَهُ لِتَأَمُّلِ التَّدْبِيرِ فِي صَنْعَةِ الْخَلَائِقِ وَ الْوُقُوفِ عَلَى مَا خُلِقُوا لَهُ مِنْ لَطِيفِ التَّدْبِيرِ وَ صَوَابِ التَّقْدِيرِ بِالدَّلَالَةِ الْقَائِمَةِ الدَّالَّةِ عَلَى صَانِعِهَا أَنْ يُكْثِرَ حَمْدَ اللَّهِ مَوْلَاهُ عَلَى ذَلِكَ وَ يَرْغَبَ إِلَيْهِ فِي الثَّبَاتِ عَلَيْهِ وَ الزِّيَادَةِ مِنْهُ فَإِنَّهُ جَلَّ اسْمُهُ يَقُولُ- لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِي لَشَدِيدٌ(2)
امام فرمود: بامدادان به نزد من آى تا حكمت خداى جلّ و علا در آفرينش جهان، درندگان، چهارپايان، پرندگان، حشرات و جانوران ديگر؛ چون: حيوانات، گياهان، درختان ميوهدار و بىميوه و سبزيهاى خوردنى و ناخوردنى را چنان برايت بيان كنم كه شايستگان از آن عبرت گيرند، مؤمنان با شناخت آن، آرام گردند و ملحدان و انكاركنندگان در آن سرگشته شوند.
مفضّل مىگويد: خرسند و شادمان از نزد آن حضرت (علیه السلام) خارج شدم. آن شب به خاطر وعده امام (علیه السلام) و انتظار آن، بر من دير گذشت.
بامدادان، به نزد مولايم شتافتم، اجازه ورود يافتم. در برابرش [از سر ادب] ايستادم. فرمود: بنشين. آنگاه به اتاقى رفت كه در آن خلوت مىكرد. من نيز با خاستن او به پا خاستم. فرمود: در پى من بيا. به دنبال آن حضرت رفتم. به اتاق وارد شد و من نيز پشت سر او وارد شدم. امام (علیه السلام) نشست و من هم در برابرش نشستم. فرمود: اى مفضّل! مىدانم به خاطر شدت انتظار براى آنچه كه وعدهات دادم، ديشب بر تو به درازا كشيد.
گفتم: آرى اين گونه بود، مولايم! فرمود: اى مفضّل! خداوند هميشه بوده است، بىآنكه پيش از او چيزى باشد و هميشه باقى خواهد بود، بىآنكه پايانى
داشته باشد. او را سپاس كه به ما الهام كرد و او را شكر كه به ما عطا كرد و برترين و والاترين دانشها و برتريها را بويژه نصيب ما نمود. با علم خود ما را بر جميع آفرينش برگزيد و با حكمت خويش ما را امين و گواه بر آنان قرار داد.
اى مفضّل! دو دلان [شكّاكان] اسباب و معانى آفرينش را در نيافتند و آنگاه كه انديشههاى آنان از درك صواب و حكمت آفريدگان بارى- عز و جلّ- درماند با ناچيزى دانش خود، همه چيز را انكار كردند و با ضعف بصيرت خود به تكذيب و عناد پناه بردند. آنان آفرينش اشيا را انكار نمودند و مدعى شدند كه هيچ صنعت، تدبير و تقديرى در آفرينش اشيا نيست و حكمت هيچ مدبّر و صانعى در كار خلقت وجود ندارد. بىشك خداوند از آنچه پندارند برتر است. خداى اينان را بكشد. از حقيقت به كدام سوى مىگريزند؟(1)اينان در گمراهى و تيرهبختى و سرگردانى به كورانى مىمانند كه بر سرايى در مىآيند در نهايت استحكام و زيبايى، در آنجا بهترين و فاخرترين فرشها گسترانده شده، همه نوع خوردنى، نوشيدنى، پوشيدنى و هر نياز ديگرشان فراهم آمده. در آنجا هر چيزى از سر حكمت و تقدير بر جاى شايسته خود است. اما اين بىبصران از اين سوى به آن سوى مىروند و همه جاى آن سرا را به زير پا مىنهند ولى هيچ چيزى نمىبينند. نه سراى را مىبينند و نه آنچه را كه در آن مهيّاست. بلكه چه بسا [به خاطر نابينايى] گاه پاى يكى از آنان بلغزد و چيزى را كه به آن نيازمندند و در جاى مناسبش قرار داده شده و او از حكمت وجود آن آگاه نيست از ميان ببرد و او نيز به خشم و غضب آيد و سراى و صاحب آن را نكوهش كند.
حال اين گروه كه حكمت و تدبير را در كار آفرينش انكار مىكنند همين گونه است.
1) . سوره توبه ، آیه 30.
از آنجا كه انديشههاى اينان از درك اسباب و علل آفرينش اشيا ناكام ماند، در اين جهان چنان سرگشته شدند كه اتقان، استوارى، حسن تدبير، شكل دهى و هيأت آفرينى نيكوى آن را [به دست يك حكيم و آفريننده] در نيافتند چه بسا كسى از اين گروه به خاطر عدم آگاهى به سبب و حكمت آفرينش يك چيز، به نكوهش و انكار و لغزش آن بپردازد. مانند كار گمراهانى چون «مانى» و اصحاب كافر او و ملحدان فاجر و فاسق و خارج از دين. كسانى كه با سخنان محال و دروغين، خود را سرگرم كردند. [و از اطاعت پروردگارشان سرباز زدند].
بنا بر اين، بر كسى كه خداوند جلّ و علا، نعمت شناخت و هدايت و بينش به او داده و موفقش نموده كه در كار آفرينش ژرف بينديشد و با برهان قاطع بر وجود صانع هستى، لطف تدبير و حسن تعبير را دريابد، لازم است كه پيوسته مولاى خود را به خاطر اين نعمت عظيم سپاس گويد و از او بخواهد كه در اين طريق، ثابت قدم ماند و نعمتش فزونى يابد. خداوند جلّ و علا، فرموده است: «گر سپاس گوييد، نعمتتان را بيفزاييم و گر كفر ورزيديد بىشك عذابم سخت است.»(1)و (2)
تهيئة العالم و تأليف أجزائه
يَا مُفَضَّلُ أَوَّلُ الْعِبَرِ وَ الدَّلَالَةِ عَلَى الْبَارِي جَلَّ قُدْسُهُ تَهْيِئَةُ هَذَا الْعَالَمِ وَ تَأْلِيفُ أَجْزَائِهِ وَ نَظْمُهَا(1)عَلَى مَا هِيَ عَلَيْهِ فَإِنَّكَ إِذَا تَأَمَّلْتَ الْعَالَمَ بِفِكْرِكَ وَ خَبَرْتَهُ بِعَقْلِكَ وَجَدْتَهُ كَالْبَيْتِ الْمَبْنِيِّ الْمُعَدِّ فِيهِ جَمِيعُ مَا يَحْتَاجُ إِلَيْهِ عِبَادُهُ فَالسَّمَاءُ مَرْفُوعَةٌ كَالسَّقْفِ وَ الْأَرْضُ مَمْدُودَةٌ كَالْبِسَاطِ وَ النُّجُومُ مُضِيئَةٌ(2)كَالْمَصَابِيحِ وَ الْجَوَاهِرُ مَخْزُونَةٌ كَالذَّخَائِرِ وَ كُلُّ شَيْءٍ فِيهَا لِشَأْنِهِ مُعَدٌّ وَ الْإِنْسَانُ كَالْمَلِكِ ذَلِكَ الْبَيْتِ وَ الْمُخَوَّلِ(3)جَمِيعَ مَا فِيهِ وَ ضُرُوبُ النَّبَاتِ مُهَيَّأَةٌ لِمَآرِبِهِ وَ صُنُوفُ الْحَيَوَانِ مَصْرُوفَةٌ فِي مَصَالِحِهِ وَ مَنَافِعِهِ فَفِي هَذَا دَلَالَةٌ وَاضِحَةٌ عَلَى أَنَّ الْعَالَمَ مَخْلُوقٌ بِتَقْدِيرٍ وَ حِكْمَةٍ وَ نِظَامٍ وَ مُلَائَمَةٍ وَ أَنَّ الْخَالِقَ لَهُ وَاحِدٌ وَ هُوَ الَّذِي أَلَّفَهُ وَ نَظَّمَهُ بَعْضاً إِلَى بَعْضٍ جَلَّ قُدْسُهُ وَ تَعَالَى جَدُّهُ وَ كَرُمَ وَجْهُهُ وَ لَا إِلَهَ غَيْرُهُ تَعَالَى عَمَّا يَقُولُ الْجَاحِدُونَ وَ جَلَّ وَ عَظُمَ عَمَّا يَنْتَحِلُهُ الْمُلْحِدُونَ(4)
اى مفضّل! نخستين عبرت و دليل بر خالق جلّ و علا، همين هيأت دهى، گردآورى اجزا و نظم آفرينى در كار اين عالم است؛ از اين رو اگر با انديشه و خرد در كار عالم، نيك و عميق تأمل كنى، هر آينه آن را چون خانه و سرايى مىيابى كه تمام نيازهاى بندگان خدا در آن آماده و گرد آمده است. آسمان، همانند سقف، بلند گردانيده شده، زمين بسان فرش، گسترانيده شده،
ستارگان چون چراغهايى چيده شده و گوهرها همانند ذخيرههايى در آن نهفته شده و همه چيز در جاى شايسته خود چيده شده است. آدمى نيز چون كسى است كه اين خانه را به او دادهاند و همه چيز آن را در اختيارش نهادهاند. همه نوع گياه و حيوان براى رفع نياز و صرف در مصالح او در آن مهياست. اينها همه، دليل آن است كه جهان هستى با اندازهگيرى دقيق و حكيمانه و نظم و تناسب و هماهنگى آفريده شده. آفريننده آن يكى و او همان شكل ده، نظم آفرين و هماهنگكننده اجزاى آن است. براستى كه او در قدسش جليل و در كارش بلند مرتبه و وجهش كريم است. خدايى جز او نيست و از آنچه منكران مىپندارند منزّه و از آنچه ملحدان به او نسبت مىدهند برتر و جليلتر است.(1)
انسانهاى خداپرست براى اثبات وجود آفريدگار جهان، دلايل فراوانى را آوردهاند و روشنترين و قانعكنندهترين دليل آنها برهان نظم مىباشد. چرا كه برهان نظم، عقل و وجدان را قانع و راضى مىسازد. به همين دليل، اين برهان، هميشه مورد توجّه دانشمندان و فلاسفه الهى قرار گرفته است.
برهان نظم بر دو محور عمده قرار گرفته است:
در سرتاسر جهان، آثار و نشانههاى نظم، حساب، قانون و هدف به چشم مىخورد.
هر دستگاه و مجموعهاى كه در آن، آثار نظم، حساب، قانون و هدف باشد، نشاندهنده آن است كه سازنده آن از علم و عقل برخوردار بوده است.
اينك به توضيح دو محور فوق توجّه فرماييد:
1) . شگفتیهای آفرینش ، ترجمه توحید مفضل، ص 46.
در تمام نقاط اين دنياى وسيع، دستگاهها و سازمانهاى منظّم و مرتّبى به چشم مىخورد در حالى كه برنامه، حساب و قانون، حتّى بر كوچكترين اجزاى آنها حكومت مىكند. موجودات گوناگون جهان، مانند لشكرى بزرگ كه به گروههاى مختلفى تقسيم شدهاند، با صفهاى منظّم و هماهنگى شگرف و عجيبى، زير نظر فرماندهاى واحد، به سمت هدف مشخّصى، حركت مىكنند.
به عبارت ديگر جهان آفرينش، آشفته و مشوّش نيست بلكه مىبايست موجودات و حوادث در مسير مشخّصى حركت كنند تا سرانجام به هدف نهايى كه دست تقدير براى آنها رقم زده برسند.
به عبارت سوم يك نوع ارتباط و هماهنگى خاصّى در بين تمام اجزا و موجودات عالَم هستى ديده مىشود كه با اوّلين نگاه متوجّه آن مىشويم. براى روشنتر شدن اين حقيقت به نكات زير توجّه فرماييد:
مثال اثر و خاصيّت آتش، سوزاندن و سم، كشتن است. سوزاندن و كشتن آتش و سم در شرايط مناسب از لوازم اين اشيا است، مگر اينكه قدرتى مافوق قوانين طبيعى در اثر و خاصيّت آنها دخل و تصرّف كند و آنها را كم اثر و يا بىاثر سازد. بدين ترتيب، ثبات اثر و خاصيّت مخصوص موجودات، يكى ديگر از نشانههاى نظم جهان به شمار مىرود.
عمل دستگاه گوارش، فعّاليّتهاى معده براى هضم غذا، ترشّحات غدّههاى هفت ميليونى معده به منظور آسان شدن هضم، باز و بسته شدن دريچه معده، تصفيه و توزيع خون به وسيله قلب به تمام سلّولهاى بدن و ... از ديگر نمونههاى هماهنگى اعضاى بدن در راه رسيدن به يك هدف عالى و مشترك است.
طربانگيز سازند. از سوى ديگر، زمين به وظيفه خود (تأمين موادّ غذايى) عمل نمايد تا در نهايت، گياه رشد كند و براى مدّتى به زندگى ادامه دهد.
شعاع اين همكارىها به اندازهاى گسترده است كه حتّى كرات مختلف منظومه شمسى و فراتر از آن را هم در بر مىگيرد و تنها منحصر به يك گوشه از اين عالم خلقت نمىباشد.
نمىتوان باور داشت كه دقّت و نظم چنين سازمانى، نتيجه اتّفاق و تصادف باشد. يعنى، تعدادى عوامل بدون درك و شعور، آن را به وجود آورده باشند.
از اين دو مقدّمه (نظم عالم و ممكن نبودن آن نظم بدون فاعل عاقل حكيم) مىتوان چنين نتيجه گرفت كه جهان داراى آفريدگارى دانا و تواناست و اين آفريدگار دانا و توانا، سازمان عظيمى را طبق نقشه و هدف خاصّى ايجاد كرده و رهبرى و هدايت مىكند.
حال كه اساس اين استدلال به طور اختصار روشن شد، به توضيح كامل هر يك از آن دو مقدّمه مىپردازيم و چون مطالب مقدّمه دوم سادهتر و از طرفى در هنگام مطالعه از مقدّمه اوّل جلوتر و به حضور ذهن نزديكتر است(1)، ابتدا به اثبات مقدّمه دوم و سپس به بحث پيرامون مقدّمه اوّل مىپردازيم.
از دو راه مىتوان به اين حقيقت رسيد كه نظم همواره حكايت از يك مبدأ عاقل و متفكّر مىكند. اين دو راه عبارتند از:
1) . به خلاف آنچه كه در منطق رايج است، زيرا كه در منطق، در ترتيب صناعى، «صغرى» مقدّم بر«كبرى» است!
بنابراين بايد براى رسيدن به مقصود، از ميان تمام مصالح و موادّ گوناگون موجود، موادّ مورد نظر را انتخاب نماييم. همچنين بايد به مقدار و اندازه آن نيز توجّه داشته باشيم كه كم و زياد نشود و نيز كيفيّت و چگونگى هر يك از مصالح را از ميان تمام كيفيّات موجود، انتخاب كنيم و گر نه هرگز به هدف خود نخواهيم رسيد.
وقتى از اين سه مرحله كه گذشتيم، صحبت از طرز تركيب اين مصالح مختلف پيش مىآيد كه چگونه آنها را به صورت خاصّ و به هم پيوسته تركيب كنيم، تا ساختمان موردنظر به دست آيد؟
بديهى است كه هر يك از اين مراحل چهارگانه (انتخاب نوع مصالح، كمّيّت لازم، كيفيّت مورد نظر و طرز تركيب آنها با يكديگر) نيازمند به يك مبدأ عقل و شعور است كه آن را انجام دهد و بدون آن هيچ يك از اين مراحل، عملى نيست.
تصادف كور و كر نمىتواند مصالح لازم و كيفيّت و كميّت آن را انتخاب كرده و به گونهاى خاص با هم تركيب كند. اين گونه است كه ما با مشاهده يك ساختمان به سرعت متوجّه مبدأ عقل و شعورى مىشويم كه در ساختن آن به كار رفته است.
فرض كنيد كتابى علمى كه مطالب آن طبق شماره صفحه مرتّب شده و داراى 100 برگ مىباشد، در اختيار داريد. اوراق آن را درهم ريخته و پس و
1) . «حساب احتمالات» در سال 1654 توسّط بلز پاسكال (علیهم السلام)lais Pas (علیهما السلام)al دانشمند معروف فرانسوى به وجود آمد و امروز در بسيارى از رشتههاى علوم، به خصوص فيزيك از آن استفاده مىشود.
پيش سازيد، به طورى كه شمارهها و مطالب به صورت نامنظّم قرار گيرند. اكنون كتاب را به دست شخص بى سواد و يا نابينايى بدهيد و خواهش كنيد كه آن را به صورت اوّل باز گرداند. به منظور برداشتن برگه اوّل، يك برگه بر مىدارد، ناگفته پيداست كه احتمال رسيدن او به اين مقصود، يك احتمال از صد احتمال است. اين برگه را هر چه كه هست، كنار مىگذارد؛ برگه ديگرى را به احتمال برگه دوم برمىدارد، احتمال درست از آب در آمدن آن، يك احتمال در نودونه احتمال است. بنابراين موفّقيّت او در قرار گرفتن برگههاى شماره 1 و 2 در پشت سر هم، حدود يك احتمال در مقابل دههزار احتمال است.
000، 110/ 1100* 1100
ميان اين دههزار احتمال، تنها يك احتمال وجود دارد كه در دفعه اوّل، برگه اوّل و در دفعه دوم، برگه دوم را بتواند بردارد.
همچنين اگر برگه ديگرى را به منظور برگه سوم بردارد، احتمال موفّقيّت آن، يك احتمال در نودوهشت احتمال است. يعنى احتمال منظّم شدن برگه اوّل و دوم و سوم، حدود يك احتمال در مقابل يك ميليون احتمال است.
000، 000، 11/ 1100* 1100* 1100
بنابراين احتمال موفّقيّت اين شخص نابينا يا بى سواد در جمعآورى اين كتاب و مرتّب كردن آن، يك احتمال از عدد يك با بيش از 150 صفر در مقابل آن است. به عبارت ديگر، احتمال موفّقيّت اين شخص نابينا يا بى سواد از روى تصادف، مساوى با صفر است.
چند مثال ديگر:
فرض كنيد تابلوى نقاشى بسيار زيبايى كه مربوط به دو هزار سال پيش بوده در يكى از حفّارىها به دست آمده است. آيا مىتوان احتمال داد كه اين تابلوى هنرمندانه بر اثر چرخش ناهماهنگ دست كسى كه هيچگونه اطّلاعى از اصول نقّاشى نداشته، به وجود آمده است!؟
بدن انسانى را در نظر بگيريد. فرض كنيد اين بدن داراى صد جزء است كه با صد كيفيّت، تشكيل يافته است. هر كدام از اين اجزا با يك حساب دقيق، تنظيم شده و هر كدام به طور منظّم، كار خود را انجام مىدهند. آيا اكنون احتمال به وجود آمدن اين بدن با اين كيفيّت از روى تصادف و اتّفاق، بر طبق حساب احتمالات، با صفر، مساوى نيست!؟ و آيا مىتوان اين موجود منظّم و هزاران موجود ديگر را كه در سازمان خلقت به چشم مىخورند، به علل بدون شعور و اراده نسبت داد!؟
اساساً موضوع حكايت نظم، از وجود يك مبدأ عاقل، به اندازهاى روشن است كه بعضى آن را از بديهيّات شمردهاند تا آنجا كه فريد وجدى دانشمند معروف مصرى آن را از فطريّات، مىداند.
از مباحث بالا چهار نتيجه گرفته مىشود كه چهار اصل مادّى گرايان را كه اساس اعتقادات آنها را تشكيل مىدهد متزلزل مىسازد:
نيرويى مقتدر و دانا در ماوراى جهان مادّه وجود دارد كه سازمان هستى را بنا كرده و اداره مىكند.
همه حوادث و موجودات را نمىتوان به علل طبيعى تفسير كرد.
در ساختمان جهان، نقشه صحيح به كار رفته است، بنابراين علّت اوّليه داراى هدف است.
اين دستگاه شگفتانگيز با آن همه ريزهكارىهاى دقيق از روى تصادف به وجود نيامده و احتمال تصادفى بودن آن مساوى با صفر است.
براى پى بردن به چگونگى نظم جهان طبيعت، تنها راهى كه به نظر مىرسد، همان مطالعه و تفكّر در موجودات مختلف عالم است. البتّه ناگفته پيداست كه براى اين منظور، نمىتوان با نظر سطحى و بدون تفكّر، به موجودات عالم نگريست؛ بلكه بايد براى درك و فهم هر گوشهاى از جهان خلقت، تجربهها، ابزارهاى علمى، فكرها و عمرها مصرف شود. بنابراين ما تنها با حواسّ ظاهر، نمىتوانيم به مطالعه ظواهر اين عالم، اكتفا كرده و با ادراكات و حواسّ محدود خود، نظم عالم را دريابيم و به اسرار خلقت، آگاه گرديم.
خوشبختانه پيش از ما دانشمندانى عمر خود را در اين راه صرف كردهاند.
ميليونها دانشمند در طىّ صدها سال، هر كدام در گوشهاى از جهان، مشغول مطالعه و دقّت بودهاند و فرآوردههاى فكرى و نتيجههاى علمى خود را تحويل جامعه بشريّت دادهاند و در نتيجه اسرار پارهاى از موجودات عالم براى بشر معلوم گرديده است.
البتّه مسلّم است كه مقصود همه آنها از اين همه رنج و مشقّت، رسيدن به هدف ما نبوده و همه آنها از نقطهنظر توحيد و خداپرستى به موجودات عالم نگاه نمىكردند، بلكه اگر خوشبين باشيم بايد بگوييم كه مقصود آنها از اين همه تفكّر و كوشش، تنها پيشرفت علم بوده و بس! ولى در هر حال ما از زير ذرّهبين خداپرستى، فرآوردههاى علمى آنها را مورد مطالعه و بررسى قرار مىدهيم. به راستى نهايت بىانصافى است كه اگر از اين ميراثهاى علمى، نتايج توحيدى نگيريم و از دانشمندان تقدير و سپاسگزارى ننماييم.
مىتوانيم پاسخ اين سؤال را در دو قسمت خلاصه كنيم:
گردد، ايمان او نسبت به پديد آورنده آن، راسختر و محكمتر مىگردد و از همين جاست كه زمينه مناسبى براى اين سؤال پيش مىآيد كه آيا دانشمندان علم نجوم در گذشته كه جهان را بسيار كوچك و محدود و آن را در كرهاى به نام فلك الافلاك گنجانيده بودند و فاصله زمين را تا سطح مقعّر (فرو رفته) آن با محاسبات رياضى تعيين كرده بودند، معرفتشان نسبت به مبدأ اين جهان بيشتر بوده يا دانشمندان امروز كه با وسايل و تجهيزات بسيار پيشرفته، جهان را مطالعه مىكنند!؟ آيا بطلميوس دانشمند قرن دوم ميلادى كه قائل بود ستارگان مانند ميخ بر صفحه آسمان كوبيده شدهاند! بهتر مىتوانست به عظمت پروردگار پى ببرد يا نيوتن(1)دانشمند فلك شناس قرن اخير كه مىگويد: «كواكب داراى مدار و فاصله معيّنى هستند كه اگر هر كدام از آنها از مدار خود خارج شوند، جهان هستى از هم مىپاشد!».
به طور كامل روشن است آن كه جهان را عظيم و به همان نسبت، منظّم و دقيق مىداند، ايمانش بيشتر است از آن كه جهان را در قالبى كوچك ريخته و به همان نسبتِ محدود، به نظم و ترتيب عالم پى برده است.
بنابراين يكى از فوايد تفكّر در نظم جهان، آشنايى هر چه بيشتر باعظمت و قدرت پديدآورنده آن است كه ايمان انسان را قوىتر و راسختر مىگرداند.
1) . اسحاق نيوتنIsaa c Newton دانشمند معروف فلكشناس انگليسى، درست يك سال بعد از وفات گاليلهيعنى 4 ژانويه 1643 در وولستورپWools Thorpe واقع در ناحيه لينكول شايرLin col Shire متولّد شد و در سال 1727 وفات يافت. او مانند گاليله، تنفّر فوق العادهاى نسبت به رژيم استبداد داشت. از سال 1684 تا 1686 به نوشتن كتاب «اصول رياضى فلسفه طبيعى» مشغول شد كه در سال 1687 چاپ و منتشر گشت. «تانرى» درباره اين كتاب اينگونه اظهارنظر مىكند:« هرگز كتابى درباره علوم مثبت ديده نشده است كه داراى چنين اهميّتى باشد و مشكل به نظر مىرسد كه كتاب ديگرى با همين حجم، بتواند شامل اين همه حقايق جديد و داراى همين ارزش باشد».
اكنون نمونههايى از صفحات خيره كننده و منظّم عالم را ورق مىزنيم.
اندكى به اين آسمان نيلگون خيره شويد!. خورشيد مىدرخشد، ماه نور مىدهد، ستارگان به صورت زيبايى چشمك مىزنند، طلوع و غروب خورشيد و ماه، رفت و آمد منظّم شب و روز، به وجود آمدن چهار فصل، كسوف و خسوف و ... سبب شد كه فكر بشر از اوّلين روز به سوى جهان بالا متوجّه گردد و اين موضوع از ابتدايىترين موضوعاتى است كه فكر او را به سوى خود جلب كرده است.
پس اين آسمان زيبا و نيلگونى را كه مىبينيد، همان آسمانى است كه هميشه فكر كنجكاو بشر، براى فهميدن اسرار آن مىانديشيده، امّا هميشه عظمت آن در نظر او به اندازه رشد فكرى وى بوده است.
دانشمندان فلكشناس قديم بر پايه معلومات و توانايى فكرى خويش اوضاع آسمان را تشريح و نظريّههايى نسبت به آن مىدادند. سالها گذشت تا علماى فلكى و نجومى وارد ميدان شدند و هر كدام با مطالعات عميق خود، مجهولاتى را كشف كرده و گرهى از گرههاى بىشمار آن باز نمودند، پردههاى جهل را كنار زده، معلومات تازهاى از آسمان براى بشر به ارمغان آوردند.
بشر تا حدود قرن 16 ميلادى، تنها با نيروى ضعيف و ناتوان چشم، اوضاع
آسمان را مطالعه مىكرد، امّا اين وضع با ظهور گاليله(1)
اوّلين اختراع گاليله، دوربينى بود كه او را به سوى آسمان متوجّه كرد و نظريّاتى درباره سيّارات اظهار نمود. گاليله به وسيله دوربين اختراعى خود مشاهده كرد كه ماه برخلاف ارسطو كه آن را كرهاى صاف و صيقلى مىدانست، پوشيده از كوهها و درّههايى است كه نور خورشيد، برجستگىهاى آن را مشخّصتر كرده است. گاليله، ستارگان نامرئى بسيارى كشف كرد كه تا آن زمان، شناخته نشده بودند؛ به خصوص لكّه متّحدالشّكل كهكشان كه تبديل به گرد و غبارى از ستارگان مىگرديد و نيز چهار قمر كوچك را ديد كه به دور سيّاره مشترى در حال حركت مىباشند و سرانجام لكّههاى خورشيد را با چشم مشاهده كرد.
گاليله در سال 1610 اين نتايج را در جزوهاى به نام« قاصد آسمان»n(قدس سره) nti(قدس سره) ssidere(قدس سره) s انتشار داد و همينطور كه عدّهاى او را مورد تحسين و تمجيد قرار دادند، جمعى هم به او اعتراض كردند. از او مىپرسيدند چرا تعداد سيّارات را هفت عدد نمىداند؟ و حال آنكه تعداد فلزّات هفت است و شمعدان معبد نيز هفت شاخه دارد و در سر انسان هفت سوراخ موجود است! آيا باور كردنى است كه ستارگانى وجود دارد كه بطلميوس آنها را نمىشناخته است؟ امّا جواب همه اين سؤالات آن بود كه خودتان از پشت دوربين نگاه كنيد تا پى به اشتباه خود ببريد. سرانجام در سال 1632 بين گاليله و ارباب كليسا، برخوردى روى داد و او در محكمه تفتيش عقايد، محكوم و زندانى گرديد و چون ديگر نمىتوانست به مطالعه آسمان بپردازد، به سراغ اوّلين تجسّسات خود در مكانيك رفت و در سنّ 70 سالگى، علم
«ديناميك» را به وجود آورد كه درباره بررسى كنشها و واكنشهاى اجسام متحرّك و چگونگى تأثير نيروها مىباشد. از اين به بعد مخالفين فرصت مباحثه نداشتند و از طرفى كم كم، محيط صلح و آرامش بيشترى در اطراف دانشمند پير ايجاد مىشد. سرانجام گاليله در حالى كه قوّه بينايى خود را از دست داده بود و دنيا با چشم احترام به او مىنگريست، در 8 ژانويه 1642 چشم از جهان فرو بست و به حيات پرافتخار خود پايان داد.
دانشمند ايتاليايى، تغيير پيدا كرد، زيرا او اوّلين كسى بود كه با چشم مسلّح به آسمان خيره شد.
1) . «گاليلو گاليله»Gallilo Galile در سال 1546 در «پيز» متولّد شد. تا 19 سالگى تمام اوقات خود را به مطالعات عميق در ادبيّات يونان و لاتين گذرانيد تا روزى كه در يكى از مراسم مذهبى كليسا شركت كرد و مشاهده چهلچراغى كه در بالاى سرش نوسان مىكرد، توجّه او را به خود جلب نمود. اين موضوع، بسيار ساده و عادى بود ولى متفكّرين بزرگ، اين ويژگى را دارند كه هيچ مطلبى را ساده و بيهوده نمىانگارند و از مسايل ساده و پيش پا افتاده، درسهاى بزرگ مىگيرند. چه بسيارند اشخاصى كه حس كردهاند بدنشان در آب سبك مىشود يا سيبى از درخت سقوط مىكند يا چهل چراغى در بالاى سرشان به جنبش درمىآيد؛ امّا فقط «ارشميدس» پيدا مىشود كه از آن، اصول فشار و تعادل مايعات را نتيجه مىگيرد و تنها «نيوتن» مىتواند قانون جاذبه عمومى را كشف كند و فقط« گاليله» است كه قانون سقوط اجسام را از روى آن به دست مىآورد ...
بعد از گاليله، دوربينهاى قوى و تلسكوپهاى بزرگ، اختراع شد و در نتيجه معرفت و دانش بشر به عوالم آسمانى به سرعت پيش رفت و به صورت كاملترى درآمد. در ضمن نبايد از نظر دور داشت كه محاسبات رياضى در حلّ قسمتى از اسرار عالم بالا، نقش مهمّى را بازى كرد. بايد گفت: تكميل ابزار فلكى و محاسبات رياضى، دو عامل پيشرفت علم نجوم و شناختن اوضاع جوّى محسوب مىگردد.
حال اندكى به اين آسمان نيلگون خيره شويد تا گوشهاى از عظمت آن را براى شما تشريح كنيم. آنگاه تصديق خواهيد كرد كه اگر فرمولهاى رياضى و اعداد و محاسبات نبود، تصوّر آن براى افكار محدود ما چقدر مشكل بود؟
راستى شگفتآور است! زمانى كه خود را در مقابل اين عظمت عجيب ملاحظه مىكنيم.
پاسكال(1)
پاسكال روزى هنگام عبور از روى يك پل، اسبهاى درشكهاش به طرف راه خطرناكى تاخت كردند و چيزى نمانده بود كه به درّه خطرناكى واژگون شود ... پاسكال نجات يافت و اين حادثه چنان تأثير عميقى در روح او بخشيد كه ناگهان او را از مسير خود برگرداند و به طور كلّى از دنيا روى گردان شد. سپس معتكف دير« پرروايل» شده و به خدا پناه برد تا اينكه در سال 1662 وفات كرد.
نويسندگان متحيّرند كه آيا او را دوست فلسفه بشمارند يا دشمن آن و نمىدانند كه نام پاسكال را در تاريخ دانشمندان طبيعى و فلسفه ضبط كنند و يا در تاريخ زُهّاد و موحّدين! پىيرروسو در تاريخ علوم، پاسكال را« رياضى دان عارف» لقب داده است.( پىيرروسو؛ تاريخ علوم، ص 214، لغت لاروس).
دانشمند معروف قرن 17 ميلادى فرانسه، بارها مىگفت: «بشر در
1) . بلز پاسكال، نويسنده، مهندس، فيزيكدان و فيلسوف قرن 17 ميلادى فرانسه در 19 ژوئن 1623 در« كلرمون فران» متولّد شد. به اندازهاى با استعداد و خوش فكر بود كه در سنّ 12 سالگى بدون گرفتن كمك از كتاب، سختترين مسايل هندسه اقليدس را حل كرد و در 16 سالگى كتابى درباره مقاطع مخروطى نوشت كه موجب تعجّب« دكارت» فيلسوف شهير فرانسه گشت و هنوز يكى از قضاياى آن به نام او مشهور است. در 18 سالگى يعنى در سال 1641 براى اينكه زحمت پدرش را كه به سِمَت رئيس دارايى شهر «روان» معيّن شده بود، تخفيف دهد، اوّلين ماشين حساب را اختراع كرد كه هنوز در «كنسرواتوآر» صنايع و مشاغل محفوظ است. وى در سال 1654 يعنى در سنّ 31 سالگى «حساب احتمالات» را به وجود آورد.
طبيعت چيست؟ عدمى در مقابل بى نهايت! ... بىنهايتى در مقابل عدم! ... مركزى است در ميان عدم و وجود».
اين سخن مربوط به 420 سال پيش است، امّا حالا كه عظمت علوم و عوالم بيشتر آشكار گرديده چه بايد گفت!؟(1)
1) . آفریدگار جهان، ص 61.
نَبْدَأُ يَا مُفَضَّلُ بِذِكْرِ خَلْقِ الْإِنْسَانِ فَاعْتَبِرْ بِهِ فَأَوَّلُ ذَلِكَ مَا يُدَبَّرُ بِهِ الْجَنِينُ فِي الرَّحِمِ وَ هُوَ مَحْجُوبٌ فِي ظُلُماتٍ ثَلاثٍ ظُلْمَةِ الْبَطْنِ وَ ظُلْمَةِ الرَّحِمِ وَ ظُلْمَةِ الْمَشِيمَةِ(1)
حَيْثُ لَا حِيلَةَ عِنْدَهُ فِي طَلَبِ غِذَاءٍ وَ لَا دَفْعِ أَذًى وَ لَا اسْتِجْلَابِ مَنْفَعَةٍ وَ لَا دَفْعِ مَضَرَّةٍ فَإِنَّهُ يَجْرِي إِلَيْهِ مِنْ دَمِ الْحَيْضِ مَا يَغْذُوهُ الْمَاءُ وَ النَّبَاتُ فَلَا يَزَالُ ذَلِكَ غِذَاؤُهُ(2)
اى مفضّل! سخن خود را با بيان آفرينش انسان آغاز مىكنيم، تو نيز بكوش كه از آن پند گيرى.
اوّل اينكه: تدبير چنان شد كه جنين، در رحم در پس سه ظلمت، پوشيده ماند: شكم، رحم و بچهدان، جايى كه توان چارهانديشى براى اخذ غذا و دفع ناروا را ندارد. نه صلاح خويش مىداند و نه ضرر خويش مىراند.
خون حيض براى او غذاست، چون آب براى گياه. پيوسته غذايش چنين است.(3)
ساليان دراز دگرگونىهاى جنين در شكم مادر از نظر دانشمندان پنهان بود؛ تا اينكه سر پنجه علم پرده از روى اين جهان اسرارآميز برداشت، و نشان داد كه يك نطفه هنگامى كه در قرارگاه رحم واقع مىشود و سير تكاملى خود را شروع مىكند، چه مراحل مختلف و گوناگونى را طى مىنمايد تا به صورت يك انسان كامل درآيد؛ و عجيب اينكه قرآن مجيد در آيات مختلف، در آن عصر و زمان كه خبرى از اين اكتشافات نبود روى مسأله تطوّرات جنين بارها تكيه كرده، گاه براى اثبات توحيد و گاه براى اثبات معاد.
گرچه علم جنينشناسى هنوز مراحل طفوليّت خود را طى مىكند، و اطلاعات ما از اين عالم اسرارآميز هنوز بسيار ناچيز است؛ ولى همين مقدار كه دانش بشرى پرده از روى آن برداشته، دنيائى از عجائب و شگفتىها را در برابر چشمان دانشمندان مجسّم ساخته است.
با اين اشاره اكنون با هم به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم.
1- وَلَقَدْ خَلَقْنَا الأِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِيْنٍ- ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فِى قَرارٍ مَكيْنٍ- ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللَّهُ احْسَنُ الْخالِقِيْنَ(1)
2- الَمْ يَكُ نُطْفَةً مِنْ مَنِىٍّ يُمْنَى- ثُمَّ كانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوّى فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَيْنِ الَذَّكَرَ وَ الأنْثَى(2)
3- أوَلَمْ يَرَى الأِنْسانُ أَنّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَاذا هُوَ خَصِيْمٌ مُبِيْنٌ(3)
4- قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ يُحاوِرُهُ أَكَفَرْتَ بِالَّذِى خَلَقَكَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوّاكَ رَجُلًا(1)
5- هُوَ الَّذِى خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثَمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثَمَّ يُخْرِجُكُمْ طِفْلًا ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّ كُمْ ثَمَّ لِتَكُونُوا شُيُوخاً وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفّى مِنْ قَبْلُ وَلِتَبْلُغُوا اجلًا مُسَمًّى وَ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُوْنَ(2)
ترجمه
1- «ما انسان را از عصارهاى از گل آفريديم- سپس آن را نطفهاى در قرارگاه مطمئن (رحم) قرار داديم- سپس نطفه را به صورت «علقه» (خون بسته) و «علقه» را به صورت «مضغه» (چيزى شبيه گوشت جويده) و «مضعه» را به صورت استخوانهايى در آورديم، از آن پس، آن را آفرينش تازهاى بخشيديم، بزرگ است خدائى كه بهترين خلقكنندگان است.»
2- «آيا انسان نطفهاى ناچيز از منى كه در رحم ريخته مىشود نبود؟ سپس به صورت خون بسته در آمد، و خدا او را آفريد و موزون ساخت- و از او دو مذكر و مؤنث خلق كرد.»
3- «آيا انسان نمىداند كه ما او را از نطفهاى بىارزش آفريديم؟ سپس او (چنان صاحب قدرت و شعور و نطق شد كه) به مخاصمه اشكار برخاست!»
4- «دوست (با ايمان) اش در حالى كه با او به گفتگو پرداخته بود گفت: آيا به خدايى كه تو را از خاك، و سپس از نطفه، آفريد، و بعد از آن تو را مرد كاملى قرار داد، كافر شدى؟!»
5- «او كسى است كه شما را از خاك آفريد، سپس از نطفه، بعد از علقه (خون منعقد) سپس شما را به صورت طفلى بيرون مىفرستد، بعد به مرحله كمال قوّت مىرسيد، بعد از آن پير مىشويد و (در اين ميان) گروهى از شما پيش از رسيدن به اين مرحله مىمى رند و هدف اين است كه شما به سرآمد عمر خود برسيد و شايد تعقل كنيد.»
ضربالمثل معروفى است كه وقتى مىخواهند ناپايدارى چيزى را بيان كنند، مىگويند: همچون نقش بر آب است؛ چرا كه با اندك حركت و نسيمى به هم مىخورد. ولى عجب اينكه خداوند بزرگ تمام نقشهاى مختلف انسانى و بسيارى از جانداران ديگر را نقش بر آب مىكند، و اين همه صورتها را بر قطره آب نطفه مىزند؛ و به راستى چه كسى در آب، صورت گرى كرده است جز خداوند بزرگ؟
عجيبتر اينكه: به گفته قرآن، اين خلقتهاى پى در پى را كه در آب نطفه ايجاد مىكند، تا در مدّت كوتاهى، به صورت انسان كاملى درآيد، همه را در ظلمت كدهاى كه هيچكس دسترسى به آن ندارد انجام مىدهد؛ چنانكه قرآن در آيه 6 سوره زمر مىگويد: يَخْلُقُكُمْ فِى بُطُوْنِ أُمَّهاتِكُمْ خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلَقٍ فِى ظُلُماتٍ ثَلاثٍ ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لَهُ الْمُلْكُ لاالهَ الّا هُوَ فَانّى تُصْرَفُوْنَ: «شما را در شكم مادرتان، خلقتى بعد از خلقت ديگر، در ميان تاريكىهاى سه گانه مىبخشد، اين است خداوند پروردگار شما كه حكومت جهان هستى از آن او است، هيچ معبودى جز او وجود ندارد، با اين همه نشانههاى روشن چگونه از راه حق منتحرف مىشويد؟»
ظلمتهاى سه گانه، چنانكه بسيارى از مفسّران گفتهاند و در بعضى از روايات نيز به آن اشاره شده؛ ظلمت شكم مادر، سپس ظلمت رحم، و بعد از آن ظلمت «مَشيمه» (كيسه مخصوصى كه جنين در آن قرار دارد) مىباشد كه به صورت سه پرده ضخيم بر روى جنين كشيده شده است.(1)
نقاشّان و صورتگران چيره دست هميشه بايد در مقابل نور و روشنائى؛ كامل، صورتگرى كنند؛ ولى آن آفريدگار بزرگ در آن تاريك خانه عجيب، چنان نقشى بر آب مىزند كه همه را مجذوب و مفتون و محو تماشاى خود مىكند.
قرآن با صراحت در آيه 13 سوره مؤمنون مىگويد: ما نطفه انسان را در قرارگاه أمن و امانى قرار داديم: «ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فِى قَرارٍ مَكِيْنٍ»
در حقيقت محفوظترين نقطه بدن همان جايى است كه نطفه و جنين در آن قرار مىگيرد كه از هر طرف تحت حفاظت است. از يكسو ستون فقرات و دندهها، و از سوى ديگر استخوان پر قدرت لگن خاصره، و از سوى سوم پوششها و عضلات متعدّدى كه روى شكم را فرا گرفته، بعلاوه به هنگام بروز بعضى از حوادث خطرناك دستهاى مادر نيز به صورت ناخودآگاه سپرى مىشوند در مقابل آن!
از همه اينها شگفتانگيزتر اينكه جنين در ميان كيسهاى است مملو از يك آب لزج به طورى كه در ميان آن كيسه به صورت معلّق و در حالت كاملاً بىوزنى قرار دارد. يعنى هيچ فشارى از هيچ سو بر آن وارد نمىشود، چرا كه
1) . تفسير مجمعالبيان، الميزان، فخررازى و تفاسير ديگر( مرحوم طبرسى در مجمعالبيان نيز اين معنى را در حديثى از امام باقر (علیه السلام) نقل كرده است.)
به قدرى ساختمان جنين (مخصوصاً در آغاز كار) ظريف و لطيف است كه مختصر فشارى بر آن مىتواند آن را متلاشى سازد.
اين كيسه با آن آب مخصوص، حالت ضد ضربه را نيز دارد؛ و درست مانند فنرهاى بسيار نرم كه در كاملترين اتومبيلها كار مىگذارند هرگونه ضربهاى كه بر اثر حركات سريع مادر متوجّه آن شود در خود جذب كرده، و از ميان مىبرد.
جالبتر اينكه درجه حرارت را بر روى جنين در حد اعتدال نگه مىدارد، و اجازه نمىدهد حرارتها و برودتهاى ناگهانى كه از بيرون متوجّه شكم مادر مىشود به آسانى روى جنين اثر بگذارد!
آيا قرار گاهى از اين مطمئنتر پيدا مىشود؟ و قرآن چه زيبا جايگاه نطفه را «قَرارٍ مِكِيْن» نام نهاده است؟!
اين نيز يكى ديگر از شگفتىهاى جنين است، خواه آن را به معنى قدرت انسان بر سخن گفتن و استدلال و محاجّه كردن تفسير كنيم؛ آنچنان كه جمعى از مفسّران گفتهاند، يا به معنى مسابقه و منازعهاى كه ميان اسپرمها (نطفههاى نر) هنگام حركت به سوى اوول (نطفه ماده) در رحم مادر صورت مىگيرد؛ كه سرانجام يكى از آنان موفّق مىشود با اوول تركيب گردد و بقيّه كه در اين مخاصمه شكست خوردهاند محو و نابود و جذب خون مىشوند؛ و يا اشاره به هر دو تفسير بدانيم؟
در هر حال اين از نكتههاى ظريف و بديع جنين است كه از موجود به ظاهر پست و ناچيز آنچنان پديدهاى والا و پر ارزش به وجود مىآيد.
از عجائب ديگر، مسأله تغذيه جنين است؛ چرا كه براى پرورش و نموّ سريع جنين، مواد غذايى به طور كامل و از هر نظر پاك و تصفيه شده از يك سو، و اكسيژن از سوى ديگر، و آب به حد كافى لازم است كه به طور مداوم به جنين برسد. خداوند اين وظيفه را بر عهده دستگاهى بنام جفت گذارده است كه از همان لحظه نخستين آن را در كنار جنين قرار داده؛ از يك طرف به وسيله دو شريان و يك وريد به قلب مادر مربوط است و از طرف ديگر از طريق بند ناف با جنين ارتباط دارد. تمام مواد غذائى و آب و اكسيژن لازم را از طريق سيستم جريان خون مادر جذب كرده، و بعد از تصفيه مجدّد به جنين منتقل مىكند؛ و زوائد و فضولات و كربن و مانند آن را جمعآورى كرده به خون مادر باز مىگرداند.
بنابراين جفت هم نقش دستگاه گيرنده و دهنده دارد و هم به منزله يك فيلتر و كابراتور است كه به تنهايى انسان از مطالعه ساختمان شگفتانگيز همين جفت مىتواند پى به عظمت خالق برد.
جالب اينكه در حديثى آمده است كه امام (علیه السلام) فرمود: «بچه از نسيمى كه مادر استفاده مىكند بهره مىبرد!»
چند سال است كه دانشمندان دانستهاند بچهاى كه ريهاش كار نمىكند، و در آب رحم شناور است اكسيژن لازم دارد؟ و چند سال است كه فهميدهاند اكسيژنى كه مادر مصرف مىكند وارد خوناش شده و به جفت مىرسد، و بچّه از راه بندناف از آن استفاده مىنمايد؟
هرچه باشد زمان زيادى نگذشته؛ ولى چشم بيناى امام (علیه السلام) آن را ديده و مىفرمايد: بچه از اين نسيم استفاده مىكند. آيا در برابر هواى آلودهاى كه ما تنفّس مىكنيم تعبيرى بهتر از نسيم كه امام براى بيان اكسيژن ذكر فرموده پيدا مىشود؟(1)
1) . اقتباس از كتاب اولين دانشگاه، ج 1، ص 253؛ پيام قرآن، ج2، ص 83.
كيفية ولادة الجنين و غذائه و طلوع أسنانه و بلوغه
حَتَّى إِذَا كَمَلَ خَلْقُهُ وَ اسْتَحْكَمَ بَدَنُهُ وَ قَوِيَ أَدِيمُهُ(1)عَلَى مُبَاشَرَةِ الْهَوَاءِ وَ بَصَرُهُ عَلَى مُلَاقَاةِ الضِّيَاءِ هَاجَ الطَّلْقُ(2)
بِأُمِّهِ فَأَزْعَجَهُ أَشَدَّ إِزْعَاجٍ وَ أَعْنَفَهُ حَتَّى يُولَدَ فَإِذَا وُلِدَ صَرَفَ ذَلِكَ الدَّمَ الَّذِي كَانَ يَغْذُوهُ مِنْ دَمِ أُمِّهِ إِلَى ثَدْيِهَا وَ انْقَلَبَ الطَّعْمُ وَ اللَّوْنُ إِلَى ضَرْبٍ آخَرَ مِنَ الْغِذَاءِ وَ هُوَ أَشَدُّ مُوَافَقَةً لِلْمَوْلُودِ مِنَ الدَّمِ فَيُوَافِيهِ فِي وَقْتِ حَاجَتِهِ إِلَيْهِ فَحِينَ يُولَدُ قَدْ تَلَمَّظَ(3)وَ حَرَّكَ شَفَتَيْهِ طَلَباً لِلرِّضَاعِ فَهُوَ يَجِدُ ثَدْيَ أُمِّهِ كَالْإِدَاوَتَيْنِ(4)الْمُعَلَّقَتَيْنِ لِحَاجَتِهِ فَلَا يَزَالُ يَتَغَذَّى بِاللَّبَنِ مَا دَامَ رَطْبَ الْبَدَنِ رَقِيقَ الْأَمْعَاءِ لَيِّنَ الْأَعْضَاءِ- حَتَّى إِذَا يُحَرِّكُ وَ احْتَاجَ إِلَى غِذَاءٍ فِيهِ صَلَابَةٌ لِيَشْتَدَّ وَ يَقْوَى بَدَنُهُ طَلَعَتْ لَهُ الطَّوَاحِنُ مِنَ الْأَسْنَانِ وَ الْأَضْرَاسِ(5)لِيَمْضَغَ(6)بِهَا الطَّعَامَ فَيَلِينَ عَلَيْهِ وَ يَسْهُلَ لَهُ إِسَاغَتُهُ فَلَا يَزَالُ كَذَلِكَ حَتَّى يُدْرِكَ فَإِذَا أَدْرَكَ وَ كَانَ ذَكَراً طَلَعَ الشَّعْرُ فِي وَجْهِهِ فَكَانَ ذَلِكَ عَلَامَةَ الذَّكَرِ وَ عِزَّ الرَّجُلِ الَّذِي يَخْرُجُ بِهِ مِنْ جد [حَدِّ] الصَّبَا وَ شَبَهِ النِّسَاءِ وَ إِنْ كَانَتْ أُنْثَى يَبْقَى وَجْهُهَا نَقِيّاً مِنَ الشَّعْرِ لِتَبْقَى لَهَا الْبَهْجَةُ وَ النَّضَارَةُ الَّتِي تُحَرِّكُ الرَّجُلَ لِمَا فِيهِ دَوَامُ النَّسْلِ وَ بَقَاؤُهُ اعْتَبِرْ يَا مُفَضَّلُ فِيمَا يُدَبَّرُ بِهِ الْإِنْسَانُ فِي هَذِهِ الْأَحْوَالِ الْمُخْتَلِفَةِ هَلْ تَرَى مِثْلَهُ يُمْكِنُ أَنْ يَكُونَ بِالْإِهْمَالِ أَ فَرَأَيْتَ لَوْ لَمْ يَجْرِ إِلَيْهِ ذَلِكَ الدَّمُ وَ هُوَ فِي الرَّحِمِ أَ لَمْ يَكُنْ سَيَذْوِي وَ يَجِفُّ كَمَا
1) . الاديم: الجلد المدبوغ.
2) . الطلق «بسكون الثاني» وجع الولادة.
3) . تلمظ: إذا أخرج لسانه فمسح به شفتيه.
4) . الاداوة:- بكسر ففتح- إناء صغير من جلد يتخذ للماء، جمعه أداوى.
5) . الطواحن: هي الأضراس، و تطلق الأضراس غالبا على المآخير و الأسنان على المقاديم، كما هو الظاهر هنا، و ان لم يفرق اللغويون بينهما.
6) . مضغ الطعام: لاكه بلسانه.
يَجِفُّ النَّبَاتُ إِذَا فَقَدَ الْمَاءَ وَ لَوْ لَمْ يُزْعِجْهُ الْمَخَاضُ عِنْدَ اسْتِحْكَامِهِ أَ لَمْ يَكُنْ سَيَبْقَى فِي الرَّحِمِ كَالْمَوْءُودِ(1)
فِي الْأَرْضِ وَ لَوْ لَمْ يُوَافِقْهُ اللَّبَنُ مَعَ وِلَادَتِهِ أَ لَمْ يَكُنْ سَيَمُوتُ جُوعاً أَوْ يَغْتَذِي بِغِذَاءٍ لَا يُلَائِمُهُ وَ لَا يَصْلُحُ عَلَيْهِ بَدَنُهُ وَ لَوْ لَمْ تَطْلُعْ لَهُ الْأَسْنَانُ فِي وَقْتِهَا أَ لَمْ يَكُنْ سَيَمْتَنِعُ عَلَيْهِ مَضْغُ الطَّعَامِ وَ إِسَاغَتُهُ أَوْ يُقِيمُهُ عَلَى الرَّضَاعِ فَلَا يَشْتَدُّ بَدَنُهُ وَ لَا يَصْلُحُ لِعَمَلٍ ثُمَّ كَانَ يَشْغَلُ أُمَّهُ بِنَفْسِهِ عَنْ تَرْبِيَةِ غَيْرِهِ مِنَ الْأَوْلَادِ (2)
آنگاه كه آفرينش او كامل گردد، بدنش سخت شود، پوستش بتواند با هوا سازگار آيد و ديدهاش تاب ديدن نور به هم رساند، مادرش درد زاييدن گيرد و درد، چنان بر او سخت مىآيد كه جنين از فشار درد بيرون مىافتد. چون [از تنگناى رحم به پهناى جهان آمد و] متولد گشت، همان خونى كه غذايش بود، اينك با رنگ و بويى جز آنچه بود و در شكل غذايى ديگر، از پستان مادر سرازير مىشود. اين غذا براى نوزاد از همه چيز سازگارتر است.
وقتى كه به دنيا آمد، زبان خود را به نشانه خواستن غذا بيرون مىكند و پيرامون دهان مىچرخاند. در اين زمان پستانهاى مادرش را كه چونان دو مشك از سينه او آويخته، مىيابد و تا زمانى كه تن او تر و درونش ظريف و اعضايش نرم است از آن مىنوشد.
آنگاه كه حركت كرد و به غذايى سخت و قوى نياز پيدا نمود تا تنش استحكام يابد، در هر طرف، دندانهاى آسيا سر برمىآورد تا غذا را بجود، نرم گرداند و براحتى فرو برد. پيوسته حالش اين گونه است تا آنگاه كه پاى در
بلوغ نهد. در اين وقت اگر مذكّر است، موى در رويش مىرويد تا نشانه مردى و عزّت او باشد و از همانندى با زنان و بچگان بدور ماند و اگر مؤنث است، رخش از موى پيراسته ماند تا طراوت و زيبايىاش دل مردان را بربايد و نسل بشر ماندگار و پايدار گردد.
اى مفضّل! در اين مراحل، نيك بينديش. آيا مىشود كه [اين همه تدبير] بىمدبّر و حكيم باشد؟ مىدانى اگر در رحم، خون به او نمىرسيد همانند گياهى كه آب به وى نرسد خشك و پژمرده مىگشت؟ آيا مىدانى وقتى كه بزرگ شد اگر مادرش را درد زاييدن نمىگرفت چون زنده بگور در رحم مىماند و اگر در هنگام ولادت، شير با او نمىساخت، يا از گرسنگى مىمرد و يا با غذايى نامناسب و زيانبار تغذيه مىشد؟ و اگر در وقت مناسب، دندانهايش نمىروييد، بر جويدن و فرو بردن غذا ناتوان بود و بايد هميشه شير مىخورد و بدن او براى كار، قوت و استحكامى نمىيافت و مادرش به خاطر او از تربيت فرزندان ديگرش باز مىماند؟(1)
همانگونه كه در تفسير آيه 5 سوره حج خوانديم؛ خداوند بيرون فرستادن جنين را از رحم به خودش نسبت مىدهد، «سپس شما را به صورت طفلى بيرون مىفرستيم»: ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلاً اين تعبير اهميّت مسأله تولّد را كه امروز دانشمندان به آن پى بردهاند روشن مىسازد.
چه عاملى زمان تولّد را تنظيم مىكند؟ و تحت چه شرايطى فرمان خروج به جنين داده مىشود؟ و چگونه تمام اعضاى بدن خود را آماده براى اين تحوّل مهم مىكنند؟ تحت چه عواملى كودك تدريجاً معلّق مىگردد تا با سر متولّد شود؟ آيا مىداند تولّد او با پا غير ممكن يا بسيار مشكل است؟ چه
1) . شگفتیهای آفرینش، ترجمه توحید مفضل، ص48.
كسى به تمام عضلات بدن مادر دستور مىدهد شديدترين فشار را روى جنين براى خارج شدن بياورند؟
هنگامى كه ندرتاً اين سيستم به هم مىخورد و اطبّا مجبور به سزارين مىشوند؛ اهميّت آن معلوم مىشود، و شايد وجود چنين افراد نادرى هشدارى است به همگان تا به اهميّت اين موضوع بينديشند.
البته در بعضى از موارد زمان تولّد را به طور تقريبى پيشبينى مىكنند؛ ولى در پارهاى از موارد طفل زودتر از موعد و گاهى ديرتر متولّد مىگردد.
به اين ترتيب مسأله تولّد با تمام شاخ و برگ حساب شدهاش، آيتى ديگر از آيات الهى است.
همان گونه كه گفتيم هيچكس دقيقاً نمىتواند لحظه تولّد را تعيين كند؛ و آنچه به صورت پيشبينى از سوى اطبّا بطور عموم، يا بطور خصوص، به افراد گفته مىشود، جنبه تخمينى دارد؛ چنانكه در آيه 8 سوره رعد مىخوانيم:
اللَّهُ يَعْلَمُ ما تَحْمِلُ كُلُّ أُثْنى وَ ما تَغِيْضُ الأَرْحامُ وَ ما تَزْدادُ وَ كُلُّ شَيءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ: «خدا از جنينهايى كه هر مؤنث حمل مىكند، آگاه است، و نيز از آنچه رحمها كم مىكنند (و قبل از موعد معمول مىزايند) و هم از آنچه افزون مىكنند (بعد از موعد مىزايند) با خبر است، و هر چه نزد او اندازهاى دارد»(1)
1) . «تغيض» از مادّه «غيض» (بر وزن فيض) به معنى فرو بردن مايع، يا فروكش كردن آن است. سپس به معنى نقصان و نيز به معنى فساد آمده است؛ و لذا در آيه فوق بعضى «تغيض» را به معنى نقصان جنين و بعضى به معنى قبل از موعد تولّد يافتن تفسير كردهاند؛ و مشهور ميان مفسرّين همين معنى است. همين تفسير در حديثى از امام باقر يا امام صادق عليه السلام نيز نقل شده است؛ و ذيل آيه نيز گواه بر آن است.
ظاهر آيه اين است كه اين از علوم خاصّ الهى است؛ كه ويژگىهاى جنين را قبل از تولّد از هر نظر مىداند. نه تنها مسأله جنسيت بلكه از تمام استعدادها، ذوقها، صفات ظاهر و باطن جنين با خبر است؛ و همچنين لحظه تولّد جنين را تنها خدا مىداند، و براى اينكه تصوّر نشود اين كم و زيادها بىحساب و بىدليل است؛ بلكه ساعت و ثانيه و لحظه آن حساب دارد، مىافزايد: «و كُلُّ شَيىءٍ عِنْدَهَ بِمِقْدارٍ»: «هر چيز نزد او اندازه و مقدار معينى دارد.»
جالب اينكه در لحظه تولّد، دگرگونىهاى عجيبى در سيستم زندگانى نوزاد، ظاهر مىشود كه براى تطبيق دادن او با محيط جديد، كاملاً ضرورى است، و از ميان آنها تنها به دو موضوع اشاره مىكنيم:
الف: دگرگون شدن سيستم گردش خون؛
به اين صورت كه مسأله گردش خون در جنين يك گردش ساده است؛ زيرا حركت خونهاى آلوده به سوى ريهها براى تصفيه انجام نمىگردد، چون در آنجا تنفّسى وجود ندارد؛ لذا دو قسمت قلب او (بطن راست و چپ) كه يكى عهدهدار رساندن خون به اعضاء، و ديگرى عهدهدار رساندن خون به ريه براى تصفيه است به يكديگر راه دارد. امّا به محض اينكه جنين متولّد شد، اين دريچه بسته مىشود، و خون دو قسمت مىگردد: بخشى به سوى تمام سلّولهاى بدن براى تغذيه فرستاده مىشود و بخش ديگرى به سوى ريهها براى تنفس!
آرى جنين تا در شكم مادر است اكسيژن لازم را از خون مادر مىگيرد ولى بعد از تولّد بايد خودكفا باشد و از طريق ريه و تنفس، اكسيژن را دريافت دارد.
ريهاى كه قبلًا در رحم مادر كاملًا ساخته و آماده شده با يك فرمان الهى ناگهان به كار مىافتد؛ كه به راستى از عجائب است.
ب- بسته شدن بند ناف و خشكيدن و افتادن آن بند ناف را كه طريق تغذيه جنين به وسيله جفت از خون مادر است معمولًا بعد از تولّد مىچينند؛ ولى اگر هم نچينند تدريجاً مىخكشد و مىافتد. يعنى به هنگام تولّد
همانطور كه راه دريافت اكسيژن عوض مىشود؛ راه تغذيه نيز ناگهان عوض مىشود، و دهان و معده و رودهها كه در دوران جنينى كاملاً ساخته و آماده شده اما به كار نيفتادهاند ناگهان به كار مىافتند؛ و اين يكى ديگر از شگفتىهاى مهم آفرينش انسان است(1)
نوزاد انسان و بسيارى از حيوانات در آغاز تولّد، قدرت استفاده از غذاهاى سخت و سنگين را ندارند؛ به همين دليل، دست قدرتمند آفرينش، غذاى مخصوصى به نام شير براى آنها در پستان مادر، فراهم ساخته است. در حقيقت همان خونهاى بدن مادر، كه در دوران جنينى مورد استفاده او بود؛ با يك دگرگونى وسيع و سريع به شكل شير در مىآيد، و تا مدّت لازم او را تغذيه مىكند.
پستان مادر، در دوران باردارى تدريجاً تغيير شكل مىدهد؛ و بر اثر ترشّحاتى كه از جفت به خون مادر مىريزد و به آنها آماده باش مىدهد، روز به روز بزرگتر شده و خود را براى وظيفه سنگين آينده آماده مىسازد. لولههايى كه در پستان است و تا نوك پستان امتداد دارد، منشعب و زياد شده و ترشّح مختصرى دارند، و به هنگام تولّد نوزاد، اعلام آمادگى كامل مىكنند.
عجب اينكه ترشح شير از سلّولهاى پستان دائمى نيست، وگرنه مرتّباً به خارج مىريخت، بلكه به محض اينكه لبهاى نوزاد، به پستان مادر مىرسد، و شروع به مكيدن مىكند، تحريكات عصبى از راه اعصاب به نخاع و از نخاح به هيپوتالاموس رفته و باعث دو نوع ترشح مىگردد كه يكى از آنها از راه خون به پستانها مىريزد و نسوج اطراف مجارى شير را منقبض ساخته و به آنها فشار وارد مىكند تا شير به سوى نوك پستان رانده شود، و تمام اين اعمال، ظرف
1) . پيام قرآن، ج2، ص 88.
30 ثانيه كامل مىشود، و عجيبتر اينكه نه تنها شير در آن پستانى كه به آن لب زده جارى مىگردد؛ بلكه در پستان ديگرى نيز همين جريان برقرار و آماده مىشود، و لذا تأكيد شده نوزاد را از هر دو پستان شير دهند.
شير يك غذاى كامل است؛ مخصوصاً شير مادر براى نوزادش غذاى اكملى محسوب مىشود، و هيچ چيز در دنيا جانشين آن نمىگردد.
شير داراى ويتامين آ، ب، د، پ، و ويتامينهاى ديگر است؛ و 22 نوع مادّه مختلف از سوى دانشمندان در آن كشف شده است، به اضافه انواع آنزيمها.
بسيارى از داروهاى لازم نيز از طريق شير مادر به نوزاد منتقل مىشود؛ و به همين دليل كودكانى كه از شير مادر بىبهره مىشوند گرفتار كمبودهاى مختلفى مىگردند.
به نظر مىرسد كه شير مادر تنها جسم كودك را تغذيه نمىكند؛ بلكه عواطف و روح او را نيز سيراب مىكند، به همين دليل كسانى كه از شير مادر محروم مىشوند داراى اشكالات و كمبودهاى عاطفى نيز احياناً خواهند بود.
به همين دليل قرآن مجيد مىگويد: «وَالْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ لِمنْ أرادَ أَنْ يُتِمَّ الرَّضاعَةَ»؛ «مادران فرزندان خود را دو سال تمام شير مىدهند اين براى كسى است كه بخواهد دوران شير دادن را تكميل كند»(1)
1) . سوره بقره، آيه 233؛ پيام قرآن، ج2، ص 92.
حال من لا ينبت في وجهه الشعر و علة ذلك
وَ لَوْ لَمْ يَخْرُجِ الشَّعْرُ فِي وَجْهِهِ فِي وَقْتِهِ أَ لَمْ يَكُنْ سَيَبْقَى فِي هَيْئَةِ الصِّبْيَانِ وَ النِّسَاءِ فَلَا تَرَى لَهُ جَلَالَةً وَ لَا وَقَاراً قَالَ الْمُفَضَّلُ فَقُلْتُ لَهُ يَا مَوْلَايَ فَقَدْ رَأَيْتُ مَنْ يَبْقَى عَلَى حَالَتِهِ وَ لَا يَنْبُتُ الشَّعْرُ فِي وَجْهِهِ وَ إِنْ بَلَغَ الْكِبَرَ فَقَالَ ع ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ(1)
فَمَنْ هَذَا الَّذِي يَرْصُدُهُ(2)حَتَّى يُوَافِيَهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مِنْ هَذِهِ الْمَآرِبِ إِلَّا الَّذِي أَنْشَأَهُ خَلْقاً بَعْدَ أَنْ لَمْ يَكُنْ ثُمَّ تَوَكَّلَ لَهُ بِمَصْلَحَتِهِ بَعْدَ أَنْ كَانَ فَإِنْ كَانَ الْإِهْمَالُ يَأْتِي بِمِثْلِ هَذَا التَّدْبِيرِ فَقَدْ يَجِبُ أَنْ يَكُونَ الْعَمْدُ وَ التَّقْدِيرُ يَأْتِيَانِ بِالْخَطَإِ وَ الْمُحَالِ لِأَنَّهُمَا ضِدُّ الْإِهْمَالِ وَ هَذَا فَظِيعٌ مِنَ الْقَوْلِ وَ جَهْلٌ مِنْ قَائِلِهِ لِأَنَّ الْإِهْمَالَ لَا يَأْتِي بِالصَّوَابِ وَ التَّضَادَّ لَا يَأْتِي بِالنِّظَامِ(3)
تَعَالَى اللَّهُ عَمَّا يَقُولُ الْمُلْحِدُونَ عُلُوّاً كَبِيراً (4)
1) . سورة آل عمران آية 182.
2) . يرصده: أي يرقبه.
3) . أي إذا لم تكن الأشياء منوطة باسبابها، و لم ترتبط الأمور بعللها، فكما جاز ان يحصل هذا الترتيب و النظام التام بلا سبب، فجاز أن يصير التدبير في الأمور سببا لاختلافها. و هذا خلاف ما يحكم به العقلاء لما يرون من سعيهم في تدبير الأمور و ذمهم من يأتي بها على غير تأمل و روية .. و يحتمل أن يكون المراد ان الوجدان يحكم بتضاد آثار الأمور-- المتضادة، و ربما أمكن اقامة البرهان عليه أيضا، فإذا أتي الاهمال بالصواب يجب ان يأتي ضده و هو التدبير بالخطإ، و هذا أفظع و أشنع. (من تعليقات البحار)
4) . توحید المفضل، ص50.
مىدانى اگر در صورتش موى نمىروييد، همواره به هيأت و صورت زنان و بچگان مىماند، در نتيجه نه ابّهت داشت و نه وقار؟
مفضّل مىگويد: عرض كردم: آقاى من! من كسانى را ديدهام كه بزرگ و كهنسال بودهاند ولى مويى بر رويشان نروييده است.
حضرت (علیه السلام) فرمود: «اين به خاطر اعمالى است كه از پيش فرستادهاند و خداى جلّ و علا هيچ گاه بر بندگانش ستم روا نمىدارد». (انفال، آيه 51) جز خدايى كه از نيستىاش رهانيد و هستىاش بخشيد، چه كسى همواره در انديشه برآورى اين همه نيازهاى اوست و تأمين آنها را خود بر عهده گرفته است؟(1)
یکی وجود بیماری های مهلکی چون «سفلیس»و«سوزاک» و دیگر کشیده شدن بیضه ها. این امر مسلم است که اعمال و رفتارهای زشت و ناهنجار، تأثیر بسزا و مستقیمی بر بدن دارند، و هر چه عمل ناپسندتر باشد، تأثیر نیز شدیدتر است. مثلاً گناهی همچون «زنا» با عث بیماریهای کشندۀ مقاربتی، همچون«سلفیس» و «سوزاک» می شود واین بیماریها دگرگونیهایی در جسم به وجود میآورند که نه تنها شخص زناکار که نسل در نسل پس از او را دست خوش این مشکل قرار میدهند. یکی از آثار نفرت انگیز میکروب «سلفیس» این است که چون وارد خون می شود وبه همه قسمتهای بدن راه مییابد، ریشه موهای بدن را فاسد میکند ودر نتیجه باعث ریزش مو، به ویژه در قسمت صورت میگردد و اگر کسی که چنین مشکلی پیدا کرده، در این حالت، فرزندی بیاورد، او نیز صورتی کوسه و بی مو خواهد داشت. به راستی
1) . شگفتیهای آفرینش (ترجمه توحید مفضل) ، ص 48.
عامل این همه آسیب که شخص گناه کار ونسل پس از او را در مخاطره قرار داده کیست، جز خود او؟ بی شک خدا به بندگانش ستم نمیکند.
اما علت دوم: نزد پزشکان ثابت شده که بیضهها علاوه بر منی، ماده دیگری به نام «هرمون بیضوی» ترشح میکنند که مایه قدرت وقوت ونشاط در مرد است و روییدن مو و فراوان شدن آن، به ویژه در صورت او، و باعث خشونت صدا ودرشتی اندامش میشوند. بنابراین اگر بیضهها پیش از بلوغ کشیده شوند، علایم مردانگی در قیافه وهیکل شخص بروز نمیکند و اگر این کار پس از آن انجام گردد، نشانهها یکی یکی از بین میروند و مرد، صورت و صدا و اندامی زن گونه مییابد.(1)
1) . توحید المفضل ، مترجم: محمد مهدی رضایی، ص272.
الاهمال ام التدبیر؟(1)
فَمَنْ هَذَا الَّذِي يَرْصُدُهُ(2)حَتَّى يُوَافِيَهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مِنْ هَذِهِ الْمَآرِبِ إِلَّا الَّذِي أَنْشَأَهُ خَلْقاً بَعْدَ أَنْ لَمْ يَكُنْ ثُمَّ تَوَكَّلَ لَهُ بِمَصْلَحَتِهِ بَعْدَ أَنْ كَانَ فَإِنْ كَانَ الْإِهْمَالُ يَأْتِي بِمِثْلِ هَذَا التَّدْبِيرِ فَقَدْ يَجِبُ أَنْ يَكُونَ الْعَمْدُ وَ التَّقْدِيرُ يَأْتِيَانِ بِالْخَطَإِ وَ الْمُحَالِ لِأَنَّهُمَا ضِدُّ الْإِهْمَالِ وَ هَذَا فَظِيعٌ مِنَ الْقَوْلِ وَ جَهْلٌ مِنْ قَائِلِهِ لِأَنَّ الْإِهْمَالَ لَا يَأْتِي بِالصَّوَابِ وَ التَّضَادَّ لَا يَأْتِي بِالنِّظَامِ(3)تَعَالَى اللَّهُ عَمَّا يَقُولُ الْمُلْحِدُونَ عُلُوّاً كَبِيراً(4)
اگر چنين تدبير و حكمتى زاييده اهمال و رها بودن امور به حال خود بود، مىبايست از تقدير و هدفمندى نيز اختلال و ناهماهنگى برخيزد؛ زيرا اين دو ضدّ اهمالاند. [و بايد نتيجه آنها نيز با نتايج اهمال نسازد] بىشك چنين سخنى ناشايست و ناصواب و نشانه ناآگاهى و كممايگى گوينده آن است؛ چه هيچ گاه در اثر اهمال و بىتدبيرى، درستى و صواب پديد نمىآيد و تضاد نيز نظم و هماهنگى را در پى ندارد. خداوند چه بسيار منزه و والاتر از گفته ملحدان است. (اسراء، آيه 43) (5)
1) . توحید مفضل، ترجمه محمد مهدی رضایی.
2) . يرصده: أي يرقبه.
3) . أي إذا لم تكن الأشياء منوطة باسبابها، و لم ترتبط الأمور بعللها، فكما جاز ان يحصل هذا الترتيب و النظام التام بلا سبب، فجاز أن يصير التدبير في الأمور سببا لاختلافها. و هذا خلاف ما يحكم به العقلاء لما يرون من سعيهم في تدبير الأمور و ذمهم من يأتي بها على غير تأمل و روية .. و يحتمل أن يكون المراد ان الوجدان يحكم بتضاد آثار الأمور- المتضادة، و ربما أمكن اقامة البرهان عليه أيضا، فإذا أتي الاهمال بالصواب يجب ان يأتي ضده و هو التدبير بالخطإ، و هذا أفظع و أشنع. (من تعليقات البحار)
4) . توحید المفضل، ص50.
5) . شگفتیهای آفرینش، ترجمه توحید مفضل، ص 49.
یعنی وجدان انسان در مییابد و حکم میکند که امور متضاد، مثل سرما و گرما، آثار متضاد و نا هم خوان با یکدیگر دارند. اهمال و تدبیر نیز از امور متضاداند. پس اگر اهمال باعث این همه نظم وترتیب و درستی شده است، ضد آن یعنی«تدبیر» باید خطا و اشتباه و به هم ریختگی نظام در پی داشته باشد، در حالی که هیچ صاحب خردی به این مطلب تن نمیدهد و آن را نمیپذیرد. پس حقیقت غیر آن است که منکران میگویند. نظم و ترتیب، علامت تدبیر و وجود مدبر است و اختلاف در نظام و اشتباه کاری نشانه بی تدبیری و نبود تدبیر کننده، و ما هر چه در اطراف خود ودر عالم هستی مینگریم، جز صواب و راست کاری و نظم نمیبینیم.(1)
1) . بحار الانوار، ج 3، ص 65؛ توحید المفضل، مترجم: محمد مهدی رضایی، ص 272.
حال المولود لو ولد فهما عاقلا و تعليل ذلك
وَ لَوْ كَانَ الْمَوْلُودُ يُولَدُ فَهِماً(1)عَاقِلًا لَأَنْكَرَ الْعَالَمَ عِنْدَ وِلَادَتِهِ وَ لَبَقِيَ حَيْرَانَ تَائِهَ الْعَقْلِ إِذَا رَأَى مَا لَمْ يَعْرِفْ وَ وَرَدَ عَلَيْهِ مَا لَمْ يَرَ مِثْلَهُ مِنِ اخْتِلَافِ صُوَرِ الْعَالَمِ مِنَ الْبَهَائِمِ وَ الطَّيْرِ إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِمَّا يُشَاهِدُهُ سَاعَةً بَعْدَ سَاعَةٍ وَ يَوْماً بَعْدَ يَوْمٍ وَ اعْتَبِرْ ذَلِكَ بِأَنَّ مَنْ سُبِيَ مِنْ بَلَدٍ وَ هُوَ عَاقِلٌ يَكُونُ كَالْوَالِهِ الْحَيْرَانِ فَلَا يُسْرِعُ إِلَى تَعَلُّمِ الْكَلَامِ وَ قَبُولِ الْأَدَبِ كَمَا يُسْرِعُ الَّذِي سُبِيَ صَغِيراً غَيْرَ عَاقِلٍ ثُمَّ لَوْ وُلِدَ عَاقِلًا كَانَ يَجِدُ غَضَاضَةً(2)إِذَا رَأَى نَفْسَهُ مَحْمُولًا مُرْضَعاً مُعَصَّباً بِالْخِرَقِ مُسَجًّى(3)فِي الْمَهْدِ لِأَنَّهُ لَا يَسْتَغْنِي عَنْ هَذَا كُلِّهِ لِرِقَّةِ بَدَنِهِ وَ رُطُوبَتِهِ حِينَ يُولَدُ ثُمَّ كَانَ لَا يُوجَدُ لَهُ مِنَ الْحَلَاوَةِ وَ الْوَقْعِ مِنَ الْقُلُوبِ مَا يُوجَدُ لِلطِّفْلِ فَصَارَ يَخْرُجُ إِلَى الدُّنْيَا غَبِيّاً(4)غَافِلًا عَمَّا فِيهِ أَهْلُهُ فَيَلْقَى الْأَشْيَاءَ بِذِهْنٍ ضَعِيفٍ وَ مَعْرِفَةٍ نَاقِصَةٍ ثُمَّ لَا يَزَالُ يَتَزَايَدُ فِي الْمَعْرِفَةِ قَلِيلًا قَلِيلًا وَ شَيْئاً بَعْدَ شَيْءٍ وَ حَالًا بَعْدَ حَالٍ حَتَّى يَأْلَفَ الْأَشْيَاءَ وَ يَتَمَرَّنَ وَ يَسْتَمِرَّ عَلَيْهَا فَيَخْرُجَ مِنْ حَدِّ التَّأَمُّلِ لَهَا وَ الْحَيْرَةِ فِيهَا إِلَى التَّصَرُّفِ وَ الِاضْطِرَارِ إِلَى الْمَعَاشِ بِعَقْلِهِ وَ حِيلَتِهِ وَ إِلَى الِاعْتِبَارِ وَ الطَّاعَةِ وَ السَّهْوِ وَ الْغَفْلَةِ وَ الْمَعْصِيَةِ وَ فِي هَذَا أَيْضاً وُجُوهٌ أُخَرُ فَإِنَّهُ لَوْ كَانَ يُولَدُ تَامَّ الْعَقْلِ مُسْتَقِلًّا بِنَفْسِهِ لَذَهَبَ مَوْضِعُ حَلَاوَةِ تَرْبِيَةِ الْأَوْلَادِ وَ مَا قُدِّرَ أَنْ يَكُونَ لِلْوَالِدَيْنِ فِي الِاشْتِغَالِ بِالْوَلَدِ مِنَ الْمَصْلَحَةِ وَ مَا يُوجِبُ التَّرْبِيَةَ لِلْآبَاءِ عَلَى الْأَبْنَاءِ مِنَ الْمُكَافَأَةِ بِالْبِرِّ وَ الْعَطْفِ
عَلَيْهِمْ عِنْدَ حَاجَتِهِمْ إِلَى ذَلِكَ مِنْهُمْ(1)ثُمَّ كَانَ الْأَوْلَادُ لَا يَأْلَفُونَ آبَاءَهُمْ وَ لَا يَأْلَفُ الْآبَاءُ أَبْنَاءَهُمْ لِأَنَّ الْأَوْلَادَ كَانُوا يَسْتَغْنُونَ عَنْ تَرْبِيَةِ الْآبَاءِ وَ حِيَاطَتِهِمْ فَيَتَفَرَّقُونَ عَنْهُمْ حِينَ يُولَدُونَ فَلَا يَعْرِفُ الرَّجُلُ أَبَاهُ وَ أُمَّهُ وَ لَا يَمْتَنِعُ مِنْ نِكَاحِ أُمِّهِ وَ أُخْتِهِ وَ ذَوَاتِ الْمَحَارِمِ مِنْهُ إِذَا كَانَ لَا يَعْرِفُهُنَّ وَ أَقَلُّ مَا فِي ذَلِكَ مِنَ الْقَبَاحَةِ بَلْ هُوَ أَشْنَعُ وَ أَعْظَمُ وَ أَفْظَعُ وَ أَقْبَحُ وَ أَبْشَعُ لَوْ خَرَجَ الْمَوْلُودُ مِنْ بَطْنِ أُمِّهِ وَ هُوَ يَعْقِلُ أَنْ يَرَى(2)
مِنْهَا مَا لَا يَحِلُّ لَهُ وَ لَا يُحْسِنُ بِهِ أَنْ يَرَاهُ أَ فَلَا تَرَى كَيْفَ أُقِيمَ كُلُّ شَيْءٍ مِنَ الْخِلْقَةِ عَلَى غَايَةِ الصَّوَابِ وَ خَلَا مِنَ الْخَطَإِ دَقِيقُهُ وَ جَلِيلُهُ(3)
اگر نوزاد، فهيم و عاقل به دنيا مىآمد، وقت تولد جهان هستى را انكار مىكرد و هنگامى كه با حيوانات، پرندگان و ديگر موجودات غريب روبرو مىگشت و هر ساعت و هر روز پارهاى از اشكال مختلف و شگفت عالم را كه از پيش نديده بود مىديد، هر آينه عقل و انديشهاش سرگشته و گمراه مىگشت.
بدان كه اگر عاقلى را به اسيرى از سرزمينى به سرزمين ديگر ببرند [از ديدن شگفتيهاى نامأنوس] همواره واله و سرگشته است و به خلاف كودكى كه در كودكى اسير شود به سرعت، زبان و آداب [آن سرزمين جديد] را فرا نمىگيرد. نيز اگر نوزاد، دانا و هوشمند پاى در جهان مىنهاد از اينكه [آنقدر
1) . أي بان يبر الابناء بآبائهم و العطف عليهم عند حاجة الآباء إلى ذلك في كبرهم و ضعفهم، و جزاء لما عانوا من الشدائد في سبيل تربية الابناء
2) . خبر لقوله: أقل ما في ذلك.
3) . ان بعض هذا البيان البديع من الامام عن تدرج الإنسان في نموه، و نموه في أوقاته، كاف في حكم العقل، بان له صانعا صنعه عن علم و حكمة و تقدير و تدبير. (عن كتاب الإمام الصّادق) للشيخ محمّد حسين المظفر، ج 1 ، ص 171. «توحید المفضل»
ناتوان است كه توان راه رفتن ندارد و ناچار] بايد ديگران بر دوشش گيرند، شيرش بنوشانند، در جامهاش بپيچند و در گاهوارش بخوابانند، سخت احساس خوارى و پستى مىكرد از سوى ديگر او به خاطر ظرافت و طراوت و رطوبت بدن، هيچ گاه از اين امور بىنياز نيست [در نتيجه چه بسا در هلاكت مىافتاد و يا رشد روحى و] [بدنى مناسب نمىكرد.] همچنين در چنين حالى آن شيرينى، دلبندى و محبوبيت كودكان را نداشت؛ از اين رو آنان در حالى به دنيا مىآيند كه از كار جهان و جهانيان غافلند.
اينان با ذهن ضعيف و شناخت اندك و ناقص خود با همه چيز روبرو مىشوند، امّا اندك اندك و گام به گام و در حالتهاى گوناگون بر شناخت و آگاهى آنان افزوده مىشود. كودك، پيوسته چنين كسب شناخت مىكند تا آنكه از مرحله حيرت و سرگشتگى و تأمل، پاى فراتر مىنهد و با كمك عقل و انديشه، قدم در وادى تصرف و تدبير و چاره انديشى معاش و ... مىگذارد، از حوادث، پند مىگيرد، اطاعت مىكند و يا در اشتباه و فراموشى و غفلت گناه سقوط مىكند.
حكمتهاى فراوان ديگرى نيز در پس اين امر نهفته است؛ از جمله:
اگر كودك در گاه تولد، عقلى كامل داشت و مستقل و خودكفا مىبود، شيرينى فرزند دارى از ميان مىرفت. پدر و مادر به مصالحى كه در تربيت كودك نهفته است نمىرسيدند؛ در نتيجه، تربيت، سرپرستى و رحم و شفقت بر آنان هنگام پيرى بر فرزند لازم نبود. [زيرا پدر و مادر در قبال او زحمتى نكشيدهاند كه او در سنّ كهنسالى و نياز، به آنان برسد. او از آغاز، مستقل و بىنياز از والدين بوده است].
همچنين با اين فرض، در ميان فرزندان و والدين هيچ پيوند و الفتى حاكم نبود؛ زيرا كودكان از تربيت و سرپرستى پدران بىنياز بودند و از زمان تولد از پدران خويش جدا مىگشتند. او نيز پس از آن، پدر و مادرش را [و خواهر و
برادرش را] نمىشناخت و اين عدم شناخت باعث مىشد كه بر سر راه ازدواج با مادر و خواهر و ديگر محارم مانعى پديد نيايد.
و كمترين مفسده- و بلكه شنيعترين و قبيحترين زشتى- هنگامى است كه چنين طفل هوشمندى، در هنگام تولد بر چيزى نظر افكند كه رخصت اين عمل را از او ستاندهاند و سزاوار نيست كه چنين كند.
آيا نمىبينى كه چگونه هر چيز آفرينش در جاى مناسب خود استوار گشته و در ريز و درشت اجزاى هستى، اندك خلل و ناصوابى پيدا نيست؟(1)
اگر كودك از آغاز عقل مىداشت، مسلّماً بسيار رنج مىبرد؛ زيرا احساس ناتوانى و مذلّت مىكرد. چرا كه نمىتواند راه برود، غذا بخورد و كمترين حركتى داشته باشد؛ بايد او را در پارچهاى بپيچند و در گهوار بخوابانند و جامهاى بر او بيفكنند وتر و خشك كنند.
امام صادق (علیه السلام) ضمن اشاره به اين مطلب در حديث معروف توحيد مفضّل مىافزايد: «به علاوه اگر عاقل متولّد مىشد و زندگى مستقل داشت، شيرينى حركات كودكانه و حلاوت تربيت اولاد و رابطهاى كه از اين طريق ميان فرزندان و پدر و مادر در تمام عمر برقرار مىشود از ميان مىرفت.»(2)
گذشته از اينها انتقال به دنياى كاملًا جديد و ناشناخته چنان وحشت و اضطرابى در او ايجاد مىكرد كه ممكن بود فكر و اعصاب او را آزار دهد؛ ولى آن قدرت لايزالى كه انسان را براى تكامل آفريده همه اين اصول را در او پيشبينى فرموده است.
همچنين اگر حواس او كامل بود، يك مرتبه چشم باز مىكرد و صحنههاى تازه را مشاهده مىنمود و گوش او صداها و آهنگهاى جديد را مىشنيد؛ و چه بسا قدرت تحمّل آنها را نداشت؛ لذا اين امور تدريجاً و يكى پس از ديگرى صورت مىگيرد.
جالب توجّه اينكه قرآن مجيد مىگويد: «وَاللَّهُ أخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُوْنَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمْ السَّمْعَ وَ اْلأَبْصارَ وَ اْلأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُروُنَ»: خداوند شما را از شكم مادرانتان خارج ساخت، در حالىكه هيچ نمىدانستيد و براى شما گوش و چشم و عقل قرار داد تا شكر نعمت او را به جا آوريد»(1)
طبق اين آيه، در آغاز انسان هيچ علمى نداشت و حتّى گوش و چشم نداشت؛ سپس خداوند قدرت شنيدن و ديدن و انديشيدن را به او داد. شايد ذكر واژه «سمع» «گوش» قبل از ذكر «ابصار» «چشمها» اشاره به اين است كه در نوزادان نخست فعاليّت گوش شروع مىشود، و بعد از مدّتى چشمها توانايى ديد پيدا مىكند. حتّى همانگونه كه قبلًا اشاره كرديم بعضى معتقدند كه گوش در عالم جنين، كم و بيش قدرت شنوايى دارد و آهنگ قلب مادر را مىشنود، و به آن عادت مىكند(2)
منفعة الأطفال في البكاء
اعْرِفْ يَا مُفَضَّلُ مَا لِلْأَطْفَالِ فِي الْبُكَاءِ مِنَ الْمَنْفَعَةِ وَ اعْلَمْ أَنَّ فِي أَدْمِغَةِ الْأَطْفَالِ رُطُوبَةً إِنْ بَقِيَتْ فِيهَا أَحْدَثَتْ عَلَيْهِمْ أَحْدَاثاً جَلِيلَةً وَ عِلَلًا عَظِيمَةً مِنْ ذَهَابِ الْبَصَرِ وَ غَيْرِهِ وَ الْبُكَاءُ يُسِيلُ تِلْكَ الرُّطُوبَةَ مِنْ رُءُوسِهِمْ فَيُعْقِبُهُمْ ذَلِكَ الصِّحَّةَ فِي أَبْدَانِهِمْ وَ السَّلَامَةَ فِي أَبْصَارِهِمْ أَ فَلَيْسَ قَدْ جَازَ أَنْ يَكُونَ الطِّفْلُ يَنْتَفِعُ بِالْبُكَاءِ وَ وَالِدَاهُ لَا يَعْرِفَانِ ذَلِكَ فَهُمَا دَائِبَانِ(1)لِيُسْكِتَانِهِ وَ يَتَوَخَّيَانِ(2)
فِي الْأُمُورِ
مَرْضَاتَهُ لِئَلَّا يَبْكِيَ وَ هُمَا لَا يَعْلَمَانِ أَنَّ الْبُكَاءَ أَصْلَحُ لَهُ وَ أَجْمَلُ عَاقِبَةً فَهَكَذَا يَجُوزُ أَنْ يَكُونَ فِي كَثِيرٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ مَنَافِعُ لَا يَعْرِفُهَا الْقَائِلُونَ بِالْإِهْمَالِ وَ لَوْ عَرَفُوا ذَلِكَ لَمْ يَقْضُوا عَلَى الشَّيْءِ أَنَّهُ لَا مَنْفَعَةَ فِيهِ مِنْ أَجْلِ أَنَّهُمْ لَا يَعْرِفُونَهُ وَ لَا يَعْلَمُونَ السَّبَبَ فِيهِ فَإِنَّ كُلَّ مَا لَا يَعْرِفُهُ الْمُنْكِرُونَ يَعْلَمُهُ الْعَارِفُونَ(3)وَ كَثِيراً مَا يَقْصُرُ عَنْهُ عِلْمُ الْمَخْلُوقِينَ مُحِيطٌ بِهِ عِلْمُ الْخَالِقِ جَلَّ قُدْسُهُ وَ عَلَتْ كَلِمَتُهُ فَأَمَّا مَا يَسِيلُ مِنْ أَفْوَاهِ الْأَطْفَالِ مِنَ الرِّيقِ فَفِي ذَلِكَ خُرُوجُ الرُّطُوبَةِ الَّتِي لَوْ بَقِيَتْ فِي أَبْدَانِهِمْ لَأَحْدَثَتْ عَلَيْهِمُ الْأُمُورَ الْعَظِيمَةَ كَمَنْ تَرَاهُ قَدْ غَلَبَتْ عَلَيْهِ الرُّطُوبَةُ فَأَخْرَجَتْهُ إِلَى حَدِّ الْبَلَهِ وَ الْجُنُونِ وَ التَّخْلِيطِ إِلَى غَيْرِ ذَلِكَ مِنَ الْأَمْرَاضِ الْمُتْلِفَةِ كَالْفَالِجِ(4)وَ اللَّقْوَةِ(5)وَ مَا أَشْبَهَهُمَا
فَجَعَلَ اللَّهُ تِلْكَ الرُّطُوبَةَ تَسِيلُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ فِي صِغَرِهِمْ لِمَا لَهُمْ فِي ذَلِكَ مِنَ الصِّحَّةِ فِي كِبَرِهِمْ فَتَفَضَّلَ عَلَى خَلْقِهِ بِمَا جَهِلُوهُ وَ نَظَرَ لَهُمْ بِمَا لَمْ يَعْرِفُوهُ وَ لَوْ عَرَفُوا نِعَمَهُ عَلَيْهِمْ لَشَغَلَهُمْ ذَلِكَ مِنَ التَّمَادِي فِي مَعْصِيَتِهِ فَسُبْحَانَهُ مَا أَجَلَّ نِعْمَتَهُ وَ أَسْبَغَهَا عَلَى الْمُسْتَحِقِّينَ وَ غَيْرِهِمْ مِنْ خَلْقِهِ تَعَالَى عَمَّا يَقُولُ الْمُبْطِلُونَ(1)عُلُوّاً كَبِيراً(2)
اى مفضّل! از منافع گريه كودكان نيز آگاه باش، بدان كه در مغز كودكان رطوبتى است كه اگر در آن بماند بيماريها و نارساييهاى سخت و ناگوار به او رساند؛ مانند نابينايى و جز آن. گريه آن رطوبت را از سر كودكان سرازير و بيرون مىكند و بدين وسيله سلامتى تن و درستى ديده ايشان را فراهم مىآورد. پدر و مادر از اين راز آگاه نيستند و مانع آن مىشوند كه كودك از گريهاش سود ببرد.
اينان همواره در سختى مىافتند و مىكوشند كه او را ساكت كنند و با فراهم كردن خواستههايش از گريه بازش دارند، ولى نمىدانند كه گريه كردن به سود اوست و سرانجام نيكى پيدا مىكند.
بدين ترتيب چه بسا كه در اشيا، منافعى نهفته باشد كه معتقدان به اهمال و بىتدبيرى در كار عالم از آن غافلاند و اگر مىدانستند، هيچ گاه نمىگفتند كه فلان چيز بىثمر است؛ زيرا آنان از اسباب و علل آگاه نيستند. براستى هر چه را كه منكران نمىدانند عارفان مىبينند. چه بسيار است چيزهايى كه دانش اندك آفريدگان از آن كوتاه و خالق آفرينش با دانش بىپايانش از آن آگاه است. قداستش عظيم و كلمهاش والاست.
و اما آبى كه از دهان كودكان سرازير مىشود و خارج مىگردد، رطوبتى است كه اگر در بدنهايشان بماند، آثار وخيمى برجاى مىگذارد. چنان كه دانى گاه كه رطوبت بدن چيره مىشود [و بر ديگر عناصر، غلبه مىكند] شخص، دچار كودنى، ديوانگى، كم عقلى، فلج و لقوه و جز آن مىگردد.
خداوند جلّ و علا تدبير چنان نمود كه اين رطوبت در دوران كودكى از دهانشان بيرون رود و در بزرگى از سلامت تن برخوردار گردند. بدين ترتيب، پروردگار به خاطر نادانى آفريدگان بر آنان منت نهاد و تفضل نمود. اگر اينان از دادهها و نعمتهاى بىشمار او آگاه بودند، هيچ گاه در معصيتى و لغزش از فرمانش فرو نمىافتادند. پاك و منزه خدايى كه چه بزرگ است نعمتهاى او بر مستحقان و ديگر آفريدگان! و چه والاتر است از آنچه باطلگرايان مىپندارند(1)
جز آنچه امام علیه السلام ذکر فرموده گريه براي بچهها فايدههاي دیگري نِیز دارد بالای هر چشم و زیر پلک بالايی چشم غدههاي مخصوصی وجود دارد که اشک از آنها به چشم ترشح میکند وبا به هم خوردن پلکها، اشک در اطراف چشم پخش میشود وآن را شست و شو میدهد. وقتی این اشک بیش از نیاز چشم باشد، از سوراخ گوشه داخلی چشم، از سمت پایین-که نزدیک بینی است- به داخل بینی میریزد واز آنجا به صورت مخاط دفع میگردد و گرد و غبار و میکروبها را بیرون میراند. این غدههای اشکی، با گریه وتنفس شدید و ناله وشیون به کار می افتند و وظیفه خویش را به انجام میرسانند.
نیز با گریه و شیون، هوا با شدت وارد ریه طفل می شود و ریههای او را برای تنفس وجذب اکسیژن وبیرون دادن کربن آمادگی بیشتر میبخشد، و دستگاه تنفس و خون رسانی طفل تقویت میشود.(2)
آلات الجماع و هيئتها
انْظُرِ الْآنَ يَا مُفَضَّلُ كَيْفَ جُعِلَتْ آلَاتُ الْجِمَاعِ فِي الذَّكَرِ وَ الْأُنْثَى جَمِيعاً عَلَى مَا يُشَاكِلُ ذَلِكَ عَلَيْهِ فَجَعَلَ لِلذَّكَرِ آلَةً نَاشِرَةً تَمْتَدُّ حَتَّى تَصِلَ النُّطْفَةُ(1)
إِلَى الرَّحِمِ إِذَا كَانَ مُحْتَاجاً إِلَى أَنْ يَقْذِفَ مَاءَهُ فِي غَيْرِهِ وَ خَلَقَ لِلْأُنْثَى وِعَاءً قَعِراً(2)لِيَشْتَمِلَ عَلَى الْمَاءَيْنِ جَمِيعاً وَ يَحْتَمِلَ الْوَلَدَ وَ يَتَّسِعَ لَهُ وَ يَصُونَهُ حَتَّى يَسْتَحْكِمَ أَ لَيْسَ ذَلِكَ مِنْ تَدْبِيرِ حَكِيمٍ لَطِيفٍ- سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يُشْرِكُونَ(3)
اينك اى مفضّل! بنگر كه چگونه در مرد و زن، آلات مجامعت آفريد. همه در صورتى كه شايسته است. براى مرد آلتى بلند و كشيده قرار داد تا به قعر رحم برسد و بتواند نطفهاش را در آن بريزد. براى زن نيز ظرف گودى را آفريد تا هر دو آب را يك جا گرد آورد، فرزند را جاى دهد و [به تناسب رشد او] گشاده شود تا او استحكام يابد. آيا اين از تدبير حكيم و لطيف نيست؟ به درستى كه خداى، منزه از شرك مشركان است.(4)و (5)
أعضاء البدن و فوائد كل منها
فَكِّرْ يَا مُفَضَّلُ فِي أَعْضَاءِ الْبَدَنِ أَجْمَعَ وَ تَدْبِيرِ كُلٍّ مِنْهَا لِلْإِرْبِ- فالْيَدَانِ لِلْعِلَاجِ وَ الرِّجْلَانِ لِلسَّعْيِ وَ الْعَيْنَانِ لِلِاهْتِدَاءِ وَ الْفَمُ لِلِاغْتِذَاءِ وَ الْمَعِدَةُ لِلْهَضْمِ وَ الْكَبِدُ لِلتَّخْلِيصِ وَ الْمَنَافِذُ(1)
لِتَنْفِيذِ الْفُضُولِ وَ الْأَوْعِيَةُ لِحَمْلِهَا وَ الْفَرْجُ لِإِقَامَةِ النَّسْلِ وَ كَذَلِكَ جَمِيعُ الْأَعْضَاءِ إِذَا مَا تَأَمَّلْتَهَا وَ أَعْمَلْتَ فِكْرَكَ فِيهَا وَ نَظَرَكَ وَجَدْتَ كُلَّ شَيْءٍ مِنْهَا قَدْ قُدِّرَ لِشَيْءٍ عَلَى صَوَابٍ وَ حِكْمَةٍ(2)
اى مفضّل! در تمام اعضاى جسم آدمى و تدابيرى كه در آنها نهفته است انديشه كن. دستها براى كار كردن، پاها براى رفتن، ديدگان براى راه يافتن و ديدن، دهان براى خوردن، معده براى هضم كردن، كبد براى تصفيه نمودن، منافذ خروجى بدن براى دفع فضولات جسم، ظرفهايى براى حمل آنها و فرج براى حفظ نسل آفريده شدهاند؟ اگر ژرف در كار تمام عضوهاى بدن انديشه نمايى مىيابى كه هر چيزى از سر حكمت و تدبير و استوارى پديد آمده است(3)
براى اينكه انسان بتواند با خارج از وجود خود رابطه برقرار كند؛ به ابزارهاى مختلفى نيازمند است كه آفريدگار او را با آنها مجهّز ساخته. براى مشاهده شكل و رنگ و كميّت و كيفيت موجودات، حس بينائى و چشم، و براى ضبط انواع صداها، حسّ شنوائى و گوش، و همچنين حواس ديگر براى درك بوها، سرما و گرما، خشونت و لطافت و ... ساختمان اين ابزار به قدرى پيچيده و ظريف و دقيق است كه شرح هر كدام مىتواند موضوع علم مستقلى قرار گيرد؛ و در اين باره كتابهاى زيادى نوشته شده كه در حقيقت مجموعهاى است از اسرار توحيد، و درسهاى خداشناسى، و پيامها و نغمههايى از معرفة اللَّه، كه از سوى اين اعضاء در گوش جان انسان نواخته مىشود.
ممكن نيست كسى در ساختمان اين اعضاء دقت كند و در برابر قدرت و عظمت آفريدگار آنها سر تعظيم فرود نياورد؛ خواه با زبان اعتراف بكند يا نكند.
با اين اشاره به سراغ قرآن مىرويم و به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
1- «وَاللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُوْنِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُوْنَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ اْلأَبْصارَ وَ اْلأَفْئَدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُوْنَ»(1)
2- «وَ هُوَ الَّذِىْ أَنْشَأَلَكُمْ السَّمْعَ وَ اْلأَبْصارَ وَ اْلأَفئِدَةَ قَلِيْلًا ما تَشْكُرُوْنَ»(2)
3- «قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ اْلأَرْضِ أمْ مَنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ وَ اْلأَبْصارَ ... وَ مَنْ يُدَبِّرُ اْلأَمْرَ فَسَيَقُوْلُوْنَ اللَّهُ فَقُلْ أَفَلا تَتَّقُوْنَ»(3)
4- «ألَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ وَ لِساناً وَ شَفَتَيْنِ»(4)
5- «قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ اخَذَ اللَّهُ سَمْعَكُمْ وَ أَبْصارَكُمْ وَ خَتَمَ عَلَى قُلُوْبِكُمْ مَنْ الهٌ غَيْرُ اللَّهِ يَأْتِيْكُمْ بِهِ أُنْظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ اْلآياتِ ثُمَّ هُمْ يَصْدِفُوْنَ»(1)
6- «سَنُرِيْهِمْ آياتِنا فى اْلآفاقِ وَ فى أنْفُسِهِمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أنَّهُ الْحَقُ»(2)
ترجمه:
1- «و خداوند شما را از شكم مادران خارج نمود در حالى كه هيچ نمىدانستيد، اما براى شما گوش و چشم و عقل قرار داد، شايد شكر نعمت او را به جا آوريد.»
2- «او كسى است كه براى شما گوش و چشم و قلب (عقل) آفريد، اما كمتر شكر او را بجا مىآوريد.»
3- «بگو چه كسى شما را از آسمان و زمين روزى مىدهد؟ و يا چه كسى مالك (و خالق) چشم و گوشها است؟ ... و چه كسى امور جهان را تدبير مىكند؟ به زودى (در پاسخ) مىگويند: خدا، بگو: پس چرا تقوا پيشه نمىكنيد؟ (و از خدا نمىترسيد)»
4- «آيا براى او (انسان) دو چشم قرار نداديم؟- و يك زبان و دو لب؟»
5- «بگو آيا فكر كردهايد اگر خداوند گوش و چشمهاى شما را بگيرد و بر دلهايشان مهر نهد (كه چيزى را نفهميد) چه كسى جز خدا است كه آنها را باز گرداند؟ ببين چگونه آيات را براى آنها به گونههاى مختلف شرح مىدهيم سپس آنها رو مىگردانند.»
6- «به زودى نشانههاى خود را در اطراف جهان، و در درون جانشان، به آنها نشان مىدهيم، تا آشكار گردد كه او حق است.»
از مجموع آيات گذشته به خوبى نتيجه مىگيريم كه هريك از اعضاى بدن انسان، بلكه هر جزئى از اجزاى آن، آئينه تمام نماى حق است، و نشانه مستقل روشنى از علم و قدرت و حكمت و تدبير خالق جهان محسوب مىشود.(1)
1) . پيام قرآن، ج2، ص 436.
زعم الطبيعيين و جوابه
قَالَ الْمُفَضَّلُ فَقُلْتُ يَا مَوْلَايَ إِنَّ قَوْماً يَزْعُمُونَ أَنَّ هَذَا مِنْ فِعْلِ الطَّبِيعَةِ فَقَالَ ع سَلْهُمْ عَنْ هَذِهِ الطَّبِيعَةِ أَ هِيَ شَيْءٌ لَهُ عِلْمٌ وَ قُدْرَةٌ عَلَى مِثْلِ هَذِهِ الْأَفْعَالِ أَمْ لَيْسَتْ كَذَلِكَ فَإِنْ أَوْجَبُوا لَهَا الْعِلْمَ وَ الْقُدْرَةَ فَمَا يَمْنَعُهُمْ مِنْ إِثْبَاتِ الْخَالِقِ فَإِنَّ هَذِهِ صَنْعَتُهُ(1)وَ إِنْ زَعَمُوا أَنَّهَا تَفْعَلُ هَذِهِ الْأَفْعَالَ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لَا عَمْدٍ وَ كَانَ فِي أَفْعَالِهَا مَا قَدْ تَرَاهُ مِنَ الصَّوَابِ وَ الْحِكْمَةِ عُلِمَ أَنَّ هَذَا الْفِعْلَ لِلْخَالِقِ الْحَكِيمِ فَإِنَّ الَّذِي سَمَّوْهُ طَبِيعَةً هُوَ سُنَّتُهُ فِي خَلْقِهِ الْجَارِيَةُ عَلَى مَا أَجْرَاهَا عَلَيْهِ(2)
مفضّل مىگويد: گفتم: آقا! برخى مىپندارند كه اين همه از كار «طبيعت» است. فرمود: از اينان بپرس كه اين طبيعت كه مىگوييد، نسبت به اين افعال، «علم» و «قدرت» دارد يا نه؟
اگر علم و قدرت را براى طبيعت ثابت كردند، پس چرا از اثبات خالق سر مىزنند؟ اين هم صنعت و تدبيرش. و اگر مىگويند كه بدون علم و قدرت، اين اعمال حكيمانه و با تدبير را انجام داده، معلوم مىشود كه كار از آفرينندهاى
1) . لعل المراد انهم إذا قالوا بذلك فقد اثبتوا الصانع، فلم يسمونه بالطبيعة، و هي ليست بذات علم و لا إرادة و لا قدرة؟.
2) . أي ظاهر بطلان هذا الزعم، و الذي صار سببا لذهولهم إلى ان اللّه تعالى اجرى عادته بأن يخلق الأشياء باسبابها، فذهبوا إلى استقلال- تلك الأسباب في ذلك. و بعبارة أخرى ان سنة اللّه و عادته قد جرت لحكم كثيرة، فتكون الأشياء بحسب بادي النظر مستندة إلى غيره تعالى، ثم- يعلم- بعد الاعتبار و التفكر- ان الكل مستند إلى قدرته و تأثيره تعالى، و انما هذه الأشياء وسائل و شرائط لذلك و من هنا تحير وافي الصانع تعالى «من تعليقات البحار» توحید المفضل، ص 55.
حكيم است و آنچه طبيعتش مىشمارند همان سنّت الهى در آفرينش اشياست كه مطابق فرمان و حكمت الهى جريان دارد(1)
آنچه را كه ما طبيعت مىناميم، آنچه امروزه دانشمندان به كمك علوم كشف كرده و به آن مىبالند، تمام اسرارى كه با سرپنجه دانش گشوده شده، همه اسرارى كه چهره پر ابهّت و مرموز خود را همچنان در پشت پرده اين طبيعت از نظر پنهان داشته و عاشقان بى قرار خود (دانشمندان و متفكّرين) را به تكاپوى مداوم وا داشته؛ به يقين هزاران هزار مرتبه از آنچه كشف شده بيشتر است. آرى همه اينها كار خدا، خواست او و مظهر مشيّت و اراده اوست و هيچ يك از اينها از خود استقلال و اختيار ندارند.
كواكبى كه قانون جاذبه و نيروى گريز از مركز، آنها را در مدارهاى معيّن و با حركات منظّم نگاهداشته، هرگز از خود اراده و اختيارى ندارند و از نتيجه و آثار خود هم بىخبرند. نه تنها اين دو قانون بلكه تمام طبيعت بى جان، به اندازه يك كودك چند ماهه عقل، هوش، اراده و اختيار ندارد. با اين حال اين همه قوانين با يك نظم حيرت آور، سر سختى فوق العاده، نقشه حساب شده و سرانجام هدفى مشخّص، به وظايف سنگين خود ادامه مىدهند.
آقايان مادّى! اينهاست كه ما را به وجود آن مبدأ بزرگ علم و قدرت رهبرى مىكند، اينها همان گواه وجود آن مبدأ بزرگ هستى است، اينها در عين خاموشى هزار زبان دارند و با هر زبان علم و حكمت آفريدگار خود را شرح مىدهند، اينها همه وابسته به او و سر به فرمان اويند.
طبيعت كور و كر و فاقد شعور و اراده، كوچكتر از آن است كه بتواند از طريق تصادف، يك اطاق گِلى بسازد، تا چه رسد به اينكه يك موجود بى ارزش
1) . شگفتیهای آفرینش، ترجمه توحید مفضل، ص53.
و پست مانند نطفه را كه با چشم ديده نمىشود، آن قدر پرورش و عظمت دهد تا انسان متفكّرى گردد و فضا را جولانگاه خود قرار دهد.
جهانى كه تمام دانشمندان در برابر اسرار آن خاضعند و تنها كشف يك راز آن كافى است كه كاشف آن را براى هميشه سربلند ساخته و نام او را با افتخار تا ابد به عنوان كاشف يا مخترع بزرگ در تاريخ بشريّت ثبت كند، چنين جهانى نمىتواند معلول مادّه بى روح و طبيعت بى شعور باشد، پس اين طبيعت فعل خداست نه بيگانه از او(1)
در پايان اين بحث ذكر اين نكته نيز لازم بنظر ميرسد كه در كلمات علماء علوم طبيعى گاه ديده ميشود كه براى «طبيعت» (خالق اصلى جهان از نظر آنها) صفاتى از قبيل علم و هدف قائل شده اند مثلا ميگويند: «طبيعت دريچههاى قلب را باين جهت يك طرفه قرار داده كه خون از حفرههاى پائين قلب به حفرههاى بالا برنگردد و عمل گردش خون مختل نشود»!
بديهى است طبيعت كور و كر، نه تنها در كارش «هدف» ندارد، بلكه اساسا وجود خود را هم درك نميكند و اين خداوند بزرگ است كه قدرت و علم فوق العاده دارد و هر چيز را در اين جهان براى هدف و منظور خاصى آفريده است.
اين دسته از علماء مادى را بايد «خدا پرستان شرمگين»! نام نهاد زيرا به حقيقت ذات و صفات او معترفند ولى در اسم گذارى او با خداپرستان سر جنگ دارند. و روى نامگذارى دعوا دارند؛ در حالى كه ما آنها را كاملا از نظر نامگذارى آزاد مىگذاريم. آنها همينقدر بگويند علت نخستين اين جهان داراى علم و هدف و برنامه است ما از آنها قبول مىكنيم، بگذار نام او را «طبيعت» بگذارند.(2)
عملية الهضم و تكون الدم و جريانه في الشرايين و الأوردة
فَكِّرْ يَا مُفَضَّلُ فِي وُصُولِ الْغِذَاءِ إِلَى الْبَدَنِ وَ مَا فِيهِ مِنَ التَّدْبِيرِ فَإِنَّ الطَّعَامَ يَصِيرُ إِلَى الْمَعِدَةِ فَتَطْبُخُهُ وَ تَبْعَثُ بِصَفْوِهِ إِلَى الْكَبِدِ فِي عُرُوقٍ دِقَاقٍ وَاشِجَةٍ(1)بَيْنَهُمَا قَدْ جُعِلَتْ كَالْمُصَفِّي لِلْغِذَاءِ لِكَيْلَا يَصِلَ إِلَى الْكَبِدِ مِنْهُ شَيْءٌ فَيَنْكَاهَا(2)- وَ ذَلِكَ أَنَّ الْكَبِدَ رَقِيقَةٌ لَا تَحْتَمِلُ الْعُنْفَ ثُمَّ إِنَّ الْكَبِدَ تَقْبَلُهُ فَيَسْتَحِيلُ بِلُطْفِ التَّدْبِيرِ دَماً وَ يُنْفِذُهُ إِلَى الْبَدَنِ كُلِّهِ فِي مَجَارِي مُهَيَّأَةٍ لِذَلِكَ بِمَنْزِلَةِ الْمَجَارِي الَّتِي تُهَيَّأُ
لِلْمَاءِ لِيَطَّرِدَ فِي الْأَرْضِ كُلِّهَا وَ يَنْفُذَ مَا يَخْرُجُ مِنْهُ مِنَ الْخَبَثِ وَ الْفُضُولِ إِلَى مَفَايِضَ(3)قَدْ أُعِدَّتْ لِذَلِكَ- فَمَا كَانَ مِنْهُ مِنْ جِنْسِ الْمِرَّةِ(4)الصَّفْرَاءِ جَرَى إِلَى الْمَرَارَةِ(5)وَ مَا كَانَ مِنْ جِنْسِ السَّوْدَاءِ جَرَى إِلَى الطِّحَالِ وَ مَا كَانَ مِنَ الْبِلَّةِ وَ الرُّطُوبَةِ جَرَى إِلَى الْمَثَانَةِ(6)فَتَأَمَّلْ حِكْمَةَ التَّدْبِيرِ فِي تَرْكِيبِ الْبَدَنِ وَ وَضْعِ هَذِهِ الْأَعْضَاءِ مِنْهُ مَوَاضِعَهَا وَ إِعْدَادِ هَذِهِ الْأَوْعِيَةِ فِيهِ لِتَحْمِلَ تِلْكَ الْفُضُولَ لِئَلَّا تَنْتَشِرَ
1) . الواشجة: مؤنث الواشج اسم فاعل بمعنى المشتبك، يقال:و شجت العروق و الاغصان إذا اشتبكت. و المراد بالواشجة هنا الموصلة او الواصلة.
2) . نكأ القرحة قشرها قبل ان تبرأ فندبت.
3) . المفايض: المجارى، مأخوذة من فاض الماء، و في بعض النسخ بالغين من غاض الماء غيضا، أي نضب و ذهب في الأرض.
4) . المرة: بكسر ففتح- خلط من اخلاط البدن و هو الصفراء أو السوداء، جمعه مرار.
5) . المرارة: هنة شبه كيس لاصقة بالكبد تكون فيها مادة صفراء هي المرة أشار إليها الامام، جمعها مرائر و مرارات.
6) . في كلام الإمام عليه السلام هنا معان صريحة عن الدورة الدموية- التي اكتشفها العالم الانكليزي وليم هار في« 1578- 1657» بل ان الامام قد فصل القول- كما ترى هنا- عن جريان الدم في الاوردة و الشرايين، و ان مركزه هو القلب فنستطيع إذن ان نقول بان الامام هو المكتشف الأول للدورة الدموية ...
فِي الْبَدَنِ فَتُسْقِمَهُ وَ تَنْهَكَهُ فَتَبَارَكَ مَنْ أَحْسَنَ التَّقْدِيرَ وَ أَحْكَمَ التَّدْبِيرَ وَ لَهُ الْحَمْدُ كَمَا هُوَ أَهْلُهُ وَ مُسْتَحِقُّهُ(1)
اى مفضّل! در باره تغذيه بدن و تدابير نهفته در آن نيك بينديش. غذا در آغاز به معده مىرسد، معده آن را مىپزد [هضم مىكند]. آنگاه عصاره آن از طريق مجارى بسيار ريز و نازكى كه مانند يك پالنده كار مىكنند به كبد مىرسد. اين مجارى ريز براى آن است كه مبادا چيزى خشن و غليظ به آن راه يابد؛ زيرا كبد در نهايت ظرافت و نازكى است و تاب فشار و خشونت را ندارد. كبد، آن را مىپذيرد و با تدبير حكيم به خون تبديل مىشود و از طريق عروق و مجارى به تمام بدن سرازير مىشود، بسان جويهايى كه در زمين است و آب را به همه جاى آن مىرسانند. نيز مواد زايد و آلوده در ظرفهاى خاص خود قرار مىگيرد. آنچه از صفراست به سوى كيسه صفرا، آنچه از سوداء است به سمت طحال و آنچه از ترى و رطوبت است به جانب مثانه مىرود. در حكمت الهى در تركيب بدن درنگ كن كه چگونه هر عضوى را در جايش قرار داده و اين ظرفها را چنان نهاد كه مواد زايد و فاسد را در خود گرد آورند تا اين مواد در سراسر بدن منتشر نگردد و جسم را بيمار و زار ننمايد. چه بلند مرتبه است كسى كه تقدير را نيكو نمود و تدبير را استوار كرد. سپاس او را چنان كه شايد و سزد.(2)
دستگاه گوارش كه از مهمترين دستگاههاى بدن انسان است، مأمور تأمين نيازمندىهاى غذايى بدن مىباشد.
موقعيّت اين دستگاه در زندگى بدن، به اندازهاى است كه با تعطيل شدن آن در شرايط عادى، ادامه حيات براى انسان امكانپذير نخواهد بود.
اين دستگاه از تعدادى اعضا و كارگاههاى فرعى تشكيل شده كه با نظم و هماهنگى بى نظيرى، موادّ غذايى را از خارج بدن دريافت داشته و آنها را در اثر فعّاليّتهاى مداوم شبانه روزى، به صورتى در مىآورد كه قابل ورود به خون و تغذيه سلّولها باشد.
غذاهاى خارج از بدن، به صورت معمولى قابليّت ندارند كه به طور مستقيم،
جزء بدن انسان شوند.(1)
براى درك اين واقعيّت، كافى است كه مقدارى شير، سبزى و ميوه را با گوشت، خون و پوست انسان مقايسه كنيد و ببينيد تا چه اندازه تفاوت دارد؟
1) . اغلب غذاهاى خارجى از تعدادى موادّ ساده تركيب يافتهاند كه آنها را غذاى ساده حقيقى مىنامند و آنها را به شش دسته تقسيم مىكنند كه عبارتند از:« آب، املاح معدنى، پروتيدها، گلوسيدها، ليپيدها و ويتامينها» كه خواص، آثار و تركيبات هر كدام از آنها، بحثهاى مفصّل و جداگانهاى در علم غذاشناسى دارد. منظور از اشاره نمودن به اين موضوع، شرح آن نيست، بلكه منظور ما يادآورى اين نكته است كه حتّى غذاهايى كه به مصرف انسان مىرسد نيز پر از اسرار و نكات توحيدى مىباشد، به طورى كه انسان وقتى خواص و آثار آنها را با نيازمندىهاى دستگاههاى بدن مقايسه مىكند، خواه ناخواه به اين موضوع اساسى پى مىبرد كه يك هدف واحد در آفرينش آنها به كار رفته و نقشه واحدى، آفرينش اين دو را به هم پيوند داده است. نكته جالب ديگر آنكه بيشتر غذاها خاصيّت دارويى دارند كه وجود هدف را در اين دستگاه روشنتر مىسازد. البتّه نبايد فراموش كرد كه موضوع زنجيره غذايى و نسبت تناسب آن توسّط عوامل توليد كننده و عوامل نابود كننده، يكى ديگر از درسهاى آموزنده توحيدى نظام آفرينش است.
از اين گذشته تمام آنها به درد بدن نمىخورد؛ بنابراين براى اينكه اينگونه موادّ غذايى بتواند جايگزين انرژى، حرارت و موادّ مصرف شده بدن شود، بايد قسمتهاى مورد نياز آن تجزيه شده، به صورت مناسبى درآيد و بقيّه قسمتهاى زايد دفع گردد. اين كار در طىّ چند مرحله در دستگاه گوارش صورت مىگيرد كه اكنون به شرح قسمتهاى جالب آن مىپردازيم.
زمانى كه غذا نرم و به صورت گلوله لغزندهاى در مىآيد، بايد دهان را ترك گفته و به قسمت ديگر دستگاه گوارشى تحويل گردد. اين كار به وسيله عمل مكانيكى بلع انجام مىگيرد. براى اين كار لازم است تمام راههاى حلق به كلّى كنترل و بسته شده و غذا تنها به راهى كه به معده منتهى مىشود، هدايت گردد. مجراهايى كه هنگام عبور غذا از حلق بايد بسته شوند، عبارتند از:
مجراى تنفّس كه در قسمت جلوى گردن و حلق واقع شده است.
مجراى بينى
مجراى گوش
اكنون به چگونگى انجام عمل بلع توجّه فرماييد:
دريچه غضروفى اپى گلوت مَدخَل حنجره و مجراى ششها را گرفته، زبان
كوچك هم به حالت افقى در جلوى مجراى بينى آويزان شده و سرانجام عضلات و ماهيچههاى مخصوصى مجراى بينى را به طور كامل مىبندد. در اين هنگام نوك زبان به سقف تكيه كرده، لقمه را به عقب مىراند و حنجره نيز بالا آمده و به وسيله انقباض ماهيچههاى حلق كه يك نوع عمل مكانيكى و انعكاسى مىباشد، به سرعت غذا را از حلق عبور داده و به مرى- كه تنها راه باز است- وارد مىكند و به اين وسيله عمل بلع انجام مىگيرد.
مأموريّت اين دسته از خدمتگزاران، شبانه روزى است و همواره به حالت آماده باش به سر مىبرند و به محض اينكه قطره آب و يا لقمه غذايى وارد اين
محوطه (حلق) شود، در يك لحظه با هم همكارى كرده و انجام وظيفه مىكنند.
حال تصوّر كنيد كه اگر كوچكترين راهى به يكى از مجارى بينى، گوش و به خصوص ششها باز باشد، چه دردسرها وزحماتى براى انسان به وجود خواهد آمد؛ حتّى ممكن است ورود يك تكّه غذا به مجراى ششها، باعث مرگ انسان گردد!
هنگامى كه لوله مرى غذا را دريافت مىكند، به كمك حركات مخصوصى كه در ماهيچههاى ديواره آن ظاهر مىشود، لقمه غذا را به معده تحويل مىدهد و معده نيز شروع به فعّاليّت نموده و عمل مكانيكى خود را آغاز مىنمايد.
وظيفه معده تا اندازهاى سنگين است، زيرا همه گونه غذاى سنگين و دير هضم وارد آن مىشود كه بايد همه هضم و طبخ شده و به صورت مايع رقيق و قابل جذبى در آيد. ابتدا معده با حركات مخصوصى شبيه به حركت دود، از دريچه ابتدايى معده تا دريچه انتهايى آن غذا را به اين طرف و آن طرف مىراند و به اين وسيله اجزاى آن را به كلّى در هم آميخته و به صورت رقيقترى در مىآورد.
غدد معده نيز دست به كار مىشوند و با ترشّح موادّ لازم، اعمال انجام شده را تكميل مىكنند. سرانجام غذا با موادّ مزبور و شيره معده، مخلوط گرديده و يك سلسله فعل و انفعالات شيميايى بر روى آن انجام مىگيرد كه در نتيجه تغيير صورت داده و با حالت هضم شده و به صورت مايع رقيقى به نام «كيموس معدى» بار يك سفر طولانى را مىبندد.(1)
1) . بايد توجّه داشت كه قسمت مهمّى از عمل هضم و فعل و انفعالاتى كه بايد روى غذا صورت بگيرد تا به طور كامل قابل جذب شود، در رودهها انجام مىشود؛ بنابراين كار معده تنها يك قسمت از عمل هضم است.
تعداد غدّههاى معده كه در هضم غذا با معده همكارى مىكنند، در حدود 6 تا 7 ميليون مىباشند كه در هر سانتيمتر مربع از ديوار معده تعداد 1200 عدد از آنها وجود دارند!
علاوه بر اين هر كدام از آنها براى خود ساختمان و سازمان مخصوصى دارند كه در زير ميكروسكوپ مىتوان آنها را تشريح و مطالعه نمود.
براستى ديگِ معده بسيار عجيب است! زيرا در موقع خالى بودن به اندازه يك مشت بسته بيشتر نيست، در حالى كه مىتواند بيش از 5 ليتر آب و انواع غذا را در خود پذيرفته و با فعّاليّت دائمى، در خواب و بيدارى و با همكارى ياران بى شمار و وفادارش، همه آنها را در هم ريخته و هضم نمايد!
آيا ممكن است اين همه نظم و همكارى دائمى شگفتانگيز، از علل فاقد شعور و طبيعت كور و كر پديد آمده باشد؟ و آيا مىتوان آن را از پيش آمدهاى تصادفى محض و پيشبينى نشده به حساب آورد؟ باور كنيد پديدآمدن يك غدّه معدى به اين صورت محال است تا چه رسد به 7 ميليون غدّه و اعضاى عجيب ديگر.
در طول مدّت فعّاليّت معده، دريچه انتهايى معده- كه در حقيقت مرزبان معده و رودههاست- به طور كامل بسته است. وقتى كه غذا در معده به اندازه كافى هضم شد، دريچه انتهايى معده به دفعات متوالى باز شده و هر دفعه مقدارى از كيموس معدى را وارد اوّلين قسمت رودهها (اثنا عشر) مىكند و اين عمل چندين بار اتّفاق مىافتد تا معده به طور كامل خالى گردد.
در اين هنگام كه كيموس معدى وارد اثنى عشر مىشود، غدّههاى مهمّ بدن شروع به فعّاليّت كرده و موادّ غذايى را براى جذب، آمادهتر مىسازد.
لوزالمعده (پانكراس) شيره مخصوصى ترشّح مىكند كه از مجراى خاصّى به داخل اثنى عشر وارد مىشود و كبد نيز- كه از بزرگترين غدد بدن است- مايعى به نام صفرا توليد مىكند.
صفرا كه در كيسه مخصوصى جمع مىشود، ابتدا در مجراى شيره پانكراس وارد شده وبا آن مخلوط مىگردد وسپس توسّط مجراى ظريفى وارد اثنىعشر مىگردند. از طرف ديگر، غدد رودهاى دست به كار شده و با ترشّح شيره رودهاى، عمل همكاران خود را تكميل مىكنند و به اين وسيله غذا در روده، به طور كامل هضم شده و به صورت مايع قابل جذبى- كه به نام كيموس رودهاى خوانده مىشود- در مىآيد.
كيموس رودهاى كه در طول روده باريك در حركت است، كمكم موادّ غذايى خود را از دست مىدهد و اين عمل كه به نام «جذب» خوانده مىشود، به وسيله گروه مأمورين فعّال بيشمارى انجام مىگيرد.
در ديواره درونى روده، تعداد زيادى از برآمدگىهاى مخصوصى به نام «خملها» وجود دارد كه موادّ غذايى را از كيموس رودهاى جذب نموده و به رگهاى بسيار نازكى به نام «رگهاى مويين» تحويل مىدهند و آنها نيز به نوبه خود موادّ دريافت شده را به شبكههاى خون هدايت مىكنند.
قابل توجّه اينكه در هر سانتيمتر مربع از ديواره داخلى روده، تعداد 2500 خمل ديده مىشود! كه هر كدام براى خود دستگاه جداگانهاى دارند. عمل جذب آنها نيز يك عمل مطلق و ساده نيست و تمام موادّ محتوى روده را جذب نمىكنند، بلكه عمل خملها به صورت انتخابى انجام مىگيرد، يعنى تنها آن قسمت از مواد را كه به درد خونوبدن مىخوردوبا هدف دستگاه گوارشى موافقت دارد، جذب مىكنند.
هرگز در مأموريّت خود راه خطا نپيموده و خلاف نظم و قانون عمل نمىكنند.
حال خود بگوييد، آيا درست است كه انسان از تمام اين اعمال منظّم وهماهنگ، غفلت ورزد و درباره اهميّت اين عمل حياتى و به وجود آورنده آن نينديشد؟!
تمام محتويّات كيموس رودهاى قابل جذب نيست، زيرا قسمتى از موادّ آن يا هضم نشده و يا به هيچ وجه قابل هضم نمىباشد. اين قسمت پس از عمل جذب، به وسيله دريچه مخصوصى وارد روده بزرگ شده و همين دريچه از برگشت موّاد نامبرده جلوگيرى مىكند.
روشن است كه بايد اين مواد، كشور تن را ترك كنند. به همين خاطر، روده بزرگ پس از آنكه موادّ دفعى را حدّاكثر در حدود 19 تا 24 ساعت نگهدارى نمود، به وسيله حركات مخصوصى آنها را از خود دفع مىكند. ديگر اينكه ممكن است باز مقدارى از موادّ قابل جذب در محتويّات روده بزرگ وجود داشته باشد كه در طول مدّت اقامت اين مواد، آنها نيز به وسيله جدار روده
بزرگ جذب مىشوند. از كارهايى كه به وسيله روده بزرگ انجام مىگيرد، ترشّحات مخصوصى است كه در سهولت امر دفع، تأثير بخشيده و موادّ دفعى را براى بيرون راندن آماده مىكند(1)
امير المؤمنين مولا على (علیه السلام) براى اولينبار و صريحاً «گردش خون در بدن» را در نامۀ شماره 10 نهج البلاغه به معاويه بن ابوسفيان اعلام مىدارد. آن حضرت خطاب به پسر ابوسفيان مىفرمايد:
1) . آفریدگار جهان ، ص129.
تو فردى خوشگذران هستى كه شيطان بر تو مسلط گرديده است، به آرزوى خود از تو رسيده است و همانند روح و خون در بدن تو در گردش است.
متن كامل ترجمه نامه شماره 10 امام (علیه السلام) به شرح زير است:
امام (علیه السلام) به معاويه نوشت:
وقتى زينتهاى دنيا كه تو را فريفته است و لذتهايى كه تو را گول زده است از تو گرفته شود چه خواهى كرد؟
لذتها تو را دعوت كردهاند، پذيرفتهاى! تو را رهبرى نمودهاند قبول كردهاى. دنيا به تو امر كرده اطاعت كردهاى. ترس اين هست كه به جايى منتهى شوى كه راه نجاتى برايت نماند. از روشى كه داراى دست بردار! گوش خود را در اختيار گمراهان قرار مده! اگر گوش به حرف من ندادى به آنچه از آن غافلى آگاهت مىسازم.
تو فردى خوشگذران هستى كه شيطان بر تو مسلط گرديده است به آرزوى خود از تو رسيده است و همانند روح و خون در بدن تو درگردش است.
اى معاويه! شما (بنى اميه)چه وقت سياستمدار و رهبر اين ملت بودهايد!نه حسن سابقهاى دارى و نه شرافت خوبى. به خدا پناه مىبرم از وجود سوابق ظلم و ستم!
اى معاويه به تو اعلام خطر مىكنم بيش از اين در غرور آرزوهاى آشكار و نهان نفاق پيش نروى. من تو را به جنگ دعوت مىكنم. مردم را كنار بگذار و خودت به جنگ بيا! مردم را رها مىكنيم و هردو به جنگ يكديگر مىرويم تا ببينيم چه كسى قلب، چشم و فكر را از دست داده است؟
من ابو الحسن هستم قاتل جد، برادر و دايى تو.من بودم كه آنها را در جنگ بدر مانند نى شكستم. همان شمشير در دست من است و با همان قلب با دشمنم روبرو مىشوم. نه دين خدا را تغيير دادهام و نه پيامبرى تازه آوردهام. من در همان مسيرى كه شما از اطاعت آن سرپيچى كرديد و از روى جبر وارد آن شديد (اسلام) گام برمىدارم.
فكر مىكنى كه براى خونخواهى عثمان آمدهاى! مىدانى كه خون عثمان را چه كسى ريخته است. (طلحه و زبير) اگر مطالبه خون مىكنى از آنان مطالبه كن.
مىبينم كه از جنگ به تنگ مىآيى همانوقت كه حيوانات باركش زير بار انتقال وسايل جنگ به تنگ بيايند و مىبينم كه با يارانت از ضربههاى پىدرپى حادثهاى كه به وجود آمده،كشتهها
پشتسرهم روى زمين مىريزد عاجز شدهاى و فرياد نالهات بلند است و قرآن كتاب خدا را كه همگى به آن كافر هستيد قاضى قرار مىدهيد و با دعوت به پيمان عدم تعرض مىنماييد.(1)
امام صادق (علیه السلام) (83-148 ه.ق) در سخنان خود به شاگردش مفضل «گردش خون»را بيان كرده است.وى مىفرمايد:
«اى مفضل! در مورد رسيدن غذا به بدن فكر كن و ببين خداوند چه تدبير عظيمى در اين عمل به كار برده است.زيرا غذا وقتى كه داخل معده شد، معده با ترشحات و حرارت لازم آن غذا را خورد مىكند.عصاره آن را از موادش جدا مىسازد، آن عصاره تصفيه شده را به كبد مىدهد، آن هم به وسيله رگهاى بسيار ريز كه شاخه شاخه شده مثل اينكه براى صاف كردن غذا به وجود آمدهاند تا در كبد چيزى به معده داخل نشود. چون كبد بسيار رقيق و نرم است فشار زياد را تحمل نمىكند، در نتيجه عصارۀ غذاها به وسيله آن رگهاى نرم و صافى بودن فشار زياد وارد كبد مىشود، بعد هم كه آن عصارهها را مىگيرد در خود به وسيلۀ انجام اعمالى تبديل به خون مىكند كه بعد آنها را در مجراهاى آماده شده در رگهاى انتقال دهندۀ خون به تمام بدن مىرساند. اين مجراها مانند همان مجراهايى است كه مىخواهد آب به همه زمين برسد كار مىكنند. بعد هم كبد هنگام تهيه خون آنچه كثافات و فضولات دارد جدا مىكند، آنها را جدا به محلها و مجارى مىدهد كه براى همين كار در بدن
1) . ترجمه و شرح نهج البلاغه، ج سوم، مصطفى زمانى، صفحات 169 و 170 .
آماده شدهاند. مثلا آنچه كه در آن فضولات تلخ و صفرايى باشد به كيسۀ صفرا مىريزد و اگر از جنس سودا باشد به طحال مىريزد و اگر از جنس رطوبت باشد و مايع به مثانه مىريزد.
پس در حكمت و تدبير خداوند قادر و حكيم فكر كن كه چه حكمتى در ساختمان بدن به كار برده است و هركدام از اين اعضا را در مكان مناسب قرار داده و اين ظرفها را در بدن آماده كرده تا جمله فضولات را حفظ كنند و نگذارند در سطح بدن پراكنده شده آنرا بيمار و ناتوان كنند تعادل آن را به هم بزنند،پس مبارك باد چنين تقدير و حكمت و تدبير از سوى خداوند متعال».
سخنان آن حضرت علاوه بر كيفيت دوران خون، وظايف جهاز هاضمه و جهاز بولى-كبد و مثانه را هم بيان مىكند.امروزه ثابت شده است كه اگر بول از مثانه برگشته به خون داخل شود،به واسطه انتشار خون در همه بدن آن بول هم در تمام بدن منتشر مىشود، مسموميت بولى به وجود مىآورد، درنتيجه بدن را بيمار مىكند. همچنين اگر فضولات از مجارى اصلى معده خارج نشوند به تمام بدن مىريزند و آنرا بيمار مىكنند.(1)
در سال 1924 ميلادى جوانى مصرى به نام «التطاوى» در دانشكدۀ طب آلمان در شهر فراى بورگ دكترايى نوشت كه در آن ثابت كرده بود كه «گردش خون كوچك» را «ابن النفيس» در قرن 12 تا 13 ميلادى كشف كرده است.يعنى 300 سال قبل از«ويليام هاروى» انگليسى و 200 سال قبل از«ميخائيل زروت» اسپانيايى.
اين حملۀ متقابل يك دانشجوى آفريقايى كه در قلب اروپا انجام گرفت با توجه به كم اهميت بودنش مقدمهاى بود براى بحث و گفتگو و توجه دانشمندانى كه در همان اروپا به وسيله انواع دروغپردازىهاى خودشان از
1) . طب الرضا علیه السلام و طب الصادق علیه السلام، صص 30-28.
حقايق تاريخ تمدن جهان به خصوص اسلام به دور نگه داشته مىشدند و مىشوند.(1)
نکته:
از جمله این بیماری ها که طب جدید به آن دست یافته، یکی (مسمومیت ادراری) است که ازباقی ماندن ادرار در خون، یا بازگشت ادرار از مثانه به خون، حاصل می شود . همچنین بیماری «یرقان» و مانند آنکه نتیجه جدا نشدن صفرا از خون و نریختن آن از کبد به کیسه صفرا است . نیز بیماری های سوداوی پوستی همچون دمل ها و اگزما که چون مواد سودایی از خون به طحال نمی ریزد و در آن باقی می ماند ، بروز می کنند .
بی شک خون در همه بدن پخش و جاری است و اگر فضولات بدن به ظرفهای مخصوص خود نریزند و از بدن خارج نشوند و همچنان در خون باقی بمانند ، تمام دستگاههای بدن را دچار بیماری و نا توانی میکنند.(2)
قَالَ الْمُفَضَّلُ فَقُلْتُ صِفْ نُشُوءَ الْأَبْدَانِ وَ نُمُوَّهَا حَالًا بَعْدَ حَالٍ حَتَّى تَبْلُغَ التَّمَامَ وَ الْكَمَالَ قَالَ ع أَوَّلُ ذَلِكَ تَصْوِيرُ الْجَنِينِ فِي الرَّحِمِ حَيْثُ لَا تَرَاهُ عَيْنٌ وَ لَا تَنَالُهُ يَدٌ وَ يُدَبِّرُهُ حَتَّى يَخْرُجَ سَوِيّاً مُسْتَوْفِياً جَمِيعَ مَا فِيهِ قِوَامُهُ وَ صَلَاحُهُ مِنَ الْأَحْشَاءِ وَ الْجَوَارِحِ وَ الْعَوَامِلِ إِلَى مَا فِي تَرْكِيبِ أَعْضَائِهِ مِنَ الْعِظَامِ وَ اللَّحْمِ وَ الشَّحْمِ وَ الْعَصَبِ وَ الْمُخِّ وَ الْعُرُوقِ وَ الْغَضَارِيفِ(1)فَإِذَا خَرَجَ إِلَى الْعَالَمِ تَرَاهُ كَيْفَ يَنْمُو بِجَمِيعِ أَعْضَائِهِ وَ هُوَ ثَابِتٌ عَلَى شَكْلٍ وَ هَيْئَةٍ لَا تَتَزَايَدُ وَ لَا تَنْقُصُ إِلَى أَنْ يَبْلُغَ أَشُدَّهُ إِنْ مُدَّ فِي عُمُرِهِ أَوْ يَسْتَوْفِيَ مُدَّتَهُ قَبْلَ ذَلِكَ هَلْ هَذَا إِلَّا مِنْ لَطِيفِ التَّدْبِيرِ وَ الْحِكْمَةِ(2)
مفضّل مىگويد: عرض كردم: رشد تدريجى بدن تا مرحله كمال و تمام آن را شرح دهيد.
فرمود: در آغاز، جنين، در رحم- جايى كه چشمى آن را نمىبيند و دستى بدان نمىرسد- شكل و صورت داده مىشود. اين تدبير همچنان ادامه دارد تا اينكه انسانى كامل و استوار با تمام نيازهاى او بيرون مىآيد. بدن اين انسان، كامل و استوار و همه چيز در آن نهفته شده است، از احشا و جوارح و ديگر عوامل بدن گرفته تا استخوان و گوشت و پيه و مغز و عصب و رگها و غضروفها. وقتى كه به جهان پاى نهاد چنان كه مىبينى تمام اعضاى او همه با هم و
هماهنگ چنان رشد مىكنند كه شكل و هيأت و اعضاى او ثابت مىماند، نه افزايش مىيابد و نه كاستى مىپذيرد. اين سير همچنان ادامه دارد تا شخص اگر تقدير باشد به سن بلوغ و كمالش برسد. آيا اين [پيچيدگيها و حكمتها] جز از لطف مدبرى و حكيمى است؟(1)
1) . شگفتیهای آفرینش (ترجمه توحید مفضل)، ص 55.
انْظُرْ يَا مُفَضَّلُ مَا خُصَّ بِهِ الْإِنْسَانُ فِي خَلْقِهِ تَشَرُّفاً وَ تَفَضُّلًا عَلَى الْبَهَائِمِ فَإِنَّهُ خُلِقَ يَنْتَصِبُ قَائِماً وَ يَسْتَوِي جَالِساً لِيَسْتَقْبِلَ الْأَشْيَاءَ بِيَدَيْهِ وَ جَوَارِحِهِ وَ يُمْكِنَهُ الْعِلَاجُ وَ الْعَمَلُ بِهِمَا فَلَوْ كَانَ مَكْبُوباً عَلَى وَجْهِهِ كَذَوَاتِ الْأَرْبَعِ لَمَا اسْتَطَاعَ أَنْ يَعْمَلَ شَيْئاً مِنَ الْأَعْمَالِ(1)
اى مفضّل! بنگر كه خداوند جلّ و على به خاطر تكريم و بزرگداشت و شرافت انسان، و برترى او بر چهارپايان چگونه در آفرينش او ويژگيهاى قرار داد.
چنان آفريده شده كه مىايستد و راست مىنشيند تا با دست و اعضايش رو به اشيا باشد و بتواند با دستانش كار كند. چنان كه اگر چون چهار پايان برو در مىافتاد نمىتوانست كارى كند(2)
در جواب به این پرسش که انسان چگونه کشیده و راست قامت میشود، پاسخهای متعدد داده شده که نزدیک ترین آنها به ذهن، جوابی است که «ابن مسکویه» به «ابوحیان» داده و خلاصه آن چنین است: حرارت، طبیعی لطیف و سبک، و تاثیرگذار در رطوبت دارد و قبول امتداد و کشیدگی میکند، و جسم دارای حرارت را به سمت طبیعی خود، یعنی بالا، میکشاند و مستقیم میسازد.از طرفی واژگونی و میل به سمت پایین به خاطر دو چیز است: ضعیف و کم شدن حرارت جسم، و پذیرش اندک حرارت از سوی جسم.
انسان جسمی است رشد کننده، و چون حرارتی قوی در آن موجود است و اجزای خاک وآب بدن او لطیف و معتدلاند و سخت و سنگین نشدهاند، به طور طبیعی، روبه بالا و کشیده و راست قامت، رشد میکند. از این رو وقتی پیر میشود و حرارت بدنش کاستی میپذیرد، و رطوبتهای غلیظ فراوان میگردند و حرارت روبه بالای بدن را پس میزنند،جسم منحنی وگوژ میشود تا اینکه به صورت شاخهای خشک و لاغر در میآید.(1)
1) . توحید مفضل، ترجمه محمد مهدی رضایی، ص 273.
انْظُرِ الْآنَ يَا مُفَضَّلُ إِلَى هَذِهِ الْحَوَاسِ(1)الَّتِي خُصَّ بِهَا الْإِنْسَانُ فِي خَلْقِهِ وَ شُرِّفَ بِهَا عَلَى غَيْرِهِ كَيْفَ جُعِلَتِ الْعَيْنَانِ فِي الرَّأْسِ كَالْمَصَابِيحِ فَوْقَ الْمَنَارَةِ لِيَتَمَكَّنَ مِنْ مُطَالَعَةِ الْأَشْيَاءِ وَ لَمْ تُجْعَلْ فِي الْأَعْضَاءِ الَّتِي تَحْتَهُنَّ كَالْيَدَيْنِ وَ الرِّجْلَيْنِ فَتَعْتَرِضَهَا الْآفَاتُ وَ يُصِيبَهَا مِنْ مُبَاشَرَةِ الْعَمَلِ وَ الْحَرَكَةِ مَا يُعَلِّلُهَا وَ يُؤَثِّرُ فِيهَا وَ يَنْقُصُ مِنْهَا وَ لَا فِي الْأَعْضَاءِ الَّتِي وَسَطَ الْبَدَنِ كَالْبَطْنِ وَ الظَّهْرِ فَيَعْسُرَ تَقَلُّبُهَا وَ اطِّلَاعُهَا نَحْوَ الْأَشْيَاءِ(2)
اينك اى مفضّل! در چگونگى آفرينش حواسّ آدمى كه نشانه شرافت و برترى او بر ديگر مخلوقات است بينديش. بنگر كه چگونه ديدگان، چون چراغهايى بر فراز مناره در سر او قرار گرفته تا بتواند همه چيز را بدرستى و كامل ببيند و در اعضاى سافله چون دستها و پاها قرار نگرفتند تا از آفات نگاهدارى شوند و مستقيماً با كار و ابزار در تماس نباشند و اين برخوردها نارسايى در آنها پديد نياورد. نيز مانند شكم و پشت در وسط بدن قرار نگرفتند؛ تا اطلاع بر اشيا و ديدن آنها دشوار نشود.(3)
چشم را معمولا به يك دستگاه دوربين عكاسى تشبيه مىكنند كه با عدسى بسيار ظريف خود از صحنههاى مختلف عكسبردارى مىكند، عكسهايى كه به جاى فيلم روى "شبكيه چشم" منعكس مىشود، و از آنجا به وسيله اعصاب بينايى به مغز منتقل مىگردد.
اين دستگاه عكسبردارى فوق العاده ظريف و دقيق، در شبانه روز ممكن است هزاران هزار عكس از صحنههاى مختلف بردارد، ولى از جهات زيادى قابل مقايسه حتى با پيشرفتهترين دستگاههاى عكسبردارى و فيلمبردارى نيست، زيرا:
1- دريچه تنظيم نور (ديافراگم) در اين دستگاه كه همان" مردمك چشم" است به طور خودكار در برابر نور تغيير شكل داده در مقابل نور قوى تنگتر و در مقابل نور ضعيف گشادتر مىشود در حالى كه دستگاههاى عكاسى را بايد به وسيله اشخاص تنظيم كرد.
2- عدسى چشم بر خلاف تمام عدسيهايى كه در دوربينهاى عكاسى دنيا به كار رفته دائما تغيير شكل مىدهد، به طورى كه گاه قطر آن 5/ 1 ميليمتر است و گاه تا 8 ميليمتر مىرسد! تا آماده عكسبردارى از صحنههاى دور و نزديك شود، و اين كار به وسيله عضلاتى كه اطراف عدسى را گرفتهاند، و آن را مىكشند يا رها مىكنند انجام مىشود، به طورى كه يك عدسى چشم
به تنهايى كار صدها عدسى را انجام مىدهد! 3- اين دستگاه عكاسى در چهار جهت مختلف حركت مىكند، و مىتواند به كمك عضلات چشم به هر طرف حركت كرده و فيلمبردارى كند.
4- نكته مهم ديگر اينجا است كه در دوربينهاى عكاسى بايد فيلمها را عوض كنند، و يك حلقه فيلم كه تمام شد بايد حلقه ديگرى جاى آن بگذارند، اما چشمهاى انسان در تمام طول عمر فيلمبردارى مىكند، بى آنكه چيزى از آن عوض شود، اين به خاطر آن است كه در قسمت شبكيه چشم كه تصويرها
روى آن منعكس مىشود دو رقم سلول وجود دارد، سلولهاى" مخروطى" و استوانهاى" كه داراى ماده بسيار حساسى در برابر نور است، و با كمترين تابش نور تجزيه مىشود و امواجى به وجود مىآورد كه به مغز منتقل مىشود، و بعد اثر آن زائل مىشود، و شبكيه مجددا آماده فيلمبردارى جديد خواهد شد.
5- دوربينهاى عكاسى از موادى بسيار محكم ساخته شده است، ولى دستگاه عكاسى چشم به قدرى ظريف و لطيف است كه با مختصر چيزى خراش مىيابد و به همين جهت در محفظه محكم استخوانى قرار گرفته اما در عين ظرافت بسيار از آهن و فولاد پر دوامتر است.
6- مساله" تنظيم نور" براى فيلمبرداران و عكاسان مساله بسيار مهمى است و براى اينكه تصويرها روشن باشد گاهى لازم است چندين ساعت مشغول تنظيم نور و مقدمات آن باشند در حالى كه چشم در هر شرائطى از نور قوى و متوسط و ضعيف حتى در تاريكى به شرط آنكه نور بسيار كمى در آنجا باشد عكسبردارى مىكند، و اين از عجائب چشم است.
7- گاهى ما از روشنايى به تاريكى مىرويم، و يا لامپهاى برق دفعتاً خاموش مىشود در آن لحظه مطلقا چيزى را نمىبينيم، ولى با گذشتن چند لحظه چشم ما به طور خودكار وضع خود را با آن نور ضعيف تطبيق مىدهد، بطورى كه وقتى به اطراف خود نگاه مىكنيم تدريجاً اشياء زيادى را مىبينيم و مىگوئيم چشم ما با تاريكى عادت كرد، و اين تعبير عادت كه با زبان ساده ادا مىشود نتيجه مكانيسم بسيار پيچيدهاى است كه در چشم قرار دارد، و مىتواند خود را در زمان بسيار كوتاهى با شرائط جديد تطبيق دهد.
عكس اين معنى به هنگامى كه از تاريكى به روشنايى منتقل مىشويم نيز صادق است، كه در آغاز، چشم ما تحمل نور قوى را ندارد ولى بعد از چند لحظه خود را با آن تطبيق مىدهد و به اصطلاح عادت مىكند، اين امور هرگز
در دستگاههاى فيلمبردارى وجود ندارد.
8- دستگاه هاى فيلم بردارى از فضاى محدودى مىتوانند فيلم تهيه كنند در حالى كه چشم انسان تمام نيم دايره افق را كه در مقابل او قرار داد مىبيند و به تعبير ديگر ما تقريبا 180 درجه دائره اطراف خود را مىبينيم در حالى كه هيچ دستگاه عكاسى چنين نيست.
9- از مطالب عجيب و جالب اينكه دو چشم انسان كه هر كدام دستگاه مستقلى است چنان تنظيم شده كه عكسهاى حاصل از آنها درست روى يك نقطه مىافتد بطورى كه اگر كمى اين تنظيم به هم بخورد انسان با دو چشمش جسم واحد را دو جسم مىبيند! همانگونه كه در اشخاص" احول" (دو بين) اين معنى مشاهده مىشود.
10- نكته جالب ديگر اينكه تمام صحنههايى كه چشم از آن عكسبردارى مىكند به طور وارونه روى شبكيه چشم مىافتد، در حالى كه ما هيچ چيز را وارونه نمىبينيم، اين به خاطر عادت كردن چشم، و حفظ نسبت اشياء با يكديگر مىباشد.
11- سطح چشم بايد دائما مرطوب باشد به طورى كه اگر چند ساعتى خشك شود ضربه شديدى بر آن وارد مىگردد، اين رطوبت دائمى از غدههاى اشك تامين مىشود، كه از يك سو وارد چشم شده، و از رگهاى بسيار باريك و ظريفى كه در گوشه چشمان قرار دارد بيرون مىرود، و به بينىها منتقل مىشود، و بينى را نيز مرطوب مىكند.
اگر غدههاى اشك بخشكد چشم به خطر مىافتد و حركت پلكها غير ممكن مىشود، و اگر بيش از حد فعاليت كند دائماً اشك بر صورت جارى مىشود يا اگر راه باريك فاضل آب چشم بسته شود بايد دائماً دستمالى به دست داشته باشيم آبهاى زيادى را از صورت خشك كنيم و چه دردسر بزرگى است.
12- تركيب اشك (آب چشم) تركيب پيچيدهاى است، و از بيش از ده عنصر تشكيل مىيابد كه در مجموع بهترين و مناسبترين مايع براى نگهدارى چشم است.
كوتاه سخن اينكه عجائب چشم به قدرى زياد است كه بايد روزها نشست و در باره آن سخن گفت، و كتابها نوشت، و با تمام اينها ماده اصلى آن را كه مىنگريم تقريبا يك تكه پيه بيشتر نيست! امير مؤمنان على (علیه السلام) در آن سخن پرمايهاش مىفرمايد:
اعجبوا لهذا الانسان ينظر بشحم، و يتكلم بلحم، و يسمع بعظم، و يتنفس من خرم!: " شگفتا از اين انسان كه با يك قطعه پيه مىبيند، و با قطعه گوشتى سخن مىگويد، و با استخوانى مىشنود، و از شكافى نفس مىكشد"! (و اين كارهاى بزرگ حياتى را با اين وسائل كوچك انجام مىدهد)(1)
1) . نهج البلاغه، كلمات قصار، حكمت 8؛ تفسیر نمونه، ج 27، ص22.
فَلَمَّا لَمْ يَكُنْ لَهَا فِي شَيْءٍ مِنْ هَذِهِ الْأَعْضَاءِ مَوْضِعٌ كَانَ الرَّأْسُ أَسْنَى الْمَوَاضِعِ لِلْحَوَاسِّ وَ هُوَ بِمَنْزِلَةِ الصَّوْمَعَةِ لَهَا فَجَعَلَ الْحَوَاسَّ خَمْساً تَلْقَى خَمْساً لِكَيْ لَا يَفُوتَهَا شَيْءٌ مِنَ الْمَحْسُوسَاتِ فَخَلَقَ الْبَصَرَ لِيُدْرِكَ الْأَلْوَانَ فَلَوْ كَانَتِ الْأَلْوَانُ وَ لَمْ يَكُنْ بَصَرٌ يُدْرِكُهَا لَمْ تَكُنْ فِيهَا مَنْفَعَةٌ وَ خَلَقَ السَّمْعَ لِيُدْرِكَ الْأَصْوَاتَ فَلَوْ كَانَتِ الْأَصْوَاتُ وَ لَمْ يَكُنْ سَمْعٌ يُدْرِكُهَا لَمْ يَكُنْ فِيهَا إِرْبٌ وَ كَذَلِكَ سَائِرُ الْحَوَاسِّ ثُمَّ هَذَا يَرْجِعُ مُتَكَافِياً فَلَوْ كَانَ بَصَرٌ وَ لَمْ تَكُنِ الْأَلْوَانُ لَمَا كَانَ لِلْبَصَرِ مَعْنًى وَ لَوْ كَانَ سَمْعٌ وَ لَمْ تَكُنْ أَصْوَاتٌ لَمْ يَكُنْ لِلسَّمْعِ مَوْضِعٌ.
فَانْظُرْ كَيْفَ قَدَّرَ بَعْضَهَا يَلْقَى بَعْضاً فَجَعَلَ لِكُلِّ حَاسَّةٍ مَحْسُوساً(1)
يَعْمَلُ فِيهِ وَ لِكُلِّ مَحْسُوسٍ(2)حَاسَّةً تُدْرِكُهُ وَ مَعَ هَذَا فَقَدْ جُعِلَتْ أَشْيَاءُ مُتَوَسِّطَةٌ بَيْنَ الْحَوَاسِّ وَ الْمَحْسُوسَاتِ لَا تَتِمُّ الْحَوَاسُّ إِلَّا بِهَا كَمِثْلِ الضِّيَاءِ وَ الْهَوَاءِ فَإِنَّهُ لَوْ لَمْ يَكُنْ ضِيَاءٌ يُظْهِرُ اللَّوْنَ لِلْبَصَرِ لَمْ يَكُنِ الْبَصَرُ يُدْرِكُ اللَّوْنَ وَ لَوْ لَمْ يَكُنْ هَوَاءٌ يُؤَدِّي الصَّوْتَ إِلَى السَّمْعِ لَمْ يَكُنِ السَّمْعُ يُدْرِكُ الصَّوْتَ فَهَلْ يَخْفَى عَلَى مَنْ صَحَّ نَظَرُهُ وَ أَعْمَلَ فِكْرَهُ أَنَّ مِثْلَ هَذَا الَّذِي وَصَفْتُ مِنْ تَهْيِئَةِ الْحَوَاسِّ وَ الْمَحْسُوسَاتِ بَعْضُهَا يَلْقَى بَعْضاً وَ تَهْيِئَةِ أَشْيَاءَ أُخَرَ بِهَا تَتِمُّ الْحَوَاسُّ لَا يَكُونُ إِلَّا بِعَمَلٍ وَ تَقْدِيرٍ مِنْ لَطِيفٍ خَبِيرٍ.(3)
1) . لعل الأصل في كلمة محسوس هنا هو« حس» و لا تأتي كلمة محسوس هنا، لان حس بمعنى شعر و علم فعل لازم، و من البديهي عدم جواز صيغة اسم المفعول من الفعل اللازم، إلّا إذا عدي بحرف-- الجر او جاء مع المصدر او للظرف، و يأتي فعل حس متعديا بغير هذا المعنى، فيقال: حصه إذا قتله و استأصله.
2) . همان.
3) . توحید المفضل، ص 60.
وقتى كه هيچ عضو ديگرى براى ديدگان جايى مناسب نبود بىترديد، «سر» بهترين جايگاه حواس انسان و همانند خانه و صومعه آنهاست.
براى انسان پنج حسّ آفريده شد تا پنج محسوس را درك نمايد و از درك چيزى از محسوسات عاجز نماند. ديده آفريده شد تا رنگها و صورتها را دريابد.
اگر صورتها و رنگها بودند ولى ديدگانى براى ديدنشان نمىبود چه سودى داشتند؟
گوش آفريده شد تا صداها را بشنود. اگر صدايى بود و گوش نبود، نيازى به آن نبود. ديگر حسها نيز اين گونه است.
به عكس آن نيز صادق است، اگر ديدهاى بود امام صورت و رنگى نبود، چه معنى داشت و يا اگر گوش بود ولى صدايى نبود گوش به چه كار مىآمد؟
بنگر كه چگونه تقدير شده كه هر كدام چيزى را دريابند. براى هر حسّ، محسوسى است و هر محسوس، حسّى دارد كه آن را ادراك مىكند. با اين همه، چيزهايى در ميان حسّ و محسوس قرار گرفته كه تنها از طريق آنها، حس صورت مىپذيرد؛ مانند نور و هوا. اگر نورى كه رنگ و صورت را براى ديده عيان كند نبود ديده آن را ادراك نمىكرد و نمىديد. اگر هوايى نبود كه امواج صدا را به گوش برساند گوش نيز آن را ادراك نمىنمود.
آيا بر كسى كه در آنچه شرح دادم، مانند آفرينش خاص حواس و محسوسات و رابطه آنها و نيز ديگر لوازم ادراك و حس، نيك تأمل و انديشه كند پوشيده مىماند كه اين اعمال حكيمانه جز نتيجه هدف، تقدير و تدبير از جانب خداوند لطيف و خبير نيست؟(1)
اینکه خداوند برای انسان پنج حس گر بیرونی قرار داده، بی علت نیست. وقتی ما به اشیاء خارجی اطراف خود-که محسوسات به شمار میآیند- دقت
1) . شگفتیهای آفرینش، (ترجمه توحید مفضل)، ص 56.
می کنیم، می بینیم یا به صورت جسم و شکل و رنگ و دور ونزدیک قرار دارند که «چشم» آنها را درک میکند، یا به صورت پدیدههایی دارای بوهای خوش نامطبوع، تند و قوی یافت میشود که «بینی» آنها را از یکدیگر تمیز میدهد، یا دارای مزه خاصی هستند که «زبان» آنها را میچشد یا نقطه تماسی خشن یا نرم دارد یا سبکاند یا سنگین و یا گرماند یا سرد که خداوند حس لامسه را در همه جای«پوست بدن» برای درک آنها قرار داده است، و یا صدایی دارند که از حرکت و سکون آنها ایجاد میشود و «گوش» انواع مختلف آن را حس میکند.
بی شک هر محسوس دیگری جر آنچه گفتیم، وجود داشته باشد، تحت یکی از حس گرهای بالا قرار می گیرد و اگر جز این بود خداوند حس ششمی خلق میکرد.(1)
1) . توحید مفضل، ترجمه محمد مهدی رضایی، ص274.
فَكِّرْ يَا مُفَضَّلُ فِيمَنْ عَدِمَ الْبَصَرَ مِنَ النَّاسِ وَ مَا يَنَالُهُ مِنَ الْخَلَلِ فِي أُمُورِهِ فَإِنَّهُ لَا يَعْرِفُ مَوْضِعَ قَدَمَيْهِ وَ لَا يُبْصِرُ مَا بَيْنَ يَدَيْهِ فَلَا يَفْرُقُ بَيْنَ الْأَلْوَانِ وَ بَيْنَ الْمَنْظَرِ الْحَسَنِ وَ الْقَبِيحِ وَ لَا يَرَى حُفْرَةً إِنْ هَجَمَ عَلَيْهَا وَ لَا عَدُوّاً إِنْ أَهْوَى إِلَيْهِ بِسَيْفٍ وَ لَا يَكُونُ لَهُ سَبِيلٌ إِلَى أَنْ يَعْمَلَ شَيْئاً مِنْ هَذِهِ الصِّنَاعَاتِ مِثْلِ الْكِتَابَةِ وَ التِّجَارَةِ وَ الصِّيَاغَةِ حَتَّى أَنَّهُ لَوْ لَا نَفَاذُ ذِهْنِهِ لَكَانَ بِمَنْزِلَةِ الْحَجَرِ الْمُلْقَى وَ كَذَلِكَ مَنْ عَدِمَ السَّمْعَ يَخْتَلُّ فِي أُمُورٍ كَثِيرَةٍ فَإِنَّهُ يَفْقِدُ رَوْحَ الْمُخَاطَبَةِ وَ الْمُحَاوَرَةِ وَ يَعْدَمُ لَذَّةَ الْأَصْوَاتِ وَ اللُّحُونِ الْمُشْجِيَةِ وَ الْمُطْرِبَةِ وَ تَعْظُمُ الْمَئُونَةُ عَلَى النَّاسِ فِي مُحَاوَرَتِهِ حَتَّى يَتَبَرَّمُوا بِهِ وَ لَا يَسْمَعُ شَيْئاً مِنْ أَخْبَارِ النَّاسِ وَ أَحَادِيثِهِمْ حَتَّى يَكُونَ كَالْغَائِبِ وَ هُوَ شَاهِدٌ أَوْ كَالْمَيِّتِ وَ هُوَ حَيٌّ فَأَمَّا مَنْ عَدِمَ الْعَقْلَ فَإِنَّهُ يُلْحَقُ بِمَنْزِلَةِ الْبَهَائِمِ بَلْ يَجْهَلُ كَثِيراً مِمَّا تَهْتَدِي إِلَيْهِ الْبَهَائِمُ أَ فَلَا تَرَى كَيْفَ صَارَتِ الْجَوَارِحُ وَ الْعَقْلُ وَ سَائِرُ الْخِلَالِ(1)الَّتِي بِهَا صَلَاحُ الْإِنْسَانِ وَ الَّتِي لَوْ فَقَدَ مِنْهَا شَيْئاً لَعَظُمَ مَا يَنَالُهُ فِي ذَلِكَ مِنَ الْخَلَلِ يُوَافِي(2)خَلْقَهُ عَلَى التَّمَامِ حَتَّى لَا يَفْقِدَ شَيْئاً مِنْهَا فَلِمَ كَانَ كَذَلِكَ إِلَّا أَنَّهُ [لِأَنَّهُ] خُلِقَ بِعِلْمٍ وَ تَقْدِيرٍ قَالَ الْمُفَضَّلُ فَقُلْتُ فَلِمَ صَارَ بَعْضُ النَّاسِ يَفْقِدُ شَيْئاً مِنْ هَذِهِ الْجَوَارِحِ فَيَنَالُهُ مِنْ ذَلِكَ مِثْلُ مَا وَصَفْتَهُ يَا مَوْلَايَ قَالَ ع ذَلِكَ لِلتَّأْدِيبِ وَ الْمَوْعِظَةِ لِمَنْ يَحِلُّ ذَلِكَ بِهِ وَ لِغَيْرِهِ بِسَبَبِهِ كَمَا يُؤَدِّبُ الْمُلُوكُ النَّاسَ لِلتَّنْكِيلِ وَ الْمَوْعِظَةِ فَلَا يُنْكَرُ ذَلِكَ عَلَيْهِمْ بَلْ يُحْمَدُ مِنْ رَأْيِهِمْ وَ يُتَصَوَّبُ مِنْ تَدْبِيرِهِمْ ثُمَّ إِنَّ
لِلَّذِينَ تَنْزِلُ بِهِمْ هَذِهِ الْبَلَايَا مِنَ الثَّوَابِ بَعْدَ الْمَوْتِ إِنْ شَكَرُوا وَ أَنَابُوا مَا يَسْتَصْغِرُونَ مَعَهُ مَا يَنَالُهُمْ مِنْهَا حَتَّى إِنَّهُمْ لَوْ خُيِّرُوا بَعْدَ الْمَوْتِ لَاخْتَارُوا أَنْ يُرَدُّوا إِلَى الْبَلَايَا لِيَزْدَادُوا مِنَ الثَّوَابِ(1)
اى مفضّل! در حال كسى كه از داشتن ديده محروم است، انديشه كن. بنگر كه چگونه در كارش نارسايى پديد مىآيد. اين شخص قدمگاهش را نمىشناسد، مقابلش را نمىبيند، رنگها را از هم باز نمىشناسد، زشت و زيبا را تفاوت نمىدهد. اگر ناگاه بر گودالى مشرف شود آن را نمىبيند، اگر دشمنى به او هجوم برد نمىشناسدش. به درستى توان كتابت و تجارت و صياغت (زرگرى، ريختهگرى) ندارد. تا جايى كه اگر از ذهن و انديشه برخوردار نباشد همانند يك سنگ در حال سقوط است.
همچنين كسى كه نمىشنود، نارسايى بسيار در كارش پديد مىآيد. روح و لذت مخاطبه (گفت و شنود) و محاوره را از دست مىدهد، از نغمههاى دلربا و الحان راحت افزا محروم است، براى مردم گفتگو با او بسيار دشوار و ملالآور مىشود. مانند يك غايب و مرده بدرستى از اخبار مردم ديگر آگاه نمىشود در حالى كه همه چيز را مشاهده مىكند و زنده است. امّا اگر عقل و انديشه نداشته باشد، به حيوان مىماند و چه بسا بسيارى از مصالح حيوانات را نداند و نتواند؛ [زيرا حيوانات از سر غريزه كارهاى شگفتى مىكنند].
آيا نمىبينى كه چگونه براى انسان اعضا، عقل و ديگر ويژگيها آفريده شد تا با نبود و يا ناقص بودن آنها دشوارى در كارش رخ ندهد و آفرينش او تمام و كامل باشد. چرا چنين شد؟ آيا اين جز بيانگر خلقتى حكيمانه و عالمانه است؟
1) . توحید المفضل، ص 61.
مفضّل مىگويد: عرض كردم: پس از چه روى برخى از مردم شمارى از اين اعضا را ندارند و به خاطر آن در دشواريهايى كه فرموديد مىافتند؟
فرمود: اين امر گاه براى آن است كه شخص مبتلا، تأديب شود و نيز ديگران از آن، درس عبرت بگيرند. چنان كه گاه پادشاهان مردم را به خاطر اين اهداف تأديب مىكنند. بىشك اين اعمال آنان، گاه پسنديده و تدبيرى نيكوست.
همچنين كسانى كه دچار اين بلاها مىشوند اگر [بىشكيب نباشند و] خداى را سپاس گويند و به درگاهش انابه كنند، پس از مرگ از پاداش عظيم و بسيار بهرهمند مىگردند تا جايى كه اگر پس از مرگ اختيار داشته باشند چنين مىخواهند كه بار ديگر در بلاها درافتند و از پاداش و اجر الهى سود ببرند.(1)
مهمترين ابزار شناخت انسان چشم و گوش اوست، آدمى در ابتداى تولّد فاقد هر گونه علم و دانش است (وَ اللَّهُ اخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ امَّهاتِكُم لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً).(2)تمام علوم و دانشهاى انسان پس از رشدِ لازم از طريق چشم و گوش به او مىرسد؛ حتّى علوم عقلى.
علوم تجربى از طريق چشم منتقل مىشود؛ انسان در آزمايشگاه مسايل مختلف را تجربه كرده، مىبيند و بدان واقف و آگاه مىشود امّا علوم نقلى كه ديگران آن را منتقل مىسازند- مخصوصاً دانشهايى كه از طريق وحى به انسان منتقل مىشود- از طريق گوش نصيب آدمى مىگردد. البتّه علوم عقلى نيز بر پايه علوم حسّى است؛ يعنى اگر چيزى ديده يا شنيده نشود، عقل
نمىتواند مسايل آن را درك كند؛ زيرا بنيان علوم عقلى، بر اساس «تجريد» و «تعميمِ» محسوسات است. بدين جهت، اگر انسانى فاقد حسّ بينايى و شنوايى باشد- كه طبعاً لال نيز خواهد بود- هرچند مغزى همچون مغز بوعلى سينا هم داشته باشد، به اندازه بچّه پنج سالهاى نخواهد فهميد؛ زيرا چنين انسانى، دو پايه اساسى علوم عقلى؛ يعنى بينايى و شنوايى را از دست داده است.(1)
حیوانات برای گذراندن زندگی خود و سالم ماندن از مخاطرات و تهدیدهای در کمین، از نوعی الهامات فطری و هدایتهای طبیعی بر خوردارند که خداوند به لطف خود در وجود آنها نهاده است. امّا انسان، این موجود محاصره شده در چنبره انواع مشکلات و هجمهها و ناملایمات محیط و طبیعت اطراف، نه قوت و نیرویی طبیعی حیوان را دارد و نه هوش خاص حیوانی و الهامات فطری او را، ولی در عوض، نیرویی گرامیتر و با ارزشتر همچون عقل به او عطا گردیده که در حالات و موقعیتهای گوناگون ، در طریق زندگی دنیا و آخرت او بسیار مفید و راه گشا است .
اگر آدمی از این نیرو و موهبت الاهی خود سود نبرد و تدبیر امور مادی و معنوی خود آن را به کار نگیرد، بی شک در شمار حیوانات به حساب میآیند، و نیک که بنگریم از آنها هم ضعیف تر و گمراه تر خواهد گردید چون با وجود نعمت عقل و اندیشه، به حیات حیوانی تن در داده و همچون آنان زیسته است.(2)
النواقص خلقهم(1)
قَالَ الْمُفَضَّلُ فَقُلْتُ فَلِمَ صَارَ بَعْضُ النَّاسِ يَفْقِدُ شَيْئاً مِنْ هَذِهِ الْجَوَارِحِ فَيَنَالُهُ مِنْ ذَلِكَ مِثْلُ مَا وَصَفْتَهُ يَا مَوْلَايَ قَالَ ع ذَلِكَ لِلتَّأْدِيبِ وَ الْمَوْعِظَةِ لِمَنْ يَحِلُّ ذَلِكَ بِهِ وَ لِغَيْرِهِ بِسَبَبِهِ كَمَا يُؤَدِّبُ الْمُلُوكُ النَّاسَ لِلتَّنْكِيلِ وَ الْمَوْعِظَةِ فَلَا يُنْكَرُ ذَلِكَ عَلَيْهِمْ بَلْ يُحْمَدُ مِنْ رَأْيِهِمْ وَ يُتَصَوَّبُ مِنْ تَدْبِيرِهِمْ ثُمَّ إِنَّ لِلَّذِينَ تَنْزِلُ بِهِمْ هَذِهِ الْبَلَايَا مِنَ الثَّوَابِ بَعْدَ الْمَوْتِ إِنْ شَكَرُوا وَ أَنَابُوا مَا يَسْتَصْغِرُونَ مَعَهُ مَا يَنَالُهُمْ مِنْهَا حَتَّى إِنَّهُمْ لَوْ خُيِّرُوا بَعْدَ الْمَوْتِ لَاخْتَارُوا أَنْ يُرَدُّوا إِلَى الْبَلَايَا لِيَزْدَادُوا مِنَ الثَّوَابِ(2)
مفضّل مىگويد: عرض كردم: پس از چه روى برخى از مردم شمارى از اين اعضا را ندارند و به خاطر آن در دشواريهايى كه فرموديد مىافتند؟
فرمود: اين امر گاه براى آن است كه شخص مبتلا، تأديب شود و نيز ديگران از آن، درس عبرت بگيرند. چنان كه گاه پادشاهان مردم را به خاطر اين اهداف تأديب مىكنند. بىشك اين اعمال آنان، گاه پسنديده و تدبيرى نيكوست.
همچنين كسانى كه دچار اين بلاها مىشوند اگر [بىشكيب نباشند و] خداى را سپاس گويند و به درگاهش انابه كنند، پس از مرگ از پاداش عظيم و بسيار بهرهمند مىگردند تا جايى كه اگر پس از مرگ اختيار داشته باشند چنين مىخواهند كه بار ديگر در بلاها درافتند و از پاداش و اجر الهى سود ببرند(3)
طبق بیان آیات و روایات، فطرت انسان بر نیكی و خیر بنا نهاده شده است و بشر با فطرت و سرشت نیكوی الهی خلق شده است و هیچ فطرت بد و سرشت ناروا در كار نیست؛ زیرا هدف خداوند از خلقت انسان، تكامل و رشد او است و نیز او ارحم الراحمین است و با هیچ كس دشمنی ندارد.
خداوند درباره آفرینش انسان میفرماید:
«لَقَدْ خَلَقْنَا الاِنْسانَ فی اَحْسَنِ تَقویم؛(1)ما انسان را به بهترین شكل آفریدیم.»
و نیز میفرماید: «اَلّذی اَحْسَنَ كُلَّ شَیءْ خَلْقَهُ»(2)
«او همان كسی است كه هر چه را آفرید نیكو آفرید.»
نعمتهای الهی عمومی است و اگر به كسی نرسد، باید دید عیب از كجاست و چه عواملی باعث گرفتاری او شده است. بنابراین در این جهان بینی، خلقت بد و فطرت ناروا معنا ندارد. چنانكه رسول خدا a میفرماید:
«ما مِنْ مَوْلُودٍ اِلاّ یولَدُ عَلَی الْفِطْرَةِ فَأَبَواهُ یهَوِّدانِهِ وَینَصِّرانِهِ ویمَجِّسانِهِ(3)تمام انسانها بر فطرت [سالم] متولد میشوند و این پدر و مادر كودك اند كه او را یهودی و نصرانی و مجوسی میكنند.»
خداوند بدبختیها و زشتیها را از خود انسان میداند و میفرماید: «ما أَصابَكَ مِن حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّه وَما أصابَكَ مِنْ سَیئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكْ»(4)«هر احسان و نیكی كه به تو میرسد از جانب خداست، و هر بدی و زشتی كه به تو میرسد از خود توست.»
و نیز میفرماید: «وما أصابَكُمْ مِّنْ مُّصیبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أیدیكُمْ»؛(1)«هر مصیبتی كه به شما میرسد نتیجه اعمال شماست.»
از این آیات و روایات به دست میآید كه اصل، در آفرینش انسان، بی عیب و نقص بودن است و اگر انسانی فاقد بعضی كمالات باشد، وجود او استثنایی بوده و جنبه ثانوی دارد كه بر قانون خلقت وارد شده است، و نیز بیانگر آن است كه تمام بدیها، پلیدیها، نقصها و صفات زشت و ناهنجاریها، همه از خود انسان است.
آنچه از روایات اسلامی و ره آورد دانش بشری به دست میآید این است كه بخش مهمی از این نقیصهها مربوط به جهل و نادانی والدین درباره وظایف همسری، نحوه آمیزش، كیفیت پرورش فرزندان و تغذیه مادران هنگام بارداری و نیز ناشی از اموری مانند مصرف شراب، مواد مخدر، سیگار، آمیزشهای حرام و تا حد زیادی وراثت است. به دیگر سخن آن نقیصهها و كمبودها، غرامتی است كه پدران و مادران به جهت نادانی خود میپردازند. البته علل پیدایش این استثناها منحصر در عوامل یاد شده نیست.(2)
1) . شوری/30.
2) . در اینجا فقط به فهرست برخی از عوامل نارساییها و نقصها اشاره میكنیم: 1. بیماری پدر و پدران. 2. بیماریهای روانی پدر و مادر. 3. غذای پدر و مادر. 4. حالات غیرعادی پدر، مستی و... 5. آمیزش در حال حیض (عادات ماهانه) . 6. عكس العمل گناه پدر و مادر. 7. رفتار ناهنجار مادر در دوران بارداری. 8. كمبود مواد غذایی در دوران بارداری. 9. ترس و وحشت مادر در دوران حاملگی و شیردادن. 10. دلهره و نگرانیهای مادر در دوران بارداری. 11. غم و اندوه و غصههای مادران. 12. تحركات شدید در دوران بارداری. 13. مسمومیتهای غذایی مادر. 14. اعتیاد مادر به الكل و سیگار.... در توضیح عوامل فوق و اطلاع بیشتر در این زمینه میتوانید به كتابهای زیر مراجعه كنید: عدل الهی، استاد شهید مرتضی مطهری، مسئولیت تربیت، محمد دشتی، حلیة المتقین، علامه محمدباقر مجلسی، اعجاز خوراكیها، دكتر غیاث الدین جزایری، علل كال زایی زنان، بنیامین اسپاك، جنگ شیمیایی، سروان محمود كسری، اصول بیماریهای ارثی، دكتر مولوی، كودك، ج1 و 2، محمدتقی فلسفی، آیین تربیت، ابراهیم امینی، تعالیم بهداشتی اسلام، دكتر صفدر صانعی، زندگی و پرورش كودك، ژان پیاژه، تغذیه و تربیت كودك، بنیامین اسپاك، اسلام و اطفال عقب مانده، قدسیه حجازی، همخونی از نظر ژنتیك در اسلام، دكتر اردوباری.
احادیث اسلامی، سوء تغذیه را مایه پیدایش كمبودها دانسته و تغذیه مناسب را یك پیشگیری میداند: قال رسول اللّه a : «اَطْعِمُوا السَفَرجَلَ فَاِنَّهُ یحْسن اَوْلادكُم؛(1)
[به زنان باردار] به بخورانید زیرا این میوه مایه زیبایی كودكان شما میشود.» و در روایت دیگر میفرماید: «أَطعِموا نِساءَكُمْ اَلحَوامِلَ اللُّبانَ فَانَّهُ یزیدُ فی عقلِ الصبی؛(2)
به همسران باردار خود «كندر» بدهید، زیرا كندر خِرَد بچه را میافزاید.»
در علوم روز نیز این مسئله به طور گسترده مطرح است كه سوء تغذیه باعث بیماری و نقص كودك میگردد. در ذیل نمونههایی متذكر میشویم:
«به طور كلی هشتاد درصد اشخاص ناقص الخلقه و معلول، محصول شب اول ژانویه میباشند؛ زیرا در این شب مسیحیان عید بزرگی دارند و به عیش و نوش پرداخته، بیش از حد متعارف مشروب میخورند و عیاشی میكنند؛ به حدی كه مریض میشوند.»(3)
«اگر هنگام تولید مثل، نطفه پدر مسموم باشد، تمام سلولهای بدن او مسموم بوده و در نتیجه علیل خواهد بود و از این نطفه مسموم و علیل جنین ناقص و علیل به وجود میآید. این مسمومیت ممكن است در اثر غذای فاسد چون خوردن مشروب، كشیدن تریاك، كشیدن بنگ و غیره باشد. پس در هنگام مسمومیت به خصوص مستی باید از تولید مثل خودداری كرد.»(1)
عدهای از كودكان در روزهای اول عمر مبتلا به زخمهایی میشوند كه آنها را «اگزمای» كودكان و «رشكا» مینامند. این زخم نتیجه سوء تغذیه مادر هنگام بارداری است. مادر در این مدت بر اثر خوردن ادویه جات مانند خردل یا دارچین، نوزاد را مبتلا به «اگزما» میكند.(2)
بنابر نظر پزشكان، سلامتی جنین و مادر بستگی كامل به غذایی دارد كه مادر در زمان حمل میخورد. كم مو بودن و پر مو شدن كودك، نتیجه غذای مصرفی مادر است، رنگ چهره، مو، سرخی و سفیدی، سبزه نمكی، مشكی شدن موی سر، بور شدن آن و رنگ چشم، به غذای مادر بستگی دارد.(3)
سوء تغذیه باعث كم هوشی میشود. همچنین كاهش عمومی هوش و نیروی عقل، از الكل و مصرف غذای اعتیادآور ریشه میگیرد. طبق یك آمار رسمی 80% از كودكان ناقص الخلقه جهان و كودكانی كه دارای نقصان رشد مغزی، عصبی و جسمی هستند، مادرانشان در دوران بارداری تغذیه درست نداشتهاند.(4)
دكتر «ملوین كنزلی» كه سالهای زیادی را به تحقیق درباره الكلیسم گذرانده است، در كنگره جهانی مبارزه با الكل و الكلیسم در «واشنگتن» گفت: «تحقیقات گستردهای كه درباره مصرف الكل شده است، نشان میدهد كه مشروبات الكلی - حتی به میزان بسیار كم - سبب ضایعات مغز و انحلال در كار سلولهای مغزی میشود.»(2)
خلاصه سخن اینكه: بنابر پژوهشهای پزشكان، سوء تغذیه ممكن است آثار زیر را در پی داشته باشد:
سقط جنین، نارس و ناقص به دنیا آمدن كودك، مرگ بچه قبل از تولد، كمبود وزن و قد كودك.(3)
از مطالب گذشته این چنین به دست میآید كه هر گونه سوء تغذیه در دوران حاملگی؛ اعم از خوردن غذاهای غیرمقوی یا حرام مانند شراب، كشیدن سیگار، و غذاهای فاسد، به امراض گوناگون و سقط جنین یا نارس بودن و ناقص الخلقه بودن كودك میانجامد.
وراثت اصلی است كه اسلام بر آن صحه گذاشته است. گرچه ژنتیك در غرب علم نوپایی است، اما قانون وراثت به صورت كلی در قرآن و احادیث اسلامی وارد شده است.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) فرمود:
«اُنْظُر فیای شَیءٍ تَضَعُ وَلَدكَ فَاِنَّ العِرْقَ دَسّاسٌ؛(1)ببین نطفه خود را در چه محلی قرار میدهی؛ زیرا اخلاق پدران به فرزندان منتقل میشود.»
امام صادق (علیه السلام) فرمودند:
«اِنَّ اللّه تبارك وَتعالی اِذا أرادَ اَنْ یخْلُقَ خَلقا جَمَعَ كُلَّ صُورَةٍ بَینَهُ وَبَینَ آبائِهِ اِلی آدَمَ g ثُمّ خَلَقَه عَلی صُورَةِ أحَدِهِمْ فَلا یقُولَنّ اَحَدٌ هذا لایشْبِهُنی وَلا یشْبِهُ شَیئا مِنْ آبائی؛(2)وقتی خدا بخواهد انسانی را بیافریند صورتهایی كه میان او و پدران او تا حضرت آدم، وجود دارد جمع كرده و او را به شكل یكی از آن صورتها میآفریند. كسی نباید بگوید این فرزند به من و یا به یكی از پدران من شباهت ندارد.»
پزشكان امراض روحی، ثابت كردهاند كه 66% كودكان مبتلا به امراض روحی بیماری را از مادران خود به ارث بردهاند (3)
دكتر آلكسیس كارل فیرایولوژیست و جراح و زیست شناس معروف فرانسوی در این باره میگوید: «هیچ كس نباید با افرادی كه نشانههای بیماریهای ارثی دارند، زناشویی كند. تقریبا تمام بدبختیهای آدم ناشی از نقایص ساختمان عفونی و روانی و عوامل ارثی اوست، در حقیقت كسانی كه بهره بسیاری از دیوانگی، ضعف عقل و سرطان ارثی به دوش دارند باید از زناشویی خودداری كنند.»(4)
آمیزش زن و مرد پاسخ به یك نیاز فطری است. با اینكه این كار، یك عمل طبیعی و غریزی است، ولی آدابی در اسلام(1)
برای آن بیان شده است كه سرپیچی از آن مایه تباهی فرزند میشود. در ذیل نمونههایی از آن را متذكر میشویم:
رسول اكرم (صلی الله علیه و آله وسلم) فرمودند:
«یكْرَهُ أنْ یغْشَی الرَّجُلُ الْمَرْأَةُ وَقَدْ اِحْتَلَمَ حتّی یغْتِسلَ مِنْ اِحْتِلامِهِ الَّذی رَأی، فَإِنْ فَعَلَ فَخَرَجَ الْوَلَدُ مَجْنُونا فَلا یلُومَنَّ إلاّ نَفْسَهُ؛(2)
كراهت دارد كه مرد محتلم قبل از غسل [جنابت] از احتلامی كه دیده است با همسرش نزدیكی كند. اگر چنین كرد و فرزند دیوانهای به وجود آمد، فقط خود را ملامت كند.»
كسی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) پرسید: چرا بیماری جذام و برص دامنگیر كودكان میشود؟ حضرت فرمود:
«مَنْ جامَعَ اِمْرأئةً وَهِی حائضٌ فَخَرَجَ الوَلَدُ مَجْذُوما اَو أَبْرَصَ فَلا یلُومَنَّ الاّ نَفْسَهُ؛(3)اگر كسی با همسرش در حال حیض نزدیكی كرد و فرزندش با جذام یا برص به دنیا آمد، فقط خودش را سرزنش كند.»
امام صادق (علیه السلام) فرمود:
در هنگام آمیزش به آلت جنسی زن نگاه نكنید كه بیم آن میرود فرزند كور شود.(1)
از امام صادق (علیه السلام) نقل شده كه فرمودند:
مرد و زن در هنگام آمیزش سخن نگویند، زیرا بیم آن میرود كه فرزند لال شود.(2)
در اینجا ممكن است سؤالی مطرح شود و آن اینكه والدین خبر نداشتند كه این عمل در فلان شرایط آثار سویی روی نوزاد میگذارد، در این صورت آنان چه تقصیری دارند؟
پاسخ آن است كه دانستن یا ندانستن پدر و مادر در پیامد طبیعی اثر ندارد. ما اگر ندانیم كه در سیم، برق است و دست به آن بزنیم، برق ما را میگیرد. برق صبر نمیكند ببیند ما بی اطلاعیم تا به ما كاری نداشته باشد. ما اگر ظرف شرابی را به خیال آب بخوریم، مست خواهیم شد. زیرا مست شدن پیامد طبیعی شراب است. خواه خیال كنیم آب است یا چیز دیگر، بنابراین بی تقصیری پدر و مادر به معنای آن است كه گناه عمدی نكرده، اما پیامدهای طبیعی و وضعی همچنان درجای خود باقی است.(3)
سؤال دیگر این است كه اگر والدین كوتاهی كردند، گناه كودك چیست؟
در پاسخ میتوان گفت: هم خدا منزّه است و هم كودك بی تقصیر. مقصر اصلی، والدین هستند ولی ناراحتی آن به دوش كودك است و این مخصوص نوزاد نیست. در تمام ظلمهای عالم، ظالم مقصر است؛ اما ناراحتی ظلم به دوش مظلوم میافتد.
اگر من سنگی به سوی شما پرتاب كردم و پیشانی شما شكست، نه شما گناهكارید، نه خدا، گناه از من است كه سنگ زدم. ولی سختی این گناه را شما تحمل میكنید. این سؤال مانند سؤال در مورد سایر ظلمهاست كه ظالمان تقصیر كردهاند، گناه مظلومان چیست؟ آیا اگر شما خمیر شور یا تلخی را نزد نانوا ببرید و او نان شور یا تلخ به شما داد، میگویید نانوا ظالم است؟
در ادامه باید گفت: تأثیر علل و اسباب طبیعی، یك امر قهری است و به اراده و خواست ما تعلق ندارد. ما خواه بدانیم یا ندانیم، هر علت طبیعی نتیجه خاصی را به دنبال دارد. عدسی چشم به اندازهای ظریف و لطیف است كه اصابت سنگریزهای آن را نابود میسازد، خواه چشم انسان بی گناه باشد یا مجرم، كودك باشد یا بزرگسال، عالم باشد یا جاهل.
به عبارت دیگر: اگر انسان كاری انجام دهد و اثر نكند و به نتیجه نرسد، و خداوند آثار علل را از معلولها بگیرد، مثلا: سم اثر نكند، الكل مؤثر نباشد، ترس شدید بی اثر باشد و... و اگر فقط جلوی آثار كارهای بد را بگیرد و یا نگذارد كار بد صورت بپذیرد، جبر لازم میآید و این خلاف اختیار و انتخاب و آزادی انسان است. و اگر گفته شود، انسانها، هرچه میخواهند بخورند و هركاری دلشان میخواهد انجام دهند، خدا هست، بلاها و بدیها را دور میكند!! حرف بسیار نادرستی است، چون خلاف قانون علت و معلول و اثر و مؤثر است، در نظام هستی خداوند علت و معلول را كنار هم نهاده است.
بنابراین، این ما هستیم كه بر اثر عدم رعایت شرایط بهره برداری، خود و عزیزان خود را میان بلاها و آفتها میافكنیم. كاشف نیروی الكتریسیته عالیترین خدمت را به جامعه انسانی انجام داده است، ولی هرگاه كسی در مقام بهره برداری، شرایط لازم را رعایت نكند، هرگز نمیتوان «ادیسون» را مقصر شناخت كه بشر را به چنین موهبت طبیعی راهنمایی كرده است.(1)
منبع: ماهنامه اطلاع رسانی، پژوهشی، آموزشی مبلغان شماره60. به نقل از سایت ذی طوی.
حاصل سخن اینكه: از تمام این مطالب استفاده میشود:
مقصر اصلی ناقص الخلقه شدن، خود انسان است.
جهانی كه افراد سالم و معلول در آن به سر میبرند، جهان ماده و طبیعت است و تكامل هر فردی در آن به صورت تدریجی در عین حال در گرو شرایطی است كه باید با آن همراه شود، در غیر این صورت به نتیجه مطلوب نخواهد رسید.
بشر در رحم مادر مانند درختی است كه باید پدر و مادر در مراقبت آن به طور كامل كوشش كنند و از روزی كه پیوند زناشویی میبندند، باید شرایط تحویل كودكان سالم را نیز فراهم سازند.
1) . ر. ك: پرسشها و پاسخها، ص337، پاسخ پرسش 52؛ پاسخ به مشكلات جوانان، ص228.
الأعضاء المخلوقة أفرادا و أزواجا و كيفية ذلك
فَكِّرْ يَا مُفَضَّلُ فِي الْأَعْضَاءِ الَّتِي خُلِقَتْ أَفْرَاداً وَ أَزْوَاجاً وَ مَا فِي ذَلِكَ مِنَ الْحِكْمَةِ وَ التَّقْدِيرِ وَ الصَّوَابِ فِي التَّدْبِيرِ فَالرَّأْسُ مِمَّا خُلِقَ فَرْداً وَ لَمْ يَكُنْ لِلْإِنْسَانِ صَلَاحٌ فِي أَنْ يَكُونَ لَهُ أَكْثَرُ مِنْ وَاحِدٍ أَ لَا تَرَى أَنَّهُ لَوْ أُضِيفَ إِلَى رَأْسِ الْإِنْسَانِ رَأْسٌ آخَرُ لَكَانَ ثِقْلًا عَلَيْهِ مِنْ غَيْرِ حَاجَةٍ إِلَيْهِ لِأَنَّ الْحَوَاسَّ الَّتِي يَحْتَاجُ إِلَيْهَا مُجْتَمِعَةٌ فِي رَأْسٍ وَاحِدٍ ثُمَّ كَانَ الْإِنْسَانُ يَنْقَسِمُ قِسْمَيْنِ لَوْ كَانَ لَهُ رَأْسَانِ فَإِنْ تَكَلَّمَ مِنْ أَحَدِهِمَا كَانَ الْآخَرُ مُعَطَّلًا لَا إِرْبَ فِيهِ وَ لَا حَاجَةَ إِلَيْهِ وَ إِنْ تَكَلَّمَ مِنْهُمَا جَمِيعاً بِكَلَامٍ وَاحِدٍ كَانَ أَحَدُهُمَا فَضْلًا لَا يَحْتَاجُ إِلَيْهِ وَ إِنْ تَكَلَّمَ بِأَحَدِهِمَا بِغَيْرِ الَّذِي تَكَلَّمَ بِهِ مِنَ الْآخَرِ لَمْ يَدْرِ السَّامِعُ بِأَيِّ ذَلِكَ يَأْخُذُ وَ أَشْبَاهُ هَذَا مِنَ الْأَخْلَاطِ وَ الْيَدَانِ مِمَّا خُلِقَ أَزْوَاجاً وَ لَمْ يَكُنْ لِلْإِنْسَانِ خَيْرٌ فِي أَنْ يَكُونَ لَهُ يَدٌ وَاحِدَةٌ لِأَنَّ ذَلِكَ كَانَ يُخِلُّ بِهِ(1)
فِيمَا يَحْتَاجُ إِلَى مُعَالَجَتِهِ مِنَ الْأَشْيَاءِ أَ لَا تَرَى أَنَّ النَّجَّارَ وَ الْبَنَّاءَ لَوْ شَلَّتْ إِحْدَى يَدَيْهِ لَا يَسْتَطِيعُ أَنْ يُعَالِجَ صِنَاعَتَهُ وَ إِنْ تَكَلَّفَ ذَلِكَ لَمْ يُحْكِمْهُ وَ لَمْ يَبْلُغْ مِنْهُ مَا يَبْلُغُهُ إِذَا كَانَتْ يَدَاهُ تَتَعَاوَنَانِ عَلَى الْعَمَلِ(2)
اى مفضّل! در آفرينش عضوهاى جفت و فرد و حكمتها و تدبيرهاى درست نهفته در آن بينديش. «سر» از اعضاى فرد است. به سود انسان نبود كه بيش از يك سر داشته باشد؛ زيرا در همين يك سر تمام حواسّ مورد نياز انسان قرار
گرفته و اگر سرى ديگر مىداشت بىآنكه به آن نيازى باشد تنظيم بدن از ميان مىرفت.
اگر انسان دو سر داشت در واقع به دو بخش تقسيم مىشد. اگر با يكى سخن مىگفت ديگرى بىفايده مىماند. اگر با هر دو يك سخن بگويد، يكى زايد است و اگر با يكى سخنى بگويد و با ديگرى سخن ديگر، شنونده نمىداند كه به كدام توجه كند. نيز آميختگيهاى ديگر پيش مىآمد.
دستها جفت آفريده شدند؛ زيرا از يك دستى، سود فراوان به انسان نمىرسيد و در كارهاى روزمره او خلل وارد مىساخت، نمىبينى كه اگر نجّار و بنّا يك دست داشته باشند قادر به انجام كار خويش نخواهند بود و در فرضى كه با يك دست به كارهايش بپردازد آن استوارى و فوايد كار دو دستى را نخواهد داشت؟(1)
1) . شگفتیهای آفرینش، ترجمه توحید مفضل، ص 59.
أَطِلِ الْفِكْرَ يَا مُفَضَّلُ فِي الصَّوْتِ وَ الْكَلَامِ وَ تَهْيِئَةِ آلَاتِهِ فِي الْإِنْسَانِ فَالْحَنْجَرَةُ كَالْأُنْبُوبَةِ لِخُرُوجِ الصَّوْتِ وَ اللِّسَانُ وَ الشَّفَتَانِ وَ الْأَسْنَانُ لِصِيَاغَةِ الْحُرُوفِ وَ النَّغْمِ أَ لَا تَرَى أَنَّ مَنْ سَقَطَتْ أَسْنَانُهُ لَمْ يُقِمِ السِّينَ وَ مَنْ سَقَطَتْ شَفَتُهُ لَمْ يُصَحِّحِ الْفَاءَ وَ مَنْ ثَقُلَ لِسَانُهُ لَمْ يُفْصِحِ الرَّاءَ وَ أَشْبَهُ(1)شَيْءٍ بِذَلِكَ الْمِزْمَارُ(2)
الْأَعْظَمُ فَالْحَنْجَرَةُ تُشْبِهُ قَصَبَةَ الْمِزْمَارِ وَ الرِّئَةُ تُشْبِهُ الزِّقَ(3)
الَّذِي يُنْفَخُ فِيهِ لِتَدْخُلَ الرِّيحُ وَ الْعَضَلَاتُ الَّتِي تَقْبِضُ عَلَى الرِّئَةِ لِيَخْرُجَ الصَّوْتُ كَالْأَصَابِعِ الَّتِي تَقْبِضُ عَلَى الزِّقِّ حَتَّى تَجْرِيَ الرِّيحُ فِي الْمَزَامِيرِ وَ الشَّفَتَانِ وَ الْأَسْنَانُ الَّتِي تَصُوغُ الصَّوْتَ حُرُوفاً وَ نَغْماً كَالْأَصَابِعِ الَّتِي تَخْتَلِفُ فِي فَمِ الْمِزْمَارِ فَتَصُوغُ صَفِيرَهُ أَلْحَاناً غَيْرَ أَنَّهُ وَ إِنْ كَانَ مَخْرَجُ الصَّوْتِ يُشْبِهُ الْمِزْمَارَ بِالْآلَةِ وَ التَّعْرِيفِ فَإِنَّ الْمِزْمَارَ فِي الْحَقِيقَةِ هُوَ الْمُشَبَّهُ بِمَخْرَجِ الصَّوْتِ(4)
اى مفضّل! در صدا، سخن گفتن و آفرينش ابزار آنها در انسان، بسيار انديشه كن. «حنجره» مانند لولهاى صدا را خارج مىكند. زبان و لبها و دندانها نيز وسيله اداى حروف و نغمهها هستند. نمىنگرى كسى كه دندان
ندارد «سين» و كسى كه لب ندارد «كاف» و كسى كه زبانش سنگين است، «ر» را بدرستى تلفظ نمىكند؟
اين دستگاه بيش از هر چيز به يك قرهنى مىماند. حنجره شبيه ناى آن و ريه بسان انبانى است كه در آن مىدمند تا باد داخل آن شود. عضلاتى كه شش را مىگيرند تا صدا بيرون آيد همچون انگشتانى است كه بر آن انبان مىنهند تا باد در قرهنى در جريان افتد. لب و دندانى هم كه حروف و نغمات را ادا مىكنند چون انگشتانى است كه پيوسته و مرتب بر دهان قرهنى مىگذارند تا از دميدن در آن، صداهاى مختلف پديد آيد. اگر چه براى راهنمايى و ... دستگاه صوتى را به اين وسيله شبيه دانستيم امّا در واقع اين وسيله خود شبيه دستگاه صوتى انسان است.(1)
گرچه ما به خاطر عادت به سخن گفتن آن را مساله سادهاى فكر مىكنيم، ولى در حقيقت سخن گفتن از پيچيدهترين و ظريفترين اعمال انسان است، بلكه مىتوان گفت هيچ كارى به اين ظرافت و پيچيدگى نيست! زيرا از يك سو دستگاههاى صوتى براى ايجاد اصوات مختلف با يكديگر همكارى مىكنند، ريه هوا را در خود جمع مىكند و آن را تدريجا از حنجره بيرون مىفرستد، تارهاى صوتى به صدا در مىآيند، و صداهاى كاملا متفاوت كه بعضى نشانه رضا و ديگرى خشم و ديگرى استمداد و ديگرى تكلم و ديگرى محبت يا عداوت است ايجاد مىكنند، سپس اين صداها با كمك زبان و لبها و دندانها و فضاى دهان، حروف الفبا را با سرعت و ظرافت خاصى به وجود
مىآورند، و به تعبير ديگر آن صداى ممتد و يك نواخت كه از حنجره بيرون مىآيد به اشكال و اندازههاى مختلف بريده مىشود و حروف از آن تشكيل مىگردد.
1) . شگفتیهای آفرینش، ترجمه توحید مفضل، ص 59.
از سوى ديگر مساله وضع لغات پيش مىآيد كه انسان بر اثر پيشرفت فكرى لغات گوناگون براى انواع نيازهاى مادى و معنويش وضع مىكند، و عجب اينكه هيچگونه محدوديتى براى انسان در وضع لغات نيست، و تعداد زبانهاى موجود در دنيا به قدرى زياد است كه دقيقاً نمىتوان آنها را احصا كرد، و حتى با گذشت زمان لغات و زبانهاى جديدى تدريجاً تشكيل مىشود.
بعضى تعداد زبانهاى موجود در دنيا را سه هزار زبان! مىدانند، و بعضى اين عدد را بالاتر از اين ذكر كردهاند(1)ولى به نظر مىرسد كه هدف، شمارش اصول السنه بوده و گرنه اگر زبانهاى محلى را در نظر بگيريم مطلب از اين هم فراتر خواهد بود تا آنجا كه گاه ديده شده دو روستاى مجاور با دو زبان مختلف محلى صحبت مىكنند.
از سوى سوم مساله تنظيم جمله بنديها و استدلالات يا بيان احساسات از طريق عقل و فكر پيش مىآيد كه روح بيان و نطق است، و به همين دليل سخن گفتن مخصوص انسانهاست.(2)
وَ لَوْ رَأَيْتَ الدِّمَاغَ إِذَا كُشِفَ عَنْهُ لَرَأَيْتَهُ قَدْ لُفَّ بِحُجُبٍ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ لِتَصُونَهُ مِنَ الْأَعْرَاضِ وَ تُمْسِكَهُ فَلَا يَضْطَرِبَ وَ لَرَأَيْتَ عَلَيْهِ الْجُمْجُمَةَ بِمَنْزِلَةِ الْبَيْضَةِ كَيْمَا تَقِيهِ(1)
هَدَّ الصَّدْمَةِ وَ الصَّكَّةِ الَّتِي رُبَّمَا وَقَعَتْ فِي الرَّأْسِ ثُمَّ قَدْ جُلِّلَتِ الْجُمْجُمَةُ بِالشَّعْرِ حَتَّى صَارَتْ بِمَنْزِلَةِ الْفَرْوِ لِلرَّأْسِ يَسْتُرُهُ مِنْ شِدَّةِ الْحَرِّ وَ الْبَرْدِ فَمَنْ حَصَّنَ الدِّمَاغَ هَذَا التَّحْصِينَ إِلَّا الَّذِي خَلَقَهُ وَ جَعَلَهُ يَنْبُوعَ الْحِسِّ وَ الْمُسْتَحِقَّ لِلْحِيطَةِ وَ الصِّيَانَةِ بِعُلُوِّ مَنْزِلَتِهِ مِنَ الْبَدَنِ وَ ارْتِفَاعِ دَرَجَتِهِ وَ خَطِيرِ مَرْتَبَتِهِ(2)
اگر موانع كنار مىرفت و مغز را مىديدى، در مىيافتى كه به حايلها و لايههاى مختلف پوشيده شده تا ثابت ماند و از حوادث آسيبى نبيند. جمجمه نيز كلاهخودى است كه مغز را از آسيبپذيرى در برابر ضربهها و صدمات نگاه مىدارد. نيز سر انسان با انبوهى از مو پوشيده شده تا پوستينى براى سر باشد و آن را از گرما و سرماى شديد حفظ كند. براستى جز كسى كه مغز را آفريده و منشأ فرماندهى احساس قرارش داده و به خاطر بلند مرتبه بودنش در بدن و حساس و ....(3)
مغز وظيفه سنگين و بسيار ارزشمندى را در زندگى انسان به عهده دارد.
اين عضو كوچك و بسيار لطيف، فرمانده تمامى نيروهاى بدن است و تمام دستگاههاى بدن در روابط دو طرفه خود، به وسيله آن اداره مىشوند. علاوه بر اين مغز رابط بين بدن و محيط خارج و همچنين وسيله تفكّر و فعّاليّتهاى روحى انسان مىباشد.
بديهى است كه انسان براى ادامه زندگى، احتياج به ارتباط با جهان خارج و محيط زندگى خود دارد تا بتواند به اين وسيله از اوضاع محيط و شرايط خارجى زندگى خود آگاه گردد.
مغز براى اين موضوع، مأمورينى در اختيار دارد كه وى را در اين كار خطير يارى مىكنند. كارگاههاى حواسّ پنجگانه (بينايى، شنوايى، بويايى، چشايى و لامسه)- يا بيشتر- هر كدام با ساختمان شگفت انگيزى كه دارند با صميميّت تمام با مغز همكارى كرده و ارتباط انسان را با جهان خارج برقرار مىنمايند. اينها در حقيقت، شبكه آگاهى و سازمان اطّلاعات مغز هستند كه به وسايل گوناگونى مجهّز مىباشند و هر كدام در حوزه مأموريّت خود با مهارت زياد مشغول جمع آورى اخبار و گزارش آن به مركز فرماندهى هستند.
به عنوان مثال چشم، منظره و اشياى خارج را به خوبى دريافت كرده، به وسيله دستگاه مجهّز مخصوصى شبيه به دستگاه عكاسى از آنها عكس بردارى نموده و تصوير آنها را خيلى سريع به مغز انتقال مىدهد. گوش هم صداهاى گوناگون را با دستگاه مخصوص خود گرفته، به مغز گزارش مىكند. همچنين ساير حواس كه ساختمان و طرز كار هر كدام به نوبه خود شرح مفصّلى دارد.
جالبتر اينكه حواسّ مذكور، يك نوع همكارى سرّى و عميق با هم دارند، زيرا در مورد يك حادثه، همه با هم كار مىكنند و جريانات مربوطه را به مغز گزارش مىدهند؛ مغز هم در يك لحظه همه آنها را گرفته و بلافاصله دستورات لازم را صادر مىكند؛ يعنى هنگام مخابره با چشم از گزارشات گوش غفلت
ندارد و با استفاده از يك سيستم تناوب سريع، با اطّلاعاتى كه از راه حواسّ ديگر مىرسد، همه را به دقّت بررسى كرده و تصميم خود را مىگيرد!(1)
همان طور كه اشاره شد مغز انسان مركز سلسله اعصاب و داراى موقعيّت بسيار خطيرى مىباشد، زيرا دستگاهى فوق العاده دقيق و منظّم است و هنوز هم قسمتى از اسرار آن براى
متخصّصين فن پوشيده است، ولى به طور اختصار مسلّم است كه مغز، از دو قسمت مخ و مخچه تشكيل شده است.(2)
قسمت اصلى مغز همان مخ است كه در اينجا شرح مختصر آن را از نظرتان مىگذرانيم. مخ بزرگترين قسمت اصلى مغز و عضو بسيار لطيفى است كه به وسيله مادّه خاكسترى رنگى به ضخامت چند ميليمتر پوشانده شده و با يك شكاف بزرگ به دو نيمكره تقسيم مىگردد. شكل ظاهرى آن شباهت زيادى به مغز گردو دارد و البتّه رشتههاى مخصوصى اين دو نيمكره را به هم مربوط مىسازد.
در سطح مخ شيارها، پستى و بلندىها و خطوط عجيب و غريبى وجود دارد كه آن را بسيار چين خورده مىسازد. گر چه ساختمان اين عضو لطيف، بسيار حيرت آور است، ولى كارها و وظايف خطيرى كه به وسيله آن انجام مىگيرد به مراتب حيرتآورتر و شگفتانگيزتر مىباشد.
مخ مركز هوش، اراده، شعور و حافظه است و بسيارى از اعمال روحى مانند:
1) . البتّه فرمانهاى مراكز عصبى به وسيله اعصاب ديگرى( اعصاب محرّك) به اعضاى مختلف بدن منتقل مىشود، ولى اعصابى كه انعكاسات عوامل را به مركز هدايت مىكنند، «اعصاب حسّى» نام دارند.
2) . حجم مغز انسان به طور متوسّط 1500 سانتيمتر مكعّب و وزن متوسّط آن نيز در حدود 1500 گرم مىباشد. البتّه در زنان و بعضى از افراد، كوچكتر و سبكتر و در برخى ديگر، بزرگتر و سنگينتر از اين ميزان متوسّط ديده مىشود.
ترس، نگرانى و ... با آن رابطه دارد، زيرا آزمايشهايى كه بر روى حيوانات مختلف انجام گرفته، اين موضوع را تأييد كرده است، به عنوان مثال در آزمايشى كه بر روى كبوترى به عمل آمد، مشاهده شد كه كبوتر پس از برداشتن مخ زنده ماند، ولى شعور خود را به كلّى از دست داد و چيزى از محيط خود را ادراك نكرد، به گونهاى كه اگر به هوا پرتابش مىكردند، مىتوانست پرواز كند، ولى از موانعى كه در جلوى راهش قرار داشت، بى خبر بود و بدون توجّه، خود را به در، ديوار، درخت و ...
مىزد و اگر دانه در جلويش مىريختند متوجّه نمىشد، به همين جهت از گرسنگى و تشنگى مىمرد، ولى اگر دانه را در دهانش مىگذاشتند، آن را مىبلعيد و به اين ترتيب ممكن بود كه مدّتى را به زندگى خود ادامه دهد، زيرا همانگونه كه به اختصار گذشت، اعصاب مربوط به حركتوفعّاليّت دستگاه گوارشى و ... خودكار بوده و مراكز اراده و حس مىتوانند چرخهاى دستگاههاى خودكار بدن را به گردش درآورند.
همچنين در آزمايشى، مخ سگى را بيرون آوردند و مشاهده كردند كه سگ تا مدّت 18 ماه زنده ماند، ولى حافظه، هوش، خشم، ترس و ... را از دست داد و دوست و دشمن را از هم نمىشناخت.
آزمايشهاى مربوط به مغز و مخ انسان نيز نشان داده ضايعاتى كه در مخ پيدا مىشود، همواره با نقصان هوش و حافظه همراه بوده و چه بسا موجب جنون مىگردد و از دست دادن اين عضو حسّاس با از دست دادن درك و شعور مطلق همراه است!
مخ داراى قسمتهاى مختلف است كه هر كدام از آنها مركز بخشى از فعّاليّتهاى ادراكى مىباشد،(1)
الف) مراكز حسّى كه شامل منطقههاى شنوايى، بينايى، چشايى، بويايى و لامسه است.
ب) مراكز حسّى كه در آن، منطقه حركات سر و گردن، تنه، دستها و پاها از هم متمايز مىباشد.
ج) مراكزى كه شامل مناطق خاطرههاى حواس است.
د) مراكزى كه از مناطق خاطره، معانى، تكلّم تشكيل شده است.
ه) مراكز ارتباطى كه احساسات گوناگون مناطق مختلفه را به هم ارتباط مىدهد.
و از جالبترين و شگفتانگيزترين آنها مىتوان قسمت مربوط به حافظه و خاطره را نام برد. كار اين قسمت بسيار حيرت آور است، زيرا در آنجا خاطرات يك عمر به صورت پروندههاى منظّمى بايگانى مىگردد و انسان مىتواند با دقّت و مراجعه، در عرض چند ثانيه، تمام پروندههاى بايگانى شده را زير و رو كند و به طور كلّى اوضاع چندين سال پيش، درباره شخص يا حادثهاى را به ياد آورد!از اين گذشته، اين قسمت كوچك مخ، كار يك كتابخانه بزرگ را انجام مىدهد و دانشها و فرآوردههاى علمى و تحقيقاتى انسان در همين قسمت ناچيز درج مىشود، با اين تفاوت كه در كتابخانههاى بزرگ و مجهّز، لااقل چندين دقيقه براى پيدا كردن كتاب و مطلبى، وقت لازم است، در صورتى كه اين كتابخانه چند ميليمترى، بيشتر از چند ثانيه تفحّص و جستجو نياز ندارد و اغلب به محض اراده كردن، صفحات پرونده يا كتاب مورد نظر در مقابل فكر، مجسّم مىشود.
در بعضى از جرّاحىها كه يك قسمت از مراكز حافظه كسى را برداشته شده مشاهده مىشود كه شخص مورد آزمايش جريان چند سال از عمر خود را به كلّى فراموش كرده و مانند كسى كه هيچ وقت آن سالها را در دنيا
1) . مراكز و منطقههاى مختلف مخ عبارتند از:
نبوده، از كارهاى نيك و بد خود، از آشنايىها و اوضاع و حوادثى كه در اين مدّت به وقوع پيوسته بود، به طور كامل بىاطّلاع شده و هر چه فكر و تأمّل مىكرد چيزى از آنها را در خود نمىيافت! آيا به نظر شما ثبت و ضبط كردن آن همه معلومات و خاطرات در يك چنين عضو بسيار كوچك، آن هم به صورتى كه به آسانى هر چه بيشتر، در دسترس فكر انسان باشد، كار سادهاى است؟ معلوم نيست آنهايى كه طبيعت بى عقل و فكر و حافظه را به وجود آورنده موجودات مىدانند، در مورد پيدايش عقل، فكر و حافظه چه جوابى دارند؟(1)
1) . آفریدگار جهان، ص 155.
تَأَمَّلْ يَا مُفَضَّلُ الْجَفْنَ عَلَى الْعَيْنِ كَيْفَ جُعِلَ كَالْغِشَاءِ وَ الْأَشْفَارَ(1)كَالْأَشْرَاحِ(2)وَ أَوْلَجَهَا(3)فِي هَذَا الْغَارِ وَ أَظَلَّهَا بِالْحِجَابِ وَ مَا عَلَيْهِ مِنَ الشَّعْرِ(4)
اى مفضّل! در باره پلك چشم فكر كن و بنگر كه چگونه بسان پردهاى روى ديدگان را مىپوشاند. در كنار آن بندها و حلقهها تعبيه شده تا هر وقت كه خواهند بالا كشند و ديده در ميان غارى قرار داده شده و با آن پرده و موهاى مژه، چشم حفظ مىشود.
از جمله فواید وحکمتهای وجود پلکها آن است که از برخورد اشیا خارجی و داخل شدن غبار جلوگیری میکنند، مانع رسیدن نور شدید به چشمها میشوند، چشمها را شست و شو میدهند، و با حرکات پی درپی غدههای اشکی و چربی را برای ترشح در چشم تحریک میکنند.(5)
يَا مُفَضَّلُ مَنْ غَيَّبَ الْفُؤَادَ فِي جَوْفِ الصَّدْرِ وَ كَسَاهُ الْمِدْرَعَةَ(1)الَّتِي غِشَاؤُهُ وَ حَصَّنَهُ بِالْجَوَانِحِ وَ مَا عَلَيْهَا مِنَ اللَّحْمِ وَ الْعَصَبِ لِئَلَّا يَصِلَ إِلَيْهِ مَا يَنْكَؤُهُ(2)
اى مفضّل! چه كسى قلب را در ميان سينه نهاده و با پرده محكمى آن را پوشانده و با دندهها و گوشت و پوستى كه بر آنهاست آن را از صدمه نگاه مىدارد؟(3)
مركز دستگاه گردش خون، عضوى است به نام «قلب» كه گلابى شكل بوده و حجم آن به اندازه يك مشت بسته است. اين عضو از نظر اهميّت فوقالعادهاى كه دارد، در جاى محفوظى از بدن، ميان دو ديواره محكم استخوانهاى پشت و قفسه سينه، در بين دو شش و در سمت چپ بدن قرار گرفته و توسّط سرخرگها و سياهرگهاى بزرگ از بالا آويزان است. اين عضو عجيب (قلب) داراى ساختمان پيچيده و بسيار دقيقى مىباشد كه در اينجا به قسمتهايى از آن به طور مختصر اشاره مىنماييم.
به طور كلّى قلب داراى چهار حفره است؛ دو حفره در قسمت بالا به نام «دهليز» و دو حفره در قسمت پايين به نام «بطن».
اين حفرهها به گونهاى خاص با هم ارتباط دارند، يعنى دهليز فوقانى سمت چپ، به وسيله دريچه مخصوصى (دريچه سه لختى) با بطن راست ارتباط دارد. البتّه ديواره و گنجايش حفرهها با هم فرق دارد. بطنها هم ضخيمتر و هم بزرگترند، به خصوص بطن چپ كه با ديواره ضخيم و ظريف، بيشتر نقش اصلى را در دستگاه گردش خون ايفا مىكند. اين را هم بايد دانست كه بطن و دهليز راست به وسيله ديوارهاى از بطن و دهليز چپ جدا شده و به اين وسيله قلب به دو بخش چپ و راست تقسيم مىگردد و همانطورى كه خواهيم ديد اعمال اين بخش نيز به طور كامل از هم متمايز و جدا مىباشد.(1)
گر چه رابطه علّت و معلولى استنشاق و بسته شدن دريچه مزبور، به صورت اسرارآميزى است، ولى هدف و نتيجه آن يك درس توحيدى روشن مىباشد، زيرا همان طورى كه مىدانيم جدايى و استقلال حفرههاى بالاى قلب (دهليزها) براى اين است كه يكى خون كثيف را از طريق بطن به ريه يا پالايشگاه بدن براند و ديگرى خون صاف و زنده را براى تغذيه به طرف تمام سلولهاى بدن بفرستد، البتّه اين اختلاف وظيفه در زمانى است كه دستگاه تنفّس و پالايش بدن به كار افتاده باشد، ولى چون جنين از خون تصفيه شده رحم مادر استفاده مىكند و راهى براى تنفّس ندارد، اين موضوع براى جنين منتفى است!
كارهاى اساسى قلب را مىتوان در دو قسمت زير خلاصه كرد:
1) . از جمله شگفتىهاى اسرارآميز آفرينش قلب اين است كه وقتى طفل هنوز متولّد نشده، دو حفره فوقانى قلب او (دهليزها) به وسيله سوراخى به هم راه دارد و جريان خون در بدن او بر خلاف گردش خون در يك انسان كامل است، ولى به محض اينكه طفل متولّد مىشود و اوّلين استنشاق را از هواى خارج به عمل مىآورد، فورى سوراخ مزبور گرفته شده و جريان خون وى طبيعى مىگردد!
اينجاست كه رازِ بزرگى و استحكام بطن چپ نيز روشن مىشود، زيرا بطن چپ، بايد در يك انقباض، با فشار زياد، سيل خون را به تمام نقاط بدن برساند. به همين خاطر بايد ساختمان آن نيز از جهت استحكام و ظرفيّت متناسب با اين وضع باشد، يعنى ديوارههايش محكم باشد تا هنگام انقباض، بتواند فشار بيشترى را تحمّل كند و حجمش هم بيشتر باشد تا در هر مرتبه مقدار زيادى خون در رگها به جريان افتد.(1)
الف) انقباض بطن چپ؛ ب) فشار مخصوص قفسه سينه؛ ج) فشار ناحيه شكم در هنگام دم زدن؛ د) فشار واكنش قلب؛ ه) ضربان سرخرگها ؛ و) جاذبه زمين براى قسمتهاى بالاى بدن؛ ز) انقباض و انبساط ماهيچههاى پاها ؛ ح) دريچههاى لانه كبوترى رگهاى پا ولى علّت اصلى، همان انقباض بطن چپ قلب مىباشد.
1) . سرعت خون در سياهرگها (رگهايى كه خون را به قلب باز مىگردانند) نصف سرعت خون در سرخرگهاى مشابه آن مىباشد. از جمله عواملى كه خون را در سياهرگها به جريان مىاندازد و در بازگشت آن به قلب مؤثّر مىباشد عبارتنداز:
حركت مىكند و به وسيله دو مجراى مخصوص به نام «سياهرگ زيرين» و «زبرين»، وارد دهليز راست مىگردد.
خون در اين بازگشت ديگر آن سرعت، نشاط و شفّافيّت گذشته را ندارد و علاوه بر اينكه موادّ حياتى را از دست داده، حامل موادّ سمّى است كه از سلّولها جمعآورى كرده و به همين خاطر رنگ آن تيره و كبود است.
دهليز راست هم كه خون كثيف و افسرده را دريافت داشته، به نوبه خود با يك ضربه (انقباض)، آن را به بطن راست مىريزد و سپس خون مزبور در اثر انقباض ديوارههاى بطن راست به طرف ريهها رانده مىشود و همان طور كه در ادامه خواهيم ديد خون كثيف، پس از عبور از سرخرگ شش، در مويرگهاى بيشمار ريهها پخش شده، در آنجا تصفيه مىشود و دوباره با نشاط و رنگ روشن به دهليز چپ قلب باز مىگردد و فعّاليّت حياتى خود را از نو شروع مىكند. بنابراين خون در بدن، دو گردش دارد:
الف) گردش بزرگ و طولانى، كه در تمام بدن انجام گرفته و از بطن چپ آغاز و در بطن راست پايان مىيابد.
ب) گردش كوچك و كوتاه، كه از بطن راست شروع شده، پس از تصفيه در پالايشگاه ششها، در دهليز چپ خاتمه پيدا مىكند و قلب با قدرت و پشتكار عجيبى مانند دو دستگاه تلمبه قوى خودكار به وسيله ضربات متوالى، اين دو گردش خون را اداره مىكند.(1)
عمل قلب دائمى است؛ و شب و روز در خواب و بيدارى آنى از كوشش و فعاليت نمىايستد و كوشش و فعاليت نمىايستد و كوچكترين وقفه در كار قلب با مرگ ناگهانى توأم است و همانست كه «سكته قلبى» ناميده ميشود، بنابراين قلب تنها موتورى است كه هرگز سرويس نمىشود.
1) . آفریدگار جهان، ص 134.
با اين ترتيب شما خودتان ميتوانيد حساب كنيد كه در يك شبانه روز و سپس در يك سال و يك عمر چند مليون ليتر خون از قلب ميگذرد و چند مليون مرتبه باز و بسته ميشود، استعداد و قدرت اين قطعه گوشت مختص كه به اندازه يك مشت بسته انسان بيش نيست راستى حيرت آور است، و با توجه به اين حقايق ثابت مىشود كه اين موتور به نسبت خود نيرومندترين موتورهاى جهان است.
در «دستگاه گردش خون» علاوه بر آنچه گفته شد نكات و اسرار فراوان ديگرى ديده ميشود كه هر كدام به نوبه خود شاهد بارزى بر وجود منبع علم و قدرت بى پايانى است كه بر همه سازمانهاى جهان طبيعت حكومت ميكند، در اينجا فقط چند قسمت آنرا از نظرتان ميگذرانيم:
1- همه چيز در اين دستگاه حساب و ميزان معينى دارد: تعداد ضربانها و فواصل آنها، مقدار فشار حاصل از انقباض و انبساط هر يك از حفرهها، مواد تركيبى خون و ميزان هر يك از اجزاء آن، به طوري كه هر گاه يكى از اين حسابها به هم بخورد فوراً يك نوع بيمارى پشت سر آن به انسان دست ميدهد.
2- ميزان كار قلب در سنين مختلف عمر، بر حسب كم و زياد شدن احتياجات بدن فرق ميكند و به طور كلى در اوائل و اواخر عمر فعاليت آن بيشتر و در اواسط عمر كمتر است به اين ترتيب كه تعداد ضربان قلب به طور متوسط:
در طفل يكساله 130 مرتبه در دقيقه است.
در طفل سه ساله 100 مرتبه در دقيقه است.
در 10 ساله 90 مرتبه در دقيقه است.
از 20 تا 50 ساله در حدود 70 مرتبه در دقيقه است.
و بعداً رو به زيادى ميگذارد و تا حدود 80 و بيشتر ميرسد. البته اين نوسان مربوط بكم و زياد شدن احتياجات سلولها و مقاومت آنها در برابر گرسنگى و تشنگى است به شرحى كه در مقاله سابق گفته شد.
3- ميزان كار قلب در مواقع فوق العاده مانند موقع ورزش و انجام كارهاى سنگين زياد و در مواقع استراحت كمتر ميشود. يعنى قلب جداً مراقب وضع بدن و احتياجات سلولهاست و فوراً خود را بر هر وضعى تطبيق ميدهد.
4- قبل از تولد نوزاد دو دستگاه راست چپ قلب وسيله دريچه مخصوصى به هم مربوط است و حكم يك دستگاه را دارد ولى پس از تولد، دريچه مزبور بلافاصله براى هميشه بسته ميشود و فقط دريچههایى كه هر يك از دهليزها را ببطن زيرين مربوط ميسازد به حال خود ميماند. علت اين موضوع نيز انطباق بر وضع موجود است، زيرا در رحم مادر چون هوا وجود ندارد تصفيه ريوى كه به كمك دهليز و بطن راست صورت ميگيرد موضوعى ندارد و جنين در واقع از همان خونهاى تصفيه شده وسيله ريه مادر و جفت استفاده ميكند. اما همين كه قدم به خارج رحم گذارد و ريهها شروع به كار كردند و تصفيه وسيله آنها صورت گرفت بايد دستگاه راست قلب به صورت يك دستگاه مستقل كار خود را انجام دهد.
5- مقاومت جدار هر يك از چهار حفره قلب به اندازه فشاريست كه بايد آن را تحمل كند و به همين دليل جدار «بطن چپ» كه بيش از همه تحمل فشار ميكند و بايد خونرا به تمام اعضاء برساند از همه ضخيمتر است.
6- دريچههایى كه هر يك از دهليزها را به بطن زيرين آن مربوط ميسازد (مانند تلمبههاى معمولى) يك طرفه است و باين ترتيب خون از دهليزها با فشار به بطنها ميريزد ولى هرگز از بطن ها بدهليز برنميگردد.
اين اسرار عجيب و صدها نظائر آن است كه انسان را بى اختيار در برابر آفريدگار و پديد آورنده آن وادار به خضوع كرده و دل را مملو از نشاط و ايمان ميسازد.(1)
1) . در جستجوی خدا، ص100.
مَنْ جَعَلَ فِي الْحَلْقِ مَنْفَذَيْنِ أَحَدُهُمَا لِمَخْرَجِ الصَّوْتِ وَ هُوَ الْحُلْقُومُ الْمُتَّصِلُ بِالرِّئَةِ وَ الْآخَرُ مَنْفَذاً لِلْغِذَاءِ وَ هُوَ الْمَرِيءُ(1)الْمُتَّصِلُ بِالْمَعِدَةِ الْمُوصِلُ الْغِذَاءِ إِلَيْهَا وَ جَعَلَ عَلَى الْحُلْقُومِ طَبَقاً يَمْنَعُ الطَّعَامَ أَنْ يَصِلَ إِلَى الرِّئَةِ فَيَقْتُلَ.(2)
چه كسى دو مجرا در گلو آفريد، يكى براى خروج صدا كه همان نامى متصل به ريه است و ديگرى مرى، محل عبور غذا كه به معده ختم مىشود؟
و چه كسى در گلو در پوشى آفريد تا غذا به ريه نرسد و آدمى را هلاك نگرداند؟ و چه كسى ريه را وسيله خنكى قلب قرار داد تا با كار هميشگى و پيوستهاش حرارتى در قلب گرد نيايد و به هلاكت شخص نينجامد.(3)
مَنْ جَعَلَ الرِّئَةَ مِرْوَحَةَ الْفُؤَادِ لَا تَفْتُرُ وَ لَا تَخْتَلُّ لِكَيْلَا تَتَحَيَّرَ(1)
[تَتَحَيَّزَ] الْحَرَارَةُ فِي الْفُؤَادِ فَتُؤَدِّيَ إِلَى التَّلَفِ مَنْ جَعَلَ لِمَنَافِذِ الْبَوْلِ وَ الْغَائِطِ أَشْرَاجاً(2)
تَضْبِطُهُمَا لِئَلَّا يَجْرِيَا جَرَيَاناً دَائِماً فَيَفْسُدَ عَلَى الْإِنْسَانِ عَيْشُهُ فَكَمْ عَسَى أَنْ يُحْصِيَ الْمُحْصِي مِنْ هَذَا بَلِ الَّذِي لَا يُحْصَى مِنْهُ وَ لَا يَعْلَمُهُ النَّاسُ أَكْثَرُ(3)
چه كسى دو مجرا در گلو آفريد، يكى براى خروج صدا كه همان نامى متصل به ريه است و ديگرى مرى، محل عبور غذا كه به معده ختم مىشود؟
و چه كسى در گلو در پوشى آفريد تا غذا به ريه نرسد و آدمى را هلاك نگرداند؟ و چه كسى ريه را وسيله خنكى قلب قرار داد تا با كار هميشگى و پيوستهاش حرارتى در قلب گرد نيايد و به هلاكت شخص نينجامد؟
جز خدا چه كسى براى منافذ خروجى بول و غائط، شيرهايى قرارداد كه هر گاه خواهند ببندند و هر گاه خواهند بگشايند تا هميشه جارى نباشند و زندگى آدمى را به فساد نكشانند؟ براستى انسان تا كجا مىتواند اين نعمتها را به شماره در آورد؟ بىشك آنچه كه شمرده نمىشود بيش از آن است كه مردم مىدانند و مىشمارند.(4)
در ميان مردم مشهور است كه «ريه بادزن قلب است؛ زيرا قلب بر اثر حركت دائمى گرم مىشود، ريختن خونهاى گرم به قلب آن هم بر حرارت آن مى افزايد؛ اما همينكه خونها از قلب بريه آمدند و در ديواره هاى ريه منتشر شدند و با هواى ملايم تماس پيدا كردند، مقدار زيادى از حرارت خود را از دست داده و به وسيله «بازدم» به خارج مىفرستند، اين خون هنگاميكه به قلب بر مىگردد تأثير عميقى در كنترل حرارت قلب دارد لذا هر وقت قلب ما به واسطه گرما زدگى دچار خفقان مىشود با تنفس در هواى ملايم آنرا تسكين مىدهيم اين نعمت هم از دولت سر ريه هاست.(1)
ششها كه به صورت دو توده ارتجاعىِ اسفنجى شكل ديده مىشود، در پشت قفسه سينه جاى دارد و داراى تعداد زيادى از حفرههاى بسيار كوچك به نام «كيسههاى هوايى» است. وجود اين كيسهها سبب مىشود كه گنجايش ششها به مراتب زيادتر گردد، به طورى كه همين توده كوچك، وسعتى برابر با 200 متر مربع دارد و اين يكى از نكات حيرتآور ششهاست.(2)
در ديواره ششها مويرگهاى زيادى پخش شده كه همه از دو سرخرگ شش- كه خون تيره را از قلب به ششها مىآورند- منشعب گرديدهاند. اين مويرگها كه در كيسههاى هوايى ششها وجود دارد، پيوسته با آنها در تماس بوده و هنگامى كه در اثر تنفّس، هوا وارد كيسههاى مزبور مىگردد، مبادله ميان خون و هوا صورت مىگيرد، يعنى موادّ حياتى هوا از ديواره كيسههاى هوايى نفوذ كرده، از ديواره نازك مويرگها نيز گذشته و وارد خون مىشود. همچنين سموم خون، تحويل حفرهها گرديده و به وسيله بازدم از راه حلق و
بينى به خارج فرستاده مىشود. به اين ترتيب در هر دم و بازدم مقدارى خون در مويرگها تصفيه شده و كمكم به هم پيوسته و جمع مىشود و سپس به وسيله چهار سياهرگ شش به قلب (دهليزچپ) باز مىگردد.
هنگامى كه ما هوا را از بينى يا دهان به ششها هدايت مىكنيم (دم) كيسههاى هوايى پر شده و به حجم ششها افزوده مىشود. پس از مبادله و عمل تصفيه، ششها به حال عادى برگشته و حفرهها خالى مىگردند و هواى مسموم به خارج رانده مىشود (بازدم).(1)
حركت ريهها- كه همان باز و بسته شدن آنهاست- مانند حركت قلب، يك حركت خودكار و دائمى مىباشد كه در تمام مدّت عمر در خواب و بيدارى انجام مىگيرد، با اين تفاوت كه انسان مىتواند حركت آن را به اختيار خود كنترل كند ولى حركت قلب به كلّى از كنترل ما خارج است.
در اين دستگاه نيز نكات دقيق توحيدى بسيارى وجود دارد كه همگى از وجود يك آفريننده دانا و توانا حكايت مىكند. به عنوان نمونه مىتوان نكات قابل توجّه زير را ذكر كرد:
حركت ششها مانند ضربان قلب، در سنين مختلف انسان و انواع حيوانات تفاوت فاحشى دارد. لطفاً به دو جدول زير توجّه فرماييد.
1) . طبق آزمايشهايى كه بر روى هواى دم به عمل آمده معلوم مىشود كه هوايى كه هنگام دم زدن وارد ششها مىشود، بيش از 20% اكسيژن و مقدار كمى انيدريد كربنيك دارد، در صورتى كه موقع بازدم، اكسيژن آن به 16% تنزّل يافته و مقدار انيدريد كربنيك آن افزوده مىشود و اين خود دليل بر اين است كه در داخل ششها اين دو نوع گاز مبادله مىشود.
مقدار سن تعداد حركت ششها در دقيقه ابتداى تولّد 544 سالگى 2026- 15 سالگى 2520- 20 سالگى 3018- 25 سالگى 4016 سالگى 18
نوع حيوان تعداد حركت ششها در دقيقه اسب 12- 10 سگ 20- 15 گربه 24 خرگوش 60- 55 موش 150
از آنچه ذكر شد روشن مىگردد كه تعداد تنفّس در جانداران مختلف متفاوت است و دقّت در اين اختلاف، ما را به يكى از نمونههاى آشكار نظام دقيق خلقت هدايت مىكند. همانگونه كه احتياجات غذايى بدن حيوانات با يكديگر تفاوت دارد، احتياجات بدن آنها نسبت به مادّه حياتى اكسيژن نيز متفاوت است، به همين جهت هر اندازه كه احتياج سلّولهاى بدن حيوانى، به اين مادّه حياتى، بيشتر باشد، تنفّس آن سريعتر و تعداد حركات ششها نيز افزايش خواهد يافت. چنانكه در اطفال، حيوانات كوچك و انسانهاى پير به علّت احتياج بيشتر بدن آنها به اكسيژن و به عبارت صحيحتر، عدم مقاومت آنها در برابر كمبود آن، تعداد حركت ريهها و تنفّس بيشتر است.
موضوع جالبتر، همكارى مستقيم ريهها و قلب است كه با يك نظم و تناسب مخصوص، همواره در بين آن دو مركز حسّاس، ارتباط و هماهنگى برقرار مىباشد؛ بهگونهاى كه هر اندازه ضربان و فعّاليّت قلب- به منظور بيشتر رساندن موادّ حياتى به سلّولها- زيادتر شود، به همان اندازه، حركات تنفّس، سريعتر و عمل تصفيه زودتر انجام مىگيرد. به اين وسيله با همكارى اين دو دستگاه، احتياجات سلّولهاى بىشمار بدن، برآورده مىشود.
به يقين مشاهده كردهايد كه در موقع ورزش، انجام كارهاى سنگين و يا در موقع ظهور بعضى از حالات روحى (مانند: وحشت، اضطراب و ...) تعداد ضربان قلب همراه با تعداد تنفّس، بالا مىرود؛ زيرا سلّولها در اثر فعّاليّت زياد و احتراق (مصرف) موادّ حياتى، توليد مواد سمّى و انيدريد كربنيك نموده و براى اعمال حياتى و فعّاليّت بيشتر، احتياج به اكسيژن و موادّ غذايى بيشترى پيدا مىكنند، به همين جهت لازم است كه موادّ سمى خيلى سريع جمع آورى شده، خون مسموم سريعتر تصفيه گردد و رساندن موادّ غذايى و اكسيژن، به سلّولها زودتر انجام پذيرد، كه اين مشكل با همكارى و هماهنگى عجيب ريهها و قلب حل مىشود.
قدرت عجيب ششها، يكى ديگر از شگفتىهاى جهان آفرينش است. اين عضو لطيف اسفنجى شكل، داراى مقاومت و قدرتى است كه به طور متوسّط در هر دقيقه، 20 مرتبه و در هر 24 ساعت، در حدود 28800 مرتبه باز و بسته شده و خون را تصفيه مىكند. به اين ترتيب، ساليانه در حدود چهار هزار تن خون را تصفيه كرده و از خود عبور مىدهد. بر اين اساس، در يك عمر متوسّط، ممكن است 250 هزار تن خون، در آن تصفيه گردد و هرگز اين همه فعّاليّت و كار طاقت فرسا، آن را خسته نمىكند و هيچ وقت اتّفاق نيفتاده كه ما در تنفّس، حركت و فعّاليّت ريههاى خود در حال عادى، احساس خستگى نماييم.
هواى مورد احتياج براى تنفّس، همه جا هست ولى چه بسا اتّفاق افتاده كه هواى اطراف انسان كثيف و غبار آلوده است. بنابراين اگر هوا با همان وضع وارد ريهها شود ممكن است در كار ريهها توليد اشكال و ناراحتى كند، به
همين دليل در مجراى طبيعى ورود هوا، برنامهاى پيش بينى شده كه از ورود كثافات و گرد و غبار جلوگيرى مىكند.
گرچه اين موضوع، جزئى به نظر مىرسد ولى دو نكته در آن قابل توجّه است؛ اوّلًا، در دو حفره بينى، كه مجراى طبيعى و معمولى هوا مىباشد، موهايى وجود دارد كه در مسير عبور هوا تشكيل شبكهاى مىدهد. هوا در هنگام عبور از آن تا اندازهاى تصفيه شده، گرد و غبار و كثافات خود را از دست مىدهد.
ثانياً، لوله بينى همواره در اثر جريان اشك- كه هميشه از گوشه چشم وارد آن مىشود- و ترشّحات غدّه خاصّى، كه در خودبينى قرار دارد، به اندازه مناسبى گرم و مرطوب است. اين كار باعث مىشود كه هواى تنفّسى، جهت ورود به ريهها آماده و مناسب گردد، زيرا بسيارى از اوقات، هواى مزبور، سرد و خشك است و اگر به همان ترتيب داخل ريهها گردد، ايجاد سرماخوردگى و يا امراض ديگر ريوى مىكند؛ بنابراين لازم است كه چنين هوايى قبل از ورود به ريهها، گرم و مرطوب شود. اين مهم در هنگام عبور از دو حفره بينى، تأمين مىگردد. به همين جهت بايد تا جايى كه امكان دارد به خاطر مسايل بهداشتى، از تنفّس به وسيله دهان پرهيز كرده و فقط با بينى تنفّس نمود.(1)
1) . آفریدگار جهان، ص 148.
مَنْ جَعَلَ الْمَعِدَةَ عَصَبَانِيَّةً شَدِيدَةً وَ قَدَّرَهَا لِهَضْمِ الطَّعَامِ الْغَلِيظِ وَ مَنْ جَعَلَ الْكَبِدَ رَقِيقَةً نَاعِمَةً لِقَبُولِ الصَّفْوِ(1)
اللَّطِيفِ مِنَ الْغِذَاءِ وَ لِتَهْضِمَ وَ تَعْمَلَ مَا هُوَ أَلْطَفُ مِنْ عَمَلِ الْمَعِدَةِ إِلَّا اللَّهُ الْقَادِرُ أَ تَرَى الْإِهْمَالَ يَأْتِي بِشَيْءٍ مِنْ ذَلِكَ كَلَّا بَلْ هُوَ تَدْبِيرُ مُدَبِّرٍ حَكِيمٍ قَادِرٍ عَلِيمٍ بِالْأَشْيَاءِ قَبْلَ خَلْقِهِ إِيَّاهَا لَا يُعْجِزُهُ شَيْءٌ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ.(2)
چه كسى جز خدا معده را اين گونه سخت و با صلابت آفريده تا غذاهاى سنگين را نيز هضم كند؟ چه كسى جگر را آنقدر نرم و لطيف آفريده تا عصاره و لطافت غذا را بپذيرد و هضم آن از عمل معده ظريفتر باشد؟
آيا اندكى اهمال و ناهماهنگى در اين اعمال مىبينى؟ هرگز! چه اينها همه به تدبير مدبّرى حكيم است كه پيش از آفرينش، نسبت به اشيا قادر و دانا بود و چيزى او را ناتوان نمىگرداند و هم او لطيف و بسيار آگاه است.(3)
فَكِّرْ يَا مُفَضَّلُ لِمَ صَارَ الْمُخُّ الرَّقِيقُ مُحَصَّناً فِي أَنَابِيبِ الْعِظَامِ هَلْ ذَلِكَ إِلَّا لِيَحْفَظَهُ وَ يَصُونَهُ لِمَ صَارَ الدَّمُ السَّائِلُ مَحْصُوراً فِي الْعُرُوقِ بِمَنْزِلَةِ الْمَاءِ فِي الظُّرُوفِ(1)إِلَّا لِتَضْبِطَهُ فَلَا يَفِيضَ لِمَ صَارَتِ الْأَظْفَارُ عَلَى أَطْرَافِ الْأَصَابِعِ إِلَّا وِقَايَةً لَهَا وَ مَعُونَةً عَلَى الْعَمَلِ لِمَ صَارَ دَاخِلُ الْأُذُنِ مُلْتَوِياً كَهَيْئَةِ اللَّوْلَبِ(2)
إِلَّا لِيَطَّرِدَ فِيهِ الصَّوْتُ حَتَّى يَنْتَهِيَ إِلَى السَّمْعِ وَ لِيَكْسِرَ حُمَّةَ الرِّيحِ فَلَا يَنْكَأَ فِي السَّمْعِ لِمَ حَمَلَ الْإِنْسَانُ عَلَى فَخِذَيْهِ وَ أَلْيَتَيْهِ هَذَا اللَّحْمَ إِلَّا لِيَقِيَهُ مِنَ الْأَرْضِ فَلَا يَتَأَلَّمُ مِنَ الْجُلُوسِ عَلَيْهَا كَمَا يَأْلَمُ مَنْ نَحَلَ جِسْمُهُ وَ قَلَّ لَحْمُهُ إِذَا لَمْ يَكُنْ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْأَرْضِ حَائِلٌ يَقِيهِ صَلَابَتُهَا.(3)
مفضّل! بينديش كه چرا مغز رقيق و ظريف در درون استخوانهاى لولهاى شكل قرار گرفته؟ اين جز براى حفظ و نگاهدارى آن است؟
چرا خون روان در رگها قرار گرفت و بسان آب در ظرف شد؟ آيا جز براى نگاهدارى و هدايت صحيح آن است؟
چرا ناخنها بر سر انگشتان روييد؟ جز براى حفظ انگشتان و يارى شخص
در كار كردن است؟ چرا ميان گوش را مانند محبسها و دخمهها پيچيده قرار داد؟ آيا اين جز براى آن است كه صدا وارد گوش شود، بشكند و به پرده گوش آسيب نرساند؟
چرا انسان اين گوشتهاى زياد رانها و نشستنگاهها را حمل مىكند؟ جز براى آن است كه درگاه نشستن بر زمين سخت و بىحايل مانند افراد نحيف و لاغر در سختى درد نيفتد؟(1)
يكى ديگر از دستگاههاى بزرگ بدن، دستگاه گردش خون مىباشد كه هميشه خون را در تمام بدن انسان به گردش در مىآورد. دستگاه گردش خون به خاطر نظم عجيب و دقّت و ظرافت فوق العادهاى كه دارد بسيار قابل توجّه است!
اين دستگاه از هيچ طرف به خارج راه نداشته و از اين جهت دستگاه بسته ناميده مىشود.
دستگاه گردش خون، نمونه كامل لولهكشى بسيار دقيق و منظّمى است كه با نقشه و هندسه شگفت آورى در تمام پيچ و خم اعضاى كوچك و بزرگ بدن انسان كشيده شده و به طور خودكار يك وظيفه مهمّ حياتى را انجام مىدهد.
لولههاى اين دستگاه كه در سرتاسر كشور تن، كشيده شده، در بعضى از جاها به قدرى ظريف و باريك است كه گرچه به نام «مويرگ» خوانده مىشود، ولى به مراتب از مو باريكتر و ظريفتر مىباشد، امّا با وجود اين، وظيفه خود را به خوبى انجام داده، خون محتوى موادّ غذايى را عبور مىدهند و گردش خون را اداره مىكنند.
1) . شگفتيهاى آفرينش، (ترجمه توحيد مفضل)، ص63.
اين دستگاه با فعّاليّت دائمى و خستگى ناپذيرى كه دارد، مأمور رساندن موادّ حياتى (انواع موادّ غذايى، آب و هوا) به تمام كارگاههاى بزرگ و كوچك بدن است و نقش يك دستگاه مجهّز پخش ارزاق را در كشور تن بازى مىكند؛ در ضمن تمام سلّولهاى بدن را شستشو داده، موادّ دفعى و زايد آنها را دريافت مىدارد و از اين راه كار سازمان بهداشت و نظافت بدن را نيز انجام مىدهد!
دستگاه گردش خون به وسيله مأمورين فعّالى كه در اختيار دارد، اين مأموريّت سنگين را در پيچ و خمهاى باريك اعضاى بدن، حتّى در لابهلاى طبقات حسّاس مغز، پردههاى ظريف چشم، ... به خوبى انجام داده و جيره غذايى لازم را به سلّولهاى آنها مىرساند.
دستگاه گردش خون، موادّ غذايى لازم را از رودهها و هواى لازم را از ريهها و همچنين در موقع عبور خون از كبد، مقدارى از موادّ قندى لازم را نيز از آنجا مىگيرد، آنگاه با نظم و دقّت شگفتآورى كه شرح داده خواهد شد، تمام سلّولهاى بدن انسان (ده كاتريليون) را غذا داده و آنها را شستشو مىدهد!(1)
چه وظيفهاى از اين سنگينتر كه بايد احتياجات دهكاتريليون جيره خوار زودرنج و كم طاقت را برآورده سازد، كه هميشه چشم به راه كمكهاى حياتى او هستند؟!(2)
خون كه حامل موادّ غذايى و حياتى است، بعد از آنكه به اين ترتيب با سرعت و نشاط، سيلآسا در تمام بدن منتشر شد و با يك بخشش بىدريغ موادّ حياتى لازم سلّولها را به آنها داد، بار ديگر به سوى وطن اصلى (قلب) حركت مىكند و به وسيله دو مجراى مخصوص به نام «سياهرگ زيرين» و «زبرين»، وارد دهليز راست مىگردد.
خون در اين بازگشت ديگر آن سرعت، نشاط و شفّافيّت گذشته را ندارد و علاوه بر اينكه موادّ حياتى را از دست داده، حامل موادّ سمّى است كه از سلّولها جمعآورى كرده و به همين خاطر رنگ آن تيره و كبود است.
دهليز راست هم كه خون كثيف و افسرده را دريافت داشته، به نوبه خود با يك ضربه (انقباض)، آن را به بطن راست مىريزد و سپس خون مزبور در اثر انقباض ديوارههاى بطن راست به طرف ريهها رانده مىشود و همان طور كه در ادامه خواهيم ديد خون كثيف، پس از عبور از سرخرگ شش، در مويرگهاى بيشمار ريهها پخش شده، در آنجا تصفيه مىشود و دوباره با نشاط و رنگ روشن به دهليز چپ قلب باز مىگردد و فعّاليّت حياتى خود را از نو شروع مىكند. بنابراين خون در بدن، دو گردش دارد:
الف) گردش بزرگ و طولانى، كه در تمام بدن انجام گرفته و از بطن چپ آغاز و در بطن راست پايان مىيابد.
ب) گردش كوچك و كوتاه، كه از بطن راست شروع شده، پس از تصفيه در پالايشگاه ششها، در دهليز چپ خاتمه پيدا مىكند و قلب با قدرت و پشتكار عجيبى مانند دو دستگاه تلمبه قوى خودكار به وسيله ضربات متوالى، اين دو گردش خون را اداره مىكند.(1)
1) . آفریدگار جهان، ص 134.
رگها: به منزله لولههاى بزرگ و كوچك براى تقسيم عادلانه خون هستند و شكل ساختمان و موقعيّت آنها در گردش خون، اهميّت به سزايى دارد و سه نوع رگ در بدن ديده مىشود، سرخرگها، سياهرگها و مويرگها.(1)
اين نوع از رگها كه «شريان» ناميده مىشوند اغلب در اعماق بدن جا دارند و پس از مرگ به علّت انتقال خون آنها به سياهرگها، خالى مانده و به صورت لولههاى زردرنگى در مىآيند. قسمت ديگر از رگها كه به نام سياهرگها و وريدها ناميده مىشوند، خون تيره رنگ در آنها به سوى قلب جريان دارد. رنگ اين لولهها قرمز و قابليت ارتجاعى آنها كمتر است و مهمترين سياهرگهاى بدن، چهار سياهرگ گردن و دو سياهرگ زيرين و زبرين قلب مىباشد.
نوع سوم كه به علّت ظريفى و نازكى، آنها را «مويرگ» مىنامند به تعداد فوق العاده زيادى در تمام قسمتهاى بدن پخش شده و عدّهاى از آنها به قدرى نازك و باريكند كه با چشم ديده نمىشوند. قطر مويرگها اغلب از 6 تا 12 ميكرون است.
جالب آنكه موادّ غذايى و حياتى از ديواره اين مويرگها به خارج نفوذ كرده و موادّ دفعى و سمّى نيز به داخل آنها نفوذ مىكند و به اين وسيله عمل جذب و دفع سلّولها انجام مىگيرد. کتاب آفریدگار جهان، ص 127.
شنوايى در انسانها از طريق انتقال امواج به گوشها- كه در برابر امواج صوتى حساسيّت دارد و پرده «صماخ» را كه همچون پوسته طبلى است، به حركت در مىآورد و از آنجا به مغز منتقل مىشود- مىباشد، و از آنجا كه ساختمان اين اسباب از جهات مختلفى محدود است انسان توانايى شنيدن همه صداها را ندارد و به گفته دانشمندان: «تنها قادر است صداهايى را بشنود
1) . سرخرگها، لولههاى قابل ارتجاعى هستند كه خون را از قلب گرفته و از خود عبور مىدهند و به جهت ارتجاعى بودن مىتوانند باز و بسته شده و عمل قلب را تكميل كنند و خون را با فشار به جلو برانند.
كه طول موج آن، بين شانزده مرتبه در ثانيه تا بيست هزار مرتبه در ثانيه بوده باشد» يعنى: آنچه زير شانزده مرتبه در ثانيه مىباشد براى انسان قابل درك نيست، همانطور كه آنچه بيش از بيست هزار مرتبه در ثانيه باشد شنيده نمىشود.
البتّه اين اعداد در همه جانداران يكسان نيست. حيواناتى پيدا مىشوند كه حسّ شنوايى آنها از ما بيشتر است و صداهايى را مىشنوند كه طول موج آنها كمتر است ولى آنها نيز قادر به شنيدن همه صداها نيستند و هر گاه طول موج آن از تعداد معيّنى پايينتر باشد براى آنها قابل درك نيست، اين از يكسو.
از سوى ديگر، هر گاه طول امواج بسيار شديد باشد، ممكن است پرده گوش آدمى را پاره كند و براى هميشه از نعمت شنوايى محروم گردد، به همين دليل به هنگام آتش كردن بعضى از سلاحهاى پر صداى جديد، نظاميان از آن دور مىشوند و جلوى گوشهاى خود را محكم مىگيرند، مبادا به پرده گوش آنها آسيب برسد.
از سوى سوم، صدا هر قدر قوىّ باشد اگر انسان زياد از آن دور شود توان شنيدن آن را ندارد و به اين ترتيب حسّ شنوايى انسان و ساير جانداران از جهات متعدّدى ناتوان است. در گرداگرد ما آن قدر امواج صوتى وجود دارد كه ما از لحظه تولّد تا مرگ، از شنيدن آنها ناتوان و محروميم.(1)
1) . پيام امام امير المومنين (علیه السلام) ، ج3، ص 76.
الإنسان ذكر و أنثى و تناسله و آلات العمل و حاجته و حيلته و إلزامه بالحجة
مَنْ جَعَلَ الْإِنْسَانَ ذَكَراً وَ أُنْثَى إِلَّا مَنْ خَلَقَهُ مُتَنَاسِلًا وَ مَنْ خَلَقَهُ مُتَنَاسِلًا إِلَّا مَنْ خَلَقَهُ مُؤَمِّلًا وَ مَنْ أَعْطَاهُ آلَاتِ الْعَمَلِ إِلَّا مَنْ خَلَقَهُ عَامِلًا وَ مَنْ خَلَقَهُ عَامِلًا إِلَّا مَنْ جَعَلَهُ مُحْتَاجاً وَ مَنْ جَعَلَهُ مُحْتَاجاً إِلَّا مَنْ ضَرَبَهُ بِالْحَاجَةِ(1)وَ مَنْ ضَرَبَهُ بِالْحَاجَةِ إِلَّا مَنْ تَوَكَّلَ بِتَقْوِيمِهِ(2)وَ مَنْ خَصَّهُ بِالْفَهْمِ إِلَّا مَنْ أَوْجَبَ الْجَزَاءَ وَ مَنْ وَهَبَ لَهُ الْحِيلَةَ إِلَّا مَنْ مَلَّكَهُ الْحَوْلَ(3)وَ مَنْ مَلَّكَهُ الْحَوْلَ إِلَّا مَنْ أَلْزَمَهُ الْحُجَّةَ مَنْ يَكْفِيهِ مَا لَا تَبْلُغُهُ حِيلَتُهُ إِلَّا مَنْ لَمْ يَبْلُغْ مَدَى شُكْرِهِ فَكِّرْ وَ تَدَبَّرْ مَا وَصَفْتُهُ هَلْ تَجِدُ الْإِهْمَالَ يَأْتِي عَلَى مِثْلِ هَذَا النِّظَامِ وَ التَّرْتِيبِ تَبَارَكَ اللَّهُ تَعَالَى عَمَّا يَصِفُونَ(4)
چه كسى انسان را نر و ماده آفريد، جز آنكه او را براى تناسل پديد آورد؟
چه كسى او را براى تناسل پديد آورد جز كسى كه او را اميدوار آفريد؟
چه كسى او را اميدوار آفريد و ابزار كار به او داد جز كسى كه او را كار كن خلق كرد؟
چه كسى او را كاركن آفريد جز كسى كه او را نيازمند خلق كرد؟
چه كسى او را نيازمند آفريد جز كسى كه اسباب رفع نياز را برايش پديد آورد؟ چه كسى اسباب رفع نياز را پديد آورد جز كسى كه ضامن رفع حاجتش شد؟
چه كسى او را در ميان آفريدگان، با عقل و شعور ممتاز كرد جز كسى كه برايش پاداش و كيفر مقرر فرمود؟
چه كسى او را چاره داد جز كسى كه او را توان چارهانديشى عطا كرد؟
چه كسى به او چنين قدرتى داد جز آنكه بر او حجت را تمام كرد؟
چه كسى كارهاى او را كه او قادر به چارهانديشى آنها نيست چاره كرده جز
كسى كه كس قادر بر شكر واقعى او نيست؟ در آنچه گفتم خوب انديشه نما، آيا ذرّهاى در اين سازماندهى و نظم و ترتيب، ناهماهنگى مىبينى؟ براستى كه خداوند از آنچه وصف مىكنند پيراسته است.(1)
امید وآرزو حالتی است ثابت در نفس که هر چه نیرومندتر شود، راه برای وصول به خواستهها هموارتر میگردد. امید و زندگی، دو هم زادند که بی یکدیگر، نمیتوانند بود. بی آرزو و امیدواری، نیروهای معنوی و مادی انسان به ضعف میگرایند و عزم و اردهها سست میشوند و یأس بر اندام حیات انسانی سایه میافکند. آرزوها از دسته فضایلاند، چرا که شخص آرزومند را از بسیاری گناهان و لغزشها باز میدارند و فرجامهای نیک و فرخنده را پیش چشمش می آورند واو را از لذتی فکری، که اگر درک شود از بهترین خوشیها است، برخوردار میکنند. در حدیث است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) فرمود:
«امیدواری، از سر رحمت، برای امت من قرار داده شده است. اگر امید و آرزو نباشد، هیچ مادری فرزندش را شیر نمیدهد و هیچ باغبانی درخت نمیکارد.»(2)
أَصِفُ لَكَ الْآنَ يَا مُفَضَّلُ الْفُؤَادَ اعْلَمْ أَنَّ فِيهِ ثُقَباً مُوَجَّهَةً نَحْوَ الثُّقَبِ الَّتِي فِي الرِّئَةِ تُرَوِّحُ عَنِ الْفُؤَادِ حَتَّى لَوِ اخْتَلَفَتْ تِلْكَ الثُّقَبُ وَ تَزَايَلَ بَعْضُهَا عَنْ بَعْضٍ لَمَا وَصَلَ الرَّوْحُ إِلَى الْفُؤَادِ وَ لَهَلَكَ الْإِنْسَانُ أَ فَيَسْتَجِيزُ ذُو فِكْرَةٍ وَ رَوِيَّةٍ أَنْ يَزْعُمَ أَنَّ مِثْلَ هَذَا يَكُونُ بِالْإِهْمَالِ وَ لَا يَجِدُ شَاهِداً مِنْ نَفْسِهِ يزعه(1)
[يَنْزِعُهُ] عَنْ هَذَا الْقَوْلِ لَوْ رَأَيْتَ فَرْداً مِنْ مِصْرَاعَيْنِ فِيهِ كَلُّوبٌ(2)أَ كُنْتَ تَتَوَهَّمُ أَنَّهُ جُعِلَ كَذَلِكَ بِلَا مَعْنًى بَلْ كُنْتَ تَعْلَمُ ضَرُورَةً أَنَّهُ مَصْنُوعٌ يَلْقَى فَرْداً آخَرَ فَيُبْرِزُهُ لِيَكُونَ فِي اجْتِمَاعِهِمَا ضَرْبٌ مِنَ الْمَصْلَحَةِ وَ هَكَذَا تَجِدُ الذَّكَرَ مِنَ الْحَيَوَانِ كَأَنَّهُ فَرْدٌ مِنْ زَوْجٍ مُهَيَّأٌ مِنْ فَرْدٍ أُنْثَى فَيَلْتَقِيَانِ لِمَا فِيهِ مِنْ دَوَامِ النَّسْلِ وَ بَقَائِهِ فَتَبّاً(3)وَ خَيْبَةً وَ تَعْساً لِمُنْتَحِلِي الْفَلْسَفَةِ كَيْفَ عَمِيَتْ قُلُوبُهُمْ عَنْ هَذِهِ الْخِلْقَةِ الْعَجِيبَةِ حَتَّى أَنْكَرُوا التَّدْبِيرَ وَ الْعَمْدَ فِيهَا.
لَوْ كَانَ فَرْجُ الرَّجُلِ مُسْتَرْخِياً كَيْفَ كَانَ يَصِلُ إِلَى قَعْرِ الرَّحِمِ حَتَّى يُفْرِغَ النُّطْفَةَ فِيهِ وَ لَوْ كَانَ منعضا(4)[مُنْعَظاً] أَبَداً كَيْفَ كَانَ الرَّجُلُ يَتَقَلَّبُ فِي الْفِرَاشِ أَوْ يَمْشِي بَيْنَ النَّاسِ وَ شَيْءٌ شَاخِصٌ أَمَامَهُ ثُمَّ يَكُونُ فِي ذَلِكَ مَعَ قُبْحِ الْمَنْظَرِ تَحْرِيكُ الشَّهْوَةِ فِي كُلِّ وَقْتٍ مِنَ الرِّجَالِ وَ النِّسَاءِ جَمِيعاً فَقَدَّرَ اللَّهُ جَلَّ اسْمُهُ أَنْ يَكُونَ أَكْثَرَ ذَلِكَ
لَا يَبْدُو لِلْبَصَرِ فِي كُلِّ وَقْتٍ وَ لَا يَكُونَ عَلَى الرِّجَالِ مِنْهُ مَؤُنَةٌ بَلْ جَعَلَ فِيهِ قُوَّةَ الِانْتِصَابِ وَقْتَ الْحَاجَةِ إِلَى ذَلِكَ لِمَا قَدَّرَ أَنْ يَكُونَ فِيهِ مِنْ دَوَامِ النَّسْلِ وَ بَقَائِهِ (1)
اى مفضّل! اينك قلب را برايت شرح مىدهم:
بدان در برابر روزنههاى شش، روزنههايى نيز در قلب است تا قلب حرارت نگيرد، تا جايى كه اگر اين روزنهها ناهماهنگ گردند و ترتيب و تقابل را از دست بدهند نسيم و نفس به دل نمىرسد و آدمى هلاك مىگردد، آيا هيچ هوشمند و خردمندى مىپندارد كه اين از سر خود چنين باشد و آيا عقل او سخنش را تصديق مىنمايد؟
اگر لنگه درى را ببينى كه در آن لولايى است آيا آن را بيهوده مىشمارى؟
هرگز بلكه در مىيابى كه سازنده اين لنگه، لنگه ديگر را نيز آفريده كه با هم جفت شوند و به همراه يك ديگر هدفى را به انجام رسانند و سود بدهند. حيوان نر نيز يكتاست و عقل حكم مىكند كه براى او جفتى آفريده شود و مؤنثى تا نسل آدمى پايدار ماند.
ننگ و نفرين و مرگ باد بر كسانى كه مدّعى فلسفه و حكمتاند ولى ديدگان دلهاشان از اين آفرينش شگفت كور است و تدبير و هدفمندى را در كار هستى انكار كردند!
اگر آلت مرد، سست و آويخته مىبود چگونه به قعر رحم مىرسيد و نطفه را در آن مىنهاد؟ يا اگر هميشه ايستاده و بلند بود شخص با اين چيز سخت و بلند كه در جلو داشت چگونه در ميان بستر مىگرديد و يا در ميان مردم راه
1) . توحيد المفضل، ص 69.
مىرفت؟ اين حالت، گذشته از قبيح المنظر بودنش، باعث تحريك دائمى شهوت مردان و زنان مىشد. خداوند حكيم چنان كرد كه غالبا به چشم نيايد و مردان از آن در دشوارى نيفتند؛ از اين رو چنان است كه در هنگام نياز مىتواند راست شود تا نسل آدمى از ميان نرود و باقى بماند.(1)
منظور از سوراخ روبه روی ریه، در سخن امام علی علیه السلام، بطن راست قلب است که خون را به سوراخ ریه، یعنی ورید ریوی، میراند و این ورید، خون را به ریه راست و چپ میرساند تا مواد کربنی آن گرفته شود و با اکسیژن حاصل از تنفس ریهها، تصفیه و پالایش گردد(2)
اعْتَبِرِ الْآنَ يَا مُفَضَّلُ بِعِظَمِ النِّعْمَةِ عَلَى الْإِنْسَانِ فِي مَطْعَمِهِ وَ مَشْرَبِهِ وَ تَسْهِيلِ خُرُوجِ الْأَذَى أَ لَيْسَ مِنْ حُسْنِ التَّقْدِيرِ فِي بِنَاءِ الدَّارِ أَنْ يَكُونَ الْخَلَاءُ فِي أَسْتَرِ مَوْضِعٍ مِنْهَا فَكَذَا جَعَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ الْمَنْفَذَ الْمُهَيَّأَ لِلْخَلَاءِ مِنَ الْإِنْسَانِ فِي أَسْتَرِ مَوْضِعٍ مِنْهُ فَلَمْ يَجْعَلْهُ بَارِزاً مِنْ خَلْفِهِ وَ لَا ناشزا [نَاشِراً] مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ بَلْ هُوَ مُغَيَّبٌ فِي مَوْضِعٍ غَامِضٍ مِنَ الْبَدَنِ مَسْتُورٌ مَحْجُوبٌ يَلْتَقِي عَلَيْهِ الْفَخِذَانِ وَ تَحْجُبُهُ الْأَلْيَتَانِ بِمَا عَلَيْهِمَا مِنَ اللَّحْمِ فَتُوَارِيَانِهِ فَإِذَا احْتَاجَ الْإِنْسَانُ إِلَى الْخَلَاءِ وَ جَلَسَ تِلْكَ الْجِلْسَةَ أَلْفَى(3)ذَلِكَ الْمَنْفَذُ مِنْهُ مُنْصَبّاً مُهَيَّأً لِانْحِدَارِ الثُّفْلِ(4)فَتَبَارَكَ مَنْ تَظَاهَرَتْ آلَاؤُهُ وَ لَا تُحْصَى نَعْمَاؤُهُ (5)
اينك اى مفضّل! در نعمتهايى كه خداوند جلّ و علا در خوردن، آشاميدن و آسانى دفع زوايد قرار داد انديشه كن و درس عبرت بگير.
آيا حكيمانه نيست كه در ساختن يك سرا، مستراح در پوشيدهترين جايگاه قرار گيرد؟ خداوند نيز مجراى خروجى انسان را در مخفيترين جاى قرار داد. آن را در پشت او ظاهر نكرد و در جلويش ننهاد. بلكه در جايى از ديدگان پوشيده است.
رانها و لگنها آن را با گوشت در بر گرفتهاند و پوشاندهاند. هر گاه كه انسان به قضاى حاجت نيازمند گشت و به آن هيأت معمول نشست، مخرج چنان مىگردد كه سنگينى و فضولات را براحتى دفع مىكند. خداوند، والامرتبه است، كسى كه نعمتهايش عيان و عطايش بىپايان است.(1)
قال الصادق (علیه السلام) : انما سمى المستراح مستراحا لاستراحة الانفس (النفوس) من أثقال النجاسات و استفراغ الكثافات و القذر فيها، و المؤمن يعتبر عندها ان الخالص من حطام الدنيا كذلك يصير عاقبته، فيستريح بالعدول عنها و تبركها، و يفرغ نفسه و قلبه من شغلها، و يستنكف عن جمعها و أخذها استنكافه عن النجاسة و الغائط و القذر، و يتفكر في نفسه المكرمة في حال: كيف تصير ذليلة في حال.
حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: مستراح به اين كلمه ناميده شد بخاطر استراحت نفوس از حمل سنگينى نجاسات، و براى فارغ شدن از كثافات در آن محل.
شخص مؤمن بايد از موضوع مستراح عبرت بگيرد كه متاع لذيذ دنيا و خوردنيهاى خوشمزه چگونه به اين صورت در آمده است، و عاقبت امر آنها به كجا مىرسد.
1) . شگفتيهاى آفرينش، ترجمه توحيد مفضل، ص65.
پس شخص مؤمن چنان كه از نجاست و كثافت پرهيز مىكند و از حفظ و حمل آنها استنكاف مىنمايد، چون از زينتهاى دنيا منصرف شده و از جمع و جلب متاع دنيا خود دارى كند، از هموم و غموم دنيا راحت شده، و آرامش خاطر و فراغت قلب پيدا خواهد كرد و ضمناً شخص عاقل بايد به خود آمده و تفكر كند كه: نفس گرامى و عزيز او، در اين حال كه محتاج به مستراح رفتن است چگونه عاجز و ذليل و كوچك مىشود.
همين طورى كه با دفع و تخليه فضولات غذا، كمال استراحت و آرامش و سكونت بدن حاصل مىشود: روح انسان نيز براى آرامش و سكونت و رفع اضطراب و گرفتگى باطنى محتاج به تخليه فضولات است. و اين معنى در علم اخلاق به عنوان تخليه اخلاق و صفات رذيله و تزكيه قلب از ذمائم انديشهها و خويها عنوان مىشود. و تا تخليه از فضولات و آلودگيها حاصل نشده است، تغذيه و تجديد قوى و تحليه (آراستن با نيكوييها و خوبيها) امكان پذير نخواهد شد. جاروب كن تو خانه و پس ميهمان طلب.
پس توقع ايمان و نورانيت و روحانيت و دعوى سير و سلوك و توجه و حال و ارتباط و مقام پيش از تخليه كامل، كاملا بيمورد و باطل بوده، و هرگز صحيح و پسنديده نيست. و اگر توجه و حالى براى چنين آدم پيدا شد موقتى است، زيرا روايات شريفه قريب به مضمون «الحسد يأكل الحسنات كما تأكل النار الحطب» و در مورد صفات رذيله ديگر زياد است.(1)
1) . مصباح الشریعه، ص40.
فَكِّرْ يَا مُفَضَّلُ فِي هَذِهِ الْطَوَاحِنِ(1)الَّتِي جُعِلَتْ لِلْإِنْسَانِ فَبَعْضُهَا حِدَادٌ(2)لِقَطْعِ الطَّعَامِ وَ قَرْضِهِ وَ بَعْضُهَا عُرَاضٌ(3)لِمَضْغِهِ وَ رَضِّهِ فَلَمْ يَنْقُصْ وَاحِدٌ مِنَ الصِّفَتَيْنِ إِذْ كَانَ مُحْتَاجاً إِلَيْهِمَا جَمِيعاً(4)
مفضّل! قدرى در باره دندانها بينديش. برخى تيزند تا غذا را قطع كنند و ببرند و برخى پهنند تا غذا را بسايند و خرد گردانند. خداوند هر دو نوع را به انسان داد؛ زيرا به هر دو نياز است(5)
غذا در اوّلين مرحله وارد فضاى دهان مىشود و براى اينكه آماده هضم شود بايد در آنجا نرم و به صورت نيمه مايع درآيد. اين كار كه بايد در آستانه دستگاه گوارش انجام گيرد، توسّط 32 دندان محكم، دو فكّ قوى و نيرومند و سه جفت غدّه بزاقى با نظارت و هدايت زبان انجام مىشود. وقتى غذا وارد محوّطه دهان مىشود، فكّ پايين به وسيله بالا و پايين آمدن و با قدرت عجيبى كه دارد، دندانها را به كار مىاندازد؛ دندانها هم كه سه دسته ممتاز هستند، شروع به فعّاليّت كرده و غذا را بريده بريده و خرد مىكنند.
از سوى ديگر چشمههاى بزاقى شروع به كار كرده و با ترشّح مايع لزج مخصوصى، كار دندانها را راحت و جويده شدن و نرم شدن غذا را تكميل مىنمايند؛ زبان هم امر هدايت را به عهده گرفته و با جَست و خيزهاى ماهرانه خود، تكّههاى غذا را به اين طرف و آن طرف حركت مىدهد و غذاهاى جويده شده را به عقب رانده و آنهايى را كه هنوز جويده نشده است، به زير دندانها هدايت مىكند، كه كار خطرناكى است! ولى زبان چنان در كار خود ورزيده و ماهرانه عمل مىكند كه همواره در طول اين مدّت، جان خود را از نيش دندانها حفظ كرده و به ندرت اتّفاق مىافتد كه انسان زبان خود را بجود. البتّه اين هم لطفى است در جهت آگاهى و بيدارى انسان كه اگر نظمى در كار نبود، مىبايست در هر بار، براى جويدن غذا، زبان هم همراه غذا جويده شود!
سرانجام پس از گذراندن مراحل تشريفات، گذرنامه عبور غذا از مرزِ گلو به سوى معده صادر مىگردد.
تعداد 32 دندان كه تا حدود 30 سالگى تكميل مىشوند، بر روى آروارهها با نظم و نقشه مخصوصى قرار دارند كه از نظر شكل و نوع كار، به سه دسته تقسيم مىشوند:
هشت عدد از دندانهاى پيشين (چهار تا بالا و چهار تا پايين) به نام «ثنايا» كه مأمور بريدن غذا مىباشند.
چهار دندان (دو تا بالا و دو تا پايين) به نام «انياب» كه در دو طرف دندانهاى ثنايا قرار گرفته و به جهت تيز بودنشان، به كار دريدن غذا مىخورند.
هشت دندان آسياى كوچك (چهار تا بالا و چهار تا پايين) كه در دو طرف دندانهاى انياب جاى گرفته و دوازده دندان آسياى بزرگ (شش تا بالا و شش تا پايين) كه هم پهن است و هم برجستگىهايى دارد و براى ساييدن غذا مورد استفاده قرار مىگيرند(1)
1) آفریدگار جهان، ص 124.
تَأَمَّلْ وَ اعْتَبِرْ بِحُسْنِ التَّدْبِيرِ فِي خَلْقِ الشَّعْرِ وَ الْأَظْفَارِ فَإِنَّهُمَا لَمَّا كَانَا مِمَّا يَطُولُ وَ يَكْثُرُ حَتَّى يُحْتَاجَ إِلَى تَخْفِيفِهِ أَوَّلًا فَأَوَّلًا جُعِلَا عَدِيمَا الْحِسِّ لِئَلَّا يُؤْلِمَ الْإِنْسَانَ الْأَخْذُ مِنْهُمَا وَ لَوْ كَانَ قَصُّ الشَّعْرِ وَ تَقْلِيمُ الْأَظْفَارِ مِمَّا يُوجَدُ لَهُ أَلَمٌ وَقَعَ مِنْ ذَلِكَ بَيْنَ مَكْرُوهَيْنِ إِمَّا أَنْ يَدَعَ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا حَتَّى يَطُولَ فَيَثْقُلَ عَلَيْهِ وَ إِمَّا أَنْ يُخَفِّفَهُ بِوَجَعٍ وَ أَلَمٍ يَتَأَلَّمُ مِنْهُ قَالَ الْمُفَضَّلُ فَقُلْتُ فَلِمَ لَمْ يَجْعَلْ ذَلِكَ خِلْقَةً لَا تَزِيدُ فَيَحْتَاجُ الْإِنْسَانُ إِلَى النُّقْصَانِ مِنْهُ فَقَالَ ع إِنَّ لِلَّهِ تَبَارَكَ اسْمُهُ فِي ذَلِكَ عَلَى الْعَبْدِ نِعَماً لَا يَعْرِفُهَا فَيَحْمَدَهُ عَلَيْهَا اعْلَمْ أَنَّ آلَامَ الْبَدَنِ وَ أَدْوَاءَهُ(1)تَخْرُجُ بِخُرُوجِ الشَّعْرِ فِي مَسَامِّهِ(2)
وَ بِخُرُوجِ الْأَظْفَارِ مِنْ أَنَامِلِهَا وَ لِذَلِكَ أُمِرَ الْإِنْسَانُ بِالنُّورَةِ وَ حَلْقِ الرَّأْسِ وَ قَصِّ الْأَظْفَارِ فِي كُلِّ أُسْبُوعٍ لِيُسْرِعَ الشَّعْرُ وَ الْأَظْفَارُ فِي النَّبَاتِ فَتَخْرُجَ الْآلَامُ وَ الْأَدْوَاءُ بِخُرُوجِهِمَا(3)وَ إِذَا طَالا تَحَيَّرَا [تَحَيَّزَا] وَ قَلَّ خُرُوجُهُمَا فَاحْتَبَسَتِ الْآلَامُ وَ الْأَدْوَاءُ فِي الْبَدَنِ- فَأَحْدَثَتْ عِلَلًا وَ أَوْجَاعاً وَ مَنَعَ مَعَ ذَلِكَ الشَّعْرَ مِنَ الْمَوَاضِعِ الَّتِي تَضُرُّ بِالْإِنْسَانِ وَ تُحْدِثُ عَلَيْهِ الْفَسَادَ وَ الضُّرَّ لَوْ نَبَتَ الشَّعْرُ فِي الْعَيْنِ أَ لَمْ يَكُنْ سَيَعْمَى الْبَصَرُ وَ لَوْ نَبَتَ فِي الْفَمِ أَ لَمْ يَكُنْ سَيُنَغِّصُ عَلَى الْإِنْسَانِ طَعَامَهُ وَ شَرَابَهُ وَ لَوْ نَبَتَ فِي بَاطِنِ الْكَفِّ أَ لَمْ يَكُنْ سَيَعُوقُهُ عَنْ صِحَّةِ
اللَّمْسِ وَ بَعْضِ الْأَعْمَالِ وَ لَوْ نَبَتَ فِي فَرْجِ الْمَرْأَةِ وَ عَلَى ذَكَرِ الرَّجُلِ أَ لَمْ يَكُنْ سَيُفْسِدُ عَلَيْهِمَا لَذَّةَ الْجِمَاعِ فَانْظُرْ كَيْفَ تَنَكَّبَ(1)
الشَّعْرُ عَنْ هَذِهِ الْمَوَاضِعِ لِمَا فِي ذَلِكَ مِنَ الْمَصْلَحَةِ ثُمَّ لَيْسَ هَذَا فِي الْإِنْسَانِ فَقَطْ بَلْ تَجِدُهُ فِي الْبَهَائِمِ وَ السِّبَاعِ وَ سَائِرِ الْمُتَنَاسِلاتِ فَإِنَّكَ تَرَى أَجْسَامَهَا مُجَلَّلَةً بِالشَّعْرِ وَ تَرَى هَذِهِ الْمَوَاضِعَ خَالِيَةً مِنْهُ لِهَذَا السَّبَبِ بِعَيْنِهِ فَتَأَمَّلِ الْخِلْقَةَ كَيْفَ تَتَحَرَّزُ(2)
وُجُوهَ الْخَطَإِ وَ الْمَضَرَّةِ وَ تَأْتِي بِالصَّوَابِ وَ الْمَنْفَعَةِ (3)
باز تأمل كن در اينكه خداوند با حسن تدبير و حكمت، مو و ناخن را آفريد.
از آنجا كه اين دو رشد مىكنند و بلند مىشوند و بايد كوتاه گردند، حس ندارند تا انسان به هنگام گرفتن آنها احساس درد نكند. اگر انسان از گرفتن مو و ناخن درد مىكشيد ميان دو محذور قرار مىگرفت: يا اينكه هر دو را رها مىكرد تا دراز شوند و يا اينكه با دشوارى و تحمل درد، آنها را كوتاه مىكرد.
مفضّل مىگويد: به امام g عرض كردم: چه مىشد اگر خداوند آنها را چنان مىآفريد كه افزوده نگردند تا آدمى به اصلاح و كوتاه كردن نيازمند نباشد.؟
امام (علیه السلام) فرمود: خداوند متعال در اين كار، نعمتهايى نهاده كه آدمى از آنها آگاه نيست تا سپاس گويد. آگاه باش! دردهاى بدن با خروج مو از منافذ بدن و با خروج ناخن از سر انگشتان خارج مىگردد؛ از اين رو به انسان فرمان داده شده كه هر هفته با نوره ماليدن و مو تراشيدن و كوتاه كردن ناخنها به اين
كار اقدام كند. اين كار باعث مىشود كه موى و ناخن با شتاب بيشترى برويند و دردها و بيماريها را سريعتر خارج كنند. اگر شخص چنين نكند، رشد آنها كوتاه و اندك مىشود، در نتيجه، دردها در بدن مىماند و بيماريهاى مختلف پديد مىآيد.
نيز از رويش مو در چند جاى بدن كه وجود آن براى انسان مايه رنج و زيان است جلوگيرى شده. اگر مو در ديدگان مىروييد آيا آدمى نابينا نمىشد؟ و اگر در دهانش مىروييد آيا خوردن و آشاميدن انسان دشوار و بىلذّت نمىگشت؟ اگر در كف دست رشد مىكرد آيا انسان از لمس درست اشيا و انجام برخى از كارها باز نمىماند؟ يا اگر بر فرج زن و يا آلت مرد مىروييد آيا لذّت مجامعت از اينان نمىگرفت؟ پس نيك بنگر كه چگونه در جايى كه سود و مصلحتى در كار نيست نروييده. اينها مخصوص انسان نيست، بلكه در چهارپايان و درندگان و ديگر حيوانات توليد مثلكننده نيز چنين است؛ از اين رو با اينكه بدن آنها از مو پوشيده است و ليكن اين مناطق، دقيقا به خاطر آنچه كه ذكر شد، مويى بر آنها نيست. نيك انديشه كن كه چگونه آفرينش از هر خطا، زيان و ناهماهنگى به دور است و يكسره حكمت و تقدير است و مصلحت و سود.(1)
وقتی غذا هضمهای چهارگانه خود را پشت سر میگذارد و به صورت خون در میآید و قلب آن رابه سرتاسر بدن روانه میکند، مقداری زایده و تفاله از آن درون جسم باقی میماند. حرارت بدن این تفالهها را میگدازد و بخاریهای حاصله از آن، از منفذهای زیر پوست خارج میشوند. این بخارها اگر سبک باشند، به همان صورت بیرون میآیند: ولی اگر غلیظ و سنگین باشند، در
1) . شگفتيهاى آفرينش، ترجمه توحيد مفضل، ص 67.
منافذ میمانند و موها را میرویانند. فرایند رویش مو بدین صورت است که بخارهای غلیظ، زیر پوست جمع شوند و پیازچه های مو را به وجود میآورند.
هر پیازچه از لولهای باریک تشکیل شده که جای بیرون آمدن مو است. برای اینکه موها خشک نگردند و نرم و لطیف باشند، مقداری از چربیهای زیر پوست به داخل این پیازچهها سرازیر میشوند که هرگاه متراکم گردند باعث تجمع غبار و چرک و مانند آن روی پوست و مو میشوند. از این رو، شستن و کوتاه کردن و نظافت مو امر مهم و پسندیدهای است.(1)
1) . توحید مفضل، ترجمه محمد مهدی رضایی، ص 275.
إِنَّ الْمَنَّانِيَّةَ(1)
وَ أَشْبَاهَهُمْ حِينَ أَجْهَدُوا فِي عَيْبِ الْخِلْقَةِ وَ الْعَمْدِ(2)عَابُوا الشَّعْرَ النَّابِتَ عَلَى الرَّكَبِ وَ الْإِبْطَيْنِ وَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ ذَلِكَ مِنْ رُطُوبَةٍ تَنْصَبُّ إِلَى هَذِهِ الْمَوَاضِعِ فَيَنْبُتُ فِيهَا الشَّعْرُ كَمَا يَنْبُتُ الْعُشْبُ فِي مستنفع [مُسْتَنْقَعِ] الْمِيَاهِ أَ فَلَا تَرَى إِلَى هَذِهِ الْمَوَاضِعِ أَسْتَرَ وَ أَهْيَأَ لِقَبُولِ تِلْكَ الْفَضْلَةِ مِنْ غَيْرِهَا- ثُمَّ إِنَّ هَذِهِ تُعَدُّ مِمَّا يَحْمِلُ الْإِنْسَانُ مِنْ مَؤُونَةِ هَذَا الْبَدَنِ وَ تَكَالِيفِهِ لِمَا لَهُ فِي ذَلِكَ مِنَ الْمَصْلَحَةِ فَإِنَّ اهْتِمَامَهُ بِتَنْظِيفِ بَدَنِهِ وَ أَخْذِ مَا يَعْلُوهُ مِنَ الشَّعْرِ مِمَّا يَكْسِرُ بِهِ شِرَّتَهُ(3)
وَ يَكُفُّ عَادِيَتَهُ(4)وَ يَشْغَلُهُ عَنْ بَعْضِ مَا يُخْرِجُهُ إِلَيْهِ الْفَرَاغُ مِنَ الْأَشَرِ(5)وَ الْبِطَالَةِ(6)
اصحاب «مانى» و ديگران كه خواستند بر آفرينش و هدفمندى آن اشكال گيرند، رويش مو در روى زهار و زير بغل را ناروا شمردند، غافل از اينكه رشد مو در اين مكانها با وجود رطوبت در آنها مرتبط است و چنان كه گياه در جاى مرطوب مىرويد، مو نيز در اين جايها رشد مىكند. آيا نمىبينى كه اين جايها براى پذيرش مواد زايد بدن از همه جا مناسبتر است؟ وانگهى اين امر باعث مىشود كه [گذشته از تدابير الهى] خود انسان نيز قدرى به بدن خود برسد و
1) . المنانية او المانوية سبق الكلام عنها في اوائل الكتاب.
2) . يقال فعله عمدا و عن عمد أي قصدا لا عن طريق الصدفة.
3) . الشرة- بكسر فتشديد- الحدة و النشاط او الشر.
4) . العادية: الحدة و الغضب او الشغل او الظلم و الشر.
5) . الاشر- بفتحتين- البطر و شدة الفرح و الجمع أشرون و اشارى
6) . توحید المفضل، ص 73.
از رهگذر بهداشت و نظافت، تنى سالم داشته باشد. همچنين با كوتاه كردن موهاى زايد بدن، روحيه آتشين، تندى، سرمستى و خشم او شكسته شود و از پرداختن به سرگرميهاى گمراهكننده و بيكارى پرهيز نمايد.(1)
1) شگفتيهاى آفرينش، (ترجمه توحيد مفضل)، ص68.
تَأَمَّلِ الرِّيقَ وَ مَا فِيهِ مِنَ الْمَنْفَعَةِ فَإِنَّهُ جُعِلَ يَجْرِي جَرَيَاناً دَائِماً إِلَى الْفَمِ لِيَبُلَّ الْحَلْقَ وَ اللَّهَوَاتِ(1)فَلَا يَجِفَّ فَإِنَّ هَذِهِ الْمَوَاضِعَ لَوْ جُعِلَتْ كَذَلِكَ كَانَ فِيهِ هَلَاكُ الْأَسْنَانِ ثُمَّ كَانَ لَا يَسْتَطِيعُ أَنْ يُسِيغَ(2)طَعَاماً إِذَا لَمْ يَكُنْ فِي الْفَمِ بِلَّةٌ تُنْفِذُهُ تَشْهَدُ بِذَلِكَ الْمُشَاهَدَةُ وَ اعْلَمْ أَنَّ الرُّطُوبَةَ مَطِيَّةُ الْغِذَاءِ وَ قَدْ تَجْرِي مِنْ هَذِهِ الْبِلَّةِ إِلَى مَوَاضِعَ أُخَرَ مِنَ الْمِرَّةِ(3)فَيَكُونُ فِي ذَلِكَ صَلَاحٌ تَامٌّ لِلْإِنْسَانِ وَ لَوْ يَبِسَتِ الْمِرَّةُ لَهَلَكَ الْإِنْسَانُ.(4)
درباره آب دهان و مصالح آن بينديش. خداى جلّ و علا چنان تدبير نمود كه اين آب همواره به سوى دهان سرازير باشد تا كام و گلو را تر نگاه دارد و خشك نشوند. اگر اين جايها نامرطوب بمانند هر آينه آدمى هلاك مىشود؛ زيرا آبى در دهان نمىماند كه انسان با آن آب، غذاى خشك را نرم گرداند و فرو برد [بسيار ديده شده كه غذايى، خشك آدمى را هلاك كرده است] بدان كه اين رطوبت در حكم مركب راهوار غذاست [و آن را به معده مىرساند] نيز اين ترى به صفرا [و يا سوداء] مىرسد و اين كاملا به سود انسان است و اگر صفرا خشك شود آدمى در هلاكت مىافتد.(5)
سه جفت چشمههاى بزاقى، در دهان به قدرى حسّاس و بيدارند كه به محض مشاهده غذا و يا تصوّر آن، شروع به فعّاليّت نموده و مايع مخصوص بزاق را ترشّح مىكنند. در هر شبانه روز در حدود 300 تا 1100 گرم بزاق ترشّح مىشود كه در سال، حدود 300 كيلوگرم مىشود!
جالبتر اينكه غدّههاى مزبور كه يك جفت آن در انتهاى دهان و ابتداى حلق، جفت ديگر در فكّ زيرين و جفت سوم در زير زبان جاى دارند، همه يك نوع بزاق ترشح نمىكنند، بلكه هر كدام بزاق مخصوصى از خود بيرون مىدهند و هر كدام وظيفه خاصّى به عهده دارند.
اين مايعات در نرم كردن غذا، لغزندگى آن، سهولت بلع و همچنين در امر هضم، تأثير فراوانى دارند و گذشته از تمام اينها به دهان نوعى آمادگى و طراوت دائمى مىبخشند!(1)
1) . آفریدگار جهان، ص124.
وَ لَقَدْ قَالَ قَوْمٌ مِنْ جَهَلَةِ الْمُتَكَلِّمِينَ وَ ضَعَفَةِ الْمُتَفَلْسِفِينَ بِقِلَّةِ التَّمْيِيزِ وَ قُصُورِ الْعِلْمِ لَوْ كَانَ بَطْنُ الْإِنْسَانِ كَهَيْئَةِ الْقَبَاءِ(1)يَفْتَحُهُ الطَّبِيبُ إِذَا شَاءَ فَيُعَايِنُ مَا فِيهِ وَ يُدْخِلُ يَدَهُ فَيُعَالِجُ مَا أَرَادَ عِلَاجَهُ أَ لَمْ يَكُنْ أَصْلَحَ مِنْ أَنْ يَكُونَ مُصْمَتاً(2)
مَحْجُوباً عَنِ الْبَصَرِ وَ الْيَدِ لَا يُعْرَفُ مَا فِيهِ إِلَّا بِدَلَالاتٍ غَامِضَةٍ كَمِثْلِ النَّظَرِ إِلَى الْبَوْلِ وَ جَسِّ الْعِرْقِ وَ مَا أَشْبَهَ ذَلِكَ مِمَّا يَكْثُرُ فِيهِ الْغَلَطُ وَ الشُّبْهَةُ حَتَّى رُبَّمَا كَانَ ذَلِكَ سَبَباً لِلْمَوْتِ فَلَوْ عَلِمَ هَؤُلَاءِ الْجَهَلَةُ أَنَّ هَذَا لَوْ كَانَ هَكَذَا كَانَ أَوَّلَ مَا فِيهِ أَنْ كَانَ يَسْقُطُ عَنِ الْإِنْسَانِ الْوَجَلُ مِنَ الْأَمْرَاضِ وَ الْمَوْتِ وَ كَانَ يَسْتَشْعِرُ الْبَقَاءَ وَ يَغْتَرُّ بِالسَّلَامَةِ فَيُخْرِجُهُ ذَلِكَ إِلَى الْعُتُوِّ(3)
وَ الْأَشَرِ(4)ثُمَّ كَانَتِ الرُّطُوبَاتُ الَّتِي فِي الْبَطْنِ تَتَرَشَّحُ وَ تَتَحَلَّبُ(5)فَيُفْسِدُ عَلَى الْإِنْسَانِ مَقْعَدَهُ وَ مَرْقَدَهُ وَ ثِيَابَ بدلته [بِذْلَتِهِ] وَ زِينَتِهِ بَلْ كَانَ يُفْسِدُ عَلَيْهِ عَيْشَهُ ثُمَّ إِنَّ الْمَعِدَةَ وَ الْكَبِدَ وَ الْفُؤَادَ إِنَّمَا تَفْعَلُ أَفْعَالَهَا بِالْحَرَارَةِ الْغَرِيزِيَّةِ الَّتِي جَعَلَهَا اللَّهُ مُحْتَبِسَةً فِي الْجَوْفِ فَلَوْ كَانَ فِي الْبَطْنِ فَرْجٌ يَنْفَتِحُ حَتَّى يَصِلَ الْبَصَرُ إِلَى رُؤْيَتِهِ وَ الْيَدُ إِلَى عِلَاجِهِ لَوَصَلَ بَرْدُ الْهَوَاءِ إِلَى الْجَوْفِ فَمَازَجَ الْحَرَارَةَ الْغَرِيزِيَّةَ وَ بَطَلَ عَمَلُ الْأَحْشَاءِ فَكَانَ فِي ذَلِكَ هَلَاكُ الْإِنْسَانِ أَ فَلَا تَرَى أَنَّ كُلَّمَا تَذْهَبُ إِلَيْهِ الْأَوْهَامُ سِوَى مَا جَاءَتْ بِهِ الْخِلْقَةُ خَطَأٌ وَ خَطَلٌ.(6)
1) . القباء- بالفتح- ثوب يلبس فوق الثياب جمعه أقبية.
2) . مصمت اسم مفعول الذي لا جوف له.
3) . العتو: الاستكبار و تجاوز الحد.
4) . الأشر- بفتحتين- من أشر اي بطر و مرح فهو اشر و أشران و جمعه اشرون و أشارى.
5) . ترشح و تحلب بمعنى واحد و هو السيلان.
6) . الخطل: المنطق الفاسد المضطرب. توحید المفضل، ص 75 .
برخى از نادانان كه بدروغ دعوى كلام و فلسفه مىكنند، از سر كم مايگى و كوتهانديشى مىگويند: چه مىشد كه شكم انسان نيز مانند قبا و بالاپوش باشد تا هر گاه كه پزشك اراده كرد، آن را بگشايد و درون آن را به درستى ببيند، دست در آن كند و به معالجه بپردازد و اين گونه بسته و پوشيده از چشم و دست نباشد؟ زيرا پزشك تنها با دلالتها و راهنماييهاى ناقص؛ چون: نظر در بول و معاينه و لمس عرق و ديگر امور اشتباهآميز و نادرست به درمان مىپردازد و اين امور [و عدم درمان صحيح] چه بسا به مرگ بيمار منتهى شود.
اين جاهلان نمىدانند كه اگر اين پندار واقع مىشد، گذشته از آنكه انسان، ديگر هيچ هراس و دلهرهاى از مرگ نداشت و غرور بقا و سلامت، او را به ورطه سرمستى و خوشگذرانى مىكشانيد، باعث مىگشت كه مايعات شكم ترشح كند و سرازير شود و خواب و بيدارى او را بر هم زند و فاسد گرداند. نيز اين ترشحات، لباس و آراستگى انسان را آلوده مىسازد و در كل، زندگى شخص را خراب مىنمايد.
معده و كبد و قلب نيز با يك حرارت مشخّصى كه خداوند در درون انسان قرار داده كار مىكنند. اگر شكم شكافى داشت كه چشم درون آن را بنگرد و دست به آن برسد، هر آينه سردى دماى خارج به داخل بدن راه مىيافت. با حرارت بدن در مىآميخت و آن را از حالت تعادل خارج مىنمود؛ در نتيجه كار طبيعى احشا و درون انسان بىثمر مىشد و شخص هلاك مىگشت. آيا نمىبينى جز آنچه در آفرينش پديد آمده، تمام پندارهاى خيال انسان، ناصواب و خطاست؟(1)
1) . شگفتيهاى آفرينش، (ترجمه توحيد مفضل)، ص 69.
فَكِّرْ يَا مُفَضَّلُ فِي الْأَفْعَالِ الَّتِي جُعِلَتْ فِي الْإِنْسَانِ مِنَ الطُّعْمِ وَ النَّوْمِ وَ الْجِمَاعِ وَ مَا دُبِّرَ فِيهَا فَإِنَّهُ جُعِلَ لِكُلِّ وَاحِدٍ مِنْهَا فِي الطِّبَاعِ نَفْسِهِ مُحَرِّكٌ يَقْتَضِيهِ وَ يَسْتَحِثُّ بِهِ فَالْجُوعُ يَقْتَضِي الطُّعْمَ الَّذِي فِيهِ رَاحَةُ الْبَدَنِ وَ قِوَامُهُ وَ الْكَرَى(1)
يَقْتَضِي النَّوْمَ الَّذِي فِيهِ رَاحَةُ الْبَدَنِ وَ إِجْمَامُ(2)قُوَاهُ وَ الشَّبَقُ(3)يَقْتَضِي الْجِمَاعَ الَّذِي فِيهِ دَوَامُ النَّسْلِ وَ بَقَاؤُهُ وَ لَوْ كَانَ الْإِنْسَانُ إِنَّمَا يَصِيرُ إِلَى أَكْلِ الطَّعَامِ لِمَعْرِفَتِهِ بِحَاجَةِ بَدَنِهِ إِلَيْهِ وَ لَمْ يَجِدْ مِنْ طِبَاعِهِ شَيْئاً يَضْطَرُّهُ إِلَى ذَلِكَ كَانَ خَلِيقاً أَنْ يَتَوَانَى(4)عَنْهُ أَحْيَاناً بِالثِّقْلِ وَ الْكَسَلِ حَتَّى يَنْحَلَ بَدَنُهُ فَيَهْلِكَ كَمَا يَحْتَاجُ الْوَاحِدُ إِلَى الدَّوَاءِ لِشَيْءٍ مِمَّا يَصْلُحُ بِهِ بَدَنُهُ فَيُدَافِعُ بِهِ حَتَّى يُؤَدِّيَهُ ذَلِكَ إِلَى الْمَرَضِ وَ الْمَوْتِ وَ كَذَلِكَ لَوْ كَانَ إِنَّمَا يَصِيرُ إِلَى النَّوْمِ بِالْفِكْرِ فِي حَاجَتِهِ إِلَى رَاحَةِ الْبَدَنِ وَ إِجْمَامِ قُوَاهُ كَانَ عَسَى أَنْ يَتَثَاقَلَ عَنْ ذَلِكَ فَيَدْفَعَهُ حَتَّى يُنْهَكَ بَدَنُهُ وَ لَوْ كَانَ إِنَّمَا يَتَحَرَّكُ لِلْجِمَاعِ بِالرَّغْبَةِ فِي الْوَلَدِ كَانَ غَيْرَ بَعِيدٍ أَنْ يَفْتُرَ عَنْهُ حَتَّى يَقِلَّ النَّسْلُ أَوْ يَنْقَطِعَ فَإِنَّ مِنَ النَّاسِ مَنْ لَا يَرْغَبُ فِي الْوَلَدِ وَ لَا يَحْفِلُ بِهِ- فَانْظُرْ كَيْفَ جُعِلَ لِكُلِّ وَاحِدٍ مِنْ هَذِهِ الْأَفْعَالِ الَّتِي بِهَا قِوَامُ الْإِنْسَانِ وَ صَلَاحُهُ مُحَرِّكاً مِنْ نَفْسِ الطَّبْعِ يُحَرِّكُهُ لِذَلِكَ وَ يَحْدُوهُ عَلَيْهِ وَ اعْلَمْ أَنَّ فِي الْإِنْسَانِ قُوًى أَرْبَعاً قُوَّةً جَاذِبَةً تَقْبَلُ الْغِذَاءَ وَ تُورِدُهُ عَلَى الْمَعِدَةِ وَ قُوَّةً مَاسِكَةً تَحْبِسُ الطَّعَامَ حَتَّى تَفْعَلَ فِيهِ الطَّبِيعَةُ فِعْلَهَا وَ قُوَّةً
هَاضِمَةً وَ هِيَ الَّتِي تَطْبُخُهُ وَ تَسْتَخْرِجُ صَفْوَهُ وَ تَبُثُّهُ فِي الْبَدَنِ وَ قُوَّةً دَافِعَةً تَدْفَعُهُ وَ تَحْدُرُ الثُّفْلَ(1)الْفَاضِلَ بَعْدَ أَخْذِ الْهَاضِمَةِ حَاجَتَهَا فَفَكِّرْ فِي تَقْدِيرِ هَذِهِ الْقُوَى الْأَرْبَعِ الَّتِي فِي الْبَدَنِ وَ أَفْعَالِهَا وَ تَقْدِيرِهَا لِلْحَاجَةِ إِلَيْهَا وَ الْإِرْبِ فِيهَا وَ مَا فِي ذَلِكَ مِنَ التَّدْبِيرِ وَ الْحِكْمَةِ فَلَوْ لَا الْجَاذِبَةُ كَيْفَ كَانَ يَتَحَرَّكُ الْإِنْسَانُ لِطَلَبِ الْغِذَاءِ الَّذِي بِهِ قِوَامُ الْبَدَنِ وَ لَوْ لَا الْمَاسِكَةُ كَيْفَ كَانَ يَلْبَثُ الطَّعَامُ فِي الْجَوْفِ حَتَّى تَهْضِمَهُ الْمَعِدَةُ وَ لَوْ لَا الْهَاضِمَةُ كَيْفَ كَانَ يَنْطَبِخُ(2)حَتَّى يَخْلُصَ مِنْهُ الصَّفْوُ الَّذِي يَغْذُو الْبَدَنَ وَ يَسُدُّ خَلَلَهُ(3)
وَ لَوْ لَا الدَّافِعَةُ كَيْفَ كَانَ الثُّفْلُ الَّذِي تُخَلِّفُهُ الْهَاضِمَةُ يَنْدَفِعُ وَ يَخْرُجُ أَوَّلًا فَأَوَّلًا أَ فَلَا تَرَى كَيْفَ وَكَّلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ بِلُطْفِ صُنْعِهِ وَ حُسْنِ تَقْدِيرِهِ هَذِهِ الْقُوَى بِالْبَدَنِ وَ الْقِيَامِ بِمَا فِيهِ صَلَاحُهُ وَ سَأُمَثِّلُ لَكَ فِي ذَلِكَ مِثَالًا إِنَّ الْبَدَنَ بِمَنْزِلَةِ دَارِ
الْمَلِكِ لَهُ فِيهَا حَشَمٌ(4)وَ صِبْيَةٌ وَ قُوَّامٌ(5)مُوَكَّلُونَ بِالدَّارِ فَوَاحِدٌ لِقَضَاءِ حَوَائِجِ الْحَشَمِ وَ إِيرَادِهَا(6)
عَلَيْهِمْ وَ آخَرُ لِقَبْضِ مَا يَرِدُ وَ خَزْنِهِ إِلَى أَنْ يُعَالَجَ وَ يُهَيَّأَ وَ آخَرُ لِعِلَاجِ ذَلِكَ وَ تَهْيِئَتِهِ وَ تَفْرِيقِهِ وَ آخَرُ لِتَنْظِيفِ مَا فِي الدَّارِ مِنَ الْأَقْذَارِ وَ إِخْرَاجِهِ مِنْهَا فَالْمَلِكُ فِي هَذَا هُوَ الْخَلَّاقُ الْحَكِيمُ مَلِكُ الْعَالَمِينَ وَ الدَّارُ هِيَ الْبَدَنُ وَ الْحَشَمُ هُمُ(7)الْأَعْضَاءُ وَ الْقُوَّامُ هُمْ(8)هَذِهِ الْقُوَى الْأَرْبَعُ وَ لَعَلَّكَ تَرَى ذِكْرَنَا هَذِهِ
1) . الثفل هو ما يستقر في اسفل الشيء من كدرة.
2) . انطبخ مطاوع طبخ تقول طبخ اللحم اي أنضجه.
3) . الخلل جمع خلة- بالفتح- و هي الثقبة.
4) . الحشم: الخدم و العيال او من يغضبون له او يغضب لهم من اهل و عبيد و جيرة.
5) . لعل القوام جمع قيم إذ القيم على الامر هو المتولى عليه.
6) . أورده ايرادا اي احضره المورد ثمّ استعمل لمطلق الاحضار.
7) . في بعض النسخ هى.
8) . في بعض النسخ هى.
الْقُوَى الْأَرْبَعَ وَ أَفْعَالَهَا بَعْدَ الَّذِي وَصَفْتُ فَضْلًا وَ تَزْدَاداً(1)وَ لَيْسَ مَا ذَكَرْتُهُ مِنْ هَذِهِ الْقُوَى عَلَى الْجِهَةِ الَّتِي ذُكِرَتْ فِي كُتُبِ الْأَطِبَّاءِ وَ لَا قَوْلُنَا فِيهِ كَقَوْلِهِمْ لِأَنَّهُمْ ذَكَرُوهَا عَلَى مَا يُحْتَاجُ إِلَيْهِ فِي صِنَاعَةِ الطِّبِّ وَ تَصْحِيحِ الْأَبْدَانِ وَ ذَكَرْنَاهَا عَلَى مَا يُحْتَاجُ فِي صَلَاحِ الدِّينِ وَ شِفَاءِ النُّفُوسِ مِنَ الْغَيِ(2)كَالَّذِي أَوْضَحْتُهُ بِالْوَصْفِ الشَّافِي وَ الْمَثَلِ الْمَضْرُوبِ مِنَ التَّدْبِيرِ وَ الْحِكْمَةِ فِيهَا (3)
اى مفضّل! در خوردن، خوابيدن، مجامعت كردن و تدابير نهفته در آنها بنگر، براى هر كدام از اين افعال، محرّك و عاملى درونى پديد آمده: گرسنگى عامل خوردن و راحتى و قوام بدن است. بيخوابى و چرت زدن، عامل خواب، استراحت و تقويت بدن است. شهوت [و شعلهور شدن آن] عامل مجامعت و ماندگارى نسل است.
اگر انسان [گرسنه نمىشد و] در درون، تقاضاى طبيعى براى خوردن نمىيافت، بلكه از طريق ديگر به نياز بدنش به غذا پى مىبرد، چه بسا بر اثر
سنگينى و كسالت و ... چيزى نمىخورد و در اثر آن، لاغر و سپس هلاك مىشد.
چنان كه گاه آدمى براى درمان يك نارسايى به دارو نيازمند است ولى بر اثر سهلانگارى و عدم استفاده از آن، درد و بيمارىاش شديد و يا به مرگ منتهى مىشود.
همچنين اگر انسان [بدون آنكه به طور طبيعى خوابش بيايد] تنها با توجه به نياز بدن به خواب و استراحت و تقويت مىخوابيد، چه بسا بر اثر سستى و تنبلى و يا ... نمىخوابيد و اين امر او را به ضعف جسمى دچار مىكرد و در پايان به هلاكت او مىانجاميد.
نيز اگر [نيروى شهوت در درون نبود و] انسان، تنها به خاطر علاقه و به هم رسيدن فرزند به مجامعت تن در مىداد، هيچ دور نبود كه چنين كارى نكند و در نتيجه، نسل انسان كاسته مىشد و يا از ميان مىرفت؛ زيرا بسيارند كسانى كه به فرزنددارى رغبتى ندارند و به آن اهميت نمىدهند.
بنگر كه چگونه براى هر كدام از اين افعال كه قوام و سود بدن در آنهاست، در درون و به طور طبيعى محرّك و عامل حركت دهنده آن قرار داده شده است.
بدان كه در [جسم] انسان چهار نيرو [و دستگاه] نهفته شده است:
1- نيروى جاذبه [يا گرسنگى يا طلب درونى غذا] كه غذا را مىگيرد و سوى معده مىفرستد.
2- نيروى ماسكه [يا نگاهدارنده] كه غذا را در معده و جز آن نگاه مىدارد تا عمليات طبيعى روى آن انجام شود.
3- نيرو [يا جهاز] هاضمه كه غذا را در معده طبخ [يا هضم] مىكند.
عصاره و اصل خالص آن را جدا مىكند و در تمام بدن مىپراكند.
4- نيروى دافعه كه زوايد و سنگينيهاى غذا را پس از رفع نياز دستگاه هاضمه به جانب پايين سرازير مىكند [و دفع مىنمايد].
با تأمل فراوان در اين نيروهاى چهارگانه و كارهاى آنها نياز بدن به آنها و هم در حكمتها و تدابير الهى نهفته در آن انديشه كن.
اگر نيروى جاذبه نبود، انسان چگونه در انديشه چارهجويى غذا كه ايستادگى بدن به آن است، مىافتاد.؟
اگر نيروى نگاهدارنده و ماسكه غذا نبود، چگونه غذا در درون مىايستاد تا معده آن را هضم كند؟
اگر نيروى هاضمه نبود، چگونه غذا هضم مىشد و مىپخت تا خالص آن كه برآورنده نياز [سلولهاى] بدن است، از آن جدا شود؟
اگر نيروى دافعه نبود، چگونه سنگينيها، غذاهاى غير قابل هضم و ماندههاى دستگاه هاضمه دفع و خارج مىگشت؟
نمىنگرى كه خداوند جلّ و علا چگونه با لطف تدبير و حسن تقدير خود اين نيروها را بر بدن گمارد تا به سود و مصلحت و براى تقويت آن عمل كنند؟
در اين باره براى تو مثالى مىزنم:
بدن به منزله خانه پادشاه است. او در اين خانه غلامان، نوكران، خدمتكاران و تدبيرگران داخلى دارد، يكى از اين مدبّران براى رفع نيازها و برآورى حاجات آنان (جاذبه)، يكى براى آنكه هر چه را كه وارد مىشود بگيرد و ذخيره سازد (ماسكه). يكى براى آنكه آن را به عمل آورد و مهيا سازد و ميان نيازمندان پخش كند. (هاضمه). و يكى براى آنكه خانه را از آلودگيها و زوايد پاكيزه نمايد. (دافعه).
در سخن ما نيز آفرينشگر حكيم، پادشاه عالميان و بدن نيز همان خانه و غلامان و حشم، اعضاى آن است و موكلان و مدبّران هم اين نيروهاى چهارگانه به شمار مىروند. شايد بپندارى كه شرح اين قوى و نيروهاى چهارگانه و عملكرد آنها زيادى است.
آنچه كه من شرح كردم با آنچه كه طبيبان در نوشتههاى خويش گرد آوردهاند يكسان نيست؛ آنان چيزهايى را توضيح دادهاند كه دانش پزشكى و سلامت بدن به آن نياز دارد ولى ما آن را به گونهاى گفتيم كه مصلحت دين و شفاى جانها از بيمارى گمراهى در آن نهفته است. براى اين مقصود، حكمتها و تدابير را با شرح كافى و مثال نيك بيان نموديم.(1)
1) . شگفتيهاى آفرينش، ترجمه توحيد مفضل، ص 72.
از فواید «صفرا» این است که اگر به معده ترشح نکند، حس گرسنگی و طعام خواهی در انسان پیدا نمیشود و معده خالی میماند، بی آنکه طلب غذا نماید وبه احتیاج خود واقف گردد. و اگر این وضع ادامه پیدا کند، هلاکت انسان حتمی خواهد بود. همچنین وقتی صفرا بر عضلهای که در مخرج روده بزرگ واقع است، میریزد، خبر از تخلیه وخروج فضولات میدهد. پس اگرصفرا با رطوبت آب دهن که در غذا است، به جریان نیفتد، بی شک میخشکد، در نتیجه غذایی جذب بدن نمیشود و تخلیهای صورت نمیگیرد واین دو که نباشند، برای انسان بقا وآسایش نخواهد بود.(1)
حقيقت خواب چيست؟ و چه مىشود كه انسان به خواب مىرود؟ در اين باره دانشمندان بحثهاى فراوانى دارند:
بعضى آن را نتيجه انتقال قسمت عمده خون از مغز به ساير قسمتهاى بدن مىدانند، و به اين ترتيب براى آن" عامل فيزيكى" قائلند.
بعضى ديگر عقيده دارند كه فعاليتهاى زياد جسمانى سبب جمع شدن مواد سمى مخصوصى در بدن مىشود، و همين امر روى سيستم سلسله اعصاب اثر مىگذارد و حالت خواب به انسان دست مىدهد، و اين حال ادامه دارد تا اين سموم تجزيه و جذب بدن گردد، به اين ترتيب" عامل شيميايى" براى آن قائل شدهاند.
جمعى ديگر يك نوع" عامل عصبى" براى خواب قائلند و مىگويند:
1) . توحید مفضل، ترجمه محمد مهدی رضایی، ص275.
دستگاه فعال عصبى مخصوصى كه در درون مغز انسان است و مبدء حركات مستمر اعضا مىباشد بر اثر خستگى زياد از كار مىافتد و خاموش مىشود.
ولى هيچيك از اين نظرات نتوانسته است پاسخ قانعكنندهاى به مساله خواب بدهد، هر چند تاثير اين عوامل را به طور اجمال نمىتوان انكار كرد؟
ما فكر مىكنيم چيزى كه سبب شده دانشمندان امروز از بيان تفسير روشنى براى مساله خواب عاجز بمانند همان تفكر مادى آنها است، آنها مىخواهند بدون قبول اصالت و استقلال روح اين مساله را تفسير كنند، در حالى كه خواب قبل از آنكه يك پديده جسمانى باشد يك پديده روحانى است كه بدون شناخت صحيح روح تفسير آن غير ممكن است.
قرآن مجيد در آيات فوق دقيقترين تفسير را براى مساله خواب بيان كرده، زيرا مىگويد خواب يك نوع" قبض روح" و جدايى روح از جسم است اما نه جدايى كامل.
به اين ترتيب هنگامى كه به فرمان خدا پرتو روح از بدن برچيده مىشود و جز شعاع كم رنگى از آن بر اين جسم نمىتابد، دستگاه درك و شعور از كار مىافتد، و انسان از حس و حركت باز مىماند، هر چند قسمتى از فعاليتهايى كه براى ادامه حيات او ضرورت دارد، مانند ضربان قلب و گردش خون و فعاليت دستگاه تنفس و تغذيه ادامه مىيابد.
در حديثى از امام باقر (علیه السلام) مىخوانيم:
ما من احد ينام الا عرجت نفسه الى السماء، و بقيت روحه فى بدنه، و صار بينهما سبب كشعاع الشمس، فان اذن اللَّه فى قبض الا روح اجابت الروح النفس، و ان اذن اللَّه فى رد الروح اجابت النفس الروح، فهو قوله سبحانه" اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها ...؛
" هر كس مىخوابد نفس او به آسمان صعود مىكند و روح در بدنش مىماند، و در ميان اين دو ارتباطى همچون پرتو آفتاب است، هر گاه خداوند فرمان قبض روح آدمى را صادر كند" روح" دعوت نفس را اجابت مىكند، و به سوى او پرواز مىنمايد، و هنگامى كه خداوند اجازه بازگشت روح را دهد" نفس" دعوت" روح" را اجابت مىكند و به تن باز مىگردد، و اين است معنى سخن خداوند سبحان كه مىفرمايد: اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها"(1)
و(2)
ضمنا از اينجا مساله مهم ديگرى كه مساله "رؤيا" (خواب ديدن است) نيز حل مىشود، چرا كه بسيارند خوابهايى كه عيناً يا با مختصر تغييرى در خارج واقع مىشوند.
تفسيرهاى مادى از بيان و توجيه اينگونه خوابها عاجزند، در حالى كه تفسيرهاى روحى به خوبى مىتوانند اين مطلب را روشن سازند، زيرا روح انسان به هنگام جدايى از تن و ارتباط با عالم ارواح حقايق بيشترى را مربوط به گذشته و آينده درك مىكند، و همين است كه اساس رؤياهاى صادقه را تشكيل مىدهد.(3)
بهترین و مناسب ترین وقت برای خواب شب است، چرا که در شب ، به واسطه سکون و آرامش هوا، گردش خون به کندی میگراید و حرارت طبیعی بدن اندک میشود، در نتیجه بدن کرخت و بی حس، و برای خواب آماده میگردد. همچنین وقتی نور خورشید که از بزرگترین منابع حیات و جنب و
جوش است – وجود ندارد، نیروها و قوای حیاتی ضعیف میشوند و از حرکت روزانه باز میمانند. نیز رطوبت فراوان هوا در شب، تخدیر جسم و اعصاب را در پی میآورد و باعث آرامش و استراحت میگردد.
خوب است که خواب انسان معتدل باشد ، نه چندان زیاد بخوابد که عقل و حافظه و قوه تخیّل او به تحلیل رود و نه چندان کم که لاغری و روی زردی و کج خلقی و سر درد و مانند این به سراغش آید.(1)
اگر ما به دستورات بيان شده در روايات عمل كنيم، ميتوانيم نياز بدنمان را به خواب با ساعات كمتري تأمين كنيم؛ از جمله اينكه اگر ما قسمت عمده خواب خود را قبل از نيمه شب قرار دهيم، بسيار مفيدتر خواهد بود تا اينكه آن را به بعد از نيمه شب موكول كنيم. متأسفانه امروزه شرايط زندگي بهگونهاي شده است كه خواب بيشتر خانوادهها از نيمه شب به بعد است. در زمان پيامبر و ائمه اطهار (علیهم السلام) و برخي زمانهاي ديگر كه مردم به دستورات اسلام و ائمه (علیهم السلام) عمل ميكردند، برنامه هر شب آنها به اين صورت بود كه اول مغرب نمازشان را به جماعت ميخواندند، سپس به منزل رفته و شام ميخوردند، مجدداً به مسجد برگشته و نماز عشا را ميخواندند و آنگاه به منزل رفته و ميخوابيدند. البته، امكانات و شرايط زندگي هم بهگونهاي بود كه به اين برنامه كمك ميكرد؛ مثلا نبودن برق و تاريكي شب يكي از دلايل زودتر خوابيدن مردم بود.
خواب سرشب علاوه بر اينكه نياز عمده بدن را تأمين ميكند، موجب ميشود تا انسان بتواند سحر با نشاط از خواب برخيزد و به عبادت بپردازد. طبيعي است كسي كه تا نيمههاي شب به تماشاي تلويزيون ميپردازد، نميتواند چنين برنامهاي داشته باشد؛ زيرا خستگي و كسلي او حتي مانع از اداي به موقع فريضه صبح ميگردد.
1) . توحید مفضل، ترجمه محمد مهدی رضایی، ص 275.
در گذشته، مسلمانان كمبود خواب خود در شب را با خواب قيلوله در روز جبران ميكردند. اين خواب كه قبل از ظهر و حدود نيم ساعت به طول ميانجاميد، از سويي، موجب برطرف شدن خستگي كار روزانه ميشد و از سوي ديگر، آمادگي لازم را در مسلمانان فراهم ميكرد تا با نشاط بيشتري نمازظهر خود را به جا آورند. اين شيوه زندگي، به مسلمانان كمك ميكرد تا از خوابيدن كم اما به موقع خود، بيشترين بهره و نشاط لازم را ببرند.
اگر چه امروزه شرايط زندگي نسبت به گذشته تغيير كرده است، اما با برنامهريزي درست و سعي و تلاش ميتوانيم از اوقات زندگي خود حداكثر استفاده را ببريم، مثلاً نبايد وقت خود را صرف تماشاي فيلمهاي بيفايده و يا برنامههاي سرگرم كنندهاي كنيم كه نه به درد دنياي ما ميخورد و نه آخرتمان و چه بسا ضرر هم دارند. افرادي كه احتياج به مطالعه دارند، خصوصاً طلبهها كه عادت دارند اول شب مطالعه كنند، بهتر است قسمت عمده مطالعه خود را به آخر شب موكول نمايند. اين كار باعث ميشود تا اولا، به دليل بازتر بودن و آمادگي بيشتر ذهن، استفاده بيشتري از مطالعه عايد گردد و ثانياً، فرصتي فراهم شود تا انسان به نافله شب و قرائت قرآن نيز بپردازد.
نكته ديگر اينكه صِرف كم خوابيدن در شب به تنهايي موضوعيت ندارد، بلكه نحوه سپري كردن آن مهم است. هدف از بيدار ماندن، گپ زدن و انجام كارهاي لغو و بيفايده و يا خداي ناكرده كشيده شدن به سمت امور مشتبه نيست، بلكه براي پرداختن به عبادت فردي و خودسازي است:
«وَ مِنَ اللَّيْلِ فَاسْجُدْ لَهُ وَ سَبِّحْهُ لَيْلاً طَوِيلاً»؛(1)و شب را[در نماز]به سجده خدا پردازو شب دراز را به تسبيح و ستايش او صبح گردان. «وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ عَسي أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً»؛(2)و بخشي از شب بيدار و
متهجد باش و نمازشب كه بهره افزوني براي تو است به جاي آور، باشد كه خدايت به مقام محمود (شفاعت) مبعوث گرداند.
از روايات و احاديث چنين برميآيد كه پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله وسلم) در طول شب چندين مرتبه ميخوابيدند و بيدار ميشدند. مستحب است كه مؤمنان بعد از بيدار شدن در نيمه شب، ابتدا چهار ركعت نافله بخوانند و بعد استراحت كنند. مجدداً بيدار شوند و چهار ركعت ديگر بخوانند و باز استراحت كنند... . البته اين برنامه براي كساني است كه بتوانند به خوبي از آن استفاده كنند به گونهاي كه به كار و وظايف واجبشان لطمهاي وارد نيايد. كساني كه ميخواهند از دقايق عمرشان حداكثر استفاده را ببرند، بايد براي كيفيت و تقسيم مطلوب آن نيز برنامهريزي كنند. اما كساني كه دلشان ميخواهد وقتشان را طوري بگذرانند كه حتي نفهمند عمرشان چگونه گذشته است، احتياجي به برنامهريزي ندارند؛ چرا كه شيطان زمينه را به گونهاي فراهم ميكند كه همواره سرگرميهايي از قبيل جدول پر كردن، فيلم تماشا كردن، سخن لغو گفتن و... براي آنها مهيا باشد.
بر خلاف شب، كه مخصوص خودسازي و انجام عبادات فردي است، روز براي عبادات جمعي و فعاليتهاي اجتماعي از قبيل تحصيل، تدريس، جهاد، كمك به مستمندان و... است. انجام بعضي از مشاغلي كه جامعه به آنها نياز دارد، علاوه بر اينكه واجب كفايي است، اگر به قصد قربت باشد، بزرگترين عبادت است. بنابراين ميتوان گفت كه كارهاي اجتماعي بيشتر در روز و كارهاي فردي و اموري كه پنهاني بودن آنها مطلوب است، بيشتر در شب انجام ميشود. يكي از برنامههاي شبانه پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله وسلم) ، حضرت علي (علیه السلام) و ساير ائمه (علیهم السلام) رسيدگي به فقرا بود بهگونهاي كه شناخته نشوند. حال اگر ما از انجام اين امور در شب عاجزيم، حداقل ميتوانيم انفاق سرّي را جزو برنامههاي روزمان قرار دهيم.(1)
1) . پندهای امام صادق (علیه السلام) به رجویان صادق، ص 142.
تَأَمَّلْ يَا مُفَضَّلُ هَذِهِ الْقُوَى الَّتِي فِي النَّفْسِ وَ مَوْقِعَهَا مِنَ الْإِنْسَانِ- أَعْنِي الْفِكْرَ وَ الْوَهْمَ وَ الْعَقْلَ وَ الْحِفْظَ وَ غَيْرَ ذَلِكَ أَ فَرَأَيْتَ لَوْ نُقِصَ الْإِنْسَانُ مِنْ هَذِهِ الْخِلَالِ(1)الْحِفْظَ وَحْدَهُ كَيْفَ كَانَتْ تَكُونُ حَالُهُ وَ كَمْ مِنْ خَلَلٍ كَانَ يَدْخُلُ عَلَيْهِ فِي أُمُورِهِ وَ مَعَاشِهِ وَ تَجَارِبِهِ إِذَا لَمْ يَحْفَظْ مَا لَهُ وَ مَا عَلَيْهِ وَ مَا أَخَذَهُ وَ مَا أَعْطَى وَ مَا رَأَى وَ مَا سَمِعَ وَ مَا قَالَ وَ مَا قِيلَ لَهُ وَ لَمْ يَذْكُرْ مَنْ أَحْسَنَ إِلَيْهِ مِمَّنْ أَسَاءَ بِهِ وَ مَا نَفَعَهُ مِمَّا ضَرَّهُ ثُمَّ كَانَ لَا يَهْتَدِي لِطَرِيقٍ لَوْ سَلَكَهُ مَا لَا يُحْصَى وَ لَا يَحْفَظُ عِلْماً وَ لَوْ دَرَسَهُ عُمُرَهُ وَ لَا يَعْتَقِدُ دِيناً وَ لَا يَنْتَفِعُ بِتَجْرِبَةٍ وَ لَا يَسْتَطِيعُ أَنْ يَعْتَبِرَ شَيْئاً عَلَى مَا مَضَى بَلْ كَانَ حَقِيقاً أَنْ يَنْسَلِخَ مِنَ الْإِنْسَانِيَّةِ
فَانْظُرْ إِلَى النِّعْمَةِ عَلَى الْإِنْسَانِ فِي هَذِهِ الْخِلَالِ وَ كَيْفَ مَوْقِعُ الْوَاحِدَةِ مِنْهَا دُونَ الْجَمِيعِ وَ أَعْظَمُ مِنَ النِّعْمَةِ عَلَى الْإِنْسَانِ فِي الْحِفْظِ النِّعْمَةُ فِي النِّسْيَانِ فَإِنَّهُ لَوْ لَا النِّسْيَانُ لَمَا سَلَا(2)أَحَدٌ عَنْ مُصِيبَةٍ وَ لَا انْقَضَتْ لَهُ حَسْرَةٌ وَ لَا مَاتَ لَهُ حِقْدٌ وَ لَا اسْتَمْتَعَ بِشَيْءٍ مِنْ مَتَاعِ الدُّنْيَا مَعَ تَذَكُّرِ الْآفَاتِ وَ لَا رَجَاءَ غَفْلَةٍ مِنْ سُلْطَانٍ وَ لَا فَتْرَةَ مِنْ حَاسِدٍ أَ فَلَا تَرَى كَيْفَ جُعِلَ فِي الْإِنْسَانِ الْحِفْظُ وَ النِّسْيَانُ وَ هُمَا مُخْتَلِفَانِ مُتَضَادَّانِ وَ جُعِلَ لَهُ فِي كُلٍّ مِنْهُمَا ضَرْباً مِنَ الْمَصْلَحَةِ وَ مَا عَسَى أَنْ يَقُولَ الَّذِينَ
قَسَّمُوا الْأَشْيَاءَ بَيْنَ خَالِقَيْنِ مُتَضَادَّيْنِ فِي هَذِهِ الْأَشْيَاءِ الْمُتَضَادَّةِ الْمُتَبَايَنَةِ وَ قَدْ تَرَاهَا تَجْتَمِعُ عَلَى مَا فِيهِ الصَّلَاحُ وَ الْمَنْفَعَةُ(1)
اى مفضّل! [پس از قواى بدنى و ظاهرى اينك] در باره نيروى انديشه، خيال، عقل، حافظه و ديگر قواى درونى و باطنى انديشه كن، هيچ مىدانى كه اگر در ميان اين نيروهاى روانى فقط حافظه [وجود نداشت و يا] ناقص بود انسان چه حالتى پيدا مىكرد؟ آيا مىدانى اگر سود و زيان، داد و ستد، ديدهها و شنيدهها، چيزى كه گفته و آنچه بدو گفتهاند و مفيد و مضرّ را نمىدانست و به ياد نمىآورد و شخصى را كه به او نيكى كرده و يا بدى نموده فراموش مىكرد، چه خلل و نارساييهاى در زندگى معيشتى و تجربهاى او پديد مىآمد؟
اگر چنين بود هر قدر كه از راهى مىرفت آن را فرا نمىگرفت، اگر تمام عمرش را بر روى حفظ و فراگيرى درس مىنهاد هيچ گاه آن را نمىآموخت، نه دينى مىتوانست برگزيند و نه از تجربهاى سود برد و نه از گذشتهاى درس عبرت بگيرد. در حقيقت از انسانيت خارج مىشد [و مانند حيوانات هيچ انديشه و اختيارى نداشت].
بنگر كه چگونه تنها يكى از اين ويژگيهاى فراوان باطنى اين گونه مهم است [كه اگر وجود نداشته باشد اين همه نارسايى در كار انسان پديد مىآيد؟ با اينكه نعمت حافظه تنها يكى از آن همه نعمت است].
1) . يقول علم النفس الحديث ان النسيان عمل من أعمال الذهن كالتذكر تماما، و ليس في مقدورنا ان نتذكر شيئا الا إذا نسينا اشياء حتى ليمكن القول بان الذاكرة هي أداة النسيان، و نحن نفكر بفضل ما نسينا، كما نفكر بفضل ما تذكرنا. توحید المفضل، ص 79.
بدان كه نعمت فراموشى بسيار بزرگتر از نعمت حافظه و يادآورى است.
اگر [نعمت] فراموشى نبود، هيچ كس مصيبت و سختى خود را فراموش نمىكرد.
حسرتش پايان نمىيافت. كينهاش تمام نمىگشت. با ياد داشتن [و عدم فراموشى] آفات دنيا هيچ گاه از آن بهره نمىجست. اميدى به فراموشى و غفلت سلطان [و حاكمى كه دشمن اوست] و رهايى از حسد رشكبران نداشت.
آيا نمىبينى كه چگونه دو نيروى حافظه و فراموشى كه ضدّ يك ديگرند، هر كدام براى مصلحتى خاص در نهاد آدمى نهفته شده است؟
حال كه چنين است و اين دو نعمت [خداى جلّ و علا] كه ضدّ يك ديگرند به سود انسان كار مىكنند و هر كدام براى آدمى ضرورى است، چرا، بايد برخى [از مردم نادان و مشرك] در اين اشياء متضاد به دو خالق و آفرينشگر متضاد معتقد شوند؟(1)
حافظه انسان كه بايگانى معلومات مختلف او است به قدرى عجيب و شگفتانگيز است كه اگر ما بخواهيم صدها نفر را مأمور نگهدارى و بايگانى معلومات خود كنيم محال است بتوانند كار حافظه را با اين سرعت و ظرافت انجام دهند.
اگر يك ساعت نيروى حافظه از ما گرفته شود زندگى كردن براى ما غير ممكن خواهد شد. نه تنها راه خانه خود را پيدا نخواهيم كرد؛ بلكه حتى براى خوردن غذا فراموش مىكنيم كه بايد لقمه را در دهان بگذاريم! همه چيز براى ما ناشناخته، نامأنوس، و مجهول و حيرتزا خواهد شد.
1) . شگفتيهاى آفرينش، ترجمه توحيد مفضل، ص 73.
جوانى كه در يك حادثه رانندگى بر اثر يك ضربه مغزى تنها بخشى از حافظه خود را از دست داده بود وقتى او را به خانه اصلىاش بردند آنجا را نشناخت و مىگفت: اين اولين بارى است كه گام در اين خانه مىگذارد! و حتى مادرش را زن بيگانهاى تصور كرد، و تابلود نقاشى كه كار خود او بود كاملًا ناآشنا به نظر مىرسيد و مىگفت: اولين بارى است كه آن را مىبينم!
ما هزاران هزار موجود، و هزاران هزار انسان، و هزاران هزار مواد مختلف، و هزاران هزار خاطره و صحنه، و هزاران هزار معلومات مختلف ديگر را در بايگانى حافظه خود جاى دادهايم؛ و شگفتانگيز اينكه براى يادآورى يك خاطره بيش از يك هزارم ثانيه وقت لازم نيست تا انسان بتواند خاطره مورد نظر را كه مربوط به يك لحظه، يا يك سال، يا پنجاه سال پيش است، از ميان معلومات طبقهبندى شده بيرون آورد و مورد توجّه قرار دهد! مخصوصاً دانشمندان به يكى از كارهاى حيرتانگيز حافظه اشاره مىكنند كه به آن معجزه حافظه نام دادهاند و آن به اين شرح است:
بسيار مىشود كه انسان نام شخص يا موضوعى را فراموش كرده، سپس به تلاش و كوشش براى پيدا كردن آن مىپردازد؛ و قفسههاى بايگانى حافظه را يكى پس از ديگرى زير و رو مىكند.
خوب، اگر انسان آن اسم يا آن موضوع را مىداند، چرا دنبالش مىگردد؟ و اگر نمىداند چگونه دنبال چيزى كه نمىداند مىگردد؟ آيا ممكن است انسان دنبال گمشدهاى بگردد كه نمىداند چيست، يا كيست؟!
با اين حال اين مطلب در مورد حافظه انسان صادق است كه به هنگام نسيان و فراموشى دنبال گمشدهاى مىگردد كه نمىداند چيست؟ و ناگهان به سراغ قفسهاى مىرود كه گمشده او آنجا است و آن را مىيابد.(1)
1) . اقتباس از كتاب حافظه، از سرى چه مىدانم.
در اينجا نكته باريكى وجود دارد كه راه حل شگفتآور مسأله در آن نهفته است؛ و آن اينكه: در اينگونه موارد انسان دنبال خود آن نام يا آن موضوع كه نمىداند چيست نمىگردد؛ بلكه براى به دست آوردن آن، مجموعه حوادثى را كه اجمالاً مىداند همراه نام مورد نظر در ذهنش جمعآورى و بايگانى شده جستجو مىكند.- زيرا حوادث مختلف به صورت مجموعى و گروهى بايگانى مىشوند- مثلًا مىداند با شخص مورد نظر كه نامش را فراموش كرده، در فلان روز و فلان محل براى نخستين بار آشنا شده است؛ فوراً پرنده آن روز و آن محل را از بايگانى حافظه مىخواهد و برقآسا آن را ورق مىزند، تا در لابلاى آن، نام شخص مورد نظر را پيدا كند.
اين سخن را با كلامى از امام صادق (علیه السلام) كه در توحيد مفضّل آمده است پايان مىدهيم. فرمود:
«اى مفضّل! در اين قوا و نيروهايى كه در نفس و روح آدمى است، بينديش:
در تفكّر و وهم و عقل و حافظه و غير اينها. اگر از ميان همه اينها حافظه به تنهايى از دست رود حال انسان چگونه خواهد بود؟ و چه اختلالاتى در امر معاش و تجارت رخ مىدهد؟ اگر نتواند آنچه را كه به نفع او يا به زيان او است حفظ كند، و همچنين اگر آنچه را گرفته، و آنچه را داده، آنچه را ديده، و آنچه را شنيده، آنچه را گفته و آنچه درباره او گفتهاند، همه اينها را فراموش كند، چه خواهد شد؟
در صورت فراموشكارى اگر هزاران بار از جادّهاى برود باز هم آن را پيدا نمىكند، و اگر در تمام عمر درسى بخواند چيزى فرا نمىگيرد، و به هيچ دين و مذهبى نمىتواند عقيده پيدا كند، و از هيچ تجربهاى نمىتواند بهره گيرد، و نه از هيچ حادثهاى عبرت بيندوزد؛ بلكه سزاوار است كه نام انسانيّت به كلّى از او برداشته شود!» سپس امام افزود: «از نعمت حافظه بالاتر نعمت فراموشى
است. (فراموشى در موارد معيّن) اگر نسيان و فراموشى نبود يك مصيبت كه در زندگى انسان رخ مىداد براى هميشه او را داغدار مىكرد؛ حسرت و
اندوهش هرگز پايان نمىيافت و با يادآورى آفات و مشكلات هيچ نعمتى در دنيا براى او گوارا نبود.»(1)
گاه بعضى از ناآگاهان، ساختمان روح و فكر و مغز انسان را با ساختمان مغزهاى الكترونيكى مقايسه مىكنند؛ در حالى كه تفاوت اين دو با هم از تفاوت هواپيماى بازيچه كودكان با يك هواپيماى غول پيكر واقعى بيشتر است! توضيح اينكه:
فعاليّت مغزهاى الكترونيكى تنها در محدوده حافظه آنها است، و حافظه آنها همان چيزى است كه انسان به آنها تغذيه مىكند، و لذا در ماوراى اين حافظه محدود، مطلقاً فعاليّتى ندارند؛ در حالى كه دامنه فعاليّت مغز و فكر انسان نامحدود است.
به علاوه مغزهاى الكترونيكى فاقد هرگونه ابتكار و انديشه در برابر يك حادثه جديد است، هر قدر حادثه ساده باشد. مانند عكسالعمل نشان دادن در مقابل وزش يك باد شديد، تا چه رسد به ابتكار و خلاقيت و ابداع در مسائل مهم و پيچيده.
وانگهى فرض كنيم اين دو، قابل مقايسه باشند؛ كدام عقل باور مىكند كه ساختن يك مغز الكترونيكى پيشرفته كه اعجوبه صنايع بشرى محسوب مىشود به وسيله يك انسان بى سواد و يا حتى كور و كر و ديوانه انجام گرفته باشد.
آيا طبيعت بى روح، و فاقد عقل و تفكّر و ابتكار، مىتواند پديد آورنده روح و عقل و ابتكار باشد؟ اينجا است كه مىگوئيم در درون روح انسان هزاران آيه از آيات پروردگار و نشانه از نشانههاى او است.(2)
تأثير ميل و علاقه در ادراك منحصر به ادراكات حسي نيست، بلكه در تخيّلات و افكار و حتي در استنتاجات عقلي به صورتهاي گوناگون وجود دارد: مثلاً حافظه افراد نسبت به چيزهاي مورد علاقه ايشان قويتر است و كارهاي فكري در مورد مسائلي كه مورد علاقه متفكر است بهتر پيش ميرود.
شخصي نقل ميكرد كه ما در يكي از دانشگاههاي لندن درس ميخوانديم و روزي در كلاس درس روانشناسي كه دانشجوياني از مليّتهاي گوناگون در آن شركت داشتند، استاد روانشناسي واژههاي گوناگون و درهمي را از زبانهاي مختلف بر روي تابلو نوشت. سپس تك تك دانشجويان را خواست كه از آغاز تا انتها آن واژهها را مطالعه و مرور كنند. بعد از آنها خواست كه چشم از تابلو بردارند و واژههايي را كه در حافظه سپردهاند بيان كنند. مشخص شد كه هر دانشجو، واژههاي زبان مادري خود كه معاني زشت و ناخوشايندي داشتهاند به حافظه نسپرده است و واژههاي را در حافظه نگهداري كرده بود كه معنايي خوشايند داشته است.
شگفت آورتر آنكه بسياري از اشخاص از افكار خودشان همان نتيجهاي را ميگيرند كه قبلا دلشان پسنديده و به ايشان الهام كرده است. گرچه گمان كنند كه اين نتيجه به طور طبيعي از استدلال عقلي به دست آمده، اما بي ترديد ميل باطني ايشان در انتخاب مقدمات يك دليل و يا در كيفيت تنظيم آن مقدمات مؤثر بوده و چه بسا موجب مغالطه و منحرف گشتن از حق و استنتاج
باطلي گشته است: بَلْ يُرِيدُ الاْنْسَانُ لِيَفْجُرَ اَمَامَهُ(1)؛ بلكه آدمي ميخواهد كه فراپيش خود (در آينده نيز) گناه كند(2)
دو دسته آيات درباره علم و جهل انسان هست: برخي آفرينش بشر را همراه سرمايههاي علمي ميداند و بعضي بشر را هنگام آفريده شدن جاهل ميداند كه به تدريج از جهل به سوي علم ميرود. مضمون دسته نخست، ناظر به علوم و معارف الهي و اصول ارزشي نظير خداشناسي، معادشناسي، شناخت فضايل و... است و سخن افلاطون مبني بر تذكّري بودن علوم در اين باره است، هرچند جريان تقدّم روح بر بدن با مبناي «جسمانيّة الحدوث و روحانية البقاء»
هماهنگ نيست. دسته دوم درباره دانشهايي چون علوم تجربي، رياضي و... است كه محصول كاوشهاي بشري و مهمان روح آدمي است و اثبات صحّت رأي افلاطون درباره اين علوم دشوار است.
قرآن كريم علوم ذاتي، فطري و حضوري را ميزبان و صاحب اصلي جان انسان ميداند و علوم كسبي و حصولي را كه از عوارض بشري است و سابقه و لاحقه عدم دارد، مهمان نفس او ميشمارد؛ مگر آنكه علوم كسبي در روند ادراك به امامت عقل نظري كه از قواي فطري بينش انسان است ادراك شود، كه در اين صورت، هماهنگ با علوم فطري و به تبع آن، ثابت و جاودان خواهد شد.
علومي كه از عوارض روح آدمي است و مهمان نفس بشر به شمار ميرود، از راه اكتساب و تحصيل به دست ميآيد؛ مانند دانش پزشكي، مهندسي و... از علوم بشري و زير مجموعه آنها كه هيچ يك در نهاد انسان ذخيره نشده و درباره آنها آگاهي قبلي وجود نداشته، بلكه بشر به تدريج آنها را تحصيل كرده است و در مقطع پاياني عمر نيز شايد آنها را از دست بدهد.
قرآن كريم درباره عدم سابقه اين علوم به جهل نوزاد اشاره ميفرمايد: «واللّهُ اَخرَجَكُم مِن بُطُونِ اُمَّهتِكُم لاتَعلَمونَ شيءاً».(1)كلمه «شيئاً» كه در
1) . سوره نحل، آيه 78.
اصطلاح ادبي، نكره در سياق نفي است و افاده عموم ميكند، دلالت دارد كه نوزاد هيچ شيئي از اين علوم عادي و بشري را نميداند و همه را از راه چشم و گوش و عقل فرا ميگيرد: «وجَعَلَ لَكُمُ السَّمعَ والاَبصرَوالاَفءدَةَ لَعَلَّكُم تَشكُرون»(1)پس هيچ كس همزاد با هيچ علم بشري به دنيا نيامده است.
درباره سرانجام اين علوم بشري نيز ميفرمايد: «ومِنكُم مَن يُرَدُّ اِلي اَرذَلِ العُمُرِ لِكَي لا يَعلَمَ بَعدَ عِلمٍ شيءاً»(2)يعني بعضي پيران دانستههاي خود را فراموش ميكنند. اينجا نيز كلمه «شيئاً» نكره در سياق نفي است و دلالت دارد كه ذرّهاي از آنچه در همه عمر به دست آوردهاند، در حافظه علمي برخي از آنان نميماند.
دانشي كه به علم حصولي و وجود ذهني پديد آمده است، اگر به لحاظ وجودي با حقيقت و جان عالم متّحد نشده باشد و در حدّ وصف حال نفساني او باشد، با برخي بيماريها و پديد آمدن بعضي از عوارض جسماني زوالپذير است؛ مثلاً حادثه توانفرساي مرگ، چنان قوي است كه بسياري از بديهيات دانش حصولي را نيز از ياد ميبرد. به همين دليل نيز بسياري در شب اوّل قبر از پاسخ به پرسشهاي ابتدايي ديني نظير سؤال از خدا و پيامبر و دين او باز ميمانند. البته كساني كه اين معارف فطري را پاس ميدارند، كاملاً نسبت به آنها حضور ذهن دارند.
آن كه علوم تحصيلي را با جان و گوهر هستي خود پيوند ميزند، برپايه «من حفظ من أُمّتي أربعين حديثاً ممّا يحتاجون إليه من أمر دينهم، بعثه الله يوم القيامة فقيهاً عالماً»(3)در قيامت فقيه مبعوث ميشود، زيرا او اين دانش را
با خود به برزخ ميبرد و در قيامت نيز عالم محشور ميشود و اذن شفاعت ديگران را نيز مييابد.
برخي علم را كه حسنهاي الهي است، به برزخ و قيامت ميبرند؛ يعني نه تنها فعل نيكو در دنيا انجام ميدهند، بلكه با «حسنه» از حوادث مرگ ميگذرند و در معاد با حسنات دنيايي خود همراه ميشوند كه در آنجا چندين برابر پاداش ميگيرند: «مَن جاءَ بِالحَسَنَةِ فَلَهُ عَشرُ اَمثالِها»(1)امّا هر كه علم را تنها خرج نام و نان كند و دانش با هستي او وحدت و يگانگي نيابد، در قيامت به تباهي و هلاكت كردههايش پي خواهد برد: «فَاُولئِكَ حَبِطَت اَعملُهُم».(2)
انْظُرْ يَا مُفَضَّلُ إِلَى مَا خُصَّ بِهِ الْإِنْسَانُ دُونَ جَمِيعِ الْحَيَوَانِ مِنْ هَذَا الْخَلْقِ الْجَلِيلِ قَدْرُهُ الْعَظِيمِ غَنَاؤُهُ أَعْنِي الْحَيَاءَ فَلَوْلَاهُ لَمْ يُقْرَ ضَيْفٌ(1)وَ لَمْ يُوفَ بِالْعِدَاتِ وَ لَمْ تُقْضَ الْحَوَائِجُ وَ لَمْ يُتَحَرَّ الْجَمِيلُ وَ لَمْ يُتَنَكَّبِ(2)
الْقَبِيحُ فِي شَيْءٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ حَتَّى إِنَّ كَثِيراً مِنَ الْأُمُورِ الْمُفْتَرَضَةِ أَيْضاً إِنَّمَا يُفْعَلُ لِلْحَيَاءِ فَإِنَّ مِنَ النَّاسِ مَنْ لَوْ لَا الْحَيَاءُ لَمْ يَرْعَ حَقَّ وَالِدَيْهِ وَ لَمْ يَصِلْ ذَا رَحِمٍ وَ لَمْ يُؤَدِّ أَمَانَةً وَ لَمْ يَعِفَّ عَنْ فَاحِشَةٍ أَ فَلَا تَرَى كَيْفَ وَفَى الْإِنْسَانُ جَمِيعَ الْخِلَالِ الَّتِي فِيهَا صَلَاحُهُ وَ تَمَامُ أَمْرِهِ(3)
اى مفضّل! در آنچه كه خداوند جليل القدر و عظيم الغناء در ميان آفريدگان تنها انسان را به آن آراست بنگر. مقصودم «حيا» ست.
اگر حيا نبود انسان هيچگاه ميهمان نمىپذيرفت، به وعده وفا نمىكرد، نيازها [اى مردم] را برآورده نمىساخت، از نيكيها بر حذر بود و بديها را مرتكب مىشد.
بسيارى از امور لازم و واجب نيز به خاطر حيا انجام مىشود. بسيارى از مردم هستند كه اگر حيا نمىكردند و شرمگين نمىشدند، حقوق والدين را رعايت نمىنمودند، صله هيچ رحمى نمىكردند، هيچ امانتى را بدرستى باز پس نمىدادند و از فاحشه بر حذر نبودند.
نمىنگرى چسان تمام ويژگيهايى كه انسان به آنها نياز دارد و سود و مصلحت و كمال او در آنهاست، در او گرد آمده است؟(1)
در حديثى آمده است كه حيا و شرم دو قسم است: شرم معقول و شرم احمقانه(2)حياى عقل و شرم معقول آن است كه انسان به هنگام مواجهه با گناه و معصيت از خداوند خويش شرم كند و به سراغ گناه نرود. بيزارى از گناه و زشتيها، شرم معقول و خجالت ممدوح و پسنديده است. و امّا شرم احمقانه، خجالت از پرسش در برابر مجهولات است. انسان بايد در سؤال كردن شجاع و دلير باشد، و شرم و خجالت را كنار بگذارد؛ و نه تنها خود در مورد موضوعات مورد سؤال پرسشگر باشد، كه ديگران را هم تشويق به اين كار كند(3)
در حديثى امام على (علیه السلام) مىفرمايند:
«قُرِنَ الحياءُ بِالْحِرمانِ ؛ كمرويى با محروميت قرين است».(4)
اين نوع حيا جلوى پيشرفت انسان را مىگيرد. در حديث ديگرى همان حضرت فرموده است:
«الحَياءُ يَمنَعُ الرِّزْقَ ؛ كمرويى مانع روزى است».(5)
يك معناى ديگرى هم حديث مورد بحث دارد كه اشخاصى داراى حيا و شرم ممدوح و پسنديده هستند بايد تن به محروميتهايى بدهند يعنى شخص
با حيا آن آزادى را كه يك فرد معمولى دارد، ندارد بلكه محدوديتهايى براى او وجود دارد.
درباره خود شرم و حيا روايات فراوان است كه نمونههايى را ذكر مىكنيم:
امام على (علیه السلام) مىفرمايند:
«الحياءُ سَبَبٌ إلى كُلِّ جَميلٍ؛ شرم وسيله رسيدن به هر زيبايى و نيكى است».(1)
و همچنين فرموده است:
«الحياءُ مِفْتاحُ كُلِّ الخَيرِ ؛ شرم كليد همه خوبىهاست».(2)
و از ايشان روايت شده است كه:
«الحَيَاءُ يَصِدُّ عنِ الفِعْلِ القَبِيحِ؛ شرم مانع زشتكارى مىشود».(3)
و همچنين فرمودهاند:
«سَبَبُ العِفَّةِ الحَياءُ؛ علّت پاكدامنى حياست.(4)
امام صادق (علیه السلام) فرموده است:
«لا إيمانَ لِمَنْ لاحَياءَ لَهُ ؛ ايمان ندارد كسى كه حيا ندارد».(5)
امام على (علیه السلام) هم فرمودهاند:
«مَنْ لَمْ يَسْتَحْىِ منَ النّاسِ لَمْ يَسْتَحْىِ مِنَ اللَّهِ سُبحانَهُ ؛ كسى كه از مردم حيا نكند از خداوند هم حيا نمىكند».(6)
و رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) مىفرمايند:
«لِيَسْتَحِ أحَدُكُمْ مِن مَلَكَيْهِ اللّذَيْنِ مَعَهُ كما يَسْتَحِي مِنْ رَجُلَيْنِ صَالِحَيْنِ مِن جِيْرَانِهِ وَهُما مَعَهُ باللَّيْلِ والنَّهارِ؛ هر يك از شما بايد از دو فرشتهاى كه با خود دارد شرم كند، همچنان كه از دو همسايه خوب خود كه شب و روز كنارش هستند، شرم مىكند.(1)
1) . ميزان الحكمه، ج 2، ص 568 ؛ گفتار معصومین (علیهم السلام)، ج2، ص179.
تَأَمَّلْ يَا مُفَضَّلُ مَا أَنْعَمَ اللَّهُ تَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُهُ بِهِ عَلَى الْإِنْسَانِ مِنْ هَذَا الْمَنْطِقِ الَّذِي يُعَبِّرُ بِهِ عَمَّا فِي ضَمِيرِهِ وَ مَا يَخْطُرُ بِقَلْبِهِ وَ يُنْتِجُهُ فِكْرُهُ- وَ بِهِ يَفْهَمُ عَنْ غَيْرِهِ مَا فِي نَفْسِهِ وَ لَوْ لَا ذَلِكَ كَانَ بِمَنْزِلَةِ الْبَهَائِمِ الْمُهْمَلَةِ الَّتِي لَا تُخْبِرُ عَنْ نَفْسِهَا بِشَيْءٍ وَ لَا تَفْهَمُ عَنْ مُخْبِرٍ شَيْئاً وَ كَذَلِكَ الْكِتَابَةُ الَّتِي بِهَا تُقَيَّدُ أَخْبَارُ الْمَاضِينَ لِلْبَاقِينَ وَ أَخْبَارُ الْبَاقِينَ لِلْآتِينَ وَ بِهَا تُخَلَّدُ الْكُتُبُ فِي الْعُلُومِ وَ الْآدَابِ وَ غَيْرِهَا وَ بِهَا يَحْفَظُ الْإِنْسَانُ ذِكْرَ مَا يَجْرِي بَيْنَهُ وَ بَيْنَ غَيْرِهِ مِنَ الْمُعَامَلَاتِ وَ الْحِسَابِ وَ لَوْلَاهُ لَانْقَطَعَ أَخْبَارُ بَعْضِ الْأَزْمِنَةِ عَنْ بَعْضٍ وَ أَخْبَارُ الْغَائِبِينَ عَنْ أَوْطَانِهِمْ وَ دَرَسَتِ الْعُلُومُ وَ ضَاعَتِ الْآدَابُ وَ عَظُمَ مَا يَدْخُلُ عَلَى النَّاسِ مِنَ الْخَلَلِ فِي أُمُورِهِمْ وَ مُعَامَلَاتِهِمْ وَ مَا يَحْتَاجُونَ إِلَى النَّظَرِ فِيهِ مِنْ أَمْرِ دِينِهِمْ وَ مَا رُوِيَ لَهُمْ مِمَّا لَا يَسَعُهُمْ جَهْلُهُ وَ لَعَلَّكَ تَظُنُّ أَنَّهَا مِمَّا يُخْلَصُ إِلَيْهِ بِالْحِيلَةِ وَ الْفِطْنَةِ وَ لَيْسَتْ مِمَّا أُعْطِيَهُ الْإِنْسَانُ مِنْ خَلْقِهِ وَ طِبَاعِهِ وَ كَذَلِكَ الْكَلَامُ إِنَّمَا هُوَ شَيْءٌ يَصْطَلِحُ عَلَيْهِ النَّاسُ فَيَجْرِي بَيْنَهُمْ وَ لِهَذَا صَارَ يَخْتَلِفُ فِي الْأُمَمِ الْمُخْتَلِفَةِ وَ كَذَلِكَ لِكِتَابَةِ الْعَرَبِيِّ وَ السِّرْيَانِيِّ وَ الْعِبْرَانِيِّ وَ الرُّومِيِّ وَ غَيْرِهَا مِنْ سَائِرِ الْكِتَابَةِ الَّتِي هِيَ مُتَفَرِّقَةٌ فِي الْأُمَمِ إِنَّمَا اصْطَلَحُوا عَلَيْهَا كَمَا اصْطَلَحُوا عَلَى الْكَلَامِ فَيُقَالُ لِمَنِ ادَّعَى ذَلِكَ أَنَّ الْإِنْسَانَ وَ إِنْ كَانَ لَهُ فِي الْأَمْرَيْنِ جَمِيعاً فِعْلٌ أَوْ حِيلَةٌ فَإِنَّ الشَّيْءَ الَّذِي يَبْلُغُ بِهِ ذَلِكَ الْفِعْلَ وَ الْحِيلَةَ عَطِيَّةٌ وَ هِبَةٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ فِي خَلْقِهِ فَإِنَّهُ لَوْ لَمْ يَكُنْ لَهُ لِسَانٌ مُهَيَّأٌ لِلْكَلَامِ وَ ذِهْنٌ يَهْتَدِي بِهِ لِلْأُمُورِ لَمْ يَكُنْ لِيَتَكَلَّمَ أَبَداً وَ لَوْ لَمْ تَكُنْ لَهُ كَفٌّ مُهَيَّئَةٌ وَ أَصَابِعُ لِلْكِتَابَةِ لَمْ يَكُنْ لِيَكْتُبَ أَبَداً وَ اعْتَبِرْ ذَلِكَ مِنَ الْبَهَائِمِ
الَّتِي لَا كَلَامَ لَهَا وَ لَا كِتَابَةَ فَأَصْلُ ذَلِكَ فِطْرَةُ الْبَارِي جَلَّ وَ عَزَّ وَ مَا تَفَضَّلَ بِهِ عَلَى خَلْقِهِ فَمَنْ شَكَرَ أُثِيبَ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ(1)
اى مفضّل! بنگر كه چگونه خداوند- تقدّست اسمائه- به آدمى نعمت نطق عطا كرد و او مىتواند با اين نيرو آنچه را كه در نهان و قلب دارد باز گويد و انديشهاش را بيان نمايد و از درون مردم آگاه شود؟
اگر اين توان نطق در او نبود، هر آينه به يك حيوان چهار پا مىمانست كه نتواند ديگران را از درون و انديشههاى خود آگاه سازد و نه از ما في الضمير ديگران با خبر شود.
قدرت كتابت و نوشتن نيز اين گونه [با اهميت و] مخصوص انسان است. با نوشتن، اخبار گذشتگان براى حاضران و اخبار حاضران براى آيندگان حفظ و منتقل مىشود.
با نوشتن، دانشها و علوم و آداب مختلف در قالب نوشتهها و كتابها جاودان و ماندگار مىمانند.
با نوشتن، حساب و كتاب و روابط بين انسانها در معاملات ثبت مىشود.
اگر نوشتن نبود، اخبار و حوادث روزگاران نابود و منقطع مىگشت، خبرى از غايبان به ميهنشان نمىرسيد، دانشها مندرس و محو مىشد، آداب [و فرهنگها] از ميان مىرفت، در كار، زندگى و معاملات مردم نارسايى و دشوارى پديد مىآمد، مردم نمىتوانستند كه براى حفظ دين و عمل به شريعت به احكام نوشته شده و روايات نقل شده كه آنها را نمىدانند بنگرند.
ممكن است پندارت چنين باشد كه اين نيروى نطق در سرشت و آفرينش انسان نيست بلكه او با كياست و چارهجويى آن را مىيابد. سخن گفتن نيز اين
1) . توحید المفضل ، ص 81.
گونه است. خود مردم اين الفاظ و كلمات را در ميان خود اصطلاح كردهاند و در ميانشان جارى است؛ از اين رو هر امّتى و ملّتى زبان و كلماتى متفاوت با زبان و كلمات ديگر امتها دارد. در نتيجه يكى به عربى، ديگرى به سريانى، كسى به عبرى و يكى به رومى و ... مىنويسد. اين لغتها و زبانها در ميان اقوام منتشر است و خود آنان آنها را وضع نمودهاند.
در پاسخ پندار اين مدّعى بايد گفته شود:
اگر چه انسان، خود با كياست و چارهجويى به اين دو مىرسد ولى بايد انديشيد كه ابزار اين امور چيست؟ جز آن است كه خداوند جلّ و علا در آفرينش و طبيعت او ابزار نطق و نوشتن را به وديعت نهاد؟ بىترديد اگر زبانى مناسب براى سخنگويى و انديشه و ذهنى براى درك اشيا و معانى نداشت، هيچ گاه قادر به سخن گفتن نبود. اگر كف دست و انگشتانى مناسب براى نوشتن نداشت، هيچ گاه توان نوشتن چيزى در او نبود. اين حقيقت را در نگرش و تأمل در حيواناتى درياب كه نه سخن مىگويند و نه مىنويسند؛ پس اصل و ريشه اين نعمتهاى سترگ، آفرينش حكيمانه خداى جلّ و علا و تفضل او بر آفريدگان است. آن كه سپاس گويد پاداش مىگيرد و آن كه كفر و ناسپاسى ورزد بىترديد خداى جلّ و علا از همه عالميان بىنياز است. (سوره نمل، آيه 40)(1)
1) . شگفتيهاى آفرينش، ترجمه توحيد مفضل، ص 76.
فَكِّرْ يَا مُفَضَّلُ فِيمَا أُعْطِيَ الْإِنْسَانُ عِلْمَهُ وَ مَا مُنِعَ فَإِنَّهُ أُعْطِيَ جَمِيعَ عِلْمِ مَا فِيهِ صَلَاحُ دِينِهِ وَ دُنْيَاهُ فَمِمَّا فِيهِ صَلَاحُ دِينِهِ مَعْرِفَةُ الْخَالِقِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بِالدَّلَائِلِ وَ الشَّوَاهِدِ الْقَائِمَةِ فِي الْخَلْقِ وَ مَعْرِفَةُ الْوَاجِبِ عَلَيْهِ مِنَ الْعَدْلِ عَلَى النَّاسِ كَافَّةً وَ بِرِّ الْوَالِدَيْنِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ وَ مُوَاسَاةِ أَهْلِ الْخُلَّةِ وَ أَشْبَاهِ ذَلِكَ مِمَّا قَدْ تُوجَدُ مَعْرِفَتُهُ وَ الْإِقْرَارُ وَ الِاعْتِرَافُ بِهِ فِي الطَّبْعِ وَ الْفِطْرَةِ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ مُوَافِقَةٍ أَوْ مُخَالِفَةٍ وَ كَذَلِكَ أُعْطِيَ عِلْمَ مَا فِيهِ صَلَاحُ دُنْيَاهُ كَالزِّرَاعَةِ وَ الْغِرَاسِ وَ اسْتِخْرَاجِ الْأَرَضِينَ وَ اقْتِنَاءِ الْأَغْنَامِ وَ الْأَنْعَامِ وَ اسْتِنْبَاطِ الْمِيَاهِ وَ مَعْرِفَةِ الْعَقَاقِيرِ الَّتِي يُسْتَشْفَى بِهَا مِنْ ضُرُوبِ الْأَسْقَامِ وَ الْمَعَادِنِ الَّتِي يُسْتَخْرَجُ مِنْهَا أَنْوَاعُ الْجَوَاهِرِ وَ رُكُوبِ السُّفُنِ وَ الْغَوْصِ فِي الْبَحْرِ وَ ضُرُوبِ الْحِيَلِ فِي صَيْدِ الْوَحْشِ وَ الطَّيْرِ وَ الْحِيتَانِ وَ التَّصَرُّفِ فِي الصِّنَاعَاتِ وَ وُجُوهِ الْمَتَاجِرِ وَ الْمَكَاسِبِ وَ غَيْرِ ذَلِكَ مِمَّا يَطُولُ شَرْحُهُ وَ يَكْثُرُ تَعْدَادُهُ مِمَّا فِيهِ صَلَاحُ أَمْرِهِ فِي هَذِهِ الدَّارِ فَأُعْطِيَ عِلْمَ مَا يَصْلُحُ بِهِ دِينُهُ وَ دُنْيَاهُ وَ مُنِعَ مَا سِوَى ذَلِكَ مِمَّا لَيْسَ فِي شَأْنِهِ وَ لَا طَاقَتِهِ أَنْ يَعْلَمَ كَعِلْمِ الْغَيْبِ وَ مَا هُوَ كَائِنٌ وَ بَعْضُ مَا قَدْ كَانَ أَيْضاً كَعِلْمِ مَا فَوْقَ السَّمَاءِ وَ مَا تَحْتَ الْأَرْضِ وَ مَا فِي لُجَجِ الْبِحَارِ وَ أَقْطَارِ الْعَالَمِ وَ مَا فِي قُلُوبِ النَّاسِ وَ مَا فِي الْأَرْحَامِ وَ أَشْبَاهِ هَذَا مِمَّا حُجِبَ عَنِ النَّاسِ عِلْمُهُ- وَ قَدِ ادَّعَتْ طَائِفَةٌ مِنَ النَّاسِ هَذِهِ الْأُمُورَ فَأَبْطَلَ دَعْوَاهُمْ مَا يَبِينُ مِنْ خَطَئِهِمْ فِيمَا يَقْضُونَ عَلَيْهِ وَ يَحْكُمُونَ بِهِ فِيمَا ادَّعَوْا عَلَيْهِ [عِلْمَهُ] فَانْظُرْ
كَيْفَ أُعْطِيَ الْإِنْسَانُ عِلْمَ جَمِيعِ مَا يَحْتَاجُ إِلَيْهِ لِدِينِهِ وَ دُنْيَاهُ وَ حُجِبَ عَنْهُ مَا سِوَى ذَلِكَ لِيَعْرِفَ قَدْرَهُ وَ نَقْصَهُ وَ كِلَا الْأَمْرَيْنِ فِيهَا صَلَاحُهُ(1)
اى مفضّل! بينديش كه خداوند جلّ و علا چه دانشى را به آدمى آموخت و عطا نمود و كدام را به او نداد؟ دانش دين و دنيا را به او ارزانى داشت. در باره دانش دينى، با نشانهها و براهينى كه در ميان آفرينش نهفته شده معرفت و شناخت آفرينشگر را و شناخت واجباتى چون، رعايت عدالت در ميان مردم، نيكى و احسان به پدر و مادر، اداى امانت، كمك به برادران دينى و ... را به او عطا كرد.
اين امور همه باعث مىگردند كه انسان مخالف و موافق در سرشت خود خداى را بشناسند و در فطرتشان به او اقرار و اعتراف نمايند.
همچنين دانش دنيا را نيز به او هديه نمود. از جمله اين نوع دانش مىتوان به دانش زراعت و درختكارى، دانش استفاده از زمين، نگاهدارى از گوسفندان و چهارپايان ديگر، جارى كردن و اخراج آبها از دل زمين بر روى آن، شناخت داروهاى شفا بخش بيماريهاى گونهگون، شناخت و بهرهگيرى از معادن مختلف كه از آنها جواهر استخراج مىشود، سوار شدن بر كشتيها، فرو رفتن در دل آب، انواع چارهها در شكار حيوانات وحشى، پرندگان و ماهيان، به كارگيرى صنعتها و تجارت و بازرگانى و كسب اشاره كرد. بىشك اگر بخواهيم دانشهاى مفيد دنيوى ديگر را كه به سود انسان است برشماريم از شماره بيرون است و شرح آنها بدرازا مىكشد.
خداوند جلّ و علا تنها به انسان دانشهايى عطا فرمود كه به سود دين و دنياى اوست و او را از فراگيرى دانشهايى كه در شأن و طاقت او نيست باز
1) . توحید المفضل، ص 82.
داشته است؛ مانند دانش غيب، علم به آنچه واقع مىشود؛ علم برخى از آنچه واقع شده؛ چون: دانش فوق آسمانها و درون زمين، دانش ژرفاى برخى از آبها و بخشهاى جهان، دانش شناخت درون دلهاى مردم، شناخت ما في الارحام و دانشهايى چون اين دانشها كه از مردم پوشيده شده است.
گروهى دعوى دانستن اين دانشها را دارند و حال آنكه لغزشها و نادرستى سخنان و پيشگوييهاى آنان خود دليل بطلان ادعاى آنان است.
نيك بنگر كه چگونه تمام دانشهايى كه به سود دين و دنياى اوست به او داده شده و از ديگر شناختها محروم گشته تا نقص و كمال خود را دريابد؛ زيرا اين دو امر هر دو به سود اوست.(1)
ممكن است بعضى چنين تصوّر كنند؛ اين همه تأكيدات كه درباره فراگرفتن تعليم و تعلّم و نشر علوم و دانشها در آيات قرآن مجيد و روايات اسلامى آمده است؛ تنها ناظر به علوم دينى است، و آنچه را در «بحث حكومت اسلامى» و گسترش همه علوم مورد توجّه است، شامل نمىشود.
ولى اين اشتباه بزرگى است؛ زيرا هم از آيات قرآن و هم از روايات اسلامى اهميّت علم و تعليم و تربيت به طور مطلق استفاده مىشود.
شواهد اين معنى فراوان است از جمله در آيات قرآن، موارد زير به چشم مىخورد:
1- در داستان آدم (علیه السلام) مسأله تعليم اسماء بيان شده كه اشاره به علم و آگاهى بر اسرار آفرينش تمام موجودات است نه اينكه در علوم دينى منحصر باشد: «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا»(2)
2- در سوره «الرّحمن» به تعليم بيان از سوى خداوند پرداخته، و آن را به عنوان يك موهبت عظيم الهى در آغاز سورهاى كه مجموعه بزرگترين نعمتها در آن ذكر شده است معرّفى مىكند «عَلَّمَهُ الْبَيان».(1)
3- در سوره «يوسف» به علم تعبير خواب و حكايت رؤياها از حوادث آينده- كه گاه مىتواند در سرنوشت ملّتى همچون ملّت مصر اثر بگذارد- اشاره كرده، و از قول يوسف نقل مىكند «ذلِكُما مِمّا عَلَّمنى رَبّى».(2)
4- باز در همين سوره به مسأله تدبير امر يك كشور و آگاهى بر مديريّت بيت المال اشاره كرده، و از قول يوسف خطاب به عزيز مصر مىگويد: «اجْعَلْنى عَلى خَزائِنِ الارْضِ انّى حَفيظ عَليم ؛ مرا سر پرست خزائن اين سرزمين (مصر) بگمار كه من نگاه دارنده و آگاهم». (و مديريّت آن را به خوبى مىدانم).(3)
5- (در همين مديريّت يك كشور) داستان طالوت و جالوت، هنگامى كه دليل انتخاب طالوت را از سوى پيغمبر آن زمان (اشموئيل) بيان مىكند، مىگويد: «انَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَزادَهُ بَسْطَةً فِى الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ» ؛ «خداوند او را بر شما برگزيده است، و علم و قدرت جسمانى او را وسعت بخشيده».(4)بديهى است امتياز طالوت برساير بنى اسرائل تنها در معارف الهى نبود بلكه آگاهى و مديريّت در امور نظامى و سياسى كه در نهاد اين جوان هوشيار و مدبّر وجود داشت، نيز مورد توجّه و استدلال بوده است.
6- در داستان داود (علیه السلام) نيز تعليم «صنعةَلَبُوس» (علم زره بافى) را يكى از افتخارات بزرگ او مىشمرد بلكه «لبوس» به گفته طبرسى در مجمع البيان
هر گونه اسلحه دفاعى و تهاجمى را شامل مىشود و منحصر به زره نيست(1)
و مىفرمايد: «وَعَلّمْناهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ لِتُحْصِنَكُمْ مِنْ بَأسِكُمْ».(2)
7- در سوره «كهف» در داستان موسى و خضر، از علوم و دانشهايى سخن مىگويد كه از سوى خضر (علیه السلام) به موسى (علیه السلام) آموخته شد و هيچ كدام از آنها از علوم و معارف دينى به معنى خاص نبود، بلكه از علومى بود كه جامعه انسانى را طبق نظام احسن اداره مىكند، مىفرمايد:
فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً: در آنجا (موسى و دوست همسفرش يوشع) بندهى از بندگان ما را يافتند كه او را مشمول رحمت خود ساخته و از سوى خود، علم فراوانى به او تعليم داده بوديم.(3)
و سپس در آيات بعد سه نمونه از اين علوم را مشروحاً بيان مىكند كه هيچ كدام از علوم و معارف دينى نيست؛ بلكه همه آنها مربوط به تدبير اموز زندگى است.
8- در سوره «نمل» از آگاهى سليمان نسبت به چگونگى سخن گفتن پرندگان سخن به ميان آورده، و آن را به عنوان يكى از افتخارات سليمان كه به آن مباهات مىكرد؛ ذكر مىكند: «وَقالَ يا ايُّهَا النّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ؛ گفت اى مردم زبان پرندگان به ما تعليم داده شده است».(4)
9- در اواخر سوره «كهف» در داستان ذى القرنين سخن از سدّ سازى او به عنوان يك واقعه مهم به ميان آمده، و حتى جزئياتى از چگونگى تدبير او در امر ساختن يك سدّ نيرومند آهنين براى جلوگيراى از هجوم قبايل فاسد و
مفسد (يأجوج و مأجوج) را بيان مىكند: «آتُونى زُبُرَ الْحَديدِ حَتّى اذا ساوَى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قالَ انْفُخُوا حَتّى اذا جَعَلَهُ ناراً قالَ آتُونى افْرِغْ عَلَيْهِ قِطْراً ؛ قطعات بزرگ آهن را برايم بياوريد (و آنها را روى هم بچينيد) تا هنگامى كه كاملاً ميان دو كوه را پوشانيد، سپس گفت:" (در اطراف آن آتش بيفروزيد) و در آن بدميد" (آنها دميدند) تا قطعات آهن را سرخ و گداخته كرده، گفت اكنون مس مذاب برايم بياوريد تا بر روى آن بريزم».(1)
اين موهبت نيز به علم و دانش سد سازى اشاره مىكند.
10- در سوره «لقمان» نيز در آياتى كه شرح و صاياى لقمان به فرزندش مىدهد به يك سلسله دستورات برخورد مىكنيم كه جنبه روانشناسى و اجتماعى و مردم دارى دارد؛ كه رعايت آنها براى همگان در زندگى نيز مهم و كارساز است؛ از جمله اينكه به پسرش دستور میدهد: «نسبت به مردم بى اعتنايى و ترشرويى نكن، مغرورانه بر زمين راه نرو، در راه رفتن اعتدال را رعايت كن، بلند سخن نگو، فرياد نكش، و صبر و شكيبايى و استقامت در كارها داشته باش».(2)
اين در حالى است كه خداوند مقام لقمان را به خاطر برخوردارى از موهبت علم و حكمت و دانش بزرگ داشته است، تا آنجا كه سخن او را در كنار سخن خويش قرار داده است!
11- در سوره «سباء» در شرح حال سليمان، سخن از برنامههاى گسترده عمرانى و هنرى به ميان آمده است، كه پريان زير نظر سليمان، انجام مىدادند: «يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَشاءُ مِنْ مَحاريبَ وَ تَماثيلَ وَ جِفانٍ كَالْجَوابِ وَ قُدُورٍ راسياتٍ؛ آنها هر چه سليمان مىخواست (و دستور مىداد) برايش درست مىكردند معبدها، تمثالها، ظروف بزرگ غذا همانند حوض و ديگهاى ثابت»!(3)و در آيه
قبل از آن، به دستيابى سليمان به دانش ذوب فلزّات اشاره كرده، و مىفرمايد: «وَاسَلْنا لَهُ عَيْنَ القِطْرِ؛ ما چشمههاى مس (مذاب) را براى او روان ساختيم».(1)
12- در سوره «بقره» درباره زمامدارى داوود پيامبر (علیه السلام) مىفرمايد:
«وَ قَتَلَ داوُودُ جالُوتَ وَ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ وَالْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمّا يَشاءُ ؛ داوود جالوت را كشت و خداوند حكومت و حكمت و دانش را به او بخشيد و از آنچه مىخواست به او تعليم داد».(2)
روشن است علم و حكمت در اينجا دانشى است كه براى تدبير ملك و مملكت لازم است؛ و اگر معنى وسيع ترى نيز داشته باشد، اين بخش از علوم مربوط به كشوردارى و نظام حكومت را قطعاً شامل مىشود.
از مجموع اشاراتى كه در آيات فوق و بعضى ديگر از آيات قرآن وارد شده به خوبى مىتوان استفاده كرد؛ كه بر خلاف پندار كسانى كه تصوّر مىكنند، قرآن تنها به علوم دين و معارف الهيّه؛ اهميّت داده و سخنى از علوم ديگر به ميان نياورده است، قرآن براى اين بخش از علوم اهميّت فوق العادهاى قائل است، و آن را از مواهب بزرگ الهيّه مىشمرد، و مسلمانان را تشويق به فراگيرى هر گونه علم مفيد و نافع در زندگى مادّى و معنوى مىنمايد.
در احاديث اسلامى نيز (به پيروى از آيات قرآن مجيد)، تنها اكتفا به تشويق از فراگيرى علوم دينى نشده بلكه علاوه بر آن هر گونه علم مفيد در زندگى مادّى و معنوى مورد توجّه قرار گرفته است؛ به عنوان نمونه به روايات زير توجّه كنيد:
1- در حديث معروفى از پيغمبر اكرم (صلی الله علیه و آله وسلم) مىخوانيم؛ كه فرمودند:
«اطْلُبُوا الْعِلْمَ وَلَوْ بِالصِّيْنِ فَانَّ طَلَبَ الْعِلْمِ فَريضَة عَلى كُلِّ مُسْلِمٍ ؛ دانش را فرا گيريد هر چند در كشور چين باشد؛ زيرا تحصيل دانش بر هر مسلمانى واجب است».(1)
بايد توجّه داشت كه مملكت چين در آن زمان دورترين كشور جهان شناخته مىشد؛ بنابراين منظور اين است كه به سراغ دانش برويد هر چند در دور افتادهترين كشورهاى دنيا باشد.
بديهى است دانشى كه در آن روز در چين يافت مىشد معارف قرآنى و دينى نبود؛ چرا كه جاى آن مراكز وحى بود بلكه منظور دانش هاى مفيد دنيوى است.
2- در حديث ديگرى از امام اميرالمؤمنان على (علیه السلام) مىخوانيم:
«الْحِكْمَةُ ضالَّةُ الْمُؤمِنِ فَاطْلُبُوها وَلَوْ عِنْدَ الْمُشْرِكِ ؛ دانش گمشده شخص با ايمان است، پس آن را طلب كنيد هر چند نزد مشركان باشد».(2)
روشن است، آنچه نزد مشركان يافت مىشود؛ معارف توحيدى و علوم الهى نيست، بلكه علوم مفيد ديگرى است كه در زندگى به كار مىآيد، و گاه نزد آنان است.
اين گونه احاديث؛ شعار معروف «علم وطن ندارد» را تداعى مىكند؛ و تأكيد مىنمايد كه علم و دانش گمشده مؤمنان است، هر جا و نزد هر كس بيابند، آن را فرا مىگيرند.
چنانچه در حديث ديگرى آمده است:
«كَلِمَةُ الْحِكْمَةِ ضالَةُ الْمُؤمِنِ فَحَيثُ وَجَدهَا فَهُوَ احَقُّ بِها ؛ دانش گمشده مؤمن است، هرجا آن را بيابد به آن سزاوارتر است».(3)
3- در حديث معروفى از پيامبر اكرمa مىخوانيم:
«الْعِلْمُ عِلْمانِ: عِلْمُ الادْيانِ وَ عِلْمُ الابْدانِ ؛ علم دو گونه است: علوم دينى و علوم پزشكى».(1)
اوّلى مايه سلامت روح انسان است و دوّمى مايه سلامت جسم.
4- در حديث ديگر از همان حضرت آمده است:
«الْعِلْمُ ثَلاثَة: الْفِقْهُ لِلَادْيانِ وَ الطِّبُ لِلَابْدانِ وَ النَّحْوُ لِلِّسانِ؛ علم بر سه گونه است: آگاهى نسبت به اديان، و پزشكى براى بدنها، و نحو (ادبيات) براى زبان».(2)
در اين حديث سه شاخه مهم از علوم الهى و بشرى مطرح شده است؛ علوم دينى و علم پزشكى و ادبيات كه در واقع كليد علوم ديگر است.
5- در حديث ديگرى از امير مؤمنان على (علیه السلام) آمده است:
«الْعُلُومُ ارْبَعَةٌ: الْفِقْهُ لِلَادْيانِ وَالطِّبُ لِلَابْدانِ وَالنَّحْوُ لِلِّسانِ، و النُّجُومُ لِمَعْرِفةِ الازْمان؛ دانش چهار بخش است: فقه براى دين، پزشكى براى بدن، نحو (ادبيّات) براى زبان، ستارهشناسى براى شناخت اوقات».(3)
6- در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم:
«وَكَذلِكَ اعْطى (الِانْسانَ) عِلْمَ ما فيهِ صَلاح دُنْياهُ كَالزِّراعَةِ وَالغِراسِ وَاسْتِخْراجِ الارَضِيْنَ، وَاقْتِناءِ الاغْنامِ وَالانْعامِ وَاسْتِنْباطِ المِياهِ، وَ مَعْرِفَةِ الْعَقاقِير الَّتى يُسْتَشْفى بِها مِنْ ضُرُوبِ الاسْقامِ، والْمَعادِنِ الَّتى يُسْتَخْرَجُ مِنْها انْواعُ الْجَواهِرِ، وَ رُكُوبِ السُّفُنِ وَالْغَوْصِ فِى الْبَحْرِ ... وَالتَّصَرُّفِ فِى الصِّناعاتِ وَ وُجُوهِ الْمَتاجِرِ وَالْمَكاسِبِ»:
امام صادق (علیه السلام) مطابق اين روايت ضمن بر شمردن علوم و دانشهاى مفيدى كه خداوند به لطف و كرمش بر انسان ارزانى داشته، مىفرمايد: «همچنين به او علومى بخشيده؛ كه اصلاح دنياى او در آن است، مانند:" كشاورزى، باغدارى، استخراج زمين(1)،
دامدارى و استخراج آبها از زمين، شناخت گياهان دارويى كه براى انواع بيمارىها مفيد است و شناخت معادنى كه از آن انواع جواهر استخراج مىشود، وسوار شدن بر كشتى ها و غواصّى در درياها ... و تصرّف در انواع صنايع و انواع تجارتها و كسبها"».(2)
به اين ترتيب امام (علیه السلام) تمام اين علوم را از مواهب الهى شمرده و انسانها را به تحصيل و تعليم و گسترش آن تشويق فرموده است.
7- در حديثى از پيامبر اكرم a ضمن بيان حقوق فرزندان بر پدران آمده است:
«وَيُعَلِّمَهُ كِتابَ اللَّهِ وَ يُطَهِّرَهُ وَ يِعَلِّمَهُ السِّباحَةِ ؛ از حقوق فرزندان بر پدر اين است كه كتاب خدا را به او تعليم كند، و او را از پليدىها و گناهان پاك سازد، و فن شنا را به او بياموزد».(3)
از اين حديث به خوبى استفاده مىشود كه حتّى تعليم فن شنا از نظر قانون گذار اسلام دور نمانده، و تعليم آن را به فرزندان توصيه كرده است.
8- در حديثى ديگرى از امام موسى بن جعفر (علیهما السلام) مىخوانيم:
«وَ بَعْدَ عِلْمِ الْقُرآنِ ما يَكُونُ اشْرَفَ مِنْ عِلْمِ النُّجُومِ وِ هُوَ عِلْمُ الانْبياءِ وَالاوْصِياءِ وَ وَرَثَةِ الانْبياءِ الَّذينَ قالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ: وَ عَلاماتٍ وَ بالْنَجْم هُمْ يَهْتَدونَ ؛ بعد از علم قرآن علمى شريفتر از علم نجوم و ستاره شناسى نيست و آن علم انبياء و
اوصياء و وارثان آنها است، همانها كه خداوند متعال در حقّ آنها فرموده: خداوند علاماتى قرار داد و به وسيله ستارگان هدايت مىشوند».(1)
از مجموع آيات و روايات فوق و نيز روايات ديگرى كه شرح همه آنها به طول مىانجامد به خوبى استفاده مىشود كه چگونه اسلام يك نهضت علمى نيرومند را پايه گذارى كرد؟ و به همين دليل با گذشت دو سه قرن اين نهال برومند رشد و نمو كرد و شاخ و برگ آن سراسر جهان اسلام را زير پوشش خود قرار داد، و چنان به ثمر نشست كه در مدّت كوتاهى كتاب هاى فراوان در رشتههاى مختلف علمى اعم از معارف الهى، فلسفه، طب بهداشت، جغرافيا، فيزيك، شيمى و غير آنها تأليف و تصنيف شد؛ كه بخشى از آن به صورت ترجمه، و بخش ديگرى به صورت تحقيقات جديد دانمشندان اسلام، در رشتههاى مختلف علمى انتشار يافت.
دانشمندانى كه درباره تاريخ تمدن اسلام بحث كرده يا كتاب نوشتهاند؛ از جمله دانشمندان غربى فصل مهمّى از تاريخ تمدن اسلام را به نهضت علمى مسلمين اختصاص داده؛ و رشتههاى مختلف علوم را كه زير نظر مسلمين رونق و گسترش يافت؛ را با ذكر نام دانشمندان هر يك از علوم و فنون بر شمردهاند.
اين نكته بسيار قابل توجّه است كه به اعتراف صريح مورّخان غربى نهضت علمى اروپا از نهضت علمى مسلمين مايه گرفت؛ و اروپائيان در نهضت علمى خود مديون دانشمندان اسلاماند!
در كتاب تاريخ تمدن غرب و مبانى آن در شرق كه به وسيله چند نفر از دانشمندان غربى نگارش يافته مىخوانيم: «هنگامى كه كمك هاى بيزانس(2)و
مسلمانان را (به فرهنگ مغرب زمين) مورد توجّه قرار دهيم؛ مىتوان گفت كه نور بسيارى از شرق به غرب تابيدهاست»!
دكتر ماكس ميرهوف در كتاب ميراث اسلام مىگويد:
«علوم عرب (مسلمانان) مانند ماه تابانى بود كه تاريك ترين شبهاى اروپاى قرون وسطى را روشن كرد، و چون علوم جديد ظاهر گشت، ماه بى رنگ شد، و همان ماه بود كه ما را در شبهاى تار هدايت كرد تا به اينجا رسانيد، و مىتوانيم بگوييم هنوز هم تابش آن با مااست»!(1)
در عبارت ديگرى در همان كتاب مىخوانيم: «... خلاصه به اين وسيله (وسيله ترجمه كتب دانشمندان اسلام) علوم شرق مانند باران رحمت بر خاك خشك اروپا باريد و آن را حاصل خيز و بارور ساخت و كم كم اروپائيان با علوم شرق آشنا شدند!»
او در يادداشتهايى تحت عنوان علوم طبيعى و طب، چنين مىنويسد: «آنچه در اين سالهاى اخير كشف شده روشنايى جديدى بر تاريخ قديم علوم جهان اسلام افكنده است؛ مسلّماً اين كشفيّات هنوز كافى نيست؛ و دنيا در آينده بيشتر به اهميّت علوم اسلامى پى خواهد برد.»(2)
در گفته ديگر از پرفسور گيب استاد زبان عربى در دانشگاه لندن، در مقالهاى كه تحت عنوان نفوذ ادبيات اسلامى در اروپا نگاشته چنين نقل مىكند:
«هنگامى كه به گذشته نظر مىافكنيم، مىبينيم علوم و ادبيّات شرق و به منزله خمير مايهاى (براى تمدن غرب بود، به گونهاى كه نفوذ روحيّات و افكار شرق، روح تاريك مردم قرون گذشته غرب) را روشن ساخت و آنها را به جهان وسيعترى هدايت نمود»!(3)
جرجى زيدان مورّخ معروف مسيحى در كتاب تاريخ تمدن اسلامى در بحث تأثير اسلام در علوم و دانشهايى كه از خارج به حوزه اسلامى وارد شد چنين مىنويسد:
«هنگامى كه تمدّن اسلامى به مرحله كامل رسيد و علوم بيگانه در بلاد اسلام انتشار يافت؛ مسلمانان به فراگرفتن آن پرداختند، گروهى (از دانشمندان اسلام) نبوغ خود را به كار گرفته و بر صاحبان اصلى آن علوم پيشى گرفتند؛ و آراء و كشفيّات جديدى بر آن افزودند؛ و به اين ترتيب علوم و دانشها تنوّع و تكامل يافت، و با فرهنگ و آداب اسلامى آميخته شد، و شكل تمدّن اسلامى به خود گرفت و هنگامى كه اروپائيان براى باز پس گرفتن علوم يونان نهضت كردند، بيشتر اين علوم را با همان رنگ اسلامى از لغت عربى گرفتند»!(1)
در عبارت ديگرى مىنويسد:
«از آنچه درباره نقش تعليم، در تمدّن اسلامى گفتيم به خوبى استفاده مىشود كه علم و دانش، در جهات مختلف (نزد مسلمانان) بارور گشت، و علما و فقها و پزشكان و فلاسفه، نبوغ خود را در اين راه آشكار ساختند».(2)كوتاه سخن اينكه در كتب تاريخ عمومى جهان، يا كتبى كه در خصوص تاريخ تمدّن اسلامى نوشته شده است؛ اعترافات زيادى از مورّخان شرق و غرب، پيرامون نهضت علمى مسلمانان و تأثير آن در دراز مدّت و كوتاه مدّت در تاريخ علم و فرهنگ بشرى به چشم می خورد که شرح آن در خور کتاب مستقلی است وآنچه در بالا گفته شد تنها گوشه ناچیزی از آن است».(3)
غيب در مقابل شهادت است.
همه چيزها در برابر خدا حاضر است و مقياس در تقسيم موجود، به حاضر و غائب، حواس نارساى بشر است.
اقسام و اصول سه گانه غيب.
طرق و راه هاى آگاهى از غيب.
پيش بينىهاى كارشناسان امور سياسى و اقتصادى آگاهى از غيب نيست.
از بررسى موارد استعمال لفظ «غيب» اين حقيقت به دست مىآيد كه مقصود از «غيب» همان امور پنهان از حس بشر است، يعنى امورى كه از قلمرو ابزار آگاهىهاى عادى او بيرون مىباشد. مثلاً هنگامى كه آفتاب از ديدگان انسان مستور و پنهان مىگردد، مىگويند: «غابت الشمس»؛ آفتاب پنهان گرديد.
قرآن چيزهايى را كه از قلمرو حس بشر بيرون باشد «غائبة» مىگويد، آن جا كه مىفرمايد:
«وَما مِنْ غائِبَة فِى السَّماءِ وَ الأَرْضِ إِلاّ فى كِتاب مُبین (1)هيچ امر پنهانى در آسمان و زمين نيست، مگر آن كه در كتاب مبين مضبوط مىباشد».
قرآن در آيات متعددى، خدا را با صفت «عالم الغيب والشهادة» توصيف مىكند، مقصود اين است كه علم او بر آنچه كه از قلمرو حس بشر خارج است، يا در قلمرو حواس او قرار دارد، محيط و مسلط مىباشد و او از آنچه كه از شما غايب يا بر شما محسوس است آگاه مىباشد.
از اين بيان مىتوان دو مطلب را نتيجه گرفت.
1) . سوره نمل ، آیه 75.
پيامبر گرامى پس از پيام تاريخى خود در سرزمين غدير فرمود:
«ألا فليبلغن الشاهد الغائب(1)حاضران به غايبان برسانند».
امير مؤمنان در نكوهش گروهى از ياران خود چنين فرمود:
«مالي أراكم أشباحاً بلا أرواح... وايقاظاً نُوَّماً وشهوداً غُيَّباً؛(2)چرا شما را جسمهاى بدون روان، بيدارهايى مانند خفتگان و حاضرانى، بسان غايبان، مىبينم؟».
اگر اين جهت را ناديده بگيريم و موجودات را با علم محيط خدا بسنجيم، علمى كه تمام موجودات جهان از ريز و درشت، زمينى و آسمانى در پيشگاه او حاضر است، اين تقسيم مفهوم درستى نخواهد داشت. نه موجودى خواهيم داشت كه از وجود و قلمرو علم او خارج باشد، نه آگاهى خواهيم داشت كه نام آن را آگاهى از غيب بگذاريم، بلكه تمام ذرات جهان، در برابر ذات او حاضر بوده و علم و آگاهى او شهود مطلق خواهد بود. اگر اميرمؤمنان خدا را با صفت «عالم السرائر و الضمائر» توصيف مىكند، و مىفرمايد:
«قد علم السرائر وخبر الضمائر له الاحاطة بكلّ شىء و الغلبة لكلّ شىء(1)خدا، از ضماير و افكار درونى انسان آگاه است، بر همه چيز احاطه دارد، و بر همه چيز چيره است».
اين تقسيم برپايه آگاهى محدود انسان و از نقطه نظر اوست، و اگر ملاك در تقسيم، علم الهى باشد همه چيز براى او ظاهر و آشكار مىباشد از اين جهت امام در يكى از خطبههاى خويش خدا را چنين توصيف مىكند:
«كلّ سرّ عندك علانية، وكلّ غيب عندك شهادة(2)هر رازى پيش تو آشكار و هر پنهانى نزد تو، حاضر است».
مهمترين منابع آگاهى از غيب را مىتوان در سه قسم خلاصه نمود:
حقايق اين موجودات و كيفيات و خصوصيات آنها از افق حس و ادراك انسان بيرون بوده، و هيچ گاه بشر از حقيقت و خصوصيات كمى و كيفى آنها، آگاه نخواهد گشت، و در برابر آنها وظيفهاى جز ايمان به وجود آنها ندارد و اگر قرآن يكى از صفات افراد پرهيزگار را ايمان به غيب مىشمارد، مقصود، ايمان به اين گونه از غيبها است آنجا كه مى فرمايد:
«الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْب(3)كسانى كه به غيب ايمان دارند».
انسان فقط در يك صورت مىتواند از حقيقت برخى از موجودات غيبى آگاه گردد، مثلاً فرشتگان و مواقف برزخ و عرصات محشر و نعيم هاى بهشتى و عذابهاى دوزخى از نزديك مشاهده كند، و آن وقتى است كه ظرف زندگى را دگرگون سازد، و گام در عالم غيب بگذارد و به تعبير قرآن، ديده او تيزبين گردد.(1)
قرآن از اين قوانين خبر داده و فرموده است:
«اللّهُ الَّذِى رَفَعَ السَّمواتِ بِغَيْرِ عَمَد تَرَونَها(2)خدايى كه زمين و آسمانها را بدون ستونى كه ديده شود برافراشت».
اين نوع گزارش، خبر از غيب است و گزارش چنين قوانين مستور بر انسانهاى آن روز، خود يكى از جهات اعجاز قرآن به شمار مىرود.
روزگارى بشر از وجود سلول و ميكرب و ملكول و اتم و جهانهاى دور از حس مانند كهكشانها و سحابىها و كيفيت آنها، آگاه نبود. و اگر در قرآن و يا در سخنان پيشوايان معصوم، مطالبى در اين مورد مىرسيد همگى يك نوع اخبار از غيب به شمار مىرفت، ولى پس از آن كه بشر از طريق تجربه آزمايش، و با اختراع ميكروسكوپ و تلسكوپ، بر اين قوانين خارج از حس و يا موجودات دور از قلمرو احساس دست يافت، همه آنها از جهان غيب گام فراتر
نهاده و در حوزه علوم و دانشهاى حسى بشر قرار مىگرفتند و آنچه كه تاكنون بشر كشف نكرده و قوانينى كه بر آنها دست نيافته و موجوداتى را كه با ديدگان مسلح خود نديده است، همچنان در شماره موجودات غيبى باقى ماندهاند تا روزى كه بشر به اراده خداوند بزرگ بتواند پرده از روى آنها نيز بردارد.
فرض كنيد در خانه كسى، حادثهاى رخ داد و او شاهد آن بود، آگاهى چنين فردى، آگاهى از امر محسوس بوده و آگاهى از غيب نبود و اگر همان شخص همان حادثه را براى ديگران كه در آن محل نبودند، بازگو كند گزارش از غيب نداده است.
ولى اگر كسى بدون آن كه همان حادثه را ببيند و يا از كسى بشنود، و يا از طريق كتاب و روزنامه و ديگر وسايل ارتباط جمعى، از آن آگاه گردد و يا از قراينى آن را حدس بزند ناگهان به طور يقين از وجود حادثهاى ما را مطلع سازد، يك چنين گزارش، خبر از غيب خواهد بود.
بنابراين گزارشهاى قرآن راجع به امتهاى پيشين به وسيله پيامبرى كه نه درس خوانده و نه اين مطالب را از فردى شنيده است، خبر از غيب مى باشد، چيزى كه هست اين گونه خبرهاى غيبى از طريق وحى قرآن براى او رسيده است ولى در عين حال ممكن است پيامبر برخى از حوادث گذشته را از طريق وحى قرآن آگاه نگردد و در اختيار امت بگذارد و اين قسمت همان حوادث غيبى مربوط به امتهاى پيشين است كه در سنت و اخبار وارد شده است.
در اين گونه گزارشهاى غيبى گزارش از آينده نيز بسان گزارش از گذشته آگاهى از غيب خواهد بود(1).
1) . علم غيب (آگاهی سوم)، ص31.
خدا با لطف و مرحمتى كه نسبت به بندگان خود دارد، دريچه هايى را به سوى جهان غيب باز گذارده است تا همگان بدانند كه آگاهى از غيب يك امر محال و غير ممكن نيست بلكه تسلط انسان بر غيب امرى است صد در صد ممكن؛ كه جاى هيچ شك و ترديد در آن وجود ندارد.
كارهاى شگفت انگيز حيوانات كه در كتابهاى جانور شناسى، به طور گسترده پيرامون آنها بحث شده است نمونه واضحى از وجود الهام در حيوانات است.
كارهاى محيرالعقول جانداران از قبيل تقسيم كار، انتخاب وظيفه، ساختن عضو مفقود و آشنايى به كليه نيازمندىهاى زندگى را نمىتوان از راه تعقل و تفكر توجيه نمود زيرا بديهى است كه حيوان، فاقد دستگاه تفكر و تعقل است همچنان كه نمىتوان آنها را معلول نظم داخلى و ارگانيزم وجود خارجى جانداران دانست زيرا تركيب خواص فيزيكى و شيميايى يك موجود براى انجام امور ابتكارى و ابداعى مانند تقسيم كار، انتخاب وظيفه، تجديد ساختمان عضو مفقود و انطباق با محيط، كافى نمىباشد.
يك ماشين حساب ممكن است آن چنان منظم ساخته شود كه اعمال جمع و تفريق و ضرب و تقسيم را دقيقاً انجام دهد امّا هرگز ماشين حساب قادر به ابداع و ابتكار يك قاعده رياضى نيست، يك ماشين ترجمه مىتواند دقيقاً سخنان يا نوشته يك نفر را ترجمه كند ولى هرگز نظم دقيق آن ماشين قادر به تصحيح اشتباه گوينده نمىباشد. چون در زندگى حيوانات كارهاى ابداعى و ابتكارى بى سابقه ديده مىشود، جز اين كه آنها را معلول الهام از جهان بالا بدانيم توجيه ديگرى ندارد. قرآن مجيد چنين راه يابى را وحى مىنامد.(1)
1) . سوره نحل، آيه68، مشروح اين بحث را مىتوانيد در كتاب راه خداشناسى تأليف نگارنده، ص 245- 262 بخوانيد.
دانشمندان مىگويند در نهاد انسان استعداد مرموزى وجود دارد كه به مدد آن مىتواند افكار ديگران را بخواند و از حوادثى كه در نقاط دوردست رخ مىدهد؛ با نيروى مافوق حس، آگاهى پيدا كند. مبادله افكار و احساسات از راه دور به واسطه حس مخصوص كاملاً يك امر عملى است هر چند از طريق وسايل فنى نوين از قبيل: تلويزيون، راديو، تلفن و تلگراف، افكار را مبادله مىكنند ولى دانش، براى چنين مبادلهاى راه ديگرى به نام «تله پاتى» و يا حس، روشن بينى معتقد است.
فرق «تله پاتى» با روشن بينى اين است كه روشن بينى همان قدرت درك اتفاقى است از فاصلههاى دور زمانى و مكانى، آن هم بدون وسايل حسى، ولى «تله پاتى» كيفيتى است كه به وسيله آن افكار و هيجانات و احساسات از مغزى به مغز ديگر بدون وسيله حسّى منتقل مىشود و در حقيقت روشن بينى و تله پاتى دو روى يك سكه هستند و هر دو نام مناسبى مىباشند براى ديد دوم انسان، چه در خواب و چه در بيدارى.
امروز «پوگيسم» در اين زمينه به وسعت نظر بيشترى قائل شده است و زندگى را موج مىداند و براى آن امواج گيرنده و فرستنده مىشناسد و معتقد است كه امواج را همچنان كه با سيم مىتوان گرفت با انديشه نيز مىتوان گرفت اندشه را موجى مىشناسد كه بعد از آفريده شدن به ارتعاش مىآيد و در صورت وجود گيرنده قابل گرفتن است.
ارتباط با ارواح به صورتهاى مختلفى انجام مىگيرد كه صورت روشن و قابل اعتماد آن اين است كه استاد ماهر اين فن شخصى را كه براى اين كار آمادگى دارد، با نگاه و تلقين خواب مىكند و روح او به سؤالات استاد پاسخ مىدهد و گاهى در اين تماس از اسرار نهفته پرده برداشته مىشود.
تماس با ارواح به صورت «علمى» از جهات گوناگون قابل مطالعه مىباشد در اين زمينه كتابها و رسالههاى فراوانى به وسيله دانشمندان شرق و غرب نگارش يافته و صفحات زيادى از برخى دايرة المعارفهاى علمى را به خود اختصاص داده است.
دانشمندان اين فن و كسانى كه ساليان دراز در اين راه كوشيدهاند اظهار مىدارند كه نتوانستهاند با مجاهدتهاى پى گير و آزمايشهاى فراوان از روى گوشهاى از جهان مرموز و ناشناخته ارواح، پرده بردارند و كارهاى خارق عادت و حيرت انگيزى را كه به وسيله آنها انجام مىشود از نزديك مشاهده نمايند، نويسنده دايرة المعارف قرن بيستم در جلد چهارم كتاب خود، درباره روح فهرستى از دانشمندان مشهور كه به واقعيت اين علم اعتراف كردهاند را ارائه مىدهد. در اين فهرست نام چهل و هفت نفر از دانشمندان بزرگ فرانسه، انگلستان، ايتاليا، آلمان و آمريكا را ذكر مى كند.
البته بايد دانست كه ارتباط با ارواح به طور اجمال مطلبى است صحيح، ولى هرگز نمىتوان گفتار هر مدعى را در اين باره پذيرفت بلكه بايد با قراين و علايم، راستگويان را از دروغگويان تميز داد.
گاهى ممكن است مطلبى به قلب القاء شود و انسان يك مرتبه خود را بر مطلبى واقف و آگاه ببيند به اين نوع القاء در اصطلاح، الهام مىگويند.
اين گونه الهامات به قدرى در هر زمان و مكان فراوان است كه بايد آن را در رديف حوادث معمولى قرارداد حتى منشأ بسيارى از اختراعات و اكتشافات علمى و ابتكارات و مضامين عالى شعرى همين الهام است.
قرآن مجيد نمونهاى در اين مورد نقل مىكند و مىفرمايد:
«وَأَوْحَيْنا إِلى أُمّ مُوسى أَنِ ارْضِعيه(1)به مادر موسى الهام كرديم كه كودك خود را شير ده».
خواب انواع و اقسامى دارد كه يك نوع آن مورد نظر ما است و آن خوابهايى است كه از يك واقعيت جدا از انديشه و ذهن، از واقعيتى محكم واستوار و پا برجا گزارش مىدهد اين نوع خوابهاى الهى است كه ما را با جهان خارج از خود مربوط مى سازد و از روى حقايقى دور از محيط ذهن و انديشه پرده بر مىدارد و اين قبيل خوابها به اندازهاى زياد است كه هرگز نمىتوان آن را انكار كرد.
پيامبر گرامى اسلام درباره اين نوع خوابها فرموده است:
«انّ الرؤيا الصادقة جزء من النبوة(2)رؤياى صادق بخشى از نبوت است»(3).
1) . سوره قصص آیه 7.
2) . بحارالأنوار، ج14، ص 635، چاپ قديم، اين نوع خوابها كه به طور مستقيم با آينده سر و كار دارد، نه با گذشته، نمىتواند علت مادى داشته باشد و هرگز نمىتوان پرونده اين خوابها را درگذشته جستجو نمود. بلكه اين نوع خوابها فاقد پرونده است و ما در كتاب راز رسالت، پيرامون اين نوع خوابها به گونهاى سخن گفتهايم.
3) . علم غيب (آگاهی سوم)، ص 58.
تَأَمَّلِ الْآنَ يَا مُفَضَّلُ مَا سُتِرَ عَنِ الْإِنْسَانِ عِلْمُهُ مِنْ مُدَّةِ حَيَاتِهِ فَإِنَّهُ لَوْ عَرَفَ مِقْدَارَ عُمُرِهِ وَ كَانَ قَصِيرَ الْعُمُرِ لَمْ يَتَهَنَّأْ بِالْعَيْشِ مَعَ تَرَقُّبِ الْمَوْتِ وَ تَوَقُّعِهِ لِوَقْتٍ قَدْ عَرَفَهُ بَلْ كَانَ يَكُونُ بِمَنْزِلَةِ مَنْ قَدْ فَنِيَ مَالُهُ أَوْ قَارَبَ الْفَنَاءَ فَقَدِ اسْتَشْعَرَ الْفَقْرَ وَ الْوَجَلَ مِنْ فَنَاءِ مَالِهِ وَ خَوْفِ الْفَقْرِ عَلَى أَنَّ الَّذِي يَدْخُلُ عَلَى الْإِنْسَانِ مِنْ فَنَاءِ الْعُمُرِ أَعْظَمُ مِمَّا يَدْخُلُ عَلَيْهِ مِنْ فَنَاءِ الْمَالِ لِأَنَّ مَنْ يَقِلُّ مَالُهُ يَأْمُلُ أَنْ يَسْتَخْلِفَ مِنْهُ فَيَسْكُنُ إِلَى ذَلِكَ وَ مَنْ أَيْقَنَ بِفَنَاءِ الْعُمُرِ اسْتَحْكَمَ عَلَيْهِ الْيَأْسُ وَ إِنْ كَانَ طَوِيلَ الْعُمُرِ ثُمَّ عَرَفَ ذَلِكَ وَثِقَ بِالْبَقَاءِ وَ انْهَمَكَ فِي اللَّذَّاتِ وَ الْمَعَاصِي وَ عَمِلَ عَلَى أَنَّهُ يَبْلُغُ مِنْ ذَلِكَ شَهْوَتَهُ ثُمَّ يَتُوبُ فِي آخِرِ عُمُرِهِ وَ هَذَا مَذْهَبٌ لَا يَرْضَاهُ اللَّهُ مِنْ عِبَادِهِ وَ لَا يَقْبَلُهُ أَ لَا تَرَى لَوْ أَنَّ عَبْداً لَكَ عَمِلَ عَلَى أَنَّهُ يُسْخِطُكَ سَنَةً وَ يُرْضِيكَ يَوْماً أَوْ شَهْراً لَمْ تَقْبَلْ ذَلِكَ مِنْهُ وَ لَمْ يَحُلَّ عِنْدَكَ مَحَلَّ الْعَبْدِ الصَّالِحِ دُونَ أَنْ يُضْمِرَ طَاعَتَكَ وَ نُصْحَكَ فِي كُلِّ الْأُمُورِ وَ فِي كُلِّ الْأَوْقَاتِ عَلَى تَصَرُّفِ الْحَالاتِ فَإِنْ قُلْتَ أَ وَ لَيْسَ قَدْ يُقِيمُ الْإِنْسَانُ عَلَى الْمَعْصِيَةِ حِيناً ثُمَّ يَتُوبُ فَتُقْبَلُ تَوْبَتُهُ قُلْنَا إِنَّ ذَلِكَ شَيْءٌ يَكُونُ مِنَ الْإِنْسَانِ لِغَلَبَةِ الشَّهَوَاتِ لَهُ وَ تَرْكِهِ مُخَالَفَتَهَا مِنْ غَيْرِ أَنْ يُقَدِّرَهَا فِي نَفْسِهِ وَ يَبْنِيَ عَلَيْهِ أَمْرَهُ فَيَصْفَحُ اللَّهُ عَنْهُ وَ يَتَفَضَّلُ عَلَيْهِ بِالْمَغْفِرَةِ فَأَمَّا مَنْ قَدَّرَ أَمْرَهُ عَلَى أَنْ يَعْصِيَ مَا بَدَا لَهُ ثُمَّ يَتُوبَ آخِرَ ذَلِكَ فَإِنَّمَا يُحَاوِلُ خَدِيعَةَ مَنْ لَا يُخَادَعُ بِأَنْ يَتَسَلَّفَ(1)التَّلَذُّذَ فِي الْعَاجِلِ وَ يَعِدَ وَ يُمَنِّيَ نَفْسَهُ
1) . التسلف: الاقتراض كأنّه يجرى معاملة مع ربّه، بان يتصرف في اللذات عاجلا و يعد ربّه في عوضها التوبة ليؤدي إليه آجلا .. و في بعض النسخ يستسلف و هو طلب و بيع الشيء سلفا.
التَّوْبَةَ فِي الْآجِلِ وَ لِأَنَّهُ لَا يَفِي بِمَا يَعِدُ مِنْ ذَلِكَ فَإِنَّ النُزُوعَ مِنَ التَّرَفُّهِ وَ التَّلَذُّذِ وَ مُعَانَاةَ(1)
التَّوْبَةِ وَ لَا سِيَّمَا عِنْدَ الْكِبَرِ وَ ضَعْفِ الْبَدَنِ أَمْرٌ صَعْبٌ وَ لَا يُؤْمَنُ عَلَى الْإِنْسَانِ مَعَ مُدَافَعَتِهِ بِالتَّوْبَةِ أَنْ يُرْهِقَهُ الْمَوْتُ فَيَخْرُجَ مِنَ الدُّنْيَا غَيْرَ تَائِبٍ كَمَا قَدْ يَكُونُ عَلَى الْوَاحِدِ دَيْنٌ إِلَى أَجَلٍ وَ قَدْ يَقْدِرُ عَلَى قَضَائِهِ فَلَا يَزَالُ يُدَافِعُ بِذَلِكَ حَتَّى يَحِلَّ الْأَجَلُ وَ قَدْ نفذ [نَفِدَ] الْمَالُ فَيَبْقَى الدَّيْنُ قَائِماً عَلَيْهِ فَكَانَ خَيْرَ الْأَشْيَاءِ لِلْإِنْسَانِ أَنْ يُسْتَرَ عَنْهُ مَبْلَغُ عُمُرِهِ فَيَكُونَ طُولَ عُمُرِهِ يَتَرَقَّبُ الْمَوْتَ فَيَتْرُكَ الْمَعَاصِيَ وَ يُؤْثِرَ الْعَمَلَ الصَّالِحَ فَإِنْ قُلْتَ وَ هَا هُوَ الْآنَ قَدْ سُتِرَ عَنْهُ مِقْدَارُ حَيَاتِهِ وَ صَارَ يَتَرَقَّبُ الْمَوْتَ فِي كُلِّ سَاعَةٍ يُقَارِفُ(2)
الْفَوَاحِشَ وَ يَنْتَهِكُ الْمَحَارِمَ(3)قُلْنَا إِنَّ وَجْهَ التَّدْبِيرِ فِي هَذَا الْبَابِ هُوَ الَّذِي جَرَى عَلَيْهِ الْأَمْرُ فِيهِ فَإِنْ كَانَ الْإِنْسَانُ مَعَ ذَلِكَ لَا يَرْعَوِي(4)وَ لَا يَنْصَرِفُ عَنِ الْمَسَاوِئِ فَإِنَّمَا ذَلِكَ مِنْ مَرَحِهِ وَ مِنْ قَسَاوَةِ قَلْبِهِ لَا مِنْ خَطَإٍ فِي التَّدْبِيرِ كَمَا أَنَّ الطَّبِيبَ قَدْ يَصِفُ لِلْمَرِيضِ مَا يَنْتَفِعُ بِهِ فَإِنْ كَانَ الْمَرِيضُ مُخَالِفاً لِقَوْلِ الطَّبِيبِ لَا يَعْمَلُ بِمَا يَأْمُرُهُ وَ لَا يَنْتَهِي عَمَّا يَنْهَاهُ عَنْهُ لَمْ يَنْتَفِعْ بِصِفَتِهِ وَ لَمْ تَكُنِ الْإِسَاءَةُ فِي ذَلِكَ لِلطَّبِيبِ بَلْ لِلْمَرِيضِ حَيْثُ لَمْ يَقْبَلْ مِنْهُ وَ لَئِنْ كَانَ الْإِنْسَانُ مَعَ تَرَقُّبِهِ لِلْمَوْتِ كُلَّ سَاعَةٍ لَا يَمْتَنِعُ عَنِ الْمَعَاصِي فَإِنَّهُ لَوْ وَثِقَ بِطُولِ الْبَقَاءِ كَانَ أَحْرَى بِأَنْ يَخْرُجَ إِلَى الْكَبَائِرِ الْفَظِيعَةِ فَتَرَقُّبُ الْمَوْتِ عَلَى كُلِّ حَالٍ خَيْرٌ لَهُ مِنَ الثِّقَةِ بِالْبَقَاءِ ثُمَّ إِنَّ تَرَقُّبَ الْمَوْتِ وَ إِنْ كَانَ صِنْفٌ مِنَ النَّاسِ يَلْهَوْنَ عَنْهُ وَ لَا
يَتَّعِظُونَ بِهِ فَقَدْ يَتَّعِظُ بِهِ صِنْفٌ آخَرُ مِنْهُمْ وَ يَنْزِعُونَ عَنِ الْمَعَاصِي وَ يُؤْثِرُونَ الْعَمَلَ الصَّالِحَ وَ يَجُودُونَ بِالْأَمْوَالِ وَ الْعَقَائِلِ(1)النَّفِيسَةِ فِي الصَّدَقَةِ عَلَى الْفُقَرَاءِ وَ الْمَسَاكِينِ فَلَمْ يَكُنْ مِنَ الْعَدْلِ أَنْ يُحْرَمَ هَؤُلَاءِ الِانْتِفَاعَ بِهَذِهِ الْخَصْلَةِ لِتَضْيِيعِ أُولَئِكَ حَظَّهُمْ مِنْهَا.(2)
اينك اى مفضّل! در عدم آگاهى انسان به مدت عمرش انديشه كن. اگر او به عمر كوتاهش پى مىبرد، هيچ لذتى نمىبرد و با علم به مرگ و انتظار آن، زندگى براى او گوارا و شيرين نبود، چنين كسى همانند شخصى است كه مالش نابود شده و يا در شرف نابودى است و احساس فقر و نابودى مال، او را هراسناك كرده. حال آنكه آثار و عواقب ناگوار شناخت پايان عمر بمراتب از آثار نابودى مال بزرگتر و دشوارتر است؛ زيرا كمبود مال جبرانشدنى است و اين امر باعث آرامش نسبى شخص مىگردد. ولى كسى كه به پايانپذيرى عمر يقين و باور داشته باشد اگر چه عمرش طولانى شود، هيچ اميدى ندارد.
نيز اگر شخص به طول عمر و بقاى خود اطمينان بيابد، در درياى لذات و معاصى غرق مىگردد. او به اين اميد كه در پايان عمر توبه خواهد كرد همواره در رسيدن به شهوات مىكوشد. بىشك خداى جلّ و علا از اين عقيده خشنود نيست و آن را از بندگانش نمىپذيرد. اگر تو غلامى داشته باشى كه يك سال خشم و نارضايتى تو را باعث شود و يك روز يا يك ماه خشنودت سازد. آيا از او مىپذيرى؟ بىترديد نمىپذيرى و تا وقتى كه در همه كار و همه وقت فرمان تو را نبرد و سفارشت را گوش فرا ندهد، او را بندهاى صالح نمىشمارى.
اگر بگويى مگر نشده كه گاه شخصى تمام اوقاتش را در معصيت و گناه گذرانده آنگاه توبه نموده و توبه او پذيرفته شده است؟ پاسخ مىدهيم: اين امر هنگامى است كه شهوات بر انسان چيره گردند و از مخالفت با آنها عاجز شود، نه اينكه اساس كار را بر ارتكاب معصيت بگذارد، [تا آخر كار توبه كند.] تنها در اين صورت خداوند از او مىگذرد و با بخشايش بر او تفضّل مىكند. امّا كسى كه با توجه و با قصد گناه كار مىكند تا در پايان كار توبه كند در واقع مىكوشد تا كسى را بفريبد كه فريفتنى نيست، او مىخواهد لذت نقد را بگيرد و قول توبه نسيه بدهد.
[به قول معروف: وعده سر خرمن مىدهد.] غالبا چنين اشخاصى در عمل به اين وعده خود توفيق چندانى نمىيابند؛ زيرا دل كندن از لذت و رفاه و دشوارى توبه به ويژه در دوران كهولت و ضعف بدن كارى بسيار دشوار [و گاه ناشدنى] است.
وانگهى معلوم نيست كه بر اثر فردا فردا كردن، مرگ غافلگيرش نكند و او را بدون توبه از دنيا نبرد [و ميان او و خواستهاش جدايى نيفكند.] چنان كه گاه كسى براى مدتى قرضى گرفته ولى او آنقدر درنگ و فردا فردا مىكند كه زمان پرداخت فرا مىرسد، پولش تمام شده و قرض بر گردن او باقى است.
به اين ترتيب بهترين چيز همان است كه زمان مرگ و مدت عمر بر انسان ناپيدا و پوشيده ماند. تا در طول عمر منتظر مرگ باشد و [با ياد مرگ] گناهان را ترك كند و كارهاى صالح و نيكو را برگيرد.
اگر بگويى: الان هم كه زمان دقيق مرگ از او پنهان مانده و هر ساعت به انتظار مرگ است، باز در فساد و محرّمات غرق گشته است، در پاسخ مىگوييم! وجه تدبير در اين امر همان است كه گذشت و اگر آدمى با اين حال باز از گناه بر حذر نيست و از فساد فاصله نمىگيرد، از سرمستى و سنگدلى او سرچشمه مىگيرد نه از تدبير ناصواب. چنان كه گاه پزشك براى بيمار نسخهاى مىنويسد كه به سود اوست. امّا اگر بيمار از طبيب فرمان نبرد و با او
مخالفت نمايد و از آنچه گفته پرهيز كند و يا بر حذر نباشد، هيچ گاه نسخه دكتر سودى به او نمىبخشد و اين كار زشت و ناروا نه به زيان پزشك كه به زيان خود بيمار است؛ زيرا او از سخنان طبيبانه پزشك پيروى ننموده است.
وانگهى اگر انسان به طول بقاى خود [و عدم فرا رسيدن مرگ ناگهانى] اطمينان داشته باشد، بسيار بيشتر در طغيان و گناهان بزرگ در مىغلتد. پس انتظار مرگ براى او در هر حال از اطمينان بقا مفيدتر است، وانگهى اگر چه شمارى از مردم از ياد مرگ غافل مىشوند و موعظت نمىپذيرند، امّا شمارى ديگر اثر مىپذيرند و از معاصى بازشان مىدارد و اينان عمل صالح را بر مىگزينند. اين دسته از اموال گرانقدر و شتران پر قيمت خود بر فقيران و مساكين انفاق و صدقه مىكنند. با اين وصف از عدالت نيست كه به خاطر عدم آگاهى و غفلت يك گروه كه حق خود را ناديده مىگيرند و سود خود را از اين امر نمىبرند، گروهى ديگر از بهرهجويى و استفاده از اين امر محروم گردند(1)
از جمله مسائل پوشيده بر انسان، پايان عمر اوست. هيچكس نمىداند كى مىميرد. در قرآن مىفرمايد:
«وَمَا تَدْرِى نَفْسٌ مَاذَا تَكْسِبُ غَدًا وَ مَا تَدْرِى نَفْسٌ بِأَىّ أَرْضٍ تَمُوتُ؛ هيچ كس نمىداند كه فردا چه به دست مىآورد، و هيچكس نمىداند در چه سرزمينى مىميرد».(2)
اين جزءِ حكمتهاى الهى است كه انسان از مرگ خود بىخبر باشد؛ زيرا پنهان ماندن آن دو فايده دارد كه در كتاب توحيد مفضل بدانها اشاره شده است.
اگر مقدار عمر انسان معلوم بود از دو حال خارج نبود:
الف) يا مىدانست عمر طولانى دارد كه در اين صورت، غفلت دامان او را مىگرفت و به خودش وعده مىداد كه من ده يا بيست يا پنجاه سال ديگر در اين دنيا مىمانم مجال توبه هم بسيار است عجلهاى براى توبه نيست، آنگاه به گناه و غفلت و بىخبرى آلوده مىشد.
ب) اگر هم مىدانست كه تا يك ساعت ديگر يا يكروز يا يكماه يا يك سال ديگر زندگى مىكند زندگى بر او ناگوار مىشد به خودش مىگفت: من كه تا يكماه ديگر بيشتر زنده نيستم پس چرا تلاش كنم؟ نشاط زندگى از بين مىرفت و مأيوس مىشد.
همين موضوع فايده ديگرى هم دارد كه انسان هر لحظه احتمال دو طرف را مىدهد، يعنى دائماً بين خوف و رجاست. از يكسو دست از طلب بر نمىدارد و از سوى ديگر آلوده به گناه نمىشود، چون نمىداند شايد ساعتى بيش از عمرش باقى نمانده باشد. در احاديث بر اين مسأله بسيار تأكيد شده است.(1)
1) . انوار هدايت، مجموعه مباحث اخلاقى، ص 154.
فَكِّرْ يَا مُفَضَّلُ فِي الْأَحْلَامِ كَيْفَ دَبَّرَ الْأَمْرَ فِيهَا فَمَزَجَ صَادِقَهَابِكَاذِبِهَا فَإِنَّهَا لَوْ كَانَتْ كُلُّهَا تَصْدُقُ لَكَانَ النَّاسُ كُلُّهُمْ أَنْبِيَاءَ وَ لَوْ كَانَتْ كُلُّهَا تَكْذِبُ لَمْ يَكُنْ فِيهَا مَنْفَعَةٌ بَلْ كَانَتْ فَضْلًا لَا مَعْنَى لَهُ فَصَارَتْ تَصْدُقُ أَحْيَاناً فَيَنْتَفِعُ بِهَا النَّاسُ فِي مَصْلَحَةٍ يَهْتَدِي لَهَا أَوْ مَضَرَّةٍ يَتَحَذَّرُ مِنْهَا وَ تَكْذِبُ كَثِيراً لِئَلَّا يَعْتَمِدَ عَلَيْهَا كُلَّ الِاعْتِمَادِ(1)
اى مفضّل! در باره خوابها و حكمت درهمآميختگى راست و دروغ آن نيك بينديش. اگر تمام خوابها راست و صادق بود همه مردم پيامبر [و از اخبار غيب آگاه] بودند و اگر تمام آنها نادرست و كاذب بود، چيزى زايد و بىمعنى بود و سودى نداشت. از اين رو گاه راست است و مردم از آن سود مىبرند و با آن به سوى نيكى مىروند و از بدى پرهيز مىنمايند و بسيارى از آنها نيز دروغ است تا بر خوابها اعتماد كامل نشود.(2)
هنگام خواب، حواس آدمی تعطیل میشوند وپیوند نفس با عالم ماده به گونهای قطع میگردد و روی به عالم بالا و افق اعلا میکند وچیزهایی را مشاهده مینمایند که در حال بیداری هرگز نمیبیند. این مشاهدات و رویاها که برای انسان دست میدهد، گاه خبرهایی از آینده را در خود دارد و از این
نظر به یکی از ویژگیهای بزرگ پیامبران که خبر دادن از غیب و آینده از طریق رویاهای صادقه است، شباهت میرساند. از این رو امام (علیه السلام) فرمود:
اگر تمام رویاها صادق میبود، همه پیامبر میشدند، پس حکمت خداوند بر این جاری گشته که بعضی خوابها راست وبعضی دروغ باشند.(1)
يكي از عوامل زياد شدن روزي امانت است و بهترين روزي، معارف الهي است كه رزق كريم است و انسان امين از اين رزق كريم برخوردار است، خواه در بيداري، خواه در خواب، چون معلم انسان در بيداري و خواب، خداي سبحان است: «علم الانسان ما لم يعلم»(2)، «و اتقوا الله ويعلمكم الله»(3)و انسان در حال بيداري ديرتر از خداي سبحان علم فراميگيرد تا در خواب،زيرا انسان در خواب به خداوند نزديكتر است و در بيداري دورتر. گرچه خداي سبحان نسبتش به همه اشيا
در همه حالات مساوي است و او به ما از خود ما نيز نزديكتر است، ولي ما در خواب به خدا نزديكتر از بيداري هستيم، زيرا آنچه ما را به عالم طبعيت دعوت ميكند مشاغل ماست، ولي در خواب اين شواغل حسي كم ميشود. از اين رو قرآن كريم خواب را توّفي ميداند و ميفرمايد: «الله يتوفّي الانفس حين موتها والتي لم تمت في منامها»(4)و «وهو الّذي يتوفّاكم بالليل و يعلم ما جرحتم بالنار»(5)وقتي شما ميخوابيد خداوند شما را توفي ميكند، يعني حقيقت شما را نزد خود ميآورد.
افسوس به كسي كه در حالت خواب، روح تبهكار و آلودهاي را به خداي سبحان بدهد. چنين روحي وقتي تسليم خدا ميشود شرمنده است. اين است كه از تقرّب و تَوّفي هر شب طرفي نميبندد. انسان اگر در بيداري مواظب اعمال خود باشد، خوابهاي صادقي خواهد داشت يا در بيداري نيز حقايقي نصيب انسان ميشود.
اين كه انسان امين، هم در عالم خواب موجود با بركت است هم در عالم بيداري، براي آن است كه امانت وصداقت منشاء بركت است. انساني كه دربيداري امين نيست، اگر نعمتي الهي در عالم رؤيا نيز نصيبش شد، باز قوه خيال و وهم او آن را كم يا زياد ميكند، از اين رو وقتي بيدار شد، چيزي در خاطر دارد كه تعبير آن يا دشوار است و يا ناممكن، ولي انسان صادق و امين همان طور كه در بيداري امانت و صداقت را حفظ كرده، در عالم خواب هم اگر چيزي را از عالم ملكوت مشاهده كند، با همان حالت مشاهده اش آن را دارد؛ همچنين يك مُعَبِّر حاذق ميتواند آن صورت ملكوتي را به اصلش برگرداند و عبور بدهد (تعبير رؤيا).
يوسف صديق (علیه السلام) و ديگر انبياي الهي چون خود امينند، هم خوابهاي خوب ميبينند و هم توان آن را دارند كه خوابهاي خوب ديگران را تعبير كنند. بنابراين رؤياي صادق رزق كريمي است كه خداي سبحان نصيب انسانهاي امين و صادق كرده است.
در برخي روايات آمده است كه انسانهاي اوّلي خواب نميديدند. وقتي انبياي الهي به آنها ميگفتند: خدايي هست و امر و نهيي دارد،آنها ميگفتند: اگر ما دستورات خدا را عمل كنيم چه خواهد شد؟ جواب ميدادند كه بعد از مرگ پاداش ميگيريد و اگر انجام نداديد بعد از مرگ كيفر ميبينيد. انكار آنان بيشتر شده، ميگفتند بعد از مرگ خبري نيست، زيرا نياكان ما رفتند و
برنگشتند. اينها اوّلاً ميپنداشتند مرگ نابودي است و ثانياً اگر حيات بعد از مرگ راست باشد بايد مردگان به همين دنيا باز گردند و چون ميديدند نياكان مرده آنها به دنيا برنگشتند، معاد را انكار ميكردند. آنها نميدانستند كه معاد تبديل نشئه دنيا به نشئه آخرت است نه بازگشت به دنيا. تا اين كه خداي سبحان رؤيا را نصيب انسانهاي اوّلي كرد. آنگاه بهانبيا مراجعه كرده، ميگفتند: اينها چيست كه ما در خواب مشاهده ميكنيم؟ انبيا ميفرمودند: آنچه ما به شما وعده ميدهيم، كه پس از مرگ ميبينيد از همين قبيل است (1)يعني وجودي است مثالي كه در عالم مثال (برزخ) با صور مثاليه محشور است و در قيامت كبرا به همان بدن اصلي برميگردد.(2)
خواب مكتبي است كه انسان ميتواند از آن بهرههاي فراوان ببرد. چنانكه خداوند بهرسولش ميفرمايد: بعضي از اسرار را ما در خواب به تو فهمانديم: «لقد صدق الله رسوله الرؤيا بالحق لتدخلن المسجد الحرام ان شاء الله آمنين محلقين رُؤُسكم و مقصّرين لا تخافون فعلم ما لم تعلموا فجعل من دون ذلك فتحاً قريباً»(3)؛ خداوند فتح مكه را در عالم رؤيا به رسول خود تفهيم ميكند، چنانكه ذبح اسماعيل را در رؤيا براي حضرت ابراهيم (علیه السلام) بيان كرده است: «يا بني اِني أَريٰ في المنام أَني أذبحك»(4)يا اجتبا و برجستگي يوسف را در عالم رؤيا به او تفهيم كرده است: «اني رأيت أحد عشر كوكبا والشمس والقمر رأيتهم لي ساجدين»(5)
پس انسان توان آن را دارد كه در حالت خواب صور حق را ببيند و بسياري از معارف را كسب كند. آنها كه در حالت بيداري از عالم طبيعت منزهند، هم در بيداري از علوم حصولي بهرهاي دارند و هم در خواب از علوم شهودي طرفي ميبندند.
يوسف صديق منشأ همه اين بركات را توحيد خداي سبحان ميداند. اما كساني كه ايمان ندارند، وقتي سخن از خدا و وحدت او به ميان ميآيد، منزجر و مشمئز ميشوند و وقتي سخن از غير خداست خوشحال ميگردند: «وإذا ذكر الله وحده اشمأزّت قلوب الّذين لا يُؤمنون بالآخرة و إذا ذكر الّذين من دونه اذا هم يستبشرون»(1)، زيرا انسان طبيعت گرا از عالم وحدت هراسناك بوده به جهان كثرت متمايل است. از اين رو يوسف صديق به هم زندانيهاي خود ميفرمود: آيا اين الهه دروغين و پراكنده بهترند يا خداوند واحد قهار؟(2)
و همچنين ميفرمايد: «ذلكما ممّا علّمني ربّي اني تركت ملة قوم لايؤمنون بالله وهم بالآخرة هم كافرون ٭ واتبعت مِلّة آبائي ابراهيم واسحاق و يعقوب ما كان لنا أن نشرك بالله من شيء ذلك من فضل الله علينا و علي النّاس ولكن أكثر النّاس لا يشكرون»(3)چون موحد بودم و راه مستقيم انبياي الهي را پيمودم و از پدران معصوم خود پيروي كردم خداي سبحان اين علوم را بر من تفضّل كرد. ممكن نيست انسان موحد باشد و در خواب و بيداري از علوم الهي بهره نبرد، چون هر لحظهاي كه ميخوابد، خدا روحش را قبض ميكند. چگونه ممكن است انسان به حضور حكيم عليم برود اما از حكمت و علم چيزي فرا نگيرد مگر آن كه قلبش كور باشد.(4)
تعبير رؤيا به عالم الفاظ و مفاهيم ارتباط دارد و معبّر با استفاده از آنها بيننده رؤيا را از صورت مناميّه ميگذراند و به حقيقت آن ميرساند، زيرا آنچه انسانْ نخست در خواب ميبيند، اگر اضغاث احلام نباشد، حق است؛ ولي قوه متخيّله صورتهايي را بر آن ميافزايد؛ يا از آن ميكاهد و پس از بيدار شدن، آخرين صورت را كه به ياد دارد براي معبّر نقل ميكند و معبّر بايد از اين صورتها بگذرد و به صورت نخستين برسد كه حق است. او اگر داراي چنين قدرتي باشد، داناي به تعبير است، وگرنه تعبير به رأي كرده است.
تأويل رؤيا محقق شدن آن در بيرون است، پس «تأويل» وجود خارجي رؤياست و «تعبير» صورت مفهومي آن، هرچند قرآن كريم گاهي «تأويل» را مرادفِ «تعبير» هم به كار برده است؛ دو نمونه: 1. در شرح زنداني شدن يوسف (علیه السلام) : دو زنداني از وي تأويل رؤياي خود را خواستند و حضرت فرمود كه پيش از آنكه طعامي براي شما بياورند، تأويل رؤياي شما را ميگويم: «نَبِّئنا بِتَأويلِهِ إنّا نَراكَ مِنَ المُحسِنين ٭ قالَ لايَأتيكُما طَعامٌ تُرزَقانِهِ إلاّ نَبَّأتُكُما بِتَأويلِه»(1)آنگاه پس از دعوت آنان به «توحيد» فرمود كه يكي از شما دو نفر آزاد و ساقي دربار ميگردد و آن ديگري به دار آويخته خواهد شد.
اين بيان در حقيقت، «تعبير» است كه «تأويل» ناميده شده است، زيرا جريان آن دو زنداني هنوز در مرحله الفاظ و صور ذهني بوده و در خارج رخ نداده است.
بر اين اساس، وقتي گفته ميشود كه كلّ قرآن «تأويل» دارد، ميتواند معاني ذهني (تعبير) يا وجود حقايق خارجي (تأويل) مراد باشد كه قرآن در ظرف آن ظهور ميكند و در بعضي آيات هم كه آمده است در قيامت تأويل قرآن روشن ميشود(1)،
لزوماً وجود خارجي آن مراد نيست، زيرا به مفهوم ذهني آن هم «تأويل» گفته شده است و اين دو اصطلاح (تأويل و تعبير)، مثبتين هستند. البته اگر به طور حصر در يكي از دو معناي مزبور به كار رود، جمع هر دو پذيرفته نيست.
تأويل چنانچه با روايتي تأييد شود، يا شاهد قرآني داشته باشد يا لطايف عقلي آن را همراهي كند و نيز مخالف با ظواهر ديني و برهان عقلي نباشد، پذيرفتني و معتبر است، وگرنه اعتبار ندارد.(2)
حضرت ختمي نبوّت (صلی الله علیه و آله وسلم) فرمود: أصدقُ الرؤيا بالأسحار.(3)
صدرالدين قونوي در شرح آن چنين گفته است:
سحر، پايان شب و استقبال آغاز روز است. شب مظهر غيب و ظلمت، و روز زمان كشف و وضوح و پايان سفر مقدّرات غيبي در عالم الهي و آنگاه در عالم معاني و ارواح است و چون زمان سَحَر آغاز زمان استقبالِ كمالِ انكشاف و تحقق است، لازم آن اين است كه چيزي كه در آن وقت ديده شود ظهور و تحقق آن نزديك باشد....(4)
صدق رؤيا و نزاهت آن از اضغاث احلام، گاهي توجيه فاعلي دارد و زماني توجيه قابلي؛ توجيه قابلي آن هنگامي به لحاظ زمان است و وقتي به لحاظ
متزمّن. گفتار جناب قونوي توجيه قابلي رؤيا به لحاظ زمان بود؛ ولي توجيه قابلي آن به لحاظ متزمّن، يعني خود شخص بيننده رؤيا، سهل و دلپذيرتر است.(1)
1) . تسنیم، ج13، ص 366.
فَكِّرْ يَا مُفَضَّلُ فِي هَذِهِ الْأَشْيَاءِ الَّتِي تَرَاهَا مَوْجُودَةً مُعَدَّةً فِي الْعَالَمِ مِنْ مَآرِبِهِمْ فَالتُّرَابُ لِلْبِنَاءِ وَ الْحَدِيدُ لِلصِّنَاعَاتِ وَ الْخَشَبُ لِلسُّفُنِ وَ غَيْرِهَا وَ الْحِجَارَةُ لِلْأَرْحَاءِ(1)
وَ غَيْرِهَا وَ النُّحَاسُ لِلْأَوَانِي وَ الذَّهَبُ وَ الْفِضَّةُ لِلْمُعَامَلَةِ وَ الذَّخِيرَةِ وَ الْحُبُوبُ لِلْغِذَاءِ وَ الثِّمَارُ لِلتَّفَكُّهِ وَ اللَّحْمُ لِلْمَأْكَلِ وَ الطِّيبُ لِلتَّلَذُّذِ وَ الْأَدْوِيَةُ لِلتَّصَحُّحِ(2)وَ الدَّوَابُّ لِلْحُمُولَةِ وَ الْحَطَبُ لِلتَّوَقُّدِ وَ الرَّمَادُ لِلْكِلْسِ(3)
وَ الرَّمْلُ لِلْأَرْضِ وَ كَمْ عَسَى أَنْ يُحْصِيَ الْمُحْصِي مِنْ هَذَا وَ شِبْهِهِ أَ رَأَيْتَ لَوْ أَنَّ دَاخِلًا دَخَلَ دَاراً فَنَظَرَ إِلَى خَزَائِنَ مَمْلُوءَةٍ مِنْ كُلِّ مَا يَحْتَاجُ إِلَيْهِ النَّاسُ وَ رَأَى كُلَّمَا فِيهَا مَجْمُوعاً مُعَدّاً لِأَسْبَابٍ مَعْرُوفَةٍ أَ كَانَ يَتَوَهَّمُ أَنَّ مِثْلَ هَذَا يَكُونُ بِالْإِهْمَالِ وَ مِنْ غَيْرِ عَمْدٍ فَكَيْفَ يَسْتَجِيزُ قَائِلٌ أَنْ يَقُولَ هَذَا مِنْ صُنْعِ الطَّبِيعَةِ فِي الْعَالَمِ وَ مَا أُعِدَّ فِيهِ مِنْ هَذِهِ الْأَشْيَاءِ-(4)
اى مفضّل! در اين اشيا و موجودات در عالم كه رافع نياز انسان هستند انديشه كن. خاك براى ساختن بنا، آهن براى استفاده در صنعت، چوب براى ساختن كشتى و جز آن، سنگ براى آسياب و جز آن، مس براى ساخت ظروف، طلا و نقره براى معامله و ذخيرهسازى ثروت، حبوبات براى غذا، ميوهها
براى استفاده و لذت، گوشت براى خوردن، بوى خوش براى تلذذ، داروها براى بهداشت و درمان، حيوانات و چهارپايان براى حمل بار، هيزم براى سوزاندن، خاكستر براى ساروج ساختن و رمل براى فرش زمين آفريده شد. راستى مگر انسان مىتواند اين همه و جز آن را در شماره آورد؟! آيا اگر كسى وارد يك خانه شود و تمام اشياى مورد نياز مردم را در آنجا بيابد مىپندارد كه اين آفرينش [و هماهنگى و گردآورى] بىهدف و خود به خود باشد؟ چگونه كسى به خود اجازه مىدهد كه اين همه تدبير عالم و اشياى مهيا و هماهنگ را كار طبيعت بداند؟
اى مفضّل! از آفرينش و آماده سازى حكيمانه و مدبّرانه اشيا براى رفع نياز انسان درس عبرت بگير. براى او غلّات و حبوبات آفريده شده است. در نتيجه بايد آنها را آرد كند، آرد را خمير گرداند و با آن نان و غذا بپزد. براى پوشاكش پشم آفريده شده و او بايد آن را بزند، بريسد و ببافد. براى او درخت آفريده شده و او بايد آن را در زمين بكارد، آب دهد و به آن برسد و از آن بهره گيرد. داروها براى درمانش پديد آمده و او بايد آنها را [از زمين] برگيرد، با مواد ديگر آميخته نمايد و داروى شفا بخش بسازد. ديگر اشيا نيز همين گونه آفريده شده است.
بنگر كه چگونه تمام نيازهاى ضرورى انسان آفريده شده ولى انسان بايد براى دسترسى به آنها قدرى تلاش و حركت كند [تا بركت يابد] اين به سود و صلاح اوست؛ زيرا اگر اين اشيا بدون هيچ كار و تلاش و حركتى نيازهاى او را بر مىداشت، همواره در وادى سرمستى و طغيان سقوط مىكرد و چه بسا دست به اعمالى مىزد كه خود را نيز هلاك كند. اگر تمام نيازهاى انسان آماده و كافى بود براى او زندگى، هيچ مزه و لذّتى نداشت و گوارا نبود. چنان كه مىبينى اگر كسى چند صباحى نزد عدهاى مهمان باشد و آنان غذا، نوشيدنى و ديگر نيازهايش را برطرف كنند، هر آينه از بيكارى آزرده مىشود و با خود منازعه و ناسازگارى مىكند كه بايد به كارى مشغول گردد. حال اگر
انسان در تمام عمر براى تحصيل ما يحتاج خود به هيچ تلاش و حركتى نياز نداشته باشد كار بمراتب دشوارتر و ناگوارتر مىگردد.
پس حكمتى عظيم و تدبيرى سترگ در اين است كه نيازهاى انسان با حركت و قدرى تلاش به دست آيند تا از سويى بيكارى او را در دشوارى نيفكند و از سوى ديگر نتواند كه در پى چيزى باشد كه به او نمىرسد و يا اگر برسد به سود او نباشد.(1)
قرآن كريم گاهي با بيان «وَابْتَغُوا مِن فَضْلِ اللَّهِ»(2)و زماني با عبارت: «فَامْشُوا فِي مَنَاكِبَها»(3)، انسان را به بهرهگيري از منابع طبيعي فراخوانده ميفرمايد: روي دوش زمين راه برويد و روزي بگيريد. لازمه اين فرمان، تلاش براي استخراج معادن، كشاورزي، ... و بهرهگيري هرچه بهتر از مواد خام طبيعت است. امتثال اين دستور الهي كار آساني نيست، بلكه نياز به تلاش و همت جدي دارد. اين سفره گسترده نعم الهي در صحرا و دريا و در اعماق كوهها براي بشر پهن شده و انسان بايد با تلاش خويش از آنها بهرهمند شود. خداوند قبل از خلقت انسان همه نعمتهاي لازم جهت زندگي را آفريد؛ يعني زمين و زمينه را براي زندگي بشر فراهم كرد، آنگاه بشر را در روي زمين خلق كرد.
چنين نبود كه انسان ابتدا آفريده شود سپس براي رفع نياز او موجودات ديگر خلق شوند؛ چنانكه نوزاد چون توان هضم غذا ندارد، ابتدا شير مادر براي او فراهم شد و پس از مدتي كه توان غذا خوردن و كار كردن يافت غذا و فعاليت او مشخص گرديد، به انسان نيز عقل و خرد داد، ابزار در اختيار او نهاد،
فرمان تلاش در روي زمين و آبادكردن آن را بيان كرد و فرمود: شما حركت كنيد، «ثُمَّ السَّبِيلَ يَسَّرَهُ»(1)ما راه را براي شما آسان ميكنيم.
خداي سبحان موجودات را در تسخير انسان قرار داد؛ نه به آن معنا كه خود انسان آنها را تسخير كند، بلكه خداوند آنها را براي بشر مسخر قرار داد؛ چنانكه در سوره «ابراهيم» ميفرمايد: «اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالأَرْضَ وَأَنزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقاً لَّكُمْ وَسَخَّرَ لَكُمُ الفُلْكَ لِتَجْرِيَ فِي البَحْرِ بِأَمْرِهِ وَسَخَّرَ لَكُمُ الأَنْهَار ٭ وَسَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَالقَمَرَ دَائِبَيْنِ
وَسَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ»(2)در اين آيات كلمه «سَخَّر» چهار بار تكرار شده است و ضمير خطاب «لَكُمُ» نيز چندين بار تكرار شده است. هر چند واژه «تسخير» مفهوم جامع ذهني دارد ولي تسخير شمس و قمر با تسخير ليل و نهار متفاوت است؛ همچنان كه تسخير بحر با تسخير نهر متفاوت است. بنابراين هر يك از مخلوقات الهي؛ هم وجودشان با ديگري تفاوت دارد و هم تسخير آنها، از اين جهت بهرهبرداري از آنها نيز متفاوت خواهد بود.ولي آنچه مهم است اينكه همه موجودات مسخر انسان هستند، از اين جهت لازم است به نحو احسن از اين نعمتهاي الهي بهرهبرداري شود كه در غير اين صورت كفران نعمت است.
يكي از نعمتهاي خدادادي دريا است. اگر انسان استفاده ابتدايي از آن بكند، او با ساير موجودات آبزي و پرندگان دريايي در استفاده از دريا يكسان است و تسخير آن مصداق ندارد. اگر انسان افزون از استفاده از آب دريا و كشتيراني، در درياي نعمتهاي الهي غواصي كند و از عمق دريا تا فضاي درون و بيرون آن به تحقيق علمي بپردازد و معادن دريايي و سرمايههاي موجود در
دريا را شناسايي و به بشر عرضه كند، آنگاه ميتوان گفت از درياي تسخير شده استفاده صحيح كرده است؛ چنانكه اگر تنها از روشنايي و گرماي خورشيد استفاده كند، تفاوتي ميان انسان و ديگر موجودات زنده - اعم از حيوانات و نباتات - در استفاده از خورشيد نخواهد بود، كسي ميتواند ادّعا كند كه از نعمت خورشيد به خوبي استفاده كرده و به آيه «سَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْس»(1)عمل كرده است كه انواع استفادههاي مفيد و منافع زيست محيطي آن را شناسايي كرده در اختيار بشريت قرار دهد.
زمين را نيز خداوند مسخر انسان قرار داد تا به راحتي توان زندگي روي آن را داشته باشد؛ براي كشاورزي بتواند آن را شخم زده و براي استخراج معادن و كاوشهاي علمي در رشتههاي مختلف خاكشناسي و معدنشناسي بتواند حفاريهاي عميق كند و همچنين براي شناخت گسلها و مناطق زلزلهخيز به تحقيق عمقي زمين بپردازد تا مردم از زندگي مرفه و أمني برخوردار شوند ولي اگر استفاده از زمين تنها در حد ساختن آشيانه و زندگي عادي باشد، ديگر حيوانات نيز چنين بهرهمندي را دارند. همچنان كه انسان به عمق زمين ميرود و نفت و گاز و ديگر منابع زيرزميني را استخراج ميكند بايد از فضا و موجودات آن نيز بهرهبرداري مناسب كند.
اگر تنها به استفاده ابتدايي از نعمتهاي الهي بسنده شود و مسخر بودن موجودات براي انسان ناديده گرفته شود؛ چنانكه قرآن كريم ميفرمايد: «أَلَمْ يَرَوْا إِلَي الطَّيْرِ مُسَخَّرَاتٍ»(2)«وَالخَيْلَ وَالبِغَالَ وَالحَمِيرَ لِتَرْكَبُوهَا»(3)و از مخلوقات الهي به طور شايسته بهرهمند نشود، كفران نعمت كرده شامل آيات: «أَلَمْ تَرَ إِلَي
الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْراً وَأَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَ البَوَارِ»(1)، «إِنَّ الإِنسَانَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ»(2)خواهد بود.(3)
اعْتَبِرْ يَا مُفَضَّلُ بِأَشْيَاءَ خُلِقَتْ لِمَآرِبِ الْإِنْسَانِ وَ مَا فِيهَا مِنَ التَّدْبِيرِ فَإِنَّهُ خُلِقَ لَهُ الْحَبُّ لِطَعَامِهِ وَ كُلِّفَ طَحْنَهُ وَ عَجْنَهُ وَ خَبْزَهُ وَ خُلِقَ لَهُ الْوَبَرُ لِكِسْوَتِهِ فَكُلِّفَ نَدْفَهُ وَ غَزْلَهُ وَ نَسْجَهُ وَ خُلِقَ لَهُ الشَّجَرُ فَكُلِّفَ غَرْسَهَا وَ سَقْيَهَا وَ الْقِيَامَ عَلَيْهَا وَ خُلِقَتْ لَهُ الْعَقَاقِيرُ لِأَدْوِيَتِهِ فَكُلِّفَ لَقْطَهَا(1)وَ خَلْطَهَا وَ صُنْعَهَا وَ كَذَلِكَ تَجِدُ سَائِرَ الْأَشْيَاءِ عَلَى هَذَا الْمِثَالِ فَانْظُرْ كَيْفَ كُفِيَ الْخِلْقَةَ الَّتِي لَمْ يَكُنْ عِنْدَهُ فِيهَا حِيلَةٌ وَ تُرِكَ عَلَيْهِ فِي كُلِّ شَيْءٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ مَوْضِعُ عَمَلٍ وَ حَرَكَةٍ لِمَا لَهُ فِي ذَلِكَ مِنَ الصَّلَاحِ لِأَنَّهُ لَوْ كُفِيَ هَذَا كُلَّهُ حَتَّى لَا يَكُونَ لَهُ فِي الْأَشْيَاءِ مَوْضِعُ شُغُلٍ وَ عَمَلٍ لَمَا حَمَلَتْهُ الْأَرْضُ أَشَراً وَ بَطَراً(2)وَ لَبَلَغَ بِهِ ذَلِكَ إِلَى أَنْ يَتَعَاطَى أُمُوراً فِيهَا تَلَفُ نَفْسِهِ وَ لَوْ كُفِيَ النَّاسُ كُلَّمَا يَحْتَاجُونَ إِلَيْهِ لَمَا تَهَنَّئُوا(3)بِالعَيْشِ وَ لَا وَجَدُوا لَهُ لَذَّةً أَ لَا تَرَى لَوْ أَنَّ امْرَءاً نَزَلَ بِقَوْمٍ فَأَقَامَ حِيناً بَلَغَ جَمِيعَ مَا يَحْتَاجُ إِلَيْهِ مِنْ مَطْعَمٍ وَ مَشْرَبٍ وَ خِدْمَةٍ لَتَبَرَّمَ بِالْفَرَاغِ وَ نَازَعَتْهُ نَفْسُهُ إِلَى التَّشَاغُلِ بِشَيْءٍ فَكَيْفَ لَوْ كَانَ طُولُ عُمُرِهِ مَكْفِيّاً لَا يَحْتَاجُ إِلَى شَيْءٍ فَكَانَ مِنْ صَوَابِ التَّدْبِيرِ فِي هَذِهِ الْأَشْيَاءِ الَّتِي خُلِقَتْ لِلْإِنْسَانِ أَنْ جُعِلَ لَهُ فِيهَا مَوْضِعُ شُغُلٍ لِكَيْلَا تُبْرِمَهُ الْبِطَالَةُ وَ لِتَكُفَّهُ عَنْ تَعَاطِي مَا لَا يَنَالُهُ وَ لَا خَيْرَ فِيهِ إِنْ نَالَهُ(4)
اى مفضّل! از آفرينش و آماده سازى حكيمانه و مدبّرانه اشيا براى رفع نياز انسان درس عبرت بگير. براى او غلّات و حبوبات آفريده شده است. در نتيجه
بايد آنها را آرد كند، آرد را خمير گرداند و با آن نان و غذا بپزد. براى پوشاكش پشم آفريده شده و او بايد آن را بزند، بريسد و ببافد. براى او درخت آفريده شده و او بايد آن را در زمين بكارد، آب دهد و به آن برسد و از آن بهره گيرد. داروها براى درمانش پديد آمده و او بايد آنها را [از زمين] برگيرد، با مواد ديگر آميخته نمايد و داروى شفا بخش بسازد. ديگر اشيا نيز همين گونه آفريده شده است.
بنگر كه چگونه تمام نيازهاى ضرورى انسان آفريده شده ولى انسان بايد براى دسترسى به آنها قدرى تلاش و حركت كند [تا بركت يابد] اين به سود و صلاح اوست؛ زيرا اگر اين اشيا بدون هيچ كار و تلاش و حركتى نيازهاى او را بر مىداشت، همواره در وادى سرمستى و طغيان سقوط مىكرد و چه بسا دست به اعمالى مىزد كه خود را نيز هلاك كند. اگر تمام نيازهاى انسان آماده و كافى بود براى او زندگى، هيچ مزه و لذّتى نداشت و گوارا نبود. چنان كه مىبينى اگر كسى چند صباحى نزد عدهاى مهمان باشد و آنان غذا، نوشيدنى و ديگر نيازهايش را برطرف كنند، هر آينه از بيكارى آزرده مىشود و با خود منازعه و ناسازگارى مىكند كه بايد به كارى مشغول گردد. حال اگر انسان در تمام عمر براى تحصيل ما يحتاج خود به هيچ تلاش و حركتى نياز نداشته باشد كار بمراتب دشوارتر و ناگوارتر مىگردد.
پس حكمتى عظيم و تدبيرى سترگ در اين است كه نيازهاى انسان با حركت و قدرى تلاش به دست آيند تا از سويى بيكارى او را در دشوارى نيفكند و از سوى ديگر نتواند كه در پى چيزى باشد كه به او نمىرسد و يا اگر برسد به سود او نباشد(1)
1) . شگفتيهاى آفرينش (ترجمه توحيد مفضل)، ص82.
كار، در نظام ارزشي اسلام به عنوان راز آفرينش و حكمت وجود مطرح است. آدمي جوهره وجودي خويش را با سعي و تلاش مينماياند و ارزش حقيقي خود را با كار تعيين ميكند.
خداي سبحان، انسان را آفريد و روح منسوب به خويش را در او به وديعت نهاد: «وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي»(1)و هر آنچه را كه در جهت كسب كمالات و تعالي روحي و مادي، ضروري بود مسخّر وي ساخت: «أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُم مَا فِي السَّماوَاتِ وَمَا فِي الأَرْضِ»(2)و او را به وصف كرامت و فضيلت بر بسياري از پديدهها ستود: «وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي البَرِّ وَالبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَي كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلاً»(3)خداي سبحان انسان را از زمين انشا كرد. تا با كار و كوشش، هم به عمران و آباداني زمين بپردازد: «هُوَ أنْشَأكُمْ مِنَ الأرْضِ وَ اسْتَعْمَرَكُمْ فيها»(4)و هم با كارهاي شايسته، به حكمت وجودي خود پي ببرد و كرامت نفساني خويش را تحصيل كند. تا در پرتوي تلاش در عمارت زمين و شناخت خويش محيط زيست بشر سالم و تكامل او حاصل شود.
عزت، كرامت، استقلال، سلامت و امنيت هر ملتي در گرو همت و تلاش آن ملت است؛ چنانكه فرومايگي، زبوني، فسردگي و ناامني هر امتي، پيامد تنبلي و راحتطلبي و بيكاري اوست.
اهمّيت كار و ارزش اشتغال را ميتوان از اسناد كار به خداوند استنباط كرد. قرآن كريم در موارد فراوان، انجام كارهاي گوناگون را به خداوند استناد
ميدهد و در برخي از آيات، به طور جامع فراگير ميفرمايد: «كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ»(1)هر روز، بلكه هر ظهور و تجلّي، خداوند در كاري تازه است. كارهاي خداوند، مشابه يكديگر و تكراري نيست؛ چون او هميشه در حال ايجاد است و هر وجودي داراي خصوصيتي است كه در ديگري نيست لذا تجلّي خداوند تكرارپذير نخواهد بود و همه پديدهها، نيازهاي خود را تنها بر او عرضه ميدارند: «يَسْأَلُهُ مَن فِي السَّماوَاتِ
وَالأَرْضِ»(2)وخدا تنها مبدئي است كه همه نيازها را پاسخگوست و كارگشايي همه گرهها منوط به اراده اوست: «وَآتَاكُم مِن كُلِّ مَا سَالتُمُوهُ»(3)
نگرش انسان به كار، برابر با نگرش وي به جهان هستي است؛ آن كس كه همه موجودات را منحصر در قلمرو ماده ميداند و در بخش شناختشناسي، راهي جز راه حس و تجربه را به رسميت نميشناسد، كار را در حد توليد مادي و مصرف مادي ميانگارد؛ ولي آن كس كه با فرهنگ قرآن آشناست، ميداند كه قرآن، هستي را به غيب و شهادت تقسيم كرده است. از اين رو، شناخت نيز به اين دو شعبه تقسيم ميشود؛ چنانكه كار نيز اين دو شعبه را دارد. بر اين اساس، كسي كه هستي را فراتر از ماده ميبيند، به كار نيز با ديد وسيعتري نگاه ميكند و با تقدس بخشيدن به آن از راه ديد معنوي، عرصههاي فعاليت را گستردهتر ميسازد.
فعاليت توليدي و كسب و كار، با چيرگي بر طبيعت و استخدام آن، وظيفه مستمر و روزانه است. خداي سبحان ميفرمايد: «وَجَعَلْنَا النَّهَارَ مَعَاشاً»(1)روز را براي تحصيل معاش مقرر كرديم: «إِنَّ لَكَ فِي النَّهَارِ سَبْحاً طَوِيلاً»(2)براي تو در روز جهت طلب روزي، كوشش و فرصتي وسيع است.
حوزه كار بشر، محدود به نقطه خاصي نيست؛ بلكه از اعماق درياها تا اوج آسمانها و فراخناي خشكي و صحرا ميدان كار و تلاش است: «هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الأَرْضَ ذَلُولاً فَامْشُوا فِي مَنَاكِبَها وَكُلُوا مِن رِزْقِهِ»(3)اوست كسي كه زمين را براي شما رام گردانيد؛ پس در فراخناي آن رهسپار شويد و از روزي او بخوريد؛ «وَهُوَ الَّذِي سَخَّرَ البَحْرَ لِتَأْكُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِيّاً وَتَسْتَخْرِجوا مِنْهُ حِلْيَه تَلْبَسُونَهَا وَتَرَي الفُلْكَ مَوَاخِرَ فِيهِ وَلِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَلَعَلَّكُمْ تَشْكُرُون»(4)اوست كسي كه دريا را مسخّر گردانيد تا از آن، گوشت تازه بخوريد و از آن زيورهايي كه چون دُرّ و مرجان و خز ميپوشيد، بيرون آوريد و كشتيها را در آن، شكافنده ميبيني تا از فضل او بجوييد و باشد كه شكرگزاريد.
لازم است عنايت شود كه كار، منحصر به فعاليت بدني نيست؛ بلكه دانشمندي كه با دانش و تحقيق خود در رفع مشكل علمي جامعه ميكوشد يا پزشكي كه بيماران را مداوا ميكند يا مهندسي كه طرح فنّي ميريزد يا دانشپژوهي كه در راه تحصيل دانش رنج ميبرد و ...، هر كدام از اين كوششهاي علمي و پژوهشهاي تحقيقي، مصداق بارزي از مصاديق كارند؛ با اين تفاوت كه ارزش آنها يكسان نيست.
از تأكيدات مهم اسلام به انسانها، آن است كه در هيچ زماني از زندگي خود، از كار و تلاش باز نايستند. انسان، همواره بايد در عرصههاي مختلف زندگي - كه بخشي از آن، تلاش براي تأمين نيازهاي اقتصادي و معيشتي است - به صورتي جدّي و مستمر كوشش كند تا در پرتو چنين تلاشها و زحماتي، جامعه ديني، هم از جهت فردي به صلاح دست يابد و هم از جهت اجتماعي به اهداف عالي خود نايل شود.
بيان نوراني حضرت رسول اكرمa به خوبي روشن كننده ميزان سعي مسلمان در زندگي خود است؛ «ان قامت الساعه و في يد أحدكم الفسيله فإن استطاع أن لا تقوم الساعه حتي
يغرسها فليغرسها»(1)يعني اگر خوشه يا نشايي در دست توست و قيامت هم در آستانه برپايي است و چيزي نمانده كه بميري، اين نهال را بكار و بمير.
طبق اين بيان، انسان تا نفس دارد، بايد كار كند و در جامعه اسلامي، هر كسي به تناسب استعداد و قابليتي كه دارد، بايد تلاش و كوشش كند.
كشاورز در توليد محصولات زراعتي، صنعتگر در توليدات صنعتي، معلم در آموزش و محقق در تأليف و نگارش، همگي بايد دائماً همه همّت خود را براي انجام كمّي و كيفي وظايف خويش به كار گيرند و به معناي واقعي تا توان دارند، كار كنند.
از سوي ديگر، همانگونه كه مردم - طبق تعاليم الهي - به تلاش در عرصه توليد، امر و ترغيب شدهاند، از كمكاري و سستي نيز منع شدهاند؛ به گونهاي كه فرد بيكار با عدم فعاليت خود در جامعه اسلامي، افزون بر آنكه در سلامت رواني خانواده و محيط زيست سالم تأثير سوء دارد، بزرگترين تهديد و
1) . مستدركالوسائل، ج 13، ص460؛ كنزالعمال، ج 3، ص 892.
بدبختي در نظام آفرينش را (غضب الهي) براي خود فراهم ميكند؛ چنانكه امام كاظم (علیه السلام) فرمودند:
«إن الله ليبغض العبد الفارغ؛(1)خداوند، به بنده بيكار خشم ميورزد.
در روايات اهل بيت (علیهم السلام) ، رخوت و سستي از منفورترين خصوصيات اخلاقي بشر شمرده ميشود كه بر اساس آن، هم دنياي فرد از رونق ميافتد و هم آخرت او تباه ميشود. حضرت موسي بن جعفر (علیهما السلام) در اين باره ميفرمايد:
«إياك و الكسل و الضجر فإنهما يمنعانك من حظك من الدنيا و الآخره؛(2)از تنبلي و بيحوصلگي بپرهيزيد كه اين دو شما را از بهرهمندي از دنيا و آخرت، منع ميكند.
انسان تا زنده است بايد به وسيله كار و تلاش خويش براي جامعه مفيد باشد. كاري كه به عهده و در توان اوست بايد آن را به نحو احسن انجام دهد، خواه كشاورزي، دامداري، صنعت يا كارهاي فرهنگي و علمي. بيكاري نه مطلوب جامعه و نه مورد رضايت خداوند است. از اين جهت انسان بيكار اگر دعا كند نيايش وي مستجاب نميشود. هر چند مقدار كاري كه از يك جوان برومند توقع ميرود و از سالمند انتظار نميرود، ولي با ملاحظه توان جسمي و فكري افراد همگان موظف به كار هستند.
البته روايات زيادي در اين رابطه هست كه نگاه فراگير به آنها ميتواند بيان كننده ارزش فوقالعاده كار و تلاش، در مكتب اسلام باشد؛ امّا با همه اين تأكيدات، عدهاي ميخواهند برخورد مثبت دين را با تلاشهاي فردي و جمعي مردم براي تحصيل امور مادي زندگي، انكار كنند. آنان براي اين كار به تأكيدات قرآني و روايياي استناد ميكنند كه در آنها مؤمنان از «دنيا طلبي» منع، و به دوري از مظاهر دنيوي و دلبستگي به آنها امر شدهاند.
به نظر ميرسد روايت زير، به خوبي بطلان توهّم فوق را در قالب مغايرت دنياطلبي - كه واقعاً مذموم است - با تلاش براي تحصيل امور مادي زندگي - كه واقعاً محمود است - بيان ميكند.
شخصي به نام «محمد بن المنكدر» ميگويد: در اطراف مدينه بودم كه حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) را ديدم. ايشان به سبب كار طاقت فرساي كشاورزي در صحراي گرم مدينه به شدت عرق كرده بود و به كمك غلامان خود حركت ميكرد. با خودم فكر كردم او را نصيحت كنم تا خود را اين اندازه به جهت دنياطلبي و تحصيل متاع ناچيز دنيا به زحمت و عذاب نيفكند. به آن حضرت گفتم: خدا تو را اصلاح كند! شيخ بزرگي مانند شما كه ازشيوخ قريش هستيد، در اين ساعت از روز، در اين وضع، بعيد است كه در حال طلب دنيا باشد، سپس او - يعني محمد بن منكدر - با اين تصور كه چنين عملكردي مخصوص طالبان و شيفتگان دنيا و غافلان از مرگ و قيامت است، به حضرت امام باقر (علیه السلام) عرض كرد: اگر با همين حال، مرگ به سراغت بيايد چه خواهي كرد و جواب خدا را چه خواهي داد؟ حضرت امام باقر (علیه السلام) فرمود:
«لو جاءني والله الموت وأنا في هذه الحال جاءني و أنا في طاعه من طاعات الله تعالي؛(1)به خدا قسم! اگر در اين حال، مرگ به سراغم آيد، من در حال به جا آوردن طاعتي از طاعات خداوند جان خواهم داد.
به راستي، بين اين توهم كه تلاش براي فراهم كردن لوازم مادي زندگي، نوعي تخلف از فرامين الهي و تخطي از آخرتطلبي و ايمان واقعي به معاد دانسته شود و اين معرفت حكيمانه كه چنين تلاشي در رديف يكي از طاعتهاي الهي قرار ميگيرد و تأكيدات زيادي براي ترغيب آحاد جامعه به آن اختصاص دارد،
1) . بحارالانوار، ج 46، ص 10.
فرق فراواني است؛ به ويژه اموري كه فروگذاري آنها ممكن است عواقب جبرانناپذيري براي دنيا و آخرت انسان داشته باشد.(1)
عزّت و سربلندي هر كسي از ثمرات ايمان او به خداست. مؤمن عزيز است و همواره بايد در حفظ و اعتلاي عزت خود بكوشد و كار، يكي از راههاي كسب عزّت و رسيدن به استقلال مادي است. از اين رو، پيشوايان بزرگ ما از كار به «عزّت»، تعبير كردهاند.
امام صادق (علیه السلام) به يكي از اصحاب خود فرمود: صبح هنگام، در محل كسب عزت خويش، حضور ياب: «أغْدُ إلي عزّك»(2)
«عبدالأعلي» كه از اصحاب امام صادق (علیه السلام) است ميگويد: روز بسيار گرمي، آن حضرت (علیه السلام) را در يكي از راههاي مدينه ديدم و به او گفتم: شما با مقامي كه نزد خداوند و انتسابي كه به پيامبرa داريد، چرا در چنين روز گرمي، خود را به زحمت انداختهايد؟
حضرت امام صادق (علیه السلام) فرمود: من در طلب روزي بيرون آمدهام تا از مثل تو بينياز باشم: «خرجت في طلب الرزق لأستغنى عن مثلك».(3)
از سوي ديگر، اسلام با خواري و فرومايگي كه پيامد تلخ كسالت و بيكاري است به شدت برخورد كرده، ريشههاي آن را ميخشكاند؛ چنانكه در روايات معصومان (علیهم السلام) ميخوانيم:
«اياك و الكسل؛(4)از كسالت بپرهيز».
«آفه النجح الكسل؛(1)آفت پيروزي، سستي و كسالت است».
«إيّاك و الكسل و الضجر فإنّهما مفتاح كل شرّ ؛(2)كسالت و نداشتن تحمّل، كليد هر بدي است:
حضرت علي (علیه السلام) ميفرمايد:
«من وجد ماءً و تراباً ثم افتقر فأبعده الله؛(3)كسي كه آب و خاك - به اندازه كافي - داشته باشد و نيازمند به ديگران شود، خدا او را - از رحمت خود - دور كند. اين سخنان، همگان را به توليد و پرهيز از بيكاري دعوت ميكند.
مردي به امام صادق (علیه السلام) عرض كرد: من نميتوانم به خوبي با دستم كار كنم و با تجارت نيز آشنايي كافي ندارم و نيازمند و بيچارهام، چه كنم؟
امام صادق (علیه السلام) فرمود: كار كن و با سر خود، بار ببر و اينگونه از مردم بينياز باش.(4)
امام صادق (علیه السلام) وي را به كار تشويق ميكند و به او روحيّه خودباوري ميدهد كه او امرار معاش كند و متكي به ديگران نباشد؛ كه نيازمند ديگران بودن، با عزت و شرافت انسان سازگار نيست.
امام صادق (علیه السلام) ميفرمايد:
«طلب الحوائج الي الناس استلاب للعزّ، مذهبه للحياء؛ درخواست حاجت از مردم، عزّت آدمي را ميربايد و حيا و شرم او را از بين ميبرد».(5)
در هر جامعهاي ذوق هنري و تأمين صحيح نشاط و نيازهاي عاطفي وابسته به ارائه كارهاي هنري هنرمندان است.
استقلال و رشد اقتصادي هر جامعه نيز در گرو نحوه رويكرد آن جامعه به پديده كار است. اسلام، براي سامانبخشي و رشد اقتصادي و تعالي جامعه، اصول و ضوابطي را براي كار، مورد
توجه قرار داده است كه نيازهاي بدني و روحي امّت، در پرتو رعايت آن تأمين ميشود. برخي از اين اصول عبارتند از:
بيترديد، دو اصل تخصص و تعهّد، در رشد كمّي و كيفي كار مؤثر است؛ زيرا انسان متعهّد و متخصّص، در حوزه مسئوليت شغلي خود، از انضباط و وجدان كاري مناسب برخوردار است و خداي سبحان چنين انساني را دوست دارد: «إنّ الله عزّوجلّ يحبّ المحترف الأمين»(1)و از كسي كه بدون داشتن دو بال تخصّص و تعهّد، تصدّي شغلي را پيشنهاد و آمادگي خود را اعلام ميدارد بيزار است؛ چنانكه پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله وسلم) ميفرمايد:
«فمن دعا النّاس إلي نفسه و فيهم من هو أعلم منه لم ينظر الله إليه يوم القيامه؛(2)كسي كه مردم را به خويش فراخواند، در صورتي كه ميان آنان شخصي باشد كه از تخصّص بيشتري برخوردار است، خدا در قيامت به او نمينگرد؛ يعني نظر عنايي و نگاه تشريفي خداوند در معاد، بهره او نميشود».
جامعهاي كه كار را به كاردان نميسپارد، همواره سير نزولي خود را طي ميكند؛ پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله وسلم) ميفرمايد:
«ما ولّت أمه أمرها رجلاً قطُّ و فيهم من هو أعلم منه إلاّ لم يزل أمرهم يذهب سفالاً حتّي يرجعوا الي ما تركوا؛(1)اُمتي كه غير متخصّصي را به كار خويش گمارد و در ميان آنان داناتر از وي باشد، پيوسته كارشان رو به تنزّل و سقوط است تا وقتي كه از آن دست بكشند».
تعهّد در كار، موجب ميشود كه شخص در انتخاب شغل، نياز جامعه و سود اقتصادي عموم را در نظر بگيرد و از شغلهاي كاذبي كه تكاثر و درآمدهاي كلان شخصي دارد ولي خساراتي را به پيكر اقتصادي جامعه وارد ميكند، بپرهيزد.
اسلام در تمام شئون حيات، به دو عنصر محوري اهميت ميدهد و همگان، به ويژه دولتمردان را مسئول تأمين آن دو ركن اساسي ميداند: يكي استحكام عمل و ديگري هنرمندي و زيبايي آن؛ يعني كاري كه مطابق اصول علمي نباشد، چون متقن و استوار نيست، مقبول نيست و كاري كه در عين اتقان و استواري هنرمندانه و زيبا نيست، مطبوع و مطلوب نخواهد بود.
رسول گرامي اسلام (صلی الله علیه و آله وسلم) درباره عنصر محوري اول چنين فرمود:
«إنّ الله يحبّ اذا عمل أحدكم عملاً أن يتقنه؛(2)يعني آنچه محبوب خداست، كار محكم و عمل مُتْقن است».
و درباره عنصر محوري دوم، چنين فرمود:
«يحبّ الله العامل اذا عمل أن يحسن؛(3)يعني آنچه محبوب خداست، كار هنرمندانه، اديبانه و زيباست.»
خداوند نيز جهان را با دو اصل استحكام و زيبايي آفريد و دوست دارد كه جانشين او در زمين، انسانِ وارستهاي باشد كه معماري كارهاي او فنّي و زيباسازيهاي عمل او نيز هنرمندانه باشد. رعايت دو اصل ياد شده، حافظ تمام اصول معياري زيست؛ محيطي است. زيرا استحكام و زيبايي، مآيه پالايش فضاي زندگي است و فضاي پالوده، پايدار خواهد بود؛ همان طوري كه محيط آلوده، زدودني و از بين رفتني است.
انجام هر كاري بدون در نظر گرفتن ضوابط، جوانب و پيامدهاي آن، نافرجام و بيحاصل است. اگر هدف از كار، رفع نياز عموم و تحكيم مباني اقتصادي جامعه است و نه تكاثر، انسان ملزم است به اقتضاي وجدان، هر كاري را كه متصدّي آن است، تحكيم بخشد و آن را در نهايت دقّت و اتقان به ثمر رساند.
پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله وسلم) پس از آن كه بنايي را با نهايت دقّت و محكم كاري تمام كرد، فرمود:
«...لكنّ الله يحبّ عبداً إذا عمل عملاً أحكمه؛ (1)ميدانم كه پس از مدّتي فرو ميريزد؛ ليكن خدا بندهاي را دوست دارد كه وقتي كاري را انجام داد، آن را محكم سازد».
در اسلام از كمكاري، خيانت و تزوير در كار، نيرنگ و پنهان كردن حقيقت، به شدت نكوهش شده است؛ قرآن كريم به گونهاي فراگير و عام از اين مسئله نهي ميكند: «وَلاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْيَاءَهُمْ(2)هيچ چيز از مردم كم مگذاريد و پيمانه و ترازو را تمام نهيد». جامعيت پيام اين آيه به قدري است كه تمام اشيا و امور واقع در تحت قانون كار، مشمول آن است؛ خواه كار از سنخ نقل و انتقال كار مادي باشد و خواه از صنف كار معنوي.
داوند در قرآن، پيامبر و مسلمانان را به استقامت و پايداري فرا ميخواند: «فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَمَن تَابَ مَعَكَ»(1)استقامت در كار، موجب ميشود كه كارگر سختيهاي موقّت و محروميتهاي مقطعي را ناديده بگيرد و براي رسيدن به هدف سامي، كوششي همه جانبه داشته باشد.
از قرآن كريم استفاده ميشود كه استقامت موجب تقويت و آرامش دل(2)و وسعت رزق(3)است.
هيچگاه، نبايد راه علاج را بسته ديد و چاره را منتفي تلقي كرد؛ زيرا جست و جوي مداوم و كوشش پيگير، سرانجام نتيجهبخش خواهد بود. علي (علیه السلام) ميفرمايد:
هر كس، چيزي را طلب كند به همه آن يا دست كم به بخشي از آن خواهد رسيد.(4)
گرچه لازمه كار، تقويت بنيه اقتصادي و قطع دست بيگانگان از ميهن اسلامي و رسيدن به استقلال است، ليكن در دستورهاي ديني توصيه شده است كه انسان، تنها به منظور اطاعت از فرمان خدا كار كند. اخلاص، صبغه عبادي كار را تقويت ميكند و به آن رنگ تقدّس ميبخشد و به منزله زينت كار و زيور عمل است.
علي (علیه السلام) ميفرمايد:
«أخلصوا إذا عملتم؛(1)سعي كنيد كاري را كه انجام ميدهيد با اخلاص و بيپيرايه باشد:
حرفه هر فردي، اثر مستقيم در اخلاق و رفتار وي دارد؛ كسي كه بر اثر طمع زراندوزي، در انتخاب كار و شغل مناسب دقّت نميكند، بيش از هر كس به خود ضرر ميزند و شخصيت انساني خود را در هم ميشكند. با داشتن شغلي نامشروع، نميتوان روحيهاي نجيب و برجسته داشت و معضلي را حل كرد. شغل خوب و آبرومند، گره از كار جامعه ميگشايد و نيز در تعالي روحي و اخلاقي انسان اثر ميگذارد؛ چنانكه امام صادق (علیه السلام) ميفرمايد:
«إن الله يحبّ معالي الأمور و يكره سفسافها؛(2)خداي عزيز و جليل، كارهاي شكوهمند و عالي را دوست ميدارد و كارهاي پست و سبك را خوش ندارد».
همين مضمون را سيّدالشهدا (علیه السلام) از رسول گراميa فرموده است.
اسلام، برخي شغلها را واجب، بعضي را حرام، بخشي را مستحب و پارهاي از شغلها را مكروه ميداند و يكي از حقوق فرزندان بر پدر را انتخاب شغل مناسب براي فرزند ميشمارد.(3)
گوهر كار بلكه كار گوهرين، هماهنگي كامل بين سنت و صنعت و هماوايي بين طبيعت و هنر است. خداي سبحان، همه موادّ خام و لازم هرگونه ابتكار را در سفره سنّت الهي قرار داده و زمينه هرگونه صنعت بديع و هر نوع نوآوري را
در نهان بشر نهادينه كرده است تا اصل كار از سادگي صدف به پيچيدگي گوهر، بار يابد و از تكرار پرهيز شود و به سمت خلاقيّت جهتگيري كند.
اصل حاكم بر كار، تزيين موادّ خام سنّتي به چهره دلپذير صنعتي است كه يكي را خداوند با دست طبيعت در خارج از ذهن فراهم نموده و ديگري را همان خداوند با دست صنعت در قلمرو انديشه بشر، شكوفا كرده است تا تمام خواستههاي انساني، «از علم به عين آيد و از گوش به آغوش»؛ چنين كار گوهرين را كيميا گويند.
حضرت امام صادق (علیه السلام) از صنعت كشاورزي به كيمياي اكبر ياد فرمود: «الكيمياء الأكبر الزراعه»(1)زيرا در پرتو چنين صنعتي به موادّ جامد طبيعي، حيات گياهي بخشوده ميشود و هنر اين فنّ ويژه، فراهم نمودن شرايط جهش از مرحله جماد و مردگي به منطقه نبات و زندگي است. پس، اصل كار بايد به منزله دميدن روح هنر در مادّه به ظاهر بيروح طبيعت باشد تا صنايع آدميان، تبلوري از حيات هنر و تجلّي زنده بودن و زنده شدن باشد.
كاري به صورت هنر مدرن متبلور ميشود كه از بدعت سهلانگاري، سست رفتاري، بيرمق و بيرونق بودن، رهايي يابد و به سنّت نوآوري و هدفمند بودن برسد.
چون دوام زندگي و تداوم حيات مسئولانه كارگر، مرهون كار بديع و قانونمند اوست و هر انساني ميكوشد از گمنامي برهد و به نامداري برسد، لازم است كه:
كار براي خودِ كار نباشد؛ بلكه براي هدف برين باشد.
هدف آن، معقول و مقبول جامعه الهي و انساني باشد.
1) . وسائلالشيعه، ج 19، ص 34.
كارهاي متنوّع همانند اعضا و جوارح و جوانح يك پيكر زنده و بالنده، مكمّل يكديگر باشند.
فرهنگ كار، جذبه ديني و مدني خود را در تفسير كارهاي گوناگون نسبت به يكديگر تبلور دهد تا كارها بيان كننده و مكمّل يكديگر بوده، تمام نيازهاي صادق جامعه بشري را به بهترين وضع برطرف كنند.
از اين رهگذر است كه گفته ميشود: كار براي هدف برين است؛ نه كار براي خودِ كار.(1)
1) . اسلام ومحیط زیست، ص 264.
وَ اعْلَمْ يَا مُفَضَّلُ أَنَّ رَأْسَ مَعَاشِ الْإِنْسَانِ وَ حَيَاتِهِ الْخُبْزُ وَ الْمَاءُ فَانْظُرْ كَيْفَ دُبِّرَ الْأَمْرُ فِيهِمَا فَإِنَّ حَاجَةَ الْإِنْسَانِ إِلَى الْمَاءِ أَشَدُّ مِنْ حَاجَتِهِ إِلَى الْخُبْزِ وَ ذَلِكَ أَنَّ صَبْرَهُ عَلَى الْجُوعِ أَكْثَرُ مِنْ صَبْرِهِ عَلَى الْعَطَشِ وَ الَّذِي يَحْتَاجُ إِلَيْهِ مِنَ الْمَاءِ أَكْثَرُ مِمَّا يَحْتَاجُ إِلَيْهِ مِنَ الْخُبْزِ لِأَنَّهُ يَحْتَاجُ إِلَيْهِ لِشُرْبِهِ وَ وُضُوئِهِ وَ غُسْلِهِ وَ غَسْلِ ثِيَابِهِ وَ سَقْيِ أَنْعَامِهِ وَ زَرْعِهِ فَجُعِلَ الْمَاءُ مَبْذُولًا لَا يُشْتَرَى لِتَسْقُطَ عَنِ الْإِنْسَانِ الْمَئُونَةُ فِي طَلَبِهِ وَ تَكَلُّفِهِ وَ جُعِلَ الْخُبْزُ مُتَعَذِّراً لَا يُنَالُ إِلَّا بِالْحِيلَةِ وَ الْحَرَكَةِ لِيَكُونَ لِلْإِنْسَانِ فِي ذَلِكَ شُغُلٌ يَكُفُّهُ عَمَّا يُخْرِجُهُ إِلَيْهِ الْفَرَاغُ مِنَ الْأَشَرِ وَ الْعَبَثِ أَ لَا تَرَى أَنَّ الصَّبِيَّ يُدْفَعُ إِلَى الْمُؤَدِّبِ وَ هُوَ طِفْلٌ لَمْ تَكْمُلْ ذَاتُهُ لِلتَّعْلِيمِ كُلُّ ذَلِكَ لِيَشْتَغِلَ عَنِ اللَّعِبِ وَ الْعَبَثِ اللَّذَيْنِ رُبَّمَا جَنَيَا عَلَيْهِ وَ عَلَى أَهْلِهِ الْمَكْرُوهَ الْعَظِيمَ وَ هَكَذَا الْإِنْسَانُ لَوْ خَلَا مِنَ الشُّغُلِ لَخَرَجَ مِنَ الْأَشَرِ وَ الْعَبَثِ وَ الْبَطَرِ إِلَى مَا يَعْظُمُ ضَرَرُهُ عَلَيْهِ وَ عَلَى مَنْ قَرُبَ مِنْهُ وَ اعْتَبِرْ ذَلِكَ بِمَنْ نَشَأَ فِي الْجِدَةِ(1)وَ رَفَاهِيَةِ الْعَيْشِ وَ التَّرَفُّهِ وَ الْكِفَايَةِ وَ مَا يُخْرِجُهُ ذَلِكَ إِلَيْهِ(2)
اى مفضّل! بدان كه نان و آب اصل و رأس معاش و زندگى انسان به شمار مىروند. به حكمتها و تدابير نهفته در آنها بنگر. نياز آدمى به آب تشديدتر از نيازش به نان است؛ زيرا شكيبايى او بر گرسنگى بيش از صبر او در تشنگى
است. اين به خاطر آن است كه بدن انسان به آب بيشتر از نان محتاج است. چون كه آدمى براى نوشيدن، شستن خود و لباس [و ظروفش] و سيراب كردن حيوانات و آبيارى مزرعه به آب نيازمند است. به خاطر اين نيازهاى فراوان، آب براحتى در دسترس قرار گرفته تا انسان براى خريدن و تحصيل آن در دشوارى و رنج فراوان نيفتد. اما نان جز با رنج و مشقت و تلاش و حركت به دست نمىآيد تا انسان [به كسب حلال مشغول شود و] به خاطر بيكارى و بطالت در سرمستى و فساد غوطهور نگردد. آيا نمىبينى كه طفل را با اينكه به سنّ آموزش نرسيده است در نزد مربّى مىگذارند تا از بازى و فسادى كه چه بسا او و خانوادهاش را در امر ناگوارى بيفكند، به دور ماند؟ انسان نيز اين گونه است، اگر مشغول نباشد بر اثر سرمستى و خوشحالى و بيكارى، باعث زيان خود و نزديكانش مىگردد. براى درك اين واقعيت به كسانى بنگر كه در ثروت، رفاه، بىنيازى و خوشى بزرگ شدهاند. و ببين كه كارشان به كجا كشيده مىشود.(1)
گندم، مهم ترین ماده غذایی بشر است که تاکنون نتوانسته اند برای آن جانشینی بیابند، و از حیث پروتئین و سایر مواد کالری زا در ردیف بهترین و سالم ترین مواد غذایی قرار دارد.
با توجه به آنچه که از متون تاریخی برمی آید، استفاده، شناخت، کاشت، داشت و مصرف گندم را بایستی همزاد با تاریخ بشر دانست. شاید همین قدمت استفاده از این ماده حیاتی یکی از دلایل مهمی باشد که در برخی تفاسیر، شجره ممنوعه را گندم، معنا کرده اند(2)
اهمیت گندم، آن چنان واضح است که آدمی را از پرداختن به آن بی نیاز میسازد. اگر در تواریخ میخوانیم که فلان حاکم و یا فلان حکیم، مردم را به ذخیره گندم برای مبارزه با قحطیها و خشکسالیها توصیه می کند و اگر یکی از دلایل نجات حضرت یوسف (علیه السلام) از زندان و وزیر شدن او، تدبیر خاصّ وی دربارة ذخیرة گندم بود، همگی بر اهمیت ویژه و حیاتی این محصول دلالت دارد.
گندم در میان تمامی جوامع بشری از قداست خاصّ برخوردار است.
دین مبین اسلام، سفارش بسیاری درباره نان کرده و اهمیت فوق العادهای برای آن قائل شده است.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) میفرماید:
«بارِکْ لَنا فِی الْخُبْزِ وَلا تَفَرَّقَ بَیْنَنا وَبَیْنَه؛(1)خدایا! به نان ما برکت بده و میان ما و آن جدایی میفکن.»
همچنین میفرماید:
«فَاِنَّ الْخُبْزَ مُبارَکٌ اَرْسَلَ اللَّهُ لَهُ السَّماءَ مِدْراراً وَلَهُ اَنْبَتَ اللَّهُ الْمَرْعَی وَبِهِ صَلَّیْتُمْ؛(2)نان مبارک است. خدای بزرگ برای [به دست آمدن ] آن، آسمان را فرستاد که بسیار ببارد، و به خاطر نان زمین را رویاند. و به وسیله ناناست که میتوانید، نماز بخوانید.»
امیر مؤمنان (علیه السلام) میفرماید:
«اَکْرِمُوا الْخُبْزَ فَاِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ اَنْزَلَ لَهُ بَرَکاتِ السَّماءِ وَاَخْرَجَ بَرَکاتِ الْاَرْضِ؛(3)نان را اکرام کنید. همانا خداوند عزیز و جلیل، برای آن، برکات آسمان را نازل کرد و برکات زمین را خارج نمود.»
از آنجایی که دین مبین اسلام به معاش انسان توجه خاصی دارد، برای تأمین نیازمندیهای او برنامه ریزی کرده است؛ چنانچه مال را مایه «قوام» و تداوم زندگی، و نان را از اسباب برپا داشتن نماز، روزه، حج و دیگر واجبات دانسته است.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) در بیانی میفرماید:
«فَلَوْلا الْخُبْزُ ما صَلَّیْنا وَلا صُمْنا وَلا اَدَّیْنا فَرائِضَ رَبِّنا عَزَّ وَ جَلَّ؛(1)اگر نان نبود، نه نماز میخواندیم و نه روزه میگرفتیم و نه واجبات پروردگار بزرگ خود را ادا میکردیم.»
و در جایی دیگر میفرماید:
«وَبِهِ (الْخُبْزِ) حَجَجْتُمْ بَیْتَ رَبِّکُمْ؛(2)با نان به حجّ خانه پروردگارتان میتوانید رفت.»
آنچه از روایات ائمه اطهار: درباره نان به دست میآید، به شرح ذیل است:
امام صادق (علیه السلام) به مفضل میفرماید:
«وَاعْلَمْ یا مُفَضَّلُ اَنَّ رَأسَ مَعاشِ الْاِنْسانِ وَ حَیاتِهِ الْخُبْزُ وَ الْماءُ؛(3)ای مفضل! بدان که سرچشمه زندگی و معاش انسان، نان است و آب.»
در سخنان گهربار امامان معصوم: نان، بهترین طعام معرفی شده است. رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) فرمود:
«خَیْرُ طَعامِکُمُ الْخُبْزُ وَخَیْرُ فاکِهَتِکُمْ الْعِنَب؛(4)بهترین خوراکتان نان و بهترین میوه تان انگور است.»
ساختمان وجودی انسان به گونه ای است که بدون خوردن نان با مشکل مواجه میشود؛ چنانچه در روایتی از حضرت علی g است که حضرت موسیg گفت: «پروردگارا! هر چه به من از نیکی عطا کنی، نیازمندم.» به خدا سوگند! موسیg جز قرص نانی که گرسنگی را برطرف سازد، چیز دیگری نخواست؛ زیرا موسی g از سبزیجات زمین میخورد، تا آنجا که بر اثر لاغری و آب شدن گوشت بدن، سبزی گیاه از پشت پرده شکم او آشکار بود.»(1)
امام ششمg نیز در تبیین ساختمان وجودی بدن میفرماید:
«اِنَّما بُنِیَ الْجَسَدُ عَلَی الْخُبْزِ؛(2)تن آدمی بر نان بنا شده است.»(3)
خداوند در قرآن به يكى ديگر از مظاهر قدرت الهى كه از بركات آسمان و زمين محسوب مىشود يعنى باران اشاره كرده مىگويد:" ما از آسمان آبى فرو فرستاديم به اندازه معين" «وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ»(4).
نه آن قدر زياد كه زمينها را در خود غرق كند، و نه آن قدر كم كه تشنه كامان در جهان گياهان و حيوانات سيراب نگردند.
سپس به مساله مهمترى در همين رابطه كه مساله ذخيره آبها در منابع زير زمينى است پرداخته مىگويد" ما اين آب را در زمين در مخازن مخصوص
1) . حَیْثُ یَقُولُ: رَبِّ اِنِّی لِما اَنْزَلْتَ اِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ وَاللَّهُ مَا سَأَلَهُ اِلَّا خُبْزاً یَأکُلُهُ لِاَنَّهُ کانَ یَأکُلُ بَقْلَة الْاَرْضِ وَلَقَدْ کانَتْ خَضْرَةُ الْبَقْلِ تُرَی مِنْ شَفِیفِ صِفَاقِ بَطْنِهِ، لِهُزَالِهِ وَ تَشَذُّبِ لَحْمِهِ: نهج البلاغه، ترجمه دشتی، ص299.
2) . کافی، ج 6، ص 286.
3) . مجله مبلغان اسفند 1387 و فروردین 1388 - شماره 113.
4) . سوره مومنون ، آیه هجدهم .
ساكن كرديم، در حالى كه اگر مىخواستيم آن را از بين ببريم كاملا قدرت داشتيم" «فَأَسْكَنَّاهُ فِي الْأَرْضِ وَ إِنَّا عَلى ذَهابٍ بِهِ لَقادِرُونَ».
مىدانيم قشر روئين زمين از دو طبقه كاملا مختلف تشكيل يافته: طبقه نفوذ پذير و طبقه نفوذ ناپذير، اگر تمام قشر زمين نفوذ پذير بود آبهاى باران فوراً در اعماق زمين فرو مىرفتند و بعد از يك باران ممتد و طولانى همه جا خشك مىشد و قطرهاى آب پيدا نبود! و اگر تمام قشر زمينى طبقه نفوذ ناپذير همچون گل رس بود تمام آبهاى باران در سطح زمين مىماندند آلوده و متعفن مىشدند و عرصه زمين را بر انسان تنگ مىكردند، و اين آبى كه مايه حيات است مايه مرگ انسان مىشد.
ولى خداوند بزرگ و منان قشر بالا را نفوذ پذير و قشر زيرين را نفوذ ناپذير قرار داده تا آبها در زمين فرو روند و در منطقه نفوذ ناپذير مهار شوند و ذخيره گردند، و بعدا از طريق چشمهها، چاهها و قناتها مورد استفاده واقع شوند، بى آنكه بگندند و توليد مزاحمت كنند يا آلودگى پيدا كنند(1)
اين آب گوارايى را كه ما امروز از چاه عميق بيرون مىكشيم و با نوشيدن آن جان تازه پيدا مىكنيم ممكن است از قطرات بارانى باشد كه هزاران سال قبل از ابرها نازل شده و در اعماق زمين براى امروز ذخيره گشته است، بى آنكه فاسد شود. به هر حال كسى كه انسان را براى زندگى آفريد و مهمترين مايه حيات او را آب قرار داد منابع بسيار مهمى براى ذخيره اين ماده حياتى قبل از او آفريده و آبها را در آن ذخيره كرده است! البته قسمتى از ذخيرههاى اين ماده حياتى بر فراز كوهها است (به صورت برفها و يخها) كه گاهى همه ساله آب شده جريان مىيابد و گاه صدها و يا هزاران سال بر قله كوهى مىمانند تا روزى كه فرمان نزول به آنها داده شود و بر اثر تغيير حرارت جوى به سوى دشت و هامون سرازير گردد و زمينهاى تشنه را سيراب كند.(2)
اختلاف صور الناس و تشابه الوحوش و الطير و غيرها من الحكمة في ذلك
اعْتَبِرْ لِمَ لَا يَتَشَابَهُ النَّاسُ وَاحِدٌ بِالْآخَرِ كَمَا تَتَشَابَهُ الْوُحُوشُ وَ الطَّيْرُ وَ غَيْرُ ذَلِكَ فَإِنَّكَ تَرَى السِّرْبَ مِنَ الظِّبَاءِ وَ الْقَطَا تَتَشَابَهُ حَتَّى لَا يُفَرَّقُ بَيْنَ وَاحِدٍ مِنْهَا وَ بَيْنَ الْأُخْرَى وَ تَرَى النَّاسَ مُخْتَلِفَةً صُوَرُهُمْ وَ خَلْقُهُمْ حَتَّى لَا يَكَادَ اثْنَانِ مِنْهُمْ يَجْتَمِعَانِ فِي صِفَةٍ وَاحِدَةٍ وَ الْعِلَّةُ فِي ذَلِكَ أَنَّ النَّاسَ مُحْتَاجُونَ إِلَى أَنْ يَتَعَارَفُوا بِأَعْيَانِهِمْ وَ حُلَاهُمْ لِمَا يَجْرِي بَيْنَهُمْ مِنَ الْمُعَامَلَاتِ وَ لَيْسَ يَجْرِي بَيْنَ الْبَهَائِمِ مِثْلُ ذَلِكَ
فَيَحْتَاجُ إِلَى مَعْرِفَةِ كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهَا بِعَيْنِهِ وَ حِلْيَتِهِ أَ لَا تَرَى أَنَّ التَّشَابُهَ فِي الطَّيْرِ وَ الْوَحْشِ لَا يَضُرُّهَا شَيْئاً وَ لَيْسَ كَذَلِكَ الْإِنْسَانُ فَإِنَّهُ رُبَّمَا تَشَابَهَ التَّوْأَمُ(1)
تَشَابُهاً شَدِيداً فَتَعْظُمُ الْمَئُونَةُ عَلَى النَّاسِ فِي مُعَامَلَتِهِمَا حَتَّى يُعْطَى أَحَدُهُمَا بِالْآخَرِ وَ يُؤْخَذُ أَحَدُهُمَا بِذَنْبِ الْآخَرِ(2)
وَ قَدْ يَحْدُثُ مِثْلُ هَذَا فِي تَشَابُهِ الْأَشْيَاءِ فَضْلًا عَنْ تَشَابُهِ الصُّوَرِ فَمَنْ لَطُفَ بِعِبَادِهِ بِهَذِهِ الدَّقَائِقِ الَّتِي لَا تَكَادُ تَخْطُرُ بِالْبَالِ حَتَّى وَقَفَ بِهَا عَلَى الصَّوَابِ إِلَّا مَنْ وَسِعَتْ رَحْمَتُهُ كُلَّ شَيْءٍ لَوْ رَأَيْتَ تِمْثَالَ الْإِنْسَانِ مُصَوَّراً عَلَى حَائِطٍ وَ قَالَ لَكَ قَائِلٌ إِنَّ هَذَا ظَهَرَ هُنَا مِنْ تِلْقَاءِ نَفْسِهِ لَمْ يَصْنَعْهُ صَانِعٌ أَ كُنْتَ تَقْبَلُ ذَلِكَ بَلْ كُنْتَ تَسْتَهْزِئُ بِهِ فَكَيْفَ تُنْكِرُ هَذَا فِي تِمْثَالٍ مُصَوَّرٍ جَمَادٍ وَ لَا تُنْكِرُ فِي الْإِنْسَانِ الْحَيِّ النَّاطِقِ.(3)
1) . التوأم: المولود مع غيره في بطن واحد جمعه توائم. و في جميع النسخ توأمان و ورودها هنا خطأ ظاهر، إذ لا يجوز فيها لأكثر من فردين، و مجيئها بهذا النصّ دلالة على التثنية فيكون معناها أربعة افراد.
2) .أي قد يشبه مال شخص بمال شخص آخر كثوب او دينار فيصير سببا للاشتباه و التشاجر و التنازع فضلا عن تشابه الصورة فانه أعظم فسادا.
3) . توحيد المفضل، ص 88.
نيك بنگر و درس عبرت بگير كه چرا مردم شبيه يك ديگر نيستند ولى حيوانات و پرندگان و ديگر جانداران چون يك ديگرند. اگر به يك گلّه آهوان بنگرى چنان با يك ديگر همانندند كه نمىتوان يكى را از ديگرى باز شناخت. اما مردم را ناهمگون مىبينى چنان كه بسختى مىتوان دو كس را كه در يك ويژگى همانندند يافت؛ زيرا مردم به خاطر معاملاتى كه در ميانشان جريان دارد بايد يك ديگر را با ويژگيهايى بشناسند. ولى حيوانات در ميانشان معاملاتى چنين وجود ندارد تا نياز به اين گونه شناختنى باشد. همانندى پرندگان و هم حيوانات به زيانشان نيست ولى در انسان چنين نمىباشد، اگر دو انسان دو قلو به يك ديگر شديدا شبيه باشند مردم در معامله با آنان در رنج و دشوارى مىافتند تا جايى كه به جاى يكى به ديگرى داده مىشود و يا به جاى يكى ديگرى مجازات مىگردد.
اين مشكل گاه در همانندى اشيا اتفاق مىافتد چه رسد به همانندى خود انسانها. چه كسى با اين امور دقيق و ظريف كه به ذهن احدى خطور نمىكند بر بندگانش لطف و عنايت مىكند جز آنكه رحمتش همه چيز را در بر گرفته است؟
اگر كسى بگويد اين صورت انسان كه بر روى ديوار است خود به خود به وجود آمده و كسى آن را نساخته سخنش را باور مىكنى؟ هرگز! بلكه او را به استهزا مىگيرى. چگونه است كه اين امر را در باره يك صورت جامد و بيجان [بر ديوار] انكار مىكنى و در باره خود انسان زنده با شعور و سخنگو مىپذيرى؟(1)
1) . شگفتيهاى آفرينش، ترجمه توحيد مفضل، ص 83.
بى شك زندگى اجتماعى بشر بدون" شناخت افراد و اشخاص" ممكن نيست كه اگر يك روز همه انسانها يك شكل و يك قيافه و داراى يك قد و قواره باشند در همان يك روز شيرازه زندگى
آنها به هم مىريزد، نه پدر و فرزند و همسر از بيگانه شناخته مىشوند، و نه مجرم از بيگناه، بدهكار از طلبكار، فرمانده از فرمانبر و رئيس از مرءوس، و ميزبان از مهمان، دوست از دشمن شناخته نمىشود و چه جنجال عجيبى بر پا خواهد شد! اتفاقاً گاهى اين مساله در مورد برادران دوقلو كه از هر نظر شباهت با هم دارند پيش مىآيد و چه مشكلاتى در برخورد مردم و مناسبات با آنها روى مىدهد تا آنجا كه شنيدهايم گاهى يكى از برادران دو قلوى همرنگ و هم شكل، بيمار بوده و مادر دارو را به ديگرى داده است! لذا براى سازمان يافتن اجتماع بشر خداوند صداها و رنگها را مختلف قرار داده است.
به گفته" فخر رازى" شناسايى انسان نسبت به انسان يا بايد از طريق" چشم" حاصل شود يا به وسيله" گوش"، خداوند براى تشخيص چشم رنگها و صورتها و شكلها را مختلف آفريده، و براى تشخيص گوش اختلاف آوازها و آهنگهاى صدا را ايجاد كرده است، بطورى كه در تمام جهان نمىتوان دو انسان را پيدا كرد كه از نظر چهره و آهنگ صدا از تمام جهات يكسان باشند يعنى صورت انسان كه عضو كوچكى است و آهنگ صداى انسان كه موضوع سادهاى است به قدرت پروردگار به ميلياردها شكل مختلف در مىآيد و اين از آيات عظمت او است.(1)
خداوند در قرآن میفرماید :
«مِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّموَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَأَلْوَانِكُمْ إِنَّ فِى ذلِكَ لَآيَاتٍ لِّلْعَالِمِينَ». (الروم/ 22)
1) . تفسیر نمونه، ج 16، ص 395.
لِمَ صَارَتْ أَبْدَانُ الْحَيَوَانِ وَ هِيَ تَغْتَذِي أَبَداً لَا تَنْمِي بَلْ تَنْتَهِي إِلَى غَايَةٍ مِنَ النُّمُوِّ ثُمَّ تَقِفُ وَ لَا تَتَجَاوَزُهَا لَوْ لَا التَّدْبِيرُ فِي ذَلِكَ فَإِنَّ تَدْبِيرَ الْحَكِيمِ فِيهَا أَنْ تَكُونَ أَبْدَانُ كُلِّ صِنْفٍ مِنْهَا عَلَى مِقْدَارٍ مَعْلُومٍ غَيْرِ مُتَفَاوِتٍ فِي الْكَبِيرِ وَ الصَّغِيرِ وَ صَارَتْ تَنْمِي حَتَّى تَصِلَ إِلَى غَايَتِهَا ثُمَّ تَقِفُ ثُمَّ لَا تَزِيدُ وَ الْغِذَاءُ مَعَ ذَلِكَ دَائِمٌ لَا يَنْقَطِعُ وَ لَوْ تَنْمِي نُمُوّاً دَائِماً لَعَظُمَتْ أَبْدَانُهَا وَ اشْتَبَهَتْ مَقَادِيرُهَا(1)
حَتَّى لَا يَكُونَ لِشَيْءٍ مِنْهَا حَدٌّ يُعْرَفُ.(2)
اگر تدبير و حكمتى در كار نيست چرا با اينكه حيوانات دائما تغذيه مىكنند، امّا بدن آنها هميشه رشد نمىكند بلكه رشد آنها پايان و حدّى دارد و پس از آن مىايستد و از آن حد نمىگذرد؟ حكمت و تدبير اين امر آن است كه بدنهايشان گذشته از بزرگى و كوچكى مقدارى خاص داشته باشد. در نتيجه رشد مىكند و به مرز كه رسيد رشد آن متوقف مىگردد و بيشتر نمىرود. اما با اين همه،
تغذيه ادامه دارد. اگر همواره در حال رشد باشند بدنها بسيار بزرگ مىشوند و اندازهها از كنترل و حساب خارج مىشود و هيچ كدام حدى ندارند كه با آن، شناخته شوند.(3)
اگرچه رشد در درجه اول توسط مقدار هورمون رشدی که بدن انسان تولید میکند، تعیین میشود اما تولید هورمون رشد میتواند تحت شرایط خاص، تغییر کند.
مجله «طب اجتماعی و پیشگیرانه بریتانیا» میگوید که کودکانی با وضعیت اجتماعی و اقتصادی پایینتر یا کودکانی از خانوادههای بزرگ، اغلب آهستهتر رشد میکنند و بنابراین کوچکتر و سبکتر از کودکان خانوادههای ثروتمندتر هستند.
بنابراین فرض احتمالی این است که این کودکان، فاقد برخی مواد (احتمالا مربوط به مواد مغذی) هستند که در خانوادههای ثروتمندتر، فراوانتر است. این روند حتی در آمریکا نیز ادامه دارد و کودکان خانوادههای حقوق بگیر (کارمند) معمولا بلندتر از کودکانی هستند که خانوادههایشان، درامد کمتری داشته و در طبقه اجتماعی پایین تری قرار دارند.
واضح است که قد شما مستقیماً با قد هر یک از والدینتان مرتبط است. حتی اگر شما به طور قابل توجهی بلندتر یا کوتاهتر از سایر اعضای خانواده تان هستید، ژنهایی که شما از پدر و مادرتان به ارث بردهاید، در رشد قدتان نقش دارند.
به گفته آنی تکلنبورگ، یک متخصص ژنتیک در دانشگاه استنفورد، دانشمندان تخمین میزنند که بین 7 تا 20 ژن وجود دارند که میتوانند بر رشد انسان تاثیر بگذارند. بنابراین الگوهای رشد کودکان در یک خانواده ممکن است به علت آنکه هر کودک، یک ترکیب مختلف از ژنها را دریافت میکند، به طور قابل توجهی متفاوت باشند.
افرادی که با تومورهای هیپوفیز متولد شده یا بعدا دچار تومور هیپوفیز میشوند، ممکن است الگوهای رشد متفاوتی را نسبت به افراد دیگر تجربه کنند. به گفته دکتر دانیل کلی، جراح مغز و اعصاب در موسسه سرطان جان وین در کالیفرنیا، یک تومور درغده هیپوفیز میتواند باعث شود این غده، بیشتر از مقادیر طبیعی، هورمون رشد انسانی ترشح کند و به آکرومگالی (اغلب به غول پیکری معروف است) منجر شود. در مقابل، کوتولگی به جای یک تومور غده هیپوفیز معمولا توسط یک جهش ژنتیکی به وجود میآید.
قرار گرفتن در معرض داروهای خاصی میتواند الگوهای رشد انسان را مهار کند و منجر شود که فرد آهستهتر رشد کرده یا هرگز به قد کاملش دست نیابد. یک نمونه از این مورد، گزارش اخبار (علیهما السلام) (علیهم السلام)S در سال 2007 است که اعلام کرد داروی اختلال کمبود توجه و بیش فعالی (یعنی داروی ریتالین)، یک اثر سرکوب کنندگی رشد روی کودکان دارد و باعث میشود افرادی که از این دارو استفاده میکنند، بطور متوسط کوتاهتر و سبکتر از همتایان هم سن و سالشان شوند.
کودکانی که در دوره شیرخوارگی یا اوایل کودکی به یک بیماری شدید مبتلا میشوند، بیشتر احتمال دارد که الگوهای رشد مهار شده را نشان دهند. سوابق تاریخی نشان میدهند افرادی که در قرن 18 و 19 در مناطق مملو از عفونت و بیماری زندگی میکردند، نسبت به آنهایی که در معرض بیماری شدید نبودند، تا ارتفاع کوتاهتری رشد کردند.
علاوه بر این، هنگامی که تکنولوژی تا درجه ای پیشرفت کرد که چنین بیماریهایی توانستند با موفقیت درمان شوند، الگوهای قد انسانها بطور قابل توجهی بهبود یافت.(1)
يكى از دانشمندان در اين باره مىگويد:
اگر ميكروبهاى مضرّ وجود نداشت، اندازه قد انسان از 80 سانتى متر تجاوز نمىكرد!
اين جانداران با آزار، در رشد و نموّ بدن تأثير به سزايى دارند؛ زيرا حملات پى در پى ميكروب باعث مىشود گلبولها و ساير نيروهاى بدن بيشتر فعّاليّت كنند و بديهى است كه هر چه فعّاليّت نيروهاى بدن در مقابل احساس خطر و مبارزات شدّت يابد، به همان اندازه قوىتر شده و رشد و نموّش بيشتر خواهد بود.(2)
لِمَ صَارَتْ أَجْسَامُ الْإِنْسِ خَاصَّةً تَثْقُلُ عَنِ الْحَرَكَةِ وَ الْمَشْيِ وَ تَجْفُو عَنِ الصِّنَاعَاتِ اللَّطِيفَةِ(1)إِلَّا لِتَعْظِيمِ الْمَئُونَةِ فِيمَا يَحْتَاجُ إِلَيْهِ النَّاسُ لِلْمَلْبَسِ وَ الْمَضْجَعِ وَ التَّكْفِينِ وَ غَيْرِ ذَلِكَ لَوْ كَانَ الْإِنْسَانُ لَا يُصِيبُهُ أَلَمٌ وَ لَا وَجَعٌ بِمَ كَانَ يَرْتَدِعُ عَنِ الْفَوَاحِشِ وَ يَتَوَاضَعُ لِلَّهِ وَ يَتَعَطَّفُ عَلَى النَّاسِ ...-
أَ مَا تَرَى الْإِنْسَانَ إِذَا عَرَضَ لَهُ وَجَعٌ خَضَعَ وَ اسْتَكَانَ وَ رَغِبَ إِلَى رَبِّهِ فِي الْعَافِيَةِ وَ بَسَطَ يَدَهُ بِالصَّدَقَةِ وَ لَوْ كَانَ لَا يَأْلَمُ مِنَ الضَّرْبِ بِمَ كَانَ السُّلْطَانُ يُعَاقِبُ الدُّعَّارَ(2)
الدعار جمع داعر و هو الخبيث .. و في النسخة المطبوعة الذعار بالذال و هذا تصحيف.
وَ يُذِلُّ الْعُصَاةَ الْمَرَدَةَ وَ بِمَ كَانَ الصِّبْيَانُ يَتَعَلَّمُونَ الْعُلُومَ وَ الصِّنَاعَاتِ وَ بِمَ كَانَ الْعَبِيدُ يَذِلُّونَ لِأَرْبَابِهِمْ وَ يُذْعِنُونَ لِطَاعَتِهِمْ أَ فَلَيْسَ هَذَا تَوْبِيخَ ابْنِ أَبِي الْعَوْجَاءِ(3)
وَ ذَوِيِّهِ الَّذِينَ جَحَدُوا التَّدْبِيرَ وَ الْمَانَوِيَّةِ الَّذِينَ أَنْكَرُوا الْوَجَعَ وَ الْأَلَمَ.(4)
چرا در ميان حيوانات، حركت و راه رفتن، تنها براى آدمى دشوار است و به اعمال و كارهاى پر دقت و لطيف و ظريف نمىپردازد؟ آيا اين جز براى آن است كه براى تحصيل ضروريات خود؛ مانند: پوشاك، مسكن و كفن كردن
1) . أي يبتعد و يجتنب و لا يداوم على الصناعات اللطيفة أي التي فيها دقة و لطافة. و المراد ان اللّه تعالي جعل اجسام الإنسان بحيث تثقل عن الحركة و المشى قبل سائر الحيوانات، و تكل عن الاعمال الدقيقة لتعظم عليه مئونة تحصيل ما يحتاج إليه، فلا يبطر و لا يطمع، او ليكون لهذه الاعمال اجر، فيصير سببا لمعايش أقوام يزاولونها.
2) .
3) . تقدمت ترجمة ابن أبي العوجاء في مقدّمة الكتاب.
4) . توحید المفضل، ص90.
قدرى در دشوارى افتد؟ اگر هيچ درد و رنجى به انسان نرسد چگونه از فساد و فحشا دور ماند، در برابر خداى جلّ و علا فروتنى ورزد و با مردم مهربان باشد؟ نمىبينى هر گاه كه انسان دچار درد و دشوارى مىگردد خاضع و فروتن مىشود، به سمت خداى جلّ و علا مىرود، از او طلب سلامتى مىنمايد و دستش را براى صدقه دادن مىگشايد. اگر از زدن، احساس درد نمىكرد، سلطان و حاكم چگونه فاسدان را معاقبه نمايد و بزند و ستمكاران و طاغيان را خوار و فروتن كند؟ و بچهها چگونه دانشها و حرفهها را فرا مىگرفتند؟ و غلامان و بندگان چسان در برابر اربابانشان فروتن مىگشتند و فرمانشان را گردن مىنهادند؟ آيا اين، توبيخ (ابن ابى العوجاء) و ياران او كه تدبير و حكمت را [در كار آفرينش] و توبيخ اصحاب «مانى» كه حكمت درد و رنج را انكار مىكنند نيست؟(1)
بدون شك بخشى از حوادث ناراحت كننده، اثر مثبتى در پاره كردن پردههاى غرور، و بيدار ساختن انسان از خواب غفلت، و نجات او از چنگال خود كامگى و هوسرانى دارد، و بسيارى از آنها نقطه عطفى در زندگى انسانهايى كه آمادگى دارند محسوب مىشود.
وفور نعمت، قدرت حكومت، و برخوردارى از سلامت، گاه چنان انسان را مغرور مىسازد كه به كلى خود را فراموش مىكند، همه مواهب را از خود مىداند، خويش را از ديگران برتر مىشمارد، گوئى زندگى را جاودانى مىپندارد، و در اين حال به موجودى خطرناك، بيدارگر، انحصار طلب، خودكامه، و هوسباز، تبديل مىشود، و اگر در زندگى او مشكلى پيش نيايد اينها همچنان ادامه مىيابد، هم زندگى خود را تباه مىسازد، و هم ديگران را.
1) . شگفتيهاى آفرينش، ترجمه توحيد مفضل، ص 85.
اينجا است كه دست لطف الهى از آستين رحمانيتش بيرون مىآيد و به كمك انسان مىپردازد.
مصيبتى سخت و سنگين رخ مىدهد، عزيزى از دست او مىرود، در تلاش
خود با شكست و ناكامى مواجه مىشود، زلزلهاى كاخ آمال او را فرو مىريزد، و صاعقهاى بخشى از اموال او را به آتش مىكشد.
در اين حال تكانى مىخورد، گاه بيدار مىشود، در انديشه و فكر فرو مىرود، از بيراهه باز مىگردد، و در جادّه صحيح گام مىگذارد.
ديدهايم در بسيارى از جادههاى يكنواخت دست اندازهاى مصنوعى ايجاد مىكنند، تا مانع خواب رانندگان گردد، و از سقوط آنها در پرتگاه جلوگيرى كند. بخشى از مصائب «دست اندازهاى جاده زندگى انسان» است كه ماشين وجود او را سخت تكان مىدهد، و از خواب زدگى و غفلت كه منجر به هلاكت او مىشود، باز مىدارد.
اين سخن درباره يك فرد، يا يك جامعه، يا كل جوامع بشرى مىتواند صادق باشد، و فلسفه با ارزشى براى بخشى از حوادث دردناك زندگى ارائه مىدهد.
امروز بشر در پرتو پيشرفت صنايع به قدرى نيرومند شده كه آسمان و زمين را جولانگاه خود ساخته، و دستگاههاى فضائى او از اسرار دورترين سيّارات منظومه شمسى نيز پرده برداشته، و اخبار عجيب و شگفتانگيزى را از آن مخابره كرده است.
مغزهاى الكترونيكى و كامپيوترها غوغا مىكند، پيوند اعضاء به صورت كار سادهاى درآمده است.
مجموع اين پديدهها ممكن است باعث غرور بسيارى از دانشمندان گردد، امّا وقتى مىبينند على رغم تلاش هزاران بلكه ميليونها دانشمند در طول تاريخ هنوز معماى سرطان (يعنى يك سلول طغيانگر!) به حال خود باقى است، و يا بيمارى نوظهور ايدز كه از ميكرب يا ويروس بسيار كوچكى سرچشمه مىگيرد، همه را در حيرت و اضطراب فرو برده، و جالب اينكه اين
بيمارى از كشورهاى پيشرفته صنعتى بيش از همهجا قربانى مىگيرد، لرزه شديدى بر بنيان افكار او مىافتد، و لحظهاى متوجّه ضعف و ناتوانى اين انسان نيرومند، در برابر دستگاه عظيم خلقت و خالق آن مىگردد.
انكار نمىتوان كرد كه گروه عظيمى از مردم جهان هرگز از اين حوادث پندى نمىگيرند، و درسى نمىآموزند، و همچنان به سير انحرافى خود ادامه مىدهند، و پيوسته در انبوهى از خيالات و پندارها غوطهورند، ولى مسلماً گروهى از آنها درس مىآموزند و نتيجه مىگيرند، به اصلاح خويش مىپردازند، و اين فلسفه مهم و قابل ملاحظهاى است.
اشتباه نشود نمىگوئيم همه مصائب و حوادث دردناك در اين رده جاى مىگيرد، و نيز نمىگوئيم بايد تسليم حوادث بود و براى مبارزه با مشكلات و مصائب قيام نكرد، بلكه مىگوئيم بخشى از حوادث تلخ است كه نه انسان قدرت پيشبينى آن را دارد، و نه قدرت قيام در مقابل آن، و
بخشى از اين بخش داخل در بحث ما است و در زمره مصائب بيدارگر و حوادث دردناك و هشدار دهنده است.
اكنون به قرآن باز مىگرديم تا ببينيم در اين باره چه مىگويد يعنى دليل عقل را به محك بيان نقلى زده و با آن تأييد مىكنيم.
از آنجا كه قرآن يك كتاب بزرگ تربيتى است، و موضوع بحث ما نيز رابطه بسيار نزديك با مسائل تربيتى دارد قرآن در اين باره سخن بسيار گفته، و تعبيرات متنوع و مختلف و جالبى دارد از جمله:
1) . «يضرَعُوْنَ» از ماده« تضرّع» به معناى خضوع و حالت تقاضاى توام با تواضع است (در اصل از ماده ضرع به معناى نزول شير از پستان است).
«و ما در هيچ شهر و آبادى پيامبرى نفرستاديم مگر اين كه اهل آن را به سختىها و رنجها گرفتار ساختيم؛ شايد (به خود آيند، و به سوى خدا) باز گردند و تضّرع كنند».(1)
از اين آيه به خوبى استفاده مىشود كه يكى از فلسفههاى حوادث ناراحت كننده، در مورد اقوامى كه غرق انواع گناه بودند هشدار و بيدارى بوده و تقارن اين حوادث با دعوت انبياء از اين جهت صورت مىگرفته كه زمينه را براى پذيرش دعوت آنها آماده سازد، و هماهنگى «تكوين» و «تشريع» تأثير اندرزهاى آنها را قويتر سازد.
اين آيه در دو بعد مختلف، قابل استفاده است، بعد بلاهاى خود ساخته، و هم بعد بلاهاى هشدار دهنده، و هماهنگى اين بخش از مصائب و حوادث نامطلوب زندگى را با مسائل تربيتى و برنامههاى سازنده الهى روشن مىسازد.
«عذاب ادنى» مفهوم وسيعى دارد كه غالب احتمالاتى را كه مفسّران به طور جداگانه در تفسير آن نوشتهاند يكجا فرا مىگيرد (مصائب و درد و رنجها، زيانهاى مالى، خشكسالى و قحطى و گرسنگى، شكست در جنگها و مانند آن) و امّا اين احتمال كه در بعضى از كلمات مفسّران آمده كه منظور از عذاب
ادنى عذاب قبر است با ظاهر آيه سازگار نيست، زيرا جمله «لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» هدف اين عذاب را بازگشت و تجديد نظر مىشمارد كه در مورد عذاب قبر مفهوم ندارد (دقّت كنيد).(1)
وَلَقَدْ أَخَذْنَا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِينَ وَنَقْصٍ مِنْ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ ؛ و ما فرعونيان را به خشكسالى و كمبود ميوهها گرفتار كرديم، شايد متذكّر گردند».(2)
گرچه اين آيه در مورد خصوص آلفرعون است ولى مىدانيم آنها از اين نظر تفاوتى با اقوام ديگر ندارند، خداوند بسيارى از اقوام را گرفتار مشكلات طاقتفرسا مىكند تا از مركب غرور فرود آيند، و بيدار شوند، و به راه حق باز گردند.
جالب اينكه در بعضى از آيات فوق، هدف را تذكر و در بعضى تضرع و در بعضى رجوع و بازگشت ذكر كرده كه در حقيقت مراتب مختلف و منظم بازگشت به سوى خدا را تشكيل مىدهند. نخست انسان متذكر مىشود، سپس به درگان خداوند تضرع مىكند، و بعد عملًا مسير خود را اصلاح كرده و باز مىگردد.
يا به تعبير ديگر مرحله اول فكر است و مرحله دوم ذكر است و مرحله سوم عمل و اينگونه نكتههاى لطيف به هنگامى كه آيات قرآن كنار هم قرار مىگيرند و به صورت موضوعى تفسير مىشوند پيامهاى تازهاى از اين كتاب آسمانى خواهد بود.
البتّه هم تاريخ نشان مىدهد و هم قرآن با صراحت مىفرمايد كه بسيارى از اقوام گنهكار و منحرف واكنش مثبتى در برابر اين مصائب و مجازاتهاى بيدارگر نشان نداده و همچنين به راه خود ادامه دادند، تا مجازات نهايى الهى آنها را از ميان برداشت، چنانكه در سوره مؤمنون آيه 76 مىخوانيم:
«وَلَقَدْ أَخَذْنَاهُمْ بِالْعَذَابِ فَمَا اسْتَكَانُوا لِرَبِّهِمْ وَمَا يَتَضَرَّعُونَ؛ و به راستى ما آنها را به عذاب (و بلا) گرفتار ساختيم (تا بيدار شوند)، امّا آنان نه در برابر پروردگارشان تواضع كردند، و نه به درگاهش تضرّع مى كنند».
با اينحال اقوامى بودند كه در برابر اينگونه حوادث واكنش مثبت نشان دادند، و يا در ميان اين اقوام سركش افرادى پيدا شدند كه از آن درس گرفتند و هدايت يافتند و به اين ترتيب اينگونه بلاها براى گروهى عامل بيدارى بود، و براى گروهى اتمام حجت.
در روايات اسلامى نيز تعبيرات روشنى كه حاكى از رابطه ميان بعضى از مصائب و مشكلات زندگى، با امور تربيتى مىباشد، ديده مىشود كه آنچه را از طريق عقل و آيات قرآن استفاده كرديم تأييد مىكند مانند:
«انَّ اللَّهَ يَبْتَلى عِبادَهُ عِنْدَ الأَعْمالِ السَّيِّئَةِ بِنَقْصِ الثَّمراتِ، وَ حَبْسِ الْبَرَكاتِ، وَ اغْلاقِ خَزائِنِ الْخَيْراتِ، لِيَتُوْبَ تائِبٌ، وَ يُقْلِعَ مُقْلِعٌ، وَ يَتَذَكَّرَ مُتَذَكِّرٌ، وَ يَزْدَجِرَ مُزْدَجِرٌ! ؛ خداوند بندگان خويش را به هنگامى كه اعمال بد انجام مىدهند، با كمبود ميوهها، و جلوگيرى از نزول بركات، و بستن درهاى گنجهاى خيرات به روى آنان، مبتلا مىسازد، تا توبهكاران توبه كنند، و آنها كه بايد دست از گناه بكشند خوددارى نمايند، و پندپذيران پند گيرند، و آنها كه آمادهاند از گناه باز ايستند».(1)
1) . نهجالبلاغه، خطبه 143.
«انَّ الْبَلاءَ لِلظّالِمِ ادَبٌ، وَ لِلْمُؤْمِنِ امْتِحانٌ، وَ لِلأَنْبِياءِ دَرَجَةٌ، وَ لِلأَوْلياءِ كَرامَةٌ! ؛ بلا براى ظالم ادب است، و براى مؤمن آزمايش، و براى انبياء درجه، و براى اولياء كرامت است»(1)
«الْمُؤْمِنُ لا لِمَضى يَمِى عَلَيْهِ ارْبَعُونَ لَيْلَةً الّا عَرَضَ لَهُ امْرٌ يُحْزِنُه يَذَّكَّرُبِهِ ؛ مؤمن چهل شب بر او نمىگذرد مگر اينكه حادثه غم انگيزى براى او رخ مىدهد كه مايه تذكر و بيدارى او گردد».(2)
«اذا ارادَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ بِعَبْدٍ خَيْراً فَاذْنَبَ ذَنْباً تَبِعَهُ بِنِقْمَةٍ، فَنُذكِّرُهُ الْاسْتِغْفارَ، وَ اذا ارادَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ بِعَبْدٍ شَرّاً فَاذْنَبَ ذَنْباً تَبِعَهُ بِنِعْمَةٍ، لِيُنْسِيَهُ الْاسْتِغْفارَ، وَ يَتَمادى بِه، وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ: سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ بِالنِّعَمِ عِنْدَ الْمَعاصى! ؛ هنگامى كه خداوند خير و سعادتى براى بندهاى بخواهد اگر گناهى كند او را به ناراحتى مبتلا مىسازد، و توبه و استغفار را به ياد او مىآورد، و هنگامى كه براى بندهاى (بر اثر طغيانگرى زياد) شرّى بخواهد، اگر گناهى كند نعمتى به او مىدهد! تا استغفار را فراموش كند، و به راه خود ادامه دهد! و اين همان چيزى است كه خداوند فرموده:" ما آنها را از آنجا كه نمىدانند تدريجاً به سوى عذاب مىبريم" به اينگونه كه به هنگام معصيت، نعمت به انها مىدهيم».(3)
«اذا رَأَيْتَ اللَّهَ سُبْحانَهُ يُتابِعُ عَلَيْكَ البَلاءَ فَقَدْ ايْقَظَكَ، اذا رَأَيْتَ اللَّهَ سُبْحانَهُ يُتابِعُ عَلَيْكَ النَّعَمَ مَعَ الْمَعاصى فَهُوَ اسْتِدراجٌ لَكَ ؛ هنگامى كه مشاهده كنى (بعد از ارتكاب گناه) خداوند بلاهايى پشت سر هم بر تو مىفرستد تو را بيدار كرده، و هنگامى كه خداوند متعال با انجام معاصى نعمتهايش را بر تو مىفرستد اين نوعى عذاب استدراجى است».(1)
اين را مىدانيم كه آزمونهاى الهى با آزمونهاى بشرى كاملاً متفاوت است، انسانها به خاطر اين به آزمايش شخص، يا چيزى، اقدام مىكنند، كه مجهولاتى براى آنها روشن گردد، و مقاومت و استعداد و ساير خصوصيات آن شخص يا آن چيز در پرتو امتحان معلوم شود.
در درون و برون اشيا، مخفى و پنهان نيست، تا از طريق آزمايش به آن آگاه شود. پس چرا و چگونه آزمايش مىكند؟!
آزمونهاى الهى جنبه پرورشى دارد، يعنى همانگونه كه «طلا» را به بوته مىبرند تا زير فشار آتش ناخالصىهايش بسوزد و خالص گردد، يا سربازان را با كارها و اعمال سنگين و خشن تمرين مقاومت و پايدارى مىدهند تا سطح كارآئى آنها را از اين طريق بالا برند، آزمونهاى الهى درست به همين صورت است.
انسانها را مقاومتر، آگاهتر، و خالصتر مىسازد، و در يك كلمه آزمونهاى الهى وسيله تكامل و پرورش روح و جسم انسان است.
بنابراين جاى تعجب نيست كه بخشى از مصائب و مشكلات زندگى در همين راستاى آزمون و امتحان باشد (تكرار مىكنيم بخشى از مصائب و نه همه آنها در اين راستا است).
1) . ميزان الحكمه جلد اول: البلاء مذكر، ص 489.
هيچ ملتى در جهان قادر به پيشرفت و ترقى در جنبههاى صنعتى و نظامى و علمى نشد مگر اينكه تحت فشارهايى قرار گرفته بود، و به گفته فيلسوف و مفسّر معروف تاريخ تواين بى تمدنهاى درخشانى كه در جهان به وجود آمد به خاطر آن بود كه ملتى مورد هجوم شديد يك دشمن خارجى قرار گرفته (و در اينجا بود كه تمام استعداد و توان و قدرت خود را به كار گرفت و آنچه در درون داشت برون ريخت و به جلو پرتاب شد).
فرماندهانى كه در كوره داغ جنگهاى بزرگ قرار مىگيرند كاملًا نيرومند و آبديدهاند، و تجارى كه در تنگناهاى شديد اقتصادى واقع مىشوند تجربههاى ذىقيمتى مىاندوزند، و سياستمدارانى كه بحرانهاى مختلف را از سر گذراندهاند سياستمدارانى ورزيده و قوى مىباشند.
افراد انقلابى در زندانها و زير شكنجهها آبديده مىشوند نمىگوئيم بايد به زندان بيفتند، بلكه مىگوئيم زندان آنها را مقاومتر و آبديدهتر مىكند.
فكر مىكنم با اين تحليلها و مثالها رابطه مشكلات و مصائب زندگى با پرورش و تكامل انسان روشن شده باشد، و البتّه باز در اينجا حساب مصائب خود ساخته را بايد جدا ساخت، و آنچه را در بالا اشاره كرديم هرگز بهانهاى براى ترك مبارزه با مشكلات و مصائب قرار نداد.(1)
1) . پيام قرآن، ج4، ص550.
وَ لَوْ لَمْ يُولَدْ مِنَ الْحَيَوَانِ إِلَّا ذَكَرٌ فَقَطْ أَوْ أُنْثَى فَقَطْ أَ لَمْ يَكُنِ النَّسْلُ مُنْقَطِعاً وَ بَادَ مَعَ أَجْنَاسِ الْحَيَوَانِ فَصَارَ بَعْضُ الْأَوْلَادِ يَأْتِي ذُكُوراً وَ بَعْضُهَا يَأْتِي إِنَاثاً لِيَدُومَ التَّنَاسُلُ وَ لَا يَنْقَطِعُ(1)
اگر از حيوان، فقط جنس نر و يا ماده زاده مىشد آيا نسل، منقطع و نابود نمىگشت؟ در نتيجه تقدير و تدبير چنين حكم كرده است كه برخى از اولاد «ذكور» و برخى ديگر «اناث» باشند تا آفرينش نسل ادامه يابد و منقطع نگردد.(2)
با تمام گفتگوهايى كه در باره عوامل جنسيت جنين شده، و اينكه تحت تاثير چه امورى تبديل به جنس" مذكر" يا" مؤنث" مىشود، هنوز هيچكس به درستى نمىداند كه عوامل اصلى چيست؟
درست است كه بعضى از مواد غذايى يا پارهاى از داروها ممكن است در اين مساله بىتاثير نباشد. ولى يقيناً هيچكدام عامل تعيين كننده محسوب نمىشود، و به تعبير ديگر اين مطلبى است كه علمش نزد خداوند عالم است.
از سوى ديگر همواره يك تعادل نسبى در ميان اين دو جنس در همه جوامع ديده مىشود گرچه در غالب جوامع تعداد زنان كمى بيشتر و ندرتا در
بعضى جوامع تعداد مردان كمى زيادتر است ولى روي همرفته يك تعادل نسبى در ميان اين دو جنس وجود دارد.
اگر فرضاً روزى فرا رسد كه اين تعادل به هم بخورد، و مثلا تعداد زنان ده برابر مردان، يا تعداد مردان ده برابر زنان شود، فكر كنيد چگونه نظام جامعه انسانى به هم مىخورد؟ و چه مفاسد عجيبى از اين رهگذر به وجود مىآيد كه در برابر هر يك زن ده مرد، و يا در برابر هر ده مرد يك زن وجود داشته باشد، و چه جنجالى بر پا مىشود.
فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَ الْأُنْثى اشاره لطيف و سر بستهاى به اين دو موضوع است: از يك سو به تنوع مرموز انسانها، و تقسيم آنها به اين دو جنس در دوران جنين اشاره مىكند، و از سوى ديگر به اين تعادل نسبى.(1)
1) . اينكه معروف است تعداد زنان در هر جامعهاى بيشتر از مردان است و آن را يكى از دلائل تعدد زوجات مىگيرند قابل قبول است، اما اين منافات با تعادل نسبى ندارد، فى المثل در يك جامعه 50 ميليون نفرى ممكن است 26 ميليون زن و 24 ميليون مرد باشد يعنى تفاوت اين دو تنها حدود يك دهم يا كمتر باشد اما اينكه تعداد زنان چند برابر مردان بوده باشد در هيچ جامعهاى ديده نشده است. (تفسیر نمونه، ج25، ص322)
ظهور شعر العانة عند البلوغ و نبات اللحية للرجل دون المرأة و ما في ذلك من التدبير
لِمَ صَارَ الرَّجُلُ وَ الْمَرْأَةُ إِذَا أَدْرَكَا تَنْبُتُ لَهُمَا الْعَانَةُ ثُمَّ تَنْبُتُ اللِّحْيَةُ لِلرَّجُلِ وَ تَتَخَلَّفُ عَنِ الْمَرْأَةِ لَوْ لَا التَّدْبِيرُ فِي ذَلِكَ فَإِنَّهُ لَمَّا جَعَلَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى الرَّجُلَ قَيِّماً وَ رَقِيباً عَلَى الْمَرْأَةِ وَ جَعَلَ الْمَرْأَةَ عِرْساً وَ خَوَلًا(1)
لِلرَّجُلِ أَعْطَى الرَّجُلَ اللِّحْيَةَ لِمَا لَهُ مِنَ الْعِزِّ وَ الْجَلَالَةِ وَ الْهَيْبَةِ وَ مَنَعَهَا الْمَرْأَةَ لِتَبْقَى لَهَا نَضَارَةُ الْوَجْهِ وَ الْبَهْجَةُ الَّتِي تُشَاكِلُ الْمُفَاكَهَةَ(2)
وَ الْمُضَاجَعَةَ أَ فَلَا تَرَى الْخِلْقَةَ كَيْفَ تَأْتِي بِالصَّوَابِ فِي الْأَشْيَاءِ وَ تَتَخَلَّلُ مَوَاضِعَ الْخَطَإِ(3)فَتُعْطِي وَ تَمْنَعُ عَلَى قَدْرِ الْإِرْبِ(4)وَ الْمَصْلَحَةِ بِتَدْبِيرِ الْحَكِيمِ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ الْمُفَضَّلُ ثُمَّ حَانَ وَقْتُ الزَّوَالِ فَقَامَ مَوْلَايَ إِلَى الصَّلَاةِ وَ قَالَ بَكِّرْ(5)
إِلَيَّ غَداً إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى فَانْصَرَفْتُ مِنْ عِنْدِهِ مَسْرُوراً بِمَا عَرَفْتُهُ مُبْتَهِجاً بِمَا أُوتِيتُهُ حَامِداً لِلَّهِ تَعَالَى عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى مَا أَنْعَمَ بِهِ عَلَيَّ شَاكِراً لِأَنْعُمِهِ عَلَى مَا مَنَحَنِي بِمَا عَرَّفَنِيهِ مَوْلَايَ وَ تَفَضَّلَ بِهِ عَلَيَّ فَبِتُّ فِي لَيْلَتِي مَسْرُوراً بِمَا مَنَحَنِيهِ مَحْبُورٌ [مَحْبُوراً] بِمَا عَلَّمَنِيهِ.(6)
1) . الخول- بفتحتين- العبيد و الإماء و غيرهم من الحاشية و هو يستعمل بلفظ واحد للجميع، و ربما قيل للواحد خائل.
2) . المفاكهة: هى الممازحة و المضاحكة.
3) . يحتمل أن تكون الجملة حالية، اي تأتي بالصواب مع انها تدخل مواضع هي مظنة الخطأ من قولهم تخللت القوم اي دخلت خلالهم و يحتمل أن يكون المراد بالتخلل التخلف أو الخروج من خلالها، لكن تطبيقها على المعاني اللغويّة يدعو الى التكلف.
4) . الارب- بفتحتين-: الحاجة و الغاية و الجمع آراب.
5) . بكر- بالتشديد- أتاه بكرة.
6) . توحيد المفضل، ص 91.
اگر تدبيرى در كار نيست چرا وقتى كه دختر و پسر به سن بلوغ رسيدند بر زهار آنان موى مىرويد ولى بر روى مرد «ريش» مىرويد و صورت زن از آن پيراسته مىماند؟
از آنجا كه خداوند حكيم و والامرتبه، مرد را قيّم و مراقب زن قرار داد و زن را تابع و جفت او گردانيده، به مرد «ريش» داد تا عزّت و جلالت و هيبت او افزوده شود و به زن نداد تا زيبايى صورت، شادابى، طراوت و ظرافت او كه براى خوشى و همبسترى آنان مناسبتر است. نگاه داشته شود. آيا نمىبينى كه حكيم و تدبيرگر هستى چگونه همه چيز را حكيمانه و پر صواب آفريده و با حكمت و اندازهاى دقيق به قدر نياز و مصلحت مىدهد و مىگيرد؟
مفضّل مىگويد: در اين هنگام ظهر فرا رسيد و مولايم براى نماز به پا خاست و به من فرمود: با خواست خداى جلّ و علا [بار ديگر] بامدادان به نزد من آى. من نيز شاد و سرحال از آنچه فرا گرفتم و به من داده شد و با سپاس خداى عزّ و جلّ بر نعمت عظيم شناخت و اينكه مرا
توفيق فراگيرى سخنان مولايم (علیه السلام) داد و مورد تفضّل و عنايتم نهاد راه خود را گرفتم و شبانگاه را با سرور تمام از آنچه از او (علیه السلام) فرا گرفته بودم آرميدم.(1)
1) . شگفتيهاى آفرينش، ترجمه توحيد مفضل، ص 86.
قرآن کریم
الارشاد في معرفة حجج اللَّه على العباد.
اسلام ومحیط زیست.
اصول عقاید، محسن قرائتی، نشر سازمان تبلیغات اسلامی، چاپ چهارم.
اصول كافى،
اعجاز خوراكیها، دكتر غیاث الدین جزایری، تهران، انتشارات كتابهای پرستو، 1345 ش.
اعيان الشيعة.
الأمان من أخطار الأسفار و الأزمان.
انسان موجود ناشناخته، الكسیس كارل، ترجمه پرویز دبیری، اصفهان، انتشارات تأیید، چاپ پنجم، 1348 ش.
انوار هدايت، مجموعه مباحث اخلاقى.
آفریدگار جهان.
بحار الانوار، علامه مجلسی، بیروت، مؤسسة الوفاء، 1404 ق.
به سوی خود سازی.
بهداشت جسمی و روانی كودك.
پاسخ به مشكلات جوانان، شهید سیدعبدالكریم هاشمی نژاد، مشهد، انتشارات كانون بحث و انتقاد دینی.
پرسشها و پاسخها، استاد جعفر سبحانی، قم، انتشارات سیدالشهداء
پند های امام صادق (علیه السلام) به رجویان صادق.
پيام امام امير المومنين (علیه السلام) ، آیت الله مکارم شیرازی.
پيام قرآن، شیخ ناصر مکارم شیرازی.
تاريخ تمدن اسلامى، جرجى زيدان.
ترجمه و شرح نهج البلاغه، ج سوم، مصطفى زمانى.
تسنیم، آیت الله جوادی آملی
تعالیم بهداشتی اسلام، دكتر صفدر صانعی، مشهد، انتشارات كتابفروشی جعفری.
تفسیر شریف لاهیجی.
تفسیر نمونه، آیت الله مکارم شیرازی
توحید مفضل، ترجمه محمد مهدی رضایی.
توحيد المفضّل، با مقدمه و تعليقههاى آقاى كاظم مظفر.
حلیة المتقین، علامه محمدباقر مجلسی، تهران، كتابفروشی اسلامیه، چاپ افست.
حياة الامام الصادق، محمد حسين المظفر.
دائرة المعارف، فريد وجدى.
در جستجوی خدا.
دكتر برای همه، اسماعیل اژدری، تهران، چاپ اقبال، نوبت سی ونهم، 1374ش.
الذّريعة الى تصانيف الشيعة.
سفینة البحار، شیخ عباس قمی، دارالأسوة، الطبعة الثانیه، 1416 ق.
سنن الترمذي،
سنن الدارمي،
سيره پيامبران در قرآن .
شرح اربعين حديث، قونوي.
شرح غرر الحكم.
شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، قم، كتابخانه آیت اللّه مرعشی،20 جلد در ده مجلد، 1404 ق.
شگفتيهاى آفرينش، ترجمه توحيد مفضل.
طب الرضا (علیه السلام)
طب الصادق (علیه السلام)
علم غيب (آگاهی سوم).
عيون اخبار الرضا (علیه السلام) ، شیخ صدوق.
غرر الحكم
فرهنگ اسلام در اروپا اختراعات و اکتشافات دانشمندان اسلامی.
الفصول المهمة، تأليف ابن صباغ مالكى.
کافی، کلینی، تهران، دار الکتب الاسلامیه، 1365 ش.
كشف المحجة لثمرة الحجة.
كنزالعمال، متقی هندی.
گفتار معصومین علیهم السلام.
ماهنامه اطلاع رسانی، پژوهشی، آموزشی مبلغان.
مثالهاى زيباى قرآن.
مجله سرگرمی باشگاه خبرنگاران جوان،
مجله مبلغان
مجمع البيان،
المحجة البیضاء، محمدمحسن فیض كاشانی، انتشارات المكتبة الشفیعی، ج3، ص94.
مستدرک الوسائل، محدث نوری، قم، مؤسسة آل البیت، 1408ق.
مسئولیت تربیت، محمد دشتی، قم، نشر امام علی (علیه السلام)، چاپ ششم، 1368 ش.
معجم رجال الحديث.
من لا یحضره الفقیه، الشیخ ابی جعفر الصدوق، بیروت، دارالاضواء، الطبعة الثانیه، 1413ق
المناقب.
منتهى الآمال، شیخ عباس قمی.
ميراث اسلام.
ميزان الحكمه. محمد محمدی ری شهری، دارالحدیث
نهج البلاغه، ترجمه دشتی،
نهج البلاغه، چاپ عبده.
نهجالفصاحه.
وافي.
وسائل الشیعه، شیخ حر عاملی، قم، مؤسسة آل البیت، 1409 ق.