ghaemiyeh.com
سرشناسه:فرخ فال، احمد، ۱۳۳۷ -
عنوان و نام پديدآور:دائرهالمعارف ارتباطات و تعاملات خدا، انسان و جهان از دیدگاه قرآن کریم، پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله و اهلبیت عصمت و طهارت علیهمالسلام/ احمد فرخفال.
مشخصات نشر:قم: ذکری، ۱۴۰۰.
مشخصات ظاهری:۲۰ ج.
شابک:دوره : 978-622-6319-28-7 ؛ ج.۱ : 978-622-6319-27-0 ؛ ج.۲ : 978-622-6319-29-4 ؛ ج.۳ : 978-622-6319-30-0 ؛ ج.۴ : 978-622-6319-31-7 ؛ ج.۵ : 978-622-6319-32-4 ؛ ج.۶ : 978-622-6319-33-1 ؛ ج.۷ : 978-622-6319-34-8 ؛ ج.۸ : 978-622-6319-35-5 ؛ ج.۹ : 978-622-6319-36-2 ؛ ج.۱۰ : 978-622-6319-37-9 ؛ ج.۱۱ : 978-622-6319-38-6 ؛ ج.۱۲ : 978-622-6319-39-3 ؛ ج.۱۳ : 978-622-6319-40-9 ؛ ج.۱۴ : 978-622-6319-41-6 ؛ ج.۱۵ : 978-622-6319-42-3 ؛ ج.۱۶ : 978-622-6319-43-0 ؛ ج.۱۷ : 978-622-6319-44-7 ؛ ج.۱۸ : 978-622-6319-45-4 ؛ ج.۱۹ : 978-622-6319-46-1 ؛ ج.۲۰ : 978-622-6319-47-8
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
يادداشت:ج.۲ - ۲۰ (چاپ اول: ۱۴۰۰) (فیپا).
یادداشت:کتابنامه.
مندرجات:ج.۱و ۲. ارتباطات الهی و عالم هستی.- ج.۳. ارتباطات و تعاملات انبیاء علیهمالسلام.- ج.۴ - ۶. ارتباطات و تعاملات انبیاء، ائمه و اولیاء علیهمالسلام.- ج.۷ و ۸. ارتباطات و تعاملات انسان با خداوند متعال.- ج.۹. ارتباطات و تعاملات زن و شوهر.- ج.۱۰. ارتباطات و تعاملات والدین و فرزند.- ج.۱۱ و ۱۲. ارتباطات و تعاملات بین مردم.- ج.۱۳. ارتباطات و تعاملات مومنین و منافقین.- ج.۱۴. ارتباطات و تعاملات مسلمانها و مذاهب.- ج.۱۵. ارتباطات و تعاملات مذاهب و امم اسلامی.- ج.۱۶. ارتباطات و تعاملات مسلمانها و کفار.- ج.۱۷. ارتباطات و تعاملات حکومت اسلامی و مردم.- ج.۱۸ و ۱۹. ارتباطات و تعاملات بین حکومتها.- ج.۲۰. تعاملات در حکومت حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف).
موضوع:ارتباط -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Communication -- Religious aspects -- Islam
ارتباط -- جنبههای قرآنی
Communication -- Qur'anic teaching
ارتباط -- احادیث
Communication -- Hadiths
ارتباط بین اشخاص -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Interpersonal communication -- Religious aspects -- Islam
ارتباط بین اشخاص -- جنبههای قرآنی
Interpersonal communication -- Qur'anic teaching
ارتباط بین اشخاص -- احادیث
Interpersonal communication -- Hadiths
رده بندی کنگره:BP۱۱/۶
رده بندی دیویی:۲۹۷/۰۴۵
شماره کتابشناسی ملی:۷۵۹۵۵۱۱
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا
بسم الله الرحمن الرحیم
دائرة المعارف ارتباطات وتعاملات
خدا، انسان وجهان
ازدیدگاه قرآن، پیامبر(صلی الله علیه و اله) واهلبیت عصمت و طهارت علیهم السلام
جلد نوزدهم: تعاملات بین حکومت ها
تألیف: احمد فرخ فال
دائرة المعارف ارتباطات و تعاملات انسان و جهان
جلد نوزدهم: ارتباطات و تعاملات بین حکومت ها
احمد فرخ فال
انتشارات ذکری/ قم /1400 ش
شابک این جلد: 1-46-6319-622-978
شابک دوره: 7-28-6319-622-978
ادرس مرکز پخش : قم خیابان معلم انتشارات مرکز مدیریت حوزه های علمیه
تلفن مرکز پخش37735547-025
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
قرآن کریم میفرماید:
«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْکرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیکمْ إِذْ کنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَینَ قُلُوبِکمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَ کنْتُمْ عَلی شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَکمْ مِنْها کذلِک یبَینُ اللَّهُ لَکمْ آیاتِهِ لَعَلَّکمْ تَهْتَدُونَ»؛(1)«و همگی به ریسمان خدا [قرآن و اسلام و هر گونه وسیله وحدت]، چنگ زنید و پراکنده نشوید! و نعمت (بزرگِ) خدا را بر خود، به یاد آرید که چگونه دشمن یکدیگر بودید و او میان دلهای شما، الفت ایجاد کرد و به برکتِ نعمتِ او، برادر شدید! و شما بر لبِ حفرهای از آتش بودید، خدا
1) . آلعمران / 103.
شما را از آن نجات داد؛ این چنین، خداوند آیات خود را برای شما آشکار میسازد؛ شاید پذیرای هدایت شوید.»
«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا»؛ خدای تعالی در آیات قبل یعنی آیه: «وَ کیفَ تَکفُرُونَ وَ أَنْتُمْ تُتْلی عَلَیکمْ آیاتُ اللَّهِ وَ فِیکمْ رَسُولُهُ وَ مَنْ یعْتَصِمْ بِاللَّهِ...» فرموده بود که تمسک به آیات خدا و رسول او (و یا تمسک به کتاب و سنت) تمسک به خدا است و شخص متمسک و معتصم در امان است و هدایتش ضمانت شده است. کسی که دست به دامن رسول شود، دست به دامن کتاب شده است چون همین کتاب است که در آن آمده: «وَ ما آتاکمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا...».(1)
اینک در این آیه، اعتصام مذکور و سفارش شده در آن آیه را، مبدل کرد به اعتصام بحبل اللَّه. در نتیجه فهماند که اعتصام به خدا و رسولی که قبلاً گفتیم، اعتصام بحبل اللَّه است. یعنی آن رابط و واسطهای که بین عبد و رب را به هم وصل میکند و آسمان را به زمین مرتبط میسازد. چون گفتیم که اعتصام به خدا و رسول، اعتصام به کتاب خدا است که عبارت است از وحیی که از آسمان به زمین میرسد. و اگر خواستی، میتوانی اینطور بگویی: حبل اللَّه همان قرآن و رسول
1) . «آنچه رسول میگوید، انجام دهید، و هر نهیی که میکند اطاعت کنید.» (حشر / 7)
خدا(صلی الله علیه و اله) است، چون قبلاً هم توجه فرمودی که برگشت همه اینها به یک چیز است.
و قرآن کریم، هر چند که جز به حق تقوا و اسلام ثابت دعوت نمیکند، لیکن غرض این آیه غیر از آن غرضی است که آیه قبلی یعنی: «اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ...» داشت، آن آیه متعرض حکم تک تک افراد بود که مراقب باشند حق تقوا را به دست آورده، جز با اسلام نمیرند. ولی این آیه متعرض حکم جماعت مجتمع است. دلیلش این است که میفرماید:
«جمیعاً» و نیز میفرماید: «وَ لا تَفَرَّقُوا».
پس این دو آیه همانطور که فرد را بر تمسک به کتاب و سنت سفارش میکنند به مجتمع اسلامی نیز دستور میدهند که به کتاب و سنت معتصم شوند.
«وَ اذْکرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیکمْ إِذْ کنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَینَ قُلُوبِکمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً»؛ جملۀ «اذ کنتم» بیان است برای کلمۀ «نعمته» و جمله بعدی که میفرماید: «وَ کنْتُمْ عَلی شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَکمْ مِنْها» عطف است به همین جمله.
و اینکه خدای تعالی امر میکند به یادآوری این نعمت، اساسش رسم و عادتی است که قرآن کریم دارد و آن این است که تعلیمات خود را با ذکر علل و اسباب بیان نموده و از این راه، خلق را به سوی خیر و هدایت دعوت میکند، بدون اینکه مردم را وادار به تقلید کورکورانه بسازد و حاشا از تعلیم الهی که بشر را به سوی سعادتش یعنی به سوی علم نافع و عمل صالح هدایت نموده، حیرت، تقلید و ظلمتجهل را هم تجویز نماید ولی لازم است که مسأله بر اهل علم و تدبر مشتبه
نشود (و بدانند که ممنوعیت تقلید در تشخیص راه سعادت، منافاتی با تسلیم شدن برای خدا ندارد. به این معنا که مورد هر یک غیر مورد دیگری است، آنجا که تقلید ممنوع است، مسائل مربوط به اصول و معارف اصولی دین است. و آنجا که جای تسلیم است، مسائل فروع و احکام عملی است).
پس خدای تعالی در عین اینکه حقیقت سعادت بشر را به او تعلیم میدهد، علت آن را هم بیان میکند تا کورکورانه نپذیرفته باشد، بلکه بفهمد که حقایق دینی، همه به هم ارتباط دارد. و همه از ناحیه منبع توحید افاضه شده است. در عین حال تسلیم شدن در برابر خدای تعالی را هم واجب میداند، چون رب العالمین است و اعتصام به حبل او اعتصام بحبل رب العالمین است. هم چنان که در آخر آیات میفرماید: «تِلْک آیاتُ اللَّهِ نَتْلُوها عَلَیک بِالْحَقِ... وَ إِلَی اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ».
و سخن کوتاه اینکه، خدای تعالی بندگان را امر فرموده که هیچ سخنی را نپذیرند و هیچ امری را اطاعت نکنند، مگر بعد از آنکه وجه آن سخن و فلسفه آن اطاعت را فهمیده باشند و آن گاه از این دستور کلی، دو مورد را استثناء نموده، دستور داده که نسبت به خود او تسلیم مطلق باشند و همین دستور خود را هم توجیه میفرماید به اینکه خدای تعالی تنها کسی است که مالک علی الاطلاق ایشان است. پس ایشان حق ندارند بخواهند، مگر چیزی را که او خواسته باشد، تنها باید کاری را بکنند که خدا از ایشان خواسته و خلاصه به تصرفات خدا در ایشان تن در دهند.
مورد دوم اینکه، به ایشان امر فرموده که آنچه را رسول او ابلاغ میکند، به طور مطلق اطاعت کنند و همین دستور را نیز اینطور توجیه میفرماید، که چون رسول خدا(صلی الله علیه و اله) از پیش خود چیزی نمیگوید و دستوری نمیدهد، آنچه میگوید ابلاغ دستورات خداست پس در حقیقت این دو مورد هم استثنا نشده، چون خود این دو دستور و یا به عبارت دیگر آن دو اطاعت بیچون و چرا را هم توجیه کرده و برایش دلیل آورد.
آن گاه با بندگان خود در باره حقایق معارف سخن میگوید و طرق سعادت را شرح میدهد. و باز همین را به وجهی عام توجیه میفرماید، تا بندگانش به روابط معارف و طرق سعادت راه یابند و از این راه، هم اصل توحید را محقق سازند و هم به این ادب الهی مؤدب شده، بر طریقه تفکر صحیح مسلط شوند و راه درست حرف زدن را بشناسند و در نتیجه به وسیله علم زنده شده، از قید و بند تقلید رها و آزاد شوند و نتیجه این آزادی و آزاداندیشی این است که اگر وجه و فلسفه هر یک از معارف ثابته دینی و یا ملحقات و متعلقات آن را بفهمند، آن را أخذ میکنند و اما اگر نفهمند فوری و عجولانه آن را رد ننموده به امید فهمیدن فلسفهاش به بحث و تدبر میپردازند و وقتی برایشان ثابت شد بدون رد و اعتراض آن را میپذیرند.
و این معنا غیر از آن است که کسی بگوید: اساس دین بر این است که انسان هیچ مطلب بیدلیلی را از احدی حتی از خدا و رسولش قبول نکند، برای اینکه این گفتار، سفیهانهترین نظر و بدترین گفتار است و برگشتش به این است که خدای تعالی از بندگانش خواسته باشد که بعد از آنکه دارای دلیل شدند، باز دلیل بخواهند و در جستجوی آن باشند، چون ربوبیت و ملک خدای تعالی اصل
و مهمترین دلیل است، بر اینکه خلق باید تسلیم او باشند و حکم او را در خود نافذ دارند، هم چنان که رسالت رسول دلیل قاطع است بر اینکه آنچه آن جناب میگوید، از پیش خدای تعالی میگوید. (دقت فرمائید) و یا برگشتش به این است که ربوبیت خدای تعالی را در آنچه به خاطر ربوبیتش تصرف میکند لغو بداند. و این هم چیزی جز تناقض نیست.
و حاصل کلام این است که: مسلک و مرام اسلامی و طریق نبوی جز به علم و اجتناب از تقلید دعوت نمیکند و اینهایی که پیروی از کتاب و سنت را تقلید دانسته، از آن انتقاد میکنند، خود مقلدند و همین گفته خود را بدون دلیل از دیگران پذیرفتهاند.
و شاید وجه اینکه اعتصام بحبل اللَّه و متفرق نشدن را نعمت خدا خوانده و فرمود:«اذْکرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیکمْ»؛ اشاره به همین معنایی باشد که ما خاطرنشان ساختیم یعنی خواسته باشد بفرماید، اگر شما را به اعتصام و عدم تفرقه میخوانیم بیدلیل نیست. دلیل بر اینکه شما را بدان دعوت کردهایم، همین است که خود به چشم خود ثمرات اتحاد و اجتماع و تلخی عداوت و حلاوت محبت و الفت و برادری را چشیدید و در اثر تفرقه در لبه پرتگاه آتش رفتید و در اثر اتحاد و الفت از آتش نجات یافتید و اگر ما این دلیل را به رخ شما میکشیم، نه از این باب است که بر خود واجب میدانیم هر چه میگوئیم، دلیلش را هم ذکر بکنیم و اگر ذکر نکنیم دلیل بر این است که گفتارمان حق نبوده، نه، گفتار ما همیشه حق است، چه دلیلش را هم ذکر بکنیم و چه نکنیم بلکه از این باب است که بدانید این تمسک
به حبل اللَّه و اتحاد شما نعمتی است از ناحیه ما و در نتیجه متوجه شوید که تمامی دستوراتی که ما به شما میدهیم، همهاش مثل این دستور به نفع شما است و سعادت و راحت و رستگاری شما را تأمین میکند.
خدای تعالی در آیه شریفه، دو دلیل بر لزوم اعتصام به حبل اللَّه و عدم تفرقه آورده یکی در جملۀ «إِذْ کنْتُمْ أَعْداءً...» و دوم در جملۀ «وَ کنْتُمْ عَلی شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ...» دلیل اول مبتنی است بر اصل تجربه و اینکه خود شما در سابق با یکدیگر دشمن بودید و تلخیهای دشمنی را چشیدید و خدا شما را از آن نجات داد و دلیل دوم مبتنی است بر بیانی عقلی که به زودی خواهد آمد.
و اگر در جملۀ «فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً...» دوباره کلمۀ «نعمت» را ذکر کرد، برای این بود که به امتنانی اشاره کرده باشد که جملۀ «اذْکرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیکمْ...» بر آن دلالت داشت و مراد از «نعمت» همان الفتی است که نام برد پس مراد به اخوتی هم که این نعمت آن را محقق ساخته نیز همان تألف قلوب است. پس اخوت در اینجا حقیقتی ادعایی است نه واقعی، چون برادری واقعی عبارت است از شرکت دو نفر یا بیشتر در پدر و مادر واحد. (و یا پدر واحد یا مادر واحد).
و نیز ممکن است اشاره باشد به اخوتی که در آیه: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ»؛(1)که حقیقتی است اعتباری، زیرا در این آیه، خدای تعالی برادری را در میان مؤمنین تشریع کرده و آثار و حقوق مهمی بر آن مترتب کرده است.
«وَ کنْتُمْ عَلی شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَکمْ مِنْها...»؛ شفای «حفره»، به
1) . «به درستی که مؤمنان برادر یکدیگرند.» (حجرات / 10)
معنای لبه آن است، البته لبهای که هر کس قدم بر آن بگذارد، مشرف بر سقوط در آن شود. و مراد از کلمۀ «من النار" یا آتش آخرت است و یا آتش جنگ.
اگر منظور آتش آخرت باشد، در اینصورت منظور از شفای حفره آن این خواهد بود که شما کافر بودید و بین شما و افتادن در آتش دوزخ، بیش از یک قدم فاصله نبود و آن یک قدم همان مردن شما بود که از سیاهی چشم آدمی به سفیدی آن به آدمی نزدیکتر است و خدای تعالی شما را با ایمان آوردنتان نجات داد.
و اگر مراد از آن" آتش" جنگ باشد، منظور این خواهد بود که حال آنان را در مجتمع فاسدشان بیان نموده، بفرماید شما قبل از ایمان آوردنتان در لبه آتش جنگهایی قرار داشتید که هر لحظه ممکن بود برپا گردد.
و این تعبیر یعنی آتش خواندن جنگ، استعمالی شایع دارد. البته استعمالی مجازی و به طور استعاره.
پس در این صورت، مقصود این است که بفرماید: مجتمعی که با اجتماع دلهایی مختلف و هدفهایی گوناگون و هوا و هوسهای مختلف تشکیل شود. با در نظر گرفتن اینکه راهنمای چنین مجتمعی واحد نیست، تا به هدفی واحد سوقش دهد، بلکه راهنماها به خاطر اختلاف امیال شخصی و تحکمات بیهوده فردی متعدد است. و به سوی هدفهای مختلف دعوت میکند و شدیدترین خلاف و اختلاف را پدید میآورد. خلاف و اختلاف کارشان را به تنازع میکشاند و دائماً به قتال و بانزال و فناء و زوال تهدیدشان میکند. و این همان آتشی است که در حفره جهالت میافتد و همه چیز را میسوزاند. و کسی که در آن حفره بیفتد، مخلص و راه نجاتی ندارد.
معلوم میشود قبل از نزول این آیه، طایفهای از مسلمانان بعد از کفرشان ایمان آورده بودند، طایفهای خاص بودهاند که در خطاب این آیات، از سایر طوائف نزدیکتر بودهاند چون در طول زندگی قبل از اسلامشان لحظهای فارغ از دلواپسی نبودند، دلواپسی از جنگها و مقاتلاتی که هر آن تهدیدشان میکرده. نه امنیتی داشتهاند و نه راحتی و فراغت و اصلاً به حقیقت امنیت عمومی (امنیتی که تمام جامعه و جمیع جهاتش را فرا گیرد، آبرو و مال و عرض و جان و سایر شؤون زندگی عمومی را تأمین کند) پی نبرده و طعم آن را نچشیده بودند.
و بعد از آنکه دسته جمعی به حبل خدا متمسک شدند و آثار سعادت زندگی برایشان نمودار شده، چیزی از حلاوت نعمتهای الهی را چشیدند، آن وقت فهمیدند که تذکرات الهی راست بوده و خدای تعالی چه نعمت و چه سعادت لذیذی به ایشان ارزانی داشته است.
پس خطاب در این آیات، در نفوس چنین مردمی جایگیرتر و مؤثرتر از نفوس اقوام دیگر است.
و به همین جهت مبنای کلام و اساس دعوت بر مشاهده و دریافت قرار گرفته، نه صرف فرض و تئوری. چون هیچوقت بیان اثر عیان و تجربه را کاربرد فرض و تئوری ندارد. و به همین جهت بود که تحذیر آینده یعنی در آیه: «وَ لا تَکونُوا کالَّذِینَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا...» به حال پیشینیان اشاره کرد. چون مال حال آنان را همه دیده بودند، تجربهای بود برای مؤمنین. پس این مؤمنین باید از سرانجام کار آنان عبرت گیرند و راهی را که آنها رفتند نروند تا به سرنوشت آنان مبتلا نگردند.
آن گاه آنان را به خصوصیتی که در این بیان هست، تنبه داده، میفرماید: «کذلِک یبَینُ اللَّهُ لَکمْ آیاتِهِ لَعَلَّکمْ تَهْتَدُونَ».(1)
«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا»؛ در این آیه بحث نهایی که همان «مسأله اتحاد و مبارزه با هر گونه تفرقه» باشد مطرح شده و میفرماید: همگی به ریسمان الهی چنگ بزنید و از هم پراکنده نشوید.
در باره اینکه منظور از «بِحَبْلِ اللَّهِ» (ریسمان الهی) چیست؟ مفسران احتمالات مختلفی ذکر کردهاند، بعضی میگویند منظور از آن قرآن است و بعضی میگویند اسلام و بعضی دیگر گفتهاند منظور خاندان پیامبر و ائمه معصومین(علیهم السلام) هستند.
در روایاتی که از پیامبر(صلی الله علیه و اله) و ائمه اهلبیت نقل شده نیز همین تعبیرات گوناگون دیده میشود، مثلاً در تفسیر «در المنثور» از پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و اله) و در کتاب «معانی الاخبار» از امام سجاد(علیه السلام)نقل شده که فرمودند: «بِحَبْلِ اللَّهِ» قرآن است و در تفسیر «عیاشی» از امام باقر(علیه السلام)که فرمود: ریسمان الهی آلمحمد(صلی الله علیه و اله) میباشند، که مردم مأمور به تمسک به آن هستند.
ولی نه این احادیث و نه آن تفسیرها، هیچ کدام با یکدیگر اختلاف ندارند، زیرا منظور از ریسمان الهی هر گونه وسیله ارتباط با ذات پاک خداوند است، خواه این وسیله، اسلام باشد، یا قرآن، یا پیامبر و اهلبیت او و به عبارت دیگر تمام آنچه
1) . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج3، ص: 573.
گفته شد، در مفهوم وسیع «ارتباط با خدا» که از معنی «بِحَبْلِ اللَّهِ» استفاده میشود، جمع است.
تعبیر به «بِحَبْلِ اللَّهِ» برای چیست؟
نکته جالب اینکه تعبیر از این امور به حبل اللَّه در واقع اشاره به یک حقیقت است، که انسان در شرائط عادی و بدون داشتن مربی و راهنما، در قعر دره طبیعت و چاه تاریک غرائز سرکش و جهل و نادانی باقی خواهد ماند. و برای نجات از این دره و برآمدن از این چاه نیاز به رشته و ریسمان محکمی دارد که به آن چنگ بزند و بیرون آید، این رشته محکم همان ارتباط با خدا از طریق قرآن و آورنده قرآن و جانشینان واقعی او میباشد، که مردم را از سطوح پائین و پست بالا برده و به آسمان تکامل معنوی و مادی میرسانند.
«وَ اذْکرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیکمْ إِذْ کنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَینَ قُلُوبِکمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً»؛ سپس قرآن بنعمت بزرگ اتحاد و برادری اشاره کرده و مسلمانان را بتفکر در وضع اندوهبار گذشته و مقایسه آن «پراکندگی» با این «وحدت» دعوت میکند و میگوید: «فراموش نکنید که در گذشته چگونه با هم دشمن بودید ولی خداوند در پرتو اسلام و ایمان دلهای شما را به هم مربوط ساخت و شما دشمنان دیروز، برادران امروز شدید» و جالب توجه اینکه کلمۀ «نعمت» را دو بار در این جمله تکرار کرده و به این طریق اهمیت موهبت اتفاق و برادری را گوش زد میکند.
نکته دیگر اینکه مسأله تألیف قلوب مؤمنان را به خود نسبت داده، میگوید:
خدا در میان دلهای شما الفت ایجاد کرد و با این تعبیر، اشاره به یک معجزه
اجتماعی اسلام شده، زیرا اگر سابقه دشمنی و عداوت پیشین عرب را درست دقت کنیم که چگونه کینههای ریشهدار در طول سالهای متمادی در دلهای آنها انباشته شده بود و چگونه یک موضوع جزئی و ساده کافی بود آتش جنگ خونینی در میان آنها بیفروزد مخصوصاً با توجه به اینکه مردم نادان و بیسواد و نیمه وحشی معمولاً افرادی لجوج و انعطافناپذیرند و به آسانی حاضر به فراموش کردن کوچکترین مسائل گذشته نیستند، در این صورت اهمیت این «معجزه بزرگ اجتماعی» اسلام آشکار میشود و ثابت میگردد که از طرق عادی و معمولی امکانپذیر نبود که در طی چند سال، از چنان ملت پراکنده و کینهتوز و نادان و بیخبر، ملتی واحد و متحد و برادر بسازند.
اهمیت موضوع فوق (وحدت و برادری در میان قبائل کینهتوز عرب) از نظر دانشمندان و مورخان حتی دانشمندان و مورخان غیر مسلمان مخفی نمانده و همگی با اعجاب فراوان از آن یاد کردهاند، به عنوان نمونه:
«جان دیون پورت" دانشمند معروف انگلیسی مینویسد:»... محمد یک نفر عرب ساده، قبائل پراکنده کوچک و برهنه و گرسنه کشور خودش را مبدل به- یک جامعه فشرده و با انضباط نمود و در میان ملل روی زمین آنها را با صفات و اخلاق تازهای معرفی کرد و در کمتر از سی سال، این طرز و روش امپراطور قسطنطنیه را مغلوب کرد و سلاطین ایران را از بین برد. سوریه و بین النهرین و مصر را تسخیر کرد و دامنه فتوحاتش را از اقیانوس اطلس تا کرانه دریای خزر و تا رود سیحون بسط
داد."(1)" توماس کارل» میگوید: «خداوند عرب را به وسیلۀ اسلام از تاریکیها به سوی روشنائیها هدایت فرمود، از ملت خموش و راکدی که نه صدایی از آن میآمد و نه حرکتی محسوس بود، ملتی به وجود آورد که از گمنامی به سوی شهرت، از سستی به سوی بیداری، از پستی به سوی فراز و از عجز و ناتوانی به سوی نیرومندی سوق داده شده، نورشان از چهار سوی جهان میتابید. از اعلان اسلام یک قرن بیشتر نگذشته بود که مسلمانان یک پا در هندوستان و پای دیگری در اندلس نهادند و بالآخره در همین مدت کوتاه اسلام بر نصف دنیا نورافشانی میکرد."(2)"
دکتر گوستاولوبون" به این حقیقت این چنین اعتراف کرده است:
«... تا زمان این حادثه حیرتانگیز یعنی «اسلام» که دفعتاً نژاد عرب را بلباس جهانگیری و خلاق معانی به ما نشان داد، هیچیک از قسمتهای عربستان نه جزء تاریخ تمدن شمرده میشد و نه از حیث علم یا مذهب نشانی از آن بود.»(3)
«نهرو» دانشمند و سیاستمدار فقید هندی در این باره مینویسد:
«... سرگذشت عرب و داستان اینکه چگونه به سرعت در آسیا و اروپا و افریقا توسعه یافتند و فرهنگ و تمدن عالی و بزرگی را به وجود آوردند یکی از شگفتیهای تاریخ بشری میباشد، نیرو و فکرتازهای که عربها را بیدار ساخت و ایشان را از اعتماد به نفس و قدرت سرشار ساخت اسلام بود...»(4)
«وَ کنْتُمْ عَلی شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَکمْ مِنْها»؛ «شفا» در اصل لغت به کناره چاه و یا خندق و مانند آن گویند و شاید اطلاق «شفه» بر «لب» نیز به همین مناسبت باشد و همچنین استعمال این کلمه در بهبودی از بیماری نیز به خاطر آن است که انسان در کناره «سلامت و تندرستی» قرار میگیرد.
در جمله بالا خداوند میگوید: شما در گذشته در لبه گودالی از آتش بودید که هر آن ممکن بود در آن سقوط کنید و همه چیز شما خاکستر گردد!، اما خداوند شما را نجات داد و از این پرتگاه به نقطه امن و امانی که همان نقطه «برادری و محبت» بود رهنمون ساخت.
در اینکه منظور از «نار» در آیه آتش دوزخ است یا آتشهای این جهان در میان مفسران گفتگو شده است، ولی با توجه به مجموع آیه چنین به نظر میرسد که نار کنایه از جنگها و نزاعهایی بوده که هر لحظه در دوران جاهلیت به بهانهای در میان اعراب شعلهور میشد، قرآن مجید به این جمله اوضاع خطرناک عصر جاهلیت را منعکس میسازد که هر لحظه خطر جنگ و خونریزی آنها را تهدید میکرد و خداوند در پرتو نور اسلام آنها را از آن وضع نجات داد و مسلماً با نجات یافتن از وضع خطرناک گذشته از آتش سوزان دوزخ نیز نجات یافتند. «کذلِک یبَینُ اللَّهُ لَکمْ آیاتِهِ لَعَلَّکمْ تَهْتَدُونَ»؛ در پایان آیه برای تأکید بیشتر میگوید: «خداوند این چنین آیات خود را روشن میسازد تا هدایت شوید». بنا بر این هدف نهایی هدایت و نجات شما است و چون پای منافع و سرنوشت شما در میان است باید به آنچه گفته شد اهمیت فراوان دهید.
با تمام گفتگوهایی که در باره اثر اعجاز آمیز اتحاد در پیشرفت اهداف اجتماعی و سربلندی اجتماعات گفته شده است، میتوان گفت هنوز اثر واقعی آن شناخته نشده است.
امروز سدهای عظیمی در نقاط مختلف جهان برپا شده که مبدء تولید بزرگترین نیروهای صنعتی است و سرزمینهای وسیعی را زیر پوشش آبیاری و روشنایی خود قرار داده است، اگر درست فکر کنیم میبینیم این قدرت عظیم چیزی جز نتیجه به هم پیوستن قدرتهای ناچیز دانههای باران نیست و آن گاه به اهمیت اتحاد و کوششهای دسته جمعی انسانها واقف میشویم.
در احادیث فراوانی که از پیامبر و پیشوایان بزرگ اسلام به ما رسیده بلزوم و اهمیت این موضوع با عبارات مختلفی اشاره شده است:
در یک مورد پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و اله) میفرماید: «المؤمن للمؤمن کالبنیان یشید بعضه بعضاً؛ افراد با ایمان نسبت بیکدیگر همانند اجزای یک ساختمانند که هر جزئی از آن جزء دیگر را محکم نگاه میدارد».
و نیز فرمود: «المؤمنون کالنفس الواحدة؛ مؤمنان همچون یک روحند».
و نیز میفرماید: «مثل المؤمنین فی توادهم و تراحمهم کمثل الجسد الواحد اذا اشتکی بعضه تداعی سائره بالسهر و الحمی؛ مثل افراد با ایمان در دوستی و نیکی بیکدیگر
همچون اعضای یک پیکر است که چون بعضی از آن رنجور شود و به درد آید اعضای دیگر را قرار و آرامش نخواهد بود(1).»(2)
قرآن کریم میفرماید:
«وَ أَطیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ ریحُکمْ وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرینَ»؛(3)
«و (فرمان) خدا و پیامبرش را اطاعت نمایید! و نزاع (و کشمکش) نکنید، تا سست نشوید و قدرت (و شوکت) شما از میان نرود! و صبر و استقامت کنید که خداوند با استقامت کنندگان است!»
«وَ أَطِیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ»؛ ظاهر سیاق این است که منظور از «اطاعت» اطاعت دستوراتی است که از ناحیه خدا و رسول راجع به امر جهاد و دفاع از حریم دین و بیضه اسلام صادر میشود و آیات جهاد و دستورات نبوی مشتمل بر آن است، مثل اینکه باید اول تمام حجت کنند و در حین جنگ متعرض زن و فرزند دشمن نشوند و بدون اطلاع دشمن بر ایشان شبیخون نزنند و همچنین احکام دیگر جهاد.
«وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِیحُکمْ»؛ یعنی با نزاع و کشمکش در میان خود ایجاد اختلاف نکنید و در نتیجه خود را دچار ضعف اراده مسازید و عزت و دولت و
یا غلبه بر دشمن را از دست مدهید، چون اختلاف، وحدت کلمه و شوکت و نیروی شما را از بین میبرد.
«وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِینَ»؛ یعنی همواره در برابر مصائب و ناملایمات جنگی که دشمن به وسیله آن تهدیدتان میکند ملازم خویشتنداری و اکثراً در ذکر خدا و اطاعت او و رسولش بوده باشید و حوادث و سنگینی بار اطاعت شما را از جای نکند و از پا درنیاورد و لذت معصیت و عجب و تکبر شما را گمراه نسازد.
و اگر امر به صبر را با جملۀ «إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِینَ» تأکید فرمود برای این است که صبر قویترین یاوری است که در شدائد و محکمترین رکنی است در برابر تلون در عزم و سرعت تحول در اراده.
و همین صبر است که به انسان فرصت تفکر صحیح داده و به منزله خلوتی است که در هنگام هجوم افکار پریشان و صحنههای هولانگیز و مصائبی که از هر طرف رو میآورد به انسان فرصت میدهد که صحیح فکر نموده و رأی مطمئن و صد در صد اتخاذ کند، پس خدای سبحان با مردم صابر است.(1)
قرآن میفرماید:
«فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکینَ * إِنَّا کفَیناک الْمُسْتَهْزِئینَ * الَّذینَ یجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَسَوْفَ یعْلَمُونَ * وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّک یضیقُ صَدْرُک بِما یقُولُونَ * فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّک وَ کنْ مِنَ السَّاجِدینَ»؛(2)«آنچه را مأموریت داری، آشکارا بیان
کن! و از مشرکان روی گردان (و به آنها اعتنا نکن)! ما شرّ استهزاکنندگان را از تو دفع خواهیم کرد؛ (95) همانها که معبود دیگری با خدا قرار دادند؛ امّا به زودی میفهمند! ما میدانیم سینهات از آنچه آنها میگویند تنگ میشود (و تو را سخت ناراحت میکنند). (برای دفع ناراحتی آنان) پروردگارت را تسبیح و حمد گو! و از سجده کنندگان باش!»
«فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ»؛ ابن عباس و ابن جریح و مجاهد و ابن زید گویند: یعنی بدون ترس و بیم، امر خدا را آشکار کن. جبائی و اخفش گویند: یعنی میان حق و باطل جدایی افکن. زجاج گوید: یعنی هر چه به آن امر شدهای، ظاهر گردان. وی گوید:
«صدع» جدا کردن قسمتهای شیء از قسمتهای دیگر آن است.
«وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکینَ»؛ و پیش از اینکه مأموریت جنگی پیدا کنی، با مشرکین خصومت نکن. ابومسلم گوید: یعنی از آنها نترس و به آنها توجهی نکن.
جبائی گوید: یعنی هر گاه تو را اذیت کنند، از آنها اعراض کن و در صدد پاسخ بر نیا.
«إِنَّا کفَیناک الْمُسْتَهْزِئِینَ»؛ ما شر آنها که تو را استهزا میکنند، از سر تو کوتاه و آنها را هلاک میکنیم.
ابن عباس و سعید بن جبیر گویند: پنج تن از قریش بودند که پیامبر را استهزا میکردند و خداوند آنها را هلاک کرد:
عاص بن وائل، ولید بن مغیره، ابوزمعه، اسود بن یغوث و حرث بن قیس.
برخی گویند: آنها شش نفر بودند و ششمی آنها حارث بن طلاطله- که نام مادرش عیطله است- بود.
گویند: جبرئیل بر پیامبر نازل شد، در حالی که آنان مشغول طواف خانه کعبه بودند و پیامبر در کنار کعبه ایستاده بود، ولید بن مغیره از کنارش گذشت و جبرئیل به ساقش اشاره کرد. هنگامی که از کنار آهنگری میگذشت و لباسهایش را بر زمین میکشید، میخی به لباسش آویخت و او از فرط خودخواهی برای کندن میخ،خم نشد، بلکه با پایش میخواست آن را بیندازد، ولی میخ به ساقش نشست و سوراخ کرد، بر اثر این زخم، هم چنان بیمار بود تا در گذشت. هنگامی که عاص بن وائل از کنار پیامبر گرامی عبور میکرد، جبرئیل به پایش اشاره کرد. طولی نکشید که خاری به پایش خلید و بر اثر آن در گذشت.
چون ابوزمعه (اسود بن مطلب بن عبد مناف) از آنجا گذشت، جبرئیل به چشمش اشاره کرد و کور شد و برخی گویند: برگ سبزی بجانب او پرتاب کرد و کور شد. او همواره سر خود را بدیوار میکوبید، تا هلاک شد. هنگامی که اسود از آنجا میگذشت، جبرئیل به شکمش اشاره کرد و دچار بیماری استسقا شد و در گذشت.
برخی گویند: بر اثر مسمومیت، چنان رنگش سیاه شده بود که وقتی به خانه آمد، او را نشناختند. طولی نکشید که در گذشت، در حالی که میگفت: خدای محمد مرا کشت.
چون حارث بن طلاطله، آمد، به سرش اشاره کرد. در نتیجه، از بینیش چرک
میآمد تا جان سپرد. برخی گفتهاند: حرث بن قیس ماهی شور خورد و دچار عطش شد. او چندان آب خورد تا شکمش پاره شد و در گذشت.
اکنون خداوند آنان را به شرک، توصیف کرده، میفرماید:
«الَّذِینَ یجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَسَوْفَ یعْلَمُونَ»؛ آنها با خداوند یکتا خدایان دیگری پرستیدند و به زودی خواهند دانست. بدین ترتیب، آنها را تهدید به عذاب میکند.
«وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّک یضِیقُ صَدْرُک بِما یقُولُونَ»؛ ای محمد، ما میدانیم که از تکذیب و استهزای آنان، تو دلتنگ میشوی. این جمله، به منظور تسلیت و دلخوش کردن پیامبر است.
«فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّک»؛ بگو: سبحان اللَّه و بحمده.
«وَ کنْ مِنَ السَّاجِدِینَ»؛ ضحاک و ابن عباس گویند: یعنی از نمازگزاران باش.
ابن عباس گوید: هر گاه پیامبر، دچار اندوه میشد، به نماز میپرداخت.
برخی گویند: یعنی خدا را به خاطر نعمتهایش حمد کن و از کسانی باش که خدا را سجده کنند و عبادت خود را برای او انجام دهند.
«وَ اعْبُدْ رَبَّک حَتَّی یأْتِیک الْیقِینُ»؛ ابن عباس و حسن و مجاهد گویند: یعنی خدا را پرستش کن تا مرگت فرا رسد. قتاده گوید: یعنی خدا را عبادت کن تا هنگام مرگ نسبت به امور نیک و بد، یقین پیدا کنی. علت اینکه: مرگ را یقین نامیده، این است که: امری یقینی و قطعی است.
احتمال میرود که منظور این باشد که: خدا را پرستش کن تا وقتی که نسبت
بمرگ یقین پیدا کنی و مطمئن شوی که هنگام خروج از دنیا فرارسیده است، چه در این وقت دیگر تکلیفی نیست.
زجاج گوید: یعنی همواره خدا را عبادت کن. اگر فقط میگفت: خدا را عبادت کن و آن را مقید به این وقت نمیساخت، کافی بود که انسان یک بار خدا را عبادت کند و مطیع شناخته شود، لکن با این تعبیر، انسان را ملزم میکند که تا زنده است، خدا را عبادت کند.(1)
قرآن کریم میفرماید:
«یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکمْ تُفْلِحُونَ»؛(2)«ای کسانی که ایمان آوردهاید! (در برابر مشکلات و هوسها،) استقامت کنید! و در برابر دشمنان (نیز)، پایدار باشید و از مرزهای خود، مراقبت کنید و از خدا بپرهیزید، شاید رستگار شوید!»
این آیه آخرین آیه سوره آلعمران و محتوی یک برنامه جامع چهار مادهای برای عموم مسلمانان است و به همین جهت با خطاب «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا» آغاز شده است.
ریشه اصلی هر گونه پیروزی مادی و معنوی را تشکیل میدهد و هر چه در باره نقش و اهمیت آن در پیشرفتهای فردی و اجتماعی گفته شود کم است، این همانچیزی است که علی(علیه السلام)در کلمات قصارش آن را به منزله سر در برابر بدن معرفی کرده (ان الصبر من الایمان کالرأس من الجسد).
و ضمناً از این دستور (صابروا) استفاده میشود که هر قدر دشمن بر استقامت خود بیفزاید ما نیز باید بر پایداری و استقامت خود بیفزائیم.
این جمله به مسلمانان دستور آماده باش در برابر دشمن و مراقبت دائم از مرزها و سرحدات کشورهای اسلامی میدهد، تا هرگز گرفتار حملات غافلگیرانه دشمن
نشوند و نیز به آنها دستور آماده باش و مراقبت همیشگی در برابر حملات شیطان و هوسهای سرکش میدهد، تا غافلگیر نگردند و لذا در بعضی از روایات از علی(علیه السلام)این جمله، به مواظبت و انتظار نمازها یکی بعد از دیگری تفسیر شده است، زیرا کسی که با این عبادت مستمر و پی در پی دل و جان خود را بیدار میدارد همچون سربازی است که در برابر دشمن حالت آماده باش به خود گرفته است.
خلاصه اینکه «مرابطه» معنی وسیعی دارد که هر گونه آمادگی برای دفاع از خود و جامعه اسلامی را شامل میشود. در فقه اسلامی نیز در باب جهاد بحثی تحت عنوان «مرابطه» یعنی آمادگی برای حفظ مرزها در برابر هجوم احتمالی دشمن دیده میشود که احکام خاصی برای آن بیان شده است. (برای اطلاع بیشتر به کتب فقهی مراجعه شود).
در بعضی از روایات به علماء و دانشمندان نیز «مرابط» گفته شده است.
امام صادق(علیه السلام)طبق روایتی میفرماید:
«علماء شیعتنا مرابطون فی الثغر الذی یلی ابلیس و عفاریته و یمنعونه عن الخروج علی ضعفاء شیعتنا و عنان یتسلط علیهم ابلیس؛(1)دانشمندان پیروان ما همانند مرزدارانی هستند که در برابر لشکر ابلیس صف کشیدهاند و از حمله کردن آنها به افرادی که قدرت دفاع از خود ندارند جلوگیری میکنند.» در ذیل این حدیث مقام و موقعیت آنها برتر و بالاتر از افسران و مرزدارانی که در برابر هجوم دشمنان اسلام پیکار میکنند شمرده شده است و این به خاطر آن است که آنها نگهبانان عقائد و فرهنگ اسلامند در حالی که اینها حافظ مرزهای جغرافیایی هستند، مسلماً ملتی
1) . احتجاج طبرسی فصل اول.
که مرزهای عقیدهای و فرهنگی او، مورد حملات دشمن قرار گیرد و نتواند به خوبی از آن دفاع کند در مدت کوتاهی از نظر سیاسی و نظامی نیز شکست خواهد خورد.
«لَعَلَّکمْ تُفْلِحُونَ»؛ شما در سایه به کار بستن این چهار دستور، میتوانید رستگار شوید و با تخلف از آنها راهی به سوی رستگاری نخواهید داشت.
گاهی سؤال میشود چرا در قرآن جملههایی با کلمۀ «لعل» شروع شده است مانند جمله لعلکم تفلحون: «شاید رستگار شوید»، «و لعلکم تتقون؛ شاید پرهیزکار شوید.»، «لَعَلَّکمْ تُرْحَمُونَ؛ شاید مشمول رحمت شوید.» در حالی که کلمۀ «لعل" نوعی تردید را میرساند که از مقام خداوند دانای به همه چیز، دور است، این جمله اتفاقاً دستآویزی برای پارهای از دشمنان اسلام شده و میگویند اسلام به کسی وعده نجات قطعی نمیدهد و وعدهآن آمیخته با تردید است، زیرا بسیاری از این وعدهها با کلمۀ «لعل» شروع شده است.
اتفاقاً این تعبیر یکی از نشانههای عظمت و واقعبینی و واقعگویی قرآن مجید است، زیرا قرآن این کلمه را در جایی به کار میبرد که گرفتن نتیجه احتیاج
به شرائطی دارد که به وسیله کلمۀ «لعل» اشاره اجمالی به آن شرائط شده است مثلاً سکوت کردن به هنگام شنیدن آیات قرآن و گوش فرا دادن به مضمون آیات به تنهایی کافی نیست که انسان مشمول رحمت الهی شود بلکه علاوه بر آن، درک و فهم آیات و به کار بستن آنها نیز لازم است و لذا قرآن میگوید: «و اذا قرء الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّکمْ تُرْحَمُونَ»؛(1)یعنی هنگامی که قرآن خوانده میشود گوش فرا دهید و خاموش باشید شاید مشمول رحمت شوید.
اگر قرآن میگفت حتماً مشمول رحمت خواهید شد دور از واقعبینی بود، زیرا همانطور که گفتیم این موضوع شرائط دیگری هم دارد ولی هنگامی که میگوید «شاید» سهم سایر شرایط محفوظ مانده است، ولی عدم توجه به این حقیقت موجب خردهگیری بر این آیات شده و حتی بعضی از دانشمندان ما نیز معتقد شدهاند که «لعل» در این گونه موارد معنی" شاید" نمیدهد در حالی که این سخن نیز یک نوع خلاف ظاهر بدون دلیل است.
در آیه مورد بحث با اینکه اشاره به چهار ماده مهم از عالیترین دستورهای اسلامی شده باز برای اینکه از بقیه برنامههای سازنده اسلامی غفلت نشود کلمۀ «لعل» را به کار برده است.
به هر حال اگر مسلمانان امروز، آیه فوق را به عنوان یک شعار اسلامی در برنامه زندگی خود پیاده کنند بسیاری از مشکلاتی را که اکنون با آن مواجه هستند حل خواهند نمود، امروز ضرباتی بر پیکر اسلام و مسلمین بر اثر زیر پا گذاشتن و
1) . اعراف / 204.
یا فراموش کردن همه یا بعضی از این دستورهای چهارگانه وارد میشود که بسیار دردناک است.
اگر روح استقامت و پایمردی در مسلمانان زنده شود، اگر در برابر افزایش تلاش و کوشش دشمنان، مسلمانان تلاش و کوشش بیشتری از خود نشان دهند و اگر طبق فرمان مرابطه مراقبت کافی از مرزهای جغرافیایی و فرهنگی و عقیدهای بنمایند و هماره در برابر نقشههای دشمنان، حالت آماده باش داشته باشند و علاوه بر همه اینها با تقوای فردی و اجتماعی، گناه و فساد را از جامعه خود دور کنند پیروزی آنها تضمین خواهد شد.
بار الها! به همه ما توفیق مرحمت کن که این دستورهای حیات بخش کتاب آسمانیت را در زندگی به کار بریم و ما را مشمول رحمت و الطاف بیانتهای خود گردان!.(1)
قرآن کریم میفرماید:
«لَیسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لکنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلائِکةِ وَ الْکتابِ وَ النَّبِیینَ وَ آتَی الْمالَ عَلی حُبِّهِ ذَوِی الْقُرْبی وَ الْیتامی وَ الْمَساکینَ وَ ابْنَ السَّبیلِ وَ السَّائِلینَ وَ فِی الرِّقابِ وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَی الزَّکاةَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا وَ الصَّابِرینَ فِی الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حینَ الْبَأْسِ أُولئِک الَّذینَ صَدَقُوا وَ أُولئِک هُمُ الْمُتَّقُونَ»؛(2)
«نیکی، (تنها) این نیست که (به هنگام نماز،) روی خود را به سوی مشرق و (یا) مغرب کنید؛ (و تمام گفتگوی شما، در باره قبله و تغییر آن باشد؛ و همه وقت خود را مصروف آن سازید؛) بلکه نیکی (و نیکوکار) کسی است که به خدا و روز رستاخیز و فرشتگان و کتاب (آسمانی) و پیامبران، ایمان آورده؛ و مال (خود) را، با همه علاقهای که به آن دارد، به خویشاوندان و یتیمان و مسکینان و واماندگان در راه و سائلان و بردگان، انفاق میکند؛ نماز را برپا میدارد و زکات را میپردازد؛ و (همچنین) کسانی که به عهد خود- به هنگامی که عهد بستند- وفا میکنند؛ و در برابر محرومیتها و بیماریها و در میدان جنگ، استقامت به خرج میدهند؛ اینها کسانی هستند که راست میگویند؛ و (گفتارشان با اعتقادشان هماهنگ است؛) و اینها هستند پرهیزکاران!»
همانگونه که در تفسیر آیات تغییر قبله گذشت، نصارا به هنگام عبادت رو به سوی شرق و یهود رو به سوی غرب کرده، عبادات خود را انجام میدادند، اما خدا کعبه را برای مسلمین قبله قرار داد که در طرف جنوب بود و حد وسط میان آن دو محسوب میشد.
و نیز دیدیم که مخالفین اسلام از یک سو و تازه مسلمانان از سوی دیگر چه سر و صدایی پیرامون تغییر قبله به راه انداختند.
آیه فوق روی سخن را به این گروهها کرده، میگوید: «نیکی تنها این نیست که
به هنگام نماز صورت خود را به سوی شرق و غرب کنید و تمام وقت خود را صرف این مسأله نمائید»؛ «لَیسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ».
«بر» (بر وزن ضد) در اصل به معنی توسعه است، سپس در معنی نیکیها و خوبیها و احسان، به کار رفته است، زیرا این کارها در وجود انسان محدود نمیشود و گسترش مییابد و به دیگران میرسد و آنها نیز بهرهمند میشوند.
و» بر «(بر وزن نر) جنبه وصفی دارد و به معنی شخص نیکوکار است، در اصل به معنی بیابان و مکان وسیع میباشد و از آنجا که نیکوکاران روحی وسیع و گسترده دارند این واژه بر آنها اطلاق میشود.
قرآن سپس به بیان مهمترین اصول نیکیها در ناحیه ایمان و اخلاق و عمل ضمن بیان شش عنوان پرداخته چنین میگوید: «بلکه نیکی (نیکوکار) کسانی هستند که به خدا و روز آخر و فرشتگان و کتابهای آسمانی و پیامبران ایمان آوردهاند»؛ «وَ لکنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلائِکةِ وَ الْکتابِ وَ النَّبِیینَ».
در حقیقت این نخستین پایه همه نیکیها و خوبیها است: ایمان به مبدء و معاد و برنامههای الهی و پیامبران که مأمور ابلاغ و اجرای این برنامهها بودند و فرشتگانی که واسطه ابلاغ این دعوت محسوب میشدند، ایمان به اصولی که تمام وجود انسان را روشن میکند و انگیزه نیرومندی برای حرکت به سوی برنامههای سازنده و اعمال صالح است.
جالب اینکه نمیگوید «نیکوکار» کسانی هستند که... بلکه میگوید «نیکی» کسانی هستند که...
این به خاطر آن است که در ادبیات عرب و همچنین بعضی زبانهای دیگر
هنگامی که میخواهند آخرین درجه تأکید را در چیزی بیان کنند آن را به صورت مصدری میآورند نه به صورت وصف، مثلاً گفته میشود علی(علیه السلام)عدل جهان انسانیت است، یعنی آن چنان عدالت پیشه است که گویی تمام وجودش در آن حل شده و سر تا پای او در عدالت غرق گشته است، به گونهای که هر گاه به او نگاه کنی چیزی جز عدالت نمیبینی! و همچنین در نقطه مقابل آن میگوئیم بنیامیه ذلت اسلام بودند گویی تمام وجودشان تبدیل به خواری شده بود.
بنا بر این از این تعبیر ایمان محکم و نیرومندی در سطح بالا استفاده میشود.
پس از ایمان به مسأله انفاق و ایثار و بخششهای مالی اشاره میکند و میگوید:
«مال خود را با تمام علاقهای که به آن دارند به خویشاوندان و یتیمان و مستمندان و واماندگان در راه و سائلان و بردگان میدهند»؛ «وَ آتَی الْمالَ عَلی حُبِّهِ ذَوِی الْقُرْبی وَ الْیتامی وَ الْمَساکینَ وَ ابْنَ السَّبِیلِ وَ السَّائِلِینَ وَ فِی الرِّقابِ».
بدون شک گذشتن از مال و ثروت برای همه کس کار آسانی نیست، مخصوصاً هنگامی که به مرحله ایثار برسد، چرا که حب آن تقریباً در همه دلها است و تعبیر علی حبه نیز اشاره به همین حقیقت است که آنها در برابر این خواسته دل برای رضای خدا مقاومت میکنند.
جالب اینکه در اینجا شش گروه از نیازمندان ذکر شدهاند: در درجه اول بستگان و خویشاوندان آبرومند و در درجه بعد یتیمان و مستمندان، سپس آنهایی که نیازشان کاملاً موقتی است مانند واماندگان در راه، بعد سائلان، اشاره به اینکه نیازمندان همه اهل سؤال نیستند، گاهی چنان خویشتن دارند که ظاهر آنها
همچون اغنیا است در حالی که در باطن سخت محتاجند، چنان که قرآن در جای دیگر میگوید «یحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ»؛(1)
«افراد ناآگاه آنها را به خاطر شدت خویشتنداری اغنیاء تصور میکنند.» و سرانجام به بردگان اشاره میکند که نیاز به آزادی و استقلال دارند هر چند ظاهراً نیاز مادی آنها به وسیله مالکشان تأمین گردد.سومین اصل از اصول نیکیها را بر پا داشتن نماز میشمرد و میگوید: «آنها نماز را برپا میدارند»؛ «وَ أَقامَ الصَّلاةَ».
نمازی که اگر با شرائط و حدودش و با اخلاص و خضوع، انجام گیرد، انسان را از هر گناه باز میدارد و به هر خیر و سعادتی تشویق میکند.
چهارمین برنامه آنها را اداء زکات و حقوق واجب مالی ذکر کرده میگوید:
«آنها زکات را میپردازند»؛ «وَ آتَی الزَّکاةَ».
بسیارند افرادی که در پارهای از موارد حاضرند به مستمندان کمک کنند اما در اداء حقوق واجب سهلانگار میباشند و به عکس گروهی غیر از ادای حقوق واجب به هیچگونه کمک دیگری تن در نمیدهند، حتی حاضر نیستند حتی یک دینار به نیازمندترین افراد بدهند، آیه فوق با ذکر «انفاق مستحبّ و ایثارگری» از یک سو و «ادای حقوق واجب» از سوی دیگر، این هر دو گروه را از صف نیکوکاران واقعی خارج میسازد و نیکوکار را کسی میداند که در هر دو میدان انجام وظیفه کند.
و جالب اینکه در مورد انفاقهای مستحبّ کلمه «عَلی حُبِّهِ» (با اینکه ثروت محبوب آنها است) را ذکر میکند، ولی در مورد زکات واجب نه، چرا که
1) . بقره / 273.
ادای حقوق واجب مالی یک وظیفه الهی و اجتماعی است و اصولاً نیازمندان- طبق منطق اسلام- در اموال ثروتمندان به نسبت معینی شریکند، پرداختن مال شریک نیازی به این تعبیر ندارد.
پنجمین ویژگی آنها را وفای به عهد میشمرد و میگوید: «کسانی هستند که به عهد خویش به هنگامی که پیمان میبندند وفا میکنند»؛ «وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا».
چرا که سرمایه زندگی اجتماعی اعتماد متقابل افراد جامعه است و از جمله گناهانی که رشته اطمینان و اعتماد را پاره میکند و زیربنای روابط اجتماعی را سست مینماید ترک وفای به عهد است، به همین دلیل در روایات اسلامی چنین میخوانیم که مسلمانان موظفند سه برنامه را در مورد همه انجام دهند، خواه طرف مقابل، مسلمان باشد یا کافر، نیکوکار باشد یا بدکار و آن سه عبارتند از:
وفای به عهد، ادای امانت و احترام به پدر و مادر(1)
ص: 129 حدیث 15.
.و بالاخره ششمین و آخرین برنامه این گروه نیکوکار را چنین شرح میدهد:
«کسانی هستند که در هنگام محرومیت و فقر و به هنگام بیماری و درد و همچنین در موقع جنگ در برابر دشمن، صبر و استقامت به خرج میدهند و در برابر این حوادث زانو نمیزنند»؛ «وَ الصَّابِرِینَ فِی الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حِینَ الْبَأْسِ»؛(2)و در پایان آیه به عنوان جمعبندی و تأکید بر شش صفت عالی گذشته میگوید: «اینها کسانی هستند که راست میگویند و اینها پرهیزگارانند»؛ «أُولئِک الَّذِینَ صَدَقُوا وَ أُولئِک هُمُ الْمُتَّقُونَ».
راستگویی آنها از اینجا روشن میشود که اعمال و رفتارشان از هر نظر با اعتقاد و ایمانشان هماهنگ است و تقوا و پرهیزگاریشان از اینجا معلوم میشود که آنها هم وظیفه خود را در برابر «اللَّه» و هم در برابر نیازمندان و محرومان و کل جامعه انسانی و هم در برابر خویشتن خویش انجام میدهند.
جالب اینکه شش صفت برجسته فوق هم شامل اصول اعتقادی و اخلاقی و هم برنامههای عملی است.
در زمینه اصول اعتقادی تمام پایههای اصلی ذکر شده و از میان برنامههای عملی به انفاق و نماز و زکات که سمبلی از رابطه خلق با خالق و خلق با خلق است اشاره گردیده و از میان برنامههای اخلاقی تکیه بر وفای به عهد و استقامت و پایداری شده که ریشه همه صفات عالی اخلاقی را تشکیل میدهد.(1)
قرآن کریم میفرماید:
«یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فی سَبیلِ اللَّهِ فَتَبَینُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقی إِلَیکمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَیاةِ الدُّنْیا فَعِنْدَ اللَّهِ مَغانِمُ کثیرَةٌ کذلِک کنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللَّهُ عَلَیکمْ فَتَبَینُوا إِنَّ اللَّهَ کانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبیراً * لایسْتَوِی الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ غَیرُ أُولِی الضَّرَرِ وَ الْمُجاهِدُونَ فی سَبیلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدینَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَی الْقاعِدینَ دَرَجَةً وَ کلاًّ وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنی وَ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدینَ عَلَی الْقاعِدینَ أَجْراً عَظیماً»؛(2)
«ای کسانی که ایمان آوردهاید!
هنگامی که در راه خدا گام میزنید (و به سفری برای جهاد میروید)، تحقیق کنید! و به خاطر اینکه سرمایه ناپایدار دنیا (و غنایمی) به دست آورید، به کسی که اظهار صلح و اسلام میکند نگویید: مسلمان نیستی، زیرا غنیمتهای فراوانی (برای شما) نزد خداست. شما قبلًا چنین بودید؛ و خداوند بر شما منّت نهاد (و هدایت شدید). پس، (بشکرانه این نعمت بزرگ،) تحقیق کنید! خداوند به آنچه انجام میدهید آگاه است. (هرگز) افراد باایمانی که بدون بیماری و ناراحتی، از جهاد بازنشستند، با مجاهدانی که در راه خدا با مال و جان خود جهاد کردند، یکسان نیستند! خداوند، مجاهدانی را که با مال و جان خود جهاد نمودند، بر قاعدان [ترککنندگان جهاد] برتری مهمّی بخشیده؛ و به هر یک از این دو گروه (به نسبت اعمال نیکشان،) خداوند وعده پاداش نیک داده و مجاهدان را بر قاعدان، با پاداش عظیمی برتری بخشیده است.»
بعد از آنکه در آیات گذشته تأکیدات لازم نسبت به حفظ جان افراد بیگناه شد، در این آیه یک دستور احتیاطی برای حفظ جان افراد بیگناهی که ممکن است مورد اتهام قرار گیرند بیان میکند و میفرماید: «ای کسانی که ایمان آوردهاید هنگامی که در راه جهاد گام بر میدارید، تحقیق و جستجو کنید و به کسانی که اظهار اسلام میکنند نگوئید مسلمان نیستید»؛ «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَتَبَینُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقی إِلَیکمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً».
و به این ترتیب دستور میدهد آنهایی را که اظهار ایمان میکنند با آغوش باز بپذیرند و هر گونه بد گمانی و سوء ظن را نسبت به اظهار ایمان آنها کنار بگذارند.
سپس اضافه میکند که مبادا به خاطر نعمتهای ناپایدار این جهان افرادی
را که اظهار اسلام میکنند متهم کرده و آنها را به عنوان یک دشمن به قتل برسانید و اموال آنها را به غنیمت بگیرید؛ «تبتغون عرض الحیاة الدنیا.»(1)
در حالی که غنیمتهای جاودانی و ارزنده در پیشگاه خدا است؛ «فَعِنْدَ اللَّهِ مَغانِمُ کثِیرَةٌ».
گرچه در گذشته چنین بودید و در دوران جاهلیت جنگهای شما انگیزه غارتگری داشت؛ «کذلِک کنْتُمْ مِنْ قَبْلُ».(2)
ولی اکنون در پرتو اسلام و منتی که خداوند بر شما نهاده است، از آن وضع نجات یافتهاید، بنا بر این به شکرانه این نعمت بزرگ لازم است که در کارها تحقیق کنید؛ «فَمَنَّ اللَّهُ عَلَیکمْ فَتَبَینُوا».
و این را بدانید که خداوند از اعمال و نیات شما آگاه است؛ «إِنَّ اللَّهَ کانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیراً».
آیه فوق به خوبی این حقیقت را روشن میسازد که هیچ مسلمانی نباید برای هدف مادی گام در میدان جهاد بگذارد و به همین دلیل باید نخستین اظهار ایمان را از طرف دشمن بپذیرد و به ندای صلح او پاسخ گوید اگر چه از غنائم مادی فراوان محروم گردد، زیرا هدف از جهاد اسلامی توسعهطلبی و جمع غنائم نیست، بلکه
1) . «عرض» (بر وزن مرض) به معنی چیزی است که ثبات و پایداری ندارد بنا بر این «عرض الحیاة الدنیا» به معنی سرمایههای زندگی دنیا است که همگی بدون استثناء ناپایدارند.
2) . در تفسیر این جمله احتمال دیگری نیز داده شده است و آن اینکه خود شما نیز در آغاز اسلام آوردن چنین وضعی را داشتید، یعنی با زبان گواهی به حقانیت اسلام دادید و از شما پذیرفته شد در حالی که مکنون قلب شما بر کسی روشن نبود.
هدف آزاد شدن انسانها از قید بندگی بندگان و خداوند زور و زر است و هر زمان که روزنه امیدی به سوی این حقیقت گشوده شد باید به سوی آن شتافت، آیه فوق میگوید: «شما یک روز چنین افکار منحطی داشتید و به خاطر سرمایههای مادی خونهایی را میریختید، اما امروز آن برنامه به کلی دگرگون شده است، به علاوه مگر خود شما به هنگام ورود در اسلام غیر از اظهار ایمان چه برنامه دیگری داشتید، چرا از قانونی که خود از آن استفاده کردهاید درباره دیگران دریغ مینمائید"؟!
ممکن است با توجه به مضمون آیه چنین ایراد شود که اسلام با قبول ادعاهای ظاهری مردم در مورد پیوستن به این آئین زمینه را برای پرورش" منافق" در محیط اسلامی آماده میکند و با این برنامه، ممکن است عده زیادی از آن سوء استفاده کرده و با استتار در زیر نام اسلام دست به اعمال جاسوسی و ضد اسلامی بزنند.
شاید هیچ قانونی در جهان نیست که راه سوء استفاده در آن وجود نداشته باشد، مهم این است که قانون دارای مصالح قابل ملاحظهای باشد، اگر بنا شود اظهار اسلام به بهانه عدم آگاهی از مکنون قلب طرف، قبول نگردد، مفاسد بسیاری به بار میآید که زیان آن به مراتب بیشتر است و اصول عواطف انسانی را از بین خواهد برد، زیرا هر کس با دیگری کینه و خرده حسابی داشته باشد میتواند او را
متهم کند که اسلام او ظاهری است و با مکنون دل او هماهنگ نیست و به این ترتیب خونهای بسیاری از بیگناهان ریخته شود.
از این گذشته در آغاز گرایش به هر آئین افرادی هستند که گرایشهای ساده و تشریفاتی و ظاهری دارند اما با گذشت زمان و تماس مداوم با آن آئین محکم و ریشهدار میشوند، این دسته را نیز نمیتوان طرد کرد.
در آیات گذشته سخن از جهاد در میان بود، این دو آیه مقایسهای در میان مجاهدان و غیر مجاهدان به عمل آورده، میگوید: «افراد با ایمانی که از شرکت در میدان جهاد خودداری میکنند و بیماری خاصی که آنها را از شرکت در این میدان مانع شود ندارند، هرگز با مجاهدانی که در راه خدا و اعلای کلمه حق با مال و جان خود جهاد میکنند یکسان نیستند»؛ «لا یسْتَوِی الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ غَیرُ أُولِی الضَّرَرِ وَ الْمُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ».
روشن است که منظور از قاعدون در اینجا افرادی هستند که با داشتن ایمان به اصول اسلام، بر اثر نداشتن همت کافی، در جهاد شرکت نکردهاند، در صورتی که جهاد بر آنها واجب عینی نبوده، زیرا اگر واجب عینی بود، قرآن با این لحن ملایم درباره آنها سخن نمیگفت و در آخر آیه به آنها وعده پاداش نمیداد، بنا بر این حتی در صورتی که جهاد واجب عینی نباشد برتری روشن" مجاهدان» بر «قاعدان" قابل انکار نیست.
و به هر حال آیه کسانی را که از روی نفاق و دشمنی از شرکت در جهاد خودداری کردهاند شامل نمیشود، ضمناً باید توجه داشت تعبیر «غَیرُ أُولِی الضَّرَرِ»
مفهوم وسیعی دارد که تمام کسانی را که به خاطر نقص عضو، یا بیماری و یا ضعف فوقالعاده و مانند آنها قادر به شرکت در جهاد نیستند، استثناء میکند.
سپس برتری مجاهدان را بار دیگر به صورت صریحتر و آشکارتر بیان کرده و میفرماید: «خداوند مجاهدانی را که با مال و جان خود در راهش پیکار میکنند بر خودداری کنندگان از شرکت در میدان جهاد برتری عظیمی بخشیده»؛ «فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِینَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَی الْقاعِدِینَ دَرَجَةً».(1)
ولی در عین حال چون همانطور که گفتیم نقطه مقابل این دسته از مجاهدان افرادی هستند که جهاد برای آنها واجب عینی نبوده و یا اینکه به خاطر بیماری و ناتوانی و علل دیگر قادر به شرکت در میدان جهاد نبودهاند لذا برای اینکه پاداش نیت صالح و ایمان و سایر اعمال نیک آنها نادیده گرفته نشود به آنها نیز وعده نیک داده و میفرماید: «به هر دو دسته (مجاهدان و غیر مجاهدان) وعده نیک داده است»؛ «وَ کلًّا وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنی».
ولی بدیهی است میان وعده نیکی که به این دو دسته داده شده است فاصله بسیار است- در حقیقت قرآن با این بیان نشان میدهد که سهم هر کار نیکی در جای خود محفوظ و فراموش نشدنی است، به خصوص اینکه سخن از قاعدانی است که علاقمند به شرکت در جهاد بودهاند و آن را یک هدف عالی و مقدس میدانستند ولی واجب عینی نبودن آن مانع از تحقیق بخشیدن به این
1) . درجة به صورت نکره ذکر شده، و همانطور که در کتب ادبی آمده است نکره در اینگونه موارد برای بیان عظمت و اهمیت است، گویا آن قدر درجه آنها بالا است که کاملاً شناخته نمیشود و این همانند چیزی است که به هنگام بیان ارزش فوقالعاده چیزی گفته میشود هیچکس قیمت آن را نمیداند!
هدف عالی شده است، آنها نیز به اندازه علاقهای که به این کار داشتهاند پاداش خواهند داشت، همچنین افراد اولی الضرر (کسانی که به خاطر بیماری و یا نقص عضو در میدان جهاد شرکت نکردهاند) در حالی که با تمام وجود خود به آن علاقه داشته و عشق میورزیدهاند نیز سهم قابل ملاحظهای از پاداش مجاهدان خواهند داشت، چنان که در حدیثی از پیامبر اسلام(صلی الله علیه و اله) نقل شده که به سربازان اسلام فرمود:
«لقد خلفتم فی المدینة اقواما ما سرتم مسیرا و لا قطعتم وادیا الا کانوا معکم و هم الذین صحت نیاتهم و نصحتجیوبهم و هوت افئدتهم الی الجهاد و قد منعهم عن المسیر ضرر او غیره؛ افرادی را در مدینه پشت سر گذاشتید که در هر گام در این مسیر با شما بودند (و در پاداشهای الهی شرکت داشتند) آنها کسانی بودند که نیتی پاک داشتند و به اندازه کافی خیر خواهی کردند و قلبهای آنها مشتاق به جهاد بود ولی موانعی همچون بیماری و زیان و غیر آن آنها را از این کار باز داشت.»(1)
ولی از آنجا که اهمیت جهاد در منطق اسلام از این هم بیشتر است بار دیگر به سراغ مجاهدان رفته و تأکید میکند که «خداوند مجاهدان را بر قاعدان اجر عظیمی بخشیده است».
«وَ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِینَ عَلَی الْقاعِدِینَ أَجْراً عَظِیماً». این اجر عظیم در آیه بعد چنین تفسیر شده: درجات مهمی از طرف خداوند و آمرزش و رحمت او؛ «دَرَجاتٍ مِنْهُ وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً».
و اگر در این میان افرادی ضمن انجام وظیفه خویش مرتکب لغزشهایی
1) . فیض كاشانى، محمد بن شاه مرتضى، تفسیر صافى، ذیل آیه فوق.
شدهاند و از کرده خویش پشیمانند خدا به آنها نیز وعده آمرزش داده و در پایان آیه میفرماید: «وَ کانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِیماً».
در اینجا به چند نکته باید توجه کرد
در آیه فوق سه بار نام" مجاهدان" به میان آمده، در نخستین بار مجاهدان همراه با «هدف» و «وسیله» جهاد ذکر شدهاند؛ «الْمُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ» و در مرتبه دوم نام مجاهدان فقط با وسیله جهاد، ذکر شده اما سخنی از هدف به میان نیامده است؛ «الْمُجاهِدِینَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ» و در مرحله آخر تنها نام مجاهدان به میان آمده است (المجاهدین...) و این یکی از نکات بارز بلاغت در کلام است که چون شنونده مرحله به مرحله به موضوع آشناتر میشود از قیود و مشخصات آن میکاهند و کار آشنایی به جایی میرسد که تنها با یک اشاره همه چیز معلوم میشود.
در آیه نخست برتری مجاهدان را بر قاعدان به صورت مفرد (درجه) ذکر شده در حالی که در آیه دوم به صورت جمع (درجات) آمده است، روشن است که میان این دو تعبیر منافاتی نیست، زیرا در تعبیر اول منظور بیان اصل برتری مجاهدان بر غیر آنها است، ولی در تعبیر دوم این برتری را شرح میدهد و لذا با ذکر «مغفرت» و «رحمت» نیز توام شده است و به عبارت دیگر تفاوت میان این دو تفاوت میان «اجمال» و «تفصیل» است.
ضمناً از تعبیر به «درجات» نیز میتوان این معنی را استفاده کرد که مجاهدان همه در یک حد و پایه نیستند و به اختلاف درجه اخلاص و فداکاری و تحمل
ناراحتیها، مقامات معنوی آنها مختلف است، زیرا مسلم است همه مجاهدانی که در یک صف در برابر دشمن میایستند به یک اندازه، جهاد نمیکنند و به یک اندازه اخلاص ندارند، بنا بر این هر یک، به تناسب کار و نیت خود پاداش میگیرند.
جهاد یک قانون عمومی در عالم آفرینش است و همه موجودات زنده جهان اعم از نباتات و حیوانات به وسیله جهاد موانع را از سر راه خود بر میدارند، تا بتوانند به کمالات مطلوب خود برسند.
و به عنوان مثال، ریشه درختی را میبینیم که برای به دست آوردن غذا و نیرو، به طور دائم در حال فعالیت و حرکت است و اگر روزی این فعالیت و کوشش را ترک گوید، ادامه زندگی برای او غیر ممکن است.
بهمین دلیل در هنگامی که در حرکت خود در اعماق زمین با موانعی برخورد کند، اگر بتواند آنها را سوراخ کرده و از آنان میگذرد، عجیب این است که ریشههای لطیف گاهی همانند متههای فولادی با موانع به نبرد بر میخیزند و اگر احیاناً این توانایی را نداشت، راه خود را کج کرده و با دور زدن از آن مانع میگذرد.
در وجود خود ما در تمام شبانه روز حتی در ساعاتی که در خوابیم نبرد عجیبی میان گلبولهای سفید خون ما و دشمنان مهاجم وجود دارد، که اگر یک ساعت این جهاد خاموش گردد و مدافعان کشور تن دست از پیکار بکشند، انواع میکربهای موذی در دستگاههای مختلف رخنه کرده و سلامت ما را به مخاطره خواهند افکند.
و عین همین مطلب در میان جوامع انسانی و اقوام و ملل عالم وجود دارد،
آنانی که همیشه در حال" جهاد» و «مراقبت" به سر میبرند، همواره زنده و پیروزند و دیگرانی که به فکر خوشگذرانی و ادامه زندگی فردی هستند، دیر یا زود از بین رفته و ملتی زنده و مجاهد جای آنها را خواهند گرفت. و همین است که رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و اله) میفرماید:«فمن ترک الجهاد البسه اللَّه ذلا و فقرا فی معیشته و محقا فی دینه ان اللَّه اعز امتی بسنابک خیلها و مراکز رماحها؛(1)آن کس که جهاد را ترک گوید، خدا بر اندام او لباس ذلت میپوشاند و فقر و احتیاج بر زندگی و تاریکی بر دین او سایه شوم میافکند، خداوند پیروان مرا به وسیله سم ستورانی که به میدان جهاد پیش میروند و به وسیله پیکانهای نیزهها، عزت میبخشد.» و به مناسبت دیگری میفرماید:
«اغزوا تورثوا ابنائکم مجدا؛(2)جهاد کنید تا مجد و عظمت را برای فرزندانتان به میراث بگذارید!» و امیر مؤمنان علی(علیه السلام)در ابتدای خطبه جهاد چنین میفرماید:
«...فان الجهاد باب من ابواب الجنة فتحه اللَّه لخاصة اولیائه و هو لباس التقوی و درع اللَّه الحصینة و جنته الوثیقة، فمن ترکه رغبة عنه البسه اللَّه ثوب الذل و شمله البلاء و دیث بالصغار و القماءة...؛(3)جهاد دری است از دربهای بهشت، که خداوند آن را به روی دوستان خاص خود گشوده است، جهاد، لباس پر فضیلت" تقوی» است جهاد، زره نفوذناپذیر الهی است، جهاد، سپر محکم پروردگار است، آن کس که جهاد را ترک گوید، خداوند بر اندام او لباس ذلت و بلا میپوشاند و او را در مقابل دیدگاه مردم خوار و ذلیل جلوه
میدهد...» ضمناً باید توجه داشت که جهاد، تنها به معنی جنگ و نبرد مسلحانه نیست بلکه هر نوع تلاش و کوششی را که برای پیشبرد اهداف مقدس الهی انجام گیرد، شامل میشود و به این ترتیب علاوه بر نبردهای دفاعی و گاهی تهاجمی، مبارزات علمی، منطقی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی را نیز در بر میگیرد.(1)
قرآن کریم میفرماید:
«وَ لَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً وَ لکنْ کرِهَ اللَّهُ انْبِعاثَهُمْ فَثَبَّطَهُمْ وَ قیلَ اقْعُدُوا مَعَ الْقاعِدینَ * لَوْ خَرَجُوا فیکمْ ما زادُوکمْ إِلاَّ خَبالاً وَ لَأَوْضَعُوا خِلالَکمْ یبْغُونَکمُ الْفِتْنَةَ وَ فیکمْ سَمَّاعُونَ لَهُمْ وَ اللَّهُ عَلیمٌ بِالظَّالِمینَ * لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَک الْأُمُورَ حَتَّی جاءَ الْحَقُّ وَ ظَهَرَ أَمْرُ اللَّهِ وَ هُمْ کارِهُونَ * وَ مِنْهُمْ مَنْ یقُولُ ائْذَنْ لی وَ لا تَفْتِنِّی أَلا فِی الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحیطَةٌ بِالْکافِرینَ * إِنْ تُصِبْک حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِنْ تُصِبْک مُصیبَةٌ یقُولُوا قَدْ أَخَذْنا أَمْرَنا مِنْ قَبْلُ وَ یتَوَلَّوْا وَ هُمْ فَرِحُونَ * قُلْ لَنْ یصیبَنا إِلاَّ ما کتَبَ اللَّهُ لَنا هُوَ مَوْلانا وَ عَلَی اللَّهِ فَلْیتَوَکلِ الْمُؤْمِنُونَ * قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا إِلاَّ إِحْدَی الْحُسْنَیینِ وَ نَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِکمْ أَنْ یصیبَکمُ اللَّهُ بِعَذابٍ مِنْ عِنْدِهِ أَوْ بِأَیدینا فَتَرَبَّصُوا إِنَّا مَعَکمْ مُتَرَبِّصُونَ»؛(2)«اگر آنها (راست میگفتند، و) اراده داشتند که (به سوی میدان جهاد) خارج شوند، وسیلهای برای آن فراهم میساختند! ولی خدا از حرکت آنها کراهت داشت؛ از این رو (توفیقش را از آنان سلب کرد؛ و) آنها را (از جهاد) باز داشت؛ و به آنان گفته شد: «با «قاعدین» [کودکان و پیران و بیماران] بنشینید! اگر آنها همراه شما (به سوی
میدان جهاد) خارج میشدند، جز اضطراب و تردید، چیزی بر شما نمیافزودند؛ و به سرعت در بین شما به فتنهانگیزی (و ایجاد تفرقه و نفاق) میپرداختند؛ و در میان شما، افرادی (سست و ضعیف) هستند که به سخنان آنها کاملًا گوش فرامیدهند؛ و خداوند، ظالمان را میشناسد. آنها پیش از این (نیز) در پی فتنهانگیزی بودند و کارها را بر تو دگرگون ساختند (و به هم ریختند)؛ تا آن که حق فرا رسید و فرمان خدا آشکار گشت (و پیروز شدید)، در حالی که آنها کراهت داشتند. بعضی از آنها میگویند: به ما اجازه ده (تا در جهاد شرکت نکنیم) و ما را به گناه نیفکن! آگاه باشید آنها (هم اکنون) در گناه سقوط کردهاند؛ و جهنم، کافران را احاطه کرده است! هر گاه نیکی به تو رسد، آنها را ناراحت میکند؛ و اگر مصیبتی به تو رسد، میگویند: ما تصمیم خود را از پیش گرفتهایم. و بازمیگردند در حالی که خوشحالند! بگو: هیچ حادثهای برای ما رخ نمیدهد، مگر آنچه خداوند برای ما نوشته و مقرّر داشته است؛ او مولا (و سرپرست) ماست؛ و مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند! بگو: آیا درباره ما، جز یکی از دو نیکی را انتظار دارید؟! (: یا پیروزی یا شهادت) ولی ما انتظار داریم که خداوند، عذابی از سوی خودش (در آن جهان) به شما برساند، یا (در این جهان) به دست ما (مجازات شوید) اکنون که چنین است، شما انتظار بکشید، ما هم با شما انتظار میکشیم!»
و در تفسیر قمی در ذیل آیۀ «وَ لَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً...» و همچنین در ذیل آیه بعدش گفته است: عدهای هم از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) تخلف کردند که دارای نیت صادق و بصیرت در دین بودند و هیچ شک و تردیدی در عقائدشان رخنه نکرده
بود، لیکن پیش خود گفته بودند ما بعد از آنکه رسول خدا(صلی الله علیه و اله) حرکت کردند به او ملحق میشویم.
از آن جمله یکی ابوخیثمه بود که مردی قوی و دارای دو همسر و دو آلاچیق بود، همسران وی آلاچیقهایش را آب پاشی کرده، در آن آب آشامیدنی خنکی فراهم نموده و طعامی تهیه کرده بودند، در همین بین که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) مسلمانان را دستور حرکت داد او سری به آلاچیقهای خود زد و در جواب هوای نفس خود که او را به استفاده از آنها دعوت میکرد گفت: نه، به خدا سوگند این انصاف نیست که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) با اینکه خدای تعالی از گذشته و آینده او در گذشته حرکت کند و در شدت حرارت و گرد و غبار و با سنگینی سلاح راه بپیماید و در راه خدا جهاد کند، آن گاه ابوخیثمه که مردی نیرومند است در سایه آلاچیق و در کنار همسران زیبای خود به عیش و لذت بپردازد، نه به خدا سوگند که از انصاف به دور است.
این بگفت و از جا برخاست شتر خود را آورد و اثاث سفر را بر آن بار کرد و به رسول خدا(صلی الله علیه و اله) ملحق شد. مردم وقتی دیدند سواری از دور میرسد به رسول خدا(صلی الله علیه و اله) گزارش دادند، حضرت فرمود: باید ابوخیثمه باشد. ابوخیثمه نزدیک شد و جریان خود را بعرض رسانید. حضرت جزای خیر برایش طلب نمود و برای او دعای خیر فرمود.
ابو ذر نیز سه روز از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) تخلف کرد، جریان کار او این بود که شترش ضعیف و لاغر بود و در بین راه از پای درآمد و ابوذر ناگزیر شد اثاث خود را از پشت شتر پائین آورده، بدوش خود بکشد. بعد از سه روز مسلمانان دیدند مردی از دور میرسد، به رسول خدا(صلی الله علیه و اله) گزارش دادند، حضرت فرمود: باید ابوذر باشد.
گفتند: آری، ابوذر است. حضرت فرمود به استقبالش بروید که او بسیار تشنه است. مسلمانان آب برداشته، به استقبالش شتافتند.
ابو ذر خود را به رسول خدا(صلی الله علیه و اله) رسانید در حالی که طرفی آب همراه داشت. رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: آب داشتی و تشنه بودی؟ عرض کرد: بلی.
فرمود: چرا؟ عرض کرد در میان راه به سنگی گودی برخوردم که در گودی آن آب باران جمع شده بود، وقتی از آن چشیدم دیدم آب بسیار گوارایی است، با خود گفتم از این آب نمیخورم مگر بعد از آنکه رسول خدا(صلی الله علیه و اله) از آن بیاشامد.
حضرت فرمود: ای ابا ذر! خدا رحمتت کند، تو تنها زندگی میکنی و تنها هم خواهی مرد و تنها محشور خواهی شد و تنها به بهشت خواهی رفت. ای ابا ذر! مردمی از اهل عراق به وسیلۀ تو سعادتمند میشوند، آنان به جنازه تو برمیخورند، تو را غسل و کفن کرده بر جنازهات نماز میخوانند و دفن میکنند.
راوی سپس اضافه کرده: در میان کسانی که از آن جناب تخلف ورزیدند عدهای از منافقین بودند و عدهای هم از نیکان که سابقه نفاق از ایشان دیده نشده بود، از آن جمله کعب بن مالک شاعر و مرارة بن ربیع و هلال بن امیه رافعی بودند.
بعد از آنکه خداوند توبهشان را قبول کرد، کعب گفته بود: من از خودم در تعجبم، زیرا هرگز به یاد ندارم که روزی به مثل آن ایامی که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) حرکت میکرد سر حال و نیرومند بوده باشم و هیچوقت جز در آن ایام دارای دو شتر نبودم، با خود میگفتم فردا به بازار میروم و لوازم سفر را خریداری میکنم بعداً خود را به رسول خدا(صلی الله علیه و اله) میرسانم، به بازار میرفتم و لیکن حاجت خود را برنمیآوردم تا آنکه به هلال بن امیه و مرارة بن ربیع برخوردم. آن دو نیز از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) تخلف
کرده بودند باز هم متنبه نشدم با آن دو قرار گذاشتم که فردا به بازار برویم، فردا به بازار رفتیم ولی کاری صورت ندادیم، خلاصه در این مدت کار ما این بود که مرتب میگفتیم فردا حرکت میکنیم و حرکت نمیکردیم تا یک وقت خبردار شدیم که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) برمیگردد، آن وقت دچار ندامت و شرمساری شدیم.
پس از پایان جنگ وقتی که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) به مدینه نزدیک شد به استقبالش شتافتیم تا او را تهنیت بگوییم که بحمد اللَّه بسلامت برگشته و لیکن با کمال تعجب دیدیم که جواب سلام ما را نداد و از ما روی گردانید، آن گاه متوجه برادران دینی خود شده به ایشان سلام کردیم، ایشان هم جواب ما را ندادند، این مطلب به خانوادههای مارسید، وقتی به خانه آمدیم دیدیم زن و بچههای ما نیز با ما حرف نمیزنند، به مسجد آمدیم دیدیم احدی نه به ما سلام میکند و نه همکلام میشود، لا جرم زنان ما نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) مشرف شده به عرض رسانیدند شنیدهایم که شما بر شوهران ما غضب فرمودهای! آیا وظیفه ما هم این هست که از آنان کنارهگیری کنیم؟
حضرت فرمود: نه، شما نباید کنارهگیری کنید و لیکن مواظب باشید با شما نزدیکی نکنند.
وقتی کار کعب بن مالک و دو رفیقش به اینجا کشید، گفتند، دیگر مدینه جای ما نیست، زیرا نه رسول خدا(صلی الله علیه و اله) با ما حرف میزند و نه احدی از برادران و قوم و خویشان، پس بیائید به بالای این کوه رفته به دعا و زاری بپردازیم، بالآخره یا خدا از تقصیرات ما میگذرد و یا آنکه همانجا از دنیا میرویم.
این سه نفر از شهر بیرون شده و به بالای کوه ذباب رفتند و در آنجا به عبادت
و روزه پرداختند. زن و فرزندانشان برایشان طعام آورده به زمین میگذاشتند و بدون اینکه حرفی بزنند بر میگشتند و این برنامه تا مدتی طولانی ادامه داشت.
روزی کعب به آن دو نفر دیگر گفت: رفقا! حال که به چنین رسوایی و گرفتاری مبتلا شدهایم و خدا و رسولش و به پیروی از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) خانوادههای ما و برادران دینیمان بر ما خشم گرفتهاند و احدی با ما همکلام نمیشود، ما خود چرا به یکدیگر خشم نگیریم، ما نیز مسلمانیم و باید دستور پیغمبر را پیروی نموده با یکدیگر همکلام نشویم، اینک هر یک از ما به گوشهای از این کوه برود و سوگند بخورد که دیگر با رفیقش حرفی نزند تا بمیرد و یا آنکه خدا از تقصیرش درگذرد.
مدت سه روز هم بدین منوال گذرانیدند و یکه و تنها در کوه به سر بردند، حتی طوری از یکدیگر کناره گرفتند که یکدیگر را هم نمیدیدند.
پس از سه روز یعنی در شب سوم رسول خدا(صلی الله علیه و اله) در خانهام سلمه بود که آیه توبه و مژده مغفرت ایشان نازل شد و آن آیۀ «لقد تاب اللَّه بالنبی علی المهاجرین و الانصار الذین اتبعوه فی ساعة العسرة" بود. امام صادق(علیه السلام)فرمود: آیه شریفه اینطور نازل شده و مقصود از مهاجرین و انصار ابوذر، ابوخیثمه و عمیر بن وهب بود که از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) تخلف ورزیده، بعد به وی ملحق شدند.
آن گاه راوی در باره آن سه نفری که آیۀ «وَ عَلَی الثَّلاثَةِ الَّذِینَ خُلِّفُوا» در حقشان نازل شده گفته:
عالم (امام(علیه السلام) فرمود آیه اینطور نازل شده: «و علی الثلاثة الذین خالفوا»، زیرا کلمۀ «خُلِّفُوا» به معنای تخلف قهری است که مرتکبش تقصیری نداشته و سزاوار ملامت نیست، «حَتَّی إِذا ضاقَتْ عَلَیهِمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ» از این رو زمین با
همه فراخیش بر آنان تنگ شد که نه رسول خدا(صلی الله علیه و اله) با ایشان همکلام میشد و نه برادران دینی و نه زن و فرزندانشان و به همین جهت، مدینه بر آنان تنگ شد و ناگزیر از مدینه تار و مار شدند و وقتی خداوند دید براستی نادم شدهاند توبه ایشان را قبول کرد.(1)به زودی گفتاری در باره این دو آیه و روایاتی که در تفسیر آن دو وارد شده از نظر خواننده خواهد گذشت.
و در تفسیر عیاشی از مغیره روایت شده که گفت: من از او (امام) شنیدم که در خصوص آیۀ «وَ لَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً» میگفت مقصود از «عدة» نیت و تصمیم است و معنای آیه این است که: اگر میخواستند خارج بشوند میشدند(2).
این روایت صرف نظر از ضعفی که دارد و صرف نظر از این که مرسل است و راویانش معلوم نیستند و نیز علاوه بر اینکه مضمر است یعنی معلوم نیست که مطلب را از چه کسی نقل کرده با لفظ آیه هم تطبیق ندارد- و خدا داناتر است.
و در الدر المنثور آمده که ابن اسحاق و ابن منذر از حسن بصری روایت کردهاند که گفت: عبداللَّه بن ابیو عبداللَّه بن نبتل و رفاعة بن زید بن تابوت از بزرگان منافقین و از کسانی بودند که علیه اسلام و مسلمین همواره نقشهچینی میکردند و در باره آنان آیۀ «لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَک الْأُمُورَ...» نازل شد(3).
منافقین که به گمان خود از ناملایمات فتنه احتمالی جنگ دوری میگزینند، در فتنه سقوط کردهاند و خود غافلند:این آیات، گفتاری در باره منافقین میباشد و نیز بیان حال آنان را که در آیات قبلی بود دنبال نموده، پارهای از حرکات و حرفهای آنان را نقل نموده، مطالبی خاطرنشان میسازد که از خبث اوصاف باطنی و فساد اعتقادات آنان- که بر اساس ضلالت استوار گشته- پرده بر میدارد.
«وَ مِنْهُمْ مَنْ یقُولُ ائْذَنْ لِی وَ لا تَفْتِنِّی أَلا فِی الْفِتْنَةِ سَقَطُوا...»؛ کلمۀ «فتنه» در اینجا به طوری که از سیاق برمیآید به یکی از دو معنا است: یا به معنای القاء به ورطهای که آدمی را مغرور نموده و فریب میدهد و یا به معنای معروف آن که همان فتنه و بلا و گرفتاری عمومی است میباشد.
و اگر معنای اول مقصود باشد، معنای آیه این خواهد بود که: به من اجازه بده به جنگ نیایم و مرا با بردن در صحنه جهاد به فتنه مینداز و با برشمردن غنیمتهای نفیس جنگی اشتهای نفسانی مرا تحریک مکن و مرا فریب مده. و اگر معنای دوم مقصود باشد معنایش این میشود که: اجازه بده من حرکت نکنم و مرا به ناملایماتی که میدانم در این جنگ هست مبتلا مساز.
خدای تعالی از این پیشنهادشان جواب داده و فرموده: «اینها با همین عملشان در فتنه افتادند»، یعنی اینها به خیال خودشان از فتنه احتمالی احتراز میجویند در حالی که سخت در اشتباهند و غافلند از
اینکه کفر و نفاق و سوء سریرهای که دارند و این پیشنهادشان از آن حکایت میکند فتنه است، غافلند از اینکه شیطان آنان را در فتنه افکنده و فریب داده و دچار هلاکت کفر و ضلالت و نفاق ساخته است.
تازه این خسارت و گرفتاری دنیایی ایشان است و در آخرت نیز جهنم بر کافران احاطه خواهد کرد، همانطوری که در دنیا فتنه به آنان احاطه داشت. پس اینکه فرمود: «أَلا فِی الْفِتْنَةِ سَقَطُوا» با جملۀ «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکافِرِینَ» تقریباً معنای واحدی را میرسانند و آن این است که این مردم منافق هم در دنیا و هم در آخرت در فتنه و هلاکت ابدی قرار دارند.
ممکن هم هست از جملۀ «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکافِرِینَ» استفاده کرد که جهنم فعلاً نیز محیط به کفار است، نه در آینده، آیات داله بر تجسم اعمال هم این معنا را میرساند.
«إِنْ تُصِبْک حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِنْ تُصِبْک مُصِیبَةٌ یقُولُوا قَدْ أَخَذْنا أَمْرَنا مِنْ قَبْلُ»؛ منظور از «حسنة» و «مصیبة» به قرینه سیاق، آثار نیک و خسارتهایی است که جنگ ببار میآورد، از قبیل فتح و فیروزی، غنیمتهای مالی و اسیران از یک طرف و کشته شدن و زخم برداشتن و شکست از طرف دیگر.
جملۀ «یقُولُوا قَدْ أَخَذْنا أَمْرَنا مِنْ قَبْلُ» کنایه است از اینکه ما قبلاً خود را از این گرفتاریها بر حذر داشتیم، تعبیر به «أخذ" به این عنایت است که گویا اختیار امرشان نخست از دستشان بیرون بوده و بعداً آن را به دست گرفته و بر آن مسلط شدهاند و از دست نداده و نگذاشتهاند که فاسد و تباه گردد.
و بنا بر این، معنای آیه این میشود که: این منافقین بدخواه تواند، اگر غنیمت به دست آوری و پیروز شوی ناراحت میشوند و اگر کشته و یا زخمی شوی و یا هر مصیبت دیگری ببینی میگویند ما قبلاً خود را از این گرفتاریها بر حذر داشتیم و آن گاه با خوشحالی از تو روی میگردانند.
خدای تعالی از این گفتار اینها در دو آیۀ «قُلْ لَنْ یصِیبَنا...» و آیۀ «قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا...» دو جواب به ایشان داده است.
«قُلْ لَنْ یصِیبَنا إِلَّا ما کتَبَ اللَّهُ لَنا هُوَ مَوْلانا وَ عَلَی اللَّهِ فَلْیتَوَکلِ الْمُؤْمِنُونَ»؛ حاصل این جواب این است که: ولایت و اختیار امور ما تنها و تنها به دست خداست- این انحصار از جملۀ «هُوَ مَوْلانا» استفاده میشود- و اختیار ما نه به دست خود ما است و نه به دست هیچ یک از این اسباب ظاهری، بلکه حقیقت ولایت تنها از آن خداست و خدای تعالی سرنوشتی حتمی از خیر و شر برای همه تعیین نموده و با اینکه میدانیم قبل از ما سرنوشتمان معلوم و معین شده چرا اوامر او را امتثال ننموده در احیاء امر او و جهاد در راه او سعی نکنیم.
خدای تعالی هم مشیت خود را اجراء میکند و ما را پیروزی و یا شکست میدهد و این به عالم ما مربوط نیست، زیرا وظیفه بنده، بندگی و ترک تدبیر و امتثال امر است، که خلاصه، همه توکل است.
از همین جا معلوم میشود که جملۀ «وَ عَلَی اللَّهِ فَلْیتَوَکلِ الْمُؤْمِنُونَ» گفتاری مستأنف و تازه و غیر مربوط به ما قبل نیست، بلکه جملهای است معطوف به
ما قبل و متمم آن و معنای آن و ما قبلش این است که ولایت و اختیار امر ما با خداست و ما به او ایمان داریم و لازمه این ایمان این است که بر او توکل کرده امر خود را به او واگذار کنیم، بدون اینکه در دل، حسنه و موفقیت در جنگ را بر مصیبت و شکست خوردن ترجیح داده آنرا اختیار کنیم. بنا بر این، اگر خداوند حسنه را روزی ما کرد منتی بر ما نهاده و اگر مصیبت را اختیار کرد مشیت و اختیارش بدان تعلق گرفته و ملامت و سرزنشی بر ما نیست و خود ما هم هیچ ناراحت و اندوهگین نمیشویم.
و چگونه غیر این باشیم و حال آنکه خودش فرموده: «ما أَصابَ مِنْ مُصِیبَةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا فِی أَنْفُسِکمْ إِلَّا فِی کتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِک عَلَی اللَّهِ یسِیرٌ لِکیلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکمْ»؛(1)و نیز فرموده: «ما أَصابَ مِنْ مُصِیبَةٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ وَ مَنْ یؤْمِنْ بِاللَّهِ یهْدِ قَلْبَهُ»؛(2)و نیز فرموده: «ذلِک بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَی الَّذِینَ آمَنُوا»؛(3)و نیز فرموده: «وَ اللَّهُ وَلِی الْمُؤْمِنِینَ»؛(4)و نیز فرموده: «فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِی».(5)
و این آیات به طوری که ملاحظه میکنید همه متضمن اصول این حقیقتند
1) . «هیچ مصیبتی به زمین یا به نفوس شما نرسد مگر پیش از آنکه خلقش کنیم در نامهای بوده، که این برای خدا آسان است تا برای آنچه از دستتان رفته غم نخورید و از آنچه به دستتان آمده خوشحال نشوید، که خدا خودپسندان فخرفروش را دوست ندارد.» (حدید / 23)
2) . «هیچ مصیبتی نمیرسد مگر به اذن خدا و کسی که به خدا ایمان آورد خدا دلش را هدایت میکند.» (تغابن / 11)
3) . «و این بدان جهت است که خدا صاحب اختیار کسانی است که ایمان آوردهاند.» (محمد / 11*
4) . «و خداست صاحب اختیار مؤمنان.» (آلعمران / 68)
5) . «پس خدا تنها اوست صاحب اختیار.» (شوری / 9)
که آیه مورد بحث در مقام پاسخ به منافقین، متعرض آن است و آن حقیقت، حقیقت ولایت خدای سبحان است و اینکه احدی غیر از خدا هیچگونه ولایت و اختیاری ندارد.
آری، اگر انسان براستی به این حقیقت ایمان داشته و مقام پروردگار خود را بشناسد قهرا بر پروردگار خود توکل میجوید و حقیقت مشیت و اختیار را به او واگذار میکند و دیگر به رسیدن به حسنه خوشحال و در برابر مصیبت اندوهناک نمیگردد.
و همچنین نسبت به آنچه که به دشمن انسان میرسد، نباید خوشحال و بد حال گردد و این از نادانی و جهل به مقام پروردگار است که وقتی دشمن انسان موفقیتی به دست آورد ناراحت شود و وقتی او مبتلا و گرفتار میگردد وی خوشحال شود، زیرا دشمن او هم از خود اختیاری ندارد. این آن جواب اولی بود که گفتیم خدای تعالی به کفار و منافقین در برابر خوشحالیشان از شکست مسلمانان و بدحالیشان از پیروزی آنان داده است.
و ظاهر کلام بعضی از مفسرین(1)
این است که کلمۀ «مولی» در آیه به معنای «ناصر» است. و همچنین از ظاهر کلام بعضی دیگر برمیآید که جملۀ «وَ عَلَی اللَّهِ فَلْیتَوَکلِ الْمُؤْمِنُونَ» جملهای است مستأنف و غیر مربوط به ما قبل، که خدای تعالی مؤمنین را در آن، امر به توکل میکند. و لیکن سیاقی که این دو آیه دارد و بر همه مشهود است با این دو حرف نمیسازد.
1) . طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فى تفسیر القرآن، ج 10، ص: 105.
«قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا إِلَّا إِحْدَی الْحُسْنَیینِ وَ نَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِکمْ...»؛ مقصود از (حسنیین) حسنه و مصیبت است به دلالت اینکه در آیه اول حکایت میکرد که منافقین از اینکه به رسول خدا(صلی الله علیه و اله) خیری برسد ناراحت میشدند و از اینکه به آن جناب شر و مصیبت برسد خوشحال میگردیدند و میگفتند خوب شد ما قبلاً حواسمان را جمع کرده بودیم و خود را دچار این ناملایمات نساختیم. چون از این کلام بر میآید که منافقین در حال انتظار بودند که ببینند بر سر مسلمانان چه میآید، آیا شکست میخورند و یا پیروز میشوند پس معلوم میشود «إِحْدَی الْحُسْنَیینِ» در آیه یکی از آن دو پیش آمد است که منافقان در انتظارش بودند.
خواهی گفت چطور قرآن کریم مصیبت را هم حسنه خوانده و آن را با حسنه" حسنیین" نامیده؟ در جواب میگوییم: از نظر دینی حسنه و مصیبت هر دو حسنهاند، چون اگر حسنه، حسنه است برای این است که پیروزی و غنیمت در دنیا و اجر عظیم در آخرت است و اگر مصیبت حسنه است آنهم برای این است که شکست خوردن و کشته شدن و هر رنج و محنت دیگری که به انسان برسد مورد رضای خدا و باعث اجری ابدی و سرمدی است، پس هر دو حسنهاند.
و معنای آیه این است که: ما و شما هر یک منتظر عذاب و گرفتاری طرف مقابل خود هستیم، با تفاوت اینکه آن عذاب و گرفتاری که شما برای ما آن را آرزو میکنید در حقیقت خیر ماست، زیرا شما در باره ما انتظار یکی از دو احتمال را میکشید، یا غلبه بر دشمن و مراجعت با غنیمت و یا کشته شدن در راه خدا.ولی ما برای شما انتظار عذاب خدا را میکشیم و آرزو داریم که یا با
عذابهای سماوی و یا به دست خود ما شما را نابود کند، مثلاً به ما دستور دهد زمین را از لوث وجود شما پاک سازیم، پس ما در هر حال رستگار و شما در هر حال هالکید، پس انتظار بکشید که ما هم با شما در انتظاریم، این بود آن جواب دوم.
در آیهای که زبان حال منافقین را بیان میکرد حسنه و مصیبت را تنها به رسول خدا(صلی الله علیه و اله) نسبت میداد، ولی در آیه دوم که جواب اول آنان است و در آیه سوم که متضمن جواب دوم ایشان بود رسیدن به حسنه و مصیبت را به رسول خدا(صلی الله علیه و اله) و همه مؤمنان نسبت داد و این به خاطر آن بود که در مقام جواب از نظر خدا و واقع، حسنه و مصیبت مؤمنین حسنه و مصیبت رسول خدا(صلی الله علیه و اله) نیز هست چون مؤمنین با آن جناب ملازمت و مشارکت دارند.(1)
قرآن میفرماید:
«إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الَّذینَ کفَرُوا فَهُمْ لا یؤْمِنُونَ * الَّذینَ عاهَدْتَ مِنْهُمْ ثُمَّ ینْقُضُونَ عَهْدَهُمْ فی کلِّ مَرَّةٍ وَ هُمْ لا یتَّقُونَ * فَإِمَّا تَثْقَفَنَّهُمْ فِی الْحَرْبِ فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ لَعَلَّهُمْ یذَّکرُونَ * وَ إِمَّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیانَةً فَانْبِذْ إِلَیهِمْ عَلی سَواءٍ إِنَّ اللَّهَ لا یحِبُّ الْخائِنینَ»؛(2)
«همان کسانی که با آنها پیمان بستی؛ سپس هر بار عهد و پیمان خود را میشکنند؛ و (از پیمان شکنی و خیانت،) پرهیز ندارند. اگر آنها را در (میدان) جنگ بیابی، آن چنان به آنها حمله کن که جمعیتهایی که پشت سر آنها هستند، پراکنده شوند؛ شاید متذکر گردند (و عبرت گیرند)! و هر گاه (با ظهور نشانههایی،) از خیانت گروهی بیم داشته
باشی (که عهد خود را شکسته، حمله غافلگیرانه کنند)، به طور عادلانه به آنها اعلام کن که پیمانشان لغو شده است، زیرا خداوند، خائنان را دوست نمیدارد!»
در این آیات به گروه دیگری از دشمنان اسلام که در طول تاریخ پر ماجرای پیامبر(صلی الله علیه و اله) ضربات سختی بر مسلمین وارد کردند و سرانجام نتیجه دردناک آن را چشیدند اشاره میکند.
این گروه همان" یهود" مدینه بودند که مکرر با پیامبر(صلی الله علیه و اله) پیمان بستند و پیمان خویش را ناجوانمردانه شکستند.
این آیات روش محکمی را که پیامبر با این گروه پیمانشکن باید در پیش گیرد بیان میکند، روشی که مایه عبرت دیگران و رفع خطر این گروه گردد.
نخست آنها را بیارزشترین موجودات زنده این جهان معرفی کرده میگوید: «بدترین جنبندگان نزد خدا کسانی هستند که راه کفر پیش گرفتند و هم چنان به آن ادامه میدهند و به هیچ رو ایمان نمیآورند»؛ «إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الَّذِینَ کفَرُوا فَهُمْ لا یؤْمِنُونَ».
تعبیر به «الَّذِینَ کفَرُوا» شاید اشاره به این باشد که بسیاری از یهود مدینه قبل از ظهور پیامبر اسلام طبق آنچه در کتب خود دیده بودند نسبت به وی اظهار علاقه و ایمان میکردند، بلکه مبلغ او بودند و مردم را برای ظهورش آماده میساختند، ولی پس از ظهورش چون منافع مادی خویش را در خطر دیدند به کفر
گرائیدند و آن چنان در این راه سرسختی نشان دادند که هیچ امیدی به ایمان آنها نبود، آن چنان که قرآن میگوید: «فَهُمْ لا یؤْمِنُونَ».
سپس میگوید «اینها همان کسانی بودند که با آنها عهد و پیمان بستی که لا اقل بیطرفی را رعایت کنند و در صدد آزار مسلمانان و کمک به دشمنان اسلام نباشند، ولی آنها هر بار پیمان خود را میشکستند»؛ «الَّذِینَ عاهَدْتَ مِنْهُمْ ثُمَّ ینْقُضُونَ عَهْدَهُمْ فِی کلِّ مَرَّةٍ».(1)
نه از خدا شرم میکردند «و نه از مخالفت فرمان او پرهیز داشتند» و نه از زیر پا گذاردن اصول انسانی پروا مینمودند؛ «وَ هُمْ لا یتَّقُونَ».تعبیر به «ینقضون» و «لا یتقون» که فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد دلیل بر این میباشد که آنها کراراً پیمان خود را با پیامبر(صلی الله علیه و اله) شکستند.
در آیه بعد طرز برخورد با این گروه پیمانشکن و بیایمان و لجوج را چنین بیان میکند که: «اگر آنها را در میدان جنگ بیابی و اسلحه به دست گیرند و در برابر تو بایستند آن چنان آنها را در هم بکوب که جمعیتهایی که در پشت سر آنها قرار دارند عبرت گیرند و پراکنده شوند و عرض اندام نکنند»؛ «فَإِمَّا تَثْقَفَنَّهُمْ فِی الْحَرْبِ فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ».
«تثقفنهم» از مادۀ «ثقف» (بر وزن سقف) به معنی درک کردن چیزی از روی دقت و با سرعت است، اشاره به اینکه باید از موضعگیریهای آنها به سرعت و
1) . «من» در جمله «عاهدت منهم» یا به معنی تبعیض است یعنی با گروهی از یهود جزیره عرب و یا با سران یهود مدینه پیمان بسته بودی، و یا به اصطلاح برای «صله» است و معنای جمله «عاهدتهم» میشود، این احتمال نیز وجود دارد که جمله به معنی «اخذت العهد منهم» باشد.
با دقت آگاه شوی و پیش از آنکه تو را در یک جنگ غافلگیرانه گرفتار کنند مانند صاعقه بر سر آنها فرود آیی!.
و «شرد» از مادۀ «تشرید» به معنی «پراکنده ساختن توأم با اضطراب» است، یعنی آن چنان به آنها حمله کن که گروههای دیگر از دشمنان و پیمانشکنان متفرق گردند و فکر حمله را از سر بیرون کنند.
این دستور به خاطر آن است که دشمنان دیگر و حتی دشمنان آینده عبرت گیرند و از دست زدن به جنگ خود داری کنند و همچنین آنها که با مسلمانان پیمانی دارند و یا در آینده پیمانی خواهند بست از نقض پیمان خود داری کنند «و شاید همگی متذکر شوند»؛ «لَعَلَّهُمْ یذَّکرُونَ».
«و اگر آنها در برابر تو در میدان حاضر نشدند ولی قرائن و نشانههایی از آنها ظاهر شده است که در صدد پیمان شکنی هستند و بیم آن میرود که دست به خیانت بزنند و پیمان خود را بدون اعلام قبلی یک جانبه نقض کنند، تو پیشدستی کن و به آنها اعلام نما که پیمانشان لغو شده است»؛ «وَ إِمَّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیانَةً فَانْبِذْ إِلَیهِمْ عَلی سَواءٍ».
مبادا بدون اعلام الغاء پیمانشان به آنها حمله کنی، «زیرا خداوند خائنان و کسانی که در پیمان خویش راه خیانت در پیش میگیرند دوست نمیدارد»؛ «إِنَّ اللَّهَ لا یحِبُّ الْخائِنِینَ»؛ گرچه در آیه فوق به پیامبر اجازه داده شده که در زمینه ترس از خیانت و پیمان شکنی دشمن پیمان آنها را لغو کند ولی روشن است که این ترس بدون دلیل نخواهد بود حتماً در زمینهای است که آنها مرتکب اعمالی میشوند که نشان میدهد در فکر پیمان شکنی و زدوبند با دشمن و حمله غافلگیرانه
هستند، این مقدار از قرائن و علائم اجازه میدهد که پیامبر(صلی الله علیه و اله) پیمان آنها را لغو شده اعلام کند.
جملۀ «فَانْبِذْ إِلَیهِمْ» از مادۀ «انباز» به معنی افکندن و یا به معنی اعلام کردن است، یعنی پیمان آنها را به سوی آنها بیفکن و الغا کن و لغو آن را اعلام نما.
تعبیر به «عَلی سَواءٍ» یا به معنی این است که همانگونه که آنها پیمان خویش را عملاً لغو کردهاند تو هم از طرف خودت الغا کن، این یک حکم عادلانه و متساوی است و یا اینکه به معنی اعلام کردن به یک روش واضح و بیپیرایه و خالی از هر گونه خدعه و نیرنگ است.
به هر حال آیه فوق در عین اینکه به مسلمانان هشدار میدهد سعی کنند که مورد حمله پیمانشکنان قرار نگیرند رعایت اصول انسانی را در حفظ تعهدات و یا الغای پیمانها به آنها گوشزد میکند.
در آخرین آیه مورد بحث روی سخن را به این گروه پیمانشکن کرده به آنها هشدار میدهد و میگوید: «مبادا آنها که راه کفر پیش گرفتهاند تصور کنند با اعمال خیانت آمیز خود پیروز شدهاند و از قلمرو قدرت و کیفر ما بیرون رفتهاند».(1)
قرآن میفرماید:
«وَ قاتِلُوا فی سَبیلِ اللَّهِ الَّذینَ یقاتِلُونَکمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا یحِبُّ الْمُعْتَدینَ * وَ اقْتُلُوهُمْ حَیثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَیثُ أَخْرَجُوکمْ وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج7، ص: 217.
الْقَتْلِ وَ لا تُقاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمسجدالحرام حَتَّی یقاتِلُوکمْ فیهِ فَإِنْ قاتَلُوکمْ فَاقْتُلُوهُمْ کذلِک جَزاءُ الْکافِرینَ»؛(1)«و در راه خدا، با کسانی که با شما میجنگند، نبرد کنید! و از حدّ تجاوز نکنید، که خدا تعدّیکنندگان را دوست نمیدارد! و آنها را [بتپرستانی که از هیچگونه جنایتی ابا ندارند] هر کجا یافتید، به قتل برسانید! و از آن جا که شما را بیرون ساختند [مکه]، آنها را بیرون کنید! وفتنه (و بتپرستی) از کشتار هم بدتر است! و با آنها، در نزد مسجدالحرام (در منطقه حرم)، جنگ نکنید! مگر اینکه در آن جا با شما بجنگند. پس اگر (در آن جا) با شما پیکار کردند، آنها را به قتل برسانید! چنین است جزای کافران!»
در نخستین آیه، قرآن دستور مقاتله و مبارزه با کسانی که شمشیر به روی مسلمانان میکشند صادر کرده و به آنان اجازه داده است که برای خاموش ساختن دشمنان دست به اسلحه ببرند و به تعبیر دیگر دوران صبر و شکیبایی مسلمانان تمام شده بود و به قدر کافی قوت و قدرت پیدا کرده بودند که با شجاعت و صراحت، از خود و حقوق خویش دفاع کنند، میفرماید: «با کسانی که با شما میجنگند در راه خدا پیکار کنید»؛ «وَ قاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ الَّذِینَ یقاتِلُونَکمْ».
تعبیر به «فِی سَبِیلِ اللَّهِ»، هدف اصلی جنگهای اسلامی را روشن میسازد که جنگ در منطق اسلام هرگز به خاطر انتقامجویی یا جاهطلبی یا کشورگشایی یا به دست آوردن غنائم و اشغال سرزمینهای دیگران نیست. اسلام همه اینها را
1) . بقره / 190 و 191.
محکوم میکند و میگوید: سلاح به دست گرفتن و به جهاد پرداختن فقط باید در راه خدا و برای گسترش قوانین الهی و بسط توحید و عدالت و دفاع از حق و ریشه کن ساختن ظلم و فساد و تباهی باشد.
همین نکته است که جنگهای اسلامی را از تمام جنگهایی که در جهان روی میدهد جدا میسازد و نیز همین هدف، در تمام ابعاد جنگ اثر میگذارد و کمیت و کیفیت جنگ، نوع سلاح، چگونگی رفتار با اسیران، را به رنگ فی سبیل اللَّه در میآورد.
«سبیل» به گفته «راغب» در «مفردات» در اصل به معنی راهی است که پیمودن آن آسان است و بعضی آن را منحصراً به معنی راه حق تفسیر کردهاند، ولی با توجه به اینکه این واژه در قرآن مجید، هم به راههای حق و هم به راههای باطل اطلاق شده، شاید منظورشان این باشد که از قرائن، حق بودن آن را استفاده کردهاند.
شک نیست که پیمودن راه خدا (سبیل اللَّه) یا به تعبیر دیگر راه دین و آیین او، با تمام مشکلاتی که دارد، چون موافق روح و جان افراد با ایمان است، کاری است آسان و گوارا، به همین دلیل مؤمنان داوطلبانه و آشکارا، از آن استقبال میکنند، هر چند سرانجامش شهادت باشد.
جملۀ «الَّذِینَ یقاتِلُونَکمْ» نیز صراحت دارد که این دستور مخصوص مقابله با کسانی است که دست به اسلحه میبرند و تا دشمن به مقاتله و مبارزه بر نخیزد، مسلمانان نباید حمله کنند و چنان که خواهیم دید، این اصل (جز در بعضی موارد استثنایی که خواهد آمد) همه جا محترم شمرده شده است.
جمعی از مفسران، مفهوم «الَّذِینَ یقاتِلُونَکمْ» را در دایره خاصی محدود
کردهاند، در حالی که آیه مفهوم گستردهای دارد و تمام کسانی را که به نحوی از انحاء به پیکار بر میخیزند شامل میشود.
ضمناً از این آیه استفاده میشود که هرگز غیر نظامیان (مخصوصاً زنان و کودکان) نباید مورد تهاجم واقع شوند، زیرا آنها به مقاتله بر نخواستهاند، بنا بر این مصونیت دارند.
سپس توصیه به رعایت عدالت، حتی در میدان جنگ و در برابر دشمنان کرده میفرماید: «از حد تجاوز نکنید»؛ «وَ لا تَعْتَدُوا».
«چرا که خداوند، تجاوزکاران را دوست نمیدارد»؛ «إِنَّ اللَّهَ لا یحِبُّ الْمُعْتَدِینَ».
آری هنگامی که جنگ برای خدا و در راه خدا باشد، هیچگونه تعدی و تجاوز، نباید در آن باشد و درست به همین دلیل است که در جنگهای اسلامی- بر خلاف جنگهای عصر ما- رعایت اصول اخلاقی فراوانی توصیه شده است، مثلاً افرادی که سلاح بر زمین بگذارند و کسانی که توانایی جنگ را از دست دادهاند، یا اصولاً قدرت بر جنگ ندارند، همچون مجروحان، پیر مردان، زنان و کودکان نباید مورد تعدی قرار گیرند، باغستانها و گیاهان و زراعتها را نباید از بین ببرند و از مواد سمی برای زهرآلود کردن آبهای آشامیدنی دشمن (جنگ شیمیایی و میکروبی) نباید استفاده کنند.
علی(علیه السلام)- طبق آنچه در نهج البلاغه آمده- به لشکریانش، قبل از شروع جنگ صفین دستور جامعی در این زمینه داده که شاهد گویای بحث ما است:
«لا تقاتلوهم حتی یبدؤوکم فانکم بحمد اللَّه علی حجة و ترککم ایاهم حتی یبدؤوکم حجة اخری لکم علیهم، فاذا کانت الهزیمة باذن اللَّه فلا تقتلوا مدبرا و
لا تصیبوا معورا و لا تجهزوا علی جریح و لا تهیجوا النساء باذی وان شتمن اعراضکم و سببن امرائکم؛ با آنها نجنگید تا جنگ را آغاز کنند، چه اینکه شما بحمد اللَّه (برای حقانیت خود) دارای حجت و دلیل هستید و واگذاشتن آنها تا نبرد را آغاز کنند، حجت دیگری است به سود شما و بر زیان آنان، آن گاه که به اذن خدا آنان را شکست دادید، فراریان را نکشید و بر ناتوانها ضربه نزنید و مجروحان را به قتل نرسانید و با اذیت و آزار، زنان را به هیجان نیاورید، هر چند به شما دشنام دهند و به سرانتان ناسزا گویند.»(1)
این نکته نیز لازم به یادآوری است که بعضی از مفسران، طبق پارهای از روایات، این آیه را ناسخ آیهای که منع از پیکار میکند دانستهاند مانند: «کفُّوا أَیدِیکمْ»؛ «دست به پیکار نزنید.»(2)
و بعضی آن را منسوخ به آیه «وَ قاتِلُوا الْمُشْرِکینَ کافَّةً»؛ «با همه مشرکان پیکار کنید.»(3)
شمردهاند، ولی حق این است که این آیه نه ناسخ است و نه منسوخ، زیرا ممنوع بودن جنگ با کفار متجاوز، زمانی بود که مسلمانان از توان کافی برخوردار نبودند و با تغییر شرایط موظف شدند از خود دفاع کنند و نیز مسأله پیکار با مشرکان در واقع یک استثناء نسبت به آیه محسوب میشود، بنا بر این تغییر حکم به خاطر تغییر شرایط نه نسخ است و نه استثناء، ولی قرائن نشان میدهد که در روایات و همچنین کلمات پیشینیان نسخ مفهومی غیر از مفهوم امروز داشته به طوری که معنی گسترده آن شامل این گونه امور نیز میشده است.
در آیه بعد که تکمیلی است بر دستور آیه قبل با صراحت بیشتری، سخن میگوید، میفرماید: «آنها (همان مشرکانی که از هیچگونه ضربه زدن به مسلمین
خودداری نمیکردند) را هر کجا بیابید به قتل برسانید و از آنجا که شما را بیرون ساختند (از مکه) آنها را بیرون کنید، «چرا که این یک دفاع عادلانه و مقابله به مثل منطقی است»؛ «وَ اقْتُلُوهُمْ حَیثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَیثُ أَخْرَجُوکمْ».
«فتنه، از کشتار هم بدتر است»؛ «وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ».
در اینکه «فتنه» چیست، مفسران و ارباب لغت، درباره آن بحثهایی دارند، این واژه در اصل از «فتن» (بر وزن متن) گرفته شده که به گفته «راغب» در «مفردات» به معنی قرار دادن طلا در آتش، برای ظاهر شدن میزان خوبی آن از بدی است و به گفته بعضی گذاشتن طلا در آتش برای خالص شدن از ناخالصیهاست(1)
واژه فتنه و مشتقات آن در قرآن مجید، دهها بار ذکر شده و در معانی مختلفی به کار رفته است.
گاه به معنی آزمایش و امتحان است، مانند: «أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ یتْرَکوا أَنْ یقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا یفْتَنُونَ»؛ «مردم گمان میکنند، همین که گفتند ایمان آوردیم، رها میشوند و آزمایش نخواهند شد.»(2)
و گاه به معنی فریب دادن، چنان که میفرماید: «یا بنیآدَمَ لا یفْتِنَنَّکمُ الشَّیطانُ»؛ «ای فرزندان آدم، شیطان شما را نفریبد.»(3)
و گاه به معنی بلا و عذاب آمده مانند: «یوْمَ هُمْ عَلَی النَّارِ یفْتَنُونَ ذُوقُوا
فِتْنَتَکمْ»؛ «آن روز که آنها بر آتش، عذاب میشوند و به آنها گفته میشود بچشید عذاب خود را.»(1)
و گاه به معنی گمراهی آمده، مانند: «وَ مَنْ یرِدِ اللَّهُ فِتْنَتَهُ فَلَنْ تَمْلِک لَهُ مِنَ اللَّهِ شَیئاً»؛ «کسی که خدا گمراهی او را بخواهد (و از او سلب توفیق کند) هیچ قدرتی برای نجات او، در برابر خداوند نخواهی داشت.»(2)
و گاه به معنی شرک و بتپرستی یا سد راه ایمان آورندگان، آمده مانند آیه مورد بحث و بعضی آیات بعد از آن که میفرماید: «وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّی لا تَکونَ فِتْنَةٌ وَ یکونَ الدِّینُ لِلَّهِ»؛ «با آنها پیکار کنید تا شرک از میان برود و دین مخصوص خدای یگانه باشد».
ولی ظاهر این است که تمام این معانی به همان ریشه اصلی که در معنی فتنه گفته شد باز میگردد (همانگونهکه غالب الفاظ مشترک چنین حالی را دارند)، زیرا با توجه به اینکه معنی اصلی قرار دادن طلا در زیر فشار آتش برای خالص سازی، یا جدا کردن سره از ناسره است، در هر مورد که نوعی فشار و شدت وجود داشته باشد این واژه به کار میرود، مانند امتحان که معمولاً با فشار و مشکلات همراه است و عذاب که نوع دیگری از شدت و فشار است و فریب و نیرنگ که تحت فشارها انجام میگیرد و همچنین شرک یا ایجاد مانع در راه هدایت خلق که هر کدام متضمن نوعی فشار و شدت است.
کوتاه سخن اینکه: آیین بتپرستی و فسادهای گوناگون فردی و اجتماعی
مولود آن، در سرزمین مکه رایج شده بود و حرم امن خدا را آلوده کرده بود و فساد آن از قتل و کشتار هم بیشتر بود، آیه مورد بحث میگوید: «به خاطر ترس از خونریزی، دست از پیکار با بتپرستی بر ندارید که بتپرستی از قتل، بدتر است».
این احتمال نیز از سوی بعضی از مفسران داده شده که منظور از «فتنه» در اینجا همان فساد اجتماعی باشد، از جمله تبعید کردن مؤمنان از وطن مالوفشان که این امور گاه از کشتن هم دردناکتر است، یا سبب قتل و کشتارها در اجتماع میشود، در آیه 73 سوره انفال چنین میخوانیم: «إِلَّا تَفْعَلُوهُ تَکنْ فِتْنَةٌ فِی الْأَرْضِ وَ فَسادٌ کبِیرٌ»؛ «اگر این دستور را (قطع رابطه با کفار) انجام ندهید، فتنه و فساد عظیمی در زمین روی میدهد (در این آیه فتنه و فساد در کنار هم قرار گرفته).»
سپس به مسأله دیگری در همین رابطه اشاره کرده، میفرماید: مسلمانان باید احترام مسجدالحرام را نگهدارند و این حرم امن الهی باید همیشه محترم شمرده شود و لذا «با آنها (مشرکان) نزد مسجدالحرام پیکار نکنید، مگر آنکه آنها در آنجا با شما بجنگند»؛ «وَ لا تُقاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمسجدالحرام حَتَّی یقاتِلُوکمْ فِیهِ».
«ولی اگر آنها با شما در آنجا جنگ کردند، آنها را به قتل برسانید، چنین است جزای کافران»؛ «فَإِنْ قاتَلُوکمْ فَاقْتُلُوهُمْ کذلِک جَزاءُ الْکافِرِینَ».
چرا که وقتی آنها حرمت این حرم امن را بشکنند دیگر سکوت در برابر آنان جایز نیست و باید پاسخ محکم به آنان گفته شود تا از قداست و احترام حرم امن خدا، هرگز سوء استفاده نکنند.
ولی از آنجا که اسلام همیشه نیش و نوش و انذار و بشارت را با هم میآمیزد تا معجون سالم تربیتی برای گنهکاران فراهم کند در آیه بعد راه بازگشت را به روی
آنها گشوده و میفرماید: «اگر دست از جنگ بردارند و خودداری کنند، خداوند آمرزنده و مهربان است»؛ «فَإِنِ انْتَهَوْا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ».
آری اگر از شرک دست بردارند و آتش فتنه و فساد را خاموش کنند، آنها برادران مسلمان شما خواهند بود و حتی چنان که در دستورات دیگر آمده است از مجازات و غرامتهایی که برای مجرمان است در مورد آنان صرف نظر میشود.(1)
همانگونه که از محتوای آیات قرآن کریم مشاهده شد، اسلام در مواجهه با هر جریانی، مخالف افراط وتفریط است ودر مواجهه با کفر و نفاق و توطئه، هیچگونه مسامحه وسستی را نمیپذیرد.
ونکته مهمتر اینکه در اسلام هر گز هدف، وسیله را توجیه نمیکند ونمی توان برای رسیدن به یک پیروزی ظاهری، از هر وسیله نامشروع و غیر منطقی، استفاده کرد.
قرآن میفرماید:
«أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْکهْفِ وَ الرَّقیمِ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً * إِذْ أَوَی الْفِتْیةُ إِلَی الْکهْفِ فَقالُوا رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْک رَحْمَةً وَ هَیئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً * فَضَرَبْنا عَلَی آذانِهِمْ فِی الْکهْفِ سِنینَ عَدَداً * ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أَی الْحِزْبَینِ أَحْصی لِما لَبِثُوا أَمَداً»؛(2)«آیا گمان کردی اصحاب کهف و رقیم از آیات عجیب ما بودند؟! زمانی را به خاطر بیاور که آن جوانان به غار پناه بردند و گفتند: پروردگارا! ما را از سوی خودت رحمتی عطا کن
و راه نجاتی برای ما فراهم ساز! ما (پرده خواب را) در غار بر گوششان زدیم و سالها در خواب فرو رفتند. سپس آنان را برانگیختیم تا بدانیم (و این امر آشکار گردد که) کدام یک از آن دو گروه، مدّت خواب خود را بهتر حساب کردهاند.»
در آیات گذشته ترسیمی از زندگی این جهان و چگونگی این میدان آزمایش انسانها و مسیر زندگی آنان، از نظر گذشت، از آنجا که قرآن مسائل کلی حساس را غالباً در ضمن مثال و یا مثالها و یا نمونههایی از تاریخ گذشته مجسم میسازد، در اینجا نیز نخست به بیان داستان اصحاب کهف پرداخته و از آنها به عنوان یک «الگو» و «اسوه» یاد میکند.
گروهی از جوانان با هوش و با ایمان که در یک زندگی پر زرق و برق در میان انواع ناز و نعمت به سر میبردند، برای حفظ عقیده خود و مبارزه با طاغوت عصر خویش به همه اینها پشتپا زدند و به غاری از کوه که از همه چیز تهی بود پناه بردند و از این راه استقامت و پایمردی خود را در راه ایمان نشان دادند.
جالب اینکه قرآن در اینجا با به کار گرفتن یکی از اصول فن فصاحت و بلاغت نخست سرگذشت این گروه را به طور اجمال، برای آمادگی ذهن شنوندگان، ضمن چهار آیه نقل کرده، سپس به تفصیل آن در ضمن چهارده آیه میپردازد.
نخست میگوید: «آیا گمان کردی اصحاب کهف و رقیم از آیات عجیب ما بودند؟!»؛ «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْکهْفِ وَ الرَّقِیمِ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً».
ما آیات عجیبتری در آسمان و زمین داریم که هر یک از آنها نمونهای است از عظمت و بزرگی آفرینش و نیز در زندگی تو اسرار عجیبی وجود دارد که هر یک نشانهای است از حقانیت دعوتت و همچنین در این کتاب بزرگ آسمانی تو آیات عجیب فراوان است و مسلماً داستان اصحاب کهف از آنها شگفتانگیزتر نیست.
اینکه نام این گروه، «اصحاب کهف» (یاران غار) گذارده شده به خاطر همان است که آنها برای نجات جان خود به غاری پناهنده شدند چنان که در شرح حالاتشان خواهد آمد.
و اما" رقیم» در اصل از مادۀ «رقم» به معنی نوشتن است(1)و به عقیده غالب مفسران این نام دیگری است، برای اصحاب کهف، چرا که سرانجام نام آنها را بر لوحهای نوشته و بر در غار نصب کردند.
بعضی نیز آن را نام کوهی میدانند که غار در آن واقع شده بود.
و بعضی آن را نام سرزمینی میدانند که آن کوه در آن بوده.
و بعضی نام شهر و دیاری که اصحاب کهف از آن بیرون آمدند، ولی معنی اول صحیحتر به نظر میرسد.
اما اینکه بعضی احتمال دادهاند اصحاب رقیم گروه دیگری غیر از اصحاب کهف بودهاند و در بعضی از اخبار داستانی برای آنها نقل شده است با ظاهر آیه هماهنگ نیست، چرا که ظاهر آیه فوق این است که اصحاب کهف و رقیم یک گروه
1) . راغب» در «مفردات» میگوید: رقم (بر وزن زخم) به معنی خط درشت و پررنگ است، و بعضی به معنی نقطهگذاری یک خط دانستهاند (و به هر حال رقیم به معنی کتاب و یا لوحه و نامهای است که چیزی در آن نگاشته شده.
بودند و لذا بعد از ذکر این دو عنوان تنها به بیان داستان اصحاب کهف میپردازد و مطلقاً سخنی از غیر آنها به میان نمیآورد و این خود دلیل وحدت است.
در روایات معروفی که در تفسیر نور الثقلین در ذیل این آیه پیرامون سه نفر که در غاری گرفتار شدند ذکر شده، که هر یک خدا را به عمل خالصی که انجام داده بودند خواندند و از آن تنگنا رهایی یافتند به هیچ وجه سخنی از عنوان اصحاب رقیم در آن نیست، هر چند در بعضی از کتب تفسیر این عنوان آمده است.
به هر حال تردید نباید کرد که این دو (اصحاب کهف و رقیم) اشاره به یک گروه است و شان نزول آیات نیز این حقیقت را تأیید میکند.
سپس میگوید: «به خاطر بیاور زمانی را که این گروه جوانان به غار پناه بردند»؛ «إِذْ أَوَی الْفِتْیةُ إِلَی الْکهْفِ».
دستشان از همه جا کوتاه شده، رو به درگاه خدا آوردند: «و عرض کردند پروردگارا! ما را از رحمتت بهرهمند کن»؛ «فَقالُوا رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْک رَحْمَةً»؛ «و راه نجاتی برای ما فراهم ساز»؛ «وَ هَیئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً».
راهی که ما را از این تنگنا برهاند، به رضایت و خشنودی تو نزدیک سازد، راهی که در آن خیر و سعادت و انجام وظیفه بوده باشد. ما دعای آنها را به اجابت رساندیم، «پردههای خواب را بر گوش آنها افکندیم و سالها در غار به خواب فرو رفتند»؛ «فَضَرَبْنا عَلَی آذانِهِمْ فِی الْکهْفِ سِنِینَ عَدَداً».
«سپس آنها را برانگیختیم و بیدار نمودیم، تا ببینیم کدام گروه از آنان مدت خواب خود را بهتر حساب کردهاند»؛ «ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أَی الْحِزْبَینِ أَحْصی لِما لَبِثُوا أَمَداً».
جملۀ «اوی الفتیة» از مادۀ «مأوی» گرفته شده که به معنی «جایگاه امن و امان» است، اشاره به اینکه این جوانان فراری از محیط فاسد هنگامی که به غار رسیدند احساس آرامش کردند.
" فتیة» جمع «فتی» در اصل به معنی «جوان نوخاسته و شاداب» است، ولی گاهی به افراد صاحب سن و سالی که روحی جوان و شاداب دارند نیز گفته میشود و معمولاً این کلمه با یک نوع مدح به خاطر صفات جوانمردی و مقاومت و شهامت و تسلیم در مقابل حق همراه است.
شاهد این سخن حدیثی است که از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است: امام(علیه السلام)از یکی از یاران خود پرسید" فتی" به چه کسی میگویند؟ او در پاسخ عرض کرد: «فتی" را به جوان میگوئیم، امام(علیه السلام)فرمود:
«اما علمتان اصحاب الکهف کانوا کلهم کهولا، فسماهم اللَّه فتیة بایمانهم؛ آیا تو نمیدانی که اصحاب کهف همگی کامل مرد بودند، اما خدا از آنها به عنوان «فتیه" نام برده چون ایمان به پروردگار داشتند».
سپس اضافه فرمود:
«من آمن باللَّه و اتقی فهو الفتی؛ هر کس به خدا ایمان داشته باشد و تقوا پیشه کند جوانمرد است.»(1)
ص: 244 و 245.
نظیر همین حدیث در «روضه کافی» از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است(2).
تعبیر به «مِنْ لَدُنْک رَحْمَةً» (رحمتی از ناحیه خودت) اشاره به این است که آنها وقتی به غار پناه بردند دست خود را از همه جا کوتاه میدیدند و تمام اسباب و وسائل ظاهری در برابرشان از کار افتاده بود و تنها به رحمت خدا امیدوار بودند.
جملۀ «ضربنا علی آذانهم» (پرده بر گوش آنها زدیم) در لغت عرب کنایه ظریفی است از «خواباندن" گویی پرده و حجابی بر گوش شخص افکنده میشود تا سخنی را نشنود و این پرده همان پرده خواب است.
به همین دلیل خواب حقیقی، خوابی است که گوشهای انسان را از کار بیندازد و نیز به همین دلیل هنگامی که کسی را میخواهند بیدار کنند غالباً از طریق صدا زدن و نفوذ در شنوایی او بیدارش میکنند.
تعبیر به «سنین عددا» (سالهای متعدد) اشاره به آن است که خواب آنان سالیان دراز به طول انجامید چنان که شرح آن در تفسیر آیات آینده به خواست خدا خواهد آمد.
تعبیر به «بعثناهم» در مورد بیدار شدن آنها، شاید به این جهت است که خواب آنها به قدری طولانی شد که همچون مرگ بود و بیداری آنها همچون رستاخیز و زندگی پس از مرگ.
جملۀ «لنعلم» (تا بدانیم...) مفهومش این نیست که خداوند میخواسته در اینجا علم تازهای کسب کند، این تعبیر در قرآن فراوان است و منظور از آن تحقق معلوم الهی است یعنی ما آنها را از خواب بیدار کردیم تا این معنی تحقق یابد که آنها در باره میزان خوابشان از هم سؤال کنند.
و اما اینکه بعضی گفتهاند این تعبیر شاهد بر آن است که اصحاب" رقیم" غیر از اصحاب" کهف" بودند سخن بسیار بعیدی است که از توضیح بیشتر در باره آن بینیاز هستیم(1).(2)
قرآن میفرماید:
«نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیک نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْیةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْناهُمْ هُدی * وَ رَبَطْنا عَلی قُلُوبِهِمْ إِذْ قامُوا فَقالُوا رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِهِ إِلهاً لَقَدْ قُلْنا إِذاً شَطَطاً * هؤُلاءِ قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لَوْ لا یأْتُونَ عَلَیهِمْ بِسُلْطانٍ بَینٍ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَری عَلَی اللَّهِ کذِباً * وَ إِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَ ما یعْبُدُونَ إِلاَّ اللَّهَ فَأْوُوا إِلَیالْکهْفِ ینْشُرْ لَکمْ رَبُّکمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ یهَیئْ لَکمْ مِنْ أَمْرِکمْ مِرفَقاً * وَ تَرَی الشَّمْسَ إِذا طَلَعَتْ تَّزوَرُ عَنْ کهْفِهِمْ ذاتَ الْیمینِ وَ إِذا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذاتَ الشِّمالِ وَ هُمْ فی فَجْوَةٍ مِنْهُ ذلِک مِنْ آیاتِ اللَّهِ مَنْ یهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَنْ یضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِیا مُرْشِداً * وَ تَحْسَبُهُمْ أَیقاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ وَ نُقَلِّبُهُمْ ذاتَ الْیمینِ وَ ذاتَ الشِّمالِ وَ کلْبُهُمْ باسِطٌ
ذِراعَیهِ بِالْوَصیدِ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَیهِمْ لَوَلَّیتَ مِنْهُمْ فِراراً وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً»؛(1)
«ما داستان آنان را به حق برای تو بازگو میکنیم؛ آنها جوانانی بودند که به پروردگارشان ایمان آوردند و ما بر هدایتشان افزودیم. و دلهایشان را محکم ساختیم در آن موقع که قیام کردند و گفتند: «پروردگار ما، پروردگار آسمانها و زمین است؛ هرگز غیر او معبودی را نمیخوانیم؛ که اگر چنین کنیم، سخنی بگزاف گفتهایم. این قوم ما هستند که معبودهایی جز خدا انتخاب کردهاند؛ چرا دلیل آشکاری (بر این کار) نمیآورند؟! و چه کسی ظالمتر است از آن کس که بر خدا دروغ ببندد؟! و (به آنها گفتیم:) هنگامی که از آنان و آنچه جز خدا میپرستند کنارهگیری کردید، به غار پناه برید؛ که پروردگارتان (سایه) رحمتش را بر شما میگستراند؛ و در این امر، آرامشی برای شما فراهم میسازد! و (اگر در آنجا بودی) خورشید را میدیدی که به هنگام طلوع، به سمت راست غارشان متمایل میگردد؛ و به هنگام غروب، به سمت چپ؛ و آنها در محل وسیعی از آن (غار) قرار داشتند؛ این از آیات خداست! هر کس را خدا هدایت کند، هدایت یافته واقعی اوست؛ و هر کس را گمراه نماید، هرگز ولی و راهنمایی برای او نخواهی یافت! و (اگر به آنها نگاه میکردی) میپنداشتی بیدارند؛ در حالی که در خواب فرو رفته بودند! و ما آنها را به سمت راست و چپ میگرداندیم (تا بدنشان سالم بماند). و سگ آنها دستهای خود را بر دهانه غار گشوده بود (و نگهبانی میکرد). اگر نگاهشان میکردی، از آنان میگریختی؛ و سر تا پای تو از ترس و وحشت پر میشد!»
قرآن به دنبال بحث گذشته میگوید: «ما دلهای آنها را محکم ساختیم، در آن
1) . کهف / 13 الی 18.
هنگام که قیام کردند و گفتند پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمین است»؛ «وَ رَبَطْنا عَلی قُلُوبِهِمْ إِذْ قامُوا فَقالُوا رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ».
«ما هرگز غیر از او معبودی را نمیپرستیم»؛ «لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِهِ إِلهاً».
اگر چنین بگوئیم و کسی را جز او معبود بدانیم «سخنی گزاف و دور از حق گفتهایم»؛ «لَقَدْ قُلْنا إِذاً شَطَطاً».
از جملۀ «رَبَطْنا عَلی قُلُوبِهِمْ» استفاده میشود که نخست فکر توحید در دل آنها پیدا شد ولی توانایی بر اظهار آن را نداشتند، اما خداوند دلهای آنها را استحکام بخشید و به آنها قدرت و شهامت داد تا بپاخیزند و آشکارا ندای توحید سر دهند.
آیا نخستین بار در برابر پادشاه جبار زمان" دقیانوس" چنین اظهاری را کردند و یا در میان توده مردم و یا هر دو و یا خودشان در میان خود؟ درست روشن نیست، ولی ظاهر تعبیر به «قاموا" این است که این سخن را در میان مردم یا در برابر سلطان ظالم گفتهاند.
«شطط» (بر وزن وسط) به معنی خارج شدن از حد و افراط در دوری است، لذا به سخنانی که بسیار دور از حق است، شطط گفته میشود و اگر به حاشیه نهرهای بزرگ «شط» میگویند به خاطر آنست که از آب فاصله زیاد دارد و دیوارهای آن بلند است.
در واقع این جوانمردان با ایمان برای اثبات توحید و نفی «آلهه» به دلیل روشنی دست زدند و آن اینکه ما به وضوح میبینیم که این آسمان و زمین پروردگاری دارد
که وجود نظام آفرینش دلیل بر هستی او است، ما هم بخشی از این مجموعه هستی میباشیم، بنا بر این پروردگار ما نیز همان پروردگار آسمانها و زمین است.
سپس به دلیل دیگری نیز توسل جستند و آن اینکه: «این قوم ما معبودهایی جز خدا انتخاب کردهاند»؛ «هؤُلاءِ قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً».
آخر مگر اعتقاد بدون دلیل و برهان ممکن است؟ «چرا آنها دلیل آشکاری برای الوهیت آنها نمیآورند؟»؛ «لَوْ لا یأْتُونَ عَلَیهِمْ بِسُلْطانٍ بَینٍ».
آیا پندار و خیال، یا تقلید کورکورانه میتواند دلیلی بر چنین اعتقادی باشد؟ این چه ظلم فاحش و انحراف بزرگی است.
«چه کسی ظالمتر است از آن کس که به خدا دروغ ببندد»؛ «فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَری عَلَی اللَّهِ کذِباً».این «افترا» هم ستمی است بر خویشتن، چرا که انسان سرنوشت خود را به دست عوامل بدبختی و سقوط سپرده و هم ظلمی است بر جامعهای که این نغمه در آن سر میدهد و به انحراف میکشاند و هم ظلمی است به ساحت قدس پروردگار و اهانتی است به مقام بزرگ او.
این جوانمردان موحد تا آنجا که در توان داشتند برای زدودن زنگار شرک از دلها و نشاندن نهال توحید در قلبها، تلاش و کوشش کردند، اما آن قدر غوغای بت و بتپرستی در آن محیط بلند بود و خفقان ظلم و بیدادگری شاه جبار، نفسهای مردان خدا را در سینهها حبس کرده بود که نغمههای توحیدی آنها در گلویشان گم شد.
ناچار برای نجات خویشتن و یافتن محیطی آمادهتر تصمیم به «هجرت"
گرفتند و لذا در میان خود به مشورت پرداختند که به کجا بروند و به کدام سو حرکت نمایند؟ و با یکدیگر چنین گفتند:
«هنگامی که از این قوم بتپرست و آنچه را جز خدا میپرستند کنارهگیری کردید و حساب خود را از آنها جدا نمودید، به غار پناهنده شوید»؛ «وَ إِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَ ما یعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ فَأْوُوا إِلَی الْکهْفِ».
«تا پروردگار شما رحمتش را بر شما بگستراند و راهی به سوی آرامش و آسایش و نجات از این مشکل به رویتان بگشاید»؛ «ینْشُرْ لَکمْ رَبُّکمْ مِنْ رَحْمَتِهِ و یهیئ لَکمْ مِنْ أَمْرِکمْ مِرْفَقاً».
«یهیئ» از مادۀ «تهیه» به معنی آماده ساختن است و «مرفق» به معنی چیزی است که وسیله لطف و راحتی و رفق باشد، بنا بر این مجموع جملۀ «یهَیئْ لَکمْ مِنْ أَمْرِکمْ مِرْفَقاً» یعنی خداوند، وسیله لطف و راحتی شما را فراهم میسازد.
بعید نیست «نشر رحمت» که در جمله اول آمده است اشاره به الطاف معنوی خداوند باشد، در حالی که جمله دوم به جنبههای جسمانی و نجات و آرامش مادی اشاره میکند.
همیشه روح توحید با یک سلسله صفات عالی انسانی همراه است، هم از آنها سرچشمه میگیرد و هم در آنها تأثیر متقابل دارد، به همین دلیل در این داستان اصحاب کهف میخوانیم آنها جوانمردانی بودند که به پروردگارشان ایمان آوردند.
و باز روی همین جهت بعضی از دانشمندان گفتهاند: «رأس الفتوة الایمان؛ سرچشمه جوانمردی ایمان است.»
و بعضی دیگر گفتهاند: «الفتوة بذل الندی و کف الاذی و ترک الشکوی؛ جوانمردی بخشش و سخاوت است و خودداری از آزار دیگران و ترک شکایت از حوادث و مشکلات.»
بعضی دیگر «فتوت» را چنین تفسیر کردهاند: «هی اجتناب المحارم و استعمال المکارم؛ جوانمردی پرهیز از گناهان و به کار گرفتن فضائل انسانی است».
در چند مورد از آیات فوق این حقیقت به خوبی منعکس است که اگر انسان گامهای نخستین را در راه" اللَّه" بردارد و برای او بهپاخیزد، کمک و امداد الهی به سراغ او میشتابد، در یک جا میگوید:
آنها جوانمردانی بودند که ایمان آوردند و ما بر هدایتشان افزودیم.
در مورد دیگر میگوید: ما دلهای آنها را محکم ساختیم و نیرو و توان بخشیدیم.
و در پایان آیات نیز خواندیم که آنها در انتظار نشر رحمت الهی و یافتن راه نجات بودند.
آیات دیگر قرآن نیز این حقیقت را به روشنی تأیید میکند مگر نه این است که اگر انسان برای خدا مجاهده کند خدا او را به راه حق هدایت مینماید؟؛ «وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِینَّهُمْ سُبُلَنا».(1)
1) . عنکبوت / 69.
و نیز در سوره محمد آیه 17 میخوانیم: «وَ الَّذِینَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدی»؛ «آنها که راه هدایت را پوییدند خدا بر هدایتشان میافزاید».
میدانیم راه حق راهی است با موانع بسیار و دشواریهای فراوان که اگر لطف خدا شامل حال انسان نشود پیمودن آن تا وصول به مقصد کار مشکلی است.
این را هم میدانیم که لطف خداوند بالاتر از آن است که بنده حقجو و حق طلبش را در این مسیر تک و تنها بگذارد.
الف و لام در کلمۀ «الکهف» شاید اشاره به این باشد که آنها غار معینی را در نقطه دور دستی در نظر گرفته بودند که اگر تبلیغات توحیدیشان به ثمر نرسد برای نجات خود از آن محیط آلوده و تاریک به آن غار پناه برند.
«کهف" کلمه پر مفهومی است که همان بازگشت به ابتداییترین نوع زندگی بشر را به خاطر میآورد، محیطی که در آن نور و روشنایی نیست و شبهای تاریک و سردش یادآور دردهای جانکاه انسانهای محروم است، نه از زرق و برق دنیای مادی در آن خبری است، نه از بستر نرم و زندگی مرفه!.
مخصوصاً با توجه به آنچه در تواریخ نقل شده که اصحاب کهف وزیران و صاحبمنصبان بزرگ شاه بودند که بر ضد او و آئینش قیام کردند روشن میشود که گذشتن از آن زندگی پرناز و نعمت و ترجیح غارنشینی بر آن تا چه حد شهامت و گذشت و همت و وسعت روح میخواهد؟!.
ولی در آن غار تاریک و سرد و خاموش و احیاناً خطرناک از نظر حمله حیوانات موذی، یک دنیا نور و صفا و توحید و معنویت بود.
خطوط رحمت الهی بر دیوار چنین غاری نقش بسته و آثار لطف پروردگار در فضایش موج میزد، خبری از بتهای رنگارنگ مسخره در آن نبوده و دامنه طوفان ظلم جباران به آن کشیده نمیشد.
انسان را از آن فضای محدود و خفقان بار محیط جهل و جنایت رهایی میبخشید و در فراخنای اندیشه آزاد غوطهور میساخت.
آری این جوانمردان موحد آن دنیای آلوده را که با تمام وسعتش زندان جانکاهی بود ترک گفتند و به غار خشک و تاریکی که ابعادش همچون فضایی بیکران مینمود روی آوردند.
درست همچون یوسف پاکدامن که هر چه به او اصرار کردند اگر تسلیم هوسهای سرکش همسر زیبای عزیز مصر نشوی، زندان تاریک و وحشتناک در انتظار تو است، او بر استقامتش افزود و سرانجام این جمله عجیب را به پیشگاه خداوند عرضه داشت: «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَی مِمَّا یدْعُونَنِی إِلَیهِ وَ إِلَّا تَصْرِفْ عَنِّی کیدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیهِنَ»؛(1)
«پروردگارا! زندان با آن همه دردهای جانکاهش نزد من از این آلودگی که مرا به آن دعوت میکنند، محبوبتر است و اگر وسوسههای آنها را از من دفع نکنی من در دام آنها گرفتار خواهم شد!»
در دو آیه فوق قرآن به ریزهکاریهای مربوط به زندگی عجیب اصحاب کهف
1) . یوسف / 32.
در آن غار پرداخته و آن چنان دقیق و ظریف، جزئیات آن را فاش میکند که گویی انسان در برابر غار نشسته و خفتگان غار را با چشم خود تماشا میکند.
در این دو آیه به شش خصوصیت اشاره شده است:
و به این ترتیب نور مستقیم آفتاب که تداوم آن ممکن است موجب پوسیدگی و فرسودگی شود به بدن آنها نمیتابید، ولی نور غیر مستقیم به قدر کافی وجود داشت.
تعبیر به «تزاور» که به معنی تمایل پیدا کردن است این نکته را دربر دارد که گویی خورشید مأموریت داشت از سمت راست غار بگذرد و همچنین تعبیر «تقرض» که معنی قطع کردن و بریدن دارد، نیز مفهوم مأموریت را در بر دارد و از این گذشته «تزاور» که از مادۀ «زیارت» است توأم با آغازگری است که مناسب طلوع آفتاب میباشد و «تقرض» قطع و پایان را که در مفهوم غروب نهفته است نیز مشخص میکند.
بودن دهانه غار به سوی شمال سبب میشد که بادهای ملایم و لطیفی که معمولاً از سمت شمال میوزد به آسانی در درون غار وارد شود و در همه زوایای آن روح تازهای بدمد.
اشاره به اینکه دهانه غار که معمولاً تنگ است جایگاه آنها نبود، بلکه قسمتهای وسط غار را انتخاب کردهبودند که هم از چشم بینندگان دور بود و هم از تابش مستقیم آفتاب.
در اینجا قرآن رشته سخن را قطع میکند و به یک نتیجهگیری معنوی میپردازد، چرا که ذکر همه این داستانها برای همین منظور است.
میگوید: «این از آیات خدا است، هر کس را خدا هدایت کند هدایت یافته واقعی او است و هر کس را گمراه نماید سرپرست و راهنمایی هرگز برای او نخواهی یافت»؛ «ذلِک مِنْ آیاتِ اللَّهِ مَنْ یهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَنْ یضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِیا مُرْشِداً».
آری آنها که در راه خدا گام بگذارند و برای او به جهاد برخیزند در هر قدمی آنان را مشمول لطف خود میسازد، نه فقط در اساس کار، که در جزئیات هم لطفش شامل حال آنها است.
و این نشان میدهد که چشمان آنها کاملاً باز بوده است، درست همانند یک انسان بیدار، این حالت استثنایی شاید برای آن بوده که حیوانات موذی به آنان نزدیک نشوند، چرا که از انسان بیدار میترسند و یا به خاطر اینکه منظره رعبانگیزی پیدا کنند که هیچ انسانی جرات ننماید به آنها نزدیک شود و این خود یک سپر حفاظتی برای آنها بوده باشد.
تا خون بدنشان در یک جا متمرکز نشود و فشار و سنگینی در یک زمان طولانی روی عضلاتی که بر زمین قرار داشتند اثر زیانبار نگذارد.
«وصید» چنان که «راغب» در کتاب «مفردات» میگوید: در اصل به معنی اطاق و انباری است که در کوهستان برای ذخیره اموال ایجاد میکنند و در اینجا به معنی دهانه غار است.
با اینکه در آیات قرآن تاکنون سخنی از سگ اصحاب کهف نبوده ولی قرآن مخصوصاً در ذکر داستانها گاه تعبیراتی میکند که از آن مسائل دیگری نیز روشن میشود، از جمله بیان حالت سگ اصحاب کهف در اینجا نشان میدهد که آنها سگی نیز به همراه داشتند که پابپای آنها راه میرفت و گویی مراقب و نگاهبانشان بود.
در اینکه این سگ از کجا با آنها همراهی کرد، آیا سگ «صید» آنها بود و یا سگ چوپانی بود که در وسط راه به او برخوردند و هنگامی که چوپان آنها را شناخت حیوانات را رو به سوی آبادی روانه کرد و خود که جویای حقیقت و طالب دیدار یار بود با این پاکبازان همراه شد، سگ نیز دست از دامنشان برنداشت و به راه خود ادامه داد.
آیا مفهوم این سخن آن نیست که در راه رسیدن به حق همه عاشقان این راه میتوانند گام بگذارند و درهای کوی دوست به روی کسی بسته نیست، از وزیران توبهکار شاه جبار گرفته، تا مرد چوپان و حتی سگش؟! مگر نه این است که قرآن میگوید تمام ذرات موجودات در زمین و آسمان و همه درختان و جنبندگان ذکر خدا میگویند، عشق او را در سر و مهر او را به دل دارند (آیه 44 سوره اسراء).
این اولین و آخرین بار نیست که خداوند به وسیله رعب و ترس یک سپر حفاظتی به دور بندگان با ایمانش ایجاد میکند، در آیات سوره آلعمران آیه 151 نیز به صحنهای از همین امر برخورد میکنیم که خداوند میگوید: «سَنُلْقِی فِی قُلُوبِ الَّذِینَ کفَرُوا الرُّعْبَ»؛ «ما به زودی در دلهای کافران ترس و وحشت میافکنیم.»(1)
ص: 122 به بعد.
در دعای ندبه نیز در باره پیامبر اسلام(صلی الله علیه و اله) میخوانیم: «ثم نصرته بالرعب؛ خداوندا تو پیامبرت را به وسیلۀ رعب و وحشتی که در دل دشمنانش افکندی یاری نمودی».
اما اینکه این رعب و وحشت که از مشاهده اصحاب کهف سراسر وجود بیننده را پر میکرد به خاطر ظاهرجسمانی آنها بود، یا یک نیروی مرموز معنوی در این زمینه کار میکرد؟ در آیات قرآن سخنی از آن نیامده، هر چند مفسران بحثهایی دارند که چون دلیلی بر آنها نبود از ذکر آنها صرف نظر میکنیم.
ضمناً جملۀ «وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً»؛ «سر تا پای وجود تو از ترس پر میشد.» در
1) . برای توضیح بیشتر ر.ک: مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج 3،
حقیقت علت است برای جملۀ «لَوَلَّیتَ مِنْهُمْ فِراراً»؛ «اگر آنها را میدیدی فرار میکردی.»؛ یعنی به این دلیل فرار میکردی که ترس و وحشت قلب تو را احاطه میکرد، بلکه گویی از قلب که کانون اصلی آنست نیز سر برآورده، به تمام ذرات وجود نفوذ میکرد و همه را مملو از وحشت میساخت به هر حال هنگامی که اراده خدا به چیزی تعلق گیرد از سادهترین راه، مهمترین نتیجه را پدید میآورد.(1)
قرآن میفرماید:
«وَ کذلِک بَعَثْناهُمْ لِیتَسائَلُوا بَینَهُمْ قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ کمْ لَبِثْتُمْ قالُوا لَبِثْنا یوْماً أَوْ بَعْضَ یوْمٍ قالُوا رَبُّکمْ أَعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَکمْ بِوَرِقِکمْ هذِهِ إِلَی الْمَدینَةِ فَلْینْظُرْ أَیها أَزْکی طَعاماً فَلْیأْتِکمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ وَ لْیتَلَطَّفْ وَ لا یشْعِرَنَّ بِکمْ أَحَداً * إِنَّهُمْ إِنْ یظْهَرُوا عَلَیکمْ یرْجُمُوکمْ أَوْ یعیدُوکمْ فی مِلَّتِهِمْ وَ لَنْ تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً * وَ کذلِک أَعْثَرْنا عَلَیهِمْ لِیعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ أَنَّ السَّاعَةَ لا رَیبَ فیها إِذْ یتَنازَعُونَ بَینَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقالُوا ابْنُوا عَلَیهِمْ بُنْیاناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قالَ الَّذینَ غَلَبُوا عَلی أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیهِمْ مَسْجِداً * سَیقُولُونَ ثَلاثَةٌ رابِعُهُمْ کلْبُهُمْ وَ یقُولُونَ خَمْسَةٌ سادِسُهُمْ کلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَیبِ وَ یقُولُونَ سَبْعَةٌ وَ ثامِنُهُمْ کلْبُهُمْ قُلْ رَبِّی أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ ما یعْلَمُهُمْ إِلاَّ قَلیلٌ فَلا تُمارِ فیهِمْ إِلاَّ مِراءً ظاهِراً وَ لا تَسْتَفْتِ فیهِمْ مِنْهُمْ أَحَداً»؛(2)
«این گونه آنها را (از خواب) برانگیختیم تا از یکدیگر سؤال کنند؛ یکی از آنها گفت: چه مدّت خوابیدید؟! گفتند: یک روز، یا بخشی از یک روز! (و چون نتوانستند مدّت خوابشان را دقیقاً بدانند) گفتند:
پروردگارتان از مدّت خوابتان آگاهتر است! اکنون یک نفر از خودتان را با این سکهای که دارید به شهر بفرستید، تا بنگرد کدام یک از آنها غذای پاکیزهتری دارند و مقداری از آن برای روزی شما بیاورد. امّا باید دقّت کند و هیچ کس را از وضع شما آگاه نسازد..، چرا که اگر آنان از وضع شما آگاه شوند، سنگسارتان میکنند؛ یا شما را به آیین خویش بازمیگردانند؛ و در آن صورت، هرگز روی رستگاری را نخواهید دید! و اینچنین مردم را متوجّه حال آنها کردیم، تا بدانند که وعده خداوند (در مورد رستاخیز) حقّ است؛ و در پایان جهان و قیام قیامت شکی نیست! در آن هنگام که میان خود درباره کار خویش نزاع داشتند، گروهی میگفتند: بنایی بر آنان بسازید (تا برای همیشه از نظر پنهان شوند! و از آنها سخن نگویید که) پروردگارشان از وضع آنها آگاهتر است! ولی آنها که از رازشان آگاهی یافتند (و آن را دلیلی بر رستاخیز دیدند) گفتند: ما مسجدی در کنار (مدفن) آنها میسازیم (تا خاطره آنان فراموش نشود.) گروهی خواهند گفت: آنها سه نفر بودند، که چهارمین آنها سگشان بود! و گروهی میگویند: پنچ نفر بودند، که ششمین آنها سگشان بود.- همه اینها سخنانی بیدلیل است- و گروهی میگویند: آنها هفت نفر بودند و هشتمین آنها سگشان بود. بگو: پروردگار من از تعدادشان آگاهتر است! جز گروه کمی، تعداد آنها را نمیدانند. پس درباره آنان جز با دلیل سخن مگو؛ و از هیچ کس درباره آنها سؤال مکن!»
«چرا که اگر آنها از وضع شما آگاه شوند و بر شما دست یابند یا سنگسارتان میکنند یا به آئین خویش (آئین بتپرستی) بازمیگردانند»؛ «إِنَّهُمْ إِنْ یظْهَرُوا عَلَیکمْ یرْجُمُوکمْ أَوْ یعِیدُوکمْ فِی مِلَّتِهِمْ».
«و در آن صورت هرگز روی نجات و رستگاری را نخواهید دید»؛ «وَ لَنْ تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً».
جالب اینکه در این داستان میخوانیم که اصحاب کهف بعد از بیداری با اینکه قاعدتاً بسیار گرسنه بودند و ذخیره بدن آنها در این مدت طولانی مصرف شده بود، ولی باز به کسی که مأمور خرید غذا میشود توصیه میکنند هر غذایی را نخرد، بلکه بنگرد در میان فروشندگان کدامین نفر غذایش از همه پاکتر است آن را انتخاب کند.
بعضی از مفسران گفتهاند این سخن ناظر به حیوانات ذبح شده است، زیرا آنها میدانستند در آن شهر افرادیهستند که گوشتهای آلوده و احیاناً مردار میفروشند و یا بعضی از آنها کسب و کارشان اصولاً آلوده به حرام بوده، آنها توصیه میکنند از خرید طعام از چنین اشخاصی پرهیز شود.
ولی ظاهراً این جمله مفهوم وسیعی دارد که هر گونه پاکی ظاهری و باطنی را شامل میشود و این توصیهای است به همه رهروان راه حق که نه تنها به غذای روحانی بیندیشند، بلکه مراقب پاکی غذای جسمانیشان نیز باشند، پاک از هر گونه آلودگی، حتی در بحرانیترین لحظات زندگی نیز این اصل را فراموش نکنند.
امروز بسیاری از مردم جهان به اهمیت این دستور در یک قسمت پی بردهاند و سعی دارند غذای آنها از هر نوع آلودگی ظاهری به دور باشد، غذاها را در ظرفهای
سرپوشیده و دور از دستهای آلوده و گرد و غبار نگهداری میکنند، البته این کار بسیار خوبی است، ولی به این مقدار نباید قناعت کرد، بلکه باید غذاها از آلودگی به حرام، ربا، غش و تقلب و هر گونه آلودگی باطنی نیز پاک باشد.
در روایات اسلامی تأکید فراوانی روی غذای حلال و تأثیر آن در استجابت دعا و صفای قلب شده است.
در روایتی میخوانیم کسی خدمت پیامبر(صلی الله علیه و اله) آمد عرض کرد: «احب ان یستجاب دعائی؛ دوست دارم دعای من به اجابت برسد». پیامبر(صلی الله علیه و اله) فرمود: «طهر مأکلک و لا تدخل بطنک الحرام؛ غذای خودرا پاک کن و غذای حرام در معده خود وارد منما.»(1)
از تعبیرات آیات فوق به خوبی استفاده میشود که اصحاب کهف اصرار داشتند در آن محیط کسی از جایگاه آنها آگاه نشود، مبادا آنها را مجبور به قبول آئین بتپرستی کنند و یا به بدترین وضعی آنها را به قتل برسانند یعنی سنگسارشان کنند، آنها میخواستند ناشناخته بمانند تا از این طریق بتوانند نیروی خود را برای مبارزات آینده و یا لا اقل برای حفظ ایمان خویش نگهدارند.
این خود یکی از اقسام «تقیه سازنده» است، زیرا حقیقت تقیه این است که انسان از به هدر دادن نیروها جلوگیری کند و با پوشاندن خویش یا عقیده خویش موجودیت خود را حفظ کند، تا در موقع لزوم بتواند به مبارزات مؤثر خود ادامه دهد.
1) . حرّ عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ، ج 4، باب 67، ح 4.
بدیهی است آنجا که اخفای عقیده باعث شکست هدف و برنامهها است در اینجا تقیه ممنوع است، باید همه چیز را آشکار کرد و لو بلغ ما بلغ (هر آنچه باداباد!).
جملۀ «و لیتلطف» که طبق مشهور درست نقطه وسط قرآن مجید از نظر شماره کلمات است خود دارای لطف خاص و معنی بسیار لطیفی است، زیرا از مادۀ «لطف و لطافت» گرفته شده که در اینجا به معنی دقت و ظرافت به خرج دادن است، یعنی مأمور تهیه غذا آن چنان برود و بازگردد که هیچکس از ماجرای آنها آگاه نشود.
بعضی از مفسران گفتهاند منظور لطافت در خریدن غذا است به گونهای که در معامله سختگیری نکند و نزاع و جنجالی به راه نیندازد و جنس بهترین را انتخاب کند.
و این خود لطفی است که جمله وسط قرآن را لطف و تلطف تشکیل میدهد.
به زودی داستان هجرت این گروه از مردان با شخصیت در آن محیط، در همه جا پیچید و شاه جبار سخت برآشفت، نکند هجرت یا فرار آنها مقدمهای برای بیداری و آگاهی مردم گردد و یا به مناطق دور و نزدیک بروند و به تبلیغ آئین توحید و مبارزه با شرک و بتپرستی بپردازند.
لذا دستور داد مأموران مخصوص همه جا به جستجوی آنها بپردازند و اگر رد پایی یافتند آنان را تا دستگیریشان تعقیب کنند و آنها را به مجازات برساند.
اما هر چه بیشتر جستند کمتر یافتند و این خود معمایی برای مردم محیط و نقطه عطفی در سازمان فکر آنها شد و شاید همین امر که گروهی از برترین مقامات مملکتی پشتپا بر همه مقامات مادی بزنند و انواع خطرات را پذیرا گردند سرچشمه بیداری و آگاهی برای گروهی از مردم شد.
ولی به هر حال داستان اسرارآمیز این گروه در تاریخشان ثبت گردید و از نسلی به نسل دیگر انتقال یافت و صدها سال بر این منوال گذشت...اکنون به سراغ مأمور خرید غذا برویم و ببینیم بر سر او چه آمد، او وارد شهر شد ولی دهانش از تعجب بازماند، شکل ساختمانها به کلی دگرگون شده، قیافهها همه ناشناس، لباسها طرز جدیدی پیدا کرده و حتی طرز سخن گفتن و آداب و رسوم مردم عوض شده است، ویرانههای دیروز تبدیل به قصرها و قصرهای دیروز به ویرانهها مبدل گردیده! شاید در یک لحظه کوتاه فکر کرد هنوز خواب است و آنچه میبیند رؤیا است، چشمهای خود را به هم میمالد اما متوجه میشود آنچه را میبیند عین واقعیتی عجیب و باورناکردنی.
او هنوز فکر میکند خوابشان در غار یک روز یا یک نیمه روز بوده است پس اینهمه دگرگونی چرا؟ اینهمه تغییرات در یک روز چگونه امکان پذیر است.
از سوی دیگر قیافه او برای مردم نیز عجیب و نامأنوس است، لباس او، طرز سخن گفتن او و چهره و سیمای او، همه برای آنها تازه است و شاید این وضع نظر عدهای را به سوی او جلب کرد و به دنبالش روان شدند.
تعجب او هنگامی به نهایت رسید که دست در جیب کرد تا بهای غذایی را که خریده بود بپردازد، فروشنده چشمش به سکهای افتاد که به 300 سال قبل و بیشتر تعلق داشت و شاید نام" دقیانوس" شاه جبار آن زمان بر آن نقش بود، هنگامی که توضیح خواست، او در جواب گفت تازگی این سکه را به دست آوردهام! کم کم از قرائن احوال بر مردم مسلم شد که این مرد یکی از گروهی است که نامشان را در تاریخ 300 سال قبل خواندهاند و در بسیاری از محافل سرگذشت اسرارآمیزشان مطرح بوده است.
و خود او نیز متوجه شد که در چه خواب عمیق و طولانی او و یارانش فرو رفته بودند.
این مسأله مثل بمب در شهر صدا کرد و زبان به زبان در همه جا پیچید.
بعضی از مؤرخان مینویسند در آن ایام زمامدار صالح و موحدی بر آنها حکومت میکرد، ولی هضم مسأله معاد جسمانی و زنده شدن مردگان بعد از مرگ برای مردم آن محیط مشکل بود جمعی از آنها نمیتوانستند باور کنند که انسان بعد از مردن به زندگی بازمیگردد، اما ماجرای خواب اصحاب کهف دلیل دندانشکنی شد برای آنها که طرفدار معاد جسمانی بودند.
و لذا قرآن در نخستین آیه میگوید:
«همانگونه که آنها را به خواب فرو بردیم از آن خواب عمیق و طولانی بیدار کردیم و مردم را متوجه حالشان نمودیم، تا بدانند وعده رستاخیز خداوند حق است»؛ «وَ کذلِک أَعْثَرْنا عَلَیهِمْ لِیعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌ».
«و در پایان جهان و قیام قیامت شکی نیست»؛ «وَ أَنَّ السَّاعَةَ لا رَیبَ فیها».
چرا که این خواب طولانی که صدها سال به طول انجامید بیشباهت به مرگ نبود و بیدار شدنشان همچون رستاخیز، بلکه میتوان گفت این خواب و بیداری از پارهای جهات از مردن و بازگشتن به حیات، عجیبتر بود، زیرا صدها سال بر آنها گذشت در حالی که بدنشان نپوسید، در حالی که نه غذایی خوردند و نه ابینوشیدند، در این مدت طولانی چگونه زنده ماندند؟
آیا این دلیل بر قدرت خدا بر هر چیز و هر کار نیست؟ حیات بعد از مرگ با توجه به چنین صحنهای مسلماً امکان پذیر است.
بعضی از مؤرخان نوشتهاند که مأمور خرید غذا به سرعت به غار بازگشت و دوستان خود را از ماجرا آگاه ساخت، همگی در تعجب عمیق فرو رفتند و از آنجا که احساس میکردند همه فرزندان و برادران و دوستان را از دست دادهاند و هیچکس از یاران سابق آنها زنده نمانده، تحمل این زندگی برای آنها سخت و ناگوار بود، از خدا خواستند که چشم از این جهان بپوشند و به جوار رحمت حق منتقل شوند و چنین شد.
آنها چشم از جهان پوشیدند و جسدهای آنها در غار مانده بود که مردم به سراغشان آمدند.
در اینجا نزاع و کشمکش بین طرفداران مسأله معاد جسمانی و مخالفان آنها در گرفت.
مخالفان سعی داشتند که مسأله خواب و بیداری اصحاب کهف به زودی به دست فراموشی سپرده شود و این دلیل دندانشکن را از دست موافقان بگیرند،
لذا پیشنهاد کردند در غار گرفته شود، تا برای همیشه از نظر مردم پنهان گردند؛ «إِذْ یتَنازَعُونَ بَینَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقالُوا ابْنُوا عَلَیهِمْ بُنْیاناً».
و برای خاموش کردن مردم میگفتند زیاد از آنها سخن نگوئید، آنها سرنوشت اسرارآمیزی داشتند که «پروردگارشان از وضع آنها آگاهتر است»؛ «رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ».
بنا بر این داستان آنها را رها کنید و به حال خودشان واگذارید.
در حالی که «مؤمنان راستین که از این امر آگاهی یافته بودند و آن را سند زندهای برای اثبات رستاخیز بهمفهوم حقیقیش میدانستند، سعی داشتند این داستان هرگز فراموش نشود و لذا گفتند: ما در کنار مدفن آنها مسجد و معبدی میسازیم» تا مردم یاد آنها را از خاطرهها هرگز نبرند، به علاوه از روح پاک آنها استمداد طلبند؛ «قالَ الَّذِینَ غَلَبُوا عَلی أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیهِمْ مَسْجِداً».
در تفسیر آیه فوق احتمالات متعدد دیگری دادهاند که به هنگام ذکر نکتهها به بعضی از آنها اشاره خواهیم کرد.
آیه بعد به پارهای از اختلافات اشاره میکند که در میان مردم در زمینه اصحاب کهف وجود دارد، از جمله: در باره تعداد آنها میگوید:
«گروهی از مردم خواهند گفت آنها سه نفر بودند که چهارمینشان سگشان بود»؛ «سَیقُولُونَ ثَلاثَةٌ رابِعُهُمْ کلْبُهُمْ».
«و گروهی میگویند پنج نفر بودند که ششمین آنها سگ آنها بود»؛ «وَ یقُولُونَ خَمْسَةٌ سادِسُهُمْ کلْبُهُمْ».
«همه اینها سخنانی بدون دلیل و تیر در تاریکی است»؛ «رجما بالغیب».
«و گروهی میگویند آنها هفت نفر بودند و هشتمین آنها سگ آنها بود»؛ «وَ یقُولُونَ سَبْعَةٌ وَ ثامِنُهُمْ کلْبُهُمْ».
«بگو پروردگار من از تعداد آنها آگاهتر است»؛ «قُلْ رَبِّی أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ».
«تنها گروه کمی تعداد آنها را میدانند»؛ «ما یعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِیلٌ».
گر چه در جملههای فوق قرآن با صراحت تعداد آنها را بیان نکرده است، ولی از اشاراتی که در آیه وجود دارد میتوان فهمید که قول سوم همان قول صحیح و مطابق واقع است، چرا که به دنبال قول اول و دوم کلمۀ «رجما بالغیب» (تیر در تاریکی) که اشاره به بیاساس بودن آنها است آمده، ولی در مورد قول سوم نه تنها چنین تعبیری نیست، بلکه تعبیر «بگو پروردگارم از تعداد آنها آگاهتر است» و همچنین «تعداد آنها را تنها گروه کمی میدانند» ذکر شده است که این خود دلیلی است بر تأیید این قول و در هر حال در پایان آیه اضافه میکند «در مورد آنها بحث مکن جز بحث مستدل و توأم با دلیل و منطق»؛ «فلا تُمارِ فِیهِمْ إِلَّا مِراءً ظاهِراً».
«مراء» به طوری که «راغب» در «مفردات» میگوید- در اصل از «مریت الناقة» یعنی «پستان شتر را به دست گرفتم برای دوشیدن» گرفته شده است، سپس به بحث و گفتگو پیرامون چیزی که مورد شک و تردید است اطلاق گردیده.
و بسیار میشود که در گفتگوهای لجاجتآمیز و دفاع از باطل به کار میرود، ولی ریشه اصلی آن محدود به این معنی نیست، بلکه هر نوع بحث و گفتگو را در باره هر مطلبی که محل تردید است شامل میشود.
«ظاهر» به معنی غالب و مسلط و پیروز است.
بنا بر این جملۀ «فَلا تُمارِ فِیهِمْ إِلَّا مِراءً ظاهِراً» مفهومش این است که آن چنان با آنها منطقی و مستدل سخن بگو که برتری منطق تو آشکار گردد.
این احتمال را نیز بعضی در تفسیر آیه گفتهاند که به طور «خصوصی» با مخالفان لجوج بحث و گفتگو نکن، چرا که هر چه بگویی تحریفش میکنند، بلکه آشکارا و در حضور مردم گفتگو کن، تا نتوانند حقیقت را تحریف یا انکار نمایند.
ولی تفسیر اول صحیحتر به نظر میرسد، به هر حال مفهوم سخن این است که تو باید به اتکاء وحی الهی با آنها سخن بگویی، زیرا محکمترین دلیل در این زمینه همین دلیل است، «و بنا بر این از احدی از آنها که بدون دلیل سخن میگویند در باره تعداد اصحاب کهف سؤال نکن»؛ «وَ لا تَسْتَفْتِ فِیهِمْ مِنْهُمْ أَحَداً».(1)
قرآن میفرماید:
«وَ لَبِثُوا فی کهْفِهِمْ ثَلاثَ مِائَةٍ سِنینَ وَ ازْدَادُوا تِسْعاً * قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما لَبِثُوا لَهُ غَیبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِی وَ لا یشْرِک فی حُکمِهِ أَحَداً»؛(2)
«آنها در غارشان سیصد سال درنگ کردند و نه سال (نیز) بر آن افزودند. بگو: خداوند از مدّت توقفشان آگاهتر است؛ غیب آسمانها و زمین از آناوست! راستی چه بینا و شنواست! آنها هیچ ولی و سرپرستی جز او ندارند! و او هیچ کس را در حکم خود شرکت نمیدهد!»
ظاهر تعبیر قرآن این است که اصحاب کهف سرانجام بدرود حیات گفتند و به خاک سپرده شدند و کلمۀ «علیهم" شاهد این مدعا است، سپس علاقهمندان به آنها تصمیم گرفتند معبدی در کنار آرامگاه آنان بسازند، قرآن این موضوع را در آیات فوق با لحن موافقی آورده است و این نشان میدهد که ساختن معبد به احترام قبور بزرگان دین نه تنها حرام نیست- آن چنان که وهابیها میپندارند- بلکه کار خوب و شایستهای است.
اصولاً بناهای یادبود که خاطره افراد برجسته و با شخصیت را زنده میدارد همیشه در میان مردم جهان بوده و هست و یک نوع قدردانی از گذشتگان و تشویق برای آیندگان در آن کار نهفته است، اسلام نه تنها از این کار نهی نکرده بلکه آن را مجاز شمرده است.
وجود اینگونه بناها یک سند تاریخی بر وجود این شخصیتها و برنامه و تاریخشان است، به همین دلیل پیامبران و شخصیتهایی که قبر آنها متروک مانده تاریخ آنها نیز مورد تردید و استفهام قرار گرفته است.
این نیز واضح است که این گونه بناها کمترین منافاتی با مسأله توحید و اختصاص پرستش به «اللَّه» ندارد، زیرا" احترام»، مطلبی است و «عبادت» و پرستش مطلبی دیگر.
البته این موضوع. بحث فراوانی دارد که اینجا جای آن نیست.
آوردن جملۀ «ان شاء اللَّه» به هنگام بیان تصمیمهای مربوط به آینده، نه تنها یک نوع ادب در پیشگاه خدا است، بلکه بیان این حقیقت مهم نیز هست که ما چیزی از خود نداریم، هر چه هست از ناحیه او است، مستقل بالذات خدا است و ما همه متکی به او هستیم، تا اراده او نباشد اگر تیغهای عالم از جا حرکت کنند حتی یک رگ را نخواهند برید و اگر اراده او باشد همه چیز به سرعت تحقق مییابد و حتی «شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد».
این در حقیقت همان مفهوم «توحید افعالی» است که در عین وجود اختیار و آزادی اراده انسان، وجود هر چیز و هر کار را به مشیت خدا وابسته میکند.
این تعبیر با افزایش دادن توجه ما را به خدا در کارها، به ما نیرو و قدرت میبخشد و هم دعوت به پاکی و صحت عمل میکند.
از پارهای از روایات استفاده میشود که اگر کسی سخنی را در ارتباط با آینده بدون انشاء اللَّه بگوید خدا او را به خودش وامیگذارد و از زیر چتر حمایتش بیرون میبرد.(1)
در حدیثی از امام صادق(علیه السلام)میخوانیم: امام دستور داده بود نامهای بنویسند، هنگامی که نامه پایان یافت و به خدمتش دادند ملاحظه کرد، انشاء اللَّه در آن نبود، فرمود:
«کیف رجوتم ان یتم هذا و لیس فیه استثناء، انظروا کل موضع لا یکون فیه استثناء فاستثنوا فیه؛ شما چگونه امیدوار بودید که این نامه (یا این کار) به پایان برسد در حالی که انشاء اللَّه در آن نیست، نگاه کنید در هر جای آن نیست بگذارید».
1) . حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 3، ص: 254.
در آیات فوق خواندیم خداوند به پیامبرش میگوید «هنگامی که خدا را فراموش کردی و بعد متذکر شدی یاد او کن».(1)
اشاره به اینکه اگر تکیه بر مشیت او با جمله انشاء اللَّه، نکردی هر گاه به خاطرت آمد جبران نما.در احادیث متعددی که در تفسیر آیه فوق از اهلبیت(علیهم السلام) نقل شده نیز روی این مسأله تأکید گردیده است که حتی پس از گذشتن یک سال نیز به خاطرتان آمد که انشاء اللَّه نگفتهاید گذشته را جبران نمائید(2).
اکنون این سؤال پیش میآید که نسیان مگر برای پیامبر ممکن است در حالی که اگر نسیان به فکر او راه یابد مردم به گفتار و اعمال او اعتماد کامل نمیتوانند داشته باشند و همین است دلیل معصوم بودن پیامبران و امامان از خطا و نسیان حتی در موضوعات.
اما با توجه به اینکه در بسیاری از آیات قرآن دیدهایم روی سخن به پیامبران است اما مقصود و منظور توده مردم هستند، پاسخ این سؤال روشن میشود و طبق ضرب المثل عرب از باب «ایاک اعنی و اسمعی یا جاره» است یعنی «روی سخنم با تو است ای کسی که نزد من هستی اما همسایه، تو بشنو».(3)
از قرائن موجود در آیات گذشته اجمالاً به دست آمد که خواب اصحاب کهف یک خواب بسیار طولانی بود، این موضوع حس کنجکاوی هر شنوندهای را
برمیانگیزد و میخواهد دقیقاً بداند آنها چند سال در این خواب طولانی بودهاند؟ در آخرین آیات این داستان که آیات مورد بحث است شنونده را از تردید بیرون میآورد و میگوید:
«آنها در غار خود سیصد سال درنگ کردند و نه سال نیز بر آن افزودند!»؛ «وَ لَبِثُوا فِی کهْفِهِمْ ثَلاثَ مِائَةٍ سِنِینَ وَ ازْدَادُوا تِسْعاً».(1)
بنا بر این مجموع مدت توفق و خواب آنها در غار سیصدونه سال بود.
جمعی معتقدند این تعبیر که به جای 309 سال، فرموده است 300 سال و نه سال بر آن افزودند، اشاره به تفاوت سالهای شمسی و قمری است، چرا که آنها به حساب سالهای شمسی سیصد سال توقف کردند و با محاسبه سالهای قمری سیصد و نه سال و این از لطائف تعبیر است که با یک تعبیر جزئی در عبارت واقعیت دیگری را که نیاز به شرح دارد بازگو کنند(2).
سپس برای اینکه به گفتگوهای مختلف مردم در این باره پایان دهد میگوید: «بگو خداوند از مدت توقف آنها آگاهتر است»؛ «قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما لَبِثُوا».
چرا که «غیب آسمانها و زمین از آن او است» و او از هر کس به حال آنها آگاهتر میباشد؛ «لَهُ غَیبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ».
1) . طبق قواعد نحوی در اینجا باید به جای «سنین» که جمع است «سنه» که مفرد است آورده شود، ولی گویا به خاطر اینکه چنین خوابی بسیار طولانی و این تعداد سالها بسیار زیاد بوده است برای بیان این مطلب صیغه جمع ذکر شده است تا بیانگر کثرت باشد.
2) . تفاوت سالهای شمسی و قمری تقریباً یازده روز است، که اگر آن را در سیصد ضرب کنیم و سپس بر عدد روزهای سال قمری که 354 روز است تقسیم کنیم نتیجه آن همان عدد نه میشود (البته در اینجا کسر مختصری میماند که چون کمتر از یک سال است قابل محاسبه نیست).
کسی که از پنهان و آشکار، در مجموعه جهان هستی با خبر است چگونه ممکن است از مدت توقف اصحاب کهف آگاه نباشد.
«راستی او چه بینا و چه شنوا است»؛ «أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ».(1)
به همین دلیل ساکنان آسمانها و زمین «هیچ ولی و سرپرستی جز او ندارند»؛ «ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِی».
در اینکه ضمیر «ما لهم» به چه کسانی برمیگردد در میان مفسران گفتگو است، جمعی معتقدند که اشاره به ساکنان زمین و آسمان است، ولی بعضی دیگر آن را اشاره به «اصحاب کهف» میدانند، یعنی اصحاب کهف ولی و سرپرستی جز خدا نداشتند، او بود که در این ماجرا همه جا با آنها بود واز آنان حمایت میکرد.
ولی با توجه به جمله قبل از آن که از غیب آسمانها و زمین سخن میگوید تفسیر اول صحیحتر به نظر میرسد.
و در پایان آیه اضافه میکند «و هیچکس در حکم خداوند شریک نیست»؛ «وَ لا یشْرِک فِی حُکمِهِ أَحَداً».
در حقیقت این تأکیدی است بر ولایت مطلقه خداوند که نه شخص دیگری بر جهانیان ولایت دارد و نه کسی شریک در ولایت او است، یعنی نه بالاستقلال و نه مشترکا شخص دیگری در ولایت جهان نفوذ ندارد.
در آخرین آیه روی سخن را به پیامبر(صلی الله علیه و اله) کرده و میگوید: «آنچه به تو از کتاب پروردگارت وحی شده تلاوت کن»؛ «وَ آتل ما أُوحِی إِلَیک مِنْ کتابِ رَبِّک».
1) . جمله «أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ» صیغه تعجب است، و برای ما بیان عظمت علم خدا است، یعنی او بقدری بینا و شنوا است که انسان را در شگفتی فرو میبرد.
و اعتنا به گفتههای این و آن که آمیخته به دروغ و خرافات و مطالب بیاساس است مکن، تکیهگاه بحث تو در این امور تنها باید وحی الهی باشد.
چرا که هیچ چیز سخنان او را دگرگون نمیکند و «در گفتار (و معلومات) او تغییر و تبدیل راه ندارد»؛ «لا مُبَدِّلَ لِکلِماتِهِ».
کلام و علم او همچون علم و کلام بندگان نیست که هر روز بر اثر کشف و آگاهی تازهای دستخوش تغییر و تبدیل شود و به همین جهت صد در صد نتوان بر آن اعتماد نمود.
روی همین جهات «هیچ ملجأ و پناهگاهی جز او نمییابی»؛ «وَ لَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً».
«ملتحد» از مادۀ «لحد» (بر وزن مهد) به معنی حفرهای است که از وسط به یکی از دو طرف مایل شده باشد (همانند لحدی که برای قبر میسازند) و به همین جهت" ملتحد" به جایی گفته میشود که انسان تمایل به آن پیدا میکند و سپس به معنی «ملجأ و پناهگاه» آمده است.
شایان توجه اینکه دو آیه اخیر از چندین راه، احاطه علمی خداوند را به همه موجودات عالم بیان کرده است:
نخست میگوید: غیب آسمانها و زمین از آن او است و به همین دلیل او از همه آنها آگاه است.
سپس اضافه میکند: او چه بینا و چه شنوا است؟!- باز میگوید: تنها ولی و سرپرست او است و او از همه آگاهتر است.
و نیز اضافه میکند: هیچکس در حکم او شرکت ندارد تا علم و دانش او محدود شود.
سپس میفرماید: در علم و کلام او تغییر و تبدیلی پیدا نمیشود تا از ارزش و ثبات آن بکاهد.
و در آخرین جمله میگوید: تنها پناهگاه در عالم او است و طبعاً او از تمام پناهندگان خویش آگاهی دارد.
در باره اصحاب کهف روایات فراوانی در منابع اسلامی دیده میشود که بعضاً از نظر اسناد قابل اعتماد نمیباشند و به همین دلیل در میان بعضی از آنها تضاد و اختلاف وجود دارد.
از میان روایات، روایتی که علی بن ابراهیم قمی در تفسیرش آورده از نظر متن و مضمون و هماهنگی با آیات قرآن بهتر به نظر میرسد که خلاصهاش چنین است:
امام صادق(علیه السلام)در مورد «اصحاب کهف و رقیم» چنین فرمود: آنها در زمان پادشاه جبار و گردنکشی بودند که اهل کشور خود را به پرستش بتها دعوت میکرد و هر کس دعوت او را اجابت نمینمود به قتل میرساند، این گروه (اصحاب کهف) جمعیتی با ایمان بودند که پرستش خداوند بزرگ میکردند (ولی ایمان خود را از دستگاه شاه جبار مکتوم میداشتند).
شاه جبار مأمورانی بر دروازه پایتخت گماشته بود و هر کس میخواست بیرون رود مجبور بود بر بتانی که در آنجا قرار داشت سجده کند.
این گروه با ایمان هر طور بود- به عنوان صید کردن- از شهر بیرون آمدند (و تصمیم داشتند به شهر خود که محیط بسیار آلودهای بود دیگر باز نگردند).در مسیر خود به چوپانی برخورد کردند که او را دعوت به خداوند یگانه نمودند و او نپذیرفت، ولی عجیب اینکه سگ چوپان به دنبال آنها به راه افتاد و هرگز از آنان جدا نشد آنها که از آئین بتپرستی فرار کرده بودند در پایان روز به غاری رسیدند و تصمیم گرفتند مقداری در غار استراحت کنند، خداوند خواب را بر آنها چیره کرد، همانگونه که در قرآن میفرماید «سالها آنها را در خواب فرو بردیم».
آنها آن قدر خوابیدند که آن شاه جبار مرد و مردم شهر نیز یکی پس از دیگری از دنیا رفتند و زمان دیگر و جمعیت دیگری جای آنها را گرفتند.
اصحاب کهف پس از این خواب طولانی بیدار شدند و از یکدیگر در باره مقدار خواب خود سؤال کردند، نگاهی به خورشید کردند دیدند بالا آمده گفتند: یک روز یا بخشی از یک روز خوابیدهایم!.
سپس به یک نفر از خودشان مأموریت دادند و گفتند این سکه نقره را بگیر و به صورت ناشناس داخل شهر شو و برای ما غذایی تهیه کن، اما مواظب باش تو را نشناسند، زیرا اگر از وضع ما آگاه شوند یا ما را به قتل میرسانند و یا به آئین خود بازمیگردانند.
آن مرد وارد شهر شد اما منظره شهر را بر خلاف آنچه به خاطر داشت مشاهده کرده و جمعیت غیر از آن جمعیتی بودند که او میشناخت، اصولاً لغت آنها را درست نمیفهمید، همانگونه که آنها نیز زبان او را درست درک نمیکردند، به او گفتند تو کیستی و از کجا میآیی؟! او سرانجام پرده از روی اسرارش برداشت، پادشاه
آن شهر (که در آن زمان خداپرست بود) با یارانش همراه آن مرد به سوی غار حرکت کردند، هنگامی که به در غار رسیدند به درون نگاه میکردند، بعضی میگفتند اینها سه نفر بیشتر نیستند که چهارمین سگ آنها است، بعضی میگفتند پنج نفرند که ششمین سگ آنهاست و بعضی میگفتند هفت نفرند که هشتمین سگ آنها است.
در این حال خداوند آنها را در حجابی از رعب قرار داده بود به گونهای
که هیچیک جرأت داخل شدن در غار را، جز همان فردی که از آنها بود، نداشتند، هنگامی که رفیقشان وارد غار شد آنها را وحشتزده دید، زیرا گمان میکردند که جمعیت حاضر بر در غار یاران «دقیانوس» پادشاه جبار بتپرست هستند، ولی او آنها را از ماجرای خواب طولانیشان آگاه ساخت و به آنها گفت خداوند آنان را آیتی برای مردم قرار داده است.
آنها خوشحال شدند و اشک شادی فرو ریختند و از خدا خواستند که آنها را به حال سابق بازگرداند.
اما پادشاه آن زمان گفت سزاوار است که ما در اینجا مسجدی بسازیم، زیرا آنها گروهی با ایمان بودند.
در اینجا امام اضافه فرمود که آنها در هر سال دو بار پهلو به پهلو میشدند و سگ آنها بر در غار دست خود را بر زمین گسترده (و مراقب) بود.(1)در حدیث دیگری از علی(علیه السلام)شرح مبسوطی در باره اصحاب کهف میخوانیم که خلاصهاش
1) . حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 3، ص: 247- 248.
چنین است: آنها در آغاز شش نفر بودند که دقیانوس آنان را به عنوان وزرای خود انتخاب کرده بود و هر سال یک روز را برای آنها عید میگرفت.
در یکی از سالها در حالی که روز عید بود، فرماندهان بزرگ لشگر در طرف راست و مشاوران مخصوص در طرف چپ او قرار داشتند، یکی از فرماندهان به او آگاهی داد که لشگر ایران وارد مرزها شده است، او آن چنان از شنیدن این خبر غمانگیز، ناراحت شد که بر خود لرزید و تاج از سرش فرو افتاد، یکی از این وزیران که «تملیخا" نام داشت در دل گفت این مرد گمان میکند خدا است، اگر چنین است پس چرا این چنین غمزده شد به علاوه او تمام صفات بشری را دارد؟!
وزرای ششگانه او هر روز در منزل یکی جمع میشدند و آن روز نوبت «تملیخا» بود.
او غذای خوبی برای دوستان تهیه دید، ولی با این حال پریشان به نظر میرسید (و دست به سوی غذا دراز نمیکرد، دوستان از او جویای حال شدند) او گفت مطلبی در دل من افتاده که مرا از غذا و آب و خواب انداخته است، آنها از ماجرا سؤال کردند.او گفت: من در این آسمان بلند پایه که بدون ستون برپا است و کسی که خورشید و ماه را به صورت دو نشانه روشن در آن به حرکت واداشته و آن کس که صفحه آن را با ستارگان زینت بخشیده، بسیار اندیشه و مطالعه کردم، سپس به این زمین نگاه کردم و با خود گفتم چه کسی آن را از آب بیرون آورد و گسترده ساخت؟ و چه کسی اضطراب آن را با کوهها آرامش بخشید؟ سپس در حال خودم به اندیشه فرو رفتم و با خود گفتم چه کسی مرا از حالت جنینی به بیرون رحم مادر فرستاد؟
چه کسی به من از پستان مادر شیر گوارا بخشید و تغذیه نمود؟ و بالآخره چه کسی مرا پرورش داد؟.
از مجموع این مسائل فهمیدم که همه اینها سازنده و آفریدگار و مدبری دارد که او حتماً غیر از «دقیانوس» است، هم او مالک الملوک است و حاکم بر آسمانها.
هنگامی که این سخنان را با صراحت و خلوص ادا کرد، آنچه از دلش برخاسته بود بر دل یاران نشست، ناگهان همگی بر پای او افتادند و بوسه زدند و گفتند: اللَّه به وسیله تو ما را از ضلالت به هدایت دعوت کرد اکنون بگو چه کنیم؟!.
«تملیخا» برخاست مقداری خرما از باغستانی که داشت به سه هزار درهم فروخت و پولها را برداشت و بر اسبها سوار شدند و از شهر بیرون راندند.
هنگامی که سه میل راه رفتند" تملیخا" به آنها گفت: برادران! پادشاهی و وزارت گذشت، راه خدا را با این اسبهای گرانقیمت نمیتوان پیمود، پیاده شوید تا پیاده این راه را طی کنیم، شاید خداوند گشایشی در کار فرو بسته ما کند.
آنها اسبها را رها کردند و پیاده به راه افتادند، هفت فرسخ در آن روز با سرعت راه رفتند، اما پاهای آنها مجروح شد و خون از آن میچکید!.
چوپانی به استقبال آنان آمد، گفتند ای چوپان آیا جرعه شیر یا آب داری ما را میهمان کنی؟ چوپان گفت آنچه دوست دارید دارم، ولی من چهرههای شما را چهره شاهان میبینم! اینجا چرا؟ من فکر میکنم، شما از دقیانوس پادشاه فرار کردهاید.
گفتند: ای چوپان! حقیقت این است که ما نمیتوانیم دروغ بگوئیم، ولی
آیا اگر راست بگوئیم درد سری برای ما نمیآفرینی؟ سپس سرگذشت خود را شرح دادند.
چوپان خود را بر دست و پای آنها افکند و بوسید و گفت: برادران! آنچه در دل شما افتاده، در دل من هم افتاده است ولی اجازه دهید گوسفندان را به صاحبانش برسانم و به شما ملحق شوم، آنها قدری توقف کردند تا او گوسفندان را رسانید و بازگشت در حالی که سگ او همراهش بود...
این جوانان نگاه به سگ کردند بعضی گفتند ترس این هست که او با سر و صدای خود راز ما را فاش کند، اما هر قدر خواستند او را از خود دور کنند حاضر نشد، گویی میگفت بگذارید من شما را از دشمنان محافظت کنم، (من هم رهرو این راهم!...).
این هفت نفر به راه خود ادامه دادند در حالی که سگ به دنبال آنها روان بود تا از کوهی بالا رفتند و در کنار غاری قرار گرفتند، بر در غار چشمهها و درختان میوهای یافتند، از آن خوردند و سیراب شدند، تاریکی شب فرا رسید آنها به غار پناه بردند و سگ بر در غار دستهای خود را گشود و مراقب بود، در این حال خداوند به فرشته مرگ دستور قبض ارواح آنها داد" (و خواب عمیقی شبیه مرگ بر آنها مسلط شد)(1).
در مورد دقیانوس بعضی از مفسران چنین میگویند: او امپراطور روم بود و از سال 249 تا 251 میلادی حکومت کرد، سخت دشمن مسیحیان بود و ایشان را آزار و شکنجه میداد، پیش از اینکه دولت روم دین عیسی را بپذیرد.
1) . قمى، عباس، سفینة البحار، ج 2، ص: 382.
در اینکه اصحاب کهف در کدام منطقه از روی زمین زندگی میکردند و این غار در کجا قرار داشته؟ در میان دانشمندان و مفسران گفتگو بسیار است.گر چه پیدا کردن دقیق محل این ماجرا تأثیر زیادی در اصل داستان و نکات تربیتی آن و اهمیت تاریخیش نمیگذارد و این تنها ماجرایی نیست که ما اصل داستانش را شناختهایم ولی از پارهای از جزئیاتش اطلاع کافی نداریم، اما مسلماً دانستن محل این حادثه میتواند کمک به فهم بیشتر خصوصیات آن کند.
به هر حال در میان احتمالات و اقوالی که در این زمینه وجود دارد دو قول صحیحتر به نظر میرسد:
نخست اینکه این حادثه در شهر «افسوس» واقع شده و این غار در نزدیکی آن قرار داشته است.
ویرانههای این شهر هم اکنون در نزدیکی «ازمیر» در «ترکیه» به چشم میخورد و در کنار قریه «ایاصولوک» در کوه «ینایرداغ» هم اکنون غاری دیده میشود که فاصله چندانی از «افسوس» ندارد.
این غار، غار وسیعی است که میگویند آثار صدها قبر در آن به چشم میخورد و به عقیده بسیاری، غار اصحاب کهف همین است.
به طوری که ارباب اطلاع نقل کردهاند دهانه این غار به سوی شمال شرقی است و همین سبب شده که بعضی از مفسران بزرگ در اصالت آن تردید کنند، در حالی که این وضع مؤید اصالت آن است، زیرا قرار گرفتن آفتاب به هنگام طلوع در
سمت راست غار و در هنگام غروب در سمت چپ، مفهومش آن است که دهانه غار به سوی شمال و یا اندکی متمایل به شمال شرقی باشد.
عدم وجود مسجد و معبدی در حال حاضر در کنار آن دلیلی بر نفی اصالت آن نیز نخواهد بود، چه اینکه ممکن است با گذشتن حدود 17 قرن آثار آن معبد از بین رفته باشد.
دومین غار، غاری است که در نزدیکی پایتخت «اردن» یعنی شهر «عمان» واقع شده است، در نزدیکی روستایی به نام «رجیب».
در بالای این غار آثار صومعهای دیده میشود که طبق پارهای از قرائن مربوط به قرن پنجم میلادی است که بعد از غلبه مسلمین بر آنجا تبدیل به مسجد شده و محراب و ماذنه دارد.
این ماجرای عجیب تاریخی که قرآن آن را خالی از هر گونه خرافه و مطالب بیاساس و ساختگی آورده است، مانند همه داستانهای قرآن مملو از نکات سازندۀ تربیتی است که در لابلای تفسیر آیات به آنها اشاره شد، ولی لازم میدانیم در اینجا نیز به عنوان جمعبندی به آنها اشاره کنیم تا به هدف اصلی قرآن نزدیکتر شویم.
الف: نخستین درس این داستان همان شکستن سد تقلید و جدا شدن از همرنگی با محیط فاسد است، جوانمردان اصحاب کهف همانگونه که دیدیم
استقلال فکری خود را در برابر اکثریت گمراه محیط از دست ندادند و همین امر سبب نجات و رستگاریشان شد، اصولاً انسان باید «سازنده محیط» باشد نه
«سازش کار با محیط» و به عکس آنچه سست عنصران فاقد شخصیت میگویند «خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو» افراد با ایمان و صاحبان افکار مستقل میگویند «همرنگ جماعت شدنت رسوایی است!»
ب: «هجرت» از محیطهای آلوده درس دیگری از این ماجرای عبرتانگیز است، آنها خانههای شاهانه و مرفه و مملو از نعمتهای مادی را رها کردند و به انواع محرومیتها در غاری که فاقد همه چیز بود تن در دادند، تا ایمان خود را حفظ کنند و تقویت دستگاه ظلم و جور و کفر و شرک ننمایند.
ج: «تقیه» به معنی سازندهاش درس دیگر این داستان است، آنها اصرار داشتند که وضعشان برای مردم شهر روشن نشود و هم چنان در پرده اسرار بماند، مبادا بیهوده جانشان را از دست دهند و یا به اجبار آنها را به همان محیط فاسد بازگردانند و میدانیم تقیه چیزی جز این نیست که انسان موضع واقعی خود را در جایی که افشاگری بینتیجه است مکتوم دارد تا نیروی خود را برای موقع مبارزه و ضربه زدن بر دشمن حفظ کند.
د: عدم تفاوت در میان انسانها در مسیر اللَّه و قرار گرفتن «وزیر» در کنار «چوپان» و حتی سگ پاسبانی که راه آنها را میسپرد، درس دیگری در این زمینه است، تا روشن شود امتیازات دنیایمادی و مقامات مختلف آن کمترین تأثیری در جدا کردن صفوف رهروان راه حق ندارد که راه حق راه توحید است و راه توحید راه یگانگی همه انسانها است.
هـ: امدادهای شگفتآور الهی به هنگام بروز بحرانها نتیجه دیگری است که به ما میآموزد، دیدیم که چگونه خداوند اصحاب کهف را برای نجات از آن
شرائط نامطلوب اجتماعی، سالها در خواب عمیق فرو برد و در زمان مساعدی از خواب بیدار کرد، زمانی که از آنها به عنوان جمعی از قهرمانان راه توحید قدردانی کردند و نیز دیدیم در این مدت چگونه بدنهای آنها را از گزند حوادث حفظ کرد و رعب و وحشت را سپری برای محافظت آنها در مقابل مهاجمین قرار داد.
و: آنها در این داستان درس «پاکی تغذیه» حتی در سختترین شرائط را به ما آموختند، چرا که غذای جسم انسان اثر عمیقی در روح و فکر و قلب انسان دارد و آلوده شدن به غذای حرام و ناپاک انسان را از راه خدا و تقوی دور میسازد.
ز: لزوم تکیه بر مشیت خدا و استمداد از لطف او و گفتن «انشاء اللَّه» در خبرهایی که از آینده میدهیم، درس دیگری بود که در ضمن این داستان آموختیم.
ح: دیدیم که قرآن از آنها به عنوان «جوانمردان» (فتیة) یاد میکند، در حالی که طبق بعضی از روایات آنها از نظر سن، جوان نبودند و اگر قبول کنیم که آنها در آغاز وزیران شاه جبار بودند نیز میتوان پذیرفت که سن و سالی داشتند، این نشان میدهد که منطق قرآن در مورد جوانی همان رعایت اصول جوانمردی، یعنی پاکی، گذشت، شهامت و رشادت است.
ط: لزوم بحث منطقی در برخورد با مخالفان درس آموزنده دیگر این داستان است، چرا که آنها به هنگامی که میخواستند آئین شرکآلود محیطشان را مورد انتقاد قرار دهند به دلائل منطقی متوسل میشدند که نمونههایی از آن را در آیات 15 و 16 همین سوره خواندیم.
اصولاً اساس کار همه پیامبران و رهبران الهی در برخورد با مخالفان بحث آزاد
و منطقی بوده و توسل به زور، آنهم برای خاموش کردن آتش فتنه منحصر به مواردی بوده که بحث منطقی مؤثر نمیافتاد، یا مانع بحثهای منطقی میشدند.
ی: بالآخره مسأله امکان معاد جسمانی و بازگشت انسانها به زندگی مجدد به هنگام رستاخیز: آخرین و دهمین درسی است که این ماجرا به ما میدهد که شرح آن را در مباحث آینده به طور مبسوط مطالعه خواهیم کرد.
نمیگوئیم نکات آموزنده این داستان منحصر به اینها است، ولی حتی یکی از این" ده درس آموزنده" برای نقل چنین داستانی کافی به نظر میرسد تا چه رسد به همه آنها.
به هر حال، هدف سرگرمی و داستانسرایی نیست، هدف ساختن انسانهای مقاوم، با ایمان، آگاه و شجاع است، که یکی از طرق آن نشان دادن الگوهای اصیل در طول تاریخ پر ماجرای بشری است.
سرگذشت اصحاب کهف مسلماً در هیچیک از کتب آسمانی پیشین نبوده است (اعم از کتب اصلی و کتب تحریف یافته کنونی) و نباید هم باشد، زیرا طبق نقل تاریخ، این حادثه مربوط به قرون بعد از ظهور مسیح(علیه السلام)است.
این جریان مربوط به زمان «دکیوس» (که معرب آن «دقیانوس» است) میباشد، که در عصر او مسیحیان تحت شکنجه سختی قرار داشتند.
و به گفته مورخان اروپایی این حادثه میان سالهای 49 تا 251 میلادی روی داده است، این مورخان مدت خواب آنها را 157 سال میدانند و آنها را به
عنوان «هفت تن خفتگان افسوس» میشناسند(1)
در حالی که در میان ما به عنوان «اصحاب کهف» شناخته میشوند.
اکنون ببینیم «افسوس» کجاست و نخستین دانشمندانی که در زمینه داستان این خفتگان کتاب نوشتهاند چه کسانی و در چه قرنی بودهاند:«افسوس» یا «افسس» (به ضم الف و سین) یکی از شهرهای آسیای صغیر (ترکیه کنونی که قسمتی از روم شرقی قدیم است) بوده و در نزدیکی رود کاستر در حدود 40 میلی جنوب شرقی «ازمیر» قرار داشته که پایتخت پادشاه «الونی» محسوب میشده است.
«افسوس» به خاطر معبد معروف و بتخانه «ارطامیس» که از عجائب هفتگانه جهان بوده نیز معروفیت جهانی دارد(2).
میگویند داستان اصحاب کهف برای نخستین بار در قرن پنجم میلادی به وسیله یکی از دانشمندان مسیحی به نام «ژاک» که خلیفه کلیسای سوریه بود در رسالهای که به زبان سریانی نوشته است تشریح گردید، سپس شخص دیگری به نام «گوگویوس» آن رساله را به لاتینی ترجمه نمود و نام «جلال شهداء» را بر آن گذاشت(3)و این خود میرساند که این حادثه یکی دو قرن پیش از ظهور اسلام در میان مسیحیان شهرت داشته و مورد توجه محافل کلیسایی بوده است.
البته همانطور که اشاره شد پارهای از مشخصات آن- از جمله مقدار مدت
خواب آنها- با آنچه در منابع اسلامی آمده تفاوت دارد، زیرا قرآن صریحاً مدت خواب آنها را 309 سال ذکر کرده است.
از طرفی طبق نقل «یاقوت حموی» در کتاب «معجم البلدان» (جلد دوم صفحه 806) و «ابن خردادبه» در کتاب «المسالک و الممالک» (صفحه 106 تا 110) «و ابوریحان بیرونی» در کتاب «الآثار الباقیه» (صفحه 290) جمعی از جهانگردان قدیم در شهر «آبس» غاری یافتهاند که در آن چندین جسد خشک شده وجود داشته است و احتمال میدهند که این موضوع مربوط به همین داستان باشد.
از لحن آیات قرآن در سوره کهف و شان نزولهایی که در این زمینه در منابع اسلامی برای آیات مزبور وارد شده، استفاده میشود که حادثه مزبور در میان دانشمندان یهود نیز به عنوان یک حادثه تاریخی مشهور بوده است: و به این ترتیب مسلم میگردد که ماجرای این خواب طولانی در منابع تاریخی اقوام مختلف آمده است(1)
ص: 163 تا 165.
.در مورد خواب طولانی خفتگان شهر افسوس (اصحاب کهف) که سالیان درازی بطول انجامیده ممکن است افرادی تردید کنند و آن را با موازین علمی سازگار ندانند و لذا آن را در ردیف «اسطورهها و افسانهها» فرض کنند زیرا:
اولاً: چنین عمر طولانی چند صد ساله برای افراد بیدار بعید است تا چه رسد به افراد خواب! ثانیاً: اگر قبول کنیم که در بیداری چنین عمری امکان پذیر است برای کسی که در خواب باشد امکان ندارد، زیرا مشکل غذا و آب پیش میآید که چگونه ممکن است انسانی در چنان مدتی بدون غذا و آب زنده بماند و اگر برای هر روز
1) . مکارم شیرازی، ناصر، معاد و جهان پس از مرگ،
فرضاً یک کیلو غذا و یک لیتر آب در نظر بگیریم برای عمر اصحاب کهف بیش از یکصد تن غذا و یکصد هزار لیتر آب لازم است که ذخیره کردن آن در خود بدن معنی ندارد.
ثالثاً: اگر از همه اینها صرف نظر کنیم باز این اشکال پیش میآید که ماندن بدن در شرایط یک نواخت، برای چنان مدت طولانی، به ارگانیزم آن صدمه میزند. ضایعات فراوانی بار خواهد آورد.
این ایرادها ممکن است در بدو نظر بن بنبستها و موانع غیر قابل عبوری بر سر راه این مسأله مجسم کند، در حالی که چنین نیست زیرا:
اولاً: مسأله عمر دراز مدت، یک مسأله غیر علمی نیست، چه اینکه میدانیم طول عمر هیچ موجود زندهای- از نظر علمی- میزان ثابت و معینی ندارد که با فرا رسیدن آن مرگ حتمی باشد.
به عبارت دیگر درست است که نیروهای جسمی انسان هر چه باشد بالآخره محدود و پایان پذیر است، اما این سخن به آن معنی نیست که بدن یک انسان، یا موجود زنده دیگر، توانایی زیست بیشتر از مقدار عادی را ندارد و مثلاً همانطور که در طبیعت هنگامی که آب به یکصد درجه حرارت رسید میجوشد و در درجه صفر یخ میزند، انسان هم که به یکصد و یا یکصد و پنجاه سال رسید قلب اوالزاماً متوقف میگردد و مرگ او فرا میرسد.
بلکه میزان طول عمر موجودات زنده بستگی زیادی با وضع زندگی آنها دارد و با تغییر شرایط کاملاً تغییر پذیر است گواه زنده این سخن این است که از یک طرف میبینیم هیچیک از دانشمندان جهان میزان معینی برای عمر انسان
تعیین نکردهاند و از سوی دیگر توانستهاند در آزمایشگاهها گاهی طول عمر بعضی از موجودات زنده را به دو یا چند برابر و گاهی به 12 برابر و بیشتر برسانند و حتی امروز به ما امیدواری میدهند که در آینده با پیدا شدن «روشهای نوین عملی» عمر انسان به چندین برابر فعلی افزایش خواهد یافت، این در باره اصل مسأله طول عمر.
ثانیاً: در مورد آب و غذا در این خواب طولانی اگر خواب عادی و معمولی باشد، میتوان حق را به ایراد کننده داد که این موضوع با اصول علمی سازگار نیست، زیرا سوخت و ساز بدن به هنگام خوابهای گر چه عادی کمی از حال بیداری کمتر است ولی رویهمرفته برای سالهای متمادی بسیار زیاد خواهد بود، اما باید توجه داشت که خوابهایی در جهان طبیعت وجود دارد که مصرف غذای بدن در آنها بسیار ناچیز است مانند زمستانخوابی.
بسیاری از جانداران هستند که در سرتاسر زمستان در خواب فرو میروند و باصطلاح علمی" زمستان خوابی" دارند.
در این نوع خوابها فعالیتهای حیاتی تقریباً متوقف میگردد و تنها شعله بسیار ضعیفی از آن روشن است، «قلب" تقریباً از ضربان میافتد و یا به تعبیر صحیحتر ضربان آن به قدری خفیف میشود که ابداً قابل احساس نیست.
در این گونه موارد، بدن را میتوان به کورههای عظیم تشبیه کرد که به هنگام خاموش کردن آنها" شمعکی" از آن در حال اشتعال است، واضح است که مقدار خوراکی را که آن کوره در یک روز از مواد نفتی (مثلاً) میطلبد تا شعلههای عظیم خود را به آسمان بفرستد ممکن است خوراک دهها یا صدها سال آن در حال اشتعال
شمعک بسیار کوچک باشد (البته این بستگی به شعلههای عظیم حال بیداری کوره و حال شمعک آن دارد).
دانشمندان در مورد زمستانخوابی بعضی از جانداران چنین میگویند:
«اگر وزغی را که در حال زمستانخوابی است از جایش بیرون آوریم، به نظر مرده میرسد، در ششهای او هوا نیست، ضربان قلبش چنان ضعیف است که نمیتوان به آن پی برد، در میان حیوانات خونسرد که زمستانخوابی دارند بسیاری از پروانهها و حشرات و حلزونهای خاکی و خزندگان را میتوان نام برد. بعضی از پستانداران (خونگرم) نیز زمستانخوابی دارند، در دوران زمستانخوابی، فعالیتهای حیاتی بسیار کند میشود و چربی ذخیره بدن آنها به تدریج مصرف میگردد.»(1)
منظور این است که یک نوع خواب داریم که در آن نیاز به غذا، فوقالعاده تقلیل پیدا میکند و فعالیتهای حیاتی نزدیک به صفر میرسد و اتفاقاً همین موضوع کمک به جلوگیری از فرسودگی اعضا و طول عمر این گونه جانداران میکند.
اصولاً زمستانخوابی برای این حیوانات که احتمالاً قادر بر تحصیل غذای خود در زمستان نیستند فرصت بسیار گرانبهایی است.
در مورد مرتاضان نیز دیده شده است که بعضی از آنها را در برابر چشمان حیرتزده عدهای از افراد دیرباور، در تابوت گذارده و گاهی برای مدت یک هفته در
1) . اقتباس از کتاب فرهنگنامه (دائرة المعارف جدید فارسی) مادۀ «زمستانخوابی».
زیر خاک دفن کردهاند و پس از تمام شدن مدت مزبور بیرون آورده و ماساژ و تنفس مصنوعی دادهاند تا کم کم به حال عادی بازگردد.
مسأله نیاز به غذا در این مدت اگر مهم نباشد: مسأله نیاز به اکسیژن هوا بسیار مهم است، زیرا میدانیم حساسیت سلولهای مغز مخصوصاً در برابر اکسیژن. و نیازشان به این ماده حیاتی به قدری زیاد استکه اگر چند دقیقه از آن محروم بمانند ضایع میشوند. حالا چطور است که جناب مرتاض کمبود اکسیژن را مثلاً برای مدتی در حدود یک هفته تحمل میکند؟
پاسخ این سؤال با توجه به توضیحی که دادیم چندان مشکل نیست، در این مدت فعالیت حیاتی بدن مرتاض «تقریباً» متوقف میگردد، بنا بر این نیاز سلولها به اکسیژن و مصرف آن فوقالعاده تقلیل مییابد، به طوری که در این مدت همان هوای محفظه تابوت برای تغذیه یک هفته سلولهای تن او کافی است!.
در مورد منجمد ساختن بدن جانداران و حتی بدن انسان (برای طولانی ساختن عمر آنها) امروز تئوریها و بحثهای فراوانی وجود دارد که قسمتی از آن جامه عمل به خود پوشیده است.
طبق این تئوریها، ممکن است با قرار دادن بدن انسان یا حیوانی در سرمای زیر صفر طبق روش خاصی حیات و زندگی او را متوقف ساخت، بدون اینکه واقعاً بمیرد و پس از مدتی که لازم باشد او را در حرارت مناسبی قرار دهند و دو باره به حال عادی بازگردد!.
برای مسافرتهای فضایی به کرات دور دست که احتمالاً صدها یا هزاران
سال طول میکشد طرحهایی پیشنهاد شده که یکی از آنها همین طرح است که بدن فضانورد را در محفظه خاصی قرار دهند و آن را منجمد سازند و پس از سالیان دراز به هنگام نزدیک شدن به کرات مورد نظر، با یک سیستم خودکار، حرارت عادی به محفظه برگردد و آنها به حال عادی در آیند، بدون آنکه در حقیقت عمری تلف کرده باشند! در یکی از مجلات علمی این خبر انتشار یافت که در سالهای اخیر کتابی در باره منجمد ساختن بدن انسان به خاطر یک عمر طولانی به قلم" رابرت نیلسون" منتشر شده که در جهان دانش انعکاس وسیع و دامنهداری داشته است.
در مقالهای که در مجله مزبور در این زمینه تنظیم شده بود تصریح شده که اخیراً یک رشته خاص علمی، در میان رشتههای علوم نیز به همین عنوان به وجود آمده است. در مقاله مزبور چنین میخوانیم:
«زندگی جاویدان در طول تاریخ همواره از رؤیاهای طلایی و دیرینه انسان بوده، اما اکنون این رؤیا به حقیقت پیوسته است و این امر مدیون پیشرفتهای شگفتانگیز علم نوینی است که «کریونیک» نام دارد (علمی که انسان را به عوالم یخبندان میبرد و از او همچون بدن منجمد شدهای نگهداری میکند، به امید روزی که دانشمندان او را به زندگی دو باره بازگردانند).
آیا این منطق باور کردنی است؟ بسیاری از دانشمندان برجسته و ممتاز، از جهات دیگر به این مسأله میاندیشند و نشریاتی چون «لایف» و «اسکوایر» و همچنین روزنامههای سراسر جهان شدیداً به بحث در باره این مهم پرداختهاند و از همه مهمتر اینکه برنامهای هم اکنون (در این زمینه) در دست اجرا است(1).
1) . مجله دانشمند، بهمن ماه 47، ص: 4.
چندی قبل نیز در جرائد اعلام شده بود که در میان یخهای قطبی که به گواهی قشرهای آن، مربوط به چند هزار سال قبل بوده، ماهی منجمدی پیدا شد که پس از قرار دادن آن در آب ملایم زندگی را از سر گرفت!! و در مقابل دیدگان حیرتزده ناظران شروع به حرکت کرد!.
روشن است که حتی در حال انجماد دستگاههای حیاتی همانند حال مرگ به طور کامل متوقف نمیگردند، زیرا در آن صورت بازگشت به حیات ممکن نبوده بلکه فوقالعاده کند میشود.
از مجموع این گفتگوها نتیجه میگیریم که متوقف ساختن یا کند کردن فوقالعاده حیات، امکان پذیر است و مطالعات مختلف علمی، امکان آن را از جهات گوناگون تأیید کرده است.
و در این حال مصرف غذای بدن تقریباً به صفر میرسد و ذخیره ناچیز موجود در بدن میتواند برای زندگی بطیء آن در سالهای دراز کافی باشد.
اشتباه نشود هرگز نمیخواهیم جنبه اعجاز خواب اصحاب کهف را با این سخنان انکار کنیم بلکهمیخواهیم آن را از نظر علمی به ذهن نزدیک نمائیم.
زیرا مسلماً خواب اصحاب کهف یک خواب عادی و معمولی، مانند خوابهای شبانه، ما نبوده است، خوابی بوده که جنبه استثنایی داشته است، بنا بر این جای تعجب نیست که آنها (به اراده خداوند) در خواب طولانی فرو روند، نه گرفتار کمبود غذا شوند و نه ارگانیزم بدن آنها صدمه ببیند! جالب اینکه از آیات سوره کهف در باره سرگذشت آنها برمیآید که طرز خواب آنها با خوابهای معمولی فرق بسیار داشته است: «وَ تَحْسَبُهُمْ أَیقاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ... لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَیهِمْ
لَوَلَّیتَ مِنْهُمْ فِراراً وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً»؛ «آنها چنان به نظر میرسیدند که گویا بیدارند (چشمشان باز بود) اگر آنها را مشاهده میکردی از وحشت فرار مینمودی و ترس سراسر وجود تو را فرا میگرفت».
این آیه گواه بر آن است که آنها یک خواب عادی نداشتهاند، بلکه خوابی شبیه حالت یک مرده- با چشم گشوده!- داشتهاند.
بعلاوه قرآن میگوید: «نور آفتاب بدرون غار آنها نمیتابید" و با توجه به اینکه غار آنها احتمالاً در یکی از ارتفاعات آسیای صغیر در منطقه سردی بوده، شرایط استثنایی خواب آنها واضحتر میشود، از سوی دیگر قرآن میگوید:
«وَ نُقَلِّبُهُمْ ذاتَ الْیمِینِ وَ ذاتَ الشِّمالِ»؛(1)
«ما آنها را به سوی راست و چپ برمیگردانیدیم.» و این نشان میدهد که آنها در حال یک نواختی کامل نبودهاند و عوامل مرموزی که هنوز برای ما ناشناخته مانده است! (احتمالاً در هر سال یک بار) آنها را به سمت راست و چپ میگردانده است تا به ارگانیزم بدن آنها صدمهای وارد نشود.
اکنون که این بحث علمی به قدر کافی روشن شد نتیجهگیری از آن، در بحث معاد نیاز به گفتگوی زیادی ندارد، زیرا بیدار شدن پس از آن خواب طولانی بیشباهت به زنده شدن پس از مرگ نیست و امکان و تحقق معاد را به ذهن نزدیک میکند(2).(3)
قرآن میفرماید:
«وَ یسْئَلُونَک عَنْ ذیالْقَرْنَینِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَیکمْ مِنْهُ ذِکراً * إِنَّا مَکنَّا لَهُ فِی الْأَرْضِ وَ آتَیناهُ مِنْ کلِّ شَیءٍ سَبَباً * فَأَتْبَعَ سَبَباً * حَتَّی إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَغْرُبُ فی عَینٍ حَمِئَةٍ وَ وَجَدَ عِنْدَها قَوْماً قُلْنا یا ذَا الْقَرْنَینِ إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمَّا أَنْ تَتَّخِذَ فیهِمْ حُسْناً»؛(1)
«ما به او در روی زمین، قدرت و حکومت دادیم؛ و اسباب هر چیز را در اختیارش گذاشتیم. او از این اسباب، (پیروی و استفاده) کرد... تا به غروبگاه آفتاب رسید؛ (در آن جا) احساس کرد (و در نظرش مجسّم شد) که خورشید در چشمه تیره و گلآلودی فرو میرود؛ و در آن جا قومی را یافت؛ گفتیم: ای ذوالقرنین! آیا میخواهی (آنان) را مجازات کنی و یا روش نیکویی در مورد آنها انتخاب نمایی؟»
در آغاز بحث درباره اصحاب کهف گفتیم که گروهی از قریش به این فکر افتادند که پیامبر اسلام را به اصطلاح آزمایش کنند، پس از مشاوره با یهود مدینه سه مسأله طرح کردند: یکی تاریخچه اصحاب کهف، دیگری مسأله روح و سوم سرگذشت ذوالقرنین که پاسخ مسأله روح در سوره اسراء آمده و پاسخ دو سؤال دیگر در همین سوره کهف.
اکنون نوبت داستان ذوالقرنین است:
1) . کهف / 83 الی 86.
همانگونه که قبلاً نیز اشاره کردیم در خود سوره کهف اشاره به سه داستان شده که هر چند ظاهراً با هم مختلفند اما دارای یک قدر مشترک میباشند، (داستان اصحاب کهف و موسی و خضر و ذوالقرنین) این هرسه مشتمل بر مسائلی است که ما را از محدوده زندگی معمولی بیرون میبرد و نشان میدهد که عالم و حقایق آن منحصر به آنچه میبینیم و به آن خو گرفتهایم نیست.
داستان ذوالقرنین در باره کسی است که افکار فلاسفه و محققان را از دیر زمان تاکنون به خود مشغول داشته و برای شناخت او تلاش فراوان کردهاند.
ما نخست به تفسیر آیات مربوط به ذوالقرنین- که مجموعاً 16 آیه است میپردازیم که قطع نظر از شناخت تاریخی شخص او خود درسی است بسیار آموزنده و پر از نکتهها.
سپس برای شناخت شخص او با استفاده از قرائن موجود در این آیات و روایات و گفتار مورخان وارد بحث میشویم.
و به تعبیر دیگر ما نخست از «شخصیت" او سخن میگوئیم و آنچه از نظر قرآن اهمیت دارد همان موضوع اول است.
نخستین آیه میگوید: «از تو در باره ذوالقرنین سؤال میکنند»؛ «وَ یسْئَلُونَک عَنْ ذیالْقَرْنَینِ».
«بگو به زودی گوشهای از سرگذشت او را برای شما بازگو میکنم»؛ «قُلْ سَأَتْلُوا عَلَیکمْ مِنْهُ ذِکراً»؛ تعبیر به «ساتلوا» با توجه به اینکه «سین» معمولاً برای آینده نزدیک است، در حالی که در این مورد پیامبر(صلی الله علیه و اله) بلا فاصله از ذوالقرنین سخن میگوید ممکن است برای رعایت ادب در سخن بوده باشد، ادبی که آمیخته با
ترک عجله و شتابزدگی است، ادبی که مفهومش دریافت سخن از خدا و سپس بیان برای مردم است.
و به هر حال آغاز این آیه نشان میدهد که داستان ذوالقرنین در میان مردم قبلاً مطرح بوده منتها اختلافات یا ابهاماتی آن را فراگرفته بود، به همین دلیل از پیامبر(صلی الله علیه و اله) توضیحات لازم را در این زمینه خواستند.
سپس اضافه میکند «ما در روی زمین او را تمکین دادیم» (قدرت و ثبات و نیرو و حکومت بخشیدیم)؛ «إِنَّا مَکنَّا لَهُ فِی الْأَرْضِ».
«و اسباب هر چیز را در اختیارش نهادیم»؛ «وَ آتَیناهُ مِنْ کلِّ شَیءٍ سَبَباً»؛ گر چه بعضی از مفسران خواستهاند مفهوم «سبب» را که در اصل به معنی طنابی است که به وسیلۀ آن از درختان نخل بالا میروند و سپس به هر گونه وسیله اطلاق شده- در مفهوم خاصی محدود کنند، ولی پیدا است که آیه کاملاً مطلق است و مفهوم وسیعی دارد و نشان میدهد که خداوند اسباب وصول به هر چیزی را در اختیار ذوالقرنین گذارده بود: عقل و درایت کافی، مدیریت صحیح، قدرت و قوت، لشگر و نیروی انسانی و امکانات مادی خلاصه آنچه از وسائل معنوی و مادی برای پیشرفت و رسیدن به هدفها لازم بود در اختیار او نهادیم.
«او هم از این وسائل استفاده کرد (فاتبع سببا). تا به غروبگاه آفتاب رسید»؛ «حَتَّی إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ».
«در آنجا احساس کرد که خورشید در چشمه یا دریای تیره و گلآلودی فرو میرود»؛
«وَجَدَها تَغْرُبُ فِی عَینٍ حَمِئَةٍ»؛(1)«و در آنجا گروهی از انسانها را یافت» (که مجموعهای از انسانهای نیک و بد بودند)؛ «وَ وَجَدَ عِنْدَها قَوْماً».
«به ذوالقرنین گفتیم: آیا میخواهی آنها را مجازات کنی و یا طریقه نیکویی را در میان آنها انتخاب نمایی»؛ «قُلْنا یا ذَا الْقَرْنَینِ إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمَّا أَنْ تَتَّخِذَ فِیهِمْ حُسْناً»؛(2)بعضی از مفسران از تعبیر «قلنا» (ما به ذوالقرنین گفتیم) میخواهند نبوت او را استفاده کنند، ولی این احتمال نیز وجود دارد که منظور از این جمله الهام قلبی باشد که در مورد غیر پیامبران نیز وجود داشته اما نمیتوان انکار کرد که این تعبیر بیشتر نبوت را در نظر انسان مجسم میکند.(3)
قرآن میفرماید:
«قالَ أَمَّا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ یرَدُّ إِلی رَبِّهِ فَیعَذِّبُهُ عَذاباً نُکراً * وَ أَمَّا مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُ جَزاءً الْحُسْنی وَ سَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنا یسْراً * ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً * حَتَّی إِذا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَطْلُعُ عَلی قَوْمٍ لَمْ نَجْعَلْلَهُمْ مِنْ دُونِها سِتْراً * کذلِک وَ قَدْ
1) . «حمئة» در اصل به معنی گل سیاه بدبو، و یا به تعبیر دیگر «لجن» است و این نشان میدهد که سرزمینی را که ذو القرنین به آن رسیده بود دارای لجنزارهای فراوان بود، به طوری که ذو القرنین به هنگام غروب آفتاب احساس میکرد خورشید در آن لجنزارها فرو میرود، همانگونه که همه مسافران دریا و ساحلنشینان چنین احساسی را در باره خورشید دارند که در دریا غروب میکند و یا از دریا سر برمیآورد.
2) . جمله «إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ...» به نظر میرسد که یک جمله استفهامیه باشد هر چند ظاهر آن خبریه است.
3) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج12، ص: 526.
أَحَطْنا بِما لَدَیهِ خُبْراً * ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً * حَتَّی إِذا بَلَغَ بَینَ السَّدَّینِ وَجَدَ مِنْ دُونِهِما قَوْماً لا یکادُونَ یفْقَهُونَ قَوْلاً»؛(1)«ذوالقرنین گفت: اما کسی را که ستم کرده است، مجازات خواهیم کرد؛ سپس به سوی پروردگارش بازمیگردد و خدا او را مجازات شدیدی خواهد کرد! و اما کسی که ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد، پاداشی نیکوتر خواهد داشت؛ و ما دستور آسانی به او خواهیم داد. سپس (بار دیگر) از اسبابی (که در اختیار داشت) بهره گرفت... تا به خاستگاه خورشید رسید؛ (در آن جا) دید خورشید بر جمعیتی طلوع میکند که در برابر (تابش) آفتاب، پوششی برای آنها قرار نداده بودیم (و هیچگونه سایبانی نداشتند). (آری) اینچنین بود (کار ذوالقرنین)! و ما به خوبی از امکاناتی که نزد او بود آگاه بودیم! (باز) از اسباب مهمّی (که در اختیار داشت) استفاده کرد... (و هم چنان به راه خود ادامه داد) تا به میان دو کوه رسید؛ و در کنار آن دو (کوه) قومی را یافت که هیچ سخنی را نمیفهمیدند (و زبانشان مخصوص خودشان بود)!»
در این هنگام آن جمعیت که از ناحیه دشمنان خونخوار و سرسختی به نام یأجوج و مأجوج در عذاب بودند، مقدم ذوالقرنین را که دارای قدرت و امکانات عظیمی بود، غنیمت شمردند، دست به دامن او زدند و «گفتند: ای ذوالقرنین! یأجوج و مأجوج در این سرزمین فساد میکنند، آیا ممکن است ما هزینهای در اختیار تو بگذاریم که میان ما و آنها سدی ایجاد کنی»؛ «قالُوا یا ذَا الْقَرْنَینِ إِنَّ یأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَک خَرْجاً عَلی أَنْ تَجْعَلَ بَینَنا وَ بَینَهُمْ سَدًّا».
این گفتار آنها، با اینکه حد اقل زبان ذوالقرنین را نمیفهمیدند ممکن
1) . کهف / 87 الی 93.
است از طریق علامت و اشاره بوده باشد و یا لغت بسیار ناقصی که نمیتوان آن را به حساب آورد.
این احتمال را نیز دادهاند که تفاهم میان آنها به وسیلۀ بعضی از مترجمین یا به الهام الهی، همچون سخن گفتن بعضی از پرندگان با سلیمان، بوده است.
به هر حال از این جمله استفاده میشود که آن جمعیت از نظر امکانات اقتصادی وضع خوبی داشتند، اما از نظر صنعت و فکر و نقشه ناتوان بودند، لذا حاضر شدند هزینه این سد مهم را بر عهده گیرند مشروط بر اینکه ذوالقرنین طرح و ساختمان آن را پذیرا گردد.
در مورد «یأجوج» و «مأجوج» به خواست خدا در پایان این بحث سخن خواهیم گفت.
اما ذوالقرنین در پاسخ آنها «چنین اظهار داشت که آنچه را خدا در اختیار من گذارده (از آنچه شما میخواهید بگذارید) بهتر است» و نیازی به کمک مالی شما ندارم؛ «قالَ ما مَکنِّی فِیهِ رَبِّی خَیرٌ».
«مرا با نیرویی یاری کنید، تا میان شما و این دو قوم مفسد، سد نیرومندی ایجاد کنم»؛ «فَأَعِینُونِی بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَینَکمْ وَ بَینَهُمْ رَدْماً».
«ردم» (بر وزن مرد) در اصل به معنی پرکردن شکاف به وسیلۀ سنگ است، ولی بعداً به معنی وسیعتری که شامل هر گونه سد و حتی شامل وصله کردن لباس میشود گفته شده است.
جمعی از مفسران معتقدند که «ردم» به سد محکم و نیرومند گفته میشود(1)و طبق این تفسیر ذوالقرنین به آنها قول داد که بیش از آنچه انتظار دارند بنا کند.
ضمناً باید توجه داشت که سد (بر وزن قد) و سد (بر وزن خود) به یک معنی است و آن حائلی است که میان دو چیز ایجاد میکنند، ولی به گفته «راغب» در مفردات بعضی میان این دو فرق گذاشتهاند، اولی را مصنوع انسان و دومی را حائلهای طبیعی دانستهاند.
سپس چنین دستور داد: «قطعات بزرگ آهن برای من بیاورید»؛ «آتُونِی زُبَرَ الْحَدِیدِ».
«زبر» جمع «زبرة» (بر وزن غرفه) به معنی قطعات بزرگ و ضخیم آهن است.
هنگامی که قطعات آهن آماده شد، دستور چیدن آنها را به روی یکدیگر صادر کرد «تا کاملاً میان دو کوه را پوشاند»؛ «حَتَّی إِذا ساوی بَینَ الصَّدَفَینِ».
«صدف» در اینجا به معنی کناره کوه است و از این تعبیر روشن میشود که میان دو کناره کوه شکافی بوده که یأجوج و مأجوج از آن وارد میشدند، ذوالقرنین تصمیم داشت آن را پر کند.
به هر حال سومین دستور ذوالقرنین این بود که به آنها «گفت مواد آتشزا (هیزم و مانند آن) بیاورید و آن را در دو طرف این سد قرار دهید و با وسائلی که در اختیار دارید» در آن آتش بدمید تا قطعات آهن را، سرخ وگداخته کرد؛ «قالَ انْفُخُوا حَتَّی إِذا جَعَلَهُ ناراً».
در حقیقت او میخواست، از این طریق قطعات آهن را به یکدیگر پیوند دهد و سد یکپارچهای بسازد و با این طرح عجیب، همان کاری را که امروز به وسیلۀ
1) . «آلوسی» در «روح المعانی» و «فیض کاشانی» در تفسیر «صافی» و «فخر رازی» در «تفسیر کبیر».
جوشکاری انجام میدهند انجام داد، یعنی به قدری حرارت به آهنها داده شد که کمی نرم شدند و به هم جوش خوردند!.
سرانجام آخرین دستور را چنین صادر کرد: «گفت مس ذوب شده برای من بیاورید تا بروی این سد بریزم»؛ «قالَ آتُونِی أُفْرِغْ عَلَیهِ قِطْراً».
و به این ترتیب مجموعه آن سد آهنین را با لایهای از مس پوشانید و آن را از نفوذ هوا و پوسیدن حفظ کرد!.
بعضی از مفسران نیز گفتهاند که در دانش امروز به اثبات رسیده که اگر مقداری مس به آهن اضافه کنند مقاومت آن را بسیار زیادتر میکند، ذوالقرنین چون از این حقیقت آگاه بود اقدام به چنین کاری کرد.
ضمناً مشهور در معنی" قطر" همان است که گفتیم (مس مذاب) ولی بعضی از مفسران آن را به «روی مذاب" تفسیر کردهاند که خلاف معروف است.(1)
قرآن میفرماید:
«قالُوا یا ذَا الْقَرْنَینِ إِنَّ یأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَک خَرْجاً عَلی أَنْ تَجْعَلَ بَینَنا وَ بَینَهُمْ سَدًّا * قالَ ما مَکنِّی فیهِ رَبِّی خَیرٌ فَأَعینُونی بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَینَکمْ وَ بَینَهُمْ رَدْماً * آتُونی زُبَرَ الْحَدیدِ حَتَّی إِذا ساوی بَینَ الصَّدَفَینِ قالَ انْفُخُوا حَتَّی إِذا جَعَلَهُ ناراً قالَ آتُونی أُفْرِغْ عَلَیهِ قِطْراً * فَمَا اسْطاعُوا أَنْ یظْهَرُوهُ وَ مَا اسْتَطاعُوا لَهُ نَقْباً * قالَ هذا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّی فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّی جَعَلَهُ دَکاءَ وَ کانَ وَعْدُ رَبِّی حَقًّا»؛(2)«(آن
گروه به او) گفتند: ای ذوالقرنین یأجوج و مأجوج در این سرزمین فساد میکنند؛ آیا ممکن است ما هزینهای برای تو قرار دهیم، که میان ما و آنها سدّی ایجاد کنی؟! (ذو القرنین) گفت: آنچه پروردگارم در اختیار من گذارده، بهتر است (از آنچه شما پیشنهاد میکنید)! مرا با نیرویی یاری دهید، تا میان شما و آنها سدّ محکمی قرار دهم! قطعات بزرگ آهن برایم بیاورید (و آنها را روی هم بچینید)! تا وقتی که کاملًا میان دو کوه را پوشانید، گفت: (در اطراف آن آتش بیفروزید، و) در آن بدمید! (آنها دمیدند) تا قطعات آهن را سرخ و گداخته کرد و گفت: (اکنون) مس مذاب برایم بیاورید تا بر روی آن بریزم! (سرانجام چنان سدّ نیرومندی ساخت) که آنها [طایفه یأجوج و مأجوج] قادر نبودند از آن بالا روند؛ و نمیتوانستند نقبی در آن ایجاد کنند. (آن گاه) گفت: این از رحمت پروردگار من است! امّا هنگامی که وعده پروردگارم فرا رسد، آن را در هم میکوبد؛ و وعده پروردگارم حق است!»
در این هنگام آن جمعیت که از ناحیه دشمنان خونخوار و سرسختی به نام یأجوج و مأجوج در عذاب بودند، مقدم ذوالقرنین را که دارای قدرت و امکانات عظیمی بود، غنیمت شمردند، دست به دامن او زدند و «گفتند: ای ذوالقرنین! یأجوج و مأجوج در این سرزمین فساد میکنند، آیا ممکن است ما هزینهای در اختیار تو بگذاریم که میان ما و آنها سدی ایجاد کنی»؛ «قالُوا یا ذَا الْقَرْنَینِ إِنَّ یأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَک خَرْجاً عَلی أَنْ تَجْعَلَ بَینَنا وَ بَینَهُمْ سَدًّا».
این گفتار آنها، با اینکه حد اقل زبان ذوالقرنین را نمیفهمیدند ممکن است از طریق علامت و اشاره بوده باشد و یا لغت بسیار ناقصی که نمیتوان آن را به حساب آورد.
این احتمال را نیز دادهاند که تفاهم میان آنها به وسیلۀ بعضی از مترجمین یا به الهام الهی، همچون سخن گفتن بعضی از پرندگان با سلیمان، بوده است.
به هر حال از این جمله استفاده میشود که آن جمعیت از نظر امکانات اقتصادی وضع خوبی داشتند، اما از نظر صنعت و فکر و نقشه ناتوان بودند، لذا حاضر شدند هزینه این سد مهم را بر عهده گیرند مشروط بر اینکه ذوالقرنین طرح و ساختمان آن را پذیرا گردد.
در مورد «یأجوج» و «مأجوج» به خواست خدا در پایان این بحث سخن خواهیم گفت.
اما ذوالقرنین در پاسخ آنها «چنین اظهار داشت که آنچه را خدا در اختیار من گذارده (از آنچه شما میخواهید بگذارید) بهتر است» و نیازی به کمک مالی شما ندارم؛ «قالَ ما مَکنِّی فِیهِ رَبِّی خَیرٌ».«مرا با نیرویی یاری کنید، تا میان شما و این دو قوم مفسد، سد نیرومندی ایجاد کنم»؛ «فَأَعِینُونِی بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَینَکمْ وَ بَینَهُمْ رَدْماً».
«ردم» (بر وزن مرد) در اصل به معنی پرکردن شکاف به وسیلۀ سنگ است، ولی بعداً به معنی وسیعتری که شامل هر گونه سد و حتی شامل وصله کردن لباس میشود گفته شده است.
جمعی از مفسران معتقدند که «ردم» به سد محکم و نیرومند گفته میشود(1)و طبق این تفسیر ذوالقرنین به آنها قول داد که بیش از آنچه انتظار دارند بنا کند.
ضمناً باید توجه داشت که سد (بر وزن قد) و سد (بر وزن خود) به یک معنی
1) . «آلوسی» در «روح المعانی» و «فیض کاشانی» در تفسیر «صافی» و «فخر رازی» در «تفسیر کبیر».
است و آن حائلی است که میان دو چیز ایجاد میکنند، ولی به گفته «راغب" در مفردات بعضی میان این دو فرق گذاشتهاند، اولی را مصنوع انسان و دومی را حائلهای طبیعی دانستهاند.
سپس چنین دستور داد: «قطعات بزرگ آهن برای من بیاورید»؛ «آتُونِی زُبَرَ الْحَدِیدِ».
«زبر» جمع «زبرة» (بر وزن غرفه) به معنی قطعات بزرگ و ضخیم آهن است.
هنگامی که قطعات آهن آماده شد، دستور چیدن آنها را به روی یکدیگر صادر کرد «تا کاملاً میان دو کوه را پوشاند»؛ «حَتَّی إِذا ساوی بَینَ الصَّدَفَینِ».
«صدف» در اینجا به معنی کناره کوه است و از این تعبیر روشن میشود که میان دو کناره کوه شکافی بوده که یأجوج و مأجوج از آن وارد میشدند، ذوالقرنین تصمیم داشت آن را پر کند.
به هر حال سومین دستور ذوالقرنین این بود که به آنها گفت مواد آتشزا (هیزم و مانند آن) بیاورید و آن را در دو طرف این سد قرار دهید و با وسائلی که در اختیار دارید «در آن آتش بدمید تا قطعات آهن را، سرخ و گداخته کرد»؛ «قالَ انْفُخُوا حَتَّی إِذا جَعَلَهُ ناراً».
در حقیقت او میخواست، از این طریق قطعات آهن را به یکدیگر پیوند دهد و سد یکپارچهای بسازد و با این طرح عجیب، همان کاری را که امروز به وسیلۀ جوشکاری انجام میدهند انجام داد، یعنی به قدری حرارت به آهنها داده شد که کمی نرم شدند و به هم جوش خوردند!.
سرانجام آخرین دستور را چنین صادر کرد: «گفت مس ذوب شده برای من بیاورید تا بروی این سد بریزم»؛ «قالَ آتُونِی أُفْرِغْ عَلَیهِ قِطْراً».
و به این ترتیب مجموعه آن سد آهنین را با لایهای از مس پوشانید و آن را از نفوذ هوا و پوسیدن حفظ کرد!.
بعضی از مفسران نیز گفتهاند که در دانش امروز به اثبات رسیده که اگر مقداری مس به آهن اضافه کنند مقاومت آن را بسیار زیادتر میکند، ذوالقرنین چون از این حقیقت آگاه بود اقدام به چنین کاری کرد.
ضمناً مشهور در معنی «قطر» همان است که گفتیم (مس مذاب) ولی بعضی از مفسران آن را به «روی مذاب" تفسیر کردهاند که خلاف معروف است.
سرانجام این سد به قدری نیرومند و مستحکم شد که «آن گروه مفسد، قادر نبودند از آن بالا بروند و نه قادر بودند در آن نقبی ایجاد کنند»؛ «فَمَا اسْطاعُوا أَنْ یظْهَرُوهُ وَ مَا اسْتَطاعُوا لَهُ نَقْباً».
در اینجا ذوالقرنین با اینکه کار بسیار مهمی انجام داده بود و طبق روش مستکبران میبایست به آن مباهات کند و بر خود ببالد و یا منتی بر سر آن گروه بگذارد، اما چون مرد خدا بود، با نهایت ادب چنین «اظهار داشت که این از رحمت پروردگار من است»؛ «قالَ هذا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّی».
اگر علم و آگاهی دارم و به وسیله آن میتوانم چنین گام مهمی بردارم از ناحیه خدا است و اگر قدرت و نفوذ سخن دارم آن هم از ناحیه او است.
و اگر چنین مصالحی در اختیار من قرار گرفت آن هم از برکت رحمت واسعه پروردگار است، من چیزی از خود ندارم که بر خویشتن ببالم و کار مهمی نکردهام که
بر گردن بندگان خدا منت گذارم! سپس این جمله را اضافه کرد که گمان نکنید این یک سد جاودانی و ابدی است نه «هنگامی که فرمان پروردگارم فرا رسد آن را درهم میکوبد و به یک سرزمین صاف و هموار مبدل میسازد!»؛ «فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّی جَعَلَهُ دَکاءَ».
«و این وعده پروردگار من حق است»؛ «وَ کانَ وَعْدُ رَبِّی حَقًّا».
ذو القرنین در این گفتارش به مسأله فناء دنیا و درهم ریختن سازمان آن در آستانه رستاخیز اشاره میکند.
اما بعضی مفسران، وعده خدا را اشاره به پیشرفتهای علمی بشر میدانند که با آن دیگر سد غیر قابل عبور مفهومی ندارد، وسائل هوایی، همچون هواپیماها، هلیکوپترها و مانند آن تمام این موانع را برمیدارد.ولی این تفسیر بعید به نظر میرسد.
البته در اینکه ذوالقرنین که بود؟ و سفرهای او به شرق و غرب چگونه صورت گرفت؟ و سدی را که او ساخته در کجا است؟ و مانند اینها بعداً به خواست خدا بحث خواهیم کرد، ولی قطع نظر از جنبههای تطبیقی تاریخی، خود این داستان به طور سربسته دارای نکات آموزنده فراوانی است که توجه به آن از هر چیز لازمتر و در واقع هدف اصلی قرآن را تشکیل میدهد.
پیشرفت و پیروزی را به او داد (وَ آتَیناهُ مِنْ کلِّ شَیءٍ سَبَباً) و او هم به خوبی از این اسباب بهره گرفت (فاتبع سببا) بنا بر این، آنها که انتظار دارند بدون تهیه اسباب لازم به پیروزی برسند به جایی نخواهند رسید حتی اگر ذوالقرنین باشند!
هر چند غروب خورشید در چشمهای گلآلود قطعاً جنبه خطای باصره داشت، ولی با این حال نشان میدهد که ممکن است خورشید با آن عظمت به وسیلۀ چشمه گلآلودی پوشانده گردد همانگونه که یک انسان با عظمت و یک شخصیت والا مقام گاه بر اثر یک لغزش بکلی سقوط میکند و شخصیتش در دیدهها غروب خواهد کرد.
هیچ حکومتی نمیتواند بدون تشویق خادمان و مجازات و کیفر خطاکاران به پیروزی برسد، این همان اصلی است که ذوالقرنین از آن به خوبی استفاده کرد و گفت: «آنها را که ظلم و ستم کردهاند مجازات خواهیم کرد و آنها را که ایمان و عمل صالح دارند به نحوی شایسته و نیکویی پاداش خواهیم داد».
علی(علیه السلام)در فرمان معروفش به «مالک اشتر" که یک دستور العمل جامع کشورداری است میفرماید:
«و لا یکون المحسن و المسیء عندک بمنزلة سواء، فان فی ذلک تزهیدا لاهل الاحسان فی الاحسان و تدریبا لاهل الاسائة علی الاسائة؛ هیچگاه نباید نیکوکار و بدکار در نظر تو یکسان باشند، زیرا این امر سبب میشود که نیکوکاران به کار خود بیرغبت شوند و بدکاران جسور و بیپروا.»(1)
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، نامه 53.
دلیل ذوالقرنین بعد از آنکه تصریح کرد من ظالمان را مجازات خواهم کرد و صالحان را پاداش نیکو خواهم داد، اضافه نمود «من برنامه سهل و آسانی به آنها پیشنهاد خواهم کرد» (تا توانایی انجام آن را از روی میل و رغبت و شوق داشته باشند).
یک حکومت فراگیر نمیتواند نسبت به تفاوت و تنوع زندگی مردم و شرائط مختلف آنها بیاعتنا باشد، به همین دلیل ذوالقرنین که صاحب یک حکومت الهی بود به هنگام برخورد با اقوام گوناگون که هر کدام زندگی مخصوص به خود داشتند متناسب با آن رفتار کرد و همه را زیر به آل پر خود گرفت.
ذوالقرنین حتی جمعیتی را که به گفته قرآن سخنی نمیفهمیدند (لا یکادُونَ یفْقَهُونَ قَوْلًا). از نظر دور نداشت و با هر وسیله ممکن بود به درد دل آنها گوش فرا داد و نیازشان را بر طرف ساخت و میان آنها و دشمنان سرسختشان سد محکمی ساخت و با اینکه به نظر نمیرسد یک چنین جمعیت عقب افتادهای هیچگونه نفعی برای حکومت داشته باشند، بدون هر گونه چشم داشت به اصلاح کارشان پرداخت.
در حدیثی از امام صادق(علیه السلام)میخوانیم:
«اسماع الاصم من غیر تضجر صدقة هنیئة؛ بلند سخن گفتن آن چنان که شخص ناشنوا بشنود مشروط بر اینکه توأم با اظهار ناراحتی نباشد همچون صدقه گوارایی است.»(1)
1) . قمى، عباس، سفینة البحار، ج 2، لفظ «صمم».
قرار گرفته بودند پرزحمتترین کارها را بر عهده گرفت و برای جلوگیری از مفسدان از نیرومندترین سدها استفاده کرد، سدی که در تاریخ ضرب المثل شده و سنبل استحکام و دوام و بقاء است، میگویند «همچون سد اسکندر!» (هر چند ذوالقرنین اسکندر نبود).
اصولاً تا جلو مفسدان را با قاطعیت و به وسیلۀ نیرومندترین سدها نگیرند جامعه روی سعادت نخواهد دید.
و به همین دلیل ابراهیم(علیه السلام)هنگام بنای کعبه نخستین چیزی را که از خدا برای آن سرزمین تقاضا کرد نعمتامنیت بود؛ «رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً»؛(1)و نیز به همین دلیل سختترین مجازاتها در فقه اسلامی برای کسانی در نظر گرفته شده است که امنیت جامعه را به خطر میافکنند.
ضمناً به خوبی روشن میشود که حتی یک ملت عقب افتاده هنگامی که
1) . ابراهیم / 35.
از طرح و مدیریت صحیح برخوردار شود میتواند دست به چنان کار مهم و محیر- العقولی بزند.
در قرآن مجید کراراً در داستان انبیاء میخوانیم: که آنها یکی از اساسیترین سخنهایشان این بود که ما در برابر دعوت خود هرگز اجر و پاداش و مالی از شما مطالبه نمیکنیم.
در یازده مورد از قرآن مجید این مطلب در باره پیامبر اسلام و یا انبیاء پیشین به چشم میخورد، گاهی با این جمله ضمیمه است که «پاداش ما تنها بر خدا است «و گاهی بدون آن و گاه دوستی اهلبیت خود را که خود پایهای برای رهبری آینده بوده است به عنوان پاداش ذکر کردهاند»؛ «قُلْ لا أَسْئَلُکمْ عَلَیهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی».
محکم کاری از هر نظر درس دیگر این داستان است، ذوالقرنین در بنای سد از قطعات بزرگ آهن استفاده کرد و برای اینکه این قطعات کاملاً به هم جوش بخورند، آنها را در آتش گداخت و برای اینکه عمر سد طولانی باشد و در برابر تصرف هوا و رطوبت و باران مقاومت کند آن را با لایهای از مس پوشاند تا از پوسیدگی آهن جلوگیری کند.
انسان هر قدر قوی و نیرومند و متمکن و صاحب قدرت شود و از عهده
انجام کارهای بزرگ برآید باز هرگز نباید به خود ببالد و مغرور گردد این همان درس دیگری است که ذوالقرنین به همگان تعلیم میدهد.
او در همه جا به قدرت پروردگار تکیه میکرد، بعد از اتمام سد گفت: «هذا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّی» و به هنگامی که پیشنهاد کمک مالی به او میکنند میگوید: «ما مَکنِّی فِیهِ رَبِّی خَیرٌ» و بالآخره هنگامی که از فنای این سد محکم سخن میگوید باز تکیهگاه او وعده پروردگارش میباشد.
آیا اندیشه در این واقعیت نیست که جلوی خود کامگیها را بگیرد.
در اینکه ذوالقرنین که در قرآن مجید آمده از نظر تاریخی چه کسی بوده است و بر کدام یک از مردان معروف تاریخ منطبق میشود؟ در میان مفسران گفتگو بسیار است، نظرات مختلفی در این زمینه ابراز شده که مهمترین آنها سه نظریه زیر است.
اول: بعضی معتقدند او کسی جز «اسکندر مقدونی» نیست، لذا بعضی او را به
نام اسکندر ذوالقرنین میخوانند و معتقدند که او بعد از مرگ پدرش بر کشورهای روم و مغرب و مصر تسلط یافت و شهر اسکندریه را بنانمود، سپس شام و بیتالمقدس را در زیر سیطره خود گرفت و از آنجا به ارمنستان رفت، عراق و ایران را فتح کرد، سپس قصد «هند» و «چین" نمود و از آنجا به خراسان بازگشت شهرهای فراوانی بنا نهاد و به عراق آمد و بعد از آن در شهر «زور» بیمار شد و از دنیا رفت و به گفته بعضی بیش از 36 سال عمر نکرد، جسد او را به اسکندریه بردند در آنجا دفن نمودند(1).
دوم: جمعی از مورخین معتقدند ذوالقرنین یکی از پادشاهان «یمن» بوده (پادشاهان یمن به نام «تبع» خوانده میشدند که جمع آن «تبابعه» است).
از جملۀ «اصمعی» در تاریخ عرب قبل از اسلام و «ابن هشام» در تاریخ معروف خود به نام «سیره» و «ابو ریحان بیرونی» در «الآثار الباقیه» را میتوان نام برد که از این نظریه دفاع کردهاند.
حتی در اشعار «حمیریها» (که از اقوام یمن بودند) و بعضی از شعرای جاهلیت اشعاری دیده میشود که در آنها افتخار به وجود «ذوالقرنین» کردهاند(2).
طبق این فرضیه، سدی را که ذوالقرنین ساخته همان سد معروف «مارب» است.
سومین نظریه که ضمناً جدیدترین آنها محسوب میشود همانست که
دانشمند معروف اسلامی «ابوالکلام آزاد» که روزی وزیر فرهنگ کشور هند بود، در کتاب محققانهای که در این زمینه نگاشته است آمده(1).
طبق این نظریه ذوالقرنین همان «کورش کبیر» پادشاه هخامنشی است.
از آنجا که نظریه اول و دوم تقریباً هیچ مدرک قابل ملاحظه تاریخی ندارد و از آن گذشته، نه اسکندر مقدونی دارای صفاتی است که قرآن برای ذوالقرنین شمرده و نه هیچیک از پادشاهان یمن.
به علاوه «اسکندر مقدونی» سد معروفی نساخته، اما «سد مارب» در «یمن» سدی است که با هیچیک از صفاتی که قرآن برای سد ذوالقرنین ذکر کرده است تطبیق نمیکند، زیرا سد ذوالقرنین طبق گفته قرآن از آهن و مس ساخته شده بود و برای جلوگیری از هجوم اقوام وحشی بوده، در حالی که سد مارب از مصالح معمولی و به منظور جمعآوری آب و جلوگیری از طغیان سیلابها ساخته شده بود، که شرح آن را قرآن در سورۀ «سبا» بیان کرده است.
به همین دلیل بحث را بیشتر روی نظریه سوم متمرکز میکنیم و در اینجا لازم میدانیم به چند امر دقیقاً توجه شود:
الف: نخستین مطلبی که در اینجا جلب توجه میکند این است که «ذو القرنین» (صاحب دو قرن) چرا به این نام نامیده شده است؟
بعضی معتقدند این نامگذاری به خاطر آن است که او به شرق و غرب عالم رسید که عرب از آن تعبیر به قرنی الشمس (دو شاخ آفتاب) میکند.
1) . این کتاب به فارسی ترجمه شده و به نام «ذو القرنین یا کورش کبیر» انتشار یافته، و بسیاری از مفسران و مورخان معاصر، این نظریه را با لحن موافق در کتابهای خود مشروحاً آوردهاند.
بعضی دیگر معتقدند که این نام به خاطر این بود که دو قرن زندگی یا حکومت کرد و در اینکه مقدار قرن چه اندازه است نیز نظرات متفاوتی دارند.
بعضی میگویند در دو طرف سر او برآمدگی مخصوصی بود و به خاطر آن به ذوالقرنین معروف شد.
و بالآخره بعضی بر این عقیدهاند که تاج مخصوص او دارای دو شاخک بود.
و عقائد دیگری که نقل همه آنها به طول میانجامد و چنان که خواهیم دید مبتکر نظریه سوم یعنی «ابوالکلام آزاد» از این لقب، استفاده فراوانی برای اثبات نظریه خود کرده است.
ب: از قرآن مجید به خوبی استفاده میشود که ذوالقرنین دارای صفات ممتازی بود:
خداوند اسباب پیروزیها را در اختیار او قرار داد.
او سه لشگرکشی مهم داشت: نخست به غرب، سپس به شرق و سرانجام به منطقهای که در آنجا یک تنگه کوهستانی وجود داشته و در هر یک از این سفرها با اقوامی برخورد کرد که شرح صفات آنها در تفسیرآیات گذشت.
او مرد مؤمن و موحد و مهربانی بود و از طریق عدل و داد منحرف نمیشد و به همین جهت مشمول لطف خاص پروردگار بود. او یار نیکوکاران و دشمن ظالمان و ستمگران بود و به مال و ثروت دنیا علاقهای نداشت.
او هم به خدا ایمان داشت و هم به روز رستاخیز.
او سازنده یکی از مهمترین و نیرومندترین سدها است، سدی که در آن به
جای آجر و سنگ از آهن و مس استفاده شد (و اگر مصالح دیگر در ساختمان آن نیز به کار رفته باشد تحت الشعاع این فلزات بود) و هدف او از ساختن این سد کمک به گروهی مستضعف در مقابل ظلم و ستم قوم یأجوج و مأجوج بوده است.
اما از قرآن چیزی که صریحاً دلالت کند او پیامبر بوده استفاده نمیشود هر چند تعبیراتی در قرآن هست که اشعار به این معنی دارد چنان که در تفسیر آیات سابق گذشت.
از بسیاری از روایات اسلامی که از پیامبر(صلی الله علیه و اله) و ائمه اهلبیت(علیهم السلام) نقل شده نیز میخوانیم: «او پیامبر نبود بلکه بنده صالحی بود.»(1)
ص: 294 و 295.
ج: اساس قول سوم (ذو القرنین کورش کبیر بوده است) به طور بسیار فشرده بر دو اصل استوار است:
اول: اینکه سؤال کنندگان در باره این مطلب از پیامبر اسلام(صلی الله علیه و اله) طبق روایاتی که درشان نزول آیات نازل شده است یهود بودهاند و یا قریش به تحریک یهود، بنا بر این باید ریشه این مطلب را در کتب یهود پیدا کرد.
از میان کتب معروف یهود به کتاب دانیال فصل هشتم بازمیگردیم، در آنجا چنین میخوانیم:
«در سال سلطنت «بل شصر» به من که دانیالم رؤیایی مرئی شد بعد از
1) . حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 3،
رؤیایی که اولاً به من مرئی شده بود و در رؤیا دیدم و هنگام دیدنم چنین شد که من در قصر «شوشان» که در کشور «عیلام» است بودم و در خواب دیدم که در نزد نهر «اولای» هستم و چشمان خود را برداشته نگریستم و اینکه قوچی در برابر نهر بایستاد و صاحب دو شاخ بود و شاخهایش بلند... و آن قوچ را به سمت «مغربی» و «شمالی» و «جنوبی» شاخ زنان دیدم و هیچ حیوانی در مقابلش مقاومت نتوانست کرد و از اینکه احدی نبود که از دستش رهایی بدهد لهذا موافق رأی خود عمل مینمود و بزرگ میشد...»(1)
پس از آن در همین کتاب از «دانیال» چنین نقل شده: «جبرئیل بر او آشکار گشت و خوابش را چنین تعبیر نمود:
قوچ صاحب دو شاخ که دیدی ملوک مدائن و فارس است (یا ملوک ماد و فارس است).
یهود از بشارت رؤیای دانیال چنین دریافتند که دوران اسارت آنها با قیام یکی از پادشاهان ماد و فارس و پیروز شدنش بر شاهان بابل، پایان میگیرد و از چنگال بابلیان آزاد خواهند شد.
چیزی نگذشت که «کورش» در صحنه حکومت ایران ظاهر شد و کشور ماد و فارس را یکی ساخت و سلطنتی بزرگ از آن دو پدید آورد و همانگونه که رؤیای دانیال گفته بود که آن قوچ شاخهایش را به غرب و شرق و جنوب میزند کورش نیز در هر سه جهت فتوحات بزرگی انجام داد.
یهود را آزاد ساخت و اجازه بازگشت به فلسطین به آنها داد.
1) . کتاب دانیال، فصل هشتم ،جملههای 1- 4.
جالب اینکه در تورات در کتاب «اشعیا» فصل 44 شماره/ 28 چنین میخوانیم: «آن گاه در خصوص کورش میفرماید که شبان من اوست و تمامی مشیتم را به اتمام رسانده به «اورشلیم خواهد گفت که بنا کرده خواهی شد».
این جمله نیز قابل توجه است که در بعضی از تعبیرات تورات، از کورش تعبیر به عقاب مشرق و مرد تدبیر که از مکان دور خوانده خواهد شد آمده است (کتاب اشعیا فصل 46 شماره/ 11).
دوم: اینکه در قرن نوزدهم میلادی در نزدیکی استخر در کنار نهر «مرغاب» مجسمهای از کورش کشف شد که تقریباً به قامت یک انسان است و کورش را در صورتی نشان میدهد که دو به آل همانند به آل عقاب از دوجانبش گشوده شد و تاجی به سر دارد که دو شاخ همانند شاخهای قوچ در آن دیده میشود.
این مجسمه که نمونه بسیار پر ارزشی از فن حجاری قدیم است آن چنان جلب توجه دانشمندان را نمود که گروهی از دانشمندان آلمانی فقط برای تماشای آن به ایران سفر کردند.
از تطبیق مندرجات تورات با مشخصات این مجسمه این احتمال در نظر این دانشمند کاملاً قوت گرفت که نامیدن «کورش» به «ذو القرنین» (صاحب دو شاخ) از چه ریشهای مایه میگرفت و همچنین چرا مجسمه سنگی کورش دارای بالهایی همچون به آل عقاب است و به این ترتیب بر گروهی از دانشمندان مسلم شد که شخصیت تاریخی ذوالقرنین از این طریق کاملاً آشکار شده است.
آنچه این نظریه را تأیید میکند اوصاف اخلاقی است که در تاریخ برای کورش نوشتهاند.
هردوت مورخ یونانی مینویسد: «کورش» فرمان داد تا سپاهیانش جز به روی جنگجویان شمشیر نکشند و هر سرباز دشمن که نیزه خود را خم کند او را نکشند و لشگر کورش فرمان او را اطاعت کردند به طوری که توده ملت، مصائب جنگ را احساس نکردند.
و نیز «هردوت» در باره او مینویسد: کورش پادشاهی کریم و سخی و بسیار ملایم و مهربان بود، مانند دیگر پادشاهان به اندوختن مال حرص نداشت بلکه نسبت به کرم و عطا حریص بود، ستمزدگان را از عدل و داد برخوردار میساخت و هر چه را متضمن خیر بیشتر بود دوست میداشت.
و نیز مورخ دیگر «ذینوفن» مینویسد: کورش پادشاه عاقل و مهربان بود و بزرگی ملوک با فضائل حکماء در او جمع بود، همتی فائق، وجودی غالب داشت، شعارش خدمت انسانیت و خوی او بذل عدالت بود و تواضع و سماحت در وجود او جای کبر و عجب را گرفته بود.
جالب اینکه این مورخان که کورش را این چنین توصیف کردهاند از تاریخنویسان بیگانه بودند نه از قوم یا ابناء وطن او، بلکه اهل یونان بودند و میدانیم مردم یونان به نظر دوستی به کورش نگاه نمیکردند، زیرا با فتح" لیدیا" به دست کورش شکست بزرگی برای ملت یونان فراهم گشت.
طرفداران این عقیده میگویند اوصاف مذکور در قرآن مجید در باره ذوالقرنین با اوصاف کورش تطبیق میکند.
از همه گذشته کورش سفرهایی به شرق غرب و شمال انجام داد که در تاریخ
زندگانیش به طور مشروح آمده است و با سفرهای سهگانهای که در قرآن ذکر شده قابل انطباق میباشد:
نخستین لشگر کشی کورش به کشور" لیدیا" که در قسمت شمال آسیای صغیر قرار داشت صورت گرفت و این کشور نسبت به مرکز حکومت کورش جنبه غربی داشت.
هر گاه نقشه ساحل غربی آسیای صغیر را جلو روی خود بگذاریم خواهیم دید که قسمت اعظم ساحل در خلیجکهای کوچک غرق میشود، مخصوصاً در نزدیکی «ازمیر» که خلیج صورت چشمهای به خود میگیرد.
قرآن میگوید ذوالقرنین در سفر غربیش احساس کرد خورشید در چشمه گلالودی فرو میرود.
این صحنه همان صحنهای بود که کورش به هنگام فرو رفتن قرص آفتاب (در نظر بیننده) در خلیجکهای ساحلی مشاهده کرد.
لشگرکشی دوم کورش به جانب شرق بود، چنان که «هردوت» میگوید:
این هجوم شرقی کوروشی بعد از فتح «لیدیا» صورت گرفت، مخصوصاً طغیان بعضی از قبائل وحشی بیابانی کورش را به این حمله واداشت.
تعبیر قرآن «حَتَّی إِذا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَطْلُعُ عَلی قَوْمٍ لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِها سِتْراً» اشاره به سفر کورش به منتهای شرق است که مشاهده کرد خورشید بر قومی طلوع میکند که در برابر تابش آن سایبانی ندارند اشاره به اینکه آن قوم بیابانگرد و صحرانورد بودند.
کورش لشگر کشی سومی داشت که به سوی شمال، به طرف کوههای
قفقاز بود، تا به تنگه میان دو کوه رسید و برای جلوگیری از هجوم اقوام وحشی با درخواست مردمی که در آنجا بودند در برابر تنگه سد محکمی بنا کرد.
این تنگه در عصر حاضر تنگه" داریال" نامیده میشود که در نقشههای موجود میان" ولادی کیوکز» و «تفلیس" نشان داده میشود، در همانجا که تاکنون دیوار آهنی موجود است، این دیوار همان سدی است که کورش بنا نموده، زیرا اوصافی که قرآن در باره سد ذوالقرنین بیان کرده کاملاً بر آن تطبیق میکند.این بود خلاصه آنچه در تقویت نظریه سوم بیان شده است.(1)درست است که در این نظریه نیز نقطههای ابهامی وجود دارد، ولی فعلاً میتوان از آن به عنوان بهترین نظریه در باره تطبیق ذوالقرنین بر رجال معروف تاریخی نام برد.
گر چه بعضی میل دارند این سد را با دیوار معروف چین که هم اکنون برپاست و صدها کیلومتر ادامه دارد منطبق بدانند، ولی روشن است که دیوار چین نه از آهن و مس ساخته شده و نه در یک تنگه باریک کوهستانی است، بلکه دیواری است که از مصالح معمولی بنا گردیده و همانگونه که گفتیم صدها کیلو متر طول آنست و الان هم موجود است.
بعضی دیگر اصرار دارند که این همان سد «مارب» در سرزمین یمن میباشد در حالی که سد مارب گر چه در یک تنگه کوهستانی بنا شده ولی برای جلوگیری از سیلاب و به منظور ذخیره آب بوده و ساختمانش از آهن و مس نیست.
1) . برای توضیح بیشتر ر.ک: «ذو القرنین یا کورش کبیر»؛ و همچنین «فرهنگ قصص قرآن» مراجعه شود.
ولی طبق گواهی دانشمندان- همانگونه که در بالا نیز اشاره کردیم- در سرزمین قفقاز میان دریای خزر و دریای سیاه سلسله کوههایی است همچون یک دیوار که شمال را از جنوب جدا میکند، تنها تنگهای که در میان این کوههای دیوار مانند وجود دارد تنگه «داریال» معروف است و در همانجا تاکنون دیوار آهنین باستانی به چشم میخورد و به همین جهت بسیاری معتقدند که سد ذوالقرنین همین سد است.
جالب اینکه در آن نزدیکی نهری است به نام «سائرس» که به معنی «کورش» است (یونانیان کورش را سائرس مینامیدند).
در آثار باستانی ارمنی از این دیوار به نام «بهاگ گورایی» یاد شده و معنی این کلمۀ «تنگه کورش» یا «معبر کورش» است و این سند نشان میدهد که بانی این سد او بوده است.(1)
در قرآن مجید در دو سوره از یأجوج و مأجوج سخن به میان آمده، یکی در آیات مورد بحث و دیگر در سوره انبیاء آیه 96. آیات قرآن به خوبی گواهی میدهد که این دو نام متعلق به دو قبیله وحشی خونخوار بوده است که مزاحمت شدیدی برای ساکنان اطراف مرکز سکونت خود داشتهاند.
در تورات در کتاب «حزقیل» فصل سی و هشتم و فصل سی و نهم و در کتاب
1) . همان.
رؤیای «یوحنا» فصل بیستم از آنها به عنوان «گوگ» و «ماگوگ» یاد شده است که معرب آن یأجوج و مأجوج میباشد.
به گفته مفسر بزرگ، علامه طباطبائی در «المیزان» از مجموع گفتههای تورات استفاده میشود که مأجوج یا یأجوج و مأجوج، گروه یا گروههای بزرگی بودند که در دوردستترین نقطه شمال آسیا زندگی داشتند مردمی جنگجو و غارتگر بودند(1).
بعضی معتقدند این دو کلمه عبری است، ولی در اصل از زبان یونانی به عبری منتقل شده است و در زبان یونانی" گاگ» و «ماگاگ" تلفظ میشده که در سایر لغات اروپایی نیز به همین صورت انتقال یافته است.
دلائل فراوانی از تاریخ در دست است که در منطقه شمال شرقی زمین در نواحی مغولستان در زمانهای گذشته گویی چشمه جوشانی از انسان وجود داشته، مردم این منطقه به سرعت زاد و ولد میکردند و پس از کثرت و فزونی به سمت شرق، یا جنوب سرازیر میشدند و همچون سیل روانی این سرزمینها را زیر پوشش خود قرار میدادند و تدریجاً در آنجا ساکن میگشتند.
برای حرکت سیلآسای این اقوام، دورانهای مختلفی در تاریخ آمده است که یکی از آنها دوران هجوم این قبائل وحشی در قرن چهارم میلادی تحت زمامداری" آتیلا" بود که تمدن امپراطوری روم را از میان بردند.
و دوران دیگر که ضمناً آخرین دوران هجوم آنها محسوب میشود در قرن دوازدهم میلادی به سرپرستی چنگیز خان صورت گرفت که بر ممالک اسلامی و عربی، هجوم آوردند و بسیاری از شهرها از جمله بغداد را ویران نمودند.
1) . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، ج 13، ص: 411.
در عصر کورش نیز هجومی از ناحیه آنها اتفاق افتاد که در حدود سال پانصد قبل از میلاد بود، ولی در اینتاریخ، حکومت متحد ماد و فارس به وجود آمد و اوضاع تغییر کرد و آسیای غربی از حملات این قبائل آسوده شد.
به این ترتیب نزدیک به نظر میرسد که یأجوج و مأجوج از همین قبائل وحشی بودهاند که مردم قفقاز به هنگام سفر کورش به آن منطقه تقاضای جلوگیری از آنها را از وی نمودند و او نیز اقدام به کشیدن سد معروف ذوالقرنین نمود(1).(2)
قرآن میفرماید:
«یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا لا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسی أَنْ یکونُوا خَیراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسی أَنْ یکنَّ خَیراً مِنْهُنَّ وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإیمانِ وَ مَنْ لَمْ یتُبْ فَأُولئِک هُمُ الظَّالِمُونَ * یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کثیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا یغْتَبْ بَعْضُکمْ بَعْضاً أَ یحِبُّ أَحَدُکمْ أَنْ یأْکلَ لَحْمَ أَخیهِ مَیتاً فَکرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحیمٌ * یا أَیهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکمْ مِنْ ذَکرٍ وَ أُنْثی وَ جَعَلْناکمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکرَمَکمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکمْ إِنَّ اللَّهَ عَلیمٌ خَبیرٌ * قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا یدْخُلِ الْإیمانُ فی قُلُوبِکمْ وَ إِنْ تُطیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لا یلِتْکمْ مِنْ أَعْمالِکمْ شَیئاً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ»؛(3)
«ای کسانی که ایمان آوردهاید! نباید گروهی از
مردان شما گروه دیگر را مسخره کنند، شاید آنها از اینها بهتر باشند؛ و نه زنانی زنان دیگر را، شاید آنان بهتر از اینان باشند؛ و یکدیگر را مورد طعن و عیبجویی قرار ندهید و با القاب زشت و ناپسند یکدیگر را یاد نکنید، بسیار بد است که بر کسی پس از ایمان نام کفرآمیز بگذارید؛ و آنها که توبه نکنند، ظالم و ستمگرند! ای کسانی که ایمان آوردهاید! از بسیاری از گمانها بپرهیزید، چرا که بعضی از گمانها گناه است؛ و هرگز (در کار دیگران) تجسّس نکنید؛ و هیچ یک از شما دیگری را غیبت نکند، آیا کسی از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد؟! (به یقین) همه شما از این امر کراهت دارید؛ تقوای الهی پیشه کنید که خداوند توبهپذیر و مهربان است! ای مردم! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را تیرهها و قبیلهها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید؛ (اینها ملاک امتیاز نیست،) گرامیترین شما نزد خداوند با تقواترین شماست؛ خداوند دانا و آگاه است! عربهای بادیهنشین گفتند: ایمان آوردهایم بگو: شما ایمان نیاوردهاید، ولی بگویید اسلام آوردهایم، امّا هنوز ایمان وارد قلب شما نشده است! و اگر از خدا و رسولش اطاعت کنید، چیزی از پاداش کارهای شما را فروگذار نمیکند، خداوند، آمرزنده مهربان است.»
از آنجا که قرآن مجید در این سوره به ساختن جامعه اسلامی بر اساس معیارهای اخلاقی پرداخته، پس از بحث در باره وظائف مسلمانان در مورد نزاع و مخاصمه گروههای مختلف اسلامی در آیات مورد بحث به شرح قسمتی از
ریشههای این اختلافات پرداخته تا با قطع آنها اختلافات نیز بر چیده شود و درگیری و نزاع پایان گیرد.
در هر یک از دو آیه فوق به سه قسمت از اموری که میتواند جرقهای برای روشن کردن آتش جنگ و اختلاف باشد با تعبیراتی صریح و گویا پرداخته.
نخست میفرماید: «ای کسانی که ایمان آوردهاید! نباید گروهی از مردان شما گروه دیگری را استهزاء کند»؛ «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ».
چه اینکه «شاید آنها که مورد سخریه قرار گرفتهاند از اینها بهتر باشند»؛ «عَسی أَنْ یکونُوا خَیراً مِنْهُمْ».
«همچنین هیچ گروهی از زنان نباید زنان دیگری را مورد سخریه قرار دهند، چرا که ممکن است آنها از اینها بهتر باشند»؛ «وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسی أَنْ یکنَّ خَیراً مِنْهُنَ».
در اینجا مخاطب مؤمنانند، اعم از مردان و زنان، قرآن به همه هشدار میدهد که از این عمل زشت بپرهیزند، چرا که سرچشمه استهزاء و سخریه همان حس خود برتربینی و کبر و غرور است که عامل بسیاری ازجنگهای خونین در طول تاریخ بوده.
و این «خود برتربینی» بیشتر از ارزشهای ظاهری و مادی سرچشمه میگیرد مثلاً فلان کس خود را از دیگری ثروتمندتر، زیباتر، یا از قبیلهای سرشناستر میشمرد و احیاناً این پندار که از نظر علم و عبادت و معنویات از فلان جمعیت برتر است او را وادار به سخریه میکند، در حالی که معیار ارزش در پیشگاه خداوند تقوا است و این بستگی به پاکی قلب و نیت و تواضع و اخلاق و ادب دارد.
هیچ کس نمیتواند بگوید: من در پیشگاه خدا از فلان کس برترم و به همین
دلیل تحقیر دیگران و خود را برتر شمردن یکی از بدترین کارها و زشترین عیوب اخلاقی است که بازتاب آن در تمام زندگی انسانها ممکن است آشکار شود.
سپس در دومین مرحله میفرماید: «و یکدیگر را مورد طعن و عیبجویی قرار ندهید»؛ «وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکمْ».
«لا تلمزوا» از مادۀ «لمز» بر وزن (طنز) به معنی عیبجویی و طعنه زدن است و بعضی فرق میان «همز» و «لمز» را چنین گفتهاند که «لمز» شمردن عیوب افراد است در حضور آنها و «همز» ذکر عیوب در غیاب آنها است و نیز گفتهاند که «لمز» عیبجویی با چشم و اشاره است، در حالی که «همز» عیبجویی با زبان است (شرح بیشتر پیرامون این موضوع به خواست خدا در تفسیر سورۀ «همزه» خواهد آمد).
جالب اینکه قرآن در این آیه با تعبیر «انفسکم» به وحدت و یکپارچگی مؤمنان اشاره کرده و اعلام میدارد که همه مؤمنان به منزله نفس واحدی هستند و اگر از دیگری عیبجویی کنید در واقع از خودتان عیبجویی کردهاید!.
و بالآخره در مرحله سوم میافزاید: «و یکدیگر را با القاب زشت و ناپسند یاد نکنید»؛ «وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ».
بسیاری از افراد بیبند و بار در گذشته و حال اصرار داشته و دارند که بر دیگران القاب زشتی بگذارند و از این طریق آنها را تحقیر کنند، شخصیتشان را بکوبند و یا احیاناً از آنان انتقام گیرند و یا اگر کسی در سابق کار بدی داشته سپس توبه کرده و کاملاً پاک شده باز هم لقبی که بازگو کننده وضع سابق باشد بر او بگذارند.
اسلام صریحاً از این عمل زشت نهی میکند و هر اسم و لقبی را که کوچکترین مفهوم نامطلوبی دارد و مایه تحقیر مسلمانی است ممنوع شمرده.
در حدیثی آمده است که روزی «صفیه» دختر «حیی ابن اخطب» (همان زن یهودی که بعد از ماجرای فتح خیبر مسلمان شد و به همسری پیغمبر اسلام(صلی الله علیه و اله) در آمد) روزی خدمت پیامبر(صلی الله علیه و اله) آمد در حالی که اشک میریخت، پیامبر(صلی الله علیه و اله) از ماجرا پرسید، گفت: عایشه مرا سرزنش میکند و میگوید:
«ای یهودیزاده»! پیامبر(صلی الله علیه و اله) فرمود: چرا نگفتی پدرم هارون است و عمویم موسی و همسرم محمد(صلی الله علیه و اله)؟ و در اینجا بود که این آیه نازل شد(1).
به همین جهت در پایان آیه میافزاید: «بسیار بد است که بر کسی بعد از ایمان آوردن نام کفر بگذارند»؛ «بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِیمانِ».
بعضی در تفسیر این جمله احتمال دیگری دادهاند و آن اینکه خداوند مؤمنان را نهی میکند از اینکه بعد از ایمان به خاطر عیبجویی مردم نام فسق را بر خود پذیرند.
ولی تفسیر اول با توجه به صدر آیه و شان نزولی که ذکر شد مناسبتر به نظر میرسد.
و در پایان آیه برای تأکید بیشتر میفرماید: «و آنها که توبه نکنند و از این اعمال دست بر ندارند ظالم و ستمگرند»؛ «وَ مَنْ لَمْ یتُبْ فَأُولئِک هُمُ الظَّالِمُونَ».
چه ظلمی از این بدتر که انسان با سخنان نیش دار و تحقیر و عیبجویی،
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 9، ص: 136.
قلب مردم با ایمان را که مرکز عشق خدا است بیازارد و شخصیت و آبروی آنها را که سرمایه بزرگ زندگی آنان است از بین ببرد.
گفتیم: در هر یک از دو آیه مورد بحث سه حکم اسلامی در زمینه مسائل اخلاق اجتماعی مطرح شده، احکام سهگانه آیه اول به ترتیب: عدم سخریه و ترک عیبجویی و تنابز به القاب بود و احکام سهگانه آیه دوم به ترتیب: اجتناب از گمان بد، تجسس و غیبت است.
در این آیه نخست میفرماید: «ای کسانی که ایمان آوردهاید! از بسیاری از گمانها بپرهیزید، چرا که بعضی از گمانها گناه است!»؛ «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ».منظور از «کثِیراً مِنَ الظَّنِ» گمانهای بد است که نسبت به گمانهای خوب در میان مردم بیشتر است لذا از آن تعبیر به کثیر شده و گرنه «حسن ظن و گمان خیر» نه تنها ممنوع نیست بلکه مستحسن است، چنان که قرآن مجید در آیه 12 سوره نور میفرماید: «لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَیراً»؛ «چرا هنگامی که آن نسبت ناروا را شنیدید مردان و زنان با ایمان نسبت به خود (و کسی که همچون خود آنها بود) گمان خیر نبردند؟!» قابل توجه اینکه: نهی از «کثیری» از گمانها شده، ولی در مقام تعلیل میگوید زیرا «بعضی» از گمانها گناه است این تفاوت تعبیر ممکن است از این جهت باشد که گمانهای بد بعضی مطابق واقع است و بعضی مخالف واقع، آنکه مخالف واقع است مسلماً گناه است و لذا تعبیر به «إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ» شده است، بنا بر این وجود همین گناه کافی است که از همه بپرهیزد.
در اینجا این سؤال مطرح میشود که گمان بد و خوب غالباً اختیاری نیست، یعنی بر اثر یک سلسله مقدمات که از اختیار انسان بیرون است در ذهن منعکس میشود، بنا بر این چگونه میشود از آن نهی کرد؟! 1. منظور از این نهی، نهی از ترتیب آثار است، یعنی هر گاه گمان بدی نسبت به مسلمانی در ذهن شما پیدا شد، در عمل کوچکترین اعتنایی به آن نکنید، طرز رفتار خود را دگرگون نسازید و مناسبات خود را با طرف تغییر ندهید، بنا بر این آنچه گناه است ترتیب اثر دادن به گمان بد میباشد.
لذا در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و اله) میخوانیم:
«ثلاث فی المؤمن لا یستحسن و له منهن مخرج، فمخرجه من سوء الظن ان لا یحققه؛ سه چیز است که وجود آن در مؤمن پسندیده نیست و راه فرار دارد، از جمله سوء ظن است که راه فرارش این است که به آن جامه عمل نپوشاند.»(1)
لذا در روایات دستور داده شده که اعمال برادرت را بر نیکوترین وجه ممکن حمل کن، تا دلیلی بر خلاف آن قائم شود و هرگز نسبت به سخنی که از برادر
1) . فیض کاشانی، محمدبن شاه مرتضی، المحجة البیضاء فی احیاء الاحیاء، ج 5، ص: 269.
مسلمانت صادر شده گمان بد مبر، ما دام که میتوانی محمل نیکی برای آن بیابی، قال أمیر المؤمنین(علیه السلام):
«ضع امر اخیک علی احسنه حتی یاتیک ما یقلبک منه. و لا تظنن بکلمة خرجت من اخیک سوء و انت تجد لها فی الخیر محملا.»(1)
به هر حال این دستور اسلامی یکی از جامعترین و حساب شدهترین دستورها در زمینه روابط اجتماعی انسانها است، که مسأله امنیت را به طور کامل در جامعه تضمین میکند. که شرح آن در بحث نکات خواهد آمد.
سپس در دستور بعد مسأله «نهی از تجسس» را مطرح کرده، میفرماید:
«و هرگز در کار دیگران تجسس نکنید»؛ «وَ لا تَجَسَّسُوا».
«تجسس» و «تحسس» هر دو به معنی جستجوگری است ولی اولی معمولاً در امور نامطلوب میآید و دومی غالباً در امر خیر، چنان که یعقوب به فرزندانش دستور میدهد: «یا بنیاذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یوسُفَ وَ أَخِیهِ»؛(2)
«ای فرزندان من! بروید و از (گمشده من) یوسف و برادرش جستجو کنید.»
در حقیقت گمان بد عاملی است برای جستجوگری و جستجوگری عاملی است برای کشف اسرار و رازهای نهانی مردم و اسلام هرگز اجازه نمیدهد که رازهای خصوصی آنها فاش شود.
و به تعبیر دیگر اسلام میخواهد مردم در زندگی خصوصی خود از هر نظر در امنیت باشند. بدیهی است اگر اجازه داده شود هر کس به جستجوگری در باره
دیگران بر خیزد حیثیت و آبروی مردم بر باد میرود و جهنمی به وجود میآید که همه افراد اجتماع در آن معذب خواهند بود.
البته این دستور منافاتی با وجود دستگاههای اطلاعاتی در حکومت اسلامی برای مبارزه با توطئهها نخواهد داشت ولی این بدان معنی نیست که این دستگاهها حق دارند در زندگی خصوصی مردم جستجوگری کنند چنانکه به خواست خدا شرح داده خواهد شد.
و بالآخره در سومین و آخرین دستور که در حقیقت معلول و نتیجه دو برنامه قبل است میفرماید: «هیچکدام از شما دیگری را غیبت نکند»؛ «وَ لا یغْتَبْ بَعْضُکمْ بَعْضاً».
و به این ترتیب گمان بد سرچشمه تجسس و تجسس موجب افشای عیوب و اسرار پنهانی و آگاهی بر این امور سبب غیبت میشود که اسلام از معلول و علت همگی نهی کرده است.
سپس برای اینکه قبح و زشتی این عمل را کاملاً مجسم کند آن را در ضمن یک مثال گویا ریخته، میگوید: «آیا هیچ یک از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد؟!»؛ «أَ یحِبُّ أَحَدُکمْ أَنْ یأْکلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیتاً».
«به یقین همه شما از این امر کراهت دارید»؛ «فکرهتموه».
آری آبروی برادر مسلمان همچون گوشت تن او است و ریختن این آبرو به وسیله غیبت و افشای اسرار پنهانی همچون خوردن گوشت تن او است و تعبیر به «مرده» به خاطر آن است که «غیبت» در غیاب افراد صورت میگیرد، که همچون مردگان قادر بر دفاع از خویشتن نیستند.
و این ناجوانمردانهترین ستمی است که ممکن است انسان در باره برادر خود روا دارد.
آری این تشبیه بیانگر زشتی فوقالعاده غیبت و گناه عظیم آن است.
در روایات اسلامی- چنان که خواهد آمد- نیز اهمیت فوقالعادهای به مسأله «غیبت» داده شده است و کمتر گناهی است که مجازات آن از نظر اسلام تا این حد سنگین باشد.
و از آنجا که ممکن است افرادی آلوده به بعضی از این گناهان سهگانه باشند و با شنیدن این آیات متنبه شوند و در صدد جبران بر آیند در پایان آیه راه را به روی آنها گشوده، میفرماید: «تقوای الهی، پیشه کنید و از خدا بترسید که خداوند توبه پذیر و مهربان است»؛ «وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِیمٌ».
نخست باید روح تقوا و خدا ترسی زنده شود و به دنبال آن توبه از گناه صورت گیرد، تا لطف و رحمت الهی شامل حال آنها شود.
دستورهای ششگانهای که در دو آیه مطرح شده (نهی از سخریه و عیبجویی و القاب زشت و گمان بد و تجسس و غیبت) هر گاه به طور کامل در یک جامعه پیاده شود آبرو و حیثیت افراد جامعه را از هر نظر بیمه میکند، نه کسی میتواند به عنوان خود برتربینی دیگران را وسیله تفریح و سخریه قرار دهد و نه میتواند زبان به عیبجویی این و آن بگشاید و نه با القاب زشت حرمت و شخصیت افراد را در هم بشکند.
نه حق دارد حتی گمان بد ببرد، نه در زندگی خصوصی افراد به جستجو پردازد و نه عیب پنهانی آنها را برای دیگران فاش کند.
به تعبیر دیگر انسان چهار سرمایه دارد که همه آنها باید در دژهای این قانون قرار گیرد و محفوظ باشد: جان و مال و ناموس و آبرو.
تعبیرات آیات فوق و روایات اسلامی نشان میدهد که آبرو و حیثیت افراد همچون مال و جان آنها است، بلکه از بعضی جهات مهمتر است! اسلام میخواهد در جامعه اسلامی امنیت کامل حکمفرما باشد نه تنها مردم در عمل و با دست به یکدیگر هجوم نکنند، بلکه از نظر زبان مردم و از آن بالاتر از نظر اندیشه و فکر آنان نیز در امان باشند و هر کس احساس کند که دیگری حتی در منطقه افکار خود تیرهای تهمت را به سوی او نشانهگیری نمیکند و این امنیتی است در بالاترین سطح که جز در یک جامعه مذهبی و مؤمن امکان پذیر نیست.
پیغمبر گرامی(صلی الله علیه و اله) در حدیثی میفرماید:
«ان اللَّه حرم من المسلم دمه و ماله و عرضه و ان یظن به السوء؛ خداوند خون و مال و آبروی مسلمان را بر دیگران حرام کرده و همچنین گمان بد در باره او بردن.»(1)
گمان بد نه تنها به طرف مقابل و حیثیت او لطمه وارد میکند، بلکه برای صاحب آن نیز بلائی است بزرگ، زیرا سبب میشود که او را از همکاری با مردم و تعاون اجتماعی بر کنار کند و دنیایی وحشتناک آکنده از غربت و انزوا فراهم سازد، چنان که در حدیثی از أمیر مؤمنان علی(علیه السلام)آمده است:
1) . فیض کاشانی، محمدبن شاه مرتضی، المحجة البیضاء فی احیاء الاحیاء، ج 5، ص: 268.
«من لم یحسن ظنه استوحش من کل احد؛ کسی که گمان بد داشته باشد از همه کس میترسد و وحشتدارد!»(1)
به تعبیر دیگر: چیزی که زندگی انسان را از حیوانات جدا میکند و به آن رونق و حرکت و تکامل میبخشد، روح تعاون و همکاری دسته جمعی است و این در صورتی امکان پذیر است که اعتماد و خوشبینی بر مردم حاکم باشد، در حالی که سوء ظن پایههای این اعتماد را در هم میکوبد، پیوندهای تعاون را از بین میبرد و روح اجتماعی را تضعیف میکند.
نه تنها سوء ظن که مسأله تجسس و غیبت نیز چنین است.
افراد بدبین از همه چیز میترسند و از همه کس وحشت دارند و نگرانی جانکاهی دائماً بر روح آنها مستولی است، نه میتوانند یار و مونسی غمخوار پیدا کنند و نه شریک و همکاری برای فعالیتهای اجتماعی و نه یار و یاوری برای روز درماندگی.
توجه به این نکته نیز لازم است که منظور از «ظن» در اینجا گمانهای بیدلیل است بنا بر این در مواردی که گمان متکی به دلیل یعنی ظن معتبر باشد از این حکم مستثنی است مانند گمانی که از شهادت دو نفر عادل حاصل میشود.
دیدیم قرآن با صراحت تمام تجسس را در آیه فوق منع نموده و از آنجا که هیچگونه قید و شرطی برای آن قائل نشده نشان میدهد که جستجوگری در کار
1) . آمدی، عبدالواحد ابن محمّد تمیمی، غرر الحكم و درر الکلم، ص: 697.
دیگران و تلاش برای افشای اسرار آنها گناه است، ولی البته قرائنی که در داخل و خارج آیه است نشان میدهد که این حکم مربوط به زندگی شخصی و خصوصی افراد است و در زندگی اجتماعی تا آنجا که تأثیری در سرنوشت جامعه نداشته باشد نیز این حکم صادق است.
اما روشن است آنجا که ارتباطی با سرنوشت دیگران و کیان جامعه پیدا میکند مسأله شکل دیگری به خود میگیرد، لذا شخص پیغمبر(صلی الله علیه و اله) مأمورانی برای جمع آوری اطلاعات قرار داده بود که از آنها به عنوان «عیون" تعبیر میشود، تا آنچه را ارتباط با سرنوشت جامعه اسلامی در داخل و خارج داشت برای او گرد آوری کنند.
و نیز به همین دلیل حکومت اسلامی میتواند مأموران اطلاعاتی داشته باشد، یا سازمان گستردهای برای گرد آوری اطلاعات تأسیس کند و آنجا که بیم توطئه بر ضد جامعه و یا به خطر انداختن امنیت و حکومت اسلامی میرود به تجسس بر خیزند و حتی در داخل زندگی خصوصی افراد جستجوگری کنند.
ولی این امر هرگز نباید بهانهای برای شکستن حرمت این قانون اصیل اسلامی شود و افرادی به بهانه مسأله «توطئه» و «اخلال به امنیت» به خود اجازه دهند که به زندگی خصوصی مردم یورش برند، نامههای آنها را باز کنند، تلفنها را کنترل نمایند و وقت و بیوقت به خانه آنها هجوم آورند.
خلاصه اینکه مرز میان «تجسس» و «به دست آوردن اطلاعات لازم برای حفظ امنیت جامعه» بسیار دقیق و ظریف است و مسئولین اداره امور اجتماع باید
دقیقاً مراقب این مرز باشند، تا حرمت اسرار انسانها حفظ شود و هم امنیت جامعه و حکومت اسلامی به خطر نیفتد.
گفتیم سرمایه بزرگ انسان در زندگی حیثیت و آبرو و شخصیت او است و هر چیز آن را به خطر بیندازد مانند آن است که جان او را به خطر انداخته باشد، بلکه گاه ترور شخصیت از ترور شخص مهمتر محسوب میشود و اینجااست که گاه گناه آن از قتل نفس نیز سنگینتر است.
یکی از فلسفههای تحریم غیبت این است که این سرمایه بزرگ بر باد نرود و حرمت اشخاص در هم نشکند و حیثیت آنها را لکهدار نسازد و این مطلبی است که اسلام آن را با اهمیت بسیار تلقی میکند.
نکته دیگر اینکه «غیبت»، «بد بینی» میآفریند، پیوندهای اجتماعی را سست میکند، سرمایه اعتماد را از بین میبرد و پایههای تعاون و همکاری را متزلزل میسازد.
میدانیم اسلام برای مسأله وحدت و یکپارچگی جامعه اسلامی و انسجام و استحکام آن اهمیت فوقالعادهای قائل شده است، هر چیز این وحدت را تحکیم کند مورد علاقه اسلام است و هر چیز آن را تضعیف نماید منفور است و غیبت یکی از عوامل مهم تضعیف است.
از اینها گذشته «غیبت» بذر کینه و عداوت را در دلها میپاشد و گاه سرچشمه نزاعهای خونین و قتل وکشتار میگردد.
خلاصه این که اگر در اسلام غیبت به عنوان یکی از بزرگترین گناهان کبیره شمرده شده به خاطر آثار سوء فردی و اجتماعی آن است.
در روایات اسلامی تعبیراتی بسیار تکان دهنده در این زمینه دیده میشود، که نمونهای از آن را ذیلاً میآوریم:
پیغمبر گرامی اسلام فرمود:
«ان الدرهم یصیبه الرجل من الربا اعظم عند اللَّه فی الخطیئة من ست و ثلاثین زنیة، یزنیها الرجل! و اربی الربا عرض الرجل المسلم!؛ درهمی که انسان از ربا به دست میآورد گناهش نزد خدا از سی و شش زنا بزرگتر است! و از هر ربا بالاتر آبروی مسلمان است!»(1)
این مقایسه به خاطر آن است که «زنا» هر اندازه قبیح و زشت است جنبه «حق اللَّه» دارد، ولی رباخواری و از آن بدتر ریختن آبروی مردم از طریق غیبت، یا غیر آن، جنبه «حق الناس» دارد.
در حدیث دیگری آمده است: روزی پیامبر(صلی الله علیه و اله) با صدای بلند خطبه خواند و فریاد زد:
«یا معشر من آمن بلسانه و لم یؤمن بقلبه! لا تغتابوا المسلمین و لا تتبعوا عوراتهم، فانه من تتبع عورة اخیه تتبع اللَّه عورته و من تتبع اللَّه عورته یفضحه فی جوف بیته!؟؛ ای گروهی که به زبان ایمان آوردهاید و نه با قلب! غیبت مسلمانان نکنید و
1) . فیض کاشانی، محمدبن شاه مرتضی، المحجة البیضاء فی احیاء الاحیاء، ج 5، ص: 253.
از عیوب پنهانی آنها جستجو ننمائید، زیرا کسی که در امور پنهانی برادر دینی خود جستجو کند خداوند اسرار او را فاش میسازد و در دل خانهاش رسوایش میکند!»(1)
و در حدیث دیگری آمده است که خداوند به موسی وحی فرستاد:
«من مات تائبا من الغیبة فهو آخر من یدخل الجنة و من مات مصرا علیها فهو اول من یدخل النار!؛ کسی که بمیرد در حالی که از غیبت توبه کرده باشد آخرین کسی است که وارد بهشت میشود و کسی که بمیرد در حالی که اصرار بر آن داشته باشد اولین کسی است که وارد دوزخ میگردد!»(2)
و نیز در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و اله) میخوانیم:
«الغیبة اسرع فی دین الرجل المسلم من الأکلة فی جوفه!؛ تأثیر غیبت در دین مسلمان از خوره در جسم او سریعتر است!»(3)
این تشبیه نشان میدهد که غیبت همانند خوره که گوشت تن را میخورد و متلاشی میکند به سرعت ایمان انسان را بر باد میدهد و با توجه به اینکه انگیزههای غیبت اموری همچون حسد، تکبر، بخل، کینهتوزی، انحصار طلبی و مانند این صفات زشت و نکوهیده است روشن میشود که چرا غیبت و از بین بردن آبرو و احترام مسلمانان از این طریق این چنین ایمان انسان را بر باد میدهد.
روایات در این زمینه در منابع اسلامی بسیار زیاد است که با ذکر حدیث دیگری این بحث را پایان میدهیم امام صادق(علیه السلام)میفرماید:
«من روی علی مؤمن روایة یرید بها شینه و هدم مروته، لیسقط من اعین الناس، اخرجه اللَّه من ولایته الی ولایة الشیطان، فلا یقبله الشیطان!؛ کسی که به منظور عیبجویی و آبروریزی مؤمنی سخنی نقل کند تا او را از نظر مردم بیندازد، خداوند او را از ولایت خودش بیرون کرده، به سوی ولایت شیطان میفرستد و اما شیطان هم او را نمیپذیرد!»(1)
تمام این تأکیدات و عبارات تکان دهنده به خاطر اهمیت فوقالعادهای است که اسلام برای حفظ آبرو و حیثیت اجتماعی مؤمنان قائل است و نیز به خاطر تأثیر مخربی است که غیبت در وحدت جامعه و اعتماد متقابل و پیوند دلها دارد و از آن بدتر اینکه غیبت عاملی است برای دامن زدن به آتش کینه و عداوت و دشمنی و نفاق و اشاعه فحشاء در سطح اجتماع، چرا که وقتی عیوب پنهانی مردم از طریق غیبت آشکار شود اهمیت و عظمت گناه از میان میرود و آلودگی به آن آسان میشود.
«غیبت» چنان که از اسمش پیدا است این است که در غیاب کسی سخنی گویند، منتهی سخنی که عیبی از عیوب او را فاش سازد، خواه این عیب جسمانی باشد، یا اخلاقی، در اعمال او باشد یا در سخنش و حتی در اموری که مربوط به او است مانند لباس، خانه، همسر و فرزندان و مانند اینها.
بنا بر این اگر کسی صفات ظاهر و آشکار دیگری را بیان کند غیبت نخواهد
1) . حرّ عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ج 8، باب 157، ح 2، ص: 608.
بود. مگر اینکه قصد مذمت و عیبجویی داشته باشد که در این صورت حرام است، مثل اینکه در مقام مذمت بگوید آن مرد نابینا، یا کوتاه قد، یا سیاهرنگ یا کوسه! به این ترتیب ذکر عیوب پنهانی به هر قصد و نیتی که باشد غیبت و حرام است و ذکر عیوب آشکار اگر به قصد مذمت باشد آن نیز حرام است، خواه آن را در مفهوم غیبت وارد بدانیم یا نه.
اینها همه در صورتی است که این صفات واقعاً در طرف باشد، اما اگر صفتی اصلاً وجود نداشته باشد داخل در عنوان «تهمت» خواهد بود که گناه آن به مراتب شدیدتر و سنگینتر است.
در حدیثی از امام صادق(علیه السلام)میخوانیم:
«الغیبة ان تقول فی اخیک ما ستره اللَّه علیه و اما الامر الظاهر فیه، مثل الحدة و العجلة، فلا و البهتان ان تقول ما لیس فیه؛ غیبت آن است که در باره برادر مسلمانت چیزی را بگویی که خداوند پنهان داشته و اما چیزی که ظاهر است مانند تندخویی و عجله داخل در غیبت نیست، اما بهتان این است که چیزی را بگویی که در او وجود ندارد.»(1)
و از اینجا روشن میشود عذرهای عوامانهای که بعضی برای غیبت میآورند مسموع نیست، مثلاً گاهی غیبت کننده میگوید این غیبت نیست، بلکه صفت او است! در حالی که اگر صفتش نباشد تهمت است نه غیبت.
یا این که میگوید: این سخنی است که در حضور او نیز میگویم، در حالی که گفتن آن پیش روی طرف نه تنها از گناه غیبت نمیکاهد بلکه به خاطر ایذاء، گناه سنگینتری را به بار میآورد.
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 2، باب الغیبة و البهت، ح 7.
«غیبت» مانند بسیاری از صفات ذمیمه تدریجاً به صورت یک بیماری روانی در میآید، به گونهای که غیبت کننده از کار خود لذت میبرد و از این که پیوسته آبروی این و آن را بریزد احساس رضا و خشنودی میکند و این یکی از مراحل بسیار خطرناک اخلاقی است.
اینجا است که غیبت کننده باید قبل از هر چیز به درمان انگیزههای درونی غیبت که در اعماق روح او است و به این گناه دامن میزند بپردازد، انگیزههایی همچون «بخل» و «حسد» و «کینهتوزی» و «عداوت» و «خود برتر بینی».
باید از طریق خودسازی و تفکر در عواقب سوء این صفات زشت و نتائج شومی که ببار میآورد و همچنین از طریق ریاضت نفس این آلودگیها را از جان و دل بشوید، تا بتواند زبان را از آلودگی به غیبت باز دارد.
سپس در مقام توبه بر آید و از آنجا که غیبت جنبه «حق الناس» دارد اگر دسترسی به صاحب غیبت دارد و مشکل تازهای ایجاد نمیکند، از او عذر خواهی کند، هر چند به صورت سر بسته باشد، مثلاً بگوید من گاهی بر اثر نادانی و بیخبری از شما غیبت کردهام مرا ببخش و شرح بیشتری ندهد، مبادا عامل فساد تازهای شود.
و اگر دسترسی به طرف ندارد یا او را نمیشناسد، یا از دنیا رفته است، برای او استغفار کند و عمل نیک انجام دهد، شاید به برکت آن خداوند متعال وی را ببخشد و طرف مقابل را راضی سازد.
آخرین سخن در باره غیبت اینکه قانون غیبت مانند هر قانون دیگر استثناهایی دارد، از جمله این که گاه در مقام" مشورت" مثلاً برای انتخاب همسر، یا شریک در کسب و کار و مانند آن کسی سؤالی از انسان میکند، امانت در مشورت که یک قانون مسلم اسلامی است ایجاب میکند اگر عیوبی از طرف سراغ دارد بگوید، مبادا مسلمانی در دام بیفتد و چنین غیبتی که با چنین نیت انجام میگیرد حرام نیست.
همچنین در موارد دیگری که اهداف مهمی مانند هدف مشورت در کار باشد، یا برای احقاق حق و تظلم صورت گیرد.
البته کسی که آشکارا گناه میکند و به اصطلاح" متجاهر به فسق» است از موضوع غیبت خارج است و اگر گناه او را پشت سر او بازگو کنند ایرادی ندارد، ولی باید توجه داشت این حکم مخصوص گناهی است که نسبت به آن متجاهر است.این نکته نیز قابل توجه است که نه تنها غیبت کردن حرام است، گوش به غیبت دادن و در مجلس غیبت حضور یافتن آن نیز جزء محرمات است، بلکه طبق پارهای از روایات بر مسلمانان واجب است که رد غیبت کنند، یعنی در برابر غیبت به دفاع برخیزند و از برادر مسلمانی که حیثیتش به خطر افتاده دفاع کنند و چه زیبا است جامعهای که این اصول اخلاقی در آن دقیقاً اجرا شود.
قرآن در سوره حجرات میفرماید:
«یا أَیهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکمْ مِنْ ذَکرٍ وَ أُنْثی وَ جَعَلْناکمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ
لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکرَمَکمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ»؛(1)«ای مردم! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و تیرهها و قبیلهها قرار دادیم، تا یکدیگر را بشناسید، ولی گرامیترین شما نزد خداوند با تقواترین شماست، خداوند دانا و خبیر است.»
در آیات گذشته روی سخن به مؤمنان بود و خطاب به صورت «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا» و در ضمن آیات متعددی را که یک «جامعه مؤمن» را با خطر روبرو میسازد بازگو کرد و از آن نهی فرمود.
در حالی که در آیه مورد بحث مخاطب کل جامعه انسانی است و مهمترین اصلی را که ضامن نظم و ثبات است بیان میکند و میزان واقعی ارزشهای انسانی را در برابر ارزشهای کاذب و دروغین مشخص میسازد.
میفرماید: «ای مردم! ما شما را از یک مرد و زنی آفریدیم و شما را تیرهها و قبیلهها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید»؛ «یا أَیهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکمْ مِنْ ذَکرٍ وَ أُنْثی وَ جَعَلْناکمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا».
منظور از آفرینش مردم از یک مرد و زن همان بازگشت نسب انسانها به «آدم» و «حوا» است، بنا بر این چون همه از ریشه واحدی هستند معنی ندارد که از نظر نسب و قبیله بر یکدیگر افتخار کنند و اگر خداوند برای هر قبیله و طائفهای ویژگیهایی آفریده برای حفظ نظم زندگی اجتماعی مردم است، چرا که این تفاوتها سبب شناسایی است و بدون شناسایی افراد، نظم در جامعه انسانی حکمفرما نمیشود،
1) . حجرات 13.
چرا که هر گاه همه یکسان و شبیه یکدیگر و همانند بودند، هرج و مرج عظیمی سراسر جامعه انسانی را فرا میگرفت.
در این که میان «شعوب» (جمع «شعب» بر وزن صعب) به معنی «گروه عظیمی از مردم» و «قبائل» جمع «قبیله" چه تفاوتی است؟ مفسران احتمالات مختلفی دادهاند؟
جمعی گفتهاند دایره شعوب گستردهتر از دایره قبائل است، همانطور که «شعب» امروز بر یک «ملت» اطلاق میشود.
بعضی «شعوب» را اشاره به «طوائف عجم» و «قبائل» را اشاره به «طوائف عرب» میدانند: و بالآخره بعضی دیگر «شعوب» را از نظر انتساب انسان به مناطق جغرافیایی و «قبائل» را ناظر به انتساب او به نژاد و خون شمردهاند.
ولی تفسیر اول از همه مناسبتر به نظر میرسد.
به هر حال قرآن مجید بعد از آنکه بزرگترین مایه مباهات و مفاخره عصر جاهلی یعنی نسب و قبیله را از کار میاندازد، به سراغ معیار واقعی ارزشی رفته میافزاید: «گرامیترین شما نزد خداوند با تقواترین شما است»؛ «إِنَّ أَکرَمَکمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکمْ».
به این ترتیب قلم سرخ بر تمام امتیازات ظاهری و مادی کشیده و اصالت و واقعیت را به مسأله تقوا و پرهیزکاری و خدا ترسی میدهد و میگوید برای تقرب به خدا و نزدیکی به ساحت مقدس او هیچ امتیازی جز تقوا مؤثر نیست.
و از آنجا که تقوا یک صفت روحانی و باطنی است که قبل از هر چیز باید در
قلب و جان انسان مستقر شود و ممکن است مدعیان بسیار داشته باشد و متصفان کم، در آخر آیه میافزاید: «خداوند دانا و آگاه است»؛ «إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ».
پرهیزگاران را به خوبی میشناسد و از درجه تقوا و خلوص نیت و پاکی و صفای آنها آگاه است، آنها را بر طبق علم خود گرامی میدارد و پاداش میدهد مدعیان دروغین را نیز میشناسد و کیفر میدهد.
بدون شک هر انسانی فطرتاً خواهان این است که موجود با ارزش و پر افتخاری باشد و به همین دلیل با تماموجودش برای کسب ارزشها تلاش میکند.
ولی شناخت معیار ارزش با تفاوت فرهنگها کاملاً متفاوت است و گاه ارزشهای کاذب جای ارزشهای راستین را میگیرد.
گروهی ارزش واقعی خویش را در انتساب به «قبیله معروف و معتبری» میدانند و لذا برای تجلیل مقام قبیله و طائفه خود دائماً دست و پا میکنند، تا از طریق بزرگ کردن آن خود را به وسیله انتساب به آن بزرگ کنند.
مخصوصاً در میان اقوام جاهلی افتخار به انساب و قبائل رایجترین افتخار موهوم بود، تا آنجا که هر قبیلهای خود را «قبیله برتر» و هر نژادی خود را «نژاد والاتر» میشمرد، که متأسفانه هنوز رسوبات و بقایای آن در اعماق روح بسیاری از افراد و اقوام وجود دارد.
گروه دیگری مسأله مال و ثروت و داشتن کاخ و قصر و خدم و حشم و امثال
این امور را نشانه ارزش میدانند و دائماً برای آن تلاش میکنند، در حالی که جمع دیگری مقامات بلند اجتماعی و سیاسی را معیار شخصیت میشمرند.
و به همین ترتیب هر گروهی در مسیری گام برمیدارند و به ارزشی دل میبندند و آن را معیار میشمرند.
اما از آنجا که این امور همه اموری است متزلزل و برون ذاتی و مادی و زودگذر یک آئین آسمانی همچون اسلام هرگز نمیتواند با آن موافقت کند، لذا خط بطلان روی همه آنها کشیده و ارزش واقعی انسان را در صفات ذاتی او مخصوصاً تقوا و پرهیزکاری و تعهد و پاکی او میشمرد حتی برای موضوعات مهمی، همچون علم و دانش، اگر در مسیر ایمان و تقوا و ارزشهای اخلاقی، قرار نگیرد اهمیت قائل نیست.
و عجیب است که قرآن در محیطی ظهور کرد که ارزش «قبیله» از همه ارزشها مهمتر محسوب میشد، اما این بت ساختگی در هم شکست و انسان را از اسارت «خون» و «قبیله» و «رنگ» و «نژاد» و «مال» و «مقام» و «ثروت» آزاد ساخت و او را برای یافتن خویش به درون جانش و صفات والایش رهبری کرد! جالب اینکه درشان نزولهایی که برای این آیه ذکر شده نکاتی دیده میشود که از عمق این دستور اسلامی حکایت میکند، از جمله اینکه: بعد از فتح مکه پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و اله) دستور داد اذان بگویند، «بلال» بر پشت بام کعبه رفت و اذان گفت، «عتاب بن اسید» که از آزاد شدگان بود گفت شکر میکنم خدا را که پدرم از دنیا رفت و چنین روزی را ندید! و «حارث بن هشام» نیز گفت: آیا رسول اللَّه(صلی الله علیه و اله) غیر از این «کلاغ سیاه!» کسی را پیدا نکرد؟! (آیه فوق نازل شد و معیار ارزش واقعی را بیان کرد)(1).
1) . حقى برسوى، اسماعیل بن مصطفى، تفسیر روح البیان، ج 9، ص: 90.
بعضی دیگر گفتهاند: آیه هنگامی نازل شد که پیامبر(صلی الله علیه و اله) دستور داده بود دختری به بعضی از «موالی" دهند (موالی به بردگان آزاد شده، یا به غیر عرب میگویند) آنها تعجب کردند و گفتند: ای رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آیا میفرمائید دخترانمان را به موالی دهیم؟! (آیه نازل شد و بر این افکار خرافی خط بطلان کشید)(1).
در حدیثی میخوانیم: روزی پیامبر(صلی الله علیه و اله) در مکه برای مردم خطبه خواند و فرمود:
«یا ایها الناس ان اللَّه قد اذهب عنکم عیبة الجاهلیة و تعاظمها بابائها، فالناس رجلان: رجل بر تقی کریم علی اللَّه و فاجر شقی هین علی اللَّه و الناس بنو آدم و خلق اللَّه آدم من تراب، قال اللَّه تعالی: یا أَیهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکمْ مِنْ ذَکرٍ وَ أُنْثی وَ جَعَلْناکمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکرَمَکمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ؛ ای مردم! خداوند از شما ننگ جاهلیت و تفاخر به پدران و نیاکان را زدود، مردم دو گروه بیش نیستند: نیکوکار و با تقوا و ارزشمند نزد خدا و یا بدکار و شقاوتمند و پست در پیشگاه حق، همه مردم فرزند آدمند و خداوند آدم را از خاک آفریده، چنان که میگوید: ای مردم! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را تیرهها و قبیلهها قرار دادیم تا شناخته شوید، از همه گرامیتر نزد خداوند کسی است که از همه پرهیزگارتر باشد، خداوند دانا و آگاه است.»(2)
در کتاب «آداب النفوس» طبری آمده که پیامبر(صلی الله علیه و اله) در اثناء ایام تشریق
(روزهای 11 و 12 و 13 ذیالحجه است) در سرزمین «منی» در حالی که بر شتری سوار بود رو به سوی مردم کرد و فرمود:
«یا ایها الناس! الا ان ربکم واحد و ان اباکم واحد، الا لا فضل لعربی علی عجمی و لا لعجمی علی عربی و لا لاسود علی احمر و لا لاحمر علی اسود، الا بالتقوی الا هل بلغت؟ قالوا نعم! قال لیبلغ الشاهد الغائب؛ ای مردمبدانید! خدای شما یکی است و پدرتان یکی، نه عرب بر عجم برتری دارد و نه عجم بر عرب، نه سیاهپوست بر گندمگون و نه گندمگون بر سیاهپوست مگر به تقوا، آیا من دستور الهی را ابلاغ کردم؟ همه گفتند: آری! فرمود: این سخن را حاضران به غائبان برسانند!»(1)
و نیز در حدیث دیگری در جملههایی کوتاه و پر معنی از آن حضرت آمده است:
«ان اللَّه لا ینظر الی احسابکم و لا الی انسابکم و لا الی اجسامکم و لا الی اموالکم و لکن ینظر الی قلوبکم، فمن کان له قلب صالح تحنن اللَّه علیه و انما انتم بنو آدم و احبکم الیه اتقاکم؛ خداوند به وضع خانوادگی و نسب شما نگاه نمیکند و نه به اجسام شما و نه به اموالتان، ولی نگاه به دلهای شما میکند، کسی که قلب صالحی دارد، خدا به او لطف و محبت میکند، شما همگی فرزندان آدمید و محبوبترین شما نزد خدا با تقواترین شما است.»(2)
ولی عجیب است که با این تعلیمات وسیع و غنی و پربار هنوز در میان
مسلمانان کسانی روی مسأله «نژاد» و «خون» و «زبان» تکیه میکنند و حتی وحدت آن را بر اخوت اسلامی و وحدت دینی مقدم میشمرند و عصبیت جاهلیت را بار دیگر زنده کردهاند و با اینکه از این رهگذر ضربههای سختی
بر آنان وارد شده گویی نمیخواهند بیدار شوند و به حکم اسلام باز گردند!.
خداوند همه را از شر تعصبهای جاهلیت حفظ کند.
اسلام با" عصبیت جاهلیت" در هر شکل و صورت مبارزه کرده است، تا مسلمانان جهان را از هر نژاد و قوم و قبیله زیر پرچم واحدی جمعآوری کند، نه پرچم قومیت و نژاد و نه پرچم غیر آن، چرا که اسلام هرگز این دیدگاههای تنگ و محدود را نمیپذیرد و همه را موهوم و بیاساس میشمرد حتی در حدیثی آمده که پیامبر(صلی الله علیه و اله) در مورد عصبیت جاهلیت فرمود:
«دعوها فانها منتنه!؛ آن را رها کنید که چیز متعفنی است!»(1)
اما چرا این تفکر متعفن هنوز مورد علاقه گروه زیادی است که خود را ظاهراً مسلمان میشمرند و دم از قرآن و اخوت اسلامی میزنند؟ معلوم نیست! چه زیبا است جامعهای که بر اساس معیار ارزشی اسلام «إِنَّ أَکرَمَکمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکمْ» بنا شود و ارزشهای کاذب نژاد و مال و ثروت و مناطق جغرافیایی و طبقه از آن بر چیده شود، آری تقوای الهی و احساس مسئولیت درونی و ایستادگی در برابر شهوات و پایبند بودن به راستی و درستی و پاکی و حق و عدالت این تنها معیار ارزش انسان است و نه غیر آن. هر چند در آشفته بازار جوامع کنونی این ارزش اصیل به دست فراموشی سپرده شده و ارزشهای دروغین جای آن را گرفته است.
1) . قطب، سید، فى ظلال القرآن، ج 7، ص: 538.
در نظام ارزشی جاهلی که بر محور «تفاخر به آباء و اموال و اولاد» دور میزد یک مشت دزد و غارتگر پرورش مییافت، اما با دگرگون شدن این نظام و احیای اصل والای «إِنَّ أَکرَمَکمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکمْ» محصول آن انسانهایی همچون سلمان و ابوذر و عمار یاسر و مقداد بود.
و مهم در انقلاب جوامع انسانی، انقلاب نظام ارزشی آن و احیای این اصل اصیل اسلامی است.
این سخن را با حدیثی از پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و اله) پایان میدهیم آنجا که فرمود:
«کلکم بنو آدم و آدم خلق من تراب و لینتهین قوم یفخرون بآبائهم او لیکونن اهون علی اللَّه من الجعلان؛ همه شما فرزندان آدمید و آدم از خاک آفریده شده، از تفاخر به پدران بپرهیزید و گرنه نزد خدا از حشراتی که در کثافات غوطهورند پستتر خواهید بود!»(1)
چنان که دیدیم، قرآن بزرگترین امتیاز را برای تقوی قرار داده و آن را تنها معیار سنجش ارزش انسانها میشمرد.
در جای دیگر تقوی را بهترین زاد و توشه شمرده، میگوید: «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیرَ الزَّادِ التَّقْوی».(2)و در جای دیگر لباس تقوی را بهترین لباس برای انسان میشمرد: «وَ لِباسُ التَّقْوی ذلِک خَیرٌ».(3)
و در آیات متعددی یکی از نخستین اصول دعوت انبیاء را «تقوی» ذکر کرده و بالآخره در جای دیگر اهمیت این موضوع را تا آن حد بالا برده که خدا را «اهل تقوی» میشمرد و میگوید: «هُوَ أَهْلُ التَّقْوی وَ أَهْلُ الْمَغْفِرَةِ».(1)
قرآن، «تقوی» را نور الهی میداند که هر جا راسخ شود، علم و دانش میآفریند: «وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ یعَلِّمُکمُ اللَّهُ».(2)
و نیز «نیکی» و «تقوی» را قرین هم میشمرد: «و تَعاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْوی».
و «عدالت» را قرین «تقوی» ذکر میکند: «اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوی».
اکنون باید دید حقیقت تقوی این سرمایه بزرگ معنوی و این بزرگترین افتخار انسان با اینهمه امتیازات چیست؟
قرآن اشاراتی دارد که پرده از روی حقیقت تقوی بر میدارد: در آیات متعددی جای تقوی را «قلب» میشمرد، از جمله میفرماید: «أُولئِک الَّذِینَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوی»؛(3)«آنها که صدای خود را در برابر رسول خدا(صلی الله علیه و اله) پائین میآورند و رعایت ادب میکنند کسانی هستند که خداوند قلوبشان را برای پذیرش تقوی آزموده است».
قرآن، «تقوی» را نقطه مقابل «فجور» ذکر کرده، چنان که در آیه 8 سوره شمس
میخوانیم: «فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها»؛ «خداوند انسان را آفرید و راه فجور و تقوی را به او نشان داد».
قرآن هر عملی را که از روح اخلاص و ایمان و نیت پاک سرچشمه گرفته باشد بر اساس «تقوی» میشمرد، چنان که در آیه 108 سوره توبه در باره مسجد «قبا» که منافقان مسجد «ضرار» را در مقابل آن ساختند میفرماید: «لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَی التَّقْوی مِنْ أَوَّلِ یوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِیهِ»؛ «مسجدی که از روز نخست بر شالوده تقوی باشد شایستهتر است که در آن نماز بخوانی».
از مجموع این آیات به خوبی استفاده میشود که «تقوی» همان احساس مسئولیت و تعهدی است که به دنبال رسوخ ایمان در قلب بر وجود انسان حاکم میشود و او را از «فجور» و گناه باز میدارد، به نیکی و پاکی و عدالت دعوت میکند، اعمال آدمی را خالص و فکر و نیت او را از آلودگیها میشوید.
هنگامی که به ریشه لغوی این کلمه باز میگردیم نیز به همین نتیجه میرسیم، زیرا «تقوی» از «وقایة» به معنی کوشش در حفظ و نگهداری چیزی است و منظور در اینگونه موارد نگهداری روح و جان از هر گونه آلودگی و متمرکز ساختن نیروها در اموری است که رضای خدا در آن است.
بعضی از بزرگان برای تقوی سه مرحله قائل شدهاند:
نگهداری نفس از عذاب جاویدان از طریق تحصیل اعتقادات صحیح.
پرهیز از هر گونه گناه اعم از ترک واجب و فعل معصیت.
امیر مؤمنان علی(علیه السلام)(در نهج البلاغه) تعبیرات گویا و زندهای پیرامون تقوی دارد و تقوی از مسائلی است که در بسیاری از خطب و نامهها و کلمات قصار حضرت(علیه السلام)روی آن تکیه شده است.
در یک جا تقوی را با گناه و آلودگی مقایسه کرده چنین میگوید:
«الا و ان الخطایا خیل شمس حمل علیها اهلها و خلعت لجمها، فتقحمت بهم فی النار! الا و ان التقوی مطایا ذلل حمل علیها اهلها و اعطوا ازمتها، فاوردتهم الجنة!؛ بدانید گناهان همچون مرکبهای سرکش است که گنهکاران بر آنها سوار میشوند و لجامشان گسیخته میگردد و آنان را در قعر دوزخ سرنگون میسازد. اما تقوی مرکبی است راهوار و آرام که صاحبانش بر آن سوار میشوند، زمام آنها را به دست میگیرند و تا قلببهشت پیش میتازند!»(2)
مطابق این تشبیه لطیف، تقوی همان حالت خویشتنداری و کنترل نفس و تسلط بر شهوات است، در حالی که بیتقوایی همان تسلیم شدن در برابر شهوات سرکش و از بین رفتن هر گونه کنترل بر آنها است.
و در جای دیگری میفرماید:
«اعلموا عباد اللَّه ان التقویدار حصن عزیز و الفجوردار حصن ذلیل، لا یمنع اهله و لا یحرز من لجا الیه، الا و بالتقوی تقطع حمة الخطایا؛ بدانید ای بندگان خدا که تقوا
قلعهای محکم و شکستناپذیر است، اما فجور و گناه حصاری است سست و بیدفاع که اهلش را از آفات نجات نمیدهد و کسی که به آن پناهنده شود در امان نیست، بدانید انسان تنها به وسیله تقوا از گزند گناه مصون میماند.»(1)
و باز در جای دیگر میافزاید:
«فاعتصموا بتقوی اللَّه فان لها حبلا وثیقا عروته و معقلا منیعا ذروته؛ چنگ به تقوای الهی بزنید که رشتهای محکم و دستگیرهای است استوار و پناهگاهی است مطمئن!»(2)
از لابلای مجموع این تعبیرات حقیقت و روح تقوی به خوبی روشن میشود.
این نکته نیز لازم به یادآوری است که تقوی میوه درخت ایمان است و به همین دلیل برای به دست آوردن این سرمایه عظیم باید پایه ایمان را محکم ساخت.
البته ممارست بر اطاعت و پرهیز از گناه و توجه به برنامههای اخلاقی، بلکه تقوی را در نفس راسخ میسازد و نتیجه آن پیدایش نور یقین و ایمان شهودی در جان انسان است و هر قدر نور «تقوی» افزون شود نور «یقین» نیز افزون خواهد شد و لذا در روایات اسلامی میبینیم «تقوی» یک درجه بالاتر از «ایمان» و یک درجه پائینتر از «یقین» شمرده شده! امام علی بن موسی الرضا(علیه السلام)میفرماید:
«الایمان فوق الاسلام بدرجة و التقوی فوق الایمان بدرجة و الیقین فوق التقوی بدرجة و ما قسم فی الناس شیء اقل من الیقین؛ ایمان یک درجه برتر از «اسلام» است و «تقوی» درجهای است بالاتر از «ایمان» و «یقین» درجهای برتر از «تقوی» است و هیچ چیز
در میان مردم کمتر از «یقین» تقسیم نشده است.»(1)
این بحث را به شعر معروفی که حقیقت تقوی را ضمن مثال روشنی بیان کرده پایان میدهیم:
خل الذنوب صغیرها
و کبیرها فهو التقی
و اصنع کماش فوق ارض
الشوک یحذر ما یری
لا تحقرن صغیرة
ان الجبال من الحصی
«گناهان کوچک و بزرگ را ترک گوی و تقوی همین است».
«و همچون کسی باش که از یک «خارزار» میگذرد لباس و دامان خود را چنان جمع میکند که خار بر دامانش ننشیند و پیوسته مراقب اطراف خویش است»! «هرگز گناهی را کوچک مشمر که کوههای بزرگ از سنگریزههای کوچک تشکیل شده!»(2)
قرآن میفرماید:
«ادْعُ إِلی سَبیلِ رَبِّک بِالْحِکمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتی هِی أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّک هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدینَ * وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیرٌ لِلصَّابِرینَ * وَ اصْبِرْ وَ ما صَبْرُک إِلاَّ بِاللَّهِ وَ لا تَحْزَنْ عَلَیهِمْ وَ لا تَک فی ضَیقٍ مِمَّا یمْکرُونَ»؛(3)«با حکمت و اندرز نیکو، به راه پروردگارت دعوت نما! و با آنها به روشی که نیکوتر است، استدلال و مناظره کن! پروردگارت، از هر کسی بهتر میداند چه کسی از راه او گمراه شده است؛ و او به هدایتیافتگان داناتر است.
و هر گاه خواستیدمجازات کنید، تنها به مقداری که به شما تعدّی شده کیفر دهید! و اگر شکیبایی کنید، این کار برای شکیبایان بهتر است. صبر کن و صبر تو فقط برای خدا و به توفیق خدا باشد! و به خاطر (کارهای) آنها، اندوهگین و دلسرد مشو! و از توطئههای آنها، در تنگنا قرار مگیر!»
در لابلای آیات مختلف این سوره بحثهای گوناگونی گاهی ملایم و گاهی تند، با مشرکان و یهود و به طور کلی با گروههای مخالف به میان آمد، مخصوصاً در آیات اخیر عمق و شدت بیشتری داشت.
در پایان این بحثها که پایان سورۀ «نحل" محسوب میشود یک رشته دستورات مهم اخلاقی از نظر برخورد منطقی و طرز بحث، چگونگی کیفر و عفو و نحوه ایستادگی در برابر توطئهها و مانند آن، بیان شده است که میتوان آن را به عنوان اصول تاکتیکی و روش مبارزه در مقابل مخالفین در اسلام نامگذاری کرد و به عنوان یک قانون کلی در هر زمان و در همه جا از آن استفاده نمود.
«حکمت» به معنی علم و دانش و منطق و استدلال است و در اصل به معنی منع آمده و از آنجا که علم و دانش و منطق و استدلال مانع از فساد و انحراف است به آن حکمت گفته شده و به هر حال نخستین گام در دعوت به سوی حق استفاده از منطق صحیح و استدلالات حساب شده است و به تعبیر دیگر دست انداختن در درون فکر و اندیشه مردم و به حرکت در آوردن آن و بیدار ساختن عقلهای خفته نخستین گام محسوب میشود.
و این دومین گام در طریق دعوت به راه خدا است، یعنی استفاده کردن از عواطف انسانها، چرا که موعظه و اندرز بیشتر جنبه عاطفی دارد که با تحریک آن میتوان تودههای عظیم مردم را به طرف حق متوجه ساخت.
در حقیقت حکمت از «بعد عقلی» وجود انسان استفاده میکند و موعظه حسنه از «بعد عاطفی».(1)
و مقید ساختن «موعظه» به «حسنه» شاید اشاره به آن است که اندرز در صورتی مؤثر میافتد که خالی از هر گونه خشونت، برتری جویی، تحقیر طرف مقابل، تحریک حس لجاجت او و مانند آن بوده باشد، چه بسیارند اندرزهایی که اثر معکوسی میگذارند به خاطر آنکه مثلاً در حضور دیگران و توام با تحقیر انجام گرفته
1) . بعضی از مفسران در تفاوت میان «حکمت» و «موعظه حسنه» و مجادله نیکو گفتهاند حکمت اشاره به دلائل قطعی است، و موعظه حسنه ادله ظنیه را میگوید، و اما مجادله نیکو اشاره به دلائلی است که هدف از آن الزام مخالفین و استفاده از مطالبی است است که مورد قبول آنها میباشد (ولی آنچه در بالا آوردیم مناسبتر به نظر میرسد).
و یا از آن استشمام برتری جویی گوینده شده است، بنا بر این موعظه هنگامی اثر عمیق خود را میبخشد که «حسنه» باشد و به صورت زیبایی پیاده شود.
و این سومین گام مخصوص کسانی است که ذهن آنها قبلاً از مسائل نادرستی انباشته شده و باید از طریق مناظره ذهنشان را خالی کرد تا آمادگی برای پذیرش حق پیدا کنند.
بدیهی است مجادله و مناظره نیز هنگامی مؤثر میافتد که «بِالَّتِی هِی أَحْسَنُ» باشد، حق و عدالت و درستی و امانت و صدق و راستی بر آن حکومت کند و از هر گونه توهین و تحقیر و خلافگویی و استکبار خالی باشد و خلاصه تمام جنبههای انسانی آن حفظ شود.
و در پایان آیه نخستین اضافه میکند: «پروردگار تو از هر کسی بهتر میداند چه کسانی از طریق او گمراه شده و چه کسانی هدایت یافتهاند»؛ «إِنَّ رَبَّک هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ».
اشاره به اینکه وظیفه شما دعوت به راه حق است، از طرق سه گانه حساب شده فوق، اما چه کسانی سرانجام هدایت میشوند و چه کسانی در طریق ضلالت پافشاری خواهند کرد آن را تنها خدا میداند و بس.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از این جمله بیان دلیلی باشد برای دستورات سه گانه فوق یعنی اینکه خداوند در مقابله با منحرفان این سه دستور را
داده است به خاطر آن است که او میداند عامل تأثیر درگمراهان و وسیله هدایت چه عاملی است.
تاکنون سخن از این بود که در یک بحث منطقی، عاطفی و یا مناظره معقول با مخالفان شرکت کنیم، اما اگر کار از این فراتر رفت و درگیری حاصل شد، آنها دست به تعدی و تجاوز زدند، در اینجا دستور میدهد: «اگر خواستید مجازات کنید فقط به مقداری که به شما تعدی شده کیفر دهید» و نه بیشتر از آن؛ «وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ».
«ولی اگر شکیبایی پیشه کنید و عفو و گذشت، این کار برای شکیبایان بهتر است»؛ «وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیرٌ لِلصَّابِرِینَ».
در بعضی از روایات میخوانیم که این آیه در جنگ «احد» نازل شده، هنگامی که پیامبر(صلی الله علیه و اله) وضع دردناک شهادت عمویش حمزة بن عبد المطلب را دید (که دشمن به کشتن او قناعت نکرده، بلکه سینه و پهلوی او را با قساوت عجیبی دریده و کبد یا قلب او را بیرون کشیده است و گوش و بینی او را قطع نموده بسیارمنقلب و ناراحت شد) و فرمود:
«اللهم لک الحمد و الیک المشتکی و انت المستعان علی ما آری؛ خدایا حمد از آن تو است و شکایت به تو میآورم و تو در برابر آنچه میبینم یار و مددکار مایی.»
سپس فرمود:
«لئن ظفرت لامثلن و لامثلن و لامثلن؛ اگر من بر آنها چیره شوم آنها را مثله میکنم، آنها را مثله میکنم، آنها را مثله میکنم (و طبق روایت دیگری فرمود هفتاد نفر آنها را مثله خواهم کرد).»
در این هنگام آیه نازل شد: «وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیرٌ لِلصَّابِرِینَ».
بلافاصله پیامبر عرض کرد: «اصبر اصبر؛ خدایا صبر میکنم، صبر میکنم.»(1)
با اینکه این لحظه شاید دردناکترین لحظهای بود که در تمام عمر بر پیامبر گذشت، ولی باز پیامبر بر اعصاب خود مسلط گشت و راه دوم که راه عفو و گذشت بود انتخاب کرد. و چنان که در تاریخ در سر گذشت فتح مکه میخوانیم، آن روز که پیامبر(صلی الله علیه و اله) بر این سنگدلان پیروز و مسلط شد فرمان عفو عمومی صادر کرد و به وعده خودش در جنگ احد وفا نمود.(2)
و به راستی اگر انسان بخواهد نمونه عالی بزرگواری و عواطف انسانی را ببیند باید داستان احد را در کنار داستان فتح مکه بگذارد و آن دو را با هم مقایسه کند.
شاید تاکنون هیچ ملت پیروز مسلطی با قوم شکست خورده این معاملهای را که پیامبر(صلی الله علیه و اله) و مسلمانان پس از پیروزی با مشرکان مکه کردند نکرده باشد آنهم در محیطی که انتقام و کینهتوزی در بافت جامعه آنها نفوذ کرده بود و کینهها را نسل به نسل به میراث میگذاردند و اصلاً ترک انتقامجویی در آن محیط عیب بزرگی بود.
نتیجه اینهمه بزرگواری و عفو و گذشت آن شد که این ملت جاهل و لجوج چنان تکان خوردند و بیدار شدند که به گفته قرآن؛ «یدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْواجاً»؛ «گروه گروه در آئین خدا وارد شدند».
آیا انسان میتواند در برابر این صحنههای جانسوز که تمام وجودش را آتش میکشد بدون یک نیروی الهی و انگیزه معنوی صبر و استقامت کند؟
و اینهمه ناراحتی را در روح خود پذیرا باشد و شکیبایی را از دست ندهد؟ آری این تنها در صورتی ممکن است که برای خدا و به توفیق خدا باشد.
هر گاه تمام این زحمات در زمینه تبلیغ و دعوت به سوی خدا و در زمینه عفو و گذشت و شکیبایی کارگر نیفتاد باز نباید مأیوس و دلسرد شد و یا بیتابی و جزع نمود، بلکه باید با حوصله و خونسردی هر چه بیشتر هم چنان به تبلیغ ادامه داد، لذا در هفتمین دستور میگوید: «بر آنها اندوهگین مباش»؛ «وَ لا تَحْزَنْ عَلَیهِمْ».این حزن و اندوه که حتماً به خاطر عدم ایمان آنها است ممکن است یکی از دو پدیده را در انسان به وجود آورد، یا او را برای همیشه دلسرد سازد و یا او را به جزع و بیتابی و بیحوصلگی وادارد، بنا بر این نهی از حزن و اندوه در واقع از هر دو پدیده است، یعنی در راه دعوت به سوی حق نه بیتابی کن و نه مأیوس باش.
با تمام این اوصاف باز ممکن است دشمن لجوج دست از توطئه بر ندارد و به طرح نقشههای خطرناک بپردازد، در چنین شرائطی موضعگیری صحیح همان است که قرآن میگوید: «از توطئههای آنها نگران مباش و محدود نشو»؛ «وَ لا تَک فِی ضَیقٍ مِمَّا یمْکرُونَ».
این توطئهها هر قدر وسیع و حساب شده و خطرناک باشد باز نباید شما را از میدان بیرون کند و گمان برید که در تنگنا قرار گرفتهاید و محاصره شدهاید، چرا که تکیه گاه شما خدا است و با استمداد از نیروی ایمان و استقامت و پشتکار و عقل و درایت میتوانید این توطئهها را خنثی کنید و نقش بر آب.
«تقوا» در همۀ ابعاد و در مفهوم وسیعش، از جمله تقوا در برابر مخالفان، یعنی حتی در برابر دشمن باید اصول اخلاق اسلامی را رعایت کرد، با اسیران معامله اسلامی نمود، با منحرفان رعایت انصاف و ادب کرد، از دروغ و تهمت پرهیز نمود و حتی در میدان جنگ همانگونه که در اصول تعلیمات جنگی اسلام وارد شده است باید تقوا و موازین اسلامی حفظ شود: به بیدفاعان نباید حمله کرد، متعرض کودکان و پیران از کار افتاده نباید شد، حتی چهارپایان را نباید از بین برد، مزارع را نباید نابود کرد، آب را نباید به روی دشمن قطع نمود، خلاصه تقوا و رعایت اصول عدالت در برابر دوست و دشمن عموماً باید انجام گیرد و اجرا شود (البته موارد استثنایی که بسیار نادر است از این حکم خارج میباشد).
چنان که قرآن در سایر آیات بیان کرده گاهی باید پاسخ بدی را به نیکی داد و دشمن را از این طریق شرمنده و شرمسار نمود، چرا که این کار پر خصومتترین دشمنان و «أَلَدُّ الْخِصامِ» را به دوست مهربان و «وَلِی حَمِیمٌ» مبدل میسازد! احسان و نیکی اگر به موقع و در جای خود انجام پذیرد، یکی از بهترین روشهای مبارزه است و تاریخ اسلام پر است از مظاهر این برنامه، رفتاری که پیامبر(صلی الله علیه و اله) با مشرکان مکه
بعد از فتح نمود، معاملهای که با وحشی قاتل حمزه کرد، برخوردی که با اسیران بدر داشت، رفتاری که با یهودیانی که انواع اذیت و آزار را درباره او روا میداشتند، انجام داد و همچنین نظائر این برنامه در زندگی علی(علیه السلام)و سایر پیشوایان بزرگ، خود بیانگر این دستور اسلامی است.
جالب اینکه در نهج البلاغه در خطبه معروف همام که مرد زاهد و عابد و هوشیاری بود میخوانیم هنگامی که از امیر مؤمنان علی(علیه السلام)تقاضای دستور جامعی در زمینه صفات پرهیزگاران کرد، امام تنها به ذکر همین آیه قناعت فرمود: و گفت:
«اتق اللَّه و احسن إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ الَّذِینَ هُمْ مُحْسِنُونَ»(1)تقوا را پیشه کن و نیکی نما که خدا با کسانی است که پرهیزکار و نیکوکارند».
گرچه این سؤال کننده عاشق حق، عطش و تقاضایش با این بیان کوتاه فرو ننشست و امام ناچار به بیان مشروحتری پرداخت و جامعترین خطبه را در زمینه صفات پرهیزکاران که از یکصد خصلت تجاوز میکند بیان فرمود، ولی این مقدار از جواب کوتاه نخستین امام استفاده میشود که این آیه در واقع فهرستی است از تمام صفات پرهیزکاران.
دقت در مواد دهگانه برنامه فوق که تمام خطوط اصلی و فرعی برخورد با مخالفان را مشخص میکند نشان میدهد که از تمام اصول منطقی، عاطفی، روانی، تاکتیکی و خلاصه همه اموری که سبب نفوذ در مخالفین میگردد استفاده شده است.
ولی با این حال اسلام هرگز نمیگوید که تنها به منطق و استدلال قناعت
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، خطبه 193.
کنید بلکه در بسیاری از موارد ضرورت پیدا میکند که در مقابل توطئههای دشمن عملاً وارد میدان شویم و در صورت لزوم درمقابل خشونتها به خشونت توسل جوییم و در برابر توطئهها به ضد توطئه پردازیم، ولی حتی در این مرحله نیز باید اصل عدالت و اصول تقوا و اخلاق اسلامی به دست فراموشی سپرده نشود.
و اگر مسلمانان در برابر مخالفان خود این برنامه جامع الاطراف را به کار میبستند، شاید اسلام امروز، سراسر جهان یا بخش عمده آن را فرا گرفته بود.(1)
قرآن میفرماید:
«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ بِلِسانِ قَوْمِهِ لِیبَینَ لَهُمْ فَیضِلُّ اللَّهُ مَنْ یشاءُ وَ یهْدی مَنْ یشاءُ وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ * وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسی بِآیاتِنا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَک مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ وَ ذَکرْهُمْ بِأَیامِ اللَّهِ إِنَّ فی ذلِک لَآیاتٍ لِکلِّ صَبَّارٍ شَکورٍ * وَ إِذْ قالَ مُوسی لِقَوْمِهِ اذْکرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیکمْ إِذْ أَنْجاکمْ مِنْ آلفِرْعَوْنَ یسُومُونَکمْ سُوءَ الْعَذابِ وَ یذَبِّحُونَ أَبْناءَکمْ وَ یسْتَحْیونَ نِساءَکمْ وَ فی ذلِکمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّکمْ عَظیمٌ * هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ وَ لِینْذَرُوا بِهِ وَ لِیعْلَمُوا أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ لِیذَّکرَ أُولُوا الْأَلْبابِ»؛(2)
«ما هیچ پیامبری را، جز به زبان قومش، نفرستادیم؛ تا (حقایق را) برای آنها آشکار سازد؛ سپس خدا هر کس را بخواهد (و مستحق بداند) گمراه و هر کس را بخواهد (و شایسته بداند) هدایت میکند؛ و او توانا و حکیم است. ما موسی را با آیات خود فرستادیم؛ (و دستور دادیم:) قومت را از ظلمات به نور بیرون آر! و «ایام اللَّه» را به آنان یاد آور! در این، نشانههایی است برای هر
صبر کننده شکرگزار! و (به خاطر بیاور) هنگامی را که موسی به قومش گفت: نعمت خدا را بر خود به یاد داشته باشید، زمانی که شما را از (چنگال) آلفرعون رهایی بخشید! همانها که شما را به بدترین وجهی عذاب میکردند؛ پسرانتان را سر میبریدند و زنانتان را (برای خدمتکاری) زنده میگذاشتند؛ و در این، آزمایش بزرگی از طرف پروردگارتان برای شما بود!»
در آیات گذشته سخن از قرآن مجید و اثرات حیاتبخش آن بود، در نخستین آیه مورد بحث نیز همین موضوع در بعد خاصی تعقیب شده و آن وحدت لسان پیامبران و کتب آسمانی آنها با زبان نخستین قومی است که مبعوث به سوی آنها شدهاند.
میفرماید: «ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر به زبان قوم خودش»؛ «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسانِ قَوْمِهِ».
زیرا پیامبران در درجه اول با قوم خود، همان ملتی که از میان آنها برخاستهاند، تماس داشتند و نخستین شعاع وحی وسیله پیامبران بر آنها میتابید و نخستین یاران و یاوران آنها از میان آنان برگزیده میشدند، بنا بر این پیامبر باید به زبان آنها و لغت آنها سخن بگوید «تا حقایق را به روشنی برای آنان آشکار سازد»؛ «لِیبَینَ لَهُمْ».
در حقیقت در این جمله اشارهای به این نکته نیز هست که دعوت پیامبران معمولاً از طریق یک اثر مرموز و ناشناخته در قلوب پیروانشان منعکس نمیشد، بلکه از طریق تبیین و روشنگری و تعلیم و تربیت با همان زبان معمولی و رائج صورت میگرفته است.
سپس اضافه میکند بعد از تبیین دعوت الهی برای آنها «خداوند هر کس
را بخواهد گمراه میکند و هر کس را بخواهد هدایت مینماید»؛ «فَیضِلُّ اللَّهُ مَنْ یشاءُ وَ یهْدِی مَنْ یشاءُ».
اشاره به اینکه هدایت و ضلالت در نهایت امر، کار پیامبران نیست، کار آنها ابلاغ و تبیین است، این خدا است که راهنمایی و هدایت واقعی بندگانش را در دست دارد.
ولی برای اینکه تصور نشود معنی این سخن جبر و الزام و سلب آزادی بشر است، بلافاصله اضافه میکند: «او عزیز حکیم است»؛ «وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکیمُ»؛ به مقتضای عزت و قدرتش، بر هر چیز تواناست و هیچکس را تاب مقاومت در برابر اراده او نیست، اما به مقتضای حکمتش بیجهت و بیدلیل کسی را هدایت و یا کسی را گمراه نمیسازد، بلکه گامهای نخستین با نهایت آزادی اراده در راه سیر الی اللَّه از ناحیه بندگان برداشته میشود و سپس نور هدایت و فیض حق بر قلب آنها میتابد همانگونه که در سوره عنکبوت آیه 69 که «وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِینَّهُمْ سُبُلَنا»؛ «آنها که در راه ما مجاهده کردند به طور قطع آنها را هدایت بهراههای خویش خواهیم کرد».
همچنین آنها که با لجاجت و تعصب و دشمنی با حق و غوطهور شدن در شهوات و آلوده شدن به ظلم و ستم، شایستگی هدایت را از خود سلب کردهاند، از فیض هدایت محروم و در وادی ضلالت، گمراه میشوند، همانگونه که میفرماید: «کذلِک یضِلُّ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتابٌ»؛(1)«این چنین خداوند گمراه میکند هر اسرافکار آلوده به شک و تردید را.»
1) . غافر / 34.
و نیز میفرماید: «وَ ما یضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِینَ»؛(1)
«خداوند با آن گمراه نمیکند مگر فاسقین را.»
و نیز میفرماید: «وَ یضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِینَ»؛(2)
«خداوند ستمگران را گمراه میسازد.»
و به این ترتیب سرچشمه هدایت و ضلالت به دست خود ماست.
در آیه بعد به یکی از نمونههای ارسال پیامبران در مقابل طاغوتهای عصر خود به منظور خارج کردن آنان از ظلمتها به نور اشاره کرده میفرماید: «ما موسی را با آیات خود (معجزات گوناگون) فرستادیم و به او فرمان دادیم که قوم خودت را از ظلمات به نور هدایت کن»؛ «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسی بِآیاتِنا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَک مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ».(3)
همانگونه که در نخستین آیه این سوره خواندیم برنامه پیامبر اسلام(صلی الله علیه و اله) نیز در بیرون آوردن مردم از ظلمات به سوی نور خلاصه میشد و این نشان میدهد که این همه پیامبران و انبیای الهی بلکه همه رهبران معنوی انسانها است، مگر بدیها، زشتیها، گمراهیها، انحرافها، ظلم و ستمها، استثمارها، ذلتها و زبونیها، فساد و آلودگیها چیزی جز ظلمت و تاریکی هست؟ و مگر ایمان و توحید، پاکی و تقوا، آزادگی و استقلال سربلندی و عزت چیزی جز نور و روشنایی میباشد، بنا بر این درست قدر مشترک و جامع میان همه دعوتهای رهبران الهی است.
سپس به یکی از مأموریتهای بزرگ موسی اشاره کرده، میفرماید:
«تو موظفی که ایام الهی و روزهای خدا را به یاد قوم خود بیاوری»؛ «وَ ذَکرْهُمْ بِأَیامِ اللَّهِ».
مسلماً همه روزها، ایام الهی است، همانگونه که همه مکانها متعلق به خدا است، اگر نقطه خاصی به نام بیت اللَّه (خانه خدا) نامیده شد دلیل بر ویژگی آن است، همچنین عنوان «ایام اللَّه» مسلماً اشاره به روزهای مخصوصی است که امتیاز و روشنایی و درخشش فوقالعادهای دارد.
به همین جهت مفسران در تفسیر آن احتمالات مختلفی دادهاند:
بعضی گفتهاند اشاره به روزهای پیروزی پیامبران پیشین و امتهای راستین آنها میباشد و روزهایی که انواع نعمتهای الهی بر اثر شایستگیها شامل حال آنها میباشد.
و بعضی گفتهاند اشاره به روزهایی است که خداوند اقوام سرکش را به زنجیر عذاب میکشید و طاغوتها را با یک فرمان درو میکرد! و بعضی اشاره به هر دو قسمت دانستهاند.
اما اصولاً نمیتوان این تعبیر گویا و رسا را محدود ساخت، ایام اللَّه، تمام روزهایی است که دارای عظمتی در تاریخ زندگی بشر است.
هر روز که یکی از فرمانهای خدا در آن چنان درخشیده، که بقیه امور را تحت الشعاع خود قرار داده، از ایام اللَّه است.
هر روز که فصل تازهای در زندگی انسانها گشوده و درس عبرتی به آنها داده و ظهور و قیام پیامبری در آن بوده، یا طاغوت و فرعون گردنکشی در آن به قعر دره
نیستی فرستاده شده، خلاصه هر روز که حق و عدالتی بر پا شده و ظلم و بدعتی خاموش گشته، همه آنها از ایام اللَّه است.
و چنان که خواهیم دید، در روایات ائمه معصومین در تفسیر این آیه نیز انگشت روی روزهای حساسی گذاشته شده است.
در پایان آیه میفرماید: «در این سخن و در همه ایام اللَّه، آیات و نشانههایی است برای هر انسان شکیبا و پر استقامت و شکرگزار»؛ «إِنَّ فِی ذلِک لَآیاتٍ لِکلِّ صَبَّارٍ شَکورٍ».«صبار» و «شکور» هر دو صیغه مبالغه است که یکی فزونی صبر و استقامت را میرساند و دیگری فزونی شکرگزاری نعمت، اشاره به اینکه افراد با ایمان نه در مشکلات و روزهای سخت دست و پای خود را گم میکنند و تسلیم حوادث میشوند و نه در روزهای پیروزی و نعمت گرفتار غرور و غفلت میگردند و ذکر این دو بعد از اشاره به «ایام اللَّه» گویا ناظر به همین مطلب است.
در آیه بعد به یکی از آن ایام اللَّه و روزهای درخشان و پرباری که در تاریخ بنیاسرائیل وجود داشته و ذکر آن تذکری برای مسلمانان است، اشاره کرده میگوید: «به خاطر بیاورید هنگامی را که موسی به قوم خود گفت: نعمت خدا را متذکر شوید آن زمان که شما را از چنگال آلفرعون رهایی بخشید»؛ «وَ إِذْ قالَ مُوسی لِقَوْمِهِ اذْکرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیکمْ إِذْ أَنْجاکمْ مِنْ آلفِرْعَوْنَ»؛ همان فرعونیان بیرحمی که «بدترین عذاب را بر شما تحمیل میکردند، پسرانتان را سر میبریدند و زنانتان را برای خدمت و کنیزی زنده نگه میداشتند»؛ «یسُومُونَکمْ سُوءَ الْعَذابِ وَ یذَبِّحُونَ أَبْناءَکمْ وَ یسْتَحْیونَ نِساءَکمْ».
«و این آزمایش بزرگی از پروردگارتان برای شما بود»؛ «وَ فِی ذلِکمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّکمْ عَظِیمٌ».
چه روزی از این پربرکتتر که شر جمعیت خودکامه و سنگدل و استعمارگری را از سر شما کوتاه کرد، همانها که بزرگترین جنایت را در حق شما قائل میشدند، چه جنایتی از این برتر که پسران شما را همچون حیوانات سر میبریدند (توجه داشته باشید که قرآن تعبیر به ذبح میکند نه قتل) و از این مهمتر نوامیس شما به صورت کنیزانی در چنگال دشمن بیآزرم بودند.
نه تنها در مورد بنیاسرائیل که در مورد همه اقوام و ملتها، روز رسیدنشان به آزادی و استقلال و کوتاه شدن دست طاغوتها از ایام اللَّه است که باید همواره آن را به خاطر داشته باشند، خاطرهای که توجه به آن از ارتجاع و بازگشت به وضع گذشته آنها را حفظ میکند.
یسومونکم از مادۀ «سوم» (بر وزن صوم) در اصل به معنی دنبال چیزی رفتن و جستجوی آن نمودن است و به معنی تحمیل کاری بر دیگری نمودن نیز آمده است(1)
بنا بر این جمله «یسُومُونَکمْ سُوءَ الْعَذابِ» مفهومش این است که آنها بدترین شکنجهها و عذابها را بر شما بنیاسرائیل تحمیل میکردند.
آیا این درد کوچکی است که نیروی فعال یک جمعیت را از میان ببرند و زنان آنها را بدون سرپرست، به صورت کنیزانی در چنگال یک مشت افراد ظالم و ستمگر باقی بگذارند؟
ضمناً تعبیر به فعل مضارع (یسومون) اشاره به این است که این کار مدتها ادامه داشت.
این نکته نیز قابل توجه است که سر بریدن پسران و کنیزی زنان و دختران را
1) . رضا، محمد رشید، المنار، ج 1، ص: 308.
به وسیلۀ «واو» بر «سُوءَ الْعَذابِ» عطف میکند، در حالی که خود از مصداقهای سوء العذاب است و این به خاطر اهمیت این دو عذاب بوده است و نشان میدهد که قوم جبار و ستمگر فرعون شکنجهها و تحمیلات دیگری نیز بر بنیاسرائیل داشتهاند، اما از میان همه این دو شدیدتر و سختتر بوده است.
این (قرآن،) پیام (و ابلاغی) برای (عموم) مردم است؛ تا همه به وسیله آن انذار شوند و بدانند او خدا یکتاست؛ و تا صاحبان مغز (و اندیشه) پند گیرند!
و از آنجا که آیات این سوره و همچنین تمامی این قرآن جنبه دعوت به توحید و ابلاغ احکام الهی به مردم و انذار آنها در برابر تخلفاتشان دارد، در آخرین آیه این سوره (سوره ابراهیم) میفرماید: «این (قرآن) ابلاغ عمومی برای همه مردم است»؛ «هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ».
«و انذاری است برای آنان»؛ «وَ لِینْذَرُوا بِهِ»؛ «و هدف این است که بدانند او معبود واحد است»؛ «وَ لِیعْلَمُوا أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ».
«و منظور این است که صاحبان مغز و اندیشه متذکر شوند»؛ «وَ لِیذَّکرَ أُولُوا الْأَلْبابِ».
در آیات بالا خواندیم که در رستاخیز این زمین به زمین دیگر تبدیل میشود و همچنین آسمانها به آسمانهای دیگر.
آیا منظور از این تبدیل، تبدیل ذات است، یعنی به کلی این زمین نابود
میشود و زمین دیگری آفریده خواهد شد و قیامت در آن بر پا میگردد؟ و یا منظور تبدیل صفات است به این معنی که این کره خاکی و همچنینآسمانها ویران میگردند و بر ویرانههای آنها زمین و آسمانی نو و تازه آفریده میشود؟ که نسبت به این زمین و آسمان در سطحی بالاتر از نظر تکامل قرار دارند.
ظاهر بسیاری از آیات قرآن معنی دوم را تعقیب میکند.
در سوره «فجر» آیه 21 میخوانیم «کلّاً إِذا دُکتِ الْأَرْضُ دَکا دَکا»؛ «زمانی فرا میرسد که زمین در هم کوبیده میشود».
و در سورۀ «زلزال» که سخن از پایان جهان و آغاز قیامت است چنین میخوانیم «إِذا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زلزالها وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقالَها»؛ «در آن زمان که زمین به زلزله میافتد و سنگینیهای درونش بیرون میریزد».
و در سوره «حاقه» آیه 14 و 15 میخوانیم «وَ حُمِلَتِ الْأَرْضُ وَ الْجِبالُ فَدُکتا دَکةً واحِدَةً فَیوْمَئِذٍ وَقَعَتِ الْواقِعَةُ»؛ «زمین و کوهها از جا برداشته میشوند و در هم کوبیده میشوند و در آن روز آن واقعه بزرگ تحقق مییابد».
و در سوره «طه» آیه 105 تا 108 میخوانیم «وَ یسْئَلُونَک عَنِ الْجِبالِ فَقُلْ ینْسِفُها رَبِّی نَسْفاً- فَیذَرُها قاعاً صَفْصَفاً- لا تَری فِیها عِوَجاً وَ لا أَمْتاً- یوْمَئِذٍ یتَّبِعُونَ الدَّاعِی لا عِوَجَ لَهُ وَ خَشَعَتِ الْأَصْواتُ لِلرَّحْمنِ فَلا تَسْمَعُ إِلَّا هَمْساً»؛ «از تو درباره کوهها سؤال میکنند بگو پروردگارم آنها را از هم متلاشی میکند، سپس آن را به صورت زمینی هموار در میآورد آن چنان که اعوجاج و پستی و بلندی در آن نخواهی دید، در آن روز مردم از دعوت کنندهای که هیچ انحرافی در او نیست، پیروی میکنند و صداها در برابر خداوند مهربان به خشوع میگراید آن چنان که جز صدای آهسته نمیشنوی».
در آغاز سورۀ «تکویر» نیز سخن از خاموش شدن خورشید و تاریک شدن ستارگان و حرکت کوهها به میان آمده.
و در آغاز سورۀ «انفطار» از شکافتن آسمانها و پراکنده شدن کواکب و سپس برانگیخته شدن مردگان از قبرها! گفتگو شده است.
از مجموع این آیات و مانند آن و همچنین آیات مختلفی که میگوید: انسانها از قبرها بار دیگر برانگیخته میشوند(1)
به خوبی استفاده میشود که نظام کنونی جهان به این صورت باقی نمیماند، ولی به کلی نابود نمیشود، بلکه این جهان در هم میریزد و زمین صاف و مسطح میگردد و مردم در زمینی تازه (و طبعاً کاملتر و عالیتر به حکم آنکه عالم دیگر همه چیزش از این جهان وسیعتر و کاملتر است) گام مینهند.
طبیعی است که این جهان امروز ما استعداد پذیرش صحنههای قیامت را ندارد و برای زندگی رستاخیز ما، تنگ و محدود است و همان گونه که بارها گفتهایم شاید نسبت آن جهان به این جهان، همچون نسبت این جهان است به محدوده عالم جنین و رحم مادر.
آیاتی که میگوید: مدت طول روزها در قیامت با مقایسه به روزهای این جهان بسیار زیادتر است(2)نیز شاهد خوبی بر این واقعیت میباشد.
البته ما نمیتوانیم ترسیم دقیقی از جهان دیگر و ویژگیهایش در این جهان
داشته باشیم، همانگونه که کودک در عالم جنین- اگر فرضاً هم عقل کامل میداشت نمیتوانست ویژگیهای عالم بیرون از جنین را درک کند.
ولی همین قدر میدانیم که دگرگونی عظیمی در این جهانی که هستیم پیدا میشود، این جهان به کلی ویران میگردد و به جهان کاملاً جدیدی تبدیل میشود، جالب اینکه در روایات متعددی که در منابع اسلامی نقل شده میخوانیم که در آن هنگام زمین و عرصه محشر تبدیل به «نان پاکیزه و سفید رنگی» میشود که انسانها میتوانند از آن تغذیه کنند! تا حسابشان روشن گردد و هر کدام به سوی سرنوشتشان حرکت کنند.
این روایات در تفسیر «نور الثقلین» به طرق مختلف نقل شده است(1)
ص: 555 الی 577.
و بعضی از مفسران اهل تسنن مانند «قرطبی» نیز در ذیل همین آیه اشاره به چنین روایاتی کرده است(2).
بعید نیست منظور از این روایات آن باشد که در آن جهان، زمین به جای آنکه خاک آن را پوشانده باشد، یکماده غذایی قابل جذب برای بدن انسان، سراسر آن را فرا گرفته و به تعبیر دیگر خاک چیزی نیست که قابل جذب بدن انسان باشد و حتماً مواد غذایی موجود در خاک باید در لابراتوار ریشه و ساقه و شاخه گیاهان تبدیل به مواد قابل جذبی برای بدن انسان شوند، ولی در آن روز به جای خاک مادهای سطح زمین را فرا گرفته که به آسانی برای بدن انسان قابل جذب است و اگر از آن تعبیر به نان شده است به خاطر آن است که بیشترین غذای آن را نان تشکیل میدهد.
سورۀ «ابراهیم" همانگونه که دیدیم از بیان نقش حساس قرآن در خارج ساختن از ظلمات جهل و شرک به نور علم و توحید، آغاز شد و با بیان نقش قرآن در انذار همه تودهها و تعلیم توحید و تذکر اولوا الالباب پایان میگیرد.
این" آغاز» و «پایان" بیانگر این واقعیت است که همه آنچه را میخواهیم در همین قرآن است و به گفته امیر مؤمنان علی(علیه السلام): «فیه ربیع القلب و ینابیع العلم؛ بهار دلها و سرچشمه علوم و دانشها همه در قرآن است.»(1)
و همچنین درمان همه بیماریهای فکری و اخلاقی و اجتماعی و سیاسی را باید در آن جست؛ «فاستشفوه من ادوائکم»(2).
این بیان دلیل بر این است که بر خلاف سیره بسیاری از مسلمانان امروز که به قرآن به عنوان یک کتاب مقدس که تنها برای خواندن و ثواب بردن نازل شده مینگرند کتابی است برای دستور العمل در سراسر زندگی انسانها.
کتابی است آگاهی بخش و بیدار کننده.
و بالآخره کتابی است که هم دانشمند را تذکر میدهد و هم توده مردم از آن الهام میگیرند.
باید چنین کتابی در متن زندگی مسلمانان جان گیرد و قانون اساسی زندگی آنان را تشکیل دهد و همیشه موضوع بحث و بررسی و مطالعه و دقت برای عمل کردن بیشتر و بهتر باشد.
فراموش کردن این کتاب بزرگ آسمانی و روی آوردن به مکتبهای انحرافی شرق و غرب یکی از عوامل مؤثر عقب افتادگی و ضعف و ناتوانی مسلمین است.
و چه عالی فرمود علی(علیه السلام): «و اعلموا انه لیس علی احد بعد القرآن من فاقة و لا لاحد قبل القرآن من غنی؛ بدانید هیچکس از شما بعد از دارا بودن قرآن کمترین نیاز و فقر ندارد و احدی قبل از دارا بودن قرآن بینیاز نخواهد بود.»(1)
و چقدر دردناک است بیگانگی ما از قرآن و آشنایی بیگانگان به قرآن.
و چه رنجآور است که بهترین وسیله سعادت در خانه ما باشد و ما به دنبال آن گرد جهان بگردیم.
و چه مصیبت بار است در کنار چشمه آب حیات، تشنه کام، جان دادن و یا در بیابانهای برهوت به دنبال سراب دویدن؟! خداوندا به ما آن عقل و درایت و ایمان را عطا فرما که این بزرگ وسیله سعادت را که خونبهای شهیدان راه تو است، ارزان از دست ندهیم! و به ما آن هوشیاری مرحمت کن که بدانیم گمشدههای ما در همین کتاب بزرگ است، تا دست نیاز به سوی این و آن دراز نکنیم.
نکته دیگری که آیات فوق به ما آموخت، تأکید بر توحید به عنوان آخرین سخن و تذکر به «اولوا الالباب" به عنوان آخرین یادآوری است.
آری توحید ریشهدارترین و عمیقترین اصل اسلامی است و تمام خطوط تعلیم و تربیت اسلامی به آن منتهی میشود، یعنی از هر جا شروع کنیم باید از توحید
1) . همان.
شروع کنیم و هر جا برسیم باید به توحید ختم کنیم که تار و پود اسلام را توحید تشکیل میدهد.
نه تنها توحید در «معبود» و «اله» که توحید در هدف و توحید در صفوف مبارزه و توحید در برنامهها، همگی پایههای اصلی را مشخص میکند و اتفاقاً گرفتاری بزرگ ما مسلمانان امروز نیز در همین است که توحید را عملاً از اسلام حذف کردیم.کشورهای عربی که زادگاه اسلام است، متأسفانه غالباً به دنبال شعارهای شرکآلود نژادپرستی و مجد عربی و حیات عروبت و عظمت عرب، افتادهاند و کشورهای دیگر هر کدام برای خود بتی از این قبیل ساخته و رشته توحید اسلامی را که زمانی شرق و غرب جهان را به هم پیوند میداد به کلی از هم گسستهاند و آن چنان در خود فرو رفته و از خود بیگانه شدهاند که جنگ و ستیزشان با یکدیگر بیش از جنگ و ستیزشان با دشمنان قسم خورده است.
چقدر ننگآور است که بشنویم آمار کشته شدگان جنگهای داخلی کشورهای عربی به مراتب بیش از آمار قربانیان آنها در مبارزه با صهیونیسم اسرائیل بوده است.
تازه چنین دشمن مشترک و خطرناکی را دارند و اینهمه پراکندهاند وای اگر پای این دشمن در میان نبود، آن روز چه میشد؟! بگذارید صریحتر بگوئیم به هنگامی که این بخش از تفسیر را مینویسیم دولت عراق که تاکنون یک گلوله به سربازان اسرائیل شلیک نکرده چنان بیرحمانه به بهانه کوچکی (بهانه اختلاف مرزی که مسلماً از طریق مذاکره قابل حل است) به کشور جمهوری اسلامی ایران
حمله کرده که گویی این دو ملت نه همسایه یکدیگرند، نه ارتباط فرهنگی دارند و نه پیوند عمیق دینی.
و از آن طرف میبینیم دشمن مشترک (صهیونیسم) شادیکنان میگوید:
ما طرحی بهتر از این تصور نمیکردیم که عراق به ایران حمله کند و هر دو طرف در جنگی طولانی شدیداً آسیب ببینند و فکر ما تا مدت زیادی آسوده گردد!! اینجا است که بر مسلمان موحد و متعهد و با ایمان لازم است، شر این طاغوتها را برای همیشه از میان ببرند و اینگونه حکومتهای شرکآلود نفاق افکن ویرانگر دشمن شاد کن را به قعر جهنم بفرستند.
از آنجا که این سوره تنها سورهای است که در قرآن به نام ابراهیم نامیده شده- هر چند حالات ابراهیم تنها در این سوره نیامده، بلکه به مناسبتهای گوناگون در سورههای دیگر نیز از این پیامبر بزرگ الهی یاد شده است- مناسب دیدیم که زندگی پر افتخار این قهرمان توحید را فهرستوار در پایان این سوره بیاوریم، تا در تفسیر آیات مختلف که در آینده به آن برخورد میکنیم و نیاز به احاطه بر زندگی این پیامبر دارد، آگاهی کافی برای خوانندگان عزیز باشد و بتوانیم آنها را به این بحث ارجاع دهیم.
زندگی ابراهیم را در سه دوره مشخص میتوان مطرح کرد:
دوران قبل از نبوت.
دوران نبوت و مبارزه با بتپرستان در بابل.
دوران هجرت از بابل و تلاش و کوشش در سرزمین مصر و فلسطین و مکه.
ابراهیم در سرزمین «بابل» که از سرزمینهای شگفتانگیز جهان بود و حکومتی نیرومند و در عین حال ظالم و جبار بر آن سلطه داشت، تولد یافت(1).
ابراهیم در زمانی چشم به جهان گشود که نمرود بن کنعان آن پادشاه جبار و ستمگر بر بابل حکومت میکرد و خود را خدای بزرگ بابل معرفی مینمود.
البته مردم بابل تنها این یک بت را نداشتند، بلکه در عین حال بتهایی با اشکال گوناگون و از مواد مختلف ساخته و پرداخته بودند و به نیایش در مقابل آنها مشغول بودند.
حکومت وقت از آنجا که بتپرستی را وسیله مؤثری برای" تحمیق» و «تخدیر" افکار ساده لوح میدید، سخت از آن حمایت میکرد و هر گونه اهانت و توهین به بتها را یک گناه بزرگ و جرم نابخشودنی میدانست.
مورخان درباره تولد ابراهیم داستان شگفتانگیزی نقل کردهاند که خلاصهاش چنین است:
منجمان تولد شخصی را که با قدرت بیمنازع «نمرود» مبارزه خواهد کرد، پیش بینی کرده بودند و او با تمام قوا هم برای جلوگیری از تولد چنین کودکی و هم برای کشتن او بر فرض تولد، تلاش و کوشش میکرد.
ولی هیچیک از اینها مؤثر نیفتاد و این نوزاد سرانجام تولد یافت.
مادر برای حفظ او، او را در گوشه غاری در نزدیکی زادگاهش پرورش میداد، به طوری که سیزده سال ازعمر خود را در آنجا گذراند.
1) . بعضی از مورخان محل ولادت او را شهر «آور» از کشور بابل دانستهاند.
سرانجام که در آن مخفیگاه، دور از نظر مأموران نمرود پرورش یافت و به سن نوجوانی رسید تصمیم گرفت که آن خلوتگاه را برای همیشه ترک کند و به میان مردم گام نهد و درس توحیدی را که با الهام درون به ضمیمه مطالعات فکری دریافته بود برای مردم باز گوید.
در این هنگام که مردم بابل علاوه بر بتهای ساختگی دست خود، موجودات
آسمانی همچون خورشید و ماه و ستارگان را پرستش میکردند، ابراهیم تصمیم گرفت از طریق منطق و استدلالهای روشن و جدان خفته آنها را بیدار سازد و پردههای تاریک تلقینات غلط را از روی فطرت پاک آنها برگیرد، تا نور فطرت بدرخشد و در راه توحید و یگانه پرستی گام بگذارند.
او مدتها پیرامون آفرینش آسمان و زمین و قدرتی که بر آنها حکومت میکند و نظام شگفتانگیز آنها مطالعه کرده بود و نور یقین در قلبش میدرخشید.(1)
نخست با ستاره پرستان روبرو شد و در برابر گروهی که در برابر ستاره «زهره» که بلافاصله بعد از غروب آفتاب در افق مغرب میدرخشد به تعظیم و پرستش مشغول میشدند قرار گرفت.
ابراهیم یا از روی تعجب و استفهام انکاری و یا به عنوان هماهنگی با طرف
1) . انعام / 75.
مقابل، به عنوان مقدمه برای اثبات اشتباهشان، صدا زد «این خدای من است؟!» اما هنگامی که غروب کرد، گفت: من غروب کنندگان را دوست ندارم.
و هنگامی که «ماه» سینه افق را شکافت و ماه پرستان مراسم نیایش را شروع کردند، با آنها هم صدا شده، گفت: این خدای من است؟
اما آن هم که افول کرد گفت: اگر پروردگارم مرا راهنمایی نکند از گمراهان خواهم بود.
«خورشید» پردههای تاریک شب را شکافت و شعاع طلایی خود را بر کوه و صحرا پاشید، آفتاب پرستان به نیایش برخاستند، ابراهیم گفت: «این خدای من است؟، این از همه بزرگتر است».
اما هنگامی که غروب کرد، صدا زد ای قوم من از شریکهایی که شما برای خدا میسازید بیزارم! اینها همه افول و غروب دارند.
اینها همه دستخوش تغییر و اسیر دست قوانین آفرینشاند و هرگز از خود اراده و اختیاری ندارند، تا چه رسد به اینکه خالق و گرداننده این جهان باشند.
من روی خود را به سوی کسی کردم که آسمانها و زمین را آفریده، من در ایمان خود به او خالص و ثابتقدمم و هرگز از مشرکان نخواهم بود.(1)
ابراهیم این مرحله از مبارزه خود را با بتپرستان، به عالیترین صورتی پشت سر گذاشت و توانست عدهای را بیدار و حد اقل عده دیگری را در شک و تردید فرو برد.
1) . انعام / 75 الی 79.
چیزی نگذشت این زمزمه در آن منطقه پیچید، این جوان کیست که با این منطق گویا و بیان رسا در دلهای توده مردم راه باز میکند؟!
در یک مرحله دیگر ابراهیم با عمویش «آزر» وارد بحث شد و با عباراتی بسیار محکم، رسا و توأم با محبت و گاهی توبیخ، در زمینه بتپرستی به او هشدار داد و به او گفت.
چرا چیزی را میپرستی که نمیشنود و نمیبیند و نه هیچ مشکلی را درباره تو حل میکند؟
تو اگر از من پیروی کنی، من تو را به راه راست هدایت میکنم، من از این میترسم که اگر از شیطان پیروی کنی مجازات الهی دامنت را بگیرد.
حتی هنگامی که عمویش در مقابل این نصایح، او را تهدید به سنگسار کردن مینمود او با جملۀ «سَلامٌ عَلَیک، من برای تو استغفار خواهم کرد» کوشش نمود تا در دل سنگین او راهی پیدا کند.(1)
در اینکه ابراهیم در چه سن و سالی به مقام نبوت نائل گشت دلیل روشنی در دست نداریم ولی همین قدر از سوره مریم استفاده میشود که او به هنگامی که با عمویش آزر به بحث پرداخت به مقام نبوت رسیده بود، زیرا در این سوره میخوانیم: «وَ اذْکرْ فِی الْکتابِ إِبْراهِیمَ إِنَّهُ کانَ صِدِّیقاً نَبِیا إِذْ قالَ لِأَبِیهِ یا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ ما لا
1) . مریم / 47.
یسْمَعُ وَ لا یبْصِرُ وَ لا یغْنِی عَنْک شَیئاً»؛(1)
و میدانیم این ماجرا قبل از درگیری شدید با بتپرستان و داستان آتش سوزی او بوده است و اگر آنچه را بعضی از مورخان نوشتهاند که ابراهیم به هنگام داستان آتشسوزی 16 ساله بود به آن بیفزائیم ثابت میشود که او از همان آغاز نوجوانی این رسالت بزرگ را بر دوش گرفته بود.
به هر حال ماجرای درگیری ابراهیم با بتپرستان، هر روز شدیدتر و شدیدتر، میشد، تا به شکستن همه بتهای بتخانه بابل (به استثنای یک بت بزرگ) با استفاده از یک فرصت کاملاً مناسب، انجامید!.
ماجرای مخالفت و مبارزه ابراهیم با بتها سرانجام به گوش نمرود رسید و او را احضار کرد تا به گمان خود از طریق نصیحت و اندرز و یا توبیخ و تهدید وی را خاموش سازد.
او که در سفسطهبازی، چیرهدست بود، از ابراهیم پرسید اگر تو این بتها را نمیپرستی، پس پروردگار تو کیست؟
گفت: همان کسی که حیات و مرگ به دست او است.
فریاد زد ای بیخبر این به دست من است، مگر نمیبینی مجرم محکوم به اعدام را آزاد میکنم و زندانی غیر محکوم به اعدام را اگر بخواهم اعدام مینمایم؟! ابراهیم که در پاسخهای دندانشکن، فوقالعاده مهارت داشت، با استمداد از
1) . مریم / 41 و 42.
قدرت نبوت به او گفت تنها حیات و مرگ نیست که به دست خدا است، همه عالم هستی به فرمان اویند، مگر نمیبینی صبحگاهان خورشید به فرمان او از افق مشرق سر بر میآورد و شامگاهان به فرمانش در افق مغرب فرو میرود؟ اگر تو حکمروا بر پهنه جهان هستی میباشی، فردا این قضیه را عکس کن، تا خورشید از مغرب سر بر آورد و در مشرق فرونشیند.
نمرود چنان مبهوت شد که توانایی سخن گفتن را در برابر او از دست داد.(1)
بدون شک ابراهیم میدانست که نمرود در ادعای قدرت بر حیات و مرگ سفسطه میکند ولی مهارت او در استدلال اجازه نمیداد این مطلب که جای دستاویزی برای دشمن سفسطهباز در آن وجود دارد، تعقیب شود، لذا فوراً آن را رها کرد و به چیزی چسبید که هیچگونه قدرت دست و پا زدن در آن نداشت!.
سرانجام دستگاه حکومت جبار نمرود که احساس کرد این جوان کم کم به صورت کانون خطری برای حکومت خود کامه او در آمده و زبان گویا و فکر توانا و منطق رسایش ممکن است سبب بیداری و آگاهی تودههای تحت ستم گردد و زنجیرهای استعمار او را سرانجام پاره کنند و بر او بشورند، تصمیم گرفت با دامن زدن به تعصبات جاهلانه بتپرستان، کار ابراهیم را یکسره کند و با مراسم خاصی که در سوره انبیاء خواهد آمد، او را در برابر دیدگان همه در میان دریای آتشی که به
1) . بقره / 258.
وسیلۀ جهل مردم و جنایت نظام حاکم بر افروخته شده بود، بسوزاند و برای همیشه فکر خود را راحت کند.
اما هنگامی که آتش به فرمان خدا خاموش گشت و ابراهیم سالم از آن صحنه بیرون آمد چنان لرزهای بر دستگاه نمرود وارد گشت که به کلی روحیه خود را باخت، چرا که دیگر ابراهیم یک جوان ماجراجو و تفرقهافکن- بر چسبی که دستگاه نمرود به او میزدند- نبود، بلکه به عنوان یک رهبر الهی و یک قهرمان شجاع که میتواند یک تنه و با دست خالی بر انبوه جباران قدرتمند یورش ببرد، در آمد! و به همین دلیل نمرود و درباریانش که همچون زالو خون مردم بینوا را میمکیدند تصمیم گرفتند برای ادامه حکومت خود با تمام قوا در برابر ابراهیم بایستند و تا او را نابود نکنند از پای ننشینند.
از سوی دیگر ابراهیم سهم خود را از آن گروه گرفته بود، یعنی دلهای آماده به او ایمان آورده بودند، او بهتر دید که با جمعیت مؤمنان و هوادارانش سرزمین بابل را ترک گوید و برای گستردن دعوت حق به سوی شام وفلسطین و مصر سرزمین فراعنه روانه شود و توانست در آن مناطق حقیقت توحید را تبلیغ نماید و مؤمنان فراوانی را به سوی پرستش خداوند یگانه بخواند.
ابراهیم عمری را به مبارزه با بتپرستی در تمام اشکالش و مخصوصاً" انسان پرستی" گذراند و توانست دلهای آمادگان را به نور توحید روشن سازد و در کالبد انسانها جان تازهای دمد و گروههای زیادی را از زنجیر خود کامگان رهایی بخشد.
اکنون باید در آخرین مرحله عبودیت و بندگی خدا گام نهد و هر چه را دارد در طبق اخلاص بگذارد و به پیشگاهش تقدیم کند.
تا از رهگذر آزمایشهای بزرگ الهی با یک جهش بزرگ روحانی وارد مرحله امامت و پیشوایی انسانها گردد.
و مقارن همین حال پایههای خانه توحید، خانه کعبه را برافرازد و آن را به صورت یک کانون بینظیر خدا پرستی در آورد و از همه مؤمنان آماده، به کنگره عظیمی در کنار این خانه عظیم توحید، دعوت کند.
ماجرای حسادت «ساره» زن نخستینش با «هاجر» کنیزی که او را به همسری اختیار کرده بود و فرزندی به نام «اسماعیل» از او یافت، سبب شد که این مادر و کودک شیر خوار را به فرمان خدا از سرزمین «فلسطین» به بیابان خشک و تفتیده «مکه» در لابلای آن کوههای زمخت و خشن ببرد.
و آنها را در آن سرزمین که حتی یک قطره آب در آن پیدا نمیشد، به فرمان خدا و به عنوان یک آزمایش بزرگ بگذارد و باز گردد.
پیدایش چشمه" زمزم" و آمدن قبیله" جرهم" به آن سرزمین و اجازه خواستن برای زندگی در آن منطقه از هاجر که هر کدام ماجرای طولانی و مفصلی دارد، سبب آبادی این زمین شد.
ابراهیم از خدا خواسته بود که آن نقطه را شهری آباد و پر برکت سازد و دلهای مردم را به فرزندانش که در آن منطقه رو به فزونی بودند، متوجه گرداند(1).
جالب اینکه بعضی از مورخان نقل کردهاند هنگامی که ابراهیم هاجر و
1) . ابراهیم / 37 الی 41.
اسماعیل شیر خوار را در مکه گذاشت و میخواست از آنجا باز گردد، هاجر او را صدا زد کهای ابراهیم چه کسی به تو دستور داد ما را در سرزمینی بگذاری که نه گیاهی در آن وجود دارد، نه حیوان شیر دهندهای و نه حتی یک قطره آب، آن هم بدون زاد و توشه و مونس؟! ابراهیم در یک جمله کوتاه پاسخ گفت: «پروردگارم مرا چنین دستور داده است».
هنگامی که هاجر این جمله را شنید گفت اکنون که چنین است، خدا هرگز ما را به حال خود رها نخواهد کرد!(1).
ابراهیم «کراراً» از فلسطین به قصد زیارت اسماعیل به مکه آمد و در یکی از همین سفرها بود که مراسم حج را به جای آورد و به فرمان خدا اسماعیل فرزندش را که به صورت نوجوان برومند و فوقالعاده پاک و با ایمان بود به قربآنگاه برد و حاضر شد این بهترین میوه شاخسار حیاتش را با دست خود در راه خدا قربانی کند.
هنگامی که این مهمترین آزمایش را به عالیترین صورتی از عهده بر آمد و تا آخرین مرحله آمادگی خود را در این راه نشان داد خدا قربانیش را پذیرفت و اسماعیل را برای او حفظ کرد و گوسفندی به عنوان قربانی برای او فرستاد(2).
سرانجام ابراهیم با ادا کردن حق همه این امتحانات و بیرون آمدن از کوره همه این آزمایشها، به بلندترین مقامی که یک انسان ممکن است به آن برسد ارتقاء یافت و چنان که قرآن میگوید: «خداوند ابراهیم را به کلماتی آزمود و او همه آنها را به انجام رساند و به دنبال آن به او فرمود من تو را امام و پیشوا قرار میدهم، ابراهیم
که از این مژده به وجد آمده بود تقاضا کرد که این مقام را به بعضی از فرزندان من نیز ببخش، دعای او مستجاب شد ولی به این شرط که این مقام به کسی که ظلم و ستم و انحرافی از او سر زده باشد هرگزنخواهد رسید»(1).
بررسی آیات قرآن نشان میدهد که خداوند برای ابراهیم، مقام فوقالعاده والایی قرار داده است، مقامی که برای هیچیک از پیامبران پیشین قائل نشده است.
خداوند از ابراهیم به عنوان یک «امت» یاد کرده و شخصیت او را به منزله یک امت میستاید.(2)
مقام خلیل اللهی را به او عطا فرموده است؛ «و اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِیمَ خَلِیلًا».(3)
جالب اینکه در بعضی از روایات در تفسیر این آیه میخوانیم، «این مقام به خاطر آن بود که ابراهیم هرگز چیزی از کسی نخواست و هرگز تقاضا کنندهای را محروم نکرد!»(4).
ابراهیم فوقالعاده مهماننواز بود(7)
به طوری که در بعضی از روایات آمده است او را ابواضیاف (پدر مهمانان یا صاحب مهمانان) لقب داده بودند(8).
داستان پیشنهاد فرشتگان برای نجات او به هنگامی که قوم لجوج میخواستند او را در میان دریایی از آتش بیفکنند و عدم قبول این پیشنهاد از ناحیه ابراهیم در تواریخ ضبط است، او میگفت: من سر تا پا نیازم اما نه به مخلوق بلکه تنها به خالق!(10).
آنها را به باد مسخره گرفت و از بتکده آنها تل خاکی ساخت و در برابر نمرود و دژخیمانش با شهامت بینظیری سخن گفت که هر یک از آنها در آیاتی از قرآن مجید آمده است.
هرگز به خاطر شدت خشونت آنها از کوره در نمیرفت، بلکه با خونسردی که حاکی از روح بزرگش بود با آنها روبرو میشد و با گفتار و رفتارش سند محکومیتشان را به دستشان میسپرد، که این مطلب نیز در داستان محاجه ابراهیم با نمرود و با عمویش آزر و با قضات دادگاه بابل، هنگامی که میخواستند او را به جرم خداپرستی و بتشکنی محکوم نمایند، به روشنی آمده است.
به آیات زیر که در سوره انبیاء آمده است خوب توجه کنید:
هنگامی که قضات از او پرسیدند آیا تو هستی که این بلا را به سر خدایان ما آوردهای و اینهمه بتهایکوچک و بزرگ را در هم شکستهای؟؛ «قالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا یا إِبْراهِیمُ».
او در پاسخ برای آنکه آنها را در بن بست شدید قرار دهد، بن بستی که راه نجات از آن را نداشته باشند گفت: ممکن است این کار را بزرگ آنها کرده باشد؟ از آنها سؤال کنید اگر سخن میگویند؛ «قالَ بَلْ فَعَلَهُ کبِیرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ کانُوا ینْطِقُونَ».
با همین یک جمله دشمنان خود را در بن بست شدیدی قرار داد، اگر بگویند
بتها لال و بسته دهن هستند و قادر به تکلم نیستند، زهی رسوایی با این خدای گنگ و بیعرضه و اگر قبول کنند که آنها قادر به تکلمند باید بپرسند و جواب بشنوند! اینجا بود که و جدان خفته آنها اندکی بیدار شد و به خویشتن خویش بازگشتند و از درون خویش فریادی شنیدند که به آنها میگفت «شما ظالم و خود خواه و ستمگرید»، نه به خود رحم میکنید و نه به جامعهای که به آن تعلق دارید»؛ «فَرَجَعُوا إِلی أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّکمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ».
ولی به هر حال لازم بود پاسخی بگویند، لذا با کمال سرشکستگی گفتند تو که میدانی اینها سخن نمیگویند؛ «ثُمَّ نُکسُوا عَلی رُؤُسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ ینْطِقُونَ».
در اینجا بود که گفتار کوبنده ابراهیم همچون صاعقهای بر سر آنها فرود آمد، فریاد زد اف بر شما و بر آنچه غیر از خدا میپرستید، ای بیعقلها!؛ «أُفٍّ لَکمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ».
سرانجام چون یارای مقاومت در برابر منطق نیرومند ابراهیم در خود ندیدند - آن چنان که شیوه همه زورگویان قلدر است- متوسل به زور شدند و گفتند او را باید بسوزانید.
و برای این کار از تعصبات جاهلانه بتپرستان کمک گرفتند و صدا زدند بشتابید به یاری خدایانتان اگر توان و قدرتی دارید؛ «قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکمْ إِنْ کنْتُمْ فاعِلِینَ».(1)
این یک نمونه از منطق رسا و مستدل و قاطع و برنده ابراهیم بود.
1) . انبیاء / 63 الی 67.
و او بود که نام «مسلمان» را بر شما گذارد(2).
حتی برای تشویق مسلمانان به انجام پارهای از دستورات مهم به آنان گوشزد میکند که شما باید به ابراهیم و یارانش اقتدا جویید(3).
مراسم حج با آن همه عظمت و شکوهش به وسیلۀ ابراهیم و به فرمان خدا پایهگذاری شد و به همین جهت نام ابراهیم و خاطره ابراهیم با تمام مراسم حج آمیخته است(4)و انسان در هر موقف و هر برنامهای از این مراسم بزرگ به یاد این پیغمبر الهی میافتد و پرتو عظمت او را در دل خویش احساس میکند، اصولاً انجام مراسم حج بییاد ابراهیم نامفهوم است!.
شخصیت ابراهیم تا آن حد و پایه بود که هر گروهی کوشش داشتند او را از خود بدانند یهودیان و مسیحیان هر کدام بر پیوند خویش با ابراهیم تأکید داشتند، که قرآن در پاسخ آنها این واقعیت را بیان داشت که او تنها یک مسلمان و موحد راستین بود یعنی کسی که در همه چیز تسلیم فرمان خدا بود، جز به او نمیاندیشید و جز در راه او گام بر نمیداشت(5).(6)
قرآن میفرماید:
«اذْهَبْ أَنْتَ وَ أَخُوک بِآیاتی وَ لا تَنِیا فی ذِکری * اذْهَبا إِلی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغی * فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَیناً لَعَلَّهُ یتَذَکرُ أَوْ یخْشی * قالا رَبَّنا إِنَّنا نَخافُ أَنْ یفْرُطَ عَلَینا أَوْ أَنْ یطْغی * قالَ لا تَخافا إِنَّنی مَعَکما أَسْمَعُ وَ أَری»؛(1)«(اکنون) تو و برادرت با آیات من بروید و در یاد من کوتاهی نکنید! به سوی فرعون بروید؛ که طغیان کردهاست! اما بنرمی با او سخن بگویید؛ شاید متذکر شود، یا (از خدا) بترسد! (موسی و هارون) گفتند: پروردگارا! از این میترسیم که بر ما پیشی گیرد (و قبل از بیان حق، ما را آزار دهد)؛ یا طغیان کند (و نپذیرد)! فرمود: نترسید! من با شما هستم؛ (همه چیز را) میشنوم و میبینم!»
«اذْهَبْ أَنْتَ وَ أَخُوک بِآیاتِی وَ لا تَنِیا فِی ذِکرِی»؛ در این جمله امر سابق تجدید میشود و در آن خطاب تنها متوجه موسی(علیه السلام)شده بود و میفرمود: «اذْهَبْ إِلی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغی»، ولی در این جمله برادرش را هم به وی ملحق کرده، چون خود موسی قبلاً درخواست کرده بود که برادرش را در کار او شرکت دهد، به همین جهت در خطاب دوم او را هم مخاطب نمود.
دستورشان داد تا با آیات او نزد فرعون روند و در آن موقع دارای بیش از دو آیه نبود و از همین که فرمود «با آیات من" خود وعده جمیلی است که به زودی در موقع لزوم با آیتهای دیگری تاییدش خواهد کرد و اما اینکه بگوییم مراد از آیات همان
1) طه / 42 الی 46.
دو آیه است، زیرا گاهی جمع بر تثنیه اطلاق میشود و یا بگوییم هر یک از آن دو آیه منحل به چند آیه است، سخن قابل اعتمادی نیست.
«وَ لا تَنِیا فِی ذِکرِی»؛ کلمۀ «تنیا» از «ونی» به معنای فتور و سستی است و مناسبتر به سیاق سابق این است که مراد از ذکر «دعوت به ایمان به خدای تعالی»، به تنهایی باشد، نه ذکر به معنای توجه به قلب یا زبان که بعضی(1)
گفتهاند.
«اذْهَبا إِلی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغی فَقُولا لَهُ قَوْلًا لَیناً لَعَلَّهُ یتَذَکرُ أَوْ یخْشی».
در اینجا نیز برای بار دوم هر دو را مخاطب قرار داد و همچنین در نهی قبلی نیز آن دو را با هم خطاب کرد، در حالی که قبل از آن نهی و این امر، در جملۀ «اذْهَبْ أَنْتَ وَ أَخُوک» که جنبه زمینهچینی برای آن دو خطاب داشت هر دو را مخاطب نکرد، بلکه یکی را مخاطب کرد و دیگری را ملحق به او نمود و از اینجا میتوان احتمال داد که آیه مورد بحث مشافهه و مخاطبه دیگری بوده که بعد از آن موقف میان خدا و آن دو یا با هم و یا جدای از هم واقع شده است و مؤید این احتمال این است که بعد از آن فرموده: «قالا رَبَّنا إِنَّنا نَخافُ أَنْ یفْرُطَ عَلَینا...»، چون هر دو با هم میگویند خدایا میترسیم به ما ستم و تعدی کند و همچنین در چند جای بعد همه خطاب به هر دو است، معلوم میشود این خطابها در محلی دیگر بوده.
و مراد از اینکه فرمود: «فَقُولا لَهُ قَوْلًا لَیناً»، این است که در گفتگوی با فرعون از تندی و خشونت خودداری کنند، که همین خویشتن داری از تندی، واجبترین آداب دعوت است.
1) . كاشانى، فتحالله بن شكرالله، منهج الصادقین، ج 5، ص: 488.
بیان اینکه اظهار امید در کلام خدا در مانند جملۀ «لَعَلَّهُ یتَذَکرُ أَوْ یخْشی» قائم به مقام است و رد سخنی از فخر رازی در باره سر ارسال موسی(علیه السلام)به سوی فرعون با علم به ایمان نیاوردن او
در جملۀ «لَعَلَّهُ یتَذَکرُ أَوْ یخْشی» تذکر و یا خشیت فرعون آرزو شده و این امید، قائم به مقام محاوره است نه به خدای تعالی که عالم به همه حوادث است که پیش خواهد آمد.
کلمۀ «تذکر» به معنای قبول یادآوری و التزام به مقتضیات حجت یاد آورنده و ایمان به آن است و کلمه خشیت به معنای مقدمه آن قبول و ایمان است، پس برگشت معنا به این میشود که «شاید او ایمان بیاورد و یا نزدیک به ایمان آوردن شود و حد اقل بعضی از خواستههای شما را اجابت کند».
بعضی(1)از کسانی که معتقدند ایمان فرعون در حین غرق شدن قبول است، به کلمۀ «لعل» در آیه مذکور بر مدعای خود استدلال کردهاند، به این بیان که امید و آرزو از ناحیه خدای تعالی واجب الوقوع است، هم چنان که به ابن عباس و قدمای مفسرین هم نسبت دادهاند که هر چه را خدا در بارهاش امیدوار شود آن خواهد شد، پس از آیه بر میآید که یکی از دو امر تذکر و خشیت واقع شد که هر یک واقع شود نجات را به دنبال دارد، (پس فرعون که به حکایت قرآن، در حین غرق شدن ایمان آورد اهل نجات است).
1) . جمعی از نویسندگان (بيضاوی، نسفی، خازن و ابن عباس)، مجموعة من التفاسير، ج 4، ص: 198.
لیکن این حرف مردود و ممنوع است و کلمۀ «عسی» و «لعل» در کلام خدای تعالی بر همان معنایی دلالت میکند که در کلام غیر خدا دلالت میکند و آن معنا عبارت است از امیدواری، چیزی که هست امید در غیر خدا قائم به شخص جاهل است، ولی در خدای تعالی قائم به او نیست، چون او منزه از جهل است بلکه قائم بهمقام است، یعنی کسی که در چنین مقامی قرار گیرد و جوانب کلام را زیر نظر داشته باشد، میفهمد که جا دارد چنین و چنان شود، به خلاف امیدواری در غیر خدا که هم ممکن است قائم به نفس امیدوار باشد و هم قائم به مقام تخاطب و گفت و شنود.
امام فخر رازی در تفسیر خود گفته است: سر اینکه چرا خدای تعالی موسی را نزد فرعون فرستاد، با اینکه میدانست او ایمان نمیآورد، به دست نیامده و در اینگونه اسرار غیر از تسلیم و ترک اعتراض چارهای نیست(1).
و این سخن از وی خیلی عجیب است برای اینکه اگر مقصود از سر فرستادن موسی وجه صحت امر به چیزی است با علم به اینکه در خارج تحقق نمییابد و محال است تحقق یابد؟! جواب میگوییم: محال بودن وقوع چیزی در خارج یا وجوب وقوع آن، خود حالت آن چیز است به قیاس بر علت تامه آن، که عبارت است از علت فاعلی به ضمیمه سایر عوامل خارجی، (که اگر مجموع اینها که همان علت تامه است، موجود باشد آن چیز و آن فعل، واجب و ضروری الوجود میشود و اگر علت تامهاش نبود و یا تامه نبود، وجود آن ممتنع میگردد) و اما به قیاس، به علت فاعلیش به تنهایی نه واجب میشود و نه ممتنع و امر خدای تعالی
1) . فخر رازى، محمد بن عمر، التفسیر الکبیر، ج 22، ص: 59.
هم هیچ وقت متعلق به فعلی به قیاس به تمامی اجزاء علت تامهاش نمیشود، بلکه تنها متعلق به فعل به قیاس به علت فاعلیش میگردد، که یکی از اجزاء علت تامه فعل است و نسبت فعل و عدم آن به قیاس به آن تنها ممکن است، (نه واجب و نه ممتنع) و به عبارت دیگر نسبت فعل و عدم فعل به فاعل نسبت امکان دائمی است، چون فاعل علت ناقصه است، که نه وجود فعل را واجب میکند و نه عدم آن را، پس بنا بر این، ارسال رسول و دعوت فرعون به وسیله رسول و امر فرعون به اطاعت وی همه صحیح است، زیرا اجابت فرعون و اطاعتش از رسول، نسبت به خود او اختیاری و ممکن است، (نه واجب و نه ممتنع) هر چند که نسبت به او که علت فاعلی است، به ضمیمه سایر عوامل مانعه از اجابت محال و ممتنع است، این جواب کسانی است که قائل به اختیارند و اما جبری مذهبان، که خود فخر رازی یکی از آنها است، این شبهه نزد آنها منحصر در تنها مسأله مورد بحث نیست، بلکه در تمامی موارد تکالیف جریان دارد، چون ایشان قائل به عموم جبر هستند و در مورد بحث گفتهاند: امر به موسی تکلیفی است صوری که نتیجه آن اتمام حجت و قطع معذرت است.
و اما اگر مراد از «سر ارسال رسول» با علم به ایمان نیاوردن فرعون پرسش از فائده این کار باشد چون خدای تعالی کار لغو نمیکند؟ در جواب میگوییم دعوت به دین حق هرگز و در هیچ موردی لغو نیست، برای اینکه در مردمی که آن را میپذیرند اثر گذاشته و ایشان را در سعادت تکمیل میکند و در مردمی که آن را نمیپذیرند نیز اثر گذاشته ایشان را در شقاوتشان تکمیل میکند، هم چنان که
خدای تعالی فرمود: «وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ لا یزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً».(1)
آری اگر تکمیل در طرف شقاوت لغو گردد، دیگر آزمایش در آن ناحیه معنایی نخواهد داشت و حجت در آن تمام نمیشود و عذر منقطع نمیگردد و اگر در یک طرف حجت تمام نشود، در طرف دیگر نیز تمام نمیگردد و این خود روشن است (زیرا سعادت در جایی تحقق مییابد که شقاوت هم امکان داشته باشد).
«قالا رَبَّنا إِنَّنا نَخافُ أَنْ یفْرُطَ عَلَینا أَوْ أَنْ یطْغی»؛ کلمۀ «فرط» به معنای تقدم است و در اینجا مراد از آن به قرینه مقابلهاش با طغیان، تعجیل در عقوبت است، به طوری که نگذارد دعوت تمام گردد و مهلت ندهد معجزات اظهار شود و مراد از «طغیان" این است که در ظلم خود از حد تجاوز نموده و با تشدید عذاب بنیاسرائیل و جرأت بر ساحت مقدس ربوبی مقابله نموده و این بار کارهایی بکند که تاکنون نمیکرد و اگر نسبت خوف به موسی(علیه السلام)و هارون داد اشکالی ندارد، چون در سابق در تفسیر جملۀ «خُذْها وَ لا تَخَفْ» گفتیم که این خوف با مقام نبوت منافات ندارد.
بعضی(2)بر این آیه اشکال کردهاند به اینکه خدای تعالی در جای دیگر به موسی وقتی درخواست شرکت دادن برادر را کرد فرمود: «قالَ سَنَشُدُّ عَضُدَک بِأَخِیک وَ نَجْعَلُ لَکما سُلْطاناً فَلا یصِلُونَ إِلَیکما»؛(3)و با اینکه در این آیه قبلاً به او تأمین داده بود، دیگر جا نداشت موسی و هارون اظهار ترس کنند؟.
1) . «ما از قرآن چیزهایی نازل میکنیم که برای مؤمنین شفاء و رحمت است، و ظالمان را جز بر خسارتشان نمیافزاید.» (اسراء / 82)
2) . فخر رازى، محمد بن عمر، التفسیر الکبیر، ج 22، ص: 61.
3) . «به زودی بازویت را به وسیله برادرت قوی میکنیم و برای شما نیرویی قرار میدهیم که آنان نتوانند به شما کاری کنند.» (قصص / 35)
بعضی(1)از این اشکال جواب دادهاند به اینکه ترس قبلی موسی(علیه السلام)از جان خودش بود، به دلیل اینکه میگفت: «آنها از من خونی طلب دارند و میترسم مرا بکشند»(2)ولی در آیه مورد بحث همانطور که گذشت ترسشان از باز ماندن امر دعوت است.
علاوه بر این ممکن است خوفی که در این آیه حکایت شده همان ترس قبلی موسی باشد که در موقف مناجات اظهار کرده بود و ترس هارون باشد در هنگامی که از مأموریت خود آگاه گشت و با هم در این مورد جمع شده باشند، در سابق هم گذشت که احتمال دارد جملۀ «اذْهَبا إِلی فِرْعَوْنَ...»، حکایت کلامی باشد که هر دوی آن بزرگواران در مواقف متعددی گفتهاند.
«قالَ لا تَخافا إِنَّنِی مَعَکما أَسْمَعُ وَ أَری»؛ یعنی از فرط و طغیان فرعون نترسید که من با شما حاضرم و آنچه بگوید میشنوم و آنچه عمل کند میبینم و شما را یاری میکنم و تنهاتان نمیگذارم و در حقیقت این آیه تامینی است که با وعده نصرت به آن دو میدهد، پس اینکه فرمود: «لا تخافا» تأمین است و اینکه فرمود: «إِنَّنِی مَعَکما أَسْمَعُ وَ أَری» تعلیل آن تأمین است به اینکه با حضور و دیدن و شنیدن من دیگر جایی برای ترس شما نیست و این خود دلیل بر این است که جمله مذکور کنایه است از مراقبت و نصرت و گر نه صرف حاضر بودن و دیدن و شنیدن و صرف
آگاهی داشتن به آنچه که رخ میدهد باعث نترسیدن موسی و هارون نمیشود، چون خدای تعالی همه چیز را میبیند و میشنود و از هر چیزی آگاهی دارد.
بعضی(1)از علما با این آیه استدلال کردهاند بر اینکه سمع و بصر در خدای تعالی دو صفتند زائد بر صفت علم، چون اگر آن دو نیز همان علم بوده باشند، باید آوردن جملۀ «أَسْمَعُ وَ أَری» بعد از جملۀ «إِنَّنِی مَعَکما» تکرار باشد و تکرار خلاف اصل است.
و این استدلال موهونترین استدلالی است که در این باره شده است، برای اینکه:
اولاً: در سابق هم تذکر دادیم که مفاد جملۀ «إِنَّنِی مَعَکما» حضور و شهادت است و حضور و شهادت غیر از علم است.
و ثانیاً: ما برهانهای یقینی داریم بر اینکه صفات ذاتی خدای تعالی که عبارتند از «حیات»، «علم»، «قدرت»، «سمع» و «بصر» عین ذاتند و بعضی عین بعض دیگرند و دیگر با بودن یقین ممکن نیست ظهور لفظی ظنی مخالف منعقد گردد.
و ثالثاً: برای اینکه مسأله از مسائل اصول معارف دینی است و در اصول، جز به علم نمیتوان اعتماد و رکون نمود و دلیلی که با امثال «اصل عدم تکرار است» تمام و تکمیل شود، از چنین مباحثی اجنبی است.
«فَأْتِیاهُ فَقُولا إِنَّا رَسُولا رَبِّک...»؛ در این جمله امر و دستور به رفتن نزد فرعون تجدید شده، البته بعد از آنکه آن دو جناب را با وعده حفظ و نصرت تأمین داده،
1) . فخر رازى، محمد بن عمر، التفسیر الکبیر، ج 22، ص: 61.
چیزی که هست در این امر مجدد رسالت آن دو را کاملاً بیان فرموده است و آن این است که نزد وی روند و او را به ایمان و رفعید از عذاب بنیاسرائیل دعوت نموده، پیشنهاد کنند که بنیاسرائیل را رخصت دهد تا با آن دو جناب به هر جا خواستند بروند.
در این بیان و گفتگوی با فرعون هر جا که وجهه سخن دگرگون شده همان دستور قبلی به مقتضای تناسب مقام تکرار شده، مثلاً بار اول فرمود: «نزد فرعون برو که او طغیان کرده است» بار دوم که بعد از درخواستهای موسی(علیه السلام)بود چنین تکرار کرد که: «تو و برادرت نزد فرعون شوید که او طغیان کرده است»، بار سوم که موسی اظهار خوف کرد و خدای تعالی تامینش داد، چنین تکرار فرمود: «نزد او شوید و بگویید...» که در این نوبت تفصیل جزئیات وظائفی را که دارند بیان نمود.
پس در جملۀ «فَأْتِیاهُ فَقُولا إِنَّا رَسُولا رَبِّک» مأمور شدهاند خود را به عنوان فرستاده پروردگار وی به وی معرفی کنند و در جملۀ «وَ السَّلامُ عَلی مَنِ اتَّبَعَ الْهُدی...» مأمور شدهاند وی را به بقیه اجزای ایمان بخوانند.
و اما جملۀ «فَأَرْسِلْ مَعَنا بنیإِسْرائِیلَ» تکلیفی است فرعی و متوجه شخص فرعون.و در جملۀ «قَدْ جِئْناک بِآیةٍ مِنْ رَبِّک» برای اثبات رسالتشان استناد به حجت نمودهاند و اگر کلمۀ «آیة» را نکره آورد، خواست تا از عدد آیه سکوت کرده باشد و نیز به عظمت امر آن آیه و وضوح دلالتش بر رسالت اشاره کرده باشد.
و جملۀ «وَ السَّلامُ عَلی مَنِ اتَّبَعَ الْهُدی» به منزله تحیت خداحافظی است که
در عین حال اشاره به این است که دیگر حرفی نداریم، رسالت ما همین است که گفتیم و نیز خلاصه محتوای دعوت دینی را بیان میکند که دامنه سلامت تمامی افرادی را که هدایت و سعادت را پیروی میکنند شامل میشود و چنین افرادی در مسیر زندگی به هیچ مکروهی بر نمیخورند نه در دنیا و نه در عقبی.
جملۀ «إِنَّا قَدْ أُوحِی إِلَینا أَنَّ الْعَذابَ عَلی مَنْ کذَّبَ وَ تَوَلَّی» در مقام تعلیل جمله قبل خودش است که حاصل هر دو چنین میشود: اینکه تنها بر پیروان هدایت سلام کردیم، برای این بود که خدای سبحان به ما وحی کرده بود که «عذاب» که ضد «سلام» است سرنوشت بدون استثناء کسانی است که آیات خدا و یا دعوت حق را که همان هدایت است تکذیب کنند و از آن رویگردان شوند.
و در سیاق دو آیه این معنا به خوبی به چشم میخورد که در عین اینکه رسالت آن دو را بیان نموده سلطنت فرعون و آنچه از زخارف که وی بدان میبالید و تظاهر به کبریاء مینمود به هیچ گرفته و خوار شمرده است، مثلاً خدای سبحان به آن دو بزرگوار میفرماید:
«فاتیاه» و نمیفرماید: «اذهبا الیه» چون اگر این دو تعبیر را بخواهیم به فارسی ترجمه کنیم تقریباً ترجمه اولی «بروید پهلویش» و ترجمه دومی «بروید نزد وی» میشود و معلوم است که دومی در جایی به کار میرود که طرف دارای مقامی منیع باشد و شخص رسول خدمتش یا حضورش برود، به خلاف اولی که رسول میتواند چسبیده به او بنشیند و تماس نزدیکتری پیدا کند و اگر سلطنت پادشاه مصر و
معبود قبطیان که دسترسی به دربارش کار بسیار دشواری بوده رعایت میشد، جا داشت بفرماید «اذهبا الیه» ولی نفرمود.
دیگر اینکه فرمود: «فقولا» و نفرمود: «فقولا له؛ به او بگویید» چون خواست او را داخل انسان حساب نکند و اعتنایی به شان وی ننماید و نیز فرمود: «إِنَّا رَسُولا رَبِّک» و «بِآیةٍ مِنْ رَبِّک» و دو بار به گوشش نواختند که تو آن طور که ادعا میکردی «أَنَا رَبُّکمُ الْأَعْلی» نیستی، بلکه بنده و مربوب ربی هستی.
و نیز فرمود: «وَ السَّلامُ عَلی مَنِ اتَّبَعَ الْهُدی» و نفرمود: «سلام بر تو اگر هدایت را دنبال کنی.» هم چنان که در جمله مقابلش نیز اعتنایی به وی نکرد و به طور کلی فرمود: «أَنَّ الْعَذابَ عَلی مَنْ کذَّبَ وَ تَوَلَّی»؛ «عذاب سرنوشت هر کسی است که تکذیب کند و اعراض نماید».
همه اینها را اگر به دقت در نظر بگیریم مناسبتر است با لحن جملۀ «لا تَخافا إِنَّنِی مَعَکما أَسْمَعُ وَ أَری» و نکتهای که از آن استفاده میشود، زیرا از آن کمال احاطه و عزت و قدرتی بر میآید که هیچ نیرویی تاب مقاومت در برابرش را ندارد، (آری در دعوت به عبودیت و ربوبیت چنین خدایی مناسبتر همان است که فرعونها بیمقدار و به هیچ گرفته شوند).
اما این تعبیرات در عین حال که بیمقداری و بیارزشی فرعون را میرساند، اولاً هیچگونه خشونتی نداشته و از نرمی و ملایمت که قبل از این موسی را بدان امر میکرد بیرون نشده است و ثانیاً سخن حق را به گوش فرعون رسانیده، بدون اینکه تملق کرده و از سلطنت باطل فرعون و عزت دروغیش مرعوب شده باشد.
در تفسیر قمی در روایت ابیالجارود از امام باقر(علیه السلام)آمده که در ذیل جملۀ «آتِیکمْ مِنْها بِقَبَسٍ» میفرمود: «یعنی پارهای آتش برایتان بیاورم تا گرم شوید»، «أَوْ أَجِدُ عَلَی النَّارِ هُدی»؛ «یا بر سر آن آتش کسی را بیابم که راه را به ما نشان دهد» چون موسی(علیه السلام)راه را گم کرده بود(1).
و در کتاب فقیه آمده که شخصی از امام صادق(علیه السلام)پرسید: چرا موسی(علیه السلام)مأمور کندن کفش خود شد که قرآن در بارهاش میفرماید: «فَاخْلَعْ نَعْلَیک إِنَّک بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوی؟»؛ فرمود: چون کفشهایش از پوست خر مرده بود(2).این روایت را تفسیر قمی نیز بدون ذکر سند و آن هم با ضمیر (یعنی از آن حضرت) آورده(3)و در الدر المنثور هم از عبد الرزاق و فارابی و عبد بن حمید و ابن ابیحاتم از علی(علیه السلام)همین معنا آمده ولی در روایتی دیگر رد شده است، سیاق آیه هم میرساند که کندن کفش صرفاً به منظور احترام مکان بوده(4).
و در مجمع البیان در ذیل جملۀ «أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکرِی» گفته است: بعضی گفتهاند معنایش این است که هر وقت به یادت آمد که نمازی به گردنت هست چه در وقت و چه در خارج وقت، آن را به جای آر و این قول از بیشتر مفسرین نقل
شده و از امام ابیجعفر(علیه السلام)هم نقل شده و روایت انس از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) که فرمود: «هر که نماز را فراموش کرد هر وقت یادش آمد بخواند، دیگر کفارهای به گردنش نیست" آن را تأیید میکند و این روایت را مسلم در صحیح خود آورده است(1).
این حدیث به طرق دیگری از اهل سنت با سند و بیسند از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) نقل شده(2)و از طرق شیعه از امام باقر و صادق(علیه السلام)آمده است(3).
و در مجمع البیان در ذیل جملۀ «أَکادُ أُخْفِیها» از ابن عباس نقل کرده که جمله را به صورت: «اکاد اخفیها عن نفسی» قرائت کرده و در قرائت ابینیز به همین صورت آمده و از امام صادق(علیه السلام)نیز روایت شده (که بنا بر آن معنا چنین میشود: نزدیک است که وقت قیامت را از خودم هم پنهان بدارم)(4).
روایتی که حاکی است از دعای پیامبر گرامی(صلی الله علیه و اله) در باره امیر المؤمنین(علیه السلام)، مشابه دعای موسی(علیه السلام)و درخواست وزارت هارون و شرکت دادن او در امرش:
و در الدر المنثور است که ابن مردویه و خطیب و ابن عساکر، از اسماء بنت عمیس روایت آوردهاند که گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و اله) را دیدم که در مقابل کوه ثبیر ایستاده بود و میفرمود: «ای کوه ثبیر روشن باش، ای کوه ثبیر روشن باش، بار الها از تو آن میخواهم که برادرم موسی خواست و آن این است که: سینهام را گشاده کنی
و کارم را آسان سازی و گره از زبانم باز کنی، تا سخنانم را بفهمند و از اهلبیتم برادرم علی را وزیرم سازی و پشتم را به وسیله او محکم کنی و او را در کار من شریک سازی، تا تو را بسیار تسبیح کنیم و بسیار ذکر گوییم، که تو به ما بصیر هستی»(1).
قریب به این معنا از سلفی از امام باقر(علیه السلام)و همچنین در مجمع البیان از ابن عباس از ابوذر از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) روایت شده(2).
و در روح المعانی بعد از نقل این حدیث چنین گفته: «این معنا پوشیده نماند که ما ناچاریم کلمۀ «امر" را که در این حدیث است حمل بر ارشاد و دعوت به حق کنیم و نمیتوانیم آن را عبارت از نبوت بدانیم و نیز نمیشود با آن بر خلافت بلا فصل علی کرم اللَّه وجهه استدلال کنیم»(3).
و نظیر این حدیث در آنچه گفتیم کلام دیگر رسول خدا(صلی الله علیه و اله) است، که هنگام جانشین کردن علی در مدینه و بر اهلبیتش در داستان غزوه تبوک به علی فرمود «آیا راضی نیستی که تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسی باشی؟ تنها فرق میان من و تو و موسی و هارون این است که بعد از من پیغمبری نخواهد بود" که با آن نیز نمیشود استدلال بر آن مدعا کرد(4).
اما استدلال به حدیث بالا و یا حدیث منزلت بر خلافت بلا فصل علی(علیه السلام)بحثی است که از غرض این کتاب خارج است، تنها در اینجا از مراد آن جناب به جملۀ «و او را در کارم شریک فرما» که مطابق دعای موسی(علیه السلام)است گفتگو
میکنیم و میگوییم جمله مذکور در دعای رسول خدا(صلی الله علیه و اله) درست مطابق دعایی است که کتاب عزیز خدا آن را از موسی(علیه السلام)در حق هارون حکایت کرده است، پس باید دید رسول خدا(صلی الله علیه و اله) از آیه شریفه چه فهمیده که آن را از خداوند در باره علی(علیه السلام)درخواست کرده است؟
و با در نظر گرفتن اینکه حدیث مذکور حدیثی است صحیح و مؤید به حدیث متواتر منزلت، که مرحوم بحرانی در «غایة المرام» آن را به صد طریق از طرق اهل سنت و هفتاد طریق از طرق شیعه نقل کرده(1)،
چنین میفهمیم که مراد از آن جناب از شرکت دادن خدا علی را در امر وی به طور قطع نبوت نبوده، چون حدیث منزلت صریحاً نبوت را استثناء کرده بود و از همین جا این معنا را هم میفهمیم که مراد موسی(علیه السلام)از امر نیز امر نبوت نبوده، زیرا اگر شامل نبوت هم میبود دیگر دعای: «أَشْرِکهُ فِی أَمْرِی» از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) بدون معنا خواهد بود.
و نیز مراد از آن امر آن طور که روح المعانی(2)
پنداشته، مطلق ارشاد و دعوت به سوی حق نیست، برای اینکه مسأله ارشاد و دعوت به سوی حق اختصاص به علی(علیه السلام)ندارد، تکلیفی است که تمامی امت در آن شرکت دارند، آیات قرآن و روایات همه قائم به آنند مانند آیۀ «قُلْ هذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اللَّهِ عَلی بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی»؛(3)و نیز مانند روایتی که عامه و خاصه نقل کردهاند که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: «حاضرین به غائبین برسانند» و وقتی دعوت به حق امری است مشترک
میان همه افراد امت، دیگر معنا ندارد که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) درخواست کند خصوص علی را در اینکار شریک وی سازد.
علاوه بر آیه و روایت بالا در خود کلام رسول خدا(صلی الله علیه و اله) که کلمه امر به یای تکلم اضافه شده و فرموده: «امری- امر من" یک نحوه اختصاص را میرساند و میفهماند که درخواست کرده که علی(علیه السلام)را در امری که مخصوص به خود آن جناب بوده شریک سازد و چنین امری با مطلق ارشاد و دعوت به حق که همه مردم در آن مشترکند منطبق نیست، هم چنان که نظیر این بیان در تفسیر آیهای که کلام موسی بود و قرآن از او حکایت میکرد گذشت.
آری تبلیغ ابتدایی- که همان تبلیغ وحی برای اولین بار باشد- امری است که نه نبوت است تا آیه و روایت دلیل بر نبوت هارون و علی(علیه السلام)باشد و نه ارشاد و دعوت است تا همه مردم در آن مشترک باشند، بلکه امری است که در عین اینکه نبوت مختص به نبی نیست نبی نمیتواند از پیش خود هر کسی را در آن نائب خود کند بلکه باید از خدا دستور بگیرد که چه کسی را در آن نائب قرار دهد و شریک خویش کند.
در کلام موسی هم شاهدی بر این معنا هست و آن این است که میگوید: «وَ أَخِی هارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِساناً فَأَرْسِلْهُ مَعِی رِدْءاً یصَدِّقُنِی»، چون میدانیم مقصودش از اینکه گفت: «مرا تصدیق کند» این نیست که هارون نزد فرعون رود و بگوید برادرم موسی راست میگوید، بلکه مراد این است که در آنجا آنچه از کلام موسی مبهم است توضیح دهد و آنچه مجمل است تفصیل گوید و از طرف او پارهای از آنچه به برادر وحی شده و باید ابلاغ شود برساند.
پس این نوع از تبلیغ و آثاری که از نبوت در پی دارد، مانند وجوب اطاعت و امثال آن، امری است که در عین اینکه از مختصات نبوت است، نیابت بردار هم هست و اگر کسی در آن شریک نبی شود، شریک در امر نبی شده است، پس همین معنا مراد از کلمۀ «امری» در دعای رسول خدا(صلی الله علیه و اله) است هم چنان که همین معنا مقصود در دعای موسی است.
در جلد نهم این کتاب در تفسیر اول سوره برائت، در داستان فرستادن رسول خدا(صلی الله علیه و اله) علی را برای خواندن آیات اول سوره بر اهل مکه و عزل ابوبکر از این مأموریت، مطالبی مربوط به بحث ما گذشت، که در آنجا گفتیم اگر رسول خدا(صلی الله علیه و اله) ابوبکر را عزل کرد، به استناد وحیی بود که به آن حضرت شد مبنی بر اینکه: این مأموریت را انجام ندهد مگر خودت و یا مردی از خودت.
و در تفسیر قمی آمده که گفت: پدرم از حسن بن محبوب، از علاء بن رزین، از محمد بن مسلم، از امام ابیجعفر(علیه السلام)روایت کرد که فرمود: وقتی مادر موسی حامله شد، هیچ کس از حاملگی او خبردار نگردید، تا روزی که فرزندش را زایید، فرعون به هر یک از زنان بنیاسرائیل زنی از قبطیان را موکل کرده بود کهمراقبشان باشند و این سانسور را وقتی پدید آورد که از بنیاسرائیل شنید میگویند به زودی مردی در ما متولد میشود به نام موسی بن عمران که هلاکت فرعون و اصحابش به دست او خواهد بود، فرعون وقتی این را شنید گفت:
من هم تمام اطفال ذکور ایشان را میکشم تا آن منجی که در انتظارش هستند پدید نیاید، آن گاه میان مردان و زنان جدایی انداخت و مردان را زندانی کرد.
همین که مادر موسی، موسی را آورد و دید که فرزندش پسر است، ناراحت
شد و گریه کرد و گفت: «همین الساعه او را میکشند»، ولی خدای تعالی مهر و عطوفتی در آن زن قبطی که موکل بر وی بود ایجاد نمود و از روی دلسوزی پرسید چرا رنگت پرید؟ گفت:
میترسم بچهام را بکشند، گفت: نه، نترس و موسی(علیه السلام)چنان بود که هیچ کس او را نمیدید مگر آنکه دوستدارش میشد، هم چنان که خدای تعالی فرمود: «وَ أَلْقَیتُ عَلَیک مَحَبَّةً مِنِّی» به همین جهت آن زن قبطی دوستدار وی شد(1).
و در کتاب علل به سند خود از ابن ابیعمیر روایت کرده که گفت: به موسی بن جعفر(علیه السلام)عرض کردم: از معنای آیۀ «اذْهَبا إِلی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغی فَقُولا لَهُ قَوْلًا لَیناً لَعَلَّهُ یتَذَکرُ أَوْ یخْشی» برایم بفرما، فرمود: اما جملۀ «فَقُولا لَهُ قَوْلًا لَیناً» معنایش این است که او را به اسم صریح نخوانید، بلکه به کنیه بخوانید و بگویید «یا ابا مصعب» چون کنیه فرعون ابومصعب و نامش ولید بن مصعب بود و اما جملۀ «لَعَلَّهُ یتَذَکرُ أَوْ یخْشی» را برای این فرمود تا موسی به رفتن حریصتر شود و گر نه خدای تعالی میدانست که فرعون نه متذکر میشود و نه میترسد، مگر وقتی که عذاب را ببیند، هم چنان که خود خدای تعالی فرمود: «حَتَّی إِذا أَدْرَکهُ الْغَرَقُ قالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا الَّذِی آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرائِیلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِینَ»؛ آن گاه که دچار غرق شد، گفت: ایمان آوردم که معبودی نیست جز همان خدایی که بنیاسرائیل به وی ایمان آوردند، حالا دیگر تسلیمم" و خدای تعالی هم ایمانش را قبول نکرد و فرمود:
1) . قمى، على بن ابراهیم، تفسیرالقمی، ج 2، ص: 135.
«آلْآنَ وَ قَدْ عَصَیتَ قَبْلُ وَ کنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ»؛ «حالا؟ بعد از آن عصیانها که قبل از این کردی و از مفسدین بودی؟»(1).
صدر این حدیث را الدر المنثور از ابن ابیحاتم از علی(علیه السلام)روایت کرده(2)و اگر «قول لین» را به «کنیه» تفسیر کرده، از باب این است که کنیه یکی از مصادیق قول لین است نه اینکه منحصر در آن باشد.
ذیل حدیث را کافی هم به سند خود از عدی بن حاتم از علی(علیه السلام)نقل کرده و در آن آنچه ما قبلاً در باره «لعل» گفتیم تأیید شده که این کلمه در باره خدای تعالی نیز به همان معنای خودش یعنی امیدواری استعمال شده است(3).(4)
قرآن میفرماید:
«وَ أَخی هارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِساناً فَأَرْسِلْهُ مَعی رِدْءاً یصَدِّقُنی إِنِّی أَخافُ أَنْ یکذِّبُونِ * قالَ سَنَشُدُّ عَضُدَک بِأَخیک وَ نَجْعَلُ لَکما سُلْطاناً فَلا یصِلُونَ إِلَیکما بِآیاتِنا أَنْتُما وَ مَنِ اتَّبَعَکمَا الْغالِبُونَ»؛(5)«و برادرم هارون زبانش از من فصیحتر است؛ او را همراه من بفرست تا یاور من باشد و مرا تصدیق کند؛ میترسم مرا تکذیب کنند! فرمود: به زودی بازوان تو را به وسیلۀ برادرت محکم (و نیرومند) میکنیم و برای شما سلطه و برتری قرار میدهیم؛ و به برکت آیات ما، بر شما دست نمییابند؛ شما و پیروانتان پیروزید!»
در اینجا موسی(علیه السلام)به یاد حادثه مهم زندگیش در مصر افتاد، حادثه کشتن مرد قبطی و بسیج نیروهای فرعونی برای تلافی خون او، گرچه موسی به خاطر حمایت مظلومی با این ظالم گلاویز شده بود ولی اینهادر منطق فرعون معنی نداشت او هنوز هم تصمیم دارد اگر موسی را پیدا کند بدون چون و چرا به قتل برساند.
لذا در اینجا «عرض میکند: پروردگارا! من از آنها یک نفر را کشتهام، میترسم به تلافی خون او مرا به قتل برسانند» و این مأموریت ناتمام بماند؛ «قالَ رَبِّ إِنِّی قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً فَأَخافُ أَنْ یقْتُلُونِ».
از این گذشته من تنها هستم و زبانم آن قدر فصیح نیست، «برادرم را نیز با من بفرست که زبانش از من گویاتر است، تا مرا یاری و تصدیق کند، من از این بیم دارم که تنها بمانم و تکذیبم کنند» (و این کار بزرگ به انجام نرسد)؛ «وَ أَخِی هارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِساناً فَأَرْسِلْهُ مَعِی رِدْءاً یصَدِّقُنِی إِنِّی أَخافُ أَنْ یکذِّبُونِ».
«افصح» از مادۀ «فصیح» در اصل به معنی خالص بودن چیزی است و به سخن خالص و گویا که خالی از هر گونه حشو و زوائد باشد فصیح گفته میشود و «ردء» به معنی معین و یاور است.
به هر حال از آنجا که این مأموریت بسیار بزرگ و سنگین بود و موسی میخواست هرگز با شکست مواجه نشود این تقاضا را از خداوند بزرگ کرد.
خداوند نیز دعوت او را اجابت کرد و به او اطمینان کافی داد و فرمود:
«ما بازوان تو را به وسیله برادرت (هارون) محکم میکنیم»؛ «قالَ سَنَشُدُّ عَضُدَک بِأَخِیک».
«و برای شما در تمام مراحل سلطه و برتری قرار میدهیم»؛ «وَ نَجْعَلُ لَکما سُلْطاناً».
کاملاً مطمئن باشید، «آنها هرگز به شما دست پیدا نمیکنند و به برکت آیات به شما دست نمییابند و بر شما پیروز نمیشوند»؛ «فَلا یصِلُونَ إِلَیکما بِآیاتِنا».
بلکه «شما و پیروانتان غالب و پیروزید»؛ «أَنْتُما وَ مَنِ اتَّبَعَکمَا الْغالِبُونَ».
چه نوید بزرگی؟ و چه بشارت عظیمی؟ نوید و بشارتی که قلب موسی را گرم و عزم او را جزم و اراده او را محکم و آهنین ساخت که اثرات روشن آن را در فرازهای آینده از این داستان خواهیم دید.(1)
قرآ میفرماید:
«وَ ما نُرْسِلُ الْمُرْسَلینَ إِلاَّ مُبَشِّرینَ وَ مُنْذِرینَ فَمَنْ آمَنَ وَ أَصْلَحَ فَلا خَوْفٌ عَلَیهِمْ وَ لا هُمْ یحْزَنُونَ * وَ الَّذینَ کذَّبُوا بِآیاتِنا یمَسُّهُمُ الْعَذابُ بِما کانُوا یفْسُقُونَ»؛(2)
«ما پیامبران را، جز (به عنوان) بشارت دهنده و بیم دهنده، نمیفرستیم؛ آنها که ایمان بیاورند و (خویشتن را) اصلاح کنند، نه ترسی بر آنهاست و نه غمگین میشوند. و آنها که آیات ما را تکذیب کردند، عذاب (پروردگار) به خاطر نافرمانیها به آنان میرسد.»
«فَلَمَّا جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیناتِ فَرِحُوا بِما عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ وَ حاقَ بِهِمْ ما کانُوا بِهِ یسْتَهْزِؤُنَ * فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَ کفَرْنا بِما کنَّا بِهِ مُشْرِکینَ * فَلَمْ یک ینْفَعُهُمْ إیمانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا سُنَّتَ اللَّهِ الَّتی قَدْ خَلَتْ فی عِبادِهِ
وَ خَسِرَ هُنالِک الْکافِرُونَ»؛(1)«هنگامی که رسولانشان دلایل روشنی برای آنان آوردند، به دانشی که خود داشتند خوشحال بودند (و غیر آن را هیچ میشمردند)؛ ولی آنچه را (از عذاب) به تمسخر میگرفتند آنان را فراگرفت! هنگامی که عذاب (شدید) ما را دیدند گفتند: هم اکنون به خداوند یگانه ایمان آوردیم و به معبودهایی که همتای او میشمردیم کافر شدیم! امّا هنگامی که عذاب ما را مشاهده کردند، ایمانشان برای آنها سودی نداشت! این سنّت خداوند است که همواره در میان بندگانش اجرا شده و آنجا کافران زیانکار شدند!»
«فَلَمَّا جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیناتِ فَرِحُوا بِما عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ...»؛ ضمیرهای هفتگانه جمع که در این آیه است، همه به اقوام قبل از مشرکین معاصر رسول خدا برمیگردد. مراد از جملۀ «بِما عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ» اطلاعاتی است که از زینت زندگی دنیا و فنون تدبیری است که برای به دست آوردن آن داشتند و خدای سبحان این فنون تدبیر را «علم» نامیده، تا بفهماند غیر از آن علمی نداشتند، هم چنان که در جای دیگر فرموده:
«یعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ»؛(2)و نیز فرموده: «فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّیعَنْ ذِکرِنا وَ لَمْ یرِدْ إِلَّا الْحَیاةَ الدُّنْیا ذلِک مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ».(3)
و مراد از فرحشان از علمی که دارند، غرور و خودپسندی ناشی از زرنگی و علم ظاهری است که در اداره زندگی خود دارند. و خودباختگی در مقابل این اطلاعات و زرنگیها، باعث شد که از معارف حقیقی که به وسیله رسولان خدا عرضه میشود، اعراض کنند و آن را چیزی به حساب نیاورند و مسخره کنند و به همین جهت دنبال جملۀ «فَرِحُوا بِما عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ»، فرمود: «وَ حاقَ بِهِمْ ما کانُوا بِهِ یسْتَهْزِؤُنَ».
معنای جمله «فَرِحُوا بِما عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ» که عکس العمل کفار بر خوردار از علوم مادی را در مقابل دعوت پیامبران الهی حکایت میکند:
در معنای جملۀ «فَرِحُوا بِما عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ» اقوال دیگری نیز هست:
اول: مراد از «بِما عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ» عقاید فاسد و آرای باطلی است که داشتند و آن را از نادانی علم نامیدند و به همان عقاید و آرای باطل خوشحالی میکردند و بدین جهت علم انبیاء را تحقیر مینمودند. ولی خواننده عزیز خودش متوجه است، که این مفسر تصویری برای آیه کرده که هیچ دلیلی بر آن دلالت نمیکند.(1)
دوم: مراد از علم، علوم فلسفه یونان و دهری مسلکان است که دارندگان این علوم وقتی وحی آسمانی و معارف نبوی را میشنیدند، اظهار بیاعتنایی میکردند و به علم خود میبالیدند. این تفسیر هم مانند تفسیر قبلی است، به اضافه اینکه با احدی از امتهای گذشته که قرآن کریم در این آیات سرگذشتشان را بیان میکند
1) . آلوسى، محمود بن عبدالله، روح المعانى، ج 24، ص: 91.
تطبیق نمیکند، چون نه امت نوح از فلاسفه یونان و دهری مسلک بودند و نه قوم عاد، نه قوم ثمود و نه قوم ابراهیم و لوط و شعیب و سایرین.(1)
سوم: اصل معنای آیه این است که: وقتی رسول هر امتی با بینات میآمد، از آمدن علم انبیاء خوشحال نمیشدند، چیزی که هست به جای این عبارت فرموده:
«از جهلی که خود داشتند خوشحالی میکردند» و سپس از باب طعنه و تعریض به جای کلمۀ «جهل»، «علم» را آورد و فرمود: «فَرِحُوا بِما عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ». و این تفسیر علاوه بر اینکه روبراه نیست و از فهم دور است، اشکال وجه اول هم بر آن وارد است.(2)
چهارم: ضمیر در «فرحوا» به کفار و ضمیر در «عندهم» به رسولان بر میگردد و معنای آن این است که: کفار به علمی که نزد انبیاء بود، خوشحالی میکردند، یعنی خنده و مسخره مینمودند. اشکال این وجه این است که لازمه آن مختل شدن ضمیرهایی است که همه در یک سیاق قرار دارند، مثل اینکه عبارت «عوام به علمی که داشتند خوشحالی میکردند» را معنا کنیم به اینکه «عوام به علمی که علما داشتند به عنوان مسخرگی خوشحالی میکردند». علاوه بر این خنده و مسخرگی کردن خودش واژه مخصوص دارد و معنا ندارد واژه «فرح» (خوشحالی) را در آن به کار بگیرد و به فرضی هم به خاطر جهاتی استعمال کنند، باید قرینهای در کلام بیاورند و در آیه چنین قرینهای نیست. (3)
پنجم: دو ضمیر در «فرحوا» و در «عندهم» به رسل برمیگردد و معنای آیه این است که: رسولان وقتی به سر وقت قوم خود آمدند و دیدند که چقدر جاهلند و تا چه حدی بر کفر وجود خود پافشاری دارند و نیز از همین جا فهمیدند که چه عاقبت بدی در پی دارند، شکر خدا را کردند که مثل ایشان نیستند و به علمی که خود داشتند آنهم علم به حق خوشحال گشتند.(1)
اشکال این وجه آن است که سیاق آیات بهترین شاهد است بر اینکه این آیه در مقام بیان حال کفار است، نه حال انبیاء و میخواهد بفرماید: کفار بعد از آنکه انبیاء به سراغشان میرفتند، چه عکس العملی از خود نشان میدادند و چگونه در اثر نپذیرفتن دعوت انبیاء کارشان به نزول عذاب کشیده شد و بعد از آمدن عذاب دیگر ایمان سودی برایشان نداشت.این سیاق چه ربطی دارد به اینکه انبیاء در مقایسه وضع خود با وضع مردم خوشحال میشدند از اینکه علوم حقهای دارند. علاوه بر این لازمه این وجه نیز این است که مرجع ضمیرهای یک سیاق، مختلف شود.
«فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَ کفَرْنا بِما کنَّا بِهِ مُشْرِکینَ»؛ کلمۀ «بأس» به معنای شدت عذاب است. و بقیه الفاظ آیه تفسیر نمیخواهد.
«فَلَمْ یک ینْفَعُهُمْ إِیمانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا...»؛ و سود نبخشیدن ایمان بعد از دیدن عذاب، برای این است که چنین ایمانی اختیاری نیست و ارزشی ندارد.
«سُنَّتَ اللَّهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ فِی عِبادِهِ»؛ یعنی آن سنتی که خدای تعالی در
1) . همان.
گذشته در بین بندگانش باب کرده، این است که توبه بعد از دیدن عذاب را قبول نکند.
«وَ خَسِرَ هُنالِک الْکافِرُونَ»؛ اینجاست که کفار زیانکار میشوند.
«وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُری آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ وَ لکنْ کذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما کانُوا یکسِبُونَ»؛(1)
«و اگر اهل شهرها و آبادیها، ایمان میآوردند و تقوا پیشه میکردند، برکات آسمان و زمین را بر آنها میگشودیم؛ ولی (آنها حق را) تکذیب کردند؛ ما هم آنان را به کیفر اعمالشان مجازات کردیم.»
در آیات گذشته سرگذشت اقوامی همچون قوم هود و صالح و شعیب و نوح و لوط به طور اجمال مورد بحث واقع شد، گرچه خود آن آیات به اندازه کافی برای بیان نتائج عبرتانگیز این سرگذشتها کافی بود، ولی در آیات مورد بحث به صورت گویاتر، نتیجهگیری کرده، میگوید: «اگر مردمی که در این آبادیها و نقاط دیگر روی زمین زندگی داشته و دارند، به جای طغیان و سرکشی و تکذیب آیات پروردگار و ظلم و فساد، ایمان میآوردند و در پرتو آن تقوا و پرهیزکاری پیشه میکردند، نه تنها مورد خشم پروردگار و مجازات الهی واقع نمیشدند، بلکه درهای برکات آسمان و زمین را به روی آنها میگشودیم»؛ «وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُری آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ».
ولی متأسفانه آنها صراط مستقیم که راه سعادت و خوشبختی و رفاه و
1) اعراف / 96.
امنیت بود رها ساختند، «و پیامبران خدا را تکذیب کردند و برنامههای اصلاحی آنها را زیر پا گذاشتند، ما هم به جرم اعمالشان، آنها را کیفر دادیم»؛ «وَ لکنْ کذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما کانُوا یکسِبُونَ».
در اینجا به چند نکته باید توجه کرد:
«برکات» جمع «برکت» است و همانطور که سابقاً گفتیم، این کلمه در اصل به معنی «ثبات» و استقرار چیزی است و به هر نعمت و موهبتی که پایدار بماند اطلاق میگردد، در برابر موجودات بیبرکت که زود فانی و نابود و بیاثر میشوند.
قابل توجه اینکه ایمان و تقوا نه تنها سبب نزول برکات الهی میشود، بلکه باعث میگردد که آنچه در اختیار انسان قرار گرفته در مصارف مورد نیاز به کار گرفته شود، فی المثل امروز ملاحظه میکنیم قسمت بسیار مهمی از نیروهای انسانی و منابع اقتصادی در مسیر «مسابقه تسلیحاتی» و ساختن سلاحهای نابود کنندهصرف میگردد، اینها مواهبی هستند فاقد هر گونه برکت، به زودی از میان میروند و نه تنها نتیجهای نخواهند داشت، ویرانی هم ببار میآورند، ولی اگر جوامع انسانی ایمان و تقوا داشته باشند این مواهب الهی به شکل دیگری در میان آنها در میآید و طبعاً آثار آن باقی و برقرار خواهد ماند و مصداق کلمه برکات خواهند بود.
مفهوم آن یک مفهوم وسیع و عمومی و دائمی است و انحصار به هیچ قوم و ملتی ندارد و این یک سنت الهی است که افراد بیایمان و آلوده و فاسد گرفتار انواع واکنشها در همین زندگی دنیای خود خواهند شد، گاهی بلاهای آسمان و زمین بر سر آنها میبارد و گاهی آتش جنگهای جهانی یا منطقهای سرمایههای آنها را در کام خود فرو میگیرد و گاهی ناامنیهای جسمانی و روانی آنها را تحت فشار قرار میدهد و به تعبیر قرآن، این وابسته به «کسب و اکتساب" و اعمالی است که خود انسان انجام میدهد، فیض خدا محدود و ممنوع نیست، همانطور که مجازات او اختصاص به قوم و ملت معینی ندارد!
از آنچه در بالا گفتیم پاسخ یک سؤال که زیاد در میان جمعی مورد بحث و گفتگو است روشن میگردد و آن اینکه اگر ایمان و تقوا، موجب نزول انواع برکات الهی است و نقطه مقابل آن باعث سلب برکات است چرا مشاهده میکنیم ملتهای بیایمانی را که غرق ناز و نعمتند، در حالی که جمعی از افراد با ایمان به سختی روزگار میگذرانند؟! پاسخ این سؤال با توجه به دو نکته روشن میگردد:
معمولاً مردم این طور فکر میکنند که هر ملتی صنایعش پیشرفتهتر و ثروتش بیشتر باشد خوشبختر است در حالی که اگر به درون این جوامع نفوذ کنیم و دردهای جانکاهی که روح و جسم آنها را درهم میکوبد از نزدیک ببینیم قبول
خواهیم کرد که بسیاری از آنها از بیچارهترین مردم روی زمین هستند، بگذریم از اینکه همان پیشرفت نسبی، نتیجه به کار بستن اصولی همانند کوشش و تلاش و نظم و حس مسئولیت است که در متن تعلیمات انبیاء قرار دارد.
در همین ایام که این قسمت از تفسیر را مینویسیم، این خبر در جرائد منتشر شد که در" نیویورک» یعنی یکی از ثروتمندترین و پیشرفتهترین نقاط دنیای مادی، بر اثر خاموشی ناگهانی برق صحنه عجیبی به وجود آمد، یعنی بسیاری از مردم به مغازهها حمله بردند و هستی آنها را غارت کردند، تا آنجا که سه هزار نفر از غارتگران به وسیلۀ پلیس بازداشت شدند.
مسلماً تعداد غارتگران واقعی چندین برابر این عدد بوده و تنها این عده بودند که نتوانستند به موقع فرار کنند و نیز مسلم است که آنها غارتگران حرفهای نبودهاند که نفرات خود را برای چنان حمله عمومی از قبل آماده کرده باشند، زیرا حادثه یک حادثه ناگهانی بود.
بنا بر این چنین نتیجه میگیریم که با یک خاموشی برق، دهها هزار نفر از مردم یک شهر ثروتمند و به اصطلاح پیشرفته تبدیل به «غارتگر" شدند، این نه تنها دلیل بر انحطاط اخلاقی یک ملت است بلکه دلیل بر ناامنی شدید اجتماعی نیز میباشد.
خبر دیگری که در جرائد بود این خبر را تکمیل کرد و آن اینکه یکی از شخصیتهای معروف که در همین ایام در نیویورک در یکی از هتلهای مشهور چندین ده طبقهای نیویورک سکونت داشت میگوید: قطع برق، سبب شد که راه رفتن در راهروهای هتل به صورت کار خطرناکی درآید، به طوری که متصدیان هتل اجازه
نمیدادند کسی تنها از راهروها بگذرد و به اطاق خود برسد مبادا گرفتار غارتگران گردد، لذا مسافران را در اکیپهای ده نفری یا بیشتر، با مأمورین مسلح به اطاقهای خود میفرستادند!، شخص مزبور اضافه میکند که تا گرسنگی شدید به او فشار نمیآورده جرئت نداشته است از اطاق خویش خارج گردد! اما همین خاموشیبرق در کشورهای عقب مانده شرقی هرگز چنین مشکلاتی را به وجود نمیآورده و این نشان میدهد که آنها در عین ثروت و پیشرفت صنایع کمترین امنیت در محیط خودشان ندارند، از این گذشته ناظران عینی میگویند آدمکشی در آن محیطها همانند نوشیدن یک جرعه آب است، به همین آسانی.
و میدانیم اگر تمام دنیا را به کسی بدهند و در چنین شرائطی زندگی کند، از بیچارهترین مردم جهان خواهد بود، تازه مشکل امنیت تنها یکی از مشکلات آنها است، نابسامانیهای فراوان اجتماعی دیگری دارند که آنها نیز به نوبه خود بسیار دردناکند، با توجه به این حقایق ثروت را نباید با خوشبختی اشتباه کرد.
با نهایت تأسف امروز اصول تعلیمات اسلام و پیامبران خدا در بسیاری از جوامع اسلامی متروک یا نیمه متروک مانده است و چهره این جوامع چهره مسلمانان راستین نیست.
اسلام دعوت به پاکی و درستکاری و امانت و تلاش و کوشش میکند کو آن امانت و تلاش؟ اسلام دعوت به علم و دانش و آگاهی و بیداری میکند کو آن علم و آگاهی سرشار؟ اسلام دعوت به اتحاد و فشردگی صفوف و فداکاری میکند، آیا براستی این اصل به طور کامل در جوامع اسلامی امروز حکمفرما است و با این حال عقب ماندهاند؟! بنا بر این باید اعتراف کرد اسلام چیزی است و ما مسلمانان چیز دیگر.
در آیات بعد به عنوان تأکید بیشتر روی عمومیت این حکم و اینکه قانون فوق مخصوص اقوام پیشین نبوده بلکه امروز و آینده را نیز در بر میگیرد، میگوید:
«آیا مجرمانی که در نقاط مختلف آباد روی زمین زندگی میکنند، خود را از مجازاتهای الهی در امان میدانند که شب هنگام در موقعی که در خواب خوش آرمیدهاند (به صورت صاعقهها و زلزلهها و مانند آن) بر آنها فرو ریزد»؛ «أَ فَأَمِنَ أَهْلُ الْقُری أَنْ یأْتِیهُمْ بَأْسُنا بَیاتاً وَ هُمْ نائِمُونَ».
«و یا اینکه به هنگام روز در موقعی که غرق انواع بازیها و سرگرمیها هستند دامان آنها را بگیرد»؛ «أَ وَ أَمِنَ أَهْلُ الْقُری أَنْ یأْتِیهُمْ بَأْسُنا ضُحًی وَ هُمْ یلْعَبُونَ».
یعنی آنها در همه حال در روز و شب، در خواب و بیداری، در ساعات خوشی و ناخوشی همه در دست قدرت خدا قرار دارند و با یک فرمان میتواند همه زندگانی آنها را درهم بپیچد، بدون اینکه کمترین نیازی به مقدمهچینی و فراهم ساختن اسباب قبلی و گذشت زمان داشته باشد، آری تنها در یک لحظه و بدون هیچ مقدمه ممکن است انواع بلاها بر سر این انسان بیخبر فرود آید.
عجیب این است با تمام پیشرفتی که بشر امروز در صنایع و تکنولوژی کرده
و با وجود اینکه نیروهای مختلف جهان طبیعت را مسخر خویش ساخته، در برابر این گونه حوادث به همان اندازه ضعیف و ناتوان و بیدفاع است که انسانهای گذشته بودند، یعنی در برابر زلزلهها و صاعقهها و مانند آن کمترین تفاوتی در حال او حتی نسبت به انسانهای پیش از تاریخ پیدا نشده است و این نشانه نهایت ضعف و ناتوانی انسان در عین قدرتمندی و توانایی او است، این واقعیتی است که باید همیشه مد نظر همه باشد.
در آیه بعد باز به شکل دیگری و به بیان تازهای این حقیقت را تأکید میکند و میگوید: «آیا این مجرمان از مکر الهی ایمنند؟ در حالی که هیچکس جز زیانکاران خود را از مکر او در امان نمیدانند»؛ «أَ فَأَمِنُوا مَکرَ اللَّهِ فَلا یأْمَنُ مَکرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ».
همانطور که در ذیل آیه 54 سوره آلعمران گفتیم «مکر» در لغت عرب با آنچه که در فارسی امروز از آن میفهمیم تفاوت بسیار دارد، در فارسی امروز مکر به معنی نقشههای شیطانی و زیانبخش به کار میرود، در حالی که در ریشه اصلی لغت عرب، «مکر» به معنی هر نوع چارهاندیشی برای بازگرداندن کسی از هدفش میباشد، اعم از اینکه به حق باشد یا به باطل و معمولاً در مفهوم این لغت یک نوع نفوذ تدریجی افتاده است.
بنا بر این منظور از مکر الهی آن است که خداوند، مجرمان را با نقشههای قاطع و شکستناپذیر بدون اختیار خودشان از زندگانی مرفه و هدفهای خوشگذرانی باز میدارد و این اشاره به همان کیفرها و بلاهای ناگهانی و بیچاره کننده است.
جملهای که در آخر آیه فوق بود، میگوید: هیچکس جز زیانکاران خود را
از مکر و مجازات الهی در اماننمیبیند، اکنون این سؤال پیش میآید که آیا این جمله پیامبران و پیشوایان بزرگ و «صالحان» را نیز شامل میشود؟
بعضی چنین پنداشتهاند که آنها از این حکم خارجند و آیه فوق مخصوص به مجرمان است، ولی ظاهر این است که این یک حکم عمومی است و همه را فرا میگیرد، زیرا حتی پیامبران و امامان نیز همواره مراقب اعمال خویش بودهاند مبادا کمترین لغزشی از آنها سر بزند، زیرا میدانیم مقام معصوم بودن، مفهومش این نیست که انجام کار خلاف برای آنها محال است، بلکه آنها با نیروی اراده و ایمان و با استفاده از اختیار خود و مددهای الهی، در برابر خطاها و لغزشها مصونیت دارند، آنها حتی از ترک اولی میترسیدند و از اینکه مسئولیتهای سنگین خود را به انجام نرسانند بیمناک بودند، لذا در سوره انعام آیه 15 درباره پیامبر اسلام(صلی الله علیه و اله) میخوانیم: «قُلْ إِنِّی أَخافُ إِنْ عَصَیتُ رَبِّی عَذابَ یوْمٍ عَظِیمٍ»؛ «بگو من میترسم اگر نافرمانی پروردگارم کنم، گرفتار عذاب روز بزرگی شوم».
روایاتی که در تفسیر آیه فوق نقل شده نیز آنچه را گفتیم تأیید میکند، صفوان جمال میگوید: پشت سر امام صادق(علیه السلام)نماز میخواندم، دیدم میفرمود:
«اللهم لا تؤمنی مکرک؛ ثم جهر فقال فَلا یأْمَنُ مَکرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ؛ پروردگارا مرا از مکر خود ایمن مساز، سپس آشکارتر این قسمت از آیه را تلاوت فرمود فَلا یأْمَنُ مَکرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ.»
در نهج البلاغه نیز میخوانیم:
«لا تامنن علی خیر هذه الامة عذاب اللَّه لقول اللَّه سبحانه فَلا یأْمَنُ مَکرَ اللَّهِ إِلَّا
الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ؛ حتی بر نیکان این امت از کیفر الهی ایمن مباش، زیرا خداوند میفرماید: فَلا یأْمَنُ مَکرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ».(1)
در حقیقت ایمن نبودن از مکر الهی به معنی ترس از مسئولیتها و خوف از کوتاهی در انجام وظائف است، که همواره باید این «ترس» با «امید» به رحمت او به طور مساوی در دلهای افراد با ایمان باشد و موازنه این دو است که سرچشمه هر گونه حرکت و فعالیت مثبت میباشد و همان چیزی است که در تعبیر روایات به عنوان «خوف» و «رجا» از آنها یاد شده است و تصریح شده که افراد با ایمان همواره در میان این دو قرار دارند، ولی مجرمان زیانکار آن چنان کیفرهای الهی را فراموش کردهاند که خود را در نهایت امنیت میبینند.
در آیه بعد بار دیگر برای بیدار ساختن اندیشههای خفته اقوام موجود و توجه دادن آنان به درسهای عبرتی که در زندگی پیشینیان بوده است میگوید:
«آیا کسانی که وارث سرزمین گذشتگان هستند و اقوامی که به جای آنها قرار گرفتهاند، از مطالعه حال پیشینیان متنبه نشدند؟ و اگر ما بخواهیم میتوانیم آنها را نیز به خاطر گناهانشان هلاک کنیم و به همان سرنوشت مجرمان گذشته گرفتار سازیم»؛ «أَ وَ لَمْ یهْدِ لِلَّذِینَ یرِثُونَ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ أَهْلِها أَنْ لَوْ نَشاءُ أَصَبْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ».
و نیز «میتوانیم آنها را زنده بگذاریم و به خاطر غوطهور شدن در گناه و فساد، درک و شعور و حس تشخیص را از آنها بگیریم، آن چنان که هیچ حقیقتی را نشنوند و هیچ اندرزی را نپذیرند و در زندگی حیران و سرگردان شوند»؛ «وَ نَطْبَعُ عَلی قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا یسْمَعُونَ».(2)
قرآن میفرماید:
«وَ أَوْحَینا إِلی مُوسی أَنْ أَسْرِ بِعِبادی إِنَّکمْ مُتَّبَعُونَ * فَأَرْسَلَ فِرْعَوْنُ فِی الْمَدائِنِ حاشِرینَ * إِنَّ هؤُلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلیلُونَ * وَ إِنَّهُمْ لَنا لَغائِظُونَ * وَ إِنَّا لَجَمیعٌ حاذِرُونَ * فَأَخْرَجْناهُمْ مِنْ جَنَّاتٍ وَ عُیونٍ * وَ کنُوزٍ وَ مَقامٍ کریمٍ * کذلِک وَ أَوْرَثْناها بنیإِسْرائیلَ * فَأَتْبَعُوهُمْ مُشْرِقینَ * فَلَمَّا تَراءَا الْجَمْعانِ قالَ أَصْحابُ مُوسی إِنَّا لَمُدْرَکونَ * قالَ کلاَّ إِنَّ مَعی رَبِّی سَیهْدینِ * فَأَوْحَینا إِلی مُوسی أَنِ اضْرِبْ بِعَصاک الْبَحْرَ فَانْفَلَقَ فَکانَ کلُّ فِرْقٍ کالطَّوْدِ الْعَظیمِ * وَ أَزْلَفْنا ثَمَّ الْآخَرینَ * وَ أَنْجَینا مُوسی وَ مَنْ مَعَهُ أَجْمَعینَ * ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرینَ»؛(1)
«و به موسی وحی کردیم که شبانه بندگانم را (از مصر) کوچ ده، زیرا شما مورد تعقیب هستید! فرعون (از این ماجرا آگاه شد و) مأموران بسیج نیرو را به شهرها فرستاد، (و گفت:) اینها مسلّماً گروهی اندکند؛ و اینها ما را به خشمآوردهاند؛ و ما همگی آماده پیکاریم! (سرانجام فرعونیان مغلوب شدند،) و ما آنها را از باغها و چشمهها بیرون راندیم، و از گنجها و قصرهای مجلّل! (آری،) اینچنین کردیم! و بنیاسرائیل را وارث آنها ساختیم! آنان به تعقیب بنیاسرائیل پرداختند و به هنگام طلوع آفتاب به آنها رسیدند. هنگامی که دو گروه یکدیگر را دیدند، یاران موسی گفتند: ما در چنگال فرعونیان گرفتار شدیم! (موسی) گفت: چنین نیست! یقیناً پروردگارم با من است، به زودی مرا هدایت خواهد کرد! و به دنبال آن به موسی وحی کردیم: عصایت را به دریا بزن! (عصایش را به دریا زد،) و دریا از هم شکافته شد و هر بخشی همچون کوه عظیمی بود! و در آنجا دیگران [لشکر
1) . شعراء / 52 الی 66.
فرعون] را نیز (به دریا) نزدیک ساختیم! و موسی و تمام کسانی را که با او بودند نجات دادیم! سپس دیگران را غرق کردیم!»
این شعله چراغ فروزان عشق است، که شهد شهادت در راه خدا را در کام انسان شیرینتر از عسل میکند و وصال محبوب را برترین هدف میسازد.
این همان نیرویی بود که پیامبر اسلام(صلی الله علیه و اله) از آن کمک گرفت و مسلمانان نخستین را با آن پرورش داد و به سرعت ملتی عقب افتاده را به اوج افتخار رسانید، مسلمانانی که تاریخشان مایه اعجاب جهانیان شد.
ولی به هر حال این صحنه برای فرعون و دستگاهش بسیار گران تمام گشت هر چند طبق بعضی از روایات تهدیداتش را عملی نمود و ساحران مؤمن را شهید کرد، اما این کار نه تنها عواطف مردم را که به نفع موسی(علیه السلام)تحریک شده بود خاموش نکرد، بلکه به آن دامن زد.
همه جا سخن از پیامبر نو ظهور در میان بود و همه جا از نخستین شهیدان با ایمان بحث میشد، گروهی به این وسیله ایمان آوردند که بعضی از یاران نزدیک فرعون و حتی همسرش در این صف قرار گرفتند.
در اینجا سؤالی مطرح است که ساحران توبهکار و مؤمن چگونه خود را نخستین مؤمنان نامیدند؟
آیا منظورشان این بوده که نخستین مؤمنان در آن صحنه بودند؟
یا نخستین مؤمنان از حامیان فرعون؟
یا نخستین مؤمنانی که شربت شهادت نوشیدند؟
همه اینها محتمل است و در عین حال منافاتی با یکدیگر ندارد.
این تفاسیر در صورتی است که ما معتقد باشیم قبل از آنها کسان دیگری از بنیاسرائیل یا غیر بنیاسرائیل به موسی ایمان آورده باشند، اما اگر بگوئیم آنها پس از بعثت مأموریت یافتند که مستقیماً با خود فرعون تماس گیرند و نخستین ضربه را بر پیکر او وارد کنند، بعید نیست که این گروه به راستی اولین مؤمنان بودهاند و نیاز به تفسیر دیگری نیست.
در آیات گذشته دیدیم که سرانجام موسی در آن صحنه سرنوشتساز پیروز از میدان بیرون آمد. گرچه فرعون و فرعونیان به او ایمان نیاوردند، ولی این ماجرا چند اثر مهم داشت که هر کدام پیروزی مهمی محسوب میشد:
بنیاسرائیل به رهبر و پیشوای خود مؤمن و دلگرم شدند و یکدل و یک جان گرد او را گرفتند، چرا که بعد از سالها بدبختی و تیرهروزی و دربدری پیامبری آسمانی در میان خود میبینند که هم ضامن هدایت آنها است و هم رهبر انقلاب و آزادی و پیروزی آنان خواهد شد.
موسی در میان مردم مصر و قبطیان جایی برای خود باز کرد، جمعی به او تمایل پیدا کردند و یا لا اقل از مخالفت با او وحشت داشتند و صدای دعوت موسی در تمام مصر پیچید.
از همه مهمتر اینکه فرعون نه از نظر افکار عمومی، نه از نظر وحشت بر جان خود، قدرت مزاحمت با مردی که عصائی این چنین در دست دارد و زبانی آن چنان گویا در دهان، در خود نمیدید.
مجموع این امور زمینه مساعدی را برای اینکه موسی بتواند در میان آن مردم بماند و به دعوت و تبلیغ بپردازد و اتمام حجت کند فراهم ساخت.
سالیان دراز به این منوال گذشت و موسی معجزات دیگری را در کنار منطق و بیان خود به آنها نشان داد و حتی خداوند مردم مصر را سالها به قحطی و خشکسالی مبتلا ساخت تا آنها که شایسته بیداری هستند بیدار شوند.
هنگامی که موسی(علیه السلام)حجت را بر آنها تمام کرد و صفوف مؤمنان و منکران مشخص شد، دستور کوچ کردن بنیاسرائیل به موسی داده شد، آیات مورد بحث این صحنه را مجسم میسازد.نخست میگوید: «ما به موسی وحی فرستادیم که شبانه بندگان مرا کوچ ده و (از مصر) خارج کن و آنها شما را تعقیب خواهند کرد»؛ «وَ أَوْحَینا إِلی مُوسی أَنْ أَسْرِ بِعِبادِی إِنَّکمْ مُتَّبَعُونَ».
این یک برنامه الهی است که شما شبانه حرکت کنید و آنها نیز آگاه شوند و به تعقیب شما بپردازند و آنچه باید در این میان بشود، بشود.
تعبیر «عبادی» (بندگان من) با اینکه قبل از آن جملۀ «اوحینا» (وحی فرستادیم) به صورت جمع آمده برای بیان نهایت محبت خدا به بندگان با ایمان است.
موسی(علیه السلام)این فرمان را اجرا کرد و دور از چشم دشمنان، بنیاسرائیل را بسیج کرده فرمان حرکت داد و مخصوصاً شب را به دستور خدا برای این کار انتخاب نمود تا برنامهاش حساب شدهتر باشد.
اما بدیهی است حرکت یک گروه با این عظمت، چیزی نیست که بتوان آن
را برای مدت زیادی پنهان نگه داشت، به زودی جاسوسان فرعون، مطلب را به او گزارش دادند و چنان که قرآن میگوید: «فرعون مأموران به شهرها فرستاد تا نیرو جمع کنند»؛ «فَأَرْسَلَ فِرْعَوْنُ فِی الْمَدائِنِ حاشِرِینَ».
البته در شرائط آن روز، رسیدن پیام فرعون به همه شهرهای مصر، زمان قابل ملاحظهای لازم داشت، ولی طبیعی است که این خبر به شهرهای نزدیک به سرعت میرسد و نیروهای آماده فوراً حرکت میکنند و مقدمه لشگر و گروه ضربت را تشکیل میدهند، اما نیروهای دیگر تدریجاً به آنها میپیوندند.
ضمناً برای اینکه زمینه روانی مردم برای این بسیج عمومی آماده شود دستور داد اعلان کنند «اینها گروه اندکی هستند» (اندک از نظر تعداد در مقابل فرعونیان و اندک از نظر قدرت)؛ «إِنَّ هؤُلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِیلُونَ».
بنا بر این در مبارزه با این گروه با آن همه قدرتی که ما داریم جای هیچگونه نگرانی نیست که برنده مائیم.
«شرذمة» در اصل به معنی گروه اندک و باقیمانده چیزی است و به لباس پاره پاره، «شراذم" گفته میشود، بنا بر این علاوه بر معنی اندک بودن، پراکندگی نیز در مفهوم آن افتاده است، گویا فرعون با این تعبیر میخواست عدم انسجام بنیاسرائیل را از نظر نفرات لشکر نیز مجسم کند.
سپس افزود: ما چقدر حوصله کنیم؟ و تا چه اندازه با این بردگان سرکش مدارا نمائیم؟! «اینها ما را به خشم و غضب آوردهاند»؛ «وَ إِنَّهُمْ لَنا لَغائِظُونَ».
فردا مزارع مصر را چه کسی آبیاری میکند؟ خانههای ما را چه کسی مرمت میکند؟ بارهای سنگین را در این کشور پهناور چه کسی از زمین برمیدارد؟
چه کسی خدمتکار ما خواهد بود؟ به علاوه «ما از توطئه این گروه (چه در اینجا باشند و چه بروند) بیمناکیم و برای مقابله با آنها آمادگی کامل و هوشیاری لازم داریم»؛ «وَ إِنَّا لَجَمِیعٌ حاذِرُونَ».
بعضی از مفسران «حاذرون» را از مادۀ «حذر» به معنی خوف و ترس از توطئه آنها تفسیر کردهاند و بعضی از «حذر» به معنی هوشیاری و بیداری و آمادگی از نظر نیرو و سلاح، ولی این دو تفسیر با هم منافاتی ندارد، ممکن است فرعونیان هم بیمناک بودند و هم آمادگی برای مقابله داشتند.
سپس قرآن به ذکر نتیجه کار فرعونیان میپردازد و به طور اجمال زوال حکومت آنها و زمامداری بنیاسرائیل را بیان میکند، میگوید: «ما آنها را از باغهای سرسبز و چشمههای پر آب بیرون راندیم»؛ «فَأَخْرَجْناهُمْ مِنْ جَنَّاتٍ وَ عُیونٍ».
«و از گنجها و قصرهای زیبا و مساکن مرفه خارج ساختیم»؛ «وَ کنُوزٍ وَ مَقامٍ کرِیمٍ».
آری «این چنین کردیم و آنها را بدون زحمت به بنیاسرائیل دادیم و آنها را وارث فرعونیان ساختیم»؛ «کذلِک وَ أَوْرَثْناها بنیإِسْرائِیلَ».
در تفسیر «مَقامٍ کرِیمٍ» در میان مفسران گفتگو است، بعضی آن را به معنی قصرهای مجلل و مساکن پر ارزش دانستهاند و بعضی مجالس پر سرور و نشاطانگیز و بعضی مجالس حکمرانان و زمامداران که اطرافشان را مأموران سر بر فرمان گرفته بودند و بعضی نیز آن را به معنی منبرهایی که خطیبان بر آن سخنرانی میکردند تفسیر نمودهاند (منابری که در آن به نفع فرعون و حکومت و دستگاه او تبلیغات و سخنرانی میشد).
البته معنی اول از همه مناسبتر به نظر میرسد، هر چند این معانی با هم تضادی ندارند و ممکن است همه در مفهوم آیه جمع باشند، هم قصرهایشان از آنها گرفته شد و هم موقعیت حکومت و قدرتشان و هم جلسات جشن و سرورشان.
بر اساس تعبیری که در آیات بالا گذشت که خداوند میفرماید: «ما بنی- اسرائیل را وارث فرعونیان ساختیم" جمعی از مفسران بر این عقیدهاند که آنها به مصر بازگشتند و زمام حکومت را در دست گرفتند و مدتی بر آن سرزمین حکمرانی کردند(1).
البته ظاهر آیات فوق با این تفسیر مناسب است.
در حالی که بعضی دیگر معتقدند که آنها بعد از هلاک فرعونیان راهی سرزمینهای مقدس شدند، ولی بعد از مدتی به مصر بازگشتند و حکومتی در آنجا تشکیل دادند(2).
فصول تورات کنونی که مربوط به این قسمت است با این تفسیر مطابقت دارد.
بعضی دیگر احتمال دادهاند که بنیاسرائیل دو گروه شدند، گروهی از آنان در مصر باقی ماندند و حکومت کردند و گروهی همراه موسی(علیه السلام)به سوی سرزمینهای مقدس روانه شدند.
این احتمال نیز داده شده که منظور از وارث شدن بنیاسرائیل این است که آنها بعد از موسی(علیه السلام)و در زمان سلیمان بر سرزمین پهناور مصر حکمرانی کردند.
ولی با توجه به اینکه موسی(علیه السلام)یک پیامبر انقلابی بزرگ بود، بسیار بعید به نظر میرسد که چنین سرزمینی را که ارکان حکومتش فرو ریخته و در بست در اختیار او قرار داشت به کلی رها سازد و بیآنکه تصمیمی برای آنجا بگیرد روانه به سوی بیابانها شود، به خصوص اینکه سالیان دراز صدها هزار نفر از بنی- اسرائیل در آنجا ساکن بودند و با مسائل آن محیط آشنایی داشتند.
بنا بر این از دو حال خارج نیست یا بنیاسرائیل همگی به مصر بازگشتند و حکومتی را تشکیل دادند و یا جمعی از آنها به فرمان موسی(علیه السلام)در آنجا ماندند و این برنامه را اجرا کردند، در غیر این صورت بیرون راندن فرعونیان و وارث ساختن بنیاسرائیل که در آیات آمده مفهوم روشنی نخواهد داشت.
قرآن در آیات بعد چگونگی غرق فرعونیان را شرح میدهد، این امر سبب این سؤال میشود که چرا قرآن، نخست بیرون راندن فرعونیان را از قصرها و کاخها و املاکشان و وارث شدن بنیاسرائیل را ذکر کرده، سپس چگونگی غرق فرعونیان را، در حالی که ترتیب طبیعی غیر از آن است.
این امر ممکن است از قبیل بیان" اجمال» و «تفصیل" باشد، یعنی نخست مطلب را به طور سربسته بازگو کرده و بعد به شرح آن در آیات بعد پرداخته است.
و نیز ممکن است از قبیل ذکر نتیجه و سپس شرح مقدمات بوده باشد.
در آیات مذکور، آخرین صحنه از این بخش از داستان موسی و فرعون مطرح است و آن چگونگی نابودی فرعونیان و پیروزی و نجات بنیاسرائیل است.
چنان که در آیات گذشته خواندیم، فرعون مأموران خود را به شهرهای مصر گسیل داشت و به اندازه کافی لشکر و نیرو آماده ساخت، بعضی از مفسران نوشتهاند ششصد هزار نفر را به عنوان مقدمه لشکر فرستاد و خود با یک ملیون نفر به دنبال آنها به راه افتاد! شب را با سرعت به دنبال آنها حرکت کردند و به هنگام طلوع آفتاب به لشکر موسی رسیدند چنان که نخستین آیه مورد بحث میگوید: «فرعونیان آنها را تعقیب کردند و به هنگام طلوع آفتاب به آنها رسیدند»؛ «فَأَتْبَعُوهُمْ مُشْرِقِینَ»(1).
«هنگامی که دو گروه یکدیگر را دیدند، یاران موسی گفتند: به طور قطع ما در چنگال فرعونیان گرفتار شدیم و راه نجاتی وجود ندارد!»؛ «فَلَمَّا تَراءَا الْجَمْعانِ قالَ أَصْحابُ مُوسی إِنَّا لَمُدْرَکونَ».
در پیش روی ما دریا و امواج خروشان آب و در پشت سر ما دریایی از لشکر خونخوار با تجهیزات کامل، جمعیتی که سخت از ما خشمگینند و امتحان خونخواری خود را در کشتن فرزندان بیگناه ما سالیان درازدادهاند و خود فرعون نیز به قدر کافی مردی خیرهسر و ستمگر و خونخوار است، بنا بر این به سرعت همه ما را محاصره میکنند و از دم تیغ و شمشیر میگذرانند، یا اسیر کرده و با شکنجه بازمیگرداند و تمام قرائن نشان میداد که مطلب همین گونه است.
1) . بعضی از مفسران احتمال دادهاند که منظور از «مشرقین» حرکت بنیاسرائیل به سوی شرق و پیروزی فرعونیان از آنها در همین جهت بوده است، زیرا میدانیم سرزمین «بیتالمقدس» نسبت به مصر منطقه شرقی محسوب میشود.
در اینجا لحظات دردناکی بر بنیاسرائیل گذشت، لحظاتی که تلخی آن غیر قابل توصیف است، شاید جمع زیادی در ایمان خود متزلزل شده و سخت روحیه خود را باخته بودند.
اما موسی(علیه السلام)هم چنان آرام و مطمئن بود و میدانست وعدههای خدا درباره نجات بنیاسرائیل و نابودی قوم سرکش تخلف ناپذیر است.
لذا با یک دنیا اطمینان و اعتماد رو به جمعیت وحشتزده بنیاسرائیل کرد و «گفت: چنین نیست آنها هرگز بر ما مسلط نخواهند شد، چرا که پروردگار من با من است و به زودی مرا هدایت خواهد کرد»؛ «قالَ کلّاً إِنَّ مَعِی رَبِّی سَیهْدِینِ».
این تعبیر ممکن است اشاره به همان وعدهای بوده باشد که خداوند به هنگام مأموریت دادن به موسی و هارون فرمود: «إِنَّنِی مَعَکما أَسْمَعُ وَ أَری»؛(1)
«من همه جا با شما هستم میشنوم و میبینم.»
او میداند خدا همه جا با او است مخصوصاً تکیه روی نام «رب» (خداوند مالک و مصلح) نشان میدهد که او میدانست که این راه را نه با پای خود میپیماید که با لطف خداوند قادر مهربان طی میکند.
در این هنگام که شاید بعضی با ناباوری سخن موسی را شنیدند و هم چنان در انتظار فرا رسیدن آخرین لحظات زندگی بودند فرمان نهایی صادر شد، چنان که قرآن میگوید: «ما به موسی وحی کردیم که عصایت را به دریا زن!»؛ «فَأَوْحَینا إِلی مُوسی أَنِ اضْرِبْ بِعَصاک الْبَحْرَ».
همان عصائی که یک روز آیه انذار است و روز دیگر نشانه رحمت و نجات.
1) . طه / 46.
موسی(علیه السلام)چنین کرد و عصا را به دریا زد، در اینجا صحنه عجیبی نمایان گشت که برق شادی در چشمهای و دلهای بنیاسرائیل نمایان گردید: «ناگهان دریا شکافته شد، آبها قطعه قطعه شدند و هر بخشی همچون کوهی عظیم روی هم انباشته گشت!» و در میان آنها جادهها نمایان شد؛ «فَانْفَلَقَ فَکانَ کلُّ فِرْقٍ کالطَّوْدِ الْعَظِیمِ».
«انفلق» از مادۀ «فلق» (بر وزن فرق) به معنی شکافته شدن است و «فرق» (بر وزن رزق) از مادۀ «فرق» (بر وزن حلق) به معنی جدا شدن است، به تعبیر دیگر (به گونهای که راغب در مفردات گوید) فرق «فلق» و «فرق» این است که اولی اشاره به شکافتن میکند و دومی جدا شدن و لذا «فرقه» و «فرق» به قطعه یا جماعتی گفته میشود که از بقیه جدا گردد.
«طود» به معنی کوه عظیم است و توصیف مجدد آن به عظیم در آیه فوق تأکیدی بر این معنی است.
به هر حال خداوندی که فرمانش بر همه چیز نافذ است و آبها اگر طغیان میکنند به فرمان او است و طوفانها اگر به حرکت در میآیند به امر او است همان خدایی که نقش هستی نقشی از ایوان او است و آب و باد و خاک سرگردان او است، چنین فرمانی را به امواج دریا داد و امواج به سرعت پذیرا گشتند و روی هم انباشته شدند و در میان آنها جادهها نمایان گشت و هر گروهی از بنی- اسرائیل در جادهای روان شدند.
فرعون و فرعونیان که از دیدن این صحنه، مات و مبهوت شده بودند و چنین معجزه روشن و آشکاری را میدیدند باز هم از مرکب غرور پیاده نشدند، باز هم به
تعقیب موسی و بنیاسرائیل پرداختند و به سوی سرنوشت نهایی خود پیش رفتند، چنان که قرآن میگوید: «و در آنجا دیگران را نیز به دریا نزدیک ساختیم»؛ «وَ أَزْلَفْنا ثَمَّ الْآخَرِینَ».
و به این ترتیب فرعونیان نیز وارد جادههای دریایی شدند و هم چنان مغرورانه به دنبال بردگان قدیمی خود که سر به طغیان برافراشته بودند میدویدند، غافل از اینکه لحظات آخر عمر آنها فرا رسیده و فرمان عذاب به زودی صادر میشود.
آیه بعد میگوید «ما موسی و تمام کسانی را که با او بودند نجات دادیم»؛ «وَ أَنْجَینا مُوسی وَ مَنْ مَعَهُ أَجْمَعِینَ».
درست هنگامی که آخرین نفر از بنیاسرائیل از دریا بیرون آمد و آخرین نفر از فرعونیان داخل دریا شد فرمان دادیم آبها به حال اول بازگردند، امواج خروشان یک مرتبه فرو ریختند و سر بر هم نهادند، فرعون و لشکرش را همچون پرهای کاه با خود به هر جا بردند، در هم کوبیدند و نابود کردند.قرآن در یک عبارت کوتاه این ماجرا را بیان کرده میگوید: «سپس دیگران را غرق کردیم»؛ «ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرِینَ».
و به این ترتیب همه چیز در یک لحظه پایان گرفت، بردگان اسیر آزاد شدند و جباران مغرور گرفتار و نابود گشتند، تاریخ و رق خورد، تمدنی خیره کننده که بر ویرانههای خانههای مستضعفان پیریزی شده بود از صفحه عالم محو گشت، دوران آن مستکبران پایان گرفت و مستضعفان وارث ملک و حکومت آنها شدند.
آری «در این ماجرا نشانه روشن و درس عبرت بزرگی است، اما اکثر آنها ایمان
نیاوردند» گویی چشمها بسته و گوشها کر و قلبها در خواب فرو بسته است؛ «إِنَّ فِی ذلِک لَآیةً وَ ما کانَ أَکثَرُهُمْ مُؤْمِنِینَ».
جایی که فرعونیان با دیدن آن صحنههای عجیب ایمان نیاوردند از این قوم مشرک تعجب مکن و از عدم ایمانشان نگران مباش که تاریخ از این صحنهها بسیار به خاطر دارد.
تعبیر به «اکثر» اشاره به این است که گروهی از فرعونیان دست به دامن آئین موسی زدند و به جمع یاران او پیوستند، نه تنها «آسیه» همسر فرعون و دوست با وفای موسی که در قرآن از او به عنوان «مؤمن آلفرعون" یاد شده، بلکه جمع دیگری همانند ساحران توبهکار به او پیوستند.
آخرین آیه مورد بحث در یک جمله کوتاه و پر معنی به قدرت و رحمت بیپایان خدا اشاره کرده میگوید «پروردگار تو هم عزیز است و هم رحیم»؛ «وَ إِنَّ رَبَّک لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ».
از" عزت" او است که هر زمان اراده کند فرمان نابودی اقوام یاغی را صادر میکند و برای نابود کردن یک قوم جبار نیاز به این ندارد که لشکر فرشتگان را از آسمان اعزام کند به همان ابیکه مایه حیات آنها است فرمان مرگ آنها را میدهد و همان دریای نیل که مایه ثروت و قدرت فرعونیان بود قبرستان آنها میشود!.
و از «رحمت" او است که در این کار هرگز عجله نمیکند، بلکه سالها مهلت میدهد، معجزه میفرستد، اتمام حجت میکند و نیز از رحمت او است که این بردگان ستمدیده را از چنگال آن اربابان قلدر و زورگو رهایی میبخشد.
در قرآن مجید بارها این مطلب تکرار شده است که موسی بنیاسرائیل را به فرمان خدا از «بحر» عبور دارد(1)
و در چند مورد تعبیر به «یم» شده است(2).
اکنون سخن در این است که منظور از «بحر» و «یم» در اینجا چیست؟ آیا اشاره به رود پهناور و عظیم نیل است که تمام آبادی سرزمین مصر از آن سرچشمه میگرفته، یا اشاره به دریای احمر (و به تعبیر دیگر بحر قلزم) است.
از تورات کنونی و همچنین کلمات بعضی از مفسران چنین برمیآید که اشاره به «دریای احمر» است، ولی قرائنی در دست داریم که نشان میدهد منظور همان نهر عظیم نیل است زیرا «بحر» در لغت- چنان که راغب در مفردات میگوید- در اصل به معنی آب فراوان و وسیع است و «یم» نیز همین معنی را میرساند، بنا بر این اطلاق این دو کلمه بر" نیل" هیچ مانعی ندارد و اما قرائنی که این نظر را تأیید میکند:
محل سکونت فراعنه که مرکز آباد شهرهای مصر بوده حتماً نقطهای بوده است که با رود نیل فاصله زیادی نداشته و اگر معیار را محل فعلی اهرام یا حوالی آن بگیریم بنیاسرائیل ناچار بودند برای رسیدن به سرزمین مقدس نخست از نیل عبور کنند، زیرا این منطقه در غرب نیل واقع شده و برای رسیدن به سرزمین مقدس باید آنها به سوی شرق بروند.
فاصله مناطق آباد مصر که طبعاً در نزدیکی نیل است با دریای احمر به
قدری است که بسیار بعید به نظر میرسد بنیاسرائیل بتوانند آن را در یک شب و یا نصف یک شب طی کنند (از آیات گذشته این مطلب روشن شد که آنها شبانه سرزمین فراعنه را پشت سر گذاشتند و قاعدتاً در دل شب این کار را کردند و لشکر فرعون نیز به هنگام طلوع آفتاب به آنها رسیدند).
برای گذشتن از سرزمین مصر و رسیدن به اراضی مقدس نیازی نیست که از دریای احمر بگذرند، چرا که قبل از حفر کانال سوئز باریکه خشک قابل ملاحظهای در آنجا وجود داشته است، مگر اینکه دست به دامن این فرضیه بزنیم که در زمانهای بسیار قدیم دریای احمر با دریای مدیترانه متصل بوده و در اینجاخشکی وجود نداشته است و این فرضیه به هیچ وجه ثابت نیست.
قرآن در داستان افکندن موسی به آب تعبیر به «یم» کرده است (طه/39) و چنان که گفتیم در مورد غرق فرعونیان نیز تعبیر به «یم» کرده است و با توجه به اینکه هر دو در یک داستان و حتی در یک سوره (سوره طه) است و هر دو به طور مطلق نقل شده به نظر میرسد که هر دو یکی باشد. و با توجه به اینکه مادر موسی قطعاً او را به دریا نیفکند بلکه طبق تواریخ و همچنین قرائن عادی به نیل سپرد بنا بر این معلوم میشود غرق فرعونیان در نیل بوده است.
بعضی از مفسران که مایل نیستند زیر بار معجزات بروند اصرار دارند که حادثه غرق فرعونیان و نجات بنیاسرائیل را که در آیات گذشته بود به نحوی توجیه
کنند که با اسباب طبیعی و عادی بسازد! لذا گاه گفتهاند که این امر قابل تطبیق با پلهای متحرک است که امروز معمول میباشد(1).
بعضی دیگر گفتهاند که موسی(علیه السلام)به راهها آشنایی داشته و از برزخهایی که در دریای «سوف» (خلیج سوئز) وجود داشته میتوانسته بگذرد و به «جزیره سینا» وارد گردد و انفلاق بحر که در آیات آمده نیز اشاره به همین است(2).
بعضی دیگر شاید این احتمال را تقویت کردهاند که موسی درست به هنگام پایان جزر دریا به آن نقطه رسید و توانست که از نقاط خشک بگذرد، اما بلافاصله مد شروع شد و فرعونیان در امواج آب فرو غلطیدند و هلاک شدند! ولی حق این است که هیچ یک از این احتمالات با ظاهر آیات قرآن، اگر نگوئیم با صریح آن، سازگار نیست و با قبول مسأله اعجاز که بارها در شرح حالات پیامبران در قرآن آمده خصوصاً داستان همین عصای موسی هیچ لزومی بر چنین توجیهات وجود ندارد، چه مانعی دارد که به فرمان خدا که حاکم بر قانون علیت در جهان هستی است آبهای نیل بعد از نواختن عصا تحت جاذبه مرموزی به فرمان الهی جمع و متراکم گردند، به گونهای که راه قابل عبور در میان آن آشکار شود و بعد از مدتی این جاذبه خنثی گردد و آبها به حال طبیعی اول بازگردند. این استثناء در قانون علیت نیست، بلکه اعتراف به تأثیر علل غیر عادی میباشد که برای ما- با معلومات محدودی که داریم- ناشناخته است.
این نکته نیز قابل دقت است آخرین آیه مورد بحث که یک نوع نتیجهگیری از مجموع کار موسی و فرعون و پیروزی لشکر حق و نابودی لشکر باطل است خداوند را به «عزت» و «رحمت» توصیف میکند، اولی اشاره به شکستناپذیری قدرت او است و دومی وسعت رحمتش را نسبت به همه بندگان میرساند و مخصوصاً «عزیز» را بر «رحیم» مقدم داشته، تا این توهم پیش نیاید که رحمتش از موضع ضعف است، بلکه در عین قدرت رحیم است.
البته بعضی از مفسران معتقدند که توصیف به عزت اشاره به شکست دشمنان و توصیف به رحمت اشاره به پیروزی دوستان او است، ولی هیچ مانعی ندارد که هر دو صفت شامل هر دو گروه گردد، چرا که همه از رحمتش استفاده میکنند حتی گناهکاران و همه از سطوتش بیمناکند حتی نیکوکاران!(1)
قرآن میفرماید:
«مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَی الْکفَّارِ رُحَماءُ بَینَهُمْ تَراهُمْ رُکعاً سُجَّداً یبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً سیماهُمْ فی وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِک مَثَلُهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِی الْإِنْجیلِ کزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوی عَلی سُوقِهِ یعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِیغیظَ بِهِمُ الْکفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظیماً»؛(2)«محمّد(صلی الله علیه و اله) فرستاده خداست؛ و کسانی که با او هستند در برابر کفّار
سرسخت و شدید و در میان خود مهربانند؛ پیوسته آنها را در حال رکوع و سجود میبینی در حالی که همواره فضل خدا و رضای او را میطلبند؛ نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمایان است؛ این توصیف آنان در تورات وتوصیف آنان در انجیل است، همانند زراعتی که جوانههای خود را خارج ساخته، سپس به تقویت آن پرداخته تا محکم شده و بر پای خود ایستاده است و به قدری نموّ و رشد کرده که زارعان را به شگفتی وامیدارد؛ این برای آن است که کافران را به خشم آورد (ولی) کسانی از آنها را که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند، خداوند وعده آمرزش و اجر عظیمی داده است.»
در آخرین آیه ترسیم بسیار گویایی از اصحاب و یاران خاص پیامبر(صلی الله علیه و اله) و آنها که در خط او بودند از لسان تورات و انجیل بیان کرده که هم افتخار و مباهاتی است برای آنها که در «حدیبیه» و مراحل دیگر پایمردی به خرج دادند و هم درس آموزندهای است برای همه مسلمانان در تمام قرون و اعصار.
در آغاز میفرماید: «محمد فرستاده خدا است»؛ «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ».
خواه شبپرههایی همچون «سهیل بن عمرو» بپسندند یا نپسندند؟
و خود را از این آفتاب عالمتاب پنهان کنند یا نکنند؟ خدا گواهی به رسالت او داده و همه آگاهان گواهی میدهند.
سپس به توصیف یارانش پرداخته و اوصاف ظاهر و باطن و عواطف و افکار و اعمال آنها را طی پنج صفت چنین بیان میکند: «کسانی که با او هستند در برابر کفار شدید و محکم هستند»؛ «وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَی الْکفَّارِ».
و در دومین وصف میگوید: «اما در میان خود رحیم و مهربانند»؛ «رُحَماءُ بَینَهُمْ».
آری آنها کانونی از عواطف و محبت نسبت به برادران و دوستان و همکیشانند و آتشی سخت و سوزان و سدی محکم و پولادین در مقابل دشمنان.
در حقیقت عواطف آنها در این «مهر» و «قهر» خلاصه میشود، اما نه جمع میان این دو در وجود آنها تضادی دارد و نه قهر آنها در برابر دشمن و مهر آنها در برابر دوست سبب میشود که از جاده حق و عدالت قدمی بیرون نهند در سومین صفت که از اعمال آنها سخن میگوید میافزاید: «پیوسته آنها را در حال رکوع و سجود میبینی و همواره به عبادت خدا مشغولند»؛ «تَراهُمْ رُکعاً سُجَّداً».
این تعبیر عبادت و بندگی خدا را که با دو رکن اصلیش «رکوع» و «سجود» ترسیم شده، به عنوان حالت دائمی و همیشگی آنها ذکر میکند، عبادتی که که رمز تسلیم در برابر فرمان حق و نفی کبر و خود خواهی و غرور، از وجود ایشان است.
در چهارمین توصیف که از نیت پاک و خالص آنها بحث میکند میفرماید:
«آنها همواره فضل خدا و رضای او را میطلبند»؛ «یبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً».
نه برای تظاهر و ریا قدم بر میدارند و نه انتظار پاداش از خلق خدا دارند، بلکه چشمشان تنها به رضا و فضل او دوخته شده و انگیزه حرکت آنها در تمام زندگی همین است و بس.
حتی تعبیر به «فضل" نشان میدهد که آنها به تقصیر خود معترفند و اعمال خود را کمتر از آن میدانند که پاداش الهی برای آن بطلبند، بلکه با تمام تلاش و کوشش باز هم میگویند خداوندا! اگر فضل تو به یاری ما نیاید وای بر ما! و در
پنجمین و آخرین توصیف از ظاهر آراسته و نورانی آنها بحث کرده میگوید: «نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمایان است»؛ «سِیماهُمْ فِی وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ».(1)
«سیما» در اصل به معنی علامت و هیئت است، خواه این علامت در صورت باشد یا در جای دیگر بدن، هر چند در استعمالات روزمره فارسی به نشانههای صورت و وضع ظاهری چهره گفته میشود.
به تعبیری دیگری" قیافه" آنها به خوبی نشان میدهد که آنها انسانهایی خاضع در برابر خداوند و حق و قانون و عدالتند، نه تنها در صورت آنها که در تمام وجود و زندگی آنان این علامت منعکس است.
گرچه بعضی از مفسران آن را به اثر ظاهری سجده در پیشانی و یا اثر خاک در محل سجدهگاه تفسیر کردهاند، ولی ظاهراً آیه مفهوم گستردهتری دارد که چهره این مردان الهی را به طور کامل ترسیم میکند.
بعضی نیز گفتهاند: این آیه اشاره به سجدهگاه آنها در قیامت است که همچون ماه به هنگام بدر میدرخشد! البته ممکن است پیشانی آنها در قیامت چنین باشد ولی آیه از وضع ظاهری آنها در دنیا خبر میدهد.در حدیثی از امام صادق(علیه السلام)نیز آمده است که در تفسیر این جمله فرمود:
«هو السهر فی الصلاة؛ منظور بیدار ماندن در شب برای نماز خواندن است» (که آثارش در روز در چهره آنها نمایان است(2).
البته جمع میان این معانی کاملاً ممکن است.
به هر حال قرآن بعد از بیان همه این اوصاف میافزاید: «این توصیف آنها (یاران محمد(صلی الله علیه و اله) در تورات است؛ «ذلِک مَثَلُهُمْ فِی التَّوْراةِ»؛ این حقیقتی است که از پیش گفته شده و توصیفی است در یک کتاب بزرگ آسمانی که از پیش از هزار سال قبل نازل شده است.
ولی نباید فراموش کرد که تعبیر «وَ الَّذِینَ مَعَهُ»؛ (آنها که با او هستند) سخن از کسانی میگوید که در همه چیز با پیامبر(صلی الله علیه و اله) بودند، در فکر و عقیده و اخلاق و عمل، نه تنها کسانی که همزمان با او بودند هر چند خطشان با او متفاوت بود.
سپس به توصیف آنها در یک کتاب بزرگ دیگر آسمانی یعنی «انجیل» پرداخته، چنین میگوید: «توصیف آنها در انجیل همانند زراعتی است که جوانههای خود را خارج ساخته، سپس به تقویت آن پرداخته، تا محکم شده و بر پای خود ایستاده است و به قدری نمو و رشد کرده و پر برکت شده که زارعان را به شگفتی وا میدارد" (وَ مَثَلُهُمْ فِی الْإِنْجِیلِ کزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فازره فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوی عَلی سُوقِهِ یعْجِبُ الزُّرَّاعَ(1).
1) . در اینکه جملۀ «وَ مَثَلُهُمْ فِی الْإِنْجِیلِ» جمله مستقلی است و توصیف جدا گانهای را برای یاران محمد(صلی الله علیه و اله) غیر از توصیفی که در تورات آمده بیان میکند، و یا عطف بر جملۀ «ذلِک مَثَلُهُمْ فِی التَّوْراةِ» میباشد به طوری که از هر دو توصیف در هر دو کتاب آسمانی خبر میدهد، در میان مفسران گفتگو است، ولی ظاهر آیه این است که این دو توصیف جداگانه در دو کتاب آسمانی بوده است، و لذا کلمۀ «مثل» تکرار شده، در حالی که اگر عطف بر یکدیگر بود فصاحت ایجاب میکرد که بگوید: ذلک مثلهم فی التوراة و الانجیل.
«شطا» به معنی «جوانه» و «جوجه» است، جوانههایی که از پائین ساقه و کنار ریشهها بیرون میآید.
«آزر» از مادۀ «موازره» به معنی معاونت است.
«استغلظ» از مادۀ «غلظت» به معنی سفت و محکم شدن است.
جملۀ «استوی علی سوقه» مفهومش این است به حدی محکم شده که بر پای خود ایستاده (توجه داشته باشید که «سوق» جمع «ساق» است).
تعبیر «یعْجِبُ الزُّرَّاعَ» یعنی به حدی از نمو سریع و جوانههای زیاد و محصور وافر، رسیده، که حتی کشاورزانی که پیوسته با این مسائل سر و کار دارند در شگفتی فرو میروند.
جالب اینکه: در توصیف دوم که در انجیل آمده نیز پنج وصف عمده برای مؤمنان و یاران محمد(صلی الله علیه و اله) ذکر شده است (جوانه زدن- کمک کردن برای پرورش- محکم شدن- بر پای خود ایستادن- نمو چشمگیر اعجابانگیز).
در حقیقت اوصافی که در تورات برای آنها ذکر شده اوصافی است که ابعاد وجود آنها را از نظر عواطف و اهداف و اعمال و صورت ظاهر بیان میکند و اما اوصافی که در انجیل آمده بیانگر حرکت و نمو و رشد آنها در جنبههای مختلف است.
آری آنها انسانهایی هستند با صفات والا که آنی از «حرکت» باز نمیایستند، همواره جوانه میزنند و جوانهها پرورش مییابد و بارور میشود.
همواره اسلام را با گفتار و اعمال خود در جهان نشر میدهند و روز به روز خیل تازهای بر جامعه اسلامی میافزایند.
آری آنها هرگز از پای نمینشینند و دائماً رو به جلو حرکت میکنند، در عین عابد بودن مجاهدند و در عین جهاد عابدند، ظاهری آراسته، باطنی پیراسته، عواطفی نیرومند و نیاتی پاک دارند، در برابر دشمنان حق مظهر خشم خدایند و در برابر دوستان حق نمایانگر لطف و رحمت او.
سپس در دنباله آیه میافزاید: این اوصاف عالی، این نمو و رشد سریع و این حرکت پر برکت، به همان اندازه که دوستان را به شوق و نشاط میآورد سبب خشم کفار میشود «این برای آن است که کافران را به خشمآورد»؛ «لِیغِیظَ بِهِمُ الْکفَّارَ».(1)
و در پایان آیه میفرماید: «خداوند کسانی از آنها را که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند وعده آمرزش و اجر عظیمی داده است»؛ «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً».
بدیهی است اوصافی که در آغاز آیه گفته شد ایمان و عمل صالح در آن جمع بود، بنا بر این تکرار این دو وصف اشاره به تداوم آن است، یعنی خداوند این وعده را تنها به آن گروه از یاران محمد(صلی الله علیه و اله) داده که در خط او باقی بمانند و ایمان و عمل صالح را تداوم بخشند و گرنه کسانی که یک روز در زمره دوستان و یاران او بودند و روز دیگر از او جدا شدند و راهی بر خلاف آن را در پیش گرفتند، هرگز مشمول چنین وعدهای نیستند.
تعبیر به «منهم» (با توجه به این نکته که اصل در کلمۀ «من» در اینگونه موارد
1) . لام در جملۀ «لیغیظ» را بسیاری از مفسران لام علت گرفتهاند، بنا بر این مفهوم جمله چنین است: «این پیشرفت و قوت و قدرت را خدا نصیب یاران محمد(صلی الله علیه و اله) کرد، تا کافران به خشم آیند».
این است که برای «تبعیض» باشد و ظاهر آیه نیز همین معنی را میرساند دلیل بر این است که یاران او به دو گروه تقسیم خواهند شد: گروهی به ایمان و عمل صالح ادامه میدهند و مشمول رحمت واسعه حق و اجر عظیم میشوند اما گروهی جدا شده و از این فیض بزرگ محروم خواهند شد.
معلوم نیست چرا جمعی از مفسران اصرار دارند که «من» در «منهم» در آیه فوق حتماً «بیانیه» است، در حالی که به فرض که مرتکب خلاف ظاهر شویم و «من» را برای «بیان» بگیریم قرائن عقلی را که در اینجا وجود دارد چگونه میتوان کنار گذاشت، زیرا هیچکس مدعی نیست که یاران پیامبر(صلی الله علیه و اله) همه معصوم بودند و در این صورت احتمال عدم تداوم در خط ایمان و عمل صالح در مورد هر یک از آنها میرود و با این حال چگونه ممکن است خداوند وعده مغفرت و اجر عظیم را بدون قید و شرط به همه آنها دهد، اعم از اینکه راه ایمان و صلاح را بپیمایند، یا از نیمه راه بر گردند و منحرف شوند.
این نکته نیز قابل توجه است که جملۀ «وَ الَّذِینَ مَعَهُ»؛ (کسانی که با او هستند) مفهومش همنشین بودن و مصاحبت جسمانی با پیامبر(صلی الله علیه و اله) نیست، چرا که منافقین هم دارای چنین مصاحبتی بودند، بلکه منظور از «معه» به طور قطع همراه بودن از نظر اصول ایمان و تقوی است.
بنا بر این ما هرگز نمیتوانیم از آیه فوق یک حکم کلی در باره همه معاصران و همنشینان پیامبر(صلی الله علیه و اله) استفاده کنیم.
معروف در میان علما و دانشمندان اهل سنت این است که صحابه رسول اللَّه(صلی الله علیه و اله) دارای این امتیاز خاص بر افراد دیگر از امت هستند که همگی پاک و پاکیزهاند و از آلودگیها بدورند و ما حق انتقاد از هیچیک از آنها نداریم و بد گویی از آنها مطلقاً ممنوع است، حتی به گفته بعضی موجب کفر میشود! و برای اثبات این مقصود به آیاتی از قرآن مجید استناد کردهاند، از جمله آیه مورد بحث که میگوید: «خداوند به کسانی از آنها که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادهاند وعده مغفرت و اجر عظیم داده است».
و همچنین به «آیه 100 سوره توبه» که بعد از ذکر عنوان «مهاجرین» و «انصار» میگوید: «رَضِی اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ»؛ «خداوند از آنها خشنود و آنها نیز از خدا خشنود شدند».
ولی هر گاه خود را از پیشداوریها تهی کنیم، قرائن روشنی در برابر ما وجود دارد که این عقیده مشهور را متزلزل میسازد:
همانگونه که «تابعان» اگر یک روز در خط ایمان و احسان باشند و روز دیگر در خط کفر و اسائه (بدی کردن) قرار گیرند، از زیر چتر رضایت الهی خارج میشوند
عین همین مطلب در باره «صحابه" نیز میآید، زیرا آنها را نیز در آخرین آیه سوره فتح مقید به ایمان و عمل صالح کرده که اگر یک روز این عنوان از آنها سلب شود از دائره رضایت الهی بیرون خواهند رفت.و به تعبیر دیگر تعبیر به «احسان» هم در مورد «تابعان» است و هم در مورد «متبوعان» بنا بر این هر کدام از این دو، «خط احسان» را رها کنند مشمول رضایت خدا نخواهند بود.
چنان که در حدیثی از پیامبر(صلی الله علیه و اله) میخوانیم که یارانش عرض کردند:
«نحن اخوانک یا رسول اللَّه؟! قال: لا انتم اصحابی و اخوانی الذین یاتون بعدی، آمنوا بیو لم یرونی و قال: للعامل منهم اجر خمسین منکم، قالوا بل منهم یا رسول اللَّه؟ قال: بل منکم! ردوها ثلاثا، ثم قال: لانکم تجدون علی الخیر اعوانا!؛ آیا ما برادران توایم ای رسول خدا؟ فرمود: نه! شما اصحاب من هستید، ولی برادران من کسانی هستند که بعد از من میآیند و به من ایمان میآورند در حالی که مرا ندیدهاند».
سپس افزود: «افرادی از آنها که اهل عمل صالحند اجر پنجاه نفر از شما را دارند! عرض کردند پنجاه نفر از خودشان ای رسول خدا؟! فرمود:
نه! پنجاه نفر از شما!! و سه بار آنها این سخن را تکرار کردند (و پیامبر(صلی الله علیه و اله)
نفی کرد) سپس فرمود: این به خاطر آن است که شرایطی در اختیار دارید که شما را در کارهای خیر یاری میکند»(1).
در صحیح مسلم نیز از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) چنین نقل شده که روزی فرمود:
«وددت انا قد رأینا اخواننا؛ دوست میداشتم برادرانمان را میدیدیم!»
«قالوا: ا و لسنا اخوانک یا رسول اللَّه؟!؛ گفتند: آیا ما برادران تو نیستیم ای رسول خدا؟!»
فرمود:
«انتم اصحابی و اخواننا الذین لم یاتوا بعد؛ شما اصحاب من هستید، اما برادران ما هنوز نیامدهاند!»(2)
عقل و منطق نیز همین را میگوید که دیگران که تحت پوشش تعلیمات مستمر پیامبر(صلی الله علیه و اله) در شب و روز نبودهاند و در عین حال همانند یاران پیامبر(صلی الله علیه و اله) یا بیش از آنها ایمان و عمل صالح داشتهاند برترند.
ما چگونه میتوانیم کسانی را که آتش جنگ جمل را افروختند و آن همه مسلمانان را به کشتن دادند و بر روی خلیفه به حق پیامبر(صلی الله علیه و اله) شمشیر کشیدند از گناه تبرئه کنیم؟! یا کسانی که در «صفین» و «نهروان» اجتماع کردند و سر به
شورش در برابر وصی و جانشین پیامبر(صلی الله علیه و اله) و برگزیده مسلمین برداشتند و خونهای بیحساب ریختند، مشمول رضای خدا بدانیم و بگوئیم گرد و غبار عصیان نیز بر دامان آنها ننشسته است؟! و از این عجیبتر عذر کسانی است که تمام این مخالفتها را به عنوان اینکه آنها «مجتهد» بودند و مجتهد معذور است توجیه میکنند! اگر بشود چنین گناهان عظیمی را به وسیله «اجتهاد» توجیه کرد دیگر هیچ قاتلی را نمیتوان ملامت نمود و یا حدود الهی را در باره او اجرا کرد، چرا که ممکن است اجتهاد کرده باشد.
و به تعبیر دیگر در میدان جمل یا صفین و یا نهروان دو گروه در مقابل هم ایستادند که قطعاً هر دو بر حق نبودند، چرا که جمع بین ضدین محال است، با این حال چگونه میتوان هر دو را مشمول رضای خدا دانست، در حالی که مسأله از مسائل پیچیده و مشکلی نبود که تشخیص آن ممکن نباشد؟، زیرا همه میدانستند علی(علیه السلام)یا بر طبق نص پیامبر(صلی الله علیه و اله) و یا با انتخاب مسلمین خلیفه بر حق او است، در عین حال بر روی او شمشیر کشیدند، این کار را چگونه میتوان از طریق اجتهاد توجیه کرد؟! چرا شورش «اصحاب رده» را در زمان ابوبکر از طریق اجتهاد توجیه نمیکنند و رسماً آنها را مرتد میشمرند، اما شورشیان «جمل» و «صفین» و «نهروان» را مبرای از هر گونه گناه میدانند؟! به هر حال به نظر میرسد که مسأله تنزیه صحابه به طور مطلق یک حکم سیاسی بوده که گروهی بعد از پیامبر(صلی الله علیه و اله) برای حفظ موقعیت خود روی آن تکیه کردند، تا خود را از هر گونه انتقادی مصون و محفوظ دارند و این مطلبی است که نه با حکم عقل میسازد و نه با تواریخ مسلم اسلامی و شعری است که ما را در قافیه خود گرفتار خواهد کرد.
چه بهتر که ما در عین احترام به صحابه رسول اللَّه(صلی الله علیه و اله) و کسانی که همواره در خط او بودند معیار قضاوتدر باره آنها را اعمال و عقائدشان در طول زندگانیشان از آغاز تا انجام در نظر بگیریم، همان معیاری که از قرآن استفاده کردهایم و همان معیاری که خود پیامبر(صلی الله علیه و اله) یارانش را با آن میسنجید.
در روایات اسلامی که در تفسیر آیه اخیر آمده است تأکید فراوانی روی اصل «رحماء بینهم» دیده میشود.
از جمله در حدیثی از امام صادق(علیه السلام)میخوانیم:
«المسلم اخو المسلم، لا یظلمه و لا یخذله و لا یخوفه و یحق علی المسلم الاجتهاد فی التواصل و التعاون علی التعاطف و المواساة لاهل الحاجة و تعاطف بعضهم علی بعض، حتی تکونوا کما امرکم اللَّه عز و جل: رحماء بینکم، متراحمین، مغتمین لما غاب عنکم من امرهم، علی ما مضی علیه معشر الانصار علی عهد رسول اللَّه(صلی الله علیه و اله)؛ مسلمان برادر مسلمان است به او ستم نمیکند، تنهایش نمیگذارد، تهدیدش نمیکند و سزاوار است مسلمان در ارتباط و پیوند و تعاون و محبت و مواسات با نیازمندان کوشش کند و نسبت به یکدیگر مهربان باشند، تا مطابق گفته خداوند «رُحَماءُ بَینَهُمْ»" نسبت به یکدیگر با محبت رفتار کنید و حتی در غیاب آنها نسبت به امورشان دلسوزی کنید، آن گونه که انصار در عصر رسول اللَّه بودند»(1).
ولی عجیب است که مسلمانان امروز از رهنمودهای مؤثر این آیه و ویژگیهایی
1) . حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 5، ص: 77، ح 91.
که برای مؤمنان راستین و یاران رسول اللَّه(صلی الله علیه و اله) نقل میکند فاصله گرفتهاند، گاه آن چنان به جان هم میافتند و کینهتوزی و خونریزی میکنند که هرگز دشمنان اسلام آن چنان نکردند! گاه با کفار آن چنان پیوند دوستی میبندند که گویی برادرانی از یک اصل و نسبند.
نه خبری از آن رکوع و سجود است و نه آن نیات پاک و «ابتغاء فضل اللَّه» و نه آثار سجود در چهرهها نمایان و نه آن نمو و رشد و جوانه زدن و قوی شدن و روی پای خود ایستادن.
و عجب اینکه هر قدر از این اصول قرآنی فاصله گرفتهایم به درد و رنج و ذلت و نکبت بیشتری گرفتار شدهایم، ولی باز متوجه نیستیم از کجا ضربه میخوریم؟ باز «حمیتهای جاهلیت» مانع اندیشه و تجدید نظر و بازگشت به قرآن است، خدایا ما را از این خواب عمیق و خطرناک بیدار کن.
خداوندا! به ما توفیقی رحمت کن که ویژگیهای اخلاقی یاران راستین پیامبر(صلی الله علیه و اله) و اصحاب خالص او را که در این آیات آمده است در خود زنده کنیم.
بار الها! شدت در مقابل دشمنان، محبت در برابر دوستان، تسلیم در برابر فرمان تو، توجه به عنایات خاص تو و تلاش و کوشش برای بارور ساختن جامعه اسلامی و پیشرفت و گسترش آن را به ما عنایت فرما.
پروردگارا! از تو فتح مبینی میخواهیم که جامعه اسلامی ما در سایه آن به حرکت در آید و در عصر و زمانی که نیاز به معنویت از هر وقت دیگر بیشتر است تعلیمات این آئین حیاتبخش را به مردم جهان عرضه کنیم، هر روز قلوب تازهای را
در تسخیر اسلام در آوریم و کشور تازهای از کشور دلها را فتح نمائیم (آمین یا رب العالمین).(1)
«مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ»؛ اینجا خداوند صریحاً نام پیامبر را برده است تا هر نوع شک و شبههای را بر طرف سازد، در اینجا سخن تمام شده، سپس خداوند مؤمنین را مورد مدح خود قرار داده میفرماید:
«وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَی الْکفَّارِ رُحَماءُ بَینَهُمْ»؛ حسن گوید: شدت مؤمنین به جایی رسیده بود که حتی از لباس مشرکین دوری میجستند که بلباس آنان نچسبد و نیز بدنهای خود را از بدنهای آنان دور میگرفتند که ببدن آنان تماس پیدا نکند و مهربانی آنان در بین یکدیگر به جایی رسیده بود که هیچ مؤمنی برادر دینی خود را نمیدید مگر آنکه با او روبوسی کرده دست میداد و مثل این آیه است؛ «أَذِلَّةٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّةٍ عَلَی الْکافِرِینَ»؛ یعنی: مؤمنین نسبت به یکدیگر متواضع و نسبت به کافران مغرور و سرسخت میباشند.
«تَراهُمْ رُکعاً سُجَّداً»؛ این قسمت از بسیار نماز خواندن آنان و مداومت آنان بر نماز خبر میدهد.
«یبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً» یعنی: و بدین وسیله از درگاه خداوند زیادی نعمتهایش و رضایت او را میخواهند.
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج22، ص: 114.
«سِیماهُمْ فِی وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ»؛ از ابن عباس و عطیه نقل شده است که علامت آنان روز قیامتآنست که محل سجده آنان بسیار سفید خواهد بود.
شهر بن حوشب گوید: محل سجده آنان مانند ماه شب چهاردهم خواهد بود.
از عکرمه و سعید بن جبیر و ابیالعالیه آمده است که اثر سجده در پیشانی مؤمنین اثر خاکی است که جای میماند، زیرا مؤمنین بر خاک سجده میکنند نه روی لباس و فرش.
از ضحاک نقل شده است یعنی: زردی چهره و لاغری و رنجوری مؤمنین اثر سجدهای آنان است.
حسن گوید: مؤمنان طوری هستند که وقتی آنان را میبینی فکر میکنی بیمار هستند در صورتی که بیمار نیستند.
عطاء خراسانی گوید: تمام کسانی که نمازهای پنجگانه را میخوانند در این آیه وارد هستند.
«ذلِک مَثَلُهُمْ فِی التَّوْراةِ»؛ یعنی: آنچه که در قرآن از وصف آنان گفته شده است همان اوصافی است که در باره آنان در تورات آمده است، سپس صفت آنان را در انجیل بیان کرده میفرماید.
«وَ مَثَلُهُمْ فِی الْإِنْجِیلِ کزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ»؛ از ضحاک نقل شده است اخرج شطأه یعنی: مانند زرعی که جوانههای خود را بیرون داده است.
از مجاهد نقل شده است که بین این دو توصیف وقفی نیست، بلکه معنی
اینست که این مثل آنان است در تورات و انجیل هر دو و معنی آنست که مانند زراعتی که جوانههای خود را بیرون داده است.
«فَآزَرَهُ»؛ یعنی آن را محکم ساخته و نیرو بخشیده است، مبرد گفته است یعنی:
این جوانهها به شاخههای مادر پیوسته و مانند آنها شده است.
«فَاسْتَغْلَظَ»؛ یعنی این زراعت قوت گرفته و رشد نموده است.
«فَاسْتَوی عَلی سُوقِهِ»؛ یعنی: این کشت بر ریشهها و شاخههای استوار گشته به طوری که جوانهها با اصلهها به یک حد رسیدهاند و سوق جمع ساق است و معنی آنست که این زراعت رشد نهایی خود را یافته است.
«یعْجِبُ الزُّرَّاعَ»؛ یعنی این زراعت طوری است که کشاورزان خود را که آن را کاشتهاند شادمان و شگفت زده نموده است.
واحدی گوید: این یک مثال است که خداوند برای حضرت محمد و یارانش، زده است که منظور از زراعت حضرت محمد است و منظور از جوانهها یاران او و مؤمنین است که دور او هستند، که در ابتداء ضعیف و ناتوان بودند همانگونه که هر زراعتی در اول ضعیف است و سپس قوت یافته رشد میکند، همین طور هم مؤمنین بعضی دیگران را یاری نمودند تا آنجا که قدرت یافته بر کارها مسلط شدند.
«لِیغِیظَ بِهِمُ الْکفَّارَ»؛ یعنی: اینکه خداوند مؤمنین را بسیار و نیرومند ساخته است تا با فراوانی و تظاهر و انفاق و اتحادشان بر طاعت خدا موجب خشم کافران شوند، سپس خداوند میفرماید:
«وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ»؛ یعنی: خداوند کسانی که بر ایمان و فرمانبرداری خداوند استقامت ورزیدهاند وعده فرموده است(1).«مِنْهُمْ مَغْفِرَةً»؛ یعنی: به منظور پوشاندن گناهان گذشته آنان.
«وَ أَجْراً عَظِیماً»؛ یعنی: پاداشی مهم و همیشگی.(2)
1) . سعید بن جبیر از ابن عباس روایت میکند که در باره قوله خدا «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» از او سؤال شد گفت: در این باره مردمی از پیامبر پرسیدند و گفتند: یا رسول اللَّه این آیه در باره چه کسی نازل شده است؟ حضرت فرمودند: هنگامی که روز قیامت میرسد پرچمی از نور سفید نصب میگردد آن گاه ندا کنندهای فریاد میزند آقای مؤمنین و همراهانش که پس از بعثت محمد به او ایمان آوردهاند بپا خیزند، علی بن ابی طالب(علیه السلام)برمیخیزد و پرچمی که از نور سفید است به دست او داده میشود، که زیر این پرچم تمامی گذشتگان اولین از مهاجرین و انصار هستند که دیگران با آنان مخلوط نخواهند شد، تا آنکه علی(علیه السلام)روی منبری از نور پروردگار با عظمت قرار میگیرد، و تمامی مردم یک یک بر آن عرضه میشوند و هر کس پاداش و سهم نور خود را بر میگیرد، پس از آنکه همگی آمدند به آنان گفته میشود شما منزلهای خود را از بهشت دانستید، خداوند بزرگ شما میفرماید: برای شما نزد آمرزش و پاداشی بزرگ موجود است- یعنی بهشت- آن گاه علی بن ابی طالب(علیه السلام)بر میخیزد در حالی که تمام مردم زیر پرچم او هستند تا اینکه آنان را وارد بهشت میکند، سپس بطرف منبر خود باز میگردد، و هم چنان دسته دسته تمامی مؤمنین بر او عرضه میشوند و هر یک سهم خود را گرفته روانه بهشت میشوند، و کسانی هم برای جهنم باقی میمانند، و اینست معنی قول خدا که میفرماید: «و الذین آمنوا معه و عملوا الصالحات لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ»؛ یعنی گذشتگان اولین و اهل ولایت و قوله: «وَ الَّذِینَ کفَرُوا وَ کذَّبُوا بِآیاتِنا»؛ یعنی کسانی که به ولایت و حق علی کافر شدند، و حق علی بر تمام جهانیان واجب است؛ «أُولئِک أَصْحابُ الْجَحِیمِ» و اینان کسانی هستند که علی(علیه السلام)جهنم را میان آنان تقسیم کرده، شایسته جهنم و عذاب الهی شدهاند. (حاکم حسکانی، عبید الله بن عبد الله، شواهد التنزیل، ج 2، ص: 182)
2) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج23، ص: 177.
این آیه خاتمه سوره است و پیامبر را توصیف میکند و نیز آنهایی را که با اویند به اوصافی میستاید که در تورات و انجیل ستوده. و مؤمنین را که عمل صالح انجام دادهاند وعده جمیل میدهد. این آیه متصل به آیه قبل است، چون در آن آیه میفرمود که او رسول خود را به هدایت و دین حق فرستاده.
«مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ...»؛ ظاهراً این جمله مرکب است از مبتدا و خبر و کلامی است تمام. بعضی(1)گفتهاند:
«محمد» خبر مبتدایی است که حذف شده و آن ضمیری است که به کلمۀ «رسول» در آیه سابق برمیگردد و تقدیرش «هو محمد» میباشد و «رسول اللَّه" عطف بیان و یا صفت و یا بدل است. بعضی(2)
دیگر گفتهاند: «محمد» مبتدا و «رسول اللَّه» عطف بیان، یا صفت و یا بدل است و «الَّذِینَ مَعَهُ» هم عطف بر مبتدا و جملۀ «أَشِدَّاءُ عَلَی الْکفَّارِ...» خبر مبتدا است.
«وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَی الْکفَّارِ رُحَماءُ بَینَهُمْ»؛ این جمله نیز مرکب است از مبتدا و خبر. پس کلام در این صدد است که مؤمنین به رسول خدا(صلی الله علیه و اله) را توصیف کند و «شدت» و «رحمت» که دو صفت متضاد است از صفات ایشان شمرده شده. و جملۀ «أَشِدَّاءُ عَلَی الْکفَّارِ» را مقید کرد به جملۀ «رُحَماءُ بَینَهُمْ» تا توهمی که ممکن بود بشود دفع کرده باشد و دیگر کسی نپندارد که شدت و بیرحمی نسبت به
کفار، باعث میشود مسلمانان به طور کلی و حتی نسبت به خودشان هم سنگدل شوند لذا دنبال «اشداء» فرمود: «رُحَماءُ بَینَهُمْ»؛ یعنی در بین خود مهربان و رحیمند. و این دو جمله مجموعاً افاده میکند که سیره مؤمنین با کفار شدت و با مؤمنین رحمت است.
«تَراهُمْ رُکعاً سُجَّداً»؛ کلمۀ «رکع» و همچنین کلمۀ «سجد» جمع راکع و ساجد است. و مراد از اینکه فرمود: مؤمنین را راکع و ساجد میبینی این است که مؤمنین نماز میخوانند. و کلمۀ «تراهم» استمرار را میرساند. و حاصل معنای جمله این است که:
مؤمنین مستمر در خواندن نمازند. و جمله مورد بحث خبر دوم است برای مبتدای گذشته، یعنی کلمۀ «وَ الَّذِینَ مَعَهُ».
«یبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً»؛ کلمۀ «ابتغاء» که مصدر «یبتغون» است به معنای طلب است. و کلمۀ «فضل» به معنای عطیه است که در اینجا منظور از آن ثواب است. و کلمۀ «رضوان» به معنای خشنودی است، هم چنان که کلمۀ «رضا» به این معنا است، ولی کلمه رضوان در رساندن این معنا بلیغتر است.
در جمله مورد بحث دو احتمال هست: یکی اینکه بیانی باشد برای نتیجهای که از رکوع و سجود خود در نظر دارند که در این صورت مناسبتر آنست که جمله، حال از ضمیر مفعول یعنی ضمیر «هم» در جملۀ «تراهم» باشد. دیگر اینکه بیانی باشد برای نتیجه زندگی مؤمنین به طور کلی، هم چنان که ظاهرش هم همین است، آن وقت در این صورت این جمله نیز خبر سومی میشود برای «وَ الَّذِینَ مَعَهُ».
«سِیماهُمْ فِی وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ»؛ کلمۀ «سیما» به معنای علامت است. و جملۀ «سِیماهُمْ فِی وُجُوهِهِمْ» روی هم مبتدا و خبر و جملۀ «مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ» حال ضمیری است که در باطن خبر است و به سیما بر میگردد. و یا بیان است برای سیما و معنایش این است که: سجده آنان برای خدا به عنوان تذلل و تخشع برای او است و این سجده در چهره آنان اثری گذاشته و آن اثر سیمای خشوعبرای خداست، که هر کس ایشان را ببیند با آن سیما ایشان را میشناسد. و قریب به این معنا روایتی است از امام صادق(علیه السلام)که فرموده: «منظور شبزندهداری به نماز است». و روایت را صدوق در کتاب فقیه(1)
و مفید در روضة الواعظین(2)
بدون ذکر سند از عبداللَّه بن سنان از آن جناب نقل کردهاند.
بعضی از مفسرین(3)
گفتهاند: مراد از سیما، اثر خاکی است که در پیشانی دارند، چون مؤمنین همواره بر خاک سجده میکنند، نه بر فرش و جامه.
بعضی(4)
دیگر گفتهاند: مراد، سیمای مؤمنین در روز قیامت است که محل سجده آنان در آن روز مانند چراغ میدرخشد و نور میدهد.
«ذلِک مَثَلُهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِی الْإِنْجِیلِ»؛ کلمۀ «مثل» به معنای صفت است، یعنی این توصیفی که ما از ایشان کردیم و گفتیم اشداء بر کفار و مهربانان در بین خود هستند.، همان وصفی است که ما در دو کتاب تورات و انجیل ایشان را به آن اوصاف ستودهایم.
پس جملۀ «وَ مَثَلُهُمْ فِی الْإِنْجِیلِ» عطف است بر جملۀ «مَثَلُهُمْ فِی التَّوْراةِ»؛ ولی بعضی از مفسرین(1)
گفتهاند: جملۀ «وَ مَثَلُهُمْ فِی الْإِنْجِیلِ» عطف بر ما قبل نیست، بلکه آغاز کلامی دیگر است و مبتدایی است که خبرش جملۀ «کزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ...» میباشد، در نتیجه وصف مؤمنین در تورات همان است که فرمود: «أَشِدَّاءُ عَلَی الْکفَّارِ» تا جملۀ «مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ». و وصفشان در انجیل این است که: ایشان مانند زرعی هستند که در اطرافش جوانه زده باشد...
«کزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوی عَلی سُوقِهِ یعْجِبُ الزُّرَّاعَ»؛ «شطا» (گیاه) به معنای آن جوانههایی است که از خود گیاه به وجود میآید و در اطراف آن میروید و کلمۀ «ایزار» که مصدر «ازره» است، به معنای اعانت و یاری است. و کلمۀ «استغلاظ» به معنای رو به غلظت نهادن است. و کلمۀ «سوق» جمع «ساق» است. و کلمۀ «زراع» جمع «زارع» است.
و معنای آیه این است که: مثل مؤمنین مثل زراعت و گیاهی است که از کثرت برکت جوانههایی هم در پیرامون خود رویانده باشد و آن را کمک کند تا آن نیز قوی و غلیظ شده، مستقلاً روی پای خود بایستد، به طوری که برزگران از خوبی رشد آن به شگفت درآمده باشند.
و این آیه به این نکته اشاره میکند که خدای تعالی در مؤمنین برکت قرار داده و روز به روز به عده و نیروی آنان اضافه میشود. و به همین جهت دنبال این کلام فرمود: «لِیغِیظَ بِهِمُ الْکفَّارَ» تا خداوند به وسیله آنان کفار را به خشم آورد.
1) . آلوسى، محمود بن عبدالله، روح المعانى، ج 26، ص: 126.
«وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً»؛ ضمیر «منهم» به «الذین معه» برمیگردد. و کلمۀ «من» به طوری که از ظاهر چنین کلامی برمیآید تبعیض را میرساند و از این کلام استفاده میشود که مغفرت و اجر عظیم در حدوث و بقائش هم مشروط به ایمان است و هم مشروط است به عمل صالح. پس اگر از کسانی که با رسول خدا(صلی الله علیه و اله) بودند افرادی بوده باشند که در باطن ایمان نداشتهاند و مانند منافقین ایمانشان زبانی بوده و توانستهاند نفاق خود را از دیگران پنهان بدارند، (چون بعضی از منافقین معروف به نفاق بودند و بعضی از آنها معروف به ایمان)، چنین کسانی مغفرت و اجر عظیم ندارند، هم چنان که آیۀ شریفۀ «وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ مَرَدُوا عَلَی النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ»؛(1)از وجود چنین منافقینی خبر میدهد.
و نیز اگر کسانی که با رسول خدا(صلی الله علیه و اله) بودند در آغاز ایمان آوردند، ولی بعداً به شرک و کفر گرائیدند،آنان نیز مغفرت و اجر عظیم ندارند، هم چنان که آیۀ شریفۀ «إِنَّ الَّذِینَ ارْتَدُّوا عَلی أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَینَ لَهُمُ الْهُدَی... وَ لَوْ نَشاءُ لَأَرَیناکهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِیماهُمْ»؛(2)از وجود آنان خبر میدهد.
1) . «بعضی از اهل مدینه به سوی نفاق گرائیدند، تو ایشان را نمیشناسی، ما میشناسیم. توبه / 101)
2) . «به درستی، کسانی که مرتد شدند و به سوی شرک و کفر قبلی خود برگشتند، بعد از آنکه هدایت برایشان روشن گردید... و اگر میخواستیم آنان را معرفی میکردیم، ولی تو خودت ایشان را با سیمایشان شناختی.» (محمد / 30)
و نیز اگر کسی از اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و اله) ایمان آورد- و واقعاً هم ایمان آورد- و به سوی کفر و شرک برنگشت، ولی عمل صالح هم نکرد، او نیز مغفرت و اجر عظیم ندارد. هم چنان که از آیات افک هم این معنا استفاده میشود، چون بعضی از کسانی که در این واقعه دست داشتند صحابی بودند، بدری هم بودند و در عین حال خدای تعالی در بارهشان میفرماید: «إِنَّ الَّذِینَ یرْمُونَ الْمُحْصَناتِ الْغافِلاتِ الْمُؤْمِناتِ لُعِنُوا فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ»؛(1)با این حال آنهایی که نسبت زنا به عایشه دادند، جزء مؤمنین بودند ولی در عین حال، مغفرت و اجر عظیم ندارند. و نیز از آیۀ «إِنْ جاءَکمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَینُوا»؛ «اگر فاسقی برایتان خبری آورد تحقیق کنید» که در باره ولید بن عقبه است برمیآید که در عین اینکه صحابی بود و جزء مؤمنین به شمار میرفت ولی فاسق شده و به حکم آیۀ «فَإِنَّ اللَّهَ لا یرْضی عَنِ الْقَوْمِ الْفاسِقِینَ»؛(2)خدا از مردم فاسق راضی نمیشود.
و نظیر این اشتراط، یعنی شرط ایمان واقعی و عمل صالح، اشتراط وفاء است، که در آیۀ شریفۀ «إِنَّ الَّذِینَ یبایعُونَک إِنَّما یبایعُونَ اللَّهَ یدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیدِیهِمْ فَمَنْ نَکثَ فَإِنَّما ینْکثُ عَلی نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفی بِما عاهَدَ عَلَیهُ اللَّهَ فَسَیؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً» گذشت. و ابن عباس هم در روایتی که آن نیز گذشت از آیۀ «فَعَلِمَ ما فِی قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّکینَةَ عَلَیهِمْ» این طور فهمید و گفت: سکینت بر کسی نازل میشود که خدا در دل او وفایی سراغ داشته باشد.(3)
باز نظیر آیه مورد بحث در اشتراط،
شرایط مذکور در آیۀ «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ... وَ مَنْ کفَرَ بَعْدَ ذلِک فَأُولئِک هُمُ الْفاسِقُونَ»؛(1)است که میفرماید «خدای تعالی به کسانی که ایمان آورده و عمل صالح کردند، وعده داده که ایشان را در زمین جانشین کند... و هر کس بعد از ایمان آوردن کفر بورزد، آنان فاسقانند».
بعضی از مفسرین(2)
گفتهاند: کلمۀ «من» در آیه شریفه بیانیه است، نه تبعیضی و در نتیجه «وعده» در آیه یعنی وعده مغفرت و اجر عظیم، شامل تمامی افرادی که با پیامبر بودند، یعنی شامل تمامی صحابه آن جناب، میشود، هر چند که منافق شناخته شده، یا منافق شناخته نشده و یا فاقد عمل صالح و یا فاسق بوده باشند.
این حرف صحیح نیست:، زیرا به طوری که دیگران هم گفتهاند کلمۀ «من» اگر بیانیه باشد به هیچ وجه داخل بر ضمیر نمیشود و در کلام عرب چنین چیزی سابقه ندارد. و اگر این مفسرین به آیۀ «لَوْ تَزَیلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذِینَ کفَرُوا مِنْهُمْ» استشهاد کنند که کلمۀ «من» با اینکه بیانیه است بر ضمیر «هم» داخل شده، جواب میگوییم این استشهاد وقتی درست است که ضمیر در «تزیلوا» تنها به مؤمنین برگردد و ضمیر «منهم» به کفار برگردد و حال آنکه در تفسیر آیه گفتیم هر دو ضمیر به
مجموع مؤمنین و کفار مکه برمیگردد و در نتیجه کلمۀ «من» در آنجا نیز تبعیضی است، نه بیانیه، پس استشهاد درست نیست.
و بعد از همه این حرفها اگر وعده مغفرت یا خود مغفرت شامل همه نامبردگان، به طور مطلق بشود و هیچ شرطی از ایمان و عمل صالح در کار نباشد و همه آمرزیده باشند- چه ایمان داشته باشند و چهمشرک باشند، چه عمل صالح کرده باشند و چه عمل فسق انجام داده باشند- باید به طور قطع و به روشنی ملتزم شویم به اینکه تمامی تکالیف دینی در باره غیر مؤمنین لغو و بیهوده بوده و اصلاً تکلیف از آنان برداشته شده. و این مطلبی است که قرآن و سنت آن را به شدت دفع میکند.
پس اشتراط مذکور اشتراطی است صحیح که فی نفسه هر چند آیه و روایتی آن را نگفته باشد واقعیت دارد. خدای تعالی حتی در باره انبیایش فرموده: «وَ لَوْ أَشْرَکوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما کانُوا یعْمَلُونَ»؛(1)و اشتراط ایمان را حتی در مورد انبیایش با اینکه معصوم بودند اثبات کرده، آن وقت چگونه میتوانیم در دیگران آن را معتبر نشماریم.
حال اگر بگویی: اشتراط وعده مغفرت و اجر عظیم به ایمان و عمل صالح، اشتراطی است عقلی، که بیانش گذشت و نمیشود آن را انکار کرد و لیکن سیاق آیۀ «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ» شهادت میدهد به اینکه اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و اله) هم ایمان داشتهاند و هم عمل صالح و خلاصه واجد شرط بودهاند.
مخصوصاً با در نظر گرفتن اینکه کلمۀ «منهم» را بعد از جملۀ «الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» آورد که میفهماند عمل صالح. جدای از آنان نبوده، به خلاف آیۀ
1) . «اگر انبیاء هم شرک بورزند تمامی مساعیشان بی نتیجه میشود.» (انعام / 88)
«وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیسْتَخْلِفَنَّهُمْ»؛(1)که به قول بعضی از مفسرین(2)
چنین دلالتی ندارد. باز مؤید این حرف، مدحی است که از مؤمنین کرده و فرموده: «تَراهُمْ رُکعاً سُجَّداً یبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً»؛ چون از این تعبیر استمرار در رکوع و سجود استفاده میشود.
در پاسخ میگوییم: اما اینکه کلمۀ «منهم» در آیه شریفه بعد از جملۀ «الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» آمده، برای این نیست که دلالت کند بر اینکه عمل صالح منفک از اصحاب رسول خدا نبوده، بلکه برای این است که موضوع حکم مجموع دو طائفه «الَّذِینَ آمَنُوا» و «عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» بود و اثر مغفرت و اجر بر صرف ایمان و بدون عمل صالح مترتب نمیشود و کلمۀ «منهم» هم از آنجایی که متعلق به مجموع موضوع است، لذا جا دارد که بعد از تمام شدن موضوع یعنی بعد از ذکر «الَّذِینَ آمَنُوا» و نیز «وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» گفته شود.
و اما در آیۀ شریفۀ «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیسْتَخْلِفَنَّهُمْ» که ضمیر «منکم» بعد از ذکر ایمان و قبل از ذکر عمل صالحات آمده، برای این بوده که وجهه کلام و هدف آن بشارت دادن مؤمنین است و در چنین زمینهای مناسبتر آنست که در مخاطب قرار دادن مؤمنین شتاب شود، تا زودتر خرسند گشته و از شنیدن بشارت خوشحال گردند. پس نمیتوان گفت آیه مذکور دلالت دارد بر اینکه موضوع در آن تنها ایمان است، هر چند عمل صالح نداشته باشند،
ولی در آیه مورد بحث دلالت دارد بر اینکه مؤمنین مورد نظر آن منفک از عمل صالح نیستند.
و اما اینکه گفتند(1):
جملۀ «تَراهُمْ رُکعاً سُجَّداً...»، دلالت بر استمرار دارد، ما نیز در آن حرفی نداریم، اما استمرار تا روز نزول آیه، نه تا چندی که زندهاند، پس ممکن است افراد مورد نظر آیه تا روز نزول آیه، هم ایمان داشته باشند و هم عمل صالح، ولی بعداً ایمان خود و یا عمل صالح را از دست داده باشند و اشکالی که در کار است مربوط است به لغویت احکام در آینده آنان، نه در گذشته، چون آمرزش گناهان گذشته منافات ندارد با اینکه همان آمرزیدگان در آینده نیز مکلف باشند، نه تنها منافات ندارد، بلکه مؤکد آن نیز هست، به خلاف اینکه مغفرت مطلق باشد و گناهان آینده را نیز شامل شود که دیگر با بقای تکلیف مولوی نمیسازد و دیگر معنا ندارد تکلیف باز هم معتبر باشد، ناگزیر باید بگوییم مشمولین این آیه بعد از نزول آیه، دیگر تکلیفی نداشتهاند و بطلان این حرف قطعی است. علاوه بر اینکه ارتفاع تکلیف مستلزم آنست که دیگر معصیتی نباشد و حتی بزرگترین گناهان، معصیت ونافرمانی نباشد، چون دیگر فرمانی نیست تا مخالفتش نافرمانی باشد و وقتی نافرمانی نبود، مغفرت معنا ندارد، پس مغفرت این طوری مستلزم عدم مغفرت است.(2)
گروه بسیاری از اهل مصر و بصره و کوفه به مدینه آمدند و نزد امام علی(علیه السلام)گرد
آمده از کردارهای ناپسند عثمان شکایت کردند و درخواست نمودند تا حضرت از جانب ایشان با او گفتگو نماید و بخواهد که رضای آنها را فراهم نماید (از بد رفتاری دست برداشته بدعتهائی که در دین نهاده از بین ببرد و باصحاب پیغمبر اکرم این همه ظلم و ستم روا ندارد و مردم درستکار را به حکم فرمائی شهرها بفرستد) پس امام(علیه السلام)نزد عثمان رفته فرمود:
«إِنَّ النَّاسَ وَرَائِی وَ قَدِ اسْتَسْفَرُونِی إ بَینَک وَ بَینَهُمْ وَ وَ اللَّهِ مَا أَدْرِی مَا أَقُولُ لَک مَا أَعْرِفُ شَیئاً تَجْهَلُهُ وَ لَا أَدُلُّک عَلَی أَمْرٍ لَا تَعْرِفُهُ إِنَّک لَتَعْلَمُ مَا نَعْلَمُ مَا سَبَقْنَاک إِلَی شَیءٍ فَنُخْبِرَک عَنْهُ وَ لَا خَلَوْنَا بِشَیءٍ فَنُبَلِّغَکهُ وَ قَدْ رَأَیتَ کمَا رَأَینَا وَ سَمِعْتَ کمَا سَمِعْنَا وَ صَحِبْتَ رَسُولَ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) کمَا صَحِبْنَا وَ مَا ابْنُ ابیقُحَافَةَ وَ لَا ابْنُ الْخَطَّابِ بِأَوْلَی بِعَمَلِ [الْخَیرِ] الْحَقِّ مِنْک وَ أَنْتَ أَقْرَبُ إِلَی ابیرَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) وَشِیجَةَ إ رَحِمٍ مِنْهُمَا وَ قَدْ نِلْتَ مِنْ صِهْرِهِ مَا لَمْ ینَالا فَاللَّهَ اللَّهَ فِی نَفْسِک فَإِنَّک وَ اللَّهِ مَا تُبَصَّرُ مِنْ عَمًی وَ لَا تُعَلَّمُ مِنْ جَهْلٍ وَ إِنَّ الطُّرُقَ لَوَاضِحَةٌ وَ إِنَّ أَعْلَامَ الدِّینِ لَقَائِمَةٌ فَاعْلَمْ أَنَّ أَفْضَلَ عِبَادِ اللَّهِ عِنْدَ اللَّهِ إِمَامٌ عَادِلٌ هُدِی وَ هَدَی فَأَقَامَ سُنَّةً مَعْلُومَةً وَ أَمَاتَ بِدْعَةً مَجْهُولَةً وَ إِنَّ السُّنَنَ لَنَیرَةٌ لَهَا أَعْلَامٌ وَ إِنَّ الْبِدَعَ لَظَاهِرَةٌ لَهَا أَعْلَامٌ وَ إِنَّ شَرَّ النَّاسِ عِنْدَ اللَّهِ إِمَامٌ جَائِرٌ ضَلَّ وَ ضُلَّ بِهِ فَأَمَاتَ سُنَّةً مَأْخُوذَةً وَ أَحْیا بِدْعَةً مَتْرُوکةً وَ إِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) یقُولُ یؤْتَی یوْمَ الْقِیامَةِ بِالْإِمَامِ الْجَائِرِ وَ لَیسَ مَعَهُ نَصِیرٌ وَ لَا عَاذِرٌ فَیلْقَی فِی نَارِ جَهَنَّمَ فَیدُورُ فیها کمَا تَدُورُ الرَّحَی ثُمَّ یرْتَبِطُ إ فِی قَعْرِهَا وَ إِنِّی أَنْشُدُک اللَّهَ [أَنْ] أَلَّا تَکونَ إِمَامَ هَذِهِ الْأُمَّةِ الْمَقْتُولَ فَإِنَّهُ کانَ یقَالُ یقْتَلُ فِی هَذِهِ الْأُمَّةِ إِمَامٌ یفْتَحُ عَلَیهَا الْقَتْلَ وَ الْقِتَالَ إِلَی یوْمِ الْقِیامَةِ وَ یلْبِسُ أُمُورَهَا عَلَیهَا وَ یبُثُّ الْفِتَنَ فیها فَلَا یبْصِرُونَ الْحَقَّ مِنَ الْبَاطِلِ یمُوجُونَ فیها مَوْجاً وَ یمْرُجُونَ فیها مَرْجاً إ فَلَا تَکونَنَّ لِمَرْوَانَ سَیقَةً إ یسُوقُک حَیثُ
شَاءَ بَعْدَ جَلَالِ السِّنِّ وَ تَقَضِّی الْعُمُرِ فَقَالَ لَهُ عُثْمَانُ رَضِی اللَّهُ عَنْهُ کلِّمِ النَّاسَ فِی أَنْ یؤَجِّلُونِی حَتَّی أَخْرُجَ إِلَیهِمْ مِنْ مَظَالِمِهِمْ فَقَالَ(علیه السلام)مَا کانَ بِالْمَدِینَةِ فَلَا أَجَلَ فِیهِ وَ مَا غَابَ فَأَجَلُهُ وُصُولُ أَمْرِک إِلَیه.»(1)
پس امام(علیه السلام)نزد عثمان رفته فرمود:
مردم در پشت سر من میباشند و مرا بین تو و خودشان سفیر و واسطه قرار دادهاند (از من درخواست نمودهاند که پیغام ایشان را رسانیده فساد را از بین ببرم) و سوگند به خدا به تو نمیدانم چه بگویم؟! (بچه زبانی سخن بگویم که در تو اثر بخشد) چیزی (از بدعتها و کردار زشتت) نمیدانم که تو خود آن را ندانی و تو را به کاری (حرمت آنچه به جا میآوری) راهنما نیستم که آن را نشناسی (بلکه رفتارت را میدانی حرام و بر خلاف دین است) و میدانی آنچه ما میدانیم (زشتی کارهایی که مرتکب میشوی بر تو پوشیده نیست، چنانکه بر ما آشکار است) در چیزی از تو پیشی نگرفتیم که تو را به آن آگاه سازیم و در هیچ حکمی خلوت ننمودیم تا آن را به تو برسانیم (ما و تو هر دو پیغمبر اکرم را درک کرده رفتارش را با مردم دیده و احکامش را شنیدهایم، پس لازم نیست تو را به روش آن حضرت تبلیغ نماییم) و تو دیدی آنچه ما دیدیم و شنیدی آنچه که ما شنیدیم و با رسول خدا(صلی الله علیه و اله) خویشی داشتی چنانکه ما خویشی داشتیم و پسر ابیقحافه و پسر خطّاب به درستکاری سزاوارتر از تو نبودند (با اینکه بر خلاف گفتار پیغمبر اکرم رفتار کرده به بهانه خلافت را غصب نمودند، مانند تو بدعتهائی در دین احداث نکرده با مسلمین اینگونه ظلم و ستم روا نداشتند) در حالیکه تو از جهت خویشی به رسول خدا(صلی الله علیه و اله) از آنها
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 235.
نزدیکتری (چون عثمان پسر عفّان ابن ابیالعاص ابن امیة ابن عبد شمس بن عبد مناف میباشد و عبد مناف جدّ سوّم حضرت رسول: محمّد ابن عبد اللّه بن عبد المطّلب ابن هاشم ابن عبد مناف ابن قصّی ابن کلّاب ابن مرّة ابن کعب است و امّا ابوبکر عبد اللّه پسر ابیقحافة عثمان ابن عامر ابن عمر ابن کعب ابن سعد ابن تیم ابن مرّة ابن کعب میباشد و مرّة جدّ ششم پیغمبر اکرم است و امّا عمر پسر خطّاب ابن نفیل ابن عبد العزّی ابن ریاح ابن عبد اللّه ابن قرط ابن زرّاح ابن عدی ابن کعب بوده و کعب جدّ هفتم رسول خدا است، پس خویشاوندی عثمان از ابوبکر و عمر به پیغمبر اکرم نزدیکتر است) و به دامادی پیغمبر مرتبهای یافتهای که ابوبکر و عمر نیافتند (عثمان رقیه و امّ کلثوم را کهبنا بر مشهور دختران پیغمبر بودند به همسری خود درآورد، در اوّل رقیه را و بعد از چندگاه که آن مظلومه وفات نمود امّ کلثوم را به جای خواهر به او دادند و از اینرو است که در پیش عامّه و سنّیها به ذیالنّورین ملقّب گشته) پس در باره خود از خدا بترس، از خدا بترس، زیرا سوگند به خدا تو از کوری بینا و از نادانی تعلیم داده نمیشوی (براه حقّ گمراه نبودهای تا تو را راهنمائی نمایم و به رفتار درست نادان نیستی تا تو را دانا گردانم، بلکه دانسته بر خلاف رفتار مینمایی) و بتحقیق راهها (احکام خدا) آشکار و نشانههای دین (قرآن و اهلبیت) برپا و برقرار است، پس (اگر تو را غفلت گرفته) بدان برترین بندگان نزد خدا پیشوای عادل و درستکاری است که (براه حقّ) هدایت شده و (دیگران را) راهنما باشد و سنّت و طریقه دانسته شده (از پیغمبر اکرم) را برپا دارد (طبق آن رفتار نماید) و بدعت باطل و نادرست را بمیراند (از بین برده مردم را به نادرستی آن آگاه سازد) و بتحقیق سنتها روشن و هویدا است و برای آنها نشانههایی است و
(همچنین) بدعتها آشکار است و آنها (نیز) نشانههایی دارد و بدترین مردم نزد خدا پیشوای ستمکاری است که گمراه باشد و دیگران هم به وسیلۀ او گمراه شوند، بمیراند سنّتی را که (از رسول خدا) گرفته شده و زنده گرداند بدعتی که از بین رفته (از حقّ دست برداشته بترویج باطل بکوشد) و من از رسول خدا،(صلی الله علیه و اله)، شنیدم که میفرمود: روز قیامت پیشوای ستمکار را میآورند که با او یاری کنندهای نیست (تا از آتش دوزخ رهائیش دهد) و نه عذر خواهی (تا عذاب را از او برطرف نماید) پس در آتش دوزخ انداخته میشود و در آن میگردد چنانکه آسیا گردش مینماید، بعد در گودی و ته دوزخ حبس و باز داشته میشود.
و تو را به خدا درخواست نموده سوگند میدهم که مبادا پیشوای این امّت باشی که کشته شوی، زیرا پیش از این گفته میشد (پیغمبر اکرم فرمود): که در این امّت پیشوایی کشته میشود که (بر اثر کشته شدنش راه) خونریزی و جنگیدن تا روز قیامت گشوده میگردد و کارها را برایشان مشتبه مینماید و تباهکاریها را در آنان نشر میدهد و آنها حقّ را از باطل امتیاز نمیدهند، در آن تباهکاریها آشوب بسیار کرده از حقّ دست برمیدارند و به سختی مضطرب و نگران میگردند، پس بعد از سالیان دراز و به سر رسیدن عمر برای مروان مانند شتری که دشمن آن را غارت کرده و به تندی میراند، مباش تا بهرجا که خواهند تو را براند.
عثمان به آن حضرت گفت: با مردم گفتگو کن تا مرا مهلت دهند که ستمهایی که بر آنان وارد شده برطرف نمایم.
پس امام(علیه السلام)فرمود: آنچه در مدینه است مهلتی در آن لازم نیست و آنچه در آن نمیباشد مهلت آن تا رسیدن فرمان تو است به آن (برای کسیکه در مدینه حاضر
است شروع به اصلاح نما و مهلت نمیخواهد و برای اصلاح امور در شهرهای دور، کافیست دستورات جدی وقاطع به او دهی.
متأسفانه عثمان بر اثر فریب خوردن از مروان به ستمگری بر مسلمانان ادامه داد و گوش به فرمایشهای امیر المؤمنین نداد تا جائیکه اهل مصر و دیگران او را در خانهاش محاصره نموده به سختی کشتند.(1)
«ثُمَّ أُدْخِلَ ثَقَلُ الْحُسَینِ(علیه السلام)وَ نِسَاؤُهُ وَ مَنْ تَخَلَّفَ مِنْ اهلبیتهِ عَلَی یزِیدَ بْنِ مُعَاوِیةَ لَعَنَهُمَا اللَّهُ وَ هُمْ مُقَرَّنُونَ فِی الْحِبَالِ فَلَمَّا وَقَفُوا بَینَ یدَیهِ وَ هُمْ عَلَی تِلْک الْحَالِ قَالَ لَهُ عَلِی بْنُ الْحُسَینِ(علیه السلام)أَنْشُدُک اللَّهَ یا یزِیدُ مَا ظَنُّک بِرَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) لَوْ رَآنَا عَلَی هَذِهِ الصِّفَةِ فَأَمَرَ یزِیدُ بِالْحِبَالِ فَقُطِّعَتْ ثُمَّ وَضَعَ رَأْسَ الْحُسَینِ(علیه السلام)بَینَ یدَیهِ وَ أَجْلَسَ النِّسَاءَ خَلْفَهُ لِئَلَّا ینْظُرُونَ إِلَیهِ فَرَآهُ عَلِی بْنُ الْحُسَینِ(علیه السلام)فَلَمْ یأْکلِ الرُّءُوسَ بَعْدَ ذَلِک أَبَداً وَ أَمَّا زَینَبُ فَإِنَّهَا لَمَّا رَأَتْهُ أَهْوَتْ إِلَی جیبها فَشَقَّتْهُ ثُمَّ نَادَتْ بِصَوْتٍ حَزِینٍ یفْزِعُ الْقُلُوبَ یا حُسَینَاهْ یا حَبِیبَ رَسُولِ اللَّهِ یا ابْنَ مَکةَ وَ مِنًی یا ابْنَ فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ سَیدَةِ النِّسَاءِ یا ابْنَ بِنْتِ الْمُصْطَفَی.
قَالَ الرَّاوِی: فَأَبْکتْ وَ اللَّهِ کلَّ مَنْ کانَ فِی الْمَجْلِسِ وَ یزِیدُ عَلَیهِ لَعَائِنُ اللَّهِ سَاکتٌ.
ثُمَّ جَعَلَتِ امْرَأَةٌ مِنْ بنیهَاشِمٍ کانَتْ فِیدار یزِیدَ لَعَنَهُ اللَّهُ تَنْدُبُ عَلَی
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: فیض الإسلام، ج3، ص: 528.
الْحُسَینِ(علیه السلام)وَ تُنَادِی یا حَبِیبَاهْ یا سَیدَ اهلبیتاهْ یا ابْنَ مُحَمَّدَاهْ یا رَبِیعَ الْأَرَامِلِ وَ الْیتَامَی یا قَتِیلَ أَوْلَادِ الْأَدْعِیاءِ قَالَ الرَّاوِی:
فَأَبْکتْ کلَّ مَنْ سَمِعَهَا ثُمَّ دَعَا یزِیدُ عَلَیهِ اللَّعْنَةُ بِقَضِیبِ خَیزُرَانٍ فَجَعَلَ ینْکتُ بِهِ ثَنَایا الْحُسَینِ(علیه السلام)فَأَقْبَلَ عَلَیهِ ابوبَرْزَةَ الْأَسْلَمِی وَ قَالَ وَیحَک یا یزِیدُ أَ تَنْکتُ بِقَضِیبِک ثَغْرَ الْحُسَینِ(علیه السلام)ابْنِ فَاطِمَةَ(صلی الله علیه و اله) أَشْهَدُ لَقَدْ رَأَیتُ النَّبِی(صلی الله علیه و اله) یرْشُفُ ثَنَایاهُ وَ ثَنَایا أَخِیهِ الْحَسَنِ(علیه السلام)وَ یقُولُ أَنْتُمَا سَیدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ فَقَتَلَ اللَّهُ قَاتِلَکمَا وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّلَهُ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِیراً قَالَ الرَّاوِی: فَغَضِبَ یزِیدُ وَ أَمَرَ بِإِخْرَاجِهِ فَأُخْرِجَ سَحْباً.»(1)
راوی گوید: پس از آن خانواده و زنان حسین(علیه السلام)و بازماندگانش را طناب بسته بر یزید وارد کردند.
چون آنها با این وضع نزد یزید ایستادند، علی بن الحسین(علیهما السلام ) فرمود: «ای یزید! تو را به خدا سوگند میدهم، گمانت به پیامبر چیست اگر ما را بدین حال ببیند».
یزید دستور داد تا طنابها و ریسمانها را قطع کردند.
بعد سر انور را پیش رویش نهاد و زنان را پشت سرش نشانید تا وی را ننگرند، زین العابدین سر را بدید و دیگر هرگز از کلّهای نخورد.
امّا زینب، چون سر برادر را بدید، دست برد و گریبانش درید و با صدایی حزین که دلها را جریحهدار میکرد فرمود: یا حسینا، ای حبیب رسول اللَّه، ای فرزند مکه و منیای فرزند فاطمة الزهراء سیده زنان، ای فرزند دخت مصطفی.
1) . ابنطاووس، احمد، اللهوف على قتلى الطفوف، مترجم: فهرى زنجانی، ص: 179.
راوی گوید: به خدا قسم هر کس که در مجلس حضور داشت بگریست و یزید ساکت بود.
زنی از بنیهاشم که در کاخ یزید بود شروع به نوحه نمود و میگفت:
«یا حسیناه، یا حبیباه، یا سیداه، یا سید اهلبیتاه، یا ابن محمّداه.»
ای بهار و امید زنان بیسرپرست و اطفال یتیم، ای کشته زنازادگان.
گریه از همگان به بانگ برخاست.
راوی گوید: بعد یزید تازیانه خیزران را بخواست و با آن به دندانهای پیشین حسین(علیه السلام)میزد.
ابو برزة الأسلمی(1)رو به یزید کرد و گفت: وای بر توای یزید، آیا بر لب و دندان حسین بن فاطمه(علیها السلام) تازیانه میزنی؟! گواهی میدهم که دیدم پیامبر(صلی الله علیه و اله) لب و دندان حسین(علیه السلام)و برادرش حسن(علیه السلام)را میلیسید و میبوسید در حالی که میفرمود: شما دو سید جوانان بهشتیانید، خدا قاتل شما را بکشد و لعنت فرماید و جهنم را برایشان مهیا کند و چه بد فرجامی است! راوی گوید: یزید پلید به خشم آمد و امر کرد او را کشان کشان بیرون برند.
قَالَ وَ جَعَلَ یزِیدُ یتَمَثَّلُ بِأَبْیاتِ ابْنِ الزِّبَعْرَی:
لَیتَ أَشْیاخِی بِبَدْرٍ شَهِدُوا
جَزِعَ الْخَزْرَجُ مِنْ وَقْعِ الْأَسَلِ
لَأَهَلُّوا وَ اسْتَهَلُّوا فَرَحاً
ثُمَّ قَالُوا یا یزِیدُ لَا تُشَلَ
قَدْ قَتَلْنَا الْقَوْمَ مِنْ سَادَاتِهِمْ
وَ عَدَلْنَاهُ بِبَدْرٍ فَاعْتَدَلَ
1) . نام ابوبرزه فضلة بن عبید بن حارث اسلمی است که کنیهاش بر نامش غلبه دارد. در اسمش اختلاف است. صحابی است ساکن مدینه و سپس بصره، در نهروان با علی(علیه السلام)بود، در خراسان سال 65 ه درگذشت. (ابن حجر عسقلانی، احمد بن علی، تهذيب التهذیب، ج10، ص: 446)
لَعِبَتْ هَاشِمٌ بِالْمُلْک فَلَا
خَبَرٌ جَاءَ وَ لَا وَحْی نَزَلَ
لَسْتُ مِنْ خِنْدِفَ إِنْ لَمْ أَنْتَقِمْ
مِنْ بنیأَحْمَدَ مَا کانَ فَعَلَ
راوی میگوید: بعد یزید خواندن اشعار ابن الزبعری(1)را آغازید.
لیت اشیاخی ببدر شهدوا
جزع الخزرج من وقع الأسل
کاش اشیاخ (اجداد) من که در بدر کشته شدند. ناله خزرج را از درد نیزه شاهد بودند
فأهلّوا و استهلّوا فرحا
ثمّ قالوا: یا یزید لا تشل
پس برخیزند و پایکوبی کنند و بگویند: ای یزید دست مریزاد
قد قتلنا القرم من ساداتهم
و عدلناه ببدر فاعتدل
ارباب و سادات آنان را کشتیم و انتقام بدر را گرفتیم
لعبت هاشم بالملک فلا
خبر جاء و لا وحی نزلهاشم با سلطنت بازی کرد، زیرا نه خبری آمده است و نه وحیی نازل شده است
لست من خندف إن لم انتقم
من بنیأحمد ما کان فعل
من از خندف نباشم اگر از فرزندان احمد در برابر آنچه کرده انتقام نگیرم.
«فَقَامَتْ زَینَبُ بِنْتُ عَلِی بْنِ ابیطَالِبٍ(علیه السلام)فَقَالَتْ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی رَسُولِهِ وَ آلِهِ أَجْمَعِینَ صَدَقَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ کذَلِک یقُولُ ثُمَّ کانَ عاقِبَةَ الَّذِینَ أَساؤُا السُّوای أَنْ کذَّبُوا بِآیاتِ اللَّهِ وَ کانُوا بِها یسْتَهْزِؤُنَ أَ ظَنَنْتَ یا یزِیدُ حَیثُ أَخَذْتَ عَلَینَا أَقْطَارَ الْأَرْضِ وَ آفَاقَ السَّمَاءِ فَأَصْبَحْنَا نُسَاقُ کمَا تُسَاقُ الْأُسَرَاءُ أَنَّ بِنَا هَوَاناً
1) . عبد اللَّه بن الزّبعری بن قیس سهمی قریشی، ابوسعد، شاعر قریش در جاهلیت بود. او بسیار بدخواه مسلمانان بود تا آن که هنگام گشودن مکه به نجران گریخت. در سال 15 ه مرد. الاعلام 4 / 87.
عَلَیهِ وَ بِک عَلَیهِ کرَامَةً وَ أَنَّ ذَلِک لِعِظَمِ خَطَرِک عِنْدَهُ فَشَمَخْتَ بِأَنْفِک وَ نَظَرْتَ فِی عِطْفِک جَذْلَانَ مَسْرُوراً حَیثُ رَأَیتَ الدُّنْیا لَک مُسْتَوْثِقَةً وَ الْأُمُورَ مُتَّسِقَةً وَ حِینَ صَفَا لَک مُلْکنَا وَ سُلْطَانُنَا فَمَهْلًا مَهْلًا أَ نَسِیتَ قَوْلَ اللَّهِ تَعَالَی وَ لا یحْسَبَنَّ الَّذِینَ کفَرُوا أَنَّما نُمْلِی لَهُمْ خَیرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِیزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ أَ مِنَ الْعَدْلِ یا ابْنَ الطُّلَقَاءِ تَخْدِیرُک حَرَائِرَک وَ إِمَاءَک وَ سَوْقُک بَنَاتِ رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) سَبَایا قَدْ هَتَکتَ سُتُورَهُنَّ وَ أَبْدَیتَ وُجُوهَهُنَّ تَحْدُو بِهِنَّ الْأَعْدَاءُ مِنْ بَلَدٍ إِلَی بَلَدٍ وَ یسْتَشْرِفُهُنَّ أَهْلُ الْمَنَاهِلِ وَ الْمَنَاقِلِ وَ یتَصَفَّحُ وُجُوهَهُنَّ الْقَرِیبُ وَ الْبَعِیدُ وَ الدَّنِی وَ الشَّرِیفُ لَیسَ مَعَهُنَّ مِنْ رِجَالِهِنَّ وَلِی وَ لَا مِنْ حُمَاتِهِنَّ حَمِی وَ کیفَ یرْتَجَی مُرَاقَبَةُ مَنْ لَفَظَ فُوهُ أَکبَادَ الْأَزْکیاءِ وَ نَبَتَ لَحْمُهُ مِنْ دِمَاءِ الشُّهَدَاءِ وَ کیفَ یسْتَبْطِئُ فِی بُغْضِنَا أَهْلَ الْبَیتِ مَنْ نَظَرَ إِلَینَا بِالشَّنَفِ وَ الشَّنَئَانِ وَ الْإِحَنِ وَ الْأَضْغَانِ ثُمَّ تَقُولُ غَیرَ مُتَأَثِّمٍ وَ لَا مُسْتَعْظِمٍ-
لَأَهَلُّوا وَ اسْتَهَلُّوا فَرَحاً
ثُمَّ قَالُوا یا یزِیدُ لَا تُشَلَ
مُنْتَحِیاً عَلَی ثَنَایا ابیعبداللَّه سَیدِ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ تَنْکتُهَا بِمِخْصَرَتِک وَ کیفَ لَا تَقُولُ ذَلِک وَ قَدْ نَکأْتَ الْقَرْحَةَ وَ اسْتَأْصَلْتَ الشَّافَةَ بِإِرَاقَتِک دِمَاءَ ذُرِّیةِ مُحَمَّدٍ(صلی الله علیه و اله) وَ نُجُومِ الْأَرْضِ مِنْ آلعَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ تَهْتِفُ بِأَشْیاخِک زَعَمْتَ أَنَّک تُنَادِیهِمْ فَلَتَرِدَنَّ وَشِیکاً مَوْرِدَهُمْ وَ لَتَوَدَّنَّ أَنَّک شَلَلْتَ وَ بَکمْتَ وَ لَمْ تَکنْ قُلْتَ مَا قُلْتَ وَ فَعَلْتَ مَا فَعَلْتَ اللَّهُمَّ خُذْ لَنَا بِحَقِّنَا وَ انْتَقِمْ مِنْ ظَالِمِنَا وَ أَحْلِلْ غَضَبَک بِمَنْ سَفَک دِمَاءَنَا وَ قَتَلَ حُمَاتَنَا فَوَ اللَّهِ مَا فَرَیتَ إِلَّا جِلْدَک وَ لَا حَزَزْتَ إِلَّا لَحْمَک وَ لَتَرِدَنَّ عَلَی رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) بِمَا تَحَمَّلْتَ مِنْ سَفْک دِمَاءِ ذُرِّیتِهِ وَ انْتَهَکتَ مِنْ حُرْمَتِهِ فِی عِتْرَتِهِ وَ لُحْمَتِهِ حَیثُ یجْمَعُ اللَّهُ شَمْلَهُمْ وَ یلُمُّ شَعَثَهُمْ وَ یأْخُذُ بِحَقِّهِمْ وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یرْزَقُونَ وَ حَسْبُک
بِاللَّهِ حَاکماً وَ بِمُحَمَّدٍ(صلی الله علیه و اله) خَصِیماً وَ بِجَبْرَئِیلَ ظَهِیراً وَ سَیعْلَمُ مَنْ سَوَّلَ لَک وَ مَکنَک مِنْ رِقَابِ الْمُسْلِمِینَ بِئْسَ لِلظَّالِمِینَ بَدَلًا وَ أَیکمْ شَرٌّ مَکاناً وَ أَضْعَفُ جُنْداً وَ لَئِنْ جَرَّتْ عَلَی الدَّوَاهِی مُخَاطَبَتَک إِنِّی لَأَسْتَصْغِرُ قَدْرَک وَ أَسْتَعْظِمُ تَقْرِیعَک وَ أَسْتَکثِرُ تَوْبِیخَک لَکنَّ الْعُیونَ عبْرَی وَ الصُّدُورَ حَرَّی أَلَا فَالْعَجَبُ کلُّ الْعَجَبِ لِقَتْلِ حِزْبِ اللَّهِ النُّجَبَاءِ بِحِزْبِ الشَّیطَانِ الطُّلَقَاءِ فَهَذِهِ الْأَیدِی تَنْطِفُ مِنْ دِمَائِنَا وَ الْأَفْوَاهُ تَتَحَلَّبُ مِنْ لُحُومِنَا وَ تِلْک الْجُثَثُ الطَّوَاهِرُ الزَّوَاکی تَنْتَابُهَا الْعَوَاسِلُ وَ تُعَفِّرُهَا أُمَّهَاتُ الْفَرَاعِلِ وَ لَئِنِ اتَّخَذْتَنَا مَغْنَماً لَتَجِدَنَّا وَشِیکاً مَغْرَماً حِینَ لَا تَجِدُ إِلَّا مَا قَدَّمَتْ یدَاک وَ ما رَبُّک بِظَلَّامٍ لِلْعَبِیدِ فَإِلَی اللَّهِ الْمُشْتَکی وَ عَلَیهِ الْمُعَوَّلُ فَکدْ کیدَک وَ اسْعَ سَعْیک وَ نَاصِبْ جُهْدَک فَوَ اللَّهِ لَا تَمْحُو ذِکرَنَا وَ لَا تُمِیتُ وَحْینَا وَ لَا تُدْرِک أَمَدَنَا وَ لَا تَرْحَضُ عَنْک عَارَهَا وَ هَلْ رَأْیک إِلَّا فَنَدٌ وَ أَیامُک إِلَّا عَدَدٌ وَ جَمْعُک إِلَّا بَدَدٌ یوْمَ ینَادِی الْمُنَادِی أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی الظَّالِمِینَ فَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ الَّذِی خَتَمَ لِأَوَّلِنَا بِالسَّعَادَةِ وَ الْمَغْفِرَةِ وَ لِآخِرِنَا بِالشَّهَادَةِ وَ الرَّحْمَةِ وَ نَسْأَلُ اللَّهَ أَنْ یکمِلَ لَهُمُ الثَّوَابَ وَ یوجِبَ لَهُمُ الْمَزِیدَ وَ یحْسِنَ عَلَینَا الْخِلَافَةَ إِنَّهُ رَحِیمٌ وَدُودٌ وَ حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیلُ.
فَقَالَ یزِیدُ لَعَنَهُ اللَّهُ:
یا صَیحَةً تُحْمَدُ مِنْ صَوَائِحِ
مَا أَهْوَنَ النَّوْحَ عَلَی النَّوَائِحِ(1).
راوی گوید: زینب دخت علی(علیهما السلام ) برخاست و فرمود:
«حمد مر خدای پروردگار جهانیان را سزاست و درود خدا بر محمّد و بر همه
1) . ابنطاووس، احمد، اللهوف على قتلى الطفوف، مترجم: فهرى زنجانی، ص: 186.
آلاو باد، خدا راست فرموده که فرمود: «سپس پایان کار آنان که بد کردند این است که آیات خدا را تکذیب کرده و بدانها استهزا کنند(1)».
ای یزید، آیا گمان بردهای حال که جای جای زمین و آفاق آسمان را بر ما گرفتی و بستی و ما چونان کنیزان رانده شدیم، مایه خواری ما و موجب کرامت توست!! و حکایت از عظمت مکانت تو دارد که این چنین باد در بینی انداختهای و برق شادی و سرور از دیدگانت میجهد، حال که دنیا را برای خود مرتّب و امور را برایت منظم میبینی و ملک و سلطنت ما برایت صافی گردیده لختی آرام گیر، مگر سخن خدای را فراموش کردهایکه فرمود: «گمان مبرند آنان که کافر شدند و ما آنان را مهلت دادیم.
(این مهلت) برای آنان خیر است، ما همانا مهلت دادیم آنان را که بر گناه خود بیفزایند و برای آنان عذاب خوارکننده خواهد بود(2)».
آیا این از عدل است ای فرزند آزادشدهها که زنان و کنیزان تو در پس پرده باشند و دختران رسول اللَّه اسیر؟! پردههایشان را دریدی و چهرههایشان را آشکار کردی، آنان را چونان دشمنان از شهری به شهری کوچانیده، ساکنان منازل و مناهل بر آنان اشراف یافتند و مردم دور و نزدیک و پست و فرو مایه و شریف چهرههایشان را نگریستند، در حالی که از مردان آنان حامی و سرپرستی همراهشان نبود.
چگونه امید میرود از فرزند کسی که جگرهای پاکان را به دهان گرفته و گوشت وی از خون شهداء پرورش یافته است؟! و چسان در عداوت ما اهل البیت
کندی ورزد آن که نظرش به ما نظر دشمنی و کینهتوزی است؟! آن گاه بدون احساس چنین گناه بزرگی بگویی: (اجداد تو) برخیزند و پایکوبی کنند و به تو بگویند: ای یزید دست مریزاد، در حالی که با تازیانه و عصایت بر دندانهای پیشین ابیعبداللَّه(علیه السلام)بزنی.
چرا چنین نگویی و حال آن که از قرحه و جراحت پوست برداشتی و با ریختن خون ذرّیه محمّد(صلی الله علیه و اله) که ستارگان زمین از آلعبد المطلباند خاندان او را مستأصل کردی و نیاکان خود را میخوانی و به گمان خود آنها را ندا در میدهی.
(ای یزید) زودا که به آنان بپیوندی و در آن روز آرزو میکردی کهای کاش شل بودی و لال و نمیگفتی آنچه را که گفتی و نمیکردی آنچه را که کردی.
خداوندا حقّ ما را بگیر و از آن که به ما ستم کرد انتقام ستان و غضب خود را بر آن که خونهای ما را ریخته، حامیان ما را کشته فرو فرست.
(ای یزید) به خدا سوگند جز پوست خود را ندریدی و جز گوشتت را نبریدی، بیتردید بر رسول اللَّه(صلی الله علیه و اله) وارد میشوی در حالی که خون ذرّیهاش را ریختی و پرده حرمت فرزندانش را دریدی و این جایی است که خدا پراکندگیهایشان را جمع و پریشانیهایشان را دفع و حقوق آنان را بگیرد «آنان را که در راه خدا به شهادت رسیدند مرده مپندار، بل زندگانی هستند که در نزد پروردگارشان مرزوقاند(1)».
(ای یزید) همین قدر تو را بس است که خدای داور و محمّد(صلی الله علیه و اله) دشمنت و صاحب خون و جبرئیل پشت و پشتوان باشد و زودا بداند آن کس که فریبت داد و
1) . «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یرْزَقُونَ.» (آلعمران / 157)
تو را بر گرده مسلمانان سوار کرد، چه بد جانشینی برگزیده و کدام یک مکانتی بدتر داشته نیرویی اندکتر دارد.
یزید، گر چه دواهی و بلاهای زیاد از تو بر من فرود آمد ولی هماره قدر تو را ناچیز دانسته فاجعهات را بزرگ و نکوهشت را بزرگ میشمرم، چه کنم که دیدگان، اشکبار و سینهها سوزان است.
شگفتا و بس شگفتا کشته شدن حزب اللَّه نجیبان به دست حزب شیطان طلقاء است، از دستهای پلیدشان خونهای ما میچکد و دهانهای ناپاکشان از گوشت ما میخورد و آن جسدهای پاک و پاکیزه با یورش گرگهای درنده روبروست و آثارشان را کفتارها محو میکند و اگر ما را غنیمت گرفتی، زودا دریابی غنیمت نه که غرامت بوده است، آن روز که جز آنچه دستهایت از پیش فرستاده نیابی و پروردگارت ستمگر بر بندگانش نیست و شکایتها به سوی خداست.
هر کید و مکر و هر سعی و تلاش که داری به کار بند، سوگند به خدای که هرگز نمیتوانی، یاد و نام ما را محو و وحی ما را بمیرانی، چه دوران ما را درک نکرده، این عار و ننگ از تو زدوده نگردد. آیا جز این است که رأی توست و باطل و روزگارت محدود و اندک و جمعیت تو پراکنده گردد، آری، آن روز که ندا رسد: أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی الظَّالِمِینَ.
پس حمد مر خدای راست که برای اوّل ما سعادت و مغفرت و برای آخر ما شهادت و رحمت مقرر فرمود.
از خدا مسألت میکنیم ثواب آنان را تکمیل فرموده و موجبات فزونی آن را
فراهم آورد و خلافت را بر ما نیکو گرداند، چه او رحیم و ودود است، خدای ما را بس است چه نیکو وکیلی است.
یزید لعنة اللَّه علیه گفت:یا صیحة تحمد من صوائح
ما أهون الموت علی النّوائح
صیحه از زنان صیحهکننده زیبا و مرگ بر زنان نوحهگر چه ناچیز است.
همواره دشمنان اسلام جهت تسلط بر منابع کشورهای اسلامی، از راههای مختلفی وارد میشوند.
گاهی از طریق ایجاد اختلاف بین مذاهب، وگاهی از طریق ایجاد اختلاف بین حاکمان اسلامی.
وگاهی دشمن، با نفوذ در یک حاکمیت اسلامی، آن را استحاله کرده وتمام اهداف شوم خود را توسط او محقق میسازد و حتی حاکمیتی را که به صورت تمام عیار در اختیار اهداف شوم قرار داده را با رنگ و آب ظاهری وبعنوان حاکمیت نمونه اسلامی در بین ملتها وحکومتهای اسلامی، معرفی میکنند.
این درحالی است که این حاکمیت به ظاهر اسلامی، همچون غده سرطانی در ممالک اسلامی و جوامع بشری، ایفاء نقش کرده و مأموریت سرکوب گرانه ای را در مقابل حرکتهای اصیل انقلابی و اسلامی و آزاد اندیشی، به نیابت کفار و دشمنان و استکبار، دنبال میکند.
اینجاست که امت اسلامی وخصوصا حکومتهای اسلامی، باید مواضع یکپارچهای را در مقابل این حاکمیت فاسد وفریب خورده و حتی دست نشانده،
اتخاذ نمایند ونگذارند این حکومت قلابی و استحمار شده، مسیر نفاق گونه خود را علیه مصالح امت اسلامی، عملیاتی سازد.
متأسفانه در طول تاریخ اسلام، بارها اینگونه مشکلات از سوی دشمنان اسلام، برنامه ریزی وعملیاتی و پیاده سازی شده و امت اسلامی وحکومتهای اسلامی دچار چالشها وزیان ها وخسارتهای جبران ناپذیر، شدهاند.
«اللهم انا نشکو الیک فقد نبینا وغیبة ولینا»
و الحمدلله رب العالمین