ghaemiyeh.com
سرشناسه:فرخ فال، احمد، 1337 -
عنوان و نام پديدآور:دائرهالمعارف ارتباطات و تعاملات خدا، انسان و جهان از دیدگاه قرآن کریم، پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله و اهلبیت عصمت و طهارت علیهمالسلام/ احمد فرخفال.
مشخصات نشر:قم: ذکری، 1400.
مشخصات ظاهری:20 ج.
شابک:دوره : 978-622-6319-28-7 ؛ ج.1 : 978-622-6319-27-0 ؛ ج.2 : 978-622-6319-29-4 ؛ ج.3 : 978-622-6319-30-0 ؛ ج.4 : 978-622-6319-31-7 ؛ ج.5 : 978-622-6319-32-4 ؛ ج.6 : 978-622-6319-33-1 ؛ ج.7 : 978-622-6319-34-8 ؛ ج.8 : 978-622-6319-35-5 ؛ ج.9 : 978-622-6319-36-2 ؛ ج.10 : 978-622-6319-37-9 ؛ ج.11 : 978-622-6319-38-6 ؛ ج.12 : 978-622-6319-39-3 ؛ ج.13 : 978-622-6319-40-9 ؛ ج.14 : 978-622-6319-41-6 ؛ ج.15 : 978-622-6319-42-3 ؛ ج.16 : 978-622-6319-43-0 ؛ ج.17 : 978-622-6319-44-7 ؛ ج.18 : 978-622-6319-45-4 ؛ ج.19 : 978-622-6319-46-1 ؛ ج.20 : 978-622-6319-47-8
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
يادداشت:ج.2 - 20 (چاپ اول: 1400) (فیپا).
یادداشت:کتابنامه.
مندرجات:ج.1و 2. ارتباطات الهی و عالم هستی.- ج.3. ارتباطات و تعاملات انبیاء علیهمالسلام.- ج.4 - 6. ارتباطات و تعاملات انبیاء، ائمه و اولیاء علیهمالسلام.- ج.7 و 8. ارتباطات و تعاملات انسان با خداوند متعال.- ج.9. ارتباطات و تعاملات زن و شوهر.- ج.10. ارتباطات و تعاملات والدین و فرزند.- ج.11 و 12. ارتباطات و تعاملات بین مردم.- ج.13. ارتباطات و تعاملات مومنین و منافقین.- ج.14. ارتباطات و تعاملات مسلمانها و مذاهب.- ج.15. ارتباطات و تعاملات مذاهب و امم اسلامی.- ج.16. ارتباطات و تعاملات مسلمانها و کفار.- ج.17. ارتباطات و تعاملات حکومت اسلامی و مردم.- ج.18 و 19. ارتباطات و تعاملات بین حکومتها.- ج.20. تعاملات در حکومت حضرت مهدی (عج).
موضوع:ارتباط -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Communication -- Religious aspects -- Islam
ارتباط -- جنبههای قرآنی
Communication -- Qur'anic teaching
ارتباط -- احادیث
Communication -- Hadiths
ارتباط بین اشخاص -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Interpersonal communication -- Religious aspects -- Islam
ارتباط بین اشخاص -- جنبههای قرآنی
Interpersonal communication -- Qur'anic teaching
ارتباط بین اشخاص -- احادیث
Interpersonal communication -- Hadiths
رده بندی کنگره:BP11/6
رده بندی دیویی:297/045
شماره کتابشناسی ملی:7595511
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا
بسم الله الرحمن الرحیم
دائرة المعارف ارتباطات و تعاملات
خدا،انسان وجهان
ازدیدگاه قرآن،پیامبر(صلی الله علیه و اله) واهلبیت(علیهم السلام )
جلد دهم: ارتباطات و تعاملات والدین و فرزندان
تألیف: احمد فرخ فال
دائرة المعارف ارتباطات و تعاملات
جلد دهم: ارتباطات و تعاملات والدین و فرزندان
احمد فرخ فال
انتشارات ذکری/ قم /1400 ش
شابک این جلد:9-37-6319-622-978
شابک دوره: 7-28-6319-622-978
ادرس مرکز پخش : قم خیابان معلم انتشارات مرکز مدیریت حوزه های علمیه
تلفن مرکز پخش37735547-025
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
این مبحث در دو مورد قابل بررسی است:
الف. يکی از دستورات پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)، ازدواج سالم و اهتمام بر داشتن فرزندان صالح است؛ پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) میفرمایند:
«تناكحوا تكثروا فإنّي أباهي بكم الامم يوم القيامة؛(1)ازدواج كنيد تا تعداد و جمعیت شما بسيار شود زيرا من در روز رستاخيز به فزونى شما بر امتهاى ديگر افتخار مىكنم.»
«امرأة ولود أحبّ إلى اللَّه تعالى من امرأة حسناء لا تلد إنّي مكاثر بكم الامم يوم القيامة؛(2)
زنى كه فرزند بسيار آرد در پيش خداوند از زن زيبائى كه فرزند نمىآورد بهتر است و من در روز قيامت به فزونى شما افتخار مىكنم.»
«أنكحوا فإنّي مكاثر بكم؛(1)ازدواج كنيد كه من از فزونى شما تفاخر میكنم.»
«تزوّجوا فإنّي مكاثر بكم الامم و لا تكونوا كرهبانيّة النّصارى؛(2)ازدواج کنید كه من بكثرت شما بر ملل ديگر افتخار مىكنم و مانند مسيحيان راه رهبانيت پيش مگيريد.»
ب. رعايت اصول و مقررات و آداب مقدمات انعقاد نطفه، لازم وضروری است، لذا توجه به امور ذیل بسیار کار آمد است.
در کتاب «جامع أحادیث الشیعه» روایتی طولانی آمده و آن این است؛(3)
ابو سعيد خدرى گويد: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به اميرالمؤمنين على بن ابىطالب(علیه السلام) سفارش كرد و فرمود:
«يا عليّ إذا دخلت العروس بيتك فاخلع خفّيها حين تجلس واغسل رجليها وصبّ الماء من باب دارك إلى أقصى دارك فإنّك إذا فعلت ذلك أخرج اللَّه من دارك سبعين ألف لون(4)من الفقر، وأدخل فيه(5)سبعين ألف لون(6)من البركة وأنزل عليك سبعين رحمةً ترفرف(7)على رأس العروس حتّى تنال بركتها كلّ زاويةٍ في بيتك وتأمن العروس من الجنون والجذام والبرص أن يصيبها ما دامت في تلك الدار، وامنع العروس
1) . همان، ص: 267.
2) . همان، ص: 383.
3) . بروجردی، حسین، جامع أحادیث الشیعة فی احکام الشریعة، ج25، ص: 386.
4) . سبعين نوعاً الاختصاص سبعين لوناً العلل.
5) . فيها علل أمالى.
6) . سبعين نوعاً الاختصاص سبعين لوناً العلل.
7) . رفرف الطائر: حرّك جناحيه في الهواء إذا حرّك جناحيه حول الشیء يريدان يقع عليه.
في أسبوعها من الألبان والخَلّ والكزبرة(1)والتّفاح الحامض من هذه الأربعة الأشياء فقال عليّ(علیه السلام) يا رسول اللَّه ولأىّ شیء أمنعها هذه الأشياء الأربعة، قال لأنّ الرحم تعقم وتبرد من هذه الأربعة الأشياء عن الولد، ولَحصير في ناحية البيت خير من امرأة لا تلد؛ اى على! چون عروس به خانهات درآمد هنگامى كه مىنشيند كفش از پايش درآور، دو پايش را بشوى و از لب در خانه تا دورترين نقطه خانه آب بريز چرا كه چون چنين كنى خداوند هفتاد هزار نوع فقر را از خانهات بيرون كند و هفتاد هزار نوع بركت را به خانهات وارد سازد و هفتاد رحمت بر تو نازل كند كه پايش را بر سر عروس بگشايد تا آنكه بركت عروس به همه گوشههاى خانهات برسد و عروس از ديوانگى، خوره، پيسى تا مادامى كه در آن خانه است در امان بماند و عروس را در هفته عروسىاش از شيرها، سركه، ادويهجات، سيب ترش بازدار از اين چهار چيز. على(علیه السلام) گفت: اى رسول خدا! براى چه عروس را از اين چهار چيز منع كنم؟ حضرت فرمود: چون رحم زن به واسطه اين چهار چيز ازفرزند آورى عقيم و سرد مىشود در حالى كه حصير گوشه خانه بهتر از زنى است كه نمىزايد.»
«يا عليّ لا تجامع امرأتك في أوّل الشّهر ووسطه وآخره، فانّ الجنون والجذام والخَبَل(2)يسرع إليها والى ولدها، يا عليّ لا تجامع امرأتك بعد الظّهر فإنّه إن قضى بينكما ولد في ذلك الوقت يكون أحول والشّيطان يفرح بالحَوَل في الإنسان، يا عليّ لا تتكلّم عند الجماع فإنّه إن قضى بينكما ولد لا يؤمن أن يكون أخرس، ولا ينظرنّ أحد إلى فرج امرأته، وليغضّ بصره عند الجماع فانّ النظر إلى الفرج يورث العمى في الولد، يا عليّ لا تجامع امرأتك بشهوة امرأة غيرك فانّى أخشى إن قضى بينكما ولد أن يكون مخنّثاً أو
مؤنّثاً مخبّلًا(1)، يا عليّ من كان جنباً في الفراش مع امرأته فلا يقرأ القرآن فانّى أخشى أن تنزل عليهما نار من السماء فتحرقهما؛ يا عليّ لا تجامع امرأتك إلّا و معك خرقة ومع أهلك خرقة، ولا تمسحا بخرقةٍ واحدةٍ فتقع الشّهوة على الشّهوة، فانّ ذلك يعقّب العداوة بينكما، ثمّ يؤدّيكما إلى الفرقة والطّلاق؛ اى على! با همسرت در ابتدا، وسط و پايان ماه آميزش مكن چرا كه ديوانگى، جذام و فلج به سوى وى و فرزندش شتاب مىگيرد. اى على! با همسرت، پس از ظهر آميزش مكن چرا كه فرزندى كه در آن وقت براىتان رقم بخورد دوبين مىشود و شيطان به وجود دوبينى در انسان شاد مىشود. اى على! به هنگام آميزش سخن مگوى چون اگر فرزندى بين شما پديد آيد، ايمن از اين نيست كه گنگ و لال شود و كسى به آلت همسرش نگاه نكند و چشمش را به هنگام آميزش بپوشد چون نگاه به آلت زن موجب كورى در فرزند مىشود. اى على! با همسرت با شهوت زن ديگرى آميزش مكن چون مىترسم كه اگر فرزندى نصيبتان شود زنصفت و يا زن ديوانه باشد. اى على! هركس در بستر با همسرش جنب باشد قرآن نخواند چرا كه من مىترسم آتشى از آسمان بيايد و اين دو را بسوزاند. اى على! با همسرت آميزش مكن مگر اينكه با تو يك پارچه و با همسرت يك پارچه باشد و با يك پارچه هردو خود را پاك نكنيد كه شهوت بر روى شهوت قرار مىگيرد و اين موجب دشمنى ميانتان مىشود و پس از آن منجر به جدايى و طلاق مىگردد.»
«يا عليّ لا تجامع امرأتك من قيامٍ فانّ ذلك من فعل الحمير فان قضى بينكما ولد كان بوّالًا في الفراش كالحمير البوّالة في كلّ مكان، يا عليّ لا تجامع امرأتك في ليلة الأضحى فإنّه إن قضى بينكما ولد يكون له ستّ أصابع أو أربع أصابع، يا عليّ لا تجامع
1) . مبدّلًا خ العلل متذللًا الاختصاص.
امرأتك تحت شجرة مثمرة فإنّه إن قضى بينكما ولد يكون جلّاداً أو قتّالًا أو عريفاً(1)، يا عليّ لا تجامع امرأتك في وجه الشّمس وتلالؤئها إلّاأن ترخى ستراً فيستر كما فإنّه إن قضى بينكما ولد لا يزال في بؤس وفقر حتّى يموت، يا عليّ لا تجامع امرأتك بين الأذان والإقامة فإنّه إن قضى بينكما ولد يكون حريصاً على إهراق الدّماء، يا عليّ إذا حملت امرأتك فلا تجامعها إلّاوأنت على وضوءٍ فإنّه إن قضى بينكما ولد يكون أعمى القلب بخيل اليد، يا عليّ لا تجامع أهلك في النصف من شعبان فإنّه إن قضى بينكما ولد يكون مشؤماً(2)ذا شامةٍ في وجهه، يا عليّ لا تجامع أهلك في آخر درجةٍ(3)منه إذا بقى يومان فإنّه إن قضى بينكما ولد يكون عشّاراً أو عوناً للظّالمين ويكون هلاك فيام(4)من الناس على يديه، يا عليّ لا تجامع أهلك على سقوف البنيان فإنّه إن قضى بينكما ولد يكون منافقاً مرائياً(5)اى على! با همسرت ايستاده آميزش مكن چرا كه اين كار الاغان است و اگر فرزندى در اين ميان منعقد بشود در بسترش بول (ادرار) مىكند چونان خرانى كه در هر جاى بول مىكنند. اى على! با همسرت در شب عيد قربان آميزش مكن چون اگر ميانتان فرزندى پديد آيد شش انگشتى و يا چهار انگشتى مىباشد. اى على! با همسرت زير درخت ميوهدار آميزش مكن چون اگر فرزندى ميانتان پديد آيد جلّاد و يا قتّال (بسيار كشنده مردم) و يا جاسوس مىشود. اى على! با همسرت در برابر خورشيد و نوردهىاش آميزش مكن مگر
1) . العرفاء جمع عريف و هو القيّم بأمور القبيلة أو الجماعة من الناس يلي أمورهم و يتعرّف الأمير منه أحوالهم فعيل بمعنى فاعل و العرافة عمله و قوله العرفاء في النار تحذير من التعرّض للرياسة.
2) . مشوّهاً ذا شامة في شعره و وجهه العلل.
3) . في آخر الشّهر الاختصاص.
4) . الفئام بالكسر والهمز: الجماعة الكثيرة من الناس. مجمع.
5) . ممارياً العلل.
اينكه پردهاى بياويزى كه شما دو نفر را بپوشاند چرا كه اگر فرزندى براىتان آفريده شود پيوسته در سختى و ندارى باشد تا بميرد. اى على! با همسرت بين اذان و اقامه آميزش مكن چون اگر فرزندى براىتان درست بشود آن فرزند بر ريختن خونها حريص خواهد بود. اى على! اگر همسرت حامله شد با او آميزش مكن مگر اينكه با وضو باشى چون اگرفرزندى براىتان بشود كوردل و بخيل خواهد بود. اى على! با همسرت در نيمه شعبان آميزش مكن چون اگر فرزندى ميانتان پديد آيد بد خلقت و داراى بدى در چهره خواهد بود. اى على! با همسرت در آخر ماه زمانى كه دو روز مانده به آخر ماه آميزش مكن چون اگر فرزندى نصيبتان شود مالياتبگير و يا ياور ستمگران خواهد شد و نابودى عدّه زيادى از مردم به دست وى خواهد بود. اى على! با همسرت بر بالاى سقف خانه (روى پشت بام) آميزش مكن چون اگر فرزندى ميانتان بشود منافق اهل ريا و بدعتگزار شود.»
«يا عليّ لا تجامع أهلك إذا خرجت إلى سفرٍ مسيرة ثلاثة أيّام ولياليهنّ فإنّه إن قضى بينكما ولد يكون عوناً لكلّ ظالم عليك، يا عليّ عليك بالجماع ليلة الاثنين فإنّه إن قضى بينكما ولد يكون حافظاً لكتاب اللَّه، راضياً بما قسم اللَّه عزّوجلّ له، يا عليّ إن جامعت أهلك في ليلة الثّلاثاء فقضى بينكما ولد فإنّه يرزق الشّهادة بعد شهادة أنّ لا إله إلّااللَّه وأنّ محمّداً رسول اللَّه، ولا يعذّبه اللَّه مع المشركين ويكون طيّب النّكهة(1)والفم، رحيم القلب، سخىّ اليد، طاهر اللّسان من الغيبة والكذب والبهتان، يا عليّ ان جامعت أهلك ليلة الخميس فقضى بينكما ولد فإنّه يكون حاكماً(2)من الحكّام أو عالماً من العلماء، وان جامعتها يوم الخميس عند زوال الشّمس عن كبد السّماء(3)
فقضى بينكما ولد فانّ الشيطان لا يقربه حتّى يشيب ويكون قيّماً(1)ويرزقه اللَّه عزّوجلّ السّلامة في الدّين والدّنيا، يا عليّ وان جامعتها ليلة الجمعة و كان بينكما ولد فإنّه يكون خطيباً قوّالًا مفوّهاً(2)وان جامعتها يوم الجمعة بعد العصر فقضى بينكما ولد فإنّه يكون معروفاً مشهوراً عالماً، وإن جامعتها في ليلة الجمعة بعد العشاء الآخرة فإنّه يرجى أن يكون الولد من الأبدال(3)إن شاء اللَّه تعالى، يا عليّ لا تجامع أهلك في أوّل ساعة من اللّيل فإنّه إن قضى بينكما ولد لا يؤمن أن يكون ساحراً مؤثراً للدّنيا على الآخرة، يا عليّ احفظ وصيّتى هذه كما حفظتها عن جبرئيل(علیه السلام)؛ اى على! با همسرت ايستاده آميزش مكن چرا كه اين كار الاغان است و اگر فرزندى در اين ميان منعقد بشود در بسترش بول (ادرار) مىكند چونان خرانى كه در هر جاى بول مىكنند. اى على! با همسرت در شب عيد قربان آميزش مكن چون اگر ميانتان فرزندى پديد آيد شش انگشتى و يا چهار انگشتى مىباشد. اى على! با همسرت زير درخت ميوهدار آميزش مكن چون اگر فرزندى ميانتان پديد آيد جلّاد و يا قتّال (بسيار كشنده مردم) و يا جاسوس مىشود. اى على! با همسرت در برابر خورشيد و نوردهىاش آميزش مكن مگر اينكه پردهاى بياويزى كه شما دو نفر را بپوشاند چرا كه اگر فرزندى براىتان آفريده شود پيوسته در سختى و ندارى باشد تا بميرد. اى على! با همسرت بين اذان و اقامه آميزش مكن چون اگر فرزندى براىتان درست بشود آن فرزند بر ريختن خونها حريص خواهد بود. اى على! اگر همسرت حامله شد با او آميزش مكن مگر اينكه با وضو باشى چون اگر فرزندى براىتان بشود كوردل و بخيل خواهد بود. اى
على! با همسرت در نيمه شعبان آميزش مكن چون اگر فرزندى ميانتان پديد آيد بد خلقت و داراى بدى در چهره خواهد بود. اى على! با همسرت در آخر ماه زمانى كه دو روز مانده به آخر ماه آميزش مكن چون اگر فرزندى نصيبتان شود مالياتبگير و يا ياور ستمگران خواهد شد و نابودى عدّه زيادى از مردم به دست وى خواهد بود. اى على! با همسرت بر بالاى سقف خانه (روى پشت بام) آميزش مكن چون اگر فرزندى ميانتان بشود منافق اهل ريا و بدعتگزار شود.»
«يا عليّ لا تجامع أهلك في آخر الشّهر يعنى إذا بقى يومان فإنّه إن قضى بينكما ولد يكون معدماً يا عليّ لا تجامع أهلك في شهوة أختها فإنّه إن قضى بينكما ولد يكون عشّاراً أو عوناً للظالم أو يكون هلاك فئام النّاس على يده يا عليّ إذ جامعت أهلك فقل اللّهمّ جنّبنى الشّيطان وجنّب الشّيطان ممّا رزقتنى فإنّه إن قضى بينكما ولد لم يضرّه الشّيطان أبداً؛ اى على! با همسرت در پايان ماه آميزش مكن. منظور زمانى است كه دو روز از ماه مانده است چون اگر ميانتان فرزندى پديد آيد تهيدست خواهد بود. اى على! با همسرت در حالى كه به خواهرش شهوت دارى و او را در نظر گرفتهاى آميزش مكن چون اگر فرزندى نصيبتان شود مالياتگير يا ياور ستمگر مىشود ويا نابودى عدّهاى از مردم به دست وى خواهد بود. اى على! وقتى كه با همسرت آميزش مىكنى بگو: خداوندا! مرا از شيطان دور ساز و شيطان را از آنچه به من روزى مىدهى دور سازچون اگر فرزندى براىتان شود شيطان هرگز به او آسيبى نزند.»
امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«قال اميرالمؤمنين(علیه السلام) كرّه رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) (الجماع ئل) في الليلة الّتى يريد فيها
الرجل سفراً، وقال إن رزق ولداً كان أحولًا(1). وعن الباقر محمّد بن عليّ(علیه السلام) أ نّه قال قال الحسين بن عليّ(علیه السلام) لأصحابه اجتنبوا الغشيان في الليلة الّتى تريدون فيها السفر فانّ من فعل ذلك ثمّ رزق ولداً كان أحولًا(2)اميرالمؤمنين(علیه السلام) فرمودند: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آميزش را در شبى كه مرد مىخواهد در آن شب به سفر برود را مكروه مىدانست و حضرت فرمود: اگر فرزندى روزى شود دوبين خواهد بود و از امام باقر(علیه السلام) روايت شده است كه فرمود: حسين بن على(علیه السلام) به اصحابش فرمود: بپرهيزيد از آميزش در شبى كه مىخواهيد در آن شب سفر برويد چرا كه هركس چنين كند و بچّهاى نصيب وى شود آن فرزند چشمش چپ خواهد بود.»
سالم گويد: «از امام باقر(علیه السلام) پرسيدم: آيا زمانى يافت مىشود كه آميزش در آن اگر چه حلال است مكروه باشد؟ حضرت پاسخ داد:
«نعم ما بين طلوع الفجر إلى طلوع الشّمس ومن مغيب الشّمس إلى مغيب الشّفق وفى اليوم الذي تنكسف فيه الشّمس وفى الليلة الّتى ينخسف فيها القمر وفى اللّيلة وفى اليوم اللّذين يكون فيهما الريح السّوداء والريح الحمراء (أ خ) و الرّيح الصّفراء، واليوم واللّيلة اللّذين يكون فيهما الزلزلة، ولقد بات رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) عند بعض أزواجه في ليلةٍ انكسف فيها القمر فلم يكن منه في تلك الليلة ما كان يكون منه في غيرها حتّى أصبح، فقالت له يا رسول اللَّه ألبغض كان منك في هذه اللّيلة، قال لا ولكن هذه الآية ظهرت في هذه اللّيلة فكرهت أن أتلذّذ وألهو فيها وقد عيّر اللَّه أقواماً فقال عزّوجلّ في كتابه «وَ إِنْ يَرَوْا كِسْفاً مِنَ السَّماءِ ساقِطاً يَقُولُوا سَحابٌ مَرْكُومٌ*(3)فَذَرْهُمْ حَتَّى
يُلاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذِي فِيهِ يُصْعَقُونَ»(1)ثمّ قال ابوجعفر(علیه السلام) وأيم اللَّه لا يجامع أحد في هذه الأوقات الّتى نهى رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) عنها وقد انته اليه الخبر فيرزق ولداً فيرى في ولده ذلك ما يحبّ؛ آرى از طلوع فجر تا طلوع خورشيد و از غروب خورشيد تا غروب شفق- سرخى مغرب- و در روزى كه خورشيد در آن روز كسوف دارد و در شبى كه در آن خسوف ماه شود و در شب و روزى كه باد سياه و باد سرخ و باد زرد بوزد و در روز و شبى كه زلزله شود. (آنگاه امام افزودند:) رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در شبى كه ماه گرفته بود پيش يكى از همسران خويش بود و در آن شب برخورد پيامبر با همسرش بسان ديگر شبها نبود تا آن كه صبح شد. همسر پيامبر پرسيد: اى رسول خدا! آيا به دليل خشمى كه داشتهايد در شب آن گونه بوديد؟ پيامبر فرمود: نه، ولى در اين شب نشانه الهى آشكار شد (خسوف ماه) و من خوش نداشتم كه در چنين شبى به لذّت دنيايى بپردازم و غافل شوم در حالى كه خداوند اقوامى را- بر چنين غفلتى- سرزنش كرده است و در قرآن مجيد فرموده است: «آنان اگر ببينند پارهاى از آسمان بر سرشان بريزد گويند ابرى است كه روى هم انباشته شده است، پس آنان را بگذار تا ببينند روزشان را كه در آن به صاعقه مىسوزند.» پس از آن امام باقر(علیه السلام) فرمود: به خدا سوگند كسى در اين زمانها كه پيامبر از آميزش در آن نهى كرده است در صورتى كه سخن پيامبر به او رسيده باشد با همسرش آميزش نمىكند مگر اين كه اگر فرزندى پيدا كند در او مىبيند چيزى را كه دوست ندارد.»
عبدالرحمن بن سالم گويد: از امام باقر(علیه السلام) پرسيدم: فدايت شوم! آيا زمانى هست كه آميزش در آن كراهت داشته باشد؟ حضرت فرمود:
«نعم وان كان حلالًا يكره ما بين طلوع الفجر إلى طلوع الشّمس وما بين
1) . أي يموتون.
مغيب الشّمس إلى سقوط الشّفق وفى اليوم الذي تنكسف فيه الشّمس وفى الليلة واليوم الذي تكون فيه الزلزلة والريح السّوداء والريح الحمراء والصّفراء؛ آرى، گرچه حلال است، ولى ما بين طلوع فجر تا طلوع خورشيد و مابين غروب شمس تا غروب شفق- سرخى مغرب- و در روزى كه خورشيد در آن روز مىگيرد و در شب و روزى كه زلزله، باد سياه و باد سرخ و زرد در آن مىباشد.»
«ولقد بات رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) مع بعض نسائه في ليلة انكسف فيها القمر فلم يكن منه في تلك الليلة شیء ممّاكان في غيرها من الليالى، فقيل(1)له: يا رسول اللَّه لبغضٍ كان هذا الجفاء؟ فقال (رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) ك) أما علمتِ أنّ (هذه ك) الآية ظهرت في هذه الليلة؟ فكرهت أن أتلّذذ (لعباً ك) و ألهو(2)فيها وأتشبّه بقوم عيّرهم اللَّه في كتاب عزّوجلّ: «وَ إِنْ يَرَوْا كِسْفاً مِنَ السَّماءِ ساقِطاً يَقُولُوا سَحابٌ مَرْكُومٌ»؛ «فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا وَ يَلْعَبُوا حَتَّى يُلاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذِي يُوعَدُونَ»؛ وقوله تعالى: «حَتَّى يُلاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذِي فِيهِ يُصْعَقُونَ»؛ رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در شبى كه ماه گرفته بود پيش يكى از همسران خويش بود و در آن شب برخورد پيامبر با همسرش به سان ديگر شبها نبود. به پيامبر گفته شد: اى رسول خدا! آيا به دليل خشم و ناراحتى اين خشونت بود؟ رسول خدا فرمود: آيا نمىدانى كه اين نشانه الهى در اين شب آشكار شد؟، لذا من خوش نداشتم كه در اين شب لذّت دنيايى ببرم و غافل باشم و شبيه گروهى شوم كه خداوند آنان را در كتابش سرزنش نموده است: «آنان (چنان لجوجند كه) اگر ببينند قطعه سنگى از آسمان (براى عذابشان) سقوط مىكند مىگويند: اين ابر متراكمى است!». «آنان را به حال خود واگذار تا در باطل غوطهور
باشند و سرگرم بازى شوند تا روزى را كه به آنها وعده داده شده است ملاقات كنند (و نتيجه كار خود را ببينند).» و فرموده خداوند متعال كه: «حال كه چنين است آنها را رها كن تا روز مرگ خود را ملاقات كنند!»
سپس امام باقر(علیه السلام) فرمودند:
«وأيم اللَّه لا يجامع أحد في هذه الأوقات الّتى كرّه رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) الجماع فيها ثمّ رزق فيه(1)ولد فيرى في ولده ما لا يحبّ(2)بعد أن يكون علم ما نهى عنه رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) من الأوقات الّتى(3)كرّه فيها الجماع واللّهو واللذّة واعلم يا ابن سالم، أنّ من لا يجتنب اللّهو واللّذّة عند ظهور الآيات كان ممّن يتّخذ آيات اللَّه هزواً؛ به خدا سوگند كسى در اين زمانها كه پيامبر آميزش در آنها را مكروه دانسته است آميزش نمىكند و فرزندى روزىاش نمىشود كه در آن فرزندش چيزى را كه دوست مىدارد ببيند، پس از آن كه اوقاتى را كه رسول خدا در آنها جماع و لهو و لذت را مكروه دانسته، بداند. و بدان اى پسر كه هركس به هنگام ظهور آيات، از لهو و لذّت اجتناب نورزد از كسانى است كه نشانههاى خدا را به مسخره مىگيرد.»
در كتاب مقنع شيخ صدوق قدس سره آمده است:
«ولا تجامع عند طلوع الشّمس وعند غروبها ولا تجامع في اليوم الذي تنكسف فيه الشّمس ولا في الليلة التي ينكسف فيها القمر ولا في الزلزلة والريح الصّفراء والسّوداء والحمراء فإنّه من فعل ذلك وقد بلغه الحديث رأى في ولده ما يكره. فقه الرضا(علیه السلام) 235: واتّق الجماع في اليوم الّذى تنكسف فيه الشّمس (وذكر نحوه)؛ و به هنگام طلوع خورشيد
و در زمان غروب آن آميزش مكن و در روزى كه خورشيد در آن روز كسوف مىكند و در شبى كه ماه در آن خسوف دارد، آميزش مكن و نيز در زلزله، باد زرد و سياه و سرخ چرا كه هركس چنين كند با اينكه حديث به او رسيده است در فرزندش چيزى مىبيند كه خوش ندارد.»
گويد: به امام صادق(علیه السلام) گفتم: آيا در ساعتى از ساعات، آميزش كراهت دارد؟ حضرت فرمود:
«الحسن بن محبوب عن أبي أيّوب (الخزّاز فقيه) عن عمرو بن عثمان عن أبي جعفر قال قلت لأبى عبد اللَّه(علیه السلام)(1)أيكره الجماع في ساعة من السّاعات فقال نعم يكره في الليلة الّتى ينكسف(2)فيها القمر واليوم الذي تنكسف فيه الشّمس وفيما بين غروب الشّمس إلى أن يغيب الشّفق ومن طلوع الفجر إلى طلوع الشّمس وفى الريح السّوداء والحمراء والصّفراء و الزلزلة، و لقد بات رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) (ليلة فقيه) عند بعض النساء فانكسف(3)القمر في تلك اللّيلة فلم يكن منه (فيها يب) شیء فقالت له زوجته يا رسول اللَّه بأبي أنت وامّى كلّ هذا للبغض(4)فقال ويحك، (حدث فقيه) هذا الحادث في السّماء فكرهت أن أتلذّذ فأدخل(5)في شیءٍ ولقد عيّر اللَّه قوماً فقال عزّوجلّ: «وَ إِنْ يَرَوْا كِسْفاً مِنَ السَّماءِ ساقِطاً يَقُولُوا سَحابٌ مَرْكُومٌ» وأيم اللَّه لا يجامع (أحدفقيه) في هذه السّاعات الّتى وصفت فيرزق من جماعه ولداً وقد سمع بهذا(6)الحديث فيرى ما يحبّ؛
آرى آميزش در شبى كه در آن شب ماه مىگيرد و در روزى كه در آن روز خورشيد كسوف دارد و در مابين غروب خورشيد تا غروب شفق و نيز در طلوع فجر تا طلوع خورشيد و نيز در باد سياه، سرخ و زرد و زلزله، كراهت دارد. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شبى را تا صبح نزد يكى از همسرانش بود. در آن شب ماه خسوف داشت. كارى از آن حضرت سر نزد، همسر حضرت به ايشان گفت: اى رسول خدا! پدر و مادرم به فدايت! آيا اين همه به دليل ناراحتى شماست؟ حضرت فرمود: واى تو! اين پديده در آسمان پيدا شد و من دوست نداشتم كه لذت ببرم و در كارى وارد شوم. خداوند گروهى را سرزنش كرده و فرموده است: «آنان (چنان لجوجند كه) اگر ببينند قطعه سنگى از آسمان (براى عذابشان) سقوط مىكند مىگويند: اين ابر متراكمى است!». و به خدا سوگند كسى در اين زمانهايى كه گفتم آميزش نمىكند و از آميزش فرزنددار نمىشود كه چيزى را كه دوست دارد ببيند در حالى كه اين حديث را شنيده باشد.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«انّى أكره الجنابة حين تصفرّ الشّمس وحين تطلع وهى صفراء؛(1)
من خوش ندارم جنابت را آن زمان كه خورشيد زرد مىشود و آن زمان كه طلوع مىكند در حالى كه زرد است.»
امام صادق(علیه السلام) در جای دیگری فرمود:
«ليس للرجل أن يدخل بامرأة ليلة الأربعاء؛ مرد نبايد با زنى در شب چهارشنبه آميزش كند.»
سليمان بن جعفر جعفرى گويد: از امام هفتم(علیه السلام) شنيدم كه مىفرمود:
1) . ابن بابویه، محمد بن على (شیخ صدوق)، من لا یحضره الفقیه، ج 3، ص: 255.
«من أتى أهله في محاق الشّهر فليسلّم لسقط(1)الولد؛ هركس در زمانى كه ماه نيست (شبهاى آخر ماه) با زنش آميزش كند آماده سقط جنين باشد.»
در ميان وصيتهاى پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) به امير مؤمنان على(علیه السلام) آمده است كه حضرت فرمود:
«يا عليّ لا تجامع أهلك في أوّل ليلة من الهلال ولا في ليلة النّصف ولا في أخر(2)ليلة فإنّه يتخوّف على والد من يفعل(3)ذلك الخَبَل فقال عليّ(علیه السلام) ولِمَ ذاك يا رسول اللَّه فقال إنّ الجنّ يكثرون غشيان نسائهم في أوّل ليلة من الهلال وليلة النّصف وفى آخر ليلة أما رأيت المجنون يصرع في أوّل الشّهر وفى آخره وفى وسطه؛ اى على! با همسرت در شب اوّل ماه و در شب آخر ماه آميزش مكن چرا كه بر فرزند كسى كه در چنين زمانى آميزش مىكند بيم ديوانگى است. اميرمؤمنان على(علیه السلام) پرسيد: چرا چنين بيمى است اى رسول خدا؟ پيامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: چون جنّيان بيشتر در اين شبها با همسرانشان آميزش مىكنند آيا نديدهاى كه ديوانه در اوّل، آخر و نيمه ماه به صرع (بيهوشى و جنزدگى) مبتلا مىشود.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«لا تجامع في أوّل الشّهر ولا في وسطه ولا في آخره فإنّه من فعل ذلك فليسلّم لسقط الولد، فان تمّ أوْشَكَ أن يكون مجنوناً ألا ترى أنّ المجنون أكثر ما يصرع في
أوّل الشّهر ووسطه وآخره؛ در اوّل ماه و نيمه و آخر ماه آميزش مكن چون كسى كه چنين كند بايد آماده سقط فرزندش باشد و اگر فرزندش سقط نشود نزديك است كه ديوانه باشد آيا نمىبينى كه ديوانه بيشترين زمانى كه بىهوش و جن زده مىشود در اوّل، وسط و آخر ماه است.»(1)
و در کتاب شریف «من لایحضره الفقیه»(2)آمده
است:
امام صادق(علیه السلام) به بعضی از يارانش (كه ظاهراً ليث مرادى است) فرمود:
«إِذَا أُدْخِلَتْ عَلَيْكَ أَهْلُكَ فَخُذْ بِنَاصِيَتِهَا وَ اسْتَقْبِلْ بِهَا الْقِبْلَةَ وَ قُلْ- اللَّهُمَّ بِأَمَانَتِكَ أَخَذْتُهَا وَ بِكَلِمَاتِكَ اسْتَحْلَلْتُ فَرْجَهَا فَإِنْ قَضَيْتَ لِي مِنْهَا وَلَداً فَاجْعَلْهُ مُبَارَكاً سَوِيّاً وَ لَا تَجْعَلْ لِلشَّيْطَانِ فِيهِ شِرْكاً وَ لَا نَصِيباً؛ هر گاه همسرت را با تو دست به دست دادند دست بر موى پيشانى وى گذار و او را رو به قبله نما و بگو: پروردگارا به امانتت او را پذيرفتم و با كلمات تو او را بر خود حلال ساختم، پس اگر فرزندى براى من نصيب كردهاى اورا مبارك و سالم و صحيح قرار ده و شيطان را در او با من شريك مساز و نصيبى براى آن قرار مده).»
سليمان بن جعفر جعفرى گويد: از موسى بن جعفر(عهما) شنيدم كه میفرمود:
«مَنْ أَتَى أَهْلَهُ فِي مُحَاقِ الشَّهْرِ فَلْيُسَلِّمْ لِسِقْطِ الْوَلَدِ؛ هر كس در محاق ماه (دو شب آخر ماه كه قمر در كره زمين ديده نمیشود) با عيال خود همبستر شود بايد خود را آماده سقط شدن فرزند بنمايد (فرزند سقط شده و باقى نمىماند).»
عمرو بن عثمان گويد: از امام باقر(علیه السلام) پرسيدم: آيا همبسترى در ساعتى از ساعات مكروه است؟ فرمود:
«نَعَمْ يُكْرَهُ فِي لَيْلَةٍ يَنْخَسِفُ فِيهَا الْقَمَرُ وَ الْيَوْمِ الَّذِي تَنْكَسِفُ فِيهِ الشَّمْسُ وَ فِيمَا بَيْنَ غُرُوبِ الشَّمْسِ إِلَى أَنْ يَغِيبَ الشَّفَقُ وَ مِنْ طُلُوعِ الْفَجْرِ إِلَى طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ فِي الرِّيحِ السَّوْدَاءِ وَ الْحَمْرَاءِ وَ الصَّفْرَاءِ وَ الزَّلْزَلَةِ وَلَقَدْ بَاتَ رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) لَيْلَةً عِنْدَ بَعْضِ نِسَائِهِ فَانْخَسَفَ الْقَمَرُ فِي تِلْكَ اللَّيْلَةِ فَلَمْ يَكُنْ مِنْهُ شَیءٌ فَقَالَتْ لَهُ زَوْجَتُهُ يَا رَسُولَ اللَّهِ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي أَ كُلُّ هَذَا لِبُغْضٍ(1)فَقَالَ وَيْحَكِ حَدَثَ هَذَا الْحَادِثُ فِي السَّمَاءِ فَكَرِهْتُ أَنْ أَتَلَذَّذَ وَ أَدْخُلَ فِي شَیءٍ وَ لَقَدْ عَيَّرَ اللَّهُ تَعَالَى قَوْماً فَقَالَ- وَ إِنْ يَرَوْا كِسْفاً مِنَ السَّماءِ ساقِطاً يَقُولُوا سَحابٌ مَرْكُومٌ وَ ايْمُ اللَّهِ لَا يُجَامِعُ أَحَدٌ فِي هَذِهِ السَّاعَاتِ الَّتِي وَصَفْتُ فَيُرْزَقَ مِنْ جِمَاعِهِ وَلَداً وَ قَدْ سَمِعَ هَذَا الْحَدِيثَ فَيَرَى مَا يُحِبُّ؛ آرى، در شبى كه ماه بگيرد (خسوف) و روزى كه خورشيد بگيرد (كسوف)، و ما بين غروب آفتاب تا غايب شدن سرخى در آسمان، و ما بين طلوع فجر تا طلوع خورشيد، و در هنگامى كه باد سياه يا سرخ و يا زرد مىوزد، همچنين در موقع زلزله، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شبى با يكى از همسرانش در بستر بود كه ماه گرفت حضرت بستر را ترك نمود، همسرش پرسيد: آيا از من رنجيده شدهايد؟ فرمود: نه، خدايت رحمت كند، خوش ندارم در حالى كه اين پديده در آسمان پيش آمده به خوشگذرانى بپردازم، و بهراستى كه خداوند ملامت فرموده و گويد: «إن يروا كسفا من السّماء ساقطا يقولوا سحاب مركوم...» و به خدا سوگند اگر در چنين اوقاتى هر كس كه
1) . كذا في النسخ و في التهذيب أيضا، و في الكافي« البغض كان منك» فيظهر منه أن الصواب« أ كان هذا لبغض» و لعلّ التغيير من النسّاخ لمشابهة «كلّ» مع «كان» في الخط.
اين حديث را شنيده باشد انعقاد نطفه نمايد آنچه آرزو كرده در چنين فرزندى نخواهد ديد (يعنى خيرى در او نيست).»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«لَا تُجَامِعْ فِي أَوَّلِ الشَّهْرِ وَ لَا فِي وَسَطِهِ وَ لَا فِي آخِرِهِ فَإِنَّهُ مَنْ فَعَلَ ذَلِكَ فَلْيُسَلِّمْ لِسِقْطِ الْوَلَدِ فَإِنْ تَمَّ أَوْشَكَ أَنْ يَكُونَ مَجْنُوناً أَ لَا تَرَى أَنَّ الْمَجْنُونَ أَكْثَرُ مَا يُصْرَعُ فِي أَوَّلِ الشَّهْرِ وَ وَسَطِهِ وَ آخِرِهِ(1)در شب اوّل و شب وسط و شب آخر هر ماه مجامعت مكن، زيرا هر كس در اين اوقات چنين كند بايد خود را آماده سقط فرزند نمايد، و چنانچه سقط نشود بعيد نيست كه مجنون يا ديوانه به دنيا آيد، آيا نديدهاى كه ديوانه در اوّل و وسط و آخر هر ماه ديوانگيش تشديد مىشود.»
و نيز آن حضرت(علیه السلام) فرمود:
«يُكْرَهُ الْجَنَابَةُ حِينَ تَصْفَرُّ الشَّمْسُ وَ حِينَ تَطْلُعُ وَ هِيَ صَفْرَاءُ(2)در هنگامى كه خورشيد در حال فرو رفتن در افق است و نيز وقت طلوعش كه در اين دو وقت كه رنگ آفتاب مايل بزردى است مجامعت مكروه است.»
محمّد بن فيض از امام صادق(علیه السلام) پرسيد آيا در حالى كه عريان باشم مىتوانم با حلالم همبستر بشوم؟ فرمود:
1) . روى المصنّف في العلل و العيون بسند ضعيف عن عبد العظيم بن عبد اللّه الحسنى عن عليّ بن محمّد العسكريّ عن أبيه عن آبائه عليهم السلام مثله، و روى الكليني و الشيخ نحوه عن موسى بن جعفر عليهما السلام فيما أوصى به رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) عليا(علیه السلام).
2) . تقدّم في المجلد الأول تحت رقم 182 رواه عن عبيد اللّه الحلبيّ عن الصادق(علیه السلام) قال: «انى لاكره الجنابة- الخ». و المراد بالجنابة الجماع و باصفرار الشّمس قربها من الغروب.
«لَا وَ لَا تَسْتَقْبِلُ الْقِبْلَةَ وَ لَا تَسْتَدْبِرُهَا(1)و نه، و رو به قبله و پشت به قبله نيز مباش.»
و نيز آن حضرت(علیه السلام) فرمود:
«لَا تُجَامِعْ فِي السَّفِينَةِ(2)در كشتى جماع مكن.»
و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«يُكْرَهُ أَنْ يَغْشَى الرَّجُلُ الْمَرْأَةَ وَ قَدِ احْتَلَمَ حَتَّى يَغْتَسِلَ مِنِ احْتِلَامِهِ الَّذِي رَأَى فَإِنْ فَعَلَ فَخَرَجَ الْوَلَدُ مَجْنُوناً فَلَايَلُومَنَّ إِلَّا نَفْسَهُ(3)مكروه است مرد با زوجه خويش، پس از آنكه محتلم شده همخوابگى كند مگر اينكه از جنابت احتلام غسل نمايد، و اگر غسل نكرده مجامعت نمايد چنانچه فرزندى مجنون (ديوانه) به دنيا آمد كسى را جز خود ملامت نكند.»
و نيز آن حضرت(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«مَنْ جَامَعَ امْرَأَتَهُ وَ هِيَ حَائِضٌ فَخَرَجَ الْوَلَدُ مَجْذُوماً أَوْ أَبْرَصَ فَلَا يَلُومَنَّ إِلَّا نَفْسَهُ(4)
ص: 321 مسندا هكذا« انه كره أن يغشى الرجل امرأته و هى حائض فان غشيها فخرج الولد مجذوما- الخ». و روى المؤلّف نحوه في الخصال في حديث،
ص: 520 و كذا في العلل، و المراد بالكراهة هنا الحرمة.
هر كس با همسر خويش در حال حيض مجامعت نمايد و فرزندش با بيمارى جذام يا برص و پيسى متولّد شود جز خود كسى را ملامت نكند.»سليمان بن جعفر جعفرى گويد: از موسى بن جعفر(عهما) شنيدم كه میفرمود:
«مَنْ أَتَى أَهْلَهُ فِي مُحَاقِ الشَّهْرِ فَلْيُسَلِّمْ لِسِقْطِ الْوَلَدِ؛ هر كس در محاق ماه (دو شب آخر ماه كه قمر در كره زمين ديده نمیشود) با عيال خود همبستر شود بايد خود را آماده سقط شدن فرزند بنمايد (فرزند سقط شده و باقى نمىماند).»
عمرو بن عثمان گويد: از امام باقر(علیه السلام) پرسيدم: آيا همبسترى در ساعتى از ساعات مكروه است؟ فرمود:
«نَعَمْ يُكْرَهُ فِي لَيْلَةٍ يَنْخَسِفُ فِيهَا الْقَمَرُ وَ الْيَوْمِ الَّذِي تَنْكَسِفُ فِيهِ الشَّمْسُ وَ فِيمَا بَيْنَ غُرُوبِ الشَّمْسِ إِلَى أَنْ يَغِيبَ الشَّفَقُ وَ مِنْ طُلُوعِ الْفَجْرِ إِلَى طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ فِي الرِّيحِ السَّوْدَاءِ وَ الْحَمْرَاءِ وَ الصَّفْرَاءِ وَ الزَّلْزَلَةِ وَلَقَدْ بَاتَ رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) لَيْلَةً عِنْدَ بَعْضِ نِسَائِهِ فَانْخَسَفَ الْقَمَرُ فِي تِلْكَ اللَّيْلَةِ فَلَمْ يَكُنْ مِنْهُ شَیءٌ فَقَالَتْ لَهُ زَوْجَتُهُ يَا رَسُولَ اللَّهِ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي أَ كُلُّ هَذَا لِبُغْضٍ(1)فَقَالَ وَيْحَكِ حَدَثَ هَذَا الْحَادِثُ فِي السَّمَاءِ فَكَرِهْتُ أَنْ أَتَلَذَّذَ وَ أَدْخُلَ فِي شَیءٍ وَ لَقَدْ عَيَّرَ اللَّهُ تَعَالَى قَوْماً فَقَالَ- وَ إِنْ يَرَوْا كِسْفاً مِنَ السَّماءِ ساقِطاً يَقُولُوا سَحابٌ مَرْكُومٌ وَ ايْمُ اللَّهِ(2)لَا يُجَامِعُ أَحَدٌ فِي هَذِهِ السَّاعَاتِ الَّتِي وَصَفْتُ فَيُرْزَقَ مِنْ جِمَاعِهِ وَلَداً وَ قَدْ سَمِعَ هَذَا الْحَدِيثَ فَيَرَى مَا يُحِبُّ؛ آرى، در شبى كه ماه بگيرد (خسوف) و روزى كه خورشيد بگيرد (كسوف)، و ما بين غروب آفتاب تا غايب شدن سرخى در آسمان، و ما بين طلوع فجر تا طلوع خورشيد، و در هنگامى كه باد سياه يا سرخ و يا زرد مىوزد، همچنين در موقع زلزله، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شبى با يكى از همسرانش در بستر بود كه ماه گرفت حضرت بستر را ترك نمود، همسرش پرسيد: آيا از من رنجيده شدهايد؟ فرمود: نه، خدايت رحمت كند، خوش ندارم در حالى كه اين پديده در آسمان پيش آمده
به خوشگذرانى بپردازم، و بهراستى كه خداوند ملامت فرموده و گويد: «إن يروا كسفا من السّماء ساقطا يقولوا سحاب مركوم...» و به خدا سوگند اگر در چنين اوقاتى هر كس كه اين حديث را شنيده باشد انعقاد نطفه نمايد آنچه آرزو كرده در چنين فرزندى نخواهد ديد (يعنى خيرى در او نيست).»
و امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«لَا تُجَامِعْ فِي أَوَّلِ الشَّهْرِ وَ لَا فِي وَسَطِهِ وَ لَا فِي آخِرِهِ فَإِنَّهُ مَنْ فَعَلَ ذَلِكَ فَلْيُسَلِّمْ لِسِقْطِ الْوَلَدِ فَإِنْ تَمَّ أَوْشَكَ أَنْ يَكُونَ مَجْنُوناً أَ لَا تَرَى أَنَّ الْمَجْنُونَ أَكْثَرُ مَا يُصْرَعُ فِي أَوَّلِ الشَّهْرِ وَ وَسَطِهِ وَ آخِرِهِ(1)در شب اوّل و شب وسط و شب آخر هر ماه مجامعت مكن، زيرا هر كس در اين اوقات چنين كند بايد خود را آماده سقط فرزند نمايد، و چنانچه سقط نشود بعيد نيست كه مجنون يا ديوانه به دنيا آيد، آيا نديدهاى كه ديوانه در اوّل و وسط و آخر هر ماه ديوانگيش تشديد مىشود.»
و نيز آن حضرت(علیه السلام) فرمود:
«يُكْرَهُ الْجَنَابَةُ حِينَ تَصْفَرُّ الشَّمْسُ وَ حِينَ تَطْلُعُ وَ هِيَ صَفْرَاءُ(2)در هنگامى كه خورشيد در حال فرو رفتندر افق است و نيز وقت طلوعش كه در اين دو وقت كه رنگ آفتاب مايل به زردى است مجامعت مكروه است.»
1) . روى المصنّف في العلل و العيون بسند ضعيف عن عبد العظيم بن عبد اللّه الحسنى عن عليّ بن محمّد العسكريّ عن أبيه عن آبائه عليهم السلام مثله، و روى الكليني و الشيخ نحوه عن موسى بن جعفر عليهما السلام فيما أوصى به رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) عليا(علیه السلام).
2) . تقدّم في المجلد الأول تحت رقم 182 رواه عن عبيد اللّه الحلبيّ عن الصادق(علیه السلام) قال: «انى لاكره الجنابة- الخ». و المراد بالجنابة الجماع و باصفرار الشّمس قربها من الغروب.
و محمّد بن فيض از امام صادق(علیه السلام) پرسيد آيا در حالى كه عريان باشم مىتوانم با حلالم همبستر بشوم؟ فرمود:
«لَا وَ لَا تَسْتَقْبِلُ الْقِبْلَةَ وَ لَا تَسْتَدْبِرُهَا(1)نه، و رو به قبله و پشت به قبله نيز مباش.»
و نيز آن حضرت(علیه السلام) فرمود:
«لَا تُجَامِعْ فِي السَّفِينَةِ(2)در كشتى جماع مكن.»
و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«يُكْرَهُ أَنْ يَغْشَى الرَّجُلُ الْمَرْأَةَ وَ قَدِ احْتَلَمَ حَتَّى يَغْتَسِلَ مِنِ احْتِلَامِهِ الَّذِي رَأَى فَإِنْ فَعَلَ فَخَرَجَ الْوَلَدُ مَجْنُوناً فَلَا يَلُومَنَّ إِلَّا نَفْسَهُ(3)مكروه است مرد با زوجه خويش، پس از آنكه محتلم شده همخوابگى كند مگر اينكه از جنابت احتلام غسل نمايد، و اگر غسل نكرده مجامعت نمايد چنانچه فرزندى مجنون (ديوانه) به دنيا آمد كسى را جز خود ملامت نكند.»
و نيز آن حضرت(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«مَنْ جَامَعَ امْرَأَتَهُ وَ هِيَ حَائِضٌ فَخَرَجَ الْوَلَدُ مَجْذُوماً أَوْ أَبْرَصَ فَلَا يَلُومَنَّ إِلَّا نَفْسَهُ(4)
ص: 321 مسندا هكذا« انه كره أن يغشى الرجل امرأته و هى حائض فان غشيها فخرج الولد مجذوما- الخ». و روى المؤلّف نحوه في الخصال في حديث،
ص: 520 و كذا في العلل، و المراد بالكراهة هنا الحرمة.
هر كس با همسر خويش در حال حيض مجامعت نمايد و فرزندش با بيمارى جذام يا برص و پيسى متولّد شود جز خود كسى را ملامت نكند.»امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«إِذَا أَتَى أَحَدُكُمْ أَهْلَهُ فَلْيَذْكُرِ اللَّهَ فَإِنَّ مَنْ لَمْيَذْكُرِ اللَّهَ عِنْدَ الْجِمَاعِ وَ كَانَ مِنْهُ وَلَدٌ كَانَ ذَلِكَ شِرْكَ شَيْطَانٍ وَ يُعْرَفُ ذَلِكَ بِحُبِّنَا وَ بُغْضِنَا(1)(2)هر يك از شما چون آهنگ كام بردن از همسر كند، پس خداوند را ياد كند (بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم گويد) زيرا هر كس در آن حال نام خدا نبرد، و فرزندى بوجود آورد شيطان در آن دخالت كرده باشد و آن بدوستى و دشمنى با ما شناخته مىشود.»
امام باقر(علیه السلام) فرمودند:
«إِذَا أَرَدْتَ الْجِمَاعَ فَقُلِ اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي وَلَداً وَ اجْعَلْهُ تَقِيّاً زَكِيّاً لَيْسَ فِي خَلْقِهِ زِيَادَةٌ وَ لَا نُقْصَانٌ وَ اجْعَلْ عَاقِبَتَهُ إِلَى خَيْرٍ؛(3)
در هنگام زناشوئی با همسر، این دعا را بخوانید؛ اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي وَلَداً وَ اجْعَلْهُ تَقِيّاً زَكِيّاً لَيْسَ فِي خَلْقِهِ زِيَادَةٌ وَ لَا نُقْصَانٌ وَ اجْعَلْ عَاقِبَتَهُ إِلَى خَيْرٍ.»
صفوان بن يحيى از حضرت رضا(علیه السلام) سؤال كرد از مردیكه داراى همسر جوانى است و همبسترى او را يكماه يا يك سال ترك میكند و به او نزديك نمىشود نه
براى اينكه او را آزار رساند؛ بلكه مصيبتى ديدهاند، آيا در اين عمل گناهكار است؟ حضرت فرمودند:
«إِذَا تَرَكَهَا أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ كَانَ آثِماً بَعْدَ ذَلِكَ إِلَّا أَنْ يَكُونَ بِإِذْنِهَا(1)(2)اگر چهار ماه او را ترك كرده باشد نه،پس از آن ديگر اگر ترك كند گناهكار خواهد بود مگر با اذن و رضايت زوجهاش.»
شرافت و سعادت و شقاوت انسانها در مراحل قبل از تولد، یعنی لقمهها و کردارهای والدین و شرائط دوران حاملگی در جسم و روح و جان جنین و فرزند، نقش اساسی و مؤثری خواهد داشت، لذا در فرمایشات نبی مکرم اسلام(صلی الله علیه و آله) و ائمه معصومین(علیهم السلام) آمده است:
«حَدَّثَنَا الشَّرِيفُ ابوعَلِيٍّ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ(علیه السلام) قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ قُتَيْبَةَ النَّيْسَابُورِيُّ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ(علیه السلام) عَنْ مَعْنَى قَوْلِ رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) الشَّقِيُّ مَنْ شَقِيَ فِی بَطْنِ أُمِّهِ وَ السَّعِيدُ مَنْ سَعِدَ فِی بَطْنِ أُمِّهِ فَقَالَ الشَّقِيُّ مَنْ عَلِمَ اللَّهُ وَ هُوَ فِي بَطْنِ أُمِّهِ أَنَّهُ سَيَعْمَلُ أَعْمَالَ الْأَشْقِيَاءِ(3)وَ السَّعِيدُ مَنْ عَلِمَ اللَّهُ وَ هُوَ فِي بَطْنِ أُمِّهِ أَنَّهُ سَيَعْمَلُ أَعْمَالَ السُّعَدَاءِ قُلْتُ
1) . رواه الشيخ في التهذيب بهذا السند و كأنّه أخذ من الفقيه. و قوله «يكون لهم مصيبة» أي أصابتهم مصيبة و يكون الجماع حينئذ قبيحا عرفا. و ما بين القوسين ليس في أكثر النسخ، و هذا الحكم موضع وفاق كما في المسالك.
2) . ابن بابویه، محمد بن على (شیخ صدوق)، من لا یحضره الفقیه، ج3، ص: 403.
3) . في نسخة «ط» و «ن» في الموضعين: «من علمه اللّه».
لَهُ فَمَا مَعْنَى قَوْلِهِ ص اعْمَلُوا فَكُلٌّ مُيَسَّرٌ لِمَا خُلِقَ لَهُ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ لِيَعْبُدُوهُ وَ لَمْ يَخْلُقْهُمْ لِيَعْصُوهُ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ(1)فَيَسَّرَ كُلَّا لِمَا خُلِقَ لَهُ فَالْوَيْلُ لِمَنِ اسْتَحَبَّ الْعَمَى عَلَى الْهُدَى(2)(3)حديث كرد ما را شريف ابوعلى محمد بن احمد بن محمد بن عبد اللَّه بن حسن بن حسين بن على بن ابىطالب(علیهم السلام) گفت كه حديث كرد ما را على بن محمد بن قتيبه نيشابورى از فضل بن شاذان از محمد بن ابىعمير كه گفت ابوالحسن حضرت موسى بن جعفر(عهما) را سؤال كردم از معنى قول رسول خدا(صلی الله علیه و آله) كه: بدبخت كسى است كه در شكم مادرش بدبخت شده و نيكبخت كسى است كه در شكم مادرش نيكبخت شده و حضرت(علیه السلام) فرمود كه بدبخت كسى است كه خدا دانسته كه او به زودى اعمال بدبختان را بعمل آورد و حال آنكه او را در شكم مادرش باشد و نيكبخت كسى است كه خدا دانسته كه او به زودى اعمال نيكبختان را بعمل آورد و حال آنكه او را در شكم مادرش باشد به آن حضرت عرض كردم كه، پس معنى قول پيغمبر(صلی الله علیه و آله) چيست كه كار كنيد چه هر يك آسان و توفيق داده شده از براى آنچه به جهت آن آفريده شده فرمود كه خداى عز و جل جن و انس را آفريد از براى آنكه او را بپرستند و ايشان را نيافريد از براى آنكه او را نافرمانى كنند و اين معنى قول خداى عز و جل است كه نيافريديم پريان و آدميان را مگر به جهت آنكه بپرستند مرا بر وجه اختيار نه
1) . ذاريات / 56.
2) . في نسخة «و» بعد الحديث الرابع هكذا: «قال مصنف هذا الكتاب: و لهذا الحديث معنى آخر و هو أن أم الشقى جهنم، قال اللّه عزّ و جلّ: «وَ أَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ فَأُمُّهُ هاوِيَةٌ» و الشقى من جعل في الهاوية، و السعيد من اسكن الجنة». أقول: و له معنى آخر مذكور في بعض الأخبار، و هو أن ملك الارحام يكتب له باذن اللّه بين عينيه أنّه سعيد أم شقى و هو في بطن أمه، و معنى آخر أن المراد بالام دار الدنيا فانه كما يولد من بطن أمه الى الدنيا يولد من الدنيا الى الآخرة فاحديهما حاصلة له في الدنيا بأعماله.
3) . ابن بابویه، محمد بن على (شیخ صدوق)، توحید، ص: 356.
به طريق اجبار، پس هر يك را توفيق داده از براى آنچه او را به جهت آن آفريده، پس واى بر كسى كه كورى ضلالت و گمراهى را بر راه راست برگزيد.»(1)
و شاهد این بیان مهم نبی مکرم اسلام(صلی الله علیه و آله) این استکه قرآن کریم میفرماید:
«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتی فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»؛(2)«پس روى خود را متوجّه آيين خالص پروردگار كن! اين فطرتى است كه خداوند، انسانها را بر آن آفريده؛ دگرگونى در آفرينش الهى نيست؛ اين است آيين استوار، ولى اكثر مردم نمىدانند!»
حرف «فاء» كه در اول آيه است مىرساند كه كلام در آيه فرع و نتيجه مطالبى است كه در خصوص مبدء و معاد از آيات قبل استفاده مىشد، و معنايش اين است كه: وقتى ثابت شد كه خلقت و تدبير تنها از آن خداست، و او را شريكى نيست، و او به زودى خلق را مبعوث نموده و به حساب مىكشد، و نيز معلوم شد كه در آنروز كسى كه از او اعراض كرده باشد، و رو به غير او آورده باشد، راه نجاتى ندارد، پس روى دل به سوى دين كن، و ملازم آن باش، كه آن همان دينى است كه خلقت الهى بدان دعوت مىكند.
بعضى از مفسرين گفتهاند: «كلام در اين آيه فرع و نتيجه تسليتى است كه از سياق بيان سابق استفاده مىشد، و حق مطلب را مىرسانيد، و مىفرمود: مشركين به خاطر ظلمشان پيروى كردند هواها را، و از تعقل صحيح اعراض نمودند، و در
نتيجه خدا گمراهشان كرد، و به هيچ ناصرى اجازه يارى و هدايتشان را نداد، و به هيچ نجات دهندهاى اجازه نداد كه از ضلالت نجاتشان دهد، نه تو، و نه غير تو، پس تو از هدايت ايشان مأيوس باش، و تنها به خودت و به مؤمنينى كه پيرويت كردند بپرداز، و روى دل خود و پيروانت را به سوى دين كن».(1)
بنا بر اين مراد از «اقامه وجه براى دين» روى آوردن به سوى دين، و توجه بدان بدون غفلت از آن است، مانند كسى كه به سوى چيزى روى مىآورد، و همه حواس و توجهش را معطوف بدان مىكند، به طورى كه ديگر به هيچ طرف نه راست و نه چپ رو برنمىگرداند و ظاهراً لام در «دين» لام عهد است، و در نتيجه مراد از دين، اسلام خواهد بود.
كلمۀ «حنيفا» حال از فاعل «اقم» است، و ممكن هم هست حال از دين و يا حال از وجه باشد، اما اولى ظاهرتر و با سياق مناسبتر است، و كلمه مذكور از مادۀ «حنف» است، كه به معناى تمايل دو پا به سوى وسط مىباشد، و در آيه منظور اعتدال است.
«فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»؛ كلمۀ «فطرت» بر وزن فعلت به اصطلاح اهل ادب بناى نوع را مىرساند و در كلمه مورد بحث به معناى نوعى از خلقت است و «فِطْرَتَ اللَّهِ» به نصب خوانده مىشود، چون در مقام وادارى شنونده است، و چنين معنا مىدهد كه ملازم فطرت باش و بنا بر اين در جمله مزبور اشاره است به اينكه اين دينى كه گفتيم واجب است براى او اقامه وجه كنى، همان دينى
1) . آلوسى، محمود بن عبدالله، روح المعانى، ج 21، ص: 29.
است كه خلقت بدان دعوت، و فطرت الهى به سويش هدايت مىكند، آن فطرتى كه تبديل پذير نيست.
براى اينكه دين چيزى به غير از سنت حيات، و راه و روشى كه بر انسان واجب است آن را پيشه كند تا سعادتمند شود نيست، پس هيچ انسانى هيچ هدف و غايتى ندارد مگر سعادت، همچنان كه تمامى انواع مخلوقات به سوى سعادت خود، و آن هدفى كه ايدهآل آنهاست هدايت فطرى شدهاند، و طورى خلق شده، و به جهازى مجهز گشتهاند كه با آن غايت و هدف مناسب است، همچنان كه از موسى(علیه السلام) حكايت كرده كه در پاسخ فرعون گفت: «رَبُّنَا الَّذِي أَعْطى كُلَّ شَیءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى»؛(1)
و نيز فرموده: «الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى وَ الَّذِي قَدَّرَ فَهَدى».(2)
بنا بر اين انسان نيز مانند ساير انواع مخلوقات مفطور به فطرتى است كه او را به سوى تكميل نواقص، و رفع حوائجش هدايت نموده، و به آنچه كه نافع براى اوست، و به آنچه كه برايش ضرر دارد ملهم كرده و فرموده: «و نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها»؛(3)و او در اين حال مجهز به جهاز بدنى نيز هست، كه با آن اعمال مورد حاجت خود را انجام دهد، همچنان كه فرموده: «ثُمَّ السَّبِيلَ يَسَّرَهُ»؛(4)يعنى سپس وسيله و راه زندگى را برايش فراهم كرد.
1) . «پروردگار ما كسى است كه نخست، خلقت هر چيزى را به آن چيز داد، و سپس هدايتش كرد.» (طه / 50)
2) . «آن خدايى كه خلق كرد، و تمام عيار و بى نقص آفريد، و آنچه تقدير نموده سپس هدايت فرمود.» (اعلى / 2 و 3)
3) . «و قسم به نفس و آنكه او را نيكو بيافريد و به او شر و خير را الهام كرد.» (شمس / 7 و 8)
4) . عبس / 20.
پس انسان داراى فطرتى خاص به خود است، كه او را به سنت خاص زندگى و راه معينى كه منتهى به هدف و غايتى خاص مىشود، هدايت مىكند راهى كه جز آن راه را نمىتواند پيش گيرد، «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها» و انسان كه در اين نشاه زندگى مىكند، نوع واحدى است كه سودها و زيانهايش نسبت به بنيه و ساختمانى كه از روح و بدن دارد سود و زيان مشتركى است كه در افراد مختلف اختلاف پيدا نمىكند.
پس انسان از اين جهت كه انسان است بيش از يك سعادت و يك شقاوت ندارد، و چون چنين است لازم است كه در مرحله عمل تنها يك سنت ثابت برايش مقرر شود، و هادى واحد او را به آن هدف ثابت هدايت فرمايد.
و بايد اين هادى همان فطرت و نوع خلقت باشد، و به همين جهت دنبال «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها» اضافه كرد كه «لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ».و اما اينكه گفتيم نوع انسان يك سعادت و شقاوت دارد، براى اين است كه اگر سعادت افراد انسانها به خاطر اختلافى كه با هم دارد مختلف مىشد، يك جامعه صالح و واحدى كه ضامن سعادت افراد آن جامعه باشد، تشكيل نمىگشت، و همچنين اگر سعادت انسانها به حسب اختلاف اقطار، و سرزمينهايى كه در آن زندگى مىكنند، مختلف مىشد، و سنت اجتماعى كه همان دين است اساسش همان چيزى باشد كه منطقه اقتضاء دارد آن وقت ديگر انسانها نوع واحدى نمىشدند؛ بلكه به اختلاف منطقهها مختلف مىشدند، و نيز اگر سعادت انسان به اقتضاى زمانها مختلف مىشد، يعنى اعصار و قرون يگانه اساس سنت دينى مىگشت. باز انسانهاى قرون و اعصار نوع واحدى نمىشدند، و انسان هر قرنى و
زمانى غير انسان زمان ديگر مىشد، و اجتماع انسانى سير تكاملى نمىداشت، و انسانيت از نقص متوجه به سوى كمال نمىشد، چون نقص و كمالى وجود ندارد مگر اينكه يك جهت مشترك و ثابتبين همه انسانهاى گذشته و آينده باشد.
البته منظور ما از اين حرف اين نيست كه اختلاف افراد و مكانها و زمانها هيچ تأثيرى در برقرارى سنت دينى ندارد؛ بلكه ما فى الجمله و تا حدى آن را قبول داريم، چيزى كه هست مىخواهيم اثبات كنيم كه اساس سنت دينى عبارت است از ساختمان و بنيه انسانيت، آن بنيهاى كه حقيقتى است واحد و مشترك بين همه افراد و اقوام، و ثابت در همه.
مىخواهيم بگوييم براى انسانيت سنتى است واحد، و ثابت به ثبات اساسش، كه همان انسان است، و همين سنت است كه آسياى انسانيت بر محور آن مىگردد، و همچنين سنتهاى جزئى كه به اختلاف افراد و مكانها و زمانها مختلف مىشود، پيرامون آن دور مىزند. و اين همان است كه جملۀ «ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ» بدان اشاره مىكند، و ما به زودى و در بحثى جداگانه ان شاء اللَّه اين مطلب را توضيح بيشترى مىدهيم.
اقوال مختلف مفسرين درباره مفردات و مفاد آيه فوق
مفسرين در مفردات آيه، و معناى مجموع آن، اقوال متفرق ديگرى دارند.
اول اينكه:(1)مراد از «اقامه وجه» محكم كارى در عمل است، چون وجه
1) . حقى برسوى، اسماعیل بن مصطفى، تفسیر روح البیان، ج 7، ص: 30.
عبارت است از چيزى كه متوجه آنى و آن عمل است، و اقامهاش به معناى تسديد و اتقان آن است.
و اين حرف صحيح نيست، براى اينكه وجه عمل غرض مقصود از عمل است و آن غير از عمل است و در آيه شريفه فرمود: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ»، و نفرموده «فاقم وجه عملك».
دوم اينكه:(1)كلمۀ «فطرة» در جمله «فِطْرَتَ اللَّهِ» منصوب است، زيرا كلمۀ «اعنى» در تقدير است و كلمه فطرت به معناى ملت است، و معناى جمله اين است كه: استقامت در دين به خرج بده، و دين را نگهدار، يعنى ملتى را كه خدا مردم را بر آن ملت آفريده ادامه بده، كه در خلقت خدا تبديلى نيست.
اشكال اين وجه هم اين است كه: اين حرف وقتى صحيح است كه مراد از كلمه فطرت و كلمۀ «فَطَرَ النَّاسَ» دو چيز باشد، اولى به معناى ملت، و دومى به معناى خلقت باشد، و تفكيك در معناى آنها خلاف ظاهر آيه است، و اگر بگويى ممكن است دومى يعنى «فَطَرَ النَّاسَ» را هم به همان معناى ملت و دين بگيريم، و بگوييم معنايش «ادان الناس» است، يعنى مردم را وادار بر دين (توحيد) كرد و در اين صورت ديگر اشكال تفكيك وارد نمىشود، مىگوييم: بله، و ليكن آن وقت جمله «لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ» از ما قبل خود بريده و غير مربوط به آن مىگردد.
علاوه بر اين در اين وجه خلاف ظاهر روشنى است، چون دين را به معناى توحيد گرفته، و اگر هم دين به معناى اسلام و يا مجموع دينها باشد، و كلمه فطرت هم بر همان معناى متبادر خود باشد، كه عبارت است از خلقت، آن وقت
1) . آلوسى، محمود بن عبدالله، روح المعانى، ج 21، ص: 39.
تقدير گرفتن كلمۀ «اعنى» درست نمىشود، چون دين به اين معنا غير از فطرت به معناى خلقت است.
سوم اينكه: كلمه فطرت بدل است از كلمۀ «حنيفا»، و فطرت به معناى ملت است، اشكال اين حرف همان اشكالى است كه بر وجه سابق كرديم.
چهارم اينكه:(1)كلمه فطرت مفعول مطلق است براى فعل محذوف، و مقدر، و تقدير كلام «فطر اللَّه فطرة فطرالناس عليها» است، يعنى خدا فطرتى درست كرد كه انسانها را نيز بر آن فطرت مفطور كرده" كه فساد اين وجه حاجت به توضيح ندارد.
پنجم اينكه: معناى آيه اين است كه: پيروى كن از دين، آنچه را كه فطرت خدا بر آن دلالت دارد، و آن همان است كه ابتداى خلقت، تو را بر آن دلالت مىكند، زيرا خداوند طورى موجودات را آفريد و تركيب و صورتگرى نمود، كه دلالت كند بر اينكه صانعى قادر، عالم، حى، قديم و واحد دارد، صانعى كه هيچ چيز شبيه او نيست، و او نيز به هيچ چيز شبيه نيست.
اشكال اين وجه اين است كه: مبتنى است بر اينكه كلمۀ «فطرت» به تقدير «اتبع؛ پيروى كن» منصوب شده باشد، همچنان كه ابوالسعود و قبل از او ابومسلم مفسر، اين نظريه را دادهاند، آن وقت مراد از پيروى فطرت، پيروى دلالت فطرت و خلقت مىشود، و مراد از «عدم تبديل الخلق» تغيير نپذيرفتن خلقت، است، در دلالت كردن بر وجود صانع، و صفات كريمه او، و اين وجه از نظر معنا نزديك به همان وجهى است كه ما براى آيه ذكر كرديم چون ما نيز كلمۀ «فطرت» را حمل
1) . آلوسى، محمود بن عبدالله، روح المعانى، ج 21، ص: 39.
بر وادارى نموديم، ليكن اين اشكال متوجه وجه مذكور مىشود كه آيه شريفه عام است، و وجهى ندارد كه به توحيد اختصاص يابد.
ششم اينكه:(1)كلمۀ «لا» در جمله «لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ» در عين اينكه نفى است، معناى نهى را افاده مىكند، و مىفرمايد كه خلقت خدا يعنى آن دينى را كه مأموريد به آن متمسك شويد، تغيير ندهيد، و يا اينكه خلقت خدا را با انكار دلالتش بر توحيد تغيير ندهيد، و از همين باب است آن تفسيرى كه به ابن عباس نسبت دادهاند كه گفته: منظور از آيه نهى از اخته كردن انسانها است.
اشكال اين وجه اين است كه: اولاً هيچ دليلى نداريم بر اينكه خلق به معناى دين است و ثانياً دليلى نيست بر اينكه اعراض از دلالت مخلوقات، و يا انكار دلالت آن تبديل خلق خدا باشد، و تفسيرى هم كه به ابن عباس نسبت دادهاند فسادش ظاهر است.
هفتم اینکه: هفتم كلام فخر رازى است كه در تفسير كبير خود گفته: احتمال دارد منظور از «لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ» اين باشد كه خداوند خلايق را براى عبادت آفريده، و همه آنها بندگان اويند، و اين هرگز تغيير پذير نيست، و بندگان او چون بندگان عرفى نيستند در بندگان عرفى تبديل هست اين مولا بنده خود را به آن ديگرى مىفروشد، و يا اصلاً آزادش مىكند، ديروز فلانى مولايش بود، امروز ديگرى مولاى اوست، و يا اصلاً مولا ندارد، به خلاف بندگى خدا، كسى نمىتواند از بندگى او بيرون شود.
پس اين جمله مىخواهد فساد قول كسانى را كه گفتهاند: عبادت براى
1) . كاشانى، فتحالله بن شكرالله، منهج الصادقین، ج 7، ص: 205.
تحصيل كمال است، باطل كند، چون آنها مىگويند بنده وقتى به كمال بندگى خود رسيد، ديگر تكليفى برايش نمىماند، همه حرامها برايش حلال، و همه واجبات مباح مىشود، و جمله مورد بحث مىگويد: انسان به هر درجه از كمال هم برسد، باز هم بنده است.
و نيز مىخواهد گفتار مشركين را باطل كند، كه مىگفتند ناقص، صلاحيت عبادت خدا را ندارد؛ بلكه آدميان بندگان كواكبند، و كواكب بندگان خدايند، و نيز مىخواهد گفتار مسيحيان را باطل كند، كه گفتهاند: خدا در عيسى حلول كرده و او اله شده، در جواب همه حرفها مىفرمايد: «لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»؛ بلكه همه خلق، بندگان خدايند، و نمىتوانند از بندگى او خارج شوند(1).
اشكالى كه به گفته وى وارد است اين است كه: بين ملكيت و عبادت تكوينى با ملكيت و عبادت تشريعى خلط كرده، چون ملك خداى تعالى قابل انتقال و بطلان نيست، زيرا ملك تكوينى است، به اين معنا كه قيام وجود اشياء به اوست، عبادتى هم كه در مقابل اين ملكيت قرار مىگيرد، عبادت تكوينى است، يعنى خضوع ذات هر چيزى براى اوست، و اين عبادت هم مانند ملكيت قابل تبديل و ترك نيست، همچنان كه خودش فرموده: «و إِنْ مِنْ شَیءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ»؛(2)و آن عبادتى كه قابل تبديل است، و يا مىشود تركش كرد، عبادت تشريعى مانند نماز و امثال آن است، كه در مقابل ملك تشريعى خدا قرار مىگيرد، چون عقل همان طور كه من و تو را مالك اعتبار مىكند، خدا را نيز مالك قانونى مىداند.
و اگر جملۀ «لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ» دلالت كند بر اينكه ملك و عبادت و عبوديت تبديل پذير نيست، تكوينى آن را مىگويد، نه تشريعى، و آن عبادتى هم كه مشركين و متصوفه و مسيحيان تبديل كردهاند به اينكه يكىقائل به ارتفاع تكليف از انسان كامل شده، و ديگرى به جاى خدا، بت و كواكب و يا مسيح را مىپرستد، عبادت تشريعى است، نه تكوينى.(1)
«قَالَ زُرَارَةُ: وَ سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِعَزَّ وَ جَلَّ: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى»؛(2)قَالَ: أَخْرَجَ مِنْ ظَهْرِ آدَمَ ذُرِّيَّتَهُ إِلى يَوْمِ الْقِيَامَةِ، فَخَرَجُوا كَالذَّرِّ، فَعَرَّفَهُمْ وَ أَرَاهُمْ نَفْسَهُ، وَ لَوْ لَا ذلِكَ لَمْ يَعْرِفْ أَحَدٌ رَبَّهُ(3)وَ قَالَ: «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله): كُلُّ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَى الْفِطْرَةِ، يَعْنِي الْمَعْرِفَةَ.»
مرحوم علامه طباطبائی درمورد آیه 172 از اعراف ودر ارتباط با روایات فوق، میگوید:
اين آيات مسأله پيمان گرفتن از بنىنوع بشر بر ربوبيت پروردگار را ذكر مىكند، و خود از دقيقترين آيات قرآنى از حيث معنا و از زيباترين آيات از نظر نظم و اسلوب است.
«و إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى شَهِدْنا»؛ اخذ چيزى از چيزى ديگر مستلزم اين است كه اولى جدا و
به نحوى از انحاء مستقل از دومى باشد، و اين جدايى و استقلال به حسب اختلاف عناياتى كه متعلق اخذ مىشود و نيز به اختلاف عباراتى كه در آن لحاظ مىگردد مختلف مىشود، مثلاً اخذ لقمه از سفره و اخذ جرعه از قدح آب يك نوع اخذ است، و اخذ مال و اثاث از دزدى كه آن را غصب كرده يك نحو ديگر اخذ است، و اخذ مال از فروشنده و يا بخشنده و يا كسى كه چيز به عاريه مىدهد نحو ديگر و يا انحاء مختلف ديگر اخذ، و همچنين گرفتن علم از عالم و اخذ هبه و گرفتن حظ از ملاقات دوستان يك نحو اخذ است، و گرفتن فرزند از پدرش تربيت را، نوع ديگر اخذ است، و.، پس هر جا كه ديديم صحبت از اخذ به ميان آمد نمىتوانيم بفهميم كه نوع آن كداميك از اين انواع مختلف است، مگر اينكه بيان زائدى در كار باشد، به همين جهت در آيه مورد بحث خداى تعالى بعد از جملۀ «و إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ» كه تنها جدايى مأخوذ را از مأخوذ منه مىرساند جملۀ «مِنْ ظُهُورِهِمْ» را اضافه كرد تا دلالت كند بر نوع جدايى آن دو، و اينكه اين جدايى و اين اخذ از نوع اخذ مقدارى از ماده بوده، به طورى كه چيزى از صورت ما بقى ماده ناقص نشده، و نيز استقلال و تماميت خود را از دست نداده، و پس از اخذ آن مقدار مأخوذ را هم موجود و مستقل و تمام عيارى از نوع مأخوذ منه كرده، فرزند را از پشت پدر و مادر گرفته، و آن را كه تاكنون جزئى از ماده پدر و مادر بوده موجودى مستقل و انسانى تمام عيار گردانيده و از پشت اين فرزند نيز فرزند ديگر أخذ كرده و همچنين تا آنجا كه اخذ تمام شود، و هر جزئى از هر موجودى كه بايد جدا گردد، و افراد و انسانها موجود گشته و منتشر شوند، و هر يك از ديگرى مستقل شده و براى هر فردى نفسى مستقل درست شود، تا سود و زيانش عايد خودش گردد، اين آن مفادى است كه از جملۀ
«و إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ» استفاده مىشود، و اگر فرموده بود: «و اذ اخذ ربك من بنىآدم ذريتهم» و يا مىفرمود «اذ نشر بنىآدم» معناى كلام مبهم مىماند.
جملۀ «و أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ»؛ از يك فعل ديگر خداوند بعد از جدا ساختن ابناء بشر از پدران خبر مىدهد، و آن فعل خدا اين است كه هر فردى را گواه خودش گرفت، و اشهاد بر هر چيز حاضر كردن گواه است در نزد آن و نشان دادن حقيقت آن است تا گواه، حقيقت آن چيز را از نزديك و به حس خود درك نموده و در موقع به شهادت به آنچه كه ديده شهادت دهد، و اشهاد كسى بر خود آن كس نشان دادن حقيقت او است به خود او تا، پس از درك حقيقت خود و تحمل آن در موقعى كه از او سؤال مىشود شهادت دهد.
و از آنجايى كه نفس هر صاحب نفسى از جهاتى به غير خود ارتباط و تعلق دارد، و ممكن است انسان نسبت به پارهاى از آنها استشهاد شود، و نسبت به پارهاى ديگر نشود، از اين رو اضافه كرد: «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ» تا بدين وسيله مورد استشهاد را معلوم كرده باشد، و بفهماند آن امرى كه براى آن، ذريه بشر رااستشهاد كردهايم ربوبيت پروردگار ايشان است تا در موقع پرستش به ربوبيت خداى سبحان شهادت دهند.
پس انسان هر قدر هم دچار كبر و غرور باشد و هر چند رو به راه بودن وضع زندگيش مغرورش كرده باشد نمىتواند اين معنا را حاشا كند كه مالك وجود خود نبوده، و در تدبير امور خود مستقل و بىنياز نيست، چون اگر مالك وجود خود
بود خويشتن را از مرگ و ساير آلام و مصائب زندگى نگه مىداشت، و اگر در تدبير امور خود مستقل بود، هرگز ناچار نمىشد كه در برابر اسباب طبيعى و وسائلى كه او به خيال خود مدبر آنها و حاكم در آنها است خضوع كند، آنهم اسباب و وسائلى كه خود آنها نيز مانند انسان به غير خود محتاجند، و در برابر حكم حاكمى غيبى هر چند عليهشان باشد مطيع و منقادند، و حوائجشان به دست انسان برآورده نمىشود و انسان حاكم و مدبر آنها نيست.
پس احتياج آدمى به پروردگارى كه مالك و مدبر است جزو حقيقت و ذات انسان است، و فقر به چنين پروردگارى در ذات او نوشته شده، و ضعف بر پيشانيش مكتوب گشته، و اين معنا بر هيچ انسانى كه كمترين درك و شعور انسانى را داشته باشد پوشيده نيست، عالم و جاهل، صغير و كبير و شريف و وضيع همه در اين درك مساويند.
آرى، انسان در هر منزلى از منازل انسانيت قرار داشته باشد از ناحيه ذات خود اين احساس را مىكند كه براى او پروردگارى است كه مالك او و مدبر امور او است، و چطور ممكن است اين احساس را نداشته باشد با اينكه احتياج ذاتيش را درك مىكند؟ و چگونه تصور دارد كه شعور او حاجت را درك بكند و ليكن آن كسى را كه احتياجش به او است درك نكند؟، پس اينكه فرمود: «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ» بيان آن چيزى است كه بايد به آن شهادت داد، و جملۀ «بَلى شَهِدْنا» اعتراف انسانها است به اينكه اين مطلب را ما شاهد بوديم و چنين شهادتى از ما واقع شد.
و، لذا بعضى گفتهاند آيه شريفه اشاره است به آن مواردى كه انسان در زندگى
دنيايش به احتياج خود در جميع جهات زندگى و متعلقات و لوازم و احكام وجودش پى مىبرد، و معنايش اين است كه ما بنىآدم را در زمين خلق كرديم و ايشان را در اقطار زمين پراكنده نموده و با توالد و تناسل از يكديگر متمايزشان ساختيم، و ايشان را به محتاج بودن و مربوب بودنشان واقف ساختيم و در نتيجه همه به اين معنا اعتراف كرده و گفتند: «آرى ما شاهديم كه تو پروردگار مايى».
و بنا بر اين، جملۀ «بَلى شَهِدْنا» از قبيل زبان حال و يا لازمه گفتار را به صاحب گفتار نسبت دادن است، چون وقتى محتاج بودن خود را اعتراف كنند لازمهاش اين است كه به وجود آن كسى كه به او احتياج دارند نيز اعتراف كرده باشند، و فرق ميان زبان حال و ميان اخذ به لازمه كلام اين است كه اولى از باب به دست آوردن معنا از ناحيه دلالت صفتى از صفات و حالى از احوال است، چه اينكه صاحب صفت و حال خودش به آن معنا متوجه باشد يا نباشد، مانند دلالتى كه آثار باستانى بر حال ساكنين خود دارد، و اينكه چگونه دست روزگار با آنان بازى كرده و به ديار خاموشى رهسپارشان ساخته است، و نيز مانند دلالتى كه چهره افسرده مسكين بر فقر و مسكنت و بد حاليش دارد، و دومى انكشاف و درز كردن معنا از قائل است، به اين معنا كه قائل حرفى بزند كه علاوه بر معناى تحت اللفظى مستلزم معناى ديگرى نيز باشد، و يا حرفى بزند كه به دلالت التزامى بر آن معنا دلالت كند.
در آيه مورد بحث جملۀ «بَلى شَهِدْنا» كه حكايت اعتراف بنىنوع بشر است بايد به يكى از دو نحو كلامى كه شرح داديم حمل شود، البته اگر به اولى از آن دو حمل شود هم نزديكتر و هم مناسبتر است، چون در مقام شهادت جز به دلالت
صريح و مطابقى كلام به چيز ديگر اكتفاء نمىشود يعنى دلالت التزامى آن كفايت نمىكند.
و پر واضح است كه اين شهادت به هر نحوى كه صورت گرفته باشد از سنخ همان استشهادى است كه جملۀ «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ» از آن حكايت مىكند، و جوابى كه داده به همان زبانى بوده كه سؤال با آن صورت گرفته، اينجا است كه مىتوان گفت به غير از آن دو نحو كلامى كه گذشت نحو سومى نيز هست كه ممكن است سؤال و جواب مورد بحث را حمل بر آن نمود و آن به نحوى از تحليل عبارت است از ايجاد، چون كلام چيزى است كه كشف از منويات كند، و در خداى تعالى فعل او است كه كشف از مقاصد او مىكند، و فعل او همان ايجاد است، و اين مطلب به طور مكرر در مباحث سابق ما گذشته است، و بنا بر اين مىتوان گفت كه سؤال «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ» جواب «بَلى شَهِدْنا» از همين باب است، و به زودى تتمهاى براى اين مطلب خواهدآمد.
و به هر حال آيۀ «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ...» دلالت دارد بر اينكه تمامى افراد بشر مورد اين استشهاد واقع شده، و يكا يك ايشان به ربوبيت پروردگار اعتراف نمودهاند.(1)
آيات فوق در حقيقت اشارهاى به «توحيد فطرى» و وجود ايمان به خدا در
1) . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج8، ص: 400.
اعماق روح آدمى است و به همين جهت بحثهايى را كه در آيات گذشته اين سوره در زمينه «توحيد استدلالى» بوده است تكميل مىكند.
گرچه در تفسير اين آيه بحثها و گفتگوهاى فراوان و داغى در ميان مفسران به راه افتاده و احاديث گوناگونى در اين باره وارد شده، ولى ما سعى مىكنيم نخست تفسير اجمالى آيه و بعد مهمترين بحثهاى مفسران و سپس انتخاب خودمان را به طور فشرده و مستدل در اينجا بياوريم.
خداوند روى سخن را در اين آيه به پيامبر كرده، نخست چنين مىگويد:
«به خاطر بياور موقعى را كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم ذريه آنها را بر گرفت و آشكار ساخت و آنها را گواه بر خويشتن نمود و از آنها پرسيد: آيا من پروردگار شما نيستم؟ آنها همگى گفتند آرى گواهى مىدهيم»؛ «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى شَهِدْنا».
«ذرية» چنان كه دانشمندان لغت گفتهاند در اصل به معنى «فرزندان كوچك و كم سن و سال» است، ولى غالباً به همه فرزندان گفته مىشود، گاهى به معنى مفرد و گاهى به معنى جمع استعمال مىگردد اما در اصل معنى جمعى دارد.
در باره ريشه اصلى اين لغت احتمالات متعددى داده شده است بعضى آن را از «ذرء» (بر وزن زرع) به معنى آفرينش مىدانند بنا بر اين مفهوم اصلى «ذريه» با مفهوم مخلوق و آفريده شده برابر است.
و بعضى آن را از «ذر» (بر وزن شر) كه به معنى موجودات بسيار كوچك همانند ذرات غبار و مورچههاى بسيار ريز مىباشد دانستهاند، از اين نظر كه فرزندان انسان نيز در ابتداء از نطفه بسيار كوچكى آغاز حيات مىكنند.
سومين احتمال كه درباره آن داده شده اين است كه از مادۀ «ذرو» (بر وزن مرو) به معنى پراكنده ساختن گرفته شده و اينكه فرزندان انسان را ذريه گفتهاند به خاطر آن است كه آنها، پس از تكثير مثل به هر سو در روى زمين پراكنده مىشوند.
سپس اشاره به هدف نهايى اين سؤال و جواب و گرفتن پيمان از فرزندان آدم در مسأله توحيد نموده مىفرمايد: «اين كار را خداوند به اين جهت انجام داد كه در روز قيامت نگوئيد ما از اين موضوع (توحيد و شناسايى خدا) غافل بوديم»؛ «أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِينَ»؛ در آيه بعد اشاره به هدف ديگر اين پيمان كرده، و مىگويد: «اين پيمان را به خاطر آن گرفتيم كه نگوئيد: پدران ما پيش از ما بتپرست بودند و ما هم فرزندانى بعد از آنها بوديم و چارهاى جز تبعيت از آنها نداشتيم آيا ما را به گناه افراد بيهوده كار مجازات مىكنى»؛ «أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَكَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ وَ كُنَّا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَ فَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ».
آرى «اينگونه ما آيات را توضيح مىدهيم و روشن مىسازيم تا بدانند نور توحيد از آغاز در روح آنها بوده شايد با توجه به اين حقايق به سوى حق باز گردند»؛ «وَ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ وَ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ».
توضيح و داورى درباره عالم ذر همان گونه كه ديديم آيات فوق سخن از پيمانى به ميان مىآورد كه به طور سربسته از فرزندان آدم گرفته شده، اما اينكه اين پيمان چگونه بوده است.
توضيحى درباره جزئيات آن در متن آيه نيامده، ولى مفسران به اتكاء روايات فراوان و گوناگونى كه در ذيل اين آيات در منابع اسلامى نقل شده است نظراتى دارند كه از همه مهمتر دو نظر زير است:
سپس همه اين ذرات به صلب آدم (يا به گل آدم) باز گشتند و به همين جهت اين عالم را «عالم ذر» و اين پيمان را «پيمان الست» مىنامند.
بنا بر اين پيمان مزبور يك «پيمان تشريعى» و قرارداد خود آگاه در ميان انسانها و پروردگارشان بوده است.
بنا بر اين همه افراد بشر داراى روح توحيدند و سؤالى كه خداوند از آنها كرده به زبان تكوين و آفرينش است و پاسخى كه آنها دادهاند نيز به همين زبان است.
اينگونه تعبيرها در گفتگوهاى روزانه نيز كم نيست مثلاً مىگوئيم: «رنگ رخساره خبر مىدهد از سر درون" يا مىگوئيم: «چشمان به هم ريخته او مىگويد ديشب به خواب نرفته است»، از يكى از ادبا و خطباى عرب نقل مىكنند كه در
سخنان خود چنين مىگفته است: «سل الارض من شق انهارك و غرس اشجارك و اينع ثمارك فان لم تجبك حوارا اجابتك اعتبارا؛ از اين زمين بپرس چه كسى راه نهرهاى تو را گشوده؟ و درختانت را غرس كرده و ميوههايت را رسانيده؟ اگر زمين با زبان معمولى به تو پاسخ نگويد به زبان حال جواب خواهد گفت.»
در قرآن مجيد نيز تعبير سخن گفتن در زمينه زبان حال در بعضى از آيات آمده است، مانند «فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ»؛(1)
«خداوند به آسمان و زمين فرمود: «با ميل يا از روى اجبار بيائيد و سر بر فرمان نهيد آنها گفتند: ما از روى ميل آمديم و سر بر فرمان نهاديم.»
اين بود خلاصه دو نظر معروف در تفسير آيات فوق، ولى تفسير اول داراى اشكالاتى است كه ذيلا بيان مىشود:
در متن آيات سخن از خارج شدن ذرات از پشت فرزندان آدم است نه خود آدم؛ «مِنْ بَنِي آدَمَ- مِنْ ظُهُورِهِمْ- ذُرِّيَّتَهُمْ»؛ در حالى كه تفسير اول از خود آدم يا از گل آدم سخن مىگويد.
اگر اين پيمان با خود آگاهى كافى و عقل و شعور گرفته شده چگونه همگان آن را فراموش كردهاند و هيچكس آن را به خاطر نمىآورد؟ در حالى كه فاصله آن نسبت به زمان ما بيش از فاصله اين جهان با جهان ديگر و رستاخيز نيست با اينكه در آيات متعددى از قرآن مىخوانيم كه افراد انسان (اعم از بهشتيان و دوزخيان) در قيامت سرگذشتهاى دنيا را فراموش نكرده و به خوبى ياد دارند،
اين نسيان عمومى در مورد عالم ذر به هيچوجه قابل توجيه نيست.
1) . فصلت / 11.
هدف از چنين پيمانى چه بوده است؟ اگر هدف اين بوده كه پيمان با يادآورى چنين پيمانى در راه حق گام نهند و جز راه خداشناسى نپويند بايد گفت چنين هدفى به هيچوجه از اين پيمان به دست نمىآيد زيرا همه آن را فراموش كرده و به اصطلاح به بستر «لا» خفتهاند و بدون چنين هدفى اين پيمان لغو و بيهوده به نظر مىرسد.
اعتقاد به وجود چنين جهانى در واقع مستلزم قبول يك نوع تناسخ است زيرا مطابق اين تفسير بايد پذيرفت كه روح انسان قبل از تولد فعلى او يك بار ديگر در اين جهان گام گذارده است. و پس از طى دورانى كوتاه يا طولانى از اين جهان باز گشته است، و به اين ترتيب بسيارى از اشكالات تناسخ متوجه آن خواهد شد.
ولى اگر تفسير دوم را بپذيريم هيچيك از اين ايرادها متوجه نخواهد شد زيرا سؤال و جواب و پيمان مزبور يك پيمان فطرى بوده است كه الان هم هر كس در درون جان خود آثار آن را مىيابد و حتى طبق تحقيقات روانشناسان اخير «حس مذهبى» يكى از احساسات اصيل روان ناخودآگاه انسانى است، و همين حس است كه بشر را در طول تاريخ به سوى خداشناسى رهنمون بوده و با وجود اين فطرت هيچگاه نمىتواند به اينعذر كه پدران ما بتپرست بودند توسل جويد؛ «فطرة اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»؛(1)
تنها ايراد مهمى كه به تفسير دوم متوجه مىشود اين است كه سؤال و جواب در آن جنبه كنايى به خود مىگيرد، ولى با توجه به آنچه در بالا اشاره كرديم كه اين گونه تعبيرات در زبان عرب و همه زبانها وجود دارد، ايراد ديگرى متوجه آن نمىشود از همه تفاسير نزديكتر به نظر مىرسد.
1) . روم / 30.
روايات فراوانى در منابع مختلف اسلامى در كتب شيعه و اهل تسنن در زمينه عالم ذر نقل شده است كه در بدو نظر به صورت يك روايت متواتر تصور مىشود مثلاً در تفسير برهان 37 روايت و در تفسير نور الثقلين 30 روايت در ذيل آيات فوق نقل شده كه قسمتى از آن مشترك و قسمتى از آن متفاوت است و با توجه به تفاوت آنها شايد مجموعا از 40 روايت نيز متجاوز باشد.
ولى اگر درست روايات را گروهبندى و تجزيه و تحليل كنيم و اسناد و محتواى آنها را بررسى نمائيم خواهيم ديد كه نمىتوان روى آنها به عنوان يك روايت معتبر تا چه رسد به عنوان يك روايت متواتر تكيه كرد. بسيارى از اين روايات از «زراره» و تعدادى از «صالح بن سهل» و تعدادى از «ابوبصير» و تعدادى از «جابر» و تعدادى از «عبد اللَّه سنان» مىباشد روشن است كه هر گاه شخص واحد روايات متعددى به يك مضمون نقل كند همه در حكم يك روايت محسوب مىشود با توجه به اين موضوع تعداد روايات فوق از آن عدد كثيرى كه در ابتدا به نظر مىرسد تنزل مىنمايد و از 10 الى 20 روايت شايد تجاوز نمىكند. اين از نظر سند.
اما از نظر مضمون و دلالت مفاهيم آنها كاملاً با هم مختلف است بعضى موافق تفسير اول و بعضى موافق تفسير دوم است و بعضى با هيچكدام سازگار نيست مثلاً رواياتى را كه «زرارة" نقل كرده است و تحت شماره 3 و 4 و 8 و 11 و 28 و 29 در تفسير برهان ذيل آيات مورد بحث نقل شده موافق تفسير اول است و آنچه در روايات" عبد اللَّه بن سنان" كه تحت شماره 7 و 12 در همان تفسير برهان ذكر شده اشاره به تفسير دوم مىكند.
بعضى از اين روايات مبهم و پارهاى از آنها تعبيراتى دارد كه جز به صورت كنايه و به اصطلاح در شكل سمبوليك مفهوم نيست مانند روايت 18 و 23 كه در پارهاى از روايات مزبور تنها اشاره به ارواح بنىآدم شده (مانند روايت مفضل كه تحت شماره 20 ذكر شده است).
به علاوه روايات فوق بعضى داراى سند معتبر و بعضى فاقد سند مىباشند.
بنا بر اين و با توجه به متعارض بودن روايات فوق نمىتوانيم روى آنها به عنوان يك مدرك معتبر تكيه كنيم و يا لا اقل همانگونه كه بزرگان علماء در اين قبيل موارد مىگويند علم و فهم اين روايات را بايد به صاحبان آنها واگذاريم و از هر گونه قضاوت پيرامون آنها خوددارى كنيم.
در اينصورت ما مىمانيم و متن آياتى كه در قرآن آمده است و همانگونه كه گفتيم تفسير دوم با آيات سازگارتر است.
و اگر روش بحث تفسيرى ما اجازه مىداد همه گروههاى اين روايات را به طور مشروح ذكر و مورد بررسى قرار مىداديم تا آنچه در بالا ذكر كرديم آشكارتر گردد، ولى علاقمندان مىتوانند به تفسير" نور الثقلين» و «برهان» و «بحار الانوار" مراجعه كرده و بر اساس بحث فوق به گروهبندى و بررسى اسناد و محتواى آنها بپردازند.(1)
آنچه که مسلم وقطعی است این استکه خداوند متعال تمامی انسانها را به صورت فطری و تکوینی، هدایت کرده است و در زمانهای متعدد بلحاظ شرائط خاص زمانی، پیامبرانی را برای هدایت بشر به صورت هدایت تشریعی، مبعوث داشته است.
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج7، ص: 5.
قرآن کریم میفرماید:
«هُوَ الَّذي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْقَبْلُ لَفی ضَلالٍ مُبينٍ»؛(1)
بنابر این هدایت تکوینی وهدایت تشریعی برای همه و به صورت عام، وجود دارد، اما برای افرادی که به اختیار خود، راه سعادت را انتخاب کرده اند یک هدایت تشریعی خاص نیز میباشد، کما اینکه برای افرادی که علیرغم هدایت تکوینی وهدایت تشریعی عام، راه شقاوت را انتخاب کرده اند مجازات سختی خواهد بود وبه تعبیر قرآن کریم آنان را در راه ضلالتی که انتخاب کرده اند قرار خواهد داد.
قرآن میفرماید:
«إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً»؛(2)
«ما راه را به او نشان داديم، خواه شاكر باشد (و پذيرا گردد) يا ناسپاس!»
«وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابی لَشَديدٌ»؛(3)«و (همچنين به خاطر بياوريد) هنگامى را كه پروردگارتان اعلام داشت: اگر شكرگزارى كنيد، (نعمت خود را) بر شما خواهم افزود؛ و اگر ناسپاسى كنيد، مجازاتم شديد است!»
بنابر این باید توجه داشت که امثال آیات ذیل، دلالت بر هدایت تشریعی خاص دارد:
«سَيَقُولُ السُّفَهاءُ مِنَ النَّاسِ ما وَلاَّهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتی كانُوا عَلَيْها قُلْ لِلَّهِ
الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ يَهْدي مَنْ يَشاءُ إِلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ»؛(1)«به زودى سبك مغزان از مردم مىگويند: چه چيز آنها [مسلمانان] را، از قبلهاى كه بر آن بودند، بازگردانيد؟! بگو: مشرق و مغرب، از آن خداست؛ خدا هر كس را بخواهد، به راه راست هدايت مىكند.»
«إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ مَنْ يَضِلُّ عَنْ سَبيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدينَ»؛(2)«پروردگارت به كسانى كه از راه او گمراه گشتهاند، آگاهتر است؛ و همچنين از كسانى كه هدايت يافتهاند.»
«قُلْ يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَكُمُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدي لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ بِوَكيلٍ»؛(3)«بگو: اى مردم! حق از طرف پروردگارتان به سراغ شما آمده؛ هر كس (در پرتو آن) هدايت يابد، براى خود هدايت شده؛ و هر كس گمراه گردد، به زيان خود گمراه مىگردد؛ و من مأمور (به اجبار) شما نيستم!»
«فَمَنِ اتَّبَعَ هُدايَ فَلا يَضِلُّ وَ لا يَشْقى * وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْري فَإِنَّ لَهُ مَعيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى»؛(4)
«هر كس از هدايت من پيروى كند، نه گمراه مىشود، و نه در رنج خواهد بود! و هر كس از ياد من روى گردان شود، زندگى (سخت و) تنگى خواهد داشت؛ و روز قيامت، او را نابينا محشور مىكنيم!»
«وَ أَمَّا الَّذينَ كَفَرُوا فَيَقُولُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مثلاً يُضِلُّ بِهِ كَثيراً وَ يَهْدي بِهِ كَثيراً وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفاسِقينَ»؛(5)
«و اما آنها كه راه كفر را پيمودهاند، (اين موضوع را
بهانه كرده) مىگويند: منظور خداوند از اين مثل چه بوده است؟!؛ (آرى) خدا جمع زيادى را با آن گمراه، و گروه بسيارى را هدايت مىكند، ولى تنها فاسقان را با آن گمراه مىسازد!»
همه این آیات حکایت از این دارد که خداوند حکیم وعادل ومهربان، به همه بندگان خود عنایت و لطف دارد و بندگان مطیع را کمک کرده و مشمول هدایت تشریعی خاص میکند و آنها را ایصال الی المطلوب میکند، مشروط بر اینکه افراد، موانعی را بر سر راه هدایت و خوشبختی خود، ایجاد نکرده باشند و وجود خود را از مال حرام غیر مستعد برای فهم حقیقت وتشخیص راه سعادت ننموده باشند و برای طاغیان و سرکشان و کافران هم، عذابی سخت و دردناک مقرر فرموده است.
قرآن کریم میفرماید:
«إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً»؛(1)
«خداوند فقط مىخواهد پليدى و گناه را از شما اهلبيت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد.»
ابن مردويه، از امسلمه روايت كرده كه گفت آيۀ «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» در خانۀ من نازل شد، و در خانه هفت نفر بودند، جبرئيل، ميكائيل، على، فاطمه، حسن، و حسين، و من كه دم در ايستاده بودم، عرضه داشتم: يا رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) آيا من از اهلبيت نيستم؟ فرمود تو عاقبت به خيرى، تو از همسران پيغمبرى(2).
ابن جرير، و ابن منذر، و ابن ابىحاتم، و طبرانى، و ابن مردويه همگى از امسلمه همسر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) روايت كردهاند كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در خانه او عبايى بافت خيبر به روى خود كشيده، و خوابيده بود، كه فاطمه از در درآمد، در حالى كه ظرفى غذا با خود آورده بود، رسول خدا فرمود:
همسرت و دو پسرانت حسن و حسين را صدا بزن، فاطمه برگشت و ايشان را با خود بياورد، در همان بين كه داشتند آن غذا را مىخوردند اين آيه نازل شد: «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً».
پس رسول خدا(صلی الله علیه و آله) زيادى جامهاى كه داشت بر سر آنان كشيد، آن گاه دست خود را از زير كسا بيرون آورد، به آسمان اشاره كرد، و عرضه داشت:
بار الها اينها اهلبيت من، و خاصگان من هستند، پس پليدى را از ايشان ببر، و تطهيرشان كن، و اين كلام را سه بار تكرار كرد.
امسلمه مىگويد: من سر خود را در زير جامه بردم، و عرضه داشتم: يا رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) منهم با شمايم، حضرت دو بار فرمود: تو عاقبت به خيرى(1).
اين حديث را صاحب غاية المرام از عبد اللَّه پسر احمد بن حنبل، به سه طريق از امسلمه نقل كرده، و همچنين تفسير ثعلبى نيز آن را روايت كرده است.
و در همان كتاب است كه ابن مردويه، و خطيب، از ابىسعيد خدرى روايت كرده كه گفت: روزى كه نوبت امسلمه بود، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در خانه او قرار داشت، جبرئيل بر آن جناب نازل شد، و آيۀ «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» را نازل كرد، ابىسعيد سپس مىگويد: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) حسن و
1) . همان.
حسين و على و فاطمه را خواست، بعد از آنكه نزدش حاضر شدند، ايشان را به خود چسبانيد، و جامهاى رويشان افكند، و اين در حالى بود كه امسلمه در پشت پرده قرار داشت، آن گاه گفت: بار الها اينان اهلبيت منند، پروردگارا پليدى را از ايشان ببر، و آن طور كه خودت مىدانى پاكشان كن، امسلمه گفت: اى پيغمبر خدا! آيا من نيز با ايشان هستم؟
حضرت فرمود: تو جاى خود دارى، و عاقبتت به خير است(1).
ابن جرير، و ابن ابىحاتم، و طبرانى، از ابىسعيد خدرى روايت كرده كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: آيۀ «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» درباره پنج نفر نازل شد، من، على، فاطمه، حسن و حسين(2).
ترمذى (وى حديث را صحيح دانسته)، و ابن جرير، ابن منذر، و حاكم (وى نيز حديث را صحيح دانسته)، و ابن مردويه، و بيهقى، در سنن خود، از چند طريق از امسلمه روايت كردهاند كه گفت آيۀ «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ» در خانه من نازل شد، و آن روز در خانه من فاطمه، على، حسن و حسين، بودند، كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ايشان را با عبايى پوشانيد آن گاه گفت: خدايا اينهايند اهلبيت من، پس پليدى رااز ايشان ببر، و پاكشان گردان(3).
و در غاية المرام از حميدى روايت كرده كه گفت: شصت و چهارمين حديث متفق عليه از احاديث بخارى و مسلم، از مسند عايشه، از مصعب بن شيبه، از
صفيه دختر شيبه، از عايشه اين حديث است كه گفت: روزى صبح رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از اطاق بيرون شد در حالى كه بر تن خود مرط مرحل از مو و رنگ سياه داشت، در اين هنگام حسن بن على(علیه السلام) وارد شد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) او را داخل جامه برد، پس از او حسين آمد، او را هم داخل كرد، سپس فاطمه آمد، او را هم درون برد، در آخر على آمد، او را نيز داخل برد، آن گاه فرمود: «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً».
رواياتى درباره اينكه رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) مدتى را هر صبح به در خانه على(علیه السلام) مىآمد و ايشان را اهل البيت خطاب مىكرد و آيه تطهير را تلاوت مىفرمود؛
و در الدرالمنثور است كه ابن مردويه، از ابىسعيد خدرى روايت كرده كه گفت:
چون على(علیه السلام) با فاطمه ازدواج كرد، چهل روز صبح رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به در خانه او آمد، و گفت، سلام بر شما اهلبيت، و رحمت خدا و بركات او، وقت نماز است، خدا رحمتتان كند؛ «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»؛ من در جنگم، با كسى كه با شما بجنگد، و آشتى و دوستم با كسى كه با شما آشتى و دوست باشد(1).
و نيز در همان كتاب است كه ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه گفت: ما نه ماه همه روزه شاهد اين جريان بوديم، كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هنگام هر نمازى به
1) . همان، ج 5، ص: 199.
در خانه فاطمه آمد، و گفت: سلام بر شما اهلبيت و رحمت خدا و بركات او «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً».(1)
و نيز اين روايت را الدرالمنثور از طبرانى، از ابىالحمراء نقل كرده، اما به اين عبارت كه گفت: من شش ماه تمام رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را ديدم كه به در خانه على و فاطمه مىآمد، و مىگفت: «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ...».
و نيز از ابن جرير، و ابن مردويه، از ابىالحمراء نقل كرده كه چنين گفت: من از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) حفظ كردم، درست هشت ماه در مدينه بر آن جناب گذشت، كه حتى يك روز براى نماز صبح بيرون نشد مگر آنكه به در خانه على مىآمد، و دست خود را بر دو طرف در مىگذاشت، و سپس مىگفت: نماز نماز «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ...».(2)
و نيز همين روايت را از ابن ابىشيبه، احمد و ترمذى، (وى حديث را حسن شمرد)، و ابن جرير، ابن منذر، طبرانى، و حاكم (وى آن را صحيح دانسته). و ابن مردويه، از انس نقل كرده كه عبارتش چنين است كه: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) همواره وقتى براى نماز صبح بيرون مىشد، به در خانه فاطمه مىگذشت و مىگفت: نماز اى اهلبيت، نماز، كه «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً».(3)
و در غاية المرام از حموينى، و او به سند خود از يزيد بن حيان، روايت
كرده كه گفت: داخل شديم بر زيد بن ارقم، او گفت: روزى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ما را خطاب كرد، و فرمود: آگاه باشيد كه من در بين شما امت اسلام دو چيز گرانبها مىگذارم، و مىروم، يكى كتاب خداى عز و جل است، كه هر كس آن را پيروى كند هدايت مىشود، و هر كه آن را پشت سر اندازد، در ضلالت است، و سپس اهلبيتم، من خدا را به ياد شما مىآورم درباره اهلبيتم، و اين كلمه را سه بار تكرار كرد.
ما از زيد بن ارقم پرسيديم: اهلبيت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) چه كسانى بودند؟ آيا همسرانش بودند؟ گفت: نه، اهلبيت او، دودمان اويند، كه بعد از آن جناب صدقه خوردن بر آنان حرام است، يعنى آلعلى، آلعباس، آلجعفر، و آلعقيل.و نيز در همان كتاب از صحيح مسلم، به سند خود از يزيد بن حيان از زيد بن ارقم روايت كرده كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «من در بين شما دو چيز گرانبها و سنگين مىگذارم، يكى كتاب خدا است، كه حبل اللَّه است و هر كس آن را پيروى كند بر طريق هدايت، و هر كس تركش گويد بر ضلالت است، و دومى اهلبيتم»؛ پرسيديم:
اهلبيت او كيست؟ همسران اويند؟ گفت: نه، به خدا قسم، همسر آدمى چند صباحى با آدمى است، و چون طلاقش دهند به خانه پدرش بر مىگردد، و
دو باره بيگانه مىشود، اهلبيت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اهل او، و عصبه و خويشاوندان اويند، كه بعد از او صدقه برايشان حرام است(1).
در اين روايت كلمه بيت به نسب تفسير شده، همچنان كه عرفا هم بر اين معنا اطلاق مىشود، مىگويند بيوتات عرب، يعنى خاندانها و تيرههاى عرب، و ليكن روايات سابق كه از امسلمه و غير او نقل شد، با اين معنا سازگار نيست، براى اينكه در آن روايت اهلبيت تنها به على، فاطمه، و حسنين(علیه السلام) تفسير شده.
و در مجمعالبيان مىگويد: مقاتل بن حيان گفته: وقتى اسماء بنت عميس با شوهرش جعفر بن ابىطالب از حبشه برگشت، داخل شد در بين همسران رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و پرسيد آيا چيزى از قرآن درباره مهاجرين به حبشه نازل شد؟ گفتند: نه.
پس نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آمد و عرضه داشت: يا رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) مثل اينكه جنس زن هميشه بايد محروم و در زيان باشد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پرسيد: چطور مگر؟ گفت: براى اينكه آن طور كه مردان در قرآن كريم به نيكى ياد شدهاند، زنان ياد نشدهاند، بعد از اين جريان آيۀ «إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِماتِ...» نازل گرديد(2).
قرآن کریم میفرماید:
«وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِيناً * وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَ اتَّقِ اللَّهَ وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَ تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ فَلَمَّا قَضى زَيْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناكَها لِكَيْ لا يَكُونَ
عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْواجِ أَدْعِيائِهِمْ إِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولاً * ما كانَ عَلَى النَّبِيِّ مِنْ حَرَجٍ فِيما فَرَضَ اللَّهُ لَهُ سُنَّةَ اللَّهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً * الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللَّهِ وَ يَخْشَوْنَهُ وَ لا يَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اللَّهَ وَ كَفى بِاللَّهِ حَسِيباً * ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَیءٍ عَلِيماً»؛(1)«هيچ مرد مؤمن و زن مؤمن را سزاوار نيست كه وقتى خدا و رسولش امرى را صادر فرمودند، باز هم در امور خود، خود را صاحب اختيار بدانند، و هر كس خدا و رسولش را نافرمانى كند، به ضلالتى آشكار گمراه شده است. به يادآور كه به آن كس كه خدا به او نعمت داد، و تو نيز به او احسان كردى گفتى: همسرت را بر خلاف ميلت نگه دار، و از خدا بترس، (با اينكه تو از پيش مىدانستى، كه سر انجام و بر حسب تقدير الهى او همسرش را طلاق مىدهد و تو بايد آن را بگيرى) تو آنچه در دل داشتى، و مىدانستى خدا بالآخره آشكارش خواهد كرد، از ترس مردم پنهان كردى، و خدا سزاوارتر است به اينكه از او بترسى، پس همين كه زيد بهره خود از آن زن گرفت، و طلاقش داد، ما او را به همسرى تو در آورديم، تا ديگر مؤمنان نسبت به همسر پسر خواندههاى خود وقتى مطلقه مىشوند دچار زحمت نشوند، و آن را حرام نپندارند، و امر خدا سرانجام شدنى است. بر پيغمبر اسلام هيچ حرجى در خصوص عملى كه خدا بر شخص او واجب كرده نيست، اين سنتى است از خدا كه در امتهاى قبل نيز جارى بوده، و امر خدا اندازه دار و سنجيده است. كسانى كه رسالتهاى خدا را ابلاغ مىكنند، و از او مىترسند، و از احدى به جز خدا نمىترسند، و خدا براى حسابرسى كافى است. محمد پدر احدى از مردان فعلى شما نيست؛ بلكه فرستاده خدا و خاتم پيغمبران است، و خدا به هر چيزى دانا است.»
1) . أحزاب / 36 الی 40.
توضيح معناى آيۀ «وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً...» و بيان مراد از قضاى خدا و رسول(صلی الله علیه و آله) در اين آيه:
آيۀ «وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ» تا آيه «وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَیءٍ عَلِيماً» درباره داستان ازدواج رسولخدا(صلی الله علیه و آله) با همسر زيد است همان زيدى كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) او را به عنوان فرزند خود پذيرفته بود، و بعيد نيست كه آيه اولى هم كه مىفرمايد: «و ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ...» از باب مقدمه و توطئه براى آيات بعدش باشد.
«و ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ...»؛ سياق، شهادت مىدهد بر اينكه مراد از قضاء، قضاء تشريعى، و گذراندن قانون است، نه قضاء تكوينى، پس مراد از قضاى خدا، حكم شرعى او است كه در هر مسألهاى كه مربوط به اعمال بندگان است مقرر داشته، و بدان وسيله در شؤونات آنان دخل و تصرف مىنمايد، و البته اين احكام را به وسيلۀ يكى از فرستادگان خود بيان مىكند.
و اما قضاى رسول او، به معناى دومى از قضاء است، و آن عبارت است از اينكه رسول او به خاطر ولايتى كه خدا برايش قرار داده، در شانى از شؤون بندگان، دخل و تصرف كند، همچنان كه امثال آيۀ «النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» از اين ولايت كه خدا براى رسول گرامى اسلام قرار داده خبر مىدهد.
و به حكم آيه مذكور، قضاى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) قضاى خدا نيز هست، چون خدا قرار دهنده ولايت براى رسول خويش است، و او است كه امر رسول را در بندگانش نافذ كرده.
و سياق جملۀ «إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً» از آنجايى كه يك مسأله را هم مورد قضاى خدا دانسته و هم مورد قضاى رسول خدا(صلی الله علیه و آله)، شهادت مىدهد بر اينكه مراد از قضاء، تصرف در شانى از شؤون مردم است، نه جعل حكم تشريعى كه مختص به خداى تعالى است، (آرى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) جاعل و قانونگذار قوانين دين نيست، اين شان مختص به خدا است، و رسول او، تنها بيان كننده وحى او است، پس معلوم شد كه مراد از قضاى رسول، تصرف در شؤون مردم است).
«و ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ»؛ يعنى صحيح و سزاوار نيست از مؤمنين و مؤمنات، و چنين حقى ندارند، كه در كار خود اختيار داشته باشند كه هر كارى خواستند بكنند و جملۀ «إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً» ظرف است، براى اينكه فرمود اختيار ندارند، يعنى در موردى اختيار ندارند، كه خدا و رسول در آن مورد امرى و دستورى داشته باشند.
ضمير جمع در جملۀ «لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ» به مؤمن و مؤمنه بر مىگردد، و مراد از آن دو كلمه، همه مؤمنين و مؤمنات هستند، چون در سياق نفى قرار گرفتهاند، و اگر نفرمود:
«أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ»؛ بلكه كلمۀ «من امرهم» را اضافه كرد با اينكه قبلاً كلمۀ «امرا» را آورده بود، و حاجتى به ذكر دومى نبود، براى اين است كه بفهماند منشأ توهم اينكه اختيار دارند، اين است كه امر، امر ايشان، و كار، كار ايشان است، و اين توهم را رد نموده مىفرمايد:
با اينكه كار، كار خود ايشان است، در عين حال اختيارى در آن ندارند.
و معناى آيه اين است: احدى از مؤمنين و مؤمنات حق ندارند در جايى كه
خدا و رسول او در كارى از كارهاى ايشان دخالت مىكنند، خود ايشان باز خود را صاحب اختيار بدانند، و فكر كنند كه آخر كار مال ماست، و منسوب به ما، و امرى از امور زندگى ماست، چرا اختيار نداشته باشيم؟ آن وقت چيزى را اختيار كنند، كه مخالف اختيار و حكم خدا و رسول او باشد؛ بلكه بر همه آنان واجب است پيرو خواست خدا و رسول باشند، و از خواست خود صرفنظر كنند.
و اين آيه شريفه هر چند عموميت دارد، و همه مواردى را كه خدا و رسول حكمى بر خلاف خواسته مردم دارند شامل مىشود، اما به خاطر اينكه در سياق آيات بعدى قرار دارد، كه داستان ازدواج رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با همسر پسر خواندهاش زيد را بيان مىكند، مىتوان گفت به منزله مقدمه براى بيان همين داستان است، و مىخواهد به كسانى كه به آن جناب اعتراض و سرزنش مىكردند، كه داستانش در بحث روايتى اين فصل خواهد آمد، پاسخ دهد، كه اين مسأله ربطى به شما ندارد، و شما نمىتوانيد در آنچه خدا و رسول حكم مىكند مداخله كنيد.
توضيح آيۀ «و إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ...» كه راجع به ازدواج پيامبر(صلی الله علیه و آله) با همسر پسر خواندهاش مىباشد و اشاره به اشتباه مفسرين در اين باره
«و إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَ اتَّقِ اللَّهَ... وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا»؛ اين كسى كه خدا و رسول او به وى انعام كردهاند، زيد بن حارثه است، كه قبلاً برده رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بود، سپس آن جناب آزادش كرد و او را فرزند خود گرفت، و اين يك انعامى بود كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به وى كرد، انعام ديگرش اين بود كه دختر عمه خود- زينب دختر جحش- را همسر او كرد، حالا
آمده نزد رسول خدا مشورت مىكند، كه اگر صلاح بدانيد من او را طلاق دهم، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) او را از اين كار نهى مىكند، ولى سرانجام زيد همسرش را طلاق داد، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با او ازدواج كرد، و اين آيه در بيان اين قصه نازل شد.
بنا بر اين، منظور از «أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ» نعمت هدايت است كه خدا به زيد ارزانى داشت، و او را كه يك مشرك زاده بود، به سوى ايمان هدايت نمود، و نيز محبت او را در دل پيامبرش افكند، و منظور از جملۀ «أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ» احسانى است كه پيغمبر به وى كرد، و او را كه بردهاى بود، آزاد ساخت، و به فرزندى خود پذيرفت، و جملۀ «أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَ اتَّقِ اللَّهَ» كنايه است از اينكه همسرت را طلاق مده، و اين كنايه خالى از اين اشاره نيست، كه زيد اصرار داشته او را طلاق دهد.
«و تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ»؛ يعنى تو در دلت مطلبى را پنهان مىكنى كه خدا ظاهر كننده آن است.
«و تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ»؛ از ذيل آيات يعنى جملۀ «الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللَّهِ وَ يَخْشَوْنَهُ وَ لا يَخْشَوْنَ أَحَداً إِلَّا اللَّهَ» بر مىآيد كه ترس از مردم در جمله مورد بحث، اين نبوده كه آن جناب از جان خود مىترسيده؛ بلكه ترسش راجع به خدا و مربوط به دين او بوده، و مىترسيد مردم به خاطر ازدواجش با همسر زيد او را سرزنش كنند، و اين ترس را در دل پنهان مىداشته، چون مىترسيده اگر اظهارش كند، مردم او را سرزنش كنند، و بيماردلان هو و جنجال به راه بيندازند، كه چرا همسر پسرت را گرفتهاى، و در نتيجه ايمان عوام مردم هم سست شود، و اين ترس به طورى كه ملاحظه مىكنيد ترس مشروعى بوده، نه مذموم، چون در حقيقت ترس براى خداى سبحان بوده است. جمله» و تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ"
هم كه ظاهرش نوعى عتاب است، كه از مردم مىترسى؟ با اينكه خدا سزاوارتر است به اينكه از او بترسى در حقيقت، و بر خلاف ظاهرش، عتاب از يك نوع ترس از خدا است، و اين ترس از خدا از طريق مردم است، مىخواهد آن جناب را از اين صورت ترس از خدا نهى نموده و به صورتى ديگر هدايت كند، و آن اين است كه در ترس از خدا مردم را دخالت مده، مستقيما از خدا بترس، و آنچه در دل پنهان كردهاى، كه همان ترس باشد، از مردم پنهان مكن، چون خدا آن را آشكار مىكند.
و اين خود شاهد خوبى است بر اينكه خداى تعالى بر پيامبر خود واجب كرده بوده كه بايد با همسر زيد، پسر خواندهاش ازدواج كند، تا به اين وسيله همه بفهمند كه همسر پسر خوانده محرم انسان نيست، و ساير مسلمانان نيز مىتوانند با همسر پسر خواندههايشان ازدواج كنند، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اين معنا را در دل پنهان مىداشت، چون از اثر سوء آن در مردم مىترسيد، خداى تعالى با اين عتاب او را امنيت داد، نظير امنيتى كه در آيۀ «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ... وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»؛(1)داد.
پس ظاهر عتابى كه از جملۀ «و تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ» استفاده مىشود، اين است كه مىخواهد آن جناب را نصرت و تأييد كند تا جبران طعن
1) . مائده / 67.
طاعنان بيمار دل را بكند، نظير آنچه در تفسير آيۀ «عَفَا اللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ الْكاذِبِينَ»؛(1)گذشت.
يكى از ادلهاى كه دلالت دارد بر اينكه منظور از آيه مورد بحث تأييد و انتصار آن جناب است، كه به صورت عتاب آمده، اين است كه بعد از آن جمله فرموده: «فَلَمَّا قَضى زَيْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناكَها»؛ «همين كه زيد از همسرش صرفنظر كرد، ما او را به ازدواج تو در مىآوريم»، و از اين تعبير به خوبى پيداست كه گويى ازدواج با زينب از اراده و اختيار رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خارج بوده، و خدا اين كار را كرده، دليل دومش جملۀ «و كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا»؛ «كارهاى خدا انجام شدنى است» مىباشد، كه باز داستان ازدواج را كار خدا دانسته.
پس جملۀ «فَلَمَّا قَضى زَيْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناكَها» نتيجهگيرى از مطالب قبل است، كه مىفرمود: «و تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ»، (و حاصل مجموع آن دو اين است كه چنانچه قبلاً گفتيم، خدا آنچه را تو پنهان كردهاى آشكار مىسازد، پس به زودى بعد از آنكه زيد او را طلاق داد به ازدواج تو در مىآوريم». و تعبير قضاى وطر، كنايه است از بهرهمندى از وى، و همخوابگى با او، و جملۀ «لِكَيْ لا يَكُونَ عَلَىالْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْواجِ أَدْعِيائِهِمْ إِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً» تعليل ازدواج مورد بحث، و بيان مصلحت اين حكم است، مىفرمايد: اينكه ما زينب را به ازدواج تو در مىآوريم، و اين عمل را حلال و جايز كرديم، علتش اين است كه خواستيم مؤمنين در خصوص ازدواج با همسران پسر خواندههايشان، بعد از آنكه بهره خود را گرفتند، در فشار نباشند، آنها نيز مىتوانند با همسران پسر خوانده خود ازدواج كنند.
1) . توبه / 43.
از اينجا روشن مىشود كه آنچه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در دل پنهان مىداشته همين حكم بوده، و معلوم مىشود اين عمل قبلاً براى آن جناب واجب شده بود، نه اينكه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آن طورى كه بعضى(1)از مفسرين گفتهاند عاشق زينب شده باشد، و عشق خود را پنهان كرده باشد؛ بلكه وجوب اين عمل را پنهان مىكرده.
مفسرين در اثر اين اشتباه به حيص و بيص افتاده و در مقام توجيه عشق رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بر آمدهاند، كه او هم بشر بوده، و عشق هم يك حالت جبلى و فطرى است، كه هيچ بشرى از آن مستثنى نيست، غافل از اينكه اولاً با اين توجيه نيروى تربيت الهى را از نيروى جبلت و طبيعت بشرى كمتر دانستهاند، و حال آنكه نيروى تربيت الهى قاهر بر هر نيروى ديگر است، و ثانياً در چنين فرضى ديگر معنا ندارد كه آن جناب را عتاب كند، كه چرا عشق خودت را پنهان كردهاى، چون معنايش اين مىشود كه تو بايد عشق خود را نسبت به زن مردم اظهار مىكردى، و چرا نكردى؟ و رسوايى اين حرف از آفتاب روشنتر است، چون از يك فرد عادى پسنديده نيست كه دنبال ناموس مردم حرفى بزند، و به ياد آنان باشد، و براى بچنگ آوردن آنان تثبيت كند، تا چه رسد به خاتم انبياء(صلی الله علیه و آله).(2)
و آیات مذکور عبارت است از:
«يا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْواجِكَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زينَتَها فَتَعالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَ أُسَرِّحْكُنَّ سَراحاً جَميلاً * وَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الدَّارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِناتِ مِنْكُنَّ أَجْراً عَظيماً * يا نِساءَ النَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ
يُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَيْنِ وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسيراً * وَ مَنْ يَقْنُتْ مِنْكُنَّ لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تَعْمَلْ صالِحاً نُؤْتِها أَجْرَها مَرَّتَيْنِ وَ أَعْتَدْنا لَها رِزْقاً كَريماً * يا نِساءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ النِّساءِ إِنِ اتَّقَيْتُنَّ فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذي فی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً * وَ قَرْنَ فی بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولى وَ أَقِمْنَ الصَّلاةَ وَ آتينَ الزَّكاةَ وَ أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً * وَ اذْكُرْنَ ما يُتْلى فی بُيُوتِكُنَّ مِنْ آياتِ اللَّهِ وَ الْحِكْمَةِ إِنَّ اللَّهَ كانَ لَطيفاً خَبيراً»؛(1)
«اى پيامبر! به همسرانت بگو: اگر شما زندگى دنيا و زرق و برق آن را مىخواهيد بياييد با هديهاى شما را بهرهمند سازم و شما را به طرز نيكويى رها سازم! و اگر شما خدا و پيامبرش و سراى آخرت را مىخواهيد، خداوند براى نيكوكاران شما پاداش عظيمى آماده ساخته است. اى همسران پيامبر! هر كدام از شما گناه آشكار و فاحشى مرتكب شود، عذاب او دوچندان خواهد بود؛ و اين براى خدا آسان است. و هر كس از شما براى خدا و پيامبرش خضوع كند و عمل صالح انجام دهد، پاداش او را دو چندان خواهيم ساخت، و روزى پرارزشى براى او آماده كردهايم. اى همسران پيامبر! شما همچون يكى از آنان معمولى نيستيد اگر تقوا پيشه كنيد، پس به گونهاى هوسانگيز سخن نگوييد كه بيماردلان در شما طمع كنند، و سخن شايسته بگوييد! و در خانههاى خود بمانيد، و همچون دوران جاهليّت نخستين (در ميان مردم) ظاهر نشويد، و نماز را برپا داريد، و زكات را بپردازيد، و خدا و رسولش را اطاعت كنيد؛ خداوند فقط مىخواهد پليدى و گناه را از شما اهلبيت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد. آنچه را در خانههاى شما از آيات خداوند و حكمت و دانش خوانده مىشود ياد كنيد؛ خداوند لطيف و خبير است!»
1) . أحزاب /28 الی 34.
فراموش نكردهايد كه در آيات نخست اين سوره خداوند تاج افتخارى بر سر زنان پيامبر(صلی الله علیه و آله) زده و آنها را به عنوان «امالمؤمنين» (مادر مؤمنان) معرفى نموده، بديهى است هميشه مقامات حساس و افتخار آفرين، وظائف سنگينى نيز همراه دارد، چگونه زنان پيامبر(صلی الله علیه و آله) مىتوانند ام المؤمنين باشند، ولى فكر و قلبشان در گرو زرق و برق دنيا باشد؟ و چنين پندارند كه اگر غنائمى نصيب مسلمانان شده است همچون همسرانپادشاهان بهترين قسمتهاى غنائم را به خود اختصاص دهند، و چيزى كه با جانبازى و خونهاى پاك شهيدان به دست آمده تحويل آنان گردد، در حالى كه در گوشه و كنار افرادى، در نهايت عسرت زندگى مىكنند.
از اين گذشته نه تنها پيامبر(صلی الله علیه و آله) به مقتضاى آيات پيشين «اسوه» مردم است كه خانواده او نيز بايد اسوه خانوادهها، و زنانش مقتداى زنان با ايمان تا دامنه قيامت گردد.
پيامبر(صلی الله علیه و آله) پادشاه نيست كه حرمسرايى داشته باشد پر زرق و برق، و زنانش غرق جواهرات گرانقيمت و وسائل تجملاتى باشند.
شايد هنوز گروهى از مسلمانان مكه كه به عنوان مهاجر به مدينه آمده بودند بر صفه (همان سكوى مخصوصى كه در كنار مسجد پيغمبر قرار داشت) شب را تا به صبح مىگذراندند، و خانه و كاشانهاى در آن شهر نداشتند، در چنين شرائطى هرگز پيامبر(صلی الله علیه و آله) اجازه نخواهد داد زنانش چنين توقعاتى داشته باشند.
از پارهاى از روايات استفاده مىشود كه حتى بعضى از آنان خشونت سخن را با پيامبر(صلی الله علیه و آله) به آن حد رساندند كه گفتند: لعلك تظن ان طلقتنا لا نجد زوجا من قومنا غيرك؛ تو گمان مىكنى كه اگر ما را طلاق دهى همسرى غير از تو در ميان قوم و قبيله خود نخواهيم يافت؟!(1).
اينجا است كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) به فرمان خدا مأمور مىشود با قاطعيت تمام با اين مسأله برخورد كند و براى هميشه وضع خود را با آنها روشن سازد.
به هر حال نخستين آيه از آيات فوق پيامبر(صلی الله علیه و آله) را مخاطب ساخته مىگويد:
«اى پيامبر به همسرانت بگو: اگر شما زندگى دنيا را مىخواهيد، و طالب زينت آن هستيد، بيائيد هديهاى به شما دهم، و شما را به طرز نيكويى رها كنم، بىآنكه خصومت و مشاجرهاى در كار باشد»؛ «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْواجِكَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زِينَتَها فَتَعالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَ أُسَرِّحْكُنَّ سَراحاً جَمِيلًا».
«امتعكن» از مادۀ «متعه» است، و چنان كه در آيه 236 سوره بقره گفتهايم منظور از آن هديهاى است كه با شؤون زن متناسب باشد در اينجا منظور اين است كه مقدار مناسبى بر مهر بيفزايد و يا اگر مهريهاى تعيين نشده هديه شايستهاى به آنها بدهد به طورى كه راضى و خشنود گردند، و جدايى آنها در محيط دوستانه انجام پذيرد.
«سراح» در اصل از مادۀ «سرح» (بر وزن شرح) به معنى گياه و درختى است كه برگ و ميوه دارد، و سرحت الإبل يعنى شتر را رها كردم تا از گياهان و برگ درختان بهره گيرند، سپس به معنى وسيعتر، به معنى هر گونه رها كردن هر چيز و هر
1) . فاضل مقداد، مقداد بن عبدالله، کنز العرفان فی فقه القرآن، ج 2، ص: 238.
شخص اطلاق شده، و گاه به عنوان كنايه از طلاق دادن نيز مىآيد «تسريح الشعر» به شانه زدن مو گفته مىشود كه در آن نيز معنى رهايى افتاده است.
به هر حال منظور از «سراح جميل» در آيه مورد بحث رها كردن زنان توأم با نيكى و خوبى و بدون نزاع و قهر است.
در اينجا مفسران و فقهاى اسلامى بحث مشروحى دارند كه آيا منظور از اين سخن در آيه فوق اين است كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) زنان خود را مخير ميان ماندن و جدا شدن كرد و اگر آنها جدايى را انتخاب مىكردند، خود طلاق محسوب مىشد و نيازى به اجراى صيغه طلاق نداشت؟ يا اينكه منظور اين بوده كه آنها يكى از دو راه را انتخاب كنند، اگر جدايى را انتخاب مىكردند پيامبر(صلی الله علیه و آله) اقدام به اجراى صيغه طلاق مىفرمود، و گرنه به حال خود باقى مىماندند.
البته آيه فوق دلالتى بر هيچيك از اين دو امر ندارد، و اينكه بعضى تصور كردهاند آيه گواه بر تخيير زنان پيامبر(صلی الله علیه و آله) است و اين حكم را از مختصات پيامبر(صلی الله علیه و آله) شمردهاند زيرا در حق ساير مردم جارى نمىشود، درست به نظر نمىرسد.
بلكه جمع ميان آيه فوق و آيات طلاق، ايجاب مىكند كه منظور جدا شدن از طريق طلاق است.
به هر حال اين مسأله در ميان فقهاى شيعه و اهل سنت مورد گفتگو است هر چند قول دوم يعنى جدا شدن از طريق طلاق نزديكتر به ظواهر آيات مىباشد بهعلاوه تعبير «أُسَرِّحْكُنَ» (من شما را رها سازم) ظهور در اين دارد كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) اقدام به جدا ساختن آنها مىفرمود، به خصوص اينكه مادۀ «تسريح» به معنى طلاق در جاى ديگر از قرآن مجيد به كار رفته است(1).(2)
در آيه بعد مىافزايد: «اما اگر شما خدا و پيامبرش را مىخواهيد و سراى آخرت را، و به زندگى ساده از نظر مادى و احياناً محروميتها قانع هستيد، خداوند براى نيكوكاران شما پاداش عظيم آماده ساخته است»؛ «وَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الدَّارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِناتِ مِنْكُنَّ أَجْراً عَظِيماً».
در حقيقت در اين چند جمله، تمام پايههاى ايمان و برنامههاى مؤمن، جمع است، از يك سو ايمان و اعتقاد به خدا و پيامبر و روز قيامت و طالب اين اصول بودن و از سوى ديگر در برنامههاى عملى نيز در صف نيكوكاران و محسنين و محسنات قرار گرفتن، بنا بر اين تنها اظهار عشق و علاقه به خدا و سراى ديگر و پيامبر(صلی الله علیه و آله) كافى نيست، برنامههاى عملى نيز بايد هماهنگ با آن باشد.
و به اين ترتيب خداوند تكليف همسران پيامبر(صلی الله علیه و آله) را كه بايد الگو و اسوه زنان با ايمان باشند براى هميشه روشن ساخت، داشتن زهد و پارسايى و بىاعتنايى به زرق و برق و تجملات دنيا، و توجه خاص به ايمان و عمل صالح و معنويت، اگر چنين هستند بمانند و مشمول افتخار بزرگ همسرى رسول خدا باشند، و گرنه راه خود را در پيش گيرند و از او جدا شوند! گر چه مخاطب در اين سخنان، همسران پيامبرند، ولى محتواى آيات و نتيجه آن، همگان را شامل مىشود، مخصوصاً كسانى كه در مقام رهبرى خلق و پيشوايى و تاسى مردم قرار گرفتهاند، آنها هميشه بر سر دو راهى قرار دارند، يا استفاده از موقعيت ظاهرى خويش براى رسيدن به زندگى مرفه مادى و يا تن در دادن به محروميتها براى نيل به رضاى خدا و هدايت خلق.
سپس در آيه بعد به بيان موقعيت زنان پيامبر(صلی الله علیه و آله) در برابر كارهاى نيك و بد، و همچنين مقام ممتاز و مسئوليت سنگين آنها، با عباراتى روشن پرداخته
مىگويد: «اى زنان پيامبر! هر كدام از شما گناه آشكار و معصيت فاحشى انجام دهد عذاب او دو چندان خواهد بود، و اين براى خدا آسان است!» «يا نِساءَ النَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ يُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَيْنِ وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً».
شما در خانه وحى و مركز نبوت زندگى مىكنيد، آگاهى شما در زمينه مسائل اسلامى با توجه به تماس دائم با پيامبر خدا از توده مردم بيشتر است، به علاوه ديگران به شما نگاه مىكنند و اعمالتان سرمشقى است براى آنها، بنا بر اين گناهتان در پيشگاه خدا عظيمتر است چرا كه هم ثواب و هم عذاب بر طبق معرفت و ميزان آگاهى، و همچنين تأثير آن در محيط داده مىشود، شما هم سهم بيشترى از آگاهى داريد و هم موقعيت حساسترى از نظر تأثير گذاردن روى جامعه.
از همه اينها گذشته اعمال خلاف شما از يك سو پيامبر را آزرده خاطر مىسازد و از سوى ديگر به حيثيت او لطمه مىزند، و اين خود گناه ديگرى محسوب مىشود و مستوجب عذاب ديگرى است.
منظور از «بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ» گناهان آشكار است و مىدانيم مفاسد گناهانى كه از افراد با شخصيت سر مىزند بيشتر در زمانى خواهد بود كه آشكارا باشد.
در مورد «ضعف» و «مضاعف» سخنى داريم كه در بحث نكات خواهد آمد.
اما اينكه مىفرمايد: «اين كار بر خدا آسان است» اشاره به اين است كه هرگز گمان نكنيد كه مجازات كردن شما براى خداوند مشكلى دارد، و ارتباطتان با پيامبر اسلام مانع از آن خواهد بود، آن گونه كه در ميان مردم معمول است كه گناهان دوستان و نزديكان خود را ناديده يا كم اهميت مىگيرند، نه چنين نيست اين حكم با قاطعيت در مورد شما اجرا خواهد شد.
اما در نقطه مقابل نيز «و هر كس از شما در برابر خدا و پيامبر(صلی الله علیه و آله) خضوع و اطاعت كند و عمل صالحى بجا آورد پاداش او را دو چندان خواهيم داد، و روزى پر ارزشى را براى او فراهم ساختهايم»؛ «وَ مَنْ يَقْنُتْ مِنْكُنَّ لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تَعْمَلْ صالِحاً نُؤْتِها أَجْرَها مَرَّتَيْنِ وَ أَعْتَدْنا لَها رِزْقاً كَرِيماً».
«يقنت» از مادۀ «قنوت» به معنى اطاعت توأم با خضوع و ادب است(1)و قرآن با اين تعبير به آنها گوشزد مىكند كه هم مطيع فرمان خدا و پيامبر باشند و هم شرط ادب را كاملاً رعايت كنند.
در اينجا باز به اين نكته بر خورد مىكنيم كه تنها ادعاى ايمان و اطاعت كافى نيست؛ بلكه بايد به مقتضاى «و تَعْمَلْ صالِحاً» آثار آن در عمل نيز هويدا گردد.
«رزق كريم» معنى گستردهاى دارد كه تمام مواهب معنوى و مادى را در بر مىگيرد، و تفسير آن به بهشتبه خاطر آن است كه بهشت كانون همه اين مواهب است.
چرا گناه و ثواب افراد با شخصيت، مضاعف است؟
گفتيم گر چه آيات فوق پيرامون همسران پيامبر(صلی الله علیه و آله) سخن مىگويد كه اگر اطاعت خدا كنند پاداشى مضاعف دارند، و اگر گناه آشكارى مرتكب شوند كيفر مضاعف خواهند داشت، ولى از آنجا كه ملاك و معيار اصلى همان داشتن مقام و شخصيت و موقعيت اجتماعى است، اين حكم درباره افراد ديگر كه موقعيتى در جامعه دارند نيز صادق است.
1) . راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، مادۀ «قنوت».
اين گونه افراد تنها متعلق به خويشتن نيستند؛ بلكه وجود آنها داراى دو بعد است، بعدى تعلق به خودشان دارد، و بعدى تعلق به جامعه، و برنامه زندگى آنها مىتواند جمعى را هدايت يا عدهاى را گمراه كند، بنا بر اين اعمال آنها دو اثر دارد، يك اثر فردى و ديگر اثر اجتماعى، و از اين لحاظ هر يك داراى پاداش و كيفرى است.
لذا در حديثى از امام صادق(علیه السلام) مىخوانيم كه فرمود:
«يغفر للجاهل سبعون ذنبا قبل ان يغفر للعالم ذنب واحد!؛ هفتاد گناه جاهل بخشوده مىشود پيش از آنكه يك گناه از عالم بخشوده شود!»(1)
از اين گذشته همواره رابطه نزديكى ميان سطح علم و معرفت با پاداش و كيفر است، همانگونه كه در بعضى از احاديث اسلامى مىخوانيم:
«ان الثواب على قدر العقل؛ پاداش به اندازه عقل و آگاهى انسان است.»(2)
و در حديث ديگرى از امام باقر(علیه السلام) آمده است
«انما يداق اللَّه العباد فى الحساب يوم القيامة على قدر ما آتاهم من العقول فى الدنيا؛ خداوند در روز قيامت در حساب بندگان به اندازه عقلى كه به آنها در دنيا داده دقت و سختگيرى مىكند.»(3)
حتى در روايتى از امام صادق(علیه السلام) آمده است كه: توبه عالم در بعضى از مراحل پذيرفته نخواهد شد، سپس به اين آيه شريفه استناد، فرمود: «إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللَّهِ
لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ»؛(1)«توبه تنها براى كسانى است كه از روى جهل و نادانى كار بدى انجام مىدهند.»(2)
و از اينجا روشن مىشود كه ممكن است مفهوم «مضاعف» یا «مرتين» در اينجا افزايش ثواب و عقاب باشد، گاه دو برابر و گاه بيشتر، درست همانند اعدادى كه جنبۀ «تكثير» دارد بهخصوص اينكه «راغب» در «مفردات» در معنى «ضعف» مىگويد: ضاعفته ضممت اليه مثله فصاعدا؛ آن را مضاعف ساختم يعنى همانندش و يا بيشتر و چند برابر آن افزودم.»
روايتى كه در بالا درباره تفاوت گناه عالم و جاهل تا هفتاد برابر ذكر كرديم گواه ديگرى بر اين مدعا است.
اصولاً سلسله مراتب اشخاص و تفاوت آن بر اثر موقعيت اجتماعى و الگو و اسوه بودن نيز ايجاب مىكند كه پاداش و كيفر الهى نيز به همين نسبت باشد.
اين بحث را با حديثى از امام سجاد على بن الحسين(علیه السلام) پايان مىدهيم:
كسى به امام عرض كرد:
«انكم اهلبيت مغفور لكم؛ شما خانوادهاى هستيد كه خداوند شما را مشمول آمرزش خود قرار داده.»
امام در غضب شد و فرمود:
«نحن احرى ان يجرى فينا ما اجرى اللَّه فى ازواج النبى(صلی الله علیه و آله) من ان نكون كما تقول، انا نرى لمحسننا ضعفين من الاجر و لمسيئنا ضعفين من العذاب، ثم قرء
الايتين؛ ما سزاوارتريم كه آنچه را خدا درباره همسران پيامبر(صلی الله علیه و آله) جارى كرده در مورد ما جارى شود، نه چنان كه تو مىگويى، ما براى نيكوكارانمان دو پاداش، و براى بدكارانمان دو كيفر و عذاب قائل هستيم، سپس دو آيه فوق را به عنوان شاهد تلاوت فرمود.»(1)
همسران پيامبر بايد چنين باشند!
در آيات گذشته سخن از موقعيت و مسئوليت سنگين همسران پيامبر(صلی الله علیه و آله) بود، در آيات مورد بحث اين موضوع هم چنان ادامه مىيابد و طى آياتى هفت دستور مهم به همسران پيامبر(صلی الله علیه و آله) مىدهد.
نخست در مقدمه كوتاهى مىفرمايد: «اى همسران پيامبر(صلی الله علیه و آله) شما همچون يكى از زنان عادى نيستيد اگر تقوا پيشه كنيد»؛ «يا نِساءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ النِّساءِ إِنِ اتَّقَيْتُنَ».
شما به خاطر انتسابتان به پيامبر(صلی الله علیه و آله) از يك سو، و قرار گرفتنتان در كانون وحى و شنيدن آيات قرآن و تعليمات اسلام از سوى ديگر داراى موقعيت خاصى هستيد كه مىتوانيد سرمشقى براى همه زنان باشيد، چه در مسير تقوا و چه در مسير گناه.
بنا بر اين موقعيت خود را درك كنيد و مسئوليت سنگين خويش را به فراموشى نسپاريد و بدانيد كه اگر تقوا پيشه كنيد در پيشگاه خدا مقام بسيار ممتازى خواهيد داشت.
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 8، ص: 354.
و به دنبال اين مقدمه كه طرف را براى پذيرش مسئوليتها آماده مىسازد و به آنها شخصيت مىدهد نخستين دستور در زمينه عفت صادر مىكند و مخصوصاً به سراغ يك نكته باريك مىرود تا مسائل ديگر در اين رابطه خود به خود روشن
گردد، مىفرمايد: «بنا بر اين به گونهاى هوسانگيز سخن نگوئيد كه بيماردلان در شما طمع كنند»؛ «فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ».
بلكه به هنگام سخن گفتن، جدى و خشك و به طور معمولى سخن بگوئيد، نه همچون زنان كم شخصيت كه سعى دارند با تعبيرات تحريك كننده كه گاه توام با ادا و اطوار مخصوصى است كه افراد شهوت ران را به فكر گناه مىافكند سخن بگوئيد.
تعبير به «الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ»؛ (كسى كه در دل او بيمارى است) تعبير بسيار گويا و رسايى است از اين حقيقت كه غريزه جنسى در حد تعادل و مشروع عين سلامت است، اما هنگامى كه از اين حد بگذرد نوعى بيمارى خواهد بود تا آنجا كه گاه به سر حد جنون مىرسد كه از آن تعبير به «جنون جنسى» مىكنند و امروز دانشمندان انواع و اقسامى از اين بيمارى روانى را كه بر اثر طغيان اين غريزه و تن در دادن به انواع آلودگیهاى جنسى و محيطهاى كثيف به وجود مىآيد در كتب خود شرح دادهاند.
در پايان آيه دومين دستور را به اين گونه شرح مىدهد: «شما بايد به صورت شايستهاى كه مورد رضاى خدا و پيامبر(صلی الله علیه و آله) و توام با حق و عدالت باشد سخن بگوئيد»؛ «وَ قُلْنَ قَوْلًا مَعْرُوفاً».
در حقيقت جمله لا تخضعن بالقول اشاره به كيفيت سخن گفتن دارد و جملۀ «قُلْنَ قَوْلًا مَعْرُوفاً» اشاره به محتواى سخن.
البته قول معروف «گفتار نيك و شايسته» معنى وسيعى دارد كه علاوه بر آنچه گفته شد، هر گونه گفتار باطل و بيهوده و گناهآلود و مخالف حق را نفى مىكند.
ضمناً جملۀ اخير مىتواند، توضيحى براى جمله نخست باشد، مبادا كسى تصور كند كه بايد برخورد زنان پيامبر(صلی الله علیه و آله) با مردان بيگانه موذيانه يا دور از ادب باشد؛ بلكه بايد بر خورد شايسته و مؤدبانه و در عين حال بدون هيچگونه جنبههاى تحريكآميز داشته باشد؛ سپس سومين دستور را كه آن در زمينه رعايت عفت است چنين بيان مىكند:
«شما در خانههاى خود بمانيد و همچون جاهليت نخستين در ميان جمعيت ظاهر نشويد» و اندام و وسائل زينت خود را در معرض تماشاى ديگران قرار ندهيد؛ «وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولى».
«قرن» از مادۀ «وقار» به معنى سنگينى است، و كنايه از قرار گرفتن در خانهها است، بعضى نيز احتمال دادهاند كه از مادۀ «قرار" بوده باشد كه از نظر نتيجه تفاوت چندانى با معنى اول نخواهد داشت(1).
«تبرج» به معنى آشكار شدن در برابر مردم است، و از مادۀ «برج» گرفته شده كه در برابر ديدگان همه ظاهر است.
اما اينكه منظور از جاهليت اولى چيست؟ ظاهراً همان جاهليتى است كه
1) . البته در صورتى كه از ماده قرار بوده باشد، فعل امر آن «اقررن» مىشود كه راء اول به عنوان تخفيف حذف شده و فتحه آن به قاف منتقل مىگردد و با وجود آن از همزه وصل بى نياز مىشويم و «قرن» مىشود.
مقارن عصر پيامبر(صلی الله علیه و آله) بوده، و به طورى كه در تواريخ آمده در آن موقع زنان حجاب درستى نداشتند، و دنباله روسرىهاى خود را به پشت سر مىانداختند به طورى كه گلو و قسمتى از سينه و گردنبند و گوشوارههاى آنها نمايان بود، و به اين ترتيب قرآن همسران پيامبر(صلی الله علیه و آله) را از اين گونه اعمال باز مىدارد.
بدون شك اين يك حكم عام است، و تكيه آيات بر زنان پيامبر(صلی الله علیه و آله) به عنوان تأكيد بيشتر است، درست مثل اينكه به شخص دانشمندى بگوئيم تو كه دانشمندى دروغ مگو، مفهومش اين نيست كه دروغ گفتن براى ديگران مجاز است؛ بلكه منظور اين است كه يك مرد عالم بايد به صورت مؤكدتر و جدىترى از اين كار پرهيز كند.
به هر حال اين تعبير نشان مىدهد كه جاهليت ديگرى همچون جاهليت عرب در پيش است كه ما امروز در عصر خود آثار اين پيشگويى قرآن در دنياى متمدن مادى را مىبينيم، ولى مفسران پيشين نظر به اينكه چنين امرى را پيش بينى نمىكردند، براى تفسير اين كلمه به زحمت افتاده بودند، لذا «جاهليت اولى» را به فاصله ميان آدم و نوح، و يا فاصله ميان عصر داود و سليمان كه زنان با پيراهن هاى بدننما بيرون مىآمدند، تفسير كردهاند، تا جاهليت قبل از اسلام را «جاهليت ثانيه» بدانند!.
ولى چنان كه گفتيم نيازى به اين سخنان نيست؛ بلكه ظاهر اين است «جاهليت اولى» همان جاهليت قبل از اسلام است كه در جاى ديگر قرآن نيز به آن اشاره شده است (سوره آلعمران آيه 143 و سوره مائده آيه 50 و سوره فتح آيه 26)
و «جاهليت ثانيه»، جاهليتى است كه بعدا پيدا خواهد شد (همچون عصر ما) شرح بيشتر اين موضوع را در بحث نكات خواهيم داد.
بالآخره دستور «چهارم» و «پنجم» و «ششم» را به اين صورت بيان مىفرمايد: «شما زنان پيامبر(صلی الله علیه و آله) نماز را بر پا داريد، زكات را ادا كنيد، و خدا و رسولش را اطاعت نمائيد»؛ «وَ أَقِمْنَ الصَّلاةَ وَ آتِينَ الزَّكاةَ وَ أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ».
اگر در ميان عبادات روى نماز و زكات، تكيه مىكند به خاطر آنست كه نماز مهمترين راه ارتباط و پيوند با خالق است، و زكات هم در عين اينكه عبادت بزرگى است پيوند محكمى با خلق خدا محسوب مىشود.
و اما جملۀ «أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ» يك حكم كلى است كه تمام برنامههاى الهى را فرا مىگيرد.
اين دستورات سه گانه نيز نشان مىدهد كه احكام فوق مخصوص به زنان پيامبر(صلی الله علیه و آله) نيست؛ بلكه براى همگان است هر چند در مورد آنان تأكيد بيشترى دارد.
در پايان آيه مىافزايد: «خداوند فقط مىخواهد پليدى و گناه را از شما اهلبيت(علیهم السلام) دور كند و كاملاً شما را پاك سازد»؛ «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً».
تعبير به «انما» كه معمولاً براى حصر است، دليل بر اين است كه اين موهبت ويژه خاندان پيامبر(صلی الله علیه و آله) است.
جملۀ «يريد» اشاره به اراده تكوينى پروردگار است، و گرنه اراده تشريعى، و به
تعبير ديگر لزوم پاك نگاهداشتن خويش، انحصارى به خاندان پيامبر(صلی الله علیه و آله) ندارد، و همۀ مردم بدون استثناء به حكم شرع موظفند از هر گونه گناه و پليدى پاك باشند.
ممكن است گفته شود اراده تكوينى موجب يك نوع جبر است، ولى با توجه به بحثهايى كه در مسأله معصوم بودن انبياء و امامان داشتهايم پاسخ اين سخن روشن مىشود و در اينجا به طور خلاصه مىتوان گفت: معصومان داراى يك نوع شايستگى اكتسابى از طريق اعمال خويشند، و يك نوع لياقت ذاتى و موهبتى از سوى پروردگار، تا بتوانند الگو و اسوه مردم بوده باشند.
به تعبير ديگر معصومان(علیهم السلام) به خاطر تأييدات الهى و اعمال پاك خويش، چنان هستند كه در عين داشتن قدرت و اختيار براى گناه كردن به سراغ گناه نمىروند درست همانگونه كه هيچ فرد عاقلى حاضر نيست، قطعه آتشى را بر دارد و به دهان خويش بگذارد با اينكه نه اجبارى در اين كار است و نه اكراهى، اين حالتى است كه از درون وجود خود انسان بر اثر آگاهيها و مبادى فطرى و طبيعى مىجوشد، بىآنكه جبر و اجبارى در كار باشد.
واژۀ «رجس» به معنى شىء ناپاك است خواه ناپاك از نظر طبع آدمى باشد يا به حكم عقل يا شرع و يا همه اينها(1).
و اينكه: در بعضى از كلمات، «رجس» به معنى «گناه» یا «شرك» یا «بخل و حسد» و يا «اعتقاد باطل» و مانند آن تفسير شده، در حقيقت بيان مصداقهايى از آن است، و گرنه مفهوم اين كلمه، مفهومى عام وفراگير است، و همه انواع پليدیها
1) . «راغب» در كتاب «مفردات» در مادۀ «رجس» معنى فوق و چهار نوع مصداق آن را بيان كرده است.
را به حكم اينكه الف و لام در اينجا به اصطلاح «الف و لام جنس» است شامل مىشود.
«تطهير» به معنى پاك ساختن و در حقيقت تأكيدى است بر مسأله «اذهاب رجس» و نفى پليدیها، و ذكر آن به صورت «مفعول مطلق» در اينجا نيز تأكيد ديگرى بر اين معنى محسوب مىشود.
و اما تعبير «اهلالبيت» به اتفاق همه علماى اسلام و مفسران، اشاره به اهلبيت پيامبر(صلی الله علیه و آله) است، و اين چيزى است كه از ظاهر خود آيه نيز فهميده مىشود، چرا كه «بيت" گرچه به صورت مطلق در اينجا ذكر شد، اما به قرينه آيات قبل و بعد، منظور از آن، بيت و خانه پيامبر(صلی الله علیه و آله) است(1).
اما اينكه مقصود از «اهلبيت پيامبر(صلی الله علیه و آله)» در اينجا چه اشخاصى مىباشد؟
در ميان مفسران گفتگو است، بعضى آن را مخصوص همسران پيامبر(صلی الله علیه و آله) دانستهاند، و آيات قبل و بعد را كه درباره ازواج رسول خدا(صلی الله علیه و آله) سخن مىگويد، قرينه اين معنى شمردهاند.
ولى با توجه به يك مطلب، اين عقيده نفى مىشود و آن اينكه ضميرهايى كه در آيات قبل و بعد آمده عموما به صورت ضمير «جمع مؤنث» است، در حالى كه ضمائر اين قسمت از آيه «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» همه به صورت «جمع مذكر» است، و اين نشان مىدهد معنى ديگرى در نظر بوده است.
1) . اينكه بعضى «بيت» را در اينجا اشاره به «بيت اللَّه الحرم» و كعبه دانستهاند و اهل آن را «متقون» شمردهاند بسيار با سياق آيات نامتناسب است، چرا كه در اين آيات سخن از پيامبر( ص) و بيت او در ميان است نه بيت اللَّه الحرام و هيچگونه قرينهاى بر آنچه گفتهاند وجود ندارد.
لذا بعضى ديگر از مفسران از اين مرحله گام فراتر نهاده و آيه را شامل همه خاندان پيامبر اعم از مردان و همسران او دانستهاند.
از سوى ديگر روايات بسيار زيادى كه در منابع اهل سنت و شيعه وارد شده معنى دوم يعنى شمول همه خاندان پيامبر(صلی الله علیه و آله) را نيز نفى مىكند و مىگويد:
مخاطب در آيه فوق منحصرا پنج نفرند: پيامبر(صلی الله علیه و آله)، على(علیه السلام) و فاطمه(س) و حسن(علیه السلام) و حسين(علیه السلام).
با وجود اين نصوص فراوان كه قرينه روشنى بر تفسير مفهوم آيه است تنها تفسير قابل قبول براى اين آيه همان معنى سوم يعنى اختصاص به «خمسه طيبه» است.
تنها سؤالى كه در اينجا باقى مىماند اين است كه چگونه در لابلاى بحث از وظايف زنان پيامبر(صلی الله علیه و آله) مطلبى گفته شده است كه شامل زنان پيامبر(صلی الله علیه و آله) نمىشود.
پاسخ اين سؤال را مفسر بزرگ مرحوم «طبرسى» در «مجمعالبيان» چنين مىگويد: «اين اولين بار نيست كه در آيات قرآن به آياتى برخورد مىكنيم كه در كنار هم قرار دارند و اما از موضوعات مختلفى سخن مىگويند، قرآن پر است از اين گونه بحثها، همچنين در كلام فصحاى عرب و اشعار آنان نيز نمونههاى فراوانى براى اين موضوع موجود است».
مفسر بزرگ نويسنده «الميزان» پاسخ ديگرى بر آن افزوده كه خلاصهاش چنين است: «ما هيچ دليلى در دست نداريم كه جملۀ «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ...» همراه اين آيات نازل شده است؛ بلكه از روايات به خوبى استفاده
مىشود كه اين قسمت جداگانه نازل گرديده، امام به هنگام جمع آورى آيات قرآن در عصر پيامبر يا بعد از آن در كنار اين آيات قرار داده شده است.
پاسخ سومى كه مىتوان از سؤال داد اين است كه قرآن مىخواهد به همسران پيامبر(صلی الله علیه و آله) بگويد: شما در ميان خانوادهاى قرار داريد كه گروهى از آنان معصومند، كسى كه در زير سايه درخت عصمت و در كانون معصومان قرار گرفته سزاوار است كه بيش از ديگران مراقب خود باشد و فراموش نكنيد كه انتساب او به خانوادهاى كه پنج معصوم پاك در آن است مسئليتهاى سنگينى براى او ايجاد مىكند، و خدا و خلق خدا انتظارات فراوانى از او دارند.
در بحث نكات به خواست خدا از روايات اهل سنت و شيعه كه در تفسير اين آيه وارد شده است مشروحا سخن خواهيم گفت. در آخرين آيه مورد بحث، «هفتمين» و آخرين وظيفه همسران پيامبر بيان شده است، و هشدارى است به همه آنان براى استفاده كردن از بهترين فرصتى كه در اختيار آنان براى آگاهى بر حقايق اسلام قرار گرفته، مىفرمايد:
«آنچه را در خانههاى شما از آيات خداوند و حكمت و دانش خوانده مىشود، ياد كنيد» و خود را در پرتو آنبسازيد كه بهترين فرصت را در اختيار داريد؛ «وَ اذْكُرْنَ ما يُتْلى فِي بُيُوتِكُنَّ مِنْ آياتِ اللَّهِ وَ الْحِكْمَةِ».
شما در خاستگاه وحى قرار گرفتهايد و در مركز و كانون نور قرآن، حتى اگر در خانه نشستهايد مىتوانيد از آياتى كه در فضاى خانه شما از زبان مبارك پيامبر(صلی الله علیه و آله) طنينافكن است، به طور شايسته از تعليمات اسلام و سخنان پيامبر(صلی الله علیه و آله) بهرهمند شويد كه هر نفسش درسى است و هر سخنش برنامهاى! در اينكه ميان «آياتِ اللَّهِ»
و «حكمت» چه فرقى است؟ بعضى از مفسران گفتهاند، هر دو اشاره به قرآن است، منتهى تعبير به «آيات" جنبه اعجاز آن را بيان مىكند و تعبير به «حكمت» محتواى عميق و دانشى را كه در آن نهفته است باز مىگويد.
بعضى ديگر گفتهاند: «آيات اللَّه» اشاره به آيات قرآن است و «حكمت» اشاره به سنت پيامبر(صلی الله علیه و آله) و اندرزهاى حكيمانه او.
گر چه هر دو تفسير، مناسب مقام و الفاظ آيه است، اما تفسير اول نزديكتر به نظر مىرسد، چرا كه تعبير به «تلاوت" با آيات الهى مناسبتر است، بهعلاوه در آيات متعددى از قرآن، تعبير «نزول» در مورد آيات و حكمت، هر دو آمده است، مانند آيه 231 بقره؛ «و ما أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنَ الْكِتابِ وَ الْحِكْمَةِ»؛ شبيه همين تعبير در آيه 113 سوره نساء نيز آمده است.
سرانجام در پايان آيه مىفرمايد: «خداوند لطيف و خبير است»؛ «إِنَّ اللَّهَ كانَ لَطِيفاً خَبِيراً».
اشاره به اينكه او از دقيقترين و باريكترين مسائل با خبر و آگاه است، و نيات شما را به خوبى مىداند، و از اسرار درون سينههاى شما با خبر است.
اين در صورتى است كه «لطيف» را به معنى كسى كه از دقايق آگاه است تفسير كنيم، و اگر به معنى «صاحب لطف" تفسير شود اشاره به اين است كه خداوند هم نسبت به شما همسران پيامبر، لطف و رحمت دارد، و هم از اعمالتان" خبير» و آگاه است.
اين احتمال نيز وجود دارد كه تكيه بر عنوان «لطيف» به خاطر اعجاز آيات
قرآن و تكيه بر «خبير» به خاطر محتواى حكمتآميز آن باشد، در عين حال اين معانى هم با هم منافات ندارند و قابل جمعند.
بعضى از مفسران، «رجس» را در آيه فوق، تنها اشاره به شرك و يا «گناهان كبيره زشت» همچون «زنا» دانستهاند، در حالى كه هيچ دليلى بر اين محدوديت در دست نيست؛ بلكه اطلاق «الرجس» (با توجه به اينكه الف و لام آن «الف و لام جنس» است) هر گونه پليدى و گناه را شامل مىشود، چرا كه گناهان همه رجسند، و، لذا اين كلمه در قرآن به «شرك»، «مشروبات الكلى»، «قمار»، «نفاق»، «گوشتهاى حرام و ناپاك» و مانند آن اطلاق شده است (حج- 30. مائده- 90. توبه- 125. انعام- 145).
و با توجه به اينكه اراده الهى تخلف ناپذير است، و جملۀ «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ» دليل بر اراده حتمى او مىباشد، مخصوصاً با توجه به كلمۀ «انما» كه براى حصر و تأكيد است روشن مىشود كه اراده قطعى خداوند بر اين قرار گرفته كه اهلبيت از هر گونه رجس و پليدى و گناه پاك باشند، و اين همان مقام عصمت است.
اين نكته نيز قابل توجه است كه منظور از اراده الهى در اين آيه دستورات و احكام او در مورد حلال و حرام نيست، چرا كه اين دستورات شامل همگان مىشود و اختصاص به اهلبيت ندارد بنا بر اين با مفهوم كلمه انما سازگار نمىباشد.
پس اين اراده مستمر اشاره به يك نوع امداد الهى است كه اهلبيت را بر عصمت و ادامه آن يارى مىدهد و در عين حال منافات با آزادى اراده و اختيار ندارد.
در حقيقت مفهوم آيه همان چيزى است كه در «زيارت جامعه» نيز آمده است: «عصمكم اللَّه من الذلل و آمنكم من الفتن، و طهركم من الدنس، و اذهب عنكم الرجس، و طهركم تطهيرا؛ خداوند شما را از لغزشها حفظ كرد و از فتنه انحرافات در امان داشت، و از آلودگیها پاك ساخت و پليدى را از شما دور كرد، و كاملاً تطهير نمود.»
با اين توضيح در دلالت آيه فوق بر مقام عصمت اهلبيت نبايد ترديد كرد.2. آيه تطهير درباره چه كسانى است؟
گفتيم اين آيه گرچه در لابلاى آيات مربوط به همسران پيامبر(صلی الله علیه و آله) آمده اما تغيير سياق آن (تبديل ضميرهاى «جمع مؤنث» به «جمع مذكر») دليل بر اين است كه اين آيه محتوايى جداى از آن آيات دارد.
به همين دليل حتى كسانى كه آيه را مخصوص به پيامبر(صلی الله علیه و آله) و على و فاطمه و حسن و حسين(علیه السلام) ندانستهاند معنى وسيعى براى آن قائل شدهاند كه هم اين بزرگواران را شامل مىشود و هم همسران پيامبر(صلی الله علیه و آله) را.
ولى روايات فراوانى در دست داريم كه نشان مىدهد آيه مخصوص اين بزرگواران است، و همسران در اين معنى داخل نيستند هر چند از احترام متناسب برخوردارند. اينك بخشى از آن روايات را ذيلا از نظر مىگذرانيم:
الف. رواياتى كه از خود همسران پيامبر(صلی الله علیه و آله) نقل شده و مىگويد:
«هنگامى كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) سخن از اين آيه شريفه مىگفت، ما از او سؤال
كرديم كه جزء آن هستيم فرمود: شما خوبيد اما مشمول اين آيه نيستيد! از آن جمله روايتى است كه «ثعلبى» در تفسير خود از «امسلمه» نقل كرده كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) در خانه خود بود كه فاطمه(س) پارچه حريرى نزد آن حضرت آورد، پيامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: همسر و دو فرزندانت حسن و حسين را صدا كن، آنها را آورد، سپس غذا خوردند بعد پيامبر(صلی الله علیه و آله) عبايى بر آنها افكند و گفت:
«اللهم هؤلاء اهلبيتي و عترتى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا؛ خداوندا اينها خاندان منند، پليدى را از آنها دور كن، و از هر آلودگى پاكشان گردان» و در اينجا آيۀ «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ» نازل شد... من گفتم آيا من هم با شما هستم اى رسول خدا! فرمود: «انك الى خير؛ تو بر خير و نيكى هستى» (اما در زمره اين گروه نيستى)(1).
و نيز «ثعلبى» خود از «عايشه» چنين نقل مىكند: «هنگامى كه از او درباره جنگ جمل و دخالت او در آن جنگ ويرانگر سؤال كردند (با تأسف) گفت:
اين يك تقدير الهى بود!، و هنگامى كه درباره على(علیه السلام) از او سؤال كردند، چنين گفت:
«تسئلنى عن احب الناس كان الى رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) و زوج احب الناس، كان الى رسول اللَّه لقد رأيت عليا و فاطمة و حسنا و حسينا(علیهم السلام) و جمع رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) بثوب عليهم ثم قال: اللهم هؤلاء اهلبيتي و حامتى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا، قالت: فقلت يا رسول اللَّه! انا من اهلك قال تنحى فانك الى خير!؛ آيا از من درباره كسى سؤال مىكنى كه محبوبترين مردم نزد پيامبر(صلی الله علیه و آله) بود، و از كسى مىپرسى كه همسر
1) . «طبرسى» در «مجمع البيان» ذيل آيه مورد بحث مینویسد: «اين، ح به طرق ديگر نيز از امسلمه به همين مضمون نيز نقل شده است.» (ر.ک: حاکم حسکانی، عبید الله بن عبد الله، شواهد التنزیل، ج 2، ص: 56)
محبوبترين مردم نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بود، من با چشم خود، على و فاطمه و حسن و حسين را ديدم كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) آنها را در زير لباسى جمع كرده بود و فرمود: خداوندا! اينها خاندان منند و حاميان من، رجس را از آنها ببر و از آلودگیها پاكشان فرما، من عرض كردم اى رسول خدا آيا من هم از آنها هستم؟ فرمود: دور باش، تو بر خير و نيكى هستى (اما جزء اين جمع نمىباشى).»(1)
اين گونه روايات با صراحت مىگويد كه همسران پيامبر(صلی الله علیه و آله) جزء عنوان اهلبيت در اين آيه نيستند.
ب. روايات بسيار فراوانى در مورد حديث كساء به طور اجمال وارد شده كه از همه آنها استفاده مىشود، پيامبر(صلی الله علیه و آله)، على و فاطمه و حسن و حسين(علیهم السلام) را فرا خواند- و يا به خدمت او آمدند- پيامبر(صلی الله علیه و آله) عبايى بر آنها افكند، و گفت:
خداوندا! اينها خاندان منند، رجس و آلودگى را از آنها دور كن، در اين هنگام آيۀ «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ» نازل گرديد.
دانشمند معروف حاكم حسكانى نيشابورى در «شواهد التنزيل» اين روايات را به طرق متعدد از راويان مختلفى گرد آورى كرده است(2)
ص: 31 به بعد.
.در اينجا اين سؤال جلب توجه مىكند كه هدف از جمع كردن آنها در زير كساء چه بوده؟
گويا پيامبر(صلی الله علیه و آله) مىخواسته است كاملاً آنها را مشخص كند و بگويد آيه
فوق، تنها درباره اين گروه است،مبادا كسى مخاطب را در اين آيه تمام بيوتات پيامبر(صلی الله علیه و آله) و همه كسانى كه جزء خاندان او هستند بداند.
حتى در بعضى از روايات آمده است كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) سه بار اين جمله را تكرار كرد: «اللهم هؤلاء اهلبيتي و خاصتى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا؛(1)
خداوندا اهلبيت من اينها هستند؛ پليدى را از آنها دور كن.»
ج. در روايات فراوان ديگرى مىخوانيم: بعد از نزول آيه فوق، پيامبر(صلی الله علیه و آله) مدت شش ماه، هنگامى كه براى نماز صبح از كنار خانه فاطمه(س) مىگذشت صدا مىزد:
«الصلاة يا اهل البيت! إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً؛ هنگام نماز است اى اهلبيت!، خداوند مىخواهد پليدى را از شما اهلبيت دور كند و شما را پاك سازد.» اين حديث را «حاكم حسكانى» از «انس بن مالك» نقل كرده است(2).
در روايت ديگرى كه از «ابوسعيد خدرى" از پيامبر(صلی الله علیه و آله) نقل شده مىخوانيم: «پيامبر اين برنامه را تا هشت يا نه ماه ادامه داد!»(3)
ص: 28 و 29.
حديث فوق را «ابنعباس» نيز از پيامبر(صلی الله علیه و آله) نقل كرده است(4).
اين نكته قابل توجه است كه تكرار اين مسأله در مدت شش يا هشت يا نه ماه به طور مداوم در كنار خانه فاطمه(س) براى اين است كه مطلب را كاملاً
مشخص كند تا در آينده ترديدى براى هيچكس باقى نماند كه اين آيه تنها در شأن اين گروه نازل شده است به خصوص اينكه تنها خانهاى كه در ورودى آن در مسجد پيامبر(صلی الله علیه و آله) باز مىشد، بعد از آنكه دستور داد درهاى خانههاى ديگران به سوى مسجد بسته شود در خانه فاطمه بود و طبعاً هميشه جمعى از مردم به هنگام نماز اين سخن را در آنجا از پيامبر مىشنيدند.
با اينحال جاى تعجب است كه بعضى از مفسران اصرار دارند كه آيه مفهوم عامى دارد و همسران پيامبر(صلی الله علیه و آله) نيز در آن وارد هستند، هر چند اكثريت علماى اسلام اعم از شيعه و اهل سنت آن را محدود به اين پنج تن مىدانند.
قابل توجه اينكه «عايشه» همسر پيامبر(صلی الله علیه و آله) كه طبق گواهى روايات اسلامى در بازگو كردن فضائل خود و ريزهكاریهاى ارتباطش با پيامبر چيزى فروگذار نمىكرد اگر اين آيه شامل او مىشد قطعا در لابلاى سخنانش به مناسبتهاى از آن سخن مىگفت در حالى كه هرگز چنين چيزى از او نقل نشده است.
د. روايات متعددى از «ابوسعيد خدرى» صحابى معروف نقل شده كه با صراحت گواهى مىدهد: «نزلت فى خمسة: فى رسول اللَّه و على و فاطمه و الحسن و الحسين(علیهم السلام)؛ اين آيه تنها درباره همان پنج تن نازل شده است.»(1)
اين روايات به قدرى زياد است كه بعضى از محققين آن را متواتر مىدانند.
از مجموع آنچه گفتيم چنين نتيجه مىگيريم كه منابع و راويان احاديثى كه دلالت بر انحصار آيه به پنج تن مىكند به قدرى زياد است كه جاى ترديد در آن باقى نمىگذارد تا آنجا كه در شرح «احقاق الحق» بيش از هفتاد منبع از منابع
1) . حاکم حسکانی، عبید الله بن عبد الله، شواهد التنزیل، ج 2، ص: 25.
معروف اهل سنت گرد آورى شده، و منابع شيعه در اين زمينه از هزار هم مىگذرد(1)
نويسنده كتاب" شواهد التنزيل" كه از علماى معروف برادران اهل سنت است بيش از 130 حديث در اين زمينه نقل كرده است(2)
ص: 10 الی 92.
.از همه اينها گذشته پارهاى از همسران پيامبر(صلی الله علیه و آله) در طول زندگى خود به كارهايى دست زدند كه هرگز با مقام معصوم بودن سازگار نيست، مانند ماجراى جنگ جمل كه قيامى بود بر ضد امام وقت كه سبب خونريزى فراوانى گرديد و به گفته بعضى از مورخان تعداد كشتگان اين جنگ به هفده هزار نفر بالغ مىشد.
بدون شك اين ماجرا به هيچوجه قابل توجيه نيست و حتى مىبينيم كه خود عايشه نيز بعد از اين حادثه، اظهار ندامت مىكند كه نمونهاى از آن در بحثهاى پيشين گذشت.
عيبجويى كردن «عايشه» از «خديجه» كه از بزرگترين و فداكارترين و با فضيلتترين زنان اسلام استدر تاريخ اسلام مشهور است، اين سخن به قدرى بر پيامبر(صلی الله علیه و آله) ناگوار آمد كه از شدت غضب مو بر تنش راست شد و فرمود:
به خدا سوگند كه هرگز همسرى بهتر از او نداشتم، او زمانى ايمان آورد كه مردم كافر بودند و زمانى اموالش را در اختيار من گذاشت كه مردم همه از من بريده بودند!(3).
در لابلاى تفسير آيه، اشارهاى به اين موضوع داشتيم كه «اراده» در جملۀ «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ»، اراده تكوينى است نه تشريعى.
براى توضيح بيشتر بايد يادآور شويم كه منظور از اراده تشريعى همان اوامر و نواهى الهى است، فى المثل خداوند از ما نماز و روزه و حج و جهاد خواسته، اين اراده تشريعى است.
معلوم است كه اراده تشريعى به افعال ما تعلق مىگيرد نه افعال خداوند، در حالى كه در آيه فوق، متعلق اراده افعال خدا است، مىگويد: خدا اراده كرده است كه پليدى را از شما ببرد، بنا بر اين چنين ارادهاى بايد تكوينى باشد، و مربوط به خواست خداوند در عالم تكوين.
افزون بر اين، مسأله «اراده تشريعى" نسبت به پاكى و تقوا، انحصار به اهلبيت(علیهم السلام) ندارد چرا كه خدا به همه دستور داده است پاك باشند و با تقوا، و اين مزيتى براى آنها نخواهد بود، زيرا همه مكلفان مشمول اين فرمانند.
به هر حال اين موضوع يعنى اراده تشريعى نه تنها با ظاهر آيه سازگار نيست كه با احاديث گذشته به هيچوجه تناسبى ندارد، زيرا همه اين احاديث سخن از يك مزيت والا و ارزش مهم ويژه مىكند كه مخصوص اهلبيت(علیهم السلام) است.
اين نيز مسلم است كه «رجس» در اينجا به معنى پليدى ظاهرى نمىباشد؛ بلكه اشاره به پليدیهاى باطنى است و اطلاق اين كلمه، هر گونه انحصار و محدوديت را در شرك و كفر و اعمال منافى عفت و مانند آن نفى مىكند، و همه گناهان و آلودگیهاى عقيدتى و اخلاقى و عملى را شامل مىشود.
نكتۀ ديگرى كه بايد به دقت متوجه آن بود اين است كه اراده تكوينى كه به معنى خلقت و آفرينش است در اينجا به معنى مقتضى است نه علت تامه، تا موجب جبر و سلب اختيار گردد.
توضيح اينكه: مقام عصمت به معنى يك حالت تقواى الهى است كه به امداد پروردگار در پيامبران و امامان ايجاد مىشود اما با وجود اين حالت، چنان نيست كه آنها نتوانند گناه كنند؛ بلكه قدرت اين كار را دارند، و با اختيار خود از گناه چشم مىپوشند.
درست همانند يك طبيب بسيار آگاه كه هرگز يك ماده بسيار سمى را كه خطرات جدى آن را مىداند هرگز نمىخورد با اينكه قدرت بر اين كار دارد، اما آگاهيها و مبادى فكرى و روحى او سبب مىشود كه با ميل و اراده خود از اين كار چشم بپوشد.
اين نكته نيز لازم به يادآورى است كه اين تقواى الهى موهبت ويژهاى است كه به پيغمبران داده شد نه به ديگران، ولى بايد توجه داشت كه خداوند اين امتياز را به خاطر مسئوليت سنگين رهبرى به آنها داده بنا بر اين امتيازى است كه بهره آن عايد همگان مىشود و اين عين عدالت است، درست مانند امتياز خاصى است كه خداوند به پردههاى ظريف و بسيار حساس چشم داده كه تمام بدن از آن بهره مىگيرد.
از اين گذشته به همان نسبت كه پيامبران امتياز دارند و مشمول مواهب الهى هستند مسئوليتشان نيز سنگين است و يك ترك اولاى آنها معادل يك گناه بزرگ افراد عادى است، و اين مشخص كننده خط عدالت است.
نتيجه اينكه: اين اراده يك اراده تكوينى است در سر حد يك مقتضى (نه علت تامه) و در عين حال نه موجب جبر است و نه سلب مزيت و افتخار.
همانگونه كه اشاره شد جمعى از مفسران در تفسير «الْجاهِلِيَّةِ الْأُولى» در آيات مورد بحث گرفتار شك و ترديد شدند گويى نتوانستند باور كنند كه بعد از ظهور اسلام، نوعى ديگر جاهليت در جهان پا به عرصه وجود خواهد گذاشت كه جاهليت عرب قبل از اسلام در مقابل آن موضوع كم اهميتى خواهد بود.ولى امروز اين امر براى ما كه شاهد مظاهر جاهليت وحشتناك قرن بيستم هستيم كاملاً حل شده است، و بايد آن را به حساب يكى از پيشگويیهاى اعجازآميز قرآن مجيد گذارد.
اگر عرب در عصر جاهليت اولى، جنگ و غارتگرى داشت، و فى المثل چندين بار بازار عكاظ صحنه خونريزيهاى احمقانه گرديد كه چند تن كشته شدند، در جاهليت عصر ما جنگهاى جهانى رخ مىدهد كه گاه بيست مليون نفر در آن قربانى و بيش از آن مجروح و ناقص الخلقه مىشوند! اگر در جاهليت عرب زنان، «تبرج به زينت» مىكردند، و روسرىهاى خود را كنار مىزدند به گونهاى كه مقدارى از سينه و گلو و گردنبند و گوشواره آنها نمايان مىگشت، در عصر ما كلوپهايى تشكيل مىشود بنام كلوپ برهنگان (كه نمونه آن در انگلستان معروف است) كه با نهايت معذرت افراد در آن برهنه مادرزاد مىشوند، رسوايیهاى پلاژهاى كنار دريا و استخرها و حتى معابر عمومى نگفتنى است.
اگر در جاهليت عرب، «زنان آلوده ذوات الاعلام» بودند كه پرچم بر در خانه
خود مىزدند تا افراد را به سوى خود دعوت كنند!، در جاهليت قرن ما افرادى هستند كه در روزنامههاى مخصوص مطالبى را در اين زمينه مطرح مىكنند كه قلم از ذكر آن جدا شرم دارد، و جاهليت عرب بر آن صد شرف دارد.
خلاصه چه گوئيم از وضع مفاسدى كه در تمدن مادى ماشينى منهاى ايمان عصر ما وجود دارد كه ناگفتنش بهتر است، و نبايد اين تفسير را با آن آلوده كرد.
آنچه گفتيم فقط مشتى از خروار براى نشان دادن زندگى كسانى بود كه از خدا فاصله مىگيرند، و با داشتن هزاران دانشگاه و مراكز علمى و دانشمندان معروف، در منجلاب فساد غوطهور شوند، و حتى گاهى همين مراكز علمى و دانشمندانشان در اختيار همان فجايع و مفاسد قرار مىگيرند.(1)
مادر، در دوران حاملگی، مسئولیت دقیق وحساس واساسی ومهمی را به عهده دارد، وآن اینستکه باید در خوردن و آشامیدن و اعمال وکردار و گفتار و مجالست با دیگران، بسیار هوشیار و مواظب باشد، چرا که همه چیز در اطراف جنین، روی آن اثر مستقیم خواهد گذاشت.
وامام صادق(علیه السلام) در مورد مراحل و اسرار جنین در رحم مادر، به مفضل فرمودند:
و از جمله چيزها كه حجّت خود قرار مىدادند آن بود كه گاه هست از اناث، كه فرزندان بر خلاف مجراى عادت متولد مىشوند، مانند: آدمى كه يك عضوش ناقص است، يا يك عضوش زايد است، يا با خلقت مشوه و قبيح متولد مىشود و
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج17، ص: 280
بر خلاف خلقت انسان به وجود مىآيد، پس اينها را دليل مىكردند بر ابطال مدبّر حكيم و «ارسطاطاليس»(1)
رهبر فرزانه انقلاب آيت اللَّه خمينى(ره) در باره او مىنويسد: تعليمات منطقى و قواعد علم ميزان كه پايه دانش بشرى است مرهون تلاشهاى اين فيلسوف بزرگ است چون بنيان تعاليم منطقيه كرد به معلم اول مشهور شد و شيخ الرئيس اعجوبه روزگار در پيش تعاليم اين بزرگ مرد زانو به زمين زد و زمين ادب بوسيده و به گفته شيخ الرئيس تاكنون به قواعد منطقيه كه ارسطو بنا نهاده احدى را ياراى اشكال نبوده و آراء متين او دستخوش نقض و ابرام نشده...
حكيم رد كرد بر ايشان و گفت:چيزى كه گاهى بنا بر عارضى چند كه در رحم حادث شود به عمل آيد، منافات ندارد با آن كه عقل حكم كند كه چون اكثر امور بر قانون حكمت واقع مىشود البته مدبّر حكيمى مىبايد؛
آن حضرت چنین فرمودند:
«وَ أَنْتَ يَا مُفَضَّلُ تَرَى أَصْنَافَ الْحَيَوَانِ أَنْ يَجْرِيَ أَكْثَرَ ذَلِكَ عَلَى مِثَالٍ وَ مِنْهَاجٍ وَاحِدٍ كَالْإِنْسَانِ يُولَدُ وَ لَهُ يَدَانِ وَ رِجْلَانِ وَ خَمْسُ أَصَابِعَ كَمَا عَلَيْهِ الْجُمْهُورُ مِنَ النَّاسِ فَأَمَّا مَا يُولَدُ عَلَى خِلَافِ ذَلِكَ فَإِنَّهُ لِعِلَّةٍ تَكُونُ فِي الرَّحِمِ أَوْ فِي الْمَادَّةِ الَّتِي يَنْشَأُ مِنْهَا الْجَنِينُ كَمَا يَعْرِضُ فِي الصِّنَاعَاتِ حِينَ يَتَعَمَّدُ الصَّانِعُ الصَّوَابَ فِي صَنْعَتِهِ فَيَعُوقُدُونَ ذَلِكَ عَائِقٌ فِي الْأَدَاةِ أَوْ فِي الْآلَةِ الَّتِي يَعْمَلُ فِيهَا الشَّیءَ فَقَدْ يَحْدُثُ مِثْلُ ذَلِكَ فِي أَوْلَادِ الْحَيَوَان لِلْأَسْبَابِ الَّتِي وَصَفْنَا فَيَأْتِي الْوَلَدُ زَائِداً أَوْ نَاقِصاً أَوْ مُشَوَّهاً وَ يَسْلَمُ أَكْثَرُهَا فَيَأْتِي سَوِيّاً لَا عِلَّةَ فِيهِ فَكَمَا أَنَّ الَّذِي يَحْدُثُ فِي بَعْضِ أَعْمَالِ الْأَعْرَاضِ لِعِلَّةٍ فِيهِ لَا يُوجِبُ عَلَيْهَا جَمِيعاً الْإِهْمَالَ وَ عَدَمَ الصَّانِعِ كَذَلِكَ مَا يَحْدُثُ عَلَى بَعْضِ الْأَفْعَالِ الطَّبِيعِيَّةِ
1) . ارسطو فرزند نيقوماخوس از حكماى مبرز جهان است كه در سال 384 قبل از ميلاد در استاگيرا از بلاد مقدونيه از مادر متولد شد و در شصت و سه سالگى به سال 322 قبل از ميلاد درگذشت او در هفده سالگى به آتن سفر كرده و نزد افلاطون دانش آموخته است.
لِعَائِقٍ يَدْخُلُ عَلَيْهَا لَا يُوجِبُ أَنْ يَكُونَ جَمِيعُهَا بِالْعَرَضِ وَ الِاتِّفَاقِ فَقَوْلُ مَنْ قَالَ فِي الْأَشْيَاءِ إِنَّ كَوْنَهَا بِالْعَرَضِ وَ الِاتِّفَاقِ مِنْ قَبِيلِ أَنَّ شَيْئاً مِنْهَا يَأْتِي عَلَى خِلَافِ الطَّبِيعَةِ بِعَرَضٍ يَعْرِضُ لَهُ خَطَأٌ وَ خَطَلٌ فَإِنْ قَالُوا وَ لِمَ صَارَ مِثْلُ هَذَا يَحْدُثُ فِي الْأَشْيَاءِ قِيلَ لَهُمْ لِيُعْلَمَ أَنَّهُ لَيْسَ كَوْنُ الْأَشْيَاءِ بِاضْطِرَارٍ مِنَ الطَّبِيعَةِ وَ لَا يُمْكِنُ أَنْ يَكُونَ سِوَاهُ كَمَا قَالَ الْقَائِلُونَ بَلْ هُوَ تَقْدِيرٌ وَ عَمْدٌ مِنْ خَالِقٍ حَكِيمٍ إِذْ جَعَلَ لِلطَّبِيعَةِ تَجْرِي أَكْثَرَ ذَلِكَ عَلَى مَجْرًى وَ مِنْهَاجٍ مَعْرُوفٍ وَ تَزُولُ احياناً عَنْ ذَلِكَ لِأَعْرَاضٍ تَعْرِضُ لَهَا فَيُسْتَدَلُّ بِذَلِكَ عَلَى أَنَّهَا مُصَرَّفَةٌ مُدَبَّرَةٌ فَقِيرَةٌ إِلَى إِبْدَاءِ الْخَالِقِ وَ قُدْرَتِهِ فِي بُلُوغِ غَايَتِهَا وَ إِتْمَامِ عَمَلِهَا تَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ يَا مُفَضَّلُ خُذْ ما آتَيْتُكَ وَ احْفَظْ مَا مَنَحْتُكَ- وَ كُنْ لِرَبِّكَ مِنَ الشَّاكِرِينَ وَ لِآلَائِهِ مِنَ الْحَامِدِينَ وَ لِأَوْلِيَائِهِ مِنَ الْمُطِيعِينَ فَقَدْ شَرَحْتُ لَكَ مِنَ الْأَدِلَّةِ عَلَى الْخَلْقِ وَ الشَّوَاهِدِ عَلَى صَوَابِ التَّدْبِيرِ وَ الْعَمْدِ قَلِيلًا مِنْ كَثِيرٍ وَ جُزْءاً مِنْ كُلٍّ فَتَدَبَّرْهُ وَ فَكِّرْ فِيهِ وَ اعْتَبِرْ بِهِ؛ و تو اى مفضّل مىبينى كه اصناف حيوانات اكثر ايشان بر يك مثال و بر يك نهج مىآيند كه دو دست و دو پا و پنج انگشت مىدارند و آنچه نادراً بر خلاف اين واقع مىشود به سبب علتى است كه در رحم حادث مىشود، يا در مادّه كه جنين از آن به هم مىرسد عارض مىگردد چنانچه بلا تشبيه صانعى كه خواهد صنعتى را به عمل آورد و به اعتبار نقصى و علّتى كه در آلات و ادوات او هست نوع ديگر شود و اين منافات با حكمت و تدبير صانع ندارد. و اگر گويند كه: خدا قادر بود كه اين علّت را از رحم و از ماده زايل گرداند كه مستوى الخلقه فرزند متولد شود. جواب گوئيم كه: براى آن نكرد كه مردم بدانند كه اشياء به محض طبيعت به عمل نمىآيد كه هميشه بر يك نهج باشد و غير آن نتواند بود؛ بلكه به تقدير و عمد صادر مىشود از خالق حكيم مبين كه گاه چنان مىكند گاه چنين و استدلال كنند بر آن كه همه محتاجند به ايجاد خالق و قدرت او به نهايت كمال
برسند «فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ»؛ اى مفضّل! بگير آنچه به تو دادم، و حفظ كن آنچه به تو بخشيدم، و حمد كن نعمتهاى او را و شكر پروردگار خود را و مطيع دوستان او باش. به تحقيق كه شرح كردم براى تو از ادله بر خلق و شواهد بر صواب تدبير اندكى از بسيار و جزوى از كل، پس تدبّر كن در آن و عبرت بگير از آن.»
«فَقُلْتُ بِمَعُونَتِكَ يَا مَوْلَايَ أُقِرُّ عَلَى ذَلِكَ وَ أُبَلِّغُهُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ فَوَضَعَ يَدَهُ عَلَى صَدْرِي فَقَالَ احْفَظْ بِمَشِيئَةِ اللَّهِ وَ لَا تَنْسَ إِنْ شَاءَ اللَّه. فَخَرَرْتُ مَغْشِيّاً عَلَيَّ فَلَمَّا أَفَقْتُ قَالَ كَيْفَ تَرَى نَفْسَكَ يَا مُفَضَّلُ فَقُلْتُ قَدِ اسْتَغْنَيْتُ بِمَعُونَةِ مَوْلَای وَ تأييدهِ عَنِ الْكِتَابِ الَّذِي كَتَبْتُهُ وَ صَارَ ذَلِكَ بَيْنَ يَدَيَّ كَأَنَّمَا أَقْرَؤُهُ مِنْ كَفِّي فَلِمَوْلَايَ الْحَمْدُ وَ الشُّكْرُ كَمَا هُوَ أَهْلُهُ وَ مُسْتَحِقُّهُ فَقَالَ يَا مُفَضَّلُ فَرِّغْ قَلْبَكَ وَ اجْمَعْ إِلَيْكَ ذِهْنَكَ وَ عَقْلَكَ وَ طُمَأْنِينَتَكَ فَسَأُلْقِي إِلَيْكَ مِنْ عِلْمِ مَلَكُوتِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مَا خَلَقَ اللَّهُ بَيْنَهُمَا وَ فِيهِمَا مِنْ عَجَائِبِ خَلْقِهِ وَ أَصْنَافِ الْمَلَائِكَةِ وَ صُفُوفِهِمْ وَ مَقَامَاتِهِمْ وَ مَرَاتِبِهِمْ إِلَى سِدْرَةِ الْمُنْتَهَى وَ سَائِرِ الْخَلْقِ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ إِلَى الْأَرْضِ السَّابِعَةِ السُّفْلَى وَ مَا تَحْتَ الثَّرَى حَتَّى يَكُونَ مَا وَعَيْتَهُ جُزْءاً مِنْ أَجْزَاءٍ انْصَرِفْ إِذَا شِئْتَ مُصَاحِباً مَكْلُوءاً فَأَنْتَ مِنَّا بِالْمَكَانِ الرَّفِيعِ وَ مَوْضِعُكَ مِنْ قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ مَوْضِعُ الْمَاءِ مِنَ الصَّدَى وَ لَا تَسْأَلَنَّ عَمَّا وَعَدْتُكَ حَتَّى أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْراً قَالَ الْمُفَضَّلُ فَانْصَرَفْتُ مِنْ عِنْدِ مَوْلَايَ بِمَا لَمْ يَنْصَرِفْ أَحَدٌ بِمِثْلِه؛(1)من گفتم به يارى تو اى مولاى من! قوت بر فهم و حفظ اينها مىيابيم، پس دست مبارك خود را بر سينه من گذاشت و فرمود كه:
حفظ كن به مشيّت خدا و فراموش مكن ان شاء اللَّه تعالى، پس غشى بر من عارض شد و افتادم، چون به هوش آمدم فرمود: چگونه مىيابى خود را اى مفضّل؟
گفتم: به يارى و تقويت و تأييد مولاى
1) . مفضل بن عمر، توحید مفضل، ص: 182.
خود غنى شدم از كتابى كه نوشته بودم و همه در نزد من چنان حاضر است كه گويا از كف خود مىخوانم. و مولاى خود را حمد و شكر مىگويم چنانچه سزاوار است.
پس فرمود: اى مفضّل! فارغ گردان دل خود را و جمع كن به سوى خود ذهن و عقل و اطمينان خود را و به زودى القا خواهم كرد به سوى تو از علم ملكوت آسمانها و زمين و آنچه خدا خلق كرده است در آنها از عجايب مخلوقات و اصناف ملائكه و صفوف و مقامات و مراتب ايشان تا سدرة المنتهى و ساير خلق از جنيان و آدميان از زمين هفتم و آنچه در زير ثرى است تا آنچه اكنون فرا گرفتهاى جز وى از اجزاى آن باشد. هر وقتى كه خواهى برو و بيا با ما مصاحبى و در حفظ و حمايت خدائى و تو را نزد ما مكان بلند هست و دلهاى مؤمنان تو را مىطلبند مانند آن تشنه كه آب طلب كند و آنچه را به تو وعده دادم از من سؤال مكنتا خود بگويم به تو اى مفضّل.
مفضّل گفت: پس برگشتم از نزد مولاى خود با نعمتى و كرامتى كه هيچ كس با چنين حالى بر نگشته بود.(1)
ص: 151 در فراز پايان، ح مىنويسد:
برخى از فقرات، ح اشاره به تجرد نفس دارند (خداوند و حجتهاى او(علیهم السلام) حقيقت را بهتر مىدانند).
استاد علامه طباطبائى(ره) در تعليقه مىافزايند: بلكه حديث، اشاره به وجود مجردهايى، غير از نفس مجرد دارد، چنان كه فرمود: «و كذلك الامور الروحانية اللطيفة» و از همين تعبير استفاده مىشود كه توصيف چيزى به روحانى و لطيف در انبار، مشعر بر تجرد آن است.
»(2)بنابر این آنچه از نقص در جنین حاصل میشود بیه اسباب وعلل مربوطه بر میگردد واین والدین هستند که باید بیشترین مواظبتها را داشته باشند.لذا
آرامش روحی وحالات معتدل معنوی و تلاوت آیات قرآن کریم، خصوصاً سوره مبارکه نور، بسیار اثرات مثبتی را بر جنین بجای خواهد گذارد.
در کتاب «جامع أحادیث الشیعة» چنین آمده است:(1)
از امام صادق(علیه السلام) روايت است كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «هر زنى كه از خانه شوهرش چيزى بردارد از جايى و در جايى بگذارد و منظورش سامان دهى باشد خداوند عز و جل به او مىنگرد و هر كس كه خدا به او بنگرد او را عذاب نمىكند.
امسلمه گفت: مردان همه خوبىها را بردند، پس چه چيزى براى زنان بيچاره است؟ حضرت فرمود: آرى اگر زن حامله شود او به سان روزه دار شب زنده دارى است كه با جان و مال در راه خدا جهاد مىكند و چون زايمان كند پاداشى دارد كه از بس بزرگ است نمىداند آن پاداش چيست و چون شير مىدهد در برابر هر مكيدن براى او مشابه يك آزادسازى از فرزندان اسماعيل است و چون از شير دادن فارغ گردد فرشتهاى بر پهلوى او مىزند و مىگويد: از نو آغاز به كار كن كه بخشيده شدهاى.»
از امام صادق(علیه السلام) در روايتى طولانى درباره قصّه حضرت آدم و حوّاء آمده است... تا آن كه گويد: حوّاء گفت: «اى پروردگار من! از تو مىخواهم كه همانگونه كه به آدم دادى به من هم بدهى.
پروردگار متعال فرمود: من به تو حياء، رحمت و انس را بخشيدم و براى تو
1) . بروجردی، حسین، جامع أحادیث الشیعة فی احکام الشریعة، ج26، باب51، ص: 819.
از ثواب غسل كردن و زاييدن چيزى نوشتم كه اگر آن را ببينى كه چه پاداش دائم و نعمت هميشگى و پادشاهى بزرگى است چشمت روشن مىشود.
اى حوّاء! هر زنى كه به هنگام زايمانش بميرد او را با شهيدان محشور مىكنم.
اى حوّاء! هر زنى كه درد زايمان او را بگيرد پاداش شهيد برايش مىنويسم و اگر سالم بماند و زايمان كند گناهانش را برايش مىآمرزم گرچه به اندازه كف دريا و ريگ بيابان و برگ درختان باشد و اگر بميرد شهيد مىگردد و فرشتهها به هنگام قبض روحش نزد وى حاضر مىشوند و او را به بهشت بشارت مىدهند و در آخرت او را نزد شوهرش مىبرند و هفتاد برابر برتر از حورالعين است. حوّاء گفت: آنچه دادهاى مرا كافى است...»
امير مؤمنان(علیه السلام) فرمود: «رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از جهاد ياد كرد. زنى به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) گفت: اى رسول خدا! از اين جهاد براى زنان نيست؟ حضرت فرمود: براى زن در فاصله حاملگى تا زايمانش و تا از شير گرفتن فرزندش اجرى است چونان اجر كسى كه خود را در راه خدا (و جهاد) قرار داده است، پس اگر در اين فاصله بميرد موقعيّت شهيد را دارد.»
سليمان بن داود منقرى گويد: «از امام صادق(علیه السلام) درباره شير دادن سؤال شد. حضرت فرمود:«زن آزاد بر شيردهى فرزند مجبور نمىشود، ولى كنيز ام ولد مجبور مىشود.»
از او (امام معصوم(علیه السلام) روايت است كه: «زن بر شيردهى فرزندش مجبور نمىشود و فرزندش جز با رضايتش از او جدا نمىشود و او به فرزندش سزاوارتر است
او را با همان مبلغى كه زن ديگرى او را شير مىدهد مىپذيرد و حق ندارد كه بيش از دو سال براى شيردهىاش پول بگيرد.»
امير مؤمنان على(علیه السلام) فرمود: «مرد بر دادن نفقه به همسرش مجبور مىشود اگر انجام ندهد زندانى مىگردد و زن بر شيردهى فرزندش و نيز بر تهيّه نان براى همسرش مجبور مىشود و در داخل خانهاش به مرد خدمت مىكند.»
اميرمؤمنان على(علیه السلام) فرمود: «هيچ شيرى براى كودك با بركتتر (سودمندتر) از شير مادرش نيست.»
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «بر بچّه شيرى بهتر از شير مادرش نيست.»
و نيز در روايت چهارم از باب سى و هفتم از بابهاى مباشرت با زنان فرموده رسول خدا(صلی الله علیه و آله) كه:
«به آن كس كه مرا به حقّ به پيامبرى و رسالت و تبشير و انذار برانگيخت زنى نيست كه از شوهرش به فرزندى حامله شود مگر اينكه در سايه خداوند عز و جل است تا آن كه درد زايمان به او برسد كه در اين صورت در برابر هر دردى آزادسازى يك انسان مؤمن براى اوست و چون زايمان كند و شروع به شيردهى نمايد فرزند از شير مادرش نمىمكد مگر اينكه در برابر زن در روز قيامت نورى فروزان است كه از اوّلين و آخرين هر كس آن را ببيند شگفت زده مىشود و اين زن روزه دار شب زنده دار محسوب مىشود گر چه روزه نباشد و روزه همه عمر و شب زنده دارى همه عمر برايش نوشته مىشود و چون فرزندش را از شير مىگيرد، حق جلّ ذكره مىگويد: اى زن! همه گناهان پيشين تو را برايت بخشيدم كار را از نو آغاز نما.»
در جای دیگری از کتاب «جامع أحادیث الشیعة» آمده است:(1)
امّ اسحاق گويد: «در حالى كه يكى از دو پسرم محمّد يا اسحاق را شير مىدادم امام صادق(علیه السلام) به من نگريست و فرمود: اى امّ اسحاق! فرزندت را از يك پستان شير مده؛ بلكه از هر دو پستان به او شير بده يكى از پستانها غذاست و ديگرى آب است.»
رسول خدا(علیه السلام) فرمود: «هنگامى كه فرزند در دل مادرش قرار مىگيرد چهرهاش رو به پشت مادرش مىگردد... تا آن كه گويد: و خداوند متعال روزى او را در دو پستان مادرش مىدهد در يكى آبش را قرار داد و در ديگرى خوراكش را.»
همچنین در کتاب «جامع أحادیث الشیعة» آمده است:(2)
خداوند تعالى مىفرمايد:
«مادران فرزند خود را دو سال تمام شير مىدهند (اين) براى كسى است كه بخواهد دوران شير دادن را تكميل كند و آن كس كه فرزند براى او متولّد شده [ پدر] بايد خوراك و پوشاك مادر را به طور شايسته (در مدّت شير دادن) بپردازد (البته) هيچ كس تكليفى بيش از مقدار توانايى خود ندارد (بنابراين) نبايد بر مادر و فرزندش به خاطر يكديگر زمانى وارد شود و نه بر پدر و فرزندش (از ناحيه يكديگر ضررى وارد آيد) و بر وارث (او نيز) لازم است مثل اين كار را انجام دهد [ هزينه مادر را در دوران
شير دادن تأمين نمايد] و اگر آن دو با رضايت يكديگر و مشورت بخواهند (كودك را زودتر) از شير باز گيرند گناهى بر آنها نيست و اگر خواستيد دايهاى براى فرزندان خود بگيريد گناهى بر شما نيست به شرط اين كه حقّ مادران را به طور شايسته بپردازيد و از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد و بدانيد خدا، به آنچه انجام مىدهيد، بيناست.»(1)
امام صادق(علیه السلام) فرمود: «زن حق ندارد كه بيش از دو سال كامل فرزندش را شير دهد و اگر زن و مرد با توافق يكديگر بخواهند پيش از دو سال از شير بگيرند اين نيكو است و فصال همان از شير گرفتن است.»امام صادق(علیه السلام) فرمود: «شوهر بايد نفقه زن باردار مطلّقه خويش را تا هنگام وضع حمل بپردازد و مادر مطلّقه براى شير دادن نوزاد خويش از ديگران شايستهتر است اگر به اجرتى كه زن بيگانه مىپذيرد راضى شود. خداوند سبحان مىفرمايد: «نبايد برمادر و فرزندش به خاطر يكديگر زيانى وارد شود، و نه بر پدر و فرزندش (از ناحيه يكديگر ضررى وارد آيد) و بر وارث (او نيز) لازم است مثل اين كار را انجام دهد (هزينه مادر را در دوران شير دادن تأمين نمايد).»
حضرت در ادامه فرمود: چه بسا زنى- كه بچّه شير مىدهد- شوهر خويش را از مباشرت جنسى باز دارد و به او بگويد: من تن به مباشرت جنسى نمىدهم زيرا مىترسم با وجود اين شير خواره آبستن شوم و چه بسا مرد بگويد: من با تو مجامعت نمىكنم زيرا مىترسم آبستن شوى و بدين سان فرزند شيرخوارم هلاك شود از اين رو خداوند بزرگ نهى فرمود كه زنى شوهرش را و يا مردى را متضرّر كند.
1) . بقره / 233.
و امّا فرموده الهى كه: «و بر وارث (نيز لازم) است مثل اين كار را انجام دهد» در صدد نهى از زيان ديدن فرزند يا مادر او در شير خوارگى است و زن نمىتواند در چنين وضعى شير دادن فرزند را بيش از دو سال كامل ادامه دهد و اگر زن و مرد با رضايت همديگر قبل از پايان دو سال بخواهند بچّه را از شير بگيرند خوب است و باز داشتن از شير همان «فطام» است (كه بچّه را از شير مىگيرند.)»
امام صادق(علیه السلام) فرمود: «زن مطلّقه نفقهاش داده مىشود تا وضع حمل كند و او به فرزندش سزاوارتر است؛ اگر او را به همان مبلغى كه زن ديگر مىپذيرد، شير دهد. خداوند مىفرمايد: «نبايد بر مادر و فرزندش به خاطر يكديگر زيانى وارد شود و نه بر پدر و فرزندش (از ناحيه يكديگر ضررى وارد آيد) و بر وارث (او نيز) لازم است مثل اين كار را انجام دهد [ هزينه مادر را در دوران شير دادن تأمين نمايد]» خداوند نهى كرده كه ضررى به فرزند وارد شود و يا به مادرش در رابطه با شيردهىاش ضررى رسانده شود و مادر حق ندارد كه بيش از دو سال كامل شير دهد، پس اگر هر دو بخواهند كه با توافق خودشان پيش از دو سال از شير بگيرند اين نيكو است و فصال همان فطام است. (از شيرگرفتن).»
ابو بصير گويد: «شنيدم امام صادق(علیه السلام) مىفرمود: زن باردار مطلّقه تا هنگام وضع حمل مخارجش داده مىشود و مادر به فرزندش سزاوارتر است اگر بخواهد فرزندش را با همان مبلغى كه زن ديگر او را مىپذيرد، شير دهد. خداوند عز و جل مىفرمايد: «نبايد بر مادر و فرزندش به خاطر يكديگر زيانى وارد شود و نه بر پدر و فرزندش (از ناحيه يكديگر ضررى وارد آيد) و بر وارث (او نيز) لازم است مثل اين كار را انجام دهد» ضررى به فرزند وارد نشود و نيز به مادرش در رابطه با شيردهىاش ضررى
نرسد و مادر حقّ ندارد كه بيش از دو سال كامل شير دهد و اگر زن و شوهر بخواهند با توافق يكديگر پيش از دو سال فرزند را از شير بگيرند كار نيكويى است و فصال همان فطام است. (يعنى از شير گرفتن).»
امير مؤمنان(علیه السلام) درباره فرموده خداوند عز و جل: «و بر وارث (او نيز) لازم است مثل اين كار را انجام دهد» فرمود: «خداوند عز و جل از اينكه به فرزند ضررى وارد شود و يا به مادرش براى شيردهى ضررى برسد نهى كرده است و مادر حق ندارد كه بيش از دو سال كامل شير دهد و اگر مرد و زن هر دو با توافق يكديگر بخواهند فرزند را از شير بگيرند همانگونه كه خداوند عز و جل فرموده است، اين اختيار با آنهاست و فصال همان فطام است (يعنى از شير گرفتن) و براى وارث نيز شايسته نيست كه به زن آسيبى برساند و بگويد كه نمىگذارم فرزندش نزد او برود.
امام باقر(علیه السلام) درباره فرموده خداوند عز و جل كه: «و بر وارث (او نيز) لازم است مثل اين كار را انجام دهد»، فرمود: اين در مورد نفقه است.»
از امام صادق(علیه السلام) درباره فرموده خداوند متعال كه: «و بر وارث (او نيز) لازم است مثل اين كار را انجام دهد»، سؤال شد حضرت فرمود: «براى وارث شايسته نيست كه به زن ضررى رساند و بگويد نمىگذارم فرزندش نزد او برود و نيز به فرزندش ضررى بزند اگر براى وارثان چيزى نزد فرزند است و نيز شايسته نيست كه بر فرزند در نفقه سخت و تنگ بگيرد.»
سعد بن سعد اشعرى گويد: «از حضرت رضا(علیه السلام) درباره بچّه پرسيدم كه آيا بيش از دو سال به او شير داده مىشود؟ حضرت فرمود: دو سال. گفتم: اگر بيش از دو سال شود آيا در اين رابطه چيزى بر پدر و مادر هست؟ حضرت فرمود: نه.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود: «واجب در شير دادن بيست و يك ماه است. هرچنه از بيست و يك ماه كمتر باشد شيردهنده كم گذاشته است و اگر شيردهنده مىخواهد كامل شير دهد، پس دو سال كامل.»امام صادق(علیه السلام) فرمود: «مدّت شير دادن كودك بيست و يك ماه است هر چه كمتر باشد ستم به بچّه است.»
عامر بن عبداللَّه گويد: «شنيدم امام صادق(علیه السلام) مىفرمود: بر سر قبر ابراهيم پسر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) درخت خرمايى بود كه بر قبر سايه مىانداخت، چون نخل خرما خشك شد اثر قبر از بين رفت و جاى قبر گم شد.
و حضرت فرمود: ابراهيم فرزند رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هجده ماه داشت كه مُرد. خداوند دوران شير خوارگى او را در بهشت تكميل كرد.»
در جای دیگری از کتاب «جامع أحادیث الشیعة» میخوانیم:(1)
خداوند تعالى مىفرمايد:
«و اگر براى شما (فرزند را) شير مىدهند، پاداش آنها را بپردازيد و (درباره شيردادن فرزند) به طور شايسته با يكديگر مشاوره كنيد و اگر به توافق نرسيديد زن ديگرى او را شير خواهد داد.»(2)
امام صادق(علیه السلام) درباره مردى كه مرده و همسرى همراه با فرزندى از خويش به جاى گذاشته و آن زن فرزند را به خدمتكار خويش سپرده تا او را شير دهد سپس
آمده تا اجرت شيردهى پسر را از وصىّ ميّت طلب كند، فرمود: «اين زن مىتواند مزد متعارف اين شيردهى را بگيرد و وصىّ ميّت حق ندارد فرزند را از دامن اين مادر تا زمانى كه فرزند بالغ شود و اموالش به او تحويل داده شود، بگيرد.»
امير مؤمنان على(علیه السلام) در مورد مردى كه همسرش را طلاق مىدهد در حالى كه همسرش شير مىدهد، فرمود: «همسرش به شيردهى فرزندش سزاوارتر است اگر همسرش دوست داشته باشد كه فرزندش را شير دهد و نيز همان مزدى را مىگيرد كه به دايه داده مىشود.»
امير مؤمنان على(علیه السلام) در مورد مردى كه مرده و بچّهاى به جا گذاشته و براى او دايه گرفته شده است حكم داد كه: «مزد شيردهى فرزند از اموالى داده مىشود كه بچّه از پدر و مادرش ارث مىبرد.»
امير مؤمنان على(علیه السلام) حكم كرد كه مرد بايد به همسرش كه فرزند مرد را شير مىدهد يك چهارم مكيالى كه يك من و نيم است خوراكى و يك ظرف آب بدهد.
و در روايت چهارم از باب پيشين فرموده امام معصوم(علیه السلام) كه: «زن حاملهاى كه طلاق داده شده تا به هنگامى كه وضع حمل كند بايد مخارجش داده شود و اين زن به فرزندش سزاوارتر است كه او را با مبلغى كه زن ديگرى مىپذيرد، شير دهد. خداوند عز و جل مىفرمايد: «نبايد بر مادر و فرزندش به خاطريكديگر زيانى وارد شود...»(1)
1) منابع فقه شيعه (ترجمه جامع أحاديث الشيعة)، ج26، ص: 817
در ادامۀ مباحث کتاب «جامع أحادیث الشیعة» نوشته شده:(1)
امير مؤمنان(علیه السلام) فرمود: «مراقب باشيد كه چه كسى فرزندانتان را شير مىدهد چون فرزند با شير رشد مىكند.»
امير مؤمنان على(علیه السلام) فرمود: «براى شير دادن، زن خوبى را انتخاب كنيد همانگونه كه براى ازدواج همسر خوبى را انتخاب مىكنيد چرا كه شيردادن طبيعتها را دگرگون مىسازد.»
امير مؤمنان على(علیه السلام) فرمود: «از شير زن نادان استفاده نكنيد (او را دايه فرزند خود نكنيد).
چرا كه شير بر طبيعتها چيره مىشود و پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: از زن احمق نخواهيد كه فرزندتان را شير دهد چرا كه فرزند با شير رشد مىكند.»
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «مبادا كه زن احمق را دايه فرزندتان كنيد چون شير، فرزند را بر پايه طبيعت شير مىسازد.»
امام باقر(علیه السلام) فرمود: «رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمودند: از دايه قرار دادن زن نادان بپرهيزيد چرا كه شير خصال و اوصاف شير دهنده را به بچّه سرايت مىدهد و فرزند به سمت شير كشيده مىشود.(منظور اين است كه فرزند در حماقت و سستى به دايه مشابهت پيدا مىكند).»
1) . بروجردی، حسین، جامع أحادیث الشیعة فی احکام الشریعة، ج26، باب56، ص: 819.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «زن احمق و زنى را كه چشمش آب ريزه مداوم دارد به دايگى نگيريد چون شير تأثير مىگذارد.»
محمّد بن مروان گويد: امام باقر(علیه السلام) به من فرمود: شير زنان نيكو صورت را براى فرزندت انتخاب كن و از زشت رويان پرهيز كن چرا كه شير تأثير مىگذارد.»
امام باقر(علیه السلام) فرمود: «بر شما باد به دايهگان نيكو و نظيف چرا كه شير تأثير مىگذارد.(1)
روایاتی از کتاب «من لايحضره الفقيه»(2)
درباره عقيقه و برداشتن كام نوزاد و نام و كنيه او و تراشيدن موى وى و سوراخ كردن گوشها و ختنه او:
عمر بن يزيد گويد: از امام صادق(علیه السلام) شنيدم كه میفرمود:
«كُلُّ امْرِئٍ مُرْتَهَنٌ يَوْمَ الْقِيَامَةِ بِعَقِيقَتِهِ وَ الْعَقِيقَةُ أَوْجَبُ مِنَ الْأُضْحِيَّةِ؛(3)
ص: 25 و ليس فيه «يوم القيامة» و العقيقة: الذبيحة التي تذبح عن المولود، و أصل العق: الشق، و قيل للذبيحة: عقيقة لأنّها يشق حلقها. (النهاية).
هر كس در قيامت گرو عقيقهاى است كه براى فرزندش بايد انجام میداده، و عقيقه كردن براى فرزند از قربانى در عيد اضحى واجبتر است.»شرح
مراد از عقيقه گوسپندى است كه در روزهاى اوّل براى نوزاد قربانى مىكنند،
و مراد از گرو بودن آنست كه بسبب فرزند نفعى از ثواب به او ندهند جز اينكه براى وى عقيقهاى كرده باشد و خبر در كتب عامّه بدين صورت آمده كه فرمود:
«الغلام مرتهن بعقيقته» و ابن اثير در نهايه اللّغه گويد: معنى اين خبر اينست كه پدر نوزاد از شفاعت او در قيامت محروم است جز اينكه براى او عقيقهاى كرده باشد، و در جاى ديگر گويد: «كلّ غلام رهينية بعقيقته» معنيش اينست كه عقيقه براى فرزند نوزاد لازم است و از جهت لزوم و عدم جدائى از آن برهن تشبيه شده است».
و در روايت ابىخديجه (سالم بن مكرم) از امام صادق(علیه السلام) (لفظ خبر) چنين است:
«كُلُّ إِنْسَانٍ مُرْتَهَنٌ بِالْفِطْرَةِ(1)وَ كُلُّ مَوْلُودٍ مُرْتَهَنٌ بِالْعَقِيقَةِ؛ هر انسانى گرو فطريّه است و هر مولودى گرو عقيقه. (مراد از فطريه زكاة فطره است).»
عمر بن يزيد گويد: به امام صادق(علیه السلام) عرض كردم:
«وَ اللَّهِ مَا أَدْرِي أَ كَانَ أَبِي عَقَّ عَنِّي أَمْ لَا فَأَمَرَنِي(علیه السلام) فَعَقَقْتُ عَنْ نَفْسِي وَ أَنَا شَيْخٌ؛ نمىدانم پدرم براى من عقيقه كرده است يا نه؟ امام مرا فرمود: براى خود عقيقه كن و من خود براى خويش گوسفندى عقيقه كردم در حالى كه پير و سالخورده بودم.»
و در روايت على بن الحكم از على بن ابىحمزه از امام هفتم(علیه السلام) آمده است كه فرمود:
«الْعَقِيقَةُ وَاجِبَةٌ إِذَا وُلِدَ لِلرَّجُلِ وَلَدٌ فَإِنْ أَحَبَّ أَنْ يُسَمِّيَهُ مِنْيَوْمِهِ فَعَلَ(2)هنگامى
1) . أراد بالفطرة زكاتها، و الظاهر من الارتهان أنّه يطالب و يمنع عن الثواب.
2) . لا خلاف بين الاصحاب في وقتها و هو اليوم السابع، و اختلف في حكمها و قال السيّد و ابن الجنيد: انها واجبة و ادعى السيّد عليه الإجماع، و هو ظاهر المؤلّف و الكليني، و ذهب الشيخ و من تأخر عنه الى الاستحباب، و الظاهر أن المراد بقوله «العقيقة واجبة» هى سنة مؤكدة.
كه انسان داراى فرزند مىشود عقيقه سنّت است، و اگر بخواهد همان روز او را نامگذارى كند اين كار مانعى ندارد.»
«فقهاء وقت عقيقه را براى نوزاد آخر هفته اوّل معيّن كردهاند، و پارهاى آن را واجب شمردهاند مانند سيّد مرتضى و ابن جنيد و شيخ طوسى، و فقهاى، پس از او آن را سنّت مؤكّد و مستحب دانند».عمّار ساباطى از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود:
«الْعَقِيقَةُ لَازِمَةٌ لِمَنْ كَانَ غَنِيّاً وَ مَنْ كَانَ فَقِيراً إِذَا أَيْسَرَ فَعَلَ فَإِنْ لَمْ يَقْدِرْ عَلَى ذَلِكَ فَلَيْسَ عَلَيْهِ شَیءٌ وَ إِنْ لَمْ يَعُقَّ عَنْهُ حَتَّى ضَحَّى عَنْهُ فَقَدْ أَجْزَأَتْهُ الْأُضْحِيَّةُ وَ كُلُّ مَوْلُودٍ مُرْتَهَنٌ بِعَقِيقَتِهِ وَ قَالَ فِي الْعَقِيقَةِ يُذْبَحُ عَنْهُ كَبْشٌ فَإِنْ لَمْ يُوجَدْ كَبْشٌ أَجْزَأَهُ مَا يُجْزِي فِي الْأُضْحِيَّةِ وَ إِلَّا فَحَمَلٌ أَعْظَمُ مَا يَكُونُ مِنْ حُمْلَانِ السَّنَةِ(1)عقيقه در صورتى كه شخص توانگر باشد واجب است، و هر كس كه تهى دست است هر گاه كه توانائى يافت انجام دهد، و چنانچه هيچ گاه توانگر نشد بر او چيزى نيست و اگر عقيقه نكرد تا عيد اضحى شد و قربانى نمود اين خود براى او كافى است و هر مولودى گرو عقيقه خود است، و در عقيقه فرمود گوسفندى فربه قربانى كنند، چنانچه نيافتند هر چه در أضحى
1) . أي و ان لم يوجد ما يجزى في الاضحية- و هو ما كان له سبعة أشهر من أولاد الضان و ما كان له سنة من أولاد المعز- فيجزى حمل هو أعظم حملان تلك السنة التي ولد فيها المولود أي من أعظمها، و الحملان- بضم المهملة- جمع حمل- بفتحتين- و هو من أولاد الضأن( مراد) أقول: العقيقة ليست بمنزلة الاضحية و انها تجزى ما كانت كما في خبر مرازم في الكافي عن الصادق(علیه السلام) قال: «العقيقة ليست بمنزلة الهدى خيرها أسمنها».
قربانى بتوان كرد آن را عقيقه كنند و اگر آن ميسّر نشد برّهاى چاق كه در همان سال به دنيا آمده كفايت مىكند.»
و در روايت محمّد بن مارد از امام ششم(علیه السلام) گويد از حضرتش در مورد عقيقه پرسيدم فرمود:
«سَأَلْتُهُ عَنِ الْعَقِيقَةِ فَقَالَ شَاةٌ أَوْ بَقَرَةٌ أَوْ بَدَنَةٌ ثُمَّ يُسَمِّي وَ يَحْلِقُ رَأْسَ الْمَوْلُودِ يَوْمَ السَّابِعِ وَ يَتَصَدَّقُ بِوَزْنِ شَعْرِهِ ذَهَباً أَوْ فِضَّةً فَإِنْ كَانَ ذَكَراً عَقَّ عَنْهُ ذَكَراً وَ إِنْ كَانَ أُنْثَى عَقَّ عَنْهَا أُنْثَى؛ گوسفند يا گاو يا شتر عقيقه كنند، آنگاه نوزاد را نامگذارى كرده، و روز هفتم سر او را بتراشد و بوزن موى او طلا يا نقره تصدّق كنند، و چنانچه نوزاد پسر بود عقيقه نر ذبح كنند و اگر دختر بود ماده.»
«وَ عَقَّ ابوطَالِبٍ رَحِمَهُ اللَّهُ عَنْ رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) يَوْمَ السَّابِعِ فَدَعَا آلأَبِي طَالِبٍ فَقَالُوا مَا هَذِهِ فَقَالَ عَقِيقَةُ أَحْمَدَ قَالُوا لِأَيِّ شَیءٍ سَمَّيْتَهُ أَحْمَدَ قَالَ سَمَّيْتُهُ أَحْمَدَ لِمَحْمَدَةِ أَهْلِ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ لَهُ وَ يَجُوزُ أَنْ يُعَقَّ عَنِ الذَّكَرِ بِأُنْثَى وَ عَنِ الْأُنْثَى بِذَكَرٍ(1)وَ قَدْ رُوِيَ أَنَّهُ يُعَقُّ عَنِ الذَّكَرِ بِأُنْثَيَيْنِ وَ عَنِ الْأُنْثَى بِوَاحِدَةٍ(2)وَ مَا اسْتُعْمِلَ مِنْ ذَلِكَ فَهُوَ جَائِزٌ وَ الْأَبَوَانِ لَا يَأْكُلَانِ مِنَ الْعَقِيقَةِ وَ لَيْسَ ذَلِكَ بِمُحَرَّمٍ عَلَيْهِمَا وَ إِنْ أَكَلَتْ مِنْهُ الْأُمُّ لَمْ تُرْضِعْهُ وَ تُطْعَمُ الْقَابِلَةُ الرِّجْلَ مِنْهَا بِالْوَرِكِ وَ إِنْ كَانَتِ الْقَابِلَةُ أُمَّ الرَّجُلِ أَوْ فِي عِيَالِهِ
فَلَيْسَ لَهَا شَیءٌ وَ إِنْ شَاءَ قَسَمَهَا أَعْضَاءً كَمَا هِيَ وَ إِنْ شَاءَ طَبَخَهَا وَ قَسَمَ مَعَهَا خُبْزاً وَ مَرَقاً وَ لَا يُعْطِيهَا إِلَّا لِأَهْلِ الْوَلَايَةِ(1)
ص: 32 في الصحيح عن أبي خديجة عن أبي عبد اللّه(علیه السلام) قال: «لا يأكل هو و لا أحد من عياله من العقيقة، قال: و للقابلة الثلث من العقيقة، فان كانت القابلة أم الرجل أو في عياله فليس لها منها شیء، و تجعل أعضاء، ثمّ يطبخها و يقسمها و لا يعطيها الا أهل الولاية، و قال: يأكل العقيقة كل أحد الا الام».
و ابوطالب(ره) براى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در روز هفتم ميلاد آن حضرت عقيقه كرد و فرزندان خود را بدان دعوت كرد، پرسيدند اين چه چيز است؟ پاسخ داد، اين عقيقه احمد است، گفتند: از چه رو نام او را احمد نهادى؟
فرمود: او را احمد خواندم براى ستودن أهل آسمان و اهل زمين او را.
ابو طالب عموى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است و پدرش عبد المطّلب هنگام ولادت رسول خدا حيات داشته و وى او را بحليمه سعدية براى پرورش و شير بدايگى داد، لذا به نظر ميرسد ابوطالب مصحّف عبد المطّلب باشد، يا بايد گفت به دستور عبد المطّلب كه وليّ طفل بوده او را نام نهاده است، و پارهاى از علماء انساب گويند: «كان(صلی الله علیه و آله) إذا مات أبواه في حدّ الطّفوليّة» يعنى در سنين كودكى پدر و مادر را از دست داد و از اين كلام چنين استفاده مىشود كه هنگام ولادت آن حضرت عبد اللَّه نيز حيات داشته است. در كافى كتاب عقيقه بابى است كه باين مطلب پرداخته و با سند متّصل از امام صادق(علیه السلام) تمام آنچه صدوق نقل كرده آورده است». و میتوان براى پسر حيوان ماده و براى دختر نر عقيقه كرد.
1) . في الكافي ج 6،
و روايت است كه براى پسر دو حيوان ماده عقيقه كنند و براى دختر يك حيوان، و هر كدام كه عمل شود بىاشكال است، و پدر و مادر كوشش كنند كه از عقيقه نخورند هر چند حرام نيست بر آنها، و چنانچه مادراز گوشت عقيقه خورد سعى كند فرزند را شير ندهد، و ران گوسفند را بقابله دهند، و در صورتى كه مادر بزرگ پدرى نوزاد قابله باشد يا از نفقهخوران پدر كودك باشد سهم و بهرهاى از عقيقه نبرد، و ولى اگر بخواهد عقيقه را نپخته تقسيم كند میتواند و اگر بخواهد آن را پخته و با نان و شورباى آن قسمت كند، و نبايد به غير اهل ولايت (يعنى طرفداران اهل البيت و شيعيان) بدهد.
و در روايت عمّار ساباطى از امام صادق(علیه السلام) است كه فرمود:
«إِنْ كَانَتِ الْقَابِلَةُ يَهُودِيَّةً لَا تَأْكُلُ مِنْ ذَبِيحَةِ الْمُسْلِمِينَ أُعْطِيَتْ رُبُعَ قِيمَةِ الْكَبْشِ يُشْتَرَى ذَلِكَ مِنْهَا(1)چنانچه قابله يهوديّه بود و از ذبيحه مسلمين نمىخورد با يك چهارم قيمت گوسفند آن را از وى بخرند.»
«وَ فِي رِوَايَةِ عَمَّارٍ أَيْضاً أَنَّهُ يُعْطِي الْقَابِلَةَ رُبُعَهَا فَإِنْ لَمْ تَكُنْ قَابِلَةٌ فَلِأُمِّهِ تُعْطِيهَا مَنْ شَاءَتْ وَ تُطْعِمُ مِنْهَا عَشَرَةً مِنَ الْمُسْلِمِينَ فَإِنْ زَادَ فَهُوَ أَفْضَلُ؛ و در روايت عمّار است كه يك چهارم گوسفند را به قابله دهند، و اگر فرزند بدون قابله به دنيا آمد، آن يك چهارم را به مادر نوزاد دهند تا به هر كس خواهد بدهد، و يا ده تن از مسلمانان را با آن اطعام كند، و اگر بيشتر شدند بهتر است.»
1) . مروى في الكافي في ذيل، ح هكذا «و ان كانت القابلة يهودية لا تأكل ذبيحة المسلمين أعطيت قيمة ربع الكبش» يعنى تعطى اياها و تشترى منها.
و در روايت است كه «أَنَّ أَفْضَلَ مَا يُطْبَخُ بِهِ مَاءٌ وَ مِلْحٌ؛ از همه چيز بهتر آنست كه گوشت عقيقه را با آب و نمك بپزند و تقسيم كنند.»
و عمّار گفت از امام(علیه السلام) پرسيدند: پس از ذبح عقيقه آيا میتوان استخوانهايش را شكست؟ فرمود: «نَعَمْ يُكْسَرُ عَظْمُهَا وَ يُقَطَّعُ لَحْمُهَا وَ تَصْنَعُ بِهَا بَعْدَ الذَّبْحِ مَا شِئْتَ(1)آرى بشكنند و گوشتش را قطعه قطعه كنند و هر كار خواستى میتوانى با آن براى تقسيم انجام دهى.»
و ادريس بن عبد اللَّه قمّى گويد: از امام صادق(علیه السلام) پرسيدم: مولودى كه روز هفتم بميرد آيا براى او هم عقيقه كنند؟ فرمود: «إِنْ كَانَ مَاتَ قَبْلَ الظُّهْرِ لَمْ يُعَقَّ عَنْهُ وَ إِنْ كَانَ مَاتَ بَعْدَ الظُّهْرِ عُقَّ عَنْهُ(2)اگر قبل از ظهر فوت كرده نه، و اگر بعد از ظهر از دنيا رفته براى او عقيقه كنند.»
و نيز عمّار گويد: امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«إِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَذْبَحَ الْعَقِيقَةَ قُلْتَ يا قَوْمِ إِنِّي بَرِیءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ إِنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيايَ وَ مَماتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ لا شَرِيكَ لَهُ وَ بِذلِكَ أُمِرْتُ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ اللَّهُمَّ مِنْكَ وَ لَكَ بِسْمِ اللَّهِ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُمَّ تَقَبَّلْ مِنْ فُلَانِ بْنِ فُلَانٍ وَ تُسَمِّي الْمَوْلُودَ بِاسْمِهِ ثُمَّ تَذْبَحُ؛ چون خواستى عقيقه را سر ببرى میگوئى: اى گروه مشركان من از آنچه براى خدا انباز میگيريد بيزارم و روى خود را يك جا به سوى آن معبودى كه آسمانها و زمين را سرشت،
مىگردانم در حالى كه رو به سوى حقّ و تسليم اويم و از گروه مشركان نيستم، و همه نيايش و عبادت و زندگى و مردنم براى خداوند پروردگار عالميان است كه انبازى ندارد، و به اين دستور مأمورم و از زمره مسلمانان میباشم، پروردگارا همه از جانب تو است و براى تو، بسم اللَّه و اللَّه اكبر، پروردگار اين عقيقه را از اين نوزاد قبول فرما و نام نوزاد را ببر، آنگاه عقيقه را سر مىبرى.»
در حديثى ديگر از امام صادق(علیه السلام) چنين است كه هنگام سر بريدن حيوان اين كلمات را گويند:
«اللَّهُمَّ مِنْكَ وَ لَكَ مَا وَهَبْتَ وَ أَنْتَ أَعْطَيْتَ اللَّهُمَّ فَتَقَبَّلْهُ مِنَّا عَلَى سُنَّةِ نَبِيِّكَ وَ تَسْتَعِيذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ وَ تُسَمِّي وَ تَذْبَحُ وَ تَقُولُ لَكَ سَفَكْتُ الدِّمَاءَ لَا شَرِيكَ لَكَ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ* اللَّهُمَّ اخْسَأْ عَنَّا الشَّيْطَانَ الرَّجِيمَ؛ بار الها از سوى تو است و براى تو و تو خود آن را به ما بخشيدهاى، پروردگارا از ما بپذير بر همانسان كه دستور رسول تو است و بر خداوند از شرّ شيطان رانده شده پناه بر، و آنگاه نام خدا بر زبان جارى ساز و حيوان را سر ببر و بگو: خداوندا براى تو قربانى شده است همتائى براى تو نيست. ستايش تنها مخصوص خداوند جهانيان است، پروردگارا شيطان از رحمت دور را، از ما بران.»
«وَ أَمَّا الْخِتَانُ فَإِنَّهُ سُنَّةٌ فِي الرِّجَالِ وَ مَكْرُمَةٌ فِي النِّسَاءِ؛(1)
أمّا ختنه نسبت به پسران واجب و براى دختران حسن و سربلندى است.»غياث بن ابراهيم از امام صادق(علیه السلام) از پدرش امام باقر(علیه السلام) نقل كرده كه فرمود:
«قَالَ عَلِيٌّ(علیه السلام) لَا بَأْسَ أَنْ لَا تَخْتَتِنَ الْمَرْأَةُ فَأَمَّا الرَّجُلُ فَلَا بُدَّ مِنْهُ؛ علىّ(علیه السلام) فرموده: ختنه نكردن زنان مانعى ندارد، ولى مردان چاره از آن ندارند (يعنى بر مردان واجب است).»
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 6، ص: 37.
عبد اللَّه بن جعفر حميرى طىّ نامهاى به امام عسگرى(علیه السلام) نوشت:
«أَنَّهُ رُوِيَ عَنِ الصادقين(عهما) أَنِ اخْتِنُوا أَوْلَادَكُمْ يَوْمَ السَّابِعِ يَطَّهَّرُوا فَإِنَّ الْأَرْضَ تَضِجُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ بَوْلِ الْأَغْلَفِ(1)وَ لَيْسَ جَعَلَنِيَ اللَّهُ فِدَاكَ لِحَجَّامِي بَلَدِنَا حِذْقٌ بِذَلِكَ وَ لَا يَخْتِنُونَهُ يَوْمَ السَّابِعِ وَ عِنْدَنَا حَجَّامٌ مِنَ الْيَهُودِ فَهَلْ يَجُوزُ لِلْيَهُودِ أَنْ يَخْتِنُوا أَوْلَادَ الْمُسْلِمِينَ أَمْ لَا فَوَقَّعَ(علیه السلام) يَوْمَ السَّابِعِ فَلَا تُخَالِفُوا السُّنَنَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ(2)از پدران شما حضرت باقر و صادق(عهما) روايت كنند كه فرمودهاند فرزندان خود را روز هفتم ميلادشان ختنه كنيد تا پاكيزه گردند زيرا كه زمين از بول ختنه ناكرده در رنج است و به سوى خدا مينالد، و در شهر و ديار ما حجامتگران را در فن ختنه مهارتى نيست و، لذا در روز هفتم ختنه نمىكنند، و يهودانى نزد ما هستند كه در اين كار مهارت دارند آيا جايز است آنان نوزادان مسلمانان را ختنه كنند يا نه؟. امام(علیه السلام) در پاسخ نامه مرقوم فرمودند: روز هفتم با سنتها مخالفت نكنيد. (يعنى مهمّ ختنه نمودن در روز هفتم است، مسلمان نبودن حجامتگر، امر مهمّى نيست).»
مرازم بن حكيم گويد: امام صادق(علیه السلام) در دعاء ختنه كردن نوزاد فرمود:
«اللَّهُمَّ هَذِهِ سُنَّتُكَ وَ سُنَّةُ نَبِيِّكَ صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ اتِّبَاعٌ مِنَّا لَكَ وَ لِنَبِيِّكَ(3)بِمَشِيَّتِكَ وَ بِإِرَادَتِكَ وَ قَضَائِكَ لِأَمْرٍ أَنْتَ أَرَدْتَهُ(4)وَ قَضَاءٍ حَتَمْتَهُ وَ أَمْرٍ أَنْفَذْتَهُ فَأَذَقْتَهُ حَرَّ الْحَدِيدِ فِي خِتَانِهِ وَ حِجَامَتِهِ لِأَمْرٍ أَنْتَ أَعْرَفُ بِهِ مِنِّي اللَّهُمَّ فَطَهِّرْهُ مِنَ الذُّنُوبِ وَ زِدْ فِي عُمُرِهِ وَ ادْفَعِ الْآفَاتِ عَنْ بَدَنِهِ وَ الْأَوْجَاعَ عَنْ جِسْمِهِ وَ زِدْهُ مِنَ الْغِنَى وَ ادْفَعْ عَنْهُ الْفَقْرَ فَإِنَّكَ تَعْلَمُ وَ لَا نَعْلَمُ وَ قَالَ ابوعَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) أَيُّ رَجُلٍ لَمْ يَقُلْهَا عِنْدَ خِتَانِ وَلَدِهِ فَلْيَقُلْهَا
عَلَيْهِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَحْتَلِمَ فَإِنْ قَالَهَا كُفِيَ حَرَّ الْحَدِيدِ مِنْ قَتْلٍ أَوْ غَيْرِهِ. وَ يُسْتَحَبُّ إِذَا وُلِدَ الْمَوْلُودُ أَنْ يُؤَذَّنَ فِي أُذُنِهِ الْأَيْمَنِ وَ يُقَامَ فِي الْأَيْسَرِ وَ يُحَنَّكَ بِمَاءِ الْفُرَاتِ سَاعَةَ يُولَدُ إِنْ قُدِرَ عَلَيْهِ(1)شخص مىگويد: بار الها اين فرمان تو است و روش پيامبر تو صلوات اللَّه عليه، و پيروى ما است از تو و رسولت بخواست و ارادهات، و انجام امرى كه تو آن را خواسته و ناگزير فرموده و آن را اجرا ساختهاى، پس سوزش تيزى آهن را بدو چشانيدى در ختنه كردنش و حجامت نمودنش براى امرى كه تو خود از من بدان داناترى، پروردگارا وى را از پليدیهاى اخلاقى و روانى پاك گردان و بر عمرش بيفزا، و آفات را از بدنش دور ساز و دردها را از پيكر وى بگردان، و بىنيازى او را افزون كن، و نادارى را از او دور بنما، آرى تو ميدانى و ما نمىدانيم). آنگاه امام صادق(علیه السلام) فرمود: هر كس اين كلمات را هنگام ختنه فرزندش نگفت، پس پيش از آنكه فرزندش بالغ شود بر او بخواند، و چنانچه خواند از تيزى و برندگى اسلحه و كارد در قتل و غير آن در امان باشد. و مستحب است كه چون فرزند به دنيا آمد همان دم در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفته شود و سقّش را با آب فرات اگر ممكن باشد بردارند.»
1) . عن السكونى عن أبي عبد اللّه(علیه السلام) قال: «قال رسول اللّه(صلی الله علیه و آله): من ولد له مولود فليؤذن في أذنه اليمنى بأذان الصلاة و ليقم في اليسرى فانها عصمة من الشيطان الرجيم». و الحنك- محركة-: باطن-- أعلى الفم، و التحنيك ما يصنع للمولود عند ولادته من وضع شیء حلو بعد مضغه أو وضع التربة الحسينية أو ماء الفرات في فمه ليصل ذلك الى جوفه. و روى الكليني عن أبي جعفر(علیه السلام) قال: «يحنك المولود بماء الفرات و يقام في أذنه» و في رواية أخرى« حنكوا أولادكم بماء الفرات و بتربة الحسين(علیه السلام) فان لم يكن فبماء السماء». (کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 6، ص: 23)
استجباب اذان و اقامه در دو گوش نوزاد شايد بدان جهت باشد كه قبل از شنيدن هر چيز ابتداء سيمهاى گيرنده صوت مغز او با نداى تكبير و توحيد و عقائد حقّه آشنا شود و در بزرگى هيچ چيز را بر نماز مقدّم ندارد.
هارون بن مسلم گويد: طىّ نامهاى به امام عسگرى(علیه السلام) نوشتم كه داراى فرزندى گشتم و سر او را تراشيده، با درهم وزن كرده آن را تصدّق دادم، امام(علیه السلام) فرمود:«لَا يَجُوزُ وَزْنُهُ إِلَّا بِالذَّهَبِ أَوِ الْفِضَّةِ وَ كَذَا جَرَتِ السُّنَّةُ(1)درست نيست با چيزى غير از طلا و نقره وزن شود، سنّت بر اين جارى است.»
ظاهراً مراد آنست كه با طلا و يا نقره غير مسلوك وزن مىشود نه با مسلوك، و ممكن است پاسخ امام تصحيح عمل هارون باشد و امضاى آن.
و از امام صادق(علیه السلام) سؤال كردند به چه جهت سر نوزاد را میتراشند؟ فرمود:
«تَطْهِيرُهُ مِنْ شَعْرِ الرَّحِمِ(2)از موئى كه در رحم مادر روئيده او را تطهير مىكنند.»
على بن جعفر از برادرش موسى بن جعفر(عهما) پرسيد با مولودى كه هفت روزش بگذرد و سر او را نتراشند تا هموزنش طلا يا نقره تصدّق دهند چه كنند؟ فرمود:
1) . المراد بصاحب الدار صاحب الامر(علیه السلام) ظاهرا و يحتمل كونه أبا محمّد و أبا الحسن صلوات اللّه عليهما باعتبار كونهما محبوسين[ بالعسكر] فى دار سرّمنرأى التي هي مزارهما صلوات اللّه عليهما، و قوله« كذا جرت السنة» كما في الاخبار من عدم ذكر الدرهم بل الفضة و الورق و هذا الخبر مبينها كما ذكره الاصحاب و ان أمكن أن يكون جوابه(علیه السلام) تقريرا لفعله مع زيادة افادة أنّه لا يجوز غير الذهب و الفضة.
2) . رواه المصنّف في العلل في الصحيح عن صفوان بن يحيى عمن حدثه عنه(علیه السلام).
«إِذَا مَضَى سَبْعَةُ أَيَّامٍ فَلَيْسَ عَلَيْهِ حَلْقٌ(1)هر گاه هفت روز گذشت تراشيدن سر وقتش گذشته و ديگر لازم نيست.»
و در روايت سكونى از امام صادق(علیه السلام) آمده است كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به دخترش فاطمه(س) فرمود:
«اثْقُبِي أُذُنَيِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ خِلَافاً لِلْيَهُودِ(2)گوش حسن و حسين را على رغم يهود سوراخ كن.»(3)
انتخاب نام زیبا وبا معنای خوب برای فرزندان، و صدا زدن آنان به صورت مؤدّبانه و با کرامت، موجب شخصیت دادن به فرزندان خواهد شد.
قرآن کریم میفرماید:
«وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإيمانِ وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ»؛(4)«و با القاب زشت و ناپسند يكديگر را ياد نكنيد، بسيار بد است كه بر كسى، پس از ايمان نام كفرآميز بگذاريد؛ و آنها كه توبه نكنند، ظالم و ستمگرند!»
در این آیه منظور از اسم، آن اسمی نیست که در فارسی زبان، روی افراد نام
1) . رواه الكليني في الصحيح و يدلّ على أنّه لا حلق و لا تصدق بعد السابع، و يمكن أن يكون محمولا على نفى الكمال تحريصا على فعله في السابع و العمل على الأول.
2) . اعلم أن المصنّف(ره) ذكر في العنوان التسمية و الكنى و لم يذكر أخبارهما فان أردت الاخبار في ذلك. کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 6، ص: 18.
3) . ابن بابویه، محمد بن على (شیخ صدوق)، من لا یحضره الفقیه، ج5، ص: 163.
4) . حجرات / 11.
گذاری میشود، ولی از این باب که باید افراد را با نام خوب یاد کرد، به این آیه تبرک جستیم.
«و لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمانِ»؛ كلمۀ «نبز» - به فتح حرف اول و دوم - به معناى لقب است، – و به طورى كه گفتهاند(1)-اختصاص دارد به لقبهاى زشت. پس «تنابز» كه باب تفاعل و طرفينى است به معناى اين است كه مسلمانان به يكديگر لقب زشت از قبيل فاسق، سفيه و امثال آن بدهند.
و مراد از كلمۀ «اسم» در جملۀ «بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ» ذكر است، و از اين باب است كه در فارسى هممىگوييم اسم فلانى به سخاوت در رفته، يعنى ذكرش سر زبانها است. و بنا بر اين معناى «بئس الاسم»، «بئس الذكر» است، يعنى بد ذكرى است ذكر مردمى كه ايمان آوردهاند به فسوق، و اينكه آنان را به بدى ياد كنى، چون مؤمن بدان جهت كه مؤمن است سزاوارتر است كه همواره به خير ياد شود، و به او طعنه زده نشود، و بايد چيزى كه اگر بشنود ناراحت مىشود در بارهاش گفته نشود، مثلاً نگويند پدرش چنين، و يا مادرش چنان بوده.
ممكن هم هست مراد از كلمۀ «اسم" سمت و علامت باشد، و معناى جمله اين باشد كه: بد علامتى است اينكه انسانى را بعد از ايمان به داغ فسوق علامت بگذارى، و به علامتى زشت يادش كنى، مثلاً به كسى كه يك روزى گناهى كرده
1) . آلوسى، محمود بن عبدالله، روح المعانى، ج 26، ص: 154.
و بعد توبه نموده، تا آخر عمرش به او بگويند فلان كاره. و يا معنا اين باشد كه: اين بد علامتى است كه تو با بدگويى مردم براى خود قرار مىدهى، و همه تو را به عنوان مردى بد زبان بشناسند كه همواره افراد را به زشتى ياد مىكنى. و به هر يك از اين معانى باشد جمله مذكور اشارهاى به حكمت نهى دارد.
«و مَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ»؛ يعنى هر كس توبه نكند و از اين گونه گناهان كه سابقا كرده بوده دست بر ندارد، و با اين كه بر آن نهى نازل شده هم چنان مرتكب شود، و از آن پشيمان نگردد، و با ترك آن به سوى خداى سبحان برگشت نكند، چنين كسانى حقاً ستمكارند، چون با اينكه خداى تعالى علمشان را از معاصى دانسته و از آن نهى فرموده، با اين حال عمل بدى نمىدانند.
از جمله مورد بحث يعنى جملۀ «و مَنْ لَمْ يَتُبْ...» اين معنا هم فهميده مىشود كه در زمان نزول آيه كسانى از مؤمنين بودهاند كه مرتكب چنين گناهى مىشدند.(1)
امام علی(علیه السلام) میفرماید:
«إِنَّ لِلْوَالِدِ عَلَى الْوَلَدِ حقّاً وَ إِنَّ لِلْوَلَدِ عَلَى الْوَالِدِ حقّاً فَحَقُّ الْوَالِدِ عَلَى الْوَلَدِ أَنْ يُطِيعَهُ فِي كُلِّ شَیءٍ إِلَّا فِي مَعْصِيَةِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ حَقُّ الْوَلَدِ عَلَى الْوَالِدِ أَنْ يُحَسِّنَ اسْمَهُ وَ يُحَسِّنَ أَدَبَهُ وَ يُعَلِّمَهُ الْقُرْآنَ؛(2)براى فرزند بر عهده پدر حقّى است، و براى پدر نيز بر عهده فرزند حقّى است. حقّ پدر بر فرزند اينكه پدر را در همه امور جز در معصيت خدا اطاعت كند،
و حقّ فرزند بر پدر اينكه براى او نام نيكو قرار دهد، و وى را نيكو تربيت نمايد، و به او قرآن تعليم دهد.»(1)
«حقّ الولد على الوالد أن يحسّن اسمه و يحسّن موضعه و يحسّن أدبه؛(2)
حق پسر بر پدر آنست كه نام او را نيك و جاى او را نيك و ادب او را نيك كند.»
قرآن کریم میفرماید:
«وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيَّاكُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ كانَ خِطْأً كَبيرا»؛(3)«و فرزندانتان را از ترس فقر، نكشيد! ما آنها و شما را روزى مىدهيم؛ مسلماً كشتن آنها گناه بزرگى است!»
«بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ»؛(4)«به كدامين گناه كشته شدند؟!»
«وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظيمٌ * يَتَوارى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ أَ يُمْسِكُهُ عَلى هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرابِ أَلا ساءَ ما يَحْكُمُونَ»؛(5)
«در حالى كه هر گاه به يكى از آنها بشارت دهند دختر نصيب تو شده، صورتش (از فرط ناراحتى) سياه مىشود؛ و به شدّت خشمگين مىگردد؛ به خاطر بشارت بدى كه به او داده شده، از قوم و قبيله خود متوارى مىگردد؛ (و نمىداند) آيا او را با قبول ننگ نگهدارد، يا در خاك پنهانش كند؟! چه بد حكم مىكنند!»
«و إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ»؛ مقصود از «اسوداد وجه» و سياه شدن روى، به طور كنايه خشمناك شدن است، و «كظيم" به كسى گويند كه اندوه و خشم خود را فرو ببرد و جمله مورد بحث حاليه است، يعنى اينكه گفتيم دختران را به خدا نسبت مىدادند و در حالى چنين مىكردند كه وقتى مژده بر ايشان مىآوردند كه همسرت دختر آورده رويش از خشم سياه مىشد، و خشم خود را فرو مىبرد.
«يَتَوارى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ...»؛ «توارى» به معناى گشتن و نهان گاهى جستن است، و از مادۀ «وراء» گرفته شده، و كلمۀ «هون» به معناى ذلت و خوارى است، و كلمۀ «دس» به معناى پنهان كردن است.
و معناى آيه اين است كه: وقتى براى ايشان خبر مىآوردند كه دختردار شديد از خشم سياه مىشدند، و از بدى خبرى كه آورده شده و از فشار افكار عمومى كه آن را بد مىپنداشتند پنهان گشته، به فكر فرو مىرفتند كه آيا نگاهش بدارند و ذلت و خوارى دختر دارى را تحمل كنند و يا زنده زنده در خاك پنهانش سازند، همچنان كه عادت همهشان درباره دختران متولد شده اين بود، و به طورى كه گفتهاند: قبل از اينكه همسرشان بزايد، چالهاى مىكندند و آماده مىساختند، همين كه مىفهميدند فرزندشان دختر است در آن چاله انداخته خاك به رويش مىريختند، تا زير خاك جان بدهد، و اين عمل را از ترس فقر، نسبت به دختران مرتكب مىشدند، كه مبادا در اثر ندارى، كسى كه كفو آنان نيست به ايشان طمع كند.
اولين بارى كه اين رسم غلط عملى شد، در واقعه جنگ بنىتميم با كسراى ايران بود كه در آن جنگ عدهاى از زنان قبيله، اسير لشكر كسرى شدند و آنان را به اسيرى به دربار كسرى بردند، در آنجا دختران را به عنوان كنيز نگاه داشتند و پس از مدتى كه ميان دو طرف صلح بر قرار شد بنىتميم اسيران خود را مطالبه كردند، دربار كسرى آنان را مخير كرد كه مىخواهند به قبيله خود روند و اگر نه در دربار بمانند، عدهاى از دختران از رفتن به قبيله خويش خوددارى نمودند، مردان قبيله غضبناك شده تصميم گرفتند از اين، پس اگر دختردار شدند زنده زنده دفنشان كنند، و همين كار را كردند، قبايل ديگر نيز از آنها ياد گرفته، كم كم اين جريان در همه جا منتشر شد، و دختركشى باب گرديد.
مقصود از حكم در جملۀ «أَلا ساءَ ما يَحْكُمُونَ» همان حكمى بود كه مىگفتند:
دختران، مال خدا و پسران مال خود ما، نه اينكه در واقع پسران را عزيز و دختران را خوار پنداشته باشند؛ بلكه معناى حكم مذكورشان اين بود كه هر چه به عقيده خودشان دوست نمىدارند مال خدا، و هر چه دوست مىدارند مال خودشان باشد.
بعضى(1)گفتهاند: مراد از حكم، حكم به وجوب دختركشى، و لزوم آن است و استدلالشان اين است كه در نگهدارى دختران، خوارى و آبروريزى است. و ليكن وجه اول با آيه بعدى موافقتر است.(2)
روایاتی از کتاب «جامع أحاديث الشیعه»(1)در مورد سرپرستی فرزند:
امام صادق(علیه السلام) درباره فرمایش خداوند عزّ و جلّ که فرمود: «وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ» میفرماید:
«مادام الولد فى الرّضاع فهو بين الأبوين بالسويّة فإذا فطم فالأب أحقّ به من الامّ فإذا مات الأب فالامّ أحقّ به من العَصَبة(2)وإن وجد الأب من يرضعه بأربعة دراهم وقالت الامّ لا أرضعه إلّا بخمسة دراهم فإنّ له أنينزعه منها إلّا(3)أن رأى ذلك خيراً له وأرفق به ان يترك مع امّه؛ تا آن زمان كه فرزند دوران شيرخوارگى را سپرى مىكند پدر و مادر نسبت به او از حقّ يكسان برخوردارند و آن هنگام كه از شير گرفته شود پدر از مادر سزاوارتر است و پس از مرگ پدر، مادر از خويشاوندان پدرى سزاوارترست و در دوران شيرخوارگى، اگر پدر دايهاى پيدا كند كه با چهار درهم شير مىدهد و مادر بگويد من در برابر پنج درهم شير مىدهم پدر مىتواند فرزند را از مادر بستاند، ولى بهتر و سازگارتر براى فرزند اين است كه همراه مادرش باشد.»
امام صادق(علیه السلام) در جای دیگری فرمود:
«إذا طلّق الرّجل امرأته(4)وهى حبلى أنفق عليها حتّى تضع حملها وإذا وضعته(5)
1) . بروجردی، حسین، جامع أحادیث الشیعة فی احکام الشریعة، ج26، باب 58، ص: 840.
2) . عصبة الرّجل بنوه وقرابته لأبيه.
3) . إلّاانّ ذلك خير له وأرفق به كا إلّاأن يكون ذلك خيراً له صا إلّاأن يكون خيراً له وأرفق به أن يذره مع امّه فقيه وأرفق به يتركه مع امه يب.
4) . المرأة الحبلى يب 134.
5) . رضعته خ يب ارضعته صا.
أعطاها أجرها ولا يضارّها إلّاأن يجد من هو أرخص أجراً منها فإن هى رضيت بذلك الأجر فهى أحقّ بابنها حتّى تفطمه؛ هنگامى كه مرد همسر حاملهاش را طلاق دهد بايد نفقه او را تا پايان زمان وضع حمل پرداخت كند و پس از وضع حمل نيز مزد شيردهى او را بپردازد و نبايد به او آسيبى برساند مگر در موردى كه دايهاى با مزد كمتر بيابد در اين صورت اگر مادر تن به همان مقدار مزد داد او به فرزند خويش تا آن زمان كه او را از شيرباز گيرد سزاوارتر است.»
ابوالعباس گويد: خدمت امام صادق(علیه السلام) گفتم: مرد نسبت به فرزند خويش سزاوارتر است يا مادر؟ حضرت پاسخ داد:
«لا، بل الرّجل فإن قالت المرأة لزوجها الّذى طلّقها أنا أرضع ابنى بمثل (ما تجد كا صا) من ترضعه فهى أحقّ به؛ نه، پدر سزاوارتر است، امّا اگر مادر به شوهرش كه او را طلاق داده بگويد من فرزندم را با همان مبلغى كه ديگران براى شيردهى مىگيرند شير مىدهم در اين صورت مادر سزاوارتر است.»
ايوب بن نوح گويد: برخى از يارانش براى حضرت نوشت كه همسرى دارم و از او نيز فرزندى و هر دو را رها كردهام. امام(علیه السلام) مرقوم فرمود:
«المرأة أحقّ بالولد إلى أن يبلغ سبع سنين إلّاأن تشاء المرأة؛ زن به فرزند سزاوارتر است تا آن كه هفت ساله شود مگر اينكه زن بخواهد.»
ايوب بن نوح گويد: همراه بشربن بشّار نوشتم: فدايت شوم! مردى با زنى ازدواج كرد و زن از او فرزند آورد سپس مرد از زن جدا شد، چه زمانى واجب است كه مرد فرزندش را بگيرد؟ امام(علیه السلام) مرقوم فرمود:
«إذا صار له سبع سنين فإن أخذه فله وإن تركه فله؛ زمانى كه فرزند هفت ساله شود اگر مرد بخواهد او را مىگيرد و اگر بخواهد رها مىكند.»
از امام صادق(علیه السلام) درباره مردى كه همسر خويش را طلاق مىدهد و صاحب فرزند هستند پرسيدند كه كداميك از اين زن و مرد به فرزند سزاوارترند؟ حضرت پاسخ داد:
«المرأة أحقّ بالولد ما لم تتزوّج؛ زن تا زمانى كه شوهر نكرده است به فرزندش سزاوارتر است.»
پيامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«الامّ أحقّ بحضانة إبنها ما لم تتزوّج؛ مادر به سرپرستى فرزندش سزاوارتر است، مادامى كه تزويج نكرده است.»
زن گفت:اى رسول خدا! اين پسرم كه شكمم جايگاه او و پستانم ظرف آب او بوده و دامنم او را در خود جاى داده پدرش مرا طلاق داده و مىخواهد او را از من بگيرد. پيامبر(صلی الله علیه و آله) به او فرمود:
«أنت أحقّ به ما لم تنكحى؛ تو تا زمانى كه ازدواج نكردهاى به آن فرزند سزاوارترى.»
و در روايت چهارم از باب پنجاه و سوّم فرمود امام معصوم(علیه السلام) كه:
«الحبلى المطلّقة أحقّ بولدها أن ترضعه بما تقبله امرأة اخرى يقول اللَّه عزّوجلّ «لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها»؛ زن باردار طلاق داده شده به فرزندش سزاوارتر است كه فرزند را در برابر آنچه كه زن ديگرى اين فرزند را مىپذيرد، شير دهد؛ خداوند عزّ و جلّ مىفرمايد: نبايد بر مادر و فرزندش به خاطر يكديگر زيانى وارد شود.»(1)
1) . بروجردی، حسین، جامع أحادیث الشیعة فی احکام الشریعة، ج26، ص: 841.
آنچه به صورت ظاهر در اطراف نوزاد میگذرد، تصوير آن خیلی شفاف وماندگار در نوزادها، ماندگار خواهد شد، و لذا پدر و مادر و اطرافیان نوزاد، باید با دقت فراوان به این موضوع توجه داشته باشند، تا مبادا خاطره و گفتار و برخورد ناشایستی از افراد، در ذهن فرزند بجای نماند.
سالهای نخست زندگی کودک، دوران طلایی شکوفایی تواناییهای ذهنی کودک به شمار میآید.
قراردادن کودک در معرض تجارب گوناگون و آموزشهای مناسب در این دوران، سبب تسهیل و پرشتابتر شدن رشد کودک در جنبههای گوناگون ذهنی، عاطفی، اجتماعی و جسمی میگردد. پدر و مادر باید با توجه به تواناییهای ذهنی کودک در هر مرحله، او را در زمینههای مختلف یاری کنند و در جریان فعالیت فکری قرار دهند تا دنیای او از راه مشاهده، اکتشاف، تجربه و عمل، ژرفا و گسترش یابد.
رعایت اصول زیر شما را برای تأثیرگذارتر نمودن فعالیتهای آموزشی کودکان یاری خواهد کرد.
انگیزه یکی از اساسی ترین اصول و شرایط ابتدایی یادگیری است؛ چنان چه کودک انگیزه ی کافی برای یادگیری نداشته باشد، یادگیری صورت نم گیرد. برای ایجاد انگیزه میتوان از روشهای گوناگونی بهره برد؛ متداول ترین شیوه، جالب و
جذاب نمودن موضوع، طرح پرسش برای کودک و ارائه و انجام فعالیت از طریق بازی است.
تنظیم برنامههای آموزشی بر اساس تواناییهای کودک سبب موفقیت او در یادگیری میشود. تجربه ی موفقیت، افزون بر ایجاد اعتمادبه نفس، انگیزهای خوب و پایدار برای یادگیریهای بعدی است. شناخت نقاط ضعف و ناتوانیهای کودک به شما کمک خواهد کرد تا برای برطرف نمودن ناتوانیها و کاستن از آنها برنامه ریزی نمایید. از این رو باید شناخت دقیقی از کودک خود داشته باشید.
تنظیم برنامههای آموزشی بر پایه ی علاقه و خواسته-های کودک، موفقیت برنامه را تضمین مینماید، زیرا توجه به خواستهها، یکی از عمده ترین زمینههای ایجاد انگیزه است.
از سوی دیگر، میتوان از علایق کودک برای تشویق وی و تقویت یادگیری بهره برد. بدیهی است که میتوان این علایق را در کودکان ایجاد نمود.
بی شک برای یادگیری هر موضوع، یا مهارت، بایستی زمینهها و به عبارت روشن تر، پیش نیازهای آن موضوع و مهارت نیز فرا گرفته شود؛ از این رو، برای
اطمینان از موفقیت آمیز بودن فعالیتهای آموزشی، باید مطمئن شوید که کودک، پیش تر، زمینههای لازم را فرا گرفته است.
دامنه ی توجه کودکان – به ویژه کودکان زیر 7 سال- در بیشتر موارد، محدود است. این سبب میشود که اشیاء و هر آن چه در هنگام آموزش در معرض دید او باشند، توجه کودک را به خود جلب نمایند؛ در نتیجه کودک به آن چه میخواهیم آموزش دهیم، توجه کافی نمیکند. برای پیشگیری از این موضوع باید محیط آموزشی، بسیار ساده و به دور از وسایل زائد باشد.
طول مدت آموزش باید با میزان خستگی پذیری کودک تناسب داشته باشد. روشن است، زمان آموزش برای کودکان که زود خسته میشوند، نباید طولانی باشد.
تکرار و تمرین زیاد در آموزش یک موضوع، از جمله روش هایی است که سبب یادگیری بهتر میشود؛ برای جلوگیری از خستگی کودک، بهتر است تکرار یک موضوع یا مطلب، به شیوههای گوناگون، ولی مداوم و منظم انجام گیرد؛ یعنی یک موضوع را با بهرهگیری از روشهای گوناگون و جذاب با کودک تمرین کنیم.
در ابتدای آموزش به کودک، از پرسیدن سؤال هایی که مطمئن هستید او
پاسخ آنها را نمیداند، پرهیز کنید؛ زیرا این امر سبب احساس شکست و ناکامی کودک میگردد.
بی شک، تجربه ی شکست و ناکامی در یادگیری، افزون بر ایجاد حس حقارت و عدم اعتمادبه نفس، سبب لطمه زدن به فرصتهای بعدی یادگیری نیز میشود؛ از این رو، برای ایجاد اعتمادبه نفس و انگیزه برای یادگیریهای بعدی، باید از کودک سؤال هایی شود که پاسخ آنها را میداند.
در برابر کودک رفتارهای خوب و درستی را که می-خواهید یاد بگیرد، انجام دهید. او از چنین رفتارهایی تقلید خواهد کرد، به ویژه از کسانی که آنها را به-عنوان الگو پذیرفته باشد.
صبور بودن یکی از اساسی ترین و مهم ترین ویژگیهای آموزش موفق است. در آموزش، عجله نکنید؛ زیرا ممکن است نتیجه ی معکوس داشته باشد. بردبار باشید و به کودک فرصت دهید تا خود یاد بگیرد.
تلاش کنید تواناییهای کودک را بشناسید و انتظارتان را از میزان پیش رفت او، با واقعیت منطبق سازید. در این صورت، نه تنها از پیش رفت کُند و یا بازدهی کمِ کارِ خود نگران نخواهید شد، بلکه قادر خواهید بود سرعت آموزش را با توانایی کودک هماهنگ نمایید. این مسأله از سوی کودک نیز دارای اهمیت است، زیرا اگر
انتظار از او بالا باشد و او نتواند خود را به آن برساند، از نظر روانی لطمه خواهد دید و اگر انتظار از او پایینتر از توانایی هایش باشد، تلاش و کوشش لازم را نخواهد کرد.
تا جایی که کودک خود میتواند کاری را انجام دهد، به او آزادی عمل بدهید و تنها در مواردی که قادر به انجام آن فعالیت نباشد - برای ایجاد انگیزه و تداوم کار- به او کمک کنید.
به عبارت دیگر، در عوض کمک کردن و یا انجام کار به جای کودک، همواره، نقش راه-نما را داشته باشید.
موفقیت در آموزش، به میزان بهرهگیری از آموخته-های کودک، بیرون از موقعیتهای آموزشی بستگی دارد. از این رو، تلاش کنید آن چه را کودک فرا میگیرد، در موقعیتهای واقعی مورد استفاده قرار دهد. برای نمونه، زمانی که کودک رنگها را یاد گرفت، باید از آنها در موقعیتهای گوناگون، از جمله: انتخاب رنگ لباس برای پوشیدن، توصیف اشیاء یا اسباب بازیها و... بهره ببرد.
برای ایجاد انگیزه ی یادگیری، کوشش کنید فعالیتها را به صورت بازی و سرگرمی انجام دهید و ازآموزش و انجام فعالیتها به صورت خشک و بیروح خودداری نمایید.(1)
1) . فخریان، فاطمه، مقالۀ «یادگیری در کودک»، ماهنامۀ «پیام زن»، شماره 242، اردیبهشت ماه 1391.
والدین باید فرزندان خودرا نسبت به تسلیم در مقابل حقتعالی وتدین ودغدغههای ایمانی، آگاه وهدایت کنند.
متأسفانه در محیطهای خانوادگی بعضاً دیده میشود والدین نسبت به این موضوع بیتفاوتند و این بیتفاوتی غالباً منجر به بیتفاوتی فرزندان نسبت به امور دینی ومذهبی واحکام شرعی شده وآنگاه به طور ناخواسته،فرهنگ خانوادگی تبدیل به سکولار میشود و رفته رفته، جامعه اسلامی از اسلام ناب، فاصله گرفته وبه فرهنگ ابتذال و بیگانه کشیده میشود.
خداوند در قرآن کریم میفرماید:
«وَ وَصَّى بِها إِبْراهيمُ بَنيهِ وَ يَعْقُوبُ يا بَنِيَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى لَكُمُ الدِّينَ فَلا تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ * أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ حَضَرَ يَعْقُوبَ الْمَوْتُ إِذْ قالَ لِبَنيهِ ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدي قالُوا نَعْبُدُ إِلهَكَ وَ إِلهَ آبائِكَ إِبْراهيمَ وَ إِسْماعيلَ وَ إِسْحاقَ إِلهاً واحِداً وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ»؛(1)«و ابراهيم و يعقوب (در واپسين لحظات عمر،) فرزندان خود را به اين آيين، وصيت كردند؛ (و هر كدام به فرزندان خويش گفتند:) فرزندان من! خداوند اين آيين پاك را براى شما برگزيده است؛ و شما، جز به آيين اسلام [تسليم در برابر فرمان خدا] از دنيا نرويد! آيا هنگامى كه مرگ يعقوب فرا رسيد، شما حاضر بوديد؟! در آن هنگام كه به فرزندان خود گفت: پس از من، چه چيز را مىپرستيد؟ گفتند: خداى تو، و خداى پدرانت، ابراهيم و اسماعيل و اسحاق، خداوند يكتا را، و ما در برابر او تسليم هستيم.»
1) . بقره / 132 و 133.
«وَ وَصَّى بِها إِبْراهِيمُ بَنِيهِ...»؛ يعنى ابراهيم فرزندان خود را به «ملت و كيش» سفارش كرد.
«فَلا تَمُوتُنَّ...»؛ نهى از مردن، با اينكه مردن به دست خود آدمى نيست، و تكليف بايد به امر اختيارى متوجه بشود، از اين باب است، كه برگشت اين امر غير اختيارى باختيار است، چون تقدير كلام چنين است «از اين معنا حذر كنيد، كه مرگ شما را دريابد، در حالى كه به حال اسلام نباشيد»، يعنى همواره ملازم با اسلام باشيد، تا مرگتان در حال اسلامتان واقع شود، و اين آيه شريفه باين معنا اشاره دارد، كه ملت و دين، همان دين اسلام است، همچنان كه در جاى ديگر فرمود:
«إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ»؛ «دين، نزد خدا اسلام است.»(1)
«وَ إِلهَ آبائِكَ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ»؛ در اين آيه كلمه «أب؛ پدر» بر جد و عمو و پدر واقعى اطلاق شده، با اين كه غير از تغليب مجوز ديگرى ندارد.
و اين خود براى بحث آينده كه آزر مشرك، پدر واقعى ابراهيم نبوده، دليل محكمى است، كه انشاء اللَّه بحثش خواهد آمد.
«إِلهاً واحِداً...»؛ در جمله قبل، به طور مفصل فرمود: «معبود پدرانت ابراهيم و اسماعيل و اسحاق»، و در جمله مورد بحث دوباره، ولى خيلى كوتاه، فرمود: «معبود يگانه»، تا توهمى را كه ممكن بود از عبارت مفصل قبلى به ذهن برسد، (كه لا بد غير از معبود پدران ابراهيم معبودهاى ديگرى نيز هست) دفع كند.
«وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ»؛ اين جمله بيانى است براى عبادتى كه در جمله: «بعد
1) . آلعمران / 19.
از من چه چيز را عبادت میكنيد» از آن سؤال شده بود، و میرساند آن عبادت كه فرزندان در پاسخ پدر گفتند، عبادت به هر قسم كه پيش آيد نيست؛ بلكه عبادت بر طريقه اسلام است.
و در اين پرسش و پاسخ رویهمرفته اين معنا به چشم میخورد: كه دين ابراهيم اسلام بوده، و دينى هم كه فرزندان وى، يعنى اسحاق و يعقوب و اسماعيل و نوادههاى يعقوب، يعنى بنىاسرائيل و نوادههاى اسماعيل يعنى بنىاسماعيل خواهند داشت، اسلام است، و لا غير، چه اسلام آن دينى است كه ابراهيم از ناحيه پروردگارش آورده، و در ترك آن دين، و دعوت به غير آن، احدى را دليل و حجتى نيست.
در كافى از سماعه از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: نسبت ايمان به اسلام، نسبت كعبه است به حرم، ممكن است كسى در حرم (كه زمينى به مساحت 291407/ 489 كيلومتر مربع است)(1)
الف. از مسجد الحرام تا اضائه 5/ 12097 متر.
ب. روبروى آن يعنى از مسجد الحرام تا وادى نخله كه سمت عراق است 13353 متر.
ج. از مسجد الحرام تا عرينه 18333 متر.
د. از مسجد الحرام تا تنعيم 6148 متر.
كه اگر دو تاى اول را با هم جمع كنيم قطر دائره حرم در بين اين دو نقطه 5/ 25451 متر میشود و اگر دو تاى دوم را كه تقريباً روبروى همند با هم جمع كنيم 24481 متر میشود كه قطر متوسط اين دائره 24966 متر است و در نتيجه مىتوان به طور تقريب گفت مساحت حرم عبارتست 489291407 متر مربع كه اگر در عدد ميليون تقسيم شود عبارت مىشود از 291407/ 489 كيلومتر مربع. (صبری پاشا، ایوب، مرآت الحرمین، ص: 225)
بوده باشد، ولى در كعبه نباشد،1) . كتاب «مرآتالحرمين» مساحت حرم را از مسجد الحرام سابق به چهار ناحيه از دائره حرم بدينسان معين نموده:
ولى ممكن نيست كسى در كعبه (كه تقريباً وسط اين سرزمين است) باشد، و در حرم نباشد (پس كسى هم كه ايمان دارد، حتما مسلمان نيز هست، ولى چنان نيست كه كسى كه مسلمان باشد، حتما ايمان هم داشته باشد).(1)و در همان كتاب باز از سماعه از امام صادق(علیه السلام) روايت آورده، كه فرمود: (اسلام آنست كه بزبان شهادت دهى: كه معبودى جز خدا نيست، و اينكه نبوت و رسالت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را تصديق دارى)، با همين دو شهادت است كه خونها محفوظ میشود، و زن دهى و زن خواهى و نيز ارث جريان مييابد، و تشكيل جامعه اسلامى هم بر طبق همين ظاهر است، و اما ايمان به خدا عبارتست از هدايت يافتن، و ثبوت آثار اسلام در قلب.(2)
مؤلف: بر طبق اين مضمون روايات ديگرى نيز هست(3)، و اين روايات بر همان بيان قبلى درباره مرتبه اول اسلام و ايمان دلالت میكند.
و نيز در همان كتاب از برقى از على(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: اسلام عبارت است از تسليم، و تسليم عبارتست از يقين(4).
و نيز در همان كتاب از كاهل از امام صادق(علیه السلام) روايت آورده، كه فرمود: اگر مردمى خداى را- به يگانگى و بدون شريك- بپرستند، و نماز را بپاى دارند، و زكات
را بدهند، و حج خانه خدا كنند، و روزه رمضان را بگيرند، ولى به يكى از كارهاى خدا و يا رسول او اعتراض كنند، و بگويند چرا بر خلاف اين نكردند، با همين اعتراض مشرك میشوند، هر چند بزبان هم نياورند، و تنها در دل بگويند، (تا آخر حديث).(1)
اين دو حديث به مرتبه سوم از اسلام و ايمان اشاره دارند.
و در بحار الأنوار از ارشاد ديلمى، يكى از احاديث معراج را با دو سند آورده، كه از جمله مطالب آن اين است كه خداى سبحان برسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: اى احمد(صلی الله علیه و آله)! هيچ ميدانى كدام زندگى گواراتر، و كدام حيات جاودانهتر است؟ عرضه داشت: پروردگارا، نه، فرمود: اما عيش گوارا، آن عيشى است كه صاحبش از ذكر و ياد من سست نشود، و نعمت مرا فراموش نكند، و جاهل به حق من نشود، شب و روز رضاى مرا طلب كند.
و اما حيات جاودان، آن حياتى است كه يكسره و همه دقائقش به نفع صاحبش تمام شود، و آن چنان در بهرهگيرى از آن حريص باشد، كه دنيا در نظرش خوار گردد، و كوچك شود، و در مقابل، آخرت در نظرش عظيم شود، و خواست مرا بر خواست خودش مقدم بدارد، و همه در پىبدست آوردن رضاى من باشد، حق نعمتم را عظيم شمرد، رفتارى را كه با او كردم به ياد آورد، شب و روز در برابر هر كار زشت و گناه مراقب من باشد، قلب خويش را از آنچه ناخوشايند من است پاك كند، شيطان و وساوس او را دشمن بدارد، و ابليس را بر قلب خود مسلط نسازد، و در آن راه ندهد.
1) . همان، ج 2، ص: 398.
كه اگر چنين كند، محبتى در دلش مىافكنم كه فكر و ذكرش، و فراغ و اشتغالش، و هم و غمش، و گفتگويشهمه از نعمتهاى من شود، آن نعمتها كه به ساير اهل محبتم دادم، و در نتيجه چشم و گوش دلش را باز كنم، تا ديگر با قلب خود بشنود، و با قلب ببيند، و به جلال و عظمتم نظر كند، و دنيا را بر او تنگ كنم، و آنچه لذت دنيايى است از نظرش بيندازم، تا حدى كه آن را دشمن بدارد. و همانطور كه چوپان گله را از ورطههاى هلاكت دور مىكند من او را از دنيا و آنچه در آنست دور مىكنم، آن وقت است كه از مردم مىگريزد، آنهم چه گريزى؟ و در آخر از دار فنا به دار بقاء، و از دار شيطان به دار رحمان منتقل میشود.
اى احمد! من او را بزيور هيبت و عظمت مىآرايم، اين است آن عيش گوارا و آن حيات جاودان، و اين مقام خاص دارندگان رضا است، پس هر كس بر وفق رضاى من عمل كند، مداومت و ملازمت بر سه چيز را به او بدهم، اول آنكه با شكرى آشنايش مىكنم، كه ديگر (مانند شكر ديگران) آميخته با جهل نباشد، و قلبش را آن چنان از ياد خودم پر كنم، كه ديگر جايى براى نسيان در آن نباشد و آن چنان از محبت خودم پر كنم، كه ديگر جايى براى محبت مخلوقها در آن نماند.
آن وقت است كه وقتى به من محبت ميورزد، به او محبت ميورزم، و چشم دلش را به سوى جلالم باز مىكنم، و ديگر هيچ سرى از اسرار خلقم را از او مخفى نمىدارم و در تاريكیهاى شب و روشنايى روز با او راز میگويم، آن چنان كه ديگر مجالى براى سخن گفتن با مخلوقين و نشست و برخاست با آنان برايش نماند، سخن خود و ملائكهام را بگوشش مىشنوانم، و با آن اسرار كه از خلق خود پوشاندهام آشنايش سازم.
جامه حيا بر تنش بپوشانم، آن چنان كه تمامى خلايق از او شرم بدارند، و چون در زمين راه مىرود، آمرزيده برود، ظرفيت و بصيرت قلبش را بسيار كنم، و هيچ چيز از بهشت و آتش را از او مخفى ندارم، و او را با آن دلهرهها و شدائد كه مردم در قيامت گرفتارش آيند، و با آن حساب سختى كه از توانگران و فقراء و علماء و جهال مىكشم، آشنايش مىسازم، وقتى او را در قبر مىخوابانند، نكير و منكر را بر او نازل كنم، تا بازجوئيش كنند، در حالى كه هيچ اندوهى از مردن، و هيچ ظلمتى از قبر و لحد، و هيچ همى از هول مطلع نداشته باشد.
آن گاه ميزانى برايش نصب كنم، و نامهاى برايش بگشايم، و نامهاش را به دست راستش بدهم، او را در حالى كه باز، و روشن است، بخواند و آن گاه بين خودم و او مترجمى نگذارم، اين صفات دوستداران است.
اى احمد! هم خود را، هم واحد كن، و زبانت را زبانى واحد، و بدنت را بدنى زنده ساز، كه تا ابد غافل نماند، چه هر كس از من غافل شود، من در امر او بىاعتنا شوم، ديگر باكى ندارم كه در كدام وادى هلاك شود.(1)
و نيز در بحار الأنوار از كافى، و معانى الأخبار، و نوادر راوندى، با چند سند مختلف از امام صادق و امام كاظم(علیه السلام)، روايتى آورده كه ما عبارت كافى را در اينجا نقل مىكنيم، و آن اين است كه رسول خدا به حارثة بن مالك بن نعمان انصارى برخورد كرد و از وى پرسيد:
حالت چطور است اى حارثه؟ عرضه داشت: يا رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) مؤمنى هستم حقيقى، حضرت فرمود: براى هر چيزى حقيقتى و نشانهايست، نشانه اينكه ايمانت حقيقى است چيست؟ عرضه داشت يا رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله)! دلم از دنيا كنده
1) . مجلسى، محمد باقر، بحار الأنوار، ج 77، ص: 21، ح 6.
شده، و در نتيجه شبها بخواب نمىروم، و روزهاى گرم را روزه ميدارم، و گويى بعرش پروردگارم نظر مىكنم كه براى حساب افراشته شده، و گويى به اهل بهشت مىنگرم، كه در بهشت به زيارت يكديگر مىروند، و گويى نالههاى اهل دوزخ را مىشنوم، حضرت فرمود: بندهاى است كه خدا قلبش را روشن ساخته، (و سپس رو كرد بحارثه و فرمود): ديدهات باز شده، قدرش را بدان، و بر آن ثابت قدم باش(1).
اين دو روايت پيرامون مرتبه چهارم از اسلام و ايمان سخن میگويند و در خصوصيات معناى آن دو، رواياتى بسيار و متفرق هست، كه مقدارى از آنها را در طى اين كتاب ايراد مىكنيم انشاء اللَّه تعالى.
آيات مورد بحث هم به بيانى كه مىآيد اين روايات را تأييد مىكند، اين نكته را هم بايد دانست كه در مقابل هر مرتبه از مراتب ايمان و اسلام، مرتبهاى از كفر و شرك قرار دارد، اين نيز معلوم است كه هر قدر معناى اسلام و ايمان دقيقتر و راهش باريكتر شود، نجات از شرك و كفرى كه در مقابل آنست دشوارتر میشود.
اين نيز واضح است كه هيچ مرتبهاى از مراتب پائين اسلام و ايمان، با كفر و شرك در مرتبه بالاتر و ظهور آثار آن دو منافات ندارد (مثلاً كسى كه در حد اقل از اسلام و ايمان است، ممكن است رياى در عبادت از او سر بزند، و چنان نيست كه اگر رياكارى نمود بگوئيم: اصلاً مسلمان نيست).
و اين دو نكته خود دو اصل اساسى است، كه فروعاتى بر آن مترتب مىشود، مثلاً يكى از فروعاتش اين است كه ممكن است در يك مورد معين باطن آيات قرآنى
1) . همان، ج 67، ص: 287، ح 9.
با آن مورد منطبق بشود، ولى ظواهر آن منطبق نگردد اين اجمال مطلب است، كه بايد آن را در نظر داشته باشى تا آنكه انشاء اللَّه به تفصيلش برسى.
و در تفسير قمى، در ذيل جملۀ «وَ لَدَيْنا مَزِيدٌ»، فرمودهاند: منظور از آن مزيد نظر كردن به رحمت خدا است.(1)و در تفسير مجمعالبيان از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) روايت آورده، كه فرمود: خداى تعالى میفرمايد:
من براى بندگان صالحم چيزها تهيه كردهام، كه نه چشمى آن را ديده و نه گوشى شنيده، و نه به قلب بشرى خطور كرده است.(2)
معناى اين دو روايت با بيانى كه براى معناى صلاح كرديم روشن میشود (و خدا رهنمون است).
و در تفسير عياشى(3)در ذيل جملۀ «أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ حَضَرَ يَعْقُوبَ الْمَوْتُ ...»؛ از امام باقر(علیه السلام) روايت شده، كه فرمود: «اين آيه درباره قائم(علیه السلام)، صادق است».
در تفسير صافى، در ذيل همين گفتار، گفته: شايد مراد امام باقر(علیه السلام) اين باشد كه آيه درباره ائمه از آلمحمد(علیهم السلام) باشد، چون هر قائمى از ايشان در هنگام مرگ، به قائم بعد از خود، و به همه فرزندانش اين سفارش میكرد، و آنان هم همين پاسخ را میدادند.(4).(5)
1) . قمى، على بن ابراهیم، تفسیرالقمی، ج 2، ص: 327.
2) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 8، ص: 191، ح 168.
3) . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 61، ح 102.
4) . فیض كاشانى، محمد بن شاه مرتضى، تفسیر صافى، ج 1، ص: 142.
5) . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج1، ص: 462.
حضرت علی(علیه السلام) فرمود:
«إِنَّ لِلْوَالِدِ عَلَى الْوَلَدِ لِلْوَلَدِ عَلَى الْوَالِدِ حقّاً وَ إِنَّ لِلْوَلَدِ عَلَى الْوَالِدِ لِلْوَالِدِ عَلَى الْوَلَدِ حقّاً فَحَقُّ الْوَالِدِ عَلَى الْوَلَدِ أَنْ يُطِيعَهُ فِي كُلِّ شَیءٍ إِلَّا فِي مَعْصِيَةِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ حَقُّ الْوَلَدِ عَلَى الْوَالِدِ أَنْ يُحَسِّنَ اسْمَهُ وَ يُحَسِّنَ أَدَبَهُ وَ يُعَلِّمَهُ الْقُرْآن؛(1)
براى فرزند بر عهده پدر حقّى است، و براى پدر نيز بر عهده فرزند حقّى است. حقّ پدر بر فرزند اينكه پدر را در همه امور جز در معصيت خدا اطاعت كند، و حقّ فرزند بر پدر اينكه براى او نام نيكو قرار دهد، و وى را نيكو تربيت نمايد، و به او قرآن تعليم دهد.»
امير مؤمنان(علیه السلام) فرمود:
«كودك را تا هفت سال بپرورند، و هفت سال آموزش دهند و هفت سال به كار و فعّاليّت وادارند، و تا بيست و پنج سالگى قامتش بلند گردد و تا سى و پنج سالگى عقل غريزيش كامل گردد و از آن، پس تجربه آموزد.»(2)
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«الْغُلَامُ يَلْعَبُ سَبْعَ سِنِينَ وَ يَتَعَلَّمُ الْكِتَابَ سَبْعَ سِنِينَ وَ يَتَعَلَّمُ الْحَلَالَ وَ الْحَرَامَ سَبْعَ سِنِينَ؛(3)
كودك خود را تا هفت سال برای بازى رها كن، و هفت سال ديگر او را تحت آموزش قرآن قرار ده، و هفت سال به آن، حلال وحرام خدا را آموزش دهید.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«دَعِ ابْنَكَ يَلْعَبُ سَبْعَ سِنِينَ، ثُمَّ ضُمَّهُ إِلَيْكَ سَبْعَ سِنِينَ فَأَدِّبْهُ بِأَدَبِكَ وَ أَلْزِمْهُ نَفْسَكَ سَبْعاً فَإِنْ أَفْلَحَ وَ إِلَّا فَإِنَّهُ مِمَّنْ لَا خَيْرَ فِيهِ؛ كودك خود را تا هفت سال به بازى رها كن، و هفت سال ديگر او را تحت تربيت و آموزش قرار ده، و هفت سال با خود همدم و همراز ساز، پس اگر در صراط حقّ بود و از باطل گريزان و سعادت خود رادريافت كه بسيار خوب و اگر نه چنين شد اميد خيرى در وجودش نخواهد بود.»
جميل بن دراج و (ديگران) از امام صادق(علیه السلام) روايت مىكنند كه فرمود:
«بَادِرُوا أَوْلَادَكُمْ بِالْحَدِيثِ(1)قَبْلَ أَنْ يَسْبِقَكُمْ إِلَيْهِمُ الْمُرْجِئَةُ؛(2)پيش از آنكه مرجئه در مورد فرزندانتان (جوانانتان) از شما پيشى گيرند، در آموزش حديث به آنان شتاب كنيد.»
مرجئه نام فرقهای است که پایان نیمه اول قرن یک هجری پدید آمد.
لغت مرجئه از مرجی به معنای تأخیر افکندن میآید ؛ به این معنا که آنان کسی را که گناه کبیره مرتکب شده باشد، مخلد در آتش نمیدانستند، بلکه کار او را به خدا واگذار میکردند و به همین دلیل مرجئه نام گرفتند.
مرجئه، پس از خوارج به وجود آمدند و سؤال اصلی و اولیه شان این بود که
1) . في بعض النسخ «بادروا أحداثكم»].
2) . أي علموهم في شرخ شبابهم بل في أوائل ادراكهم و بلوغهم التميز من الحديث ما يهتدون به إلى معرفة الأئمّة عليهم السلام و التشيع قبل ان يغويهم المخالفون و يدخلهم في ضلالتهم فيعسر بعد ذلك صرفهم عن ذلك، و المرجئة في مقابلة الشيعة من الارجاء بمعنى التأخير لتأخيرهم عليا(علیه السلام) عن مرتبته، و قد يطلق في مقابلة الوعيدية الا أن الأول هو المراد هنا.
آیا مرتکب گناه کبیره در آتش مخلد خواهد بود یا نه؟ به دنبال این، سؤال از حدود ایمان به میان آمد.
آنان معتقد بودند ایمان بر گفتار زبانی و گفتار زبانی بر عمل مقدم است و کسی که عملی نداشته باشد، اما ایمان داشته باشد رستگار خواهد بود.
اعتقاد آنان این بود که اگر کسی ایمان داشته باشد و گناه کند ضرری نخواهد کرد و رستگار است، چنانچه اگر کافر، عملی خوب به جا بیاورد، چون کافر است بهرهای از عمل خود نخواهد برد.
نقطه اشتراک تمامی طرفداران مرجئه، جدا کردن حوزه ایمان از عمل است، اما درباره ماهیت ایمان اختلاف هایی بین آنان وجود دارد.
بعضی ایمان را همان معرفت دانسته اند، عدهای دیگر علاوه بر معرفت خضوع قلبی را اضافه کرده اند و بعضی تصدیق (اقرار زبانی) را لازم دانستهاند.
در نظریه افراطی گری ایمان همان تصدیق است و اقرار زبانی و اصولاً معرفت خدا ربطی به تعریف ایمان ندارد.
مسأله دیگری که وجود دارد درباره داخل شدن اعتراف به حقانیت رسولان در مفهوم ایمان است که این مسأله نیز مورد اختلاف است.
یکی دیگر از مسائل اختلافی درباره همین مسأله ایمان، ارتباط درونی اجزای ایمان و مرز کفر است.
به تبع اختلاف نظر در مفهوم ایمان در مرز کفر هم اختلاف هایی به وجود آمده است ؛ مثلاً اگر ما ایمان را فقط معرفت بدانیم طبیعتا جهالت مرز کفر است.
البته باید توجه داشت با توجه به فلسفه پیدایش مرجئه، کشش اصلی به
سمت اثبات ایمان و دور شدن از تکفیر و کفر است، در این صورت شرایط برای ایمان سهلتر و برای تکفیر دشوارتر است، اشعری میگوید: مرجئه جز کسانی را که همه امت بر تکفیر آنها اجماع دارند، کافر نمیدانند.
در کنار این مطلب، توجه به این مسأله که عضدالدین ریجی مینویسد، جمهور فقها و متکلمان احدی از اهل قبله را تکفیر نمیکنند جالب و تامل برانگیز است.
مرجئه با اصرار بر استقلال ایمان از عمل، مرتکب کبیره را داخل در حوزه ایمان کرده اند، برخلاف خوارج که اصرار بر کفر مرتکب کبیره دارند.
معتزله نیز حد وسط اختیار کرده و مفهوم فسق را برای حل این مسأله عنوان کرده اند، به طوری که او را تنها فاسق میخوانند، نه مومن و نه کافر.مرجئه نیز این تعبیر را درباره مرتکب کبیره به کار میبرند، اما او را مومن میدانند.
البته اطلاق فسق، بین فرقههای مختلف خوارج شدت و ضعف دارد.
مرجئه، جدا از آن که اصرار بر آن دارند مرتکب کبیره را از خلود در جهنم معاف سازند، تمایل دارند درباره ورود موقت او نیز مفری بیابند که البته در این راه با مشکلات عدیدهای که مهمترین آنها ظواهر برخی آیات قرآن است رو به رو شدهاند.
در این باره که آیا اصولاً وعید (عذاب) برای فساق در قرآن آمده است یا خیر،
دیدگاههای مختلفی از ناحیه مرجئه مطرح شده است که بعضا با قدری یا جبری بودن قائل مرتبط است.
در یک تقسیم کلی میتوان مرجئه را از دو حیث نگریست:
الف. کسانی که درباره حضرت علی و عثمان قضاوتی نکردند و کار آنان را به خدا واگذار کردند (مرجئه در رابطه با مسائل اجتماعی)؛
ب. گروهی که قائلند ایمان تنها گفتار است و عمل در آن نقشی ندارد (مرجئه در رابطه با مسائل اعتقادی و کلامی).
از حیث دوم مرجئه خود به چند فرقه تقسیم شده اند که عبارتند از:
قائلین به تأخیر و جدایی عمل از ایمان و این که ایمان قابل نقص و زیادت نیست و استثنا نمیپذیرد، به این گروه مرحبه الفقهاء میگویند. عدهای از اهل کلام مثل اشاعره و ماتریدیه و ابوحنیفه و بعضی فقها در این جرگه داخل شدند پیدایش این نظریه را بین سالهای 73 تا 83 هجری قمری دانستهاند.
قائلین به این که ایمان مجرد معرفت بوده و معصیت به ایمان ضرری نمیرساند. جهمیه و غیلانیه و شمریه از این گروهند. به این عده «مرجئه غالی» میگویند.
قائلان به این که ایمان فقط قول زبانی است و حتی معرفت در آن نقشی ندارد. این نظریه را به کرامیه نسبت دادهاند.
برای مرجئه تقسیمات دیگری هم ذکر کرده اند؛ مثل یونسیه، عبیدیه، عنسانیه، بوثوبانیه، توفیه و صالحیه که به اعتبار مشایخ این فرقهها نامگذاری شدهاند.
درباره حیث اول میتوان به صورت کلیتر چنین گفت: مرجئه گروهی بودند
که در رابطه با امور مشتبه، قضاوتش را به روز قیامت واگذار میکنند تا خداوند درباره آن امور تصمیم بگیرد.
این اعتقاد در صور مختلفی ظهور کرد که یک نمونه آن را ما ذکر کردیم.
مکتب اعتقادی مرجئه برای امویان که از ارتکاب گناهان بزرگ در نهان و آشکار پروایی نداشتند، پناهگاه و ماوای خوبی بود.
گفته شد مرجئه کار مرتکبین گناهان کبیره را به خدا واگذار میکردند.
آنان را در آتش مخلد نمیدانستند و برای این سخن، آیه 106 سوره توبه را دلیل بر ادعای خود میآوردند؛
«وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ إِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَ اللَّهُ عَليمٌ حَكيمٌ»؛ «و گروهى ديگر، به فرمان خدا واگذار شدهاند (و كارشان با خداست)؛ يا آنها را مجازات مىكند، و يا توبه آنان را مىپذيرد (، هر طور كه شايسته باشند)؛ و خداوند دانا و حكيم است!»
نظر کلی آنان در این باب این است که وقتی شخصی با روشی مورد قبول مسلمین (اجماع، مراجعه به شورای اهل حل و عقد یا نص خلیفه پیشین) به خلافت رسید باید امر او را اطاعت کرد و اطاعت فرمان او را واجب شمرد.
مرجئه عصمت را در تعیین امام شرط نمیدانند و اصولاً وارد در بحث امامت مفضول و فاضل نمیشوند.
همان طور که قبلاً گفتیم اینان مستقیم و یا غیر مستقیم در ارتباط با خلفای اموی به طرح عقاید خویش میپرداختند.
این سلسله از عقایدشان، بسیار مقبول دستگاههای حکومتگر نیمه دوم قرن اول هجری و اوایل نیمه دومهجری بوده است.
در زمینه خلافت علی بن ابیطالب(علیه السلام)، ضمن قبول امامت و خلافت آن حضرت و مشروع دانستن آن، قاطعانه معتقدند آن حضرت از خلافت و امامت مسلمین، سهمی بیش از خلیفه چهارم بودن، ندارد.
در میان مسلمین، رهبران مرجئه تنها ابوثوبان مرجی بنیانگذار فرقه ثوبانیه است که اعتقاد دارد غیر قریشی نیز میتواند امام باشد و بر آن است که هر کس اقامه کتاب و سنت کند، میتواند امام باشد.
او معتقد است که امامت به اجماع اثبات میگردد، اما تقریبا همه فرق دیگر مرجئه اصل و نسب را در موضوع امامت شرط دانسته و اعتقاد دارند امام باید قریشی باشد.
اهمیت مرجئه از حیث سیاسی بیشتر با توجه به دوره حکومت بنی امیه و علی الخصوص حکومت معاویه و یزید مشخص میشود ؛ معاویه که خود فرزند ابوسفیان از بزرگان قریش بود ؛ فرزند کسی که اسلام نیاورد، مگر زمانی که از جان خود بیمناک شد.
معاویه کسی بود که نسبت به اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و آله) - که هنوز در زمان خلافت او زنده بودند - هیچ فضیلتی نداشت تا به او اولویتی برای خلافت ببخشد.
او کسی بود که هیچ تقیدی به شعائر الهی چه در زندگی شخصی و چه در اداره حکومت نداشت.
از مهمترین کارهایی که او با این سابقه نه چندان روشن برای موجه جلوه دادن قدرت خود انجام داد، تبدیل خلافت به سلطنت بود.
سلطنت دارای یک خصیصه اصلی است و آن این که در سلطنت مردم
میباید کاملا نسبت به سلطان مطیع باشند و کوچکترین اعتراضی به شیوه عمل سلطان ننمایند و سلوک سلطان را عین حق بدانند.
این خواسته با توجه به این که هنوز بیش از سه دهه از وفات پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) نگذشته بود و با فرهنگ نبوی تقابل آشکار داشت، براحتی محقق نمیشد.
معاویه برای تحقق بخشیدن سلطنت نیازمند پشتوانهای تئوریک داشت و این پشتوانه از طریق تفکر ارجائ قابل حصول بود.
با توجه به چگونگی شکلگیری اندیشه مرجئه از حیث تاریخی دست پنهان امویان را در آن میبینیم.
اندیشه مرجئه در ابتدا به این شکل به وجود آمد که گویی گروهی از مسلمانان نمیخواهند خدشهای بر جامه تقوی و اعتقاد آنان وارد شود.
این عده درباره قتل عثمان گفتند برخی یاران عثمان میگویند او مظلوم کشته شده است؛ ما تصدیق میکنیم.
عدهای میگویند علی و یاران او برحقند و ما همگی آنها را بر حق میدانیم.
ما نه آنان را محکوم میکنیم و نه حمایت.
اما همگی آنها را به خداوند وا میگذاریم تا خود در مورد آنها داوری کند.
پیش زمینه این سخن این است که سبب قتل عثمان ؛ علی(علیه السلام) و یاران او هستند.
یعنی امری را که توسط معاویه و یارانش به علی(علیه السلام) نسبت دادند و حضرت علی(علیه السلام) و یارانش هیچ گاه آن را نپذیرفتند، از پیش برای مرجئه پذیرفته شده است.
آنها، پس از پذیرفتن این مطلب میگویند ما نمیدانیم علی(علیه السلام) که عثمان را کشت بر حق بوده است و یا اینکه عثمان مظلوم کشته شده است.
تقویت اندیشه مرجئه در زمان خلافت معاویه و یزید سبب شد که مخالفت علنی اعمال خلیفه با شرایع اسلام به این شکل توجیه شود که اولاً مرتکب کبائر از دایره اسلام خارج نیست و بنابراین خلیفه زمان که مرتکب کبائر شده، هنوز مومن است و از این جهت منعی در ادامه خلافت او نیست.
در ثانی در امور سیاسی، خلیفه خود میداند چه کند و ما از درستی و نادرستی اعمال او مطلع نیستیم و قضاوت در مورد اعمال او به خداوند در روز جزا مربوط میشود.
خلیفه اموی به صرف این که مرتکب اعمالی شده باشد که مسلمین آن را گناه میدانند، از عضویت در امت اسلامی محروم نمیشود.
بنابراین، قیام علیه امویان مشروع نبود و مرجئه مقدم بر هر چیز، گروهی بودند که از امویان بر مبنایاحکام دین پشتیبانی میکردند.
نتیجه چنین اندیشهای این بود که نخبگان جامعه به زهد و انزوای سیاسی روی آورند و از اعتراضات سیاسی پرهیز کنند و زمینه سلطنت بنی امیه فراهمتر شود.
البته بعدها در حکومت بنی امیه بین مرجئه و حکومت اختلافات و حتی نزاع هایی به وجود آمد که علت آن از حوصله این مقاله خارج است.(1)
و يعقوب بن سالم از امام صادق(علیه السلام) روايت مىكند كه فرمود:
«كودك هفت سال بازى مىكند و هفت سال [خواندن و] نوشتن فرامىگيرد و هفت سال حلال و حرام مىآموزد.»(2)
روایت در کتاب «جامع أحاديث الشیعه» آمده است(1):
در وصيّت اميرمؤمنان(علیه السلام) به امام حسن مجتبى(علیه السلام) آمده:
«... بنىإنّى لمّا رأيتُنى قد بلغتُ سِنّاً ورأيتُنى ازدادُ وهناً بادرت بوصيّتى إليك وأوردت خصالًا منها قبل أن يعجل بىأجلى دون أن أفضى إليك بما فى نفسى أو أن أنقص فى رأيى كما نقصت فى جسمى أو يسبقنى إليك بعض غلبات الهوى أو فتن الدّنيا فتكون كالصّعب النّفور وإنّما قَلْب الحَدَثِ كالأرض الخالية ما ألقِىَ فيهامن شىء قبلتْه فبادرتك بالأدب قبل أن يقسوَ قلبك ويشتغل لبّك الخبر؛ اى پسر عزيزم هنگامى كه ديدم ساليانى از من گذشت و توانايىام رو به كاستى رفت به نوشتن وصيّت براى تو شتاب كردم و قطعههايى از وصيّتم را براى تو بر شمردم پيش از آن كه اجَلَم فرا رسد و رازهاى درونم را به تو منتقل نكرده باشم و يا در فكرم كاستى پديد آيد آن گونه كه در بدنم پديد آمده و يا هواهاى مسلّط نفسانى و يا فتنههاى دنيا بر تو هجوم آورد و تو چون كسى شوى كه تن نمىدهد و چموشى مىكند و قلب نوجوان چون زمين كاشته نشده آماده پذيرش هر بذرى است كه در آن پاشيده شود، پس در تربيت تو شتاب كردم پيش از آن كه دل تو سخت شود و عقل تو به چيز ديگرى مشغول گردد...»
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«أكرموا أولادكم وأحسنوا أدبهم يغفر لكم؛ فرزندانتان را گرامى داريد و نيكو ادب كنيد، آمرزيده مىشويد.»
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در جای دیگری فرمود:
1) همان، ج26، ص: 850.
«لَأن يؤدّب أحدكم ولده خير له من أن يتصدّق بنصف صاع كلّ يوم؛ اينكه يكى از شما فرزندش را ادب نمايد براى او بهتر از اين است كه هر روز نيم صاع (يك كيلو و نيم) صدقه دهد.»
آن حضرت(صلی الله علیه و آله) به برخى از اطفال نگاه میكرد و میفرمود:
«ويل لأولاد آخر الزّمان من آبائهم فقيل يا رسول اللَّه من آبائهم المشركين فقال لا من آبائهم المؤمنين لا يعلّمونهم شيئاً من الفرائض وإذا تعلّموا أولادهم منعوهم ورضوا عنهم بعرض يسير من الدّنيا فأنا منهم برىء وهم منّى بُرَآء؛ واى بر فرزندان آخر الزمان از دست پدرانشان! سؤال شد: اى رسول خدا! از دست پدران مشركشان. حضرت فرمود: نه از دست پدران مؤمنشان كه چيزى از واجبات را به آنان نمىآموزند و هنگامى هم كه فرزندانشان بياموزند پدران آنان را منع مىكنند و تنها به داشتن متاع كمى از دنيا از آنان راضى مىشوند. من از اين پدران و آنان از من بيزارند.»
امير مؤمنان على(علیه السلام) فرمود:
«علّموا صبيانكم الصّلاة وخذوهم بها إذا بلغوا الحلم؛ به فرزندانتان نماز را بياموزيد و هنگامى كه محتلم مىشوند آنان را به نماز بگيريد. (درباره نماز مؤاخذه كنيد).»
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«علّموا أولادكم السّباحة والرّماية؛ به فرزندانتان شنا و تيراندازى بياموزيد.»
عبداللَّه بن فضاله گويد: از امام صادق و امام باقر(عهما) شنيدم كه مىفرموند:
«إذا بلغ الغلام ثلاث سنين يقال له قل لا إله إلّااللَّه سبع مرّات ثمّ يترك حتّى تتمّ له ثلاث سنين وسبعة أشهر وعشرون يوماً فيقال له قل محمّد رسول اللَّه سبع مرّات ويترك حتّى يتمّ له أربع سنين ثمّ يقال له قل سبع مرّات صلّ اللَّه على محمّد وآله
ثمّ يترك حتّى يتمّ له خمس سنين ثمّ يقال له أيّهما يمينك وأيّهما شمالك فإذا عرف ذلك حوّل وجهه إلى القبلة ويقال له اسجد ثمّ يترك حتّى يتمّ له سبع سنين فإذا تمّ له سبع سنين قيل له اغسل وجهك وكفّيك فإذا غسلهما قيل له صلّ ثمّ يترك حتّى يتمّ له تسع سنين فإذا تمّت له تسع سنين علّم الوضوء وضرب عليه وأمر بالصّلاة وضرب عليها فإذا تعلّم الوضوء والصّلاة غفر اللَّه عزّوجلّ (له و فقيه) لوالديه إن شاء اللَّه؛ هنگامى كه پسر سه ساله شود به او گفته مىشود: بگو لا اله الّا اللَّه هفت بار، سپس رها مىگردد تا سه سال و هفت ماه و بيست روزش كامل گردد، پس به او گفته مىشود كه بگو: محمّد رسول خداست، هفت بار. باز رها مىشود تا چهار سالش كامل گردد سپس به او گفته مىشود كه هفت بار بگو صلّى اللَّه على محمّد وآله (درود خدا بر محمّد و خاندان او باد) سپس رها مىگردد تا پنج سالش كامل گردد، پس از آن به او گفته مىشود: دست راست و چپت كدام است و چون دست راست و چپش را شناخت چهرهاش را به سوى قبله مىگردانند و به او گفته مىشود سجده كن. سپس رها مىشود تا هفت سالش كامل شود و چون هفت سال او تمام گشت به او گفته مىشود صورت و دو دستت را بشوى و چون اين دو را شست به او گفته مىشود نماز بخوان سپس رها مىشود تا نه سالش كامل گردد و چون نه سالش تمام شد وضو به او مىآموزند و براى وضو او را تنبيه مىكنند و دستور نماز خواندن به او داده مىشود و براى نماز تنبيه مىگردد و چون وضو و نماز را آموخت خداوند او و پدر و مادرش را مىآمرزد ان شاءاللَّه.»
و فى رواية السّكونىّ (2) قوله(علیه السلام) أبلغوا معلّمكم إن ضربكم فوق ثلاث ضربات فى الأدب اقتصّ منه.(1)
1) . بروجردی، حسین، جامع أحادیث الشیعة فی احکام الشریعة، ج26، ص: 850.
حکم شرعی تنبیه و تأدیب بدنی کودک(1)
ص: 91 الی 114.
به هیچ عنوان شرع توصیه به زدن و آسیب زدن به کودک نمیکند، بلکه لازم است درک صحیحی از رفتارهای کودکان و نوجوانان داشته باشیم و با کرامت و بزرگی با آنها باید صحبت کنیم و اگر هم خطایی میبینیم به درستی او را راهنمایی کنیم.
طبق ماده 49 قانون مجازات اسلامی، اطفال نابالغ از مسوولیت کیفری مبرا هستند یعنی مورد تنبیه و مجازات قرار نمیگیرند و طبق تبصره 2 همین ماده هرگاه برای تربیت اطفال بزهکار تنبیه بدنی آنان ضرورت پیدا کند تنبیه بایستی به میزان و مصلحت باشد. طبق نظر برخی از صاحبنظران حقوقی این ماده قانونی اعمال خشونت بر کودک را مجاز دانسته است. با توجه به آنکه دین مبین اسلام همواره بر رفتار محبتآمیز با کودکان تاکید دارد و فرزندان را امانتهایی نزد والدین توصیف کرده است، نظر حضرتعالی درخصوص اعمال تنبیه بدنی کودکان چیست و آیا اعمال تنبیه بدنی، شخصیت انسانی کودکان را زیر سؤال نمیبرند؟ همچنین بفرمایید تنبیه کودکان به میزان و مصلحت در شرع چه مفهومی دارد؟
1) . صانعی، ابوذر، مقالۀ «روشهای تأدیب کودک از نظر فقه و روانشناسی»، دوفصلنامه علمی – پژوهشی «مطالعات فقه تربیتی»، شماره8، دوره4، پاییز و زمستان 1396،
حضرت آیتالله العظمی مکارم شیرازی(حفظه):
باسمه تعالی، تنبیه بدنی کودکان در عصر و زمان ما عوارض و پیامدهای نامطلوبی دارد و، لذا حتیالامکان باید از آن صرفنظر کرد و از طرق دیگر، نظیر تشویقها یا محرومیت از برخی امکانات و مسافرتها و تفریحات با آنها برخورد کرد.
حضرت آیتالله العظمی صافی گلپایگانی(حفظه):
بسمالله الرحمن الرحیم، تأدیب فرزندان بر پدر لازم است لکن در حدودی که شارع مقدس اجازه داده و دستور شرع به اتفاق همه مراجع تقلید دامت برکاتهم این است که تنبیه باید به نحوی باشد که موجب دیه نشود.
حضرت آیتالله العظمی نوری همدانی(حفظه):
بسمه تعالی، بعد از سلامدر فرض سؤال آنچه را که اسلام در موارد خاص خودش تجویز فرموده تأدیب است و با شرایط آن انجام میگیرد و خشونت به حساب نمیآید بلکه یک نوع برنامهی بازدارنده است که واقعا در جهت اصلاح امر طفل میباشد و، لذا آن را کاملا محدود کرده است که از آن نباید تجاوز بکنند.»
سؤال: آیا تأدیب و زدن فرزندان توسط والدین تا چه مقدار جایز است؟
حضرت آیت الله خامنهای(حفظه):
تا حدی که موجب دیه نشود، مانع ندارد.
حضرت آیت الله مکارم شیرازی(حفظه):
در عصر و زمان ما تنبیه بدنی مناسب نیست. حتی الامکان از راه و روشهای دیگر برای تأدیب استفاده کنید.
حضرت آیت الله سیستانی(حفظه):
اگر مانع نباشد، آهسته اشکال ندارد.
حضرت آیت الله فاضل لنکرانی(ره):
تا مقداری که موجب دیه نشود، توسط پدر جایز است.
حضرت آیت الله صافی گلپایگانی(حفظه):
برای تربیت در موارد لزوم به مقداری که موجب دیه نشود، اشکال ندارد.
حضرت آیت الله بهجت(ره):
تا حدی که ایجاب دیه نرسد.
حضرت آیت الله تبریزی(ره):
در صورتی که تأدیب متوقف بر زدن باشد به مقداری که تربیت بر آن منحصراً متوقف است، باید انجام شود و به مجروح کردن و امثال آن نباید منجر شود.
در صورتی که تأدیب متوقف بر زدن باشد به مقداری که تربیت بر آن منحصراً متوقف است، باید انجام شود و به مجروح کردن و امثال آن نباید منجر شود.
روایاتی که زدن را در کنار تأدیب مطرح میکند از نظر سند، صحیحه نمیباشد، وبه حد تواتر همنمیرسد.
روایات مذکور از یک وحدت مفهومی نیز برخوردار نمیباشد.
در بعضی از این روایات، نهی از زدن شده است و در مقابل، امر به محدود ساختن فرزند شده است.
در هیچ آیه وروایتی در امر تربیت فرزند، توصیه به ضرب نشده است.
در روایاتی که راوی به دنبال گرفتن مجوز برای زدن وسیع میباشد، امام(علیه السلام) سعی بر محدود کردن ضرب دارند.
عنصر زمان و مکان در مقام افتاء، بسیار تأثیر گذار است و در این زمان که فاصله زیادی با زمان صدر اسلام و فرهنگ جاهلیت در جزیرة العرب دارد زدن فرزند جایگاه تربیتی در جامعه ندارد.
زدن در لغت و واژه تأدیب، لازم وضروری نیست و، لذا دلیلی بر استفاده عنصر ضرب و زدن در کلمه تأدیب، وجود ندارد.
از روایات وفتواهای مراجع استفاده میشود که والدین حق زدنی که موجب دیه و حد شود ندارند.
دلیل متقنی بر جواز زدن در جهت تربیت فرزند، در فرهنگ امروز جامعه نداریم و اگر ادعای اجماع فقهاء و دانشمندان شود، با وجود روایات غیر صحیحی که داشتیم، این اجماع را حمل بر اجماع مدرکی میکنیم واعتبار ندارد.
قرآن کریم میفرماید:
«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لِيَسْتَأْذِنْكُمُ الَّذينَ مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ وَ الَّذينَ لَمْ يَبْلُغُوا الْحُلُمَ مِنْكُمْ ثَلاثَ مَرَّاتٍ مِنْ قَبْلِ صَلاةِ الْفَجْرِ وَ حينَ تَضَعُونَ ثِيابَكُمْ مِنَ الظَّهيرَةِ وَ مِنْ بَعْدِ صَلاةِ الْعِشاءِ ثَلاثُ عَوْراتٍ لَكُمْ لَيْسَ عَلَيْكُمْ وَ لا عَلَيْهِمْ جُناحٌ بَعْدَهُنَّ طَوَّافُونَ عَلَيْكُمْ بَعْضُكُمْ عَلى بَعْضٍ كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْآياتِ وَ اللَّهُ عَليمٌ حَكيمٌ * وَ إِذا بَلَغَ الْأَطْفالُ مِنْكُمُ الْحُلُمَ فَلْيَسْتَأْذِنُوا كَمَا اسْتَأْذَنَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ وَ اللَّهُ عَليمٌ حَكيمٌ»؛(1)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! بردگان شما، و همچنين كودكانتان كه به حدّ بلوغ نرسيدهاند، در سه وقت بايد از شما اجازه بگيرند: پيش از نماز صبح، و نيمروز هنگامى كه لباسهاى (معمولى) خود را بيرون مىآوريد، و بعد از نماز عشا؛ اين سه وقت خصوصى براى شماست؛ امّا بعد از اين سه وقت، گناهى بر شما و بر آنان نيست (كه بدون اذن وارد شوند) و بر گرد يكديگر بگرديد (و با صفا و صميميّت به يكديگر خدمت نماييد). اين گونه خداوند آيات را براى شما بيان مىكند، و خداوند دانا و حكيم است! و هنگامى كه اطفال شما به سنّ بلوغ رسند بايد اجازه بگيرند، همان گونه كه اشخاصى كه پيش از آنان بودند اجازه مىگرفتند؛ اينچنين خداوند آياتش را براى شما بيان مىكند، و خدا دانا و حكيم است!»
1) . نور / 58 و 59.
ثلاث: كوفيان- به جز حفص- به نصب و ديگران به رفع خواندهاند. رفع بنا بر اين است كه خبر مبتداى محذوف باشد و نصب بنا بر اين است كه خبر از مبتداى محذوف باشد.
قبلاً احكام مربوط به زن و مرد را بيان كرد. اكنون درباره يك مسأله مهم، مربوط به آمد و رفت غلامان و اطفال در خانهها مىفرمايد:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِيَسْتَأْذِنْكُمُ الَّذِينَ مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ وَ الَّذِينَ لَمْ يَبْلُغُوا الْحُلُمَ مِنْكُمْ ثَلاثَ مَرَّاتٍ»؛ «اى مردم مؤمن غلامان و كنيزان و اطفال نابالغ خود را امر كنيد كه وقتى میخواهند وارد اطاق خلوت شما شوند، از شما اذن بگيرند.»
برخى گفتهاند:تنها غلامان بايد اذن بگيرند نه كنيزان. از امام باقر و امام صادق(علیه السلام) نيز چنين روايت شده است. مقصود از كودك، بچهاى است كه عورت را تميز میدهد. جبائى مىگويد:
اذن گرفتن در همه حال واجب است مگر براى بردگان و كودكان كه فقط در سه وقت واجب است.
«مِنْ قَبْلِ صَلاةِ الْفَجْرِ»؛ يكى پيش از نماز صبح زيرا در اين حال ممكن
است انسان برهنه به خوابگاه رفته باشد يا اينكه به حالى باشد كه نخواهد كسى او را ببيند.
«وَ حِينَ تَضَعُونَ ثِيابَكُمْ مِنَ الظَّهِيرَةِ»؛ ديگر به هنگام خواب نيمروز كه لباس را از تن بيرون آوردهايد.
«وَ مِنْ بَعْدِ صَلاةِ الْعِشاءِ»؛ و نيز بعد از نماز عشاء كه مرد با همسر خود خلوت میكند. فرمان خدا اين است كه در اين سه وقت كه موقع خلوت و استراحت است، كودكان و غلامان اجازه بگيرند، پس از تفصيل اين سه وقت، اكنون درباره آن به طور اجمال مىفرمايد.
«ثَلاثُ عَوْراتٍ لَكُمْ»؛ اين سه وقت براى شما عورتند. علت اينكه وقت را عورت ناميده، اين است كه انسان در اين اوقات لباس را از تن بيرون مىكند و عورتش ظاهر مىشود.
سدى مىگويد: بعضى از اصحاب دوست میداشتند كه در اين سه وقت با همسران خود در آميزند و با غسل به مسجد بروند و نماز بخوانند. خداوند امر كرد كه غلامان و اطفال در اين سه وقت اجازه بگيرند.
«لَيْسَ عَلَيْكُمْ وَ لا عَلَيْهِمْ جُناحٌ بَعْدَهُنَ»؛ پس از اين سه وقت، بر شما مؤمنين و بر غلامان و كودكان گناهى نيست كه بدون اجازه داخل شوند.
«طَوَّافُونَ عَلَيْكُمْ»؛ اينها خدمتگزاران شمايند و چارهاى ندارند جز اينكه در اوقات ديگر بدون اجازه بر شما وارد شوند و بر آنها دشوار است كه هميشه از شما اجازه بگيرند.
در جاى ديگر مىفرمايد: «وَ يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ»؛(1)
«پسركانى كه در بهشت جاودانيند خدمتگزار آنانند.»
«بَعْضُكُمْ عَلى بَعْضٍ»؛ اين بردگان بر شما موالى طواف مىكنند و خدمتگزار شمايند.
«كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْآياتِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ»؛ همانطورى كه در اين آيه دستورات خود را براى شما بيان كرد، دلائل احكام خود را براى شما بيان میدارد.
«وَ إِذا بَلَغَ الْأَطْفالُ مِنْكُمُ الْحُلُمَ فَلْيَسْتَأْذِنُوا كَمَا اسْتَأْذَنَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ»؛ هر گاه كودكان نابالغ شما به سن بلوغ رسيدند، بايد در همه اوقات از شما اجازه بگيرند. همانطورى كه ساير بزرگسالان آزاد اجازه مىگرفتند.
«كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ»؛ خداوند همانطور كه دستور خود را در اين آيه براى شما بيان كرد، دستورات ديگر خود را نيز بيان میكند و خداوند دانا و حكيم است. سعيد بن مسيب گويد: منظور اين است كه انسان بايد از مادر خود اجازه بگيرد.(2)
همانگونه كه قبلاً هم گفتهايم مهمترين مسألهاى كه در اين سوره، تعقيب شده مسأله عفت عمومى و مبارزه با هر گونه آلودگى جنسى است كه در ابعاد مختلف مورد بررسى قرار گرفته، آيات مورد بحث نيز به يكى از امورى كه با اين مسأله ارتباط دارد پرداخته و خصوصيات آن را تشريح مىكند و آن مسأله اذن گرفتن
كودكان بالغ و نابالغ به هنگام ورود به اطاقهايى است كه مردان و همسرانشان ممكن است در آن خلوت كرده باشند.
نخست مىگويد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد بايد مملوكهاى شما (بردگانتان) و همچنين كودكانتان كه به حد بلوغ نرسيدهاند در سه وقت از شما اجازه بگيرند»؛ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِيَسْتَأْذِنْكُمُ الَّذِينَ مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ وَ الَّذِينَ لَمْ يَبْلُغُوا الْحُلُمَ مِنْكُمْ ثَلاثَ مَرَّاتٍ».
«قبل از نماز فجر و در نيمروز هنگامى كه لباسهاى (معمولى) خود را بيرون مىآوريد، و بعد از نماز عشاء»؛ «مِنْ قَبْلِ صَلاةِ الْفَجْرِ وَ حِينَ تَضَعُونَ ثِيابَكُمْ مِنَ الظَّهِيرَةِ وَ مِنْ بَعْدِ صَلاةِ الْعِشاءِ».
«ظهيرة» چنان كه راغب در مفردات و فيروزآبادى در قاموس مىگويند:
به معنى نيمروز و حدود ظهر است كه مردم در اين موقع معمولاً لباسهاى رويى خود را در مىآورند و گاهمرد و زن با هم خلوت مىكنند.
«اين سه وقت، سه وقت پنهانى و خصوصى براى شما است»؛ «ثَلاثُ عَوْراتٍ لَكُمْ».
«عورة» در اصل از مادۀ «عار» به معنى «عيب» است و از آنجا كه آشكار شدن آلت جنسى مايه عيب و عار است در لغت عرب به آن عورت اطلاق شده.
كلمۀ «عورة» گاه به معنى شكاف در ديوار و لباس و مانند آن نيز آمده است و گاه به معنى مطلق عيب مىباشد، و به هر حال اطلاق كلمه عورت بر اين اوقات سه گانه به خاطر آن است كه مردم در اين اوقات خود را زياد مقيد به پوشانيدن خويش مانند ساير اوقات نمىكنند و يك حالت خصوصى دارند.
بديهى است اين دستور متوجه اولياى اطفال است كه آنها را وادار به انجام اين برنامه كنند، چرا كه آنها هنوز به حد بلوغ نرسيدهاند تا مشمول تكاليف الهى باشند، و به همين دليل مخاطب در اينجا اولياء هستند.
ضمناً اطلاق آيه هم شامل كودكان پسر و هم كودكان دختر مىشود، و كلمۀ «الذين» كه براى جمع مذكر است مانع از عموميت مفهوم آيه نيست، زيرا در بسيارى از موارد اين تعبير به عنوان تغليب بر مجموع اطلاق مىگردد همانگونه كه در آيه وجوب روزه تعبير به «الذين» شده و منظور عموم مسلمانان است.(1)
ذكر اين نكته نيز لازم است كه آيه از كودكانى سخن مىگويد كه به حد تميز رسيدهاند و مسائل جنسى و عورت و غير آن را تشخيص مىدهند، زيرا دستور اذن گرفتن خود دليل بر اين است كه اين اندازه مىفهمند كه اذن گرفتن يعنى چه؟ و تعبير به «ثلاث عورات" شاهد ديگرى بر اين معنى است.
اما اينكه اين حكم در مورد بردگان مخصوص به بردگان مرد است يا كنيزان را نيز شامل مىشود روايات مختلفى وارد شده هر چند ظاهر عام است و شامل هر دو گروه مىشود و به همين دليل روايت موافق ظاهر را مىتوان ترجيح داد.
در پايان آيه مىفرمايد: «بر شما و بر آنها گناهى نيست كه بعد از اين سه وقت بدون اذن وارد شوند، و بعضى به ديگرى خدمت كنند و گرد هم (با صفا و صميميت) بگردند»؛ «لَيْسَ عَلَيْكُمْ وَ لا عَلَيْهِمْ جُناحٌ بَعْدَهُنَّ طَوَّافُونَ عَلَيْكُمْ بَعْضُكُمْ عَلى بَعْضٍ».
آرى «اين چنين خداوند آيات را براى شما تبيين مىكند و خدا عالم و حكيم است»؛ «كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْآياتِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ».
1) . بقره / 83.
واژۀ «طوافون» در اصل از مادۀ «طواف» به معنى گردش دور چيزى است، و چون به صورت صيغه مبالغه آمده به معنى كثرت در اين امر مىباشد، و با توجه به اينكه بعد از آن «بَعْضُكُمْ عَلى بَعْضٍ» آمده مفهوم جمله اين مىشود كه در غير اين سه وقت شما مجاز هستيد بر گرد يكديگر بگرديد و رفت و آمد داشته باشيد و به هم خدمت كنيد.
و به گفته «فاضل مقداد» در «كنز العرفان» اين تعبير در حقيقت به منزله بيان دليل براى عدم لزوم اجازه گرفتن در سائر اوقات است، چرا كه اگر بخواهند مرتبا رفت و آمد داشته باشند و در هر بار اذن دخول بخواهند كار مشكل مىشود(1).
در آيه بعد حكم بالغان را بيان كرده، مىگويد: «هنگامى كه اطفال شما به سن بلوغ رسند بايد در همه اوقات اجازه بگيرند، همانگونه كه اشخاصى كه قبل از آنها بودند اجازه مىگرفتند»؛ «وَ إِذا بَلَغَ الْأَطْفالُ مِنْكُمُ الْحُلُمَ فَلْيَسْتَأْذِنُوا كَمَا اسْتَأْذَنَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ».
واژۀ «حلم» (بر وزن «كتب») به معنى عقل آمده است و كنايه از بلوغ است كه معمولاً با يك جهش عقلى و فكرى توام است، و گاه گفتهاند «حلم» به معنى رؤيا و خواب ديدن است، و چون جوانان، مقارن بلوغ، صحنههايى در خواب مىبينند كه سبب احتلام آنها مىشود اين واژه به عنوان كنايه در معنى بلوغ به كار رفته است.
به هر حال از آيه فوق چنين استفاده مىشود كه حكم بالغان با اطفال نابالغ متفاوت است، زيرا كودكان نابالغ طبق آيه قبل تنها در سه وقت موظف به اجازه
1) . فاضل مقداد، مقداد بن عبدالله، کنز العرفان فی فقه القرآن، ج 2، ص: 225.
گرفتن هستند، چون زندگى آنها با زندگى پدران و مادران آن قدر آميخته است كه اگر بخواهند در همه حال اجازه بگيرند مشكل خواهد بود، و از اين گذشته احساسات جنسى آنها هنوز به طور كامل بيدار نشده، ولى نوجوانان بالغ طبق اين آيه كه اذن گرفتن را به طور مطلق براى آنها واجب دانسته موظفند در همه حال به هنگام ورود بر پدر و مادر اذن بطلبند.اين حكم مخصوص به مكانى است كه پدر و مادر در آنجا استراحت مىكنند و گرنه وارد شدن در اطاق عمومى (اگر اطاق عمومى داشته باشند) مخصوصاً به هنگامى كه ديگران هم در آنجا حاضرند، و هيچگونه مانع و رادعى در كار نيست اجازه گرفتن لزومى ندارد.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه جملۀ «كَمَا اسْتَأْذَنَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ» اشاره به بزرگسالان است كه در همه حال به هنگام وارد شدن در اطاق موظف به اجازه گرفتن از پدران و مادران بودند، در اين آيه افرادى را كه تازه به حد بلوغ رسيدهاند همرديف بزرگسالان قرار داده كه موظف به استيذان بودند.
در پايان آيه براى تأكيد و توجه بيشتر مىفرمايد: «اين گونه خداوند آياتش را براى شما تبيين مىكند و خداوند عالم و حكيم است»؛ «كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ».
اين همان تعبيرى است كه در ذيل آيه قبل بود بدون هيچگونه تغيير، جز اينكه در آن آيۀ «الآيات» بود و در اينجا «آياته» كه از نظر معنى تفاوت چندانى ندارد.
براى ريشه كن ساختن يك مفسده اجتماعى مانند اعمال منافى عفت تنها توسل به اجراى حدود و تازيانه زدن منحرفان كافى نيست، در هيچ يك از مسائل اجتماعى چنين برخوردى نتيجه مطلوب را نخواهد داد؛ بلكه بايد مجموعهاى ترتيب داد از آموزش فكرى و فرهنگى آميخته با آداب اخلاقى و عاطفى، و همچنين آموزشهاى صحيح اسلامى، و ايجاد يك محيط اجتماعى سالم، سپس مجازات را به عنوان يك عامل در كنار اين عوامل در نظر گرفت.
به همين دليل در اين سوره نور كه در واقع سوره عفت است از مجازات تازيانه مردان و زنان زناكار شروع مىكند، و به مسائل ديگر مانند فراهم آوردن وسائل ازدواج سالم، رعايت حجاب اسلامى، نهى از چشمچرانى، تحريم متهم ساختن افراد به آلودگى ناموسى، و بالآخره اجازه گرفتن فرزندان به هنگام ورود به خلوتگاه پدران و مادران، گسترش مىدهد.
اين نشان مىدهد كه اسلام از هيچ يك از ريزهكاریهاى مربوط به اين مسأله غفلت نكرده است.
خدمتكاران موظفند به هنگام ورود در اطاقى كه دو همسر قرار دارند اجازه بگيرند.
كودكان بالغ نيز موظفند در هر وقت بدون اجازه وارد نشوند، حتى كودكان نابالغ كه مرتبا نزد پدر و مادر هستند نيز آموزش داده شوند كه لا اقل در سه وقت
(قبل از نماز صبح و بعد از نماز عشاء و هنگام ظهر كه پدران و مادران به استراحت مىپردازند) بدون اجازه وارد نشوند.
اين يك نوع ادب اسلامى است هر چند متأسفانه امروز كمتر رعايت مىشود و با اينكه قرآن صريحاً آن را در آيات فوق بيان كرده است، در نوشتهها و سخنرانىها و بيان احكام نيز كمتر ديده مىشود كه پيرامون اين حكم اسلامى و فلسفه آن بحث شود، و معلوم نيست به چه دليل اين حكم قطعى قرآن مورد غفلت و بىتوجهى قرار گرفته؟! گر چه ظاهر آيه وجوب رعايت اين حكم است حتى اگر فرضا آن را مستحبّ بدانيم باز بايد از آن سخن گفته شود، و جزئيات آن مورد بحث قرار گيرد.
بر خلاف آنچه بعضى از سادهانديشان فكر مىكنند كه كودكان سر از اين مسائل در نمىآورند و خدمتكاران نيز در اين امور باريك نمىشوند ثابت شده است كه كودكان (تا چه رسد به بزرگسالان) روى اين مسأله فوقالعاده حساسيت دارند، و گاه مىشود سهلانگارى پدران و مادران و بر خورد كودكان به منظرههايى كه نمىبايست آن را ببينند سرچشمه انحرافات اخلاقى و گاه بيماریهاى روانى شده است.
ما خود با افرادى بر خورد كرديم كه به اعتراف خودشان بر اثر بىتوجهى پدران و مادران به اين امر و مشاهده آنان در حال آميزش جنسى يا مقدمات آن به مرحلهاى از تحريك جنسى و عقده روانى رسيده بودند كه عداوت شديد پدر و مادر در سر حد قتل! در دل آنها پيدا شده بود، و خود آنها نيز شايد تا مرز انتحار پيش رفته بودند! اينجا است كه ارزش و عظمت اين حكم اسلامى آشكار مىشود كه
مسائلى را كه دانشمندان امروز به آن رسيدهاند از چهارده قرن پيش در احكام خود پيش- بينى كرده است.
و نيز در همين جا لازم مىدانيم به پدران و مادران توصيه كنيم كه اين مسائل را جدى بگيرند، و فرزندان خود را عادت به گرفتن اجازه ورود بدهند، و همچنين از كارهاى ديگرى كه سبب تحريك فرزندان مىگردد از جمله خوابيدن زن و مرد در اطاقى كه بچههاى مميز مىخوابند تا آنجا كه امكان دارد پرهيز كنند، و بداننداين امور از نظر تربيتى فوقالعاده در سرنوشت آنها مؤثر است.
جالب اينكه در حديثى از پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) مىخوانيم كه فرمود:
«اياكم و ان يجامع الرجل امرأته و الصبى فى المهد ينظر اليهما؛(1)مبادا در حالى كه كودكى در گهواره به شما مىنگرد آميزش جنسى كنيد!»(2)
امام صادق(علیه السلام) فرمودند:
«يُفَرَّقُ بَيْنَ الْغِلْمَانِ وَ النِّسَاءِ فِي الْمَضَاجِعِ إِذَا بَلَغُوا عَشْرَ سِنِينَ؛(3)هنگام خوابیدن، فرزندانی که سن آنان به ده سالگی رسیده است، بسترشان را از بانوان جدا کنید.»
در هر مرحله از زندگی کودک، والدین با چالشهایی روبهرو هستند که هر کدام آن را به شیوه خود حل میکنند؛ از شیر گرفتن، آموزش دستشویی رفتن و
بالاخره جدا خواباندن کودک، برای بسیاری از پدر و مادرها یک مشکل بزرگ تلقی میشود.
جدایی محل خواب کودک از والدین تا قبل از یک سالگی و به خصوص 6 ماهگی به هیچ وجه توصیه نمیشود، زیرا کودک در این سنین بسیار آسیب پذیر و به تغذیه در شبانه روز نیازمند است.
بودن نوزاد در کنار والدینش سبب میشود که احساس امنیت در کودک شکل بگیرد، تا قبل از 6 ماهگی امکان ابتلا به سندروم مرگ نهایی نوزاد در بین ساعات 22 تا 10 صبح وجود دارد، در این عارضه کودک در خواب دچار مشکل تنفسی میشود که این موضوع مرگ نوزاد را به همراه دارد، البته احتمال ابتلا به سندروم مرگ نهایی نوزاد حدود یک در هر 2 هزار مورد است.
کودکان باید در سنین زیر یک سالگی کنار والدینشان بخوابند، به دلیل اینکه مادران بسیار حساس و حتی در خواب هوشیار هستند بنابراین اگر مشکلی برای نوزادان پیش بیاید، سریع به کمک آنها میشتابند. به طور کلی نوزاد بهتر است در سال اول از زندگی خود، در اتاق والدین اما در تخت خواب جداگانه بخوابد.
در سنین یک تا دو سالگی والدین باید با پذیرش این مسأله از سوی کودک اتاق خود را از وی جدا کنند در غیر این صورت تخت کودک باید مستقل از تخت والدینش باشد.
پس از 2 سالگی روحیه خودمختاری در کودک شکل میگیرد که مادر باید همیشه آماده باشد و نسبت به گریه و بیتابی وی واکنش نشان دهد تا کودک احساس امنیت و اعتماد پیدا کند.
پس از 2 سالگی جداسازی اتاق خواب کودکان از والدینش ضروری است زیرا با این کار کودک مفهوم حریم خصوصی و فضای شخصی را میآموزد، همچنین از آن جایی که کودک، پس از 2 سالگی میتواند به راحتی راه برود و صحبت کند اگر نیازی داشته باشد میتواند آن را برای والدینش بازگو کند.
شایع ترین سؤالات والدین در خصوص جدایی محل خواب کودک از خود عبارتند از:
بله. بعد از دو سالگی به طور منطقی و علمی، توجیهی برای خواباندن فرزند در کنار والدین وجود ندارد اما گاهی وابستگی مادر به فرزند شدید است و نمیتواند او را از خود جدا کند زیرا در آغوش گرفتن فرزند به او احساس آرامش و اطمینان میدهد و دوست دارد تا سالها فرزندش در کنارش باشد. در این حالت لازم است با مادر صحبت شود و هر چه سریعتر جدایی صورت بگیرد. در اغلب موارد جدایی به دلیل وابستگی شدید مادر به فرزند انجام نمیشود، ولی به هر حال مادری هم که از لحاظ عاطفی توجه و محبت کافی به فرزندش دارد، میتواند در پایان دو سالگی جدا خواباندن کودک را شروع کند.
معمولاً والدین کودک را کنار خودشان میخوابانند و بعد او را به تخت و اتاق خود منتقل میکنند. چه کنیم که کودک خودش خوابیدن را بیاموزد؟
بهترین راه این است که فرزندمان را عادت دهیم خودش در تختش تنها
بخوابد. اینکه او را بخوابانیم و بعددر تخت بگذاریم، کار صحیحی نیست. باید از ابتدا فرزند را طوری بار بیاوریم که بداند در مورد این مسأله جدی و قاطع هستیم. البته مادر میتواند تا زمانی که کودک به خواب رود در اتاق او بماند. عادتهای دیگر مانند خواباندن در بغل یا روی پا یا در اختیار گذاشتن قسمتی از مو یا بدن مادر در دست کودک تا زمانی که به خواب برود، صحیح نیست. در مورد کودکی که چنین عادتی پیدا کرده، بهتر است مادر عروسک پشمالو در اختیارش قرار دهد تا کودک عادت کند عروسک یا بالشش را بغل بگیرد تا به خواب برود. وقتی این عادت از بین رفت، به راحتی با بردن کودک به اتاقش و ماندن مادر در کنار او، به خواب میرود.
خیر. مادر نباید به تخت کودک برود یا در اتاق او روی زمین بخوابد زیرا این کارها هم تفاوتی با خوابیدن کودک در اتاق والدین ندارد. باید کودک حس کند مادر حضور دارد، ولی این حضور به معنی خوابیدن کنار او نیست. مادر میتواند برای فرزندش کتاب بخواند یا قصه بگوید تا کودک در حالی که عروسک به بغل دارد، به خواب برود.
اگر مادری کودکش را تا حداکثر دو سالگی از خود جدا نکرد و کودک به خوابیدن کنار مادر عادت داشت، چطور میتوان جدا خواباندن کودک را آغاز کرد؟
برای جدا خواباندن کودک در مورد کودکان سه سال به بالا خیلی خوب است که از جدول ستاره استفاده کنیم. یعنی به کودکمان بگوییم هر روز صبح که بلند میشوی اگر در تختخوابت بودی، یک برچسب جایزه میگیری و مثلاً هر سه
برچسب یک جایزه بزرگ دارد. استفاده از روشهای تشویقی در جدا خواباندن کودک مؤثر هستند.
مراقب تغییر رفتارها باشید
اگر درخواستهای کودک برای خوابیدن در کنار والدین به صورت مکرر و پشتسر هم تکرار شود بدون شک عاملی موجب نا آرامی کودک شده است. انواع ترس، کابوس و… میتواند میل کودک به برگشتن به اتاق والدین را بیشتر کند. همچنین تماشای بعضی برنامهها و فیلمهایی که برای سن کودکان مناسب نیست، باعث میشود هنگام خواب شبانه دچار نگرانی و پریشانی شوند، به همین دلیل والدین باید نسبت به بروز هر نشانهای هوشیار باشند و بعد از برطرف شدن عوامل تهدید کننده، از فرزندشان انتظار اطاعت از قانون را داشته باشند.
برای جدا خواباندن کودک ابتدا فاصله او را از تختتان بیشتر کنید و بعد او را به اتاقش منتقل کنید.
او را تشویق کنید و با هر بار خوابیدن در اتاقش به او جایزه بدهید. به کودک خود وعده بدهید هر روز صبح که از خواب بلند میشود اگر در تخت خواب خودش باشد یک هدیه دریافت میکند.
در مقابل اصرار کودک به خوابیدن در اتاق شما باید مقاومت کرده و سعی کنید با سرگرمیهای مختلف او را به اتاقش ببرید.
اگر قانونی وضع میشود باید در خانه اجرا شود اما پیش از هر چیز دقت کنید که این قانون چه تاثیر روانی روی کودک دارد. در بعضی خانوادهها سابقه مشکلات
روانی وجود دارد و بنابراین احتمال بروز این مشکل درکودک هم هست و با جدا کردن او این حالت در او تشدید میشود.(1)
محل خواب کودک در آینده او نقش بسزایی دارد. در اینجا چند دلیل مهم و ضروری برای جدا کردن محل خواب کودک از والدین ذکر میکنیم؛ همچنین در مثالهایی تفاوت کودکانی که بسترشان از والدین در سن پایینتر جدا شده است را با کودکانی که تا سنین بیشتری در نزد والدین میخوابند را بررسی میکنیم.
به طور کلی کودک را از پایان یک سالگی باید از بستر پدر و مادر جدا کرد و او را در اتاق خود به تنهایی خوابانید. هرچند انجام این کار چندان راحت نیست و معمولاً والدین با انجام اینکار مشکلات جدی دارند. همچنین بسیاری از پرسشهای مراجعان در مراکز مشاوره و روانشناسی در مورد چگونگی جدا کردن محل خواب کودک از پدر و مادر است. والدین معمولاً نمیدانند که چگونه میتوانند کودک را قانع کنند. کودکان معمولاً میترسند و یا کابوس میبینند و یا بهانههای الکی و پی در پی برای تنها نخوابیدن میآورند.در اینجا چند دلیل مهم را برای جدا کردن محل خواب کودک از محل خواب پدر و مادر ذکر میکنیم:
تحقیقات متعدد روانشناسی که برای گروههای مختلف در صورت
1) . جهت مطالعۀ بیشتر ر.ک: مجله اینترنتی «بانوی ایران».
گرفته است، حکایت از آن میکند که کودکان تنها خواب، دارای اعتماد به نفس بالاتری هستند این کودکان قابلیت بیشتری برای شکوفا کردن استعدادها و تواناییهای خود در بزرگسالی نشان میدهند. همچنین کودکان مذکور، کمتر از همنوعان و همسالان خود میترسند و این خود میتواند دلیل محکم و مهمی برای جدا خواباندن کودک باشد. کودکی که توانایی جدا خوابیدن را دارد، بیش از سایر همسالان، از استقلال برخوردار است. هر چند ممکن است کودک در ابتدا کابوس ببیند و یا بهانههای مکرری را برای بازگشتن به بستر شما فراهم کند، اما بهتر است در این مورد با اصول کاربردی روانشناسی مقابله کنید. برای کودک توضیح دهید و شرایط را به طور شرطیسازی جوری مهیا کنید که کودک به مرور زمان تنها در بستر خودش بخوابد.
مشکلاتی که والدین به طور مکرر از آن شکایت میکنند سرد مزاجی، پس از زایمان است. هرچند به طور کلی سرد مزاجی علل متفاوتی دارد، اما یکی از علل آن میتواند وجود فرزند در بستر پدر و مادر باشد. خانم ها بیشتر نگران این قضیه هستند، چرا که ممکن است در حین رابطه جنسی و یا معاشقههای اولیه، فرزندشان بیدار شود. همچنین تحقیقات نشان میدهد بیش از آن که ما میپنداشتیم کودکان حافظه فعال دارند و داشتن رابطه جنسی در اتاقی که کودک در آن قرار دارد با این تفکر که او متوجه نم یشود، اصلاً کار درستی نیست. لازم است برای پیشگیری از سرد مزاجی و یا کاهش رابطه جنسی زوجین، کودک در بستر خودش بخوابد تا والدین بتوانند در زمانهای لازم و متناوب، به رابطه جنسی بپردازند.
بر خلاف آنچه که به نظر میرسد، کودکانی که به تنهایی میخوابند در آینده کیفیت خواب بالاتری را تجربه میکنند و همچنین مشکلات کمتری را در مسائل خواب خواهند داشت. هر چند ممکن است در ابتدا و در سنین کوچکی، خوابیدن در بستر پدر و مادر، احساس امنیت و آرامش بیشتری را به کودک بدهد، اما در سنین بالاتر این امر معکوس است. تحقیقات نشان میدهد کودکان دو تا شش ساله که در بستری جدا میخوابند، کمتر به مشکلات مرتبط با خواب مبتلا میشوند.
جدا شدن محل خواب کودک از والدین، یک پیام روشن را به او می دهد. این پیام آن است که هرکس جایگاه خودش را دارد و هر کس باید در حریم خود بخوابد. کودک ناخودآگاه یاد میگیرد که به حریم دیگران احترام بگذارد. همچنین کودک فرا میگیرد که حریم شخصی خود را میتواند داشته باشد.
جداسازی محل خواب کودک، نقش بسیار پر رنگی در اعتماد به نفس، عدم شکلگیری وابستگی ناسالم، بهبود روابط اجتماعی و عزت نفس میشود. فراموش نکنید که تنها خوابیدن فرزند نه تنها بیرحمی و نامادری نیست بلکه بسیار برای رشد سالم فرزندتان ضروری است.
اگر کودک شما بیش از یک سال سن دارد، ولی تاکنون محل خواب کودک را جدا نکرده اید، لازم است هر چه سریعتر دست به کار شوید. روانشناسان کودک،
تأکید میکند که کودک را تنها میتوان تا سن یک سالگی در اتاق پدر و مادر نگه داشت. آن هم به دلیل اینکه مشکلات جدی جسمی و تنفسی ممکن است برای کودک ایفا شود و کودک از منظر جسمی ضعیفتر از آن است که بستری کاملاً جدا داشته باشد. همچنین در کارگاه مهارتهای فرزندپروری نیز به این موضوع تاکید زیادی میشود.
هر چند ممکن است کودکان، بهانه گیریهای زیاد برای جدا خوابیدن داشته باشند اما همانطور که در بالاتر ذکر شد، اعتماد به نفس کودک، حریم کودک، رابطه جنسی والدین، و همینطور کیفیت خواب بالاتر کودک در سالهای آینده، به این موضوع پیوند خورده است.(1)سن جدا کردن محل خواب کودک
دکتر هلاکویی(2)معتقد است که سن جدا کردن محل خواب کودک خیلی زودتر از آنچه که در جامعه ما ایرانیها عرف است، باید انجام بگیرید. ایشان زمان تقریبی این امر را حدود 5 ماهگی نوزاد میداند که بچه باید برای همیشه رختخوابش از رختخواب پدر و مادر و تمام افراد دیگر جدا شود. در زیر به گزیدهای سخنان دکتر هلاکویی میپردازیم:
کودک انسان بعد از 5 ماهگی قرار است که از اتاق خواب پدر و مادر بیرون
1) . عابدینی، سمیه، مقالۀ «چگونه محل خواب کودک را جدا کنیم؟»، پایگاه اینترنتی: https://www.drravanshenas.com .
2) . «فرهنگ هُلاکوئیِ نایینی» معروف به دکتر هلاکویی (زادهٔ 10 شهریور 1323 در شیراز)، روانشناس، رواندرمانگر، مشاور ازدواج و خانواده، جامعهشناس، اقتصاددان، استاد دانشگاه و شخصیت رادیویی است.
برود و بعد از این سن دیگر هیچ فرزندی حق خوابیدن در رختخواب پدر یا مادر یا برادر یا خواهر یا دوست یا دایی یا خاله یا …خود را ندارد و به هیچ عنوان این بدنها در هنگام خواب نباید با یکدیگر تماس داشته باشند و به غیر از زن و شوهر کلیه اعضای خانواده هنگام خواب در رختخواب جداگانه خود به خواب بروند.
مخصوصاً که میدانیم بین سن 3تا7 سالگی فرزندان ما کاملا زمینه و مایههای جنسی ارتباط با پدر و مادر از جنس مخالف خود را دارند و به طور مثال خوابیدن مادر در کنار پسر 4 سالهاش یا پدر در کنار دختر 4 سالهاش با وجودیکه هیچگاه ارتباط فیزیکی یا روانی خاصی در هنگام خواب صورت نمیگیرد، ولی همچنان با توجه به ذهن کودک آسیب بسیار شدیدی برای او به همراه دارد.
قاعده چنین است وقتی کودک به 16 پوند یعنی 7 تا 8 کیلوگرم رسید که حدود 4 تا 5 ماهگی است باید یکی از وعدههای غذایی کودک حذف بشه که مطمئناً در شب خواهد بود و به او کمک کنند که 4 یا 5 ساعتی بخوابه و به مرور یک وعده دیگر را حذف کنند که او بتونه 6 یا 7 ساعت بخوابه چون هم مادر و هم بقیه به این خواب احتیاج دارند.
تنها زمانیکه پدر و مادر باید گریه کودک را احتمالا تا 3 شب به میزان حداکثر 15 دقیقه تحمل کنند همین زمان است یعنی حدود 4 تا 5 ماهگی زمانیکه یک وعده غذای کودک در شب حذف میشه و از جانب دیگه خواب او به 5 تا 7 ساعت افزایش پیدا کنه و اگر از حدود 3 ماهگی کمی آب به شیر اضافه کنیم فرصتی فراهم میشه که بتونه این تصمیم رو بپذیره.
بسیار نیز مهم است که در حدود همین زمانها یعنی بعد از یکی دو هفته که
توانستید یکی از وعدههای غذایی اونو در شب حذف کنید که او تا 5 تا 7 ساعت خوابید بهتر از از اتاق خواب شما بیرون بره و فرزند منو شما دیگه به رختخواب و اتاق خواب پدر و مادر راه پیدا نکنه البته تو این دوران در آغوش شما میتونه به خواب بره، ولی بعد از اینکه خوابش نسبتاً عمیق شد بهتر است اونو به جای خودش منتقل کنیم.
بچهها اگر بعد از 6 ماهگی در رختخواب پدر و مادر باشند تقریبا بیرون کردن آنها غیر ممکن خواهد بود و میدانیم بعد از 8 و حتما 9 ماهگی تا 12 ماهگی همه بچهها به دلیل دگرگونیهای روانی و مخصوصاً غریبهها با مسائل تازهای در جهت خواب روبرو میشوند.
لذا در این دوران باید پدر و مادر در هنگام مشکل فرزند سریعاً خودشونو به اتاق خواب کودک برسونند اما نه در رختخواب او بخوابند و نه هیچ قسمت از دست یا مویشان یا گوششون رو به بچه بدهند و میتونیم آهسته او را نوازش کنیم اونم نه مداوم بلکه به صورت آهسته زدن به پشتش تا فرزند بخوابه و به هیچ عنوان چراغ رو روشن نکنیم و با کسی حرف نزنیم تا او به نتیجهای برسه که باید بخوابه.
بسیاری از اوقات این مشکل میتونه سالها ادامه پیدا کنه و خواب کودک رو دچار اشکال کنه.این احتمال وجود داره با توجه به اینکه کودک بعد از 12یا 14ماهگی توانایی راه رفتن داره خودشو به اتاق خواب شما برسونه و بخواد پیش شما بخوابه باید با وجود خستگی بلند شید و کمکش کنید و اونو به اتاقش برگردونید و لازم بود کنارش بمونید تا بخوابه و با مهربانی و مصمم و استوار روی تصمیمتون بایستید و به اون این پیامو بدین که الان وقته خوابه و وقت بیداری یا بازی نیست اگر
در این زمینه به او کمک کنید عادت به خواب رو پیدا میکنه و یکسره میخوابه و به شما هم فرصت میده که راحت بخوابید.
کودکان از نظر خواب سه دستهاند:
کودکان راحت و ساده: پدر و مادر با خواب کودک مسأله و مشکلی پیدا نمیکنند.
کودکان نیمه سخت: کودکانی که اگر پدر و مادر قوانین مربوط به پرورش و تربیت کودک را در موردشان رعایت کنند و نظم رو در خانه برقرار کنند و به کودک در این زمینه آسیبی نزنند کودک توان اینو پیدا میکنهکه شب بتونه بخوابه.
کودکان سخت یا مشکل: متأسفانه بین 10 تا 20 درصد بچهها بد خوابند و تقریبا همه کوششهای ما بینتیجه است و در این زمان برخی پزشکان توصیه برخی آرام بخشها رو میکنند تا کودک به نوعی این دوران بحرانی رو پشت سر بگذاره و به آرامشی برسه و متأسفانه این بچهها در نوجوانی و جوانی هم میتوانند در این زمینه مسائل و مشکلاتی پیدا کنند.
یکی از مسائل مهمی که ذهن بیشتر والدین جوان را مشغول میکند، این است که باید فرزندشان رادر اتاق خودشان بخوابانند یا اینکه او را از همان ابتدا به خوابیدن دراتاقش عادت دهند. نگرانی از اینکه مبادا برای کودک مشکلی پیش آید و مادر متوجه نشود، باعث میشود بسیاری از مادران کودکشان را در تخت خودشان بخوابانند...
با بزرگ شدن کودک و عادت کردن به این شیوه، خواباندن او به تنهایی در
اتاق خودش مسألهای بغرنج میشود. دکتر کتایون خوشابی، روانپزشک کودک، در این رابطه گفت و گویی کرده است.
به طور کلی در یک سال اول بهتر است شیرخواران در معرض دید والدین باشند. به همین دلیل توصیه میکنیم حتی اگر اتاق جدایی برای فرزند در نظر گرفته میشود، در معرض دید والدین باشد. از آنجا که این امکان معمولاً وجود ندارد، بهتر است در یک سال اول شیرخوار در اتاق والدین اما در تخت جدا خوابانده شود.
به دلیل اینکه احتمال نشانگان مرگ ناگهانی شیرخواران که علت دقیق آن کاملا مشخص نشده است، وجود دارد. حضور کودک در کنار والدین، به مادر و پدر امکان میدهد که تنفس و وضعیت خوابیدنش را هنگام خواب بررسی کنند.
بعد از یک سال، به خصوص در مورد کودکانی که شیر مادر نمیخورند، بهتر است جای خواب آنها را جدا کرد اما در مورد شیرخواران شیر مادرخوار، ممکن است جداکردن فرزند از مادر هنگام خواب کار راحتی نباشد زیرا مادر مجبور میشود با هر بار گریه کودک، بلند شود و او را به تخت خود بیاورد یا در کنار تختش بنشیند و او را دوباره به تخت بازگرداند.
اگر مادری بتواند این زحمت را بپذیرد، بهتر است از پایان سال اول محل خواب شیرخوار جدا شود.استثنائا در مورد کودکان شیر مادرخوار، حداکثر زمانی
که شیرخوار میتواند در اتاق خواب والدین بخوابد، تادوسالگی است اما در این صورت هم باید محل خواب و تختخواب شیرخوار جدا باشد.
بله. بعد از دو سالگی به طور منطقی و علمی، توجیهی برای خواباندن فرزند در کنار والدین وجود ندارد اما گاهی وابستگی مادر به فرزند شدید است و نمیتواند او را از خود جدا کند زیرا در آغوش گرفتن فرزند به اواحساس آرامش و اطمینان میدهد و دوست دارد تا سالها فرزندش در کنارش باشد.
در این حالت لازم است با مادر صحبت شود و هر چه سریعتر جدایی صورت بگیرد. در اغلب موارد جدایی به دلیل وابستگی شدید مادر به فرزند انجام نمیشود، ولی به هر حال مادری هم که از لحاظ عاطفی توجه ومحبت کافی به فرزندش دارد، میتواند در پایان دو سالگی محل خواب فرزندش را جدا کند.
بهترین راه این است که فرزندمان را عادت دهیم خودش در تختش تنها بخوابد. اینکه او را بخوابانیم و بعد در تخت بگذاریم، کار صحیحی نیست. باید از ابتدا فرزند را بهطوری بار بیاوریم که بداند در مورد این مسأله جدی و قاطع هستیم. البته مادر میتواند تا زمانی که کودک به خواب رود در اتاق او بماند.
عادتهای دیگر مانند خواباندن در بغل یا روی پا یا در اختیار گذاشتن قسمتی از مو یا بدن مادر در دست کودک تا زمانی که به خواب برود، صحیح
نیست. در مورد کودکی که چنین عادتی پیدا کرده، بهتر است مادرعروسک پشمالو در اختیارش قرار دهد تا کودک عادت کند؛ عروسک یا بالشش را بغل بگیرد تا بهخواب برود. وقتی این عادت از بین رفت، به راحتی با بردن کودک به اتاقش و ماندن مادر در کنار او، به خواب میرود.
خیر. مادر نباید به تخت کودک برود یا در اتاق او روی زمین بخوابد زیرا این کارها هم تفاوتی با خوابیدن کودک در اتاق والدین ندارد. باید کودک حس کند مادر حضور دارد، ولی این حضور به معنی خوابیدن کنار اونیست. مادر میتواند برای فرزندش کتاب بخواند یا قصه بگوید تا کودک در حالی که عروسک به بغل دارد، به خواب برود.
در مورد کودکان سه سال به بالا خیلی خوب است که از جدول ستاره استفاده کنیم. یعنی به کودکمان بگوییم هر روز صبح که بلند میشوی اگر در تختخوابت بودی، یک برچسب جایزه میگیری و مثلاً هر سه برچسب یک جایزه بزرگ دارد. استفاده از روشهای تشویقی در این مورد مؤثر هستند.(1)
1) . مجموعۀ «روانشناسی کودکان»، پایگاه اینترنتی: irandisheh.com.
منع خوابیدن تحت لحاف واحد و تعزیرهای مطرح شده در روایات، مربوط به جائیستکه بین افراد، لباس کافی و مناسب، حائل نباشد.
در صورتی که افراد برهنه هم نباشند، از باب «اجتنبوا مواضع التهمة و خوف ریبه» اجتناب از این کار، موافق احتیاط است.
بر والدین است به احتیاط واجب که رخت خواب فرزندان و افراد ممیز را، به جهت خوف ریبه، از یکدیگر جدا کنند، ودر صورت اضطرار، بحد ضرورت وبا رعایتهای لازم، بلامانع است.
هیچ دلیل متقنی بر وجوب جدا کردن اتاق خواب کودکان و فرزندان، دلالت ندارد اما پدر ومادر واجب است هنگام خلوت و زناشوئی، محل و یا زمانی را انتخاب کنند که کودکان و فرزندان و افراد دیگر رفت و آمد نداشته باشند و در صورتی که فرزندان بالغ بخواهند در این مواقع، وارد بر والدین شوند واجب است قبلاً اجازه بگیرند.
امام صادق(علیه السلام) فرمودند:
«إِنَّا نَأْمُرُ الصِّبْيَانَ أَنْ يَجْمَعُوا بَيْنَ الصَّلَاتَيْنِ الْأُولَى وَ الْعَصْرِ وَ بَيْنَ الْمَغْرِبِ وَ الْعِشَاءِ الْآخِرَةِ مَا دَامُوا عَلَى وُضُوءٍ قَبْلَ أَنْ يَشْتَغِلُوا؛ دستور ما برای فرزندان (غیر مکلف) اینستکه نمازهای ظهر و عصر، و همچنین مغرب و عشاء را در صورت داشتن طهارت (به خاطر سهولت وراحتی آنان) پی در پی بخوانند.»
در کتاب «جامع أحاديث الشیعه»(1)احادیث زیر ذکر شده است:
سعد بن سعد اشعرى گويد: از حضرت رضا(علیه السلام) درباره مردى كه بعضى از فرزندانش نزد او محبوبتر از بعضى ديگر است و در نتيجه برخى را بر برخى مقدّم مىدارد، پرسيدم. حضرت فرمود:«نعم قد فعل ذلك ابوعبداللَّه(علیه السلام) نحل(2)محمّداً وفعل ذلك ابوالحسن(علیه السلام) نحل أحمد شيئاً فقمت أنا به حتّى حزته(3)له فقلت جعلت فداك الرّجل تكون بناته أحبّ إليه من بنيه فقال البنات والبنون فى ذلك سواء إنّما هو بقدر ما ينزلهم اللَّه عزّوجلّ منه؛ آرى اين كار را امام صادق(علیه السلام) كرد، حضرت به محمّد چيزى را بخشيد و باز امام هفتم(علیه السلام) چنين كرد او نيز به احمد چيزى را داد و بخشيد و من عهدهدار آن چيز شدم و برايش تلاش كردم تا آن را براى احمد به دست آوردم. گفتم: فدايت شوم! فردى دخترانش برايش محبوبتر از پسرانش هستند؟ حضرت فرمود: پسران و دختران در اين جهت يكسانند تنها اين به اندازه منزلتى است كه خداوند عز و جل به فرزندان در ارتباط با پدر مىدهد.»
رفاعة بن موسى گويد: از امام موسى كاظم(علیه السلام) پرسيدم: مردى چند پسر دارد. مادر آنان يك نفر نيست (از چند زن چند پسر دارد) آيا مىتواند يكى را بر ديگرى ترجيح دهد؟ حضرت فرمود:
«نعم لا بأس به قد كان ابىعليه السلام يفضّلنى على عبداللَّه؛ آرى اشكال ندارد. پدرم مرا به عبداللَّه برترى مىداد.»
اسماعيل بن عبدالخالق گويد: از امام صادق(علیه السلام) شنيدم كه در مورد مردى كه بعضى از فرزندانش را به بعضى از مالش مخصوص مىگرداند، مىفرمود:
«لا بأس بذلك؛ اين اشكال ندارد.»
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به مردى كه دو پسر داشت و يكى را بوسيد و ديگرى را نبوسيد نگاه كرد و به او فرمود:
«فهلّا واسيت بينهما؛ چرا مواسات را ميان اين دو رعايت نكردى؟»
پيامبر(صلی الله علیه و آله) اکرم در جای دیگری فرمود:
«اعدلوا بين أولادكم فى السرّ كما تحبّون أن يعدلوا بينكم فى البرّ واللّطف؛ ميان فرزندانتان در نهان عدالت را رعايت كنيد همانگونه كه دوست داريد آنان ميان خودتان در نيكى و لطف عدالت كنند.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«قال والدى(علیه السلام) واللَّه إنّى لأصانع بعض ولدى وأجلسه على فخذى وأكثر له المحبّة وأكثر له الشّكر وانّ الحقّ لغيره من ولدى ولكن محافظة عليه منه ومن غيره لئلّا يصنعوا به ما فعل بيوسف وإخوته وما أنزل اللَّه سورة يوسف إلّاأمثالًا لكى لا يحسد بعضنا بعضاً كما حسد بيوسف إخوته وبغوا عليه فجعلها حجّة (رحمة خ) على من تولّانا ودان بحبّنا وجحد أعدائنا على من نصب(1)لنا الحرب والعداوة؛ پدرم فرمود: به خدا سوگند با بعضى از فرزندانم به ظاهر و تصنّعى كارى را انجام مىدهم، او را روى پايم مىنشانم و به او زياد محبّت مىكنم و زياد از او سپاسگزارى مىنمايم با اينكه حق براى فرزند ديگرم هست، ولى براى حفظ اين فرزندم از دست آن فرزند و از دست ديگران تا با او كارى كه با
1) . النّصب: المعاداة النّاصب: هو الذى يتظاهر بعداوة أهل البيت عليهم السلام مجمع.
يوسف و برادرانش شد، نكنند و خداوند سوره يوسف را نازل نفرموده مگر به عنوان نمونه اينكه بعضى از ما به بعضى حسادت نكنند آن گونه كه برادران يوسف به يوسف حسادت ورزيدند و به او ستم كردند و خداوند اين سوره را حجّت بر كسانى قرار داده كه ما را دوست دارند و محبّت ما را پذيرفتهاند و دشمنان ما را نمىپذيرند عليه كسانى كه جنگ و دشمنى براى ما به پا كردهاند.»
در روایات کتاب «جامع أحادیث الشیعه»(1)آمده
است:
امام صادق(علیه السلام) میفرماید:
«قال رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) من قبّل ولده كتب اللَّه عزّوجلّ له حسنة ومن فرّحه فرّحه اللَّه يوم القيامة ومن علّمه القرآن دعى بالأبوين فيكسيان حُلّتين يضىء من نورهما وجوه أهل الجنّة؛ هر كس فرزندش را ببوسد خداوند عز و جل برايش حسنهاى مىنويسد و هر كس او را شاد سازد خداوند در روز قيامت وى را شاد كند و هر كس به فرزندش قرآن بياموزد پدر و مادر او را مىآورند و دو لباس بر تن آنان مىكنند كه از نور آن دو لباس چهرههاى بهشتيان نورانى مىشود.»پيامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«قبّلوا أولادكم فإنّ لكم بكلّ قُبلة درجة فى الجنّة ما بين كلّ درجتين خمسمائة عام؛ فرزندانتان را ببوسيد چون براى شما در برابر هر بوسهاى يك درجه بهشت است و فاصله بين هر دو درجهاى پانصد سال است.»
1) . بروجردی، حسین، جامع أحادیث الشیعة فی احکام الشریعة، ج26، ص: 864.
«كان لعلىّ بن ابىطالب(علیه السلام) ابن وبنت فقبّل الإبن بين يدى البنت فقالت أتحبّه يا أبه قال بلى قالت ظننت أ نّك لا تحبّ أحداً من دون اللَّه فبكى ثم قال الحبّ للَّه و الشّفقة للأولاد؛ امير مؤمنان على(علیه السلام) پسر و دخترى داشت. حضرت پسر را در پيش روى دختر بوسيد. دختر گفت: آيا اى پدر او را دوست دارى؟ حضرت فرمود: بلى. دختر گفت: گمان مىكردم كه تو كسى جز خدا را دوست ندارى. حضرت گريست و سپس فرمود: «محبّت براى خداست و شفقّت (دلسوزى) براى فرزندان است.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«جاء رجل إلى النّبىّ(صلی الله علیه و آله) فقال ما قبّلت صبيّاً قطّ فلمّا، ولى قال رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) هذا رجل عندى انّه من أهل النّار؛ مردى نزد پيامبر آمد و گفت: بچّهاى را هرگز نبوسيدهام. چون آن مرد رفت، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: اين مردى است كه نزد من از اهل جهنّم است.»
«قيل انّ رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) كان يقبّل الحسن بن علىّ(عهما) فقال الأقرع بن حابس انّ لى عشرة من الولد ماقبّلت أحداً منهم فقال رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) من لا يرحم لا يرحم؛ گفته شده: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) امام حسن(علیه السلام) را مىبوسيد، اقرع بن حابس گويد: من ده فرزند دارم كه احدى از آنان را نبوسيدهام رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: هركس كه رحم نكند به او رحم نمىشود.»
امير مؤمنان(علیه السلام) فرمود:
«قُبلة الولد رحمة وقُبلة المرأة شهوة وقُبلة الوالدين عبادة وقُبلة الرجل أخاه دين وزاد عنه الحسن البصرى وقُبلة الإمام العادل طاعة؛ بوسيدن فرزند رحمت است و بوسيدن زن شهوت است و بوسيدن پدر و مادر عبادت است و بوسيدن فرد برادرش را
دين است و حسن بصرى اين جمله را از اميرمؤمنان(علیه السلام) افزوده است: و بوسيدن امام عادل طاعت است.»
«قيل لمّا كان العباس وزينب ولدى علىّ(علیه السلام) صغيرين قال علىّ(علیه السلام) للعبّاس قل واحد فقال واحد فقال قل اثنان قال أستحى أن أقول باللسان الذى قلت واحد اثنان فقبّل على(علیه السلام) عينيه ثمّ التفت إلى زينب وكانت على يساره والعباس عن يمينه فقالت يا أبتاه أتحبّنا قال نعم يا بنىأولادنا أكبادنا فقالت يا أبتاه حبّان لا يجتمعان فى قلب المؤمن حبّ اللَّه وحبّ الأولاد وإن كان لابدّ لنا فالشّفقة لنا والحبّ للَّه خالصاً فازداد علىّ(علیه السلام) بهما حبّاً وقيل بل القائل الحسين(علیه السلام)؛ گفته شده چون عبّاس و زينب دو فرزند اميرمؤمنان(علیه السلام) خردسال بودند امير مؤمنان على(علیه السلام) به عبّاس گفت: بگو يك. عبّاس گفت: يك. حضرت فرمود: بگو: دو. عبّاس گفت: من شرم دارم كه با زبانى كه يك گفتهام بگويم دو. حضرت على(علیه السلام) دو چشم عبّاس را بوسيد. سپس حضرت به زينب رو كرد و زينب سمت چپ حضرت و عبّاس سمت راست او بود. زينب گفت: اى پدر! آيا ما را دوست دارى؟ حضرت فرمود: آرى اى فرزندم! فرزندان ما جگرگوشههاى ما هستند. زينب گفت: اى پدر! دو محبّت در دل مؤمن جمع نمىشود. حبّ خدا و حبّ فرزندان و اگر چارهاى نيست، پس شفقّت (ترحّم) براى ما و محبّت ويژه خداست، پس امير مؤمنان(علیه السلام) محبّتش به اين دو افزون گشت و گفته شده كه گوينده اين سخن امام حسين(علیه السلام) است.»
در جای دیگری از کتاب «جامع أحادیث الشیعه»(1)روایات زیر آمده است:
1) . بروجردی، حسین، جامع أحادیث الشیعة فی احکام الشریعة، ج26، ص: 868.
اميرمؤمنان(علیه السلام) فرمود:
«من كان له ولد صبا(1)هر كس كه فرزندى دارد براى او بچّه شود.»
پيامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«من كان عنده صبّى فليتصابَ له؛ هر كس كه نزد او بچّهاى است بايد كه براى او بچّگى كند.»
«یعلی عامری» میگوید:«انّه خرج من عند رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) إلى طعام دعى إليه فإذا هو بحسين(علیه السلام) يلعب مع الصّبيان فاستقبله النّبىّ(صلی الله علیه و آله) أمام القوم ثمّ بسط يديه فطفر الصّبىّ هيهنا مرّة وهيهنا مرّة وجعل رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) يضاحكه حتّى أخذه فجعل إحدى يديه تحت ذقنه والاخرى تحت قفائه ووضع فاه على فيه وقبّله ثم قال حسين منّى وأنا من حسين أحبّ اللَّه من أحبّ حسيناً حسين سبط(2)من الأسباط؛ كسانى كه نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بودند براى صرف غذايى كه رسول خدا بدان دعوت شده بود بيرون رفتند كه حضرت حسين(علیه السلام) با بچّهها بازى مىكرد، پيامبر(صلی الله علیه و آله) در برابر مردم رو به امام حسين(علیه السلام) كرد و دو دستش را باز كرد و امام حسين(علیه السلام) يك بار اينجا و يك بار آنجا پريد و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با او مىخنديد تا او را گرفت و يك دست زير چانه امام حسين(علیه السلام) و دست ديگر پشت سرش گذاشت و دهان بر دهان امام حسين نهاد و او را بوسيد سپس فرمود: حسين از من و من از حسينم خداوند دوست دارد هر كس كه حسين را دوست مىدارد حسين سبطى(3)از اسباط است.»
پيامبر(صلی الله علیه و آله) براى امام حسن و امام حسين روى زمين خوابيد و آن دو را سوار كرد، دو دست و دو پاى آن بر عكس يكديگر قرار گرفت (بچّهها روبروى هم بر دوش پيامبر قرار گرفتند) و حضرت فرمود:
«نِعْم الجمل جملكما؛ شتر شما چه شتر خوبى است.»
و نیز در کتاب «جامع أحادیث الشیعه»(1)
این احادیث آمده است:
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«لا تضربوا أطفالكم على بكائهم فإنّ بكائهم اربعة أشهر شهادة أن لا إله إلّااللَّه وأربعة أشهر الصّلوة على النّبىّ (وآله توحيد)(صلی الله علیه و آله) وأربعة أشهر الدّعاء لوالديه؛ بچّههاىتان را به خاطر گريه آنان نزنيد چون گريه آنان چهار ماه شهادت به لا اله الّا اللَّه است و چهار ماه درود بر پيامبر و خاندان اوست و چهار ماه دعا براى پدر و مادرش محسوب مىشود.»
محمّد بن مسلم گويد: «خدمت امام صادق(علیه السلام) نشسته بودم كه يونس بن يعقوب وارد شد ديدم كه ناله مىكند. حضرت صادق(علیه السلام) به او فرمود:
«مالى أراك تإنّ قال طفل لى تأذّيت به اللّيل أجمع فقال له ابوعبداللَّه(علیه السلام) يا يونس حدّثنى ابىمحمّد ابن علىّ عن آبائه(علیهم السلام) عن جدّى رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) أنّ جبرئيل نزل عليه ورسول اللَّه وعلىّ صلوات اللَّه عليهما يإنّان فقال جبرئيل(علیه السلام) يا حبيب اللَّه مالى أراك تإنّ فقال رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) طفلان لنا تأذّينا ببكائهما فقال جبرئيل مه يا محمّد فإنّه
1) . بروجردی، حسین، جامع أحادیث الشیعة فی احکام الشریعة، ج26، ص: 871.
سيبعث لهؤلاء القوم شيعة إذا بكى أحدهم فبكاؤه لا إله إلّااللَّه إلى أن يأتى عليه سبع سنين فإذا جاز السّبع فبكاؤه استغفار لوالديه إلى أن يأتى على الحدّ فإذا جاز الحدّ فما أتى من حسنة فلوالديه وما أتى من سيّئة فلا عليهما؛ چرا مىبينم ناله مىكنى؟ گفت: كودكى دارم كه همه شب را براى او در اذيّت بودم. امام صادق(علیه السلام) به او فرمود: اى يونس! پدرم امام باقر(علیه السلام) از پدرانش(علیهم السلام) از جدّم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) برايم روايت كرد كه جبرئيل بر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نازل گشت در حالى كه رسول خدا و على(عهما) ناله مىكردند. جبرئيل گفت: اى حبيب خدا! چرا مىبينم كه ناله مىكنى؟ رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: دو كودك داريم كه از گريه آنان در اذيّت هستيم. جبرئيل فرمود: نگو اى محمّد خداوند شيعيانى براى اين گروه بر مىانگيزد كه اگر يكى از آنان گريه كند، گريهاش لا اله الّا اللَّه است تا آن كه هفت سال بر او بگذرد و چون هفت سالگى گذشت گريهاش استغفار براى پدر و مادرش محسوب مىشود تا آن كه به حدّ (بلوغ) برسد چون از حدّ (بلوغ) گذشت هر نيكى كه انجام دهد براى پدر و مادرش خواهد بود و هر بدى كه كند بر آن دو نيست.»
در اين باب روايات ذيل وارد شده است:
اميرالمؤمنين(علیه السلام) فرمودند:«أَدِّبِ الْيَتِيمَ بِمَا تُؤَدِّبُ مِنْهُ(1)وَلَدَكَ وَ اضْرِبْهُ مِمَّا تَضْرِبُ مِنْهُ وَلَدَكَ؛(2)يتيم (وبلکه هر بچه ای) را چنانچه در اختيار توست بگونه ادب وتربيت کن که فرزند خودت را تربيت میکنی.»
اينجاست که وظيفه معلمها و دبيران وآموزگاران، بسيار مهم و از حساسيت زيادی برخوردار است؛ روایات زیر اشاره به این موضوع دارند؛
پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله)در چند روایت فرمود:
«من نشر علما فله مثل أجر من عمل به؛(1)كسى كه علمى را بپراكند و نشر دهد، پاداش كسى را دارد كه به آن عمل كرده است.»
«تصدّقوا على أخيكم بعلم يرشده، و رأي يسدّده؛(2)به برادر خود علمى صدقه دهيد كه راهنماى او شود، و اظهار نظرى كه او را در راه حق و عمل به آن، استوار دارد.»
«يا علي! ثلاث من حقايق الايمان: الانفاق من الاقتار، و انصاف الناس من نفسك، و بذل العلم للمتعلّم؛(3)اى على! سه چيز از حقايق ايمان است: بخشندگى در عين تنگدستى، داد مردمان را از خود دادن، و آموختن علم به جوينده علم.»
«من كتم علما نافعا، ألجمه اللَّه يوم القيامة بلجام من نار؛(4)هر كس دانشى سودمند را پنهان دارد، خدا در روز بازپسين دهانبندى آتشين بر دهان او نهد.»
امام على(علیه السلام) نیز در چند روایت فرمود:
«ضادّوا الجهل بالعلم؛(5)به وسيلۀ علم با جهل و نادانى مبارزه كنيد.»
«ما أخذ اللَّه ميثاقا من أهل الجهل بطلب تبيان العلم، حتى أخذ ميثاقا من أهل العلم به بيان العلم للجهّال، لأنّ العلم قبل الجهل؛(6)خدا از نادانان، از آن، پس پيمان
1) . نورى، حسین بن محمد تقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج 3، ص: 185.
2) . ابن فهد حلی، احمد بن محمد، عدة الداعى، ص: 63.
3) . ابن بابویه، محمد بن على (شیخ صدوق)، الخصال، ج 1، ص: 125.
4) . مجلسى، محمد باقر، بحار الأنوار، ج 2، ص: 78.
5) . آمدی، عبدالواحد ابن محمّد تمیمی، غرر الحكم و درر الکلم، ص: 205.
6) . مجلسى، محمد باقر، بحار الأنوار، ج 2، ص: 23.
دانشطلبى گرفت كه از دانايان پيمان گرفته بود دانش و علم را به ديگران بياموزند، زيرا كه دانايى و علم مقدم بر نادانى و جهل است.»
«تزاوروا و تذاكروا الحديث، إن لا تفعلوا يدرس؛(1)
به ديدار يك ديگر برويد و با هم درباره «احاديث» سخن گوييد، اگر چنين نكنيد احاديث كهنه و مندرس مىشود.»
امام جواد(علیه السلام) میفرماید:
«العلماء في أنفسهم خانة إن كتموا النّصيحة، إن رأوا تائها ضالّا لا يهدونه، او ميّتا لا يحيونه، فبئس ما يصنعون، لأنّ اللَّه- تبارك و تعالى- أخذ عليهم الميثاق في الكتاب، أن يأمروا بالمعروف و بما أمروا به، و أن ينهوا عما نهوا عنه، و أن يتعاونوا على البرّ و التّقوى، و لا يتعاونوا على الإثم و العدوان؛(2)دانشمندان، چون از پند دادن خوددارى كنند، خيانت ورزيدهاند، اگر گمراهى را ببينند و او را راهنمايى نكنند، يا مرده دلى را ببينند و او را زنده نسازند، بد كردهاند، زيرا كه خداى متعال، در قرآن، از ايشان پيمان گرفته است كه به نيكى و به آنچه بدان فرمان رفته است فرمان دهند، و از آنچه از آن ممنوع شدهاند ديگران را باز دارند، و اينكه در نيكى و پرهيزگارى مددكار يك ديگر باشند، و در گناه و دشمنى مددكار نباشند.»
امام صادق(علیه السلام) در تفسير اين آيۀ شریفۀ «وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ»؛ «از آنچه به آنان روزى كردهايم به ديگران مىبخشند» میفرماید:
«ممّا علّمناهم يبثّون؛(3)يعنى از علمى كه به عالمان داديم به ديگران مىآموزند.»
امام باقر(علیه السلام) میفرماید:
«إنّ الّذي تعلّم العلم منكم، له مثل أجر الّذي يعلّمه، و له الفضل عليه. تعلّموا العلم من حملة العلم، و علّمواإخوانكم كما علّمكم العلماء؛(1)
آن كس از شما كه دانش بياموزد، پاداشى دارد همچون پاداش كسى كه به او مىآموزد، و البته آموزگار را بر او برترى است. دانش را از دارندگان دانش فرا گيريد، و همان گونه كه دانشمندان به شما آموختهاند شما نيز به برادران خود بياموزيد.»
امام صادق(علیه السلام) میفرماید:
«اكتب و بثّ علمك في إخوانك، فإن متّ فأورث كتبك بنيك، فإنّه يأتي على الناس زمان هرج لا يأنسون فيه إلّا بكتبهم؛(2)علم خويش را بنويس و ميان برادرانت انتشار ده، و هنگامى كه مرگت فرا رسيد كتابهاى خود را به ارث براى فرزندانت باقى گذار، زيرا كه زمانى پرآشوب خواهد آمد كه مردم به چيز ديگرى جز كتاب نتوانند انس يافت.»
آن حضرت(علیه السلام) در جای دیگری میفرماید:
«لكلّ شیء زكاة، و زكاة العلم أن يعلّمه أهله؛(3)هر چيزى را زكاتى است، و زكات علم آموختن علم است به اهل آن.»
همچنین از آن حضرت(علیه السلام) چنین روایت شده است:
«على كلّ جزء من أجزائك زكاة واجبة للَّه عزّ و جلّ..و زكاة اللّسان النّصح للمسلمين، و التّيقّظ للغافلين؛(4)خداى بزرگ بر هر عضوى از اعضاى بدن تو زكاتى واجب كرده است... زكات زبان اندرز گفتن به مسلمانان است و بيدار كردن غافلان.»
و نیز در روایتی از امام صادق(علیه السلام) آمده است:
«تزاوروا، فإنّ في زيارتكم إحياء لقلوبكم، و ذكرا لاحاديثنا. و أحاديثنا تعطّف بعضكم على بعض، فإن أخذتم بها رشدتم و نجوتم، و إن تركتموها ظللتم و هلكتم، فخذوا بها و أنا بنجاتكم زعيم؛(1)از يك ديگر ديدار كنيد كه در اين ديدار دلهاى شما زنده مىشود، و از اخبار و احاديث ما ياد مىكنيد. احاديث ما شما را نسبت به يك ديگر مهربان خواهد كرد، اگر به آنها عمل كنيد به آگاهى و رشد مىرسيد و رستگار مىشويد، و اگر آنها را فرو گذاريد گمراه مىگرديد و هلاك مىشويد. به آنها عمل كنيد كه من پايندان رستگارى شما خواهم بود.»
امام علی بن موسیالرضا(علیه السلام) میفرماید:
«رحم اللَّه عبدا أحيا أمرنا. (قال راوي الحديث:) فقلت له: و كيف يحيى أمركم؟ قال: يتعلّم علومنا و يعلّمها النّاس، فإنّ الناس لو علموا محاسن كلامنا لاتّبعونا؛(2)
خدا بيامرزد كسى را كه امر ما را زنده كند. (راوى حديث گويد:) به امام گفتم: چگونه امر شما زنده مىشود؟ گفت: «به آموختن علوم ما و تعليم دادن آن به مردمان، چه اگر مردمان از آن تعاليم والا كه در سخنان ماست آگاه گردند، پيرو ما خواهند گشت.»
قرآن کريم میفرمايد:
«وَ أَنْكِحُوا الْأَيامى مِنْكُمْ وَ الصَّالِحينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَ إِمائِكُمْ إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَليمٌ * وَ لْيَسْتَعْفِفِ الَّذينَ لا يَجِدُونَ نِكاحاً حَتَّى
يُغْنِيَهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ»؛(1)
«مردان و زنان بىهمسر خود را همسر دهيد، همچنين غلامان و كنيزان صالح و درستكارتان را؛ اگر فقير و تنگدست باشند، خداوند از فضل خود آنان را بىنياز مىسازد؛ خداوند گشايشدهنده و آگاه است! و كسانى كه امكانى براى ازدواج نمىيابند، بايد پاكدامنى پيشه كنند تا خداوند از فضل خود آنان را بىنياز گرداند.»
از آغاز اين سوره تا به اينجا طرق حساب شده مختلفى براى پيشگيرى از آلودگیهاى جنسى مطرح شده است، كه هر يك از آنها تأثير به سزايى در پيشگيرى يا مبارزه با اين آلودگیها دارد.
در آيات مورد بحث به يكى ديگر از مهمترين طرق مبارزه با فحشاء كه ازدواج ساده و آسان، و بىريا و بىتكلف است، اشاره شده، زيرا اين نكته مسلم است كه براى بر چيدن بساط گناه، بايد از طريق اشباع صحيح و مشروع غرائز وارد شد، و به تعبير ديگر هيچگونه «مبارزه منفى» بدون «مبارزه مثبت» مؤثر نخواهد افتاد.
لذا در نخستين آيه مورد بحث مىفرمايد: «مردان و زنان بىهمسر را همسر دهيد، و همچنين غلامان و كنيزان صالح و درستكارتان را»؛ «وَ أَنْكِحُوا الْأَيامى مِنْكُمْ وَ الصَّالِحِينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَ إِمائِكُمْ».
«ايامى» جمع «ايم» (بر وزن قيم) در اصل به معنى زنى است كه شوهر ندارد،
1) . نور / 32 و 33.
سپس به مردى كه همسر ندارد نيز گفته شده است، و به اين ترتيب تمام زنان و مردان مجرد در مفهوم اين آيه داخلند خواه بكر باشند يا بيوه.
تعبير «انكحوا» (آنها را همسر دهيد) با اينكه ازدواج يك امر اختيارى و بسته به ميل طرفين است، مفهومش اين است كه مقدمات ازدواج آنها را فراهم سازيد، از طريق كمكهاى مالى در صورت نياز، پيدا كردن همسر مناسب، تشويق به مسأله ازدواج، و بالآخره پا در ميانى براى حل مشكلاتى كه معمولاً در اين موارد بدون وساطت ديگران انجام پذير نيست، خلاصه مفهوم آيه به قدرى وسيع است كه هر گونه قدمى و سخنى و درمى در اين راه را شامل مىشود.
بدون شك اصل تعاون اسلامى ايجاب مىكند كه مسلمانان در همه زمينهها به يكديگر كمك كنند، ولى تصريح به اين امر در مورد ازدواج دليل بر اهميت ويژه آن است.
اهميت اين مسأله تا به آن پايه است كه در حديثى از امير مؤمنان على(علیه السلام) مىخوانيم:
«افضل الشفاعات ان تشفع بين اثنين فى نكاح حتى يجمع اللَّه بينهما؛ بهترين شفاعت آن است كه ميان دو نفر براى امر ازدواج ميانجیگرى كنى، تا اين امر به سامان برسد!»(1)
در حديث ديگرى از امام كاظم موسى بن جعفر(علیه السلام) مىخوانيم:
«ثلاثة يستظلون بظل عرش اللَّه يوم القيامة، يوم لا ظل الا ظله، رجل زوج اخاه المسلم او اخدمه، او كتم له سرا؛ سه طايفهاند كه در روز قيامت در سايه عرش خدا قرار
1) . حرّ عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ج 14، ص: 27.
دارند، روزى كه سايهاى جز سايه او نيست: كسى كه وسائل تزويج برادر مسلمانش را فراهم سازد، و كسى كه به هنگام نياز به خدمت، خدمت كنندهاى براى او فراهم كند و كسى كه اسرار برادر مسلمانش را پنهان دارد.»(1)
و بالآخره در حديثى از پيامبر(صلی الله علیه و آله) مىخوانيم:
«كان له بكل خطوة خطاها، او بكل كلمة تكلم بها فى ذلك، عمل سنة قيام ليلها و صيام نهارها؛(2)
هر گامى انسان در اين راه بر دارد و هر كلمهاى بگويد، ثواب يك سال عبادت در نامه عمل او مىنويسند.»
و از آنجا كه يك عذر تقريباً عمومى و بهانه همگانى براى فرار از زير بار ازدواج و تشكيل خانواده مسأله فقر و نداشتن امكانات مالى است قرآن به پاسخ آن پرداخته مىفرمايد: از فقر و تنگدستى آنها نگران نباشيد و در ازدواجشان بكوشيد چرا كه «اگر فقير و تنگدست باشند خداوند آنها را از فضل خود بىنياز مىسازد»؛ «إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ».
و خداوند قادر بر چنين كارى هست، چرا كه «خداوند واسع و عليم است»؛ «وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ».
قدرتش آن چنان وسيع است كه پهنه عالم هستى را فرا مىگيرد، و علم او چنان گسترده است كه از نيات همه كس مخصوصاً آنها كه به نيت حفظ عفت و پاكدامنى اقدام به ازدواج مىكنند آگاه است، و همه را مشمول فضل و كرم خود قرار خواهد داد.
از آنجا كه گاه با تمام تلاش و كوشش كه خود انسان و ديگران مىكنند، وسيلۀ ازدواج فراهم نمىگردد وخواه و ناخواه انسان مجبور است مدتى را با محروميت بگذراند، مبادا كسانى در اين مرحله قرار دارند گمان كنند كه آلودگى جنسى براى آنها مجاز است، و ضرورت چنين ايجاب مىكند، لذا بلا فاصله در آيه بعد دستور پارسايى را هر چند مشكل باشد به آنها داده مىگويد:
«و آنها كه وسيله ازدواج ندارند بايد عفت پيشه كنند، تا خداوند آنان را به فضلش بىنياز سازد.»(1)
داشتن یک جامعه مفید و مؤثر، با همه عده و عده، لازم است.
پیشگیری از جامعه پیر و فرسوده و ناتوان، واجب است.
جلوگیری از فساد و به حرام افتادن جوانان و جامعه، واجب است.
ازدواج به خودی خود و به عنوان یک دستور الهی و یک سنت نبوی، مستحب مؤکد است.
در صورت بلوغ فرزند و نیاز آن به ازدواج و خوف فساد و فتنه، و توان والدین جهت تزویج وی، بر والدین و فرزند، امر تزویج وتمکین بر این امر الهی وسنت نبوی واجب است، و آیۀ «تعاونوا علی البر والتقوا، ولاتعاونوا علی الاثم والعدوان»، دال بر این تکلیف الهی است.
آیه 32 از سوره نور، و آیه 33 از آن سوره، هیچ تنافی و تعاندی با هم ندارند.
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج14، ص: 457.
قرآن مجید میفرماید:
«وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلى وَهْنٍ وَ فِصالُهُ فی عامَيْنِ أَنِ اشْكُرْ لی وَ لِوالِدَيْكَ إِلَيَّ الْمَصيرُ»؛(1)
«و ما به انسان درباره پدر و مادرش سفارش كرديم؛ مادرش او را با ناتوانى روى ناتوانى حمل كرد (به هنگام باردارى هر روز رنج و ناراحتى تازهاى را متحمّل مىشد)، و دوران شيرخوارگى او در دو سال پايان مىيابد؛ (آرى به او توصيه كردم) كه براى من و براى پدر و مادرت شكر بجاآور كه بازگشت (همه شما) به سوى من است!»
در اين دو آيه، بحث از نعمت وجود پدر و مادر و زحمات و خدمات و حقوق آنها است و قرار دادن شكر پدر و مادر در كنار شكر «الله».
بهعلاوه تأكيدى بر خالص بودن اندرزهاى لقمان به فرزندش نيز محسوب مىشود چرا كه پدر و مادر با اين علاقه وافر و خلوص نيت ممكن نيست جز خير و صلاح فرزند را در اندرزهايشان بازگو كنند.
نخست مىفرمايد: «ما به انسان درباره پدر و مادرش سفارش كرديم»؛ «وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ».
آن گاه به زحمات فوقالعاده مادر اشاره كرده مىگويد: «مادرش او را حمل كرد
1) . لقمان / 14.
در حالى كه هر روز ضعف و سستى تازهاى بر ضعف او افزوده مىشد»؛ «حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلى وَهْنٍ».(1)
اين مسأله از نظر علمى ثابت شده، و تجربه نيز نشان داده كه مادران در دوران باردارى گرفتار وهن و سستى مىشوند، چرا كه شيره جان و مغز استخوانشان را به پرورش جنين خود اختصاص مىدهند، و از تمام مواد حياتى وجود خود بهترينش را تقديم او مىدارند.
به همين دليل، مادران در دوران باردارى گرفتار كمبود انواع ويتامينها مىشوند كه اگر جبران نگردد ناراحتیهايى براى آنها به وجود مىآورد، حتى اين مطلب در دوران رضاع و شير دادن نيز ادامه مىيابد،چرا كه «شير، شيره جان مادر است»؛ لذا به دنبال آن مىافزايد: «پايان دوران شيرخوارگى او دو سال است»؛ «وَ فِصالُهُ فِي عامَيْنِ».
همانگونه كه در جاى ديگر قرآن نيز اشاره شده است: «و الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ»؛(2)«مادران فرزندانشان را دو سال تمام شير مىدهند.»
البته منظور دوران كامل شيرخوارگى است هر چند ممكن است گاهى كمتر از آن انجام شود.
به هر حال مادر در اين 33 ماه (دوران حمل و دوران شيرخوارگى) بزرگترين
فداكارى را هم از نظر روحى و عاطفى، و هم از نظر جسمى، و هم از جهت خدمات در مورد فرزندش انجام مىدهد.
جالب اينكه در آغاز توصيه درباره هر دو مىكند، ولى به هنگام بيان زحمات و خدمات تكيه روى زحمات مادر مىنمايد تا انسان را متوجه ايثارگریها و حق عظيم او مىسازد. سپس مىگويد: «توصيه كردم كه هم شكر مرا بهجاىآور و هم شكر پدر و مادرت را»؛ «أَنِ اشْكُرْ لِي وَ لِوالِدَيْكَ».
شكر مرا بهجا آور كه خالق و منعم اصلى توام و چنين پدر و مادر مهربانى به تو دادهام و هم شكر پدر و مادرت را كه واسطه اين فيض و عهده دار انتقال نعمتهاى من به تو مىباشند. و چقدر جالب و پر معنى است كه شكر پدر و مادر درست در كنار شكر خدا قرار گرفته.
و در پايان آيه با لحنى كه خالى از تهديد و عتاب نيست مىفرمايد: «بازگشت همه شما به سوى من است»؛ «الىَّ المصير».
آرى اگر در اينجا كوتاهى كنيد در آنجا تمام اين حقوق و زحمات و خدمات مورد بررسى قرار مىگيرد و مو به مو حساب مىشود، بايد از عهده حساب الهى در مورد شكر نعمتهايش، و همچنين در مورد شكر نعمت وجود پدر و مادر و عواطف پاك و بىآلايش آنها بر آئيد.
بعضى از مفسران در اينجا به نكتهاى توجه كردهاند كه در قرآن مجيد تأكيد بر رعايت حقوق پدر و مادر كرارا آمده است، اما سفارش نسبت به فرزندان كمتر ديده مىشود (جز در مورد نهى از كشتن فرزندان كه يك عادت شوم و زشت استثنايى در عصر جاهليت بوده است).
اين به خاطر آن است كه پدر و مادر به حكم عواطف نيرومندشان كمتر ممكن است فرزندان را به دست فراموشى بسپارند، در حالى كه زياد ديده شده است كه فرزندان، پدر و مادر را مخصوصاً به هنگام پيرى و از كار افتادگى فراموش مىكنند، و اين دردناكترين حالت براى آنها و بدترين ناشكرى براى فرزندان محسوب مىشود(1).(2)
امام علی(علیه السلام) میفرماید:
«إِنَّ لِلْوَالِدِ عَلَى الْوَلَدِ حقّاً فَحَقُّ الْوَالِدِ عَلَى الْوَلَدِ أَنْ يُطِيعَهُ فِي كُلِّ شَیءٍ إِلَّا فِي مَعْصِيَةِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ؛(3)حق پدر برفرزند اینستکه فرزند در همه امور، از پدر اطاعت کند مگر در معصیت الهی.»
و قرآن کریم میفرماید:
«وَ إِنْ جاهَداكَ عَلى أَنْ تُشْرِكَ بی ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما وَ صاحِبْهُما فِي الدُّنْيا مَعْرُوفاً وَ اتَّبِعْ سَبيلَ مَنْ أَنابَ إِلَيَّ ثُمَّ إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»؛(4)«و هر گاه آن دو، تلاش كنند كه تو چيزى را همتاى من قرار دهى، كه از آن آگاهى ندارى (بلكه مىدانى باطل است)، از ايشان اطاعت مكن، ولى با آن دو، در دنيا به
طرز شايستهاى رفتار كن؛ و از راه كسانى پيروى كن كه توبهكنان به سوى من آمدهاند؛ سپس بازگشت همه شما به سوى من است و من شما را از آنچه عمل مىكرديد آگاه مىكنم.»
«وَ إِنْ جاهَداكَ»؛ و اگر پدر و مادرت كوشيدند.«عَلى أَنْ تُشْرِكَ بِی»؛ تا شريك قرار دهى خداى ديگرى را با من.
«ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ»؛ آنچه را كه نيست براى تو به او دانش زيرا اگر براى خدا شريكى بود به آن دانش مىداشتى و بصحت آن آگاهى يافته- دليل میآوردى- و آنچه را كه بصحة آن نتوانى معتقد شوى، پس باطل بوده و بالنتيجه دعواى شرك و همتايى براى پروردگار باطل خواهد بود.
«فَلا تُطِعْهُما»؛ پس در اين باره اطاعت آنان نكنى.
«وَ صاحِبْهُما فِي الدُّنْيا مَعْرُوفاً»؛ و در كارهاى اين جهان به آنان كمك داده مدد كارى نمايى اما در امور دين و ايمان به خداوند مخالفت با ايشان واجب بوده زيرا آنان كافرند.
«وَ اتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنابَ إِلَی»؛ و راه آنكه به طاعت من توجه نموده و قلب و فكر خويش را به سوى من قرار داده، پيروى كن. و آنان كه مطيع من هستند پيامبر و مؤمنانند.
«ثُمَّ إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ»؛ پس به سوى فرمان من بازگشت شما بوده.
«فَأُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»؛ پس خبر میدهم شما را به آنچه در جهان دنيا عمل نموديد و پاداش آن را به شما خواهم داد.
در تفسير آمده كه روزى مولاى لقمان به او گفت: گوسفندى را ذبح نموده و دو چيز از بهترين جاهاى بدن او را بياور، پس لقمان گوسفندى را كشته و دل و زبانش را براى مولاى خود آورد، مولايش سؤال كرد اين چيست كه آوردى پاسخ داد كه اين دو از نيكوترين عضو بدن است اگر نيكو باشند و بدترين عضو بشمار ميآيند اگر فاسد باشند.
روزى مولاى او بمحل تطهير رفته طول داد، لقمان از بيرون او را صدا زده به او گفت نشستن بسيار و طول دادن در محل تطهير كبد را دردمند و ايجاد مرض بواسير میكند و حرارت بدن را بقسمت بالاى بدن رسانيده و موجب درد سر و ناراحتىهاى ديگر مغزى ميگردد براى تخلى سبك بنشين و سبك برخيز.
گويند: لقمان حكمتها و پندهاى خود در لوحى نوشته و بدرب باغستان شهر آويخت تا مردم از او استفاده كنند.
«عبد اللَّه بن دينار» گويد: لقمان از سفرى مراجعت كرد و در راه بغلام خود برخورد، لقمان از او سؤالاتى نموده و گفت:
پدرم حالش چگونه است؟
غلام: پدرت مرده.
لقمان: در كارهاى خود مستقل و صاحب اختيار خويشتن شدم.
لقمان: زنم حالش چگونه است؟
غلام: مرده.
لقمان: تجديد فراش و زوجه تازهاى اختيار میكنم.
لقمان: خواهرم حالش چگونه است؟
غلام: مرده.
لقمان: عورتم پوشيده شده- و از مسئوليتى كه در حفظ آن داشتم آزاد شدم
لقمان: برادرم چگونه است؟
غلام: مرده.
لقمان: پشتم شكست و تنها شدم.
روزى بلقمان گفتند، بدترين مردم كيست؟ لقمان پاسخ داد آنكه در حضور مردم بىباكانه گناه كند و از اينكه جامعه او را گناهكار بداند پروايى نداشته باشد.
از او سؤال نمودند، چرا صورتت سياه و قيافهات نيكو نيست؟ پاسخ داد از نقش عيب جويى كنى و يا از نقاش.
گويند روزى لقمان بحضور داود پيامبر(صلی الله علیه و آله) رسيد و او را مشغول بافتن زره ديد، اما ندانست چيست، خواست از او سؤال كند، ولى حكمتش اجازه نداد، قدرى صبر كرد تا زره ساخته شد و آن گاه داود آن را پوشيده گفت چه خوب لباسى براى جنگ است، لقمان فهميد كه او زره و براى حفظ بدن در ميدان جنگ استفاده میشود سپس گفت سكوت حكمتى است و فاعل آن اندك میباشد داود كلام او را شنيده فراست نمودو بلقمان گفت نام حكيم سزاوار تو است.
در كتاب من لا يحضره الفقيه آمده كه روزى لقمانبه فرزند خويش پند داده ميگفت: اى فرزندم، دنيا درياى بيكرانى بوده و دانشمندانى در آن هلاك شدند، پس تو كشتى براى خود انتخاب كن و آن ايمان به خداوند هستى است. و بادبان آن را توكل به خدا قرار ده و وسائل لازمه سفر را پرهيزكارى از گناه بدان، پس اگر نجات
يافتى بدانكه رحمت خدا شامل تو شده و اگر در آن غرق شدى حتماً از گناهان تو خواهد بود.
«سليمان بن داود منقرى» از حماد بن عيسى از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه حضرت فرمود، لقمانبه فرزند خويش وصيت كرد و گفت فرزندم در مسافرتها چند چيز را با خود همراه داشته باش: شمشير، كفش، دستار (عمامه)، لباس لازمه، مشك آب، نخ خياطى، سوزن، ادويه لازمهاى كه به كار خود و همراهان بيايد، و با همراهان سفر در هر كارى رفيق باش به جز گناه پروردگار.
اى فرزندم وقتى با جمعى مسافرت میروى حتماً در كارهاى خود و ايشان با آنان مشورت كن، هميشه گشاده رو مت بسم باش، در آنچه را كه به همراه خويش آوردى كريم بوده به آنان انفاق نما، هنگامى كه تو را خواندند اجابت كن، و اگر كمك خواستند يارى نما، سكوت را رعايت نموده، بسيار نماز بگذار، سخاوتمند باش در وسيله سوارى و آب و نان خود، در موارد لازمه براى ايشان شهادت به حق ده، اگر با تو مشورتى داشتند نظر صحيح خود را در اختيارشان بگذار.
در هيچ كارى فكر نكرده اقدام نكن، در هيچ مشورتى فكر نكرده جواب نده؛ بلكه بسيار فكر كن تا جواب دقيق و نظر صحيح خود را به او اعلام نمايى.
و در حال قيام و نشستن و خوردن و نماز فكر خويش را به كار انداخته بدقت انديشه نما تا مشورتى كه با تو شده نيكو پاسخ گويى زيرا كسى كه نصيحتش را درباره مشورت كننده خالص نگرداند خداوند فكر و بينش را از او سلب نمايد. اگر دوستانت حركت كردند تو نيز با آنان حركت كن، اگر به كارى اقدام نموده تو نيز همكارى نما، بسخن آنكه بزرگتر از تو است گوش فرا ده، هميشه در مقام جواب
گويى بدوستانت مثبت باش نه منفى زيرا منفى بودن ناپسند و عجز را ثابت میكند، اگر جاده را گم كرديد كنارى فرود آئيد تا آگاه شويد، اگر در تصميم خود ترديد يافتيد توقف كنيد تا تصميم بگيريد، در راه اگر يك نفر را تنها ديديد هرگز از او راه گم شده را سؤال نكرده و راهنماى خود قرار ندهيد شايد او دزد بيابانى و يا شيطان باشد كه بگمراهى هدايت میكند، اگر دو نفر را ديديد از آن نيز دورى كنيد مگر آنچه را كه من نمىبينم شما ببينيد (بآنان اطمينان پيدا كنيد) زيرا انسان با دو چشم خود میتواند حق را ديده و تشخيص دهد.
اى فرزندم آن گاه كه زمان نماز رسيد هرگز براى كارى نماز خود را تأخير نيانداز؛ بلكه اول او را انجام داده و سپس به كارهاى ديگر اقدام فرما زيرا نماز قرض است و در وقتش بايد اداء شود، حتماً در جماعت حاضر شده نماز را اداء كن اگر چه بسيار سخت و در ميدان جنگ باشد، هرگز به روى مركب نخواب زيرا ممكن است بنابودى كشيده شود و اين از حكمت بيرون است، در جايى بخواب كه بتوانى با آسايش خوابيده و خطرى متوجه تو نگردد، آن گاه كه بمنزل رسيدى اول به كار و غذاى مركب خود رسيدگى كن و سپس به كار خويشتن، منزلگاه خود را در جايى انتخاب كنيد كه خوش منظره بوده و امكان تغذيه بيشتر باشد، آن گاه كه در جايى فرود آمديد اول دو ركعت نماز بخوانيد و به هنگام حركت نيز اول دو ركعت نماز خوانده و سپس حركت نمائيد و بر ساكنين آن سلام كنيد زيرا در هر مكانى ملائكهاى ساكنند، براى تخلى مكان دورى را انتخاب كنيد، اگر بتوانى از غذا اول تصدق ده و سپس تناول كن، تا زمانى كه سوارهاى كتاب خدا را تلاوت كن و تا هنگامى كه به كارى مشغولى تسبيح پروردگار گو و گرنه به دعا مشغول باش،
هرگز تمامى شب را تا بصبح در مسافرت نباشى به هنگام قطع مسافت بآوازه اقدام ننموده و صداى خود را بلند ننمايى.
امام صادق(علیه السلام) فرمود به خدا سوگند كه به خاطر نژاد فاميلى و يا دارايى و يا بزرگى هيكل و زيبايى بلقمان حكمت ندادند؛ بلكه او انسانى بود كه در انجام دستورات خدا جدى و از گناهان اجتناب داشت- و باين خاطر صاحب حكمت شد- هميشه آرام بوده فكرى عميق داشته و تيز بين بود، بروزها هرگز نمىخوابيد و در مجلس جمعى هرگز تكيه نمىداد، حضور مردم آب دهن نمىريخت و عمر خود را بيهوده صرف چيزى نميكرد، از فرط خويشتندارى هرگز كسى او را به هنگام تطهير يا انجام غسل نديد، بمنظور حفظ دين (از ترس گناه) هرگز نخنديد و غضبناك نشد و با كسى شوخى ننمود، براى حطام دنيا آن گاه كه رو نمود خوشحال نشده و زمانى كه پشت كرد اندوهگين نگرديد، اولاد زيادى داشت و اكثرش پيش از او مردند اما براى هيچكدام گريه نكرد، هرگز از كنار دو نفرى كه در نزاع يا كشتار بودند نگذشت جز آنكه اصلاح نمود،هرگز سخنى نپذيرفته جز آنكه اول تفسير و مأخذش را سؤال نمود، هميشه در مجالس دانشمندان دين و فقيهان شركت نموده بنزد قضات و ملوك ميرفت و بر گرفتارى آنان تأسف میخورد و نسبت به فرمانروايانى كه عزت خود را از خدا دانسته و باين مطلب اطمينان داشتند ترحم نموده و دعا میكرد، آنچه را كه موجب تقويت و مبارزه با هواى نفس بوده تعليم میگرفت و از سلاطين زمان خود فاصله مىگرفت، جان خود را با تفكر و عبرتها مداوا مينمود، و به آنچه را كه در هدفش مفيد بوده دل مىبست و از آنچه قاصدش نبود چشم مىپوشيد.
اينها وسيله شد كه بلقمان حكمت عنايت گرديد.(1)
قرآن میفرماید:
«وَ الَّذي قالَ لِوالِدَيْهِ أُفٍّ لَكُما أَ تَعِدانِنی أَنْ أُخْرَجَ وَ قَدْ خَلَتِ الْقُرُونُ مِنْ قَبْلی وَ هُما يَسْتَغيثانِ اللَّهَ وَيْلَكَ آمِنْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَيَقُولُ ما هذا إِلاَّ أَساطيرُ الْأَوَّلينَ»؛(2)
«و كسى كه به پدر و مادرش مىگويد: «اف بر شما! آيا به من وعده مىدهيد كه من روز قيامت مبعوث مىشوم؟! در حالى كه پيش از من اقوام زيادى بودند (و هرگز مبعوث نشدند)! و آن دو پيوسته فرياد مىكشند و خدا را به يارى مىطلبند كه: واى بر تو، ايمان بياور كه وعده خدا حق است امّا او پيوسته مىگويد: «اينها چيزى جز افسانههاى پيشينيان نيست!»
«و الَّذِي قالَ لِوالِدَيْهِ أُفٍّ لَكُما أَ تَعِدانِنِي أَنْ أُخْرَجَ وَ قَدْ خَلَتِ الْقُرُونُ مِنْ قَبْلِي»؛ بعد از آنكه وضع انسان تائب و تسليم به خدا، و درخواست او براى خلوص و اخلاص و نيكى به والدين، و اصلاح اولادش را ذكر كرد، در مقابل اين انسان، انسان ديگرى را يادآور شده كه به خدا و رسولش و معاد، كفر مىورزد، و چون پدر و مادرش او را به سوى ايمان دعوت نموده از معاد مىترسانند عاق پدر و مادر مىشود.
پس اينكه فرمود: «و الَّذِي قالَ لِوالِدَيْهِ أُفٍّ لَكُما» ظاهرش اين است كه مبتدايى است در معناى جمع كه خبرش جملۀ «أُولئِكَ الَّذِينَ» است. و كلمۀ «اف»
يك كلمه است، ولى دو معنا را اظهار مىدارد، يكى خستگى و يكى هم خشم. و جملۀ «أَ تَعِدانِنِي أَنْ أُخْرَجَ» استفهامى است توبيخى، و معنايش اين است كه: آيا مرا تهديد مىكنى كه يك بار ديگر از قبرم بيرونم كنند، و براى، پس دادن حساب حاضرم سازند، و خلاصه آيا مرا به معاد تهديد مىكنى؟ در حالى كه «وَ قَدْ خَلَتِ الْقُرُونُ مِنْ قَبْلِي» امتهايى كه قبل از من بودند و هلاك شدند، احدى از آنان زنده و مبعوث نشد.
و اين استفهام در حقيقت به پندار آنان حجتى بوده بر نفى معاد، به اين بيان كه اگر در اين ميان احياء و بعثى مىبود، بايد بعضى از افرادى كه تاكنون مردهاند زنده شده باشند، با اينكه مردگان تا امروز بشر، در اين قرنهاى طولانى كه نمىتوان آغازش را دقيقا معين كرد، آن قدر زياد بودند كه از حد شمار بيرونند، و از هيچ يك آنها خبر و اثرى نشده، ولى اين نابخردان اينقدر نفهميدهاند كه اگر بعضى از مردگان گذشته زنده مىشدند، در دنيا زنده مىشدند، و تهديد و وعيد خداى سبحان اين نيست؛ بلكه زنده شدن در آخرت و برخاستن در نشاه ديگر است نه در دنيا.
«و هُما يَسْتَغِيثانِ اللَّهَ وَيْلَكَ آمِنْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ»؛ كلمۀ «يستغيثان» از مصدر استغاثه است، كه به معناى طلب غوث (پناه) از خدا است. و معناى جمله اين است كه:
در حالى كه پدر و مادرش از خدا طلب مىكنند كه پناهشان دهد، و در اقامه حجت و متمايل كردن دل فرزند به سوى ايمان كمكشان فرمايد، به فرزندشان مىگويند: واى بر تو! به خدا و به آنچه رسولش آورده كه يكى از آنها وعده به معاد
است ايمان بياور، و مطمئن باش كه وعده خدا به معاد كه به وسيلۀ رسولانش داده، وعدهاى است حق.
از اينجا روشن مىشود كه مراد آن پدر و مادر از اينكه گفتند «ايمان بياور» اين بوده كه به خدا و رسولش در آنچه رسول از ناحيه خدا آورده ايمان بياور. و اينكه گفت: «إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ» اين بوده كه فرزندشانبه معاد ايمان بياورد، و نيز جمله قبلى را كه گفتند" ايمان بياور" تعليل كند و به فرزند مىفهماند اينكه گفتيم ايمان بياور به منظور انذار و تخويف بوده.
«فَيَقُولُ ما هذا إِلَّا أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ»؛ اشاره با كلمۀ «هذا» به همان وعده و انذارى است كه پدر و مادرش كردند، و يا به همه آن دعوتهايى است كه نمودند. و معنايش اين است كه: اين انسان كه مورد بحث بود به والدين خود مىگويد: اين وعدههايى كه مىدهيد، و اين تهديدهايى كه مرا با آن مىترسانيد، و يا همه اين دعوتهايى كه مىكنيد چيزى جز خرافات مردم وحشى قرون گذشته نيست.(1)
«وَ الَّذِي قالَ لِوالِدَيْهِ»؛ آن كس كه هر گاه پدر و مادرش او را به ايمان دعوت كنند به آنان گويد:
«أُفٍّ لَكُما»؛ اين جمله، جمله اظهار تنفر است، و منظور از آن اظهار خشم و نفرت است، و به معنى «بعدا لكما» (يعنى دور باشيد يا شما را نبينم) و بعضى
1) . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج18، ص: 311.
هم گفتهاند: يعنى: كثافت، بوگنددار، همانگونه كه به هنگام استشمام نمودن بوى گند از آن اظهار تنفر و انزجار كنند.
«أَ تَعِدانِنِي أَنْ أُخْرَجَ»؛ آيا به من وعده میدهيد كه از قبر بيرون آمده زنده شده بر انگيخته خواهم شد.
«وَ قَدْ خَلَتِ الْقُرُونُ مِنْ قَبْلِي»؛ با اينكه امتهاى پيش از من رفتهاند و مردهاند، ولى از قبر بيرون نيامدند، و بزندگى بازنگشتند، و بعضى گفته اند يعنى: قرنها بر اين مذهب گذشته است كه انكار بعث و زنده شدن مردگان میشوند.
«وَ هُما يَسْتَغِيثانِ اللَّهَ»؛ يعنى: پدر و مادرش بدرگاه خداوند استغاثه ميكنند، و از خدا دستگيرى میخواهند تا نسبتبه فرزندشان لطف كند تا ايمان آورد، و به فرزند خود میگويند:
«وَيْلَكَ آمِنْ»؛ واى بر تو به روز قيامت و به آنچه كه محمّد(صلی الله علیه و آله) میگويد ايمان بياور.
«إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ»؛ كه وعده الهى در مورد برانگيختن مردگان، و حشر و نشر و ثواب و عقاب.
«فَيَقُولُ: ما هذا إِلَّا أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ»؛ يعنى: اين قرآن و آنچه كه مرا به سوى آن فرا ميخوانيد جز افسانههاى پيشينيان چيزى نيست، و اينها هيچ حقيقتى ندارند.
و از ابن عباس و ابىالعاليه و سدى و مجاهد نقل شده است كه اين آيه درباره عبد الرحمن به ابىبكر نازل شده است كه پدر و مادرش او را وادار به اسلام
كردند، و بسيار بر او اصرار نمودند، گفت: براى من عبد اللَّه بن جدعان و بزرگان قريش را زنده كنيد تا درباره آنچه كه مىگوييد از آنان بپرسم؟(1).
از قتاده و حسن و زجاج نقل شده است كه آيه عموميت دارد و شامل هر كافرى كه با پدر و مادر خود بد رفتار است میشود، و میگويند: به دليل آنكه به دنبال اين آيه میگويد:
«أُولئِكَ الَّذِينَ حَقَّ عَلَيْهِمُ الْقَوْلُ فِي أُمَمٍ»؛ يعنى در زمره امتهايى شايسته عذاب گرديدهاند.
«قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ»؛ و پيش از آنان از جنيان و انسانها گذشته و حال و عقائدشان همانند آنان بود.
قتاده میگويد: حسن گفته است جنيان مرگ و مير ندارند.(2)
و قرآن نیز میفرماید:
«وَ قَضى رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ كِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ وَ لا تَنْهَرْهُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً كَريماً * وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانی صَغيراً»؛(3)«و پروردگارت فرمان داده: جز او را نپرستيد! و به پدر و مادر نيكى كنيد! هر گاه يكى از آن دو، يا هر دوى آنها، نزد تو به سن پيرى رسند، كمترين اهانتى به آنها روا مدار! و بر آنها فرياد مزن! و گفتار لطيف و سنجيده
و بزرگوارانه به آنها بگو! و بالهاى تواضع خويش را از محبّت و لطف، در برابر آنان فرود آر! و بگو: پروردگارا! همانگونه كه آنها مرا در كوچكى تربيت كردند، مشمول رحمتشان قرار ده!»
جملۀ «أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ» نفى و استثناء و كلمۀ «أن» مصدريه است، ممكن هم هست بگوئيم «لا تعبدوا» نهى و استثناء و كلمۀ «أن» مصدريه و يا مفسره است و به هر حال مجموع مستثنى و مستثنى منه به دو جمله تقسيم مىشود، نظير اينكه بگوئيم «او را بپرستيد» و «غير او را نپرستيد» و به وجه ديگر، برگشت هر دو جمله به يك حكم است، و آن اينكه «بايد او را با اخلاص بپرستيد».
و اين جمله چه برگشت به دو جمله كند و چه به يك جمله، در هر حال چيزى است كه قضاى الهى متعلق بدان شده است، البته قضاى تشريعى خدا كه متعلق به احكام و مسائل تشريعى مىشود، و معناى يك طرفى كردن و حكم قاطع مولوى نمودن را مىرساند، و اين قضاء همانطور كه شامل اوامر خدا مىشود شامل نواهى او نيز مىگردد، همانطور كه احكام مثبته را يك طرفى مىكند احكام منفيه را نيز يك طرفى مىكند، به همين جهت فرمود: «و قَضى رَبُّكَ»، زيرا اگر فرموده بود: «و أمر ربك ان لا تعبدوا...» صحيح نبود، چونکه معنايش اين مىشد كه «خدا امر كرده جز او را نپرستيد» و حال آنكه نهى كرده از اينكه غير او را نپرستند و محتاج به نوعى تأويل و تجوز مىشد.
مسأله «امر به اخلاص در پرستش» بزرگترين اوامر دينى، و اخلاص در عبادت از واجبترين واجبات شرعى است، همچنان كه در مقابل، شرك ورزيدن
به خداى عز و جل بزرگترين گناه است، و به همين جهت فرمود: «خدا نمىآمرزد اين گناه را كه بدو شرك بورزند، و پائينتر از آن را از هر كه بخواهد مىآمرزد».
و ما اگر يك يك معاصى را تحليل و تجزيه كنيم خواهيم ديد كه برگشت تمامى گناهان به شرك است، زيرا اگر انسان غير خدا يعنى شيطانهاى جنى و انسى و يا هواى نفس و يا جهل را اطاعت نكند هرگز اقدام به هيچ معصيتى نمىكند، و هيچ امر و نهيى را از خدا نافرمانى نمىكند، پس هر گناهى اطاعت از غير خدا است، و اطاعت هم خود يك نوع عبادت است، همچنان كه در آيات زير اطاعت شيطان را پرستش وى خوانده و فرمود: «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ»؛(1)و نيز فرمود: «أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ».(2)
حتى كافرى كه منكر صانع است نيز مشرك است، زيرا با اينكه فطرت سادهاش حكم مىكند بر اينكه براى عالم صانعى است مع ذلك امر تدبير عالم را به دست ماده و يا طبيعت و يا دهر مىداند.
و چون مسأله همانطور كه گفتيم مسأله مهمى بود، لذا آن را قبل از ساير احكام ذكر كرد، با اينكه آن احكام هم هر يك در جاى خود بسيار اهميت دارند، مانند عقوق والدين و ندادن حقوق واجب مالى و اسراف و تبذير و فرزندكشى و زنا و قتل نفس و خوردن مال يتيم و عهدشكنى و كمفروشى و پيروى غير علم و تكبر ورزيدن، و با اينكه مسأله اخلاص در عبادت را بر اينها مقدم داشت در آخر و بعد از شمردن اينها مجددا همين اخلاص را خاطر نشان ساخته و از شرك نهى فرمود.
«و بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً»؛ اين جمله عطف است بر جمله قبلى و معنايش چنين است «پروردگارت چنين حكم رانده كه: تحسنوا بالوالدين احسانا» و احسان در فعل، مقابل بدى و آزار است.
معلوم مىشود مسألۀ احسان به پدر و مادر بعد از مسألۀ توحيد خدا واجبترين واجبات است همچنان كه مسألۀ عقوق بعد از شرك ورزيدن به خدا از بزرگترين گناهان كبيره است، و به همين جهت اين مسأله را بعد از مسألۀ توحيد و قبل از ساير احكام اسم برده و اين نكته را نه تنها در اين آيات متذكر شده؛ بلكه در موارد متعددى از كلام خود همين ترتيب را به كار بسته.
در سوره انعام پيرامون تفسير آيه 151 كه شبيه به آيه مورد بحث است گذشت كه گفتيم رابطه عاطفى ميان پدر و مادر از يك طرف و ميان فرزندان از طرف ديگر از بزرگترين روابط اجتماعى است كه قوام و استوارى جامعه انسانى بدانها است، و همين وسيلهاى است طبيعى كه زن و شوهر را به حال اجتماع نگهداشته و نمىگذارد از هم جدا شوند، بنا بر اين از نظر سنت اجتماعى و به حكم فطرت، لازم است آدمى پدر و مادر خود را احترام كند و به ايشان احسان نمايد زيرا كه اگر اين حكم در اجتماع جريان نيابد وفرزندان با پدر و مادر خود معامله يك بيگانه را بكنند قطعا آن عاطفه از بين رفته و شيرازه اجتماع به كلى از هم گسيخته مىگردد.
«إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ كِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ وَ لا تَنْهَرْهُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلًا كَرِيماً»؛ كلمۀ «اما» مركب است از «ان» شرطيه و «ماى» زائده، و اگر اين
ما، زائده نبود جائز نبود كه نون تأكيد ثقيله در آخر فعل شرط كه «يبلغ" باشد، در آيد، اثر ماء زائده اين است كه چنين كارى را تجويز مىكند.
كلمۀ «كبر» به معناى بزرگسالى است، و كلمۀ «اف» مانند كلمۀ «آخ» در فارسى، انزجار را مىرساند، و كلمۀ «نهر» به معناى رنجاندن است كه يا با داد زدن به روى كسى انجام مىگيرد و يا با درشت حرف زدن، اگر حكم را اختصاص به دوران پيرى پدر و مادر داده از اين جهت بوده كه پدر و مادر، در آن دوران سختترين حالات را دارند، و بيشتر احساس احتياج به كمك فرزند مىنمايند، زيرا از بسيارى از واجبات زندگى خود ناتوانند، و همين معنا يكى از آمال پدر و مادر است كه همواره از فرزندان خود آرزو مىكنند، آرى روزگارى كه پرستارى از فرزند را مىكردند و روزگار ديگرى كه مشقات آنان را تحمل مىنمودند، و باز در روزگارى كه زحمت تربيت آنها را به دوش مىكشيدند، در همه اين ادوار كه فرزند از تأمين واجبات خود عاجز بود آنها اين آرزو را در سر مىپروراندند كه در روزگار پيرى از دستگيرى فرزند برخوردار شوند.
پس آيه شريفه نمىخواهد حكم را منحصر در دوران پيرى پدر و مادر كند؛ بلكه مىخواهد وجوب احترام پدر و مادر و رعايت احترام تام در معاشرت و سخن گفتن با ايشان را بفهماند، حال چه در هنگام احتياجشان به مساعدت فرزند و چه در هر حال ديگر، و معناى آيه روشن است.
«و اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانِي صَغِيراً»؛ كلمۀ «خفض جناح» (پر و بال گستردن) كنايه است از مبالغه در تواضع و خضوع زبانى و عملى، و اين معنا از همان صحنهاى گرفته شده كه جوجه بال و پر خود را
باز مىكند تا مهر و محبت مادر را تحريك نموده و او را به فراهم ساختن غذا وادار سازد، و به همين جهت كلمه جناح را مقيد به ذلت كرده و فرمود: «جَناحَ الذُّلِّ» و معناى آيه اين است كه:
«انسان بايد در معاشرت و گفتگوى با پدر و مادر طورى روبرو شود كه پدر و مادر تواضع و خضوع او را احساس كنند، و بفهمند كه او خود را در برابر ايشان خوار مىدارد، و نسبت به ايشان مهر و رحمت دارد».
اين در صورتى است كه «ذل» به معناى خوارى باشد، و اگر به معناى مطاوعه باشد از گستردن بال مرغان جوجهدار مأخوذ شده كه از در مهر و محبت بال خود را براى جوجههاى خود باز مىكنند تا آنها را زير پر خود جمع آورى نمايند، و از سرما و شكار شدن حفظ كنند.
و در اينكه فرمود: «و بگو پروردگارا ايشان را رحم كن آن چنان كه ايشان مرا در كوچكيم تربيت كردند» دوران كوچكى و ناتوانى فرزند را به يادش مىآورد، و به او خاطرنشان مىسازد، در اين دوره كه پدر و مادر ناتوان شده تو به ياد دوره ناتوانى خود باش و از خدا بخواه كه خداى سبحان ايشان را رحم كند، آن چنان كه ايشان تو را رحم نموده و در كوچكيت تربيت كردند.
در مجمعالبيان مىگويد: اين آيه دلالت دارد بر اينكه دعاى فرزند براى پدر و مادرش كه از دنيا رفتهاند مسموع است، زيرا اگر مسموع نبود و براى آنها اثرى نداشت معنا نداشت كه در اين آيه امر به دعا كند؛(1)
ليكن آيه بيش از اين دلالت ندارد كه دعاى فرزند در مظنه اجابت است و چنين دعائى بىخاصيت نيست،
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 6، ص: 410.
زيرا هم گفتيم كه ممكن است به اجابت رسد و هم اينكه ادبى است دينى كه فرزند از آن استفاده مىبرد، و لو در موردى مستجاب نشود، و پدر و مادر از آن بهرهمند نگردند، علاوه بر اين، مرحوم طبرسى دعا را مختص به حال بعد از مرگ پدر و مادر دانسته، و حال آنكه آيه شريفه مطلق است.(1)
قرآن کریم میفرماید:
«لَقَدْ كانَ فی يُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آياتٌ لِلسَّائِلينَ * إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى أَبينا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّأَبانا لَفی ضَلالٍ مُبينٍ * اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبيكُمْ وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحينَ * قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فی غَيابَتِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلينَ * قالُوا يا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى يُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ * أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ * قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنی أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ * قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ * فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فی غَيابَتِ الْجُبِّ وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ * وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ * قالُوا يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقينَ * وَ جاؤُ عَلى قَميصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَميلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ»؛(2)«در (داستان) يوسف و برادرانش، نشانهها(ى هدايت) براى سؤال كنندگان بود! هنگامى كه (برادران) گفتند: يوسف و
برادرش [بنيامين] نزد پدر، از ما محبوبترند؛ در حالى كه ما گروه نيرومندى هستيم! مسلماً پدر ما، در گمراهى آشكارى است! يوسف را بكشيد؛ يا او را به سرزمين دوردستى بيفكنيد؛ تا توجه پدر، فقط به شما باشد؛ و بعد از آن، (از گناه خود توبه مىكنيد؛ و) افراد صالحى خواهيد بود! يكى از آنها گفت: يوسف را نكشيد! و اگر مىخواهيد كارى انجام دهيد، او را در نهانگاه چاه بيفكنيد؛ تا بعضى از قافلهها او را برگيرند (و با خود به مكان دورى ببرند)! (و براى انجام اين كار، برادران نزد پدر آمدند و) گفتند: پدرجان! چرا تو درباره (برادرمان) يوسف، به ما اطمينان نمىكنى؟! در حالى كه ما خيرخواه او هستيم! فردا او را با ما (به خارج شهر) بفرست، تا غذاى كافى بخورد و تفريح كند؛ و ما نگهبان او هستيم! (پدر) گفت: من از بردن او غمگين مىشوم؛ و از اين مىترسم كه گرگ او را بخورد، و شما از او غافل باشيد! گفتند: با اينكه ما گروه نيرومندى هستيم، اگر گرگ او را بخورد، ما از زيانكاران خواهيم بود (و هرگز چنين چيزى) ممكن نيست! هنگامى كه او را با خود بردند، و تصميم گرفتند وى را در مخفىگاه چاه قرار دهند، (سرانجام مقصد خود را عملى ساختند؛) و به او وحى فرستاديم كه آنها را در آينده از اين كارشان با خبر خواهى ساخت؛ در حالى كه آنها نمىدانند! (برادران يوسف) شب هنگام، گريان به سراغ پدر آمدند. گفتند: اى پدر! ما رفتيم و مشغول مسابقه شديم، و يوسف را نزد اثاث خود گذارديم؛ و گرگ او را خورد! تو هرگز سخن ما را باور نخواهى كرد، هر چند راستگو باشيم! و پيراهن او را با خونى دروغين (آغشته ساخته، نزد پدر) آوردند؛ گفت: «هوسهاى نفسانى شما اين كار را برايتان آراسته! من صبر جميل (و شكيبايى خالى از ناسپاسى) خواهم داشت؛ و در برابر آنچه مىگوييد، از خداوند يارى مىطلبم.»
از اينجا جريان درگيرى برادران يوسف با يوسف شروع مىشود:
در آيه نخست اشاره به درسهاى آموزنده فراوانى كه در اين داستان است كرده، مىگويد به يقين در سر گذشت يوسف و برادرانش، نشانههايى براى سؤال كنندگان بود؛ «لَقَدْ كانَ فِي يُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آياتٌ لِلسَّائِلِينَ».
در اينكه منظور از اين سؤال كنندگان چه اشخاصى هستند بعضى از مفسران (مانند قرطبى در تفسير الجامع و غير او) گفتهاند كه اين سؤال كنندگان جمعى از يهود مدينه بودند كه در اين زمينه پرسشهايى از پيامبر(صلی الله علیه و آله) مىكردند، ولى ظاهر آيه مطلق است و مىگويد: «براى همه افراد جستجوگر آيات و نشانهها و درسهايى در اين داستان نهفته است».
چه درسى از اين برتر كه گروهى از افراد نيرومند با نقشههاى حساب شدهاى كه از حسادت سرچشمه گرفته براى نابودى يك فرد ظاهراً ضعيف و تنها، تمام كوشش خود را به كار گيرند، اما با همين كار بدون توجه او را بر تخت قدرت بنشانند و فرمانرواى كشور پهناورى كنند، و در پايان همگى در برابر او سر تعظيم فرود آورند، اين نشان مىدهد وقتى خدا كارى را اراده كند مىتواند آن را، حتى به دست مخالفين آن كار، پياده كند، تا روشن شود كه يك انسان پاك و باايمان تنها نيست و اگر تمام جهان به نابودى او كمر بندند اما خدا نخواهد تار مويى از سر او كم نخواهند كرد!.
يعقوب دوازده پسر داشت، كه دو نفر از آنها «يوسف» و «بنيامين» از يك مادر بودند، كه «راحيل» نامداشت، يعقوب نسبت به اين دو پسر مخصوصاً يوسف
محبت بيشترى نشان مىداد، زيرا اولاً كوچكترين فرزندان او محسوب مىشدند و طبعاً نياز به حمايت و محبت بيشترى داشتند، ثانياً طبق بعضى از روايات مادر آنها «راحيل» از دنيا رفته بود، و به اين جهت نيز به محبت بيشترى محتاج بودند، از آن گذشته مخصوصاً در يوسف، آثار نبوغ و فوق العادگى نمايان بود، مجموع اين جهات سبب شد كه يعقوب آشكارا نسبت به آنها ابراز علاقه بيشترى كند.
برادران حسود بدون توجه به اين جهات از اين موضوع سخت ناراحت شدند، به خصوص كه شايد بر اثر جدايى مادرها، رقابتى نيز در ميانشان طبعاً وجود داشت، لذا دور هم نشستند «و گفتند يوسف و برادرش نزد پدر از ما محبوبترند، با اينكه ما جمعيتى نيرومند و كارساز هستيم» و زندگى پدر را به خوبى اداره مىكنيم، و به همين دليل بايد علاقه او به ما بيش از اين فرزندان خردسال باشد كه كارى از آنها ساخته نيست؛ «إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى أَبِينا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ».(1)
و به اين ترتيب با قضاوت يك جانبه خود پدر را محكوم ساختند و گفتند:
«به طور قطع پدر ما در گمراهى آشكارى است!» «إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ».
آتش حقد و حسد به آنها اجازه نمىداد كه در تمام جوانب كار بينديشند دلائل اظهار علاقه پدر را نسبت به اين دو كودك بدانند، چرا كه هميشه منافع خاص هر كس حجابى بر روى افكار او مىافكند، و به قضاوتهايى يك جانبه كه نتيجه آن گمراهى از جاده حق و عدالت است وا مىدارد.
البته منظور آنها گمراهى دينى و مذهبى نبود چرا كه آيات آينده نشان
1) . «عصبه» به معنى جماعت و گروهى است كه دست به دست هم مىدهند و نسبت به انجام كارى هماهنگند اين كلمه معنى جمع دارد و مفردى براى آن نيست.
مىدهد آنها به بزرگى و نبوت پدر اعتقاد داشتند و تنها در زمينه طرز معاشرت به او ايراد مىگرفتند.
حس حسادت، سرانجام برادران را به طرح نقشهاى وادار ساخت: گرد هم جمع شدند و دو پيشنهاد را مطرح كردند و گفتند: «يا يوسف را بكشيد و يا او را به سرزمين دوردستى بيفكنيد تا محبت پدر يكپارچه متوجه شما بشود!» «اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ».
درست است كه با اين كار احساس گناه و شرمندگى و جدان خواهيد كرد، چرا كه با برادر كوچك خود اين جنايت را روا داشتهايد، ولى جبران اين گناه ممكن است، توبه خواهيد كرد «و پس از آن جمعيت صالحى خواهيد شد!»؛ «وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحِينَ».
اين احتمال نيز در تفسير جملۀ اخير داده شده كه منظور آنها اين بوده است كه بعد از دور ساختن يوسف از چشم پدر، مناسبات شما با پدر به صلاح مىگرايد، و ناراحتیهايى كه از اين نظر داشتيد از ميان مىرود، ولى تفسير اول صحيحتر به نظر مىرسد.
به هر حال اين جمله دليل بر آن است كه آنها احساس گناه با اين عمل مىكردند و در اعماق دل خود كمى از خدا ترس داشتند، و به همين دليل پيشنهاد توبه بعد از انجام اين گناه مىكردند.
ولى مسأله مهم اينجاست كه سخن از توبه قبل از انجام جرم در واقع براى فريب و جدان و گشودن راه به سوى گناه است، و به هيچوجه دليل بر پشيمانى و ندامت نمىباشد.
و به تعبير ديگر توبه واقعى آن است كه بعد از گناه، حالت ندامت و شرمسارى براى انسان پيدا شود، اما گفتگو از توبه قبل از گناه، توبه نيست.
توضيح اينكه بسيار مىشود كه انسان به هنگام تصميم بر گناه يا مخالفت و جدان روبرو مىگردد و يا اعتقادات مذهبى در برابر او سدى ايجاد مىكند و از پيشرويش به سوى گناه ممانعت به عمل مىآورد، او براى اينكه از اين سد به آسانى بگذرد و راه خود را به سوى گناه باز كند و جدان و عقيده خود را با اين سخن مىفريبد، كه من، پس از انجام گناه بلا فاصله در مقام جبران بر مىآيم، چنان نيست كه دست روى دست بگذارم و بنشينم، توبه مىكنم، بدر خانه خدا مىروم، اعمال صالح انجام مىدهم، و سرانجام آثار گناه را مىشويم!
يعنى همانگونه كه نقشه شيطانى براى انجام گناه مىكشد، يك نقشه شيطانى هم براى فريب و جدان و تسلط بر عقائد مذهبى خود طرح مىكند، و چه بسا اين نقشه شيطانى نيز مؤثر واقع مىشود و آن سد محكم را با اين وسيله از سر راه خود بر مىدارد، برادران يوسف نيز از همين راه وارد شدند.
نكتۀ ديگر اينكه آنها گفتند، پس از دور ساختن يوسف، توجه پدر و نگاه او به سوى شما خواهد شد؛«يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ» و نگفتند قلب پدر در اختيار شما خواهد شد (يخل لكم «قلب» ابيكم)، چرا كه اطمينان نداشتند پدر به زودى فرزندش يوسف را فراموش كند، همين اندازه كه توجه ظاهرى پدر به آنها باشد كافى است.
اين احتمال نيز وجود دارد كه صورت و چشم دريچه قلب است، هنگامى كه نگاه پدر متوجه آنها شد تدريجا قلب او هم متوجه خواهد شد، ولى در ميان
برادران يك نفر بود كه از همه باهوشتر، و يا با وجدانتر بود، به همين دليل با طرح قتل يوسف مخالفت كرد و هم با طرح تبعيد او در يك سرزمين دور دست كه بيم هلاكت در آن بود، و طرح سومى را ارائه نمود و گفت:
«اگر اصرار داريد كارى بكنيد يوسف را نكشيد؛ بلكه او را در قعر چاهى بيفكنيد (بگونهاى كه سالم بماند) تا بعضى از راهگذران و قافلهها او را بيابند و با خود ببرند» و از چشم ما و پدر دور شود؛ «قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ».
«جب» به معنى چاهى است كه آن را سنگ چين نكردهاند، و شايد غالب چاههاى بيابانى همينطور است، و «غيابت» به معنى نهانگاه داخل چاه است كه از نظرها غيب و پنهان است، و اين تعبير گويا اشاره به چيزى است كه در چاههاى بيابانى معمول است و آن اينكه در قعر چاه، نزديك به سطح آب، در داخل بدنه چاه محل كوچك طاقچه مانندى درست مىكنند كه اگر كسى به قعر چاه برود بتواند روى آن بنشيند و ظرفى را كه با خود برده پر از آب كند، بىآنكه خود وارد آب شود و طبعاً از بالاى چاه كه نگاه كنند درست اين محل پيدا نيست و به همين جهت از آن تعبير به «غيابت» شده است.(1)و در محيط ما نيز چنين چاههايى وجود دارد.
بدون شك قصد اين پيشنهاد كننده آن نبوده كه يوسف را آن چنان در
1) . رضا، محمد رشید، المنار، ذيل آيۀ شریفه.
چاه سرنگون سازند كه نابود شود؛ بلكه هدف اين بود كه در نهانگاه چاه قرار گيرد تا سالم به دست قافلهها برسد.
از جملۀ «إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ» چنين استفاده مىشود كه اين گوينده حتى اين پيشنهاد را به صورت يك پيشنهاد قطعى مطرح نكرد، شايد ترجيح مىداد كه اصلاً نقشهاى بر ضد يوسف طرح نشود.
در اينكه نام اين فرد چه بوده در ميان مفسران گفتگو است، بعضى گفتهاند نام او «روبين» بود، كه از همه باهوشتر محسوب مىشد، و بعضى «يهودا» و بعضى «لاوى» را نام بردهاند.
نقش ويرانگر حسد در زندگى انسانها.
درس مهم ديگرى كه از اين داستان مىآموزيم اين است كه چگونه حسد مىتواند آدمى را تا سر حد كشتن برادر و يا توليد درد سرهاى خيلى شديد براى او پيش ببرد و چگونه اگر اين آتش درونى مهار نشود، هم ديگران را به آتش مىكشد و هم خود انسان را.
اصولاً هنگامى كه نعمتى به ديگرى مىرسد و خود شخص از او محروم میماند، چهار حالت مختلف در او پيدا مىشود.
نخست اينكه آرزو مىكند همانگونه كه ديگران دارند، او هم داشته باشد، اين حالت را «غبطه» مىخوانند و حالتى است قابل ستايش چرا كه انسان را به تلاش و كوشش سازندهاى وا مىدارد، و هيچ اثر مخربى در اجتماع ندارد.
ديگر اينكه آرزو مىكند آن نعمت از ديگران سلب شود و براى اين كار به تلاش و كوشش بر مىخيزد اين همان حالت بسيار مذموم" حسد» است، كه انسان
را به تلاش و كوشش مخرب درباره ديگران وا مىدارد، بىآنكه تلاش سازندهاى درباره خود كند.
سوم اينكه آرزو مىكند خودش داراى آن نعمت شود و ديگران از آن محروم بمانند، و اين همان حالت" بخل» و انحصار طلبى است كه انسان همه چيز را براى خود بخواهد و از محروميت ديگران لذت ببرد.
چهارم اينكه دوست دارد ديگران در نعمت باشند، هر چند خودش در محروميت به سر ببرد و حتى حاضر است آنچه را دارد در اختيار ديگران بگذارد و از منافع خود چشم بپوشد و اين حالت والا را" ايثار" مىگويند كه يكى از مهمترين صفات برجسته انسانى است.به هر حال حسد تنها برادران يوسف را تا سر حد كشتن برادرشان پيش نبرد؛ بلكه گاه مىشود كه حسد انسان را به نابودى خويش نيز وا مىدارد.
به همين دليل در احاديث اسلامى براى مبارزه با اين صفت رذيله تعبيرات تكان دهندهاى ديده مىشود؛ به عنوان نمونه: از پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) نقل شده كه فرمود: خداوند موسى بن عمران(علیه السلام) را از حسد نهى كرد و به او فرمود:
«ان الحاسد ساخط لنعمى صاد لقسمى الذى قسمت بين عبادى و من يك كذلك فلست منه و ليس منى؛ شخص حسود نسبت به نعمتهاى من بر بندگانم خشمناك است، و از قسمتهايى كه ميان بندگانم قائل شدهام ممانعت مىكند، هر كس چنين باشد نه او از من است و نه من از اويم.»(1)
از امام صادق(علیه السلام) مىخوانيم:
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 2، ص: 307.
«آفة الدين الحسد و العجب و الفخر؛ آفت دين و ايمان سه چيز است: حسد و خود پسندى و فخر فروشى.»
و در حديث ديگرى از همان امام(علیه السلام) مىخوانيم:
«ان المؤمن يغبط و لا يحسد، و المنافق يحسد و لا يغبط؛ افراد با ايمان غبطه مىخورند، ولى حسد نمىورزند، ولى منافق حسد مىورزد و غبطه نمىخورد.»(1)
اين درس را نيز مىتوان از اين بخش از داستان فراگرفت كه پدر و مادر در ابراز محبت نسبت به فرزندان بايد فوقالعاده دقت به خرج دهد.
گرچه يعقوب بدون شك در اين باره مرتكب خطايى نشد و ابراز علاقهاى كه نسبت به يوسف و برادرش بنيامين مىكرد روى حسابى بود كه قبلاً به آن اشاره كرديم، ولى به هر حال اين ماجرا نشان مىدهد كه حتى بايد بيش از مقدار لازم در اين مسأله حساس و سختگير بود، زيرا گاه مىشود يك ابراز علاقه نسبت به يك فرزند، آن چنان عقدهاى در دل فرزند ديگر ايجاد مىكند كه او را به همه كار وا مىدارد، آن چنان شخصيت خود را در هم شكسته مىبيند كه براى نابود كردن شخصيت برادرش، حد و مرزى نمىشناسد.
حتى اگر نتواند عكسالعملى از خود نشان بدهد از درون خود را مىخورد و گاه گرفتار بيمارى روانى مىشود، فراموش نمىكنم فرزند كوچك يكى از دوستان بيمار بود و طبعاً نياز به محبت بيشتر داشت، پدر برادر بزرگتر را به صورت خدمتكارى
1) . همان.
براى او در آورده بود چيزى نگذشت كه پسر بزرگ گرفتار بيمارى روانى ناشناختهاى شد، به آن دوست عزيز گفتم فكر نمىكنى سرچشمهاش اين عدم عدالت در اظهار محبت بوده باشد، او كه اين سخن را باور نمىكرد، به يك طبيب روانى ماهر مراجعه كرد، طبيب به او گفت فرزند شما بيمارى خاصى ندارد سرچشمه بيماريش همين است كه گرفتار كمبود محبت شده و شخصيتش ضربه ديده در حالى كه برادر كوچك اينهمه محبت ديده است، و، لذا در احاديث اسلامى مىخوانيم:
روزى امام باقر(علیه السلام) فرمود: من گاهى نسبت به بعضى از فرزندانم اظهار محبت مىكنم و او را بر زانوى خود مىنشانم و قلم گوسفند را به او مىدهم و شكر در دهانش مىگذارم، در حالى كه مىدانم حق با ديگرى است، ولى اين كار را به خاطر اين مىكنم تا بر ضد ساير فرزندانم تحريك نشود و آن چنان كه برادران يوسف به يوسف كردند، نكند(1).
«قالُوا يا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى يُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ (11) أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ * قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ * قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ»؛(2)«(برادران نزد پدر آمدند و) گفتند پدر جان! چرا تو درباره (برادرمان) يوسف به ما اطمينان نمىكنى در حالى كه ما خير خواه او هستيم؟ او را فردا با ما (به خارج شهر) بفرست تا غذاى كافى بخورد و بازى و تفريح كند و ما حافظ او هستيم. (پدر) گفت من از دورى او غمگين مىشوم و از اين
مىترسم كه گرگ او را بخورد و شما از او غافل باشيد! گفتند اگر او را گرگ بخورد با اينكه ما گروه نيرومندى هستيم ما از زيانكاران خواهيم بود (و هرگز چنين چيزى ممكن نيست).»
برادران يوسف، پس از آنكه طرح نهايى را براى انداختن يوسف به چاه تصويب كردند به اين فكر فرو رفتند كه چگونه يوسف را از پدر جدا سازند؟، لذا طرح ديگرى براى اين كار ريخته و با قيافههاى حق بجانب و زبانى نرم و لين آميخته با يك نوع انتقاد ترحمانگيز نزد پدر آمدند و «گفتند: پدر چرا تو هرگز يوسف را از خود دور نمىكنى و به ما نمىسپارى؟ چرا ما را نسبت به برادرمان امين نمىدانى در حالى كه ما مسلماً خير خواه او هستيم»؛ «قالُوا يا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى يُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ».
بيا دست از اين كار كه ما را متهم مىسازد بردار، به علاوه برادر ما، نوجوان است، او هم دل دارد، او هم نياز به استفاده از هواى آزاد خارج شهر و سرگرمى مناسب دارد، زندانى كردن او در خانه صحيح نيست، «فردا او را با ما بفرست تا به خارج شهر آيد، گردش كند از ميوههاى درختان بخورد و بازى و سرگرمى داشته باشد»؛ «أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ».(1)
و اگر نگران سلامت او هستى «ما همه حافظ و نگاهبان برادرمان خواهيم بود (چرا كه برادر است و با جان برابر)!»؛ «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ».
1) . «يرتع» از مادۀ «رتع» ( بر وزن قطع) در اصل به معنى چريدن و فراوان خوردن حيوانات است ولى گاهى در مورد انسان به معنى تفريح و خورد و خوراك فراوان به كار مىرود.
و به اين ترتيب نقشه جدا ساختن برادر را ماهرانه تنظيم كردند، و چه بسا سخن را در برابر خود يوسف گفتند، تا او هم سر به جان پدر كند و از وى اجازه رفتن به صحرا بخواهد.
اين نقشه از يك طرف پدر را در بنبست قرار مىداد كه اگر يوسف را به ما نسپارى دليل بر اين است كه ما را متهم مىكنى، و از سوى ديگر يوسف را براى استفاده از تفريح و سرگرمى و گردش در خارج شهر تحريك مىكرد.
آرى چنين است نقشههاى آنهايى كه مىخواهند ضربه غافلگيرانه بزنند، از تمام مسائل روانى و عاطفى براى اينكه خود را حق به جانب نشان دهند استفاده مىكنند، ولى افراد با ايمان به حكم المؤمن كيس " مؤمن هوشيار است" هرگز نبايد فريب اين ظواهر زيبا را بخورند هر چند از طرف برادر مطرح شده باشد!.
يعقوب در مقابل اظهارات برادران بدون آنكه آنها را متهم به قصد سوء كند گفت اينكه من مايل نيستم يوسف با شما بيايد، از دو جهت است، اول اينكه «دورى يوسف براى من غم انگيز است»؛ «قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ».
و ديگر اينكه در بيابانهاى اطراف ممكن است گرگان خونخوارى باشند «و من مىترسم گرگ فرزند دلبندم را بخورد و شما سرگرم بازى و تفريح و كارهاى خود باشيد»؛ «وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ».
و اين كاملاً طبيعى بود كه برادران در چنين سفرى به خود مشغول گردند و از برادر غافل بمانند و در آن" بيابان گرگ خيز" گرگ قصد جان يوسف كند.
البته برادران پاسخى براى دليل اول پدر نداشتند، زيرا غم و اندوه جدايى
يوسف چيزى نبود كه بتوانند آن را جبران كنند، و حتى شايد اين تعبير آتش حسد برادران را افروختهتر مىساخت.
از سوى ديگر اين دليل پدر از يك نظر پاسخى داشت كه چندان نياز به ذكر نداشت و آن اينكه بالآخره فرزند براى نمو و پرورش، خواه ناخواه از پدر جدا خواهد شد و اگر بخواهد همچون گياه نورستهاى دائماً در سايه درخت وجود پدر باشد، نمو نخواهد كرد، و پدر براى تكامل فرزندنش ناچار بايد تن به اين جدايى بدهد، امروز گردش و تفريح است، فردا تحصيل علم و دانش و پس فردا كسب و كار و تلاش و كوشش براى زندگى، بالآخره جدايى لازم است.
لذا اصلاً به پاسخ اين استدلال نپرداختند؛ بلكه به سراغ دليل دوم رفتند كه از نظر آنها مهم و اساسى بود و «گفتند چگونه ممكن است برادرمان را گرگ بخورد در حالى كه ما گروه نيرومندى هستيم، اگر چنين شود ما زيانكار و بدبخت خواهيم بود»؛ «قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ».
يعنى مگر ما مردهايم كه بنشينيم و تماشا كنيم گرگ برادرمان را بخورد، گذشته از علائق برادرى كه ما را بر حفظ برادر وا مىدارد، ما در ميان مردم آبرو داريم، مردم درباره ما چه خواهند گفت، جز اينكه مىگوينديك عده زورمند گردن كلفت نشستند، و بر حمله گرگ به برادرشان نظاره كردند، ما ديگر مىتوانيم در ميان مردم زندگى كنيم؟!.
آنها در ضمن به اين گفتار پدر كه شما ممكن است سرگرم بازى شويد و از يوسف غفلت كنيد، نيز پاسخ دادند و آن اينكه مسأله مسأله خسران و زيان و از دست دادن تمام سرمايه و آبرو است، مسأله اين نيست كه تفريح و بازى بتواند
انسان را از يوسف غافل كند، زيرا در اين صورت ما افراد بىعرضهاى خواهيم شد كه به درد هيچ كار نمىخوريم.
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه چرا يعقوب از ميان تمام خطرها تنها انگشت روى خطر حمله گرگ گذاشت؟.
بعضى مىگويند: بيابان كنعان بيابانى گرگخيز بود، و به همين جهت خطر بيشتر از اين ناحيه احساس مىشد.
بعضى ديگر گفتهاند كه اين به خاطر خوابى بود كه يعقوب قبلاً ديده بود كه گرگانى به فرزندش يوسف حمله مىكنند، اين احتمال نيز داده شده است كه يعقوب با زبان كنايه سخن گفت، و نظرش به انسانهاى گرگصفت همچون بعضى از برادران يوسف بود.
ولى به هر حال با هر حيله و نيرنگى بود، مخصوصاً با تحريك احساسات پاك يوسف و تشويق او براى تفريح در خارج شهر كه شايد اولين بار بود كه فرصت براى آن به دست يوسف مىافتاد، توانستند پدر را وادار به تسليم كنند، و موافقت او را به هر صورت نسبت به اين كار جلب نمايند.
درسهای این داستان
در اينجا به چند درس زنده كه از اين بخش از داستان گرفته مىشود بايد توجه كرد:
معمولاً هرگز دشمنان با صراحت و بدون استتار براى ضربه زدن وارد ميدان
نمىشوند؛ بلكه براى اينكه بتوانند طرف را غافلگير سازند، و مجال هر گونه دفاع را از او بگيرند، كارهاى خود را در لباسهاى فريبنده پنهان مىسازند، برادران يوسف نقشه مرگ يا تبعيد او را تحت پوشش عالیترين احساسات و عواطف برادرانه پنهان ساختند، احساساتى كه هم براى يوسف تحريكآميز بود و هم براى پدر ظاهراً قابل قبول.
اين همان روشى است كه ما در زندگى روز مره خود در سطح وسيع با آن روبرو هستيم، ضربههاى سخت و سنگينى كه از دشمنان قسم خورده، از اين رهگذر خوردهايم كم نيست، گاهى بنام كمكهاى اقتصادى، و زمانى تحت عنوان روابط فرهنگى، گاه در لباس حمايت از حقوق بشر، و زمانى تحت عنوان پيمانهاى دفاعى، بدترين قراردادهاى استعمارى ننگين را بر ملتهاى مستضعف و از جمله ما تحميل كردند، ولى با اينهمه تجربيات تاريخى بايد اينقدر هوش و درايت داشته باشيم كه ديگر نسبت به اظهار محبتها و ابراز احساسات و عواطف اين گرگان خونخوار كه در لباس انسانهاى دلسوز خود را نشان مىدهند خوشبين نباشيم، ما فراموش نكردهايم كه قدرتهاى مسلط جهان بنام فرستادن پزشك و دارو به بعضى از كشورهاى جنگ زده آفريقا اسلحه و مهمات براى مزدوران خود ارسال مىداشتند، و زير پوشش ديپلمات و سفير و كاردار، خطرناكترين جاسوسهاى خود را به مناطق مختلف جهان اعزام مىنمودند.
بنام مستشاران نظامى و آموزش دهندههاى سلاحهاى مدرن و پيچيده تمام اسرار نظامى را با خود مىبردند، و بنام تكنيسين و كارشناس فنى، اوضاع اقتصادى را در مسير الگوهاى وابسته، كه خود مىخواستند هدايت مىكردند.
آيا اين همه تجربه تاريخى براى ما كافى نيست كه هيچگاه فريب اين لفافهاى دروغين زيبا را نخوريم، و چهره واقعى اين گرگان را از پشت اين ماسكهاى ظاهراً انسانى ببينيم؟
جالب اينكه يعقوب پيامبر در برابر استدلال فرزندان نسبت به نياز يوسف به گردش و تفريح هيچ پاسخى نداد، و عملا آن را پذيرفت، اين خود دليل بر اين است كه هيچ عقل سالم نمىتواند اين نياز فطرى و طبيعى را انكار كند.انسان مانند يك ماشين آهنى نيست كه هر چه بخواهند از آن كار بكشند؛ بلكه روح و روانى دارد كه همچون جسمش خسته مىشود، همانگونه كه جسم نياز به استراحت و خواب دارد روح و روانش نياز به سرگرمى و تفريح سالم دارد.
تجربه نيز نشان داده كه اگر انسان به كار يك نواخت ادامه دهد، بازده و راندمان كار او بر اثر كمبود نشاط تدريجا پائين مىآيد، و اما به عكس، پس از چند ساعت تفريح و سرگرمى سالم، آن چنان نشاط كار در او ايجاد مىشود كه كميت و كيفيت كار هر دو فزونى پيدا مىكند، و به همين دليل ساعاتى كه صرف تفريح و سرگرمى مىشود كمك به ساعت كار است.
در روايات اسلامى اين واقعيت به طرز جالبى به عنوان دستور بيان شده است، آنجا كه على(علیه السلام) مىفرمايد:
«للمؤمن ثلاث ساعات فساعة يناجى فيها ربه و ساعة يرم معاشه، و ساعة يخلى بين نفسه و بين لذتها فيما يحل و يجمل؛ زندگى فرد باايمان در سه قسمت خلاصه مىشود، قسمتى به معنويات مىپردازد و با پروردگارش مناجات مىكند، و قسمتى به فكر
تأمين و ترميم معاش است، و قسمتى را به اين تخصيص مىدهد كه در برابر لذاتى كه حلال و مشروع است آزاد باشد.»(1)
جالب اينكه در حديث ديگرى اين جمله اضافه شده است:
«و ذلك عون على سائر الساعات؛ و اين سرگرمى و تفريح سالم كمكى است براى ساير برنامهها».
به گفته بعضى تفريح و سرگرمى همچون سرويس كردن و روغن كارى نمودن چرخهاى يك ماشين است گرچه اين ماشين يك ساعت متوقف براى اين كار مىشود، ولى بعدا قدرت و توان و نيروى جديدى پيدا مىكند كه چند برابر آن را جبران خواهد كرد، به علاوه بر عمر ماشين خواهد افزود.
اما مهم اين است كه سرگرمى و تفريح، «سالم» باشد و گرنه مشكلى را كه حل نمىكند؛ بلكه بر مشكلها مىافزايد، چه بسيار تفريحات ناسالمى كه روح و اعصاب انسان را چنان مىكوبد كه قدرت كار و فعاليت را تا مدتى از او مىگيرد و يا لا اقل بازده كار او را به حد اقل مىرساند.
اين نكته نيز قابل توجه است كه در اسلام تا آنجا به مسأله تفريح سالم اهميت داده شده است كه يك سلسله مسابقات حتى با شرطبندى را اسلام اجازه داده و تاريخ مىگويد كه قسمتى از اين مسابقات در حضور شخص پيامبر(صلی الله علیه و آله) و با داورى و نظارت او انجام مىگرفت.
حتى گاه شتر مخصوص خود را براى مسابقه سوارى در اختيار ياران مىگذاشت.
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، كلمات قصار، كلمه 390.
در روايتى از امام صادق(علیه السلام) مىخوانيم كه فرمود:
«ان النبى(صلی الله علیه و آله) اجرى الإبل مقبلة من تبوك فسبقت الغضباء و عليها اسامة، فجعل الناس يقولون سبق رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) و رسول اللَّه يقول سبق اسامة؛ هنگامى كه پيامبر از تبوك بر مىگشت، ميان ياران خود مسابقه سوارى بر قرار ساخت، اسامه كه بر شتر معروف پيامبر(صلی الله علیه و آله) به نام «غضباء» سوار بود از همه پيشى گرفت، مردم به خاطر اينكه شتر از آن پيامبر(صلی الله علیه و آله) بود صدا زدند رسول اللَّه پيشى گرفت، اما پيامبر صدا زد اسامه پيشى گرفت و برنده شد (اشاره به اينكه سوار كار مهم است نه مركب، و چه بسا مركب راهوارى كه به دست افراد ناشى بيفتد و كارى از آن ساخته نيست).»(1)
نكتۀ ديگر اينكه همانگونه كه برادران يوسف از علاقه انسان مخصوصاً نوجوان به گردش و تفريح براى رسيدن به هدفشان سوء استفاده كردند در دنياى امروز نيز دستهاى مرموز دشمنان حق و عدالت از مسأله ورزش و تفريح براى مسموم ساختن افكار نسل جوان سوء استفاده فراوان مىكند، بايد به هوش بود كه ابر قدرتهاى گرگ صفت در لباس ورزش و تفريح، نقشههاى شوم خود را ميان جوانان بنام ورزش و مسابقات منطقهاى يا جهانى پياده نكنند.
فراموش نمىكنيم در عصر" طاغوت" هنگامى كه مىخواستند نقشههاى خاصى را پياده كنند و سرمايهها و منابع مهم كشور را به بهاى ناچيز به بيگانگان بفروشند، يك سلسله مسابقات ورزشى طويل و عريض ترتيب مىدادند و مردم را آن چنان به اين بازیها سرگرم مىساختند كه نتوانند به مسائل اساسى كه در جامعه آنها جريان دارد بپردازند.
1) . قمى، عباس، سفینة البحار، ج 1، ص: 596.
گرچه محبت شديد پدر و مادر به فرزند ايجاب مىكند كه او را همواره در كنار خود نگه دارند، ولى پيدا است كه فلسفۀ اين محبت از نظر قانون آفرينش همان حمايت بىدريغ از فرزند به هنگام نياز به آن است، روى همين جهت در سنين بالاتر بايد اين حمايت را كم كرد، و به فرزند اجازه داد كه به سوى استقلال در زندگى گام بردارد، زيرا اگر همچون يك نهال نورس براى هميشه در سايه يك درخت تنومند قرار گيرد، رشد و نمو لازم را نخواهد يافت.
شايد به همين دليل بود كه يعقوب در برابر پيشنهاد فرزندان با تمام علاقهاى كه به يوسف داشت حاضر شد او را از خود جدا كند، و به خارج شهر بفرستد، گرچه اين امر بر يعقوب بسيار سنگين بود، اما مصلحت يوسف و رشد و نمو مستقل او ايجاب مىكرد كه تدريجا اجازه دهد، او دور از پدر ساعتها و روزهايى را به سر برد.
اين يك مسأله مهم تربيتى است، كه بسيارى از پدران و مادران از آن غفلت دارند و به اصطلاح فرزندان خود را" عزيز در دانه" پرورش مىدهند آن چنان كه هرگز قادر نيستند، بيرون از چتر حمايت پدر و مادر زندگى داشته باشند، در برابر يك طوفان زندگى به زانو در مىآيند، و فشار حوادث آنها را بر زمين مىزند، و باز به همين دليل است كه بسيارى از شخصيتهاى بزرگ كسانى بودند كه در كودكى، پدر و مادر را از دست دادند، و به صورت خود ساخته و در ميان انبوه مشكلات پرورش يافتند.
مهم اين است كه پدر و مادر به اين مسأله مهم تربيتى توجه داشته باشند، و محبتهاى كاذب مانع از آن نشود كه آنها استقلال خود را باز يابند.
جالب اين است كه اين مسأله به طور غريزى درباره بعضى از حيوانات ديده شده است كه مثلاً جوجهها در آغاز در زير بال و پر مادر قرار مىگيرند و مادر چون جان شيرين در برابر هر حادثهاى از آنها دفاع مىكند.
اما كمى كه بزرگتر شدند، مادر نه تنها حمايت خود را از آنها بر مىدارد؛ بلكه اگر به سراغ او بيايند با نوك خود آنها را بشدت ميراند، يعنى برويد و راه و رسم زندگى مستقل را بياموزيد تا كى مىخواهيد وابسته و غير مستقل زندگى كنيد؟ شما هم براى خود «آدمى» هستيد؟!
ولى به هر حال اين موضوع هرگز با مسأله پيوند خويشاوندى و حفظ مودت و محبت منافات ندارد؛ بلكه محبتى است عميق و پيوندى است حساب شده بر اساس مصالح هر دو طرف.
در اين فراز از داستان به خوبى مشاهده مىكنيم كه يعقوب با اينكه از حسادت برادران نسبت به يوسف آگاهى داشت و به همين دليل دستور داد خواب عجيبش را از برادران مكتوم دارد هرگز حاضر نشد آنها را متهم كند كه نكند شما قصد سويى درباره فرزندم يوسف داشته باشيد؛ بلكه عذرش تنها عدم تحمل دورى يوسف، و ترس از گرگان بيابان بود.
اخلاق و معيارهاى انسانى و اصول داورى عادلانه نيز همين را ايجاب مىكند كه تا نشانههاى كار خلاف از كسى ظاهر نشده باشد او را متهم نسازند، اصل، برائت و پاكى و درستى است، مگر اينكه خلاف آن ثابت شود.
نكتۀ ديگر اينكه در روايتى در ذيل آيات فوق از پيامبر(صلی الله علیه و آله) مىخوانيم كه «لا تلقنوا الكذاب فتكذب فان بنىيعقوب لم يعلموا ان الذئب ياكل الانسان حتى لقنهم ابوهم؛ به دروغگو تلقين نكنيد تا به شما دروغ گويد، چرا كه پسران يعقوب تا آن موقع نمىدانستند كه ممكن است گرگ به انسان حمله كند و او را بخورد و هنگامى كه پدر اين سخن را گفت از او آموختند!»(1)
اشاره به اينكه گاه مىشود طرف مقابل توجه به عذر و بهانه و انتخاب راه انحرافى ندارد، شما بايد مراقب باشيد كه خودتان با احتمالات مختلفى كه ذكر مىكنيد، راههاى انحرافى را به او نشان ندهيد.
اين درست به اين مىماند كه گاه انسان به كودك خردسالش مىگويد توپ خود را به لامپ چراغ نزن كودككه تا آن وقت نمىدانست مىشود توپ را به لامپ بزند، متوجه اين مسأله مىشود كه چنين كارى امكان پذير است و به دنبال آن حس كنجكاوى او تحريك مىشود كه بايد ببينم اگر توپ را به لامپ بزنم چه مىشود؟ و به دنبال آن شروع به آزمايش اين مسأله مىكند، آزمايشى كه به شكستن لامپ منتهى خواهد شد.
اين تنها يك موضوع ساده درباره كودكان نيست، در سطح يك جامعه بزرگ نيز گاهى امر و نهىهاى انحرافى سبب مىشود مردم بسيارى از چيزهايى را كه نمىدانستند ياد بگيرند، و سپس وسوسه آزمودن آنها شروع مىشود، در اينگونه موارد حتى الامكان بايد مسائل را به طور كلى مطرح كرد تا بد آموزى در آن نشود.
1) . حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 2، ص: 415.
البته يعقوب پيامبر روى پاكى و صفاى دل اين سخن را با فرزندان بيان كرد، اما فرزندان گمراه از بيان پدر سوء استفاده كردند.
نظير اين موضوع روشى است كه در بسيارى از نوشتهها با آن برخورد مىكنيم كه مثلاً كسى مىخواهد درباره ضررهاى" مواد مخدر» یا «استمناء" سخن بگويد، چنان اين مسائل را تشريح مىكند و يا صحنههاى آن را بوسيله فيلم نشان مىدهد كه ناآگاهان به اسرار و رموز اين كارها آشنا مىگردند، سپس مطالبى را كه در نكوهش اين كارها و راه نجات از آن بيان مىكند به دست فراموشى مىسپارند، به همين دليل غالباً زيان و بدآموزى اين نوشتهها و فيلمها به مراتب بيش از فايده آنها است.
آخرين نكته اينكه برادران يوسف گفتند: اگر با وجود ما گرگ برادرمان را بخورد ما زيانكاريم، اشاره به اينكه انسان هنگامى كه مسئوليتى را پذيرفت بايد تا آخرين نفس پاى آن بايستد و گرنه سرمايههاى خود را از دست خواهد داد، سرمايه شخصيت، سرمايه آبرو و موقعيت اجتماعى و سرمايه و جدان.
چگونه ممكن است انسان و جدان بيدار و شخصيتى والا داشته باشد، و به آبرو و حيثيت اجتماعى خود پايبند باشد و با اين حال از مسئوليتهايى كه پذيرفته است سرباز زند، و در برابر آن بىتفاوت بماند.
«فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ * وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ * قالُوا يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقِينَ * وَ جاؤُ عَلى
قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ»؛(1)«هنگامى كه او را با خود بردند، و تصميم گرفتند وى را در مخفى گاه چاه قرار دهند ما به او وحى فرستاديم كه آنها را در آينده از اين كارشان با خبر خواهى ساخت، در حالى كه آنها نمىدانند. شب هنگام در حالى كه گريه مىكردند به سراغ پدر آمدند. گفتند اى پدر ما رفتيم و مشغول مسابقه شديم و يوسف را نزد اثاث خود گذارديم و گرگ او را خورد! تو هرگز سخن ما را تصديق نخواهى كرد هر چند راستگو باشيم! و پيراهن او را با خونى دروغين (نزد پدر) آوردند، گفت: هوسهاى نفسانى شما اين كار را برايتان آراسته! من صبر جميل مىكنم (و ناسپاسى نخواهم كرد) و از خداوند در برابر آنچه شما مىگوئيد يارى مىطلبم.»
سرانجام برادران پيروز شدند و پدر را قانع كردند كه يوسف را با آنها بفرستد، آن شب را با خيال خوش خوابيدند كه فردا نقشه، آنها درباره يوسف عملى خواهد شد، و اين برادر مزاحم را براى هميشه از سر راه بر مىدارند. تنها نگرانى آنها اين بود كه مبادا پدر پشيمان گردد و از گفته خود منصرف شود.
صبحگاه نزد پدر آمدند و او سفارشهاى لازم را در حفظ و نگهدارى يوسف تكرار كرد، آنها نيز اظهار اطاعت كردند، پيش روى پدر او را با احترام و محبت فراوان برداشتند و حركت كردند.
1) . يوسف / 15 الی 18.
مىگويند: پدر تا دروازه شهر آنها را بدرقه كرد و آخرين بار يوسف را از آنها گرفت و به سينه خود چسبانيد، قطرههاى اشك از چشمش سرازير شد، سپس يوسف را به آنها سپرد و از آنها جدا شد، اما چشم يعقوب هم چنان فرزندان را بدرقه مىكرد آنها نيز تا آنجا كه چشم پدر كار مىكرد دست از نوازش و محبت يوسف بر نداشتند، اما هنگامى كه مطمئن شدند پدر آنها را نمىبيند، يك مرتبه عقده آنها تركيد و تمام كينههايى را كه بر اثر حسد، سالها روى هم انباشته بودند بر سر يوسف فرو ريختند، از اطراف شروع بهزدن او كردند و او از يكى به ديگرى پناه مىبرد، اما پناهش نمىدادند!.
در روايتى مىخوانيم كه در اين طوفان بلا كه يوسف اشك مىريخت و يا به هنگامى كه او را مىخواستند بچاه افكنند ناگهان يوسف شروع به خنديدن كرد، برادران سخت در تعجب فرو رفتند كه اين چه جاى خنده است، گويى برادر، مسأله را به شوخى گرفته است، بىخبر از اينكه تيره روزى در انتظار او است، اما او پرده از راز اين خنده برداشت و درس بزرگى به همه آموخت و گفت:
«فراموش نمىكنم روزى به شما برادران نيرومند با آن بازوان قوى و قدرت فوقالعاده جسمانى نظر افكندم و خوشحال شدم، با خود گفتم كسى كه اينهمه يار و ياور نيرومند دارد چه غمى از حوادث سخت خواهد داشت آن روز بر شما تكيه كردم و به بازوان شما دل بستم، اكنون در چنگال شما گرفتارم و از شما به شما پناه مىبرم، و به من پناه نمىدهيد، خدا شما را بر من مسلط ساخت تا اين درس را بياموزم كه به غير او- حتى به برادران- تكيه نكنم.»
به هر حال قرآن مىگويد: «هنگامى كه يوسف را با خود بردند و به اتفاق آراء تصميم
گرفتند كه او را در مخفى گاه چاه بيفكنند، آنچه از ظلم و ستم ممكن بود براى اين كار بر او روا داشتند»؛ «فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِ».(1)
جملۀ «اجمعوا» نشان مىدهد كه همه برادران در اين برنامه اتفاق نظر داشتند هر چند در كشتن او راى آنها متفق نبود.
اصولاً «اجمعوا» از ماده جمع به معنى گردآورى كردن است و در اين موارد اشاره به جمع كردن آراء و افكار مىباشد.
سپس اضافه مىكند: در اين هنگام ما به يوسف، وحى فرستاديم، و دلداريش داديم و گفتيم غم مخور، «روزى فرا مىرسد كه آنها را از همه اين نقشههاى شوم آگاه خواهى ساخت، در حالى كه آنها تو را نمىشناسند»؛ «وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ».
همان روزى كه تو بر اريكه قدرت تكيه زدهاى، و برادران دست نياز به سوى تو دراز مىكنند، و همچون تشنه كامانى كه به سراغ يك چشمه گوارا در بيابان سوزان مىدوند با نهايت تواضع و فروتنى نزد تو مىآيند، اما تو چنان اوج گرفتهاى كه آنها باور نمىكنند برادرشان باشى، آن روز به آنها خواهى گفت، آيا شما نبوديد كه با برادر كوچكتان يوسف چنين و چنان كرديد؟ و در آن روز چقدر شرمسار و پشيمان خواهند شد.
1) . در عبارت فوق جواب «لما» محذوف شده است، و تقدير چنين است: «فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ عظمت فتنتهم» (قرطبى، محمد بن احمد، الجامع لأحکام القرآن، ذیل آیۀ شریفه) و اين حذف شايد به خاطر آن باشد كه عظمت اين حادثه دردناك ايجاب مىكرده كه گوينده از آن ساكت بماند اين خود فنى از فنون بلاغت است( طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، ذیل آیۀ شریفه).
اين وحى الهى به قرينه آيه 22 همين سوره وحى نبوت نبود؛ بلكه الهامى بود به قلب يوسف براى اينكه بداند تنها نيست و حافظ و نگاهبانى دارد، اين وحى نور اميد بر قلب يوسف پاشيد و ظلمات ياس و نوميدى را از روح و جان او بيرون كرد. برادران يوسف نقشهاى را كه براى او كشيده بودند، همانگونه كه مىخواستند پياده كردند، ولى بالآخره بايد فكرى براى بازگشت كنند كه پدر باور كند يوسف به صورت طبيعى، و نه از طريق توطئه، سر به نيست شده است، تا عواطف پدر را به سوى خود جلب كنند.
طرحى كه براى رسيدن اين هدف ريختند اين بود، كه درست از همان راهى كه پدر از آن بيم داشت و پيش بينى مىكرد وارد شوند، و ادعا كنند يوسف را گرگ خورده، و دلائل قلابى براى آن بسازند.
قرآن مىگويد: «شب هنگام برادران گريهكنان به سراغ پدر رفتند»؛ «وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ».
گريه دروغين و قلابى، و اين نشان مىدهد كه گريه قلابى هم ممكن است و نمىتوان تنها فريب چشم گريان را خورد!.
پدر كه بىصبرانه انتظار ورود فرزند دلبندش يوسف را مىكشيد با يك نگاه به جمع آنها و نديدن يوسف در ميانشان سخت تكان خورد، بر خود لرزيد، و جوياى حال شد: آنها گفتند: «پدر جان ما رفتيم و مشغول مسابقه (سوارى، تيراندازى و مانند آن) شديم و يوسف را كه كوچك بود و توانايى مسابقه را با ما نداشت، نزد اثاث خود گذاشتيم، ما آن چنان سر گرم اين كار شديم كه همه چيز حتى برادرمان را فراموش كرديم و
در اين هنگام گرگ بىرحم از راه رسيد و او را دريد!»؛ «قالُوا يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَمَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ».
«ولى مىدانيم تو هرگز سخنان ما را باور نخواهى كرد، هر چند راستگو باشيم» چرا كه خودت قبلاً چنين پيش بينى را كرده بودى و اين را بر بهانه حمل خواهى كرد؛ «وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقِينَ».
سخنان برادران خيلى حساب شده بود، اولاً پدر را با كلمۀ «يا أَبانا» (اى پدر ما) كه جنبه عاطفى دارد مخاطب ساختند، و ثانياً طبيعى است كه برادران نيرومند در چنين تفريحگاهى به مسابقه و سرگرمى مشغول شوند و برادر كوچك را به نگاهبانى اثاث وا دارند، و از اين گذشته براى غافلگير كردن پدر پيشدستى نموده و با همان چشم گريان گفتند تو هرگز باور نخواهى كرد، هر چند ما راست بگوئيم.
و براى اينكه نشانه زندهاى نيز به دست پدر بدهند، «پيراهن يوسف را با خونى دروغين آغشتند» (خونى كه از بزغاله يا بره يا آهو گرفته بودند)؛ «وَ جاؤُ عَلى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ».
اما از آنجا كه دروغگو حافظه ندارد، و از آنجا كه يك واقعه حقيقى پيوندهاى گوناگونى با كيفيتها و مسائل اطراف خود دارد كه كمتر مىتوان همه آنها را در تنظيم دروغين آن منظم ساخت، برادران از اين نكته غافل بودند كه لا اقل پيراهن يوسف را از چند جا پاره كنند تا دليل حمله گرگ باشد، آنها پيراهن برادر را كه صاف و سالم از تن او بدر آورده بودند خون آلود كرده نزد پدر آوردند، پدر هوشيار پر تجربه همين كه چشمش بر آن پيراهن افتاد، همه چيز را فهميد و گفت:
شما دروغ مىگوئيد؛ «بلكه هوسهاى نفسانى شما اين كار را برايتان آراسته» و اين نقشههاى شيطانى را كشيده است؛ «بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً».
در بعضى از روايات مىخوانيم او پيراهن را گرفت و پشت رو كرد و صدا زد، پس چرا جاى دندان و چنگال گرگ در آن نيست؟ و به روايت ديگرى پيراهن را به صورت انداخت و فرياد كشيد و اشك ريخت و گفت: اين چه گرگ مهربانى بوده كه فرزندم را خورده، ولى به پيراهنش كمترين آسيبى نرسانده است، و سپس بيهوش شد و بسان يك قطعه چوب خشك به روى زمين افتاد، بعضى از برادران فرياد كشيدند كه اى واى بر ما از دادگاه عدل خدا در روز قيامت، برادرمان را از دست داديم و پدرمان را كشتيم، و پدر هم چنان تا سحرگاه بيهوش بود، ولى به هنگام وزش نسيم سرد سحرگاهى به صورتش، به هوش آمد(1).
و با اينكه قلبش آتش گرفته بود و جانش مىسوخت اما هرگز سخنى كه نشانه ناشكرى و ياس و نوميدى و جزع و فزع باشد بر زبان جارى نكرد؛ بلكه گفت: «من صبر خواهم كرد، صبرى جميل و زيبا، شكيبايى توام با شكر گزارى و سپاس خداوند»؛ «فَصَبْرٌ جَمِيلٌ».(2)
و سپس گفت: «من از خدا در برابر آنچه شما مىگوئيد يارى مىطلبم»؛ «وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ».
از او مىخواهم تلخى جام صبر را در كام من شيرين كند و به من تاب و توان
بيشتر دهد تا در برابر اين طوفان عظيم، خويشتن دارى را از دست ندهم و زبانم به سخن نادرستى آلوده نشود.
او نگفت از خدا مىخواهم در برابر بر مصيبت مرگ يوسف به من شكيبايى دهد، چرا كه مىدانست يوسف كشته نشده؛ بلكه گفت در مقابل آنچه شما توصيف مىكنيد كه نتيجهاش به هر حال جدايى من از فرزندم است صبر مىطلبم.
ابو حمزه ثمالى از امام سجاد(علیه السلام) نقل مىكند كه من روز جمعه در مدينه بودم، نماز صبح را با امام سجاد(علیه السلام) خواندم، هنگامى كه امام از نماز و تسبيح، فراغت يافت به سوى منزل حركت كرد و من با او بودم، زن خدمتكار را صدا زد، گفت: مواظب باش. هر سائل و نيازمندى از در خانه بگذرد، غذا به او بدهيد، زيرا امروز روز جمعه است.
ابو حمزه مىگويد، گفتم هر كسى كه تقاضاى كمك مىكند، مستحق نيست!.
امام فرمود: درست است، ولى من از اين مىترسم كه در ميان آنها افراد مستحقى باشند و ما به آنها غذا ندهيم و از در خانه خود برانيم، و بر سر خانواده ما همان آيد كه بر سر يعقوب و آليعقوب آمد!.سپس فرمود. به همه آنها غذا بدهيد (مگر نشنيدهايد) براى يعقوب هر روز گوسفندى ذبح مىكردند، قسمتى را به مستحقان میداد و قسمتى را خود و
فرزندانش مىخورد، يك روز سؤال كننده مؤمنى كه روزه دار بود و نزد خدا منزلتى داشت، عبورش از آن شهر افتاد، شب جمعه بود بر در خانه يعقوب به هنگام افطار آمد و گفت: به ميهمان مستمند غريب گرسنه از غذاى اضافى خود كمك كنيد، چند بار اين سخن را تكرار كرد، آنها شنيدند، و سخن او را باور نكردند، هنگامى كه او مأيوس شد و تاريكى شب، همه جا را فرا گرفت برگشت، در حالى كه چشمش گريان بود و از گرسنگى به خدا شكايت كرد، آن شب را گرسنه ماند و صبح هم چنان روزه داشت، در حالى كه شكيبا بود و خدا را سپاس مىگفت، اما يعقوب و خانواده يعقوب، كاملاً سير شدند، و هنگام صبح مقدارى از غذاى آنها اضافه مانده بود!.
امام سپس اضافه فرمود: خداوند به يعقوب در همان صبح، وحى فرستاد كه تو اى يعقوب بنده مرا خوار كردى و خشم مرا بر افروختى، و مستوجب تاديب و نزول مجازات بر تو و فرزندانت شدى... اى يعقوب من دوستانم را زودتر از دشمنانم توبيخ و مجازات مىكنم و اين به خاطر آنست كه به آنها علاقه دارم!.(1)
ص: 243 و حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 2، ص: 411.
قابل توجه اينكه به دنبال اين حديث مىخوانيم كه ابوحمزه مىگويد از امام سجاد(علیه السلام) پرسيدم يوسف چه موقع آن خواب را ديد؟ امام فرمود: «در همان شب».(2)
از اين حديث به خوبى استفاده مىشود كه يك لغزش كوچك و يا صريحتر يك" ترك اولى" كه گناه و معصيتى هم محسوب نمىشد، (چرا كه حال آن سائل بر يعقوب روشن نبود) از پيامبران و اولياى حق چه بسا سبب مىشود كه خداوند،
گوشمالى دردناكى به آنها بدهد، و اين نيست مگر به خاطر اينكه مقام والاى آنان ايجاب مىكند، كه همواره مراقب كوچكترين گفتار و رفتار خود باشند، چرا كه حسنات الأبرار سيئات المقربين (كارهايى كه براى بعضى از نيكان «حسنه» محسوب مىشود براى مقربان درگاه خداوند «سيئه» است).
جايى كه يعقوب آن همه درد و رنج به خاطر بىخبر ماندن از درد دل يك سائل بكشد بايد فكر كرد، كه جامعهاى كه در آن گروهى سير و گروه زيادترى گرسنه باشند چگونه ممكن است مشمول خشم و غضب پروردگار نشوند و چگونه خداوند آنها را مجازات نكند.
در روايات اهلبيت(علیهم السلام) و در طرق اهل تسنن مىخوانيم: هنگامى كه يوسف در قعر چاه قرار گرفت، اميدش از همه جا قطع و تمام توجه او به ذات پاك خدا شد، با خداى خود مناجات مىكرد و به تعليم جبرئيل راز و نيازهايى داشت، كه در روايات به عبارات مختلفى نقل شده است.
در روايتى مىخوانيم با خدا چنين مناجات كرد:
«اللهم يا مونس كل غريب و يا صاحب كل وحيد و يا ملجا كل خائف و يا كاشف كل كربة و يا عالم كل نجوى و يا منتهى كل شكوى و يا حاضر كل ملاء يا حى يا قيوم اسئلك ان تقذف رجائك فى قلبى حتى لا يكون لى هم و لا شغل غيرك و ان تجعل لى من امرى فرجا و مخرجا انك على كل شىء قدير؛ بار پروردگارا! اى آنكه مونس هر غريب و يار تنهايانى، اى كسى كه پناهگاه هر ترسان، و بر طرف كننده هر غم و اندوه، و آگاه از هر نجوى، و آخرين اميد هر شكايت كننده و حاضر در هر جمع
و گروهى، اى حى و اى قيوم! از تو مىخواهم كه اميدت را در قلب من بيفكنى، تا هيچ فكرى جز تو نداشته باشم، و از تو مىخواهم كه از اين مشكل بزرگ، فرج و راه نجاتى، براى من فراهم كنى كه تو بر هر چيز توانايى».
جالب اينكه در ذيل اين حديث مىخوانيم، فرشتگان صداى يوسف را شنيدند و عرض كردند:
«الهنا نسمع صوتا و دعاء: الصوت صوت صبى و الدعاء دعاء نبى!؛ پروردگارا! ما صدا و دعائى مىشنويم، آواز، آواز كودك است، اما دعا، دعاى پيامبرى است!»(1)
اين نكته نيز قابل توجه است هنگامى كه يوسف را برادران در چاه افكندند پيراهن او را در آورده بودند و تنش برهنه بود، فرياد زد كه لا اقل پيراهن مرا به من بدهيد تا اگر زنده بمانم تنم را بپوشانم، و اگر بميرمكفن من باشد، برادران گفتند، از همان خورشيد و ماه و يازده ستارهاى را كه در خواب ديدى بخواه كه در اين چاه مونس تو باشد و لباس در تنت بپوشاند! (و او به دنبال ياس مطلق، از غير خدا دعاى فوق را خواند)(2).
از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است كه فرمود: هنگامى كه يوسف را به چاه افكندند، جبرئيل نزد او آمد و گفت: كودك! اينجا چه ميكنى؟ در جواب گفت برادرانم مرا در چاه انداختهاند گفت دوست دارى از چاه خارج شوى گفت با خداست اگر بخواهد مرا بيرون مىآورد، گفت خداى تو دستور داده اين دعا را بخوان تا بيرون آيى، گفت: كدام دعا؟ گفت: بگو: «اللهم انى اسئلك بان لك الحمد لا اله
الا انت المنان، بديع السماوات و الارض، ذوالجلال و الاكرام، ان تصلى على محمد و آلمحمد و ان تجعل لى مما انا فيه فرجا و مخرجا؛ پروردگارا! من از تو تقاضا مىكنم اى كه حمد و ستايش براى تو است، معبودى جز تو نيست، تويى كه بر بندگان نعمت مىبخشى آفريننده آسمانها و زمينى، صاحب جلال و اكرامى، تقاضا مىكنم كه بر محمد و آلش درود بفرستى و گشايش و نجاتى از آنچه در آن هستم براى من قرار دهى»(1)مانعى ندارد كه يوسف همه اين دعاها را خوانده باشد.
جملۀ «وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِ»؛ (اتفاق كردند كه او را در مخفيگاه چاه قرار بدهند) دليل بر اين است كه او را در چاه پرتاب نكردند؛ بلكه پائين بردند، و در قعر چاه در آنجا كه سكو مانندى براى كسانى كه در چاه پائين میروند، نزديك سطح آب، درست مىكنند قرار دادند، به اين ترتيب كه طناب را به كمر او بسته، او را به نزديك آب بردند و رها ساختند.
پارهاى از روايات كه در تفسير آيات فوق نازل شده نيز اين مطلب را تأييد مىكند.
جملۀ «سولت» از مادۀ «تسويل» به معنى «تزيين» مىباشد گاهى آن را به معنى «ترغيب» و گاهى به معنى «وسوسه كردن» نيز تفسير كردهاند كه تقريباً همه به يك معنى باز مىگردد. يعنى هواهاى نفسانى شما اين كار را براى شما زينت داد.
1) . حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 2، ص: 416.
اشاره به اينكه هنگامى كه هوسهاى سركش بر روح و فكر انسان چيره مىشود زشتترين جنايات همچون كشتن يا تبعيد برادر را در نظر انسان آن چنان زينت مىدهد كه آن را امرى مقدس و ضرورى، تصور مىكند، و اين دريچهاى است به يك اصل كلى در مسائل روانى كه هميشه تمايل افراطى نسبت به يك مسأله مخصوصاً هنگامى كه توام با رذايل اخلاقى شود، پردهاى بر حس تشخيص انسان مىافكند و حقايق را در نظر او دگرگون جلوه مىدهد.
لذا قضاوت صحيح و درك واقعيات عينى بدون تهذيب نفس، امكان پذير نيست و اگر مىبينيم در قاضى عدالت شرط شده است، يكى از دلائلش همين است، و اگر قرآن مجيد در سورۀ بقره آيه 282 مىفرماید: «اتَّقُوا اللَّهَ وَ يُعَلِّمُكُمُ اللَّهُ»؛ «تقوى را پيشه كنيد و خداوند به شما علم و دانش مىدهد» باز اشارهاى به همين روايت است.
سرگذشت يوسف و داستان او با برادرانش بار ديگر اين اصل معروف را به ثبوت مىرساند كه دروغگو نمىتواند راز خود را براى هميشه مكتوم دارد، چرا كه واقعيتهاى عينى به هنگامى كه وجود خارجى پيدا مىكند، روابط بىشمارى با موضوعات ديگر در اطراف خود دارد، و دروغگو كه مىخواهد صحنه نادرستى را با دروغ خود بيافريند، هر قدر زيرك و زبر دست باشد نمىتواند تمام اين روابط را حفظ كند، به فرض كه چندين رابطه دروغين در پيوند با مسائل پيرامون حادثه درست كند، باز نگهدارى همه اين روابط ساختگى در حافظه براى هميشه كار آسانى نيست و كمترين غفلت از آن موجب تناقضگويى مىشود، به علاوه بسيارى از اين
پيوندها مورد غفلت قرار مىگيرد و همانهاست كه سرانجام واقعيت را فاش مىكند، و اين درس بزرگى است براى همه كسانى كه به آبرو و حيثيت خويش علاقمنداند كه هرگز گرد دروغ نروند وموقعيت اجتماعى خويش را به خاطر نيفكنند و خشم خدا براى خود نخرند.
شكيبايى در برابر حوادث سخت و طوفانهاى سنگين نشانه شخصيت و وسعت روح آدمى است، آن چنان وسعتى كه حوادث بزرگ را در خود جاى مىدهد و لرزان نمىگردد.
يك نسيم ملايم مىتواند آب استخر كوچكى را به حركت در آورد، اما اقيانوسهاى بزرگ همچون اقيانوس آرام، بزرگترين طوفانها را هم در خود مىپذيرند، و آرامش آنها بر هم نمىخورد.
گاه انسان ظاهراً شكيبايى مىكند، ولى چهره اين شكيبايى را با گفتن سخنان زننده كه نشانه ناسپاسى و عدم تحمل حادثهاست زشت و بد نما مىسازد.
اما افراد باايمان و قوى الاراده و پرظرفيت كسانى هستند كه در اين گونه حوادث هرگز پيمانه صبرشان لبريز نمىگردد، و سخنى كه نشان دهنده ناسپاسى و كفران و بىتابى و جزع باشد بر زبان جارى نمىسازند، صبر آنها، «صبر زيبا» و «صبر جميل» است.
اكنون اين سؤال پيش مىآيد كه در آيات ديگر اين سوره مىخوانيم يعقوب آن قدر گريه كرد و غصه خورد كه چشمانش را از دست داد، آيا اين منافات با صبر جميل ندارد؟!.
پاسخ اين سؤال يك جمله است و آن اينكه: قلب مردان خدا كانون عواطف است، جاى تعجب نيست كه در فراق فرزند، اشكهايشان همچون سيلاب جارى شود، اين يك امر عاطفى است، مهم آن است كه كنترل خويشتن را از دست ندهند يعنى سخن و حركتى بر خلاف رضاى خدا نگويند و نكنند.
از احاديث اسلامى استفاده مىشود كه اتفاقاً همين ايراد را به هنگامى كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) بر مرگ فرزندش ابراهيم اشك مىريخت، به او كردند كه شما ما را از گريه كردن نهى كردى اما خود شما اشك مىريزيد؟
پيامبر(صلی الله علیه و آله) در جواب فرمود: «تدمع العين و يحزن القلب و لا نقول ما يسخط الرب؛ ليس هذا بكاء ان هذا رحمة؛ چشم مىگريد و قلب اندوهناك مىشود، ولى چيزى كه خدا را به خشم آورد نمىگويم؛ اين گريه (بىتابى) نيست، اين رحمت (گريه عاطفى) است».(1)
اشاره به اينكه در سينه انسان قلب است نه سنگ، و طبيعى است كه در برابر مسائل عاطفى واكنش نشان مىدهد و سادهترين واكنش آن جريان اشك از چشم است، اين عيب نيست اين حسن است، عيب آنست كه انسان سخن بگويد كه خدا را به غضب آورد.(2)
قرآن مجید میفرماید:
«إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى أَبينا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبانا لَفی ضَلالٍ
مُبينٍ»؛(1)
«هنگامى كه (برادران) گفتند: «يوسف و برادرش [بنيامين] نزد پدر، از ما محبوبترند؛ در حالى كه ما گروه نيرومندى هستيم! مسلماً پدر ما، در گمراهى آشكارى است!»
«إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى أَبِينا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ»؛ در مجمعالبيان گفته: كلمۀ «عصبة» به معناى جماعتى است كه درباره يكديگر تعصب داشته باشند، و از نظر عدد شامل جماعتى مىشود كه از ده كمتر و از پانزده نفر بيشتر نباشد، بعضى هم بين دو و چهل نفر را گفتهاند، و به هر حال همانند كلمات، قوم، رهط و نفر، جمعى است كه مفرد ندارد.(2)
جملۀ «إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى أَبِينا مِنَّا» گفتار فرزندان يعقوب سواى يوسف و برادر تنىاش مىباشد كه عدهشان ده نفر بوده، و به شهادت جملۀ «و نَحْنُ عُصْبَةٌ» مردانى نيرومند بودهاند كه رتق و فتق امور خاندان يعقوب و اداره گوسفندان و اموالش به دست ايشان بوده.و اينكه گفتند «يوسف و برادرش» با اينكه او برادر ايشان هم بوده، و همه فرزندان يعقوب بودهاند، خود مشعر به اين است كه يوسف و اين برادرش از يك مادر بوده، و نسبت به آن ده نفر فقط برادر پدرى بودهاند. و از روايات برمىآيد كه اسم برادر پدر و مادرى يوسف" بنيامين" بوده. و از سياق آيات برمىآيد كه هر دوى
آنان اطفالى صغير بودهاند و كارى از آنان ساخته نبوده، و در اداره خانه يعقوب و تدبير چهارپايان آن جناب مداخلهاى نداشتهاند.
جملۀ «و نَحْنُ عُصْبَةٌ» يعنى و ما ده نفر قوى هستيم كه ضعف بعضى با قوت بعضى ديگر جبران شده. اين جمله حال از جمله قبلى است و بر حسادت و غيظ و كينه آنان نسبت به پدرشان يعقوب دلالت مىكند، كه ناشى از محبت بيشتر وى نسبت به آن دو بوده، و به منزله تتمه تعليل جملۀ «إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ» است.
پسران يعقوب با جملۀ «إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ» حكم كردند بر اينكه پدرشان در گمراهى است، و مقصودشان از گمراهى، كج سليقهگى و فساد روش است، نه گمراهى در دين.
براى اينكه اولاً استدلال ايشان اين معنى را مىرساند، چون در مذاكره خود گفتند كه ما جماعتى نيرومند و كمك كار يكديگر و متعصب نسبت به يكديگريم، و تدبير شؤون زندگى پدر و اصلاح امور معاش و دفع هر مكروهى از وى به دست ما و قائم به ماست، و يوسف و برادرش دو طفل صغيرند كه كوچكترين اثرى در وضع زندگى پدر نداشته؛ بلكه هر كدام به نوبه خود سربارى بر پدر و بر ما هستند، و با چنين وضعى محبت و توجه تام پدر ما نسبت به آن دو، و اعراضش از ما روش ناصحيحى است، زيرا حكمت و عقل معاش اقتضاء مىكند كه انسان نسبت به هر يك از اسباب و وسايل زندگيش به قدر دخالت آن در زندگى اهتمام بورزد، و اما اينكه آدمى تمامى اهتمام خود را از همه اسباب و وسايل مؤثر بريده، مصروف چيزى كند كه دست شكستهاى بيش نيست، جز ضلالت و انحراف از صراط مستقيم
زندگى وجه ديگرى ندارد، و اين مسأله هيچ ارتباطى به دين ندارد، زيرا دين اسباب ديگرى از قبيل كفر به خدا و آيات او، و مخالفت او امر و نواهى او دارد.
و ثانياً فرزندان يعقوب مردمى خداپرست و معتقد به نبوت پدرشان يعقوب بودهاند، به شهادت اينكه گفتند: «و تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحِينَ» و نيز در آخر سوره گفتند: «يا أَبانَااسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا»؛(1)و نيز به يوسف عرض كردند: «تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا» و همچنين كلماتى ديگر كه همه دلالت بر خداپرستى و اعتقاد ايشان به نبوت پدر مىكند، و اگر مقصودشان از ضلالت پدر، ضلالت در دين بود با همين گفتار كافر شده بودند.
علاوه بر اينكه ايشان پدر خود را دوست مىداشته او را احترام و تعظيم مىكردهاند، و اگر نسبت به يوسف دست به چنين اقدامى زدند باز براى اين بوده كه محبت پدر را متوجه خود كنند، و، لذا به يكديگر گفتند: «يوسف را بكشيد و يا در زمينى دور دست بيندازيد تا توجه پدر خالص براى شما شود»، پس به طورى كه از سياق آيات برمىآيد پدر را دوست داشته مىخواستند محبت او را خالص متوجه خود كنند، و اگر غير اين بود طبعاً بايستى اول پدر را از بين مىبردند، نه برادر را. آرى، مىبايست او را مىكشتند و يا از او كنارهگيرى مىكردند و يا بيچارهاش مىكردند تا محيط زندگى را براى خود محيطى صاف و سالم كنند، آن وقت آسانتر به كار يوسف مىپرداختند.
از طرفى مىبينيم كه عين همين حرف را، پس از چند سال در جواب پدر كه فرموده بود:
1) . يوسف / 97.
«اگر ملامتم نكنيد من بوى يوسف را مىشنوم" به ميان آورده و گفتند: «به خدا تو هنوز در آن ضلالت قديميت باقى هستى».(1)
و پر معلوم است كه مقصود ايشان از ضلالت قديمى ضلالت در دين نيست (چون در قديم چنين سابقهاى از او نداشتند)؛ بلكه مقصود همان افراط در محبت يوسف و مبالغه بىجا در امر او بوده.
از آيه مورد بحث و آيات مربوط به آن برمىآيد كه يعقوب(علیه السلام) در بيابان زندگى مىكرده، و داراى دوازده پسر بوده كه از چند مادر بودهاند و ده نفر از ايشان بزرگ و نيرومند و كارآمد بودهاند كه آسياى زندگى وى برمحور وجود آنان مىگشته، و ايشان به دست خود امور اموال و چهارپايان و گوسفندان پدر را اداره مىكردهاند، و اما آن دو پسر ديگر صغير و دو برادر از يك مادر بودهاند كه در دامن پدر تربيت مىشدند، و آن دو، يوسف و برادر پدر و مادريش بوده، كه يعقوب بىاندازه دوستشان مىداشته، چون در جبين آن دو آثار كمال و تقوا مشاهده مىكرده. آرى، محبت فوقالعادهاش بدين سبب بوده، نه از روى هوا و هوس، و چگونه چنين نباشد و حال آنكه آنان از بندگان مخلص خدا بوده، كه با جملاتى از قبيل: «إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ»(2)مورد مدح خدا قرار گرفته، و ما سابقا به اين معنا اشاره كرديم.
پس اين محبت و ايثار باعث شده كه غريزه حسد را در ساير برادران برانگيزد و آتش كينه ايشان را نسبت به آن دو تيزتر سازد، و يعقوب هم با اينكه اين معنا را مىفهميده مع ذلك در محبت به آن دو مخصوصاً به يوسف مبالغه مىكرده و
همواره از ساير فرزندان خود بر جان او مىترسيده و هيچ وقت نمىگذاشت با او خلوت كنند، و ايشان را نسبت به وى امين نمىدانست.
همين حركات، بيشتر باعث طغيان خشم و كينه آنان مىشد، به حدى كه يعقوب آثار آن را در قيافههاى آنان مشاهده مىكرد. همه اين مطالب از جملۀ «فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً» استفاده مىشود. و خلاصه اين بود تا يوسف آن خواب را ديد و براى پدر تعريف كرد، نتيجه اين خواب آن شد كه دلسوزى پدر و محبتش نسبت به او دو چندان شود، لا جرم سفارش كرد كه رؤياى خود را مكتوم بدارد، و زنهار داد كه برادرانش را از آن خبر ندهد، شايد از اين راه او را از كيد ايشان در امان سازد، اما تقدير الهى بر تدبير او غالب بود.
لا جرم پسران بزرگتر يعقوب دور هم جمع شده، درباره حركاتى كه از پدر نسبت به آن دو برادر ديده بودند به مذاكره پرداختند، يكى گفت: مىبينيد چگونه پدر به كلى از ما منصرف شده و تمام توجهش مصروف آن دو گشته؟ آن ديگرى گفت: پدر، آن دو را بر همه ما مقدم مىدارد با اينكه دو طفل بيش نيستند و هيچ دردى از او دوا نمىكنند. آن ديگر گفت: تمامى امور زندگى پدر به بهترين وجهى به دست ما اداره مىشود و ما اركان زندگى او و ايادى فعال او در جلب منافع و دفع مضار و اداره اموال و احشام اوييم، ولى او با كمال تعجب همه اينها را ناديده گرفته، محبت و علاقه خود را به دو تا بچه كوچك اختصاص داده است و اين رويه، رويه خوبى نيست كه او پيش گرفته. و سرانجام حكم كردند كه پدر به روشنى دچار كج سليقهگى شده است.
اين بود آن معنايى كه از سياق آيات برمىآيد، و خواننده محترم از همين جا
به اشكالاتى كه به گفتههاى ساير مفسرين وارد است و به انحرافهاى ايشان در تقرير معناى آيه متوجه مىشود و ما چند توجيه را از چند مفسر در اينجا نقل مىكنيم:
بيان يكى از مفسرين در توجيه كلام پسران يعقوب و اشكالات آن
توجيه اول: بعضى(1)از مفسرين گفتهاند: حكم ايشان به ضلالت پدرشان از طريق عدل و مساوات، نادانى و خطاى بزرگى از ايشان بوده، و شايد جهتش اين بوده كه پدر را از روز اول متهم كرده بودند كه مادر آن دو را بيشتر از مادر ايشان دوست مىداشته، پس ريشه اين عداوت به مادران مختلف و زوجات متعدد يعقوب منتهى مىشده، مخصوصاً با در نظر داشتن اينكه بعضى از مادران ايشان كنيز بودهاند(2)
و همين معنا سبب شده كه در قضاوت خود گمراه شوند و نتوانند رفتار پدر را حمل بر غريزه والدين نسبت به فرزندان كوچكتر بكنند؛ بلكه بگويند اين به خاطر علاقه بيشترى است كه پدر نسبت به مادر آن دو داشته.
مفسر مذكور سپس گفته: از فوايد اين داستان اين است كه ما نيز عبرت گرفته در رفتار با اولاد و تربيت ايشان رعايت عدالت را بكنيم، و با زيادى محبت نسبت به يكى، حسادت ديگران را تحريك نكنيم، و در نتيجه ميان فرزندانمان دشمنى به راه نيندازيم. و نيز در برابر همه يكى را بر ديگران برترى ندهيم، به طورى كه به شخصيت ديگران اهانت شده پدر را محكوم كنند به اينكه از روى هوا و هوس آن
1) . آلوسى، محمود بن عبدالله، روح المعانى، ج 12، ص: 190.
2) . اشارهاى است به چيزى كه در تورات است به اينكه براى يعقوب دوازده فرزند پسر بوده كه اسماء آنان: راوبين، شمعون، لاوى، يهودا، يساكر و زبولون كه اينان مادرشان، لينه دختر دايى يعقوب، يوسف و بنيامين كه مادر اينها راحيل دختر دايى ديگرش، ودان، و نفتالى كه مادرشان بلهه كنيز راحيل، و جاد، و اشير كه مادرشان زلفه، كنيز لئينه بود مىباشد.
ديگرى را بيشتر دوست مىدارد. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هم از اينگونه رفتار به هر نحوى كه باشد نهى فرموده، حتى اگر حكمت اقتضاى چنين برترى و تبعيضى را داشته باشد، مثل اينكه يكى از آنان از نظر مواهب خدادادى مانند مكارماخلاق و تقوا و علم و هوش و ذكاوت بر ديگران تفوق داشته باشد.
يعقوب هم كسى نبود كه اين معانى و وظايف برايش پوشيده باشد؛ بلكه دستورى كه به يوسف درباره پنهان داشتن رؤيايش داد خود شاهد بيدارى آن جناب نسبت به اين وظايف بوده، و ليكن آدمى در برابر غرائز و قلب و روحش چه مىتواند بكند؟ آيا مىتواند از سلطنتى كه دل و جان آدمى بر اعضاء و جوارحش دارد جلوگيرى نمايد؟ ابدا.
و ما در چند جاى كلام او نظر داريم:
اينكه گفت «منشأ و ريشه اين اختلاف خانوادگى داشتن زنان مختلف و مخصوصاً كنيزان بوده» گو اينكه اين حرف در جاى خود قابل انكار نيست، و حتى در مورد يعقوب(علیه السلام) هم احتمال مىرود، و ليكن آنچه در قرآن سبب اين اختلاف معرفى شده غير از اين است. علاوه، اگر سبب منحصر به فرد اين مسأله زنان متعدد بود، جا داشت كه برادران يوسف آن برادر ديگرش را هم به چاه مىانداختند، و تنها به يوسف اكتفاء نمىكردند.
اينكه گفت «همين معنا سبب شده كه در قضاوت خود گمراه شوند و نتوانند رفتار پدر را حمل بر غريزه والدين نسبت به فرزندان كوچكتر بكنند». مفاد اين حرف اين است كه محبت يعقوب نسبت به يوسف از باب رقت و ترحم غريزى بوده كه هر پدرى را وادار مىكند بچههاى كوچك را ما دام كه صغيرند بيشتر دوست
بدارد، و وقتى كه بزرگ شد، آن محبت را باز درباره كوچكتر به كار ببرد. اشكال ما به اين حرف اين است كه رقت و ترحم درباره بچههاى صغير را فرزندان بزرگ هم قبول دارند و هيچ فرزند بزرگى به خاطر آن، پنجه به روى والدين خود نمىكشد. آرى ما به چشم خود مىبينيم كه اگر احياناً پسر بزرگى به پدر اعتراض كند كه چرا بيش از همه ما به اين بچه كوچك اهتمام مىورزى، و خلاصه اين تبعيض قائل شدن است و روشى عادلانه نيست، پدر در جوابش مىگويد: آخر، اين طفل صغير است و احتياج بيشترى به ترحم و رقت دارد، و بايد همه نسبت به او مهر و محبت كنيم تا بزرگ شود و روى پاى خود بايستد، قطعا آن پسر بزرگتر قانع گشته از اعتراض خود دست برمىدارد.
و اگر مسأله محبت يعقوب نسبت به يوسف و برادرش از اين باب بوده قطعا پسران بزرگ وى اعتراض نمىكردند، چون هر يك به نوبه خود چنين محبتى را در ايام طفوليت از پدر ديده بودهاند و ديگر عيبجويى و مذمت پدر معنا نداشت؛ بلكه دليلى كه آورده و گفته بودند: «آخر ما نيرومنديم" دليل عليه خودشان بود و مىرساند كه مردمى بسيار گمراهند، چون انتظار دارند با اينكه مردانى قوى هيكل و نيرومندند باز هم پدر، ايشان را به جاى يوسف صغير ناز كند، پس به همين دليل خود آنان در اعتراضشان گمراه بودند، نه يعقوب در دوست داشتن بچههاى خردسال.
علاوه بر اين، آنجا كه با پدر درباره يوسف گفتگو كردند به پدر خود گفتند: «چرا ما را بر جان يوسف امين نمىدانى با اينكه ما خيرخواه اوييم». و پر واضح است كه اكرام يوسف و در آغوش كشيدنش و مراقبتش و امين ندانستن برادران
نسبت به او امرى است غير از مسأله محبت و رقت و ترحم به خاطر كوچكى، و هيچ ربطى به آن ندارد.
اشكال اين توجيه اين است كه به كلى اصول مسلم عقلى و نقلى را كه درباره مقامات انبياء و علماى ربانى از صديقين و شهداء و صالحين در دست داريم و خلاصه اساس و مبانى بحث از فضايل اخلاقى را باطل مىسازد. آرى، تخلق به اخلاق فاضله، و دورى از رذايل نفسانى- كه اصل و اساسش پيروى از هواى نفس است- و ترجيح دادن رضاى خدا بر هر خشنودى ديگر، امرى است كه از تمامى فرد فرد بشر انتظارش مىرود، و براى هر كسى از پرهيزكاران كه نفس خود را به دستورات اخلاقى رياضت دهد مقدور است، آن وقت چگونه مىتوانيم آن را درباره انبياء آن هم پيغمبرى مانند يعقوب(علیه السلام) غير مقدور بدانيم؟! شگفتا! اگر اين مقدار از مخالفت هواى نفس از استطاعت انسان بيرون باشد، پس اين همه تكليف و اوامر و نواهى دينى كه نسبت به آن و نظاير آن شده چه معنايى جز لغو و گزاف مىتواند داشته باشد؟علاوه، اين حرف توهين به مقام انبياى خدا و اولياى او، و منحط نمودن
مواقف عبوديت آنان تا درجه مردم متوسط است، كه اسير هواى نفس و جاهل به مقام پروردگار خويشند، با اينكه خداوند ايشان را به امثال آيۀ «وَ اجْتَبَيْناهُمْ وَ هَدَيْناهُمْ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ»؛(1)ستوده، و در خصوص يعقوب و پدران بزرگوارش ابراهيم و اسحاق فرموده: «و كُلًّا جَعَلْنا صالِحِينَ وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِيتاءَ الزَّكاةِ وَ كانُوا لَنا عابِدِينَ»؛(2)و نيز در حقشان فرموده: «إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ»؛(3)و خبر داده كه ايشان را به سوى صراط مستقيمش هدايت فرموده بدون اينكه خبر خود را به قيدى مقيد ساخته باشد. و نيز فرموده كه ايشان را اجتباء كرده، يعنى جمعآورى نموده و يك جا خالص براى خود گردانيده، پس انبياء(علیهم السلام) مخلص- به فتح لام- براى خداى سبحانند و غير از خدا كسى در آنان بهره و نصيبى ندارد، در نتيجه اين بزرگواران جز آنچه كه او خواسته، نمىخواهند و او جز حق چيزى نخواسته، و خشنودى كسى را بر خشنودى او مقدم نمىدارند چه اينكه آن غير خدا، نفس خودشان باشد و چه ديگران باشند. و خداوند متعال در كلام خود آنجا كه اغواى بنىآدم را به دست شيطان ذكر كرده مكرر مخلصين را استثناء نموده و فرموده: «لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ».(4)
1) . «اين پيغمبران را برگزيديم و به راهى راست هدايتشان كرديم.» (انعام / 87)
2) . «و همه را شايستگان كرديم و آنها را پيشوايان كرديم كه به فرمان ما رهبرى كنند و انجام كارهاى نيك را با نماز كردن و زكات دادن به آنها وحى كرديم و پرستندگان ما بودند.» (انبياء / 72 و 73)
3) . «ما ايشان را به وسيله يادآورى خالصانه آخرت خالص كرديم.» (ص / 46)
4) . «همانا گمراه مىكنم تمامى مردم را مگر بندگان تو را، آنهايى كه مخلص مىباشند.» (ص / 82 و 83)
پس حق مطلب اين است كه يعقوب اگر يوسف و برادرش را دوست مىداشته به خاطر آن پاكى و كمالاتى بوده كه مخصوصاً در يوسف به خاطر رؤيايش تفرس مىكرده و پيشبينى مىنموده كه به زودى خداوند او را برخواهد گزيد، و تأويل احاديث تعليمش خواهد داد، و نعمتش را بر او و بر آليعقوب تمام خواهد كرد. آرى، منشأ محبت يعقوب اين بوده نه هواى نفس.
توجيه دوم: بعضى(1)ديگر از مفسرين گفتهاند: مقصود فرزندان يعقوب از اينكه گفتند «پدر ما در گمراهى آشكاریست» همان گمراهى دينى است. با اينكه گذشت كه سياق آيات كريمه اين معنا را دفع مىكند.
نقطه مقابل اين حرف گفتار عده ديگريست كه گفتهاند: برادران يوسف از انبياء بودند، و اگر پدر را به ضلالت نسبت دادند مقصودشان ضلالت در روش زندگى و بىاستقامتى و بىعدالتى در حق فرزندان است. و اگر كسى به ايشان اعتراض مىكرد كه، پس اين چه ظلمى بود كه نسبت به برادر و پدر خود مرتكب شدند، جواب مىدهند كه اين معصيت كوچكى بوده كه قبل از رسيدن به مقام نبوت از ايشان سرزده و بنا بر اينكه صدور گناه كوچك را از انبياء قبل از نبوتشان جايز بدانيم اشكالى به پاسخشان وارد نمىشود.
بعضى(2)
ص: 94 و 95.
ديگر از طرف فرزندان يعقوب چنين جواب دادهاند كه ممكن است اين عمل را وقتى مرتكب شده باشند كه خود صغير و نابالغ بودهاند، و صدور چنين كارها از اطفال نابالغ جايز است.و ليكن همه اين حرفها اوهامى بيش نيست، و آيۀ «وَ أَوْحَيْنا إِلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ»؛(1)كه ظهور دارد در نبوت اسباط، صريح در نبوت برادران يوسف نيست. و حق مطلب اينست كه برادران يوسف از انبياء نبودند؛ بلكه اولاد انبياء بودند و نسبت به يوسف حسد برده گناه بزرگى نسبت به يوسف صديق مرتكب شدند و بعدا هم به درگاه پروردگار خود توبه كرده صالح شدند، پدر و برادرشان هم كه دو پيغمبر بودند، درباره ايشان استغفار نمودند همچنان كه از گفتار يعقوب به حكايت قرآن كه در جواب درخواست ايشان كه گفتند:
«يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ»؛(2)گفت: «سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي»؛(3)و از گفتار يوسف كه بعد از اعتراف برادرانش به اينكه «و إِنْ كُنَّا لَخاطِئِينَ» گفت: «يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ» اين معنا استفاده مىشود.توجيه سوم: بعضى(4)ديگر از مفسرين گفتهاند كه برادران يوسف بعد از آنكه يوسف خواب خود را بر ايشان نقل كرد به وى حسد بردند و يعقوب هم او را نهى كرده بود از اينكه خواب خود را براى برادرانش تعريف كند.
ولى حق اين است كه برادرانش قبلاً هم نسبت به وى حسد مىورزيدند البته خواب او باعث طغيان حسدشان شد، و بيان اين جهت گذشت.(5)
قرآن مجید میفرماید:
«قالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئينَ»؛(1)
«برادران یوسف گفتند: «پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه، كه ما خطاكار بوديم!»
اين معجزه شگفتانگيز برادران را سخت در فكر فرو برد، لحظهاى به گذشته تاريك خود انديشيدند، گذشتهاى مملو از خطا و گناه و اشتباه و تنگ چشمىها، اما چه خوب است كه انسان هنگامى كه به اشتباه خود پى برد فورا به فكر اصلاح و جبران بيفتد، همانگونه كه فرزندان يعقوب افتادند دست به دامن پدر زدند و «گفتند پدرجان از خدا بخواه كه گناهان و خطاهاى ما را ببخشد»؛ «قالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا».
«چرا كه ما گناهكار و خطاكار بوديم»؛ «إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ».(2)
گفتند پسران يعقوب اى پدر بزرگوار ما طلب مغفرت كن بر ما گناهان ما را محققا ما بوديم خطاكاران.
«قالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا»؛ مسأله استغفار با توبه از گناه فرق دارد توبه مختص بفاعل ذنب است كه حقيقةً بين خود و خداوند پشيمان شود كه فرمود: «التائب من الذنب كمن لا ذنب له» و فرمود: «كفى فى التوبة الندم».
و لكن استغفار دعاء است به معنى طلب مغفرت و مغفرت پرده پوشى است
و غفران الهى آنست كه از نامه عمل محو میفرمايد و تبديل میكند بحسنات و از نظر ملائكه حفظه و كتبه محو میكند و در قيامت هم اظهار نميكند و البته دعاء ديگران سريع الاجابه در حق مذنب است بهخصوص اگر داعى مقرب درگاه الهى باشد و اقرب در اين درگاه انبياء ثم الاولياء ثم الامثل فالامثل هستند ثم الملائكة المقربين بالاخص اگر مراعات شرائط دعاء بشود از حيث مكان و زمان و ساعات استجابت دعاء و بهترين ساعات وقت سحر است بالاخص در قنوت وتر كه گفتند چهل مؤمن را طلب مغفرت كنيد و بهترين ايام و ليالى شب و روز جمعه است و بهترين شهور شهر رمضان و بهترين اماكن مساجد و مشاهد مشرفه و بهترين حالات حال تضرع و بكاء و با طهارت و تعقيب فرائض و غير ذلك من الشرائط.
و تعبير بذنوبنا بنحو جمع دلالت دارد بر جميع گناهان، زيرا جمع مضاف دلالت بر عموم دارد و گناهان آنها در حق يوسف و يعقوب بسيار بود و مخصوصاً ظلم بدو پيغمبر خدا بهعلاوه قطع رحم و ظلم به پدر و برادر، لذا گفتند: «إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ» خطاء در اينجا مقابل عمد نيست كه اشتباه باشد چنانچه در باب قتل عنوان دارند قتل عمد و قتل خطاء و شبه عمد و شبه خطاء؛ بلكه مراد تجاوز از حدّ خود و متابعت هواى نفس و مخالفت اوامر الهى و ارتكاب معاصى است كه از روى جهالت و حماقت مرتكب شوند و مستحق عقوبت و عذاب شوند.
و به عبارت ديگر خطاء مقابل با صواب است فلانى مصيب و فلانى مخطئ است و، لذا مذهب شيعه را مخطئه گويند كه ممكن است ادله اجتهاديه بر خلاف واقع باشد، لذا گفتند للمصيب اجران و للمخطئ اجر واحد بخلاف عامه كه منكر احكام واقعيه هستند و حكم را تابع رأى مجتهد و حاكم میدانند و آنها را مصوبه
گفتند حتى نقل كردند كه شخصى را در همدان بيّنه اقامه شد بر موت او و حاكم حكم كرد او را گرفتند غسل وكفن و نماز گذاردند هر چه صدا میزد من زندهام ميگفتند حاكم حكم بموت تو كرده بايد تو را دفن كنيم و اموالت را بين ورثه تقسيم كنيم و تو را مرده پنداريم.(1)
قرآن میفرماید:
«وَ بَرًّا بِوالِدَيْهِ وَ لَمْ يَكُنْ جَبَّاراً عَصِيًّا * وَ سَلامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ يَمُوتُ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا»؛(2)«او نسبت به پدر و مادرش نيكوكار بود؛ و جبّار (و متكبّر) و عصيانگر نبود! سلام بر او، آن روز كه تولّد يافت، و آن روز كه مىميرد، و آن روز كه زنده برانگيخته مىشود!»
«او را نسبت به پدر و مادرش خوشرفتار و نيكوكار و پر محبت قرار داديم»؛ «وَ بَرًّا بِوالِدَيْهِ».
«او مردى ستمگر و متكبر و خود برتربين در برابر خلق خدا نبود»؛ «وَ لَمْ يَكُنْ جَبَّاراً».
«او معصيتكار و آلوده به گناه نبود»؛ «عَصِيًّا».
«و چون او جامع اين صفات برجسته و افتخارات بزرگ بود» درود ما بر او به هنگام ولادتش، و درود ما بر او به هنگامى كه مرگش، و درود بر او در آن روز كه زنده و برانگيخته خواهد شد؛ «وَ سَلامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ يَمُوتُ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا».
كلمۀ «قوت» در جملۀ «يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ» همانگونه كه اشاره كرديم معنى كاملاً وسيعى دارد و تمام قدرتهاى مادى و معنوى، روحى و جسمى در آن جمع است، و اين خود بيانگر اين حقيقت است كه نگهدارى آئين الهى و اسلام و قرآن با ضعف و سستى و ولنگارى و مسامحه، امكانپذير نيست؛ بلكه بايد در دژ نيرومند قدرت و قوت و قاطعيت قرار گيرد.
گرچه مخاطب در اينجا «يحيى» است، ولى در مواردى ديگر از قرآن مجيد نيز اين تعبير در مورد سايرين ديده مىشود:
در آيه 145 اعراف، موسى مأموريت پيدا مىكند كه تورات را با قوت بگيرد؛ «فَخُذْها بِقُوَّةٍ».
و در آيه 63 و 93 بقره همين خطاب نسبت به تمام بنىاسرائيل ديده مىشود؛ «خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ» كه نشان مىدهد اين يك حكم عام براى همگان است، نه شخص يا اشخاص معينى.
اتفاقاً همين مفهوم با تعبير ديگرى در آيه 60 سوره انفال آمده است؛ «وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ»؛ «آنچه از قدرت و قوت در توان شما است براى مرعوب ساختن دشمنان فراهم سازيد».
به هر حال اين آيه پاسخى است به همه آنها كه گمان مىكنند از موضع ضعف مىتوان كارى انجام داد، و يا مىخواهند با سازشكارى در همه شرائط مشكلات را حل كنند.
تعبير به «سَلامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ يَمُوتُ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا» نشان مىدهد كه در تاريخ زندگى انسان و انتقال او از عالمى به عالم ديگر سه روز سخت وجود دارد، روز گام نهادن به اين دنيا؛ «يَوْمَ وُلِدَ» و روز مرگ و انتقال به جهان برزخ؛ «يَوْمَ يَمُوتُ» و روز برانگيخته شدن در جهان ديگر؛ «وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا». و از آنجا كه اين سه روز انتقالى طبيعتاً با بحرانهايى روبرو است خداوند سلامت و عافيت خود را شامل حال بندگان خاصش قرار مىدهد و آنها را در اين سه مرحله طوفانى در كنف حمايت خويش مىگيرد.
هر چند اين تعبير تنها در دو مورد در قرآن مجيد آمده است در موارد يحيى(علیه السلام) و عيسى(علیه السلام)، اما در مورد يحيى تعبير قرآن، امتياز خاصى دارد، چرا كه گوينده اين سخن خدا است در حالى كه در مورد مسيح(علیه السلام) گوينده، خود او است.ناگفته پيدا است كسانى كه در شرائط مشابهى با اين دو بزرگوار باشند مشمول اين سلامت خواهند بود.
جالب اينكه در روايتى از امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) مىخوانيم:
«ان اوحش ما يقوم على هذا الخلق فى ثلاث مواطن: يوم يلد و يخرج من بطن امه فيرى الدنيا، و يوم يموت فيعاين الآخرة و اهلها، و يوم يبعث حيا، فيرى احكاما لم يرها فى دار الدنيا و قد سلم اللَّه على يحيى فى هذه المواطن الثلاث و آمن روعته فقال وَ سَلامٌ عَلَيْهِ؛ وحشتناكترين دوران زندگى انسان سه مرحله است، آن روز كه متولد مىشود و چشمش به دنيا مىافتد، و آن روز كه مىميرد و آخرت و اهل آن را مىبيند و آن روز كه برانگيخته مىشود و احكام و قوانينى را مىبيند كه در اين جهان حكمفرما نبود، خداوند
سلامت را در اين سه مرحله شامل حال يحيى نمود و او را در برابر وحشتها امنيت و آرامش داد و فرمود: وَ سَلامٌ عَلَيْهِ.»(1)
پروردگارا در اين سه موطن حساس و بحرانى سلامت را به ما مرحمت كن.
درست است كه دوران شكوفايى عقل انسان معمولاً حد و مرز خاصى دارد، ولى مىدانيم هميشه در انسانها افراد استثنايى وجود داشتهاند، چه مانعى دارد كه خداوند اين دوران را براى بعضى از بندگانش به خاطر مصالحى فشردهتر كند و در سالهاى كمترى خلاصه نمايد، همانگونه كه براى سخن گفتن معمولاً گذشتن يكى دو سال از تولد لازم است در حالى كه مىدانيم حضرت مسيح(علیه السلام) در همان روزهاى نخستين زبان به سخن گشود، آنهم سخنى بسيار پر محتوا كه طبق روال عادى در شأن انسانهاى بزرگسال بود، چنان كه در تفسير آيات آينده به خواست خدا خواهد آمد.
از اينجا روشن مىشود اشكالى كه پارهاى از افراد به بعضى از ائمه شيعه كردهاند كه چرا بعضى از آنها در سنين كم به مقام امامت رسيدند نادرست است.
در روايتى از يكى از ياران امام جواد محمد بن على النقى(علیه السلام) به نام على بن اسباط مىخوانيم كه مىگويد به خدمت او رسيدم (در حالى كه سن امام كم بود) من درست به قامت او خيره شدم تا به ذهن خويش بسپارم و به هنگامى كه به مصر باز مىگردم كم و كيف مطلب را براى ياران نقل كنم، درست در همين هنگام كه در چنين فكرى بودم آن حضرت نشست (گويى تمام فكر مرا خوانده بود) رو به
1) . بحرانى، هاشم بن سلیمان، البرهان فی تفسیر القرآن، ج 3، ص: 7.
سوى من كرد و گفت: اى على بن اسباط! خداوند كارى را كه در مسأله امامت كرده همانند كارى است كه در نبوت كرده است، گاه مىفرمايد: «وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا» (ما به يحيى در كودكى فرمان نبوت و عقل و درايت داديم) و گاه درباره انسانها مىفرمايد: «حَتَّى إِذا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً...» (هنگامى كه انسان به حد بلوغ كامل عقل به چهل سال رسيد...)؛ بنا بر اين همانگونه كه ممكن است خداوند حكمت را به انسانى در كودكى بدهد در قدرت او است كه آن را در چهل سال بدهد(1).
ضمناً اين آيه پاسخ دندانشكنى است براى خردهگيرانى كه مىگويند على(علیه السلام) نخستين كسى نبود كه از ميان مردان به پيامبر(صلی الله علیه و آله) ايمان آورد، چرا كه در آن روز كودك ده ساله بود و ايمان كودك ده ساله پذيرفته نيست.
ذكر اين نكته نيز در اينجا بىمناسبت نيست كه در حديثى از امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) مىخوانيم كه جمعى از كودكان در زمان كودكى آن حضرت به سراغش آمدند و گفتند: «اذهب بنا نلعب؛ بيا برويم و با هم بازى كنيم!» او در جواب فرمود: «ما للعب خلقنا؛ ما براى بازى كردن آفريده نشدهايم»؛ اينجا است كه خداوند درباره او فرمود: «وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا».(2)
البته بايد توجه داشت منظور از «لعب» در اينجا سرگرمیهاى بيهوده و به تعبير ديگر بيهودهگرايى است، اما گاه مىشود لعب و بازى هدفى را تعقيب مىكند هدفى منطقى و عقلانى، مسلماً اينگونه بازیها از اين حكم مستثنى است.
نه تنها تولد يحيى شگفتانگيز بود، مرگ او هم از پارهاى جهات عجيب بود، غالب مورخان مسلمان، و همچنين منابع معروف مسيحى جريان اين شهادت را چنين نقل كردهاند (هر چند اندك تفاوتى در خصوصيات آن در ميان آنها ديده مىشود).
يحيى قربانى روابط نامشروع يكى از طاغوتهاى زمان خود با يكى از محارم خويش شد به اين ترتيب كه «هروديس" پادشاه هوسباز فلسطين، عاشق" هيروديا" دختر برادر خود شد، و زيبايى وى دل او را در گرو عشقى آتشين قرار داده، لذا تصميم به ازدواج با او گرفت!.
اين خبر به پيامبر بزرگ خدا ص يحيى رسيد، او صريحاً اعلام كرد كه اين ازدواج نامشروع است و مخالف دستورات تورات مىباشد و من به مبارزه با چنين كارى قيام خواهم كرد.
سر و صداى اين مسأله در تمام شهر پيچيد و به گوش آن دختر" هيروديا" رسيد، او كه يحيى را بزرگترين مانع راه خويش مىديد تصميم گرفت در يك فرصت مناسب از وى انتقام گيرد و اين مانع را از سر راه هوسهاى خويش بردارد.
ارتباط خود را با عمويش بيشتر كرد و زيبايى خود را دامى براى او قرار داد و آن چنان در وى نفوذ كرد كه روزى «هيروديس» به او گفت: هر آرزويى دارى از من بخواه كه منظورت مسلماً انجام خواهد يافت.
«هيروديا» گفت: من هيچ چيز جز سر يحيى را نمىخواهم! زيرا او نام من و تو را بر سر زبانها انداخته، و همۀ مردم به عيبجويى ما نشستهاند، اگر مىخواهى
دل من آرام شود و خاطرم شاد گردد بايد اين عمل را انجام دهى! «هيروديس» كه ديوانهوار به آن زن عشق مىورزيد بىتوجه به عاقبت اين كار تسليم شد و چيزى نگذشت كه سر يحيى را نزد آن زن بدكار حاضر ساختند اما عواقب دردناك اين عمل، سرانجام دامان او را گرفت.(1)
در احاديث اسلامى مىخوانيم كه سالار شهيدان امام حسين(علیه السلام) مىفرمود:
«از پستیهاى دنيا اينكه سر يحيى بن زكريا را به عنوان هديه براى زن بدكارهاى از زنان بنىاسرائيل بردند».
يعنى شرائط من و يحيى از اين نظر نيز مشابه است چرا كه يكى از هدفهاى قيام من مبارزه با اعمال ننگين طاغوت زمانم يزيد است.(2)
و در مورد نیکی به پدر ومادر، در روایات (3)آمده است:
«عَنْ عَمَّارِ بْنِ حَيَّانَ قَالَ: خَبَّرْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) بِبِرِّ إِسْمَاعِيلَ ابْنِي بِي فَقَالَ لَقَدْ كُنْتُ أُحِبُّهُ وَ قَدِ ازْدَدْتُ لَهُ حُبّاً إِنَّ رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) أَتَتْهُ أُخْتٌ لَهُ مِنَ الرَّضَاعَةِ فَلَمَّا نَظَرَ إِلَيْهَا سُرَّ بِهَا وَ بَسَطَ مِلْحَفَتَهُ لَهَا فَأَجْلَسَهَا عَلَيْهَا ثُمَّ أَقْبَلَ يُحَدِّثُهَا وَ يَضْحَكُ فِي وَجْهِهَا ثُمَّ قَامَتْ وَ ذَهَبَتْ وَ جَاءَ أَخُوهَا فَلَمْ يَصْنَعْ بِهِ مَا صَنَعَ بِهَا فَقِيلَ لَهُ يَا رَسُولَ اللَّهِ صَنَعْتَ بِأُخْتِهِ مَا لَمْ تَصْنَعْ بِهِ وَ هُوَ رَجُلٌ فَقَالَ لِأَنَّهَا كَانَتْ أَبَرَّ بِوَالِدَيْهَا مِنْهُ؛ از عمار بن حيان،
1) . از بعضى از اناجيل و پارهاى از روايات چنين استفاده مىشود كه" هيروديس" با زن برادر خود كه در قانون تورات ممنوع بود ازدواج كرد، و يحيى سخت در اين كار او را ملامت نمود، سپس آن زن به وسيله زيبايى دخترش هيروديس را وادار به قتل يحيى كرد. (کتاب مقدس، انجيل متى، باب 14 و انجيل مرقس، باب 6 بند 17 به بعد).
2) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج13، ص: 26.
3) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج2، ص: 162.
گويد: به امام صادق(علیه السلام) خبر دادم از احسان و خوشرفتارى پسرم اسماعيل با من. در پاسخ فرمود: من او را دوست داشتم و دوستيم نسبت به او فزون شد، به راستى كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را خواهر همشيرى بود و نزد آن حضرت آمد و چون او را ديد بدو شاد شد و روانداز خود را براى او پهن كرد و او را روى آن نشانيد، سپس به او رو كرد و به او گفتگو مىكرد و به روى او مىخنديد، سپس آن دخترك برخاست و رفت و برادرش آمد و پيغمبر با او چنان رفتار نكرد كه با آن دخترك رفتار كرد، به او عرض شد: يا رسول اللَّه، با خواهرش رفتارى و لطفى داشتى كه با او نداشتى با اينكه او مرد است، در پاسخ فرمود كه: آن دخترك نسبت به پدر و مادر خود بيشتر و بهتر از آن برادر احسان و احترام مىكند.»
«عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ شُعَيْبٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) إِنَّ أَبِي قَدْ كَبِرَ جِدّاً وَ ضَعُفَ فَنَحْنُ نَحْمِلُهُ إِذَا أَرَادَ الْحَاجَةَ فَقَالَ إِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَلِيَ ذَلِكَ مِنْهُ فَافْعَلْ وَ لَقِّمْهُ بِيَدِكَ فَإِنَّهُ جُنَّةٌ لَكَ غَداً؛ از ابراهيم بن شعيب، گويد: به امام صادق(علیه السلام) گفتم: پدرم بىاندازه پير و ناتوان شده و براى قضاى حاجت او را به دوش مىبريم. در پاسخ فرمود: اگر توانى اين كار را بكن و به دست خود لقمه به دهانش گذار، زيرا اين خدمت تو به وى براى تودر فردا بهشت است.»
«عَنْ جَابِرٍ قَالَ: سَمِعْتُ رَجُلًا يَقُولُ- لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) إِنَّ لِي أَبَوَيْنِ مُخَالِفَيْنِ فَقَالَ بَرَّهُمَا كَمَا تَبَرُّ الْمُسْلِمِينَ مِمَّنْ يَتَوَلَّانَا؛(1)
از جابر كه گويد: شنيدم مردى به امام صادق(علیه السلام) مىگفت: مرا پدر و مادرى است مخالف مذهب من؟ در پاسخ فرمود: به آنها احسان كن چنان كه به مسلمانان احسان مىكنى.»
1) . «كما تبر المسلمين» بصيغة الجمع اي للأجنبي المؤمن حقّ الايمان و للوالدين المخالفين حق الولادة فهما متساويان في الحق و يمكن أن يقرأ بصيغة التثنية اي كما تبرهما لو كانا مسلمين فيكون التشبيه في أصل البر لا في مقداره لكنه بعيد.
«عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ(علیه السلام) قَالَ: ثَلَاثٌ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِأَحَدٍ فِيهِنَّ رُخْصَةً أَدَاءُ الْأَمَانَةِ إِلَى الْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ وَ الْوَفَاءُ بِالْعَهْدِ لِلْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ وَ بِرُّ الْوَالِدَيْنِ بَرَّيْنِ كَانَا أَوْ فَاجِرَيْنِ؛ از امام باقر(علیه السلام) كه فرمود: سه چيز است كه خدا عز و جل در آنها براى احدى رخصت نداده است: اداى امانت به خوش كردار و بد كردار، وفاى به عهد و پيمان براى خوش كردار و بد كردار، و احسان به پدر و مادر چه خوش كردار باشند و چه بد كردار.»
«عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) قَالَ: جَاءَ رَجُلٌ وَ سَأَلَ النَّبِيَّ(صلی الله علیه و آله) عَنْ بِرِّ الْوَالِدَيْنِ فَقَالَ ابْرَرْ أُمَّكَ ابْرَرْ أُمَّكَ ابْرَرْ أُمَّكَ ابْرَرْ أَبَاكَ ابْرَرْ أَبَاكَ ابْرَرْ أَبَاكَ وَ بَدَأَ بِالْأُمِّ قَبْلَ الْأَبِ؛ از امام صادق(علیه السلام) كه مردى آمد خدمت پيغمبر(صلی الله علیه و آله) و پرسيد از احسان به پدر و مادر، آن حضرت فرمود: احسان به مادرت، احسان كن به مادرت، احسان كن به مادرت، احسان كن به پدرت، احسان كن به پدرت، احسان كن به پدرت. و به مادر آغاز كرد پيش از پدر.»
«عَنْ حَنَانِ بْنِ سَدِيرٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ(علیه السلام) هَلْ يَجْزِي الْوَلَدُ وَالِدَهُ فَقَالَ لَيْسَ لَهُ جَزَاءٌ إِلَّا فِي خَصْلَتَيْنِ يَكُونُ الْوَالِدُ مَمْلُوكاً فَيَشْتَرِيهِ ابْنُهُ فَيُعْتِقُهُ أَوْ يَكُونُ عَلَيْهِ دَيْنٌ فَيَقْضِيهِ عَنْهُ؛ از حنان بن سدير، از پدرش، گويد: به امام باقر(علیه السلام) گفتم: آيا فرزند، مزدى و پاداشى به پدرش مىدهد؟ فرمود: جزائى براى پدر به عهده ندارد مگر در دو مورد: يكى اينكه پدر، مملوك باشد و پسر او را بخرد كه بايد آزادش كند. و ديگر اينكه بر پدر وامى باشد، بايد فرزند آن را بپردازد از طرف او.»
«أَتَى رَجُلٌ رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) فَقَالَ إِنِّي رَجُلٌ شَابٌّ نَشِيطٌ وَ أُحِبُّ الْجِهَادَ وَ لِي وَالِدَةٌ تَكْرَهُ ذَلِكَ فَقَالَ لَهُ النَّبِيُّ ص ارْجِعْ فَكُنْ مَعَ وَالِدَتِكَ فَوَ الَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ نَبِيّاً لَأُنْسُهَا بِكَ لَيْلَةً خَيْرٌ مِنْ جِهَادِكَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ سَنَةً؛ از جابر، گويد: مردى نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آمد و گفت: من جوانى با نشاطم و دوست دارم جهاد كنم، ولى مادرى دارم كه آن را بد دارد
و دلخواه او نيست؟ پيغمبر(صلی الله علیه و آله) به او فرمود: برگرد و با مادر خود باش، سوگند بدان كه مرا به درستى مبعوث به نبوّت كرده است، يك شب با مادر خود مأنوس باشى بهتر است از يك سال جهاد تو در راه خدا.»(1)
قرآن کریم میفرماید:
«وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانی صَغيراً»؛(2)«و بالهاى تواضع خويش را از محبّت و لطف، در برابر آنان فرود آر! و بگو: «پروردگارا! همانگونه كه آنها مرا در كوچكى تربيت كردند، مشمول رحمتشان قرار ده!»
كلمۀ «خفض جناح» (پر و بال گستردن) كنايه است از مبالغه در تواضع و خضوع زبانى و عملى، و اين معنا از همان صحنهاى گرفته شده كه جوجه بال و پر خود را باز مىكند تا مهر و محبت مادر را تحريك نموده و او را به فراهم ساختن غذا وادار سازد، و به همين جهت كلمه جناح را مقيد به ذلت كرده و فرمود: «جَناحَ الذُّلِّ» و معناى آيه اين است كه:
«انسان بايد در معاشرت و گفتگوى با پدر و مادر طورى روبرو شود كه پدر و مادر تواضع و خضوع او را احساس كنند، و بفهمند كه او خود را در برابر ايشان خوار مىدارد، و نسبت به ايشان مهر و رحمت دارد».
اين در صورتى است كه «ذل» به معناى خوارى باشد، و اگر به معناى مطاوعه باشد از گستردن بال مرغان جوجهدار مأخوذ شده كه از در مهر و محبت بال خود را براى جوجههاى خود باز مىكنند تا آنها را زير پرخود جمع آورى نمايند، و از سرما و شكار شدن حفظ كنند.
و در اينكه فرمود: «و بگو پروردگارا ايشان را رحم كن آن چنان كه ايشان مرا در كوچكيم تربيت كردند» دوران كوچكى و ناتوانى فرزند را به يادش مىآورد، و به او خاطرنشان مىسازد، در اين دوره كه پدر و مادر ناتوان شده تو به ياد دوره ناتوانى خود باش و از خدا بخواه كه خداى سبحان ايشان را رحم كند، آن چنان كه ايشان تو را رحم نموده و در كوچكيت تربيت كردند.
در مجمعالبيان مىگويد: اين آيه دلالت دارد بر اينكه دعاى فرزند براى پدر و مادرش كه از دنيا رفتهاند مسموع است، زيرا اگر مسموع نبود و براى آنها اثرى نداشت، معنا نداشت كه در اين آيه امر به دعا كند؛(1)
ليكن آيه بيش از اين دلالت ندارد كه دعاى فرزند در مظنه اجابت است و چنين دعائى بىخاصيت نيست، زيرا هم گفتيم كه ممكن است به اجابت رسد و هم اينكه ادبى است دينى كه فرزند از آن استفاده مىبرد، و لو در موردى مستجاب نشود، و پدر و مادر از آن بهرهمند نگردند، علاوه بر اين، مرحوم طبرسى دعا را مختص به حال بعد از مرگ پدر و مادر دانسته، و حال آنكه آيه شريفه مطلق است.(2)
قرآن میفرماید:
«وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيَّاكُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ كانَ خِطْأً كَبِيراً؛(1)«و فرزندانتان را از ترس فقر، نكشيد! ما آنها و شما را روزى مىدهيم؛ مسلماً كشتن آنها گناه بزرگى است!»
در تعقيب بخشهاى مختلفى از احكام اسلامى كه در آيات گذشته آمد، آيات مورد بحث به بخش ديگرى از اين احكام پرداخته و شش حكم مهم را ضمن 5 آيه با عباراتى كوتاه، اما پرمعنى و دلنشين شرح مىدهد.
نخست به يك عمل زشت جاهلى كه از فجيعترين گناهان بود اشاره كرده مىگويد: «فرزندان خود را از ترس فقر به قتل نرسانيد»؛ «وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاقٍ».
روزى آنها بر شما نيست، «آنها و شما را ما روزى مىدهيم»؛ «نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيَّاكُمْ».
«چرا كه قتل آنها گناه بزرگى بوده و هست»؛ «إِنَّ قَتْلَهُمْ كانَ خِطْأً كَبِيراً».
از اين آيه به خوبى استفاده مىشود كه وضع اقتصادى اعراب جاهلى آن قدر سخت و ناراحت كننده بوده كه حتى گاهى فرزندان دلبند خود را از ترس عدم توانايى اقتصادى به قتل مىرساندند.
1) . اسراء / 31.
در اينكه عرب جاهلى آيا فقط دختران را به زير خاك پنهان مىكرد، و يا پسران را نيز از ترس فقر به قتل مىرساند در ميان مفسران گفتگو است.
بعضى معتقدند اينها همه اشاره به زنده به گور كردن دختران است كه به دو دليل اين كار را انجام مىدادند يكى اينكه مبادا در آينده در جنگها به اسارت دشمنان در آيند نواميس آنان به چنگال بيگانه بيفتد!! ديگر اينكه فشار فقر و عدم توانايى بر تأمين هزينه زندگى آنها سبب قتلشان مىشد، چرا كه دختر در آن جامعه توليد كننده نبوده؛ بلكه غالباً مصرف كننده محسوب مىشد.
درست است كه پسران نيز در آغاز عمر مصرف كننده بودند، ولى عرب جاهلى هميشه به پسران به عنوان يك سرمايه مهم مىنگريست و حاضر به از دست دادن آنها نبود.
بعضى ديگر عقيده دارند كه آنها دو نوع قتل فرزند داشتند: نوعى كه به پندار غلط خودشان به خاطر حفظ ناموس بود و اين اختصاص به دختران داشت، و نوعى ديگر كه از ترس فقر صورت مىگرفت و آن جنبه عمومى داشت و پسر و دختر در آن تفاوت نمىكرد.
ظاهر تعبير آيه كه ضمير جمع مذكر در آن به كار رفته (قتلهم) مىتواند دليلى بر اين نظر بوده باشد، زيرا اطلاق جمع مذكر به پسر و دختر به طور مجموع از نظر ادبيات عرب ممكن است، ولى براى خصوص دختران بعيد به نظر مىرسد.
اما اينكه گفته شد پسران قادر بر توليد بودند و سرمايهاى محسوب مىشدند كاملاً صحيح است، ولى اين درصورتى است كه توانايى بر هزينه آنها در كوتاه مدت داشته باشند، در حالى كه گاهى آن قدر در فشار بودند كه حتى توانايى بر
اداره زندگى آنها در كوتاه مدت هم نداشتند (و به همين دليل تفسير دوم صحيحتر به نظر مىرسد).
به هر حال اين يك توهم بيش نبود كه روزى دهنده فرزندان پدر و مادرند، خداوند اعلام مىكند كه اين پندار شيطانى را از سر بدر كنند و به تلاش و كوشش هر چه بيشتر برخيزند، خدا هم كمك نموده، زندگى آنها را اداره مىكند.
قابل توجه اينكه ما از اين جنايت زشت و ننگين وحشت مىكنيم، در حالى كه همين جنايت در شكل ديگرى در عصر ما و حتى به اصطلاح در مترقىترين جوامع انجام گيرد، و آن اقدام به سقط جنين در مقياس بسيار وسيع به خاطر جلوگيرى از افزايش جمعيت و كمبودهاى اقتصادى است.
تعبير به «خَشْيَةَ إِمْلاقٍ» نيز اشاره لطيفى به نفى اين پندار شيطانى است، در واقع مىگويد اين تنها يك ترس است كه شما را به اين خيانت بزرگ تشويق مىكند، نه يك واقعيت.
ضمناً بايد توجه داشت كه جملۀ «كانَ خِطْأً كَبِيراً» با توجه به اينكه «كان» فعل ماضى است اشاره و تأكيد بر اين موضوع است كه قتل فرزندان گناهى است بزرگ كه از قديم در ميان انسانها شناخته شده، و زشتى آن در اعماق فطرت جاى دارد، لذا مخصوص به عصر و زمانى نيست.(1)
«قُلْ تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ أَلاَّ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ مِنْ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَ إِيَّاهُمْ وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج12، ص: 101.
بَطَنَ وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتی حَرَّمَ اللَّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»؛(1)«بگو: بياييد آنچه را پروردگارتان بر شما حرام كرده است برايتان بخوانم: اينكه چيزى را شريك خدا قرار ندهيد! و به پدر و مادر نيكى كنيد! و فرزندانتان را از (ترس) فقر، نكشيد! ما شما و آنها را روزى مىدهيم؛ و نزديك كارهاى زشت نرويد، چه آشكار باشد چه پنهان! و انسانى را كه خداوند محترم شمرده، به قتل نرسانيد! مگر به حق (و از روى استحقاق)؛ اين چيزى است كه خداوند شما را به آن سفارش كرده، شايد درك كنيد!»
پس از نفى احكام ساختگى مشركان كه در آيات قبل گذشت، اين سه آيه اشاره به اصول محرمات در اسلام كرده و گناهان كبيره رديف اول را ضمن بيان كوتاه و پر مغز و جالبى بيان مىكند، و از آنها دعوت مىنمايد كه بيايند و حرامهاى واقعى الهى را بشنوند و تحريمهاى دروغين را كنار بگذارند.
نخست مىگويد: «به آنها بگو بيائيد تا آنچه را خدا بر شما تحريم كرده است بخوانم و برشمرم»؛ «قُلْ تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ».
«اينكه هيچ چيز را شريك و همتاى خدا قرار ندهيد»؛ «أَلَّا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً».
«نسبت به پدر و مادر نيكى كنيد»؛ «وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً».
«فرزندان خود را به خاطر تنگدستى و فقر نكشيد»؛ «وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ مِنْ إِمْلاقٍ».
1) . انعام / 151.
«زيرا روزى شما و آنها همه به دست ما است و ما همه را روزى مىدهيم»؛ «نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَ إِيَّاهُمْ».
«به اعمال زشت و قبيح نزديك نشويد، خواه آشكار باشد، خواه پنهان» يعنى نه تنها انجام ندهيد؛ بلكه به آن هم نزديك نشويد؛ «وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ».
«دست به خون بىگناهان نيالائيد و نفوسى را كه خداوند محترم شمرده و ريختن خون آنها مجاز نيست به قتل نرسانيد مگر اينكه طبق قانون الهى اجازه قتل آنها داده شده باشد» (مثل اينكه قاتل باشند)؛ «وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِ».
به دنبال اين پنج قسمت براى تأكيد بيشتر مىفرمايد: «اينها امورى است كه خداوند به شما توصيه كرده، تا در يابيد و از ارتكاب آنها خوددارى نمائيد»؛ «ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ».(1)
«لِيُنْفِقْ ذوسَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَ مَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمَّا آتاهُ اللَّهُ لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا ما آتاها سَيَجْعَلُ اللَّهُبَعْدَ عُسْرٍ يُسْراً»؛(2)
«آنان كه امكانات وسيعى دارند، بايد از امكانات وسيع خود انفاق كنند و آنها كه تنگدستند، از آنچه كه خدا به آنها داده انفاق نمايند؛ خداوند هيچ كس را جز به مقدار توانايى كه به او داده تكليف نمىكند؛ خداوند به زودى بعد از سختیها آسانى قرار مىدهد!»
آيا اين دستور يعنى انفاق به اندازه توانايى، مربوط به زنانى است كه بعد از
جدايى، شير دادن كودكان را بر عهده مىگيرند، و يا مربوط به ايام عده است كه در آيات قبل به طور اجمال اشاره شده بود، و يا مربوط به هر دو است؟.
معنى اخير از همه مناسبتر است، هر چند جمعى از مفسران، آن را تنها مربوط به زنان شيرده دانستهاند، در حالى كه در آيات گذشته در اين باره تعبير به «اجر» شده نه «نفقه و انفاق».
به هر حال آنها كه توانايى كافى دارند، بايد مضايقه و سختگيرى نكنند، و آنها كه تمكن مالى ندارند، بيش از توانايى خود مأمور نيستند، و زنان نمىتوانند ايرادى به آنها داشته باشند.
به اين ترتيب به آنها كه دارند بخل كنند، و نه آنها كه ندارند مستحق ملامتند.
و در پايان آيه، براى اينكه تنگى معيشت، سبب خارج شدن از جاده حق و عدالت نگردد، و هيچ يك زبان به شكايت نگشايند، مىفرمايد: «خداوند به زودى بعد از سختیها، آسانى و راحتى قرار مىدهد»؛ «سَيَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ يُسْراً».
يعنى غم مخوريد، بيتابى نكنيد، دنيا به يك حال نمىماند، مبادا مشكلات مقطعى و زودگذر رشته صبر و شكيبايى شما را پاره كند.
اين تعبير براى هميشه و مخصوصاً هنگام نزول اين آيات كه مسلمانان از نظر معيشت سخت در فشار بودند، نويد و بشارتى است از آينده اميدبخش صابران، و اتفاقاً چيزى نگذشت كه خداوند درهاى رحمت و بركت خود را به روى آنها گشود.
گفتيم «طلاق رجعى» آن است كه شوهر ما دام كه عده به سر نيامده هر زمان بخواهد مىتواند بازگردد و پيوند زناشويى را برقرار سازد، بىآنكه نياز به عقد تازهاى باشد، و جالب اينكه رجوع با كمتر سخن و عملى كه نشانه بازگشت باشد حاصل مىگردد.
بعضى از احكامى كه در آيات فوق آمده، مانند نفقه و مسكن، مخصوص عده طلاق رجعى است، و همچنين مسأله عدم خروج زن از خانه همسرش در حال عده و اما در طلاق بائن يعنى طلاقى كه قابل رجوع نيست (مانند سومين طلاق) احكام فوق وجود ندارد.
تنها در مورد زن باردار حق نفقه و مسكن تا زمان وضع حمل ثابت است.
تعبير به «لا تَدْرِي لَعَلَّ اللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذلِكَ أَمْراً»؛ «تو نمىدانى شايد خداوند وضع تازهاى به وجود آورد» نيز اشاره به اين است كه همه يا قسمتى از احكام فوق، مربوط به طلاق رجعى است(1).
نه تنها حكم عقل؛ بلكه حكم شرع نيز بر اين معنى گواه است كه تكاليف
1) . جهت مطالعۀ بيشتر ر.ک: نجفی، محمد حسن، جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام، ج 32، ص: 121.
انسانها بايد در حدود توانايى آنها باشد، جملۀ «لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا ما آتاها» كه در ضمن آيات فوق آمده نيز اشاره به همين معنى است.
ولى در بعضى از روايات مىخوانيم كه منظور از «ما آتاها»، «ما اعلمها» است، يعنى خداوند هر كس را به مقدارى تكليف مىكند كه به او" اعلام" كرده است، و، لذا به اين آيه در مباحث" اصل برائت» در علم اصول استدلال كردهاند، كه اگر انسان حكمى را نمىداند، مسئوليتى در برابر آن ندارد.
ولى از آنجا كه عدم آگاهى، گاهى سبب عدم توانايى مىشود، ممكن است، منظور، جهلى باشد كه سرچشمه عجز گردد.بنا بر اين آيه مىتواند مفهوم وسيعى داشته باشد، كه هم عدم قدرت را شامل شود و هم جهل را كه موجب عدم قدرت بر انجام كار مىگردد.
دقت و ظرافتى كه در بيان احكام زنان مطلقه و حقوق آنها در آيات فوق به كار رفته، و حتى بسيارى از ريزهكاریهاى اين مسأله، در آيات قرآن، كه در حقيقت قانون اساسى اسلام است، بازگو شده، دليل روشنى است به اهميتى كه اسلام براى نظام خانواده و حفظ حقوق زنان و فرزندان قائل است.
از طلاق تا آنجا كه ممكن است جلوگيرى مىكند، و ريشههاى آن را مىخشكاند، اما هر گاه كار به بنبست كشيد و چارهاى جز طلاق و جدايى نبود، اجازه نمىدهد، حقوق فرزندان و يا زنان در اين كشمكش پايمال گردد، حتى طرح جدايى را طورى مىريزد كه امكان بازگشت غالباً وجود داشته باشد.
دستوراتى همچون امساك به معروف و جدايى به معروف و نيز عدم زيان و
ضرر و تضييق و سختگيرى نسبت به زنان، و همچنين مشاوره شايسته براى روشن ساختن سرنوشت كودكان، و مانند اينها كه در آيات فوق آمده است، همگى گواه بر اين معنى است.
اما متأسفانه عدم آگاهى بسيارى از مسلمانان از اين امور، و يا عدم عمل به آن در عين آگاهى، سبب شده است كه در هنگام جدايى و طلاق مشكلات زيادى براى خانوادهها و مخصوصاً فرزندان، به وجود آيد، و اين نيست جز به خاطر اينكه مسلمانان از چشمه فيضبخش قرآن دور ماندند. مثلاً با اينكه قرآن با صراحت مىگويد: زنان مطلقه نبايد در دوران عده از خانه شوهر بيرون روند و نه شوهر حق دارد آنها را بيرون بفرستد، كارى كه اگر انجام شود، اميد بازگشت غالب زنان به زندگى زناشويى بسيار زياد است، اما كمتر زن و مرد مسلمانى را پيدا مىكنيد كه بعد از جدايى و طلاق به اين دستور اسلامى عمل كند، و اين راستى مايه تأسف است.(1)
«وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ لِمَنْ أَرادَ أَنْ يُتِمَّ الرَّضاعَةَ وَ عَلَى الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ كِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ لا تُكَلَّفُ نَفْسٌ إِلاَّ وُسْعَها لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ وَ عَلَى الْوارِثِ مِثْلُ ذلِكَ فَإِنْ أَرادا فِصالاً عَنْ تَراضٍ مِنْهُما وَ تَشاوُرٍ فَلا جُناحَ عَلَيْهِما وَ إِنْ أَرَدْتُمْ أَنْ تَسْتَرْضِعُوا أَوْلادَكُمْ فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ إِذا سَلَّمْتُمْ ما آتَيْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ»؛(2)«مادران، فرزندان خود را دو سال تمام، شير مىدهند. (اين) براى كسى است كه بخواهد دوران شيرخوارگى را تكميل كند. و بر آن كس كه فرزند براى او متولّد شده [پدر]، لازم است خوراك و پوشاك مادر را به
طور شايسته (در مدت شير دادن بپردازد؛ حتى اگر طلاق گرفته باشد.) هيچ كس موظّف به بيش از مقدار توانايى خود نيست! نه مادر (به خاطر اختلاف با پدر) حق ضرر زدن به كودك را دارد، و نه پدر. و بر وارث او نيز لازم است اين كار را انجام دهد [هزينه مادر را در دوران شيرخوارگى تأمين نمايد]. و اگر آن دو، با رضايت يكديگر و مشورت، بخواهند كودك را (زودتر) از شير بازگيرند، گناهى بر آنها نيست. و اگر (با عدم توانايى، يا عدم موافقت مادر) خواستيد دايهاى براى فرزندان خود بگيريد، گناهى بر شما نيست؛ به شرط اينكه حق گذشته مادر را به طور شايسته بپردازيد. و از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد! و بدانيد خدا، به آنچه انجام مىدهيد، بيناست!»
پس از آن كه خداوند حكم طلاق را بيان كرد به دنبال آن احكام كودكان را در حال شيرخوارگى و تربيت آنها و آنچه در مورد پوشش و نفقه آنان واجب است شرح مىدهد؛ «وَ الْوالِداتُ»؛ «مادران»، «يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ»؛ «فرزندان خود را شير مىدهند»، اگر چه اين آيه به صورت جمله خبريه گفته شد، ولى منظور از آن امر مىباشد يعنى بايد فرزندان خود را شير بدهند مثل اين كه در جاى ديگر مىفرمايد: «يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ»؛(1)«زنان طلاق داده شده انتظار مىكشند يعنى بايد انتظار بكشند».
و اين اندازه از تصرف در كلام جايز است و اشكال آن نيز رفع مىگردد. چه اگر جمله خبريه به معناى خودش باشد امكان دروغ میرود چه ممكن است دوران شير دادن زيادتر يا كمتر از دو سال گردد (ولى اگربه معناى امر باشد بىاشكال خواهد بود).
1) . بقره / 228.
و مثال ديگر اين كه «دو درهم تو را كافى است» (يعنى بدو درهم قناعت كن) و بعضى گفتهاند خبر به معناى امر است و تقدير آن چنين است «مادران فرزندان خود را به استناد حكمى كه خدا بر بندگان خود واجب كرده است دو سال شير میدهند» و اين جمله حذف شده و عبارت بر آن دلالت مىكند.
و اين امر وجوبى نيست؛ بلكه استحبابى است يعنى مادران به شير دادن فرزند خود از ديگران سزاوارترند دليل آن اينست كه جاى ديگر میفرمايد: «وَ إِنْ تَعاسَرْتُمْ فَسَتُرْضِعُ لَهُ أُخْرى»؛(1)«اگر از شير دادن در سختى قرار گرفتيد، پس از ديگرى بخواهيد او را شير دهد.»؛ سپس مدت شير دادن را بيان مىنمايد: «حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ»؛ دو سال تمام كه 24 ماه است و جهت اين كه «كاملين» (تمام) را آورده با اين كه دو سال اين معنا را میرساند اينست كه گاهى به كمتر از دو سال هم دو سال گفته مىشود مثل اين كه گفته مىشود من يك ماه راه رفتم يا اين كه نزد فلان شخص يك سال ماندم و منظورش تقريباً يك ماه يا تقريباً يك سال است از اين رو «كاملين» را آورده كه معلوم شود منظورش دو سال تمام و واقعى است.
و اين جمله در مقام بيان دو جهت است يكى مستحبّ و ديگرى واجب. اما مستحبّ اينست كه دو سال تمام شير داده شود و واجب آن اينست كه شير دهنده فقط مزد دو سال شير دادن را طلب دارد و اگر زيادتر شير داد اجرتى طلب كار نيست. و اختلاف شده كه آيا همه كودكان دو سال شير طلب دارند يا بعضى از آنها. ابن عباس مىگويد: دو سال براى فرزندانى است كه شش ماهه متولد شدهاند و اگر هفت ماهه متولد شدند 23 ماه شير طلب دارند و اگر نه ماهه به دنيا
1) . طلاق / 6.
آمدند 21 ماه شير مىخواهند منظور اينست كه مجموع دوران باردارى و شير دادن 30 ماه گردد. و دانشمندان ما (شيعه) نيز همين نحو مىگويند چه فرمودهاند اگر از 21 ماه كمتر به كودك شير داده شود به او ستم شده است.
و ثورى و جمعى ديگر مىگويند اگر ميان پدر و مادر اختلافى واقع شد بايد شير كودك دو سال باشد و كم و زياد نگردد.
و نزد ما (شيعه) شير دادن زيادتر از دو سال از نظر احكام رضاع و آوردن حرمت، حكمى و اثرى ندارد.
ابن عباس و ابن مسعود نيز همين را گفتهاند و بيشتر از دانشمندان مىگويند:
منظور از آيه در دو سال شير دادن اينست حرمتهايى كه از نظر شير دادن پديد مىآيد در صورتى است كه شير خوردن كودك در دو سالگى او باشد و اگر بعد از آن باشد حرمتى نمىآيد.
«لِمَنْ أَرادَ أَنْ يُتِمَّ الرَّضاعَةَ»؛ آنچه بيان شد مدت شير دادن است براى كسى كه قصد دارد مدت شير دادن واجب را تمام نمايد) و از آنجا كه شير دادن را مشروط بخواست و اراده مادر و پدر كرده است معلوم مىشود بر مادر واجب نيست كه كودك خود را شير بدهد چنان كه در جاى ديگر مىفرمايد: «اگر در سختى قرار گرفتيد از ديگرى بخواهيد كه او را شير دهد». قتاده و ربيع مىگويند: خداوند نخست بر مادران شير دادن در دو سال را واجب نمود سپس با جملۀ «لِمَنْ أَرادَ أَنْ يُتِمَّ الرَّضاعَةَ» اجازه كمتر را داده است، يعنى حداكثر شير دادن دو سال است و كمترش ديگر حدى ندارد؛ بلكه بسته بوضع و مصلحت كودك است كه چه اندازه لازم داشته باشد.
«وَ عَلَى الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ كِسْوَتُهُنَّ»؛ و بر پدر كودك لازم است كه در ايام شير
دادن طفل خوراك و لباس مادر او را بدهد و اين حكم مربوط به زنانى است كه طلاق داده شدهاند و آنان كودك شوهران خود را شير میدهند.
«بِالْمَعْرُوفِ»؛ يعنى به مقدار توانايى خود بايد آنچه را گفته شد بدهد زيرا خداوند در حال فقر و يا ثروت به حال بندگان دانا است و خداوند حق تربيت را براى مادر و مخارج زن را حتى المقدور به عهده پدر قرار داده است.
و منظور از نفقه در اينجا نفقه زنان نيست چه اين نفقه را در برابر شير دادن واجب كرده است، ولى نفقه زنان بسبب ازدواج لازم مىگردد. اگر چه بعضى از مفسرين هم گفتهاند: مقصود از نفقه در اينجا همان نفقه زنان است.
«لا تُكَلَّفُ نَفْسٌ إِلَّا وُسْعَها»؛ هيچكس جز به مقدار توانايىاش تكليف نمىشود.
«لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها»؛ نبايد مادر به خاطر غضب به پدر كودك فرزندش را شير ندهد چه ضرر آن به كودك مىخورد و مادر از زن ديگربه فرزند خود مهربانتر است.«وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ»؛ و پدر نيز به خاطر ضرر زدن به مادر كودك نبايد او را از مادرش بگيرد چه ضرر اين كار به كودك خواهد خورد.
بنا بر اين «مضارة» در اينجا به معناى همان ضرر زدن است يعنى نبايد پدر و مادر به كودك ضرر بزنند و با اين كه ضرر از يك طرف است، ولى استعمال لفظ مضاره بهجاى اضرار (كه براى ضرر طرفين است) براى مبالغه است يعني چون زياد، ضرر به كودك میخورد، مانند اين است كه ضرر از دو نفر صورت گرفته است و بعضى گفتهاند: ضرر به پدر (نيز) برمىگردد. و در حقيقت مثل اين است كه
بگويد نبايد پدر با ترك نفقه زن يا گرفتن كودك از او و بديگرى دادن و مادر با ترك شير دادن بطفل ضرر بزند بنا بر اين ضرر از طرفين است.
و «باء» در «بولده» زيادى است و معناى آن جمله اين است كه نه مادر فرزند را ضرر بزند و نه پدر و بعضى گفتهاند: يعنى نبايد مادر بسبب كودك بشوهرش ضرر بزند و چنانچه با كلمه «فى» (در) بيان شده بود، نيز از نظر معنا درست بود و از امام محمد باقر(علیه السلام) و امام جعفر صادق(علیه السلام) نقل شده كه فرمودند: مراد از ضرر نزدن مادر اين است كه نبايد به خاطر ترس از باردار شدن زن و ضرر به كودك شيرخوار مرد از آميزش با زن خوددارى كند و به او ضرر بزند.
«وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ»؛ يعنى نبايد زن خود را براى ترس از باردار شدن از شوهر منع كند و به اين سبب به شوهر ضرر بزند.
و بعضى نيز گفتهاند: منظور از ضرر نزند اين است كه اگر زن مايل است بچه را شير دهد و مانند ديگران اجرت بگيرد در اين صورت نبايد بچه را گرفته و به ديگرى بدهد بنا بر اين معناى «بولدها» بسبب ولدها است.
«وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ»؛ يعنى در صورتى كه شوهر براى شير دادن زن مانند ديگران به او مزد میدهد نبايد مادر از شير دادن كودكش خوددارى كند و اگر چنين كارى كرد پدر، زن ديگرى را براى شير دادن كودك خود اختيار مىكند و مادر نبايد پدر را از ديدن فرزندش جلوگيرى كند چه اين كار ضرر به پدر خواهد بود.
«با» در «بولده» به معناى سبب است، يعنى بسبب فرزندش و از آنجا كه ميان اين معناها منافاتى نيست بهتر آن است كه بر تمام آنها حمل شود.
«وَ عَلَى الْوارِثِ»؛ و به وارث فرزند است و آن كسى است كه اگر فرزند بميرد از او
ارث مىبرد و «قبيصة بن ذويب» گويد منظور، وارث پدر است، ولى معناى اول بهتر و صحيحتر است.
«مِثْلُ ذلِكَ»؛ يعنى بر وارث نيز همان چيزهايى كه بر پدر واجب بود از دادن نفقه و شير لازم است و بعضى گفتهاند: يعنى بر وارث نيز لازم است كه به فرزند ضرر نزند و آنچه نزد بيشتر دانشمندان فهميده مىشود اينست كه مراد هر دو معنا است و با عموميت آيه هم بهتر سازش دارد.
و در اين كه آيا نفقه بر همه ورثه واجب است يا به بعضى وجوهى گفته شده است:
نفقه تنها بر وارثانى واجب است كه صاحب سهم نيستند اما بر آنهايى كه سهم دارند مانند مادر و برادر مادرى واجب نيست (عمر بن الخطاب- حسن)؛
بر وارث كودك واجب است اعم از زنان و يا مردان به مقدار سهمى كه مىبرند (قتاده)؛
بر آن وارثى واجب است كه خويشاوند و محرم باشد مانند فرزند خواهر يا برادر نه خويشاوندى كه نامحرم است مانند فرزند عمو و عمه اگر چه وارث باشد (ابو حنيفه)؛
بر باقيماندگان از پدر و مادرش لازم است و اين وجه در نزد ما شيعه صحيح است و مذهب شافعى نيز همين است.
زيرا از نظر او به نفقه شير دادن قيام نميكند جز پدر و مادر.
و در روايات ما آمده است كه بر وارث (هر كس كه باشد) نفقه و خرج طفل
لازم است و با ظاهر آيه اين وجه سازگارتر است و قول قتاده و احمد و اسحاق نيز همين است.
«فَإِنْ أَرادا فِصالًا»؛ اگر پدر و مادر تصميم بگيرند كه طفل را از شير بازدارند قبل از دو سال بعقيده مجاهد و قتاده و همين وجه از حضرت ابىعبد اللَّه(علیه السلام) نقل شده است و گفته شده است چه قبل از دو سال و چه، پس از آن (از ابن عباس).
«عَنْ تَراضٍ مِنْهُما»؛ با رضايت پدر و مادر.
«وَ تَشاوُرٍ»؛ و اتفاق و مشورت آن دو و اينكه در آيه شرط مشورت و رضايت پدر شده به خاطرمصلحت فرزند است زيرا مادر چيزهايى را درباره تربيت فرزند میداند كه پدر نميداند و اگر هر دو با هم مشورت و فكر نكنند به ضرر فرزند تمام میشود.
«فَلا جُناحَ عَلَيْهِما»؛ يعنى حرج و اشكالى بر آن دو نخواهد بود وقتى فرزند را نگاهدارند اما اگر بر سر از شير گرفتن فرزند پدر و مادر با هم اختلاف كنند بايد تا دو سال كامل شير داده شود.
«وَ إِنْ أَرَدْتُمْ»؛ (اگر خواستيد) اين خطاب به پدران است.
«أَنْ تَسْتَرْضِعُوا أَوْلادَكُمْ»؛ كه براى فرزندانتان دايه بگيريد غير از مادرانشان بعلت خوددارى مادرانشان از شير دادن يا بسبب آنچه در مادرانشان هست از تمام شدن شير و مانند آن.
«فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ إِذا سَلَّمْتُمْ ما آتَيْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ»؛ اشكالى بر شما نخواهد بود وقتى كه به مادر اجرة المثل مقدارى كه شير داده بپردازيد (مجاهد و سدى) يا وقتى كه دايه گرفتن با رضايت و اتفاق طرفين صورت گيرد (ابى شهاب) و ابن عباس نيز همين را گفته است.
از عطا نقل شده: يعنى در صورتى كه مادر با رضايت پدر كودك را به دايه بدهد، زيرا پدر ثروتمند است و قدرت دايه گرفتن دارد.
ثورى گويد: وقتى اجرت و مزد زن شير دهنده را داديد.
ابن جريح میگويد: وقتى اجرت مادر و دايه را داديد.
و معناى: «آتيتم» (داديد) ضامن شدن است يعنى وقتى كه ضامن و ملتزم به پرداخت شديد.
پس از آن امر به تقوى میكند و مىفرمايد: «وَ اتَّقُوا اللَّهَ»؛ در تجاوز از احكام الهى از عذاب خدا بترسيد.
«وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ»؛ بدانيد خداوند باعمال و رفتار شما دانا و بينا است و چيزى بر او پوشيده نيست و آيۀ «لا تُكَلَّفُ نَفْسٌ إِلَّا وُسْعَها»؛ (هيچكس جز باندازه وسعاش مكلف نمیشود) دليل است بر فساد قول جبریها كه میگويند تكليف به آنچه توانايىاش نيست صحيح و نيكو است زيرا وقتى در مورد وسع نداشتن، تكليف نمیشود مسلماً در موردى كه توانايى و قدرت تكليف نخواهد شد زيرا در هر دو صورت راهى و وسيلهاى بانجام عمل مورد تكليف نيست.(1)
مسألۀ 1: انفاق بر پدر و مادر و پدران و مادران آنها اگرچه بالا روند و بر اولاد و فرزندان آنها اگرچه پایین روند - بنابر تفصیلی که میآید - واجب است؛ مرد باشند یا زن، صغیر باشند یا کبیر، مسلمان باشند یا کافر - و بر غیر عمودین (این
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج3، ص: 31.
دو ستون) از نزدیکان، نفقه دادن واجب نیست؛ اگرچه مستحب است، خصوصاً خویشاوندی که وارث او میباشد.
مسألۀ 2: در وجوب انفاق بر قریب، فقر و احتیاج او شرط است؛ به این معنی که فعلاً روزی اش را نداشته باشد، پس بر کسی که فعلاً بر نفقهاش قدرت داشته باشد، انفاق واجب نیست؛ اگرچه فقیری باشد که روزی سالش را نداشته باشد، و گرفتن زکات و مانند آن برایش جایز باشد. و اما کسی که نفقهاش را فعلاً نداشته باشد، ولی بر تحصیل آن قدرت داشته باشد، پس اگر با غیر کسب باشد مانند قرض گرفتن و طلب بخشش و سؤال، بدون اشکال مانع وجوب انفاق بر او نمیباشد.
و اگر قدرت بر تحصیل، با کسب باشد، پس اگر به واسطۀ قدرت داشتن بر یاد گرفتن صنعتی که امرار معاشش به آن است باشد و یادگیری آن را ترک نموده است و بدون نفقه مانده است، پس در وجوب انفاق بر او، اشکالی نیست. و همچنین است حال اگر برایش کسب کردن به واسطۀ آنچه که تحمّل آن بر او مشقت دارد، ممکن باشد مانند برداشتن چیزهای سنگین، یا آنچه که مناسب شأن او نیست و کسب کردن را به این جهت ترک نماید، پس انفاق بر او واجب است.
و اگر بر کسبی که مناسب شأنش است توانایی داشته باشد و برای راحتی آن را ترک کرده باشد ظاهر آن است که انفاق بر او واجب نیست، ولی اگر زمان کسب از او به طوری فوت شده که فعلاً به روزی یک روز یا چند روز احتیاج داشته باشد و به تحصیل نفقه قادر نباشد، انفاق بر او واجب است اگرچه عجز او با اختیارش پیدا شده باشد؛ چنان که اگر آن شغل را نه برای طلب راحتی، بلکه برای آن که
به امر دنیوی یادینی مهمی مشغول شده است ترک کرده باشد، مانند طلب علم واجب، وجوب انفاق بر او ساقط نمیشود.
مسألۀ 3: اگر برای زن، ازدواج - دائم باشد یا منقطع - با کسی که لایق او است و قیام به نفقهاش میکند، ممکن باشد، آیا در حکم شخص قادر است، پس انفاق بر او واجب نمی باشد یا نه؟ دو وجه است که وجیه ترین آنها دومی است.
مسألۀ 4: در وجوب نفقه بر قریب، قدرت انفاق کننده بر نفقۀ او بعد از نفقۀ خودش و نفقه زوجهاش اگر زوجهاش دائمی باشد شرط است، پس اگر به مقدار کفایت تنها خودش نزد او حاصل شود باید به خودش اکتفا کند و اگر چیزی از آن زیاد بیاید و زوجه داشته باشد مال زوجهاش میباشد و اگر چیزی زیاد بیاید برای پدر و مادر و اولاد است.
مسألۀ 5: منظور از نفقۀ خودش که مقدم بر نفقۀ زوجهاش میباشد، مقدار روزی روز و شبش و پوششی که لایق حالش است میباشد و هر چیزی که اضطرار به آن پیدا میکند از وسائل برای غذا و آشامیدنی و زیرانداز و روانداز و غیر اینها، پس اگر چیزی بر این، زیاد بیاید بر زوجهاش صرف مینماید، سپس بر نزدیکانش.
مسألۀ 6: اگر بر نفقهاش چیزی زیاد بیاید و زوجهای نداشته باشد، پس اگر اضطرار به ازدواج پیدا کند به طوری که در ترک آن بر او عسر و حرج شدید یا مظنّۀ فساد دینی باشد پس حق دارد که در ازدواج مصرف نماید اگرچه برای قریب او چیزی باقی نماند. و اگر چنین نباشد احوط (وجوبی) آن است که در نفقۀ قریب مصرف کند، بلکه وجوب آن خالی از قوت نیست.
مسألۀ 7: اگر چیزی نداشته باشد که در نفقه خود صرف کند، واجب است
که به هر وسیله مشروعی که شده آن را تحصیل نماید حتی طلب عطا و سؤال؛ تا چه رسد به کسبی که مناسب حال او میباشد.
و اگر چیزی نداشته باشد که در نفقه زوجه یا قریبش صرف نماید، در این که تحصیل آن با کسبی که لایق حال و شأنش است واجب است، سزاوار اشکال نیست، ولی بر او واجب نیست که به مانند طلب بخشش و سؤال آن را تحصیل کند. البته وجوب قرض کردن در صورتی که ممکن و بدون مشقت باشد و بعداً محل ادای آن را داشته باشد بعید نیست. و همچنین است به طور نسیه خریدن با دو شرطی که ذکر شد.
مسألۀ 8: در نفقه نزدیکان اندازهای نیست، بلکه واجب آن است که به اندازۀ کفایت باشد؛ از طعام و خورش و پوشش و مسکن با ملاحظۀ حال و شأن و زمان و مکان، طبق آنچه که در نفقۀ زوجه گذشت.
مسألۀ 9: اعفاف (دور نگهداشتن از گناه) کسی که نفقهاش واجب است - فرزند باشد یا پدر - با تزویج نمودن او یا دادن مهر برای او واجب نمیباشد اگرچه با احتیاج او به ازدواج و قدرت نداشتن او بر آن و بر بذل صداق خصوصاً در پدر، احوط (استحبابی) است.
مسألۀ 10: بر فرزند نفقه پدر واجب است نه نفقه اولاد پدر - زیرا برادرهایش می باشند - و نه نفقه زوجه پدر. و بر پدر، نفقه فرزندش و اولاد او واجب است؛ نه زوجه او.
مسألۀ 11: نفقه نزدیکان قضا ندارد و اگر در وقت و زمان آن فوت شود ولو این که با تقصیر منفق (نفقه دهنده) باشد جبران نمیشود و در ذمه او مستقر نمیشود
مسألۀ 12: برای وجوب انفاق، هم از جهت منفق و هم از جهت منفقٌ علیه ترتیب است: اما از جهت اول، پس نفقۀ فرزند - پسر باشد یا دختر - بر پدرش واجب است و اگر پدر نباشد و یا فقیر باشد بر جد پدری واجب است و با نبود جد یا فقیر بودن او، بر جد پدر واجب است و همچنین به طور الاقرب فالاقرب، بالا میرود و با نبود آنها یا توانایی نداشتن ایشان، بر مادر فرزند واجب است و با نبود یا فقر او بر پدر مادر، و مادر پدر مادر، و پدر مادر مادر، و مادر مادر مادر، و همچنین بر الاقرب فالاقرب واجب است. و با مساوی بودن آنها در درجه، در آن به طور مساوی شریک میباشند اگرچه در مرد بودن و زن بودن مختلف باشند.و در حکم پدران مادر و مادران مادر، مادر پدر است و هر کسی که به واسطۀ مادر با پدر قرابت دارد، مانند پدر مادر پدر و مادر مادر او و مادر پدر او و به همین صورت، پس نفقۀ فرزند با نبود پدران و مادر او بر آنها واجب است، البته با مراعات الاقرب فالاقرب نسبت به فرزند، پس اگر پدر و جدی داشته باشد که توانگرند پس نفقه بر پدر است و اگر پدر و مادر داشته باشد نفقه بر پدر است و اگر جدّ پدری و مادر
داشته باشد نفقه بر جد است و اگر جد مادری و مادر داشته باشد بر مادر است و اگر جد و جدّۀ مادری داشته باشد به طور مساوی شریک میباشند و اگر جدۀ پدری و جد و جدۀ مادری داشته باشد هر سه شریک هستند. اینها در اصول است، مقصودم پدرها و مادرها میباشند.
و اما فروع، مقصودم فرزندان میباشند، پس نفقه پدر و مادر به هنگام تنگدستی بر فرزند است در صورتی که دارای تمکن باشد - مرد باشد یا زن - و با نبود او یا این که فقیر باشد، پس بر فرزند فرزند است، مقصودم پسر پسر یا پسر دختر و دختر پسر یا دختر دختر است و به همین صورت؛ الاقرب فالاقرب. و اگر متعدد و در درجه مساوی باشند به طور مساوی شریک میباشند، پس اگر پسر یا دختر و پسر پسر مثلاً داشته باشد، پس بر پسر یا دختر است و اگر دو پسر یا دو دختر یا یک پسر و یک دختر داشته باشد به طور مساوی شریکند. و اگر اصول و فروع اجتماع کنند مراعات الاقرب فالاقرب میشود. و در صورت تساوی، شریک میباشند، پس اگر پدر و پسر یا دختر داشته باشد، به طور مساوی شرکت میکنند. و اگر پدر با پسر پسر یا پسر دختر داشته باشد، پس بر پدر واجب است. و اگر پسر و جد پدری باشد بر پسر واجب است. و اگر پسر پسر با جد پدری باشند به طور مساوی شرکت میکنند. و اگر مثلاً مادر با پسر پسر یا پسر دختر داشته باشد بر مادر واجب است.
و در موردی که مادر با پسر یا دختر جمع شوند امر مشکل میشود و احوط (وجوبی) تراضی و تسالم بر مشارکت به طور مساوی است.
و اما جهت دوم، پس اگر نزد او زیادتر از نفقۀ خودش و نفقۀ زوجهاش چیزی که برای تمام نزدیکانش که محتاجند کافی است داشته باشد، نفقۀ همۀ آنها بر او واجب است و اگر کافی نباشد مگر برای انفاق بعضی از آنها، بر الاقرب فالاقرب آنها انفاق میشود.
و اگر دو قریب یا بیشتر در یک مرتبه داشته باشد و آنچه که نزد او است برای همه کفایت نکند، اقرب آن است که بین آنها به طور مساوات در صورتی که ممکن باشد و انتفاع آنها از آن امکان داشته باشد تقسیم میشود وگرنه باید بین آنها قرعه کشیده شود.
مسألۀ 13: اگر دو فرزند داشته باشد و فقط بر نفقۀ یکی از آنها توانایی داشته باشد و پدری داشته باشد که صاحب مال است چنانچه دو فرزند در مقدار نفقه مختلف باشند و آنچه که نزد او است برای یکی از آنها عیناً کافی باشد، مانند این که نفقهاش کمتر باشد، نفقه اختصاص به او پیدا میکند و نفقۀ فرزند دیگر بر جد میباشد. و اگر در مقدار نفقه مساوی باشند، پس اگر با جد در این که مشترک باشند یا هر کدام به یکی اختصاص پیدا کنند توافق کنند همان است وگرنه به قرعه رجوع مینمایند.
مسألۀ 14: اگر کسی که نفقه بر او واجب است، از آن خودداری کند، حاکم شرع او را مجبور میکند و در صورت نبود حاکم، مؤمنین عادل او را مجبور به آن میکنند و اگر آن ها هم نبودند مؤمنین فاسق.
و اگر اجبار او ممکن نباشد، پس اگر مالی داشته باشد که تقاصّ منفق علیه از آن به مقدار نفقه ممکن باشد برای زن، تقاص جایز است، به خلاف غیر زوجه مگر این که با اذن حاکم باشد، پس با اذن او برای غیر زوجه هم گرفتن جایز است اگرچه تقاص نمیباشد.
و اگر چنین مالی نداشته باشد حاکم او را امر به استقراض بر عهدۀ او میکند و در صورت متعذر بودن حاکم، امر مشکل میشود.(1)
1) .[1] ترجمه تحریر الوسیله امام خمینی(س)ج 2/342
هرکدام از والدین واولاد در صورت غنی بودن، واجب است نفقه دیگری را در صورت فقیر بودن آن، به عهده بگیرد.
آباء و امهات واجداد ولو متعالیاَ واولاد ولو متنازلاَ باوجود شرط مذکور، انفاق را با رعایت الاقرب فالاقرب باید انجام دهند.
انفاق در غیر موارد مذکور از خویشاوندان مستمند، مستحب است.
بر اساس آیات و روایات مذکور در این باب خصوصاً روایات صحیحه کتاب «وسائل الشیعه» (به شمارههای 27762 و 27760) ملاک وجوب انفاق، مبانی وطبقات باب ارث میباشد.
در صورت عدم توانائی در انفاق کامل وکافی، انفاق در حد توان، واجب است ودر صورت تعدد موارد انفاق واجب، رعایت الاقرب فالاقرب با وجود تفاوت طبقاتی بین آنها، لازم است ودر صورت تساوی طبقاتی، با انجام قرعه انفاق لازم است، الا اینکه بتوان انفاق را در حد توان بین آنها به تساوی انجام داد.
قرآن کریم میفرماید:
«وَ قَضى رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ كِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ وَ لا تَنْهَرْهُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً كَريماً»؛(1)«و پروردگارت فرمان داده: جز او را نپرستيد! و به پدر و مادر نيكى كنيد! هر گاه يكى از آن دو، يا هر
1) . اسراء / 23.
دوى آنها، نزد تو به سن پيرى رسند، كمترين اهانتى به آنها روا مدار! و بر آنها فرياد مزن! و گفتار لطيف و سنجيده و بزرگوارانه به آنها بگو!»
اين آيات بعضى از كليات دين را ذكر مىكند، و در حقيقت دنباله آيه شريفۀ «إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ...» است.
جملۀ «أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ» نفى و استثناء و كلمۀ «أن» مصدريه است، ممكن هم هست بگوئيم «لا تعبدوا» نهى و استثناء و كلمۀ «أن» مصدريه و يا مفسره است و به هر حال مجموع مستثنى و مستثنى منه به دو جمله تقسيم مىشود، نظير اينكه بگوئيم «او را بپرستيد» و «غير او را نپرستيد» و به وجه ديگر، برگشت هر دو جمله به يك حكم است، و آن اينكه «بايد او را با اخلاص بپرستيد».
و اين جمله چه برگشت به دو جمله كند و چه به يك جمله، در هر حال چيزى است كه قضاى الهى متعلق بدان شده است، البته قضاى تشريعى خدا كه متعلق به احكام و مسائل تشريعى مىشود، و معناى يك طرفى كردن و حكم قاطع مولوى نمودن را مىرساند، و اين قضاء همانطور كه شامل اوامر خدا مىشود شامل نواهى او نيز مىگردد، همانطور كه احكام مثبته را يك طرفى مىكند احكام منفيه را نيز يك طرفى مىكند، به همين جهت فرمود: «و قَضى رَبُّكَ»، زيرا اگر فرموده بود: «و أمر ربك ان لا تعبدوا...» صحيح نبود، زيرا معنايش اين مىشد كه «خدا امر كرده
جز او را نپرستيد» و حال آنكه نهى كرده از اينكه غير او را نپرستند و محتاج به نوعى تأويل و تجوز مىشد.
مسألۀ «امر به اخلاص در پرستش» بزرگترين اوامر دينى، و اخلاص در عبادت از واجبترين واجبات شرعى است، همچنان كه در مقابل، شرك ورزيدن به خداى عز و جل بزرگترين گناه است، و به همين جهت فرمود: «خدا نمىآمرزد اين گناه را كه بدو شرك بورزند، و پائينتر از آن را از هر كه بخواهد مىآمرزد».
و ما اگر يك يك معاصى را تحليل و تجزيه كنيم خواهيم ديد كه برگشت تمامى گناهان به شرك است، زيرا اگر انسان غير خدا يعنى شيطانهاى جنى و انسى و يا هواى نفس و يا جهل را اطاعت نكند هرگز اقدام به هيچ معصيتى نمىكند، و هيچ امر و نهيى را از خدا نافرمانى نمىكند، پس هر گناهى اطاعت از غير خدا است، واطاعت هم خود يك نوع عبادت است، همچنان كه در آيات زير اطاعت شيطان را پرستش وى خوانده و فرمود: «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ»؛(1)و نيز فرمود: «أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ».(2)
حتى كافرى كه منكر صانع است نيز مشرك است، زيرا با اينكه فطرت سادهاش حكم مىكند بر اينكه براى عالم صانعى است مع ذلك امر تدبير عالم را به دست ماده و يا طبيعت و يا دهر مىداند.
و چون مسأله همانطور كه گفتيم مسأله مهمى بود، لذا آن را قبل از ساير احكام ذكر كرد، با اينكه آن احكام هم هر يك در جاى خود بسيار اهميت دارند،
مانند عقوق والدين و ندادن حقوق واجب مالى و اسراف و تبذير و فرزندكشى و زنا و قتل نفس و خوردن مال يتيم و عهدشكنى و كمفروشى و پيروى غير علم و تكبر ورزيدن، و با اينكه مسأله اخلاص در عبادت را بر اينها مقدم داشت در آخر و بعد از شمردن اينها مجددا همين اخلاص را خاطر نشان ساخته و از شرك نهى فرمود.
«و بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً»؛ اين جمله عطف است بر جمله قبلى و معنايش چنين است: «پروردگارت چنين حكم رانده كه: تحسنوا بالوالدين احسانا» و احسان در فعل، مقابل بدى و آزار است.
معلوم مىشود مسألۀ احسان به پدر و مادر بعد از مسألۀ توحيد خدا واجبترين واجبات است همچنان كه مسأله عقوق بعد از شرك ورزيدن به خدا از بزرگترين گناهان كبيره است، و به همين جهت اين مسأله را بعد از مسأله توحيد و قبل از ساير احكام اسم برده و اين نكته را نه تنها در اين آيات متذكر شده؛ بلكه در موارد متعددى از كلام خود همين ترتيب را به كار بسته.
در سوره انعام پيرامون تفسير آيه 151 كه شبيه به آيه مورد بحث است گذشت كه گفتيم رابطه عاطفى ميان پدر و مادر از يك طرف و ميان فرزندان از طرف ديگر از بزرگترين روابط اجتماعى است كه قوام و استوارى جامعه انسانى بدانها است، و همين وسيلهاى است طبيعى كه زن و شوهر را به حال اجتماع نگهداشته و نمىگذارد از هم جدا شوند، بنا بر اين از نظر سنت اجتماعى و به حكم فطرت، لازم است آدمى پدر و مادر خود را احترام كند و به ايشان احسان نمايد زيرا كه اگر
اين حكم در اجتماع جريان نيابد و فرزندان با پدر و مادر خود معامله يك بيگانه را بكنند قطعا آن عاطفه از بين رفته و شيرازه اجتماع به كلى از هم گسيخته مىگردد.
«إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ كِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ وَ لا تَنْهَرْهُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلًا كَرِيماً»؛ كلمۀ «اما» مركب است از «ان» شرطيه و «ماى» زائده، و اگر اين ما، زائده نبود جائز نبود كه نون تأكيد ثقيله در آخر فعل شرط كه «يبلغ» باشد، در آيد، اثر ماء زائده اين است كه چنين كارى را تجويز مىكند.
كلمۀ «كبر» به معناى بزرگسالى است، و كلمۀ «اف» مانند كلمۀ «آخ» در فارسى، انزجار را مىرساند، و كلمۀ «نهر» به معناى رنجاندن است كه يا با داد زدن به روى كسى انجام مىگيرد و يا با درشت حرف زدن، اگر حكم را اختصاص به دوران پيرى پدر و مادر داده از اين جهت بوده كه پدر و مادر، در آن دوران سختترين حالات را دارند، و بيشتر احساس احتياج به كمك فرزند مىنمايند، زيرا از بسيارى از واجبات زندگى خود ناتوانند، و همين معنا يكى از آمال پدر و مادر است كه همواره از فرزندان خود آرزو مىكنند، آرى روزگارى كه پرستارى از فرزند را مىكردند و روزگار ديگرى كه مشقات آنان را تحمل مىنمودند، و باز در روزگارى كه زحمت تربيت آنها را به دوش مىكشيدند، در همه اين ادوار كه فرزند از تأمين واجبات خود عاجز بود آنها اين آرزو را در سر مىپروراندند كه در روزگار پيرى از دستگيرى فرزند برخوردار شوند.
پس آيه شريفه نمىخواهد حكم را منحصر در دوران پيرى پدر و مادر كند؛ بلكه مىخواهد وجوب احترام پدر و مادر و رعايت احترام تام در معاشرت و سخن گفتن با ايشان را بفهماند، حال چه در هنگام احتياجشان به مساعدت فرزند و چه در هر حال ديگر، و معناى آيه روشن است.(1)
1) . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج13، ص: 108.
روایات باب عاق والدین (1)شدن
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«أَدْنَى الْعُقُوقِ أُفٍّ وَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ شَيْئاً أَهْوَنَ مِنْهُ لَنَهَى عَنْهُ؛(2)
كمترين آزار (به پدر و مادر) گفتن اف (بآنها) است، و اگر خداى عز و جل چيزى را آسانتر و خوارتر از آن میدانست از آن نهى میفرمود.»
توضيح: اشاره است به گفتار خداى تعالى كه در سورۀ اسراء آيه 23 میفرمايد: «فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ...»، پس به آن دو (يعنى به پدر و مادر) اف مگو و نهيب نزن بر ايشان، و اف كلمهاى است كه در كراهت و ضجر استعمال شود: يعنى گوينده آن به واسطۀ بدى حال و كراهت از چيزى آن را بر زبان جارى كند.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«كُنْ بَارّاً وَ اقْتَصِرْ عَلَى الْجَنَّةِ وَ إِنْ كُنْتَ عَاقّاً فَظّاً فَاقْتَصِرْ عَلَى النَّارِ؛(3)(با پدر و مادر) نيكو رفتار باش و در بهشت جايگزين شو و اگر عاق و جفا كارى با آتش (دوزخ) بساز.»
يعقوب بن شعيب گويد: حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ كُشِفَ غِطَاءٌ مِنْ أَغْطِيَةِ الْجَنَّةِ فَوَجَدَ رِيحَهَا مَنْ كَانَتْ لَهُ رُوحٌ مِنْ مَسِيرَةِ خَمْسِمِائَةِ عَامٍ إِلَّا صِنْفٌ وَاحِدٌ قُلْتُ مَنْ هُمْ قَالَ الْعَاقُ لِوَالِدَيْهِ؛ چون روز قيامت شود، پرده از پردههاى بهشت را كنار زنند، پس هر جاندارى بوى آن را از مسافت پانصد سال راه بشنود، جز يك دسته، عرض كردم: آنها كيانند؟ فرمود: عاق والدين خود.»
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«فَوْقَ كُلِّ ذِي بِرٍّ بَرٌّ حَتَّى يُقْتَلَ الرَّجُلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَإِذَا قُتِلَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَلَيْسَ فَوْقَهُ بِرٌّ وَ إِنَّ فَوْقَ كُلِّ عُقُوقٍ عُقُوقاً حَتَّى يَقْتُلَ الرَّجُلُ أَحَدَ وَالِدَيْهِ فَإِذَا فَعَلَ ذَلِكَ فَلَيْسَ فَوْقَهُ عُقُوقٌ؛ بالاى نيكى هر نيكوكارى نيكى است تا آنكه انسان در راه خدا كشته شود، و چون در راه خدا كشته شد ديگر بالاى آن نيكى (و عملى بهتر) نيست، و بالاى هر آزردنى آزردنى است، تا آنكه كسى يكى از پدر و مادر خود را بكشد، و چون چنين كرد بالاتر از آن آزردنى نيست.»
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«مَنْ نَظَرَ إِلَى أَبَوَيْهِ نَظَرَ مَاقِتٍ وَ هُمَا ظَالِمَانِ لَهُ لَمْ يَقْبَلِ اللَّهُ لَهُ صَلَاةً؛ هر كس به پدر و مادر خود نظر دشمنى كند در صورتى كه آن دو به او ستم (نيز) كرده باشند، خداوند نمازش را نپذيرد.»
شرح: يعنى در صورت ستم به او نيز قبول نشود تا چه رسد باينكه نيكى به او كنند.
حضرت باقر(علیه السلام) فرمود: كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در ضمن سخنى از سخنان خود فرمود:
«إِيَّاكُمْ وَ عُقُوقَ الْوَالِدَيْنِ فَإِنَّ رِيحَ الْجَنَّةِ تُوجَدُ مِنْ مَسِيرَةِ أَلْفِ عَامٍ وَ لَا يَجِدُهَا عَاقٌّ وَ لَا قَاطِعُ رَحِمٍ وَ لَا شَيْخٌ زَانٍ وَ لَا جَارُّ إِزَارِهِ خُيَلَاءَ إِنَّمَا الْكِبْرِيَاءُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ؛(1)بپرهيزيد از آزردن پدر و مادر، زيرا بوى بهشت از مسافت هزار سال شنيده شود، ولى عاق والدين و قطعكننده رحم و پيرمرد زناكار و آنكه جامهاش را از روى تكبر و بزرگ منشى (بلند كند كه) بر زمين كشد آن را نشنوند، و جز اين نيست كه كبرياء و بزرگى از آن پروردگار جهانيانست.»
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود: «لَوْ عَلِمَ اللَّهُ شَيْئاً أَدْنَى مِنْ أُفٍّ لَنَهَى عَنْهُ وَ هُوَ مِنْ أَدْنَى
1) . يطلق الازار غالبا على الثوب الذي يشد على الوسط تحت الرداء و جفاة العرب كانوا يطيلون الازار فيجر على الأرض.
الْعُقُوقِ وَ مِنَ الْعُقُوقِ أَنْ يَنْظُرَ الرَّجُلُ إِلَى وَالِدَيْهِ فَيُحِدَّ النَّظَرَ إِلَيْهِمَا؛ اگر خداوند چيزى را (در آزردن پدر و مادر) كمتر از أف میدانست از آن نهى میكرد، و آن كمترين مراتب آزردن است، و از جمله آزردن است كه كسى به پدر و مادر خود خيره نگاه كند.»
حضرت باقر(علیه السلام) فرمود:
«إِنَّ أَبِي نَظَرَ إِلَى رَجُلٍ وَ مَعَهُ ابْنُهُ يَمْشِي وَ الِابْنُ مُتَّكِئٌ عَلَى ذِرَاعِ الْأَبِ قَالَ فَمَا كَلَّمَهُ أَبِي(علیه السلام) مَقْتاً لَهُ حَتَّى فَارَقَ الدُّنْيَا؛ پدرم بمردى نگاه كرد كه پسرش به همراه او بود و آن پسر بشأنه پدرش تكيه كرده بود، فرمود: پدرمبا آن پسر از بدى آن كارش سخن نگفت تا از دنيا رفت.»
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«أَدْنَى الْعُقُوقِ أُفٍّ وَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ أَيْسَرَ مِنْهُ لَنَهَى عَنْهُ؛(1)
لا ريب أن كل ما يحرم او يجب للاجانب يحرم او يجب للابوين و ينفردان بأمور 1- تحريم السفر المباح بغير اذنهما و كذا السفر المندوب، 2- قال بعضهم: يجب عليه طاعتهما في كل فعل و ان كان شبهة لان طاعتهما واجبة و ترك الشبهة مستحب، 3- لو دعواه الى فعل و قد حضرت الصلاة فليتأخر الصلاة و ليطعهما، 4- لهما منعه من الصلاة جماعة في بعض الاحيان. 5- لهما منعه من الجهاد مع عدم- التعين، 6- الأقرب ان لهما منعه من فروض الكفاية إذا علم او ظنّ قيام الغير، 7- قال بعض العلماء لو دعواه و هو في الصلاة النافلة قطعها لرواية، 8- ترك الصوم ندبا إلّا باذن الأب و لم أقف على نص في الام.
كمترين آزردن پدر و مادر گفتن أف است، و اگر خداوند چيزى را آسانتر از آن میدانست از آن نهى میفرمود.»(2)1) . قال المحقق الأردبيليّ(ره) العقل و النقل يدلان على تحريم العقوق و يفهم وجوب متابعة الوالدين و طاعتهما من الآيات و الاخبار و صرّح به بعض العلماء. و قال الفقهاء للوالدين منع الولد عن الغزو و الجهاد ما لم يتعين عليه بتعيين الإمام(علیه السلام) او بهجوم الكفّار على المسلمين مع ضعفهم و كذا يعتبر اذنهما في سائر الاسفار المباحة و المندوبة و في الواجبة الكفائية مع قيام من فيه الكفاية فالسفر لطلب العلم ان كان لمعرفة العلم الواجب العينى كإثبات الواجب تعالى و نحو ذلك لم يفتقر الى اذنهما و إن كان لتحصيل الزائد منه كان فرضه كفاية. و قال الشهيد رحمه اللّه في القواعد:
2) أصول الكافي / ترجمه مصطفوى، ج4، ص: 50
1.نیکی و خوش رفتاری و خوش گفتاری با والدین، واجب است.
در صورت ناتوانی والدین وتوانایی فرزند، بر فرزند واجب است والدین را تأمین کند.
در صورت بینیازی و غنی بودن والدین، احسان و ایثار از سوی فرزند، استحباب مؤکد دارد.
در صورت ناتوانی والدین و فرزند، واجب است فرزند در حد توان، تمهیدات لازم را جهت برطرف شدن نیازهای والدین، دنبال و پیگیری کند.
آزردن والدین توسط فرزند، گناه کبیره و حرام میباشد.
و الحمدلله رب العالمین