ghaemiyeh.com
سرشناسه : منتظری، حسینعلی، ۱۳۰۱ - ۱۳۸۸.
عنوان قراردادی : نهجالبلاغه .فارسی- عربی. شرح
عنوان و نام پديدآور : درسهایی از نهجالبلاغه/ منتظری.
مشخصات نشر : تهران : سرایی، ۱۳۹۵ -
مشخصات ظاهری : 15ج.
شابک : ۳۵۰۰۰۰۰ ریال: دوره978-964-7362-04-8 : ؛ ج.۱978-964-7362-05-4 : ؛ ج.۲978-964-7362-06-1 : ؛ :ج.۳: 978-964-7362-07-8 ؛ ج.۴: 978-964-7362-12-2 ؛ ج.۵: 978-964-7362-17-7 ؛ ج.۶: 978-964-7362-18-4 ؛ ج.۷: 978-964-7362-65-8 ؛ ج.۸: 978-964-7362-66-5 ؛ ج.۹: 978-964-7362-67-2 ؛ ج.۱۰: 978-964-7362-81-8 ؛ ج.۱۱: 978-964-7362-82-5 ؛ ج.۱۲: 978-964-7362-85-6 ؛ ج.۱۳: 978-964-7362-86-3 ؛ ج.۱۴: 978-964-7362-53-5 ؛ ج.۱۵: 978-964-7362-54-2
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
يادداشت : چاپ سوم.
يادداشت : ج.۱۲( چاپ اول: ۱۳۹۷).
يادداشت : ج.۱۵( چاپ اول: ۱۳۹۷).
یادداشت : کتابنامه .
مندرجات : ج.۱.خطبههای ۱و ۲.- ج.۲.خطبههای ۳ تا ۴۸.- ج.۳.خطبههای ۴۹ تا ۹۱.- ج.۴. خطبههای ۹۲-۱۰۸.- ج. خطبه های ۱۰۹-۱۲۷.- ج.۶. خطبههای ۱۲۸-۱۵۲.- ج.۷. خطبههای ۱۵۳-۱۶۵.- ج.۸ . خطبه های ۱۶۶-۱۸۴.- ج.۹. خطبههای ۱۸۵-۱/۱۹۲.- ج.۱۰. خطبههای ۲/۱۹۲ تا ۲۰۵.- ج.۱۱. خطبههای ۲۰۶ تا ۲۴۱.- ج.۱۲. نامههای ۱تا ۳۳.- ج.۱۳. نامههای ۳۴ تا ۵۲.- ج.۱۴. نامههای ۵۳ تا ۷۹.-ج.۱۵.حکمتهای ۱تا۲۸۰
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق . نهجالبلاغه -- نقد و تفسیر
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق . نهجالبلاغه -- خطبهها
شناسه افزوده : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق . نهجالبلاغه. شرح
رده بندی کنگره : BP۳۸/۰۴۲۳/م۷۶ ۱۳۹۵
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۱۵
شماره کتابشناسی ملی : ۴۱۴۸۶۷۶
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فاپا
[جلد سوّم]
سرشناسه: منتظرى، حسينعلى، 1301-1388.
عنوان قراردادى: نهج البلاغه. فارسى - عربى. شرح
عنوان و نام پديدآور: درسهايى از نهج البلاغه / منتظرى.
مشخصات نشر: تهران: سرايى، 1395.
مشخصات ظاهرى: 15 جلد / جلد 656:3 ص
شابك دوره: 4-34-7362-964-978 * جلد 8:3-07-7362-964-978
وضعيت فهرست نويسى: فيپا.
يادداشت: چاپ سوّم.
موضوع: على بن ابى طالب (ع)، امام اوّل، 23 قبل از هجرت - 40 ق. نهج البلاغه -- نقد و تفسير
موضوع: على بن ابى طالب (ع)، امام اوّل، 23 قبل از هجرت - 40 ق. نهج البلاغه -- خطبه ها
شناسه افزوده: على بن ابى طالب (ع)، امام اوّل، 23 قبل از هجرت - 40 ق. نهج البلاغه. شرح
رده بندى كنگره: 1394 76 م / 38/0423 BP
رده بندى ديويى: 297/9515
شماره كتابشناسى ملى: 4148676
درسهايى از نهج البلاغه (جلد سوّم)
حضرت آيت اللّه العظمى منتظرى قدس سره
انتشارات سرايى
نوبت چاپ: سوّم، بهار 1395
تيراژ: 1200 نسخه
قيمت دورۀ 11 جلدى: 350000 تومان
قم، ميدان مصلّى، بلوار شهيد محمّد منتظرى، كوچۀ شماره 8
تلفن: 37740011 (025)-22563458(021) * فاكس: 37740015 (025) * موبايل: 5050 252 0912
E-mail : SaraeiPublication@gmail . com
www . Amontazeri . com
«فهرست مطالب»
درس 88 - خطبۀ 2349
اهميت فلسفه در فهم معارف 25
مفهوم وجود، ماهيّت و عدم 26
حقيقت داشتن وجود و اعتبارى بودن ماهيّت 27
وحدت مفهوم وجود 28
وجود نامحدود خداوند 28
عالَم وجود پرتو هستى غيرمتناهى خدا 29
شباهت جلوه هاى وجودى خداوند با تصورات نفس انسان 30
علم خدا به موجودات عالم 31
علم حضورى و علم حصولى 31
عينيّت صفات خدا با ذات او 32
شرح خطبه 33
خداوند برتر و نزديك ترين موجودات 36
چرا شناخت ما محدود است؟ 37
گواهى موجودات جهان بر وجود خدا 38
درس 89 - خطبۀ 4150
منشأ فتنه ها و بدعتها 44
درآميختگى حق و باطل رمز موفقيّت شيطان 45
خطبۀ 4751
علّت ايراد خطبۀ پنجاه و يكم 47
ذلّت يا جنگ؟ 48
مرگ و حيات واقعى 50
معاويه رهبر گمراهان نادان 50
خطبۀ 5152
بى وفايى دنيا 52
آمادگى براى سفر آخرت 54
تضرّع براى آمرزش الهى 55
تناسب اعمال ما با نعمت هاى الهى 57
درس 90 - خطبۀ 5953
شرايط حيوان قربانى 62
خطبۀ 6354
حكايت هجوم مردم براى بيعت با على عليه السلام 64
جنگ با معاويه 66
مشقت دنيا يا عذاب جهنّم؟ 67
خطبۀ 6855
علّت ايراد خطبۀ پنجاه و پنجم 68
علّت اصلى تأخير جنگ با معاويه 69
خطبۀ 7256
علّت ايراد خطبۀ پنجاه و ششم 72
يادى از جهاد ياران رسول اللّه صلى الله عليه و آله و سلم 73
جهاد صادقانه و يارى خداوند 75
فرجام اهمال كارى 76
درس 91 - خطبۀ 7757
وظيفۀ مردم در برابر حاكم پس از حضرت على عليه السلام 79
سبّ و اعلام برائت 82
خطبۀ 8458
علّت ايراد خطبۀ پنجاه و هشتم 84
خواسته هاى غير منطقى خوارج 85
پيش بينى آيندۀ تاريك خوارج 87
خطبۀ 8859
سخنى از غيب دربارۀ خوارج 88
خطبۀ 9160
بقاى خوارج و آيندۀ آنان 91
خطبۀ 9261
بعد از من خوارج را نكشيد 92
فرق خوارج با معاويه 93
درس 92 - خطبۀ 9562
علّت ايراد خطبۀ شصت و دوّم 97
ابن ملجم مرادى كيست؟ 98
اجلهاى محتوم و موقوف 100
آنگاه كه اجل فرا رسد 102
خطبۀ 10463
دنيا محل آزمايش 104
دنيا در نظر خردمندان 107
درس 93 - خطبۀ 10964
مبادرت به مرگ و كسب توشۀ آخرت 112
چرا بايد آمادۀ آخرت شد؟ 114
فاصلۀ ما با بهشت و جهنّم 117
از دنيا بهرۀ اخروى برگيريد 118
مخفى بودن مرگ بر انسان 120
حسرت و ندامت غافلان 121
دعاى خير حضرت 122
درس 94 - خطبۀ 65 (قسمت اوّل) 123
صفات كماليۀ خداوند 125
مفاهيم وجود، عدم و ماهيّت 126
عينيّت صفات كماليۀ خداوند با ذات او 128
نظريۀ معتزله و اشاعره در صفات خداوند و ردّ آن 129
چرا خداوند فوق زمان است؟ 130
خدا اوّل است يعنى چه؟ 131
معناى ظاهر 132
معناى باطن 133
انحصار حقيقت وحدت و عزّت و... در خداوند 134
درس 95 - خطبۀ 65 (قسمت دوّم) 137
محدوديت شنوندگان غير از خدا 139
محدوديت بينندگان غير از خدا 141
نقص ظاهرها و باطن هاى غير خدا 142
آيا آفرينش از روى نيازى بوده است؟ 142
چگونگى ارتباط خدا با آفريده ها 143
آيا براى خدا خستگى و مانند آن معنا دارد؟ 144
خطبۀ 14666
آموزشهاى رزمى 147
تقويت روحيۀ رزمندگان 149
هدف گيرى لشكر و مركز شيطان 151
ايستادگى تا پيروزى حق 152
درس 96 - خطبۀ 15367
پاسخ به سخنان نادرست انصار و قريش در سقيفه 156
خطبۀ 15968
لياقت هاشم بن عُتبه و محبوبيت محمّدبن ابى بكر 159
خطبۀ 16269
علّت ايراد خطبۀ شصت و نهم 163
شكوه از سستى ياران 164
حاصل جنگ به همراه راحت طلبان 166
آيا اصلاح جامعه با هر بهايى رواست؟ 166
چرا سزاوار نفرين شدند؟ 167
درس 97 - خطبۀ 16970
ملاقات با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در رؤيا 172
نفرين حضرت على عليه السلام 173
خطبۀ 17471
موسمى بودن برخى نكوهش ها 174
نتيجۀ تلاشهاى ناقص 176
ردّ اتّهام دروغگويى 177
علّت واقعى اتّهام 178
روشن شدن اسرار در آينده 179
درس 98 - خطبۀ 18172
مدح پروردگار متعال 184
درود بر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم 185
عبوديت و رسالت دو ويژگى حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و سلم 186
اوصاف رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم 187
دعا براى پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم 193
دعا در مورد خود و ديگران 195
درس 99 - خطبۀ 19773
موقعيت حَكَم و مروان در اسلام 199
اسارت مروان در جنگ جمل 201
چرا از مروان بيعت گرفته نشد؟ 201
پيش گويى امام عليه السلام دربارۀ حكومت مروان و فرزندان او 203
خطبۀ 20574
تركيب جهت دار شورايى عمر در انتخاب عثمان 205
جلوه اى از عظمت روحى حضرت على عليه السلام 206
خطبۀ 20875
پاسخ به تهمتِ شركت در قتل عثمان 208
جايگاه رفيع قرآن و امام 210
درس 100 - خطبۀ 21376
رحمت خدا بر رهروان هدايت 215
نشانه هاى رهروان هدايت 216
خطبۀ 22077
طعن بر بنى اميّه و جواب منّت گذارى سعيد بن عاص 220
جايگاه امويان در حكومت علوى 221
خطبۀ 22278
دعايى در آمرزش خطاها 222
درس 101 - خطبۀ 22779
ستاره شناسى و پيامد تصديق منجّمان 230
منع از آموزش ستاره شناسى 233
همانندى منجّم و كافر 234
خطبۀ 23680
زن در كلام على عليه السلام 237
خطبۀ 24081
معناى زهد در دنيا 240
خطبۀ 24282
توصيف دنيا 243
درس 102 - خطبۀ 83 (قسمت اوّل) 247
عظمت اين خطبه 250
حمد و سپاس خداوند 251
شهادت به رسالت پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم 254
سفارش به تقواى الهى 256
دنيا جايگاه امتحان 259
درس 103 - خطبۀ 83 (قسمت دوّم) 263
وحدت روش گذشتگان و آيندگان 266
معاد يا حضور همگانى مردم 267
اشاره اى به معاد جسمانى 269
قيامت و احاطۀ مطلقۀ خداوند 270
خلقت مجدّد انسان 274
مهلت ارزشمند عمر براى طلب حقيقت 276
درس 104 - خطبۀ 83 (قسمت سوّم) 279
هدايتهاى بيكران الهى 282
دعوت به تقوى 283
سير در جهت هدف خلقت 287
توجّه به نعمت هاى درونى انسان 289
عبرتى از گذشتگان 293
درس 105 - خطبۀ 83 (قسمت چهارم) 295
چه توشه اى آماده كرده ايد؟ 298
انتظارهاى بيجا 299
سرنوشت بدن در كوى اموات 302
سرانجام روح پس از مرگ 305
چرا عبرت نمى گيريد؟ 307
پل صراط و پرتگاههاى آن 309
درس 106 - خطبۀ 83 (قسمت پنجم) 311
اشاره به اوصافِ تقواىِ ايده آل 314
خداترسىِ متّقينِ ايده آل 316
دورانديشى متّقين ايده آل 317
فريب نخوردن متّقين 320
پيش فرستادن توشه 321
سفارش به تقوى براى چيست؟ 323
توصيه به تقوى و دورى از حيله گريهاى شيطان 324
درس 107 - خطبۀ 83 (قسمت ششم) 327
مراحل خلقت انسان 330
عطيّه هاى خداوند به انسان 334
گريزپايى و بى اعتنايى انسان 335
گمراهى و نادانى انسان تا هنگام مرگ 337
مرحلۀ پس از مرگ 341
انسان در جهانِ پس از مرگ 343
درس 108 - خطبۀ 83 (قسمت هفتم) 345
كيفيّت نشاندن در قبر و پرسش از ميّت 348
عذابهاى دردناك پس از مرگ 350
اتمام حجّت و عبرت از گذشتگان 353
آيا راه گريزى هست؟ 355
تا فرصت باقى است... 357
درس 109 - خطبۀ 36084
علّت ايراد خطبۀ هشتاد و چهارم 363
شخصيّت خانوادگى عمروعاص 364
تعجّب از فرزند نابغه و ردّ اتّهام او 365
نشانه هاى نفاق عمروعاص 366
تفاوت اساسى در رفتار على عليه السلام و عمروعاص 369
خطبۀ 37185
شهادت بر خداوند يكتا 371
عجز انسان از درك ذات پروردگار 373
انتفاع از مواعظ و نزديك بودن مرگ 374
اوصافى از بهشت 377
درس 110 - خطبۀ 37986
علم و قدرت بى پايان خداوند 382
نتيجۀ خداباورى 383
تأكيد بر رعايت كتاب و حقوق الهى 384
هدفدارى خلقت 385
قرآن و پيامبر بيان كنندۀ همه چيز 386
باقى ماندۀ عمر را غنيمت بدانيد 388
به نفس امّاره رخصت ندهيد 389
خيرخواهترين مردم 390
عوامل سعادت و شقاوت 392
درس 111 - خطبۀ 87 (قسمت اوّل) 395
اوصاف بندگان صالح 398
در انديشۀ ذكر خدا 399
دورى از افكار شهوانى 401
يقين كامل 404
چراغ تاريكى ها و كليد مبهمات 404
ملازم بودن با عدالت 406
پيروى از قرآن 408
درس 112 - خطبۀ 87 (قسمت دوّم) 409
عالِم نما و نشانه ها و مفاسد او 412
با وجود اسباب هدايت، انحراف چرا؟ 416
شناخت و اطاعت از عترت پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم 417
حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دربارۀ اهل بيت عليهم السلام 419
قانونمندى على عليه السلام 420
نهى از پيمودن راههاى انحرافى در فهم دين 422
ناپايدارى حكومت بنى اميّه 423
درس 113 - خطبۀ 42588
سنّت خداوند دربارۀ ستمكاران و مصيبت زدگان 428
عبرت پذيرى از گذشته و آينده و شرط آن 429
خودمحورى عامل انحراف از حق 431
خطبۀ 89 (قسمت اوّل) 435
ويژگى هاى عصر بعثت 435
عبرت از گذشتگان 439
درس 114 - خطبۀ 89 (قسمت دوّم) 441
مقايسۀ وسايل هدايت آن روز با زمان حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم 444
بليّه و امتحان و هشدار حضرت 447
خطبۀ 45090
حمد و ستايش خداوند 451
حركت افلاك در راه رضاى خداوند 454
احاطۀ علم خداوند به همه چيز 454
وسعت رحمت و شدّت عذاب خداوند 455
پيامد رو در رويى با خداوند 456
آثار عبوديت 457
محاسبۀ نفس و خودسازى 458
درس 115 - خطبۀ 91 (قسمت اوّل) 461
كلامى از ابن أبى الحديد و نقدى بر آن 464
علّت ايراد خطبه و وجه نامگذارى آن 465
توصيف منع و عطاى خداوند 467
بخشش هاى خدا و تقدير روزيها 469
سخاوت خدا نسبت به بندگان 470
سرمدى و نامرئى بودن خدا 470
برتر از زمان و مكان بودن خداوند 471
توصيفى ديگر از بخشش ها و نعمت هاى نامحدود خداوند 473
درس 116 - خطبۀ 91 (قسمت دوّم) 477
لزوم اقتدا به قرآن و سنّت در خداشناسى 480
بى توجّهى به القائات شيطان در امر شناخت 482
اعتراف راسخان در علم به ناآگاهى از كنه ذات و صفات خدا 483
عظمت خدا برتر از سنجش با عقل 485
كنه ذات و صفات حق، فراتر از فهم و شهود خلق 486
درس 117 - خطبۀ 91 (قسمت سوّم) 491
اظهار عجز اوهام و عقول از معرفت كنه ذات خداوند 494
راههاى گوناگون براى شناخت وجود خداوند 496
بيراهه رفتن تشبيه كنندگان خدا به خلق 498
كفر تشبيه كنندگان 502
بيانى ديگر از عجز انسان در شناخت كنه ذات خداوند 503
درس 118 - خطبۀ 91 (قسمت چهارم) 505
اندازه گيرى و تدبير در خلقت موجودات 508
هدفدارى جهان آفرينش 509
خلقت موجودات بدون الگوبردارى 512
مقدّمات اراده 513
شگفتى هاى آفرينش 516
درس 119 - خطبۀ 91 (قسمت پنجم) 521
كيفيّت آفرينش آسمان 524
سير خورشيد و ماه در مدارهاى خاص و آثار آن 531
ستارگان ثابت و سيّار 534
درس 120 - خطبۀ 91 (قسمت ششم) 539
فصاحت، بلاغت و اعلميّت على عليه السلام در كلام ابن أبى الحديد 542
علّت خلقت شگفت آور ملائكه 545
عوالم پنجگانۀ هستى 547
اقامتگاه ملائكۀ تسبيح كننده 549
اصناف ملائكه 553
درس 121 - خطبۀ 91 (قسمت هفتم) 555
عبوديت و عصمت ملائكه 558
اشاره اى ديگر به اصناف ملائكه 566
ژرفاى معرفت و عبادت ملائكه 569
درس 122 - خطبۀ 91 (قسمت هشتم) 571
كثرت عبادت ملائكه و آثار آن 574
خضوع ملائكه 575
سستى نكردن ملائكه 576
غفلت، بى نظمى و راحت طلبى نداشتن ملائكه 577
عشق پايدار به اطاعت در ملائكه 581
نبودن اختلاف و جدايى در ملائكه 583
فضاى لايتناهى جايگاه ملائكه 585
درس 123 - خطبۀ 91 (قسمت نهم) 587
گسترش زمين بر امواج دريا 590
آرامش آبهاى متلاطم 592
روان سازىِ چشمه ها در زمين 596
آرام سازىِ زمين به وسيلۀ كوهها 598
آماده سازىِ ديگر نيازمنديهاى زندگى در زمين 600
درس 124 - خطبۀ 91 (قسمت دهم) 603
بارش ابرها 606
رويش گياه در زمين و كوهها 608
آمادگى زمين و برگزيدن آدم عليه السلام 612
اسكان آدم عليه السلام در بهشت 613
آيا آدم عليه السلام گناه كرد؟ 614
هبوط آدم عليه السلام و پيوستگى حجّت هاى الهى 616
درس 125 - خطبۀ 91 (قسمت يازدهم) 619
تقسيم ارزاق وسيله اى براى آزمايش 622
خلقت مرگ و اندازه گيرى آن 626
دامنۀ نامحدود علم خداوند 628
درس 126 - خطبۀ 91 (قسمت دوازدهم) 637
سخنى از ابن أبى الحديد در عظمت حضرت على عليه السلام 640
ادامۀ سخن در علم خدا نسبت به موجودات 641
اشاره اى به چگونگى علم خداوند 645
اشاره اى به صفات نيك و كمالات نامحدود خداوند 647
ويژگى حضرت على عليه السلام در ستايش خداوند 648
پاداش ستايشگران و اميد حضرت على عليه السلام 649
جايگاه ويژۀ موحّدان و نياز و تقاضاى آنان 650
كتابنامه 653
اهميت فلسفه در فهم معارف
مفهوم وجود، ماهيّت و عدم
حقيقت داشتن وجود و اعتبارى بودن ماهيّت
وحدت مفهوم وجود
وجود نامحدودِ خداوند
عالَم وجود پرتو هستى غيرمتناهى خدا
شباهت جلوه هاى وجودى خداوند با تصورات نفس انسان
علم خدا به موجودات عالم
علم حضورى و علم حصولى
عينيّت صفات خدا با ذات او
شرح خطبه
خداوند برتر و نزديك ترين موجودات
چرا شناخت ما محدود است؟
گواهى موجودات جهان بر وجود خدا
«خطبۀ 49»
وَ مِنْ كلام لَهُ عليه السّلام:
«اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي بَطَنَ خَفِيَّاتِ الْأُمُورِ، وَ دَلَّتْ عَلَيْهِ أَعْلامُ الظُّهُورِ، وَ امْتَنَعَ عَلى عَيْنِ الْبَصِيرِ، فَلا عَيْنُ مَنْ لَمْ يَرَهُ تُنْكِرُهُ، وَ لا قَلْبُ مَنْ أَثْبَتَهُ يُبْصِرُهُ، سَبَقَ فِي الْعُلُوِّ فَلا شَيْءَ أَعْلى مِنْهُ، وَ قَرُبَ فِي الدُّنُوِّ فَلا شَيْءَ أَقْرَبُ مِنْهُ، فَلَا اسْتِعْلاؤُهُ باعَدَهُ عَنْ شَيْءٍ مِنْ خَلْقِهِ، وَ لا قُرْبُهُ ساواهُمْ فِي الْمَكانِ بِهِ، لَمْ يُطْلِعِ الْعُقُولَ عَلى تَحْدِيدِ صِفَتِهِ، وَ لَمْ يَحْجُبْها عَنْ واجِبِ مَعْرِفَتِهِ، فَهُوَ الَّذِي تَشْهَدُ لَهُ أَعْلامُ الْوُجُودِ، عَلى إِقْرارِ قَلْبِ ذِي الْجُحُودِ، تَعالَى اللّهُ عَمَّا يَقُولُ الْمُشَبِّهُونَ بِهِ، وَ الْجاحِدُونَ لَهُ عُلُوّاً كَبِيراً»
موضوع بحث درس هايى از نهج البلاغه بود، خطبۀ چهل و نهم از نهج البلاغۀ عبده است.
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در اين خطبه وجود خدا، صفات او و كيفيّت شناخت خدا را مطرح فرموده، و مسائل اين خطبه تا حدود زيادى مربوط به مسائل فلسفى است كه متأسفانه آقايان هم كمتر به سراغ فلسفه مى روند، در صورتى كه فهميدن بسيارى از كلمات حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مخصوصاً خطبۀ اوّل و خطبۀ اشباح
ما سه مفهوم عامّ متقابل داريم: 1 - وجود (هستى) 2 - ماهيّت (وجه تمايز هر وجود با وجودات ديگر) 3 - عدم (نيستى)؛ و تعريف هر يك به شرح زير است:
1 - مفهوم وجود همان چيزى است كه در فارسى به هستى تعبير مى شود، اين مفهوم حكايت از تحقق اشياء دارد؛ مثلاً اين كه مى گوييم «انسان موجود است» يعنى انسان واقعيت دارد و در خارج از ذهن تحقق دارد، «ماه و خورشيد موجودند» يعنى واقعيت دارند، «كهكشانهاى جهان هستى وجود دارند» يعنى واقعيت دارند؛ البتّه در اين مفهوم وجود، واجب الوجود كه خداست با ممكن الوجودها كه چيزهاى ديگر (غير خدا) هستند همه شريك هستند و مفهوم وجود بر همه صادق است و در همه به يك معنا مى باشد، و در حقيقت «موجود» هم بر خدا كه واجب الوجود است حمل مى شود و هم بر انسان و ديگران كه ممكن الوجود هستند؛ بنابراين وقتى گفتيم «اللّه موجود» يعنى خدا هست و واقعيت دارد، و وقتى گفتيم «الانسان موجود» يعنى انسان
هست و واقعيت دارد، اين بودن خدا و بودن انسان واقعيت دارد؛ يعنى واقعاً وجود دارند نه اين كه خيال مى كنيم كه هستند.
2 - ماهيّت همان وجه تمايز اشياء (مابه الامتياز اشياء) است، به عبارت ساده تر هر يك از موجودات جهان با ديگرى فرق ذاتى دارد؛ انسان و گوسفند فرق دارند و به همين خاطر هم يكى انسان است و ديگرى گوسفند، آن چيزى كه باعث فرق هر يك از اين دو است حدّ آن وجود و خصوصيت آن مى باشد، و در اصطلاح به آن ماهيّت گفته مى شود؛ از باب مثال اين چيزهاى عالم هستى مانند انسان، زمين، آسمان، ماه و خورشيد و ستارگان، اسب، كشتى، هواپيما و همۀ موجوداتى كه در خارج از ذهن هستند با اين كه در هستى شركت دارند ولى با همديگر فرق دارند، آن چيزى كه مايۀ فرق است يك مفهوم انتزاعى است كه در اصطلاح به آن ماهيّت مى گويند؛ آن چيزى كه انسان را از ديگر حيوانات جدا مى كند ماهيّت انسانيت است؛ و به عبارت ديگر آن چيزى كه انسان را از ديگر حيوانات، اسب را از ديگر حيوانات، الاغ را از ديگر حيوانات جدا مى كند و به اصطلاح مابه الامتياز است، انسانيت و فرسيّت و الاغيّت است كه اينها ماهيّت هاى مختلفه هستند. بنابراين ماهيّت يك مفهوم انتزاعى است كه از وجود خاص انتزاع مى شود.
3 - مفهوم عدم (نيستى) همان چيزى است كه در مقابل وجود (هستى) قرار گرفته؛ نيستى يعنى هيچِ محض. چون مفهوم عدم نيستى است و وجود خارجى ندارد بحث را در وجود و ماهيّت خلاصه مى كنيم.
آقايان فلاسفه در اين كه كدام يك از وجود و ماهيّت حقيقت دارند و كدام اعتبارى است اختلاف دارند؛ يك عده مى گويند: ماهيّت حقيقت دارد و وجود يك امر عارضى است؛ عدّۀ زيادى از محقّقين فلاسفه كه حقّ هم با آنهاست مى گويند:
آن چيزى كه حقيقت دارد وجود است؛ بچه اى كه گريه مى كند وجود شكلات او را آرام مى كند نه نام آن، وجود شير بچه را سير مى كند نه نام آن، وجود نان شكم را سير مى كند نه توصيف آن؛ بنابراين وجود واقعيت دارد و ماهيّت يك امر انتزاعى است.
پس از اين بحث نتيجه مى گيريم كه ما يك مفهوم وجود داريم كه ساختۀ ذهن ماست و از شنيدن لفظ «وجود» به ذهن مى آيد، و يك حقيقت وجود داريم كه عين واقعيت است و مفهوم وجود بر آن حمل مى شود و از آن حكايت دارد.
پس از آن كه معلوم شد وجود حقيقت دارد و ماهيّت يك امر اعتبارى و انتزاعى است و مفهوم ذهنى وجود حكايت از حقيقت و واقعيت وجود دارد، لازم است دانسته شود مفهوم وجودى كه بر خداوند و بر انسان و بر ساير موجودات حمل مى شود، مفهوم واحد است و لفظ وجود مشترك لفظى نيست، ولى بحث در اين است كه آيا حقيقت وجود كه امر خارجى است حقيقت واحده است و وجودات همه يك حقيقت و يك سنخ مى باشند يا اين كه حقيقت هاى مختلف مى باشند و هيچ سنخيتى بين آنها نيست؟ بايد گفت: مفهوم واحد قهراً حكايت از يك حقيقت دارد، بنابراين حقيقت وجود خداوند با وجود من و شما و وجود اين ميز و صندلى و ساعت يك سنخ وجود هستند و با هم تباين ندارند، مانند نور خورشيد و نور يك نورافكن و نور يك لامپ صد وات و نور يك لامپ بيست و پنج وات كه همۀ اين نورها يك حقيقت واحد مى باشند؛ پس همچنان كه نور در اندازه هاى مختلف يك حقيقت است، وجود هم در قالبهاى مختلف يك حقيقت است.
تا اينجا به اين نتيجه رسيديم كه وجود در همۀ افراد يك حقيقت واحد است؛
وجود زيد با وجود عمرو و ديگران و با وجود اشياء و موجودات ديگر و با وجود حق تعالى يكى است و همۀ اين وجودات يك حقيقت و يك سنخ مى باشند منتها وجودات غير از خدا همه محدودند، ولى وجود خدا حدّ و اندازه ندارد و او حقيقت هستى غيرمتناهى است؛ درست مثل نورى كه در خورشيد و در چراغهاى ديگر است، همۀ اين نورها يك حقيقت اند ولى داراى حدّ و اندازه هستند؛ اگر موجودى را فرض كنيم كه فقط نور است و پايان و حدّ و اندازه اى ندارد، آن وقت آن چيز مى شود حقيقت نور. در مورد بحث ما نيز هستى در ذات خدا حدّ و اندازه و پايان ندارد، از اين رو هستى غيرمتناهى منحصر است به ذات لايزال حق تعالى، و هستى هاى ديگر هر كدام داراى حدّ خاصى هستند كه ماهيّت آنها از همين حدّ و اندازۀ آنها گرفته شده است. پس وجود خدا چون محدود نيست ماهيّت ندارد و هستى محض و واقعيت محض است، و وجودات ديگر محدود مى باشند و از حدّ هر يك از آنها ماهيّت خاص انتزاع مى شود.
به اين نتيجه رسيديم كه مفهوم وجود و هستى مفهوم واحد است و مرتبۀ كاملش ذات بارى تعالى است؛ براى نزديكى به ذهن، حقيقت وجود را به حقيقت نور تشبيه كرديم؛ اينك مى گوييم همان طورى كه وقتى خورشيد مى تابد نورهايى كه از آن در عالم پخش مى شود چه قوى و چه ضعيف همه پرتو نور خورشيد مى باشند، وجودات ديگر عالم وجود هم پرتو وجود غيرمتناهى هستند، با اين فرق كه خورشيد در نور دادن از خود اراده اى ندارد ولى خداوند اراده دارد و به ارادۀ او اين جلوه ها موجود شده است، به تعبير ديگر همۀ عالم جلوۀ حقّ است و به گفتۀ فلاسفه نسبت موجودات اين عالم به خدا مثل نسبت سايۀ انسان است نسبت به انسان، نه نسبت
قطره به دريا؛ يعنى وقتى دستمان را به دريا بزنيم به همان مقدار كه دست ما تر مى شود از دريا هم كم مى شود، ولى سايۀ انسان هرچند هم بزرگتر شود از خود انسان كم نمى شود، پس خداوند هم همين طور است كه هرچه به ديگران فيض ببخشد از خود او چيزى كم نمى شود، از همين جهت خدا «لَمْ يَلِدْ»(1)است، يعنى ايجادش به توليد نيست، و اين پدر است كه ايجادش به توليد است، چون هنگام ايجاد يك فرزند به اندازۀ يك اسپرم از پدر كم مى شود، ولى نسبت خدا به مخلوقات ايجاد است، يعنى هيچ از او كم نمى شود.
براى اين كه مطلب روشن تر شود مى گوييم: موضوع خلقت جهان هستى نظير تصورات نفس مجرّد شماست، كه وقتى چيزى را تصور مى كند از خود او چيزى كم نمى شود و در عين حال آن موجود نفسانى پرتو وجود نفس شماست؛ مثلاً شما الآن كه اينجا نشسته ايد اگر يك كوهى از طلا را تصور كنيد، اين كوه طلا در ذهن شما موجود مى شود و پرتو ذهن شما و ساختۀ ذهن شماست بدون اين كه چيزى از شما و يا از نفس شما كم شده باشد، از طرف ديگر به محض اين كه شما از آن كوه طلا غافل شويد نابود مى شود.
پس حدوث و بقاى تصورات نفس، به توجّه نفس شماست؛ خلقت جهان هستى هم به همين گونه است و جهان خلقت در حدوث و بقا وابسته به ارادۀ حق است.
بنابراين وجودات جهان هستى پرتوهايى از ذات خداست بدون آن كه چيزى از ذات او كم شده باشد، و به محض اين كه ارادۀ خود را برگرداند همۀ جهان نابود مى شود، و به قول شاعر: اگر نازى كند در هم فرو ريزند قالبها.
1) - سورۀ توحيد (112)، آيۀ 3.
بعد از اين كه معلوم شد نسبت عالم وجود به خدا همچون نسبت تصورات نفس است به نفس مجرّد و همان گونه كه اگر نفس انسان اراده كند كوه طلا ايجاد مى شود اگر خدا هم اراده كند ايجاد مى شود، حال مطلب ديگرى هست و آن اين است كه چون عالم به توجّه خدا موجود مى شود، پس در عين حال كه عالم معلول حق تعالى است عين علم حق هم هست، و به تعبير فلاسفه «صَفَحاتُ الأعيانِ عِندَاللّهِ كَصَفَحاتِ الأذهانِ عِندَنا» هر صفحه اى از موجودات جهان هستى نزد خدا مانند همان مخلوق ذهن نزد ماست؛ همان گونه كه معلول ذهن شماست معلوم شما هم هست و به تمام جوانبش علم داريد و حاضر پيش شماست، تمام اين عالم عين حضور نزد حق سبحانه و تعالى است؛ و حقيقتِ علم، حضور معلوم است نزد عالم.
اين كه خدا علم دارد، علمش يك چيز اضافه بر معلومش نيست بلكه ذات معلوم نزد او حاضر است، مانند حضور صورت كوه طلا در ذهن شما، و به اين علم اصطلاحاً علم حضورى گفته مى شود؛ در برابرش علم حصولى است و آن علمى است كه صورت اشياء براى انسان حاصل مى شود نه خود اشياء؛ مثلاً علم من به اين ساعت علم حصولى است، زيرا خود اين ساعت پيش نفس من حاضر نبوده و حاضر نيست، بلكه صورتى از اين ساعت از طريق چشم وارد سلسله اعصاب مى شود و به واسطۀ نرونها به مغز مى رسد، آنگاه علم به اين ساعت پيدا مى كنم، كه به اين علم علم حصولى گفته مى شود، يعنى علمى كه از راه وسائط و ابزار براى من حاصل شده و صورت معلوم نزد ذهن من حاضر شده نه خود آن، ولى علم من به خود صورت ذهنى علم حضورى است.
علم خداى عالم از نوع علم حضورى است؛ چون گفتيم كه همۀ موجودات جهان خلقت نزد او حاضر است و آيۀ شريفه هم كه فرموده: «وَ ما يَعْزُبُ عَنْ رَبِّكَ مِنْ مِثْقالِ ذَرَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ»(1)هيچ چيزى از خداوند پنهان نيست، به همين معناست كه خداوند نسبت به همه چيز علم حضورى دارد و هيچ چيز از او پوشيده و مخفى نيست.
بعد از آن كه معلوم شد علم خدا عين معلوم او و حاضر نزد اوست، لازم است توجّه شود اين علم علم فعلى خداست كه عين فعل او مى باشد، خدا يك علم ذاتى هم دارد كه عين ذات او مى باشد، علم خدا به ذات خود علم به همۀ نظام وجود است، و همان گونه كه علم خدا عين ذات او مى باشد ساير صفات ذاتى او كه به صفات ثبوتيه مشهورند نيز عين ذات او مى باشند، و شرح اين مطالب در اينجا مشكل است ولى به نحو اجمال مى گوييم: اين صفات چون حقيقت دارند پس از سنخ عدم نيستند، و باز اين صفات از امور اعتبارى نيستند و داراى واقعيت و وجود خارجى هستند، يعنى قدرت واقعيت دارد، حيات واقعيت دارد، اراده واقعيت دارد و... پس وقتى اين صفات واقعيت داشتند به وجود برگشت مى كنند كه عين واقعيت است.
بنابراين هستى غيرمتناهى در عين حالى كه هستى است، هستى همۀ كمالات است؛ هستى علم، هستى حيات، هستى قدرت، هستى سمع، هستى بصر و خلاصه هستى همۀ صفات كمال. پس ذات بارى تعالى چون يك وجود غيرمتناهى است، همين وجود غيرمتناهى علم غيرمتناهى و قدرت غيرمتناهى هم هست، و با ديگر موجودات كه حدّ و اندازه دارند و به اصطلاح داراى ماهيّت هستند فرق مى كند؛
1) - سورۀ يونس (10)، آيۀ 61.
وجودات متناهى به اندازه اى كه وجود دارند علم و قدرت و حيات و... هم دارند، امّا خدا چون هستى غيرمتناهى است صفات او هم غيرمتناهى مى باشند، و همانند علم كه عين ذات اوست صفات هم عين ذات او هستند.
«اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي بَطَنَ خَفِيَّاتِ الْأُمُورِ، وَ دَلَّتْ عَلَيْهِ أَعْلامُ الظُّهُورِ، وَ امْتَنَعَ عَلى عَيْنِ الْبَصِيرِ»
(سپاس مخصوص خدايى است كه به امور پنهانى داناست، و نشانه هاى ظاهر بر وجود او دلالت دارند، و در برابر چشم بينايان آشكار نمى شود.)
«بَطَن» هم لازم استعمال شده و هم متعدّى؛ لازم آن به معناى چيز مخفى شده است، يعنى مخفى شد. اگر در مورد خداوند لغت «باطن» استعمال شود به اين معناست كه او از چشم مخفى است، آثار خداوند ظاهر است امّا ذات خداوند از چشمها مخفى است. «بَطَن» به معناى متعدّى مانند: «بَطَنَ الأمر» يعنى امرِ مخفى را مى داند، «بَطَنَ خَفِيَّاتِ الْأُمُورِ» يعنى به باطن اشياء مخفى نفوذ كرده است، خفيّات امور را مى داند و علم او به امور مخفى رسيده و همه چيز را مى داند. ابن أبى الحديد شارح معتزلى معناى ديگرى براى «بطن» آورده و مى گويد «بَطَنتُ سرَّ فلان» يعنى «اَخْفَيْتُهُ» سرّش را مخفى كردم.(1)بنابراين تفسير معناى جمله چنين مى شود كه: خداوند چيزهاى مخفى را پنهان كرده است؛ ولى آنچه را اهل لغت گفته اند كه يعنى «خداوند به امور مخفى هم آگاه است» بهتر است و با ظاهر كلام هم مى سازد. پس معناى جمله اين شد كه: حمد و سپاس خداوندى را كه امور مخفى را مى داند و چيزى بر او پوشيده نيست.
1) - شرح ابن أبى الحديد، ج 3، ص 216.
«وَ دَلَّتْ عَلَيْهِ أَعْلامُ الظُّهُورِ» و دلالت دارد بر او علامتهاى ظاهر. «اعلام» جمع «عَلَم» به معناى علامت است، علامتهايى كه در راهها براى هدايت رانندگان مى گذارند به همين معناست، علامتهايى هم كه انسان را به خداشناسى و خداپرستى هدايت مى كند به همين معناست، و از جملۀ اين علامتها انبياء و اولياى خدا هستند كه با معجزاتى كه دارند انسانها را به خداشناسى مى كشانند؛ در حقيقت تمام موجودات اين نظام وجود علامت و نشانه اى براى شناخت خداوند متعال هستند، و از همه نزديك تر همين بدن انسان است كه از جهات مختلف قابل دقّت و بررسى است.
اين كه حضرت فرموده: علامتهاى ظاهر دلالت بر وجود او دارد، مقصود موجودات عالم است؛ يعنى از راه معلول پى به علّت مى بريم، يك وقت انسان خدا را از راه توجّه به حقيقت هستى مى شناسد، اين برهان صدّيقين است، صدّيقين مى توانند از اين راه به وجود خدا پى ببرند؛ ولى يك وقت است كه افراد از معلول پى به علّت مى برند، يعنى از راه شناخت موجودات عالم پى به وجود خدا مى برند، مردم معمولاً از اين راه خدا را مى شناسند، در اين صورت بايد به دقايق و ريزه كاريهاى جهان خلقت توجّه كرد و از اين راه به خداشناسى رسيد. توجّه در نظام عالم، توجّه در خلقت انسان، خلقت مورچگان، موريانه ها، توجّه در روز و شب و خلاصه دقّت در ريزه كاريهاى جهان طبيعت، خدا را به انسان مى شناساند. در قرآن شريف آمده است:
«إِنَّ فِي اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ ما خَلَقَ اللّهُ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَّقُونَ»(1)
همانا در اختلاف شب و روز و آنچه خدا در آسمانها و زمين آفريده نشانه ها و علائم شناسايى خدا براى انسانهاى متّقى وجود دارد؛ و در آيۀ ديگر فرموده: «إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ لَآياتٍ لِأُولِي الْأَلْبابِ»(2)همانا در خلقت آسمانها و زمين و اختلاف شب و روز نشانه هاى خداشناسى است براى صاحبان0.
عقل؛ و باز در آيۀ ديگر فرموده: «وَ فِي الْأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنِينَ، وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ»(1)در زمين نشانه هايى هست براى يقين كنندگان، و در خودتان هم آيات و نشانه هاى خداشناسى وجود دارد، چرا توجّه نمى كنيد؟
«وَ امْتَنَعَ عَلى عَيْنِ الْبَصِيرِ» و خدا بر چشم بينا امتناع دارد، يعنى در عين حال كه چشمت كور نيست و همۀ اشياء و موجودات جهان را مى بينى امّا خدا را نمى توانى ببينى، ولى همان كسى كه با اين چشم خدا را نمى بيند فطرتش مى گويد خدا هست و خدا را از راه معلول مى شناسد.
«فَلا عَيْنُ مَنْ لَمْ يَرَهُ تُنْكِرُهُ، وَ لا قَلْبُ مَنْ أَثْبَتَهُ يُبْصِرُهُ، سَبَقَ فِي الْعُلُوِّ فَلا شَيْءَ أَعْلى مِنْهُ، وَ قَرُبَ فِي الدُّنُوِّ فَلا شَيْءَ أَقْرَبُ مِنْهُ»
(پس نه چشم كسى كه او را نديده انكار مى كند، و نه دل كسى كه هستى او را دانسته او را مى بيند يا به كنه ذاتش پى مى برد، در بلندى برترى دارد و هيچ چيز از او بالاتر نيست، و در نزديكى چنان نزديك است كه هيچ چيز از او نزديك تر نيست.)
جملۀ «فَلا عَيْنُ مَنْ لَمْ يَرَهُ تُنْكِرُهُ» در اصل به اين شكل است: «فَعَينُ مَن لَم يَرَهُ لا تُنكِرُه» يعنى پس چشم كسى كه خدا را نمى بيند او را انكار نمى كند؛ اگر چشم كسى او را نبيند فطرت او خدا را مى بيند، وجود مساوى با جسميّت نيست؛ يعنى اين طور نيست كه هر چه هست جسم باشد، خيلى از هستى ها مجرّد هستند و جسميّت ندارند؛ آن شخص گفته بود من زير چاقوى تشريح بدن روح مجرّدى نيافتم! جوابش اين است كه تو مى گويى روح مجرّد، خوب اگر روح مجرّد است پس غير مادّه است و وقتى غير مادّه شد زير چاقو كه مخصوص بريدن مادّه است نمى آيد و با اين چشم مادّى تو كه مخصوص ديدن مادّيات است ديده نمى شود. خداوند نيز فوق عالم مادّه1.
1) - سورۀ ذاريات (51)، آيات 20 و 21.
است و با اين چشم ديده نمى شود و چنين هم نيست كه هر كه با چشم مادّى خود خدا را نبيند منكر او شود.
«وَ لا قَلْبُ مَنْ أَثْبَتَهُ يُبْصِرُهُ» يعنى دل كسى كه خدا را ثابت كرده است او را نمى بيند.
اين عبارتى كه خوانديم عبارت نهج البلاغه است، ولى ابن أبى الحديد گفته: «و قَد رُوِيَ هذا الكلامُ عَلى وَجهٍ آخَر، قالوا في الخُطبة: فَلا قَلْبُ مَن لَم يَرَهُ يُنكِرُه و لا عَينُ مَن أَثبَتَهُ يُبصِرُه»(1)يعنى درست بر عكس عبارت نهج البلاغه است و معناى آن چنين مى شود: نه قلب كسى كه خدا را نديده او را انكار مى كند و نه چشم كسى كه خدا را قبول دارد او را مى بيند.
اين عبارت بر حسب معنا ظريفتر و روانتر از معناى متن فعلى است ولى نهج البلاغه ها نوعاً با متن فعلى مى باشند.
«سَبَقَ فِي الْعُلُوِّ فَلا شَيْءَ أَعْلى مِنْهُ» خداوند در بالا بودن مقام و مرتبه (نه در جا و مكان) از همه سبقت گرفته، پس بالاتر از او نيست، خداوند منبع همۀ هستى هاست و بنابراين بالاترين هستى ها بوده و ما فوق او هستى ديگرى تصور ندارد، پس خدا در بلندى مرتبه سبقت گرفته و چيزى بالاتر از او نيست.
«وَ قَرُبَ فِي الدُّنُوِّ فَلا شَيْءَ أَقْرَبُ مِنْهُ» و در نزديك بودن هم خدا نزديك تر است و هيچ چيز نزديك تر از او نيست؛ اين نزديك تر بودن خدا از اين باب است كه تدبير عالم به دست خداست، اگر بخواهيم براى اين مورد مثال بزنيم مثال به روح و بدن مى زنيم، روح شما هم بالاتر است از بدنتان و هم نزديكتر است به بدنتان؛
1) - شرح ابن أبى الحديد، ج 3، ص 217.
بلند مرتبه تر بودن آن براى اين است كه روح مجرّد است ولى بدن مادّه است و رتبۀ مادّه يك رتبۀ نازله است، و نزديك تر بودن آن نيز براى اين است كه تدبير همۀ اعضاء و جوارح بدن با روح است و روى اين حساب نزديك ترين چيزهاست به آن. خداوند نيز نسبت به جهان خلقت به همه نزديك تر است؛ چون تدبير امور به دست اوست و همۀ نظام وجود تحت سلطۀ اوست، نه برين معنا كه از او جداست بلكه همۀ عالم جلوه و پرتو اويند.
«فَلَا اسْتِعْلاؤُهُ باعَدَهُ عَنْ شَيْءٍ مِنْ خَلْقِهِ، وَ لا قُرْبُهُ ساواهُمْ فِي الْمَكانِ بِهِ، لَمْ يُطْلِعِ الْعُقُولَ عَلى تَحْدِيدِ صِفَتِهِ، وَ لَمْ يَحْجُبْها عَنْ واجِبِ مَعْرِفَتِهِ»
(نه بلندى او او را از مخلوقاتش دور كرده است، و نه نزديكى او به خلق او را در مكان با آنان مساوى كرده است، عقل ها را بر نهايت صفت خود آگاه نساخته، و در عين حال از شناخت خود به قدر واجب باز نداشته است.)
ممكن است خيال شود چون خداوند در مرتبۀ بلندى قرار گرفته از بندگان خود دور است، و لذا فرموده اند: اين چنين نيست كه چون در مرتبۀ بالايى قرار گرفته از ما دور است و با ما فاصله گرفته است. «وَ لا قُرْبُهُ ساواهُمْ فِي الْمَكانِ بِهِ» و نه اين طور است كه نزديكى او به بندگان او را مساوى و برابرِ با آنان در مكان قرار داده باشد؛ «فِي الْمَكانِ بِهِ» يعنى اين طور نيست كه در پر كردن جا مساوى با مخلوق باشد؛ براى اين كه خداوند جسم نيست تا احتياج به مكان داشته باشد و مطابق ديگران مكانى را اشغال كرده باشد، پس چون خداوند حجمى را پر نمى كند با ديگران مساوى نمى شود.
«لَمْ يُطْلِعِ الْعُقُولَ عَلى تَحْدِيدِ صِفَتِهِ» قبلاً گفتيم كه تمام صفات كمال برگشتش به
وجود و هستى است - چون عدم نيستى است و ماهيّت هم يك امر اعتبارى است - و ذات بارى تعالى چون هستىِ غيرمتناهى است، پس صفات كماليۀ او نيز مانند علم، قدرت، حيات، اراده و... غيرمتناهى هستند و عين ذات او مى باشند؛ به اين معنا كه وقتى خداوند هستىِ غيرمتناهى است علم او هم علم غيرمتناهى است، قدرت او هم غيرمتناهى است، حيات او هم حيات غيرمتناهى است و همچنين بقيّۀ صفات او صفاتِ غيرمتناهى هستند، و وقتى صفات او غيرمتناهى باشند عقل بشر به كنه آنها نمى رسد و حدّ و حدود آنها را درك نخواهد نمود. به عبارت بهتر وقتى كه انسان جلوه و معلول هستىِ غيرمتناهى است، قدرت احاطه به ذات هستىِ غيرمتناهى را ندارد و در نتيجه به كنه صفات او نيز احاطه پيدا نمى كند؛ از اين رو فرموده:
«لَمْ يُطْلِعِ الْعُقُولَ عَلى تَحْدِيدِ صِفَتِهِ» عقل هاى انسانها را به كنه صفاتش آگاه نكرده است.
«وَ لَمْ يَحْجُبْها عَنْ واجِبِ مَعْرِفَتِهِ» در عين حال كه عقول را مطّلع بر كنه صفات خود نكرده، امّا عقل ها را هم از شناخت خودش محجوب نكرده است؛ يعنى مانع از شناخت خود نشده است، تا اين اندازه كه عقل پى مى برد كه بالاخره اين جهان خلقت خدايى دارد، ما ولىّ نعمتى داريم، او داراى صفات كمال و جلال است، قدرت و علم دارد، مركّب و جسم نيست؛ اينها را بايد بشناسيم و خداوند ما را از شناختن اينها ممنوع نكرده است.
«فَهُوَ الَّذِي تَشْهَدُ لَهُ أَعْلامُ الْوُجُودِ، عَلى إِقْرارِ قَلْبِ ذِي الْجُحُودِ، تَعالَى اللّهُ عَمَّا يَقُولُ الْمُشَبِّهُونَ بِهِ، وَ الْجاحِدُونَ لَهُ عُلُوّاً كَبِيراً»
(پس اوست خدايى كه آثار و علائم وجود بر اقرار دلِ منكر او گواهى مى دهند، خداوند بسيار برتر است از گفتار آنهايى كه او را به خلق تشبيه مى كنند، و كسانى كه او را انكار مى كنند.)
«اعلام» را گفتيم جمع «عَلَم» به معناى علامتها و نشانه هاست، «جحود» به معناى انكار است؛ مى فرمايد: پس خداوند آن موجودى است كه علامتها و نشانه هاى وجود بر وجود او شهادت مى دهند، و اين شهادت به گونه اى است كه قلب منكر خدا را هم به اقرار و اعتراف مى كشاند، گرچه به زبان او را انكار مى كند، امّا فطرتش شهادت به وجود يك هستى غيرمتناهى مى دهد.
«تَعالَى اللّهُ عَمَّا يَقُولُ الْمُشَبِّهُونَ بِهِ» كسانى كه عقلشان ضعيف است براى شناخت خداوند او را تشبيه به اجسام مى كنند، و همان طورى كه خودشان جسم هستند خيال مى كنند خدا هم جسم است، و بعضى ديگر او را به يك قطعۀ نور تشبيه كرده اند.
حضرت مى فرمايند: خداوند پاك و مبرّا از اين تشبيهاتى است كه تشبيه كنندگان مى كنند؛ مانند بعضى از اهل سنّت كه به ظاهر آيۀ شريفۀ «اَلرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى»(1)تمسّك كرده و مى گويند: خداوند روى تختش نشسته، و براى خدا دست و پا و چشم و گوش و ساير اعضاء و جوارح فرض كرده اند؛ حضرت مى فرمايند:
خداوند از اين تشبيهات پاك است.
«وَ الْجاحِدُونَ لَهُ عُلُوّاً كَبِيراً» يعنى خداوند پاك و مبرّا از گفته هايى است كه انكار كنندگان در مورد خدا دارند.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته5.
1) - سورۀ طه (20)، آيۀ 5.
منشأ فتنه ها و بدعتها
درآميختگى حق و باطل رمز موفقيّت شيطان
خطبۀ 51
علّت ايراد خطبۀ پنجاه و يكم
ذلّت يا جنگ؟
مرگ و حيات واقعى
معاويه رهبر گمراهان نادان
خطبۀ 52
بى وفايى دنيا
آمادگى براى سفر آخرت
تضرّع براى آمرزش الهى
تناسب اعمال ما با نعمت هاى الهى
وَ مِنْ كلامٍ لَهُ عليه السّلام:
«إِنَّما بَدْءُ وُقُوعِ الْفِتَنِ أَهْواءٌ تُتَّبَعُ، وَ أَحْكامٌ تُبْتَدَعُ، يُخالَفُ فِيها كِتابُ اللّهِ، وَ يَتَوَلَّى عَلَيْها رِجالٌ رِجالاً عَلى غَيْرِ دِينِ اللّهِ، فَلَوْ أَنَّ الْباطِلَ خَلَصَ مِنْ مِزاجِ الْحَقِّ لَمْ يَخْفَ عَلَى الْمُرْتادِينَ، وَ لَو أَنَّ الْحَقَّ خَلَصَ مِنَ [مِن لَبْسِ] الْباطِلِ انْقَطَعَتْ عَنْهُ أَلْسُنُ الْمُعانِدِينَ، وَ لَكِنْ يُؤْخَذُ مِنْ هذا ضِغْثٌ وَ مِنْ هذا ضِغْثٌ فَيُمْزَجانِ! فَهُنالِكَ يَسْتَوْلِي الشَّيْطانُ عَلى أَوْلِيائِهِ، و يَنْجُو الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَ اللّهِ الْحُسْنى»
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه بود، خطبۀ پنجاهم از نهج البلاغۀ عبده و نهج البلاغۀ فيض الاسلام مطرح است. اين خطبه را قبل از سيّد رضى رحمه الله احمد بن محمّد بن خالد برقى كه طبقۀ هفتم رجال و از اصحاب و معاصرين حضرت امام هادى عليه السلام است در كتاب محاسن نقل كرده و مرحوم كلينى نيز در اصول كافى و روضۀ كافى نقل نموده است.(1)اين خطبه در حقيقت در بيان منشأ فتنه ها و بدعتهايى است كه در دين گذاشته مى شود، حضرت فرموده اند:
1) - المحاسن، ج 1، ص 208، حديث 74؛ الكافى، ج 1، ص 54، حديث 1، و ج 8، ص 58، حديث 21.
«إِنَّما بَدْءُ وُقُوعِ الْفِتَنِ أَهْواءٌ تُتَّبَعُ، وَ أَحْكامٌ تُبْتَدَعُ، يُخالَفُ فِيها كِتابُ اللّهِ»
(منشأ فتنه ها و فسادها پيروى از خواهشهاى نفسانى است، و احكامى كه بر خلاف شرع ساخته مى شوند، و با كتاب خدا در اين احكام مخالفت مى شود.)
فتنه هايى كه روى زمين پيدا مى شود و جنگهايى كه راه مى اندازند، جنگ شيعه و سنّى، اين گروههاى هفتاد و دوگانه كه بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در دين اسلام پيدا شده، بر اثر هواهاى نفسانى و بدعتهاست. ابتدا كسانى مطابق هواى نفسانى خود و اهدافى كه داشتند، بر اثر مقام دوستى يا علاقه اى كه به دنيا داشته اند يك بدعتى در دين گذاشته اند، چيزهايى را به دين چسبانده اند؛ گاهى يك نفر آيه يا حديثى را جورى معنا مى كند كه بر اثر آن دين و مذهب تازه اى پيدا مى شود، در شيعه تاكنون چقدر امام زمان درست كرده اند! همين قاديانيّه و بهائيّه، يا وهابيّه و ديگر فرقه هايى كه در اسلام پيدا شده، منشأ همۀ آنها هواى نفس است.
حضرت فرموده: «إِنَّما بَدْءُ وُقُوعِ الْفِتَنِ» ابتداى وقوع فتنه ها «أَهْواءٌ تُتَّبَعُ»هواهاى نفسانى است كه از آنها متابعت مى شود؛ يك كسى بر اثر هواى نفس بدعتى را درست مى كند، يك عده هم بر اثر هواى نفس از آن بدعت متابعت مى كنند.
«وَ أَحْكامٌ تُبْتَدَعُ» و حكمهايى است كه ابداع و ساخته مى شود. «يُخالَفُ فِيها كِتابُ اللّهِ» با كتاب خدا در اين احكام مخالفت مى شود؛ يعنى اگر اين احكامى را كه اينها در اثر هواهاى نفسانى ابداع مى كنند با قرآن شريف مطابق كنيم درمى يابيم كه مخالف قرآن شريف هستند، و بسا قرآن را خلاف ظاهر آن تأويل كرده اند.
«وَ يَتَوَلَّى عَلَيْها رِجالٌ رِجالاً عَلى غَيْرِ دِينِ اللّهِ، فَلَوْ أَنَّ الْباطِلَ خَلَصَ مِنْ مِزاجِ الْحَقِّ لَمْ يَخْفَ عَلَى الْمُرْتادِينَ»
(و گروهى از مردم برخلاف دين خدا گروهى را يارى و از آنها پيروى مى كنند، پس اگر باطل با حق آميخته نمى شد، حق بر طالبين آن پوشيده نمى گرديد يا باطل بر طالبين حق پوشيده نمى گرديد.)
آن باطلى را كه عده اى از قدرتمندان يا شيّادان بر اثر هواهاى نفسانى اختراع مى كنند و با حق مخلوط مى كنند، عده اى ديگر از هواپرستان آن را ترويج مى كنند «وَ يَتَوَلَّى عَلَيْها رِجالٌ رِجالاً» يك عده از مردم يك عدۀ ديگر را ولىّ و راهبر خودشان قرار مى دهند «عَلى غَيْرِ دِينِ اللّهِ» برخلاف دين خدا، مثل اين كه مثلاً يك عده شيطان را ولىّ خودشان قرار مى دهند و از او پيروى مى كنند، «تَوَلّى زيدٌ رَجُلاً» يعنى «جَعَلَهُ وَلِيّاً و تابَعَه» زيد او را ولىّ قرار داد و از او پيروى كرد. عده اى عدۀ ديگر را ولىّ خودشان قرار مى دهند و هر توجيهى كه آنان برخلاف احكام قرآن انجام مى دهند اينها نيز پيروى مى كنند.
«فَلَوْ أَنَّ الْباطِلَ خَلَصَ مِنْ مِزاجِ الْحَقِّ» يعنى اگر حرف باطل خالص مى شد و با حق مخلوط نمى شد، يعنى اگر باطل، باطل خالص و صد در صد بود و با حق مخلوط نبود «لَمْ يَخْفَ عَلَى الْمُرْتادِينَ» بر طالبين حق مخفى نمى شد، و طالبين حق بدون دردسر به حق مى رسيدند و باطل را رها مى كردند. «مرتادين» از مادّۀ «ارتياد» است، و «اراده» هم باب افعال از همين مادّه است.
«وَ لَو أَنَّ الْحَقَّ خَلَصَ مِنَ [مِن لَبْسِ] الْباطِلِ انْقَطَعَتْ عَنْهُ أَلْسُنُ الْمُعانِدِينَ، وَ لَكِنْ يُؤْخَذُ مِنْ هذا ضِغْثٌ وَ مِنْ هذا ضِغْثٌ فَيُمْزَجانِ! فَهُنالِكَ يَسْتَوْلِي الشَّيْطانُ عَلى أَوْلِيائِهِ»
(و اگر حق از باطل جدا مى شد و در ميان باطل پنهان نمى بود دشمنان نمى توانستند از آن بدگويى كنند، ولى چون پاره اى از حق و پاره اى از باطل گرفته و با هم ممزوج مى شوند، پس آنگاه است كه شيطان بر دوستان خود مسلط مى شود.)
«وَ لَو أَنَّ الْحَقَّ خَلَصَ مِنَ الْباطِلِ»(1)و اگر حق از باطل خالص مى شد و حق خالص بود «انْقَطَعَتْ عَنْهُ أَلْسُنُ الْمُعانِدِينَ» زبان آدمهاى داراى عناد و لجاج كوتاه مى شد چون با عقل و منطق موافق بود، «وَ لَكِنْ يُؤْخَذُ مِنْ هذا ضِغْثٌ وَ مِنْ هذا ضِغْثٌ» ليكن پاره اى از اين و پاره اى از آن گرفته مى شود و با هم آميخته مى شوند و روى آن هم تبليغ مى كنند تا به خورد جامعه بدهند، ولى آدمهاى زيرك و متّقى تحقيق مى كنند و حق را پيدا مى كنند.
«فَهُنالِكَ يَسْتَوْلِي الشَّيْطانُ عَلى أَوْلِيائِهِ» در اينجاست كه شيطان مسلط بر دوستان خود مى شود؛ وقتى حق و باطل با هم مخلوط شد، جدا كردن حق از باطل مشكل است و روى همين حساب تشخيص دهندگان حق از باطل كم هستند، شيطان هم از اين موقعيت سوء استفاده مى كند و بسيارى از مردم را فريب مى دهد. ضمناً در بعضى نسخه ها به جاى «فيمزجان» «فيخرجان» است ولى ظاهراً غلط است، و در دو نسخۀ خطى خيلى قديمى هم «فيمزجان» ثبت است.
«و يَنْجُو الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَ اللّهِ الْحُسْنى»
(و كسانى كه لطف خدا شامل حال آنها شده نجات مى يابند.)
بلى در صورتى كه حق با باطل، و باطل با حق آميخته شد، شيطان از فرصت استفاده مى كند و بسيارى را فريب مى دهد، يك عده هم نجات پيدا مى كنند و فريب شيطان را نمى خورند، آنها كسانى هستند كه «سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَ اللّهِ الْحُسْنى» توفيقات الهى شامل حالشان شده و با لطف و مرحمت الهى راه حق و حرف حق را از باطل تشخيص مى دهند.د.
1) - در بيشتر نسخه هاى نهج البلاغه «خَلَصَ مِنْ لَبْسِ الْباطِلِ» نقل شده است؛ يعنى اگر حق به باطل پوشيده نگردد.
وَ مِنْ خطبةٍ لَهُ عليه السّلام لَمّا غَلَبَ أَصحابُ مُعاوِيَةَ أَصحابَهُ عليه السّلام عَلى شَريعَةِ الفُراتِ بِصِفّينِ و مَنَعوهُمُ الماءَ:
«قَدِ اسْتَطْعَمُوكُمُ الْقِتالَ فَأَقِرُّوا عَلى مَذَلَّةٍ، وَ تَأْخِيرِ مَحَلَّةٍ، أَوْ رَوُّوا السُّيُوفَ مِنَ الدِّماءِ تُرْوَوْا مِنَ الْماءِ، فَالْمَوْتُ فِي حَياتِكُمْ مَقْهُورِينَ، وَ الْحَياةُ فِي مَوْتِكُمْ قاهِرِينَ، أَلا وَ إِنَّ مُعاوِيَةَ قادَ لُمَّةً [لُمَةً] مِنَ الْغُواةِ، وَ عَمَسَ عَلَيْهِمُ الْخَبَرَ حَتَّى جَعَلُوا نُحُورَهُمْ أَغْراضَ الْمَنِيَّةِ»
وقتى بنابر جنگ صفّين شد، معاويه مقدّمة الجيش خود را به فرماندهى شخصى به نام ابوالأعور سلمى به منطقه فرستاد، او وقتى به صفّين رسيد، قبل از آن كه لشكر حضرت على عليه السلام برسد بر آب فرات مسلط شد و كارى كرد كه اصحاب على عليه السلام نتوانند آب بردارند، على عليه السلام هم مقدّمة الجيش خود را به فرماندهى مالك اشتر فرستاده بود، آنها وقتى وارد شدند كه اصحاب معاويه آب را بسته بودند، در اين بين لشكر على عليه السلام و لشكر معاويه هم وارد شدند، خبر جلوگيرى از آب به معاويه داده شد، اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام هم به حضرت خبر دادند كه اينها جلوى آب را گرفته اند. حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام صعصعة بن صوحان را نزد معاويه فرستاد تا به او بگويد: اين كار شما مردانگى نيست و ما براى آب اينجا نيامده ايم، وقتى صعصعه پيش معاويه رفت معاويه در اين مورد با اصحاب خود مشورت كرد، وليد بن عقبه گفت چون اينها آب را به روى عثمان بسته اند نبايد آب را به روى آنها باز كرد، عمروبن عاص گفت على چنين مردى نيست كه تشنه بنشيند و تو سيراب باشى، به ياد
دارم وقتى در زمان عمر و ابوبكر به خانۀ او حمله كردند على گفت اگر من چهل نفر سپاه داشتم نمى گذاشتم به خانه ام حمله كنند، و حالا كه اين لشكر بزرگ را دارد ساكت نمى نشيند. عبداللّه بن سعد بن أبى سَرح - كه برادر رضاعى عثمان بود و از طرف عثمان والى مصر بود و با بدرفتاريهاى همين عبداللّه بود كه مصريها بر عثمان شوريدند - گفت حالا كه ابوالاعور جلوى آب را گرفته است آب را باز نكنيد، اينها چند روزى كه تشنگى خوردند برمى گردند.
بالاخره معاويه دستور داد آب را همان طور كه بسته بودند حفظ كنند و مقدارى هم صعصة بن صوحان را مسخره كردند، وقتى صعصعه برگشت و جواب را براى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام آورد، حضرت براى اين كه اصحابش آب را آزاد كنند اين خطبه را ايراد فرمودند، و اصحاب آن حضرت هم حمله كردند و آب را آزاد كردند، بعد به حضرت امير عليه السلام گفتند آب را روى آنها ببنديم؟ حضرت فرمود: نه، آب مال خداست و همه بايد از آن استفاده كنند. گفته اند وقتى اصحاب على عليه السلام آب را از آنها گرفتند معاويه به عمروبن عاص گفت به نظر تو الآن على آب را به روى ما مى بندد؟ عمروبن عاص جواب داد تو از اوّل كار اشتباه كردى و على هم چنين كارى نمى كند.(1)
به هرحال اين خطبه در ارتباط با آزاد كردن آب در جنگ صفّين ايراد شده است كه توسط لشكر معاويه گرفته شده بود.
مرحوم سيّد رضى مى گويد:
«و مِن خطبةٍ لَهُ عليه السلام لَمّا غَلَبَ أَصحابُ مُعاوِيَةَ أَصحابَهُ عليه السلام عَلى شَريعَةِ الفُراتِ بِصِفّينِ و مَنَعوهُمُ الماءَ»
1) - وقعة صفّين، نصر بن مزاحم، ص 156 تا 186؛ و شرح ابن أبى الحديد، ج 3، ص 312 تا 331.
(از خطبۀ آن حضرت است هنگامى كه اصحاب معاويه بر اصحاب على عليه السلام بر شريعۀ فرات در صفّين غلبه كردند و آب را از آنها منع كردند.)
«قَدِ اسْتَطْعَمُوكُمُ الْقِتالَ فَأَقِرُّوا عَلى مَذَلَّةٍ، وَ تَأْخِيرِ مَحَلَّةٍ، أَوْ رَوُّوا السُّيُوفَ مِنَ الدِّماءِ تُرْوَوْا مِنَ الْماءِ»
(لشكر معاويه با بستن آب جنگ مى طلبد، پس شما يا بر ذلّت و پستى منزلت خود اقرار كنيد و يا شمشيرهاى خود را از خون سيراب كنيد تا از آب سيراب شويد.)
حضرت فرمودند: «قَدِ اسْتَطْعَمُوكُمُ الْقِتالَ» لشكر معاويه از شما طلب مى كنند جنگ را؛ يعنى اينها سرشان براى جنگ درد مى كند، اينها دنبال جنگ هستند و بهانۀ شروع جنگ را مى گيرند. «استطعم العلم» يعنى طلب علم كرد، «استطعم الحديث» يعنى طلب حديث كرد، و «استطعم القتال» هم يعنى طلب جنگ كرد؛ در حقيقت جنگ را به طعمه تشبيه كرده اند از اين جهت كه طالب آن بودند و در ذائقۀ آنان شيرين بود.
«فَأَقِرُّوا عَلى مَذَلَّةٍ، وَ تَأْخِيرِ مَحَلَّةٍ» پس يا بر ذلّت و خوارى و پستى منزلت خود اقرار و اعتراف كنيد؛ اينها با اين كارشان و با اين كه آب را به روى شما بسته اند جنگ طلبى مى كنند، شما هم بايد يكى از دو كار را بكنيد: يا از جنگ با آنها بترسيد كه در اين صورت بر ذلّت و خوارى خود اعتراف كرده ايد، «أَوْ رَوُّوا السُّيُوفَ مِنَ الدِّماءِ»و يا اين كه از جنگ نمى ترسيد و با اينها جنگ مى كنيد، كه اگر جنگ كرديد و شمشيرهاى خودتان را با خون اينها سيراب كرديد «تُرْوَوْا مِنَ الْماءِ» آن وقت خودتان هم با عزّت و آقايى از آب استفاده مى كنيد.
«فَأَقِرُّوا عَلى مَذَلَّةٍ» يعنى ثابت بمانيد بر ذلّت، «وَ تَأْخِيرِ مَحَلَّةٍ» و اين كه منزلت و موقعيت شما از آنها عقب تر است؛ يك احتمال هم هست كه «أقرّوا» به معناى «اَثْبَتُوا» نباشد بلكه به معناى «اقرار» باشد، كه بالاخره نتيجۀ هر دو احتمال يكى است.
«فَالْمَوْتُ فِي حَياتِكُمْ مَقْهُورِينَ، وَ الْحَياةُ فِي مَوْتِكُمْ قاهِرِينَ»
(پس مرگ شما در زندگى با شكست است، و زندگى شما در مرگ قاهرانه و پيروزمندانه است.)
مقصود اين است كه اگر اهمال كارى كنيد و شكست بخوريد هميشه زيردست و توسرى خور هستيد؛ امّا اگر زير بار ذلّت نرويد و ايستادگى كنيد، حتّى اگر شهيد شويد سرافراز و سربلند هستيد.
«أَلا وَ إِنَّ مُعاوِيَةَ قادَ لُمَّةً [لُمَةً] مِنَ الْغُواةِ، وَ عَمَسَ عَلَيْهِمُ الْخَبَرَ حَتَّى جَعَلُوا نُحُورَهُمْ أَغْراضَ الْمَنِيَّةِ»
(آگاه باشيد كه معاويه عده اى از گمراهان و ناآگاهان را به كارزار آورده و حقيقت امر را از آنها پنهان نموده تا اين كه آنها گلوهاى خود را هدف مرگ قرار دادند.)
حضرت در اين فراز مى فرمايد: معاويه يك مشت نادان را به اسم نيرو، با تبليغات گمراه كننده و به اسم اين كه خواسته خونخواهى عثمان كند آورده و در مقابل شما قرار داده است.
«لُمَّةً» يا «لُمَةً» هر دو صحيح است و به معناى جمعيّت مى آيد. «الغواة» جمع «غاوى» به معناى گمراهان است. «قادَ لُمَّةً مِنَ الْغُواةِ» يعنى معاويه رهبرى يك مشت از افراد گمراه را به عهده گرفته است. «عَمَسَ عَلَيْهِمُ الْخَبَرَ» يعنى خبرها و واقعيتها را از اينها مخفى داشته است، «حَتَّى جَعَلُوا نُحُورَهُمْ أَغْراضَ الْمَنِيَّةِ» تا اين كه گلوهاى خود را هدف مرگ قرار دادند. «اغراض» جمع «غَرَض» به معناى هدف، و «نحور» جمع «نحر» به معناى گودى زير گلو است، «منيّة» هم به معناى مرگ است.
وَ مِنْ خطبةٍ لَهُ عليه السّلام:
«أَلا وَ إِنَّ الدُّنْيا قَدْ تَصَرَّمَتْ، وَ آذَنَتْ بِوَداعٍ، وَ تَنَكَّرَ مَعرُوفُها، وَ أَدْبَرَتْ حَذَّاءَ[ جَذَّاءَ]، فَهِيَ تَحْفِزُ بِالْفَناءِ سُكَّانَها، وَ تَحْدُو بِالْمَوْتِ جِيرانَها، وَ قَدْ أَمَرَّ مِنْها ماكانَ حُلْواً، وَ كَدِرَ مِنْها ماكانَ صَفْواً، فَلَمْ يَبْقَ مِنْها إِلَّا سَمَلَةٌ كَسَمَلَةِ الْإِداوَةِ، أَوْ جُرْعَةٌ كَجُرْعَةِ الْمَقْلَةِ، لَوْ تَمَزَّزَهَا الصَّدْيانُ لَمْ يَنْقَعْ، فَأَزْمِعُوا عِبادَ اللّهِ الرَّحِيلَ عَنْ هذِهِ الدَّارِ الْمَقْدُورِ عَلى أَهْلِهَا الزَّوالُ، وَ لا يَغْلِبَنَّكُمْ فِيهَا الْأَمَلُ، وَ لا يَطُولَنَّ عَلَيْكُمُ الْأَمَدُ. فَوَاللّهِ لَوْ حَنَنْتُمْ حَنِينَ الْوُلَّهِ الْعِجالِ، وَ دَعَوْتُمْ بِهَدِيلِ الْحَمامِ، وَ جَأَرْتُمْ جُؤَارَ مُتَبَتِّلِ الرُّهْبانِ، وَ خَرَجْتُمْ إِلَى اللّهِ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ، الْتِماسَ الْقُرْبَةِ إِلَيْهِ فِي ارْتِفاعِ دَرَجَةٍ عِنْدَهُ، أَوْ غُفْرانِ سَيِّئَةٍ أَحْصَتْها كُتُبُهُ، وَ حَفِظَها رُسُلُهُ، لَكانَ قَلِيلاً فِيما أَرْجُو لَكُمْ مِنْ ثَوابِهِ، وَ أَخافُ عَلَيْكُمْ مِنْ عِقابِهِ، وَ اللّهِ لَوِ انْماثَتْ قُلُوبُكُمُ انْمِياثاً، وَ سالَتْ عُيُونُكُمْ مِنْ رَغْبَةٍ إِلَيْهِ، أَوْ رَهْبَةٍ مِنْهُ دَماً، ثُمَّ عُمِّرْتُمْ فِي الدُّنْيا، مَا الدُّنْيا باقِيَةٌ، ما جَزَتْ أَعْمالُكُمْ، وَ لَوْ لَمْ تُبْقُوا شَيْئاً مِنْ جُهْدِكُمْ، أَنْعُمَهُ عَلَيْكُمُ الْعِظامَ وَ هُداهُ إِيَّاكُمْ لِلْإِيمانِ»
خطبۀ پنجاه و دوّم با خطبۀ بعد از آن يعنى خطبۀ پنجاه و سوّم كه فرموده است «فِي ذِكرِ يَوْمِ النَّحْرِ» هر دو قسمت هايى از يك خطبۀ مفصّل بوده كه مرحوم سيّد آنها را دو خطبه قرار داده است؛ خطبۀ اوّل دربارۀ بى وفايى دنيا و بى توجّهى به آن و ترغيب مردم به آخرت و بزرگ شمردن ثواب و عقاب آخرت است، و خطبۀ دوّم در مورد عيد قربان و صفت حيوان قربانى است؛ مفصّل اصل خطبه را مرحوم صدوق در كتاب «من لايحضره الفقيه» با كمى تفاوت در عبارات ذكر كرده است،(1)اگر آقايان
1) - من لايحضره الفقيه، ج 1، ص 518، حديث 1484.
بخواهند مى توانند در آنجا ملاحظه كنند، ولى ما فعلاً همين ترتيبى را كه در نهج البلاغه است رعايت مى كنيم. حضرت در اين خطبۀ پنجاه و دوّم ابتدا در مورد بى وفايى دنيا مى فرمايد:
«أَلا وَ إِنَّ الدُّنْيا قَدْ تَصَرَّمَتْ، وَ آذَنَتْ بِوَداعٍ، وَ تَنَكَّرَ مَعرُوفُها، وَ أَدْبَرَتْ حَذَّاءَ[ جَذَّاءَ]»
(آگاه باشيد كه دنيا رو به فنا و نيستى گذاشته، و گذشتن خود را اعلام نموده، خوبى هاى آن ناشناخته است، و سريع پشت نموده اند.)
«تصرّمت» از مادّۀ «صرم»، و «صرام النّخل» به معناى چيدن خرماست، اصل معناى «صرام» قطع است و قطع خوشه هاى خرما را هم «صرام» مى گويند؛ پس اگر گفته شد «إِنَّ الدُّنْيا قَدْ تَصَرَّمَتْ» يعنى دنيا قطع شده است. «آذنت» از باب افعال و از مادّۀ «اَذِنَ» به معناى اعلان است، و اذان مصطلح هم به معناى اعلان وقت نماز است.
«وَ آذَنَتْ بِوَداعٍ» يعنى اين دنيا اعلام به جدايى و خداحافظى مى كند، دارد وداع مى كند.
«وَ تَنَكَّرَ مَعرُوفُها» ، نوعاً شارحين نهج البلاغه «تنكّر» را به معناى جهل و مجهول معنا كرده اند؛(1)يعنى خوبى هاى دنيا شناخته نشده است. ولى من بعيد نمى دانم كه به معناى منكر باشد، يعنى خوبى دنيا به بدى تبديل شده، خوبى هاى دنيا جايشان را به بديها داده و تبديل به بدى شده اند. «وَ أَدْبَرَتْ حَذَّاءَ» و دنيا پشت كرده است؛ در كلمۀ «حذّاء»، «جذّاء» هم نقل شده؛(2)اگر «حذّاء» باشد به معناى سريع السير است، يعنى
خيلى تند مى گذرد، و اگر «جذّاء» باشد به معناى قطع شده است. «أَدْبَرَتْ جَذَّاءَ» يعنى دنيا پشت كرده در حالى كه قطع شدنى است.
«فَهِيَ تَحْفِزُ بِالْفَناءِ سُكَّانَها، وَ تَحْدُو بِالْمَوْتِ جِيرانَها، وَ قَدْ أَمَرَّ مِنْها ماكانَ حُلْواً، وَ كَدِرَ مِنْها ماكانَ صَفْواً»
(پس اين دنيا ساكنين خود را به نيستى مى كشاند، و همسايگان خويش را به سوى مرگ مى راند، شيرينى هاى آن تلخ و صافى هاى آن كدر شده است.)
«تحفز» به معناى دفع كردن و هُل دادن است؛ يعنى دنيا ساكنين خودش را به طرف نيستى هُل مى دهد و دفع مى كند، مقصود اين است كه آنها را از خود خارج مى كند.
«تحدو» از مادّۀ «حُدى» است، و حُدى سرودى است كه ساربانها براى تند راندن شترها مى خوانند. «وَ تَحْدُو بِالْمَوْتِ جِيرانَها» يعنى همسايگان خود را به طرف مرگ مى راند.
«وَ قَدْ أَمَرَّ مِنْها ماكانَ حُلْواً» يعنى شيرينى هاى آن تلخ شده است، «اَمَرَّ» از مادّۀ «مُرّ» به معناى تلخى است، از باب افعال است به معناى «صار مُرّاً» يعنى شيرينى هاى دنيا تلخ شده. «وَ كَدِرَ مِنْها ماكانَ صَفْواً» ، «كَدَرَ، كَدِرَ و كَدُرَ» به سه وجه خوانده شده، هر سه صحيح و به معناى كدر شدن است. «صفواً» از مادّۀ «صفا» به معناى صاف و زلال است؛ يعنى آنچه از دنيا صاف و زلال و شفّاف بوده، كدر و آلوده شده است.
«فَلَمْ يَبْقَ مِنْها إِلَّا سَمَلَةٌ كَسَمَلَةِ الْإِداوَةِ، أَوْ جُرْعَةٌ كَجُرْعَةِ الْمَقْلَةِ، لَوْ تَمَزَّزَهَا الصَّدْيانُ لَمْ يَنْقَعْ»
(پس از اين دنيا باقى نمانده مگر ته مانده اى چون ته ماندۀ آب ظرف، يا جرعه اى مانند جرعۀ سنگ مَقله، كه اگر تشنه اى آن ته مانده را بمكد تشنگى او برطرف نشود.)
«سملة» به قطرۀ آب ته ظرف مى گويند. «إداوة» به آن ظرفى گفته مى شده كه انسان براى طهارت گرفتن به داخل توالت مى برده كه در اصطلاح ما آفتابه است. «جرعة» به
مقدار كم آبى مى گويند كه انسان براى فرو بردن، داخل دهان خود مى كند. «مَقْلة» يك اصطلاح است، و آن اين است كه وقتى عربها در بيابان بدون آب مى ماندند براى تقسيم بندى آبى كه همراه داشتند سنگى را در ظرف مى گذاشتند و آب در ظرف مى ريختند به مقدارى كه روى سنگ را بگيرد، و آن را به شخص تشنه مى دادند؛ در حقيقت با آن سنگ مقدار سهم آب يك نفر را مشخص مى كردند؛ به آن سنگ «مَقلة» مى گفتند.
اينجا حضرت مى فرمايند: آنچه از اين دنيا مانده است مثل يك قطره آبى است كه ته آفتابه مانده باشد يا يك مقدار بيشتر به اندازۀ يك جرعۀ مَقْلَه باشد. «لَوْ تَمَزَّزَهَا الصَّدْيانُ لَمْ يَنْقَعْ» ، «تمزّز» به معناى «تَمَصَّصَ» به معناى مكيد، و «صديان» به معناى عطشان و تشنه است، اين جمله در حقيقت صفت جملۀ قبل است؛ يعنى از اين دنيا باقى نمانده مگر آب ته آفتابه يا آب ته ليوانى كه اگر تشنه آن را بمكد سيرابش نمى كند.
«لم ينقع» يعنى او را سيراب نمى كند.
«فَأَزْمِعُوا عِبادَ اللّهِ الرَّحِيلَ عَنْ هذِهِ الدَّارِ الْمَقْدُورِ عَلى أَهْلِهَا الزَّوالُ، وَ لا يَغْلِبَنَّكُمْ فِيهَا الْأَمَلُ، وَ لا يَطُولَنَّ عَلَيْكُمُ الْأَمَدُ»
(پس اى بندگان خدا براى رفتن از اين دنيايى كه براى اهلش زوال و نيستى مقدّر شده تصميم بگيريد، آرزو بر شما غلبه نكند، و زندگى دنيا را طولانى ندانيد.)
«أزمعوا» به معناى عزم است؛ يعنى عازم رحيل شويد، «رحيل» از «رَحَلَ» به معناى رفتن است. «مقدور» اسم مفعول از مادّۀ «قدر» به معناى اندازه گرفته شده است.
«زوال» از «زالَ» به معناى زايل شدن و از بين رفتن است. «امل» به معناى آرزو، و «امد» به معناى آخر و پايان است.
فرموده: اى بندگان خدا تصميم به رفتن از اين دنيا بگيريد. «الْمَقْدُورِ عَلى أَهْلِهَا الزَّوالُ» دنيايى كه زايل شدن اهلش بر آنها مقدّر و تعيين شده است، چاره اى جز رفتن نيست و همۀ اهل دنيا از اين دنيا كوچ خواهند كرد. «لا يَغْلِبَنَّكُمْ فِيهَا الْأَمَلُ» آرزوهاى دور و دراز در اين دنيا بر شما غلبه نكند. «وَ لا يَطُولَنَّ عَلَيْكُمُ الْأَمَدُ» و آخر آن را طولانى ندانيد؛ كه مثلاً بگوييد: پنجاه سال از عمرمان رفته و حدود پنجاه سال ديگر باقى مانده است.
«فَوَاللّهِ لَوْ حَنَنْتُمْ حَنِينَ الْوُلَّهِ الْعِجالِ، وَ دَعَوْتُمْ بِهَدِيلِ الْحَمامِ، وَ جَأَرْتُمْ جُؤَارَ مُتَبَتِّلِ الرُّهْبانِ»
(پس به خدا سوگند اگر مانند شتران سرگردان بچه گم شده بناليد، و مانند صداى كبوتران ناله بزنيد، و مانند راهبى كه ترك دنيا كرده ناله كنيد)
اينجا مى فرمايند: اين تذكر را به شما بدهم، اين كه ما مى گوييم كار خير كنيد، اگر تمام عمرتان را عبادت كنيد و از خوف خدا گريه و ناله كنيد، در مقابل آن ثوابى كه ما انتظار داريم خدا به شما بدهد، اين عبادتهاى شما چيزى نيست و آن ثوابها و نعمت هايى كه خدا عطا مى كند همه اش تفضل پروردگار است.
«حننتم» از «حنين» به معناى ناله است. «الُولَّه» جمع «واله» است به معناى عاشق و سرگردان، مثل «طُلَّب» و «طالب». «عجال» جمع «عجول» به معناى شترهاى بچه گم شده است؛ شترى كه بچه اش را گم كرده خيلى بى تاب است بچۀ خود را ببيند و از اين رو صدا و نالۀ مخصوصى مى كند. معناى جمله چنين است: به خدا سوگند اگر ناله اى همانند نالۀ شترى كه بچۀ خود را گم كرده و مشتاق ديدار آن است سر دهيد.
«وَ دَعَوْتُمْ بِهَدِيلِ الْحَمامِ» ، «هديل» نالۀ مخصوصى است كه پرندگان دارند، «هديل الحمام» يعنى نالۀ مخصوص كبوتر؛ يك وقت است كبوتر يا حيوان ديگر به طور معمولى صدا درمى آورد ولى يك وقت صداى غير معمولى و غير عادى مى كند، مثل اين كه جفت خود را گم كرده باشد، مقصود از «هديل الحمام» همان صداى غير معمولى است كه مانند ناله مى باشد، پس معناى جمله چنين است: و اگر مانند نالۀ كبوتر غمگين ناله كنيد.
«وَ جَأَرْتُمْ جُؤَارَ مُتَبَتِّلِ الرُّهْبانِ» ، «جأرتم» از مادّۀ «جؤار» به معناى صدا درآوردن است، «متبتّل» به مردهايى مى گويند كه به اصطلاح تارك دنيا شده اند و زن نمى گيرند و به قول خودشان بى توجّه به دنيا شده اند، زنى را هم كه شوهر نكند و ترك دنيا كند «متبتّلة» مى گويند. «الرّهبان» به راهبهاى مسيحى مى گويند كه در ديرها زندگى مى كرده اند، اين راهبها از خوف خدا با صداى مخصوصى گريه مى كرده اند؛ مى فرمايد: و اگر مانند ناله هاى راهبهاى تارك دنيا ناله كنيد. اينها جمله هاى شرطيّه اى است كه جوابش بعداً ذكر مى شود.
«وَ خَرَجْتُمْ إِلَى اللّهِ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ، الْتِماسَ الْقُرْبَةِ إِلَيْهِ فِي ارْتِفاعِ دَرَجَةٍ عِنْدَهُ، أَوْ غُفْرانِ سَيِّئَةٍ أَحْصَتْها كُتُبُهُ، وَ حَفِظَها رُسُلُهُ»
(و اگر از مال و اولاد خود در راه خدا و براى تقرب به او بگذريد، به جهت درخواست بلندى مقام و منزلت نزد او، يا بخشش گناهانى كه در نامه هاى عمل احصاء شده و ملائكه آنها را ضبط نموده اند)
اين جملات دنبالۀ همان جملات شرطيّه اى است كه از «فواللّه» به بعد بود.
مى فرمايد: و اگر در راه خدا مال و اولادتان را هم بدهيد «الْتِماسَ الْقُرْبَةِ إِلَيْهِ» در حالتى كه تقاضا داشته باشيد متقرّب شويد «فِي ارْتِفاعِ دَرَجَةٍ عِنْدَهُ» و درجه و مقامتان بالا رود و منزلت بيشترى پيش خدا پيدا كنيد «أَوْ غُفْرانِ سَيِّئَةٍ أَحْصَتْها كُتُبُهُ، وَ حَفِظَها
رُسُلُهُ» يا اين كه خدا گناهانتان را كه در نامه هاى اعمالتان جمع شده است و فرشتگان او آن گناهان را ثبت نموده اند ببخشد.
«لَكانَ قَلِيلاً فِيما أَرْجُو لَكُمْ مِنْ ثَوابِهِ، وَ أَخافُ عَلَيْكُمْ مِنْ عِقابِهِ»
(همۀ اينها در مقابل آن ثوابى كه من براى شما اميد دارم و عذابى كه از آن براى شما مى ترسم به طور قطع كم است.)
جملۀ «لكان...» جواب آن شرطها و اگرهاست.
خلاصۀ كلام اين كه: به خدا سوگند اگر مانند شترى كه بچۀ خود را گم كرده ناله كنيد، و مانند كبوتر غمناك ناله بزنيد، و اگر مانند راهبان و تاركان دنيا ناله كنيد و در راه خدا از مال و فرزندان خود بگذريد، اينها همه در برابر آن پاداشى كه من اميد دارم در قيامت خدا به شما بدهد، و در مقابل آن عذابى كه اميد دارم خدا از شما رفع كند كم است!
اگر اميد داريد خداوند ثواب زياد به شما بدهد، گناهان زيادى را از شما بيامرزد، اگر دوست داريد در قيامت با انبياء و اولياى خدا محشور باشيد و از بندگان متقرّب خدا باشيد، به يك نماز دست و پا شكسته و چند ريال صدقه قانع نباشيد، هرچه بيشتر عبادت كنيد باز هم فكر كنيد كم عبادت كرده ايد.
«وَ اللّهِ لَوِ انْماثَتْ قُلُوبُكُمُ انْمِياثاً، وَ سالَتْ عُيُونُكُمْ مِنْ رَغْبَةٍ إِلَيْهِ، أَوْ رَهْبَةٍ مِنْهُ دَماً، ثُمَّ عُمِّرْتُمْ فِي الدُّنْيا، مَا الدُّنْيا باقِيَةٌ»
(و به خدا قسم اگر دلهاى شما براى شوق به حق تعالى يا از ترس آب شود، و از چشمهايتان خون جارى گردد، و بدين منوال تا دنيا باقى است عمر نماييد)
«انمياثاً» مصدر «انماثت» و معناى آن حل شدن است، مانند حل شدن نمك در آب؛
يعنى به خدا سوگند اگر قلوب و دلهاى شما آب شود «وَ سالَتْ عُيُونُكُمْ مِنْ رَغْبَةٍ إِلَيْهِ، أَوْ رَهْبَةٍ مِنْهُ دَماً» و از چشمهاى شما به خاطر شوق به خدا و يا ترس از او به جاى اشك خون جارى شود؛ گاهى گريۀ انسان از روى شوق و علاقه است، مثلاً مسافرى كه خيلى به او علاقه دارى از سفر برمى گردد و شما گريه مى كنيد اين گريۀ شوق است، ولى يك وقت گريه از روى ترس است. «ثُمَّ عُمِّرْتُمْ فِي الدُّنْيا، مَا الدُّنْيا باقِيَةٌ» و با همين حالت گريه و زارى تا دنيا باقى است عمر نماييد و به گريه و زاريتان ادامه دهيد.
«ما جَزَتْ أَعْمالُكُمْ، وَ لَوْ لَمْ تُبْقُوا شَيْئاً مِنْ جُهْدِكُمْ، أَنْعُمَهُ عَلَيْكُمُ الْعِظامَ وَ هُداهُ إِيَّاكُمْ لِلْإِيمانِ»
(اين اعمال شما - هرچند از هيچ كوششى دريغ نداريد - با نعمت هاى بزرگ خدا و هدايت و راهنمايى او شما را براى ايمان برابرى نمى نمايند و جبران نمى كنند.)
فرموده اند: اين اعمال شما گرچه با تمام تلاش و كوشش شما انجام مى گيرد ولى نمى تواند جزاى «أَنْعُمَهُ عَلَيْكُمُ الْعِظامَ» آن نعمت هاى بزرگ خدا قرار گيرد «وَ هُداهُ إِيَّاكُمْ لِلْإِيمانِ» و نمى تواند جزاى نعمت بزرگى مثل هدايت شما به ايمان باشد.
مقصود اين است كه اگر از ترس و يا از شوق خدا دلهايتان همچون نمك در آب حل شود و از چشمهايتان به جاى اشك خون ببارد و عمرتان هم تا پايان دنيا طول بكشد و به همين حالت در ترس و خوف از خدا باشيد و شبانه روز هم عبادت و اطاعت خدا را انجام دهيد، نمى توانيد حق آن نعمت هاى بزرگ خدا را ادا كنيد، و همين كه شما را هدايت كرده و مسلمان و مؤمن شده ايد نعمت بزرگى است كه اگر تا پايان دنيا شبانه روز هم عبادت كنيد نمى توانيد حق آن را ادا كنيد.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
شرايط حيوان قربانى
خطبۀ 54
حكايت هجوم مردم براى بيعت با على عليه السلام
جنگ با معاويه
مشقت دنيا يا عذاب جهنّم؟
خطبۀ 55
علّت ايراد خطبۀ پنجاه و پنجم
علّت اصلى تأخير جنگ با معاويه
خطبۀ 56
علّت ايراد خطبۀ پنجاه و ششم
يادى از جهاد ياران رسول اللّه صلى الله عليه و آله و سلم
جهاد صادقانه و يارى خداوند
فرجام اهمالكارى
وَ مِنْ كلامٍ لَهُ عليه السّلام في ذِكْرِ يَوْمِ النَّحْرِ:
«وَ مِنْ [تَمامِ] كَمالِ الْأُضْحِيَةِ اسْتِشْرافُ أُذُنِها، وَ سَلامَةُ عَيْنِها، فَإِذا سَلِمَتِ الْأُذُنُ وَ الْعَيْنُ سَلِمَتِ الْأُضْحِيَةُ و تَمَّتْ، و لَوْ كانَتْ عَضْباءَ الْقَرْنِ تَجُرُّ رِجْلَها إِلَى الْمَنْسَكِ»
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه، خطبۀ پنجاه و سوّم از نهج البلاغۀ عبده و پنجاه و دوّم از نهج البلاغۀ فيض الاسلام است؛ در توضيحات خطبۀ پنجاه و دوّم گفتيم كه اين دو خطبه قسمت هايى از يك خطبۀ مفصّل بوده و مرحوم سيّد رضى برحسب هدفى كه داشته آنها را دو خطبه كرده است. عنوانى كه مرحوم سيّد براى اين خطبه ذكر كرده است: «و مِن كلامٍ لَهُ عليه السلام في ذِكْرِ يَوْمِ النَّحْرِ» (و از كلام حضرت است در يادآورى روزى كه در آن قربانى مى شود) يعنى روز عيد قربان مى باشد. البتّه «نحر» با «ذبح» فرق مى كند؛ «ذبح» به بريدن سر گاو، گوسفند، مرغ و حيوانات ديگرى غير شتر مى گويند؛ ولى «نحر» فقط به بريدن زير گلوى شتر گفته مى شود. به روز عيد قربان به اين خاطر روز نحر مى گويند كه آن زمان معمولاً عربها شتر مى كشته اند.
حضرت در اين قسمت از خطبه شرايط يا بعضى صفات حيوان قربانى را بيان مى فرمايند:
«وَ مِنْ [تَمامِ] كَمالِ الْأُضْحِيَةِ اسْتِشْرافُ أُذُنِها، وَ سَلامَةُ عَيْنِها»
(از جمله شرايط حيوان قربانى آن است كه گوش او تمام و بلند، و چشمش سالم باشد.)
«اُضحية» را بدون تشديد «ى» و با تشديد «ى» خوانده اند؛ و بدون «الف» (ضَحِيَّة) هم خوانده اند كه همه به يك معناست، و مقصود از آن حيوانى است كه قربانى مى كنند.
حضرت على عليه السلام مى فرمايند: «وَ مِنْ كَمالِ الْأُضْحِيَةِ» و از نشانه هاى كامل بودن حيوان قربانى اين است كه: «اسْتِشْرافُ أُذُنِها، وَ سَلامَةُ عَيْنِها» گوش و چشم آن سالم باشد.
بسا از ظاهر كلام حضرت كه فرموده: «و من كمال...» استفاده شود كه سالم بودن گوش و چشم حيوان قربانى از مستحبّات است، در صورتى كه در كتب فقهى نوعاً فرموده اند: از شرايط قربانى سالم بودن گوش و چشم قربانى است.
«استشراف» از مادّۀ «مُشرِف» آمده و به چيزى گفته مى شود كه مُشرف و بالاتر از چيزهاى ديگر باشد؛ مثلاً سرِ انسان مُشرف بر بدن انسان است، يعنى بر همۀ بدن اشراف و تسلط دارد؛ در حيوانى مانند شتر، گاو و گوسفند هم وقتى گوشهاى آنها سالم باشد تيز و به طرف بالا قرار مى گيرند و در حقيقت اشراف بر بدن آن حيوان دارد، ولى اگر قسمتى از آن را چاك داده باشند ديگر نمى تواند به طرف بالا تيز بايستد، بلكه به طرف پايين آويزان مى شود. لذا حضرت در اينجا كلمۀ «استشراف» را مخصوصاً به قرينۀ «وَ سَلامَةُ عَيْنِها» كنايه از سلامت و تمامت گوش حيوان آورده اند.
«فَإِذا سَلِمَتِ الْأُذُنُ و الْعَيْنُ سَلِمَتِ الْأُضْحِيَةُ و تَمَّتْ»
(پس اگر گوش و چشمش بى عيب بود قربانى صحيح و درست است.)
«تمّت» به معناى تمام است. حضرت فرموده اند: پس اگر گوش و چشم حيوان قربانى سالم باشد، يعنى اگر گوش بريده يا چاك داده و داراى عيبى كه از اشراف گوش
جلوگيرى مى كند نباشد و چشم آن حيوان هم سالم باشد و بتواند ببيند، اين حيوان براى قربانى تمام است. ظاهرِ كلمۀ «تمّت» اين است كه اگر گوش و چشمش سالم نباشد تمام نيست، و اين تعبير بسا دلالت دارد بر شرط بودن سلامت گوش و چشم.
«و لَوْ كانَتْ عَضْباءَ الْقَرْنِ تَجُرُّ رِجْلَها إِلَى الْمَنْسَكِ»
(و اگر چه شاخش شكسته باشد و هنگام رفتنِ به مذبح پايش را مى كشد.)
«عضباء» به معناى شكسته، و «قرن» به معناى شاخ است، «عضباء القرن» يعنى حيوان شكسته شاخ. «تَجُرُّ» از مادّۀ «جَرَّ» به معناى كشيدن است، و ضمير فاعل آن (هى) به «اضحية» برمى گردد، «رجلها» هم مفعول «تجرّ» است؛ يعنى و اگرچه آن حيوان شاخش شكسته و پايش هم به مقدارى لنگ است كه هنگام راه رفتن به قربانگاه مى كشاند و مى رود.
ظاهر عبارت اين است كه شكستگىِ شاخ و لنگ بودن پا در قربانى اشكال ندارد، و جاى بحث آن در فقه است؛ ولى در عبارت من لايحضره الفقيه در آخر كلام جملۀ «فَلا تُجزِي»(1)
اضافه شده و نتيجه اين مى شود كه اگر شاخ شكسته يا شل باشد مجزى نيست.
وَ مِنْ خطبةٍ لَهُ عليه السّلام:
«فَتَداكُّوا عَلَيَّ تَداكَّ الْإِبِلِ الْهِيمِ يَوْمَ وِرْدِها، قَدْ أَرْسَلَها راعِيها، وَ خُلِعَتْ مَثانِيها، حَتَّى ظَنَنْتُ أَنَّهُمْ قاتِلِيَّ، أَوْ بَعْضَهُمْ قاتِلُ بَعْضٍ لَدَيَّ، وَ قَدْ قَلَّبْتُ هذَا الْأَمْرَ بَطْنَهُ وَ ظَهْرَهُ،[ حَتَّى مَنَعَنِي النَّوْمَ]، فَما وَجَدْتُنِي يَسَعُنِي إِلَّا قِتالُهُمْ أَوِ الْجُحُودُ بِما جاءَنِي [جاءَ] بِهِ مُحَمَّدٌ صلى الله عليه و آله و سلم فَكانَتْ مُعالَجَةُ الْقِتالِ أَهْوَنَ عَلَيَّ مِنْ مُعالَجَةِ الْعِقابِ، وَ مَوْتاتُ الدُّنيا أَهْوَنَ عَلَيَّ مِنْ مَوْتاتِ الْآخِرَةِ»
1) - من لايحضره الفقيه، ج 1، ص 521، حديث 1484.
از كلمۀ اوّل اين خطبه (فتداكّوا) معلوم است كه اين خطبه هم جزئى از يك خطبه است و اين اوّل خطبه نيست،(1)برخى از شارحان معتقدند حضرت در اين خطبه راجع به كسانى سخن گفته اند كه اصرار به شروع جنگ با معاويه مى نمودند،(2)امّا اين برخلاف ظاهر كلام است و به نظر مى رسد اين قسمت از سخنان حضرت مربوط به روزهاى نخستين بيعتشان است كه مردم اطراف حضرت را گرفته بودند به طورى كه خود حضرت مى فرمايد: مردم از هر طرفى به من هجوم آوردند آن چنان كه پاهايم را فشار داده و ردايم را پاره كردند.(3)البتّه مقصود حضرت اين است كه من نرفتم دنبال اينها، و اين مردم بودند كه براى بيعت با من اين چنين اطرافم را گرفتند و با من بيعت كردند.
«فَتَداكُّوا عَلَيَّ تَداكَّ الْإِبِلِ الْهِيمِ يَوْمَ وِرْدِها، قَدْ أَرْسَلَها راعِيها، وَ خُلِعَتْ مَثانِيها، حَتَّى ظَنَنْتُ أَنَّهُمْ قاتِلِيَّ، أَوْ بَعْضَهُمْ قاتِلُ بَعْضٍ لَدَيَّ»
(پس مردم بر من هجوم آوردند مانند هجوم شتران تشنه هنگام وارد شدنشان براى آشاميدن آب كه پاى بندشان باز شده و ساربان آنها را رها كرده باشد، به گونه اى كه گمان كردم مى خواهند مرا بكشند، يا اين كه بعضى قصد كشتن بعض ديگر را نزد من داشتند.)
«تداكّوا» از مادّۀ «دَكَّ» و مصدر آن «تداكّ» به معناى كوبيدن است. «تَداكَّ الْإِبِلِ الْهِيمِ» مفعول مطلق نوعى است براى فاعل «تداكّوا»، يعنى اين مردم هجوم آوردند و خودشان را به من مى زدند مانند هجوم شترهاى تشنه. «هيم» جمع «اَهْيَم» صفت است
براى «ابل»، يعنى شترهاى تشنه. «يَوْمَ وِرْدِها» ظرف زمان است براى «تداكّ» يعنى روز وارد شدن آنها بر لب آب، به هم خوردن شترها روزى است كه براى خوردن آب رها مى شوند؛ وقتى شترها را براى آب خوردن رها مى كنند، از بس براى رسيدن به آب عجله مى كنند هنگام دويدن به همديگر مى خورند. در اين تشبيه عظمت هجوم مردم براى بيعت با آن حضرت نشان داده شده است.
اين كه چرا حضرت معمولاً در مثالهايى كه مى آورند به شتر مثال مى زنند مطلبى قابل توجّه است، ظاهراً در آن زمان عمدۀ سرمايۀ عربها شتر بوده و از همه بيشتر نام شتر بر زبانها جارى بوده است. در اعراب براى شتر اسامى زيادى وجود دارد و اين به خاطر حالاتى است كه براى شتر وجود دارد، اعراب براى هر يك از حالات شتر اسمى گذاشته كه بيش از هزار اسم و صفت است. در اينجا حضرت خواسته اند هجوم بى نظير مردم را براى بيعت مجسم كنند، آنها را به جمع شترهايى كه مدّتى تشنگى خورده و ناگهان آنها را براى خوردن آب رها كرده اند تشبيه فرموده اند.
«قَدْ أَرْسَلَها راعِيها، وَ خُلِعَتْ مَثانِيها» يعنى شترهايى كه صاحبانشان آنها را رها كرده، و زانوبندها را از پاهايشان باز كرده اند. «مثانى» جمع «مثناة» به معناى عقال و زانوبند است. اين دو جمله همچنان دو صفت هستند براى «ابل الهيم». مقصود اين است كه اين شترها تا وقتى كه در قيد و بند بوده اند تشنگى را تحمّل مى كردند، ولى وقتى باز شدند و از قيد و بند نجات آمدند ديگر سر از پا نمى شناسند و براى هجوم آوردن بر لب آب از سر و كلّۀ هم بالا مى روند. البتّه آوردن اين دو جمله هم در اهميت تشبيه بى تأثير نيست.
«حَتَّى ظَنَنْتُ أَنَّهُمْ قاتِلِيَّ، أَوْ بَعْضَهُمْ قاتِلُ بَعْضٍ لَدَيَّ» هجوم براى بيعت به قدرى هولناك بود كه خيال كردم هجوم آورندگان قاتل جان من هستند، يا اين كه بعضى از آنها در حضور من قاتل بعضى ديگرند. اين جمله نيز عظمت هجوم به طرف حضرت را مى رساند؛ چون هدف حضرت از كشتن من يا از كشتن بعضى بعض ديگر را، اين
نيست كه حضرت خيال كرده اند اينها مى خواهند همديگر را بكشند، بلكه از بس شلوغ مى كردند و مى خواستند بر يكديگر پيشى بگيرند، من خيال كردم ممكن است بعضى زير دست و پاى بعضى ديگر كشته شوند.
«وَ قَدْ قَلَّبْتُ هذَا الْأَمْرَ بَطْنَهُ وَ ظَهْرَهُ، [حَتَّى مَنَعَنِي النَّوْمَ]، فَما وَجَدْتُنِي يَسَعُنِي إِلَّا قِتالُهُمْ أَوِ الْجُحُودُ بِما جاءَنِي [جاءَ] بِهِ مُحَمَّدٌ صلى الله عليه و آله و سلم»
(من ظاهر و باطن اين امر را زير و رو كردم، [تا جائى كه خواب را از من بازداشت]، پس هيچ راهى را نديدم غير از جنگ با اينها و يا اين كه آنچه را پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى من آورده انكار كنم.)
عبارت سابق اين خطبه را ممكن است بگوييم در مورد هجوم مردم براى بيعت با آن حضرت بوده است، و از اين جملۀ «وَ قَدْ قَلَّبْتُ هذَا الْأَمْرَ...» كه سيّد رضى اينجا آورده جدا از جملۀ سابق باشد؛ و مرحوم سيّد از اين كارها مى كرده كه مثلاً دو جمله اى كه بين آنها فاصله بوده، ايشان فاصله ها را انداخته و دو جمله را پهلوى هم ذكر كرده است؛ حالا در اينجا هم اين جملۀ «وَ قَدْ قَلَّبْتُ هذَا الْأَمْرَ» مربوط به جنگ با معاويه است، و آن جمله «فَتَداكّوا عَلَىَّ» مربوط به مسألۀ بيعت است. البتّه بعضى گفته اند: چون جملۀ «وَ قَدْ قَلَّبْتُ هذَا الْأَمْرَ» مربوط به جنگ با معاويه است(1)به همين دليل جملات قبل هم مربوط به جنگ با معاويه است و حضرت مى خواسته بفرمايد:
و آن قدر شيعيان من در مورد جنگ با معاويه به من اصرار كردند و به من هجوم آوردند كه نزديك بود زير دست و پا له شوم. به هرحال در اين كه از اينجا به بعد مربوط به جنگ با معاويه است هيچ شك و ترديدى نيست.
«وَ قَدْ قَلَّبْتُ هذَا الْأَمْرَ بَطْنَهُ وَ ظَهْرَهُ» اين امر يعنى امر جنگ را زير و رو كردم،
1) - شرح ابن ميثم، ج 2، ص 144.
اين كه فرموده «قَلَّبتُ بَطنَهُ و ظَهرَهُ» يعنى زير و رويش كردم و مقصود بررسى كردن آن چيز است، مى خواهند بفرمايند كه با دقّت كامل پيرامون آن توجّه كرده ام.
«فَما وَجَدْتُنِي يَسَعُنِي إِلَّا قِتالُهُمْ» در خودم وسعتى به غير از جنگ با معاويه و اصحاب او نديدم. «أَوِ الْجُحُودُ بِما جاءَنِي بِهِ مُحَمَّدٌ صلى الله عليه و آله و سلم» و يا بايد آنچه را رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم براى من آورده منكر شوم. ملازمۀ جنگ نكردن با انكار به آنچه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرموده در اين است كه پيامبر از طرف خداوند به حضرت على خبر داده بود كه بايد با ناكثين و قاسطين و مارقين جنگ كند،(1)وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم صادقِ مصدّق است مسلّماً جنگ با اين سه طايفه براى حضرت على عليه السلام لازم است و فرار از جنگ به معناى تكذيب اخبار غيبى و دستور رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم است.
«فَكانَتْ مُعالَجَةُ الْقِتالِ أَهْوَنَ عَلَيَّ مِنْ مُعالَجَةِ الْعِقابِ، وَ مَوْتاتُ الدُّنيا أَهْوَنَ عَلَيَّ مِنْ مَوْتاتِ الْآخِرَةِ»
(پس علاج جنگيدن بر من آسانتر از علاج عذاب خدا، و مرگهاى دنيا بر من آسانتر از مرگها و عذابهاى آخرت است.)
امر براى من داير مدار جنگيدن و نجنگيدن است، اگر بجنگم به وظيفه ام عمل كرده ام و اگر نجنگم برخلاف وظيفه عمل كرده ام و در قيامت به عقاب و عذاب خدا مبتلا مى شوم. «فَكانَتْ مُعالَجَةُ الْقِتالِ أَهْوَنَ عَلَيَّ مِنْ مُعالَجَةِ الْعِقابِ» پس ديدم انجام دادن جنگ برايم آسانتر از تحمّل عذاب قيامت است. در قبول جنگ مردن افراد هم وجود دارد، مى فرمايند: «وَ مَوْتاتُ الدُّنيا أَهْوَنَ عَلَيَّ مِنْ مَوْتاتِ الْآخِرَةِ» درست است كه اگر بخواهم بجنگم به مشقت و سختى هاى جنگ و شهيد شدن افراد مبتلا مى شوم،
1) عيون أخبارالرضا، شيخ صدوق، ج 2، ص 61، حديث 241؛ منهاج البراعة، ج 4، ص 211 و 325.
امّا اين مشقت هاى جنگ خيلى راحت تر و زودگذرتر از سختى ها و مشقت هاى آخرت است كه دائمى است. همان طورى كه خوشى هاى دنيا زودگذر است، سختى ها و مشقت هاى دنيا هم زودگذر است، اگر جنگ و ستيز در راه خدا سختى دارد، اين مشقت و سختى زودگذر است و با اندك صبر و بردبارى به خوشى دائمى تبديل مى شود، و اين بهتر از خوشى زودگذر دنياست كه به همراه آن عقاب و عذاب دائمى جهنّم است.
وَ مِنْ كلامٍ لَهُ عليه السّلام و قَدِ اسْتَبْطَأَ أَصحابُهُ إذنَهُ لَهُم فِي القِتالِ بِصِفِّينَ:
«أَمَّا قَوْلُكُم: أَكُلُّ ذَلِكَ كَراهِيَةَ الْمَوْتِ! فَوَاللّهِ ما أُبالِي أَدَخَلْتُ إِلَى الْمَوْتِ أَوْ خَرَجَ الْمَوْتُ إِلَيَّ. وَ أَمَّا قَوْلُكُمْ شَكّاً فِي أَهْلِ الشَّامِ! فَوَاللّهِ ما دَفَعْتُ الْحَرْبَ يَوْماً إِلَّا وَ أَنَا أَطْمَعُ أَنْ تَلْحَقَ بِي طائِفَةٌ فَتَهْتَدِيَ بِي، وَ تَعْشُوَ إِلى ضَوْئِي، وَ ذَلِكَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَقْتُلَها عَلى ضَلالِها، وَ إِنْ كانَتْ تَبُوءُ بِآثامِها»
قبلاً گفتيم وقتى حضرت امير عليه السلام با اصحابشان به صفّين آمدند، اصحاب معاويه بر شريعۀ فرات مسلط شده و از آب برداشتن اصحاب على عليه السلام جلوگيرى مى كردند، در اينجا وقتى حضرت ديد معاويه حاضر به مسالمت نيست و آب را آزاد نمى كند، دستور داد اصحابش از راه جنگ آب را آزاد كردند، بعد از اين تا مدّتى جنگ نبود و فقط گاهى مواقع اصحاب على عليه السلام با اصحاب معاويه برخوردهاى جزئى داشتند، و تا سه ماه طول كشيد كه دو سپاه معطّل مانده بودند، در اين مدّت بين دو لشكر رفت و
آمدهاى صلح جويانه اى مى شد، و يكى از كسانى كه جزو پيك حضرت على بود و چندين مرتبه براى نصيحت معاويه رفت و آمد كرد شبث بن ربعى لعنه اللّه بود كه بعدها به كربلا آمد و يكى از مسبّبين شهادت امام حسين عليه السلام شد.
در اين مدّت طولانى بعضى از اصحاب حضرت على عليه السلام خسته شدند و پيش خود حضرت شكايت آوردند كه علّت چيست ما را در اين بيابان سرگردان كرده ايد؟ حضرت پرسيدند قضاوت مردم در اين باره چيست؟ جواب دادند: بعضى مى گويند على عليه السلام از جنگ ترسيده و بعضى مى گويند على عليه السلام دربارۀ اهل شام شك كرده است كه آيا اصحاب معاويه اهل باطل اند يا نه! حضرت هم در چنين موقعيتى اين خطبه را ايراد فرمودند.
سيّد رضى مى گويد:
«و مِن كلامٍ لَهُ عليه السلام و قَدِ اسْتَبْطَأَ أَصحابُهُ إذنَهُ لَهُم فِي القِتالِ بِصِفِّينَ»
(و از كلام حضرت است هنگامى كه كند شمردند اصحاب آن حضرت اذن در جنگ را.)
«أَمَّا قَوْلُكُم: أَكُلُّ ذَلِكَ كَراهِيَةَ الْمَوْتِ! فَوَاللّهِ ما أُبالِي أَدَخَلْتُ إِلَى الْمَوْتِ أَوْ خَرَجَ الْمَوْتُ إِلَيَّ»
(اما سخن شما كه اين درنگ براى ترس از مرگ است! پس به خدا سوگند هيچ باكى ندارم كه من به سوى مرگ داخل شوم يا مرگ مرا بگيرد.)
حضرت وقتى سخن آن مرد را شنيدند كه قضاوت مردم اين است كه شما يا مى ترسيد و يا در مورد اصحاب معاويه شك داريد، ناراحت شدند و فرمودند: «أَمَّا قَوْلُكُم أَكُلُّ ذَلِكَ» امّا گفتۀ شما كه آيا همۀ اين پيك فرستادنها و تأخير جنگ «كَراهِيَةَ الْمَوْتِ» براى ترس و كراهت داشتن از مرگ است. «كراهية» در اين مورد به دليل «مفعول له» واقع شدن منصوب است نه مرفوع؛ در اعراب «كلّ» هم دو وجه جايز است: يكى اين
كه منصوب باشد كه در اين صورت مفعول فعل محذوف است، يعنى: «أتفعلُ كلَّ ذلك» آيا همۀ آنچه را انجام مى دهى براى ترس از مرگ است؟ و وجه ديگر اين كه مرفوع باشد كه در اين صورت هم «كُلُّ» مبتداست و خبر آن «تَفعَلُه» مى باشد كه محذوف است.
خلاصه حضرت مى فرمايند: اگر چنين انديشه اى داريد كه از ترس مرگ جنگ را تأخير مى اندازم «فَوَاللّهِ ما أُبالِي أَدَخَلْتُ إِلَى الْمَوْتِ أَوْ خَرَجَ الْمَوْتُ إِلَيَّ» به خدا قسم باك ندارم من سراغ جنگ و مرگ بروم يا مرگ به طرف من بيايد. مقصود حضرت امير عليه السلام از داخل شدن در مرگ، داخل شدن در جنگ است كه سبب مرگ مى باشد. پس نه از داخل شدن در مرگ مى ترسم و نه از اين كه مرگ به سراغ من بيايد و مرا دريابد.
«وَ أَمَّا قَوْلُكُمْ شَكّاً فِي أَهْلِ الشَّامِ! فَوَاللّهِ ما دَفَعْتُ الْحَرْبَ يَوْماً إِلَّا وَ أَنَا أَطْمَعُ أَنْ تَلْحَقَ بِي طائِفَةٌ فَتَهْتَدِيَ بِي، وَ تَعْشُوَ إِلى ضَوْئِي»
(و امّا سخن شما در مورد شك نسبت به اهل شام! پس به خدا سوگند يك روز جنگ را تأخير نمى اندازم مگر براى اين كه طمع دارم گروهى از آنها به من ملحق شوند و هدايت گردند، و با چشم كم نور خود روشنايى مرا ببينند.)
مى فرمايد: امّا اين كه گفته ايد شايد در مورد اهل شام شك كرده باشم، اگر بنا بود شك كنم، در جنگ جمل و در طلحه و زبير و عايشه كه از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بودند شك مى كردم، معاويه بهتر از طلحه و زبير نيست كه من در مورد او شك كنم، و در مورد اهل شام هم شكى ندارم جز اين كه مى خواهم با آنها اتمام حجّت شود، «فَوَاللّهِ ما دَفَعْتُ الْحَرْبَ يَوْماً» پس به خدا سوگند يك روز را دفع الوقت نمى كنم و جنگ را تأخير نمى اندازم «إِلَّا وَ أَنَا أَطْمَعُ أَنْ تَلْحَقَ بِي طائِفَةٌ» مگر اين كه طمع و اميد دارم يك عده اى از اين مردم به من ملحق شوند، «فَتَهْتَدِيَ بِي» و به وسيلۀ من هدايت شوند، راه حق را بيابند و از گمراهى نجات پيدا كنند، «وَ تَعْشُوَ إِلى ضَوْئِي» و با آن چشم كم نور خود نور مرا ببينند.
«تَعْشُوَ» از مادّۀ «عَشا» به كسى گفته مى شود كه روز نمى بيند ولى در شب يك نور خيلى كمى را احساس مى كند. اينجا حضرت اصحاب معاويه را به آنها تشبيه كرده و مى خواهند بفرمايند: من منتظرم كه اين مردم با آن احساس كمى كه از دين دارند راه حق را پيدا كنند و به ما ملحق شوند. و بعد مى فرمايند:
«وَ ذَلِكَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَقْتُلَها عَلى ضَلالِها، وَ إِنْ كانَتْ تَبُوءُ بِآثامِها»
(و اين هدايت آنان نزد من محبوبتر از اين است كه با آنها بجنگم، گرچه آنها با گناهانشان باز مى گردند.)
«ذلك» اسم اشاره است و ظاهراً به جملۀ «فَتَهْتَدِيَ بِي» در جملۀ قبل مى خورد؛ يعنى اين كه اهل شام به وسيلۀ ما هدايت شوند «أَحَبُّ إِلَيَّ» نزد من محبوبتر و بهتر است «مِنْ أَنْ أَقْتُلَها عَلى ضَلالِها» از اين كه آنها را بر همان ضلالت و گمراهى اى كه دارند بكشم، «وَ إِنْ كانَتْ تَبُوءُ بِآثامِها» گرچه با همين حال هم كه آنها را بكشيم جهنّم آن را خودشان مى روند، امّا هدايت اينها براى من مطلوب است.
اينجا ابن أبى الحديد حديثى را در اين باب از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل مى كند كه در جنگ خيبر به على عليه السلام فرموده اند: «لَأَن يَهْدِيَ اللّهُ بِكَ رَجُلاً واحِداً خَيرٌ لك مِمّا طَلَعَتْ عَلَيهِ الشَّمسُ»(1)اگر خدا يك نفر را به وسيلۀ تو هدايت كند براى تو بهتر است از آنچه خورشيد بر آن طلوع مى كند.
بنابراين اگر على عليه السلام در شروع جنگ تأخير مى اندازد نه براى آن است كه از جنگ و مرگ مى ترسد و وحشت دارد و نه براى اين كه در مورد معاويه و اهل شام شك و ترديد دارد، بلكه مقصود حضرت اعلام حقانيّت و رسيدن لشكر شام به حق و عدالت است، و اين كار در نظر حضرت از هر چيزى بهتر است. از اينجا فلسفۀ جنگهاى اسلامى روشن مى گردد كه هدف از آنها كشورگشايى و غلبه بر دشمن نيست بلكه هدف هدايت انسانها و اجراى حق و عدالت است.4.
1) - شرح ابن أبى الحديد، ج 4، ص 14؛ و با اندك تفاوتى در: الكافى، ج 5، ص 28، حديث 4.
وَ مِنْ كلامٍ لَهُ عليه السّلام:
«وَ لَقَدْ كُنَّا مَعَ رَسُولِاللّهِ صلى الله عليه و آله و سلم نَقْتُلُ آباءَنا وَ أَبْناءَنا وَ إِخْوانَنا وَ أَعْمامَنا، ما يَزِيدُنا ذَلِكَ إِلَّا إِيماناً وَ تَسْلِيماً وَ مُضِيّاً عَلَى اللَّقَمِ، وَ صَبْراً عَلى مَضَضِ الْأَلَمِ، وَ جِدّاً فِي جِهادِ الْعَدُوِّ. وَ لَقَدْ كانَ الرَّجُلُ مِنَّا وَ الْآخَرُ مِنْ عَدُوِّنا، يَتَصاوَلانِ تَصاوُلَ الْفَحْلَيْنِ، يَتَخالَسانِ أَنْفُسَهُما، أَيُّهُما يَسْقِي صاحِبَهُ كَأْسَ الْمَنُونِ؛ فَمَرَّةً لَنا مِنْ عَدُوِّنا، وَ مَرَّةً لِعَدُوِّنا مِنَّا، فَلَمَّا رَأَى اللّهُ صِدْقَنا أَنْزَلَ بِعَدُوِّنَا الْكَبْتَ، وَ أَنْزَلَ عَلَيْنَا النَّصْرَ، حَتَّى اسْتَقَرَّ الْإِسْلامُ مُلْقِياً جِرانَهُ، وَ مُتَبَوِّئاً أَوْطانَهُ، وَ لَعَمْرِي لَوْ كُنَّا نَأْتِي ما أَتَيْتُمْ ما قامَ لِلدِّينِ عَمُودٌ، وَ لَااخْضَرَّ لِلْإِيمانِ عُودٌ، وَ ايْمُ اللّهِ لَتَحْتَلِبُنَّها دَماً، وَ لَتُتْبِعُنَّها نَدَماً»
برخى از شارحين نهج البلاغه احتمال داده اند كه حضرت امير عليه السلام اين خطبه را در چندين مورد ايراد فرموده باشند. يكى از مواردى كه مسلّماً ايراد فرموده اند در اين مورد است كه وقتى معاويه روز به روز در حال پيشروى بود و در مصر محمّدبن ابى بكر(1)والى مصر را كه از طرف حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام منصوب بود به شهادت رساند، عبداللّه بن عبّاس حاكم بصره وقتى كه ديد چنين مصيبتى پيش آمده و محمّدبن ابى بكر كه تقريباً مثل فرزند حضرت على عليه السلام حساب مى شد شهيد شده و اين در حقيقت يك شكست بزرگى براى حضرت بود، زياد بن ابيه(2)را كه آن وقت از
شيعيان على عليه السلام بود به جاى خود گذاشت تا به كوفه رفته هم حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را تسليت دهد و از وى دلجويى كند و هم دربارۀ اوضاع با هم مشورت كنند؛ چون ابن عبّاس و مالك اشتر دوتا از مشاورين مهم حضرت امير عليه السلام بودند.
وقتى ابن عبّاس به قصد كوفه از بصره خارج شد يكى از مردم بصره كه از شيعيان عثمان بود نامه اى به معاويه نوشت به اين مضمون: عثمان در بصره شيعيان زيادى دارد و اگر تو كسى را بفرستى همۀ مردم از او پيروى مى كنند و تو مى توانى بصره را فتح كنى؛ معاويه هم عبداللّه بن عامر حضرمى را فرستاد، او در بصره تبليغاتى كرد و عده اى را دور خود جمع كرد، زياد بن ابيه نامه اى به عبداللّه بن عبّاس نوشت كه چنين است و چنان، او هم با حضرت امير عليه السلام در ميان گذاشت، حضرت امير عليه السلام هم جارية بن قدامة را به پيشنهاد زياد بن ابيه با يك عده اى فرستاد و با هم به ابن حضرمى حمله كردند و طبق نقلى كه شده اصحاب ابن حضرمى را در خانه اى محاصره كرده و خانه را به آتش كشيدند و آنها را نابود كردند، حضرت اين خطبه را در ارتباط با بسيج مردم عليه ابن حضرمى ايراد فرمود و با كلمات همين خطبه مردم را تحريك نمود.
«وَ لَقَدْ كُنَّا مَعَ رَسُولِاللّهِ صلى الله عليه و آله و سلم نَقْتُلُ آباءَنا وَ أَبْناءَنا وَ إِخْوانَنا وَ أَعْمامَنا، ما يَزِيدُنا ذَلِكَ إِلَّا إِيماناً وَ تَسْلِيماً وَ مُضِيّاً عَلَى اللَّقَمِ، وَ صَبْراً عَلى مَضَضِ الْأَلَمِ، وَ جِدّاً فِي جِهادِ الْعَدُوِّ»
(و به تحقيق ما با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بوديم در حالى كه پدران و فرزندان و برادران و عموهايمان را در جنگ مى كشتيم، و با اين رفتار بر ايمان و اطاعت خود مى افزوديم، اين كار ثبات قدم ما را زيادتر، و شكيبايى و سعى و كوشش ما را در جنگ با دشمن بيشتر مى كرد.)
«لام» در كلمۀ «لَقد» مفتوح و براى توطئۀ قَسَم است، مثل اين كه يك قَسَم در اينجا بوده كه حذف شده است؛ يعنى به خدا سوگند ما با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بوديم، مقصود اين است كه در جنگهاى صدر اسلام در ركاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم جنگ مى كرديم.
«نَقْتُلُ آباءَنا وَ أَبْناءَنا وَ إِخْوانَنا وَ أَعْمامَنا» و خيال نكنيد كه در اين جنگها غريبه ها را مى كشتيم، بلكه خويشاوندانى چون پدرها، فرزندان، برادران و عموهايمان را هم مى كشتيم! مثلاً جنگ بدر و احد جنگ با خويشان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بود؛ «ما يَزِيدُنا ذَلِكَ إِلَّا إِيماناً وَ تَسْلِيماً» اين جنگهايى را كه براى خدا و پيشبرد اسلام مى كرديم، ايمان و تسليم ما را در برابر حق زياد مى كرد؛ اين طور نبود كه اگر در جنگ، پدر يا فرزندانمان كشته مى شوند ما دست از جنگ برداريم.
«وَ مُضِيّاً عَلَى اللَّقَمِ» و مى گذشتيم بر جادّۀ صاف و روشن. «اللَّقَم» و «اللُّقَم» هر دو صحيح است به معناى جادۀ صاف و روشن؛ هرچه بيشتر جنگ مى كرديم بيشتر به راه راست هدايت مى شديم. «وَ صَبْراً عَلى مَضَضِ الْأَلَمِ» و بر دردها و زخمهاى شمشير صبر مى كرديم. «الم» به معناى درد، و «مضض» به معناى احساس است، «مضض الالم» يعنى احساس درد؛ در مقابل آن همه احساس درد صبر مى كرديم. «وَ جِدّاً فِي جِهادِ الْعَدُوِّ» و در عين حال هم در جهاد و جنگ با دشمنان اسلام كوشش زيادترى مى كرديم و اين طور نبود كه با آن همه نگرانى و ناراحتى از جنگ سير شويم.
«وَ لَقَدْ كانَ الرَّجُلُ مِنَّا وَ الْآخَرُ مِنْ عَدُوِّنا، يَتَصاوَلانِ تَصاوُلَ الْفَحْلَيْنِ، يَتَخالَسانِ أَنْفُسَهُما، أَيُّهُما يَسْقِي صاحِبَهُ كَأْسَ الْمَنُونِ؛ فَمَرَّةً لَنا مِنْ عَدُوِّنا، وَ مَرَّةً لِعَدُوِّنا مِنَّا»
(و در جنگ چنين بود كه مردى از ما با يكى از دشمنانمان مانند دو قوچ نر به يكديگر حمله مى كردند و به قصد ربودن يكديگر بودند، تا كدام يك آن ديگرى را از جام مرگ سيراب كند؛ گاه مى شد كه ما بر دشمن پيروز مى شديم، و گاهى دشمن بر ما غالب مى گشت.)
«يتصاولان» از مادّۀ «صولة» به معناى يورش و حمله است. «تَصاوُلَ الْفَحْلَيْنِ»مفعول مطلق نوعى است. «يتخالسان» از مادّۀ «تخالس» به معناى «تسالب» يعنى
ربودن يكديگر است. مى فرمايند: در جنگها يك نفر از ما با يك نفر از دشمن مانند دو قوچ نر به هم يورش مى بردند و درگير مى شدند «أَيُّهُما يَسْقِي صاحِبَهُ كَأْسَ الْمَنُونِ» تا كدام يك از اين دو ديگرى را از كاسۀ مرگ سيراب كند، «فَمَرَّةً لَنا مِنْ عَدُوِّنا، وَ مَرَّةً لِعَدُوِّنا مِنَّا» يك وقت بود كه ما بر دشمن پيروز مى شديم، و يك وقت دشمن بر ما.
بالاخره جنگ بود و ما در جنگ جدّى بوديم.
«فَلَمَّا رَأَى اللّهُ صِدْقَنا أَنْزَلَ بِعَدُوِّنَا الْكَبْتَ، وَ أَنْزَلَ عَلَيْنَا النَّصْرَ، حَتَّى اسْتَقَرَّ الْإِسْلامُ مُلْقِياً جِرانَهُ، وَ مُتَبَوِّئاً أَوْطانَهُ»
(پس چون خدا راستى و درستى ما را ديد دشمن ما را خوار، و پيروزى را نصيب ما كرد، تا اين كه اسلام پا برجا شده، سينۀ خود را بر زمين گذاشت و در جاى خود قرار گرفت.)
«الكَبْت» به معناى ذلّت و شكست است. «جِرَان» به سينۀ شتر گفته مى شود. «مُلْقِياً» از مادّۀ «اِلْقَاء» به معناى انداختن است، «ملقياً جرانه» حال است؛ يعنى در حالتى كه سينۀ خود را براى استراحت روى زمين انداخته است. اين يك تشبيه است و حضرت اسلام را به شتر تشبيه فرموده كه وقتى براى استراحت مى خوابد سينه و گردن خود را روى زمين مى گذارد. «مُتَبَوِّئاً» هم به معناى جاى گيرنده است. «اوطان» جمع «وطن» و مفعول فيه است براى «متبوّئاً»؛ يعنى اسلام در جاى خود قرار گرفت. حضرت فرموده اند: «فَلَمَّا رَأَى اللّهُ صِدْقَنا» پس وقتى خداوند صدق و صفا و حسن نيّت و خلوص نيّت ما را ديد «أَنْزَلَ بِعَدُوِّنَا الْكَبْتَ» دشمنان ما را ذليل و خوار نمود «وَ أَنْزَلَ عَلَيْنَا النَّصْرَ» و نصرت و پيروزى را نصيب ما گردانيد، و اين امر همچنان ادامه داشت، «حَتَّى اسْتَقَرَّ الْإِسْلامُ» تا اين كه اسلام استقرار پيدا كرد، «مُلْقِياً جِرانَهُ» در حالى كه همانند شترى كه در حال استراحت است سينه و گردن خود را به زمين گذاشت «وَ مُتَبَوِّئاً أَوْطانَهُ» و اسلام در جاى خود قرار گرفت.
«وَ لَعَمْرِي لَوْ كُنَّا نَأْتِي ما أَتَيْتُمْ ما قامَ لِلدِّينِ عَمُودٌ، وَ لَااخْضَرَّ لِلْإِيمانِ عُودٌ، وَ ايْمُ اللّهِ لَتَحْتَلِبُنَّها دَماً، وَ لَتُتْبِعُنَّها نَدَماً»
(و به جانم سوگند اگر رفتار ما هم مانند رفتار شما بود پايه هاى دين برقرار نمى شد، و شاخۀ درخت ايمان سبز نمى گشت، و به خدا سوگند شما از اين رفتار خون مى دوشيد، و در پى آن پشيمان خواهيد شد.)
«لَعَمْرِى» اسم قسم است؛ يعنى به جان خودم سوگند. «لَوْ كُنَّا نَأْتِي ماأَتَيْتُمْ» يعنى اگر ما هم همانند شما عمل مى كرديم؛ اصحاب حضرت اهمالكارى مى كردند، حضرت به آنها طعن مى زند كه اگر ما اهمالكارى شما را در صدر اسلام داشتيم «ما قامَ لِلدِّينِ عَمُودٌ» براى دين هيچ پايه و ستونى به جا نمى ايستاد. اينجا حضرت اسلام را به ساختمانى تشبيه فرموده كه اگر ستون نداشته باشد ساختمان نيست.
«وَ لَااخْضَرَّ لِلْإِيمانِ عُودٌ» ، «عود» به معناى چوب است و اينجا مقصود شاخۀ سبز است؛ يعنى اگر ما هم در صدر اسلام در آن بحرانها مى خواستيم مثل شما هنگام جنگ امروز و فردا كنيم هيچ شاخۀ سبزى براى ايمان حاصل نمى شد، اگر مى بينيد امروزه دين استقرار يافته و همچون ساختمانى برپا و چون درختى سبز و خرّم است، اثر آن همه تلاشهاى پيگير فداكاران صدر اسلام است.
«وَ ايْمُ اللّهِ لَتَحْتَلِبُنَّها دَماً» ، «تحتلبنّها» از مادّۀ «حَلْب» به معناى دوشيدن است كه با نون تأكيد ثقيله آمده و به اين معناست كه: به خدا سوگند با اين روشى كه داريد حتماً از اين كارهايتان به جاى شير خون مى دوشيد؛ چون نتيجۀ اهمالكارى ننگ و بدبختى است. «وَ لَتُتْبِعُنَّها نَدَماً» ، «تتبعنّ» از مادّۀ «تبع» به معناى تبعيّت است، يعنى به يقين ثمرۀ آن اهمالكاريها ندامت و پشيمانى است.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
وظيفۀ مردم در برابر حاكم پس از حضرت على عليه السلام
سبّ و اعلام برائت
خطبۀ 58
علّت ايراد خطبۀ پنجاه و هشتم
خواسته هاى غير منطقى خوارج
پيش بينى آيندۀ تاريك خوارج
خطبۀ 59
سخنى از غيب دربارۀ خوارج
خطبۀ 60
بقاى خوارج و آيندۀ آنان
خطبۀ 61
بعد از من خوارج را نكشيد
فرق خوارج با معاويه
وَ مِنْ كلام لَهُ عليه السّلام لِأَصحابِهِ:
«أَما إِنَّهُ سَيَظْهَرُ عَلَيْكُمْ بَعْدِي رَجُلٌ رَحْبُ الْبُلْعُومِ، مُنْدَحِقُ الْبَطْنِ، يَأكُلُ ما يَجِدُ، وَ يَطْلُبُ ما لا يَجِدُ، فَاقْتُلُوهُ وَ لَنْ تَقْتُلُوهُ. أَلا وَ إِنَّهُ سَيَأْمُرُكُمْ بِسَبِّي وَ الْبَراءَةِ مِنِّي؛ أَمَّا السَّبُّ فَسُبُّونِي؛ فَإِنَّهُ لِي زَكاةٌ، وَ لَكُمْ نَجاةٌ؛ وَ أَمَّا الْبَراءَةُ فَلا تَتَبَرَّأُوا مِنِّي؛ فَإِنِّي وُلِدْتُ عَلَى الْفِطْرَةِ، وَ سَبَقْتُ إِلَى الْإِيمانِ وَ الْهِجْرَةِ»
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه، خطبۀ پنجاه و هفتم از نهج البلاغۀ عبده و پنجاه و ششم از نهج البلاغۀ فيض الاسلام است. اين خطبه را حضرت به اصحاب خود در اوصاف شخصى كه بعد از خودشان بر مردم كوفه مسلط مى شود ايراد فرموده اند، ولى در اين كه آن كس كيست اختلاف است.
«أَما إِنَّهُ سَيَظْهَرُ عَلَيْكُمْ بَعْدِي رَجُلٌ رَحْبُ الْبُلْعُومِ، مُنْدَحِقُ الْبَطْنِ، يَأكُلُ ما يَجِدُ، وَ يَطْلُبُ ما لا يَجِدُ، فَاقْتُلُوهُ وَ لَنْ تَقْتُلُوهُ»
(آگاه باشيد كه به زودى بعد از من مردى گشاده گلو و شكم برآمده بر شما غالب مى شود، مى خورد آنچه را بيابد، و طلب مى كند آنچه را نيابد، او را بكشيد هرچند نخواهيد كشت.)
در اين كه اين شخص كه مورد نظر حضرت است چه كسى بوده، مشهور بين شارحين اين است كه مقصود معاوية بن ابى سفيان است؛ ابن أبى الحديد گفته است اين اوصافى كه حضرت برشمرده به طور مسلّم با معاويه مطابقت دارد، بعضى زياد بن ابيه، و بعضى مغيرة بن شعبه و بعضى ديگر حجاج بن يوسف ثقفى را گفته اند.
اين يك پيش گويى است كه حضرت اينجا فرموده و پيامبرخدا صلى الله عليه و آله و سلم هم يك چنين پيش گويى اى در مورد معاويه فرموده است كه حتّى ابن أبى الحديد هم آن را نقل كرده است.
حضرت امير عليه السلام در اينجا فرموده اند: «سَيَظْهَرُ عَلَيْكُمْ بَعْدِي » زود است كه بعد از من مسلط شود بر شما « رَجُلٌ رَحْبُ الْبُلْعُومِ» مردى كه حلقومش گشاد است، «مُنْدَحِقُ الْبَطْنِ» شكمش آويزان است؛ «مندحق» و «مندلق» به معناى آويزان بودن شكم است.
معاويه اين اندازه معروف بود كه خيلى پرخور است، گلويش گشاد بود و شكمش خيلى بزرگ و آويزان بود، آن قدر شكمش بزرگ بود كه وقتى مى نشست تمام زانوهايش را مى گرفت، گفته اند سرّ اين كه نماز جمعه را نشسته مى خواند اين بود كه وقتى مى ايستاد شكمش آويزان بود و مثل اين كه شكمش جداى از او بود. پرخورى او در تاريخ معروف و مشهور بود، و ابن أبى الحديد هم اين موضوع را مطرح كرده كه روزى رسول اللّه صلى الله عليه و آله و سلم او را خواست، گفتند مشغول غذا خوردن است، وقت ديگرى او را خواست، گفتند مشغول غذا خوردن است، حضرت در مورد او فرمودند: «اللّهمّ لا تُشْبِعْ بَطْنَهُ» خدايا شكمش را سير نگردان. شاعر عرب نيز در اين مورد گفته است:
«و صاحِبٍ لِي بَطْنُه كَالْهاوِيَة*** كَأَنّ في أَحشائِه [أَمْعائِهِ] مُعاوِيَة»(1)
يعنى من يك دوست و يارى دارم شكمش همانند درّه است و مثل اين است كه درون شكم آن دوستم معاويه جا داده شده است!5.
1) شرح ابن أبى الحديد، ج 4، ص 55؛ يتيمة الدهر، ثعالبى، ج 3، ص 465.
شاعر فارسى زبان نيز در وصف شكم كسى مى گويد:
از دور بديدم شكمى مى آيد*** بعد از دو سه روز صاحبش پيدا شد
«يَأكُلُ ما يَجِدُ» هرچه پيدا كند مى خورد، «وَ يَطْلُبُ ما لا يَجِدُ» و اگر چيزى براى خوردن به دستش نيايد از ديگران طلب چيزهاى خوردنى مى كند. « فَاقْتُلُوهُ » پس او را بكشيد. حضرت در اين جمله شخص مورد نظر را كه بنا به نقل ابن أبى الحديد معاويه است، مهدورالدّم و قتل او را واجب فرموده اند. كتاب وقعة صفّين حديثى را از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل كرده كه حضرت فرموده اند: «إِذا رَأَيتُم مُعاويَةَ بنَ أَبي سُفيانَ يَخْطُبُ عَلى مِنْبَري فَاضْرِبوا عُنُقَهُ» و در نقل ديگرى فرموده اند: «إذا رَأَيتُم مُعاويَةَ يَخْطُبُ عَلى مِنْبَري فَاقْتُلوهُ» قال ابوسعيد الخدرى «فَلَم نَفعَلْ و لَم نُفلِحْ» يعنى وقتى مشاهده كرديد كه معاويه بر منبر من نشسته و خطبه مى خواند او را بكشيد، بعد ابى سعيد خدرى اضافه مى كند كه ما او را نكشتيم و از اين رو رستگار هم نشديم و بايد همان اوّل او را اعدام مى كرديم.(1)
پس هم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و هم حضرت على عليه السلام معاويه را مهدورالدّم اعلام فرموده بودند، ولى متأسفانه بعضى از عامّه به جاى جملۀ «فاقتلوه» جملۀ «فَاقْبَلوهُ» آورده و بعد از آن هم يك جملۀ «فإنّه أمينٌ مأمون» به آن اضافه كرده اند؛ يعنى وقتى مشاهده كرديد كه معاويه بر منبر نشسته و خطبه مى خواند او را قبول كنيد زيرا كه او امين و مورد اطمينان است، و با اين كار حديث را تحريف نموده اند.
به هرحال سخن حضرت امير عليه السلام اين است كه «فاقتلوه» او را بكشيد، ولى بعد از آن اضافه فرموده «وَ لَنْ تَقْتُلُوهُ» و هرگز او را نمى كشيد. «لن» براى نفى هميشگى است و «لن تقتلوه» به اين معناست كه هرگز شما او را نمى كشيد، شما اهل اين كار نيستيد.6.
1) وقعة صفّين، ص 216.
«أَلا وَ إِنَّهُ سَيَأْمُرُكُمْ بِسَبِّي وَ الْبَراءَةِ مِنِّي؛ أَمَّا السَّبُّ فَسُبُّونِي؛ فَإِنَّهُ لِي زَكاةٌ، وَ لَكُمْ نَجاةٌ»
(آگاه باشيد به زودى اين مرد شما را به دشنام دادن و برائت از من مجبور مى كند؛ پس اگر بر دشنام دادن به من شما را ناچار كند مرا دشنام دهيد؛ زيرا ناسزا گفتن به من سبب علوّ درجۀ من و نجات شما خواهد شد.)
«سبّ» به معناى فحش، و «براءة» به معناى بيزارى است. مى فرمايد اين مردى كه بعد از من بر شما مسلط مى شود، شما را ناچار به فحّاشى و بيزارى از من مى كند، «أَمَّا السَّبُّ فَسُبُّونِي» اگر قرار شد مرا دشنام دهيد، اشكال ندارد دشنام دهيد.
پس از شهادت على عليه السلام حجّاج بن يوسف ثقفى شيعيان حضرت را در كوفه دستگير كرده و به جرم دوستى با آن حضرت به شهادت مى رساند، نقل است كه حجّاج صد و بيست هزار نفر از شيعيان حضرت را كشته است، روى همين اساس حضرت دستور داده بود اگر شما را ناچار به فحّاشى عليه من كردند قبول كنيد و براى حفظ جان خودتان به من ناسزا بگوييد. « فَإِنَّهُ لِي زَكاةٌ، وَ لَكُمْ نَجاةٌ » زيرا فحّاشى عليه من چيزى از من كم نمى كند بلكه مقام مرا بالا مى برد، شما را هم از كشته شدن نجات مى دهد، گناه آن هم مال كسى است كه شما را مجبور به اين كار كرده است.
«زكاة» به معناى بالا بردن مقام آن حضرت است؛ اگرچه «زكاة» به معناى تزكيه و تطهير است، چنانچه خداوند خطاب به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است: «خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِها»(1)از اموال مسلمانان زكات بگير و با اين كار آنان را تزكيه و تطهير كن، امّا چون على عليه السلام گناه ندارند كه با اين كار حضرت از گناه پاك شوند، «زكاة» در اينجا به معناى نموّ است، مقام حضرت در اثر فحش آنان بالا مى رود.
1) - سورۀ توبه (9)، آيۀ 103.
«وَ أَمَّا الْبَراءَةُ فَلا تَتَبَرَّأُوا مِنِّي؛ فَإِنِّي وُلِدْتُ عَلَى الْفِطْرَةِ، وَ سَبَقْتُ إِلَى الْإِيمانِ وَ الْهِجْرَةِ»
(و امّا در بيزارى جستن، از من بيزارى نجوييد؛ زيرا من بر فطرت اسلام تولد يافته ام، و به سوى ايمان و هجرت سبقت گرفته ام.)
برائت و بيزارى جستن از من صحيح نيست، «فَإِنِّي وُلِدْتُ عَلَى الْفِطْرَةِ» زيرا من بر فطرت اسلام متولد شده ام و طرفدار حق هستم و اگر شما از من تبرّى كنيد در حقيقت از دين تبرّى كرده ايد. البتّه اين موضوع كه تبرّى از حضرت جايز است يا نه در فقه محل اختلاف است، و برخى به دليل اين كه مصداق تقيه است بدون اشكال دانسته اند.
نسخه هاى نهج البلاغه در اين قسمت اختلاف دارند و بعضى از نسخه ها جملۀ «فَلا تَتَبَرَّأُوا مِنِّي» را ندارد، و عبارت نهج البلاغه اين طور است: «و أمَّا البَراءَةُ فَإنّي وُلِدْتُ عَلَى الفِطْرَةِ»(1)كه بنابر اين نسخه حضرت نفرموده اند از من اعلام بيزارى نكنيد، چون در صورتى كه مورد از موارد تقيه باشد اصل و قاعده هم اين طور اقتضا دارد كه بيزارى هم مانند دشنام بدون اشكال باشد.
اگر معتقد به متن نهج البلاغه باشيم، تبرّى جايز نيست گرچه او را شهيد كنند؛ مانند حجر بن عدىّ بن حاتم طائى كه معاويه او را ناچار به تبرّى از حضرت كرده بود، ولى او حاضر به تبرّى نشد و در راه حضرت به شهادت رسيد.
«فَإِنِّي وُلِدْتُ عَلَى الْفِطْرَةِ، وَ سَبَقْتُ إِلَى الْإِيمانِ وَ الْهِجْرَةِ» حضرت امير عليه السلام علّت عدم تبرّى از خويش را يكى ولادت بر فطرت معرفى فرموده كه من بر فطرت اسلام متولّد شده ام، علّت ديگر سبقت به ايمان كه تاريخ هم به اين امر شهادت داده است، همۀ مورّخين در اين امر اتفاق دارند كه على عليه السلام اوّل مردى است كه به پيامبراسلام صلى الله عليه و آله و سلم ايمان آورده، و علّت سوّم سبقت حضرت در هجرت است كه پس0.
1) - مصادر نهج البلاغة و أسانيده، سيّد عبدالزّهرا حسينى، ج 2، ص 28 تا 30.
از خوابيدن حضرت در بستر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و اداى امانتهاى او بلافاصله به طرف مدينه هجرت فرمودند.(1)
وَ مِنْ كلامٍ لَهُ عليه السّلام كَلَّمَ بِهِ الخَوارِجَ:
«أَصابَكُمْ حاصِبٌ، وَ لا بَقِيَ مِنْكُمْ آبِرٌ، أَبَعْدَ إِيمانِي بِاللّهِ وَ جِهادِي مَعَ رَسُولِ اللّهِ أَشْهَدُ عَلى نَفْسِي بِالْكُفْرِ؟ لَقَدْ ضَلَلْتُ إِذاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُهْتَدِينَ! فَأُوبُوا شَرَّ مَآبٍ، وَ ارْجِعُوا عَلى أَثَرِ الْأَعْقابِ، أَما إِنَّكُمْ سَتَلْقَوْنَ بَعْدِي ذُلّاً شامِلاً وَ سَيْفاً قاطِعاً، وَ أَثَرَةً يَتَّخِذُهَا الظَّالِمُونَ فِيكُمْ سُنَّةً»
«و مِن كلامٍ لَهُ عليه السلام كَلَّمَ بِهِ الخَوارِجَ»
(و از سخنان حضرت است كه با خوارج سخن گفته اند.)
اين خطبه در رابطه با خوارج است؛ خوارج همان مسلمانان مقدّس مآبى بودند كه در جنگ صفّين عليه حضرت امير عليه السلام قيام كردند، و چون معاويه قرآن سر نيزه كرده بود، اينها فريب نيرنگهاى معاويه و عمروعاص را خوردند و آن چنان عليه على عليه السلام شوريدند كه حضرت ناگزير به ترك جنگ شدند، و با اجبار همين خوارج حكميّت را پذيرفتند، بعد هم نمايندۀ حضرت را ردّ كرده و ابوموساى اشعرى را به حضرت امير عليه السلام تحميل كردند، پس از حكميّت هم چون قضيه به نفع معاويه تمام شد با
1) شرح ابن أبى الحديد، ج 4، ص 114 تا 128.
حضرت امير عليه السلام معاندت مى كردند كه چرا حكميّت را پذيرفته است، و در نهايت هم حدود دوازده هزار نفر شدند و عليه حضرت اعلام جنگ كردند، و بر اثر ارشادات حضرت على عليه السلام و ديگران هشت هزار نفر از آنان هدايت شدند و برگشتند و چهار هزار نفر ديگر ايستادگى كردند و همگى آنان جز نه نفر كشته شدند؛ حالا حضرت در اين خطبه خطاب به خوارج مى فرمايند:
«أَصابَكُمْ حاصِبٌ، وَ لا بَقِيَ مِنْكُمْ آبِرٌ، أَبَعْدَ إِيمانِي بِاللّهِ وَ جِهادِي مَعَ رَسُولِ اللّهِ أَشْهَدُ عَلى نَفْسِي بِالْكُفْرِ؟»
(طوفان آميخته به شن بر شما بوزد، و از شما كسى كه درخت خرما را گرده افشانى كند باقى نماند، آيا بعد از آن كه به خدا ايمان آورده و با رسول خدا به جهاد رفته ام بر خود شهادت به كفر بدهم؟)
«حاصب» به معناى باد تند آميخته به شن است، ماسۀ بادى به همين شنهايى مى گويند كه همراه باد حركت مى كند. «آبر» از مادّۀ «ابر» است، سيّد رضى مى گويد به كسانى كه درخت خرما تأبير مى كرده اند «آبر» مى گويند؛ يعنى كسانى كه گرده نر درخت خرما را به درختهاى مادّه مى زنند. اين دو جمله نفرين در حق خوارج است، فرموده اند: تندبادهاى عذاب بر شما نازل شود «وَ لا بَقِيَ مِنْكُمْ آبِرٌ» و تأبير كنندۀ نخلى هم از شما باقى نماند. مقصود اين كه احدى از شما روى زمين باقى نماند.
بعضى از شارحان «آبر» را «آثر» خوانده اند، اگر «آثر» باشد از مادّۀ «اَثَرَ» به معناى خبر است؛ يعنى اميد است تندباد عذاب بر شما نازل شود و هيچ خبردهى از شما باقى نماند. برخى ديگر هم آن را «آبز» خوانده اند كه به معناى جهنده است.
خوارج به حضرت على مى گفتند: چون حاضر به حكميّت شده اى كافر شده اى و
بايد از اين گناهت توبه كنى، و اصرار داشتند كه حضرت علناً توبه كند. حضرت در اين مورد مى فرمايند: آخر چه كرده ام كه كافر شده ام «أَبَعْدَ إِيمانِي بِاللّهِ وَ جِهادِي مَعَ رَسُولِ اللّهِ أَشْهَدُ عَلى نَفْسِي بِالْكُفْرِ؟» آيا بعد از آن كه به خدا ايمان آورده ام و آن همه در جنگها در ركاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بودم، عليه خود شهادت به كفر بدهم؟ اگر فقط مسألۀ حكميّت باشد، حكميّت را شما بر حضرت تحميل كرديد، حضرت امير عليه السلام تا پيروزى بر معاويه چند قدمى بيشتر نداشت و اين خوارج بودند كه از پيروزى جلوگيرى و حكميّت را بر آن حضرت تحميل كردند، وانگهى حكميّت در جاى خود يك امر عاقلانه و لازم است، منتها آنان به جاى ابن عبّاس و مالك اشتر ابوموساى اشعرى را به حضرت تحميل كردند؛ حالا حكميّت را گناهى در حدّ كفر مى دانند و از او مى خواهند توبه كند. از اين رو حضرت فرموده اند:
«لَقَدْ ضَلَلْتُ إِذاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُهْتَدِينَ! فَأُوبُوا شَرَّ مَآبٍ، وَ ارْجِعُوا عَلى أَثَرِ الْأَعْقابِ»
(اگر سخن شما را بپذيرم در اين هنگام گمراه شده و از راه راست خارج شده ام! پس به بدترين جايگاه رهسپار شويد، و از راه حق عقب گرد كنيد.)
«لَقَدْ ضَلَلْتُ إِذاً» يعنى اگر بعد از آن كه به خدا ايمان داشتم و در راه خدا هم مجاهده كرده ام عليه خود شهادت به كفر بدهم، اين يك گمراهى است و نشانگر آن است كه «وَ ما أَنَا مِنَ الْمُهْتَدِينَ» من هدايت نشده باشم. من هيچ گاه حاضر به چنين اقرارى عليه خودم نيستم و اقرار نمى كنم كه هدايت نشده بودم. «فَأُوبُوا شَرَّ مَآبٍ» ، «اوبوا» به معناى «ارجعوا» يعنى برگرديد، و «شرَّ مآب» به معناى بدترين جايگاه است.
اكثر شارحين اين دو جمله را به اين معنا گرفته اند كه حضرت فرموده اند:
راه باطلتان را ادامه دهيد تا در بدبختى ابدى قرار بگيريد و از راه حق عقب گرد كنيد، و اين دو جمله نفرين يا استهزاء است نسبت به آنها؛ يعنى حالا كه در برابر حق لجبازى مى كنيد اميدوارم گرفتار بدبختى و عذاب گرديد.
«أَما إِنَّكُمْ سَتَلْقَوْنَ بَعْدِي ذُلّاً شامِلاً وَ سَيْفاً قاطِعاً، وَ أَثَرَةً يَتَّخِذُهَا الظَّالِمُونَ فِيكُمْ سُنَّةً»
(آگاه باشيد كه بعد از من به ذلّت و خوارى عمومى و به شمشير برّان گرفتار خواهيد شد، اموال شما را ستمكاران گرفته و به خود اختصاص مى دهند و اين كار را نسبت به شما سنّت و عادت قرار مى دهند.)
اين يكى از اخبار غيبى حضرت است نسبت به خوارج، كه بعد از من به ذلّت و بدبختى همگانى مبتلا خواهيد شد. «سَتَلْقَوْنَ بَعْدِي ذُلّاً» بعد از من با ذلّت روبرو مى شويد، و بالاخره حضرت با آنها جنگيد، هنگامى كه حضرت با آنها جنگيدند نُه نفر از آنها بيشتر باقى نماند ولى همينها بعد از حضرت دوباره جمعيّتى را فراهم كردند. «ذُلّاً شامِلاً» يعنى ذلّتى كه شامل و همگانى و هميشگى است «وَ سَيْفاً قاطِعاً» و بعد از من شمشير برّنده اى پشت سر شماست؛ همين كه حاكمين اموى عدّۀ زيادى از آنها را كشتند، شمشير قاطعى بود كه حضرت امير عليه السلام وعدۀ آن را داده بودند.
«وَ أَثَرَةً يَتَّخِذُهَا الظَّالِمُونَ فِيكُمْ سُنَّةً» ، «اَثَرَةً» يا «اِثْرَةً» هر دو صحيح است و به اين معناست كه شما را از بيت المال هم محروم مى كنند. خود حضرت پس از آن كه با آنها صحبت كردند فرمودند جيرۀ آنها را از بيت المال پرداخت كنند، ولى حكّام بعد از حضرت امير عليه السلام به كلّى حقوق آنها را قطع كردند؛ و حضرت هم در اين جمله فرموده اند: سهميه بيت المال را ظالمين از شما قطع مى كنند.
و قالَ عليه السلام لَمّا عَزَمَ عَلى حَرْبِ الخَوارِجِ و قيلَ لَهُ: إنَّهُم قَد عَبَروا جِسْرَ النَّهْرَوانِ
«مَصارِعُهُمْ دُونَ النُّطْفَةِ، وَ اللّهِ لا يُفْلِتُ مِنْهُمْ عَشَرَةٌ، وَ لا يَهْلِكُ مِنْكُمْ عَشَرَةٌ»
«و قالَ عليه السلام لَمّا عَزَمَ عَلى حَرْبِ الخَوارِجِ و قيلَ لَهُ: إنَّهُم قَد عَبَروا جِسْرَ النَّهْرَوانِ»
(و فرمودند حضرت هنگامى كه تصميم گرفتند بر جنگ با خوارج و به حضرت گفته شد: آنان از پل نهروان عبور كردند.)
اين جملات هم در مورد جنگ نهروان از حضرت امير عليه السلام صادر شده و يكى از معجزات آن حضرت محسوب مى گردد كه شيعه و سنّى به آن اعتراف دارند؛ وقتى كه قرار جنگ با خوارج گذاشته شده بود و به نهروان رسيده بودند عده اى از اصحاب حضرت خبر آوردند كه اينها از پل نهروان عبور كرده اند، و مثل اين كه مى خواستند حضرت را از جنگ منصرف كنند، ولى حضرت در جواب آنان فرمود: آنها اين طرف هستند و همگى آنها هم اين طرف نهر كشته مى شوند.
كسانى كه خبر رفتن آنها را به آن طرف نهر آوردند افراد مختلفى بودند و پى درپى اين خبر را به حضرت مى دادند و حضرت هم مصرّ بودند كه آنها اين طرف نهر هستند و اين طرف نهر هم كشته مى شوند و كمتر از ده نفر آنها باقى مى ماند، از لشكر ما هم كمتر از ده نفر كشته مى شود، همۀ اين اصرارى كه حضرت امير عليه السلام داشت بر مبناى آن اخبارى بود كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به ايشان داده بود. بعد كه تعدادى از اصحاب آن حضرت اصرار داشتند كه خوارج به آن طرف نهر رفته اند، حضرت دستور دادند استر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را آوردند و با آن به طرف نهر حركت كردند و به
اصحاب خود نشان دادند كه آنها اين طرف نهر بودند، و پس از درگيرى و جنگ هم همان گونه كه حضرت خبر داده بود نه نفر از خوارج زنده مانده و هشت يا نه نفر از اصحاب حضرت شهيد شده بود.(1)
جمع خوارج را دوازده هزار نفر گفته اند كه هنگام جنگ بر اثر ارشادات حضرت امير عليه السلام و عبداللّه بن عبّاس و ديگران هشت هزار نفر از آنها هدايت شده و از افكار و عقايد خود دست برداشتند و چهار هزار نفر ديگر ايستادگى كردند و همگى آنان بجز هشت يا نه نفر كشته شدند. ابن أبى الحديد مى گويد: اين خبر حضرت قريب به تواتر است چون مشهور است و همه آن را نقل كرده اند، و اين از معجزات حضرت و خبرهاى غيبى او مى باشد.(2)
سخن حضرت در اين خطبه در مورد مكان كشته شدن خوارج و تعداد آنها و تعداد شهداى اصحاب حضرت است. فرموده اند:
«مَصارِعُهُمْ دُونَ النُّطْفَةِ»
(قتلگاه آنها اين طرف آب است.)
«مصارع» جمع «مَصْرَع» به معناى محل سقوط و محل كشته شدن است؛ «نطفة» به آب صاف و زلال مى گويند، نطفۀ انسان يا حيوان را هم براى اين كه صاف و زلال است نطفه مى گويند. مرحوم سيّد رضى مى گويند: نطفه به آبى مى گويند كه صاف و زلال باشد خواه كم باشد يا زياد، و مقصود حضرت هم از نطفه همان آب نهروان بوده است. مى فرمايند: محل سقوط و كشته شدن خوارج اين طرف نهر است.
«وَ اللّهِ لا يُفْلِتُ مِنْهُمْ عَشَرَةٌ، وَ لا يَهْلِكُ مِنْكُمْ عَشَرَةٌ»
(و به خدا سوگند كه ده نفر از آنان نجات نمى يابند، و ده نفر از شما هم كشته نمى شوند.)3.
«لايفلت» از مادّۀ «افلت» به معناى «تخلّص» يعنى رها شدن است؛ فرموده اند:
به خدا سوگند ده نفر از آنها از كشته شدن نجات پيدا نمى كنند و از شما هم ده نفر شهيد نمى شوند؛ بعضى از مورّخين شهداى اصحاب حضرت على عليه السلام را نه نفر و بعضى ديگر هشت نفر نقل كرده اند، و از خوارج نه نفر باقى ماندند كه قبلاً توضيح داده ايم.
يكى از خبرهاى غيبى اى كه در اين مورد گفته اند اين است كه وقتى جنگ نهروان به پايان رسيد حضرت فرمود: جنازۀ مخدج را در ميان كشته ها پيدا كنيد، بعد از تفحص به حضرت خبر دادند جنازۀ او پيدا نشد، حضرت فرمودند: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به من دروغ نگفته اند، خودشان برخاستند همراه اصحاب به تعدادى از كشته هايى كه روى هم ريخته بود رسيدند، حضرت فرمود آنها را متفرق كردند جنازۀ مخدج را پيدا كردند، از خصوصياتى كه براى مخدج گفته اند اين است كه او رهبر آنها بود و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هم از اين واقعه خبر داده بودند.(1)
دربارۀ جنگ نهروان دو مورد از اخبار غيبى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به حضرت امير عليه السلام ظاهر شد كه يكى همين موضوع مخدج بود و ديگرى هم همان موضوعى بود كه قبل از شروع جنگ اصحاب آن حضرت خبر مى دادند خوارج از نهر گذشته اند ولى حضرت اصرار داشتند كه آنها از آب نگذشته اند، تا اين كه خود حضرت تصميم گرفتند بروند و از نزديك اوضاع را بررسى كنند و وقتى به نزديكى آنان رسيدند معلوم شد كه مخبرين دروغ گفته و حق با حضرت امير عليه السلام بوده است.
يك جوان مى گويد: وقتى تعداد زيادى از اصحاب خبر دادند خوارج از نهر گذشته اند و حضرت گفتۀ آنها را نمى پذيرفت و حضرت تصميم گرفتند خودشان بروند و بررسى كنند، من هم همراهشان حركت كردم و تصميم گرفتم اگر مخبرين راست گفته باشند به خاطر لجاجتى كه دارند و فقط به حرف خودشان توجّه دارند7.
1) المناقب، ابن شهرآشوب، ج 2، ص 372؛ كشف الغمّة، إربلى، ج 1، ص 267.
سرنيزه در چشم حضرت فروبرم، ولى وقتى رفتيم مشاهده كردم كه خوارج اين طرف نهر هستند و اسبهاى خود را هم پى كرده و آمادۀ جنگ هستند، نگران شدم كه چرا چنين فكر بدى در مورد حضرت كرده ام، به آن حضرت گفتم چنين انديشه اى داشتم آيا خدا توبه ام را قبول مى كند؟ فرمود: توبه كن كه خدا توبۀ تو را مى پذيرد.(1)
و لَمَّا قُتِلَ الخَوارِجُ قيلَ لَهُ: يا أميرَالمُؤمِنينَ، هَلَكَ القَوْمُ بِأَجْمَعِهِم! فَقال عليه السلام:
«كَلَّا وَاللّهِ إِنَّهُمْ نُطَفٌ فِي أَصْلابِ الرِّجالِ وَ قَراراتِ النِّساءِ، كُلَّما نَجَمَ مِنْهُمْ قَرْنٌ قُطِعَ، حَتَّى يَكُونَ آخِرُهُمْ لُصُوصاً سَلَّابِينَ»
«و لَمَّا قُتِلَ الخَوارِجُ قيلَ لَهُ: يا أميرَالمُؤمِنينَ، هَلَكَ القَوْمُ بِأَجْمَعِهِم! فَقال عليه السلام»
(بعد از آن كه خوارج كشته شدند به حضرت گفته شد: همۀ قوم هلاك شدند، پس حضرت فرمودند:)
«كَلَّا وَاللّهِ إِنَّهُمْ نُطَفٌ فِي أَصْلابِ الرِّجالِ وَ قَراراتِ النِّساءِ»
(به خدا سوگند چنين نيست، آنها نطفه هايى هستند در پشت مردان و رحم زنان.)
«نُطَف» جمع «نطفة»، و «اصلاب» جمع «صلب» به معناى پشت مردان است.
«قرارات» جمع «قرار» به معناى رحم زنان است. فرموده اند: نه چنين است كه شما خيال كرده ايد، همۀ آنها كشته نشده اند. «إِنَّهُمْ نُطَفٌ فِي أَصْلابِ الرِّجالِ» آنها نطفه هايى
1) منهاج البراعة، ج 4، ص 355.
هستند در صلب مردها «وَ قَراراتِ النِّساءِ» و در رحمهاى زنان. قبلاً گفتيم كه نه نفر از آنها باقى ماندند؛ يعنى بعد از اين هم خوارج توالد و تناسل دارند و تعداد آنها از همين نه نفرى كه مانده زياد مى شود؛ و در حال حاضر تعداد زيادى از آنها در عمّان و شمال آفريقا با نام اباضيه ساكن اند.
«كُلَّما نَجَمَ مِنْهُمْ قَرْنٌ قُطِعَ، حَتَّى يَكُونَ آخِرُهُمْ لُصُوصاً سَلَّابِينَ»
(و هرگاه از آنها شاخى پيدا شود بريده مى شود، تا اين كه آخرشان دزدان ربايندۀ اموال مى شوند.)
«نَجَمَ» به معناى «ظَهَرَ» يعنى ظاهر شده است. «قَرْن» به معناى شاخ است و مقصود رييس و رهبر است؛ يعنى هرگاه از اين نه نفر رييس و رهبرى پيدا شود و بخواهند تشكيلاتى درست كنند «قُطِعَ» تشكيلاتشان به هم مى خورد و نابود مى شوند، «حَتَّى يَكُونَ آخِرُهُمْ لُصُوصاً سَلَّابِينَ» تا اين كه آن نسلهاى آخر آنها دزدها و غارتگرانى مى شوند كه به سرقت اموال و غارت مسافران دست مى زنند و از اين راه زندگى خود را تأمين مى كنند.
وَ قال عليه السّلام:
«لا تَقْتُلُوا الْخَوارِجَ بَعْدِي؛ فَلَيْسَ مَنْ طَلَبَ الْحَقَّ فَأَخْطَأَهُ كَمَنْ طَلَبَ الْباطِلَ فَأَدْرَكَهُ» يَعني مُعاويَةَ و أَصحابَهُ
«لا تَقْتُلُوا الْخَوارِجَ بَعْدِي؛ فَلَيْسَ مَنْ طَلَبَ الْحَقَّ فَأَخْطَأَهُ كَمَنْ طَلَبَ الْباطِلَ فَأَدْرَكَهُ»
(بعد از من خوارج را نكشيد؛ زيرا كسى كه طالب حق بوده و خطا كرده، مانند كسى نيست كه طالب باطل بوده و آن را دريافته است.)
حضرت فرموده اند بعد از من با خوارج جنگ نكنيد، و در بيان علّت مى فرمايند:
آن كسى كه در جستجوى حق است و در مسير حق طلبى خود اشتباه مى كند، مانند كسى كه دنبال باطل مى رود و به هدف خود هم مى رسد نيست. مقصود حضرت مقايسه بين معاويه و اصحاب او با خوارج است؛ معاويه و اصحاب معاويه از اوّل دنبال باطل بودند، آنها براى رسيدن به دنيا و مقام و ثروت دنيا تلاش مى كردند، ولى خوارج دنبال حق مى گردند امّا در تشخيص حق اشتباه مى كنند.
در عوام هم خشكه مقدّسهايى بوده اند كه از خدا و پيغمبر هم جلو مى زدند، اينها بالاخره دنبال حق مى رفتند و با معاويه كه در راه باطل بود و براى رسيدن به جاه و مقام حركت مى كرد فرق دارند؛ اينها حق طلبان گمراه بودند ولى آنها دانسته دنبال باطل مى رفتند؛ اگر خوارج به مردم آزارى نمى دادند و به ايجاد مزاحمت براى مسلمانان دست نمى زدند و در راه خود بودند - گرچه در راه انحرافى بودند - حضرت با آنها جنگى نداشت؛ و اين جنگ و جهادى كه حضرت امير عليه السلام با آنها كردند براى اين بود كه آنها در مسير حق طلبى خود به ايجاد مزاحمت براى ديگران هم دست مى زدند و مردم را به ناحق مى كشتند.
اشكالى كه در اينجا كرده اند اين است كه اگر حضرت فرموده خوارج را نكشيد، پس چرا خودشان آنها را كشتند؟ جوابش اين است كه اينها مردم را به بدعتهاى خود دعوت مى كردند و آنها را به ناحق مى كشتند و در مقابل حضرت امير عليه السلام كه امام به حقّى بود ايستادند و با او اعلام جنگ دادند و حتّى طبق نقل تاريخ در جنگ نهروان
در اين طرف نهر اسبهاى خود را پى كرده و آمادۀ جنگ شده بودند.(1)لذا على عليه السلام ناچار است با اينها بجنگد و طبيعتاً در جنگ هم نان و حلوا تقسيم نمى كنند و كشته شدن در كار است. پس نظر حضرت از اين كه دستور مى دهند بعد از من اينها را نكشيد اين است كه وقتى من از دنيا رفتم و معاويه مسلط شد، اينها با معاويه و ديگران هم مى جنگند، شما در لشكر معاويه با اينها جنگ نكنيد و در اين امر كمك معاويه نباشيد، درست همان جوابى كه امام حسن عليه السلام به معاويه فرمود.
پس از شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام و صلح امام حسن عليه السلام خوارج منسجم شدند و با معاويه مى جنگيدند، معاويه به امام حسن عليه السلام گفت: اينها هم دشمنان من و هم دشمنان شما هستند، من نيرويى آماده مى كنم شما با خوارج بجنگيد! حضرت فرمود: اين كه من با تو صلح كردم براى اين بود كه خون مسلمانان ريخته نشود، و اگر بنا شود من جنگ كنم بايد اوّل با خودت جنگ كنم و تو اولاى به جنگ از اينها هستى؛ يعنى جنگ با تو در اولويت است.(2)
روايتى هم از حضرت صادق عليه السلام رسيده كه فرموده اند: حضرت امير عليه السلام فرموده اند: «لا يُقاتِلُهُم بَعْدِي إِلَّا مَنْ هُمْ أَوْلى بِالحَقِّ مِنهُ»(3)يعنى هيچ كس بعد از من با اينها جنگ نمى كند مگر اين كه اينها نزديكتر به حق هستند از او؛ در حقيقت حضرت خلفاى بنى اميّه و بنى عبّاس را تخطئه مى كنند؛ چون بالاخره خوارج دنبال حق بودند و آنها بر باطل.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته4.
علّت ايراد خطبۀ شصت و دوّم
ابن ملجم مرادى كيست؟
اجلهاى محتوم و موقوف
آنگاه كه اجل فرا رسد
خطبۀ 63
دنيا محل آزمايش
دنيا در نظر خردمندان
وَ مِنْ كلامٍ لَهُ عليه السّلام لمّا خُوِّفَ من الغِيلَةِ:
«وَ إِنَّ عَلَيَّ مِنَ اللّهِ جُنَّةً حَصِينَةً، فَإِذا جاءَ يَوْمِي انْفَرَجَتْ عَنِّي وَ أَسْلَمَتْنِي، فَحِينَئِذٍ لا يَطِيشُ السَّهْمُ، وَ لا يَبْرَأُ الْكَلْمُ»
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه، خطبۀ شصت و دوّم از نهج البلاغۀ عبده و شصت و يكم از نهج البلاغۀ فيض الاسلام است. اين خطبه با توجّه به تعبيرى كه مرحوم سيّد رضى كرده: «و مِن كلامٍ لَهُ عليه السلام لمّا خُوِّفَ من الغِيلَةِ» از كلمات و سخنان حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است هنگامى كه از ربودن و ترور ترسانده شدند.
آنچه در رابطه با ايراد اين خطبه گفته شده اين است كه روزى اشعث بن قيس، ابن ملجم مرادى را در حال حمل سلاح مشاهده كرد، از وى پرسيد: اين چه وقت شمشير بستن است؟ ابن ملجم گفت: «أَرَدتُ أَن أَنحَرَ بِه جَزورَ القَريَة»(1)مى خواهم شتر نر آبادى را با آن بكشم. اشعث فهميد مقصود از شتر نر حضرت امير عليه السلام است، از اين رو فوراً به آن حضرت خبر داده و از وى خواست او را بازداشت كنند، حضرت در
1) - منهاج البراعة، ج 4، ص 385.
جواب فرمود: «ما قَتَلَني بَعدُ» هنوز مرا نكشته است و اگر بخواهم او را بازداشت كرده يا به قتل برسانم قصاص قبل از جنايت كرده ام. البتّه اشعث بن قيس كسى بود كه از اين كار يعنى ترور حضرت بدش نمى آمد، ولى اين طور بود كه براى خودنمايى اين اخبار را هم به حضرت امير عليه السلام مى داده است.
در موارد ديگرى هم به حضرت خبر داده بودند كه وقتى مشغول سخنرانى بوديد ابن ملجم گفته است مردم را از دست على راحت مى كنم؛ در مورد ديگرى هم نقل شده وقتى حضرت مشغول خطبه خواندن بودند ابن ملجم همين سخن را به زبان جارى كرده بود كه مردم او را دستگير كرده و نزد آن حضرت آوردند، حضرت فرمودند: «ما تُريدونَ مِنه» چرا او را گرفته ايد و از او چه مى خواهيد؟ جواب دادند:
هنگامى كه سخنرانى مى كرديد گفت: «وَاللّهِ لَأُريحَنَّهُم مِنك» به خدا قسم كه اين مردم را از دست تو راحت مى كنم! حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند: «ما قَتَلَني بَعدُ خَلُّوا عَنه»(1)هنوز كه مرا نكشته، او را آزاد كنيد. روى اين حساب بود كه مردم اصرار داشتند از حضرت محافظت كنند و حضرت اصرار داشتند كه احتياجى به محافظت نيست و در همين رابطه اين سخنان را ايراد فرمودند.
ابن ملجم يكى از ياران و علاقه مندان به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بود كه بعداً جزو خوارج در آمده و آن حضرت را به شهادت رساند. در مورد ابن ملجم گفته اند وقتى عثمان را كشتند و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را به خلافت برگزيدند، حضرت نامه اى به حاكم يكى از مناطق يمن نوشت و ضمن اين كه او را به حكومت ابقا كرده و دستورالعمل هايى براى او نوشتند، از او خواسته بودند ده نفر از افراد ممتاز و
1) - همان.
برجسته اى را كه صد در صد مورد اعتماد هستند به مدينه بفرستد تا در معيّت امام باشند، وقتى نامۀ حضرت به دست آن حاكم رسيد روى منبر رفته و با شوق زائدالوصفى نامۀ حضرت را روى منبر براى مردم خواند، مردم از اين كه داماد پيغمبرخدا صلى الله عليه و آله و سلم به خلافت تعيين شده خيلى خوشحال شدند و اظهار شادمانى كردند، بعد در مورد درخواست حضرت صد نفر را انتخاب كرد و از بين آن صد نفر هفتاد نفر را برگزيد تا بالاخره از بين آنها ده نفر را كه از زبده ترين افراد بودند انتخاب كرد و آنها را به مدينه اعزام نمود.
اين ده نفر از اين كه بنا به درخواست حضرت انتخاب شده و عازم مدينه هستند و مى خواهند در ركاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام باشند خيلى خوشحال بودند، و وقتى به مدينه آمدند هر كدام خطابه اى خوانده و اظهار خوشحالى كردند. بعد حضرت از يكايك آنان نام و مشخّصاتشان را پرسيد تا اين كه به ابن ملجم رسيد فرمود: نام شما چيست؟ گفت: نامم عبدالرحمن است، حضرت پرسيدند فرزند چه كس؟ گفت:
ملجم مرادى! وقتى حضرت نام پدر و نام قبيلۀ او را شنيد از روى تعجّب پرسيدند:
مرادى؟! او گفت آرى، آنگاه حضرت شعرى خواندند و فرمودند: امان از مرادى، ابن ملجم نگران شده و گفت من از مخلصين شما هستم، تا اين كه وقتى رفتند حضرت فرمودند: اين شخص قاتل من است.(1)
به هرحال ابن ملجم يكى از ارادتمندان و علاقه مندان به حضرت امير عليه السلام بود ولى در جريان صفّين از مارقين شد و بعداً همان روحيه اى را كه خوارج داشتند پيدا كرد و به نحوى كه مورّخين نوشته اند در صدد قتل حضرت امير عليه السلام برآمد و بالاخره حضرت را به شهادت رساند.د.
1) اين قسمت از شرح خطبۀ هفتاد به اين درس منتقل شده است. بحارالأنوار، ج 42، ص 259 تا 262؛ منهاج البراعة، ج 5، ص 127 به بعد.
از قرآن و روايات استفاده مى شود كه ما داراى دو اجل هستيم، در آيه اى كه مربوط به قوم نوح است فرموده: «أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَ اتَّقُوهُ وَ أَطِيعُونِ، يَغْفِرْ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرْكُمْ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ أَجَلَ اللّهِ إِذا جاءَ لا يُؤَخَّرُ لَوْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ»(1)خدا را عبادت كنيد و تقوى داشته باشيد و از من پيروى كنيد، اگر چنين كنيد خداوند گناهان شما را مى بخشد و مرگ شما را تأخير مى اندازد تا روز موعود فرا رسد. بعد مى فرمايد:
«إِنَّ أَجَلَ اللّهِ إِذا جاءَ لا يُؤَخَّرُ» وقتى مرگ خدايى فرا رسد تأخير نمى پذيرد. از اين كه فرموده: اگر مرا اطاعت كنيد خدا مرگتان را تأخير مى اندازد استفاده مى شود كه اجل قابل تقديم و تأخير است؛ و اين معنا منافات دارد با جمله اى كه مى گويد: اجل خدايى اگر فرا رسد تأخير ندارد.
در اصول كافى حمران از امام باقر عليه السلام از اين آيۀ شريفه كه فرموده: «ثُمَّ قَضى أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ»(2)سؤال مى كند: از يك طرف فرموده: خداوند به نحو قضا يك اجل غير قابل تغيير قرار داده، و از طرف ديگر هم فرموده: «وَ أَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ» يك اجل نامبرده اى هم نزد خدا هست، معناى آن چيست؟ حضرت فرمود: «هُما أَجَلانِ: أَجَلٌ مَحْتومٌ و أَجَلٌ مَوْقوفٌ»(3)اجل دو تاست، يكى اجل محتوم و حتمى است و يكى هم اجل موقوف است كه بر چيزى توقف دارد. در تفسير على بن ابراهيم در تفسير همين آيه به سند صحيح از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرموده اند: اجل مقضىّ اجلى است كه خداوند آن را گذرانده و حتمى است، و اجل مسمّى اجلى است كه خداوند آن را مقدّم و مؤخّر مى دارد؛ و در اجل حتمى تقديم و تأخير وجود ندارد.
روايات زيادى هم داريم كه اگر شما صدقه بدهيد هفتاد مرگ سوء از شما برطرف مى شود، اگر صلۀ رحم كنيد عمرتان زياد مى شود، ولى اگر قطع رحم كنيد عمرتان كوتاه مى شود؛ همچنين رواياتى داريم در تأثير دعا؛ توجيه اين روايات به اين است كه بگوييم صدقه و دعا و امثال اينها به نحو علّت تامّه نيستند بلكه به نحو اقتضا مى باشند؛ اقتضاى صدقه رفع مرگهاى بد است، اقتضاى صلۀ رحم طول عمر است؛ مثلاً اگر كسى صلۀ رحم كند اقتضا دارد عمر طبيعى هشتاد سالۀ او نود سال شود، و اگر قطع رحم كند عمر هشتاد سالۀ او هفتاد يا شصت سال شود.
به بيان ديگر: روى جريان طبيعى و عادى و از روى اسباب و مسبّبات اين انسان با اين نيرو و اين قواى جسمانى استعداد هشتاد سال عمر طبيعى را دارد، امّا اگر صلۀ رحم كند يا مثلاً يك شخص مستجاب الدّعوه اى براى او دعا كند و يا صدقه اى بدهد ده سال بر عمر او اضافه مى شود و اگر مثلاً قطع رحم كند ده سال از عمر او كم مى شود، اين يك چيزى است كه در لوحِ محو و اثبات ثبت و ضبط شده، امّا اين كه به حسب واقع اين شخص صلۀ رحم مى كند يا نه، صدقه مى دهد يا نه، كسى براى او دعا مى كند يا نه، خداوند از ازل مى دانسته؛ اين مسأله براى ما قابل ترديد است امّا از نظر علم خدا چنين ترديدى وجود ندارد، همان گونه كه خدا نسبت به گذشته عالم است نسبت به آينده هم عالم است و همۀ عالَم به علم حضورى نزد خداوند حاضر است.
بنابراين اين كه فلان شخص چه مقدار عمر مى كند براى خدا معلوم است و از ازل مى دانسته كه او به دعا متوسل مى شود و يك فردى كه داراى نفس رحمانى است براى او دعا مى كند و اين دعا سبب مى شود كه مثلاً ده سال به عمرش اضافه شود، و اين دعا نيز جزو اسباب و مسبّبات نظام وجود است. پس خداوند اجل حتمى او را مى داند و مى داند كه مثلاً با دعا و صدقه عمر او نود سال مى شود، امّا با اين مزاج و استخوان بندى
و استعداد بيمارى اى كه دارد نشان مى دهد عمر طبيعى او با قطع نظر از دعا و صدقه يا قطع رحم هشتاد سال است؛ يعنى اجل مسمّاى او هشتاد سال است.
خداوند در قرآن شريف فرموده است: «إِنَّ اللّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السّاعَةِ وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الْأَرْحامِ وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ»(1)علوم قيامت، نزول باران، جنس جنين در رحم، اين كه افراد فردا چه مى كنند و در كدام سرزمين مى ميرند مخصوص خداوند است، زيرا خدا عالم و آگاه است؛ امّا هر كسى را كه بخواهد ممكن است از اين علوم آگاه نمايد كه از جملۀ آنان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و ائمّۀ هدى عليهم السلام هستند.
«وَ إِنَّ عَلَىَّ مِنَ اللّهِ جُنَّةً حَصِينَةً»
(و به تحقيق كه خداوند بر من سپر محكمى قرار داده.)
سيّد رضى مى گويد: «لمّا خُوِّفَ من الغِيلَةِ» وقتى حضرت امير عليه السلام را از حملۀ مخفيانه و يورشهاى ناگهانى و به اصطلاح امروز وقتى حضرت را از ترور ترساندند، حضرت فرمودند: بر من از طرف خداوند سپر محكمى قرار داده شده است. «جُنّة» به معناى سپر و پوشش است. «حصينة» از مادّۀ «حِصن» به معناى محكم است.
مقصود حضرت اين است كه خداى متعال تا پايان عمر مرا حفظ مى كند.
«فَإِذا جاءَ يَوْمِي انْفَرَجَتْ عَنِّي وَ أَسْلَمَتْنِي»
(پس هرگاه روز من به سر رسد آن سپر از من جدا شود و مرا تسليم مرگ كند.)
مقصود از «يومى» اجل است؛ يعنى وقتى اجل من فرا رسد. «انفرجت» از مادّۀ
1) - سورۀ لقمان (31)، آيۀ 34.
«فرج» به معناى شكاف است. «انفرجت عنّى» يعنى ميان من و آن سپر شكاف حاصل مى شود و آن سپر از من دور مى شود، «و اسلمتنى» و مرا تسليم مرگ مى كند. مقصود اين است كه وقتى اجلم رسيد آن سپرى كه خدا براى من درست كرده بود و مرا از مرگ دور مى كرد از من جدا مى شود و مرا تسليم مرگ مى كند.
«فَحِينَئِذٍ لا يَطِيشُ السَّهْمُ، وَ لا يَبْرَأُ الْكَلْمُ»
(و در آن هنگام تيرِ مرگ خطا نرود و زخم آن شفا نيابد.)
«لايطيش» از مادّۀ «طاش» است، «لايطيش» يعنى منحرف نمى شود؛ وقتى كه تيرانداز تير را شليك كند، اگر مانعى در سر راه رسيدن تير به هدف باشد آن تير را از خوردن به هدف منحرف مى كند و اين را تعبير به «طاش السّهم» مى كنند؛ يعنى تير از هدف منحرف شد. در اين جمله حضرت فرموده اند: «فَحِينَئِذٍ لا يَطِيشُ السَّهْمُ» پس در آن هنگامى كه مرگم مى رسد تير مرگ منحرف نمى شود و به من اصابت مى كند.
«وَ لا يَبْرَأُ الْكَلْمُ» ، «لايبرأ» از «بَرِئَ» به معناى بهبودى است. «كَلْم» به معناى جراحت است؛ در كتاب جامى گفته: اين كه به كلمه و كلام، كلمه و كلام گفته مى شود براى اين است كه كلمه و كلام دل انسان را جريحه دار مى كنند، و به قول شاعر:
«جِراحاتُ السِّنانِ لَهَا الْتِيامُ*** و لا يَلْتامُ ما جَرَحَ اللِّسانُ»(1)
جراحتهاى سرنيزه بهبود مى يابند ولى زخم زبان بهبود نمى پذيرد. حضرت هم مى فرمايند: وقتى تير مرگ به انسان اصابت كند جراحت آن التيام پذير نيست.
***7.
1) اللطائف و الظرائف، ثعالبى، ص 104 و 167.
وَ مِنْ خطبةٍ لَهُ عليه السّلام:
«أَلا وَ إِنَّ الدُّنْيا دارٌ لا يُسْلَمُ مِنْها إِلَّا فِيها، وَ لا يُنْجى بِشَيْءٍ كانَ لَهَا، ابْتُلِيَ النَّاسُ فِيها فِتْنَةً، فَما أَخَذُوهُ مِنْها لَها أُخْرِجُوا مِنْهُ وَ حُوسِبُوا عَلَيْهِ، وَ ما أَخَذُوهُ مِنْها لِغَيْرِها قَدِمُوا عَلَيْهِ وَ أَقامُوا فِيهِ، وَ إِنَّها عِنْدَ ذَوِي الْعُقُولِ كَفَيْءِ الظِّلِّ، بَيْنا تَراهُ سابِغاً حَتَّى قَلَصَ، وَ زائِداً حَتَّى نَقَصَ»
سخنان حضرت در اين خطبه در مورد بى وفايى دنيا و دل نبستن به آن است، اين دنيا به هيچ كس وفا نكرده و همه چيز آن فانى شدنى و از دست رفتنى است، مال و ثروت و مقام دنيا براى امتحان به افراد داده شده؛ و حضرت امير عليه السلام هم در اين خطبه به همين مطالب توجّه داده اند.
«أَلا وَ إِنَّ الدُّنْيا دارٌ لا يُسْلَمُ مِنْها إِلَّا فِيها، وَ لا يُنْجى بِشَيْءٍ كانَ لَهَا»
(آگاه باشيد كه اين دنيا سرايى است كه هيچ كس از آن به سلامت نمى ماند مگر در خود دنيا، و هيچ كس در آن نجات پيدا نمى كند به چيزى كه براى دنياست.)
اهل معرفت گفته اند باطن اين دنيا جهنّم است، و كسانى كه در اين دنيا وسايل نجات خود را فراهم نكنند اهل جهنّم هستند و در آن مى مانند. خداوند در قرآن شريف فرموده است: «وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلاّ وارِدُها كانَ عَلى رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيًّا»(1)هيچ يك از
1) - سورۀ مريم (19)، آيۀ 71.
شما نيست مگر اين كه وارد جهنّم مى شود و اين حكم حتمى پروردگار تو است.
پل صراط روى جهنّم است و هر كسى كه مى خواهد به بهشت برود بايد از روى پل جهنّم عبور كند، باطن دنيا جهنّم است منتها يك راه مستقيمى در اين دنيا وجود دارد كه آن خطّ دين و امام به حقّ است و اين راه انسان را از جهنّم نجات مى دهد.
در روايات ما صراط مستقيم را به امام واجب الاطاعة تفسير فرموده اند،(1)پس هر كس در خط مستقيم امامِ به حقّ قرار گيرد از جهنّم دنيا رهيده و در نتيجه از پل صراطِ روز قيامت هم به خوبى عبور مى كند، امّا كسانى كه به دنيا چسبيده اند و مال و مقام دنيا آنها را مقهور كرده است در حقيقت به جهنّم چسبيده اند و در آخرت هم بهره اى جز اين ندارند.
حضرت در اين جمله فرموده اند: «أَلا وَ إِنَّ الدُّنْيا دارٌ لا يُسْلَمُ مِنْها إِلَّا فِيها» آگاه باشيد كه اين دنيا خانه اى است كه انسان از آن جان سالم به درنمى برد مگر در همين دنيا؛ يعنى اگر توانستى در اين دنيا بار آخرت خود را ببندى سالم در رفته اى، وگرنه هيچ بهره و سودى نبرده و گرفتار جهنّم شده اى. «وَ لا يُنْجى بِشَيْءٍ كانَ لَهَا» و هيچ كس در آن نجات پيدا نمى كند به چيزى كه براى دنياست؛ يعنى كارهايى كه براى رسيدن به مقام و ثروت دنيا باشد براى آخرت فايده ندارد و انسان را از گرفتاريهاى آخرت نجات نمى دهد.
«ابْتُلِيَ النَّاسُ فِيها فِتْنَةً، فَما أَخَذُوهُ مِنْها لَها أُخْرِجُوا مِنْهُ وَ حُوسِبُوا عَلَيْهِ، وَ ما أَخَذُوهُ مِنْها لِغَيْرِها قَدِمُوا عَلَيْهِ وَ أَقامُوا فِيهِ»
(مردم در دنيا گرفتار آزمايش هستند، پس آنچه را كه براى دنيا به دست آوردند از كفشان مى رود و حساب آن را هم بايد پس بدهند، و آنچه را براى غير دنيا تهيه نمايند بر آن وارد مى شوند و هميشه با آنهاست.)3.
1) - تفسير نورالثقلين، عروسى حويزى، ج 1، ص 21 تا 23.
«فتنة» به معناى امتحان و آزمايش است، و از نظر تركيب مفعول مطلق تأكيدى است براى «ابتلى» كه از غيرِ لفظ آن فعل آمده است؛ يعنى مردم در اين دنيا آزمايش شده اند آزمايش شدنى، يعنى اين دنيا جاى امتحان است و مردم هم در اين دنيا درست و حسابى امتحان مى شوند. در سورۀ ملك فرموده است: «اَلَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً»(1)خدايى كه مرگ و زندگانى را براى امتحان شما آفريده تا اين كه ببيند كار كدامتان بهتر است؛ اما اگر «ابْتُلِيَ النَّاسُ بِها فِتْنَةً» باشد كه در بعضى نسخه ها چنين است، آن وقت معنا اين است كه مردم به وسيلۀ دنيا امتحان مى شوند، به اين معنا كه طبيعت و ذات دنيا وسيلۀ آزمايش است.
«فَما أَخَذُوهُ مِنْها لَها أُخْرِجُوا مِنْهُ وَ حُوسِبُوا عَلَيْهِ» هرچه را اين مردم از اموال و مقام دنيا براى همين دنيا بگيرند - مثلاً مال دنيا را براى دنيا بخواهند، مقام دنيا را براى دنيا بخواهند، براى اين كه مى خواهند شهرت پيدا كنند و مثلاً مردم به آنها احترام بگذارند و اسمشان سرِ زبانها باشد - «أُخرِجُوا مِنهُ» آنها را از اين دنيا خارج مى كنند «و حُوسِبُوا عَلَيْهِ» و بر آن مال و مقامى هم كه داشته اند آنها را محاسبه مى كنند؛ بايد حساب پس دهند كه آن مال و مقام را در چه راهى صرف كرده اند، و اگر در راه خدا مصرف نكرده باشند مجازات مى شوند كه چرا در راه خدا مصرف نكرده اند.
«وَ ما أَخَذُوهُ مِنْها لِغَيْرِها قَدِمُوا عَلَيْهِ وَ أَقامُوا فِيهِ» امّا اگر مال و مقام دنيا را در راه آخرت مصرف كرده اند - مثلاً با ثروت دنيا به داد بينوايان برسند و با رياستى كه به دست آورده اند حقوق مظلومين را احيا كنند - روز قيامت بر همان اعمال نيك خود وارد مى شوند و از آن بهره مند مى گردند؛ در قرآن شريف آمده است: «وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللّهِ»(2)هر نيكى و كار خوبى را كه براى خود پيش بفرستيد پاداش نيكو نزد خدا خواهيد يافت؛ و در آيۀ ديگر فرموده است: «فَمَنْ يَعْمَلْ0.
مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ»(1)كسى كه به اندازۀ سر سوزنى كار نيك انجام دهد در قيامت مى بيند. اينجا هم حضرت امير عليه السلام فرموده اند: آن مقدار از اموال دنيا را كه براى غير دنيا يعنى براى آخرت بگيرند وارد بر آن مى شوند «و أَقامُوا فيهِ» و در آن اقامت مى كنند، انسانهاى نيكوكار در قيامت در بهشت اقامت مى كنند و آن بهشت تجسم اعمال نيك آنهاست.
«وَ إِنَّها عِنْدَ ذَوِي الْعُقُولِ كَفَيْءِ الظِّلِّ، بَيْنا تَراهُ سابِغاً حَتَّى قَلَصَ، وَ زائِداً حَتَّى نَقَصَ»
(و دنيا نزد خردمندان مانند برگشتن سايه است، همين كه آن را گسترده بينى جمع شود، و چون آن را زياد بينى كم شود.)
«فىء» از مادّۀ «فاء يفىء» به معناى «رجع» يعنى برگشتن است، سايه قبل از ظهر سايه است، سايه بعد از ظهر هم سايه است، با اين فرق كه سايه بعد از ظهر برگشت سايه قبل از ظهر است. «سابغاً» به معناى كثير و ممتد است، «فىء سابغ» يعنى سايه برگشته كه همۀ زمين را فراگرفته است، «حَتَّى قَلَصَ» تا اين كه تمام شود و شب فرارسد. «زائداً» از مادّۀ «زاد» به معناى زياده، و «نقص» از «نقصان» به معناى كمى است.
حضرت مى فرمايند: «وَ إِنَّها» و اين دنيا «عِنْدَ ذَوِي الْعُقُولِ» نزد صاحبان عقل و خرد «كَفَيْءِ الظِّلِّ» مانند برگشتن سايه است، «بَيْنا تَراهُ سابِغاً» همين كه آن را فراوان و بزرگ و طولانى مى بينيد «حَتَّى قَلَصَ» تا اين كه تمام مى شود و شب فرا مى رسد، «وَ زائِداً حَتَّى نَقَصَ» و وقتى آن را زياد مى بينيد به نقصان مى گرايد تا اين كه كم مى شود و نابود مى گردد؛ مانند سايۀ قبل از ظهر.
1) - سورۀ زلزله (99)، آيۀ 7.
دنيا در كلام حضرت به سايه تشبيه شده، و اين دلالت بر كمال بى ارزشى و بى پايگى دنيا دارد، صاحبان عقل و خرد براى دنيا ارزشى قائل نيستند و آن را همانند سايه اى كه پايه و اساسى ندارد مى دانند. دنيا فقط وسيلۀ رسيدن به اهداف عالى آخرت است، و همان گونه كه حضرت در ابتداى همين خطبه فرموده اند «لا يُسْلَمُ مِنْها إِلَّا فِيها» انسان در اين دنيا و به وسيلۀ همين دنيا سعادتمند مى شود، مال دنيا براى رسيدن به سعادت آخرت است، مقام و رياست دنيا براى انجام وظيفه و رسيدن به مقام آخرت است، و خلاصه اين دنيا وسيله است نه هدف، و باز به تعبير حضرت «لا يُنْجى بِشَيْءٍ كانَ لَهَا» نجات نيست به چيزى كه براى دنياست، ثروت و مقام دنيا اگر براى همين دنيا باشد فقط مايۀ فخر به ديگران است و هيچ گرفتارى اخروى را برطرف نمى كند.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
مبادرت به مرگ و كسب توشۀ آخرت
چرا بايد آمادۀ آخرت شد؟
فاصلۀ ما با بهشت و جهنّم
از دنيا بهرۀ اخروى برگيريد
مخفى بودن مرگ بر انسان
حسرت و ندامت غافلان
دعاى خير حضرت
«خطبۀ 64»
وَ مِنْ خطبةٍ لَهُ عليه السّلام:
«وَ اتَّقُوا اللّهَ عِبادَ اللّهِ، وَ بادِرُوا آجالَكُمْ بِأَعْمالِكُمْ، وَ ابْتاعُوا ما يَبْقى لَكُمْ بِما يَزُولُ عَنْكُمْ، وَ تَرَحَّلُوا فَقَدْ جُدَّ بِكُمْ، وَ اسْتَعِدُّوا لِلْمَوْتِ فَقَدْ أَظَلَّكُمْ، وَ كُونُوا قَوْماً صِيحَ بِهِمْ فَانْتَبَهُوا، وَ عَلِمُوا أَنَّ الدُّنْيا لَيْسَتْ لَهُمْ بِدارٍ فَاسْتَبْدَلُوا؛ فَإِنَّ اللّهَ سُبْحانَهُ لَمْ يَخْلُقْكُمْ عَبَثاً، وَ لَمْ يَتْرُكْكُمْ سُدًى، وَ ما بَيْنَ أَحَدِكُمْ وَ بَيْنَ الْجَنَّةِ أَوِ النَّارِ إِلَّا الْمَوْتُ أَنْ يَنْزِلَ بِهِ؛ وَ إِنَّ غايَةً تَنْقُصُهَا اللَّحْظَةُ وَ تَهْدِمُهَا السَّاعَةُ لَجَدِيرَةٌ بِقِصَرِالْمُدَّةِ، وَ إِنَّ غائِباً يَحْدُوهُ الْجَدِيدانِ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ لَحَرِيٌّ بِسُرْعَةِ الْأَوْبَةِ، وَ إِنَّ قادِماً يَقْدُمُ بِالْفَوْزِ أَوِ الشِّقْوَةِ لَمُسْتَحِقٌّ لِأَفْضَلِ الْعُدَّةِ، فَتَزَوَّدُوا فِي الدُّنْيا مِنَ الدُّنْيا ما تُحْرِزُونَ بِهِ أَنْفُسَكُمْ غَداً؛ فَاتَّقى عَبْدٌ رَبَّهُ، نَصَحَ نَفْسَهُ، وَ قَدَّمَ تَوْبَتَهُ، وَ غَلَبَ شَهْوَتَهُ، فَإِنَّ أَجَلَهُ مَسْتُورٌ عَنْهُ، وَ أَمَلَهُ خادِعٌ لَهُ، وَ الشَّيْطانَ مُوَكَّلٌ بِهِ، يُزَيِّنُ لَهُ الْمَعْصِيَةَ لِيَرْكَبَها، وَ يُمَنِّيهِ التَّوْبَةَ لِيُسَوِّفَها حَتَّى تَهْجُمَ مَنِيَّتُهُ عَلَيْهِ أَغْفَلَ ما يَكُونُ عَنْها، فَيالَها حَسْرَةً عَلى ذِي غَفْلَةٍ أَنْ يَكُونَ عُمُرُهُ عَلَيْهِ حُجَّةً، وَ أَنْ تُؤَدِّيَهُ أَيَّامُهُ إِلى شِقْوَةٍ. نَسْأَلُ اللّهَ سُبْحانَهُ أَنْ يَجْعَلَنا وَ إِيَّاكُمْ مِمَّنْ لا تُبْطِرُهُ نِعْمَةٌ، وَ لا تُقَصِّرُ بِهِ عَنْ طاعَةِ رَبِّهِ غايَةٌ، وَ لا تَحُلُّ بِهِ بَعْدَ الْمَوْتِ نَدامَةٌ وَ لا كَآبَةٌ»
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه، خطبۀ شصت و چهارم از نهج البلاغۀ عبده و شصت و سوّم از نهج البلاغۀ فيض الاسلام است. اين خطبه عمدتاً در مورد پرهيزكارى، نيكوكارى، دورى از دنيا و آمادگى براى سفر آخرت است.
«وَ اتَّقُوا اللّهَ عِبادَ اللّهِ، وَ بادِرُوا آجالَكُمْ بِأَعْمالِكُمْ»
(اى بندگان خدا حريم خدا را حفظ كنيد، و به سبب اعمال خود بر مرگتان پيش دستى نماييد.)
من بارها در مواردى كه حضرت امير عليه السلام از تقوى سخن گفته اند عرض كرده ام كه «تقوى» از مادّۀ «وقاية» به معناى حفظ كردن نفس از محرّمات الهى است. «تقوى» در اصل «وقوى» بوده، و «اتّقوا» امر حاضر از باب افتعال آن مى باشد كه اصل آن «اوتقوا» بوده است؛ يعنى خود را كنترل كنيد؛ به اين معنا كه دست خود را حفظ كنيد، پاى خود را حفظ كنيد، چشم و گوش خود را حفظ كنيد، دهان و زبان خود را حفظ كنيد، شكم و فرج خود را حفظ كنيد، و خلاصه تمامى اعضاء و جوارح خود را از هرز رفتن و از انجام محرّمات و ارتكاب گناه حفظ كنيد.
«عباد اللّه» مناداست و در اصل «يا عباد اللّه» بوده؛ يعنى اى بندگان خدا خود را كنترل كنيد. حفظ كردن نفس و كنترل آن در مورد محرّمات و منكرات است، شما بايد اعضاء و جوارح خود را از اين كه در معصيت خدا مصرف شود حفظ كنيد و آن را از هرز رفتن و بيهوده بودن كنترل كنيد و در راه عبادت خدا مصرف نماييد.
«وَ بادِرُوا آجالَكُمْ بِأَعْمالِكُمْ» ، «بادروا» هم به معناى شتافتن و هم به معناى سبقت گرفتن است. «آجال» جمع «اجل» به معناى وقت مرگ است. «اعمال» هم جمع «عمل» و مقصود از آن اعمال صالح است. معناى جمله اين است كه با اعمالتان به مرگتان بشتابيد يا بر آن سبقت بگيريد. اين امر به معناى رفتن به طرف مرگ و خودكشى نيست، بلكه مى خواهد مبادرت را روى اعمال ببرد؛ به اين معنا كه مرگ خواه ناخواه مى آيد، پس شما مبادرت به اعمال نيك كنيد تا از نظر اعمال صالح آمادگى مرگ را داشته باشيد، و اين طور نباشد كه غافل باشيد و وقتى مرگ فرارسيد نگران شويد.
«وَ ابْتاعُوا ما يَبْقى لَكُم بِما يَزُولُ عَنْكُمْ»
(آنچه را برايتان باقى مى ماند به وسيلۀ آنچه از دست شما مى رود خريدارى كنيد.)
«ابتياع» به معناى خريدن است و «ابتاعوا» فعل امر مى باشد؛ «ب» در جملۀ «بما يزول» مثل «ب» در جملۀ «بعت هذا بهذا» براى مقابله است، يعنى و بخريد آنچه را برايتان باقى مى ماند در مقابل آنچه از دست شما مى رود؛ به بيان واضح تر با اين پولى كه خدا به شما داده و از دستتان مى رود، چيزى را كه برايتان باقى مى ماند بخريد؛ با اين مقامى كه خدا به شما داده و از دستتان مى رود، براى ترويج دين خدا خدمت كنيد كه ثواب آن برايتان باقى مى ماند؛ با اين زبان و گوش و چشمى كه خدا به شما داده و خواهى نخواهى از شما گرفته مى شود، چيزى براى آخرت خود اندوخته كنيد كه باقى مى ماند و...
در يك معاملۀ عرفى چهار چيز وجود دارد: يكى فروشنده، ديگرى خريدار، سوّم ثمن يعنى پولى كه مى دهى، و چهارم مثمن يعنى جنسى را كه مى گيرى. در كلام مورد بحث ما هم چهار چيز وجود دارد: فروشنده كه شما هستى، دوّم خريدار كه خداوند است، سوّم ثمن است يعنى پولى كه دارى به مستمندان مى دهى يا با آن بيمارستان مى سازى يا صرف ازدواج يك پسر و دختر بى بضاعت مى كنى و...
و چهارم مثمن است يعنى بهشتى است كه در عوض و در مقابل آن دريافت مى كنى.
در قرآن شريف آمده است: «إِنَّ اللّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ»(1)خداوند جان و مال مؤمنان را از آنان خريدارى نموده و در عوض به آنان بهشت را مى دهد. در اين آيه نيز فروشنده شما هستى كه از جان و مالت مايه مى گذارى، و خريدار خداست كه در عوض بهشت را به شما مى دهد.1.
1) - سورۀ توبه (9)، آيۀ 111.
«وَ تَرَحَّلُوا فَقَدْ جُدَّ بِكُم، وَ اسْتَعِدُّوا لِلْمَوْتِ فَقَدْ أَظَلَّكُمْ، وَ كُونُوا قَوْماً صِيحَ بِهِمْ فَانْتَبَهُوا، وَ عَلِمُوا أَنَّ الدُّنْيا لَيْسَتْ لَهُمْ بِدارٍ فَاسْتَبْدَلُوا؛ فَإِنَّ اللّهَ سُبْحانَهُ لَمْ يَخْلُقْكُمْ عَبَثاً، وَ لَمْ يَتْرُكْكُمْ سُدًى»
(و آماده باشيد كه براى كوچ دادن شما شتاب دارند، و براى مرگ مهيّا شويد كه بر شما سايه افكنده است، چون گروهى باشيد كه چون بر آنها فرياد كشيده شد بيدار شدند، و دانستند كه دنيا جاى اقامت نيست پس دنياى خود را با آخرت تبديل كردند، زيرا خدا شما را بى جهت نيافريده، و مهمل و بيكار رها نكرده است.)
«تَرَحَّلُوا» يعنى كوچ كنيد، گرچه كوچ كردن به سوى مرگ است ولى به معناى خودكشى نيست و مقصود آمادگى براى مرگ است. فرموده اند: آماده و مهيّاى مرگ شويد كه «فَقَدْ جُدَّ بِكُم» نسبت به شما تسريع شده است. پس معناى جمله اين است كه آمادۀ مرگ باشيد؛ براى اين كه مرگ با سرعت هرچه تمامتر به سوى شما حركت مى كند.
«وَ اسْتَعِدُّوا لِلْمَوْتِ» و مهيّاى مرگ باشيد. دو كلمۀ «ترحّلوا»، و «استعدّوا» از جهت معنا يكى هستند يعنى آماده شويد، اگر چه به حسب لفظ «ترحّلوا» يعنى كوچ كنيد؛ چون اختيار مرگ به دست ما نيست و خودكشى هم حرام است، پس لازمه اش اين است كه به معناى اوّل باشد. يعنى مهيّاى مرگ شويد كه «فَقَدْ أَظَلَّكُمْ» اين مرگ بر سر شما سايه افكنده است. سايه افكندن مرگ بر سر ما كنايه از نزديك بودن مرگ است به ما، در حقيقت حضرت خواسته بگويد آمادۀ مرگ باشيد براى اين كه مرگتان نزديك است.
«وَ كُونُوا قَوْماً صِيحَ بِهِمْ» ، اگر مثلاً يك جمعيتى در خواب باشند و يا بى خيال براى
استراحت نشسته باشند و ناگهان بر آنها فرياد زده شود، يكدفعه به خود مى آيند و همۀ حواسها متوجّه سمت فرياد و فرياد زننده مى شود كه هدف از اين فرياد چيست. پس آنها با آن فرياد متوجّه مى شوند، از خواب بيدار مى شوند و اگر غفلت دارند متنبّه مى شوند. اينجا هم حضرت فرموده اند: مانند جمعيّتى باشيد كه بر آنها فرياد كشيده شده «فَانْتَبَهُوا» پس همان گونه كه آنها متنبّه شده اند شما هم متنبّه شويد؛ يعنى از خواب غفلت بيدار شويد و به فكر مرگ باشيد.
«وَ عَلِمُوا أَنَّ الدُّنْيا لَيْسَتْ لَهُمْ بِدارٍ فَاسْتَبْدَلُوا» و آن جمعيتى كه دانستند اين دنيا براى آنان خانۀ زندگى نيست پس طلب تبديل كردن آن را كردند؛ يعنى كارى كردند كه اين خانه را با يك خانۀ آخرتى كه بهتر از اين خانه است عوض كنند. البتّه مى دانيم راهش اين است كه انسان اعمال خوب انجام دهد و هميشه در فكر انجام وظيفۀ خود باشد.
«فَإِنَّ اللّهَ سُبْحانَهُ لَمْ يَخْلُقْكُمْ عَبَثاً، وَ لَمْ يَتْرُكْكُمْ سُدًى» ، اين جمله مثل اين است كه جواب براى يك سؤال مقدّر باشد؛ گويا كسى مى پرسد مگر خدا ما و اين دنيا را بيهوده خلق فرموده كه آنان آن را خانۀ زندگى براى خود نگرفته اند؟ در جواب گفته شده:
«فَإِنَّ اللّهَ سُبْحانَهُ» آن خدايى كه منزّه از نقائص است «لَمْ يَخْلُقْكُمْ عَبَثاً» شما را بيهوده خلق نفرموده «وَ لَمْ يَتْرُكْكُمْ سُدًى» و شما را مهمل رها نكرده است.
قرآن شريف فرموده است: «إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ لَآياتٍ لِأُولِي الْأَلْبابِ، اَلَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النّارِ»(1)
در خلقت آسمانها و زمين و اختلاف شب و روز نشانه هايى است براى صاحبان عقل، آنهايى كه خداوند را در حالتهاى مختلف ايستاده، نشسته و خوابيده به ياد مى آورند و1.
1) - سورۀ آل عمران (3)، آيات 190 و 191.
در خلقت آسمانها و زمين انديشه مى كنند و مى گويند: خدايا تو اين جهان را باطل نيافريده اى و تو از اين كار منزّه و پاكى، پس ما را از عذاب آتش جهنّم مصون و محفوظ بدار.
خداى عالم همۀ اين موجودات جهان هستى را براى انسان آفريده، و انسان را كه اشرف مخلوقات است براى رسيدن به كمالات آفريده است، و به قول سعدى:
«ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند*** تا تو نانى به كف آرى و به غفلت نخورى
همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار*** شرط انصاف نباشد كه تو فرمان نبرى»(1)
خداوند از نقائص پاك و منزّه است، و اين كه او اين جهان را بى هدف آفريده باشد براى خدا نقص است، پس خدا اين جهان را بى هدف نيافريده و تو را مهمل و بدون جهت در اين عالم ترك نكرده است.
مى بينيم انسان داراى نيروها و قواى متعددى است؛ نيروى شهوت دارد، و اگر شهوت غذا خوردن نداشت غذا نمى خورد و مى مرد، اگر شهوت جنسى نداشت نسل بشر منقرض مى شد؛ نيروى غضب دارد، و اگر قوۀ غضبيّه نداشت از خود و از حريم عقيده اش دفاع نمى كرد و... پس همۀ اين قوا و نيروها را خداوند براى احتياج بشر به او داده، بعد مى بينيم خداوند يك نيروى ديگرى هم در انسان قرار داده كه در اثر اين نيرو هيچ وقت به هيچ چيز قانع نيست و هرچه را بيابد بالاتر از آن را به حسب طبع طلب مى كند، همين طلب طبيعى بهترين دليل و بهترين گواه است بر اين كه انسان براى هدف بزرگترى خلق شده و طالب كمال مطلق است كه از راه اين دنيا و در خارج از اين دنيا به دست خواهد آمد.ه.
1) گلستان سعدى، ديباچه.
«وَ ما بَيْنَ أَحَدِكُمْ وَ بَيْنَ الْجَنَّةِ أَوِ النَّارِ إِلَّا الْمَوْتُ أَنْ يَنْزِلَ بِهِ»
(و ميان هر يك از شما و بهشت يا جهنّم فاصله اى نيست مگر مرگ كه او را دريابد.)
ما در اين دنيا هستيم و بهشت و جهنّم در عالم ديگر است، به نظر ابتدايى خيال مى كنيم فاصلۀ خيلى زيادى بين ما و بهشت و جهنّم است، در صورتى كه فقط يك مرگ فاصله است «أَن يَنزِل به» همين كه اين مرگ برسد فاصله برداشته مى شود، كى مى رسد؟ معلوم نيست، ممكن است يك لحظۀ ديگر مرگ فرارسيده و آن فاصله برداشته شود.
«وَ إِنَّ غايَةً تَنْقُصُهَا اللَّحْظَةُ وَ تَهْدِمُهَا السَّاعَةُ لَجَدِيرَةٌ بِقِصَرِالْمُدَّةِ»
(و زندگى و عمر محدودى كه نگاهى آن را كم مى كند و ساعتى آن را خراب مى نمايد به طور قطع سزاوار كوتاهى مدّت است.)
مقصود از «غاية» طول مدّت حيات و عمر انسان است، فرموده اند: اين عمرى كه اگر يك لحظه از آن برود آن را كم مى كند و اگر يك ساعت از آن برود به كلّى تمامش مى كند، سزاوارترين چيز به كوتاهى است، براى اين كه اگر هزار سال هم باشد مى گذرد و تمام مى شود.
اينجا حضرت امير عليه السلام لحظه را كمتر از ساعت گرفته اند - گرچه مقصود از ساعت آن ساعت اصطلاحى خودمان نيست - براى اين كه فرمود: «تَنْقُصُهَا اللَّحْظَةُ، وَ تَهْدِمُهَا السَّاعَةُ» يك لحظه از عمر كه مى رود آن را ناقص مى كند، و يك ساعت كه از آن مى گذرد آن را منهدم و ويران مى نمايد.
«وَ إِنَّ غائِباً يَحْدُوهُ الْجَدِيدانِ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ لَحَرِيٌّ بِسُرْعَةِ الْأَوْبَةِ»
(و آن دور از وطنى كه شب و روز او را مى رانند سزاوار است كه به زودى بازگشت كند.)
مقصود از «غائباً» انسان است كه از منزل حقيقى خود دور است. «يحدوه» از «حدى» به معناى بردن با سرعت است. «جديدان» به شب و روز گفته مى شود چون آنها مرتب تازه مى شوند. و «اوبة» هم به معناى رجوع است. مى فرمايد: «وَ إِنَّ غائِباً» و انسان غايب از وطنى كه «يَحْدُوهُ الْجَدِيدانِ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ» شب و روز او را سوق مى دهند «لَحَرِيٌّ بِسُرْعَةِ الْأَوْبَةِ» هرآينه سزاوار است كه گويند خيلى زود رجوع مى كند، يعنى به وطن خود برمى گردد.
«وَ إِنَّ قادِماً يَقْدُمُ بِالْفَوزِ أَوِ الشِّقْوَةِ لَمُسْتَحِقٌّ لِأَفْضَلِ الْعُدَّةِ»
(و كسى كه با سعادت و نيكبختى يا شقاوت و بدبختى وارد مى شود، نيكوترين توشه را نيازمند است.)
«قادم» به معناى كسى است كه شروع به آمدن كرده و در راه است. «فوز» رستگارى، و «شِقوة» به معناى بدبختى و شقاوت است. بالاخره همۀ انسانها در حركت به سوى مرگ هستند، و به آن سرايى هم كه مى رسند يا به رستگارى و خوشبختى مى رسند و يا به بدبختى و شقاوت. حالا فرموده اند: همۀ اينهايى كه مى آيند «لَمُسْتَحِقٌّ لِأَفْضَلِ الْعُدَّةِ» نيازمند بهترين زاد و توشه هستند. «عدّة» به معناى ابزارى است كه مهيّا مى شود؛ قرآن مجيد مى فرمايد: «وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ»(1)و مهيّا كنيد در برابر دشمنان آنچه مى توانيد از نيرو.
«فَتَزَوَّدُوا فِي الدُّنْيا مِنَ الدُّنْيا، ما تُحْرِزُونَ بِهِ أَنْفُسَكُمْ غَداً»
(پس از همين دنيا توشه برداريد، چيزهايى را كه فردا خود را به وسيلۀ آن حفظ نماييد.)
1) سورۀ أنفال (8)، آيۀ 60.
«تَزَوُّد» مصدر «تَزَوَّدُوا» به معناى جمع آورى توشه است. «تُحْرِزُونَ» از مادّۀ «حرز» به معناى حفظ است، و «ما تُحْرِزُونَ بِهِ» يعنى چيزى كه به وسيلۀ آن حفظ مى كنيد خود را. معناى جمله چنين است: در همين دنيا از دنيا توشه برداريد؛ اين اعمال صالحى كه انجام مى دهيد، اين خيرات و صدقاتى كه مى دهيد، و اين دستگيريهايى كه از ديگران داريد، همه زاد و توشه اى است كه از اين دنيا برمى داريد. اين دنيا وسيلۀ جمع آورى زاد و توشۀ آخرت است، و در حديث از حضرت آمده است: «إِنَّ الْيَوْمَ عَمَلٌ و لا حِسابَ، وَ غَداً حِسابٌ وَ لا عَمَلَ»(1)امروز عمل است نه حساب، و فردا حساب است نه عمل. مقصود اين است كه دنيا جاى جمع آورى زاد و توشۀ آخرت است.
«ما تُحْرِزُونَ بِهِ أَنْفُسَكُمْ غَداً» زاد و توشه اى را برداريد كه فرداى قيامت شما را از عذاب خدا مصون و محفوظ بدارد. طبيعى است اعمالى انسان را در قيامت نجات مى دهد كه مورد رضاى خدا باشد. در آيۀ شريفه آمده است: «إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ»(2)اعمال نيك از انسانهاى متّقى و خويشتن دار مورد قبول پروردگار است؛ زيارت مشهد وقتى مورد قبول درگاه خداوند است كه نمازهاى روزانه و اعمال واجب ديگر ترك نشود و...
«فَاتَّقى عَبْدٌ رَبَّهُ، نَصَحَ نَفْسَهُ، وَ قَدَّمَ تَوْبَتَهُ، وَ غَلَبَ شَهْوَتَهُ»
(بايد از خدا بترسد، خيرخواه خود باشد، و توبه و بازگشت كند، و بر شهوتش مسلط شود.)
«اتّقى» فعل ماضى و به معناى امر است، اخبار در مقام انشاء است؛ و همين طور جمله هاى ديگر همه معناى امرى دارند.
بايد گفت توبه «استغفر اللّه» گفتن تنها نيست، توبۀ واقعى آن است كه جبران گذشته هاى خود را بكنيم، اگر در بين گناهان حق النّاسى ضايع شده بايد آن را جبران كرد و يا حداقل رضايت صاحبان حق را جلب نمود.7.
«فَإِنَّ أَجَلَهُ مَسْتُورٌ عَنْهُ، وَ أَمَلَهُ خادِعٌ لَهُ، وَ الشَّيْطانَ مُوَكَّلٌ بِهِ، يُزَيِّنُ لَهُ الْمَعْصِيَةَ لِيَرْكَبَها، وَ يُمَنِّيهِ التَّوْبَةَ لِيُسَوِّفَها حَتَّى تَهْجُمَ مَنِيَّتُهُ عَلَيْهِ أَغْفَلَ ما يَكُونُ عَنْها»
(زيرا مرگ او پوشيده و مخفى است، آرزويش او را فريب مى دهد، و شيطان با او همراه است، و معصيت را براى او زينت مى دهد تا آن را مرتكب شود، و او را به توبه كردن اميدوار مى كند كه آن را به تأخير اندازد تا اين كه ناگاه مرگ او را دريابد در حالى كه از آن بسيار غافل مى باشد.)
اين كه گفتيم جمله هاى «فَاتَّقى عَبْدٌ رَبَّهُ، نَصَحَ نَفْسَهُ، وَ قَدَّمَ تَوْبَتَهُ، وَ غَلَبَ شَهْوَتَهُ»اخبار و در مقام انشاء است، و بايد هر كسى از خدا بترسد، خير خود بخواهد، توبۀ خود را پيش بيندازد، و بر شهوت خود مسلط شود، همه براى اين خاطر است كه «أَجَلَهُ مَسْتُورٌ عَنْهُ» مرگش مخفى است و...، پس اين جملات علّت است براى جمله هاى قبل.
فرموده اند: تو به اين علّت بايد پرهيزگار باشى و خير خود بخواهى و توبه كنى و بر شهوت خود مسلط باشى كه مرگت مخفى است و نمى دانى در چه زمانى به سراغت مى آيد، در هر لحظه ممكن است به تو هجوم بياورد، تو بايد پيش از لحظۀ هجومِ مرگ توبه كرده باشى و بر شهوت خود مسلط شده باشى. «وَ أَمَلَهُ خادِعٌ لَهُ» و آرزوهاى دور و دراز اين بنده مرتب او را فريب مى دهند و او را به طولانى بودن عمر و زر و زيور دنيا مغرور مى كنند. «وَ الشَّيْطانَ مُوَكَّلٌ بِهِ» و شيطان هم هميشه همراه اين بندۀ خداست و او را به طرف تمايلات تشويق و تحريك مى كند.
«يُزَيِّنُ لَهُ الْمَعْصِيَةَ لِيَرْكَبَها» كار شيطان اين است كه گناهان و معاصى را براى اين بنده زينت مى دهد و او را متمايل به گناهان مى كند؛ «وَ يُمَنِّيهِ التَّوْبَةَ لِيُسَوِّفَها» و كار ديگر شيطان اين است كه به اين بنده آرزوى توبه را مى دهد، هيچ وقت نمى گويد توبه
نكن ولى به او تلقين مى كند كه إن شاءاللّه توبه مى كنى تا اين كه او امروز و فردا كند، و به انحاء مختلف كارى مى كند كه توبه را به فردا و روزهاى ديگر بيندازد، «حَتَّى تَهْجُمَ مَنِيَّتُهُ عَلَيْهِ أَغْفَلَ ما يَكُونُ عَنْها» آن قدر شيطان اين بنده را غافل مى كند و توبه را امروز و فردا مى نمايد تا اين كه مرگش در حالى كه در غافل ترين اوقات است سر مى رسد و او را به عالم ديگر مى برد.
ضميرهاى «اجله، عنه، امله، له، موكّل به، يزيّن له، يمنّيه، منيّته و عليه» همگى به «عبدٌ» در جملۀ «فاتّقى عبدٌ» برمى گردد، و «أغفل» حال است براى ضمير در «عليه» كه مقصود همان «عبدٌ» باشد؛ يعنى هجوم مرگ بر اين بنده در حالتى است كه او در غافل ترين اوقات به سر مى برد، خلاصه شيطان هر روزى سر اين بنده را به يك چيزى گرم مى كند؛ امروز جوان هستى خوش باش، امروز تازه ازدواج كرده اى، امروز تازه بچه دار شده اى، امروز تازه سر و سامان گرفته اى، امروز مشغول سامان دادن بچه ها هستى، و... تا اين كه يك روز اين اجل مى رسد و او هنوز توبه نكرده است.
«فَيالَها حَسْرَةً عَلى ذِي غَفْلَةٍ أَنْ يَكُونَ عُمُرُهُ عَلَيْهِ حُجَّةً، وَ أَنْ تُؤَدِّيَهُ أَيَّامُهُ إِلى شِقْوَةٍ»
(پس حسرت و اندوه بر آن غافلى باد كه عمرش بر او دليل باشد، و ايّام زندگانى او وى را به بدبختى برساند.)
«ذي غفلة» يعنى كسى كه عمر خود را در غفلت گذرانده است. فرموده اند: «فَيالَها حَسْرَةً عَلى ذِي غَفْلَةٍ» پس اى حسرت و افسوس بيا و بر اين انسانى كه همۀ عمر خود را در غفلت تباه كرده ببار، ببار بر آن كسى كه عمرش بر او دليل و حجّت بوده است.
يك عمر همه اش درس عبرت بود، و اين شخص مى توانست از هر لحظۀ آن عبرت بگيرد، مى توانست در يك ساعت آن خود را بيامرزد و اهل سعادت كند. اين
عمر سرمايۀ بزرگ زندگى است و انسان مى تواند با اين سرمايۀ بزرگ سعادت ابدى و هميشگى خود را تأمين كند، انسانى كه در غفلت است اين سرمايۀ سعادت را در گمراهى و شقاوت خود صرف مى كند. «وَ أَنْ تُؤَدِّيَهُ أَيَّامُهُ إِلى شِقْوَةٍ» اين عمر پرضرر او دليلى است كه او را به جهنّم مى كشاند.
«نَسْأَلُ اللّهَ سُبْحانَهُ أَنْ يَجْعَلَنا وَ إِيَّاكُمْ مِمَّنْ لا تُبْطِرُهُ نِعْمَةٌ، وَ لا تُقَصِّرُ بِهِ عَنْ طاعَةِ رَبِّهِ غايَةٌ، وَ لا تَحُلُّ بِهِ بَعْدَ الْمَوْتِ نَدامَةٌ وَ لا كَآبَةٌ»
(از خداى سبحان درخواست مى نماييم ما را در رديف كسانى قرار دهد كه هيچ نعمتى آنان را سركش ننمايد، و هيچ فايده و غرضى از عبادت و بندگى پروردگار بازشان ندارد، و پس از مرگ هيچ پشيمانى و اندوهى آنان را در نيابد.)
«لاتبطره» از مادّۀ «بَطَر» به معناى سرور و خوشى زائدالوصف است. فرموده اند:
«نَسْأَلُ اللّهَ سُبْحانَهُ» از خدايى كه او از هر عيبى مبرّا و منزّه است مسألت مى داريم كه «أَنْ يَجْعَلَنا وَ إِيَّاكُمْ» ما و شما را از كسانى قرار دهد كه «لا تُبْطِرُهُ نِعْمَةٌ» نعمتى از نعمت هاى تو آنان را به خوشى هاى زائدالوصف درنياورد كه سبب شود تو را فراموش كنند «وَ لا تُقَصِّرُ بِهِ عَنْ طاعَةِ رَبِّهِ غايَةٌ» و هدفها و آرزوهاى آنان سبب نشود كه از اطاعت پروردگار كوتاهى كنند؛ يعنى سر انسان به هدفها و آرزوهاى زودگذر دنيا گرم نشود كه در نتيجه از عبادت و اطاعت خدا كم بگذارد «وَ لا تَحُلُّ بِهِ بَعْدَ الْمَوْتِ نَدامَةٌ وَ لا كَآبَةٌ» و بعد از مرگ هم پشيمانى و حزن و اندوهى براى آنان نباشد.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
صفات كماليۀ خداوند
مفاهيم وجود، عدم و ماهيّت
عينيّت صفات كماليۀ خداوند با ذات او
نظريۀ معتزله و اشاعره در صفات خداوند و ردّ آن
چرا خداوند فوق زمان است؟
خدا اوّل است يعنى چه؟
معناى ظاهر
معناى باطن
انحصار حقيقت وحدت و عزّت و... در خداوند
«خطبۀ 65 - قسمت اوّل»
وَ مِنْ خطبةٍ لَهُ عليه السّلام:
«أَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي لَمْ يَسْبِقْ لَهُ حالٌ حالاً، فَيَكُونَ أَوَّلاً قَبْلَ أَنْ يَكُونَ آخِراً، وَ يَكُونَ ظاهِراً قَبْلَ أَنْ يَكُونَ باطِناً، كُلُّ مُسَمّىً بِالْوَحْدَةِ غَيْرُهُ قَلِيلٌ، وَ كُلُّ عَزِيزٍ غَيْرُهُ ذَلِيلٌ، وَ كُلُّ قَوِيٍّ غَيْرُهُ ضَعِيفٌ، وَ كُلُّ مالِكٍ غَيْرُهُ مَمْلُوكٌ، وَ كُلُّ عالِمٍ غَيْرُهُ مُتَعَلِّمٌ، وَ كُلُّ قادِرٍ غَيْرُهُ يَقْدِرُ وَ يَعْجِزُ»
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه، خطبۀ شصت و پنجم از نهج البلاغۀ عبده و شصت و چهارم از نهج البلاغۀ فيض الاسلام است. اين خطبه از جمله خطبه هاى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است كه در بيان صفات كمال و جلال خداوند متعال ايراد گرديده است. اين خطبه به فرمودۀ مرحوم خوئى «مُشتَمِلَةٌ عَلى نُكاتٍ لَطيفةٍ مِنَ العُلومِ الإلهِيَّةِ مُتَضَمِّنَةٌ لِجُملَةٍ مِنَ الصِّفاتِ الكَمالِيَة» در بردارندۀ نكات لطيفى در علوم الهى است و مشتمل بر تعدادى از صفات كماليۀ خدا مى باشد.
«أَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي لَمْ يَسْبِقْ لَهُ حالٌ حالاً، فَيَكُونَ أَوَّلاً قَبْلَ أَنْ يَكُونَ آخِراً، وَ يَكُونَ ظاهِراً قَبْلَ أَنْ يَكُونَ باطِناً»
(حمد و ثنا خدايى را سزاوار است كه پيشى نگرفته او را حالى بر حالى، تا اين كه اوّل بودن او پيش از آخر بودنش باشد، و ظاهر بودن او پيش از باطن بودنش باشد.)
مفاد اين عبارت از خطبه يكى اين است كه خدا متّصف به اوّليت، آخريت، ظاهريت و باطنيت است؛ هم اوّل است و هم آخر، هم ظاهر است و هم باطن؛ و مفاد ديگرش اين است كه هيچ يك از صفات خدا مقدّم بر صفات ديگر او نيست؛ اين طور نيست كه خدا يكى از صفات خود را اوّل پيدا كرده باشد و صفتهاى ديگر را بعد، و مثلاً اوّل بصير شده باشد و بعداً عالم، يا اوّل حىّ شده باشد و بعداً قيّوم، بلكه همۀ صفات خداوند در عرض هم و همراه با اصل ذات او بوده و خواهد بود. براى توضيح بيشتر لازم است توجّه شما را به اقسام مفاهيم جلب كنم:
به طور كلّى مفاهيم از نظر فلسفى بر سه نوع است، كليۀ مفاهيم ما از اين سه نوع خارج نيست و آن عبارت است از وجود، عدم و ماهيّت؛ وجود به معناى هستى است، عدم ضدّ آن است و به معناى نيستى است، و ماهيّات حدود وجودات مى باشند؛ مثلاً وقتى گفته شود: «الانسانُ موجودٌ» اينها دو لفظ است و از دو مفهوم هم حكايت دارند، يكى «موجودٌ» كه از هستى و واقعيت انسان حكايت مى كند، و ديگر «انسانٌ» است كه از حدّ آن موجود حكايت دارد؛ يعنى مى فهماند اين موجود انسان است نه سنگ و نه فرش و نه چيز ديگر.
بنابراين ما داراى سه مفهوم وجود، عدم و ماهيّت هستيم. در مقام تعريف و بيان سه مفهوم بايد بگوييم: «عدم» يعنى نيستى، چيزى نيست تا بخواهيم آن را تعريف كنيم، در فلسفه هم گفته اند: «لا مَيزَ في الأعدامِ مِن حَيثُ العَدَم»(1)نيستى ها با هم
1) - شرح المنظومة، ملا هادى سبزوارى، قسمت حكمت و فلسفه، ص 47، غررٌ فى عدم التمايزوالعليّة فى الأعدام.
فرقى ندارند تا بتوان آن را تعريف كرد، عدم نيستى است و نيستى هيچ است، هيچ هم تعريف ندارد.
«ماهيّت» حدود وجودات است، و مثال آن را هم در «الإنسانُ موجودٌ» تشريح كرديم و نيازى به تكرار نيست، جز اين كه بگوييم: وقتى گفته مى شود «الإنسان موجود» اينها دو واقعيت نيستند، آنچه واقعيت دارد يك انسان موجود است نه يك انسان و يك موجود؛ شيخ احمد احسائى معتقد است هم ماهيّت اصيل است و هم وجود؛ اگر چنين حرفى درست باشد آن وقت به گفتۀ مرحوم حاج ملاهادى سبزوارى لازم مى آيد هر چيز در حقيقت دو چيز واقعيت دار باشد؛ مثلاً در انسان، انسانيت يك واقعيت باشد جداى از وجود، وجود هم يك واقعيت باشد جداى از انسانيت؛ اين نظر برخلاف نظر همۀ فلاسفه و درك اهل ذوق مى باشد، و شيخ احسائى اهل فلسفه نبوده است.
پس آنچه واقعيت دارد و منشأ آثار است يا وجود شىء است يا ماهيّت آن، و حق اين است كه واقعيت از آن وجود اشياء است، و ماهيّت حدّ و مرز وجود است كه از آن انتزاع مى شود.
اكثر فلاسفه نيز بر اين عقيده اند كه وجود اصيل است؛ مرحوم صدرالمتألهين و مرحوم حاج ملاهادى سبزوارى نيز وجود را اصيل و منشأ آثار، و ماهيّت را حدّ وجود دانسته اند.(1)
قوۀ خيال انسان در ابتدا اين طور به ذهن مى آورد كه گويا يك عَدَمستانى داريم كه همۀ اشياء در آنجا يك نحو ثباتى دارند بدون وجود، سپس علّت هر شىء آن را از عدمستان بيرون مى كشد و يك وجود روى آن مى گذارد، و پس از اين عمل آن شىء روشن مى شود و به عالم وجود وارد مى گردد، در حالى كه چنين نيست، عدم هيچة.
1) شرح المنظومة، قسمت حكمت و فلسفه، ص 10، غررٌ فى أصالة الوجود؛ الأسفار الأربعة، صدرالمتألهين، ج 1، ص 23 به بعد، المرحلة الأولى والمرحلة الثانية.
است و ماهيّت بى وجود نيز هيچ است، و عدمستان يك امر موهوم خيالى است؛ و پس از افاضۀ وجود از ناحيۀ علّت ماهيّت از وجود انتزاع مى شود، وجود واقعيت شىء است و ماهيّت حدّ وجود را مى فهماند.
بنابراين وجودات عالم هستى مانند وجود انسان، حجر، شجر، فرس و... همه واقعياتى هستند داراى آثار مختلف ولى محدود مى باشند و از حدّ هر كدام ماهيّت آن انتزاع مى شود، تا مى رسيم به وجودى كه حدّ ندارد و بى پايان است يعنى هيچ نحو نقص و عدم در آن راه ندارد، و آن وجود خداست، و بر اين اساس گفته اند حق تعالى ماهيّت ندارد، و به قول حاج ملاهادى سبزوارى: «الحقُّ ماهِيَّتُه إنِّيَّتُه»(1)يعنى ماهيّت حق تعالى همان تحقق و واقعيت اوست كه بى پايان است.
بحث تا اينجا راجع به اصل وجود و ماهيّت بود كه در فلسفه بيان شده است.
و امّا صفات كماليۀ خداوند، صفات كماليۀ خداوند از قبيل علم، قدرت، حيات، سمع، بصر و... از قبيل واقعيات مى باشند نه امور اعتبارى اضافى، و برگشت همۀ واقعيات به وجود است زيرا غير از وجود واقعيت ندارد، و از اينجا نتيجه مى گيريم كه واقعيت كه عين وجود و هستى است عين كمالات يعنى علم و قدرت و حيات و ساير صفات كماليه نيز مى باشد، و به اصطلاح «وجود مساوق با علم و قدرت و حيات و...
مى باشد». هر موجودى به همان اندازه كه از وجود حظّ و بهره دارد از اين صفات كماليه نيز بهره دارد. قرآن كريم مى فرمايد: «إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ»(2)همۀ اشياء تسبيح مى گويند ولى شما تسبيح آنها را نمى فهميد؛ تسبيح بدون علم و قدرت و حيات معقول نيست.
«جملۀ ذرّات عالم در نهان*** با تو مى گويند روزان و شبان
ما سميعيم و بصيريم و خوشيم*** با شما نامحرمان ما خامشيم»(1)
اگر وجود ضعيف و محدود است، قدرت، علم و حيات او نيز محدود مى باشند.
اگر وجود قوىّ و كامل و غيرمتناهى است، اين صفات نيز در او غيرمتناهى مى باشند.
و چون ذات خداوند عين وجود و هستى است، پس ذات او عين علم و قدرت و حيات نيز مى باشد، لذا صفات كماليۀ او عين ذات او مى باشند نه عارض بر ذات او. و ذات او وجود واحد بسيط است كه عين همۀ كمالات مى باشد.
اين بيان از يك جهت مخالف معتزله و از جهت ديگر مخالف اشاعره است؛ براى اين كه معتزله اين معنا را درك نكرده اند كه صفات عين ذات باشند و معتقد شده اند ذات خدا نيابت از صفات كماليۀ او را دارد؛ به اين معنا كه خدا علم ندارد امّا كار علم از او مى آيد، قدرت ندارد اما كار قدرت از او مى آيد، و همين طور هر يك از صفات را به اين نحو توجيه كرده اند. در مقابل اشاعره از اهل سنّت معتقد شده اند كه خدا اين صفات كماليه را دارد ولى عين ذات او نيستند بلكه زائد بر ذات او مى باشند، و از اين رو قائل به قدماء ثمانيه (قديمهاى هشتگانه) شده اند؛ مى گويند: يك خدا داريم كه ذات او ازلى است و اين ذات داراى علم، قدرت، حيات و... مى باشد كه همۀ اينها به طور جداگانه ازلى هستند، و روى اين حساب هشت قديم پيدا مى كنيم. مرحوم حاج ملاهادى سبزوارى در منظومۀ حكمت خود اين دو قول را نقل كرده و گفته است:
«وَ الْأشعَرِيُّ بِازْدِيادٍ قائِلَة*** وَ قالَ بِالنِّيابَةِ المُعتَزِلَة»(2)
اشعرى قائل به زائد بودن صفات كماليه بر ذات خدا هستند، و معتزله عقيده دارند به نايب بودن ذات خدا از صفات كماليه.
اين عقيدۀ معتزله و اشاعره بود؛ امّا ما معتقديم خداوند اين صفات را واقعاً دارد ولى معناى داشتن اين نيست كه زائد بر ذات او باشند، و گفتيم كه صفات كماليۀ خداوند برگشت به وجود او دارند؛ وقتى وجود او غيرمتناهى است و وجود مساوق با صفات كمال مى باشد، پس صفات او عين وجود او و غيرمتناهى مى باشند، و وقتى صفات خداوند برگشت به ذات او داشته باشند، ديگر اين طور نيست كه يك صفت پيش از صفت ديگر باشد، به همان ملاك كه مى گوييم خداوند اوّل است به همان ملاك هم مى گوييم خداوند آخر است، همچنين مى گوييم خداوند ظاهر است و به همان ملاك هم مى گوييم خداوند باطن است؛ و آن ملاك مساوق بودن وجود است با همۀ كمالات.
توضيح مطلب به بيان واضح تر اين است كه بگوييم: اين قبليت و بعديت (جلوتر و عقب تر بودن) كه در ذهن من و شماست قبليت و بعديت زمانى است؛ مثلاً مى گوييم من ديروز فلان مطلب را ياد نداشتم و امروز ياد گرفتم، كه بر مبناى زمان حساب كرده و چنين گفته ايم؛ ولى در مورد خدا اين محاسبه صحيح نيست، چون زمانى نسبت به خدا لحاظ نمى شود و خدا فوق زمان و مكان است.
قبلاً در جاى ديگر گفته ايم كه زمان عبارت از مقدار حركت است، به تعبير بهتر زمان مقياس حركت است، هر چيزى وسيلۀ سنجش دارد و وسيلۀ سنجش حركت زمان است. حركت هم عبارت از نحوۀ وجود مادّه است. مادّه چون متدرّج الوجود است، از اين حركت و تدرّج زمان انتزاع مى شود. پس مادّه و حركت و زمان هماهنگ هستند؛ مادّه موضوع حركت است، و حركت وصف مادّه است، و زمان هم مقدار
حركت است؛ لذا اگر يك موجود مجرّدى يافت شود، چون فوق عالم مادّه است نه حركت در آن راه دارد و نه زمان.
روى اين حساب نسبت به خداوند كه وجود مجرّد است نمى توان گفت علم خدا قبل از قدرت او و يا به عكس است؛ زيرا كه قبل و بعد بودن مربوط به عالم مادّه است كه زمان و مكان در آن متصوّر است، نه در مجرّدات كه فوق عالم مادّه هستند. پس ذات خداوند با وحدت و بسيط بودنش از همان ازل عين همۀ كمالات است.
اگر گفتيم خدا اوّل است معناى آن اوّل زمانى نيست، بلكه به اين معناست كه ذات خدا كه حقيقت هستى است در رأس و محيط به نظام وجود است و اين نظام وجود منتهى به آن حقيقت هستى است.
براى مثال اگر همۀ نظام وجود را به يك مخروط كه مانند يك كلّه قند است تشبيه كنيم، آن رأس مخروط بر همۀ مخروط تسلط و احاطه دارد، و همۀ اين مخروط هم اگر از پايين حساب شود منتهى به رأس مخروط است.
بنابراين «بارى تعالى اوّل است» به اين معناست كه نظام وجود «مِنَ البَدوِ إلَى الخَتم» از شروع تا پايان، منتهى به حقيقت وجود است و او در رأس اين نظام وجود است، البتّه نه رأس مكانى بلكه در رأس است به معناى احاطه و عليّت و خلاّقيت است؛ يعنى او احاطه و تسلط به نظام وجود دارد و نظام وجود نيز منتهىِ به اوست.
پس او هم اوّل است و هم آخر. «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»(1)از او هستيم و به او هم برمى گرديم.
حضرت در اوّل اين خطبه فرموده اند: «أَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي لَمْ يَسْبِقْ لَهُ حالٌ حالاً» همۀ
1) - سورۀ بقره (2)، آيۀ 156.
حمد و ستايش مال خداوندى است كه هيچ يك از حالات و صفاتش سبقت بر صفت ديگر او نگرفته است؛ اين طور نيست كه بگوييم خداوند مثلاً حيات را اوّل داشته و قدرت را بعداً پيدا كرده است، بلكه حيات و قدرت و هر صفت ديگرِ او برگشت به وجود او مى كند و همۀ اين صفات براى خداوند همانند ذات او ازلى هستند.
پس حمد و سپاس مخصوص خدايى است كه «لَمْ يَسْبِقْ لَهُ حالٌ حالاً» هيچ يك از صفاتش بر صفت ديگر او سبقت ندارد «فَيَكُونَ أَوَّلاً قَبْلَ أَنْ يَكُونَ آخِراً» تا بگوييم خدا اوّل است پيش از آن كه آخر باشد، اوّليت خدا به اين اعتبار است كه در رأس نظام است و آخريت او هم به همين اعتبار است؛ از باب اين كه اين نظام وجود در تكامل است و در نهايت طالب اوست، پس او هم مبدءالمبادى است و هم غايت الغايات، او اوّلِ اوّلين و آخرِ آخرين است؛ يعنى هم همۀ نظام وجود از او به وجود آمده و هم به او برگشت دارند «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» از او هستيم و به او هم برمى گرديم.
«وَ يَكُونَ ظاهِراً قَبْلَ أَنْ يَكُونَ باطِناً» يعنى هيچ يك از صفاتش بر صفت ديگر او سبقت ندارد تا بگوييم خدا ظاهر است قبل از آن كه باطن باشد.
يكى از معانى ظهور نسبت به خداوند غلبه و احاطه است؛ وقتى بگوييم خداوند ظاهر است، يعنى او بر نظام وجود احاطه و غلبه و سلطه دارد.
معناى ديگر ظهور نسبت به ذات لايزال خدا اين است كه اگر كسى با چشم بصيرت نگاه كند، متوجّه مى شود كه اين نظام وجود عين احتياج و فقر است، و وقتى عين احتياج و فقر شد پس وابسته به قدرت مطلقه است. و با نگاه ديگر، به طور كلّى نظام وجود معناى حرفى و وابستگى صرف است و قابل ملاحظۀ استقلالى نيست؛ به اين معنا كه معناى حرفى وقتى قابل توجّه و قابل ملاحظه است كه به تبع معناى
اسمى ملاحظه شود. پس آن چيزى كه اوّل از نظام وجود به ذهن شما مى آمد هستىِ مستقل بود، در صورتى كه هستىِ مستقل ذات بارى تعالى است و هستى هاى ديگر همه به او وابسته اند.
حضرت اباعبداللّه الحسين عليه السلام به خداوند عرض مى كنند: «كَيفَ يُستَدَلُّ عَلَيكَ بِما هُوَ في وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إِلَيكَ، أَيَكونَ لِغَيرِكَ مِنَ الظُّهورِ ما لَيسَ لَكَ حَتَّى يَكونَ هُوَ المُظْهِرَ لَكَ»(1)چگونه مى توان بر وجود تو به چيزى استدلال نمود كه در وجودش به تو احتياج دارد؟ آيا براى موجودى غير از تو ظهورى كه در تو نباشد وجود دارد تا او مُظهِرِ تو باشد؟ معناى كلام حضرت اين است كه: به طور كلّى ظاهر همان چيزى است كه ذاتش مستقل است، و آن ذات لايزال خداست.
پس يك معناى ظهور يعنى غلبه و احاطه؛ و معناى ديگرش وضوح و روشنى است به گونه اى كه هيچ چيز ديگر در برابر او وضوح و روشنى ندارد.
در قرآن شريف آمده است: «أَ فِي اللّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»(2)آيا در خدايى كه خالق آسمانها و زمين است شك و ترديد مى كنيد؟ يعنى از بس ظاهر است جاى هيچ شك و ترديد نيست.
در معناى باطن هم دو احتمال است: يكى اين است كه ذات خداوند براى ما مخفى است به گونه اى كه ما نمى توانيم او را درك نموده و به آن احاطه پيدا كنيم. مرحوم حاج ملاهادى سبزوارى گفته است: ذات خدا در عين حال كه ظاهر است باطن هم هست؛ يعنى براى ما قابل درك نيست؛ ذهن ما محدود است و ذات لايزال خدا غير محدود، بنابراين انسانِ محدود قدرت احاطه به نامحدود را ندارد. به عبارت ديگر ما خود
محاط هستيم؛ يعنى خدا محيط بر ماست و ما محاطِ او هستيم، آن وقت محاط نمى تواند احاطه به محيط پيدا كند. بنابراين ذات خداوند براى ما باطن است، يعنى براى ما قابل درك نيست.
معناى ديگر باطن اين است كه در باطن اشياء نفوذ دارد؛ يعنى خدا به باطن همۀ اشياء جهان آفرينش علم دارد و علم او به داخل و باطن اشياء نفوذ دارد، از باطن همۀ موجودات خبر دارد، از دلهاى ما، از درون درياها، از داخل كوهها و از درون هر چيز خبر دارد. پس معناى ديگر اين است كه علم خدا به خفاياى تمامى موجودات نفوذ كرده است.
«كُلُّ مُسَمّىً بِالْوَحْدَةِ غَيْرُهُ قَلِيلٌ، وَ كُلُّ عَزِيزٍ غَيْرُهُ ذَلِيلٌ، وَ كُلُّ قَوِيٍّ غَيْرُهُ ضَعِيفٌ، وَ كُلُّ مالِكٍ غَيْرُهُ مَمْلُوكٌ، وَ كُلُّ عالِمٍ غَيْرُهُ مُتَعَلِّمٌ، وَ كُلُّ قادِرٍ غَيْرُهُ يَقْدِرُ وَ يَعْجِزُ»
(هر واحدى غير از او كم است و ناقص، و هر عزيزى غير از او ذليل است، و هر توانايى غير از او ناتوان و ضعيف است، و هر مالكى غير از او مملوك است، و هر دانايى غير از او يادگيرنده است، و هر قدرتمندى غير از او در برخى امور توانا و در برخى ديگر ناتوان است.)
«مسمّى» اسم مفعول از باب تفعيل از مادّۀ «سُمُوّ» به معناى ناميده شده است، «كُلُّ مُسَمّىً بِالْوَحْدَةِ غَيْرُهُ قَلِيلٌ» يعنى غير از خدا هر كسى به يكتايى ناميده شود كم است. توضيح بيشتر اين كه خداوند واحد است، من و شما هم واحد هستيم، امّا واحد بودن من با واحد بودن خدا فرق دارد؛ اگر گفتيم شما واحد هستى به اين معناست كه زن نگرفته و بچه هم ندارى و بالاخره ناقص هستى، امّا واحد نسبت به خداوند به اين معناست كه خداوند بسيط است و هيچ تركّب و نقصى در ذات خداوند نيست.
چيزى كه مركّب است ناقص است، براى اين كه در تكميل خود نيازمند به اجزاء مى باشد، و ذات لايزال خداوند از جميع جهات بسيط و كامل است و حتّى مركّبِ از ذات و صفات هم نيست، او كمال مطلق است و همۀ اين صفات كماليه عين ذات اوست، اين است وحدت حقيقى خداوند عالم و اين وحدت مخصوص ذات اوست.
روى همين جهت است كه مى فرمايند: غير از خدا هر چيزى كه به وحدت ناميده شود كم است.
«وَ كُلُّ عَزِيزٍ غَيْرُهُ ذَلِيلٌ» ، «عزيز» به معناى غالب است و در مقابل آن «ذليل» كسى است كه تحت سلطه و تحت فرمان ديگران باشد. خداوند فرمانده است و ديگران فرمانبردار، بنابراين هر فرماندهى غير از خدا در حقيقت فرمانبردار است و فرماندهى كه فقط فرمانده باشد غير از او وجود ندارد.
«وَ كُلُّ قَوِيٍّ غَيْرُهُ ضَعِيفٌ» و موجودى غير از خداوند وجود ندارد كه قوّت داشته باشد، و هر موجود قوىّ در مقابل خدا ضعيف و زبون است. قوّت هر فردى حدّ و اندازه دارد ولى قوّت و قدرت خدا غيرمتناهى است و كسى در مقابل او خوديتى ندارد تا قوّت داشته باشد.
«وَ كُلُّ مالِكٍ غَيْرُهُ مَمْلُوكٌ» ، مثلاً شما مالك يك خانه، يك ماشين، يك مقدارى زمين كشاورزى، يا مالك مقدارى پول و ثروت دنيا هستيد، ولى خدا مالك الملوك است، همۀ مالك ها و ملكشان ملك او هستند. پس مالكى غير از او نيست و غير از او هرچه هست و هركه هست مملوك اوست.
«وَ كُلُّ عالِمٍ غَيْرُهُ مُتَعَلِّمٌ» هر عالمى غير از خدا از اين جهت كه علمش ذاتى نيست متعلّم است و نزد كسى ياد گرفته است. هر عالمى در جهان هستى عالم است امّا به علم اكتسابى، با تلاش و رنج و زحمت كسب علم كرده و يا به لطف خدا علم آموخته است و بالاخره متعلّم است، يعنى نزد كسى ياد گرفته است، ولى علم خدا ذاتى است،
بنابراين همه در برابر او متعلّم هستند، درس نخواندۀ دانا فقط اوست و ديگران درس خوانده اند.
«وَ كُلُّ قادِرٍ غَيْرُهُ يَقْدِرُ وَ يَعْجِزُ» و هر قدرتمندى غير از خدا يك وقت قدرت دارد و يك وقت عاجز است، و اين خداوند است كه هميشه قدرتمند است.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
محدوديت شنوندگان غير از خدا
محدوديت بينندگان غير از خدا
نقص ظاهرها و باطن هاى غير خدا
آيا آفرينش از روى نيازى بوده است؟
چگونگى ارتباط خدا با آفريده ها
آيا براى خدا خستگى و مانند آن معنا دارد؟
خطبۀ 66
آموزشهاى رزمى
تقويت روحيۀ رزمندگان
هدف گيرى لشكر و مركز شيطان
ايستادگى تا پيروزى حق
«وَ كُلُّ سَمِيعٍ غَيْرُهُ يَصَمُّ عَنْ لَطِيفِ الْأَصْواتِ، وَ يُصِمُّهُ كَبِيرُها، وَ يَذْهَبُ عَنْهُ ما بَعُدَ مِنْها، وَ كُلُّ بَصِيرٍ غَيْرُهُ يَعْمى عَنْ خَفِيِّ الْأَلْوانِ وَ لَطِيفِ الْأَجْسامِ، وَ كُلُّ ظاهِرٍ غَيْرُهُ غَيْرُ باطِنٍ، وَ كُلُّ باطِنٍ غَيْرُهُ غَيْرُ ظاهِرٍ، لَمْ يَخْلُقْ ما خَلَقَهُ لِتَشْدِيدِ سُلْطانٍ، وَ لا تَخَوُّفٍ مِنْ عَواقِبِ زَمانٍ، وَ لَااسْتِعانَةٍ عَلى نِدٍّ مُثاوِرٍ، وَ لا شَرِيكٍ مُكابِرٍ [مُكاثِرٍ]، وَ لا ضِدٍّ مُنافِرٍ، وَ لَكِنْ خَلائِقُ مَرْبُوبُونَ، وَ عِبادٌ داخِرُونَ، لَمْ يَحْلُلْ فِي الْأَشْياءِ فَيُقالَ هُوَ فِيها كائِنٌ، وَ لَمْ يَنْأَ عَنْها فَيُقالَ هُوَ مِنْها بائِنٌ، لَمْ يَؤُدْهُ خَلْقُ مَا ابْتَدَأَ، وَ لا تَدْبِيرُ ما ذَرَأَ، وَ لا وَقَفَ بِهِ عَجْزٌ عَمَّا خَلَقَ، وَ لا وَلَجَتْ عَلَيْهِ شُبْهَةٌ فِيما قَضى وَ قَدَّرَ، بَلْ قَضاءٌ مُتْقَنٌ، وَ عِلْمٌ مُحْكَمٌ، وَ أَمْرٌ مُبْرَمٌ، الْمَأْمُولُ مَعَ النِّقَمِ، وَ الْمَرْجُوُّ [وَ الْمَرْهُوبُ] مِنَ النِّعَمِ»
موضوع بحث ما خطبۀ شصت و پنجم با ترتيب نهج البلاغۀ عبده آن هم بعد از اصلاح است كه با اصلاح نشدۀ آن دو شماره فرق دارد. كلام در جلسۀ قبل به اينجا رسيد كه:
«وَ كُلُّ سَمِيعٍ غَيْرُهُ يَصَمُّ عَنْ لَطِيفِ الْأَصْواتِ، وَ يُصِمُّهُ كَبِيرُها، وَ يَذْهَبُ عَنْهُ ما بَعُدَ مِنْها»
(و هر شنونده اى غير از خدا از درك صداهاى آهسته كر است، و آوازهاى خيلى بلند او را كر مى كند، و صداهاى دور را نمى فهمد.)
خدا سميع است، انسانها و همۀ حيوانها هم سميع هستند، ولى سميع بودن خدا با سميع بودن ساير موجودات فرق دارد؛ سميع بودن ما يك شرايط و معدّاتى دارد، هرگاه يكى از شرايط و معدّات مفقود شود، گوش كر مى شود و نمى شنود.
صدايى كه به ما مى رسد بر اثر ارتعاشاتى است كه در هوا ايجاد مى شود و همان ارتعاشات عضلات گوش ما را به حركت در مى آورد تا در نتيجۀ آن ما صدا را مى شنويم، همين ارتعاشات حدّ معيّنى دارد، اگر از آن حدّ كمتر باشد نمى شنويم و اگر زيادتر باشد پردۀ گوش را پاره مى كند و گوش نمى شنود. امّا سميع بودن خداوند اين طور نيست، سميع بودن خداوند به اين است كه «يُدرِكُ المَسموعات» همۀ شنيدنى ها را درك مى كند.
حضرت امير عليه السلام در اينجا فرموده اند: «وَ كُلُّ سَمِيعٍ غَيْرُهُ يَصَمُّ عَنْ لَطِيفِ الْأَصْواتِ»هر شنونده اى غير از خدا صداهاى لطيف را نمى شنود. صداهاى لطيفى وجود دارد كه برخى حيوانات درك مى كنند ولى انسان درك نمى كند، و باز از همين صدا لطيف تر هم وجود دارد كه فقط خداوند درك مى كند. «وَ يُصِمُّهُ كَبِيرُها» و هر شنونده غير خدا را صداهاى بلند كر مى كند «وَ يَذْهَبُ عَنْهُ ما بَعُدَ مِنْها» و هر شنونده اى غير از خدا صداهاى راه دور را درك نمى كند و به او نمى رسد.
خلاصه هر شنونده اى غير از خدا در قبال صداها سه حالت دارد: يكى آن كه صداهاى خيلى خفيف را نمى شنود، دوّم اين كه صداهاى خيلى قوى او را كر مى كنند، و سوّم اين كه صداهايى كه از دور باشند اصلاً به گوش او نمى رسند تا بشنود؛ امّا خداوند اقسام صدا را درك مى كند و مى فهمد.
«وَ كُلُّ بَصِيرٍ غَيْرُهُ يَعْمى عَنْ خَفِيِّ الْأَلْوانِ وَ لَطِيفِ الْأَجْسامِ، وَ كُلُّ ظاهِرٍ غَيْرُهُ غَيْرُ باطِنٍ، وَ كُلُّ باطِنٍ غَيْرُهُ غَيْرُ ظاهِرٍ»
(و هر بينايى غير از او كور است از رنگهاى مخفى و جسمهاى لطيف، و هر ظاهرى غير از او غير باطن است، و هر باطنى غير از او غير ظاهر است.)
سمع و بصر نسبت به خدا مثل هم مى باشند، نسبت به ما هم مثل هم مى باشند، يعنى همان گونه كه ما براى شنيدن يك شرايط و معدّاتى را لازم داريم، در ديدن هم نيازمند مهيّا شدن شرايط و معدّاتى هستيم. در مورد شنيدن اين طور است كه وقتى كسى با صداى خود در هوا ايجاد ارتعاش كند، در صورتى كه ما از گوينده فاصلۀ زيادى نداشته باشيم و آن ارتعاش به گوش ما برسد مى شنويم، ولى اگر ما از گوينده دور باشيم ارتعاش حاصله به گوش ما نمى رسد و نمى شنويم، و از همين جهت هم بوده كه حضرت فرموده اند: «يَذْهَبُ عَنْهُ ما بَعُدَ مِنْها» آن صداهايى كه از انسان دور باشد از او مخفى مى ماند.
حالا در مورد ديدنى ها هم همين طور است «وَ كُلُّ بَصِيرٍ غَيْرُهُ» هر بيننده اى غير از خدا «يَعْمى عَنْ خَفِيِّ الْأَلْوانِ» از ديدن رنگهاى مخفى كور است. چشم هم براى ديدن يك شرايط و معدّاتى لازم دارد كه اگر شرايط مهيّا نباشد، چشم انسان ديدنى ها را نمى بيند؛ اگر خيلى نزديك باشند خوب تشخيص نمى دهد، اگر خيلى دور باشند از جلوى چشم غايب مى شوند، اگر مانعى در كار باشد ديده نمى شوند. به هرحال چشم انسان مانند گوش است، هر بيننده اى غير از خداوند «يَعْمى عَنْ خَفِيِّ الْأَلْوانِ وَ لَطِيفِ الْأَجْسامِ» رنگهاى مخفى و جسمهاى لطيف را نمى بيند، در حالى كه خداوند هر دو را مى بيند؛ انسان مجرّدات و ارواح مانند ملائكه، جن و روح را نمى بيند، ولى خداوند آنها را درك مى كند.
«وَ كُلُّ ظاهِرٍ غَيْرُهُ غَيْرُ باطِنٍ» ، باطن به معناى عدم ظهور است، و اين جمله به اين معناست كه هر ظاهرى غير از خداوند باطن و مخفى نيست.
« وَ كُلُّ باطِنٍ غَيْرُهُ غَيْرُ ظاهِرٍ» و هر باطنى غير از خدا ظاهر نيست؛ تنها خداست كه هم ظاهر است و هم باطن. طبق آنچه گذشت موجودات ديگر يا ظاهرند يا باطن؛ و شايد منظور اين باشد كه وجود ما ظاهر است و مخفى نيست، و ماهيّت ما باطن است يعنى ظهور و بروز ندارد.
«لَمْ يَخْلُقْ ما خَلَقَهُ لِتَشْدِيدِ سُلْطانٍ، وَ لا تَخَوُّفٍ مِنْ عَواقِبِ زَمانٍ، وَ لَااسْتِعانَةٍ عَلى نِدٍّ مُثاوِرٍ، وَ لا شَرِيكٍ مُكابِرٍ [مُكاثِرٍ]، وَ لا ضِدٍّ مُنافِرٍ»
(آنچه را آفريده نه براى تقويت سلطنت خود آفريد، و نه براى خوف از عاقبت زمانه، و نه براى يارى خواستن در برابر همتاى جهنده، يا شريك زورگو، و يا ضدّ فخر و مباهات كننده.)
دربارۀ خلقت موجودات فرموده است: «لَمْ يَخْلُقْ ما خَلَقَهُ لِتَشْدِيدِ سُلْطانٍ»موجودات جهان را خلق نكرده كه سلطنت خود را به وسيلۀ آنها تقويت كند؛ زيرا تقويت به چيزى كه ظلّ و سايه و پرتو است معنا ندارد. «وَ لا تَخَوُّفٍ مِنْ عَواقِبِ زَمانٍ» ، ما اگر براى تهيّۀ عِدّه و عُدّه اى مى رويم براى اين است كه فكر مى كنيم در آينده ممكن است دشمن به ما حمله كند و نياز به كمك و پشتيبان داشته باشيم، ولى خدا چنين نيست، بنابراين خدا براى ترس از عواقب زمانه دست به خلقت افراد نزده است، و اين مخلوقات را براى اين كه لشكر او باشند نيافريده است.
«وَ لَااسْتِعانَةٍ عَلى نِدٍّ مُثاوِرٍ» ، معناى «ندّ» مثل است، منتها مثلى كه در مقابل او
بايستد؛ مانند شاهى كه در مقابل شاه ديگر مى ايستد. اينجا حضرت فرموده اند: و نه براى اين كه در مقابل يك مثل قوى جهنده از آنها كمك بگيرد. پس اين طور نيست كه موجودات را خلق كرده باشد تا از آنها كمك بگيرد و يك همتاى مثاور يعنى كودتاگر را دفع كند. «مثاور» از «ثورة» به معناى جهندۀ كودتاگر است.
«وَ لا شَرِيكٍ مُكابِرٍ، وَ لا ضِدٍّ مُنافِرٍ» ، در اينجا «مُكاثر» هم نقل شده و هر دو صحيح است؛ اگر «مكابر» باشد از مادّۀ كِبر و بزرگى طلبى است، و اگر «مكاثر» باشد از مادّۀ كثرت و از باب مغالبه است. و «منافر» به معناى خودخواه غلبه خواه است. فرموده اند:
خداوند مخلوقات را براى كمك در برابر بزرگى طلبى شريك و غلبه خواهى ضدّ خود نيافريده است.
«وَ لَكِنْ خَلائِقُ مَرْبُوبُونَ، وَ عِبادٌ داخِرُونَ، لَمْ يَحْلُلْ فِي الْأَشْياءِ فَيُقالَ هُوَ فِيها كائِنٌ، وَ لَمْ يَنْأَ عَنْها فَيُقالَ هُوَ مِنْها بائِنٌ»
(و لكن هر آنچه آفريده شده پرورش يافتگان و بندگان خوار و ذليل هستند، او در چيزها حلول نكرده تا گفته شود در آنهاست، و از آنها دور نگشته تا گفته شود از آنها جداست.)
«خلائق» جمع «خليقة» فعيل به معناى مفعول است. «مربوبون» اسم مفعول است و به معناى تربيت يافتگان مى آيد، ولى در اين عبارت به معناى مملوك است؛ مى فرمايد: «وَ لَكِنْ خَلائِقُ مَرْبُوبُونَ» ليكن اين خلايق همگى مملوك پروردگارند.
«وَ عِبادٌ داخِرُونَ» و همگى اينها بندگان ذليل و در مقابل او رام هستند.
«لَمْ يَحْلُلْ فِي الْأَشْياءِ فَيُقالَ هُوَ فِيها كائِنٌ» خدا اين طور نيست كه داخل موجودات شود، و مانند آب كه داخل اشياء نفوذ مى كند در جوف چيزها داخل شود. اگر اين طور بود آن وقت گفته مى شد: خدا در درون موجودات و در جوف آنهاست. پس خدا در
چيزها حلول نكرده تا گفته شود خدا درون موجودات است. «وَ لَمْ يَنْأَ عَنْها فَيُقالَ هُوَ مِنْها بائِنٌ» ، «ينأ» از مادّۀ «نأى» به معناى دورى است، «لَمْ يَنْأَ عَنْها» دور از اشياء هم نيست و با آنها فاصله ندارد، اگر دور باشد گفته مى شود خدا از چيزها جداست؛ پس اين طور هم نيست؛ نه در آنها حلول كرده تا گفته شود خدا در درون موجودات است، و نه از آنها دور است تا گفته شود خدا جداىِ از موجودات است. خدا موجودى است مجرّد از مادّه ولى محيط است به همۀ موجودات مادّى و غير مادّى، مانند احاطۀ روح انسان به همۀ اجزاء بدن او.
«لَمْ يَؤُدْهُ خَلْقُ مَا ابْتَدَأَ، وَ لا تَدْبِيرُ ما ذَرَأَ، وَ لا وَقَفَ بِهِ عَجْزٌ عَمَّا خَلَقَ، وَ لا وَلَجَتْ عَلَيْهِ شُبْهَةٌ فِيما قَضى وَ قَدَّرَ»
(خسته نكرده او را آفريدن آنچه ابتدا كرده، و نه اصلاح و تدبير حال آنان، و در آفريدن اشياء ناتوان نگرديده، و در آنچه حكم نموده و مقدّر فرموده شبهه اى بر او وارد نشده است.)
«لم يؤده» از مادّۀ «آدَهُ» به معناى خستگى است، در آية الكرسى آمده است:
«وَ لا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما»(1)حفظ آسمان و زمين خدا را خسته نمى كند. در اين جمله هم حضرت فرموده اند: «لَمْ يَؤُدْهُ خَلْقُ مَا ابْتَدَأَ» خلقت آنچه را كه خدا شروع كرده او را خسته و وامانده نكرده است، «وَ لا تَدْبِيرُ ما ذَرَأَ» و نه تدبير آنچه او خلق كرده است.
اين طور نيست كه خلقت زمين و آسمانها و خلقت انسان و آن همه دقايق و ظرافتهاى جهان هستى او را خسته كرده باشد و يا تدبير امور اين جهان او را وامانده كرده باشد. خلق كردن كار عملى است و تدبير امور كار فكرى است؛ مثلاً تدبير امور يك وزارتخانه كار فكرى است و طبيعى است كه كار فكرى هم انسان را خسته و
1) - سورۀ بقره (2)، آيۀ 255.
وامانده مى كند، حضرت در مورد تدبير امور دنيا فرموده است: اين طور نيست كه تدبير امور دنيا خدا را خسته كرده باشد.
«وَ لا وَقَفَ بِهِ عَجْزٌ عَمَّا خَلَقَ» ، اين جمله بالاتر از دو جملۀ قبل است، در دو جملۀ قبل گفتيم: خدا نه از كار عملى نسبت به مخلوقين خسته شده و نه از كار فكرى و تدبير امور آنها، ولى در اين جمله فرموده اند: او با اين خلقت بزرگ و عجيبى كه كرده است از كار افتاده هم نشده. يك معمار يا يك بنّا كه اكثر عمر خود را به كارهاى پرزحمت مى گذراند، در اواخر عمر خود از كار افتاده مى شود. حضرت فرموده اند: و خدا اين چنين نيست كه خلقت عالم و كارهاى دنيا او را خسته و از كار افتاده كرده باشد.
«وَ لا وَلَجَتْ عَلَيْهِ شُبْهَةٌ فِيما قَضى وَ قَدَّرَ» ، «ولجت» از مادّۀ «ولوج» به معناى وارد شدن و داخل شدن است؛ يعنى در مورد قضا و قدرى كه نسبت به جهان هستى قرار داده بر او شبهه اى داخل نشده و بر همان اصل ثابت و استوار است.
«بَلْ قَضاءٌ مُتْقَنٌ، وَ عِلْمٌ مُحْكَمٌ، وَ أَمْرٌ مُبْرَمٌ، الْمَأْمُولُ مَعَ النِّقَمِ، وَ الْمَرْجُوُّ مِنَ النِّعَمِ[ وَ الْمَرْهُوبُ مَعَ النِّعَمِ]»
(بلكه حكم او استوار، و علمش پايدار، و امرش ثابت و برقرار است، بندگان او با وجود عقوبت ها و خشم هاى او به او اميدوارند، و با وجود نعمت ها نيز به او اميدوار يا از او بيمناكند.)
«بَلْ قَضاءٌ مُتْقَنٌ» بلكه قضا و قدر خدا خيلى محكم و استوار است و علم خدا نسبت به نظام جهان داراى احكام و اتقان است. «وَ أَمْرٌ مُبْرَمٌ» ، احتمال دارد كلمۀ «امر» در اين جمله به معناى تدبير باشد؛ يعنى تدبير خدا نسبت به نظام جهان خلقت ثابت و محكم است. «اَلْمَأْمُولُ مَعَ النِّقَمِ» ، «نقم» جمع «نقمت» است، هر جا نقمت و نگرانى باشد خدا مورد آرزوى مردم است، هرگاه غم و اندوه و بلا به مردم روى آورد به خدا روى مى آورند و او مورد توجّه مردم است. «وَ الْمَرْجُوُّ مِنَ النِّعَمِ» و خداوند مورد توجّه و اميد مردم است از ناحيۀ نعمت ها.
اين جمله متن نهج البلاغۀ عبده است كه نزد ماست، ولى نوعاً نهج البلاغه هاى ديگر «وَ الْمَرْهُوبُ مَعَ النِّعَمِ» دارد. دو نسخۀ خطى نهج البلاغه مربوط به سدۀ پنجم كه شايد صد سال با نوشتۀ سيّد رضى بيشتر فاصله ندارند و بعداً عين همانها افست شده نيز با همين عبارت «وَ الْمَرْهُوبُ مَعَ النِّعَمِ» است. اين جمله به اين معناست كه: با وجود نعمت هاى او از او بيمناكند.
وَ مِنْ كلامٍ لَهُ عليه السّلام كانَ يَقولُه لِأصحابِه في بَعضِ أيّامِ صِفّينَ:
«مَعاشِرَ الْمُسْلِمِينَ، اسْتَشْعِرُوا الْخَشْيَةَ وَ تَجَلْبَبُوا السَّكِينَةَ، وَ عَضُّوا عَلَى النَّواجِذِ، فَإِنَّهُ أَنْبى لِلسُّيُوفِ عَنِ الْهامِ، وَ أَكْمِلُوا اللَّأْمَةَ، وَ قَلْقِلُوا السُّيُوفَ فِي أَغْمادِها قَبْلَ سَلِّها، وَ الْحَظُوا الْخَزَرَ، وَ اطْعُنُوا الشَّزْرَ، وَ نافِحُوا بِالظُّبا، وَ صِلُوا السُّيُوفَ بِالْخُطا. وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ بِعَيْنِ اللّهِ، وَ مَعَ ابْنِ عَمِّ رَسولِاللّهِ صلى الله عليه و آله و سلم فَعاوِدُوا الْكَرَّ، وَ اسْتَحْيُوا مِنَ الْفَرِّ، فَإِنَّهُ عارٌ فِي الْأَعْقابِ، وَ نارٌ يَوْمَ الْحِسابِ، وَ طِيبُوا عَنْ أَنْفُسِكُمْ نَفْساً، وَ امْشُوا إِلَى الْمَوْتِ مَشْياً سُجُحاً، وَ عَلَيْكُمْ بِهذَا السَّوادِ الْأَعْظَمِ، وَ الرِّواقِ الْمُطَنَّبِ، فَاضْرِبُوا ثَبَجَهُ، فَإِنَّ الشَّيْطانَ كامِنٌ فِي كِسْرِهِ، قَدْ قَدَّمَ لِلْوَثْبَةِ يَداً، وَ أَخَّرَ لِلنُّكُوصِ رِجْلاً، فَصَمْداً صَمْداً، حَتَّى يَنْجَلِيَ لَكُمْ عَمُودُ الْحَقِّ «وَ أَنتُمُ الأَعْلَوْنَ وَ اللَّهُ مَعَكُم وَ لَن يَتِرَكُمْ أَعمالَكُمْ»(1)»
«و مِن كلامٍ لَهُ عليه السلام كانَ يَقولُه لِأصحابِه في بَعضِ أيّامِ صِفّينَ»
(از سخنان حضرت است كه مى فرمودند آن را براى يارانشان در برخى از روزهاى صفّين.)
1) سورۀ محمّد (47)، آيۀ 35.
آنچه در اين خطبه آمده بياناتى است كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام غالباً در آن روزهايى كه مشغول جنگ صفّين بوده براى سپاه خود بيان مى فرموده اند. جملۀ «كان يقول» ماضى استمرارى است و دلالت بر دوام و استمرار فعل بعد از «كان» دارد؛ «كان يقول» يعنى معمولاً اين بيانات را مى فرمودند.
«مَعاشِرَ الْمُسْلِمِينَ، اسْتَشْعِرُوا الْخَشْيَةَ وَ تَجَلْبَبُوا السَّكِينَةَ، وَ عَضُّوا عَلَى النَّواجِذِ، فَإِنَّهُ أَنْبى لِلسُّيُوفِ عَنِ الْهامِ»
(اى جماعت مسلمانان ترس از خدا را شعار خود گردانيد و وقار و آرامش را پوشش خود قرار دهيد، و دندانهاى خود را به روى هم فشار دهيد، زيرا اين عمل شمشيرها را از سرها كُند كننده تر است.)
«مَعاشِرَ الْمُسْلِمِينَ» در اصل «يامَعاشِرَ الْمُسْلِمِينَ» است كه حرف نداى آن را حذف كرده اند؛ يعنى اى جمعيّت مسلمانان. اين خطاب را به لشكر خود فرموده و اين طور استفاده مى شود كه گويا حضرت لشكر معاويه را مسلمان ندانسته است، براى اين كه همان كار آنها يك مرتبه اى از كفر است. فرموده اند: اى جمعيّت مسلمانان «اِسْتَشْعِرُوا الْخَشْيَةَ» ترس از خدا را شعار خود قرار دهيد. «شعار» از مادّۀ «شَعْر» به معناى مو است؛ معمولاً عرب به پيراهن زير به اين جهت كه با موى بدن تماس دارد «شعار» مى گويد، و در مقابل آن «دثار» است كه به لباس رو گفته مى شود؛ بنابراين «اِسْتَشْعِرُوا الْخَشْيَةَ» يعنى ترس از خدا را به جان خود بچسبانيد و واقعاً از خدا بترسيد. «وَ تَجَلْبَبُوا السَّكِينَةَ» و وقار و آرامش را لباس رويين خود قرار دهيد. «تجلببوا» از مادّۀ «جلباب» به معناى لباس رويين است؛ مثلاً به چادر زنان كه روى همۀ لباسها پوشيده مى شود جلباب گفته مى شود؛ بنابراين «وَ تَجَلْبَبُوا السَّكِينَةَ» يعنى برحسب ظاهر به وقار و آرامش تظاهر كنيد. ترس از خدا را در اعماق دل خود قرار دهيد، ولى وقار و آرامش را روى لباسهاى خود بپوشيد، يعنى تظاهر به وقار كنيد.
بعد فرموده اند: « وَ عَضُّوا عَلَى النَّواجِذِ» ، «نواجذ» جمع «ناجذة» به معناى دندانهاى عقل است، دندانهاى عقل در آخر همۀ دندانهاست، و مقصود حضرت از اين جمله اين است كه دندانهاى آخر خود را به هم فشار دهيد. در اثر فشار دادن دندانها روى هم اعصاب راحت منسجم مى شوند، و اگر مثلاً دشمن به شما حمله ور شد و شمشير زد، چون اعصاب و رگهايتان سفت و محكم شده شمشير دشمن ديرتر در شما اثر مى كند؛ «فَإِنَّهُ أَنْبى لِلسُّيُوفِ عَنِ الْهامِ» فشار دادن دندانها كُند كننده تر است شمشيرها را از مغزهايتان.
«وَ أَكْمِلُوا اللَّأْمَةَ، وَ قَلْقِلُوا السُّيُوفَ فِي أَغْمادِها قَبْلَ سَلِّها، وَ الْحَظُوا الْخَزَرَ، وَ اطْعُنُوا الشَّزْرَ، وَ نافِحُوا بِالظُّبا، وَ صِلُوا السُّيُوفَ بِالْخُطا»
(و زره كامل بپوشيد، و شمشيرها را پيش از بيرون كشيدن در غلاف حركت دهيد، و دشمن را به گوشۀ چشم و با خشم بنگريد، و به چپ و راست نيزه بزنيد، و با نوك و دم شمشيرها زد و خورد نماييد، و شمشيرها را با جلو رفتن به دشمن برسانيد.)
«اكملوا» از «اكمال» است. «اللَّأْمَة» و با تخفيف همزه «اللاَّمَة» هم خوانده شده و هر دو به معناى زره است و گاهى به معناى زره و كلاهخود هم آمده است؛ و اين كه فرموده زره را تكميل كنيد، به همين معناست كه زره و كلاهخود را با هم بپوشيد و با لباس كامل جنگى آمادۀ جنگ باشيد.
«وَ قَلْقِلُوا السُّيُوفَ فِي أَغْمادِها قَبْلَ سَلِّها» اين جمله يك دستور است براى سالم نگهداشتن شمشير؛ ممكن است هنگامى كه جنگ نشده و احتياج به شمشير نيست شمشير را در غلاف بگذاريد و زنگ بزند و موقعى كه احتياج به آن مى شود بر اثر زنگ زدگى از غلاف بيرون نيايد، حضرت براى رفع اين پيشامد فرموده اند: پيش از آن كه شمشير را در ميدان كارزار از غلاف بيرون بكشيد آن را در غلاف حركت دهيد تا مبادا زنگ زده باشد و در غلاف گير افتد. «قلقلوا» يعنى حركت دهيد، «أغماد» جمع
«غِمْد» به معناى غلاف، و «سلّ» به معناى كشيدن است.
«وَ الْحَظُوا الْخَزَرَ» ، «الحظوا» از «ملاحظة» است؛ «الخزر» به معناى نگاه كردن با يك چشم و گوشۀ چشم است. با يك چشم و گوشۀ چشم به دشمن نگاه كنيد؛ زيرا اين طور نگاه كردن حكايت از غضب انسان نسبت به دشمن دارد. «وَ اطْعُنُوا الشَّزْرَ» ، اگر «وَ اطْعَنُوا» بخوانيم به معناى طعنه زدن است، و اگر «وَ اطْعُنُوا» بخوانيم به معناى نيزه زدن است، و اينجا معناى دوّم مقصود است. «الشّزر» به معناى زدن به راست و چپ است؛ يعنى نيزه هاى خود را به راست و چپ بزنيد. « وَ نافِحُوا بِالظُّبا» يعنى با طرف تيز شمشيرتان جنگ كنيد. «نافحوا» به معناى جنگ كنيد، و «ظُبا» جمع «ظُبة» به معناى طرف تيز شمشير است.
«وَ صِلُوا السُّيُوفَ بِالْخُطا» ، «صلوا» از مادّۀ «وصل» است، و «الخُطا» جمع «خطوة» به معناى گام است؛ يعنى شمشير خود را با گام برداشتن به دشمن برسانيد، مقصود اين كه در جنگ با جلو رفتن خودت را به دشمن برسان و او را از پاى درآور. احتمال ديگرى هم دارد كه يعنى وقتى دشمن به طرف تو گام برداشت، تو امانش نده و شمشيرت را به او برسان.
«وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ بِعَيْنِ اللّهِ، وَ مَعَ ابْنِ عَمِّ رَسولِاللّهِ صلى الله عليه و آله و سلم فَعاوِدُوا الْكَرَّ، وَ اسْتَحْيُوا مِنَ الْفَرِّ، فَإِنَّهُ عارٌ فِي الْأَعْقابِ، وَ نارٌ يَوْمَ الْحِسابِ»
(و بدانيد همانا خدا شما را در نظر دارد، و با پسر عموى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى باشيد، پس پى درپى حمله كنيد، و از گريختن شرم نماييد؛ زيرا فرار در نسل هاى آيندۀ شما ننگ است، و در روز حساب آتش است.)
خداوند چشم ندارد، ولى يكى از صفات او «بصير» است؛ يعنى ديدنى ها را درك مى كند و به آنها علم و آگاهى دارد، «وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ بِعَيْنِ اللّهِ» و بدانيد همانا شما در
معرض ديد خداوند هستيد، «وَ مَعَ ابْنِ عَمِّ رَسولِاللّهِ صلى الله عليه و آله و سلم» و فرمانده شما پسر عموى پيغمبرخدا صلى الله عليه و آله و سلم است و اطاعتش بر شما واجب و لازم است. پس هم در معرض ديد خدا هستيد و همۀ اعمال و رفتار شما زير نظر خداست و هم با فرماندهى لازم الاطاعة هستيد «فَعاوِدُوا الْكَرَّ» پس حالا كه چنين است حمله هاى خود را بر دشمن اعاده و تكرار كنيد تا آنها را از پاى درآوريد. «وَ اسْتَحْيُوا مِنَ الْفَرِّ» و از فرار كردنِ از جبهۀ جنگ حيا كنيد، نكند از دشمن بترسيد و از جنگ فرار كنيد «فَإِنَّهُ عارٌ فِي الْأَعْقابِ» براى اين كه فرار از جنگ دو ضرر دارد: يكى اين كه سبب عار و ننگ فرزندان شما مى شود؛ در گذشته اگر كسى در جنگ فرار مى كرده، فرزندان او را هم سرزنش مى كرده اند. و ضرر ديگر آن «وَ نارٌ يَوْمَ الْحِسابِ» آتش روز قيامت است؛ براى اين كه فرار از «زحف» از گناهان كبيره است و عذاب آخرت را در پى خواهد داشت؛ در قرآن شريف آمده است: «وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاّ مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلى فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ»(1).
«وَ طِيبُوا عَنْ أَنْفُسِكُمْ نَفْساً، وَ امْشُوا إِلَى الْمَوْتِ مَشْياً سُجُحاً»
(و خوشحال باشيد كه جان در راه خدا مى دهيد، و به آسانى به سوى مرگ برويد.)
حضرت برنامه هاى جنگى را بيان مى كنند، مى فرمايند: حالا كه بناست جانتان را در معرض خطر قرار بدهيد، پس از روى طيب نفس باشد نه به زور و اكراه. « طِيبُوا عَنْ أَنْفُسِكُمْ نَفْساً» يعنى جانتان را در راه خدا با رضايت بدهيد. «وَ امْشُوا إِلَى الْمَوْتِ مَشْياً سُجُحاً» و با سهولت و آسانى به طرف مرگ برويد؛ «مشياً» يعنى رفتن، و «سجحاً» يعنى سهولت و آسانى؛ ممكن است انسان در جنگ به شهادت برسد،د.
1) خداوند در سورۀ أنفال، آيۀ 16 مى فرمايد: هر كه در جنگ به كفّار پشت كند و از آنان فرار كند، به سوى خشم خدا فرار كرده و در قيامت جايگاه او جهنّم است؛ مگر اين كه براى تهيۀ ابزار جنگ يا پيوستن به لشكر باشد.
حضرت مى خواهند بفرمايند: از مردن نترسيد و به سهولت و آسانى به جبهه و جنگ برويد.
«وَ عَلَيْكُمْ بِهذَا السَّوادِ الْأَعْظَمِ، وَ الرِّواقِ الْمُطَنَّبِ، فَاضْرِبُوا ثَبَجَهُ، فَإِنَّ الشَّيْطانَ كامِنٌ فِي كِسْرِهِ، قَدْ قَدَّمَ لِلْوَثْبَةِ يَداً، وَ أَخَّرَ لِلنُّكُوصِ رِجْلاً»
(بر شما باد به اين سياهى بزرگ و سراپردۀ برافراشته شده [خيمۀ معاويه]، پس قلب آن را بزنيد؛ زيرا شيطان در گوشۀ آن پنهان است كه براى برجستن دست پيش داشته و براى برگشتن پا پس نهاده است.)
مقصود از «سواد اعظم» همان جمعيت شام و لشكر معاويه است. «الرِّواقِ الْمُطَنَّبِ» آن خيمه اى است كه با طناب پيچيده شده و لشكر شام را تشكيل داده است.
«عَلَيْكُمْ بِهذَا السَّوادِ الْأَعْظَمِ» بر شما باد كه حمله ور شويد بر اين لشكر شام و آنها را قلع و قمع كنيد و از پاى درآوريد. « وَ الرِّواقِ الْمُطَنَّبِ» و بر شما باد كه به آن خيمه و چادر معاويه حمله ببريد و آن را نابود كنيد. «فَاضْرِبُوا ثَبَجَهُ» پس كمر آن را بزنيد؛ «ثبج» به معناى كمر و وسط است؛ مقصود اين است كه به وسط و به قلب اين خيمه حمله كنيد.
«فَإِنَّ الشَّيْطانَ كامِنٌ فِي كِسْرِهِ» ، مقصود از شيطان شخص معاويه است. «كامن» به معناى مخفى است؛ يعنى او مخفى شده در گوشۀ آن خيمه. «كسر» به معناى ضلع است؛ اين خيمه را نابود كنيد براى اين كه معاويه در يك گوشه اى از آن مخفى شده است. اينها چون كارشان براى خدا نيست مى ترسند، از اين رو «قَدْ قَدَّمَ لِلْوَثْبَةِ يَداً، وَ أَخَّرَ لِلنُّكُوصِ رِجْلاً» با دست جلو مى آيد تا حمله كند و براى فرار پاى خود را عقب مى گذارد. اين شيطان صفتان دست خود را جلو گذاشته و پاها را به عقب مى گذارند.
«فَصَمْداً صَمْداً، حَتَّى يَنْجَلِيَ لَكُمْ عَمُودُ الْحَقِّ «وَ أَنتُمُ الأَعْلَوْنَ وَ اللَّهُ مَعَكُم وَ لَن يَتِرَكُمْ أَعمالَكُمْ»»
(پس جنگ با او و همراهانش را تصميم بگيريد، تا حقيقت حق براى شما ظاهر شود، در حالى كه شما برتر و بالاتر هستيد، و خداوند با شماست، و هرگز كردارتان را ناقص نمى كند.)
«صمداً» به معناى قصد و تصميم است؛ «اللّه الصّمد» يعنى خدا مقصود است؛ پس «صمداً صمداً» يعنى دشمن را قصد كنيد، تصميم بگيريد دشمن را نابود كنيد. «حَتَّى يَنْجَلِيَ لَكُمْ عَمُودُ الْحَقِّ» يعنى آن قدر با آنها جنگ كنيد تا حق برايتان روشن شود.
«وَ أَنتُمُ الْأَعْلَوْنَ» در حالى كه شما بالاتر از آنها هستيد، اين جمله حاليه است و حضرت اين جمله را از آيۀ شريفۀ: «فَلا تَهِنُوا وَ تَدْعُوا إِلَى السَّلْمِ وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ وَ اللّهُ مَعَكُمْ وَ لَنْ يَتِرَكُمْ أَعْمالَكُمْ»(1)اقتباس فرموده اند. خدا در اين آيه فرموده: اى مؤمنان در جنگ با كفّار سست نشويد و صلح را از آنها درخواست نكنيد در حالى كه شما از آنان بالاتريد و خدا با شماست و از اعمال شما نمى كاهد.
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام هم با آوردن جملاتى از اين آيه در ذيل گفتارشان فرموده اند: شما كه در لشكر حق و در طرف مقابل معاويه كه باطل است ايستاده ايد، داراى رتبۀ والايى هستيد و خداوند با شماست، وقتى شما براى اقامۀ حق ايستاده ايد پس خداوند هم با شماست و شما را يارى و كمك مى كند «وَ لَن يَتِرَكُمْ أَعمالَكُمْ» و هرگز اعمال شما در پيشگاه خدا ضايع و گم نمى شود.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
1) - سورۀ محمّد (47)، آيۀ 35.
پاسخ به سخنان نادرست انصار و قريش در سقيفه
خطبۀ 68
لياقت هاشم بن عُتبه و محبوبيت محمّد بن ابى بكر
خطبۀ 69
علّت ايراد خطبۀ شصت و نهم
شكوه از سستى ياران
حاصل جنگ به همراه راحت طلبان
آيا اصلاح جامعه با هر بهايى رواست؟
چرا سزاوار نفرين شدند؟
و مِن كلامٍ لَهُ عليه السلام في مَعْنَى الْأَنصارِ، قالوا: لَمَّا انْتَهَتْ إِلى أميرِالمُؤمِنينَ عليه السلام أَنْباءُ السَّقِيفَةِ بَعْدَ وَفاةِ رَسولِاللّهِ صلى الله عليه و آله و سلم قالَ عليه السلام: ما قالَت الأَنصارُ؟ قالوا: قالَتْ: مِنّا أَميرٌ وَ مِنْكُمْ أَميرٌ، قالَ عليه السلام:
«فَهَلَّا احْتَجَجْتُمْ عَلَيْهِمْ بِأَنَّ رَسُولَاللّهِ صلى الله عليه و آله و سلم وَصَّى بِأَنْ يُحْسَنَ إِلى مُحْسِنِهِمْ، وَ يُتَجاوَزَ عَنْ مُسِيئِهِمْ؟!» قالوا: و ما في هذا مِنَ الْحُجَّةِ عَلَيْهِمْ؟ فَقالَ عليه السلام: «لَوْ كانَتِ الْإِمارَةُ فِيهِمْ لَمْ تَكُنِ الْوَصِيَّةُ بِهِمْ!!» ثُمَّ قالَ عليه السلام: «فَماذا قالَتْ قُرَيْشٌ؟» قالوا: احْتَجَّتْ بِأَنَّها شَجَرَةُ الرَّسولِ صلى الله عليه و آله و سلم فَقالَ عليه السلام: «احْتَجُّوا بِالشَّجَرَةِ، وَ أَضاعُوا الَّثمَرَةَ»
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه، خطبۀ شصت و هفتم از نهج البلاغۀ عبده و شصت و ششم از نهج البلاغۀ فيض الاسلام است. اين خطبه برحسب ظاهر خطبه است ولى در حقيقت چند جمله است. مرحوم سيّد گفته است: «و من كلام له عليه السلام فى معنى الانصار» هدف و مقصود از اين جملات انصار است، يعنى مربوط به انصار است؛ و اين كه گفته «قالوا» مقصود مورّخين است، يعنى مورّخين گفته اند: پس از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چون اخبار سقيفه به حضرت امير عليه السلام رسيد فرمود:
«فَهَلَّا احْتَجَجْتُمْ عَلَيْهِمْ بِأَنَّ رَسُولَاللّهِ صلى الله عليه و آله و سلم وَصَّى بِأَنْ يُحْسَنَ إِلى مُحْسِنِهِمْ، وَ يُتَجاوَزَ عَنْ مُسِيئِهِمْ؟!»
(پس چرا در سقيفه عليه انصار احتجاج نكرديد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم وصيّت كرده كه به نيكوكار آنها نيكويى شود و از بدكردار آنها درگذرند؟!)
اميرالمؤمنين عليه السلام مشغول غسل و كفن و دفن رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بود، قاعده اش اين بود كه وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از دنيا رفته همۀ مردم مهيّاى تجهيزات رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شوند؛ چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم قبلاً جاده را صاف كرده و خليفه را تعيين كرده بود و نيازى به خليفه تعيين كردن نبود تا اينها بخواهند جنازۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را رها كرده و سراغ خليفه تراشى بروند.
در تاريخ آمده كه وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از دنيا رفت، چند نفرى كه سردمدار آنان عمر و ابوبكر و ابوعبيده بودند براى تعيين خليفه در سقيفۀ بنى ساعده جمع شدند، به قول خودشان مى خواستند نظام مسلمانان از هم نپاشد و حفظ نظام بشود. البتّه در اين كه اوّل مهاجرين آمدند يا انصار، بين اهل سنّت اختلاف است، برخى از آنها براى توجيه موضوع گفته اند: انصار جمع شدند و مى خواستند سعد بن عباده را خليفه قرار دهند، عمر فهميد و به ابوبكر خبر داد كه چه نشسته اى الآن است كه انصار سعد بن عباده را خليفه مى كنند و ابوبكر را كشان كشان به سقيفۀ بنى ساعده برد؛ ولى برخى ديگر گفته اند: انصار نمى خواستند سعد را خليفه نمايند بلكه مى خواستند خواستۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را عملى كنند و سعد بن عباده پيش قدم در اين كار بود. خلاصه در اصل تشكيل سقيفه يك چنين اختلافى وجود داشت.(1)
1) شرح ابن أبى الحديد، ج 6، ص 5 به بعد اخبار سقيفه را مشروحاً بيان كرده است.
به هرحال موضوع سخن حضرت اين است كه وقتى به او خبر دادند برخى از مهاجرين و انصار در سقيفه مشغول خليفه تراشى شده اند، حضرت سؤال فرمود:
«ما قالَتِ الْأَنصارُ» انصار چه گفتند؟ پاسخ دادند كه آنها گفتند: «مِنّا أَمِيرٌ وَ مِنْكُمْ أَمِيرٌ»يك امير از ما و يك امير هم از شما؛ در حقيقت وقتى كه مهاجرين و انصار در تعيين خليفه اختلاف كردند و انصار براى حل مشكل گفته اند يك امير از ما كه انصار هستيم و يك امير هم از شما مهاجرين باشد، به حضرت امير عليه السلام خبر مى دهند كه بله انصار يك چنين پيشنهادى كردند، حضرت در مقابل، اين جمله را ايراد كردند كه پس چرا عليه انصار اين طور استدلال نكرديد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرموده: به نيكان آنها احسان كنيد و از بدكاران آنها درگذريد.
مورد اين جملۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اين است كه وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بيمار شد و خطر فوت آن حضرت پيش آمد، انصار يك انجمنى تشكيل دادند و با خود شور و مشورت مى كردند كه ما خدمات زيادى به اسلام داشته ايم و تا حال هم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پشتيبان ما بوده و از ما حمايت مى كرده و موجب بزرگى و آقايى ما بوده اند، ولى اگر از دنيا بروند وضع ما خيلى بد مى شود و كسى از ما حمايت نمى كند.
اين خبر را به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دادند كه انصار يك چنين نگرانى اى دارند. حضرت در حديثى سفارش آنان را كرد كه هم در صحيح مسلم و هم صحيح بخارى نقل شده، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: به نيكان آنان احسان و از بدكرداران آنان صرف نظر كنيد.(1)
حضرت امير عليه السلام در اين جملۀ خود اشاره به همين حديث رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دارند؛ يعنى شما با اين حديث مى خواستيد جواب انصار را بدهيد.
«قالوا: و ما في هذا مِنَ الْحُجَّةِ عَلَيْهِمْ؟ فَقالَ عليه السلام: «لَوْ كانَتِ الْإِمارَةُ فِيهِمْ لَمْ تَكُنِ الْوَصِيَّةُ بِهِمْ!!»ت.
1) - صحيح البخارى، ج 4، ص 226؛ صحيح مسلم، ج 4، ص 1949؛ ضمناً شرح ابن أبى الحديد، ج 6، ص 4 هم از آنان نقل كرده است.
(آنها به حضرت گفتند اين چه دليلى است عليه انصار؟ حضرت پاسخ داد: اگر امارت و فرمانروايى در آنان (انصار) بود احتياجى به سفارش رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم براى آنها نبود.)
از اين كلام حضرت معلوم مى شود آنهايى كه به حضرت امير عليه السلام چنين خبرى دادند و حضرت پاسخى به آنان داد، آنها پاسخ حضرت امير عليه السلام را نفهميدند، لذا از حضرت امير عليه السلام پرسيدند: «و ما فى هذا من الحجة عليهم» در اين سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چه دليلى به ضرر ادّعاى انصار مى باشد؟ «فقال عليه السلام» حضرت پاسخ داد: «لو كانت الامارة فيهم لم تكن الوصيّة بهم» معناى سفارش پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اين است كه خليفه و جانشين در بين انصار نيست، زيرا اگر امارت در بين آنها بود ديگر خودشان حاكم بودند و نيازى به سفارش رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نداشتند؛ گروهى كه خودشان قدرتمند هستند، لازم نيست سفارش آنها را بكنند. از اين سفارش معلوم مى شود آنها هيچ كاره هستند و احتياج به سفارش دارند. در اين كلام حضرت يك احتجاج لطيفى است كه خبر دهندگان آن را درك نكردند.
«ثُمَّ قالَ عليه السلام: «فَماذا قالَتْ قُرَيْشٌ؟» قالوا: احْتَجَّتْ بِأَنَّها شَجَرَةُ الرَّسولِ صلى الله عليه و آله و سلم فَقالَ عليه السلام:
«احْتَجُّوا بِالشَّجَرَةِ، وَ أَضاعُوا الَّثمَرَةَ»
(سپس حضرت پرسيد قريش براى رسيدن به حكومت چه گفتند؟ پاسخ دادند آنها به اين كه از شجرۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هستند دليل آوردند، حضرت فرمود: بلى به درخت استدلال كرده ولى ميوۀ آن را ضايع كرده اند.)
بعد از آن كه سؤال و جواب راجع به انصار پايان يافت حضرت از آنهايى كه اخبار سقيفه را آورده بودند پرسيد: استدلال قريش براى رسيدن به حكومت چه بود و آنها در مقابل سخن انصار چه سخنى گفتند؟ «قالوا: احْتَجَّتْ بِأَنَّها شَجَرَةُ الرَّسولِ صلى الله عليه و آله و سلم»مخبرين پاسخ دادند: آنها براى حقانيّت خودشان به اين كه از شجرۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هستند استدلال كردند؛ يعنى گفتند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از قريش بوده ما هم از قريشيم
خليفۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هم بايد از قريش باشد. حضرت فرمود: «اِحْتَجُّوا بِالشَّجَرَةِ، وَ أَضاعُوا الَّثمَرَةَ» اينها سخن از شجرۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى گويند ولى ميوۀ اين درخت را - كه من و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام هستيم - ضايع كردند.
حقيقت امر در اين كلام اين است كه نبايد به عقب برگرديم؛ رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از قريش است، ابوبكر و عمر هم با وسائط ديگر از قريش هستند، اين سير قهقرايى قضيه است؛ ولى اگر به نزديكتر توجّه كنيم، اوّلاً: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از قريش است و على و فاطمه و حسنين عليهم السلام هم از قريش هستند، و ثانياً: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و على و فاطمه و فرزندان آنها عليهم السلام همه از بنى هاشم و در يك طايفه و شجره هستند، در صورتى كه ابوبكر از بنى تميم و عمر از بنى عدى هستند و با چند واسطه به قريش مى رسند، پس ميوۀ شجرۀ نبوّت على و فاطمه است نه ابوبكر و عمر.
وَ مِنْ كلامٍ لَهُ عليه السّلام لَمَّا قَلَّدَ مُحَمَّدَ بْنَ أبي بَكْرٍ مِصْرَ فَمُلِكَتْ عَلَيْهِ فَقُتِلَ:
«وَ قَدْ أَرَدْتُ تَوْلِيَةَ مِصْرَ هاشِمَبْنَعُتْبَةَ، وَ لَوْ وَلَّيْتُهُ إِيَّاها لَما خَلَّى لَهُمُ الْعَرْصَةَ، وَ لا أَنْهَزَهُمُ الْفُرْصَةَ، بِلا ذَمٍّ لِمُحَمَّدِ بْنِ أَبِي بَكْرٍ، فَلَقَدْ كانَ إِلَيَّ حَبِيباً، وَ كانَ لِي رَبِيباً»
«و مِن كَلامٍ لَهُ عليه السلام لَمَّا قَلَّدَ مُحَمَّدَ بْنَ أبي بَكْرٍ مِصْرَ فَمُلِكَتْ عَلَيْهِ فَقُتِلَ»
(و از سخنان حضرت است هنگامى كه حكومت مصر را به عهدۀ محمّدبن ابى بكر قرار دادند، پس از او گرفته شد و شهيد شدند.)
حضرت امير عليه السلام در اين كلام كه پس از شهادت محمّدبن ابى بكر فرموده اند از دو شخصيّت زمان خود به نامهاى «هاشم بن عتبه» و «محمّدبن ابى بكر» تمجيد مى كند.
«هاشم بن عتبه» پسر برادر سعدبن ابى وقاص است، «سعدبن ابى وقاص» يكى از صحابۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و جزو عشرۀ مبشره بود كه اواخر نسبت به حضرت امير عليه السلام كوتاه آمد و به اسم بى طرف كنار رفت، پسرش عمر سعد هم امام حسين عليه السلام را به شهادت رساند. «عتبة بن ابى وقاص» هم كسى بود كه در جنگ احد دندان پيغمبرخدا صلى الله عليه و آله و سلم را شكست و صورت آن حضرت را مجروح كرد، ولى برعكس پسر همين عتبه يعنى هاشم از مردان مخلص و از شيعيان خالص حضرت امير عليه السلام بود.(1)
«محمّدبن ابى بكر» هم فرزند ابوبكر است، مادرش اسماء بنت عميس است كه اوّل همسر جعفربن ابيطالب بود و به همراه او به حبشه رفت و پس از بازگشت از حبشه جعفر در جنگ موته شهيد شد و ابوبكر همسر او را به عقد خود درآورد كه حاصل اين ازدواج همين محمّدبن ابى بكر بود، او در دو سالگى پس از مرگ ابوبكر به همراه مادرش اسماء به خانۀ على عليه السلام آمد و در دامن آن حضرت بزرگ شده و تربيت يافت، از اين رو حضرت او را «ربيب» خود خوانده است.(2)اين كلام در بيان اين است كه حضرت از ابتداى حكومت خود نمى خواسته محمّدبن ابى بكر را والى مصر قرار دهد، بلكه مقصود حضرت حاكم قرار دادن هاشم بن عتبه بوده است كه در تمجيد او فرموده اند:
«وَ قَدْ أَرَدْتُ تَوْلِيَةَ مِصْرَ هاشِمَبْنَعُتْبَةَ، وَ لَوْ وَلَّيْتُهُ إِيَّاها لَما خَلَّى لَهُمُ الْعَرْصَةَ، وَ لا أَنْهَزَهُمُ الْفُرْصَةَ»
(من مى خواستم حكومت مصر را به هاشم بن عُتبه واگذار نمايم، و اگر او را حاكم آن سامان قرار داده بودم براى آنان ميدان را خالى نمى كرد و به آنها فرصت نمى داد.)4.
حضرت امير عليه السلام در اين عبارت حسرت مى خورند كه چرا نتوانسته اند به جاى محمّدبن ابى بكر، هاشم بن عتبه را والى مصر قرار دهند، فرموده اند: «وَ قَدْ أَرَدْتُ تَوْلِيَةَ مِصْرَ هاشِمَبْنَعُتْبَةَ» اراده و خواست من اين بود كه هاشم بن عتبه را والى مصر قرار دهم، و در تأييد اين ارادۀ خود فرموده اند: «وَ لَوْ وَلَّيْتُهُ إِيَّاها لَما خَلَّى لَهُمْ الْعَرْصَةَ، وَ لا أَنْهَزَهُمُ الْفُرْصَةَ» اگر او را والى مصر قرار داده بودم نه عرصه و ميدان را براى معاويه و عمروعاص خالى مى كرد و نه به آنها فرصت مى داد.
در اين كه چرا حضرت امير عليه السلام ناچار به نصب محمّدبن ابى بكر شده بايد گفت:
مصر در جريان قتل عثمان موقعيت حسّاسى داشت و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام هم پس از انتخاب از سوى مردم در شرايط مخصوصى بود. مصر در زمان عمر با سپاهى به فرماندهى عمروعاص فتح شده و جزو كشور اسلام در آمد و تا مدّتى هم تحت فرمان عمروعاص بود، ولى در زمان عثمان كه مصر را از او گرفتند نگران شد و پس از قتل عثمان و روى كار آمدن حضرت على عليه السلام با معاويه قرارداد كرد كه به نفع حكومت معاويه فعّاليت كند به شرط اين كه معاويه او را حاكم على الاطلاق مصر نموده و تمام اختيارات را به وى بدهد. على عليه السلام هم روى مصر حسّاس بود و از همان اوّلِ حكومت مى خواست فرد لايق ترى را براى حكومت مصر تعيين نمايد. اين كه چرا حضرت امير عليه السلام نتوانست هاشم بن عتبه را حاكم مصر كند، مورّخين جهاتى را ذكر كرده اند و برخى مورّخين هم گفته اند: عده اى از مردم با اين امر كه حضرت امير عليه السلام هاشم بن عتبه را حاكم مصر قرار دهد مخالف بوده و حضرت هم نمى خواستند در همان اوّل امر درگيرى سر اين قبيل چيزها درست شود.
حضرت مى فرمايند: من اراده كردم توليت مصر را به هاشم بن عتبه بدهم و اگر او را والى قرار داده بودم «لَما خَلَّى لَهُمْ الْعَرْصَةَ» او عرصه و ميدان را براى معاويه خالى نمى گذاشت «وَ لا أَنْهَزَهُمُ الْفُرْصَةَ» و فرصت را هم به دست آنها نمى داد. حضرت امير عليه السلام دارند به طور قطع بيان مى فرمايند كه اگر او را تعيين مى كردم هيچ جاى
نگرانى نبود. در اينجا مثل اين كه كسى به حضرت بگويد شما در مقام انتقاد از محمّدبن ابى بكر هستيد؟ حضرت مى فرمايند:
«بِلا ذَمٍّ لِمُحَمَّدِ بْنِ أَبِي بَكْرٍ، فَلَقَدْ كانَ إِلَيَّ حَبِيباً، وَ كانَ لِي رَبِيباً»
(بدون اين كه محمّدبن ابى بكر را مذمّت كنم، زيرا او دوست من و پسر همسر من بود.)
مقصود حضرت از تمجيد هاشم بن عتبه تعريض به محمّدبن ابى بكر نبوده كه بخواهد ضمن تمجيد از هاشم بن عتبه، محمّدبن ابى بكر را مذمّت كرده باشند، لذا فرموده اند: «بِلا ذَمٍّ لِمُحَمَّدِ بْنِ أَبِي بَكْرٍ» بدون اين كه بخواهيم از محمّد بن ابى بكر مذمّت كرده باشيم؛ و به دو خصلت از محمّد بن ابى بكر اشاره مى كنند كه «فَلَقَدْ كانَ إِلَيَّ حَبِيباً» او محبوب من بود؛ «حبيب» فعيل به معناى مفعول است؛ يعنى او محبوب من بود و او را دوست مى داشتم. «وَ كانَ لِي رَبِيباً» و او فرزند همسر من بود و در دامن من بزرگ شده بود.
وَ مِنْ كلامٍ لَهُ عليه السّلام:
«كَمْ أُدارِيكُمْ كَما تُدارَى الْبِكارُ الْعَمِدَةُ، وَ الثِّيابُ الْمُتَداعِيَةُ، كُلَّما حِيصَتْ مِنْ جانِبٍ تَهَتَّكَتْ مِنْ آخَرَ؟ أَ كُلَّما أَطَلَّ عَلَيْكُمْ مَنْسِرٌ مِنْ مَناسِرِ أَهْلِ الشَّامِ أَغْلَقَ كُلُّ رَجُلٍ مِنْكُمْ بابَهُ، وَ انْجَحَرَ انْجِحارَ الضَّبَّةِ فِي جُحْرِها، وَ الضَّبُعِ فِي وِجارِها؟! الذَّلِيلُ وَاللّهِ مَنْ نَصَرْتُمُوهُ، وَ مَنْ رَمى بِكُمْ فَقَدْ رَمى بِأَفْوَقَ ناصِلٍ، وَ إِنَّكُمْ وَاللّهِ لَكَثِيرٌ فِي الْباحاتِ قَلِيلٌ تَحْتَ الرَّاياتِ، وَ إِنِّي لَعالِمٌ بِما يُصْلِحُكُمْ وَ يُقِيمُ أَوَدَكُمْ، وَ لَكِنِّي وَاللّهِ لا أَرى إِصْلاحَكُمْ بِإِفْسادِ نَفْسِي، أَضْرَعَ اللّهُ خُدُودَكُمْ، وَ أَتْعَسَ جُدُودَكُمْ، لا تَعْرِفُونَ الْحَقَّ كَمَعْرِفَتِكُمُ الْباطِلَ، وَ لا تُبْطِلُونَ الْباطِلَ كَإِبْطالِكُمُ الْحَقَّ»
در نهج البلاغه خطبۀ شصت و نهم و دو خطبۀ بيست و نهم و سى و نهم در انتقاد از مردم و توبيخ آنان ايراد شده اند و مضامين آنها به يكديگر نزديك مى باشند. حضرت امير عليه السلام مردم را به جنگ تشجيع و تحريك مى كرد، ولى مردم خيلى بى غيرتى كرده و از خود بى تفاوتى نشان مى داده اند. از اين سه خطبه مورد بيست و نهم وقتى است كه ضحّاك بن قيس از طرف معاويه به يكى از شهرهاى تحت پوشش حضرت امير عليه السلام يورش برده بود، حضرت مردم را تحريك مى كرد كه به جنگ او بروند و آنها تعلّل مى كردند، خطبۀ سى و نهم هم در موقعى است كه نعمان بن بشير از طرف معاويه به عين التّمر حمله كرده بود.
در مورد خطبۀ شصت و نهم «مصادر نهج البلاغه» از «تاريخ يعقوبى» نقل مى كند كه مربوط به همان حملۀ نيروهاى نعمان بن بشير به عين التّمر است.(1)در اين مورد گفته اند: هرچه حضرت فعّاليّت مى نمود از سوى مردم استقبالى نمى شد تا بالاخره سيصد نفر جمع شدند، بعد هم خبر آمد كه نعمان بن بشير شكست خورده و فرار كرده است.
مقصود اين است كه اين خطبه هم يكى از مواردى است كه حضرت امير عليه السلام از بى وفايى مردم گله و شكوه مى كنند. به نظر مى آيد اكثر مردمى كه اطراف حضرت بودند فقط به يك سلام و صلوات اكتفا مى كردند و به همين اندازه هم قانع بودند، امّا نسبت به اين كه بروند در جبهه ها و در راه اسلام فداكارى كنند سستى مى كردند.
درد دلهاى حضرت على عليه السلام در اين خطبه بيش از آن دو خطبه است.
اينجا فرموده اند:
1) - بخشى از اين خطبه با آنچه يعقوبى نقل كرده است موافقت دارد؛ به تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 195 رجوع شود.
«كَمْ أُدارِيكُمْ كَما تُدارَى الْبِكارُ الْعَمِدَةُ، وَ الثِّيابُ الْمُتَداعِيَةُ، كُلَّما حِيصَتْ مِنْ جانِبٍ تَهَتَّكَتْ مِنْ آخَرَ؟»
(تا چند با شما مدارا كنم آن گونه كه با شترهاى جوان - كه سنگينى بار، كوهان آنها را كوبيده - مدارا مى كنند، و چنان كه با جامه هاى كهنه كه پى درپى دريده شده و هرگاه از سمتى بدوزند از سمت ديگر پاره مى شود مدارا مى نمايند؟)
«أداريكم» و «كما تُدارَى» از مادّۀ «مداراة» هستند. «بِكار» جمع «بَكر» به معناى شترهاى جوان است كه قهراً بر اثر تازه كارى و سنگينى بار كوهانشان درد مى گيرد و از اين جهت ناراحتى دارند، ولى «بِكر» به معناى دختر باكره است. «عَمِدَ يَعْمَدُ» به معناى «وَجِعَ يَوْجَعُ» است و مصدر آن «الوجع» به معناى درد است. «الْبِكارُ الْعَمِدَةُ»يعنى شترهاى جوان دردناك؛ دردى كه مربوط به كوهان در اثر بار بردن ايجاد شده است، ظاهر آن زخم نيست ولى از زير پوست كوبيدگى پيدا كرده است. با اين قبيل بچه شترهايى كه تازه دارند باربر مى شوند و به اين قبيل درد مبتلا شده اند جز مدارا كردن راه ديگرى نيست. حضرت در اين عبارت مردم كوفه را به اين قبيل شترها تشبيه فرموده و مى گويد: «كَمْ أُدارِيكُمْ كَما تُدارَى الْبِكارُ الْعَمِدَةُ » تا كى و چقدر با شما مدارا كنم آن گونه كه با شترهاى تازه كارِ دردمند مدارا مى كنند؟ «وَ الثِّيابُ الْمُتَداعِيَةُ» ، اين هم يك تشبيه ديگر است؛ حضرت مردم را به لباسهاى كهنۀ پوسيده تشبيه كرده كه وقتى جايى از آن را مى دوزند جاى ديگرش پاره مى شود. «متداعية» باب تفاعل از مادّۀ «دعوت» است؛ يعنى گوشه اى از آن گوشۀ ديگر را به پاره شدن دعوت مى كند.
فرموده اند: چقدر با شما مدارا كنم آن گونه كه با لباسهاى مندرسى كه «كُلَّما حِيصَتْ مِنْ جانِبٍ تَهَتَّكَتْ مِنْ آخَرَ؟» هرگاه طرفى از آن را مى دوزند طرف ديگرش پاره مى شود مدارا مى كنند. «حيصت» به معناى دوختن؛ و «تهتّكت» به معناى پاره شدن
است، هتّاكى هم از اين مادّه به معناى دريدگى است.
«أَ كُلَّما أَطَلَّ عَلَيْكُمْ مَنْسِرٌ مِنْ مَناسِرِ أَهْلِ الشَّامِ أَغْلَقَ كُلُّ رَجُلٍ مِنْكُمْ بابَهُ، وَ انْجَحَرَ انْجِحارَ الضَّبَّةِ فِي جُحْرِها، وَ الضَّبُعِ فِي وِجارِها؟!»
(آيا هرگاه گروهى از گروههاى اهل شام به شما نزديك شوند هر مرد شما در خانۀ خود را بسته و مانند سوسمار يا كفتار كه در لانۀ خود مخفى مى شود، در گوشه اى از خانۀ خود مخفى مى شويد؟!)
«اَطَلَّ» و «اَظَلَّ» هر دو خوانده شده؛(1)اگر «اَطَلَّ» باشد به معناى «اَشْرَفَ» است، يعنى وقتى بر شما اشراف پيدا مى كنند، يعنى ظاهر مى شوند؛ و اگر «اَظَلَّ» باشد به معناى سايه انداختن است، يعنى وقتى بر شما سايه مى اندازند، باز هم به اين معناست كه بر شما ظاهر مى شوند و نزديك به شما مى شوند. در كلمۀ «مَنْسِرٌ» «مِنْسَرٌ» هم خوانده شده و هر دو لغت به معناى يك فوجى است كه از لشكر جدا مى شود، «مَنَاسِر» هم جمع آن است. «الضّبّة» به معناى سوسمار است، و «الضّبُع» هم به معناى كفتار است. «اِنْجَحَر» از مادّۀ «جَحْر» به معناى سوراخ حشرات، و «وِجار» هم به معناى غارى است كه حيوانات در آن مى خوابند.
باز هم حضرت امير عليه السلام در اين عبارت آنها را به دو حيوان: يكى سوسمار و ديگرى كفتار تشبيه فرموده است، مى فرمايند: آيا شما اين طور هستيد كه وقتى يك فوجى از لشكر شام بر شما ظاهر شود، مانند سوسمار كه در سوراخ خود مخفى مى شود و مانند كفتار كه در لانۀ خود پنهان مى گردد، در لانه هاى خودتان مخفى مى شويد و درب خانه را به روى خود مى بنديد؟ اين سرزنشى است كه حضرت نسبت به آنها فرموده و آنها را در ترس به اين دو حيوان تشبيه فرموده؛ و سوسمار را هم «الضّبّة» فرموده كه به معناى سوسمار مادّه است، مثل اين كه سوسمار مادّه از سوسمار نر بيشتر مى ترسد.3.
1) - منهاج البراعة، ج 5، ص 121؛ شرح ابن أبى الحديد، ج 6، ص 103.
«الذَّلِيلُ وَاللّهِ مَنْ نَصَرْتُمُوهُ، وَ مَنْ رَمى بِكُمْ فَقَدْ رَمى بِأَفْوَقَ ناصِلٍ، وَ إِنَّكُمْ وَاللّهِ لَكَثِيرٌ فِي الْباحاتِ قَلِيلٌ تَحْتَ الرَّاياتِ»
(به خدا سوگند ذليل و خوار است كسى كه شما او را يارى كنيد، و كسى كه به وسيلۀ شما تير اندازد با تير سر شكستۀ بى پيكان تير انداخته. به خدا سوگند شما در عرصۀ خانه ها زياد هستيد و در زير بيرقها كم.)
وقتى كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در جملۀ قبل مردم كوفه را در ترس به سوسمار و كفتار تشبيه فرموده، خوب اگر كسى از روى ناچارى به همين افراد و مردم ترسو احتياج داشته باشد خيلى ذليل است، آن قدر آنها را بى وفا دانسته كه مى فرمايد: «وَ مَنْ رَمى بِكُمْ فَقَدْ رَمى بِأَفْوَقَ ناصِلٍ» كسى كه به وسيلۀ شما به دشمن خود حمله كند و به آنها تيراندازى كند، مانند كسى است كه با تيرهاى شكستۀ بى پيكان تيراندازى كرده باشد. «فُوق» آن سر تير را كه با زه كمان تماسّ دارد مى گويند، و «نصل» پيكان يعنى آهن تير را مى گويند، و «افوق ناصل» يعنى تير شكستۀ بى پيكان.
«وَ إِنَّكُمْ وَاللّهِ لَكَثِيرٌ فِي الْباحاتِ» ، «باحات» جمع «باحة» به معناى عرصه اى است كه در آن اجتماع مى كنند، محل اجتماع را «ساحة» مى گويند، پس «باحات» به معناى «ساحات» است؛ مى فرمايد: وقتى توى ميدانها و محل هاى اجتماع جمع مى شويد خيلى زياد هستيد، ولى «قَلِيلٌ تَحْتَ الرَّاياتِ» وقتى اعلام جنگ مى شود و بيرق جنگ برافراشته مى شود شما كم هستيد، تعداد كمى از شما زيرِ بيرق جنگ اجتماع مى كنند.
«وَ إِنِّي لَعالِمٌ بِما يُصْلِحُكُمْ وَ يُقِيمُ أَوَدَكُمْ، وَ لَكِنِّي وَاللّهِ لا أَرى إِصْلاحَكُمْ بِإِفْسادِ نَفْسِي»
(و من آنچه را كه شما را اصلاح نمايد و كجى شما را راست مى كند مى دانم، و ليكن سوگند به خدا كه اصلاح شما را با افساد خود جايز نمى دانم.)
«اَوَد» به معناى كجى و فساد است. حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايند: من مى دانم چه چيز شما را اصلاح مى كند. بلى حضرت على عليه السلام مى دانند كه زور و قلدرى آنها را به راه مى آورد، ولى حضرت اهل زور و قلدرى نيست. خيلى از مردم هستند كه اگر زور پشت سر آنها نباشد اهل صلاح نيستند، به جبهه نمى روند، با مردم رو به راست عمل نمى كنند، و حضرت على عليه السلام مى تواند آنها را با ضرب شمشير به راه بياورد، امّا مى بيند اگر چنين كند بسا به برخى ظلم شود و آخرت خودش تباه مى شود، بر اين اساس مى فرمايند: «وَ لَكِنِّي وَاللّهِ لا أَرى إِصْلاحَكُمْ بِإِفْسادِ نَفْسِي» به خدا قسم من نظر نمى دهم كه شما را اصلاح كنم امّا خودم را افساد نمايم.
در اجتماعى كه ما زندگى مى كنيم همه جا فشار و اعدام جايز نيست و شرعاً گناه دارد، بر فرض هم كه جايز باشد مفاسدى بر آن مترتّب مى شود و ضرر آن بيش از نفع آن است، حكومتهاى ديگر كه بر مبناى اسلام عمل نمى كنند ممكن است از اين جهت كه معتقد به اسلام و ديانت و معاد نيستند به مردم زورگويى كنند و ظلم نمايند، امّا حكومت اسلام بايد بر موازين اسلامى عمل نمايد. اميرالمؤمنين عليه السلام هم در يك چنين موقعيتى بوده و بر اساس اسلام حركت مى كرده است و روى همين حساب هم مى فرمايند: من خودم را براى اصلاح شما جهنّمى نمى كنم.
«أَضْرَعَ اللّهُ خُدُودَكُمْ، وَ أَتْعَسَ جُدُودَكُمْ، لا تَعْرِفُونَ الْحَقَّ كَمَعْرِفَتِكُمُ الْباطِلَ، وَ لا تُبْطِلُونَ الْباطِلَ كَإِبْطالِكُمُ الْحَقَّ»
(خداوند روى شما را خوار گرداند و حظّ و بهرۀ شما را ناقابل نمايد، شما آن گونه كه با باطل آشنا هستيد نسبت به حق شناخت نداريد، و آن گونه كه حق را از بين مى بريد در صدد ابطال باطل نيستيد.)
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام آنها را نفرين نموده و مى فرمايند: «أَضْرَعَ اللّهُ خُدُودَكُمْ» ، «خدود» جمع «خدّ» به معناى گونه و كنايه از صورت است، «اضرع» هم به معناى «اذلّ» است؛ يعنى خدا صورتهاى شما را به خاك مذلّت بنشاند.
«وَ أَتْعَسَ جُدُودَكُمْ» ، «تعس» يعنى از بين رفتن و «إتعاس» به معناى از بين بردن است. «جدود» هم جمع «جدّ» به معناى بهره است. «أَتْعَسَ جُدُودَكُمْ» يعنى خداوند نابود كند بهره هاى شما را. يعنى اميد است خدا شما را دچار بدبختى، مذلّت، خوارى و سرافكندگى نمايد.
«لا تَعْرِفُونَ الْحَقَّ كَمَعْرِفَتِكُمُ الْباطِلَ» شما آن مقدار كه باطل را مى شناسيد دنبال شناخت حق نيستيد. «وَ لا تُبْطِلُونَ الْباطِلَ كَإِبْطالِكُمُ الْحَقَّ» و آن طورى كه حق را ابطال مى كنيد باطل را ابطال نمى كنيد؛ آن طورى كه بايد معاويۀ باطل را نابود كنيد علىّ حق را حمايت نمى كنيد؛ يعنى صدماتى كه به على عليه السلام كه در راه حق است مى زنيد بيش از آن صدماتى است كه به معاويۀ باطل مى زنيد.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
ملاقات با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در رؤيا
نفرين حضرت على عليه السلام
خطبۀ 71
موسمى بودن برخى نكوهش ها
نتيجۀ تلاشهاى ناقص
ردّ اتّهام دروغگويى
علّت واقعى اتّهام
روشن شدن اسرار در آينده
وَ قالَ عليه السّلام في سُحْرَةِ اليَوْمِ الَّذي ضُرِبَ فيهِ:
«مَلَكَتْنِي عَيْنِي وَ أَنَا جالِسٌ، فَسَنَحَ لِي رَسُولُاللّهِ صلى الله عليه و آله و سلم فَقُلْتُ: يا رَسُولَاللّهِ، ماذا لَقِيتُ مِنْ أُمَّتِكَ مِنَ الْأَوَدِ وَاللَّدَدِ، فَقالَ: «ادْعُ عَلَيْهِمْ» فَقُلْتُ: أَبْدَلَنِي اللّهُ بِهِمْ خَيْراً مِنْهُمْ، وَ أَبْدَلَهُمْ بِي شَرّاً لَهُمْ مِنِّي»
قال الشّريف: يَعني بِالأَوَدِ الاِعْوِجاجَ، و بِاللَّدَدِ الخِصامَ، و هذا مِنْ أَفْصَحِ الكَلامِ.
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه، خطبۀ هفتادم از نهج البلاغۀ عبده و شصت و نهم از نهج البلاغۀ فيض الاسلام است. اين قسمت در حقيقت خطبه نيست بلكه سخنى است كه حضرت در سَحر شبى كه به وسيلۀ ابن ملجم ضربت خوردند ايراد كرده اند.
«سَحر» به آخرهاى شب گفته مى شود، ولى عرب به نزديكى هاى اذان صبح «سحر» مى گويد و به چند ساعت قبل از سَحر «سُحرة» مى گويند. مقصود سيّد رضى از «سُحرة» آخرهاى شب و نزديكى هاى سحر است. از متن كلام استفاده مى شود كه حضرت قبل از سحر اندكى در حالى كه نشسته بودند به خواب رفته و در خواب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را ملاقات كرده و با آن حضرت گفت و شنودى نموده است.
«مَلَكَتْنِي عَيْنِي وَ أَنَا جالِسٌ، فَسَنَحَ لِي رَسُولُاللّهِ صلى الله عليه و آله و سلم»
(در حالى كه نشسته بودم خواب بر چشمم مسلط شد و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بر من آشكار شد.)
«مَلَكَتْنِي عَيْنِي» يعنى چشمم مرا مالك شد، يعنى اختيار را از من گرفت و چرتم برد. در اين عبارت يك استعاره و تشبيه است، آنچه بر انسان غلبه مى كند خواب است نه چشم، ولى حضرت به علاقۀ حال و محل اسناد را به چشم داده كه خواب در آن جاى مى گيرد. «ملكتنى» به معناى غالب شدن است، از باب اين كه مالك بر مملوك غلبه دارد و مملوك در مقابل مالك مسلوب الاختيار است، اينجا هم كه خواب بر انسان غلبه مى كند او را مسلوب الاختيار مى نمايد، از اين رو تعبير به «ملكت» شده است. در هر صورت مقصود حضرت اين است كه در حالى كه نشسته بودم خوابم برد.
«فَسَنَحَ لِي رَسُولُاللّهِ صلى الله عليه و آله و سلم» ، «سَنَحَ» به معناى ظاهر شدن ناگهانى است؛ مثلاً شما كه الآن در اين ساختمان سربسته نشسته ايد، اگر به طور ناگهانى يك كبوتر براى شما ظاهر شود از آن تعبير به «سَنَحَ» مى كنند. «فَسَنَحَ لِي رَسُولُاللّهِ صلى الله عليه و آله و سلم» پس همان طور كه در عالم چرت بودم ناگهان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بر من ظاهر شد و او را در عالم خواب ملاقات كردم.
«فَقُلْتُ: يا رَسُولَاللّهِ، ماذا لَقِيتُ مِنْ أُمَّتِكَ مِنَ الْأَوَدِ وَاللَّدَدِ»
(گفتم: اى رسول خدا چه بسيار كجى و دشمنى از امّت تو ديده ام.)
حضرت شكايت از امّت را به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كرده است. «اَوَد» به معناى كجى است، اگر مردم از حضرت فرمانبردارى نكنند بر اثر كج فكرى اى است كه بر آنها حاكم است. «لَدَد» به معناى خصومت و دشمنى است، تعداد زيادى از همين امّت در
جنگهاى جمل، صفّين و نهروان با حضرت خصومت و دشمنى كردند.
فرموده اند: وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم برايم ظاهر شد گفتم: اى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چه چيزهاى بسيارى كه از اين امّت تو مشاهده كردم. «من» در «من الْاَوَد و اللَّدَد» بيانيه است، بيان همان كلمۀ «ما» در «ماذا» مى باشد؛ يعنى چه كجى ها و خصومت هايى را از امّت شما مشاهده كردم.
«فَقالَ: ادْعُ عَلَيْهِمْ»
(پس حضرت به من فرمود: آنان را نفرين كن.)
«اُدْعُ» از مادّۀ «دَعَا» است و «دعا» اگر با «ل» متعدّى شود به معناى دعاى به نفع است، و اگر با «على» متعدّى شود به معناى نفرين است. حضرت فرموده اند: «اُدْعُ عَلَيْهِمْ» يعنى به ضرر آنها دعا كن، مقصود اين است كه آنها را نفرين كن.
«فَقُلْتُ: أَبْدَلَنِي اللّهُ بِهِمْ خَيْراً مِنْهُمْ، وَ أَبْدَلَهُمْ بِي شَرّاً لَهُمْ مِنِّي»
(پس گفتم: خدايا به جاى آنها بهتر از آنها را به من بده، و عوض من فرد بدى را بر آنها بگمار.)
اين جمله نفرين حضرت امير عليه السلام در حق مردم است. «ابدلنى» گرچه فعل ماضى است ولى چون در مقام دعاست به معناى انشاء مى آيد؛ «أَبْدَلَنِي اللّهُ بِهِمْ خَيْراً مِنْهُمْ»خدايا به جاى آنها بهتر از آنها را به من بده. «وَ أَبْدَلَهُمْ بِي شَرّاً لَهُمْ مِنِّي» و عوض من يك حاكم بد به آنها بده. معناى «شرّ» در اين جمله ممكن است وصف باشد نه تفضيل؛ يعنى اين كه حضرت فرمود به جاى من حاكم شرّى را به آنها بده، نخواسته بگويد حاكم بدترى را؛ چرا كه حضرت حاكم بدى براى آنها نبود تا بدتر از خود را براى آنها طلب كند، بلكه معناى وصفيّت را اراده كرده و از خدا خواسته به جاى او حاكم بدى را نصيب آنها بگرداند.
اين خوابى است كه حضرت على عليه السلام ديده در نيمۀ آن شبى كه به وسيلۀ ابن ملجم شمشير خورد، و با وضعيتى كه در بامداد آن شب براى حضرت پيش آمد و موقعيت منبر رفتن و سخنرانى كردن براى آن حضرت نبود، معلوم است كه اين خواب را در منزل براى فرزندان خود بيان فرموده اند.
«قال الشّريف: يَعني بِالأَوَدِ الاِعْوِجاجَ، و بِاللَّدَدِ الخِصامَ، و هذا مِنْ أَفْصَحِ الكَلامِ»
(سيّد رضى فرمودند: منظور از لفظ «أود» كجى است، و منظور از لفظ «لدد» دشمنى است، و اين سخن از فصيح ترين سخنان مى باشد.)
وَ مِنْ خطبةٍ لَهُ عليه السّلام في ذَمِّ أَهلِ العِراقِ:
«أَمَّا بَعْدُ يا أَهْلَ الْعِراقِ، فَإِنَّما أَنْتُمْ كَالْمَرْأَةِ الْحامِلِ حَمَلَتْ، فَلَمَّا أَتَمَّتْ أَمْلَصَتْ وَ ماتَ قَيِّمُها، وَ طالَ تَأَيُّمُها، وَ وَرِثَها أَبْعَدُها، أَما وَاللّهِ ما أَتَيْتُكُمُ اخْتِياراً، جِئْتُ إِلَيْكُمْ سَوْقاً، وَلَكِنِّي وَ لَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّكُمْ تَقُولُونَ: عَلِيٌّ يَكْذِبُ! قاتَلَكُمُ اللّهُ، فَعَلى مَنِ الْكَذِبُ [مَنْ أَكْذِبُ]؟ أَ عَلَى اللّهِ؟ فَأَنَا أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِهِ، أَمْ عَلى نَبِيِّهِ؟ فَأَنَا أَوَّلُ مَنْ صَدَّقَهُ. كَلَّا وَاللّهِ، وَ لَكِنَّها لَهْجَةٌ غِبْتُمْ عَنْها، وَ لَمْ تَكُونُوا مِنْ أَهْلِها، وَيْلُمِّهِ، كَيْلاً بِغَيْرِ ثَمَنٍ! لَوْ كانَ لَهُ وِعاءٌ «وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِينٍ»»
«و مِن خُطبَةٍ لَه عليه السلام في ذَمِّ أَهلِ العِراقِ»
(از خطبه هاى حضرت است در مذمّت اهل عراق.)
از جملۀ خطبه هاى حضرت خطبۀ هفتاد و يكم است كه در مذمّت اهل عراق ايراد شده است. اين طور نيست كه اگر مثلاً حضرت امير عليه السلام مردم عراق را در سنۀ چهل مذمّت كرده، تا روز قيامت مذمّت شده باشند؛ من قبلاً گفته ام رواياتى كه مثلاً در مذمّت ساوه و مدحِ آوه آمده موسمى هستند؛ در آن روزگار مردم ساوه مردمى متعصب و مخالف اهل بيت، و برعكس آن مردم آوه مخلص اهل بيت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بوده اند، يا در آن روز مردم اصفهان ناصبى بوده و نسبت به حضرت امير عليه السلام بدبين بوده اند و بعداً متنبّه شده اند، و در حال حاضر هم مردم ساوه و هم مردم اصفهان از شيعيان دو آتشه و از مخلصين اهل بيت هستند. بنابراين مذمّت آن روز در يك شرايط خاصى بوده كه آن شرايط در حال حاضر بسا وجود ندارد، و مردم فعلى مثلاً ساوه و اصفهان و عراق ممكن است استحقاق آن مذمّت را نداشته باشند.(1)
از اين كه بگذريم اين مذمّت حضرت امير عليه السلام نسبت به مردم عراق، در مورد مردم كوفه است كه مردم كوفه طبق نقل تاريخ در آن زمان از قوميتها و اقوام و ملل مختلف تشكيل شده و همه عراقى الاصل نبوده اند؛ همان گونه كه قبلاً گفتيم وقتى در زمان عمر ايران به وسيلۀ سپاه عظيمى به فرماندهى سعدبن ابى وقاص فتح شد، هر دسته از لشكر اسلام از يك طايفه اى بودند و خلاصه نيروهاى مختلف از قبايل مختلف عرب زير پرچم سعد بودند، پس از فتح ايران براى اين كه اين لشكر عظيم متفرق نشوند به عمر پيشنهاد داد اجازه دهد در سرزمين فعلى كوفه شهرى بنا كند و اين لشكر را در آنت.
1) مرحوم مجلسى در بحارالأنوار، ج 57، ص 201 تا 240 يك باب با عنوان «باب الممدوح من البلدان والمذموم منها و غرائبها» آورده و بيشتر اين گونه روايات را جمع آورى كرده است؛ مانند: ص 229 در مذمّت ساوه؛ ص 228 و 231 در تعريف آبه (آوه)؛ ص 224 در مذمّت بصره؛ ص 212، 214، 216 و 218 در تعريف قم؛ ص 214، 216 و 222 در تعريف كوفه. دقّت شود چگونه در بعض روايات از كوفه مذمّت و در بعض ديگر تعريف شده است. ضمناً در جلد 41 بحارالأنوار، ص 301 روايتى در مذمّت اصفهان دارد و در پايان آن مرحوم مجلسى توجيهى مانند بيان فوق آورده است.
اسكان دهد كه عمر هم اجازه داد و شهر كوفه بنا شد و آنها به عنوان مردم عراق قلمداد شدند؛ اين مذمّت حضرت در اين خطبه ظاهراً مربوط به آن اقوام و قبايل مختلف بوده است كه عراقى واقعى نبوده و شايد اصلاً كوفه را هم نديده بودند. بنابراين اين گونه مذمّتها موسمى است و حال و رفتار مردم هر زمان ملاك مذمّت و مدح است.
«أَمَّا بَعْدُ يا أَهْلَ الْعِراقِ، فَإِنَّما أَنْتُمْ كَالْمَرْأَةِ الْحامِلِ حَمَلَتْ، فَلَمَّا أَتَمَّتْ أَمْلَصَتْ وَ ماتَ قَيِّمُها، وَ طالَ تَأَيُّمُها، وَ وَرِثَها أَبْعَدُها»
(بعد از حمد و ثناى خداوند، اى مردم عراق شما چون زن آبستنى هستيد كه پس از تحمّل مدّت حمل بچه را سقط كرده و سرپرست و شوهرش بميرد و مدّت بيوگى او طول بكشد و بيگانه ترين افراد ميراث او را ببرد.)
اين يك تشبيه است، حضرت مردم را به زن آبستنى كه مدّت نه ماه تحمّل درد و رنج كرده و بعد از اين مدّت بچّۀ خود را مرده به دنيا آورده باشد تشبيه فرموده اند. اين زن پس از تولّد نوزاد مرده اش هيچ اميدى به اين بچه ندارد، بسا اين زن هنگام باردارى اميدها و آرزوهاى زيادى داشته، ولى پس از سقط شدن بچه همۀ آن آرزوها از بين مى رود، خصوصاً اگر شوهر خود را هم از دست بدهد و پس از آن شوهر ديگر پيدا نكند؛ و مال و زندگى او به خويشان دور منتقل مى شود. «فَإِنَّما أَنْتُمْ كَالْمَرْأَةِ الْحامِلِ حَمَلَتْ» مَثَل شما مردم عراق مَثَل زنى است كه آبستن شده «فَلَمَّا أَتَمَّتْ أَمْلَصَتْ» پس وقتى كه مدّت حمل به پايان رسيد يكدفعه او را سقط كرد؛ «املص» از مادّۀ «املاص» به معناى ساقط كردن است؛ يعنى پس از آن كه تمام مدّت نه ماه را تحمّل كرد، در آخر كار آن بچه سقط شده و از بين رفته است. «وَ ماتَ قَيِّمُها» و در اين اثنا شوهر آن زن هم از دنيا رفت؛ ضمير «ها» در «قيّمها» به همان «مرأة» برمى گردد؛ يعنى پس از مردن بچه
قيّم آن زن هم كه شوهرش بود مُرد. «وَ طالَ تَأَيُّمُها» و بى شوهرى آن زن طول كشيد؛ «تأيّم» به معناى زمان بى شوهرىِ زن يا بى زنىِ شوهر است؛ بچه را كه از دست داد ناگهان شوهرش هم مرد و شوهر ديگرى هم نصيب او نشد و مدّت زيادى بدون شوهر ماند. «وَ وَرِثَها أَبْعَدُها» پس از اين ماجراها ميراث او هم نصيب دورترين خويشاوندان او شد.
مقصود حضرت از اين تشبيه اين است كه به مردم عراق (كوفه) بگويد شما مانند همان زن در طول مدّت جنگ تمام مشقت هاى جنگ را تحمّل كرديد و در نزديكى پيروزى كه رسيديد حكميّت را بر شما تحميل كردند و اميدتان از پيروزى قطع شد، پس از تحمّل آن همه نگرانى و مشقت نتيجه كه پيروزى بود سِقط شد و از بين رفت و بعد از آن هم على عليه السلام كه قيّم مردم است شهيد مى شود، آن وقت دورترين مردم كه معاويه است مى آيد و بر شما مسلط مى شود.
«أَما وَاللّهِ ما أَتَيْتُكُمُ اخْتِياراً، وَ لَكِنْ جِئْتُ إِلَيْكُمْ سَوْقاً، وَ لَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّكُمْ تَقُولُونَ:
عَلِيٌّ يَكْذِبُ!»
(آگاه باشيد، سوگند به خدا كه من با اختيار به سوى شما نيامدم و ليكن به ناچار آمدم، به من خبر رسيده است كه شما گفته ايد: على دروغ مى گويد!)
فرموده اند: به خدا سوگند «ما أَتَيْتُكُمُ اخْتِياراً، وَ لَكِنْ جِئْتُ إِلَيْكُمْ سَوْقاً» اين كه من به شهر شما آمدم از روى اختيار نبود، شهر ما و مركز اسلام شهر مدينه بود و ما مى بايست در مدينه مى مانديم «وَ لَكِنْ جِئْتُ إِلَيْكُمْ سَوْقاً» ليكن اين كه به سوى شما آمدم به خاطر ضرورت روزگار بود، مشكلات زمانه ما را به اين سامان سوق داد و ضرورت جنگ جمل ما را به اينجا كشاند؛ و بعد مى فرمايند: «بَلَغَنِي أَنَّكُمْ تَقُولُونَ:
عَلِيٌّ يَكْذِبُ» شنيده ام كه گفته ايد على دروغ مى گويد! نه اين كه حضرت از اخبار غيبى
براى آنان مى گفت كه مثلاً بنى اميّه مى آيند و بر شما مسلط مى شوند، مردم هم به اين حساب كه نوعاً سياستمداران دروغ هم مى گويند، نعوذ باللّه على عليه السلام را هم يك دروغگو مى پنداشتند، از اين رو بعضى از آنها گفته بودند كه على در اين خبرهايى كه به شما مى دهد دروغ مى گويد، در صورتى كه حضرت آنچه را كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيده بود براى مردم نقل مى كرد.(1)على عليه السلام به آنها پاسخ مى دهند:
«قاتَلَكُمُ اللّهُ، فَعَلى مَنِ الْكَذِبُ [مَنْ أَكْذِبُ]؟ أَ عَلَى اللّهِ؟ فَأَنَا أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِهِ»
(خدا شما را بكشد، اين دروغ بر كيست؟ آيا بر خداست؟ كه من اوّل كسى هستم كه به او ايمان آورده ام.)
خدا مرگتان بدهد با اين نسبت دروغى كه به من داده ايد؛ «فَعَلى مَنِ الْكَذِبُ» در اين نسخه اين گونه است ولى در بسيارى نسخه ها «فعلى من اكذب» است؛ يعنى اين دروغى كه به من نسبت داده ايد نسبت به چه كسى دروغ گفته ام؟ «أَعَلَى اللّهِ» آيا بر خدا دروغ گفته ام؟ اگر مى گوييد بر خدا دروغ گفته ام كه حرف درستى نيست؛ براى اين كه «فَأَنَا أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِهِ» من اوّلين فردى هستم كه به خدا ايمان آورده ام.
«أَمْ عَلى نَبِيِّهِ؟ فَأَنَا أَوَّلُ مَنْ صَدَّقَهُ»
(يا بر پيامبر او دروغ بسته ام؟ در حالى كه من اوّل كسى هستم كه او را تصديق كرده ام.)
در حالى كه من اوّلين كسى هستم كه او را تصديق كرده و نبوّت او را قبول كرده ام، با اين حال چگونه مى شود بر او دروغ ببندم؟
«كَلَّا وَاللّهِ، وَ لَكِنَّها لَهْجَةٌ غِبْتُمْ عَنْها، وَ لَمْ تَكُونُوا مِنْ أَهْلِها»
(به خدا سوگند چنين نيست، ليكن اينها گفته هاى صريحى است كه شما از آنها غايب بوديد، و اهل آنها هم نبوديد.)
1) شرح ابن أبى الحديد، ج 6، ص 128؛ منهاج البراعة، ج 5، ص 187.
اين غيب هايى كه براى شما مى گويم چيزهايى است كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آموخته ام، اين علوم را رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم براى من گفته، منتها شما در صحنه هاى علمى نزد پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم نبوديد، و اهل درك آنها هم نبوديد. على عليه السلام از كوچكى در خانۀ رسول خدا و همراه آن حضرت بوده و با آن حضرت بزرگ شده است؛ از اين هم كه بگذريم، بسيارى از افرادى كه اطراف رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بودند به اين خاطر بود كه مى ديدند كار رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بالا گرفته، اينها هم مى خواستند در آينده استفاده هاى مادّى و معنوى را از دست ندهند، ولى على عليه السلام صرفاً براى اين كه رسول خدا حقّانيّت دارد و از طرف خداست به او ايمان آورده و آن حضرت را تصديق كرده و گفته هاى علمى و اخبار غيبى آن حضرت را دريافت مى كرده است.
در اين جمله فرموده اند: «كَلَّا وَاللّهِ» يعنى به خدا سوگند اين چنين كه آنها گفته اند نيست و من نه بر خدا دروغ بسته ام و نه بر رسول او «وَ لَكِنَّها لَهْجَةٌ غِبْتُمْ عَنْها، وَ لَمْ تَكُونُوا مِنْ أَهْلِها» ، «لَهْجَةٌ و لَهَجَةٌ» هر دو خوانده شده و به يك معناست؛ يعنى اين اخبار غيبى اى كه من نقل مى كنم سخنانى از پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم است كه «غِبْتُمْ عَنْها» شما از آن غايب بوده ايد. من در حضور پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بوده ام، من از خواصّ آن حضرت بوده ام، من پسر عموى آن حضرت و در خانۀ او بوده ام، من از كودكى با آن حضرت بوده ام، ولى شما نه با او بوديد و نه اهل درك اين اخبار بوديد.
البتّه اين كه حضرت فرموده: «وَ لَمْ تَكُونُوا مِنْ أَهْلِها» شما اهل اين اخبار نبوديد، از اين باب است كه بسيارى از اين اخبار از اسرار بوده و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اسرار را به همه كس نمى گفته، چون ظرفيّت همۀ افراد مثل هم نيست. لذا حضرت مى فرمايند:
«وَ لَمْ تَكُونُوا مِنْ أَهْلِها» شما اهل شنيدن اين اخبار از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نبوده ايد.
«وَيْلُمِّهِ، كَيْلاً بِغَيْرِ ثَمَنٍ! لَوْ كانَ لَهُ وِعاءٌ «وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِينٍ»»
(واى بر مادر او كه مرا تكذيب مى كند، بى بها و رايگان پيمانه مى كنم! اگر آن را ظرفى باشد، هرآينه خواهيد دانست خبر گفتار مرا بعد از اين.)
«وَيْلُمِّهِ» در اصل «وَيْلٌ لِاُمِّهِ» بوده و به معناى واى بر مادر اوست، اين جمله در مقام مذمّت به كار مى رود، و مقصود واى بر خود اوست، و اگر واى بر مادر او باشد مقصود اين است كه او بميرد و مادرش داغ او را ببيند؛ البتّه همين جمله را گاهى از روى دلسوزى براى مدح هم به كار مى برند و مثلاً مى گويند: واى به آن مادر بيچاره اى كه شما بچه هاى نااهل را تربيت مى كند.
به هرحال اين جمله در اين عبارت حضرت براى مذمّت است و ضمير «ه» آن به كسى برمى گردد كه حضرت على عليه السلام را تكذيب كرده است. ابن أبى الحديد همين ضمير را به علم غيبى برگردانده و اين طور معنا كرده است: اى واى بر مادر اين علوم غيبى كه به اين سرنوشت بد گرفتار شده، علوم پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را من براى شما مى گويم و شما مرا تكذيب مى كنيد. اين معنا را ابن أبى الحديد گفته(1)ولى خلاف ظاهر است، و به همان تكذيب كنندۀ على عليه السلام بهتر مى خورد.
بعد فرموده: «كَيْلاً بِغَيْرِ ثَمَنٍ! لَوْ كانَ لَهُ وِعاءٌ» من عِلم را مجانى و بدون اجرت در اختيار آن كس كه داراى ظرفيّت است مى گذارم. «كيلاً» در اين عبارت مفعول مطلق است و فعل آن حذف شده و در اصل «اكيل كيلاً» بوده، يعنى علم پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را براى واجدين شرايط و آنهايى كه داراى ظرفيّت هستند بدون اجرت پيمانه مى كنم و تحويل آنان مى دهم. «وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِينٍ»(2)زود باشد كه خبر اين اخبار را بعد از مدّتى بفهميد؛ اين جمله يك آيه است و مقصود حضرت اين است كه اين اخبارى را كه به شما داده ام، اين كه گفته ام معاويه و بچه هاى بنى اميّه با شرب خمر بر شما مسلط مى شوند و بى دينى رواج پيدا مى كند را خودتان به زودى خواهيد ديد.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته8.
مدح پروردگار متعال
درود بر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم
عبوديت و رسالت دو ويژگى حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و سلم
اوصاف رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم
دعا براى پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم
دعا در مورد خود و ديگران
«خطبۀ 72»
وَ مِنْ خطبةٍ لَهُ عليه السّلام عَلَّمَ فِيهَا النَّاسَ الصَّلاةَ عَلَى النَّبيِّ صلى الله عليه و آله و سلم:
«اَللَّهُمَّ داحِيَ الْمَدْحُوَّاتِ، وَ داعِمَ الْمَسْمُوكاتِ، وَ جابِلَ الْقُلُوبِ عَلى فِطْرَتِها؛ شَقِيِّها وَ سَعِيدِهَا، اجْعَلْ شَرائِفَ صَلَواتِكَ وَ نَوامِيَ بَرَكاتِكَ عَلى مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَ رَسُولِكَ الْخاتِمِ لِما سَبَقَ، وَ الْفاتِحِ لِمَا انْغَلَقَ، وَ الْمُعْلِنِ الْحَقَّ بِالْحَقِّ، وَ الدَّافِعِ جَيْشاتِ الْأَباطِيلِ، وَ الدَّامِغِ صَوْلاتِ الْأَضالِيلِ، كَما حُمِّلَ فَاضْطَلَعَ قائِماً بِأَمْرِكَ، مُسْتَوْفِزاً فِي مَرْضاتِكَ، غَيْرَ ناكِلٍ عَنْ قُدُمٍ، وَ لا واهٍ فِي عَزْمٍ، واعِياً لِوَحْيِكَ، حافِظاً عَلى عَهْدِكَ [لِعَهْدِكَ]، ماضِياً عَلى نَفاذِ أَمْرِكَ، حَتَّى أَوْرى قَبَسَ الْقابِسِ، وَ أَضاءَ الطَّرِيقَ لِلْخابِطِ، وَ هُدِيَتْ بِهِ الْقُلُوبُ بَعْدَ خَوْضاتِ الْفِتَنِ، وَ أَقامَ مُوضِحاتِ الْأَعْلامِ، وَ نَيِّراتِ الْأَحْكَامِ، فَهُوَ أَمِينُكَ الْمَأْمُونُ، وَ خازِنُ عِلْمِكَ الَْمخْزُونِ، وَ شَهِيدُكَ يَوْمَ الدِّينِ، وَ بَعِيثُكَ بِالْحَقِّ، وَ رَسُولُكَ إِلَى الْخَلْقِ.
اللَّهُمَّ افْسَحْ لَهُ مَفْسَحاً فِي ظِلِّكَ، وَ اجْزِهِ مُضاعَفاتِ الْخَيْرِ مِنْ فَضْلِكَ. اللَّهُمَّ أَعْلِ عَلى بِناءِ الْبانينَ بِناءَهُ، وَ أَكْرِمْ لَدَيْكَ مَنْزِلَتَهُ، وَ أَتْمِمْ لَهُ نُورَهُ، وَ اجْزِهِ مِنِ ابْتِعاثِكَ لَهُ مَقْبُولَ الشَّهادَةِ، وَ مَرْضِيَّ الْمَقالَةِ، ذا مَنْطِقٍ عَدْلٍ، وَ خُطَّةٍ فَصْلٍ. اللَّهُمَّ اجْمَعْ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُ فِي بَرْدِ الْعَيْشِ، وَ قَرارِ النِّعْمَةِ، وَ مُنَى الشَّهَواتِ، وَ أَهْواءِ اللَّذّاتِ، وَ رَخاءِ الدَّعَةِ، وَ مُنْتَهَى الطُّمَأْنِينَةِ، وَ تُحَفِ الْكَرامَةِ»
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه، خطبۀ هفتاد و دوّم از نهج البلاغۀ عبده و هفتاد و يكم از نهج البلاغۀ فيض الاسلام است. اين خطبه به نقل مرحوم سيّد رضى كه در ابتداى آن آورده است: «عَلَّمَ فِيهَا النَّاسَ الصَّلاةَ عَلَى النَّبيِّ صلى الله عليه و آله و سلم» به مردم نحوۀ درود فرستادن بر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را تعليم داده است. حالا واقعاً حضرت مى خواسته نحوۀ درود فرستادن را به مردم ياد دهد يا مى خواسته با اين خطبه از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم تجليل كرده باشد و مقام شامخ او را به مردم بفهماند و قهراً به ما هم ياد داده اند نحوۀ درود بر آن حضرت را، در كلمات اين خطبه از خودِ حضرت نقل نشده كه اين خطبه براى تعليم به مردم است.
«اَللَّهُمَّ داحِيَ الْمَدْحُوَّاتِ، وَ داعِمَ الْمَسْمُوكاتِ، وَ جابِلَ الْقُلُوبِ عَلى فِطْرَتِها؛ شَقِيِّها وَ سَعِيدِهَا»
(اى خداى گسترانندۀ گسترده ها - زمينها - و نگاه دارندۀ بالاها - آسمانها - و آفرينندۀ قلبها بر اساس فطرت آنها، شقاوتمندان آنها و سعادتمندان آنها.)
«داحى» منادا و از مادّۀ «دحو» به معناى بسط است، «دحو الارض» هم به معناى بسط و گسترانيدن زمين است؛ البتّه منبسط بودن زمين به اين معنا نيست كه زمين كروى نيست؛ زيرا اين امر بالوجدان ثابت شده و معناى انبساط هم در جاى خود خواهد آمد. يعنى اى خدايى كه گسترانندۀ گسترده ها هستى، همين زمين كه گسترده شده است و به نحوى است كه مردم روى آن خانه سازى و كشاورزى مى كنند.
« وَ داعِمَ الْمَسْمُوكاتِ» ، «داعم» مناداست و در اصل «يا داعم» بوده و از مادّۀ «دعامة» به معناى ستون است، ستون هم به اين لحاظ كه نگهدارندۀ سقف است «دعامة» نام دارد. «مسموكات» از مادّۀ «سَمْك» به معناى «رَفْع» است، «مسموكات» را اهل لغت «مُسْمَكات» هم گفته اند، «سمك» لازم و متعدّى استعمال شده، و «سمك اللّه السّماء»
يعنى خدا آسمان را بالا برد؛ و عبارت نهج البلاغه بدين معنى است: و اى نگهدارنده و حفظ كنندۀ آسمانها و آن چيزهايى كه بالا برده شده است.
«وَ جابِلَ الْقُلُوبِ عَلى فِطْرَتِها» ، «جابل» از مادّۀ «جَبَلَ» به معناى «خَلَقَ» است، «جابل» يعنى «خالق»؛ مقصود از «قلوب» نفوس ناطقۀ انسانى است؛ يعنى اى خالقى كه دلهاى مردم را بر فطرتشان خلق كرده اى. «شَقِيِّها وَ سَعِيدِهَا» بيان قلوب است، يعنى اى خالق دلهايى كه يا شقىّ و شقاوتمند و يا سعيد و خوشبخت هستند. البتّه اين شقاوت و سعادت به اعتبار زمانهاى بعدى است كه انسانها در راههاى كج و يا راههاى راست قدم مى گذارند، وگرنه خلقت الهى بر فطرتهاى پاك است.
«اِجْعَلْ شَرائِفَ صَلَواتِكَ وَ نَوامِيَ بَرَكاتِكَ عَلى مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَ رَسُولِكَ»
(قرار ده درودهاى شريف و بركتهاى زياد خود را بر محمّد صلى الله عليه و آله و سلم كه بندۀ تو و فرستادۀ تو مى باشد.)
از اين قسمت دعاى حضرت شروع مى شود، عرض مى كند: خدايا درودهاى شريفت را بر حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و سلم قرار ده. «شَرائِفَ صَلَواتِكَ» اضافۀ صفت به موصوف است و اين كار در عرب شايع است، در اصل «اِجعَلْ صَلَواتِكَ الشَّرائِفَ» است، يعنى صلواتهاى شريفت. «وَ نَوامِيَ بَرَكاتِكَ» و بركتهاى زياد خود را بر محمّد صلى الله عليه و آله و سلم قرار ده. اين جمله نيز مانند جملۀ قبل از قبيل اضافۀ صفت به موصوف است و اصل آن «بَرَكاتِكَ النَّوامِيَ» است. «نوامى» جمع «نامى» است و «نامى» به معناى چيزى است كه داراى رشد و نموّ باشد. «عَلى مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَ رَسُولِكَ» بر محمّد صلى الله عليه و آله و سلم كه بنده و فرستادۀ توست. «على محمّد» جار و مجرور متعلق به «اجعل» است؛ يعنى اى خدايى كه گسترانندۀ زمين و نگهدارندۀ آسمان و خالق قلوب هستى، درودهاى زيبا و بركتهاى زياد خود را بر محمّد كه بنده و رسول توست قرار ده.
«عَبْدِكَ وَ رَسُولِكَ» دو صفت هستند براى «محمّد صلى الله عليه و آله و سلم» يعنى محمّدى كه بنده و رسول توست. در تشهّد نماز مى گوييم «و أشهَدُ أنَّ مُحمّداً عَبدُهُ و رَسولُه» شهادت مى دهم محمّد بنده و رسول اوست. از مرتبۀ پايين به بالا مى رويم، رسالت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم در اثر عبوديت خالصى است كه در وجود آن حضرت بوده، به اين معنا كه تا او به مرتبۀ كامل عبوديت نرسيد به مرتبۀ اعلاى رسالت نمى رسيد.
تا زمانى كه مقام عبوديت كامل نشود فانى فى اللّه نيست، و تا هنگامى كه فانى فى اللّه نباشد معراج و رسالت نيست، گفته اند اگر كسى فانى فى اللّه شود «ذو عينٍ واحدة» مى شود و به ما سوى اللّه توجّهى ندارد، تمام توجّه او به خداست. امّا كسى كه بر اثر عبوديت به مقام رسالت و امامت مى رسد «ذو عينين» صاحب دو چشم مى شود، در عين حالى كه فانى فى اللّه است، امّا از ناحيۀ حق هم مبعوث به طرف خلق شده و بايد به خلق خدا هم توجّه كند؛ با اين كه از خدا غافل نمى شود به بندگان خدا هم توجّه دارد، آنها را ارتقاء رتبه و مقام مى دهد، در عين اين كه فانى فى اللّه است، با بندگان خدا هم حشر و نشر دارد و رذايل روحى آنها را پاك مى كند و آنها را به درجه و كمال مى رساند. اين كار، كار همه كس نيست؛ زيرا وقتى ما فانى فى اللّه شديم اگر به طرف مخلوق توجّه كنيم از خدا غافل مى شويم و آن مرتبۀ فناى فى اللّه را از دست مى دهيم.
عارف هم روى همين حساب است كه نمى تواند به مخلوق خدا توجّه كند، پس عارف فقط مى تواند خود را فانى فى اللّه كند، ولى نمى تواند هيچ گونه توجّهى به بندگان خدا داشته باشد؛ و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و اولياء او هستند كه داراى هر دو جنبه مى باشند.
پس از اين حضرت امير عليه السلام در اين خطبه اوصافى را براى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم برشمرده و فرموده اند:
«الْخاتِمِ لِما سَبَقَ»
(آن محمّدى صلى الله عليه و آله و سلم كه ختم كنندۀ پيغمبرى است.)
اين پيغمبر ختم كنندۀ «ما سبق» است؛ يعنى ختم كنندۀ گذشته هاست و با آمدن او پيغمبرى ختم مى شود. تذكر اين نكته ضرورت دارد كه: «خاتِم» با «خاتَم» فرق دارد؛ «خاتِم» اسم فاعل و به معناى ختم كننده است، ولى «خاتَم» به معناى «ما يختتم به» است يعنى وسيلۀ ختم، و به مهرى كه در زير نوشتۀ نامه ها مى زده اند «خاتَم» مى گفته اند؛ زيرا مهر چيزى بوده كه نامه به وسيلۀ آن ختم مى شده است؛ به انگشتر هم «خاتَم» مى گفته اند براى اين كه سابقاً چون مى خواسته اند مهرشان هميشه همراهشان باشد اسم خود را روى انگشتر خود حك مى كرده اند.
فرقۀ ضالّۀ بهائيّت براى اين كه پيغمبرى سران خود را درست كنند در اينجا يك خرابكارى كرده و گفته اند: «خاتَم» به معناى زينت است، و به حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و سلم خاتَم الأنبياء گفته اند يعنى او زينت انبياست، و انگشتر چون زينت است آن را «خاتَم» ناميده اند. اين معنا فقط به دليل غلطكارى بهائيّت است و تاكنون كسى خاتِم يا خاتَم را به معناى زينت نگرفته است، و در قرآن هم كه آمده است: «ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ»(1)به معناى «ما يختتم به» است؛ يعنى به وسيلۀ اين پيغمبر پيغمبرى ختم شده است.
«وَ الْفاتِحِ لِمَا انْغَلَقَ»
(و آن پيغمبرى كه باز كنندۀ درهاى بسته است.)
يكى از اوصافى كه در اين خطبه براى حضرت بيان فرموده اين است كه او
1) - سورۀ أحزاب (33)، آيۀ 40.
بازكنندۀ درهاى بسته است؛ نه اين كه درب خانه هاى مردم را باز مى كند بلكه به معناى بازكنندۀ دلهاى قفل شده و زنگار بسته است، اين دلهايى كه به فكر مادّيات، ثروت دنيا، زر و زيور دنيا، شهوت پرستى و تمايلات نفسانى است، همه دلهاى قفل شده است، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمد تا دلها را به معنويّات و عالم آخرت بگشايد و اين دلهاى تاريك را روشن كند.
«وَ الْمُعْلِنِ الْحَقَّ بِالْحَقِّ»
(و آن پيغمبرى كه به وسيلۀ حق، حق را ظاهر كرده است.)
«مَعْلِن» به معناى اعلان كننده و آشكار كننده است. ما از اين جمله كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آشكاركنندۀ حق به وسيلۀ حق است، استفاده مى كنيم كه آن حضرت با عقل و منطق حق را براى مردم ظاهر كرده است نه با دروغ و از راه باطل؛ يعنى اين چنين نبوده كه پيغمبرخدا صلى الله عليه و آله و سلم معتقد باشد هدف وسيله را توجيه مى كند و لذا براى اثبات مدّعاى خود هر دروغى را بگويد و هر خلافى را مرتكب شود، بلكه او با عقل و منطق و بيان صحيح حق را كه همان اسلام و توحيد است ظاهر كرده است.
اينجا ابن أبى الحديد معناى ديگرى براى اين جمله گفته كه خلاف ظاهر است؛ او مى گويد: حق دوّم در اين جمله به معناى جنگ و ستيز است، «الْمُعْلِنِ الْحَقَّ بِالْحَقِّ»يعنى او به وسيلۀ جنگ و ستيز ظاهركنندۀ حق است، و جنگ و ستيزى كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم به پا مى كند حق است، پس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به وسيلۀ جنگ و ستيز كه حق است حق را ظاهر كرده است.(1)ما گفتيم كه اين معنا خلاف ظاهر است.
«وَ الدَّافِعِ جَيْشاتِ الْأَباطِيلِ»
(و آن پيغمبرى كه دفع كنندۀ جوش و خروشهاى باطل ها بود.)0.
1) شرح ابن أبى الحديد، ج 6، ص 140.
«جَيْش» به معناى جوش خوردن است؛ «جاشت الخمر» يعنى خمر جوش آمده و شراب شده است. «أباطيل» جمع «باطل» است. پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله و سلم آمد و همۀ آن غرورهاى زمان جاهليّت و همۀ آن جوش و خروشهايى را كه براى بتهاى هبل و لات و عزّى بود كنار زد و توحيد و يكتاپرستى را حاكم كرد.
«وَ الدَّامِغِ صَوْلاتِ الْأَضالِيلِ»
(و آن پيغمبرى كه يورشهاى گمراهى ها را سركوب كرد.)
«دامغ» از مادّۀ «دِماغ» به معناى مغز است، «دامغ» به معناى ضربه زننده به مغز است؛ اگر كسى را يك ضربۀ كارى به مغزش بزنند از بين مى رود. «صولات» جمع «صولة» به معناى يورش است. «اضاليل» از مادّۀ «ضلال» به معناى گمراهى است.
«صَوْلاتِ الْأَضالِيلِ» يعنى حمله و يورشهاى گمراهى ها؛ اين پيامبر از صفات و خصوصيّاتشان اين بوده كه همۀ آن حمله ها و يورشهاى باطل و گمراه كنندۀ ابوجهل ها و ابوسفيان ها را سركوب كرد.
«كَما حُمِّلَ فَاضْطَلَعَ قائِماً بِأَمْرِكَ»
(همان گونه كه سنگينى رسالت بر او تحميل شده پس به قوّت و توانايى به فرمان تو قيام كرد.)
«حُمِّلَ» به معناى تحميل شدن است؛ يعنى از طرف خدا به او تحميل شده بود و او وادار به اين وظيفه ها و تكليف ها شده بود. ظاهراً «كَما حُمِّلَ» متعلق است به «اِجْعَلْ شَرائِفَ صَلَواتِكَ» ؛ يعنى همان گونه كه آن حضرت اين وظايف سنگين را انجام داد تو در مقابل، درودهاى شريف خود را بر او قرار بده. و شايد متعلق به «الْمُعْلِنِ الْحَقَّ» و مابعد آن باشد؛ يعنى اين كارها را همان گونه كه بر عهدۀ او گذاشته شده بود انجام داد.
«فَاضْطَلَعَ» از مادّۀ «ضلع» است وقتى به باب افتعال برود «اضتلع» مى شود و چون «فاء» باب افتعال «ضاد» است «ت» به «ط» قلب شده و «اضطلع» مى شود؛ «ضلاعة» ثلاثى
مجرّد به معناى قوّت است. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم همچنان كه مكلّف شده بود، با قوّت و قدرت به امر تو ايستاد و فرمان تو را قاطعانه عمل كرد.
«مُسْتَوْفِزاً فِي مَرْضاتِكَ»
(در حالى كه براى به دست آوردن خشنودى تو شتاب مى نمود.)
«مُسْتَوْفِز» به كسى مى گويند كه هنگام رفتن مى جهد؛ يعنى و آن پيغمبر در راه رسيدن به رضاى تو كوشيد و شتابان حركت مى كرد.
«غَيْرَ ناكِلٍ عَنْ قُدُمٍ، وَ لا واهٍ فِي عَزْمٍ، واعِياً لِوَحْيِكَ، حافِظاً عَلى عَهْدِكَ [لِعَهْدِكَ]، ماضِياً عَلى نَفاذِ أَمْرِكَ»
(بى آن كه از پيشرفت بماند، و در ارادۀ خود سست شود، وحى تو را ضبط كرده بود، و عهد و پيمانت را نگاه مى داشت، و بر اجراى فرمان تو اصرار مى ورزيد.)
«قُدُم» به معناى پيشرفت است، برخى به معناى به طرف جنگ رفتن گرفته اند.
«غَيْرَ ناكِلٍ عَنْ قُدُمٍ» يعنى اين پيامبر از اقدام و پيشرفت نكول نداشت و عقب گرد نمى كرد. «وَ لا واهٍ فِي عَزْمٍ» ، «واه» از مادّۀ «وَهْى» به معناى سستى است؛ مى فرمايد:
و نه سستى داشت در عزم؛ اين پيامبر در تصميم خود سستى نداشت، وظيفه اش هرچه بود عمل مى كرد، اگر وظيفۀ او جنگ بود جنگ مى كرد و هراسى نداشت.
«واعِياً لِوَحْيِكَ» وحى تو را خوب حفظ كرده بود؛ به اين معنا كه در وحى تو اشتباه نمى كرد. «حافِظاً عَلى عَهْدِكَ» آن عهد و پيمانى كه با او كرده بودى به خوبى حفظ كرده بود. «ماضِياً عَلى نَفاذِ أَمْرِكَ» امر و دستور تو را نافذ مى كرد؛ يعنى برنامه اش بر اين بود كه امر خدا را نفوذ مى داد و به مورد اجرا مى گذاشت.
«حَتَّى أَوْرى قَبَسَ الْقابِسِ، وَ أَضاءَ الطَّرِيقَ لِلْخابِطِ، وَ هُدِيَتْ بِهِ الْقُلُوبُ بَعْدَ خَوْضاتِ الْفِتَنِ، وَ أَقامَ مُوضِحاتِ الْأَعْلامِ، وَ نَيِّراتِ الْأَحْكَامِ»
(تا اين كه شعلۀ حق را براى طالب آن برافروخت، و براى منحرفين راه حق را روشن ساخت، و به وسيلۀ او قلبهايى كه در فتنه ها فرو رفته بودند هدايت شدند، و پرچمهاى راهنما را برافراشت، و احكام نورانى را برپا نمود.)
«حتّى» دنبالۀ جملۀ قبل است، فرمود: «ماضِياً عَلى نَفاذِ أَمْرِكَ» برنامه هاى تو را به اجرا گذاشت «حَتَّى أَوْرى قَبَسَ الْقابِسِ» تا اين كه شعله را براى طالب آن روشن نمود.
«اورى» يعنى روشن كرد، «اورى النّار» يعنى آتش را روشن كرد. «قَبس» به معناى شعله است، «قابس» به معناى طالب آتش و نور است. مى فرمايد: تا اين كه چراغ طالبين سعادت را روشن كرد. اين يك تشبيه است؛ نور علم و دين را به آتشى كه وسيلۀ روشنايى خانه و زندگى است تشبيه كرده است.
«وَ أَضاءَ الطَّرِيقَ لِلْخابِطِ» ، «خابط» كسى است كه شبانه راه خود را گم كرده و به بيراهه افتاده است؛ مى فرمايد: «وَ أَضاءَ الطَّرِيقَ» اين پيامبر راه را روشن كرد «للخابط» براى كسى كه راه را گم كرده و در بيراهه مانده است.
«وَ هُدِيَتْ بِهِ الْقُلُوبُ بَعْدَ خَوْضاتِ الْفِتَنِ» ، «خوضات» جمع «خوضة» به معناى فرو رفتن است. «فتن» هم جمع «فتنه» است و مقصود اخلاق جاهليّت يعنى جنگ و ستيز، آدمكشى و غارت و... مى باشد. مى فرمايد: و به وسيلۀ اين پيامبر دلها پس از آن كه در فتنه ها فرو رفته بودند هدايت شدند.
«وَ أَقامَ مُوضِحاتِ الْأَعْلامِ وَ نَيِّراتِ الْأَحْكَامِ» ، «مُوضِحاتِ الْأَعْلامِ» اضافۀ صفت به موصوف است كه در عرب شايع است و در اصل «الاعلام الموضحات» بوده. «اعلام» جمع «عَلَم» به معناى علامت و پرچم است، «موضحات» هم جمع «موضحة» است، «مُوضِحاتِ الْأَعْلامِ» يعنى پرچم هاى راهنما. «نَيِّراتِ الْأَحْكَامِ» هم مانند جملۀ قبل اضافۀ صفت به موصوف است و در اصل «الاحكام النيّرات» بوده. «احكام» جمع «حكم» و به معناى نماز، روزه، خمس، زكات و امثال اينهاست، و «نيّرات» هم جمع
«نيّرة» صفت مشبهه و به معناى نورانى است. معناى همۀ جمله چنين است: و اين پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم عَلَم هاى راهنما را برافراشت، و حكم هاى نورانى را برپا داشت.
«فَهُوَ أَمِينُكَ الْمَأْمُونُ، وَ خازِنُ عِلْمِكَ الْمَخْزُونِ، وَ شَهِيدُكَ يَوْمَ الدِّينِ، وَ بَعِيثُكَ بِالْحَقِّ، وَ رَسُولُكَ إِلَى الْخَلْقِ»
(پس او امين درستكار، و خزينۀ علم و اسرار توست، و در روز قيامت شهيد و گواه توست، و مبعوث شدۀ توست به راه حق، و رسول و فرستادۀ توست به سوى خلق.)
اينها سخنان حضرت امير عليه السلام به خداست، مى گويند كه پيغمبر تو اين طور بوده است؛ «قائِماً بِأَمْرِكَ» بوده، «مُسْتَوْفِزاً فِي مَرْضاتِكَ» بوده، «غَيْرَ ناكِلٍ عَنْ قُدُمٍ، وَ لا واهٍ فِي عَزْمٍ» بوده، و همچنين تا اين كه مى گويند: «فَهُوَ أَمِينُكَ الْمَأْمُونُ» ، يعنى پيغمبرخدا صلى الله عليه و آله و سلم امين خداست و مورد امن هم هست. «وَ خازِنُ عِلْمِكَ الْمَخْزُونِ»يعنى پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم خزانه دار علمهاى ذخيره شدۀ خداست. علوم خدا بر دو قسم است: يك قسم علومى است كه مربوط به خود اوست و به كس ديگر نمى دهد، و يك قسم ديگر علومى است كه خدا مى خواهد به بشر برسد ولى به همه كس هم نمى توان گفت، از اين رو اين علوم را نزد پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم خزينه مى كند، به اين معنا كه از مردم پوشيده است، بعد هم پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم هر كدام از اين علوم را در جاى خود به مردم ابلاغ مى كند.
«وَ شَهِيدُكَ يَوْمَ الدِّينِ» از آيات زيادى استفاده مى شود كه پيغمبران روز قيامت بر امّت خود شهادت مى دهند، و از رواياتى هم استفاده مى شود كه پيغمبر اسلام بر پيامبران گذشته نيز شاهد و گواه است. روز قيامت خود پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم امّتش را مى شناسد و بر امّت خود گواهى مى دهد كه مثلاً به وظيفۀ خود عمل كرده اند يا نه.(1)
«وَ بَعِيثُكَ بِالْحَقِّ» و پيغمبر تو مبعوث شدۀ به حق است. در جاى خود گفته شده كهد.
1) منهاج البراعة، ج 5، ص 197 به بعد.
وزن فعيل هم به معناى فاعل و هم به معناى مفعول استعمال مى شود؛ «شهيد» در جملۀ قبل به معناى «شاهد»، و «بعيث» در اين جمله به معناى «مبعوث» است. يعنى پيغمبر تو برانگيخته شدۀ توست، تو او را به حق برانگيخته اى. «وَ رَسُولُكَ إِلَى الْخَلْقِ» و پيغمبر فرستادۀ توست به سوى بندگانت.
«اللَّهُمَّ افْسَحْ لَهُ مَفْسَحاً فِي ظِلِّكَ، وَ اجْزِهِ مُضاعَفاتِ الْخَيْرِ مِنْ فَضْلِكَ»
(بار خدايا براى او در سايۀ رحمت و احسان خود جايى فراخ بگشاى، و او را از فضل و كرمت پاداشهاى مضاعفِ نيكو ده.)
حضرت در اين خطبه ابتدا از خدا تعريف كرده كه او «داحِيَ الْمَدْحُوَّاتِ» است، «وَ داعِمَ الْمَسْمُوكاتِ» است و... بعد هم درود بر پيغمبر فرستاده و صفات او را برشمرده است، در اين قسمت هم براى پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم دعا مى كند كه «اَللَّهُمَّ افْسَحْ لَهُ مَفْسَحاً فِي ظِلِّكَ» خدايا به آن حضرت در ذيل سايۀ خود وسعت ده، و در پايان هم براى خود و ديگران دعا مى كند. «مفسحاً» مصدر ميمى و در اينجا مفعول مطلق است، و ممكن است اسم مكان باشد يعنى مكان وسيع؛ «فى ظلّك» جار و مجرور متعلق به «افسح» است؛ خدايا در پناه خود به آن حضرت وسعت ده وسعت دادنى.
«وَ اجْزِهِ مُضاعَفاتِ الْخَيْرِ مِنْ فَضْلِكَ» و به او از فضل و كرم خود اجر و جزاى چند برابر عطا فرما. «مُضاعَفاتِ الْخَيْرِ» اضافۀ صفت به موصوف است؛ يعنى خيرهاى زيادى به او عطا كن. «مِنْ فَضْلِكَ» يعنى از تفضل و كرم خود، به اين معنا كه اگر استحقاق هم نباشد از فضل و كرم خود عطا فرما.
«اللَّهُمَّ أَعْلِ عَلى بِناءِ الْبانينَ بِناءَهُ، وَ أَكْرِمْ لَدَيْكَ مَنْزِلَتَهُ، وَ أَتْمِمْ لَهُ نُورَهُ، وَ اجْزِهِ مِنِ ابْتِعاثِكَ لَهُ مَقْبُولَ الشَّهادَةِ، وَ مَرْضِيَّ الْمَقالَةِ، ذا مَنْطِقٍ عَدْلٍ، وَ خُطَّةٍ فَصْلٍ»
(بار خدايا بناى او را بر بناى سازندگان بلند گردان، و مقام و منزلتش را نزد خود گرامى دار، و نورش را كامل كن، و پاداش رسالتش را قبولىِ شهادت و پسنديده بودن گفتارش قرار بده، او كه داراى منطق عادلانه و راه جدا كنندۀ حق از باطل بود.)
هر يك از پيامبران كه آمدند يك اساسى را پايه گذارى كردند، حضرت موسى عليه السلام يك دينى را آورد و پايه گذارى كرد، حضرت عيسى عليه السلام هم همين طور، تا اين كه نوبت به حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و سلم رسيد و او هم اساس اسلام را پايه گذارى كرد، حالا حضرت امير عليه السلام مى گويد: خدايا اين بناى پيغمبراسلام و اين پايگاهى را كه تأسيس كرده است بالا ببر و به آن تفوّق بده. «أَعْلِ عَلى بِناءِ الْبانينَ بِناءَهُ» بالا ببر بر بناهاى ديگران بناى او را.
حضرت امير عليه السلام دين و اسلام را به ساختمانى تشبيه فرموده و پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله و سلم را هم بنا كنندۀ آن معرفى كرده است و در اين جمله از خدا خواسته است كه به اين بناى رسول خدا استحكام و علوّ و برترى دهد.
بعد فرموده: «وَ أَكْرِمْ لَدَيْكَ مَنْزِلَتَهُ» خدايا مقام و منزلت او را نزد خودت بالا ببر و او را بزرگ بدار. «وَ أَتْمِمْ لَهُ نُورَهُ» ، اين جمله مربوط به دنياى خاتم الأنبياء صلى الله عليه و آله و سلم است، مى خواهند بگويند: خدايا اين نورى كه در دنيا به پيغمبر داده اى و با آن جهان را روشن كرده كامل بگردان، به اين معنا كه دين او را كامل و جهانى كن؛ حضرت حجة بن الحسن عليه السلام را بفرست تا به اين نور برترى دهد.
«وَ اجْزِهِ مِنِ ابْتِعاثِكَ لَهُ مَقْبُولَ الشَّهادَةِ» ، «ابتعاث» است نه «انبعاث»، اين دو لغت در اين دو باب (افتعال و انفعال) دو معنا مى دهند: «انبعاث» به معناى منبعث شدن است در صورتى كه «ابتعاث» به معناى مبعوث شدن و برانگيخته شدن از ناحيۀ غير است، خدا او را برانگيخته است نه اين كه خود برانگيخته شده است. مى فرمايد: قبول شهادت را پاداش پيغمبرى او قرار ده.
«وَ مَرْضِيَّ الْمَقالَةِ» و باز پاداش او را قبولى شفاعتش قرار ده. اگر «مَرضِيِّ الْمَقال» باشد يعنى گفتارش مورد قبول باشد، شفاعتى كه مى كند مورد قبول تو واقع شود.
«ذا مَنْطِقٍ عَدْلٍ» يعنى در حالى كه او صاحب منطق عدل و منطق درست است. «وَ خُطَّةٍ فَصْلٍ» ، اين عبارت را دو جور خوانده اند: يكى «و خُطْبَةٍ فَصلٍ» و ديگرى «وَ خُطَّةٍ فَصْلٍ» ؛ اگر «خطبة» باشد يعنى او صاحب خطبه اى است كه بين حق و باطل را فاصله مى اندازد، و اگر «خطّة» باشد به معناى خصلت و روش است، يعنى او خصلت هايى دارد كه حق و باطل را جدا مى كند. هر دو معنا صحيح است.
«اَللَّهُمَّ اجْمَعْ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُ فِي بَرْدِ الْعَيْشِ، وَ قَرارِ النِّعْمَةِ، وَ مُنَى الشَّهَواتِ، وَ أَهْواءِ اللَّذَّاتِ، وَ رَخاءِ الدَّعَةِ، وَ مُنْتَهَى الطُّمَأْنِينَةِ، وَ تُحَفِ الْكَرامَةِ»
(خدايا جمع كن بين ما و او در زندگى خوش، و نعمت جاويد، و آرزوهاى مطلوب، و خواسته هاى لذّت بخش، و آرامش فراوان روحى، و نهايت اطمينان، و ارمغانهاى بزرگ.)
اين جملات دعايى است در مورد خود ما. مى فرمايد: خدايا بين ما و او را جمع كن، يعنى ما در قيامت با آن حضرت محشور شويم «فِي بَرْدِ الْعَيْشِ» در زندگى خنك؛ مقصود از خنك در اين جمله زندگى گواراست. «وَ قَرارِ النِّعْمَةِ» و در جايى كه نعمتش ثابت است. نعمت هاى دنيا از دست رفتنى است، بالاخره از دست انسان مى گيرند گرچه لب گور و موقع مرگ باشد، ولى نعمت هاى آخرت هميشگى و دائمى است.
اينها صفتهاى بهشت است. «وَ مُنَى الشَّهَواتِ» ، «مُنى» جمع «مُنْية» به معناى آرزوهاست، «شهوات» جمع «شهوة» به معناى ميل است، «مُنَى الشَّهَواتِ» يعنى در جايى كه آرزوها و خواسته ها برآورده مى شود. اين شهوتى كه اينجا حضرت امير عليه السلام بيان كرده اند غير از شهوتهاى دنيايى است، گرچه شهوات دنيا هم در حدّ و اندازه و از راه مشروع لازم است و انسان بايد دنبال آن برود، شهوت هميشه بد نيست؛ اگر خدا قوّۀ شهوت را در انسان قرار نداده بود، انسان شهوت غذا نداشت و مى مرد، شهوت
جنسى نداشت و نسل بشر منقرض مى شد. پس نيروى شهوانى لازمۀ بشر و هر حيوانى است، ولى در انسان بايد تحت كنترل عقل و شرع باشد. در آخرت هم قرآن فرموده: «وَ فِيها ما تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ»(1)در بهشت از هرچه خوشت مى آيد و چشمت از آن لذّت مى برد وجود دارد. مقصود حضرت از شهوات در اين جمله خواسته هاى خوب بهشتى است، مقامات و درجات و قصرها و حورالعين و هرچه مربوط به قيامت است، آنها شهوتهايى است كه مطابق آرزو و ميل هاست.
«وَ أَهْواءِ اللَّذَّاتِ» ، اين عبارت هم از باب اضافۀ صفت به موصوف است و در اصل «اللّذّات الاهواء» بوده و به معناى لذّتهاى خواسته شده مى باشد؛ يعنى ما و حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و سلم را در جايى كه لذّت خواسته ها وجود دارد (بهشت) جمع كن.
«وَ رَخاءِ الدَّعَةِ» يكى از اوصاف بهشت اين است كه آنجا محل آرامش و سكونت است، در بهشت جنگ و ستيز نيست، ولى جهنّمى ها در جهنّم جنگ و ستيز دارند و براى يك وجب جا با هم دعوا و داد و فرياد مى كنند. «وَ رَخاءِ الدَّعَةِ» يعنى ما را با حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و سلم در جايى كه سكوت و آرامش است جمع كن.
«وَ مُنْتَهَى الطُّمَأْنِينَةِ» يكى ديگر از اوصاف بهشت اين است كه آنجا محل آرامش قلبهاست. انسان در اين دنيا آرامش ندارد ولى در قيامت اين طور نيست و همه در منتهاى آرامش قرار دارند. حضرت به درگاه خداوندى عرضه مى دارند: خدايا ما را با حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و سلم در محلّى كه منتهاى آرامش قلبى است اسكان ده. «وَ تُحَفِ الْكَرامَةِ» و ما را در جايى كه تحفه ها و ارمغانهاى كرامت و بزرگوارى است قرار بده.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته1.
1) - سورۀ زخرف (43)، آيۀ 71.
موقعيت حَكَم و مروان در اسلام
اسارت مروان در جنگ جمل
چرا از مروان بيعت گرفته نشد؟
پيش گويى امام عليه السلام دربارۀ حكومت مروان و فرزندان او
خطبۀ 74
تركيب جهت دار شوراى عمر در انتخاب عثمان
جلوه اى از عظمت روحى حضرت على عليه السلام
خطبۀ 75
پاسخ به تهمتِ شركت در قتل عثمان
جايگاه رفيع قرآن و امام
وَ مِنْ كلامٍ لَهُ عليه السّلام قالَهُ لِمَرْوانَ بْنِ الحَكَمِ بِالْبَصرَةِ:
قالوا: أُخِذَ مَروانُ بنُ الحَكَمِ أَسيراً يَوْمَ الجَمَلِ، فَاسْتَشْفَعَ الحَسَنَ و الحُسَيْنَ عليهما السلام إِلى أميرِالمؤمِنينَ عليه السلام فَكَلَّماهُ فِيهِ، فَخَلَّى سَبيلَهُ، فَقالا لَهُ: يُبايِعُكَ يا أَميرَالمؤمِنينَ؟ فَقالَ عليه السلام:
«أَوَ لَمْ يُبايِعْنِي بَعْدَ قَتْلِ عُثْمانَ؟ لا حاجَةَ لِي فِي بَيْعَتِهِ! إِنَّها كَفٌّ يَهُودِيَّةٌ، لَوْ بايَعَنِي بِكَفِّهِ لَغَدَرَ بِسَبَّتِهِ [بِسَبْتِهِ]، أَما إِنَّ لَهُ إِمْرَةً كَلَعْقَةِ الْكَلْبِ أَنْفَهُ، وَ هُوَ أَبُو الْأَكْبُشِ الْأَرْبَعَةِ، وَ سَتَلْقَى الْأُمَّةُ مِنْهُ وَ مِنْ وَلَدِهِ يَوْماً أَحْمَرَ!»
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه، خطبۀ هفتاد و سوّم از نهج البلاغۀ عبده و هفتاد و دوّم از نهج البلاغۀ فيض الاسلام است.
اين خطبه در مورد مروان بن حَكَم است. پدر مروان، حَكَم بن أبى العاص عموى عثمان است و مروان پسر عموى اوست، و در ضمن مروان داماد عثمان هم بود.(1)
حَكَم توسط رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از مدينه تبعيد شده و با زن و فرزندان و متعلّقين و متعلّقاتش در طائف زندگى مى كردند. حَكَم به حساب ظاهر ايمان آورده و مسلمان
1) شرح ابن أبى الحديد، ج 1، ص 198 و 199؛ و ج 6، ص 149.
شده بود، امّا نسبت به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خيلى اذيّت و آزار روا مى داشت. يكى از كارهاى حَكَم نسبت به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فالگوش ايستادن او پشت بيت آن حضرت بود، براى اين كه مى خواست ببيند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چگونه با همسران خود صحبت مى كند و بعد صحبتى را كه مى شنيد براى ديگران نقل مى كرد كه مثلاً محمّد صلى الله عليه و آله و سلم با همسرش چنين گفت و آن زن هم اين گونه جواب داد، گاهى اوقات هم تقليد پيغمبرخدا صلى الله عليه و آله و سلم را در مى آورد و مثل آن حضرت راه مى رفت و حضرت را مسخره مى كرد، تا اين كه بالاخره رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم او را به طائف تبعيد فرمود و در زمان حكومت ابوبكر و عمر هم او به عنوان تبعيد شدۀ آن حضرت همچنان در طائف بود، ولى عثمان او را از تبعيدگاه به مدينه بازگرداند.(1)
مروان در هنگام تبعيد پدرش بچّۀ كوچكى بود ولى هنگام بازگشت به مدينه جوان رشيدى شده بود و پس از ورود به مدينه به دربار عثمان آمده و يكى از مشاوران بلكه كاتب و همه كارۀ عثمان شده بود و شيطنت ها و فتنه هاى زيادى مى كرد، تا پس از كشته شدن عثمان و بيعت مردم با حضرت امير عليه السلام همين مروان و سعيدبن عاص زير بار بيعت با حضرت نمى رفتند و عذرتراشى مى كردند، حضرت امير عليه السلام هم جواب آنها را مى داد، اينها ناچار به بيعت شدند و يك بيعت زورى كردند تا موقعى كه طلحه و زبير و عايشه عليه حضرت امير عليه السلام اقدام كردند مروان بن حَكَم هم جزو نيروهاى آنها بود، و وقتى كه حضرت امير عليه السلام در جنگ بصره پيروز شد مروان و عبداللّه بن زبير و عايشه و تعداد ديگرى در يك خانه مخفى شده بودند و در واقع اسير شده بودند، مروان وقتى متوجّه شد جانش در خطر است متوسل به امام حسن و امام حسين عليهما السلام شد كه نزد پدرشان شفاعت او را بكنند. مرحوم سيّد در ابتداى اين خطبه چنين آورده است:1.
1) شرح ابن أبى الحديد، ج 6، ص 149؛ منهاج البراعة، ج 5، ص 219؛ الإصابة فى تمييز الصحابة، ابن حجر عسقلانى، ج 2، ص 91.
«قالوا: أُخِذَ مَروانُ بنُ الحَكَمِ أَسيراً يَوْمَ الجَمَلِ» مروان بن حكم در جنگ جمل به عنوان اسير گرفته شد؛ يعنى پس از آن كه لشكر عايشه شكست خورد مروان اسير شد «فَاسْتَشْفَعَ الحَسَنَ و الحُسَيْنَ عليهما السلام إِلى أميرِالمؤمِنينَ عليه السلام» او از امام حسن و امام حسين عليهما السلام طلب كرد شفاعت نزد پدرشان حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را، «فَكَلَّماهُ فِيهِ»امام حسن و امام حسين عليهما السلام در اين مورد با پدرشان صحبت كردند؛ «فَخَلَّى سَبيلَهُ»حضرت شفاعت آنان را پذيرفت و او را آزاد كرد.
اين يك درسى است از حضرت امير عليه السلام براى ما كه پيروان او هستيم، با وجودى كه مروان يكى از شيطانهاى اين جنگ بود و در شيطنت سرآمد بود، ولى وقتى جنگ تمام شد و پيروزى نصيب آن حضرت گرديد و تعدادى از سران جنگ كشته شدند، حضرت با باقيماندۀ افراد شكست خورده كارى نداشت و دنبال انتقام جويى نبود و آنها را آزاد كرد.
به هرحال وقتى حضرت شفاعت حسنين عليهما السلام را پذيرفتند و او را آزاد كردند «فَقالا لَهُ: يُبايِعُكَ يا أَميرَالمؤمِنينَ» امام حسن و امام حسين عليهما السلام به حضرت گفتند: او اسير بود حال كه مى خواهيد او را آزاد كنيد حدّاقل از او بيعت بگيريد «فقال عليه السلام» حضرت در جواب سخن حسنين عليهما السلام اين سخنان را ايراد كرده و فرمود:
«أَوَلَمْ يُبايِعْنِي بَعْدَ قَتْلِ عُثْمانَ؟ لا حاجَةَ لِي فِي بَيْعَتِهِ! إِنَّها كَفٌّ يَهُودِيَّةٌ، لَوْ بايَعَنِي بِكَفِّهِ لَغَدَرَ بِسَبَّتِهِ [بِسَبْتِهِ]»
(آيا بعد از كشته شدن عثمان با من بيعت نكرد؟ مرا به بيعت او حاجتى نيست؛ زيرا دست دادن او براى بيعت مانند دست دادن يهودى است، اگر با دست خود با من بيعت كند با دُبرش مكر و حيله به كار مى برد.)
در نهج البلاغۀ عبده نسخه اى كه نزد ماست آمده: «أَوَ لَمْ يُبايِعْنِي قَبْلَ قَتْلِ عُثْمانَ»كلمۀ «قبل» ظاهراً غلط است و بايد «بَعْدَ قَتْلِ عُثْمانَ» باشد؛ چون جريان بيعت عمومى با حضرت امير عليه السلام بعد از قتل عثمان واقع شده نه قبل از قتل او. البتّه اگر حضرت كلمۀ «قبل» را به كار برده باشند، شايد مقصودشان آن بحرانى است كه مهاجمين مى خواستند عثمان را بكشند، و اينها پيش حضرت آمده باشند و با ايشان بيعت كرده باشند كه مردم دست از سر عثمان بردارند.
خلاصه حالا كه حسنين عليهما السلام از پدرشان مى خواهند از او بيعت بگيرد و او را آزاد كند، حضرت در جواب فرموده اند: «أَوَ لَمْ يُبايِعْنِي بَعْدَ قَتْلِ عُثْمانَ» مگر بعد از كشته شدن عثمان با من بيعت كرد؟ پس بيعت با او فايده اى ندارد «لا حاجَةَ لِي فِي بَيْعَتِهِ» من احتياجى به بيعت او ندارم «إِنَّها كَفٌّ يَهُودِيَّةٌ» براى اين كه دست او دست يهودى است. اين جمله ظاهراً تشبيه است، چون يهود معروف به غدر و خيانت بودند مى خواهند بفرمايند بيعت او بى ارزش است.
گفتيم كه حكم براى آن همه اذيت و آزار به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پس از بيعت كردنش به طائف تبعيد شد، مروان هم بچّۀ كوچكى بود كه به همراه پدرش تبعيد شد و پس از بازگشت به مدينه در زمان عثمان نه با عثمان بيعت داشت نه با كس ديگر. پس از قتل عثمان هم ناچار با حضرت امير عليه السلام بيعت كرد، روى اين حساب بيعت او بى ارزش است چون اهل خيانت مى باشد. از اين رو حضرت فرموده: «لَوْ بايَعَنِي بِكَفِّهِ لَغَدَرَ بِسَبَّتِهِ» اگر او با دستش بيعت كند با ماتحت خود خيانت مى كند.
در اكثر نسخه ها حتّى مصادر نهج البلاغه را كه من ديدم «لَغَدَرَ بِسَبْتِهِ» است - بدون تشديد - و كلمۀ «سَبْت» به معناى شنبه است،(1)ولى با تشديد به معناى ماتحت است؛3.
1) - حضرت در اينجا بيعت كردن مروان را تشبيه مى كند به آن دسته از يهوديانى كه روزهاى شنبه برخلاف حكم خدا - كه منع صيد ماهى در روز شنبه بود - با حيله هايى اين حكم خدا را نقض مى كردند كه در قرآن به آن اشاره شده است؛ سورۀ نساء (4)، آيۀ 154؛ سورۀ أعراف (7)، آيۀ 163.
يعنى اگر او با دست بيعت كند با ماتحت خود خيانت مى كند.
در اين كه حضرت در اين عبارت كلمۀ «سَبَّته» را به كار برده اند دو وجه براى آن ذكر كرده اند: يكى اين كه چون ماتحت مخفى است، حضرت خواسته بفهماند اگر او با دست كه ظاهر است بيعت كند ولى در خفا اين بيعت را ترك نموده و كارشكنى مى كند. وجه دوّم كه ابن أبى الحديد گفته اين است كه حضرت خواسته بگويد او حالا اينجا بيعت مى كند ولى مى رود و بعداً يك بادى در مى كند و خلاف آن را عمل مى كند، و اين در عرب معمول بوده، وقتى ناچار مى شدند قول مى دادند بعداً بادى در مى كردند و زير قولشان مى زدند.(1)
بعد از اين، حضرت اشاره به يك خبر غيبى نموده و مى فرمايند:
«أَما إِنَّ لَهُ إِمْرَةً كَلَعْقَةِ الْكَلْبِ أَنْفَهُ، وَ هُوَ أَبُو الْأَكْبُشِ الْأَرْبَعَةِ، وَ سَتَلْقَى الْأُمَّةُ مِنْهُ وَ مِنْ وَلَدِهِ يَوْماً أَحْمَرَ!»
(آگاه باشيد كه مروان را امارت و حكومتى خواهد بود چون ليسيدن سگ بينى خود را، و او پدر چهار قوچ است، و زود باشد كه مردم از مروان و فرزندان او روزِ سرخ را دريابند.)
«امرة» به معناى امارت و حكومت است. «لعقة» به معناى ليسيدن است.
فرموده اند: آگاه باشيد كه براى مروان بعد از يزيد بن معاويه امارت و حكومتى است كه زمان آن بسيار كوتاه است. كوتاهى مدّت حكومت مروان را حضرت امير عليه السلام به ليسيدن سگ بينى خود را تشبيه فرموده و اين مبالغه در كوتاهى مدّت حكومت اوست؛ وقتى گفتند رياست او به قدرى است كه يك سگ بينى خود را ليس بزند، به اين معناست كه طول مدّت حكومت او خيلى كم است.
1) شرح ابن أبى الحديد، ج 6، ص 147.
مى دانيد كه مروان پس از آزادى از اسارت لشكر حضرت امير عليه السلام در جنگ جمل به معاويه پيوست و يكى از مشاوران معاويه بود. او پس از شهادت حضرت امير عليه السلام از طرف معاويه حاكم مكّه و مدينه بود، و توسط معاويه عزل شد و مجدّداً در دربار معاويه بود. پس از مرگ معاويه در دربار يزيد و از مشاوران يزيد بود، پس از يزيد معاوية بن يزيد را حاكم كردند و او با پدرش مخالف بود و زود مُرد و شايد او را كشتند. بعد اوضاع درهم و برهم شد، عده اى دنبال عبداللّه بن زبير بودند كه او را خليفه قرار دهند، عده اى دنبال ابن زياد بودند، عدّۀ ديگرى هم مروان را نامزد كردند، تا بالاخره مروان را كه آن روز حدود شصت و پنج سال سن داشت انتخاب كردند كه پس از نه ماه حاكميت مُرد.
«وَ هُوَ أَبُو الْأَكْبُشِ الْأَرْبَعَةِ» اين مروان پدر چهار قوچ است. «اكبش» جمع «كبش» به معناى قوچ و كنايه از جوان شجاع است. بعد از مروان پسرش عبدالملك خليفه شد و سه پسر ديگر مروان هم به نامهاى: عبدالعزيز، بشر و محمّد بودند كه هر يك بنا به گفتۀ ابن أبى الحديد به ترتيب حاكمان مصر، عراق و جزيره شدند. بعضى ديگر گفته اند: منظور از اين چهار نفر نوه هاى مروان هستند، يعنى چهار پسر عبدالملك به نامهاى: وليد، سليمان، يزيد و هشام، كه همۀ آنها خليفه شده اند؛ اين در صورتى است كه «أَبُو الْأَكْبُشِ الْأَرْبَعَةِ» را به «پدر چهار خليفه» معنا كنيم.(1)
«وَ سَتَلْقَى الْأُمَّةُ مِنْهُ وَ مِنْ وَلَدِهِ يَوْماً أَحْمَرَ» و زود باشد كه ملاقات كند امّت از دست مروان و اولادش روزگار سرخى را. روزگار سرخ ظاهراً اشاره به ايّامى است كه در زمان عبدالملك به دست حجّاج بن يوسف حدود يكصد و بيست هزار از مردم عراق كشته شدند؛ به هرحال مقصود از «يوم احمر» روز سرخ، قتل و كشتارى است كه در زمان مروان و فرزندان او به راه مى افتد.5.
1) شرح ابن أبى الحديد، ج 6، ص 147؛ منهاج البراعة، ج 5، ص 220؛ شرح ابن ميثم، ج 2، ص 205.
وَ مِنْ كلامٍ لَهُ عليه السّلام لَمَّا عَزَمُوا عَلى بَيعَةِ عُثمانَ:
«لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّي أَحَقُّ النَّاسِ بِها مِنْ غَيْرِي، وَ وَاللّهِ لَأُسَلِّمَنَّ ما سَلِمَتْ أُمُورُ الْمُسْلِمِينَ وَ لَمْ يَكُنْ فِيها جَوْرٌ إِلَّا عَلَيَّ خاصَّةً الْتِماساً لِأَجْرِ ذَلِكَ وَ فَضْلِهِ، وَ زُهْداً فِيما تَنافَسْتُمُوهُ مِنْ زُخْرُفِهِ وَ زِبْرِجِهِ»
«و مِن كَلامٍ لَه عليه السلام لَمَّا عَزَمُوا عَلى بَيعَةِ عُثمانَ»
(از كلمات حضرت امير عليه السلام است وقتى كه مردم تصميم گرفتند با عثمان بيعت كنند.)
عمر خلافت بعد از خود را در شورا بين شش نفر گذاشته بود: على بن ابيطالب، عثمان، طلحه، زبير، سعدبن ابى وقاص و عبدالرحمن بن عوف. و گفته بود اگر شش نفر بر يك نفر توافق كنند همان شخص مورد توافق خليفه است، ولى اگر بر يك نفر توافق نكردند آن كسى كه عبدالرحمن بن عوف طرفدار اوست خليفه است و اگر كسى با اين امر مخالفت كند او را گردن بزنيد.
عمر براى اين كه على عليه السلام به خلافت نرسد و مخالفت خود را با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ظاهر كرده باشد، اعضاى شورا را طورى قرار داد كه به خلافت حضرت على عليه السلام منجر نشود، و چون مى دانست عبدالرحمن بن عوف خويشاوند عثمان است و بالاخره جانب او را مى گيرد، گفت در صورت اختلاف هر كه عبدالرحمن بن عوف طرفدار اوست خليفه است و هر كس مخالفت كند گردن زده شود. خلاصه عمر اين محاسبه را كرده بود كه اگر همه بر عثمان توافق كنند چه بهتر، و اگر هم اختلاف كنند نظر عبدالرحمن انتخاب عثمان است و بالاخره عثمان خليفه است.
على عليه السلام در روز شورا سخنان زيادى فرمود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دربارۀ من و خلافت من اين سخنان را ايراد فرموده؛ مرا به منزلۀ هارون از موسى دانسته، مرا باب علم خود دانسته، در غدير مرا جانشين خود قرار داده و... عبدالرحمن در سخنان حضرت پريد و گفت: اين حرفها چيست؟ مردم (يعنى همان سه نفر) عثمان را مى خواهند و بر عثمان توافق كرده اند. خيلى تعجّب است كه اين سه نفر شده اند مردم.
عين سخن عبدالرحمن اين است: «يا عَلِيُ: قَد أَبَى النَّاسُ إلّاعَلى عُثمانَ فَلا تَجَعَلَنَّ عَلى نَفسِكَ سَبيلاً»(1)اى على مردم عثمان را انتخاب كردند تو راه را عليه خود قرار نده؛ و حضرت را تهديد كرد، حضرت پرسيد: چه راهى را عليه خود قرار داده ام؟ عبدالرحمن گفت: عمر به ما دستور داده هر كس مخالفت كند او را گردن بزنيم! حضرت فرمود: خوب تا زمانى كه امور مسلمين بچرخد و به ضرر مسلمانان نباشد من تسليم هستم، و ظلم به خود را تا جايى كه به مردم ظلم نشود قبول مى كنم؛ و اين خطبه را در اين موقعيت ايراد فرمودند.
«لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّي أَحَقُّ النَّاسِ بِها مِنْ غَيْرِي، وَ وَاللّهِ لَأُسَلِّمَنَّ ما سَلِمَتْ أُمُورُ الْمُسْلِمِينَ وَ لَمْ يَكُنْ فِيها جَوْرٌ إِلَّا عَلَيَّ خاصَّةً»
(شما مى دانيد كه من براى خلافت از هر كسى شايسته تر و سزاوارترم، و سوگند به خدا كه خلافت را رها مى كنم مادامى كه امور مسلمانان منظم باشد و به غير من ظلم نشود.)
حضرت پس از آن كه سخن عبدالرحمن را شنيد و متوجّه شد كه اگر بخواهد از حق خود دفاع كند مخالف دستگاه قلمداد شده و به فرمان عمر محكوم به مرگ است، لب به كلمات اين خطبه باز كرد و فرمود: «لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّي أَحَقُّ النَّاسِ بِها مِنْ غَيْرِي»
1) - شرح ابن أبى الحديد، ج 6، ص 168؛ منهاج البراعة، ج 5، ص 223.
همه مى دانيد كه من سزاوارتر از ديگران به امر خلافت هستم، در عين حال «وَ وَاللّهِ لَأُسَلِّمَنَّ» به خدا سوگند كه من تسليم خواهم بود «ما سَلِمَتْ أُمُورُ الْمُسْلِمِينَ» مادامى كه امور مسلمانان سالم بماند، مقصود اين كه تا آنجايى همراه هستم كه امور مسلمانان سالم باشد ولى اگر به آنها تعدّى شد ديگر كارى ندارم و با شما نيستم.
«وَ لَمْ يَكُنْ فِيها جَوْرٌ إِلَّا عَلَيَّ خاصَّةً» و ظلم به خود را مى پذيرم تا آن موقع كه به مردم ظلم و ستم نشود. اين كه على عليه السلام با آن همه علم، تقوى و پاكدامنى و با آن همه مجاهدات و مبارزات خانه نشين شود ظلم است و حضرت اين ظلم را تا وقتى كه به مردم ظلم و تعدّى نشود مى پذيرد.
«الْتِماساً لِأَجْرِ ذَلِكَ وَ فَضْلِهِ، وَ زُهْداً فِيما تَنافَسْتُمُوهُ مِنْ زُخْرُفِهِ وَ زِبْرِجِهِ»
(براى درك اجر و ثوابِ اين گذشت، و براى بى رغبتى در زيور و زينت دنيا كه شما به آن شايق هستيد.)
همين كه انسانى محقّ باشد و نگذارند به حقّ خود برسد و براى آن صبر كند، پيش خدا اجر و ثواب دارد؛ چنين شخصى مظلوم است و خدا اجر مظلوميت را به او مى دهد. مى فرمايند: اين كه ظلم بر خودم را مى پذيرم «الْتِماساً لِأَجْرِ ذَلِكَ وَ فَضْلِهِ»براى رسيدن به اجر و پاداش اين مظلوميت و فضل آن است، و علّت ديگر پذيرفتن اين ظلم «زُهْداً فِيما تَنافَسْتُمُوهُ» اين است كه من نسبت به آنچه شما در آن دعوا و نزاع داريد بى رغبتم.
«تنافس» به معناى «تراغب» است؛ يعنى كشمكش بين چند نفر در چيزى مانند رياست و مال و امثال اينها، اين مى خواهد از دست او بقاپد او هم مى خواهد از دست اين بقاپد. مى فرمايد: اين چيزى كه شما در آن تنافس مى كنيد من در آن زهد مى ورزم، «مِنْ زُخْرُفِهِ وَ زِبْرِجِهِ» در طلاى آن و در زينت آلات آن، در همه چيز آن زهد مى ورزم.
«زخرف» به معناى طلاست، «زبرج» هم معنايش طلاست، منتها چون طلا زينت است
دو كلمۀ «زخرف» و «زبرج» را به معناى زينت گرفته اند.
عظمت روحى على عليه السلام از اينجا روشن مى گردد كه با وجود فرمايش پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و سفارش او در مراحل مختلف و اين كه با واجديت كمالاتى كه ديگران فاقد آنها مى باشند خلافت عظمى حق مسلّم ايشان است، ولى به خاطر حفظ كيان اسلام و مصالح مسلمين از آن صرف نظر مى كنند و به مظلوميت تن مى دهند.
وَ مِنْ كلامٍ لَهُ عليه السّلام لَمَّا بَلَغَهُ اتِّهامُ بَني أُمَيَّةَ لَه بِالمُشارَكَةِ في دَمِ عُثمانَ:
«أَوَلَمْ يَنْهَ أُمَيَّةَ عِلْمُها بِي عَنْ قَرْفِي؟ أَوَما وَزَعَ الْجُهَّالَ سابِقَتِي عَنْ تُهْمَتِي! وَ لَما وَعَظَهُمُ اللّهُ بِهِ أَبْلَغُ مِنْ لِسانِي! أَنَا حَجِيجُ الْمارِقِينَ، وَ خَصِيمُ الْمُرْتابِينَ، وَ عَلى كِتابِ اللّهِ تُعْرَضُ الْأَمْثالُ، وَ بِما فِي الصُّدُورِ تُجازَى الْعِبادُ»
«و مِن كَلامٍ لَه عليه السلام لَمَّا بَلَغَهُ اتِّهامُ بَني أُمَيَّةَ لَه بِالمُشارَكَةِ في دَمِ عُثمانَ»
(و از سخنان آن حضرت است هنگامى كه خبر رسيد بنى اميّه او را به شركت در خون عثمان متهم كرده اند.)
جريان كشته شدن عثمان را همۀ مورّخين به شورشيان مصرى نسبت داده و ما علّت آن را در موارد مختلفى از همين نهج البلاغه توضيح داده ايم، ولى بنى اميّه و در رأس آن معاوية بن ابى سفيان وقتى مشاهده كرد مردمِ پايگاه اسلام يعنى مدينۀ منوّره حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را به عنوان خلافت و جانشينى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم تعيين كردند، براى اين كه بهانه اى براى مخالفت و زير بار بيعت نرفتن با آن حضرت داشته
باشد، خون عثمان را بهانه كرده و على عليه السلام را شريك در خون عثمان معرفى كرد.
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام گرچه با عثمان به واسطۀ آن همه خلافكاريهايش موافق نبود، ولى با كشتن او نيز مخالف بود و مى دانست كه خليفه كشى معنايش هرج و مرج و آشوب است، همين كشتن عثمان هم سبب شد معاويه آن را بهانه كند و زير بار نرود و آن همه خونريزى بين مسلمانان پيش بيايد. به هرحال حضرت در جواب اين تهمت چنين فرموده اند:
«أَوَلَمْ يَنْهَ أُمَيَّةَ عِلْمُها بِي عَنْ قَرْفِي؟ أَوَما وَزَعَ الْجُهَّالَ سابِقَتِي عَنْ تُهْمَتِي!»
(آيا شناخت و آشنايى بنى اميّه با احوال من آنان را از عيب نهادن بر من باز نداشت؟ آيا سابقۀ من در اسلام نادان را از زدن تهمت به من منع ننمود؟!)
«لم ينه» از مادّۀ «نهى» به معناى بازداشتن است. «اميّة» در اين عبارت مفعول است براى «لم ينه»، و مقصود از آن طايفۀ بنى اميّه است. «قرفى» از «قرف» به معناى عيب و دنبال عيب رفتن است؛ يعنى آيا اين كه بنى اميّه نسبت به من علم دارند و مرا مى شناسند آنان را نهى نمى كند از اين كه دنبال عيب نهادن بر من نباشند؟ بنى اميّه به خوبى مرا مى شناسند، پس وقتى مرا مى شناسند نبايد دنبال عيب جويى براى من باشند.
«أَوَما وَزَعَ الْجُهَّالَ سابِقَتِي عَنْ تُهْمَتِي» يا اين كه بازنداشته است جاهلان را سوابق من از اين كه به من تهمت بزنند؟ «وَزَعَ» به معناى «كَفَّ» يعنى بازداشتن است. «جهّال» جمع «جاهل» به معناى نادانان، و كنايه از همان بنى اميّه است كه حضرت را مورد تهمت قرار داده اند. يعنى آيا همين كه اين نادانان مرا مى شناسند و سوابق مرا مى دانند، اين سابقۀ من آنها را از تهمت زدن جلوگيرى نمى كند؟
«وَ لَما وَعَظَهُمُ اللّهُ بِهِ أَبْلَغُ مِنْ لِسانِي!»
(و آنچه خداوند بر سبيل پند بيان فرموده از زبان من بليغ تر و گوياتر است.)
«لام» در «لَما وَعَظَهُمُ» براى توطئۀ قسم است؛ يعنى به خدا سوگند آنچه خدا وعظ و موعظه فرموده «أَبْلَغُ مِنْ لِسانِي» رساتر و بليغ تر از موعظه ها و سخنان من است؛ يعنى مثلاً اين كه خدا در قرآن راجع به حرمت غيبت سخن گفته، گفتۀ خدا خيلى از موعظۀ من گوياتر است. پس اگر به سابقۀ من در اسلام توجّه نمى كنيد، لااقل به موعظه هاى خداوند در قرآن توجّه كنيد تا همين باعث شود كه از تهمت زدن به من و عيب جويى از من دست برداريد.
«أَنَا حَجِيجُ الْمارِقِينَ، وَ خَصِيمُ الْمُرْتابِينَ»
(من با خارج شوندگان از دين احتجاج مى كنم، و با شك كنندگان در دين دشمنى مى نمايم.)
«حجيج» به معناى احتجاج كننده است. «مارقين» جمع «مارق» به معناى كسى است كه از دين بيرون رفته باشد. «خصيم» از مادّۀ «خصم» به معناى مخالف و دشمن است. «مرتابين» جمع «مرتاب» به معناى شك كننده در دين است. مى فرمايند:
هر كسى از دين بيرون مى رود با او احتجاج مى كنم، و كسانى هم كه در دين شك و ترديد مى كنند مخالف آنها هستم.
«وَ عَلى كِتابِ اللّهِ تُعْرَضُ الْأَمْثالُ، وَ بِما فِي الصُّدُورِ تُجازَى الْعِبادُ»
(كارهاى همسان و مشتبه بر قرآن عرضه مى شوند، و بندگان خدا به آنچه در سينه دارند جزا داده مى شوند.)
«امثال» جمع «مثل» است و به چيزهايى گفته مى شود كه مشتبه است، حق و باطل هم مشتبه مى شوند. همين كشتن عثمان از مشتبهات است؛ به اين معنى كه اگر عثمان معاند و باطل باشد كشتنش حق است، ولى اگر آدم خوب و برحقّى است كشتنش جايز نيست.
اينجا حضرت مى فرمايند: مشتبهات بر كتاب خدا عرضه مى شود، چيزى كه مشتبه است با عرضه كردن بر قرآن حق و باطل بودن آن شناخته مى شود؛ مثلاً اگر بخواهيم بدانيم على عليه السلام بر حق است يا عثمان، وقتى بر قرآن عرضه كنيم مشاهده مى شود كه در حق على عليه السلام آمده است: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(1)تفسير نورالثقلين، ج 2، ص 303.(2)ولىّ شما خدا و رسول او و كسانى هستند كه ايمان آورده اند، آنها كه نماز را اقامه مى كنند و در حال ركوع صدقه مى دهند. جملۀ «اَلَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» تفسير به على بن ابيطالب عليه السلام شده كه انگشتر خود را در نماز و در حال ركوع در راه خدا به فقير داد.
در آيۀ ديگر آمده است: «إِنَّما يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»(3)خداوند خواسته است شما اهل بيت را از هر پليدى پاك و مبرّا نمايد. اين آيه معروف به آيۀ تطهير است و بنا به گفتۀ مفسّرين در شأن حضرت امير، فاطمۀ زهرا و اولاد آنها عليهم السلام نازل شده است. امثال اين دو آيه نشان مى دهند كه على عليه السلام بر حق است.(4)
و وقتى عثمان و امثال او را به قرآن عرضه كنيم اين آيۀ شريفه كه فرموده:
«أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاّ أَنْ يُهْدى؟»(5)آيا كسى كه به راه حق هدايت مى كند سزاوارتر به پيروى است يا كسى كه خود نيازمند هدايت است؟ نشان مى دهد كه رهبرى عثمان، عمر و ابوبكر مطابق قرآن نيست و رهبرى آنان بر باطل است.(5)
به هرحال سخن حضرت اين است: «وَ عَلى كِتابِ اللّهِ تُعْرَضُ الْأَمْثالُ» و بر كتاب خداوند نمونه ها عرضه مى شود، و جملۀ آخر اين است كه «وَ بِما فِي الصُّدُورِ تُجازَى3.
الْعِبادُ» انسان در قيامت به آن انديشه اى كه در سينه داشته مجازات مى شود. معمولاً خداوند انسان را براى اعمالى كه انجام مى دهد مجازات مى كند، و اينجا كه حضرت فرموده: به انديشه هاى درون سينه مجازات مى شود، لابدّ مقصود آن انديشه هايى است كه نفس انديشه گناه باشد؛ مثل انديشۀ ريا، انديشۀ كفر و...
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
رحمت خدا بر رهروان هدايت
نشانه هاى رهروان هدايت
خطبۀ 77
طعن بر بنى اميّه و جواب منّت گذارى سعيد بن عاص
جايگاه امويان در حكومت علوى
خطبۀ 78
دعايى در آمرزش خطاها
وَ مِنْ خطبةٍ لَهُ عليه السّلام:
«رَحِمَ اللّهُ امْرَأً سَمِعَ حُكْماً فَوَعى، وَ دُعِيَ إِلى رَشادٍ فَدَنا، وَ أَخَذَ بِحُجْزَةِ هادٍ فَنَجا، راقَبَ رَبَّهُ، وَ خافَ ذَنْبَهُ، قَدَّمَ خالِصاً، وَ عَمِلَ صالِحاً، اكْتَسَبَ مَذْخُوراً، وَ اجْتَنَبَ مَحْذُوراً، رَمى غَرَضاً، وَ أَحْرَزَ عِوَضاً، كابَرَ هَواهُ، وَ كَذَّبَ مُناهُ، جَعَلَ الصَّبْرَ مَطِيَّةَ نَجاتِهِ، وَ التَّقْوى عُدَّةَ وَفاتِهِ، رَكِبَ الطَّرِيقَةَ الْغَرَّاءَ، وَ لَزِمَ الْمَحَجَّةَ الْبَيْضاءَ، اغْتَنَمَ الْمَهَلَ، وَ بادَرَ الْأَجَلَ، وَ تَزَوَّدَ مِنَ الْعَمَلِ»
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه، خطبۀ هفتاد و ششم از نهج البلاغۀ عبده و هفتاد و پنجم از نهج البلاغۀ فيض الاسلام است. كلمات و سخنان حضرت امير عليه السلام در اين خطبه دعاست در مورد فردى كه كلام حقّى را شنيده و آن را خوب حفظ كرده و بر طبق آن عمل نموده است.
«رَحِمَ اللّهُ امْرَأً سَمِعَ حُكْماً فَوَعى، وَ دُعِيَ إِلى رَشادٍ فَدَنا، وَ أَخَذَ بِحُجْزَةِ هادٍ فَنَجا»
(خدا رحمت كند فردى را كه سخن حكيمانه اى بشنود و بپذيرد، و به راه راست خوانده شود و به طرف آن برود، و كمربند راهنمايى را بگيرد و نجات پيدا كند.)
مقصود از «امرأً» انسان است. «حُكم» به معناى كلام حق است، مقصود حرف و سخن حق است خواه يك حكم شرعى حلال و حرام يا يك كلام حكمت آميز باشد.
«وعى» معنايش حفظ كردن است؛ يعنى خدا رحمت كند كسى را كه سخن حقى را بشنود و خوب حفظش كند؛ البته مقصود از حفظ كردن به ذهن سپردن نيست، حفظ كردن واقعى محافظت است، و آن به اين معناست كه خوب عمل كند.
«وَ دُعِيَ إِلى رَشادٍ فَدَنا» و چون به راه راست و هدايت خوانده شود نزديك شود.
«رشاد» به معناى راه هدايت است. «دَنا» از مادّۀ «دنوّ» به معناى نزديك شدن است؛ يعنى وقتى او را به راه راست دعوت مى كنند بپذيرد و در آن قدم بگذارد.
«وَ أَخَذَ بِحُجْزَةِ هادٍ فَنَجا» و كمربند هدايت كننده را بگيرد و نجات پيدا كند.
«حجزة» به گرۀ لُنگى مى گويند كه در گذشته هاى دور به جاى شلوار بر پاى خود مى بسته اند؛ چون شلوار نبوده و يا مرسوم نبوده به جاى شلوار لنگ مى بسته اند، بعد براى اين كه اين لنگ باز نشود به آن گرۀ محكمى مى زدند، اين گره را «حجزة» مى گويند، ولى در حال حاضر كمربند مى بندند. «هادٍ» به معناى هدايت كننده است؛ مى فرمايد: خدا رحمت كند انسانى را كه براى هدايت خود كمربند هدايت كننده اى را بگيرد و نجات پيدا كند.
«راقَبَ رَبَّهُ، وَ خافَ ذَنْبَهُ، قَدَّمَ خالِصاً، وَ عَمِلَ صالِحاً، اكْتَسَبَ مَذْخُوراً، وَ اجْتَنَبَ مَحْذُوراً»
(دستور خدا را مراقبت كند، از گناه خود بترسد، عمل خالص پيش فرستد، و عمل صالح انجام دهد، به دست آورد آنچه براى او ذخيره مى شود، و دورى كند از آنچه منع گرديده است.)
اينها همه اوصافى است كه براى «امرأً» ذكر شده؛ فرمودند: خدا رحمت كند كسى را كه حكمى را بشنود و خوب حفظ كند و... حالا هم مى فرمايند: «راقَبَ رَبَّهُ» يعنى
آن انسان هميشه مراقب دستورهاى الهى باشد، به دستورات الهى عمل كند و رضاى خدا را به دست آورد.
«خافَ ذَنْبَهُ» از گناهان خود بترسد، نه اين كه گناهان خود را به حساب نياورد.
«قَدَّمَ خالِصاً» اعمال خالص را براى خود پيش بفرستد؛ نمازى كه خالص از ريا باشد، روزه اى كه خالص باشد، حج و جهادى كه خالص باشند، و خلاصه همۀ اعمال را با خلوص انجام دهد. اين كه انسان عمل را خالصانه انجام دهد يك هنر است؛ آن پنج نان جوى كه حضرت امير، حضرت فاطمه و حسنين عليهم السلام و فضّۀ خادمه در راه خدا به فقير و اسير و مسكين دادند از نظر مقدار خيلى ناچيز بود، ولى آنچه باعث شد خدا آن را در آيۀ قرآن ذكر كند(1)و زبانزد خاص و عام شود همان اخلاصى بود كه هنگام عمل وجود داشت.
«وَ عَمِلَ صالِحاً» يعنى آن كسى كه عملش صالح باشد و اعمال نيكو انجام دهد.
«اكْتَسَبَ مَذْخُوراً» آن كسى كه اعمال ذخيره براى خود كسب مى كند؛ اعمال نيك و بدى كه انسان انجام مى دهد خواهى نخواهى براى انسان ذخيره مى شود، ولى در اين جمله مقصود اعمال نيك است؛ يعنى كارش عمل صالح انجام دادن باشد.
«وَ اجْتَنَبَ مَحْذُوراً» و از چيزهايى كه محذور دارد دورى كند، چيزهايى كه محذور دارد آن چيزهايى است كه براى انجام آن ترسانده شده و از نزديك شدن به آن بر حذر داشته شده است. انسان از محرّمات و گناهان بر حذر داشته شده و به انسان گفته شده كه از اين گونه كارها به دور باشد، پس بايد خود را از آنها دور نگه دارد.
«رَمى غَرَضاً، وَ أَحْرَزَ عِوَضاً، كابَرَ هَواهُ، وَ كَذَّبَ مُناهُ، جَعَلَ الصَّبْرَ مَطِيَّةَ نَجاتِهِ، وَ التَّقْوى عُدَّةَ وَفاتِهِ»8.
1) - سورۀ إنسان (76)، آيۀ 8.
(تير به هدف زند، و توشۀ آخرت به جاى توشۀ دنيا بردارد، بر هواى نفس خود غالب شود، و آرزوهاى خود را دروغ پندارد، صبر و شكيبايى را مركب نجات و رستگارى خود قرار دهد، و تقوى و پرهيزكارى را توشۀ مرگ خود گرداند.)
«غرض» به معناى هدف است؛ در تيراندازى و مسابقات انسان هدف را تعقيب مى كند، اين كنايه است از اين كه هر كسى بايد در راهى كه مى رود و كارى كه مى كند هدف داشته باشد؛ «رَمى غَرَضاً» يعنى خدا رحمت كند آن كسى را كه به هدف تير بيندازد، مقصود اين است كه عمرش را در راه رسيدن به كمالات و مقاماتى كه خدا وعدۀ آن را داده صرف كند. «وَ أَحْرَزَ عِوَضاً» و عوضى را احراز كند، مثلاً در مسابقۀ تيراندازى تير را به هدف مى زند و جايزۀ آن را مى گيرد. اينجا هم وقتى عمرش را در راه رسيدن به هدف صرف مى كند، عوض آن را احراز مى كند؛ يعنى جايزۀ آن را مى گيرد و در آخرت به آن مقام شامخ مى رسد.
«كابَرَ هَواهُ» خداوند رحمت كند آن آدمى را كه با هواهاى نفسانى خود مكابره و معارضه كند؛ يعنى عقلش را پيش اندازد و به خواستۀ عقل عمل كند. «وَ كَذَّبَ مُناهُ» و خداوند رحمت كند آن كسى را كه آرزوهاى خود را تكذيب مى كند؛ تكذيب آرزو به اين است كه خواسته هاى نفسانى را دور بريزد و در فكر بيش از حدّ كفاف نباشد، آرزوهاى دنيا تمام شدنى نيست، انسان اوّل تمنّاى خانه مى كند، وقتى خانه پيدا كرد دنبال تهيّۀ باغ است، باغ كه درست شد دنبال وسيلۀ نقليّه است، وسيله كه تهيّه شد به فكر چيزهاى ديگر است، همين طور تا دنيا به پاست اين آرزوها هست. تكذيب آن به اين است كه بگويد همين خانۀ كوچك كافى است، اگر وسيله نداريم با وسايل عمومى رفت و آمد مى كنيم، اگر باغ نداريم از پارك استفاده مى كنيم، و مثلاً ميوه هاى باغها را از مغازه ها تهيّه مى كنيم و... به اين طور خود را راضى كند و فريب آرزوهاى زودگذر را نخورد.
«جَعَلَ الصَّبْرَ مَطِيَّةَ نَجاتِهِ» خداوند رحمت كند انسانى را كه صبر را وسيلۀ نجات
خود قرار مى دهد. «مطيّة» وسيلۀ سوارى است و عربها به شتر سوارى «مطىّ» مى گويند. در اين جمله تشبيه است، صبر را به منزلۀ وسيلۀ نقليه دانسته كه انسان آن را سوار شود و از گرداب مشكلات نجات پيدا كند، يعنى در مشكلات و سختى ها صبر را پيشه كند تا به وادى نجات واصل شود.
«وَ التَّقْوى عُدَّةَ وَفاتِهِ» و خداوند رحمت كند فردى را كه تقوى را براى مرگ خود مهيّا مى كند. «عدّة» به معناى زاد و توشه اى است كه مهيّا مى كنند. كسى كه خود را مهيّاى مرگ كرده باشد مصداق اين جمله است، و البتّه چنين فردى در طول زندگى كاملاً توجّه به اعمال و رفتار خود دارد.
«رَكِبَ الطَّرِيقَةَ الْغَرَّاءَ، وَ لَزِمَ الْمَحَجَّةَ الْبَيْضاءَ، اغْتَنَمَ الْمَهَلَ، وَ بادَرَ الْأَجَلَ، وَ تَزَوَّدَ مِنَ الْعَمَلِ»
(در راه روشن قدم نهد، و از شاهراه درخشنده دور نگردد، مهلت زندگى را غنيمت شمرد، و آمادۀ مرگ شود، و از عمل نيك توشه بردارد.)
«غرّاء» به معناى واضح و روشن است و مقصود از آن راه دين و شريعت است. در اين جمله يك تشبيه است، و آن اين كه راه شريعت و دين به يك شتر سوارى تشبيه شده است. «محجّة» وسط راه است. «بيضاء» هم به معناى روشن است. «لَزِمَ الْمَحَجَّةَ الْبَيْضاءَ» يعنى ملازم راه روشن باشد و هميشه دنبال حق و حقيقت باشد.
«اغْتَنَمَ الْمَهَلَ» كسى كه مهلت را غنيمت بداند. اين چند روز عمر يك مهلتى است كه به انسان داده شده و ما بايد آن را غنيمت بدانيم و براى آخرت خود كسب فضيلت كنيم.
«وَ بادَرَ الْأَجَلَ» و آن كسى كه به سوى مرگ مى شتابد؛ شتاب به سوى مرگ به معناى خودكشى نيست بلكه آمادگى براى مرگ است؛ و طبيعى است كسى كه آمادۀ مرگ است خود را براى آن سرا ساخته است. «وَ تَزَوَّدَ مِنَ الْعَمَلِ» و كسى كه از اعمال نيك خود براى آخرت توشه برمى دارد؛ يعنى اعمال نيك خود را توشۀ آخرت خود قرار مى دهد.
وَ مِنْ كلامٍ لَهُ عليه السّلام:
«إِنَّ بَنِي أُمَيَّةَ لَيُفَوِّقُونَنِي تُراثَ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله و سلم تَفْوِيقاً، وَاللّهِ لَئِنْ بَقِيتُ لَهُمْ لَأَنْفُضَنَّهُمْ نَفْضَ اللَّحَّامِ الْوِذامَ التَّرِبَةَ»
اين كلام حضرت در حقيقت جواب نامه اى است كه سعيد بن عاص از بنى اميّه براى آن حضرت نوشته و با هديه اى به خدمت حضرت در مدينه فرستاده بود؛ در حقيقت سهميۀ حضرت از بيت المال بوده است.
سعيد بن عاص از طرف عثمان حاكم كوفه بود، كوفه به اين لحاظ كه تقريباً مركز مالى اسلام بود و غنائم و ثروتهاى ايران و عراق در آن جمع مى شد از نظر مالى از اهميت خاصى برخوردار بوده؛ سعيد بن عاص مقدارى از اموال بيت المال را به همراه يك نامه براى حضرت امير عليه السلام فرستاده و در نامه نوشته بود:
«أنِّي لَمْ أَبْعَثْ إِلى أَحَدٍ أَكثَرَ مِمَّا بَعَثتُ بِهِ إِلَيكَ إِلَّا إِلى أَميرالمُؤمِنينَ»(1)من نفرستادم براى احدى بيشتر از آنچه براى شما فرستادم جز براى اميرالمؤمنين؛ منظورش از اميرالمؤمنين عثمان است، معلوم مى شود فقط براى عثمان بيشتر فرستاده بوده.
حضرت در جواب اين منّتى كه سعيد بن عاص گذاشته فرموده اند:
«إِنَّ بَنِي أُمَيَّةَ لَيُفَوِّقُونَنِي تُراثَ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله و سلم تَفْوِيقاً»
(به تحقيق كه بنى اميّه از ميراث محمّد صلى الله عليه و آله و سلم اندكى به من مى دهند، مانند آن شيرِ اندكى كه به بچۀ شتر هنگام دوشيدن مادرش مى دهند.)
1) - منهاج البراعة، ج 5، ص 243؛ شرح ابن أبى الحديد، ج 6، ص 174.
«تفويق» از مادّۀ «فَواق» به معناى مك مك شير دادن است در فاصلۀ دوشيدنها. اين جمله در اين مورد يك مثل و يك تشبيه خيلى لطيفى است؛ وقتى شتر را مى دوشيده اند چون شير در پستان براى بچه خلق شده و شتر شير را در پستان براى بچّۀ خود نگه مى دارد، صاحبان شتر بعد از هر مقدار كه مى دوشيده اند يك مك به بچّۀ شتر مى داده اند تا شتر شير را رها كند، اصل شير مال بچّۀ شتر است ولى صاحبان شتر اصل را براى خود مى دوشيدند و گاهى بين دوشيدنها يك مك به بچّۀ شتر مى دادند.
در اين جمله حضرت بيت المال را به شير شتر، و خود را به بچّۀ شتر تشبيه فرموده و مى گويد: اين بيت المال مسلمانان است كه ميراث پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است و بعد از او به من مى رسد و من صاحب آن هستم، بنى اميّه خود را روى آن انداخته و گاهى يك مك به من مى دهند، آن هم با آن منّتى كه بر من مى گذارند.
«وَاللّهِ لَئِنْ بَقِيتُ لَهُمْ لَأَنْفُضَنَّهُمْ نَفْضَ اللَّحَّامِ الْوِذامَ التَّرِبَةَ»
(به خدا سوگند اگر بمانم و بر آنها مسلط شوم آنان را به دور مى اندازم آن گونه كه گوشت فروش روده يا شكنبۀ خاك آلود را دور مى اندازد.)
«نفض» چند معنا دارد، در اينجا به معناى دور انداختن است. «اللّحام» يعنى كسى كه خيلى با گوشت سر و كار دارد، گوشت فروش و قصّاب. «وِذام» جمع «وَذْمَة» به معناى آشغالهاى گوشت، روده و شكنبه و... مى باشد. «التّربة» به معناى خاكمال شده و خاك آلود است. مى فرمايند: اگر روزگارى بر اوضاع تسلط پيدا كنم وابستگان بنى اميّه را همان گونه كه قصّاب آشغالهاى گوشتها، شكنبه ها و روده هاى خاك آلوده را كنار مى اندازد من هم آنان را كنار مى اندازم.
مقصود حضرت از كنار انداختن اين است كه نمى گذارم در جامعه و اجتماع
حضور داشته باشند و ظلم كنند، بر بيت المال مسلط باشند و هر كارى كه مى خواهند بكنند، و بيت المال را در هر راهى كه مى خواهند مصرف كنند.
وَ مِنْ كَلِماتٍ كانَ يَدْعو بِها:
«اللَّهُمَّ اغْفِرْلِي ما أَنْتَ أَعْلَمُ بِهِ مِنِّي، فَإِنْ عُدْتُ فَعُدْ عَلَيَّ بِالْمَغْفِرَةِ، اللَّهُمَّ اغْفِرْلِي ما وَأَيْتُ مِنْ نَفْسِي، وَ لَمْ تَجِدْ لَهُ وَفاءً عِنْدِي، اللَّهُمَّ اغْفِرْلِي ما تَقَرَّبْتُ بِهِ إِلَيْكَ بِلِسانِي ثُمَّ خالَفَهُ قَلْبِي، اللَّهُمَّ اغْفِرْلِي رَمَزاتِ الْأَلْحاظِ، وَ سَقَطاتِ الْأَلْفاظِ، وَ شَهَواتِ الْجَنانِ، وَ هَفَواتِ اللِّسانِ»
به فرمودۀ مرحوم سيّد رضى در عنوان اين كلمات، جملاتى است كه معمولاً حضرت با آنها دعا مى كرده است. مى گويد: «مِن كَلِماتٍ كانَ يَدْعو بِها» اينها بعضى از كلماتى است كه معمولاً حضرت با اين كلمات دعا مى كرده اند. «كان يدعو» ماضى استمرارى است و به معناى هميشگى در فعل است، فعل مستقبل بعد از «كان» براى استمرار است. منظور اين است كه حضرت معمولاً با اين كلمات دعا مى كرده اند.
«اللَّهُمَّ اغْفِرْلِي ما أَنْتَ أَعْلَمُ بِهِ مِنِّي، فَإِنْ عُدْتُ فَعُدْ عَلَيَّ بِالْمَغْفِرَةِ»
(بار خدايا بيامرز آنچه را كه تو از من بهتر مى دانى، پس اگر من دوباره گناه كنم تو نيز دوباره گناهم را بيامرز.)
«اغفر» از مادّۀ «غَفَرَ» به معناى «سَتَرَ» است، «غفران» به معناى پوشش است، كلاهخود را «مغفر» مى گويند يعنى آلت پوشش سر؛ «اَللَّهُمَّ اغْفِرْلِي» يعنى خدايا براى من بپوش؛ «غفران الذّنوب» يعنى پوشش گناهان. آن خطاها و گناهانى كه انسان كرده است خدا با توبه روى آنها را پوشش مى دهد، و كارى مى كند كه پيدا نباشد. اين كه در حديث آمده است: «التَّائِبُ مِنَ الذَّنْبِ كَمَن لا ذَنْبَ لَهُ»(1)يعنى توبه كنندۀ از گناه مانند كسى است كه اصلاً گناه ندارد، اين حديث به معناى پوشش گناه است، گرچه خدا مى داند كه اين تائب روزى گناه كرده ولى فعلاً آن چنان است كه پوشيده شده و هيچ كسى نمى داند او گناهكار بوده.
بنابراين «اللَّهُمَّ اغْفِرْلِي ما أَنْتَ أَعْلَمُ بِهِ مِنِّي» يعنى خدايا آن خطاهاى مرا كه تو از من بهتر مى دانى زير پوشش قرار ده و آنها را مستور بگردان. اين معنا برحسب لغت «غَفَرَ» است، ولى معناى كنايى آن گذشت كردن و صرف نظر كردن است؛ به اين معنا كه خدايا گناهانم را ناديده بگير و از عذاب من صرف نظر كن.
در اين مورد كه حضرت فرموده «أَنْتَ أَعْلَمُ بِهِ مِنِّي» بعضى شارحان اين طور توجيه كرده اند كه جهل و نادانى دو قسم است: يك قسم آن جهل هايى است كه انسان كوتاهى كرده و در اثر بى احتياطى، بى توجّهى و بى اعتنايى به صورت جهل در آمده كه در حقيقت او جاهل مقصّر است، و مسلّماً حضرت امير عليه السلام از اين قسم نيستند و ظاهراً اين قبيل گناهان را هم نمى گويند. قسم ديگر آن گناهانى است كه بر اثر غفلت از انسان سر مى زند و لازم هم نيست كه شخص على عليه السلام اين طور باشند بلكه انسان طبعاً اين طور است كه در اثر بند شدن به گرفتاريهاى دنيا به گناه آلوده مى شود و اين گناه در نظر انسان مغفول عنه مى شود؛ از بس گرفتارى پيدا كرده اصلاً متوجّه اين كه گناه مى كند نيست، آن وقت اين قبيل گناهان از آن گناهانى است كه حضرت فرموده:4.
1) - كنز العمّال، متقى هندى، ج 4، ص 207، حديث 10174.
«ما أَنْتَ أَعْلَمُ بِهِ مِنِّي» آن گناهى كه تو عالم تر از من به آن هستى.
اين توجيه بر مبناى اين است كه بگوييم حضرت امير عليه السلام هرچند معصوم مى باشند و گناه نمى كنند ولى صرف نظر از عصمت چون او انسان است و طبيعت هر انسان اقتضا دارد كه وقتى غافل شد اشتباه كند، حضرت هم دارند دعا را بر مبناى طبيعت انسان بيان مى كنند.
امّا اگر بگوييم اين طور نيست و حضرت با توجّه به مقام عصمت براى خودشان دعا مى كنند و گناهان خودشان را مى گويند، جواب اين است كه پس منظور ترك اولى است؛ و گفته اند: «حَسَناتُ الأَبرارِ سَيِّئاتُ المُقَرَّبِينَ»، و شايد روى همين حساب هم بعد از اين فرموده: «فَإِنْ عُدْتُ فَعُدْ عَلَيَّ بِالْمَغْفِرَةِ» اگر دوباره اشتباه كردم و ترك اولايى انجام دادم، تو هم دوباره گناهم را ببخش.
«اللَّهُمَّ اغْفِرْلِي ما وَأَيْتُ مِنْ نَفْسِي، وَ لَمْ تَجِدْ لَهُ وَفاءً عِنْدِي»
(خدايا بيامرز آنچه را كه من از ناحيۀ خود وعده كرده ام و وفاى به آن عهد را از من نيافتى.)
«وَأَيْتُ» از مادّۀ «وَأى» به معناى وعده كردن است. «ما وَأَيْتُ مِنْ نَفْسِي» يعنى آنچه را كه من از ناحيۀ نفس خودم وعده دادم. گاهى انسان پيش خود مى گويد از امروز به بعد نوافل را انجام مى دهم، از امروز به بعد صدقه مى دهم، از امشب به بعد نماز شب مى خوانم و... اينها وعده هايى است كه انسان از ناحيۀ خود داده، حالا گاهى موفق به عمل هم مى شود و گاهى نه. حضرت در اين جمله مى گويند: «اَللَّهُمَّ اغْفِرْلِي ما وَأَيْتُ مِنْ نَفْسِي» خدايا ببخش آن وعده هايى كه از ناحيۀ خودم دادم «وَ لَمْ تَجِدْ لَهُ وَفاءً عِنْدِي» ولى تو وفا كردن به اين وعده ها را نزد من يافت نكردى، مرتّباً وعده دادم و هنگام وفا به آن غفلت كردم.
«اللَّهُمَّ اغْفِرْلِي ما تَقَرَّبْتُ بِهِ إِلَيْكَ بِلِسانِي ثُمَّ خالَفَهُ قَلْبِي»
(خدايا بيامرز آنچه را كه من با آن به وسيلۀ زبانم به تو نزديك شدم و در قلبم برخلاف آن هستم.)
گاهى انسان كارهاى خوبى را به زبان مى آورد در حالى كه قلب انسان آن طور نيست؛ مثلاً به زبان مى گويد: «إِيّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيّاكَ نَسْتَعِينُ»(1)خدايا فقط تو را مى پرستم و فقط از تو كمك و يارى مى طلبم، اين سخنِ زبان است، امّا دل و قلبم چنين نيست، دلم با هر كسى هست غير از خدا؛ البتّه حضرت امير عليه السلام اين طور نيست ولى به هرحال دعا را اين گونه بيان داشته است كه: «اللَّهُمَّ اغْفِرْلِي ما تَقَرَّبْتُ بِهِ إِلَيْكَ بِلِسانِي» خدايا ببخشاى بر من آن چيزى را كه به وسيلۀ آن با زبانم به تو نزديك شدم «ثُمَّ خالَفَهُ قَلْبِي»ولى با قلبم مخالف آن چيز بودم.
«اللَّهُمَّ اغْفِرْلِي رَمَزاتِ الْأَلْحاظِ، وَ سَقَطاتِ الْأَلْفاظِ، وَ شَهَواتِ الْجَنانِ، وَ هَفَواتِ اللِّسانِ»
(خدايا بيامرز اشاره هاى گوشه هاى چشم را، و گفتارهاى بيهوده و اشتباه، و شهوتهاى دل، و لغزشهاى زبان را.»
«رمزات» جمع «رمز» است كه در فارسى هم به كار مى رود. «الحاظ» جمع «لحظ» به معناى اشارۀ گوشۀ چشم است. يعنى خدايا رمزها و اشاره هاى گوشۀ چشم را بيامرز، حتماً مقصود خطاهاى اشارۀ گوشۀ چشم است نه آنچه بر حق صادر شده.
«سَقَطات» از مادّۀ «سقط» و جمع «سقطة» به معناى غلطها و اشتباهاتى است كه در بين سخن گفتن پيش مى آيد. ممكن است سخن دينى و ارشادى باشد كه گاهى در اين ميان هم اشتباهاتى وجود خواهد داشت. خدايا غلطها و اشتباهات الفاظ را هم ببخش و بيامرز.
«وَ شَهَواتِ الْجَنانِ» ، در بعضى نسخه ها «جِنان» آمده كه غلط است، چون «جِنان» جمع «جَنّة» به معناى باغ است، ولى «جَنان» به معناى دل است. «شَهَوات» را هم در بعضى از نسخه ها «سَهَوات» ذكر كرده اند كه جمع «سَهْو» به معناى اشتباهات است،5.
1) - سورۀ حمد (1)، آيۀ 5.
و ظاهراً «سَهَوات» درست است. «و سهوات الجَنان» يعنى خدايا سهوها و غفلت هاى دلها را هم ببخش.
«وَ هَفَواتِ اللِّسانِ» ، «هفوات» جمع «هفوة» به معناى لغزش است. يعنى لغزشهايى كه در زبان پيدا مى شود و خلاف شرع است. اين عبارت با عبارت «سَقَطاتِ الْأَلْفاظِ»تقريباً به يك معناست.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
ستاره شناسى و پيامد تصديق منجّمان
منع از آموزش ستاره شناسى
همانندى منجّم و كافر
خطبۀ 80
زن در كلام على عليه السلام
خطبۀ 81
معناى زهد در دنيا
خطبۀ 82
توصيف دنيا
و مِن كَلامٍ لَهُ عليه السلام قالَهُ لِبَعْضِ أَصحابِهِ لَمَّا عَزَمَ عَلَى الْمَسيرِ إِلَى الخَوارِجِ، فَقالَ لَهُ:
يا أَميرَالمُؤمِنينَ، إِنْ سِرْتَ فِي هذَا الوَقْتِ خَشيتُ أَنْ لا تَظْفَرَ بِمُرادِكَ، مِن طَريقِ عِلْمِ النُّجومِ، فَقالَ عليه السلام:
«أَتَزْعُمُ أَنَّكَ تَهدِي إِلَى السَّاعَةِ الَّتِي مَنْ سارَ فِيها صُرِفَ عَنْهُ السُّوءُ؟ وَ تُخَوِّفُ مِنَ السَّاعَةِ الَّتِي مَنْ سارَ فِيها حاقَ بِهِ الضُّرُّ؟ فَمَنْ صَدَّقَ بِهذا فَقَدْ كَذَّبَ الْقُرْآنَ، وَ اسْتَغْنى عَنِ الْإِعانَةِ بِاللّهِ فِي نَيْلِ الْمَحْبُوبِ وَ دَفْعِ الْمَكْرُوهِ، وَ تَبْتَغِي فِي قَوْلِكَ لِلْعامِلِ بِأَمْرِكَ أَنْ يُوَلِّيَكَ الْحَمْدَ دُونَ رَبِّهِ؛ لِأَنَّكَ - بِزَعْمِكَ أَنْتَ - هَدَيْتَهُ إِلَى السَّاعَةِ الَّتِي نالَ فِيهَا النَّفْعَ وَ أَمِنَ الضُّرَّ»
ثُمَّ أقبَلَ عليه السلام عَلَى النَّاسِ فَقالَ:
«أَيُّهَاالنَّاسُ، إِيَّاكُمْ وَ تَعَلُّمَ النُّجُومِ، إِلَّا ما يُهْتَدَى بِهِ فِي بَرٍّ أَوْ بَحْرٍ؛ فَإِنَّها تَدْعُو إِلَى الْكَهانَةِ، وَ الْمُنَجِّمُ كَالْكاهِنِ، وَ الْكاهِنُ كَالسَّاحِرِ، وَ السَّاحِرُ كَالْكافِرِ، وَ الْكافِرُ فِي النَّارِ، سِيرُوا عَلَى اسْمِ اللّهِ»
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه، خطبۀ هفتاد و نهم از نهج البلاغۀ عبده و هفتاد و هشتم از نهج البلاغۀ فيض الاسلام است.
«و مِن كَلامٍ لَهُ عليه السلام قالَهُ لِبَعْضِ أَصحابِهِ لَمَّا عَزَمَ عَلَى الْمَسيرِ إِلَى الخَوارِجِ، فَقالَ لَهُ:
يا أَميرَالمُؤمِنينَ، إِنْ سِرْتَ فِي هذَا الوَقْتِ خَشيتُ أَنْ لا تَظْفَرَ بِمُرادِكَ، مِن طَريقِ عِلْمِ النُّجومِ، فَقالَ عليه السلام:»
(از سخنان حضرت است كه به برخى از اصحاب خود هنگامى كه تصميم گرفتند به طرف خوارج حركت كنند فرمودند، آن شخص به حضرت گفت: يا اميرالمؤمنين اگر در اين وقت حركت كنيد مى ترسم به مقصود خود نرسيد، از راه علم نجوم اين را گفت. پس حضرت فرمودند:)
موضوع اين خطبه در ردّ سخن عفيف بن قيس برادر اشعث بن قيس است. عفيف بن قيس مدّعىِ علم نجوم و ستاره شناسى بود،(1)روزى كه حضرت امير عليه السلام عازم جنگ نهروان بود عفيف به حضرت گفت: «إِنْ سِرْتَ فِي هذَا الوَقْتِ خَشِيتُ أنْ لا تَظْفَرَ بِمُرادِكَ» اگر در اين وقت حركت كنيد مى ترسم به مراد و مقصود خود نرسيد، يعنى مثلاً ساعت حركت خوب نيست و به پيروزى نمى رسيد، و اين كه دليل و مدرك عفيف چه بوده و از كجا اين سخن را به حضرت امير عليه السلام گفته است مرحوم سيّد رضى مى گويد: «مِن طَريقِ عِلْمِ النُّجومِ» از روى علم نجوم و ستاره شناسى و حركت اوضاع ستارگان و وضعيّت آسمان و خورشيد و مناسبتهاى آنها با زمين بوده است. حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به او فرمود:
«أَتَزْعُمُ أَنَّكَ تَهدِي إِلَى السَّاعَةِ الَّتِي مَنْ سارَ فِيها صُرِفَ عَنْهُ السُّوءُ؟ وَ تُخَوِّفُ مِنَ السَّاعَةِ الَّتِي مَنْ سارَ فِيها حاقَ بِهِ الضُّرُّ؟»
(آيا مى گويى تو ساعتى را نشان مى دهى كه هر كه در آن ساعت سفر كند بلاها از او دور مى گردد؟ و بر حذر مى دارى از ساعتى كه هر كه در آن سفر كند زيان و سختى مى بيند؟)
1) - منهاج البراعة، ج 5، ص 258.
عبارت نهج البلاغه عبده «أَ تَزْعُمُ» است، ولى عبارت بعضى از نهج البلاغه هاى ديگر «أَ تَزْعَمُ» است؛ اگر به ضمّ بخوانيم به معناى گفتن است، و اگر به فتح عين باشد به معناى گمان است. «تَهدِي إِلَى السَّاعَةِ الَّتِي مَنْ سارَ فِيها صُرِفَ عَنْهُ السُّوءُ» - آيا تو مى گويى، يا آيا گمان مى كنى - تو مردم را به ساعتى هدايت مى كنى كه اگر در آن ساعت حركت كنند بديها از آنان دور مى شود؟ «وَ تُخَوِّفُ مِنَ السَّاعَةِ الَّتِي مَنْ سارَ فِيها حاقَ بِهِ الضُّرُّ» و مردم را از ساعتى مى ترسانى كه اگر در آن مسافرت كنند ضررها به آنها احاطه مى كند؟ آيا چنين خيال كرده اى و معتقدى كه راه فرارى نيست و غير اين كه تو مى گويى نيست؟
«فَمَنْ صَدَّقَ بِهذا فَقَدْ كَذَّبَ الْقُرْآنَ، وَ اسْتَغْنى عَنِ الْإِعانَةِ بِاللّهِ فِي نَيْلِ الْمَحْبُوبِ وَ دَفْعِ الْمَكْرُوهِ»
(كسى كه اين سخن تو را باور كند قرآن را تكذيب نموده، و براى به دست آوردن آنچه دوست دارد و دورى از آنچه ناپسند مى داند از يارى خدا بى نياز پنداشته است.)
«بهذا» متعلق به «صدّق» است و مشاراليه آن عقيدۀ منجّم است؛ يعنى كسى كه عقيدۀ تو را تصديق كند و معتقد شود آنچه تو مى گويى راست است «فَقَدْ كَذَّبَ الْقُرْآنَ» چنين كسى قرآن را تكذيب كرده و آن را دروغ پنداشته است. زيرا كه قرآن فرموده است: «إِنَّ اللّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السّاعَةِ وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الْأَرْحامِ وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ»(1)علم برپايى قيامت و اين كه در چه وقت باران مى بارد، و جنين داخل رحم پسر است يا دختر، و اين كه هر كس فردا چه مى كند، و در چه زمينى مى ميرد، نزد خداست و او داناى با خبر است.
خداوند در اين آيه پنج علم را مخصوص به خود كرده و اگر بنا شد به گفتۀ تو4.
1) - سورۀ لقمان (31)، آيۀ 34.
اعتماد شود، پس يعنى تو هم مى دانى كه فردا چه به سر افراد مى آيد، آن وقت اين با گفتۀ قرآن درست درنمى آيد. بنابراين هر كه تو را تصديق كند قرآن را تكذيب كرده است.
قرآن شريف در جاى ديگر گفته است: «قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلاَّ اللّهُ»(1)هيچ يك از كسانى كه در آسمان و زمين هستند بجز خدا علم غيب نمى داند.
اين آيه علوم غيبى را مخصوص خدا دانسته در حالى كه تو مدّعى هستى مى دانى اگر ما در اين ساعت سفر كنيم به پيروزى نمى رسيم و اين خلاف قرآن است.
«وَ اسْتَغْنى عَنِ الْإِعانَةِ بِاللّهِ فِي نَيْلِ الْمَحْبُوبِ وَ دَفْعِ الْمَكْرُوهِ» ، مشكل ديگرى كه پيش مى آيد اين است كه اگر علم تو صد در صد است، لازمه اش اين است كه ما در رسيدن به خواسته ها و دورى از ناملايمات نيازى به كمك خواستن از خدا نداشته باشيم و به جاى كمك گرفتن از خدا بايد برويم نزد منجّم، در صورتى كه ما موظّفيم هر كار را با توكّل به خدا شروع كنيم و در شدايد روزگار هم از خدا مدد بگيريم.
در نهج البلاغۀ عبده «الاعانة» است ولى بيشتر نسخه ها «الاستعانة» دارد كه از باب استفعال مى باشد و به معناى طلب يارى خواستن است.
«وَ تَبْتَغِي فِي قَوْلِكَ لِلْعامِلِ بِأَمْرِكَ أَنْ يُوَلِّيَكَ الْحَمْدَ دُونَ رَبِّهِ؛ لِأَنَّكَ - بِزَعْمِكَ أَنْتَ - هَدَيْتَهُ إِلَى السَّاعَةِ الَّتِي نالَ فِيهَا النَّفْعَ وَ أَمِنَ الضُّرَّ»
(و خواستۀ تو در گفتارت آن است كه هر كس به فرمان تو رفتار كند بايد به جاى حمد خدا تو را حمد و ستايش كند؛ زيرا تو گمان دارى او را به ساعتى راهنمايى كرده اى كه در آن سود برده و از زيان ايمن گشته است.)
اشكال سوّمى كه به تو وارد است اين است كه هر كس تو را تصديق كند و معتقد شود صد در صد درست مى گويى، بايد به جاى حمد و سپاس خدا، منجّم را حمد كند5.
1) - سورۀ نمل (27)، آيۀ 65.
و شكر منجّم را به جاى آورد، به جاى اين كه بگويد شكر خدا را كه ما را به هدف رساند، بايد بگويد شكر و سپاس منجّم را كه ما را به هدف رساند.
«تبتغى» از «ابتغاء» به معناى طلب كردن است. «تَبْتَغِي فِي قَوْلِكَ» يعنى تو با اين سخنت طلب مى كنى «لِلْعامِلِ بِأَمْرِكَ» از آن كسى كه به حرفت توجّه كرده «أَنْ يُوَلِّيكَ الْحَمْدَ دُونَ رَبِّهِ» تا به جاى شكرگزارى از خدا تو را ولىّ حمد و سزاوار حمد قرار دهد؛ «لِأَنَّكَ - بِزَعْمِكَ أَنْتَ - هَدَيْتَهُ إِلَى السَّاعَةِ الَّتِي نالَ فِيهَا النَّفْعَ وَ أَمِنَ الضُّرَّ» براى اين كه تو گمان دارى او را به رسيدن به نفع و دورى از ضرر كمك كرده اى و همه كاره هم تو بوده اى نه خدا.
«ثُمَّ أقبَلَ عليه السلام عَلَى النَّاسِ فَقالَ: أَيُّهَاالنَّاسُ، إِيَّاكُمْ وَ تَعَلُّمَ النُّجُومِ، إِلَّا ما يُهْتَدَى بِهِ فِي بَرٍّ أَوْ بَحْرٍ»
(سپس رو به مردم كرد و فرمود: اى مردم از آموختن علم نجوم بپرهيزيد مگر به قدرى كه در بيابانها و يا دريا با آن هدايت شويد.)
بعد از آن كه حضرت آن جملات را با منجّم به پايان رساند رو به حاضرين كرده و فرمود: «أَيُّهَاالنَّاسُ، إِيَّاكُمْ وَ تَعَلُّمَ النُّجُومِ» اى مردم خويش را از آموختن علم نجوم دور بداريد. وقتى حضرت مشاهده كردند كه عفيف بن قيس در يك چنين موقعيّتى كه عازم يك جنگ سرنوشت ساز هستند آمده و چنين ادّعايى دارد، خواستند بفهمانند كه به طور كلّى نبايد اين گونه مطالب در زندگى مطرح شود، از اين رو به نهى كلّى آن پرداخته و مردم را از آموختن علم نجوم در آن حدّى كه او مدّعىِ آن بود برحذر مى دارند.
مردم بدانند كه بايد هر كارى را از مسير طبيعى آن شروع كنند و با توكّل به خدا و
استمداد از او آن را به پايان برسانند، حال يا پيروز مى شوند و يا شكست مى خورند، به هرحال مردم را از آموختن علم نجومى كه انسان را منحرف كند جلوگيرى فرموده و آنگاه فرمود:
«إِلَّا ما يُهْتَدَى بِهِ فِي بَرٍّ أَوْ بَحْرٍ» مگر آن مقدار از علم ستاره شناسى كه شما را در بيابان و دريا راهنمايى و هدايت كند. البتّه اين هدايت در برّ و بحر از باب مثال است، وگرنه ما قبله را به وسيلۀ ستارۀ جدى مى شناسيم و اين امر را خود ائمه عليهم السلام براى ما گفته اند، خسوف و كسوف را با حركات منظّم ستارگان به دست مى آورند، در شب كاروانها به وسيلۀ ستاره راه را مى پيموده اند، و در دريا كشتى ها قبل از اين كه علم پيشرفت كند و قطب نما و اين وسايل مدرن ساخته شود به وسيلۀ همين ستارگان هدايت مى شده و به مقصد مى رسيده اند، و اين علم معروف به علم هيأت است نه نجوم.
و بالاخره آنچه معلول طبيعى حركات كواكب و آثار طبيعى نقل و انتقالات و اوضاع آنها مى باشد، شناختن و دانستن آنها مانعى ندارد؛ بلكه بسا در نظام زندگى لازم و ضرورى باشد. ولى آنچه نتيجۀ اعتقاد به تأثير افلاك و كواكب در سرنوشت انسانها و سعادت و شقاوت و همۀ شئون آنان بوده مربوط به علم نجوم است و تعلّم آنها مورد نهى واقع شده، و اين علم است كه مستلزم غيب گويى هايى است كه كاهنين داشتند، و لذا حضرت مى فرمايند:
«فَإِنَّها تَدْعُو إِلَى الْكَهانَةِ، وَ الْمُنَجِّمُ كَالْكاهِنِ، وَ الْكاهِنُ كَالسَّاحِرِ، وَ السَّاحِرُ كَالْكافِرِ، وَ الْكافِرُ فِي النَّارِ، سِيرُوا عَلَى اسْمِ اللّهِ»
(زيرا نتيجۀ آموختن نجوم كهانت و غيب گويى است، و منجّم مانند كاهن است، كاهن مانند ساحر است، ساحر مانند كافر و كافر در آتش جهنّم است؛ به نام خدا حركت نماييد.)
حضرت در مورد علّت برحذر داشتن از آموزش علم نجوم فرموده اند: «فَإِنَّها تَدْعُو إِلَى الْكَهانَةِ» اين علم نجومى كه اين آقا (عفيف بن قيس) مى گويد شما را به كهانت كه يك نوع غيب گويى است دعوت مى كند. غيب گوها از راه ارتباط با جن مسائل پشت پرده را به دست مى آوردند و به ديگران اطّلاع مى دادند، اين علم در شريعت ما حرام است؛ اينجا هم حضرت فرموده اند: علم ستاره شناسى شما را به غيب گويى دعوت مى كند، پس «الْمُنَجِّمُ كَالْكاهِنِ» منجّم مانند كاهن است، كاهن غيب گو است؛ يعنى منجّمى كه از راه ارتباط با ستارگان و افلاك از غيب خبر مى دهد مانند همان كاهنى است كه از راه ارتباط با جن اسرار و غيب را به دست مى آورد.
«وَ الْكاهِنُ كَالسَّاحِرِ» و كاهنان هم مانند ساحران هستند كه مى خواهند اوضاع اين عالم را خلاف نظم طبيعى اى كه دارد به هم بزنند. اينها يك صورتى را نشان مى دهند كه خلاف واقع است؛ مثلاً مانند ساحران فرعون كه ريسمان و چيزهاى ديگر را به شكل مار و مور نشان مى دادند، اينها در قوّۀ خياليۀ تماشاچيان تصرف مى كردند. در قرآن آمده است: «فَإِذا حِبالُهُمْ وَ عِصِيُّهُمْ يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّها تَسْعى»(1)بر اثر سحرى كه آنها كردند خيال مى شد آن ريسمانها و چوبها در حركت اند. اين حركت خلاف نظم طبيعت است، پس كاهن هم مانند ساحر است.
«وَ السَّاحِرُ كَالْكافِرِ» و ساحر مانند كافر است. مقصود اين نيست كه ساحر واقعاً كافر است. كفر مراتبى دارد و يكى از مراتب آن سحر است. بعد هم فرموده اند:
«وَ الْكافِرُ فِي النَّارِ» كافر در قيامت در آتش است.
و آنگاه به اصحاب خود فرمودند: «سِيرُوا عَلَى اسْمِ اللّهِ» با نام خدا حركت كنيد.
سپاه و لشكر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام حركت كردند و در نهروان با سپاه خوارج روبرو شدند، كه مجموعاً دوازده هزار نفر بودند هشت هزار نفر از آنان توبه كردند و6.
1) - سورۀ طه (20)، آيۀ 66.
از چهار هزار نفر كه جنگيدند نه نفر باقى ماند، در صورتى كه از لشكر حضرت هشت يا نه نفر شهيد شدند.
وَ مِنْ خطبةٍ لَهُ عليه السّلام بَعْدَ حَربِ الجَمَلِ في ذَمِّ النِّساءِ:
«مَعاشِرَ النَّاسِ، إِنَّ النِّساءَ نَواقِصُ الْإِيمانِ، نَواقِصُ الْحُظُوظِ، نَواقِصُ الْعُقُولِ؛ فَأَمَّا نُقْصانُ إِيمانِهِنَّ فَقُعُودُهُنَّ عَنِ الصَّلاةِ وَ الصِّيامِ فِي أَيَّامِ حَيْضِهِنَّ، وَ أَمَّا نُقْصانُ عُقُولِهِنَّ فَشَهادَةُ امْرَأَتَيْنِ كَشَهادَةِ الرَّجُلِ الْواحِدِ، وَ أَمَّا نُقْصانُ حُظُوظِهِنَّ فَمَوارِيثُهُنَّ عَلَى الْأَنْصافِ مِنْ مَوارِيثِ الرِّجالِ. فَاتَّقُوا شِرارَ النِّساءِ وَ كُونُوا مِنْ خِيارِهِنَّ عَلى حَذَرٍ، وَ لا تُطِيعُوهُنَّ فِي الْمَعْرُوفِ حَتَّى لا يَطْمَعْنَ فِي الْمُنْكَرِ»
جنگ جمل در بصره بود، افراد اصلى و مؤثر آن طلحه و زبير و عايشه بودند، طلحه و زبير عايشه را جلو انداختند و يك جنگ مهمّى عليهِ حضرت على عليه السلام در بصره به راه انداختند، حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام پس از اين جنگ اين خطبه را در مذمّت زنان ايراد فرمودند؛(1)و بسا نظر حضرت در اين خطبه حكايت حال عايشه و عايشه سيرتان بوده است، نه همۀ زنان جهان.
«مَعاشِرَ النَّاسِ، إِنَّ النِّساءَ نَواقِصُ الْإِيمانِ، نَواقِصُ الْحُظُوظِ، نَواقِصُ الْعُقُولِ»
(اى مردم، زنان از جهت ايمان، ارث و عقل داراى بهرۀ كمترى هستند.)
1) - شرح ابن أبى الحديد، ج 6، ص 214.
«مَعاشِر» جمع «مَعْشَر» به معناى جمعيّت هاست. حضرت امير عليه السلام ابتدا به صورت فهرست زنان را در سه چيز ناقص شمرده و پس از آن به طور تفصيل آنها را بيان فرموده اند: «نَواقِصُ الْإِيمانِ» از جهت ايمان ناقص هستند، «نَواقِصُ الْحُظُوظِ» از جهت حظّ و بهره ناقص هستند، «نَواقِصُ الْعُقُولِ» و از جهت عقل هم ناقص هستند.
اين فهرست و بيان اجمالى بود؛ سپس به بيان هر يك با دليل آن پرداخته و فرموده اند:
«فَأَمَّا نُقْصانُ إِيمانِهِنَّ فَقُعُودُهُنَّ عَنِ الصَّلاةِ وَ الصِّيامِ فِي أَيَّامِ حَيْضِهِنَّ»
(كمى ايمان آنها به ترك نماز و روزه است در ايّام عادت ماهانه.)
ميان اسلام و ايمان فرق است؛ اسلام اظهار شهادتين است، يعنى وقتى فرد غير مسلمانى بگويد «أشهَدُ أَن لا إِلهَ إِلَّا اللّهُ، و أَشهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسولُ اللّهِ» مسلمان است و مال و جان و ناموسش محفوظ است. امّا ايمان داراى سه جزء است: يكى اعتقاد به جنان يعنى ايمان قلبى، يكى اعتقاد به زبان كه همان گفتن شهادتين است، و يكى هم عمل به اركان است. يكى از اركان مهم نماز است و زنان از نظر ساختمان بدنى و جسمى طورى هستند كه تقريباً ثلثى از عمرشان را از خواندن نماز معاف هستند.
حيض و نفاس يك حالت نامناسب روحى است و نماز معراج مؤمن است، آن وقت بالا رفتن با اين وضع مناسب نيست، معراج در حضور حق با اين حالت سازگار نيست، از اين جهت نماز در اين دو حالت از زنان برداشته شده و قضا هم ندارد، همچنين روزه از آنان ساقط است هرچند قضا واجب است.
«وَ أَمَّا نُقْصانُ عُقُولِهِنَّ فَشَهادَةُ امْرَأَتَيْنِ كَشَهادَةِ الرَّجُلِ الْواحِدِ»
(و علّت نقصان عقول زنان اين است كه شهادت دو زن به منزلۀ شهادت يك مرد است.)
خداى متعال در باب شهادات، شهادت دو زن را برابر شهادت يك مرد قرار داده و اين بدان جهت است كه مردان از عقل و تدبير بيشترى برخوردارند، ساختمان
وجودى زنان جور ديگر و براى چيز ديگر ساخته شده است، و اگر زنان از اين جهت از مردان عقب باشند امّا در عوض از جهت عاطفه و احساسات از مردان جلوتر هستند؛ و اين امر نيست مگر براى اين كه ساختمان وجودى مردان براى جهت ديگر زندگى و به گونه اى ديگر ساخته شده است و ساختمان وجودى زنان هم براى جهت ديگر زندگى و به گونه اى ديگر است؛ زندگى خانوادگى و اجتماعى هم به عقل و تدبير و نيرو نياز دارد و هم به عاطفه و احساسات و محبت و لطف، و ظاهراً اين حكم برحسب غالب باشد وگرنه بسا در زنان نوابغى وجود دارند عاقل تر و مآل انديش تر از مردان عصر خود. و بالاخره چون در شهادت نياز به عقل و تدبير بيشترى هست و نوع زنان از اين جهت كمبود دارند، پس شهادت دو زن برابر شهادت يك مرد پذيرفته شده است.
«وَ أَمَّا نُقْصانُ حُظُوظِهِنَّ فَمَوارِيثُهُنَّ عَلَى الْأَنْصافِ مِنْ مَوارِيثِ الرِّجالِ»
(و امّا از جهت نقصان در نصيب و بهره، ارث زنان نصف ارث مردان مى باشد.)
در زمينۀ اين كه چرا خدا در قرآن شريف ارث زنان را نصف ارث مردان قرار داده و فرموده: «فَلِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ»(1)در باب ارث حضرت صادق عليه السلام مى فرمايند:
«لِما جَعَلَ اللّهُ لَها مِنَ الصَّداقِ»(2)براى اين كه خدا مهريۀ زن را بر مرد قرار داده است.
البتّه روايات ديگرى در اين باب وجود دارد كه از ذكر آن صرف نظر مى كنيم.
اين يك جهت است كه حضرت صادق عليه السلام فرموده اند، از جهت ديگر هم وضعيّت مخارج زندگى است كه اين مردان هستند كه بايد مخارج زندگى را تأمين كنند. اگر خداوند نصيب مردان را دو برابر زنان قرار داده، ولى كلّيۀ مخارج زندگى زن و فرزندان را به عهدۀ مرد قرار داده است.5.
مجموع ثروت معمولاً از نسلى به نسل بعد منتقل مى گردد، و اولاد محصول مردان و زنان با هم مى باشند؛ پس از نظر مالكيت 23 ثروت به مردان منتقل و 13 به زنان منتقل مى شود، ولى از نظر مصرف 23 به مصرف زنان و سهم آنان از اولاد مى رسد و 13 به مصرف مردان و سهم آنان از اولاد مى رسد، چون زندگى اساسى زنان را مردان تأمين مى كنند.
«فَاتَّقُوا شِرارَ النِّساءِ وَ كُونُوا مِنْ خِيارِهِنَّ عَلى حَذَرٍ، وَ لا تُطِيعُوهُنَّ فِي الْمَعْرُوفِ حَتَّى لا يَطْمَعْنَ فِي الْمُنْكَرِ»
(پس از زنان بد پرهيز كنيد و از خوبان آنان نيز بر احتياط باشيد، و در كردار پسنديده از آنها پيروى نكنيد تا در كردار منكر در شما طمع نكنند.)
اينجا مى خواهند نتيجه گيرى كنند، مى فرمايند: از زنان بد خودتان را حفظ كنيد، يعنى آراء آنان را محور زندگى قرار ندهيد؛ «وَ كُونُوا مِنْ خِيارِهِنَّ عَلى حَذَرٍ» و اگر زنانِ خوب بودند با آنان با احتياط عمل كنيد.
«وَ لا تُطِيعُوهُنَّ فِي الْمَعْرُوفِ» ، اگر يكى دو تا كار خوب، مشورت خوب، رفتار خوب و سخن خوب داشتند خود را مطيع آنان نشان ندهيد، زيرا اگر در چند كار خوب از آنان اطاعت و پيروى كرديد در شما طمع پيدا مى كنند و در امور منكر هم از شما توقع پيروى دارند «حَتَّى لا يَطْمَعْنَ فِي الْمُنْكَرِ» تا اين كه نسبت به كردار منكر در شما طمع نكنند و تقاضاى انجام كار زشت از شما ننمايند. منظور اين است كه در نظام اجتماعى و سياسى محور و كارفرما زنان نباشند چون ممكن است آراء آنان صد در صد بر اساس عقل و تدبير نباشد و اخلاق و احساسات زنانگى نيز دخالت داشته باشند؛ و بزرگترين گواه بر اين معنى عمل عايشه است با آن همه موقعيت و سابقۀ شناخت او نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام.
وَ مِنْ كلامٍ لَهُ عليه السّلام:
«أَيُّهَا النَّاسُ، الزَّهادَةُ قِصَرُ الْأَمَلِ، وَ الشُّكْرُ عِنْدَ النِّعَمِ، وَ الْوَرَعُ عِنْدَ الْمَحارِمِ، فَإِنْ عَزَبَ ذَلِكَ عَنْكُمْ فَلا يَغْلِبِ الْحَرامُ صَبْرَكُمْ، وَ لا تَنْسَوْا عِنْدَ النِّعَمِ شُكْرَكُمْ، فَقَدْ أَعْذَرَ اللّهُ إِلَيْكُمْ بِحُجَجٍ مُسْفِرَةٍ ظاهِرَةٍ، وَ كُتُبٍ بارِزَةِ الْعُذْرِ واضِحَةٍ»
از جمله فرمايشات حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام تعريف زهد است كه در اين خطبه بيان فرموده اند. ظاهراً همان گونه كه رسم مرحوم سيّد بوده قسمتى از ابتداى اين خطبه را كه حمد و ثناى خدا بوده حذف نموده و اين مقدار را كه بلاغت بيشترى داشته ذكر كرده است.
«أَيُّهَا النَّاسُ، الزَّهادَةُ قِصَرُ الْأَمَلِ، وَ الشُّكْرُ عِنْدَ النِّعَمِ، وَ الْوَرَعُ عِنْدَ الْمَحارِمِ»
(اى مردم، زهد و بى رغبتى نسبت به دنيا كوتاه كردن آرزوها، و شكر نعمت هاى خداوند، و پرهيز از محرّمات و گناهان است.)
«أَيُّهَا النَّاسُ» مناداست و در اصل «يا ايّها النّاس» است. خطابِ حضرت در اين خطبه به تودۀ مردم است و تفسير زهد براى همۀ مردم است. «الزَّهادَةُ قِصَرُ الْأَمَلِ» ، «زهادة» بر حسب لغت بى رغبتى نسبت به دنياست، و البتّه براى بى رغبتى در دنيا مراتبى را ذكر كرده اند، در اين خطبه حضرت امير عليه السلام سه مرتبه براى آن ذكر فرموده؛ يكى از مراتب «قِصَرُ الْأَمَلِ» است كه آرزوهاى خود را كوتاه كند. اصولاً رغبت به دنيا
در همۀ انسانها وجود دارد و اگر از آن جلوگيرى نشود خواه ناخواه انسان را به پرتگاه مى اندازد؛ از جمله چيزهايى كه در اين ارتباط بايد كنترل شود آرزوهاى طولانى است، و حضرت هم در اين جمله به كوتاه كردن آرزوها سفارش فرموده اند.
ديگر «وَ الشُّكْرُ عِنْدَ النِّعَمِ» نعمت هايى كه خدا عطا فرموده بدون شكر نماند؛ اگر انسان از مال و ثروت دنيا دينارى هم نداشته باشد، همان نعمت سلامتى نعمت بزرگى است كه بايد شكر آن را به جا آوريم. و حقيقت شكر نعمت اين است كه نعمت را در مصرف صحيح آن صرف نماييد.
«وَ الْوَرَعُ عِنْدَ الْمَحارِمِ» يعنى پرهيز كردن و خود را حفظ كردن در مقابل محارم، كارى كند كه گرفتار محرّمات خدا نشود، به دام گناهان نيفتد، چشم خود را از گناه حفظ كند، زبان خود را از دروغ و غيبت و تهمت حفظ كند، دست و پاى خود را از گناهان مخصوص به آنها حفظ كند، شكم و فرج خود را از گناهان حفظ كند. اين را هم به عنوان سوّمين مرتبه ذكر كرده اند.
«فَإِنْ عَزَبَ ذَلِكَ عَنْكُمْ فَلا يَغْلِبِ الْحَرامُ صَبْرَكُمْ، وَ لا تَنْسَوْا عِنْدَ النِّعَمِ شُكْرَكُمْ»
(پس اگر به هر سه چيز دست نيافتيد، حرام بر صبر شما غلبه نكند، و سپاسگزارى از نعمت هاى خدا را فراموش نكنيد.)
«عَزَبَ» از مادّۀ «عُزوب» به معناى غايب شدن است، مشاراليه «ذلك» سه چيزى است كه قبلاً گفتيم؛ يعنى اگر مجموع اين سه چيز از شما غايب شود و اين سه عمل را نداشته باشيد «فَلا يَغْلِبِ الْحَرامُ صَبْرَكُمْ» پس تلاش كنيد كه حرام و گناه بر صبر شما غالب نشود، يعنى در مقابل گناه صبر و شكيبايى خود را از دست ندهيد. «وَ لا تَنْسَوْا عِنْدَ النِّعَمِ شُكْرَكُمْ» و نزد نعمت شكرتان را فراموش نكنيد.
فرق اين مرتبه با مرتبۀ قبل اين است كه كوتاه كردن آرزوها، دائم در شكر نعمت بودن و ورع از گناهان مرتبۀ بالايى از زهد است، ولى اين مرتبه يك مرتبۀ نازل است.
«فَقَدْ أَعْذَرَ اللّهُ إِلَيْكُمْ بِحُجَجٍ مُسْفِرَةٍ ظاهِرَةٍ، وَ كُتُبٍ بارِزَةِ الْعُذْرِ واضِحَةٍ»
(خداوند به وسيلۀ حجّتهاى روشن و كتابهاى آشكار جاى عذرى براى شما باقى نگذاشته است.)
«اَعْذَرَ» از مادّۀ «عذر» است، «فَقَدْ أَعْذَرَ اللّهُ إِلَيْكُمْ» يعنى خدا عذر را بر شما تمام كرده است، كارى كرده كه جاى عذرتراشى نداريد؛ «بِحُجَجٍ مُسْفِرَةٍ ظاهِرَةٍ» ، «حجج» جمع «حجّت» به معناى دليل است، «مسفرة» يعنى روشن كننده. خداوند با فرستادن دليلهاى واضح و ظاهر كارى كرده كه اتمام حجّت نموده و راه عذرتراشى را بر مردم بسته است.
«وَ كُتُبٍ بارِزَةِ الْعُذْرِ واضِحَةٍ» ، «كتب» جمع «كتاب» و مقصود از آن كتابهاى آسمانى است، «بارِزَةِ الْعُذْرِ واضِحَةٍ» يعنى كتابهاى واضح و ظاهر كنندۀ عذرها و قطع كنندۀ آنها. مقصود اين كه خداوند اتمام حجّت كرده و جاى عذرتراشى نيست.
وَ مِنْ كلامٍ لَهُ عليه السّلام في صِفَةِ الدُّنْيا:
«ما أَصِفُ مِنْ دارٍ أَوَّلُها عَناءٌ، وَ آخِرُها فَناءٌ، فِي حَلالِها حِسابٌ وَ فِي حَرامِها عِقابٌ، مَنِ اسْتَغْنى فِيها فُتِنَ، وَ مَنِ افْتَقَرَ فِيها حَزِنَ، وَ مَنْ ساعاها فاتَتْهُ، وَ مَنْ قَعَدَ عَنْها واتَتْهُ، وَ مَنْ أَبْصَرَ بِها بَصَّرَتْهُ، وَ مَنْ أَبْصَرَ إِلَيْها أَعْمَتْهُ.»
أقولُ: وَ إذا تَأَمَّلَ الْمُتَأَمِّلُ قَوْلَهُ عليه السلام «مَنْ أَبْصَرَ بِها بَصَّرَتْهُ» وَجَدَ تَحْتَهُ مِنَ الْمَعْنَى الْعَجيبِ وَ الْغَرَضِ الْبَعيدِ ما لاتُبْلَغُ غايَتُهُ، وَ لايُدْرَكُ غَوْرُهُ، لا سِيَّما إذا قَرَنَ إلَيْهِ قَوْلَهُ:
«وَ مَنْ أَبْصَرَ إلَيْها أَعْمَتْهُ» فَإنَّهُ يَجِدُ الْفَرْقَ بَيْنَ «أَبْصَرَ بِها» وَ «أَبْصَرَ إلَيْها» واضِحاً نَيِّراً و عَجِيباً باهِراً.
اين خطبه از فرمايشات حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در صفت دنياست. دنيا چون در مقابل آخرت است و آخرت جايگاه بلند و رفيعى است و اين عالم در مقابل آخرت ساقط و پست است، از اين جهت نام آن را «دنيا» گذاشته اند، يعنى پست تر. «دنيا» از مادّۀ «دنى» افعل التفضيل آن «ادنا» و مؤنث آن «دنيا» است.
در مورد اين خطبه گفته شده كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام گرم صحبت كردن بودند ناگهان يك فردى از مستمعين گفت يا على دنيا را براى ما تعريف كن، حضرت همان طورى كه مشغول سخنرانى بودند اين خطبه را ايراد كردند و دوباره شروع كردند دنبالۀ همان صحبت هاى خود را ادامه دادند. ابن أبى الحديد شارح معتزلى در اين مورد گفته است: اين از خصوصيّت هاى حضرت امير عليه السلام است كه اين طور مسلط بر كلام باشد! هيچ سخنورى اين طور نيست كه اگر در بين كلام او سخن بگويند بتواند جواب پرسش كننده را بگويد و بعد همان گونه سخن سابق خود را ادامه دهد.
«ما أَصِفُ مِنْ دارٍ أَوَّلُها عَناءٌ، وَ آخِرُها فَناءٌ، فِي حَلالِها حِسابٌ وَ فِي حَرامِها عِقابٌ»
(چگونه تعريف كنم سرايى را كه اوّل آن رنج و آخر آن نيستى است، در حلال آن حساب و در حرامش عقاب است.)
چون پرسش آن شخص اين بود كه دنيا را توصيف كنيد حضرت مى فرمايند:
چگونه توصيف كنم خانه اى را كه اوّلش درد و رنج است و آخرش نيستى و نابودى، در اموال حلال آن حساب است و در اموال حرامش عقاب و عذاب؛ خوب يك چنين سرايى آيا توصيف كردن هم دارد؟ تا در اين دنيا هستيم رنج و مشقت داريم، در آخر هم كه فانى شدن و از بين رفتن است، همۀ گردن كشان و صاحب منصبان كه در گذشته بودند رفتند و فانى شدند. اگر از اموال دنيا چيزى داشته باشيم و حلال باشد،
مى پرسند چگونه مصرف كرديد؛ و اگر حرام باشد، عذاب مى كنند كه چرا مال حرام به دست آورديد.
«مَنِ اسْتَغْنى فِيها فُتِنَ، وَ مَنِ افْتَقَرَ فِيها حَزِنَ»
(كسى كه در اين دنيا غنى و بى نياز باشد در فتنه و بلا افتد، و كسى كه نيازمند باشد غمگين است.)
«مَنِ اسْتَغْنى فِيها فُتِنَ» ؛ «استغنى» از «استغناء» به معناى بى نياز بودن است؛ كسى كه ثروتمند است در فتنه است، يعنى در بوتۀ آزمايش است كه آيا اموال خود را در راه صحيح مصرف مى كند يا خير. معمولاً ثروتمندان دنيا ياغى مى شوند و ثروت خود را در راه تمايلات شيطانى به كار مى برند، و اندك هستند كسانى كه ثروت خود را در راه خدمت به خلق خدا مصرف كنند. «وَ مَنِ افْتَقَرَ فِيها حَزِنَ» و كسانى كه مال و اموالى ندارند غصّه مى خورند كه چرا ندارند و مثلاً فلان چيزك را چگونه تهيّه كنند.
«وَ مَنْ ساعاها فاتَتْهُ، وَ مَنْ قَعَدَ عَنْها واتَتْهُ»
(و كسى كه در تحصيل دنيا مى كوشد و به دنبال آن مى رود به آن نمى رسد، و كسى كه در طلب آن نمى كوشد دنيا به او رو مى كند.)
«فاتته» از «فوت» است، يعنى كسى كه در به دست آوردن دنيا سعى و كوشش مى كند بسا از دستش مى رود، هرچه تلاش مى كند به مال و مقام دنيا برسد بيشتر از دست او مى رود. دنيا منحصر به مال و ثروت نيست و مقام و رياست هم دنياست، بعضى مال دنيا را طلب مى كنند و با مقام آن كارى ندارند، برخى هم دنبال مقام دنيا مى روند، هر دوى اينها يكى است و طالب دنيا بى بهره است. «واتته» از «مواتاة» است و گفته اند در اصل «آتته» بوده و همزه را براى تخفيف به واو تبديل كرده اند؛(1)يعنى و كسى كه دنيا را رها كند دنيا به سوى او مى آيد.3.
1) - منهاج البراعة، ج 5، ص 333.
«وَ مَنْ أَبْصَرَ بِها بَصَّرَتْهُ، وَ مَنْ أَبْصَرَ إِلَيْها أَعْمَتْهُ»
(و كسى كه به وسيلۀ دنيا نگريست، دنيا او را آگاه و بينا كرد، و كسى كه به خود دنيا نگريست دنيا او را كور كرد.)
«أَبْصَرَ بِها» با «أَبْصَرَ إِلَيْها» فرق دارد، «ب» در «بها» براى سببيت است، يعنى اگر به سبب و به وسيلۀ دنيا نگاه كند او را بصير و بينا مى كند، دنيا را عينك قرار دهد و با آن واقعيات را ببيند، در آن صورت حقايق را مى بيند، مال دنيا براى او عبرت است، مقام دنيا براى او عبرت است، سرمايه داران و زورمداران براى او عبرت مى شوند، و هرچه از زر و زيور دنيا مى بيند همه براى او وسيلۀ عبرت است. امّا اگر «اليها» باشد، يعنى به سوى او توجّه كند و با نظر شيفتگى به دنيا نگاه كند آن وقت است كه چشم دلش كور مى شود و بى وفايىِ دنيا را نمى بيند.
مرحوم سيّد رضى در مورد زيبايىِ اين دو جملۀ حضرت كه فرموده «مَنْ أَبْصَرَ بِها بَصَّرَتْهُ، وَ مَنْ أَبْصَرَ إِلَيْها أَعْمَتْهُ» و هدفى كه حضرت از معناى آنها داشته كلامى دارد:
«وَ إذا تَأَمَّلَ الْمُتَأَمِّلُ قَوْلَهُ عليه السلام «مَنْ أَبْصَرَ بِها بَصَّرَتْهُ» وَجَدَ تَحْتَهُ مِنَ الْمَعْنَى الْعَجيبِ وَ الْغَرَضِ الْبَعيدِ ما لاتُبْلَغُ غايَتُهُ، وَ لايُدْرَكُ غَوْرُهُ، لا سِيَّما إذا قَرَنَ إلَيْهِ قَوْلَهُ: «وَ مَنْ أَبْصَرَ إلَيْها أَعْمَتْهُ» فَإنَّهُ يَجِدُ الْفَرْقَ بَيْنَ «أَبْصَرَ بِها» وَ «أَبْصَرَ إلَيْها» واضِحاً نَيِّراً و عَجِيباً باهِراً.» شخص متأمّل اگر در فرمايش حضرت: «مَنْ أَبْصَرَ بِها بَصَّرَتْهُ» تأمل كند زير آن معناى اعجاب انگيز، هدف عميقى را مى يابد كه عمق آن درك نمى شود، به ويژه اگر جملۀ: «وَ مَنْ أَبْصَرَ إِلَيْها أَعْمَتْهُ» به آن ضميمه شود، زيرا بين آن دو، فرق واضح و روشن و عجيب و آشكار مى يابد.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
عظمت اين خطبه
حمد و سپاس خداوند
شهادت به رسالت پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم
سفارش به تقواى الهى
دنيا جايگاه امتحان
«خطبۀ 83 - قسمت اوّل»
وَ مِنْ خطبةٍ لَهُ عليه السّلام وَ هِيَ مِنَ الْخُطَبِ الْعَجِيبَةِ وَ تُسَمَّى الْغَرَّاءَ:
«اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي عَلا بِحَوْلِهِ، وَ دَنا بِطَوْلِهِ، مانِحِ كُلِّ غَنِيمَةٍ وَ فَضْلٍ، وَكاشِفِ كُلِّ عَظِيمَةٍ وَ أَزْلٍ. أَحْمَدُهُ عَلى عَواطِفِ كَرَمِهِ، وَ سَوابِغِ نِعَمِهِ، وَ أُومِنُ بِهِ أَوَّلاً بادِياً، وَ أَسْتَهْدِيهِ قَرِيباً هادِياً، وَ أَسْتَعِينُهُ قادِراً قاهِراً، وَ أَتَوَكَّلُ عَلَيْهِ كافِياً ناصِراً، وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله و سلم عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، أَرْسَلَهُ لِإِنْفاذِ أَمْرِهِ، وَ إِنْهاءِ عُذْرِهِ، وَ تَقْدِيمِ نُذُرِهِ؛ أُوصِيكُمْ عِبادَ اللّهِ بِتَقْوَى اللّهِ الَّذِي ضَرَبَ [لَكُمُ] الْأَمْثالَ، وَ وَقَّتَ لَكُمُ الْآجالَ، وَ أَلْبَسَكُمُ الرِّياشَ، وَ أَرْفَغَ لَكُمُ الْمَعاشَ، وَ أَحاطَكُمْ بِالْإِحْصاءِ، وَ أَرْصَدَ لَكُمُ الْجَزاءَ، وَآثَرَكُمْ بِالنِّعَمِ السَّوابِغِ، وَالرِّفَدِ الرَّوافِغِ، وَ أَنْذَرَكُمْ بِالْحُجَجِ الْبَوالِغِ، وَ أَحْصاكُمْ عَدَداً، وَ وَظَّفَ لَكُمْ مُدَداً فِي قَرارِ خِبْرَةٍ، وَ دارِ عِبْرَةٍ، أَنْتُمْ مُخْتَبَرُونَ فِيها، وَ مُحاسَبُونَ عَلَيْها، فَإِنَّ الدُّنْيا رَنِقٌ مَشْرَبُها، رَدِغٌ مَشْرَعُها، يُونِقُ مَنْظَرُها، وَ يُوبِقُ مَخْبَرُها، غُرُورٌ حائِلٌ، وَ ضَوْءٌ آفِلٌ، وَ ظِلٌّ زائِلٌ، وَ سِنادٌ مائِلٌ، حَتَّى إِذا أَنِسَ نافِرُها، وَ اطْمَأَنَّ ناكِرُها، قَمَصَتْ بِأَرْجُلِها، وَ قَنَصَتْ بِأَحْبُلِها، وَ أَقْصَدَتْ بِأَسْهُمِها، وَ أَعْلَقَتِ الْمَرْءَ أَوْهاقَ الْمَنِيَّةِ، قائِدَةً لَهُ إِلى ضَنْكِ الْمَضْجَعِ، وَ وَحْشَةِ الْمَرْجِعِ، وَ مُعايَنَةِ الْمَحَلِّ، وَ ثَوابِ الْعَمَلِ»
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه، خطبۀ هشتاد و سوّم از نهج البلاغۀ عبده و هشتاد و دوّم از نهج البلاغۀ فيض الاسلام است.
شارحان نهج البلاغه در تعريف و عظمت اين خطبه سخنان زيادى گفته اند، خود مرحوم سيّد رضى در آخر اين خطبه خبرى را نقل مى كند كه سزاوار است ما در اوّل خطبه نقل كنيم، او مى گويد: «وَ في الخَبَرِ أنَّه عليه السلام لَمَّا خَطَبَ بِهذِهِ الخُطبَةِ اقشَعَرَّتْ لَهَا الجُلودُ و بَكَتِ العُيونُ» در خبر وارد شده كه وقتى حضرت اين خطبه را ايراد فرمود بدنها به لرزه در آمدند و چشمها گريان شدند «و رَجَفَتِ القُلوبُ» و دلها مضطرب و لرزان گشتند. «و مِنَ النَّاسِ مَن يُسَمِّي هذِه الخُطبَةَ الغَرَّاءَ» و برخى از مردم اين خطبه را خطبۀ غرّاء يعنى نورانى و برجسته ناميدند.
ابن أبى الحديد يكى از شارحان نهج البلاغه است، او با وجودى كه يك عالم سنّى معتزلى است ولى در تعريف و تمجيد از حضرت امير عليه السلام در مورد اين خطبه قلم فرسايى كرده و بسيار از محسّنات اين خطبه تعريف مى كند و در پايان شرح اين خطبه مى گويد: «وَ اعْلَمْ أنَّنا لا يَتَخالَجُنا الشَّكُّ في أنَّهُ عليه السلام أَفصَحُ مِن كُلِّ ناطِقٍ بِلُغَةِ العَرَبِ مِنَ الأَوَّلِينَ وَ الآخِرِينَ إلَّامِن كَلامِ اللّهِ سُبحانَهُ و كَلامِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله و سلم»(1)
ما به خود هيچ گونه شكّى راه نمى دهيم كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فصيح ترينِ همۀ گويندگان به لغت عرب از گذشتگان و آيندگان است غير از كلام خدا و رسول او صلى الله عليه و آله و سلم.
به هرحال اين خطبه در بر دارندۀ بسيارى از لطايف و ظرايف و دقايقى است كه از معجزات حضرت امير عليه السلام در سخنورى است به نحوى كه سخنوران فصيح عرب و علما و فضلاى عرب در برابر اين خطبه خضوع كرده و سر تعظيم فرود آورده اند، كه نمونۀ بارز آن همين كلام ابن أبى الحديد معتزلى است.
1) - شرح ابن أبى الحديد، ج 6، ص 278.
يكى از جمله هايى كه ابن أبى الحديد در برابر خطبۀ دويست و بيست و يكم همين نهج البلاغه و دويست و دوازدهم نهج البلاغۀ فيض الاسلام گفته است اين است كه:
«و أُقسِمُ بِمَنْ تُقسِمُ الأُممُ كلُّها بِه، لَقَد قَرَأتُ هذِهِ الخُطبةَ مُنذُ خَمسينَ سَنَةً وَ إلَى الْآنَ أكثرَ مِن أَلفِ مَرَّةٍ، ما قَرأتُها قَطُّ إلّاو أَحْدَثَتْ عِندي رَوعَةً وَ خَوفاً و عِظَةً، و أثَّرَتْ في قَلبي وَجِيباً، وَ في أعضائي رِعدَةً، وَ لا تَأَمَّلْتُها إلّاو ذَكَرتُ الْمَوتى مِن أهلي و أقارِبي وَ أربابِ وُدّي، وَ خَيَّلتُ في نَفْسي أنّي أنَا ذَلِكَ الشَّخْصُ الّذي وَصَفَ عليه السلام حالَهُ»(1): به آن كسى كه همۀ امّتها به او سوگند ياد مى كنند قسم مى خورم كه از پنجاه سال پيش تاكنون اين خطبه را بيش از هزار مرتبه خوانده ام و در هر مرتبه اى كه اين خطبه را خوانده ام در من يك رعب و وحشت و موعظه اى ايجاد كرده است، در قلب من يك حركتى و در اعضاء و جوارحم رعشه اى مخصوص به وجود آورده، و هرگاه در اين خطبه تأمل كرده ام به ياد مُرده ها از اهل و خويشان و دوستان خود افتاده ام، و اين طور خيال كرده ام كه مقصود حضرت از آن شخص مورد نظر من هستم.
او در همين قسمت از سخنش گفته است: بعضى از بزرگان گفته اند همچنان كه برخى آيات قرآن سجده دارد برخى از كلمات حضرت امير هم سجده دارد كه از جملۀ آن همين خطبه است.
به هرحال اين خطبه از خطبه هاى بزرگ نهج البلاغه است و حضرت هم در اين خطبه مطالب مهمّى را ايراد فرموده اند.
«اَلْحَمْدُلِلَّهِ الَّذِي عَلا بِحَوْلِهِ، وَ دَنا بِطَوْلِهِ، مانِحِ كُلِّ غَنِيمَةٍ وَ فَضْلٍ، وَكاشِفِ كُلِّ عَظِيمَةٍ وَ أَزْلٍ»
1) - شرح ابن أبى الحديد، ج 11، ص 153.
(سپاس خداوندى را سزاست كه به قدرت و توانايى خود بر همۀ اشياء غالب، و به فضل و احسان خود به هر چيزى نزديك است، بخشندۀ هر فايده و سودى، و دفع كنندۀ هر بلاى بزرگ و سخت است.)
«ال» در «الحمد» براى استغراق و به معناى «كلّ» است، يعنى همۀ حمد و ستايش مخصوص خداوند است، هرچه حمد و ستايش در جهان هستى صورت مى گيرد همه مخصوص خداست و طبعاً براى او واقع مى شود. هميشه حمد و ستايش در مقابل كمال است، هر چيزى را كه انسان ستايش مى كند براى كمالى است كه در آن پنداشته، و وقتى انسان حساب مى كند مى بيند هرچه كمال هست همه به خدا برمى گردد، چرا كه او كمال مطلق است و موجد همۀ كمالات، پس به همين علّت همۀ حمد و ستايش در هر جايى انجام بگيرد مخصوص خداست و به خدا برمى گردد.
«عَلا بِحَوْلِهِ، وَ دَنا بِطَوْلِهِ» ، اين دو جمله در برابر هم مثل سجع است. «علا» يعنى خدا داراى علوّ است، «بحوله» يعنى به قدرت خود؛ پس علوّ خدا به قدرت اوست نه اين كه خيال كنيم او بالا و ما پايين هستيم، اين علوّ مكانى است و در خدا نيست. خدا وجود غيرمتناهى است و به اين حساب علم غيرمتناهى، حيات غيرمتناهى و قدرت غيرمتناهى است، پس وقتى قدرت غيرمتناهى بود از همه بالاتر و بر همه مسلط است.
«لا حَوْلَ و لا قُوَّةَ إلَّابِاللّهِ» يعنى هيچ قدرت و قوّتى غير خدا نيست. «و دنا بطوله» و با تفضل خود نزديك به بندگان است؛ «دنا» از «دنوّ» به معناى نزديكى است، امّا نه به معناى نزديكىِ مكانى بلكه به واسطۀ تفضلى كه دارد به بندگان خود نزديك است.
«مانِحِ كُلِّ غَنِيمَةٍ وَ فَضْلٍ» حمد و ستايش مخصوص آن خدايى است كه بخشندۀ هر غنيمت و تفضل است؛ «مانح» اسم فاعل از مادّۀ «مَنَحَ» به معناى بخشنده است، «غنيمة» چيزها و بهره هايى است كه نصيب انسان مى شود، «فضل» هم به معناى «تفضل» است.
«وَ كاشِفِ كُلِّ عَظِيمَةٍ وَ أَزْلٍ» و آن خدايى كه برطرف كنندۀ هر مصيبت و هر شدّتى است؛ «عظيمة» به مصيبت بزرگ گفته مى شود، «ازل» به معناى شدّت است، «كاشف» از مادّۀ «كشف» به معناى كشف كننده و برطرف كننده است.
خلاصه اين شد كه: همۀ حمد و ستايش مخصوص خداوندى است كه به وسيلۀ قدرت و قوّت خود علوّ و بلندى دارد و به وسيلۀ تفضل و لطف و كرم خود به همۀ بندگان خود نزديك است، او بخشندۀ هر نعمتى و كاشف و برطرف كنندۀ هر مصيبت بزرگ و هر شدّت و ناراحتى است.
«أَحْمَدُهُ عَلى عَواطِفِ كَرَمِهِ، وَ سَوابِغِ نِعَمِهِ، وَ أُومِنُ بِهِ أَوَّلاً بادِياً، وَ أَسْتَهْدِيهِ قَرِيباً هادِياً، وَ أَسْتَعِينُهُ قادِراً قاهِراً، وَ أَتَوَكَّلُ عَلَيْهِ كافِياً ناصِراً»
(او را بر عواطف كريمانه و نعمت هاى گسترده اش سپاس مى گزارم، و به او ايمان مى آورم كه اوّل و هويداست، و از او هدايت مى طلبم كه نزديك و راهنماست، و از او يارى مى جويم كه توانا و غالب است، و بر او توكّل مى كنم كه كافى و ياور است.)
«عواطف» جمع «عاطفة» به معناى عنايت و توجّه است، اگر گفتند فلانى عاطفه ندارد يعنى سرش توى لاك خود است و به كسى كار ندارد و هميشه در فكر خودش مى باشد، خدا اين چنين نيست و توجّهش به همه هست؛ از اين رو مى فرمايد:
خداوند را بر آن عواطف كرمش كه فراگير است حمد و سپاس مى كنم. در اين جمله اضافۀ صفت به موصوف است؛ يعنى كرمهايى كه متوجّه افراد است.
«وَ سَوابِغِ نِعَمِهِ» در اين جمله هم اضافۀ صفت به موصوف به كار رفته است.
«سوابغ» جمع «سابغة» به معناى تمام و كمال است، «نعم» جمع «نعمت» است؛ يعنى خدا را بر آن نعمت هاى تمام و كاملش حمد و سپاس مى نمايم.
«وَ أُومِنُ بِهِ أَوَّلاً بادِياً» ، «اُومن» متكلّم وحده از فعل مضارع باب افعال از مادّۀ «أمن» است كه در اصل «اُءْمِنُ» بوده، يعنى و ايمان مى آورم به خداوندى كه اوّلِ
موجودات و ظاهر است. در «بادياً» دو احتمال است: يكى اين كه از «بَدَا يَبْدُو» به معناى «ظَهَرَ» باشد، و ديگر اين كه از مادّۀ «بَدَأَ» و به معناى «اِبْتَدَأَ»؛ يعنى ايمان مى آورم به او كه اوّل است و ظاهر، يا اوّل است و ابتدا كنندۀ موجودات.
«وَ أَسْتَهْدِيهِ قَرِيباً هادِياً» ، «استهديه» طلب هدايت است؛ يعنى از خداوندى كه هدايت كنندۀ نزديك است طلب هدايت مى كنم. «وَ أَسْتَعِينُهُ قادِراً قاهِراً» ، «استعينه» از مادّۀ «عون» به معناى طلب كمك و يارى است، «قاهر» به معناى دارندۀ تسلط است؛ يعنى از خدا كمك مى گيرم در حالى كه قدرتمند است و بر همه چيز تسلط دارد.
«وَ أَتَوَكَّلُ عَلَيْهِ كافِياً ناصِراً» و توكّل بر او مى كنم و او را وكيل خود قرار مى دهم.
«كافياً» به معناى كفايت كننده است و در حقيقت صفتى است كه بر موصوف خود (ناصراً) مقدّم شده است. «ناصراً» حال است براى ضميرِ «عليه» و به معناى كمك و ياور است؛ يعنى توكّل بر خدا مى كنم در حالى كه او ياور باكفايتى است.
«وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله و سلم عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، أَرْسَلَهُ لِإِنْفاذِ أَمْرِهِ، وَ إِنْهاءِ عُذْرِهِ، وَ تَقْدِيمِ نُذُرِهِ»
(و گواهى مى دهم كه محمّد صلى الله عليه و آله و سلم بنده و فرستادۀ اوست، او را براى انجام امر و فرمانش، و كامل نمودن عذر، و ترساندن از عذاب روز قيامت فرستاد.)
تا به اينجا حمد و ستايش خداوند بود، و در اين عبارت شهادت به رسالت حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و سلم و علّت رسالت آن حضرت است. مى فرمايند: «وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله و سلم عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ» گواهى مى دهم كه حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و سلم بندۀ او و رسول و فرستادۀ اوست.
در موارد ديگر(1)توضيح داده ايم كه رسالت بعد از بندگى و عبوديت است و نيازى به توضيح و تكرار آن نيست. بعد مى فرمايد: «أَرْسَلَهُ لِإِنْفاذِ أَمْرِهِ»پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را فرستاد تا دستوراتش را اجرا كند. «انفاذ و تنفيذ» همان قوّۀ مجريه است.
«وَ إِنْهاءِ عُذْرِهِ» ، «انهاء» به معناى به نهايت و پايان رساندن است؛ يعنى خداوند براى اين كه عذر خود را بر بندگان تمام كند پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را برگزيد. در قرآن شريف فرموده است: «وَ ما كُنّا مُعَذِّبِينَ حَتّى نَبْعَثَ رَسُولاً»(2)تا قبل از آن كه براى ارشاد و هدايت بندگان رسول بفرستيم آنان را عذاب نمى كنيم؛ فرستادن پيامبران براى اتمام حجّت است؛ در اين جملۀ حضرت هم آمده است كه خدا پيغمبر را براى تمام كردن عذر فرستاده است، خواسته كارى كند كه راه عذرتراشى براى بندگان بسته شود.
«وَ تَقْدِيمِ نُذُرِهِ» ، «تقديم» به معناى پيش انداختن است، «نُذُر» ممكن است به معناى انذار باشد و ممكن است جمع «نذير» به معناى ترساننده باشد، به پيغمبران «نُذُر» گفته مى شود بدان علّت است كه پيغمبران مردم را از عذاب روز قيامت مى ترسانند. در شأن پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله و سلم در قرآن آمده است: «وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاّ كَافَّةً لِلنّاسِ بَشِيراً وَ نَذِيراً»(3)تو را براى همۀ مردم بشارت دهنده به نعمت هاى خدا و ترساننده از عذاب او فرستاديم. پس خلاصه اين است كه حضرت مى فرمايد:
و شهادت مى دهم كه محمّد صلى الله عليه و آله و سلم بنده و رسول اوست، خدا او را براى اجراى اوامر، تمام كردن عذر، و پيش فرستادن ترساندن يا ترسانندگان خود فرستاده است.8.
«أُوصِيكُمْ عِبادَ اللّهِ بِتَقْوَى اللّهِ الَّذِي ضَرَبَ [لَكُمُ] الْأَمْثالَ، وَ وَقَّتَ لَكُمُ الْآجالَ، وَ أَلْبَسَكُمُ الرِّياشَ، وَ أَرْفَغَ لَكُمُ الْمَعاشَ، وَ أَحاطَكُمْ بِالْإِحْصاءِ»
(اى بندگان خدا شما را سفارش به تقوى و ترس از خدا مى كنم، خدايى كه براى شما مثلها زده، و اجل شما را معلوم كرده، و به شما لباس زيبا پوشانده، و در معيشت شما توسعه داده، و به شما احاطه دارد.)
«اوصيكم» از مادّۀ «وصيّت» است و در موارد مختلف تذكر داده ايم كه وصيّت به معناى مطلق سفارش است و منحصر به وصيّت براى بعد از مرگ نيست، گرچه وصيّت براى بعد از مرگ هم يك نوع سفارش است. باز تقوى را هم به مناسبتهاى مختلف معنا كرده ايم، «تقوى» از مادّۀ «وقاية» به معناى تحفّظ است. فرموده اند:
اى بندگان خدا شما را به خويشتن دارى از معاصى و گناهان سفارش مى كنم، يعنى توصيه مى كنم كه گرد معاصى نگرديد و گناهان را مرتكب نشويد.
«الَّذِي ضَرَبَ لَكُمُ الْأَمْثالَ» ، اين جمله در نسخۀ عبده «لكم» ندارد ولى در نسخۀ فيض الاسلام و بعضى نسخه هاى ديگر «لكم» هم ذكر شده است؛ به هرحال چه «لكم» را ذكر كنند يا نه معنا معلوم است و تمام اين جمله صفت است براى «اللّه» كه در جملۀ قبل بود؛ يعنى سفارش مى كنم شما را به تقواى خدايى كه «ضَرَبَ لَكُمُ الْأَمْثالَ» براى شما انواع مثالها را آورده است؛ مثالهاى مختلفى كه در قرآن آمده همه براى هدايت بشر است، مقصود از مثالها همان داستانهاى قرآنى است، گاهى داستان پسران حضرت آدم (هابيل و قابيل) را ذكر كرده، گاهى داستان حضرت موسى و فرعون، حضرت ابراهيم و بت پرستان، و... همه براى عبرت و پند و اندرز است.
«وَ وَقَّتَ لَكُمُ الْآجالَ» اين جمله عطف به «ضرب» است و صلۀ ديگر براى «الّذى»
مى باشد، يعنى «وَ الَّذِي وَقَّتَ لَكُمُ الآجالَ»؛ و باز اين جمله صفت است براى «اللّه» يعنى آن خدايى كه اجلهاى شما را معلوم كرده است. شايد مقصود از جمله اين باشد كه بدانيد در آخر مردنى هم در كار هست و اختيار بردن شما از اين دنيا هم به دست خداست.
«وَ أَلْبَسَكُمُ الرِّياشَ» ، همان تركيبى كه در عبارت جملۀ قبل گفتيم در اين جمله و دو جملۀ بعد هم وجود دارد. «البسكم» از مادّۀ «لَبس» به معناى پوشيدن است، «الرّياش» جمع «ريش» نيست، «ريش» و «رياش» هر دو مفرد هستند و به معناى لباس فاخر؛ يعنى آن خدايى كه لباس فاخر زيبايى را به شما پوشاند.
«وَ أَرْفَغَ لَكُمُ الْمَعاشَ» و آن خدايى كه معاش را براى شما وسيع قرار داده است.
خداوند در سورۀ إبراهيم فرموده است: «اَللّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُمْ وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْفُلْكَ لِتَجْرِيَ فِي الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْأَنْهارَ، وَ سَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دائِبَيْنِ وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ، وَ آتاكُمْ مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ»(1)خداوند آسمان و زمين را آفريد و از آسمان آب فرو فرستاد و از آن انواع ميوه ها را براى شما آفريده، و براى رفاه حال شما دريا را مسخّر كرده تا بتوانيد كشتيرانى كنيد، و براى شما نهرها و ماه و خورشيد را مسخّر كرده و شب و روز را آفريده، و براى شما هرچه خواسته ايد فراهم فرموده است.
اين آيات در اين مورد از آيات جالب قرآن است. نعمت هاى خدا بر بندگان حدّ و اندازه ندارد و اين معناى كلام حضرت است كه فرموده: «وَ أَرْفَغَ لَكُمُ الْمَعاشَ»روزى شما را واسع قرار داده است، و در پايان همين آيات از سورۀ إبراهيم فرموده:
«وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللّهِ لا تُحْصُوها إِنَّ الْإِنْسانَ لَظَلُومٌ كَفّارٌ» نعمت هاى خدا آن قدر وسعت دارد و زياد است كه اگر بخواهيد شماره كنيد قدرت نداريد، اين انسان4.
1) - سورۀ إبراهيم (14)، آيات 32 تا 34.
است كه ظلم كننده و كفران كننده است؛ يعنى اگر كمبود هست براى اين است كه برخى حق ديگران را مى خورند و يا كفران نعمت مى كنند و از امكانات بهره گيرى نمى كنند.
«وَ أَحاطَكُمْ بِالْإِحْصاءِ» يعنى آن خدايى كه با آمار و ارقام بر شما احاطه دارد. اين طور نيست كه خدايى كه آن همه نعمت را عطا فرموده حسابش از دست او در رفته باشد، او آمار و ارقام همۀ نعمت هاى خود را دارد و علم او با احصاء بر شما احاطه دارد.
«وَ أَرْصَدَ لَكُمُ الْجَزاءَ، وَ آثَرَكُمْ بِالنِّعَمِ السَّوابِغِ، وَالرِّفَدِ الرَّوافِغِ، وَ أَنْذَرَكُمْ بِالْحُجَجِ الْبَوالِغِ، وَ أَحْصاكُمْ عَدَداً، وَ وَظَّفَ لَكُمْ مُدَداً فِي قَرارِ خِبْرَةٍ، وَ دارِ عِبْرَةٍ»
(و براى اعمال زشت شما مجازات قرار داده، و شما را به نعمت هاى بى شمار و هديه هاى وسيع برگزيد، و به وسيلۀ دليلهاى آشكار شما را ترسانده، و شمارۀ شما را مى داند، و زمانهاى معيّنى را براى شما در سراى آزمايش و خانۀ عبرت مقرّر داشته است.)
تركيب اين جملات هم مانند جملات سابق است؛ فعلهاى: «ارصد لكم، آثركم، انذركم، احصاكم و وظّف لكم» همگى عطف به «ضرب» در جملۀ «الَّذِي ضَرَبَ الْأَمْثالَ» است، «الّذى» بر سر همۀ اين افعال وجود دارد و اين جمله ها صفت «اللّه» هستند.
«وَ أَرْصَدَ لَكُمُ الْجَزاءَ» و مجازات اعمال شما را در كمينتان قرار داده است.
«وَآثَرَكُمْ بِالنِّعَمِ السَّوابِغِ» و آن خداوندى كه شما را برگزيده به نعمت هاى فراوان؛ يعنى شما را بر حيوانات ديگر مقدّم انداخته است و حتّى حيوانات را روزى شما قرار داده است. «وَالرِّفَدِ الرَّوافِغِ» ، «رِفَد» جمع «رفدة» به معناى صِلِه و هديه است، «روافغ» جمع «رافغة» به معناى «واسعة» است. يعنى آن خداوندى كه شما را بر ديگر حيوانات در نعمت هاى وسيع و هديه هاى فراوان مقدّم انداخته است.
«وَ أَنْذَرَكُمْ بِالْحُجَجِ الْبَوالِغِ» و آن خداوندى كه شما را با دليلهاى بالغ و رسا ترسانده است. «حجج» جمع «حجّة» به معناى دليل است، «بوالغ» جمع «بالغة» به معناى كامل و گويا و رساست. «و احصاكم عدداً» و آن خدايى كه شما را از جهت عدد و شماره، شماره كرده است.
«وَ وَظَّفَ لَكُمْ مُدَداً فِي قَرارِ خِبْرَةٍ، وَ دارِ عِبْرَةٍ» ، مى خواهد بگويد از نظر كميّت و زمان مورد توجّه خدا هستيد، «وظّف» از مادّۀ «توظيف» و به معناى تعيين است، «مُدَد» جمع «مدّت» است؛ يعنى تعيين كرده براى هر يك از شما مدّتى را «فِي قَرارِ خِبْرَةٍ» كه اين مدّت در جاى خبره و امتحان هستيد؛ «قرار خبرة» به معناى مقرّ آزمايش است. «وَ دارِ عِبْرَةٍ» و در محل عبرت گرفتن.
اينها جملات واقعاً زيباى حضرت امير عليه السلام است كه ابن أبى الحديد در مقابل اين سجع و قافيه ها و اين محسّناتى كه حضرت در همه جاى اين خطبه بالخصوص و در كلّ نهج البلاغه بالعموم به كار برده اند سر تعظيم فرود آورده و مى گويد اينها از معجزات حضرت على عليه السلام است.(1)
«أَنْتُمْ مُخْتَبَرُونَ فِيها، وَ مُحاسَبُونَ عَلَيْها، فَإِنَّ الدُّنْيا رَنِقٌ مَشْرَبُها، رَدِغٌ مَشْرَعُها، يُونِقُ مَنْظَرُها، وَ يُوبِقُ مَخْبَرُها، غُرُورٌ حائِلٌ، وَ ضَوْءٌ آفِلٌ، وَ ظِلٌّ زائِلٌ، وَ سِنادٌ مائِلٌ»
(شما در دنيا آزمايش مى شويد، و به حسابتان رسيدگى مى كنند، پس آبشخور دنيا تيره و لغزنده است، منظرۀ آن شگفت آور، و عاقبت آن هلاكت است، فريبنده اى است كه نيست مى شود، و روشنى است غروب كننده، و سايه اى است كه زايل مى شود، و تكيه گاهى است كه رو به خرابى مى رود.)
1) شرح ابن أبى الحديد، ج 6، ص 243؛ همچنين در موارد بسيارى از فصاحت سخن على عليه السلام قلم فرسايى كرده، به عنوان مثال در ج 11، ص 152.
«أَنْتُمْ مُخْتَبَرُونَ فِيها» ، «مختبرون» از «اختبار» به معناى امتحان و آزمايش است؛ يعنى شما در اين دنيا امتحان مى شويد؛ همه چيز دنيا براى امتحان است، زن و فرزند، مال و ثروت و مقام، اگر علم دارى با علمت امتحان مى شوى، اگر مال دارى با مالت، و اگر فقير هستى با فقرت، هيچ كس بدون امتحان نمى ماند. «وَ مُحاسَبُونَ عَلَيْها» و بر آنچه در اين دنيا داشته ايد محاسبه مى شويد؛ اگر از راه حلال به دست آورده باشيد در آن حساب است، و اگر از حرام باشد عذاب آن را مى بينيد.
«فَإِنَّ الدُّنْيا رَنِقٌ مَشْرَبُها، رَدِغٌ مَشْرَعُها» ، «رَنِق» به معناى كدر است، «رنق العيش» به معناى زندگى با كدورت است؛ «مشربها» يعنى محل آبشخور دنيا، ضمير «ها» به دنيا برمى گردد، و مقصود از آبشخور دنيا همان چيزهايى است كه انسان از دنيا برداشت مى كند؛ يعنى زندگى دنيا صاف و خالص نيست بلكه كدر و گل آلود است، حق و باطل به هم آميخته است، و شما بايد آنها را از هم جدا كرده از حق آن بهره بردارى نماييد و باطل آن را دور بيندازيد. «ردغ» به معناى لغزنده است، و «مشرعها» هم به همان معناى «مشربها» است؛ يعنى آبشخور دنيا هم گل آلود و هم لغزنده است.
«يُونِقُ مَنْظَرُها، وَ يُوبِقُ مَخْبَرُها» ، «يونق» به معناى «يعجب»، و «يوبق» به معناى «يهلك» است. «مخبرها» يعنى باطن و جاى امتحانش. معناى جمله اين است كه:
منظرۀ دنيا اعجاب انگيز است، دنيا خوش منظره است امّا بوتۀ امتحان آن هلاكت آور است و انسان در بوتۀ امتحان آن به هلاكت مى رسد.
«غُرُورٌ حائِلٌ» دنيا مغرور كنندۀ زايل شونده است، زود از دست مى رود. «وَ ضَوْءٌ آفِلٌ» و روشنايى غروب كننده است. «و ظلّ زائل» و دنيا سايۀ زايل شدنى و از بين رفتنى است. «وَ سِنادٌ مائِلٌ» و تكيه گاهى خراب شدنى است. «سناد» به معناى تكيه گاه، و «مائل» به ديوارى كه كج شده و در شُرُف خراب شدن است گفته مى شود؛ دنيا تكيه گاهى است كه كج شده و در شرف خراب شدن است.
«حَتَّى إِذا أَنِسَ نافِرُها، وَ اطْمَأَنَّ ناكِرُها، قَمَصَتْ بِأَرْجُلِها، وَ قَنَصَتْ بِأَحْبُلِها، وَ أَقْصَدَتْ بِأَسْهُمِها»
(همين كه نفرت كنندۀ از آن به آن دل بست، و بيگانه به آن اطمينان پيدا كرد، همچون اسب يا شتر با پاى خود به او لگد مى زند، و با دامهايش او را شكار مى كند، و با تيرهايش او را هدف قرار مى دهد.)
«نافر» اسم فاعل از مادّۀ «نفرت» است، «ناكر» آن كسى است كه دنيا را منكر مى دانسته و از آن دورى مى كرده است. «حَتَّى إِذا أَنِسَ نافِرُها، وَ اطْمَأَنَّ ناكِرُها» همين كه نفرت كننده و كسى كه از دنيا بدش مى آمده با آن انس گرفت و به آن اطمينان پيدا كرد «قَمَصَتْ بِأَرْجُلِها» چموشى مى كند و با پاهايش او را لگد مى زند، «وَ قَنَصَتْ بِأَحْبُلِها» و با ريسمانهايش او را به دام مى اندازد. «احبل» جمع «حبل» به معناى تور و شبكه است، «قنصت» از «قنص» به معناى صيد كردن است. «وَ أَقْصَدَتْ بِأَسْهُمِها» و با تيرهايش او را هدف قرار مى دهد. «اقصدت» از «قصد» به معناى در نظر گرفتن و هدف قرار دادن است، «اسهم» جمع «سهم» به معناى تير است؛ يعنى او را هدف تيرهاى خود قرار مى دهد.
«وَ أَعْلَقَتِ الْمَرْءَ أَوْهاقَ الْمَنِيَّةِ، قائِدَةً لَهُ إِلى ضَنْكِ الْمَضْجَعِ، وَ وَحْشَةِ الْمَرْجِعِ، وَ مُعايَنَةِ الْمَحَلِّ، وَ ثَوابِ الْعَمَلِ»
(و طنابهاى مرگ را به گردن مرد مى اندازد، و او را به خوابگاه تنگ و بازگشتگاه ترسناك و ديدن جايگاه هميشگى و جزاى كردار مى كشاند.)
«وَ أَعْلَقَتِ الْمَرْءَ أَوْهاقَ الْمَنِيَّةِ» و به گردن انسان مى اندازد طنابهاى مرگ را.
«اعلقت» از «علاقة» است، «اوهاق» جمع «وَهَقٌ يا وَهْقٌ» به معناى طناب است، «المنيّة» هم به معناى مرگ است. «قائِدَةً لَهُ» طناب مرگ را به گردن او مى اندازد در حالتى كه
كشنده است او را «إِلى ضَنْكِ الْمَضْجَعِ» به خوابگاه تنگ و تاريك. «إِلى ضَنْكِ الْمَضْجَعِ» از باب اضافۀ صفت به موصوف است، در اصل «إلَى الْمَضجَعِ الضَّنكِ» بوده؛ يعنى خوابگاهى كه تنگ است.
«وَ وَحْشَةِ الْمَرْجِعِ» ، «المرجع» اسم مكان و به معناى محل رجوع و برگشتن است.
اين جمله هم از باب اضافۀ صفت به موصوف و عطف بر «ضنك» است، و در اصل «قائِدَةً لَهُ إلَى الْمَرجِعِ الْوَحْشَةِ» بوده؛ و كشاننده است او را به بازگشتگاهى كه جاى وحشت و ترس است. «وَ مُعايَنَةِ الْمَحَلِّ، وَ ثَوابِ الْعَمَلِ» و او را مى كشاند به محلّى كه جاى معاينه و ديدن جايگاه ابدى و ثواب اعمال است.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
وحدت روش گذشتگان و آيندگان
معاد يا حضور همگانى مردم
اشاره اى به معاد جسمانى
قيامت و احاطۀ مطلقۀ خداوند
خلقت مجدّد انسان
مهلت ارزشمند عمر براى طلب حقيقت
«خطبۀ 83 - قسمت دوّم»
«وَ كَذَلِكَ الْخَلَفُ يَعْقُبُ السَّلَفَ، لا تُقْلِعُ الْمَنِيَّةُ اخْتِراماً، وَ لا يَرْعَوِي الْباقُونَ اجْتِراماً، يَحْتَذُونَ مِثالاً، وَ يَمْضُونَ أَرْسالاً، إِلى غايَةِ الْإِنْتِهاءِ، وَ صَيُّورِ الْفَناءِ، حَتَّى إِذا تَصَرَّمَتِ الْأُمُورُ، وَ تَقَضَّتِ الدُّهُورُ، وَ أَزِفَ النُّشُورُ، أَخْرَجَهُمْ مِنْ ضَرائِحِ الْقُبُورِ، وَ أَوْكارِ الطُّيُورِ، وَ أَوْجِرَةِ السِّباعِ، وَ مَطارِحِ الْمَهالِكِ، سِراعاً إِلى أَمْرِهِ، مُهْطِعِينَ إِلى مَعادِهِ، رَعِيلاً صُمُوتاً، قِياماً صُفُوفاً، يَنْفُذُهُمُ الْبَصَرُ، وَ يُسْمِعُهُمُ الدَّاعِي، عَلَيْهِمْ لَبُوسُ الْإِسْتِكانَةِ، وَ ضَرَعُ الْإِسْتِسْلامِ وَ الذِّلَّةِ، قَدْ ضَلَّتِ الْحِيَلُ، وَانْقَطَعَ الْأَمَلُ، وَ هَوَتِ الْأَفْئِدَةُ كاظِمَةً، وَ خَشَعَتِ الْأَصْواتُ مُهَيْنِمَةً، وَ أَلْجَمَ الْعَرَقُ، وَ عَظُمَ الشَّفَقُ، وَ أُرْعِدَتِ الْأَسْماعُ لِزَبْرَةِ الدَّاعِي إِلى فَصْلِ الْخِطابِ، وَ مُقايَضَةِ الْجَزاءِ، وَ نَكالِ الْعِقابِ، وَ نَوالِ الثَّوابِ، عِبادٌ مَخْلُوقُونَ اقْتِداراً، وَ مَرْبُوبُونَ اقْتِساراً، وَ مَقْبُوضُونَ احْتِضاراً، وَ مُضَمَّنُونَ أَجْداثاً، وَ كائِنُونَ رُفاتاً، وَ مَبْعُوثُونَ أَفْراداً، وَ مَدِينُونَ جَزاءً، وَ مُمَيَّزُونَ حِساباً، قَدْ أُمْهِلُوا فِي طَلَبِ الْمَخْرَجِ، وَ هُدُوا سَبِيلَ الْمَنْهَجِ، و عُمِّرُوا مَهْلَ الْمُسْتَعْتِبِ [مَهَلَ الْمُسْتَعْتَبِ]، وَ كُشِفَ [كُشِفَتْ] عَنْهُمْ سُدَفُ الرِّيَبِ، وَ خُلُّوا لِمِضْمارِ الْجِيادِ، وَ رَوِيَّةِالْإِرْتِيادِ، وَ أَناةِ الْمُقْتَبِسِ الْمُرْتادِ، فِي مُدَّةِ الْأَجَلِ، وَ مُضْطَرَبِ الْمَهَلِ»
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه، خطبۀ غرّاء يعنى خطبۀ هشتاد و سوّم از نهج البلاغۀ عبده بود، در جلسۀ قبل قسمتى از خطبه را خوانديم، اينك مى فرمايد:
«وَ كَذَلِكَ الْخَلَفُ يَعْقُبُ السَّلَفَ، لا تُقْلِعُ الْمَنِيَّةُ اخْتِراماً، وَ لا يَرْعَوِي الْباقُونَ اجْتِراماً»
(و همين طور آيندگان به دنبال گذشتگان گام برمى دارند، نه مرگ از هلاك كردن مردم و نه بازماندگان از ارتكاب گناه دست برمى دارند.)
در اين نسخۀ ما «يَعْقُبُ السَّلَفَ» است ولى در برخى نسخه ها «بِعَقِب السّلف» است، به هرحال معنا يكى مى باشد؛ يعنى اين جنگ و دعواهايى كه گذشتگان بر سرِ مال و مقام دنيا داشتند منحصر به آنها نبود، بلكه اين نسل بعدى هم از آنها متابعت كرده و اينها هم بر همان رويّه هستند. «لا تُقْلِعُ الْمَنِيَّةُ اخْتِراماً» مرگ از اين كه يكدفعه گلوها را مى گيرد و انسانها را خفه مى كند دست برنمى دارد، اين دسته را كه مى كشد دستۀ بعدى را هم گلوگير مى كند و آنها را هم مى كشد. «وَ لا يَرْعَوِي الْباقُونَ اجْتِراماً» و بازماندگان نيز از كج رويهايى كه گذشتگان به آن مبتلا بودند دست بردار نيستند.
«لايرعوى» به معناى «لايرجعون» است؛ يعنى از جنايتى كه گذشتگان داشتند، اين بعدى ها دست برنمى دارند. به هرحال نه بعدى ها از جناياتى كه قبلى ها داشتند دست برمى دارند، و نه مرگ دست از آدمكشى برمى دارد.
«يَحْتَذُونَ مِثالاً، وَ يَمْضُونَ أَرْسالاً، إِلى غايَةِ الْإِنْتِهاءِ، وَ صَيُّورِ الْفَناءِ، حَتَّى إِذا تَصَرَّمَتِ الْأُمُورُ، وَ تَقَضَّتِ الدُّهُورُ، وَ أَزِفَ النُّشُورُ، أَخْرَجَهُمْ مِنْ ضَرائِحِ الْقُبُورِ»
(از رفتار گذشتگان پيروى مى نمايند، و پى درپى مى گذرند تا پايان زندگى و سرمنزل نيستى، تا هنگامى كه رشتۀ كارها از هم گسيخت، و روزگار سپرى شد، و برانگيختن مردم نزديك شد، خداوند آنها را از قبرها بيرون مى آورد.)
«يَحْتذون» از مادّۀ «حذو» به معناى همانند و دنباله رو است، يعنى «يتشاكلون»؛ اينها در اعمال و رفتار مانند همانها هستند؛ آنها سرِ باغ و خانه و مال و مقام دنيا دعوا و
نزاع و كشت و كشتار داشتند، اينها هم همان طورند و در اعمال و رفتار دنباله رو آنها هستند.
«وَ يَمْضُونَ أَرْسالاً» و دارند گله گله عبور مى كنند. «يمضون» به معناى گذشتن و عبور كردن است، و «اَرسال» جمع «رَسَل» به معناى گله هاى كوچك است. مقصود اين است كه اين آدمها به دست مرگ گرفتارند و مانند گله هاى كوچك گوسفند كه بتدريج به كشتارگاه مى روند، اينها هم از اين دنيا خارج مى شوند، «إِلى غايَةِ الْإِنْتِهاءِ» و اين كار همچنان ادامه دارد تا اين كه آنها به پايان برسند، «وَ صَيُّورِ الْفَناءِ» و در سرمنزل نيستى قرار بگيرند. «صَيُّورِ الْفَناءِ» يعنى سرمنزل و عاقبت نيستى. گله هاى گوسفند در مسير نيستى هستند، انسانها هم مسيرشان به طرف عالم قبر است.
عبارت تا اينجا جريان حركت انسان به عالم قبر و برزخ را بيان مى كرد، ولى از اين پس در مورد عالم قيامت است. دنيا اين طور است كه هر نسلى بعد از نسل ديگر مى آيند و مى روند، مى آيند و يك راهى را طى مى كنند و اين جريان همين طور ادامه دارد تا اين كه دنيا به پايان برسد.
«حَتَّى إِذا تَصَرَّمَتِ الْأُمُورُ» تا اين كه امور دنيا بگذرد، «تصرّم» از مادّۀ «صَرم» به معناى قطع و چيدن است، «صِرامُ النَّخْلِ» كه در روايات آمده به معناى چيدن خرماها از درخت است،(1)اينجا هم كه فرموده «حَتَّى إِذا تَصَرَّمَتِ الْأُمُورُ» يعنى تا وقتى كه همۀ چيزها از هم قطع و جدا شوند و نظام عالم به هم بريزد. «وَ تَقَضَّتِ الدُّهُورُ» و روزگار منقضى شود و پايان پيدا كند، «تقضّت» از مادّۀ «قضى» است، يعنى روزگار منقضى شود. «وَ أَزِفَ النُّشُورُ» و برانگيختن نزديك شود، «ازف» به معناى نزديك شدن است، و «نشور» هم به معناى نشر و پخش است.
1) - وسائل الشيعة، ج 9، ص 198 به بعد، باب 14 از ابواب زكاة الغَلّات.
«أَخْرَجَهُمْ مِنْ ضَرائِحِ الْقُبُورِ» خداوند آنها را از لحدهاى قبرها خارج مى گرداند.
«ضرائح» جمع «ضريح» به معناى لحد است، البتّه «ضرح» در اصل به معناى «دفع» است، و چون اگر مردۀ انسان روى زمين بماند متعفّن مى شود و بوى آن موجب اذيّت و آزار است، آن وقت در حقيقت اين مرده را دفع مى كنند؛ يعنى در ته زمين او را دفن مى كنند تا بوى تعفّن بيرون نيايد، پس به آن ته زمين كه لحد و جاى مرده است به علاقۀ حال و محل «ضريح» گفته اند. خلاصه اين دعواها، اين كشمكش ها و اين آدمكشى ها بر سر مال و مقام دنيا تا آخر دنيا ادامه دارد، و از آن طرف هم آن مردن ها و هلاكت ها در عقب سرِ هم تا آخر دنيا ادامه دارد، تا هنگامى كه حشر آنان نزديك شود پس خداوند آنان را از لحدها بيرون مى آورد.
«وَ أَوْكارِ الطُّيُورِ، وَ أَوْجِرَةِ السِّباعِ، وَ مَطارِحِ الْمَهالِكِ، سِراعاً إِلى أَمْرِهِ، مُهْطِعِينَ إِلى مَعادِهِ، رَعِيلاً صُمُوتاً، قِياماً صُفُوفاً»
(و همچنين از آشيانۀ پرندگان، و از لانۀ درندگان، و ميدانهاى هلاكت، در حالى كه به سوى فرمان خدا شتابانند، به سوى معاد سرعت مى كنند، دسته جاتى ساكت، و ايستادۀ در صف.)
«اوكار» جمع «وكر» به معناى لانه است، «أَوْكارِ الطُّيُورِ» به معناى لانه هاى پرندگان است. «اوجرة» جمع «وجار» به معناى لانۀ درندگان است، «سباع» جمع «سَبُع» به معناى درنده است. «مطارح» جمع «مطرح»، و «مهالك» جمع «مهلكة» مى باشد، «مَطارِحِ الْمَهالِكِ» به معناى پرتگاهها در ميدانهاى جنگ و مهلكه هاست. مقصود از اين سه جمله اين است كه اين بدنها پس از مردن و برپايى قيامت هرجا كه هستند جمع مى شوند و در صحنۀ قيامت حاضر مى شوند؛ اگر در لحدها هستند از لحد خارج مى شوند، اگر در لانۀ مرغان هستند خارج مى شوند، و اگر در لانۀ درندگان هستند خارج مى شوند؛ مى خواهند بگويند اگر اينها به مرگ طبيعى مرده و در قبر هستند زنده مى شوند، اگر هم لاشه و بدن آنها نصيب مرغهاى گوشتخوار و يا حيوانات درنده شده
و به لانۀ آنها برده شده باز هم زنده مى شوند، همچنين است اگر در ميدانهاى جنگ كشته شده و جنازه هاى آنها در آن ميدانها مانده باشد، همه در روز قيامت حاضر مى شوند.
«سِراعاً إِلى أَمْرِهِ، مُهْطِعِينَ إِلى مَعادِهِ» ، «سراعاً» از مادّۀ «سرعت» به معناى تسريع در حركت است، و نصب آن بنا بر حال بودن است. «مهطعين» به معناى «مسرعين» است و با «سراعاً» به يك معناست؛ يعنى از قبرها خارج مى شوند «سِراعاً إِلى أَمْرِهِ» در حالى كه به سوى امر و فرمان خداوند شتابانند «مُهْطِعِينَ إِلى مَعادِهِ» و در حالى كه به سوى معاد خداوند با سرعت حركت مى كنند.
ابن أبى الحديد و ديگران در اينجا شبهۀ آكل و مأكول را مطرح كرده اند، در حالى كه اين جملات حضرت امير عليه السلام ارتباطى با اين موضوع ندارد و اين بحث را بايد در جاى خود مطرح كرد، ولى به طور خلاصه اين است كه انسان اجمالاً با جسم محشور مى شود، امّا اين كه همۀ اجزاء بدن شما در طول هشتاد سال زندگى دنيا در آخرت جزء بدن شما باشند نشدنى است؛ زيرا انسانى كه مثلاً هشتاد سال عمر كرده، از بچّگى تا هشتاد سالگى چندين جسم عوض كرده است و هر چندگاه اعضاء بدنش تحليل رفته و از راه خوردن مواد غذايى همان اعضاى بدن سرِ جاى خود آمده و تأمين شده است؛ و اين امر به گونه اى است كه اگر بتوان تمام آن موارد و سلولهاى تحليل رفته را جمع آورى كرد، براى يك شخص نود ساله اقلّاً چهار قيافه و يا جنازه تهيّه مى گردد، چرا كه طبق گفتۀ اطبّاء حدود سى و چند سال يك بار تمامى سلولهاى بدن انسان عوض مى شود، حال از اين چهار جنازه كدام يك متعلق به اين آقاست؟ مگر اين كه بگوييم: آن بدنى كه در حال حاضر به وسيلۀ روح او اداره مى شود متعلق به اين فرد
است و سه جنازۀ ديگر قبلاً مربوط به اين روح بوده ولى فعلاً نيست و مربوط به او نيستند.
اين امر درست مانند جلد عوض كردن مار است. همه مى دانند كه مار هر چند وقت يك بار پوست عوض مى كند، حال اگر كسى اين پوستها را جمع كند و بعد از چندى بپرسد كدام يك از اين ده پوست مال اين مار است، جوابش اين است آن پوستى كه در حال حاضر به مار چسبيده است مال مار است و پوستهاى ديگر قبلاً از اين مار بوده اند ولى فعلاً ربطى به اين مار ندارند. بنابراين شخصيّت بدن به شخصيّت نفس است، و مثلاً اين شخص نود ساله در عين حال همان بچّۀ دو ساله است، از باب اين كه يك نفس در همۀ اين ادوار بدن شما را اداره كرده است.
در مورد خوابهايى هم كه انسان مى بيند همين طور است؛ شما اينجا خوابيده ايد در عين حال مى بينيد به باغ رفته ايد و از ميوه هاى آن مى خوريد، بعد كه بيدار شويد مى گوييد من خواب ديدم در باغ بودم، در حالى كه اين بدن مادّى شما در آن باغ نبوده و بدن مشابهى در باغ بوده، اگر شما بودنِ شما به بدن مادّى است كه بدن اينجا بود و در باغ نبود، پس شما بودنِ شما به روح شما و بدنى است كه فعلاً روح شما به آن متعلق است و آن را اداره مى كند. محل تفصيل مسأله جاى ديگرى است.
«رَعِيلاً صُمُوتاً، قِياماً صُفُوفاً» ، «رعيل» يعنى در حالى كه گله گله هستند، «صموت» جمع «صامت» به معناى ساكت و خموش است، «قياماً» حال و به معناى ايستاده است، «صفوفاً» هم حال است؛ اينها از قبرها خارج شده و گله گله در حالت سكوت و خاموشى و ايستاده در صفها به سوى امر و فرمان پروردگار شتابانند.
«يَنْفُذُهُمُ الْبَصَرُ، وَ يُسْمِعُهُمُ الدَّاعِي، عَلَيْهِمْ لَبُوسُ الْإِسْتِكانَةِ، وَ ضَرَعُ الْإِسْتِسْلامِ وَ الذِّلَّةِ، قَدْ ضَلَّتِ الْحِيَلُ، وَانْقَطَعَ الْأَمَلُ»
(بينايى خداوند به همۀ آنان احاطه دارد، و منادى صداى خود را به همه مى شنواند، لباس خضوع و فروتنى و فرمانبردارى و ذلّت بر آنها پوشيده است، در آن روز ديگر حيله و مكر به كار نمى آيد، و آرزوها بريده گرديده است.)
«يُنْفِذُهُمْ» كه در نهج البلاغۀ عبده ذكر شده ظاهراً غلط است و «يَنْفُذُهُمْ» صحيح است. شرح فيض الاسلام و ابن أبى الحديد هم «يَنْفُذُهُم» اعراب داده اند. اينها اوصاف روز قيامت است. «يَنْفُذُهُمُ الْبَصَرُ» يعنى اين طور نيست كه روز قيامت اين افرادى كه محشور مى شوند از چشم خدا و يا از چشم ملائكه اى كه موكّل هستند در بروند، همه پيش چشم اند و ديده مى شوند. «وَ يُسْمِعُهُمُ الدَّاعِي» و آن ملكى كه مردم را در آن روز مى خواند صدايش به همۀ آنها مى رسد.
«عَلَيْهِمْ لَبُوسُ الْإِسْتِكانَةِ» ، «لبوس» از مادّۀ «لبس» به معناى پوشش است؛ اينجا يك تشبيه است و حضرت امير عليه السلام حالت رام بودن مردم در روز قيامت را كه آنان را دربرگرفته به لباس تشبيه فرموده و مى فرمايد: در قيامت لباس و پوشش استكانت بر مردم احاطه كرده است. «استكانة» به معناى فروتنى است، مردم در عالم قيامت ذليل هستند، نمى توانند داد و فرياد كنند كه چرا ما را به اينجا آورده ايد، چرا ما را رها نمى كنيد، و از اين قبيل اعتراضات. «عَلَيْهِمْ لَبُوسُ الْإِسْتِكانَةِ» يعنى آن روز همه آرام و فروتن هستند و هيچ داد و فريادى وجود ندارد.
«وَ ضَرَعُ الْإِسْتِسْلامِ وَ الذِّلَّةِ» عطف به جملۀ قبل است يعنى «و عَلَيهِمْ ضَرَعُ الْاِسْتِسْلامِ وَ الذِّلَّةِ». «ضَرَع» به معناى ضعف و كوچكى است، «استسلام» به معناى تسليم شدن است، «ذلّة» هم به معناى ذليل بودن است. وقتى انسان تسليم شود در برابر طرف احساس ضعف و ذلّت مى كند. مقصود حضرت اين است كه مردم در آن روز بر اثر تسليم شدن در برابر امر حق احساس ضعف و ذلّت مى كنند.
«قَدْ ضَلَّتِ الْحِيَلُ» در آن روز حيله ها و نيرنگها گمراه شده؛ مقصود اين است كه در آن روز حيله ها كاربردى ندارد، در اين دنيا مى شود با حيله و نيرنگ به جايى رسيد و يا از زير مجازات فرار كرد، پس كاربرد نيرنگ در اين دنيا زياد است، ولى در آخرت سودى ندارد. «وَانْقَطَعَ الْأَمَلُ» و آرزوها هم منقطع است، اين آرزوهايى كه در دنيا وجود دارد و آن همه دور و دراز است، در آخرت چنين نيست.
«وَ هَوَتِ الْأَفْئِدَةُ كاظِمَةً، وَ خَشَعَتِ الْأَصْواتُ مُهَيْنِمَةً، وَ أَلْجَمَ الْعَرَقُ، وَ عَظُمَ الشَّفَقُ، وَ أُرْعِدَتِ الْأَسْماعُ لِزَبْرَةِ الدَّاعِي إِلى فَصْلِ الْخِطابِ، وَ مُقايَضَةِ الْجَزاءِ، وَ نَكالِ الْعِقابِ، وَ نَوالِ الثَّوابِ»
(و دلها بر اثر غصّه خالى و ساكت شود، و صداها مخفى و آهسته گردد، دهانها پر از عرق مى شود، ترس از گناهان بى اندازه است، و از هيبت صداى منادى براى تميز حق از باطل و جزاى خير و شرّ و عقاب و كيفر و بخشش ثواب و پاداش، گوشها به لرزه در مى آيد.)
«هوت» به معناى خالى شدن است، خودمان هم در فارسى مى گوييم: توى دلش را خالى كرد. «افئدة» جمع «فؤاد» به معناى دل و قلب است، «كاظمة» حال است و به معناى سكوتى است كه از روى غصّه باشد؛ اين هم يكى از صفات آن روز است؛ «وَ هَوَتِ الْأَفْئِدَةُ كاظِمَةً» و از ترس و وحشت دلهاى آنها خالى شده در حالى كه سكوت مرگبارى آنان را فرا گرفته است.
«وَ خَشَعَتِ الْأَصْواتُ مُهَيْنِمَةً» و صداها در آن روز خاشع است در حالتى كه خيلى مخفى است. «مهينمة» اسم فاعل «هينمة» به معناى صداى خيلى مخفى است، و در اين عبارت حال است براى اصوات.
«وَ أَلْجَمَ الْعَرَقُ» در آن روز پنجاه هزار ساله(1)عرق تا دهان انسان مى رسد. روايات4.
1) - اشاره به آيۀ شريفۀ: «تَعرُجُ المَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ إِلَيهِ فِى يَومٍ كانَ مِقدارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ» سورۀ معارج (70)، آيۀ 4.
در اين مورد مختلف است، بعضى ها عرق تا كمرشان مى آيد و بعضى ها تا دهانشان،(1)
و در بعضى روايات آمده: بعضى افراد را آن قدر نگه مى دارند تا جايى كه عرقهاى ريخته شدۀ از او چهل شتر را مى تواند سيراب كند.(2)
ما نفهميديم معناى اين حديث چيست، عرق تا دهانشان مى آيد يعنى چه؟ آيا مقصود اين است كه همۀ بدنشان عرق مى كند، و يا واقعاً همۀ اطرافشان عرق مى شود؛ اگر همۀ اطرافشان عرق مى شود، آيا سرزمين قيامت همه اش پر از عرق خواهد شد مانند يك درياى آب؟ و اگر چنين است پس معناى اين كه بعضى ها تا كمر و بعضى ها تا دهان و بعضى ديگر تا سر، يعنى چه؟ بالاخره معناى اين احاديث براى ما معلوم نيست؛ ولى بالاخره عظمت و شدّت آن روز از اين قبيل روايات استفاده مى شود.
«وَ عَظُمَ الشَّفَقُ» در قيامت ترس مردم از عذاب خدا خيلى زياد است، «شفق» به معناى ترس است، «وَ عَظُمَ الشَّفَقُ» يعنى ترس مردم زياد است.
«وَ أُرْعِدَتِ الْأَسْماعُ لِزَبْرَةِ الدَّاعِي إِلى فَصْلِ الْخِطابِ» ، «ارعدت» از مادّۀ «رَعَدَ» به معناى لرزه اى است كه بر بدن انسان مى افتد، «الاسماع» جمع «سمع» به معناى گوش است، «زبرة» به معناى نهيب، و «داعى» به معناى دعوت كننده است؛ يعنى در آن روز به واسطۀ صداى آن كسى كه دعوت كنندۀ به فصل خطاب است گوشها به لرزه مى افتند؛ از بس نهيب او تند است گوشها به لرزه مى افتند. «فَصْلِ الْخِطابِ» از باب اضافۀ صفت به موصوف است، و مقصود از آن خطاب و ندايى است كه فاصل و جدا كنندۀ حق از باطل است.1.
1) - و فى الحديث: «إنَّ الْعَرَقَ لِيَجْرِي مِنْهُمْ حَتَّى إنَّ مِنْهُمْ مَنْ يَبْلُغُ رُكْبَتَيْهِ، وَ مِنْهُمْ مَنْ يَبْلُغُ صَدْرَهُ، وَ مِنْهُمْ مَنْ يَبْلُغُ عُنُقَهُ، وَ مِنْهُمْ مَنْ يُلْجِمُهُ وَ هُمْ أَعْظَمُهُمْ مَشَقَّةً» شرح ابن أبى الحديد، ج 6، ص 251؛ اصل اين حديث با تفاوتهايى در صحيح مسلم، ج 8، ص 158 آمده است.
2) عن الصّادق عليه السلام قال: «إذا كانَ يَومُ القِيامةِ وَقَفَ عَبْدانِ مُؤْمِنانِ لِلْحِسابِ... وَ يَبْقَى الْآخَرُ حَتَّى يَسِيلَ مِنْهُ مِنَ الْعَرَقِ ما لَوْ شَرِبَهُ أَرْبَعونَ بَعيراً لَكَفاها...» ألأمالى، شيخ صدوق، ص 360، مجلس 57، حديث 11.
«وَ مُقايَضَةِ الْجَزاءِ» ، «مقايضة» به معناى معاوضه است؛ يعنى كارهايتان را با جزاى آن معاوضه مى كنند؛ اگر كار نيك انجام داده ايد جزاى خير داده مى شود، و يك وقت كار زشت است كه جزاى آن عقاب و عذاب است؛ و به همين معناست جملۀ بعد «وَ نَكالِ الْعِقابِ، وَ نَوالِ الثَّوابِ». «نكال» به معناى ننگ و عارى است كه در عقاب است، «نوال» از مادّۀ «نال يَنول» به معناى دادن ثواب است.
«عِبادٌ مَخْلُوقُونَ اقْتِداراً، وَ مَرْبُوبُونَ اقْتِساراً، وَ مَقْبُوضُونَ احْتِضاراً، وَ مُضَمَّنُونَ أَجْداثاً، وَ كائِنُونَ رُفاتاً، وَ مَبْعُوثُونَ أَفْراداً، وَ مَدِينُونَ جَزاءً، وَ مُمَيَّزُونَ حِساباً»
(بندگانى هستند كه با قدرت خلق شده، و به اجبار پرورش يافته و دچار مرگ مى شوند، در درون قبرها رفته و بدنشان ريز ريز مى شود، به تنهايى برانگيخته و به جزا مى رسند، و با حساب از همديگر تميز داده و جدا مى شوند.)
مى خواهند بفرمايند: اين مردمى كه در صحراى قيامت جمع مى شوند و داراى آن خصوصيّات مى باشند «عِبادٌ مَخْلُوقُونَ اقْتِداراً» بندگانى هستند كه در آغاز با اقتدار و قدرت خداوند خلق شده اند، «وَ مَرْبُوبُونَ اقْتِساراً» و بدون اختيار خود تحت تربيت خدا واقع شدند. «مربوبون» از مادّۀ «ربّ» به معناى تربيت يافته است، و اين به معناى «مملوكون» است يعنى تحت مالكيت خدا بودند. «اقتساراً» از مادّۀ «قَسر» است، «حركت قسرى» به حركت بدون اختيار گفته شده؛ اينها بدون اختيار خود تحت تعليم و تربيت و مملوكيّت خداوند قرار گرفتند، مربوبند در حالتى كه مقهور قدرت خدا هستند.
«وَ مَقْبُوضُونَ احْتِضاراً» و قبض روح شدگان در حال احتضار هستند. «احتضاراً» در اين جمله حال و از مادّۀ «حَضَر» است؛ انسانِ محتضر به آن فردى گفته مى شود كه ملائكه نزد او حاضر مى شوند و او را قبض روح مى كنند.
«وَ مُضَمَّنُونَ أَجْداثاً» ، «مضمّنون» از مادّۀ «ضمن» است، چيزى را كه در جايى مخفى مى كنند آن را در ضمن آن چيز پنهان مى نمايند. پس «مُضَمَّنُونَ أَجْداثاً» يعنى مخفى شدگان در قبرها. مقصود اين است كه اين بندگان همه «مُضَمَّنُونَ أَجْداثاً»مخفى شده در قبرها هستند.
«وَ كائِنُونَ رُفاتاً» ، «كائنون» از مادّۀ «كون» به معناى بودن است، «رفات» به معناى پوسيده است؛ يعنى اينها همان انسانهايى هستند كه در اثر ماندن در قبرها پوسيده شده و به صورت پودر در آمده بودند، اينك خدا دوباره آنها را در اين جهان (قيامت) خلق فرموده است. در قرآن شريف آمده است: «وَ قالُوا أَ إِذا كُنّا عِظاماً وَ رُفاتاً أَ إِنّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِيداً»(1)مشركين مى گفتند: آيا زمانى كه ما استخوان پوسيده مى شويم باز هم به صورت خلق جديد خلق شده و مبعوث مى شويم؟ حضرت در اين جمله اشاره مى كنند كه اين آدمهايى كه در آن صحراى قيامت برانگيخته شده اند همان استخوان پوسيده هاى داخل قبرها هستند، با قدرت خدا براى مرتبۀ دوّم خلق شده اند.
«وَ مَبْعُوثُونَ أَفْراداً» خلقت ما در اين دنيا به صورت انفرادى و تك تك بوده، اوّل آدم عليه السلام خلق شد، بعد حوّا خلق شده و بعد ديگران تا اين كه امروز جمعيّت دنيا حدود پنج ميليارد نفر است؛ در اين جملۀ حضرت آمده است در قيامت هم مردم «مَبْعُوثُونَ أَفْراداً» مبعوث شدۀ به صورت فردى هستند؛ تك تك مبعوث مى شوند. قرآن شريف نيز در اين مورد فرموده است: «وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ»(2)هر يك به تنهايى به پيشگاه حق آمده است، همان طورى كه در مرتبۀ اوّل شما را خلق كرده ايم.
«وَ مَدِينُونَ جَزاءً» قيامت جاى جزاى اعمال است، هر كسى در قيامت به جزاى اعمال نيك يا بدِ خود مى رسد. «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ، وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ»(3)، اين كلام خداست كه هر كسى جزاى اعمال نيك و بد خود را مى بيند.8.
«جزاءً» در عبارت حضرت امير عليه السلام مصدر و مفعول مطلقى است كه از غير فعل خود آمده است، يعنى جزا داده مى شوند جزا دادنى.
«وَ مُمَيَّزُونَ حِساباً» روز قيامت هر كسى در مقام حساب جدا مى شود؛ يعنى خوب و بد از يكديگر تميز داده مى شوند، هر كسى يك حسابى براى خودش دارد، نامۀ عملها جداست و اعمال هر كسى جداگانه براى خودش ثبت و ضبط شده است.
«قَدْ أُمْهِلُوا فِي طَلَبِ الْمَخْرَجِ، وَ هُدُوا سَبِيلَ الْمَنْهَجِ، و عُمِّرُوا مَهْلَ الْمُسْتَعْتِبِ [مَهَلَ الْمُسْتَعْتَبِ]، وَ كُشِفَ [كُشِفَتْ] عَنْهُمْ سُدَفُ الرِّيَبِ»
(براى رهايى از گمراهى مهلت داده شده اند، و به راه راست هدايت گرديده اند، و مانند فرصتى كه براى طلب خشنودى به كسى مى دهند به آنها نيز فرصت داده اند، و تاريكى هاى شك و شبهه ها از آنها برداشته شده است.)
«مَخرج» محل خروج است و مقصود از آن در اينجا طلب راه فرار است؛ حضرت فرموده اند: چنين نيست كه بدون جهت و بدون دليل خواسته باشند اين مردم را به جهنّم ببرند، بلكه «قَدْ أُمْهِلُوا فِي طَلَبِ الَْمخْرَجِ» قبلاً به اينها مهلت فرار داده اند، «وَ هُدُوا سَبِيلَ الْمَنْهَجِ» و آنها را به راه راست و حق هدايت كرده اند؛ به وسيلۀ كتابهاى آسمانى، به وسيلۀ انبياء و اولياء، و به وسيلۀ علما و بزرگان دينى مردم را هدايت كرده و با هدايت به آنها راه فرار از جهنّم را آموخته اند.
«و عُمِّرُوا مَهْلَ الْمُسْتَعْتِبِ» و بر اثر طولانى شدن عمر به آنها مهلت زياد داده شد تا رضايتشان به دست آيد. «مستعتب» از مادّۀ «عتبى» به معناى رضايت است، «مَهْلَ الْمُسْتَعْتِبِ» يك مثل است و براى جلب رضايت كسى است كه رضايت قلبى او مطلوب است. مقصود حضرت از آوردن اين جمله اين است كه بگويد: خدا آن قدر به
آنها مهلت داده بود كه رضايتشان به دست آيد.
«وَكُشِفَ عَنْهُمْ سَدَفُ الرِّيَبِ» ، «سُدَف» جمع «سُدفة» به معناى ظلمت و تاريكى است، «رِيَب» جمع «ريبة» به معناى شك و ترديد است، كسى كه در شك و ترديد است در حقيقت در ظلمت و تاريكى است، بنابراين «كُشِفَ عَنْهُمْ سَدَفُ الرِّيَبِ» يعنى خدا از اين افراد ظلمت و تاريكى شك و ترديدها را برداشته است؛ با فرستادن پيامبران و هاديان به حقّ، و فرستادن كتاب و دليلهاى واضح، راه را به آنها نشان داد و شك و ترديد را از آنها گرفت.
«وَ خُلُّوا لِمِضْمارِ الْجِيادِ، وَ رَوِيَّةِالْإِرْتِيادِ، وَ أَناةِ الْمُقْتَبِسِ الْمُرْتادِ، فِي مُدَّةِ الْأَجَلِ، وَ مُضْطَرَبِ الْمَهَلِ»
(براى آماده شدن به حال خود گذاشته شدند مانند آماده شدن اسبها براى ميدان مسابقه؛ و براى فكر و انديشه در به دست آوردن حق، و براى شتاب نكردن در فراگرفتن نور علم در مدّت زندگانى تا رسيدن اجل به آنها فرصت داده شده است.)
«وَ خُلُّوا لِمِضْمارِ الْجِيادِ» و رها شدند براى مضمار اسبها. در اين جمله يك تشبيه است؛ «مضمار» از «تضمير» است، اسبى را كه براى ميدان مسابقه تربيت مى كردند به اين ترتيب بوده كه اوّل مدّتى به آن علوفۀ فراوان مى دادند تا خوب چاق شود و بعد كم كم آن را مى تازاندند تا آن چاقى بدن اسب كم و استخوانش محكم شود و خيلى در دويدن چالاك شود، عرب به اين كار «تضمير» مى گويد و «مِضْمارِ الْجِيادِ» هم به همين معناست؛ يعنى لاغر كردن اسب براى ميدان مسابقه. حالا حضرت هم در اين جملۀ خود فرموده اند: «خُلُّوا لِمِضْمارِ الْجِيادِ» اين مردم رها شدند براى لاغر كردن اسبها؛ خوب اسبى كه در ميان نبوده پس اين جمله كنايه از آمادگى و رياضت است؛ يعنى آنها را رها كردند تا با انجام اعمال صالح خود را تربيت و آمادۀ بهشت كنند.
«وَ رَوِيَّةِالْإِرْتِيادِ» ، «رويّة» به معناى فكر كردن است، «الارتياد» به معناى طلب
است. اين جمله عطف به «مِضْمارِ الْجِيادِ» است و اصل عبارت به اين صورت است:
«خُلُّوا لِمِضْمارِ الجِيادِ، وَ لِرَوِيَّةِ الْإِرْتِيادِ»، جملۀ بعد هم عطف به همين جمله و در اصل چنين است «وَ لِأَناةِ الْمُقْتَبِسِ الْمُرْتادِ فِي مُدَّةِ الْأَجَلِ، وَ فِي مُضْطَرَبِ الْمَهَلِ» يعنى آنها را رها كردند براى آمادگى و براى اين كه بروند فكر كنند و با فكر و انديشه حق را دريابند؛ «وَ لِأَناةِ الْمُقْتَبِسِ الْمُرْتادِ»، «اناة» به معناى تأنّى است، «مقتبس» از مادّۀ «قبس» است و كسى را مى گويند كه شعلۀ آتش يا چراغى در دست داشته باشد، «المرتاد» به معناى طالب حق است. «فِي مُدَّةِ الْأَجَلِ» يعنى در مدّت عمر «وَ مُضْطَرَبِ الْمَهَلِ» و در آن زمان رفت و آمد و حركتى كه با مهلت است.
به طور خلاصه معناى جمله چنين است كه: خداوند شما را رها كرده تا خود را مهيّا كنيد و از راه فكر و طلب انديشه به حق برسيد، و براى اين كه چراغى (دليل) برداريد و در طول مدّت عمر با تأنّى و صبر و حوصله و در آن مهلت مضطرب و داراى تحولات با حركت به حق و حقيقت برسيد.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
هدايتهاى بيكران الهى
دعوت به تقوى
سير در جهت هدف خلقت
توجّه به نعمت هاى درونى انسان
عبرتى از گذشتگان
«خطبۀ 83 - قسمت سوّم»
«فَيا لَها أَمْثالاً صائِبَةً، وَ مَواعِظَ شافِيَةً، لَوْ صادَفَتْ قُلُوباً زاكِيَةً، وَ أَسْماعاً واعِيَةً، وَ آراءً عازِمَةً، وَ أَلْباباً حازِمَةً، فَاتَّقُوا اللّهَ تَقِيَّةَ مَنْ سَمِعَ فَخَشَعَ، وَ اقْتَرَفَ فَاعْتَرَفَ، وَ وَجِلَ فَعَمِلَ، وَ حاذَرَ فَبادَرَ، وَ أَيْقَنَ فَأَحْسَنَ، وَ عُبِّرَ فَاعْتَبَرَ، وَ حُذِّرَ فَازْدَجَرَ، وَ أَجابَ فَأَنابَ، وَ رَجَعَ فَتابَ، وَ اقْتَدى فَاحْتَذى، وَ أُرِيَ فَرَأَى، فَأَسْرَعَ طالِباً، وَ نَجا هارِباً، فَأَفادَ ذَخِيرَةً، وَ أَطابَ سَرِيرَةً، وَ عَمَّرَ [عَمَرَ] مَعاداً، وَ اسْتَظْهَرَ زاداً لِيَوْمِ رَحِيلِهِ، وَ وَجْهِ سَبِيلِهِ، وَ حالِ حاجَتِهِ، وَ مَوْطِنِ فاقَتِهِ، وَ قَدَّمَ أَمامَهُ لِدارِ مُقامِهِ، فَاتَّقُوا اللّهَ عِبادَ اللّهِ جَهَةَ [جِهَةَ ] ما خَلَقَكُمْ لَهُ، وَ احْذَرُوا مِنْهُ كُنْهَ ما حَذَّرَكُمْ مِنْ نَفْسِهِ، وَ اسْتَحِقُّوا مِنْهُ ما أَعَدَّ لَكُمْ بِالتَّنَجُّزِ لِصِدْقِ مِيعادِهِ، وَ الْحَذَرِ مِنْ هَوْلِ مَعادِهِ»
مِنها: «جَعَلَ لَكُمْ أَسْماعاً لِتَعِيَ ما عَناها، وَ أَبْصاراً لِتَجْلُوَ عَنْ عَشاها، وَ أَشْلاءً جامِعَةً لِأَعْضائِها، مُلائِمَةً لِأَحْنائِها، فِي تَرْكِيبِ صُوَرِها، وَ مُدَدِ عُمُرِها، بِأَبْدانٍ قائِمَةٍ بِأَرْفاقِها، وَ قُلُوبٍ رائِدَةٍ لِأَرْزاقِها، فِي مُجَلِّلاتِ نِعَمِهِ، وَ مُوجِباتِ مِنَنِهِ، وَ حَواجِزِ عافِيَتِهِ، وَ قَدَّرَ لَكُمْ أَعْماراً سَتَرَها عَنْكُمْ، وَ خَلَّفَ لَكُمْ عِبَراً مِنْ آثارِ الْماضِينَ قَبْلَكُمْ، مِنْ مُسْتَمْتَعِ خَلاقِهِمْ، وَ مُسْتَفْسَحِ خِناقِهِمْ»
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه، خطبۀ هشتاد و سوّم معروف به خطبۀ غرّاء بود. به اينجا رسيديم كه مى فرمايد:
«فَيا لَها أَمْثالاً صائِبَةً، وَ مَواعِظَ شافِيَةً، لَوْ صادَفَتْ قُلُوباً زاكِيَةً، وَ أَسْماعاً واعِيَةً، وَ آراءً عازِمَةً، وَ أَلْباباً حازِمَةً»
(اى شگفت از اين مثالهاى صائب و راست، و اين پندهاى شفادهنده، اگر برخورد كند به دلهاى پاك و گوشهاى شنوا، و انديشه هاى ثابت و عقلهاى استوار.)
«يا لها» ندا و مناداست، يعنى اى شگفت از اينها؛ مقصود از «لها» كه در فارسى به معناى «اينها» است، آن كارهايى است كه انجام شده است. «أَمْثالاً صائِبَةً» تميز «لها» است و ابهام آن را بيان مى كند؛ يعنى مَثَلها و الگوهايى كه صائب و حق بوده است.
«وَ مَواعِظَ شافِيَةً» اين جمله عطف به جملۀ قبل است؛ يعنى «يا لَها مَواعِظَ شافِيَة» اى شگفت از اين موعظه هاى شفابخش. حضرت مى گويند: بله قرآن و آن همه احاديث و اين كلمات بزرگان، اينها همه چراغهاى روشن و موعظه هاى رسا هستند، امّا دل بايد گيراى اين مواعظ و نصايح باشد، دلِ صاف مى خواهد تا از اين مواعظ و دليلهاى روشن استفاده كند.
مى فرمايد: اگر عده اى گمراهند، نه اين است كه خدا آنها را گمراه گذاشته باشد، بلكه اينها قابليت نداشته اند، چرا كه خدا مَثَلها و الگوهاى صائب را فرستاده، موعظه هاى شافيه را فرستاده است، و اين مواعظ «لَوْ صادَفَتْ قُلُوباً زاكِيَةً» اگر به دلهاى پاك برسد شفابخش است، «وَ أَسْماعاً واعِيَةً» و به گوشهاى داراى ظرفيّت برسد اثر مى كند و شفابخش است «وَ آراءً عازِمَةً» و اگر به رأيهاى تصميم گيرنده برسد انسان را هدايت مى كند.
در جملۀ «آراءً عازِمَةً» اسناد مجازى است؛ براى اين كه «آراء» جمع «رأى» است و «عازمة» به معناى تصميم گيرنده است، آن وقت اسناد «عازمة» را به «آراء» داده است در
صورتى كه انسان تصميم گيرنده است نه رأى، و بايد اسناد «عازمةً» را به انسان مى داد؛ پس يعنى آرائى كه صاحبانش تصميم گيرنده هستند.
بعد مى فرمايد: «وَ أَلْباباً حازِمَةً» ، «ألباب» جمع «لُبّ» به معناى مغز است، و «حازمة» به معناى احتياط كننده است؛ يعنى اين مواعظ براى دلهايى كه محكم و احتياطكار است شفابخش است.
«فَاتَّقُوا اللّهَ تَقِيَّةَ مَنْ سَمِعَ فَخَشَعَ، وَ اقْتَرَفَ فَاعْتَرَفَ، وَ وَجِلَ فَعَمِلَ، وَ حاذَرَ فَبادَرَ، وَ أَيْقَنَ فَأَحْسَنَ، وَ عُبِّرَ فَاعْتَبَرَ»
(پس از خدا بترسيد مانند كسى كه پند را شنيد و زير بار رفت، و گناه كرد و اعتراف به گناه خود نمود، و ترسيد و عمل نيكو انجام داد، و حذر نمود و شتافت، و يقين حاصل كرد و اعمال نيك انجام داد، و به او پند دادند و پذيرفت.)
همۀ سخنان حضرت امير عليه السلام موعظه است، ولى اين قسمت بالخصوص موعظۀ به تقوى و پرهيزكارى است، مى فرمايند: «فَاتَّقُوا اللّهَ» خود را از گناهان حفظ كنيد «تَقِيَّةَ مَنْ سَمِعَ فَخَشَعَ» مانند حفظ كردن كسى كه سخن و موعظه را مى شنود و آن موعظه در وى اثر مى كند آنگاه عمل مى كند و پاكدامن مى شود. پس در اين عبارت جملۀ «تَقِيَّةَ مَنْ سَمِعَ فَخَشَعَ» مفعول مطلق نوعى است؛ يعنى پرهيز كنيد نوع پرهيز كردن كسى كه حرف حق را مى شنود پس خاشع مى شود، يعنى به آن حرف حق عمل مى كند. اين كه كسى حرف حقى را بشنود و عمل كند، به اين معناست كه او يك نحو خداترسى دارد و بر اثر همان خداترسى اى كه دارد در برابر حق خاشع است، پس تقواى شما هم مانند تقواى اين افراد باشد كه خداترس هستند.
جملات بعدى نيز همگى به همين صورتند، يعنى عطف بر «سمع» شده اند،
آن وقت كلمۀ «تقيّة من» سر آنها درمى آيد، پس اين كه در جملۀ بعد فرموده: «وَ اقْتَرَفَ فَاعْتَرَفَ» در اصل اين چنين است: «فَاتَّقُوا اللّهَ تَقِيَّةَ مَنِ اقْتَرَفَ فَاعْتَرَفَ» يعنى از خدا بترسيد مانند ترسيدن كسى كه گناهى را مرتكب شده و به گناه خود اعتراف دارد، نزد خدا معترف به گناه خود است. «اقتراف» به معناى كسب كردن است؛ «اعترف» از «اعتراف» است، يعنى كارى كه كرده است به آن اعتراف مى كند.
«وَ وَجِلَ فَعَمِلَ» ، «وجل» به معناى ترس است؛ يعنى «فَاتَّقُوا اللّهَ تَقِيَّةَ مَنْ وَجِلَ فَعَمِلَ» پرهيز كنيد مانند پرهيز كردن كسى كه از خداوند ترسيده و آنگاه عمل نيكو انجام داده است. كسى كه از عذاب خداوند مى ترسد، براى نجات خود عمل صالح انجام مى دهد، كسى كه از خداوند مى ترسد به وظيفۀ خود عمل مى كند، و كسى كه از خداوند و عذاب او مى ترسد گناه نمى كند.
«وَ حاذَرَ فَبادَرَ» ، «حاذر» از مادّۀ «حذر» به معناى ترسيدن و احتياط كردن است، «حاذر» از باب مفاعله و به معناى ترسيدن با توجّه است، «من حاذر» يعنى كسى كه ترس در قلبش نفوذ كرده است «فبادر» پس مبادرت كرده و جبران خطاها و گناهان خود را مى كند. مقصود حضرت اين است كه: «فَاتَّقُوا اللّهَ تَقِيَّةَ مَنْ حاذَرَ فَبادَرَ» پرهيز كنيد مانند پرهيز كردن كسانى كه ترس از خدا در اعماق دلشان نفوذ كرده پس براى جبران گناهان مبادرت كرده اند.
«وَ أَيْقَنَ فَأَحْسَنَ» و تقوى به خرج دهيد مانند تقواى كسانى كه يقين به حساب و كتاب، بهشت و جهنّم و صراط دارند و براى همان هم اعمال نيك انجام مى دهند.
«وَ عُبِّرَ فَاعْتَبَرَ» و پرهيز كنيد مانند پرهيز كردن كسى كه عبرت داده شده و عبرت گرفته است. اگر كسى از تاريخ گذشتگان عبرت گرفته باشد، حساب كار خودش را مى كند و خود را بندۀ صالح خدا تربيت مى كند و طبعاً فرد متّقى و پرهيزكارى است.
حضرت هم توصيه مى كنند كه تقواى شما چنين تقوايى باشد.
«وَ حُذِّرَ فَازْدَجَرَ، وَ أَجابَ فَأَنابَ، وَ رَجَعَ فَتابَ، وَ اقْتَدى فَاحْتَذى، وَ أُرِيَ فَرَأَى»
(و او را ترساندند و او ترسيد، و اجابت كرد و بازگشت نمود، و برگشت و توبه نمود، و اقتدا كرد و متابعت نمود، و راه راست به او نشان داده شد و آن را ديد.)
اين جملات هم مانند جملات قبل عطف بر «سمع» در جملۀ «مَنْ سَمِعَ فَخَشَعَ»است. «وَ حُذِّرَ فَازْدَجَرَ» ، «حُذّر» ماضى مجهول است به معناى ترسانده شده است، «فازدجر» يعنى از گناه منزجر شده است، و طبيعى است كسى كه ترسيده و منزجر شده براى آيندۀ خود تقوى به خرج داده و متّقى است؛ حالا حضرت هم فرموده است: «فَاتَّقُوا اللّهَ تَقِيَّةَ مَنْ حُذِّرَ فَازْدَجَرَ» پس از گناهان پرهيز كنيد مانند تقواى كسى كه از گناه ترسانده شده و از گناه منزجر شده است.
«وَ أَجابَ فَأَنابَ» ، «اجاب» يعنى پذيرا شده، دعوت خداوند را پذيرفته و اجابت كرده است، «فاناب» پس بازگشت كرده؛ از اشتباهات و از روش زشت خود رجوع كرده است. «فَاتَّقُوا اللّهَ تَقِيَّةَ مَنْ أجابَ فَأنابَ» بپرهيزيد مانند پرهيز كردن كسى كه به داعى خداوند توجّه نموده، آن را اجابت نموده و بازگشت كرده است. جملۀ بعدى «وَ رَجَعَ فَتابَ» همان معناى جملۀ قبل است فقط تفنّن در عبارت است.
«وَ اقْتَدى فَاحْتَذى» در اعمال و رفتار به بزرگان دينى اقتدا مى كند؛ «اقتداء» به معناى پيروى كردن است، كسى كه بزرگان دينى را مقتداى خود قرار دهد و از آنها پيروى كند «فاحتذى» پس به محاذات آنها قدم برداشته و گام به گام آنها رفته و طبعاً راه درستِ دين و دنياىِ خود را پيموده و متّقى و پرهيزكار بوده است، حالا شما هم «اِتَّقُوا اللّهَ تَقِيَّةَ مَنِ اقْتَدى فَاحْتَذى» پرهيزكارى كنيد مانند پرهيزكارى او، يعنى به يكى از بزرگان اقتدا كنيد و پا به پاى او قدم برداريد.
«وَ أُرِيَ فَرَأَى» ، «أُرِيَ» ماضى مجهول از مادّۀ «إرائَة» است، يعنى كسى كه حق يا راه حق به او ارائه شده است، «فَرَأى» پس او هم حق و حقيقت را ديده است. كسى كه حق
به او نشان داده شود و حق را ببيند، از حق متابعت كرده و راه تقوى و پاكى را پيشه مى كند. از اين رو حضرت فرموده است: «فَاتَّقُوا اللّهَ تَقِيَّةَ مَنْ أُرِيَ فَرَأى» پرهيزكارى كنيد مانند پرهيزكارى كسى كه حق به او ارائه شده و حق را ديده و توجّه كرده است.
«فَأَسْرَعَ طالِباً، وَ نَجا هارِباً، فَأَفادَ ذَخِيرَةً، وَ أَطابَ سَرِيرَةً، وَ عَمَّرَ [عَمَرَ] مَعاداً، وَ اسْتَظْهَرَ زاداً لِيَوْمِ رَحِيلِهِ، وَ وَجْهِ سَبِيلِهِ، وَ حالِ حاجَتِهِ، وَ مَوْطِنِ فاقَتِهِ، وَ قَدَّمَ أَمامَهُ لِدارِ مُقامِهِ»
(پس شتابان جويندۀ حق گرديد، و رستگار شد در حالتى كه گريزان بود، و ذخيره به دست آورد، و باطن خود پاك گردانيد، و معاد را آباد كرد، و با توشه براى روز كوچ و راه خود و هنگام نيازمندى و جاى تنگدستى پشت خود را قوى نمود، و براى جايگاه هميشگى آن توشه را پيش فرستاد.)
اوصافى كه در اين جمله ها ذكر شده بر حسب ظاهر اوصاف همان كسى (مَنْ) است كه حضرت در جمله هاى مفعول مطلق نوعى به آن اشاره مى فرمود؛ اينجا كه مى فرمايند: «فَأَسْرَعَ طالِباً، وَ نَجا هارِباً، فَأَفادَ ذَخِيرَةً و...» يعنى همان كسى كه «سَمِعَ فَخَشَعَ، وَ اقْتَرَفَ فَاعْتَرَفَ و...» وقتى مى شنيد خشيت پيدا مى كرد، و وقتى گناه مى كرد اعتراف به گناه خود مى نمود و...، اين كس «فَأَسْرَعَ طالِباً» سرعت پيدا مى كند در حالى كه طلب كنندۀ حق است، در طلب حق سرعت پيدا مى كند؛ «وَ نَجا هارِباً» و از جهنّم و دنيا نجات پيدا كرده در حالى كه به طرف حق و حقيقت فرار كرده است؛ «فَأَفادَ ذَخِيرَةً» پس براى آخرت خود فايده اى را ذخيره نموده است؛ «وَ أَطابَ سَرِيرَةً»و باطن خود را نيكو كرده است، و اندرون خود را از هر حقّه و حيله اى پاك كرده است؛ «وَ عَمَّرَ مَعاداً» ، «عمّر» از مادّۀ «تعمير» است، يعنى آخرت خود را تعمير و آباد كرده است؛ تعمير كردن آخرت و معاد به اين است كه انسان واجبات الهى را انجام دهد و از محرّمات پرهيز كند و خلاصه به وظايف شرعى خود عمل نمايد.
«وَ اسْتَظْهَرَ زاداً لِيَوْمِ رَحِيلِهِ» ؛ در اين جمله يك تشبيه است؛ به اين معنا كه حضرت
امير عليه السلام مسافرت آخرت را به مسافرت دنيا تشبيه فرموده؛ در مسافرتها اين طور بوده كه مردم مخارج سفر خود را كه به صورت آذوقه و خشكبار بوده روى شتر، اسب و يا الاغ خود مى بسته و همراه خود مى برده اند، و از اين بستنِ آذوقه روى شتر و اسب تعبير به «استظهار زاد» مى كرده اند، يعنى توشۀ خود را ظاهر كرده است، ظاهر بودن براى اين است كه روى حيوان بوده و همه مى ديده اند، حالا حضرت مى فرمايند: اين فرد زاد و توشۀ خودش را براى روز قيامتش ظاهر كرده است، مقصود اين است كه چنين كسى بالاخره زاد و توشه اى براى قيامت خود برداشته است و حتماً دست خالى نيست.
«وَ وَجْهِ سَبِيلِهِ» اين زاد و توشه در جهت همان مسيرى است كه او قصد مسافرت به آن را داشته، «وَ حالِ حاجَتِهِ» و اين زاد مناسب با حاجتِ او در روز قيامت است؛ اين توشه اى كه آماده كرده هم در جهت همان مسير است و هم مناسب با آن هدفى است كه او در نظر داشته. «وَ مَوْطِنِ فاقَتِهِ» اين جمله عبارت ديگرى از جملۀ قبل است و به همان معناست؛ «موطن» به معناى جايگاه، و «فاقة» به معناى احتياج است؛ يعنى اين توشه اى كه فرستاده براى جايگاه احتياج اوست. «وَ قَدَّمَ أَمامَهُ لِدارِ مُقامِهِ» و اين توشه اى را كه مهيّا كرده مقدّم انداخته و جلوتر از خود فرستاده است براى جايگاه و اقامتگاه ابدى خود.
«فَاتَّقُوا اللّهَ عِبادَ اللّهِ جَهَةَ [جِهَةَ] ما خَلَقَكُمْ لَهُ، وَ احْذَرُوا مِنْهُ كُنْهَ ما حَذَّرَكُمْ مِنْ نَفْسِهِ، وَ اسْتَحِقُّوا مِنْهُ ما أَعَدَّ لَكُمْ بِالتَّنَجُّزِ لِصِدْقِ مِيعادِهِ، وَ الْحَذَرِ مِنْ هَوْلِ مَعادِهِ»
(پس اى بندگان خدا از نافرمانى او بپرهيزيد به خاطر هدفى كه براى آن آفريده شده ايد، و از چيزى كه از ناحيۀ خدا از آن ترسانده شده ايد نهايت ترس را داشته باشيد، و خود را سزاوار آن بهشتى كنيد كه براى شما آماده شده و به شما وعده داده شده است، وعدۀ او را راست بدانيد، و از وحشت قيامت حذر نماييد.)
پس از آن كه اوصافى از مردان متّقى بيان فرموده و آنها را الگوى ما قرار داده، باز خطاب به جمعيّت حاضر فرموده اند: «فَاتَّقُوا اللّهَ عِبادَ اللّهِ جَهَةَ ما خَلَقَكُمْ لَهُ» پس اى بندگان خدا خود را در آن جهتى كه خدا شما را براى آن آفريده است حفظ كنيد؛ توجّه كنيد شما را براى چه آفريده اند، در همان مسير حركت كنيد؛ آمدن در اين دنيا و زندگى اين دنيا براى خودِ اين دنيا نيست، اين دنيا وسيلۀ رسيدنِ به مقامات و درجات آخرت است، اين دنيا حُكم پُل را دارد، پل براى عبور است، اين دنيا هم براى عبور است.
«وَ احْذَرُوا مِنْهُ كُنْهَ ما حَذَّرَكُمْ مِنْ نَفْسِهِ» ، معناى «حذر» احتياط است و اگر آن را به معناى ترس گرفته اند به خاطر همان احتياط است؛ چون كسى كه احتياط مى كند مى ترسد در آينده به خطرى برخورد كند. مى فرمايد: بترسيد از خدا كمال ترسى كه او شما را از آن ترسانده است، يعنى كمال احتياط را در امور مربوط به دنيا و آخرت داشته باشيد.
در كلمۀ «كُنه» سه احتمال داده شده: يكى كنه دستورات و فرمانهاى خدا، يعنى كنه نماز، كنه روزه و كنه هر عبادت ديگر، يعنى كنه وظايف خود را به جا بياوريد؛ احتمال دوّم كه از محمّد عبده است اين كه مقصود كنه ذات خداست، چرا كه خدا ما را از تحقيق در مورد شناخت كنه ذات خود برحذر داشته و به طور كلّى شناخت كنه ذات او براى ما غير ممكن است، انسان ممكن است و ممكن نمى تواند به ذات واجب الوجود احاطه پيدا كند، بنابراين خدا ما را از شناخت كنه ذات خود برحذر داشته است؛ احتمال سوّم اين است كه مقصود از آن كنهِ احتياط باشد، يعنى احتياط را به كنهِ آن برسانيد، نهايت احتياط را بنماييد.
«وَ اسْتَحِقُّوا مِنْهُ ما أَعَدَّ لَكُمْ بِالتَّنَجُّزِ لِصِدْقِ مِيعادِهِ» كارى كنيد كه مستحق وعده هاى خداوند شويد. خدا چيزهايى را براى بندگان خود مهيّا فرموده و شما بايد كارى كنيد كه وعده هاى خدا در مورد شما راست درآيد، گرچه وعده هاى خدا صادق
است؛ «وَ اسْتَحِقُّوا مِنْهُ ما أَعَدَّ لَكُمْ» و خودتان را در معرض استحقاق قرار دهيد، استحقاق آنچه خداوند براى شما مهيّا كرده؛ «بالتّنجّز» متعلق به «استحقّوا» است، مقصود اين است كه وعده هاى خدا را در مورد خود منجّز و قطعى كنيد؛ اگر خودتان را متّقى و پرهيزكار قرار دهيد، وعده هاى خدا را در مورد خود منجّز كرده ايد.
«وَ الْحَذَرِ مِنْ هَوْلِ مَعادِهِ» واقعاً بترسيد از هول و وحشت قيامت او. اگر انسان بخواهد واقعاً برحذر باشد، بايد خود را طورى مجهّز كند كه در معرض عذاب خداوند قرار نگيرد.
مِنها: «جَعَلَ لَكُمْ أَسْماعاً لِتَعِيَ ما عَناها، وَ أَبْصاراً لِتَجْلُوَ عَنْ عَشاها، وَ أَشْلاءً جامِعَةً لِأَعْضائِها، مُلائِمَةً لِأَحْنائِها، فِي تَرْكِيبِ صُوَرِها، وَ مُدَدِ عُمُرِها»
از جملۀ خطبه است اين كه: (خدا براى بهره بردن شما دو گوش آفريد تا آنچه را لازم است حفظ كنيد، و دو چشم تا از تاريكى رها شده و بينا گرديد، و اعضايى را كه دربرگيرندۀ اعضاى ديگرى است همساز با آنها، و در تركيب بندى و دوام متناسب و هماهنگ با آنها.)
از كلمۀ «منها» استفاده مى شود كه مرحوم سيّد رضى اين خطبۀ غرّاء را هم خلاصه كرده و قسمت هايى از آن را حذف كرده است. «منها» يعنى از جملۀ مطالب اين خطبه اين است: «جَعَلَ لَكُمْ أَسْماعاً» براى شما گوش قرار داد «لِتَعِيَ ما عَناها» براى اين كه حفظ كنيد آن چيزهايى را كه مهم و حفظ كردنى است. «لِتَعِىَ» از مادّۀ «وَعى» به معناى حفظ است. هميشه چيز مهم حفظ كردنى است، اينجا هم فرموده: «ما عَناها» يعنى چيزهايى كه مورد عنايت خدا قرار گرفته و در پيشگاه خدا مهم بوده است.
«وَ أَبْصاراً لِتَجْلُوَ عَنْ عَشاها» و خداوند برايتان چشم قرار داده تا اين كه چشمها از كورى روشن شود. «عشا» به معناى شب كورى است. در كلمۀ «عن» دو احتمال است:
يك احتمال اين كه زائده باشد، «لِتَجْلُوَ عَشاها» يعنى تا اين كه كورى او برطرف شود؛ يك احتمال هم اين كه به معناى «بعد» باشد، «لِتَجْلُوَ بَعْدَ عَشاها» يعنى تا اين كه جلوه پيدا كند و روشن شود بعد از آن كه كور بوده است.
«اشلاء» جمع «شَلْو» به معناى «عضو» است. «وَ أَشْلاءً جامِعَةً لِأَعْضائِها» و اين اعضاى ظاهرى دربرگيرنده است اعضاى باطنى را؛ اين دست ظاهرى نيروى دست باطنى است، پاى ظاهرى نيروى پاى باطنى است، چشم و گوش ظاهرى نيروى چشم و گوش باطنى هستند، آن اعضاى باطنى كه ملاك انسانيت است و انسانيت انسان به آنهاست و... «جامِعَةً لِأَعْضائِها» اين اعضاى ظاهرى دربرگيرندۀ قوّت و نيروى اعضاى باطنى هستند؛ گوش باطنى از راه همين گوش ظاهرى، و چشم باطنى از راه چشم ظاهرى درك مى كنند، و همين طور همۀ اعضاى بدن.
«مُلائِمَةً لِأَحْنائِها» ، «ملائم» به معناى مناسب، و «احناء» جمع «حِنو» هم به معناى جوانب و اطراف آمده و هم به معناى كجى و خميدگى. مقصود از اين عبارت اين است كه بعضى از اعضاى انسان كج و خميده است، مانند استخوانهاى دنده ها و بسيارى از استخوانهاى ديگر، و بعضى ديگر مستقيم است مانند استخوانهاى دست و پاها؛ حال مى فرمايد: اين اعضايى كه مستقيم و راست است ملايم و مناسب با اعضايى است كه كج و خميده است. از طرف ديگر اعضاى بدن هم نسبت به يكديگر مناسب هستند؛ چشم و گوش و سر همه با هم كمال مناسبت را دارند، چشم انسان در جاى مناسب است، دهانش در جاى مخصوص قرار گرفته و با دستهايش مناسبت كامل دارد، و مثلاً اگر دهان در پشت سر بود با دستها مناسبت نداشت و غذا خوردن و مسواك زدن و... مشكل بود، خدا دستها را در مناسب ترين جاهاى بدن قرار داده كه قادر به رفع نياز از هر جاى بدن هست، خلاصه تركيب اعضاى بدن نسبت به هم مناسب است، از اين جهت هم حضرت فرموده اند: «فِي تَرْكِيبِ صُوَرِها» در حالى كه
اين صورتها، اين جسمها و اين اعضاى متناسب با هم تركيب پيدا كرده اند «وَ مُدَدِ عُمُرِها» و در تمام مدّت عمرشان با هم متناسب قرار داده شده اند. البتّه اگر يك عدّۀ قليل و اندكى بر اين قانون نباشند اينها كم هستند، و غالباً اعضاء و جوارح متناسب با هم تا آخر عمر با انسان است.
«بِأَبْدانٍ قائِمَةٍ بِأَرْفاقِها، وَ قُلُوبٍ رائِدَةٍ لِأَرْزاقِها، فِي مُجَلِّلاتِ نِعَمِهِ، وَ مُوجِباتِ مِنَنِهِ، وَ حَواجِزِ عافِيَتِهِ»
(با بدنهايى كه با تركيبهاى سودمند خود قائم و برقرارند، و با دلهايى كه روزىِ بدنها را مى طلبند، در حالى كه در پوشش نعمت هاى او هستند، و موجبات منّتهاى او هويداست، و با وسائلى دفاع كننده به نعمت عافيت متنعّم مى باشيد.)
«أرفاق» جمع «رِفق» به معناى منافع است - مرافق مسجد يعنى آن جاهايى از مسجد كه قابل استفاده بردن است - «بِأَبْدانٍ قائِمَةٍ بِأَرْفاقِها» خداوند اين بدنها را به گونه اى آفريده كه قائم به منافع باشند، يعنى انسان بتواند از آنها بهره برد؛ هر يك از اين اعضاء و جوارح بدن ما براى يك خاصيّتى خلق شده، مثلاً قوّۀ باصره براى ديدن، قوّۀ لامسه براى لمس اشياء و درك نرمى و زبرى و سردى و گرمى است، قوّۀ هاضمه براى هضم غذا، و بالاخره هر عضوى يك خاصيّتى دارد كه همان عضو قائم به آن خاصيّت است و منافع لازم را دارد.
«وَ قُلُوبٍ رائِدَةٍ لِأَرْزاقِها» ، «قلوب» جمع «قلب» به معناى دل است، مقصود از دل در اين جمله همان عقل و نيروى انديشۀ انسان است، «لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها»(1)كه در قرآن آمده مقصود اين قلب صنوبرى شكل كه مركز خون است و خون را به همۀ بدن پمپاژ مى كند نيست، رسالت اين قلب همان پمپاژ كردن خون است، پس اين آيه و آن جملۀ حضرت به اين وسيلۀ پمپاژ نظر ندارند، بلكه مقصود نيروى عقلانى است9.
1) - سورۀ أعراف (7)، آيۀ 179.
كه انسانيت انسان به همان است.
«رائدة» در اصل «راودة» بوده و به معناى طلب كننده است، «ارزاق» جمع «رزق» به معناى روزى است، مقصود حضرت اين است كه خداوند به انسان نيروى تفكر و انديشه اى داده كه با آن بهره و روزى هر عضوى را طلب كند. اگر انسان فكر و انديشه نداشت، نمى توانست از اين اعضاء بهره بردارى كند و در نتيجه مى مرد، ولى چون داراى هوش و انديشه است به فكر تهيّۀ غذا، تهيّۀ مسكن، تهيّۀ لوازم زندگى، تهيّۀ همسر، به وجود آوردن فرزند و... مى افتد و به اين وسيله از هر عضوى بهرۀ خودش را مى برد و در نتيجه به زندگى خود ادامه داده و نسل بشر هم روى زمين باقى مى ماند.
پس خدا به انسان انديشه اى داده تا به وسيلۀ آن روزى و بهرۀ هر عضوى را طلب نمايد.
«فِي مُجَلِّلاتِ نِعَمِهِ» ، «مجلّلات» جمع «مجلّل» به معناى عموميّت دهنده و تحت پوشش قرار دهنده است، «سحابٌ مجلّلٌ» به آن ابرى گفته مى شود كه تمامى زمين را زير پوشش خود قرار مى دهد. اين جمله با دو جملۀ بعد از باب اضافۀ صفت به موصوف است. «فى مجلّلات» جار و مجرور و متعلق است به فعل مقدّر، و جمله حال است براى فاعل «جَعَلَ» و يا حال است براى ضمير خطاب در «لكم»، و بنابر اين تركيب معنا چنين است: خدا قرار داد براى شما گوشها و... در حالتى كه شما در پوشش نعمت هاى خداوند قرار داريد «وَ مُوجِباتِ مِنَنِهِ» و در آن منّتهاى خدا كه موجب شكر اوست هستيد.
«وَ حَواجِزِ عافِيَتِهِ» و در حالى كه خداوند عافيت و سلامتى براى انسانها قرار داده، و او را از موانع سلامتى دور كرده است. «حواجز» جمع «حاجزة» به معناى موانع است، اين جمله چون از باب اضافۀ صفت به موصوف است در اصل عافيتهاى مانعه بوده؛ يعنى عافيتهايى كه مانع از خيلى ضررهاست. مقصود از اين سه جمله (فِي مُجَلِّلاتِ نِعَمِهِ، وَ مُوجِباتِ مِنَنِهِ، وَ حَواجِزِ عافِيَتِهِ) اين است كه مى خواهد بفرمايد:
خداوند گوش، چشم، اعضاء و جوارح مختلف را در رديف نعمت هاى فراگير و نعمت هايى كه موجب شكر است و سلامتى كه مانع رسيدن ضررهاى بى شمار است، به شما عنايت كرده است.
«وَ قَدَّرَ لَكُمْ أَعْماراً سَتَرَها عَنْكُمْ»
(و براى شما عمرى معيّن نموده كه آن را از شما پنهان داشت.)
خداوند براى هر يك از افراد بشر عمرى را مقدّر فرموده كه پس از منقضى شدن اين مدّت، مرگ مى آيد و انسان را از اين دنيا منقطع مى كند؛ اين اجل براى همۀ افراد پوشيده است، حكمت پوشيده بودن مرگ اين است كه افراد نسبت به زندگى خود دلگرم باشند، و اگر افراد مى دانستند در چه تاريخ و در چه سالى مى ميرند زندگى را تعطيل مى كردند و امور دنيا مختل مى ماند؛ پس براى اين كه روند زندگى و امور دنيا به طور طبيعى جريان داشته باشد، بايد فرارسيدن مرگ انسان از او پوشيده بماند.
حضرت امير عليه السلام در اين رابطه فرموده اند: «وَ قَدَّرَ لَكُمْ أَعْماراً» و براى شما عمرى قرار داد «سَتَرَها عَنْكُمْ» كه آن را از شما مخفى داشت.
«وَ خَلَّفَ لَكُمْ عِبَراً مِنْ آثارِ الْماضِينَ قَبْلَكُمْ، مِنْ مُسْتَمْتَعِ خَلاقِهِمْ، وَ مُسْتَفْسَحِ خِناقِهِمْ»
(و از آثار گذشتگان براى شما چيزهايى كه مايۀ عبرت است باقى گذاشت، از لذّت و بهره اى كه از دنيا بردند، و از طول مدّت و فراخى اى كه قبل از گلوگير شدن ريسمان مرگ نصيب آنها شده بود.)
«وَ خَلَّفَ لَكُمْ عِبَراً مِنْ آثارِ الْماضِينَ قَبْلَكُمْ» و براى عبرت گرفتن شما از آثار گذشتگان چيزهايى را باقى گذاشت. تاريخ گذشتگان براى ما بهترين عبرت است؛ همين كه در تاريخ مى خوانيم فلان ستمگر چه كرده و به چه بلايى مبتلا شده، بهترين
درس و بهترين عبرت است؛ در شيراز تخت جمشيد را مى بينيم، در مدائن كاخ انوشيروان و ايوان كسرى را مشاهده مى كنيم، به قبرستانها مى رويم و قبور اشراف و قدرتمندان را مى بينيم و... همۀ اينها براى ما درس عبرت است. بسيارى از آيات قرآن كه تاريخ گذشتگان را بيان فرموده براى ما درس و عبرت است. فرموده: «وَ خَلَّفَ لَكُمْ عِبَراً مِنْ آثارِ الْماضِينَ» و چيزهايى را كه مايۀ عبرت است براى شما جا گذاشته است.
«مِنْ مُسْتَمْتَعِ خَلاقِهِمْ» ، «مِنْ» در اين عبارت بيانيه است، يعنى از بهره بردن نصيبهايشان، مقصود اين است كه از بهره هايى كه نصيب آنها شده بهرۀ كافى را برده اند.
«وَ مُسْتَفْسَحِ خِناقِهِمْ» اين تعبير خيلى جالبى است كه حضرت كرده اند. «خناق» به بيخ گلو گفته مى شود، ولى به اين اعتبار كه موقع خفه كردن طناب را بيخ گلو مى اندازند، به علاقۀ حال و محل به خودِ طناب هم خناق گفته مى شود. حضرت اين طور فرض كرده كه همۀ ما يك طنابى به دور گردنمان هست و موقعى كه مرگمان مى رسد اين طناب را مى كشند و ما را خفه مى كنند، اين تعبير خيلى تعبير ظريف و زيبايى است؛ مى فرمايند: «مُسْتَفْسَحِ خِناقِهِمْ» وسعت و فراخى طناب گردن آنها؛ آنها هر كدام به فراخور حال پنجاه سال و يا شصت سال زير اين طناب در وسعت به سر برده اند، طناب مرگ در طول عمر به دور گردن آنها شُل افتاده و از نعمت هاى خداوند استفاده مى كرده اند.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
چه توشه اى آماده كرده ايد؟
انتظارهاى بيجا
سرنوشت بدن در كوى اموات
سرانجام روح پس از مرگ
چرا عبرت نمى گيريد؟
پل صراط و پرتگاههاى آن
«خطبۀ 83 - قسمت چهارم»
«أَرْهَقَتْهُمُ الْمَنايا دُونَ الْآمالِ، وَ شَذَّبَهُمْ عَنْها تَخَرُّمُ الْآجالِ، لَمْ يَمْهَدُوا فِي سَلامَةِ الْأَبْدانِ، وَ لَمْ يَعْتَبِرُوا فِي أُنُفِ الْأَوانِ. فَهَلْ يَنْتَظِرُ أَهْلُ بَضاضَةِ الشَّبابِ إِلَّا حَوانِيَ الْهَرَمِ؟ وَ أَهْلُ غَضارَةِ الصِّحَّةِ إِلَّا نَوازِلَ السَّقَمِ؟ وَ أَهْلُ مُدَّةِ الْبَقاءِ إِلَّا آوِنَةَ الْفَناءِ؟ مَعَ قُرْبِ الزِّيالِ، وَ أُزُوفِ الْاِنْتِقالِ، وَ عَلَزِ الْقَلَقِ، وَ أَلَمِ الْمَضَضِ، وَ غُصَصِ الْجَرَضِ، وَ تَلَفُّتِ الْاِستِغاثَةِ بِنُصْرَةِ الْحَفَدَةِ وَ الْأَقْرِباءِ، وَ الْأَعِزَّةِ وَ الْقُرَناءِ. فَهَلْ دَفَعَتِ الْأَقارِبُ؟ أَوْ نَفَعَتِ النَّواحِبُ؟ وَ قَدْ غُودِرَ فِي مَحَلَّةِ الْأَمْواتِ رَهِيناً، وَ فِي ضِيقِ الْمَضْجَعِ وَحِيداً، قَدْ هَتَكَتِ الْهَوامُّ جِلْدَتَهُ، وَ أَبْلَتِ النَّواهِكُ جِدَّتَهُ، وَ عَفَتِ الْعَواصِفُ آثارَهُ، وَ مَحَا الْحَدَثانِ مَعالِمَهُ، وَ صارَتِ الْأَجْسادُ شَحِبَةً بَعْدَ بَضَّتِها، وَ الْعِظامُ نَخِرَةً بَعْدَ قُوَّتِها، وَ الْأَرْواحُ مُرْتَهَنَةً بِثِقْلِ[ بِثِقَلِ] أَعْبائِها، مُوقِنَةً بِغَيْبِ أَنْبائِها، لا تُسْتَزادُ مِنْ صالِحِ عَمَلِها، وَ لا تُسْتَعْتَبُ مِنْ سَيِّءِ زَلَلِها.
أَوَ لَسْتُمْ أَبْناءَ الْقَوْمِ وَ الْآباءَ وَ إِخْوانَهُمْ وَ الْأَقْرِباءَ؟ تَحْتَذُونَ أَمْثِلَتَهُمْ، وَ تَرْكَبُونَ قِدَّتَهُمْ، وَ تَطَأُونَ جادَّتَهُمْ، فَالْقُلُوبُ قاسِيَةٌ عَنْ حَظِّها، لاهِيَةٌ عَنْ رُشْدِها، سالِكَةٌ فِي غَيْرِ مِضْمارِها، كَأَنَّ الْمَعْنِيَّ سِواها، وَ كَأَنَّ الرُّشْدَ فِي إِحْرازِ دُنْياها! وَاعْلَمُوا أَنَّ مَجازَكُمْ عَلَى الصِّراطِ وَ مَزالِقِ دَحْضِهِ، وَ أَهاوِيلِ زَلَلِهِ، وَ تاراتِ أَهْوالِهِ»
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه، خطبۀ هشتاد و سوّم بود. سخن در اين خطبه به عبرت گرفتن از گذشتگان و آثار آنها رسيد. فرموده بودند: «وَ خَلَّفَ لَكُمْ عِبَراً مِنْ آثارِ الْماضِينَ قَبْلَكُمْ» به جا گذارده براى شما از آثار گذشتگان چيزهايى را كه مايۀ عبرت بود «مِنْ مُسْتَمْتَعِ خَلاقِهِمْ» از آن نصيبهايى كه آنها بردند «وَ مُسْتَفْسَحِ خِناقِهِمْ»و آن طول مدّت عمرى كه آنها داشتند و بهره هايى كه آنها از عمر خود برده بودند؛ در ادامه فرموده اند:
«أَرْهَقَتْهُمُ الْمَنايا دُونَ الْآمالِ، وَ شَذَّبَهُمْ عَنْها تَخَرُّمُ الْآجالِ، لَمْ يَمْهَدُوا فِي سَلامَةِ الْأَبْدانِ، وَ لَمْ يَعْتَبِرُوا فِي أُنُفِ الْأَوانِ»
(قبل از رسيدن به آرزوها مرگ آنها را شتابان دريافت، و بين آنها و آرزوها جدايى انداخت، هنگام تندرستى توشه اى تهيّه نكردند، و در همان ابتداىِ زندگى عبرت نگرفتند.»
«أَرْهَقَتْهُمُ الْمَنايا دُونَ الْآمالِ» ، «ارهاق» به معناى فرو گرفتن و احاطه كردن است، «منايا» جمع «منيّة» به معناى مرگ است، «دون» به معناى «قبل»، و «آمال» جمع «امل» به معناى آرزوهاست. يعنى پيش از اين كه آن گذشتگان به تمامى آرزوهاى خود برسند مرگ آنها را احاطه كرده و از اين دنيا برده است.
«وَ شَذَّبَهُمْ عَنْها تَخَرُّمُ الْآجالِ». معمولاً نهج البلاغه ها اين كلمه را غلط نوشته و به جاى «شَذَّبَ» «شَذَّ» نوشته اند، در حالى كه «شَذَّبَهُمْ» درست است نه «شَذَّ بِهِمْ».
«شَذَّبَ» به معناى «فَرَّقَ» است، «شَذَّبَهُمْ» يعنى آنان را متفرق كرد. «تَخرّم» به معناى ريشه كن كردن است؛ مى فرمايد: و پيش از اين كه گذشتگانِ قبل از شما به تمامى آرزوهاى خود برسند، ريشه كن كردنِ مرگها آنان را از آرزوهايشان جدا ساخت.
«لَمْ يَمْهَدُوا فِي سَلامَةِ الْأَبْدانِ» در ايّامى كه صحّت و سلامتى داشتند و قدرت و توان انجام عمل صالح را داشتند، براى روز قيامت خود چيزى مهيّا نكردند،
«وَ لَمْ يَعْتَبِرُوا فِي أُنُفِ الْأَوانِ» و در آن اوّل زمانى كه مى توانستند عبرت بگيرند عبرت نگرفتند. «اُنف» به معناى اوّل شىء است؛ «اُنف اليوم» يعنى اوّل روز، «اُنف الشّباب» يعنى اوّل جوانى، «انف الأوان» يعنى اوّل زمان. «لَمْ يَعْتَبِرُوا فِي أُنُفِ الْأَوانِ» اينها در اوّل زمان عبرت نگرفتند؛ آن وقتى كه انسان جوان است و قدرت عبادت بيشترى دارد، آن وقتى كه انسان سالم است و حوصلۀ بيشترى براى انجام اعمال صالح دارد، بيشتر عمر خود را كه سرمايۀ آخرت اوست به غفلت و بيهودگى و غرق شدن در ثروت و مقام دنيا مى گذراند، و براى آخرت چيزى آماده نمى كند.
«فَهَلْ يَنْتَظِرُ أَهْلُ بَضاضَةِ الشَّبابِ إِلَّا حَوانِيَ الْهَرَمِ؟ وَ أَهْلُ غَضارَةِ الصِّحَّةِ إِلَّا نَوازِلَ السَّقَمِ؟»
(آيا كسى كه در عنفوان جوانى و توانايى است، انتظارى غير از پيرى و خميدگى دارد؟ و آيا كسى كه سالم و تندرست است، غير از بيماريهاى گوناگون انتظار ديگرى دارد؟)
«بضاضة» بيشتر به پوست نسبت داده مى شود و به معناى طراوت و لطافت پوست است، «بَضاضَةِ الشَّبابِ» يعنى طراوت و لطافتِ جوانى. در مقابل آن «حَوانى» است، «حَوانى» به معناى پير شدن پوست و پرچين و چروك شدن آن است كه در هنگام پيرى براى انسان به وجود مى آيد. «هرم» به معناى پيرى است. مى فرمايند: آيا اهل طراوت و لطافتِ جوانى، غير از پيرى پوست را انتظار دارد؟
«وَ أَهْلُ غَضارَةِ الصِّحَّةِ إِلَّا نَوازِلَ السَّقَمِ» ، «غضارة» به معناى شادابى است، «غَضارَةِ الصِّحَّةِ» به معناى شادابىِ سلامت است؛ انسان در زمانى كه از نعمت سلامتى برخوردار است شاداب و سرحال است. در مقابل «غَضارَةِ الصِّحَّةِ» عبارت «نَوازِلَ السَّقَمِ» است. «نوازل» به معناى عوارض، و «نَوازِلَ السَّقَمِ» به معناى عوارضِ بيمارى است؛ وقتى انسان مريض و عليل باشد به عوارضى مانند: بى حوصلگى، ضعف و
سستىِ اعصاب و افتادن در گوشه اى مبتلا مى شود و آن نيرويى را كه در حال سلامت داشته از دست مى دهد.
«وَ أَهْلُ مُدَّةِ الْبَقاءِ إِلَّا آوِنَةَ الْفَناءِ؟ مَعَ قُرْبِ الزِّيالِ، وَ أُزُوفِ الْاِنْتِقالِ، وَ عَلَزِ الْقَلَقِ، وَ أَلَمِ الْمَضَضِ، وَ غُصَصِ الْجَرَضِ، وَ تَلَفُّتِ الْاِستِغاثَةِ بِنُصْرَةِ الْحَفَدَةِ وَ الْأَقْرِباءِ، وَ الْأَعِزَّةِ وَ الْقُرَناءِ»
(و آيا كسى كه باقى و برقرار است انتظارى جز زمانهاى فنا و نيستى دارد؟ با نزديكى زمان جدايى و انتقال، و لرزۀ اضطراب و درد مصيبت ها و تلخى ها و سختى جان كندن و گلوگير شدن آب دهان از بسيارى غم و اندوه و چشم به اطراف داشتن براى درخواست فريادرس به يارى جستن از خدمتگزاران و خويشان و دوستان و همسران.)
«وَ أَهْلُ مُدَّةِ الْبَقاءِ...» عطف است بر «أَهْلُ بَضاضَةِ الشَّبابِ» و اصل آن «فَهَلْ يَنْتَظِرُ أَهْلُ مُدَّةِ الْبَقاءِ إلَّاآوِنَةَ الْفَناءِ...» است. «آونة» جمع «أَوان» به معناى مدّت و زمان است، «آونة» در اصل «أَءْوِنَة» بوده كه همزۀ دوّم به مناسبت فتحۀ ماقبل به «الف» تبديل شده، «آوِنَةَ الْفَناءِ» به معناى مدّتهاى نيستى است. «الزّيال» به معناى جدايى و فراق است.
فرموده اند: آيا اهل مدّت و بقا غير از مدّتهاى نيستى را انتظار دارند؟ «مَعَ قُرْبِ الزِّيالِ»در صورتى كه زمان فراق و جدايى نزديك است؛ مى خواهند بفرمايند: با وجود اين كه مرگ به زودى بين ما جدايى مى اندازد آيا باز هم كسانى كه مايل به ماندن در دنيا هستند مى توانند غير از نزديك شدن به فنا را انتظار داشته باشند؟
«وَ أُزُوفِ الْاِنْتِقالِ» عطف بر «قُرْبِ الزِّيالِ» است. «أزوف» به معناى نزديكى است، و «أُزُوفِ الْاِنْتِقالِ» يعنى نزديك بودنِ منتقل شدن، كه مقصود نزديك بودنِ انتقال به عالم آخرت است. «وَ عَلَزِ الْقَلَقِ» اين جمله هم عطف بر «الزّيال» است، جملات بعد هم تا «وَ الْأَعِزَّةِ وَ الْقُرَناءِ» عطف بر همين جمله هستند. «علز» به معناى جزع و فزع است، «قلق» به معناى اضطراب است؛ يعنى آنها بقاى مدّت را مى خواهند «مَعَ عَلَزِ
الْقَلَقِ» با اين كه جزع و فزع كردنِ هنگام اضطراب نزديك است؛ مقصود از اضطراب همان وحشت هنگام مرگ و يا لرزيدن دست و پاست كه در اواخر عمر به انسان دست مى دهد؛ اين رعشه خواهى نخواهى در هنگام پيرى به انسان دست مى دهد و علامت پيرى است.
«وَ أَلَمِ الْمَضَضِ، وَ غُصَصِ الْجَرَضِ» ، «الم» به معناى درد است، «مضض» به معناى غصّه و فكر ناراحت كننده اى است كه بر اثر ضعف اعصاب دائماً بر انسان مستولى مى شود. «غصص» جمع «غصّة» به معناى گلوگير شدن است، «جرض» به معناى آب دهان است؛ يعنى آنها بقاى مدّت را مى خواهند در صورتى كه درد و رنجهاى دائمى و گلوگير شدن آب دهان نزديك است؛ خلاصه نزديك است به جايى برسيد كه بر اثر پيرى و ضعف اعصاب، رنجهاى دائمى نصيب شود و قدرت فرو بردن آب دهان را هم نداشته باشيد.
«وَ تَلَفُّتِ الْاِستِغاثَةِ بِنُصْرَةِ الْحَفَدَةِ وَ الْأَقْرِباءِ، وَ الْأَعِزَّةِ وَ الْقُرَناءِ» ، عبارت «مع قرب» در اين جمله هم مقدّر است كه در اصل «مَعَ قُربِ تَلَفُّتِ الْاِستِغاثَةِ...» بوده است.
«تلفّت» از «التفات» به معناى توجّه است. وقتى كه انسان پير و فرتوت شده و ضعف و ناتوانى سراپاى او را گرفته است، در انجام كارهاى روزمرّۀ خود احتياج به اين و آن دارد و به اين و آن هم توجّه مى كند و از آنها استغاثه مى نمايد؛ «حفدة» به معناى نوه ها و نتيجه هاست. «اقرباء» خويشاوندان نزديك هستند. «اعزّة» جمع «عزيز» به معناى دوستان نزديك است. «قرناء» جمع «قرين» به معناى كسى است كه با شما قرين است، «قرين» بر وزن فعيل و از مادّۀ «قرن» به معناى هم رديف است؛ قرين به كسانى گفته مى شود كه معمولاً با او هستند؛ مانند همسر، همدرس، همكار، هم بحث، هم اطاق و...؛ مقصود اين است كه با وجود اين كه التفات به خويشان و اقارب و دوستان براى استغاثۀ از آنها نزديك است، در عين حال آنها طول مدّت را طلب مى كنند.
«فَهَلْ دَفَعَتِ الْأَقارِبُ؟ أَوْ نَفَعَتِ النَّواحِبُ؟ وَ قَدْ غُودِرَ فِي مَحَلَّةِ الْأَمْواتِ رَهِيناً، وَ فِي ضِيقِ الْمَضْجَعِ وَحِيداً»
(پس آيا نزديكان سختى هاى مرگ را دفع كردند؟ و آيا شيون آنان نفعى داشت؟ در حالتى كه اين بدن در گورستان به گرو داده شده، و در خوابگاه تنگ تنها مانده است.)
«اقارب» جمع «اقرباء» به معناى خويشاوندان است. «فَهَلْ دَفَعَتِ الْأَقارِبُ» يعنى آيا آن داد و بيدادها و آن ناتوانى ها را خويشان برطرف كردند؟ آيا آن جوانى از دست رفته را خويشان برمى گردانند؟ آيا آن رعشۀ دست و پا را كه بر اثر پيرى و ضعف اعصاب پديد آمده به وسيلۀ استغاثه با خويشان برطرف مى شود؟ اينها همه استفهامهاى انكارى هستند و به اين معناست كه نه چنين است، نه عمرِ رفته برمى گردد، نه جوانى از دست رفته برمى گردد، و نه ضعف و ناتوانى ها برطرف شده و جوانى جاى آن را مى گيرد.
«أَوْ نَفَعَتِ النَّواحِبُ» ، «نواحب» جمع «ناحبة» به معناى گريه كننده هاى گريه هاى بلندى است كه هنگام مردن براى انسان مى كنند. مى فرمايند: «أَوْ نَفَعَتِ النَّواحِبُ» و آيا گمان داريد آن گريه هاى بلندى كه برايتان مى كنند به حال شما سود و بهره اى دارد؟
«وَ قَدْ غُودِرَ فِي مَحَلَّةِ الْأَمْواتِ رَهِيناً» ، «غودر» مجهول «غادر» و به معناى ترك شده است. اين كه در آيۀ شريفه آمده است: «ما لِهذَا الْكِتابِ لا يُغادِرُ صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً إِلاّ أَحْصاها»(1)وقتى نامۀ عمل را به دست گناهكاران مى دهند و آن را مشاهده مى كنند كه هيچ عمل كوچك و بزرگى از آنها ترك نشده از روى تعجّب مى گويند: چيست براى اين كتاب كه هيچ عمل كوچك و بزرگى را ترك نكرده مگر اين كه آن را ثبت
1) - سورۀ كهف (18)، آيۀ 49.
كرده است، «يغادر» به معناى ترك آمده؛ و «غودر» در اين عبارت حضرت هم به معناى «ترك شده» است. «رهين» به معناى «مرهون» است؛ مى فرمايد: اين انسان را پس از مردن تحويل محلّۀ اموات داده و در قبرستان ترك نموده و به گرو گذاشته اند.
«وَ فِي ضِيقِ الْمَضْجَعِ وَحِيداً» عطف است به «فى محلّة»، مى فرمايد: و ترك شده در تنگى محل خواب در حالتى كه تنهاست. «ضِيقِ الْمَضْجَعِ» از باب اضافۀ صفت به موصوف است؛ يعنى در محل خوابى كه تنگ است رها شده در حالى كه يكّه و تنهاست.
«قَدْ هَتَكَتِ الْهَوامُّ جِلْدَتَهُ، وَ أَبْلَتِ النَّواهِكُ جِدَّتَهُ، وَ عَفَتِ الْعَواصِفُ آثارَهُ، وَ مَحَا الْحَدَثانِ مَعالِمَهُ، وَ صارَتِ الْأَجْسادُ شَحِبَةً بَعْدَ بَضَّتِها، وَ الْعِظامُ نَخِرَةً بَعْدَ قُوَّتِها»
(گزنده ها پوست تنش را پاره پاره كرده اند، و سختى ها تازگى او را پوسانده و از بين برده است، و بادهاى سخت آثارش را محو كرده، و مصائب دوران نشانه هاى او را نابود كرده، و جسدها پس از طراوت و تازگى تغيير يافته، و استخوانها بعد از توانايى پوسيده شده است.)
بدن آنها در قبرستان و آن خوابگاه تنگ ترك شده و رهن گذاشته شده است، اى كاش به همان تنگى و تاريكىِ جا اكتفا مى شد بلكه فرموده اند: «قَدْ هَتَكَتِ الْهَوامُّ جِلْدَتَهُ» مار و مورها پوست بدن او را پاره پاره نموده و او را نابود كرده اند. «هوامّ» جمع «هَامَّةٌ» به حشرات سمّى و غير سمّى گفته مى شود. وقتى كه جنازه را توى قبر مى گذارند يك مشت حشرات سمّى و غير سمّى دور جنازه پيدا مى شوند و جنازه را قطعه قطعه مى كنند، مى خورند و بعد هم خودشان نابود مى شوند.
مثلاً يك گنجشك مرده را ديده ايد كه مورچه ها، زنبورها و سوسكها اطرافش مى ريزند و در يك وقت كمى مشاهده مى كنيم هر ذرّۀ آن به دهان يكى از اين حشرات به جاى ديگر منتقل شده و لاشۀ آن نابود شده است. يك چنين منظره اى براى بدن انسان هم پيش مى آيد و حضرت امير عليه السلام در اين جمله به همين نكته اشاره فرموده اند.
«وَ أَبْلَتِ النَّواهِكُ جِدَّتَهُ» ، «ابلت» از مادّۀ «بَلَى» و از باب افعال است، «ابلت» يعنى كهنه كرد؛ بدن تازه و ظريف و با لطافت بود، در قبر گنديد، متعفّن شد و پوسيد و از بين رفت. «نواهك» از مادّۀ «نَهْك» به معناى پوساندن است؛ «جدّته» به معناى تازگى اوست، يعنى طراوت و تازگى او را. مقصود از جمله اين است كه پوسانندگان طراوت و تازگىِ بدنِ اين مردۀ تازه به گور رفته را كهنه كرده و پوسانده اند.
«وَ عَفَتِ الْعَواصِفُ آثارَهُ» ، «عواصف» جمع «عاصفة» به معناى تندباد است، در اين جمله يك تشبيه است و حضرت امير عليه السلام آثار اين شخص را به منزلۀ يك درخت پربار فرض نموده اند، همان طور كه تندباد و طوفان يك درخت را از جا مى كَند و آن را نابود مى كُند، اينجا هم حضرت فرموده است: تندبادهاى حوادث ريشۀ آثار اين شخص را در مى آورد و او را از هر جهت نابود مى كند. «عَفَت» مؤنّث «عَفَا» به معناى محو كردن است، «عَفَتِ الْعَواصِفُ آثارَهُ» يعنى تندبادها محو و نابود كرده است اثرهاى او را. اين آدمى كه تا چند لحظۀ پيش برو و بيايى داشته، شخصيّتى بوده، براى ملاقات با او وقت قبلى لازم بوده، حالا جورى مى شود كه اثرى از او باقى نمى ماند.
«وَ مَحَا الْحَدَثانِ مَعالِمَهُ» ، «حدثان» به معناى چيزهاى تازه است، مقصود از «حدثان» شب و روز است، از اين باب كه شب و روز به طور مدام تجديد مى شوند؛ «معالم» يعنى «مايعلم به»، و مقصود علامتها و نشانه هاى اوست. فرموده اند: اين شب و روز و گذشت زمان او را از هر جهت به بوتۀ فراموشى مى سپارد، علامتهاى شناخت او را كم كم از بين مى برد تا اين كه به طور كلّى فراموش مى شود.
«وَ صارَتِ الْأَجْسادُ شَحِبَةً بَعْدَ بَضَّتِها» ، «شحبةً» به معناى هلاك است، «بضّ» به معناى طراوت و شادابى است؛ يعنى بدنهاى آنان با آن طراوت و شادابى اى كه داشته به هلاكت مى گرايد؛ بلى اين اندام زيبا، اين بدن با آن طراوت و نشاط، با آن زور بازو، با خارج شدن روح به نابودى و نيستى سپرده مى شود.
«وَ الْعِظامُ نَخِرَةً بَعْدَ قُوَّتِها» ، چه بلاهايى كه بعد از مردن بر اين بدن وارد مى شود، سخت ترين چيزى كه در بدن ما وجود دارد استخوان است، آنها هم سالم نمى مانند بالاخره مى پوسند و نابود مى شوند. «عظام» جمع «عظم» به معناى استخوان است؛ «عظام» عطف بر «اجساد» در جملۀ قبل است و اصل جمله «صارَتِ الْعِظامُ نَخِرَةً» مى باشد؛ اين استخوانها بعد از آن استقامتى كه داشت مى پوسد و از بين مى رود. به هرحال سرنوشت كلّ اجزاى بدن انسان پس از خارج شدن روح و قرار گرفتن در قبر اين است كه بيان فرمودند. و امّا سرنوشت روح پس از مردن:
«وَ الْأَرْواحُ مُرْتَهَنَةً بِثِقْلِ [بِثِقَلِ] أَعْبائِها، مُوقِنَةً بِغَيْبِ أَنْبائِها، لا تُسْتَزادُ مِنْ صالِحِ عَمَلِها، وَ لا تُسْتَعْتَبُ مِنْ سَيِّءِ زَلَلِها»
(و جانها در گرو بار گران گناهان است، در حالى كه به اخبار غيب يقين حاصل نموده، زياد كردن اعمال نيك از او ساخته نيست، و از بدى و خطاهاى او گذشت حاصل نمى شود.)
«وَ الْأَرْواحُ مُرْتَهَنَةً بِثِقْلِ أَعْبائِها» ، اين طور نيست كه با او كارى نداشته باشند.
جسم انسان پس از مرگ بر حسب ظاهر از بين مى رود، ولى روح باقى است و تا قيامت در گرو اعمال و كردار نيك يا بد خويش است. فرموده اند: «وَ الْأَرْواحُ مُرْتَهَنَةً بِثِقْلِ أَعْبائِها» روح انسان پس از خارج شدن از بدن در گروِ سنگينىِ بارهاى بر دوش اوست. «اعباء» جمع «عِبْء» به معناى حمل و بار است. «ثِقْل و ثِقَل» هر دو صحيح است و به معناى سنگينى بارهايى است كه بر دوش آنهاست؛ مظالمى كه بر دوش انسان است، انواع گناهانى است كه انجام مى دهد، اگر روزى يك گناه هم انجام دهد در سال سيصد و شصت گناه در نامۀ عمل او نوشته مى شود، و اگر جبران نكند همان طور باقى است و پس از مردن در گرو آنها خواهد بود، او در عالم برزخ گرفتار آنهاست و در روز قيامت هم بايد مجازات آنها را بكشد.
«مُوقِنَةً بِغَيْبِ أَنْبائِها» ، «موقنة» از مادّۀ «يقين» به معناى يقين كننده و يقين دارنده است، «انباء» جمع «نَبَأ» به معناى اخبار است؛ يعنى اين ارواح پس از خارج شدن از بدن به همۀ آن اخبار غيبى كه در زمان حيات به آنها داده شده آگاه مى شوند. معمولاً در دوران زندگى انسانها نسبت به اخبار غيبى آن گونه اى كه هست يقين ندارند و شك و ترديدهايى در وجود آنها هست، ولى پس از مردن كنه اين اخبار براى آنها روشن مى شود و هيچ جاى ترديدى براى آنها باقى نمى ماند، مقصود حضرت هم از اين جمله همين معناست.
«لا تُسْتَزادُ مِنْ صالِحِ عَمَلِها» تا قبل از خارج شدن روح از بدن اگر به فقرا كمك مى كرد كار خير و عمل صالحى بود، اگر بيمارستانى ساخته بود عمل صالحى بود، اگر دو ركعت نماز مستحبّى خوانده بود عمل صالحى انجام داده بود، و بالاخره اين اعمال صالح او باعث نجات او از عذاب قيامت مى شد، امّا حالا كه روح از بدن خارج شده ديگر جاى عمل خير انجام دادن و اعمال صالح را زياد كردن نيست؛ در اين دنيا مى توانيد به اعمال صالح خود اضافه كنيد ولى همين كه از اين دنيا خارج شديد ديگر موقع حساب و جزاى اعمال است. از اين رو حضرت فرموده: «لا تُسْتَزادُ مِنْ صالِحِ عَمَلِها» از اعمال صالح طلب زياده نمى شود؛ به اين معنا كه آنجا نمى گويند چرا مثلاً نمازت را نخواندى؟ بخوان تا به جهنّمت نبريم، چرا مال مردم را خوردى؟ مال آنها را پس بده تا رهايت كنيم، اين طور نيست كه از تو بخواهند عمل صالح انجام بدهى، بلكه مى گويند: چرا مال مردم را خوردى، پس برو جهنّم، چرا عبادت نكردى، پس بفرماييد جهنّم و....
«وَ لا تُسْتَعْتَبُ مِنْ سَيِّءِ زَلَلِها» فعل اين جمله اگر مجهول (لا تُسْتَعْتَبُ) و يا معلوم (لا تَسْتَعْتِبُ) خوانده شود صحيح است؛ اگر معلوم خوانده شود به اين معناست كه اين روحها از ديگران طلب رضايت نمى كنند، از لغزشهايى كه دارند طلب رضايت
نمى كنند، چرا كه طلب رضايت فايده اى ندارد، در اين دنيا ممكن است يك طلبكارى پيدا شود كه از طلب خود صرف نظر كند و آن را ببخشد، ولى در آخرت هيچ كس حاضر نيست از حق خود بگذرد. امّا اگر مجهول خوانده شود به اين معناست كه با گذشت و جبران رضايت گناهكار تحصيل نمى گردد؛ قضيّۀ حساب و كتاب قيامت تقريباً مانند تصحيح اوراق امتحانى است؛ وقتى استاد ورق را ديد به شما نمى گويد اينجا را غلط نوشته اى اصلاحش كن تا نمره بدهم، بلكه به هر مقدار كه درست نوشته اى نمره مى دهد و به هر مقدار كه غلط نوشته اى نمره نمى دهد.
«أَوَ لَسْتُمْ أَبْناءَ الْقَوْمِ وَ الْآباءَ وَ إِخْوانَهُمْ وَ الْأَقْرِباءَ؟ تَحْتَذُونَ أَمْثِلَتَهُمْ، وَ تَرْكَبُونَ قِدَّتَهُمْ، وَ تَطَأُونَ جادَّتَهُمْ، فَالْقُلُوبُ قاسِيَةٌ عَنْ حَظِّها، لاهِيَةٌ عَنْ رُشْدِها، سالِكَةٌ فِي غَيْرِ مِضْمارِها»
(آيا شما پسران و پدران و برادران و خويشانِ همان قوم نيستيد كه از رويّۀ ايشان پيروى كرده و بر مركب آنان سوار شده و در راه آنان قدم مى نهيد؟ پس دلها سخت است براى به دست آوردن نصيب و بهرۀ خود، و غافل است از هدايت و رستگارى، و در غير مسير خود راه مى پيمايد.)
حضرت از اين جملات يك نتيجۀ خوبى مى گيرند؛ مى فرمايند: اين حال آن آدمهايى است كه قبل از شما در اين دنيا بودند، آنها رفتند و شما آمديد و وارث آنان شديد و جاى آنها را گرفتيد، پس بايد عبرت بگيريد. اين شخص تا زنده بود ظلم مى كرد، زور مى گفت، واجباتش را انجام نمى داد، مال و حق مردم را ضايع مى كرد، خوب حالا شما او را در قبر دفن كرديد و خودتان كارهاى او را ادامه مى دهيد؟ بايد از اعمال و رفتار او درس بگيريد، بايد زندگى او براى شما درس عبرتى باشد و هدايت شويد.
«أَوَ لَسْتُمْ أَبْناءَ الْقَوْمِ» مگر شما فرزندان اين گروهى كه رفتند و در زمين مدفون شدند نيستيد؟ «وَ الْآباءَ وَ إِخْوانَهُمْ وَ الْأَقْرِباءَ» و مگر شما پدران و برادران و خويشاوندان آنها نيستيد؟ اين طور نيست كه بازماندگان ميّت همگى فرزندان ميّت باشند؛ گاهى بازماندگان ميّت پدر و مادر او هستند، و همه بايد از رفتن او عبرت بگيرند كه اين طور نيست كه حتماً اوّل پدر و مادر بميرند تا بعداً نوبت آنها شود.
«تَحْتَذُونَ أَمْثِلَتَهُمْ» شما در همان راهى هستيد كه آنها بودند و بدون اين كه كمترين تغييرى در زندگى داده باشيد همان مسير را طى مى كنيد. مثل اين كه حضرت مى خواهند بفرمايند: شما بايد از آنها عبرت بگيريد و روش آنها را ترك كنيد.
«تحتذون» از مادّۀ «حذا» به معناى رفتن بر طبق گذشتگان است، «امثلة» جمع «مثال» به معناى الگو و نمونه است؛ يعنى روش شما همان روشى است كه آنها داشتند، آنها را الگوى خود قرار داده ايد.
«وَ تَرْكَبُونَ قِدَّتَهُمْ» و همان راه آنان را سواريد. «قدّة» به معناى طريق و راه است، يعنى شما سوار راه آنها هستيد. در اين جمله مَجاز در اسناد است، چون در حقيقت سوار مركب مى شوند و در راه گام برمى دارند، ولى چون در واقع جادّه و راه است كه انسان را به مقصد مى رساند از آن تعبير به «سوارِ راه شدن» مى كنند و اسناد سوار شدن را به راه مى دهند.
«وَ تَطَأُونَ جادَّتَهُمْ» و پا در جادّۀ آنها مى گذاريد. «تطأون» به معناى قدم گذاشتن است، «جادّة» همان جادّه اى است كه در فارسى به كار مى آيد؛ يعنى راه آنان را سوار مى شويد و در جادّۀ آنها قدم مى گذاريد.
«فَالْقُلُوبُ قاسِيَةٌ عَنْ حَظِّها» شما كه جانشينِ آنها شديد و از آنها عبرت نگرفتيد، پس قلبهايتان قساوت گرفته و به آن بهره اى كه بايد نمى رسد؛ بهرۀ شما اين است كه بايد متنبّه مى شديد و از خواب غفلت بيدار مى گشتيد، ولى قلبهايتان زنگار گرفته و در
خواب عميق فرو رفته و هيچ تنبّهى پيدا نكرده ايد.
«لاهِيَةٌ عَنْ رُشْدِها» دلهايتان بازيگوش است و از رشد و تكامل بازايستاده است.
«لاهية» به معناى بازيگوشى است و چون با «عن» متعدّى شده به معناى اعراض و روگردان شدن از رشد و ترقى و تكامل است.
«سالِكَةٌ فِي غَيْرِ مِضْمارِها» طى كنندۀ غير راه آن ميدانى است كه بايد طى كنند.
«مضمار» از همان «تضمير» است كه قبلاً گفتيم براى لاغر و استوار كردن اسب است تا چابك شود و هنگام مسابقه بتواند گوى سبقت را ببرد. مى فرمايند: اين قلوب بر اثر غفلت در غير راه به چابكى قدم برمى دارند.
«كَأَنَّ الْمَعْنِيَّ سِواها، وَ كَأَنَّ الرُّشْدَ فِي إِحْرازِ دُنْياها! وَاعْلَمُوا أَنَّ مَجازَكُمْ عَلَى الصِّراطِ وَ مَزالِقِ دَحْضِهِ، وَ أَهاوِيلِ زَلَلِهِ، وَ تاراتِ أَهْوالِهِ»
(گويا تكاليف الهى به غير آنها متوجّه است، و گويا تكامل آنان در گرد آوردن متاع دنياست! بدانيد كه عبور شما بر پل صراط و لغزشگاههاى هولناك و ترسهاى پياپى آن مى باشد.)
«المعنىّ» از مادّۀ «عَنَى» به معناى مقصود است. «كَأَنَّ الْمَعْنِيَّ سِواها» يعنى گويا مقصود انبياء و اولياء از آن همه فرمايشات هدايت غير از اين قلبها بوده است، «وَ كَأَنَّ الرُّشْدَ فِي إِحْرازِ دُنْياها» و مثل اين كه رشد و تكامل اينان در به دست آوردن دنياست.
«رشد» به معناى ترقى و تكامل است، «احراز» به معناى تحصيل و به دست آوردن است، «احراز دنيا» به معناى تحصيل دنياست. اين قلبها خيال كرده اند مقصود از آن همه تبليغات و ارشادات و هدايتها، تبليغ و ارشاد غير آن قلبهاست، و خيال كرده اند كه رشد و تكامل در به دست آوردن مال دنياست. همين توهّم و انديشه اى كه اكثر مردم ما دارند؛ خيال مى كنند هرچه ثروت بيشتر داشته باشند سعادتمندتر هستند، در
حالى كه سعادت انسان به تقوى است و قرآن شريف نيز فرموده است: «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاكُمْ»(1)گرامى ترين و سعادتمندترين شما نزد خدا باتقواترين شما هستند.
«وَاعْلَمُوا أَنَّ مَجازَكُمْ عَلَى الصِّراطِ وَ مَزالِقِ دَحْضِهِ» ، «مجاز» مصدر ميمى است و در اصل «مَجْوَز» بوده است؛ يعنى عبورتان بر پل صراط است. كسانى كه مى خواهند به بهشت بروند بايد از روى پل صراط عبور كنند. اين پل بنا به گفتۀ حضرت پل صاف و بى دردسرى نيست، داراى لغزشگاه و پرتگاه است. «مزالق» جمع «مزلق» به معناى لغزشگاه است، آن هم نه يكى و دوتا بلكه لغزشگاههاى فراوان، مثل يك راهى كه پر از دست انداز و پرتگاه است؛ «دحض» به معناى لغزش و هلاكت است؛ «مَزالِقِ دَحْضِهِ» به معناى پرتگاههاى لغزش اوست. پل صراط داراى لغزشگاههاى زياد است؛ در يك لغزشگاه از نماز مى پرسند، در يك لغزشگاه از روزه، در لغزشگاه ديگر از حج، و خلاصه در يك لغزشگاه از حق مردم مى پرسند.
«وَ أَهاوِيلِ زَلَلِهِ، وَ تاراتِ أَهْوالِهِ» اين پل صراط همان طورى كه داراى لغزشگاه است داراى ترس و وحشت هم هست. «اهاويل» جمع «اهوال» و باز «اهوال» جمع «هول» به معناى ترس و وحشت است. «زلل» به معناى لغزش است؛ پل صراط داراى لغزشگاههاى ترسناك است. «تارات» جمع «تارة» به معناى دفعات است. يعنى هولها و ترسهاى پلِ صراط يك دفعه و دو دفعه نيست، بلكه انسان روى اين پل دفعات زياد و متعددى مى ترسد و لغزشگاههاى زيادى وجود دارد كه در هر پرتگاه و لغزشگاهى احتمال پرت شدن و لغزيدن و ترس وجود دارد.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته3.
1) سورۀ حجرات (49)، آيۀ 13.
اشاره به اوصاف تقواىِ ايده آل
خداترسى متّقين ايده آل
دورانديشى متّقين ايده آل
فريب نخوردن متّقين
پيش فرستادن توشه
سفارش به تقوى براى چيست؟
توصيه به تقوى و دورى از حيله گريهاى شيطان
«خطبۀ 83 - قسمت پنجم»
«فَاتَّقُوا اللّهَ تَقِيَّةَ ذِي لُبٍّ شَغَلَ التَّفَكُّرُ قَلْبَهُ، وَ أَنْصَبَ الْخَوْفُ بَدَنَهُ، وَ أَسْهَرَ التَّهَجُّدُ غِرارَ نَوْمِهِ، وَ أَظْمَأَ الرَّجاءُ هَواجِرَ يَوْمِهِ، وَ ظَلَفَ الزُّهْدُ شَهَواتِهِ، وَ أَرْجَفَ الذِّكْرُ بِلِسانِهِ، وَ قَدَّمَ الْخَوْفَ لِإِبَّانِهِ، وَ تَنَكَّبَ الْمَخالِجَ عَنْ وَضَحِ السَّبِيلِ، وَ سَلَكَ أَقْصَدَ الْمَسالِكِ إِلَى النَّهْجِ الْمَطْلُوبِ، وَ لَمْ تَفْتِلْهُ فاتِلاتُ الْغُرُورِ، وَ لَمْ تَعْمَ عَلَيْهِ مُشْتَبِهاتُ الْأُمُورِ، ظافِراً بِفَرْحَةِ الْبُشْرى، وَ راحَةِ النُّعْمى فِي أَنْعَمِ نَوْمِهِ، وَ آمَنِ يَوْمِهِ، قَدْ عَبَرَ مَعْبَرَ الْعاجِلَةِ حَمِيداً، وَ قَدَّمَ زادَ الْآجِلَةِ سَعِيداً، وَ بادَرَ مِنْ وَجَلٍ، وَ أَكْمَشَ فِي مَهَلٍ، وَ رَغِبَ فِي طَلَبٍ، وَ ذَهَبَ عَنْ هَرَبٍ، وَ راقَبَ فِي يَوْمِهِ غَدَهُ، وَ نَظَرَ قَدَماً أَمامَهُ. فَكَفى بِالْجَنَّةِ ثَواباً وَ نَوالاً، وَ كَفى بِالنَّارِ عِقاباً وَ وَبالاً، وَ كَفى بِاللّهِ مُنْتَقِماً وَ نَصِيراً، وَ كَفى بِالْكِتابِ حَجِيجاً وَ خَصِيماً.
أُوصِيكُمْ بِتَقْوَى اللّهِ الَّذِي أَعْذَرَ بِما أَنْذَرَ، وَ احْتَجَّ بِما نَهَجَ، وَ حَذَّرَكُمْ عَدُوّاً نَفَذَ فِي الصُّدُورِ خَفِيّاً، وَ نَفَثَ فِي الْآذانِ نَجِيّاً، فَأَضَلَّ وَ أَرْدى، وَ وَعَدَ فَمَنَّى، وَ زَيَّنَ سَيِّئَاتِ الْجَرائِمِ، وَ هَوَّنَ مُوبِقاتِ الْعَظائِمِ، حَتَّى إِذَا اسْتَدْرَجَ قَرِينَتَهُ، وَ اسْتَغْلَقَ رَهِينَتَهُ، أَنْكَرَ ما زَيَّنَ، وَ اسْتَعْظَمَ ما هَوَّنَ، وَ حَذَّرَ ما أَمَّنَ».
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه، خطبۀ هشتاد و سوّم بود كه معروف به خطبۀ غرّاء است. سخن حضرت در جلسۀ قبل در مورد پل صراط و لغزشگاهها و آن هولهايى كه لغزشگاههاى صراط دارد بود. سخن در آن قسمت به پايان رسيد، ولى در
اينجا قصد نتيجه گيرى از قسمت قبل را دارند؛ مى خواهند بفرمايند: حال كه وضع پس از مرگ و پل صراط اين چنين و آن چنان است، پس شما بيدار شويد و تقوى به خرج دهيد، امّا نه هر تقوايى!
حضرت براى تبيين معناى تقواى ايده آل و مورد پسند خود، يك فردى را در نظر مجسم نموده و اوصافى را براى او بيان فرموده اند تا اگر خواسته باشيد تقوى به خرج دهيد او را الگو قرار داده و نوع تقواى او را انتخاب كنيد.
«فَاتَّقُوا اللّهَ تَقِيَّةَ ذِي لُبٍّ شَغَلَ التَّفَكُّرُ قَلْبَهُ»
(پس پرهيزكارى كنيد نوع پرهيزكارىِ كسى كه عاقل است و عقل او قلب وى را به تفكر وادار نموده است.)
از اينجا شروع به شمردن اوصافِ متّقىِ ايده آل و واقعى مى كنند. «فَاتَّقُوا اللّهَ» پس حال كه وضعيّت عالم پس از مرگ چنين است، شما اى بندگان خدا خود را از گناهان حفظ نماييد. اين «ف» در ابتداى جمله براى تفريع است؛ يعنى پس حال كه چنين است، حال كه پس از مرگ جسم انسان را در آن قبرِ تنگ و تاريك مى گذارند و به مرور زمان مى پوسد و نابود مى شود، و روح انسان پس از خارج شدن از بدن در گروِ اعمال است، و هيچ راه و چاره اى جز رسيدن به مجازات و مكافات ندارد، پس شما تقوى به خرج دهيد و خود را از گناهان حفظ كنيد.
«تَقِيَّةَ ذِي لُبٍّ» يعنى حفظ كردن صاحبان مغز. تعبير حضرت در اين جمله «ذى لبّ» است نه «ذى عقل». گر چه «ذى لبّ» را به معناى صاحب عقل گرفته اند، ولى تعبير به «ذى لبّ» از يك ظرافت و لطافت ديگرى برخوردار است، مغز دلالت بر درون و داخل دارد و طبعاً «ذى لبّ» به معناى صاحب عقلِ تُودارى است كه هر صاحب عقلى داراى اين خصوصيّت نيست، همۀ مردم جهان اجمالاً عاقل و صاحبان
عقل هستند، ولى همۀ آنها عاقلِ تُودار و عميق نيستند؛ با توجّه به اين كه خيلى براى حضرت امير عليه السلام راحت بوده كه به جاى «ذى لبّ» تعبيرِ به «ذى عقل» كنند - امّا در عين حال تعبير به «ذى لبّ» فرموده اند - معلوم مى شود يك چنين تفاوتى وجود دارد.
از اين كه بگذريم افراد عاقل نيز در پرهيزكارى و تقوى داشتن متفاوت هستند و هر متّقى را نمى توان الگوى خود قرار داد، بلكه آن تقوايى صحيح و مورد قبول است كه بر اساس و پايۀ درستى باشد؛ مثلاً ابوموساى اشعرى برحسب ظاهر پيرمرد متّقى و ظاهرالصّلاحى بود كه شايد هم به نظر خودش يك مقدّس بود، در حالى كه تقواى او بر اساس درستى نبود و حتّى در مسائل مهم اعتقادى هم لنگ مى زد و به ولىّ خدا حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام خرده مى گرفت و در برخى موارد هم عليهِ آن حضرت كارشكنى مى كرد.
چنين افرادى نمى توانند الگوى تقوايىِ ديگران قرار گيرند، حضرت على عليه السلام هم به همين دليل براى يك فرد متّقى ايده آل اوصافى را برشمرده كه اوّلين آنها «ذِي لُبٍّ شَغَلَ التَّفَكُّرُ قَلْبَهُ» است؛ يعنى آن فرد داراى مغزى است كه قلب خود را به تفكر مشغول كرده باشد. فكر كردن در آفاق و انفس از اهميت خاصى برخوردار است. يك لحظه فكر كردن چه بسا مسير زندگى انسان را تغيير مى دهد و انسان را به انسانيت واقعى و سعادت مى رساند. و آن متّقى كه دائم در انديشه و تفكر است، تقواىِ او نيز بر اساس و پايۀ صحيحى استوار است.
نكتۀ ظريف ديگرى كه در اين جملۀ حضرت وجود دارد اين است كه حضرت «تفكر» را از باب تفعّل كه به معناى توغّل در مبدأ است آورد تا بر تقوايى كه از حقيقت و استحكام بيشترى برخوردار است دلالت داشته باشد؛ مثلاً اگر گفتيم فلانى «تفقُّه» نموده به اين معناست كه او توغّل در فقه كرده و در كنه فقه فرو رفته است. پس اينجا هم كه مى گوييم: «شَغَلَ التَّفَكُّرُ قَلْبَهُ» به اين معناست كه قلب او متوغّل در فكر است، يعنى در فكر فرو رفته، نه اين كه فكر را به خود بسته باشد.
«وَ أَنْصَبَ الْخَوْفُ بَدَنَهُ»
(و ترس بدن او را خسته و رنجور نموده است.)
«اَنْصَبَ» به معناى «اَتْعَبَ» و عطف بر «شَغَلَ» در جملۀ قبل مى باشد و در اصل «تَقِيَّةَ ذِي لُبٍّ أَنصَبَ الخَوفُ بَدَنَهُ» است؛ يعنى پرهيزكارى كنيد نوع پرهيزكارى كسى كه ترس بدن او را خسته و رنجور نموده است. مقصود از خوف و ترسى كه حضرت فرموده، خوف از خدا، خوف از عذاب خدا، خوف از حساب و كتاب روز قيامت و خوف از لغزشگاههاى پل صراط است، او هميشه مى ترسد و طبيعى است كه چنين فردى هيچ وقت آرام و قرار ندارد و گوشتهاى بدنش از خوف خدا ذوب مى شود.
درست برخلاف كسى كه نسبت به آخرت بى خيال است، خوب چنين فردى هرچند هم تقويت نكند فربه و چاق مى شود، ولى متّقىِ خائف از قيامت بدنش لاغر و رنجور مى شود.
«وَ أَسْهَرَ التَّهَجُّدُ غِرارَ نَوْمِهِ»
(و عبادت و بندگى او در شب، خواب اندك را از او گرفته است.)
صفت ديگر اين مردى كه الگوى تقواست اين است كه علاقۀ به عبادت در شب، خواب را از او گرفته و شبها نيز بيدارى مى كشد و به عبادت خدا مشغول است.
«اسهر» به معناى بيدارى در شب است؛ «تهجّد» از مادّۀ «هجد» و از لغات اضداد است، يعنى هم به معناى خواب و هم به معناى بيدارى است؛ «غرار» به معناى كم، و «غِرارَ نَوْمِهِ» از باب اضافۀ صفت به موصوف است، يعنى خواب كم او. مقصود اين كه يكى از صفات اين شخص اين است كه علاقۀ به عبادت در شب و علاقۀ به خواندن نماز شب همين خواب كمى را هم كه دارد از او مى گيرد.
«وَ أَظْمَأَ الرَّجاءُ هَواجِرَ يَوْمِهِ»
(و اميد به رحمت پروردگار او را در وسط روز تشنه نگه مى دارد.)
«هواجر» جمع «هاجرة» به معناى گرماى روزهاى داغ است، «اظمأ» از مادّۀ «ظمأ» به معناى تشنگى است. معناى جمله اين است كه او بر اثر اميدى كه به رحمت خداوند دارد، در آن داغى روزهاى داغ روزه مى گيرد و تشنگى مى خورد. در اين جمله مجاز در اسناد به كار رفته است، براى اين كه آن حضرت متعلق تشنگى را گرماى روزِ او قرار داده و فرموده اند: اميدوارى او به خداوند گرمى روزش را تشنه مى كند، در صورتى كه گرماى روز تشنه نمى شود، بلكه آن شخص در گرماى روز تشنه مى شود، پس در اين جمله به علاقۀ حال و محل اسناد تشنگى به روز داده شده و مقصود تشنگى آن شخص در روز است.
«وَ ظَلَفَ الزُّهْدُ شَهَواتِهِ»
(و بى علاقه بودن به دنيا خواهشهاى نفسانى را از او باز داشته است.)
«ظلف» به معناى «منع» است. «زهد» يعنى بى رغبتى به دنيا، يعنى بى توجّهى به امور دنيوى. «شهوات» جمع «شهوت» به معناى تمايلات و خواسته هاى مربوط به دنياست. مقصود حضرت اين است كه تقواى كسى را پيشه كنيد كه بى رغبتى او نسبت به دنيا وى را از خواسته ها و تمايلات نفسانى باز دارد و منع نمايد؛ نسبت به دنيا بى رغبت است و وقت خود را صرف عبادت خدا و خدمت به خلق مى كند.
«وَ أَرْجَفَ الذِّكْرُ بِلِسانِهِ»
(و ذكر خدا بر زبان او جريان دارد.)
اين ششمين صفتى است كه حضرت على عليه السلام براى الگوىِ تقوى و پرهيزكارى بيان فرموده. در نسخۀ عبده كه پيش ماست «اَرْجَفَ» است ولى در بعضى از نسخه هاى نهج البلاغه «اَوْجَف» ذكر شده است. اگر «ارجف» باشد به معناى حركت، زلزله و لرزش است؛ روى اين فرض معناى جمله اين است كه: ذكر گفتن زبان او را به حركت در آورده است، يعنى هميشه زبان او به ذكر خدا جارى است. ولى اگر «اوجف» باشد به معناى «اسرع» است؛ يعنى ذكر خدا با سرعت به زبان او جارى است، يعنى ذكر خدا به سرعت در آورده است زبان او را.
«وَ قَدَّمَ الْخَوْفَ لِإِبَّانِهِ»
(و پيش فرستاده ترس از خدا و گناهان را براى در امان بودنِ روزِ قيامت.)
نسخه هاى نهج البلاغه در كلمۀ «لِاِبَّانِهِ» اختلاف دارند؛ بعضى ها همين «ابّانه» دارند كه به معناى اوّلِ وقت است، روى اين فرض معناى جمله اين است كه چنين فردى ترس را براى اوّل وقت خود پيش فرستاده است؛ انسان بايد براى آن روزِ پنجاه هزار سال(1)كه آن همه خوف و وحشت دارد بترسد، و اين مرد از همين حالا براى آن روز مى ترسد. ولى در بعضى از نسخه هاى ديگر «لِاَمَانِهِ» ذكر شده كه به معناى امان است، معنا روى اين فرض اين است كه اين فرد ترس را جلو انداخته براى اين كه روز قيامت در امان باشد.
«وَ تَنَكَّبَ الْمَخالِجَ عَنْ وَضَحِ السَّبِيلِ»
(و از كوره راههايى كه او را از راه راست باز مى دارد روى گردانده است.)
اين هشتمين صفت الگوى تقوى و پرهيزكارى است. «تنكّب» به معناى «مالَ عنه»».
1) - اشاره است به آيۀ شريفۀ چهارم از سورۀ معارج (70) «تَعرُجُ المَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ إِلَيهِ فِى يَومٍ كانَمِقدارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ».
است. «عن وضح» را هم متعلق به «مخالج» بگيريد، «وضح» از مادّۀ «وضوح» است به معناى راه روشن، «مخالج» جمع «مخلج» به معناى كوره راههايى است كه در ذهن خلجان مى كند. حال بنابر اين تركيب معناى جمله چنين است: تقواى آن كسى را به خرج دهيد كه از كوره راههايى كه در ذهنش خلجان پيدا مى كند روى مى گرداند و در راه واضح و روشن قدم مى گذارد. راه سعادت واضح و روشن است، ولى كوره راههاى گمراهى و ضلالت راههايى است كه در ذهن خلجان پيدا مى كند، و مرد متّقى هميشه راه روشن و واضح را بر كوره راههاى ديگر مقدّم مى دارد. مايل مى شود از كوره راهها به سبيل واضح و راه روشن.
«وَ سَلَكَ أَقْصَدَ الْمَسالِكِ إِلَى النَّهْجِ الْمَطْلُوبِ»
(و براى رسيدن به راه مطلوب در راست ترين راهها سير كرده است.)
«اقصد» افعل تفضيل از مادّۀ «قصد» به معناى معتدلترين است، معتدل نقطۀ مقابل افراط و تفريط است، يعنى نه آن قدر شور و نه آن قدر بى نمك، بلكه در حدّ وسط است؛ «أَقْصَدَ الْمَسالِكِ» يعنى راه معتدل و درست نه خشكه مقدّسى و نه بى دينى.
«نهج» به معناى راه واضح و شاهراه است، و «نَهْجِ الْمَطْلُوبِ» يعنى راه مقصود و راهى كه مدّنظر است. مقصود حضرت از اين جمله اين است كه تقواى كسى را پيشۀ خود كنيد كه نسبت به راه مطلوب معتدلترين راه را انتخاب كرده باشد، نه آن چنان كه در افراطكارى همچون ابوموساى اشعرى راه خشكه مقدّسى را پيش گرفته و از راه حق منحرف گشته، و نه آن چنان تفريطكارى كه همچون طلحه و زبير و معاويه بى مبالاتى و بى دينى از خود نشان داده و راه كفر را پيش گرفتند، بلكه راه معتدل يعنى همان راهى كه سلمان، ابوذر، مقداد، حجر بن عدى و... انتخاب كرده و در آن قدم گذاشتند و به سعادت ابدى نائل آمدند.
«وَ لَمْ تَفْتِلْهُ فاتِلاتُ الْغُرُورِ»
(و فريب خوردن از دنيا كه مانع رستگارى است او را باز نداشته است.)
«لم تفتله» به معناى «لم ترده» و «لم تصرفه» مى باشد. «فاتلات» جمع «فاتلة» به معناى گردانندگان و منصرف كنندگان است، «فاتِلاتُ الْغُرُورِ» يعنى فريب دهنده هاى تمايلات، يا تمايلات فريب دهنده، و مقصود از آن چيزهايى است كه جاذبه دارند و انسان را به خود جذب مى كنند. حضرت امير عليه السلام در اين جمله فرموده اند: كسى را الگوى تقوايىِ خود قرار دهيد كه جاذبه هاى فريب دهنده او را از حركت در راه مستقيم خدا برنگرداند و او را از حق منصرف نكند.
آنهايى كه بى اعتنا به دنيا هستند، آنهايى كه نسبت به دنيا زهد مى ورزند، و آنهايى كه به دنيا و متاع آن به نظر آلى و وسيله بودن نگاه مى كنند، فريب زر و زيور دنيا را نمى خورند و از راه مستقيم الهى بيرون نمى روند.
«وَ لَمْ تَعْمَ عَلَيْهِ مُشْتَبِهاتُ الْأُمُورِ، ظافِراً بِفَرْحَةِ الْبُشْرى، وَ راحَةِ النُّعْمى فِي أَنْعَمِ نَوْمِهِ، وَ آمَنِ يَوْمِهِ، قَدْ عَبَرَ مَعْبَرَ الْعاجِلَةِ حَمِيداً»
(و مشتبهات بر او پنهان نيست، دست يافته است به مژده هاى شادى و زندگى و آسايش در آسوده ترين خوابها، و ايمن ترين روز، در حالى كه از گذرگاه دنيا به طرز پسنديده گذشته است.)
«تَعْمَ» از مادّۀ «عمى» به معناى كورى است. «وَ لَمْ تَعْمَ عَلَيْهِ مُشْتَبِهاتُ الْأُمُورِ» يعنى فردى را الگوى تقواى خود قرار دهيد كه امور شبهه ناك را مى بيند و به غلط و اشتباه نمى افتد، «ظافِراً بِفَرْحَةِ الْبُشْرى، وَ راحَةِ النُّعْمى» چنين فردى به بشارتهاى خوشحال كننده و زندگى آسوده دست يافته است. «مُشْتَبِهاتُ الْأُمُورِ» از باب اضافۀ صفت به موصوف است، يعنى «امور مشتبهه». «ظافر» از مادّۀ «ظفر» به معناى پيروزى است.
خلاصه چنين فردى وقتى به بشارتهاى قرآنى برمى خورد كه وعدۀ بهشت و آسايش در آن داده شده، شادمان گشته و احساس پيروزى نموده «فِي أَنْعَمِ نَوْمِهِ، وَ آمَنِ يَوْمِهِ»در راحت ترين خوابهايش و ايمن ترين روزهايش، «قَدْ عَبَرَ مَعْبَرَ الْعاجِلَةِ حَمِيداً» اين فرد عبور كرده است از محل عبور اين دنيا به خوبى و نيكى.
گفتيم كه جهنّم باطن همين دنياست و پل صراط هم باطن همين راهى است كه شما در دنيا برگزيده ايد؛ اگر به زر و زيور و پست و مقام اين دنيا دل بسته شديد در قيامت در جهنّم هستيد، براى اين كه در دنيا دل به جهنّم دنيا بستيد؛ و اگر در دنيا به سادگى از تمايلات دنيايى گذشتيد و راه حق را انتخاب كرديد، در آخرت هم به سادگى از روى پل صراط مى گذريد و به بهشت مى رويد. صراط دنيا شناخت امام واجب الاطاعة و پيروى از اوست، حال اگر كسى اين محلِّ عبور را به راحتى دريافت كرد، در جهنّم دنيا نيفتاده و به بهشت مى رود، ولى اگر راه را نشناخت و يا اطاعت نكرد، در قيامت نمى تواند از روى پل عبور كند.
«وَ قَدَّمَ زادَ الْآجِلَةِ سَعِيداً، وَ بادَرَ مِنْ وَجَلٍ، وَ أَكْمَشَ فِي مَهَلٍ، وَ رَغِبَ فِي طَلَبٍ، وَ ذَهَبَ عَنْ هَرَبٍ، وَ راقَبَ فِي يَوْمِهِ غَدَهُ، وَ نَظَرَ قَدَماً أَمامَهُ»
(و توشۀ آخرت را پيش فرستاده و خوشبخت گرديده، و از ترس خدا در راه حق شتاب كرده، و در مهلتى كه در دنيا به او داده اند براى عبادت سرعت گرفته، و با رغبت در طلب خشنودى خدا برآمده، و براى گريختن از عذاب خدا به راه حق رفته، و امروز مراقب فرداى خود بوده است، و آيندۀ خويش را به دقّت مى نگرد.)
اين عبارات چند صفت از اوصاف الگوى تقوى را برشمرده است؛ يكى اين كه «وَ قَدَّمَ زادَ الْآجِلَةِ سَعِيداً» پيش فرستاده است توشۀ قيامت خود را - در نسخۀ
نهج البلاغۀ عبده كه نزد ماست «ذات الْآجلة» ضبط شده و غلط است و «زاد الْآجلة» صحيح است - پس يكى از اوصاف الگوى تقوى اين است كه توشۀ قيامت خود را پيش فرستاده «سعيداً» در حالى كه خوشبخت است.
«وَ بادَرَ مِنْ وَجَلٍ» و از روى ترس مبادرت به رفتن به طرف آخرت مى كند.
«وَ أَكْمَشَ فِي مَهَلٍ» و با اين كه در دنيا يك مهلت مثلاً شصت هفتاد ساله دارد، امّا براى رفتن به طرف آخرت سرعت مى گيرد. «اكمش» به معناى «اسرع» است، «مهل» هم از مادّۀ «مهلت» است؛ يعنى با مهلتى كه دارند سرعت مى ورزند.
«وَ رَغِبَ فِي طَلَبٍ» ديگر اين كه در طلب چيزى كه براى آخرت آنان نافع است رغبت دارند؛ مثلاً مى دانند نماز شب به صلاح آخرت آنهاست در طلب آن رغبت نشان مى دهند، خواب را رها مى كنند و نماز شب را بر خواب ترجيح مى دهند.
«وَ ذَهَبَ عَنْ هَرَبٍ» صفت ديگرشان اين است كه: رفتن آنها از روى فرار است؛ در عين حال كه در طلب خير رغبت دارند در حال فرار از دنيا هم هستند، مقصود اين است كه آمادۀ رفتن هستند، با اين كه زنده هستند و در اين دنيا سكونت دارند در طلب كار خيرند و به عبادت و اطاعت خدا مى پردازند و از مظاهر دنيا فرار مى كنند.
«وَ راقَبَ فِي يَوْمِهِ غَدَهُ» در امروزشان مراقبت فردا را مى كنند؛ در عين حال كه مشغول گذراندن امور امروزند، به فكر فرداى قيامت خود نيز هستند، اين طور نيستند كه از فرداى قيامت غفلت كنند و فقط به فكر امور دنياى خود باشند.
«وَ نَظَرَ قَدَماً أَمامَهُ» ، در كلمۀ «قَدَماً» دو وجه ديگر «قُدُماً و قُدْماً» نيز جايز است و هر سه تعبير به يك معناست؛ در معناى آن هم دو احتمال وجود دارد: يكى اين كه «قدماً» به معناىِ گامِ فارسى خودمان باشد، يعنى و قدم و گام جلوى خود را نگاه مى كند، البتّه اين معنا كنايه از اين است كه توجّهش به آيندۀ خود مى باشد و مقصود از آينده هم قيامت است. احتمال دوّم اين است كه «قدماً» به معناى مقدّم باشد، آن وقت «وَ نَظَرَ قَدَماً أَمامَهُ» به اين معناست كه وقتى خواسته باشد چيزى را براى آخرت خود
مقدّم بدارد، خوب آن را نگاه مى كند و در آن دقّت مى كند كه آيا چيز مفيدى است يا مايۀ عذاب و اذيّت اوست.
«فَكَفى بِالْجَنَّةِ ثَواباً وَ نَوالاً، وَ كَفى بِالنَّارِ عِقاباً وَ وَبالاً، وَ كَفى بِاللّهِ مُنْتَقِماً وَ نَصِيراً، وَ كَفى بِالْكِتابِ حَجِيجاً وَ خَصِيماً»
(پس بهشت به عنوان ثواب و بخشش، و دوزخ به عنوان عقاب و وبال براى آنها كافى است، و كافى است كه خداوند انتقام كشد و يارى دهد، و قرآن احتجاج نموده دشمن گردد.)
«فَكَفى بِالْجَنَّةِ ثَواباً وَ نَوالاً» براى چنين انسانى بهشت كافى است كه ثواب اعمال او باشد. «ثواب» به معناى جزاى عمل است، اصلِ لغتِ «ثاب» و «ثَوَبَ» به معناى «رَجَعَ» است و مقصود از آن برگشت عمل مى باشد، پس روى اين حساب جهنّم هم ثواب عمل است چون برگشت عمل است؛ منتها معمولاً در برگشتِ اعمالِ نيكو تعبير به ثواب، و در برگشت اعمال زشت و گناه تعبير به عذاب و عقاب مى كنند.
«نوال» به معناى عطيّه و عطا مى باشد. «وَ كَفى بِالنَّارِ عِقاباً وَ وَبالاً» و براى انسانهاى گناهكار كافى است كه جهنّم عقاب و وسيلۀ گرفتارى آنان مى باشد.
«وَ كَفى بِاللّهِ مُنْتَقِماً وَ نَصِيراً» و كافى است كه خدا انتقام گيرنده از گناهكاران، و نصير و ياور نيكوكاران باشد. در اين جمله يك لَفّ و نشرِ مُشوّش به كار رفته است؛ زيرا از دو جملۀ قبل اوّل را براى اهل بهشت و نيكان، و دوّم را براى اهل جهنّم و گناهكاران قرار داده، و در اين جمله «منتقماً» را كه براى گناهكاران است در اوّل، و «نصيراً» را كه براى نيكوكاران است بعد از آن قرار داده اند، كه از آن در اصطلاح به لفّ و نشرِ مشوّش تعبير مى شود.
«وَ كَفى بِالْكِتابِ حَجِيجاً وَ خَصِيماً» و كفايت مى كند كه در روز قيامت قرآن احتجاج كند و خصم باشد براى تباهكاران و از آنها بازخواست كند.
«أُوصِيكُمْ بِتَقْوَى اللّهِ الَّذِي أَعْذَرَ بِما أَنْذَرَ، وَ احْتَجَّ بِما نَهَجَ، وَ حَذَّرَكُمْ عَدُوّاً نَفَذَ فِي الصُّدُورِ خَفِيّاً، وَ نَفَثَ فِي الْآذانِ نَجِيّاً»
(سفارش من به شما پرهيزكارى و ترس از خدايى است كه به وسيلۀ آنچه ترسانده جاى عذر باقى نگذاشته، و به راهى كه آشكار نموده حجّت را تمام كرده است، و شما را از دشمنى كه در سينه ها نفوذ كرده و دشمنى كه در گوشها سخن مى گويد ترسانده است.)
حضرت مجدّداً شروع به توصيه و سفارش به تقوى و پرهيزكارى نموده، پرهيزكارى خدايى كه «أَعْذَرَ بِما أَنْذَرَ» با پيغمبر فرستادنش راه عذرتراشى را بر بندگان بسته است. همين كه پيغمبر ترساننده فرستاده و راه را به بندگان نشان داده، راه عذرتراشى بر بندگان بسته شده و كسى نمى تواند عذر بياورد كه من نمى دانستم.
«وَ احْتَجَّ بِما نَهَجَ» و بترسيد از خدايى كه به روشن نمودن راه بر شما احتجاج نموده و جاى ابهامى نگذاشته است. «نَهَجَ» هم لازم استعمال شده و هم متعدّى؛ لازم به معناى وضوح است، يعنى خودش واضح شده؛ و معناى متعدّى آن «اَوْضَحَ» است؛ يعنى خداوند راه را واضح كرده و آن را آشكار ساخته است.
«وَ حَذَّرَكُمْ عَدُوّاً نَفَذَ فِي الصُّدُورِ خَفِيّاً» و بترسيد از خدايى كه شما را از دشمنى كه در سينه هايتان به طور مخفيانه نفوذ كرده ترسانده است. مقصود از «عدوّ» شيطان است، شيطان رانده شدۀ درگاه خداست، او با بنى آدم دشمنىِ ديرينه دارد و به طور مخفيانه در سينه هاى بنى آدم نفوذ مى كند.
خداوند تبارك و تعالى عتاب و تهديد شيطان را در قرآن شريف نقل فرموده كه گفته است: «فَبِما أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقِيمَ، ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شاكِرِينَ»(1)چون مرا گمراه كردى
1) - سورۀ أعراف (7)، آيات 16 و 17.
من نيز بندگان تو را از راه راست تو منحرف مى كنم، سرِ راه آنان مى نشينم و آنگاه از پيش رو و از پشت سر و از سمت راست و چپ آنها را محاصره و به آنها حمله مى كنم، به گونه اى كه بيشترين آنها را شكرگزار نمى يابى. اين سخن شيطان است كه: «لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ، إِلاّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ»(1)حتماً آنها (بندگان) را گمراه مى كنم مگر آن بندگانى كه خالص شده هستند.
به هرحال شيطان دشمن ديرينۀ بشر است و براى اغوا و گمراهى آنان قسم ياد كرده است، خداوند هم بندگان خود را از كيدهاى شيطان برحذر داشته و از اين جهت هم اتمام حجّت فرموده است.
و بعد فرموده است: «وَ نَفَثَ فِي الْآذانِ نَجِيّاً». «نفث» به معناى فُوتى است كه همراه آن كمى آب دهان است، «نجيّاً» از مادّۀ «نجوى» است؛ يعنى با نجوا در گوشها فوت آبدار مى كند. اين جمله كنايه از اين است كه شيطان در گوشهاى شما القائاتى مى كند، اين القائات خيلى مخفيانه است و با دقّت و توجّه معلوم مى شود.
«فَأَضَلَّ وَ أَرْدى، وَ وَعَدَ فَمَنَّى، وَ زَيَّنَ سَيِّئَاتِ الْجَرائِمِ، وَ هَوَّنَ مُوبِقاتِ الْعَظائِمِ»
(پس گمراه كرده و تباه مى سازد، وعده داده و آرزومند مى گرداند، جرمهاى بد را آرايش مى دهد، و گناهان بزرگ را ناچيز جلوه مى دهد.)
حضرت امير عليه السلام در مقام بيان اوصاف شيطان هستند، فرمودند: «نَفَذَ فِي الصُّدُورِ خَفِيّاً، وَ نَفَثَ فِي الْآذانِ نَجِيّاً» مخفيانه در سينه ها نفوذ مى كند، و به طور نجوا در گوشها القائات مى كند؛ صفات ديگر هم اين است كه: «فَأَضَلَّ وَ أَرْدى» گمراه كرده و بر اثر گمراهى آنان را هلاك كرده است. «وَ وَعَدَ فَمَنَّى» به مردم وعده مى دهد و آرزوهاى دور و دراز را به آنها القا مى كند. اين كلام حضرت اشاره به اين آيه است كه فرموده:
«يَعِدُهُمْ وَ يُمَنِّيهِمْ وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلاّ غُرُوراً»(2)شيطان انسان را وعده هاى بسيار0.
مى دهد و آرزومند مى گرداند، ولى وعده هاى شيطان جز فريب و نااميدى چيز ديگر نيست.
«وَ زَيَّنَ سَيِّئَاتِ الْجَرائِمِ» صفت ديگر شيطان اين كه جرائم بد را زينت مى دهد.
«جرائم» جمع «جريمة» به معناى گناهان است، «سيّئات» هم جمع «سيّئة» به معناى زشت و بد است. كار شيطان اين است كه كارهاى زشت و ناپسند را در نظر پيروان خود زيبا جلوه مى دهد. «سَيِّئَاتِ الْجَرائِمِ» اضافۀ صفت به موصوف است.
«وَ هَوَّنَ مُوبِقاتِ الْعَظائِمِ» ، «موبقات» جمع «موبقة»، و «عظائم» جمع «عظيمة» و از باب اضافۀ صفت به موصوف است؛ يعنى صفت ديگر شيطان اين است كه گناهان بزرگ و پراهميت را در نظر پيروان خود سبك و بى اهميت جلوه مى دهد.
«حَتَّى إِذَا اسْتَدْرَجَ قَرِينَتَهُ، وَ اسْتَغْلَقَ رَهِينَتَهُ، أَنْكَرَ ما زَيَّنَ، وَ اسْتَعْظَمَ ما هَوَّنَ، وَ حَذَّرَ ما أَمَّنَ»
(تا هنگامى كه بتدريج پيروان خود را فريب داد، و مانند گروگان در قيد بندگى خود درآورد، آنگاه آنچه را زينت داده بود انكار مى كند، و آنچه را آسان جلوه داده بود بزرگ مى شمرد، و آنچه را ايمن نشان داده بود از آن مى ترساند.)
بسا لحظۀ اوّل سخن و القاى شيطان در انسان اثر نكند، ولى او آن قدر القا مى كند و آن قدر كنار گوش انسان وز وز مى كند «حَتَّى إِذَا اسْتَدْرَجَ قَرِينَتَهُ» تا اين كه بتدريج قرين خود را فريب مى دهد. «قرينة» از «قرن» به معناى مقارن است و مؤنث بودن آن به اعتبار نفس است؛ يعنى تا اين كه آن نفس مقارن خود را فريب مى دهد. «وَ اسْتَغْلَقَ رَهِينَتَهُ» و گير مى اندازد گروگان خود را. در اين صورت ما گروگان شيطان مى شويم و در دام او گير مى افتيم.
«أَنْكَرَ ما زَيَّنَ» انكار كرد آنچه را قبلاً زينت داده «وَ اسْتَعْظَمَ ما هَوَّنَ» و بزرگ شمرد آنچه را قبلاً كوچك شمرده بود «وَ حَذَّرَ ما أَمَّنَ» و ترساند از آنچه قبلاً آن را مورد امن قرار داده بود.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
مراحل خلقت انسان
عطيّه هاى خداوند به انسان
گريزپايى و بى اعتنايى انسان
گمراهى و نادانى انسان تا هنگام مرگ
مرحلۀ پس از مرگ
انسان در جهانِ پس از مرگ
«خطبۀ 83 - قسمت ششم»
و مِنها في صِفَةِ خَلْقِ الإِنسانِ:
«أَمْ هذَا الَّذِي أَنْشَأَهُ فِي ظُلُماتِ الْأَرْحامِ، وَ شُغُفِ الْأَسْتارِ، نُطْفَةً دِهاقاً، وَ عَلَقَةً مُحاقاً، وَ جَنِيناً وَ راضِعاً، وَ وَلِيداً وَ يافِعاً، ثُمَّ مَنَحَهُ قَلْباً حافِظاً، وَ لِساناً لافِظاً، وَ بَصَراً لاحِظاً، لِيَفْهَمَ مُعْتَبِراً، وَ يُقَصِّرَ مُزْدَجِراً، حَتَّى إِذا قامَ اعْتِدالُهُ، وَ اسْتَوى مِثالُهُ، نَفَرَ مُسْتَكْبِراً، وَ خَبَطَ سادِراً، ماتِحاً فِي غَرْبِ هَواهُ، كادِحاً سَعْياً لِدُنْياهُ، فِي لَذَّاتِ طَرَبِهِ، وَ بَدَواتِ أَرَبِهِ، لا يَحْتَسِبُ رَزِيَّةً، وَ لا يَخْشَعُ تَقِيَّةً، فَماتَ فِي فِتْنَتِهِ غَرِيراً، وَ عاشَ فِي هَفْوَتِهِ يَسِيراً، لَمْ يُفِدْ عِوَضاً، وَ لَمْ يَقْضِ مُفْتَرَضاً.
دَهِمَتْهُ فَجَعاتُ الْمَنِيَّةِ فِي غُبَّرِ جِماحِهِ، وَ سَنَنِ مِراحِهِ، فَظَلَّ سادِراً، وَ باتَ ساهِراً، فِى غَمَراتِ الْآلامِ، وَ طَوارِقِ الْأَوْجاعِ وَ الْأَسْقامِ بَيْنَ أَخٍ شَقِيقٍ، وَ والِدٍ شَفِيقٍ، وَ داعِيَةٍ بِالْوَيْلِ جَزَعاً، وَ لادِمَةٍ لِلصَّدْرِ قَلَقاً، وَالْمَرْءُ فِي سَكْرَةٍ مُلْهِيَةٍ، وَ غَمْرَةٍ كارِثَةٍ، وَ أَنَّةٍ مُوجِعَةٍ، وَ جَذْبَةٍ مُكْرِبَةٍ، وَ سَوْقَةٍ مُتْعِبَةٍ.
ثُمَّ أُدْرِجَ فِي أَكْفانِهِ مُبْلِساً، وَ جُذِبَ مُنْقاداً سَلِساً، ثُمَّ أُلْقِيَ عَلَى الْأَعْوادِ رَجِيعَ وَصَبٍ، وَ نِضْوَ سَقَمٍ، تَحْمِلُهُ حَفَدَةُ الْوِلْدانِ، وَ حَشَدَةُ الْإِخْوانِ، إِلى دارِ غُرْبَتِهِ، وَ مُنْقَطَعِ زَوْرَتِهِ حَتَّى إِذَا انْصَرَفَ الْمُشَيِّعُ، وَ رَجَعَ الْمُتَفَجِّعُ، أُقْعِدَ فِي حُفْرَتِهِ نَجِيّاً لِبَهْتَةِ السُّؤالِ، وَ عَثْرَةِ الْإِمْتِحانِ»
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه، خطبۀ هشتاد و سوّم معروف به خطبۀ غرّاء بود. به اين عنوان از مرحوم سيّد رسيده ايم كه گفته است: «و مِنها في صِفَةِ خَلْقِ الإِنسانِ» يعنى بعضى از مطالب اين خطبه در توصيف خلقت انسان است، مقصود اين است كه از اين پس مطالبى را پيرامون خلقت انسان ايراد فرموده است. البته از اين عنوان مرحوم سيّد معلوم مى شود كه اين خطبه نيز به سرنوشت ساير خطبه ها گرفتار شده و مقدارى از آن تقطيع و حذف گرديده است. به هرحال حضرت در اين باره فرموده اند:
«أَمْ هذَا الَّذِي أَنْشَأَهُ فِي ظُلُماتِ الْأَرْحامِ، وَ شُغُفِ الْأَسْتارِ، نُطْفَةً دِهاقاً، وَ عَلَقَةً مُحاقاً، وَ جَنِيناً وَ راضِعاً، وَ وَلِيداً وَ يافِعاً»
(بلكه شما را به چگونگى خلقت انسان يادآورى نمايم كه خدا او را در تاريكى رحمها و غلافهاى پرده ها بيافريد، نطفۀ ريخته شده و خون بسته شدۀ پنهان، پس بچه اى گشت و سپس شيرخواره شد، و از شير گرفته شد تا به سن احتلام و بلوغ رسيد.)
«انشأ» به معناى «اوجد» است. «ظلمات» جمع «ظلمة» است، و «ظُلُماتِ الْأَرْحامِ»يعنى تاريكى هاى رحمها. «أَمْ هذَا الَّذِي أَنْشَأَهُ فِي ظُلُماتِ الْأَرْحامِ» يعنى بلكه اين انسانى كه خداوند او را در تاريكى هاى رحمها ايجاد فرموده است.
«وَ شُغُفِ الْأَسْتارِ» ، اصل واژۀ «شُغُف» جمع «شَغاف» است، «شغاف» به معناى آن پرده اى است كه مانند غلاف دور قلب را احاطه كرده است، بعد به هر پرده اى كه مانند غلاف دور چيزى را احاطه كرده باشد نيز «شغاف» گفته اند كه از جملۀ آنها پرده اى است كه دور جنين را احاطه كرده است. پس «شُغُفِ الْأَسْتارِ» غلافهاى ساتر و پوشاننده هستند.
ظاهراً كلام حضرت على عليه السلام اشاره به آيۀ شريفه اى است كه خلقت انسان را «فِي ظُلُماتٍ ثَلاثٍ»(1)در تاريكى هاى سه گانه معرفى كرده است؛ بچه اى كه در رحم است در سه پرده و غلاف قرار دارد كه از آنها به تاريكى ها تعبير شده است؛ يكى از آنها پردۀ اطراف بچه (بچه دان) است، اين پرده مانند غلاف بچه را احاطه كرده است، تاريكى ديگر خود رحم است كه بچه با آن پردۀ اطراف او را در خود جا داده، و تاريكى سوّم هم پوست شكم مادر است كه بر همۀ آنها احاطه دارد. بنابراين جنين در سه غلاف قرار دارد و از اين جهت از آنها تعبير به تاريكى هاى سه گانه شده است كه حضرت از آن به «شُغُفِ الْأَسْتارِ» غلافهاى حفظ كننده و ساتر تعبير فرموده اند.
«نُطْفَةً دِهاقاً» ، ممكن است مقصود از «دهاق» «مدهوق» باشد، «دهاق» به معناى ريختن باسرعت است و نطفه هم به اين دليل كه باسرعت ريخته مى شود از آن تعبير به «نُطْفَةً دِهاقاً» كرده اند؛ يعنى آب خالصى كه باسرعت ريخته شده است. «دهاقاً» به معناى پُر هم آمده است و ممكن است معنايش اين باشد كه نطفه اى كه پر از ژنها و سلولهاى مختلف است، و اين جملۀ حضرت احتمالاً اشاره به آيۀ شريفۀ سورۀ دهر است كه فرموده: «إِنّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ»(2). «امشاج» جمع «مشج، مشيج» و به معناى مخلوط است. بنابراين ممكن است مقصود حضرت على از «نُطْفَةً دِهاقاً»همين «نطفة امشاج» باشد كه مخلوط از نطفۀ زن و مرد است؛ اسپرماتوزوئيد از مرد با اوول از زن با هم تركيب مى شوند و علاوه بر اين تركيب، در نطفه ژنهاى مختلفى هم وجود دارد كه هر يك خاصيّت بخصوص خود را دارند و همين هم عامل وراثت است كه به وسيلۀ آن خصوصيّاتى از نسلهاى قبل به نسلهاى بعد منتقل مى شود. اين روحيات و غرايزى كه در افراد ديده مى شود مبدأ آن همين ژنها هستند، گاهى مشاهده2.
مى شود روحيّات و غرايزى از جدّ مادرى به فرزند نسل بعد منتقل مى شود و گاهى از جدّ پدرى، گاهى هم دو برادر از يك پدر و مادر داراى غرايز و روحيات مختلفى هستند كه يكى از جدّ پدرى و ديگرى از جدّ مادرى به ارث برده اند. به هرحال سخن حضرت على عليه السلام در اين است كه انسان از «نطفةً دهاقاً» نطفۀ ريخته شده يا پُرى كه مختلف و داراى ژنهاى متفاوت است خلق شده.
«وَ عَلَقَةً مُحاقاً» ، حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام دارند در اين جملات مراحل خلقت انسان را بيان مى فرمايند، مرحلۀ اوّليّه را «نطفة دهاقاً» بيان فرمود، مرحلۀ بعد اين است كه همان نطفه به صورت علقه درمى آيد؛ مرحلۀ اوّل با مرحلۀ دوّم چهل روز فرق دارد، نطفه ظرف چهل روز به صورت علقه درمى آيد. «محاق» به معناى تاريك و گرفته است، ماه در سه روزى كه در شعاع خورشيد است و ديده نمى شود از آن تعبير به «محاق» كرده مى شود؛ اين علقه هم چون بسته شده و كدر و گرفته است، به آن محاق گفته مى شود. در اين علقه زمينۀ دست، پا، چشم و ساير اعضاء و جوارح وجود دارد، امّا فعلاً پيدا نيست، براى اين كه فعلاً كدر و تاريك و نامعلوم است.
«وَ جَنِيناً وَ راضِعاً» ، به نظر مى آيد حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مراحل اوّليۀ انعقاد نطفه تا به صورت جنين شدن را به طور كامل بيان نفرموده اند. قرآن شريف مراحل اوّليه را به اين صورت بيان فرموده است: «ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ»(1)آنگاه نطفه را علقه، و علقه را گوشت، و آن گوشت را استخوان، و سپس بر استخوانها گوشت پوشانيديم، و پس از آن خلقتى ديگر آفريديم. خلقت ديگر كه با «ثمّ» بيان شده است، يعنى همين مادّه را از عالم طبيعت بالاتر برديم و به عالم مجرّدات رسانديم و به آن روح داديم و4.
1) - سورۀ مؤمنون (23)، آيۀ 14.
پس از چهار ماه كه در او روح روان كرديم او را به صورت جنين در آورديم. تاكنون جنين نبود، يك قطعه خون بسته، بعد هم يك قطعه گوشت كوبيده شده، و مرحلۀ بعد به صورت استخوان، اينها هنوز به عالم تجرّد نرسيده اند، يك مشت استخوان نرم است، مرحلۀ بعد روى همين استخوان گوشت كشيده مى شود و روى گوشتها پوست مى رويد. طى اين مراحل چهار ماه مى گذرد، آنگاه يك حالت تجرّد هم پيدا مى كند، روح پيدا مى كند و از حس و حركت برخوردار مى شود. حضرت امير عليه السلام ناگهان از علقه بودن به جنين شدن پرداخته و فرموده اند:
«و جنيناً» و بعد از گذراندن مراحلى به صورت «جنين» انسانى پوشيده در رحم شده است. «جنين» طفلى است كه روح در آن پيدا شده و داراى حس و حركت است امّا داخل رحم مادر است، و تا هنگامى كه در رحم مادر است به اعتبار اين كه پوشيده و مخفى است به آن «جنين» گفته مى شود. «و راضعاً» پس از گذراندن مدّت حمل به دنيا مى آيد و «رضيع» مى شود، به اين اعتبار كه شيرخواره است.
«و وليداً» و پس از آن وليد مى شود. «وليد» از مادّۀ «ولد» بر وزن فعيل و به معناى مولود يعنى زاييده شده است، عرب به كودكى كه متولّد شده تا هنوز به راه نيفتاده «وليد» مى گويد، و پس از آن با اسمها و اصطلاحات ديگر است. پس يك مرحلۀ ديگرش «وليداً» است و مرحلۀ ديگرِ آن «يافعاً». «يافع» به معناى «مرتفع» است، چون اين فرد قدش بلند مى شود و جوان رشيدى مى شود از آن تعبير به «يافع» فرموده اند.
البتّه اينجا يك نكتۀ ادبى وجود دارد و آن اين كه: «يافع» بر وزن «فاعل» از ثلاثى مجرّد است در صورتى كه فعل آن از باب افعال «ايفع» مى باشد و طبق قاعده اسم فاعل آن بايد بر وزن فعل مضارع آن باشد كه برخلاف قاعده بر وزن «فاعل» آمده و فعل ثلاثى مجرّد هم از آن استعمال نشده است.
«ثُمَّ مَنَحَهُ قَلْباً حافِظاً، وَ لِساناً لافِظاً، وَ بَصَراً لاحِظاً، لِيَفْهَمَ مُعْتَبِراً، وَ يُقَصِّرَ مُزْدَجِراً»
(پس او را قلب حفظ كننده، و زبان گويا، و چشم بينا عطا فرموده تا بفهمد و عبرت گيرد و از معصيت و نافرمانى خوددارى و دورى نمايد.)
«مَنَحَ» به معناى بخشيدن است. «ثُمَّ مَنَحَهُ قَلْباً حافِظاً» سپس خدا به او قلبى حفظ كننده بخشيده است، قلبى كه حفظ كنندۀ مسموعات و مبصرات است، هر چيزى را كه مى بيند يا مى شنود به حافظۀ خود مى سپارد، طعم غذاها و بوى اشياء را حفظ مى كند و هميشه آنها را در حافظۀ خود دارد. اين كه يك بار صداى فلان شخص را مى شنويم و بعد بدون آن كه او را ببينيم صداى او را مى شناسيم، به خاطر همين حافظه است. پس خدا به اين انسان نيروى حفظ عطا فرمود. «وَ لِساناً لافِظاً» و زبانى عطا فرمود كه گوياست و مى تواند سخن بگويد. «وَ بَصَراً لاحِظاً» و چشم بينايى به او عطا فرمود. در نسخۀ عبده كه نزد ماست عبارت «بَصَراً لاحِظاً» وجود ندارد، در صورتى كه در بعضى نسخه هاى ديگر ذكر شده است.
«لِيَفْهَمَ مُعْتَبِراً» آن قلب و زبان و چشم را به اين منظور داده تا ديدنى ها را ببينيد، شنيدنى ها را بشنويد و عبرت بگيريد، تاريخ گذشتگان را بخوانيد، آثار گذشتگان را در اطراف و اكناف عالم مشاهده كنيد و عبرت بگيريد. تاريخ گذشتگان براى آيندگان درس است، قرآن كريم هم به همين منظور تعدادى از داستانهاى عبرت آموز گذشتگان مانند: فرعون، قارون، نمرود و... را نقل كرده تا خوانندگان از آن عبرت بگيرند.
«وَ يُقَصِّرَ مُزْدَجِراً» ، فعل «قَصَّرَ» از باب تفعيل با «قَصَرَ» كه ثلاثى مجرّد آن است به يك معنا آمده است. «مُزْدَجِر» اسم فاعل از باب افتعال و مادّۀ «زَجَرَ» است كه «ت» باب
افتعال آن به «د» تبديل شده و به معناى منزجر شدن در مقابل محرّمات خداست.
مقصود اين است كه خداوند انسان را جورى آفريده كه هنگام ارتكاب محرّمات كوتاه بيايد و آنها را ترك كند.
«حَتَّى إِذا قامَ اعْتِدالُهُ، وَ اسْتَوى مِثالُهُ، نَفَرَ مُسْتَكْبِراً، وَ خَبَطَ سادِراً، ماتِحاً فِي غَرْبِ هَواهُ، كادِحاً سَعْياً لِدُنْياهُ، فِي لَذَّاتِ طَرَبِهِ، وَ بَدَواتِ أَرَبِهِ، لا يَحْتَسِبُ رَزِيَّةً، وَ لا يَخْشَعُ تَقِيَّةً»
(همين كه به حدّ اعتدال و كمال رسيد و قامت راست نمود، متكبّرانه از حق رو گردانيد، و بى پروا در بيراهه گام نهاد، به دنبال هواهاى درونى خود مى رود، و خود را براى لذّتهاى طرب آور و خواسته هاى آنى دنيا به رنج و زحمت مى افكند، نه مصيبتى را پيش بينى مى كند، و نه پرهيز و خشوعى دارد.)
«حَتَّى إِذا قامَ اعْتِدالُهُ، وَ اسْتَوى مِثالُهُ» ، «اعتدال» به معناى معتدل و ميانه است؛ بين چپ و راست، بين زشت و زيبا، بين بلند و كوتاه و... را اعتدال مى گويند، حال جملۀ «حَتَّى إِذا قامَ اعْتِدالُهُ» يعنى تا اين كه جسم او به حدّ اعتدال رسيد و يك مرد حسابى شده «وَ اسْتَوى مِثالُهُ» و قامتش مستوى شده است. خلاصه تا اين كه يك قد رشيد و نيرومندى پيدا كرده است، آن وقت حالا كه وقت عبرت گرفتن است، شروع به سركشى و پرده درى مى كند.
«نَفَرَ» به معناى كوچ كردن است و در اينجا كنايه از فرار كردن از حق و حقيقت است. بلى خداوند او را با اين كيفيّت از نيستى به هستى در آورد، به او وسايل و ابزار هدايت داد، ولى به جاى اين كه عبرت بگيرد و سرنوشت گذشتگان درسى براى او باشد و به حق و حقيقت نزديك شود، «نَفَرَ مُسْتَكْبِراً» از حق و حقيقت فرار كرده در
حالتى كه استكبار نموده است.
«وَ خَبَطَ سادِراً» و راه كج و انحرافى مى رود در حالتى كه به هيچ چيزى اعتنا ندارد.
در اين جمله يك تشبيه است؛ اسب و شتر تا زمانى كه رم نكرده و سركش و مست نشده اند، هنگام راه رفتن در يك خط مستقيم راه مى روند، ولى وقتى سركش شدند هنگام رفتن به اين طرف و آن طرف مى روند و به هيچ راهنمايى توجّه و اعتنا ندارند، در اين صورت از آن تعبير به «خَبَطَ سادِراً» مى كنند، يعنى آن اسب يا شتر در حالتى كه به همه چيز بى اعتناست كج راه مى رود. حضرت در اين جمله يك چنين فردى را كه به همه چيز پشت پا زده و هدايت خدا را به هيچ گرفته، به اسب يا شتر مست و چموش تشبيه فرموده است. «سادراً» به معناى بى اعتنايى به هر چيز است.
«ماتِحاً فِي غَرْبِ هَواهُ» ، اين جمله هم يك تشبيه است، كلمات و جملات حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام همه اش تشبيهات و استعارات و كنايات است. «ماتح» از مادّۀ «متح» به معناى كسى است كه بالاى چاه ايستاده و با طناب و دلو از چاه آب برمى دارد، «مايح» هم به معنى كسى است كه داخل چاه رفته و از ته چاه آب برمى دارد؛ گفته اند فرق ميان «ماتح و مايح» مثل فرق نقطه هاى آنهاست؛ يعنى اگر نقطه هاى آن بالاست به معناى آب برداشتن از بالاى چاه است، و اگر نقطه هاى آن پايين است به معناى آب برداشتن از ته چاه است. «غرب» به معناى دلو بزرگ است، «فِي غَرْبِ هَواهُ» يعنى در دلوهاى هواهاى نفسانى او.
در اين جمله حضرت امير عليه السلام چنين فردى را به كسى تشبيه كرده اند كه مى خواهد آب بردارد؛ همان طور كه آب مورد توجّه و مايۀ حيات است و انسان طمع زيادى به آن دارد و هنگام رسيدن به آب ظرف بزرگى را از آب پر مى كند، خواسته هاى شهوانى نيز همين طور است و انسان به كم قانع نيست، از اين رو پيرو هواى نفس به طالب آب با دلو بزرگ تشبيه شده است. «ماتِحاً فِي غَرْبِ هَواهُ» در حالتى كه دلو بزرگ طمع را در چاه هواى نفس خود فرو برده مشغول كشيدن آب تمايلات نفسانى است.
«كادِحاً سَعْياً لِدُنْياهُ» ، «كادحاً» از مادّۀ «كدح» به معناى سعى با زحمت است، «سعياً» هم مفعول مطلق است براى «كادحاً»؛ يعنى در حالتى كه براى دنياى خود تلاش مى كند تلاش كردنى؛ مقصود اين است كه چنين فردى به جاى تلاش براى آخرت خود، نهايت تلاش را براى دنياى خود مى كند.
«فِي لَذَّاتِ طَرَبِهِ» در طربها و لذّتهاى دنيا كوشش مى كند. اين شخص دنيا را براى لذّتها و عيش و نوشهايش مى خواهد. «وَ بَدَواتِ أَرَبِهِ» و آن احتياجات روزانه كه برايش عارض مى شود. «ارب» به معناى احتياج، و «بدوات» از مادّۀ «بدو» به معناى ظهور است؛ يعنى و در ظاهر شدن احتياجات خود. خلاصه مقصود اين است كه چنين شخصى راه سعادت را گم كرده و همۀ تلاشهاى خود را صرف لذّتها، عيش و نوشها و صرف رفع حوايج دنياى خود مى كند.
«لا يَحْتَسِبُ رَزِيَّةً» حساب نمى كند و احتمال نمى دهد كه ممكن است تصادفى پيش آيد و مصيبتى به او برسد. «وَ لا يَخْشَعُ تَقِيَّةً» و نمى ترسد از چيزى كه باعث ترس و وحشت مى شود. غرقِ در دنيا و تمايلات دنياست و هيچ احتمال نمى دهد كه ممكن است در جوانى براى او پيشامدى رخ دهد.
«فَماتَ فِي فِتْنَتِهِ غَرِيراً، وَ عاشَ فِي هَفْوَتِهِ يَسِيراً، لَمْ يُفِدْ عِوَضاً، وَ لَمْ يَقْضِ مُفْتَرَضاً، دَهِمَتْهُ فَجَعاتُ الْمَنِيَّةِ فِي غُبَّرِ جِماحِهِ، وَ سَنَنِ مِراحِهِ»
(پس در حال فتنه و فريب مُرد، در حالى كه در لغزش و خطاى خويش اندك زمانى زيسته بود، و در مقابل نعمت هايى كه خدا به او بخشيده عوض و سودى نبرد، و آنچه بر او واجب بود به جا نياورد، و در حالى كه هنوز چموشى ها و خوشى هاى او به پايان نرسيده ناراحتى هاى مرگ او را فرا مى گيرد.)
«فَماتَ فِي فِتْنَتِهِ غَرِيراً» ، «غرير» فعيل به معناى مفعول است. پس چنين فردى در حالتى كه مغرور است در هنگام آزمايش مى ميرد. «وَ عاشَ فِي هَفْوَتِهِ يَسِيراً» ، «هفوة» به معناى لغزش است؛ و در حالتى كه عمر كوتاه خود را در لغزشها سپرى مى كند؛ مقصود اين كه ممكن است چنين فردى با وجود اين كه عمر كوتاهى دارد، امّا بر اثر غفلت از خدا گناهان و لغزشهاى فراوانى داشته باشد.
«لَمْ يُفِدْ عِوَضاً، وَ لَمْ يَقْضِ مُفْتَرَضاً» از آن مال و ثروت خدادادى براى خود سود و عوضى برنداشته، و هيچ يك از واجبات الهى را انجام نداده است. اين ثروت دنيايى كه خدا به انسان مى دهد براى بهره بردارى و استفادۀ از آن است، قسمتى از اين ثروت خرج زندگىِ روزانه مى شود ولى بقيّۀ آن را بايد به آخرت انتقال داد، اگر چنين كرديم سود و بهره اى از دنيا برده ايم.
«دَهِمَتْهُ فَجَعاتُ الْمَنِيَّةِ فِي غُبَّرِ جِماحِهِ، وَ سَنَنِ مِراحِهِ» ، «دَهْم» به معناى فراگرفتن و احاطه كردن است، «فَجَعات» جمع «فاجعة» به معناى فاجعه ها و مصيبتها مى باشد، «فَجَعاتُ الْمَنِيَّةِ» يعنى فاجعه ها و مصيبتهاى مرگ. «غُبّر» جمع «غابر» به معناى باقى مانده است، «جماح» به معناى چموشى است، «غُبَّرِ جِماحِهِ» يعنى در باقى ماندۀ چموشى ها. «سنن» به معناى طريقه و روش است، «مراح» به معناى شدّت خوشحالى است. معناى دو جمله اين است كه: احاطه مى كند چنين فردى را مصيبتهاى مرگ در حالتى كه او در باقى مانده هاى چموشى و پرده درى و در روشهاى بد و شدّت خوشحالى است.
«فَظَلَّ سادِراً، وَ باتَ ساهِراً، فِى غَمَراتِ الْآلامِ، وَ طَوارِقِ الْأَوْجاعِ وَ الْأَسْقامِ بَيْنَ أَخٍ شَقِيقٍ، وَ والِدٍ شَفِيقٍ، وَ داعِيَةٍ بِالْوَيْلِ جَزَعاً، وَ لادِمَةٍ لِلصَّدْرِ قَلَقاً»
(پس روزها در حال تحيّر و شبها در درون دردها و بيماريهاى نوظهور تا به صبح بيدار است، در ميان برادرى همتا و پدرى مهربان و زنانى كه از روى جزع فرياد و از جهت اضطراب به سينه مى زنند افتاده است.)
«فَظَلَّ سادِراً» روز را به شب درآورده در حالى كه در تحيّر است. «ظلّ» در مقابل «بات» به معناى روز را به شب درآوردن است، «سادراً» را هم قبلاً معنا كرديم كه به معناى تحيّر و بيچارگى است. «وَ باتَ ساهِراً» و شب را هم به روز درآورده در حالى كه در نگرانى و غم و اندوه است. «فِى غَمَراتِ الْآلامِ» در حالى كه در گردابهاى دردها «وَ طَوارِقِ الْأَوْجاعِ وَ الْأَسْقامِ» و دردهاى نازل شده فرو افتاده است.
«غمرات» جمع «غمرة» به معناى گردابهاست، «آلام» جمع «اَلَم» به معناى دردهاست. «طوارق» جمع «طارقة» به معناى نازل شدگان است، «الْأَوْجاعِ وَ الْأَسْقامِ»هم جمع «وجع و سقم» هستند و هر دو به معناى درد مى آيند. معناى همۀ جمله اين است كه آنها شب و روز را در غم و درد و نگرانى سپرى مى كنند.
«بَيْنَ أَخٍ شَقِيقٍ» بين برادرى همتا، مثل اين كه يك موجود بوده و دو تا شده اند.
«شقيق» از مادّۀ «شقّ» و به معناى منشق شده و تقسيم شده است؛ يعنى دو تايى كه در عرض و در مقابل يكديگرند. «وَ والِدٍ شَفِيقٍ» و بين پدرى مهربان؛ مقصود اين است كه اين شخص هنگام مرگ در بستر مرگ افتاده در حالى كه يك طرف برادر و همتاى اوست و طرف ديگر پدر مهربان او نشسته است «وَ داعِيَةٍ بِالْوَيْلِ جَزَعاً» و طرف ديگر او زنان نوحه گرى هستند كه جزع و فزع مى كنند، اين زنان افرادى چون همسر، مادر، خواهران و عمّه و خالۀ او هستند. «داعية» از مادّۀ «دَعا» به معناى دعوت كننده است، «ويل» آه و واويلايى است كه زنان در عزادارى مردگان مى كنند.
«وَ لادِمَةٍ لِلصَّدْرِ قَلَقاً» اين جمله هم در توصيف آن زنانى است كه اطراف او هستند. «لادمة» به معناى كوبنده است. «لادِمَةٍ لِلصَّدْرِ» يعنى كوبندگانِ به سينه «قلقاً» از روى اضطراب و نگرانى. مقصود توصيف افراد و بخصوص زنانى است كه اطراف او هستند، گويا كه او در حال احتضار است و اطرافيانِ او در حال نگرانى و اضطراب به سينه هاى خود مى كوبند.
«وَالْمَرْءُ فِي سَكْرَةٍ مُلْهِيَةٍ، وَ غَمْرَةٍ كارِثَةٍ، وَ أَنَّةٍ مُوجِعَةٍ، وَ جَذْبَةٍ مُكْرِبَةٍ، وَ سَوْقَةٍ مُتْعِبَةٍ»
(در حالى كه آن مرد در بيهوشى جان كندن كه او را به خود مشغول مى دارد، و در غم و اندوه و نالۀ دردناك و جان دادن با سختى و رفتن از دنيا همراه رنج مبتلا مى باشد.)
«وَالْمَرْءُ فِي سَكْرَةٍ مُلْهِيَةٍ» اين جمله و دو جملۀ بعد در توصيف شخص مورد نظرى است كه به دام مرگ مبتلا شده است. فرموده است: و آن مرد در حالت تحيّرى كه او را مشغول داشته فرو رفته است. در بعضى نسخه هاى نهج البلاغه به جاى «ملهية»، «ملهثة» نقل شده. «ملهثة» از مادّۀ «لَهْث» به معناى حالت تشنگى شديد سگ است كه دهان خود را باز كرده و زبانش را بيرون آورده است، اين حالت دلالت بر شدّت تشنگى سگ و بحرانى بودن حال آن حيوان دارد، و مقصود از آن در اين مقام شدّت اضطراب محتضر است؛ يعنى اين شخص در آن هنگام حالت بسيار سختى دارد.
«وَ غَمْرَةٍ كارِثَةٍ» و در حالتى كه او در فرو رفتگى بسيار شديد است. «غمرة» به معناى منتهاى فرو رفتگى است، «كارثة» به معناى سختى خيلى شديد است.
«وَ أَنَّةٍ مُوجِعَةٍ» و ناله هاى دردناك. «انّة» به معناى ناله است، «موجعة» از «وجع» به معناى دردناك است. مقصود اين است كه آن شخص در آن هنگام داراى ناله هاى دردناك و دلسوز است.
«وَ جَذْبَةٍ مُكْرِبَةٍ» اينجا نوبت به ملائكه مى رسد كه او را به طرف مرگ مى كشند و جان از كالبد او بيرون مى كشند؛ يعنى در حالتى كه ملائكه روحش را از بدنش بيرون مى كشند كه موجب زحمت و نگرانى او مى شود. اين جمله اشاره به آيۀ شريفۀ قرآن است كه فرموده: «وَ الْمَلائِكَةُ باسِطُوا أَيْدِيهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ»(1)ملائكه دستهاى خود را دراز مى كنند تا جان شما را بيرون بياورند.3.
1) - سورۀ أنعام (6)، آيۀ 93.
«وَ سَوْقَةٍ مُتْعِبَةٍ» اين جمله هم به همان معناست، اينها در حال انتقال او به طرف مرگ هستند. در قرآن آمده است: «كَأَنَّما يُساقُونَ إِلَى الْمَوْتِ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ»(1)مثل اين كه ملائكه اين آدم را به طرف مرگ سوق مى دهند. «سَوْقَةٍ مُتْعِبَةٍ» يعنى راندنى كه داراى تعب و رنج است.
«ثُمَّ أُدْرِجَ فِي أَكْفانِهِ مُبْلِساً، وَ جُذِبَ مُنْقاداً سَلِساً، ثُمَّ أُلْقِيَ عَلَى الْأَعْوادِ رَجِيعَ وَصَبٍ، وَ نِضْوَ سَقَمٍ، تَحْمِلُهُ حَفَدَةُ الْوِلْدانِ، وَ حَشَدَةُ الْإِخْوانِ»
(پس در حال نوميدى در كفنها پيچيده شده، و به سوى قبر كشيده مى شود در حالتى كه فرمانبردار و آرام است، بعد روى تخته هاى تابوت انداخته مى شود در حالتى كه وامانده و از حال رفته است، مانند شتر از سفر برگشته و رنجور كه از جهت بيمارى لاغر گشته، پس از آن فرزندان خدمتگزار و جمع برادران او را بر دوش مى كشند.)
اين آدمى كه ملائكه او را قبض روح كردند بر سنگ غسالخانه افتاده و پس از شستشو و غسل «أُدْرِجَ فِي أَكْفانِهِ مُبْلِساً» او را در كفنها مى پيچند در حال نوميدى. اين كه حضرت كفن را با صيغۀ جمع آورده براى اين است كه حدّاقلّ كفن سه چيز است:
يكى به عنوان لنگ از ناف تا روى زانوها، دوّم به عنوان پيراهن از شانه ها تا وسط ساق پاها به گونه اى كه پشت و رو را بگيرد، و سوّم يك ملافۀ سرتاسرى است كه تمام بدن را بگيرد. البتّه اين مقدارِ واجب كفن است و اضافه بر اين مستحب است كه در رساله هاى عمليّه توضيح داده شده است.
«وَ جُذِبَ مُنْقاداً سَلِساً» و اين بدن جذب شده و تحت اختيار است، آن را اين طرف و آن طرف مى كشند و او هم صد در صد منقاد است. «سَلِساً» به معناى رام و منقاد است.
1) - سورۀ أنفال (8)، آيۀ 6.
«ثُمَّ أُلْقِيَ عَلَى الْأَعْوادِ» پس از همۀ اين مراحل او را درازكش مى كنند روى چوبهاى تابوت، همان تابوتى كه روى شانه ها قرار مى گيرد و مرده را به طرف قبر حمل مى كند.
«رَجِيعَ وَصَبٍ، وَ نِضْوَ سَقَمٍ» ، «رجيع» به معناى از سفر برگشته، «وَصَب» به معناى تعب، و «نضو» به معناى لاغر است. در عبارت تشبيه است، حضرت امير عليه السلام اين جنازه را به يك شتر و اسبى كه خيلى به سفر برده باشند و رنج و تعبِ مسافرت آنها را لاغر كرده باشد تشبيه فرموده است؛ مى فرمايند: اين جنازه بر اثر آن مريضى هاى فراوان و بر اثر آن رفت و آمدهاى زياد، لاغر و نحيف شده است.
«تَحْمِلُهُ حَفَدَةُ الْوِلْدانِ» نوه ها و يا كسانى كه حاضر به كمك كردن هستند او را از خانه تا قبرستان به دوش مى كشند. «حفدة» معمولاً به نوه ها گفته مى شود اما به اعوان هم «حفدة» گفته شده است، خلاصه مقصود اين است كه نوه ها و فرزندان و خويشان و اقربا «وَ حَشَدَةُ الْإِخْوانِ» و جمع برادران همگى دست به دست هم داده و اين مرده را از روى زمين برمى دارند. «حشدة» به معناى اجتماع كنندگان است. «حَشَدَةُ الْإِخْوانِ»از باب اضافۀ صفت به موصوف و به معناى برادران اجتماع كننده است. خوب همۀ اينها در آن موقع اجتماع مى كنند و او را به طرف قبرستان حمل مى كنند.
«إِلى دارِ غُرْبَتِهِ، وَ مُنْقَطَعِ زَوْرَتِهِ»
(او را تا خانۀ غربت و بى كسى به دوش مى كشند، و تا خانۀ قبر كه ديگر ملاقاتها قطع مى شود حمل مى كنند.)
فرمودند: همۀ نوه ها، فرزندان و برادرانِ اجتماع كننده او را حمل مى كنند «إِلى دارِ غُرْبَتِهِ» به خانه اى كه براى او جاى خلوت و تنهايى و بى كسى است. «وَ مُنْقَطَعِ زَوْرَتِهِ»و او را به جايى مى برند كه راه ملاقات با او منقطع و بسته مى شود. «زورة» به معناى زيارت كننده است، اگر تا امروز كسانى به زيارت او مى آمدند ولى از امروز راه زيارت
و ملاقاتِ با او بسته شده و ديگر كسى نمى تواند با او ملاقات كند. خلاصه همۀ اين اجتماع كنندگان او را به جايى بردند كه ديگر ملاقات با او منقطع شده است.
«حَتَّى إِذَا انْصَرَفَ الْمُشَيِّعُ، وَ رَجَعَ الْمُتَفَجِّعُ، أُقْعِدَ فِي حُفْرَتِهِ نَجِيّاً لِبَهْتَةِ السُّؤالِ، وَ عَثْرَةِ الْإِمْتِحانِ»
(و هنگامى كه تشييع كنندگان و مصيبت ديدگان باز گردند، او را در قبر مى نشانند در حالى كه از وحشت سؤال و لغزش در امتحان آهسته سخن مى گويد.)
در اين قسمت به وضعيّت داخل قبر پرداخته و موقعيت ميّت را بيان مى فرمايد كه:
«حَتَّى إِذَا انْصَرَفَ الْمُشَيِّعُ» وقتى تشييع كنندگان از سر قبر به خانه بازگشتند «وَ رَجَعَ الْمُتَفَجِّعُ» و هنگامى كه مصيبت ديدگان از قبرستان مراجعت كردند، اين آقاى در قبر تنها مانده «أُقْعِدَ فِي حُفْرَتِهِ» در قبر نشانده مى شود «نَجِيّاً لِبَهْتَةِ السُّؤالِ» در حالتى كه در پاسخ پرسشهاى حيرت انگيز آهسته سخن مى گويد. «نجىّ» از مادّۀ «نجوى» به معناى سخن آهسته است، «بهتة» به معناى حيرت انگيز است؛ مقصود اين است كه ملائكۀ موكّل سؤال و جواب از او پرسشهاى حيرت انگيز مى كنند.
«وَ عَثْرَةِ الْإِمْتِحانِ» ، اين جمله از باب اضافۀ صفت به موصوف است؛ يعنى امتحانى كه لغزش آور است. مقصود اين است كه وقتى نكيرين سؤال مى كنند، ممكن است اين تازه گذشته به گونه اى جواب دهد كه همان جوابها برايش لغزش آور باشد و جهنّم را براى او در پيش داشته باشد.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
كيفيّت نشاندن در قبر و پرسش از ميّت
عذابهاى دردناك پس از مرگ
اتمام حجّت و عبرت از گذشتگان
آيا راه گريزى هست؟
تا فرصت باقى است...
«خطبۀ 83 - قسمت هفتم»
«وَ أَعْظَمُ ما هُنالِكَ بَلِيَّةً نُزُولُ الْحَمِيمِ، وَ تَصْلِيَةُ الْجَحِيمِ، وَ فَوْراتُ السَّعِيرِ، وَ سَوْراتُ الزَّفِيرِ، لا فَتْرَةٌ مُرِيحَةٌ، وَ لا دَعَةٌ مُزِيحَةٌ، وَ لا قُوَّةٌ حاجِزَةٌ، وَ لا مَوْتَةٌ ناجِزَةٌ، وَ لا سِنَةٌ مُسْلِيَةٌ، بَيْنَ أَطْوارِ الْمَوْتاتِ، وَ عَذابِ السَّاعاتِ! إِنَّا بِاللّهِ عائِذُونَ.
عِبادَ اللّهِ، أَيْنَ الَّذِينَ عُمِّرُوا فَنَعِمُوا، وَ عُلِّمُوا فَفَهِمُوا، وَ أُنْظِرُوا فَلَهَوْا، وَ سَلِمُوا فَنَسُوا؟ أُمْهِلُوا طَوِيلاً، وَ مُنِحُوا جَمِيلاً، وَ حُذِّرُوا أَلِيماً، وَ وُعِدُوا جَسِيماً، احْذَرُوا الذُّنُوبَ المُوَرِّطَةَ، وَ الْعُيُوبَ الْمُسْخِطَةَ.
أُولِي الْأَبْصارِ وَ الْأَسْماعِ، وَ الْعافِيَةِ وَ الْمَتاعِ، هَلْ مِنْ مَناصٍ أَوْ خَلاصٍ أَوْ مَعاذٍ أَوْ مَلاذٍ أَوْ فِرارٍ أَوْ مَحارٍ؟ أَمْ لا؟ فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ، أَمْ أَيْنَ تُصْرَفُونَ، أَمْ بِماذا تَغْتَرُّونَ؟ وَ إِنَّما حَظُّ أَحَدِكُمْ مِنَ الْأَرْضِ ذاتِ الطُّولِ وَ الْعَرْضِ قِيدُ قَدِّهِ، مُتَعَفِّراً [مُنْعَفِراً] عَلى خَدِّهِ، الْآنَ عِبادَ اللّهِ وَ الْخِناقُ مُهْمَلٌ، وَ الرُّوحُ مُرْسَلٌ؛ فِي فَيْنَةِ الْإِرْشادِ، وَ راحَةِ الْأَجْسادِ، وَ باحَةِ الْإِحْتِشادِ، وَ مَهَلِ الْبَقِيَّةِ، وَ أُنُفِ الْمَشِيَّةِ، وَ إِنْظارِ التَّوْبَةِ، وَ انْفِساحِ الْحَوْبَةِ قَبْلَ الضَّنْكِ وَ الْمَضِيقِ، وَ الرَّوْعِ وَ الزُّهُوقِ، وَ قَبْلَ قُدُومِ الْغائِبِ الْمُنْتَظَرِ، وَ أَخْذَةِ الْعَزِيزِ الْمُقْتَدِرِ»
قالَ الشّريف: و في الخَبَرِ أَنّهُ لَمَّا خَطَبَ بِهذِهِ الخُطبَةِ اقْشَعَرَّتْ لَهَا الجُلودُ، و بَكَتِ العُيونُ، و رَجَفَتِ القُلوبُ، و مِنَ النَّاسِ مَن يُسَمِّي هذِهِ الخُطبَةَ «الْغَرَّاءَ».
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه، خطبۀ هشتاد و سوّم معروف به خطبۀ غرّاء بود، سخن در اين خطبه در آخر جلسۀ قبل در اين جمله بود كه فرمود: «أُقْعِدَ فِي حُفْرَتِهِ نَجِيّاً لِبَهْتَةِ السُّؤالِ» او را براى پرسشهاى حيرت انگيز در قبرش مى نشانند.
حضرت امير عليه السلام در اين جملۀ خود فرموده اند: «أُقْعِدَ فِي حُفْرَتِهِ» ، و ظاهر اين جمله هم اين است كه ميّت را در قبرش مى نشانند، حال آيا معناى ظاهرى آن مقصود است و واقعاً ميّت را در همين قبر تنگ و كوچك مى نشانند، يا در هنگام سؤال و پرسش با اين بدن كارى ندارند و سؤال از اين بدن و در اين قبر خاكى نيست؟ جاى بحث است.
برخى از منكرين سؤال و جوابِ نكيرين و ميّت گفته اند: ما هنگام دفن ميّت مقدارى آرد در دهان ميّت ريخته ايم و مدّتى پس از دفن دوباره قبر را باز كرده ايم آردها همان طور در دهان او بوده و بيرون نريخته است! از اين سخن هم كه بگذريم مسلمانان نيز هنگام دفن اموات مقدارى پنبه در سوراخهاى بينى و دهان ميّت مى كنند، در حالى كه هيچ يك از اين دو كار - بيرون نريختن آردها از دهان، و وجود پنبه در دهان - دليل بر نبودن سؤال در قبر نيست؛ منتها بايد ديد آيا مقصود از حفره همين قبر معروف، و مقصود سؤال از همين بدن خاكى است يا با بدن ديگرى كه به آن بدن برزخى گفته مى شود؟
بارها عرض كرده ام انسان غير از اين بدن طبيعى، بدن مثالى و بدن برزخى هم دارد؛ مثلاً وقتى انسان خوابيده، در عالم خواب مى بيند در باغى مشغول خوردن ميوه است، يا در فلان شهر مشغول گردش و تفريح است، يا در جايى مثلاً دعوا و نزاع كرده و...، خوب اين بدن كه اينجا در زير اين پتو خوابيده است، پس چطور در عالم خواب
به اين طرف و آن طرف مى رود؟ همۀ اينها با بدن مثالى است و پس از مرگ هم روح در همان قالب مثالى كه بدن برزخى ناميده مى شود ادامۀ حيات مى دهد.
بدن مثالى در باطن همين بدن و از سنخ عالم ديگر است منتها در عالم برزخ واضح تر و روشن تر مى شود، و پرسش عالم پس از مرگ هم لازم نيست از اين بدن خاكى باشد، و حتّى مثل مرحوم مجلسى و بزرگان ديگرى كه مى خواهند عالم مجرّدات را قبول نكنند، تا اين مقدار را قبول كرده اند كه: «اَلْقَبْرُ رَوْضَةٌ مِنْ رِياضِ الجَنَّةِ أوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النِّيرانِ»(1)قبر باغى از باغهاى بهشت يا گودالى از گودالهاى آتشهاست. لذا مقصود بدن مثالى است و اصولاً در عالم پس از مرگ با آن بدن كار دارد و بدنِ واقعىِ او هم در عالم پس از مرگ همان بدن مثالى است.
من بارها اين مثال را زده ام كه: اگر شما قدرت جمع آورىِ همۀ اجزائى را كه تاكنون از بدنتان جدا شده داشته باشيد و جمع آورى كنيد، ممكن است چند بدن مانند اين بدنِ فعلى شما به وجود آيد. حال اگر از شما بپرسيم كدام يك از اين بدنها مال شماست، جواب مى دهيد: اينها در زمانهاى گذشته بدن من بوده و بدن فعلى من همين است كه به وسيلۀ روحم اداره مى شود. پس سخن ما نيز اين است كه اين بدن فعلى هم پس از خارج شدن روح همين حكم را دارد و همان گونه كه روح شما به مرور زمان با بدنهاى گذشته وداع كرده با اين بدن هم وداع كرده است، اين بدن فعلى هم مانند همان بدنها در زمانهاى گذشته جايگاه روح شما بوده، ولى پس از مرگ روح به بدن ديگرى كه قابل رؤيت با اين چشم نيست تعلّق گرفته و حساب و سؤال عالم قبر و برزخ هم با همان است نه با اين بدن، و روى همين حساب مقصود از نشاندن در قبر هم به همينت.
1) - مرحوم مجلسى در بحارالأنوار، ج 6، ص 202 تا 282، باب 8 كتاب العدل والمعاد، آيات وروايات و اقوال بزرگان را راجع به برزخ و قبر و عذاب و سؤال و جواب آن جمع آورى كرده است و جملۀ «القبر روضة من رياض الجنّة او حفرة من حفر النّيران» را در چند مورد (مانند صفحۀ 214 از قول امام سجّاد عليه السلام و در صفحۀ 218 از قول امام على عليه السلام) آورده است.
معناست كه آن بدن را در روضه اى از رياض جنّت مى نشانند و از همان هم سؤالات حيرت انگيز مى كنند.
«وَ أَعْظَمُ ما هُنالِكَ بَلِيَّةً نُزُولُ الْحَمِيمِ، وَ تَصْلِيَةُ الْجَحِيمِ، وَ فَوْراتُ السَّعِيرِ، وَ سَوْراتُ الزَّفِيرِ»
(و بزرگترين بلا در آن سراى، آب گرم و آتش سوزان و برافروختگى شعله ها و هيجان و شدّت صداى آتش است.)
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايند: اى كاش كار به اينجا تمام مى شد، او را در قبر مى گذاشتند و چند پرسشى هم از او مى كردند و تمام مى شد، امّا اين طور نيست، بلكه اگر او جهنّمى باشد پس از اين كه وارد قبر شد تازه سر و كار او با عذاب جهنّم و ملائكۀ عذاب است. «وَ أَعْظَمُ ما هُنالِكَ بَلِيَّةً» و بزرگترين بلايى كه در عالم پس از مرگ وجود دارد «نُزُولُ الْحَمِيمِ» نازل شدن آبهاى داغ است، براى جهنّمى ها آب جوشان نازل مى كنند تا به هنگام تشنگى از آن بياشامند؛ «وَ تَصْلِيَةُ الْجَحِيمِ»و باز بزرگترين چيزى كه در عالم پس از مرگ براى جهنّمى ها وجود دارد، سوزاندن به آتش جهنّم؛ «وَ فَوْراتُ السَّعِيرِ» و فوران آتش؛ «وَ سَوْراتُ الزَّفِيرِ» و شدّت صداى آتش است. «سورات» به معناى شدّتها، و «زفير» به معناى صداى آتش است.
خلاصه تنها ترسيم يك چنين منظره اى براى انسان عذاب است، آن وقت انسانهاى جهنّمى در عالم پس از مرگ تا قيامت با چنين منظره اى روبرو مى شوند و عذاب مى كشند.
«لا فَتْرَةٌ مُرِيحَةٌ، وَ لا دَعَةٌ مُزِيحَةٌ، وَ لا قُوَّةٌ حاجِزَةٌ، وَ لا مَوْتَةٌ ناجِزَةٌ، وَ لا سِنَةٌ مُسْلِيَةٌ، بَيْنَ أَطْوارِ الْمَوْتاتِ، وَ عَذابِ السَّاعاتِ! إِنَّا بِاللّهِ عائِذُونَ»
(در عذاب سستى نيست تا او را راحتى دهد، و نه آسايشى كه رنج را برطرف سازد، و نه قوّت و طاقتى كه آن را برطرف سازد، و نه مرگى كه او را برهاند، و نه خواب و چرتى كه اندوهش را بزدايد؛ بين انواع مرگها و عذابهاى پى درپى مبتلاست! ما به خدا پناه مى بريم.)
اين مطالب مربوط به عذاب پس از مرگ را حضرت امير عليه السلام از باب موعظه بيان مى فرمايند، وگرنه براى اولياى خدا به اين صورت نيست؛ طبق رواياتى كه در اين باب وارد شده و مرحوم مجلسى و ديگران نقل كرده اند: براى ملك الموت حالات مختلفى وجود دارد، و حالات او نسبت به افراد فرق مى كند.(1)
در حديثى آمده كه حضرت ابراهيم خليل عليه السلام به عزرائيل گفت: دوست دارم تو را آن گونه كه هنگام قبض روح مؤمن مى آيى ببينم، عزرائيل گفت: رويت را بگردان، وقتى حضرت ابراهيم او را ديد مانند يك جوان زيباىِ نورانى بود، حضرت ابراهيم گفت: اگر مؤمن جز روى تو را نبيند براى راحتى و آسايش او كافى است؛ سپس گفت:
مى خواهم تو را با صفتى كه براى قبض روح كافر مى آيى ببينم، عزرائيل گفت: دوباره رويت را بگردان، و پس از آن وقتى به او نگاه كرد او را با يك قيافۀ سياه ترسناك همچون شب تاريك در حالى كه آتش و دود از دهان و بينى او بيرون مى آمد مشاهده كرد؛ حضرت ابراهيم عليه السلام از وحشت افتاد و غش كرد؛ وقتى به هوش آمد گفت: اگر كافر را هول و وحشتى نباشد جز آنچه از ديدار تو پيدا مى شود براى او كافى بود.(2)
به هرحال اين طور نيست كه عالم پس از مرگ براى همه بد و نگران كننده باشد، ولى حضرت امير عليه السلام به عنوان موعظه و جلب توجّه بيشتر مردم به آخرت و عوالم پس از مرگ، اين حالات را كه حالات افراد جهنّمى است بيان مى فرمايند. فرموده اند:
پس از مرگ آب جوشان و سوختن به آتش جهنّم و شعله كشيدن آتش و صداى مهيب7.
دوزخ است كه براى آنها عذابى دردناك است، و حالا مى فرمايند: «لا فَتْرَةٌ مُرِيحَةٌ» اين طور نيست كه يك فترت و استراحتى در اين وسط باشد تا آنها از آن عذاب استراحت كنند. «مريحة» از «اراح» به معناى استراحت است.
«وَ لا دَعَةٌ مُزِيحَةٌ» و نه آرامشى كه زايل كنندۀ آن عذابها باشد. «دعة» به معناى سكون و آرامش است، «مزيحة» به معناى زايل كننده است؛ يعنى كسانى كه به اين عذاب مبتلا هستند لحظه اى از آن در امان نيستند، يك لحظه هم آن عذاب را از انسان برنمى دارند تا او استراحت كند.
«وَ لا قُوَّةٌ حاجِزَةٌ» اينها آن چنان قوّتى هم ندارند كه از آن عذاب مانع شوند.
«حاجزة» به معناى «مانعة» است؛ مقصود اين است كه اين افراد نمى توانند مانع عذاب خدا شوند.
«وَ لا مَوْتَةٌ ناجِزَةٌ» و يك مرگ منجّزى هم نيست تا آنها با مردن از اين عذابها نجات پيدا كنند. «ناجزة» از مادّۀ «نَجْز» به معناى منجّز و قاطع است، يعنى اين طور نيست كه يك مرگ حتمى وجود داشته باشد و اين مرگ موجب آزادى آنها از عذاب شود.
«وَ لا سِنَةٌ مُسْلِيَةٌ» و نه چُرت آرامش دهنده اى وجود دارد. «سِنة» به معناى چُرت است؛ «لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ»(1)كه راجع به خدا آمده است به معناى چُرت و خواب است؛ يعنى خدا را چُرت و خواب نمى گيرد. «مسلية» به معناى آرامش دهنده است.
وقتى انسان از كارى خسته مى شود، اگر يك چرت كوچكى بزند آرامش پيدا مى كند و خستگى از او برطرف مى شود؛ حالا حضرت مى فرمايد: آنجا چرت و خوابى وجود ندارد تا اين شخص به وسيلۀ آن آرامش پيدا كند.
«بَيْنَ أَطْوارِ الْمَوْتاتِ» اين شخص مرگ را پشت سر مرگ مى بيند. نه اين كه مرگ5.
1) - سورۀ بقره (2)، آيۀ 255.
رنجها و تعبهاى زيادى دارد، از اين رو حضرت تعبير به «أَطْوارِ الْمَوْتاتِ» فرموده اند.
«اطوار» جمع «طور» به معناى رنگارنگ است، «أَطْوارِ الْمَوْتاتِ» يعنى مرگهاى رنگارنگ، او بين مرگهاى رنگارنگ است، تعبهاى فراوانى او را احاطه مى كند به گونه اى كه پيوسته مى ميرد و زنده مى شود؛ «وَ عَذابِ السَّاعاتِ» او ميان ساعتهاى عذاب است؛ يعنى لحظه لحظه هاى او عذاب است و لحظۀ خوشى براى او متصوّر نيست. «إِنَّا بِاللّهِ عائِذُونَ» ما از اين عذابها به خدا پناه مى بريم.
«عِبادَ اللّهِ، أَيْنَ الَّذِينَ عُمِّرُوا فَنَعِمُوا، وَ عُلِّمُوا فَفَهِمُوا، وَ أُنْظِرُوا فَلَهَوْا، وَ سَلِمُوا فَنَسُوا؟»
(اى بندگان خدا، كجا هستند كسانى كه در عمر خود از نعمت برخوردار بودند، و تعليم يافتند و فهميدند، و مهلت يافتند و در بازى و بيهودگى فرصت را از دست دادند، و در تندرستى و رفاه بودند و فراموش كردند؟)
براى اتمامِ حجّت به همۀ بندگان خدا و عبرت گرفتن از گذشتگان فرموده است:
«عِبادَ اللّهِ» اى بندگان خدا «أَيْنَ الَّذِينَ عُمِّرُوا فَنَعِمُوا» چه شدند آن كسانى كه عمر زيادى به آنها داده شد و در نعمت هاى خدا غرق بودند؟ همۀ آن باغ و راغ و خوش گذرانى ها تمام شد و از دست رفت، همۀ آن نعمت ها از آنها گرفته شد، همۀ آن خدم و حشم از آنها گرفته شد و مردند و در تنهايى به سر مى برند.
«وَ عُلِّمُوا فَفَهِمُوا» به وسيلۀ انبيا و پيغمبران به آنها تعليم داده شد و آنها هم مقصودِ پيغمبران را فهميدند، خدا با آنها اتمام حجّت كرد و حق را فهميدند، امّا از گفته هاى انبيا درس نگرفتند.
«وَ أُنْظِرُوا فَلَهَوْا» به آنها مهلت داده شد ولى آنها به جاى عبرت گرفتن مشغول دنيا
و زرق و برق دنيا شدند. هر كسى به فراخور حال خود طول مدّت عمر را مهلت گرفته، ولى حيف كه هرچه بيشتر عمر به اينها داده شود آرزوها و آمال دور و درازترى پيدا مى كنند و دلبستگى آنها به زر و زيور و مقام دنيا بيشتر مى شود.
«وَ سَلِمُوا فَنَسُوا» و سالم بودند پس اين سلامت را فراموش كردند؛ نعمت سلامتى نعمت بزرگى است و انسان بايد در زمان سلامتىِ خود به عبادت خدا بپردازد.
«أُمْهِلُوا طَوِيلاً، وَ مُنِحُوا جَمِيلاً، وَ حُذِّرُوا أَلِيماً، وَ وُعِدُوا جَسِيماً، احْذَرُوا الذُّنُوبَ المُوَرِّطَةَ، وَ الْعُيُوبَ الْمُسْخِطَةَ»
(مدّت طولانى به آنها مهلت داده شد، و به آنها احسان و نيكى شد، و از عذاب دردناك ترسانده شدند، و به نعمت هاى بزرگ وعده داده شدند، از گناهان هلاك كننده و از عيبهاى به خشم آورنده بپرهيزيد.)
«أُمْهِلُوا طَوِيلاً» مدّتهاى طولانى به آنها مهلت داده شد، به آنها عمر داده شد تا خودشان را سعادتمند كنند، «وَ مُنِحُوا جَمِيلاً» و خوبى هايى به آنها داده شد، خداوند آنها را راهنمايى كرد و وسايل سعادت را براى آنها فراهم فرمود، «وَ حُذِّرُوا أَلِيماً» ، مقصود از «اليم» عذاب دردناك جهنّم است، يعنى از عذاب دردناك جهنّم ترسانده شدند، «وَ وُعِدُوا جَسِيماً» و چيز بزرگى به آنها وعده داده شده بود. «جسيم» به چيز بزرگ گفته مى شود، و مقصود حضرت در اين جمله بهشت است؛ يعنى نعمت هاى بزرگ و مقامهاى بلند و عالى را به آنها وعده داده بودند.
«اِحْذَرُوا الذُّنُوبَ المُوَرِّطَةَ» ، «مُوَرِّطَة» از مادّۀ «وَرْطَةٌ» به معناى هلاك كننده است، «الذُّنُوبَ المُوَرِّطَةَ» يعنى گناهانى كه به ورطه اندازنده و هلاك كننده است، از چنين گناهانى برحذر باشيد؛ «وَ الْعُيُوبَ الْمُسْخِطَةَ» ، «عيوب» جمع «عيب» به معناى گناهان و هر كار زشت است، «مسخطة» از مادّۀ «سخط» به معناى به غضب آورنده است؛ يعنى از كارهاى زننده و زشتى كه خدا را به غضب مى آورد پرهيز نماييد.
«أُولِي الْأَبْصارِ وَ الْأَسْماعِ، وَ الْعافِيَةِ وَ الْمَتاعِ، هَلْ مِنْ مَناصٍ أَوْ خَلاصٍ أَوْ مَعاذٍ أَوْ مَلاذٍ أَوْ فِرارٍ أَوْ مَحارٍ؟ أَمْ لا؟»
(اى صاحبان چشمهاى بينا و گوشهاى شنوا و تنهاى درست و كالاهاى دنيا، آيا هيچ جاى گريز يا رهايى يا پناهگاه يا تكيه گاه يا جاى فرار و بازگشتى هست، يا نه؟)
اين عبارت و جملاتِ حضرت امير عليه السلام دنبالۀ خطابِ او به مردم است، فرموده اند:
«أُولِي الْأَبْصارِ وَ الْأَسْماعِ» اى صاحبان چشم و گوش «وَ الْعافِيَةِ وَ الْمَتاعِ» و اى صاحبان سلامتى و اموالِ دنيا. اين دو جمله منادا و كنايه از مردم است. در حقيقت حضرت امير عليه السلام مردم را صدا مى زنند، مثل اين است كه بگويند: اى بندگان خدا، صاحبان چشم و گوش كه مايه و وسيلۀ عبرت هستند، و اى صاحبان سلامتى و مال دنيا كه وسيلۀ امتحان است، «هَلْ مِنْ مَناصٍ» آيا راه فرارى وجود دارد؟ «مناص» به معناى «مَفَرّ» و راهِ فرار است. شما در اين دنيا با اختيار خود رفت و آمد مى كرديد، نشست و برخاست مى كرديد، ولى از لحظۀ مرگ اختيار از دست شما خارج شده و كاملاً در اختيار خدا هستيد، آيا با اين حال راه فرارى داريد؟ «أَوْ خَلاصٍ» آيا مى توانيد خود را از قدرت خدا خلاص كنيد؟ «أَوْ مَعاذٍ أَوْ مَلاذٍ» و آيا پناهگاهى داريد كه به آن پناهنده شويد؟ «معاذ» و «ملاذ» به يك معناست. «أَوْ فِرارٍ أَوْ مَحارٍ؟» آيا شما راه فرار و راه رجوع و گريزى داريد؟ «مَحَار» از مادّۀ «يَحُور» است كه در آيۀ شريفه آمده است:
«إِنَّهُ ظَنَّ أَنْ لَنْ يَحُورَ»(1)يعنى گمان مى كند كه برنمى گردد؛ حال حضرت هم مى فرمايد: آيا شما راه فرار از چنگال عدالت خدا در قيامت، و راه رجوع به دنيا را داريد؟ «أَمْ لا» يا نه، آنجا ديگر كار تمام است و راه فرارى نيست؟
1) - سورۀ إنشقاق (84)، آيۀ 14.
از جعفر برمكى نقل شده كه گفته است: كلمات حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام خيلى اعجازآميز و روان است، گفته اند: از جمله كلماتى را كه جعفر برمكى تكرار مى كرده همين جملات « هَلْ مِنْ مَناصٍ، أَوْ خَلاصٍ، أَوْ مَعاذٍ، أَوْ مَلاذٍ، أَوْ فِرارٍ، أَوْ مَحارٍ» است و مى گفته: آوردن الفاظ و كلمات مشابه براى حضرت امير عليه السلام خيلى روان بوده است.(1)
«فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ، أَمْ أَيْنَ تُصْرَفُونَ، أَمْ بِماذا تَغْتَرُّونَ؟ وَ إِنَّما حَظُّ أَحَدِكُمْ مِنَ الْأَرْضِ ذاتِ الطُّولِ وَ الْعَرْضِ قِيدُ قَدِّهِ، مُتَعَفِّراً [مُنْعَفِراً] عَلى خَدِّهِ»
(چگونه و كجا روى گردان مى شويد، يا به چه چيز فريفته مى شويد؟ در حالى كه بهرۀ هر يك از شما از اين زمين به اندازۀ طول و عرض بدن اوست، آن هم با صورتى كه بر خاك گذاشته مى شود.)
اين كلمات حضرت مواعظ خوبى است براى كسى كه گوش شنوا داشته باشد.
فرموده است: «فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ» پس با اين حال به كجا مى رويد؟ «تؤفكون» از مادّۀ «افك» به معناى «تقلبون» است؛ پس به كجا رو گردانده ايد؟ «أَمْ أَيْنَ تُصْرَفُونَ؟» و به كجا متحول مى شويد؟ «تؤفكون» و «تصرفون» كه به معناى قلب و تحول آمده هر دو به يك معنا هستند. «أَمْ بِماذا تَغْتَرُّونَ؟» و آيا به چه چيزى مغروريد؟
ممكن است جوانى، قدرت، مال و ثروت دنيا انسان را مغرور كند، ممكن است فرزندان زياد و قبيله و عشيره انسان را مغرور كند، ولى همۀ اينها تا اين طرف گور است و پس از مرگ هيچ كدام اينها فايده اى به حال انسان ندارند. پس چه چيز شما را براى پس از مرگ مغرور كرده است كه اين گونه نسبت به آخرت بى توجّه هستيد؟
«وَ إِنَّما حَظُّ أَحَدِكُمْ مِنَ الْأَرْضِ ذاتِ الطُّولِ وَ الْعَرْضِ قِيدُ قَدِّهِ» هر كه باشى آخرالامر تو را در يك گودال كوچكى به اندازۀ قد و قامتت مى گذارند. فرموده اند:
بهرۀ شما از اين زمين يك گودال است به اندازۀ طول و عرض بدنتان! آن هم نه براى هميشه؛ مدّتى بعد كه شهر بزرگ مى شود و اين قبرستان داخل محدودۀ شهر مى شود،7.
1) شرح ابن أبى الحديد، ج 6، ص 277.
آن وقت آنجا را به صورت منزل، اداره، پارك و چيزهاى ديگر درآورده و بالاخره آن را از شما پس مى گيرند.
«مُتَعَفِّراً عَلى خَدِّهِ» در حالتى توى آن گودال وارد مى شوى كه صورتت روى خاك قرار مى گيرد. «متعفّراً» از «تعفير» به معناى خاكمال كردن است، نه اين است كه صورت ميّت را در قبر خاكمال مى كنند بلكه كنايه از روى خاك گذاشتن صورت است. تو در اين دنيا حاضر به سجدۀ حق نيستى امّا در قبر گونه ات را روى خاك قبر مى گذارند.
«الْآنَ عِبادَ اللّهِ وَ الْخِناقُ مُهْمَلٌ، وَ الرُّوحُ مُرْسَلٌ؛ فِي فَيْنَةِ الْإِرْشادِ، وَ راحَةِ الْأَجْسادِ، وَ باحَةِ الْإِحْتِشادِ، وَ مَهَلِ الْبَقِيَّةِ»
(اكنون اى بندگان خدا [تا هنگامى كه] ريسمان مرگ رهاست، و گلوى شما را نگرفته، و روح آزاد است، در وقتى كه موقع هدايت و رستگارى است، و بدنها راحت و در ميدان اجتماع، و فرصت باقى مانده است، [وقت را غنيمت شمريد].)
«خناق» در اصل به طنابى گفته مى شود كه به وسيلۀ آن انسان را خفه مى كنند و براى او اختناق ايجاد مى شود، و چون آن طناب را به بيخ گردن مى اندازند به علاقۀ حال و محل به بيخ گردن خناق گفته مى شود، ولى مقصود از آن در اين جمله همان طناب است. حضرت فرموده است: «الْآنَ عِبادَ اللّهِ وَ الْخِناقُ مُهْمَلٌ» اكنون اى بندگان خدا طناب اختناق مهمل و بيكار است؛ يعنى طناب مرگ هنوز به سراغ شما نيامده، «وَ الرُّوحُ مُرْسَلٌ» و روحتان آزاد است، يعنى روح هنوز در اختيار شماست و خلاصه هنوز زنده ايد؛ «فِي فَيْنَةِ الْإِرْشادِ» در وقت و ساعتى هستيد كه مشغول هدايت شما هستند، خدا به وسيلۀ ملائكه و قرآن و انبياء و اولياء و علماء تو را هدايت مى كند و تا
هنگامى كه در اين دنيا هستى براى هدايت تو قدم برمى دارند. «فينة» به معناى وقت و ساعت است.
«وَ راحَةِ الْأَجْسادِ» و بدنتان راحت است؛ «وَ باحَةِ الْإِحْتِشادِ» ، «باحة» بر وزن و معناى «ساحة» است يعنى ميدان، «احتشاد» بر وزن و معناى «اجتماع» است؛ يعنى شما هنوز در جامعه و اجتماع هستيد و مى توانيد از جامعه به نفع آخرت خود بهره بردارى كنيد، «و مهل البقيّة» و شما هنوز در مهلت باقى ماندۀ عمر خود هستيد؛ پنجاه سال از عمر خود را گذرانده ايد و مثلاً ده پانزده سال ديگر باقى مانده است. همۀ اينها فرصتهايى است كه براى بشر قرار داده شده است؛ مهمل بودن طناب مرگ، آزاد بودن روح، قرار گرفتن در معرض هدايت، راحت بودن و سلامت جسم، بودن در اجتماع و باقى ماندن قسمتى از عمر، همۀ اينها فرصتهايى است كه بايد غنيمت دانست و از آنها كمال استفاده را براى آخرت به عمل آورد.
«وَ أُنُفِ الْمَشِيَّةِ، وَ إِنْظارِ التَّوْبَةِ، وَ انْفِساحِ الْحَوْبَةِ قَبْلَ الضَّنْكِ وَ الْمَضِيقِ، وَ الرَّوْعِ وَ الزُّهُوقِ، وَ قَبْلَ قُدُومِ الْغائِبِ الْمُنْتَظَرِ، وَ أَخْذَةِ الْعَزِيزِ الْمُقْتَدِرِ»
(و تا هنوز مهلت اراده و اختيار، و توبه و بازگشت و مجال انجام حاجت و نيازمندى باقى است، پيش از رفتن فرصت و قرار گرفتن در تنگنا و ترس از نابودى، و خارج شدن روح از بدن و پيش از رسيدن مرگ، و گرفتار شدن به عذاب خداوند توانا، فرصت را غنيمت بدانيد.)
«وَ أُنُفِ الْمَشِيَّةِ» ، «اُنف» به معناى تجديد است، «مشيّة» به معناى خواستن و اراده است، و جمله عطف بر «فَيْنَةِ الْإِرْشادِ» است، اصل جمله به اين شكل است: «وَ الْآنَ عِبادَ اللّهِ في أُنُفِ الْمَشِيَّةِ» اى بندگان خدا شما در امكان تجديد اراده و خواستن هستيد، همين حالا مى توانيد تصميم بگيريد، همين حالا مى توانيد توبه كنيد و به سوى خدا باز گرديد، «وَ إِنْظارِ التَّوْبَةِ» و در مهلت توبه ايد؛ شما الآن در فرصتى هستيد كه مى توانيد توبه كنيد، پس اين فرصت را غنيمت بدانيد.
«وَ انْفِساحِ الْحَوْبَةِ قَبْلَ الضَّنْكِ وَ الْمَضِيقِ» اى بندگان خدا شما در حال وسعت و پيش از قرار گرفتن در تنگنا هستيد، و اين يك فرصتى است كه بايد غنيمت بدانيد.
«انفساح» به معناى وسعت و گشادگى است، «حوبة» به معناى احتياج و حاجت است، و «ضنك» به معناى تنگناى مرگ است. فرموده است: تا زمانى كه از نظر حاجت در وسعت و فراخى هستيد و تا دستتان باز است، و قبل از آن كه در تنگناى مرگ قرار بگيريد، هر تلاشى كه مى خواهيد براى آخرت خود انجام دهيد، «وَ الرَّوْعِ وَ الزُّهُوقِ»اينها عطف بر «قَبْلَ الضَّنْكِ» هستند، يعنى و پيش از آن كه ترس بر شما مستولى شود، و پيش از آن كه روح از بدنتان خارج شود.
«وَ قَبْلَ قُدُومِ الْغائِبِ الْمُنْتَظَرِ» و پيش از آن كه غايب منتظر بيايد فرصت را غنيمت بدانيد. مقصود از «غائب» مرگ است، «منتظر» هم اسم مفعول از «انتظار» است، «الْغائِبِ الْمُنْتَظَرِ» يعنى آن غايبى كه در انتظارش هستيم، پيش از آمدن مرگى كه فعلاً غايب است و منتظر آن هستيم.
«وَ أَخْذَةِ الْعَزِيزِ الْمُقْتَدِرِ» و پيش از آن كه خداوند غالب و قدرتمند شما را بگيرد و به قيامت بكشاند، فرصت را غنيمت بشمريد و براى آخرت خود عمل كنيد. مقصود اين است كه از اوقات خود، از سلامتى خود، از مال و ثروت خود، از اين كه به شما مهلت داده شده و هنوز زنده هستيد و... به نفع آخرت خود استفاده كنيد و اعمال صالح انجام دهيد.
مرحوم سيّد رضى در ذيل اين خطبه نقل كرده است كه:
«و في الخَبَرِ أَنّهُ لَمَّا خَطَبَ بِهذِهِ الخُطبَةِ اقْشَعَرَّتْ لَهَا الجُلودُ، و بَكَتِ العُيونُ، و رَجَفَتِ القُلوبُ، و مِنَ النَّاسِ مَن يُسَمِّي هذِهِ الخُطبَةَ «الْغَرَّاءَ»»
(و در خبر آمده است وقتى حضرت اين خطبه را بيان فرمود بدنها به لرزه در آمد، و چشمها گريان گرديد، و دلها مضطرب و نگران شد؛ و جماعتى اين خطبه را خطبۀ غرّاء مى نامند.)
«و في الخَبَرِ أَنّهُ عليه السلام لَمَّا خَطَبَ بِهذِهِ الخُطبَةِ اقْشَعَرَّتْ لَهَا الجُلودُ» و در خبر آمده است وقتى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام اين خطبه را ايراد فرمود، پوست بدن شنوندگان به لرزه در آمد، «و بَكَتِ العُيونُ» و چشمها به گريه افتاد، «و رَجَفَتِ القُلوبُ» و قلبها به اضطراب در آمد؛ «و مِنَ النَّاسِ مَن يُسَمِّي هذِهِ الخُطبَةَ الْغَرَّاءَ» و برخى از مردم نام اين خطبه را «غرّاء» به معناى نورانى و روشن گذاشتند.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
علّت ايراد خطبۀ هشتاد و چهارم
شخصيّت خانوادگى عمروعاص
تعجّب از فرزند نابغه و ردّ اتّهام او
نشانه هاى نفاق عمروعاص
تفاوت اساسى در رفتار على عليه السلام و عمروعاص
خطبۀ 85
شهادت بر خداوند يكتا
عجز انسان از درك ذات پروردگار
انتفاع از مواعظ و نزديك بودن مرگ
اوصافى از بهشت
وَ مِنْ كلامٍ لَهُ عليه السّلام في ذِكرِ عَمْرو بنِ العاصِ:
«عَجِبْنا [عَجَباً] لِابْنِ النَّابِغَةِ! يَزْعُمُ لِأَهْلِ الشَّامِ أَنَّ فِيَّ دُعابَةً، وَ أَنِّي امْرُؤٌ تِلْعابَةٌ، أُعافِسُ وَ أُمارِسُ! لَقَدْ قالَ باطِلاً، وَ نَطَقَ آثِماً.
أَما وَ شَرُّ الْقَوْلِ الْكَذِبُ، إِنَّهُ لَيَقُولُ فَيَكْذِبُ، وَ يَعِدُ فَيُخْلِفُ، وَ يَسْأَلُ فَيُلْحِفُ، وَ يُسْأَلُ فَيَبْخَلُ، وَ يَخُونُ العَهْدَ، وَ يَقْطَعُ الْإِلَّ، فَإِذا كانَ عِنْدَ الْحَرْبِ فَأَيُّ زاجِرٍ وَ آمِرٍ هُوَ، ما لَمْ تَأْخُذِ السُّيُوفُ مَآخِذَها، فَإِذا كانَ ذَلِكَ كانَ أَكْبَرُ مَكِيدَتِهِ أَنْ يَمْنَحَ الْقَوْمَ [الْقِرْمَ] سُبَّتَهُ.
أَما وَاللّهِ إِنِّي لَيَمْنَعُنِي مِنَ اللَّعِبِ ذِكْرُ الْمَوْتِ، وَ إِنَّهُ لَيَمْنَعُهُ مِنْ قَوْلِ الْحَقِّ نِسْيانُ الْآخِرَةِ، إِنَّهُ لَمْ يُبايِعْ مُعاوِيَةَ حَتَّى شَرَطَ لَهُ أَنْ يُؤْتِيَهُ أَتِيَّةً، وَ يَرْضَخَ لَهُ عَلى تَرْكِ الدِّينِ رَضِيخَةً».
موضوع بحث ما درسهايى از نهج البلاغه بود، خطبۀ هشتاد و چهارم برحسب شمارش نهج البلاغۀ محمّد عبده و هشتاد و سوّم برحسب شمارش نهج البلاغۀ فيض الاسلام است.
اين خطبه بنا به نقل سيّد رضى در ذكر خصوصياتى از عمروبن عاص بن وائل ايراد
شده است. او مى گفت: على آدم شوخ طبعى است و با مرد و زن شوخى مى كند، با على بيعت نكنيد و سراغ على نرويد، براى اين كه آن وقار، متانت، خشونت و آن قلدرى را كه بايد يك حاكم داشته باشد على ندارد، و او مى خواهد با افراد جامعه با ملاطفت و محبت برخورد كند.
البتّه يك قسمت از گفته هاى عمروبن عاص كه گفته است على عليه السلام با زن و مرد شوخى مى كند، دروغ بوده و عمروبن عاص اين جمله را بهانه براى فرار خود از بيعت با حضرت امير عليه السلام قرار داده بود و به همين دليل هم زير بار بيعت با حضرت نرفت؛ ولى قسمت ديگر سخن او كه حضرت على عليه السلام با محبت و ملاطفت با مردم برخورد مى فرمود و هيچ گاه قلدرى نمى كرد و به مردم زور نمى گفت، حرف درستى بود؛ اين كه بسيارى خيال كرده اند حاكم بايد خشن و قلدر باشد و به مردم زور بگويد، انديشه و عقيدۀ درستى نيست؛ حاكم مسلمين بايد همانند شخص رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در بين تودۀ جامعه و مردم باشد و با آنها مجالست، مخالطت و ملاطفت داشته باشد.
تاريخ شيعه و سنّى و نسّابه هاى عرب كه در آن زمان به ثبت و ضبط انساب خيلى اهميت مى داده اند در مورد نسب عمروبن عاص بن وائل چنين نظر داده اند كه: مادر وى كنيزى بوده كه به يك عرب فروخته شد و به خاطر جاذبه و آب و رنگى كه داشت اربابش به او اجازۀ معاشرت با ديگران را داده بود، او يكى از فاحشه هاى معروف مكّه شده بود. «نابغة» از مادّۀ «نبغ» است و به زنى گفته مى شود كه براى ديگران ظهور و بروز دارد.
خلاصه اين زن همه جا اسمش سر زبانها افتاده بود و به قدرى معروف شده بود كه حتّى در مدح او شعر گفته بودند، و چون ارزانتر از زنان ديگر مى گرفت هميشه سرش شلوغ بود، گاهى اوقات هم در برخى جاها خودش را به سران و شخصيّتها عرضه
مى كرد. نقل كرده اند كه در يك طهر پنج نفر از سرانِ مكّه كه دو نفر آنها ابوسفيان و عاص بن وائل بودند با او همبستر شدند و عمرو به وجود آمد. عاص از شخصيّتهاى مكّه و خيلى پول خرج كن بود، ابوسفيان از شخصيّت والاترى برخوردار بود امّا قدرى در پول خرج كردن حساب و كتاب داشته، خلاصه سرِ اين كه بچه مال كيست اختلاف پيدا شد؛ مرسوم هم اين بوده كه مادر بچه، بچه را به هر مردى نسبت مى داده همان شخص پدر او حساب مى شده، براى حل موضوع از آن زن پرسيدند بچه از كيست؟ جواب داد: از عاص بن وائل است؛ ولى ابوسفيان اين ادّعا را نپذيرفته و اظهار نموده كه من مى دانم اين بچه از نطفۀ من است.
نقل شده از مادر بچه پرسيدند: شخصيّت ابوسفيان بيشتر است، چرا بچه را به او نسبت ندادى؟ جواب داده بود: عاص بن وائل هم داراى شخصيّت است هم آدم پول خرج كنى است و پول زيادى به من مى داد، من به اين حساب بچه را به او نسبت دادم.(1)
به هرحال مادر عمروعاص زن معروفه اى بوده و پدر او مردّد بين پنج نفر است، و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام هم در اين جمله او را به عمروبن عاص خطاب نفرموده، بلكه فرموده است «عَجِبْنا لِابْنِ النَّابِغَةِ» تعجّب است براى كسى كه پسر زنى است كه براى ديگران بروز و ظهور داشته و زن معروفه اى بوده است.
«عَجِبْنا [عَجَباً] لِابْنِ النَّابِغَةِ! يَزْعُمُ لِأَهْلِ الشَّامِ أَنَّ فِيَّ دُعابَةً، وَ أَنِّي امْرُؤٌ تِلْعابَةٌ، أُعافِسُ وَ أُمارِسُ! لَقَدْ قالَ باطِلاً، وَ نَطَقَ آثِماً»
(شگفتا از پسر زانيه! به مردم شام دروغ مى گويد كه من مردى شوخ و بسيار اهل بازى و لعب هستم و به شوخى و بازيگرى ممارست دارم، سخن نادرستى گفته، و با اين گفتار گناه كرده است.)
1) شرح ابن أبى الحديد، ج 6، ص 281 به بعد؛ منهاج البراعة، ج 6، ص 80 به بعد.
در كتاب ما «عجبنا» ذكر شده و در برخى نسخه هاى ديگرِ نهج البلاغه «عجباً» نقل شده است؛ «عجبنا» به معناى اين است كه ما تعجّب داريم؛ ولى اگر «عجباً» باشد مفعول مطلق است براى فعل محذوف، يعنى تعجّب مى كنيم تعجّب كردنى؛ اين پسر زن بدكاره مايۀ تعجّب ماست.
«يَزْعُمُ لِأَهْلِ الشَّامِ أَنَّ فِيَّ دُعابَةً» به اهل شام گفته است كه من اهل مزاح و شوخى هستم. «يزعَمُ» از افعال قلوب و دو مفعولى و به معناى گمان است، ولى «يزعُمُ» به معناى گفتن است. در اين جمله «يزعُمُ» به معناى گفتن است. «دُعابة» به معناى مزاح است. او به مردم شام گفته است: طبع من شوخى است، مقصودش اين است كه شوخى و مزاح در ذات من است و من هميشه شوخى و مزاح مى كنم.
«وَ أَنِّي امْرُؤٌ تِلْعابَةٌ، أُعافِسُ وَ أُمارِسُ» اين جمله عطف است؛ يعنى «وَ يَزْعُمُ لِأَهْلِ الشَّامِ أَنِّي امْرُؤٌ تِلْعابَةٌ» او مرا به مردم شام يك مرد شوخ طبعِ بازيگر معرفى كرده است؛ گاهى افرادى فقط شوخ طبع هستند، خوب اين چندان ايرادى ندارد، ولى گاهى شوخ طبعى هستند كه شوخى را از حدّ و اندازه مى گذرانند، از اين كار در عربى به «معافسة» تعبير مى شود و با «ممارسة» به يك معناست و بيشتر هم در شوخى و مزاح با زنان استعمال مى شود.
حضرت مى فرمايد: عمروعاص به من چنين تهمتى زده است، «لَقَدْ قالَ باطِلاً» حرف و سخن او سخن باطلى بوده «وَ نَطَقَ آثِماً» و كلام گناهكارانه اى است.
«أَما وَ شَرُّ الْقَوْلِ الْكَذِبُ، إِنَّهُ لَيَقُولُ فَيَكْذِبُ، وَ يَعِدُ فَيُخْلِفُ، وَ يَسْأَلُ فَيُلْحِفُ، وَ يُسْأَلُ فَيَبْخَلُ، وَ يَخُونُ العَهْدَ، وَ يَقْطَعُ الْإِلَّ»
(آگاه باشيد كه بدترين گفته ها گفتار دروغ است، و عمروعاص وقتى سخن مى گويد دروغ است، وقتى وعده مى كند تخلف مى نمايد، وقتى سؤال مى كند اصرار مى ورزد، وقتى از او سؤال مى شود بخل مى ورزد، او به عهد و پيمان خيانت مى كند، و از خويشان خود دورى مى نمايد.)
اين جملات در معرفى عمروعاص است. ابتدا فرموده اند: «أَما وَ شَرُّ الْقَوْلِ الْكَذِبُ» آگاه باشيد كه بدترين گفتار گفتار دروغ است. اين چيزى كه در بين ملّت ما مانند آب خوردن است، حضرت امير عليه السلام در اين جمله دروغ گفتن را بدترين سخنان معرفى فرموده و بعد در مورد معرفى عمروعاص فرموده است: «إِنَّهُ لَيَقُولُ فَيَكْذِبُ»عمروعاص سخن مى گويد و سخنش دروغ است، «وَ يَعِدُ فَيُخْلِفُ» و به ديگران وعده مى دهد و خلاف وعدۀ خود عمل مى كند.
اين دو صفت اصولاً در سياستمداران دنيا هم وجود دارد؛ وقتى با مردم سخن مى گويند، دروغ مى گويند؛ اگر از آنها بپرسند چرا دروغ مى گوييد؟ جواب مى دهند:
اين دروغ سياسى است! وعده مى دهند ولى عمل به وعده هاى خود نمى كنند، اگر بگوييم چرا خلاف وعده عمل مى كنيد؟ جواب مى دهند: وعدۀ سياسى بود! و...
«وَ يَسْأَلُ فَيُلْحِفُ» و چيزى را از ديگران درخواست مى كند و آن قدر اصرار مى كند تا خواستۀ خود را بگيرد، «وَ يُسْأَلُ فَيَبْخَلُ» امّا در عوض وقتى كسى چيزى از عمروعاص درخواست كند، بخل مى ورزد و حاجت حاجتمند را برآورده نمى كند.
«وَ يَخُونُ العَهْدَ» و از خصوصيّات عمروعاص اين است كه به عهد و پيمانهاى خود خيانت مى كند، «وَ يَقْطَعُ الْإِلَّ» و ارتباط را قطع مى كند؛ خواه ارتباط خويشاوندى باشد يا ارتباط عهد و پيمانى، او هيچ گونه عهد و پيمان را محترم نمى شمارد و فقط منافع خود را در نظر مى گيرد.
«فَإِذا كانَ عِنْدَ الْحَرْبِ فَأَيُّ زاجِرٍ وَ آمِرٍ هُوَ، ما لَمْ تَأْخُذِ السُّيُوفُ مَآخِذَها، فَإِذا كانَ ذَلِكَ كانَ أَكْبَرُ مَكِيدَتِهِ أَنْ يَمْنَحَ الْقَوْمَ [الْقِرْمَ] سُبَّتَهُ»
(و چون در ميدان جنگ حاضر شود تا هنگامى كه جنگ شروع نشده اهل امر و نهى و سر و صداست، و همين كه جنگ شروع شود بزرگترين حيله اش اين است كه عورت خود را به مردم نشان مى دهد.)
«فَإِذا كانَ عِنْدَ الْحَرْبِ» وقتى پاى جنگ در ميان باشد، به جاى صلح طلبى و خاموش كردن جنگ «فَأَيُّ زاجِرٍ وَ آمِرٍ هُوَ» آتش افروزى مى كند و مردم را به جنگ با على عليه السلام تشويق مى كند. «ما لَمْ تَأْخُذِ السُّيُوفُ مَآخِذَها» البتّه اين تشويق كردن او تا هنگامى است كه شمشيرها به كار نيفتاده باشند، «فَإِذا كانَ ذَلِكَ» وگرنه وقتى كه جنگ شروع شود «كانَ أَكْبَرُ مَكِيدَتِهِ أَنْ يَمْنَحَ الْقَوْمَ سُبَّتَهُ» بالاترين حيلۀ او اين است كه عورت خود را به مردم نشان مى دهد.
در اين نهج البلاغه اى كه نزد ماست «أنْ يَمْنَحَ الْقِرْمَ» آمده، در صورتى كه دو نسخه از نهج البلاغه هاى خطّى خيلى قديمى را كه افست شده و مربوط به سدۀ اوّلِ پس از مرحوم سيّد رضى است من نگاه كردم «يَمْنَحَ الْقَوْمَ» است، و علاوه بر اين «أنْ يَمْنَحَ الْقِرْمَ» معنا نمى دهد، لغتنامه هاى زيادى را كه من ديدم اصلاً «قِرم» در هيچ يك از آنها نيامده، تنها «قَرم» به معناى شجاع استعمال شده است. «سُبّةٌ» به معناى ماتحت است.
«سبَّهُ، يسُبُّه» را عربها براى نسبت لواط به كار مى برند، و به مرور زمان «سبّ» را كه از همين مادّه است از باب اين كه بزرگترين فحش است، به معناى فحش استعمال كرده اند.
بنابراين «أَنْ يَمْنَحَ الْقَوْمَ سُبَّتَهُ» يعنى ماتحت خود را به مردم بخشيده است، و اگر «أنْ يَمْنَحَ القَرْمَ سُبَّتَهُ» باشد يعنى ماتحت را به مرد شجاع بخشيده است؛ مثل همان موقعى كه در جنگ صفّين با حضرت امير عليه السلام روبرو شد، وقتى خود را در معرض خطر ديد ماتحت خود را عريان كرد و حضرت او را رها كرد.(1)6.
1) شرح ابن أبى الحديد، ج 6، ص 314 تا 316؛ منهاج البراعة، ج 6، ص 85 و 86.
آنهايى كه به حضرت امير عليه السلام خرده گيرى مى كنند كه چرا حضرت او را رها كرد و مگر يك نگاه براى نابودى يك مفسد چقدر گناه دارد، از اين نكته غافل اند كه بين اعراب چنين مرسوم بوده است كه اگر كسى در موردى ماتحت خود را عريان مى كرد دليل بر نهايت بيچارگى و ذلّت او بود، و اگر طرف مقابل در عين حال كه او ماتحت خود را عريان كرده او را مى كشت، عرب او را ذليل تر از مقتول مى دانستند و براى هميشه خود و فرزندانش را مذمّت مى كردند، بنابراين حضرت امير عليه السلام به خاطر اين رسم اعراب است كه دست از كشتن عمروعاص در آن هنگام برداشت.
«أَما وَاللّهِ إِنِّي لَيَمْنَعُنِي مِنَ اللَّعِبِ ذِكْرُ الْمَوْتِ، وَ إِنَّهُ لَيَمْنَعُهُ مِنْ قَوْلِ الْحَقِّ نِسْيانُ الْآخِرَةِ»
(به خدا سوگند كه ياد مرگ مرا از شوخى و بازيگرى منع مى كند، و فراموشى آخرت هم عمروعاص را از گفتن حرف حق باز مى دارد.)
نه اين كه عمروعاص تهمت بازيگرى و حتّى شوخى با زنان را به حضرت على زده بود، حالا حضرت در مقام جواب مى فرمايد: «أَما وَاللّهِ» به خدا سوگند شما را آگاه مى كنم «إِنِّي لَيَمْنَعُنِي مِنَ اللَّعِبِ ذِكْرُ الْمَوْتِ» كه ياد مرگ مرا از شوخى و بازيگرى باز مى دارد. حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام عبوس و خشن نبود، ولى كارهاى مبتذلى كه عمروعاص به حضرت نسبت مى داد هم دروغ و تهمت و خلاف واقع بود.
خلاصه مى فرمايد: من به ياد مرگ هستم، و همين ياد مرگ مرا از كار مبتذل باز مى دارد؛ «وَ إِنَّهُ لَيَمْنَعُهُ مِنْ قَوْلِ الْحَقِّ نِسْيانُ الْآخِرَةِ» ولى عمروعاص به اين خاطر كه آخرت را فراموش كرده سخن و حرف حق نمى زند. حضرت على عليه السلام بعد از اين فرموده است:
«إِنَّهُ لَمْ يُبايِعْ مُعاوِيَةَ حَتَّى شَرَطَ لَهُ أَنْ يُؤْتِيَهُ أَتِيَّةً، وَ يَرْضَخَ لَهُ عَلى تَرْكِ الدِّينِ رَضِيخَةً»
(عمروعاص با معاويه بيعت نكرد تا اين كه با او شرط كرد به وى عطايى و در برابر ترك دين رشوه و بهايى بدهد.)
عمروعاص در سال هشتم هجرى به همراه خالد بن وليد و عثمان بن طلحه از ترس شمشير لشكر اسلام اظهار اسلام كرد و برحسب ظاهر از مسلمانان و از صحابۀ حضرت خاتم الأنبياء صلى الله عليه و آله و سلم محسوب مى شد.(1)حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام هم در اين جمله برحسب ظاهر سخن گفته و مى فرمايند: «إِنَّهُ لَمْ يُبايِعْ مُعاوِيَةَ حَتَّى شَرَطَ لَهُ أَنْ يُؤْتِيَهُ أَتِيَّةً» او با معاويه بيعت نكرد مگر اين كه شرط كرد بخششى به او بدهد. «اتيّة» به معناى «عطيّة» است.
«وَ يَرْضَخَ لَهُ عَلى تَرْكِ الدِّينِ رَضِيخَةً» معاويه هم به اين خاطر كه عمروعاص دينش را براى او رها كرده بود، جايزه اى به عمروعاص داد. اين كه حضرت در جملۀ خود تعبير به «تَرْكِ الدِّينِ» فرموده اند برحسب ظاهر است، وگرنه عمروعاص از اوّل اسلامش منافقانه و از ترس لشكر اسلام بوده و دينى نداشته تا بخواهد آن را براى معاويه ترك كند.
***7.
1) - المغازى، واقدى، ج 2، ص 741 به بعد؛ الإستيعاب فى معرفة الأصحاب، ابن عبدالبرّ، ج 2، ص 508؛ الإصابة فى تمييز الصّحابة، ج 4، ص 537 تا 541، شمارۀ 5897.
وَ مِنْ خطبةٍ لَهُ عليه السّلام:
«وَ أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا اللّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ، الْأَوَّلُ لا شَيْءَ قَبْلَهُ، وَ الْآخِرُ لا غايَةَ لَهُ، لا تَقَعُ الْأَوْهامُ لَهُ عَلى صِفَةٍ، وَ لا تَقْعُدُ الْقُلوُبُ مِنْهُ عَلى كَيْفِيَّةٍ، وَ لا تَنالُهُ التَّجْزِئَةُ وَ التَّبْعِيضُ، وَلا تُحِيطُ بِهِ الْأَبْصارُ وَ الْقُلُوبُ»
مِنها: «فَاتَّعِظُوا عِبادَ اللّهِ بِالْعِبَرِ النَّوافِعِ، وَ اعْتَبِروُا بِالْآيِ السَّواطِعِ، وَ ازْدَجِرُوا بِالنُّذُرِ الْبَوالِغِ، وَ انْتَفِعُوا بِالذِّكْرِ وَ الْمَواعِظِ، فَكَأَنْ قَدْ عَلِقَتْكُمْ مَخالِبُ الْمَنِيَّةِ، وَ انْقَطَعَتْ مِنْكُمْ عَلائِقُ الاُمْنِيَّةِ، وَ دَهَمَتْكُمْ مُفْظِعاتُ الْأُمُورِ، وَ السِّياقَةُ إِلَى الْوِرْدِ الْمَوْرُودِ، وَكُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهِيدٌ؛ سائِقٌ يَسُوقُها إِلى مَحْشَرِها، وَ شاهِدٌ يَشْهَدُ عَلَيْها بِعَمَلِها»
و مِنها في صِفَةِ الْجَنَّةِ:
«دَرَجاتٌ مُتَفاضِلاتٌ، وَ مَنازِلُ مُتَفاوِتاتٌ، لا يَنْقَطِعُ نَعِيمُها، وَ لا يَظْعَنُ مُقِيمُها، وَ لا يَهْرَمُ خالِدُها، وَ لا يَبْأَسُ ساكِنُها»
از جمله خطبه هاى حضرت امير عليه السلام خطبۀ هشتاد و پنجم است كه از متن آن پيداست مرحوم سيّد رضى آن را تقطيع كرده است، قسمت اوّل اين خطبه در شهادت به وحدانيّت خداوند و بعضى اوصاف ديگر خداست.
«وَ أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا اللّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ»
(و شهادت مى دهم كه معبودى جز اللّه وجود ندارد، او يكتا و بدون شريك است.)
«اله» بر وزن فعال و به معناى مفعول است، «لا إِلهَ» به معناى «لا مألوه» است؛ يعنى هيچ معبودى بجز خداى يگانه نيست. «لا شَرِيكَ لَهُ» همان معناى «وحده» است و تأكيد معناى آن را مى كند؛ به اين معنا كه خدا نه در ذات و نه در صفات، نه در خلقت و نه در عبادت شريك ندارد. او هم در ذات واحد است و هم در صفات، هم در خلقت و هم در عبادت.
«اَلْأَوَّلُ لا شَيْءَ قَبْلَهُ، وَ الْآخِرُ لا غايَةَ لَهُ»
(خداوند آن اوّلى است كه پيش از او چيزى نبوده، و آخرى است كه براى او ما فوقى نيست.)
«اَلْأَوَّلُ لا شَيْءَ قَبْلَهُ» خداوند اوّل همۀ اشياء است؛ البتّه گفته ايم كه مقصود از اوّل بودن در خداوند اوّل زمانى نيست؛ زيرا كه زمان مقدار حركت است، و موضوع حركت مادّه است و خداوند تعالى فوق مادّه است، پس خداوند فوق زمان است، او بر گذشته و حال و آينده احاطه دارد و فوق عمود زمان است. بنابراين اوّليّت خداوند بر اشياء اوّليّت رتبى است؛ يعنى علّت همۀ موجودات است و همۀ موجودات ما سِوَى اللّه معلول او و در رتبۀ بعد از او هستند.
«وَ الْآخِرُ لا غايَةَ لَهُ» خداوند آخر همۀ موجودات است؛ باز مقصود از آخر بودن خداوند اين نيست كه او مثلاً العياذ باللّه بعد از همۀ موجودات فانى مى شود، بلكه مقصود از آخر بودن، غايت بودن و مراد و مقصود بودنِ اوست؛ يعنى همه به سوى او در حركت اند و فوق او غايت و مقصودى نيست، همۀ موجودات در تكامل به طرف او در حركت اند. «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»(1)اين كلام قرآن است كه همه به سوى او در تكامل هستند، هدف و مقصود همه وصول الى الحقّ است.
«لا غايَةَ لَهُ» براى او غايتى وجود ندارد. در فلسفه گفته شده است كه: غايت شىء مؤخّر از خود شىء است؛ مثلاً باغبان هدفش از احداث باغ، ميوۀ درختهاى باغ است6.
1) - سورۀ بقره (2)، آيۀ 156.
و ميوه متأخّر از احداث باغ است. خداوند غايتى ندارد؛ به اين معنا كه همۀ عالم متوجّه الى اللّه است ولى خداوند متوجّه چيزى نيست، براى اين كه چيزى بالاتر از خدا نيست.
«لا تَقَعُ الْأَوْهامُ لَهُ عَلى صِفَةٍ، وَ لا تَقْعُدُ الْقُلوُبُ مِنْهُ عَلى كَيْفِيَّةٍ، وَ لا تَنالُهُ التَّجْزِئَةُ وَ التَّبْعِيضُ، وَلا تُحِيطُ بِهِ الْأَبْصارُ وَ الْقُلُوبُ»
(وهمها به هيچ يك از صفات او نمى رسند، و دلها چگونگى ذاتش را نمى يابند، تجزيه و تبعيض در او راه ندارد، و چشمها و دلها بر او احاطه پيدا نمى كنند.)
عقلها و قواى تخيّلى ما سوى اللّه محدودند و نمى توانند بر ذات و صفات خدايى كه غير محدود است احاطه پيدا كنند. «لا تَقَعُ الْأَوْهامُ لَهُ عَلى صِفَةٍ» صفات خداوند عين ذات اوست و واهمه هاى ما بر صفات او احاطه پيدا نمى كند.
«وَ لا تَقْعُدُ الْقُلوُبُ مِنْهُ عَلى كَيْفِيَّةٍ» ، در كلمۀ «لاتقعد» دو نقل وجود دارد: يكى همين «لاتقعد» است كه در نهج البلاغۀ عبده ذكر شده، و ديگرى «لاتعقد» است كه در برخى نسخه هاى ديگر است؛ اگر «لاتقعد» صحيح باشد كنايه است، يعنى نمى نشيند دلها از خدا بر يك كيفيّتى؛ مقصود اين است كه دلها يك كيفيّتى را براى خدا درك نمى كنند؛ و اگر «لاتعقد» صحيح باشد، به اين معناست كه يك كيفيّتى از خدا بر دلها بسته نمى شود؛ به هرحال معنا يكى است و مى خواهد بگويد: دلها نمى توانند كيفيّتى را براى خدا تصور كنند.
«وَ لا تَنالُهُ التَّجْزِئَةُ وَ التَّبْعِيضُ» خداوند تجزيه و تبعيض پذير نيست، جسم نيست تا بتوان آن را تجزيه و تقسيم نمود. نه تجزيۀ خارجى دارد، براى اين كه جسم نيست، و نه تجزيۀ عقلى، براى اين كه خدا مركّب از جنس و فصل هم نيست.
«وَلا تُحِيطُ بِهِ الْأَبْصارُ وَ الْقُلُوبُ» چشمها و قلوب هم به خداوند احاطه پيدا نمى كنند؛ چون همۀ ما سوى اللّه محدود و خداوند نامحدود است، و مخلوق محدود قدرت احاطه بر خالق نامحدود را ندارد.
اينجا ابن أبى الحديد جمله اى را به عنوان فضيلت حضرت امير عليه السلام بر ساير صحابۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ذكر كرده كه لازم است بشنويد. او مى گويد: «وَ اعْلَمْ أنَّ التَّوحيدَ وَ الْعَدْلَ وَ الْمَباحِثَ الشَّريفةَ الْإلهِيَّةَ، ما عَرَفْتُ إلَّامِنْ كَلامِ هذَا الرَّجُلِ، وَ أنّ كَلامَ غَيرِهِ مِنْ أكابِرِ الصَّحابةِ لَمْ يَتَضَمَّنْ شَيْئاً مِنْ ذَلكَ أصْلاً، و لا كانُوا يَتَصَوَّرُونَهُ، وَ لَوْ تَصَوَّرُوهُ لَذَكَرُوهُ، وَ هذِهِ الْفَضِيلَةُ عِنْدي أعْظَمُ فَضائِلِه عليه السلام»(1)بدان كه توحيد و عدل و مباحث الهيات جز از كلام و سخنان اين مرد (حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام) شناخته نشده، و سخنان هيچ يك از بزرگان صحابۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كلّاً چيزى از اين مسائل را در بر نداشت، اصلاً آنها اين مسائل را تصور نمى كردند وگرنه يادآور مى شدند، و اين فضيلت در نظر من از بزرگترين فضائل حضرت امير عليه السلام است.
«مِنها: فَاتَّعِظُوا عِبادَ اللّهِ بِالْعِبَرِ النَّوافِعِ، وَ اعْتَبِروُا بِالْآيِ السَّواطِعِ، وَ ازْدَجِرُوا بِالنُّذُرِ الْبَوالِغِ، وَ انْتَفِعُوا بِالذِّكْرِ وَ الْمَواعِظِ»
(قسمتى از اين خطبه است كه فرمود: اى بندگان خدا از موعظه هاى سودمند پند بگيريد، و از آيه هاى درخشنده و آشكار عبرت گيريد، و از گناهان به وسيلۀ ترساننده هاى رسا دورى كنيد، و از يادآوريها و پندها بهره مند گرديد.)
كلمۀ «منها» از كلام مرحوم سيّد رضى است. «من» براى تبعيض و «ها» به خطبه برمى گردد؛ يعنى بعضى از مطالب اين خطبه در موعظۀ بندگان خداست.
1) - شرح ابن أبى الحديد، ج 6، ص 346.
«فَاتَّعِظُوا عِبادَ اللّهِ بِالْعِبَرِ النَّوافِعِ» ؛ «اتّعظوا» از مادّۀ «وعظ» و در اصل «اوتعظوا» بوده است، چون از باب افتعال و فاءالفعل آن «و» است به «ت» قلب شده «اتّعظوا» شده است؛ يعنى پند بگيريد. «عبر» جمع «عبرت»، و «نوافع» جمع «نافعة» است؛ مقصود اين است كه از چيزهايى كه مايۀ عبرت است پند بگيريد.
«وَ اعْتَبِروُا بِالْآيِ السَّواطِعِ» ؛ «آى» جمع «آية» به معناى نشانه هاست، «سواطع» جمع «ساطعة» به معناى روشن و واضح است؛ يعنى به وسيلۀ نشانه هاى واضح و روشن عبرت بگيريد.
«وَ ازْدَجِرُوا بِالنُّذُرِ الْبَوالِغِ» ؛ «ازدجروا» از مادّۀ «زجر» به معناى باز داشتن است.
اين فعل نيز چون از باب افتعال و فاءالفعل آن «ز» است، «ت» باب افتعال به «د» تبديل و «ازتجر» به «ازدجر» تبديل شده است. «نذر» جمع «نذير» به معناى ترساننده است.
«بوالغ» جمع «بالغة» به معناى رسا و گوياست؛ يعنى به وسيلۀ ترسانندگان بليغ و رسا بترسيد و خود را از گناهان باز داريد.
«وَ انْتَفِعُوا بِالذِّكْرِ وَ الْمَواعِظِ» ، مقصود از «ذكر» قرآن كريم است و ظاهراً يكى از صفات قرآن «ذكر» است. (1)«مواعظ» مطلق موعظه است، هم مواعظ قرآن را شامل است هم مواعظ پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ديگران را؛ يعنى به وسيلۀ قرآن و مواعظ پيامبرخدا صلى الله عليه و آله و سلم و مواعظ ائمۀ اطهار عليهم السلام و ديگران نفع ببريد، و از مواعظ آنها بهره بردارى كنيد.
«فَكَأَنْ قَدْ عَلِقَتْكُمْ مَخالِبُ الْمَنِيَّةِ، وَ انْقَطَعَتْ مِنْكُمْ عَلائِقُ الاُمْنِيَّةِ، وَ دَهَمَتْكُمْ مُفْظِعاتُ الْأُمُورِ، وَ السِّياقَةُ إِلَى الْوِرْدِ الْمَوْرُودِ»
(گويا چنگالهاى مرگ به شما فرو رفته، و علاقه و دلبستگى به آرزوها از شما جدا گرديده است؛ و امور سخت رسوا كننده، و سوق دادن به جايى كه وارد شدنى است شما را فرا گرفته است.)0.
1) - «وَ هذا ذِكرٌ مُبارَكٌ أَنزَلناهُ أَفَأَنتُم لَهُ مُنكِرُونَ» سورۀ أنبياء (21)، آيۀ 50.
«فَكَأَنْ قَدْ عَلِقَتْكُمْ مَخالِبُ الْمَنِيَّةِ» ، «علقت» از مادّۀ «علوق» به معناى فرو بردن است، «مخالب» جمع «مخلب» به معناى چنگال است. «منيّة» به معناى مرگ است.
حضرت امير عليه السلام در اين جمله مرگ را به يك حيوان درنده تشبيه فرموده كه پنجه هاى خود را در انسان فرو برده است. فرموده است: مثل اين است كه مرگ چنگالهاى خود را در شما فرو برده باشد، كنايه از اين است كه شما گرفتار مرگ هستيد.
«وَ انْقَطَعَتْ مِنْكُمْ عَلائِقُ الاُمْنِيَّةِ» شما آرزوهاى فراوانى داريد و به زر و زيور دنيا علاقه داريد، ولى مرگ همۀ اين علاقه ها و آرزوهاى شما را منقطع مى كند.
«وَ دَهَمَتْكُمْ مُفْظِعاتُ الْأُمُورِ» ، «مفظعات» جمع «مفظعة» به معناى شدايد و سختى هايى است كه خيلى شنيع و زشت هستند. «مُفْظِعاتُ الْأُمُورِ» از باب اضافۀ صفت به موصوف است؛ يعنى امورى كه خيلى سخت و زشت است. جمله بر «قَدْ عَلِقَتْكُمْ» عطف شده و اصل آن به اين صورت است: «فَكَأَنَّ قَدْ دَهَمَتْكُمْ مُفْظِعاتُ الْأُمُورِ» و مثل اين كه شدايد و سختى هاى زشت شما را فرا گرفته است.
«وَ السِّياقَةُ إِلَى الْوِرْدِ الْمَوْرُودِ» ، «سياقة» از مادّۀ «سوق» به معناى راندن است، «ورد» به معناى جايگاه ورود است، «مورود» يعنى محل وارد شدن. جمله عطف است بر «مفظعات»، يعنى و مثل اين كه شما به طرف مرگ رانده شده ايد.
«وَ كُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهِيدٌ؛ سائِقٌ يَسُوقُها إِلى مَحْشَرِها، وَ شاهِدٌ يَشْهَدُ عَلَيْها بِعَمَلِها»
(و با هر كسى يك راننده و يك گواهى دهنده است؛ راننده اى كه او را به صف محشر سوق مى دهد، و گواهى دهنده اى كه به كردار او گواهى مى دهد.)
جملۀ «وَكُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهِيدٌ» اقتباس از آيۀ قرآن(1)است. هر كسى دو چيز با اوست: يكى چيزى كه او را مى راند و مى برد، و آن مرگ است كه او را به طرف1.
1) - سورۀ ق (50)، آيۀ 21.
محشر يعنى قيامت سوق مى دهد، و يكى هم شاهدى است كه گواهى بر اعمال مى دهد؛ نامۀ عمل است كه گواهى بر اعمال نيك و بد ما دارد.
«و مِنها في صِفَةِ الْجَنَّةِ: دَرَجاتٌ مُتَفاضِلاتٌ، وَ مَنازِلُ مُتَفاوِتاتٌ، لا يَنْقَطِعُ نَعِيمُها، وَ لا يَظْعَنُ مُقِيمُها، وَ لا يَهْرَمُ خالِدُها، وَ لا يَبْأَسُ ساكِنُها»
(و قسمتى از اين خطبه در وصف بهشت است: درجه هايى است يكى از ديگرى برتر، و منزلهايى است كه از هم امتياز دارند، نعمت هايش بى پايان، و كسى كه در آن مقيم شده خارج نمى شود، و جاويد در آن پير نمى شود، و ساكن در آن گرفتارى ندارد.)
اين «منها» با آن «منها» كه قبلاً بود به يك معناست؛ يعنى يك قسمت ديگر اين خطبه در مورد اوصاف بهشت است. مرحوم سيّد رضى اين خطبه را قطعه قطعه كرده، و هر قسمتى را كه داراى فصاحت و بلاغت بيشتر بوده ذكر كرده است. اين قسمت از خطبه در مورد اوصاف بهشت است. مى فرمايد:
«دَرَجاتٌ مُتَفاضِلاتٌ» ، بهشت يك درجه و دو درجه نيست، هر كس به اندازۀ عمل خود درجه و مقام دارد، و درجات بهشت هم گزافى نيست، اين طور نيست كه مانند مقامهاى دنيا بدون دليل و يا از روى قلدرى و يا چاپلوسى باشد، درجات بهشت با اعمال صالح و خلوص انسان در موقع عمل سنجيده مى شود، هرچه فضيلت انسان بيشتر باشد درجات بهشتى او هم برتر و بهتر است. «وَ مَنازِلُ مُتَفاوِتاتٌ» و منزلهاى بهشت داراى تفاوت و اختلاف هستند.
«لا يَنْقَطِعُ نَعِيمُها» هرچه هست هميشگى است، اگر درجۀ نازل يا اعلا و يا متوسط است هميشگى است، و اين طور نيست كه پس از چندى از انسان بگيرند. «وَ لا يَظْعَنُ مُقِيمُها» و كسى كه در بهشت مقيم شده براى هميشه در آن مقيم است، اين چنين
نيست كه بعد از چندى كوچ كند و به جاى ديگر برود. «ظعن» به معناى سفر و حركت است، «لايظعن» يعنى از سر جايش حركت نمى كند و هميشه آنجاست.
«وَ لا يَهْرَمُ خالِدُها» و كسى كه در بهشت مخلّد شده پير نمى شود، پيرى و بيمارى در بهشت نيست. «وَ لا يَبْأَسُ ساكِنُها» ، «بأس» به معناى گرفتارى و فقر است. مقصود اين است كه ساكنين بهشت گرفتارى و فقر و ناتوانى و ضعف ندارند.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
علم و قدرت بى پايان خداوند
نتيجۀ خداباورى
تأكيد بر رعايت كتاب و حقوق الهى
هدفدارى خلقت
قرآن و پيامبر بيان كنندۀ همه چيز
باقى ماندۀ عمر را غنيمت بدانيد
به نفس امّاره رخصت ندهيد
خيرخواهترين مردم
عوامل سعادت و شقاوت
«خطبۀ 86»
وَ مِنْ خطبةٍ لَهُ عليه السّلام:
«قَدْ عَلِمَ السَّرائِرَ، وَ خَبَرَ الضَّمائِرَ، لَهُ الْإِحاطَةُ بِكُلِّ شَيْءٍ، وَ الْغَلَبَةُ لِكُلِّ شَيْءٍ، وَ الْقُوَّةُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ.
فَلْيَعْمَلِ الْعامِلُ مِنْكُمْ فِي أَيَّامِ مَهَلِهِ، قَبْلَ إِرْهاقِ أَجَلِهِ، وَ فِي فَراغِهِ قَبْلَ أَوانِ شُغُلِهِ، وَ فِي مُتَنَفَّسِهِ قَبْلَ أَنْ يُؤْخَذَ بِكَظَمِهِ، وَلْيُمَهِّدْ لِنَفْسِهِ وَ قُدُومِهِ، وَلْيَتَزَوَّدْ مِنْ دارِ ظَعْنِهِ لِدارِ إِقامَتِهِ.
فَاللّهَ اللّهَ، أَيُّهَا النَّاسُ، فِيمَا اسْتَحْفَظَكُمْ مِنْ كِتابِهِ، وَ اسْتَوْدَعَكُمْ مِنْ حُقُوقِهِ، فَإِنَّ اللّهَ سُبْحانَهُ لَمْ يَخْلُقْكُمْ عَبَثاً، وَ لَمْ يَتْرُكْكُمْ سُدىً، وَ لَمْ يَدَعْكُمْ فِي جَهالَةٍ وَ لا عَمىً، قَدْ سَمَّى آثارَكُمْ، وَ عَلَّمَ أَعْمالَكُمْ، وَكَتَبَ آجالَكُمْ، وَ أَنْزَلَ عَلَيْكُمُ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ، وَ عَمَّرَ فِيكُمْ نَبِيَّهُ أَزْماناً، حَتَّى أَكْمَلَ لَهُ وَ لَكُمْ - فِيما أَنْزَلَ مِنْ كِتابِهِ - دِينَهُ الَّذِي رَضِيَ لِنَفْسِهِ، وَ أَنْهى إِلَيْكُمْ عَلى لِسانِهِ مَحابَّهُ مِنَ الْأَعْمالِ وَ مَكارِهَهُ وَ نَواهِيَهُ وَ أَوامِرَهُ، فَأَلْقى إِلَيْكُمُ الْمَعْذِرَةَ، وَ اتَّخَذَ عَلَيْكُمُ الْحُجَّةَ، وَ قَدَّمَ إِلَيْكُمْ بِالْوَعِيدِ، وَ أَنْذَرَكُمْ بَيْنَ يَدَيْ عَذابٍ شَدِيدٍ.
فَاسْتَدْرِكُوا بَقِيَّةَ أَيَّامِكُمْ، وَ اصْبِرُوا لَها أَنْفُسَكُمْ؛ فَإِنَّها قَلِيلٌ فِي كَثِيرِ الْأَيَّامِ الَّتِي تَكُونُ مِنْكُمْ فِيهَا الْغَفْلَةُ وَ التَّشاغُلُ عَنِ الْمَوْعِظَةِ، وَ لا تُرَخِّصُوا لِأَنْفُسِكُمْ فَتَذْهَبَ بِكُمُ الرُّخَصُ فِيها مَذاهِبَ الظَّلَمَةِ، وَ لا تُداهِنُوا فَيَهْجُمَ بِكُمُ الْإِدْهانُ عَلَى الْمُصِيبَةِ.
عِبادَ اللّهِ، إِنَّ أَنْصَحَ النَّاسِ لِنَفْسِهِ أَطْوَعُهُم لِرَبِّهِ، وَ إِنَّ أَغَشَّهُم لِنَفْسِهِ أَعْصاهُمْ لِرَبِّهِ، وَ الْمَغْبُونُ مَنْ غَبَنَ نَفْسَهُ، وَ الْمَغْبُوطُ مَنْ سَلِمَ لَهُ دِينُهُ، وَ السَّعِيدُ مَنْ وُعِظَ بِغَيْرِهِ، و الشَّقِيُّ مَنِ انْخَدَعَ لِهَواهُ. وَ اعْلَمُوا أَنَّ يَسِيرَ الرِّياءِ شِرْكٌ، وَ مُجالَسَةَ أَهْلِ الْهَوى مَنْساةٌ لِلْإِيمانِ، وَ مَحْضَرَةٌ لِلشَّيْطانِ. جانِبُوا الْكَذِبَ فَإِنَّهُ مُجانِبٌ لِلْإِيمانِ، الصَّادِقُ عَلى شَرَفِ مَنْجاةٍ وَ كَرامَةٍ، وَ الْكاذِبُ عَلى شَفا مَهْواةٍ وَ مَهانَةٍ، وَ لا تَحاسَدُوا، فَإِنَّ الْحَسَدَ يَأْكُلُ الْإِيمانَ كَما تَأْكُلُ النَّارُ الْحَطَبَ، وَ لا تَباغَضُوا فَإِنَّهَا الْحالِقَةُ. وَ اعْلَمُوا أَنَّ الْأَمَلَ يُسْهِي الْعَقْلَ، وَ يُنْسِي الذِّكْرَ، فَأَكْذِبُوا الْأَمَلَ، فَإِنَّهُ غَرُورٌ، وَ صاحِبُهُ مَغْرُورٌ»
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه، خطبۀ هشتاد و ششم از نهج البلاغۀ محمّد عبده و هشتاد و پنجم از نهج البلاغۀ فيض الاسلام است.
«قَدْ عَلِمَ السَّرائِرَ، وَ خَبَرَ الضَّمائِرَ، لَهُ الْإِحاطَةُ بِكُلِّ شَيْءٍ، وَ الْغَلَبَةُ لِكُلِّ شَيْءٍ، وَ الْقُوَّةُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ»
(خداوند آگاه به اسرار، و دانا به انديشه هاست، او به هر چيزى احاطه دارد، و بر هر چيزى غلبه و توانايى دارد.)
«قَدْ عَلِمَ السَّرائِرَ» ، «سرائر» جمع «سريرة» به معناى آن چيزهاى مخفى است كه در دلها پوشانده شده است. خداوند همۀ سريره هايى را كه افراد در دلهاى خود مخفى كرده اند مى داند و به آنها علم دارد. «وَ خَبَرَ الضَّمائِرَ» ، كلمۀ «خبر» هم به فتح «ب» و هم به كسر آن خوانده شده و هر دو قرائت هم صحيح است؛ يعنى و خداوند از عمق دلها آگاه است، و چيزى بر او پوشيده نيست؛ اين معنا در صورتى است كه «خَبِرَ» خوانده شود؛ ولى معناى «خَبَرَ» كه امتحان است با اين كلام حضرت مناسب نيست.
«لَهُ الْإِحاطَةُ بِكُلِّ شَيْءٍ» خدا بر همه چيز احاطه دارد، و همه چيز را مى داند. وجود حق تعالى يك وجود مجرّدِ غيرمتناهى است و بر همۀ موجودات احاطۀ قيّومى دارد، بنابراين هيچ چيز از او مخفى و پوشيده نيست. «وَ الْغَلَبَةُ لِكُلِّ شَيْءٍ» وقتى بر همۀ عالم احاطۀ قيّومى داشت پس بر همه چيز هم غلبه خواهد داشت. «وَ الْقُوَّةُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ» و بنابر همين احاطۀ قيّومى است كه قوّت و قدرت او بر هر چيزى غلبه دارد، و به اصطلاح خودمان زورش به همه مى رسد و بر هر كارى قدرت دارد.
«فَلْيَعْمَلِ الْعامِلُ مِنْكُمْ فِي أَيَّامِ مَهَلِهِ، قَبْلَ إِرْهاقِ أَجَلِهِ، وَ فِي فَراغِهِ قَبْلَ أَوانِ شُغُلِهِ، وَ فِي مُتَنَفَّسِهِ قَبْلَ أَنْ يُؤْخَذَ بِكَظَمِهِ، وَلْيُمَهِّدْ لِنَفْسِهِ وَ قُدُومِهِ، وَلْيَتَزَوَّدْ مِنْ دارِ ظَعْنِهِ لِدارِ إِقامَتِهِ»
(پس بايد عمل كنندۀ از شما به عمل بپردازد در روزهاى مهلت خويش، پيش از آن كه اجلش فرا رسد، و در وقتى كه فرصت به دست اوست پيش از آن كه دچار شود، و در زمانى كه راه نفس كشيدن او باز است پيش از آن كه بسته شود، و بايد براى خويش و ورودش كار نيك انجام دهد، و بايد از سراى كوچ كردن خود براى جايگاه هميشگى توشه بردارد.)
حالا كه خدا بر شما مسلط است و احاطه دارد و هيچ چيز هم از او مخفى نيست «فَلْيَعْمَلِ الْعامِلُ مِنْكُمْ فِي أَيَّامِ مَهَلِهِ» پس در ايّام مهلت خود اعمال صالح انجام دهيد.
«أَيَّامِ مَهَلِهِ» به مدّت عمرى كه هر كس به فراخور حال خود دارد گفته مى شود. انسان به اين دنيا آمده، راه و رسم زندگى و رسيدن به كمالات اخروى هم به او آموخته شده، طول مدّت عمر هم به او مهلت داده شده، پس بايد در مدّت عمر به كار نيكو بپردازد.
«قَبْلَ إِرْهاقِ أَجَلِهِ» پيش از آن كه اجلش فرا رسد؛ يعنى وقتى مرگ رسيد ديگر عمل ميسّر نيست؛ پس تا پيش از فرا رسيدن اجل كه انجام عمل صالح ميسّر است، عمل صالح انجام دهيد.
«وَ فِي فَراغِهِ قَبْلَ أَوانِ شُغُلِهِ» الآن كه فراغت داريد كار خوب انجام دهيد پيش از آن كه گرفتارى و مشغله پيدا كنيد، «وَ فِي مُتَنَفَّسِهِ قَبْلَ أَنْ يُؤْخَذَ بِكَظَمِهِ» ، «كظم» به آن قسمت از گلوى انسان كه محل خفه كردن است مى گويند، «متنفّس» هم به زمانى كه قدرت بر نفس كشيدن دارد گفته مى شود؛ يعنى انسان در زمانى كه قدرت نفس كشيدن دارد و پيش از آن كه بيخ گلوى او گرفته شود، بايد براى قيامت خود كار كند.
«وَلْيُمَهِّدْ لِنَفْسِهِ وَ قُدُومِهِ» ، «يُمهّد» از مادّۀ «تمهيد» به معناى آماده كردن است، مقصود از «قدومه» قيامت است؛ يعنى اين انسان بايد براى خود و آن روزى كه در آن حاضر مى شود آماده شود، و براى خود اعمال صالح و نيكو اندوخته كند.
«وَلْيَتَزَوَّدْ مِنْ دارِ ظَعْنِهِ لِدارِ إِقامَتِهِ» ، اين خانه خانۀ مسافرت است، و قيامت خانۀ ابدى و هميشگى است، حضرت فرموده است از اين خانۀ مسافرتى براى خانه اى كه ابدى است زاد و توشه برداريد. اين دنيا وسيلۀ رسيدن به وعده هاى آخرت است و براى رسيدن به درجات اخروى احتياج به اعمال صالح است.
«فَاللّهَ اللّهَ، أَيُّهَا النَّاسُ، فِيمَا اسْتَحْفَظَكُمْ مِنْ كِتابِهِ، وَ اسْتَوْدَعَكُمْ مِنْ حُقُوقِهِ»
(اى بندگان خدا، به خدا توجّه كنيد به خدا توجّه كنيد، نسبت به آنچه در كتاب خويش محافظت و رعايت آن را به شما امر فرموده، و در آنچه از حقوق خويش نزد شما امانت گذاشته است.)
«فَاللّهَ اللّهَ» به ياد خدا باشيد. اينجا از باب تحذير است و در باب تحذير فعل حذف مى شود و «محذّر منه» تكرار مى شود، پس «اللّهَ اللّهَ» در اصل «اذكراللّهَ» است؛ يعنى به ياد خدا باشيد. «أَيُّهَا النَّاسُ» مناداست و حرف نداى آن (يا) محذوف است و
اين عبارت به صورت قلب آمده، اصل عبارت به اين صورت است: «يا أَيُّهَا النَّاسُ اذْكُروا اللّهَ فِيمَا اسْتَحْفَظَكُمْ مِنْ كِتابِهِ» يعنى اى مردم به ياد خدا باشيد در آنچه خدا از شما طلب حفظ آن را كرده است، كه آن قرآن است؛ «وَ اسْتَوْدَعَكُمْ مِنْ حُقُوقِهِ» و در آنچه خداوند نزد شما امانت گذاشته از حقوق و واجبات خويش.
مقصود از «مَا اسْتَحْفَظَكُمْ مِنْ كِتابِهِ» اين است كه از شما خواسته كتابش (قرآن) را حفظ كنيد و حافظ قرآن او باشيد، و بديهى است كه حفظ قرآن در حقيقت حفظ دستورات و عمل به آن است؛ و جملۀ «وَ اسْتَوْدَعَكُمْ مِنْ حُقُوقِهِ» نيز به معناى همان جملۀ «مَا اسْتَحْفَظَكُمْ مِنْ كِتابِهِ» است؛ يعنى خدا از شما طلب امانتدارى كرده است، از شما خواسته است امانت او را كه قرآن و دستورات اسلام است حفظ كنيد. وقتى انسان امانت پذير خدا بود، بايد در حفظ حقوق الهى كوشش كند. خداى متعال فرموده است: «إِنّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ»(1)، اين امانت همان تكاليف و واجبات و دستورات الهى است كه انسان به عنوان امانت از خدا پذيرفته است و بايد بداند كه امانتدارى خيلى مشكل است. بنابراين حقوق خدا دستورات و تكاليفى است كه بر بندگان خود واجب كرده، و امانتدارى به اين است كه به اين دستورات عمل شود.
«فَإِنَّ اللّهَ سُبْحانَهُ لَمْ يَخْلُقْكُمْ عَبَثاً، وَ لَمْ يَتْرُكْكُمْ سُدىً، وَ لَمْ يَدَعْكُمْ فِي جَهالَةٍ وَ لا عَمىً، قَدْ سَمَّى آثارَكُمْ، وَ عَلَّمَ أَعْمالَكُمْ، وَكَتَبَ آجالَكُمْ»
(زيرا خداوند سبحان شما را بيهوده نيافريده و مهمل و بيكار رها نكرده و شما را در نادانى و كورى وانگذاشته است، وظايف شما را مشخّص كرده، و اعمال شما را تعليم نموده، و مدّت عمر شما را معيّن كرده است.)
1) - سورۀ أحزاب (33)، آيۀ 72.
«فَإِنَّ اللّهَ سُبْحانَهُ لَمْ يَخْلُقْكُمْ عَبَثاً» ، اين خطاب به «النّاس» است كه در جملۀ قبل قرار دارد؛ يعنى اى مردم، خدايى كه منزّه از هر عيب و نقص است شما را بدون هدف و بيهوده خلق نفرموده است. در خلقت موجودات و جهان آفرينش هدفى در نظر بوده، هدف از خلقت انسان اين بوده كه در اثر تكامل موجود مجرّد كاملى شود؛ هدف اين بوده كه از اين قالب مادّى، عقلى بيافريند كه جبرئيل هم به گردش نرسد.
«لم يخلقكم عبثاً» نه بيهوده آفريده شده ايد، «وَ لَمْ يَتْرُكْكُمْ سُدىً» و نه مهمل و بيهوده رها شده ايد.
«وَ لَمْ يَدَعْكُمْ فِي جَهالَةٍ وَ لا عَمىً» و خداوند شما را در جهالت و كورى باقى نگذاشته است، اين طور نيست كه شما بتوانيد بگوييد: من نمى دانستم، راه را برايتان مشخّص كرده و راه صافى را جلوى شما گذاشته است.
«قَدْ سَمَّى آثارَكُمْ، وَ عَلَّمَ أَعْمالَكُمْ» ، ظاهراً اين دو عبارت نزديك به هم هستند؛ يعنى كارهاى شما را نام برده و اعمال شما را تعليم كرده است؛ نام بردن آثار به تعيين كردن كارهايى مانند نماز، روزه، حج، جهاد و... است، و تعليم اعمال هم همين است؛ «وَكَتَبَ آجالَكُمْ» و اجلهاى شما هم نزد خداوند معلوم است، هر كسى عمر معيّنى دارد، و در روز معيّنى هم اين عمر به پايان مى رسد.
«وَ أَنْزَلَ عَلَيْكُمُ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ، وَ عَمَّرَ فِيكُمْ نَبِيَّهُ أَزْماناً، حَتَّى أَكْمَلَ لَهُ وَ لَكُمْ - فِيما أَنْزَلَ مِنْ كِتابِهِ - دِينَهُ الَّذِي رَضِيَ لِنَفْسِهِ»
(و كتاب خود را براى شما بيانگر هر چيزى فرستاد، و روزگارى پيغمبرش را در ميان شما زنده نگه داشت، تا اين كه دين خود را به آنچه در كتابش فرو فرستاده براى او و شما كامل ساخت، آن دينى كه مورد رضايت او بود.)
«وَ أَنْزَلَ عَلَيْكُمُ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ» مقصود قرآن است، خداوند قرآن را براى هدايت شما فرستاده در حالى كه اين كتاب بيانگر هر چيزى هست. البتّه اين جمله با كلام حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم كه در حديث «ثقلين» فرموده است: «إنِّي تارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ: كِتابَ اللّهِ وَ عِتْرَتِي...» منافات ندارد، اينجا فقط قرآن را مى گويد، و بيان كنندگان قرآن هم عترت هستند.
«وَ عَمَّرَ فِيكُمْ نَبِيَّهُ أَزْماناً» و پيغمبرش را مدّت زمانى در ميان شما عمر داد، از شصت و سه سال عمر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بيست و سه سال آن مربوط به پيغمبرى آن حضرت بود كه در ميان مردم بود و با آنها زندگى مى كرد، و در اين مدّت راه و روش ديندارى را به مردم ياد داد.
«حَتَّى أَكْمَلَ لَهُ وَ لَكُمْ - فِيما أَنْزَلَ مِنْ كِتابِهِ» تا اين كه در اين مدّت با آياتى كه فرستاد، كامل كرد براى او و براى شما «دِينَهُ الَّذِي رَضِيَ لِنَفْسِهِ» آن دينى را كه خودش به آن راضى بود. خلاصۀ كلام اين است كه: خداوند با عمر دادن به پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم و نازل كردن آيات قرآن، دينى را كه خود دوست مى داشت براى هدايت افراد بشر تكميل فرمود.
«وَ أَنْهى إِلَيْكُمْ عَلى لِسانِهِ مَحابَّهُ مِنَ الْأَعْمالِ وَ مَكارِهَهُ وَ نَواهِيَهُ وَ أَوامِرَهُ، فَأَلْقى إِلَيْكُمُ الْمَعْذِرَةَ، وَ اتَّخَذَ عَلَيْكُمُ الْحُجَّةَ، وَ قَدَّمَ إِلَيْكُمْ بِالْوَعِيدِ، وَ أَنْذَرَكُمْ بَيْنَ يَدَيْ عَذابٍ شَدِيدٍ»
(و به زبان آن حضرت آنچه را دوست داشت از اعمال نيكو و آنچه را كراهت داشت از اعمال زشت و نواهى و اوامر خود به شما ابلاغ كرد، پس ديگر جاى عذر نگذاشت، و حجّت را بر شما تمام كرد، و شما را تهديد كرد پيش از آن كه قيامت بيايد، و ترساند پيش از آن كه عذاب سخت برسد.)
«محابّ» جمع «محبّ و محبّة» به معناى دوست داشتن است، البتّه ممكن است اسم مكان باشد، يعنى چيزهايى كه محل محبت خداوند است، كارهايى كه حبّ
خداوند روى آنها واقع مى شود و به آنها تعلّق گرفته است. «مكاره» يعنى آن چيزهايى كه محل كراهت خداست. «انهى» فعل ماضى و از «نهايت» است؛ حضرت مى فرمايد:
آنچه را خداوند دوست داشته و يا از آن كراهت داشته است به وسيلۀ جارى كردن بر زبان رسول خود به پايان رساند، با اوامرى كه فرموده همۀ چيزهايى را كه مورد محبت خود بوده بيان كرد و چيزى را فروگذار نكرد، و با نواهى اى كه فرمود همۀ چيزهايى را كه مورد غضب او بوده بيان كرد و چيزى را فروگذار نكرد.
«فَأَلْقى إِلَيْكُمُ الْمَعْذِرَةَ» پس با اين بيان احكامى كه داشته، راه عذرآورى بندگان را در روز قيامت بسته است. اگر حلالها و حرامها را نمى گفت، يا بعضى از آنها را مى گفت و بعضى ديگر را نمى گفت و با اين حال روز قيامت ما را مورد مؤاخذه قرار مى داد، جاى عذرآورى براى ما وجود داشت؛ ولى وقتى همۀ حلال و حرامها را بيان كرده ديگر جاى عذرتراشى نيست؛ «وَ اتَّخَذَ عَلَيْكُمُ الْحُجَّةَ» و حجّت را هم بر شما تمام كرده است.
«وَ قَدَّمَ إِلَيْكُمْ بِالْوَعِيدِ» و پيش فرستاده است به سوى شما چيزهايى را كه موجب ترس است؛ مثلاً جهنّمى را كه بد است از همين حالا براى شما بيان كرده و شما را از آن ترسانده است. پيش از آن كه قيامت شود، يعنى در همين دنيا فهمانده است كه چه چيزهايى و چه كارهايى موجب رفتن در آتش جهنّم است. «وَ أَنْذَرَكُمْ بَيْنَ يَدَيْ عَذابٍ شَدِيدٍ» و شما را از عذاب شديد جهنّم ترسانده است، كه اگر به اوامر الهى عمل نكنيد و اگر از محرّمات الهى دورى نكنيد، عذاب جهنّم در پيش است.
«فَاسْتَدْرِكُوا بَقِيَّةَ أَيَّامِكُمْ، وَ اصْبِرُوا لَها أَنْفُسَكُمْ؛ فَإِنَّها قَلِيلٌ فِي كَثِيرِ الْأَيَّامِ الَّتِي تَكُونُ مِنْكُمْ فِيهَا الْغَفْلَةُ وَ التَّشاغُلُ عَنِ الْمَوْعِظَةِ»
(پس بقيّۀ عمر خود را دريابيد، و صبر را پيشۀ خود سازيد؛ زيرا اين روزهاى باقى مانده در مقابل آن روزهايى كه به غفلت گذرانده و از مواعظ روگردانده ايد، اندك است.)
«فَاسْتَدْرِكُوا بَقِيَّةَ أَيَّامِكُمْ» ، «استدراك» به معناى جبران است؛ حضرت امير عليه السلام فرموده است: حال كه چنين است، پس در باقى ماندۀ ايّام عمر خود گذشتۀ ناپسند را جبران كنيد، فرمانبرى و اطاعت از شيطان و هواى نفس اشتباه بوده، پس تو از الآن توبه كن و به سوى خدا بازگرد.
«وَ اصْبِرُوا لَها أَنْفُسَكُمْ» و حبس و كنترل كنيد در اين بقيۀ عمر نفسها و تمايلات خود را از گناهان. «صبر» به معناى حبس است، «صابر» به كسى گفته مى شود كه نفس امّارۀ خود را مثلاً در معصيت حبس مى كند و نمى گذارد مرتكب گناهان و اعمال زشت شود.
«فَإِنَّها قَلِيلٌ فِي كَثِيرِ الْأَيَّامِ الَّتِي تَكُونُ مِنْكُمْ فِيهَا الْغَفْلَةُ وَ التَّشاغُلُ عَنِ الْمَوْعِظَةِ»اين ايّامى كه باقى مانده است و شما بايد نفس خود را حبس كنيد، نسبت به آن ايّامى كه در آن غفلت داشته و به مواعظ الهى توجّهى نمى كرده ايد، بسيار اندك است.
چهل پنجاه سال از عمر رفته است و در غفلت به سر برديد، اين چهل پنجاه سال نسبت به باقى مانده خيلى زياد است؛ براى اين كه ممكن است اين بقيّه فقط يك لحظه باشد.
«وَ لا تُرَخِّصُوا لِأَنْفُسِكُمْ فَتَذْهَبَ بِكُمُ الرُّخَصُ فِيها مَذاهِبَ الظَّلَمَةِ، وَ لا تُداهِنُوا فَيَهْجُمَ بِكُمُ الْإِدْهانُ عَلَى الْمُصِيبَةِ»
(و به نَفْسهاى خود مهلت ندهيد زيرا كه اين فرصتها شما را به راههاى ستمكاران مى برد، و سهل انگار نباشيد زيرا كه سهل انگارى شما را به مصيبت مى كشاند.)
نفس امّاره هنگام كنترل شدن از انسان رخصت مى خواهد، شما مى خواهيد توبه كنيد ولى او مى گويد: فعلاً جوان هستيد صبر كنيد در اواخر عمر توبه مى كنيد، مى خواهيد حقوق ديگران را مسترد كنيد مى گويد: باشد براى فلان وقت، همين طور امروز را به فردا و اين هفته را به هفتۀ ديگر و امسال را به سال ديگر، اجازه و مرخصى مى خواهد؛ حضرت امير عليه السلام فرموده است: به نفس امّارۀ خود مهلت نده؛ براى اين كه «فَتَذْهَبَ بِكُمُ الرُّخَصُ فِيها مَذاهِبَ الظَّلَمَةِ» اگر به نفس امّاره اجازه و فرصت بدهيد، اين فرصتها موجب مى شود شما را در راههاى ظالمين قرار دهد؛ يعنى اگر فرصت دادى و توبه نكردى، گناه مى كنى و با گناه كردنهاى پى درپى در راه ظالمين و كسانى كه همواره گناه مى كنند قرار مى گيرى.
«وَ لا تُداهِنُوا فَيَهْجُمَ بِكُمُ الْإِدْهانُ عَلَى الْمُصِيبَةِ» ، «لاتداهنوا» از مادّۀ «مداهنة» به معناى مسامحه، سهل انگارى و سستى است. «يهجم» از مادّۀ «هجوم» است.
مى فرمايد: در اين مدّتى كه باقى مانده است مسامحه و سهل انگارى نكنيد، براى اين كه سهل انگارى موجب مى شود مصيبتها به شما هجوم بياورند.
«عِبادَ اللّهِ، إِنَّ أَنْصَحَ النَّاسِ لِنَفْسِهِ أَطْوَعُهُم لِرَبِّهِ، وَ إِنَّ أَغَشَّهُم لِنَفْسِهِ أَعْصاهُمْ لِرَبِّهِ»
(اى بندگان خدا خيرخواهترين مردم براى خود كسى است كه از همه بيشتر خداى خود را اطاعت نمايد، و خيانت كننده ترين مردم به خود كسى است كه از همه بيشتر خداى خود را معصيت كند.)
«عِبادَ اللّهِ، إِنَّ أَنْصَحَ النَّاسِ لِنَفْسِهِ أَطْوَعُهُم لِرَبِّهِ» اى بندگان خدا، خيرخواهترين مردم براى خود آن كسى است كه بيشتر از همه پروردگار خود را اطاعت كند. «انصح» افعل تفضيل از «نصيحة» به معناى خيرخواهترين، و «اطوع» افعل تفضيل از «اطاعة» به معناى مطيع ترين است.
«وَ إِنَّ أَغَشَّهُم لِنَفْسِهِ أَعْصاهُمْ لِرَبِّهِ» ، و چه كسى از همه بيشتر دشمن جان خود است؟ آن كسى كه از همه بيشتر گناه مى كند؛ «غشّ» به معناى خيانت كردن است.
هر كس معصيت خدا را بكند نسبت به جان خود خيانتكارتر است؛ براى اين كه عواقب معصيت خداوند، به عذاب شدن او در قيامت منجر مى شود.
«وَ الْمَغْبُونُ مَنْ غَبَنَ نَفْسَهُ، وَ الْمَغْبُوطُ مَنْ سَلِمَ لَهُ دِينُهُ»
(و فريب خورده كسى است كه زيان را به خود وارد كند، و خرسند و خوشحال كسى است كه دين او به سلامت باشد.)
«مغبون» اسم مفعول از «غبن» به معناى گول زدن و ضرر زدن است، «مغبون» يعنى فريب خورده. البتّه «غبن» به معناى نادان هم آمده است، منتها نادان را «غبين» و گول خورده را «مغبون» مى گويند. پس اگر مقصود احمق باشد «غبين» است، ولى اگر گول خورده باشد «مغبون» است. «من غبن نفسه» كسى است كه مسائل را براى خود توجيه مى كند و خود را فريب مى دهد، نفس انسان معمولاً توجيه گر است و در راه حق به توجيه گرى مى پردازد و باطل را به صورت حق جلوه مى دهد.
«وَ الْمَغْبُوطُ مَنْ سَلِمَ لَهُ دِينُهُ» ، «مغبوط» از مادّۀ «غبطة» است و به آدمى گفته مى شود كه داراى كمالاتى باشد. آن كسى كه دينش سالم است طبعاً مورد غبطۀ ديگران است؛ يعنى همه حسرت او را مى خورند و دوست دارند مانند او باشند.
«وَ السَّعِيدُ مَنْ وُعِظَ بِغَيْرِهِ، و الشَّقِيُّ مَنِ انْخَدَعَ لِهَواهُ»
(و خوشبخت كسى است كه از ديگران پند بگيرد، و بدبخت كسى است كه فريب هواى خود را بخورد.)
«وَ السَّعِيدُ مَنْ وُعِظَ بِغَيْرِهِ» ، «سعيد» خوشبخت و سعادتمند است، خوشبخت آن كسى است كه از مواعظ و خيرخواهى هاى ديگران پند مى گيرد و به وسيلۀ راهنمايى ديگران سعادتمند مى شود. «و الشَّقِيُّ مَنِ انْخَدَعَ لِهَواهُ» و بدبخت آن كسى است كه
فريب هواهاى نفسانى خود را مى خورد، به خواسته ها و تمايلات نفسانى خود توجّه مى كند و آخرت خود را بر باد فنا مى دهد.
«وَ اعْلَمُوا أَنَّ يَسِيرَ الرِّياءِ شِرْكٌ، وَ مُجالَسَةَ أَهْلِ الْهَوى مَنْساةٌ لِلْإِيمانِ، وَ مَحْضَرَةٌ لِلشَّيْطانِ»
(و بدانيد كه اندك رياكارى و خودنمايى شرك است، و همنشينى با هواپرستان باعث فراموشى ايمان و حضور شيطان است.)
آنچه در عبادات شرط است قصد قربت و خلوص نيّت است؛ اگر سر سوزنى قصد ريا و خودنمايى در عبادت باشد، عمل مورد قبول خداوند واقع نشده و شرك به خداست. حضرت امير عليه السلام در اين جمله فرموده است: بدانيد كه «يَسِيرَ الرِّياءِ شِرْكٌ»اندكى از ريا و خودنمايى شرك است، عمل را باطل مى كند و انسان را از رحمت خداوند دور مى گرداند.
«وَ مُجالَسَةَ أَهْلِ الْهَوى مَنْساةٌ لِلْإِيمانِ» ، «منساة» اسم مكان از مادّۀ «نسيان» است؛ مى فرمايد: كسى كه با اهل هواهاى نفسانى مجالست مى كند در همان مكان مجالست، ايمان خود را به بوتۀ فراموشى سپرده، «وَ مَحْضَرَةٌ لِلشَّيْطانِ» و در محضر شيطان قرار گرفته است. مجالست با اهل دنيا، انسان را از آخرت دور مى كند و انسان در چنين حالى دستورات الهى را فراموش مى كند. همان مجلس حضور با دنياپرستان، حضور در محضر و مجلس شيطان است.
«جانِبُوا الْكَذِبَ فَإِنَّهُ مُجانِبٌ لِلْإِيمانِ، الصَّادِقُ عَلى شَرَفِ مَنْجاةٍ وَ كَرامَةٍ، وَ الْكاذِبُ عَلى شَفا مَهْواةٍ وَ مَهانَةٍ»
(از دروغ دورى كنيد كه آن از ايمان دور است، راستگو بر مقام بلند نجات و بزرگوارى قرار دارد، و دروغگو بر لب پرتگاه و خوارى است.)
«جانِبُوا الْكَذِبَ» از دروغ پرهيز كنيد، «فَإِنَّهُ مُجانِبٌ لِلْإِيمانِ» براى اين كه دروغ مخالف با ايمان و ضد ايمان است. «الصّادق» راستگو «عَلى شَرَفِ مَنْجاةٍ وَ كَرامَةٍ» بر مقام بلند نجات و كرامت است. «شرف» به معناى مقام بلند و مرتبۀ والاست؛ كسى كه راستگو است بر مقام بلند نجات و كرامت قرار دارد. «وَ الْكاذِبُ عَلى شَفا مَهْواةٍ وَ مَهانَةٍ» و دروغگو بر لب پرتگاه سقوط و خوارى است. «شفا» به معناى لب، «مهواة» به معناى پرتگاه، و «مهانة» به معناى خوارى است.
«وَ لا تَحاسَدُوا، فَإِنَّ الْحَسَدَ يَأْكُلُ الْإِيمانَ كَما تَأْكُلُ النَّارُ الْحَطَبَ»
(و بر يكديگر حسد نبريد، زيرا حسد ايمان را مى خورد آن چنان كه آتش هيزم را مى خورد.)
«لا تَحاسَدُوا» از باب «تفاعل» و طرفينى است، يعنى نسبت به يكديگر حسد نورزيد؛ براى اين كه «الْحَسَدَ يَأْكُلُ الْإِيمانَ» حسد ايمان را مى خورد، «كَما تَأْكُلُ النَّارُ الْحَطَبَ» آن چنان كه آتش هيزم را مى خورد. همين طورى كه آتش هيزمها را تمام مى كند، حسد هم ايمان انسان را مى سوزاند و از ميان مى برد.
«وَ لا تَباغَضُوا فَإِنَّهَا الْحالِقَةُ»
(و با يكديگر دشمنى نكنيد، زيرا دشمنى باعث زوال هر خير و بركت است.)
«تباغضوا» هم مانند «تحاسدوا» از باب «تفاعل» و طرفينى است. «حالقة» از مادّۀ «حلق» به معناى تراشنده است، «حلاّق» هم از اين مادّه و به معناى سرتراش است.
مى فرمايد: نسبت به همديگر بغض و كينه توزى نداشته باشيد، براى اين كه كينه توزى موجب تراشيده شدن ايمان مى شود.
«وَ اعْلَمُوا أَنَّ الْأَمَلَ يُسْهِي الْعَقْلَ، وَ يُنْسِي الذِّكْرَ، فَأَكْذِبُوا الْأَمَلَ، فَإِنَّهُ غَرُورٌ، وَ صاحِبُهُ مَغْرُورٌ»
(و بدانيد كه آرزو موجب اشتباه عقل، و فراموشى از ياد خدا مى گردد، پس آرزو را دروغ انگاريد، زيرا آرزو فريب دهنده، و آرزومند فريب خورده است.)
«امل» معمولاً به آرزوهاى دور و دراز گفته مى شود، و درجۀ قبل از آن را «رجاء» مى گويند. به هرحال آرزوها تمام شدنى نيستند و انسان را به خود مشغول مى كنند؛ آقا تازه ازدواج كرده و هنوز زندگى درستى ندارد، تلاش مى كند منزل تهيّه كند، خوب اين يك چيز لازمى است، بعد تلاش مى كند ماشين تهيّه كند، بعد از آن تلاش مى كند تلفن تهيّه كند، دوباره تلاش مى كند منزل را عوض كند، بعد از آن در فلان جا ويلا درست كند، بعد فلان جا باغ تهيّه كند، بعد اين ماشين را به ماشين خارجى تبديل كند، بعد نوع بهتر آن را بخرد و... خلاصه همين طور در اين افكار و عقايد به سر مى برد، اينها را مى گويند آرزوها و آمال بى مورد و همين است كه حضرت فرموده: «أَنَّ الْأَمَلَ يُسْهِي الْعَقْلَ» اين آرزوها هستند كه عقل انسان را غافل مى كنند.
وقتى كه هدف پيدا كردن اين خواسته ها شد، ديگر فكر نمى كند كه من بايد اين خواسته ها را از راه درست و شرعى به دست بياورم يا از راه باطل و حرام، فكر نمى كند كه بايد در اين راه دين و ايمانم را هم بدهم، بايد تملّق بگويم و چاپلوسى كنم، يك چنين كسى عقلش غافل و خودش گمراه است.
«وَ يُنْسِي الذِّكْرَ» آرزوى دراز ياد خدا را از انسان مى برد؛ خدا را فراموش مى كند، و طبيعى است كه چنين فردى فقط براى رسيدن به آمال خود تلاش و كوشش مى كند و در فكر حلال و حرام نيست.
«فَأَكْذِبُوا الْأَمَلَ» پس حال كه چنين است آرزوهاى خود را تكذيب كنيد و دنبال آن خواسته ها نرويد «فَإِنَّهُ غَرُورٌ» براى اين كه آرزو فريب دهنده است، «وَ صاحِبُهُ مَغْرُورٌ» و صاحب آرزوى دراز مغرور و فريب خورده است.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
اوصاف بندگان صالح
در انديشۀ ذكر خدا
دورى از افكار شهوانى
يقين كامل
چراغ تاريكى ها و كليد مبهمات
ملازم بودن با عدالت
پيروى از قرآن
«خطبۀ 87 - قسمت اوّل»
وَ مِنْ خطبةٍ لَهُ عليه السّلام:
«عِبادَ اللّهِ، إِنَّ مِنْ أَحَبِّ عِبادِ اللّهِ إِلَيْهِ عَبْداً أَعانَهُ اللّهُ عَلى نَفْسِهِ، فَاسْتَشْعَرَ الْحُزْنَ، وَ تَجَلْبَبَ الْخَوْفَ، فَزَهَرَ مِصْباحُ الْهُدى فِي قَلْبِهِ، وَ أَعَدَّ الْقِرى لِيَوْمِهِ النَّازِلِ بِهِ، فَقَرَّبَ عَلى نَفْسِهِ الْبَعِيدَ، وَ هَوَّنَ الشَّدِيدَ، نَظَرَ فَأَبْصَرَ، وَ ذَكَرَ فَاسْتَكْثَرَ، وَ ارْتَوى مِنْ عَذْبٍ فُراتٍ سَهُلَتْ لَهُ مَوارِدُهُ فَشَرِبَ نَهَلاً، وَ سَلَكَ سَبِيلاً جَدَداً.
قَدْ خَلَعَ سَرابِيلَ الشَّهَواتِ، وَ تَخَلَّى مِنَ الْهُمُومِ إِلَّا هَمّاً واحِداً انْفَرَدَ بِهِ، فَخَرَجَ مِنْ صِفَةِ الْعَمى، وَ مُشارَكَةِ أَهْلِ الْهَوى، وَ صارَ مِنْ مَفاتِيحِ أَبْوابِ الْهُدى، وَ مَغالِيقِ أَبْوابِ الرَّدى، قَدْ أَبْصَرَ طَرِيقَهُ، وَ سَلَكَ سَبِيلَهُ، وَ عَرَفَ مَنارَهُ، وَ قَطَعَ غِمارَهُ، اسْتَمْسَكَ مِنَ الْعُرى بِأَوْثَقِها، وَ مِنَ الْحِبالِ بِأَمْتَنِها، فَهُوَ مِنَ الْيَقِينِ عَلى مِثْلِ ضَوْءِ الشَّمْسِ، قَدْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلَّهِ سُبْحانَهُ فِي أَرْفَعِ الْأُمُورِ مِنْ إِصْدارِ كُلِّ وارِدٍ عَلَيْهِ، وَ تَصْيِيرِ كُلِّ فَرْعٍ إِلى أَصْلِهِ، مِصْباحُ ظُلُماتٍ، كَشَّافُ عَشاواتٍ، مِفْتاحُ مُبْهَماتٍ، دَفَّاعُ مُعْضِلاتٍ، دَلِيلُ فَلَواتٍ، يَقُولُ فَيُفْهِمُ، وَ يَسْكُتُ فَيَسْلَمُ.
قَدْ أَخْلَصَ لِلّهِ فَاسْتَخْلَصَهُ، فَهُوَ مِنْ مَعادِنِ دِينِهِ، وَ أَوْتادِ أَرْضِهِ، قَدْ أَلْزَمَ نَفْسَهُ الْعَدْلَ فَكانَ أَوَّلُ عَدْلِهِ نَفْيَ الْهَوى عَنْ نَفْسِهِ، يَصِفُ الْحَقَّ وَ يَعْمَلُ بِهِ، لا يَدَعُ لِلْخَيْرِ غايَةً إِلَّا أَمَّها، وَ لا مَظِنَّةً إِلَّا قَصَدَها، قَدْ أَمْكَنَ الْكِتابَ مِنْ زِمامِهِ فَهُوَ قائِدُهُ وَ إِمامُهُ، يَحُلُّ حَيْثُ حَلَّ ثَقَلُهُ، وَ يَنْزِلُ حَيْثُ كانَ مَنْزِلُهُ»
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه، خطبۀ هشتاد و هفتم از نهج البلاغۀ محمّد عبده و هشتاد و ششم از نهج البلاغۀ فيض الاسلام است. فرموده اند:
«عِبادَ اللّهِ، إِنَّ مِنْ أَحَبِّ عِبادِ اللّهِ إِلَيْهِ عَبْداً أَعانَهُ اللّهُ عَلى نَفْسِهِ، فَاسْتَشْعَرَ الْحُزْنَ، وَ تَجَلْبَبَ الْخَوْفَ، فَزَهَرَ مِصْباحُ الْهُدى فِي قَلْبِهِ، وَ أَعَدَّ الْقِرى لِيَوْمِهِ النَّازِلِ بِهِ»
(اى بندگان خدا، دوست ترين بندگان نزد خدا بنده اى است كه خدا او را بر تسلط نفس خويش كمك كرده است، پس حزن و اندوه را شعار خود قرار داده، و ترس را رويّۀ خود گردانيده است، پس چراغ هدايت در دل او روشن شده، و لوازم پذيرايى و ضيافت را براى روزى كه به آن وارد مى شود آماده ساخته است.)
در اين خطبه اوصافى را يادآور مى شود كه بر خود حضرت امير عليه السلام و ائمه عليهم السلام منطبق است و با تأويل و توجيه بر يك درجه پايين تر از آنها هم منطبق مى شود. البتّه خداوند همۀ بشر را طورى آفريده است كه اگر بخواهند مى توانند كارهاى خوب انجام دهند و از بندگان نيك و صالح خدا باشند؛ اگر انسان در شناخت خداوند و علوم و معارف كار كند، خدا را بشناسد و به دستورات او آن طورى كه فرموده است عمل كند، مرتبۀ بالايى از كمالات را پيدا مى كند.
فرموده است: «عِبادَ اللّهِ» اى بندگان خدا «إِنَّ مِنْ أَحَبِّ عِبادِ اللّهِ إِلَيْهِ» از محبوبترين بندگان خدا نزد او «عَبْداً أَعانَهُ اللّهُ عَلى نَفْسِهِ» بنده اى است كه خداوند او را كمك كرده باشد براى تسلط بر نفس خويش. خداوند به بعضى از بندگان خود توفيق مى دهد كه به خودشان برسند و خودشان را در راه حق و راه صحيح قرار دهند؛ اين كه انسان بر نفس امّارۀ خود مسلط باشد و بتواند خود را كنترل كند، از مراحم الهى و الطاف خداوند است؛ خداوند با كسى خويشاوندى ندارد و هر كه به او توجّه كند او هم به چنين بنده اى توجّه مى كند و او را كمك مى نمايد.
«فَاسْتَشْعَرَ الْحُزْنَ» پس يك چنين انسانى حزن را شعار خود قرار مى دهد. «شعار» از مادّۀ «شَعْر» به معناى مُو است كه ملازم بدن است، و جمله كنايه از اين است كه حزن سر زبانِ او نيست و تظاهرِ به آن نمى كند بلكه واقعاً و از عمق دل محزون است.
«وَ تَجَلْبَبَ الْخَوْفَ» و ترس از خدا را روپوشِ خود قرار داده است. «تجلبب» از مادّۀ «جلباب» به معناى چادرى است كه زنان روى لباسهاى خود مى پوشند و آنها را از ديد ديگران حفظ مى كند؛ يعنى آثار خوف بر تمام بدنش ظاهر است و او را از گناهان حفظ مى كند.
«فَزَهَرَ مِصْباحُ الْهُدى فِي قَلْبِهِ» ؛ در كتاب ما «زَهِرَ» ضبط شده كه غلط است، صحيح آن «زَهَرَ» به معناى روشن شدن است؛ يعنى چراغ قلبِ چنين شخصى روشن شده.
«وَ أَعَدَّ الْقِرى لِيَوْمِهِ النَّازِلِ بِهِ» و لوازم پذيرايى را براى روز آيندۀ خود مهيّا نموده.
«قِرَى» چيزى است كه براى پذيرايى مهمانها تهيّه مى كنند. «لِيَوْمِهِ النَّازِلِ بِهِ» به معناى روز قيامتى است كه خواه ناخواه بر انسان نازل مى شود، و انسان را در خود قرار مى دهد. وقتى انسان خداترس شود، خداوند چراغ دل او را روشن مى كند و به او توفيق مى دهد لوازم پذيرايى را براى روز قيامت خود تهيّه نمايد.
«فَقَرَّبَ عَلى نَفْسِهِ الْبَعِيدَ، وَ هَوَّنَ الشَّدِيدَ، نَظَرَ فَأَبْصَرَ، وَ ذَكَرَ فَاسْتَكْثَرَ، وَ ارْتَوى مِنْ عَذْبٍ فُراتٍ سَهُلَتْ لَهُ مَوارِدُهُ فَشَرِبَ نَهَلاً، وَ سَلَكَ سَبِيلاً جَدَداً»
(پس دور را بر خود نزديك كرده، و سختى را آسان نموده است، فكر و انديشه كرد و بينا شد، به ياد خدا شد پس اعمال نيك را زياد كرد، و از آب گوارايى كه راههاى ورود براى او آسان بود سيراب شد، پس در اوّلين بار سيراب گرديد، و در راه هموار حركت كرد.)
«البعيد» به معناى دور است، ولى با توجّه به الف و لامى كه بر آن است يا به معناى مرگ است و يا به معناى سعادت ابدى، ظاهراً احتمال دوّم قويتر است؛ براى اين كه مرگ خودبه خود نزديك مى شود و احتياج به نزديك كردن آن نيست، ولى سعادت ابدى چيزى است كه نسبت به انسان دور است و براى نزديك شدن به آن يا نزديك كردن آن احتياج به تلاش و رياضت نفس است. پس از خصوصيّات چنين فردى اين است كه «قَرَّبَ عَلى نَفْسِهِ الْبَعِيدَ» دور (سعادت) را به خود نزديك كرده است.
«وَ هَوَّنَ الشَّدِيدَ» و كارهاى سخت و مشكل را آسان نموده است. انجام كارهاى صالح هرچند هم كه مشكل باشد براى او سهل و آسان است؛ اگر «شديد» را به معناى شدايد و سختى ها هم بگيريم، معناى جمله اين است كه شدايد و مشكلات زندگى براى آنها سهل و آسان مى شود.
«نَظَرَ فَأَبْصَرَ» بادقّت نگاه مى كند و بصيرت پيدا مى كند؛ آن نظرى كه انسان را به بصيرت مى رساند، نظر و نگاهى است كه از روى دقّت و عبرت و گرفتنِ پند و اندرز باشد، و هر نگاهى اين خصوصيّت را ندارد.
«وَ ذَكَرَ فَاسْتَكْثَرَ» چنين فردى به فكر خدا و مرگ است و به همين علّت براى آخرتِ خود كارهاى نيكوىِ زيادى انجام مى دهد.
«وَ ارْتَوى مِنْ عَذْبٍ فُراتٍ» ، در اين جمله دين و علم كه روح انسان را ترقّى و تكامل مى دهند، به آب زلال و پاك تشبيه شده است. مصدر فعل «ارتوى» به معناى سيراب شدن است. فرموده است: و چنين افرادى از آب زلال سيراب مى شوند «سَهُلَتْ لَهُ مَوارِدُهُ» كه ورود به محل آب و نوشيدن از آن براى آنان آسان شده است.
مقصود اين است كه رسيدن به راه سعادت براى انسانى كه داراى علم مى باشد آسان است؛ و درست مانند كسى است كه راهِ برداشتنِ آب را براى خود هموار كرده باشد.
چنين فردى به وسيلۀ علم خود به راحتى راه حق را پيدا كرده است، «فَشَرِبَ نَهَلاً» پس از سرچشمۀ هدايت آب زلال نوشيده و خود را سيراب نموده، نه اين طور كه مزاجش
نخواهد و قطره قطره بخورد، بلكه يكدفعه و به يكباره نوشيده و خود را سيراب كرده است، «وَ سَلَكَ سَبِيلاً جَدَداً» و يك راه هموار و بدون پستى و بلندى را پيموده است.
«قَدْ خَلَعَ سَرابِيلَ الشَّهَواتِ، وَ تَخَلَّى مِنَ الْهُمُومِ إِلَّا هَمّاً واحِداً انْفَرَدَ بِهِ، فَخَرَجَ مِنْ صِفَةِ الْعَمى، وَ مُشارَكَةِ أَهْلِ الْهَوى، وَ صارَ مِنْ مَفاتِيحِ أَبْوابِ الْهُدى، وَ مَغالِيقِ أَبْوابِ الرَّدى»
(لباسهاى شهوات و هواى نفس را از تن درآورده، و از همۀ منظورها خود را تهى كرده و مقصودى ندارد مگر يكى، پس از كورى و مشاركت با هواپرستان رهايى يافته، و خود از كليدهاى درهاى هدايت و رستگارى و قفلهاى درهاى هلاكت گرديد.)
همۀ اين جملات تشبيهات و استعارات هستند. «قَدْ خَلَعَ سَرابِيلَ الشَّهَواتِ»پوشش هاى هواهاى نفسانى را از تن خود خارج كرده است. انسانى كه متابعت از شهواتِ خود مى كند، مثل اين است كه تمايلات نفسانى مانند يك پيراهن او را احاطه كرده باشد. مقصود اين است كه چنين فردى شهوات و تمايلات نفسانى را از خود دور كرده است.
«وَ تَخَلَّى مِنَ الْهُمُومِ إِلَّا هَمّاً واحِداً انْفَرَدَ بِهِ» ما كه در دنيا هستيم هر كدام به فكر خواسته اى هستيم كه به اين فكر و انديشه «هَمّ» اطلاق شده است؛ همّ يكى مال و ثروت دنياست، همّ ديگرى مقام و رياست دنياست، يكى دنبال خانه و زندگى است، ديگرى در فكر فرزند و عِدّه و عُدّه است، امّا چنين فردى همۀ اين همّ و غم ها را از دل بيرون كرده «إِلَّا هَمّاً واحِداً» مگر يك همّ، آن هم همّى كه «انْفَرَدَ بِهِ» فقط منحصر به اوست؛ يعنى همّ او فقط اين است كه وظيفه اش را بشناسد و به آن عمل نمايد.
«فَخَرَجَ مِنْ صِفَةِ الْعَمى» اين شخص از صفت كورى بيرون آمده و در راه حق و حقيقت پا گذاشته است، راهى را كه خدا و رسول نشان داده شناخته و آن را طى مى كند، «وَ مُشارَكَةِ أَهْلِ الْهَوى» و از مشاركت با اهل هوا خارج شده است؛ چنين فردى با ديگران سرِ مال و مقام دعوا و نزاعى ندارد و اصلاً كارى به كارِ مقام دوستان و دنياپرستان ندارد. «مُشارَكَةِ أَهْلِ الْهَوى» عطف است بر «صِفَةِ الْعَمى» ، يعنى «فَخَرَجَ مِنْ مُشارَكَةِ أهلِ الْهَوى».
«وَ صارَ مِنْ مَفاتِيحِ أَبْوابِ الْهُدى» ، ضمير در «صار» به كلمۀ «عبداً» در جملۀ «عَبْداً أَعانَهُ اللّهُ عَلى نَفْسِهِ» در اوّل خطبه برمى گردد؛ يعنى آن بنده اى كه خدا او را دوست دارد و او را كمك كرده است، از بس مقام والا و بلندى دارد كليد درهاى هدايت مردم شده است. همچنين ضمائر فعلهاى «اِسْتَشعَرَ، تَجَلْبَبَ، قَرَّبَ، هَوَّنَ، نَظَرَ، أبْصَرَ، ذَكَرَ، اسْتَكْثَرَ، ارتَوى، شَرِبَ، سَلَكَ، خَلَعَ، تَخَلّى، فَخَرَجَ» به «عبداً» برمى گردد. خلاصه اين بندۀ خدا بر اثر مجاهدت با نفس امّاره به اين مقام و منزلت رسيده كه قائد و رهبر مردم شده است؛ مثل ائمه عليهم السلام، مثل اميرالمؤمنين عليه السلام.
«وَ مَغالِيقِ أَبْوابِ الرَّدى» و درهاى هلاكت و گمراهى را مى بندد. «مغاليق» جمع «مغلاق» به معناى وسيلۀ بستن است. «ردى» به معناى هلاكت است. يعنى اين مرد سبب مى شود كه درهاى ضلالت و گمراهى بسته شود. پس دو صفت از صفات اين مرد اين است كه: درهاى هدايت را به روى مردم باز مى كند، و راههاى ضلالت و گمراهى را مى بندد.
«قَدْ أَبْصَرَ طَرِيقَهُ، وَ سَلَكَ سَبِيلَهُ، وَ عَرَفَ مَنارَهُ، وَ قَطَعَ غِمارَهُ، اسْتَمْسَكَ مِنَ الْعُرى بِأَوْثَقِها، وَ مِنَ الْحِبالِ بِأَمْتَنِها»
(راه خود را ديده، و آن را طى نموده است، علامت و نشانۀ راه را شناخته، و از گردابهاى آن عبور كرده، و به محكمترين حلقه ها و استوارترين ريسمانها چنگ زده است.)
«قَدْ أَبْصَرَ طَرِيقَهُ» راه خود را باز يافته است، «وَ سَلَكَ سَبِيلَهُ» و همان راه را پيموده است؛ «وَ عَرَفَ مَنارَهُ» ، «منار» محل نور است، اين كه به مناره مناره گفته اند براى اين است كه در شب بالاى آن چراغ مى گذاشته اند تا كاروانها راه خود را گم نكنند، بعد به همين مناسبت هاديان راه هدايت را به آن مناره تشبيه نموده و آنها را «منار» يعنى محل نور ناميده اند. حضرت امير عليه السلام در اين جمله در توصيف بندۀ صالح خدا فرموده است: او منار راه يعنى هادى و راهنماى خود را شناخته است.
«وَ قَطَعَ غِمارَهُ» ، «غِمار» جمع «غَمْر» به معناى گرداب درياست، فرق گرداب دريا با گردابهاى كوچك رودخانه ها اين است كه گرداب دريا داراى شدّت زياد است. لذا گاهى به شدّتهاى ديگرى غير از گرداب نيز «غمرات» گفته اند. پس معناى كلام حضرت اين است كه: چنين شخصى غمرات و گردابها را پيموده و از آنها گذشته است، خود را به ساحل رسانده و از خطرات غرق شدن نجات يافته است.
«اِسْتَمْسَكَ مِنَ الْعُرى بِأَوْثَقِها» ، «عُرى» جمع «عروة» به معناى دستگيره هايى است كه به طناب مى زنند تا هنگام بالا آمدن از چاه آن گره ها را بگيرند؛ «بأوثقها» متعلق به «استمسك» است؛ يعنى چنين مردى دستگيره هاى مورد اعتماد را گرفته و نجات پيدا كرده است. «وَ مِنَ الْحِبالِ بِأَمْتَنِها» و به ريسمان محكم تر چنگ زده است. «امتن» به معناى محكم تر است. اينها همه تشبيهات و كنايات و استعارات است. انسانى كه در معضلات و مادّيات دنيا غرق است، به انسانى تشبيه گرديده كه در ته چاه گرفتار شده و قصد بيرون آمدن را دارد، او بايد با طناب محكمى كه داراى دستگيره هاى محكم است بيرون بيايد؛ اين فرد هم بايد براى نجات خود از منجلاب مادّيات دنيا با وسيله اى كه مورد اعتماد است خود را نجات دهد، بهترين وسيلۀ نجات در اين مورد دستورات خدا و پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ائمۀ هدى عليهم السلام است.
لذا حضرت در اين دو جمله ( اِسْتَمْسَكَ مِنَ الْعُرى بِأَوْثَقِها، وَ مِنَ الْحِبالِ بِأَمْتَنِها ) وسايل هدايت را كه دستورات خدا و پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم و اهل بيت آن حضرت عليهم السلام و
علماست به دستگيره هاى مورد اعتماد و ريسمانهاى محكم تشبيه كرده و فرموده: آن بندۀ صالح خدا براى نجات خود از پرتگاه به دستگيره هاى مورد وثوق و اطمينان و ريسمانهاى محكم چنگ زده است.
«فَهُوَ مِنَ الْيَقِينِ عَلى مِثْلِ ضَوْءِ الشَّمْسِ، قَدْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلَّهِ سُبْحانَهُ فِي أَرْفَعِ الْأُمُورِ مِنْ إِصْدارِ كُلِّ وارِدٍ عَلَيْهِ، وَ تَصْيِيرِ كُلِّ فَرْعٍ إِلى أَصْلِهِ»
(پس يقين او مانند يقين به نور آفتاب است، نفس خود را براى خدا در بالاترين مقامها قرار داده بدين گونه كه هر پرسشى را پاسخ مى گويد، و هر فرعى را با اصول كلّى تطبيق مى كند.)
«فَهُوَ مِنَ الْيَقِينِ عَلى مِثْلِ ضَوْءِ الشَّمْسِ» پس همان بنده اى كه خداوند او را كمك كرده است، يقين او به مبدأ و معاد، حساب و كتاب، صراط و ميزان، بهشت و جهنّم و ساير مسائل مانند يقين به نور خورشيد است؛ چطور در روز روشن به نور خورشيد يقين دارد، به حق و حقيقت هم به همين مقدار ايمان دارد، و عالم غيب هم همانند خورشيد و نور آن براى او روشن و آشكار است و هيچ ترديدى ندارد.
«قَدْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلَّهِ سُبْحانَهُ فِي أَرْفَعِ الْأُمُورِ» چنين فردى خويشتن را براى خداوند در بالاترين امرها و مقامها قرار داده است.
«مِنْ إِصْدارِ كُلِّ وارِدٍ عَلَيْهِ» كسانى كه بر او وارد مى شوند از او كسب علم و معرفت مى كنند و سيراب برمى گردند، «وَ تَصْيِيرِ كُلِّ فَرْعٍ إِلى أَصْلِهِ» وقتى كه كليات علم بر چنين فردى روشن است، فروعى را هم كه بر او وارد مى شود با همان كليات و اصول كلّى تطبيق مى كند.
«مِصْباحُ ظُلُماتٍ، كَشَّافُ عَشاواتٍ، مِفْتاحُ مُبْهَماتٍ، دَفَّاعُ مُعْضِلاتٍ، دَلِيلُ فَلَواتٍ»
(او چراغ تاريكى ها، و آشكار كنندۀ امور مشتبه، و كليد مبهمات، و دفع كنندۀ مشكلات، و راهنماى بيابانهاى پهناور است.)
در توصيف اين بندگان خدا فرموده است: «مِصْباحُ ظُلُماتٍ» از نظر علمى چراغ تاريكى ها هستند. «كَشَّافُ عَشاواتٍ» ، «عشاوات» به معناى شب كوريهاست؛ يعنى راهگشاى تيرگى ها هستند. «مِفْتاحُ مُبْهَماتٍ» كليد امور مبهم هستند؛ يعنى چيزهايى را كه مبهم است روشن مى كنند. «دَفَّاعُ مُعْضِلاتٍ» ، «دفّاع» صيغۀ مبالغه از مادّۀ «دفع» به معناى خيلى دفع كننده است، «معضلات» جمع «معضلة» به معناى مشكلات است؛ يعنى آنها دفع كنندۀ مشكلات جامعه هستند. «دَلِيلُ فَلَواتٍ» ، «دليل» به معناى راهنماست، «فلوات» جمع «فلات» به معناى بيابانهاست؛ يعنى آنها راهنماى عقلهاى سرگردانِ جامعه هستند و مردم را هنگام تحيّر راهنمايى و ارشاد مى كنند.
«يَقُولُ فَيُفْهِمُ، وَ يَسْكُتُ فَيَسْلَمُ، قَدْ أَخْلَصَ لِلّهِ فَاسْتَخْلَصَهُ، فَهُوَ مِنْ مَعادِنِ دِينِهِ، وَ أَوْتادِ أَرْضِهِ»
(مى گويد و مى فهماند، و خاموش مى شود تا سالم بماند، كردار خود را براى خدا خالص گردانده و حق تعالى هم او را براى خود اختيار كرده است، پس او از جمله گنجهاى دين خدا و اوتاد در روى زمين است.)
از جمله اوصاف بندۀ صالح خدا اين است كه: «يَقُولُ فَيُفْهِمُ» يك مطلبى را كه مطرح مى كند خوب آن را پرورش مى دهد و به مخاطبينِ خود مى فهماند. «وَ يَسْكُتُ فَيَسْلَمُ» در عين حالى كه مطالب را براى ديگران بيان مى كند گاهى اوقات هم سكوت مى كند، و سكوت او براى اين است كه در گرفتاريها سالم بماند. مقامها متفاوت است، گاهى بايد سخن گفت و زمانى بايد ساكت ماند.
«قَدْ أَخْلَصَ لِلّهِ فَاسْتَخْلَصَهُ» در اين جمله بين نسخه هاى نهج البلاغه اختلاف وجود دارد؛ در يك نسخه كه نزد ماست «اللّه» را مفتوح خوانده و آن را مفعول براى
«اخلص» گرفته است؛ يعنى خدا را خالص كرده، مقصود اين است كه شريكى براى او قرار نداده. و در بعضى از نسخه ها «للّهِ» آمده است كه ظاهراً صحيح تر است؛ يعنى اعمال خود را براى خداوند خالص گردانده است؛ «فَاسْتَخْلَصَهُ» پس خداوند هم او را براى خود خالص گردانده است.
«فَهُوَ مِنْ مَعادِنِ دِينِهِ» پس چنين فردى از معدنهاى دين خداوند است، «وَ أَوْتادِ أَرْضِهِ» و از ميخهاى زمين خداست. مقصود از اين كه چنين فردى به منزلۀ ميخ زمين است اين است كه: همان گونه كه كوهها ميخهاى زمين هستند و كرۀ زمين را از متلاشى شدن حفظ مى كنند، چنين بنده اى هم در بين اجتماع به منزلۀ وسيلۀ ارتباطى است كه افراد جامعه را به هم پيوند مى دهد و بين آنها اتّحاد برقرار مى كند، كه اگر او نبود جامعه از هم متلاشى مى شد.
«قَدْ أَلْزَمَ نَفْسَهُ الْعَدْلَ فَكانَ أَوَّلُ عَدْلِهِ نَفْيَ الْهَوى عَنْ نَفْسِهِ، يَصِفُ الْحَقَّ وَ يَعْمَلُ بِهِ، لا يَدَعُ لِلْخَيْرِ غايَةً إِلَّا أَمَّها، وَ لا مَظِنَّةً إِلَّا قَصَدَها»
(خود را به عدالت ملزم نموده، و اوّل مرحلۀ عدالت او آن است كه خواستۀ هواى نفس را از خود دور كرده است، حق را بيان مى كند و برطبق آن عمل مى نمايد، نهايتِ هيچ نيكى را ترك نكرده مگر آن كه آهنگ آن نموده، و در هيچ جا گمان خوبى نبرده مگر اين كه به سراغ آن رفته است.)
از اوصاف چنين بنده اى اين است كه: «قَدْ أَلْزَمَ نَفْسَهُ الْعَدْلَ» خود را به عدالت ملزم نموده است؛ به عدالت عمل مى كند و عدالت را پيشۀ خود كرده است.
«فَكانَ أَوَّلُ عَدْلِهِ نَفْيَ الْهَوى عَنْ نَفْسِهِ» پس اوّلين نشانۀ عدالت او اين است كه هواپرستى و خواهشهاى نفسانى را از خود دور كرده است. «عدل» به معناى اعتدال و ميانه روى است، «عادل» كسى است كه در همۀ صفات و اخلاق و اعمال معتدل و ميانه رو باشد، نه اهل افراط و تندروى و نه اهل تفريط و مسامحه است؛ آنچه را كه
مى خواهد انجام دهد بر طبق مصلحت و دستورات و مقررات اسلام انجام مى دهد.
چنين فردى اوّلين علامتى كه از عدالت او ظاهر مى شود اين است كه هواى نفس را از خود دور مى كند. مقصود از شهوتى كه در هواى نفس مى گوييم فقط شهوت جنسى نيست، بلكه شهوت مقام، شهوت مال و شهوت شكم هم جزو هواى نفس هستند، چنين فردى انواع هواهاى نفسانى را از خود دور مى كند.
ابن أبى الحديد در اينجا نكته اى را بيان كرده كه قابل ذكر است؛ او مى گويد:
«وَ لَمْ تَحْصُلِ الْعَدالَةُ الكامِلَةُ لِأَحَدٍ مِنَ الْبَشَرِ بَعْدَ رَسُولِاللّهِ صلى الله عليه و آله و سلم إلَّالِهذَا الرَّجُلِ، وَ مَنْ أنْصَفَ عَلِمَ صِحَّةَ ذَلِكَ، فَإنَّ شَجاعَتَهُ وَ جُودَهُ وَ عِفَّتَهُ وَ قَناعَتَهُ وَ زُهْدَهُ يُضْرَبُ بِهَا الْأمْثالُ»(1)بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عدالت كامل براى احدى پيدا نشده مگر براى اين مرد (حضرت على عليه السلام)، هر كه انصاف داشته باشد اين را مى داند، زيرا شجاعت و سخاوت و عفّت و قناعت و زهد او مورد ضرب المثل هاست. مقصودش اين است كه مصداق صفاتى كه براى بندۀ صالح خدا بيان مى كند فقط خود آن حضرت است.
«يَصِفُ الْحَقَّ وَ يَعْمَلُ بِهِ» حق را توصيف مى كند و خودِ او نيز به آن عمل مى كند، يعنى اهل عمل است نه اهل علمِ تنها. اهل علم كسى است كه حق را مى داند، ولى اهل عمل كسى است كه هم حق را مى شناسد و براى ديگران بيان مى كند و هم خودش به آن عمل مى نمايد.
«لا يَدَعُ لِلْخَيْرِ غايَةً إِلَّا أَمَّها» از هر كار خوبى كه پيش آيد، آن آخر و نهايتش را انجام مى دهد؛ حدّ اعلاى كار خير را انجام مى دهد و به اندكِ آن اكتفا نمى كند. «وَ لا مَظِنَّةً إِلَّا قَصَدَها» و كارهايى را هم كه گمانِ خير بودن آنها باشد انجام مى دهد. مقصود حضرت اين است كه: اين افراد فقط كارهاى خوبِ صد در صد را انجام نمى دهند بلكه كارهايى را هم كه گمانِ نيك بودن در آنها باشد انجام مى دهند.0.
1) - شرح ابن أبى الحديد، ج 6، ص 370.
«قَدْ أَمْكَنَ الْكِتابَ مِنْ زِمامِهِ فَهُوَ قائِدُهُ وَ إِمامُهُ، يَحُلُّ حَيْثُ حَلَّ ثَقَلُهُ، وَ يَنْزِلُ حَيْثُ كانَ مَنْزِلُهُ»
(عنان خود را به قرآن سپرده، پس كتاب خدا جلودار و پيشواى اوست، فرود مى آيد جايى كه بار قرآن فرود آمده، و جا مى گيرد هر جا كه جايگاه آن است.)
از خصوصيّات ديگر او اين است كه: «قَدْ أَمْكَنَ الْكِتابَ مِنْ زِمامِهِ فَهُوَ قائِدُهُ وَ إِمامُهُ» زمام و اختيار خود را به دست قرآن داده پس قرآن رهبر و جلودار او شده است؛ قرآن را به نفع خواسته هاى خود توجيه نمى كند و خود را قائد و جلودار قرآن قرار نمى دهد، بلكه اختيار خود را دست قرآن داده و قرآن را راهبر خود قرار داده است، به هر سمتى كه قرآن مى گويد حركت مى كند.
«يَحُلُّ حَيْثُ حَلَّ ثَقَلُهُ» ، «ثَقَل» به معناى متاع ارزشمند و نفيس است، يعنى اين شخص به هر جايى كه متاع نفيس قرآن نازل مى شود حلول مى كند، به احكام قرآن و دستورات آن توجّه مى كند؛ «وَ يَنْزِلُ حَيْثُ كانَ مَنْزِلُهُ» اين جمله عبارت ديگرى از جملۀ قبل است، يعنى هر جايى كه متاع نفيسِ قرآن نازل شود، او هم همان جا نازل مى شود؛ مقصود اين است كه هر دستورى را كه قرآن صادر كند، اين فرد همان را عمل مى كند و به توجيه گرى به نفع خود نمى پردازد.
خلاصه قرآن كتاب عمل اوست، قرآن راهنماى اوست، و در عمل كردن به دستورات قرآن تعبّد دارد و پايبند است؛ هر انسانى بايد در همۀ جهات تابع قرآن باشد، و دستورات قرآن را سرمشق خود قرار دهد.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
عالِم نما و نشانه ها و مفاسد او
با وجود اسباب هدايت، انحراف چرا؟
شناخت و اطاعت از عترت پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم
حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دربارۀ اهل بيت عليهم السلام
قانونمندى على عليه السلام
نهى از پيمودن راههاى انحرافى در فهم دين
ناپايدارى حكومت بنى اميّه
«خطبۀ 87 - قسمت دوّم»
«وَ آخَرُ قَدْ تَسَمَّى عالِماً وَ لَيْسَ بِهِ، فَاقْتَبَسَ جَهائِلَ مِنْ جُهَّالٍ، وَ أَضالِيلَ مِنْ ضُلَّالٍ، وَ نَصَبَ لِلنَّاسِ شَرَكاً مِنْ حَبائِلِ غُرُورٍ، وَ قَوْلٍ زُورٍ، قَدْ حَمَلَ الْكِتابَ عَلى آرائِهِ، وَ عَطَفَ الْحَقَّ عَلى أَهْوائِهِ، يُؤَمِّنُ النَّاسَ مِنَ الْعَظائِمِ، وَ يُهَوِّنُ كَبِيرَ الْجَرائِمِ، يَقُولُ: «أَقِفُ عِنْدَ الشُّبُهاتِ» وَ فِيها وَقَعَ، «وَ أَعْتَزِلُ الْبِدَعَ» وَ بَيْنَهَا اضْطَجَعَ، فَالصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسانٍ، وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَيَوانٍ، لا يَعْرِفُ بابَ الْهُدى فَيَتَّبِعَهُ، وَ لا بابَ الْعَمى فَيَصُدَّ عَنْهُ؛ فَذَلِكَ مَيِّتُ الْأَحْياءِ.
فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ؟ وَ أَنَّى تُؤْفَكُونَ؟ وَالْأَعْلامُ قائِمَةٌ، وَ الْآياتُ واضِحَةٌ، وَ الْمَنارُ مَنْصُوبَةٌ، فَأَيْنَ يُتاهُ بِكُمْ، بَلْ كَيْفَ تَعْمَهُونَ؟ وَ بَيْنَكُمْ عِتْرَةُ نَبِيِّكُمْ، وَ هُمْ أَزِمَّةُ الْحَقِّ، وَ أَعْلامُ الدِّينِ، وَ أَلْسِنَةُ الصِّدْقِ، فَأَنْزِلُوهُمْ بِأَحْسَنِ مَنازِلِ الْقُرْآنِ، وَ رِدُوهُمْ وُرُودَ الْهِيمِ الْعِطاشِ.
أَيُّهَاالنَّاسُ، خُذُوها عَنْ خاتَمِ النَّبِيِّينَ صلى الله عليه و آله و سلم: «إِنَّهُ يَمُوتُ مَنْ ماتَ مِنَّا وَ لَيْسَ بِمَيِّتٍ، وَ يَبْلى مَنْ بَلِيَ مِنَّا وَ لَيْسَ بِبالٍ» فَلا تَقُولُوا بِما لا تَعْرِفُونَ، فَإِنَّ أَكْثَرَ الْحَقِّ فِيما تُنْكِرُونَ، وَ اعْذِرُوا مَنْ لا حُجَّةَ لَكُمْ عَلَيْهِ، وَ أَنَا هُوَ، أَلَمْ أَعْمَلْ فِيكُمْ بِالثَّقَلِ الْأَكْبَرِ، وَ أَتْرُكْ فِيكُمُ الثَّقَلَ الْأَصْغَرَ، وَ رَكَزْتُ فِيكُمْ رايَةَ الْإِيمانِ، وَ وَقَفْتُكُمْ عَلى حُدُودِ الْحَلالِ وَ الْحَرامِ؟ وَ أَلْبَسْتُكُمُ الْعافِيَةَ مِنْ عَدْلِي، وَ فَرَشْتُكُمُ الْمَعْرُوفَ مِنْ قَوْلِي وَ فِعْلِي، وَ أَرَيْتُكُمْ كَرائِمَ الْأَخْلاقِ مِنْ نَفْسِي، فَلا تَسْتَعْمِلُوا الرَّأْيَ فِيما لا يُدْرِكُ قَعْرَهُ الْبَصَرُ، وَ لا تَتَغَلْغَلُ إِلَيْهِ الْفِكَرُ»
مِنها: «حَتَّى يَظُنَّ الظَّانُّ أَنَّ الدُّنْيا مَعْقُولَةٌ عَلى بَنِي أُمَيَّةَ تَمْنَحُهُمْ دَرَّها، وَ تُورِدُهُمْ صَفْوَها، وَ لا يُرْفَعُ عَنْ هذِهِ الْأُمَّةِ سَوْطُها، وَ لا سَيْفُها، وَ كَذَبَ الظَّانُّ لِذَلِكَ، بَلْ هِيَ مُجَّةٌ مِنْ لَذِيذِ الْعَيْشِ، يَتَطَعَّمُونَها بُرْهَةً، ثُمَّ يَلْفِظُونَها جُمْلَةً»
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه، خطبۀ هشتاد و هفتم از نهج البلاغۀ محمّد عبده است، سخن در اين خطبه پيرامون اوصاف بندۀ صالح خدا بود.
گفتيم ظاهراً حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در اين خطبه شخصى را مشخّص نكرده، ولى اوصافى را كه بيان فرموده بر خود آن حضرت و ائمۀ ديگر عليهم السلام منطبق است، و گفتيم كه ابن أبى الحديد هم گفته است: بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم غير از خود حضرت امير عليه السلام كسى را سراغ نداريم كه داراى عدالت كامل باشد. به هرحال سخن حضرت در جلسۀ قبل به اينجا رسيد كه مى فرمايد:
«وَ آخَرُ قَدْ تَسَمَّى عالِماً وَ لَيْسَ بِهِ، فَاقْتَبَسَ جَهائِلَ مِنْ جُهَّالٍ، وَ أَضالِيلَ مِنْ ضُلَّالٍ، وَ نَصَبَ لِلنَّاسِ شَرَكاً مِنْ حَبائِلِ غُرُورٍ، وَ قَوْلٍ زُورٍ»
(و بندۀ ديگرى خود را عالم و دانشمند ناميده در صورتى كه نادان است، پس از نادانان نادانى ها، و از گمراهان گمراهى ها آموخته، و براى مردم دامهايى از شبكه هاى فريب و گفتار دروغ گسترده است.)
تا به اينجا سخن حضرت امير عليه السلام در مورد آن كسى بود كه واقعاً از بندگان خوب و صالح خدا بوده، و داراى علم و معرفت بوده و در هدايت مردم كوشيده است، امّا از اينجا به بعد در مورد كسى است كه واقعاً عالم نيست بلكه در جهالت و گمراهى است، و به دروغ ادّعاى علم و دانش مى كند؛ از اين رو فرموده است:
«وَ آخَرُ قَدْ تَسَمَّى عالِماً وَ لَيْسَ بِهِ» و كس ديگرى هم وجود دارد كه علم را به خود مى بندد. «تَسَمَّى عالِماً» يعنى عالم بودن را به خود بسته است، «تسمّى» فعل ماضى از باب تفعّل است. «وَ لَيْسَ بِهِ» در حالى كه عالم نيست، عالم واقعى كه بتواند احكام اسلام را آن جورى كه هست به ديگران برساند نيست.
«فَاقْتَبَسَ جَهائِلَ مِنْ جُهَّالٍ» ، «جهائل» جمع «جهالة» به معناى نادانى هاست، «جهّال» هم جمع «جاهل» به معناى نادانهاست؛ يعنى اينهايى كه ادّعاى عالم بودن مى كنند عالم نيستند، بلكه در حقيقت جهالت هايى را از جاهلان گرفته اند و آن را به اسم علم جا زده و خود را عالم قلمداد كرده اند. مقصود حضرت اين است كه اينها با كسانى كه با منبع وحى ارتباط دارند ارتباط ندارند، بلكه سراغ كسانى رفته اند كه با قياس و استحسانات سر و كار دارند و از پيش خود چيزهايى را به اسم علم درست كرده اند.
«وَ أَضالِيلَ مِنْ ضُلَّالٍ» ، «اضاليل» جمع «اضلولة» به معناى گمراهى هاست، «ضلاّل» هم جمع «ضالّ» به معناى گمراهان است؛ يعنى اين چيزهايى را كه اينها به اسم علم مطرح كرده و مى كنند، گمراهى هايى است كه از گمراهان گرفته اند. مقصود حضرت امير عليه السلام آن كسانى است كه در زمان خود او ادّعاى علم مى كردند و زير بار آن حضرت نمى رفتند، و يا در زمان حضرت امام صادق و امام باقر عليهما السلام ادّعاى علم مى كردند و زير بار ائمه نمى رفتند.
اينهايى كه دور پيغمبرخدا صلى الله عليه و آله و سلم را گرفته بودند، همه براى فراگرفتن علم، دين، تقوى و رسيدن به تكامل نيامده بودند، تعداد زيادى از آنها براى رياست دنيا دور آن حضرت را گرفته بودند. يك عده مانند ابوبكر، عمر و عثمان حكومت را قبضه كردند و حق حكومتى حضرت امير عليه السلام را غصب كردند، عده اى هم مانند ابوهريرة و ابودرداء مقام علمى حضرت را غصب نموده و خود را به عنوان عالم جا زدند و به
مقام و رياست رسيدند و مردم را از اطراف على عليه السلام و اولاد طاهرينش به طرف خود كشيدند. پس مقصود حضرت از اين دسته آنهايى هستند كه علوم پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را رها كرده و به قياس و استحسان و اين جور چيزها روآوردند. همينها بودند كه جهالت را از جُهّال و ضلالت را از گمراهان اقتباس كردند.
«وَ نَصَبَ لِلنَّاسِ شَرَكاً مِنْ حَبائِلِ غُرُورٍ، وَ قَوْلٍ زُورٍ» و همينها بودند كه دامهاى حيله و دروغ و تزوير را براى مردم گستردند و آنها را از علوم واقعى دور كردند.
«شرك» به معناى دامى است كه صيّاد براى صيد مى گسترد؛ اينها هم از ريسمانهاى غرور و گفتار دروغ، دام ساختند و مردم را به دام انداختند.
«قَدْ حَمَلَ الْكِتابَ عَلى آرائِهِ، وَ عَطَفَ الْحَقَّ عَلى أَهْوائِهِ، يُؤَمِّنُ النَّاسَ مِنَ الْعَظائِمِ، وَ يُهَوِّنُ كَبِيرَ الْجَرائِمِ»
(قرآن را بر طبق انديشه هاى خود تفسير نموده، و حق را طبق خواهشهاى خود قرار داده، مردم را از گناهان بزرگ ايمنى مى بخشد، و جرمهاى بزرگ را سبك جلوه مى دهد.)
«قَدْ حَمَلَ الْكِتابَ عَلى آرائِهِ» از اوصاف اين افراد اين است كه كتاب خدا را مطابق آراء و عقايد خود تفسير مى كنند؛ در بسيارى از آيات قرآن از پيغمبرخدا صلى الله عليه و آله و سلم حديثى نرسيده است، و اين افراد در اين گونه موارد به جاى اين كه تفسير آيه را از اهل بيت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بپرسند، آيه را به رأى خود تفسير مى كنند.
«وَ عَطَفَ الْحَقَّ عَلى أَهْوائِهِ» اين افراد حق را بر خواسته هاى نفسانى خود منعطف مى كنند. چنين افرادى قرآن را مطابق ميل و خواستۀ نفسانى خود تأويل و تفسير مى كنند.
«يُؤَمِّنُ النَّاسَ مِنَ الْعَظائِمِ» ، «يؤمّن» از باب تفعيل به معناى تأمين است، «عظائم» جمع «عظيمة» به معناى گناهان بزرگ است؛ گناهان بزرگ را پايين مى آورند و كوچك مى كنند تا مردم به آن اهميت ندهند. علماى دربارى خلفاى اموى و عباسى اين طور
بودند، متأسفانه آخوندهاى زمان خودمان هم گاهى همين گونه اند، بعضى از محرّمات واضح را به قول خودشان درست مى كنند و مى گويند اشكال ندارد، پس كار اينها اين است كه «يُؤَمِّنُ النَّاسَ مِنَ الْعَظائِمِ» مردم را نسبت به گناهان بزرگ پر جرأت مى كنند، «وَ يُهَوِّنُ كَبِيرَ الْجَرائِمِ» و گناهان بزرگ را سست جلوه مى دهند. اين جمله عبارت ديگرى از جملۀ قبل است و معناى آن همان است.
«يَقُولُ: «أَقِفُ عِنْدَ الشُّبُهاتِ» وَ فِيها وَقَعَ، «وَ أَعْتَزِلُ الْبِدَعَ» وَ بَيْنَهَا اضْطَجَعَ، فَالصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسانٍ، وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَيَوانٍ»
(مى گويد: «از شبهات خوددارى مى كنم» در حالتى كه در آنها افتاده است، «و از بدعتها كناره مى گيرم» در حالتى كه در وسط آنها خوابيده است، پس صورت او صورت انسان، و دل او دل حيوان است.)
باز از اوصاف چنين فردى كه طرف مقابل عبد صالح خدا قرار دارد اين است كه مى گويد: «أَقِفُ عِنْدَ الشُّبُهاتِ» من در جاهاى شبهه ناك توقف مى كنم و از شبهه اجتناب مى كنم، «وَ فِيها وَقَعَ» در حالتى كه در متن شبهات است؛ و علّت آن اين است كه وقتى علم ندارد، نمى تواند تشخيص دهد كه فلان كار شبهه ناك است يا نه.
و مى گويد: «أَعْتَزِلُ الْبِدَعَ» از بدعتها دورى مى كنم «وَ بَيْنَهَا اضْطَجَعَ» در حالتى كه ميان بدعتها خوابيده است؛ مقصود اين است كه هرچه اطراف اوست بدعت است.
اين اديان باطل و اين علماى باطلى كه در جهان وجود دارند و اين فتواهاى باطلى كه مى دهند نوعاً بدعت است، ولى خيال مى كنند كه از بدعت دور هستند.
«فَالصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسانٍ، وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَيَوانٍ» اين طور انسانها صورتشان صورت انسان است امّا قلب آنها قلب حيوانات است، به ظاهر قيافۀ انسان دارند ولى در واقع خلق و خوى حيوان دارند.
«لا يَعْرِفُ بابَ الْهُدى فَيَتَّبِعَهُ، وَ لا بابَ الْعَمى فَيَصُدَّ عَنْهُ؛ فَذَلِكَ مَيِّتُ الْأَحْياءِ»
(باب هدايت و راه راست را نمى شناسد تا پيروى نمايد، و باب كورى و گمراهى را نشناخته تا از آن دورى گزيند، پس او مرده اى است در ميان زنده ها.)
اين افراد در ظاهر مدّعيان هدايت هستند ولى در حقيقت «لا يَعْرِفُ بابَ الْهُدى فَيَتَّبِعَهُ» راهها و درهاى راستى و هدايت را نمى شناسند تا از آن پيروى كنند؛ كسى كه از علم پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه عليهم السلام دور است، راه درست را نمى شناسد تا پيروى كند، «وَ لا بابَ الْعَمى فَيَصُدَّ عَنْهُ» و نه راه ضلالت را مى شناسد تا از آن اعراض نمايد.
«فَذَلِكَ مَيِّتُ الْأَحْياءِ» چنين فردى در جامعه مرده اى است در ميان زنده ها؛ حيات حقيقى آن است كه به طرف سعادت ابدى و كمال انسانى حركت كند، پس اگر زنده اى در بين زنده هاى ديگر در كورى و ضلالت است، او زنده نيست، به ظاهر جان دارد و حركت مى كند امّا در حقيقت مرده است، مردۀ متحرك است.
«فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ؟ وَ أَنَّى تُؤْفَكُونَ؟ وَالْأَعْلامُ قائِمَةٌ، وَ الْآياتُ واضِحَةٌ، وَ الْمَنارُ مَنْصُوبَةٌ»
(پس به كجا مى رويد و چگونه شما را برمى گردانند؟ و حال آن كه پرچمهاى حق بر پاست، و نشانه هاى راستى روشن، و منار هدايت نصب شده است.)
«فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ؟ وَ أَنَّى تُؤْفَكُونَ؟» پس به كجا مى رويد و به كجا برگردانده مى شويد؟ مانند يك انسان متحيّر به اين در و آن در مى زنيد، كجا مى رويد و از حق برگردانده مى شويد؟ «وَالْأَعْلامُ قائِمَةٌ» در حالى كه عَلَمهاى هدايت برافراشته است، «وَ الْآياتُ واضِحَةٌ» و نشانه هاى هدايت واضح و آشكار است، «وَ الْمَنارُ مَنْصُوبَةٌ» و علامتِ راهنمايى برقرار است؛ وقتى همۀ امكانات هدايت فراهم است، شما چرا متحيّريد و اين در و آن در مى زنيد؟
«فَأَيْنَ يُتاهُ بِكُمْ، بَلْ كَيْفَ تَعْمَهُونَ؟ وَ بَيْنَكُمْ عِتْرَةُ نَبِيِّكُمْ، وَ هُمْ أَزِمَّةُ الْحَقِّ، وَ أَعْلامُ الدِّينِ، وَ أَلْسِنَةُ الصِّدْقِ»
(پس كجا شما را حيران و سرگردان كرده اند، و چگونه حيران و سرگردان هستيد؟ در حالتى كه عترت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم در ميان شماست، و آنها پيشوايانى هستند كه مردم را به راه حق مى كشند، و پرچمهاى دين، و زبانهاى راستى مى باشند.)
«تيه» در اصل به معناى متحيّر شدن است، ولى چون تحيّر و سرگردانىِ در بيابان به مرگِ در بيابان منجر مى شود «يُتاه» را به بيابان مرگى معنا كرده اند، بنابراين «فَأَيْنَ يُتاهُ بِكُمْ» يعنى اين بيابان مرگى براى شما از كجاست، «بَلْ كَيْفَ تَعْمَهُونَ؟» و چطور متحيّريد؟ چرا متحيّر هستيد در حالى كه «وَ بَيْنَكُمْ عِتْرَةُ نَبِيِّكُمْ» در ميان شماست عترت پيغمبرتان، پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم مشخّص كرده اند كه عترت او مبيّن قرآن و احكام قرآن هستند. بارها گفته ام كه حديث ثقلين را شيعه و سنّى نقل كرده اند و جاى هيچ ترديدى در آن نيست.(1)
«وَ هُمْ أَزِمَّةُ الْحَقِّ» عترت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم زمامداران حق «وَ أَعْلامُ الدِّينِ» و عَلَمهاى دين «وَ أَلْسِنَةُ الصِّدْقِ» و زبانهاى راستگويى براى حق هستند.
«فَأَنْزِلُوهُمْ بِأَحْسَنِ مَنازِلِ الْقُرْآنِ، وَ رِدُوهُمْ وُرُودَ الْهِيمِ الْعِطاشِ»
(پس آنها را به نيكوترين منزلهاى قرآن فرود آوريد، و به سوى آنان همانند شترهاى تشنه كه به آب هجوم مى برند هجوم بريد.)
از اينجا به بعد اشاره به همان حديث ثقلين است كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: دو چيز را
1) به كتاب المراجعات، سيّد عبدالحسين شرف الدين، مراجعۀ 8 رجوع شود.
به امانت در ميان شما قرار مى دهم: «كتابَ اللّهِ وَ عِتْرَتِي»، و عمر هم در وقت احتضار رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم گفت: «حَسْبُنا كِتابُ اللّهِ» كتاب خدا براى ما كافى است و نيازى به عترت نداريم، حضرت فرمود: كاغذ و دوات بياوريد تا بنويسم، عمر گفت: «إنَّ الرَّجُلَ لَيَهْجُر» اين مرد هذيان مى گويد. اين موضوع را اهل سنّت هم نوشته اند و كسى قدرت انكار ندارد.
به هرحال حضرت امير عليه السلام در اين جمله فرموده است: «فَأَنْزِلُوهُمْ بِأَحْسَنِ مَنازِلِ الْقُرْآنِ» عترت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را در بهترين منازل قرآن پياده كنيد؛ يعنى بالاترين ارج و مقام را براى آنان قائل شويد و بالاترين احترام را براى آنها در نظر بگيريد.
ابن أبى الحديد با وجود اين كه يك عالم سنّى مذهب است مى گويد: «سفارش رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اين است كه همان اندازه كه براى قرآن احترام قائليد براى اهل بيت هم قائل باشيد و آنان را در احترام و اطاعت همانند قرآن قرار دهيد.»(1)مرحوم خوئى نيز در منهاج البراعة گفته است: «آيات زيادى از قرآن در مورد عترت نازل شده و منزلتهاى زيادى را براى عترت تعيين كرده، بالاترين آنها آيۀ شريفۀ: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(2)كه ولايت را براى عترت قرار داده است مى باشد.»(3)اگر بخواهيم آنها را در بالاترين رتبه اى كه قرآن قرار داده است قرار دهيم، آن است كه ولايت آنها را بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم قبول كنيم و به خلافت بلافصل آنان بعد از پيامبر گردن نهيم.
«وَ رِدُوهُمْ وُرُودَ الْهِيمِ الْعِطاشِ» ، «و» در اين جمله براى عطف است. «ردوهم» فعل امر ثلاثى مجرّد است از مادّۀ «وَرَدَ يَرِدُ» كه امر آن «رِد» است. «الهيم» به معناى شترانى است كه خيلى تشنه اند، «العطاش» هم براى تأكيد است. يعنى وارد شويد بر عترت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم همان طورى كه شتران بسيار تشنه بر آب وارد مى شوند.7.
«أَيُّهَاالنَّاسُ، خُذُوها عَنْ خاتَمِ النَّبِيِّينَ صلى الله عليه و آله و سلم: «إِنَّهُ يَمُوتُ مَنْ ماتَ مِنَّا وَ لَيْسَ بِمَيِّتٍ، وَ يَبْلى مَنْ بَلِيَ مِنَّا وَ لَيْسَ بِبالٍ» فَلاتَقُولُوا بِما لاتَعْرِفُونَ، فَإِنَّ أَكْثَرَ الْحَقِّ فِيما تُنْكِرُونَ»
(اى مردم اين روايت را از حضرت خاتم النبيين صلى الله عليه و آله و سلم فرا گيريد كه فرمود: «هر كس از ما بميرد برحسب ظاهر مرده است و در واقع نمى ميرد، و هر كه از ما بپوسد در واقع نپوسيده است» پس آنچه را نمى شناسيد نگوييد، زيرا بيشترين حق در آن چيزى است كه انكار مى كنيد.)
حضرت در تعريف و تمجيد از عترت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است: «أَيُّهَاالنَّاسُ خُذُوها عَنْ خاتَمِ النَّبِيِّينَ صلى الله عليه و آله و سلم» اى مردم اين داستان را از حضرت خاتم النّبييّن صلى الله عليه و آله و سلم بشنويد كه فرموده است: «إِنَّهُ يَمُوتُ مَنْ ماتَ مِنَّا وَ لَيْسَ بِمَيِّتٍ» اگر كسى از ما اهل بيت بميرد واقعاً نمرده است؛ براى اين كه علمش را به جا گذاشته و علمش باقى است.
در اين كه فرموده است «وَ لَيْسَ بِمَيِّتٍ» دو احتمال است: يكى اين كه امام حيات و موتش يكى است، احتمال ديگر اين است كه بگوييم امام اظهر مصاديق عالم است و علما اين چنين هستند كه اگر از دنيا بروند چون علمشان باقى است آنها هم نمرده اند و باقى هستند. حال تحقيق در اين كه كدام يك از اين دو احتمال در مورد پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه عليهم السلام صحيح تر است در جاى خودش، البتّه مرحوم خوئى شرح مفصّلى را عنوان نموده كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم و امام عليه السلام حيات و مرگشان يكى است و زنده و مرده ندارند.(1)
«وَ يَبْلى مَنْ بَلِيَ مِنَّا وَ لَيْسَ بِبالٍ» ، در اين عبارت هم احتمالاتى داده شده است:
يكى اين كه ممكن است بدن ظاهرى بپوسد ولى بدن واقعى كه همان بدن مثالى است نمى پوسد، و با مردن روح به بدن مثالى منتقل مى شود؛ احتمال ديگر اين كه كلام
1) منهاج البراعة، ج 6، ص 203 به بعد.
حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم على فرض است، يعنى چون مردم معتقد بوده اند كه بدن مى پوسد، حضرت هم مطابق فهم عرفى مردم سخن گفته اند، كه اين احتمال نسبت به بدن امام عليه السلام و پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم صحيح تر به نظر مى آيد. به هرحال كلام حضرت اين است: هر بدنى از ما كه بپوسد يا گمان كنيد پوسيده است، در واقع نپوسيده است.
«فَلا تَقُولُوا بِما لا تَعْرِفُونَ» ، حضرت به علماى آن روز و علماى امروز مى گويند:
پس چيزى را كه نمى دانيد نگوييد؛ در مورد آنچه شناخت نداريد اظهارنظر نكنيد.
«فَإِنَّ أَكْثَرَ الْحَقِّ فِيما تُنْكِرُونَ» ، اين «تنكرون» در مقابل «لاتعرفون» در جملۀ قبل است و به معناى «لاتعرفون» مى باشد؛ يعنى بسيارى از مطالب حق را شما نمى شناسيد، پس نبايد در چيزهايى كه علم و شناخت نداريد اظهارنظر كنيد.
«وَ اعْذِرُوا مَنْ لا حُجَّةَ لَكُمْ عَلَيْهِ، وَ أَنَا هُوَ، أَلَمْ أَعْمَلْ فِيكُمْ بِالثَّقَلِ الْأَكْبَرِ، وَ أَتْرُكْ فِيكُمُ الثَّقَلَ الْأَصْغَرَ، وَ رَكَزْتُ فِيكُمْ رايَةَ الْإِيمانِ، وَ وَقَفْتُكُمْ عَلى حُدُودِ الْحَلالِ وَ الْحَرامِ؟»
(و معذور داريد كسى را كه شما بر او دليلى نداريد، و آن كس من هستم، آيا در بين شما بر طبق قرآن رفتار نكردم؟ و در ميان شما اهل بيت را نگذاشتم؟ و پرچم ايمان را نصب نكردم؟ و شما را بر حدود حلال و حرام واقف نساختم؟)
مقصود از اين جمله كه فرموده: «وَ اعْذِرُوا مَنْ لا حُجَّةَ لَكُمْ عَلَيْهِ» خود حضرت امير عليه السلام است، به مردم زمان خود مى فرمايد: عذر كسى را كه شما دليلى بر او نداريد بپذيريد. كسى كه شما حجّت بر او نداريد و او حجّت بر شما دارد. «وَ أَنَا هُوَ» و من آن كس هستم.
«أَلَمْ أَعْمَلْ فِيكُمْ بِالثَّقَلِ الْأَكْبَرِ» ، مقصود از «ثقل اكبر» قرآن است؛ زيرا در همان
حديث ثقلين كه «كِتابَ اللّهِ و عِتْرَتي» را به عنوان ثقلين بيان فرموده گفته است كه:
«أَحَدُهُما أكْبَرُ مِنَ الْآخَرِ»(1)يكى از اين دو بزرگتر از ديگرى است. «ثَقَل» به معناى متاع نفيس است. حال حضرت در اين جمله فرموده است: آيا من طبق ثقل اكبر كه قرآن است در ميان شما عمل نكردم؟ «وَ أَتْرُكْ فِيكُمُ الثَّقَلَ الْأَصْغَرَ» و آيا ثقل كوچكتر را كه اهل بيت است ميان شما ترك نكردم؟
«وَ رَكَزْتُ فِيكُمْ رايَةَ الْإِيمانِ» ، «رَكَزَ» به معناى محكم كردن و جا دادن است، گنج و معدن را هم كه «ركاز» مى گويند براى اين است كه در زير زمين پوشيده و جا داده شده است. فرموده اند: و آيا من پرچم اسلام و ايمان را در ميان شما محكم نكردم؟ اين جمله اشاره به آن همه مجاهدت حضرت در صدر اسلام است كه براى تحكيم اسلام انجام مى داد، «وَ وَقَفْتُكُمْ عَلى حُدُودِ الْحَلالِ وَ الْحَرامِ؟» و آيا من شما را بر حلال و حرام و احكام و مسائل آگاه نكردم؟
«وَ أَلْبَسْتُكُمُ الْعافِيَةَ مِنْ عَدْلِي، وَ فَرَشْتُكُمُ الْمَعْرُوفَ مِنْ قَوْلِي وَ فِعْلِي، وَ أَرَيْتُكُمْ كَرائِمَ الْأَخْلاقِ مِنْ نَفْسِي»
(و از عدل و دادگرىِ خود لباس عافيت را به شما پوشاندم، و با گفتار و كردار خويش معروف را گستراندم، و اخلاق پسنديدۀ خود را براى شما آشكار كردم.)
«وَ أَلْبَسْتُكُمُ الْعافِيَةَ مِنْ عَدْلِي» ، عافيت در سايۀ عدالت است و من عملاً عدالت را در ميان شما رواج دادم.
«وَ فَرَشْتُكُمُ الْمَعْرُوفَ مِنْ قَوْلِي وَ فِعْلِي» و معروف و نيكى را با گفتار و كردارم براى شما گستراندم، يعنى كارى كردم كه وسايل راحتى و آسايش شما فراهم شود.
اينها همه تشبيهات و استعارات است؛ پوشاندن عافيت و فرش كردن معروف، تشبيه نمودن عافيت به لباس و معروف به فرش است، و هر دوىِ اينها كنايه از احاطۀ كامل6.
1) - المراجعات، مراجعۀ 8؛ منهاج البراعة، ج 6، ص 215 و 216.
عافيت و معروف به مردم و محيط آن زمان است.
«وَ أَرَيْتُكُمْ كَرائِمَ الْأَخْلاقِ مِنْ نَفْسِي» ، «كرائم» جمع «كريمة» به معناى اخلاق نيكوست، «كَرائِمَ الْأَخْلاقِ» از باب اضافۀ صفت به موصوف است؛ يعنى اخلاقهاى نيك را از نفس خويش به شما ارائه كردم و شما را با اخلاقهاى نيكو آشنا ساختم.
«فَلا تَسْتَعْمِلُوا الرَّأْيَ فِيما لا يُدْرِكُ قَعْرَهُ الْبَصَرُ، وَ لا تَتَغَلْغَلُ إِلَيْهِ الْفِكَرُ»
(پس رأى نادرست خود را در چيزى كه كنه آن را چشم در نمى يابد و فكر و انديشه به آن راه ندارد به كار نبريد.)
نوعاً ابن أبى الحديد و منهاج البراعة خواسته اند بگويند: مقصود حضرت اين است كه مردم نبايد رأى و نظر خود را بر عترت اعمال نمايند، بلكه اين مردم هستند كه بايد رأى و نظر عترت را مورد توجّه قرار داده و به آن عمل نمايند. «لا تَسْتَعْمِلُوا الرَّأْيَ فِيما لا يُدْرِكُ قَعْرَهُ الْبَصَرُ» رأى و نظر خود را در چيزى كه چشمها به عمق آن نمى رسد به كار نگيريد، چشم شما به عمق معلومات عترت نمى رسد «وَ لا تَتَغَلْغَلُ إِلَيْهِ الْفِكَرُ»و فكرها به عمق آن فرو نمى رود.(1)
اين نظريه به نظر من نظريۀ درستى نيامده و معتقدم اين كلام حضرت هم به همان كلام رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ارتباط دارد، حضرت مى خواهند بفرمايند: اين كه شما فقه را با قياس و استحسانات درست مى كنيد كار درستى نيست، فقه چيزى نيست كه چشم به عمق آن برسد و فكر به درون آن فرو رود؛ پس وقتى چنين است، رأى و نظر خود را يعنى قياس و استحسانات را در آن به كار نبريد و فقه صحيح را از عترت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم كه حاملين علم آن حضرت هستند بگيريد.
1) به منهاج البراعة، ج 6، ص 220؛ و شرح ابن أبى الحديد، ج 6، ص 381 رجوع شود.
«مِنها: حَتَّى يَظُنَّ الظَّانُّ أَنَّ الدُّنْيا مَعْقُولَةٌ عَلى بَنِي أُمَيَّةَ تَمْنَحُهُمْ دَرَّها، وَ تُورِدُهُمْ صَفْوَها»
(از جملۀ اين خطبه است كه فرموده: تا اين كه گمان كننده گمان مى كند كه دنيا مسخّر بنى اميّه شده و سودش را به آنها مى دهد، و بر آب صاف و پاكيزۀ خود فرودشان مى آورد.)
«منها» از كلام مرحوم سيّد رضى است، يعنى از جملۀ سخنان حضرت در اين خطبه اين قسمت است كه در مورد بنى اميّه مطرح شده است. گويا جملات پيش از آن اين بوده كه مثلاً حكومت بنى اميّه جا مى افتد و آن قدر طول مى كشد كه «حَتَّى يَظُنَّ الظَّانُّ أَنَّ الدُّنْيا مَعْقُولَةٌ عَلى بَنِي أُمَيَّةَ» هر كسى گمان مى كند حكومت دنيا تا آخر مال بنى اميّه است. «معقولة» از مادّۀ «عقال» به معناى آن چيزى است كه به وسيلۀ آن پاى شتر را مى بندند تا از جاى خود حركت نكند؛ يعنى گمان كننده گمان مى كند كه حكومت و رياست اين دنيا به پاى بنى اميّه بسته شده و آنها را در اين مقام استوار كرده است.
«تَمْنَحُهُمْ دَرَّها» آن چنان به نفع آنهاست كه همۀ شيرش را به آنها بخشيده است.
حضرت امير عليه السلام در اين جمله دنيا را به شتر شيرده تشبيه فرموده كه شير خود را به صاحبش مى بخشد. «تمنح» از «منح» به معناى بخشيدن است. بلى گويا چنين است كه دنيا همۀ خير و خوبى هاى خود را سرازير بنى اميّه كرده است؛ «وَ تُورِدُهُمْ صَفْوَها» ، «صَفْو» به معناى آب صاف و خالص است، اين جمله هم كنايه از همۀ خير و خوبى هاى دنياست. حكومتِ هزار ماه مملكت اسلام در دست بنى اميّه بوده و طبيعى است كه همۀ اموال و ثروتها، همۀ قدرت و رياست و خلاصه همۀ اختيارات در دست بنى اميّه باشد؛ و هر كسى هم كه مى ديده، خيال مى كرده است كه اين حكومت براى هميشه در دست آنهاست.
«وَ لا يُرْفَعُ عَنْ هذِهِ الْأُمَّةِ سَوْطُها، وَ لا سَيْفُها»
(و هر گمان كننده اى گمان مى كند كه تازيانه و شمشيرهاى بنى اميّه از اين امّت برداشته نخواهد شد.)
«وَ لا يُرْفَعُ عَنْ هذِهِ الْأُمَّةِ سَوْطُها، وَ لا سَيْفُها» و هر كسى خيال مى كند كه اين ظلم و ستم بنى اميّه براى هميشه بر سرِ اين امّت سايه افكنده است. شايد اين مطالب را حضرت در اواخر عمر خود مطرح كرده است، آن وقتى كه معاويه به اطراف حكومت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام شبيخون مى زد و غارت مى كرد و نا امنى به وجود مى آورد، اين امر به گونه اى شده بود كه بسيارى از دوستداران و علاقه مندان حضرت امير عليه السلام هم خيال مى كردند حكومت به دست بنى اميّه مى افتد و براى هميشه حكومت به دست بنى اميّه است، از اين رو فرموده است:
«وَ كَذَبَ الظَّانُّ لِذَلِكَ، بَلْ هِيَ مُجَّةٌ مِنْ لَذِيذِ الْعَيْشِ، يَتَطَعَّمُونَها بُرْهَةً، ثُمَّ يَلْفِظُونَها جُمْلَةً»
(و حال آن كه گمان كنندۀ اين امر، دروغ پنداشته است؛ زيرا دولت بنى اميّه و بهره بردن آنها از دنيا مانند آب اندكى است كه مى چشند، پس تمام آن را بيرون مى اندازند و منقرض مى گردند.)
«وَ كَذَبَ الظَّانُّ لِذَلِكَ» و دروغ مى گويد كسى كه چنين گمانى دارد، «بَلْ هِيَ مُجَّةٌ مِنْ لَذِيذِ الْعَيْشِ» بلكه اين حكومت بنى اميّه مانند قطره اى از زندگى است. «مجّة» به معناى يك قطره است؛ يعنى همۀ اين حكومتى كه در دست آنهاست گرچه شيرين و خوشگوار است، امّا به اندازۀ يك قطره است نسبت به همۀ دنيا. «يَتَطَعَّمُونَها بُرْهَةً»يك مدّت كوتاهى اين قطره را مى خورند، «ثُمَّ يَلْفِظُونَها جُمْلَةً» ولى پس از گذشت اين مدّت همگى آن را رها مى كنند و دور مى اندازند و آن وقت در دست ديگران قرار مى گيرد.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
سنّت خداوند دربارۀ ستمكاران و مصيبت زدگان
عبرت پذيرى از گذشته و آينده و شرط آن
خودمحورى عامل انحراف از حق
خطبۀ 89 (قسمت اوّل)
ويژگى هاى عصر بعثت
عبرت از گذشتگان
وَ مِنْ خطبةٍ لَهُ عليه السّلام:
«أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللّهَ لَمْ يَقْصِمْ جَبَّارِي دَهْرٍ قَطُّ إِلَّا بَعْدَ تَمْهِيلٍ وَ رَخاءٍ، وَ لَمْ يَجْبُرْ عَظْمَ أَحَدٍ مِنَ الْأُمَمِ إِلَّا بَعْدَ أَزْلٍ وَ بَلاءٍ، وَ فِي دُونِ مَا اسْتَقْبَلْتُمْ مِنْ عَتْبٍ، وَ مَا اسْتَدْبَرْتُمْ مِنْ خَطْبٍ، مُعْتَبَرٌ، وَ ما كُلُّ ذِي قَلْبٍ بِلَبِيبٍ، وَ لا كُلُّ ذِي سَمْعٍ بِسَمِيعٍ، وَ لا كُلُّ ناظِرٍ بِبَصِيرٍ، فَيا عَجَباً - وَ ما لِي لا أَعْجَبُ - مِنْ خَطَإِ هذِهِ الْفِرَقِ عَلَى اخْتِلافِ حُجَجِها فِي دِينِها، لا يَقْتَصُّونَ أَثَرَ نَبِيٍّ، وَ لا يَقْتَدُونَ بِعَمَلِ وَصِيٍّ، وَ لا يُؤْمِنُونَ بِغَيْبٍ، وَ لا يَعِفُّونَ عَنْ عَيْبٍ، يَعْمَلُونَ فِي الشُّبُهاتِ، وَ يَسِيرُونَ فِي الشَّهَواتِ، الْمَعْرُوفُ عِنْدَهُمْ ما عَرَفُوا، وَ الْمُنْكَرُ عِنْدَهُمْ ما أَنْكَرُوا، مَفْزَعُهُمْ فِي الْمُعْضِلاتِ إِلى أَنْفُسِهِمْ، وَ تَعْوِيلُهُمْ فِي الْمُهِمَّاتِ عَلى آرائِهِمْ، كَأَنَّ كُلَّ امْرِئٍ مِنْهُمْ إِمامُ نَفْسِهِ، قَدْ أَخَذَ مِنْها فِيما يَرى بِعُرًى ثِقاتٍ وَ أَسْبابٍ مُحْكَماتٍ»
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه، خطبۀ هشتاد و هشتم از نهج البلاغۀ محمّد عبده و هشتاد و هفتم از نهج البلاغۀ فيض الاسلام است.
«أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللّهَ لَمْ يَقْصِمْ جَبَّارِي دَهْرٍ قَطُّ إِلَّا بَعْدَ تَمْهِيلٍ وَ رَخاءٍ، وَ لَمْ يَجْبُرْ عَظْمَ أَحَدٍ مِنَ الْأُمَمِ إِلَّا بَعْدَ أَزْلٍ وَ بَلاءٍ»
(بعد از حمد و سپاس خداوند و درود بر پيامبر او، خداوند هرگز گردنكشان روزگار را نابود ننمود مگر بعد از مهلت دادن به آنها و آسودگى آنها، و شكستگى استخوان هيچ يك از امّتها را اصلاح نكرد مگر پس از سختى ها و رنج زياد.)
اين خطبه نيز به سرنوشت خطبه هاى ديگر گرفتار شده است و همان گونه كه بارها گفته ام قصد مرحوم سيّد رضى اين بوده كه آن مقدار از خطبه هايى را كه داراى بلاغت و فصاحت بوده است جمع آورى نمايد كه اين خطبه نيز از اين روش مستثنا نبوده است، و عبارت «أَمَّا بَعْدُ» دلالت دارد كه حدّاقل حمد و ثناى اين خطبه حذف شده است.(1)
«فَإِنَّ اللّهَ لَمْ يَقْصِمْ جَبَّارِي دَهْرٍ قَطُّ إِلَّا بَعْدَ تَمْهِيلٍ وَ رَخاءٍ» ، اين نهج البلاغه كه در دست ماست به جاى كلمۀ «تمهيل» كلمۀ «تميّل» نقل كرده كه ظاهراً غلط است.
«تمهيل» از «مهلت» است و به معناى مهلت دادن. «يقصم» از مادّۀ «قصم» به معناى خرد كردن و نابود نمودن است؛ يعنى خدا جبّاران دهر را هلاك نكرده و به آنها مهلت داده است.
از آنجايى كه اين دنيا عالم امتحان و آزمايش است، خداوند به همۀ افراد مهلت مى دهد تا آزمايش خود را بدهند؛ ثروتمند مهلتى دارد تا امتحان پولدارى خود را بدهد، فقير هم مهلتى دارد تا امتحان خود را در صبر با بى پولى و فقر بدهد،
1) رجوع شود به الكافى، ج 8، ص 63 تا 66؛ زيرا مرحوم كلينى اين خطبه را مشروحاً نقل كرده است؛ همچنين شيخ مفيد در الإرشاد، ج 1، ص 291 با اندكى تفاوت آورده است.
قدرتمند هم مهلتى دارد، ضعيف هم مهلتى دارد، و خلاصه هر كسى مهلتى دارد؛ اين طور نيست كه خداوند ظالمين را به مجرّد انجام يك ظلم و يا يك گناه هلاك كند، بلكه به آنها مهلتى مى دهد، به آنها رفاه و خوشى مى دهد تا در اين ميان امتحان خود را بدهند.
«وَ لَمْ يَجْبُرْ عَظْمَ أَحَدٍ مِنَ الْأُمَمِ إِلَّا بَعْدَ أَزْلٍ وَ بَلاءٍ» ؛ «لَمْيجبُر» از «جبران» است؛ «عَظْم» استخوان است؛ «اُمم» جمع «امّت» به معناى قوم و عده است؛ «ازل» به معناى شدّت و سختى است؛ «بلاء» هم به معناى ابتلاء است؛ مى فرمايد: و خدا شكستگىِ استخوان قوم و ملّتى را جبران نمى كند مگر بعد از آن كه آن قوم و ملّت را آزمايش كند؛ اين جنگ و ستيزها، اين فقر و فاقه ها، و حتّى اين خوشى ها در اين دنيا همه براى امتحان بشر در اين عالم است.
«وَ فِي دُونِ مَا اسْتَقْبَلْتُمْ مِنْ عَتْبٍ، وَ مَا اسْتَدْبَرْتُمْ مِنْ خَطْبٍ، مُعْتَبَرٌ، وَ ما كُلُّ ذِي قَلْبٍ بِلَبِيبٍ، وَ لا كُلُّ ذِي سَمْعٍ بِسَمِيعٍ، وَ لا كُلُّ ناظِرٍ بِبَصِيرٍ»
(و در سختى هايى كه به آن رو آورديد، و كارهاى بزرگ و گرفتاريهايى كه از آن پشت گردانيديد عبرت است، نه هر صاحب قلبى خردمند، و نه هر صاحب گوشى شنوا، و نه هر صاحب چشمى بيناست.)
«عَتْب» در جملۀ نهج البلاغه اگر به سكون «ت» باشد به معناى غضب و سختى، و اگر به فتح «ت» باشد به معناى عتاب و سرزنش روزگار است؛ و عبارت «من عتب» بيان كلمۀ «ما» در عبارت «ما استقبلتم» است، و جملۀ «وَ فِي دُونِ مَا اسْتَقْبَلْتُمْ... مُعْتَبَرٌ»مبتدا و خبر است. «خطب» به معناى مصيبت است، و «من خطب» بيان ابهام «ما» در «ما استدبرتم» را مى كند؛ حال با اين تركيبى كه بيان شد معناى جمله چنين است:
و در كمترين و پايين ترين سختى و شدايد دنيا كه شما به آن رو مى آوريد و در
كمترين و پايين ترين مصيبتى كه شما به آن پشت مى كنيد، درس عبرت و پند و اندرز است.
شايد مقصود حضرت امير عليه السلام از مصيبت هايى كه به آن پشت كرده ايد، مصيبت هايى باشد كه در زمان شيخين و عثمان به مردم رسيده و مردم آن فتنه ها را پشت سر گذاشته اند. و مقصود از شدايد و سختى هايى كه بعد به آن رو مى كنند، همان فتنه هاى معاويه، يزيد، مروان حكم و طايفۀ بنى اميّه باشد؛ چون اينها شدايد و سختى هايى بود كه بعد از شهادت حضرت امير عليه السلام گريبان گير مردم شد. خلاصه در همۀ اينها عبرت و پند و اندرز و امتحان است.
بلى اينها براى گرفتن عبرت و پند و اندرز است، امّا كجاست آن آدمى كه عبرت بگيرد. «وَ ما كُلُّ ذِي قَلْبٍ بِلَبِيبٍ» و چنين نيست كه هر داراى عقلى صاحب مغز و تفكر باشد، «وَ لا كُلُّ ذِي سَمْعٍ بِسَمِيعٍ» و چنين نيست كه هر صاحب گوشى شنوا، «وَ لا كُلُّ ناظِرٍ بِبَصِيرٍ» و هر صاحب چشمى داراى بصيرت باشد، و با ديدن و شنيدن عبرت بگيرد؛ قرآن شريف هم در اين مورد فرموده است: «لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها»(1)براى اينها قلبى كه وسيلۀ تفكر است وجود دارد امّا به وسيلۀ آن تفكر نمى كنند، چشم كه وسيلۀ ديدن نشانه هاى خداست وجود دارد امّا نشانه هاى خدا را نمى بينند، و گوش كه وسيلۀ شنيدن كلام حق است وجود دارد امّا نمى شنوند.
پس اين چنين نيست كه هر كس وسيلۀ تعقل و عبرت گرفتن را داشته باشد بتواند عبرت بگيرد، عموم مردم جهان داراى عقل و درك هستند و علامت عقل نيز از سر و روى آنان مى بارد، امّا متأسفانه «لبيب» پيدا نمى شود. حضرت فرموده اند: «وَ ما كُلُّ ذِي قَلْبٍ بِلَبِيبٍ» چنين نيست كه هر دلدارى عاقل باشد، به عبارت ديگر عقل را همه دارند ولى تعقل را نه.9.
1) - سورۀ أعراف (7)، آيۀ 179.
«فَيا عَجَباً - وَ ما لِي لا أَعْجَبُ - مِنْ خَطَإِ هذِهِ الْفِرَقِ عَلَى اخْتِلافِ حُجَجِها فِي دِينِها، لا يَقْتَصُّونَ أَثَرَ نَبِيٍّ، وَ لا يَقْتَدُونَ بِعَمَلِ وَصِيٍّ»
(پس شگفتا - و چگونه به شگفت نيايم - از خطا و اشتباه كارى اين فرقه هاى گوناگون كه دليلهاى ايشان در دينشان با يكديگر اختلاف دارد يا دليلهاى گوناگون در دين خود دارند، از سنّت پيغمبرى پيروى نكرده و به كردار وصيّى اقتدا نمى نمايند.)
«فَيا عَجَباً» پس اى عجب «وَ ما لِي لا أَعْجَبُ» و چرا تعجّب نكنم «مِنْ خَطَإِ هذِهِ الْفِرَقِ» از اين كه اين امّت اين همه اشتباه دارند. با اين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آن همه سفارش كرده و راجع به اميرالمؤمنين عليه السلام و عترت خود آن همه مطالب ارزنده ايراد فرموده است. خوب جاى تعجّب هم هست كه چرا اين امّت آن همه سفارشات و تأكيدات را رها كرده و توجّهى به عترت ندارد.
تعجّب آور است كه با آن همه سفارشات، ابوبكر و عمر و عثمان يك جور اجتهاد كرده، معاويه و عمروعاص يك جور، طلحه و زبير و عايشه جور ديگر، و ابوموساى اشعرى و دار و دسته اش هم يك جور اجتهاد كرده و همه برخلاف سفارشات رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم حركت كردند! هر يك به راهى مى روند و همه هم مدّعى هستند كه به قرآن تمسّك كرده و پيرو قرآن هستند! همۀ اينها از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و از قرآن مايه مى گذارند و خود را پيروان قرآن مى دانند! «عَلَى اخْتِلافِ حُجَجِها فِي دِينِها» با آن همه اختلافاتى كه در دليلها و دينشان دارند، باز هم مدّعى هستند پيروان قرآن و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى باشند.
«لا يَقْتَصُّونَ أَثَرَ نَبِيٍّ» يعنى «لا يَتَّبِعُونَ أَثَرَ نَبِيٍّ» اينها متابعت نمى كنند اثر هيچ
پيامبرى را، يعنى پيرو هيچ پيغمبرى نيستند. چه بسا اين جملۀ حضرت على عليه السلام اشاره به يهود و نصارا هم باشد. مى خواهد بفرمايد: چرا اين مردم به پيروىِ يك پيغمبرى اجتماع نمى كنند و همه دنبال يك پيغمبر را نمى گيرند؟ «وَ لا يَقْتَدُونَ بِعَمَلِ وَصِيٍّ» و چرا به رفتار و كردار يك وصىّ و جانشين پيغمبرى اقتدا نمى كنند؟ حضرت على عليه السلام را كه همه مى دانند جانشينِ به حقّ رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم است چرا پيروى نمى كنند؟
«وَ لا يُؤْمِنُونَ بِغَيْبٍ، وَ لا يَعِفُّونَ عَنْ عَيْبٍ، يَعْمَلُونَ فِي الشُّبُهاتِ، وَ يَسِيرُونَ فِي الشَّهَواتِ»
(و ايمان به غيب و قيامت نياورده، و از زشتى خوددارى نمى كنند، در شبهات عمل مى كنند، و از خواهشهاى نفس پيروى مى نمايند.)
مقصود از غيب همان قيامت و آخرت است. «وَ لا يُؤْمِنُونَ بِغَيْبٍ» اينها برحسب ظاهر مؤمن هستند وگرنه در حقيقت به روز قيامت و معاد ايمان نياورده اند، اگر قيامت را باور كرده بودند اين قدر منحرف نمى شدند.
«وَ لا يَعِفُّونَ عَنْ عَيْبٍ» اينها از عيب و كار زشت پرهيز ندارند و روگردان نيستند.
«يعفّون» از مادّۀ «عفّ يعفّ» به معناى همان عفّت نفس است كه در فارسى هم به كار مى رود؛ يعنى نَفْس خود را از كار زشت باز نمى دارند؛ «يَعْمَلُونَ فِي الشُّبُهاتِ» در كارهاى شبهه ناك وارد مى شوند و عمل مى كنند، «وَ يَسِيرُونَ فِي الشَّهَواتِ» و در شهوات و تمايلات نفسانى سير مى كنند؛ يكى دنبال مال و ثروت مى رود، ديگرى دنبال مقام و رياست است، و خلاصه هر كسى دنبال چيزى است به غير از آخرت و قيامت و حق و حقيقت؛ در اين ميان اسم دين را هم مى آورند. امام حسين عليه السلام در كربلا
فرموده اند: «اَلنَّاسُ عَبِيدُ الدُّنيا وَ الدِّينُ لَعِقٌ عَلى أَلْسِنَتِهِمْ»(1)مردم بندگان دنيا هستند و دين يك لقلقۀ زبانى آنها بيش نيست.
«اَلْمَعْرُوفُ عِنْدَهُمْ ما عَرَفُوا، وَ الْمُنْكَرُ عِنْدَهُمْ ما أَنْكَرُوا، مَفْزَعُهُمْ فِي الْمُعْضِلاتِ إِلى أَنْفُسِهِمْ، وَ تَعْوِيلُهُمْ فِي الْمُهِمَّاتِ عَلى آرائِهِمْ»
(معروف و پسنديده نزد آنها چيزى است كه خودشان نيكو شناخته اند، و منكر و ناشايسته هم چيزى است كه خودشان بد مى دانند، در مشكلات خودشان پناهگاه خود هستند، و در امور پوشيده اعتمادشان به رأى خودشان است.)
كسى كه مسلمان شده بايد اعمال و كردارش مطابق قوانين شرع باشد و در حلال و حرام و معروف و منكر از قرآن و سنّت پيروى كند، نه اين كه مطابق ميل و خواستۀ خود عمل نمايد؛ ولى اينها اين چنين هستند كه خودشان را مجتهد مى دانند و در هر موضوع و مسأله اى نظر مى دهند. «اَلْمَعْرُوفُ عِنْدَهُمْ ما عَرَفُوا» خوب هم آن چيزى است كه به نظر آنها خوب باشد «وَ الْمُنْكَرُ عِنْدَهُمْ ما أَنْكَرُوا» و كار زشت و بد هم چيزى است كه آنها زشت و بد بدانند؛ در همۀ مسائل مطابق رأى و نظر خودشان عمل مى كنند گرچه عقل صحيح و سالم انكار داشته باشد. خلاصه در نظر آنها معيار قرآن و پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم و علىّ و ائمه عليهم السلام نيست، بلكه معيار در نيكى و بدى آن چيزى است كه خودشان خوب و يا بد مى دانند.
«مَفْزَعُهُمْ فِي الْمُعْضِلاتِ إِلى أَنْفُسِهِمْ» ؛ «مفزع» به معناى پناهگاه است؛ يعنى طبيعت آنها اين است كه حاضر نيستند در مشكلات به امام و مرجع زمان مراجعه كنند، بلكه هر مشكلى پيش مى آيد به خودشان مراجعه مى كنند و قرآن و حديث را قابل توجّه نمى دانند.5.
1) - تحف العقول، ابن شعبة حرّانى، ص 245.
«وَ تَعْوِيلُهُمْ فِي الْمُهِمَّاتِ عَلى آرائِهِمْ» ، در اين جمله نسخه هاى نهج البلاغه اختلاف دارند؛ بعضى از آنها «فِي الْمُهِمَّاتِ» و بعضى ديگر «فِي المُبْهَماتِ» ذكر كرده اند، هر كدام كه باشد معنا واضح است. مقصود حضرت اين است كه آنها خودشان را محور قرار داده و به ديگران گرچه از خودشان اعلم و اتقى باشند توجّهى ندارند.
«كَأَنَّ كُلَّ امْرِئٍ مِنْهُمْ إِمامُ نَفْسِهِ، قَدْ أَخَذَ مِنْها فِيما يَرى بِعُرًى ثِقاتٍ وَ أَسْبابٍ مُحْكَماتٍ»
(گويا هر مردى از اينها پيشواى خود است، كه بندهاى استوار و دلايل محكم را از خويش گرفته و به آنها استدلال مى كند.)
«كَأَنَّ كُلَّ امْرِئٍ مِنْهُمْ إِمامُ نَفْسِهِ» گويا هر يك از آنها پيشواى خود مى باشد؛ كسى را قبول ندارد و به رأى و نظر خود اقتدا مى كند. «قَدْ أَخَذَ مِنْها فِيما يَرى بِعُرًى ثِقاتٍ وَ أَسْبابٍ مُحْكَماتٍ» ، ضمير «منها» به «مهمّات» يا به «مبهمات» برمى گردد، يعنى گرفته است در آنچه براى او پيش مى آيد از مبهمات و معضلات به آنچه خود مى پندارد از دستگيره ها و دليلهاى محكم؛ مقصود حضرت اين است كه هر مشكلى براى او پيش آيد با دلايلى كه به نظر خودش دليلهاى خوب و محكمى است دليل مى آورد؛ از درون خودش يك استدلالهاى آبكى مى آورد و خيال مى كند دليلهايى را كه مى آورد دلايل محكمى است كه مثل و مانند ندارد و صحيح است.
وَ مِنْ خطبةٍ لَهُ عليه السّلام:
«أَرْسَلَهُ عَلى حِينِ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ، وَ طُولِ هَجْعَةٍ مِنَ الْأُمَمِ، وَ اعْتِزامٍ مِنَ الْفِتَنِ، وَ انْتِشارٍ مِنَ الْأُمُورِ، وَ تَلَظٍّ مِنَ الْحُرُوبِ، وَ الدُّنْيا كاسِفَةُ النُّورِ، ظاهِرَةُ الْغُرُورِ، عَلى حِينِ اصْفِرارٍ مِنْ وَرَقِها، وَ إِياسٍ مِنْ ثَمَرِها، وَ اغْوِرارٍ مِنْ مائِها، قَدْ دَرَسَتْ مَنارُ الْهُدى، وَ ظَهَرَتْ أَعْلامُ الرَّدى، فَهِيَ مُتَجَهِّمَةٌ لِأَهْلِها، عابِسَةٌ فِي وَجْهِ طالِبِها، ثَمَرُهَا الْفِتْنَةُ، وَ طَعامُهَا الْجِيفَةُ، وَ شِعارُهَا الْخَوْفُ، وَ دِثارُهَا السَّيْفُ.
فَاعْتَبِرُوا عِبادَ اللّهِ، وَ اذْكُرُوا تِيكَ الَّتِي آباؤُكُمْ وَ إِخْوانُكُمْ بِها مُرْتَهَنُونَ، وَ عَلَيْها مُحاسَبُونَ، وَ لَعَمْرِي ما تَقادَمَتْ بِكُمْ وَ لا بِهِمُ الْعُهُودُ، وَ لا خَلَتْ فِيما بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمُ الْأَحْقابُ وَ الْقُرُونُ»
حضرت امير عليه السلام در رابطه با نعمت رسالت فرموده است:
«أَرْسَلَهُ عَلى حِينِ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ، وَ طُولِ هَجْعَةٍ مِنَ الْأُمَمِ، وَ اعْتِزامٍ مِنَ الْفِتَنِ، وَ انْتِشارٍ مِنَ الْأُمُورِ، وَ تَلَظٍّ مِنَ الْحُرُوبِ»
(خداوند پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله و سلم را زمانى به رسالت برگزيد كه مدّتها از پيامبران سابق گذشته، و ملّتها در خوابى طولانى فرو رفته، و فتنه جهان را فرا گرفته، و امور از هم گسيخته، و آتش جنگها افروخته شده بود.)
خداوند نعمت رسالت حضرت خاتم الأنبياء صلى الله عليه و آله و سلم را در وقتى قرار داد كه ساليان زيادى بود كه مردم در خواب فرو رفته بودند و دنيا در جنگ و ستيز بود و از نورانيّت
و معنويّت، انسانيت و رحم و مروّت خبرى نبود. حدود ششصد سال بين حضرت عيسى عليه السلام و حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و سلم فاصله شده بود و در اين مدّت ارشادى وجود نداشته است. بعد از اين فترتى كه وجود داشته و ظلم و جهل همه جا را فراگرفته، حالا حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و سلم آمده و به آن همه اختلاف و جنگ و ستيز و بى رحمى پايان داده و دنيا را گلستان كرده است.
«أَرْسَلَهُ عَلى حِينِ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ» در زمانى كه يك فاصلۀ طولانى ميان پيامبران افتاده بود خدا آن پيامبر را فرستاد، «وَ طُولِ هَجْعَةٍ مِنَ الْأُمَمِ» و در زمانى كه خواب امّتها طول كشيده بود. منظور اين نيست كه مردم در طول اين ششصد سال در خواب بوده اند، بلكه وقتى مدّتى طول كشيد و هشدار دهنده اى از طرف خداوند نيامد، مردم را خواب غفلت فراگرفت و اين خواب غفلت براى آنها طول كشيد.
«وَ اعْتِزامٍ مِنَ الْفِتَنِ» و در اين روزگار فتنه ها هم روز به روز رو به هجوم آوردن بود. «اعتزام» از مادّۀ «عزم» به معناى تصميم گرفتن است. حضرت در اين جمله يك اسناد مجازى به كار برده اند، يعنى اسناد اعتزام و تصميم گرفتن را به فتنه داده اند.
«وَ انْتِشارٍ مِنَ الْأُمُورِ» و باز در اين مدّت امور مردم از هم گسيخته و متفرق شده بود.
چون يك حكومت حقّى در ميان مردم نبود، آنان نيز با هم اتّحاد و اتّفاقى نداشتند و امور مردم از هم متلاشى شده بود. «وَ تَلَظٍّ مِنَ الْحُرُوبِ» و جنگها هم شعله ور بود.
«تلظّ» به معناى شعله ور شدن آتش جنگ است. خلاصه در يك چنين زمانى خداوند پيغمبر خاتم صلى الله عليه و آله و سلم را فرستاد و ما بايد قدردان اين نعمت باشيم.
«وَ الدُّنْيا كاسِفَةُ النُّورِ، ظاهِرَةُ الْغُرُورِ، عَلى حِينِ اصْفِرارٍ مِنْ وَرَقِها، وَ إِياسٍ مِنْ ثَمَرِها، وَ اغْوِرارٍ مِنْ مائِها»
(و نور دنيا پنهان شده، و فريب آن ظاهر گشته بود، با اين كه برگش زرد شده، و از ثمرۀ آن سودى نمى بردند، و آب آن خشكيده بود.)
«كاسفة» از مادّۀ «كسوف» است و كسوف خورشيد وقتى است كه نور آن گرفته باشد؛ «وَ الدُّنْيا كاسِفَةُ النُّورِ» و در آن زمان نور دنيا گرفته بود؛ اين يك تشبيه است و مقصود اين است كه دنيا بر اثر تفرقه اى كه داشت بى رونق شده بود. البتّه يك احتمال هم اين است كه بگوييم بر اثر جهالت و ظلمها و تعدّيهاى زياد نور حق گرفته شده و از حق خبرى نبود.
«ظاهِرَةُ الْغُرُورِ» فريب دنيا ظاهر شده «عَلى حِينِ اصْفِرارٍ مِنْ وَرَقِها» در حالى كه برگهاى دنيا زرد شده بود. در اين عبارت و بلكه همۀ جملات و عبارتهاى حضرت تشبيه است؛ دنيا به باغى تشبيه شده كه اوّل سبز و خرّم است و در پاييز برگهاى سبز و طراوت آن از دست مى رود؛ گاهى اوقات انسان در پاييز كه فصل خزان است با حال و هواى بهار كه فصل طراوت برگهاى درختهاست به باغ مى رود و فريب مى خورد؛ حضرت دنيا را تشبيه به باغ فرموده و مى گويد: اين دنيا در حال زردى برگها غرور و فريبش ظاهر شده بود، «وَ إِياسٍ مِنْ ثَمَرِها» و در آن وقتى كه انسان از ميوه هاى آن هم مأيوس شده. «اياس» عطف است بر «اصفرار»، همچنين است جملۀ بعد، و اصل عبارت چنين است: «ظاهِرَةُ الْغُرُورِ، عَلى حِينِ اصْفِرارٍ مِنْ وَرَقِها، وَ إِياسٍ مِنْ ثَمَرِها، وَ اغْوِرارٍ مِنْ مائِها» دنيا در عين حال كه برگهايش زرد شده، ميوه هايش مأيوس كننده، و آب آن خشكيده است؛ باز هم مغرور كننده و فريب دهنده است.
«قَدْ دَرَسَتْ مَنارُ الْهُدى، وَ ظَهَرَتْ أَعْلامُ الرَّدى، فَهِيَ مُتَجَهِّمَةٌ لِأَهْلِها، عابِسَةٌ فِي وَجْهِ طالِبِها»
(نشانه هاى هدايت و رستگارى نابود شده، و پرچمهاى هلاكت و بدبختى آشكار گرديده بود، پس اين دنيا با چهره اى كريه به اهلش نگريسته، و با خواهانهاى خود روى ترش كرده بود.)
«قَدْ دَرَسَتْ مَنارُ الْهُدى» ؛ «درست» از مادّۀ «مندرس» به معناى پوسيده شدن است، «منار» اسم مكان از مادّۀ «نور» به معناى محل نور است؛ در اين جمله عاملان هدايت
به محل نور تشبيه شده اند؛ مى فرمايد: در آن زمان كه حدود ششصد سال بود همۀ عوامل هدايت پوسيده و نابود شده بود، «وَ ظَهَرَتْ أَعْلامُ الرَّدى» و گذشته بر اين عوامل گمراهى و ضلالت ظاهر گشته بود؛ «اعلام» جمع «علم» به معناى علامت است، «الرّدى» به معناى هلاكت است؛ يعنى صرف نظر از اين كه عوامل هدايت نابود شده و چيزى كه جامعه را به راه سعادت هدايت كند وجود نداشت، عوامل گمراه كننده اى هم به وجود آمده بود و به انحراف جامعه كمك مى كرد.
«فَهِيَ مُتَجَهِّمَةٌ لِأَهْلِها» ، اين جمله به دو نحو نقل شده است: نقلى كه در بيشتر نسخه هاى نهج البلاغه آمده است همين «مُتَجَهِّمَةٌ لِأَهْلِها» است، يعنى دنيا با چهره اى كريه به اهلش نگريسته؛ نقل ديگر «مُتَهَجِّمَةٌ لِأَهْلِها»(1)است يعنى دنيا در حال هجوم به اهلش مى باشد؛ به هر نحو كه خوانده شود كنايه از اين است كه دنيا در اين مدّت در حال جهالت و ناامنى و جنگ و خونريزى بوده است. «عابِسَةٌ فِي وَجْهِ طالِبِها» و خود را در روى كسى كه طالب اوست عبوس گرفته است؛ يعنى مردم با خوشى و خوبى زندگى نمى كردند. گفته ام كه كلمات حضرت امير عليه السلام همه اش تشبيهات و كنايات است، در اين دو جمله نيز حضرت امير عليه السلام دنيا را به يك انسان كريه المنظرى كه انسان مايل به نگاه كردن به او نيست تشبيه كرده است، و دورنماى دنيا را در مدّت فترت به اين صورت مى نماياند.
«ثَمَرُهَا الْفِتْنَةُ، وَ طَعامُهَا الْجِيفَةُ، وَ شِعارُهَا الْخَوْفُ، وَ دِثارُهَا السَّيْفُ»
(ثمرۀ اين دنيا فتنه و فساد، و طعامش گوشت مردار، و درونش خوف و ترس، و بيرونش شمشير بود.)
«ثَمَرُهَا الْفِتْنَةُ» ثمرۀ اين دنيا فتنه و جنگ و خونريزى بود؛ يعنى نتيجه اى كه از اين دنيا نصيب مردم آن روز مى شده اين است كه هميشه گرفتار جنگ و ستيز بوده اند.
«وَ طَعامُهَا الْجِيفَةُ» و خوراك مردم هم در آن روز جيفه و مردار بوده است.9.
1) - منهاج البراعة، ج 6، ص 259.
«شعار» از نظر لغت در مقابل «دثار» است، اين دو واژه در اصل به ترتيب به معناى لباس زير و لباس رو مى باشند، لباس زير را به اين دليل كه با موى بدن مباشرت دارد «شعار» مى گويند، «شعار» از «شعر» به معناى مو است. حضرت فرموده است:
«وَ شِعارُهَا الْخَوْفُ» درون مردم آن زمان ترس بوده، «وَ دِثارُهَا السَّيْفُ» و ظاهر مردم آن زمان شمشير بود؛ شمشيرها را به ظاهر خود حمايل مى كردند و مى جنگيدند ولى در حقيقت ترس و وحشت شعار آنها بود.
«فَاعْتَبِرُوا عِبادَ اللّهِ، وَ اذْكُرُوا تِيكَ الَّتِي آباؤُكُمْ وَ إِخْوانُكُمْ بِها مُرْتَهَنُونَ، وَ عَلَيْها مُحاسَبُونَ»
(پس اى بندگان خدا عبرت بگيريد، و به ياد بياوريد عقايد و كارهاى نادرست پدران و برادران خود را كه اكنون در گرو آنها و گرفتار آنها هستند، و به آنها بازخواست مى شوند.)
«فَاعْتَبِرُوا عِبادَ اللّهِ» يعنى از اين كه مردمى در يك زمان طولانى در فترت قرار گرفتند و آن همه نگرانى داشتند، بايد عبرت بگيريد و قدر اين نعمت بزرگ الهى را كه رسالت حضرت خاتم الأنبياء صلى الله عليه و آله و سلم است بدانيد.
«وَ اذْكُرُوا تِيكَ الَّتِي آباؤُكُمْ وَ إِخْوانُكُمْ بِها مُرْتَهَنُونَ» بايد به ياد بياوريد آن اعمال و رفتار جاهلانه اى را كه پدران و برادران شما داشتند و پس از مرگ گرفتار آن هستند.
«تيك» مركّب از «تى» اسم اشاره و «ك» است، اشاره به اعمال زشت و ناپسند گذشته ها دارد؛ يعنى به ياد بياوريد آن اعمال زشت و ناپسندى را كه در گذشته پدران و برادرانتان داشتند و در رهن و گرو آنها هستند «وَ عَلَيْها مُحاسَبُونَ» و بر آن اعمال هم مجازات مى شوند؛ آنها را با آن اعمالشان محاسبه مى كنند، حال يا اين است كه خودشان را نجات مى دهند و يا گرفتار عذاب خداوند مى شوند.
«وَ لَعَمْرِي ما تَقادَمَتْ بِكُمْ وَ لا بِهِمُ الْعُهُودُ، وَ لا خَلَتْ فِيما بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمُ الْأَحْقابُ وَ الْقُرُونُ»
(و به جان خودم سوگند از زمان شما تا ايشان روزگار درازى نگذشته، و ميان شما و ايشان سالهاى زياد و قرونى فاصله نيفتاده است.)
«لعمرى» قسم است، يعنى به جان خودم سوگند. «تقادمت» از مادّۀ «قديم» است.
«ما تَقادَمَتْ بِكُمْ وَ لا بِهِمُ الْعُهُودُ» عهد ميان شما و آنان قديمى نيست، يعنى از زمان آنها تا شما وقت زيادى نگذشته است.
«احقاب» جمع «حقب» به معناى هشتاد سال يا هشتاد هزار سال است. «قرون» هم جمع «قرن» است و حداقل قرن را پنجاه سال و حداكثر آن را صد سال گفته اند.
«وَ لا خَلَتْ فِيما بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمُ الْأَحْقابُ وَ الْقُرُونُ» و ميان زمان شما و زمان آنان صدها سال فاصله نيفتاده است. خلاصه اين طور نيست كه شما پدران و برادران خود را بر اثر گذشت زمان فراموش كرده باشيد، آنها با هر وضعيتى كه در اين دنيا زندگى مى كرده اند گرفتار مرگ شده و الآن هم در گرو اعمال خود هستند. پيغمبران براى ارشاد و راهنمايى بشر و اين كه آنها را به سعادت ابدى برسانند آمده اند، آنها به تذكرات پيغمبران توجّه نكرده و گرفتار آن همه فتنه شدند، و طبيعى است كه بايد پس از مرگ هم به مكافات اعمال زشت خود گرفتار شوند.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
مقايسۀ وسايل هدايت آن روز با زمان حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم
بليّه و امتحان و هشدار حضرت
خطبۀ 90
حمد و ستايش خداوند
حركت افلاك در راه رضاى خداوند
احاطۀ علم خداوند به همه چيز
وسعت رحمت و شدّت عذاب خداوند
پيامد رو در رويى با خداوند
آثار عبوديت
محاسبۀ نفس و خودسازى
«وَ ما أَنْتُمُ الْيَوْمَ مِنْ يَوْمٍ كُنْتُمْ فِي أَصْلابِهِمْ بِبَعِيدٍ، وَاللّهِ ما أَسْمَعَهُمُ الرَّسُولُ شَيْئاً إِلَّا وَ ها أَنَا ذَاالْيَوْمَ مُسْمِعُكمُوهُ، وَ ما أَسْماعُكُمُ الْيَوْمَ بِدُونِ أَسْماعِهِمْ بِالْأَمْسِ، وَ لا شُقَّتْ لَهُمُ الْأَبْصارُ، وَ لا جُعِلَتْ لَهُمُ الْأَفْئِدَةُ فِي ذَلِكَ الْأَوانِ، إِلَّا وَ قَدْ أُعْطِيتُمْ مِثْلَها فِي هذَا الزَّمانِ. وَاللّهِ ما بَصُرْتُمْ بَعْدَهُمْ شَيْئاً جَهِلُوهُ، وَ لا أُصْفِيتُمْ بِهِ وَ حُرِمُوهُ، وَ لَقَدْ نَزَلَتْ بِكُمُ الْبَلِيَّةُ جائِلاً خِطامُها، رِخْواً بِطانُها، فَلا يَغُرَّنَّكُمْ ما أَصْبَحَ فِيهِ أَهْلُ الْغُرُورِ، فَإِنَّما هُوَ ظِلٌّ مَمْدُودٌ، إِلى أَجَلٍ مَعْدُودٍ»
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه، خطبۀ هشتاد و نهم از نهج البلاغۀ عبده بود؛ سخن در اين خطبه به اينجا رسيد كه حضرت امير عليه السلام پس از بيان فجايعى از دوران جاهليت، مردم را به عبرت گرفتن از آنها و اعمال و رفتار و كردار آنها توصيه فرمودند، سخن آخرِ درس قبل اين بود كه فرمود: «وَ لَعَمْرِي ما تَقادَمَتْ بِكُمْ وَ لا بِهِمُ الْعُهُودُ» به جان خودم سوگند كه بين زمان شما و زمان پدران و برادران شما زمان زيادى فاصله نشده «وَ لا خَلَتْ فِيما بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمُ الْأَحْقابُ وَ الْقُرُونُ» و چنين نيست كه ميان زمانى كه شما در آن زندگى مى كنيد با زمان آنها صدها سال فاصله افتاده باشد؛ يعنى هنوز آنها را فراموش نكرده ايد، و خلاصه هنوز ياد آنها در خاطره هاى شما زنده است. و به دنبال آن فرموده است:
«وَ ما أَنْتُمُ الْيَوْمَ مِنْ يَوْمٍ كُنْتُمْ فِي أَصْلابِهِمْ بِبَعِيدٍ»
(و شما امروز از روزى كه در صلب آنها بوديد دور نيستيد.)
شما در صلب پيش از خودتان بوديد، و آن روزى كه شما در صلب آنها بوديد با امروزى كه اينجا هستيد فاصلۀ چندانى نيست، بنابراين شما آنها را ديده ايد و يا حتماً خبر آنها را شنيده ايد و مى دانيد آنها در چه وضعى بوده اند و به وسيلۀ پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم به چه نوايى رسيده اند. پس قدر اين نعمت بزرگ الهى را بدانيد و شكرگزار نعمت رسالت باشيد.
«وَاللّهِ ما أَسْمَعَهُمُ الرَّسُولُ شَيْئاً إِلَّا وَ ها أَنَا ذَا الْيَوْمَ مُسْمِعُكمُوهُ»
(به خدا سوگند رسول اكرم چيزى را به گذشتگان شما نشنوانيد مگر اين كه من امروز به شما گفتم.)
كلام حضرت از اينجا به بعد مربوط به گذشتگانى است كه در عصر حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بودند؛ مى خواهند بگويند: غير از اين كه زمان شما با آنها چندان فاصله اى ندارد و اخبار به شما رسيده است، من هم در بين شما هستم و همۀ آن مطالبى را كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم صادر شده و به آنها رسيده است براى شما بازگو كرده و به شما فهمانده ام. «وَاللّهِ ما أَسْمَعَهُمُ الرَّسُولُ شَيْئاً» به خدا سوگند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به گذشتگان شما چيزى را نشنوانده است «إِلَّا وَ ها أَنَا ذَاالْيَوْمَ مُسْمِعُكمُوهُ» مگر اين كه من امروز همانها را به شما شنوانده ام.
ابن أبى الحديد در اينجا يك ايرادى به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام كرده و مى گويد:
اگر من در زمان حيات حضرت بودم جواب مى دادم: درست است كه شما هم همۀ آنها
را گفته ايد، امّا نَفَس پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم يك تأثير ديگرى داشت و خدا يك قدرت قبولى به او داده بود كه خواهى نخواهى تأثير كلامش زياد بود، امّا شما كلامتان آن تأثير را ندارد.(1)
اين يك كم لطفى است از ابن أبى الحديد، و شايد هم اين كلام برخاسته از روح عدم قبول ولايت اهل بيت از جانب اوست، و همين سخن دليلى است بر ردّ گفتۀ آنهايى كه مى گويند «ابن أبى الحديد شيعه بوده است». به هرحال جواب ابن أبى الحديد اين است كه:
عظمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به جاى خود، ولى اوّلاً: پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله و سلم هم اين طور نبود كه هر كسى سخن او را مى شنيد به او ايمان مى آورد؛ بهترين شاهد بر اين مدّعا كفّار قريش بودند كه با وجود اين كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم رسماً آنها را دعوت كرده و حتّى در مجلسى از آنها ضيافت هم فرمود و از آنها خواست به او ايمان بياورند، باز هم در حدّى با آن حضرت مخالفت كردند و كمر به قتل او بستند كه ناگزير به ترك مكّه و مهاجرت به مدينه شدند؛ و جنگهاى ديگرى هم كه در ارتباط با اسلام به وسيلۀ كفّار و منافقين انجام شده به همين خاطر بوده كه آنها نمى خواستند زير بار گفتۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بروند.
و ثانياً: اگر خلفاى قبل از امام عليه السلام نسبت به اهل بيت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم بى حرمتى روا نمى داشتند و شأن و منزلت آنان را حفظ مى كردند و حق اميرالمؤمنين عليه السلام را پايمال نمى كردند، آيا باز هم اين چنين مى بود كه مردم به سخنان بلندپايۀ او توجّه نكنند؟
و ثالثاً: اگر كلام رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آن گونه كه هست در خودِ شما اثر كرده بود و0.
1) شرح ابن أبى الحديد، ج 6، ص 390.
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را ولىّ خدا و جانشين و خليفۀ بلافصل او مى دانستى، در مورد آن حضرت اين انديشه را نداشتى و به گونه اى كه خواص از شيعيان دربارۀ آن حضرت مى انديشند مى انديشيدى.
و رابعاً: همين كه شما هم مانند ديگر اهل سنّت كلمات رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را در مورد اهل بيتشان و مخصوصاً در مورد باب علم آن حضرت يعنى على عليه السلام نپذيرفته اى، و آن حضرت را خليفۀ بلافصل او نمى دانى، معلوم مى شود رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هم به آن گونه اى كه شما ادّعا كرده ايد نفوذ كلام نداشته است.
«وَ ما أَسْماعُكُمُ الْيَوْمَ بِدُونِ أَسْماعِهِمْ بِالْأَمْسِ»
(و گوشهاى شما امروز از گوشهاى آنها در ديروز ضعيف تر نيست.)
جملۀ قبل براى دفع دخل مقدّرِ چنين امرى است كه نگوييد خيلى از كسانى كه قبل از ما بودند به اين جهت متنبّه و بيدار شدند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بين آنها بود، حضرت فرمودند: حالا هم من در بين شما هستم و همۀ آن مطالب را به شما رسانده ام.
و اين جمله نيز دفع دخل اين مطلب است كه نگوييد گوشهاى مردم آن روز تيزتر از گوشهاى ما در امروز بوده است. مى فرمايد: نه چنين است كه گوشهاى شما امروز ضعيف تر و كم شنواتر از گوشهاى آنها باشد.
«وَ لا شُقَّتْ لَهُمُ الْأَبْصارُ، وَ لا جُعِلَتْ لَهُمُ الْأَفْئِدَةُ فِي ذَلِكَ الْأَوانِ، إِلَّا وَ قَدْ أُعْطِيتُمْ مِثْلَها فِي هذَا الزَّمانِ»
(و در آن زمان ديده هاى آنان بينا نگشته، و دلهايى به آنها داده نشده، مگر اين كه در اين زمان هم مانند آن به شما داده شده است.)
«وَ لا شُقَّتْ لَهُمُ الْأَبْصارُ» و اين چنين نيست كه براى آنان چشم ها گشوده باشد،
«وَ لا جُعِلَتْ لَهُمُ الْأَفْئِدَةُ فِي ذَلِكَ الْأَوانِ» و نه اين كه براى آنان دلها مهيّا شده باشد در آن زمان، «إِلَّا وَ قَدْ أُعْطِيتُمْ مِثْلَها فِي هذَا الزَّمانِ» مگر اين كه مثل آن را به شما هم داده اند.
مقصود اين كه اين طور نيست كه براى آنها معجزه شده باشد و تمام شرايط هدايت فراهم شده باشد، بلكه همان اتمام حجّتى كه به شما شده به آنها هم شده است و از اين جهت تفاوتى در كار نيست.
«وَاللّهِ ما بَصُرْتُمْ بَعْدَهُمْ شَيْئاً جَهِلُوهُ، وَ لا أُصْفِيتُمْ بِهِ وَ حُرِمُوهُ»
(و به خدا سوگند كه شما بعد از آنها به چيزى بينا و دانا نشديد كه آنها ندانسته باشند، و به چيزى برگزيده نگشتيد كه آنها از آن بى بهره مانده باشند.)
اينها همه در توصيف اين است كه زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و زمان حضرت امير عليه السلام از جهت وسايل و مسائل تبليغاتى يكى است، و حضرت امير عليه السلام اين موضوع را با اداى سوگند بيان كرده و فرموده است: «وَاللّهِ ما بَصُرْتُمْ بَعْدَهُمْ شَيْئاً جَهِلُوهُ» به خدا سوگند شما آگاه نشديد بر چيزى كه آنها آن چيز را ندانسته باشند و نسبت به آن جاهل باشند، «وَ لا أُصْفِيتُمْ بِهِ وَ حُرِمُوهُ» و اين چنين هم نبوده كه شما نسبت به چيزى برگزيده شده باشيد در حالى كه پيشينيان شما نسبت به همان چيز محروم باشند.
مقصود حضرت اين است كه در موضوع بيان احكام و تبليغات، بين اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و اصحاب على عليه السلام تفاوتى نبوده و همه از اين موهبت الهى بالسّويه برخوردار بوده اند.
«وَ لَقَدْ نَزَلَتْ بِكُمُ الْبَلِيَّةُ جائِلاً خِطامُها، رِخْواً بِطانُها»
(و به تحقيق كه بليّه و امتحانى به شما وارد گشته كه مهارش در جولان و تنگ آن سست است.)
فرموده اند: «وَ لَقَدْ نَزَلَتْ بِكُمُ الْبَلِيَّةُ» به تحقيق كه بر شما بلاهايى نازل شده است.
اين كلام حضرت اشاره به حكومت معاويه و يزيد و بنى اميّه است؛ انحرافاتى را كه توسط معاويه و ديگران در شرف وقوع است و اسلام را از مسير خود منحرف مى كند، حضرت امير عليه السلام به فتنه تعبير فرموده اند؛ چون واقعاً در اين گونه موارد است كه انسان آزمايش مى شود.
در جملۀ «نَزَلَتْ بِكُمُ الْبَلِيَّةُ جائِلاً خِطامُها» حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بلا را به شتر افسار گسيخته تشبيه فرموده اند. مى فرمايند: نازل شده است به شما بلاها در حالتى كه افسار و لجام آن جَوَلان دارد و شُل است.
«جائلاً» از مادّۀ «جولان» به معناى تحرّك است؛ يعنى آن گونه كه بايد اين افسار سفت و محكم به شترِ بلا بسته شده باشد نيست. «خِطام» آن پردۀ نازك ميان دو سوراخ بينى شتر را مى گويند كه معمولاً آن را سوراخ كرده و لجام شتر را به آن مى بندند، ولى بعداً به علاقۀ حال و محل به خودِ لجام «خِطام» گفته شده است؛ حال اگر افسار شتر را سفت به سوراخ بينى آن ببندند، شتر نمى تواند چموشى كند و هميشه رام است؛ امّا اگر آن را شُل ببندند، از جاى خود حركت مى كند و آن چنان كه بايد شتر را كنترل نمى كند.
پس حضرت از شُل بودن لجام تعبير به «جائلاً» فرمود، و مقصودشان اين است كه لجام اين بلايى كه بر شما نازل شده محكم نيست و اين بلا براى شما قابل كنترل نمى باشد.
«رِخْواً بِطانُها» ؛ به آن بندى كه به وسيلۀ آن زين اسب و جهاز شتر و پالان الاغ را از زير شكم سِفت مى كنند و محكم مى بندند «بطان» و در فارسى «تنگ» مى گويند.
حضرت در ادامۀ همان تشبيه بلا به شتر مى فرمايند: نه تنها لجام آن شُل است، بلكه تنگ و پالان (جهاز) آن نيز سست است؛ وقتى تنگ زين اسب شُل باشد، سوار شدن بر آن قابل اعتبار نيست و انسان را به زمين مى زند. مقصود حضرت
اين است كه اين بلاها به هيچ وجه نه از جهت افسار و نه از جهت تنگِ زين قابل كنترل نيستند.
«فَلا يَغُرَّنَّكُمْ ما أَصْبَحَ فِيهِ أَهْلُ الْغُرُورِ، فَإِنَّما هُوَ ظِلٌّ مَمْدُودٌ، إِلى أَجَلٍ مَعْدُودٍ»
(پس كارهاى زشت اهل گناه شما را مغرور نكند؛ زيرا آن مانند سايۀ گسترده اى است كه وقتش معلوم است.)
اهل غرور كه اهل گناه هستند سرگرم گناه و معصيتكارى هستند، نكند گناهكارى آنان موجب شود كه شما هم غرور پيدا كنيد و به گناه و معصيت دست بزنيد. ممكن است انسان گناهكارى را ببيند كه در نعمت خداوند و مال و مقام غرق است و خيال كند كه او با اين حال به رحمت خداوند نزديك است و همين سبب غرور او شود، از اين رو برحذر داشته و فرموده است: «فَلا يَغُرَّنَّكُمْ ما أَصْبَحَ فِيهِ أَهْلُ الْغُرُورِ» آنچه اهل غرور در آن هستند شما را فريب ندهد، زيرا كه «هُوَ ظِلٌّ مَمْدُودٌ» اين مال و مقام مثل يك سايه اى بر سرِ آنها كشيده شده «إِلى أَجَلٍ مَعْدُودٍ» ولى اين سايه تا يك زمان معيّنى ادامه دارد؛ اين كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مال و مقام را به سايه تشبيه فرموده براى اين است كه سايه در عربستان، كوفه و هر سرزمين داغى مطلوب و داراى محسّناتى است كه قابل توجّه است.
وَ مِنْ خطبةٍ لَهُ عليه السّلام:
«اَلْحَمْدُ لِلّهِ الْمَعْرُوفِ مِنْ غَيْرِ رُؤْيَةٍ، وَ الْخالِقِ مِنْ غَيْرِ رَوِيَّةٍ، الَّذِي لَمْ يَزَلْ قائِماً دائِماً، إِذْ لا سَماءٌ ذاتُ أَبْراجٍ، وَ لا حُجُبٌ ذاتُ أَرْتاجٍ، وَ لا لَيْلٌ داجٍ، وَ لا بَحْرٌ ساجٍ، وَ لا جَبَلٌ ذُو فِجاجٍ، وَ لا فَجٌّ ذُو اعْوِجاجٍ، وَ لا أَرْضٌ ذاتُ مِهادٍ، وَ لا خَلْقٌ ذُو اعْتِمادٍ، ذَلِكَ مُبْتَدِعُ الْخَلْقِ وَ وارِثُهُ، وَ إِلهُ الْخَلْقِ وَ رازِقُهُ، وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ دائِبانِ فِي مَرْضاتِهِ، يُبْلِيانِ كُلَّ جَدِيدٍ، وَ يُقَرِّبانِ كُلَّ بَعِيدٍ، قَسَمَ أَرْزاقَهُمْ، وَ أَحْصى آثارَهُمْ وَ أَعْمالَهُمْ، وَ عَدَدَ أَنْفاسِهِمْ، وَ خائِنَةَ أَعْيُنِهِمْ، وَ ما تُخْفِي صُدُورُهُمْ مِنَ الضَّمِيرِ، وَ مُسْتَقَرَّهُمْ، وَ مُسْتَوْدَعَهُمْ مِنَ الْأَرْحَامِ وَ الظُّهُورِ، إِلى أَنْ تَتَناهى بِهِمُ الْغاياتُ، هُوَ الَّذِي اشْتَدَّتْ نِقْمَتُهُ عَلى أَعْدائِهِ فِي سَعَةِ رَحْمَتِهِ، وَ اتَّسَعَتْ رَحْمَتُهُ لِأَوْلِيائِهِ، فِي شِدَّةِ نِقْمَتِهِ، قاهِرُ مَنْ عازَّهُ، وَ مُدَمِّرُ مَنْ شاقَّهُ، وَ مُذِلُّ مَنْ ناواهُ، وَ غالِبُ مَنْ عاداهُ، وَ مَنْ تَوَكَّلَ عَلَيْهِ كَفاهُ، وَ مَنْ سَأَلَهُ أَعْطاهُ، وَ مَنْ أَقْرَضَهُ قَضاهُ، وَ مَنْ شَكَرَهُ جَزاهُ.
عِبادَ اللّهِ، زِنُوا أَنْفُسَكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُوزَنُوا، وَ حاسِبُوها مِنْ قَبْلِ أَنْ تُحاسَبُوا، وَ تَنَفَّسُوا قَبْلَ ضِيقِ الْخِناقِ، وَ انْقادُوا قَبْلَ عُنْفِ السِّياقِ، وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ مَنْ لَمْ يُعَنْ عَلى نَفْسِهِ، حَتَّى يَكُونَ لَهُ مِنْها واعِظٌ وَ زاجِرٌ لَمْ يَكُنْ لَهُ مِنْ غَيْرِها زاجِرٌ وَ لا واعِظٌ»
اين خطبه با شماره گذارى عبده خطبۀ نودم و با شماره هاى نهج البلاغۀ فيض الاسلام هشتاد و نهم است. اين خطبه نيز مانند اكثر خطبه هاى نهج البلاغه تقطيع شده و قسمتى از اصل خطبه در اينجا ذكر شده است، كه جملۀ «و مِن خُطبةٍ لَهُ عليه السلام» در اوّل آن دلالت بر همين معنا دارد؛ البتّه يك احتمال هم اين است كه كلمۀ «مِنْ» تبعيض
از خُطَب باشد، در اين صورت معناى «و مِن خُطبةٍ لَهُ عليه السلام» اين است كه اين خطبه از جمله خطبه هاى حضرت امير عليه السلام مى باشد.
«اَلْحَمْدُ لِلّهِ الْمَعْرُوفِ مِنْ غَيْرِ رُؤْيَةٍ، وَ الْخالِقِ مِنْ غَيْرِ رَوِيَّةٍ»
(ستايش مخصوص خدايى است كه بدون ديده شدن شناخته شده، و بدون فكر كردن خالق است.)
معناى حمد و اين كه چرا حمد و ستايش مخصوص خداست، به طور مفصّل در خطبۀ اوّل و برخى خطبه هاى ديگر كه با حمد و ثناى خدا شروع شده بيان شد كه از تكرار آن صرف نظر مى كنيم. آنچه در اين مورد قابل توضيح است اين كه فرموده:
«الْمَعْرُوفِ مِنْ غَيْرِ رُؤْيَةٍ» خداوندى كه بدون ديده شدن شناخته شده است، وجود خداوند براى مردم از راه فطرت شناخته شده است. قرآن شريف فرموده است:
«أَ فِي اللّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»(1)آيا در خدايى كه خالق زمين و آسمانهاست شكّى وجود دارد؟ او برحسب فطرت براى همه معروف و مشهور است.
«وَ الْخالِقِ مِنْ غَيْرِ رَوِيَّةٍ» حمد و ستايش مخصوص خالقى است كه بدون فكر كردن خالق است. اينها در حقيقت اوصافى است كه حضرت امير عليه السلام براى خداوند بيان مى كنند. «رويّة» به معناى فكر است؛ مى فرمايد: خداوند اين گونه نيست كه قبل از اختراع چيزى، اوّل فكر و انديشه و نقشه بردارى كند تا بعداً چيز مورد نظر خود را اختراع كند، بلكه خداوند بدون فكر قبلى هرچه را اراده كند خلق مى كند.
«اَلَّذِي لَمْ يَزَلْ قائِماً دائِماً»
(خداوندى كه هميشه باقى و برقرار بوده است.)
1) - سورۀ إبراهيم (14)، آيۀ 10.
«قائم و قيّوم» هر دو صفت خدا هستند و به معناى قائم به ذات است؛ يعنى به كسى وابسته نيست؛ موجودات جهانِ هستى همه وابسته به او هستند، ولى او وابسته به هيچ كس نيست.
«إِذْ لا سَماءٌ ذاتُ أَبْراجٍ، وَ لا حُجُبٌ ذاتُ أَرْتاجٍ»
(خداوند هميشه بوده؛ زمانى كه آسمانِ داراى برجها و منازل، و حجابهاى داراى درهاى بزرگ نبوده است.)
«أبراج» جمع «بُرج» به معناى پايۀ محكم است، «خَلَقَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها»(1)، يعنى آسمان داراى پايه و ستونى كه ديده شود نيست؛ به نظر مى آيد كه حضرت امير عليه السلام روى اصطلاح هيأت قديم سخن گفته باشند كه براى خورشيد دوازده برج حَمَل، ثور و... فرض كرده بودند، اين برجها به صورت يك كمربند و يك دايرۀ بزرگى قرار داشته كه از برج حمل شروع مى شده و به برج حوت ختم مى شده است. خلاصه حضرت مى خواهند بگويند: خداوند قبل از همۀ اينها بوده است.
«وَ لا حُجُبٌ ذاتُ أَرْتاجٍ» و آن وقتى كه حجاب و پرده اى نبود خدا وجود داشت.
«حُجُب» جمع «حجاب» به معناى پرده است، «ارتاج» جمع «رَتَج» به معناى درهاى بزرگ است. اينها همه اش تشبيه است؛ اين كه مى فرمايند «حجابهايى كه داراى درهاى بزرگ باشد نبوده» به اين معناست كه در آن روز هيچ چيزى نبوده است.
«وَ لا لَيْلٌ داجٍ، وَ لا بَحْرٌ ساجٍ»
(و نه شب تاريك وجود داشت، و نه درياى ساكن.)
«داجٍ» از مادّۀ «دُجى» به معناى تاريك است، «ساجٍ» هم از مادّۀ «سَجا» به معناى ساكن و آرام است؛ مقصود اين است كه در آن وقتى كه هنوز شب تاريك و درياى آرام وجود نداشته، خداى جهان بوده است.0.
1) - سورۀ لقمان (31)، آيۀ 10.
«وَ لا جَبَلٌ ذُو فِجاجٍ، وَ لا فَجٌّ ذُو اعْوِجاجٍ»
(و نه كوهِ داراى درّه ها، و نه درّۀ داراى اعوجاج.)
«جَبَل» به معناى كوه؛ «فِجاج» جمع «فجّ» به معناى دَرّه است، درّه معمولاً داراى پيچ و خمهاى زيادى است. اين روش حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در سخن گفتن است كه وقتى به سخن مى آمد جملات و كلمات زيبا و پرمعنا و مسجّعى را استعمال مى فرموده، و اين طور سخن گفتن ميسّر نيست مگر براى كسانى كه به همۀ كلمات و لغات و معانى آنها احاطه داشته باشند.
«وَ لا أَرْضٌ ذاتُ مِهادٍ، وَ لا خَلْقٌ ذُو اعْتِمادٍ»
(و نه زمين گسترده، و نه مخلوقى كه داراى توانايى و اراده باشد وجود داشت.)
«وَ لا أَرْضٌ ذاتُ مِهادٍ» ؛ «مهاد» از مادّۀ «مهد» و اصل اين لغت به معناى تمهيد يعنى آماده كردن است. مقصود اين است كه زمين آماده شده اى وجود نداشت؛ اين كرۀ زمين با اين وضعيّتى كه دارد وجود نداشت، امّا خداوند موجود بود. «وَ لا خَلْقٌ ذُو اعْتِمادٍ» يعنى مخلوق داراى اراده هم وجود نداشت. «خلق» به معناى مخلوق است، ولى در اينجا مقصود انسان است چون انسان مخلوقى است داراى تصميم و اراده، «ذو اعتماد» به معناى صاحب اراده است، و اين انسان است كه با اراده و نيّت است.
«ذَلِكَ مُبْتَدِعُ الْخَلْقِ وَ وارِثُهُ، وَ إِلهُ الْخَلْقِ وَ رازِقُهُ»
(او آفريننده و اختراع كنندۀ خلايق و وارث آنها، و معبود خلايق و روزى دهندۀ آنهاست.)
«مُبتدع» به معناى ابداع و اختراع كننده است. «وارث» به اين معناست كه يك روزى همۀ چيزها به خدا برمى گردد و همۀ انسانها مى ميرند. «إله» به معناى «مألوه» يعنى معبود است؛ مقصود اين است كه اختراع كنندۀ اين مخلوقات خداست، و وارث همۀ مخلوقات هم خداست، همچنين معبود همۀ خلايق و روزى دهنده به آنها هم خداست، احدى غير از او مؤثّر نيست.
«وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ دائِبانِ فِي مَرْضاتِهِ، يُبْلِيانِ كُلَّ جَدِيدٍ، وَ يُقَرِّبانِ كُلَّ بَعِيدٍ»
(و خورشيد و ماه به رضاى او سير مى كنند، و هر تازه اى را كهنه، و هر دورى را نزديك مى گردانند.)
«وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ دائِبانِ فِي مَرْضاتِهِ» ؛ «دائب» از مادّۀ «دئب» به معناى جدّيت مستمرّ و شبانه روزى است؛ يعنى خورشيد و ماه در سير و حركت خود جدّيت دارند، طلوع و غروب آنها در اثر سير و حركت آنهاست، و اين سير و حركت هم در همان راهى است كه خدا براى آنها معيّن كرده است. «يُبْلِيانِ كُلَّ جَدِيدٍ» هر چيز تازه اى را كهنه مى كنند، «وَ يُقَرِّبانِ كُلَّ بَعِيدٍ» و هر دورى را نزديك مى گردانند؛ يعنى اين گذشت زمان است كه جوانها را پير مى كند و به دنيا نيامده ها را به دنيا مى آورد، و گذشت زمان هم بر اثر آمد و رفت شب و روز است، آمد و رفت شب و روز هم بر اثر طلوع و غروب خورشيد و ماه است.
«قَسَمَ أَرْزاقَهُمْ، وَ أَحْصى آثارَهُمْ وَ أَعْمالَهُمْ، وَ عَدَدَ أَنْفاسِهِمْ، وَ خائِنَةَ أَعْيُنِهِمْ»
(او روزى خلايق را تقسيم كرده، و آثار و كردار و عدد نفسها و خيانت چشمهاى آنها را شماره و حفظ كرده است.)
روزيهاى جسمانى و معنوى بندگان را خداوند تقسيم مى كند، و شمارۀ آثار و اعمال و تعداد نفسهاى بندگان و خيانتهايى را كه چشمهاى انسانها مى كنند خداوند حفظ مى كند؛ مى داند اعمال آنها چيست، مى داند چند نفس كشيده اند. خدا هم خيانت چشمهاى مردم را مى داند و هم تعداد خيانتهاى چشمهاى آنها را؛ و اين معنا در قرآن
هم آمده است: «يَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَ ما تُخْفِي الصُّدُورُ»(1).
«وَ ما تُخْفِي صُدُورُهُمْ مِنَ الضَّمِيرِ، وَ مُسْتَقَرَّهُمْ، وَ مُسْتَوْدَعَهُمْ مِنَ الْأَرْحَامِ وَ الظُّهُورِ، إِلى أَنْ تَتَناهى بِهِمُ الْغاياتُ»
(و اوست كه مى داند آنچه را كه مردم در سينه ها مخفى كرده اند، و مى داند جاى استقرار و محل آنها را در رحم مادران و پشت پدران تا آخر كار ايشان.)
«وَ ما تُخْفِي صُدُورُهُمْ مِنَ الضَّمِيرِ» هر كسى هر چه را در سينه و در ضمير خود مخفى كرده باشد خداوند بر آن احاطه دارد و مى داند؛ بعد فرموده است:
«وَ مُسْتَقَرَّهُمْ، وَ مُسْتَوْدَعَهُمْ» سابق و لاحقتان، فعليت و حركاتتان را مى داند، و براى خدا همۀ اينها واضح و روشن است. در قرآن شريف فرموده است: «وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلاّ عَلَى اللّهِ رِزْقُها وَ يَعْلَمُ مُسْتَقَرَّها وَ مُسْتَوْدَعَها كُلٌّ فِي كِتابٍ مُبِينٍ»(2)هيچ جنبنده اى در زمين نيست مگر اين كه روزى او بر خداست و خداوند قرارگاه (منزل دائمى) و امانتگاه (جاى موقّت) او را مى داند و همۀ اين احوال در دفتر ازلى خدا ثابت است.
تكوّن انسان از پشت پدر و رحم مادر شروع مى شود و تا آن آخر كه بهشت يا جهنّم است ادامه دارد. «إِلى أَنْ تَتَناهى بِهِمُ الْغاياتُ» يعنى خدا همۀ اينها را حتّى تا آنجايى كه به بهشت يا جهنّم منتهى مى شود مى داند.
«هُوَ الَّذِي اشْتَدَّتْ نِقْمَتُهُ عَلى أَعْدائِهِ فِي سَعَةِ رَحْمَتِهِ»
(اوست آن خدايى كه در عين حال كه رحمتش وسعت دارد عذابش بر دشمنان سخت است.)
«وَ اتَّسَعَتْ رَحْمَتُهُ لِأَوْلِيائِهِ، فِي شِدَّةِ نِقْمَتِهِ»
(و در عين حال كه عذابش سخت است، رحمتش بر دوستان فراگير است.)
خداوند در عين حالى كه بندگان خوبى را كه مستحق رحمت او هستند مشمول رحمت خود مى گرداند، دشمنان خود را كه مستحق عذابند عذاب مى كند و آنها را به آتش قهر خود مى سوزاند.
«قاهِرُ مَنْ عازَّهُ، وَ مُدَمِّرُ مَنْ شاقَّهُ، وَ مُذِلُّ مَنْ ناواهُ، وَ غالِبُ مَنْ عاداهُ»
(مسلط است بر كسى كه بخواهد بر او غلبه كند، هلاك مى كند كسى را كه با او مخالفت مى كند، و خوار مى كند كسى را كه با او در ستيز باشد، و غالب است بر كسى كه با او دشمنى مى كند.)
«قاهِر» از مادّۀ «قهر» به معناى تسلط است، «عازَّ» از باب مفاعله و از مادّۀ «عزّة» به معناى كسى است كه در مقام غلبۀ بر ديگرى است؛ «قاهِرُ مَنْ عازَّهُ» بر كسى كه در مقام غلبۀ با اوست مسلط است.
«مُدمّر» به معناى هلاك كننده است، «شاقّ» از مادّۀ «شقّ» به معناى مخالفت است؛ «وَ مُدَمِّرُ مَنْ شاقَّهُ» و كسى كه در مسيرى غير از مسير خداوند حركت كند خداوند او را هلاك مى كند.
«مُذلّ» به معناى ذليل و خوار كننده است، «ناوا» از مادّۀ «نوء» به معناى «نهضت» است؛ «وَ مُذِلُّ مَنْ ناواهُ» و كسى كه در مقابل خداوند قيام كند خداوند او را ذليل و خوار مى كند.
«وَ غالِبُ مَنْ عاداهُ» و خداوند غالب و پيروز است بر كسى كه با او عداوت و دشمنى مى كند.
«وَ مَنْ تَوَكَّلَ عَلَيْهِ كَفاهُ، وَ مَنْ سَأَلَهُ أَعْطاهُ، وَ مَنْ أَقْرَضَهُ قَضاهُ، وَ مَنْ شَكَرَهُ جَزاهُ»
(كسى كه توكّلش بر خداست خدا كفايتش مى كند، و كسى كه از او سؤال كند خدا به او عطا مى كند، و كسى كه به خدا قرض دهد خدا قرض او را ادا مى كند، و كسى كه شكر خدا كند خدا به او پاداش مى دهد.)
«وَ مَنْ تَوَكَّلَ عَلَيْهِ كَفاهُ» ، توكّل و وابستگى انسان بايد به خدا باشد، در آيۀ شريفه آمده است: «وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللّهَ بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْراً»(1)و هر كس بر خدا توكّل كند خدا امر او را كفايت مى كند، خدا امرش نافذ و روان است و براى هر چيزى قدر و اندازه اى مقرّر داشته است.
«وَ مَنْ سَأَلَهُ أَعْطاهُ» و هر كسى از خدا سؤال كند و از خدا بخواهد، خدا خواستۀ او را مى دهد؛ در قرآن شريف هم آمده است: «وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ»(2)خدا فرموده است مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم. البتّه استجابت دعا شرايط دارد.
«وَ مَنْ أَقْرَضَهُ قَضاهُ» هر كس به خدا قرض دهد خدا قرض او را ادا مى كند. اصل لغت «قرض» به معناى قطع است، «مقراض» از همين مادّه به معناى آلت چيدن و قطع كردن است، «قرض» معمولاً در مال است و وقتى انسان مالى را قرض مى دهد مثل اين است كه آن را از خود قطع و جدا كرده باشد؛ حالا اگر شما يك چيزى را به خدا قرض داديد آن را از خود قطع كرده و از استفادۀ دنيايى آن گذشته ايد و خداوند هم قرض شما را پس مى دهد، البتّه پس دادن اين قرض ممكن است در دنيا و ممكن است در آخرت و قيامت باشد.
در اين مورد آيات زيادى در قرآن شريف وجود دارد كه از جملۀ آنها اين است:
«مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثِيرَةً وَ اللّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»(1)- سورۀ قصص (28)، آيۀ 84.(2)كيست كه به خدا قرض الحسنه دهد تا خدا چندين برابر بر مال او بيفزايد، خداوند است كه به افراد مال مى دهد و دوباره از آنها پس مى گيرد و به سوى او بازگشت انسانهاست.
در ذيل اين آيه مرحوم طبرسى حديثى را از حضرت امام صادق عليه السلام نقل كرده كه فرمود: وقتى آيۀ شريفۀ «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها»(2) - كسى كه كار خير انجام دهد خداوند بهتر از آن را به او مى دهد - نازل شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عرض كرد خدايا بر اين پاداش بيفزاى، خدا نازل فرمود: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها»(3)هر كس كار نيك انجام دهد براى اوست ده برابر آن. باز هم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عرض نمود:
خدايا بر اين هم بيفزاى، پس همين آيۀ «فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثِيرَةً» را نازل فرمود.(4)
«وَ مَنْ شَكَرَهُ جَزاهُ» و هر كس خدا را شكر كند خدا به او جزاى خير مى دهد، البتّه بايد بدانيم كه شكر خدا فقط به يك شكر زبانى نيست، بلكه هر نعمتى شكر مخصوصى دارد؛ مثلاً شكر سلامتى اعضاء و جوارح انسان به اين است كه آنها را در راهى كه خدا دستور داده به كار برد، و شكر ثروتمندى در اين است كه اموال خود را در راه خدا و بر طبق دستور خدا مصرف كند و...
«عِبادَ اللّهِ، زِنُوا أَنْفُسَكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُوزَنُوا، وَ حاسِبُوها مِنْ قَبْلِ أَنْ تُحاسَبُوا»
(اى بندگان خدا، خودتان را بسنجيد پيش از آن كه سنجيده شويد، و به حساب خود برسيد پيش از آن كه به حسابتان برسند.)
پر واضح است كه مقصود از توزين خود، سنجش اعمال است؛ در قيامت هم اعمال را مى سنجند. پس بر هر كسى لازم است اعمال خود را بسنجد و نفس خويش را محاسبه كند.
«وَ تَنَفَّسُوا قَبْلَ ضِيقِ الْخِناقِ، وَ انْقادُوا قَبْلَ عُنْفِ السِّياقِ»
(و نفس بكشيد پيش از آن كه گلويتان تنگ شود، و رام باشيد پيش از آن كه شما را با خشونت و زور ببرند.)
«خناق» به بيخ گلوى انسان مى گويند، قبلاً گفته ايم كه «خناق» در لغت به طنابى گفته مى شود كه به بيخ گلوى انسان مى اندازند و او را خفه مى كنند، ولى به علاقۀ حال و محل به بيخ گلوى انسان هم گفته شده است. «وَ تَنَفَّسُوا قَبْلَ ضِيقِ الْخِناقِ» ، مقصود اين است كه فرصت را غنيمت بدانيد و قبل از آن كه نفس به گلو برسد عمل صالح انجام دهيد. «و انقادوا» و رام باشيد و به دستور خدا عمل نماييد «قَبْلَ عُنْفِ السِّياقِ»پيش از آن كه شما را به زور به طرف مرگ و آخرت سوق دهند.
«وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ مَنْ لَمْ يُعَنْ عَلى نَفْسِهِ، حَتَّى يَكُونَ لَهُ مِنْها واعِظٌ وَ زاجِرٌ لَمْ يَكُنْ لَهُ مِنْ غَيْرِها زاجِرٌ وَ لا واعِظٌ»
(و بدانيد كسى كه از ناحيۀ نفس خويش كمك نشود بدين گونه كه از جانب خود پند دهنده و جلو گيرنده برايش باشد، براى او از غير خود پند دهنده و جلو گيرنده اى نخواهد بود.)
اگر انسان بخواهد سخن واعظان و پند دهندگان در او اثر كند بايد يك تنبّه و رادع و مانعى در نفس خودش داشته باشد؛ اگر در دل خود بيدارى نداشته باشد، پند و اندرزهاى ديگران در وى اثر نخواهد داشت. از اين جهت فرموده است: «أَنَّهُ مَنْ لَمْ يُعَنْ عَلى نَفْسِهِ» كسى كه از ناحيۀ نفس خويش كمك نشود، و كمك كردن نفس اين است كه «حَتَّى يَكُونَ لَهُ مِنْها واعِظٌ وَ زاجِرٌ» در اندرون خود از همان نفس يك واعظ
پند دهنده و يك واعظ باز دارنده داشته باشد؛ به اين معنا كه بايد از فطرت سالم و پاكى برخوردار باشد وگرنه «لَمْ يَكُنْ لَهُ مِنْ غَيْرِها زاجِرٌ وَ لا واعِظٌ» پند دهنده هاى خارجى و باز دارندگان خارج از اندرون انسان كاربردى نخواهند داشت.
تشريح موضوع به اين صورت است كه وقتى خميرمايۀ انسان به گونه اى است كه صلاحيت هدايت در آن وجود ندارد، ارشادات مردم صالح در او اثر مثبتى نخواهد گذاشت؛ و هر گاه هم كه كسى او را امر به معروف و نهى از منكر كند، او همچنان به راه انحرافى خود ادامه مى دهد؛ امّا اگر لياقت هدايت در ذات او وجود داشته باشد، وقتى كسى او را ارشاد كند متنبّه شده و هدايت مى شود؛ حضرت هم از اين معنا به اعانت نفس تعبير فرموده و گفته اند: «مَنْ لَمْ يُعَنْ عَلى نَفْسِهِ» كسى كه از ناحيۀ نفس خويش كمك نشود، و در نفس خود نيروى تنبّه و بيدارى نداشته باشد «لَمْ يَكُنْ لَهُ مِنْ غَيْرِها زاجِرٌ وَ لا واعِظٌ» كسى از خارج نفس او نمى تواند او را هدايت كند.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
كلامى از ابن أبى الحديد و نقدى بر آن
علّت ايراد خطبه و وجه نامگذارى آن
توصيف منع و عطاى خداوند
بخشش هاى خدا و تقدير روزيها
سخاوت خدا نسبت به بندگان
سرمدى و نامرئى بودن خدا
برتر از زمان و مكان بودن خداوند
توصيفى ديگر از بخشش ها و نعمت هاى نامحدود خداوند
«خطبۀ 91 - قسمت اوّل»
و مِن خُطبةٍ لَهُ عليه السّلام تُعْرَفُ بِخُطبَةِ الأَشْباحِ، وَ هِيَ مِن جَلائِلِ خُطَبِهِ عليه السّلام، و كانَ سَأَلَهُ سائِلٌ أَن يَصِفَ اللّهَ حَتَّى كَأَنَّهُ يَراهُ عِياناً، فَغَضِبَ عليه السّلام لِذَلِكَ:
«اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لا يَفِرُهُ الْمَنْعُ وَ الْجُمُودُ، وَ لا يُكْدِيهِ الْإِعْطاءُ وَ الْجُودُ، إِذْ كُلُّ مُعْطٍ مُنْتَقَصٌ سِواهُ، وَ كُلُّ مانِعٍ مَذْمُومٌ ماخَلاهُ، وَ هُوَ الْمَنَّانُ بِفَوائِدِ النِّعَمِ، وَ عَوائِدِ الْمَزِيدِ وَ الْقِسَمِ، عِيالُهُ الْخَلْقُ، ضَمِنَ أَرْزاقَهُمْ، وَ قَدَّرَ أَقْواتَهُمْ، وَ نَهَجَ سَبِيلَ الرَّاغِبِينَ إِلَيْهِ، وَ الطَّالِبِينَ ما لَدَيْهِ، وَ لَيْسَ بِما سُئِلَ بِأَجْوَدَ مِنْهُ بِما لَمْ يُسْأَلْ، الْأَوَّلُ الَّذِي لَمْ يَكُنْ لَهُ قَبْلٌ فَيَكُونَ شَيْءٌ قَبْلَهُ، وَ الْآخِرُ الَّذِي لَيْسَ لَهُ بَعْدٌ فَيَكُونَ شَيْءٌ بَعْدَهُ، وَ الرَّادِعُ أَناسِيَّ الْأَبْصارِ عَنْ أَنْ تَنالَهُ أَوْ تُدْرِكَهُ، مَا اخْتَلَفَ عَلَيْهِ دَهْرٌ فَيَخْتَلِفَ مِنْهُ الْحالُ، وَ لا كانَ فِي مَكانٍ فَيَجُوزَ عَلَيْهِ الْإِنْتِقالُ، وَ لَوْ وَهَبَ ما تَنَفَّسَتْ عَنْهُ مَعادِنُ الْجِبالِ، وَ ضَحِكَتْ عَنْهُ أَصْدافُ الْبِحارِ، مِنْ فِلِزِّ اللُّجَيْنِ وَ الْعِقْيانِ، وَ نُثارَةِ الدُّرِّ وَ حَصِيدِ الْمَرْجانِ ما أَثَّرَ ذَلِكَ فِي جُودِهِ، وَ لا أَنْفَدَ سَعَةَ ما عِنْدَهُ، وَ لَكانَ عِنْدَهُ مِنْ ذَخائِرِ الْإِنْعامِ ما لا تُنْفِدُهُ مَطالِبُ الْأَنامِ، لِأَنَّهُ الْجَوادُ الَّذِي لا يَغِيضُهُ سُؤَالُ السَّائِلِينَ وَ لا يُبْخِلُهُ إِلْحاحُ الْمُلِحِّينَ»
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه، خطبۀ نود و يكم از نهج البلاغۀ عبده و خطبۀ نودم از نهج البلاغۀ فيض الاسلام است. در موارد ديگر گفته ايم كه مرام مرحوم
سيّد رضى در تنظيم نهج البلاغه اين بوده كه هر مقدار از خطبه هاى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را كه داراى فصاحت و بلاغت چشمگيرترى بوده انتخاب نموده و قسمت هاى ديگر را نقل نكرده است؛ از جملۀ خطبه ها همين خطبۀ اشباح است كه خطبۀ بسيار مفصّلى بوده، و با وجود تقطيع هايى كه در آن واقع شده باز هم خطبۀ خيلى طولانى و مفصّلى است. حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در هر جمله اى از جملات اين خطبه كنايات و اقسام استعارات را به كار برده است.
ابن أبى الحديد كه يكى از شارحان نهج البلاغه و سنّى مذهب است و شرح او هم يكى از شروح با ارزش است، در دنبالۀ اين خطبه راجع به اميرالمؤمنين عليه السلام مى گويد:
«او امام صاحبان صنعت بديع است... و اين فصل از كلام اميرالمؤمنين مشتمل است از استعارات عجيب و ابواب بديع بر مواردى كه اگر در ديوان شاعر يا نويسنده اى بود حق تقدّم بر ديگران داشت». سپس پس از نقل جمله هاى ممتازى از اين خطبه مى گويد: «جاى تعجّب است كه اگر مردم در صد ورقه دو كلمه يا سه كلمه از اين كلمات ممتاز و برجسته مى يافتند قيامت برپا مى كردند و بوق و كرنا راه مى انداختند و كتابها و نشريات را از ستايش آن پر مى كردند، ولى بر كلام آن حضرت كه پر است از محسّنات بديعيه مرور مى كنند وليكن هواى نفس و تعصب آنان را به سكوت وا مى دارد».(1)
خوب اين سخن ابن أبى الحديد است در عظمت سخنان حضرت امير عليه السلام؛ امّا خودِ ابن أبى الحديدى كه ديگران را به تعصب و سكوت نسبت به آن حضرت متّهم مى كند، با وجود اين كه كليّۀ كلمات حضرت را شرح كرده و به كليّۀ رموز كلمات
1) شرح ابن أبى الحديد، ج 6، ص 451 و 452.
حضرت واقف شده و به اعلميّت حضرت امير عليه السلام اعتراف و اذعان نموده است، حقّ بزرگى را از حضرت امير عليه السلام زير پا گذاشته و در مقدّمۀ كتابش مى گويد: «اَلْحَمْدُلِلّهِ الْواحِدِ الْعَدلِ، الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذي تَفَرَّدَ بِالْكَمالِ... وَ قَدَّمَ الْمَفْضُولِ عَلَى الْأفْضَلِ لِمَصْلَحَةٍ اقْتَضاهَا التَّكْلِيفُ...»(1)، اين چه نسبت دروغى است كه به خدا مى دهيد؟ كجا خداوند متعال بى سواد جاهلى را بر فاضل تر و اعلم مقدّم داشته است؟ اگر امر به دست خدا بوده كه او به وسيلۀ پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله و سلم رهبرى و امامت بعد از رسول خود را تعيين كرده و شواهد و دلايل آن هم پيش شما و در كتب صحاح شما موجود است، و اگر امر دست خدا نبوده كه پس چرا مى گويى: «قَدَّمَ الْمَفْضُولِ عَلَى الْأفْضَلِ»؟! كار را به خدا نسبت مى دهى، هر عاقلى مى داند كه اين كار از خداى عليم و بصير قبيح است و هيچ گاه دست جامعه را در دست فردى كه راه خود را تشخيص نمى دهد به عنوان راهنما و رهبرى نمى گذارد، اين شما مردم بوديد كه دست در دست هم گذاشته و آن حضرت را خانه نشين كرديد و ديگران را بر حضرتش مقدّم داشتيد.
دربارۀ علّت ايراد اين خطبه چنين آمده است كه مسعدة بن صدقة از امام صادق عليه السلام نقل كرده است: روزى يكى از اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به آن حضرت عرض كرد: خدا را آن چنان براى ما توصيف كن كه دوستى و معرفت ما دربارۀ او زياد گردد؛ و در نقل ديگر آمده است شخصى به حضرت عرض كرد: آن چنان خدا را براى ما توصيف كن كه گويا او را با چشم مى بينيم، حضرت به غضب درآمده و اعلام «الصَّلاةُ الْجامِعَة» نمودند، پس به قدرى مردم اجتماع كردند كه مسجد كوفه پر از جمعيت شد، آنگاه حضرت على در حالى كه غضبناك بودند بر منبر رفته و اين خطبه
1) - شرح ابن أبى الحديد، ج 1، ص 3.
را ايراد فرمودند.(1)
علّت نامگذارى اين خطبه چنين است كه چون حضرت در اين خطبه راجع به ملائكه سخن گفته از اين رو آن را خطبۀ اشباح ناميده اند. «اشباح» جمع «شبح» به معناى جسم است. جسم مثالى، نه روح مجرّد صرف است و نه جسم مادّى كه لمس شود؛ ما يك جسم طبيعى مادّى داريم كه با چشم ديده مى شود و با دست هم لمس مى شود، اين جسم منحصر به همين عالم مادّه است؛ يكى هم جسم مثالى است، نظير آنچه انسان در خواب مى بيند، در عالم خواب جسم شما در رختخواب است ولى شما مى بينيد كه مثلاً در باغ هستيد، ميوه مى خوريد، گردش مى كنيد و... آن جسم با اين چشم ديده نمى شود ولى داراى طول و عرض و عمق است؛ به اين جسم جسم برزخى گفته مى شود و خواب هم نمونۀ عالم برزخ است، عالم برزخ كه عالم مثال است از اين عالم مادّه خيلى وسيع تر مى باشد.
ملائكة اللّه كه در قرآن و احاديث ذكر آنها به ميان آمده از نوع همين جسم مثالى هستند؛ يعنى با اجسام عالم طبيعت و مادّه فرق دارند، از اين روست كه با اين چشم ديده نمى شوند و با اين بدن هم لمس نمى گردند ولى مسلّماً داراى جسم هستند، و لذا در قرآن فرموده است: «جاعِلِ الْمَلائِكَةِ رُسُلاً أُولِي أَجْنِحَةٍ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ»(2)آنها داراى دو، سه و چهار بالند؛ ملائكه هم جسم اند و هم داراى بال مى باشند، امّا جسم بودن آنها به اين نيست كه از عناصر اين عالمِ مادّه باشند؛ بالاخره به اين اعتبار كه آنهاد.
1) توحيد صدوق، ص 48 به بعد؛ نهج البلاغۀ صبحى صالح، ص 124؛ نهج البلاغۀ فيض الاسلام، ص 230.
2) - سورۀ فاطر (35)، آيۀ 1؛ و مرحوم طباطبايى در توضيح آيه در تفسير الميزان (ج 17، ص 6 تا 13) و ابن أبى الحديد در شرح نهج البلاغه (ج 6، ص 431) راجع به ملائكه بحثى آورده اند؛ همچنين شرح نهج البلاغۀ ابن ميثم (ج 1، ص 156 به بعد) و منهاج البراعة (ج 2، ص 3، در شرح خطبۀ اوّل، و ج 6، ص 380) دربارۀ ماهيّت ملائكه و اصناف آنها توضيحى دارند؛ و صدرالمتألهين در مفاتيح الغيب، ص 341 تا 355 ماهيّت و اقسام ملائكه را بيان مى كند.
جسم اند به آنها اشباح گفته شده، و اين خطبه را هم به همين اعتبار خطبۀ اشباح مى گويند.
مرحوم سيّد رضى مى گويد: «تُعْرَفُ بِخُطبَةِ الأَشْباحِ» اين خطبه به خطبۀ اشباح معروف شده است «وَ هِيَ مِن جَلائِلِ خُطَبِهِ عليه السلام» و از خطبه هاى جليل القدر حضرت على عليه السلام است «و كانَ سَأَلَهُ سائِلٌ أَن يَصِفَ اللّهَ حَتَّى كَأَنَّهُ يَراهُ عِياناً» سائلى خواهش نمود كه حضرت خداوند را به گونه اى توصيف كند كه گويا او را با چشم مى بيند «فَغَضِبَ عليه السلام لِذَلِكَ» پس آن حضرت به همين خاطر غضبناك شده و اين خطبه را ايراد فرمودند.
«اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لا يَفِرُهُ الْمَنْعُ وَ الْجُمُودُ»
(سپاس خدايى را سزاست كه نبخشيدن و عطا نكردن، اموال او را زياد نمى گرداند.)
ابتداى اين خطبه مانند بسيارى از خطبه هاى نهج البلاغه حمد و ثناى خداست، ولى اصل ايراد خطبه به خاطر جوابگويى به آن فردى است كه چنين سؤالى نموده است. البتّه سؤال اين شخص مانند سؤالى است كه آن مرد بنى اسرائيلى از حضرت موسى عليه السلام كرده بود كه: «أَرِنَا اللّهَ جَهْرَةً»(1)خدا را آشكارا به ما نشان بده؛ حضرت امير عليه السلام به اين دليل غضبناك شده اند كه اين چه خواسته اى است كه اين مرد دارد و مگر بايد خدايى را عبادت كرد كه با چشم ديده شود؟ يا به گونه اى توصيف شود كه مانند اجسام عالم مادّه تجسم و تصور شود؟ و مگر چنين است كه اگر نتوانستيم خداى عالم را با چشم ببينيم يا مانند توصيف اجسام ديگر او را تصور كنيم، نبايد به او ايمان بياوريم و نبايد او را عبادت كنيم؟ آخر اين چه انتظار بى جايى است كه اين مردم دارند؟
1) - سورۀ نساء (4)، آيۀ 153؛ مجمع البيان، ج 2، ص 132 تا 134، ذيل آيۀ شريفه.
به هرحال سخن حضرت با حمد و ستايش خدا شروع مى شود كه: «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لا يَفِرُهُ الْمَنْعُ وَ الْجُمُودُ» مطلق حمد و ستايش مخصوص خدايى است كه منع كردن و جمود داشتن از عطاىِ به بندگان، اموال و ثروتهاى او را زياد نمى كند؛ خداوند اين طور نيست كه اگر نعمت هاى خود را به بندگان دهد از او كم شود و اگر ندهد زيادتر شود. «يَفِرُ» مثال واوى از مادّۀ «وفر» به معناى زياد مى باشد، مال وافر به معناى مال زياد است.
«وَ لايُكْدِيهِ الْإِعْطاءُ وَالْجُودُ، إِذْ كُلُّ مُعْطٍ مُنْتَقَصٌ سِواهُ، وَ كُلُّ مانِعٍ مَذْمُومٌ ماخَلاهُ»
(و كم نمى كند او را بذل و بخشش؛ زيرا هر عطا كننده اى غير از او اموالش كم مى شود، و هر منع كننده اى جز او مورد مذمّت است.)
«يكديه» از مادّۀ «كدى يكدى» به معناى «نقص» است، «كَدَتِ الارضُ» به معناى «زمين گياه خود را نداد» است؛ حضرت مى فرمايند: و اين چنين نيست كه عطا و بخشش خداوند مايۀ ناقص شدن و كم شدن ثروت او شود، خداوند با افراد ديگر فرق دارد، هر يك از افراد بشر با بذل و بخشش به ديگران از ثروتشان كم مى شود، ولى خداوند اين چنين نيست، خزائن خدا بى پايان است و با بذل و بخشش به ديگران اندك تغييرى نمى كند، زيرا اعطاى خداوند به نفس توجّه و ارادۀ اوست؛ همين كه اراده كند بدهد وضع مالى شما خوب مى شود. حضرت هم به همين جهت فرموده است: «إِذْ كُلُّ مُعْطٍ مُنْتَقَصٌ سِواهُ» زيرا كه مال و ثروت هر بخشنده اى غير از خدا با عطا و بخشش كم مى شود، «وَ كُلُّ مانِعٍ مَذْمُومٌ ماخَلاهُ» و هر فرد ديگرى كه صاحب ثروت بوده و حاضر به عطا و بخشش نباشد، در نظر مردم مورد مذمّت و سرزنش واقع مى شود؛ براى اين كه منع خداوند از روى بخل نيست، بلكه او از روى حكمت و مصلحت به افرادى نمى دهد.
«وَ هُوَ الْمَنَّانُ بِفَوائِدِ النِّعَمِ، وَ عَوائِدِ الْمَزِيدِ وَ الْقِسَمِ»
(اوست بسيار احسان كننده به نعمت هاى مفيد، و منفعت هاى بسيار و قسمت هاى مقدّر و تعيين شده.)
«منّان» صيغۀ مبالغه به معناى كثيرالانعام است، «فوائد النّعم» از قبيل اضافۀ صفت به موصوف است. «عوائد» جمع «عائدة» به معناى درآمد و فايده است، «مزيد» به معناى زياده است، «قِسَم» جمع «قسمت» به معناى تقسيم شده است. معناى دو جمله اين است كه خداوند به وسيلۀ آن همه نعمت هاى پرفايده، و نصيب هاى زياد و تقسيم شده، نعمت هاى خود را بر بندگان ارزانى داشته و حجّت را بر آنها تمام كرده است.
«عِيالُهُ الْخَلْقُ، ضَمِنَ أَرْزاقَهُمْ، وَ قَدَّرَ أَقْواتَهُمْ»
(همۀ مخلوقات عيال او هستند، روزى آنان را ضامن شده، و قوت آنان را مقدّر كرده است.)
«عيال» به معناى نان خور است. اين كلمه نسبت به بشر يعنى آنهايى كه مخارجشان به عهدۀ اوست؛ و نسبت به خداوند يعنى همۀ موجودات ذى روحى كه روزى مى خورند. «خلق» به معناى مخلوق است؛ يعنى همۀ مخلوقات نان خور و روزى خوار او و محتاج به او هستند، خداوند هم روزى آنان را ضامن شده و رزق آنان را مقدّر فرموده است.
«وَ نَهَجَ سَبِيلَ الرَّاغِبِينَ إِلَيْهِ، وَ الطَّالِبِينَ ما لَدَيْهِ»
(و واضح نموده است راه راغبان به سوى خود را، و طالبان به آنچه نزد اوست.)
«نهج» به معناى «اوضح» است، «وَ نَهَجَ سَبِيلَ الرَّاغِبِينَ إِلَيْهِ» و روشن و واضح
ساخته است راه آنهايى را كه به سوى او رغبت دارند، «وَ الطَّالِبِينَ ما لَدَيْهِ» و راه آنهايى را كه چيزهاى نزد خدا را طالب اند. مؤمنين وعده ها و بشارتهاى خدا را به بهشت و نعمت هاى آن پذيرفته و سعادت ابدى را طالب اند، و خداوند هم راه را براى رسيدن آنان به سعادت ابدى روشن و واضح كرده است.
«وَ لَيْسَ بِما سُئِلَ بِأَجْوَدَ مِنْهُ بِما لَمْ يُسْأَلْ»
(و سخاوت او نسبت به چيزى كه از او درخواست شده بيش از آنچه از او درخواست نشده نيست.)
مى فرمايد: اين طور نيست كه سخاوت خداوند نسبت به آنهايى كه از او خواسته اند بيشتر از آنهايى باشد كه از او طلب نكرده اند؛ چه بسا چيزهايى را به كسانى مى دهد كه از او طلب نكرده اند، و محروم مى كند كسانى را كه از او طلب كرده اند. البتّه دعا و تضرّع و زارى مؤثر است ولى دعا هم داراى شرايط است. اين جملۀ حضرت به اين معنا نيست كه ترك دعا و نيايش كنيم، بلكه بايد دعا كرد، ولى اين طور هم نيست كه خدا خواسته هاى سؤال كنندگان را بدهد و ديگران را محروم كند، او نسبت به همۀ بندگان و مخلوق خود جود و كرم دارد.
«اَلْأَوَّلُ الَّذِي لَمْ يَكُنْ لَهُ قَبْلٌ فَيَكُونَ شَيْءٌ قَبْلَهُ، وَ الْآخِرُ الَّذِي لَيْسَ لَهُ بَعْدٌ فَيَكُونَ شَيْءٌ بَعْدَهُ»
(او اوّلى است كه آغازى ندارد تا پيش از او چيزى باشد، و او آخرى است كه براى او پايانى نيست تا بعد از او چيزى باشد.)
اين بحث را قبلاً به مناسبتهاى ديگرى و از جمله در خطبۀ اوّل مطرح كرده و كاملاً شرح داده ايم كه خداوند تبارك و تعالى سرمدى است؛ يعنى از ازل بوده و تا ابد هم خواهد بود، او نه آغازى دارد تا از آن مبدأ به وجود آمده باشد و نه پايانى دارد تا به سوى منتهاى خود سير كند. مقصود حضرت در اين جمله اين است كه خداوند فوق عمود زمان است و اين چنين نيست كه بگوييم از فلان زمان بوده و تا فلان زمان هم خواهد بود.(1)
فرموده است: خدا «اَلْأَوَّلُ الَّذِي لَمْ يَكُنْ لَهُ قَبْلٌ» آن چنان اوّلى است كه براى او قبلى وجود ندارد «فَيَكُونَ شَيْءٌ قَبْلَهُ» تا اين كه قبلش چيزى باشد، «وَ الْآخِرُ الَّذِي لَيْسَ لَهُ بَعْدٌ» و او آن چنان آخرى است كه براى او بعدى نيست «فَيَكُونَ شَيْءٌ بَعْدَهُ» تا اين كه بعدش چيزى باشد.
«وَ الرَّادِعُ أَناسِيَّ الْأَبْصارِ عَنْ أَنْ تَنالَهُ أَوْ تُدْرِكَهُ»
(و او منع كنندۀ مردمكهاى چشمهاست از اين كه به ذات او برسند و يا او را درك نمايند.)
«اناسىّ» جمع «انسان» است، همچنين به سياهى و مردمك چشم هم «انسان» گفته مى شود كه جمع آن «اناسىّ» است. «رادع» از مادّۀ «ردع» به معناى مانع است؛ يعنى خداوند مانع از اين است كه مردمك چشمها به كنه ذات او برسند؛ به اين معنا كه خداوند ساختمان وجودى انسان را به گونه اى ساخته كه براى او محال است كنه ذات خداوند را ببيند يا اين كه كنه ذات او را درك كند.
«مَا اخْتَلَفَ عَلَيْهِ دَهْرٌ فَيَخْتَلِفَ مِنْهُ الْحالُ»
(براى او روزگار نچرخد تا در او تغيير حال پيدا شود.)
1) براى اطلاع كامل به شرح خطبۀ اوّل مراجعه شود.
«مَا اخْتَلَفَ عَلَيْهِ دَهْرٌ» ، مقصود از «دهر» در اين عبارت «زمان» است؛ يعنى زمان در خدا راه ندارد و در او ايجاد اختلاف نمى كند؛ براى اين كه زمان مقدار حركت، و حركت مربوط به اجسام است و خداوند فوق جسم است، از اين رو خداوند فوق زمان است؛ اگر زمان در خداوند راه داشت «فَيَخْتَلِفَ مِنْهُ الْحالُ» پس حالات خداوند هم به وسيلۀ زمان اختلاف پيدا مى كرد و هر وقتى يك طورى بود.
براى توضيح مطلب مى گوييم: ما جزو اين عالم مادّه هستيم و زمان هم مربوط به عالم مادّه است، از اين رو زمان در ما اثر مى گذارد؛ مثلاً روزى به صورت موادّى در دل خاك بوديم، به مرور زمان به صورت نطفه درآمديم، بعد علقه شديم، و بعد به صورت مضغه درآمديم، پس از تكامل بدن روح در كالبد ما دميده شد، بعد بر اثر مرور زمان به دنيا آمديم، و رشد و نموّ پيدا كرديم تا اين كه نوجوانى شديم، سپس جوان شديم و همين طور تا حالا كه هفتاد هشتاد ساله هستيم.
يا مثلاً يك دانۀ خرما را با شرايط مخصوص به خود در دل خاك مى نشانند، پس از مدّتى مى شكافد و ساقۀ باريك و لطيفى از ميان آن به خارج از خاك سر مى زند، بعد كم كم و كم كم همين ساقه بزرگ و درشت مى شود تا اين كه به صورت نخلى تنومند در مى آيد؛ همچنين است همۀ موجودات اين جهان مادّى؛ گذشت زمان در همۀ آنها به نحوى اثر مى گذارد و با مرور زمان تغييرات و تحوّلاتى در آنها حاصل مى شود؛ امّا خدا اين طور نيست و چون او فوق زمان و مكان است به هيچ وجه زمان در او اثر نمى گذارد، و به قول معروف هرچه خداوند دارد بالفعل دارد، برخلاف جهان مادّه كه تحقق هر چيزى احتياج به مرور زمان دارد و مرور زمان در همۀ آنها اثر مى گذارد.
بنابراين «مَا اخْتَلَفَ عَلَيْهِ دَهْرٌ» به اين معناست كه خداوند فوق عمود زمان است و زمان بر او نمى چرخد وگرنه «فَيَخْتَلِفَ مِنْهُ الْحالُ» حالات خداوند هم تغيير پيدا مى كرد، در حالى كه خداوند محل حوادث نيست.
«وَ لا كانَ فِي مَكانٍ فَيَجُوزَ عَلَيْهِ الْإِنْتِقالُ»
(و در مكانى نبوده تا جايز باشد براى او انتقال و جابجايى.)
لازمۀ مكان داشتنِ هر چيزى جواز انتقال آن چيز به جاى ديگر است، خداوند در مكان خاصى نيست وگرنه انتقال و جابجايى بر او ممكن بود. خداوند مجرّد است و لازمۀ مجرّد بودن لامكان بودن است؛ مثلاً روحى كه در من و شما وجود دارد، جا و مكان مخصوصى ندارد، هر جاى اين بدن كه زير ذرّه بين گذاشته شود و آن را بشكافيم روح را در آن مشاهده نمى كنيم، در حالى كه روح در بدن موجود است؛ روح داخل اين بدن است وليكن «لا بالممازجة» نه به گونه اى كه با يكايك اعضاى بدن ممزوج شده باشد، و در آنها هم نيست وليكن «لا بالمفارقة» نه به گونه اى كه از آنها جدا باشد.
بنابراين همچنان كه نسبت جان به بدن اين طور است كه «داخِلٌ فِيهِ لا بِالْمُمازِجَةِ، وَ خارِجٌ عَنْهُ لا بِالْمُفارِقَةِ» نسبت خدا هم به جهان هستى همين طور است «داخِلٌ في الْأشياءِ لا بِالْمُمازِجَةِ وَ خارِجٌ عَنْها لا بِالْمُفارِقَةِ» خداوند داخل در همۀ اشياء است ولى نه به نحوى كه با آنها ممزوج و آميخته باشد، و خارج از آنهاست ولى نه به نحوى كه از آنها جدا باشد.
«وَ لَوْ وَهَبَ ما تَنَفَّسَتْ عَنْهُ مَعادِنُ الْجِبالِ، وَ ضَحِكَتْ عَنْهُ أَصْدافُ الْبِحارِ»
(و اگر ببخشد آنچه را معادنِ كوهها نفس زنان ظاهر مى سازند، و صدفهاى درياها خنده كنان آشكار مى نمايند)
«لَوْ» در اين عبارت شرطيّه است و جواب آن جملۀ «ما أَثَّرَ ذَلِكَ...» در دو سطر ديگر است. حضرت مى خواهند بفرمايند: خدا هرچه از خزانۀ غيبى خود به شما تفضل كند، از جود او و از نعمت هاى او كم نمى شود؛ از اين رو فرموده است: اگر
خداوند همۀ آنچه را كه معدنهاى كوهها نفس زنان ظاهر مى سازند، و همۀ آنچه را كه صدفهاى دريا خنده كنان آشكار مى نمايند به ديگران ببخشد، چيزى از جود او كم نمى شود.
زيبايى كلام حضرت در اين دو جمله خيلى زياد است، دو تشبيه خيلى جالب در اين عبارت به كار رفته است، يكى اين كه حضرت معادنِ داخل كوهها را به انسان پرتلاشى كه از محل كار نفس زنان بازگشته است تشبيه فرموده و مى گويد: آنچه را معادنِ كوهها نفس زنان ظاهر مى سازند؛ و تشبيه دوّم اين است كه صدفها و ذخائر زير دريا را هم به انسانى كه از فعاليتِ خود شادمان و خندان است تشبيه كرده و مى گويد:
آنچه را صدفهاى درياها خنده كنان آشكار نموده اند. در حقيقت آن حالت ذوب شدن سنگ طلا براى استخراجِ طلا را مثلاً به تنفّس انسان، و آن شكافتن صدفها براى استخراج زينت آلات زير دريا را به خندۀ انسان تشبيه فرموده است.
«مِنْ فِلِزِّ اللُّجَيْنِ وَ الْعِقْيانِ، وَ نُثارَةِ الدُّرِّ وَ حَصِيدِ الْمَرْجانِ»
(از نقره هاى خالص و طلاهاى ناب و درّهاى پراكنده و مرجانهاى دست چين)
«مِنْ» در ابتداى جمله براى بيان است، و بيان ابهام از «ما» در جملۀ «ما تنفّست...، و ما ضحكت...» را مى كند. «فِلِزّ» به چيزهاى معدنى كه قابل استخراج است گفته مى شود. «لجين» به فلز نقره مى گويند. «عقيان» به طلايى گفته مى شود كه پس از ذوب شدنِ سنگِ طلا قطره قطره به طور خالص جمع شده باشد. «نثارة» به معناى پراكنده است، «نُثارَةِ الدُّرِّ» يعنى دُرّهاى پراكنده و پخش شده؛ «حَصِيدِ الْمَرْجانِ» يعنى چيده شده هاى مرجان يا مرجانهاى چيده شده. در هر دو جمله زيبايى زائدالوصفى وجود دارد؛ مقصود از جملۀ اوّل طلا و نقرۀ تصفيه شدۀ ناب است، و مقصود از جملۀ دوّم دُرّهايى است كه پس از باريدن باران در لابلاى ريگها پراكنده اند و نظر انسان را به خود جلب مى كنند و مرجانهاى به دست آمده از مخازن دريايى.
«ما أَثَّرَ ذَلِكَ فِي جُودِهِ، وَ لا أَنْفَدَ سَعَةَ ما عِنْدَهُ»
(تأثيرى در جود او ندارد، و وسعت نعمت هاى او را پايان نخواهد بود.)
اين جمله جواب «لَوْ» است كه در چند جملۀ پيش بود - لو وهب... -؛ يعنى اگر خداوند آن نعمت هاى سرشار خود را - چه آنهايى كه در معادنِ كوههاست يا آنهايى كه در بيابانها و درياهاست - به ديگران ببخشد «ما أَثَّرَ ذَلِكَ فِي جُودِهِ» اين عطا و بخشش در جود و سخاى او تأثير منفى نمى گذارد و او را از جود و سخا باز نمى دارد، «وَ لا أَنْفَدَ سَعَةَ ما عِنْدَهُ» و هيچ گاه آن سرمايه هاى خداوندى را به پايان نمى برد.
«وَ لَكانَ عِنْدَهُ مِنْ ذَخائِرِ الْإِنْعامِ ما لا تُنْفِدُهُ مَطالِبُ الْأَنامِ»
(و نزد اوست از ذخيره هاى نعمت ها به قدرى كه خواسته هاى مردم آن را به پايان نمى رساند.)
«مطالب» جمع «مطلب» و به معناى خواسته است، «انام» به معناى مردم است.
ظاهر اين جمله بيان معناى جملۀ قبل است؛ در جملۀ قبل فرموده بود: اين كه خداوند نعمت هاى خود را به ديگران مى بخشد در جود او نقصى به وجود نمى آيد و سرمايه هاى خداوند پايان نمى پذيرد، حالا در توضيح آن فرموده اند: «وَ لَكانَ عِنْدَهُ مِنْ ذَخائِرِ الْإِنْعامِ ما لا تُنْفِدُهُ مَطالِبُ الْأَنامِ» براى اين كه ذخائر بخشيدنىِ نزد خداوند به قدرى است كه خواسته هاى مردم آنها را نابود نمى كند.
«لِأَنَّهُ الْجَوادُ الَّذِي لا يَغِيضُهُ سُؤَالُ السَّائِلِينَ وَ لا يُبْخِلُهُ إِلْحاحُ الْمُلِحِّينَ»
(براى اين كه او بخشنده اى است كه درخواست سائلين چيزى از او كم نمى كند و اصرار درخواست كنندگان او را بخيل نمى گرداند.)
«لايغيضه» از مادّۀ «غاض» است كه هم لازم استعمال شده مانند «غاض الماء» يعنى آب فرو رفت، و هم متعدّى استعمال شده مانند همين مورد «لا يَغِيضُهُ سُؤَالُ السَّائِلِينَ» يعنى درخواستِ درخواست كنندگان جود او را كم نمى كند.
«الحاح» به معناى اصرار است، «ملحّين» اسم فاعل از همين «الحاح» و به معناى اصرار كنندگان است. حضرت در مقام بيان بخشندگى خدا فرموده است: «لِأَنَّهُ الْجَوادُ الَّذِي لا يَغِيضُهُ سُؤَالُ السَّائِلِينَ» براى اين كه خداوند آن چنان بخشنده اى است كه درخواستِ درخواست كنندگان جود و بخشش او را كم نمى كند، «وَ لا يُبْخِلُهُ إِلْحاحُ الْمُلِحِّينَ» و اصرار اصرار كنندگان او را از جود باز نمى دارد و بخيلش نمى كند. آدم ثروتمندِ سخاوتمند اين طور است كه وقتى يك فقير يا حاجتمندى چند مرتبه پيش او برود و به او اصرار كند، بالاخره در دفعات سوّم و چهارم از توجّهش نسبت به اين فرد كم مى شود و سخاوتش را نسبت به او كم مى كند و بخيل مى شود، امّا خداوند اين طور نيست.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
لزوم اقتدا به قرآن و سنّت در خداشناسى
بى توجّهى به القائات شيطان در امر شناخت
اعتراف راسخان در علم به ناآگاهى از كنه ذات و صفات خدا
عظمت خدا برتر از سنجش با عقل
كنه ذات و صفات حق، فراتر از فهم و شهود خلق
«خطبۀ 91 - قسمت دوّم»
«فَانْظُرْ أَيُّهَا السَّائِلُ فَما دَلَّكَ الْقُرْآنُ عَلَيْهِ مِنْ صِفَتِهِ فَائْتَمَّ بِهِ، وَ اسْتَضِئْ بِنُورِ هِدايَتِهِ، وَ ما كَلَّفَكَ الشَّيْطانُ عِلْمَهُ مِمَّا لَيْسَ فِي الْكِتابِ عَلَيْكَ فَرْضُهُ، وَ لا فِي سُنَّةِ النَّبِىِّ صلى الله عليه و آله و سلم وَ أَئِمَّةِ الْهُدى أَثَرُهُ، فَكِلْ عِلْمَهُ إِلَى اللَّهِ سُبْحانَهُ، فَإِنَّ ذَلِكَ مُنْتَهى حَقِّ اللَّهِ عَلَيْكَ، وَ اعْلَمْ أَنَّ الرَّاسِخِينَ فِي الْعِلْمِ هُمُ الَّذِينَ أَغْناهُمْ عَنِ اقْتِحامِ السُّدَدِ الْمَضْرُوبَةِ دُونَ الْغُيُوبِ، الْإِقْرارُ بِجُمْلَةِ ما جَهِلُوا تَفْسِيرَهُ مِنَ الْغَيْبِ الَْمحْجُوبِ، فَمَدَحَ اللَّهُ اعْتِرافَهُمْ بِالْعَجْزِ عَنْ تَناوُلِ ما لَمْ يُحِيطُوا بِهِ عِلْماً، وَ سَمَّى تَرْكَهُمُ التَّعَمُّقَ فِيما لَمْ يُكَلِّفْهُمُ الْبَحْثَ عَنْ كُنْهِهِ رُسُوخاً، فَاقْتَصِرْ عَلى ذَلِكَ، وَ لا تُقَدِّرْ عَظَمَةَ اللَّهِ سُبْحانَهُ عَلى قَدْرِ عَقْلِكَ فَتَكُونَ مِنَ الْهالِكِينَ، هُوَ الْقادِرُ الَّذِي إِذَا ارْتَمَتِ الْأَوْهامُ لِتُدْرِكَ مُنْقَطَعَ قُدْرَتِهِ، وَ حاوَلَ الْفِكْرُ الْمُبَرَّأُ مِنْ خَطَراتِ الْوَساوِسِ أَنْ يَقَعَ عَلَيْهِ فِي عَمِيقاتِ غُيُوبِ مَلَكُوتِهِ، وَ تَوَلَّهَتِ الْقُلُوبُ إِلَيْهِ لِتَجْرِيَ فِي كَيْفِيَّةِ صِفاتِهِ، وَ غَمُضَتْ مَداخِلُ الْعُقُولِ فِي حَيْثُ لا تَبْلُغُهُ الصِّفاتُ لِتَناوُلِ عِلْمِ ذاتِهِ، رَدَعَها وَ هِيَ تَجُوبُ مَهاوِيَ سُدَفِ الْغُيُوبِ مُتَخَلِّصَةً إِلَيْهِ سُبْحانَهُ»
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه، خطبۀ نود و يكم بر حسب رديف نهج البلاغۀ عبده معروف به خطبۀ اشباح بود؛ گفتيم كه علّت ايراد اين خطبه سؤالى بود كه يكى از صحابۀ آن حضرت كرده و از حضرت امير عليه السلام خواسته است طورى
خداوند عالم را توصيف كنند كه گويا او را با دو چشم ظاهرى ديده است؛ حضرت امير عليه السلام در حالى كه از اين خواسته غضبناك شده بود، دستور اجتماع مردم را داده و پس از اجتماع مردم با حالت غضب آلودى به منبر رفتند و شروع به ايراد سخن كردند. سخنان موضوع درس امروز جملاتى است كه خطاب به سؤال كننده صادر شده است.
«فَانْظُرْ أَيُّهَا السَّائِلُ فَما دَلَّكَ الْقُرْآنُ عَلَيْهِ مِنْ صِفَتِهِ فَائْتَمَّ بِهِ، وَ اسْتَضِئْ بِنُورِ هِدايَتِهِ»
(پس اى سؤال كننده بنگر هر صفتى از صفات خدا را كه قرآن تو را بدان راهنمايى كرده بپذير، و از نور هدايت قرآن روشنايى بگير.)
قصد سؤال كننده اين بود كه حضرت طورى خدا را تعريف كند كه به ذات خدا احاطه پيدا كند، و مقصود حضرت هم اين است كه: احاطه پيدا كردن به ذات و صفات خداوند براى بنده اى كه معلول حقّ است از محالات است، هيچ وقت معلول نمى تواند به علّت احاطه پيدا كند؛ انبياء و اولياىِ خدا هم با وجود اين كه از مقرّبان درگاه خدا هستند، ولى در عين حال معلول حقّاند و نمى توانند به كنه ذات و صفات خدا احاطه پيدا كنند.
درك اين مطلب شايد براى خيلى از كسانى كه جزو خواص هستند مشكل باشد كه چطور مثلاً نبىّاكرم صلى الله عليه و آله و سلم يا حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نمى توانند بر ذات خدا و يا صفات او احاطه پيدا كنند، در صورتى كه جواب چنين استبعادى اين است كه نبىّ مكرّم اسلام صلى الله عليه و آله و سلم هرچند متقرّب الى اللّه است امّا بالاخره معلول حقّ مى باشد، معلول متناهى است و ذات و صفاتِ حقّ غيرمتناهى، و احاطۀ متناهى بر غيرمتناهى از محالات است.
سخن حضرت امير عليه السلام به سؤال كننده اين است كه: بندۀ خوب خدا كسى است كه همان اندازه اى كه خدا از او خواسته مطيع و فرمانبردار باشد. صفاتى مانند عالم بودن، قادر بودن، حكيم بودن، رزّاق بودن و... را خداوند به خود اطلاق كرده است، خوب همين كه بدانيم خدا هست، قدرت و علم هم دارد، حكيم است و رزّاقيّت دارد، كافى است؛ امّا اين كه بخواهيد در ذات خدا تعمّق كنيد كه ذات او چه جورى است، وجوبِ وجود يعنى چه، علم خدا چگونه است و... اينها را گرچه خوب است تا اندازه اى كه با برهان ثابت شده و عقل سالم پذيراست و يا از روايات استفاده مى شود دنبال كرده و فهميد، ولى بيش از آن را نه؛ و حضرت هم نخواسته بگويد هيچ سراغ اين مطالب نرويد، از اين رو فرموده اند:
«فَانْظُرْ أَيُّهَا السَّائِلُ» اى سؤال كننده نگاه كن «فَما دَلَّكَ الْقُرْآنُ عَلَيْهِ مِنْ صِفَتِهِ» هر آنچه از صفات خداوند كه قرآن تو را دلالت و هدايت كرده است «فَائْتَمَّ بِهِ» به آن اقتدا كن؛ يعنى به همان مقدارى كه خدا راهنمايى كرده ياد بگير؛ مثلاً قرآن گفته است:
«كانَ اللّهُ عَلِيماً حَكِيماً»(1)تو هم بگو خداوند عليم است يعنى همه چيز را مى داند و حكيم است و هر كارى را از روى حكمت انجام مى دهد. يا در جاى ديگر گفته است:
«إِنَّ اللّهَ هُوَ الرَّزّاقُ»(2)تو هم بگو خداوند رزّاق و روزى دهنده است و... اينها صفاتى است كه خداوند براى خود گفته و ما هم بايد تابع قرآن باشيم و مطابق قرآن صفات خدا را بگوييم، به اين معنا كه صفات خدا توقيفى است و ما حق نداريم براى خدا صفتى درست كنيم كه در قرآن و حديث وجود ندارد.
يك نكتۀ ظريفى هم كه در اين جمله به كار رفته است اين كه فرموده: «فَما دَلَّكَ الْقُرْآنُ عَلَيْهِ مِنْ صِفَتِهِ» و نفرمود: «من ذاته»؛ براى اين كه در اصل ذات خداوند شك و8.
ترديدى نيست «أَ فِي اللّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»(1)آيا در خدايى كه خالق آسمانها و زمين است شك و ترديد است؟ استفهام در اين آيه انكارى است و به اين معناست كه در وجود خداوند شك و ترديدى وجود ندارد. اين آيه در مورد اصل وجود ذات است كه قابل شك و ترديد نيست، امّا اين كه ذات خداوند به چه كيفيتى است هيچ آيه اى بر آن دلالت ندارد، ولى صفات خداوند در قرآن و حديث مطرح شده و در مورد آن هم بحث كرده اند.
«وَ اسْتَضِئْ بِنُورِ هِدايَتِهِ» و از قرآن طلب نور كن؛ يعنى نور هدايت قرآن را براى خود سرمايه قرار بده و هر جا كه خداوند تو را به صفاتى هدايت كرده است همان نور هدايت را بپذير.
«وَ ما كَلَّفَكَ الشَّيْطانُ عِلْمَهُ مِمَّا لَيْسَ فِي الْكِتابِ عَلَيْكَ فَرْضُهُ، وَ لا فِي سُنَّةِ النَّبِىِّ صلى الله عليه و آله و سلم وَ أَئِمَّةِ الْهُدى أَثَرُهُ، فَكِلْ عِلْمَهُ إِلَى اللَّهِ سُبْحانَهُ، فَإِنَّ ذَلِكَ مُنْتَهى حَقِّ اللَّهِ عَلَيْكَ»
(و آنچه را كه شيطان به آموختن آن تو را واداشته و در قرآن دانستن آن بر تو واجب نشده و در طريقۀ پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم و ائمّۀ هدى اثرى از آن نيست، علم آن را به خدا واگذار، زيرا منتهاى حق خداى تعالى بر تو همين است.)
اگر كسى به تو مى گويد بايد به كنه ذات خداوند پى ببرى و كنه ذات خدا را به دست بياورى، اين شيطان است كه دارد وسوسه مى كند و به تو القا مى كند و مى خواهد از راه خداشناسى غير مشروع تو را فريب دهد و اغوا كند. حضرت براى بيان اين كه معيار و ملاك در آموختن علم خداشناسى چيست فرموده اند: «وَ ما كَلَّفَكَ الشَّيْطانُ عِلْمَهُ» آن
1) - سورۀ إبراهيم (14)، آيۀ 10.
چيزى كه شيطان ياد گرفتنش را تكليف كرده «مِمَّا لَيْسَ فِي الْكِتابِ عَلَيْكَ فَرْضُهُ» از چيزهايى كه قرآن بر تو واجب ندانسته «وَ لا فِي سُنَّةِ النَّبِىِّ صلى الله عليه و آله و سلم وَ أَئِمَّةِ الْهُدى أَثَرُهُ»و در اخبار و احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و ائمۀ هدى اثرى از آن نيست «فَكِلْ عِلْمَهُ إِلَى اللَّهِ سُبْحانَهُ» پس تو ياد گرفتن آن را موكول به خداى متعال كن «فَإِنَّ ذَلِكَ مُنْتَهى حَقِّ اللَّهِ عَلَيْكَ» براى اين كه حق خدا همين است كه حريم او را حفظ كنيم و بيش از آن اندازه كه او به ما ياد داده تعمّق نكنيم، بر ماست كه از خدا و رسول صلى الله عليه و آله و سلم پيروى كنيم.
«وَ اعْلَمْ أَنَّ الرَّاسِخِينَ فِي الْعِلْمِ هُمُ الَّذِينَ أَغْناهُمْ عَنِ اقْتِحامِ السُّدَدِ الْمَضْرُوبَةِ دُونَ الْغُيُوبِ، الْإِقْرارُ بِجُمْلَةِ ما جَهِلُوا تَفْسِيرَهُ مِنَ الْغَيْبِ الَْمحْجُوبِ»
(و بدان كه استوارانِ در علم و دانش كسانى هستند كه اقرار به نادانى نسبت به آنچه از عالم غيب بى اطلاعند، آنان را بى نياز گردانده از اين كه بى فكر در حجابهايى كه در برابر آنها زده شده داخل شوند.)
حضرت امير عليه السلام مى خواهند به اين سؤال كننده بگويند: اين را بدان كه راسخانِ در علم هم به همان اندازه كه خدا به آنها ياد داده است قناعت مى كنند، و اين طور نيست كه چون راسخان در علم هستند بگويند ما بايد تا بى نهايت را بدانيم. «وَ اعْلَمْ أَنَّ الرَّاسِخِينَ فِي الْعِلْمِ» بدان اى مرد سائل كه استواران در علم و دانش «هُمُ الَّذِينَ أَغْناهُمْ»كسانى هستند كه آنها را بى نياز كرده است «عَنِ اقْتِحامِ السُّدَدِ الْمَضْرُوبَةِ دُونَ الْغُيُوبِ»از داخل شدن در پرده هاى زده شده در برابر غيب ها.
«اَلْإِقْرارُ بِجُمْلَةِ ما جَهِلُوا تَفْسِيرَهُ مِنَ الْغَيْبِ الَْمحْجُوبِ» اقرار آنان به همۀ چيزهايى كه از عالم غيب برايشان پوشيده است. «اقرار» در اين جمله مرفوع است و رفع آن بنابر فاعليت براى «اغناهم» است. خلاصه آنان بدون دليل ادّعاى علم نمى كنند،
تفسير هر چيزى را كه نمى فهمند به خدا واگذار كرده و مى گويند: خدايا تو خالق و موجد هستى، تو رزّاق هستى، تو عالم و بصير هستى و... امّا خصوصيات صفات خدا را به قرآن و سنّت مراجعه مى كنم، اگر نفهميدم اقرار و اعتراف مى كنم كه خدايا من خالقيت، رازقيت، عليم بودن، خبير و بصير بودن و... تو را به نحوى كه در واقع و نفس الامر هست قبول دارم.
«فَمَدَحَ اللَّهُ اعْتِرافَهُمْ بِالْعَجْزِ عَنْ تَناوُلِ ما لَمْ يُحِيطُوا بِهِ عِلْماً»
(پس خداوند اين اعتراف آنان را به عجز از رسيدن به چيزى كه علمشان به آن احاطه ندارد ستايش كرده است.)
اين كه راسخان در علم سخن بدون دليل نمى گويند و به جهل خود در مواردى كه علم ندارند اعتراف مى كنند، مورد رضايت خداست و به همين دليل هم خداوند آنان را مدح و ستايش كرده است: «وَ الرّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا»(1).
حضرت مى فرمايد: «فَمَدَحَ اللَّهُ اعْتِرافَهُمْ» پس خداوند مدح و ستايش كرده است اعتراف آنان را «بِالْعَجْزِ عَنْ تَناوُلِ ما لَمْ يُحِيطُوا بِهِ عِلْماً» به عاجز بودن آنان از رسيدن به چيزى كه علمشان به آن احاطه ندارد؛ خلاصه چون مواردى را كه ندانسته اند اعتراف به نادانى خود كرده اند، مورد ستايش خدا قرار گرفته اند.
«وَ سَمَّى تَرْكَهُمُ التَّعَمُّقَ فِيما لَمْ يُكَلِّفْهُمُ الْبَحْثَ عَنْ كُنْهِهِ رُسُوخاً»
(و ترك آنان بحث و تعمّق را در چيزى كه بحث و گفتگوى از كنه آن به ايشان امر نشده، رسوخ و استوارى ناميده است.)
«تعمّق» از مادّۀ «عمق» از باب تفعّل و به معناى فرو رفتن براى تحقيق و بررسى است، يعنى دقيق انديشه كردن و بسيار انديشه كردن؛ و «ترك التّعمّق» به معناى ترك7.
1) - سورۀ آل عمران (3)، آيۀ 7.
انديشه است؛ ترك انديشه در چيزهايى كه بحث در كنه آن براى بشر لازم نيست، به اين دليل كه حريم حق را محترم شمرده امتياز است؛ از اين رو حضرت فرموده است: خداوند اين ترك تعمّق آنان را چون خارج از تكليف آنها بوده است ستوده، و نام آن را رسوخ و استوارى نهاده است.
«فَاقْتَصِرْ عَلى ذَلِكَ، وَ لا تُقَدِّرْ عَظَمَةَ اللَّهِ سُبْحانَهُ عَلى قَدْرِ عَقْلِكَ فَتَكُونَ مِنَ الْهالِكِينَ»
(پس اى سائل در معرفت خدا به همين مقدار قناعت كن، و عظمت پروردگار را با عقل خود اندازه گيرى نكن كه از هلاكت شوندگان خواهى بود.)
اين طور نيست كه انسان در شناخت عظمت خدا عقل خود را معيار قرار دهد، زيرا كه عقل انسان قاصر است و كمترين مسائل غيبى را درك نمى كند؛ پس بايد در شناخت عظمت خدا به كتاب و سنّت مراجعه كرد و بر همان مقدارى كه از كتاب و سنّت درك مى شود اكتفا نمود. از اين رو حضرت امير عليه السلام خطاب به سؤال كننده فرموده است: «فَاقْتَصِرْ عَلى ذَلِكَ» بر همان كه گفتيم - كتاب و سنّت - اكتفا كن «وَ لا تُقَدِّرْ عَظَمَةَ اللَّهِ سُبْحانَهُ عَلى قَدْرِ عَقْلِكَ» و عظمت خداوند سبحان را با عقل خود اندازه گيرى نكن. خدا از هر عيب و نقص منزّه و پاك است، و اين كه بخواهد با عقل ناقص بشر درك شود خود يك نقصى است كه خداوند از همين عيب هم منزّه و پاك است؛ پس تو هم با عقل قاصر خود عظمت خداوند را اندازه گيرى نكن.
مى گويند: مورچه چون خودش دو شاخك دارد - العياذ باللّه - خيال مى كند خدا هم دو شاخك دارد؛ و آن چوپان هم خيال مى كند خدا دست و پا، سر و صورت و
گيسوان دارد، تشنه و گرسنه مى شود، و با انجام كارها خستگى بر او مستولى مى شود، هنگامى كه خستگى بر او مستولى شد خوابش مى گيرد، وقتى خوابيد خستگى از تنش بيرون مى رود، و چون از خواب برخاست مانند يك انسان احتياج به خوردن چاى و شربتى دارد تا - العياذ باللّه - نُحوست خواب از سرش بپرد، از اين رو در مناجات خود با خدا مى گويد:
«تو كجايى تا شوم من چاكرت*** چارقت دوزم كنم شانه سرت
دستكت بوسم بمالم پايكت*** وقت خواب آيد بروبم جايكت»(1)
اين چوپان با عقل خود خداوند عالم را به صورت يك انسان تصور كرده است.
اين تصور آنهايى است كه خارج از كتاب و سنّت به معارف مى پردازند و مسلّماً آخر راه آنها ضلالت و گمراهى و هلاكت است. حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام هم فرموده اند:
«وَ لا تُقَدِّرْ عَظَمَةَ اللَّهِ سُبْحانَهُ عَلى قَدْرِ عَقْلِكَ فَتَكُونَ مِنَ الْهالِكِينَ» عظمت خداوند را با عقلت اندازه گيرى نكن كه اگر چنين كنى از جملۀ هلاك شدگان خواهى بود.
«هُوَ الْقادِرُ الَّذِي إِذَا ارْتَمَتِ الْأَوْهامُ لِتُدْرِكَ مُنْقَطَعَ قُدْرَتِهِ»
(اوست توانايى كه اگر همۀ واهمه ها متوجّه شوند تا انتهاى قدرت و توانايى او را دريابند...)
«ارتمت» باب افتعال از مادّۀ «رمى» است، اصل «رمى» تير انداختن است، امّا «ارتمى» به معناى «تَرامى» است، «ارْتَمَتِ الْأَوْهامُ» يعنى اگر واهمۀ انسان در تكاپو افتد و پَرّان شود. «مُنْقَطَعَ قُدْرَتِهِ» يعنى آنجايى كه نهايت و انتهاى قدرت خداست.
البتّه بايد توجّه داشت كه در اين جمله، يك «اذا» ى شرطيّه به كار رفته كه بعد از سه جملۀ ديگر جواب آن مى آيد، و در حقيقت در هر سه جملۀ ديگر همين «اذا» ى
1) مثنوى مولوى، دفتر دوّم، در مناجات كردن شبان با حق تعالى در عهد موسى عليه السلام.
شرطيه به دلالت حرف عطف وجود دارد، و كلمۀ «ردعها» در جملۀ پنجم جواب هر چهار جملۀ شرطيّه است.
مى فرمايد: خدا «الْقادِرُ الَّذِي» آن چنان قدرتمندى است كه «إِذَا ارْتَمَتِ الْأَوْهامُ»اگر واهمه ها به كار افتند «لِتُدْرِكَ مُنْقَطَعَ قُدْرَتِهِ» براى اين كه خود را به منتهاى قدرت خدا برسانند، خدا آنها را باز مى گرداند و به نهايت قدرت او نمى رسند.
«وَ حاوَلَ الْفِكْرُ الْمُبَرَّأُ مِنْ خَطَراتِ الْوَساوِسِ أَنْ يَقَعَ عَلَيْهِ فِي عَمِيقاتِ غُيُوبِ مَلَكُوتِهِ»
(و اگر فكر و انديشه اى كه آلوده به وسوسه هاى شيطانى نگشته بخواهد او را در منتها درجۀ عوالم غيب به دست آورد...)
«حاوَل» به وسيلۀ «واو» عطف است بر «ارتمت»، بنابراين اصل جمله اين چنين است: «هُوَ القادِرُ الَّذي إذا حاوَلَ الفِكْرُ...». «المُبَرَّأُ» اسم مفعول است از «برىّ» و به معناى پاك شده است. «الْفِكْرُ الْمُبَرَّأُ مِنْ خَطَراتِ الْوَساوِسِ» يعنى فكرى كه از خطرات وساوس شيطانى پاك شده است. «غيوب» جمع «غيب»، و «ملكوت» به معناى عالم قدرت خداوند است.
معناى جمله اين است كه: خداوند جهان آن چنان قدرتمندى است كه اگر فكرِ مبرّا از خطرات وساوس شيطانى بخواهد به عمق بزرگىِ سلطنت او دست يابد، خداوند او را باز مى دارد و به نهايت آن نخواهد رسيد.
«وَ تَوَلَّهَتِ الْقُلُوبُ إِلَيْهِ لِتَجْرِيَ فِي كَيْفِيَّةِ صِفاتِهِ»
(و اگر دلها حيران و شيفتۀ او شوند تا كيفيّت و چگونگى صفاتش را بيابند...)
«تَولّهت» از مادّۀ «وَلَهَ» به معناى «تَحَيَّرَ» است كه البتّه مقصود از آن در اين جمله «عشق» است، اين فعل نيز مانند «حاول» به وسيلۀ «واو» عطف بر «ارتمت» است و
اصل جمله چنين است: «هُوَ القادِرُ الَّذي إذا تَوَلَّهَتِ القُلوبُ إلَيهِ...» يعنى خداوند جهان آن چنان قدرتمندى است كه هر اندازه دلها به او عشق پيدا كنند «لِتَجْرِيَ فِي كَيْفِيَّةِ صِفاتِهِ» تا كيفيّت و چگونگى صفات او را بيابند، خداوند آنها را باز مى دارد و به درك آن نخواهند رسيد.
سخن حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در دو جملۀ قبل در ردّ ادراك كنه صفات خدا از راه قوّۀ واهمه كه مدرك جزئيّات و از راه قوّۀ عاقله كه مدرك كليات است مى باشد، و فهماند كه رسيدن به كنه صفات خداوند ميسّر نيست؛ حالا ممكن است كسى بگويد: خدا را نمى شود از راه عقل و وهم درك كرد و قوّۀ توهّم و خيال يا قوّۀ فكر و انديشه در راه شناخت خداوند كاربردى ندارد، ولى مى توان از راه عشق و مكاشفه به حقيقت ذات خدا و صفات او پى برد! كه حضرت امير عليه السلام با اين جمله به جنگ آنها آمده كه از اين راه هم شناخت كنه ذات يا صفات خداوند ميسّر نيست.
«وَ غَمُضَتْ مَداخِلُ الْعُقُولِ فِي حَيْثُ لا تَبْلُغُهُ الصِّفاتُ لِتَناوُلِ عِلْمِ ذاتِهِ»
(و اگر عقلهاى كنجكاو بخواهند از راههاى باريك وصف ناشدنى به كنه ذاتش برسند...)
«غَمُضَتْ» از مادّۀ «غمض» است، راه غامض به معناى راه مخفى و باريك است.
اين فعل نيز مانند دو فعل «حاول» و «تولّهت» در دو جملۀ قبل به وسيلۀ «واو» عطف است بر «ارتمت» و اصل جمله چنين است: «هُوَ القادِرُ الَّذي إذا غَمُضَتْ مَداخِلُ العُقولِ...». «مداخل» جمع «مَدْخَل» به معناى محل داخل شدن است، «مَداخِلُ الْعُقُولِ»يعنى راههاى داخل شدن عقلها. «تناول» به معناى رسيدن است.
مى فرمايد: خداوند جهان آن چنان قدرتمندى است كه عقول انسانها هر اندازه به گونۀ وصف ناشدنى باريك انديشى كنند تا حقيقت ذات خداوند را درك كنند و به كنه ذات او برسند، خداوند آنها را باز مى دارد و نمى توانند به مراد و مقصود خود برسند.
حضرت در اين فراز از كلام خود به دو موضوع اشاره كرده است: يكى اين كه در جملۀ اوّل «ارْتَمَتِ الْأَوْهامُ» به ناتوانى درك قوّۀ وهم و خيال، و در جملۀ دوّم «حاوَلَ الْفِكْرُ» به ناتوانى قوّۀ عاقله، و در جملۀ سوّم «تَوَلَّهَتِ الْقُلُوبُ» به ناتوانى از راه عشق و مكاشفه اشاره فرموده و فهمانده است كه رسيدن به كنه صفات خدا با هيچ وسيله اى ممكن نيست. موضوع دوّم اين كه ابتدا عالمِ ملكوتِ خدا را گفته و بعد از عالم ملكوت عالم جبروت و بعد از آن عالم لاهوت و در اين جملۀ آخر هم عالم هاهوت را اشاره كرده است.(1)
«رَدَعَها وَ هِيَ تَجُوبُ مَهاوِيَ سُدَفِ الْغُيُوبِ مُتَخَلِّصَةً إِلَيْهِ سُبْحانَهُ»
(خداوند متعال آن اوهام و عقول و دلها را باز مى گرداند، در حالتى كه راههاى هلاكت و تاريكى هاى عوالم غيب را طى مى كنند و به طرف او رهسپارند.)
«رَدَعَهَا» جواب «اذا» است كه براى شرط بود، و در حقيقت اين «ردعها» جواب آن اگرهايى است كه در جمله هاى گذشته بود؛ يعنى اگر اوهام براى رسيدن به نهايت قدرت خداوند ترامى كنند، و اگر فكرهاى پاكِ از وساوس شيطانى بخواهند به اعماق غيوب ملكوت او دست يابند، و اگر دلها براى رسيدن به كيفيّت صفات او شيفته و حيران شوند، و اگر عقلها براى رسيدن به كنه ذات خداوند كنجكاو شوند «رَدَعَهَا» خداوند آن چنان قدرتمندى است كه همۀ اينها را از رسيدن به مقصودشان باز مى دارد و ناكام مى مانند.
«وَ هِيَ تَجُوبُ مَهاوِيَ سُدَفِ الْغُيُوبِ» ؛ «تجوب» از «جاب يجوب» و به معناى طى نمودن راه است، «مهاوى» جمع «مَهَواة» و آن اسم مكان و به معناى محل سقوط در داخل درّه و پرتگاه است. «سُدَف» جمع «سُدْفة» به معناى ظلمت است، البتّه شب را هم به دليل تاريكى و ظلمتى كه دارد «سدفة» مى گويند؛ جملۀ «وَ هِيَ تَجُوبُ مَهاوِيَت.
1) شرح عالم هاهوت در درس 120، زير عنوان «عوالم پنجگانۀ هستى» آمده است.
سُدَفِ الْغُيُوبِ» جملۀ حاليّه است، و معناى جملۀ جوابيّه به انضمام جملۀ حاليّۀ متعلق به آن چنين است:
خداوند همۀ آن ترامىِ اوهام، حركتِ فكرها، شيفتگى دلها و كنجكاوىِ عقلها را باز مى دارد، در حالى كه اين اوهام و عقول و دلها پرتگاههاى ظلمانىِ غيبها را مى پيمايند، «مُتَخَلِّصَةً إِلَيْهِ سُبْحانَهُ» و به طرف خدايى كه منزّه است رهسپارند.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
اظهار عجز اوهام و عقول از معرفت كنه ذات خداوند
راههاى گوناگون براى شناخت وجود خداوند
بيراهه رفتن تشبيه كنندگان خدا به خلق
كفر تشبيه كنندگان
بيانى ديگر از عجز انسان در شناخت كنه ذات خداوند
«خطبۀ 91 - قسمت سوّم»
«فَرَجَعَتْ إِذْ جُبِهَتْ مُعْتَرِفَةً بِأَنَّهُ لا يُنالُ بِجَوْرِ الْإِعْتِسافِ كُنْهُ مَعْرِفَتِهِ، وَ لا تَخْطُرُ بِبالِ أُولِي الرَّوِيَّاتِ خاطِرَةٌ مِنْ تَقْدِيرِ جَلالِ عِزَّتِهِ، الَّذِي ابْتَدَعَ الْخَلْقَ عَلى غَيْرِ مِثالٍ امْتَثَلَهُ، وَ لا مِقْدارٍ احْتَذى عَلَيْهِ مِنْ خالِقٍ مَعْهُودٍ كانَ قَبْلَهُ، وَ أَرانا مِنْ مَلَكُوتِ قُدْرَتِهِ، وَ عَجائِبِ ما نَطَقَتْ بِهِ آثارُ حِكْمَتِهِ، وَ اعْتِرافِ الْحاجَةِ مِنَ الْخَلْقِ إِلى أَنْ يُقيِمَها بِمَساكِ قُوَّتِهِ، ما دَلَّنا بِاضْطِرارِ قِيامِ الْحُجَّةِ لَهُ عَلى مَعْرِفَتِهِ، وَ ظَهَرَتْ فِي الْبَدائِعِ الَّتِي أَحْدَثَها آثارُ صَنْعَتِهِ وَ أَعْلامُ حِكْمَتِهِ، فَصارَ كُلُّ ما خَلَقَ حُجَّةً لَهُ وَ دَليلاً عَلَيْهِ، وَ إِنْ كانَ خَلْقاً صامِتاً، فَحُجَّتُهُ بِالتَّدْبِيرِ ناطِقَةٌ، وَ دَلالَتُهُ عَلَى الْمُبْدِعِ قائِمَةٌ.
وَ أَشْهَدُ أَنَّ مَنْ شَبَّهَكَ بِتَبايُنِ أَعْضاءِ خَلْقِكَ، وَ تَلاحُمِ حِقاقِ مَفاصِلِهِمُ الْمُحْتَجِبَةِ[ الْمُحْتَجَّةِ] لِتَدبِيرِ حِكْمَتِكَ، لَمْ يَعْقِدْ غَيْبَ ضَمِيرِهِ عَلى مَعْرِفَتِكَ، وَ لَمْ يُباشِرْ قَلْبَهُ الْيَقِينُ بِأَنَّهُ لا نِدَّ لَكَ، وَ كَأَنَّهُ لَمْ يَسْمَعْ تَبَرُّأَ التَّابِعيِنَ مِنَ الْمَتْبُوعِينَ؛ إِذْ يَقُولُونَ: «تَاللَّهِ انْكُنَّا لَفِى ضَلالٍ مُبِينٍ، إِذ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ العالَمِينَ»(1)كَذَبَ الْعادِلُونَ بِكَ، إِذْ شَبَّهُوكَ بِأَصْنامِهِمْ، وَ نَحَلُوكَ حِلْيَةَ الْمَخْلُوقِينَ بِأَوْهامِهِمْ، وَ جَزَّءُكَ تَجْزِئَةَ الْمُجَسَّماتِ بِخَواطِرِهِمْ، وَ قَدَّرُوكَ عَلَى الْخِلْقَةِ الْمُخْتَلِفَةِ الْقُوى بِقَرائِحِ عُقُولِهِمْ. وَ أَشْهَدُ أَنَّ مَنْ ساواكَ بِشَيْءٍ مِنْ خَلْقِكَ فَقَدْ عَدَلَ بِكَ، وَ الْعادِلُ بِكَ كافِرٌ بِما تَنَزَّلَتْ بِهِ مُحْكَماتُ آياتِكَ، وَ نَطَقَتْ عَنْهُ شَواهِدُ8.
1) - سورۀ شعراء (26)، آيات 97 و 98.
حُجَجِ بَيِّناتِكَ، وَ أَنَّكَ أَنْتَ اللَّهُ الَّذِي لَمْ تَتَناهَ فِي الْعُقُولِ فَتَكُونَ فِي مَهَبِّ فِكْرِها مُكَيَّفاً، وَ لا فِي رَوِيَّاتِ خَواطِرِها فَتَكُونَ مَحْدُوداً مُصَرَّفاً»
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه و خطبۀ معروف به اشباح بود؛ سخن حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در قسمت اوّل اين خطبه در مورد معرفت خداوند عالم بود؛ فراز آخرى كه در جلسۀ قبل خوانديم اين بود كه اگر اوهام براى رسيدن به نهايت قدرت او تكاپو كنند، و اگر فكرهاى پاكِ از وساوس شيطانى به اعماق غيوب ملكوت او دست دراز كنند، و اگر دلها براى رسيدن به كيفيّت صفات او شيفته و حيران شوند، و اگر عقلها براى رسيدن به كنه ذات او كنجكاو شوند، خداوند آن چنان قدرتمندى است كه همۀ اينها را از رسيدن به مقصود باز مى دارد و ناكام مى مانند. بنابراين هيچ كسى به كنه صفات و ذات خداوند نمى رسد.
اينك به دنبال همان موضوع فرموده اند:
«فَرَجَعَتْ إِذْ جُبِهَتْ مُعْتَرِفَةً بِأَنَّهُ لا يُنالُ بِجَوْرِ الْإِعْتِسافِ كُنْهُ مَعْرِفَتِهِ»
(پس آنگاه كه از درك حقيقت ذات و صفات او ممنوع شدند برگشتند در حالتى كه اعتراف به ناتوانى از درك كنه معرفت او مى نمايند.)
«جُبِهَتْ» از مادّۀ «جبهة» به معناى پيشانى است، «جبهت» در جايى گفته مى شود كه براى باز گرداندن از كارى به پيشانى طرف مى زنند و او را برمى گردانند. حال حضرت فرموده است: «فَرَجَعَتْ إِذْ جُبِهَتْ» پس وقتى در پيشانى آنها زده شده از ادامۀ راه برگشته اند. اين جمله كنايه است؛ براى اين كه خدا به پيشانى كسى نمى زند، پس مقصود اين است كه عملاً به نتيجه اى نمى رسند.
«الْإِعْتِسافِ» يعنى بيراهه رفتن؛ معناى جمله اين است كه: وقتى آن اوهام و عقول نتوانستند به كنه ذات و حقيقت صفات خداوند برسند برگشت كردند «مُعْتَرِفَةً بِأَنَّهُ لا يُنالُ بِجَوْرِ الْإِعْتِسافِ كُنْهُ مَعْرِفَتِهِ» و از روى اعتراف گفتند كه با غير عادلانه و بيراهه رفتن نمى توان به كنه معرفت و شناسايى او رسيد.
«وَ لا تَخْطُرُ بِبالِ أُولِي الرَّوِيَّاتِ خاطِرَةٌ مِنْ تَقْدِيرِ جَلالِ عِزَّتِهِ، الَّذِي ابْتَدَعَ الْخَلْقَ عَلى غَيْرِ مِثالٍ امْتَثَلَهُ، وَ لا مِقْدارٍ احْتَذى عَلَيْهِ مِنْ خالِقٍ مَعْهُودٍ كانَ قَبْلَهُ»
(و به دلهاى صاحبان فكر و انديشه خطور نمى كند خاطره اى از مقدار عظمت و بزرگى او، خدايى كه مخلوقات را خلق نموده بدون الگوبردارى، و بدون اندازه گيرى و پيروى از آفرينندۀ مشخّصى پيش از خود.)
«رويّات» جمع «رويّة» به معناى فكر و انديشه است، «أُولِي الرَّوِيَّاتِ» يعنى صاحبان فكر و انديشه. «جلال» به معناى عظمت، و «عزّت» به معناى غلبه و قدرت است. مقصود اين كه به دلهاى صاحبان فكر خطور نمى كند مقدار عظمت قدرت او.
«الَّذِي ابْتَدَعَ الْخَلْقَ عَلى غَيْرِ مِثالٍ امْتَثَلَهُ» ، مقصود اين است كه خداوند مخلوق خود را بدون الگوبردارى خلق فرموده است. هر مهندس يا مخترع و يا... وقتى بخواهد چيزى را بسازد و يا ابداع كند، اوّل الگوبردارى مى كند و بعداً آن چيز مورد نظر خود را مى سازد؛ مثلاً خياطى كه مى خواهد لباسى را بدوزد، ابتدا الگوبردارى مى كند تا بتواند لباس مورد نظر خود را خوب از كار درآورد. مقصود حضرت امير عليه السلام از اين جمله اين است كه بفهماند خداوند در كار خلقت جهان هستى بدون الگوبردارى اقدام به ابداع كرده است.
«وَ لا مِقْدارٍ احْتَذى عَلَيْهِ مِنْ خالِقٍ مَعْهُودٍ كانَ قَبْلَهُ» ؛ «احتذى» به معناى مقايسه كردن و منطبق كردن بر چيز ديگرى است، «احْتَذى عَلَيْهِ» به معناى «قاسَو طَبَّقَ عَلَيهِ» است يعنى مقايسه كرد و تطبيق نمود بر آن. جملۀ «وَ لا مِقْدارٍ» به وسيلۀ «واو»
عطف بر «مثال» در جملۀ قبل است، به اين صورت: «الَّذِي ابْتَدَعَ الْخَلْقَ عَلى غَيْرِ مِثالٍ امْتَثَلَهُ، وَ لا مِقْدارٍ احْتَذى عَلَيْهِ مِنْ خالِقٍ مَعْهُودٍ كانَ قَبْلَهُ» يعنى آن خداوندى كه خلايق جهان را بدون الگوبردارى و بدون مقايسه از خداى قبل از خود آفريده و خلق كرده است؛ زيرا خدايى قبل از او وجود نداشته تا بخواهد كارهاى او را مقياس كار خود قرار دهد.
«وَ أَرانا مِنْ مَلَكُوتِ قُدْرَتِهِ، وَ عَجائِبِ ما نَطَقَتْ بِهِ آثارُ حِكْمَتِهِ، وَ اعْتِرافِ الْحاجَةِ مِنَ الْخَلْقِ إِلى أَنْ يُقيِمَها بِمَساكِ قُوَّتِهِ، ما دَلَّنا بِاضْطِرارِ قِيامِ الْحُجَّةِ لَهُ عَلى مَعْرِفَتِهِ»
(و از وسعت قدرت و توانايى خود، و عجايب آنچه كه آثار و نشانه هاى حكمت او به آن گوياست، و از اعتراف مخلوقات به نياز آنان كه او با نيروى قدرت خويش آنان را سر پا نگه دارد، به ما نشان داده آنچه كه ما را بى اختيار به معرفت و شناخت او دعوت مى نمايد.)
«مَلكوت» مبالغۀ «ملك» و به معناى سلطنت مطلقۀ خداوند و قدرت اوست؛ «وَ أَرانا مِنْ مَلَكُوتِ قُدْرَتِهِ» يعنى خداوند از قدرت و سلطنت مطلقۀ خود به ما نشان داده است. «ارانا» در اين جمله دو مفعولى است كه يك مفعول آن «نا» و مفعول دوّم آن «ما» در «ما دلّنا...» است؛ پس معناى اين جمله وقتى كامل مى شود كه آن جمله را معنا كنيم.
«وَ عَجائِبِ ما نَطَقَتْ بِهِ آثارُ حِكْمَتِهِ» و خداوند به ما نشان داده است از عجايب آنچه كه آثار حكمت خداوندى به آن گوياست. البتّه لازم نيست كه آن عجايب زبان داشته باشند و مانند انسان سخن بگويند، بلكه مقصود ظاهر حال است، در و ديوار و همۀ موجودات جهان هستى با ما سخن مى گويند.
«وَ اعْتِرافِ الْحاجَةِ مِنَ الْخَلْقِ إِلى أَنْ يُقيِمَها بِمَساكِ قُوَّتِهِ» ؛ كلمۀ «اعتراف» عطف بر
«ملكوت» در دو جملۀ قبل است؛ يعنى «و أرانا مِنِ اعْتِرافِ الحاجَةِ...» خداوند نشان داده است به ما از اعتراف خلايق بر اين كه ايستادگى ما به وسيلۀ قدرت و قوّت الهى است؛ «ما دَلَّنا بِاضْطِرارِ قِيامِ الْحُجَّةِ لَهُ عَلى مَعْرِفَتِهِ» ، اين جمله مفعول دوّم است براى «ارانا»، مى فرمايد: نمايانده است به ما از ملكوت قدرت خود، و از عجايب آنچه كه از آثار حكمت او با ما سخن مى گويند، و از اعتراف خلايق به اين كه در ايستادگى به قدرت او احتياج دارند، چيزى را كه خواه ناخواه راهنماى ما بر معرفت و شناسايى اوست؛ يعنى ما بخواهيم يا نخواهيم براى ما قيام حجّت و دليل بر معرفت او شده است، به هرچه نگاه كنيم دليل بر معرفت و شناسايى خداوندى است.
«وَ ظَهَرَتْ فِي الْبَدائِعِ الَّتِي أَحْدَثَها آثارُ صَنْعَتِهِ وَ أَعْلامُ حِكْمَتِهِ، فَصارَ كُلُّ ما خَلَقَ حُجَّةً لَهُ وَ دَليلاً عَلَيْهِ، وَ إِنْ كانَ خَلْقاً صامِتاً»
(و آثار صنعت و نشانه هاى حكمت او در همۀ مصنوعات و مخلوقاتش ظاهر و آشكار گشته است، پس آنچه را كه آفريده دليل بر وجود اوست، گرچه بى زبان باشند.)
«بَدائع» جمع «بديع» به معناى جديد و نوظهور است، «آثار» جمع «اثر» و از نظر تركيب فاعل «ظهرت» است؛ «وَ ظَهَرَتْ فِي الْبَدائِعِ الَّتِي أَحْدَثَها آثارُ صَنْعَتِهِ» و آثار صنع خداوند در چيزهاى نوظهورى كه به دست قدرت او آفريده شده ظاهر است، «وَ أَعْلامُ حِكْمَتِهِ» و همچنين علامتهاى حكمت پروردگار در چيزهاى نوظهور نمايان است. «أعلام» جمع «عَلَم» به معناى علامت و نشانه است، «حكمت» چيزى است كه محكم و متقن باشد.
«فَصارَ كُلُّ ما خَلَقَ حُجَّةً لَهُ وَ دَليلاً عَلَيْهِ» پس هر يك از اين مخلوقات حجّت و دليلى است بر وجود خداوند، «وَ إِنْ كانَ خَلْقاً صامِتاً» گرچه اين مخلوقات ساكت و بى زبان باشند.
در آيۀ شريفه آمده است: «وَ فِي الْأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنِينَ، وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا
تُبْصِرُونَ»(1)در زمين براى اهل يقين نشانه هايى وجود دارد، و همچنين در خودتان، آيا بصيرت نداريد؟ توجّه در آيات و نشانه هاى خدا براى بشر لازم است، و همين توجّه است كه انسان را به كمال شناخت و عبوديت حقّ مى رساند، خداوند انسان را به دقّت در جسم خود توجّه داده است.
بسا يك پرفسور تمام وقت خود را در دقايق و رموز بدن انسان صرف مى كند، ساختمان بدن انسان را زير ذرّه بين قرار مى دهد و آخر هم به ريزه كاريهاى عضو كوچكى مثل چشم نمى تواند پى ببرد، ولى انسان را به خالق جهان نزديك مى كند.
«فَصارَ كُلُّ ما خَلَقَ حُجَّةً لَهُ» پس هر يك از مخلوقات دليلى است بر وجود خالق؛ توجّه در هر موجودى از موجودات جهان، انسان را به خدا و خداشناسى نزديك مى كند؛ و زبان حال هر موجودى اين كه: «أَ فِي اللّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»(2)آيا در خدا شك است، خدايى كه خالق آسمانها و زمين است؟ گرچه همۀ موجودات داراى زبان نيستند، ولى همۀ آنها با زبان حال دلالت بر وجود خالق و آفريننده دارند.
«فَحُجَّتُهُ بِالتَّدْبِيرِ ناطِقَةٌ، وَ دَلالَتُهُ عَلَى الْمُبْدِعِ قائِمَةٌ»
(پس حجّت خدا به تدبير او گوياست، و راهنمايى او بر وجود خالق جهان استوار است.)
«حُجّة» به معناى دليل و برهان است، «تدبير» از باب تفعيل به معناى طرّاحى موجودات و ادارۀ آنها، و «مُبدع» به معناى خالق آنهاست.
«وَ أَشْهَدُ أَنَّ مَنْ شَبَّهَكَ بِتَبايُنِ أَعْضاءِ خَلْقِكَ، وَ تَلاحُمِ حِقاقِ مَفاصِلِهِمُ الْمُحْتَجِبَةِ[ الْمُحْتَجَّةِ] لِتَدبِيرِ حِكْمَتِكَ، لَمْ يَعْقِدْ غَيْبَ ضَمِيرِهِ عَلى مَعْرِفَتِكَ»
(و گواهى مى دهم به اين كه هر كس تو را تشبيه كند به مخلوقات تو كه داراى اعضاى گوناگون و مفصل هاى كوچك به هم پيوستۀ پنهان هستند برحسب تدبير و حكمت تو، در اعماق ضمير خود تو را نشناخته است.)
در مورد آنهايى كه خدا را - العياذ باللّه - به چيزها و يا به انسانها تشبيه مى كرده اند فرموده است: «وَ أَشْهَدُ أَنَّ مَنْ شَبَّهَكَ بِتَبايُنِ أَعْضاءِ خَلْقِكَ» و شهادت مى دهم بر اين كه آنهايى كه تو را تشبيه به اعضاء و جوارح متباين مخلوقت مى كنند «وَ تَلاحُمِ حِقاقِ مَفاصِلِهِمُ الْمُحْتَجِبَةِ لِتَدبِيرِ حِكْمَتِكَ» و تو را به آن نرمى هاى سر مفصل هاى به هم جوش خورده و جفت و جورى كه پوشيده شده است برحسب حكمت تو تشبيه كرده اند.
در بعضى نسخه ها به جاى «المحتجبة»، «المُحْتَجَّةِ» آمده است كه به معناى احتجاج كننده است؛ و معنا اين است كه خداوند در قيامت با اين بدن ظريف و دقيقى كه به شما داده بر شما احتجاج مى كند، اين معنا در صورتى است كه «محتجّة» باشد؛(1)
امّا اگر «محتجبة» باشد به معناى پوشيده است.
«لَمْ يَعْقِدْ غَيْبَ ضَمِيرِهِ عَلى مَعْرِفَتِكَ» چنين افرادى اندرون دلشان را بر معرفت و شناخت تو منعقد نكرده اند؛ مقصود اين است كه چنين افرادى معرفت خداوند را به دل نبسته و آن گونه كه بايد خدا را نشناخته اند.
«وَ لَمْ يُباشِرْ قَلْبَهُ الْيَقِينُ بِأَنَّهُ لا نِدَّ لَكَ»
(و دل او يقين ننموده كه مثل و مانندى براى تو وجود ندارد.)
اين جمله عطف بر «لم يعقد...» مى باشد كه خبر است براى «أَنّ» در جملۀ قبل؛ مى فرمايد: و شهادت مى دهم بر اين كه آن كس كه تو را به اعضاى مختلف و به جفت و4.
1) - شرح ابن أبى الحديد، ج 6، ص 414.
جور بودن مفاصل تشبيه مى كند، در قلبش معرفت به تو منعقد نشده؛ «وَ لَمْ يُباشِرْ قَلْبَهُ الْيَقِينُ بِأَنَّهُ لا نِدَّ لَكَ» و نيز در دل او يقين به اين كه براى تو شريك و مانندى نيست وجود ندارد. «ندّ» در اين جملۀ حضرت به معناى شبيه است، «ندّ» غير از «ضدّ» است؛ «ضدّ» به معناى مخالف و «ندّ» به معناى مثل است.
«وَ كَأَنَّهُ لَمْ يَسْمَعْ تَبَرُّأَ التَّابِعيِنَ مِنَ الْمَتْبُوعِينَ؛ إِذْ يَقُولُونَ: «تَاللَّهِ انْ كُنَّا لَفِى ضَلالٍ مُبِينٍ، إِذ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ العالَمِينَ»»
(و گويا چنين فردى بيزارى پيروان از رهبران را نشنيده است كه - در قيامت - مى گويند: به خدا سوگند ما در ضلالت و گمراهى آشكار بوديم هنگامى كه شما را با پروردگار عالميان برابر مى نموديم.)
قسمتى از اين جمله مأخوذ از قرآن شريف است، خداوند در آيات 97 و 98 از سورۀ شعراء از قول همينهايى كه خدا را جسم مى دانند مى گويد: به خدا سوگند ما در دنيا در راه ضلالت بوديم، زيرا كه شما را با خداوند عالم برابر مى شمرديم. حضرت امير عليه السلام در اين جمله اشاره به اين معنا كرده كه اين افراد در عين حال كه شنيده اند در روز قيامت هر تابعى اعلام بيزارى از متبوع خود مى كند، ولى مثل اين كه نشنيده اند، حالا از بتها پيروى مى كنند و در روز قيامت اظهار ندامت مى كنند.
فرموده اند: «وَ كَأَنَّهُ لَمْ يَسْمَعْ تَبَرُّأَ التَّابِعيِنَ» و مثل اين كه چنين آدمى نشنيده است اعلام برائت تابعين را «مِنَ الْمَتْبُوعِينَ» از آنهايى كه پيروى آنان را مى كردند. اين افراد تابع بتها شده بودند؛ لات، هبل و عزّى را پرستش مى كردند، ولى در قيامت از اين پيروىِ خود پشيمانند و اعلام برائت مى كنند، «اذ يقولون» زمانى كه اينها در تبرّى از بت پرستى مى گويند: «تَاللّهِ إِنْ كُنّا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ» به خدا سوگند كه ما در گمراهى آشكارى بوديم، «إِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعالَمِينَ» هنگامى كه شما را با خداوند عالم برابر مى شمرديم.
«كَذَبَ الْعادِلُونَ بِكَ، إِذْ شَبَّهُوكَ بِأَصْنامِهِمْ»
(دروغ گفتند آنهايى كه تو را با مخلوقات برابر نمودند، زمانى كه تو را به بتهايشان تشبيه مى كردند.)
دروغ مى گويند آنهايى كه براى تو عديل و شريك قرار مى دهند. «عادلون» جمع «عادل» و به معناى كسى است كه از حقّ عدول كرده و براى حقّ عديل و شريك قرار داده است. چرا اينها دروغ گفتند؟ براى اين كه «شَبَّهُوكَ بِأَصْنامِهِمْ» تو را شبيه بتهاى خودشان انگاشتند.
«وَ نَحَلُوكَ حِلْيَةَ الْمَخْلُوقِينَ بِأَوْهامِهِمْ»
(و در اوهام خود صفات و زينتهاى مخلوقين را به تو بخشيدند.)
اين جمله عطف به «شَبّهوُك...» است؛ يعنى «وَ إذْ نَحَلُوكَ حِلْيَةَ الَْمخْلُوقِينَ بِأَوْهامِهِمْ» همچنين در قواى خياليۀ خود آنچه براى خلايق زيبا بود، براى تو هم همان زيبايى را قرار دادند؛ مثلاً براى تو دست و پاى قشنگ، موى قشنگ، زينت آلات قشنگ و... قرار دادند.
«وَ جَزَّءُوكَ تَجْزِئَةَ الْمُجَسَّماتِ بِخَواطِرِهِمْ»
(و در انديشه هاى خويش تو را هم مانند اجسام داراى جزء پنداشتند.)
اين جمله نيز مانند جملۀ قبل عطف بر «شبّهوك...» است؛ يعنى زيرا كه براى تو در خاطره هاى خود جزء قرار دادند؛ يعنى تو را تجزيه كردند و براى تو دست و سر، گوش و بينى، و اعضاء و جوارح قرار دادند.
«وَ قَدَّرُوكَ عَلَى الْخِلْقَةِ الْمُخْتَلِفَةِ الْقُوى بِقَرائِحِ عُقُولِهِمْ
(و تو را به وسيلۀ سليقه هاى شخصى خود با مخلوقاتى كه داراى قواى گوناگون هستند مقايسه نمودند.)
اين جمله نيز عطف بر «شَبّهوك...» است. «قرائِح» جمع «قريحة» به معناى طبع است؛ يعنى به وسيلۀ طبيعت درك و سليقه هاى خود براى تو همانند مخلوقات مختلف، قواى ظاهرى مانند گوش، چشم، دست، پا و... فرض كردند.
«بِقرائح» جار و مجرور و متعلق به «قَدّروك» است. به وسيلۀ عقلهاى طبيعى و سادۀ خود براى خداوند برطبق خلايق مختلف، قواى ظاهرى فرض كرده بودند؛ يعنى وقتى ما گفتيم خدا بصير است آنها براى او چشم فرض كردند، وقتى گفتيم او سميع است آنها براى خدا گوش فرض كردند، وقتى گفتيم «يَدُ اللّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ»(1)آنها براى خدا دست فرض كردند، وقتى گفتيم «اَلرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى»(2)آنها براى خدا تخت و بارگاهى تصور كردند كه بر آن نشسته و حكمرانى مى كند و... خلاصه اينها براى خداوند هم همين قواى ظاهرى را كه انسانها دارند تصور كردند.
بنابراين حضرت امير عليه السلام به اين دليل كه آنها خدا را به بتها تشبيه كرده، و با اوهام خود براى او زينتهاى مخلوقين را قرار داده، و با فكر خويش او را تجزيه كرده و براى او جزء قرار داده، و او را مانند خلايق صاحب قواى ظاهرى قرار داده اند، دروغگو و عدول كنندگان از حقّ دانسته اند.
«وَ أَشْهَدُ أَنَّ مَنْ ساواكَ بِشَيْءٍ مِنْ خَلْقِكَ فَقَدْ عَدَلَ بِكَ»
(و گواهى مى دهم كسى كه تو را با چيزى از آفريده هايت مساوى دانست از تو برگشته است.)
«ساواكَ بِشَيْءٍ مِنْ خَلْقِكَ» تو را مساوى چيزى از مخلوق تو قرار داده است؛ مثلاً خدا را - العياذ باللّه - شبيه يك مرد يا يك زن و يا يك چيز ديگر از اين خلايق جهان قرار داده است؛ حضرت مى فرمايد: من شهادت و گواهى مى دهم كه كسى كه تو را مساوى چيزى از مخلوقاتت بداند، در حقيقت از تو عدول كرده است.
عدول كردن برگشتن از حقّ است؛ و كسى كه خدا را به چيزى شبيه كند، به اين دليل كه براى خدا مثل و مانندى قرار داده است از راه حقّ منحرف شده و غير از آنچه را كه در واقع وجود دارد قبول نموده است.
«وَ الْعادِلُ بِكَ كافِرٌ بِما تَنَزَّلَتْ بِهِ مُحْكَماتُ آياتِكَ»
(و كسى كه از تو برگشته، به آنچه آيات محكمات تو بر آن گواهى مى دهد كافر گشته است.)
آن كسى كه به تو كافر شده است، در حقيقت به آيات محكمات تو كافر شده و آيات محكمات را قبول ندارد. آيات متشابهاتى مانند «يَدُ اللّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» را مى گيرند و از آن صفات متضادى را براى خدا ثابت مى كنند، ولى آيات محكمات را كه حاكى از منزّه بودن خداوند از نقائص است ردّ مى كنند و قبول ندارند.
«وَ نَطَقَتْ عَنْهُ شَواهِدُ حُجَجِ بَيِّناتِكَ»
(و به آنچه حجّت هاى روشن تو گوياست كافر گرديده است.)
«شواهد» جمع «شاهد» به معناى دليل است. «حجج» جمع «حجّة» و به معناى «ما يَحْتَجُّ بِه» است؛ يعنى چيزهايى كه به وسيلۀ آنها دليل مى آورند. «بيّنات» جمع «بيّنة» به معناى شاهد است. جملۀ «وَ نَطَقَتْ عَنْهُ...» عطف است بر «تَنَزَّلَتْ بِهِ مُحْكَماتُ آياتِكَ» يعنى «كافِرٌ بِما نَطَقَتْ عَنهُ شَواهِدُ حُجَجِ بَيِّناتِكَ». مقصود حضرت از اين جمله اين است كه آنهايى كه از تو برگشته اند، در حقيقت به آن چيزهايى كه دليلها و شواهد روشن تو از آن سخن مى گويند كافر شده اند.
«وَ أَنَّكَ أَنْتَ اللَّهُ الَّذِي لَمْ تَتَناهَ فِي الْعُقُولِ فَتَكُونَ فِي مَهَبِّ فِكْرِها مُكَيَّفاً»
(و گواهى مى دهم كه تويى خداوندى كه نهايت و پايانى براى تو در عقلها نيست تا در وزشگاه انديشه ها داراى كيفيّت و چگونگى باشى.)
«وَ أَنَّكَ أَنْتَ اللَّهُ الَّذِي لَمْ تَتَناهَ فِي الْعُقُولِ» و شهادت مى دهم كه تو خدايى هستى كه در انديشه ها پايان پذير نيستى، اين چنين نيستى كه عقلهاى بشر به تو احاطه پيدا كنند، «فَتَكُونَ فِي مَهَبِّ فِكْرِها مُكَيَّفاً» تا در وزشگاه انديشه ها داراى كيفيّت خاصى باشى.
وقتى عقلهاى انسانها محدود است، اگر بخواهند به چيزى احاطه پيدا كنند ناگزير بايد آن چيز هم داراى ابعاد خاص و معيّنى باشد؛ بنابراين اگر همين عقول بخواهند برفرض محال به ذات بى نهايت خداوند احاطه پيدا كنند، ناچار ذات لايزال خداوند داراى حالت و كيفيّت خاصى خواهد شد؛ و از اين جهت كه ذات خداوند غيرمتناهى است، عقول به كنه ذات خداوند نمى رسند و در نتيجه ذات او نيز مكيّف به كيفيّت خاصى نخواهد شد.
«وَ لا فِي رَوِيَّاتِ خَواطِرِها فَتَكُونَ مَحْدُوداً مُصَرَّفاً»
(و نه در افكار و خاطره هاى عقلها هستى تا محدود و تحت تصرف آنها باشى.)
عبارت «لا فِي رَوِيَّاتِ» عطف است بر «العقول» در جملۀ قبل، و متن عبارت چنين است: «و أَنَّكَ أَنتَ اللّهُ الَّذي لَمْ تَتَناهَ في العُقولِ، وَ لا في رَوِيّاتِ خَواطِرِها...».
«وَ لا فِي رَوِيَّاتِ خَواطِرِها» ؛ «خواطر» جمع «خاطرة» است و ضمير «ها» به «العقول» برمى گردد، «رويّات» جمع «رويّة» به معناى فكر شده هاست؛ يعنى تو يك موجود متناهى در فكرها و خاطره ها نيستى «فَتَكُونَ مَحْدُوداً مُصَرَّفاً» تا اين كه محدود به حدّ خاصى و تحت تصرف عقل باشى. اگر خداوند يك موجود متناهى باشد، لازمه اش اين است كه در خاطره ها اين طرف و آن طرف بيفتد و با هر فكر و انديشه اى سنجيده شود، ولى حضرت مى فرمايد: من شهادت و گواهى مى دهم كه تو در انديشه ها و خاطره ها نگنجى تا اين كه در انديشه ها جابجا و مورد تصرف واقع شوى.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
اندازه گيرى و تدبير در خلقت موجودات
هدفدارى جهان آفرينش
خلقت موجودات بدون الگوبردارى
مقدّمات اراده
شگفتى هاى آفرينش
«خطبۀ 91 - قسمت چهارم»
و مِنها:
«قَدَّرَ ما خَلَقَ فَأَحْكَمَ تَقْدِيرَهُ، وَ دَبَّرَهُ فَأَلْطَفَ تَدْبِيرَهُ، وَ وَجَّهَهُ لِوِجْهَتِهِ فَلَمْ يَتَعَدَّ حُدُودَ مَنْزِلَتِهِ، وَ لَمْ يُقَصِّرْ دُونَ الْإِنْتِهاءِ الى غايَتِهِ، وَ لَمْ يَسْتَصْعِبْ إِذْ أُمِرَ بِالْمُضِيِّ عَلى إِرادَتِهِ، وَ كَيْفَ وَ إِنَّما صَدَرَتِ الْأُمُورُ عَنْ مَشِيئَتِهِ، الْمُنْشِئُ أَصْنافَ الْأَشْياءِ بِلا رَوِّيَّةِ فِكْرٍ آلَ إِلَيْها، وَ لا قَرِيحَةِ غَرِيزَةٍ أَضْمَرَ عَلَيْها، وَ لا تَجْرِبَةٍ أَفادَها مِنْ حَوادِثِ الدُّهُورِ، وَ لا شَرِيكٍ أَعانَهُ عَلَى ابْتِداعِ عَجائِبِ الْأُمُورِ، فَتَمَّ خَلْقُهُ وَ أَذْعَنَ لِطاعَتِهِ، وَ أَجابَ إِلى دَعْوَتِهِ، وَ لَمْ يَعْتَرِضْ دُونَهُ رَيْثُ الْمُبْطِئِ، وَ لا أَناةُ الْمُتَلَكِّئِ، فَأَقامَ مِنَ الْأَشْياءِ أَوَدَها، وَ نَهَجَ حُدُودَها، وَ لاءَمَ بِقُدْرَتِهِ بَيْنَ مُتَضادِّها، وَ وَصَلَ أَسْبابَ قَرائِنِها، وَ فَرَّقَها أَجْناساً مُخْتَلِفاتٍ فِي الْحُدُودِ وَ الْأَقْدارِ وَ الْغَرائِزِ وَ الْهَيْئَاتِ، بَدايا خَلائِقَ أَحْكَمَ صُنْعَها، وَ فَطَرَها عَلى ما أَرادَ وَ ابْتَدَعَها»
موضوع بحث ما خطبۀ اشباح بود. مرحوم سيّد رضى اين قسمت را با كلمۀ «منها» از قسمت هاى ديگرِ اين خطبه جدا كرده است. از همين كلمۀ «منها» معلوم مى شود خطبۀ اشباح خطبۀ بزرگى بوده كه مرحوم سيّد قسمت هايى از آن را حذف كرده است.
در موارد ديگر گفته ايم كه مرحوم سيّد آن مقدار از جملات هر خطبه را كه داراى
امتياز و بلاغت بيشترى بوده مى گرفته و بقيۀ آن را حذف مى كرده و بر همين اساس هم نام كتاب خود را نهج البلاغة گذاشته است.
«قَدَّرَ ما خَلَقَ فَأَحْكَمَ تَقْدِيرَهُ، وَ دَبَّرَهُ فَأَلْطَفَ تَدْبِيرَهُ»
(خداوند متعال آنچه را آفريد محكم و استوار اندازه گيرى كرد و آن را به گونه اى دقيق تدبير نمود.)
«قَدَّرَ ما خَلَقَ» ؛ «تقدير» به معناى اندازه گيرى است؛ مثلاً شما كه مى خواهيد خانه اى بسازيد، لباسى بدوزيد، اختراعى بكنيد و... قبل از شروع به كار ابتدا اندازه گيرى مى كنيد، اوّل فكر مى كنيد اين خانه داراى چند اطاق و هر يك از اطاقهاى آن با چه اندازه و در كجاى خانه قرار بگيرد و... به طور خلاصه مى خواهد بفرمايد كارهاى خداوند از روى حساب است. پس آنچه را خلق كرده با تقدير و اندازه گيرى بوده و ماندن اشياء در اين دنيا حدّ معيّنى دارد. با اين فرق كه اندازه گيرى خدا غير از اندازه گيرى من و شماست.
«فَأَحْكَمَ تَقْدِيرَهُ» ، اين جمله و جملۀ بعدى نسخۀ عبده با نسخه هاى ديگران فرق دارد؛ عبده در اين جمله به جاى «فأحكم»، «فألطف» و در جملۀ بعدى به جاى «فألطف»، «فأحكم» نقل كرده است. معناى عبارت بر فرض نقل عبده اين است كه خداوند اين اندازه گيرى را لطيف و دقيق قرار داده است، احتمال هم مى رود معنايش اين باشد كه خداوند مطابق لطف خود و برحسب مصلحت اشياء را خلق و بقاى آن را مقدّر فرموده است. امّا برفرض نسخه هاى ديگران معناى جمله اين است كه خداوند اندازه گيرى اشياء را محكم و استوار فرموده است.
«وَ دَبَّرَهُ فَأَلْطَفَ تَدْبِيرَهُ» ؛ «تدبير» از مادّۀ «دبر» به معناى عقب چيز است؛ اگر
بگويند فلانى انسان مدبّرى است، يعنى آدمى است كه عاقبت كار را مى سنجد و مآل انديش است. حالا در اينجا هم كه فرموده «و دبّره» يعنى خداوند چيزى را كه خلق كرده حسابِ بعد از آن را هم كرده و با مآل انديشى اشياء جهان را خلق فرموده است.
«فَأَلْطَفَ تَدْبِيرَهُ» يعنى خداوند تدبير اشياء را لطيف و دقيق قرار داده است. و بنابر نقل عبده كه «فَأَحْكَمَ تَدْبِيرَهُ» آورده معناى جمله چنين است كه خداوند در تدبير اشياء محكم كارى كرده است.
«وَ وَجَّهَهُ لِوِجْهَتِهِ فَلَمْ يَتَعَدَّ حُدُودَ مَنْزِلَتِهِ»
(و هر يك را در مسير خاص خودش قرار داده، پس از حدودى كه براى هر يك تعيين گشته تجاوز نكرده است.)
«توجيه» به معناى متوجّه كردن است، «وَجَّهَهُ لِوِجْهَتِهِ» يعنى هر چيزى را كه خلق كرده در مسير خودش قرار داده است؛ در آيۀ شريفه آمده است: «وَ لِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيها»(1)هر موجودى در همان مسير و فايده اى كه خلق شده قرار مى گيرد، اينجا هم حضرت فرموده است: خداوند هر موجودى را در راه خودش قرار داده است؛ جمادات در راه خودشان قرار گرفته اند، نباتات و حيوانات هم در راه خودشان قرار گرفته اند، خورشيد و ماه و ستارگان هم هر يك در مسير و راه خودشان قرار گرفته اند، هر چيزى و هر كسى براى هدف خاصى خلق شده و در راه همان هدف هم قرار گرفته است.
«فَلَمْ يَتَعَدَّ حُدُودَ مَنْزِلَتِهِ» از آن حدودى كه خدا برايش مشخّص كرده و آن را در آن حدّ و حدود قرار داده تعدّى و تجاوز نمى كند. موجودات جهان هستى از مسيرِ اصلى
1) - سورۀ بقره (2)، آيۀ 148.
خود تجاوز نمى كنند و حركت آنها در آن هدف و مسيرى است كه براى آن خلق شده اند، هيچ چيزى بر خلاف نظمِ جهانِ هستى حركت ندارد و خلقت هر چيزى هم براى يك مسير معيّن است كه در همان مسير سير مى كند.
«وَ لَمْ يُقَصِّرْ دُونَ الْإِنْتِهاءِ الى غايَتِهِ، وَ لَمْ يَسْتَصْعِبْ إِذْ أُمِرَ بِالْمُضِيِّ عَلى إِرادَتِهِ»
(و در رسيدن به مقصود كوتاهى ننموده، و در برابر فرمان و ارادۀ خدا سرپيچى نكرده است.)
«لَمْ يُقَصِّرْ» يعنى كوتاه نمى آيد «دُونَ الْإِنْتِهاءِ الى غايَتِهِ» پيش از منتهى شدن به پايان و به نهايت. مقصود اين است كه آن چيزى را كه خدا خلق كرده و در مسير مخصوص به خود قرار داده، پيش از اين كه به پايان خود منتهى شود كوتاه نمى آيد؛ اين طور نيست كه پيش از رسيدن به هدف از حركت منصرف شود و در ادامه دادن راه كوتاه بيايد؛ مثلاً خورشيد كه براى نورافشانى و دهها و صدها فايدۀ ديگر خلق شده، تا آن روزى كه براى آن مقدّر شده به كار خود ادامه مى دهد و اين طور نيست كه قبل از سرآمدن عمرش از كار خود باز ايستد و در نورافشانىِ خود بخل ورزد؛ ماه و ستارگان، جمادات و نباتات، ساير حيوانات و انسان نيز همين طورند و تا پايانِ روزى كه براى آنها مقدّر شده به حركت خود ادامه مى دهند و لحظه اى سرپيچى از امر حقّ سبحانه و تعالى ندارند.
چنين انديشه اى صحيح نيست كه بگوييم همۀ موجودات در مسير خود هستند و در راه خود حركت مى كنند جز انسان؛ انسان هم در مسير خودش حركت مى كند، چون مقصود اين بوده است كه انسان يك موجود فاعل مختار باشد، خوب اين انسان از اوّل فاعل مختار بوده و براى هميشه هم فاعل مختار است؛ انسان هم از جمله موجودات اين جهان هستى است و مسخّر ارادۀ حق مى باشد «وَ لَمْ يُقَصِّرْ دُونَ الْإِنْتِهاءِ الى غايَتِهِ» و به فاعل مختار بودنش ادامه مى دهد و كوتاه نمى آيد.
«وَ لَمْ يَسْتَصْعِبْ إِذْ أُمِرَ بِالْمُضِيِّ عَلى إِرادَتِهِ» ؛ «يستصعب» از مادّۀ «صعب» است،
شترِ صَعب در مقابل شترِ ذلول است، شترِ صعب يعنى شترى كه چموش است و از خود سرسختى نشان مى دهد، و در مقابل شتر ذلول و رام است كه به هر طرفى كه آن را مى كشند حركت مى كند. مقصود حضرت اين است كه موجودات جهان در مقابل ارادۀ خداوند چموش نيستند، موجودات جهان در برابر ارادۀ او رام بوده و برطبق خواست خدا حركت مى كنند بدون اين كه از خود سرسختى نشان دهند. حتى اين انسان هم كه فاعل مختار خلق شده تا ابد بر طبق ارادۀ خداوند فاعل مختار است و در مسير خود حركت مى كند.
البتّه بحثِ حضرت امير عليه السلام روى انسان نيست بلكه مقصود حضرت همۀ موجودات است، و مى خواهد بفرمايد همۀ موجودات در خط خودشان هستند. يكى از همۀ موجودات انسان است كه انسان هم در محدودۀ خود حركت مى كند، اين طور نيست كه خدا مى خواسته انسان غير مختار باشد ولى او از روى سركشى فاعل مختار شده است. پس همان گونه كه «وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِباساً، وَ جَعَلْنَا النَّهارَ مَعاشاً»(1)شب را براى آرامش و روز را براى حركت و تحصيل معاش قرار داده، و همچنان كه «وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ»(2)آب را مايۀ حيات همۀ موجودات زنده قرار داده، انسان را هم فاعل مختار آفريده، و انسان هم در فاعل مختار بودن برطبق ارادۀ خداوند حركت مى كند و در اين امر ذلول و رام است.
يك نكتۀ قابل توجّه در اينجا اين است كه: خداوند ساير موجودات جهان هستى را برحسب تكوين چنين آفريده كه در خط مخصوص به خود حركت كنند، ولى انسان را تكويناً براى عبادت و پرستش آفريده كه چموشى مى كند و بر اثر خودسرى نافرمانى خداوند كرده و از مسير خود خارج مى شود. جواب اين استبعاد چنين است كه انسان هم برحسب تكوين فاعل مختار آفريده شده و تا آخر هم از اين مسير تخطّى0.
نمى كند، اين كه بگوييم انسان برخلاف ارادۀ خدا چموش و سركش است حرف درستى نيست، و اگر انسان چموشى كرده برحسب تشريع است؛ زيرا انسان برخلاف آيۀ شريفۀ «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ»(1)كه تشريع راه سعادت است قدم برداشته و اين هم لازمۀ اختيار انسان است. به هرحال انسان هم از اين قانون مستثنا نيست و مانند ديگر موجودات «لَمْ يُقَصِّرْ دُونَ الْإِنْتِهاءِ الى غايَتِهِ» پيش از اين كه به پايان خود منتهى شود كوتاه نمى آيد، و مسخّر ارادۀ تكوينى خداوند مى باشد.
«وَ كَيْفَ وَ إِنَّما صَدَرَتِ الْأُمُورُ عَنْ مَشِيئَتِهِ»
(و چگونه مى تواند سركشى كند در حالى كه همۀ موجودات جهان با اراده و خواست او به وجود آمده اند.)
«كيف» يعنى و چطور ممكن است اين طور باشد، و چطور ممكن است كسى بتواند برخلاف خواست و ارادۀ خداوند حركت كند؟ «وَ إِنَّما صَدَرَتِ الْأُمُورُ عَنْ مَشِيئَتِهِ» در حالى كه همۀ موجودات و مخلوقات جهان، مخلوقات اراده و خواست خداوند است؛ پس هرگز نخواهند توانست برخلاف اراده و خواست او عمل كنند.
«اَلْمُنْشِئُ أَصْنافَ الْأَشْياءِ بِلا رَوِّيَّةِ فِكْرٍ آلَ إِلَيْها»
(او خداوندى است كه انواع موجودات را بدون به كارگيرى انديشه خلق فرموده.)
بارها گفته ايم كه كارهاى خداوند با كارهاى بشر كه مخلوق خداوند است فرق مى كند؛ مثلاً كارى كه خدا و يا انسان انجام مى دهد هر دو با مشيّت و خواست انجام مى شود با اين فرق كه مشيّت خداوند مسبوق به فكر و نقشه و طرحهاى قبلى نيست، در حالتى كه مشيّت انسان مسبوق به فكر و نقشه و طرحهاى قبلى است؛ به اين معنا كه
1) - سورۀ ذاريات (51)، آيۀ 56.
اگر انسان اراده كند ساختمانى را بسازد، لازم است قبل از شروع به عمليات ساختمانى سراغ نقشه و طرح و برنامه برود تا بتواند ارادۀ خود را بر آن استوار كند، در حالى كه اراده و مشيّت خداوند مسبوق به طرح و برنامه و فكر نيست، بلكه همين كه اراده كند كفايت مى كند.
توضيح بحث به بيان واضح تر اين است كه اگر انسانى كه فاعل مختار است بخواهد كارى را انجام دهد، اوّل تصور آن را مى كند، بعد تصديق به فايدۀ آن را مى كند، بعد حساب خير و شرّ آن را، و بعد از آن شوق مؤكد پيدا مى كند، و در آخر كار تصميم مى گيرد و اراده مى كند كه كار را انجام دهد، و پس از اراده كار مورد نظر انجام مى گيرد. امّا خدا در اراده و مشيّت خود احتياجى به اين تصديق و تصورات و فكر و رويّه ها ندارد و همين كه ارادۀ كارى را بكند آن كار انجام مى شود. «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ».(1)
در اين كه اراده بعد از مشيّت است يا اراده عين مشيّت است بين علما اختلاف وجود دارد، ولى از برخى روايات استفاده مى شود كه اراده بعد از مشيّت است و بر اين حساب مشيّت همان شوق مؤكد است. شوق مؤكد غير از اراده است، اين از اشتباهات مرحوم حاجى سبزوارى است كه از اراده تعبير به شوق مؤكد كرده.(2)
مرحوم آخوند خراسانى هم چون منظومۀ حكمت را نزد مرحوم حاجى سبزوارى خوانده معتقد شده است كه اراده همان شوق مؤكد است،(3)در صورتى كه شوق مؤكد يك حالت انفعالى است كه در نفس انسان به وجود مى آيد و بعد از آن اراده و تصميم
براى انسان حاصل مى شود؛ براى مثال اگر شما مدّتى است خربزه نخورده ايد و اشتياق زيادى به خوردن خربزه داريد امّا چون از جهتى خربزه براى شما سمّ مهلك است تصميم به خوردن خربزه نمى گيريد، پس شوق مؤكد وجود دارد امّا ارادۀ انجام فعل نيست؛ لذا نمى توان گفت اراده همان شوق مؤكد است، بلكه شوق مؤكد و مشيّت يك حالت انفعالى است و اراده در رتبۀ بعد از آن قرار دارد. البتّه از اين نكته نبايد غافل بود كه گاهى اوقات هم در لسان قرآن و هم روايات به اراده «مشيّت» هم گفته شده است؛ پس مشيّت غير از شوق مؤكد است.
به هرحال افعالى كه توسط ما انجام مى پذيرد مسبوق به اراده اى است كه آن اراده مسبوق به فكر و طرح و برنامه است، امّا ارادۀ خداوند در انجام امور مسبوق به فكر و رويّه نيست و از همين جهت هم حضرت فرموده است: «اَلْمُنْشِئُ أَصْنافَ الْأَشْياءِ بِلا رَوِّيَّةِ فِكْرٍ آلَ إِلَيْها» او خداوندى است كه انواع موجودات را بدون به كارگيرى فكر و انديشه خلق فرموده است.
«وَ لا قَرِيحَةِ غَرِيزَةٍ أَضْمَرَ عَلَيْها»
(و بدون غريزه اى كه آن را در درون خود پنهان داشته باشد.)
ما انسانها هميشه طبق غريزه هايمان كار مى كنيم، غريزه به معناى آن طبيعتى است كه در انسان وجود دارد و بر اثر همين طبيعت هم اقتضائاتى در وجود انسان قرار داده شده است. ظاهراً اين كلام حضرت اشاره به آيۀ شريفۀ: «إِنّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ»(1)دارد كه فرموده ما انسان را از نطفۀ مخلوط خلق كرده ايم؛ كه ظاهراً مقصود از نطفۀ مخلوط غريزه هاى گوناگونى است كه در انسان وجود دارد.
به هرحال اين غرايز مختلفى كه در انسان است به جنگ و ستيز مى افتند تا اين كه يكى از آنها پيروز شده و انسان بر طبق خواستۀ همان غريزه عمل مى كند؛ اگر غرايز2.
1) - سورۀ إنسان (76)، آيۀ 2.
شهوانى بر غرايز عقلانى پيروز شوند، انسان مطابق هواهاى نفسانى و شهوانى عمل مى كند؛ ولى اگر در اين جنگ و ستيز غرايز عقلانى پيروز شوند، انسان هم مطابق با خواسته هاى عقلانى عمل مى كند. امّا خداوند اين چنين نيست؛ ارادۀ خداوند عين ذات اوست و خدا داراى غرايز متضاد نيست تا هنگام انجام كار به گونه اى كه انسان عمل مى كند عمل كند. از اين جهت هم حضرت فرموده است: «وَ لا قَرِيحَةِ غَرِيزَةٍ أَضْمَرَ عَلَيْها» خداوند اين طور نيست كه طبق غريزۀ درونى خود خلق كند و مثلاً بعد از مدّتى هم آن را خراب كند.
«قريحة» را به اوّل برخورد شىء مى گويند؛ انسان خوش قريحه به كسى گفته مى شود كه به مجرّد طرح مسأله ذهنش جَوَلان پيدا كند و موضوع را درك كند، و «قريحة البئر» به آبِ اوّلى كه از چاه برداشته مى شود مى گويند، اينها معناى «قريحة» بر حسب لغت است؛ اوّلين فكرى هم كه به مغز شما برمى خورد «قريحة» نام دارد؛ اين معنا نسبت به انسان صحيح است، ولى نسبت به خداوند چنين نيست؛ يعنى كار خداوند از روى يك قريحه و اوّلين فكرى كه از روى غريزه هاى مخفى در درون باشد نيست.
«وَ لا تَجْرِبَةٍ أَفادَها مِنْ حَوادِثِ الدُّهُورِ»
(و بى آن كه از تجربه اى كه از پيشامدهاى روزگار باشد استفاده كند.)
اين كه بسيارى از كارهاى ما از روى تجربه و آزمايش است علامت جهل و نادانىِ ماست، انسان بر اثر جهالتى كه دارد در اثر تجربه علم پيدا مى كند و در عين حال ممكن است كارى را انجام دهد و خراب از كار درآيد؛ ولى خداوند به اين لحاظ كه علمش عين ذات اوست نيازى به تجربه و آزمايش ندارد، از اين رو حضرت فرموده است: «وَ لا تَجْرِبَةٍ أَفادَها مِنْ حَوادِثِ الدُّهُورِ» خداوند نيازى به اين كه از حوادث روزگار تجربه بياموزد ندارد، و بدون تجربه آموزى ابداع و ايجاد مى كند.
«وَ لا شَرِيكٍ أَعانَهُ عَلَى ابْتِداعِ عَجائِبِ الْأُمُورِ»
(و بدون شريكى كه او را در آفريدن مخلوقات شگفت آور كمك و همراهى كرده باشد.)
«اعان» از مادّۀ «عون» به معناى كمك است. «ابتداع» از مادّۀ «بدع» به معناى خلق و آفرينش است. «عَجائِبِ الْأُمُورِ» از باب اضافۀ صفت به موصوف است، يعنى امور عجيب و كارهاى حيرت آور. اين جمله نيز مانند دو جملۀ قبل عطف به «رويّة» است؛ يعنى خداوند به وجود آورندۀ انواع مخلوقات است «وَ لا شَرِيكٍ أَعانَهُ عَلَى ابْتِداعِ عَجائِبِ الْأُمُورِ» بدون داشتن شريكى كه در خلقت امور حيرت آور او را كمك كند.
«فَتَمَّ خَلْقُهُ وَ أَذْعَنَ لِطاعَتِهِ، وَ أَجابَ إِلى دَعْوَتِهِ»
(پس مخلوق او كامل گشت، و طاعت و دعوت او را پذيرفتند.)
«فَتَمَّ خَلْقُهُ» ؛ «خلق» به معناى مخلوق است؛ يعنى آنچه را خداوند خلق فرموده خلقتش كامل گشت. «وَ أَذْعَنَ لِطاعَتِهِ» و همۀ مخلوقات اذعان و اعتراف به اطاعت حق دارند. «اذعن» از «اذعان» و به معناى اعتراف است؛ يعنى همۀ موجودات جهان تكويناً اقرار به اطاعت حق تعالى دارند.
«وَ أَجابَ إِلى دَعْوَتِهِ» و هر موجودى تكويناً دعوت خالق خود را اجابت كرده و در مسيرى كه خداوند خواسته است حركت مى كند؛ يعنى همۀ موجودات حتى انسان كه در بسيارى اوقات معصيت خداوند را مى كند برحسب تكوين در مسير اوست و آن گونه كه خداوند خواسته فاعل مختار است و تحت ارادۀ خدا به سير خود ادامه مى دهد.
«وَ لَمْ يَعْتَرِضْ دُونَهُ رَيْثُ الْمُبْطِئِ، وَ لا أَناةُ الْمُتَلَكِّئِ»
(آفريده اى نبود كه در امرش درنگ و سستى نموده، و انجام فرمانش را به تأخير اندازد.)
«وَ لَمْ يَعْتَرِضْ دُونَهُ رَيْثُ الْمُبْطِئِ» ؛ «رَيْث» به معناى دست به دست ماليدن هنگام انجام كار و كُندى كردن است. «المُبطئ» به معناى كُندى كننده است؛ يعنى هيچ يك از مخلوقات خداوند در اطاعت و انجام فرمان او كُندى نمى كنند، مسامحه كارى در كار مخلوق نسبت به خالق از جهت تكوين وجود ندارد، گرچه انسانها از جهت تشريع نافرمانىِ خدا را مى كنند و مثلاً عبادت نمى كند.
«وَ لا أَناةُ الْمُتَلَكِّئِ» ؛ «اناة» به معناى تأنّى و تأخير است، «المُتلكّئ» به آدمى گفته مى شود كه بهانه جويى مى كند؛ مقصود اين است كه هيچ يك از موجودات جهان هستى در انجام فرمان خداوند تأخير بهانه جويان را ندارند و همگى تكويناً در مسير او هستند.
«فَأَقامَ مِنَ الْأَشْياءِ أَوَدَها، وَ نَهَجَ حُدُودَها»
(پس اعوجاج اشياء را راست گردانيده، و حدود آنها را واضح و روشن ساخته است.)
«فَأَقامَ مِنَ الْأَشْياءِ أَوَدَها» ؛ «اقام» به معناى به پا داشتن و كامل كردن است، «اَوَد» به معناى كجى و نابرابرى است؛ خداوند اعوجاجهاى اشياء را برطرف كرده و آنها را مستقيم و كامل آفريده است، در نظم جهان هستى هيچ اعوجاجى وجود ندارد و هر چيزى به قدر استعداد خود از هستى بهره برده و به جاى خويش نيكوست.
«وَ نَهَجَ حُدُودَها» و خداوند حدّ و حدود موجودات را روشن و واضح قرار داده است. «حدود» جمع «حدّ» و در لغت به معناى منع است، يعنى تا اينجا هست و بيش از اين نيست؛ مقصود اين است كه هر موجودى داراى مكان خاص، زمان خاص، وضعيت خاص و برنامۀ خاصى است، هر موجودى نظم خاصى دارد و همۀ اشياء جهان هستى هم در مجموع داراى برنامۀ خاص است.
«وَ لاءَمَ بِقُدْرَتِهِ بَيْنَ مُتَضادِّها، وَ وَصَلَ أَسْبابَ قَرائِنِها»
(و خداوند با قدرت و توانايى خود ميان اضداد گوناگون را جمع كرده، و آنها را به هم پيوسته است.)
«لاءَمَ» از مادّۀ «لَأَمَ» و از باب مفاعله است. «وَ لاءَمَ بِقُدْرَتِهِ بَيْنَ مُتَضادِّها»و خداوند با قدرت و توانى كه دارد ميان اشياء متضاد را جمع كرده و آنها را با هم هماهنگ كرده است. «وَ وَصَلَ أَسْبابَ قَرائِنِها» ؛ «قَرائن» جمع «قرينة» و مقصود از آن نفوس است، «اسباب» جمع «سبب» به معناى وسيله است؛ يعنى آن چيزهايى كه بايد قرين هم باشند خداوند وسيلۀ آن را فراهم مى كند و آنها را قرين و پهلوى هم قرار مى دهد.
گفتيم مقصود از «قرائن» نفوس است، يعنى موجوداتى كه داراى نفس هستند مانند انسان و حيوان؛ خداوند بين جسم و روح آنها را مقرون مى كند. وسيلۀ ارتباط نفوس با اجسام به دست خداست و خداوند اين وسايل را فراهم مى كند. خداوند از تكامل نطفه روح را مى آفريند و خلاصه اين جسم در اثر تكامل استعدادِ پيدا كردنِ قواى مجرّد را مى يابد، باز همين روح مجرّد در اين بدن تكامل پيدا مى كند تا آنگاه كه بدن را رها مى كند و به عالم ديگر مى رود.
به هرحال اين طور است كه خداوند «وَصَلَ أَسْبابَ قَرائِنِها» ارتباط روح را با بدن فراهم مى كند، ولى اين طور نيست كه روح را به بدن طناب پيچ كرده باشد، بلكه نحوۀ ارتباط روح با بدن نحوۀ ارتباط سيب با درخت است، سيب محصول خود درخت است، وقتى سيب برسد اگر آن را نچينند خودبه خود مى افتد، روح نيز تا زمانى كه از اين بدن بهره مى برد در اين بدن است و اگر آن را از بدن جدا نكنند خودش بدن را رها مى كند.
«وَ فَرَّقَها أَجْناساً مُخْتَلِفاتٍ فِي الْحُدُودِ وَ الْأَقْدارِ وَ الْغَرائِزِ وَ الْهَيْئَاتِ»
(و آنها را در حدود و اندازه ها و خويها و صفات مختلف قرار داده است.)
موجودات عالم موجودات مختلف است، مقصود از «اجناس» در كلام حضرت
جنس منطقى نيست كه گفته اند تحت آن انواع متعدد است؛ مثل حيوان كه جنس منطقى است و تحت آن انواع مختلفى چون انسان، بقر، غنم و... وجود دارد، بلكه مقصود حضرت از آن اجناس لغوى است؛ يعنى اشياء مختلف. با وجود اين كه همۀ موجودات از آب و خاك هستند امّا در عين حال اجناس مختلف هستند؛ جمعى انسان، جمعى گاو و گوسفند و شتر، و جمعى اشياء ديگر شده اند. فرموده اند: «وَ فَرَّقَها أَجْناساً مُخْتَلِفاتٍ» خداوند موجودات را جدا جدا كرده و آنها را اشياء مختلف آفريده است «فِي الْحُدُودِ وَ الْأَقْدارِ» داراى حدود و مقدارهاى مختلف و معيّن. «حدود» جمع «حدّ»، و «اقدار» جمع «قدر» به معناى اندازه است. «وَ الْغَرائِزِ وَ الْهَيْئَاتِ» ؛ «غَرائز» جمع «غريزة» به معناى طبيعت است، «هَيئات» جمع «هيئت» به معناى شكل است؛ يعنى خداوند موجودات جهان را در طبيعت هاى مختلف و اندازه ها و شكلهاى متفاوت آفريده است؛ يك عده تندطبع و عده اى ملايم، يك عده بلندقد و عده اى كوتاه هستند. خلاصه مى خواهد بگويد: خداوند موجودات جهان را مختلف و متفاوت آفريده و ما آنها را از همين جهتِ مختلف بودن مى شناسيم.
«بَدايا خَلائِقَ أَحْكَمَ صُنْعَها، وَ فَطَرَها عَلى ما أَرادَ وَ ابْتَدَعَها»
(مخلوقات شگفت آورى كه خلقت آنها را محكم و استوار گردانيد، و برطبق اراده و خواست خود ايجاد و اختراع نمود.)
«بدايا» جمع «بديّة» و در اصل «بديئة» بوده و به معناى «بديعة» است. «خَلائق» جمع «خليقة» و به معناى مخلوقات است. «بَدايا خَلائِقَ» از باب اضافۀ صفت به موصوف است؛ يعنى مخلوقات بديع. مى فرمايد: «بَدايا خَلائِقَ أَحْكَمَ صُنْعَها» او خداوندى است كه مخلوقات شگفت آورى را كه صنعتش محكم و متقن است خلق فرموده بدون آن كه از جايى الگوبردارى كرده باشد.
«وَ فَطَرَها عَلى ما أَرادَ وَ ابْتَدَعَها» ؛ «فطر» به معناى «خلق» است، «ابتدعها» يعنى آنها را ابداع و اختراع كرده است؛ يعنى اينها را خداوند با ارادۀ خودش بدون الگوبردارى از كارهاى قبلىِ خود و يا كارهاى ديگران خلق فرموده است.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
كيفيّت آفرينش آسمان
سير خورشيد و ماه در مدارهاى خاص و آثار آن
ستارگان ثابت و سيّار
«خطبۀ 91 - قسمت پنجم»
و مِنها في صِفَةِ السَّماءِ:
«وَ نَظَمَ بِلا تَعْلِيقٍ رَهَواتِ فُرَجِها، وَ لاحَمَ صُدُوعَ انْفِراجِها، وَ وَشَّجَ بَيْنَها وَ بَيْنَ أَزْواجِها، وَ ذَلَّلَ لِلْهابِطِينَ بِأَمْرِهِ وَ الصَّاعِدِينَ بِأَعْمالِ خَلْقِهِ حُزُونَةَ مِعْراجِها، ناداها بَعْدَ إِذْ هِيَ دُخانٌ، فَالْتَحَمَتْ عُرى أَشْراجِها، وَ فَتَقَ بَعْدَ الْاِرْتِتاقِ صَوامِتَ أَبْوابِها، وَ أَقامَ رَصَداً مِنَ الشُّهُبِ الثَّواقِبِ عَلى نِقابِها، وَ أَمْسَكَها مِنْ أَنْ تَمُورَ فِي خَرْقِ الْهَواءِ بِأَيْدِهِ، وَ أَمَرَها أَنْ تَقِفَ مُسْتَسْلِمَةً لِأَمْرِهِ، وَ جَعَلَ شَمْسَها آيَةً مُبْصِرَةً لِنَهارِها، وَ قَمَرَها آيَةً مَمْحُوَّةً مِنْ لَيْلِها، فَأَجْراهُما فِي مَناقِلِ مَجْراهُما، وَ قَدَّرَ سَيْرَهُما فِي مَدارِجِ دَرَجِهِما، لِيُمَيِّزَ بَيْنَ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ بِهِما، وَ لِيُعْلَمَ عَدَدُ السِّنِينَ وَ الْحِسابُ بِمَقادِيرِهِما، ثُمَّ عَلَّقَ فِي جَوِّها فَلَكَها، وَ ناطَ بِها زِينَتَها مِنْ خَفِيَّاتِ دَرارِيِّها، وَ مَصابِيحِ كَواكِبِها، وَ رَمى مُسْتَرِقِي السَّمْعِ بِثَواقِبِ شُهُبِها، وَ أَجْراها عَلى أَذْلالِ تَسْخِيرِها مِنْ ثَباتِ ثابِتِها، وَ مَسِيرِ سائِرِها، وَ هُبُوطِها وَ صُعُودِها، وَ نُحُوسِها وَ سُعُودِها»
موضوع بحث ما خطبۀ نود و يكم بر حسب رديف عبده و خطبۀ نودم با رديف فيض الاسلام بود.
«و مِنها في صِفَةِ السَّماءِ»
(و يك قسمت از اين خطبه در وصف آسمان است.)
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در اين قسمت از خطبه در تعقيب توصيف قدرت و توانايى خداوند متعال در باب آفرينش موجودات جهان، چگونگى آفرينش آسمان را كه از مخلوقات شگفت آور جهان هستى است و بر عظمت قدرت او دلالت دارد توضيح داده و فرموده است:
«وَ نَظَمَ بِلا تَعْلِيقٍ رَهَواتِ فُرَجِها»
(و گسيختگى هاى شكافهاى آسمان را بدون آن كه به چيزى آويخته باشد منظّم و برقرار نمود.)
«رَهَوات» جمع «رَهْوَة» به معناى پست و بلندى است. «فُرَج» جمع «فُرْجَة» و ظاهراً در اين مورد به معناى ذرّاتى است كه در جوّ رها بوده است؛ اين ذرّات دسته دسته بوده و خدا آنها را گرد آورده و منظّم كرده است. خدا آن ذرّات رها شدۀ در فضا را جمع كرده و به هم پيوند داده و كرات آسمانى را خلق فرموده است.
در منهاج البراعة(1)در معناى لغت «رَهْو» مى گويد: «وَ عَنِ النّهايَةِ تَفْسِيرِها بِالْمَواضِعِ الْمُنْفَتِحَةِ»(2)يعنى از نهايۀ ابن اثير نقل شده كه «رَهَوات» به جاهاى باز تفسير شده است؛ و مى گويد: «وَ هُوَ مَأْخُوذٌ مِنْ قَوْلِهِم رَها رِجْلَيْهِ رَهْواً؛ أَي فَتَحَ»: «رَهَوات» از قول عربها كه مى گويند «رَها رِجْلَيْهِ رَهْواً» گرفته شده است، يعنى پاهايش را باز كرد.
پس معناى عبارت حضرت بنابر تحليل ابن اثير «باز شده ها» است؛ يعنى قسمت هاى بازى كه در آن فرجه ها وجود دارد.
«وَ نَظَمَ بِلا تَعْلِيقٍ» يعنى بدون اين كه آنها را به جايى معلق و آويزان كند منظّم كرده
است. در قرآن شريف فرموده است: «خَلَقَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها»(1)خداوند آسمان را بدون پايه اى كه ديده شود خلق فرموده است؛ و در آيۀ ديگر فرموده است: «اَللّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها»(2)خداوند آن چنان خدايى است كه آسمان را بدون ستونى كه ديده شود بالا برده است.
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام از عبارت «بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها» تعبير به «بلا تعليق» فرموده است و مقصود يكى است؛ يعنى كرات آسمانى كه در اين فضاى لايتناهى رها شده اند، بدون آويزان شدن به چيزى و بدون گذاشته شدن روى ستونى كه ديده شود مى باشند، پايه و ستون آنها ديدنى نيست؛ و ممكن است مقصود همان نيروى جاذبه باشد، اين كرات آسمانى به وسيلۀ قوّۀ جاذبه در فضا نگه داشته شده و به وسيلۀ همان نيروى جاذبه حركت مى كنند و حركت موزون منظّمى هم دارند.
«وَ لاحَمَ صُدُوعَ انْفِراجِها»
(و شكافهاى وسيعش را به هم پيوست.)
«صُدُوع» جمع «صدع» به معناى شكافهاست. «لاحم» به معناى جفت و جور و به هم چسباندن است؛ يعنى آن شكافهاى بازى را كه در ذرّات آسمانى وجود داشت به هم چسباند و جفت و جور كرد، آن گازهاى متفرق را متحد كرد و از هر انبوه گازى يكى از كرات آسمانى را به وجود آورد.
«وَ وَشَّجَ بَيْنَها وَ بَيْنَ أَزْواجِها»
(و ميان آنها و مانندهايشان را ربط داده است.)
«وَشّج» به معناى «شَبّك» است؛ يعنى آنها را به هم چسباند. مى فرمايد: و مرتبط ساخته است اين صدوع و گازهاى متفرق را با جفتهايشان.2.
البتّه در اين كه مقصود از ارتباط زوجها و جفتها چيست اقوال مختلفى است؛(1)
بعضى گفته اند: مقصود تناسبى است كه بين موجودات آسمانى و زمينى وجود داشته و خداوند آنها را با هم مرتبط كرده است، گرچه ما اين ارتباط را ندانيم؛ منجّمين هم اين طور فرض مى كرده اند كه مثلاً وقتى ستارۀ سهيل فلان حالت را پيدا مى كند، بر اثر آن ارتباطى كه با زمين دارد يك حادثه اى در زمين رخ مى دهد.
قول ديگر در معناى زوج اين است كه: مثلاً وقتى خدا خواسته خورشيد را خلق كند، آن ذرّاتى را كه تركيبشان موجب به وجود آمدن خورشيد است با هم ارتباط داده؛ وقتى هم خواسته ماه را خلق كند، آن ذرّاتى را كه تركيبشان موجب به وجود آمدن ماه مى شده با هم ارتباط داده و ماه را خلق كرده؛ و همين طور ساير اجرام و كرات آسمانى به همين ترتيب خلق شده اند.
قول سوّم اين است كه گفته اند: مقصود از ازواج «نفوس» است؛ اينها چون به نفوس فلكى قائل بوده اند، كلمۀ «ازواجَها» در كلام حضرت امير عليه السلام را هم به همان نفوس فلكى تعبير و تفسير كرده اند. در كتاب مهاباد كه قديمى ترين كتاب زرتشتى هاست آمده: خداوند نُه سپهر خلق فرموده و هر سپهرى داراى خِرد و روانى است؛ يعنى هر فلكى داراى عقل و جان است.
قول چهارم اين است كه: اگر شما معتقد به نفوس فلكى هم نشويد امّا ملائكة اللّهى در عالم بالا هستند كه تدبير امور مى كنند.
به هرحال معناى كلام حضرت كه فرموده: «وَ وَشَّجَ بَيْنَها وَ بَيْنَ أَزْواجِها» اين است كه خداوند بين آن موجودات آسمانى و بين آن چيزهايى كه با آنها جفت و جور در مى آمد ارتباط برقرار كرده و آنها را به هم مربوط فرموده است.د.
1) - رجوع شود به منهاج البراعة، ج 6، ص 348؛ و ج 2، ص 3 به بعد.
«وَ ذَلَّلَ لِلْهابِطِينَ بِأَمْرِهِ وَ الصَّاعِدِينَ بِأَعْمالِ خَلْقِهِ حُزُونَةَ مِعْراجِها»
(و براى فرود آيندگان با فرمان او و بالا روندگانى كه رفتار بندگان او را ضبط كرده و بالا مى برند، دشوارى آن را آسان نموده است.)
«ذَلَّلَ» از مادّۀ «ذلول» به معناى رام است. «هابطين» اسم فاعل از «هبوط» به معناى فرود آمدن است، و مقصود از آن جبرئيل و ساير ملائكه مى باشد. «امر» به معناى فرمان و دستور خداست كه به وسيلۀ جبرئيل نازل مى شد. «صاعدين» اسم فاعل از «صعود» به معناى بالا رونده است كه با توجّه به «بِأَعْمالِ خَلْقِهِ» به معناى بالا برندگان است. «حُزُونة» به معناى سختى است. «معراج» اسم آلت به معناى نردبان و وسيلۀ بالا رفتن است.
حضرت امير عليه السلام در اين جمله فرموده اند: خداوند رام و آسان فرموده است براى فرود آورندگان اوامر و دستورات او و بالا برندگان اعمال بندگان خود سختى هاى پيمودن نردبان را؛ مقصود اين است كه خداوند آشفتگى هاى بين زمين و آسمان را برداشته و فضا را به گونه اى منظّم فرموده تا جبرئيل كه مأمور نزول اوامر الهى است بتواند اوامر او را بر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نازل كند، و ملائكه اى كه موكّل بالا بردن اعمال بندگان هستند بتوانند اعمال بندگان را بالا ببرند. پس خدا آسمانها را طورى آفريده كه ملائكة اللّه بتوانند رفت و آمد كنند. در ضمن ظاهر فرمايش حضرت اين است كه «سماء» غير از آن افلاك نُه گانه اى است كه در هيأت بطلميوس مى گفته اند.
«ناداها بَعْدَ إِذْ هِيَ دُخانٌ، فَالْتَحَمَتْ عُرى أَشْراجِها»
(و چون آسمان دود و بخار بود فرمان داد تا قطعات آن كه با هم فاصله داشتند به هم پيوسته و گرد آمدند.)
جملۀ «ناداها...» بيان براى «وَ نَظَمَ بِلا تَعْلِيقٍ» است؛ يعنى اگر بگويند چطور
خداوند اين آسمان را «بلاتعليق» نظم داده است؟ جوابش اين است كه اين آسمان گاز و بخار بود، خداوند اين گاز و بخارها را به هم نزديك كرد و آنها را به هم پيوست تا اين كه آسمان درست شد.
«ناداها» به معناى «ندا كرد» است كه البته اين ندا كردن، ندا كردنِ تكوينى است نه اين كه خيال شود خداوند آن گازها را مورد خطاب قرار داده است. در قرآن شريف فرموده است: «ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ»(1)پس از آن كه خداوند زمين را خلق فرمود متوجّه آسمان شد در حالتى كه آسمان مقدارى دود بود، پس به آن (آسمان) و زمين گفت: با شوق و رغبت يا با جبر و اكراه فرمان خدا را اطاعت كنيد، جواب دادند: از روى شوق و رغبت فرمانبردار حقّ هستيم. ظاهر آيه اين است كه يك گفتگوى لفظى بين خدا و زمين و آسمان صورت گرفته، در صورتى كه چنين نيست بلكه اين گفتگوى تكوينى است.
«ناداها بَعْدَ إِذْ هِيَ دُخانٌ» آن را صدا زد و به آن دستور داد در صورتى كه آن دودى بيش نبود «فَالْتَحَمَتْ» پس آن دودها را با هم جفت و جور كرد و نظم داد «عُرى أَشْراجِها» در حالى كه دريدگى آنها را به هم پيوست. عبارت «عُرى أَشْراجِها» يك تشبيه است؛ «عرى» جمع «عروة» به معناى دستگيره؛ و «اشراج» جمع «شَرَج» به معناى دريدگى است، وقتى زيپ ساك باز باشد اگر دسته هاى آن را رها كنيم آن دريدگى درب ساك باز مى شود، ولى اگر دسته هاى آن را بگيريم آن دريدگى جمع مى شود و دو لبۀ درب ساك به هم پيوسته مى شوند؛ «عرى» در اينجا به معناى دو دستۀ ساك است؛ متفرق بودن گازها به درب ساك تشبيه شده است. مى خواهد بگويد:
همان گونه كه وقتى دو دستۀ ساك را مى گيريم دريدگىِ آن به هم مى آيد، خداوند هم دريدگى هاى بخارها و دودها را به هم پيوسته است.1.
1) - سورۀ فصّلت (41)، آيۀ 11.
«وَ فَتَقَ بَعْدَ الْاِرْتِتاقِ صَوامِتَ أَبْوابِها»
(و پس از به هم چسبيدگى درهاى بسته را شكافت و از يكديگر جدا نمود.)
«فَتَقَ» از «فَتْق» به معناى شكاف است، «ارتتاق» به معناى چسبيدن است؛ يعنى بعد از آن كه شكافهاى آسمان به هم آمده و به هم چسبيده بودند، درهاى بسته را شكافت و جدا نمود. «صوامت» جمع «صامت» به معناى ساكت و بدون صداست، «صَوامِتَ أَبْوابِها» از باب اضافۀ صفت به موصوف است و در اصل «أَبْوابِهَا الصَّوامِتَ» بوده؛ يعنى و بعد از آن كه شكافهاى آسمان به هم چسبيده بود و به يكديگر متصل بودند خداوند درهاى بى صدا را گشود و آنها را از يكديگر جدا نمود. و محتمل است مقصود از اين جمله باز شدن آسمان به باريدن و باز شدن زمين به روياندن گياهان باشد.
و شايد گشودن درها كنايه از باز شدن راه است كه ملائكة اللّه رفت و آمد كنند، و از برخى آيات و روايات استفاده مى شود وقتى اين درها گشوده شد شياطين و اجنّه سوء استفاده كرده بالا مى رفتند و از اخبار سماوى استفاده مى كردند، بعد براى اين كه از رفتن آنها به عالم بالا جلوگيرى شود، تير شهاب رها مى شود تا آنها طرد شوند؛(1)و لذا مى فرمايد:
«وَ أَقامَ رَصَداً مِنَ الشُّهُبِ الثَّواقِبِ عَلى نِقابِها»
(و بر شكافها و راههاى آسمانها نگهبانانى از شهابهاى تيزرو گماشت.)
«رَصَد» به معناى كسانى است كه در كمينگاه مى ايستند، و «شُهُب» جمع «شهاب»، و «ثواقب» جمع «ثاقبة» به معناى سوراخ كننده و نورانى، و «نِقاب» جمع «نَقْب» به معناى شكاف است. «أَقامَ رَصَداً» يعنى خداوند به پا داشته است كسانى را كه در7.
1) - تفسير نورالثقلين، ج 5، ص 436 و 437.
كمينگاهها ايستاده اند «مِنَ الشُّهُبِ الثَّواقِبِ» از شهابهايى كه سوراخ كنندۀ فضا هستند.
«مِن» در «مِنَ الشُّهُبِ الثَّواقِبِ» براى بيان «رصداً» است؛ يعنى آن رصدهايى را كه خداوند برپا داشته، عبارت از تيرهاى شهابى هستند كه فضا را سوراخ كرده و شياطين را طرد مى كنند.
«وَ أَمْسَكَها مِنْ أَنْ تَمُورَ فِي خَرْقِ الْهَواءِ بِأَيْدِهِ»
(و به قدرت و توانايى خود آنها را از اضطراب و به هم خوردگى نگه داشت.)
«تمور» از مادّۀ «مَور» به معناى جنبيدن و جابجا شدن است. «خَرْقِ الْهَواءِ»به معناى پارگى فضا و جوّ است. «أيد» به معناى قوّه و قدرت است. يعنى خداوند با قدرت خود آسمانها را از اين كه در آن پارگى هوا بجنبند و جابجا شوند حفظ كرده است.
مقصود از عبارت «فِي خَرْقِ الْهَواءِ» كه در كلام حضرت به كار رفته فضاى خالى است، وگرنه آتمسفر هوا در همه جا نيست؛ يك اصطلاح هوا همان ازت و اكسيژن است كه ما هنگام تنفّس استنشاق مى كنيم و اين نحو هوا همه جا نيست، و يك اصطلاح ديگرِ هوا فضاى خالى است كه خورشيد و ماه و ستاره ها در همان فضاى خالى رها شده اند. مقصود حضرت از «أَمْسَكَها مِنْ أَنْ تَمُورَ فِي خَرْقِ الْهَواءِ بِأَيْدِهِ»همين است كه خداوند با قدرت خود اين كرات را در پارگىِ فضاىِ خالى رها كرده و آنها را نگه داشته است.
«وَ أَمَرَها أَنْ تَقِفَ مُسْتَسْلِمَةً لِأَمْرِهِ»
(و فرمان داد كه در جاى خود توقف نموده و تسليم امر و ارادۀ او باشند.)
خداوند به ماه و خورشيد و ستارگان دستور تكوينى داده كه هر كدام سر جاى خود بايستند و در برابر فرمان او تسليم باشند. البتّه مقصود از «توقف» اين نيست كه
ميخكوب شوند و هيچ حركتى نداشته باشند؛ زمين يكى از همين كراتى است كه در فضاى خالى رها شده و به آن دستور توقف داده شده است، اگر زمين، ماه و يا خورشيد بخواهند آن توقّفِ به معناى ميخكوب شدن را داشته باشند، در نظم جهان اختلال پيش مى آيد و شب و روز، هفته و ماه و سال، چهار فصل و... از بين مى روند.
پس مقصود از اين كه خداوند به آنها دستور توقف داده اين است كه براى هر كدام مدار حركتى را تعيين كرده و هر يك را در همان مدار قرار داده است و حركت آن را در مدار خود تنظيم فرموده است.
هرچند بر حسب فرضيۀ جديد زمين دور خورشيد مى چرخد، ولى خود خورشيد و ساير سيّارات نيز داراى يك نحو حركت مى باشند. در قرآن كريم مى خوانيم: «وَ الشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَها»(1)و خورشيد جريان دارد به طرف قرارگاه خود. ظاهراً مى گويند خورشيد به طرف ستارۀ «هيركول» حركت مى كند.
«وَ جَعَلَ شَمْسَها آيَةً مُبْصِرَةً لِنَهارِها، وَ قَمَرَها آيَةً مَمْحُوَّةً مِنْ لَيْلِها»
(او خورشيد آسمان را نشانۀ روشنى بخش روز، و ماه را نشانۀ نور تيرۀ شب قرار داد.)
«مُبصرة» از مادّۀ «ابصار» به معناى روشن كننده است، خورشيد وسيلۀ ابصار و بينايى مردم در روز است. «ممحوّة» از مادّۀ «مَحْو» و به معناى چيزى است كه از خودش نور ندارد، ماه از خود نور ندارد و بايد در برابر خورشيد قرار گيرد تا نور بدهد، پس ماه هم علامت شب است. خداوند خورشيد را علامت روز، و ماهِ تاريك را علامت شب قرار داده است.
1) - سورۀ يس (36)، آيۀ 38.
معناى اين جملاتِ حضرت همين است كه بالاخره خداوند شب و روز را خلق فرموده، امّا همين معنا را در قالب الفاظ و كلماتى بيان فرموده كه ابن ابى الحديدِ سنّى را به تحيّر واداشته و مى گويد: اگر همۀ فصيح هاى عرب جمع شوند نمى توانند به اين زيبايى كه حضرت امير عليه السلام سخن گفته سخن بگويند. در بين صحابۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كسى نيست كه قدرت داشته باشد مانند على عليه السلام از زمين و آسمان و ملائكه آن هم با اين فصاحت و بلاغت سخن بگويد.(1)
«فَأَجْراهُما فِي مَناقِلِ مَجْراهُما»
(پس آنها را در راههايى كه مسيرشان است روانه ساخت.)
«مناقل» جمع «منقل» اسم مكان به معناى محل هاى انتقال است؛ يعنى خداوند خورشيد و ماه را در محل هاى جريانشان به جريان و حركت درآورده است. از اين جملۀ حضرت استفاده مى شود كه خورشيد هم داراى حركت است؛ حركت ماه براى همۀ مردم مسلّم و ظاهر است، وجود شب و روز و چهار فصل سال هم براى همگان ثابت شده كه بر اثر حركت وضعى و انتقالى زمين به دور خود و خورشيد است، و حركت خورشيد را هم از اين كلام حضرت استفاده مى كنيم.
بنابراين براى هر يك از زمين و ماه و خورشيد حركت و مسير حركتى است، و خداوند هر كدام از آنها را در مسير خود قرار داده است.
«وَ قَدَّرَ سَيْرَهُما فِي مَدارِجِ دَرَجِهِما، لِيُمَيِّزَ بَيْنَ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ بِهِما»
(و حركت ماه و خورشيد را در راههايى كه بايد سير كنند تعيين فرمود تا به سبب سير آنها شب و روز ممتاز شوند.)
«قدّر» از مادّۀ «تقدير» و به معناى معيّن كردن و اندازه گيرى كردن آمده است.2.
1) رجوع شود به شرح ابن أبى الحديد، ج 6، ص 425 و 452.
«مدارج» جمع «مدرجة» اسم مكان و به معناى محل و مكان بالا رفتن است، «دَرَج» به معناى حركت است، «دَرَجَ الصَّبِيّ» يعنى بچه راه افتاد و حركت كرد. معناى كلام حضرت اين است كه: خداوند متعال سير و حركت خورشيد و ماه را در محل هاى حركت و سير آنها تعيين فرموده تا به وسيلۀ اين اندازه گيرى شب و روز را از يكديگر جدا نمايد.
«وَ لِيُعْلَمَ عَدَدُ السِّنِينَ وَ الْحِسابُ بِمَقادِيرِهِما»
(و عدد و شمارۀ سالها و حساب كارها از روى حركت خورشيد و ماه دانسته شود.)
در گذشته هيأت بطلميوسى حاكم بود، در هيأت بطلميوس معتقد بودند كه حركت روزانه مربوط به فلك الافلاك است؛ يعنى در حقيقت فلك نهم كه در نظر آنها عرش ناميده مى شد، همۀ افلاك را در شكم خود جاى داده و در يك بيست و چهار ساعت با افلاك درون خود يك دور از مشرق به مغرب به دور زمين مى چرخد.
درست مانند يك پياز كه آن پوست رويين بچرخد و پوسته هاى ديگر را كه در دل جاى داده بچرخاند. آنها زمين را مانند بچّۀ پياز در وسط و ثابت مى دانستند و مى گفتند علاوه بر حركت روزانۀ افلاك به دور زمين سالى يك بار خورشيد و ماهى يك بار ماه از طرف مغرب به طرف مشرق حركت مى كنند. حالا اين فرضيه را باطل مى دانند و مى گويند: زمين در هر شبانه روز يك دور دور خود مى چرخد و از آن شب و روز پديد مى آيد، و در هر سال يك دور دور خورشيد حركت انتقالى دارد و از آن فصل هاى چهارگانه پديد مى آيد. و محتمل است مقصود حضرت از سير خورشيد در اينجا نفس تغير اوضاع آن نسبت به زمين باشد. و العلم عند اللّه. آنچه اينجا در كلام حضرت ذكر شده اين است كه: «لِيُعْلَمَ عَدَدُ السِّنِينَ وَ الْحِسابُ بِمَقادِيرِهِما» به وسيلۀ حركت و سير ماه و خورشيد است كه شب و روز درست مى شود و بر اثر همين حركت است كه عدد سالها و حساب كارها دانسته مى شود.
در قرآن شريف آمده است: «وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهارَ آيَتَيْنِ فَمَحَوْنا آيَةَ اللَّيْلِ وَ جَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً لِتَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّكُمْ وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ»(1)ما شب و روز را دو نشانه براى قدرت خود قرار داديم، پس آيت شب را محو و نابود كرديم و آيت روز را روشن و جلوه گر ساختيم تا شما در روز از فضل خدا طلب نموده و حساب كارها و شمار سالها را بدانيد؛ حضرت امير عليه السلام فرموده اند: «لُِيمَيِّزَ بَيْنَ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ بِهِما» تا اين كه به وسيلۀ سير خورشيد و ماه بين شب و روز تميز داده شده «وَ لِيُعْلَمَ عَدَدُ السِّنِينَ وَ الْحِسابُ بِمَقادِيرِهِما» و تا به مقدار و اندازۀ حركت آنها عدد و شمارۀ سالها و حساب كارها دانسته شود.
گردش زمين چهار فصل سال را به وجود مى آورد، سبزى گياهان با نور خورشيد است و اين با گردش زمين به دور خود و به دور خورشيد متحقّق مى گردد. جزر و مدّ درياها به وسيلۀ ماه صورت مى گيرد كه آن هم به وسيلۀ حركت ماه و موقعيت آن با زمين است. خلاصه حركت خورشيد و ماه و زمين را به گونه اى قرار داده تا امور روزمرّۀ ساكنان زمين بچرخد؛ ماههاى دوازده گانه اى كه مردم اعمال و رفتار خود را بر آن تنظيم مى كنند؛ وقت حج و روزه و بسيارى از فضيلت ها را كه مى شناسند بر اثر همين حركت ماه است.
«ثُمَّ عَلَّقَ فِي جَوِّها فَلَكَها، وَ ناطَ بِها زِينَتَها مِنْ خَفِيَّاتِ دَرارِيِّها، وَ مَصابِيحِ كَواكِبِها»
(سپس در فضاى آسمان فلك را معلق نگه داشت، و ستاره هايى را كه مانند درّ سفيدِ پنهان است و ستاره هايى را كه مانند چراغهاى روشن است مايۀ زينت و آرايش آسمان قرار داد.)
«عَلّق» به معناى رها كردن و معلق نگه داشتن است. مقصود از «جوّها» همين
1) - سورۀ اسراء (17)، آيۀ 12.
فضاى لايتناهايى است كه به آن آسمان گفته مى شود. مقصود از «فلكها» آن مدارهايى است كه خورشيد و ماه و زمين و ساير ستاره ها در آن حركت مى كنند؛ «ثُمَّ عَلَّقَ فِي جَوِّها فَلَكَها» پس خداوند مدار اين ماه و خورشيد و ستارگان را در اين فضاى بى پايان رها و معلق نگاه داشته است.
«وَ ناطَ بِها زِينَتَها» ؛ «ناط» به معناى وابسته كردن است؛ حضرت مى فرمايد:
و وابسته و آويزان كرده است در آسمان زينتهاى آن را «مِنْ خَفِيَّاتِ دَرارِيِّها» كه عبارتند از دُرّهاى مخفى. «خفيّات» جمع «خفيّة» به معناى مخفى است. «درارىّ» جمع «دُرّىّ» به معناى خيلى نورانى است. «خَفِيَّاتِ دَرارِيِّها» از باب اضافۀ صفت به موصوف و در واقع يك تشبيه است. «وَ مَصابِيحِ كَواكِبِها» ، «مصابيح» جمع «مصباح» به معناى چراغ، و «كواكب» جمع «كوكب» به معناى ستاره است؛ و اين دو عبارت بيان است براى «زينتها»؛ مى فرمايد: و قرار داده در آسمان زينتهاى آن را، كه اين زينتها ستارگانِ درخشانِ مخفى و چراغهاى درخشان هستند. در اين جمله بيان فرموده كه بعضى ستاره ها خيلى مخفى و بعضى ديگر مانند چراغ خيلى نورانى هستند.
«وَ رَمى مُسْتَرِقِي السَّمْعِ بِثَواقِبِ شُهُبِها»
(و شياطينى را كه دزدانه گوش مى دهند با شهابهاى ثاقب تيرباران نمود.)
در قرآن شريف در مورد طرد شياطين از رفتن به عالم بالا فرموده است: «وَ لَقَدْ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ وَ جَعَلْناها رُجُوماً لِلشَّياطِينِ»(1)ما آسمان پايين تر را با چراغها (ستارگان) زينت كرديم و همان ستارگان را شهابى براى راندن شياطين قرار داديم.
از برخى روايات استفاده مى شود كه در گذشته كاهنان با شياطين ارتباط داشتند و اخبار غيبى را از شياطين مى گرفتند، شياطين هم براى اين كه بتوانند اخبار غيبى را به5.
1) - سورۀ ملك (67)، آيۀ 5.
كاهنان بدهند به عوالم بالا مى رفتند و از ملائكة اللّه استراق سمع مى كردند، تا اين كه مشيّت خداوند بر اين شد كه آنها به وسيلۀ تير شهاب رانده شوند و از محيط ملائكه دور گردند؛ ولى اين كه با چه كيفيتى بوده نمى دانيم، در اينجا هم حضرت به همين اندازه فرموده اند كه «وَ رَمى مُسْتَرِقِي السَّمْعِ بِثَواقِبِ شُهُبِها» استراق سمع كنندگان به وسيلۀ تيرهاى شهاب رانده شدند.(1)
«شُهُب» جمع «شِهاب» يعنى تكّه هاى آتش. «استراق» از مادّۀ «سَرَقَ» به معناى سرقت است؛ شياطينى بودند كه مخفيانه به حريم ملائكة اللّه نفوذ مى كردند و شنيدنى ها را سرقت مى كردند، خبرها را مى دزديدند و مطالب محرمانه را براى كاهنان مى آوردند، خداوند آنها را با تيرهايى كه فضا را سوراخ مى كرد مورد هدف قرار داده و از ورود به حريم ملائكة اللّه دور فرموده است.
«وَ أَجْراها عَلى أَذْلالِ تَسْخِيرِها»
(و جارى ساخت ستارگان را بر مجراى تسخير و مقهوريّت آنها.)
ضمير «ها» در «اجراها» به آسمان برمى گردد؛ و در حقيقت آسمانها عبارت از خورشيد، ماه و همۀ ستارگان هستند؛ از اجرام آسمانى تعبير به آسمان شده است.
«أذلال» جمع «ذِلّ» به معناى راه صاف است. خلاصۀ كلام حضرت در اين جمله اين است كه خداوند اجرام آسمانى را در مسير آنها به نحو آرامى به حركت درآورده و همۀ آنها در تسخير حقّاند و از فرمان او تخلف و نافرمانى نمى كنند.
«مِنْ ثَباتِ ثابِتِها، وَ مَسِيرِ سائِرِها، وَ هُبُوطِها وَ صُعُودِها، وَ نُحُوسِها وَ سُعُودِها»
(از ستارگانى كه ثابت بوده و آنهايى كه همواره در حركت هستند، و هبوط و صعود و نحوس و سعود آنها را مسخّر و برقرار فرموده است.)د.
1) تفسير نورالثقلين، ج 5، ص 437، در تفسير سورۀ جن (72)؛ منهاج البراعة، ج 6، ص 352؛ همچنين الميزان، ج 17، ص 124 بحثى دربارۀ «شُهُب» دارد.
«مِن» در عبارت «مِنْ ثَباتِ ثابِتِها» بيانيّه است براى جملۀ قبل؛ يعنى مسخّر كردن به اين است كه ستارگان ثابت و بدون حركت «وَ مَسِيرِ سائِرِها» و راه و مدار ستارگان متحرّك همه تحت اختيار و قدرت حق است؛ هم آن ستاره اى كه ثابت است و هم آن كه متحرّك است، همه تحت اختيار قدرت خداوند اداره مى شوند.
«وَ هُبُوطِها وَ صُعُودِها» ، اين دو كلمه هم عطف بر «ثَباتِ ثابِتِها» هستند و در اصل «وَ مِنْ هُبُوطِها وَ صُعُودِها» بوده است. اينها از اوصاف آسمان است و مقصود حضرت امير عليه السلام اوج و حضيضِ ستارگان مى باشد. براى مثال همان گونه كه زمين داراى پستى و بلندى (اوج و حضيض) است، آسمان و مسير ستارگانِ متحرّك هم داراى پستى و بلندى است؛ وقتى ستاره اى در مسير خود به حضيض (گودى و پستى) برسد، فاصله اش با ستارۀ ثابت ديگرى كه نزديك آن است بيشتر مى شود؛ و وقتى به اوج (بلندى) برسد، فاصله اش با همان ستاره كمتر مى شود؛ براى توضيح بيشتر، حركت زمين به دور خورشيد در مدارى كه براى آن تعيين شده به اين نحو است كه وقتى زمين در گردش انتقالى خود به نقطۀ حضيض كه در تعبير حضرت «هبوط» است مى رسد فاصله اش با خورشيد زياد مى شود، و وقتى به نقطۀ اوج كه در تعبير آن حضرت «صعود» است مى رسد فاصله اش با خورشيد كم مى شود.
بنابراين از كلام حضرت امير عليه السلام استفاده مى شود: هر يك از ستارگان سيّار و متحرّك داراى مدارى است كه اين مدار داراى اوج و حضيض است و اين ستارگان در هر حال (چه در اوج يا حضيض) تحت قدرت خداوند هستند.
«وَ نُحُوسِها وَ سُعُودِها» ؛ «نحوس» از «نحوست» به معناى همان نحسى است كه در اصطلاحات فارسى است. «سعود» از «سعادت» و در مقابل «نحوست» است. از اين كلام حضرت معلوم مى شود كه ستارگان نحوست و سعادت هم دارند؛ مثلاً وقتى
فلان ستاره به زمين نزديك شود جنگ مى شود، يا زلزله مى آيد، يا خشكسالى مى شود، و يا جنگ و ستيزها پايان مى يابد، بارندگى زياد مى شود و فراوانى و خير و بركت به ارمغان مى آورد. از اين عبارت استفاده مى شود كه ستارگان و حركات آنها يك نحو تأثير در پديده هاى زمينى دارند.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
فصاحت، بلاغت و اعلميّت على عليه السلام در كلام ابن أبى الحديد
علّت خلقت شگفت آور ملائكه
عوالم پنجگانۀ هستى
اقامتگاه ملائكۀ تسبيح كننده
اصناف ملائكه
«خطبۀ 91 - قسمت ششم»
و مِنها في صِفَةِ المَلائِكَةِ:
«ثُمَّ خَلَقَ سُبْحانَهُ لِإِسْكانِ سَماواتِهِ، وَ عِمارَةِ الصَّفِيحِ الْأَعْلى مِنْ مَلَكُوتِهِ خَلْقاً بَدِيعاً مِنْ مَلائِكَتِهِ، مَلَأَ بِهِمْ فُرُوجَ فِجاجِها، وَ حَشا بِهِمْ فُتُوقَ أَجْوائِها، وَ بَيْنَ فَجَواتِ تِلْكَ الْفُرُوجِ زَجَلُ المُسَبِّحِينَ مِنْهُمْ فِي حَظائِرِ الْقُدْسِ، وَ سُتُراتِ الْحُجُبِ، وَ سُرادِقاتِ الْمَجْدِ، وَ وَراءَ ذَلِكَ الرَّجِيجِ الَّذِي تَسْتَكُّ مِنْهُ الْأَسْماعُ، سُبُحاتُ نُورٍ تَرْدَعُ الْأَبْصارَ عَنْ بُلُوغِها، فَتَقِفُ خاسِئَةً عَلى حُدُودِها، أَنْشَأَهُمْ عَلى صُوَرٍ مُخْتَلِفاتٍ، وَ أَقْدارٍ مُتَفاوِتاتٍ، أُولِي أَجْنِحَةٍ تُسَبِّحُ جَلالَ عِزَّتِهِ»
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه، خطبۀ نود و يكم بود كه قسمت هايى از آن را خوانديم. در درسهاى قبل گفتيم علّت نامگذارى اين خطبه به خطبۀ اشباح اين است كه «اشباح» جمع «شبح» و معمولاً به جسمهاى مثالى گفته مى شود؛ جسم مثالى به آن جسمى مى گويند كه نه با اين چشم مادّى ديده مى شود و نه روح مجرّد است، بنابراين ملائكه چون نه روح مجرّد هستند و نه با اين چشمها ديده مى شوند به آنها نيز اشباح گفته مى شود، حال چون قسمت عمدۀ اين خطبه پيرامون ملائكه بوده نام آن را خطبۀ اشباح گذاشته اند.
كلام حضرت عليه السلام در آن قسمت آخرى كه خوانديم پيرامون خلقت آسمان بود، ولى در اين قسمت دربارۀ توصيف ملائكه است. مرحوم سيّد رضى اين قسمت از خطبه را با جملۀ «و مِنها في صِفَةِ المَلائِكَةِ» از قسمت هاى ديگر آن جدا كرده است؛ يعنى اين قسمت مشتمل بر توصيف ملائكه است.
پيش از شروع در شرح كلمات حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در توصيف ملائكه، لازم مى دانم مطالبى را كه ابن أبى الحديد در مورد عظمت حضرت امير عليه السلام در اين قسمت از كتاب خود گفته است بازگو كنم. ابن أبى الحديد كه يك عالم سنّى است در شرح اين قسمت از خطبه، سخن عجيبى نسبت به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام دارد، او مى گويد:
«هذا مَوْضِعُ الْمَثَلِ (إذا جاءَ نَهرُ اللّهِ بَطَلَ نَهرُ مَعْقِل)» وقتى كلام ربّانى و سخنان قدسى حضرت امير عليه السلام باشد، جاى اين ضرب المثل است كه بگوييم: «إذا جاءَ نَهرُ اللّهِ بَطَلَ نَهرُ مَعْقِلٍ» يعنى وقتى نهر خداوند جارى شد نهر مَعْقِل باطل شد.
مورد اين ضرب المثل اين است كه چون مردم بصره از بى آبى در مضيقه و فشار بودند، عمر به استاندار خود ابوموساى اشعرى دستور داد: مَعقِل بن سَيار را مأموريت ده تا نهرى را به بصره جارى نمايد، ابوموسى چنين دستورى داد و معقل هم رودخانه يا نهرى را از شطّ جدا كرد و به بصره آورد. اين كار در آن موقعيت كار مهمى بود و اين نهر به معقل منسوب شد، بعد اين يك ضرب المثل شد و مردم مى گفتند: اگر رودخانۀ خدا بيايد رودخانۀ معقل چيزى نيست. ابن أبى الحديد هم در مقابل فصاحت و بلاغت حضرت امير عليه السلام اين ضرب المثل را آورده است. مقصود او از آوردن اين ضرب المثل اين است كه وقتى فصاحت و بلاغت حضرت امير عليه السلام باشد، فصاحت و بلاغت ديگران در مقابل آن چيزى نيست.
بعد مى گويد: «إذا جاءَ هذا الْكَلامُ الرَّبّانيُّ و اللَّفْظُ القُدسِيُّ بَطَلَتْ فَصاحَةُ العَرَبِ» وقتى كه اين سخن خدايى و آن الفاظ قدسى و مقدّس از حضرت امير عليه السلام صادر مى شود فصاحت ديگران را باطل مى كند، «و كانَتْ نِسْبَةُ الفَصيحِ مِنْ كلامِها إلَيهِ نِسْبَةُ التُّرابِ إلَى النُّضارِ الْخالِصِ» و مقايسۀ كلام فصيح عرب با كلام حضرت مانند مقايسۀ خاك با طلاى خالص است.
«و لَوْ فَرَضْنا أنَّ العَرَبَ تَقْدِرُ عَلَى الأَلفاظِ الفَصيحَةِ المُناسِبَةِ أوِ المُقارِبَةِ لِهذهِ الألفاظِ، مِنْ أيْنَ لَهُمُ المادَّةُ الَّتي عَبَّرَتْ هذهِ الألفاظُ عَنها؟» و بر فرض محال كه عرب قدرت آوردن الفاظ فصيح و يا نزديك به فصيح را داشته باشد، موادّ اصلى را كه بتواند از آنها با اين الفاظ تعبير كند از كجا مى آورد؟ «وَ مِنْ أَيْنَ تَعْرِفُ الْجاهِلِيَّةُ بَل الصَّحابَةُ المُعاصِرونَ لِرَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله و سلم هذهِ المَعانِيَ الْغامِضَةَ السَّمائِيَةَ لِيَتَهَيَّأَ لَها التَّعْبيرُ عَنها؟» و اصلاً اعراب جاهليّت و حتّى صحابۀ همراه با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از كجا اين معانى سنگين و مشكل آسمانى را مى شناختند تا بخواهند از آن معانى تعبير به اين الفاظ فصيح كنند؟
در حقيقت ابن أبى الحديد همه حتى صحابۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را تخطئه كرده و مى خواهد بگويد اصلاً اين معانى را كه حضرت امير عليه السلام در قالب آن الفاظ ريخته است آنها نمى دانستند؛ ابتدا مى گويد عربها اين چيزها و اين خبرهاى آسمانى را نمى دانستند، و بعد پا را فراتر گذاشته و مى گويد حتّى صحابۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هم كه به آن حضرت نزديك بودند اين اخبار آسمانى را نمى دانستند تا بخواهند آنها را در قالب الفاظ فصيح و حتّى غير فصيح بريزند. ابن أبى الحديد مى گويد: آنها چيزى نمى دانستند و كسى كه چيزى نمى داند سخنى هم نمى تواند بگويد؛ براى اين كه حرف زدن فرع دانستن است؛ و لذا مطلب خود را چنين ادامه مى دهد كه:
«أمّا الجاهِلِيَّةُ فَإنَّهُم إنَّما كانَتْ تَظْهَرُ فَصاحَتُهُم في صِفَةِ بَعيرٍ أو فَرَسٍ أو حِمارِ وَحْشٍ أو ثَورِ فَلاةٍ أو صِفَةِ جِبالٍ أو فَلَواتٍ و نَحوِ ذَلكَ. و أمّا الصَّحابَةُ فَالْمَذْكورونَ مِنْهُم
بِفَصاحَةٍ إنَّما كانَ مُنْتَهى فَصاحَةِ أحَدِهِم كَلِماتٌ لا تَتَجاوَزُ السَّطْرَيْنِ أو الثَّلاثَةَ، إمّا في مَوعِظَةٍ تَتَضَمَّنُ ذِكْرَ المَوتِ أو ذَمَّ الدُّنيا أو ما يَتَعَلَّقُ بِحَرْبٍ و قِتالٍ مِنْ تَرْغيبٍ أو تَرْهيبٍ» امّا اين كه اعراب جاهليّت اين معانىِ آسمانى را نمى دانستند به اين دليل است كه آنها فصاحت خود را يا در توصيف شترشان ظاهر مى كردند يا در توصيف اسب يا الاغ وحشى يا گاو و يا در توصيف كوهها و بيابانها. آنها چيزى از اخبار آسمانى نمى دانستند، امّا صحابۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هم چنين بودند؛ براى اين كه كلمات فصيحى كه از آنها صادر شده از دو سطر و سه سطر تجاوز نمى كند؛ و از نظر محتوا هم يا موعظه است كه مشتمل بر ياد مرگ و مذمّت دنيا، و يا مطالبى در ترغيب و تشويق جنگ بوده است.
آنگاه اضافه مى كند كه: «فَأمّا الْكلامُ في المَلائِكَةِ و صِفاتِها و صُوَرِها و عِباداتِها و تَسْبيحِها و مَعْرِفَتِها بِخالِقِها و حُبِّها لَهُ و وَلَهِها إلَيهِ و ما جَرى مَجْرى ذَلكَ مِمَّا تَضَمَّنَهُ هذا الفَصْلُ عَلى طولِهِ، فَإنَّه لَمْيَكُنْ مَعْروفاً عِندَهُم عَلى هذا التَّفْصيلِ» امّا در مورد ملائكه و اوصاف آنها، صورت و قيافۀ آنها كه به چه صورتى هستند و عبادت و تسبيح آنها كه با چه كيفيتى بوده و چگونه خدا را تسبيح و تجليل مى كنند، و خداوند را چگونه مى شناسند و چگونه نسبت به او علاقه و عشق دارند و چيزهاى ديگرى را در اين رابطه، صحابۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم با اين طول و تفصيلى كه على عليه السلام داده نمى شناخته اند.
«نَعَمْ رُبَما عَلِموهُ جُملَةً غَيرَ مُقَسَّمَةٍ هذا التَّقسيمَ، و لا مُرَتَّبَةً هذا التَّرتيبَ، بِما سَمِعوهُ مِنْ ذِكرِ المَلائِكةِ في القُرآنِ العَظيمِ، و أمّا مَنْ عِندَهُ عِلْمٌ مِنْ هذهِ الْمادَّةِ؛ كَعَبْدِ اللّهِ بْنِ سَلامٍ و أُمَيَّةَ بْنِ أبي الصَّلْتِ و غَيرِهِم فَلَم تَكُن لَهُم هذهِ العِبارَةُ، و لا قَدَرُوا عَلى هذهِ الفَصاحَةِ» بعد از اين كه علم صحابه را در اين مورد انكار مى كند مى گويد: بله اگر هم از قرآن چيزى در اين مورد بدانند، به آن مقدارى نيست كه بتوانند آن گونه كه على عليه السلام تقسيم كرده و مرتب نموده مرتب نمايند؛ و حتّى عبداللّه بن سلام و اميّة بن ابى
الصّلت و غير ايشان هم كه با اين معانى آشنا بودند، قدرت منظّم كردن چنين عبارت فصيحى را نداشتند.
البتّه اين كه ابن أبى الحديد مدّعى شده كه عبداللّه بن سلام و اميّة بن ابى الصّلت و غير آنها اين علوم را مى دانسته اند، صرف ادّعاست؛ براى اين كه اين علوم، علوم غيبى است و فقط در اختيار رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و ائمۀ هدى عليهم السلام بوده و ديگران را دسترسى به آن نيست.
ابن أبى الحديد بعد از اين بيان مى گويد: «فَثَبَتَ أَنَّ هذهِ الأُمورَ الدَّقيقَةَ في مِثْلِ هذهِ العِبارَةِ الفَصيحَةِ، لَمْتَحْصُل إلّالِعَلِيٍّ وَحْدَهُ. و أُقْسِمُ أَنَّ هذا الْكلامَ إذا تَأَمَّلَهُ اللَّبيبُ اقْشَعَرَّ جَلْدُهُ و رَجَفَ قَلْبُهُ وَ اسْتَشْعَرَ عَظَمَةَ اللّهِ العَظيمِ في رُوعِهِ و خَلَدِهِ و هامَ نَحْوَهُ و غَلَبَ الوَجْدُ عَلَيهِ، و كادَ أنْ يَخْرُجَ مِن مُسْكِهِ شَوقاً، و أنْ يُفارِقَ هَيْكَلَهُ صَبابَةً و وَجْداً»(1)اين امور دقيق در مثل اين عبارتهاى فصيح از غير على عليه السلام امكان پذير نيست، و من قسم ياد مى كنم كه اگر صاحبان عقل در اين عبارت حضرت دقّت كنند پوست بدنشان مى لرزد و قلبشان به طپش مى افتد و عظمت پروردگار را در اندرون خود و با همۀ وجود درك مى كنند و به وجد در مى آيند.
خلاصه اين جملاتى است كه ابن أبى الحديد در عظمت علمى و فصاحت و بلاغت حضرت على عليه السلام مى گويد، امّا صد حيف كه مطامع دنيايى را بر حقيقت و واقعيت ترجيح داده و دست از ديگران برنداشته است.
«و مِنها في صِفَةِ المَلائِكَةِ»
(و بعضى از مطالب اين خطبه در توصيف ملائكه است.)
1) - شرح ابن أبى الحديد، ج 6، ص 425 و 426.
اين جمله عبارت مرحوم سيّد رضى است.
«ثُمَّ خَلَقَ سُبْحانَهُ لِإِسْكانِ سَماواتِهِ، وَ عِمارَةِ الصَّفِيحِ الْأَعْلى مِنْ مَلَكُوتِهِ خَلْقاً بَدِيعاً مِنْ مَلائِكَتِهِ»
(پس خداوند سبحان بعد از ايجاد آسمانها كه از جمله ملكوت او هستند، براى ساكن كردن در آن و معمور ساختن قسمت اعلاى آن جمعى از ملائكه را كه مخلوق شگفت او مى باشند آفريد.)
«سُبحانه» مفعول مطلق تأكيدى است كه فعل آن محذوف و در اصل «سَبَّحْتُ سُبْحانَهُ» بوده است؛ يعنى تسبيح كردم خداوند را تسبيح كردنى كه مناسب با شأن و مقام اوست. «سَماوات» جمع «سماء» و به معناى عالم بالاست؛ برحسب ظاهر عالم بالا خورشيد و ماه و ستارگان هستند.
«عِمارة» به معناى تعمير و آبادانى است؛ همان گونه كه زمين به وسيلۀ انسانها تعمير و آباد شده و قرآن در اين باره فرموده است: «هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ اسْتَعْمَرَكُمْ فِيها»(1)خدا شما را از خاك آفريد و شما را براى عمارت و آباد ساختن زمين برگماشت، آسمان نيز به وسيلۀ ملائكة اللّه معمور و آباد شده است.
«صَفيح» از «صفحة» به معناى صفحه مى باشد، «الصَّفِيحِ الْأَعْلى» به معناى صفحۀ عالم بالاست. گرچه در صفحۀ عالم بالا خورشيد، ماه و ستارگان بسيارى وجود دارد ولى در بين آنها جاهاى خالى فراوان است، خورشيد با آن عرض و طولى كه دارد و چند برابر زمين است به چشم ما كوچك مى آيد، آن وقت بين خورشيد و ستارگان ديگر فاصله هاى زيادى است كه اين فاصله ها جاهاى خالى آسمان است كه ملائكه در اين جاهاى خالى هستند. خلاصه همۀ صفحه هاى عالم بالا را خداوند به وسيلۀ ملائكه پر كرده و اين خلأها پر از ملائكه است.
فرموده اند: پس از آن كه خداوند آسمان را خلق كرد، براى اسكان آسمان و تعمير1.
1) - سورۀ هود (11)، آيۀ 61.
و آبادى آن كه از ملكوت اوست ملائكه را كه خلقت شگفت آورى است خلق فرموده است.
«مَلكوت» در مقابل «مُلك» است، ملك به اين عالم ما كه عالم ناسوت است گفته مى شود، ولى ملكوت به عوالم بالاتر از عالم ناسوت گفته مى شود؛ براى توضيح اين عوالم لازم است به نحوى كه در فلسفه و عرفان گفته شده است بگوييم براى عالم هستى مراتبى ترسيم كرده اند به اين بيان:
1 - ذات بارى تعالى كه يك وجود غيرمتناهى است، صرف نظر از صفات او بلكه تنها به آن ذات خداوندى عالم «هاهوت» گفته اند. در اينجا «هُو» اشاره به ذات خداوند است.
2 - بعد ذات بارى تعالى را به لحاظ اين كه مشتمل بر صفات كماليه است، گرچه اينها هم عين ذات او هستند، اما در مقام لحاظ عالم صفات را از عالم ذات جدا فرض كرده و آن را به عالم «لاهوت» تعبير مى كنيم.
3 - نوبت به مخلوقات خدا مى رسد كه مهم ترين آن مجرّدات و عقول كلّى است كه در اصطلاح فلاسفه عالم «جبروت» نام دارد. معناى «جبروت» قهّاريّت است، و اين نام به اين دليل براى عقول كلّى انتخاب شده كه يك نحو جبّاريّت و قهّاريّتى نسبت به عالم پايين دارند؛ يعنى آنها يك نحو عليّتى نسبت به عوالم زير دارند.
4 - بعد از عالم مجرّداتِ محض، يك عالم مجرّداتِ غير محض هم وجود دارد كه حدّ وسط عقول كلّى و مادّيات است و به تعبير بهتر همان بدنهاى برزخى هستند؛ بدن برزخى نه مجرّدِ محض است كه به چشم نيايد و نه مادّى محض است، بلكه روحى است در قالبى كه با اين چشم قابل رؤيت نيست، به چنين عالمى عالم «ملكوت» گفته مى شود، و ملائكه هم در اين عالم هستند «وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ
اَلسَّماواتِ»(1)مقصود همان سماويّات است كه داراى مثال هستند؛ يعنى ملائكه در عالم مثال هستند.
5 - بعد از عالم ملكوت نوبت به عالم مادّيّات كه عالم ما باشد مى رسد، و به اين عالم اصطلاحاً عالم «ناسوت» و عالم «مُلك» گفته مى شود. پس اگر گفتند عالمِ «مُلك و ملكوت» مُلك اشاره به عالم ناسوت، و ملكوت اشاره به عالم بالاتر از آن يعنى عالم «ملكوت» دارد.
«مَلكوت» مبالغۀ «مُلك» است؛ يعنى عالمى كه قدرت و سلطنت زيادى در آن به كار رفته است. «عالم مُلك» يعنى عالم قدرت، خداوند متعال بر اين عالم قدرت و سلطه دارد، امّا ملكوت مبالغۀ مُلك و به معناى قدرت و سلطۀ بيشتر است كه البتّه اين مبالغه بر اثر وسعت دامنۀ عالم ملكوت است، عالم ناسوت همين عالم دنياست و نسبت به عالم ملكوت عالم كوچكترى است و لذا دامنۀ قدرت خدا در عالم ناسوت كمتر از عالم ملكوت است.
به هرحال حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام هم در اين جملۀ خود در مورد آسمان و ملائكه تعبير به «ملكوت» كرده، و آيا مقصود آن حضرت همين اصطلاح فلسفى بوده يا نه معلوم نيست. حضرت فرموده اند: «وَ عِمارَةِ الصَّفِيحِ الْأَعْلى مِنْ مَلَكُوتِهِ» ملائكه را براى معمور كردن صفحۀ بالا كه از ملكوت اوست آفريده و اين ملائكه «خَلْقاً بَدِيعاً» مخلوقات نوظهور و شگفت آورى هستند.
«خَلْقاً بَدِيعاً» به معناى خلق تازۀ نوظهورى است كه سابقه ندارد؛ يعنى اين طور نيست كه قبلاً مثل آن وجود داشته و اين را هم از روى آن ساخته باشند؛ يك وقت است مهندسى نقشۀ يك خانۀ آماده اى را الگوبردارى مى كند و از روى آن يك خانۀ ديگر مى سازد، به اين خانه بديع گفته نمى شود، چون تازۀ نوظهور نيست؛ ولى اگر5.
1) - سورۀ أنعام (6)، آيۀ 75.
مهندس از پيش خود نقشه اى ابداع كند و از روى آن خانه اى بسازد، به آن خانه بديع گفته مى شود، چون تازۀ نوظهور است. اينك ملائكه اى كه خداوند پس از ساختن آسمانها خلق فرموده مخلوق تازۀ نوظهور بوده، و لذا حضرت هم به «خَلْقاً بَدِيعاً»تعبير فرموده است.
«مَلَأَ بِهِمْ فُرُوجَ فِجاجِها، وَ حَشا بِهِمْ فُتُوقَ أَجْوائِها»
(پُر ساخت به وسيلۀ ملائكه خلأهاى گشاده را، و به وسيلۀ همين ملائكه گشادگى هاى فضا را مملوّ گرداند.)
«فروج» جمع «فرج» به معناى شكاف است؛ همين طورى كه زمين داراى كوههايى است و بين كوهها درّه هايى وجود دارد، فضاى خالى آسمان نيز داراى شكاف است، و در حقيقت حضرت امير عليه السلام فضاهاى خالى بين كرات آسمانى را كه داراى عرض و طول و عمق هستند به شكافها و درّه هاى زمين تشبيه فرموده است. «فجاج» جمع «فجّ» به معناى درّه هاست. «مَلَأَ بِهِمْ فُرُوجَ فِجاجِها» يعنى به وسيلۀ ملائكه شكافهاى درّه هاى آسمان را پر كرده است.
«حَشا بِهم» به معناى «ملأ بِهِم» است، «حشا» از «حَشْو» و به معناى وسط است، «حَشا بِهم» يعنى ملائكه را در وسط آن قرار داد. «فُتُوق» جمع «فتق» به معناى شكاف است. «اجواء» جمع «جوّ» و به معناى فضاست. در بعضى نسخه ها «اجوابها» نقل شده كه جمع «جَوْبة» به معناى شكاف است، و در بعضى نسخه هاى ديگر «اجوازِها» نقل شده كه جمع «جَوْز» به معناى وسط چيز است.(1)
اين دو جمله در عين تغيير كلمات به يك معنا هستند، و اين از خصوصيّات
1) شرح ابن أبى الحديد، ج 6، ص 426.
حضرت امير عليه السلام است كه يك معنا را با چند عبارت بيان مى فرمايند كه به اين كار تفنّن در عبارت مى گويند.
«وَ بَيْنَ فَجَواتِ تِلْكَ الْفُرُوجِ زَجَلُ المُسَبِّحِينَ مِنْهُمْ فِي حَظائِرِ الْقُدْسِ، وَ سُتُراتِ الْحُجُبِ، وَ سُرادِقاتِ الْمَجْدِ»
(و بين آن راههاى گشاده آواز تسبيح كنندگانى از ملائكه در مكانهاى پاك و پاكيزه و در پشت پرده هاى عظمت و مجد طنين انداز است.)
«فجوات» جمع «فجوة» به معناى جاى وسيعى است كه ميان دو چيز قرار دارد، «بَيْنَ فَجَواتِ تِلْكَ الْفُرُوجِ» يعنى در ميان آن جاهاى وسيعى كه در ميان آن شكافها وجود دارد؛ مثلاً ميان ستارۀ جدى و زحل يك شكاف وسيعى وجود دارد، ميان خورشيد و ماه يك شكاف وسيعى، يعنى يك فضاى خالى بزرگى وجود دارد، ميان ستارۀ مريخ و مشترى، يا مريخ و جدى، يا مريخ و زحل و... يك شكاف يا فضاى خالى بزرگى وجود دارد.
«زَجَل» به معناى سر و صداست، «زَجَلُ المُسَبِّحِينَ» يعنى سر و صداى تسبيح كنندگان؛ وقتى عده اى از افراد در يك جا به خواندن دعا يا هر ذكر و ورد ديگرى مشغول شوند، سر و صدا و همهمۀ آنها آن مكان را پر مى كند. حضرت فرموده اند:
«وَ بَيْنَ فَجَواتِ تِلْكَ الْفُرُوجِ زَجَلُ المُسَبِّحِينَ مِنْهُمْ فِي حَظائِرِ الْقُدْسِ» سر و صداى تسبيح كنندگانِ از اين ملائكه در ميان آن جاهاى وسيعى كه در ميان شكافهاى جوّ وجود دارد بلند است و اين صداها در حظيرة القدس است.
«حَظائر» جمع «حظيرة» و به معناى «محظورة» است، «محظورة» يعنى جايى كه دور آن ديوار كشيده شده و محصور است؛ جايى را كه چوپانها با چوب دور آن را محصور مى كنند حظيره است و اين لغت اصلاً براى همين معنا قرار داده شده ولى بعداً به هر جاى محصور گرچه مقدّس باشد حظيره گفته اند، و مقصود جايى است كه
محصور است و هر كسى نمى تواند در آن راه پيدا كند. حال اين ملائكه در حظيرۀ مقدّسى قرار دارند و هر كسى قدرت راه پيدا كردن به حريم آنها را ندارد.
«سُتُراتِ الْحُجُبِ» به جايى گفته مى شود كه محجوب و پوشيده است؛ يعنى و اين صداها در پس پوشش هاى حجابهاست.
«وَ سُرادِقاتِ الَْمجْدِ» ؛ «سرادقات» جمع «سُرادق» و ريشۀ اصلى آن فارسى است، در اصل «سراپرده» بوده، مثل يك خيمه اى كه در يك جاى محفوظى قرار داشته باشد، اين كلمۀ فارسى را عربها با تصرّفاتى به صورت «سرادق» درآورده و بعداً آن را جمع بسته اند، «سرادقات» شده است. معناى جمله اين است كه اين سر و صداى ملائكه ها در ميان سراپرده هاى مجد و عظمت طنين انداز است. خلاصه آنها در جاهاى با عظمت و بلندمرتبه اى به ذكر و تسبيح خداوند مشغولند كه شياطين راه ندارند، اينها هم خودشان بزرگوار هستند و هم در جاى امن و با عظمتى جا گرفته اند.
«وَ وَراءَ ذَلِكَ الرَّجِيجِ الَّذِي تَسْتَكُّ مِنْهُ الْأَسْماعُ، سُبُحاتُ نُورٍ تَرْدَعُ الْأَبْصارَ عَنْ بُلُوغِها»
(و در پشت آن آواز مضطرب كه گوشها از آن كر مى شود، روشنايى و درخشندگى نور آن چنان است كه چشمها طاقت ديدن آن را ندارند.)
«الرّجِيج» از مادّۀ «رَجَّ» بر وزن فعيل به معناى اضطراب و زلزله و تحرّك است؛ «رَجِيجُ الْبَحْر» به معناى اضطراب و طوفان درياست. در جملۀ قبل فرمودند: «زَجَل» (سر و صدا) و در اين جمله مى فرمايند: «رجيج» (زلزله، اضطراب و تحرّك) و پيداست كه اضطراب و تحرّك شديدتر از سر و صداست.
«تَستكّ» از مادّۀ «سَكَّ» به معناى كوبيدن و كر كردن گوش است. مى فرمايد:
«وَ وَراءَ ذَلِكَ الرَّجِيجِ الَّذِي تَسْتَكُّ مِنْهُ الْأَسْماعُ» و در پشت آن سر و صداها، اضطرابها و حركتهايى كه گوشها را كر مى كند.
ممكن است گفته شود اگر سر و صداها به اين مقدار زياد باشد كه گوشها را بخراشد و آنها را كر كند، معلوم مى شود آنجا صداهاى ناهنجارى وجود دارد كه طبعاً انسان را ناراحت مى كند و اين با «فِي حَظائِرِ الْقُدْسِ وَ سُرادِقاتِ الَْمجْدِ» كه در جملۀ قبل بود و دلالت بر حظيره هاى مقدّس و سراپرده هاى مجد و با عظمت داشت، منافات دارد. جواب اين استبعاد اين است كه آنجا نه سر و صدايى وجود دارد و نه تحرّك و اضطراب، بلكه اين يك تشبيه است، و مقصود حضرت از بيان اين عبارت اين است كه بفهمانند هم وسعت آن حظيره خيلى زياد است و هم ملائكۀ تسبيح كننده تعداد خيلى زيادى هستند؛ جمعيّت آنها از دهها، صدها و هزارها گذشته و تعداد آنها از كثرت و زيادى نامعلوم است و به اصطلاح معروف شماره ندارد و بدون حدّ و حصر است.
«سُبُحاتُ نُورٍ تَرْدَعُ الْأَبْصارَ عَنْ بُلُوغِها» ؛ «سبحات» به معناى طبقات است، «سُبُحاتُ نُورٍ» يعنى طبقات نور، «تردع» از مادّۀ «ردع» به معناى منع است. «تَرْدَعُ الْأَبْصارَ عَنْ بُلُوغِها» يعنى چشمها را منع مى كند از اين كه بتوانند نورها را ببينند. پس معناى كلّ جمله اين است كه در آنجا طبق هاى نورى وجود دارد كه چشمها را از درك آن نورها منع مى كند. اين جمله نيز دلالت بر كثرت و زيادى نور در آن حظيره و سراپرده ها دارد. و برحسب تركيب «سُبُحاتُ نُورٍ» مبتدا و «وَراءَ ذَلِكَ» خبر آن مى باشد كه مقدّم شده است.
«فَتَقِفُ خاسِئَةً عَلى حُدُودِها»
(پس در جاى خود حيران و سرگردان مى ايستند.)
ضمير در «تقف» به «ابصار» برمى گردد؛ يعنى چشمها در حالى كه حيران و سرگردان هستند سر جايشان باز ايستاده و حركتى از خود نشان نمى دهند. از شدّت زيادى نور حيرت زده هستند، و طبيعى است كه چشم حيرت زده به يك نقطه ميخكوب مى شود و به اين طرف و آن طرف نمى چرخد.
«أَنْشَأَهُمْ عَلى صُوَرٍ مُخْتَلِفاتٍ، وَ أَقْدارٍ مُتَفاوِتاتٍ، أُولِي أَجْنِحَةٍ تُسَبِّحُ جَلالَ عِزَّتِهِ»
(خداوند متعال ملائكه را به صورتهاى مختلف و اندازه هاى گوناگون و داراى بال آفريد كه تسبيح جلالت و عظمت او را مى كنند.)
«اَنْشَأَ» به معناى «خَلَقَ» است و ضمير مستترِ در آن به «اللّه» برمى گردد. «صور» جمع «صورة» به معناى شكل و قيافۀ ظاهرى است؛ همچنان كه انسانها در صورتها و شكلهاى مختلف و گوناگون آفريده شده، ملائكه هم در شكلها و صورتهاى گوناگون خلق شده اند.
«اقدار» جمع «قدر» به معناى اندازه است. باز همچنان كه انسانها در اندازه هاى گوناگونند، يكى قد بلند و ديگرى قد كوتاه، يكى هيكل درشت و فربه و ديگرى لاغر و كوچك، ملائكه نيز در اندازه هاى گوناگون خلق شده اند و همۀ آنها يك جور نيستند.
«أُولِي أَجْنِحَةٍ» داراى بال هستند. قرآن فرموده است: «أُولِي أَجْنِحَةٍ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ»(1)آنها داراى دو بال، سه بال و چهار بال هستند. بال وسيلۀ حركت است، انسان كه روى زمين راه مى رود با پا راه مى رود و پا وسيلۀ حركت اوست. به هرحال ملائكه هم موجوداتى داراى جسم هستند كه براى حركت احتياج به وسيلۀ حركت دارند و چون حركت آنها در فضاست بنابراين بايد وسيلۀ حركت آنها بال باشد كه آن هم به فراخور حال آنها دو بال، سه بال و چهار بال است. موتور هواپيما وسيلۀ حركت آن است و هر هواپيمايى به فراخور حال خود داراى يك، دو، سه يا چهار موتور است.
1) - سورۀ فاطر (35)، آيۀ 1.
در اين كه آيا واقعاً وسيلۀ حركت ملائكه بال است يا خداوند از آن تعبير به بال كرده، از ظواهر آيات و روايات استفاده مى شود كه واقعاً بال است.(1)به نظر مى آيد اگر وسيلۀ حركت ملائكه چيز ديگرى غير از بال بود همان را نام مى برد، چطور مار كه نه پا و نه بال دارد از آن تعبير به «فَمِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلى بَطْنِهِ»(2)كرده است، يعنى و برخى از موجودات با شكمشان راه مى روند؛ حضرت امير عليه السلام هم در اين جمله با صراحت كامل تعبير به «اجنحة» فرموده كه به معناى «بالها» است. پس هيچ جاى اين ترديد نيست كه بگوييم آيا واقعاً بال دارند يا چيز ديگرى است كه از آن تعبير به بال شده است.
«تُسَبِّحُ جَلالَ عِزَّتِهِ» اين ملائكه خداوند را در برابر آن جلال و عظمتى كه دارد تسبيح مى كنند. صفات خداوند بر دو قسم است: يك قسم صفات كمال و جمال (ثبوتيه) است مانند علم، قدرت، حيات، اراده و... و يك قسم صفات جلال (سلبيه) است مانند جسم داشتن، مركّب و مرئى بودن، محل داشتن و... آن اوصافى كه در خدا نيست و وجود آن براى خدا موجب نقص است به آن صفات صفات جلال گفته مى شود. اگر گفتيم «تُسَبِّحُ جَلالَ عِزَّتِهِ» معنايش اين است كه آنها خداوند را براى منزّه بودن از نقائصى كه دارند تسبيح مى كنند.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته5.
عبوديت و عصمت ملائكه
اشاره اى ديگر به اصناف ملائكه
ژرفاى معرفت و عبادت ملائكه
«خطبۀ 91 - قسمت هفتم»
«لا يَنْتَحِلُونَ ما ظَهَرَ فِي الْخَلْقِ مِنْ صَنْعَتِهِ، وَ لا يَدَّعُونَ أَنَّهُمْ يَخْلُقُونَ شَيْئاً مِمَّا انْفَرَدَ بِهِ «بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ، لايَسْبِقُونَهُ بِالقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ» جَعَلَهُمْ فِيما هُنالِكَ أَهْلَ الْأَمانَةِ عَلى وَحْيِهِ، وَ حَمَّلَهُمْ إِلَى الْمُرْسَلِينَ، وَدائِعَ أَمْرِهِ وَ نَهْيِهِ، وَ عَصَمَهُمْ مِنْ رَيْبِ الشُّبُهاتِ، فَما مِنْهُمْ زائِغٌ عَنْ سَبِيلِ مَرْضاتِهِ، وَ أَمَدَّهُمْ بِفَوائِدِ الْمَعُونَةِ، وَ أَشْعَرَ قُلُوبَهُمْ تَواضُعَ إِخْباتِ السَّكِينَةِ، وَ فَتَحَ لَهُمْ أَبْواباً ذُلُلاً إِلى تَماجِيدِهِ، وَ نَصَبَ لَهُمْ مَناراً واضِحَةً عَلى أَعْلامِ تَوْحِيدِهِ، لَمْ تُثْقِلْهُمْ مُوصِراتُ الْآثامِ، وَ لَمْ تَرْتَحِلْهُمْ عُقَبُ اللَّيالِي وَ الْأَيَّامِ، وَ لَمْ تَرْمِ الشُّكُوكُ بِنَوازِعِها عَزِيمَةَ إِيمانِهِمْ، وَ لَمْ تَعْتَرِكِ الظُّنُونُ عَلى مَعاقِدِ يَقِينِهِمْ، وَ لا قَدَحَتْ قادِحَةُ الْإِحَنِ فِيما بَيْنَهُمْ، وَ لا سَلَبَتْهُمُ الْحَيْرَةُ ما لاقَ مِنْ مَعْرِفَتِهِ بِضَمائِرِهِمْ، وَ ما سَكَنَ مِنْ عَظَمَتِهِ وَ هَيْبَةِ جَلالَتِهِ فِي أَثْناءِ صُدُورِهِمْ، وَ لَمْ تَطْمَعْ فِيهِمُ الْوَساوِسُ فَتَقْتَرِعَ بِرَيْنِها عَلى فِكْرِهِمْ، مِنْهُمْ مَنْ هُوَ فِي خَلْقِ الْغَمامِ الدُّلَّحِ، وَ فِي عِظَمِ الْجِبالِ الشُّمَّخِ، وَ فِي قَتَرَةِ الظَّلامِ الْأَبْهَمِ، وَ مِنْهُمْ مَنْ خَرَقَتْ أَقْدامُهُمْ تُخُومَ الْأَرْضِ السُّفْلى، فَهِيَ كَراياتٍ بِيضٍ قَدْ نَفَذَتْ فِي مَخارِقِ الْهَواءِ، وَ تَحْتَها رِيحٌ هَفَّافَةٌ تَحْبِسُها عَلى حَيْثُ انْتَهَتْ مِنَ الْحُدُودِ الْمُتَناهِيَةِ، قَدِ اسْتَفْرَغَتْهُمْ أَشْغالُ عِبادَتِهِ، وَ وَصَلَتْ حَقائِقُ الْإِيمانِ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَعْرِفَتِهِ، وَ قَطَعَهُمُ الْإِيقانُ بِهِ إِلَى الْوَلَهِ إِلَيْهِ، وَ لَمْ تُجاوِزْ رَغَباتُهُمْ ما عِنْدَهُ إِلى ما عِنْدَ غَيْرِهِ، قَدْ ذاقُوا حَلاوَةَ مَعْرِفَتِهِ، وَ شَرِبُوا بِالْكَأْسِ الرَّوِيَّةِ مِنْ مَحَبَّتِهِ، وَ تَمَكَّنَتْ مِنْ سُوَيْداءِ قُلُوبِهِمْ وَشِيجَةُ خِيفَتِهِ»
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه خطبۀ اشباح بود، سخن حضرت امير عليه السلام در اين قسمتى كه مربوط به خلقت ملائكه است به اينجا رسيد كه خداوند ملائكه را از نظر صورت مختلف و از نظر اندازه متفاوت خلق فرموده، آنها داراى بال هستند و به علّت منزّه بودن خداوند او را تسبيح مى كنند. اينك به اين جمله رسيده ايم كه:
«لا يَنْتَحِلُونَ ما ظَهَرَ فِي الْخَلْقِ مِنْ صَنْعَتِهِ، وَ لا يَدَّعُونَ أَنَّهُمْ يَخْلُقُونَ شَيْئاً مِمَّا انْفَرَدَ بِهِ»
(آنچه در آفريده هاى خداوند نمايان است به خود نمى بندند، و مدّعى نمى شوند كه مخلوق خداوند توسط آنان خلق شده است.)
«لا يَنْتَحِلُونَ» فعل منفى از مادّۀ «انتحال» به معناى به خود بستن است؛ مى فرمايد:
«لا يَنْتَحِلُونَ ما ظَهَرَ فِي الْخَلْقِ مِنْ صَنْعَتِهِ» ملائكه آنچه را كه از صنعت خداوند ظاهر شده است به خود نمى بندند. ملائكه اين چنين نيستند كه كارهاى خدا را به خود نسبت دهند.
«وَ لا يَدَّعُونَ أَنَّهُمْ يَخْلُقُونَ شَيْئاً مِمَّا انْفَرَدَ بِهِ» ؛ «لايدّعون» فعل منفى از مادّۀ «ادّعاء» است؛ يعنى ملائكه اين مخلوقاتى را كه منحصراً مخلوق خدا هستند مدّعى نمى شوند كه ما خلق كرده ايم.
ظاهراً اين دو جمله در ردّ معتزله و مفوّضه باشد كه معتقد بودند خداوند امر را به ملائكه تفويض كرده و بنابراين همۀ موجودات مخلوق ملائكه هستند. حضرت در ردّ آنها فرموده است: از اوصاف ملائكه اين است كه نه عجايب خلقت و صنع خداوند را به خود مى بندند و نه در كارهايى كه منحصر به خداست ادّعاى خالقيت دارند. البتّه در كارهايى هم كه ملائكه دخالت دارند اين طور نيست كه ملائكه به نحو تفويض فاعل باشند، بلكه باز هم فعل فعل خداوند است ولى «بين الامرين» است.
اگر فرض كنيم جبرئيل از طرف خداوند مأمور وحى است، هم مى توان گفت جبرئيل وحى آورده و هم مى توان گفت خداوند وحى را فرستاده است. يا مثلاً در مورد ملك الموت، هم مى توان گفت فلان شخص را ملك الموت قبض روح كرده است، چون در قرآن گفته است: «قُلْ يَتَوَفّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ»(1)نفوس شما را ملك الموتى كه موكّل شماست مى گيرد، و هم مى توان گفت خدا او را قبض روح كرده است، چون در جاى ديگر قرآن فرموده است: «اَللّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها»(2)خدا هنگام مرگ انسان را قبض روح مى كند. قبض روح هم كار ملك است و هم كار خدا ولى در طول يكديگر، چون خود ملك حدوثاً و بقاءً معلول خداست.
پس به هرحال ملائكه از اين خصوصيّت برخوردارند كه نه كارهايى را كه در انحصار خداست به خود نسبت مى دهند و نه در كارهايى كه خودشان انجام مى دهند خود را مستقلّ مى دانند.
« «بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ، لايَسْبِقُونَهُ بِالقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ»(3)جَعَلَهُمْ فِيما هُنالِكَ أَهْلَ الْأَمانَةِ عَلى وَحْيِهِ»
(بلكه آنان بندگانى گرامى داشته شده هستند كه در گفتار بر خدا پيشى نگرفته و طبق فرمان خدا رفتار مى كنند، خداوند آنان را در جاى خود امين وحى خويش گردانيد.)
«بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ» ؛ «مكرمون» صيغۀ جمع اسم مفعول از باب افعال به معناى گرامى داشته شده است؛ يعنى ملائكه بندگان گرامى و بزرگوار خدا هستند.
«لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ» اين جمله صفت است براى «عِبادٌ مُكْرَمُونَ» ؛ يعنى آنها بندگان گرامى و بزرگوارى هستند كه گفتۀ خدا را پيشى نمى گيرند و هر آنچه او بگويد عمل مى كنند، هم گفتار ملائكه به دستور خداست و هم كردارشان. شايد اين7.
جمله يك نوع اعتراض به انسانهاست كه هم از جهت گفتار و هم از جهت كردار مخالفت خدا مى كنند، ما بندگانى هستيم كه معمولاً هم برخلاف گفتۀ خدا سخن مى گوييم و هم برخلاف گفتۀ او عمل مى كنيم.
«جَعَلَهُمْ فِيما هُنالِكَ أَهْلَ الْأَمانَةِ عَلى وَحْيِهِ». حضرت امير عليه السلام در خطبۀ اوّل نهج البلاغه ملائكه را به چهار قسم تقسيم فرموده، ولى در اين خطبه به آن صورت بيان نكرده اند؛ آنجا گفتند يك قسم از ملائكه اهل عبادتند، يا هميشه در ركوع و يا در سجود و...؛ قسم ديگر ملائكه اى كه واسطۀ فيض هستند، يا وحى را مى رسانند، يا روزى را تقسيم مى كنند، يا باران را نازل مى كنند و يا...؛ قسم ديگر ملائكه اى هستند كه حَمَلۀ عرش خدا هستند؛ و قسم چهارم ملائكه اى كه حافظ نَفْس انسانها هستند. در اين خطبه به آن صورت بيان نفرموده، و جملۀ «جَعَلَهُمْ فِيما هُنالِكَ...» اشاره به آنهايى است كه وحى خدا را بر پيامبران نازل مى كرده اند و امين وحى او هستند، در امانت خدا خيانتى نمى كنند و كلام خدا را همان گونه كه از مصدر ذاتِ ربوبى صادر شده به پيغمبرش مى رسانند.
«وَ حَمَّلَهُمْ إِلَى الْمُرْسَلِينَ، وَدائِعَ أَمْرِهِ وَ نَهْيِهِ، وَ عَصَمَهُمْ مِنْ رَيْبِ الشُّبُهاتِ»
(و وادارشان ساخت تا امانتهاى امر و نهى او را به پيغمبران برسانند، و همۀ آنها را از شك و شبهه مصون داشت.)
«وَ حَمَّلَهُمْ إِلَى الْمُرْسَلِينَ، وَدائِعَ أَمْرِهِ وَ نَهْيِهِ» ؛ «حَمَّلَ» از مادّۀ «تحميل» است، «ودائع» جمع «وديعة» است؛ يعنى خداوند ملائكه را بر آن داشت و بر دوش آنان قرار داد اوامر و نواهى خود را كه امانتهاى الهى است تا به پيغمبران برسانند. مقصود حضرت از اين افراد، جبرئيل و جنود او هستند. البتّه ممكن است جبرئيل از جملۀ ملائكه اى نباشد كه داراى جنود است و ممكن هم هست كه داراى جنود باشد، ظاهر ضمير جمع در «حمّلهم» نشان مى دهد كه آورندگان وحى يك گروهند هرچند گروهشان كم و كوچك باشد.
«وَ عَصَمَهُمْ مِنْ رَيْبِ الشُّبُهاتِ» و خداوند ملائكه را از شك و ترديد حفظ كرده است؛ آنها مثل ما نيستند كه بر اثر كمىِ ارتباط با خدا شك و شبهه پيدا كنند، ما به اين علّت كه در عالم ناسوت هستيم و نسبت به عالم ملكوت ارتباط كمترى با خدا داريم، سرمان به دنيا و مادّيات آن گرم است، از اين رو در مسائل اعتقادى شك و ترديد پيدا مى كنيم.
در اين كه ملائكه فاعل مختارند يا جبراً گناه نمى كنند، بحث مفصّلى هست و ابن أبى الحديد هم در اين مورد مفصّل وارد شده و بحث كرده است.(1)ظاهراً آنها فاعل مختارند و مى توانند گناه كنند ولى نمى كنند.
«فَما مِنْهُمْ زائِغٌ عَنْ سَبِيلِ مَرْضاتِهِ، وَ أَمَدَّهُمْ بِفَوائِدِ الْمَعُونَةِ، وَ أَشْعَرَ قُلُوبَهُمْ تَواضُعَ إِخْباتِ السَّكِينَةِ»
(پس هيچ يك از آنها از راه رضا و خشنودى خدا منحرف نمى گردند، و خداوند آنان را يارى كرده و اسباب اطاعت را براى آنها فراهم نموده است، و تواضع را كه مستلزم فروتنى و آرامش است شعار دلهاى آنها قرار داده است.)
«زائِغ» از «زاغ» به معناى انحراف و كجى است، «ما» در اينجا براى نفى است؛ مى فرمايد: «فَما مِنْهُمْ زائِغٌ عَنْ سَبِيلِ مَرْضاتِهِ» پس هيچ يك از ملائكه از راه رضاى خداوند منحرف نشده و كجروى نمى كنند.
«اَمَدَّ» از «امداد» به معناى كمك است، «فَوائد» جمع «فائدة»، و «مَعونة» از مادّۀ «عون» به معناى كمك است. «وَ أَمَدَّهُمْ بِفَوائِدِ الْمَعُونَةِ» و خداوند ملائكه را با كمكهايى كه خيلى مفيد است كمك فرموده است. مقصود حضرت از اين عبارت اين است كه ملائكه براى خود مستقلّ نيستند و اگر بخواهند عبادت خدا را انجام دهند يا در كارهايى كه به آنها محوّل شده موفق باشند، بايد از پشتيبانى و كمك خداوند3.
1) - شرح ابن أبى الحديد، ج 6، ص 433.
برخوردار باشند؛ آنها مخلوق خدا و تحت امر و فرمان او هستند.
«شِعار» از «شَعْر» به معناى مو است، در عرب به لباس زيرين كه با پوست بدن مماس است «شعار» و به لباس رويين «دِثار» مى گويند. پس شعار آن چيزى است كه در عمق است؛ اگر گفتيم شعار «اللّه اكبر» مى دهند، يعنى از عمق جان «اللّه اكبر» مى گويند؛ و اينجا هم كه حضرت فرموده است: «وَ أَشْعَرَ قُلُوبَهُمْ تَواضُعَ إِخْباتِ السَّكِينَةِ» يعنى تواضع و فروتنى در برابر خداوند را در اعماق جانشان قرار داده.
«تَواضع» به معناى فروتنى است؛ چون «تواضع» از مادّۀ «وَضْع» است و «وضع» يعنى انسان خود را در مقابل بزرگى پايين قرار دهد و كوچكى كند. «سكينة» از مادّۀ «سكون» به معناى آرامش است، پس «إِخْباتِ السَّكِينَةِ» به معناى خضوع با آرامش است؛ حضرت در اين جملۀ كوتاه سه صفت را گنجانده: يكى «تواضع» كه به معناى فروتنى و كوچكى است، ديگرى «اخبات» كه به معناى خضوع داشتن و ذليل بودن در برابر حقّ است، و سوّم «سكينة» كه به معناى آرامش است؛ يعنى خداوند تواضعِ خضوعِ با آرامش را در اعماق درون آنان قرار داده است.
«وَ فَتَحَ لَهُمْ أَبْواباً ذُلُلاً إِلى تَماجِيدِهِ، وَ نَصَبَ لَهُمْ مَناراً واضِحَةً عَلى أَعْلامِ تَوْحِيدِهِ»
(و درهاى روانى را به سوى تمجيد خود به روى آنان گشوده است، و چراغهاى روشنى را براى ارائۀ نشانه هاى توحيدش به آنان نصب نموده است.)
«ذُلُل» جمع «ذلول» به معناى رام است. «تماجيد» جمع «تمجيد» به معناى حمد و ستايش است. «وَ فَتَحَ لَهُمْ أَبْواباً ذُلُلاً إِلى تَماجِيدِهِ» خداوند درهاى آسان و رامِ حمد و ستايش خود را براى ملائكه گشوده است؛ مقصود اين است كه ملائكه به راحتى به عبادت خدا مشغولند. اين موضوع برخلاف طبع بشر است؛ بشر طبيعتاً دوست دارد آزاد باشد و به اين سادگى حاضر نيست به عبادت خدا بپردازد، درهاى عبادت و سپاسگزارى و ستايش به راحتى به روى بشر باز نيست و مجاهدت فراوانى لازم دارد
و از همين جهت هم در قيامت مقام مؤمنين بالاتر از ملائكه است، ملائكه به عبادت و تمجيد پروردگار راغب ترند و درهاى عبادت به راحتى به روى آنها گشوده است.
«وَ نَصَبَ لَهُمْ مَناراً واضِحَةً عَلى أَعْلامِ تَوْحِيدِهِ» ؛ «منار» اسم مكان به معناى محل نور است، و «مَناراً واضِحَةً» يك تشبيه است. «اَعْلام» جمع «عَلَم» به معناى علامت و نشانه است؛ يعنى خداوند متعال دليلهاى روشن و واضحى بر نشانه هاى توحيد خود براى ملائكه قرار داده است؛ براى مثال اگر بشر بخواهد به توحيد و يگانگى خداوند برسد مطالعه و زحمتِ زياد لازم دارد، ولى يگانگى خداوند براى ملائكه خيلى روشن است. بالاترين دليل براى هر چيز مشاهده و مكاشفه است و ملائكه با مكاشفه علم به توحيد و يگانگى خدا دارند.
«لَمْ تُثْقِلْهُمْ مُوصِراتُ الْآثامِ، وَ لَمْ تَرْتَحِلْهُمْ عُقَبُ اللَّيالِي وَ الْأَيَّامِ»
(بار گناه بر آنان سنگينى نياورده، و رفت و آمد شب و روز آنها را تغيير نداده است.)
در نهج البلاغۀ ما «لم تَثقلهم» ثلاثى مجرّد آمده و غلط است، بلكه «لم تُثقلهم» از باب افعال صحيح است. «موصرات» در اصل «مؤصرات» بوده، «موصرات» از مادّۀ «اصر» به معناى «مثقلات» يعنى بارهاى سنگين است. «آثام» جمع «اثم» به معناى گناه است. مى فرمايد: «لَمْ تُثْقِلْهُمْ مُوصِراتُ الْآثامِ» بارها و سنگينى هاى گناه آنان را سنگين نمى كند.
«وَ لَمْ تَرْتَحِلْهُمْ عُقَبُ اللَّيالِي وَ الْأَيَّامِ» ؛ «لم ترتحلهم» از مادّۀ «رَحَلَ» به معناى چيزى است كه روى شتر مى گذارند تا بر آن سوار شوند و در عربى به آن رَحْل و در اصطلاح ما جهاز يا پالان گفته مى شود؛ در اين عبارت يك تشبيه وجود دارد. «عقب» جمع «عُقْبَةٌ» به معناى نوبت به نوبت است؛ مقصود اين كه رفت و آمد شب و روز بر ملائكه اثر نمى گذارد، ملائكه با بشر فرق دارند، طبع بشر اين طور است كه گذشت زمان بر او اثر دارد و او را پير مى كند در حالى كه ملائكه اين طور نيستند.
«وَ لَمْ تَرْمِ الشُّكُوكُ بِنَوازِعِها عَزِيمَةَ إِيمانِهِمْ، وَ لَمْ تَعْتَرِكِ الظُّنُونُ عَلى مَعاقِدِ يَقِينِهِمْ»
(و ايمان آنان را هيچ گونه شك و ترديدى متزلزل نساخته، و هيچ گمانى بر موارد يقين محكم آنها وارد نگشته است.)
«لَمْتَرْمِ» از «رمى» به معناى تير انداختن است. «شُكوك» جمع «شك» و فاعل «لم ترم» است. «نَوازع» جمع «نازعة» به معناى كمان است كه كشيده مى شود، و در حقيقت فاعلِ به معناى مفعول است. «عَزيمة» فعيلِ به معناى مفعول، به معناى «معزومة» يعنى تصميم گرفته شده است؛ «وَ لَمْ تَرْمِ الشُّكُوكُ بِنَوازِعِها عَزِيمَةَ إِيمانِهِمْ»يعنى شك و ترديدها به وسيلۀ كمانهايش به سوى تصميم هاى ايمانى آنها تيرى نمى اندازد.
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در اين جمله «شكوك» را به يك انسان مسلّح و كمان به دست تشبيه كرده كه يقينِ انسانها را مورد هدف قرار داده است. انسان معمولاً مورد تهاجم قوّۀ شهوت و غضب قرار مى گيرد و تهاجم آنها به يقينِ انسان ضربه مى زند؛ وقتى در موردى شك به انسان حمله كند چه بسا يقين خود را از دست مى دهد، در صورتى كه ملائكه از اين تهاجم در امان هستند.
«وَ لَمْ تَعْتَرِكِ الظُّنُونُ عَلى مَعاقِدِ يَقِينِهِمْ» ؛ «لم تعترك» از مادّۀ «اعتراك» به معناى «ازدحام» است. «معاقد» جمع «معقد» به معناى مكان و محل يقين است. در اين جمله هم «ظنون» به انسانِ هجوم برنده تشبيه شده است؛ يعنى گمانها بر محل يقين ملائكه هجوم نمى برند. خلاصه ملائكه از هجوم شك و ترديد و از ازدحام ظنّ و گمان و هر نيروى شيطانى ديگر مصون و محفوظ هستند.
«وَ لا قَدَحَتْ قادِحَةُ الْإِحَنِ فِيما بَيْنَهُمْ، وَ لا سَلَبَتْهُمُ الْحَيْرَةُ ما لاقَ مِنْ مَعْرِفَتِهِ بِضَمائِرِهِمْ»
(و آتش كينه و دشمنى ميان آنان افروخته نشده، و حيرت و سرگردانى معرفتِ درونى آنان را نمى ربايد.)
«قدح» دو جور معنا شده: يكى به معناى عيب جويى و ديگرى به معناى آتش گيرانه است؛ اين لغت با هر دو معنا اينجا مناسب است، و «قادِحَة» نيز اسم فاعل از همان مادّه و به همان معناست. «إحَن» جمع «احنة» به معناى كينه هاى درونى است.
«وَ لا قَدَحَتْ قادِحَةُ الْإِحَنِ فِيما بَيْنَهُمْ» ، اگر «قدح» به معناى عيبهاى درونى باشد، يعنى عيب نمى جويد عيب جويندۀ كينه توزانه اى در ميان آنان؛ يعنى اين عيب جويى و فتنه گرى كه بين افراد بشر هست در ميان ملائكه وجود ندارد. و اگر به معناى آتش گيرانه باشد، يعنى آتش روشن كننده اى بين آنها آتش روشن نمى كند، كه در اين صورت هم به معناى فتنه انگيزى است و در حقيقت هر دو به يك معنا هستند.
«وَ لا سَلَبَتْهُمُ الْحَيْرَةُ ما لاقَ مِنْ مَعْرِفَتِهِ بِضَمائِرِهِمْ» ؛ «لاقَ» از مادّۀ «ليقه» است كه داخل دوات مى كرده اند و به معناى چسبيدن است؛ يعنى حيرت آن معرفتى را كه از خداوند به دلهاى آنها چسبيده جدا نمى كند. انسان اين طور است كه بر اثر دلايل به يك چيزى يقين پيدا مى كند و اين يقين به دلش مى چسبد، امّا بعداً بر اثر شك و شبهه آن معرفت و يقينى را كه در دل داشته از دست مى دهد، ولى ملائكه چنين نيستند كه بر اثر شبهه يقين خود را از دست بدهند، و بلكه اصلاً شيطان بر آنها مسلط نمى شود تا بخواهد حيرت و شبهه را بر آنها مسلط كند و يقين را از آنها بگيرد.
«وَ ما سَكَنَ مِنْ عَظَمَتِهِ وَ هَيْبَةِ جَلالَتِهِ فِي أَثْناءِ صُدُورِهِمْ، وَ لَمْ تَطْمَعْ فِيهِمُ الْوَساوِسُ فَتَقْتَرِعَ بِرَيْنِها عَلى فِكْرِهِمْ»
(و نه آنچه را از عظمت حقّتعالى و جلالت او كه در سينه هايشان جاى گرفته مى زدايد، و وسوسه ها در آنها طمع نكرده تا بر فكر و انديشه هاى آنها مسلط شود.)
«وَ ما سَكَنَ» عطف بر «ما لاقَ» است؛ «وَ ما سَكَنَ مِنْ عَظَمَتِهِ وَ هَيْبَةِ جَلالَتِهِ فِي أَثْناءِ صُدُورِهِمْ» يعنى تحيّر موجب سلب عظمت و هيبتِ جلالت خدا از دل آنها نمى شود. «ما» در عبارت «ما سَكَنَ» موصوله است، و «مِن» در عبارت «مِنْ عَظَمَتِهِ»
بيانيّه است و ابهام «ما» را برطرف مى كند، «عظمته» بيان و تفسير «ما» است. «هَيْبَةِ جَلالَتِهِ» نيز عطف بر «عظمته» است؛ يعنى آن چيزى كه در اعماق قلبهاى آنان از عظمت خدا و هيبت جلالت او ساكن شده، با تحيّر از دلهاى آنها كَنده نمى شود.
«وَ لَمْ تَطْمَعْ فِيهِمُ الْوَساوِسُ» حضرت در اين جملات اوصاف انسانى را از ملائكه دور كرده است و لذا در اين جمله هم فرموده: در ملائكه طمع و وسوسۀ شيطان وجود ندارد؛ انسانها مورد طمع و وسوسه هاى شياطين هستند، و شياطين با وسوسه كردن در دلهاى انسانها آنها را فريب مى دهند، ولى ملائكه مورد طمع وساوس شيطانى نيستند براى اين كه شياطين به حريم ملائكه نزديك نمى شوند.
«فَتَقْتَرِعَ بِرَيْنِها عَلى فِكْرِهِمْ» ؛ كلمۀ «تَقترِع» «تفترع» هم نقل شده و هر دوى آنها صحيح است؛ اگر «تقترع» باشد از مادّۀ «اقتراع» به معناى نوبت به نوبت است، نه اين كه وسوسه به طور دائم نيست و وقتى كه انسان ايمانش كامل شود شيطان مى آيد و وسوسه مى كند لذا به «اقتراع» تعبير كرده اند كه به معناى نوبت به نوبت است؛ و اگر «تفترع» باشد از مادّۀ «افتراع» به معناى علوّ و سلطه است، يعنى تا به وسيلۀ چركى اش بر فكرهاى آنها سلطه پيدا كند. «رين» به معناى كثافت و چركى است كه در اينجا مقصود همان شك و وسوسه است. بنابراين معناى همۀ كلام حضرت اين است كه ملائكه مورد طمعِ وسوسه هاى شياطين نيستند تا اين كه شياطين نوبت به نوبت سراغ آنها آمده و بر فكر آنها مسلط شوند.
«مِنْهُمْ مَنْ هُوَ فِي خَلْقِ الْغَمامِ الدُّلَّحِ، وَ فِي عِظَمِ الْجِبالِ الشُّمَّخِ، وَ فِي قَتَرَةِ الظَّلامِ الْأَبْهَمِ»
(دسته اى از فرشتگان كسانى هستند كه در ميان ابرهاى پر از باران و در كوههاى بلند و در تاريكى ها كه راه در آن گم شود قرار دارند.)
در اين قسمت از خطبه اقسام مختلف ملائكه را برمى شمارند. «غمام» به معناى ابر، و «دُلّح» جمع «دالح» به معناى سنگين است. «فِي عِظَمِ الْجِبالِ» از باب اضافۀ صفت به موصوف است يعنى در كوههاى بزرگ. «الشّمّخ» جمع «شامخ» به معناى خيلى بلند است. «فِي عِظَمِ الْجِبالِ الشُّمَّخِ» يعنى در كوههاى بزرگِ خيلى بلند. «قَتَرَة» به ضم قاف هم خوانده شده و هر دو صحيح است به معناى تيرگى و تاريكى. «اَبْهم» به معناى مبهم است، و «اَيْهم» نيز نقل شده كه به معناى چيزى است كه درون آن نامعلوم است. «فِي قَتَرَةِ الظَّلامِ الْأَبْهَمِ» يعنى در آن تاريكى اى كه مبهم است و يا به نحوى است كه باطنش ديده نمى شود.
اين قسمت در توصيف يك دسته از ملائكه بود، گرچه ممكن است آن را توصيف سه دسته از ملائكه بدانيم: جمعى در ميان ابرها و موكّل بارانند، برخى در ميان كوهها براى حفظ و نگهبانى آنها، و گروه سوّمى در تاريكى ها براى راهنمايى مردمى كه راه را گم كرده جا گرفته اند؛ و بعضى هم چنين احتمال داده اند كه مقصود از اين جمله تشبيه ملائكه است: بعضى را در لطافت جسم به ابر، و بعضى ديگر را در عظمت و بزرگىِ خلقت به كوهها، و گروه سوّم را در سياهى به تاريكى ها تشبيه فرموده است.(1)
و اين احتمال به حسب ظاهر لفظ قوى است.
«وَ مِنْهُمْ مَنْ خَرَقَتْ أَقْدامُهُمْ تُخُومَ الْأَرْضِ السُّفْلى»
(و دستۀ ديگر از فرشتگان كسانى هستند كه قدمهاى آنان زمين را سوراخ كرده و به پايين ترين نقطۀ زمين رسيده اند.)
«خَرَقَت» به اعتبار «اَقدام» مؤنّث آورده شده و از مادّۀ «خرق» به معناى پاره كردن است. «اقدام» جمع «قَدم» و فاعل «خرقت» مى باشد. «تخوم» جمع «تَخْم» به معناى4.
1) - نهج البلاغۀ فيض الاسلام، ص 254.
نهايت و منتهاى زمين است؛ مى فرمايد: و يك دسته از ملائكه آنهايى هستند كه گامهاى آنان تا نهايت و منتهاى زمينِ پايين را پاره كرده است، به اين معنا كه پاهاى آنها تا آخرين نقطۀ زمين فرو رفته است.
شايد اين جمله كنايه از اين باشد كه اين قسم از ملائكه موكّل زمين هستند و بر تمامى آن تسلط دارند؛ مثلاً نقل شده: «اِنَّ لِإسْرافيلَ جَناحَيْنِ أحَدُهُما في أقْصَى الْمَشْرِقِ و الْآخَرُ في أقْصَى الْمَغْرِبِ»(1)براى اسرافيل دو بال وجود دارد يكى در منتهاى شرق و ديگرى در منتهاى مغرب. حال آيا واقعاً بالهاى اسرافيل به اين بزرگى است؟ و مگر همۀ بدن اسرافيل چه مقدار بزرگ است كه بالهاى به اين بزرگى متناسب با اوست؟ و يا اين كه اين عبارت كنايه از تسلط او بر مشرق و مغرب است؟ بنابراين ممكن است مقصود حضرت از اين عبارت همين معنا باشد كه: اين قسم از ملائكه مشرف و مسلط بر زمين هستند.
«فَهِيَ كَراياتٍ بِيضٍ قَدْ نَفَذَتْ فِي مَخارِقِ الْهَواءِ، وَ تَحْتَها رِيحٌ هَفَّافَةٌ تَحْبِسُها عَلى حَيْثُ انْتَهَتْ مِنَ الْحُدُودِ الْمُتَناهِيَةِ»
(پس اين قدمهاى ملائكه همانند پرچم هاى سفيدى است كه در هوا فرو رفته باشد، و در زير قدمهاى آنها باد وزنده اى است كه آنها را در جايى كه رسيده و قرار گرفته اند نگاه داشته است.)
«هِىَ» ضمير مؤنث به «ملائكه» برمى گردد. «رايات» جمع «راية» به معناى پرچم و بيرق است. «بيض» جمع «ابيض» و مقصود از آن جنبۀ تجرّد و نورانيّت آنهاست.
«مَخارق» جمع «مَخرق» مصدر ميمى و به معناى پارگى هاى فضاست. «هَفّافة» به معناى وزنده است.
مقصود حضرت اين است كه اينها يك لطافتى دارند، اين طور هم نيست كه از جايشان تكان بخورند، بلكه پايشان محكم است. پس اين ملائكه مانند پرچم هاى9.
1) - شرح ابن أبى الحديد، ج 2، ص 429.
سفيد و نورانى هستند كه در پارگى هاى هوا فرو رفته باشند، و در زير آن يك باد وزندۀ ثابتى وجود دارد كه اين ملائكه را نگه مى دارد، هر كدام را در هر جايى كه هست همان جا نگه مى دارد.
«قَدِ اسْتَفْرَغَتْهُمْ أَشْغالُ عِبادَتِهِ، وَ وَصَلَتْ حَقائِقُ الْإِيمانِ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَعْرِفَتِهِ»
(عبادت و بندگى خداوند آنها را از هر كارى باز داشته، و حقايق ايمان بين آنان و شناسايى خدا ارتباط ايجاد نموده است.)
«قَدِ اسْتَفْرَغَتْهُمْ أَشْغالُ عِبادَتِهِ» انواع عبادتها وقتهاى ملائكه را پر كرده و هميشه به عبادت خداوند مشغولند. «وَ وَصَلَتْ حَقائِقُ الْإِيمانِ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَعْرِفَتِهِ» و ايمان واقعى آنها موجب شده تا به معرفت واقعى خداوند متعال برسند. به عبارت ديگر آنها به وسيلۀ ايمان واقعى واصل الى الحقّ شده اند.
«وَ قَطَعَهُمُ الْإِيقانُ بِهِ إِلَى الْوَلَهِ إِلَيْهِ، وَ لَمْ تُجاوِزْ رَغَباتُهُمْ ما عِنْدَهُ إِلى ما عِنْدَ غَيْرِهِ»
(و يقين آنها به او آنها را مشتاق او نموده، و شدّت شوق و دوستى خدا آنان را از غير او منصرف ساخته است.)
كسى كه به چيزى ايمان قوىّ و محكم داشته باشد در نتيجه به آن چيز عشق مى ورزد؛ و چون عشق براى درك كمال است، هر چيزى را كه انسان كمال بداند به همان چيز عشق مى ورزد. در اينجا حضرت امير عليه السلام مى خواهد بگويد: چون شناخت ملائكه نسبت به خداوند خيلى زياد است، مثل اين است كه آنها عاشق خدا باشند.
«وَ قَطَعَهُمُ الْإِيقانُ بِهِ إِلَى الْوَلَهِ إِلَيْهِ» و يقين به خداوند ملائكه را به عشق به خداوند رسانده است. «وَ لَمْ تُجاوِزْ رَغَباتُهُمْ ما عِنْدَهُ إِلى ما عِنْدَ غَيْرِهِ» ؛ «رغبات» جمع «رغبة» است؛ يعنى و رغبت هاى آنها به چيزهايى كه نزد خداوند است، به آنچه نزد غير
اوست تجاوز ننموده. مقصود اين كه از بس تقرب الى اللّه داشتن و فانىِ فى اللّه شدن نزد ملائكه مطلوب است، به اين واسطه متوجّه غير خدا نگشته اند و غير خداوند جهان را عبادت و بندگى نمى كنند.
«قَدْ ذاقُوا حَلاوَةَ مَعْرِفَتِهِ، وَ شَرِبُوا بِالْكَأْسِ الرَّوِيَّةِ مِنْ مَحَبَّتِهِ، وَ تَمَكَّنَتْ مِنْ سُوَيْداءِ قُلُوبِهِمْ وَشِيجَةُ خِيفَتِهِ»
(حلاوت و شيرينى معرفت و شناسايى او را چشيده، و از جام سيراب كننده اى كه مملوّ از محبت و دوستى اوست آشاميده اند، و رشتۀ خوف و ترس او در عمق دلشان ريشه دوانده است.)
«قَدْ ذاقُوا حَلاوَةَ مَعْرِفَتِهِ» ملائكه شيرينى معرفت خدا را چشيده اند. اين ما هستيم كه نمى توانيم او را بشناسيم و به همين خاطر هم نمى دانيم براى چه كسى و در مقابل چه كسى ايستاده و عبادت مى كنيم، ملائكه او را شناخته و شيرينى شناخت او را نيز چشيده اند.
«وَ شَرِبُوا بِالْكَأْسِ الرَّوِيَّةِ مِنْ مَحَبَّتِهِ» و به وسيلۀ كاسۀ پر، از محبّتِ خداوند آشاميده اند؛ «رويّة» ظاهراً به معناى «مُروية» است، به كاسه اى كه پر و لبريز و سيراب كننده است «كأس مُروية» گفته مى شود.
«وَ تَمَكَّنَتْ مِنْ سُوَيْداءِ قُلُوبِهِمْ وَشِيجَةُ خِيفَتِهِ» ؛ «سويداء» مصغّر «سوداء» به معناى سياهِ كوچك است، مقصود از آن قلب است و به اين اعتبار كه قلب مركز خونهاى سياه است به آن «سويداء» گفته شده است؛ «سُوَيْداءِ قُلُوبِهِمْ» كنايه از اعماق قلب است.
«وَشِيجَة» به معناى به هم بافته شده است؛ اگر بتوانيم به درون يك درخت يا بدن انسان نگاه كنيم يك شبكۀ به هم بافته شده از رگهاى مختلف مى بينيم، به اين رگهاى به هم بافته شده «وشيجة» گفته مى شود كه بعداً به مطلق رابطه «وشيجة» گفته اند. «خِيفَة» به معناى ترس است. معناى جمله چنين است كه: شبكۀ ترس از خداوند اعماق قلبهاى آنها را فرا گرفته است.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
كثرت عبادت ملائكه و آثار آن
خضوع ملائكه
سستى نكردن ملائكه
غفلت، بى نظمى و راحت طلبى نداشتن ملائكه
عشق پايدار به اطاعت در ملائكه
نبودن اختلاف و جدايى در ملائكه
فضاى لايتناهى جايگاه ملائكه
«خطبۀ 91 - قسمت هشتم»
«فَحَنَوْا بِطُولِ الطَّاعَةِ اعْتِدالَ ظُهُورِهِمْ، وَ لَمْ يُنْفِدْ طُولُ الرَّغْبَةِ إِلَيْهِ مادَّةَ تَضَرُّعِهِمْ، وَ لا أَطْلَقَ عَنْهُمْ عَظِيمُ الزُّلْفَةِ رِبَقَ خُشُوعِهِمْ، وَ لَمْ يَتَوَلَّهُمُ الْإِعْجابُ فَيَسْتَكْثِرُوا ما سَلَفَ مِنْهُمْ، وَ لا تَرَكَتْ لَهُمُ اسْتِكانَةُ الْإِجْلالِ نَصيباً فِي تَعْظِيمِ حَسَناتِهِمْ، وَ لَمْ تَجْرِ الْفَتَراتُ فِيهِمْ عَلى طُولِ دُؤُوبِهِمْ، وَ لَمْ تَغِضْ رَغَباتُهُمْ فَيُخالِفُوا عَنْ رَجاءِ رَبِّهِمْ، وَ لَمْ تَجِفَّ لِطُولِ الْمُناجاةِ أَسَلاتُ أَلْسِنَتِهِمْ، وَ لا مَلَكَتْهُمُ الْأَشْغالُ فَتَنْقَطِعَ بِهَمْسِ الْجُؤارِ إِلَيْهِ أَصْواتُهُمْ، وَ لَمْ تَخْتَلِفْ فِي مَقاوِمِ الطَّاعَةِ مَناكِبُهُمْ، وَ لَمْ يَثْنُوا إِلى راحَةِ التَّقْصِيرِ فِي أَمْرِهِ رِقابَهُمْ، وَ لا تَعْدُو عَلى عَزِيمَةِ جِدِّهِمْ بَلادَةُ الْغَفَلاتِ، وَ لا تَنْتَضِلُ فِي هِمَمِهِمْ خَدائِعُ الشَّهَواتِ.
قَدِ اتَّخَذُوا ذَا الْعَرْشِ ذَخِيرَةً لِيَومِ فاقَتِهِمْ، وَ يَمَّمُوهُ عِنْدَ انْقِطاعِ الْخَلْقِ إِلَى الْمَخْلُوقِينَ بِرَغْبَتِهِمْ، لا يَقْطَعُونَ أَمَدَ غايَةِ عِبادَتِهِ، وَ لا يَرْجِعُ بِهِمُ الْإِسْتِهْتارُ بِلُزُومِ طاعَتِهِ إِلَّا إِلى مَوادَّ مِنْ قُلُوبِهِمْ غَيْرِ مُنْقَطِعَةٍ مِنْ رَجائِهِ وَ مَخافَتِهِ، لَمْ تَنْقَطِعْ أَسْبابُ الشَّفَقَةِ مِنْهُمْ فَيَنُوا فِي جِدِّهِم، وَ لَمْ تَأْسِرْهُمُ الْأَطْماعُ فَيُؤْثِرُوا وَشِيكَ السَّعْيِ عَلَى اجْتِهادِهِمْ، وَ لَمْ يَسْتَعْظِمُوا ما مَضى مِنْ أَعْمالِهِمْ، وَ لَوِاسْتَعْظَمُوا ذَلِكَ لَنَسَخَ الرَّجاءُ مِنْهُمْ شَفَقاتِ وَجَلِهِمْ، وَ لَمْ يَخْتَلِفُوا فِي رَبِّهِمْ بِاسْتِحْواذِ الشَّيْطانِ عَلَيْهِمْ، وَ لَمْ يُفَرِّقْهُمْ سُوءُ التَّقاطُعِ، وَ لا تَوَلَّاهُمْ غِلُّ التَّحاسُدِ، وَ لا شَعَبَتْهُمْ مَصارِفُ الرِّيَبِ، وَ لَااقْتَسَمَتْهُمْ أَخْيافُ الْهِمَمِ، فَهُمْ أُسَراءُ إِيمانٍ لَمْ يَفُكَّهُمْ مِنْ رِبْقَتِهِ زَيْغٌ، وَ لا عُدُولٌ وَ لا وَنًى وَ لا فُتُورٌ، وَ لَيْسَ فِي أَطْباقِ السَّماءِ[ السَّماواتِ] مَوْضِعُ إِهابٍ إِلَّا وَ عَلَيْهِ مَلَكٌ ساجِدٌ، أَوْ ساعٍ حافِدٌ، يَزْدادُونَ عَلى طُولِ الطَّاعَةِ بِرَبِّهِمْ عِلْماً، وَ تَزْدادُ عِزَّةُ رَبِّهِمْ فِي قُلُوبِهِمْ عِظَماً»
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه خطبۀ اشباح بود. سخن در تعريف و اقسام و اوصاف ملائكه بود، اين قسمتى هم كه در اين درس مطرح مى شود دنبالۀ همان بحث و در مورد اوصاف ملائكه است. به اينجا رسيده ايم كه فرموده است:
«فَحَنَوْا بِطُولِ الطَّاعَةِ اعْتِدالَ ظُهُورِهِمْ، وَ لَمْ يُنْفِدْ طُولُ الرَّغْبَةِ إِلَيْهِ مادَّةَ تَضَرُّعِهِمْ»
(پس طول اطاعت و بندگى كمرهايشان را خم نموده، و بسيارى رغبت و ميل ايشان نسبت به او تضرّع و زارى آنها را نابود نكرده است.)
«حنوا» از مادّۀ «انحناء» به معناى خميدن است. «اعتدال» به معناى معتدل بودن است. «ظهور» جمع «ظَهر» به معناى پشت و كمر است؛ «فَحَنَوْا بِطُولِ الطَّاعَةِ اعْتِدالَ ظُهُورِهِمْ» پس كمرهاى آنها از طول اطاعت و فرمانبردارى خدا خم شده است.
خم شدن كمر از عوارض جسم مادّى است و معلوم نيست ملائكه كمرشان خم شود، پس ظاهراً در اين جمله تشبيه معقول به محسوس شده و مقصود از آن بيان كثرت اطاعت آنهاست.
«وَ لَمْ يُنْفِدْ طُولُ الرَّغْبَةِ إِلَيْهِ مادَّةَ تَضَرُّعِهِمْ» ؛ «لم ينفد» از «نفاد» به معناى فنا و نابودى است، «رغبة» به معناى ميل و اشتياق است. مقصود از «مادَّةَ تَضَرُّعِهِمْ»آن چيزى است كه علّت تضرّع است، چرا در برابر خدا تضرّع مى كنند؟ براى اين كه خداوند را خوب مى شناسند، عظمت خداوند را مى شناسند و همين معرفت كاملشان مادّۀ تضرّع آنهاست. در اين جمله فرموده است: اين كه ملائكه اشتياقشان به خداوند طولانى بوده و دوام دارد، موجب نمى شود كه از مادّۀ تضرّع آنان كاسته شود، آنها هميشه معرفتشان كامل است و هميشه در اطاعت و فرمانبردارى از خداوند هستند.
«وَ لا أَطْلَقَ عَنْهُمْ عَظِيمُ الزُّلْفَةِ رِبَقَ خُشُوعِهِمْ، وَ لَمْ يَتَوَلَّهُمُ الْإِعْجابُ فَيَسْتَكْثِرُوا ما سَلَفَ مِنْهُمْ»
(ارتباط قوىّ آنان با خدا ريسمان خاكسارى را از گردنشان باز نكرده، و عُجب و خودپسندى بر آنها راه نيافته تا عبادات خود را بسيار بشمارند.)
«الزّلفة» به معناى رستگارى و قرب است. «رِبَق» جمع «رِبْقَةٌ» به معناى طنابى است كه به دست و گردن حيوان بسته مى شود تا فرار نكند و اين طناب به نحوى آن حيوان را اسير دارد كه اگر از گردنش درآيد آزاد مى شود. «وَ لا أَطْلَقَ عَنْهُمْ عَظِيمُ الزُّلْفَةِ رِبَقَ خُشُوعِهِمْ» ، در اين عبارت يك تشبيه به كار رفته و مقصود اين است كه: آن قرب و نزديكىِ زيادى كه ملائكه به خدا دارند و آن ارتباط بيش از حدّ و اندازه اى كه آنها دارند، سبب نمى شود تا آن طناب خشوع و اسارتى كه به گردن دارند درآورند و آزاد شوند؛ آنها هميشه نسبت به خداوند خاضع و خاشع اند.
افراد بشر اين طور هستند كه وقتى مثلاً نسبت به يك فردى مقرب شوند چه بسا احساس خودمانى شدن با آن فرد را مى كنند و ديگر آن گونه كه بايد نسبت به او خضوع و خشوعى ندارند، ولى ملائكه اين چنين نيستند و هر اندازه هم كه به خدا نزديكتر باشند از خضوعشان كاسته نمى شود.
«وَ لَمْ يَتَوَلَّهُمُ الْإِعْجابُ فَيَسْتَكْثِرُوا ما سَلَفَ مِنْهُمْ» ؛ «لم يتولّهم» منفى «تولّى» است و «تولّى» به معناى تسلط و مسلط شدن است، «وَ لَمْ يَتَوَلَّهُمُ الْإِعْجابُ» يعنى عُجب و خودپسندى بر ملائكه مسلط نمى شود؛ مثل ما نيستند كه اگر مثلاً دو ركعت نماز شب خوانديم، يك شب احياء گرفتيم، مبلغى پول به فقير و بينوايى داديم، عُجب ما را مى گيرد و كارهايمان را بزرگ مى بينيم؛ آنها با آن همه عبادتى كه مى كنند عُجب ندارند «فَيَسْتَكْثِرُوا ما سَلَفَ مِنْهُمْ» تا عبادت گذشتۀ خود را بزرگ بدانند.
«وَ لا تَرَكَتْ لَهُمُ اسْتِكانَةُ الْإِجْلالِ نَصيباً فِي تَعْظِيمِ حَسَناتِهِمْ»
(و خضوع آنان در برابر جلالت و بزرگى حقّ باعث نگشته تا اعمال نيكوى خود را بزرگ بدانند.)
«لا تَرَكَتْ لَهُمُ» يعنى رها نكرده است براى آنها. «استكانة» به معناى خضوع و آرامش است. «اسْتِكانَةُ الْإِجْلالِ» يعنى اين خضوعى را كه در حال اجلال و بزرگى خدا پيدا مى كنند. يك چنين خضوعى رها نمى كند براى آنها نصيبى تا اين كه حسنات و كارهاى نيك خود را بزرگ بدانند؛ و به عبارت روشن تر: از بس به خاطر جلالت خداوند در خضوع او غرقند، فرصت بزرگ شمردن كارهاى خود را پيدا نمى كنند، و از بس در جلالت خداوند فرو رفته اند از خود غافل اند و خود را نمى بينند تا بخواهند به اعمال خود توجّه كنند.
«وَ لَمْ تَجْرِ الْفَتَراتُ فِيهِمْ عَلى طُولِ دُؤُوبِهِمْ»
(و از بسيارى كوشش ايشان در عبادت و بندگى، سستى بر آنها مستولى نگشته است.)
«فترات» جمع «فترة» به معناى سستى است. «دُؤوب» جمع «دأب» به معناى جديّت و كوشش زياد است. در انسانها اين خصلت وجود دارد كه وقتى يك كارى را زياد انجام دهند خسته مى شوند و در انجام آن سستى مى كنند، ولى ملائكه چنين نيستند؛ حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در اين جمله اشاره به همين مطلب دارند، فرموده اند: «وَ لَمْ تَجْرِ الْفَتَراتُ فِيهِمْ» در ملائكه سستى جريان ندارد «عَلى طُولِ دُؤُوبِهِمْ» به خاطر كوشش زياد آنها؛ يعنى اين كه ملائكه در عبادت خدا جديّت و كوشش مى كنند و آن را ادامه مى دهند، موجب خسته شدن آنها نمى شود.
«وَ لَمْ تَغِضْ رَغَباتُهُمْ فَيُخالِفُوا عَنْ رَجاءِ رَبِّهِمْ»
(و رغبت هاى ايشان به پروردگارشان كم نگشته تا از اميدوارى به او چشم بپوشند.)
«لم تغض» از «غاضَ يَغِيضُ» معنايش كم شدن است، «وَ غِيضَ الْماءُ»(1)يعنى و آب كم شد. «رغبات» جمع «رغبة» به معناى ميل و توجّه است؛ يعنى رغبت هاى آنان نسبت به خداوند كم نمى شود تا اين كه از اميد به پروردگار خود عدول نمايند.
«وَ لَمْ تَجِفَّ لِطُولِ الْمُناجاةِ أَسَلاتُ أَلْسِنَتِهِمْ»
(و در اثر طول مناجات و راز و نياز با خدا اطراف زبان آنان خشك نشده است.)
ممكن است ما در يك مراسم دعاى طولانى مثل اعمال ام داوود، احياى شبهاى قدر، اعتكاف و اعمال روز سوّم آن، اعمال روز عرفه و دعاى آن شركت كنيم، آن وقت پس از اتمام دعا متوجّه مى شويم از بس دعا خوانده ايم دهانمان خشك شده و زبان بر اثر خشك شدن ياراى حركت كردن و سخن گفتن ندارد، اين از خصوصيّت انسانهاست و اين حالت براى ملائكه پيش نمى آيد، از اين رو حضرت فرموده است:
«وَ لَمْ تَجِفَّ لِطُولِ الْمُناجاةِ» بر اثر طول مناجات نخشكيده است «أَسَلاتُ أَلْسِنَتِهِمْ»نوك زبانهايشان.
«اَسَلات» جمع «اَسَلة» به معناى نوك است، «اَسَلة اللّسان» يعنى نوك زبان. مقصود حضرت اين است كه ملائكه مانند انسانها خستگى، سستى، تنبلى و... ندارند و از عبادت باز نمى ايستند، برخلاف انسانها كه بر اثر خستگى عبادت را ترك مى كنند.
«وَ لا مَلَكَتْهُمُ الْأَشْغالُ فَتَنْقَطِعَ بِهَمْسِ الْجُؤارِ إِلَيْهِ أَصْواتُهُمْ»
(و كارهاى گوناگون آنان را مشغول ننموده تا نداهاى بلند آنان به سبب تضرّع پنهانى قطع شود.)
1) - سورۀ هود (11)، آيۀ 44.
«هَمْس» به معناى صداى مخفى است، «الجُؤار» تضرّع و زارى است. «وَ لا مَلَكَتْهُمُ الْأَشْغالُ» يعنى اشتغال به كارهاى گوناگون آنها را مالك نشده است «فَتَنْقَطِعَ بِهَمْسِ الْجُؤارِ إِلَيْهِ أَصْواتُهُمْ» تا در اثر آن صداهاى بلند آنان قطع و به تضرّع پنهان تبديل شود.
يعنى اگر ملائكه به كارهاى گوناگون اشتغال داشتند طبعاً صداى آنان به تضرّع و نياز كوتاه مى شد و از نداهاى آشكار باز مى ماندند. مى خواهند بفرمايند: ذكر و عبادت ملائكه هميشگى است و آنها مثل انسانها نيستند كه كار زياد آنها را از ناله هاى آشكار باز دارد.
«وَ لَمْ تَخْتَلِفْ فِي مَقاوِمِ الطَّاعَةِ مَناكِبُهُمْ، وَ لَمْ يَثْنُوا إِلى راحَةِ التَّقْصِيرِ فِي أَمْرِهِ رِقابَهُمْ»
(و در جاهايى كه براى اطاعت و بندگى ايستاده اند شانه هايشان از هم جدا نمى شود، و راحتى نطلبيده اند تا گردن از زير بار فرمان حق تهى كرده و او را نافرمانى كنند.)
«وَ لَمْ تَخْتَلِفْ فِي مَقاوِمِ الطَّاعَةِ مَناكِبُهُمْ» ؛ «لم تختلف» فعل منفى از مادّۀ «اختلاف» است. «مقاوم» جمع «مقام» اسم مكان و به معناى محل ايستادن است، «مَقاوِمِ الطَّاعَةِ»به معناى جاهاى اطاعت است. «مناكب» جمع «منكب» به معناى شانه است. جملۀ بسيار زيبا و تشبيه جالبى است؛ ما انسانها وقتى در محل عبادت در صفهاى جماعت مى ايستيم هر كدام به يك نحوى مى ايستيم كه در نتيجه صفهاى جماعت ناصاف و ناموزون است؛ ولى اگر به صفهاى نظاميان در يك آرايش نظامى ارتش توجّه كنيد خواهيد ديد كه همۀ شانه ها، سينه ها، زانوها و پاشنه هاى پاهاى آنها يكنواخت است، اين دو مجتمع (صفوف نماز جماعت و صفوف نظاميان) خيلى با هم فرق دارند.
حضرت امير عليه السلام مى خواهند بفرمايند: آنها در محل عبادت آن چنان منظّم مى ايستند كه شانه هايشان هيچ اختلافى با هم ندارد، در پيشگاه خداوند جهان منظّم و خبردار مى ايستند.
«وَ لَمْ يَثْنُوا إِلى راحَةِ التَّقْصِيرِ فِي أَمْرِهِ رِقابَهُمْ» ؛ «لم يثنوا» فعل منفى از «ثنا يثنى» و
«ثنا يثنو» به معناى «انحراف» است؛ يعنى و گردنهاى خود را به سوى تقصير در فرمان خدا منحرف نكرده اند. مقصود از «راحَةِ التَّقْصِيرِ» نافرمانى است؛ چون كسى كه نافرمانى خدا مى كند برحسب ظاهر طالب راحتى است.
«وَ لا تَعْدُو عَلى عَزِيمَةِ جِدِّهِمْ بَلادَةُ الْغَفَلاتِ، وَ لا تَنْتَضِلُ فِي هِمَمِهِمْ خَدائِعُ الشَّهَواتِ»
(و بر تصميم آنها نفهمى و فراموشى غلبه نمى كند، و خواهشهاى فريبندۀ نفسانى و شهوانى، همّت و كوشش آنان را نابود نمى گرداند.)
«لاتعدو» از مادّۀ «عدوان» به معناى تجاوز و تسلط است، «لاتعدو» يعنى تجاوز نمى كند و مسلط نمى شود. «عزيمة» فعيل به معناى مفعول است و به معناى «معزومة» و تصميم مى آيد، «عَزِيمَةِ جِدِّهِمْ» يعنى تصميم جدّى آنان. «بَلادة» در برابر «فطنت» به معناى كودنى است. «وَ لا تَعْدُو عَلى عَزِيمَةِ جِدِّهِمْ بَلادَةُ الْغَفَلاتِ» هيچ وقت كُندى و سهل انگارى بر تصميم هاى جدّى آنان تجاوز نمى كند؛ غفلت و سهل انگارى بر آنان مسلط نمى شود و آنان را از عبادت خدا غافل نمى كند.
«وَ لا تَنْتَضِلُ فِي هِمَمِهِمْ خَدائِعُ الشَّهَواتِ» ؛ «تنتضل» از مادّۀ «انتضال» به معناى مسابقۀ تيراندازى است. «همم» جمع «همّت» به معناى تصميم است. «خدائع» جمع «خديعة» به معناى مكر و حيله است، «خَدائِعُ الشَّهَواتِ» از باب اضافۀ صفت به موصوف است، يعنى هواهاى نفسانىِ فريب دهنده. معناى جمله اين است كه شهوتهاى فريب دهنده بر همّت ها و تصميم هاى راسخ آنان سبقت نمى گيرد.
«قَدِ اتَّخَذُوا ذَا الْعَرْشِ ذَخِيرَةً لِيَومِ فاقَتِهِمْ، وَ يَمَّمُوهُ عِنْدَ انْقِطاعِ الْخَلْقِ إِلَى الْمَخْلُوقِينَ بِرَغْبَتِهِمْ»
(صاحب عرش - خداوند - را براى روز نيازمندى خود ذخيره قرار داده، و با رغبت و ميل به سوى او متوجّه اند هنگامى كه خلق به مخلوق رو كرده است.)
مقصود از «ذا العرش» خداوندى است كه صاحب قدرت و تسلط است، «يوم الفاقة» يعنى روز فقر و احتياج. حضرت فرموده است: «قَدِ اتَّخَذُوا ذَا الْعَرْشِ ذَخِيرَةً لِيَومِ فاقَتِهِمْ» ملائكه خداوند را كه صاحب همۀ قدرتهاى عالم است براى روز احتياج ذخيرۀ خود قرار داده اند.
«يمّموه» از مادّۀ «يَمَمَ» به معناى «قَصَدَ» است، تيمّم را هم به اين علّت تيمّم مى گويند كه انسان به جاى آب خاك را قصد مى كند. «وَ يَمَّمُوهُ عِنْدَ انْقِطاعِ الْخَلْقِ إِلَى الْمَخْلُوقِينَ بِرَغْبَتِهِمْ» وقتى كه مخلوقين به يكديگر رو مى آورند ملائكه از همۀ مخلوقات مى بُرند و خداوند را با ميل و رغبت خود قصد مى كنند.
«لا يَقْطَعُونَ أَمَدَ غايَةِ عِبادَتِهِ، وَ لا يَرْجِعُ بِهِمُ الْإِسْتِهْتارُ بِلُزُومِ طاعَتِهِ إِلَّا إِلى مَوادَّ مِنْ قُلُوبِهِمْ غَيْرِ مُنْقَطِعَةٍ مِنْ رَجائِهِ وَ مَخافَتِهِ»
(هيچ گاه به پايان درجۀ بندگى او نمى رسند، و شوق و دوست داشتن اشتغال ايشان به اطاعت و بندگى او بر اثر اميد به رحمت و ترس از عذاب اوست كه هيچ گاه از دلهاى آنها جدا نمى شود.)
«لا يَقْطَعُونَ أَمَدَ غايَةِ عِبادَتِهِ» ؛ «أمَد» به معناى مدّت و زمان است، «غاية» به معناى منتها و پايان است؛ يعنى ملائكه در عبادت به آخرين نقطۀ هدف نمى رسند و عبادت آنان پايان ندارد. براى توضيح مطلب به اين مثال توجّه كنيد:
يك وقت است قصد اصفهان داريم، خوب وقتى كه سوار شديم و حركت كرديم سفر را آغاز كرده ايم و وقتى به اصفهان رسيديم سفر را تمام كرده و به آخرين نقطۀ هدف رسيده ايم؛ امّا ملائكه به پايان هدف نمى رسند، چرا كه اينها مى خواهند به خدا برسند و فاصله بين خالق و مخلوق تا بى نهايت است، براى اين كه خالق واجب الوجود و مخلوق ممكن الوجودى است كه هر اندازه ترقّى و تكامل پيدا كند باز هم ممكن الوجود است و از معلول بودن به علّت بودن نمى رسد، پس به نهايت عبادت او نخواهند رسيد.
«استهتار» به معناى عشق مفرطى است كه انسان به چيزى پيدا مى كند، و ملائكه هرچه بيشتر به خدا نزديك مى شوند عظمت خدا را بيشتر درك مى كنند و هرچه بيشتر عظمت خدا را درك مى كنند ترسشان از خدا بيشتر مى شود و عشق بيشترى به خدا پيدا مى كنند و در نتيجه عبادتشان بيشتر مى شود؛ مقصود از «موادّ» آن انگيزه هايى است كه در دلهاى اينهاست و آنها را به عبادت و اطاعت از خداوند مى كشاند؛ «موادّ» از مادّۀ «مدّ» به معناى كشيدن است، يعنى آن كششى كه در قلب آنها پيدا مى شود و آنها را به طرف عبادت مى كشاند.
«لا يَرْجِعُ بِهِمُ» يعنى برنمى گرداند اين ملائكه را «الْإِسْتِهْتارُ بِلُزُومِ طاعَتِهِ» عشق و دلباختگى آنها به لزوم اطاعت پروردگار «إِلَّا إِلى مَوادَّ مِنْ قُلُوبِهِمْ غَيْرِ مُنْقَطِعَةٍ» مگر به موادّى پايدار در دلشان «مِنْ رَجائِهِ وَ مَخافَتِهِ» از اميد به او و ترس از او؛ به اين معنا كه هميشه دل آنها مملوّ از اميد و ترس است و روى اين حساب هم هميشه به عبادت و اطاعت خداوند مشغولند.
«لَمْ تَنْقَطِعْ أَسْبابُ الشَّفَقَةِ مِنْهُمْ فَيَنُوا فِي جِدِّهِم»
(آنچه سبب خوف و ترس از عذاب است از نظر آنان محو نگشته تا آنها از خود سستى نشان دهند.)
«ينوا» از مادّۀ «ونى ينىٖ» به معناى ناتوانى و سستى است؛ يعنى آن اسباب عشق و دلباختگىِ به خداوند كه همان اميد و ترس بود از آنها منقطع نمى شود تا بر اثر انقطاع سستىِ در عبادت براى آنان پيش آيد.
«وَ لَمْ تَأْسِرْهُمُ الْأَطْماعُ فَيُؤْثِرُوا وَشِيكَ السَّعْيِ عَلَى اجْتِهادِهِمْ، وَ لَمْ يَسْتَعْظِمُوا ما مَضى مِنْ أَعْمالِهِمْ»
(و طمع هاى دنيايى آنان را اسير نكرده تا سعى نزديك دنيا را بر كوشش براى آخرت ترجيح دهند، و اعمال گذشتۀ خود را بزرگ نپنداشته اند.)
«وَ لَمْ تَأْسِرْهُمُ الْأَطْماعُ فَيُؤْثِرُوا وَشِيكَ السَّعْيِ عَلَى اجْتِهادِهِمْ» ، «لم تأسر» از «اَسر» به معناى اسير شدن است. «اطماع» جمع «طمع» است. «وشيك» به معناى نزديك، و «وَشِيكَ السَّعْيِ» به معناى سعى نزديك و مقصود از آن سعى دنيايى است.
مى فرمايد: طمع ها آنان را سير نكرده است تا بر اثر آن، سعىِ نزديك دنيايى را بر كوشش هاى اخروى مقدّم بدارند. وضعيّت ما انسانها اين طور است كه طمع هاى دنيايى ما را اسير مى كند كه در نتيجۀ آن «سعى وشيك» را كه همان تلاش و كوشش براى رسيدن به دنياست مقدّم بر سعى آخرت مى داريم، معمولاً مى گوييم دنيا نقد است و آخرت نسيه، و حاضر نيستيم متاع نقد را رها كرده و نسيه را بگيريم؛ امّا ملائكه اين چنين نيستند كه طمع در چيزهاى نزديك آنها را از عبادت و اطاعتشان نسبت به خداوند دور كند.
«وَ لَمْ يَسْتَعْظِمُوا ما مَضى مِنْ أَعْمالِهِمْ» صفت ديگر ملائكه آن است كه اعمال گذشتۀ خود را بزرگ نمى بينند. ممكن است و بسيار اتّفاق افتاده كه انسان اعمال گذشتۀ خود را بزرگ دانسته و به همين خاطر گرفتار عُجب شده است، ولى ملائكه هيچ گاه اعمال گذشتۀ خود را بزرگ ندانسته اند، آنها عبادت و اطاعت خداوند را براى خود وظيفه مى دانند و به همين خاطر هم منّتى بر خدا ندارند.
«وَ لَوِ اسْتَعْظَمُوا ذَلِكَ لَنَسَخَ الرَّجاءُ مِنْهُمْ شَفَقاتِ وَجَلِهِمْ»
(و اگر اعمال گذشتۀ خود را بزرگ دانسته بودند، اميدوارى آنها انواع ترس را از آنان دور مى ساخت.)
«نَسَخَ» از مادّۀ «نَسْخ» به معناى زايل كردن و از بين بردن است. «شفقات» جمع «شَفَقَة» به معناى درجات ترس است. اين جمله مكمّل جملۀ قبل است. فرموده اند:
ملائكه كارها و عبادتهاى گذشتۀ خود را بزرگ نمى دانند، زيرا «وَ لَوِ اسْتَعْظَمُوا ذَلِكَ»اگر عبادت خود را بزرگ مى شمردند «لَنَسَخَ الرَّجاءُ مِنْهُمْ شَفَقاتِ وَجَلِهِمْ» موجب مى شد اميدوارى آنها به خداوند از مقدار ترس آنها كم كند؛ و طبيعى است وقتى ترس آنها نسبت به خداوند كم شود در عبادات خود كوتاهى مى كنند.
براى مثال: وقتى كارمند اداره اى بر اثر تشويق هاى رييس اداره مغرور شود، طبعاً درجات حساب بردنِ او از رييس اداره كم مى شود، و وقتى به اينجا رسيد در آينده كم كارى مى كند و باعث بى اعتبارى و يا اخراج خود مى گردد. پس ملائكه اين چنين نيستند كه عبادات و اطاعات خود را بزرگ بدانند تا ترس آنها كم شده و نسبت به عبادتِ آينده سستى كنند.
«وَ لَمْ يَخْتَلِفُوا فِي رَبِّهِمْ بِاسْتِحْواذِ الشَّيْطانِ عَلَيْهِمْ، وَ لَمْ يُفَرِّقْهُمْ سُوءُ التَّقاطُعِ»
(و هيچ گاه به جهت استيلاى شيطان بر ايشان دربارۀ پروردگارشان اختلافى نداشته اند، و برخورد بد آنان را از هم جدا نكرده است.)
«استحواذ» به معناى مسلط شدن است. من و شما اين طور هستيم كه شيطان بر ما مسلط مى شود و ما را به وسوسه مى اندازد؛ مثلاً در مورد ذات خداوند در ما وسوسه مى كند كه ذات خدا از چيست؟ آيا يك قطعۀ نور است؟ از چه زمانى و چطور به وجود آمده؟ و... ولى ملائكه اين چنين نيستند، شيطان بر آنها مستولى نمى شود تا در آنها وسوسه كند، و وقتى وسوسۀ شيطان نباشد پس در ذات خداوند هم اختلافى ندارند. «لَمْ يَخْتَلِفُوا فِي رَبِّهِمْ» در جهات و خصوصيّات پروردگارشان اختلافى ندارند «بِاسْتِحْواذِ الشَّيْطانِ عَلَيْهِمْ» كه ناشى از وسوسه و سلطۀ شيطان باشد.
«تقاطع» به معناى بريدگى است، «سُوءُ التَّقاطُعِ» اضافۀ صفت به موصوف و به معناى جدايىِ از راه بد است؛ مثلاً دو نفر بر اثر دعوا و نزاع از هم جدا مى شوند و با هم قهر مى كنند، اين را سوء تقاطع مى گويند؛ ولى يك وقت دو نفر از هم جدا مى شوند امّا اين جدايى از روى بدى نيست، مثلاً آن دو در دو اداره كار مى كنند در عين حال كه دلهايشان با هم است. ملائكه نيز چنين هستند، جدايى آنها در نحوۀ عبادت است، و با هم اختلاف و نزاع و دعوا ندارند. «وَ لَمْ يُفَرِّقْهُمْ سُوءُ التَّقاطُعِ» جدايى از راه بد و
برخورد بد آنها را از هم جدا نمى كند. اى كاش وساوس شيطانى در انسانها هم اثر نمى كرد و انسانها هم هميشه يك دل و يك زبان با هم همراه بودند.
«وَ لا تَوَلَّاهُمْ غِلُّ التَّحاسُدِ، وَ لا شَعَبَتْهُمْ مَصارِفُ الرِّيَبِ، وَ لَااقْتَسَمَتْهُمْ أَخْيافُ الْهِمَمِ»
(و كينۀ حسد بر آنان راه نيافته، و انواع شكّ و ترديد آنها را دسته دسته نكرده است، و همّتها و تصميم ها آنان را به چند قسم تقسيم نكرده است.)
«غِلّ» به معناى كينه است، «تولّى» به معناى تسلط است. «وَ لا تَوَلَّاهُمْ غِلُّ التَّحاسُدِ»در ملائكه كينه هاى حسد وجود ندارد. افراد بشر بر اثر حسد بر يكديگر كينه توزى مى كنند، ولى ملائكه بر همديگر حسد نمى برند و كينه هاى حسد در آنها وجود ندارد.
«مصارف» از مادّۀ «صرف» به معناى گردش است، «مَصارِفُ الرِّيَبِ» يعنى گردشهاى شكّ و ترديد. وجود شكّ و ترديد در افراد موجب اختلاف آراء و تشكّل گروهها مى شود. اين كه هر عده و جمعيّتى با يك عقيدۀ خاص دور هم جمع مى شوند، اين كه مسلمانان را به دسته ها و گروهها تقسيم كرده، وجود شكّ و ترديد در افراد است؛ اين اختلاف و تشعّب از خصوصيّات انسانهاست و ملائكه اين چنين نيستند؛ شكّ و ترديد در آنها راه ندارد، از اين رو همگى در راه عبادت خداوند به يك جهت حركت مى كنند «وَ لا شَعَبَتْهُمْ مَصارِفُ الرِّيَبِ» و گردش شكّ و ترديد آنها را متشعّب و گروه گروه نمى كند.
«وَ لَااقْتَسَمَتْهُمْ أَخْيافُ الْهِمَمِ» ؛ «اخياف» جمع «خيف» به معناى كنار كوه است، و مسجد خيف در منى را هم به همين دليل كه در كنار كوه است «مسجد خيف» گفته اند، ولى بعداً به مطلق مختلفات «خيف» گفته شده كه از جملۀ آن برادرهاى مادرى است كه به آنها «اخياف» مى گويند؛ پس روى اين حساب «أَخْيافُ الْهِمَمِ»به معناى اختلافات در تصميم هاست. حضرت على عليه السلام مى فرمايد: اختلاف
تصميم ها ملائكه را تقسيم نكرده است. برخلاف انسانها كه اختلاف در تصميم، آنها را به گروههاى مختلف تقسيم مى كند.
«فَهُمْ أُسَراءُ إِيمانٍ لَمْ يَفُكَّهُمْ مِنْ رِبْقَتِهِ زَيْغٌ، وَ لا عُدُولٌ وَ لا وَنًى وَ لا فُتُورٌ»
(پس فرشتگان اسير و گرفتار ايمانند و از آن دست نمى كشند، انحراف و عدول و سستى و كاهلى آنها را از ايمان جدا نمى كند.)
«ربقة» به معناى طنابى است كه به پا و گردن حيوان به طورى مى بندند كه حيوان فرار نكند، و وقتى آن را باز مى كنند حيوان آزاد مى شود. «زيغ» همان شكّ و ترديدى است كه در دل پيدا مى شود. مى فرمايد: ملائكه اسير ايمان هستند و شكّ و ترديد دل، آنها را از ايمان جدا نمى كند؛ «و لا عدول» و نه هيچ گاه از حقّ عدول مى كنند، «وَ لا وَنًى وَ لا فُتُورٌ» و نه هيچ وقت سستى پيدا مى كنند.
«وَ لَيْسَ فِي أَطْباقِ السَّماءِ [السَّماواتِ] مَوْضِعُ إِهابٍ إِلَّا وَ عَلَيْهِ مَلَكٌ ساجِدٌ، أَوْ ساعٍ حافِدٌ»
(و در طبقات آسمانها يك جاى پوستى وجود ندارد مگر اين كه فرشته اى بر آن مشغول نماز و سجده است، يا اين كه در سعى و تلاش براى انجام فرمان خداست.)
«اِهاب» به معناى پوست گوسفند است كه در گذشته روى آن مى نشسته اند. «ساعٍ» اسم فاعل از مادّۀ «سعى» به معناى تلاش است. «حافد» به معناى سريع است. مقصود حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام اين است كه: در تمام فضاى آسمانها با اين وسعتى كه دارند جاى خالى وجود ندارد، و همۀ اين فضايى كه به نظر ما خالى است در حقيقت مملوّ از ملائكه اى است كه در سجود و يا در تلاشند.
در مورد وسعت فضاى آسمانها خبرى را از تلويزيون شنيدم كه: به تازگى ستاره اى را كشف كرده اند كه نور آن پس از دو هزار و پانصد ميليارد سال نورى به كهكشان ما
مى رسد. مقدار مسافتى را كه نور در اين مقدار سال مى پيمايد آن قدر زياد است كه از تصور ما خارج است؛ نور طبق گفتۀ محقّقان در هر ثانيه سيصد هزار كيلومتر مى پيمايد، و اگر بخواهيد بدانيد در دو هزار و پانصد ميليارد سال چند كيلومتر مى پيمايد بايد سيصد هزار (كيلومتر) را در شصت (ثانيه) ضرب كنيد، حاصل آن را در شصت (دقيقه) و حاصل آن را در بيست و چهار (ساعت) و حاصل آن را در سيصد و شصت (روز) و حاصل آن را در دو هزار و پانصد ميليارد ضرب كنيد تا فاصلۀ آن ستاره با كهكشان ما به كيلومتر معلوم شود.
عدد حاصل ضرب از ضربهاى ياد شده دلالت بر فاصلۀ يكى از كهكشانهاى اين فضاى لايتناهى با كهكشان ما دارد، و معلوم نيست در اين فضا چند كهكشان وجود دارد كه فاصلۀ هر يك با ديگرى لابد از چهار سمت به همين مقدار و يا بيشتر است.
خلاصه به فرمودۀ حضرت امير عليه السلام «وَ لَيْسَ فِي أَطْباقِ السَّماءِ مَوْضِعُ إِهابٍ» در همۀ طبقات آسمانها به اندازۀ گسترده شدن يك پوست گوسفند جاى خالى نيست «إِلَّا وَ عَلَيْهِ مَلَكٌ» مگر اين كه ملكى وجود دارد «ساجِدٌ» كه يا در حال سجود و عبادت است «أَوْ ساعٍ حافِدٌ» و يا در امتثال فرمان خدا به تلاش مشغول است.
«يَزْدادُونَ عَلى طُولِ الطَّاعَةِ بِرَبِّهِمْ عِلْماً، وَ تَزْدادُ عِزَّةُ رَبِّهِمْ فِي قُلُوبِهِمْ عِظَماً»
(بر اثر بسيارى طاعت و بندگى شناخت آنان نسبت به او زياد مى شود، و عزّت و سلطنت پروردگارشان در دل آنان بزرگ جلوه مى كند.)
«يَزْدادُونَ عَلى طُولِ الطَّاعَةِ بِرَبِّهِمْ عِلْماً» بر اثر طول اطاعت و فرمانبردارى از خداوند علمشان نسبت به خداوند زيادتر مى شود؛ هرچه بيشتر عبادت و اطاعت مى كنند، علمشان در مورد قدرت و عظمت خداوند زيادتر مى شود.
«وَ تَزْدادُ عِزَّةُ رَبِّهِمْ فِي قُلُوبِهِمْ عِظَماً» و عزّت پروردگار عظمت پروردگار را در دلهاى آنها زياد مى كند.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
گسترش زمين بر امواج دريا
آرامش آبهاى متلاطم
روان سازىِ چشمه ها در زمين
آرام سازىِ زمين به وسيلۀ كوهها
آماده سازىِ ديگر نيازمنديهاى زندگى در زمين
«خطبۀ 91 - قسمت نهم»
و مِنها في صِفَةِ الأَرضِ و دَحْوِها عَلَى الماءِ:
«كَبَسَ الْأَرْضَ عَلى مَوْرِ أَمْواجٍ مُسْتَفْحِلَةٍ، وَ لُجَجِ بِحارٍ زاخِرَةٍ، تَلْتَطِمُ أَواذِيُّ أَمْواجِها، وَ تَصْطَفِقُ مُتَقاذِفاتُ أَثْباجِها، وَ تَرْغُو زَبَداً كَالْفُحُولِ عِنْدَ هِياجِها، فَخَضَعَ جِماحُ الْماءِ الْمُتَلاطِمِ لِثِقَلِ حَمْلِها، وَ سَكَنَ هَيْجُ ارْتِمائِهِ إِذْ وَطِئَتْهُ بِكَلْكَلِها، وَ ذَلَّ مُسْتَخْذِياً إِذْ تَمَعَّكَتْ عَلَيْهِ بِكَواهِلِها، فَأَصْبَحَ بَعْدَ اصْطِخابِ أَمْواجِهِ ساجِياً مَقْهُوراً، وَ فِي حَكَمَةِ الذُّلِّ مُنْقاداً أَسِيراً، وَ سَكَنَتِ الْأَرْضُ مَدْحُوَّةً فِي لُجَّةِ تَيَّارِهِ، وَ رَدَّتْ مِنْ نَخْوَةِ بَأْوِهِ وَ اعْتِلائِهِ، وَ شُمُوخِ أَنْفِهِ وَ سُمُوِّ غُلَوائِهِ، وَ كَعَمَتْهُ عَلى كِظَّةِ جِرْيَتِهِ فَهَمَدَ بَعْدَ نَزَقاتِهِ، وَ لَبَدَ بَعْدَ زَيَفانِ وَثَباتِهِ.
فَلَمَّا سَكَنَ هِياجُ [هَيْجُ] الْماءِ مِنْ تَحْتِ أَكْنافِها، وَ حَمَلَ شَواهِقَ الْجِبالِ الشُّمَّخِ الْبُذَّخِ عَلى أَكْتافِها، فَجَّرَ يَنابِيعَ الْعُيُونِ مِنْ عَرانِينِ أُنُوفِها، وَ فَرَّقَها فِي سُهُوبِ بِيدِها وَ أَخادِيدِها، وَ عَدَلَ حَرَكاتِها بِالرَّاسِياتِ مِنْ جَلامِيدِها، وَ ذَواتِ الشَّناخِيبِ الشُّمِّ مِنْ صَياخِيدِها، فَسَكَنَتْ مِنَ الْمَيَدانِ لِرُسُوبِ الْجِبالِ فِي قِطَعِ أَدِيمِها، وَ تَغَلْغُلِها مُتَسَرِّبَةً فِي جَوْباتِ خَياشِيمِها، وَ رُكُوبِها أَعْناقَ سُهُولِ الْأَرَضِينَ وَ جَراثِيمِها، وَ فَسَحَ بَيْنَ الْجَوِّ وَ بَيْنَها، وَ أَعَدَّ الْهَواءَ مُتَنَسَّماً لِساكِنِها، وَ أَخْرَجَ إِلَيْها أَهْلَها عَلى تَمامِ مَرافِقِها، ثُمَّ لَمْ يَدَعْ جُرُزَ الْأَرْضِ الَّتِي تَقْصُرُ مِياهُ الْعُيُونِ عَنْ رَوابِيها، وَ لا تَجِدُ جَداوِلُ الْأَنْهارِ ذَرِيعَةً إِلى بُلُوغِها حَتَّى أَنْشَأَ لَها ناشِئَةَ سَحابٍ تُحْيِي مَواتَها وَ تَسْتَخْرِجُ نَباتَها»
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه خطبۀ اشباح بود، از اوصاف ملائكه گذشتيم. حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در مورد زمين و دحو ارض مطالبى را در اين قسمت از اين خطبۀ بسيار مهم ايراد فرموده اند. مرحوم سيّد رضى به صورت عنوان آورده اند: «و منها» يعنى از جملۀ مطالب اين خطبه «في صِفَةِ الأَرضِ» در توصيف زمين «و دَحْوِها عَلَى الماءِ» و بسط آن بر آب است. «دَحْو» مصدر «دحا يدحو» به معناى «بَسْط» يعنى گسترانيدن است. به نظر اين طور مى آيد كه در ابتداى خلقت زمين همۀ اطراف آن را انبوه آبها فراگرفته بوده و بعداً اين زمين از وسط آب بيرون زده و پيدا شده است كه در حال حاضر سه چهارم زمين آب و يك چهارم ديگرش خشكى است. بنابراين «دَحْوِ الْأَرْضِ» به معناى بيرون زدن زمين از وسط آبها و گسترده شدن آن است.
«كَبَسَ الْأَرْضَ عَلى مَوْرِ أَمْواجٍ مُسْتَفْحِلَةٍ، وَ لُجَجِ بِحارٍ زاخِرَةٍ»
(خداوند متعال زمين را بر بالاى موجهاى با شدّت و صولت و بر روى لجّه هاى درياهاى پر قرار داد.)
«كَبْس» برحسب اصل لغت به معناى فرو بردن و داخل كردن چيزى است در يك خلأ؛ «كَبَسَ رَأْسَهُ في قَمِيصِهِ» يعنى سرش را در پيراهنش فرو برد، مثل اين كه داخل پيراهن خلأاى وجود دارد كه او سرش را داخل آن خلأ كرده است. بنابراين «كَبَسَ الْأَرْضَ عَلى مَوْرِ أَمْواجٍ مُسْتَفْحِلَةٍ» يعنى فرو برده و قرار داده است زمين را در موج درياها. چون قسمتى از زمين در زير آب است به «كبس» تعبير شده است. «مور» به معناى حركت است. «امواج» جمع «موج» است، «أَمْواجٍ مُسْتَفْحِلَةٍ» به معناى موجهاى نر، و مقصود از موجهاى نر موجهاى شديد درياست. مى فرمايد: زمين را بر حركتهاى موجهاى بسيار شديد دريا قرار داده است.
«وَ لُجَجِ بِحارٍ زاخِرَةٍ» ؛ «لجج» جمع «لجّة» به معناى گرداب است. «زاخرة» به معناى پر از آب است. «لجج» در اين جمله عطف بر «مور» در جملۀ قبل است و اصل جمله «وَ عَلى لُجَجِ بِحارٍ زاخِرَةٍ» بوده؛ يعنى و اين زمين را بر گردابهاى درياى پر از آب قرار داده است.
«تَلْتَطِمُ أَواذِيُّ أَمْواجِها، وَ تَصْطَفِقُ مُتَقاذِفاتُ أَثْباجِها، وَ تَرْغُو زَبَداً كَالْفُحُولِ عِنْدَ هِياجِها»
(در حالتى كه موجهاى بالاى آن درياها متلاطم بوده و يكديگر را دفع مى نمودند، و مانند حيوانهاى نر كه هنگام هيجان شهوت و مستى كف بر لب مى آورند كف مى كردند.)
«اَواذىّ» جمع «آذىّ» به معناى بالا و قلّۀ موج است، وقتى دريا طوفانى شود موجهاى دريا مانند كوههاى روى زمين ارتفاع پيدا مى كنند و به قلّۀ موجها «اَواذىّ» مى گويند. «تَلْتَطِمُ أَواذِيُّ أَمْواجِها» يعنى بلنداى موجهاى دريا متلاطم مى شدند و به همديگر مى خوردند، اين موج آن موج را دفع مى كرد و آن موج ديگرى را، مثل اين كه امواج دريا به هم حمله مى كنند و يكديگر را از خود دور مى كنند.
«تصطفق» از «اصطفاق» به معناى زدن دو كف دست به همديگر است؛ از بس موجهاى دريا به هم مى خورده اند مثل اين بوده كه كف مى زدند و صدا مى كردند.
«متقاذفات» از مادّۀ «قذف» به معناى حمله و دشنام دادن است، «قاذف» دشنام دهنده و «تقاذف» به هم دشنام دادن است و «متقاذفات» جمع مؤنث از اسم فاعل همين مصدر و به معناى به هم دشنام دهندگان است؛ در اين عبارت «متقاذفات» چون صفت «امواج» واقع شده مؤنث آمده و كنايه از به هم خوردن امواج درياست؛ اين موج خود را به آن موج و آن موج خود را به اين موج مى زند و سر و صداى عجيبى درست مى شود. «اثباج» جمع «ثَبَج» به معناى ارتفاع موج است، «مُتَقاذِفاتُ أَثْباجِها» يعنى ارتفاعات و بلنداى امواج كه به هم مى خورند.
«وَ تَرْغُو زَبَداً كَالْفُحُولِ عِنْدَ هِياجِها» ؛ «ترغو» از مادّۀ «رُغاء» به معناى صداى شتر در وقت تحريك جنسى است؛ شتر نر هنگام تحريك جنسى صداى مخصوصى مى كند و كفى از دهانش خارج مى شود. «هِياج» به معناى هيجانى است كه شتر نر هنگام تحريك جنسى پيدا مى كند. معناى جمله اين است كه موجهاى دريا بر اثر به هم خوردن كف مى كردند و همچون صداى شتر نر در وقت هيجانهاى جنسى را ايجاد مى كردند؛ مقصود حضرت امير عليه السلام از اين كه دريا و كفهاى آن و صداى به هم خوردن آبها و موجها را به صدا و كفهاى دهان شتر در وقت تحريك جنسى تشبيه فرموده اين است كه امواج و تلاطمهاى دريا و صداى ناشى از به هم خوردن امواج همچون وضعيّت شتر در آن حالت خيلى عجيب و وحشتناك است.
اين اوصافى كه تا اينجا خوانديم همگى اوصاف آب و امواج آن بود؛ يعنى زمين بر آبى قرار گرفت كه حركت امواج اين آب مستفحله و شديد بود، زمين بر لجج دريايى قرار گرفت كه اين لجج زاخره و پر بودند، و بلنداى امواج متلاطم و پر حركت بود، و سر و صداهاى زيادى داشت و كف مى كرد همچون صدا و كفهاى شترهاى نر در وقت هيجان جنسى.
«فَخَضَعَ جِماحُ الْماءِ الْمُتَلاطِمِ لِثِقَلِ حَمْلِها»
(پس آب متلاطم به جهت سنگينى زمين از هيجان افتاد و خضوع و فروتنى پيشه كرد.)
«خَضَع» از «خضوع» به معناى فروتنى و ترك سركشى است. «جِماح» به معناى چموشى و سركشى است. فرموده است: پس آن جماح و تلاطم و سركشىِ آب دريا به خاطر سنگينىِ وزن زمين كم شد. گويا اين درياها كه در آن وقت همگى يك دريا بود، هميشه در تلاطم و طوفان بوده كه با قرار گرفتن زمين در جوف آن تا حدودى ساكت
و آرام گشته و همۀ آن سر و صداها تمام شده است. سنگينى زمين باعث رام شدن و آرام گرفتن آبها و طوفانهاى آن شده است.
«وَ سَكَنَ هَيْجُ ارْتِمائِهِ إِذْ وَطِئَتْهُ بِكَلْكَلِها»
(و چون سينۀ زمين بر آب گسترده شد، هيجان موج و زير و رو شدنش آرامش يافت.)
ضمائر مؤنثِ «ها» در جملات قبل از اين جمله به «بحار» برمى گردند، ولى ضمائر مذكر در «ارتمائه» و «وطئته» به «آب» برمى گردد، و ضمائر «ها» در «بكلكلها» در همين جمله و جملات بعدى به «زمين» برمى گردند.
«هيج» از مادّۀ «هيجان» به معناى تحرّك شديد است. «ارتماء» از مادّۀ «رمى» از باب افتعال و به معناى تيراندازى به همديگر است، و در اين جمله كنايه از به هم خوردن امواج است. «سَكَنَ هَيْجُ ارْتِمائِهِ» يعنى آن تحرّك و به هم خوردن آبها از بين رفت و ساكن شدند.
«وطئت» مؤنث «وَطِئَ» به معناى توافق و وفق است، آن وقت به قدم گذاشتن روى زمين هم «وَطئَهُ» گفته مى شود از باب اين كه قدم با زمين موافق مى شود. در قرآن شريف هم آمده است: «وَ لا يَطَؤُنَ مَوْطِئاً يَغِيظُ الْكُفّارَ»(1)و هيچ قدمى كه كفّار را خشمگين كند برنمى دارند.
«كلكل» به معناى جلوى سينه و گردن شتر است؛ شتر وقتى مى خوابد و آرام مى گيرد جلوى سينه و گردنش را روى زمين مى گذارد. در «وَطِئَتْهُ بِكَلْكَلِها» تشبيه و كنايه وجود دارد؛ در واقع زمين به شتر كه سينۀ خود را روى زمين مى گذارد، يا مرغابى كه سينۀ خود را روى آب مى گذارد تشبيه شده، و كنايه از اين است كه زمين روى آب آرام گرفت و مستقر شد. معناى جمله اين است كه وقتى زمين سينۀ خود را روى آب گذاشت و آرام گرفت، همۀ هيجانهاى آبها آرام و ساكت شد.0.
1) - سورۀ توبه (9)، آيۀ 120.
«وَ ذَلَّ مُسْتَخْذِياً إِذْ تَمَعَّكَتْ عَلَيْهِ بِكَواهِلِها»
(و هنگامى كه با شانۀ خود بر روى آب غلطيد، آب شكسته و ذليل گشت.)
«ذَلَّ» از مادّۀ «ذلول» به معناى رام است و ضمير مذكّر در آن به «آب» برمى گردد.
«مُستخذياً» از «استخذاء» به معناى انكسار و شكستگى است. «تمعّكت» از «تَمَعُّك» به معناى غلطيدن است و ضمير «هى» در آن به «زمين» برمى گردد. «كواهل» جمع «كاهل» و به معناى از پشت گردن تا كمر آمده است. معناى جمله چنين است كه وقتى زمين با شانه هايش روى آب غلطيد، هيجانهاى آب شكست و آرام گرفت.
«فَأَصْبَحَ بَعْدَ اصْطِخابِ أَمْواجِهِ ساجِياً مَقْهُوراً، وَ فِي حَكَمَةِ الذُّلِّ مُنْقاداً أَسِيراً»
(پس آب بعد از هياهو و غوغاى امواجش آرميد، و گردن در حلقۀ آهنين لجام گذاشت و فرمانبردار و اسير شد.)
«اصبح» از افعال ناقصه و به معناى «صار» است. «اصطخاب» از باب افتعال به معناى سر و صداست، «اصْطِخابِ أَمْواجِهِ» يعنى سر و صداى امواجش. «ساجياً» به معناى ساكت، و «مقهوراً» به معناى شكست خورده است؛ مى فرمايد: «فَأَصْبَحَ بَعْدَ اصْطِخابِ أَمْواجِهِ ساجِياً مَقْهُوراً» بعد از آن كه طوفانهاى آبها تمام شد سر و صداى امواج ساكت و شكست خورده گشت، آبى كه آن همه هيجان داشت و آن همه طوفانى بود مقهور گشت.
«حَكَمَة» به معناى آن قطعۀ آهنى است كه به افسار اسب است و در دهان اسب قرار مى گيرد، كاربرد اين آهن در لجام اسب اين است كه اسب را از چموشى كنترل مى كند؛ ريشۀ كلمۀ «حُكم» نيز «حَكَمة» مى باشد، و اين كه به رأى قاضى «حُكم» مى گويند براى اين است كه آن رأى محكوم عليه را از طغيان كنترل مى كند؛ «حَكَمَةِ الذُّلِّ» يعنى دهان بند ذلّت. جملۀ «وَ فِي حَكَمَةِ الذُّلِّ...» عطف به «بَعْدَ اصْطِخابِ» است و اصل عبارت به اين صورت مى باشد: «وَ أَصْبَحَ في حَكَمَةِ الذُّلِّ مُنْقاداً أَسِيراً» و آب در
دهان بند ذلّت فرمانبردار و اسير گشت. در اين جمله آبها را به اسب، و زمين را به دهنه تشبيه فرموده؛ و جمله كنايه از اين است كه آن همه طوفانها و سر و صداهاى آبها از بين رفت و كنترل شد.
«وَ سَكَنَتِ الْأَرْضُ مَدْحُوَّةً فِي لُجَّةِ تَيَّارِهِ، وَ رَدَّتْ مِنْ نَخْوَةِ بَأْوِهِ وَ اعْتِلائِهِ، وَ شُمُوخِ أَنْفِهِ وَ سُمُوِّ غُلَوائِهِ»
(و زمين گسترده در ميان آن آب پر از موج قرار گرفت، و آن را از سركشى و بلندپروازى و كبر و غرور و نشاط باز داشت.)
«مَدْحُوَّة» از نظر تركيب حال است براى «ارض» و به معناى منبسط و گسترده است. «لجّة» به معناى گرداب است. «تيّار» به معناى عميق و گود است. مى فرمايد:
«وَ سَكَنَتِ الْأَرْضُ مَدْحُوَّةً فِي لُجَّةِ تَيَّارِهِ» و زمين در گردابهاى عميق گسترده شد.
«وَ رَدَّتْ مِنْ نَخْوَةِ بَأْوِهِ وَ اعْتِلائِهِ» ؛ «نخوة» بادى است كه به غبغب مى اندازند، «بَأْو» به معناى تكبّر، و «اعتلاء» به معناى بلندپروازى است؛ «شُمُوخِ أَنْف» به معناى بلندى بينى و كنايه از تكبّر است، «غلواء» به معناى غرور و نشاط است. يعنى وقتى زمين بر آب قرار گرفت طوفانها، سر و صداها، حركتها و موجهاى عجيب و غريب آب را از ميان برداشت و آن را رام كرد؛ و تعبير به «نخوة، بأو، اعتلاء، اسير، كواهل، كلكل، فحول و...» همه تشبيهات و كناياتى هستند كه حضرت در اين خطبه به كار برده اند؛ گويا حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بنا داشته اند در اين خطبه فنون بلاغت را اعمال نمايند.
«وَ كَعَمَتْهُ عَلى كِظَّةِ جِرْيَتِهِ فَهَمَدَ بَعْدَ نَزَقاتِهِ، وَ لَبَدَ بَعْدَ زَيَفانِ وَثَباتِهِ»
(و بعد از جريان شديد آن را كنترل كرد، پس بعد از جست و خيزهاى متكبّرانه ساكن و آرام شد.)
«وَ كَعَمَتْهُ عَلى كِظَّةِ جِرْيَتِهِ» ؛ «كعمةٌ» به معناى دهان بندى است كه به دهان حيوانات
مى زنند تا از چموشى دست بردارند؛ «كظّة» به معناى پُرى است، «كِظَّةِ جِرْيَتِهِ» يعنى پُرىِ جريانش. مثل اين كه پر بود و جريان تندى داشت، قرار گرفتن زمين بر آب آن جريان و حركت تند را گرفت و آن را رام كرد.
«فَهَمَدَ بَعْدَ نَزَقاتِهِ» ؛ «هَمَد» به معناى ساكن شدن است، «خَمَد» هم به معناى خاموشى است، پس «همود و خمود» تقريباً به يك معناست. «نزقات» به معناى جست و خيزهاى زياد است؛ مى فرمايد: پس طوفانهاى آب بعد از آن همه جست و خيزهاى زياد خاموش و ساكت شد.
«وَ لَبَدَ بَعْدَ زَيَفانِ وَثَباتِهِ» ؛ «لبد» يعنى ساكن شد و از حركت ايستاد. «زيفان» به معناى تبختر، و «وثبات» جمع «وثبة» به معناى جست و خيز و حركات تند است، كه حضرت با جملات و عبارات مختلف تعبير فرموده اند. خلاصه معناى جمله اين است كه آبها بعد از آن همه جست و خيز و سر و صداهاى متكبّرانه از حركت افتاد و آرام شد.
«فَلَمَّا سَكَنَ هِياجُ [هَيْجُ] الْماءِ مِنْ تَحْتِ أَكْنافِها، وَ حَمَلَ شَواهِقَ الْجِبالِ الشُّمَّخِ الْبُذَّخِ عَلى أَكْتافِها، فَجَّرَ يَنابِيعَ الْعُيُونِ مِنْ عَرانِينِ أُنُوفِها»
(پس هنگامى كه هيجان آب در اطراف زمين آرام گرفت، و خداوند سبحان كوههاى بلند و بزرگ را بر دوشهاى زمين حمل نمود، چشمه هاى آب را از بالاى بينى هاى زمين شكافت و جارى ساخت.)
در نسخۀ نهج البلاغۀ ما «هِياجُ الْماءِ» ذكر شده ولى در نسخۀ فيض الاسلام و خوئى «هيجُ الماء» نقل شده است كه مقصود از آن هيجان و جوش و خروش آب است.
«اكناف» جمع «كنف» به معناى طرف و اطراف است؛ وقتى كه زمين در ميان آبها قرار
گرفت، در حقيقت آبها در اطراف زمين قرار گرفتند و قهراً دامنۀ وسعتى كه آب داشت كوچك شد و آب از حركت ايستاد. اين موضوع خيلى روشن است كه وقتى دامنۀ حركت آب وسعت داشته باشد آب موج بيشترى برمى دارد، و به عكس هرچه دامنۀ وسعت آن كوچكتر باشد حركتش كمتر است؛ مثلاً حركت و موج آب در يك ليوان با حركت و موج آب در يك حوض يا يك استخر و دريا فرق مى كند. بنابراين وقتى زمين در ميان آن ميدان پهناور قرار گرفت، آبها را به دور خود قرار داد و آنها را از حركت باز داشت.
«فَلَمَّا سَكَنَ هِياجُ الْماءِ مِنْ تَحْتِ أَكْنافِها» پس وقتى كه زمين حركتهاى آب را در اطراف خود از بين بُرد «وَ حَمَلَ شَواهِقَ الْجِبالِ الشُّمَّخِ الْبُذَّخِ عَلى أَكْتافِها» و خداوند كوههايى را كه داراى ارتفاعات و بلندى و داراى قطر است بر شانه هاى زمين سوار كرد «فَجَّرَ يَنابِيعَ الْعُيُونِ مِنْ عَرانِينِ أُنُوفِها» از كوهها كه به منزلۀ بينى زمين هستند چشمه هاى فراوانى را شكافت تا آب در همه جاى زمين جريان داشته باشد.
«شواهق» جمع «شاهقة» به معناى بلندى و ارتفاعات است، «شَواهِقَ الْجِبالِ» يعنى بلندى و قلّه هاى كوهها؛ «الشّمّخ» جمع «شامخ» به معناى بلند، و «البُذّخ» جمع «باذخ» به معناى بلند و قطور است. «ينابيع» جمع «ينبوع» به معناى چشمه هاست؛ «عرانين» جمع «عرنين» به معناى استخوان است، «عَرانِينِ أُنُوفِها» يعنى استخوانهاى بينى زمين؛ مثل اين كه كوهها را به منزلۀ بينى هاى زمين فرض كرده است.
«وَ فَرَّقَها فِي سُهُوبِ بِيدِها وَ أَخادِيدِها»
(و آن چشمه هاى آب را در بيابانهاى وسيع و واديهاى آن پراكنده ساخت.)
ضمير «ها» در كلمۀ «فرّقها» به چشمه ها برمى گردد. «سهوب» جمع «سَهب» به دشت طويل و عريض گفته مى شود. «بيد» جمع «بيداء» به معناى زمين لم يزرع است؛ زمين لم يزرع به زمينى گفته مى شود كه تاكنون مورد كشت قرار نگرفته و به اصطلاح
موات بالاصالة است؛ احتمال ديگر اين است كه اين لغت از مادّۀ «باد يبيد» به معناى هلاكت باشد، روى اين احتمال «فِي سُهُوبِ بِيدِها» يعنى در دشتها و بيابانهاى طويل و عريضى كه انسان در آن گم و هلاك مى شود. «اخاديد» جمع «اخدود» به معناى نهرهاى شكافته شده است. مى فرمايد: «وَ فَرَّقَها فِي سُهُوبِ بِيدِها وَ أَخادِيدِها»خداوند آبهاى چشمه ها را در آن دشتهاى وسيع لم يزرع و نهرهاى شكافته شده متفرق كرده است.
«وَ عَدَلَ حَرَكاتِها بِالرَّاسِياتِ مِنْ جَلامِيدِها، وَ ذَواتِ الشَّناخِيبِ الشُّمِّ مِنْ صَياخِيدِها»
(و حركتهاى زمين را به سبب كوههاى ثابت كه از قطعه هاى سنگ عظيم فراهم آمده و به وسيلۀ صاحبان قلّه هاى مرتفع تعديل نمود.)
«وَ عَدَلَ حَرَكاتِها بِالرَّاسِياتِ مِنْ جَلامِيدِها» ؛ «عَدَلَ» از مادّۀ «تعديل» است و «عَدَّلَ» هم خوانده شده، هر دو به يك معناست. «ها» در كلمۀ «حركاتها» به زمين برمى گردد.
«راسيات» به معناى كوههاى ثابت است. «جلاميد» جمع «جلمود» به معناى صخره هاى بزرگ است. يعنى خداوند حركتهاى زمين را به وسيلۀ كوههاى بزرگ و ثابتى كه از صخره هاى بزرگ و قلّه هاى مرتفع ساخته شده تعديل فرموده است. اين جمله به خوبى مى فهماند يكى از فوايد كوهها اين است كه زمين را از حركتهاى ويرانگر كنترل مى كند، و اگر كوه در زمين نبود حركتهاى زمين منظّم نبود و در نتيجه سكونت بشر در آن غير ممكن بود.
«وَ ذَواتِ الشَّناخِيبِ الشُّمِّ مِنْ صَياخِيدِها» ؛ باز مقصود كوههاست. «ذوات» جمع «ذات» به معناى صاحب، و از نظر تركيبِ عبارت عطف به «الرّاسيات» است.
«شَناخيب» جمع «شِنخاب» به معناى قلّه است. «شُمّ» جمع «اَشّم» به معناى مرتفع و
بلند است، «الشَّناخِيبِ الشُّمِّ» به معناى قلّه هاى مرتفع و خيلى بلند است. «صياخيد» جمع «صيخود» به معناى سنگهاى سخت است. معناى اين دو جمله نزديك به هم است، يعنى خداوند حركتهاى زمين را به وسيلۀ كوههايى كه از صخره هاى بزرگ درست شده، و به وسيلۀ صاحبان قلّه هاى مرتفع خيلى بلندى كه از سنگهاى سخت درست شده، تعديل فرموده است.
«فَسَكَنَتْ مِنَ الْمَيَدانِ لِرُسُوبِ الْجِبالِ فِي قِطَعِ أَدِيمِها، وَ تَغَلْغُلِها مُتَسَرِّبَةً فِي جَوْباتِ خَياشِيمِها، وَ رُكُوبِها أَعْناقَ سُهُولِ الْأَرَضِينَ وَ جَراثِيمِها»
(پس زمين به جهت نفوذ كوهها در گوشه هاى سطح آن، و فرو رفتن ريشه هاى آنها در بينى هاى آن، و سوار شدن بر دشتها و بلنديهاى آن، از حركت و جنبش باز ايستاد.)
«فَسَكَنَتْ مِنَ الْمَيَدانِ لِرُسُوبِ الْجِبالِ فِي قِطَعِ أَدِيمِها» ؛ «مَيَدان» به معناى اضطراب است؛ به اين معنا كه زمين پس از خلقت داراى اضطراب و چموشى بوده كه به وسيلۀ كوهها رام شده است. ضمير «هى» در «سكنت» به زمين برمى گردد؛ زمين از حركتهاى شديد و اضطراب ساكت و آرام شد، چرا؟ «لِرُسُوبِ الْجِبالِ» براى اين كه كوهها رسوب كرده و فرو رفته بود «فِي قِطَعِ أَدِيمِها» در قطعه هايى از سفره هاى زمين؛ يعنى چون كوهها در دل زمين ريشه دوانده بود، زمين از حركتهاى ويرانگر باز ايستاد.
«وَ تَغَلْغُلِها مُتَسَرِّبَةً فِي جَوْباتِ خَياشِيمِها» ؛ «تغلغل» به معناى فرو رفتن است؛ يعنى ريشه هاى كوهها در سوراخهاى زمين فرو رفته است. «تغلغل» از نظر تركيب عطف به «رسوب» است و در اصل «و لتغلغلها» بوده؛ يعنى به خاطر رسوب كردن كوهها و به خاطر فرو رفتن ريشه هاى كوهها در زمين. «متسرّبة» حال است براى «جبال» و به معناى راه پيدا كننده است. «جوبات» به معناى حفره ها و طرق است. «خياشيم» جمع «خيشوم» به معناى بينى است. معناى جمله اين است كه زمين به خاطر فرو رفتن كوهها در حالتى كه راه پيدا كننده است در حفره ها و اعماق آن، رام گشته است.
«وَ رُكُوبِها أَعْناقَ سُهُولِ الْأَرَضِينَ وَ جَراثِيمِها» ؛ «ركوبها» در اين جمله نيز عطف به «رسوب» در دو جملۀ قبل است و در اصل «لركوبها» بوده. «اعناق» جمع «عنق» به معناى گردن است. «سُهُولِ الْأَرَضِينَ» به معناى زمين هاى صاف است. «جراثيم» جمع «جرثومة» به معناى اصل و ريشۀ چيز است؛ يعنى زمين به اين خاطر از حركت باز ايستاد كه كوهها بر گردن زمين هاى صاف و در اعماق آن سوار شده بود.
«وَ فَسَحَ بَيْنَ الْجَوِّ وَ بَيْنَها، وَ أَعَدَّ الْهَواءَ مُتَنَسَّماً لِساكِنِها، وَ أَخْرَجَ إِلَيْها أَهْلَها عَلى تَمامِ مَرافِقِها»
(و خداوند ميان زمين و فضا را فراخ قرار داد، و هوا را براى تنفّس كردن مهيّا فرمود، و اهل زمين را با همۀ آنچه به آن نيازمند بودند بيافريد.)
«وَ فَسَحَ بَيْنَ الْجَوِّ وَ بَيْنَها» ؛ «فَسَحَ» از «فسيح» به معناى وسعت است؛ يعنى ميان آسمان و زمين را وسيع قرار داده است، فضاى خالى در اين ميان خيلى زياد وجود دارد.
«وَ أَعَدَّ الْهَواءَ مُتَنَسَّماً لِساكِنِها» ؛ «اَعَدَّ» به معناى آماده كردن است. «متنسّماً» از «نسيم» بر وزن اسم مفعول اسم مكان است؛ يعنى هوا را محل استنشاق و براى استنشاق كردن مناسب قرار داد تا ساكنين زمين از هواى آن استنشاق كنند.
«وَ أَخْرَجَ إِلَيْها أَهْلَها عَلى تَمامِ مَرافِقِها» ؛ «اخرج اليها» با «اخرج منها» فرق مى كند، «اخرج منها» يعنى مردم را از زمين بيرون آورد، ولى «أَخْرَجَ إِلَيْها» برعكس آن است يعنى مردم را روى زمين آورد. «مرافق» جمع «مرفق» به معناى آن چيزهاى مورد نيازى است كه در زمين وجود دارد و انسان از آن بهره مى برد. مقصود از اين جمله اين است كه وقتى خداوند زمين را به وسيلۀ كوهها رام كرد و هواى آن را قابل استنشاق
قرار داد، مردم را با آنچه به آن نيازمند هستند روى زمين آورد و زمين را محل سكونت انسانها قرار داد.
«ثُمَّ لَمْ يَدَعْ جُرُزَ الْأَرْضِ الَّتِي تَقْصُرُ مِياهُ الْعُيُونِ عَنْ رَوابِيها، وَ لا تَجِدُ جَداوِلُ الْأَنْهارِ ذَرِيعَةً إِلى بُلُوغِها حَتَّى أَنْشَأَ لَها ناشِئَةَ سَحابٍ تُحْيِي مَواتَها وَ تَسْتَخْرِجُ نَباتَها»
(سپس زمين بى گياهى را كه آب چشمه و نهرهاى كوچك به جهت بلندى به آن نمى رسيد به حال خود نگذاشت و ابرها را بر فراز آن قرار داد تا مردۀ آن را زنده كند و گياه آن را بروياند.)
«جُرُز» به معناى بدون رويش است، «ارض جرز» به زمينى گفته مى شود كه بر اثر نداشتن آب، گياه در آن نرويد. در قرآن آمده است: «أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنّا نَسُوقُ الْماءَ إِلَى الْأَرْضِ الْجُرُزِ فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً»(1)آيا نديدند كه ما آب باران را به سوى زمين خشك و بى آب و گياه مى بريم تا حاصلى از آن برويانيم؟ «ارض جرز» در اين آيه هم به معناى زمين بى آب و علف معنا شده است.
جملۀ «الَّتِي تَقْصُرُ...» از نظر تركيب عبارت صفتِ «جُرُزَ الْأَرْضِ» مى باشد. «جُرُزَ الْأَرْضِ» از باب اضافۀ صفت به موصوف است. «روابى» جمع «رابية» به معناى زمين بلند است.
«لاتجد» عطف است بر «تقصر» و اصل جمله چنين مى شود: «ثُمَّ لَمْ يَدَعْ جُرُزَ الْأَرض الَّتِي تَقْصُرُ مِياهَ... وَ جُرُزَ الْأَرضِ الَّتِي لا تَجِدُ جَداوِلُ الْأَنهارِ ذَرِيعَةً إلى بُلُوغِها».
«جداول» جمع «جدول» به معناى جوى آب است. «ذريعة» به معناى وسيله است.
«وَ لا تَجِدُ جَداوِلُ الْأَنْهارِ ذَرِيعَةً إِلى بُلُوغِها» و بر اثر بلندى زمين، جويبارها وسيلۀ آبيارى آنها نبودند؛ به هرحال چون اين طور بود و اين زمينها هم نياز به آبيارى داشتند «أَنْشَأَ لَها ناشِئَةَ سَحابٍ» خداوند ايجاد كرد براى اين زمينهاى بلند، پديد آمده هايى از7.
1) - سورۀ سجده (32)، آيۀ 27.
ابر را، كه اين ابرها «تُحْيِي مَواتَها» زنده مى كند مرده هاى اين زمينها را «وَ تَسْتَخْرِجُ نَباتَها» و مى روياند گياهان آن را. پس با چشمه هايى كه روى زمين جريان داده، زمينهاى صاف و بيابانهاى هم سطح چشمه ها و رودخانه ها را سيراب مى كند، ولى زمينهاى بلندى را كه آبِ چشمه ها و رودخانه ها به آن نمى نشيند به وسيلۀ ابرها آبيارى و سيراب مى فرمايد.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
بارش ابرها
رويش گياه در زمين و كوهها
آمادگى زمين و برگزيدن آدم عليه السلام
اسكان آدم عليه السلام در بهشت
آيا آدم عليه السلام گناه كرد؟
هبوط آدم عليه السلام و پيوستگى حجّت هاى الهى
«خطبۀ 91 - قسمت دهم»
«أَلَّفَ غَمامَها بَعْدَ افْتِراقِ لُمَعِهِ، وَ تَبايُنِ قَزَعِهِ، حَتَّى إِذا تَمَخَّضَتْ لُجَّةُ الْمُزْنِ فِيهِ، وَ الْتَمَعَ بَرْقُهُ فِي كُفَفِهِ، وَ لَمْ يَنَمْ وَمِيضُهُ فِي كَنَهْوَرِ رَبابِهِ، وَ مُتَراكِمِ سَحابِهِ، أَرْسَلَهُ سَحّاً مُتَدارِكاً، قَدْ أَسَفَّ هَيْدَبُهُ، تَمْرِيهِ الْجَنُوبُ دِرَرَ أَهاضِيبِهِ وَ دُفَعَ شَآبِيبِهِ.
فَلَمَّا أَلْقَتِ السَّحابُ بَرْكَ بَوانِيها، وَ بَعاعَ مَا اسْتَقَلَّتْ بِهِ مِنَ الْعِبْءِ الْمَحْمُولِ عَلَيْها، أَخْرَجَ بِهِ مِنْ هَوامِدِ الْأَرْضِ النَّباتَ، وَ مِنْ زُعْرِ الْجِبالِ الْأَعْشابَ، فَهِيَ تَبْهَجُ بِزِينَةِ رِياضِها، وَ تَزْدَهِي بِما أُلْبِسَتْهُ مِنْ رَيْطِ أَزاهِيرِها، وَ حِلْيَةِ ما سُمِطَتْ بِهِ مِنْ ناضِرِ أَنْوارِها، وَ جَعَلَ ذَلِكَ بَلاغاً لِلْأَنامِ، وَ رِزْقاً لِلْأَنْعامِ، وَ خَرَقَ الْفِجاجَ فِي آفاقِها، وَ أَقامَ الْمَنارَ لِلسَّالِكِينَ عَلى جَوادِّ طُرُقِها.
فَلَمَّا مَهَدَ أَرْضَهُ، وَ أَنْفَذَ أَمْرَهُ، اخْتارَ آدَمَ عليه السلام خِيَرَةً مِنْ خَلْقِهِ، وَ جَعَلَهُ أَوَّلَ جِبِلَّتِهِ، وَ أَسْكَنَهُ جَنَّتَهُ، وَ أَرْغَدَ فِيها أُكُلَهُ، وَ أَوْعَزَ إِلَيْهِ فِيما نَهاهُ عَنْهُ، وَ أَعْلَمَهُ أَنَّ فِي الْإِقْدامِ عَلَيْهِ التَّعَرُّضَ لِمَعْصِيَتِهِ، وَ الْمُخاطَرَةَ بِمَنْزِلَتِهِ، فَأَقْدَمَ عَلى مانَهاهُ عَنْهُ مُوافاةً لِسابِقِ عِلْمِهِ، فَأَهْبَطَهُ بَعْدَ التَّوْبَةِ، لِيَعْمُرَ أَرْضَهُ بِنَسْلِهِ، وَ لِيُقِيمَ الْحُجَّةَ بِهِ عَلى عِبادِهِ، وَ لَمْ يُخْلِهِمْ بَعْدَ أَنْ قَبَضَهُ، مِمَّا يُؤَكِّدُ عَلَيْهِمْ حُجَّةَ رُبُوبِيَّتِهِ، وَ يَصِلُ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَعْرِفَتِهِ، بَلْ تَعاهَدَهُمْ بِالْحُجَجِ عَلى أَلْسُنِ الْخِيَرَةِ مِنْ أَنْبِيائِهِ، وَ مُتَحَمِّلِي وَدائِعِ رِسالاتِهِ، قَرْناً فَقَرْناً، حَتَّى تَمَّتْ بِنَبِيِّنَا مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله و سلم حُجَّتُهُ، وَ بَلَغَ الْمَقْطَعَ عُذْرُهُ [عُذُرُهُ] وَ نُذُرُهُ»
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه خطبۀ اشباح بود، در مورد «دحو الارض» سخن به اينجا رسيد كه فرمود: خداوند آب را به وسيلۀ چشمه ها بر زمين جارى فرمود، و زمينهاى بلندى را كه آب چشمه ها، رودخانه ها و جويبارها بر آن مسلط نبوده به وسيلۀ ابر و باران آنها را مشروب نمود، تا زمينهاى موات زنده شود و گياهان خود را بروياند؛ و حال به دنبال آن مى فرمايند:
«أَلَّفَ غَمامَها بَعْدَ افْتِراقِ لُمَعِهِ، وَ تَبايُنِ قَزَعِهِ، حَتَّى إِذا تَمَخَّضَتْ لُجَّةُ الْمُزْنِ فِيهِ»
(پاره هاى ابر درخشنده را كه براى باريدن بر زمين آماده و از يكديگر جدا بود به هم پيوست، همين كه آن ابرهاى سفيدى كه پر از آب بود به حركت در آمد و مهيّاى باريدن گرديد.)
«أَلَّفَ غَمامَها بَعْدَ افْتِراقِ لُمَعِهِ» ؛ «الّف» از مادّۀ «تأليف» به معناى به هم پيوستن است. «غمام» جمع «غمامة» به معناى ابرهاى سفيد است. «لُمَع» جمع «لُمْعَة» و در اصل يك قطعۀ درخشنده را مى گويند؛ يعنى خداوند ابرهاى سفيدِ آبستنِ از باران را كه از هم متفرق و جدا بودند به هم پيوست و آنها را مجتمع فرمود.
«وَ تَبايُنِ قَزَعِهِ» ، اين جمله عطف بر «افتراق» است و اصل عبارت به اين صورت مى شود «أَلَّفَ غَمامَها بَعْدَ تَبايُنِ قَزَعِهِ». «تباين قزعه» يعنى جدا جدا بودنِ قطعه هاى ابرها؛ جمله به اين معناست كه خداوند ابرها را بعد از جدا جدا بودنِ قطعه هايش به هم پيوسته است.
«حَتَّى إِذا تَمَخَّضَتْ لُجَّةُ الْمُزْنِ فِيهِ» ؛ «تمخّضت» از باب تفعّل به معناى حركت دادن مَشكى است كه در آن شير ريخته اند و براى به دست آمدن كره آن را حركت مى دهند.
«لجّة» به معناى گرداب و مجتمع آب، و «مزن» به معناى باران است. خلاصه معناى عبارت اين است كه: خداوند ابرهاى متفرق و جداىِ از هم را به هم پيوست
«حَتَّى إِذا تَمَخَّضَتْ...» تا وقتى كه گردابهاى باران در آن ابرها به حركت در آمد و مهيّاى باريدن شد.
«وَ الْتَمَعَ بَرْقُهُ فِي كُفَفِهِ، وَ لَمْ يَنَمْ وَمِيضُهُ فِي كَنَهْوَرِ رَبابِهِ، وَ مُتَراكِمِ سَحابِهِ»
(و برق ابر در اطرافش درخشيد، و روشنايى و درخشندگى ابرهاى متراكم و مجتمع قطع نشد.)
«التمع» از مادّۀ «لَمْع» به معناى روشن شدن است، «الْتَمَعَ بَرْقُهُ» يعنى برقش روشن شد؛ اين جمله كنايه از همان رعد و برقى است كه ابرها هنگام باريدن دارند. «كُفَف» جمع «كُفّة» است؛ اين لغت در عربى به فتح كاف، كسر و ضمّ آن خوانده شده است، فتح و كسر آن براى چيزهاى مدوّر و گرد مثل لاستيك ماشين و رينگ دوچرخه به كار مى رود، ولى «كُفّة» براى چيزهاى دراز و دنباله دار است. اينجا هم حضرت امير عليه السلام در ابرها كه دنباله دار و دراز است - مدوّر و گرد نيست - كلمۀ «كُفَف» را كه جمع «كُفّة» است به كار برده اند؛ مقصود اين است كه رعد و برق در دنباله ها و كرانه هاى ابرها روشن شد.
«وَ لَمْ يَنَمْ وَمِيضُهُ فِي كَنَهْوَرِ رَبابِهِ» ؛ «لم ينم» از «نام ينام» به معناى خوابيدن است.
«وميضه» به معناى روشنايى برق آن ابر است. «كنهور» بر وزن «سَفَرْجَل» به معناى قطعه هايى از ابرهاى متراكم است. «رباب» به معناى ابر سفيد است. معناى جمله چنين است كه: و برق يا درخشش ابرهاى متراكم و سفيد نخوابيد و قطع نگرديد.
«وَ مُتَراكِمِ سَحابِهِ» عطف بر «كنهور» است و اصل عبارت چنين مى شود: «وَ لَمْ يَنَمْ وَمِيضُهُ في مُتَراكِمِ سَحابِهِ». «متراكم» به معناى در هم فشرده شده و نيز به معناى انبوه آمده است. يعنى برق و درخشش ابرهاى متراكم قطع نشده است؛ اين دو جمله از جهت الفاظ و كلمات مختلف، و از جهت معنا يكى هستند.
«أَرْسَلَهُ سَحّاً مُتَدارِكاً، قَدْ أَسَفَّ هَيْدَبُهُ تَمْرِيهِ الْجَنُوبُ دِرَرَ أَهاضِيبِهِ وَ دُفَعَ شَآبِيبِهِ»
(پى درپى ابر بارنده فرستاد، كه به سبب سنگينى به زمين نزديك شد، و پياپى باد جنوب آن را حركت داده و مى دوشيد و بارانهايش را پياپى و به دفعات بيرون مى آورد.)
اين جمله جواب «اذا» مى باشد. «أَرْسَلَهُ سَحّاً مُتَدارِكاً» ؛ «سحّاً» حال است براى ابر، به معناى پيوسته و متّصل. «متداركاً» هم حال ديگرى است كه براى ابر آورده شده و به معناى پياپى است؛ يعنى خداوند ابر را فرستاد در حالتى كه باران آن سيل آسا و دنباله دار بود.
«قَدْ أَسَفَّ هَيْدَبُهُ» يعنى ابرها منبسط شده است به طرف پايين و دمش نزديك زمين است، مثل اين كه نزديك است به زمين برسد. «هيدب» به معناى دُم و دامن ابر است كه نزديك زمين است. «تَمْرِيهِ الْجَنُوبُ» يعنى ابرها را بادهايى كه از طرف جنوب مى وزند مى دوشند. «دِرَر» جمع «دِرّة» به معناى چيزى است كه ريزش مى كند، به شير هم به اين خاطر كه از پستان ريزش مى كند «دِرّة» گفته شده. «اهاضيب» جمع «هضاب» و «هضاب» جمع «هضب» و «هضبة» است، بنابراين «اهاضيب» واقعاً جمع الجمع است نه اين كه بر وزن جمع الجمع آمده باشد؛ به هرحال «اهاضيب» به معناى بارانهاى پياپى، و «دُفَع» جمع «دفعة» به معناى دفعه هاست. «شَآبيب» جمع «شُؤبوب» به معناى بارانى است كه با شدّت و ناگهانى مى ريزد. معناى جمله چنين است كه: ابرهاى ايستاده و منبسط، به طرف پايين كشيده شده به نحوى كه نزديك است به زمين برسند، بادهايى كه از جنوب مى وزد اين ابرهاى متراكم را دوشيده، و اين ابرها ناگهان بارانهاى خود را پياپى و به دفعات با شدّت و سيل آسا ريخته اند.
«فَلَمَّا أَلْقَتِ السَّحابُ بَرْكَ بَوانِيها، وَ بَعاعَ مَا اسْتَقَلَّتْ بِهِ مِنَ الْعِبْءِ الْمَحْمُولِ عَلَيْها، أَخْرَجَ بِهِ مِنْ هَوامِدِ الْأَرْضِ النَّباتَ، وَ مِنْ زُعْرِ الْجِبالِ الْأَعْشابَ»
(پس وقتى كه ابر سينۀ خود را بر زمين افكند و بار سنگينى را كه بر دوش داشت فرو ريخت، خداوند متعال از زمينهاى خشك گياهان، و از كوههاى خالى علفهاى تازه روياند.)
«فَلَمَّا أَلْقَتِ السَّحابُ بَرْكَ بَوانِيها» ؛ «بَرْك» به معناى سينۀ شتر است، «بوانى» جمع «بانية» به معناى استخوانهاى دنده هاى شتر است. حضرت امير عليه السلام ابرهاى پربار را به سينه و دو پهلوى شتر تشبيه كرده است، فرموده اند: وقتى ابرها سينه و دو پهلوى خود را روى زمين گذاشت...؛ جواب «فَلَمَّا أَلْقَتِ...» جملۀ «أَخْرَجَ بِهِ...» است كه بعداً توضيح مى دهيم.
«وَ بَعاعَ مَا اسْتَقَلَّتْ بِهِ مِنَ الْعِبْءِ الْمَحْمُولِ عَلَيْها» ؛ «بعاع» به معناى باران سنگين است. «مَا اسْتَقَلَّتْ بِهِ» به معناى آن چيزى است كه ابر آن را در برگرفته است، «مِنَ الْعِبْءِ الْمَحْمُولِ عَلَيْها» عبارت از يك بار سنگينى است كه بر دوش ابرهاست.
«أَخْرَجَ بِهِ مِنْ هَوامِدِ الْأَرْضِ النَّباتَ» ؛ «هوامد» جمع «هامدة» به معناى زمينى است كه بر اثر نبودن آب و باران رويشى ندارد؛ يعنى خداوند به وسيلۀ آن باران از زمينهاى بى حاصل روييدنى ها را رويانيد.
«وَ مِنْ زُعْرِ الْجِبالِ الْأَعْشابَ» ؛ «زُعر» جمع «ازعر» به معناى كچلىِ سرِ انسان است، و كنايه از بى علف بودن كوهها در آن وقت است. «الاعشاب» جمع «عشب» به معناى گياه است. يعنى خداوند به وسيلۀ آن باران گياههاى كوهها را هم رويانيد.
جملۀ «أَخْرَجَ بِهِ مِنْ هَوامِدِ الْأَرْضِ النَّباتَ، وَ مِنْ زُعْرِ الْجِبالِ الْأَعْشابَ» جواب «فَلَمَّا أَلْقَتِ السَّحابُ...» است؛ مقصود اين است كه وقتى ابرها با آن خصوصياتى كه گفته شد بارانهاى خود را روى زمين و كوهها ريختند، در زمين گياه روييد و در كوهها هم كه مانند سرهاى كچل بدون مو بودند علف روييد.
«فَهِيَ تَبْهَجُ بِزِينَةِ رِياضِها، وَ تَزْدَهِي بِما أُلْبِسَتْهُ مِنْ رَيْطِ أَزاهِيرِها، وَ حِلْيَةِ ما سُمِطَتْ بِهِ مِنْ ناضِرِ أَنْوارِها»
(پس زمين به وسيلۀ باغهاى خود كه با آن زينت داده شده بود شادى مى كند، و به آنچه در آن روييده و به آن آراسته گرديده، از قبيل شكوفه ها و گلهاى درخشنده و تازه، فخر و خودنمايى مى كند.)
«فَهِيَ تَبْهَجُ بِزِينَةِ رِياضِها» ؛ «تبهج» از «بهجت» به معناى سرور و خوشحالى است.
«رياض» جمع «روضة» و به معناى قطعه اى از زمين سرسبز و خرّم است. يعنى پس اين زمين به وسيلۀ زيبايىِ باغهايش خوشحال و مسرور بود.
«وَ تَزْدَهِي بِما أُلْبِسَتْهُ مِنْ رَيْطِ أَزاهِيرِها» ؛ «تزدهى» از مادّۀ «زَهْى» است كه به باب افتعال رفته «اِزْتَهَى» شده و به اين جهت كه فاءالفعل در باب افتعال «ز» بوده «ت» را به «د» قلب كرده اند «ازدهى» و مضارع آن «يزدهى» و چهارمين صيغۀ آن «تزدهى» شده است. «ازدهاء» به معناى تكبّر و تبختر است. «رَيْط» جمع «رَيْطَه» به معناى پارچۀ يكدست و يكنواخت است. «ازاهير» جمع الجمع و به معناى شكوفه هاست. يعنى زمين به سبب بافت شكوفه هايى كه به آن پوشانده شده بود فخر و مباهات مى كرد.
«وَ حِلْيَةِ ما سُمِطَتْ بِهِ مِنْ ناضِرِ أَنْوارِها» ، اين جمله عطف است بر «رَيْطِ أَزاهِيرِها» و اصل جمله چنين مى شود: «وَ تَزْدَهِي بِما أُلْبِسَتْهُ مِنْ حِلْيَةِ ما سُمِطَتْ بِهِ مِنْ ناضِرِ أَنوارِها». «حلية» به معناى زيور است. «سمطت» از «سموط» به معناى نخى است كه به وسيلۀ آن گردن بند را به هم مى بافند. در اين جمله گلهاى گياهان زمين را به گردن بندى كه زنان به عنوان زيورآلات با نخ به هم مى بافند تشبيه فرموده است.
«ناضر» به معناى داراى بهجت و زيبايى است. «انوار» جمع «نَوْر» به معناى شكوفه است.
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در اين دو جمله، زيبايى جهانِ طبيعت را پس از باريدن باران بر روى اين كرۀ خاكى و رويش گل و گياهان فراوان در كوه و دشت به ترسيم آورده اند، خلاصۀ معناى اين دو جمله چنين است: پس از آن كه باران بر زمين باريد باغها به وجود آمد، و سبزۀ درختهاى سر به فلك كشيده جهان را زينت داد، و مثل اين است كه زمين با اين حالت جديدى كه پيدا كرده در بهجت و خوشحالى قرار گرفت؛ و باز به واسطۀ بارش باران بر زمين گياهان روييد و از آنها گلها و شكوفه ها به وجود آمد كه اين نيز به زمين يك نوع زينت و طراوتى بخشيد، از اين رو مثل اين بود كه
زمين به خاطر اين بهجتى كه پيدا كرده بود به خود مى باليد و اظهار بزرگى مى كرد.
«وَ جَعَلَ ذَلِكَ بَلاغاً لِلْأَنامِ، وَ رِزْقاً لِلْأَنْعامِ، وَ خَرَقَ الْفِجاجَ فِي آفاقِها، وَ أَقامَ الْمَنارَ لِلسَّالِكِينَ عَلى جَوادِّ طُرُقِها»
(و خداوند آن گياهان را توشۀ مردم و روزى چهارپايان و حيوانات قرار داد، در اطراف زمين راههاى گشاده باز نمود و در ميان راهها براى روندگان علامتها و نشانه هايى برپا كرد.)
«وَ جَعَلَ ذَلِكَ بَلاغاً لِلْأَنامِ، وَ رِزْقاً لِلْأَنْعامِ» ؛ «بلاغ» به معناى چيزى است كه انسان به وسيلۀ آن به هدف مى رسد؛ يعنى خداوند آن زر و زيورها و آنچه را به وسيلۀ باران از زمين روييده است براى مردم سرمايه قرار داده و همان را براى حيوانات و چهارپايان رزق و روزى قرار داده است؛ گياهان و برگ اشجار براى حيوانات چهارپا علوفه قرار داده شده است.
«وَ خَرَقَ الْفِجاجَ فِي آفاقِها» ؛ «خَرَقَ» از «خَرْق» به معناى پاره كردن و شكافتن است. «فجاج» جمع «فَجّ» به معناى درّه است. «آفاق» جمع «افق» به معناى اطراف و اكناف عالم است؛ يعنى خداوند براى رفت و آمد بشر روى زمين در سراسر عالم درّه ها و راههايى را شكافته است.
«وَ أَقامَ الْمَنارَ لِلسَّالِكِينَ عَلى جَوادِّ طُرُقِها» ؛ «منار» اسم مكان از مادّۀ «نور» به معناى محل نور است. در گذشته هاى دور كه وسايل رفت و آمد حيوان بوده، براى عبور و مرورِ در شب بين شهرها مناره هايى مى ساخته و چراغى در آن قرار مى داده اند تا قافله ها راه خود را گم نكنند، پس «منار» به معناى محل نور و هدايت است؛ اينجا هم حضرت امير عليه السلام فرموده است: «وَ أَقامَ الْمَنارَ لِلسَّالِكِينَ» خداوند براى مسافران و راه روندگان علامت هدايت قرار داده است. «جوادّ» جمع «جادّة» است، «جوادّ طرقها» به معناى راههاى صاف است؛ يعنى خداوند در آن راههاى صافِ زمين، علامت و نشانه هاى هدايت قرار داده است.
«فَلَمَّا مَهَدَ أَرْضَهُ، وَ أَنْفَذَ أَمْرَهُ، اخْتارَ آدَمَ عليه السلام خِيَرَةً مِنْ خَلْقِهِ، وَ جَعَلَهُ أَوَّلَ جِبِلَّتِهِ»
(پس از آن كه خداوند زمين را گسترانيد، و امر خود را به آفرينش جارى ساخت، آدم عليه السلام را برگزيد و او را برتر از ساير مخلوقاتش گردانيد، و او را اوّلين مخلوق خود قرار داد.)
«فَلَمَّا مَهَدَ أَرْضَهُ» يعنى وقتى خداوند زمين را آماده و مهيّا كرد؛ آن حركتهاى وحشيانه را از زمين گرفت و زمين را مانند گهواره رام ساخت، در آن درخت و گياهان رويانيد و آن را به نحوى كه مناسب زندگى بشر است مهيّا كرد. «وَ أَنْفَذَ أَمْرَهُ» و وقتى كه امر خود را در زمين نافذ فرمود؛ نافذ شدن امر و فرمان خدا در زمين به اين بود كه كوهها باشند و زمين را از حركتهاى شديد حفظ كنند، باران ببارد و گل و گياهان را روى زمين بروياند، خورشيد و ماه باشند و به زمين نور بدهند و مايۀ حيات بشر باشند و... خوب وقتى اين كارها را كرد، آن وقت به خلقت آدم پرداخت.
«اِخْتارَ آدَمَ عليه السلام خِيَرَةً مِنْ خَلْقِهِ» ؛ «اختيار» به معناى برگزيدن و انتخاب كردن است؛ يعنى خداوند از بين مخلوقات خود بهترين را كه آدم عليه السلام بود انتخاب كرد. انسان به اين دليل كه همۀ مراحل وجودى طبيعت را دارد و موجود كاملى است، بهترين و از نظر درجه و مقام بالاترينِ موجودات اين عالم است.
مراحل وجودى انسان در عالم طبيعت از پايين كه شروع شود به اصطلاح فلاسفه ابتدا هيولى است و اگر نخواهيم تعبير به هيولى كنيم بايد بگوييم جمادات است كه از آن تعبير به معادن هم شده است؛ معادن در اصطلاح فلاسفه به چيزهايى كه از عناصر مركّب شده اند گفته مى شود، در مرحلۀ اوّل معدن است، مرتبۀ بالاتر از معدن گياه مى باشد، و مرتبۀ بالاتر از آن حيوان، مرتبۀ بالاتر از حيوان انسان است. پس انسان موجودى است كه همۀ مراحل قبل را داراست؛ او موجودى است كه از عناصر تركيب شده و هم روح نباتى هم روح حيوانى و هم روح انسانى را داراست و با اين روح
انسانى مى تواند آن قدر تكامل پيدا كند كه از ملائكه هم بالاتر برود. بنا به فرمودۀ حضرت امير عليه السلام - حسب نقلى كه شده -:
«أ تَزْعَمُ أَنَّكَ جِرمٌ صَغِيرٌ*** وَ فِيكَ انْطَوَى الْعالَمُ الأَكْبَرُ»
اى انسان آيا خيال مى كنى تو جِرم و جسم كوچكى هستى؟ در حالى كه در وجود تو همۀ رمز و راز اين عالم بزرگ نهفته است. پس «انسان موجود برگزيدۀ خداوند روى زمين است» به اين معناست كه او همۀ مراحل وجودى را داراست.
«وَ جَعَلَهُ أَوَّلَ جِبِلَّتِهِ» ؛ «جبلّة» به معناى مخلوق است؛ يعنى انسان در بين موجودات مادّى جاندار اوّل است، خداوند او را اوّلين مخلوقات جاندار عالم مادّه قرار داد؛ اين جمله به خوبى معلوم مى كند اين كه بعضى خواسته اند بگويند انسان مستقل نيست و مرحلۀ تكامل يافتۀ ساير حيوانات است، حرف درستى نيست؛ اين طور نيست كه انسان از ابتدا تك سلولى بوده و در اثر تطوّرات تكامل يافته تا به صورت ميمون در آمده و بر اثر تكامل بيشتر به صورت انسان در آمده است! بلكه از ابتداى خلقت يك آدم ابوالبشرى خلق شده و همۀ انسانها از نسل او به وجود آمده اند، كه هم اين جملۀ حضرت امير عليه السلام و هم آيات و روايات ديگر بر اين امر دلالت دارند؛ انسان يك موجود مستقل است و ميمون و گاو و شتر و... نيز هر كدام يك حيوان مستقل هستند. و بالاخره ظاهر اين عبارت انكار تبدّل انواع است. البته محتمل است كه مقصود از «أَوَّلَ جِبِلَّتِهِ» اوّليت در مقام و رتبه باشد نه اوّليت به حسب زمان، يعنى آدم را برترين مخلوق خود قرار داد.
«وَ أَسْكَنَهُ جَنَّتَهُ، وَ أَرْغَدَ فِيها أُكُلَهُ، وَ أَوْعَزَ إِلَيْهِ فِيما نَهاهُ عَنْهُ»
(و او را در بهشت ساكن فرمود، و روزىِ او را در بهشت فراهم كرد و وسعت داد، و در آنچه او را از خوردنش نهى كرده بود سفارش فرمود.)
پس از آن كه خداوند آدم عليه السلام را خلق فرمود «أَسْكَنَهُ جَنَّتَهُ» او را در بهشت ساكن كرد. «جنّة» به معناى باغ است، حال اين چه باغى است؟ آيا از باغهاى بهشت است يا از باغهاى دنيا بوده؟ معلوم نيست.(1)آن بهشتى كه خداوند وعدۀ آن را در قيامت داده در مقابل اطاعت خدا و انجام اعمال صالح است كه مى توان گفت از آدم ابوالبشر عليه السلام تا آن موقع هنوز عمل صالحى انجام نشده بود، از طرفى باغ بهشت اين خصوصيّت را دارد كه اگر كسى در آن داخل شود ديگرباره خارج نمى شود، آيات قرآن و روايات وارده نيز بيش از اين جملۀ حضرت امير عليه السلام را دلالت ندارد و همگى آنها نيز حاكى از اين است كه آدم عليه السلام را پس از خلقت در يك باغى جا دادند، بنابراين نمى توان گفت آدم هنگام خلقت در جنّات عَدْن خلق شده و پس از خلقت هم در آنجا زندگى مى كرده است.
«وَ أَرْغَدَ فِيها أُكُلَهُ» ؛ «ارغد» از مادّۀ «رغد» به معناى وسعت است؛ يعنى خداوند خوراكى هاى آدم عليه السلام را در آن باغ به قدرى وسيع و فراوان قرار داد كه هرچه را مى خواست وجود داشت، باغ بزرگى بود و انواع مختلف ميوه ها در آن موجود بود.
«وَ أَوْعَزَ إِلَيْهِ فِيما نَهاهُ عَنْهُ» خداوند به حضرت آدم عليه السلام در آن چيزهايى كه او را از آنها نهى كرده بود سفارش اكيد فرمود؛ اگر او را از خوردن يك ميوه اى نهى كرده بود، به او توصيه و سفارش زيادى كرد كه سراغ آن چيز نرود.
«وَ أَعْلَمَهُ أَنَّ فِي الْإِقْدامِ عَلَيْهِ التَّعَرُّضَ لِمَعْصِيَتِهِ، وَ الْمُخاطَرَةَ بِمَنْزِلَتِهِ، فَأَقْدَمَ عَلى مانَهاهُ عَنْهُ مُوافاةً لِسابِقِ عِلْمِهِ»
(و به او آموخت كه اقدام در اين كار معصيت و نافرمانى است و براى مقام و منزلت او خطرناك و زيان آور است، پس آدم مبادرت كرد به آنچه خداوند او را از آن نهى فرموده بود تا كار او با علم سابق خدا مطابقت نمايد.)
1) - التفسير الكبير، فخر رازى، ج 3، ص 3؛ منهاج البراعة، ج 2، ص 86.
بعد از آن كه او را از خوردن يك چيز نهى فرمود «اعلمه» به او فهماند و اعلام كرد «أَنَّ فِي الْإِقْدامِ عَلَيْهِ» كه اقدام در اين كارى كه از آن نهى شده اى «التَّعَرُّضَ لِمَعْصِيَتِهِ»معصيت خداست.
در اين كه حضرت آدم عليه السلام گناه كرده يا نه، بين علما و بزرگان دينى اختلاف است؛ ما معتقديم پيغمبران معصوم بوده اند،(1)ولى برخى از علماى اهل سنّت معتقدند پيغمبر هنگام پيغمبرى بايد معصوم باشد نه قبل از آن، و اگر قبل از پيغمبرى گناهى كرده باشد ضررى به پيغمبرى او نمى زند، حتّى بعضى از اهل سنّت معتقدند اگر پيغمبرى قبل از رسالتش نعوذ باللّه كافر هم باشد ايراد و اشكالى ندارد، و در مورد رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم هم بر اين عقيده اند كه آن حضرت به دين پدران خود بوده است.
اين عقايد مورد قبول ما نيست، براى اين كه وقتى خداوند حضرت ابراهيم عليه السلام را امام جامعه قرار داد، حضرت ابراهيم عليه السلام عرض كرد: خدايا ذرّيّه و دودمان مرا نيز به اين مقام مفتخر گردان، خداوند پاسخ داد: «لا يَنالُ عَهْدِي الظّالِمِينَ»(2)اين مقام به ظالمين نمى رسد. ظالم بودن مراتبى دارد و ظلم به نفس نيز ظلم بزرگى است، اگر كسى به خود ظلم كرده و كافر است بالاترين ظلم را كرده و اين با مقام امامت و نبوّت سازگار نيست. به هرحال در مورد حضرت آدم عليه السلام اقوال مختلف است؛ ما مى گوييم اصلاً گناه نكرده و اين يك ترك اولايى بوده كه از او سر زده است،(3)اهل سنّت هم داراى اختلاف آرا هستند؛ بعضى معتقدند گناه صغيره بوده، بعضى گفته اند گناه صغيرۀ قبل از پيامبرى بوده است، برخى ديگر آن را گناه كبيرۀ قبل از نبوّت و پيامبرى دانسته اند، و بعضى ديگر هم معتقد شده اند كه حضرت آدم عليه السلام هنگام گناه9.
در بهشت توبه كرد و گناهش بخشيده شد و پس از آمدن به دنيا به مقام نبوّت نائل آمد و...
به هر تقدير خداوند به آدم عليه السلام فهماند كه نبايد سراغ كارى كه از آن نهى شده برود؛ زيرا اگر چنين كند متعرّض معصيت خداوند شده «وَ الْمُخاطَرَةَ بِمَنْزِلَتِهِ» و موقعيت و مقام و منزلت خود را به مخاطره انداخته است؛ مقام و موقعيت آدم عليه السلام همان قرب الى اللّه بود كه در اوّل داشت و اين را از دست داد و از آن باغ اخراج شد.
«فَأَقْدَمَ عَلى مانَهاهُ عَنْهُ» بالاخره حضرت آدم عليه السلام اقدام كرد و همان كارى كه از آن نهى شده بود و بايد خويشتن دارى مى كرد انجام داد «مُوافاةً لِسابِقِ عِلْمِهِ» اين چنين نبود كه خدا نمى دانست، بلكه خدا مى دانست كه او خويشتن دارى نمى كند و بالاخره معصيت مى كند. اين جمله نمى خواهد بگويد علم خدا سبب معصيت حضرت آدم عليه السلام شد، بلكه مى خواهد بگويد خدا بنده اى را كه خلق كرده همۀ رموز او را هم مى داند. «موافاة» يعنى در حالى كه عملش مطابق علم خدا و همراه با علم خدا بود؛ خدا از ازل مى دانست كه آدم با اختيار خود از فرمان او سرپيچى كرده و نهى او را انجام مى دهد. پس اين چنين نيست كه علم خداوند علّت نافرمانى حضرت آدم عليه السلام باشد، بلكه او با اختيار خود خدا را نافرمانى نمود.
«فَأَهْبَطَهُ بَعْدَ التَّوْبَةِ، لِيَعْمُرَ أَرْضَهُ بِنَسْلِهِ، وَ لِيُقِيمَ الْحُجَّةَ بِهِ عَلى عِبادِهِ، وَ لَمْ يُخْلِهِمْ بَعْدَ أَنْ قَبَضَهُ، مِمَّا يُؤَكِّدُ عَلَيْهِمْ حُجَّةَ رُبُوبِيَّتِهِ، وَ يَصِلُ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَعْرِفَتِهِ»
(پس بعد از توبه و بازگشت آدم عليه السلام را به زمين فرود آورد تا با نسل او زمينِ خود را آباد كند، و براى بندگانش او را حجّت و راهنما قرار دهد، و بعد از آن كه قبض روحش كرد مردم را در باب ربوبيّت و شناسايى خود كه بر پايۀ دليل استوار بود رها نكرد و به حال خود وا نگذاشت.)
«فَأَهْبَطَهُ بَعْدَ التَّوْبَةِ» خداوند حضرت آدم عليه السلام را بعد از اين كه توبه كرد از مقامش پايين آورد. اين عبارت حضرت صراحت دارد در اين كه اوّل حضرت آدم عليه السلام توبه كرد و بعد خداوند او را از مقامش پايين آورد و از بهشت بيرون كرد. ابن أبى الحديد و بعضى ديگر از شارحان گفته اند: توبه داراى مراتب است كه يك مرتبۀ آن در بهشت بود و مرتبۀ كاملش روى زمين بوده است. بعضى ها هم گفته اند: حضرت آدم در عرفات گريۀ زيادى كرد، جبرئيل آمد و او را راهنمايى كرد.(1)
«لِيَعْمُرَ أَرْضَهُ بِنَسْلِهِ» اصل قضيه اين است كه خداوند مى خواست بشر را روى زمين بياورد و زمين را با نسل او آباد كند؛ ولى وقتى او را آفريد و او مقام شامخى داشت، نخواست بدون تخلف او را روى زمين بياورد و گرفتار عالم طبيعت كند، امّا چون خودش به موقعيت خود آگاهى نداشت و امر را توجّه نكرد موجب شد تا گرفتار شود؛ پس او را به اين عالم آورد تا زمين به وسيلۀ او و نسلش آباد شود.
«وَ لِيُقِيمَ الْحُجَّةَ بِهِ عَلى عِبادِهِ» و خدا مى خواست به وسيلۀ او حجّت خود را براى مردم به پا دارد. حضرت آدم عليه السلام اوّلين پيغمبر روى زمين بود، او حجّت خدا روى زمين بود و بعد از او پيغمبرانى آمدند.
«وَ لَمْ يُخْلِهِمْ بَعْدَ أَنْ قَبَضَهُ» و بعد از آن كه حضرت آدم عليه السلام را قبض روح كرد و از اين دنيا برد، جهان را خالى از حجّت و دليل نگذاشت. «مِمَّا يُؤَكِّدُ عَلَيْهِمْ حُجَّةَ رُبُوبِيَّتِهِ» ؛ «مِمَّا يُؤَكِّدُ» بيان براى «وَ لَمْ يُخْلِهِمْ» است؛ مقصود اين كه وقتى خداوند حضرت آدم عليه السلام را قبض روح كرد، چيزهايى را كه دليل ربوبيّت او بود روى زمين به جا گذاشت. «وَ يَصِلُ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَعْرِفَتِهِ» ؛ «يصل» عطف است بر «يُؤَكِّدُ عَلَيْهِمْ» ؛ يعنى «و مِمّا يَصِلُ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَعْرِفَتِهِ» بعد از حضرت آدم عليه السلام زمين را از چيزهايى كه0.
1) شرح ابن أبى الحديد، ج 7، ص 5 به بعد؛ شرح ابن ميثم، ج 2، ص 380؛ منهاج البراعة، ج 2، ص 112 به بعد، و ص 250.
بر ربوبيّت خدا تأكيد مى كند و از چيزهايى كه موجب شناخت بين بندگان و خدا و موجب وصول بندگان به خدا مى شود، خالى نگذاشته است.
«بَلْ تَعاهَدَهُمْ بِالْحُجَجِ عَلى أَلْسُنِ الْخِيَرَةِ مِنْ أَنْبِيائِهِ، وَ مُتَحَمِّلِي وَدائِعِ رِسالاتِهِ، قَرْناً فَقَرْناً، حَتَّى تَمَّتْ بِنَبِيِّنَا مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله و سلم حُجَّتُهُ، وَ بَلَغَ الْمَقْطَعَ عُذْرُهُ [عُذُرُهُ] وَ نُذُرُهُ»
(بلكه تجديد عهد فرمود با ايشان به وسيلۀ دليلهايى كه به زبانِ برگزيدگان از پيغمبرانِ خود و حاملان رسالت خويش جارى فرمود، در قرنى بعد از قرنى، تا اين كه رسالت به پيغمبر ما حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و سلم كه حجّت بالغۀ او بود تمام شد، و به وسيلۀ او عذر خداوند در عذاب معصيتكاران و ترساندن آنها از آتش به پايان رسيد.)
«تَعاهَدَ» از «تعاهُد» و ريشۀ آن «عهد» به معناى پيمان است، «تعاهد» به معناى ادامۀ پيمان و توجّه به آن است. «حُجج» جمع «حُجّة» به معناى دليل است. «اَلْسُن» جمع «لسان» است. «بل» براى اضراب از «لم يُخلهم» در جملۀ قبل است. مى فرمايد: بعد از قبض روح حضرت آدم عليه السلام جهان را خالى از هادى نگذاشت، بلكه با آنان عهد و پيمان كرد، به اين گونه كه دليلها را بر زبانهاى بهترين هايى از پيامبران و بر تحمّل كنندگان وديعه هاى رسالتش جارى فرمود، و اين تعاهد قرن بعد از قرن ادامه داشت «حَتَّى تَمَّتْ بِنَبِيِّنَا مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله و سلم حُجَّتُهُ» تا اين كه دليل او به وسيلۀ پيغمبر ما حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و سلم به پايان رسيد. «وَ بَلَغَ الْمَقْطَعَ عُذْرُهُ وَ نُذُرُهُ» ؛ «مقطع» به معناى محل قطع است؛ يعنى نبوّت به محل قطع آن رسيد و عذر خداوند و بيم دادن خداوند به وسيلۀ پيامبر اسلام به پايان رسيد.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
تقسيم ارزاق وسيله اى براى آزمايش
خلقت مرگ و اندازه گيرى آن
دامنۀ نامحدود علم خداوند
«خطبۀ 91 - قسمت يازدهم»
«وَ قَدَّرَ الْأَرْزاقَ فَكَثَّرَها وَ قَلَّلَها، وَ قَسَّمَها عَلَى الضِّيقِ وَ السَّعَةِ فَعَدَلَ فِيها لِيَبْتَلِيَ مَنْ أَرادَ بِمَيْسُورِها وَ مَعْسُورِها، وَ لِيَخْتَبِرَ بِذَلِكَ الشُّكْرَ وَ الصَّبْرَ مِنْ غَنِيِّها وَ فَقِيرِها، ثُمَّ قَرَنَ بِسَعَتِها عَقابِيلَ فاقَتِها، وَ بِسَلامَتِها طَوارِقَ آفاتِها، وَ بِفُرَجِ أَفْراحِها غُصَصَ أَتْراحِها، وَ خَلَقَ الْآجالَ فَأَطالَها وَ قَصَّرَها، وَ قَدَّمَها وَ أَخَّرَها، وَ وَصَلَ بِالْمَوْتِ أَسْبابَها، وَ جَعَلَهُ خالِجاً لِأَشْطانِها، وَ قاطِعاً لِمَرائِرِ أَقْرانِها.
عالِمُ السِّرِّ مِنْ ضَمائِرِ الْمُضْمِرِينَ، وَ نَجْوَى الْمُتَخافِتِينَ، وَ خَواطِرِ رَجْمِ الظُّنُونِ، وَ عُقَدِ عَزِيماتِ الْيَقِينِ، وَ مَسارِقِ إِيماضِ الْجُفُونِ، وَ ما ضَمِنَتْهُ أَكْنانُ الْقُلُوبِ وَ غَياباتُ الْغُيُوبِ، وَ ما أَصْغَتْ لِاسْتِراقِهِ مَصائِخُ الْأَسْماعِ، وَ مَصائِفِ الذَّرِّ، وَ مَشاتِي الهَوامِّ، وَ رَجْعِ الْحَنِينِ مِنَ الْمُولَهاتِ، وَ هَمْسِ الْأَقْدامِ، وَ مُنْفَسَحِ الثَّمَرَةِ مِنْ وَلائِجِ غُلُفِ الْأَكْمامِ، وَ مُنْقَمَعِ الْوُحُوشِ مِنْ غِيرانِ الْجِبالِ وَ أَوْدِيَتِها، وَ مُخْتَبَإِ الْبَعُوضِ بَيْنَ سُوقِ الْأَشْجارِ وَ أَلْحِيَتِها، وَ مَغْرَزِ الْأَوْراقِ مِنَ الْأَفْنانِ، وَ مَحَطِّ الْأَمْشاجِ مِنْ مَسارِبِ الْأَصْلابِ، وَ ناشِئَةِ الْغُيُومِ وَ مُتَلاحِمِها، وَ دُرُورِ قَطْرِ السَّحابِ فِي مُتَراكِمِها، وَ ما تَسْفِي الْأَعاصِيرُ بِذُيُولِها، وَ تَعْفُو الْأَمْطارُ بِسُيُولِها، وَ عَوْمِ نَباتِ الْأَرْضِ فِي كُثْبانِ الرِّمالِ، وَ مُسْتَقَرِّ ذَواتِ الْأَجْنِحَةِ بِذُرى شَناخِيبِ الْجِبالِ، وَ تَغْرِيدِ ذَواتِ الْمَنْطِقِ فِي دَياجِيرِ الْأَوْكارِ»
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه خطبۀ اشباح يعنى خطبۀ نود و يكم بود، كه پس از بيان اوصاف زمين و دحوالارض حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به بيان نعمت هاى خداوند پرداختند؛ ابتدا در بيان اين نعمت الهى كه خداوند پس از بسط زمين آن را به وسيلۀ كوهها به گونه اى رام فرمود كه قابليت سكونت بشر بر روى آن را داشته باشد، و پس از آن هواى اطراف زمين را به گونه اى آماده ساخت كه براى تنفّس انسان و رشد گياهان مناسب و مفيد باشد، بعد از آن آبها را از چشمه ها بر پهنۀ دشتها جارى فرمود و زمينهاى بلندى را كه از چشمه ها مشروب نمى شد به وسيلۀ باران سيراب فرمود، و وقتى كه همه چيز براى زندگى بشر آماده و مناسب شد، آدم ابوالبشر عليه السلام را روى زمين آورد و او را پيامبر و هادى بشر قرار داد، خداوند هيچ گاه مردم را بدون هادى و راهنما رها نكرد و هر قرنى پيامبرى فرستاد تا اين كه نوبت به خاتم پيامبران رسيد، و به وسيلۀ او نبوّت و تبشير و انذار به پايان رسيد.
تا اينجا حضرت امير عليه السلام به قسمتى از نعمت هاى ظاهرى از قبيل خلقت زمين و آسمان، رام نمودن زمين، جريان آب بر سطح زمين و ايجاد اكسيژن در اطراف زمين، و به قسمت عمدۀ نعمت باطنى از قبيل ارسال رسل و پيامبرانى كه هاديان بشر در طول تاريخ بوده اند اشاره فرموده است، سپس در اين قسمت از كلام خود نيز پيرامون نعمت هاى ظاهرى خداوند متعال كلمات زيباىِ ديگرى را ايراد فرموده اند كه به شرح آن مى پردازيم.
«وَ قَدَّرَ الْأَرْزاقَ فَكَثَّرَها وَ قَلَّلَها، وَ قَسَّمَها عَلَى الضِّيقِ وَ السَّعَةِ فَعَدَلَ فِيها لِيَبْتَلِيَ مَنْ أَرادَ بِمَيْسُورِها وَ مَعْسُورِها، وَ لِيَخْتَبِرَ بِذَلِكَ الشُّكْرَ وَ الصَّبْرَ مِنْ غَنِيِّها وَ فَقِيرِها»
(و روزيها را مقدّر كرد، پس آنها را زياد و كم گردانيد، و به تنگى و فراخى به طور عادلانه تقسيم نمود تا به آسانىِ به دست آوردن و سختىِ آن هر كه را بخواهد آزمايش كند، و به همين جهت شاكر و صابر از غنى و فقير آنها را بيازمايد.)
«قدّر» از مادّۀ «تقدير» به معناى اندازه گيرى است. «ارزاق» جمع «رزق» به معناى روزى و مايحتاج زندگى است. فرموده اند: «وَ قَدَّرَ الْأَرْزاقَ» خداوند روزىِ بندگان را اندازه گيرى كرده «فَكَثَّرَها وَ قَلَّلَها» پس يك عده را در وسعت قرار داده و روزى آنان را زياد كرده است، و يك عدّۀ ديگر را در تنگنا قرار داده و روزى آنان را كم و اندك مقرّر كرده است.
«وَ قَسَّمَها عَلَى الضِّيقِ وَ السَّعَةِ فَعَدَلَ فِيها» ؛ «ضيق» و «سعة» دو لغت مقابل يكديگر هستند و به معناى تنگىِ روزى و فراخىِ آن است. خداوند روزىِ افراد را بر مبناى عدالت در وسعت و تنگنا قرار داده است.
ممكن است بگوييد اين چه عدالتى است كه بعضى آن قدر ثروت دارند كه از حساب آن عاجزند و برخى ديگر آن قدر فقير هستند كه شب گرسنه سر به زمين مى گذارند! جوابش اين است كه عدالت در نظام كلّ، همان حكمت و مصلحت جامعه است؛ و اگر در اين دنيا بنا به يك جهاتى براى بعضى ها تنگناهايى وجود دارد در آخرت جبران مى شود. مرحوم حاجىِ سبزوارى در منظومۀ حكمت گفته است:
«ما لَيسَ مَوزوناً لِبَعْضٍ مِنْ نَغَمٍ*** فَفي نِظامِ الْكُلِّ كُلٌّ مُنْتَظَمٌ»(1)
نغمه هايى كه براى بعضى ها موزون به نظر نمى آيد، نسبت به كلّ نظام موزون و بجاست؛ نيش عقرب و مار نسبت به من و شما كشنده و چيز نابجايى است ولى نسبت به عقرب يا مار كه نياز به آلت دفاعى دارد و نسبت به كلّ نظامِ جهان هستى هيچ چيزى بى فايده نيست و عين عدل و عدالت است. ممكن است كسانى بر اثر فقر و تنگدستى محروميتهاى زيادى را تحمّل كنند، ولى خداوند در قيامت اجر آنها را كه در مقابل تنگدستى صبر كرده اند چند برابر مى دهد. و بالاخره هدف از خلقت ساختن انسانهاست، و ساختن آنان به امتحان و آزمايش است.ة.
1) شرح المنظومة، قسمت حكمت و فلسفه، ص 128، غررٌ فى العلّة الصورّية.
«لِيَبْتَلِيَ مَنْ أَرادَ بِمَيْسُورِها وَ مَعْسُورِها» هر دوى اين فقر و غنا براى بشر آزمايش و امتحان است؛ يعنى براى اين كه آزمايش كند هر كه را مى خواهد به وسيلۀ ثروت دنيا و هر كه را مى خواهد به وسيلۀ فقر و تنگدستى در دنيا. عبارت «بِمَيْسُورِها وَ مَعْسُورِها»نسبت به «فَكَثَّرَها وَ قَلَّلَها» لفّ و نشر مرتب است؛ يعنى اين كه خداوند روزيها را اندازه گيرى كرده و به بعضى ها زياد داده و آنها را در يُسْر و وسعت قرار داده، و به بعضى ها كم داده و آنها را در مضيقه قرار داده است، براى يكايك آنها آزمايش است؛ بعضى از افراد را در حال ثروتمندى و برخى ديگر را در حال فقر و نيازمندى آزمايش مى كند.
«وَ لِيَخْتَبِرَ بِذَلِكَ الشُّكْرَ وَ الصَّبْرَ مِنْ غَنِيِّها وَ فَقِيرِها» ؛ «يختبر» از «اختبار» به معناى امتحان است. «شكر» مربوط به غنا و ثروتمندى است، و «صبر» مربوط به فقر و نيازمندى. يعنى وقتى انسان ثروتمند است بايد شكر نعمت هاى الهى را انجام دهد، وقتى نيازمند است بايد صبر كند تا از خدا فرجى برسد. شكر نعمت ثروتمندى اين است كه نعمت و ثروت خود را در راهى كه خدا معيّن كرده است مصرف كند، حقوق واجب آن را بپردازد، نياز حاجتمندان را برآورد، احتياج عمومى جامعه را از قبيل ترويج و تبليغ دين، تهيّۀ راه، بيمارستان، حمّام و... برآورد، و از مال و ثروت خود آخرت خود را آباد كند. خيال نكنيد كه شكر نعمت فقط به اين است كه بگويد «الحَمدُ لِلّهِ رَبِّ العالَمِين»، «الحمد للّه» جاى خود را دارد، ولى شكر ثروت بخشش به بينوايان و نيازمندان است.
اين فكر صحيحى نيست كه ثروتمند خيال كند با دادن خمس و زكات اموال حقوق مالى خود را ادا كرده و چيز ديگرى بدهكار نيست؛ خداوند تبارك و تعالى در قرآن شريف در توصيف متّقين چنين فرموده است: «وَ فِي أَمْوالِهِمْ حَقٌّ لِلسّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ»(1)در اموال آنان حقّى براى سؤال كنندگان و محرومين وجود دارد. اين9.
1) - سورۀ ذاريات (51)، آيۀ 19.
چه ثروتمند مؤمنى است كه در كنارش بينوايى با شكم گرسنه سر به زمين گذاشته است؟ اين چه ثروتمند مؤمنى است كه دختر همسايه اش به علّت فقر به خانۀ شوهر نرفته است، يا پسر همسايه اش بر اثر فقر توان ازدواج نداشته و به گناه افتاده است؟
به هرحال طبق اين فرمودۀ حضرت ثروتمندى و فقر در اين دنيا براى امتحان است؛ اگر فقير در فقر و نادارى خود صبر كند، شكرگزارى خداوند عالم را كرده است، ولى اگر نزد اين و آن شكوه كند در حقيقت ناشكرى خدا را كرده است.
«ثُمَّ قَرَنَ بِسَعَتِها عَقابِيلَ فاقَتِها، وَ بِسَلامَتِها طَوارِقَ آفاتِها، وَ بِفُرَجِ أَفْراحِها غُصَصَ أَتْراحِها»
(پس به فراخ روزيها سختى هاى فقر و پريشانى را، و به سلامتى اشخاص آفتهاى ناگهانى را، و به شاديهاى آنان غصّه ها و اندوههاى گلوگير را مقرون ساخت.)
«عقابيل» جمع «عُقبولة» به معناى تبخال است و آن وقتى است كه انسان از درون بدن تب مى كند، يعنى يك اشكالات و ميكروبهاى درونى پيدا شده كه اين تبخال نشانگر آن است. «عَقابِيلَ فاقَتِها» يعنى تبخالهاى فقر و بدبختى. فرموده اند: «ثُمَّ قَرَنَ بِسَعَتِها عَقابِيلَ فاقَتِها» خداوند تبخالهاى فقر و تنگدستى را با ثروتمندى درآميخت.
در اين عبارت ورشكستگى كه نشانۀ فقر و تنگدستى است به تبخال كه نشانۀ بيمارى درونى است تشبيه شده؛ همان گونه كه تبخال كه علامت وجود يك ميكروب درونى است به لب انسان ظاهر مى شود و نشان مى دهد كه اين شخص داراى فلان بيمارى درونى است، ورشكستگى هم يك علامتى است كه در شخص ظاهر مى شود و همه هم متوجّه مى شوند. اين ورشكستگى نشانۀ يك زياده رويهاى اقتصادى است كه شخص داشته و به همين خاطر هم به اين فقر و تنگدستى رسيده است. بنابراين مقصود حضرت امير عليه السلام اين است كه آن وسعتهاى مالى هم اعتبار چندانى ندارد و ممكن است به تبخالهاى بدبختى (ورشكستگى هاى اقتصادى) منجر شود.
«وَ بِسَلامَتِها طَوارِقَ آفاتِها» ؛ «طوارق» جمع «طارق» به معناى وارد شونده در شب و كوبندۀ در شب است، به اين اعتبار كه عربها روز درب منازل خود را باز مى گذاشته و شب آن را مى بسته اند، وقتى در شب به آنها مهمان مى رسيده و در مى زده از آن تعبير به «طارق» مى كرده اند.
«ها» در كلمۀ «سلامتها» را شارحان نهج البلاغه به «ارزاق» برگردانده اند، ولى در حقيقت مقصود سلامت صاحبان ارزاق است. و معناى جمله با اين تأويل چنين است: نزديك كرد به سلامت اشخاص آفتى را كه شبانه بر آنها هجوم مى آورد. اين كه حضرت عليه السلام آفت را به «طارق» يعنى كوبندۀ در شب تشبيه فرموده به اين خاطر است كه آفت و بيمارى و امراض هميشه به طور مخفيانه به انسان رو مى آورد و پس از گذشت زمانى ظاهر مى شود. «طَوارِقَ آفاتِها» از قبيل اضافۀ صفت به موصوف است به معناى آفتهاى شبانه.
«وَ بِفُرَجِ أَفْراحِها غُصَصَ أَتْراحِها» ؛ «افراح» جمع «فَرَح» به معناى خوشحالى است.
«اتراح» جمع «تَرَح» به معناى غم و غصّه است. «غُصَص» جمع «غصّة» به معناى گلوگير شدن است. «واو» در اوّل جمله براى عطف است، بنابراين اصل جمله به اين صورت مى شود: «وَ قَرَنَ بِفُرَجِ أفْراحِها غُصَصَ أَتْراحِها» يعنى خداوند خوشى اين اشخاص را با غم و غصّه هاى آنان درآميخت.
«وَ خَلَقَ الْآجالَ فَأَطالَها وَ قَصَّرَها، وَ قَدَّمَها وَ أَخَّرَها، وَ وَصَلَ بِالْمَوْتِ أَسْبابَها، وَ جَعَلَهُ خالِجاً لِأَشْطانِها، وَ قاطِعاً لِمَرائِرِ أَقْرانِها»
(و سرآمد عمرها را تعيين نمود برخى را طولانى و برخى را كوتاه، مرگ برخى را جلو انداخت و برخى ديگر را به تأخير انداخت، موجبات مرگ را فراهم كرد، و مرگ را كِشَندۀ طنابهاى دراز عمرها، و پاره كنندۀ رشته هاى تابيدۀ آنها قرار داده است.)
«آجال» جمع «اجل» به معناى پايان و سرآمدِ وقت و عمر است؛ مى فرمايد: «وَ خَلَقَ الْآجالَ فَأَطالَها وَ قَصَّرَها» خداوند اجلها را خلق كرده و همين اجلها را براى بعضى از مردم طولانى و براى بعضى ديگر كوتاه قرار داده است! «وَ قَدَّمَها وَ أَخَّرَها» مرگ را براى بعضى اشخاص مقدّم داشت و جلو انداخت و براى بعضى ديگر آن را تأخير انداخت؛ مثلاً فرزند زودتر از پدر، و برادر كوچكتر زودتر از برادر بزرگ مى ميرد.
احتمال ديگرى هم در معناى اين جمله وجود دارد و آن اين كه: مثلاً ساختمان وجودى يك فرد اقتضاى شصت سال عمر را دارد، ولى اگر صلۀ رحم كند يا صدقه دهد هفتاد سال طول مى كشد، و اگر ترك رحم كند يا صدقه ندهد عمرش كوتاه مى شود و پنجاه ساله از دنيا مى رود؛ پس ممكن است خداوند عمر انسان را در اثر قطع رحم كوتاهتر از حدّ اقتضا كند و اجل او را مقدّم اندازد، و ممكن است بر اثر صلۀ رحم آن را طولانى تر از حدّ اقتضا كند و اجل او را تأخير بيندازد.
«وَ وَصَلَ بِالْمَوْتِ أَسْبابَها» ؛ «اسباب» جمع «سبب» در اصل به معناى طناب است؛ در لغت عربى الفاظ زيادى داريم كه به معناى طناب آمده است؛ مثلاً در همين عبارت حضرت «شطن» و «قرن» نيز به معناى طناب هستند. طناب وسيلۀ مرگ است. خلاصه معناى جمله چنين است كه خداوند اسباب مرگ را به آن وصل كرده است؛ يعنى طناب و علّت مرگ به مرگ متّصل است و مرگ را پديد مى آورد.
«وَ جَعَلَهُ خالِجاً لِأَشْطانِها» ؛ «خالج» از مادّۀ «خلج» و در اصل لغت به معناى جذب است، «خالج» يعنى جاذب و حركت دهنده. «اشطان» جمع «شَطَن» به معناى طناب است. معناى جمله اين است كه: خداوند مرگ را جذب كنندۀ رشته هاى عمر قرار داده است.
«وَ قاطِعاً لِمَرائِرِ أَقْرانِها» ؛ «مرائر» جمع «مرير و مريرة» به معناى طنابى است كه پُرتاب و محكم باشد. «اقران» كه در بعضى نسخه ها «قرائن» ذكر شده هر دو جمع «قَرَن» هستند، كه برخلاف قاعده آمده و به معناى آن قطعه طنابى است كه دو شتر را به
هم مى بندند. «قاطعاً» به معناى قطع كننده است و به «خالجاً» در جملۀ قبل عطف شده است و اصل جمله چنين مى شود: «وَ جَعَلَهُ قاطِعاً لِمَرائِرِ أَقْرانِها» يعنى خداوند مرگ را قطع كنندۀ طنابهاى متّصل كننده و به هم پيوند دهنده قرار داد، به تعبير ديگر پاره كنندۀ رشتۀ محكم عمر قرار داد.
«عالِمُ السِّرِّ مِنْ ضَمائِرِ الْمُضْمِرِينَ، وَ نَجْوَى الْمُتَخافِتِينَ، وَ خَواطِرِ رَجْمِ الظُّنُونِ، وَ عُقَدِ عَزِيماتِ الْيَقِينِ، وَ مَسارِقِ إِيماضِ الْجُفُونِ»
(خداوند متعال به اسرار آنهايى كه اسرار خود را پنهان مى كنند، و به سخن آهستۀ آنان كه سخن خود را آهسته مى گويند، و به آنچه در اثر گمانها در خاطره ها خطور مى كند، و آنچه در اثر يقين بر آنها تصميم مى گيرند، و به نگاههاى دزدانۀ گوشه چشمى عالم و آگاه است.)
«سرّ» به معناى چيزهاى پوشيده و مخفى است، و آن را به وسيلۀ «مِن بيانيه» بيان كرده و فرموده است: «مِنْ ضَمائِرِ الْمُضْمِرِينَ» يعنى آن چيزهايى كه در دل اشخاص مخفى است. «عالِمُ السِّرِّ مِنْ ضَمائِرِ الْمُضْمِرِينَ» خداوند داناى اسرارى است كه در دلهاى مضمرين وجود دارد.
«وَ نَجْوَى الْمُتَخافِتِينَ» ؛ «نجوى» به معناى درِ گوشى سخن گفتن، و عطف به «ضمائر» است. «متخافتين» از مادّۀ «اخفات» به معناى مخفى كنندگان است. يعنى خداوند عالم به اسرارى است كه در سخن هاى در گوشى مخفى شده است.
«وَ خَواطِرِ رَجْمِ الظُّنُونِ» ، اين نيز عطف بر «ضمائر» است. «خواطر» جمع «خاطرة» و به معناى خاطرات است. «رجم» به معناى پرتاب كردن تير است. «ظنون» جمع «ظن» به معناى گمان است. «رَجْمِ الظُّنُونِ» يعنى پرتاب كردن گمانها. مى فرمايد:
خداوند خاطره هاى گمانهاى انداخته شده را هم مى داند، آن گمانهاى بدى كه نسبت
به ديگران داشته اى و در دل مخفى كرده اى، يا آن گمانهاى بدى را كه در خاطره ات مى گذرانى، همه اش مورد توجّه خداست.
«وَ عُقَدِ عَزِيماتِ الْيَقِينِ» ؛ «عُقَد» جمع «عقدة» به معناى گره است. «عقدة اليقين» به معناى گره هاى يقين است، مثلاً شما در قلب خود به چيزهايى يقين پيدا مى كنى و به آن دل مى بندى، به چنين چيزهايى «عُقَد يقين» مى گويند. «عزيمات» جمع «عزيمة» به معناى عزم و تصميم است؛ گره هاى تصميم هاى يقين همان چيزهايى است كه در قلب انسان است و چه بسا به آنها ترتيب اثر هم بدهد؛ فرض كنيد بر اثر يقينى كه نسبت به فلان كس داريد تصميمى عليه او مى گيريد، خداوند به همين تصميم هم آگاهى و علم دارد.
«وَ مَسارِقِ إِيماضِ الْجُفُونِ» ؛ «مسارق» جمع «مسرق» مصدر ميمى از «سرقت» به معناى دزديهاست. «ايماض» نگاه مخفيانۀ چشم است. «جفون» به معناى پلكهاى چشم است. «مسارق» نيز مانند جملات قبل عطف بر «ضمائر» است و همۀ اينها جزو اسرار هستند. يعنى اين كه شما مخفيانه و زيرچشمى به نواميس مردم خيانت كرده و آنها را نگاه كرده اى، مورد توجّه خداست و او مى داند.
«وَ ما ضَمِنَتْهُ أَكْنانُ الْقُلُوبِ وَ غَياباتُ الْغُيُوبِ، وَ ما أَصْغَتْ لِاسْتِراقِهِ مَصائِخُ الْأَسْماعِ، وَ مَصائِفِ الذَّرِّ، وَ مَشاتِي الهَوامِّ، وَ رَجْعِ الْحَنِينِ مِنَ الْمُولَهاتِ»
(و همچنان خداوند به آنچه در دلها پنهان شده، و به ناديدنى هايى كه در زير حجابها و پرده ها مستور است، و به سخنانى كه سوراخ گوشها به دزدى آنها را مى شنوند، و به سوراخهايى كه موران كوچك و حشرات و گزندگان در آن جاى مى گيرند، و به صداى همراه با آه و ناله و گريۀ زنهايى كه بين آنان و بچه هايشان جدايى افتاده است آگاه است.)
«اكنان» جمع «كِن» به معناى غلاف است. «أَكْنانُ الْقُلُوبِ» از باب اضافۀ صفت به موصوف، به معناى قلبهاى غلاف شده است؛ زيرا خود قلب غلاف است براى
مطالبى كه در آن جاى گرفته است. مى فرمايد: «وَ ما ضَمِنَتْهُ أَكْنانُ الْقُلُوبِ» خداوند به آنچه در قلبها قرار گرفته آگاه است. «وَ غَياباتُ الْغُيُوبِ» ؛ «غيابات» جمع «غيابة» به معناى قعر است، «غَيابَتِ الْجُبِّ»(1)كه در سورۀ يوسف آمده به معناى قعر چاه است، اينجا هم حضرت فرموده اند: «وَ غَياباتُ الْغُيُوبِ» خداوند قعر غيبها را هم مى داند و همه چيز براى او آشكار است.
«وَ ما أَصْغَتْ لِاسْتِراقِهِ مَصائِخُ الْأَسْماعِ» ؛ «اصغت» از مادّۀ «اصغاء» و در اصل به معناى تمايل و مايل شدن است؛ كسى كه گوشش سنگين است هنگام استماع سخن ديگرى مقدارى خود را به طرف سخنگو متمايل و خم مى كند و گوش خود را به طرف او مى برد، به اين كار «اصغاء» مى گويند. «استراق» مصدر و از مادّۀ «سَرَقَ» به معناى دزديدن سخن ديگرى است؛ كسى كه مخفيانه به سخن ديگرى گوش مى دهد، مثل اين كه مخفيانه روى خط تلفن ديگران رفته، يا پهلوى كسى نشسته و نگاه خود را به جاى ديگرى انداخته و وانمود مى كند كه دارد به فلان جا نگاه مى كند ولى در حقيقت گوشش به سخن اوست، اينها را «استراق سمع» مى گويند. «مصائخ» جمع «مصاخ» به معناى سوراخ گوش و مجراى شنوايى است. «اسماع» جمع «سَمْع» به معناى گوش است. معناى جمله اين است كه خداوند متمايل شدنِ سوراخهاى گوشها براى سرقت سخنان را مى داند؛ يعنى خدا اين شنودهايى را كه مى گذاريد و حرام است مى داند، خداوند آن فالگوش ايستادنها را كه گناه است آگاهى دارد.
«وَ مَصائِفِ الذَّرِّ» ؛ «مصائف» جمع «مَصيف» از مادّۀ «صيف» به معناى تابستان است، و «مصيف» به معناى محل گذراندن تابستان است. «ذَرّ» به معناى مورچه است.
«مَصائِفِ الذَّرِّ» به معناى محل گذراندن مورچه ها در تابستان است؛ مورچه ها در5.
1) - سورۀ يوسف (12)، آيۀ 15.
تابستان براى اين كه آفتاب نخورند زير زمين جايى را براى گذراندن تابستان تهيه مى كنند، اينجا حضرت امير عليه السلام فرموده اند: خداوند آن جايگاه مورچگان را كه براى تابستان خود مهيّا كرده اند مى داند و به همۀ پيچ و خمهاى آن آگاه است.
«وَ مَشاتِي الهَوامِّ» ؛ «مشاتى» جمع «مَشتى» به معناى محل گذراندن فصل زمستان است. «الهوامّ» جمع «هامّة» است، «هامّة» و «سامّة» به معناى حشرۀ داراى سَمّ هستند با اين تفاوت كه «هامّة» حشره اى است كه سَمّ آن كشنده است مانند مار، ولى «سامّة» حشره اى است كه مثل زنبور سَمّ آن كشندۀ انسان نيست. خلاصه معناى جمله چنين است كه خداوند محل گذراندن فصل زمستان اين حشرات را هم مى داند.
«وَ رَجْعِ الْحَنِينِ مِنَ الْمُولَهاتِ» ؛ «رجع» به معناى برگشتن است. «حنين» به معناى ناله است. «رَجْعِ الْحَنِينِ» به معناى برگشت ناله است. «مولهات» جمع «مولهة» به معناى زن محزون و ناله كننده است، مانند زنى كه بچّۀ او مرده باشد. پس معناى جمله چنين است كه خداوند برگشت ناله هاى زنان بچه مرده و آه و فغانهاى آنان را هم مى داند.
«وَ هَمْسِ الْأَقْدامِ، وَ مُنْفَسَحِ الثَّمَرَةِ مِنْ وَلائِجِ غُلُفِ الْأَكْمامِ، وَ مُنْقَمَعِ الْوُحُوشِ مِنْ غِيرانِ الْجِبالِ وَ أَوْدِيَتِها، وَ مُخْتَبَإِ الْبَعُوضِ بَيْنَ سُوقِ الْأَشْجارِ وَ أَلْحِيَتِها»
(و نيز خداوند به صداى آهستۀ قدمها، و جاى نموّ ميوه ها كه غلاف درختان است، و مخفيگاه حيوانات در غار كوهها و درّه ها، و پشه ها در ميان ساقه ها و پوستهاى درختان آگاه است.)
«هَمْس» به صداى آهستۀ مخفيانه گفته مى شود. «اقدام» جمع «قَدَم» به معناى گام بى صداست. «همس» عطف به «ضمائر» در ده جملۀ جلوتر است و همۀ آنچه در اين ده جمله و جملات بعدى گفته مى شود سرّ است و خداوند همۀ اين اسرار را مى داند.
اصل اين جمله چنين مى شود: «عالِمُ السِّرِّ مِنْ هَمْسِ الْأَقْدامِ» يعنى خداوند به صداى آن قدمهاى آهسته هم كه مخفى و از اسرار است آگاه مى باشد.
«وَ مُنْفَسَحِ الثَّمَرَةِ مِنْ وَلائِجِ غُلُفِ الْأَكْمامِ» ؛ «منفسح» را در بعضى از نسخه هاى نهج البلاغه «متفسخ» هم نقل كرده اند(1)و هر دو نسخه صحيح است؛ اگر «منفسح» باشد به اين معناست كه ميوه در غلاف خود مشغول بزرگ شدن است، و اگر «متفسخ» باشد به معناى غلافى است كه ميوه از آن جدا مى شود. «ولائج» جمع «وليجة» به معناى پناهگاه است. «غُلُف» جمع «غلاف» است. «اكمام» جمع «كمّ» و در اصل به معناى آستين است، ولى در اينجا به معناى جايى است كه ميوه در آن جاى گرفته، مثل آن غلافى كه سيب در هنگام بستن گل در آن قرار دارد و بعداً به مرور زمان كه سيب بزرگ مى شود از آن خارج مى شود.
اين جمله نيز مانند ديگر جمله ها عطف به «ضمائر» است و اصل جمله چنين مى شود: «عالِمُ السِّرِّ مِنْ مُنْفَسَحِ الثَّمَرَةِ مِنْ وَلائِجِ غُلُفِ الْأكْمامِ» يعنى خداوند آگاه به اسرار است كه از جملۀ اسرار محل بزرگ شدن ميوه در غلاف خود و يا چيده شدن آن از غلاف است. شايد مقصود اين باشد كه آن حركت غير محسوسِ ميوه هنگام بزرگ شدن هم از نظر و علم خداوند مخفى و پوشيده نيست.
«وَ مُنْقَمَعِ الْوُحُوشِ مِنْ غِيرانِ الْجِبالِ وَ أَوْدِيَتِها» ؛ «منقمع» از مادّۀ «قَمَعَ» در باب انفعال است و از باب تفعّل (مُتَقَمَّع) نيز آمده(2)و هر دو به معناى مخفيگاه حيوانات درنده از قبيل گرگ و شير است؛ «مُنْقَمَعِ الْوُحُوشِ» يعنى مخفيگاه حيوانات وحشى درنده. «غيران» جمع «غار»، و «مِنْ غِيرانِ الْجِبالِ» بيان «مُنْقَمَعِ الْوُحُوشِ» است.
پناهگاه درندگان در غارهاى كوهها و گوشه و كنار درّه ها و رودخانه هاست؛ يك وقت زمستان است كه وحوش در غارها هستند، امّا وقتى هوا ملايم يا گرم است آنها از غارها به گوشه و كنار درّه ها و رودخانه ها پناه مى برند. به هرحال معناى جمله اين است كه خداوند آگاه به اسرار است كه از جملۀ اسرار پناهگاههاى حيواناتن.
درنده است كه اين پناهگاهها در غارهاى كوهها و گوشه و كنار درّه ها و رودخانه هاست.
«وَ مُخْتَبَإِ الْبَعُوضِ بَيْنَ سُوقِ الْأَشْجارِ وَ أَلْحِيَتِها» ؛ «مختبأ از «خبأ» به معناى مخفيگاه است. «مُخْتَبَإِ الْبَعُوضِ» يعنى مخفيگاه پشه. «سُوق» جمع «ساقة» است، و «سُوقِ الْأَشْجارِ» به معناى كُنده و ساقۀ درخت است. «اَلْحِية» جمع «لحاء» به معناى پوست درخت است. مى فرمايد: خداوند به اسرارى كه از جملۀ آن مخفى شدن پشه در ميان ساقه ها و زير پوستهاى درختهاست آگاه است.
«وَ مَغْرَزِ الْأَوْراقِ مِنَ الْأَفْنانِ، وَ مَحَطِّ الْأَمْشاجِ مِنْ مَسارِبِ الْأَصْلابِ، وَ ناشِئَةِ الْغُيُومِ وَ مُتَلاحِمِها، وَ دُرُورِ قَطْرِ السَّحابِ فِي مُتَراكِمِها»
(و خداوند آگاه است به جاى اتّصال برگها به شاخه ها، و به رحم هايى كه نطفه هاى آميخته از صلبها خارج شده در آن قرار گرفته است، و به ابرهاى برآمده و به هم پيوسته، و به دانه هاى باران در تراكم ابرها.)
«مَغْرَزِ الْأَوْراقِ» يعنى محل فرو رفتن برگها. «افنان» به معناى شاخه هاست.
مى فرمايد: «وَ مَغْرَزِ الْأَوْراقِ مِنَ الْأَفْنانِ» خداوند آگاه به اسرار است كه از جملۀ آنها محل فرو رفتن برگها در شاخه هاست؛ وقتى برگهاى يك شاخه را از آن جدا كنيم جاى آنها به صورت فرو رفتگى باقى مى ماند، حال يك شاخۀ درخت چند جاى فرو رفتگى و هر يك در كجاى آن قرار دارد، در دنيا چند درخت وجود دارد و هر درختى چند شاخه دارد، مجموعاً چند شاخه و چند فرو رفتگى در مجموع شاخه ها وجود دارد، همۀ آنها را خدا مى داند.
«وَ مَحَطِّ الْأَمْشاجِ مِنْ مَسارِبِ الْأَصْلابِ» ؛ «محطّ» به معناى محل فرود آمدن است.
«امشاج» جمع «مَشَج» و «مَشِيج» به معناى مخلوط، و مقصود از آن نطفه است به اين اعتبار كه نطفۀ مرد و زن با هم مخلوط مى شود و يا هر كدام مخلوط از ژنهاى گوناگون
است. «مسارب» جمع «مسرب» به معناى راهى است كه منى در آن جارى مى شود.
«اصلاب» جمع «صلب» و در اصل به معناى استخوان ستون فقرات است، ولى مقصود از آن در اين جمله جايى است كه نطفه توليد مى شود و ظاهراً منشأ اصلى نطفۀ مرد صلب و پشت اوست. معناى جمله اين است كه خداوند به محل نطفه ها كه از صلب ها حركت مى كند و به رحم ها مى ريزد و در آنجا مخلوط مى شود آگاه است.
«وَ ناشِئَةِ الْغُيُومِ وَ مُتَلاحِمِها» ؛ به ابرهايى كه با هم جمع مى شوند و يك ابر بزرگ را تشكيل مى دهند «متراكم» مى گويند كه با «متلاحم» به يك معناست. «غيوم» به معناى ابرهاست، و «ناشئة» به معناى ابر تازه به وجود آمده است. يعنى خداوند به ابرهاى تازه به وجود آمده و به ابرهاى جمع شده و متراكم آگاه و داناست.
«وَ دُرُورِ قَطْرِ السَّحابِ فِي مُتَراكِمِها» ؛ «درور» به معناى جريان پيدا كردن و سرازير شدن است. «قَطْر» جمع «قطرة»، و «قَطْرِ السَّحابِ» يعنى قطره هاى ابر؛ مقصود جريان پيدا كردن قطره هاى باران از ابرهاى متراكم و انباشته شده است كه آن هم از علم خداوند مخفى نيست، و غير از جريان اصل باران تعداد قطرات آن را هم مى داند.
«وَ ما تَسْفِي الْأَعاصِيرُ بِذُيُولِها، وَ تَعْفُو الْأَمْطارُ بِسُيُولِها، وَ عَوْمِ نَباتِ الْأَرْضِ فِي كُثْبانِ الرِّمالِ»
(و همچنان خداوند به آنچه دامنۀ گردبادها از روى زمين برمى دارند، و به آنچه سيل ها نابود مى كنند، و فرو رفتن ريشۀ گياهان در مجتمع شنها آگاه و عالم است.)
«تسفى» يعنى برمى دارد و بالا مى برد. «اعاصير» جمع «اعصار» به معناى گردباد است. «ذيول» جمع «ذيل» به معناى دامنه و اطرافِ گردباد است، وقتى گردباد شروع مى شود اطراف و دامنه هاى گردباد آشغالها را جمع مى كند و به وسط گردباد مى آورد، بعد خود گردباد آنها را بالا مى برد. در اينجا حضرت فرموده است: «وَ ما تَسْفِي الْأَعاصِيرُ بِذُيُولِها» و خداوند به آنچه دامنۀ گردبادها بالا مى برند عالم و آگاه است.
«وَ تَعْفُو الْأَمْطارُ بِسُيُولِها» ؛ «امطار» جمع «مطر» به معناى باران است. «سُيول» جمع «سِيل» است. يعنى و خداوند عالم است به آنچه سيل هايى كه از باران توليد مى شوند محو و نابود مى كنند.
«وَ عَوْمِ نَباتِ الْأَرْضِ فِي كُثْبانِ الرِّمالِ» ، در اين جمله هم «نَباتِ الْأَرْضِ» و هم «بنات الارض» نقل شده،(1)اگر «بنات الارض» باشد به معناى دخترهاى زمين و مقصود جانوران ريز زمين هستند، و اگر «نبات الارض» باشد به معناى گياهان زمين هستند. «فِي كُثْبانِ الرِّمالِ» يعنى در مجتمع و انبوه شنها. «عوم» هم به معناى شنا كردن است؛ يعنى و خداوند به غلطيدن جانوران يا ريشه هاى گياهان در انبوه شنها آگاه است.
«وَ مُسْتَقَرِّ ذَواتِ الْأَجْنِحَةِ بِذُرى شَناخِيبِ الْجِبالِ، وَ تَغْرِيدِ ذَواتِ الْمَنْطِقِ فِي دَياجِيرِ الْأَوْكارِ»
(و نيز خداوند به جايگاه پرندگان در سرِ كوههاى بلند، و به نغمه سرايى مرغان خواننده در لانه هاى تاريك آگاه است.)
«مستقرّ» به معناى جايگاه است. «اجنحة» جمع «جناح» به معناى بال، و «ذَواتِ الْأَجْنِحَةِ» به پرندگان گفته مى شود، يعنى بالداران كه مقصود پرندگان است. «ذُرى» جمع «ذُرْوَة» و «ذِرْوَة» به معناى بالا و بلندى است. «شناخيب» جمع «شنخوب» به معناى قلّۀ كوه است؛ يعنى خداوند جايگاه پرندگان را در بلنداى قلّه هاى كوهها مى داند.
«وَ تَغْرِيدِ ذَواتِ الْمَنْطِقِ فِي دَياجِيرِ الْأَوْكارِ» ؛ «تغريد» به معناى نغمه سرايى پرندگانى از قبيل بلبل و قنارى است كه صداى خود را مى چرخانند و نغمه سرايى مى كنند. «ذَواتِ الْمَنْطِقِ» به همين پرندگان گفته مى شود؛ «تَغْرِيدِ ذَواتِ الْمَنْطِقِ» يعنى0.
1) - منهاج البراعة، ج 7، ص 50.
نغمه هاى مرغانِ نغمه سرا (صاحبان نغمه). «دياجير» جمع «ديجور» به معناى تاريكى است. يعنى خداوند نغمه هاى پرندگان نغمه سرا را در لانه هاى تاريكشان مى داند.
«دَياجِيرِ الْأَوْكارِ» از باب اضافۀ صفت به موصوف است، يعنى لانه هاى تاريك.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
سخنى از ابن أبى الحديد در عظمت حضرت على عليه السلام
ادامۀ سخن در علم خدا نسبت به موجودات
اشاره اى به چگونگى علم خداوند
اشاره اى به صفات نيك و كمالات نامحدود خداوند
ويژگى حضرت على عليه السلام در ستايش خداوند
پاداش ستايشگران و اميد حضرت على عليه السلام
جايگاه ويژۀ موحّدان و نياز و تقاضاى آنان
«خطبۀ 91 - قسمت دوازدهم»
«وَ ما أَوْعَبَتْهُ [أَوْعَتْهُ] الْأَصْدافُ، وَ حَضَنَتْ عَلَيْهِ أَمْواجُ الْبِحارِ، وَ ما غَشِيَتْهُ سُدْفَةُ لَيْلٍ أَوْ ذَرَّ عَلَيْهِ شارِقُ نَهارٍ، وَ مَا اعْتَقَبَتْ عَلَيْهِ أَطْباقُ الدَّياجِيرِ وَ سُبُحاتُ النُّورِ، وَ أَثَرِ كُلِّ خَطْوَةٍ، وَ حِسِّ كُلِّ حَرَكَةٍ، وَ رَجْعِ كُلِّ كَلِمَةٍ، وَ تَحْرِيكِ كُلِّ شَفَةٍ، وَ مُسْتَقَرِّ كُلِّ نَسَمَةٍ، وَ مِثْقالِ كُلِّ ذَرَّةٍ، وَ هَماهِمِ كُلِّ نَفْسٍ هامَّةٍ، وَ ما عَلَيْها مِنْ ثَمَرِ شَجَرَةٍ، أَوْ ساقِطِ وَرَقَةٍ، أَوْ قَرارَةِ نُطْفَةٍ، أَوْ نُقاعَةِ دَمٍ وَ مُضْغَةٍ، أَوْ ناشِئَةِ خَلْقٍ وَ سُلالَةٍ، لَمْ تَلْحَقْهُ فِي ذَلِكَ كُلْفَةٌ، وَ لَا اعْتَرَضَتْهُ فِي حِفْظِ مَا ابْتَدَعَهُ مِنْ خَلْقِهِ عارِضَةٌ، وَ لَااعْتَوَرَتْهُ فِي تَنْفِيذِ الْأُمُورِ وَ تَدْبِيرِ[ تَدابِيرِ] الْمَخْلُوقِينَ مَلالَةٌ وَ لا فَتْرَةٌ، بَلْ نَفَذَ فِيهِمْ عِلْمُهُ وَ أَحْصاهُمْ عَدُّهُ، وَ وَسِعَهُمْ عَدْلُهُ، وَ غَمَرَهُمْ فَضْلُهُ، مَعَ تَقْصِيرِهِمْ عَنْ كُنْهِ ما هُوَ أَهْلُهُ.
اللَّهُمَّ أَنْتَ أَهْلُ الْوَصْفِ الْجَمِيلِ، وَ التَّعْدادِ الْكَثِيرِ، إِنْ تُؤَمَّلْ فَخَيْرُ مُؤَمَّلٍ، وَ إِنْ تُرْجَ فَأَكْرَمُ مَرْجُوٍّ. اللَّهُمَّ وَ قَدْ بَسَطْتَ لِي فِيما لا أَمْدَحُ بِهِ غَيْرَكَ، وَ لا أُثْنِي بِهِ عَلى أَحَدٍ سِواكَ، وَ لا أُوَجِّهُهُ إِلى مَعادِنِ الْخَيْبَةِ وَ مَواضِعِ الرِّيْبَةِ، وَ عَدَلْتَ بِلِسانِي عَنْ مَدائِحِ الْآدَمِيِّينَ وَ الثَّناءِ عَلَى المَرْبُوبِينَ الْمَخْلُوقِينَ. اللَّهُمَّ وَ لِكُلِّ مُثْنٍ عَلى مَنْ أَثْنى عَلَيْهِ مَثُوبَةٌ مِنْ جَزاءٍ، أَوْ عارِفَةٌ مِنْ عَطاءٍ، وَ قَدْ رَجَوْتُكَ دَلِيلاً عَلى ذَخائِرِ الرَّحْمَةِ وَ كُنُوزِ الْمَغْفِرَةِ.
اللَّهُمَّ وَ هذا مَقامُ مَنْ أَفْرَدَكَ بِالتَّوْحِيدِ الَّذِي هُوَ لَكَ، وَ لَمْ يَرَ مُسْتَحِقّاً لِهذِهِ الْمَحامِدِ وَ الْمَمادِحِ غَيْرَكَ، وَ بِي فاقَةٌ إِلَيْكَ لا يَجْبُرُ مَسْكَنَتَها إِلَّا فَضْلُكَ، وَ لا يَنْعَشُ مِنْ خَلَّتِها إِلَّا مَنُّكَ وَ جُودُكَ، فَهَبْ لَنا فِي هذَا الْمَقامِ رِضاكَ، وَ أَغْنِنا عَنْ مَدِّ الْأَيْدِي إِلى سِواكَ، إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيءٍ قَدِيرٌ»
موضوع بحث درسهايى از نهج البلاغه خطبۀ اشباح بود، كه برحسب نهج البلاغۀ محمّد عبده شماره نود و يكم و برحسب نهج البلاغۀ فيض الاسلام شمارۀ نود است.
اين قسمتى كه خوانديم در مورد علم خداوند بود كه به همه چيز احاطه دارد، كوچكترين حركتِ ناچيزترين موجوداتِ جهان را مى داند و از آن غافل نيست، مخفى ترين افكار و انديشه هاى مخلوقات را مى داند و از آن غفلت ندارد. سخن حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در مورد علم خداوند در اين خطبه از «عالِمُ السِّرِّ مِنْ ضَمائِرِ الْمُضْمِرِينَ» شروع شده و به «أَوْ ناشِئَةِ خَلْقٍ وَ سُلالَةٍ» ختم شده است.
ابن أبى الحديد كه يك عالم سنّى مذهبِ معتزلى است در تمجيد و تجليل از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام راجع به اين قسمت از سخنان آن حضرت مى گويد: اگر نضر بن كنانة اين سخنان را مى شنيد به حضرت ابراهيم عليه السلام چشم روشنى مى داد و به او مى گفت: آنچه را تو محكم نمودى از پايه ها و نشانه هاى توحيد كهنه و محو نشده بلكه خداوند براى تو از پشت من فرزندى را خارج نمود كه در جاهليت عرب از علوم توحيد پديد آورد آنچه را كه تو در جاهليت نبط پديد نياوردى؛ بلكه اگر اين كلمات ارزشمند را ارسطاطاليسى كه معتقد بود خدا علم به جزئيات ندارد مى شنيد، قلبش نسبت به خداوند خاشع و مو بر بدنش راست مى شد و فكرش مضطرب مى گشت. ببينيد آنچه بر اين سخن است از زيبايى و عظمت و شوكت و متانت و روانى و شيرينى و لطف و سلاست كه «لا أرى كَلاماً يَشْبَهُ هذا إلَّاأنْ يَكونَ كلامَ الْخالِقِ سُبحانَهُ، فَإنَّ هذا الْكلامَ نَبعَةٌ مِنْ تِلْكَ الشَّجَرَةِ، و جَدْوَلٌ مِنْ ذَلكَ البَحْرِ، و جَذْوَةٌ مِنْ تِلكَ النَّارِ» من كلامى كه شبيه اين كلام باشد نمى بينم مگر اين كه آن كلام، كلام خداى سبحان است كه اين كلام هم جوششى است از آن درخت، جويبارى از آن
دريا، و قطعۀ آتشى است از همان آتش. «و كَأَنَّهُ شَرَحَ قَولَهُ تَعالى: «وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلاّ هُوَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلاّ يَعْلَمُها وَ لا حَبَّةٍ فِي ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلاّ فِي كِتابٍ مُبِينٍ»(1).
ابن أبى الحديد ادامه مى دهد: مثل اين كه حضرت على در اين جملات و كلمات ارزشمند خود اين آيه را شرح فرموده كه گفته است: «كليد خزائن غيب نزد خداست و كسى جز خدا بر آن آگاه نيست؛ آنچه در خشكى و درياست همه را مى داند، هيچ برگى از درخت نمى افتد مگر اين كه او آگاه است، هيچ دانه اى در زير تاريكى هاى زمين نيست، و هيچ تر و خشكى نيست جز اين كه در لوح محفوظ مسطور است»(2).
اين سخن ابن أبى الحديد در عظمت علمى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بود. شما توجّه كرديد كه حضرت امير عليه السلام در اين قسمت از كلمات خود به بيان همۀ جزئيات پرداخته و از مخفى ترين آنها كه «عُقَدِ عَزِيماتِ الْيَقِينِ» بود نگذشتند، آن تصميم هايى كه يقين كننده پس از يقين خود مى گيرد از صداى پاى مورچه روى سنگ صاف در شب تاريك مخفى تر است و خدا قبل از هر كس به آن آگاه و عالم است، و حضرت امير عليه السلام از تذكر و يادآورى آن غفلت نفرموده اند. پس جا دارد كه ابن أبى الحديد معتزلى لب به تعريف و تمجيد حضرت در اين مورد بگشايد.
«وَ ما أَوْعَبَتْهُ [أَوْعَتْهُ] الْأَصْدافُ، وَ حَضَنَتْ عَلَيْهِ أَمْواجُ الْبِحارِ، وَ ما غَشِيَتْهُ سُدْفَةُ لَيْلٍ أَوْ ذَرَّ عَلَيْهِ شارِقُ نَهارٍ»
(و نيز خداوند به آنچه در ميان صدفهاى مرواريد است و موجهاى دريا آن را پرورش داده، و به آنچه تاريكى شب آن را پوشيده و يا آفتاب روز آن را نمايان كرده آگاه است.)
«أَوْعَبَتْهُ الْأَصْدافُ» در بعضى از نسخه ها «أَوْعَتْهُ الْأَصْدافُ» نقل شده(1)و هر دو به يك معناست، «اوعب» به معناى «جَمَعَ» است و «اوعى» به معناى «حَفِظَ». مى فرمايد:
«وَ ما أَوْعَبَتْهُ الْأَصْدافُ» خداوند به آن چيزهايى كه در صدفها جمع شده يا حفظ شده است عالم و آگاه است.
«حضنت» عطف است بر «اوعبته»؛ «حضنت» از «حِضْن و حِضانت» در اصل به معناى در بغل گرفتن است، حق الحضانة به معناى حق در بغل گرفتن مادر است كه فرزند خود را در بغل مى گيرد. «و ما حَضَنَتْ عَلَيْهِ أَمْواجُ الْبِحارِ» يعنى خداوند به آنچه امواج دريا در بغل دارد عالم و داناست. ممكن است به اين دليل كه «حضنت» با «على» متعدّى شده است متضمّن معناى احاطه باشد، و چنين معنا شود كه آنچه را امواج دريا به آن احاطه دارد از علم خدا مخفى نيست.
«وَ ما غَشِيَتْهُ سُدْفَةُ لَيْلٍ أَوْ ذَرَّ عَلَيْهِ شارِقُ نَهارٍ» ؛ «سدفة» به معناى تاريكى است، «سدفة ليل» به معناى تاريكىِ شب است. «ما غَشِيَتْهُ سُدْفَةُ لَيْلٍ» يعنى آن چيزى كه تاريكى شب آن را از چشم مخفى مى كند. «ذرّ» به معناى «طَلَعَ» است. «شارق» به معناى نورانى است، و «شارق نهار» يعنى روز روشن و نورانى. «سُدْفَةُ لَيْلٍ» و «شارِقُ نَهارٍ» از باب اضافۀ صفت به موصوف هستند. معناى جمله اين است كه خداوند هر آنچه را تاريكى شب از ديده ها مخفى مى كند و يا روشنايى روز بر آن طلوع مى نمايد آگاهى دارد.
«وَ مَا اعْتَقَبَتْ عَلَيْهِ أَطْباقُ الدَّياجِيرِ وَ سُبُحاتُ النُّورِ، وَ أَثَرِ كُلِّ خَطْوَةٍ، وَ حِسِّ كُلِّ حَرَكَةٍ، وَ رَجْعِ كُلِّ كَلِمَةٍ، وَ تَحْرِيكِ كُلِّ شَفَةٍ»
(و نيز خداوند به آنچه پى درپى پرده هاى تاريكى و درخشندگى هاى نور بر آن وارد گرديده، و به نشانۀ هر گامى و به صداى آهستۀ هر حركتى و به آواى هر سخنى و به حركت و جنبش لبها عالم و داناست.)6.
1) - شرح ابن أبى الحديد، ج 7، ص 29؛ منهاج البراعة، ج 7، ص 46.
«وَ مَا اعْتَقَبَتْ عَلَيْهِ أَطْباقُ الدَّياجِيرِ وَ سُبُحاتُ النُّورِ» ؛ «اعتقبت» از مادّۀ «تعاقب» به معناى پى درپى وارد شدن است. «اطباق» يعنى طبقه ها. «دياجير» جمع «ديجور» به معناى تاريكى هاست. «سبحات» جمع «سُبحة» به معناى شناور بودن است، «سُبُحاتُ النُّورِ» يعنى شناوريهاى نور يا نورهاى شناور. يعنى خداوند آگاه است به آن چيزى كه پياپى بر آن وارد مى شود پرده هاى تاريكى و درجات نور.
«وَ أَثَرِ كُلِّ خَطْوَةٍ» ؛ «خطوة» هم به فتح «خ» خوانده شده و هم به ضمّ آن، اگر «خَطوة» باشد مصدر و به معناى قدم برداشتن است، و اگر «خُطوة» باشد به معناى گام است. معناى جمله اين است كه خداوند اثر هر گام برداشتن را مى داند.
«وَ حِسِّ كُلِّ حَرَكَةٍ» ؛ «حسّ» به معناى احساس است، يعنى خدا احساس هر حركتى را مى داند. وقتى گفته مى شود: «كُلِّ حَرَكَةٍ» شامل حركت نور هم مى شود، و با اين كه حركت نور خيلى مخفى و نامعلوم است امّا خداوند حركت آن را هم مى داند.
«وَ رَجْعِ كُلِّ كَلِمَةٍ» ؛ «رَجْع» به معناى برگشتن است، و در معناى اين جمله چند احتمال داده شده است:(1)يكى برگشتن كلام به خود انسان است، يعنى خدا مى داند كه اين كلمه اى را كه مى گوييد به خودتان برگشت مى كند يا نه؛ يك احتمال ديگر اين كه مقصود برگشت صداى انسان هنگام تلفّظ كلمه است، چون وقتى انسان صدايى را از دهان بيرون مى دهد تا يك حدّى به جلو مى رود و بعد در اثر برخورد با عايق برمى گردد به طرف گوينده؛ احتمال سوّم اين است كه مقصود تصميم به گفتن كلام و برگرداندن آن كلام باشد، مثل اين كه هى مى خواهد بگويد و هى حرفش را فرو مى برد و در دل خود نگه مى دارد.
«وَ تَحْرِيكِ كُلِّ شَفَةٍ» ؛ «شفة» به معناى لب است؛ يعنى خداوند حركت هر لبى را مى داند. گاهى ممكن است انسان هنگام سخن گفتن هيچ صدايى از دهان خود بيرون4.
1) - منهاج البراعة، ج 7، ص 54.
ندهد و فقط لبها را تكان دهد و اتفاقاً طرف مقابل از حركت لب چيزى نفهمد، امّا خداوند همۀ حركتهاى لبها را مى داند.
«وَ مُسْتَقَرِّ كُلِّ نَسَمَةٍ، وَ مِثْقالِ كُلِّ ذَرَّةٍ، وَ هَماهِمِ كُلِّ نَفْسٍ هامَّةٍ، وَ ما عَلَيْها مِنْ ثَمَرِ شَجَرَةٍ، أَوْ ساقِطِ وَرَقَةٍ، أَوْ قَرارَةِ نُطْفَةٍ، أَوْ نُقاعَةِ دَمٍ وَ مُضْغَةٍ، أَوْ ناشِئَةِ خَلْقٍ وَ سُلالَةٍ»
(و نيز خداوند جايگاه هر جاندار و مقدارِ هر ذرّه اى و همهمه هاى آهستۀ هر نفسى را كه داراى اراده و عزم است مى داند، و همچنين به هر ميوه اى كه روى زمين است يا هر برگى كه از درخت مى افتد و جايگاه هر نطفه و يا خونى كه در رحم جمع و بسته گشته يا مانند پارۀ گوشت گشته يا خلقى و صورتى پديد آمده آگاه است.)
«وَ مُسْتَقَرِّ كُلِّ نَسَمَةٍ» ؛ «مستقرّ» به معناى جايگاه است؛ «نسمة» از «نسيم» به معناى هواى صاف و زلال است، انسان و هر حيوان ديگر را از اين باب كه نَفَس مى كشند و از هواى صاف و زلال استفاده مى كنند و حياتشان به وسيلۀ هواست از آن به «نسمة» تعبير كرده اند. مقصود اين است كه خدا مكان و جايگاه هر انسان و حيوانى را مى داند.
«وَ مِثْقالِ كُلِّ ذَرَّةٍ» ؛ «مثقال» به معناى مقدار، و «ذرّه» به معناى هر چيز كوچك است؛ يعنى خداوند مقدار هر چيز كوچك و ريزى را مى داند.
«وَ هَماهِمِ كُلِّ نَفْسٍ هامَّةٍ» ؛ «هماهم» جمع «همهمة» است. «هامّة» به معناى تصميم گيرنده است؛ اصولاً وقتى انسان تصميم مى گيرد، متعاقب آن يك حركتها و سر و صداهايى هم وجود دارد. لذا حضرت فرموده است: خداوند همهمۀ هر تصميم گيرنده اى را مى داند.
«وَ ما عَلَيْها مِنْ ثَمَرِ شَجَرَةٍ» ، ضمير در «عليها» به زمين برمى گردد؛ يعنى خداوند همۀ آنچه را كه بر زمين است مى داند. «مِنْ» در «من ثمر شجرة» براى بيان است؛ يعنى آنچه بر زمين است عبارت از ميوۀ درخت است كه خدا مى داند؛ «أَوْ ساقِطِ وَرَقَةٍ» يا برگ درختى است كه از درخت افتاده و روى زمين قرار گرفته است؛ «أَوْ قَرارَةِ نُطْفَةٍ» ،
معناى اصلى «نطفة» آب صاف و زلالى است كه اندك باشد، و علّت اين كه به نطفۀ انسان و حيوانات نطفه مى گويند همين است كه صاف، زلال و اندك است.
«أَوْ نُقاعَةِ دَمٍ وَ مُضْغَةٍ» ؛ «نقاعة» به معناى محل جمع شدن آب و مانند آن مى باشد.
«نُقاعَةِ دَمٍ وَ مُضْغَةٍ» يعنى آن چيزى كه خون صاف يا مضغه در آن قرار مى گيرد؛ خداوند محل قرار گرفتن نطفه و خون و مضغه در رحم را مى داند.
«أَوْ ناشِئَةِ خَلْقٍ وَ سُلالَةٍ» ؛ «ناشئة» از مادّۀ «نشأة» به معناى پديد آمدن و موجود شدن است. «ناشِئَةِ خَلْقٍ» يعنى آخرين لحظۀ خلقت كه روح ايجاد مى شود. «سلالة» به معناى چكيده و خلاصه است. يعنى خداوند پديد آمدۀ خلقت و چكيدۀ خلقت انسان و هر موجود ديگر را مى داند و به آن آگاهى دارد.
«لَمْ تَلْحَقْهُ فِي ذَلِكَ كُلْفَةٌ، وَ لَااعْتَرَضَتْهُ فِي حِفْظِ مَا ابْتَدَعَهُ مِنْ خَلْقِهِ عارِضَةٌ، وَ لَا اعْتَوَرَتْهُ فِي تَنْفِيذِ الْأُمُورِ وَ تَدْبِيرِ [تَدابِيرِ] الْمَخْلُوقِينَ مَلالَةٌ وَ لا فَتْرَةٌ»
(از اين علم و دانايى مشقت و رنجى به او نرسيده، و در حفظ و نگهدارى آنچه آفريده هيچ مانعى براى او پيش نيامده، و در تدبير و اجراى امور مخلوقات هيچ خستگى و سستى به او روى نياورده است.)
«لَمْ تَلْحَقْهُ فِي ذَلِكَ كُلْفَةٌ» ، مشاراليه «ذلك» در عبارتِ حضرت امير عليه السلام علم و احاطۀ خدا به اشياء و موجودات جهان هستى است. «كلفة» به معناى زحمت و مشقت است. يعنى اين كه خداوند به همۀ موجودات جهان آگاهى دارد براى او مشقتى را به بار نياورده است، به عبارت ديگر دانايى خداوند و احاطۀ او به خلايق موجب زحمت براى خدا نيست.
«وَ لَااعْتَرَضَتْهُ فِي حِفْظِ مَا ابْتَدَعَهُ مِنْ خَلْقِهِ عارِضَةٌ» ، مقصود از جملۀ «ما ابتدعه»
خلايق است، و «من خلقه» بيان ابهام در «ما» است. يعنى خداوند را در حفظ مخلوقاتش مانعى در كار نيست، به خوبى قدرت بر حفظ مخلوقات خود را داشته و به حفظ آنها نيز برخاسته است. ممكن است ما چيزى را اختراع كنيم و يا ساختمانى را بسازيم و در حفظ و نگهدارى آن از فساد و نابودى عاجز باشيم، ولى خداوند چنين نيست و همان گونه كه قدرت ابداع و ايجاد موجودات را دارد، قدرت حفظ و نگهدارى آنها را نيز خواهد داشت.
«وَ لَااعْتَوَرَتْهُ فِي تَنْفِيذِ الْأُمُورِ وَ تَدْبِيرِ الْمَخْلُوقِينَ مَلالَةٌ وَ لا فَتْرَةٌ» ؛ «اعتورته» از «اعتوار» به معناى عارض شدن است. يعنى در اجرا و تدبير امور مخلوقات ملالت و سستى به او نمى رسد، اين طور نيست كه تدبير امور جهان هستى او را خسته كند و بر اثر خستگى در او سستى پديد آيد.
«بَلْ نَفَذَ فِيهِمْ عِلْمُهُ وَ أَحْصاهُمْ عَدُّهُ، وَ وَسِعَهُمْ عَدْلُهُ، وَ غَمَرَهُمْ فَضْلُهُ، مَعَ تَقْصِيرِهِمْ عَنْ كُنْهِ ما هُوَ أَهْلُهُ»
(بلكه علم او در همۀ مخلوقات جارى است و به آنها احاطه دارد، و عدالت او آنها را فرا گرفته، و با كوتاهى آنان در آنچه شايستۀ مقام اوست فضل و كرمش شامل حال آنها شده.)
«احصاء» به معناى شماره كردن است، «بَلْ نَفَذَ فِيهِمْ عِلْمُهُ وَ أَحْصاهُمْ عَدُّهُ» يعنى نه اين كه تنفيذ امور مخلوقات او را خسته نمى كند، بلكه علم خداوند به همۀ مخلوقات احاطه دارد و در آنها نفوذ كرده است و شمارۀ آنها را نيز دارد.
«وَ وَسِعَهُمْ عَدْلُهُ» و گذشته بر اين كه عدد مخلوقات را مى داند، عدالت خدا هم شامل آنان خواهد بود؛ اين كه ما نمى توانيم معناى عدالت را در خداوند درك كنيم دليل بر اين نيست كه او به عدالت عمل نكرده باشد؛ عدالت خداوند به اين معناست كه هر چيزى در جاى مناسب خود قرار داده شود و به اندازۀ استعدادش از نعمت هستى بهره مند باشد و به قول شاعر:
«جهان چون زلف و خطّ و خال و ابروست*** كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست»(1)
وجود سم در دُم عقرب عين عدالت خداست گرچه شما از آن وحشت داريد و از وجود آن سم رنج مى بريد، شما از تابستان گرم و يا زمستان سرد رنج مى بريد و آن را نگران كننده مى دانيد در صورتى كه وجود هر كدام موجب ادامۀ حيات بشر روى زمين است و به جاى خويش نيكوست.
«وَ غَمَرَهُمْ فَضْلُهُ» يعنى و تفضل او همۀ بندگان را فرا گرفته است، «مَعَ تَقْصِيرِهِمْ عَنْ كُنْهِ ما هُوَ أَهْلُهُ» با اين كه مردم در شناسايى و عبادت او كوتاهى مى كنند، باز هم خدا تفضل و جود و كرم خود را شامل همۀ آنها مى گرداند. اين كه مردم در عبادت و اطاعت از خدا كوتاهى مى كنند، علّتش كوتاهى در اصل توحيد و شناخت خداست، اگر در شناخت خدا كوتاهى نكنند و آن طور كه بايد او را بشناسند، طبعاً در عبادت او هم كوتاهى نمى كنند و حقّ عبادت او را انجام مى دهند.
«اَللَّهُمَّ أَنْتَ أَهْلُ الْوَصْفِ الْجَمِيلِ، وَ التَّعْدادِ الْكَثِيرِ، إِنْ تُؤَمَّلْ فَخَيْرُ مُؤَمَّلٍ، وَ إِنْ تُرْجَ فَأَكْرَمُ مَرْجُوٍّ»
(خدايا تو سزاوار صفات نيك و كمالات بسيارى، اگر به تو آرزومنديم پس تو بهترين آرزو شدگان هستى، و اگر به تو اميدواريم پس تو بهترين كسى هستى كه بايد به او اميدوار بود.)
«وصف» به معناى توصيف است، «الْوَصْفِ الْجَمِيلِ» يعنى صفات نيك. «اَللَّهُمَّ أَنْتَ أَهْلُ الْوَصْفِ الْجَمِيلِ» خدايا تو تنها كسى هستى كه سزاوار صفات خوبى و ديگران هرچه خوبى و زيبايى دارند از تو است و از خود چيزى ندارند.
1) گلشن راز، شيخ محمود شبسترى.
«وَ التَّعْدادِ الْكَثِيرِ» ؛ «تعداد» را برخى گفته اند در اصل «تعديد» مصدر باب تفعيل بوده «ياء» آن را به «الف» قلب كرده اند «تعداد» شده و به معناى شماره كردن است.
يعنى تو اهل شمارۀ بسيارى، هم صفات تو بسيار و هم مخلوقات تو زياد و هم نعمت هايت بى پايان است.
«إِنْ تُؤَمَّلْ فَخَيْرُ مُؤَمَّلٍ» ؛ «تؤمّل» از «امل» به معناى آرزو است. يعنى اگر تو مورد آرزو واقع شوى بهترين آرزو شده ها هستى، به عبارت بهتر تو بهترين كسى هستى كه بايد مورد توجّه و آرزو واقع شوى؛ اگر امر داير شود كه آرزوى انسان رسيدن به مال و مقام دنيا باشد يا رسيدنِ به خدا، طبيعى است كه آرزوى رسيدن به خدا سزاوارتر است، براى اين كه مال و مقام دنيا زايل شدنى و از بين رفتنى است.
«وَ إِنْ تُرْجَ فَأَكْرَمُ مَرْجُوٍّ» ؛ «ترج» و «مرجوّ» از مادّۀ «رجاء» به معناى اميدوارى است. مقصود اين است كه اگر بنا شود به كسى اميدوار باشيم، تو سزاوارترين افراد به اميدوارى هستى، بايد به تو اميدوار بود و از اميد به ديگران بريد، يا اين كه اگر رسيدن به تو اميد باشد تو بهترين اميدى.
«اَللَّهُمَّ وَ قَدْ بَسَطْتَ لِي فِيما لا أَمْدَحُ بِهِ غَيْرَكَ، وَ لا أُثْنِي بِهِ عَلى أَحَدٍ سِواكَ، وَ لا أُوَجِّهُهُ إِلى مَعادِنِ الْخَيْبَةِ وَ مَواضِعِ الرِّيْبَةِ»
(بار خدايا تو به من قدرت و زبان گويايى دادى كه با آن غير تو را مدح و ستايش نمى كنم، و غير تو را ثنا نمى گويم، و متوجّه نمى كنم مدح و ثناى خود را به سوى كانونهاى نوميدى و موارد شك و ترديد.)
مقصود از «قَدْ بَسَطْتَ لِي فِيما لا أَمْدَحُ بِهِ غَيْرَكَ» قدرت بيان است، عرض مى كند:
خدايا تو قدرت سخن گفتن و فصاحت و بلاغت را به من دادى و من غير از تو را با آن ستايش نمى كنم. «وَ لا أُثْنِي بِهِ عَلى أَحَدٍ سِواكَ» و با اين قدرت بيان ثناگوى كسى غير
از تو نمى شوم. «وَ لا أُوَجِّهُهُ إِلى مَعادِنِ الْخَيْبَةِ وَ مَواضِعِ الرِّيْبَةِ» ؛ «اوجّهه» از «توجيه» به معناى روآوردن و توجّه كردن است؛ يعنى متوجّه نمى كنم حمد و ثناى خود را به كسانى كه كانون نوميدى و يا جاى شك و ترديد هستند.
«وَ عَدَلْتَ بِلِسانِي عَنْ مَدائِحِ الْآدَمِيِّينَ وَ الثَّناءِ عَلَى المَرْبُوبِينَ الْمَخْلُوقِينَ»
(و تو زبانم را از مدح آدميان و ثناى خلايقى كه آفريده هاى تو هستند باز داشتى.)
«عدلت» از «عدول» به معناى برگرداندن است. «مدائح» جمع «مديحة» به معناى مدح، و «آدميّين» جمع «آدمىّ» به معناى انسانهاست. «مربوبين» جمع «مربوب» به معناى خلق شدگان است. مى فرمايد: و تو زبانم را از مدح و ثناى انسانهايى كه مخلوق و تربيت يافتۀ تو هستند باز گرداندى؛ حيف از زبان حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام با اين فصاحت و بلاغت است كه بخواهد در حمد و ثناى غير خداوند عالم به كار گرفته شود.
«اَللَّهُمَّ وَ لِكُلِّ مُثْنٍ عَلى مَنْ أَثْنى عَلَيْهِ مَثُوبَةٌ مِنْ جَزاءٍ، أَوْ عارِفَةٌ مِنْ عَطاءٍ، وَ قَدْ رَجَوْتُكَ دَلِيلاً عَلى ذَخائِرِ الرَّحْمَةِ وَ كُنُوزِ الْمَغْفِرَةِ»
(بار خدايا هر ستايش كننده اى را بر ستوده اش توقع اجر و عطيه است، ولى اميد من به تو اين است كه تو براى من راهنماى رسيدن به رحمتها و گنجهاى مغفرت باشى.)
«مُثْنٍ» اسم فاعل از باب افعال از مادّۀ «ثناء» به معناى سپاس گزارنده است، «مَنْ أَثْنى عَلَيْهِ» كسى است كه او را ستايش كرده اند. «مثوبة» از مادّۀ «ثاب» به معناى برگشت داده شده است كه مقصود پاداش عمل است. «عارفة» به معناى چيز شناخته شده و مقصود از آن احسان است؛ فاعل در اينجا به معناى مفعول است. عرض مى كند: خدايا هر كسى در مقابل ستايشى كه از ديگران مى كند توقع بازگشت آن را
دارد؛ ولى من در مقابل ثنايى كه از تو به عمل مى آورم، اميدوارم كه راهنماى من به رحمتهاى ذخيره شدۀ خود باشى.
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام با آن همه عبادتى كه دارند اميد به مغفرت و بخشش خداوند دارند؛ وقتى كه حضرت امير عليه السلام با آن همه عبادت اين طور بگويد، حساب من و شما پاك است، ما بايد از آن حضرت بياموزيم و در طلب رحمت و مغفرت خداوند عالم باشيم.
«اَللَّهُمَّ وَ هذا مَقامُ مَنْ أَفْرَدَكَ بِالتَّوْحِيدِ الَّذِي هُوَ لَكَ، وَ لَمْ يَرَ مُسْتَحِقّاً لِهذِهِ الْمَحامِدِ وَ الْمَمادِحِ غَيْرَكَ، وَ بِي فاقَةٌ إِلَيْكَ لا يَجْبُرُ مَسْكَنَتَها إِلَّا فَضْلُكَ»
(خداوندا اين است جايگاه كسى كه تو را در توحيد مخصوص به تو يكتا دانسته، و براى اين سپاسگزاريها غير از تو را مستحق ندانسته است، و فقر و نياز مرا به تو جز فضل و كرم تو جبران نمى كند.)
مقصود از «هذا» جاى خطابه خواندن حضرت است. فرموده: اين جايى كه من در آن مشغول به تعظيم و توحيد تو هستم «مَقامُ مَنْ أَفْرَدَكَ بِالتَّوْحِيدِ الَّذِي هُوَ لَكَ» جاى كسى است كه تو را مخصوص به توحيد مى كند؛ اين مكان آن قدر مقدّس است كه فقط بايد انسان موحّد در آن بايستد، جاى كافر و منافق نيست. و حتماً در اين مقام هم بايد سخن از توحيد خدا باشد نه تعريف و تمجيد ديگران.
«وَ لَمْ يَرَ مُسْتَحِقّاً لِهذِهِ الْمَحامِدِ وَ الْمَمادِحِ غَيْرَكَ» اينجا مقام كسى است كه غير از تو كس ديگرى را مستحق اين همه مدح و ثنا نديده است. اين اوصاف مخصوص شخص حضرت امير عليه السلام است و حضرت هم خودشان را مى گويند. خطيبى كه موحّد باشد هرگز به ثناخوانى ديگران نمى پردازد. و بعداً به درگاه خداوند چنين درخواست
مى كند كه: «وَ بِي فاقَةٌ إِلَيْكَ» من به درگاه تو آن چنان فقير و نيازمندم كه «لا يَجْبُرُ مَسْكَنَتَها إِلَّا فَضْلُكَ» اين بيچارگى را هيچ چيزى جبران نمى كند مگر فضل و عطاى تو.
«وَ لا يَنْعَشُ مِنْ خَلَّتِها إِلَّا مَنُّكَ وَ جُودُكَ، فَهَبْ لَنا فِي هذَا الْمَقامِ رِضاكَ، وَ أَغْنِنا عَنْ مَدِّ الْأَيْدِي إِلى سِواكَ، إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيءٍ قَدِيرٌ»
(و سختىِ آن را برطرف نمى كند مگر جود و بخشش تو، پس در اين مقام رضا و خشنودى خود را به ما ارزانى فرموده، دستهاى ما را به سوى غير خود دراز نفرما، زيرا تو بر هر چيزى قادر و توانا هستى.)
«لاينعش» از مادّۀ «نعش» به معناى «رفع» يعنى برطرف كردن است. «خَلَّة» به معناى كمبود و بدبختى است. «وَ لا يَنْعَشُ مِنْ خَلَّتِها إِلَّا مَنُّكَ وَ جُودُكَ» و اين كمبود و بدبختى را كه دارم هيچ چيزى برطرف نمى كند مگر عطا و بخشش تو.
«فَهَبْ لَنا فِي هذَا الْمَقامِ رِضاكَ» پس ببخش به ما در اين مقامِ بدبختى و فقر و بيچارگى، رضايت خود را «وَ أَغْنِنا عَنْ مَدِّ الْأَيْدِي إِلى سِواكَ» و ما را از اين كه بخواهيم دستمان را پيش غير تو دراز كنيم بى نياز فرما «إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيءٍ قَدِيرٌ» زيرا كه تو بر هر كارى توانا و قدرتمند هستى.
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
والحمد للّه ربّ العالمين
و صلّى اللّه على محمّد و آله الطّاهرين.
1 - قرآن مجيد.
2 - إرشاد القلوب؛ حسن بن محمّد (ديلمى)، 2 جلد در 1 مجلّد، منشورات الشريف الرضى (قم)، 1412 ق.
3 - الإرشاد فى معرفة حجج اللّه على العباد؛ محمّد بن محمّد بن نعمان عكبرى بغدادى (شيخ مفيد)، 2 جلد، كنگرۀ شيخ مفيد (قم)، 1413 ق.
4 - الاستيعاب فى معرفة الأصحاب؛ يوسف بن عبداللّه بن محمّد بن عبد البرّ (ابن عبد البرّ)، 4 جلد، دار الجيل (بيروت)، 1412 ق.
5 - الحكمة المتعالية فى الأسفار العقلية الأربعة (الأسفار الأربعة)؛ صدرالدّين محمّد شيرازى (صدر المتألهين)، 9 جلد، المطبعة الحيدرية (تهران)، 1379 ق.
6 - الإصابة فى تمييز الصّحابة؛ احمد بن على (ابن حجر عسقلانى)، تحقيق عادل احمد عبدالموجود و على محمّد معوض، 8 جلد، دارالكتب العلمية (بيروت)، 1415 ق.
7 - الأمالى؛ محمّد بن على بن بابويه (شيخ صدوق)، كتابچى (تهران)، 1376 ش.
8 - بحارالأنوار، الجامعة لدُرر أخبار الأئمة الأطهار؛ محمّد باقر بن محمّد تقى (مجلسى)، 111 جلد، دار احياء التراث العربى (بيروت)، 1403 ق.
9 - تاريخ اليعقوبى؛ احمد بن اسحاق بن واضع (يعقوبى)، 2 جلد، دار صادر (بيروت).
10 - تحف العقول عن آل الرسول 6؛ حسن بن على بن شعبة (ابن شُعبة حَرّانى)، تصحيح على اكبر غفارى، مؤسسة النشر الإسلامى (قم)، 1404 ق / 1363 ش.
11 - التفسير الكبير (مفاتيح الغيب)؛ محمّد بن عمر بن حسين القرشى (فخر رازى)، 32 جلد در 16 مجلّد، دار إحياء التراث العربى (بيروت)، 1411 ق.
12 - تفسير نورالثقلين؛ عبد على بن جمعة (عروسى حويزى)، 5 جلد، انتشارات اسماعيليان (قم)، 1415 ق.
13 - تنزيه الأنبياء؛ على بن حسين علم الهدى (سيّد مرتضى)، دار الشريف الرضى (قم)، 1377 ش.
14 - التوحيد؛ محمّد بن على بن بابويه (شيخ صدوق)، مؤسسة النشر الإسلامى (قم)، 1398 ق.
15 - تهذيب الأحكام فى شرح المقنعة؛ محمّد بن حسن (شيخ طوسى)، 10 جلد در 5 مجلّد، دارالكتب الإسلامية (نجف اشرف)، 1377 ق.
16 - شرح المنظومة؛ الحاج ملا هادى (سبزوارى)، انتشارات لقمان (قم).
17 - شرح نهج البلاغة؛ أبو حامد بن هبة اللّه (ابن أبى الحديد)، 20 جلد در 10 مجلّد، دارالكتب العلمية (قم)، 1378 ق.
18 - شرح نهج البلاغة ابن ميثم؛ كمال الدين ميثم بن على بن ميثم (ابن ميثم بحرانى)، 5 جلد، مؤسسة النصر (تهران)، 1378 ق.
19 - صحيح البخارى؛ محمّد بن اسماعيل (بخارى)، 4 جلد، دار إحياء الكتب العربية.
20 - صحيح مسلم؛ مسلم بن الحجاج القشيرى النيسابورى (مسلم نيشابورى)، 5 جلد، دار احياء التراث العربى (بيروت)، 1374 ق.
21 - عبقات الأنوار؛ سيّد حامد حسين الموسوى (مير حامد حسين)، مطلع الأنوار (حيدرآباد هند).
22 - عيون أخبار الرضا؛ محمّد بن على بن بابويه (شيخ صدوق)، 2 جلد، نشر جهان (تهران)، 1378 ق.
23 - الغدير فى الكتاب والسنّة والأدب؛ عبدالحسين امينى نجفى (امينى)، 11 جلد، دارالكتب الإسلامية (تهران)، 1372 ق.
24 - الكافى؛ محمّد بن يعقوب بن اسحاق (كلينى)، 8 جلد، دارالكتب الإسلامية (تهران)، 1407 ق.
25 - كشف الغمّة فى معرفة الائمة؛ على بن عيسى (إربلى)، 2 جلد، انتشارات بنى هاشم (تبريز)، 1381 ق.
26 - كفاية الأصول؛ محمّد كاظم خراسانى (آخوند خراسانى)، مؤسسۀ آل البيت (قم)، 1409 ق.
27 - كنز العمّال فى سنن الأقوال والأفعال؛ علاءالدين على بن حسام الدين (متقى هندى)، 16 جلد، دارالكتب العلمية (بيروت)، 1419 ق.
28 - گلستان سعدى؛ أبو محمّد مصلح الدين (سعدى شيرازى)، انتشارات خوارزمى (تهران)، چاپ چهارم، 1374 ش.
29 - گلشن راز؛ سعدالدين محمود بن عبدالكريم بن يحيى شبسترى (شيخ محمود شبسترى)، مصحّح محمّد حماصيان، انتشارات خدمات فرهنگى كرمان، 1382 ش.
30 - اللطائف والظرائف؛ عبدالملك بن محمّد بن اسماعيل (أبو منصور ثعالبى)، دار المناهل (بيروت).
31 - مثنوى معنوى؛ جلال الدين محمّد بلخى (مولوى)، كتابفروشى اسلاميه (تهران).
32 - مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ الفضل بن الحسن (طبرسى)، 10 جلد در 5 مجلّد، كتابفروشى اسلاميه (تهران)، 1373 ق.
33 - المحاسن؛ احمد بن محمّد بن خالد (برقى)، 2 جلد، دارالكتب الإسلامية (قم)، 1371 ق.
34 - المراجعات؛ سيّد عبدالحسين شرف الدين الموسوى العاملى (سيّد عبدالحسين شرف الدين)، انتشارات اسوه (قم)، 1413 ق.
35 - مصادر نهج البلاغة و أسانيده؛ سيّد عبدالزهراء (حسينى خطيب)، 4 جلد، دارالأضواء (بيروت)، 1405 ق.
36 - مغازى واقدى (المغازى)؛ محمّد بن عمر (واقدى)، 2 جلد، دارالكتب العلمية (بيروت)، 2013 م.
37 - مفاتيح الغيب؛ محمّد بن ابراهيم صدرالدين شيرازى (ملاّ صدرا)، نشر خواجوى (تهران)، 1363 ش.
38 - مناقب آل أبى طالب؛ محمّد بن على بن شهر آشوب (ابن شهر آشوب)، 4 جلد، علامه (قم)، 1379 ق.
39 - من لايحضره الفقيه؛ محمّد بن على بن بابويه (شيخ صدوق)، تصحيح على اكبر غفارى، 4 جلد، مؤسسة النشر الإسلامى (قم)، 1413 ق.
40 - منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغة؛ ميرزا حبيب اللّه الهاشمى (خوئى)، 21 جلد، مكتبة الإسلامية (تهران).
41 - الميزان فى تفسير القرآن؛ سيّد محمّد حسين (طباطبايى)، 20 جلد، مؤسسة الأعلمى للمطبوعات (بيروت)، 1393 ق.
42 - النهاية فى غريب الحديث والأثر؛ أبوالسعادات مبارك بن محمّد الجزرى (ابن أثير جَزَرى)، 2 جلد، مؤسسۀ مطبوعاتى اسماعيليان (قم)، 1367 ش.
43 - نهج البلاغة؛ (صبحى صالح)، انتشارات هجرت (قم)، 1414 ق.
44 - نهج البلاغة؛ (محمّد عبده)، مطبعة الاستقامة (مصر).
45 - وسائل الشيعة؛ محمّد بن حسن (حرّ عاملى)، 30 جلد، مؤسسة آل البيت (قم)، 1409 ق.
46 - وقعة صفّين؛ (نصر بن مزاحم منقرى)، تحقيق عبدالسلام محمّد هارون، المؤسسة العربية الحديثة (قاهره)، افست قم، منشورات مكتبة المرعشى النجفى، 1404 ق.
47 - يتيمة الدهر فى محاسن اهل العصر؛ ابو منصور (ثعالبى)، دارالفكر (بيروت)، 1393 ق.