ghaemiyeh.com
سرشناسه:فرخ فال، احمد، 1337 -
عنوان و نام پديدآور:دائره المعارف ارتباطات و تعاملات خدا، انسان و جهان از دیدگاه قرآن کریم، پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله و اهل بیت عصمت و طهارت علیهمالسلام/ احمد فرخفال.
مشخصات نشر:قم: ذکری، 1400.
مشخصات ظاهری:20 ج.
شابک:دوره : 978-622-6319-28-7 ؛ ج.1 : 978-622-6319-27-0 ؛ ج.2 : 978-622-6319-29-4 ؛ ج.3 : 978-622-6319-30-0 ؛ ج.4 : 978-622-6319-31-7 ؛ ج.5 : 978-622-6319-32-4 ؛ ج.6 : 978-622-6319-33-1 ؛ ج.7 : 978-622-6319-34-8 ؛ ج.8 : 978-622-6319-35-5 ؛ ج.9 : 978-622-6319-36-2 ؛ ج.10 : 978-622-6319-37-9 ؛ ج.11 : 978-622-6319-38-6 ؛ ج.12 : 978-622-6319-39-3 ؛ ج.13 : 978-622-6319-40-9 ؛ ج.14 : 978-622-6319-41-6 ؛ ج.15 : 978-622-6319-42-3 ؛ ج.16 : 978-622-6319-43-0 ؛ ج.17 : 978-622-6319-44-7 ؛ ج.18 : 978-622-6319-45-4 ؛ ج.19 : 978-622-6319-46-1 ؛ ج.20 : 978-622-6319-47-8
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
يادداشت:ج.2 - 20 (چاپ اول: 1400) (فیپا).
یادداشت:کتابنامه.
مندرجات:ج.1و 2. ارتباطات الهی و عالم هستی.- ج.3. ارتباطات و تعاملات انبیاء علیهمالسلام.- ج.4 - 6. ارتباطات و تعاملات انبیاء، ائمه و اولیاء علیهمالسلام.- ج.7 و 8. ارتباطات و تعاملات انسان با خداوند متعال.- ج.9. ارتباطات و تعاملات زن و شوهر.- ج.10. ارتباطات و تعاملات والدین و فرزند.- ج.11 و 12. ارتباطات و تعاملات بین مردم.- ج.13. ارتباطات و تعاملات مومنین و منافقین.- ج.14. ارتباطات و تعاملات مسلمانها و مذاهب.- ج.15. ارتباطات و تعاملات مذاهب و امم اسلامی.- ج.16. ارتباطات و تعاملات مسلمانها و کفار.- ج.17. ارتباطات و تعاملات حکومت اسلامی و مردم.- ج.18 و 19. ارتباطات و تعاملات بین حکومتها.- ج.20. تعاملات در حکومت حضرت مهدی (عج).
موضوع:ارتباط -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Communication -- Religious aspects -- Islam
ارتباط -- جنبههای قرآنی
Communication -- Qur'anic teaching
ارتباط -- احادیث
Communication -- Hadiths
ارتباط بین اشخاص -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Interpersonal communication -- Religious aspects -- Islam
ارتباط بین اشخاص -- جنبههای قرآنی
Interpersonal communication -- Qur'anic teaching
ارتباط بین اشخاص -- احادیث
Interpersonal communication -- Hadiths
رده بندی کنگره:BP11/6
رده بندی دیویی:297/045
شماره کتابشناسی ملی:7595511
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا
بسم الله الرحمن الرحیم
دائرة المعارف ارتباطات وتعاملات خدا،انسان وجهان
ازدیدگاه قرآن کریم ،پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله واهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام
جلد نهم : ارتباطات وتعاملات زن و شوهر
احمد فرخ فال
دائرة المعارف ارتباطات وتعاملات خدا،انسان وجهان
جلد پنجم : ارتباطات وتعاملات زن و شوهر
احمد فرخ فال
انتشارات ذکری / قم / 1400ش
شمارگان 1000 نسخه
شابکاین جلد ؛ 2-36-6319-622-978
شابک دوره؛ 7-28-6319-622-978
آدرس مرکز پخش : قم، خیابان معلم ، انتشارات مرکز مدیریت حوزه های علمیه
تلفن مرکز پخش : 37735547-025
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
بخش سوم: تعاملات زن وشوهر
يکی از انواع تعاملات بين انسانها، ازدواج و تشکيل زندگی مشترک است و خداوند متعال ساختار بدن انسانها وتداوم زيست بشر را منطبق بر اهداف خلقت عالم هستی بگونهای خلق فرموده است که زندگی مشترک زن ومرد و ازدواج آنها، تضمين کننده سلامت جامعه و موجب تشکيل کانون گرم خانوادهها در بین انسانها خواهد بود.
بدیهی است، زن وشوهر از ارکان خانوادهای هستند که براساس وظائف گوناگون و انواع مختلف آن، هرکدام متکفل وظائف خاص خود خواهند بود، گرچه بعضی از وظائف عمومی است وهردو به هم کمک خواهند کرد.
بطور قطع، اختصاص بعضی از وظائف به زن ویا شوهر بلحاظ ساختار تکوینی و توان و شرائط روحی و جسمی دراین دو رکن خانواده میباشد واین تفاوتها
در جهان آفرینش، خود عین عدالت است و تمرد از آن وجابجائی آن از بیخردی وبی تدبیری وآثار مخربی را در جامعه وخانواده، از خود باقی خواهد گذاشت.
نکته قابل توجه این است که اگر ما عبدیم و خدای متعال که حکیم و اعلم به امور مخلوقاتش هست را باور کرده ایم، باید گفته او را به جان بخریم، چرا که او اعلم به همه امور ماست ما آگاه به همه زوایای امور، نیستیم،کما اینکه فرمود:
«وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَليفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فيها مَنْ يُفْسِدُ فيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ»؛(1)
«(به خاطر بياور) هنگامى را كه پروردگارت به فرشتگان گفت: من در روى زمين، جانشينى [نمايندهاى] قرار خواهم داد. فرشتگان گفتند: پروردگارا! آيا كسى را در آن قرار مىدهى كه فساد و خونريزى كند؟! (زيرا موجودات زمينى ديگر، كه قبل از اين آدم وجود داشتند نيز، به فساد و خونريزى آلوده شدند. اگر هدف از آفرينش اين انسان، عبادت است،) ما تسبيح و حمد تو را بهجا مىآوريم، و تو را تقديس مىكنيم. پروردگار فرمود: من حقايقى را مىدانم كه شما نمىدانيد.»
و همچنین اگر نبی مکرم اسلام را معتقدیم که عالم به صلاح و فلاح امت است واز خود چیزی نمیگوید کما اینکه قرآن میگوید:
«وَ النَّجْمِ إِذا هَوى * ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى * وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى * إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى (4)عَلَّمَهُ شَديدُ الْقُوى * ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوى * وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلى * ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى * فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى * فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى * ما كَذَبَ الْفُؤادُ
1) . بقره / 30.
ما رَأى * أَ فَتُمارُونَهُ عَلى ما يَرى»؛(1)«سوگند به ستاره هنگامى كه افول مىكند، كه هرگز دوست شما [محمّد «ص»] منحرف نشده و مقصد را گم نكرده است، و هرگز از روى هواى نفس سخن نمىگويد! آنچه مىگويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست! آن كس كه قدرت عظيمى دارد [جبرئيل امين] او را تعليم داده است؛ همان كس كه توانايى فوقالعاده دارد؛ او سلطه يافت... در حالى كه در افق اعلى قرار داشت! سپس نزديكتر و نزديكتر شد... تا آنكه فاصله او (با پيامبر) به اندازه فاصله دو كمان يا كمتر بود؛ در اينجا خداوند آنچه را وحى كردنى بود به بندهاش وحى نمود. قلب (پاك او) در آنچه ديد هرگز دروغ نگفت. آيا با او درباره آنچه (با چشم خود) ديده مجادله مىكنيد؟!»
بنا براین آنچه از ناحیه خداوند متعال در قرآن آمده است ویا توسط پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) وائمه معصومین(علیهم السلام) به ما رسیده است به طور قطع برای ما حجت است ونباید با دانستههای احتمالی وغیر قطعی و با سلائق شخصی، نسبت به آن علوم وحیانی، بیتوجهی شود.
قرآن کریم در آیات ذیل به بعضی از نکات مهمی تصریح کرده و میفرماید:
«وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فی ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»؛(2)
«و از نشانههاى او اينكه همسرانى از جنس خودتان براى شما آفريد تا در كنار آنان آرامش يابيد، و در ميانتان مودّت و رحمت قرار داد؛ در اين نشانههايى است براى گروهى كه تفكّر مىكنند!»
دومين آيه مورد بحث نيز بخش ديگرى از آيات انفسى را كه در مرحله بعد از آفرينش انسان قرار دارد مطرح كرده مىفرمايد: «ديگر از نشانههاى خدا اين است كه از جنس خودتان همسرانى براى شما آفريد تا در كنار آنها آرامش بيابيد»؛ «وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها».
و از آنجا كه ادامه اين پيوند در ميان همسران خصوصا، و در ميان همه انسانها عموما، نياز به يك جاذبه و كشش قلبى و روحانى دارد به دنبال آن اضافه مىكند: «و در ميان شما مودت و رحمت آفريد»؛ «وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً».
و در پايان آيه براى تأكيد بيشتر مىفرمايد: «در اين امور نشانههايى است براى افرادى كه تفكر مىكنند»؛ «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ».
جالب اينكه قرآن در اين آيه هدف ازدواج را سكونت و آرامش قرار داده است، و با تعبير پر معنى «لتسكنوا» مسائل بسيارى را بيان كرده و نظير اين تعبير در آيه 189 سوره اعراف نيز آمده است.
به راستى وجود همسران با اين ويژگیها براى انسانها كه مايه آرامش زندگى آنها است يكى از مواهب بزرگ الهى محسوب مىشود.
اين آرامش از اينجا ناشى مىشود كه اين دو جنس مكمل يكديگر و مايه شكوفايى و نشاط و پرورش يكديگر مىباشند به طورى كه هر يك بدون ديگرى ناقص است، و طبيعى است كه ميان يك موجود و مكمل وجود او چنين جاذبه نيرومندى وجود داشته باشد.
و از اينجا مىتوان نتيجه گرفت آنها كه پشت پا به اين سنت الهى مىزنند
وجود ناقصى دارند، چرا كه يك مرحله تكاملى آنها متوقف شده (مگر آنكه به راستى شرائط خاص و ضرورتى ايجاب تجرد كند).
به هر حال اين آرامش و سكونت هم از نظر جسمى است، و هم از نظر روحى هم از جنبه فردى و هم اجتماعى.
بيماریهايى كه به خاطر ترك ازدواج براى جسم انسان پيش مىآيد قابل انكار نيست.
همچنين عدم تعادل روحى و ناآرامیهاى روانى كه افراد مجرد با آن دست به گريبانند كم و بيش بر همه روشن است.
از نظر اجتماعى افراد مجرد كمتر احساس مسئوليت مىكنند و به همين جهت انتحار و خودكشى در ميان مجردان بيشتر ديده مىشود، و جنايات هولناك نيز از آنها بيشتر سرمىزند.
هنگامى كه انسان از مرحله تجرد گام به مرحله زندگى خانوادگى مىگذارد شخصيت تازهاى در خود مىيابد، و احساس مسئوليت بيشترى مىكند و اين است معنى احساس آرامش در سايه ازدواج.
و اما مسأله «مودت» و «رحمت» در حقيقت «ملاط» و «چسب» مصالح ساختمانى جامعه انسانى است، چرا كه جامعه از فرد فرد انسانها تشكيل شده همچون ساختمان عظيم و پرشكوهى كه از آجرها و قطعات سنگها تشكيل مىگردد.
اگر اين افراد پراكنده، و آن اجزاء مختلف، با هم ارتباط و پيوند پيدا نكنند" جامعه» یا «ساختمانى" به وجود نخواهد آمد.
آن كس كه انسان را براى زندگى اجتماعى آفريده اين پيوند و ربط ضرورى را نيز در جان او ايجاد كرده است.
فرق ميان «مودت» و «رحمت» ممكن است از جهات مختلفى باشد:
" مودت" انگيزه ارتباط در آغاز كار است، اما در پايان كه يكى از دو همسر ممكن است ضعيف وناتوان گردد و قادر بر خدمتى نباشد" رحمت" جاى آن را مىگيرد.
" مودت» در مورد بزرگترها است كه مىتوانند نسبت به هم خدمت كنند اما كودكان و فرزندان كوچك در سايه" رحمت" پرورش مىيابند.
" مودت" غالباً جنبه متقابل دارد، اما رحمت يك جانبه و ايثارگرانه است؛ زيرا براى بقاء يك جامعه گاه خدمات متقابل لازم است كه سرچشمه آن مودت است و گاه خدمات بلاعوض كه نياز به ايثار و «رحمت" دارد.
البته آيه مودت و رحمت را ميان دو همسر بيان مىكند، ولى اين احتمال نيز وجود دارد كه تعبير «بينكم" اشاره به همه انسانها باشد، كه دو همسر يكى از مصاديق بارز آن محسوب مىشوند؛ زيرا نه تنها زندگى خانوادگى كه زندگى در كل جامعه انسانى بدون اين دو اصل يعنى «مودت» و «رحمت» امكانپذير نيست، و از ميان رفتن اين دو پيوند، و حتى ضعف و كمبود آن، مايه هزاران بدبختى و ناراحتى و اضطراب اجتماعى است.(1)
قرآن میفرماید:
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج16، ص: 392.
«وَ أَنْكِحُوا الْأَيامى مِنْكُمْ وَ الصَّالِحينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَ إِمائِكُمْ إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَليمٌ»؛(1)«مردان و زنان بىهمسر خود را همسر دهيد، همچنين غلامان و كنيزان صالح و درستكارتان را؛ اگر فقير و تنگدست باشند، خداوند از فضل خود آنان را بىنياز مىسازد؛ خداوند گشايشدهنده و آگاه است!»
از آغاز اين سوره تا به اينجا طرق حساب شده مختلفى براى پيشگيرى از آلودگیهاى جنسى مطرح شده است، كه هر يك از آنها تأثير به سزايى در پيشگيرى يا مبارزه با اين آلودگیها دارد.
در آيات مورد بحث به يكى ديگر از مهمترين طرق مبارزه با فحشاء كه ازدواج ساده و آسان، و بىريا و بىتكلف است، اشاره شده؛ زيرا اين نكته مسلم است كه براى بر چيدن بساط گناه، بايد از طريق اشباع صحيح و مشروع غرائز وارد شد، و به تعبير ديگر هيچگونه «مبارزه منفى» بدون «مبارزه مثبت» مؤثر نخواهد افتاد.
لذا در نخستين آيه مورد بحث مىفرمايد: «مردان و زنان بىهمسر را همسر دهيد، و همچنين غلامان و كنيزان صالح و درستكارتان را»؛ «وَ أَنْكِحُوا الْأَيامى مِنْكُمْ وَ الصَّالِحِينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَ إِمائِكُمْ».
«ايامى» جمع «ايم» (بر وزن قيم) در اصل به معنى زنى است كه شوهر ندارد،
1) . نور / 32.
سپس به مردى كه همسر ندارد نيز گفته شده است، و به اين ترتيب تمام زنان و مردان مجرد در مفهوم اين آيه داخلند خواه بكر باشند يا بيوه.
تعبير «انكحوا» (آنها را همسر دهيد) با اينكه ازدواج يك امر اختيارى و بسته به ميل طرفين است، مفهومش اين است كه مقدمات ازدواج آنها را فراهم سازيد، از طريق كمكهاى مالى در صورت نياز، پيدا كردن همسر مناسب، تشويق به مسأله ازدواج، و بالآخره پا در ميانى براى حل مشكلاتى كه معمولاً در اين موارد بدون وساطت ديگران انجام پذير نيست، خلاصه مفهوم آيه به قدرى وسيع است كه هر گونه قدمى و سخنى و درمى در اين راه را شامل مىشود.
بدون شك اصل تعاون اسلامى ايجاب مىكند كه مسلمانان در همه زمينهها به يكديگر كمك كنند، ولى تصريح به اين امر در مورد ازدواج دليل بر اهميت ويژه آن است.
اهميت اين مسأله تا به آن پايه است كه در حديثى از امير مؤمنان على(علیه السلام) مىخوانيم:«افضل الشفاعات ان تشفع بين اثنين فى نكاح حتى يجمع اللَّه بينهما؛ بهترين شفاعت آن است كه ميان دو نفر براى امر ازدواج ميانجیگرى كنى، تا اين امر به سامان برسد!»(1).
در حديث ديگرى از امام كاظم موسى بن جعفر(علیه السلام) مىخوانيم:
«ثلاثة يستظلون بظل عرش اللَّه يوم القيامة، يوم لا ظل الا ظله، رجل زوج اخاه المسلم او اخدمه، او كتم له سرا؛ سه طايفهاند كه در روز قيامت در سايه عرش خدا قرار
1) . حرّ عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ج 14، ص: 27.
دارند، روزى كه سايهاى جز سايه او نيست: كسى كه وسائل تزويج برادر مسلمانش را فراهم سازد، و كسى كه به هنگام نياز به خدمت، خدمت كنندهاى براى او فراهم كند و كسى كه اسرار برادر مسلمانش را پنهان دارد.»(1)
و بالآخره در حديثى از پيامبر(صلی الله علیه و آله) مىخوانيم: هر گامى انسان در اين راه بر دارد و هر كلمهاى بگويد، ثواب يك سال عبادت در نامه عمل او مىنويسند»
«كان له بكل خطوة خطاها، او بكل كلمة تكلم بها فى ذلك، عمل سنة قيام ليلها و صيام نهارها»؛(2)
و از آنجا كه يك عذر تقريباً عمومى و بهانه همگانى براى فرار از زير بار ازدواج و تشكيل خانواده مسأله فقر و نداشتن امكانات مالى است قرآن به پاسخ آن پرداخته مىفرمايد: از فقر و تنگدستى آنها نگران نباشيد و در ازدواجشان بكوشيد چرا كه «اگر فقير و تنگدست باشند خداوند آنها را از فضل خود بىنياز مىسازد»؛ «إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ».
و خداوند قادر بر چنين كارى هست، چرا كه «خداوند واسع و عليم است»؛ «وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ».
قدرتش آن چنان وسيع است كه پهنه عالم هستى را فرا مىگيرد، و علم او چنان گسترده است كه از نيات همه كس مخصوصاً آنها كه به نيت حفظ عفت و پاكدامنى اقدام به ازدواج مىكنند آگاه است، و همه را مشمول فضل و كرم خود قرار خواهد داد.
در اين زمينه تحليل روشنى داريم، و همچنين روايات متعددى كه در آخر اين بحث خواهد آمد.
گر چه امروز مسأله ازدواج آن قدر در ميان آداب و رسوم غلط و حتى خرافات پيچيده شده كه به صورت يك جاده صعب العبور يا غير قابل عبور براى جوانان در آمده است، ولى قطع نظر از اين پيرايهها، ازدواج يك حكم فطرى و هماهنگ قانون آفرينش است كه انسان براى بقاء نسل و آرامش جسم و روح و حل مشكلات زندگى احتياج به ازدواج سالم دارد.
اسلام كه هماهنگ با آفرينش گام بر میدارد نيز در اين زمينه تعبيرات جالب و مؤثرى دارد، از جمله حديث معروف پيامبر(صلی الله علیه و آله) است:
«تناكحوا، و تناسلوا تكثروا فانى اباهى بكم الامم يوم القيامه و لو بالسقط؛ ازدواج كنيد تا نسل شما فزونى گيرد كه من با فزونى جمعيت شما حتى با فرزندان سقط شده در قيامت به ديگر امتها مباهات مىكنم!»(1)
و در حديث ديگر از آن حضرت مىخوانيم:
«من تزوج فقد احرز نصف دينه فليتق اللَّه فى النصف الباقى؛ كسى كه همسر اختيار كند نيمى از دين خود را محفوظ داشته، و بايد مراقب نيم ديگر باشد.»(2)
چرا كه غريزه جنسى نيرومندترين و سركشترين غرائز انسان است كه به تنهايى با ديگر غرائز برابرى مىكند، و انحراف آن نيمى از دين و ايمان انسان را به خاطر خواهد انداخت.
باز در حديث ديگرى از پيامبر(صلی الله علیه و آله) مىخوانيم: «شراركم عزابكم؛ بدترين شما مجردانند.»(1)
به همين دليل در آيات مورد بحث و همچنين روايات متعددى مسلمانان تشويق به همكارى در امر ازدواج مجردان و هر گونه كمك ممكن به اين امر شدهاند مخصوصاً اسلام در مورد فرزندان مسئوليت سنگينى بردوش پدران افكنده، و پدرانى را كه در اين مسأله حياتى بىتفاوت هستند شريك جرم انحراف فرزندانشان شمرده است چنان كه در حديثى از پيامبر(صلی الله علیه و آله) مىخوانيم:
«من ادرك له ولد و عنده ما يزوجه فلم يزوجه، فاحدث فالاثم بينهما!؛ كسى كه فرزندش به حد رشد رسد و امكانات تزويج او را داشته باشد و اقدام نكند، و در نتيجه فرزند مرتكب گناهى شود، اين گناه بر هر دو نوشته مىشود!»(2)
و باز به همين دليل دستور مؤكد داده شده است كه هزينههاى ازدواج را اعم از مهر و ساير قسمتها سبك و آسان بگيرند، تا مانعى بر سر راه ازدواج مجردان پيدا نشود، از جمله در مورد مهريه سنگين كه غالباً سنگ راه ازدواج افراد كم در آمد است.
در حديثى از پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) مىخوانيم: «شوم المرأة غلاء مهرها؛ زن بد قدم زنى است كه مهرش سنگين باشد.»(3)
و باز در حديث ديگرى كه در ذيل حديث فوق وارد شده مىخوانيم: «من شومها شدة مئونتها؛ يكى از نشانههاى شوم بودن زن آن است كه هزينه زندگى (يا هزينه ازدواجش) سنگين باشد.»(1)
و از آنجا كه بسيارى از مردان و زنان براى فرار از زير بار اين مسئوليت الهى و انسانى متعذر به عذرهايى از جمله نداشتن امكانات مالى مىشوند در آيات فوق صريحاً گفته شده است كه «فقر" نمىتواند مانع راه ازدواج گردد؛ بلكه چه بسا ازدواج سبب غنا و بىنيازى مىشود.
دليل آن هم با دقت روشن مىشود؛ زيرا انسان تا مجرد است احساس مسئوليت نمىكند نه ابتكار و نيرو و استعداد خود را به اندازه كافى براى كسب در آمد مشروع بسيج مىكند، و نه به هنگامى كه در آمدى پيدا كرد در حفظ و بارور ساختن آن مىكوشد و به همين دليل مجردان غالباً خانه به دوش و تهى دستند! اما بعد از ازدواج شخصيت انسان تبديل به يك شخصيت اجتماعى مىشود و خود را شديدا مسئول حفظ همسر و آبروى خانواده و تأمين وسائل زندگى فرزندان آينده مىبيند، به همين دليل تمام هوش و ابتكار و استعداد خود را به كار مىگيرد و در حفظ در آمدهاى خود و صرفهجويى، تلاش مىكند و در مدت كوتاهى مىتواند بر فقر چيره شود.
بى جهت نيست كه در حديثى از امام صادق(علیه السلام) مىخوانيم: «الرزق مع النساء و العيال؛ روزى همراه همسر و فرزند است.»(2)
و در حديث ديگرى از پيامبر(صلی الله علیه و آله) مىخوانيم: مردى خدمت حضرتش رسيد و از تهيدستى و نيازمندى شكايت كرد پيامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «تزوج، فتزوج فوسع له؛ ازدواج كن، او هم ازدواج كرد و گشايش در كار او پيدا شد!»(1)
بدون شك امدادهاى الهى و نيروهاى مرموز معنوى نيز به كمك چنين افراد مىآيد كه براى انجام وظيفه انسانى و حفظ پاكى خود اقدام به ازدواج مىكنند.
هر فرد با ايمان مىتواند به اين وعده الهى دلگرم و مؤمن باشد، در حديثى از پيامبر گرامى اسلام(صلی الله علیه و آله) نقل شده:
«من ترك التزويج مخافة العيلة فقد ساء ظنه باللَّه ان اللَّه عز و جل يقول إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ؛ كسى كه ازدواج را از ترس فقر ترك كند گمان بد به خدا برده است؛ زيرا خداوند متعال مىفرمايد: «اگر آنها فقير باشند خداوند آنها را از فضل خود بىنياز مىسازد.»(2)
البته روايات در منابع اسلامى در اين زمينه فراوان است كه اگر بخواهيم به نقل همه آنها بپردازيم از بحث تفسيرى خارج مىشويم.
قابل توجه اينكه در آيات مورد بحث به هنگامى كه سخن از ازدواج مردان و زنان بىهمسر به ميان مىآيدبه طور كلى دستور مىدهد براى ازدواج آنان اقدام كنيد، اما هنگامى كه نوبت بردگان مىرسد آن را مقيد به «صالح بودن» مىكند.
جمعى از مفسران (مانند نويسنده عاليقدر تفسير الميزان و همچنين تفسير
صافى) آن را به معنى صلاحيت براى ازدواج تفسير كردهاند، در حالى كه اگر چنين باشد اين قيد در زنان و مردان آزاد نيز لازم است.
بعضى ديگر گفتهاند كه منظور صالح بودن از نظر اخلاق و اعتقاد است چرا كه صالحان از اهميت ويژهاى در اين امر برخوردارند، ولى باز جاى اين سؤال باقى است كه چرا در غير بردگان اين قيد نيامده است؟
احتمال مىدهيم منظور چيز ديگرى باشد و آن اينكه: در شرائط زندگى آن روز بسيارى از بردگان در سطح پائينى از فرهنگ و اخلاق قرار داشتند به طورى كه هيچگونه مسئوليتى در زندگى مشترك احساس نمىكردند، اگر با اين حال اقدام به تزويج آنها مىشد همسر خود را به آسانى رها نموده و او را بدبخت مىكردند، لذا دستور داده شده است در مورد آنها كه صلاحيت اخلاقى دارند اقدام به ازدواج كنيد، و مفهومش اين است كه در مورد بقيه نخست كوشش براى صلاحيت اخلاقيشان شود تا آماده زندگى زناشويى شوند، سپس اقدام به ازدواجشان گردد.
گفتيم اسلام برنامه «آزادى تدريجى بردگان» را طرح كرده، و به همين دليل از هر فرصتى براى آزاد ساختن آنان استفاده كرده است، يكى از مواد اين برنامه مسأله «مكاتبه» است كه به عنوان يك دستور در آيات مورد بحث به آن اشاره شده است.
«مكاتبه» از مادۀ «كتابت» و «كتابت» در اصل از مادۀ «كتب» (بر وزن كسب) به معنى «جمع» است، و اينكه نوشتن را كتابت مىگويند به خاطر آن است كه حروف و كلمات را در يك عبارت جمع مىكند، و چون در مكاتبه قرار دادى ميان «مولا» و «عبد» نوشته مىشود آن را مكاتبه ناميدهاند.
عقد مكاتبه يك نوع قرار داد است كه ميان اين دو نفر بسته مىشود، و عبد موظف مىگردد كه از طريق كسب آزاد، مالى تهيه كرده و به اقساطى كه براى او قابل تحمل باشد به «مولا» بپردازد و آزادى خود را باز يابد، و دستور داده شده است كه مجموع اين اقساط بيش از قيمت عبد نباشد.
و نيز اگر به عللى عبد از پرداختن اقساط عاجز شد بايد از بيت المال و سهم زكات اقساط او پرداخته و آزاد گردد، حتى بعضى از فقهاء تصريح كردهاند كه اگر زكاتى به مولا تعلق گيرد خود او بايد اقساط بدهى عبد را از باب زكات حساب كند.
اين عقد يك عقد لازم است و هيچيك از طرفين حق فسخ آن را ندارد.
روشن است كه با اين طرح هم بسيارى از بردگان آزادى خود را باز مىيابند و هم توانايى زندگى مستقل را در اين مدت كه ملزم به كار كردن و پرداخت اقساط هستند پيدا مىكنند، و هم صاحبان آنها به ضرر و زيان نمىافتند و عكسالعمل منفى به زيان بردگان نشان نخواهند داد.
«مكاتبه" احكام و فروع فراوانى دارد كه در كتب فقهى" كتاب المكاتبه" آمده است.(1)
قرآن میفرماید:
«وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تُقْسِطُوا فِي الْيَتامى فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ ذلِكَ أَدْنى أَلاَّ تَعُولُوا»؛(2)
«و اگر مىترسيد كه (به هنگام ازدواج با دختران يتيم،) عدالت را رعايت نكنيد، (از ازدواج با آنان، چشمپوشى كنيد و) با زنان پاك (ديگر) ازدواج نمائيد، دو يا سه يا چهار همسر و اگر مىترسيد عدالت را (درباره همسران متعدد) رعايت نكنيد، تنها يك همسر بگيريد، و يا از زنانى كه مالك آنهائيد استفاده كنيد، اين كار، از ظلم و ستم بهتر جلوگيرى مىكند.»
«وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا فِي الْيَتامى فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ»؛ در مطالب گذشته به اين نكته اشاره شد كه در جاهليت عرب به خاطر اينكه هيچگاه جنگ و خونريزى و غارت و شبيخون و ترور قطع نمىشد و هميشه ادامه داشت، يتيم زياد مىشد، بزرگان و اقوياى عرب دختران پدر مرده را با هر چه كه داشتند مىگرفتند و اموال آنها را با اموال خود مخلوط نموده و مىخوردند و در اين عمل نه تنها رعايت عدالت را نمىكردند؛ بلكه گاه مىشد كه بعد از تمام شدن اموالشان خود آنان را طلاق مىدادند و گرسنه و برهنه رهاشان مىكردند در حالى كه آن يتيمها نه خانهاى داشتند كه در آن سكنى گزينند و نه رزقى كه از آن ارتزاق نمايند و نه همسرى كه از عرض آنان حمايت كند، و نه كسى كه رغبت به ازدواج با آنان نمايد تا بدينوسيله مخارجشان را تكفل كند. اينجا است كه قرآن كريم با شديدترين لحن از اين عادت زشت و خبيث و از اين ظلم فاحش نهى فرمود و در خصوص ظلم به ايتام و خوردن مال آنان نهى خود را شديدتر كرد، و نهى از خوردن اموال آنان را در آياتى ديگر تشديد و تأكيد نمود از آن جمله است اين آيات كه:
«إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى ظُلْماً إِنَّما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً»؛(1)
و نيز فرموده:
«وَ آتُوا الْيَتامى أَمْوالَهُمْ وَ لا تَتَبَدَّلُوا الْخَبِيثَ بِالطَّيِّبِ، وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَهُمْ إِلى أَمْوالِكُمْ إِنَّهُ كانَ حُوباً كَبِيراً».
نتيجه اين تشديد آن شد كه به طورى كه گفته شده مسلمانان سخت در انديشه شوند و از عواقب وخيم تصرف در اموال ايتام سخت بترسند و ايتام را از خانههاى خود بيرون كنند تا مبتلا به خوردن اموالشان نگردند و در رعايت حق آنان دچار كوتاهى نشوند و اگر هم كسى حاضر شود يتيمى را نزد خود نگه بدارد سهم آب و نان او را جدا كند، به طورى كه اگر از غذاى يتيم چيزى زياد آمد از ترس خداى تعالى نزديك آن نمىشدند تا فاسد مىشد، در نتيجه از هر جهت به زحمت افتادند و شكايت نزد رسول(صلی الله علیه و آله) برده و چاره خواستند كه اين آيه نازل شد:
«وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْيَتامى قُلْ إِصْلاحٌ لَهُمْ خَيْرٌ وَ إِنْ تُخالِطُوهُمْ فَإِخْوانُكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ الْمُفْسِدَ مِنَ الْمُصْلِحِ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَأَعْنَتَكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ»؛(2)
و در اين آيه اجازه داد كه يتيمها را نزد خود جاى دهند و از ايشان نگهدارى
1) . «همانا كسانى كه اموال يتيمان را به ظلم مىخورند در حقيقت آتش در باطن خود مىكنند و به زودى ظاهرشان هم شعلهور خواهد شد.» (نساء / 10)
2) . «از تو در مورد يتيمان مىپرسند؟ بگو اصلاح امورشان خير است و اگر بخواهيد با آنان در زندگى مخلوط باشيد، برادران شمايند و خداى تعالى مىداند چه كسى مفسد و قصد خوردن مال يتيم را دارد و چه كسى مصلح است و اگر خدا مىخواست شما را به تنگ مىآورد، كه خدا عزيز و حكيم است.» (بقره / 220)
نموده و به وضع زندگیشان برسند و با آنان مخالطت و آميزش كنند، چون يتيمان برادران ايشانند. با اين دستور گشايشى در كار مردم پديد آورده، رفع دلواپسى از ايشان نمود.
خواننده محترم اگر در اين معنا دقت كند و آن گاه مجددا به مطالعه آيه زير بر گردد كه مىفرمايد:
«وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا فِي الْيَتامى فَانْكِحُوا»؛ آن وقت ارتباط آن را با آيه قبلش «وَ آتُوا الْيَتامى أَمْوالَهُمْ» خوب مىفهمد و برايش روشن مىشود كه آن آيه در بين كلام جنبه ترقى را دارد و نهى در آيه قبلى را ترقى مىدهد و معناى مجموع دو آيه چنين مىشود: «در باره ايتام تقوا پيشه كنيد، و خبيث را با طيب عوض ننمائيد و اموال آنان را مخلوط با اموال خود مخوريد، حتى اگر ترسيديد كه در مورد دختران يتيم نتوانيد رعايت عدالت بكنيد و ترسيديد كه به اموالشان تجاوز كنيد و از ازدواج با آنها به همين جهت دل چركين بوديد، مىتوانيد آنان را به حال خود واگذار نموده و با زنانى ديگر ازدواج كنيد با يك نفر، دو نفر، سه نفر و چهار نفر.
بنا بر اين جمله شرطيه كه: «اگر ترسيديد كه در مورد يتيمان عدالت را رعايت نكنيد، پس زنان ديگرى را به ازدواج خود در آوريد...» به منزله اين است كه فرموده باشد: «اگر از ازدواج با دختران بىپدر كراهت داريد، چون مىترسيد درباره آنان نتوانيد عدالت را رعايت كنيد، با آنها ازدواج نكنيد و زنانى و دختران ديگرى را به عقد خود در آوريد».
پس جملۀ «فانكحوا» در حقيقت در جاى جزاى حقيقى قرار گرفته، در جاى «فلا تنكحوهن؛ پس با دختران بىپدر ازدواج مكنيد» واقع شده و جملۀ «ما طابَ
لَكُمْ...» جملهاى است كه با بودن آن، ديگر احتياجى باقىنمىماند كه بفرمايد: «پس با چگونه زنانى ازدواج كنيد»؛ چون معلوم است وقتى از ازدواج با دختران يتيم كراهت دارند و به ايشان بفرمايد، پس با هر كس كه دلتان مىخواهد ازدواج كنيد، ديگر احتياجى باقى نمىماند به اين كه آن زنان را توصيف كند كه چگونه زنانى باشند.
نكتهاى كه در اين تعبير هست به اين كه: به جاى اين كه بفرمايد: «فانكحوا من طاب لكم...»، فرمود: «ما طابَ لَكُمْ» و اين بدين خاطر بود كه زمينه را براى بيان تعداد همسران فراهم كند. توضيح اينكه اگر فرموده بود: «پس با هر كس دلتان مىخواهد ازدواج كنيد»، ديگر جا براى گفتن: «يكى، دو تا، سه تا، چهار تا" باقى نمىماند، لذا فرمود: «هر چه دلتان مىخواهد ازدواج كنيد، يكى، دو تا، سه تا، چهار تا».
نكتۀ ديگر اينكه به جاى اينكه بفرمايد: «ان لم تطب لكم الازدواج باليتامى»، فرمود: «إِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا فِي الْيَتامى»؛ و اين، از باب به كار بردن «سبب در جاى مسبب» است و با «يك تير دو هدف زدن» خواست بفهماند كه علت بىرغبت بودن شما به ازدواج با دختران يتيم چيست، و نيز خواست كه علت جزا را هم بيان كرده باشد و بفهماند اينكه در جمله جزا گفتيم «فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ...» براى اين است كه در ساير زنان ترس از عدم قسط را نداريد.
عدهاى از مفسرين در معناى آيه مورد بحث امور ديگرى- غير از آنچه كه ما ذكر كرديم- يادآور شدهاند كه خواننده محترم اگر علاقمند به آنها باشد بايد به تفاسير مفصل و بسيار مراجعه كند.
از آن جمله گفتهاند: عرب تا چهار و پنج و بيشتر زن مىگرفت، و با خود مىگفت، چرا نگيرم، مگر من از فلانى كمترم؟! و وقتى كه افراد تحت تكفل و نان خورش زياد مىشد و مالش تمام مىگرديد، به اموال دختران يتيمى كه با مادرشان ازدواج كرده بود رو مىآورد، از اين رو خداى تعالى در اين آيه دستور داد كه كسى حق ندارد بيش از چهار زن بگيرد، و اين دستور براى آن بود كه آنان محتاج به اموال يتيمان نگشته و مرتكب ظلم در حق آنان نشوند.
و نيز گفتهاند كه: عرب بر يتيمان بسيار سخت مىگرفت، و در امر زنان پدر دار، اگر چه سختگيرى نمىكرد، ولى عده زيادى از آنان را مىگرفت و عدالت را در بينشان جارى نمىنمود آيۀ شريفه فرمود: اگر مىترسيد كه بر يتيمان ظلم روا بداريد، در امر غير ايتام (زنان پدردار) هم بترسيد و بيش از چهار زن نگيريد، تا بتوانيد عدالت را رعايت كنيد.
و عدهاى گفتهاند: عرب از سرپرستى ايتام سخت كراهت داشت و از خوردن اموال آنان پرهيز مىكرد، خداى تعالى در اين آيه فرمود: اگر از اين كار پرهيز داريد، از زنا هم پرهيز كنيد و به جاى زنا كردن با هر زنى كه دوست داريد ازدواج كنيد.
قول ديگر اينكه گفتهاند: معناى آيه اين است كه اگر از هم غذا و هم خرج شدن با ايتام كراهت داريد، از جمع بين چند همسر نيز خوددارى كنيد چرا كه ممكن است نتوانيد بين آنها به عدالت رفتار نمائيد و از زنان، تنها با كسانى ازدواج كنيد كه خود را نسبت به او ايمن از ظلم تشخيص مىدهيد.
بعضى ديگر گفتهاند: معناى آيه اين است كه: اگر ترس آن داريد كه نسبت به دختر يتيمى كه با مادرش ازدواج كردهايد عدالت را رعايت نكنيد، پس با دو تا،
سه تا و چهار تا از خود دختران يتيم كه در ميان اقوام و خويشاوندانتان سراغ داريد ازدواج كنيد، اينها وجوهى بود كه مفسرين در معناى آيه ذكر كردهاند و ليكن تو خواننده عزيز توجه دارى كه هيچيك از آنها با لفظ آيه آن طور كه بايد انطباق ندارد، پس وجه صحيح همان بود كه قبلاً گذشت.
«مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ»؛ كلمۀ «مثنى» بر وزن مفعل است و كلمۀ «ثلاث» و «رباع» بر وزن فعال است، و اين دو وزن (مفعل و فعال) در باب اعداد، دلالت بر تكرار ماده مىكند، در نتيجه معناى مثنى «دو تا دو تا» و معناى ثلاث «سه تا سه تا» و معناى رباع «چهار تا چهار تا» است و چون خطاب در آيه به تمامى مردم است، نه به يك نفر، لذا هر يك از اين سه كلمه را با حرف «واو» از ديگرى جدا كرد تا تخيير را برساند و اين معنا را افاده كند كه هر يك از مؤمنين اختيار دارند در اينكه دو يا سه و يا چهار نفر همسر براى خود انتخاب كنند، از آنجا كه كل مردم در اينجا مخاطب مىباشند، عددهاى «دو»، «سه» و «چهار» بايد در قالب كلماتى ادا شوند كه بيانگر تكرار است كه آن كلمات عبارتند از: «مثنى»، «ثلاث» و «رباع».
با اين بيان و با قرينهاى كه در آيه هست يعنى جمله: «و اگر ترسيديد نتوانيد رعايت عدالت كنيد يك زن بگيريد و يا به كنيزى كه داريد اكتفاء كنيد» و همچنين به قرينه آيه «و المحصنات»؛(1)
اين احتمال از بينمىرود كه آيه خواسته باشد بفرمايد: «شما مىتوانيد با يك عقد دو يا سه و يا چهار زن را تزويج نمائيد» و يا اين احتمال كه خواسته باشد بفرمايد: «مىتوانيد اول دو نفر را با هم بگيريد و سپس دو نفر ديگر را با هم به يك عقد بگيريد و همچنين دو تاى ديگر و...»، و يا بفرمايد:
1) . نساء / 24.
«مىتوانيد سه تا اول و سه تا بعدا، يا چهار تا اول و چهار تا بعدا بگيريد»، و يا اينكه بفرمايد: «بيش از يك مرد مىتواند در يك زن شركت داشته باشد، اينها احتمالاتى است كه هيچگاه از آيۀ شريفه استفاده نمىشود و اين آيه به هيچ وجه تحمل اين معنا را ندارد.
علاوه بر اينكه اين معنا ضرورى و بديهى است كه اسلام، داشتن بيش از چهار همسر را تجويز نكرده و نيز هرگز اجازه نمىدهد كه دو نفر مرد با يكديگر مشتركا يك زن را بگيرند.
و نيز با بيان ما اين احتمال نيز دفع مىشود كه «واو» در آيۀ شريفه «مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ»، «واو» جمع باشد (نه «واو» تفصيل) و خواسته باشد اين معنا را برساند كه جمع بين نه همسر- كه حاصل جمع ميان عدد دو و سه و چهار مىباشد- جايز است.
در تفسير مجمعالبيان هم فرموده است كه جمع به اين معنا به هيچ وجه قابل قبول نيست؛ زيرا كسى كه مىگويد: مردم دو به دو و سه به سه و چهار به چهار وارد شهر شدند، هيچ شنوندهاى از كلام او استفاده چنين نمىكند كه، پس مردم نه نفر نه نفر داخل شدهاند؛ زيرا اگر گوينده منظورش اين بود خود كلمه نه را به كار مىبرد، و چرا كلمهاى را كه براى عدد نه وضع شده (تسع) رها كند و به جاى آن بگويد: مثنى و ثلاث و رباع (دو به دو و سه به سه و چهار به چهار)؟ و قطعا اگر كسى چنين كارى را بكند به او مىگويند عجب مرد ابلهى است، و كلام خداى عز و جل بزرگتر از آن است كه مرتكب چنين انحرافى بشود.
«فَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تَعْدِلُوا فَواحِدَةً»؛ يعنى اگر مىترسيد نتوانيد بين چند همسر
به عدالت رفتار كنيد تنها يك زن بگيريد و نه بيشتر، در اين جمله حكم مسأله را معلق به «خوف» كرد نه «علم»، فرمود: اگر «مىترسيد» بين چند همسر... و نفرمود: اگر «مىدانيد» كه نمىتوانيد عدالت بر قرار كنيد... و علتش اين است كه در اين امور- كه وسوسههاى شيطانى و هواهاى نفسانى اثر روشنى در آن دارد- غالباً علم براى كسى حاصل نمىشود و قهرا اگر خداى تعالى قيد علم را آورده بود مصلحت حكم، فوت مىشد.
«أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ»؛ منظور از اين تعبير كنيزان زر خريد هستند، آيه مىفرمايد: آن كس كه مىترسد بين همسران خود به عدالت رفتار ننمايد با يك زن ازدواج كند و اگر خواست كه بيش از يك زن داشته باشد بايد كنيز بگيرد، چرا كه خداوند تعالى تقسيم (عدالت) را بر مردان در رابطه با كنيزان واجب نفرموده است.
و از اينجا واضح مىشود كه منظور از اين سفارش اين نيست كه بخواهد ظلم به كنيزان را تجويز كند (و بفرمايد: رعايت عدالت در ميان همسران آزاده لازم است، اما در بين كنيزان لازم نيست، و جايز است بين آنان به ظلم رفتار كنيد)، چون در جاى ديگر فرموده كه: «خداوند ظالمان را دوست نمىدارد» و نيز فرموده: «لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ»؛ «خدا نسبت به بندگانش ظلم روا نمىدارد»؛ بلكه منظور همين است كه چون تقسيم همخوابگى در ميان كنيزان تشريع نشده، رعايت عدالت در بينشان آسانتر است.
و به خاطر همين نكته، بايد بگوئيم كه منظور از ذكر" ملك يمين»؛ «برده) اين است كه مسلمانان به صرف اينكه كنيزان را به عنوان ملك يمين (و نه با نكاح) اخذ كرده و با آنان جماع مىكنند، كافى است و اما مسأله ازدواج آنان تا چهار نفر
يا بيشتر مطلب مورد نظر، در اين آيه نيست؛ بلكه آن نيز خود مطلب جداگانهاى است كه به زودى در ذيل آيۀ «وَ مَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ مِنْكُمْ طَوْلًا»؛(1)مىآيد و در آنجا متعرض اين مسأله خواهد شد.
«ذلِكَ أَدْنى أَلَّا تَعُولُوا...»؛ كلمۀ «عول» مصدر فعل «تعولوا» و به معناى ميل و انحراف است يعنى اين طريقه به همين وجهى كه تشريع شده است شما را به منحرف نشدن از راه ميانه و حد وسط نزديكتر مىكند، و قهرا وقتى به اين طريقه عمل كرديد از انحراف دور و دورتر مىشويد و ديگر به حقوق زنان تجاوز نمىكنيد.
بعضى گفتهاند كه: كلمۀ «عول» به معناى سنگينى است، ليكن اين معنا، نه با لفظ آيه سازگار است، و نه با معنايش.
جمله مورد بحث، جملهاى است كه جنبه تعليل دارد، يعنى حكمت تشريع قبلى را بيان مىكند، و دلالت بر اين مىكند كه اساس تشريع در احكام نكاح، بر قسط و عدالت و از بين بردن عول و انحراف و اجحاف در حقوقاست.(2)
قرآن میفرماید:
«وَ مَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ مِنْكُمْ طَوْلاً أَنْ يَنْكِحَ الْمُحْصَناتِ الْمُؤْمِناتِ فَمِنْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ مِنْ فَتَياتِكُمُ الْمُؤْمِناتِ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِإيمانِكُمْ بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ فَانْكِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ وَ آتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ مُحْصَناتٍ غَيْرَ مُسافِحاتٍ وَ لا مُتَّخِذاتِ أَخْدانٍ فَإِذا أُحْصِنَّ فَإِنْ أَتَيْنَ بِفاحِشَةٍ فَعَلَيْهِنَّ نِصْفُ ما عَلَى الْمُحْصَناتِ مِنَ الْعَذابِ
ذلِكَ لِمَنْ خَشِيَ الْعَنَتَ مِنْكُمْ وَ أَنْ تَصْبِرُوا خَيْرٌ لَكُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ»؛(1)«و آنها كه توانايى ازدواج با زنان (آزاد) پاكدامن باايمان را ندارند، مىتوانند با زنان پاكدامن از بردگان باايمانى كه در اختيار داريد ازدواج كنند، خدا به ايمان شما آگاهتر است؛ و همگى اعضاى يك پيكريد، آنها را با اجازه صاحبان آنان تزويج نماييد، و مهرشان را به خودشان بدهيد؛ به شرط آنكه پاكدامن باشند، نه به طور آشكار مرتكب زنا شوند، و نه دوست پنهانى بگيرند. و در صورتى كه «محصنه» باشند و مرتكب عمل منافى عفت شوند، نصف مجازات زنان آزاد را خواهند داشت. اين (اجازه ازدواج با كنيزان) براى كسانى از شماست كه بترسند (از نظر غريزه جنسى) به زحمت بيفتند؛ و (با اين حال نيز) خوددارى (از ازدواج با آنان) براى شما بهتر است. و خداوند، آمرزنده و مهربان است.»
به دنبال دستورى كه در آيه سابق براى حفظ اموال يتيمان داده شد در اين آيه اشاره به يكى ديگر از حقوق آنها مىشود و آن اينكه: «اگر مىترسيد به- هنگام ازدواج با دختران يتيم رعايت حق و عدالت را درباره حقوق زوجيت و اموال آنان ننمائيد از ازدواج با آنها چشم بپوشيد و به سراغ زنان ديگر برويد».
با توجه به آنچه گفته شد تفسير آيه كاملاً روشن است و پاسخ اين سؤال كه چرا آغاز آيه درباره يتيمان و پايان آن درباره ازدواج است و اين دو ظاهراً با هم سازگار نيست روشن میگردد؛ زيرا صدر و ذيل آيه هر دو درباره ازدواج است منتها در آغاز آيه مىگويد: اگر نمىتوانيد ازدواج با يتيمان را با اصول عدالت بياميزيد چه بهتر كه از آن صرف نظر كنيد سپس به سراغ زنان غير يتيم برويد.
1) . نساء / 25.
گرچه مفسران در اين زمينه، سخن بسيار گفتهاند، ولى آنچه از خود آيه به دست میآيد همان است كه در بالا اشاره شد يعنى خطاب در آيه متوجه به سرپرستان ايتام است كه در آيه قبل براى حفظ اموال يتيمان دستورهاى مختلفى به آنها داده شده بود و در اين آيه درباره ازدواج با يتيمان سخن میگويد كه همانگونه كه بايد مراعات عدالت را درباره اموال آنها بنمائيد در مورد ازدواج با دختران يتيم نيز با نهايت دقت رعايت مصلحت آنها را بكنيد، در غير اين صورت از ازدواج با آنها چشم بپوشيد و زنان ديگرى انتخاب كنيد.
از جمله شواهدى كه تفسير فوق را درباره آيه روشن مىسازد آيه 127 از همين سوره است كه در آن صريحاً مسأله رعايت عدالت را درباره ازدواج با دختران يتيم ذكر كرده است و توضيح آن در ذيل همان آيه خواهد آمد.
رواياتى كه در ذيل آيه در كتب مختلف نقل شده نيز گواه اين تفسير است(1).
و اما روايتى كه از امير مؤمنان على(علیه السلام) نقل شده كه ميان اول و آخر اين آيه مقدار زيادى از قرآن بوده و حذف شده است به هيچوجه از نظر سند اعتبار ندارد و اينگونه احاديث كه دلالت بر تحريف يا اسقاط قسمتهايى از قرآن میكند يا از مجعولات دشمنان اسلام و منافقان براى بىاعتبار جلوه دادن قرآن است و يا بعضى از افراد چون نتوانستهاند ارتباط آغاز و انجام آيه را درك كنند چنين پنداشتهاند كه در اينجا حذف يا اسقاطى در كار بوده و تدريجا آن را به شكل روايتى جلوه دادهاند، در حالى كه دانستيم جملههاى آيه كاملاً با يكديگر ارتباط و پيوند دارد.
«مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ»؛ «مثنى» در لغت به معنى «دو تا دو تا» و «ثلاث» به
1) . حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 1، ص: 438.
معنى «سه تا سه تا» و«رباع» به معنى «چهارتا چهارتا» مىباشد. و از آنجا كه روى سخن در آيه به همه مسلمانان است معنى آيه چنين مىشود كه شما براى دورى از ستم كردن در حق دختران يتيم میتوانيد از ازدواج آنها خوددارى كنيد و با زنانى ازدواج نمائيد كه موقعيت اجتماعى و فاميلى آنها به شما اجازه ستم كردن را نمیدهد و میتوانيد از آنها دو نفر يا سه نفر يا چهار نفر به همسرى خود انتخاب كنيد. منتها چون مخاطب، همه مسلمانان بوده است تعبير به دو تا دو تا و مانند آن شده است.
و گرنه جاى ترديد نيست كه حد اكثر تعدد زوجات (آن هم با فراهم شدن شرائط خاصش) بيش از چهار نفر نيست.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه «واو» در جمله بالا به معنى «او؛ يا» میباشد نه اينكه منظور اين باشد كه شما مىتوانيد دو همسر به اضافه سه همسر به- اضافه چهار همسر كه مجموع آنها نه نفر مىشود انتخاب كنيد؛ زيرا اگر منظور اين بود بايد صريحاً عدد نه ذكر شود نه به اين صورت از هم گسسته و پيچيده به علاوه از نظر فقه اسلام اين مسأله جزو ضروريات است كه زائد بر چهار همسر مطلقا ممنوع است.
به هر حال آيه فوق دليل صريحى است بر مسأله جواز تعدد زوجات منتها با شرائطى كه به زودى به آن اشاره خواهد شد.
«فَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تَعْدِلُوا فَواحِدَةً»؛ سپس بلا فاصله مىگويد: اين در صورت حفظ عدالت كامل است، اما اگر نمیتوانيد عدالت را رعايت كنيد به همان يك همسر اكتفاء نمائيد تا از ظلم و ستم بر ديگران بر كنار باشيد.
«أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ»؛ و يا بهجاى انتخاب همسر دوم از كنيزى كه مال شما است استفاده كنيد؛ زيرا شرائط آنها سبكتر است (اگر چه آنها نيز بايد از حقوق حقه خود برخوردار باشند).
«ذلِكَ أَدْنى أَلَّا تَعُولُوا»؛ اين كار (انتخاب يك همسر و يا انتخاب كنيز) از ظلم و ستم و انحراف از عدالت، بهتر جلوگيرى میكند، (در باره مسأله بردگى و نظر اسلام در اين زمينه در آيات مناسب بحث كافى خواهيم كرد).
منظور از عدالت درباره همسران چيست؟
اكنون پيش از آن كه فلسفه حكم تعدد زوجات را در اسلام بدانيم لازم است اين موضوع بررسى شود كه منظور از عدالت كه جزو شرائط تعدد همسر ذكر شده است چيست؟
آيا اين عدالت مربوط به امور زندگى از قبيل همخوابگى و وسايل زندگى و رفاه و آسايش است يا منظور عدالت در حريم قلب و عواطف انسانى نيز هست؟
شك نيست كه «عدالت» در محبتهاى قلبى خارج از قدرت انسان است چه كسى میتواند محبت خود را كه عواملش در بيرون وجود اوست از هر نظر تحت كنترل درآورد؟ به همين دليل رعايت اين نوع عدالت را خداوند واجب نشمرده و در آيه 129 همين سوره نساء میفرمايد: «وَ لَنْ تَسْتَطِيعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَيْنَ النِّساءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ»؛ شما هر قدر كوشش كنيد نمیتوانيد در ميان همسران خود (از نظر تمايلات قلبى) عدالت و مساوات برقرار سازيد.
بنا بر اين محبتهاى درونى مادامى كه موجب ترجيح بعضى از همسران بر
بعضى ديگر از جنبههاى عملى نشود ممنوع نيست، آنچه مرد موظف به آن است رعايت عدالت در جنبههاى عملى و خارجى است.
از اين بيان روشن میشود: كسانى كه خواستهاند از ضميمه كردن آيه فوق (فَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تَعْدِلُوا فَواحِدَةً) به آيه 129 (وَ لَنْ تَسْتَطِيعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَيْنَ النِّساءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ) چنين نتيجه بگيرند كه تعدد زوجات در اسلام مطلقا ممنوع است؛ زيرا در آيه نخست آن را مشروط به عدالت كرده، و در آيه دوم عدالت را براى مردان در اين مورد امرى محال دانسته است، سخت در اشتباهند.
زيرا همانطور كه اشاره شد عدالتى كه مراعات آن از قدرت انسان بيرون است عدالت در تمايلات قلبى است، و اين از شرائط تعدد زوجات نيست و آنچه از شرائط است عدالت در جنبههاى عملى است.
گواه بر اين موضوع ذيل آيه 129 همين سوره میباشد آنجا كه میگويد:
«فَلا تَمِيلُوا كُلَّ الْمَيْلِ فَتَذَرُوها كَالْمُعَلَّقَةِ»؛ يعنى: «اكنون كه نمیتوانيد مساوات كامل در محبت ميان همسران خود رعايت كنيد لا اقل تمام تمايل قلبى خود را متوجه يك نفر از آنان نسازيد كه ديگرى را به صورت بلا تكليف در آوريد».
نتيجه اينكه كسانى كه قسمتى از اين آيه را گرفته و قسمت ديگر را فراموش كردهاند گرفتار چنان اشتباهى در مسأله تعدد زوجات شدهاند كه براى هر محققى جاى تعجب است.از اين گذشته از نظر فقه اسلامى و منابع مختلف آن در ميان شيعه و اهل تسنن مسأله تعدد زوجات با شرائط آن جاى گفتگو و چانه زدن نيست و از ضروريات فقه اسلام محسوب مىشود.
اكنون برگرديم به فلسفه اين حكم اسلامى (تعدد زوجات).
آيه فوق مسأله تعدد زوجات را (با شرائط سنگينى و در حدود معينى) مجاز شمرده است و در اينجا با ايرادها و حملات مخالفان آن روبرو میشويم كه با مطالعات زودگذر، و تحت احساسات حساب نشده به مخالفت با اين قانون اسلامى برخاستهاند مخصوصاً غربیها در اين زمينه به ما بيشتر ايراد میكنند كه اسلام به- مردان اجازه داده براى خود «حرمسرا» بسازند و به طور نامحدود همسر بگيرند.
در حالى كه نه اسلام اجازه تشكيل حرمسرا به آن معنى كه آنها مىپندارند داده، و نه تعدد زوجات را بدون قيد و شرط و نامحدود قرار داده است.
توضيح اينكه: با مطالعه وضع محيطهاى مختلف قبل از اسلام، به اين نتيجه میرسيم كه تعدد زوجات به طور نامحدود امرى عادى بوده و حتى بعضى از مواقع بتپرستان به هنگام مسلمان شدن، بيش از ده زن و يا كمتر داشتهاند، بنا بر اين تعدد زوجات از پيشنهادها و ابتكارات اسلام نيست؛ بلكه اسلام آن را در چهارچوبه ضرورتهاى زندگى انسانى محدود ساخته و براى آن قيود و شرائط سنگينى قائل شده است.
قوانين اسلام بر اساس نيازهاى واقعى بشر دور میزند نه تبليغات ظاهرى و احساسات رهبرى نشده، مسأله تعدد زوجات نيز از همين زاويه در اسلام مورد بررسى قرار گرفته؛ زيرا هيچ كس نمیتواند انكار كند كه مردان در حوادث گوناگون
زندگى بيش از زنان در خطر نابودى قرار دارند و در جنگها و حوادث ديگر قربانيان اصلى را آنها تشكيل میدهند.
و نيز نمىتوان انكار كرد كه عمر زندگى جنسى مردان، از زنان طولانىتر است؛ زيرا زنان در سنين معينى آمادگى جنسى خود را از دست مىدهند در حالى كه در مردان چنين نيست.
و نيز زنان به هنگام عادت ماهانه و قسمتى از دوران حمل، عملا ممنوعيت جنسى دارند در حالى كه در مردان اين ممنوعيتها وجود ندارد.
از همه گذشته زنانى هستند كه همسران خود را به علل گوناگونى از دست مىدهند و معمولاً نمیتوانند به عنوان همسر اول، مورد توجه مردان قرار گيرند و اگر مسأله تعدد زوجات در كار نباشد آنها بايد براى هميشه بدون همسر باقى بمانند همانطور كه در مطبوعات مختلف میخوانيم كه اين دسته از زنان بيوه با محدود شدن مسأله تعدد زوجات از نابسامانى زندگى خود شكايت دارند و جلوگيرى از تعدد را يك نوع احساسات ظالمانه درباره خود تلقى میكنند.
با در نظر گرفتن اين واقعيتها در اين گونه موارد كه تعادل ميان مرد و زن به عللى به هم مىخورد ناچاريم يكى از سه راه را انتخاب كنيم:
مردان تنها به يك همسر در همه موارد قناعت كنند و زنان اضافى تا پايان عمر بدون همسر باقى بمانند و تمام نيازهاى فطرى و خواستههاى درونى خود را سركوب كنند.
مردان فقط داراى يك همسر قانونى باشند، ولى روابط آزاد و نامشروع جنسى را با زنانى كه بىشوهر ماندهاند به شكل معشوقه برقرار سازند.
اگر بخواهيم راه اول را انتخاب كنيم بايد با فطرت و غرائز و نيازهاى روحى و جسمى بشر به مبارزه برخيزيم و عواطف و احساسات اينگونه زنان را ناديده بگيريم، اين مبارزهاى است كه پيروزى در آن نيست و به فرض كه اين طرح عملى شود جنبههاى غير انسانى آن بر هيچ كس مخفى نيست.
به تعبير ديگر مسأله تعدد همسر را در موارد ضرورت نبايد تنها از دريچه چشم همسر اول، مورد بررسى قرار داد؛ بلكه از دريچه چشم همسر دوم نيز بايد مورد مطالعه قرار گيرد، و آنها كه مشكلات همسر اول را در صورت تعدد زوجات عنوان میكنند كسانى هستند كه يك مسأله سه زاويهاى را تنها از يك زاويه نگاه میكنند؛ زيرا مسأله تعدد همسر، هم از زاويه ديد مرد و هم از زاويه ديد همسر اول و هم از زاويه ديد همسردوم بايد مطالعه شود و با توجه به مصلحت مجموع، در اين باره قضاوت كنيم.
و اگر راه دوم را انتخاب كنيم بايد فحشاء را به رسميت بشناسيم و تازه زنانى كه به عنوان معشوقه مورد بهرهبردارى جنسى قرار میگيرند نه تأمينى دارند و نه آيندهاى، و شخصيت آنها در حقيقت لگدمال شده است و اينها امورى نيست كه هيچ انسان عاقلى آن را تجويز كند.
بنا بر اين تنها راه سوم باقى میماند كه هم بخواستههاى فطرى و نيازهاى
غريزى زنان پاسخ مثبت میدهد و هم از عواقب شوم فحشاء و نابسامانى زندگى اين دسته از زنان بر كنار است و جامعه را از گرداب گناه بيرون میبرد.
البته بايد توجه داشت كه جواز تعدد زوجات با اينكه در بعضى از موارد يك ضرورت اجتماعى است و از احكام مسلم اسلام محسوب مىشود اما تحصيل شرائط آن در امروز با گذشته تفاوت بسيار پيدا كرده است؛ زيرا زندگى در سابق يك شكل ساده و بسيط داشت و، لذا رعايت كامل مساوات بين زنان آسان بود و از عهده غالب افراد برمىآمد، ولى در عصر و زمان ما بايد كسانى كه میخواهند از اين قانون استفاده كنند مراقب عدالت همه جانبه باشند و اگر قدرت بر اين كار دارند چنين اقدامى بنمايند. اساسا اقدام به اين كار نبايد از روى هوى و هوس باشد.
جالب توجه اينكه همان كسانى كه با تعدد همسر مخالفند (مانند غربیها) در طول تاريخ خود، به حوادثى برخوردهاند كه نيازشان را به اين مسأله كاملاً آشكار ساخته است، مثلاً بعد از جنگ جهانى دوم احتياج و نياز شديدى در ممالك جنگزده، و مخصوصاً كشور آلمان، به اين موضوع احساس شد و جمعى از متفكران آنها را وادار ساخت كه براى چارهجويى و حل مشكل در مسأله ممنوعيت تعدد همسر، تجديد نظر كنند، و حتى برنامه تعدد زوجات اسلام را از دانشگاه" الازهر" خواستند و تحت مطالعه قرار دادند، ولى در برابر حملات سخت كليسا مجبور به متوقف ساختن اين برنامه شدند، و نتيجه آن همان فحشاء وحشتناك و بىبند و بارى جنسى وسيعى بود كه سراسر كشورهاى جنگزده را فرا گرفت.
از همه اينها گذشته تمايل پارهاى از مردان را به تعدد همسر نمیتوان انكار كرد، اين تمايل اگر جنبه هوس داشته باشد قابل ملاحظه نيست اما گاه میشود
كه بر اثر عقيم بودن زن، و علاقه شديد مرد به داشتن فرزند، اين تمايل را منطقى میكند، و يا گاهى بر اثر تمايلات شديد جنسى و عدم توانايى همسر اول براى انجام اين خواسته غريزى، مرد، خود را ناچار به ازدواج دوم مىبيند، حتى اگر از طريق مشروع انجام نشود از طرق نامشروع، اقدام مىكند در اينگونه موارد نيز نمیتوان منطقى بودن خواسته مرد را انكار كرد، و، لذا حتى در كشورهايى كه تعدد همسر قانونا ممنوع است، عملا در بسيارى از موارد ارتباط با زنان متعدد رواج كامل دارد، و يك مرد در آن واحد با زنان متعددى ارتباط نامشروع دارد.
مورخ مشهور فرانسوى گوستاولوبون قانون تعدد زوجات اسلام را كه به صورت محدود و مشروط است يكى از مزاياى اين آئين مىشمارد و به هنگام مقايسه آن را روابط آزاد و نامشروع مردان، با چند زن، در اروپا چنين مىنويسد:
«در غرب هم با وجود اينكه آب و هوا و وضع طبيعت هيچكدام ايجاب چنين رسمى (تعدد زوجات) نمىكند با اين حال وحدت همسر چيزى است كه ما آن را فقط در كتابهاى قانون مىبينيم! و الا گمان نمیكنم كه بشود انكار كرد كه در معاشرت واقعى ما اثرى از اين رسم نيست! راستى من متحيرم و نميدانم كه تعدد زوجات مشروع و محدود شرق، از تعدد زوجات سالوسانه غرب چه چيز كم دارد؟؛ بلكه من میگويم كه اولى از هر حيث از دومى بهتر و شايستهتر است"(1).
البته نمیتوان انكار كرد كه بعضى از مسلماننماها بدون رعايت روح اسلامى اين قانون، از آن سوء استفاده كرده و براى خود حرم سراهاى ننگينى بر پا نموده و به حقوق زنان و همسران خود تجاوز كردهاند، ولى اين عيب از قانون نيست و اعمال
1) . گوستاو لوبون، تاريخ تمدن اسلام و عرب، مترجم:فخر گيلانى، ص: 509.
آنها را نبايد به حساب دستورهاى اسلام گذاشت، كدام قانون خوبى است كه افراد سودجو از آن، بهرهبردارى نامشروع نكردهاند؟
در اينجا بعضى سؤال مىكنند كه ممكن است شرائط و كيفياتى كه در بالا گفته شد براى زن يا زنانى پيدا شود آيا در اين صورت مىتوان به او اجازه داد كه دو شوهر براى خود انتخاب كنند؟
جواب اين سؤال چندان مشكل نيست.
اولاً: (بر خلاف آنچه در ميان عوام معروف است) ميل جنسى در مردان به- مراتب بيش از زنان است و از جمله ناراحتیهايى كه در كتب علمى مربوط به مسائل جنسى درباره غالب زنان ذكر مىكنند مسأله «سرد مزاجى» است در حالى كه در مردان، موضوع بر عكس است، و حتى در ميان جانداران ديگر نيز همواره ديده مىشود كه تظاهرات جنسى، معمولاً از جنس نر شروع مىشود.
ثانياً: تعدد همسر در مورد مردان هيچ گونه مشكل اجتماعى و حقوقى ايجاد نمىكند در حالى كه درباره زنان اگر فرضا دو همسر انتخاب كنند، مشكلات فراوانى به وجود خواهد آمد كه سادهترين آنها مسأله مجهول بودن نسب فرزند است كه معلوم نيست مربوط به كدام يك از دو همسر مىباشد و مسلماً چنين فرزندى مورد حمايت هيچ يك از مردان قرار نخواهد گرفت و حتى بعضى از دانشمندان معتقدند:
فرزندى كه پدر او مجهول باشد كمتر مورد علاقه مادر قرار خواهد گرفت، و با
اين ترتيب چنين فرزندانى از نظر عاطفى در محروميت مطلق قرار مىگيرند، و از نظر حقوقى نيز وضعشان كاملاً مبهم است.
و شايد نياز به تذكر نداشته باشد كه توسل به وسائل پيشگيرى از انعقاد نطفه به وسيلۀ قرص يا مانند آن، هيچگاه اطمينان بخش نيست و نمیتواند، دليل قاطعى بر نياوردن فرزند بوده باشد؛ زيرا بسيارند زنانى كه از اين وسائل استفاده كرده و يا در طرز استفاده، گرفتار اشتباه شده و فرزند پيدا كردهاند، بنا بر اين هيچ زنى نمىتواند به اعتماد آن، تن به تعدد همسر بدهد.
روى اين جهات، تعدد همسر براى زنان نمیتواند منطقى بوده باشد، در حالى كه در مورد مردان، با توجه به شرائط آن، هم منطقى است و هم عملى است.(1)
علامه طباطبائی(ره) در المیزان میفرماید:
«وَ مَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ مِنْكُمْ طَوْلًا أَنْ يَنْكِحَ الْمُحْصَناتِ الْمُؤْمِناتِ...»؛ كلمه «طول» به معناى غنى و بىنيازى و يا زيادت در قدرت مالى است، و هر دو معنا با آيۀ شريفه مىسازد، و مراد از محصنات زنان آزاد است، چون در مقابلش فتيات را آورده، كه به معناى كنيزان است، و عين اين مقابله شاهد بر آن است كه مراد از محصنات زنان عفيف نيست، چون اگر آن بود شامل زنان آزاد و برده هر دو مىشد، ديگر زنان برده را در مقابلش ذكر نمىكرد، و؛ بلكه در مقابل زنان عفيف زنان غير عفيف را نام مىبرد و نيز منظور از آن، زنان شوهر دار نيست، براى اينكه زنان شوهردار را نمىتوان نكاح كرد و نيز منظور زنان گرويده به اسلام نيست و گرنه احتياج نداشت بفرمايد زنان محصنه؛ بلكه همان قيد مؤمنات كافى بود؛ زيرا مؤمنات، مسلمات نيز هستند.
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج3، ص: 253.
و مراد از جملۀ «فَمِنْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ» كنيزانى است كه در دست ساير مؤمنين هستند، نه آنهايى كه در دست خود مردى است كه مىخواهد نكاح كند، چون نكاح كردن مرد با كنيز خودش باطل و غير مشروع است، و اگر كنيزان را به عموم مؤمنين نسبت داده، و به مرد عرب فرموده با كنيز مؤمنين ازدواج كن با اينكه خود آن مرد عزب نيز جزء مؤمنين است، به خاطر اينست كه مؤمنين با اتحادى كه در دين دارند گويا همه آنان يك شخصند، مصالح و منافعشان يكى است.
در جمله مورد بحث محصنات و همچنين فتيات را مقيد كرد به قيد مؤمنات، تا اشاره كرده باشد به اينكه براى مسلمان جايز نيست با زن غير مؤمنه يعنى اهل كتاب و مشرك ازدواج كند، نه با زن آزاد ايشان و نه با كنيزهاشان، كه البته اين مسأله تتمهاى دارد كه به زودى انشاء اللَّه (در اوايل سوره مائده) از نظر خواننده محترم خواهد گذشت.
و حاصل معناى آيه اين شد: كه هر مسلمانى نمىتواند از زنان مؤمنه و آزاد بگيرد؛ زيرا بنيه ماليش آن چنان زياد نيست كه بتواند سنگينى مهر و نفقه او را تحمل كند، مىتواند با كنيزان مؤمنهاى كه در دست ساير مسلمانان است ازدواج كند و مجبور نيست آن قدر خود را در فشار تجرد نگه دارد كه خداى نخواسته در معرض خطر فحشا و در نتيجه در معرض شقاوت و بدبختى قرار دهد.
بنا بر اين مراد از اين نكاح، نكاح دائم است، و آيۀ شريفه در زمينه تنزل دادن و آسان كردن تكليف است، مىفرمايد اگر دسترسى به آن نداريد به اين اكتفاء كنيد.
در اين جا ممكن است سؤالى به ذهن خواننده برسد، و آن اين است: حال كه آيۀ شريفه در مقام تنزل دادن تكليف است، چرا با اينكه مىتواند دو راه فرار از
فحشا (ازدواج با كنيزان، و ازدواج موقت با آزادگان) را پيشنهاد كند، به يكى از اين دو اكتفاء نمود؟.
جوابش اين است كه بلى نكاح متعه هم علاج تجرد را مىكند ليكن از آنجايى كه ازدواج متعارف در نظر كسانى كه مىخواهند تشكيل خانواده داده، نسل نوى پديد آورند، و از خود جانشين به جاى بگذارند طبعاً همان ازدواج دائمى است، لذا سخنى از متعه به ميان نياورد، و آن را به عنوان راه چاره پيشنهاد نكرد؛ زيرا تشريع متعه در حقيقت تسهيلى است براى مسلمانان كه اگر در سفرى يا در خانهاى، يا در روزگارى ناگزير شدند با زنى تماس داشته باشند، و در عين حال مسئول نفقه و مهريه او هم نشوند، و اين تماس احياناً به صورت زنا واقع نشود؛ بلكه همين عمل را به صورت ازدواج موقت انجام دهند، آرى تشريع متعه براى اين بود كه در هيچ شرايطى بهانهاى براى فحشا به دست بندگان خدا نباشد و ريشه فساد از بيخ قطع گردد.
در حقيقت، كلام در اين آيه طبق زمينه غالب و معروف و آشناى به ذهن شنونده جريان يافته، نه اينكه متعه راه چاره نباشد؛ بلكه اصولاً در قرآن كريم عادت بر اين است كه در مقام تشريع احكام و قوانين جهت غالب و معروف را در نظر بگيرد، مثلاً در آيۀ شريفۀ «فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ وَ مَنْ كانَ مَرِيضاً أَوْ عَلى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ»؛(1)با اين كه عذر براى خوردن روزه منحصر در سفر و بيمارى نيست، اين دو را نام برد، پس نام بردن خصوص اين دو به معناى آن نيست كه غير
1) . «پس هر كس از شما رمضان را درك كرد، روزهاش را بگيرد، و هر كس مريض يا مسافر بود به همان عده از روزهاى ديگر بگيرد.» (بقره / 185)
از اين دو هيچ بهانه و عذرى، عذر نيست، و نيز در آيۀ شريفۀ «وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضى أَوْ عَلى سَفَرٍ أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً»؛(1)عذر مجوز تيمم را منحصر در نيافتن آب كرده، با اينكه منحصر به آن نيست؛ زيرا ممكن است آب باشد، ولى غصبى باشد، و يا وقت براى غسل و وضو تنگ باشد، پس عذرها و ساير قيودى كه براى كلام ذكر مىشود همانطور كه ملاحظه مىفرمائيد مبنى بر غالب و معروف است، و از اين قبيل آيات باز هم هست.
همه اين حرفها بنا بر نظريه مفسرين است كه آيه را حمل بر نكاح دائم كردهاند، خواستيم بگوئيم به فرضى كه نظريه شما درست باشد ذكر عقد دائم دليل بر انحصار نيست، و اما بنا به نظريه خود، كه جملۀ «أَنْ يَنْكِحَ الْمُحْصَناتِ الْمُؤْمِناتِ» هر دو نوع نكاح را شامل مىشود، و ليكن منظور از آن، نكاح دائم است كه دشوارتر و خرجش بيشتر است ديگر جايى براى اين توجيهها باقى نمىماند، و نبايد به خاطر همين كه آيۀ شريفه خواسته است راهى آسانتر از نكاح دائم ارائه دهد كسى توهم كند كه، پس آيۀ شريفه تنها شامل نكاح دائم مىشود، چون اگر متعه هم مشروع بود بايد آن را جزء نكاحهاى آسانتر بشمارد، پس معلوم مىشود «فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ» در مقام بيان حكم متعه نيست، همچنان كه بعضى اين توهم را كردهاند- براى خاطر اينكه توسعه و راه آسانتر نشان دادن هر دو طرفش يعنى
1) . «و اگر مريض يا در راه سفر بوديد يا از مستراح آمديد، يا با زنان تماس گرفته جنب شديد، و آبى نيافتيد پس با خاكى پاك تيمم كنيد.» (نساء / 43)
«منزل عنه و منزل اليه؛ و يا بگو نكاح دشوار و نكاح آسان» در خود آيه مورد بحث آمده مىفرمايد: هر كس نمىتواند چنان كند، چنين كند.
«وَ مَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ...»؛ بله اگر منزل اليه- همان راه آسانتر- را نام ببرد، ولى در مورد بحث اينطور نيست، حكم متعه در آيه قبلى بيان شده، و در آيه مورد بحث در مقابل راه دشوار نكاح دائم و راه آسانتر ازدواج با كنيز ديگران مقابله شده فرمود اگر قادر بر آن نيستيد به اين اكتفاء نمائيد، و اين چه ارتباطى به آيه قبلى دارد؟!!.
علاوه بر اينكه گفتيم جملۀ «أَنْ يَنْكِحَ الْمُحْصَناتِ الْمُؤْمِناتِ» هيچ امتناعى ندارد از اينكه شامل هر دو نوع نكاح يعنى دائم و متعه بشود، همچنان كه اگر در بقيه فقرات آيه دقت كنيم اين معنا كاملاً روشن مىشود.
«وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِيمانِكُمْ بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ»؛ از آنجايى كه در جمله قبلى با آوردن قيد «المؤمنات» ايمان، در متعلق حكم قيد شده بود، و از آنجايى كه ايمان امرى قلبى است، لذا كسى نمىتواند به حقيقت ايمان ديگرى اطلاع پيدا كند، چون براى اين آگهى ميزانى مانند ميزان الحراره و ساير موازين مادى وجود ندارد، چه بسا مردمى توهم كنند كه خداى تعالى با آوردن اين قيد كار مسلمانان را دشوار كرده، و؛ بلكه اصلاً جلو آن را گرفته، مسلمانان مكلف را دچار عسر و حرج ساخته، چون نمىتوانند تشخيص دهند آيا زنى كه مىخواهندبگيرند ايمان قلبى دارد يا نه، لذا در اين جمله كه مىفرمايد: «خدا به ايمان بندگان مؤمنش آگاه است» به طور كنايه فهمانده، شما مكلفين مأمور به تشخيص واقع و حقيقت ايمان زنان نيستيد، اين كار خدا است و بس؛ بلكه تنها مأموريد بر طبق اسباب ظاهرى عمل كنيد اسبابى كه نظير شهادتين، و شركت در جماعت مسلمين، و انجام وظائف عمومى
دين دلالت بر ايمان صاحبش مىكند، و همين ايمان ظاهرى معيار است نه ايمان باطنى.
و چون اين جهت كه تنها فقرا از مكلفين را هدايت كرد به اينكه با كنيزان ازدواج كنند باعث مىشد كه تأثير گفتار در دلهاى ناقص و كوتاه شود و عموم مردم از اين بيان نسبت به طبقه كنيزان احساس خوارى و پستى و ذلت كنند، و خيال كنند خداى تعالى نيز اين طبقه را خوار و بىمقدار مىداند، و از سوى ديگر خود اين طبقه هم از اين خطاب دلگير شوند، و عموم مردم نيز خود را بافتهاى جدا تافته پنداشته، با طبقه بردگان معاشرت ننموده، و مخصوصاً مردان از ازدواج با كنيزان، و زنان از ازدواج با غلامان خوددارى ورزند، و از اين كه آنان را شريك زندگى نموده گوشت و خون خود را با آنها مخلوط سازند احساس ننگ كنند، لذا با جمله (بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ) از اين سوء تفاهم جلوگيرى نموده و به حقيقتى صريح اشاره كرد، كه با دقت در آن، توهم فاسد نامبرده از بين مىرود؛ زيرا مىفرمايد: برده نيز مانند آزاد، انسان است، و از نظر انسانيت و معيارى كه با آن يك موجود، انسان مىشود هيچ تفاوتى با هم ندارند، برده نيز مانند آزاد واجد همه شؤون انسانيت است، تنها تفاوتى كه بين اين دو هست، در سلسله احكامى است كه به منظور استقامت امر مجتمع انسانى در رساندن او به سعادتش تشريع شده، و اين تفاوتها به هيچ وجه نزد خداى تعالى معيار نيست، تنها چيزى كه نزد خداى عز و جل معيار است، تقوا است، كه باعث كرامت و حرمت نزد او مىشود.
پس مردمى كه به خداى عزيز ايمان دارند نبايد تحت تأثير اين خلجانات
ذهنى موهوم و افكار خرافى قرار گيرند، كه اين افكار آنان را از حقائق معارف كه متضمن سعادت و رستگارى آنان است دور سازد، آرى بيرون شدن از وسط طريق مستقيم هر چند كه در بدو نظر و ابتداى امر حقير و بىاهميت است، ليكن همواره و به تدريج آدمى را از راه هدايت دور مىسازد، تا سر انجام به وادىهاى هلاكتش بكشاند.
از اينجا روشن مىشود كه ترتيبى كه در ابتداى آيه مورد بحث به صورت مشروط و تنزل قرار گرفته، و فرموده: «وَ مَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ مِنْكُمْ طَوْلًا أَنْ يَنْكِحَ الْمُحْصَناتِ الْمُؤْمِناتِ فَمِنْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ...» در حقيقت سخن را به ترتيبى كه در مجراى طبع و عادت هست آورده است، نه اينكه خواسته مردم را به امرى غير طبيعى و غير عادى ملزم سازد، به اين معنا كه فرموده باشد جواز ازدواج با كنيزان مشروط بر اين است كه مسلمان توانايى ازدواج با زنان آزاد را نداشته باشد، نه، نمىخواهد اين را بفرمايد؛ بلكه مردم به حسب طبع خودشان اين طور عمل مىكنند، و به همين جهت خداى تعالى خطابشان كرده كه اگر توانايى آن را نداريد كه با زنان آزاد ازدواج كنيد، مىتوانيد- براى رهايى از فشار تجرد- با كنيزان ازدواج كنيد، و از اين كار دل چركين نباشيد، و در عين حال تذكر داد كه آزاد و برده هر دو انسان و از جنس هم هستند.
و نيز از اين جا روشن مىشود كه نظريهاى كه بعضى از مفسرين در ذيل جملۀ «وَ أَنْ تَصْبِرُوا خَيْرٌ لَكُمْ» دادهاند فاسد است، او گفته معناى جمله مذكور اين است كه اگر فشار تجرد را تحمل كنيد، و با كنيزان ازدواج نكنيد برايتان بهتر است، براى اينكه ازدواج با كنيزان نوعى تن به ذلت و خوارى دادن و نوعى سبكى است.
و علت فاسد بودن اين نظريه اين است كه جملۀ «بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ» به طور قطع با آن منافات دارد.
«فَانْكِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ وَ آتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ مُحْصَناتٍ غَيْرَ مُسافِحاتٍ وَ لا مُتَّخِذاتِ أَخْدانٍ»؛ مراد از كلمه «محصنات» زنان عفيف است؛ زيرا زنان شوهردار قابل نكاح كردن نيستند، و مراد از مسافحات معنايى مقابل جمله «متخذات اخدان» است، و كلمه «أخدان» جمع كلمه «خدن» به كسره خا است، كه به معناى دوست است و اين كلمه مذكر و مؤنثش و مفرد و جمعش يكسان است، يعنى هم به دوست مذكر خدن گفته مىشود، و هم به دوست مؤنث هم به جماعت دوستان خدن گفته مىشود و هم به يك فرد، و اگر در مورد بحث به صيغه جمع آمده، براى اين بود كه در دلالت بر كثرت و زيادى تصريح داشته باشد، و بفهماند وقتى كسى به منظور فحشا و زنا كردن دوستى مىگيرد، به او و به مثل او قناعت نمىكند، چون نفس آدمى حريص است، اگر قرار باشد خواست نفس را بر آورد، و آن را اطاعت كند حتما دوستان زيادى براى فحشا مىگيرد.
بنا بر اين وقتى كلمه «مسافحات» در مقابل كلمه «متخذات اخدان» قرار گرفته، معلوم مىشود اين دو يكمعنا ندارد، آن مفسرى هم كه گفته: مراد از سفاح زناى علنى، و مراد از گرفتن دوست، زناى پنهانى است به همين مقابله نظر داشته، چون مسأله دوستگيرى در بين عرب، حتى در بين زنان آزاد و زنان برده آنان متداول بوده و مردم كسى را به اين جهت ملامت و مذمت نمىكردند، ولى به خاطر زناى علنى با زنان آزاد ملامت مىكردند.
و مراد از جملۀ «فَانْكِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ» اين است كه مردم را ارشاد كند به
اين كه زنان برده را نكاح كنند، اما به شرطى كه با اذن صاحب كنيز باشد، چون اختيار امور كنيزان تنها به دست صاحبان آنان است و نه فرد ديگر و اگر از صاحب كنيزان تعبير فرمود به اهل آنان، خواست تا به مقتضاى جملۀ «بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ» عمل كرده باشد، و بفهماند كنيز هم يكى از افراد خانواده مولا است، و مولاى او اهل او است.
و مراد از اينكه فرمود: «وَ آتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ» اين است كه مهريه آنان را به طور كامل و تا دينار آخر بپردازيد، البته پرداخت مهريه آنان به اين است كه آن مهريه را به مولايشان بپردازند، و با آوردن كلمه «معروف» به اين معنا ارشاد فرمود كه در دادن آن امروز و فردا نكنيد، و به خاطر اينكه كنيز است مهريه را كم نگيريد، و او را آزرده خاطر نسازيد.
«فَإِذا أُحْصِنَّ فَإِنْ أَتَيْنَ بِفاحِشَةٍ فَعَلَيْهِنَّ نِصْفُ ما عَلَى الْمُحْصَناتِ مِنَ الْعَذابِ»؛ كلمه «احصن» هم به ضمه همزه قرائت شده تا صيغه مجهول باشد، و هم به فتحه همزه تا صيغه معلوم، بنا بر قرائت اول معنايش اين مىشود كه هر گاه كنيزان به وسيلۀ شوهران حفظ شوند، و بنا بر قرائت دوم چنين مىشود: «هر گاه كنيزان با اسلام آوردن خود را حفظ كنند» و اين قرائت دوم بهتر است.
و احصان در اين آيه اگر به معناى احصان ازدواج باشد جزء شرط قرار دادنش صرفاً براى اين بوده كه مورد سخن جايى است كه قبل از ارتكاب فاحشه ازدواج صورت گرفته، چون مسأله شرعى چنين است كه كنيز اگر مرتكب فحشا شود، چه شوهر دار باشد و چه نباشد حدش نصف حد زن آزاد است، و احصانش چيزى بر حد او اضافه نمىكند.
و اما اگر به معناى احصان اسلام باشد- كه بعضى گفتهاند- و قرائت با فتحه همزه هم مؤيد آن است، معنايش روشنتر و بىنياز از مئونه زائد خواهد بود، و بنا بر اين احتمال معنايش چنين مىشود، كنيزان اگر زنا بدهند نصف عذاب آزادگان را دارند، چه شوهر داشته باشند و چه نداشته باشند.
و مراد از عذاب، تنها تازيانه است، نه سنگسار، چون سنگسار نصف نمىشود، و همين خود شاهد بر اين است كه مراد «از محصنات» در جملۀ «فَعَلَيْهِنَّ نِصْفُ ما عَلَى الْمُحْصَناتِ...» زنان آزاد است، نه زنان شوهردار، كه در اول آيه مورد بحث بدان معنا بود، و حرف الف و لام در اين كلمه الف و لام عهد است،- يعنى همان محصناتى كه در اول آيه نامش را برديم. نه محصناتى كه در آيه قبلى ذكر كرديم، چون محصنات در آيه قبلى به معناى زنان آزاد شوهردار بود، كه مىفرمود: ازدواج با آنان حرام است، و محصنات در آيه مورد بحث به معناى زنان آزاد بود كه مىفرمود: اگر توانايى آن را نداريد كه با زن آزاد ازدواج كنيد با كنيزان «ازدواج كنيد».
در نتيجه معناى آيه چنين مىشود: كه اگر كنيزان مؤمن مرتكب زنا شدند، نصف عذابى كه زنان آزاد و بىشوهر دارند خواهند داشت، و آن عبارت است از پنجاه تازيانه.
ممكن هم هست بگوئيم مراد از احصان در اينجا احصان عفت باشد، به اين بيان كه در آن ايام كنيزان آزادى عمل نداشتند تا هر كارى كه دلشان مىخواست بكنند، چون تابع اوامر مولاى خود بودند، و مخصوصاً در مسأله فحشا و فسق و فجور- اگر اتفاق مىافتاد- به دستور مولايشان بوده كه آن موالى مىخواستند از راه ناموسفروشى كنيزان خود، عوايدى به دست آورند، و ما اين معنا را از آيۀ شريفۀ
«وَ لا تُكْرِهُوا فَتَياتِكُمْ عَلَى الْبِغاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً»؛(1)«و كنيزان خود را مجبور به دادن زنا نكنيد در صورتى كه خودشان مىخواهند عفيف باشند» استفاده مىكنيم، پس اگر در آن ايام كنيزى به دادن زنا عادت مىكرد و اين عمل را كاسبى خود قرار مىداد. به امر مولايش بود، چون او نمىتوانست از انجام فرمان مولايش تمرد كند، و اما اگر مولايش او را به اين كار وا نمىداشت، و كنيز هم كنيز با ايمانى بود، تقواى اسلامى هر چند تقواى ظاهريش نمىگذاشت مرتكب زنا شود (چون اسلام و ايمان او را به عفت دعوت مىكرد) در چنين فرضى اگر كنيزى مرتكب زنا مىشد، نصف حد زنان آزاد را داشت، پس مىتوان در حق چنين كنيزى گفت: «فَإِذا أُحْصِنَّ فَإِنْ أَتَيْنَ بِفاحِشَةٍ...»؛ يعنى اگر كنيزى كه اسلام و ايمان او را داراى عفت كرده، با اينهمه زنا بدهدنصف حد زن آزاد را دارد). از اينجا روشن مىشود كه آيۀ شريفه به خاطر شرطى كه در آن هست مفهوم ندارد،- توضيح اينكه در علم اصول ثابت شده كه مفهوم شرط، حجت است، و اگر گويندهاى مثلاً به زير دست خود فرمان دهد كه اگر فلانى تو را احترام كرد تو نيز او را احترام كن، مفهوم آن اين است كه اگر او تو را احترام نكرد، تو نيز احترامش مكن،- حجت خواهد بود).
در اينجا ممكن است كسى مفهوم بگيرد و بگويد اگر كنيزان نخواهند عفت خود را حفظ كنند شما مىتوانيد آنان را مجبور به دادن زنا كنيد، و ليكن اين مفهوم در مورد آيۀ شريفه مورد بحث حجيت ندارد، و يا بگو بنا بر معنايى كه ما كرديم اصلاً مفهوم ندارد؛ زيرا كنيزان اگر نمىخواستند عفت به خرج دهند، از ناحيه مولايشان مجبور به زنا دادن مىشدند، و دستور آنان را به رضا و رغبت خود اطاعت
1) . نور / 33.
مىكردند، ديگر اكراهى فرض نداشت، همچنان كه آيه (33) سوره نور نيز، مفهوم ندارد چون وقتى خود كنيز نمىخواهد عفيف و پاكدامن باشد، و خودش از دادن زنا خوشش مىآيد ديگر موضوعى براى اكراهشان از ناحيه مولى باقى نمىماند.
«ذلِكَ لِمَنْ خَشِيَ الْعَنَتَ مِنْكُمْ...»؛ كلمۀ «عنت» به معناى جهد و شدت و هلاكت مىآيد، و گويا مراد از آن زنا است، كه نتيجه وقوع انسان در مشقت تجرد و شهوت نكاح است، و خود مايه هلاك آدمى است، و چون در زنا هم معناى جهد خوابيده و هم شدت و هم هلاكت، از اين جهت آن را عنت خواندهاند.
و اشاره با كلمه «ذلك» به طورى كه گفتهاند به نكاح كنيزان است، كه در آيۀ شريفه با عنوان «فتيات» ذكر شده، و بنا به گفته آنان معناى جمله: «وَ أَنْ تَصْبِرُوا خَيْرٌ لَكُمْ» اين مىشود كه اگر از ازدواج با كنيزان صبر كنيد و يا از زنا خويشتن دارى نمائيد، برايتان بهتر است، البته احتمال ديگرى هست و آن اين است كه اشاره نامبرده به وجوب ازدواج با كنيزان، و يا به وجوب مطلق ازدواج باشد، تا كداميك از آيه، و سياق آن استفاده شود، (و خدا داناتر است).
به هر حال بهتر بودن صبر بنا بر احتمال اول- يعنى صبر از نكاح با كنيزان- از اين بابت است كه صاحبان ايشان به شرحى كه در فقه ذكر كردهاند در خود كنيزان و در فرزندان ايشان حق دارند، (براى اينكه به فتواى عامه و در شيعه به فتواى بعضى از علما و از آن جمله علامه(ره) - در كتاب قواعد - در صورتى كه در ازدواج صاحب كنيز شرط كند كه هر چه از اين كنيز فرزند برايت متولد شود برده من باشد، اين شرط لازم الوفاء است، و درباره خود كنيز هم مالك حق دارد كنيز شوهر دادهاش را
به خدمت بگيرد، و حتى بفروش برساند، پس نهى از ازدواج با كنيزان از اين بابتها است).
و بنا بر احتمال دوم (يعنى صبر از ارتكاب زنا) بهتر بودن صبر روشن است، براى اينكه اين صبر باعث تهذيب نفس و تهيه ملكه تقوا در نفس است، وقتى انسان خواسته نفس در عمل زنا را ترك كند چه ازدواج كرده باشد و چه نكرده باشد به تدريج نفسش داراى ملكه تقوا مىشود.
«وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ»؛ با مغفرت خود آثار سويى كه فكر زنا كردن در نفس دارد محو مىسازد، و نفوس متقين از بندگانش را مشمول مغفرت و رحمت خود مىكند.(1)
قرآن میفرماید:
«وَ لا تَنْكِحُوا الْمُشْرِكاتِ حَتَّى يُؤْمِنَّ وَ لَأَمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكَةٍ وَ لَوْ أَعْجَبَتْكُمْ وَ لا تُنْكِحُوا الْمُشْرِكينَ حَتَّى يُؤْمِنُوا وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكٍ وَ لَوْ أَعْجَبَكُمْ أُولئِكَ يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ اللَّهُ يَدْعُوا إِلَى الْجَنَّةِ وَ الْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ وَ يُبَيِّنُ آياتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ»؛(2)«و با زنان مشرك و بتپرست، تا ايمان نياوردهاند، ازدواج نكنيد! (اگر چه جز به ازدواج با كنيزان، دسترسى نداشته باشيد؛ زيرا) كنيز باايمان، از زن آزاد بتپرست، بهتر است؛ هر چند (زيبايى، يا ثروت، يا موقعيت او) شما را به شگفتى آورد. و زنان خود را به ازدواج مردان بتپرست، تا ايمان نياوردهاند، در نياوريد! (اگر چه ناچار شويد آنها را به همسرى غلامان باايمان درآوريد؛ زيرا) يك غلام باايمان، از يك مرد آزاد بتپرست، بهتر
است؛ هر چند (مال و موقعيت و زيبايى او،) شما را به شگفتى آورد. آنها دعوت به سوى آتش مىكنند؛ و خدا دعوت به بهشت و آمرزش به فرمان خودمىنمايد، و آيات خويش را براى مردم روشن مىسازد؛ شايد متذكر شوند!»
«وَ لا تَنْكِحُوا الْمُشْرِكاتِ حَتَّى يُؤْمِنَ...»؛ راغب در مفردات مىگويد كلمه نكاح در اصل لغت به معناى عقد نكاح بوده، بعدا به عنوان استعاره در عمل زناشويى استعمال شده، و اين محال است كه در اصل لغت به معناى عمل زناشويى بوده و سپس استعاره شده باشد در عقد ازدواج، براى اينكه تمامى الفاظى كه عمل زناشويى را افاده مىكنند، كنايات هستند (و هيچ لفظى در برابر اين عمل وضع نشده)، چون همۀ مردم گفتگوى از آن را زشت مىدانند، و با اين حال محال است كسى كه مىخواهد به مخاطب خود از يك عمل مشروع و پسنديده خبر دهد، و بگويد: من با فلانى ازدواج كردهام، تعبيرى كند كه تنها در هنگام فحش دادن استعمال مىشود.
اين بود گفتار راغب(1)
و گفتار درستى است، چيزى كه هست بايد اين را هم مىگفت، كه منظور از عقد علقه زوجيت است، نه عقد لفظى (كه بين هر ملت و مذهبى در هنگام مراسم ازدواج خوانده مىشود).
و كلمه (مشركات) اسم فاعل از مصدر اشراك، يعنى شريك گرفتن براى
1) . راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، ذیل واژۀ «نون».
خداى سبحان است، و معلوم است كه شريك گرفتن مراتب مختلفى از نظر ظهور و خفا دارد، همانطور كه كفر و ايمان هم از اين نظر داراى مراتبند.
مثلاً اعتقاد به اينكه خدا دو تا و يا بيشتر است و نيز بتها را شفيعان درگاه خدا گرفتن، شركى است ظاهر، و از اين شرك كمى پنهانتر شركى است كه اهل كتاب دارند، و براى خدا فرزند قائلند، و مخصوصاً مسيح و عزير را پسران خدا مىدانند.
و به حكايت قرآن مىگويند: «نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ»؛(1)و اين نيز شرك است، از اين هم كمى مخفىتر اعتقاد به استقلال اسباب است، اينكه انسان مثلاً دوا را شفا دهنده بپندارد، و همه اعتمادش به آن باشد، اين نيز يك مرتبه از شرك است، و همچنين ضعيفتر و ضعيفتر مىشود، تا برسد به شركى كه به جز بندگان مخلص خدا احدى از آن برى نيست، و آن عبارت است از غفلت از خداوند تعالى و توجه به غير خداى عز و جل، پس همه اينها شرك است.
اما اين باعث نمىشود كه ما كلمه (مشرك) را بر همه دارندگان مراتب شرك اطلاق كنيم، همچنان كه مىدانيم اگر مسلمانى نماز و يا واجبى ديگر را ترك كند، به آن واجب كفر ورزيده، ولى كلمه (كافر) را بر او اطلاق نمىكنيم، مثلاً خداى تعالى ترك عمل حج را كفر خوانده، و فرموده: «وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ»؛(2)ولى چنين كسى را كافر نمىخوانيم؛
بلكه فاسقى است كه به يكى از واجبات خدا كفر ورزيده و بر فرض هم كه بتوانيم اطلاق كنيم، بايد بگوئيم فلانى كافر به حج است.
و همچنين ساير صفاتى كه در قرآن استعمال شده، مانند صالحين و قانتين، و شاكرين، و متطهرين، و يا فاسقين، و ظالمين، و و و برابر و معادل افعالى كه اين صفات از آنها مشتق شده نيستند، (كسى كه يك عمل صالح، و يك عبادت، و يك شكر، و يك طهارت، و يك فسق، و يك ظلم كرده، صالح و قانت و شاكر و متطهر و فاسق و ظالم خوانده نمىشود) و اين واضح است، پس اين عناوين را نام يا صفت كسى كردن، حكمى دارد، و صرف نسبت دادن فعل به آن كس حكمى ديگر.
علاوه بر اينكه اين معنا به روشنى معلوم نشده، كه قرآن كريم كلمه مشرك را بر اهل كتاب هم اطلاق كرده باشد، به خلاف لفظ كافرين؛ بلكه تا آنجا كه مىدانيم اين كلمه بر غير اهل كتاب اطلاق شده، مثلاً فرموده: «لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ، وَ الْمُشْرِكِينَ مُنْفَكِّينَ، حَتَّى تَأْتِيَهُمُ الْبَيِّنَةُ».(1)و يا فرموده: «إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ، فَلا يَقْرَبُوا الْمسجدالحرام».(2)
و يا فرموده: «كَيْفَ يَكُونُ لِلْمُشْرِكِينَ عَهْدٌ».(3)
و نيز مىفرمايد: «وَ قاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً».(1)
و باز مىفرمايد: «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ»؛(2)و مواردى ديگر.
و اما اينكه فرمود: «وَ قالُوا كُونُوا هُوداً أَوْ نَصارى تَهْتَدُوا، قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً، وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ»؛(3)منظورش از مشركين يهود و نصارى نيست، تا تعريضى بر اهل كتاب باشد، و در نتيجه با گفته ما منافات داشته باشد؛ بلكه ظاهراً منظور غير اهل كتاب است، به قرينه اينكه در آيهاى ديگر فرموده: «ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا وَ لكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ»؛(4)
چون از اين آيه استفاده مىشود كلمه «حنيف» تعريضى بر يهود و نصارى است، نه جمله «وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ»، چون حنيف به معناى برىء بودن ساحت ابراهيم از انحراف از وسط به طرف افراط و تفريط است، به طرف ماديت محضه يهود، و معنويت محضه نصارا، و كلمه «مسلما» تعريض بر مشركين است، چون مىفهماند كه ابراهيم تنها تسليم خدا بود، و چون بتپرستان براى او شريكى نمىگرفت.
و همچنين آيات زير كه در آنها كلمه مشركين آمده، با گفتار ما منافاتى ندارد چون در اينها منظور از اين كلمه معناى وصفى و اسمى آن نيست؛ بلكه منظور كسانى است كه گاهگاهى شرك از آنان سر مىزند، و آن آيات اين است:
1) . «مشركين را با همگيشان قتال كنيد.» (توبه / 27)
2) . «مشركين را هر جا يافتيد بكشيد.» (توبه آيه 6"
3) . «و گفتند يهودى و يا مسيحى باشيد، تا راه يافته باشيد، بگو: نه، بلكه بايد به كيش ابراهيم حنيف بود، و او از مشركان نبود.» (بقره / 135)
4) . «ابراهيم يهودى و نصرانى نبود، و ليكن حنيف و مسلم بود، و از مشركين نبود.» (آلعمران / 67)
«وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ، إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ»؛(1)«إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ، وَ الَّذِينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ»؛(2)چون مىدانيم مؤمنين هم كه احياناً گناه مىكنند، در حال گناه در تحت تسلط شيطانند، پس اين شرك شرك مشركين اصطلاحى نيست، شركى است كه بعضى از مؤمنين و؛ بلكه همه آنان سواى افرادى انگشت شمار يعنى اولياى مقرب و عباد صالحين گرفتار آن مىشوند.
پس از اين بيان كه قدرى هم طولانى شد، اين معنا روشن گرديد كه ظاهر آيۀ شريفه كه مىفرمايد: «وَ لا تَنْكِحُوا الْمُشْرِكاتِ» تنها مىخواهد ازدواج با زن و مرد بتپرست را تحريم كند، نه ازدواج با اهل كتاب را.
پس از اينجا فساد گفته بعضى روشن مىشود كه گفتهاند: آيۀ شريفه ناسخ آيه سوره مائده است، كه مىفرمايد: «الْيَوْمَ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ، وَ طَعامُ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ حِلٌّ لَكُمْ، وَ طَعامُكُمْ حِلٌّ لَهُمْ، وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الْمُؤْمِناتِ، وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ»؛(3)و نيز فساد اين گفتار كه گفتهاند: آيه مورد بحث
1) . «اكثر آنان به خدا ايمان نمىآورند مگر آنكه مرتكب شرك هم مىشوند.» (يوسف / 106)
2) . «شيطان تنها بر كسانى تسلط دارد، كه او را دوست مىدارند، و كسانى كه به خدا شرك آورند. (نحل / 100)
3) . امروز ديگر هر چيز پاكيزهاى برايتان حلال شد، و طعام اهل كتاب براى شما، و طعام شما براى آنان، و زنان پارساى مؤمن، و زنان پارسايى كه قبل از شما اهل كتاب بودند، حلال گرديد.» (مائده / 6)
كه مىفرمايد (با زنان مشركه ازدواج نكنيد)، و آيۀ «وَ لا تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوافِرِ»؛(1)ناسخ آيه مائده هستند، و نيز اينكه گفتهاند: آيه سوره مائده ناسخ دو آيه سوره بقره و ممتحنه هستند روشن مىگردد.
و وجه فساد آنها اين است كه آيه سوره بقره به ظاهرش شامل اهل كتاب نمىشود، و آيه سوره مائده تنها شامل اهل كتاب است، پس هيچ منافاتى ميان آن دو نيست، تا بگوئيم آيه سوره بقره ناسخ آيه سوره مائده و يا منسوخ به آن است، و همچنين آيه سوره ممتحنه، هر چند عنوان (زنان كافر) در آن مورد بحث واقع شده، و اين عنوان، هم شامل اهل كتاب مىشود، و هم مشركين، چون كلمه (كافر) اهل كتاب را هم به اينطور شامل مىشود، كه با صدق آن ديگر نام مؤمن برايشان صادق نباشد، به شهادت اينكه فرموده:«مَنْ كانَ عَدُوًّا لِلَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِيلَ وَ مِيكالَ، فَإِنَّ اللَّهَ عَدُوٌّ لِلْكافِرِينَ»؛(2)
الا اينكه ظاهر آيه به بيانى كه در همان سوره خواهد آمد ان شاء اللَّه تعالى اين است كه اگر مردى مسلمان شد، در حالى كه زنى كافر در عقد دارد حرام است كه ديگر به عقد آن زن وقعى بنهد، و خلاصه او را به همسرى خود باقى بگذارد، مگر اينكه او نيز ايمان بياورد آن وقت مرد مىتواند به عقد سابق همسرش اعتبار قائل باشد، و اين معنا هيچ دلالتى بر ازدواج ابتدايى با اهل كتاب ندارد.
و بر فرض كه تسليم شويم، و بگوئيم: دو آيه نامبرده يعنى آيه بقره و آيه ممتحنه دلالت دارد بر حرمت ازدواج ابتدايى با زن اهل كتاب، باز هم ناسخ آيه
مائده نمىشوند، براى اينكه آيه مائده به طورى كه از سياقش برمىآيد در مورد امتنان و تخفيف نازل شده، و چنين موردى قابل نسخ نيست؛ بلكه تخفيفى كه از آن استفاده مىشود حاكم بر تشديدى است كه از آيه بقره فهميده مىشود، پس اگر نسخى در ميان شده باشد، بايد بگوئيم آيه سوره مائده ناسخ است.
علاوه بر اينكه سوره بقره اولين سورهاى است كه بعد از هجرت در مدينه نازل شده، و سوره ممتحنه در مدينه قبل از فتح مكه نازل شده، و سوره مائده آخرين سورهاى است كه بر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نازل گشته، و اين سوره نمىتواند منسوخ واقع شود، چون بعد از آن، آيهاى نازل نشده، و معنا ندارد آيات سورههاى قبل ناسخ آن باشد.
«وَ لَأَمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكَةٍ وَ لَوْ أَعْجَبَتْكُمْ»؛ ظاهراً مراد از امه مؤمنه كنيز باشد، كه در مقابل حره (زن آزاد) است، و مردم در روزگارى كه بردهدارى معمول بود كنيزان را خوار مىشمردند، و از اينكه با آنها ازدواج كنند عارشان مىآمد، و اگر كسى اين كار را مىكرد سرزنشش مىكردند، پس اينكه در آيه كنيز را مقيد به مؤمنه كرد، ولى مشركه را مقيد به حريت نكرد، با اينكه گفتيم مردم كنيز را خوار مىشمردند، و از ازدواج با آنان احتراز داشتند، خود دليل بر اين است كه مىخواهد بفرمايد: زن با ايمان هر چند كه كنيز باشد بهتر است از زن مشرك، و لو آزاد باشد، و داراى حسب و نسب و مال و ساير مزايايى باشد كه عادتا خوشايند انسان است.
بعضى از مفسرين گفتهاند: مراد از كلمه «امة» و همچنين كلمه «عبد» در
جمله بعدى، كنيز و غلام نيست؛ بلكه كنيز خدا و بنده خدا است، ولى اين حرف احتمال بعيدى است.
«وَ لا تُنْكِحُوا الْمُشْرِكِينَ حَتَّى يُؤْمِنُوا، وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكٍ...»؛ گفتار در اين جمله همان گفتارى است كه در جمله قبلى گذشت.
«أُولئِكَ يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ، وَ اللَّهُ يَدْعُوا إِلَى الْجَنَّةِ وَ الْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ...»؛ اين جمله اشاره است به حكمت تحريم آن دو قسم ازدواج، مىفرمايد، مشركين از آنجا كه اعتقاد به باطل دارند راه ضلالت را طى مىكنند، قهرا ملكات رذيله كه باعث جلوه يافتن كفر و فسوق در نظر آدمى است، و انسان را از ديدن طريق حق و حقيقت كور مىكند، در دلهاشان رسوخ مىيابد، به طورى كه گفتار و كردارشان دعوت به شرك مىشود، و به سوى هلاكت راهنمايى مىكند، و بالآخره آدمى را به آتش مىكشاند.
پس مشركين چه زن و چه مردشان به سوى آتش دعوت مىكنند، ولى مؤمنين بر خلاف آن با سلوك راه ايمان و اتصافشان به لباس تقوا انسان را به زبان و عمل به سوى جنت و مغفرت مىخوانند، و به اذن خدا هم مىخوانند، چون خدا اجازهشان داده كه مردم را به سوى ايمان دعوت كنند، و به رستگارى و صلاح كه سرانجامش جنت و مغفرت است راه بنمايانند.
در اين آيه جا داشت بفرمايد: «اولئك يدعون الى النار، و هؤلاء يدعون الى الجنة و المغفرة»؛ آنها به سوى آتش دعوت مىكنند، و مؤمنين به سوى جنت و مغفرت، ولى فرمود و خدا به سوى جنت و مغفرت، و اين بدان جهت بود كه بفهماند مؤمنين در دعوتشان به سوى جنت و مغفرت و؛ بلكه در تمامى شؤون وجودشان
خود را مستقل از پروردگار خود نمىدانند، و خدا را، ولى خود مىدانند، همچنان كه خدا هم فرمود: «وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ».(1)و در آيۀ شريفه وجهى ديگر است، و آن اين است كه بگوئيم: مراد از دعوت خدا به سوى جنت و مغفرت همان حكمى است كه در صدر آيه تشريع كرده، و فرمود: با زنان مشركه ازدواج نكنيد، تا ايمان بياورند...، چون همين نهى مؤمنين از همنشينى و معاشرت با كسى كه معاشرت و نزديك شدن با او، و انس گرفتن با او، جز دورى از خداى سبحان ثمرى ندارد و تحريك مؤمنين به معاشرت با كسى كه نزديكى با او نزديك شدن به خداى سبحان، و يادآورى آيات او، و مراقبت امر و نهى او است، خود دعوتى است از خدا به سوى جنت، و مؤيد اين معنا تذييل آيه است به جمله «وَ يُبَيِّنُ آياتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ»؛ البته ممكن هم هست دعوت را اعم از دعوت اولى و دومى بدانيم، تا آيه شامل هر دو وجه بشود، كه در اين صورت سياق خالى از لطفى مخصوص نخواهد بود.
در مجمعالبيان در ذيل آيه مورد بحث آمده: كه اين آيه درباره مرثد بن ابىمرثد غنوى نازل شده، كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) او را به مكه فرستاد تا عدهاى از مسلمانان را از مكه بياورد، و چون او مردى شجاع و قوى بود، در مكه زنى به نام عناق او را به سوى خود خواند، و مرثد از اين كار امتناع ورزيد، با اينكه در جاهليت دوست هم بودند، عناق گفت، ميل دارى با من ازدواج كنى؟ مرثد گفت: بايد از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اجازه
1) . آلعمران / 68.
بگيرم، و چون به مدينه برگشت: از آن جناب اجازه خواست تا با عناق ازدواج كند (اين آيه نازل شد)(1). اين معنا را سيوطى هم در الدرالمنثور از ابن عباس روايت كرده.
و نيز در الدرالمنثور است كه واحدى در ذيل اين آيه از طريق سدى از ابىمالك از ابن عباس روايت كرده كه گفتۀ آيۀ «وَ لَأَمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكَةٍ» درباره عبد اللَّه بن رواحه نازل شد، كه كنيزى سياه داشت، روزى بر كنيز خود خشم كرد، و او را لطمهاى زد، پس از آنكه خشمش فرو نشست، نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شد، و داستان خود را عرضه داشت، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پرسيد وضع كنيزت چگونه است؟ عرضه داشت روزه مىگيرد، و نماز مىخواند، و وضو را نيكو مىگيرد، و شهادت به وحدانيت خدا و رسالت تو مىدهد، فرمود: اى عبد اللَّه كنيز تو مؤمنه است، عبد اللَّه گفت حال كه او را مؤمنه مىدانى به آن خدايى كه تو را به حق مبعوث فرموده: آزادش مىكنم، و با او ازدواج مىنمايم، و همين كار را كرد، مردم كه اين را شنيدند او را ملامت كردند، (كه تو با كنيزى ازدواج كردى)؟ و اين مردم ازدواج با زنان و مردان مشرك را به خاطر اينكه حسب و نسبى معين دارند دوست مىداشتند، خداى تعالى اين آيه را فرستاد، و در آن فرمود: «كنيز با ايمان بهتر است از زن آزاد مشرك».(2)
و نيز در آن كتاب از مقاتل روايت كرده كه در ذيل جملۀ «وَ لَأَمَةٌ مُؤْمِنَةٌ» گفته است: به ما چنين رسيده كه منظور از امه نامبرده كنيزى از حذيفه بود كه حذيفه او را آزاد كرد و با او ازدواج نمود.(3)
ميان اين روايات كه در شأن نزول آيه وارد شده منافات نيست، چون ممكن است چند نفر با كنيز خود ازدواج كرده باشند، و مورد ملامت واقع شده باشند آن گاه اين آيه در پاسخ همه ايراد كنندگان نازل شده باشد.
البته در اين ميان روايات متعارضهاى هست كه در خصوص جملۀ «وَ لا تَنْكِحُوا الْمُشْرِكاتِ حَتَّى يُؤْمِنَ...» وارد شده مبنى بر اينكه اين جمله ناسخ آيۀ «وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ»، و يا منسوخ آن است، كه ان شاء اللَّه در تفسير سوره مائده از نظر خواننده خواهد گذشت.(1)
وقرآن نیز میفرماید:
«الزَّانی لا يَنْكِحُ إِلاَّ زانِيَةً أَوْ مُشْرِكَةً وَ الزَّانِيَةُ لا يَنْكِحُها إِلاَّ زانٍ أَوْ مُشْرِكٌ وَ حُرِّمَ ذلِكَ عَلَى الْمُؤْمِنينَ»؛(2)«مرد زناكار جز با زن زناكار يا مشرك ازدواج نمىكند؛ و زن زناكار را، جز مرد زناكار يا مشرك، به ازدواج خود درنمىآورد؛ و اين كار بر مؤمنان حرام شده است!»
از آنجا كه در آيه مورد بحث سخن از مجازات زن و مرد زناكار در ميان است، به همين مناسبت سؤالىپيش مىآيد كه ازدواج مشروع با چنين زنان چه حكمى دارد؟ آيه سوم اين سؤال را چنين پاسخ مىگويد: «مرد زناكار جز با زن آلوده دامان يا مشرك و بىايمان ازدواج نمىكند، همانگونه كه زن آلوده دامان جز با مرد زانى يا مشرك پيمان همسرى نمىبندد: «الزَّانِي لا يَنْكِحُ إِلَّا زانِيَةً أَوْ مُشْرِكَةً وَ الزَّانِيَةُ لا يَنْكِحُها إِلَّا زانٍ أَوْ مُشْرِكٌ»؛
«و اين كار بر مؤمنان تحريم شده است»؛ «وَ حُرِّمَ ذلِكَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ».
در اينكه اين آيه بيان يك حكم الهى است، يا خبر از يك قضيه خارجى و طبيعى؟ در ميان مفسران گفتگو است:
بعضى معتقدند آيه تنها يك واقعيت عينى را بيان مىكند كه آلودگان هميشه دنبال آلودگان مىروند، و همجنس با همجنس پرواز مىكند، اما افراد پاك و با ايمان هرگز تن به چنين آلودگیها و انتخاب همسران آلوده نمىدهند، و آن را بر خويشتن تحريم مىكنند، شاهد اين تفسير همان ظاهر آيه است كه به صورت" جمله خبريه" بيان شده.
ولى گروه ديگر معتقدند كه اين جمله بيان يك حكم شرعى و الهى است مخصوصاً مىخواهد مسلمانان را از ازدواج با افراد زناكار باز دارد، چرا كه بيماریهاى اخلاقى همچون بيماریهاى جسمى غالباً واگيردار است.
و از اين گذشته اين كار يك نوع ننگ و عار براى افراد پاك محسوب مىشود.
بهعلاوه فرزندانى كه در چنين دامانهاى لكهدار يا مشكوكى پرورش مىيابند سر نوشت مبهمى دارند.
روى اين جهات اسلام اين كار را منع كرده است.
شاهد اين تفسير جمله «و حُرِّمَ ذلِكَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ» است كه در آن تعبير به تحريم شده.
و شاهد ديگر روايات فراوانى است كه از پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) و ساير پيشوايان معصوم(علیهم السلام) در اين زمينه به ما رسيده و آن را به صورت يك حكم تفسير كردهاند.
حتى بعضى از مفسران بزرگ در شأن نزول آيه چنين نوشتهاند: «مردى از
مسلمانان از پيامبر(صلی الله علیه و آله) اجازه خواست كه با ام مهزول (زنى كه در عصر جاهليت به آلودگى معروف بود و حتى پرچمى براى شناسايى بر در خانه خود نصب كرده بود!) ازدواج كند، آيه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت»(1).
در حديث ديگرى نيز از امام باقر(علیه السلام) و امام صادق(علیه السلام) مىخوانيم: «اين آيه در مورد مردان و زنانى است كه در عصر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آلوده زنا بودند، خداوند مسلمانان را از ازدواج با آنها نهى كرد، و هم اكنون نيز مردم مشمول اين حكمند هر كس مشهور به اين عمل شود، و حد الهى به او جارى گردد، با او ازدواج نكنيد تا توبهاش ثابت شود»(2).
اين نكته نيز لازم به ياد آورى است كه بسيارى از احكام به صورت" جمله خبريه" بيان شده است، و لازم نيست هميشه احكام الهى به صورت جملۀ «امر» و «نهى» باشد.
ضمناً بايد توجه داشت كه عطف «مشركان» بر «زانيان» در واقع براى بيان اهميت مطلب است، يعنى گناه «زنا» همطراز گناه «شرك» است، چرا كه در بعضى از روايات نيز وارد شده كه «شخص زناكار» در آن لحظهاى كه مرتكب اين عمل مىشود از ايمان باز داشته مىشود.
پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) میفرماید:
«لا يزن الزانى حين يزنى و هو مؤمن و لا يسرق السارق حين يسرق و هو مؤمن فانه اذا فعل ذلك خلع عنه الايمان كخلع القميص؛ شخص زناكار به هنگامى كه مرتكب
اين عمل مىشود، مؤمن نيست، و همچنين سارق به هنگامى كه مشغول دزدى است ايمان ندارد، چرا كه به هنگام ارتكاب اين عمل، ايمان را از او بيرون مىآورند همانگونه كه پيراهن را از تن!».(1)
ص: 26 و حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 3، ص: 571.
آنچه در آيه فوق در مورد حد زنا آمده است يك حكم عمومى است كه موارد استثنايى هم دارد از جملۀ«زناى محصن و محصنه» است كه حد آن با تحقق شرائط اعدام است.
منظور از «محصن» مردى است كه همسرى دارد و همسرش در اختيار او است، و «محصنه» به زنى مىگويند كه شوهر دارد و شوهرش نزد او است، هر گاه كسى با داشتن چنين راه مشروعى باز هم مرتكب زنا بشود حد او اعدام مىباشد، شرائط و كيفيت اجراى اين حكم در كتب فقهى مشروحا آمده است.
و نيز زناى با محارم حكم آن اعدام است.
همچنين زناى به عنف و جبر كه حكم آن نيز همين است.
البته در بعضى از موارد علاوه بر مسأله تازيانه، تبعيد و پارهاى ديگر از مجازاتها نيز وجود دارد كه شرح آن را بايد در كتب فقهيه خواند.
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 2،
بدون شك اين عمل منافى عفت از همه كس قبيح است، ولى از زنان زشتتر و قبيحتر است، چرا كه آنها از حجب و حياى بيشترى برخوردارند، و شكستن آن دليل بر تمرد شديدترى است.
از اين گذشته عواقب شوم اين امر گرچه دامنگير هر دو مىشود اما در مورد زنان، عواقب شومش بيشتر است.
اين احتمال نيز وجود دارد كه سر چشمه وسوسه اين كار بيشتر از ناحيه آنها صورت مىگيرد و در بسيارى از موارد عامل اصلى محسوب مىشوند.
مجموع اين جهات سبب شده كه زن آلوده بر مرد آلوده در آيه فوق مقدم داشته شده است.
ولى زنان و مردان پاكدامن و با ايمان از همه اين مسائل بركنارند.
آيه فوق كه به صورت" امر» است وجوب حضور گروهى از مؤمنان را به هنگام اجراى حد زنا مىرساند، ولى ناگفته پيدا است كه قرآن شرط نكرده حتما در ملاء عام اين حكم اجرا شود؛ بلكه بر حسب شرائط و مصالح متفاوت مىگردد حضور سه نفر و بيشتر كافى است، مهم آن است كه قاضى تشخيص دهد حضور چه مقدار از مردم لازم است(1).
فلسفه اين حكم نيز روشن است؛ زيرا همانگونه كه گفتيم اولاً درس عبرتى
1) . جمعى از فقهاء در وجوب حضور گروهى از مؤمنين به هنگام اجراى حد ترديد كردهاند، در حالى كه ظاهر امر وجوب است نه استحباب.
براى همگان است و سبب پاكسازى اجتماع ثانياً شرمسارى مجرم مانع ارتكاب جرم در آينده خواهد شد.
ثالثاً هر گاه اجراى حد در حضور جمعى انجام شود قاضى و مجريان حد متهم به سازش يا اخذ رشوه يا تبعيض و يا شكنجه دادن و مانند آن نخواهند شد.
رابعاً حضور جمعيت مانع از خودكامگى و افراط و زياده روى در اجراى حد مىگردد.
خامسا ممكن است مجرم بعد از اجراى حد به ساختن شايعات و اتهاماتى در مورد قاضى و مجرى حد بپردازد كه حضور جمعيت موضع او را روشن ساخته و جلو فعاليتهاى تخريبى او را در آينده مىگيرد و فوائد ديگر.
از آيه 15 و 16 سوره نساء چنين بر مىآيد كه قبل از نزول حكم سوره نور درباره زناكاران و زنان بد كار اگر محصنه بودهاند مجازات آنها زندان ابد تعيين شده است؛ «فَأَمْسِكُوهُنَّ فِي الْبُيُوتِ حَتَّى يَتَوَفَّاهُنَّ الْمَوْتُ» و در صورتى كه غير محصن بودهاند مجازات آنها ايذاء و آزار بوده است «فَآذُوهُما».
ولى مقدار اين آزار معين نشده است، اما آيه مورد بحث آن را در يكصد تازيانه محدود و معين نموده، بنا بر اين حكم اعدام در مورد محصنه جايگزين زندان ابد، و حكم يكصد تازيانه حد و حدودى براى حكم آزار است.(1)
ص: 306 به بعد.
1) . جهت مطالعۀ بيشتر ر.ک: مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسير نمونه، ج 3،
بدون شك مسائل انسانى و عاطفى ايجاب مىكند كه حد اكثر كوشش به عمل آيد كه هيچ فرد بيگناهى گرفتار كيفر نگردد، و نيز تا آنجا كه احكام الهى اجازه عفو و گذشت را مىدهد عفو و گذشت شود، ولى بعد از ثبوت جرم و مسلم شدن حد بايد قاطعيت به خرج داد و از احساسات كاذب و عواطف دروغين كه براى نظام جامعه زيانبخش است بپرهيزند.
مخصوصاً در آيه مورد بحث تعبير به «فِي دِينِ اللَّهِ» شده، يعنى هنگامى كه حكم، حكم خدا است كسى نمىتواند بر خداوند رحمان و رحيم پيشى گيرد.
در اينجا از غلبه احساسات محبتآميز نهى شده؛ زيرا اكثريت مردم داراى چنين حالتى هستند و احتمال غلبه احساسات محبتآميز بر آنها بيشتر است، ولى نمىتوان انكار كرد كه اقليتى وجود دارند كه طرفدار خشونت بيشترى مىباشند، اين گروه نيز- همانگونه كه سابقا اشاره كرديم- از مسير حكم الهى منحرفند و بايد احساسات خود را كنترل كنند، و بر خداوند پيشى نگيرند كه آن نيز مجازات شديد دارد.
گفتيم ظاهر آيات فوق تحريم ازدواج با زانى و زانيه است، البته اين حكم در روايات اسلامى مقيد به مردان و زنانى شده است كه مشهور به اين عمل بوده و توبه نكردهاند، بنا بر اين اگر مشهور به اين عمل نباشند، يا از اعمال گذشته خود كنارهگيرى كرده و تصميم بر پاكى و عفت گرفته، و اثر توبه خود را نيز عملا نشان دادهاند، ازدواج با آنها شرعا بىمانع است.
اما در صورت دوم به اين دليل است كه عنوان «زانى» و «زانيه" بر آنها صدق نمىكند، حالتى بوده است كه زائل شده، ولى در صورت اول، اين قيد از روايات اسلامى استفاده شده و شأن نزول آيه نيز آن را تأييد مىكند.
در حديث معتبرى از امام صادق(علیه السلام) مىخوانيم كه فقيه معروف «زراره» از آن حضرت پرسيد تفسير آيۀ «الزَّانِي لا يَنْكِحُ إِلَّا زانِيَةً...» چيست؟ امام فرمود:
«هن نساء مشهورات بالزنا و رجال مشهورون بالزنا، قد شهروا بالزنا و عرفوا به، و الناس اليوم بذلك المنزل، فمن اقيم عليه حد الزنا، او شهر بالزنا، لم ينبغ لا حد ان يناكحه حتى يعرف منه توبته؛ اين آيه اشاره به زنان و مردانى است كه مشهور به زنا بوده و به اين عمل زشت شناخته شده بودند، و امروز نيز چنين است، كسى كه حد زنا بر او اجرا شود يا مشهور به اين عمل شنيع گردد سزاوار نيست احدى با او ازدواج كند، تا توبه او ظاهر و شناخته شود.»(1)
اين مضمون در روايات ديگر نيز آمده است.
فكر نمىكنيم عواقب شومى كه به خاطر اين عمل دامان فرد و جامعه را مىگيرد بر كسى مخفى باشد، ولى توضيح مختصرى در اين زمينه لازم است:
پيدايش اين عمل زشت و گسترش آن بدون شك نظام خانواده را در هم مىريزد.
رابطه فرزند و پدر را مبهم و تاريك مىكند.
فرزندان فاقد هويت را كه طبق تجربه تبديل به جنايتكاران خطرناكى مىشوند در جامعه زياد مىكند.
1) . وسائل الشيعه ج 14، ص: 335.
اين عمل ننگين سبب انواع برخوردها و كشمكشها در ميان هوسبازان است.
بهعلاوه بيماریهاى روانى و آميزشى كه از آثار شوم آن است بر كسى پنهان نيست.
كشتن فرزندان، سقط جنين و جناياتى مانند آن از آثار شوم اين عمل مىباشد(1).(2)
زراره از امام صادق(علیه السلام) نقل کرد که حضرت فرمودند:«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ آدَمَ مِنْ طِينٍ ثُمَّ ابْتَدَعَ لَهُ حَوَّاءَ- فَجَعَلَهَا فِي مَوْضِعِ النُّقْرَةِ الَّتِي بَيْنَ وَرِكَيْهِ وَ ذَلِكَ لِكَيْ تَكُونَ الْمَرْأَةُ تَبَعاً لِلرَّجُلِ فَقَالَ آدَمُ يَا رَبِّ مَا هَذَا الْخَلْقُ الْحَسَنُ الَّذِي قَدْ آنَسَنِي قُرْبُهُ وَ النَّظَرُ إِلَيْهِ فَقَالَ اللَّهُ يَا آدَمُ هَذِهِ أَمَتِي حَوَّاءُ- أَ فَتُحِبُّ أَنْ تَكُونَ مَعَكَ تُؤْنِسُكَ وَ تُحَدِّثُكَ وَ تَكُونَ تَبَعاً لِأَمْرِكَ فَقَالَ نَعَمْ يَا رَبِّ وَ لَكَ بِذَلِكَ عَلَيَّ الْحَمْدُ وَ الشُّكْرُ مَا بَقِيتُ فَقَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَاخْطُبْهَا إِلَيَّ فَإِنَّهَا أَمَتِي وَ قَدْ تَصْلُحُ لَكَ أَيْضاً زَوْجَةً لِلشَّهْوَةِ وَ أَلْقَى اللَّهُ عَلَيْهِ الشَّهْوَةَ وَ قَدْ عَلَّمَهُ قَبْلَ ذَلِكَ الْمَعْرِفَةَ بِكُلِّ شَیءٍ فَقَالَ يَا رَبِّ فَإِنِّي أَخْطُبُهَا إِلَيْكَ فَمَا رِضَاكَ لِذَلِكَ فَقَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ رِضَايَ أَنْ تُعَلِّمَهَا مَعَالِمَ دِينِي فَقَالَ ذَلِكَ لَكَ عَلَيَّ يَا رَبِّ إِنْ شِئْتَ ذَلِكَ لِي فَقَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ قَدْ شِئْتُ ذَلِكَ وَ قَدْ زَوَّجْتُكَهَا فَضُمَّهَا إِلَيْكَ؛(3)خداوند متعال آدم را از گل آفرید سپس حواء را خلق نمود و او را در کنار پاهای او قرار داد و این به خاطر این بود که زن تابع مرد است. پس آدم به خداوند عرض
کرد: خدایا، چه موجود مبارک و خوبی را آفریده ای، او بهترین مونس برای من است ونگاه به او چه لذت بخش است. خداوند فرمود: این امه و کنیز من است، آیا دوست داری مونس تو باشد و با تو گفتگو کنی و تابع و مطیع امر تو باشد؟، آدم عرض کرد: بلی ای پروردگار من، اگر چنین شود تا هستم سپاسگذار و شاکر این لطف تو هستم. خداوند فرمود: حواء را از من خواستگاری کن، او امه وکنیز من است و میتواند همسر تو و پاسخگوی امور جنسی باشد چراکه او نیز همانند تو دارای شهوت است و من همه دانستنیهای لازم را به او آموختهام. آدم عرض کرد: خداوندا من حواء را از تو خواستگاری میکنم، آیا رضایت میدهی؟ خداوند فرمود: رضایت من به اینستکه آنچه از دینم به تو آموخته ام به حواء بیاموزی. آدم عرض کرد: بر من است آنچه فرمودی که دین تو را به حواء بیاموزم اگر این امر، خواست توست. خداوند فرمود: منهم خواسته تو را میخواهم و، لذا حواء را به ازدواج تو در میآورم، پس همواره او را همراه داشته باش.»
قرآن کریم میفرماید:
«وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنی سَواءَ السَّبيلِ * وَ لَمَّا وَرَدَ ماءَ مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِنَ النَّاسِ يَسْقُونَ وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَيْنِ تَذُودانِ قالَ ما خَطْبُكُما قالَتا لا نَسْقی حَتَّى يُصْدِرَ الرِّعاءُ وَ أَبُونا شَيْخٌ كَبيرٌ * فَسَقى لَهُما ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِّ فَقالَ رَبِّ إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقيرٌ * فَجاءَتْهُ إِحْداهُما تَمْشی عَلَى اسْتِحْياءٍ قالَتْ إِنَّ أَبی يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ ما سَقَيْتَ لَنا فَلَمَّا جاءَهُ وَ قَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ قالَ لا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمينَ * قالَتْ إِحْداهُما يا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمينُ * قالَ إِنِّي أُريدُ أَنْ أُنْكِحَكَ إِحْدَى ابْنَتَيَّ هاتَيْنِ عَلى أَنْ تَأْجُرَنی ثَمانِيَ
حِجَجٍ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِكَ وَ ما أُريدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحينَ»؛(1)«و هنگامى كه متوجّه جانب مدين شد گفت: اميدوارم پروردگارم مرا به راه راست هدايت كند! و هنگامى كه به (چاه) آب مدين رسيد، گروهى از مردم را در آنجا ديد كه چهارپايان خود را سيراب مىكنند؛ و در كنار آنان دو زن را ديد كه مراقب گوسفندان خويشند (و به چاه نزديك نمىشوند؛ موسى) به آن دو گفت: كار شما چيست؟ (چرا گوسفندان خود را آب نمىدهيد؟!) گفتند: ما آنها را آب نمىدهيم تا چوپانها همگى خارج شوند؛ و پدر ما پير مرد كهنسالى است (و قادر بر اين كارها نيست.)! موسى براى (گوسفندان) آن دو آب كشيد؛ سپس رو به سايه آورد و عرض كرد: پروردگارا! هر خير و نيكى بر من فرستى، به آن نيازمندم! ناگهان يكى از آن دو (زن) به سراغ او آمد در حالى كه با نهايت حيا گام برمىداشت، گفت: «پدرم از تو دعوت مىكند تا مزد آب دادن (به گوسفندان) را كه براى ما انجام دادى به تو بپردازد. هنگامى كه موسى نزد او [شعيب] آمد و سرگذشت خود را شرح داد، گفت: نترس، از قوم ظالم نجات يافتى! يكى از آن دو (دختر) گفت: پدرم! او را استخدام كن؛ زيرا بهترين كسى را كه مىتوانى استخدام كنى آن كسى است كه قوىّ و امين باشد (و او همين مرد است)! (شعيب) گفت: من مىخواهم يكى از اين دو دخترم را به همسرى تو درآورم به اين شرط كه هشت سال براى من كار كنى؛ و اگر آن را تا ده سال افزايش دهى، محبّتى از ناحيه توست؛ من نمىخواهم كار سنگينى بر دوش تو بگذارم؛ و ان شاء اللَّه مرا از صالحان خواهى يافت.»
بيان آيات مربوط به فصل سوم داستان موسى: بيرون شدن از مصر به سوى مدين و ملاقات با شعيب(علیه السلام) و ازدواج با دختر او:
1) . قصص / 22 الی 27.
اين آيات فصل سوم از داستان موسى(علیه السلام) است، در اين داستان بيرون شدنش از مصر به طرف مدين را آورده كه بعد از كشتن قبطى از ترس فرعون رهسپار آنجا شد، و در آنجا با دختر پير مردى كهن سال ازدواج كرد، و در قرآن كريم نام آن پير مرد نيامده، ليكن در روايات امامان اهلبيت(علیهم السلام) و پارهاى از روايات اهل سنت آمده كه او شعيب، پيغمبر مدين بوده.
«وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ»؛ در مجمعالبيان آمده كه كلمۀ «تلقاء» به معناى برابر و مقابل هر چيز است، و نيز گفته مىشود: فلانى اين كار را از تلقاء خود كرد، يعنى از قبل خود و به داعى نفس خود كرد، و كلمۀ «سَواءَ السَّبِيلِ» به معناى وسط راه، و يا راه وسط است(1).
و كلمۀ «مدين» به طورى كه در كتاب مراصد الاطلاع آمده، نام شهرى بوده كه شعيب در آنجا مىزيسته، و اين شهرى بوده در كنار درياى «قلزم» روبروى «تبوك» كه از تبوك تا آنجا شش منزل مسافت بوده، و از تبوك بزرگتر، چاهى هم كه گوسفندان شعيب از آن آب داده مىشد در همانجا بوده(2)
و بعضى(3)
ديگر گفتهاند: «اين شهر در هشت منزلى مصر بوده، و از قلمرو حكومت فرعون خارج بوده، و به همين جهت موسى(علیه السلام) متوجه آنجا شده است».
و معناى آيه اين است كه: وقتى موسى(علیه السلام) بعد از بيرون شدن از مصر متوجه مدين شد، گفت: از پروردگارم اميدوارم كه مرا به راه وسط هدايت كند، و دچار انحراف از آن و ميل به غير آن، نگشته و گمراه نشوم.
از سياق- به طورى كه ملاحظه مىفرماييد- برمىآيد كه آن جناب قصد مدين را داشته، ولى راه را بلد نبوده، از پروردگارش اميد داشته كه او را به راه مدين هدايت كند.
«وَ لَمَّا وَرَدَ ماءَ مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِنَ النَّاسِ يَسْقُونَ...»؛ كلمۀ «تذودان» تثنيه «تذود» است و آن مضارع است از مادۀ «ذود»، كه به معناى حبس و منع است، و مراد از آن، اين است كه: آن دو زن گوسفندان خود را از اينكه به طرف آب بروند، و يا از اينكه با گوسفندان مردم مخلوط شوند، جلوگيرى مىكردند، همچنان كه مراد از كلمۀ «يسقون" آب دادن به گوسفندان و چهارپايان است و كلمۀ «رعاء» به معناى چوپان است، كه كارش چرانيدن گوسفندان مىباشد.
و معناى آيه اين است كه: وقتى موسى به آب «مدين» رسيد، در آنجا جماعتى از مردم را ديد كه داشتند گوسفندان خود را آب مىدادند، و در نزديكى آنها دو نفر زن را ديد كه گوسفندان خود را از اينكه به طرف آب بروند، جلوگيرى مىكردند، موسى از راه استفسار و از اينكه چرا نمىگذارند گوسفندان به طرف آب بيايند و از اينكه چرا مردى همپاى گوسفندان نيست، پرسش كرد، و گفت: «ما خَطْبُكُما؟؛ چه مىكنيد؟» گفتند: ما گوسفندان خود را آب نمىدهيم تا آنكه چوپانها از آب دادن گوسفندان خود فارغ شوند، يعنى ما عادتمان اين طور است، و پدرمان پير مردى سالخورده است، او نمىتواند خودش متصدى آب دادن به گوسفندان باشد، و، لذا ما اين كار را مىكنيم.
«فَسَقى لَهُما ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِّ فَقالَ رَبِّ إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ»؛ موسى(علیه السلام) از گفتار آن دو دختر فهميد كه واپس شدن آن دو از آب دادن گوسفندان، هم به خاطر نوعى تعفف و تحجب آن دو است و هم به خاطر ستم مردم به آن دو، لذا پيش رفت و براى آنان آب كشيد، و گوسفندان ايشان را سيراب كرد.
«ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِّ فَقالَ رَبِّ إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ»؛ يعنى، پس از آب دادن گوسفندان برگشت به طرف سايه، تا استراحت كند، چون حرارت هوا بسيار زياد بود، آن گاه گفت: «پروردگارا من به آنچه از خير به سويم نازل كردهاى محتاجم» و بيشتر مفسرين اين دعا را حمل بر درخواست طعام كردهاند، تا سد جوعش شود، بنا بر اين بهتر آن است كه بگوييم مراد از «ما» در جملۀ «لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ» نيروى بدنى است، كه بتواند با آن اعمال صالح و كارهايى كه موجب رضاى خداست انجام دهد، مانند دفاع از اسرائيلى،و فرار از فرعون به قصد مدين، و آب دادن به گوسفندان شعيب، و «لام» بر سر كلمۀ «ما» به معناى «الى» است.
و اين اظهار فقر و احتياج به نيرويى كه خدا آن را به وى نازل كرده و به افاضه خودش به وى داده، كنايه است از اظهار فقر به طعامى كه آن نيروى نازله و آن موهبت را باقى نگهدارد.
از اين بيان روشن مىشود كه موسى(علیه السلام) در اعمال خود مراقبت شديدى داشته، كه هيچ عملى انجام نمىداده، و حتى ارادهاش را هم نمىكرده، مگر براى رضاى پروردگارش، و به منظور جهاد در راه او، حتى اعمال طبيعىاش را هم به اين
منظور انجام مىداده، غذا را به اين منظور مىخورده كه براى جهاد، و تحصيل رضاى خدا نيرو داشته باشد.
و اين نكته از سراپاى داستان او به چشم مىخورد، چون بعد از زدن قبطى بلافاصله از اينكه نيرويش صرف يارى مظلوم و كشتن ظالمى شده، به عنوان شكرگزارى فرموده: «رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَيَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيراً لِلْمُجْرِمِينَ» و نيز وقتى كه از مصر بيرون آمد از در انزجار از ستم و ستمكار گفت: «رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ» و نيز وقتى كه به راه افتاد از شدت علاقه به راه حق، و ترس از انحراف از آن راه، اظهار اميدوارى كرد كه: «عَسى رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ» و باز وقتى كه گوسفندان شعيب را آب داد، و به طرف سايه رفت از در مسرت از اينكه نيرويى كه خدا به او داده، صرف در راه رضاى خدا شده، و دريغ از اينكه اين نيرو را از كف بدهد، و نخوردن غذا آن را سست كند، گفت: «رَبِّ إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ»، و نيز وقتى كه خود را اجير شعيب(علیه السلام) كرد و دختر او را به عقد درآورد، گفت: «وَ اللَّهُ عَلى ما نَقُولُ وَكِيلٌ»؛ «خدا بر آنچه در اين قرارداد مىگوييم وكيل است».
و اينكه بعضى از مفسرين «لام» در كلمۀ «لما» را لام تعليل گرفتهاند، و نيز اينكه بعضى گفتهاند: مراد از كلمۀ «خير» خير دينى، يعنى نجات از ستمكاران است، بعيد است و سياق، آن را افاده نمىكند.
«فَجاءَتْهُ إِحْداهُما تَمْشِي عَلَى اسْتِحْياءٍ...»؛ ضمير در «احديهما؛ يكى از آن دو» به كلمۀ «امرأتين» برمىگردد، و اگر كلمۀ «استحياء» را نكره، بدون الف و لام- آورد، براى رساندن عظمت آن حالت است، و مراد از اينكه راه رفتنش بر «استحياء» بوده، اين است كه: عفت و نجابت از طرز راه رفتنش پيدا بود، و حرف «ما» در جملۀ
«لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ ما سَقَيْتَ لَنا» مصدريه است، و به جمله چنين معنا مىدهد كه: پدر ما تو را مىخواند تا به تو جزاى آب دادنت به گوسفندان ما را بدهد.
جملۀ «فَلَمَّا جاءَهُ وَ قَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ قالَ لا تَخَفْ...»؛ اشاره دارد به اينكه شعيب در برخورد با موسى(علیه السلام) نخست احوال او را پرسيده، و سپس موسى(علیه السلام) داستان خود را بدو گفت، و شعيب به او تسكين نفس داد به اين كه از شر آنان نجات يافته، چون فرعونيان بر مدين تسلطى نداشتند.
در اين جا استجابت خداوند از آن سه دعايى را كه قبلاً موسى(علیه السلام) كرده بود، كامل شده، چون يكى از درخواستهايش اين بود كه خدا او را از مصر و از شر مردم ستمگر نجاتش دهد، كه شعيب در اين آيه به وى مژده داد كه نجات يافتى، دوم از درخواستهايش اين بود كه اميدوار بود خدا به «سَواءَ السَّبِيلِ» راهنمايىاش كند، كه اين خود به منزله دعايى بود، و وارد" مدين" شد درخواست سومش رزق بود، كه در اينجا شعيب او را دعوت كرد كه مزد آب كشيدنش را به او بدهد، و علاوه بر اين خداوند رزق ده سال او را تأمين كرد، و همسرى به او داد، كه مايه سكونت و آرامش خاطرش باشد.
«قالَتْ إِحْداهُما يا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ»؛ اينكه «استيجار» را بدون قيد ذكر فرموده، اين معنا را مىفهماند كه مراد اين بوده كه موسى(علیه السلام) اجير او شود، در همه حوائج او، و خلاصه قائم مقام خود شعيب باشد، در همه كارهايش، هر چند كه به اقتضاى مقام تنها مسأله چراندن گوسفندان به نظر بيايد.
جملۀ «إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ...» در مقام تعليل براى جملۀ «استاجره»
است، و اين از باب به كار بردن سبب در جاى مسبب است، و تقدير آيه چنين است: «يا ابت استاجره لانه قوى امين، و خير من استاجرت هو القوى الامين؛ اى پدر او را اجير كن كه مردى نيرومند و امين است، و معلوم است كه بهترين اجير آن كسى است كه قوى و امين باشد».
و از اينكه دختر شعيب موسى(علیه السلام) را قوى و امين معرفى كرد، فهميده مىشود كه آن دختر از نحوه عمل موسى(علیه السلام) در آب دادن گوسفندان طرز كارى ديده كه فهميده او مردى نيرومند است، و همچنين از عفتى كه آن جناب در گفتگوى با آن دو دختر از خود نشان داد، و از اينكه غيرتش تحريك شد، و گوسفندان آنان راآب داد، و نيز از طرز به راه افتادن او تا خانه پدرش شعيب چيزهايى ديده كه به عفت و امانت او پى برده است.
از اينجا معلوم مىشود كه: گوينده جملۀ «يا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ...» همان دخترى بوده كه به دستور پدرش رفت و موسى(علیه السلام) را به خانه دعوت كرد، همچنان كه روايات امامان اهلبيت(علیهم السلام) و نيز نظريه جمعى از مفسرين همين را مىگويد.
«قالَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنْكِحَكَ إِحْدَى ابْنَتَيَّ هاتَيْنِ عَلى أَنْ تَأْجُرَنِي ثَمانِيَ حِجَجٍ...»؛ در اين آيه شعيب(علیه السلام) پيشنهادى به موسى(علیه السلام) مىكند، و آن اينكه خود را براى هشت و يا ده سال اجير او كند، در مقابل او هم يكى از دو دختر خود را به همسرى به عقد وى درآورد، البته اين قرارداد عقد قطعى نبوده، به شهادت اينكه شعيب(علیه السلام) معين نكرده كه كدام يك از آن دو همسر وى باشند.
و از جملۀ «إِحْدَى ابْنَتَيَّ هاتَيْنِ»؛ «يكى از اين دو دخترم» برمىآيد كه دختران
در آن هنگام حاضر بودهاند، و معناى جملۀ «عَلى أَنْ تَأْجُرَنِي ثَمانِيَ حِجَجٍ» اين است كه:
مىخواهم يكى از اين دو دخترم را به نكاحت درآورم، در مقابل اينكه تو هم خودت را اجير كنى براى من در مدت هشت سال، و كلمۀ «حجج" جمع حجة است، كه مراد از آن يك سال است، و اينكه سال را حجه خواند به اين عنايت است كه در هر سال يك بار حج بيت الحرام انجام مىشود.
و از همين جا روشن مىگردد كه مسأله حج خانه خدا جزو شريعت ابراهيم(علیه السلام) بوده، و در نزد مردم آن دوره نيز معمول بوده است.
«فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِكَ»؛ يعنى اگر اين هشت سال را به اختيار خودت به ده سال رساندى، كارى است كه خودت زايد بر قرارداد كردهاى، بدون اينكه ملزم بدان باشى.
«وَ ما أُرِيدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ»؛ شعيب(علیه السلام) در اين جمله خبر مىدهد از نحوه كارى كه از او مىخواهد، و مىفرمايد كه من مخدومى صالح هستم، و نمىخواهم تو در خدمتگزارى من خود را به زحمت و مشقت اندازى.
«سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ»؛ يعنى من از صالحين هستم، و ان شاء اللَّه تو هم اين معنا را در من خواهى يافت، پس استثناء (ان شاء اللَّه) مربوط به صلاحيت او فى نفسه نيست؛ بلكه متعلق است به دريافت موسى.(1)
این تعامل مفید وسازنده بحدّی مورد سفارش اسلام قرار گرفته است که فقهاء و مراجع، فتوا به استحباب بلکه استحباب مؤکَّد آن داده اند:
1) . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج16، ص: 33.
فقیه بزرگ مرحوم صاحب جواهر میگوید:
«النكاح مشروع، بل مستحب لمن تاقت و اشتاقت نفسه إليه، من الرجال و النساء كتابا(1)
و سنة (2)
مستفيضة أو متواترة، و إجماعا بقسميه من المسلمين فضلا عن المؤمنين، أو ضرورة من الذهب بل الدين. قال الله تعالى «وَ أَنْكِحُوا الْأَيٰامىٰ مِنْكُمْ وَ الصّٰالِحِينَ مِنْ عِبٰادِكُمْ وَ إِمٰائِكُمْ إِنْ يَكُونُوا فُقَرٰاءَ يُغْنِهِمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِيمٌ»؛(3)
فإن أمر الأولياء شرعا أو عرفا و السادات بانكاح الأيامى أي العزاب من الأحرار مطلقا و خصوص الصالحين من العبيد و الإماء و الترغيب فيه ليس إلا لفضيلة النكاح و رجحانه في نفسه، و كون الإنكاح سببا لوجوده و مؤديا إلى حصوله، فلو لم يكن النكاح مندوبا إليه و لا مرغبا فيه لزم أن يكون مقدمة المباح مندوبة من حيث آنها مقدمة له، و فساده ظاهر، خصوصا مع ملاحظة قوله تعالى «إِنْ يَكُونُوا» إلى آخره. الظاهر في أنه رد لما عسى أن يمنع من النكاح و يزهد الناس فيه من خوف العيلة بأن الله الواسع العليم يغنيهم من فضله، و، لذا قال رسول الله(صلی الله علیه و آله): «اطلبوا الغنا في هذه الآية» وقال(صلی الله علیه و آله) أيضا: «من ترك التزويج مخافة العيلة فقد أساء ظنه بالله، إن الله عز و جل يقول إِنْ يَكُونُوا» إلى آخره.(4)
و روایات ذیل به عنوان نمونه، در اهمیت واستحباب ازدواج وتأکید بر آن ذکر میشود:
امام علی(علیه السلام) فرمودند: «تَزَوَّجُوا فَإِنَّ التَّزْوِيجَ سُنَّةُ رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) فَإِنَّهُ كَانَ
يَقُولُ مَنْ كَانَ يُحِبُّ أَنْ يَتَّبِعَ سُنَّتِيفَإِنَّ مِنْ سُنَّتِيَ التَّزْوِيجَ؛(1)
ازدواج کنید چرا که ازدواج سنت رسول خداست، چون پیامبر خدا همواره میفرمود: کسی که دوست دارد پیرو سنت من باشد بداند که ازدواج از سنتهای من است.»
امام صادق(علیه السلام) فرمودند رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «تَزَوَّجُوا فَإِنِّي مُكَاثِرٌ بِكُمُ الْأُمَمَ غَداً فِي الْقِيَامَةِ حَتَّى إِنَّ السِّقْطَ يَجِیءُ مُحْبَنْطِئاً عَلَى بَابِ الْجَنَّةِ- فَيُقَالُ لَهُ ادْخُلِ الْجَنَّةَ- فَيَقُولُ لَا حَتَّى يَدْخُلَ أَبَوَايَ الْجَنَّةَ قَبْلِی؛(2)ازدواج کنید چون من به کثرت شما امتم در روز قیامت، افتخار میکنم، حتی فرزندانی که از شما سقط میشود در روز قیامت بر درب بهشت منتظر میماند، پس به او گفته میشود وارد بهست شو، وی میگوید وارد نمیشوم تا پدر و مادرم وارد بهشت شوند.»
عبد الحمید میگوید: سکین نخعی که عابد و ترک دنیا و زن و طعام کرده بود از امام صادق(علیه السلام) این روش را سؤال کرد، حضرت پاسخ دادند: «أَمَّا قَوْلُكَ فِي النِّسَاءِ فَقَدْ عَلِمْتَ مَا كَانَ لِرسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) مِنَ النِّسَاءِ وَ أَمَّا قَوْلُكَ فِي الطَّعَامِ فَكَانَ رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) يَأْكُلُ اللَّحْمَ وَ الْعَسَلَ؛(3)اما راجع به زن، پس بنگر که پیامبر(صلی الله علیه و آله) چگونه همسر داری نمود، واما در مورد زندگی وطعام، پس بدان که پیامبر(صلی الله علیه و آله) همواره گوشت و عسل میل میفرمود.»
پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمودند: «مَنْ تَزَوَّجَ أَحْرَزَ نِصْفَ دِينِهِ؛(4)کسیکه ازدواج کند، نصف دین خود را به دست آورده است.»
امام صادق(علیه السلام)(علیه السلام) فرمودند: «رَكْعَتَانِ يُصَلِّيهِمَا الْمُتَزَوِّجُ أَفْضَلُ مِنْ سَبْعِينَ رَكْعَةً يُصَلِّيهَا أَعْزَبُ؛(1)دو رکعت نماز متأهل، برترست از هفتاد رکعت نماز فدی که عزب ومجرد است.»
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) فرمودند: «رُذَالُ مَوْتَاكُمُ الْعُزَّابُ؛(2)
بدترین و رذلترین مردههای شما، عزبها ومجردهای شما هستند.»
آن حضرت(صلی الله علیه و آله) در جاری دیگری فرمودند: «أَكْثَرُ أَهْلِ النَّارِ الْعُزَّابُ؛(3)
بیشترین کسانیکه در آتش جهنم میسوزند، عزبها و مجردها هستند.»
نکتۀ قابل توجه این است که اگر ما عبدیم و خدای متعال که حکیم و اعلم به امور مخلوقاتس هست را باور کردهایم، باید گفته او را به جان بخریم، چرا که او اعلم به همه امور ماست ما آگاه به همه زوایای امور، نیستیم،کما اینکه فرمود:
«وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَليفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فيها مَنْ يُفْسِدُ فيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ»؛(4)«(به خاطر بياور) هنگامى را كه پروردگارت به فرشتگان گفت: من در روى زمين، جانشينى [نمايندهاى] قرار خواهم داد. فرشتگان گفتند: پروردگارا! آيا كسى را در آن قرار مىدهى كه فساد و خونريزى كند؟! (زيرا موجودات زمينى ديگر، كه قبل از اين آدم وجود داشتند نيز، به فساد و خونريزى آلوده شدند. اگر هدف از آفرينش اين انسان، عبادت است،) ما تسبيح و
حمد تو را بهجا مىآوريم، و تو را تقديس مىكنيم. پروردگار فرمود: من حقايقى را مىدانم كه شما نمىدانيد.»
و همچنین اگر نبی مکرم اسلام(صلی الله علیه و آله) را معتقدیم که عالم به صلاح و فلاح امت است واز خود چیزی نمیگوید کما اینکه قرآن میگوید:
«وَ النَّجْمِ إِذا هَوى * ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى * وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى * إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى * عَلَّمَهُ شَديدُ الْقُوى * ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوى * وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلى * ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى * فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى * فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى * ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى * أَ فَتُمارُونَهُ عَلى ما يَرى»؛(1)«سوگند به ستاره هنگامى كه افول مىكند، كه هرگز دوست شما [محمّد(صلی الله علیه و آله)] منحرف نشده و مقصد را گم نكرده است، و هرگز از روىهواى نفس سخن نمىگويد! آنچه مىگويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست! آن كس كه قدرت عظيمى دارد [جبرئيل امين] او را تعليم داده است؛ همان كس كه توانايى فوقالعاده دارد؛ او سلطه يافت... در حالى كه در افق اعلى قرار داشت! سپس نزديكتر و نزديكتر شد... تا آنكه فاصله او (با پيامبر) به اندازه فاصله دو كمان يا كمتر بود؛ در اينجا خداوند آنچه را وحى كردنى بود به بندهاش وحى نمود. قلب (پاك او) در آنچه ديد هرگز دروغ نگفت. آيا با او درباره آنچه (با چشم خود) ديده مجادله مىكنيد؟!»
بنا براین آنچه از ناحیه خداوند متعال در قرآن آمده است ویا توسط پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) وائمه معصومین(علیهم السلام) به ما رسیده است به طور قطع برای ما حجت است ونباید با دانستههای احتمالی وغیر قطعی و با سلائق شخصی، نسبت به آن علوم وحیانی، بیتوجهی شود.
1) . نجم / 1 الی 12.
قرآن کریم در مذمت گمراهانی که از نکاح و ازدواج با زنان پرهیز میکنند وبه لواط وهم جنس بازی روی میآورند میفرماید:
«وَ لُوطاً إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَكُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمينَ * إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ.... وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ مَطَراً فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمينَ»؛(1)«و (به خاطر آوريد) لوط را، هنگامى كه به قوم خود گفت: آيا عمل بسيار زشتى را انجام مىدهيد كه هيچيك از جهانيان، پيش از شما انجام نداده است؟! آيا شما از روى شهوت به سراغ مردان مىرويد، نه زنان؟! شما گروه اسرافكار (و منحرفى) هستيد! و (سپس چنان) بارانى (از سنگ) بر آنها فرستاديم؛ (كه آنها را در هم كوبيد و نابود ساخت.)، پس بنگر سرانجام كار مجرمان چه شد!»
در اين آيات، قرآن، صحنه عبرتانگيز ديگرى از سرگذشت پيامبران را بازگو مىكند و هدف آيات پيشين را تعقيب و تكميل مىنمايد، و آن سرگذشت پيامبر بزرگ خدا «لوط» و قوم او است.
اين ماجرا در چندين سوره قرآن از جمله سوره «هود» و «حجر» و «شعراء» و «انبياء» و «نمل» و «عنكبوت» آمده است.
در اينجا در ضمن پنج آيه، به فشرده گفتگوهاى لوط و قومش اشاره شده
1) . اعراف / 80 و 81 و 84.
است و چنين برمىآيد كه در اين سوره اعراف تنها هدف اين بوده كه عصارهاى از درگيریهاى اين پيامبران و گفتگوهاى آنان با جمعيتهاى سركش، منعكس گردد، ولى شرح كامل سرگذشت آنان به سورههاى ديگر قرآن موكول شده است (ما هم به خواست خداوند مشروح سرگذشت اين جمعيت را در سورۀ هود و حجر خواهيم آورد.
اكنون به تفسير آيات مورد بحث توجه كنيد.
در آيه نخست مىگويد: «بهخاطر بياوريد لوط پيامبر را هنگامى كه به قوم خود گفت: آيا شما عمل زشت و ننگينى انجام مىدهيد كه احدى از جهانيان تاكنون مرتكب آن نشده است؟!» «أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَكُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمِينَ».
اشاره به اينكه اين گناه علاوه بر اينكه خود يك عمل زشت و فوقالعاده ننگين است قبل از شما در هيچ قوم و ملتى سابقه نداشته است، و اين زشتى آن را چند برابر مىكند؛ زيرا پايه غلط و سنت شوم و وسيلهاى براى گناه ديگران در آينده نزديك و دور خواهد بود.
از آيه فوق به خوبى برمىآيد كه اين عمل زشت، از نظر تاريخى به قوم لوط منتهى مىشود كه مردمى بودند ثروتمند و مرفه و شهوتران و هواپرست كه شرح آن را در ذيل سورههايى كه در بالا اشاره كرديم به خواست خدا خواهيم داد.
در آيه بعد گناهى را كه در آيه قبل به طور سربسته ذكر شده بود، تشريح مىكند و مىگويد: «شما ازروى شهوت به سراغ مردان مىرويد، و از زنان صرف نظر مىكنيد»؛ «إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ».
چه انحرافى از اين بدتر و بالاتر كه وسيله توليد نسل را كه آميزش زن و مرد
است و خداوند آن را به طور غريزى در هر انسانى قرار داده، رها كنند، و سراغ «جنس موافق» بروند كارى كه اصولاً بر خلاف فطرت و ساختمان طبيعى جسم و روح انسان و غريزه تحريف نايافته او است و نتيجهاش عقيم ماندن هدف آميزش جنسى است، و به تعبير ديگر، تنها اثرش يك اشباع كاذب جنسى و از بين بردن هدف اصلى يعنى ادامه نسل بشر مىباشد، و در پايان آيه به عنوان تأكيد مىگويد:
«شما جمعيت اسرافكاريد» يعنى از حدود الهى قدم بيرون گذارده و در سنگلاخ انحراف و تجاوز از مرز فطرت سرگردان شدهايد؛ «بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ».
ممكن است اين جمله اشاره به آن باشد كه آنها نه تنها در مورد غريزه جنسى راه اسراف را مىپيمودند؛ بلكه در همه چيز و همه كار گرفتار چنين انحراف و زيادهروى بودند.
جالب توجه اينكه آيه نخست، مطلب را به طور سربسته، و آيه دوم به وضوح بيان مىكند، و اين يكى از فنون بلاغت براى بيان مسائل مهم مىباشد، هر گاه كسى كار بسيار بدى انجام دهد، سرپرست آگاه و بيدارش براى اهميت موضوع به او مىگويد تو گناه بزرگى انجام دادهاى! و هر چه مىگويد: چه كردهام؟ باز مىگويد گناه بزرگى انجام دادهاى! سرانجام پرده از روى آن برداشته و آن را تشريح مىكند، اين طرز بيان فكر طرف را تدريجا آماده مىسازد تا به اهميت عمل خلاف خويش واقف گردد.
در آيه بعد اشاره به جواب لجوجانه و غير منطقى قوم لوط كرده، مىگويد:
آنها هيچگونه جوابى در برابر دعوت اين پيامبر خيرخواه و دلسوز و مصلح نداشتند جز اينكه با خشم و عصبانيت: «گفتند لوط و پيروان او را از شهر خود بيرون
كنيد، گناهشان چيست؟ گناهشان اين است كه مردمى پاكند و گناه نمىكنند!» و نه تنها با ما همصدا نمىشوند؛ بلكه مزاحم ما نيز هستند!؛ «وَ ما كانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَنْ قالُوا أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْيَتِكُمْ إِنَّهُمْ أُناسٌ يَتَطَهَّرُونَ».
و اين جاى تعجب نيست كه يك جمعيت آلوده و گناهكار، افراد پاكدامن را به جرم پاكدامنى از خود برانند، آنها چنين افرادى را مزاحم شهوات خويش مىبينند، و نقاط قوت و افتخار چنين پاكدامنانى در نظر آنها نقطه ضعف و عيب بود!.
اين احتمال نيز در تفسير جملۀ «إِنَّهُمْ أُناسٌ يَتَطَهَّرُونَ» وجود دارد، كه قوم لوط مىخواستند اين پيامبر و پيروانش را متهم به تظاهر و رياكارى كنند، همانطور كه بسيار شنيدهايم و در اشعار خواندهايم كه افراد شرابخوار آلوده افراد پاك را متهم به رياكارى مىكنند، و «خرقه آلوده به شراب خويش» را از «سجاده زاهد» برتر مىشمارند، و اين يك نوع تبرئه كاذب است كه اين آلودگان بدبخت براى خود دست و پا مىكنند.
با توجه به آنچه در سه آيه فوق بيان شد، هر داور منصفى مىتواند حكم محكوميت چنين قوم و ملتى را صادر كند كه در برابر پند و اندرز منطقى و نصيحت و خيرخواهى يك مصلح بزرگ اجتماعى، تنها متوسل به زور و تهديد و تهمت شوند، لذا در آيه بعد خداوند مىفرمايد: «چون كار به اينجا رسيد ما لوط و پيروان واقعى و خاندانش را كه پاكدامن بودند، نجات بخشيديم جز همسرش كه او را در ميان قوم تبهكار رها ساختيم؛ زيرا او هم از نظر عقيده و آئين و مذهب با آنان هماهنگ بود»؛ «فَأَنْجَيْناهُ وَ أَهْلَهُ إِلَّا امْرَأَتَهُ كانَتْ مِنَ الْغابِرِينَ».(1)
1) . «غابر» به كسى مىگويند كه همراهانش بروند و او باقى بماند، همانطور كه خانواده لوط با او رفتند و تنها همسر او در شهر باقى ماند و به سرنوشت گنهكاران گرفتار شد.
بعضى گفتهاند كلمۀ «اهل» گرچه معمولاً به خويشاوندان نزديك گفته مىشود، ولى در آيه بالا به پيروان راستين او نيز اطلاق شده يعنى آنها نيز جزء خانواده او محسوب شدهاند، ولى به طورى كه از آيه 36 سوره ذاريات برمىآيد هيچكس از قوم لوط جز خانواده و كسان نزديك او ايمان نياوردند، بنا بر اين" اهل» در اينجا به همان معنى اصلى يعنى بستگان نزديك است.از آيه 10 سوره تحريم اجمالا استفاده مىشود كه همسر لوط در آغاز زن سربهراهى بود، سپس راه خيانت را پيش گرفت و دشمنان لوط را جرئت بخشيد.
در آخرين آيه اشاره بسيار كوتاه و پر معنى به مجازات شديد و وحشتناك اين قوم كرده مىگويد: «ما بارانى بر آنها فرستاديم»، اما چه بارانى؟! بارانى از سنگ كه آنها را درهم مىكوبيد و نابود مىكرد؛ «وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ مَطَراً».
گرچه در آيه فوق نوع اين باران بيان نشده است اما از ذكر كلمۀ «مطرا» (بارانى) به طور سربسته روشن مىشود كه از بارانهاى معمولى نبوده؛ بلكه بارانى از سنگ بوده چنان كه در آيه 83 سوره هود آمده است.
«اكنون تماشا كن ببين سرانجام كار مجرمان به كجا كشيد»؛ «فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمِينَ».
گرچه روى سخن در اينجا به پيامبر است اما پيدا است كه هدف عبرت گرفتن همه افراد با ايمان مىباشد.
مشروح سرگذشت اين جمعيت و همچنين ضررهاى گوناگون عمل شنيع" لواط و همجنسگرايى» و حكم آن از نظر قوانين اسلام در ذيل آيات سوره هود و حجر بيان خواهد شد.(1)
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج6، ص: 244.
لذا شریعت اسلام و مذهب تشیع در مذمت و تقبیح رفع نیازهای جنسی از طریق حیوانات نیز، احکام سخت وباز دارندهای را بیان فرموده است که در باب احکام و رسالههای عملیه به تفصیل آمده است و امثال روایات ذیل در مذمت این عمل ناپسند، فراوان خواهد بود.
«مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ الرَّجُلِ؛ أَنَّهُ سُئِلَ عَنْ رَجُلٍ نَظَرَ إِلَى رَاعٍ نَزَا عَلَى شَاةٍ قَالَ إِنْ عَرَفَهَا ذَبَحَهَا وَ أَحْرَقَهَا وَ إِنْ لَمْ يَعْرِفْهَا قَسَمَهَا نِصْفَيْنِ ابداً حَتَّى يَقَعَ السَّهْمُ بِهَا فَتُذْبَحُ وَ تُحْرَقُ وَ قَدْ نَجَتْ سَائِرُهَا».(1)
«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) عَنِ الرَّجُلِ يَأْتِي بَهِيمَةً أَوْ شَاةً أَوْ نَاقَةً أَوْ بَقَرَةً فَقَالَ(علیه السلام) عَلَيْهِ أَنْ يُجْلَدَ حَدّاً غَيْرَ الْحَدِّ ثُمَّ يُنْفَى مِنْ بِلَادِهِ إِلَى غَيْرِهَا وَ ذَكَرُوا أَنَّ لَحْمَ تِلْكَ الْبَهِيمَةِ مُحَرَّمٌ وَ لَبَنُهَا.»(2)
«وَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ شَمُّونٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ مِسْمَعٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ(علیه السلام) سُئِلَ عَنِ الْبَهِيمَةِ الَّتِي تُنْكَحُ قَالَ حَرَامٌ لَحْمُهَا وَ لَبَنُهَا».(3)
در این گونه روایات، براثر ارتباط جنسی انسان با حیوان، امام(علیه السلام) دستور میفرمایند:حیوان را از بین ببرند و بعد از مردن، آن را آتش بزنند، چرا که دیگر گوشت و شیر حیوان قابل استفاده نخواهد بود و چه بسا مشکلاتی را از نظر بهداشتی وغیره ایجاد میکند.
و حتی اگر آن حیوان به عنوان مرکب استفاده میشده است، باید از آن مکان به مکان دور دستی برده شود.
و از همه مهمتر اینکه: ترک ازدواج مشروع در جامعه، برخلاف اهدف خلقت و تشکیل جوامع انسانی و تکامل روح و جسم بشر است.
قرآن در بیان هدف از خلقت میفرماید:
«يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَليمٌ خَبيرٌ»؛(1)«اى مردم! ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و شما را تيرهها و قبيلهها قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد؛ (اينها ملاك امتياز نيست،) گرامىترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست؛ خداوند دانا و آگاه است!»
«أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ * فَتَعالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْكَريمِ»؛(2)«آيا گمان كرديد شما را بيهوده آفريدهايم، و به سوى ما باز نمىگرديد؟ پس برتر استخداوندى كه فرمانرواى حقّ است (از اينكه شما را بىهدف آفريده باشد)! معبودى جز او نيست؛ و او پروردگار عرش كريم است!»
«وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ»؛(3)«من جنّ و انس را نيافريدم جز براى اينكه عبادتم كنند (و از اين راه تكامل يابند و به من نزديك شوند)!»
عدالت و قانون، و همچنان احسان و ایثار و از خود گذشتگی، این دو، سهم به سزائی را در تعاملات سازنده ومفید بین انسانها، ایفا میکند.
قرآن کریم میفرماید:
«إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إيتاءِ ذِي الْقُرْبى وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ»؛(1)«خداوند به عدل و احسان و بخشش به نزديكان فرمان مىدهد؛ و از فحشا و منكر و ستم، نهى مىكند؛ خداوند به شما اندرز مىدهد، شايد متذكّر شويد!»
«إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى»؛ خداى سبحان ابتدا آن احكام سهگانه را كه مهمترين حكمى هستند كه اساس اجتماع بشرى با آن استوار است، و از نظر اهميت به ترتيب يكى، پس از ديگرى قرار دارند ذكر فرموده است؛ زيرا از نظر اسلام مهمترين هدفى كه در تعاليمش دنبال شده صلاح مجتمع و اصلاح عموم است، چون هر چند انسانها فرد فردند، و هر فردى براى خود شخصيتى و خير و شرى دارد، و ليكن از نظر طبيعتى كه همه انسانها دارند يعنى طبيعت مدنيت، سعادت هر شخصى مبنى بر صلاح و اصلاح ظرف اجتماعى است كه در آن زندگى مىكند، به طورى كه در ظرف اجتماع فاسد كه از هر سو فساد آن را محاصره كرده باشد رستگارى يك فرد و صالح شدن او بسيار دشوار است، (و يا به تعبير ديگر عادتا محال است).
به همين جهت اسلام در اصلاح اجتماع اهتمامى ورزيده كه هيچ نظام غير
1) . نحل / 90.
اسلامى به پاى آن نمىرسد، منتها درجه جد و جهد را در جعل دستورات و تعاليم دينى حتى در عبادات از نماز و حج و روزه مبذول داشته، تا انسانها را، هم در ذات خود و هم در ظرف اجتماع صالح سازد.
در جملۀ «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ» دستور به عدل و داد مىدهد، و عدل مقابل ظلم است، راغب در مفردات مىگويد: عدالت و معادله لفظى است كه معناى مساوات را اقتضاء مىكند، و به اعتبار اضافه و نسبت، استعمال مىشود، و عدل- به فتحه عين-، و عدل- به كسره عين- از نظر معنا نزديك به هم هستند، چيزى كه هست عدل- به فتحه عين- در جايى استعمال مىشود كه با بصر و حس ديده مىشود، مانند عدل شدن اين كفه ترازو با آن كفهاش يا اين لنگه بار با آن لنگهاش، يا اين عدد از گردو با آن عددش، يا اين مقدار گندم با مقدارى ديگر از آن، پس بنا بر اين مىتوان گفت عدل به معناى تقسيط و تقسيم به طور مساوى است.
اشاره به معنا و اقسام دو گانه عدل (فردى و اجتماعى) و بيان اينكه امر به عدل در «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ» امر به عدالت اجتماعى است:
سپس اضافه كرده كه عدل دو قسم است:
يكى مطلق كه عقل اقتضاى حسن آن را دارد، و در هيچ زمان و عصرى منسوخ نمىشود و بهيچ وجه اعتداء و ظلم شمرده نمىشود، مانند احسان به هر كس كه به تو احسان كرده، و آزار نكردن كسى را كه او از آزار تو خوددارى نموده.
دوم عدلى كه عقل، عدالت بودن آن را تشخيص نداده؛ بلكه به وسيلۀ شرع شناخته مىشود، مانند قصاص و ارش و ديه جنايت، و اصل مال مرتد، كه اين
قسم از عدالت قابل نسخ هست، و در بعضى از زمانها منسوخ مىشود، و به همين جهت قرآن كريم همين عدالت را اعتداء و سيئه خوانده، يك جا فرموده: «فَمَنِ اعْتَدى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ»؛ «پس هر كس به شما تجاوز كرد شما (هم) به او تجاوز كنيد» و جاى ديگر فرموده: «وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها»؛ «جزاى بدى، بدى ديگرى است مثل آن».
و اين نحو از عدالت همان است كه در آيۀ «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ» منظور است، چون عدل به معناى مساوات در تلافى است، اگر خير است خير، و اگر شر است شر، و احسان به معناى اين است كه خيرى را با خيرى بيشتر از آن تلافى كنى، و شرى را به شرى كمتر از آن جواب گويى، اين بود آن مقدار از كلام راغب كه مورد حاجت ما بود.(1)
و اين گفتار با تفصيلى كه داده برگشتش به يك جمله معروف است كه مىگويند:
عدالت ميانه روى و اجتناب از دو سوى افراط و تفريط در هر امرى است، و اين در حقيقت معنا كردن كلمه است به لازمه معناى اصلى؛ زيرا معناى اصلى عدالت اقامه مساوات ميان امور است به اينكه به هر امرى آنچه سزاوار است بدهى تا همه امور مساوى شود، و هر يك در جاى واقعى خود كه مستحق آن است قرار گيرد، پس عدالت در اعتقاد اين است كه به آنچه حق است ايمان آورى، و عدالت در عمل فردى آن است كه كارى كنى كه سعادتت در آن باشد، و كارى كه مايه بدبختى است به خاطر پيروى هواى نفس انجام ندهى، و عدالت در مردم و بين مردم اين است كه هر كسى را در جاى خود كه به حكم عقل و يا شرع و يا عرف
1) . راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، مادۀ «عدل».
مستحق آن است قرار دهى، نيكوكار را به خاطر احسانش احسان كنى، و بدكار را به خاطر بديش عقاب نمايى، و حق مظلوم را از ظالم بستانى و در اجراى قانون تبعيض قائل نشوى. از اينجا روشن مىگردد كه عدالت هميشه مساوى با حسن، و ملازم با آن است، چون ما براى حسن، معنايى جز آنچه طبع بدان ميل كند و به سويش جذب شود قائل نيستيم، و قرار دادن هر چيزى در جايى كه سزاوار آن است از اين جهت كه در جاى خود قرار گرفته چيزى است كه انسان متمايل آن است، و به خوبى آن اعتراف دارد، و اگر احياناً مخالف آن را مرتكب شود عذر خواهى مىكند، و حتى دو نفر از افراد انسان در آن اختلاف نمىكنند، هر چند كه مردم در مصداق آن با هم اختلاف دارند، و خيلى هم اختلاف دارند، و ليكن اين اختلاف ناشى از اختلاف در روش زندگى ايشان است.
و نيز اين معنا روشن مىشود كه راغب در كلام خود اعتداء و سيئه را عدالت خوانده، و اين خالى از مسامحه نيست؛ زيرا اعتداء و سيئهاى كه كيفر اعتداء و سيئه ديگرى است، براى آن ديگرى اعتداء و سيئه است، اما نسبت به كسى كه اينطور كيفرش مىدهد پيمودن راه وسط و ميانهروى و از خصائل پسنديده است، چون او با اين عمل خود ميان خوب و بد فرق گذاشته و هر يك را در جاى خود قرار داده، پس نسبت به او تجاوز و بدى نيست.
پس به هر حال عدالت هر چند كه به دو قسم منقسم مىشود يكى عدالت انسانى فى نفسه و يكى عدالتش نسبت به ديگران، يكى عدالت فردى، يكى عدالت اجتماعى، و نيز هر چند لفظ عدالت مطلق است و شامل هر دو قسم مىشود و ليكن ظاهر سياق آيه اين است كه مراد از عدالت، عدالت اجتماعى است، و
آن عبارت از اين است كه با هر يك از افراد جامعه طورى رفتار شود كه مستحق آن است و در جايى جاى داده شود كه سزاوار آن است، و اين خصلتى اجتماعى است كه فرد فرد مكلفين مأمور به انجام آنند، به اين معنا كه خداى سبحان دستور مىدهد هر يك از افراد اجتماع عدالت را بياورد، و لازمه آن اين مىشود كه امر متعلق به مجموع نيز بوده باشد، پس هم فرد فرد مأمور به اقامه اين حكمند، و هم جامعه كه حكومت عهدهدار زمام آن است.
امر به احسان در «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ» احسان نسبت به ديگران است و امر به «إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى»، «امر به احسان به خويشاوندان است.
و در اينكه فرمود: «و الاحسان» آنچه درباره عدل گفته شد مىآيد، يعنى مقصود از احسان هم احسان به غير است نه اينكه فرد كار را نيكو كند؛ بلكه خير و نفع را به ديگران برساند، آنهم نه بر سبيل مجازات وتلافى؛ بلكه همانطور كه گفتيم به اينكه خير ديگران را با خير بيشترى تلافى كند، و شر آنان را با شر كمترى مجازات كند، و نيز ابتداء و تبرعا به ديگران خير برساند.
و احسان صرفنظر از اينكه مايه اصلاح مسكينان و بيچارگان و درماندگان است، و علاوه بر اينكه انتشار دادن رحمت و ايجاد محبت است، همچنين آثار نيك ديگرى دارد كه به خود نيكوكار برمىگردد، چون باعث مىشود ثروت در اجتماع به گردش در آيد، و امنيت عمومى و سلامتى پديد آيد، و تحبيب قلوب شود.
«وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى»؛ يعنى دادن مال به خويشاوندان كه خود يكى از افراد احسان است، و اگر خصوص آن را بعد از ذكر عموم احسان ذكر نمود براى اين بود
كه بر مزيد عنايت به اصلاح اين مجتمع كوچك خاندان دلالت كند؛ زيرا تشكيل صحيح اين مجتمع كوچك است كه باعث اصلاح مجتمع مدنى بزرگ مىشود، همچنان كه مجتمع ازدواج يعنى تشكيل خانواده، مجتمعى كوچكتر از مجتمع خاندان و دودمان است، و سببى است مقدم بر آن، و مايه به وجود آمدن آن.
بنا بر اين، جوامع بزرگ بشرى در آغاز از جوامع خانهاى كه گره آن ازدواج است تشكيل مىشود، سپس بعد از گسترش توالد و تناسل و توسعه افراد خانواده رفته رفته جامعهاى بزرگتر تشكيل مىشود به نام قبيله و عشيره و دودمان، و همچنين اين اجتماع رو به كثرت و تزايد مىگذارد تا به صورت امتى عظيم در آيد، پس مراد از «ذِي الْقُرْبى» فرد نيست؛ بلكه جنس خويشاوند است، و اين خود عنوانى است عام كه- به طورى كه گفتهاند(1)-
شامل تمامى خويشاوندان مىشود.
و در تفسيرى(2)
كه از ائمه اهلبيت(علیهم السلام) رسيده آمده است كه مراد از «ذِي الْقُرْبى»، امام از قرابت رسول اللَّه است.
و مراد از «ايتاء»، دادن خمس است كه خداى تعالى آن را واجب كرده و فرموده
«وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ...»؛(3)و تفسير آن گذشت.
و شايد تعبير به مفرد در ذىالقربى با اينكه در آيۀ «وَ إِذا حَضَرَ الْقِسْمَةَ أُولُوا
الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينُ»؛(1)و آيۀ «وَ آتَى الْمالَ عَلى حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينَ»؛(2)جمع آورده مؤيد اين روايت باشد.
و احتمال اينكه مقصود از آن مفرد كه در آيه خمس است جنس ذىالقربى است احتمالى است بعيد؛ زيرا اگر چنين بود جا داشت «يتامى» و «مساكين» را هم مفرد بياورد؛ زيرا نكته خاصى در ذىالقربى نبود كه آن را مفرد بياورد و جنس را اراده كند، ولى بقيه را جمع بياورد.
علاوه بر اين، در آيه قرينه روشنى نيست بر اينكه مراد از ايتاء، احسان آنهم مطلق احسان باشد (و خدا داناتر است).
«وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ»؛ راغب در مفردات گفته است: كلمه فحش و فحشاء و فاحشه به معناى كردار و گفتار زشتى است كه زشتيش بزرگ باشد. و بعيد نيست كه اصل در معناى آن خروج از حد در كار غير سزاوار باشد، و، لذا گفته مىشود: غبن فاحش يعنى بيش از حد تحمل مغبون شدن(3).
و معناى منكر، آن كارى است كه مردم در جامعه خود آن را نشناسند، يعنى در جامعه متروك باشد، حال يا به خاطر زشتيش و يا به خاطر اينكه جرم و گناه است، مانند عمل مواقعه و يا كشف عورت در انظار مردم، آنهم در جوامع اسلامى.
و كلمۀ «بغى» در اصل به معناى طلب است، ولى چون زياد در طلب
حق ديگران با زور و تعدى استعمال شده، لذا فعلاً از اين كلمه معناى استعلاء و استكبار و گردنكلفتى نسبت به ديگران و ظلم و تعدى نسبت به آنان فهميده مىشود، و چه بسا كه به معناى زنا هم به كار برود، ليكن در آيه مورد بحث معناى تعدى و ظلمبر غير است.
اين سه عنوان يعنى فحشاء و منكر و بغى هر چند از نظر مصداق غالباً يكى هستند، مثلاً هر كارى كه فحشاء باشد غالباً منكر هم هست، و هر كارى كه بغى باشد، غالباً فحشاء و منكر نيز هست، ليكن نهى در آيه متعلق به آنها شده به خاطر عنوانى كه دارند، چون وقوع اعمالى كه يكى از اين سه عنوان را دارد در مجتمع باعث شكاف عميق ميان اعمال اجتماعى صادره از اهل آن اجتماع مىشود، و اعمال اجتماع از هم پاشيده شده نيروها هدر مىرود و آن التيام و وحدت عمل از هم گسيخته گشته، نظام فاسد، و مجتمع دچار انحلال مىشود، هر چند كه در ظاهر و صورت بهپا ايستاده باشد، و وقتى نظام از هم پاشيده شد هلاك سعادت افراد حتمى است.
پس نهى از فحشاء و منكر و بغى، امرى است در معنا به اتحاد مجتمع، تا اجزاى يكديگر را از خود بدانند، و اعمال افراد همه يك نواخت باشد، بعضى بر بعضى ديگر استعلاء نكند، و دست ستم به سوى يكديگر دراز نكنند، از يكديگر جز خوبى يعنى عملى كه آن را مىشناسند نبينند، در اين هنگام است كه رحمت در آنان جايگير گشته همه به هم محبت و الفت مىورزند، و نيرو و شدت يك
جا متمركز مىشود خشم و عداوت و نفرت و هر خصلت بدى كه منجر به تفرقه و هلاكت شود از ميانشان رخت بر مىبندد.
خداى سبحان اين آيه را با جملۀ «يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ» ختم فرمود كه معنايش اين مىشود كه تا متذكر شويد و بدانيد آنچه خدا شما را بدان مىخواند مايه حيات و سعادت شما است.(1)
در تعقيب آيه گذشته كه قرآن را بيانگر همه چيز مىشمرد، در اين آيات، نمونهاى از جامعترين تعليمات اسلام در زمينه مسائل اجتماعى، و انسانى و اخلاقى بيان شده است.
در نخستين آيه به شش اصل مهم كه سه اصل، جنبه مثبت و مأمور به، و سه اصل جنبه منفى و منهى عنه دارد، ديده مىشود.
در آغاز مىگويد: «خداوند فرمان به عدل و احسان مىدهد و (همچنين) بخشش به نزديكان»؛ «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى».
چه قانونى از «عدل» وسيعتر و گيراتر و جامعتر تصور مىشود؟ عدل همان قانونى است كه تمام نظام هستى بر محور آن مىگردد، آسمانها و زمين و همه موجودات با عدالت بر پا هستند (بالعدل قامت السماوات و الارض).
جامعه انسانى كه گوشه كوچكى از اين عالم پهناور است نيز نمىتواند از اين قانون عالم شمول، بر كنار باشد، و بدون عدل به حيات سالم خود ادامه دهد.
1) . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج12، ص: 477.
مىدانيم عدل به معنى واقعى كلمه آنست كه هر چيزى در جاى خود باشد، بنا بر اين هر گونه انحراف، افراط، تفريط، تجاوز از حد، تجاوز به حقوق ديگران بر خلاف اصل عدل است.
يك انسان سالم كسى است كه تمام دستگاههاى بدن او هر يك كار خودش را بدون كم و زياد انجام دهد، اما به محض اينكه يك يا چند دستگاه در انجام وظيفه كوتاهى كرد يا در مسير تجاوز گام نهاد، فورا آثار اختلال در تمام بدن نمايان مىشود، و بيمارى حتمى است.
كل جامعه انسانى نيز همانند بدن يك انسان است، كه بدون رعايت اصل عدالت بيمار خواهد بود.
اما از آنجا كه عدالت با همه قدرت و شكوه و تأثير عميقش در مواقع بحرانى و استثنايى به تنهايى كارساز نيست، بلافاصله دستور به احسان را پشت سر آن مىآورد.
به تعبير روشنتر در طول زندگى انسانها مواقع حساسى پيش مىآيد كه حل مشكلات به كمك اصل عدالت به تنهايى امكان پذير نيست؛ بلكه نياز به ايثار و گذشت و فداكارى دارد، كه با استفاده از اصل" احسان" بايد تحقق يابد.
فى المثل دشمن غدارى به جامعهاى حمله كرده است، و يا طوفان و سيل و زلزله، بخشى از كشورى راويران نموده، اگر مردم در چنين شرائطى بخواهند در انتظار آن بنشينند كه مثلاً مالياتهاى عادلانه و ساير قوانين عادى، مشكل را حل كند، امكان پذير نيست، اينجاست كه بايد همه كسانى كه داراى امكانات بيشتر از نظر نيروى فكرى و جسمانى و مالى هستند، دست به فداكارى بزنند، و تا آنجا كه در
قدرت دارند، ايثار كنند، و گرنه دشمن جبار ممكن است كل جامعه آنها را از بين ببرد و يا حوادث دردناك طبيعى، جمع كثيرى را به كلى فلج كند.
اتفاقاً اين دو اصل در سازمان بدن يك انسان نيز به طور طبيعى حكومت مىكند، در حال عادى تمام دستگاههاى بدن نسبت به يكديگر خدمت متقابل دارند و هر عضوى براى كل بدن كار مىكند و از خدمات اعضاى ديگر نيز بهرهمند است (اين همان اصل عدالت است).
ولى گاه عضوى مجروح مىشود و توان متقابل را از دست مىدهد، آيا ممكن است در اين حال، بقيه اعضاء او را به دست فراموشى بسپارند، به خاطر اينكه از كار افتاده است؟ آيا ممكن است دست از حمايت و تغذيه عضو مجروح بردارند؟ مسلماً نه (و اين همان احسان است).
در كل جامعه انسانى نيز اين دو حالت بايد حاكم باشد و گرنه جامعه سالمى نيست.
در اخبار اسلامى و همچنين گفتار مفسران در فرق ميان اين دو يعنى عدل و احسان بيانات مختلفى ديده مىشود كه شايد غالباً به آنچه در بالا گفتيم باز مىگردد.
در حديثى از على(علیه السلام) مىخوانيم:
«العدل الانصاف، و الاحسان التفضل؛ عدل آنست كه حق مردم را به آنها برسانى، و احسان آن است كه بر آنها تفضل كنى.»(1)
اين همان است كه در بالا اشاره شد.
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، كلمات قصار، جمله 231.
بعضى گفتهاند عدل، اداء واجبات و احسان انجام مستحبات است.
بعضى ديگر گفتهاند عدل، توحيد است، و احسان اداء واجبات (طبق اين تفسير عدل به اعتقاد اشاره مىكند و احسان به عمل).
بعضى گفتهاند عدالت، هماهنگى ظاهر و باطن است، و احسان آن است كه باطن انسان از ظاهر او بهتر باشد.
بعضى ديگر عدالت را مربوط به جنبههاى عملى دانستهاند و احسان را مربوط به گفتار:
ولى همانگونه كه گفتيم بعضى از اين تفسيرها با تفسيرى كه در بالا آورديم هماهنگ است و بعضى ديگر نيز منافات با آن ندارد و قابل جمع:
اما مسأله نيكى به نزديكان (إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى) در واقع بخشى از مسأله احسان است با اين تفاوت كه احسان در كل جامعه است، «وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى» در خصوص خويشاوندان و بستگان كه جامعه كوچك محسوب مىشود، و با توجه به اينكه جامعه بزرگ از جامعه كوچكتر يعنى جامعه فاميلى تركيب شده، هر گاه، اين واحدهاى كوچكتر از انسجام بيشترى برخوردار گردند، اثر آن در كل جامعه ظاهر مىشود، و در واقع وظائف و مسئوليتها به صورت صحيحى در ميان مردم تقسيم مىگردد، چرا كه هر گروه در درجه اول به ضعفاى بستگان خود مىپردازد، و از اين طريق همه اين گونه اشخاص زير پوشش حمايت نزديكان خود قرار مىگيرند.
در بعضى از احاديث اسلامى مىخوانيم كه منظور از ذىالقربى، نزديكان پيامبر يعنى امامان اهلبيتند، و منظور از «إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى»، اداء خمس مىباشد.
اين تفسير هرگز نمىخواهد مفهوم آيه را محدود كند؛ بلكه هيچ مانعى ندارد
آيه به مفهوم وسيعش باقى باشد و اين قسمت نيز يكى از مصاديق روشن آن مفهوم عام محسوب گردد.
بلكه اگر ما «ذىالقربى» را به معنى مطلق نزديكان اعم از نزديكان در فاميل و نسب و يا نزديكان ديگر بدانيم، آيه مفهوم وسيعترى پيدا مىكند كه حتى همسايگان و دوستان و مانند آن را شامل مىشود (هر چند معروف در معنى ذىالقربى، خويشاوندان است) مسأله كمك به جامعههاى كوچك (يعنى بستگان و خويشاوندان) از آن نظر كه از پشتوانه عاطفى نيرومندى برخوردار است، از ضمانت اجرايى بيشترى بهرهمند خواهد بود.
بعد از تكميل اين سه اصل مثبت به سه اصل منفى و منهى مىپردازد و مىگويد: «خداوند از فحشاء و منكر و بغى، نهى مىكند»؛ «وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْی».پيرامون اين تعبيرات سه گانه «فحشاء»، «منكر» و «بغى» نيز مفسران سخن بسيار گفتهاند، اما آنچه مناسبتر با معنى لغوى و قرينه مقابله اين صفات با يكديگر به نظر مىرسد آنست كه «فحشاء» اشاره به گناهان پنهانى" منكر" اشاره به گناهان آشكار، و بغى، هر گونه تجاوز از حق خويش و ظلم و خود برتربينى نسبت به ديگران است.
بعضى از مفسران(1)
گفتهاند: سرچشمه انحرافات اخلاقى، سه قوه است:
قوه شهوانى و غضبى و نيروى وهمى شيطانى.
1) . فخر رازى، محمد بن عمر، التفسیر الکبیر، ج 20، ص: 104.
اما قوه شهوانى، انسان را به لذتگيرى هر چه بيشتر مىخواند، و غرق در «فحشاء» و زشتیها مىكند.
قوه غضبيه، انسان را به انجام «منكرات» و آزار مردم وا مىدارد.
اما قوه وهميه شيطانيه، حس برترىطلبى و رياست خواهى و انحصار جويى و «تجاوز به حقوق ديگران» را در انسان زنده مىكند و او را به اين اعمال وا مىدارد.
خداوند با تعبيرهاى سه گانه فوق نسبت به طغيان اين غرائز، هشدار داده و با يك بيان جامع كه همه انحرافات اخلاقى را در بر مىگيرد به راه حق، هدايت نموده است.
و در پايان آيه، به عنوان تأكيد مجدد روى تمام اين اصول ششگانه مىفرمايد: «خداوند به شما اندرز مىدهد شايد متذكر شويد»؛ «يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ».
جامعترين آيات خير و شر جاذبه محتواى اين آيه و طرز بيان آن چنان است كه در روايتى مىخوانيم، «عثمان بن مظعون» كه از صحابه معروف پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) است مىگويد:
«من در آغاز، اسلام را تنها به طور ظاهرى پذيرفته بودم نه با قلب و جان، دليل آن هم اين بود كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) كرارا پيشنهاد اسلام به من كرد و من هم از روى حيا پذيرفتم، اين وضع هم چنان ادامه يافت تا اينكه روزى خدمتش بودم، ديدم سخت در انديشه فرو رفته است ناگهان چشم خود را به طرف آسمان دوخت، گويى پيامى را دريافت مىدارد، وقتى به حال عادى بازگشت از ماجرا پرسيدم، فرمود: آرى هنگامى كه با شما سخن مىگفتم ناگهان جبرئيل را مشاهده كردم كه اين آيه را براى من آورد: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى...»؛ پيامبر(صلی الله علیه و آله) آيه
را تا آخر براى من خواند، چنان محتواى آيه در قلب من اثر گذاشت كه از همان ساعت اسلام در جان من نشست، من به سراغ ابوطالب عموى پيامبر(صلی الله علیه و آله) آمدم و جريان را به او خبر دادم، فرمود:
اى طايفه قريش از محمد(صلی الله علیه و آله) پيروى كنيد كه هدايت خواهيد شد؛ زيرا او شما را جز به مكارم اخلاق دعوت نمىكند، سپس به سراغ «وليد بن مغيره» (دانشمند معروف عرب و يكى از سران شرك) آمدم و همين آيه را بر او خواندم، او گفت اگر اين سخن از خود محمد(صلی الله علیه و آله) است بسيار خوب گفته و اگر از پروردگار او است باز هم بسيار خوب است.(1)
در حديث ديگرى مىخوانيم كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) اين آيه را براى وليد بن مغيره خواند، وليد گفت: فرزند برادر(2)
دو باره بخوان، پيامبر(صلی الله علیه و آله) تكرار كرد، وليد گفت: ان له لحلاوة، و ان عليه لطلاوة، و ان اعلاه لمثمر، و ان اسفله لمغدق، و ما هو قول البشر؛ شيرينى خاصى دارد و زيبايى و درخشندگى مخصوصى، شاخههايش پر بار، و ريشههايش پر بركت است، و اين گفتار بشر نيست.»(3)
در حديث ديگر از پيامبر(صلی الله علیه و آله) مىخوانيم: «جماع التقوى فى قوله تعالى إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ؛ مجموعه تقوا در اين گفتار خدا است، كه مىفرمايد: خداوند به عدل و احسان فرمان مىدهد.»(4)
از احاديث بالا و احاديث متعدد ديگر به خوبى استفاده مىشود كه آيه فوق
به عنوان يك دستور العمل كلى اسلامى و يكى از مواد قانون اساسى اسلام و منشور جهانى آن، همواره مورد توجه مسلمانان بوده است، تا آنجا كه طبق حديثى، هر گاه امام باقر(علیه السلام) نماز جمعه مىخواند آخرين سخنش در خطبه نماز همين آيه بود و به دنبال آن چنين دعا مىكرد:
«اللهم اجعلنا ممن يَذَّكَّرُ فَتَنْفَعَهُ الذِّكْرى؛ خداوندا ما را از كسانى قرار ده كه اندرزها را مىشنوند و به حالشانمفيد است" سپس از منبر فرود مىآمد.»(1)
احياى اصول سهگانه عدل و احسان (وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى) و مبارزه با انحرافات سهگانه فحشاء و منكر و بغى در سطح جهانى، كافى است كه دنيايى آباد و آرام و خالى از هر گونه بدبختى و فساد بسازد، و اگر از ابن مسعود صحابى معروف نقل شده كه «اين آيه جامعترين آيات خير و شر در قرآنست» به همين دليل است.
محتواى آيه فوق ما را به ياد حديث تكان دهندهاى از پيامبر(صلی الله علیه و آله) مىاندازد كه فرمود:
«صنفان من امتى اذا صلحا صلحت امتى و اذا فسدا فسدت امتى؛ دو گروه از امت منند كه اگر اصلاح شوند امت من اصلاح مىشوند و اگر فاسد شوند امت من فاسد مىشوند».
عرض كردند اى رسول خدا اين دو گروه كيانند؟ فرمود: «الفقهاء و الامراء؛ دانشمندان و زمامداران!»
مرحوم «محدث قمى» در «سفينة البحار» بعد از نقل اين حديث، حديث مناسب ديگرى از پيامبر(صلی الله علیه و آله) نقل مىكند:
1) . همان، ج 3، ص: 77.
«قال تكلم النار يوم القيامة ثلاثة: اميرا، و قاريا، و ذا ثروة من المال، فيقول للامير يا من وهب اللَّه له سلطانا فلم يعدل، فتزدرده كما تزدرد الطير حب السمسم، و تقول للقارى يا من تزين للناس و بارز اللَّه بالمعاصى فتزدرده، و تقول للغنى يا من وهب اللَّه له دنيا كثيرة واسعة فيضا و سأله الحقير اليسير قرضا فابى الا بخلا فتزدرده؛ در روز رستاخيز آتش دوزخ با سه گروه سخن مىگويد، زمامداران، دانشمندان و ثروتمندان؛ به زمامداران مىگويد اى كسانى كه خدا به شما قدرت داد اما اصول عدالت را به كار نبستيد، و در اين هنگام آتش آنها را مىبلعد همانگونه كه پرندگان دانه كنجد را! و به دانشمند مىگويد اى كسى كه ظاهر خود را براى مردم زيبا ساختى، اما به معصيت خدا پرداختى، سپس او را مىبلعد؛ و به ثروتمند مىگويد اى كسى كه خداوند به تو امكانات وسيعى بخشيد و از تو خواست مختصرى از آن را انفاق كنى اما تو بخل كردى سپس او را نيز مىبلعد.»(1)
در زمينه عدالت كه يك ركن بسيار مهم اسلامى است در ذيل آيه 8 سوره مائده بحث مشروحى آورديم.(2)
استاد بزرگوارم که از مراجع عظام این زمان هستند میفرمودند:
عدل در این آیه بمعنای رعایت قانون ومقررات است، لذا براساس این آیه، زن وشوهر با رعایت تنها مقررات وقوانین زنا شوئی وبدون احسان وانصاف وایثار واز خود گذشتگی، هر گز نمیتوانند یک زندگی مشترک سالم وبا نشاط ونورانی داشته باشند، سپس استاد خاطره تلخی را از استاد خود مرحوم آیت الله حائری یزدی (مؤسس حوزه علمیه قم) به شرح ذیل نقل کردند:
مرحوم آیت الله حائری فرموده بودند:گاهی انسان از شمر بدتر میشود، ایشان گفته بودند زمانی که به قم نیامده بودم با فردی مواجه شدم که در صف اول نماز جماعت حاضر میشد، اما در یک مسأله زناشوئی، بگونه عمل کرد که موجب جوان مرگ شدن یک دختر و پسر جوان شد، ووقتی به وی متذکر شدم،گفت:من طبق قانون عمل کردم، ایشان فرموده بودند:به نظر من این افراد از شمر بدترند.(1)
قرآن میفرماید:
«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامينَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلى أَلاَّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ»؛(2)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! همواره براى خدا قيام كنيد، و از روى عدالت، گواهى دهيد! دشمنى با جمعيّتى، شما را به گناه و ترك عدالت نكشاند! عدالت كنيد، كه به پرهيزگارى نزديكتر است! و از (معصيت) خدا بپرهيزيد، كه از آنچه انجام مىدهيد، با خبر است!»
اين آيه دعوت به قيام به عدالت مىكند و نخست خطاب به افراد با ايمان كرده و میگويد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد همواره قيام براى خدا كنيد و به حق و عدالت گواهى دهيد»؛ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُواقَوَّامِينَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ».
سپس به يكى از عوامل انحراف از عدالت اشاره نموده، به مسلمانان چنين
هشدار مىدهد كه: «نبايد كينهها و عداوتهاى قومى و تصفيه حسابهاى شخصى مانع از اجراى عدالت و موجب تجاوز به حقوق ديگران گردد؛ زيرا عدالت از همه اينها بالاتر است»؛ «وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلى أَلَّا تَعْدِلُوا».
بار ديگر به خاطر اهميت موضوع روى مسأله عدالت تكيه كرده، مىفرمايد: «عدالت پيشه كنيد كه بپرهيزگارى نزديكتر است»؛ «اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى».
و از آنجا كه عدالت مهمترين ركن تقوا و پرهيزگارى است، براى سومين بار به عنوان تأكيد اضافه مىكند «از خدا بپرهيزيد؛ زيرا خداوند از تمام اعمال شما آگاه است»؛ «وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ».
تفاوتى كه ميان اين آيه و آيهاى كه در سورۀ نساء آمده است از چند جهت مىباشد:
نخست اينكه در آيه نساء، دعوت به قيام به عدالت و گواهى دادن براى خدا شده، اما در اينجا دعوت به قيام براى خدا شده و گواهى دادن به حق و عدالت، و شايد اين تفاوت به خاطر آن باشد كه در آيه نساء، هدف اين بوده كه گواهىها براى خدا باشد نه براى بستگان و خويشاوندان و نزديكان، اما در اينجا چون سخن از دشمنان در ميان بوده تعبير به گواهى به عدالت و قسط شده يعنى نه به ظلم و ستم.
ديگر اينكه در سورۀ نساء اشاره به يكى از عوامل انحراف از عدالت شده و در اينجا اشاره به عامل ديگرى، در آنجا حب افراطى بىدليل، و در اينجا بغض افراطى بىجهت، ولى هر دو در موضوع پيروى از هوا و هوس كه در سورۀ نساء با جملۀ «فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوى أَنْ تَعْدِلُوا» آمده است جمعند؛ بلكه پيروى از هوا سرچشمه وسيعترى براى ظلم و ستم است؛ زيرا گاهى ظلم و ستم به خاطر هوا
پرستى و حفظ منافع شخصى است نه به خاطر حب و بغض ديگران، بنا بر اين ريشه واقعى انحراف از عدالت همان پيروى از هوا است كه در گفتار پيامبر(صلی الله علیه و آله) و امير مؤمنان(علیه السلام) چنين آمده است: «اما اتباع الهوى فيسد عن الحق؛ هوا پرستى شما را از حق باز مىدارد.»(1)
كمتر مسألهاى است كه در اسلام به اهميت عدالت باشد؛ زيرا مسأله «عدل» همانند مسأله «توحيد» در تمام اصول و فروع اسلام ريشه دوانده، يعنى همانطور كه هيچيك از مسائل عقيدهاى و عملى، فردى و اجتماعى، اخلاقى و حقوقى، از حقيقت توحيد و يگانگى جدا نيست، همچنين هيچيك از آنها را خالى از روح «عدل» نخواهيم يافت.
بنا بر اين جاى تعجب نيست كه «عدل» به عنوان يكى از اصول مذهب و يكى از زير بناهاى فكرى مسلمانان شناخته شود، گر چه عدالتى كه جزء اصول مذهب است يكى از صفات خدا است و در اصل خداشناسى كه نخستين اصل از اصول دين است مندرج مىباشد، ولى ممتاز ساختن آن بسيار پر معنى است و به همين دليل در مباحث اجتماعى اسلام روى هيچ اصلى به اندازه عدالت تكيه نشده است.
ملاحظه احاديث زير به عنوان نمونه براى درك اهميت اين موضوع كافى است.
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، خطبه 42.
پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) مىفرمايد: «اياكم و الظلم فان الظلم عند اللَّه هو الظلمات يوم القيامة؛(1)از ظلم بپرهيزيد؛ زيرا در روز رستاخيز كه هر عملى بشكل مناسبى مجسم میشود ظلم در شكل ظلمت تجسم خواهد يافت و پردهاى از تاريكى، اطراف ظالمان را فرا خواهد گرفت.» و میدانيم هر خير و بركتى هست در نور است و ظلمت منبع، هر گونه عدم و فقدان مىباشد.
پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) میفرماید: «بالعدل قامت السماوات و الارض؛ آسمانها و زمين بر اساس عدل استوارند.»(2)
اين تعبير رساترين تعبيرى است كه درباره عدالت ممكن است بشود يعنى نه تنها زندگى محدود بشر در اين كره خاكى بدون عدالت برپا نمیشود؛ بلكه سرتاسر جهان هستى و آسمانها و زمين همه در پرتو عدالت و تعادل نيروها و قرار گرفتن هر چيزى در مورد مناسب خود برقرار هستند و اگر لحظهاى، و به مقدار سر سوزنى، از اين اصول منحرف شوند رو به نيستى خواهند گذارد.شبيه همين مضمون را در حديث معروف ديگرى میخوانيم كه میفرمايد: «الملك يبقى مع الكفر و لا يبقى مع الظلم؛ حكومتها ممكن است كافر باشند و دوام يابند اما اگر ظالم باشند دوام نخواهند يافت.» زيرا ستم چيزى است كه اثر آن در همين زندگى سريع و فورى است توجه به جنگها، اضطرابها، ناراحتىها، هرج و مرجهاى سياسى، اجتماعى، اخلاقى، بحرانهاى اقتصادى در دنياى امروز نيز به خوبى اين حقيقت را ثابت میكند.
اما آنچه بايد كاملاً به آن توجه داشت اين است كه اسلام تنها «توصيه به عدالت» نمىكند؛ بلكه مهمتر از آن «اجراى عدالت» است، خواندن اين آيات و روايات تنها بر فراز منابر و يا نوشتن در كتب، و يا گفتن آنها در لابلاى سخنرانىها به تنهايى درد بىعدالتى و تبعيض و فساد اجتماعى را در جامعه اسلامى درمان نمىكند؛ بلكه آن روز عظمت اين دستورها آشكار مىگردد كه در متن زندگى مسلمانان پياده شود. سپس در آيه بعد- طبق سنت قرآن- كه، پس از احكام خاصى براى تأكيد و تكميل آن اشاره بقوانين و اصول كلى مىكند در اينجا نيز براى تأكيد مسأله اجراى عدالت و گواهى به حق چنين میفرمايد: «خداوند به كسانى كه ايمان آوردهاند و عمل صالح انجام مىدهند وعده آمرزش و پاداش عظيم داده است.»(1)
قرآن مجید میفرماید:
«وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فی ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»؛(2)
«و از نشانههاى او اينكه همسرانى از جنس خودتان براى شما آفريد تا در كنار آنان آرامش يابيد، و در ميانتان مودّت و رحمت قرار داد؛ در اين نشانههايى است براى گروهى كه تفكّر مىكنند!»
دومين آيه مورد بحث نيز بخش ديگرى از آيات انفسى را كه در مرحله بعد از
آفرينش انسان قرار دارد مطرح كرده مىفرمايد: «ديگر از نشانههاى خدا اين است كه از جنس خودتان همسرانى براى شما آفريد تا در كنار آنها آرامش بيابيد»؛ «وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها».
و از آنجا كه ادامه اين پيوند در ميان همسران خصوصا، و در ميان همه انسانها عموما، نياز به يك جاذبه و كشش قلبى و روحانى دارد به دنبال آن اضافه مىكند: «و در ميان شما مودت و رحمت آفريد»؛ «وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً».
و در پايان آيه براى تأكيد بيشتر مىفرمايد: «در اين امور نشانههايى است براى افرادى كه تفكر مىكنند»؛ «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ».
جالب اينكه قرآن در اين آيه هدف ازدواج را سكونت و آرامش قرار داده است، و با تعبير پر معنى «لتسكنوا» مسائل بسيارى را بيان كرده و نظير اين تعبير در آيه 189 سوره اعراف نيز آمده است.
به راستى وجود همسران با اين ويژگیها براى انسانها كه مايه آرامش زندگى آنها است يكى از مواهب بزرگ الهى محسوب مىشود.
اين آرامش از اينجا ناشى مىشود كه اين دو جنس مكمل يكديگر و مايه شكوفايى و نشاط و پرورش يكديگر مىباشند به طورى كه هر يك بدون ديگرى ناقص است، و طبيعى است كه ميان يك موجود و مكمل وجود او چنين جاذبه نيرومندى وجود داشته باشد.
و از اينجا مىتوان نتيجه گرفت آنها كه پشت پا به اين سنت الهى مىزنند وجود ناقصى دارند، چرا كه يك مرحله تكاملى آنها متوقف شده (مگر آنكه به راستى شرائط خاص و ضرورتى ايجاب تجرد كند).
به هر حال اين آرامش و سكونت هم از نظر جسمى است، و هم از نظر روحى هم از جنبه فردى و هم اجتماعى.
بيماریهايى كه به خاطر ترك ازدواج براى جسم انسان پيش مىآيد قابل انكار نيست.
همچنين عدم تعادل روحى و ناآرامیهاى روانى كه افراد مجرد با آن دست به گريبانند كم و بيش بر همه روشن است.
از نظر اجتماعى افراد مجرد كمتر احساس مسئوليت مىكنند و به همين جهت انتحار و خودكشى در ميان مجردان بيشتر ديده مىشود، و جنايات هولناك نيز از آنها بيشتر سرمىزند.
هنگامى كه انسان از مرحله تجرد گام به مرحله زندگى خانوادگى مىگذارد شخصيت تازهاى در خود مىيابد، و احساس مسئوليت بيشترى مىكند و اين است معنى احساس آرامش در سايه ازدواج.
و اما مسأله «مودت» و «رحمت» در حقيقت «ملاط» و «چسب» مصالح ساختمانى جامعه انسانى است، چرا كه جامعه از فرد فرد انسانها تشكيل شده همچون ساختمان عظيم و پرشكوهى كه از آجرها و قطعات سنگها تشكيل مىگردد.
اگر اين افراد پراكنده، و آن اجزاء مختلف، با هم ارتباط و پيوند پيدا نكنند" جامعه» یا «ساختمانى" به وجود نخواهد آمد.
آن كس كه انسان را براى زندگى اجتماعى آفريده اين پيوند و ربط ضرورى را نيز در جان او ايجاد كرده است.
فرق ميان «مودت» و «رحمت» ممكن است از جهات مختلفى باشد:
«مودت» انگيزه ارتباط در آغاز كار است، اما در پايان كه يكى از دو همسر ممكن است ضعيف و ناتوان گردد و قادر بر خدمتى نباشد «رحمت» جاى آن را مىگيرد.
«مودت» در مورد بزرگترها است كه مىتوانند نسبت به هم خدمت كنند اما كودكان و فرزندان كوچك در سايه «رحمت» پرورش مىيابند.
«مودت» غالباً جنبه متقابل دارد، اما رحمت يك جانبه و ايثارگرانه است؛ زيرا براى بقاء يك جامعه گاه خدمات متقابل لازم است كه سرچشمه آن مودت است و گاه خدمات بلاعوض كه نياز به ايثار و «رحمت» دارد.
البته آيه مودت و رحمت را ميان دو همسر بيان مىكند، ولى اين احتمال نيز وجود دارد كه تعبير «بينكم» اشاره به همه انسانها باشد، كه دو همسر يكى از مصاديق بارز آن محسوب مىشوند؛ زيرا نه تنها زندگى خانوادگى كه زندگى در كل جامعه انسانى بدون اين دو اصل يعنى «مودت» و «رحمت» امكانپذير نيست، و از ميان رفتن اين دو پيوند، و حتى ضعف و كمبود آن، مايه هزاران بدبختى و ناراحتى و اضطراب اجتماعى است.(1)
در تفسیر المیزان آمده است:
«وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها...»؛ راغب گفته: «كلمۀ «زوج» به هر يك از نر و ماده حيوانات در صورتى كه جفت هم شده باشند اطلاق مىشود، همچنان كه به هر يك از دو قرين چه حيوان و چه غير حيوان نيز
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج16، ص: 392.
زوج گفته مىشود، خداى تعالى فرموده: «فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَ الْأُنْثى»؛ «خدا از آن دو زوج قرار داد، يكى نر و يكى مادۀ.» و نيز فرمود: به آدم گفتيم كه تو و زوجت در بهشت منزل كنيد، و اگر به ماده از حيوانات و مخصوصاً انسان زوجه مىگويند، لغت نازيبا و غير فصيح است، كه جمعش زوجات مىآيد،- تا آنجا كه گفته- و جمع زوج ازواج مىآيد.(1)
پس اينكه فرمود: «أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها»، معنايش اين است كه براى شما و يا براى اينكه به شما نفع برساند از جنس خودتان زوج آفريد.
آرى هر يك از مرد و زن دستگاه تناسلى دارند كه با دستگاه تناسلى ديگرى كامل مىگردد و از مجموع آن دو توالد و تناسل صورت مىگيرد، پس هر يك از آن دو فى نفسه ناقص، و محتاج به طرف ديگر است، و از مجموع آن دو، واحدى تام و تمام درست مىشود، و به خاطر همين نقص و احتياج است كه هر يك به سوى ديگرى حركت مىكند، و چون بدان رسيد آرام مىشود، چون هر ناقصى مشتاق به كمال است، و هر محتاجى مايل به زوال حاجت و فقر خويش است، و اين حالت همان شهوتى است كه در هر يك از اين دو طرف به وديعت نهاده شده.
«وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً»؛ كلمۀ «مودت» تقريباً به معناى محبتى است كه اثرش در مقام عمل ظاهر باشد، در نتيجه نسبت مودت به محبت نسبت خضوع است به خشوع، چون خضوع آن خشوعى را گويند كه در مقام عمل اثرش هويدا
1) . راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، مادۀ «زوج».
شود، به خلاف خشوع كه به معناى نوعى تاثر نفسانى است، كه از مشاهده عظمت و كبريايى در دل پديد مىآيد.
و «رحمت»، به معناى نوعى تأثير نفسانى است، كه از مشاهده محروميت محرومى كه كمالى را ندارد، و محتاج به رفع نقص است، در دل پديد مىآيد، و صاحبدل را وادار مىكند به اينكه در مقام برآيد و او را از محروميت نجات داده و نقصش را رفع كند.
يكى از روشنترين جلوهگاهها و موارد خودنمايى مودت و رحمت، جامعه كوچك خانواده است، چون زن و شوهر در محبت و مودت ملازم يكديگرند، و اين دو با هم و مخصوصاً زن، فرزندان كوچكتر را رحم مىكنند، چون در آنها ضعف و عجز مشاهده مىكنند، و مىبينند كه طفل صغيرشان نمىتواند حوائج ضرورى زندگى خود را تأمين كند، لذا آن محبت و مودت وادارشان مىكند به اينكه در حفظ و حراست، و تغذيه، لباس، منزل، و تربيت او بكوشند، و اگر اين رحمت نبود، نسل به كلى منقطع مىشد، و هرگز نوع بشر دوام نمىيافت.
نظير اين مورد مودت و رحمتى است كه در جامعه بزرگ شهرى، و در ميان افراد جامعه مشاهده مىشود، يكى از افراد وقتى هم شهرى خود را مىبيند، با او انس مىگيرد، و احساس محبت مىكند، و به مسكينان و ناتوانان اهل شهر خود كه نمىتوانند به واجبات زندگى خود قيام كنند، ترحم مىنمايد.
و به طورى كه از سياق برمىآيد مراد از «مودت و رحمت» در آيه همان مودت و رحمت خانوادگى است، هر چند كه اطلاق آيه شامل دومى نيز مىشود.
«لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»؛ چون وقتى قومى درباره اصول تكوينى خويش
بينديشند كه آن اصول مرد و زن را وادار كرده به اينكه تشكيل جامعه خانوادگى دهند، و نيز آن دو را به مودت و رحمت واداشت، و آن مودت و رحمت نيز اجتماع مدنى و شهرى را پديد آورد، و چه آثارى بر اين اجتماع مترتب شد، نوع بشرى بقاء يافت، و زندگى دنيايى و آخرتى انسان به كمال رسيد، آن وقت متوجه مىشوند كه چه آيات عجيبى در آنها هست، و خداى تعالى چه تدابيرى در امر اين نوع از موجودات به كار برده، تدابيرى كه عقل را حيران و دهشت زده مىكند.
«وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوانِكُمْ...»؛ ظاهراً مراد از اختلاف لسانها، اختلاف واژهها باشد، كه يكى عربى، و يكى فارسى، و يكى اردو، و يكى چيز ديگر است، و نيز مراد از اختلاف الوان اختلاف نژادهاى مختلف از نظر رنگ باشد كه يكى سفيد پوست، ديگرى سياه، يكى زرد پوست، و ديگرى سرخ پوست است.
البته ممكن است اختلاف لسان شامل اختلاف در لهجهها، و اختلاف آهنگ صداها نيز بشود، چون مىبينيم كه در يك زبان بين اين شهر و آن شهر، و حتى اين ده و ده مجاورش اختلاف در لهجه هست، همچنان كه اگر دقت شود خواهيم ديد كه تن صداى دو نفر مثل هم نيست، و همچنين ممكن است اختلاف الوان شامل افراد از يك نژاد نيز بشود، چون اگر دقت شود دو نفر از يك نژاد رنگشان عين هم نيست، و اين معنا از نظر علماى اين فن مسلم است.
پس متفكرين و اهل بحث كه پيرامون عالم كبير بحث مىكنند، در نظام خلقت، به آياتى دقيق برمىخورند كه دلالت مىكند بر اينكه عالم صنع و ايجاد با
نظامى كه در آن جارى است ممكن نيست پديد آيد مگر از ناحيه خدا، و نيز ممكن نيست منتهى شود مگر به سوى او.
«وَ مِنْ آياتِهِ مَنامُكُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ ابْتِغاؤُكُمْ مِنْ فَضْلِهِ...»؛ كلمۀ «فضل» به معناى زيادتر از مقدار حاجت از هر چيز است، و بر «عطيه» نيز اطلاق مىشود، چون صاحب عطا آنچه زايد بر مقدار حاجتش مىباشد عطا مىكند و مراد از اين كلمه در آيۀ شريفه رزق است. و معناى" ابتغاء فضل" طلب رزق است.
و در اينكه انسان داراى قواى فعال خلق شده كه او را وادار مىكند به اينكه در جستجوى رزق باشد، و حوائج زندگى خود را به خاطر بقاى خود تحصيل كند، از جاى برخيزد، و تلاش كند و نيز در اينكه به سوى استراحت و سكون هدايت شده، تا به وسيلۀ آن، خستگى تلاش خود را بر طرف نموده و تجديد و تجهيز قوا كند، و باز در اينكه شب و روز پشت سر هم قرار داده شده براى تلاش و براى اينكه خستگى هر روز را در شب همان روز بر طرف سازد، و باز در اينكه براى پديد آمدن شب و روز اوضاع جوى به وسيلۀ زمين و خورشيد پديد آمده، آيتها و نشانههاى سودمندى است براى كسى كه داراى گوشى شنوا باشد، و در آنچهمىشنود تعقل كند، و چون آن را حق ديد پيروى نمايد.
در كشاف گفته: «در آيۀ شريفه لف و نشر مرتب به كار رفته- كه معناى آن در ساير مجلدات فارسى اين كتاب گذشت- براى اينكه تقدير آيه چنين است» و من آياته منامكم و ابتغاؤكم من فضله بالليل و النهار- يكى از آيات او خواب شما، و كار و كسب شماست در شب و در روز، يعنى خوابتان در شب، و كار و كسبتان در روز»،
چيزى كه هست جملۀ «بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ» بين دو قرين «منامكم و ابتغاؤكم» فاصله شده، براى اينكه هر دو از جنس زمانند، و زمان و آنچه در زمان واقع مىشود شىء واحد است، علاوه بر اين خود لف، بر مسأله اتحاد كمك مىكند.
احتمال هم دارد كه لف و نشرى در كار نباشد، و معناى آيه اين باشد كه: يكى از آيات خدا خواب شما در شب و روز، و كار و كسبتان در شب و روز است، و ليكن معناى اول روشنتر است، چون در قرآن كريم مكرر آمده، و بهترين معانى آن معنايى است كه قرآن بر آن دلالت كند.(1)
و از آنچه گذشت معلوم شد كه چرا در ذيل آيه فرمود: «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ»؛ «وَ مِنْ آياتِهِ يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً، وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ ماءً، فَيُحْيِي بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها»؛ ظاهراً كلمۀ «يريكم» كه فعل است، در جاى مصدر نشسته، براى اينكه بايد مىفرمود: يكى ديگر از آيات او نشان دادن برق به شما است، ولى فرموده يكى از آيات او اين است كه برق را به شما نشان مىدهد، پس فعل «نشان مىدهد» در جاى «نشان دادن» نشسته، و به همين جهت نفرمود: «ان يريكم» همچنان كه در چند آيه قبل فرمود: «ان خلقكم» و «أَنْ خَلَقَ لَكُمْ» براى اينكه خود فعل، كار مصدر را كرده، و ديگر احتياج به «ان» مصدريه نيست.
و نشستن فعل در جاى مصدر از لغتهاى خوب عرب است، و مثل معروف در زبانها را هم كه مىگويند: «تسمع بالمعيدى خير من ان تراه؛ نام معيدى را از دور بشنوى بهتر است از اينكه ببينى.» بر همين لغت حمل مىكنند، و مىگويند معنايش اين است كه: شنيدنت بهتر از ديدنت مر او راست، و هيچ عيبى ندارد، كه كلام
1) . زمخشری، محمود بن عمر، تفسیر كشاف، ج 3، ص: 473.
خدا را بر اين معنا حمل كنيم، چون خداى تعالى در اول آيات مورد بحث تعبيرهاى گوناگون كرده، يك جا بدون" أن" مصدريه آورده و فرموده «يريكم»، و يك جا با «ان» آورده و فرموده: «أَنْ تَقُومَ» يك جا خود مصدر را آورده و فرموده: «منامكم».
البته در خصوص كلمۀ «يريكم» احتمال هست كه حرف «ان» مصدريه در آن حذف شده، و تقدير «ان يريكم» باشد، مؤيد اين احتمال اين است كه بعضى(1)
كلمه مزبور را با نصب خواندهاند.
احتمال هم دارد از باب حذف مضاف باشد، و تقرير آن «و من آياته آية ان يريكم البرق؛ و يكى از آيات او آيت نشاندادن برق به شما است.» باشد، همچنان كه احتمال دارد تقدير آن «و من آياته آية البرق» باشد، و جملۀ «يُرِيكُمُ الْبَرْقَ...» جمله استينافى باشد، و نيز احتمال دارد جملۀ «من آياته» متعلق باشد به جملۀ «يريكم» و تقدير كلام «يريكم من آياته البرق» باشد، و نيز احتمال دارد «من آياته» حال از «البرق» باشد و تقدير كلام «و يريكم البرق حال كون البرق من آياته» باشد، يعنى برق را به شما نشان مىدهد، در حالى كه برق يكى از آيات اوست.
اينها وجوه متفرقى است كه خواننده خود به دورى آنها از ذهن آگاه است، علاوه بر اين بعضى از آنها كلام را در اين آيه از سياق آيات سابق كه نظير همين آيه هستند خارج مىسازد، مانند دو وجه اخير.
و جملۀ «خَوْفاً وَ طَمَعاً» معنايش «خوفا من الصاعقه، و طمعا فى المطر؛ ترس از صاعقه و طمع به باران.» است، و تفسير جملۀ «وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ ماءً فَيُحْيِي بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها» مكرر در اين كتاب گذشت، و معناى جملۀ «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ
1) . آلوسى، محمود بن عبدالله، روح المعانى، ج 21، ص: 32.
يَعْقِلُونَ» اين است كه: كسانى كه اهل تعقل هستند، مىفهمند كه در اين ميان عنايتى به اين نظام كه سراپا مصلحت است مىباشد، و پديد آمدن، صرفاً از باب تصادف و اتفاق نيست.(1)
در همین موضوع، قرآن میفرماید:
«هُوَ الَّذي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها لِيَسْكُنَ إِلَيْها فَلَمَّا تَغَشَّاها حَمَلَتْ حَمْلاً خَفيفاً فَمَرَّتْ بِهِ فَلَمَّا أَثْقَلَتْ دَعَوَا اللَّهَ رَبَّهُما لَئِنْ آتَيْتَنا صالِحاً لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرينَ»؛(2)
«او خدايى است كه (همه) شما رااز يك فرد آفريد؛ و همسرش را نيز از جنس او قرار داد، تا در كنار او بياسايد. سپس هنگامى كه با او آميزش كرد، حملى سبك برداشت، كه با وجود آن، به كارهاى خود ادامه مىداد؛ و چون سنگين شد، هر دو از خداوند و پروردگار خود خواستند؛ اگر فرزند صالحى به ما دهى، از شاكران خواهيم بود!»
زمينه كلام در اين آيات همان زمينهاى است كه در ساير آيات اين سوره بود، و آن عبارت بود از بيان ميثاقهاى نوع انسانى و اينكه اغلب و اكثر افراد اين نوع آن ميثاقها را شكستند.
«هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ...»؛ اين دو آيه مثلى است كه براى بنىآدم در رفتارشان و اينكه عهد ازلى خود را شكسته و به آيات خدا ظلم كردند زده شده است.
و معناى آن اين است كه «هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ»؛ اى گروه بنىآدم خداى تعالى آن كسى است كه شما را آفريد «مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ»؛ از تن واحدى كه پدرتان بود «وَ جَعَلَ مِنْها»؛ و از آن يعنى از نوع آن «زَوْجَها لِيَسْكُنَ إِلَيْها»؛ همسرش را آفريد تا آن مرد به داشتن آن همسر آرامش دل يابد «فَلَمَّا تَغَشَّاها»؛ پس وقتى با او در آميخت - تغشى به معناى جماع است- «حَمَلَتْ حَمْلًا خَفِيفاً»؛ بار سبكى كه عبارت بود از نطفه برداشت «فمرت به «و هم چنان اين بار را داشت و با آن آمد و شد و نشست و برخاست مىكرد تا آنكه نطفه در رحمش رشد نموده به حد جنين رسيد و سنگين شد، و همسر آدم احساس سنگينى آن را مىكرد «فَلَمَّا أَثْقَلَتْ دَعَوَا اللَّهَ رَبَّهُما»؛ پس وقتى سنگين شد اللَّه را كه پروردگارشان باشد بخواندند و با او عهد و پيمان بستند كه «لَئِنْ آتَيْتَنا»؛ اگر روزى كنى ما را فرزندى «صالحا» صالح براى زندگى و بقاء به اينكه فرزندى تام الخلقة و بىعيب و آفت باشد- چون در هنگام فرزنددار شدن و روزهاى ولادت فرزند آرزوى انسان اين است- نه اينكه صالح دينى باشد «لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ»؛ در اين صورت از شكرگزارانت خواهيم بود، نعمتت را اظهار مىكنيم، و در امور خود از هر چيز به سويت منقطع مىشويم، و به هيچ سببى جز تو نگرائيده و به هيچ چيز جز تو دست نمىآويزيم.
«فَلَمَّا آتاهُما صالِحاً»؛ پس وقتى خداوند آن فرزند دلخواهشان را به ايشان داد، و او را انسانى تام الخلقة و صالح براى بقاء قرار داد و به وسيلۀ او چشم آن دو را روشن
كرد، پدر و مادر «جَعَلا لَهُ شُرَكاءَ فِيما آتاهُما»؛ در فرزنددار شدن خود براى خدا شريك قرار دادند، و جهتش اين بود كه علاقه و شفقت به آن فرزند ايشان را وادار كرد تا به هر سببى غير خدا دست آويخته، و در برابر هر چيزى غير خدا خاضع شوند، با اينكه با خدا شرط كرده بودند كه از شاكرين او باشند، و نعمت او و ربوبيتش را كفران نكنند، ليكن عهد خود را شكستند، و شرط خود را ناديده گرفتند.
و جز آن كسانى كه خداوند به ايشان رحم كرده همۀ مردم اينطورند، يعنى همه همت و نيروى خود را صرف نقض عهد و خلف وعده و شكستن عهدى مىكنند كه با خدا بستهاند «فَتَعالَى اللَّهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ».
در اين قصه چند احتمال است، اول اينكه منظور بيان حال ابوين از نوع بشر در موقع فرزنددار شدن و بيان هم، بيان عام نوعى باشد، چون تمامى انسانهايى كه مىآيند و میروند همه مولود پدر و مادرى هستند، پس مىتوان گفت كه كثرت اين نوع، نتيجه توالد پدر و مادر است، همچنان كه فرموده: «يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ».(1)
داستان شريك قائل شدن براى خدا بعد از فرزند دار شدن، مربوط به آدم و حوا نيست؛ بلكه شرح حال نوع بشر است و غالباً حال پدر و مادر مخصوصاً با در نظر گرفتن اينكه نسبت به فرزندشان محبت و شفقت دارند اينطور است كه طبعاً در امر فرزندشان متوجه و منقطع به سوى خدا مىشوند، هر چند خودشان
1) . «هان اى مردم ما شما را از نر و مادهاى آفريديم و اينطور به صورت نژادها و قبائل مختلف در آورديم.» (حجرات / 13)
به تفصيل توجه و انقطاع خود التفات نداشته باشند، عينا نظير دريانوردى هستند كه در هنگام طوفان و تلاطم دريا و آنجا كه امواج با سرنوشت او بازى مىكند تمام توجهش معطوف به پروردگارش مىشود، هر چند تا آن روز پروردگارى را بندگى نكرده باشد، و خودش هم نفهمد كه الآن دلش به كجا تكيه دارد، چون اين حالتيك حالت قلبى و درونى است كه خواه ناخواه با توجه و بىتوجه به انسان دست مىدهد.
پدر و مادر نيز نسبت به فرزند همين حال را دارند، و از سويداى دل منقطع به سوى پروردگارشان هستند، و چنين زبانحالى دارند كه «پروردگارا اگر به ما فرزندى صالح و مطابق دلخواهمان روزى كنى البته از شكرگزارانت خواهيم شد» و وقتى خداوند اين خواسته درونى ايشان را مستجاب مىكند و فرزند صالحى به ايشان ارزانى مىدارد همين پدر و مادر در امر اين فرزند براى خدا شريك قائل شده و در حفظ و تربيت او به هر دست آويزى دست زده و به هر پناهگاهى پناهنده مىشوند.
مؤيد اين معنايى كه براى آيه كرديم ذيل خود آيه است كه مىفرمايد: «فَتَعالَى اللَّهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ»؛ چون اگر مقصود از «نفس» و «زوج آن» - كه در صدر آيه بود- دو نفر معين از افراد انسان مثلاً از قبيل آدم و حوا باشد حق كلام اين بود كه در ذيل آيه بفرمايد: «فتعالى اللَّه عما اشركا» و يا بفرمايد: «عن شركهما»، پس بزرگتر است خدا از آن چيزى كه آن دو براى خدا شريك گرفتند و يا بزرگتر است از شركى كه آن دو ورزيدند»؛ «و چون به صيغه جمع آورد معلوم مىشود آيه راجع به سرگذشت آدم و حوا نيست؛ بلكه راجع به شرح حال نوع انسانى است.
علاوه بر اين، خداى تعالى بعد از آيه مورد بحث آيات ديگرى قرار داده كه
همه شرك را مذمت و مشركين را توبيخ مىكند، و مخصوصاً ظاهر از آنها اين است كه منظور از شرك در آنها پرستيدن غير خدا است، و حاشا كه آدم صفى اللَّه غير خدا را پرستيده باشد، با اينكه خداوند خودش تصريح كرده به اينكه آدم را برگزيده و هدايت فرموده، و نيز خودش تصريح كرده به اينكه هر كه را كه او هدايت كند ديگر گمراهى در او راه ندارد، و چه گمراهى بالاتر از پرستيدن غير خدا است؟
خداوند متعال يك جا فرموده: «ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَيْهِ وَ هَدى»؛(1)و جاى ديگرى مىفرمايد: «وَ مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ»؛(2)و يك جا هم مىفرمايد: «وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ يَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ مَنْ لا يَسْتَجِيبُ لَهُ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ».(3)
از اين آيات به خوبى استفاده مىشود كه به هيچ وجه ضلالت و پرستيدن غير خدا را نمىشود به آدم نسبت داد هر چند آدم را پيغمبر هم ندانيم و يا درباره پيغمبران قائل به عصمت نباشيم.
تا اينجا گفتگوى ما در اين بود كه آيه راجع به داستان دو فرد از افراد بشر به نام آدم و حوا نبوده؛ بلكه راجع به شرح حال نوع بشر است، حالا مىگوييم ممكن هم هست آيه را مربوط به داستان شخصى آن دو گرفت و ليكن به اين بيان كه مقصود از اينكه فرمود: «براى خدا شركاء گرفتند" اين است كه سرگرم تربيت فرزند خود شده و درباره او به تدبير اسباب و عوامل پرداخته، و همين معنا ايشان را از خلوص در بعضى از توجهات كه به پروردگار خود داشتند باز داشت.
و اين احتمال را جملۀ «لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ» هم كه حكايت كلام آن دو است تأييد مىكند، توضيح اينكه در تفسير اوائل اين سوره در ذيل جملۀ «وَ لا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شاكِرِينَ...»، گفته شد كه «شاكرين» در عرف قرآن «مخلصون» - به فتح لام- هستند كه ابليس راهى براى اغواى ايشان نداشته و غفلت در دل ايشان رخنه نمىكند، پس عتابى كه در جملۀ «فَتَعالَى اللَّهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ» به آن دو شده به خاطر شرك يعنى اشتغال به غير خدا از قبيل اسباب هستى، و باز ماندن از اخلاص در توجه به خدا است. ليكن يك اشكال در اين احتمال باقى مىماند، و آن اين است كه اگر مقصود اين بود چرا جمله فوق را به صورت جمع آورده و علاوه، بعد از آيه مورد بحث هم صحبت را كشانيد به توبيخ از شركى كه ظاهرش پرستش غير خدا است.
اين دو اشكال را بعضى از مفسرين چنين جواب دادهاند. اين آيه در اينكه اول درباره خصوص آدم صحبت كرده و در آخر بيان را عمومى كرده است عكس آيۀ «هُوَ الَّذِي يُسَيِّرُكُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ حَتَّى إِذا كُنْتُمْ فِي الْفُلْكِ وَ جَرَيْنَ بِهِمْ بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ»؛(1)مىباشد؛ زيرا اول، خطاب را به عامه مردم متوجه نموده و دربارهگرداندن ايشان در خشكى و ترى صحبت كرده و در آخر خطاب را مختص دريانوردان كرده است.
آيه مورد بحث هم اول خصوص داستان آدم و همسرش را ذكر كرده و مقصودش از جملۀ «هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها» تنها آن دو بوده و
1) . «او آن كسى است كه شما را در خشكى و دريا مىگرداند، تا آنجا كه در كشتى قرار مىگيريد، و كشتىها با وزش بادهاى مطبوع، ايشان را به راه مىاندازد.» (يونس / 22)
ليكن بعد از تمام شدن داستان آن دو خصوص مشركين از بنىآدم را كه از خدا فرزند خواسته و سپس به وى شرك ورزيدهاند منظور كرده است تا بفهماند هر دو نفرى از بنىآدم كه فرزنددار مىشوند حالشان چنين است كه عهد مىبندند و سپس آن را نقض مىكنند.
و ليكن اين تشبيه صحيح نيست، براى اينكه اگر بيان در آيۀ «هُوَ الَّذِي يُسَيِّرُكُمْ...» نخست عام بوده و در آخر خاص شده قرينه قطعيهاى در آن بوده كه دلالت بر مقصود نموده و از اشتباه جلوگيرى مىنمايد، بخلاف عمومى شدن تدريجى بيان خاص در آيه مورد بحث كه چون باعث اشتباه است نمىتوان كلام بليغى آنهم مانند قرآن را حمل بر آن كرد، مگر اينكه بگوييم در اين آيه نيز قرينه هست، و آن جملۀ «فَتَعالَى اللَّهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ» و ساير آيات بعد از آن است.
و به هر حال اين وجه در حقيقت مثل اين است كه از دو وجه اول استفاده شده و مفسر مزبور صدر آيه را حمل بر وجه ثانى كرده و ذيل آن را حمل بر وجه اول نموده است (و يك وجه جداگانهاى نيست).
و چه بسا اعتراض سابق ما (عمومى شدن تدريجى بيان خاص بدون قرينه) بدين صورت دفع شود كه در آيۀ شريفه حذف و ايصال و تقدير به كار رفته و تقدير آن چنين بوده: «فلما آتاهما جعل اولادهما له شركاء؛ پس وقتى خداوند به آدم و حوا فرزند داد اولاد آن دو براى خدا شريك قرار دادند.» سپس مضاف (اولاد) حذف شده و مضاف اليه كه همان ضمير تثنيه مستفاد از كلمۀ «جعلا» باشد بهجاى مضاف قرار گرفته، و ليكن دليلى بر اين حذف و ايصال و تقدير نيست.
و چه بسا بعضى از مفسرين كه ملتزم به اشكال شده و تسليم شدهاند به
اينكه منظور همان آدم و حوا هستند كه به خدا شرك ورزيدند، و اين التزامشان به خاطر اين است كه خواستهاند به رواياتى كه از بعضيها نقل شده عمل كرده باشند، غافل از اينكه اين روايات جعلى و مخالف با قرآن است، و به همين جهت نمىتوان به امثال آنها عمل كرد.
«أَ يُشْرِكُونَ ما لا يَخْلُقُ شَيْئاً وَ هُمْ يُخْلَقُونَ...»؛ هر چند صدر آيات احتمال دارد كه شرك در آن، عبارت از پرستش بتها و يا غير خدا چيزهاى ديگرى باشد كه اعتماد بر آنها نوعى شرك است، و ليكن ذيل آن ظاهر در اين است كه منظور شرك به صنم و آلهه متخذه از جمادات است، چون مىفرمايد: اين بتها قدرت ندارند كه خودشان را و پرستش كنندگان خود را يارى كنند، و دعا كردن و نكردن ايشان را نمىفهمند.
«إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ عِبادٌ أَمْثالُكُمْ... يَسْمَعُونَ بِها...»؛ در اين آيه به مضمون آيات سهگانه قبل احتجاج نموده و معنايش اين است كه اگر گفتيم: «اين بتها مخلوقند و قدرت بر هيچ كارى ندارند، چون خودشان مثل شما بندگانى هستند، همانطور كه شما مخلوقيد و تدبير امورتان به دست غير است همچنين آن بتها" دليلش اين است كه اگر شما آنها را بخوانيد دعايتان را مستجاب نمىكنند، بخوانيد آنها را اگر راست مىگوييد كه بتها علم و قدرت دارند، گر چه مشركين صريحاً ادعاى علم و قدرت براى بتها نكردهاند، و ليكن ادعاهاى ديگر كردهاند كه دلالت مىكند بر چنين اعتقادى در ايشان و چطور مستجاب مىكنند و حال آنكه دست و پايى كه شما براى آنها تراشيدهايد حركت نداشته نه آن از خود قدرتى نشان مىدهد و نه اين راه مىرود، و نه چشمى كه برايشان درست كردهايد
مىبيند، و نه گوشى كه براى آنها ساختهايد مىشنود، البته اين را هم بايد تذكر دهيم كه در اين آيات به جماد هم اطلاق «عبد» شده است.
«قُلِ ادْعُوا شُرَكاءَكُمْ ثُمَّ كِيدُونِ فَلا تُنْظِرُونِ...»؛ سپس دستور مىدهد تا به منظور تحدى و واداشتن به اظهار عجز، ايشان را تحريك كند به اينكه از خدايان خود يارى بطلبند، تا بدين وسيله راه و روش خودش را از راه آنان جدا و متمايز سازد، و بفهماند كه پروردگار او آن خدايى است كه تمام علم و قدرت از او است و خدايان ايشان داراى هيچ علمى نيستند تا به وسيلۀ آن راه به جايى ببرند، و هيچ قدرتى ندارند تا آن را در يارى ايشان اعمال كنند.
لذا فرمود: به ايشان بگو خدايان خود را بخوانيد تا شما را يارى كنند آن گاه با كمك آنها با من كيد و دشمنى نموده و به هيچ وجه مرا مهلت ندهيد؛ زيرا پروردگارم مرا يارى نموده و كيد شما را از من دفع مىكند، چون او كسى است كه كتاب نازل كرده تا بشر را هدايت كند، و او خودش كار مردم صالح را مىكند و نصرتشان مىدهد، او همان كسى است كه فرموده:«أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ»؛(1)و من از همان مردمم، پس قطعا مرا يارى خواهد كرد، بخلاف خدايان شما كه هيچ قدرتى بر يارى شما و حتى بر يارى خود نداشته، نه مىشنوند و نه مىبينند، پس آنها علم و قدرتى ندارند.
و در اين آيات به رسول خدا دستور مىدهد به آنها خبر دهد كه وى از صالحين است، و در هيچ موردى كه قرآن از صالح بودن پيغمبرى خبر مىدهد
1) . «زمين را سرانجام مردم صالح مالك مىشوند.» (انبياء / 105)
سابقه ندارد كه چنين بيانى را در صلاح پيغمبرى غير از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به كار برده باشد.
در اين آيات عليه اصنام و پرستش كنندگان آنها تحدى شده همچنان كه غير آن جناب از ساير انبياء(علیهم السلام) نيز اين تحدى را كردهاند.
در كتاب عيون به سند خود از ابىالصلت هروى از حضرت رضا(علیه السلام) روايت كرده كه در ضمن حديثى مامون از حضرتش سؤال كرد كه معناى آيۀ «فَلَمَّا آتاهُما صالِحاً جَعَلا لَهُ شُرَكاءَ فِيما آتاهُما» چيست؟ حضرت در جوابش فرمود: حوا براى آدم پانصد شكم فرزند آورد و در هر شكم يك پسر زائيد و يك دختر، و آدم و حوا با خدا عهد كرده و از او درخواست كرده بودند كه «لَئِنْ آتَيْتَنا صالِحاً لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ»؛ «اگر فرزند صالحى به ما ارزانى بدارى البته از شكرگزاران خواهيم بود»، «فَلَمَّا آتاهُما صالِحاً»؛ «و وقتى كه فرزندانى صحيح الخلقة و سالم از آفت و مرض به ايشان ارزانى داشت» اين فرزندان در هر شكم دو صنف يعنى پسر و دختر به دنيا مىآمدند، و «فِيما آتاهُما» در ميان اين فرزندانى كه خدا به آن دو مىداد دو صنف از ايشان «جَعَلا لَهُ شُرَكاءَ» براى خدا شريك قائل شدند، و مانند پدر و مادرشان شكر خدا را نكردند: «فَتَعالَى اللَّهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ»، پس بزرگتر است خدا از آنچه كه ايشان براى او شريك گرفتند.
مأمون وقتى اين بيان را شنيد گفت: من شهادت مىدهم كه تو حقاً فرزند رسول خدايى(1).
1) . ابن بابویه، محمد بن على (شیخ صدوق)، عیون أخبار الرضا(علیه السلام)، ج 1، ص: 156.
مؤلف: برگشت اين روايت به يكى از وجوهى است كه قبلاً در دفع اشكال وارد بر آيه ايراد شد، و البته تعدادى روايت در تفسير اين آيه از سمرة بن جندب و ابىو زيد و ابن عباس نقل شده، و در آنها دارد آدم و حوا هر چه فرزند برايشان متولد مىشد نمىماند، شيطان به ايشان و يا تنها به حوا گفت: اين دفعه اسم فرزندت را" عبد الحارث" نام بگذار تا برايت بماند- و حارث اسم شيطان بود در آن موقعى كه در آسمان زندگى مىكرد- و در بعضى از اين روايات دارد كه گفت: اسمش را" عبد الشمس"- بنده آفتاب- بگذار، و در بعضى ديگر دارد كه وى حوا را تهديد كرد كه اگر اسم او را عبد الحارث و يا عبد الشمس نگذارد در شكم بعدى بچه شتر و يا گوساله و يا چارپاى ديگرى خواهد زائيد، و با او شرط كرد كه اگر اين اسامى را انتخاب كند بچه در شكمش انسانى تام الخلقه خواهد بود، و ليكن اين احاديث همه جعلى و از دسيسههايى است كه اسرائيلىها در روايات ما كردهاند.
و در مجمعالبيان(1)
از تفسير عياشى(2)
از معصومين(علیهم السلام) روايت شده كه فرمودهاند: «شرك ايشان ترك در اطاعت بود نه شرك در معصيت» و ظاهر اين روايت اين است كه جارى مجراى همان احاديث موضوعه است و حال اين هم حال همانها است، براى اينكه مگر اطاعت با عبادت فرق دارد، آنهم اطاعت و عبادت ابليس كه خداى تعالى در بارهاش فرموده: «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ وَ أَنِ اعْبُدُونِي».
و با همه اين احوال بعضى از مفسرين اين احاديث را قبول كرده و گفتهاند
روايات مزبور بيشتر از اين دلالت ندارد كه آدم و حوا در صرف اسم شرك ورزيدهاند و اين نه كفر است و نه معصيت، و اين وجه را طبرى هم قبول كرده.(1)
یکی از اموری که موجب تفرقه و جدائی بین زن و شوهر میشود بد بینی وسوء ظن است.
قرآن کریم میفرماید:
«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحيمٌ»؛(2)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از بسيارى از گمانها بپرهيزيد، چرا كه بعضى از گمانها گناه است؛ و هرگز (در كار ديگران) تجسّس نكنيد؛ و هيچ يك از شما ديگرى را غيبت نكند، آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود را بخورد؟! (به يقين) همه شما از اين امر كراهت داريد؛ تقواى الهى پيشه كنيد كه خداوند توبهپذير و مهربان است!»
مقصود از «اجتناب از ظن» و مفاد قيد «كثيرا» در آيۀ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ...»:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ...»؛ مراد از
ظنى كه در اين آيه مسلمين مأمور به اجتناب از آن شدهاند، ظن سوء است، و گر نه ظن خير كه بسيار خوب است، و به آن سفارش هم شده، همچنان كه از آيۀ «لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْراً»؛(1)هم استفاده مىشود.
و مراد از «اجتناب از ظن» اجتناب از خود ظن نيست، چون ظن، خود نوعى ادراك نفسانى است، و در دل باز است، ناگهان ظنى در آن وارد مىشود و آدمى نمىتواند براى نفس و دل خود درى بسازد، تا از ورود ظن بد جلوگيرى كند، پس نهى كردن از خود ظن صحيح نيست. بله، مگر آنكه از پارهاى مقدمات اختيارى آن نهى كند، پس منظور آيه مورد بحث نهى از پذيرفتن ظن بد است، مىخواهد بفرمايد: اگر درباره كسى ظن بدى به دلت وارد شد آن را نپذير و به آن ترتيب اثر مده.
و بنا بر اين، پس اينكه فرمود بعضى از ظنها گناه است، باز خود ظن را نمىگويد (چون ظن به تنهايى چه خوبش و چه بدش گناه نيست، براى اينكه گفتيم اختيارى نيست)؛ بلكه ترتيب اثر دادن به آن است كه در بعضى موارد گناه است، (مثل اينكه نزد تو از كسى بدگويى كنند، و تو دچار سوء ظن به او شوى و اين سوء ظن را بپذيرى، و در مقام ترتيب اثر دادن بر آمده او را توهين كنى، و يا همان نسبت را كه شنيدهاى به او بدهى و يا اثر عملى ديگرى بر مظنهات بار كنى كه همه اينها آثارى است بد و گناه و حرام).
و مراد از اينكه فرمود «كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ» با در نظر گرفتن اينكه كلمۀ «كثيرا» را نكره آورده، تا دلالت كند بر اينكه ظن گناه فى نفسه زياد است، نه با مقايسه
1) . «چرا مؤمنين و مؤمنات وقتى تهمتها را مىشنوند به يكديگر حسن ظن نمىورزند.» (نور / 12)
با ساير مصاديق ظن كه همان بعض ظنى است كه فرموده گناه است-، پس ظن گناه فى نفسه زياد است، هر چند كه بعضى، از مطلق ظن است، و نسبت به مطلق ظن اندك است.
ممكن هم هست كه مراد اعم از خصوص ظن گناه باشد، مثلاً خواسته باشد بفرمايد از بسيارى از مظنهها اجتناب كنيد، چه آنهايى كه مىدانيد گناه است، و چه آنهايى كه نمىدانيد تا در نتيجه يقين كنيد كه از ظن گناه اجتناب كردهايد، كه در اين صورت امر به اجتناب از بسيارى از ظنها، امرى احتياطى خواهد بود، (مثل اينكه بگوييم از مالهايى كه نمىدانى حلال است اجتناب كن، چه از آنهايى كه مىدانى حرام است، و چه از آنها كه نمىدانى حرام است يا حلال، تا در نتيجه يقين كنى كه از مال حرام دورى جستهاى).
«وَ لا تَجَسَّسُوا»؛ كلمۀ «تجسس» - با جيم- به معناى پىگيرى و تفحص از امور مردم است، امورى كه مردم عنايت دارند پنهان بماند و تو آنها را پىگيرى كنى تا خبردار شوى.
كلمۀ «تحسس» - با حاء بىنقطه- نيز همين معنا را مىدهد، با اين تفاوت كه تجسس- با جيم- در شر استعمال مىشود، و تحسس- با حاء- در خير به كار مىرود، و به همين جهت بعضى(1)گفتهاند: معناى آيه اين است كه: دنبال عيوب
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 9، ص: 137.
مسلمانان را نگيريد، و در اين مقام بر نياييد كه امورى را كه صاحبانش مىخواهند پوشيده بماند تو آنها را فاش سازى.
«وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ»؛ كلمۀ «غيبت» - به طورى كه در مجمعالبيان(1)معنا كرده - عبارت است از اينكه در غياب كسى عيبى از او بگويى كه حكمت و و جدان بيدار تو را از آن نهى كند. البته فقهاء اين كلمه را به خاطر اختلافى كه در مصاديقش از حيث وسعت دارد، به عبارتهاى مختلفى تفسير كردهاند كه برگشت همه آن عبارتها به اين است كه در غياب كسى درباره او چيزى بگويى كه اگر بشنود ناراحت شود. و به همين جهت بدگويى دنبال سر فردى كه تظاهر به فسق مىكند را جزء غيبت نشمردهاند (چون اگر بشنود كه دنبال سرش چنين گفتهاند ناراحت نمىشود).
و شارع اسلام از اين جهت از غيبت نهى فرموده كه: غيبت اجزاى مجتمع بشرى را يكى، پس از ديگرى فاسد مىسازد، و از صلاحيت داشتن آن آثار صالحى كه از هر كسى توقعش مىرود ساقط مىكند، و آن آثار صالح عبارت است از اينكه هر فرد از افراد جامعه با فرد ديگر بياميزد و در كمال اطمينان خاطر و سلامتى از هر خطرى با او يكى شود، و ترسى از ناحيه او به دل راه ندهد، و او را انسانى عادل و صحيح بداند، و در نتيجه با او مانوس شود. نه اينكه از ديدن او بيزار باشد و او را فردى پليد بشمارد. در اين هنگام است كه از تك تك افراد جامعه آثارى صالح عايد جامعه مىگردد، و جامعه عينا مانند يك تن واحد متشكل مىشود. و اما اگر در اثر غيبت و بدگويى از او بدش بيايد و او را مردى معيوب بپندارد، به همين مقدار
1) . همان.
با او قطع رابطه مىكند، و اين قطع رابطه را هر چند اندك باشد، وقتى در بين همه افراد جامعه در نظر بگيريم، آن وقت مىفهميم كه چه خسارت بزرگى به ما وارد آمده، پس در حقيقت عمل غيبت و اين بلاى جامعه سوز به منزله خورهاى است كه در بدن شخص راه يابد، و اعضاى او را يكى، پس از ديگرى بخورد، تا جايى كه به كلى رشته حياتش را قطع سازد.
و انسان كه از روز ازل به حكم ضرورت، اجتماع تشكيل داد، براى اين تشكيل داد كه يك زندگى اجتماعى داشته باشد، و در اجتماع داراى منزلتى شايسته و صالح باشد، منزلتى كه به خاطر آن ديگران با او بياميزند، و او با ديگران بياميزد، او از خير ديگران بهرهمند، و ديگران از خير او برخوردار شوند. و غيبت عامل مؤثرى است براى اينكه او را از اين منزلت ساقط كند و اين هويت را از او بگيرد. در آغاز يك فرد را از عدد مجتمع صالح كم كند، و سپس فرد دوم و سوم را، تا آنجا كه در اثر شيوع غيبت تمامى افراد جامعه از صلاحيت زندگى اجتماعى ساقط شوند، و صلاح جامعه به فساد مبدل گردد، و آن وقت ديگر افراد جامعه با هم انس نگيرند، و از يكديگر ايمن نباشند، و به يكديگر اعتماد نكنند، آن وقت است كه دواء كه همان تشكيل جامعه از روز نخست بود، به صورت دردى بىدواء درمىآيد.
پس غيبت در حقيقت ابطال هويت و شخصيت اجتماعى افرادى است كه خودشان از جريان اطلاعى ندارند و خبر ندارند كه دنبال سرشان چه چيزهايى مىگويند، و اگر خبر داشته باشند و از خطرى كه اين كار برايشان دارد اطلاع داشته باشند از آن احتراز مىجويند و نمىگذارند پردهاى را كه خدا بر روى عيوبشان انداخته به دست ديگران پاره شود، چون خداى سبحان اين پردهپوشي ها را بدين منظور
كرده كه حكم فطرى بشر اجراء گردد، يعنى اينكه فطرت بشر او را وامىداشت تا به زندگى اجتماعى تن در دهد، اين غرض حاصل بشود، و افراد بشر دور هم جمع شوند، با يكديگر تعاون و معاضدت داشته باشند، و گر نه اگر اين پردهپوشى خداى تعالى نبود، با در نظر گرفتن اينكه هيچ انسانى منزه از تمامى عيوب نيست، هرگز اجتماعى تشكيل نمىشد.
و جملۀ «أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ»؛ در ضمن مثالى به همين حقيقت اشاره مىكند. در اين جمله نخست استفهام انكارى به كار برده، و حب منفى را به «احد» يعنى يكى از مسلمانان نسبت داده، و نه به بعضى از مسلمانان، يعنى نفرموده: «أ يحب بعضكم» و يا تعبيرى ديگر تا مشمول نفى واضحتر شود. و باز به همين منظور نفى مذكور را با جملۀ «كرهتموه» تأكيد فرمود، و با اينكه مىتوانست همين كراهت را به احد نسبت داده بفرمايد «فكرهه».
و حاصل معناى آيه اين است كه: غيبت كردن مؤمن به منزله آن است كه يك انسانى گوشت برادر خود را در حالى كه او مرده است بخورد. حال چرا فرمود گوشت برادرش؟ براى اينكه مؤمن برادر او است، چون از افراد جامعه اسلامى است كه از مؤمنين تشكيل يافته، و خداى تعالى فرموده: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ»؛ و چرا او را مرده خواند؟ براى اينكه آن مؤمن، بىخبر از اين است كه دارند از او غيبت مىكنند.و اينكه فرمود «فكرهتموه» و نفرمود «فتكرهونه»، اشعار دارد به اينكه كراهت شما امرى است ثابت و محقق، و هيچ شكى در اين نيست كه شما هرگز راضى نمىشويد يك انسانى را كه برادر شما است و مرده است، بخوريد، پس همان طور كه اين كار مورد كراهت و نفرت شما است، بايد غيبت كردن برادر مؤمنتان، و
بدگويى در دنبال سر او نيز مورد نفرت شما باشد، چون اين هم در معناى خوردن برادر مرده شما است.
اين را نيز بدان كه همين تعليلى كه در جملۀ «أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ...» براى حرمت غيبت آمده، تعليل براى حرمت تجسس نيز هست، چون فرق غيبت با تجسس تنها در اين است كه غيبت اظهار عيب مسلمانى است براى ديگران- چه اينكه عيبش را خود ما ديده باشيم و چه اينكه از كسى شنيده باشيم- و تجسس عبارت است از اينكه به وسيلهاى علم و آگاهى به عيب او پيدا كنيم، ولى در اينكه هر دو عيب جويى است مشتركند، در هر دو مىخواهيم عيبى پوشيده بر ملا شود. در تجسس براى خود ما بر ملا شود، و در غيبت براى ديگران. و به همين جهت بعيد نيست كه جملۀ «أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً...» تعليل باشد براى هر دو جمله، يعنى هم جملۀ «وَ لا تَجَسَّسُوا» و هم جملۀ «وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً».
اين را هم بايد دانست كه در اين كلام اشعار و يا دلالتى هست بر اينكه حرمت غيبت تنها درباره مسلمان است، به قرينه اينكه در تعليل آن عبارت «لَحْمَ أَخِيهِ» را آورده، و ما مىدانيم كه اخوت تنها در بين مؤمنين است.
«وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِيمٌ»؛ ظاهر اين عبارت اين است كه عطف باشد بر جملۀ «اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ». البته اين ظهور در صورتى است كه مراد از تقوى، اجتناب از همين گناهانى باشد كه قبلاً مرتكب شده بودند، و بعد از نزول اين دستور از آن توبه كنند، آن وقت معناى «إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِيمٌ» اين مىشود كه:
خدا بسيار پذيراى توبه است، و نسبت به بندگان تائب كه به وى پناهنده مىشوند مهربان است.
و اما اگر مراد از تقوى اجتناب و پرهيز از مطلق گناهان باشد- هر چند كه تاكنون مرتكب آن نشده باشند- آن وقت مراد از جملۀ «إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِيمٌ» اين مىشود كه: خدا بسيار به بندگان با تقوايش مراجعه نموده در صدد هدايت بيشتر آنان برمىآيد، و هر لحظه با فراهم كردن اسباب، آنان را از اينكه در مهلكههاى شقاوت قرار گيرند، حفظ مىكند، و نسبت به ايشان مهربان است.
و اينكه گفتيم دو احتمال دارد، بدين جهت است كه توبه از جانب خدا دو گونه است: يك توبه خدا قبل از توبه بنده است، و آن به اين است كه به بنده خود رجوع نموده، او را موفق به توبه مىنمايد، همچنان كه فرموده: «ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا»؛(1)و يك توبه ديگرش بعد از توبه بنده است، يعنى وقتى بندهاش توبه كرد، دوباره به او رجوع مىكند تا او را بيامرزد و توبهاش را بپذيرد، همچنان كه فرموده: «فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ فَإِنَّ اللَّهَ يَتُوبُ عَلَيْهِ»(2).(3)
«وَ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنی مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً»؛(4)«آنها هرگز به اين سخن دانشى ندارند، تنها از گمان بىپايه پيروى مىكنند با اينكه «گمان» هرگز انسان را از حقّ بىنياز نمىكند!»
كلمۀ «علم» به معناى تصديقى است صد در صد كه مانع از تصديق به ضدش باشد، به خلاف كلمۀ «ظن» كه به معناى تصديق مثلاً شصت درصد است، كه چهل درصد احتمال خلاف آن نيز هست، كه اين چهل درصد و يا كمتر را وهم مىگويند (و اما احتمالى كه با احتمال مخالفش پنجاه، پنجاه باشد شك و ترديد است)، و اعتقاد به زن بودن فرشتگان همانطور كه براى مشركين معلوم و تصديقى صد در صد نيست، همچنين مظنون و شصت درصد هم نيست؛ زيرا ده درصد اضافى دليل مىخواهد، كه نداشتند، ولى از آنجايى كه اين اعتقاد موافق با هواى نفسشان بوده همين هواى نفس آن را در دلهايشان رسوخ داده، و زينت داده بود و همين باعث شد كه متوجه خلاف آن نشوند و هر قدر احتمال خلاف آن به ايشان گوشزد شود از آن اعراض كنند و به همان چيزى كه دوست مىداشتند بچسبند، و به همين جهت قرآن كريم آن را ظن ناميده و گرنه(اگر به واقع مطلب بنگرى اعتقاد به شرك اصلاً اعتقاد نيست، نه تنها علم و احتمال صد در صد نيست، و نه تنها مظنه و احتمال شصت درصد و بالاتر نيست، و نه تنها احتمال مساوى يعنى شك نيست، و نه تنها احتمال مرجوح يعنى وهم و چهل درصد و پائينتر نيست؛ بلكه فقط و فقط) تصورى است بدون تصديق.
با اين بيان درستى گفتار آن مفسر(1)
كه گفته: ظن در اين آيه و در آيه سابق كه مىفرمود: «إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُسُ» به معناى توهم است نه اعتقاد راجح، روشن مىشود. و گفتار خود را به آنچه از كلام راغب به دست مىآيد تأييد
1) . آلوسى، محمود بن عبدالله، روح المعانى، ج 27، ص: 58.
كرده است، چون راغب گفته: بسيار مىشود كه كلمۀ «ظن» بر توهم هم اطلاق مىشود(1).
«إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً»؛ كلمۀ «حق» به معنى واقعيت هر چيز است، و همه مىدانيم كه واقعيت هر چيزى جز به علم يعنى اعتقاد مانع از نقيض، و يا به عبارت ديگر احتمال صد در صد درك نمىشود، و غير علم كه يا ظن است و يا شك و يا وهم، واقعيت چيزى را نشان نمىدهد، پس هيچ مجوزى نيست كه انسان در درك حقايق به آن اعتماد كند، خداى تعالى هم فرموده: «وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ».(2)
و اما اينكه در احكام عملى دينى به مظنه عمل مىكنيم، از اين جهت است كه در خصوص اين مورد دليلى از ناحيه شارع رسيده، كه اطلاق آيۀ شريفه را مقيد كرده، از خصوص اين يك مورد گذشته در هيچ يك از امور اعتقادى نمىتوانيم ظن را پيروى كنيم، چون اطلاق آيه در آن باره محفوظ است.
بعضى(3)
از مفسرين گفتهاند: اينكه در آيه مورد بحث به جاى اكتفاء به ضمير، اسم ظاهر را آورده، و با اينكه مىتوانست بفرمايد: «انه لا يغنى من الحق شيئا" دو باره كلمۀ «ظن» را آورده براى اين بود كه جمله مذكور به عنوان مثلى آورده شود.(4)
امام صادق(علیه السلام) فرمودند:
«مَنْ دَخَلَ مَوْضِعاً مِنْ مَوَاضِعِ التُّهَمَةِ فَاتُّهِمَ لَا يَلُومَنَّ إِلَّا نَفْسَهُ؛(1)
هرکس مواظبت نکند و داخل شود در موقعیتی که موضع تهمت است وبه او تهمت زده شود، جز خود،کسی را ملامت نکند.»
و در شرح ابن ابی الحدید آمده است: امام علی(علیه السلام) فرمودند:
«مَنْ وَضَعَ نَفْسَهُ مَوَاضِعَ التُّهَمَةِ فَلَا يَلُومَنَّ مَنْ أَسَاءَ بِهِ الظَّنَّ؛(2)
هر کس خود را در موضع تهمت قرار دهد، پس ملامت نکند کسانی را که به او سوء ظن برند.»
«رأى بعض الصحابة رسول الله ص واقفا في درب من دروب المدينة و معه امرأة فسلم عليه فرد عليه فلما جاوزه ناداه فقال هذه زوجتي فلانة قال يا رسول الله أ و فيك يظن فقال إن الشيطان يجري من ابن آدم مجرى الدم؛ پیامبر با همسر خود نزدیک یکی از درهای مدینه ایستاده بودند گه یکی از صحابه از آنجا گذر کرد وبه پیامبر(صلی الله علیه و آله) سلام کرد، حضرت جواب دادند وسپس فرمودن: این خانم همسرم فلانی میباشد، آن صحابی گفت یا رسول الله مگر به شما هم کسی سوء ظن میبرد، حضرت فرمودند: شیطان مثل خون در رگهای انسان جریان مییابد.»
امام صادق(علیه السلام) از قول پدر بزرگوارشان فرمودند:
«مَنْ يَصْحَبْ صَاحِبَ السَّوْءِ لَا يَسْلَمْ وَ مَنْ يَدْخُلْ مَدَاخِلَ السَّوْءِ يُتَّهَمْ وَ مَنْ لَا
يَمْلِكْ لِسَانَهُ يَنْدَمْ(1)(2)کسی که همنشین افراد نا صالح شود سالم نمیماند، و کسی که در مواضع بد وارد شود، متهم میشود، و کسی که زبانش را کنترل نکند پشیمان میشود.»
بدیهی است زندگی مشترک زن وشوهر باتوجه به سلائق متفاوت ومشکلات متعدد، نیازمند به صبوری و رفتار شایسته وبا کرامت دارد.
قرآن کریم میفرماید:
«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا يَحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَرِثُوا النِّساءَ كَرْهاً وَ لا تَعْضُلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا بِبَعْضِ ما آتَيْتُمُوهُنَّ إِلاَّ أَنْ يَأْتينَ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ وَ عاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ فَإِنْ كَرِهْتُمُوهُنَّ فَعَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ يَجْعَلَ اللَّهُ فيهِ خَيْراً كَثيراً»؛(3)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! براى شما حلال نيست كه از زنان، از روى اكراه (و ايجاد ناراحتى براى آنها،) ارث ببريد! و آنان را تحت فشار قرار ندهيد كه قسمتى از آنچه را به آنها دادهايد (از مهر)، تملك كنيد! مگر اينكه آنها عمل زشت آشكارى انجام دهند. و با آنان، به طور شايسته رفتار كنيد! و اگر از آنها، (بجهتى) كراهت داشتيد، (فوراً تصميم به جدايى نگيريد!) چه بسا چيزى خوشايند شما نباشد، و خداوند خير فراوانى در آن قرار مىدهد!»
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يَحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَرِثُوا النِّساءَ كَرْهاً»؛ در آغاز سوره گفتيم كه آيات اين سوره با بسيارى از اعمال نارواى دوران جاهليت مبارزه مىكند، در آيه مورد بحث بچند عادت ناپسند آن دوران اشاره گرديده است و به مسلمانان هشدار داده شده كه آلوده آنها نشوند:
زنان را به خاطر اموالشان زندانى نكنيد- همانطور كه در شأن نزول گفته شد يكى از رفتارهاى ظالمانه مردان، در دوران جاهليت اين بود كه با زنان ثروتمندى كه از زيبايى بهرهاى نداشتند ازدواج مىكردند، سپس آنها را به حال خود وامىگذاردند، نه آنها را طلاق مىدادند و نه همچون يك همسر با آنها رفتار مىنمودند، به اميد اين كه مرگشان فرا رسد و اموالشان را تملك كنند، آيه فوق مىگويد: «اى افراد با ايمان براى شما حلال نيست كه از زنان از روى اكراه و ايجاد ناراحتى، ارث ببريد» و به اين ترتيب عمل فوق را محكوم ساخته است.
زنان را براى حلال كردن مهر خود تحت فشار قرار ندهيد- يكى ديگر از عادات نكوهيده آنها اين بود كه زنان را با وسائل گوناگون، تحت فشار مىگذاشتند تا مهر خود را ببخشند و طلاق گيرند، اين كار مخصوصاً بيشتر در موقعى بود كه زن مهريه سنگينى داشت، آيه فوق با جملۀ «وَ لا تَعْضُلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا بِبَعْضِ ما آتَيْتُمُوهُنَ» اين كار را ممنوع ساخته و مىفرمايد: «آنها را تحت فشار قرار ندهيد، به خاطر اين كه قسمتى از آنچه را به آنها پرداختهايد تملك كنيد».
ولى اين حكم استثنايى دارد كه در جملۀ «إِلَّا أَنْ يَأْتِينَ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ» به آن
اشاره شده است و آن اين كه اگر آنها مرتكب عمل زشت و ننگينى گردند شوهران مىتوانند آنها را تحت فشار قرار دهند، تا مهر خود را حلال كرده و طلاق بگيرند و در حقيقت اين كار يك نوع مجازات و شبيه به گرفتن غرامت در برابر كارهاى نارواى اين دسته از زنان است.
آيا منظور از فاحشه مبينه (عمل زشت آشكار) در آيه فوق، خصوص اعمال منافى عفت است يا هر گونه ناسازگارى شديد؟ در ميان مفسران گفتگو است، ولى در حديثى كه از امام باقر(علیه السلام) نقل شده تصريح گرديده كه هر گونه مخالفت شديد زن و نافرمانى و ناسازگارى او را شامل مىشود(1)
(البته منظور هر مخالفت جزئى نيست؛ زيرا در مفهوم كلمۀ «فاحشه" اهميت و فوق العادگى افتاده است و ذكر كلمۀ «مبينه" نيز آن را تأكيد مىكند).
1) . حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 1، ص: 257.
بسيار مىشود كه همسران درباره يكديگر گرفتار سوء ظنهاى بىدليل و حب و بغضهاى بىجهت مىگردند و قضاوتهاى آنها در اين حال غالباً نادرست مىباشد، تا آنجا كه خوبىها در نظرشان بدى و بدىها در نظرشان خوبى جلوه مىكند، ولى با گذشت زمان و مدارا كردن، تدريجا حقايق آشكار مىشود.
ضمناً بايد توجه داشت تعبير به خيرا كثيرا كه در آيه به همسرانى كه مدارا مىكنند نويد داده شده مفهوم وسيعى دارد كه يكى از مصاديق روشن آن فرزندان صالح و با لياقت و ارزشمند است.(1)
در مصباح الشریعه آمده است؛ امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«العاقل من كان ذلولا عند اجابة الحقّ، منصفا بقوله، جموحا عند الباطل، خصيما بقوله، يترك دنياه و لا يترك دينه، و دليل العاقل شيئان، صدق القول، و صواب الفعل، و العاقل لا يحدّث بما ينكره العقول، و لا يتعرّض للّتهمة، و لا يدع مداراة من ابتلى به، و يكون العلم دليله في اعماله، و الحلم رفيقه في احواله، و المعرفة يقينه في مذاهبه، و الهوى عدوّ العقل، و مخالف للحقّ، و قرين الباطل، و قوّة الهوى من الشّهوات، و اصل علامات الهوى من اكل الحرام و الغفلة عن الفرائض، و الاستهانة بالسّنن، و الخوض في الملاهى؛ عاقل كسى است كه در اجابت حقّ و اطاعت فرمان وى، در نهايت هموارى باشد و حرف حق از هر كه بشنود، قبول كند و سر از او نپيچد، و در گفتار به انصاف باشد و هر چه مشتمل به ظلم و تجاوز از حق باشد، از كسى نشنود و در اطاعت باطل سر سخت باشد و سر به اطاعت او فرو نيارد. و به انصاف باشد و در صدد آن نباشد كه هر چه گويد خواه حقّ و خواه باطل، بهجا نشاند؛ بلكه هر گاه ظاهر شود كه خطا كرده است، برگردد
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج3، ص: 320.
و تا ممكن باشد از براى نفع دنيا، ترك آخرت نكند و به خسران آخرت، راضى نشود و خسران دنيا را بر خسران آخرت اختيار نمايد.»
«و دليل العاقل شيئان، صدق القول، و صواب الفعل؛ نشانه عاقل دو چيز است، گفتار راست، و كردار درست.»
«و العاقل لا يحدّث بما ينكره العقول، و لا يتعرّض للّتهمة، و لا يدع مداراة من ابتلى به؛ عاقل بايد حرفى نگويد كه هر گاه به سمع عقلا رسد، انكار كنند، و نيز بايد كه در عرضه تهمت، نشود.»
و به حكم: «اتّقوا مواضع التّهم» از گفتار و كردارى كه مظنّه تهمت باشد، احتراز كند، و نيز بايد با مردم مدارا كند و به هموارى سلوك نمايد، و با موافق و مخالف و دوست و دشمن، اين طريقه را از خود فوت نكند.
«و يكون العلم دليله في اعماله، و الحلم رفيقه في احواله، و المعرفة يقينه في مذاهبه»؛ عاقل بايد علم، دليل او باشد در كردارش. يعنى: هر چه كند موافق علم باشد و علم را مرشد و هادى خود داند و هر چه كند به اشاره او كند و در هيچ كار دست از او بر ندارد.
و نيز حلم بايد رفيق او باشد و در جميع حالات از درشتى و بد خلقى، محترز باشد و در همه حال، خواه صحّت و خواه مرض و خواه در خلأ و خواه در ملأ، ملازم يقين و معرفت باشد و از مقتضاى معرفت و يقين منحرف نشود، و خلل در او راه ندهد، و هر كدام از اين فقرات، خبرند و به معنى انشاء، و از براى كمال رغبت و
ميل به وقوع مضمون اينها، تعبير به خبر شده است، چنان كه در عربيّت مذكور است.
«و الهوى عدوّ العقل، و مخالف للحقّ، و قرين الباطل»؛ هواى نفس و پيروى خواهش هاى نفسانى، دشمن عقل است و عقل را نابود مىكند، و نيز مقتضاى هوا، متابعت باطل و مخالفت حقّ است، چنان كه معلوم است.
«و قوّة الهوى من الشّهوات»؛ و قوّت هوا و زور آن، از شهوت نفس است. يعنى: پيروى كردن لذّتهاى نفسانى و مرتكب شدن شهوتهاى جسمانى، قوّت مىدهد هواى نفس را، زياد مىكند طول امل و آرزوها را.
«و اصل علامات الهوى من اكل الحرام و الغفلة عن الفرائض، و الاستهانة بالسّنن، و الخوض في الملاهى»؛ سبب حدوث هوى و طول امل، سه چيز است:يكى؛ خوردن حرام و اجتناب ننمودن از حرام و مغشوش.
دوم؛ مسامحه كردن در فرايض و واجبات، سهل گرفتن آنها، خواه ترك كردن، يا كردن و خوب نكردن، و آداب و قواعد آن را اهتمام ننمودن.
سوم؛ فرو رفتن در ملاهى و مكروهات، و كارهاى لغو و بىفايده كردن.(1)
امام صادق(علیه السلام) فرمودند:
«مَا أَظُنُّ رَجُلًا يَزْدَادُ فِي الْإِيمَانِ خَيْراً إِلَّا ازْدَادَ حُبّاً لِلنِّسَاءِ؛ هر آنچه انسان ایمانش زیاد شود، محبتش به همسر افزون خواهد شد.»
1) . گیلانی، عبدالرزاق بن محمدهاشم، شرح مصباح الشریعهة و مفتاح الحقیقة (منسوب به امام صادق(علیه السلام)، ص: 252.
آن حضرت(علیه السلام) در جای دیگری فرمودند:
«مِنْ أَخْلَاقِ الْأَنْبِيَاءِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِمْ حُبُّ النِّسَاءِ؛(1)
از اخلاق انبیاء علی نبینا وآله وعلیهم السلام، محبت به همسر است.»
امیر المؤمنین علی(علیه السلام) در وصیتی به فرزندشان محمد حنفیه، فرمودند:
«يَا بُنَيَّ إِذَا قَوِيتَ فَاقْوَ عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ وَ إِذَا ضَعُفْتَ فَاضْعُفْ عَنْ مَعْصِيَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ... وَ أَحْسِن لِحَالِهَا فَإِنَّ الْمَرْأَةَ رَيْحَانَةٌ وَ لَيْسَتْ بِقَهْرَمَانَةٍ فَدَارِهَا عَلَى كُلِّ حَالٍ وَ أَحْسِنِ الصُّحْبَةَ لَهَا لِيَصْفُوَ عَيْشُك؛(2)ای فرزندم! هنگان قوت، در انجام اطاعت خدا،قوی باش و هنگام ضعف، در معصیت خدا، ضعیف باش ...؛ سپس در مورد همسر، فرمودند:به او نیکی کن چون همسر همچون ریحانۀ معطر وظریف میباشد، وبا وی در همۀ حالات، مدارا کنو به نیکی باوی مصاحبت نما،تا در نتیجه، زندگی باصفائی داشته باشی.
قرآن کریم میفرماید:
«وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ بِذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكينِ وَ الْجارِ ذِي الْقُرْبى وَ الْجارِ الْجُنُبِ وَ الصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ وَ ابْنِ السَّبيلِ وَ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ مَنْ كانَ مُخْتالاً فَخُوراً»؛(3)«و خدا را بپرستيد! و هيچ چيز را همتاى او قرار ندهيد! و به پدر و مادر، نيكى كنيد؛ همچنين به خويشاوندان و يتيمان و
مسكينان، و همسايه نزديك، و همسايه دور، و دوست و همنشين، و واماندگان در سفر، و بردگانى كه مالك آنها هستيد؛ زيرا خداوند، كسى را كه متكبر و فخر فروش است، (و از اداى حقوق ديگران سرباز مىزند،) دوست نمىدارد.»
«فَادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها فَلَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرينَ»؛(1)
«(به آنها گفته مىشود:) اكنون از درهاى جهنم وارد شويد در حالى كه جاودانه در آن خواهيد بود! چه جاى بدى است جايگاه مستكبران!»
و پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمودند:
«خَيْرُ الرِّجَالِ مِنْ أُمَّتِي الَّذِينَ لَا يَتَطَاوَلُونَ عَلَى أَهْلِيهِمْ وَ يَحِنُّونَ عَلَيْهِمْ وَ لَا يَظْلِمُونَهُم؛(2)بهترین امت من، کسانی هستند که به همسران وخانواده خود، تکبر نمیکنند و همواره به آنها ترحم وتمایل نشان میدهند و به آنها ستم نمیکنند.»
پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمودند: «مَا مِنْ عَبْدٍ يَكْسِبُ ثُمَّ يُنْفِقُ عَلَى عِيَالِهِ إِلَّا أَعْطَاهُ اللَّهُ بِكُلِّ دِرْهَمٍ يُنْفِقُهُ عَلَى عِيَالِهِ سَبْعَمِائَةِ ضِعْفٍ؛(3)
خداوند متعال در مقابل هر درهمی که شوهر به همسر خود دهد، هفتصد برابر خواهد داد.»
آن حضرت در جای دیگری فرمودند: «مَنْ دَخَلَ السُّوقَ فَاشْتَرَى تُحْفَةً فَحَمَلَهَا إِلَى عِيَالِهِ كَانَ كَحَامِلِ صَدَقَةٍ إِلَى قَوْمٍ مَحَاوِيجَ؛(4)کسی که وارد بازار شود و برای
همسرش،سوغات خریداری کند وبه او دهد همانا مثل کسی استکه صدقهای را به عدهای محتاج داده است.»
امام صادق(علیه السلام) فرمودند:
«إذا سافر أحدكم فقدم من سفره فليأت أهله بما تيسر؛(1)هرگاه به سفر رفتید، برای همسر وخانواده خود، سوغاتی را به اندازه وُسعتان، بیاورید.»
امام صادق(علیه السلام) فرمودند:
«إِذَا دَخَلْتَ مَنْزِلَكَ فَقُلْ بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ اللَّهِ وَ عَلَى اهلبيتهِ وَ السَّلَامُ عَلَيْنَا وَ عَلَى عِبَادِ اللَّهِ وسَلِّمْ عَلَى أَهْلِكَ فَإِنْ لَمْ يَكُنْ فِيهِ أَحَدٌ فَقُلْ بِسْمِ اللَّهِ وَ سَلَامٌ عَلَى رَسُولِ الصَّالِحِينَ؛(2)
هرگاه وارد منزل شدید بگوئید: بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ اللَّهِ وَ عَلَى اهلبيتهِ وَ السَّلَامُ عَلَيْنَا وَ عَلَى عِبَادِ اللَّهِ و بر همسر واهل خانه، سلام کنید و به گونهای مناسب از ورود خود، خبر دهید و چنانچه کسی در منزل نیست، بگوئید: بِسْمِ اللَّهِ وَسَلَامٌ عَلَى رَسُولِ الصَّالِحِينَ».
پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمودند:
«جُلُوسُ الْمَرْءِ عِنْدَ عِيَالِهِ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى مِنِ اعْتِكَافٍ فِي مَسْجِدِي هَذَا؛(3)نشستن مرد در کنار همسر،از اعتکاف در مسجدالنبی نزد خدا، محبوبتر است.»
پیامبر فرمودند:
«ان الرجل لیؤجر فی رفع اللقمة الی في امرأته؛(1)مرد در قِبال لقمهای که در دهان همسر خود میگذارد، أجر میبرد.»
داستان خوله و شوهرش:«وَ قَالَتْ خَوْلَةُ(2)لِرسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) إِنِّي أَتَعَطَّرُ لِزَوْجِي كَأَنِّي عَرُوسٌ أُزَفُّ إِلَيْهِ فَآتِيهِ فِي لِحَافِهِ فَيُوَلِّي عَنِّي ثُمَّ آتِيهِ مِنْ قِبَلِ وَجْهِهِ فَيُوَلِّي عَنِّي فَأَرَاهُ قَدْ أَبْغَضَنِي يَا رَسُولَ اللَّهِ فَمَا ذَا تَأْمُرُنِي قَالَ اتَّقِي اللَّهَ وَ أَطِيعِي زَوْجَك، قالت: فَمَا حَقِّي عَلَيْهِ، قَالَ ص حَقُّكِ عَلَيْهِ أَنْ يُطْعِمَكِ مِمَّا يَأْكُلُ وَ يَكْسُوَكِ مِمَّا يَلْبَسُ وَ لَا يَلْطِمَ وَ لَا يَصِيحَ فِي وَجْهِكِ ....؛(3)بانوئی به نام خوله خدمت پیامبر(صلی الله علیه و آله) رسید و مشکلی که بین او وشوهرش به وجود آمده بود مطرح کرد و نظر پیامبر را خواست، حضرت او را به تقوا و پیروی از شوهر،سفارش فرمودند، وی گفت: پس حق من به شوهرم چیست؟، حضرت فرمودند: حق تو بر شوهرت اینستکه
1) . فیض کاشانی، محمدبن شاه مرتضی، المحجه البیضاء فی احیاء الاحیاء، ج3، ص: 70.
2) . خولة: جماعة من الصحابيات، منهن: خولة بنت الأسود المكناة بأم حرملة الخزاعية و خولة بنت ثامر الأنصارية. و خولة بنت ثعلبة. و خولة بنت حكيم الأنصارية. و خولة بنت حكيم ابن أميّة السلمية زوجة عثمان بن مظعون. و خولة بنت اليمان العبسية اخت حذيفة بن اليمان. و خولة بنت عمرو. و خولة بنت قيس بن فهد النجارية زوجة حمزة بن عبد المطلب. و خولة بنت مالك بن بشر الزرقية. و خولة بنت المنذر بن زيد. و خولة بنت الهذيل بن هبيرة التغلبية او الثعلبية. و خولة خادمة رسول اللّه(صلی الله علیه و آله). و خولة بنت الصامت و غيرهن و لعلّ المراد بها هنا هي خولة بنت عاصم زوجة هلال ابن أميّة التي لا عنها ففرق النبيّ بينهما.
3) . طبرسى، فضل بن حسن، مکارم الأخلاق، ص: 218.
شوهرت با تو مهربان و از آنچه که میخورد و میپوشد از تو دریغ نکند و هر گز تو را مورد ضرب وشتم قرار ندهد.»
امام صادق(علیه السلام) فرمودند:
«الْكَادُّ عَلَى عِيَالِهِ كَالْمُجَاهِدِ فِي سَبِيلِ اللَّهِ؛(1)کسی که برای همسر وعیال خود تلاش وزحمت بکشد، همانند کسی استکه در راه خدا جهاد کند.»
تا اینجا، موضوع ارتباطات و تعاملات شوهر با همسر، مورد بحث بود و اینک ا رتباطات و تعاملات زن با شوهر، به بحث گذاشته میشود.
سفارش پیامبر(صلی الله علیه و آله) به حولاء:
«فَقَالَ: يَا حَوْلَاء... وَ الَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ نَبِيّاً وَ رَسُولًا إِنَّ لِلرَّجُلِ حقّاً عَلَى امْرَأَتِهِ إِذَا دَعَاهَا تُرْضِيهِ وَ إِذَا أَمَرَهَا لَا تَعْصِيهِ وَ لَا تُجَاوِبُهُ بِالْخِلَافِ وَ لَا تُخَالِفُهُ وَ لَا تَبِيتُ وَ زَوْجُهَا عَلَيْهَا سَاخِط؛(2)
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج5، ص: 88.
2) . عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ رَجُلٍ قَالَ: إِنَّ الْحَوْلَاءَ كَانَتِ امْرَأَةً عَطَّارَةً لآِلِ رَسُولِ اللَّهِ، ص: فَلَمَّا كَانَتْ يَوْماً مِنَ الْأَيَّامِ أَمَرَهَا زَوْجُهَا بِمَعْرُوفٍ فَانْتَهَرَتْهُ فَأَمْسَى وَ هُوَ سَاخِطٌ عَلَيْهَا فَلَمَّا دَخَلَ الْمَسْجِدَ لِلصَّلَاةِ تَبِعَتْهُ فَأَعْرَضَ عَنْهَا فَمَشَتْ إِلَيْهِ وَ قَبَّلَتْ يَدَهُ الْيُمْنَى وَ قَبَّلَتْ رَأْسَهُ فَأَعْرَضَ عَنْهَا فَعَلِمَتْ أَنَّهُ سَاخِطٌ عَلَيْهَا فَلَطَمَتْ وَجْهَهَا وَ عَفَّرَتْ خَدَّهَا وَ بَكَتْ بُكَاءً شَدِيداً وَ انْتَحَبَتْ وَ رَجَفَتْ بِنَفْسِهَا مَخَافَةَ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ خَوْفاً مِنْ نَارِ جَهَنَّمَ يَوْمَ وَضْعِ الْمَوَازِينِ وَ نَشْرِ الدَّوَاوِينِ وَ إِشْفَاقاً مِنْ عَذَابِ مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ فَأَتَتْ بِسَفَطٍ فِيهِ عِطْرٌ وَ طِيبٌ فَتَعَطَّرَتْ وَ تَطَيَّبَتْ كَمَا تَفْعَلُ الْعَرُوسُ حِينَ تُزَفُّ إِلَى زَوْجِهَا ثُمَّ وَطِئَتِ الْفِرَاشَ وَ تَنَجَّزَتْ[4] لَهُ اللِّحَافَ فَدَخَلَتْ وَ عَرَضَتْ نَفْسَهَا عَلَيْهِ فَأَعْرَضَ عَنْهَا فَانْكَبَّتْ عَلَيْهِ تُقَبِّلُهُ فَحَوَّلَ وَجْهَهُ عَنْهَا فَلَطَمَتْ وَجْهَهَا وَ بَكَتْ بُكَاءً شَدِيداً خَوْفاً مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ إِشْفَاقاً مِنْ عَذَابِهِ وَ فَزَعاً وَ جَزَعاً مِنْ نَارٍ وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ وَ لَمْ تَذُقْ تِلْكَ اللَّيْلَةَ نَوْماً وَ كَانَتْ تِلْكَ اللَّيْلَةُ أَطْوَلَ عَلَيْهَا مِنْ يَوْمِ الْحِسَابِ لِسَخَطِ زَوْجِهَا عَلَيْهَا وَ مَا أَوْجَبَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهَا مِنَ الْحَقِّ فَلَمَّا أَصْبَحَ الصَّبَاحُ قَضَتْ صَلَاتَهَا وَ تَبَرْقَعَتْ وَ أَخَذَتْ عَلَى رَأْسِهَا رِدَاءً وَ خَرَجَتْ سَائِرَةً إِلَى دَارِ رَسُولِ اللَّهِ، ص: فَلَمَّا وَصَلَتْ أَنْشَأَتْ تُنَادِي السَّلَامُ عَلَيْكُمْ آلَ بَيْتِ النُّبُوَّةِ وَ مَعْدِنَ الْعِلْمِ وَ الرِّسَالَةِ وَ مُخْتَلَفَ الْمَلَائِكَةِ أَ تَأْذَنُونَ لِي بِالدُّخُولِ عَلَيْكُمْ رَحِمَكُمُ اللَّهُ فَسَمِعَتْ أُمُّ سَلَمَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا كَلَامَهَا فَعَرَفَتْهَا فَقَالَتْ لِجَارِيَتِهَا اخْرُجِي فَافْتَحِي لَهَا الْبَابَ فَفَتَحَتْهُ لَهَا فَدَخَلَتْ فَقَالَتْ أُمُّ سَلَمَةَ مَا شَأْنُكِ يَا حَوْلَاءُ وَ كَانَتِ الْحَوْلَاءُ أَحْسَنَ أَهْلِ زَمَانِهَا فَقَالَتْ يَا سِتِّي خَائِفَةٌ مِنْ عَذَابِ رَبِّ الْعَالَمِينَ غَضِبَ زَوْجِي عَلَيَّ فَخَشِيتُ أَنْ أَكُونَ لَهُ مُبْغِضَةً فَقَالَتْ لَهَا أُمُّ سَلَمَةَ اقْعُدِي لَا تَبْرَحِي حَتَّى يَجِیءَ رَسُولُ اللَّهِ، ص: فَجَلَسَتْ حَوْلَاءُ تَتَحَدَّثُ مَعَ أُمِّ سَلَمَةَ فَدَخَلَ رَسُولُ اللَّهِ، ص: فَقَالَ إِنِّي لَأَجِدُ الْحَوْلَاءَ عِنْدَكُمْ فَهَلْ طَيَّبَتْكُمْ مِنْهَا بِطِيبٍ فَقَالُوا لَا وَ اللَّهِ يَا نَبِيَّ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ وَ عَلَى أَهْلِ بَيْتِكَ الطَّاهِرِينَ بَلْ جَاءَتْ سَائِلَةً عَنْ حَقِّ زَوْجِهَا ثُمَّ قَصَّتْ لَهُ الْقِصَّةَ فَقَالَ يَا حَوْلَاء وَ الَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ نَبِيّاً وَ رَسُولًا إِنَّ لِلرَّجُلِ حَقّاً عَلَى امْرَأَتِهِ إِذَا دَعَاهَا تُرْضِيهِ وَ إِذَا أَمَرَهَا لَا تَعْصِيهِ وَ لَا تُجَاوِبُهُ بِالْخِلَافِ وَ لَا تُخَالِفُهُ وَ لَا تَبِيتُ وَ زَوْجُهَا عَلَيْهَا سَاخِط. (نورى، حسین بن محمد تقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج14، ص: 243)
پیامبر(صلی الله علیه و آله) به حولاء فرمودند: قسم به خدائی که مرا مبعوث فرمود، حق شوهر بر همسر این استکه هر گاه شوهر اورا فراخواند، پاسخ مثبت دهد و هر گاه از او چیزی خواست، مخالفت نکند و شوهر او از ویناراحت نباشد.
قابل ذکر است که خواستههای شوهر باید مشروع و ممکن باشد.
امام رضا(علیه السلام) فرمودند:
«وَ اعْلَمْ أَنَّ النِّسَاءَ شَتَّى فَمِنْهُنَّ الْغَنِيمَةُ وَ الْغَرَامَةُ وَ هِيَ الْمُتَحَبِّبَةُ لِزَوْجِهَا وَ
الْعَاشِقَةُ لَه؛(1)بدان که بعضی از زنها دستاوردی گرانبها و ارزشمندند، و عاشق شوهر بوده،با وی با محبت وعلاقه زندگی میکنند.»
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) فرمودند:
«لِلرَّجُلِ عَلَى المَرْأَةِ أَنْ تَلْزَمَ بَيْتَهُ وَ تَوَدَّدَهُ وَ تُحِبَّهُ وَ تُشْفِقَهُ وَ تَجْتَنِبَ سَخَطَهُ وَ تَتَّبِعَ مَرْضَاتَهُ وَ تُوفِيَ بِعَهْدِهِ وَ وَعْدِه؛(2)
حق شوهر اینستکه، همسرش همواره نزد او باشد و به او محبت و نیکی کرده، از نارحت کردن وی پرهیز و رضایت او را دنبال و به عهد و پیمانی که با او بسته است پایبند باشد.»
پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمودند:
«خَيْرُ نِسَائِكُمْ الْوَدُودُ الْوَلُودُ الْمُؤَاتِيَةُ وَ شَرُّهَا اللَّجُوج؛(3)
بهترین زن، زنی استکه بامحبت، فرزندآور و سازگار باشد، و بدترین آنها زنی استکه لجباز باشد.»
آن حضرت(صلی الله علیه و آله) در جای دیگری فرمودند:
«خير نسائكم الولود الودود المواسية المواتية إذا اتّقين اللَّه و شرّ نسائكم المتبرّجات المتخيّلات و هنّ المنافقات لا يدخل الجنّة منهنّ إلّا مثل الغراب الأعصم؛(4)
بهترين زنان شما زن بچهآور مهربان است كه شريك و مطيع شوهر باشد اگر از
خدا بترسند و بدترين زنان شما آرايش كنان و متكبرانند و آنان منافقانند و از آنها جز باندازه كلاغى كه خط سفيد بگردن دارد ببهشت نمیروند.»
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در آخرین خطبهای که ایراد فرمودند سفارشات متعددی را واز جمله به زنها در مورد شوهرانشان داشتند و فرمودند:
«مَنْ كَانَ لَهُ امْرَأَةٌ تُؤْذِيهِ لَمْ يَقْبَلِ اللَّهُ صَلَاتَهَا وَ لَا حَسَنَةً مِنْ عَمَلِهَا حَتَّى تُعِينَهُ وَ تُرْضِيَهُ وَ إِنْ صَامَتِ الدَّهْرَ وَ قَامَتْ اللیل وَ أَعْتَقَتِ الرِّقَابَ وَ أَنْفَقَتِ الْأَمْوَالَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ كَانَتْ أَوَّلَ مَنْ يَرِدُ النَّارَ ثُمَّ قَالَ رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) وَ عَلَى الرَّجُلِ مِثْلُ ذَلِكَ مِنَ الْوِزْرِ وَ الْعَذَابِ إِذَا كَانَ لَهَا مُؤْذِياً؛(1)
زنی که به شوهرش أذیت کند، خداوند نماز او را نمیپذیرد وهیچ کار نیکی را از وی نمیپذیرد واول کسی خواهد بود که وارد آتش جهنم میشود،مگر اینکه آن زن، شوهرش را راضی کند، سپس حضرت فرمودند: و همین مطلب و مجازات برای شوهر است اگر نسبت به همسر خود اذیت و آزار کند.»
امام صادق(علیه السلام) فرمودند:
«وَ لَا شَفِيعَ لِلْمَرْأَةِ أَنْجَحُ عِنْدَ رَبِّهَا مِنْ رِضَا زَوْجِهَا؛(2)
نزد خداوند متعال، هیچ شفیعی برای زن، بهتر از رضایت شوهر، نیست.»
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) فرمودند:
«إِذَا صَلَّتِ الْمَرْأَةُ خَمْسَهَا وَ صَامَتْ شَهْرَهَا وَ أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا وَ أَطَاعَتْ بَعْلَهَا
فَلْتَدْخُلْ مِنْ أَيِّ أَبْوَابِ الْجَنَّةِشَاءَتْ؛(1)
زنی که نماز وروزه خود را بپای دارد وعفیف باشد و اطاعت شوهر کند، از هر دربی که از بهشت بخواهد، وارد بهشت میشود.»
آن حضرت(صلی الله علیه و آله) در جای دیگری فرمودند:
«أَيُّمَا امْرَأَةٍ أَعَانَتْ زَوْجَهَا عَلَى الْحَجِّ وَ الْجِهَادِ أَوْ طَلَبِ الْعِلْمِ أَعْطَاهَا اللَّهُ مِنَ الثَّوَابِ مَا يُعْطِي امْرَأَةَ أَيُّوبَ(علیه السلام)؛(2)هر زنی که به شوهرش در امور حج و جهاد و فراگیری علم کمک کند، خداوند ثوابی را که به همسر ایوب نبی داد، به او عطا خواهد کرد.
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) فرمودند:
«يَا حَوْلَاءُ لَا يَحِلُّ لِلْمَرْأَةِ أَنْ تُكَلِّفَ زَوْجَهَا فَوْقَ طَاقَتِه... يَا حَوْلَاءُ يَجِبُ عَلَى المَرْأَةِ أَنْ تَصْبِرَ عَلَى زَوْجِهَا عَلَى الضَّرِّ وَ النَّفْعِ وَ تَصْبِرَ عَلَى الشِدَّةِ وَ الرَّخَاءِ كَمَا صَبَرَتْ زَوْجَةُ أَيُّوبَ الْمُبْتَلَى صَبَرَتْ عَلَى خِدْمَتِهِ ثَمَانِيَ عَشْرَةَ سَنَة؛(3)سزاوار نیست که زن، بیش از توان شوهر، از او مطالبه کند، و واجب است در زیانها و منفعتها، وسختیها و آسانیها، صبوری کند همانگونه که همسر ایوب نبی، هجده سال در خدمت به ایوب، صبوری کرد.»
امام صادق(علیه السلام) فرمودند:
«جَاءَتِ امْرَأَةٌ إِلَى رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) فَقَالَتْ: يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا حَقُّ الزَّوْجِ عَلَى الْمَرْأَةِ؟
فَقَالَ: لَيْسَ لَهَا أَنْ تَصُومَ إِلَّا بِإِذْنِهِ يَعْنِي تَطَوُّعاً وَ لَا تَخْرُجَ مِنْ بَيْتِهَا إِلَّا بِإِذْنِه؛(1)زنی آمد خدمت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) و از حقوق شوهر، سؤال کرد حضرت فرمودند: بدون اجازه شوهر، روزۀ غیر واجب نگیرد، و از منزل خارج نشود.»
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در خطبه حجة الوداع فرمود:
«أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ لِنِسَائِكُمْ عَلَيْكُمْ حقّاً وَ لَكُمْ عَلَيْهِنَّ حقّاً حَقُّكُمْ عَلَيْهِنَّ أَنْ لَا يُوطِئْنَ أَحَداً فُرُشَكُمْ وَ لَا يُدْخِلْنَ أَحَداً تَكْرَهُونَهُ بُيُوتَكُمْ إِلَّا بِإِذْنِكُم»؛(2)زن و شوهر حقوقی به یکدیگر دارند ویکی از حقوق شوهر این استکه مراودههای زن، با اجازه شوهر باشد.»
مردی خدمت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رسید و از خوبیهای همسر خود و استقبال و بدرغه آن و دلداریهای او در ناملایمات، خبر داد، حضرت(صلی الله علیه و آله) فرمودند:
«بَشِّرْهَا بِالْجَنَّةِ وَ قُلْ لَهَا إِنَّكِ عَامِلَةٌ مِنْ عُمَّالِ اللَّهِ وَ لَكِ فِي كُلِّ يَوْمٍ أَجْرُ سَبْعِينَ شَهِيداً وَ فِي رِوَايَةٍ أَنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عُمَّالًا وَ هَذِهِ مِنْ عُمَّالِهِ لَهَا نِصْفُ أَجْرِ الشَّهِيدِ؛(3)
بهشت را برآن بانو، بشارت ده، وسپس فرمودند: به او بگو برای هر روز، خداوند أجر هفتاد شهید را به تو عطا خواهد کرد.»
آن حضرت(صلی الله علیه و آله) در جای دیگری فرمودند:
«حَقُّ الرَّجُلِ عَلَى الْمَرْأَةِ إِنَارَةُ السِّرَاجِ وَ إِصْلَاحُ الطَّعَامِ وَ أَنْ تَسْتَقْبِلَهُ عِنْدَ بَابِ
بَيْتِهَا فَتُرَحِّبَ.....وَ أَنْ لَا تَمْنَعَهُ نَفْسَهَا إِلَّا مِنْ عِلَّةٍ؛(1)حق شوهر بر همسر، ایجاد روشنائی در منزل و آمادهسازی غذا واستقبال شوهر به نیکی، و خود را دراختیار شوهر گذاردن، در صورتی که مانع نباشد.»قابل ذکر استکه حقوق مذکور اعم است از حقوق واجب و مستحب.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمودند:
«أَيُّمَا امْرَأَةٍ رَفَعَتْ مِنْ بَيْتِ زَوْجِهَا شَيْئاً مِنْ مَوْضِعٍ إِلَى مَوْضِعٍ تُرِيدُ بِهِ صَلَاحاً نَظَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَيْهَا وَ مَنْ نَظَرَ اللَّهُ إِلَيْهِ لَمْ يُعَذِّبْه؛(2)همسری که در خانه شوهر به صلاح، تدبیر نماید مورد نظر و توجه خداوند است و مورد عذاب واقع نمیشود.»
یکی از بانوانی که در مشکلات متعدد، با تدبیر وتلاش وجدیت فراوان، زندگی مشترک خود با شوهر را، نجات داد و مشمول عنایات حقتعالی قرار گرفت، همسر پر تلاش حضرت ایوب نبی بود.
قرآن کریم میفرماید:
«وَ أَيُّوبَ إِذْ نادى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمينَ * فَاسْتَجَبْنا لَهُ فَكَشَفْنا ما بِهِ مِنْ ضُرٍّ وَ آتَيْناهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ ذِكْرى لِلْعابِدينَ»؛(3)«و ايّوب را (به ياد آور) هنگامى كه پروردگارش را خواند (و عرضه داشت): بد حالى و مشكلات به من روى آورده؛ و تو مهربانترين مهربانانى! ما دعاى او را مستجاب كرديم؛ و ناراحتیهايى
را كه داشت برطرف ساختيم؛ و خاندانش را به او بازگردانديم؛ و همانندشان را بر آنها افزوديم؛ تا رحمتى از سوى ما و تذكّرى براى عبادتكنندگان باشد.»
دو آيه فوق از يكى ديگر از پيامبران بزرگ خدا و سرگذشت آموزنده او سخن مىگويد، او «ايوب» است و دهمين پيامبرى است كه در سورۀ انبياء اشاره به گوشهاى از زندگانى او شده است.
«ايوب» سرگذشتى غمانگيز، و در عين حال پرشكوه و با ابهت دارد، صبر و شكيبايى او مخصوصاً در برابر حوادث ناگوار عجيب بود، به گونهاى كه «صبر ايوب» يك ضرب المثل قديمى است.
ولى در آيات مورد بحث مخصوصاً به مرحله نجات و پيروزى او بر مشكلات و به دست آوردن مواهب از دست رفته اشاره مىكند، تا درسى باشد براى همه مؤمنان در هر عصر و زمان كه در كام مشكلات فرو مىروند، بهخصوص مؤمنان مكه كه به هنگام نزول اين آيات، سخت در محاصره دشمن بودند.
مىفرمايد: «به يادآور ايوب را هنگامى كه پروردگار خود را خواند و عرضه داشت ناراحتى و درد و بيمارى و مشكلات و گرفتارى به من روى آورده است، و تو ارحم الراحمينى»؛ «وَ أَيُّوبَ إِذْ نادى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ».
«ضر» (بر وزن حر) به هر گونه بدى و ناراحتى كه به روح و جان يا جسم انسان برسد، و همچنين نقص عضو، از بين رفتن مال، مرگ عزيزان، پايمال شدن
حيثيت، و مانند آن گفته مىشود، و چنان كه بعدا خواهيم گفت: ايوب گرفتار بسيارى از اين ناراحتیها شد.
ايوب همانند ساير پيامبران به هنگام دعا براى رفع اين مشكلات طاقتفرسا نهايت ادب را در پيشگاه خدا به كار مىبرد، حتى تعبيرى كه بوى شكايت بدهد نمىكند، تنها مىگويد: من گرفتار مشكلاتى شدهام و تو ارحم الراحمين هستى، حتى نمىگويد مشكلم را برطرف فرما؛ زيرا مىداند او بزرگ است و رسم بزرگى را مىداند.
آيه بعد مىگويد: «به دنبال اين دعاى ايوب، خواستهاش را اجابت كرديم و رنج و ناراحتى او را برطرف ساختيم»؛ «فَاسْتَجَبْنا لَهُ فَكَشَفْنا ما بِهِ مِنْ ضُرٍّ».
«و خانواده او را به او بازگردانديم، و همانندشان را به آنها افزوديم»؛ «وَ آتَيْناهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ».
«تا رحمتى از ناحيه ما بر آنها باشد و هم يادآورى و تذكرى براى عبادت كنندگان پروردگار»؛ «رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ ذِكْرى لِلْعابِدِينَ».
تا مسلمانان بدانند مشكلات هر قدر زياد باشد و گرفتاریها هر قدر فراوان دشمنان هر قدر فشرده باشند و نيروهاشان متراكم باز با گوشهاى از لطف پروردگار همه اينها برطرف شدنى است، نه تنها زيانها جبرانمىشود؛ بلكه گاهى خداوند به عنوان پاداش صابران با استقامت همانند آنچه از دست رفته نيز بر آن مىافزايد و اين درسى است براى همه مسلمانان مخصوصاً مسلمانانى كه به هنگام نزول اين آيات سخت در محاصره دشمن و انبوه مشكلات قرار داشتند.
در حديثى از امام صادق(علیه السلام) مىخوانيم: «كسى پرسيد بلائى كه دامنگير ايوب شد براى چه بود؟».
امام صادق(علیه السلام) پاسخى فرمود كه خلاصهاش چنين است: بلائى كه بر ايوب وارد شد به خاطر اين نبود كه كفران نعمتى كرده باشد؛ بلكه به عكس به خاطر شكر نعمت بود كه ابليس بر او حسد برد و به پيشگاه خدا عرضه داشت اگر او اينهمه شكر نعمت تو را بهجا آورد، به خاطر آنست كه زندگى وسيع و مرفهى به او دادهاى، و اگر مواهب مادى دنيا را از او بگيرى هرگز شكر تو را بهجا نخواهد آورد.
مرا بر دنياى او مسلط كن تا معلوم شود كه مطلب همين است.
خداوند براى اينكه اين ماجرا سندى براى همه رهروان راه حق باشد، به شيطان اين اجازه را داد، او آمد و اموال و فرزندان ايوب را يكى، پس از ديگرى از ميان برداشت، ولى اين حوادث دردناك نه تنها از شكر ايوب نكاست؛ بلكه شكر او افزون شد! شيطان از خدا خواست بر زراعت و گوسفندان او مسلط شود، اين اجازه به او داده شد و او تمامى آن زراعت را آتش زد و گوسفندان را از بين برد، باز هم حمد و شكر ايوب افزون شد.
سرانجام شيطان از خدا خواست كه بر بدن ايوب مسلط گردد و سبب بيمارى شديد او شود، و اين چنين شد، به طورى كه از شدت بيمارى و جراحت قادر به حركت نبود، بىآنكه كمترين خللى در عقل و درك او پيدا شود.
خلاصه، نعمتها يكى بعد از ديگرى از ايوب گرفته مىشد، ولى به موازات آن مقام شكر او بالا مىرفت.
تا اينكه جمعى از رهبانها به ديدن او آمدند و گفتند: بگو ببينيم تو چه گناه بزرگى كردهاى كه اين چنين مبتلا شدهاى؟ (و به اين ترتيب شماتت اين و آن آغاز شد و اين امر بر ايوب سخت گران آمد) ايوب گفت: به عزت پروردگارم سوگند كه من هيچ لقمه غذايى نخوردم مگر اينكه يتيم و ضعيفى بر سر سفره با من نشسته بود، و هيچ طاعت الهى پيش نيامد مگر اينكه سختترين برنامه آن را انتخاب نمودم.
در اين هنگام بود كه ايوب از عهده تمامى امتحانات در مقام شكيبايى و شكرگزارى برآمده بود، زبان به مناجات و دعا گشود و حل مشكلات خود را با تعبيرى بسيار مؤدبانه و خالى از هر گونه شكايت از خدا خواست (تعبيرى كه در آيات فوق گذشت: (رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ).
در اين هنگام درهاى رحمت الهى گشوده شد، مشكلات به سرعت برطرف گشت و نعمتهاى الهى افزونتر از آنچه بود به او رو آورد(1).
آرى مردان حق با دگرگون شدن نعمتها، افكار و برنامههايشان دگرگون نمىشود، آنها در آسايش و بلا، در حال آزادى و زندان، در سلامت و بيمارى، در قدرت و ضعف، و خلاصه در همه حال، متوجه پروردگارند و نوسانات زندگى تغييرى در آنها ايجاد نمىكند، روح آنها همچون اقيانوس كبير است كه طوفانها، آرامش آن را برهم نمىزند.
1) . ر.ک: قمى، على بن ابراهیم، تفسیرالقمی، ذیل آیۀ شریفه.
همچنين آنها هرگز از انبوه حوادث تلخ مأيوس نمىشوند، مىايستند و استقامت مىكنند تا درهاى رحمت الهى گشوده شود، آنها مىدانند حوادث سخت آزمايشهاى الهى است كه گاه براى بندگان خاصش فراهم مىسازد تا آنها را آبديدهتر كند.
در تفسير جملۀ «آتَيْناهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ»، معروف ميان مفسرين اين است كه خداوند، فرزندان او را به حيات نخست بازگردانيد، و علاوه بر آن فرزندان ديگرى نيز به او داد (در بعضى از روايات نيز مىخوانيم كه خداوند هم فرزندانى را كه در اين ماجرا از بين رفته بودند به او مرحمت كرد و هم فرزندانى را كه از قبل از بين رفته بودند به او برگرداند)(1).
بعضى نيز احتمال دادهاند كه خداوند فرزندان تازه و نوههايى به ايوب داد كه جاى خالى فرزندان از دسترفتهاش را پر كردند.
در بعضى از روايات غير معتبر مىخوانيم كه بر اثر بيمارى شديد بدن ايوب آن چنان عفونت يافته بود كه مردم نمىتوانستند به او نزديك شوند، ولى اين معنى صريحاً در رواياتى كه از طرق اهلبيت(علیهم السلام) به ما رسيده نفى شده است دليل عقل نيز بر همين معنى دلالت مىكند چرا كه اگر پيامبر، حالت يا صفتى نفرتانگيز داشته باشد با برنامه رسالت او سازگار نيست، او بايد چنان باشد كه همۀ مردم بتوانند به خوبى با او تماس پيدا كنند و كلمات حق را بشنوند، پيامبر هميشه جاذبه دارد.(2)
«وَ اذْكُرْ عَبْدَنا أَيُّوبَ إِذْ نادى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ * ارْكُضْ بِرِجْلِكَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ * وَ وَهَبْنا لَهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنَّا وَ ذِكْرى لِأُولِي الْأَلْبابِ * وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لا تَحْنَثْ إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ»؛(1)«و به خاطر بياور بنده ما ايّوب را، هنگامى كه پروردگارش را خواند (و گفت: پروردگارا!) شيطان مرا به رنج و عذاب افكنده است. (به او گفتيم:) پاى خود را بر زمين بكوب! اين چشمه ابىخنك براى شستشو و نوشيدن است! و خانوادهاش را به او بخشيديم، و همانند آنها را بر آنان افزوديم، تا رحمتى از سوى ما باشد و تذكّرى براى انديشمندان. (و به او گفتيم:) بستهاى از ساقههاى گندم (يا مانند آن) را برگير و با آن (همسرت را) بزن و سوگند خود را مشكن! ما او را شكيبا يافتيم؛ چه بنده خوبى كه بسيار بازگشتكننده (به سوى خدا) بود!»
در آيات گذشته سخن از سليمان و حشمت او بود كه قدرت خداداد را نشان مىداد و اين خود نويدى بود براى پيامبر(صلی الله علیه و آله) و مسلمانان مكه كه آن روز در فشار سختى قرار داشتند.
در آيات مورد بحث سخن از ايوب است كه الگوى صبر و استقامت مىباشد، تا به مسلمانان آن روز و امروز و فردا درس مقاومت در برابر مشكلات و ناراحتیهاى زندگى دهد، و به پايمردى دعوت كند، و عاقبت محمود اين صبر را روشن سازد.
1) ، ص / 41 الی 44.
ايوب سومين پيامبرى است كه در اين سوره گوشهاى از زندگى او مطرح شده، و پيامبر بزرگ ما موظف گرديد سرگذشت او را به ياد آورد، و براى مسلمانان بازگو كند تا از مشكلات طاقتفرسا نهراسند، از لطف و رحمت خدا هرگز مأيوس نشوند.
نام يا سرگذشت ايوب در چندين سوره از قرآن آمده است: در سورۀ نساء آيه 163، در سورۀ انعام آيه 84 تنها به ذكر نام او در رديف پيامبران ديگر اكتفاء شده كه مقام نبوت او را تثبيت و تبيين مىكند، بر خلاف تورات كنونى كه او را در زمره پيامبران نشمرده؛ بلكه بندهاى متمكن و نيكوكار داراى اموال و فرزندان بسيار مىداند.
در سوره انبياء آيات 83 و 84 توضيح كوتاهى درباره زندگى او آمده، و در آيات مورد بحث از «سوره ص" مشروحتر از هر جاى ديگر قرآن شرح حال او ضمن چهار آيه بيان شده است.
نخست مىگويد: «بنده ما ايوب را به يادآور هنگامى كه پروردگارش را خواند و عرض كرد: شيطان مرا به رنج و عذاب افكنده»؛ «وَ اذْكُرْ عَبْدَنا أَيُّوبَ إِذْ نادى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ».
«نصب» (بر وزن عسر) و «نصب» (بر وزن حسد) هر دو به معنى بلا و شر است.
از اين آيه اولاً مقام والاى ايوب در پيشگاه خدا به عنوان «عبدنا» (بنده ما) به خوبى استفاده مىشود، ثانياً اشاره سربستهاى است به گرفتاریهاى شديد و طاقتفرسا و درد و رنج فراوان ايوب.
شرح اين ماجرا در قرآن نيامده، ولى در كتب معروف حديث و در تفاسير ماجرا به اين صورت نقل شده است:
كسى از امام صادق(علیه السلام) سؤال كرد: بلائى كه دامنگير ايوب شد براى چه بود؟
(شايد فكر مىكرد كار خلافى از او سر زده بود كه خداوند او را مبتلا ساخت).امام در پاسخ او جواب مشروحى فرمود كه خلاصهاش چنين است:
ايوب به خاطر كفران نعمت گرفتار آن مصائب عظيم نشد؛ بلكه به عكس به خاطر شكر نعمت بود؛ زيرا شيطان به پيشگاه خدا عرضه داشت كه اگر ايوب را شاكر مىبينى به خاطر نعمت فراوانى است كه به او دادهاى، مسلماً اگر اين نعمتها از او گرفته شود او هرگز بنده شكرگزارى نخواهد بود! خداوند براى اينكه اخلاص ايوب را بر همگان روشن سازد، و او را الگويى براى جهانيان قرار دهد كه به هنگام «نعمت» و «رنج» هر دو شاكر و صابر باشند به شيطان اجازه داد كه بر دنياى او مسلط گردد. شيطان از خدا خواست اموال سرشار ايوب، زراعت و گوسفندانش و همچنين فرزندان او از ميان بروند، و آفات و بلاها در مدت كوتاهى آنها را از ميان برد، ولى نه تنها از مقام شكر ايوب كاسته نشد؛ بلكه افزوده گشت! او از خدا خواست كه اين بار بر بدن ايوب مسلط گردد، و آن چنان بيمار شود كه از شدت درد و رنجورى به خود بپيچد و اسير و زندانى بستر گردد.
اين نيز از مقام شكر او چيزى نكاست؛ ولى جريانى پيش آمد كه قلب ايوب را شكست و روح او را سخت جريحهدار ساخت، و آن اينكه جمعى از راهبان بنىاسرائيل به ديدنش آمدند و گفتند:
تو چه گناهى كردهاى كه به اين عذاب اليم گرفتار شدهاى؟! ايوب در پاسخ
گفت: به پروردگارم سوگند كه خلافى در كار نبوده، هميشه در طاعت الهى كوشا بودهام، و هر لقمه غذايى خوردم يتيم و بينوايى بر سر سفره من حاضر بوده.
درست است كه ايوب از اين شماتت دوستان بيش از هر مصيبت ديگرى ناراحت شد، ولى باز رشته صبر را از كف نداد، و آب زلال شكر را به كفران آلوده نساخت، تنها رو به درگاه خدا آورد و جملههاى بالا را بيان نمود، و چون از عهده امتحانات الهى به خوبى برآمده بود خداوند درهاى رحمتش را بار ديگر به روى اين بنده صابر و شكيبا گشود، و نعمتهاى از دست رفته را يكى، پس از ديگرى و حتى بيش از آن را به او ارزانى داشت، تا همگان سرانجام نيك صبر و شكيبايى و شكر را دريابند.(1)
بعضى از مفسران بزرگ احتمال دادهاند كه رنج و آزار شيطان نسبت به ايوب از ناحيه وسوسههاى مختلف او بود، گاه مىگفت: بيمارى تو طولانى شده، خدايت تو را فراموش كرده! گاه مىگفت: چه نعمتهاى عظيمى داشتى؟ چه سلامت و قدرت و قوتى؟
همه را از تو گرفت، باز هم شكر او را بهجا مىآورى؟! شايد اين تفسير به خاطر آن باشد كه تسلط شيطان را بر پيامبرى همچون ايوب و بر جان و مال و فرزندش بعيد دانستهاند، اما با توجه به اينكه اين سلطه اولاً به فرمان خدا بوده، و ثانياً
1) . اين روايت در تفسير نور الثقلين، از تفسير على بن ابراهيم نقل شده، و همين مضمون در تفسير قرطبى و تفسير فخر رازى، و تفسير صافى و تفاسير ديگر، و اعلام القرآن با تفاوتهايى آمده است، در كتب عهد عتيق در كتاب ايوب مطالبى شبيه آن ديده مىشود هر چند تفاوتهايى با آنچه در منابع اسلامى آمده است دارد.
محدود و موقتى بوده و ثالثا براى آزمايش اين پيامبر بزرگ و ترفيع درجه او صورت گرفته، مشكلى ايجاد نمىكند.
به هر حال، مىگويند: ناراحتى و رنج و بيمارى او هفت سال و به روايتى هيجده سال طول كشيد و كار بجايى رسيد كه حتى نزديكترين ياران و اصحابش او را ترك گفتند، تنها همسرش بود كه در وفادارى نسبت به ايوب استقامت به خرج داد.
و اين خود شاهدى است بر وفادارى بعضى از همسران! اما در ميان تمام ناراحتىها و رنجها آنچه بيشتر روح ايوب را آزار مىداد مسأله شماتت دشمنان بود، لذا در حديثى مىخوانيم: بعد از آنكه ايوب سلامت خود را بازيافت و درهاى رحمت الهى به روى او گشوده شد از او سؤال كردند بدترين درد و رنج تو چه بود؟
گفت شماتت دشمنان!.
سرانجام ايوب از بوته داغ اين آزمايش الهى سالم به درآمد، و فرمان رحمت خدا از اينجا آغاز شد كه به او دستور داد «پاى خود را بر زمين بكوب، چشمه ابىمىجوشد كه هم خنك است براى شستشوى تنت، و هم گواراست براى نوشيدن»؛ «ارْكُضْ بِرِجْلِكَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ».
«اركض» از مادۀ «ركض» (بر وزن مكث) به معنى كوبيدن پا بر زمين، و گاه به معنى دويدن آمده است، و در اينجا به معنى اول است.
همان خداوندى كه چشمه زمزم را در آن بيابان خشك و سوزان از زير پاشنه پاى اسماعيل شيرخوار بيرون آورد، و همان خداوندى كه هر حركت و هر سكونى، هر نعمت و هر موهبتى، از ناحيه اوست، اين فرمان رانيز در مورد ايوب صادر كرد،
چشمه آب جوشيدن گرفت چشمهاى خنك و گوارا و شفابخش از بيماریهاى «برون» و «درون».
بعضى معتقدند اين چشمه داراى يك نوع آب معدنى بوده كه هم براى نوشيدن گوارا بوده، و هم اثرات شفابخش از نظر بيماریها داشته، هر چه بود لطف و رحمت الهى بود، درباره پيامبرى صابر و شكيبا.
«مغتسل» به معنى ابىاست كه با آن شستشو مىكنند، و بعضى آن را به معنى محل شستشو دانستهاند، ولى معنى اول صحيحتر به نظر مىرسد، و به هر حال توصيف آن آب به خنك بودن شايد اشارهاى باشد به تأثير مخصوص شستشو با آب سرد براى بهبود و سلامت تن، همانگونه كه در طب امروز نيز ثابت شده است.
و نيز اشاره لطيفى است بر اينكه كمال آب شستشو در آن است كه از نظر پاكى و نظافت همچون آب نوشيدنى باشد! شاهد اين سخن اينكه در دستورهاى اسلامى نيز آمده؛ «قبل از آنكه با ابىغسل كنيد جرعهاى از آن بنوشيد!»(1)
نخستين و مهمترين نعمت الهى كه عافيت و بهبودى و سلامت بود به ايوب بازگشت، نوبت بازگشت مواهب و نعمتهاى ديگر رسيد، و در اين زمينه قرآن مىگويد: «ما خانوادهاش را به او بخشيديم»؛ «وَ وَهَبْنا لَهُ أَهْلَهُ».
«و همانند آنها را با آنها قرار داديم»؛ «وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ».
«تا رحمتى از سوى ما باشد، و هم تذكرى براى صاحبان فكر و انديشه»؛ «رَحْمَةً مِنَّا وَ ذِكْرى لِأُولِي الْأَلْبابِ».
در اينكه چگونه خاندان او به او بازگشتند؟ تفسيرهاى متعددى وجود دارد،
1) . حرّ عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ج 1، باب 13، ح 1.
مشهور اين است كه آنها مرده بودند خداوند بار ديگر آنها را به زندگى و حيات بازگرداند.
ولى بعضى گفتهاند آنها بر اثر بيمارى ممتد ايوب از گرد او پراكنده شده بودند، هنگامى كه ايوب سلامت و نشاط خود را بازيافت بار ديگر گرد او جمع شدند.
اين احتمال نيز داده شده است كه همه يا عدهاى از آنها نيز گرفتار انواع بيماریها شده بودند، رحمت الهى شامل حال آنها نيز شد، و همگى سلامت خود را بازيافتند، و همچون پروانگانى گرد شمع وجود پدر جمع گشتند.
افزودن" همانند آنها بر آنها" اشاره به اين است كه خداوند كانون خانوادگى او را گرمتر از گذشته ساخت و فرزندان بيشترى به او مرحمت فرمود.
گر چه در مورد اموال ايوب در اين آيات سخنى به ميان نيامده است، ولى قرائن حال نشان مىدهد كه خداوند آنها را به صورت كاملتر نيز به او بازگرداند.
قابل توجه اينكه ذيل آيه فوق هدف بازگشت مواهب الهى به ايوب را دو چيز مىشمرد: يكى «رحمت الهى بر او» كه جنبه فردى دارد، و در حقيقت پاداش و جائزهاى است كه از سوى خداوند به اين بنده صابر و شكيبا، و ديگر «دادن درس عبرتى به همه صاحبان عقل و هوش در تمام طول تاريخ» تا در مشكلات و حوادث سخت، رشته صبر و شكيبايى را از دست ندهند، و همواره به رحمت الهى اميدوار باشند.
تنها مشكلى كه براى ايوب مانده بود سوگندى بود كه در مورد همسرش خورده بود و آن اينكه تخلفى از او ديد و در آن حال بيمارى سوگند ياد كرد كه هر گاه
قدرت پيدا كند يكصد ضربه يا كمتر بر او بزند، اما بعد از بهبودى مىخواست به پاس وفاداريها و خدماتش او را ببخشد، ولى مسأله سوگند و نام خدا در ميان بود.
خداوند اين مشكل را نيز براى او حل كرد و چنان كه قرآن مىگويد:
«بستهاى از ساقههاى گندم (يا مانند آن) را برگير، و به او بزن و سوگند خود را مشكن!»؛ «وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لا تَحْنَثْ».
«ضغث» (بر وزن حرص) به معنى دستهاى از چوبهاى نازك ساقه گندم و جو و يا رشتههاى خوشه خرما و يا دسته گل و مانند آن است.
در اينكه تخلف همسر ايوب كه طبق روايتى نامش «ليا» دختر يعقوب بود، چه بوده است؟ باز در ميان مفسران گفتگو است.
از ابن عباس مفسر معروف نقل شده كه شيطان (يا شيطانصفتى) به صورت طبيعى بر همسرش ظاهر شد گفت من شوهر تو را معالجه مىكنم تنها به اين شرط كه وقتى بهبودى يافت به من بگويد تنها عاملبهبوديش من بودهام، و هيچ مزد ديگرى نمىخواهم! همسرش كه از ادامه بيمارى شوهر سخت ناراحت بود پذيرفت و اين پيشنهاد را به ايوب كرد، ايوب كه متوجه دام شيطان بود سخت برآشفت و سوگندى ياد كرد همسرش را تنبيه كند.
بعضى ديگر گفتهاند ايوب او را دنبال انجام كارى فرستاد، و او دير كرد، او كه از بيمارى رنج مىبرد سخت ناراحت شد و چنان سوگندى ياد كرد.
ولى به هر حال اگر او از يك نظر مستحق چنين كيفرى بوده، از نظر وفاداريش در طول خدمت و پرستارى استحقاق چنان عفوى را نيز داشته است.
درست است كه زدن يك دسته ساقه گندم يا چوبهاى خوشه خرما مصداق واقعى سوگند او نبوده است، ولى براى حفظ احترام نام خدا و عدم اشاعه
قانونشكنى او اين كار را انجام داد، و اين تنها در موردى است كه طرف مستحق عفو باشد و انسان مىخواهد در عين عفو، حفظ ظاهر قانون را نيز بكند، و گرنه در مواردى كه استحقاق عفو نباشد هرگز چنين كارى مجاز نيست(1).
و بالآخره در آخرين جمله از آيات مورد بحث كه در واقع عصارهاى است از آغاز و پايان اين داستان مىفرمايد: «ما او را صابر و شكيبا يافتيم، چه بنده خوبى بود ايوب كه بسيار بازگشتكننده به سوى ما بود»؛ «إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ».
ناگفته پيداست كه دعاى او به درگاه خدا، و تقاضاى دفع وسوسههاى شيطان، و رنج و محنت و بيمارى، منافات با مقام صبر و شكيبايى ندارد، آن هم بعد از هفت سال يا به روايتى هيجده سال با درد و بيمارى و فقر و نادارى ساختن و تحمل كردن و شاكر بودن.
قابل توجه اينكه در اين جمله، حضرت ايوب به سه وصف مهم توصيف شده است كه در هر كس باشد انسان كاملى است:
با اينكه مجموع سرگذشت اين پيامبر شكيبا تنها در چهار آيه اين سوره آمده، اما همين مقدار كه قرآن بيان داشته الهامبخش حقايق مهمى است:
1) . نظير اين معنى در، باب حدود اسلامى و اجراى آن در مورد بيماران خطاكار نيز آمده است (كتاب الحدود ابواب حد الزنا).
الف. آزمون الهى آن قدر وسيع و گسترده است كه حتى انبياء بزرگ با شديدترين و سختترين آزمايشها آزموده مىشوند، چرا كه طبيعت زندگى اين
جهان بر اين اساس گذارده شده، و اصولاً بدون آزمايشهاى سخت استعدادهاى نهفته انسانها شكوفا نمىشود.
ب. «فرج بعد از شدت» نكتۀ ديگرى است كه در اين ماجرا نهفته است هنگامى كه امواج حوادث و بلا از هر سو انسان را در فشار قرار مىدهد، نه تنها نبايد مأيوس و نوميد گشت؛ بلكه بايد آن را نشانه و مقدمهاى بر گشوده شدن درهاى رحمت الهى دانست، چنان كه امير مؤمنان على(علیه السلام) مىفرمايد:
«عند تناهى الشدة تكون الفرجة، و عند تضايق حلق البلاء يكون الرخاء؛ به هنگامى كه سختیها به اوج خود مىرسد فرج نزديك است، و هنگامى كه حلقههاى بلا تنگتر مىشود راحتى و آسودگى فرا مىرسد.»(1)
ج. از اين ماجرا به خوبى بعضى از فلسفههاى بلاها و حوادث سخت زندگى روشن مىشود، و به آنها كه وجود آفات و بلاها را ماده نقضى بر ضد برهان نظم در بحث توحيد مىشمرند پاسخ مىدهد، كه وجود اين حوادث سخت گاه در زندگى انسانها از پيامبران بزرگ خدا گرفته، تا افراد عادى يك ضرورت است، ضرورت امتحان و آزمايش و شكوفا شدن استعدادهاى نهفته، و بالآخره تكامل وجود انسان.
لذا در بعضى از روايات اسلامى از امام صادق(علیه السلام) آمده است:
«ان اشد الناس بلاء الانبياء ثم الذى يلونهم الامثل فالامثل؛ بيش از همۀ مردم
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، كلمات قصار، جمله 351.
پيامبران الهى گرفتار حوادثسخت مىشوند، سپس كسانى كه پشت سر آنها قرار دارند، به تناسب شخصيت و مقامشان.»(1)
و نيز از همان امام بزرگوار(علیه السلام) نقل شده كه فرمود:
«ان فى الجنة منزلة لا يبلغها عبد الا بالابتلاء؛ در بهشت مقامى هست كه هيچكس به آن نمىرسد مگر در پرتو ابتلائات و گرفتاریهايى كه پيدا مىكند.»(2)
د. اين ماجرا درس شكيبايى به همه مؤمنان راستين در تمام طول زندگى مىدهد، همان صبر و شكيبايى كه سرانجامش پيروزى در تمام زمينههاست، و نتيجهاش داشتن «مقام محمود» و «منزلت والا» در پيشگاه پروردگار است.
ه- . آزمونى كه براى يك انسان پيش مىآيد در عين حال آزمونى است براى دوستان و اطرافيان او، تا ميزان صداقت و دوستى آنها به محك زده شود كه تا چه حد وفادارند، ايوب هنگامى كه اموال و ثروت و سلامت خود را از دست داد دوستانش نيز خسته و پراكنده شدند، و دوستان و دشمنان زبان به شماتت و ملامت گشودند، و بهتر از هر زمان خود را نشان دادند، و ديديم كه رنج ايوب از زبان آنها بيش از هر رنج ديگر بود، چرا كه طبق مثل معروف زخمهاى نيزه و شمشير التيام مىيابد، ولى زخمى كه زبان بر دل مىزند التيامپذير نيست!
و. دوستان خدا كسانى نيستند كه تنها به هنگام روىآوردن نعمت به ياد او باشند، دوستان واقعى كسانى هستند كه در «سراء» و «ضراء» در بلا و نعمت، در
بيمارى و عافيت، و در فقر و غنا به ياد او باشند، و دگرگونیهاى زندگى مادى ايمان و افكار آنها را دگرگون نسازد.
امير مؤمنان على(علیه السلام) در آن خطبه غرا و پرشورى كه در اوصاف پرهيزگاران براى دوست باصفايش «همام» بيان كرد، و بيش از يكصد صفت براى متقين برشمرد، يكى از اوصاف مهمشان را اين مىشمرد:
«نزلت انفسهم منهم فى البلاء كالتى نزلت فى الرخاء؛ روح آنها به هنگام بلا همانند حالت آسايش و آرامش است» (و تحولات زندگى آنها را دگرگون نمىسازد).
ز. اين ماجرا بار ديگر اين حقيقت را تأكيد مىكند نه از دست رفتن امكانات مادى و روى آوردن مصائب و مشكلات و فقر دليل بر بىلطفى خداوند نسبت به انسان است، و نه داشتن امكانات مادى دليل بر دورى از ساحت قرب پروردگار؛ بلكه انسان مىتواند با داشتن همه اين امكانات بنده خاص او باشد، مشروط بر اينكه اسير مال و مقام و فرزند نگردد، و با از دستدادن آن زمام صبر از دست ندهد.
چهره پاك اين پيامبر بزرگ را كه مظهر صبر و شكيبايى است، تا آن پايه كه صبر ايوب در ميان همه ضرب المثل است، در قرآن مجيد ديديم، كه چگونه خداوند در آغاز و پايان اين داستان بهترين تجليل را از او به عمل مىآورد.
ولى متأسفانه سرگذشت اين پيامبر بزرگ نيز از دستبرد جاهلان و يا دشمنان دانا مصون نمانده، و خرافاتى بر آن بستهاند كه ساحت قدس او از آن پاك و منزه است، از جمله اينكه ايوب به هنگام بيمارى بدنش كرم برداشت، و آن قدر متعفن و بدبو شد كه اهل قريه او را از آبادى بيرون كردند! بدون شك چنين روايتى مجعول
است هر چند در لابلاى كتب حديث ذكر شده باشد؛ زيرا رسالت پيامبران ايجاب مىكند كه مردم در هر زمان بتوانند با ميل و رغبت با آنها تماس گيرند، و آنچه موجب تنفر و بيزارى مردم و فاصله گرفتن افراد از آنها مىشود، خواه بيماری هاى تنفرآميز باشد، و يا عيوب جسمانى، و يا خشونت اخلاقى، در آنها نخواهد بود، چرا كه با فلسفه رسالت آنها تضاد دارد.
قرآن مجيد در مورد پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) مىگويد: «فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ»؛(1)
«در پرتو رحمت الهى براى آنها نرم و مهربان شدى كه اگر خشن و سنگدل بودى از گرد تو پراكنده مىشدند.»
اين آيه دليل بر آن است كه پيامبر نبايد چنان باشد كه از اطرافش پراكنده شوند.
ولى در تورات كتاب مفصلى در باره «ايوب" ديده مىشود كه قبل از «مزامير داود" قرار دارد، اين كتابمشتمل بر 42 فصل است، و در هر فصل بحثهاى مشروحى وجود دارد، در بعضى از اين فصول مطالب زنندهاى به چشم مىخورد، از جمله اينكه در فصل سوم مىگويد: ايوب زبان به شكايت باز كرد و شكوه بسيار نمود، در حالى كه قرآن او را به مقام صبر و شكيبايى ستوده است.
در سوره «ص» سه نفر از پيامبران بزرگ به عنوان «اواب» توصيف شدهاند:
1) . آل عمران / 159.
داود و سليمان و ايوب، و در سورۀ ق آيه 32 اين وصف براى همه بهشتيان ذكر شده است؛ «هذا ما تُوعَدُونَ لِكُلِّ أَوَّابٍ حَفِيظٍ».
اين تعبيرات نشان مىدهد كه مقام اوابين مقام والا و ارجمندى است، و هنگامى كه به منابع لغت مراجعه مىكنيم مىبينيم «اواب» از مادۀ «اوب» (بر وزن قول) به معنى رجوع و بازگشت است.
اين رجوع و بازگشت- مخصوصاً با توجه به صيغه اواب كه صيغه مبالغه است دلالت بر تكرار و كثرت دارد- اشاره به اين است كه «اوابين» در برابر عواملى كه آنها را از خدا دور مىسازد اعم از زرق و برق جهان ماده، يا وسوسههاى نفس و شياطين، حساسيت بسيار دارند، اگر لحظهاى دور شوند بلافاصله متذكر شده به سوى او بازمىگردند، و اگر لحظهاى غافل گردند به ياد او مىافتند و جبران مىكنند.
اين بازگشت مىتواند به معنى بازگشت به اوامر و نواهى الهى باشد يعنى مرجع و تكيهگاه آنها همه جا فرمانهاى اوست، و از همه جا به سوى او باز مىگردند.
از آيه «يا جِبالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَ الطَّيْرَ»؛(1)
كه درباره داود(علیه السلام) است معنى ديگرى نيز براى اواب استفاده مىشود و آن همصدا شدن و هم آواز گرديدن است؛ زيرا مىگويد اى كوهها و اى پرندگان! با داود همصدا شويد، بنا بر اين «اواب» كسى است كه همصدا و هماهنگ با قوانين آفرينش، اوامر الهى و حمد و تسبيح عمومى موجودات جهان باشد و اتفاقاً يكى از معانى ايوب نيز اواب است.(2)
پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمودند:
«إِنَّ مِنْ خَيْرِ نِسَائِكُمُ... الْمُتَبَرِّجَةَ مَعَ زَوْجِهَا الْحَصَانَ مَعَ غَيْرِه؛(1)
بهترین زنان شما، زنی استکه برای شوهر آرایش و تزیین کند و از نامحرم، خود را میپوشاند.»
آن حضرت(صلی الله علیه و آله) در جای دیگری فرمودند:
«وَ عَلَيْهَا أَنْ تَطَيَّبَ بِأَطْيَبِ طِيبِهَا وَ تَلْبَسَ أَحْسَنَ ثِيَابِهَا وَ تَزَيَّنَ بِأَحْسَنِ زِينَتِهَا وَ تَعْرِضَ نَفْسَهَا عَلَيْهِ غُدْوَةً وَ عَشِيَّة؛(2)
وظیفه زن هست که، برای شوهر، خود را معطر، و به بهترین وجه آرایش کند و لباس خوب بپوشد و خود را صبح و شام در اختیار شوهر بگذارد.»
امام صادق(علیه السلام) فرمودند:
«خَيْرُ نِسَائِكُمُ الطَّيِّبَةُ الرِّيحِ، الطَّيِّبَةُ الطَّبِيخِ؛(3)
بهترین زنان شما، زنی استکه خوش بو و معطر باشد وخوب آشپزی کند.»
پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمودند:
«صَلَاةُ الْمَرْأَةِ وَحْدَهَا فِي بَيْتِهَا كَفَضْلِ صَلَاتِهَا فِي الْجَامِعِ خَمْساً وَ عِشْرِينَ دَرَجَةً؛(4)نماز زن تنها بيست وپنج بار از نماز جماعت او بهتر است.»
«ما صلّت امرأة صلاة أحبّ إلى اللَّه من صلاتها في أشدّ بيتها ظلمة؛(1)نمازى كه زن در تاريكترين گوشه خانه خود انجام دهد از همه نمازهاى او نزد خدا محبوبتر است.»
«لأن تصلّي المرأة في بيتها خير لها من أن تصلّي في حجرتها، و لأن تصلّي في حجرتها خير من أن تصلّي في الدّار، و لأن تصلّي في الدّار خير لها من أن تصلّي في المسجد؛(2)
اينكه زن در اطاق خويش نماز كند براى او بهتر است تا در ايوان خويش نماز كند و اينكه در ايوان خويش نماز كند بهتر است تا در صحن خانه نماز كند و اين كه در صحن خانه نماز كند براى وى بهتر است تا در مسجد نماز كند.»
لازم به ذکر استکه گاهی بر اساس وظیفه دینی واجتماعی، امور بسیار مهم وتعیین کننده وسرنوشتسازی به عهده بانوان گذاشته میشود، چه در جنگها و امور دفاعی و چه در بهداشت و درمان و طبابت و یا در تمشیت امور خانواده، و در تاریخ ثبت شده است که بانوان متعهد در همه این موارد، بسیار خوب عمل کردهاند.
خداوند کریم در قرآن میفرماید:
«وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ لِمَنْ أَرادَ أَنْ يُتِمَّ الرَّضاعَةَ وَ عَلَى الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ كِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ لا تُكَلَّفُ نَفْسٌ إِلاَّ وُسْعَها لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ وَ عَلَى الْوارِثِ مِثْلُ ذلِكَ فَإِنْ أَرادا فِصالاً عَنْ تَراضٍ مِنْهُما وَ تَشاوُرٍ فَلا جُناحَ عَلَيْهِما وَ إِنْ أَرَدْتُمْ أَنْ تَسْتَرْضِعُوا أَوْلادَكُمْ فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ إِذا سَلَّمْتُمْ ما آتَيْتُمْ
بِالْمَعْرُوفِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ»؛(1)«مادران، فرزندان خود را دو سال تمام، شير مىدهند. (اين) براى كسى است كه بخواهد دوران شيرخوارگى را تكميل كند. و بر آن كس كه فرزند براى او متولّد شده [پدر]، لازم است خوراك و پوشاك مادر را به طور شايسته (در مدت شير دادن بپردازد؛ حتى اگر طلاق گرفته باشد.) هيچ كس موظّف به بيش از مقدار توانايى خود نيست! نه مادر (به خاطر اختلاف با پدر) حق ضرر زدن به كودك را دارد، و نه پدر. و بر وارث او نيز لازم است اين كار را انجام دهد [هزينه مادر را در دوران شيرخوارگى تأمين نمايد]. و اگر آن دو، با رضايت يكديگر و مشورت، بخواهند كودك را (زودتر) از شير بازگيرند، گناهى بر آنها نيست. و اگر (با عدم توانايى، يا عدم موافقت مادر) خواستيد دايهاى براى فرزندان خود بگيريد، گناهى بر شما نيست؛ به شرط اينكه حق گذشته مادر را به طور شايسته بپردازيد. و از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد! و بدانيد خدا، به آنچه انجام مىدهيد، بيناست!»
در حدیثی از امام صادق(علیه السلام) چنین آمده است:
«لَا تُجْبَرُ الْحُرَّةُ عَلَى إِرْضَاعِ الْوَلَدِ وَ تُجْبَرُ أُمُّ الْوَلَدِ؛(2)
همسر آزاد را بدادن شير بنوزادش مجبور نكنند، ولى كنيزى كه از صاحبش داراى فرزند گشته است مجبورش مىنمايند.»
خداوند متعالی مىفرمايد: «وَ عَلَى الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ كِسْوَتُهُنَ»؛ «بر پدر كودك است خوراك و پوشاك فرزند به طور متعارف.» و اجرت رضاع را بايد وى بدهد، و مادر میتواند در مقابل دادن شيربه فرزندش اجرت مطالبه نمايد.
در ادامۀ این حدیث آمده است:
«وَ مَتَى وَجَدَ الْأَبُ مَنْ يُرْضِعُ الْوَلَدَ بِأَرْبَعَةِ دَرَاهِمَ وَ قَالَتِ الْأُمُّ لَا أُرْضِعُهُ إِلَّا بِخَمْسَةِ دَرَاهِمَ فَإِنَّ لَهُ أَنْ يَنْزِعَهُ مِنْهَا إِلَّا أَنَّ الْأَصْلَحَ لَهُ وَ الْأَرْفَقَ بِهِ أَنْ يَتْرُكَهُ مَعَ أُمِّهِ وَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: وَ إِنْ تَعاسَرْتُمْ فَسَتُرْضِعُ لَهُ أُخْرى؛(1)
«و هر گاه پدر طفل دايهاى يافت كه به چهار درم حاضر بود نوزاد را شير دهد، و مادر كودك گفت: من او راشير نمىدهم مگر به پنج درم، پدر حقّ دارد فرزند را از او بازستاند و به دايه دهد، امّا اگر نوزاد را به مادر واگذارد آن بهتر و نرمتر است براى او، و خداوند عزّ و جلّ فرموده است: و چنانچه تنگدست بوديد (و مادر رضا داد) ديگرى را براى شير دادن بطلبيد.»
امير مؤمنان(علیه السلام) در مورد مرديكه از دنيا رفته بود و فرزند شير خوارى داشت كه براى او دايه گرفته بودند حكم فرمود:
«أَنَّ أَجْرَ رَضَاعِ الصَّبِيِّ مِمَّا يَرِثُ مِنْ أَبِيهِ وَ أُمِّهِ؛(2)
اجرت دايه از مالى كه نوزاد از پدر و مادر ارث برده است داده مىشود.»
و در روايت سكونى از امام صادق از پدرش(عهما) آمده كه مردى نزد امير مؤمنان(علیه السلام) آمد و عرض كرد كه كنيز من پسرم را شير كامل داده است، و آهنگ فروش او كردهام؟ حضرت فرمود:
«خُذْ بِيَدِهَا وَ قُلْ مَنْ يَشْتَرِي مِنِّي أُمَّ وَلَدِی؛(3)دست او را بگير و بگو: چه كسى خريدار اين مادر فرزند من است؟.»(4)
در کتاب «جامع أحاديث الشیعة» از امام صادق(علیه السلام) چنین آمده است:
«انّ رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) قال أيّما امرأة رفعت من بيت زوجها شيئاً من موضع إلى موضع تريد به صلاحاً نظر اللّه عزّوجلّ إليها ومن نظر اللّه إليه لم يعذّبه فقالت امّ سلمة ذهب الرّجال بكلّ خير فأىّ شىء للنّساء المساكين فقال(علیه السلام) بلى إذا حملت المرأة كانت بمنزلة الصّائم القائم المجاهد بنفسه وماله فى سبيل اللّه فإذا وضعت كان لها من الأجر مالا تدرى ما هو لعِظَمه فإذا أرضعت كان لها بكلّ مصّة كعدل عتق محرّر من ولد إسماعيل فإذا فرغت من رضاعه ضرب ملك على جنبها (جنبيها خ) وقال استأنفى العمل فقد غفر لكِ؛(1)
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: هر زنى كه از خانه شوهرش چيزى بردارد از جايى و در جايى بگذارد و منظورش سامان دهى باشد خداوند عز و جل به او مىنگرد و هر كس كه خدا به او بنگرد او را عذاب نمىكند. امسلمه گفت: مردان همه خوبىها را بردند، پس چه چيزى براى زنان بيچاره است؟ حضرت فرمود: آرى اگر زن حامله شود او به سان روزه دار شب زنده دارى است كه با جان و مال در راه خدا جهاد مىكند و چون زايمان كند پاداشى دارد كه از بس بزرگ است نمىداند آن پاداش چيست و چون شير مىدهد در برابر هر مكيدن براى او مشابه يك آزادسازى از فرزندان اسماعيل است و چون از شير دادن فارغ گردد فرشتهاى بر پهلوى او مىزند و مىگويد: از نو آغاز به كار كن كه بخشيده شدهاى.»
امام صادق(علیه السلام) در روايتى طولانى درباره قصّه حضرت آدم و حوّاء میفرماید:
«... فقالت حوّاء أسئلك ياربّ أن تعطينى كما أعطيت آدم فقال الرّبّ تعالى
1) . بروجردی، حسین، جامع أحادیث الشیعة فی احکام الشریعة، ج26، ص: 816.
إنّى وهبتك الحياء والرّحمة والانس وكتبت لك من ثواب الإغتسال والولادة ما لو رأيتيه من الثّواب الدّائم والنّعيم المقيم والملك الكبير لقرّت عينك يا حوّاء أيّما امرأة ماتت فى ولادتها حشرتها مع الشّهداء يا حوّاء أيّما امرأة أخذها الطّلق إلّاكتبت لها أجر شهيد فإن سلمت وولدت غفرت لها ذنوبها ولو كانت مثل زبد البحر ورمل البرّ وورق الشّجر وإن ماتت صارت شهيدة وحضرتها الملائكة عند قبض روحها وبشّروها بالجنّة وتزفّ إلى بعلها فى الآخرة وتفضل على الحور العين بسبعين فقالت حوّاء حسبى ما أعطيت الخبر؛(1)... حوّاء گفت: اى پروردگار من! از تو مىخواهم كه همانگونه كه به آدم دادى به من هم بدهى. پروردگار متعال فرمود: من به تو حياء، رحمت و انس را بخشيدم و براى تو از ثواب غسل كردن و زاييدن چيزى نوشتم كه اگر آن را ببينى كه چه پاداش دائم و نعمت هميشگى و پادشاهى بزرگى است چشمت روشن مىشود. اى حوّاء! هر زنى كه به هنگام زايمانش بميرد او را با شهيدان محشور مىكنم. اى حوّاء! هر زنى كه درد زايمان او را بگيرد پاداش شهيد برايش مىنويسم و اگر سالم بماند و زايمان كند گناهانش را برايش مىآمرزم گرچه به اندازه كف دريا و ريگ بيابان و برگ درختان باشد و اگر بميرد شهيد مىگردد و فرشتهها به هنگام قبض روحش نزد وى حاضر مىشوند و او را به بهشت بشارت مىدهند و در آخرت او را نزد شوهرش مىبرند و هفتاد برابر برتر از حورالعين است.حوّاء گفت: آنچه دادهاى مرا كافى است...»
امير مؤمنان علی(علیه السلام) فرمود:
«قال ذكر رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) الجهاد فقالت امرأة لرسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) يا رسول اللَّه فما للنّساء من هذا شىء فقال بلى للمرأة ما بين حملها إلى وضعها إلى فطامها من الأجر
1) . نورى، حسین بن محمد تقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج 15، ص: 214.
كالمرابط فى سبيل اللَّه فإن هلكت فيما بين ذلك كان لها مثل منزلة الشّهيد؛(1)
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از جهاد ياد كرد. زنى به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) گفت: اى رسول خدا! از اين جهاد براى زنان نيست؟ حضرت فرمود: براى زن در فاصله حاملگى تا زايمانش و تا از شير گرفتن فرزندش اجرى است چونان اجر كسى كه خود را در راه خدا (و جهاد) قرار داده است، پس اگر در اين فاصله بميرد موقعيّت شهيد را دارد.»
از امام صادق(علیه السلام) درباره شير دادن سؤال شد. حضرت فرمود:
«لا تجبر الحرّة على رضاع الولد وتجبر امّ الولد؛(2)زن آزاد بر شيردهى فرزند مجبور نمىشود، ولى كنيز ام ولد مجبور مىشود.»
امير مؤمنان على(علیه السلام) فرمود:
«يجبر الرّجل على النّفقة على امرأته فإن لم يفعل حبس وتجبر المرأة على أن ترضع ولدها وتجبر على أن تخبز له وتخدمه داخل بيتها؛(3)مرد بر دادن نفقه به همسرش مجبور مىشود اگر انجام ندهد زندانى مىگردد و زن بر شيردهى فرزندش و نيز بر تهيّه نان براى همسرش مجبور مىشود و در داخل خانهاش به مرد خدمت مىكند.»
اميرمؤمنان على(علیه السلام) فرمود:
«ما من لبن يرضع به الصّبىّ أعظم بركة عليه من لبن امّه؛(4)
هيچ شيرى براى كودك با بركتتر (سودمندتر) از شير مادرش نيست.»
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«ليس للصّبىّ لبن خير من لبن امّه؛(1)«بر بچّه شيرى بهتر از شير مادرش نيست.»
در روايت چهل و ششم از باب دوّم از بابهاى اذان اين روایت آمده: «ده تن نمىپوسند؛ یکی از آنها زنى است كه در حال نفاس (پس از زايمان) بميرد.»
و نيز در روايت چهارم از باب سى و هفتم از بابهاى مباشرت با زنان فرموده رسول خدا(صلی الله علیه و آله) كه:
«به آن كس كه مرا به حقّ به پيامبرى و رسالت و تبشير و انذار برانگيخت زنى نيست كه از شوهرش به فرزندى حامله شود مگر اينكه در سايه خداوند عز و جل است تا آن كه درد زايمان به او برسد كه در اين صورت در برابر هر دردى آزادسازى يك انسان مؤمن براى اوست و چون زايمان كند و شروع به شيردهى نمايد فرزند از شير مادرش نمىمكد مگر اينكه در برابر زن در روز قيامت نورى فروزان است كه از اوّلين و آخرين هر كس آن را ببيند شگفت زده مىشود و اين زن روزه دار شب زنده دار محسوب مىشود گر چه روزه نباشد و روزه همه عمر و شب زنده دارى همه عمر برايش نوشته مىشود و چون فرزندش را از شير مىگيرد، حق جلّ ذكره مىگويد: اى زن! همه گناهان پيشين تو را برايت بخشيدم كار را از نو آغاز نما.»
امّ اسحاق گويد:
«نظر إلىّ ابوعبداللَّه(علیه السلام) وأنا أرضع أحد بنىمحمّداً أو إسحاق فقال يا امّ إسحاق لا ترضعيه من ثدى واحد وأرضعيه من كليهما يكون أحدهما طعاماً والآخر شراباً؛(2)
در حالى كه يكى از دو پسرم محمّد يا اسحاق را شير مىدادم امام صادق(علیه السلام) به من نگريست
و فرمود: اى امّ اسحاق! فرزندت را از يك پستان شير مده؛ بلكه از هر دو پستان به او شير بده يكى از پستانها غذاست و ديگرى آب است.»رسول خدا(علیه السلام) فرمود:
«إذا وقع الولد فى جوف امّه صار وجهه قِبَل ظهر امّه (إلى أن قال) وجعل اللَّه تعالى ذِكْرُهُ رزقه فى ثديى امّه فى إحداهما شرابه وفى الاخرى طعامه؛(1)
هنگامى كه فرزند در دل مادرش قرار مىگيرد چهرهاش رو به پشت مادرش مىگردد... تا آن كه گويد: و خداوند متعال روزى او را در دو پستان مادرش مىدهد در يكى آبش را قرار داد و در ديگرى خوراكش را.»
قرآن کریم میفرماید:
«وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ لِمَنْ أَرادَ أَنْ يُتِمَّ الرَّضاعَةَ وَ عَلَى الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ كِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ لا تُكَلَّفُ نَفْسٌ إِلَّا وُسْعَها لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ وَ عَلَى الْوارِثِ مِثْلُ ذلِكَ فَإِنْ أَرادا فِصالًا عَنْ تَراضٍ مِنْهُما وَ تَشاوُرٍ فَلا جُناحَ عَلَيْهِما وَ إِنْ أَرَدْتُمْ أَنْ تَسْتَرْضِعُوا أَوْلادَكُمْ فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ إِذا سَلَّمْتُمْ ما آتَيْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ»؛(2)
«مادران فرزند خود را دو سال تمام شير مىدهند (اين) براى كسى است كه بخواهد دوران شير دادن را تكميل كند و آن كس كه فرزند براى او متولّد شده [پدر] بايد خوراك و پوشاك مادر را به طور شايسته (در مدّت شير دادن) بپردازد (البته) هيچ كس تكليفى بيش از مقدار توانايى خود ندارد (بنابراين) نبايد
بر مادر و فرزندش به خاطر يكديگر زمانى وارد شود و نه بر پدر و فرزندش (از ناحيه يكديگر ضررى وارد آيد) و بر وارث (او نيز) لازم است مثل اين كار را انجام دهد [هزينه مادر را در دوران شير دادن تأمين نمايد] و اگر آن دو با رضايت يكديگر و مشورت بخواهند (كودك را زودتر) از شير باز گيرند گناهى بر آنها نيست و اگر خواستيد دايهاى براى فرزندان خود بگيريد گناهى بر شما نيست به شرط اين كه حقّ مادران را به طور شايسته بپردازيد و از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد و بدانيد خدا، به آنچه انجام مىدهيد، بيناست.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«ليس للمرأة أن تأخذ فى رضاع ولدها أكثر من حولين كاملين فإن أرادا الفصال قبل ذلك عن تراضٍ منهما فهو حسن والفصال الفطام؛(1)زن حق ندارد كه بيش از دو سال كامل فرزندش را شير دهد و اگر زن و مرد با توافق يكديگر بخواهند پيش از دو سال از شير بگيرند اين نيكو است و فصال همان از شير گرفتن است.»
آن حضرت(علیه السلام) در جای دیگری فرمود:
«المطلّقة ينفق عليها حتّى تضع حملها وهى أحقّ بولدها أن ترضعه بما تقبله امرأة اخرى إنّ اللَّه عزّوجلّ «لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ وَ عَلَى الْوارِثِ مِثْلُ ذلِكَ» ... قال كانت المرأة منّا ترفع يدها إلى زوجها إذا أراد مجامعتها فتقول لا أَدَعك لأنّى أخاف أن أحمل على ولدى ويقول الرّجل لا أجامعك إنّى أخاف أن تعلقى فأقتل ولدى فنهى اللَّه عزّوجلّ أن تضارّ المرأة الرّجل وأن يضارّ الرّجل المرأة وأمّا قوله «وَ عَلَى الْوارِثِ مِثْلُ ذلِكَ» فإنّه نهى أن يضارّ بالصّبىّ أو يضارّ امّه فى رضاعه وليس لها أن تأخذ فى رضاعه فوق حولين كاملين وإن أرادا فصالًا عن تراضٍ منهما قبل ذلك كان
1) . حرّ عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ج 21، ص: 454.
حسناً والفصال هو الفطام؛(1)
شوهر بايد نفقه زن باردار مطلّقه خويش را تا هنگام وضع حمل بپردازد و مادر مطلّقه براى شير دادن نوزاد خويش از ديگران شايستهتر است اگر به اجرتى كه زن بيگانه مىپذيرد راضى شود. خداوند سبحان مىفرمايد: نبايد برمادر و فرزندش به خاطر يكديگر زيانى وارد شود، و نه بر پدر و فرزندش (از ناحيه يكديگر ضررى وارد آيد) و بر وارث (او نيز) لازم است مثل اين كار را انجام دهد (هزينه مادر را در دوران شير دادن تأمين نمايد)... حضرت در ادامه فرمود: چه بسا زنى- كه بچّه شير مىدهد- شوهر خويش را از مباشرت جنسى باز دارد و به او بگويد: من تن به مباشرت جنسى نمىدهم؛ زيرا مىترسم با وجود اين شير خواره آبستن شوم و چه بسا مرد بگويد: من با تو مجامعت نمىكنم؛ زيرا مىترسم آبستن شوى و بدين سان فرزند شيرخوارم هلاك شود از اين رو خداوند بزرگ نهى فرمود كه زنى شوهرش را و يا مردى را متضرّر كند. و امّا فرموده الهى كه: و بر وارث (نيز لازم) است مثل اين كار را انجام دهد. در صدد نهى از زيان ديدن فرزند يا مادر اودر شير خوارگى است و زن نمىتواند در چنين وضعى شير دادن فرزند را بيش از دو سال كامل ادامه دهد و اگر زن و مرد با رضايت همديگر قبل از پايان دو سال بخواهند بچّه را از شير بگيرند خوب است و باز داشتن از شير همان «فطام» است (كه بچّه را از شير مىگيرند.)»
امير مؤمنان علی(علیه السلام) درباره فرموده خداوند عز و جل «وَ عَلَى الْوارِثِ مِثْلُ ذلِكَ» مىفرماید:
«نهى اللَّه عزّوجلّ أن يضارّ بالصّبىّ أو يضارّ بامّه فى رضاعه وليس لها أن تأخذ فى رضاعه فوق حولين كاملين فإن أرادا فصالًا عن تراض منهما كما قال اللَّه عزّوجّل كان ذلك إليهما والفصال الفطام ولا ينبغى للوارث أن يضارّ المرأة فيقول لا أدَع ولدها
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 6، ص: 103.
يأتيها قال ابوجعفر(علیه السلام) فى قول اللَّه عزّوجلّ وعلى الوارث مثل ذلك قال هو فى النّفقة؛(1)
خداوند عز و جل از اينكه به فرزند ضررى وارد شود و يا به مادرش براى شيردهى ضررى برسد نهى كرده است و مادر حق ندارد كه بيش از دو سال كامل شير دهد و اگر مرد و زن هر دو با توافق يكديگر بخواهند فرزند را از شير بگيرند همانگونه كه خداوند عز و جل فرموده است، اين اختيار با آنهاست و فصال همان فطام است (يعنى از شير گرفتن) و براى وارث نيز شايسته نيست كه به زن آسيبى برساند و بگويد كه نمىگذارم فرزندش نزد او برود.»
امام باقر(علیه السلام) نیز درباره آیۀ شریفۀ «وَ عَلَى الْوارِثِ مِثْلُ ذلِكَ» فرمود: «اين در مورد نفقه است.»
از امام صادق(علیه السلام) نیز دربارۀ آیۀ شریفۀ «وَ عَلَى الْوارِثِ مِثْلُ ذلِكَ» سؤال شد؛ حضرت فرمود:
«لا ينبغى للوارث أن يضارّ المرأة فيقول لا أدَع ولدها يأتيها ويضارّ ولدها إن كان لهم عنده شىء ولا ينبغى له أن يقترّ عليه؛(2)براى وارث شايسته نيست كه به زن ضررى رساند و بگويد نمىگذارم فرزندش نزد او برود و نيز به فرزندش ضررى بزند اگر براى وارثان چيزى نزد فرزند است و نيز شايسته نيست كه بر فرزند در نفقه سخت و تنگ بگيرد.»
سعد بن سعد اشعرى گويد: از حضرت رضا(علیه السلام) درباره بچّه پرسيدم كه آيا بيش از دو سال به او شير داده مىشود؟ حضرت فرمود:
«عامين قلت فإن زاد على سنتين هل على أبويه من ذلك شىء قال لا. فقيه؛(3)دو
سال. گفتم: اگر بيش از دو سال شود آيا در اين رابطه چيزى بر پدر و مادر هست؟ حضرت فرمود: نه.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«الفرض فى الرّضاع أحد وعشرون شهراً فما نقص عن أحد وعشرين شهراً فقد نقص المرضع وإن أراد أن يتمّ الرّضاع فحولين كاملين؛(1)واجب در شير دادن بيست و يك ماه است. هرچنه از بيست و يك ماه كمتر باشد شيردهنده كم گذاشته است و اگر شيردهنده مىخواهد كامل شير دهد، پس دو سال كامل.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«الرّضاع واحد و عشرن شهراً فما نقص فهو جور على الصّبىّ؛(2)
مدّت شير دادن كودك بيست و يك ماه است هر چه كمتر باشد ستم به بچّه است.»
عامر بن عبداللَّه گويد: شنيدم امام صادق(علیه السلام) مىفرمود:
«كان على قبر إبراهيم بن رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) عذق يظلّه عن الشّمس (حيث ما دارت فقيه) فلمّا يبس العذق ذهب أثر القبر فلم يعلم مكانه و قال(علیه السلام) مات إبراهيم (ابن رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) التوحيد) و (كان التّوحيد) له ثمانية عشر شهراً فأتمّ اللَّه عزّوجلّ رضاعه فى الجنّة؛ بر سر قبر ابراهيم پسر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) درخت خرمايى بود كه بر قبر سايه مىانداخت، چون نخل خرما خشك شد اثر قبر از بين رفت و جاى قبر گم شد. و حضرت فرمود: ابراهيم فرزند رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هجده ماه داشت كه مُرد. خداوند دوران شير خوارگى او را در بهشت تكميل كرد.»
قرآن میفرماید:«فَإِنْ أَرْضَعْنَ لَكُمْ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ وَ أْتَمِرُوا بَيْنَكُمْ بِمَعْرُوفٍ وَ إِنْ تَعاسَرْتُمْ فَسَتُرْضِعُ لَهُ أُخْرى»؛(1)«و اگر براى شما (فرزند را) شير مىدهند، پاداش آنها را بپردازيد و (درباره شيردادن فرزند) به طور شايسته با يكديگر مشاوره كنيد و اگر به توافق نرسيديد زن ديگرى او را شير خواهد داد.»
امام صادق(علیه السلام) درباره مردى كه مرده و همسرى همراه با فرزندى از خويش به جاى گذاشته و آن زن فرزند را به خدمتكار خويش سپرده تا او را شير دهد سپس آمده تا اجرت شيردهى پسر را از وصىّ ميّت طلب كند، فرمود:
«لها أجر مثلها وليس للوصىّ أن يخرجه من حِجْرها حتّى يدرك ويدفع إليه ماله؛(2)
اين زن مىتواند مزد متعارف اين شيردهى را بگيرد و وصىّ ميّت حق ندارد فرزند را از دامن اين مادر تا زمانى كه فرزند بالغ شود و اموالش به او تحويل داده شود، بگيرد.»
امير مؤمنان على(علیه السلام) در مورد مردى كه همسرش را طلاق مىدهد در حالى كه همسرش شير مىدهد، فرمود:
«هى ترضع إنّها أولى برضاع ولدها إن أحبّت ذلك وتأخذ الّذى تعطى المرضعة؛(1)
همسرش به شيردهى فرزندش سزاوارتر است اگر همسرش دوست داشته باشد كه فرزندش را شير دهد و نيز همان مزدى را مىگيرد كه به دايه داده مىشود.»
امير مؤمنان على(علیه السلام) در مورد مردى كه مرده و بچّهاى به جا گذاشته و براى او دايه گرفته شده است حكم داد كه:
«أجر رضاع الصّبىّ ممّا يرث من أبيه وامّه؛(2)مزد شيردهى فرزند از اموالى داده مىشود كه بچّه از پدر و مادرش ارث مىبرد.»
و فرموده امام معصوم(علیه السلام):
«المطلّقة ينفق عليها حتّى تضع حملها وهى أحقّ بولدها أن ترضعه بما تقبله امرأة اخرى يقول اللَّه عزّوجلّ «لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها»؛(3)زن حاملهاى كه طلاق داده شده تا به هنگامى كه وضع حمل كند بايد مخارجش داده شود و اين زن به فرزندش سزاوارتر است كه او را با مبلغى كه زن ديگرى مىپذيرد، شير دهد. خداوند عز و جل مىفرمايد: نبايد بر مادر و فرزندش به خاطريكديگر زيانى وارد شود.»
قرآن کریم میفرماید:
«وَ آتُوا النِّساءَ صَدُقاتِهِنَّ نِحْلَةً فَإِنْ طِبْنَ لَكُمْ عَنْ شَیءٍ مِنْهُ نَفْساً فَكُلُوهُ هَنيئاً مَريئاً»؛(4)«و مهر زنان را (بطور كامل) به عنوان يك بدهى (يا عطيه،) به آنان بپردازيد! (ولى) اگر آنها چيزى از آن را با رضايت خاطر به شما ببخشند، حلال و گوارا مصرف كنيد!»
«نحلة» در لغت به معنى بدهى و دين آمده، و به معنى بخشش و عطيه نيز هست، «راغب» در كتاب مفردات مىگويد: به عقيده من اين كلمه از ريشۀ «نحل»؛ «به معنى زنبور عسل) آمده است؛ زيرا بخشش و عطيه شباهتى به كار زنبوران عسل در دادن عسل دارد.
«صدقاتهن»؛ جمع صداق به معنى مهر است. آيه فوق به دنبال بحثى كه در آيه گذشته درباره انتخاب همسر بود، اشاره به يكى از حقوق مسلم زنان میكند و تأكيد مینمايد كه: «مهر زنان را به طور كامل همانند يك بدهى بپردازيد" يعنى همانطور كه در پرداخت ساير بدهىها مراقب هستيد كه از آن چيزى كم نشود، در مورد پرداخت مهر نيز بايد همان حال را داشته باشيد (اين در صورتى است كه «نحلة» را به معنى بدهىبگيريم) و اگر به معنى عطيه و بخشش باشد تفسير آيه چنين خواهد شد: «مهر را كه يك عطيه الهى است و خدا به خاطر اينكه زن حقوق بيشترى در اجتماع داشته باشد و ضعف نسبى جسمى او از اين راه جبران گردد به طور كامل ادا كنيد».
«فَإِنْ طِبْنَ لَكُمْ عَنْ شَیءٍ مِنْهُ نَفْساً فَكُلُوهُ هَنِيئاً مَرِيئاً»؛ در آغاز آيه براى حفظ حقوق زنان با صراحت دستور میدهد كه بايد تمام مهر را به آنان پرداخت كنند، ولى در ذيل آيه براى احترام گذاردن به احساسات طرفين و محكم شدن پيوندهاى قلبى و جلب عواطف میگويد: «اگر زنان با رضايت كامل خواستند مقدارى از مهر خود را ببخشند براى شما حلال و گوارا است» تا در محيط زندگى زناشويى
تنها قانون و مقررات خشك حكومت نكند؛ بلكه بموازات آن عاطفه و محبت نيز حكمفرما باشد.
در عصر جاهليت نظر به اينكه براى زنان ارزشى قائل نبودند، غالباً مهر را كه حق مسلم زن بود در اختيار اولياى آنها قرار میدادند، و آن را ملك مسلم آنها میدانستند گاهى نيز مهر يك زن را ازدواج زن ديگرى قرار میدادند به اين گونه كه مثلاً برادرى، خواهر خود را به ازدواج ديگرى در مىآورد كه او هم در مقابل، خواهر خود را به ازدواج وى درآورد، و مهر اين دو زن همين بود.
اسلام بر تمام اين رسوم ظالمانه خط بطلان كشيد، و مهر را به عنوان يك حق مسلم به زن اختصاص داد، و در آيات قرآن كرارا مردان را به رعايت كامل اين حق توصيه كرده است.
در اسلام براى مهر مقدار معينى تعيين نشده است و بسته بتوافق دو همسر است اگر چه در روايات فراوانى تأكيد شده كه مهر را سنگين قرار ندهند، ولى اين يك حكم الزامى نيست؛ بلكه مستحبّ است.
اكنون اين سؤال پيش مىآيد كه مرد و زن هر دو از ازدواج و زناشويى به طور يكسان بهره میگيرند، و پيوند زناشويى پيوندى است بر اساس منافع متقابل طرفين، با اين حال چه دليلى دارد كه مرد مبلغ كم يا زيادى به عنوان مهر به زن بپردازد؟ وانگهى آيا اين موضوع به شخصيت زن لطمه نمىزند، و شكل خريد و فروش به ازدواج نمىدهد؟!.
روى همين جهات است كه بعضى بشدت با مسأله مهر مخالفت مىكنند، مخصوصاً معمول نبودن مهر در ميان غربیها براى غربزدهها به اين فكر دامن میزند، در حالى كه نه تنها حذف مهر، به شخصيت زن نمىافزايد؛ بلكه وضع او را به مخاطره مىافكند.
توضيح اينكه درست است كه مرد و زن هر دو از زندگى زناشويى به طور يكسان سود میبرند، ولى نمىتوان انكار كرد كه در صورت جدايى زن و مرد زن متحمل خسارت بيشترى خواهد شد زيرا:
اولاً مرد طبق استعداد خاص بدنى معمولاً در اجتماع نفوذ و تسلط بيشترى دارد، و هر چند بعضى میخواهند به هنگام سخن گفتن اين حقيقت روشن را انكار كنند اما وضع زندگى اجتماعى بشر كه با چشم مىبينيم حتى در جوامع اروپايى كه زنان به اصطلاح از آزادى كامل برخوردارند نشان میدهد كه ابتكار اعمال پر- درآمد بيشتر در دست مردان است.
به علاوه مردان براى انتخاب همسر مجدد امكانات بيشترى دارند، ولى زنان بيوه مخصوصاً با گذشت قسمتى از عمر آنها، و از دست رفتن سرمايه جوانى و زيبايى، امكاناتشان براى انتخاب همسر جديد كمتر است.
با توجه به اين جهات روشن مىشود كه امكانات و سرمايهاى را كه زن با ازدواج از دست میدهد بيش از امكاناتى است كه مرد از دست میدهد، و در حقيقت مهر چيزى است به عنوان جبران خسارت براى زن و وسيلهاى براى تأمين زندگى آينده او، و علاوه مسأله مهر معمولاً به شكل ترمزى در برابر تمايلات مرد نسبت به جدايى و طلاق محسوب میشود.
درست است كه مهر از نظر قوانين اسلام با برقرار شدن پيمان ازدواج به- ذمه مرد تعلق میگيرد و زن فورا حق مطالبه آن را دارد، ولى چون معمولاً به صورت بدهى بر ذمه مرد میماند، هم اندوختهاى براى آينده زن محسوب میشود، و هم پشتوانهاى براى حفظ حقوق او و از هم نپاشيدن پيمان زناشويى (البته اين موضوع استثنائاتى دارد، ولى آنچه گفتيم در غالب موارد صادق است).
و اگر بعضى براى مهر تفسير غلطى كردهاند و آن را يك نوع" بهاى زن" پنداشتهاند ارتباط به قوانين اسلام ندارد؛ زيرا در اسلام مهر به هيچ وجه جنبه بها و قيمت كالا ندارد، و بهترين دليل آن همان صيغه عقدازدواج است كه در آن رسما" مرد» و «زن" به عنوان دو ركن اساسى پيمان ازدواج به حساب آمدهاند، و مهر يك چيز اضافى و در حاشيه قرار گرفته است، به همين دليل اگر در صيغه عقد، اسمى از مهر نبرند عقد باطل نيست، در حالى كه اگر در خريد و فروش و معاملات اسمى از قيمت برده نشود مسلماً باطل خواهد بود، (البته بايد توجه داشت اگر در عقد ازدواج نامى از مهر برده نشود شوهر موظف است كه در صورت آميزش جنسى، «مهر المثل" يعنى مهرى همانند زنانى كه همطراز او هستند بپردازد).
از آنچه گفته شد نتيجه مىگيريم كه مهر جنبه" جبران خسارت» و «پشتوانه براى احترام به حقوق زن" دارد، نه قيمت و بها و شايد تعبير به «نحله» به معنى «عطيه» در آيه اشاره به اين قسمت باشد.(1)
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج3، ص: 263.
«وَ آتُوا النِّساءَ صَدُقاتِهِنَّ نِحْلَةً فَإِنْ طِبْنَ لَكُمْ عَنْ شَیءٍ مِنْهُ نَفْساً فَكُلُوهُ هَنيئاً مَريئاً»؛(1)«و مهر زنان را (بطور كامل) به عنوان يك بدهى (يا عطيه،) به آنان بپردازيد! (ولى) اگر آنها چيزى از آن را با رضايت خاطر به شما ببخشند، حلال و گوارا مصرف كنيد!»
«وَ لا يَحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَأْخُذُوا مِمَّا آتَيْتُمُوهُنَّ شَيْئاً»؛(2)
«و براى شما حلال نيست كه چيزى از آنچه به آنها دادهايد، پس بگيريد.»
زراره میگوید: از امام صادق(علیه السلام) سؤال کردم از اینکه تا چه مقداری از مهریه برای رسول خدا در ازدواج با نساء، حلال است؟ حضرت فرمودند:
«مَا شَاءَ مِنْ شَیءٍ قُلْتُ فَأَخْبِرْنِي عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ «وَ امْرَأَةً مُؤْمِنَةً إِنْ وَهَبَتْ نَفْسَها لِلنَّبِی»؛(3)قَالَ لَا تَحِلُّ الْهِبَةُ إِلَّا لِرسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) وَ أَمَّا غَيْرُهُ فَلَا يَصْلُحُ لَهُ نِكَاحٌ إِلَّا بِمَهْرٍ؛(4)
تا هرمقداری که باشد، زراره میگوید به امام گفتم، پس این آیه چه میگوید «وَ امْرَأَةً مُؤْمِنَةً إِنْ وَهَبَتْ نَفْسَها لِلنَّبِيِ»، حضرت فرمودند: ازدواج بدون مهریه مخصوص پیامبر است، و اما برای غیر پیامبر اسلام، ازدواج بدون مهریه جایز نیست.»
حلبی از امام صادق(علیه السلام) نقل میکند که حضرت در مورد بانوئی که بدون مهریه به ازدواج مردی درآمده بود فرمودند:
«إِنَّمَا كَانَ هَذَا لِلنَّبِيِّ(صلی الله علیه و آله) وَ أَمَّا لِغَيْرِهِ فَلَا يَصْلُحُ هَذَا حَتَّى يُعَوِّضَهَا شَيْئاً يُقَدِّمُ إِلَيْهَا قَبْلَ أَنْ يَدْخُلَ بِهَا قَلَّ أَوْ كَثُرَ وَ لَوْ ثَوْبٌ أَوْ دِرْهَمٌ وَ قَالَ يُجْزِي الدِّرْهَمُ؛(1)این نوع ازدواج که بدن مهریه است مخصوص پیامبرص است اما دیگران باید مهریهای تعیین شود چه کم وچه زیاد، ولو این مهریه یک لباس یا یک درهم باشد.»
حماده میگوید از امام صادق(علیه السلام) سؤال کردم از اینکه مردی در ازدواج خود با بانوئی شرط گذاشت که همسر دیگری انتخاب نکند وآن بانو، این شرط را بجای مهریه خود پذیرفت، حضرت فرمودند:
«هَذَا شَرْطٌ فَاسِدٌ لَا يَكُونُ النِّكَاحُ إِلَّا عَلَى دِرْهَمٍ أَوْ دِرْهَمَيْنِ؛(2)
این شرط فاسد است و ازدواج بدون مهریه،جایز نیست و لو این مهریه یک درهم یا دو درهم.»
امام باقر(علیه السلام) فرمودند:
«الصَّدَاقُ مَا تَرَاضَيَا عَلَيْهِ مِنْ قَلِيلٍ أَوْ كَثِيرٍ فَهَذَا الصَّدَاقُ؛ مهریه آنستکه طرفین بر آن توافق کنند چه مقدار آن کم باشد وچه زیاد، این مهریه خواهد بود.»
امام باقر(علیه السلام) در مورد فردی که مهریه همسر خود را در جلسه خصوصی، مبلغی معین کرده بود، ولی در بین عموم مردم، مبلغ بیشتری را اعلام میکرد فرمودند:
«هُوَ الَّذِي أَسَرَّ وَ كَانَ عَلَيْهِ النِّكَاحُ؛(1)آن مبلغی که در جلسه خصوصی توافق کرده اند ملاک خواهد بود.»
سند این روایت به خاطر وجود موسی بن بکر، مورد اختلاف است، چون وی واقفیه است اما گفته اند این روایات را مشایخ، قبل از وقف،از وی نقل کرده اند وقبل از وقف، ایشان از ثقات بوده است، لذا این روایت، حکم صحیح را دارد.
«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ جَمِيعاً عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ رِئَابٍ عَنْ أَبِي عُبَيْدَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ(علیه السلام) قَالَ: فِي رَجُلٍ تَزَوَّجَ امْرَأَةً مِنْ وَلِيِّهَا فَوَجَدَ بِهَا عَيْباً بَعْدَ مَا دَخَلَ بِهَا قَالَ فَقَالَ إِذَا دُلِّسَتِ الْعَفْلَاءُ وَ الْبَرْصَاءُ وَ الْمَجْنُونَةُ وَ الْمُفْضَاةُ وَ مَنْ كَانَ بِهَا زَمَانَةٌ ظَاهِرَةٌ فَإِنَّهَا تُرَدُّ عَلَى أَهْلِهَا مِنْ غَيْرِ طَلَاقٍ وَ يَأْخُذُ الزَّوْجُ الْمَهْرَ مِنْ وَلِيِّهَا الَّذِي كَانَ دَلَّسَهَا فَإِنْ لَمْ يَكُنْ وَلِيُّهَا عَلِمَ بِشَیءٍ مِنْ ذَلِكَ فَلَا شَیءَ عَلَيْهِ وَ تُرَدُّ عَلَى أَهْلِهَا قَالَ وَ إِنْ أَصَابَ الزَّوْجُ شَيْئاً مِمَّا أَخَذَتْ مِنْهُ فَهُوَ لَهُ وَ إِنْ لَمْ يُصِبْ شَيْئاً فَلَا شَیءَ لَهُ قَالَ وَ تَعْتَدُّ مِنْهُ عِدَّةَ الْمُطَلَّقَةِ إِنْ كَانَ دَخَلَ بِهَا وَ إِنْ لَمْ يَكُنْ دَخَلَ بِهَا فَلَا عِدَّةَ عَلَيْهَا وَ لَا مَهْرَ لَهَا.»(2)
«عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) عَنْ رَجُلٍ تَزَوَّجَ امْرَأَةً أَ يَحِلُّ لَهُ أَنْ يَدْخُلَ بِهَا قَبْلَ أَنْ يُعْطِيَهَا شَيْئاً قَالَ نَعَمْ؛ زراره میگوید از امام صادق(علیه السلام) سئوال کردم از مردی که ازدواج کرده بود، که آیا آن مرد قبل از پرداخت چیزی از مهریه میتواند عروسی و دخول کند؟، حضرت فرمودند: بله.»
«عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) فِي الرَّجُلِ يَتَزَوَّجُ الْمَرْأَةَ وَ لَا يَجْعَلُ فِي نَفْسِهِ أَنْ يُعْطِيَهَا مَهْرَهَا فَهُوَ زِنًا؛ امام صادق(علیه السلام) در مورد مردی که ازدواج کرده بود وبنای پرداخت مهریه را نداشت فرمودند: کار این مرد (همانند) زناست.»
آن حضرت(علیه السلام) در جای دیگری میفرماید:
«مَنْ أَمْهَرَ مَهْراً ثُمَّ لَا يَنْوِي قَضَاءَهُ كَانَ بِمَنْزِلَةِ السَّارِقِ؛ مردی که مهریهای را قبول میکند اما بنای پرداخت ندارد همانند دزد است.»
قرآن کریم میفرماید:
«أَسْكِنُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ سَكَنْتُمْ مِنْ وُجْدِكُمْ وَ لا تُضآرُّوهُنَّ لِتُضَيِّقُوا عَلَيْهِنَّ وَ إِنْ كُنَّ أُولاتِ حَمْلٍ فَأَنْفِقُوا عَلَيْهِنَّ حَتَّى يَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ فَإِنْ أَرْضَعْنَ لَكُمْ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ
وَ أْتَمِرُوا بَيْنَكُمْ بِمَعْرُوفٍ وَ إِنْ تَعاسَرْتُمْ فَسَتُرْضِعُ لَهُ أُخْرى»؛(1)«آنها [زنان مطلّقه] را هر جا خودتان سكونت داريد و در توانايى شماست سكونت دهيد؛ و به آنها زيان نرسانيد تا كار را بر آنان تنگ كنيد (و مجبور به ترك منزل شوند)؛ و اگر باردار باشند، نفقه آنها را بپردازيد تا وضع حمل كنند؛ و اگر براى شما (فرزند را) شير مىدهند، پاداش آنها را بپردازيد؛ و (درباره فرزندان، كار را) با مشاوره شايسته انجام دهيد؛ و اگر به توافق نرسيديد، آن ديگرى شيردادن آن بچه را بر عهده مىگيرد.»
آيه بعدی، توضيح بيشترى درباره حقوق زن بعد از جدايى مىدهد، هم از نظر «مسكن» و «نفقه» و هم از جهات ديگر.نخست درباره چگونگى مسكن زنان مطلقه مىفرمايد: «آنها را هر جا خودتان سكونت داريد و امكانات شما ايجاب مىكند سكونت دهيد»؛ «أَسْكِنُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ سَكَنْتُمْ مِنْ وُجْدِكُمْ».
«وجد» (بر وزن حكم) به معنى توانايى و تمكن است، بعضى از مفسران تفسيرهاى ديگرى براى آن ذكر كردهاند كه در نتيجه به همين معنى باز مىگردد، راغب نيز در مفردات مىگويد: تعبير به «مِنْ وُجْدِكُمْ» مفهومش اين است كه به مقدار توانايى و به اندازه غناى خود مسكن مناسب براى زنان مطلقه در نظر بگيريد.
طبيعى است آنجا كه مسكن بر عهده شوهر است بقيه نفقات نيز بر عهده او خواهد بود دنباله آيه كه در باره «نفقه" زنان باردار سخن مىگويد نيز شاهد اين مدعا است.
1) . طلاق / 6.
سپس به حكم ديگرى پرداخته مىگويد: «به آنها زيان نرسانيد تا كار را بر آنها تنگ كنيد و مجبور به نقل مكان و ترك نفقه شما شوند»؛ «وَ لا تُضارُّوهُنَّ لِتُضَيِّقُوا عَلَيْهِنَ».
مبادا كينهتوزیها و عداوت و نفرت شما را از راه حق و عدالت منحرف سازد، و آنها را از حقوق مسلم خود در مسكن و نفقه محروم كنيد، و آن چنان در فشار قرار گيرند كه همه چيز را رها كرده، فرار كنند!.
در سومين حكم در مورد زنان باردار مىگويد: «و اگر باردار باشند مخارج آنها را تا زمانى كه وضع حمل كنند بدهيد»؛ «وَ إِنْ كُنَّ أُولاتِ حَمْلٍ فَأَنْفِقُوا عَلَيْهِنَّ حَتَّى يَضَعْنَ حَمْلَهُنَ».
زيرا ما دام كه وضع حمل نكردهاند در حال عده هستند، و نفقه و مسكن بر همسر واجب است.
و در چهارمين حكم در مورد حقوق «زنان شيرده» مىفرمايد: «اگر حاضر شدند بعد از جدايى، فرزندان را شير دهند اجر و پاداش آنها را بپردازيد»؛ «فَإِنْ أَرْضَعْنَ لَكُمْ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَ».
اجرتى متناسب با مقدار و زمان شير دادن بر حسب عرف و عادت.
و از آنجا كه بسيار مىشود نوزادان و كودكان مال المصالحه اختلافات دو همسر بعد از جدايى واقع مىشوند در پنجمين حكم يك دستور قاطع در اين زمينه صادر كرده، مىفرمايد: «در باره سرنوشت فرزندان با مشاوره يكديگر و به طور شايسته تصميم بگيريد»؛ «وَ أْتَمِرُوا بَيْنَكُمْ بِمَعْرُوفٍ».
مبادا اختلافات دو همسر ضربه بر منافع كودكان وارد سازد از نظر جسمى و ظاهرى گرفتار خسران شوند، و يا از نظر عاطفى از محبت و شفقت لازم محروم
بمانند، پدر و مادر موظفند خدا را در نظر گيرند، و منافع نوزاد بىدفاع را فداى اختلافات و اغراض خويش نكنند.
جملۀ «و اتمروا» از مادۀ «ايتمار» گاه به معنى «پذيرا شدن دستور» و گاه به معنى «مشاوره» مىآيد، و در اينجا معنى دوم مناسبتر است و تعبير «بمعروف» تعبير جامعى است كه هر گونه مشاورهاى را كه خير و صلاح در آن باشد شامل مىگردد.
و از آنجا كه گاهى توافق لازم ميان دو همسر بعد از طلاق براى حفظ مصالح فرزند و مسأله شير دادن حاصل نمىشود در ششمين حكم مىفرمايد: «و اگر هر كدام بر ديگرى سخت گرفتيد و به توافق نرسيديد زن ديگرى مىتواند شير دادن آن بچه را بر عهده گيرد تا كشمكشها ادامه نيابد»؛ «وَ إِنْ تَعاسَرْتُمْ فَسَتُرْضِعُ لَهُ أُخْرى».
اشاره به اينكه اگر اختلافها به طول انجاميد خود را معطل نكنيد، و كودك را به ديگرى بسپاريد، در درجه اول حق مادر بود كه اين فرزند را شير دهد، اكنون كه با سختگيرى و كشمكش اين امر امكان پذير نيست نبايد منافع كودك را به دست فراموشى سپرد، بايد آن را بر عهده دايهاى گذارد.
آيه بعد، هفتمين و آخرين حكم را در اين زمينه بيان كرده، مىافزايد:
«آنهايى كه امكانات وسيعى دارند، از امكانات خود انفاق كنند، و آنها كه تنگدستند، از آنچه خدا به آنها داده انفاق نمايند، خداوند هيچكس را جز به اندازه آنچه به او داده، تكليف نمىكند»؛ «لِيُنْفِقْ ذوسَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَ مَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمَّا آتاهُ اللَّهُ لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا ما آتاها».
آيا اين دستور يعنى انفاق به اندازه توانايى، مربوط به زنانى است كه بعد از
جدايى، شير دادن كودكان را بر عهده مىگيرند، و يا مربوط به ايام عده است كه در آيات قبل به طور اجمال اشاره شده بود، و يا مربوط به هر دو است؟.
معنى اخير از همه مناسبتر است، هر چند جمعى از مفسران، آن را تنها مربوط به زنان شيرده دانستهاند، در حالى كه در آيات گذشته در اين باره تعبير به «اجر» شده نه «نفقه و انفاق».
به هر حال آنها كه توانايى كافى دارند، بايد مضايقه و سختگيرى نكنند، و آنها كه تمكن مالى ندارند، بيشاز توانايى خود مأمور نيستند، و زنان نمىتوانند ايرادى به آنها داشته باشند.
به اين ترتيب به آنها كه دارند بخل كنند، و نه آنها كه ندارند مستحق ملامتند.
و در پايان آيه، براى اينكه تنگى معيشت، سبب خارج شدن از جاده حق و عدالت نگردد، و هيچ يك زبان به شكايت نگشايند، مىفرمايد: «خداوند به زودى بعد از سختیها، آسانى و راحتى قرار مىدهد»؛ «سَيَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ يُسْراً».
يعنى غم مخوريد، بيتابى نكنيد، دنيا به يك حال نمىماند، مبادا مشكلات مقطعى و زودگذر رشته صبر و شكيبايى شما را پاره كند.
اين تعبير براى هميشه و مخصوصاً هنگام نزول اين آيات كه مسلمانان از نظر معيشت سخت در فشار بودند، نويد و بشارتى است از آينده اميدبخش صابران، و اتفاقاً چيزى نگذشت كه خداوند درهاى رحمت و بركت خود را به روى آنها گشود.
«طلاق رجعى» آن است كه شوهر ما دام كه عده به سر نيامده هر زمان بخواهد مىتواند بازگردد و پيوند زناشويى را برقرار سازد، بىآنكه نياز به عقد تازهاى باشد، و جالب اينكه رجوع با كمتر سخن و عملى كه نشانه بازگشت باشد حاصل مىگردد.
بعضى از احكامى كه در آيات فوق آمده، مانند نفقه و مسكن، مخصوص عده طلاق رجعى است، و همچنين مسأله عدم خروج زن از خانه همسرش در حال عده و اما در طلاق بائن يعنى طلاقى كه قابل رجوع نيست (مانند سومين طلاق) احكام فوق وجود ندارد.
تنها در مورد زن باردار حق نفقه و مسكن تا زمان وضع حمل ثابت است.
تعبير به «لا تَدْرِي لَعَلَّ اللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذلِكَ أَمْراً»؛ «تو نمىدانى شايد خداوند وضع تازهاى به وجود آورد.» نيز اشاره به اين است كه همه يا قسمتى از احكام فوق، مربوط به طلاق رجعى است(1).
نه تنها حكم عقل؛ بلكه حكم شرع نيز بر اين معنى گواه است كه تكاليف
1) . جهت مطالعۀ بيشتر ر.ک: نجفی، محمد حسن، جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام، ج 32، ص: 121.
انسانها بايد در حدود توانايى آنها باشد، جملۀ «لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا ما آتاها» كه در ضمن آيات فوق آمده نيز اشاره به همين معنى است.
ولى در بعضى از روايات مىخوانيم كه منظور از «ما آتاها»، «ما اعلمها» است، يعنى خداوند هر كس را به مقدارى تكليف مىكند كه به او «اعلام» كرده است، و، لذا به اين آيه در مباحث «اصل برائت» در علم اصول استدلال كردهاند، كه اگر انسان حكمى را نمىداند، مسئوليتى در برابر آن ندارد.
ولى از آنجا كه عدم آگاهى، گاهى سبب عدم توانايى مىشود، ممكن است، منظور، جهلى باشد كه سرچشمه عجز گردد.
بنا بر اين آيه مىتواند مفهوم وسيعى داشته باشد، كه هم عدم قدرت را شامل شود و هم جهل را كه موجب عدم قدرت بر انجام كار مىگردد.
دقت و ظرافتى كه در بيان احكام زنان مطلقه و حقوق آنها در آيات فوق به كار رفته، و حتى بسيارى از ريزهكاریهاى اين مسأله، در آيات قرآن، كه در حقيقت قانون اساسى اسلام است، بازگو شده، دليل روشنى است به اهميتى كه اسلام براى نظام خانواده و حفظ حقوق زنان و فرزندان قائل است.
از طلاق تا آنجا كه ممكن است جلوگيرى مىكند، و ريشههاى آن را مىخشكاند، اما هر گاه كار به بنبست كشيد و چارهاى جز طلاق و جدايى نبود، اجازه نمىدهد، حقوق فرزندان و يا زنان در اين كشمكش پايمال گردد، حتى طرح جدايى را طورى مىريزد كه امكان بازگشت غالباً وجود داشته باشد.
دستوراتى همچون امساك به معروف و جدايى به معروف و نيز عدم زيان و
ضرر و تضييق و سختگيرى نسبت به زنان، و همچنين مشاوره شايسته براى روشن ساختن سرنوشت كودكان، و مانند اينها كه در آياتفوق آمده است، همگى گواه بر اين معنى است.
اما متأسفانه عدم آگاهى بسيارى از مسلمانان از اين امور، و يا عدم عمل به آن در عين آگاهى، سبب شده است كه در هنگام جدايى و طلاق مشكلات زيادى براى خانوادهها و مخصوصاً فرزندان، به وجود آيد، و اين نيست جز به خاطر اينكه مسلمانان از چشمه فيضبخش قرآن دور ماندند. مثلاً با اينكه قرآن با صراحت مىگويد: زنان مطلقه نبايد در دوران عده از خانه شوهر بيرون روند و نه شوهر حق دارد آنها را بيرون بفرستد، كارى كه اگر انجام شود، اميد بازگشت غالب زنان به زندگى زناشويى بسيار زياد است، اما كمتر زن و مرد مسلمانى را پيدا مىكنيد كه بعد از جدايى و طلاق به اين دستور اسلامى عمل كند، و اين راستى مايه تأسف است.(1)
طلاق در طُهر و بدون نزدیکی انجام شود؛
شوهر، حق اخراج مطلقه رجعیه را در زمان عده، از خانه خویش ندارد؛
مطلقه رجعیه در مدت عده، حق خروج از منزل زوج، را ندارد؛
نفقه مطلقه رجعیه در مدت عده، به عهده شوهر است؛
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج24، ص: 247.
5.عده مطلقه در زن حامله، وضع حمل است، و در یائسه مشکوکه، درهمه اقسام طلاق، سه طُهر است؛
اجرت شیر دادن به فرزند بعد از طلاق و وضع حمل، به عهده زوج است؛
در صورت بروز ناشایستکی قطعی اعم از جنسی وغیره در زن مطلقه، وجوب اسکان برداشته میشود؛
بعد از طلاق و وضع حمل، مشاوره با مطلقه بر سر موضوع فرزند، انجام شود؛
در دوران عده، نباید مطلقه را مورد اذیت وآزار قرار داد؛
10.وجوب اسکان ونفقه وعدم خروج و اخراج مطلقه، مخصوص طلاق رجعی است، اما در طلاق بائن، این وجوب نیست؛
در ذیل آیات مذکور بگونهای ظریف، سعی شده است زمینههای رجوع شوهر به مطلقه، فراهم شود و این موضوع در روایات تصریح شده است؛
از اطلاق آیات و تقیید روایات، میتوان مطلوبیت نسبی اسکان ونفقه وعدم اذیت وآزار مطلقه را حتی در غیر طلاق رجعی در شرائط مناسب، استفاده نمود، علاوه بر اینکه عموم «تعاونوا علی البر والتقوی و لاتعاونوا علی الاثم والعدوان» نیز موید این نظر است.
قرآن میفرماید:
«وَ الَّذينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ أَزْواجاً وَصِيَّةً لِأَزْواجِهِمْ مَتاعاً إِلَى الْحَوْلِ غَيْرَ إِخْراجٍ فَإِنْ خَرَجْنَ فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ فی ما فَعَلْنَ فی أَنْفُسِهِنَّ مِنْ مَعْرُوفٍ وَ اللَّهُ عَزيزٌ
حَكيمٌ * وَ لِلْمُطَلَّقاتِ مَتاعٌ بِالْمَعْرُوفِ حقّاً عَلَى الْمُتَّقينَ * كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»؛(1)«و كسانى كه از شما در آستانه مرگ قرار مىگيرند و همسرانى از خود بهجا مىگذارند، بايد براى همسران خود وصيت كنند كه تا يك سال، آنها را (با پرداختن هزينه زندگى) بهرهمند سازند؛ به شرط اينكه آنها (از خانه شوهر) بيرون نروند (و اقدام به ازدواج مجدد نكنند). و اگر بيرون روند، (حقى در هزينه ندارند؛ ولى) گناهى بر شما نيست نسبت به آنچه درباره خود، به طور شايسته انجام مىدهند. و خداوند، توانا و حكيم است. و براى زنان مطلقه، هديه مناسبى لازم است (كه از طرف شوهر، پرداخت گردد). اين، حقى است بر مردان پرهيزكار. اين چنين، خداوند آيات خود را براى شما شرح مىدهد؛ شايد انديشه كنيد!»
«وَ الَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ أَزْواجاً وَصِيَّةً لِأَزْواجِهِمْ»؛ كلمۀ «وصية» در اينجا مفعول مطلقى است براى فعلى تقديرى، و تقدير آيه «ليواصوا وصية» است، و اينكه كلمۀ «حول» را با الف و لام تعريف كرده خالى از دلالت بر اين نيست كه آيۀ شريفه قبل از تشريع عده وفات يعنى چهار ماه و ده روز نازل شده چون زنان عرب جاهليت، بعد از مرگ شوهران خود يك سال تمام در خانه مىنشستند، يعنى شوهر نمىكردند، و اين آيۀ شريفه سفارش مىكند به مردان كه براى همسران خود وصيتى كنند و مالى معين نمايند، كه بعد از مرگشان به ايشان بدهند، مالى كه كفاف مخارج يك سال ايشان را بدهد، بدون اينكه از خانههاى خود اخراج شوند،
1) . بقره / 240 الی 242.
چيزى كه هست از آنجايى كه اين تعيين مال، حق زنان است و حق چيزيست كه هم مىتوان آن را استيفا كرد و هم از آن صرف نظر نمود، لذا مىفرمايد: اگر زنان شوهر مرده در اين مدت از خانه شوهر بيرون شدند، ديگر شما ورثه شوهر تقصيرى در ندادن آن مال نداريد، و يا اگر خواستند به طور شايسته شوهر كنند ديگر شما مسئول نيستيد، و اين نظير سفارشى است كه به اشخاص مشرف به مرگ كرده كه چيزى از مال خود را براى والدين و خويشاوندان وصيت كنند و فرمود: «كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ حقّاً عَلَى الْمُتَّقِينَ».(1)
و از آنچه گذشت اين معنا روشن گرديد كه آيه مورد بحث به وسيلۀ آيۀ شريفهاى كه عده وفات را چهار ماه و ده روز معين كرده، و نيز به آيهاى كه براى زنان داراى فرزند، هشت يك و براى زنان بىاولاد چهار يك مال شوهر را ارث معين مىكند، نسخ شده است.
«وَ لِلْمُطَلَّقاتِ مَتاعٌ بِالْمَعْرُوفِ حقّاً عَلَى الْمُتَّقِينَ...»؛ اين آيۀ شريفه درباره تمام مطلقات است، چيزى كه هست، از اينكه حكم را وابسته به صفت تقوا كرده، استفاده مىشود كه حكم وجوبى نيست؛ بلكه استحبابى است.(2)
1) . بقره / 180.
2) . براى اينكه قبلا نيز گفتيم كه دادن خرجى به زن مطلقه و طلاق گرفته، واجب نيست تنها در مورد زنى واجب است كه نه مهرى معين دارد و نه تصرف شده است و اما زنى كه تصرف شده و مهر دارد، همان مهر را به او مىدهند، و اگر مهريهاش معين نشده مهر المثل مىبرد و آنكه مهرش معين شده ولى تصرف نشده، نصف همان مهر را مىبرد، پس اطلاق آيه در صورتى محفوظ مىماند كه ما حكم دادن متاع( خرجى) را مستحبى دانسته و بگوئيم: در همه اقسام طلاق مستحبّ است كه تا خارج شدن زن از عده، نفقهاى به او بدهند.
«كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»؛ كلمۀ «عقل» در لغت به معناى بستن و گره زدن است.(1)و به همين مناسبت ادراكاتى هم كه انسان دارد و آنها را در دل پذيرفته و پيمان قلبى نسبت به آنها بسته، عقل ناميدهاند، و نيز مدركات آدمى را و آن قوهاى را كه در خود سراغ دارد و به وسيلۀ آن خير و شر و حق و باطل را تشخيص مىدهد، «عقل" ناميدهاند، و در مقابل اين عقل، جنون و سفاهت و حماقت و جهل قرار دارد كه مجموع آنها كمبود نيروى عقل است، و اين كمبود به اعتبارى جنون، و به اعتبارى ديگر سفاهت، و به اعتبار سوم حماقت، و به اعتبار چهارم جهل ناميده مىشود.
كلماتى كه در قرآن كريم درباره انواع ادراكات انسانى آمده، بسيار است و چه بسا تا بيست جور لفظ برسد، مانند «ظن»، «حسبان»، «شعور»، «ذكر»، «عرفان»، «فهم»، «فقه»، «درايت»، «يقين»، «فكر»، «رأى»، «زعم»، «حفظ»، «حكمت»، «خبرت»، «شهادت»، و «عقل»، كه كلماتى نظير «فتوى» و «بصيرت" نيز ملحق به آنها است و بد نيست در اينجا معناى اين كلمات را بدانيم، لذا مىگوئيم:
كلمۀ «ظن» به معناى تصديق بيش از پنجاه درصد و نرسيده به صد در صد است؛ زيرا كه اگر به درجه صد در صد برسد جزم و قطع مىشود.
كلمۀ «حسبان» هم به معناى ظن است، با اين تفاوت كه گويا استعمال كلمه حسبان در مورد ظن استعمالى است استعارى، مانند كلمۀ «عد؛ شمردن»
1) . و لذا طنابى را كه با آن پا و يا زانوى شتر را مىبندند نيز «عقال» مىگويند مثلا مىگويند «عقل البعير؛ شتر را عقال كن.»
چون همه مىدانيم كه لفظ حساب كردن و لفظ شمردن، معناى اصلىاش چيست، ولى ما همين دو كلمه را در مورد احتمال راجح نيز استعمال مىكنيم، و مىگوييم: من فلانى را از شجاعان مىدانستم، و از دلاوران به حساب مىآوردم، و منظور اين است كه او را در هنگامشمردن شجاعان، ملحق به آنان مىدانستم.
و اما كلمۀ «شعور» كه به معناى ادراك دقيق است از مادۀ «شعر؛ به فتح شين» گرفته شده، كه به معناى مو بوده و ادراك دقيق را از آنجا كه مانند مو باريك است، شعور خواندهاند و مورد استعمال اين كلمه محسوسات است، نه معقولات و به همين جهت حواس ظاهرى را مشاعر مىگويند.
و كلمۀ «ذكر»، به معناى پيش كشيدن صورتهايى است كه در خزينه ذهن انبار شده، و آن را بعد از آنكه از نظر و فكر غايب بوده، حاضر سازيم، و يا اگر حاضر بوده، نگذاريم غايب شود.
و اما كلمۀ «عرفان و معرفت»، به معناى آن است كه انسان صورتى را كه در قوه دراكهاش ترسيم شده، با آنچه كه در خزينه ذهنش پنهان دارد، تطبيق كند، و تشخيص دهد كه اين همان است يا غير آن، و بدين جهت است كه گفتهاند معرفت عبارت است از ادراك بعد از علم قبلى.
اما كلمۀ «فهم» به معناى آن است كه ذهن آدمى در برخورد با خارج به نوعى عكسالعمل نشان داده و صورت خارج را در خود نقش كند.
و كلمۀ «فقه» به معناى آن است كه فهم، يعنى همان صورت ذهنى را بپذيرد، و در پذيرش و تصديق آن مستقر شود.
و كلمۀ «درايت» به معناى فرو رفتن در اين نقش و دقت در آن براى درك
خصوصيات و اسرار و مزاياى نهفته آن است، و به همين جهت، اين كلمه در مقام بزرگداشت و تعظيم به كار مىرود، همچنان كه مىبينيم در آيات شريفه «الْحَاقَّةُ مَا الْحَاقَّةُ وَ ما أَدْراكَ مَا الْحَاقَّةُ»؛(1)و آيات «إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ وَ ما أَدْراكَ ما لَيْلَةُ الْقَدْرِ»؛(2)استعمال شده، مىفهماند كه تشخيص خصوصيات و اسرار قيامت و اسرار ليلة القدر امرى عظيم است كه كسى قادر به درك آن نيست و اما يقين عبارت است از اينكه همان درك ذهنى آن چنان قوت و شدت داشته باشد كه ديگر قابل سستى و زوال نباشد.
و كلمۀ «فكر» به معناى نوعى سير و مرور بر معلومات موجود حاضر در ذهن است، تا شايد از مرور در آن، و يك بار ديگر در نظر گرفتن آن، مجهولاتى براى انسان كشف شود.
و كلمۀ «رأى» به معناى تصديقى است كه از همان فكر و تجديد نظر در مطالب حاضر در ذهن پيدا مىشود، چيزى كه هست بيشتر در علوم عملى كه پيرامون آنچه" بايد كرد» و آنچه «نبايد كرد»، بحث مىكند، استعمال مىشود، نه در علوم نظرى كه مربوط است به امور تكوينى. كلمات سهگانه «قول» و «بصيرت» و «افتاء» هم نزديك به همين معنا را مىدهد، با اين تفاوت كه استعمال «قول» در تصديق حاصل از فكر، استعمال در معناى لغوى آن (گفتن) نيست؛ بلكه تقريباً شبيه به استعمال مجازى و استعارى و از قبيل به كار بردن «لازم» در مورد «ملزوم»
است، چون قول در هر چيز، بعد از آن است كه اعتقاد به آن پيدا شده باشد، پس استعمال قول در خود اعتقاد، استعمال لازم در مورد ملزوم است.
و اما كلمۀ «زعم» به معناى تصديق مطلب است، تصديق از اين حيث كه مطلب نامبرده صورتى است در ذهن، حال يا اين تصديق شصت در صد باشد، و يا صد در صد. (پس كلمه نامبرده هم در مورد ظن استعمال مىشود و هم در مورد قطع و جزم).
و كلمۀ «علم» همانطور كه گفتيم به معناى احتمال صد در صد است، به طورى كه حتى يك در صد هم احتمال خلاف آن داده نمىشود.
و كلمۀ «حفظ» به معناى ضبط كردن صورت آن چيزى است كه براى ما معلوم شده است، به طورى كه هيچ دگرگونى و تغييرى در آن پيدا نشود.
و كلمۀ «حكمت»، به معناى صورت علميه است، اما از اين جهت كه مطلبى محكم و استوار است.
و كلمۀ «خبرت» به معناى اين است كه شخص خبره صورت علميهاى را كه در ذهن دارد آن چنان بدان احاطه داشته باشد كه بداند از مقدمات آن چه نتائجى بر آن مترتب مىشود.
و كلمۀ «شهادت»، به معناى ديدن و رسيدن به عين يك چيز و يا يك صحنه است، حال يا به حس ظاهرى مانند «ديدن»، «شنيدن»، «بوئيدن»، و «لمس محسوسات»، و يا به حس باطن مانند «مشاهده»، «درك يقينى وجدانيات»، درك اين كه مثلاً «من میدانم و اراده و محبت و بغض و نظائر آن را دارم».
همه الفاظى كه تاكنون معنا كرديم به غير از پنج لفظ اخير تا حدى سر و كار
با ماده و حركت و دگرگونىدارند، و به همين جهت در مورد خداى تعالى استعمال نمىشوند، مثلاً گفته نمىشود: خداى تعالى ظن مىكند و مىپندارد، و يا خيال مىكند و يا مىفهمد، و يا تفقه مىكند و...
و اما الفاظ پنجگانه اخير از آنجايى كه مستلزم نقص و فقدانى نيست، در مورد خداى سبحان نيز به كار مىرود، همچنان كه مىبينيم در آيات زير به كار رفته «وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَیءٍ عَلِيمٌ»؛(1)«وَ رَبُّكَ عَلى كُلِّ شَیءٍ حَفِيظٌ»؛(2)«وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ»؛(3)«إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ»؛(4)«أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَیءٍ شَهِيدٌ».(5)
حال به بحثى كه داشتيم برگشته و مىگوئيم: لفظ «عقل» همانطور كه توجه فرموديد از اين باب بر ادراك اطلاق مىشود كه در ادراك عقد قلبى به تصديق هست و انسان را به اين جهت عاقل مىگويند، و به اين خصيصه ممتاز از ساير جانداران مىدانند كه خداى سبحان انسان را فطرتا اينچنين آفريده كه در مسائل فكرى و نظرى حق را از باطل، و در مسائل عملى خير را از شر، و نافع را از مضر تشخيص دهد، چون از ميان همه جانداران او را چنين آفريده كه در همان اول پيدا شدن و هست شدن خود را درك كند و بداند كه او، اوست و سپس او را به حواس ظاهرى مجهز كرده تا به وسيلۀ آن، ظواهر موجودات محسوس پيرامون خود را احساس كند،
ببيند و بشنود و بچشد و ببويد و لمس كند و نيز او را به حواسى باطنى چون: «اراده»، «حب»، «بغض»، «اميد»، «ترس» و امثال آن مجهز كرده تا معانى روحى را به وسيلۀ آنها درك كند، و به وسيلۀ آن معانى، نفس او را با موجودات خارج از ذات او مرتبط سازد و پس از مرتبط شدن، در آن موجودات دخل و تصرف كند، ترتيب دهد، از هم جدا كند، تخصيص دهد و تعميم دهد و آن گاه در آنچه مربوط به مسائل نظرى و خارج از مرحله عمل است، تنها نظر دهد و حكم كند، و در آنچه كه مربوط به مسائل عملى است و مربوط به عمل است حكمى عملى كند، و ترتيب اثر عملى بدهد و همه اين كارهايى را كه مىكند بر طبق مجرايى مىكند كه فطرت اصلى او آن را تشخيص داده، و اين همان عقل است.
ليكن بسا مىشود كه يكى يا چند قوه آدمى بر ساير قوا غلبه مىكند و كورانى و طوفانى در درون به راه مىاندازد، مثلاً درجه شهوتش از آن مقدارى كه بايد باشد تجاوز مىكند، و يا درجه خشمش بالا مىرود، (و به حكم اين كه گفتهاند: حقيقت سرابى است آراسته- هوا و هوس گرد برخاسته) چشم عقلش نمىتواند حقيقت را درك كند، در نتيجه حكم بقيه قواى درونيش باطل و يا ضعيف مىشود، و انسان از مرز اعتدال يا به طرف وادى افراط، و يا به طرف وادى تفريط سقوط مىكند، آن وقت عقل آدمى نظير آن قاضى مىشود كه بر طبق مدارك باطل و شهادتهاى كاذب و منحرف و تحريف شده، حكم مىكند، يعنى در حكمش از مرز حق منحرف مىشود، هر چند كه خيلى مراقب است به باطل حكم نكند، اما نمىتواند.
غرائز و اميال نفسانى
انسان عاقل هم در مواردى كه يك يا چند تا از غرائز و اميال درونيش طغيان كرده يا عينك محبت به چشم عقل خود بسته، و يا عينك خشم، يا ترس زياده از حد، يا اميد بيجا، يا حرص، يا بخل، يا تكبر، در عين اينكه هم انسان است و هم عاقل نمىتواند به حق حكم كند؛ بلكه هر حكمى كه مىكند باطل است، و لو اينكه (مانند معاويهها) حكم خود را از روى عقل بداند، اما اطلاق عقل به چنين عقلى، اطلاق به مسامحه است و عقل واقعى نيست، براى اينكه آدمى در چنين حالى از سلامت فطرت و سنن صواب بيرون است.
و خداى عز و جل هم، كلام خود را بر همين اساس ادا نموده و عقل را به نيرويى تعريف كرده كه انسان در دينش از آن بهرهمند شود، و به وسيلۀ آن راه را به سوى حقائق معارف و اعمال صالحه پيدا نموده و پيش بگيرد، پس اگر عقل انسان در چنين مجرايى قرار نگيرد، و قلمرو علمش به چهار ديوار خير و شرهاى دنيوى محدود گردد، ديگر عقل ناميده نمىشود، همچنان كه قرآن كريم از خود چنين انسانهايى حكايتمىكند كه در قيامت میگويند: «لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما كُنَّا فِي أَصْحابِ السَّعِيرِ»؛(1)«اگر ما مىشنيديم و تعقل مىكرديم ديگر از دوزخيان نمىبوديم».
و نيز فرموده: «أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها، أَوْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ»؛(2)«چرا در
زمين سير نكردند تا داراى دلهايى شوند كه با آن تعقل كنند، و يا گوشهايى كه با آن بشنوند؟ آخر تاريك شدن چشم سر، كورى نيست، اين چشم دل است كه كور مىشود، دلهايى كه در سينهها است.»
پس اين آيات همانطور كه ملاحظه گرديد كلمه عقل را در علمى استعمال كرده كه انسان خودش بدون كمك ديگران به آن دست يابد، و كلمۀ «سمع» را در علمى به كار برده كه انسان به كمك ديگران آن را به دست مىآورد، البته با سلامت فطرت در هر دو براى اينكه مىفرمايد آن عقل، عقلى است كه با دل روشن توأم باشد نه با دل كور.
و نيز فرموده: «وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهِيمَ إِلَّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ»؛(1)و چه كسى از ملت ابراهيم كه دين فطرى است روى مىگرداند به جز كسى كه خود را سفيه و نادان كرده باشد.» در سابق هم گفتيم كه آيۀ شريفه، به منزله عكس نقيض است، براى آن حديثى كه مىفرمايد: «العقل ما عبد به الرحمن...»(2)
عقل آن است كه به وسيلۀ آن خداى رحمان پرستش شود...
پس از همه آنچه تا اينجا گفتيم اين معنا روشن گرديد كه مراد از عقل در كلام خداى تعالى آن ادراكى است كه با سلامت فطرت براى انسان دست دهد، و اينجا است كه معناى جملۀ «كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ» به خوبى روشن مىشود، چون در اين جمله بيان خدا مقدمه تماميت علم است، و تماميت علم هم مقدمه عقل و وسيلهاى به سوى آن است، همچنان كه در جاى
ديگر نيز فرموده: «وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما يَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ»؛(1)همه اين مثلها را براى انسان مىزنيم، ولى وى آنها را تعقل نمىكند، مگر كسانى كه عالم باشند.
در سنن ابىداود از اسماء انصاريه بنت يزيد بن سكن روايت كرده كه گفت: در زمان رسول خدا همسرم مرا طلاق داد، و تا آن ايام زن مطلقه عده نداشت، در همان روزهايى كه من مطلقه شدم حكم عده طلاق نازل شد،(2)
كه مىفرمود: «وَ الْمُطَلَّقاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاثَةَ قُرُوءٍ»، پس به حكم اين حديث" اسماء أنصاريه" اولين زنى است كه بر آيه مربوط به عده طلاق عمل كرده است.
و در تفسير عياشى در ذيل آيۀ «وَ الْمُطَلَّقاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاثَةَ قُرُوءٍ»، از زراره روايت آمده كه گفت: من از ربيعة الرأى شنيدم كه مىگفت: يكى از نظرات من اين است كه منظور از «قرء"هايى كه خداى تعالى در قرآن نام برده همان طهر و پاكى بين دو حيض است نه خود حيض، من وقتى اين را از ربيعه شنيدم به خدمت امام ابىجعفر(علیه السلام) شرفياب شده جريان را به عرض آن حضرت رساندم.
فرمود: ربيعه اين حرف را به رأى خود نزده؛ بلكه از على(علیه السلام) به او رسيده، عرضه داشتم: خدا شايستهات بدارد مگر رأى على(علیه السلام) اين بوده؟ فرمود بله آن جناب قرء را طهر و پاكى از حيض مىدانسته كه در آن حال خون در رحم جمع مىشود چون"
قرء» به معناى جمع شدن است. و اين جمع شدن خون هم چنان ادامه دارد تا ناگهان سرازير مىشود و حالت حيض پديد مىآورد.
عرضه داشتم خدا شايستهات بدارد، اگر مردى همسر خود را قبل از آنكه با او جماع كرده باشد در حالت طهارت زن و در حضور دو شاهد عادل طلاق دهد آيا او نيز بايد عده نگه دارد؟ با اينكه شوهر به او نزديكى نكرده؟ فرمود بله، وقتى داخل حيض سوم شد عدهاش تمام شده و مىتواند شوهر كند...(1)مؤلف: اين معنا به چند طريق از آن جناب نقل شده، و اينكه زراره بعد از كلام امام كه فرمود: ربيعه اين حرف را به رأىخود نزده؛ بلكه از على(علیه السلام) به او رسيده است، پرسيده بود خدا شايستهات بدارد مگر رأى على(علیه السلام) اين بوده، از اين جهت بوده كه در بين اهل سنت معروف شده بود كه رأى على(علیه السلام) اين است كه منظور از «قروء" حيضها است، نه طهرها و پاكىها، به شهادت روايتى كه در تفسير الدرالمنثور آمده و از شافعى و عبد الرزاق و عبد بن حميد و بيهقى از على بن ابىطالب(علیه السلام) نقل كرده كه فرمود: شوهر «زن مطلقه» مىتواند به او رجوع كند، تا زمانى كه از حيض سوم غسل نكرده باشد، بعد از آن ديگر نمىتواند رجوع كند، و بر همه مردان حلال است كه با وى ازدواج كنند.(2)،
ولى ائمه اهلبيت منكر اين نسبت هستند و به آن نسبت مىدهند كه فرموده:
«قرءها» عبارتند از پاكى و طهرها، نه حيضها، همچنان كه در روايت ربيعه هم همين را به آن جناب نسبت دادند، البته اين نظريه را به عدهاى ديگر از اصحاب
مانند زيد بن ثابت و عبد اللَّه بن عمر و عايشه نسبت دادهاند، و از ايشان روايت هم كردهاند.
و در مجمعالبيان از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده، كه در ذيل جملۀ «وَ لا يَحِلُّ لَهُنَّ أَنْ يَكْتُمْنَ ما خَلَقَ اللَّهُ فِي أَرْحامِهِنَّ»، فرمود: منظور حمل است و حيض.(1)
و در تفسير قمى آمده است كه خداى تعالى سه چيز را به خود زنان واگذار كرده (كه خود آنان بايد طبق واقع از آنها خبر دهند؛ زيرا اين چند چيز امورى است كه به غير خود زن كسى از آن خبردار نمىشود، تا بر طبق آن شهادت دهد) و آن عبارت است از پاكى و حيض و حاملگى.(2)
و نيز در همان تفسير آمده كه امام(علیه السلام) در ذيل جملۀ «وَ لِلرِّجالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةٌ» فرمود: حق مردان بر زنان بيشتر است از حقى كه زنان بر مردان دارند.(3)مؤلف: اين مطلب با تساوى حقوق زن و مرد منافات ندارد، به همان بيانى كه در ذيل جمله نامبرده گذشت.
و در تفسير عياشى در ذيل آيۀ «الطَّلاقُ مَرَّتانِ فَإِمْساكٌ بِمَعْرُوفٍ، أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسانٍ» از ابىجعفر(علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: خداى تعالى تا دو نوبت طلاق دادن زن را براى مرد جائز دانسته، بار سوم كه او را به خانه آورد يا بايد به خوبى نگه دارد، و يا به احسان او را تسريح و رها كند، كه رها كردن به احسان، همان طلاق سوم است.(4)
و در تهذيب از ابىجعفر(علیه السلام) روايت شده كه فرمود: «طلاق سنت" اين است كه مردى همسرش را طلاق دهد، البته در حالى كه زن در حال حيض نباشد، و در آن پاكى با وى جماع هم نكرده باشد، آن گاه به او رجوع نكند تا سه پاكىاش تمام شود، وقتى سه دوره از پاكى او تمام شد ديگر رابطهاى بين آن دو نمىماند آن وقت همسرش يكى از مردانى خواهد بود كه اگر خواست از او خواستگارى كند، و اگر پذيرفت مىتواند دوباره با وى ازدواج كند و اگر نخواست نمىكند و اما اگر خواست قبل از تمام شدن پاكىهايش به او رجوع كند، دو نفر را بر رجوع خود شاهد گيرد و رجوع مىكند كه در اين صورت با اينكه طلاقش داده بود باز زن اوست...(1)
و در كتاب فقيه از حسن بن فضال روايت آمده است كه گفت: من از حضرت رضا(علیه السلام) پرسيدم علت اين كه مرد بعد از طلاق سوم نمىتواند در عده رجوع كند، چيست؟
فرمود: خداى عز و جل براى دو نوبت اجازه طلاق به مردان داده، و فرموده: «الطَّلاقُ مَرَّتانِ فَإِمْساكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسانٍ»، و منظور از «تسريح»، طلاق سوم است، كه بعد از آن ديگر نمىتواند با همسرش ازدواج كند، براى اينكه نافرمانى خدا را كرده، چون خداى تعالى طلاق را دوست نمىدارد و اگر ازدواج با همسر مطلقه را بعد از طلاق سوم تحريم كرده، علتش اين است كه نخواسته مردم امر طلاق راسبك بشمارند و با طلاقهاى پى در پى زنان را اذيت كنند...(2)
مذهب ائمه اهلبيت(علیهم السلام) به طورى كه شيعه روايت كرده اين است كه طلاق با يك لفظ و يا در يك مجلس، فقط يك طلاق است، هر چند كه گفته باشد: «طلقتك ثلاثا"- من سه بار طلاقت دادم، و اما اهل سنت و عامه رواياتشان مختلف است، بعضى از آن روايات دلالت دارد بر اينكه سه طلاق به حساب مىآيد و چه بسا كه اهل سنت همين نظريه را از على و جعفر بن محمد(علیه السلام) هم روايت كردهاند.
و ليكن از بعضى ديگر از روايات آنان كه صاحبان صحاح مانند مسلم و نسايى و ابىداود و غير ايشان نقل كردهاند برمىآيد كه واقع شدن سه طلاق با يك لفظ چيزى بوده كه عمر (خليفه دوم) آن را در سال دوم و يا سوم خلافت خويش وضع نمود، از آن جمله در تفسير الدرالمنثور است كه عبد الرزاق و مسلم و ابوداود و نسايى و حاكم بيهقى از ابن عباس روايت كردهاند كه گفت: طلاق در يك جلسه، در زمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و ابىبكر و دو سال از خلافت عمر يك طلاق بود (هر چند كه در يك جلسه مىگفتند" تو را سه طلاقه كردم")، بعد از دو سال عمر درباره اين مسأله گفت: مردم درباره طلاق كه شارع براى آنها مهلت قرار داده بود از من مىخواهند كه به عجله انجام شود، و چه خوب است ما خواسته آنان را امضا كنيم، و امضا كرد(1)
و در سنن ابىداود از ابن عباس روايت كرده كه گفت: عبد يزيد پدر ركانه، مادر ركانه را طلاق داد، و زنى از قبيله مزينه گرفت، آن زن نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آمد و
1) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدر المنثور، ج 1، ص: 279.
عرضه داشت: همانطور كه اين يك موى من (مويى از سر خود گرفته بود) به درد موى ديگر نمىخورد، عبد يزيد هم براى من مثل همان است، (كنايه از اين است كه او مردى ندارد)، پس بين من و او جدايى بينداز.(1)رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را غيرت گرفت و ركانه و برادرانش را خواند آن گاه به اهل مجلس خود فرمود: به نظر شما آيا اين پسر از نظر فلان و فلان شباهتى به عبد يزيد دارد، و آيا اين پسر ديگر از نظر فلان و فلان شبيه عبد يزيد نيست؟ همه گفتند بله، پس رو كرد به عبد يزيد و فرمود:
اين زن مزينهاى را طلاق بده، او هم طلاق داد، بعد فرمود به همسر اول خود ام ركانه رجوع كن، عرضه داشت آخر من گفتهام" تو را سه طلاقه كردم»، فرمود: مىدانم، ولى در عين حال رجوع كن، آن گاه اين آيه را تلاوت كرد: «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ».(2)
اين حديث به توضيحى مختصر نيازمند است، و آن اين است كه عقد نكاح در چند جا از ناحيه زن قابل فسخ است، و زن بدون احتياج به طلاق شوهر مىتواند عقد را فسخ كند، يكى از آن موارد عارضه عنن يعنى قيام نكردن آلت تناسلى مرد است.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از ادعاى آن زن مزينهاى چنين فهميد كه مىخواهد بگويد، عبد يزيد به چنين عارضهاى مبتلا است، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) براى اينكه اثبات كند كه در او چنين عارضهاى هست يا نه، فرزندان عبد يزيد را خواند، و همه حضار در مجلس شهادت دادند كه از نظر قيافه، اين اشخاص فرزندان عبد يزيد هستند، پس
معلوم شد عبد يزيد عنن نداشته و گرنه داراى فرزند نمىشد، در نتيجه، نزديكى نكردنش با همسر جديدش از بىميلى بوده، (روايات ديگرى كه اين قصه را نقل كردهاند و در كنز العمال و غيره آمده و ذيلا از نظر خواننده مىگذرد، مؤيد اين معنا است، چون در آنها آمده كه عبد يزيد از طلاق همسرش سخت اندوهناك بوده است).
بدين جهت بود كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دستور داد زن جديدش را طلاق بدهد و در تفسير الدرالمنثور از بيهقى از ابن عباس روايت كرده كه گفت: ركانه همسرش را در يك مجلس سه طلاقه كرد، بعد پشيمان شد، و از دورى او سخت اندوهناك گرديده و جريان را از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پرسيد. حضرت پرسيد، چه جور طلاقش دادى؟ عرضه داشت: در يك مجلس سه طلاقهاش كردم، حضرت فرمود خيلى خوب، پس يك بار او را طلاق دادهاى، و اگر مىخواهى رجوع كنى همين اكنون رجوع كن، به همين جهت فتواى ابن عباس اين بود كه طلاق تنها در هنگام پاكى صحيح است، و طلاق سنتى هم كه خدا بدان امر كرده و فرموده: «فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ»،همين است.(1)
در اين روايت دو سؤال هست:
اول اينكه: چرا در روايت بالا به نقل سنن ابىداود قصه مربوط به پدر ركانه يعنى عبد يزيد بود، و در نقل الدرالمنثور مربوط به خود ركانه آمده؟
جواب اين سؤال اين است كه:
اولاً من در الدرالمنثور در تفسير آيه مورد بحث و آيه سوره طلاق چنين نقلى
1) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدر المنثور، ج 1، ص: 279.
نيافتم، و تنها همان روايت ابىداود آمده، و ثانياً اگر در جاى ديگر در الدرالمنثور نقل شده علت اينكه قصه را مربوط به ركانه دانسته به احتمال قوى اين است كه وى بعد از نقل روايت قبلى گفته است:
اين روايت صحيح نيست، چون عبد يزيد اسلام را درك نكرده، و قبل از اسلام فوت كرده بود.
سؤال دوم اين است كه: چطور الدرالمنثور بعد از نقل حديث، مسأله طلاق در پاكى را نتيجه آن دانسته، و به آيۀ «فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ»، استشهاد كرده؟ جوابش اين است كه به حكم روايات شيعه و سنى، طلاق سنت كه آيه نامبرده ناظر به آن است، آن طلاقى است كه شرائط صحت را داشته باشد و يكى از اين شرائط اين است كه شوهر طلاق را در طهرى واقع سازد كه در آن پاكى با وى جماع نكرده باشد.
اين معنا در روايات ديگر نيز آمده، و بحث در اينكه عمر به چه مجوزى سه طلاقه را در يك مجلس اجازه داده است، نظير آن بحثى است كه در مسأله متعه حج گذشت.
بعضى از مفسرين و يا فقها درباره واقع نشدن سه طلاق در يك مجلس استدلال كردهاند به آيۀ «الطَّلاقُ مَرَّتانِ» و گفتهاند كه دو نوبت و سه نوبت طلاق بر طلاق در يك مجلس كه بگويى: «من تو را سه طلاقه كردم»، صادق نيست، همچنان كه همين صادق نبودن در مورد لعان (نفرين كردن) مورد اتفاق همه است، كه بايد هر يك از شوهر و زن چهار مرتبه خدا را شاهد بگيرند.
و در مجمعالبيان در ذيل جملۀ «أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسانٍ»، گفته در اينكه «منظور از آن چيست» دو قول است، يكى اينكه منظور، طلاق بار سوم است، دوم اينكه
منظور اين است كه زن در حال عده را به حال خود بگذارند تا از عده در آيد، نقل از سدى و ضحاك، و اين معنا از امام باقر و امام صادق(علیه السلام) نيز روايت شده است.(1)
و در تفسير قمى در ذيل جملۀ «وَ لا يَحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَأْخُذُوا مِمَّا آتَيْتُمُوهُنَّ شَيْئاً إِلَّا أَنْ يَخافا أَلَّا يُقِيما حُدُودَ اللَّهِ...»، از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود:
طلاق «خلع» اين نيست كه زن را آن قدر شكنجه دهى تا بگويد مهرم حلال و جانم آزاد؛ بلكه اين در وقتى است كه زن بگويد هيچ سوگندى كه براى تو مىخورم راست نمىگويم، و به آن وفا نمىكنم، و از اين به بعد بدون اجازهات از خانه بيرون مىروم، و مرد اجنبى را به بسترت راه مىدهم، و از جنابتى كه از جماع تو حاصل شود غسل نمىكنم، و يا بگويد هيچ امرى را از تو اطاعت نمىكنم، تا طلاقم دهى، اگر اين را گفت، آن وقت بر شوهر حلال مىشود آنچه مهر به او داده، پس بگيرد، و يا علاوه بر آن مقدارى هم از مال زن را كه زن قادر بر آن است طلب كند، و با رضايت طرفين در طهرى كه با او جماع نكرده طلاقش دهد، در حالى كه شهود هم حاضر باشند، در چنين شرايطى طلاق بائن خواهد بود، هر چند كه يك طلاق است، و ديگر شوهر نمىتواند در عده رجوع كند، و بعد از عده، او هم مانند سايرين يك خواستگار است، اگر زن راضى شد دوباره خود را به عقد او در مىآورد، و اگر خواست
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 1، ص: 329.
در نمىآورد، پس اگر خود را به عقد او در آورد، نزد شوهر دو طلاق ديگر محل دارد، و جا دارد كه شوهر بر زن شرط كند، آن شرطى را كه صاحب مبارات(1)مىكند.(2)
فرق طلاق مبارات با طلاق خلع اين است كه در طلاق خلع تنها زن طالب جدايى است، و به همين جهت مرد مىتواند هم مهرى را كه داده، پس بگيرد، و هم چيزى از مال زن را مطالبه نموده بگويد: «اگر فلان چيز رابه من بدهى طلاقت مىدهم»، ولى در طلاق مبارات هر دو طالب جدايى هستند، و به همين جهت شوهر نمىتواند علاوه بر، پس گرفتن مهر چيز ديگرى را طلب كند. در مبارات، مرد شرط مىكند كه اگر دوباره، به مهريهات برگردى و آن را طلب كنى من هم به همسرى تو برمىگردم.
و يا بگويد اگر تو چيزى از آنچه را كه به من دادهاى درخواست كنى من هم به همسرى تو بر مىگردم.
و نيز فرمود: طلاق خلع و مبارات و تخيير تنها و تنها در حال پاكى بدون جماع، و با شهادت دو نفر شاهد عادل صحيح است، و زنى كه به خلع مطلقه شده اگر شوهر ديگرى اختيار كند و از او هم طلاق بگيرد بر شوهر اول حلال است كه با وى ازدواج كند.
و نيز فرمود: مردى كه زنش را به طلاق خلع يا مبارات طلاق داده نمىتواند
در عده رجوع كند، مگر اينكه زن پشيمان شود، آن وقت مىتواند آنچه گرفته به او برگرداند و رجوع كند.
در اين حديث كلمۀ «تخيير» آمده بود كه لازم است معنا شود، بعد از آنكه آيۀ شريفه «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْواجِكَ...»؛(1)
نازل شد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) همسران خود را در ماندن در همسرى آن جناب و طلاق خود دادن و رفتن مخير كرد، برادران اهل سنت به اتفاق به اين آيه استناد كردهاند كه شوهر مىتواند زن خود را مخير كنيد، و همين كه گفت تو مخيرى، اگر زن هم راضى بوده، در حقيقت طلاق واقع شده، ولى مذهب اماميه اين است كه اين حكم مخصوص رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است، و روايت بالا هر چند از امام صادق(علیه السلام) است، ليكن به خاطر معارضه و مخالفتش با رواياتى ديگر مورد قبول و عمل قرار نگرفته است.
و در «من لا یحضره الفقيه» از امام باقر(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: آن گاه كه زن به شوهرش صريحاً بگويد: «ديگر هيچ دستورى را از تو اطاعت نمىكنم» حال چه اينكه توضيح هم بدهد و چه ندهد براى مرد حلال است با گرفتن چيزى از او، طلاقش دهد، و اگر چيزى گرفت ديگر نمىتواند در عده رجوع كند.(2)
و در تفسير الدرالمنثور است كه احمد از سهل بن ابىحثمه روايت آورده كه گفت: حبيبه دختر سهل زن ثابت بن قيس بن شماس بود، و از او بدش مىآمد، چون مردى كوچك و زشترو بود، به ناچار نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آمد، و عرضه داشت يا رسول اللَّه من قدرت ديدن او را ندارم، و اگر ترس از خدا نبود تف
به روى او مىانداختم حضرت فرمود: آيا حاضرى آن باغچهاى كه مهريهات كرده به او برگردانى؟ عرضه داشت: آرى، باغچه را برگردانيد، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بين آن دو جدايى انداخت، و اين اولين خلعى بود كه در اسلام واقع شد.(1)
و در تفسير عياشى از امام باقر(علیه السلام) روايت كرده كه در تفسير كلام خدا كه فرموده: «تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ فَلا تَعْتَدُوها...» فرمود: خداى تعالى بر زناكار غضب كرده صد تازيانه براى كيفر او معين كرد، بنا بر اين هر كس كه بر زناكار خشم بگيرد و بيش از صد تازيانه بزند من نزد خدا از او بيزارم، خداى تعالى هم فرموده: «تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ فَلا تَعْتَدُوها».(2)
و در كتاب كافى از ابىبصير روايت كرده است كه گفت: از امام صادق(علیه السلام) پرسيدم آن چه زنى است كه ديگر براى شوهرش حلال نيست تا آنكه شوهرى ديگر كند؟ فرمود: زنى است كه شوهرش او را طلاق دهد، بعد رجوع كند و بار دوم طلاقش دهد و باز رجوع كند، و سپس بار سوم طلاق دهد، اينجا است كه ديگر براى شوهرش حلال نيست، تا آنكه شوهرى ديگر كند و آن شوهر شيرينى و «عسيله» جماع او را بچشد.(3)
كلمۀ «عسيله» به معناى جماع است، در صحاح گفته: در جماع،عسيله است.
يعنى لذتى است كه تشبيه به عسل شده، و اگر «هاى» تصغير در آخرش آوردهاند براى اين است كه «عسل» غالباً مؤنث استعمال مىشود، بعضى هم
گفتهاند براى اين است كه «هاء» نامبرده بر يك قطعه از عسل دلالت كند همچنان كه وقتى مىخواهند يك تكه طلا را نام ببرند مىگويند: «ذهبة»، اين بود گفتار صاحب صحاح. و در اينكه امام فرمود: «و عسيله او را بچشد» اقتباسى از كلام رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شده كه در داستان مردى به نام رفاعة فرمود: «لا حتى تذوقى عسيلته و يذوق عسيلتك»، و داستان وى چنين بود:
در تفسير الدرالمنثور از بزاز و طبرانى و بيهقى روايت آمده كه رفاعة بن سموأل همسرش را طلاق داد،همسرش خدمت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رسيد و عرضه داشت: يا رسول اللَّه عبد الرحمن با من ازدواج كرده، ولى با او نيست مگر چيزى مثل اين (و اشاره كرد به رشتهاى از جامهاش)، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) جوابش را نداد، و او هم چنان تكرار كرد تا آنكه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: به نظرم مىخواهى دوباره به همسرى رفاعة برگردى؟ نه، ممكن نيست مگر بعد از آنكه تو عسيله او را بچشى و او عسيله تو را بچشد.(1)
مؤلف: اين روايت از روايات معروف است، جمع كثيرى از صاحبان صحاح و غير ايشان از اهل سنت نيز آن را نقل كردهاند، و بعضى از محدثين شيعه، نيز هر چند الفاظ آن مختلف نقل شده، ليكن بيشتر نقلها مشتمل بر جمله نامبرده است.
و در تهذيب از امام صادق(علیه السلام) روايت آمده كه درباره متعه سؤال شد كه آيا عقد متعه هم در محلل شدن كافى است يا حتما بايد عقد دائم باشد؟ فرمود: نه، كافى نيست، براى اينكه خداى تعالى در آيۀ شریفۀ «فَإِنْ طَلَّقَها فَلا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ
1) . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 283.
حَتَّى تَنْكِحَ زَوْجاً غَيْرَهُ، فَإِنْ طَلَّقَها فَلا جُناحَ عَلَيْهِما أَنْ يَتَراجَعا»، مىفرمايد اگر شوهر دوم كه در حقيقت محلل است او را طلاق داد آن گاه شوهر اول مىتواند با او ازدواج كند، و در متعه طلاق نيست.(1)
و نيز در همان كتاب از محمد بن مضارب روايت شده كه گفت: از حضرت رضا(علیه السلام) پرسيد: آيا مرد خواجه هم محلل مىشود؟ فرمود: نه(2)
و در تفسير قمى در ذيل آيۀ «وَ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَ... وَ لا تُمْسِكُوهُنَّ ضِراراً لِتَعْتَدُوا...»؛(3)
مىگويد: امام(علیه السلام) فرمود وقتى طلاقش داد ديگر نمىتواند به او برگردد مگر آنكه آنچه را كه گرفته برگرداند.
و در كتاب فقيه از امام صادق(علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: براى مرد شايسته نيست كه همسرش را طلاق بدهد و دو باره رجوع كند، در حالى كه احتياجى به او نداشته باشد، و آن گاه دوباره طلاقش دهد، چون اين ضررى است كه خداى عز و جل از آن نهى فرموده، مگر اينكه در رجوعش بناى نگهدارى از او داشته باشد.(4)
و تفسير عياشى در ذيل جملۀ «وَ لا تَتَّخِذُوا آياتِ اللَّهِ هُزُواً...» از عمرو بن جميع و او بدون ذكر سند از اميرالمؤمنين(علیه السلام) روايت كرده كه در حديثى فرمود: و كسى كه از اين امت قرآن بخواند و داخل آتش دوزخ شود از آنهايى است كه آيات خدا را به مسخره گرفته است.
و در صحيح بخارى در ذيل آيۀ «وَ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَ...» آمده
كه خواهر معقل بن يسار از شوهرش طلاق گرفت، و شوهرش در عده وى رجوع نكرد، تا از عده در آمد، بعدا خواستگاريش كرد، ولى معقل نمىپذيرفت، پس اين آيه در موردش نازل گرديد: «فَلا تَعْضُلُوهُنَّ أَنْ يَنْكِحْنَ أَزْواجَهُنَّ».(1)
در تفسير الدرالمنثور اين حديث را از او و از عدهاى از صاحبان صحاح از قبيل نسايى و ابن ماجه و ترمذى و ابىداود و غير ايشان نقل كرده است.(2)
و نيز در تفسير الدرالمنثور، از سدى روايت آمده كه گفت: آيه نامبرده در شأن جابر بن عبد اللَّه أنصارى نازل شده، او دختر عمويى داشت كه شوهرش طلاقش داد، و با اينكه عدهاش تمام شده بود مىخواست رجوع كند جابر جلوگيرى مىكرد و مىگفت تو دختر عموى ما را طلاق دادهاى دوباره مىخواهى با او ازدواج كنى؟ و خود آن زن علاقمند به شوهرش بود، اين آيه نازل شد كه چرا از ازدواج زنان جلوگيرى مىكنيد.(3)
مؤلف: برادر و پسر عمو بنا بر مذهب ائمه اهلبيت، ولايتى نسبت به خواهر و دختر عمو ندارند، بنا بر اين اگر مسلم بگيريم كه يكى از دو روايت بالا درست است، و آيه درباره منع معقل و يا جابر نازل شده، قهرا بايد بگوئيم نهى در آن نه در مقام تحديد كردن ولايت است، و نه جعل حكمى وضعى؛ بلكه فقط مىخواهد ارشاد كند به اينكه مانع شدن از اينكه زن و شوهرى دوباره به هم برگردند عمل زشتى است، و يا اگر در مقام بيان حكم تكليفى باشد مىخواهد كراهت و يا حرمت
تكليفى اين عمل را برساند حال اين عمل چه ازناحيه برادر و يا پسر عمو باشد، و چه از ناحيه بيگانه.
در فقه شيعه و سنى اين مسأله مورد اختلاف است كه آيا برادر ولايتى نسبت به ازدواج خواهر دارد يا خير، ابوحنيفه و شافعى در يك قولش و نيز مالك قائل به ولايت شدهاند، و شيعه قائل به اين است كه ولايت ندارد، چون دليلى بر آن نيست.(1)
و در تفسير عياشى در ذيل آيۀ «وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَ...» از امام صادق روايت آمده كه اين آيه را تلاوت كرد، سپس فرمود: فرزند، ما دام كه شير مىخورد متعلق به پدر و مادر است، و هر دو بالسويه با فرزندشان مرتبطند، ولى همين كه از شير گرفته شد پدر از مادر و بستگان وى به او نزديكتر و سزاوارتر است، و اگر پدر، زنى را پيدا كند كه با روزى چهار درهم او را شير بدهد، و مادر گفت من پنج درهم مىگيرم، پدر قانونا مىتواند فرزند را از همسرش بگيرد، و به دايه بدهد، ليكن اين عمل اخلاقا درست نيست، و نوعى اجبار و خشونت نسبت به فرزند است، و او را در دامن مادرش باقى گذاشتن به لطف و مهربانى و مدارا نزديك است.(2)
و نيز در همان كتاب و از همان جناب روايت آورده كه در ذيل جملۀ «لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها...» فرمود: بسيار اتفاق مىافتاد كه زن هنگام جماع، دست رد به سينه شوهر مىزد، و مىگفت مىترسم حامله شوم، با اينكه من بچهدار هستم، و چه بسا مىشد كه شوهر از جماع خوددارى مىكرد و مىگفت مىترسم حامله شوى و دختر آورى، و
من مبتلا به كشتن وى شوم، و، لذا در اسلام خداى تعالى نهى كرد از اينكه مرد موجب زيان زن گردد و يا زن باعث ضرر مرد شود.(1)و نيز در همان كتاب از امام باقر و يا امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل جملۀ «وَ عَلَى الْوارِثِ مِثْلُ ذلِكَ» فرمود: منظور خرج است، اگر شوهر در همين ايام از دنيا برود نفقه زن مطلقهاش را بايد ورثه او بدهند.(2)
و نيز در همان كتاب از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه در معناى همين جمله فرمود: وارث هم مانند خود متوفى نبايد زن مطلقه را آزار دهد، مثلاً بگويد نمىگذارم بچهاش به ديدنش برود، و زن مطلقه هم وارث را نبايد آزار دهد، مثلاً اگر ورثه چيزى نزد او دارند از دادنش مضايقه نكند، و ورثه نبايد بر آن كودك سخت بگيرند.(3)
باز در كافى از حماد، از امام صادق(علیه السلام) روايت آمده كه فرمود: بعد از فطام ديگر رضاعى نيست، مىگويد: پرسيدم فدايت شوم فطام چيست؟ فرمود: حولين- دو سال شيرخوارگى- كه خداوند فرموده است.(4)
مؤلف: اينكه امام كلمۀ «حولين» را در جواب آورده خواسته است كه عبارت آيه را حكايت كرده باشد، و به همين جهت فرمود: آن حولين كه خدا فرموده و گرنه فطام به معناى از شير گرفتن است.
و در تفسير الدرالمنثور است كه عبد الرزاق در كتاب مصنف و ابن عدى از جابر بن عبد اللَّه روايت كردهاند كه گفت، رسول خدا فرمود: بعد از «حلم»؛ «رسيدن
به حد بلوغ) ديگر يتيمى باقى نمىماند، يعنى وقتى طفل يتيم به حد بلوغ رسيد ديگر مشمول احكام خاص يتيمان نيست.(1)و نيز فرمود: بعد از فصال ديگر رضاعى نيست، يعنى بعد از دو سال ديگر نبايد طفل را شير داد.
و نيز فرمود: سكوت از روز تا به شب در اسلام نيست (و اين خود نوعى روزه بود كه از صبح تا به شب سكوت كنند).
و باز فرمود: وصال در روزه نيست، يعنى دو شبانه روز يا بيشتر روزه يكسره مشروع نيست، و هيچ نذرى در معصيت نيست، و هيچ نفقهاى در معصيت نيست، اگر كسى كه نفقهاش بر مسلمان واجب است از مسلمان بخواهد كه خرج شرابش را هم بدهد، بر مسلمان واجب نيست اينگونه مخارج را بپردازد، و هيچ سوگندى در قطع رحم معتبر و واجب الوفاء نيست، و هيچ كس حق ندارد هنگام ضعف اسلام، بعد از آنكه خدا هجرت به سرزمينهاى اسلام را واجب كرده در سرزمينهاى كفر سكونت اختيار كند، و هيچ كس حق ندارد هنگام قدرت اسلام و فتح و پيروزى مسلمين به جايى كه اسلام در آنجا ضعيف است هجرت كند، وهيچ سوگندى كه بين زن و شوهر خورده مىشود واجب الوفاء نيست، و نه بين فرزند با پدرش و نه بين برده با مالكش، و هيچ طلاقى قبل از نكاح معتبر نيست، و هيچگونه آزادى قبل از مالك شدن، بر برده صحيح نيست.
و در تفسير عياشى از ابىبكر حضرمى از امام صادق(علیه السلام) روايت آمده كه فرمود:
1) . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 288.
وقتى آيۀ شريفۀ «وَ الَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ أَزْواجاً يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ عَشْراً» نازل شد، زنان شروع كردند به بگومگوى با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) كه: ما نمىتوانيم چهار ماه و ده روز صبر كنيم، حضرت به ايشان فرمود: در جاهليت وقتى يكى از شما شوهرش مىمرد مدفوع شترى مىگرفت و پشت سر خود مىانداخت، و بعد از مرگ شوهر خود، در پرده مىنشست تا درست يك سال بگذرد، آن وقت در مثل همان روز آن مدفوع را بر مىداشت و مىسائيد و به چشم خود سرمه مىكرد، و آن گاه شوهر مىگرفت حالا چطور شده كه در برابر چهار ماه و ده روز كه حكم خداست نمىتوانيد صبر كنيد؟.(1)
و در تهذيب از امام باقر(علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: در تمامى اقسام نكاح، وقتى شوهر مىميرد بر زن واجب است كه چهار ماه و ده روز عده نگهدارد، چه عقد دائم باشد و چه متعه و چه ملكيت، و آن زن چه آزاد باشد و چه كنيز.(2)
و در تفسير عياشى از محمد بن مسلم از امام باقر(علیه السلام) روايت كرده كه گفت:
بحضورش عرضه داشتم: فدايت شوم چطور شد كه عده زن مطلقه، سه حيض و يا سه ماه شد، و عده زن شوهر مرده چهار ماه و ده روز؟ فرمود: اما سه حيض مطلقه براى اين بود كه رحم وى از فرزند استبراء شود، و معلوم گردد كه از شوهرش حامله نيست، چون درست است كه زن حامله هم ممكن است حيض ببيند، اما ممكن نيست سه ماه پشت سر هم حيض شود، و اگر حيض شود معلوم مىگردد كه حامله نيست.
و اما عده زن شوهر مرده، از اين رو چهار ماه و ده روز شد كه: خداى تعالى يك جا به نفع زن حكم كرده، و در جاى ديگر به نفع مرد، به ضرر زن حكم نموده است تا در مسأله «ايلاء» رعايت عدالت شده باشد، كه شوهر به منظور اذيت و ضرر رساندن به زن سوگند مىخورد كه تا ابد با او نزديكى نكند، خداى تعالى به نفع زن «ابد» را محدود به چهار ماه كرده، و فرموده: «لِلَّذِينَ يُؤْلُونَ مِنْ نِسائِهِمْ تَرَبُّصُ أَرْبَعَةِ أَشْهُرٍ»، در نتيجه هرگز براى هيچ مردى جائز نيست كه بيش از چهار ماه زن خود را معطل كند، چون خداى تعالى كه خالق زنان است مىداند منتهى صبر زنان در دورى از مردان چهار ماه است، و جاى ديگر به ضرر او حكم كرده، چون به او دستور داده كه هر گاه شوهرش فوت كرد، چهار ماه و ده روز عده نگهدارد، پس در عده وفات همان را از او گرفته كه در مسأله ايلاء به او داده است، و از شوهرش هم همان را در ايلاء گرفته كه در هنگام مرگش به او داده است.(1)
اين معنا از حضرت رضا و حضرت هادى(علیه السلام) نيز به طرقى ديگر نقل شده است.
و در تفسير عياشى از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل آيه «لا جُناحَ عَلَيْكُمْ إِنْ طَلَّقْتُمُ النِّساءَ...» فرمود: هر گاه مرد قبل از وطى همسرش او را طلاق دهد نصف مهرش را بايد بدهد، و اگر همه را داده نصف آن را، پس مىگيرد و اگر اصلاً مهريهاى برايش معين نكرده به خوبى و خوشى و رعايت اينكه عمل پسنديدهاى بايد انجام دهد چيزى به او بدهد، آنكه توانگر است به قدر توانش، و آنهم كه فقير
1) . تفسير عياشى، ج 1، ص: 122
است به قدر توانايى خود، و چنين مطلقهاى عده ندارد، مىتواند در همان ساعت شوهر كند.(1)
و در كتاب كافى از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه درباره مردى كه زنش را قبل از وطى طلاق داده فرموده است: بر عهده او است كه نصف مهرش را بدهد البته در صورتى كه مهرى برايش معين كرده باشد، و اگر معين نكرده، بايد نصف مهريهاى را كه معمولاً براى چنان زنى معين مىكنند بدهد (مهر المثل).(2)
در اين روايت جملۀ «متاع بمعروف» در آيۀ شريفه تفسير شده است.
و در كتاب كافى و تهذيب و تفسير عياشى و غير آنها از امام باقر و امام صادق(علیه السلام) در تفسير جمله: «الَّذِي بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاحِ»، رواياتى آمده كه فرمودند: منظور از ولى، دختر و پسر است، كه با ولايتى كه نسبت به آنان داشتند بين آن دو ازدواج برقرار كردند، با همان ولايت مىتوانند از گرفتن نصف مهر صرف نظر كنند.(3)
ص: 106 و تفسير عياشى، ج 1، ص: 125
مؤلف: روايات در اين باب بسيار است، و در بعضى از روايات وارده، از طرق اهل سنت و جماعت، از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و على(علیه السلام) آمده كه فرمودهاند: تنها شوهر است كه اختيار نكاح به دست اوست.
مترجم: در نتيجه، و بنا بر اين روايات، معناى آيه چنين مىشود كه چنين زنانى، نصف مهر مىبرند، مگر آنكه به شوهران ببخشند، و يا شوهر آن نصف ديگر را ببخشد و پس نگيرد.
و در كافى و فقيه و تفسير عياشى و قمى در ذيل آيۀ شريفه «حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ وَ الصَّلاةِ الْوُسْطى...» به طرق بسيارى از امام باقر و امام صادق(علیه السلام) روايت آمده كه فرمودند: منظور از صلاة وسطى، نماز ظهر است.(1)
اين معنا از ائمه اهلبيت در رواياتى كه از ايشان نقل شده به كلمه واحد آمده است، و بين روايات ائمه، هيچ اختلافى ديده نمىشود، بله، در بعضى از آنها آمده است كه منظور از آن نماز جمعه است، ولى چيزى كه هست اينكه: از همانها نيز استفاده مىشود كه ظهر و جمعه را يك نوع گرفتهاند، و عبارت از نماز نيمه روز كه در جمعه به صورتى و در غير جمعه به صورتى ديگر خوانده مىشود دانستهاند، نه اينكه مانند نماز صبح و ظهر دو نوع نماز و مربوط به دو وقت باشد، همچنان كه اين معنا در كافى و تفسير عياشى از زراره از امام باقر(علیه السلام) آمده و عبارت روايت كافى چنين است:
خداى تعالى فرموده: «حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ وَ الصَّلاةِ الْوُسْطى»، و منظور از نماز وسطى نماز ظهر است، يعنى اولين نمازى كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خواند، كه از دو جهت وسطى ناميده شده، يكى از اين جهت كه درست در وسط روز خوانده مىشود و دوم اينكه، بين نماز صبح كه اول روز است، و نماز عصر كه اواخر روز است قرار دارد.
آن گاه فرمود: اين آيه وقتى نازل شد كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در سفر
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 3، ص: 271؛ طوسی، محمد بن حسن، تهذيب الاحکام، ج 1، ح 600 و عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 127.
بود و در سفر در ركعت دوم قنوت خواند، و آن دو ركعت را در سفر و حضر (غير سفر) به همان حال باقى گذاشت، و براى شخص مقيم و غير مسافر دو ركعت ديگر اضافه كرد، و همين دو ركعت اضافى ظهر را در روز جمعه به خاطر دو خطبهاى كه در نماز جمعه واجب است، و نيز براى اينكه بايد آن دو خطبه را امام بخواند از نماز ظهر روز جمعه برداشت، از اين جهت كسى كه ظهر جمعه، نماز را بدون جماعت بخواند، بايد مانند روزهاى ديگر چهار ركعت بخواند... .
و اين روايت به طورى كه ملاحظه مىكنيد ظهر و جمعه را يك نماز دانسته و حكم مىكند به اينكه هر دو نماز وسطى هستند، ولى بيشتر اين روايات سندهايشان از وسط بريده است، بعضى هم كه سندش تمام است متن آن خالى از تشويش و اضطراب نيست، مانند همين روايت كافى كه از يك طرف مىگويد در نماز ظهر قنوت خواند، و آن دو ركعت را در سفر و حضر به همان حال گذاشت.
و از طرف ديگر مىگويد: براى شخص مقيم دو ركعت ديگر اضافه كرد، به اينكه حضرى هم مقيم است، و بايد چهار ركعت نماز بخواند، از همه اينها گذشته اصلاً انطباق روايات بر آيۀ شريفه واضح نيست، و خدا مىداند.
و در تفسير الدرالمنثور است كه احمد و ابن منيع و نسايى و ابن جرير و شاشى و ضياء همگى از طريق زبرقان روايت كردهاند كه جمعى از قريش نشسته بودند كه زيد بن ثابت از كنارشان رد شد، دو جوان را نزدش فرستادند تا از وى معناى صلات وسطى را بپرسند.(1)زيد گفت: نماز ظهر است. دو جوان برگشتند و نزد اسامة بن زيد شده و از او پرسيدند، او هم گفت: نماز ظهر است، چون رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در
1) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدر المنثور، ص: 301.
هجير مشغول نماز بود و به جز يك صف و دو صف با او نبودند، مردم مشغول گفتگو و معاملهشان بودند، و به همين جهت اين آيه نازل شد كه:
«حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ وَ الصَّلاةِ الْوُسْطى وَ قُومُوا لِلَّهِ قانِتِينَ»، به دنبال نزول آيه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود مردمى كه در هنگام نماز مشغول گفتگو و معامله بودند، يا اينكه از اين عمل خود دست بر مىدارند و يا آنكه خانههايشان را آتش مىزنم.
اين شأن نزول از زيد بن ثابت و غير از او به طرق ديگرى روايت شده است و خواننده بايد توجه داشته باشد كه اقوال مفسرين در تفسير صلات وسطى مختلف است و بيشتر اختلافشان ناشى از اختلافى است كه در روايات قوم است، در نتيجه يكى گفته: نماز صبح است، و آن را از على(علیه السلام) و از بعضى صحابه نقل كردهاند.
و بعضى گفتهاند: نماز ظهر است و آن را از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و از عدهاى از صحابه نقل كردهاند جمعى گفتهاند: نماز عصر است و آن را باز به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و جمعى از صحابه نسبت دادهاند، و سيوطى در الدرالمنثور نزديك به پنجاه و چند روايت بر طبق اين نسبت آورده، بعضى ديگر گفتهاند: نماز مغرب است، بعضى گفتهاند: صلات وسطى در بين همه نمازها نامعلوم است، همچنان كه شب قدر در بين شبها نامعلوم است، و بر طبق گفته خود، رواياتى از صحابه آوردهاند، بعضى هم گفتهاند: نماز عشاء است، و بعضى آن را نماز جمعه دانستهاند.
و در مجمعالبيان در تفسير جمله: «وَ قُومُوا لِلَّهِ قانِتِينَ»، مىگويد: قنوت به معناى دعا كردن در نماز و به حال ايستاده است، و همين معنا از امام باقر و امام صادق(علیه السلام) روايت شده است.(1)
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 1، ص: 343.
اين مطلب از بعضى صحابه نيز نقل شده است.
و در تفسير عياشى از امام صادق(علیه السلام) روايت آورده كه در معناى جمله نامبرده فرمود: منظور اين است كه انسان نسبت به نمازش اهتمام بورزد، و بر اوقات آن محافظت كند، و خلاصه هيچ كار ديگرى، او را در نماز مشغول نسازد.(1)
مؤلف: خواننده متوجه است كه منافاتى ميان اين دو روايت نيست.
و در كافى از امام صادق(علیه السلام) در ذيل جمله: «فَرِجالًا أَوْ رُكْباناً...» روايت كرده كه فرمود: اين در وقتى است كه از درنده يا دزد بترسد، كه در حال راه رفتن و دويدن بعد از تكبير به جاى ركوع و سجود اشاره مىكند.(2)
و در فقيه از همان جناب روايت آورده كه درباره نماز «زحف؛ جنگ» فرمود:
عبارت است از تكبير و تهليل و تسبيح و ديگر هيچ، آن گاه اين آيه را تلاوت كردند.(3)و نيز در همان كتاب از همان جناب روايت آورده كه فرمود: اگر در سرزمين هولناكى واقع شدى و ترسيدى كه دزدى و يا درندهاى به تو حملهور شود، نماز واجب خود را مىتوانى بالاى مركب بخوانى.(4)
و باز در همان كتاب از امام باقر(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: كسى كه از دزدان راه ترس دارد، بر بالاى مركبش نماز را مىخواند، و براى ركوع و سجدهاش اشاره مىكند.(5)
روايات در اين معانى بسيار زياد است.
و در تفسير عياشى از ابىبصير روايت كرده كه گفت: از آن جناب از اين كلام خدا پرسيدم كه مىفرمايد: «وَ الَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ أَزْواجاً وَصِيَّةً لِأَزْواجِهِمْ مَتاعاً إِلَى الْحَوْلِ غَيْرَ إِخْراجٍ»، فرمود: حكم اين آيه كه مىفرمايد: خرجى يك سال همسر را بايد وصيت كرد، نسخ شده، پرسيدم: جريان چگونه بوده است؟ فرمود: قرار اين بود كه هر گاه مردى از دنيا رفت نخست از اصل مالش خرجى يك سال همسر و يا همسرانش را جدا بر مىداشتند، و ديگر به ايشان ارث نمىدادند، ولى آيهاى كه هشت يك مال را براى زن بچهدار و چهار يك مال را براى زنى كه شوهرش بچه ندارد، ارث معين كرده اين آيه را نسخ كرد، و بعد از آن اگر خرجى زن را بدهند به حساب ارث او مىدهند.(1)
و نيز در همان كتاب از معاوية بن عمار روايت كرده كه گفت: از آن جناب از كلام خداى عز و جل پرسيدم كه مىفرمايد: «وَ الَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ...»، فرمود: اين آيه به وسيلۀ آيه تربص چهار ماه و ده روز و نيز به وسيلۀ آيه ميراث نسخ شده است.(2)
معناى نسخ شدن آن به وسيلۀ آيه ميراث روشن شد، و اما نسخ شدنش به وسيلۀ آيه عده وفات براى اين است كه آيه مورد بحث مشتمل بر دو چيز بود، يكى همان كه، خرجى يك سال را از مال شوهر مىبرد، دوم اينكه، در مدت يك سال از خانه شوهر بيرون نمىرود، و اگر رفت خرجى يك سال را به او نمىدهند، آيه، عده وفات را مىگويد كه زن تنها چهار ماه و ده روز از شوهر كردن خوددارى مىكند.
و در كتاب كافى و تفسير عياشى آمده، كه شخصى از امام صادق(علیه السلام) سؤال
كرد مردى كه زنش را طلاق داده، آيا بايد چيزى از مال به او بدهد؟ فرمود بله، مگر آن مرد دوست نمىدارد از نيكوكاران باشد، مگر نمىخواهد از پرهيزكاران باشد؟!.(1)
ص: 104 و عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 124.
از آنجايى كه قانونگذار قوانين اسلام، خداى تعالى است همه مىدانيم كه اساس قوانينش (مانند قوانين بشرى) بر پايه تجارب نيست، كه قانونى را وضع كند و بعد از مدتى به نواقص آن پى برده ناگزير لغوش كند؛ بلكه اساس آن مصالح و مفاسد واقعى بشر است، چون خدا به آن مصالح و مفاسد آگاه است، ليكن به حكم تعرف الاشياء باضدادها، ما براى درك ارزش قوانين الهى چه بسا نيازمند باشيم به اينكه در احكام و قوانين و رسوم دائر در ميان امتهاى گذشته و حاضر تامل و دقت كنيم.
از سوى ديگر پيرامون سعادت انسانى بحث كنيم، و به دست آوريم كه به راستى سعادت واقعى بشر در چيست؟، و آن گاه نتيجه اين دو بررسى را با يكديگر تطبيق كنيم تا ارزش قوانين اسلام و مذاهب و مسلكهاى اقوام و ملتهاى ديگر را به دست آوريم، و روح زنده آن را در بين ارواح آن قوانين متمايز ببينيم، و اصلاً مراجعه به تواريخ ملل و سير در آنها و بررسى خصائل و مذاهب ملل عصر حاضر براى همين است كه به قدر و منزلت اسلام پى ببريم، نه اينكه احتمال مىدهيم در اقوال گذشته و معاصر، قانون بهتر و كاملترى هست و مىخواهيم به جستجوى آن برخيزيم.
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 6،
و به همين منظور مسأله را از چند نقطه نظر مورد بحث قرار مىدهيم.
اينكه زن در اسلام چه هويتى دارد؟ و هويت زن را با هويت مرد مقايسه كنيم.
زن در نظر اسلام چه ارزش و موقعيتى در اجتماع دارد، تا معلوم كنيم تأثير زن در زندگى بشريت تا چه حد است؟.
اينكه: در اسلام چه حقوق و احكامى براى زن تشريع شده است؟.
تشريع آن احكام و قوانين بر چه پايهاى بوده است.
و همانطور كه گفتيم براى روشنتر شدن بحث ناگزيريم آنچه را كه تاريخ از زندگى زن در قبل از اسلام ضبط كرده پيش بكشيم، و در آن نظرى بكنيم، ببينيم اقوام قبل از اسلام و اقوام غير مسلمان بعد از اسلام تا عصر حاضر چه اقوام متمدن و چه عقب افتاده، با زن چه معاملهاى مىكردند؟ و معلوم است كه بررسى تاريخى اين مسأله به طور كامل از گنجايش اين كتاب بيرون است، ناگزير شمهاى از تاريخ را از نظر مىگذرانيم و مىگذريم.
زندگى زن در امتها و قبائل وحشى، از قبيل ساكنين افريقا و استراليا و جزائر مسكون در اقيانوسيه و امريكاى قديم و غير اينها نسبت به زندگى مردان نظير زندگى حيوانات اهلى بود، آن نظرى كه مردان نسبت به حيوانات اهلى داشتند همان نظر را نسبت به زن داشتند، و به زنان با همان ديد مىنگريستند.
به اين معنا كه انسان به خاطر طبع استخدامى كه در او هست همانطور كه اين معنا را حق خود مىشمرد، كه مالك گاو و گوسفند و شتر و ساير حيوانات اهلى
خود باشد، و در آن حيوانات هر نوع تصرفى كه مىخواهد بكند، و در هر حاجتى كه برايش پيش مىآيد به كار ببندد، از مو و كرك و گوشت و استخوان و خون و پوست و شير آن استفاده كند، و به همين منظور براى حيوان طويله مىساخت، و حفظش مىكرد، ونر و ماده آنها را به هم مىكشانيد تا از نتائج آنها هم استفاده كند، بار خود را به پشت آنها مىگذاشت، و در كار شخم زمين و كوبيدن خرمن و شكار، آنها را به كار مىگرفت، و به طرق مختلف براى كارهاى ديگر، كه نمىتوان شمرد، حيوانات را استخدام مىكرد.
و اين حيوانات بىزبان از بهرههاى زندگى و آنچه كه دلهايشان آرزو مىكرد از خوردنى و نوشيدنى و مسكن و جفتگيرى و استراحت آن مقدار را دارا بودند كه مالكش در اختيارش بگذارد، و انسان هم آن مقدار در اختيار حيوانات مىگذاشت كه مزاحم و منافى با اغراضش نباشد، او اين حيوانات را تسخير كرد، تا به زندگى او سود رساند، نه اينكه مزاحم زندگى او باشد.
و به همين جهت بسيار مىشد كه بهرهكشى از آن زبانبستهها، مستلزم رفتارى مىشد كه از نظر خود آن حيوانات بسيار ظالمانه بود، و اگر حيوان زبان مىداشت و خودش ناظر در سرنوشت خود بود فريادش از اين زورگويىهاى عجيب بلند مىشد، چه بسيار حيوانى كه بدون داشتن هيچ جرمى مظلوم واقع مىشد، و چه بسيار حيوان ستمكشى كه از ظلم صاحبش به استغاثه در مىآمد و امروز هم در مىآيد، و كسى نيست كه به دادش برسد، و چه بسيار ستمكارى كه بدون هيچ مانعى به ظلم خود ادامه مىدهد، چه بسيار حيواناتى كه بدون داشتن هيچگونه استحقاق، زندگى لذتبخشى دارند، و تنها به خاطر اينكه سگ خوش قوارهاى
است از كاخها و بهترين ماشينها و بهترين غذاها برخوردار باشند، و فلان اسب فقط به خاطر اينكه نژاد خوبى دارد در ناز و نعمت به سر برده و در مسأله تخمگيرى از او استفاده كنند.
و بر عكس چه بسيار حيواناتى كه بدون هيچ تقصيرى، در سختترين شرايط زندگى كنند، و مانند الاغ باربر و اسب عصارى، دائماً در زحمت و سختى باشند.
حيوان براى خودش هيچ حقى از حقوق زندگى ندارد، و در سايه حقوقى كه صاحبش براى خودش قائل است زندگى مىكند، اگر كسى پاى سگى و يا اسبى را بشكند از اين نظر تعقيب نمىشود كه چرا حيوان بىزبان را آزردى، و حق او را پايمال ساختى؟؛ بلكه از اين نظر تعقيب مىشود كه چرا به صاحب حيوان ضرر رساندى، و حيوان قيمتى او را از قيمت انداختى، همه اينها براى اين است كه انسان، زندگى و هستى حيوانات را دنبالهرو زندگى خود و فرع هستى خود مىداند، و ارزش جايگاه آنها را طفيلى ارزش وجودى خود مىشمارد.
در اين امتها و قبائل زندگى زنان نيز در نظر مردان چنين زندگىيى بود، يعنى مردان زندگى زنان را پيرو زندگى خود مىدانستند، و معتقد بودند كه زنان براى خاطر مردان خلق شدهاند، و به طور اجمال و سربسته و بدون اينكه فكر كنند چه مىگويند، مىگفتند: هستى و وجود زنان و زندگیشان تابع هستى و زندگى مردان است، و عينا مانند حيوانات هيچ استقلالى در زندگى و هيچ حقى ندارند و زن، ما دام كه شوهر نكرده تحت سرپرستى و ولايت پدر است، و بعد از ازدواج تحت ولايت شوهر است، آن هم ولايت بدون قيد و شرط و بدون حد و مرز.
در اين امتها مرد مىتوانست زن خود را به هر كس كه بخواهد بفروشد، و
يا ببخشد و يا او را مانند يك كالا قرض دهد تا از او كام بگيرند، بچهدار شوند، يا به خدمت بگيرند و يا بهرههايى ديگر بكشند، و مرد حق داشت او را تنبيه و مجازات كند، كتك بزند، زندان كند، و حتى به قتل برساند، و يا او را گرسنه و تشنه رها كند، حال او بميرد يا زنده بماند، و نيز حق داشت او را مخصوصاً در مواقع قحطى و يا جشنها مانند گوسفند چاق بكشد، و گوشتش را بخورد، و آنچه را كه از مال مربوط به زن بود، مال خودش مىدانست، حق زن را هم، حق خود مىشمرد، مخصوصاً از جهت دادوستد و ساير معاملاتى كه پيش مىآمد خود را صاحب اختيار مىدانست.
و بر زن لازم بود كه از مرد (پدرش باشد يا شوهرش) در آنچه امر و دستور مىدادند كوركورانه اطاعت كند، چه بخواهد و چه نخواهد و باز به عهده زن بود كه امور خانه و اولاد و تمامى ما يحتاج زندگى مرد را در خانه فراهم نمايد، و باز به عهده او بود كه حتى سختترين كارها را تحمل كند، بارهاى سنگين را به دوش بكشد، گل كارى و امثال اين كارها را بكند، و در قسمت حرفه و صنعت پستترين حرفه را بپذيرد.
و اين رفتار عجيب، در بين بعضى از قبائل به حدى رسيده بود كه وقتى يك زن حامله بچه خود را به دنيا مىآورد بلا فاصله بايد دامن به كمر بزند و به كارهاى خانه بپردازد. در حالى كه شوهرش با نداشتن هيچ كسالتى خود را به بيمارى بزند، و در رختخواب بخوابد و زن بدبختش به پرستارى او بپردازد، اينها كلياتى بود از حقوقى كه زن در جامعه عقب مانده داشت، و از بهرههايى كه از زندگىاش مىبرد، كه البته اهل هرقرن از قرنها بربريت و وحشيگرى و خصلتها و خصوصيتهاى مخصوص به خود داشته، سنتها و آداب قومى با اختلاف عادات موروثيشان و
اختلاف مناطق زندگى و جوى كه بر آن زندگى احاطه داشت، مختلف مىشد كه هر كس به كتب تأليف شده در اين باب مراجعه كند، از آن عادات و رسوم آگاه مىشود.
منظور ما از امتهاى متمدن و پيشرفته آن روز، آن امتهايى است كه تحت رسوم ملى و عادات محفوظ و موروثى زندگى مىكردهاند بدون اينكه رسوم و عاداتشان مستند به كتابى يا مجلس قانونى باشد، مانند مردم چين و هند و مصر قديم و ايران و نظائر اينها.
آنچه در اين باب در بين تمامى اين امتها مشترك بوده، اين بود كه زن در نظر اين اقوام هيچگونه استقلال و حريت و آزادى نداشته، نه در ارادهاش و نه در اعمالش؛ بلكه در همه شؤون زندگىاش تحت قيمومت و سرپرستى و ولايت بوده، هيچ كارى را از پيش خود منجز و قطعى نمىكرده، و حق مداخله در هيچ شانى از شؤون اجتماعى را نداشته است (نه در حكومت، نه در قضاوت، و نه در هيچ شانى ديگر).
حال ببينيم با نداشتن هيچ حقى از حقوق، چه وظائفى به عهده داشته است؟ اولاً تمامى آن وظائفى كه به عهده مرد بوده به عهده او نيز بوده است، حتى كسب كردن و زراعت و هيزمشكنى و غير آن، و ثانياً علاوه بر آن كارها، اداره امور خانه و فرزند هم به عهده او بوده، و نيز موظف بود كه از مرد در آنچه مىگويد و مىخواهد اطاعت كند.
البته زن در اينگونه اقوام، زندگى مرفهترى نسبت به اقوام غير متمدن داشته
است، چون اينان ديگر مانند آن اقوام به خود اجازه نمىدادند زنى را بكشند، و گوشتشان را بخورند، و به طور كلى از مالكيت محرومشان نمىدانستند؛ بلكه زن فى الجمله مىتوانست مالك باشد، مثلاً ارث ببرد، و اختيار ازدواج داشته باشد، گو اينكه ملكيت و اختياراتش در اينگونه موارد هم، به استقلال خود او نبود.
در اين جوامع مرد مىتوانست زنان متعدد بگيرد، بدون اينكه حد معينى داشته باشد، و مىتوانست هر يك از آنان را كه دلش خواست طلاق دهد، و شوهر بعد از مرگ زنش مىتوانست بدون فاصله، زن بگيرد، ولى زن بعد از مرگ شوهرش نمىتوانست شوهر كند، و از معاشرت با ديگران در خارج منزل، غالباً ممنوع بود.
و براى هر يك از اين امتها بر حسب اقتضاى مناطق و اوضاع خاص به خود، احكام و رسوم خاصى بود، مثلاً امتياز طبقاتى كه در ايران وجود داشت چه بسا باعث مىشد زنان از طبقه بالا حق مداخله در ملك و حكومت و حتى رسيدن به سلطنت و امثال آن را داشته باشند، و يا مثلاً بتوانند با محرم خود چون پسر و برادر ازدواج كنند، ولى ديگران كه در طبقه پائين اجتماع بودند چنين حقى را نداشته باشند.
و مثلاً در چين از آنجا كه ازدواج نوعى خودفروشى و مملوكيت بود، و زن در اين معامله خود را يكباره مىفروخت، قهرا ديگر معقول نبود كه اختيارات يك زن ايرانى را داشته باشد، و همينطور هم بود يك زن چينى از ارث محروم بود، و حق آن را نداشت كه با مردان و حتى با پسران خود سر يك سفره بنشيند، و مردان مىتوانستند دو نفرى و يا چند نفرى يك زن بگيرند، و در بهرهگيرى از او، و استفاده از
كار او با هم شريك باشند، آن وقت اگر بچهدار مىشد غالباً فرزند از آن مردى بود كه كودك به او بيشتر شباهت داشت.
و مثلاً در هند، از آنجايى كه معتقد بودند زن پيرو مرد و مانند يكى از اعضاى بدن او است ديگر معقول نبود كه بعد از شوهر، ازدواج براى او حلال و مشروع باشد؛ بلكه تا ابد بايد بىشوهر زندگى كند و؛ بلكه اصلاً نبايد زنده بماند، چون گفتيم زن را به منزله عضوى از شوهر مىدانستند، و در نتيجه همانطور كه بر حسب رسوم خود مردگان را مىسوزاندند، زن زنده را هم با شوهر مردهاش آتش مىزدند، و يا اگر زمانى زنده مىماندند، در كمال ذلت و خوارى زندگى مىكردند.
زنان هند قديم در ايام حيض، نجس و پليد بودند، و دورى كردن از آنان لازم بود، و حتى لباسهايشان و هر چيزى كه با دست يا جاى ديگر بدنشان تماس مىگرفت، نجس و خبيث بود.
و مىتوان وضع زنان در اين امتها را اينطور خلاصه كرد كه: نه انسان بودند و نه حيوان؛ بلكه برزخى بين اين دو موجود به حساب مىآمدند، به اين معنا كه از زن، به عنوان يك انسان متوسط و ضعيف استفاده مىكردند، انسانى كه هيچگونه حقى ندارد، مگر اينكه به انسانهاى ديگر در امور زندگى كمك كند، مثل فرزند صغير كه حد وسطى است بين حيوان و انسان كامل، به ساير انسانها كمك مىكند، اما خودش مستقلا حقى ندارد، و تحت سرپرستى و ولايت پدر يا ساير اولياى خويش است، بله بين فرزند صغير و زن، اينفرق بود كه فرزند بعد از بلوغش از تحت سرپرستى خارج مىشد، ولى زن تا ابد تحت سرپرستى ديگران بود.
امتهايى كه تاكنون نام برديم، امتهايى بودند كه بيشتر آداب و رسومشان بر اساس اقتضاء منطقه و عادات موروثى و امثال آن بود، و ظاهراً به هيچ كتاب و قانونى تكيه نداشت، در اين ميان امتهايى از قبيل كلدانيان و روميان و يونانيان هستند كه تحت سيطره قانون و يا كتاب هستند.
اما كلده و آشور، كه قوانين «حامورابى» در آن حكومت مىكرد، به حكم آن قوانين، زن را تابع همسرش دانسته و او را از استقلال محروم مىدانستند. و نيز به حكم آن شريعت، زن نه در ارادهاش استقلال داشت و نه در عمل، حتى اگر زن از شوهرش در امور معاشرت اطاعت نمىكرد و يا عملى را مستقلا انجام مىداد، مرد مىتوانست او را از خانه بيرون كرده، و يا زنى ديگر بگيرد، و بعد از آن حق داشت با او معامله يك برده را بكند، و اگر در تدبير امور خانه اشتباهى مىنمود مثلاً اسراف مىكرد، شوهر مىتوانست شكايتش را نزد قاضى ببرد، و بعد از آنكه جرم او اثبات شد، او را در آب غرق كند.
و اما روم، كه از قديمىترين امتهايى است كه قوانين مدنى وضع كرده است، اولين بارى كه دست به وضع قانون زد، حدود چهار صد سال قبل از ميلاد بود كه به تدريج، در صدد تكميل آن برآمد، و اين قانون، نوعى استقلال به خانه داده، كه در آن چهار ديوارى دستورات سرپرست خانه واجب الاجراء است، و اين سرپرست يا شوهر است و يا پدر فرزندان كه نوعى ربوبيت و سرپرستى نسبت به اهل خانه دارد، و اهل خانه بايد او را بپرستند، همانطور كه خود او در كودكى پدران گذشته خود را كه قبل از او تاسيس خانواده كردند مىپرستيد، و اين سرپرست
اختيار تام دارد، و اراده او در تمامى آنچه كه مىخواهد و به آن امر مىكند نسبت به اهل خانهاش يعنى زنان و فرزندان نافذ و معتبر است، حتى اگر صلاح بداند كه فلان زن و يا فلان فرزند بايد كشته شود، بايد بدون چون و چرا اطاعتش مىكردند، و كسى نبود كه با وى مخالفت كند.
و زنان خانه يعنى همسر و دختر و خواهر وضع بدترى نسبت به مردان و حتى پسران داشتند، با اينكه مردان و پسران هم تابع محض سرپرست خانه بودند، ولى زنان اصولاً جزء جامعه نبودند، و در نتيجه به شكايت آنها گوش نمىدادند، و هيچ معاملهاى از ايشان معتبر و نافذ نمىشد، و مداخله در امور اجتماعى به هيچ وجه از آنان صحيح نبود، ولى مردان خانه، يعنى اولاد ذكور و برادران سرپرست و حتى پسر خواندهها (چون در آن روزها پسرخواندگى در ميان روميان و همچنين يونانيان و ايرانيان و اعراب معمول بوده) مىتوانستند با اجازه سرپرست مستقل شوند، و همه امور زندگى خود را اداره كنند.
زنان در روم قديم جزء اعضاى اصلى خانه و خانواده نبودند، خانواده را تنها مردان تشكيل مىدادند، زنان تابع خانواده بودند، در نتيجه قرابت اجتماعى رسمى كه مؤثر در مسأله توارث و امثال آنست، مختص در بين مردان بود (مردان بودند كه از يكديگر ارث مىبردند، و يا مثلاً شجره دودمانشان به وسيلۀ ايشان حفظ مىشد) و اما زنان نه در بين خود خويشاوندى (خواهرى و دختر عمويى و غيره) داشتند، و نه در بين خود و مردان، حتى بين زن و شوهر خويشاوندى نبود، بين پسر با مادرش و بين خواهر و برادرش و بين دختر و پدرش ارتباط خويشاوندى كه باعث توارث شود نبود.
بلكه تنها قرابت طبيعى (كه باعث اتصال زن و مردى به هم و تولد فرزندى از آن دومى شد) وجود داشت، و بسا مىشد كه همين نبودن قرابت رسمى مجوز آن مىشد كه با محارم يكديگر ازدواج كنند، و سرپرست خانه، كه، ولى همه دختران و زنان خانه بود، با دختر خود ازدواج كند، چون، ولى دختر و سرپرست او بود همه رقم اختيارى در او داشت.
و سخن كوتاه اينكه در اجتماع خانواده، وجود زن در نظر روميان وجودى طفيلى، و زندگيش تابع زندگى مردان بود، زمام زندگى و ارادهاش به دست سرپرست خانه بود، كه يا پدرش باشد اگر پدرى در خانه بود، و يا همسرش اگر در خانه كسى به نام همسر باشد، و يا مردى ديگر غير آن دو، و سرپرست خانه هر كارى مىخواست با او مىكرد، و هر حكمى كه دلش مىخواست مىراند.
چه بسا مىشد كه او را مىفروخت، و يا به ديگران مىبخشيد، و يا براى كامگيرى به ديگران قرض مىداد، و چه بسا به جاى حقى كه بايد بپردازد (مثلاً قرض يا ماليات) خواهر يا دخترش را در اختيار صاحب حق مىگذاشت، و چه بسا او را با كتك و حتى كشتن مجازات مىكرد، تدبير مال زنان نيز به دست مردان بود، هرچند كه آن مال مهريهاى باشد كه با ازدواج به دست آورده، و يا با اذن، ولى خود كسب كرده باشد، ارث را كه گفتيم نداشت و از آن محروم بود، و اختيار ازدواج كردن دختر و زن به دست پدر و يا يكى از بزرگان قوم خود بود، طلاقش هم كه به دست شوهر بود و... آرى اين بود وضع زن در روم.
و اما يونان، وضع زن در آنجا و اصولاً وضع به وجود آمدن خانواده و ربوبيت و سر پرستى خانواده، نزديك همان وضع روم بود.
يعنى قوام و ركن اجتماع مدنى و همچنين اجتماع خانوادگى نزد آنان، مردان بودند، و زنان تابع و طفيلى مردان به حساب مىآمدند، و به همين جهت زن در اراده و در افعال خود استقلال نداشت؛ بلكه تحت ولايت و سرپرستى مرد بود. ليكن همه اين اقوام، در حقيقت قوانين خود را، خودشان نقض كردند، براى اينكه اگر براى زن استقلالى قائل نبودند، بايد همه جا قائل نباشند، يعنى همانطورى كه يك كودك نه در منافعش مستقل است و نه در جرائمش، بايد در مورد زنان نيز اينطور حكم مىكردند كه اگر در اراده و اعمالشان آنجا كه مثلاً مىخواهند چيزى بخرند و يا بفروشند مستقل نيستند، در جرائمشان هم مستقل نباشند، يعنى اگر كار خلافى كردند، نبايد خودشان جريمه شوند، و يا شكنجه گردند؛ بلكه بايد، ولى و سرپرستشان جريمه بپردازد.
ولى همانطور كه گفتيم، اين اقوام، طفيلى بودن زن را فقط در طرف منافعشان حكم مىكردند، اگر كار نيكى مىكردند پاداش آنها به كيسه سرپرست آنها مىرفت و اما اگر كار بدى مىكردند، خودشان شكنجه مىشدند.
و اين خود عينا يكى از شواهد و؛ بلكه از دلايلى است كه دلالت مىكند بر اينكه در تمامى اين قوانين زن را به اين نظر كه موجودى است ضعيف و جزئى است از اجتماع، اما جزئى ناتوان و محتاج به قيم، مورد توجه قرار ندادند؛ بلكه به اين ديد به او نگاه كردهاند كه موجودى است مضر، و مانند ميكروبى است كه مزاج اجتماع را تباه مىكند، و صحت آن را سلب مىنمايد، چيزى كه هست مىديدند كه اجتماع حاجت حياتى و ضرورى به اين ميكروب دارد؛ زيرا اگر زن نباشد نسل
بشر باقى نمىماند، لذا مىگفتند: چارهاى نيست جز اينكه بايد به شان وى اعتنا كنيم و وبال امر او را به عهده بگيريم.
پس اگر جرمى و خيانتى كرد بايد خودش عذاب آن را بچشد، و اما اگر كار نيكى كرد و سودى رسانيد مردان از آن بهرهمند شوند، و براى ايمنى از شرش نبايد هيچگاه آزادش گذاشت، كه هر كارى خواست بكند، عينا مانند يك دشمن نيرومندى كه در جنگ شكست خورده باشد و او را اسير گرفته باشند، ما دام كه زنده است بايد مقهور و زير دست باشد، اگر كار بدى كند شكنجه مىشود، و اگر كار نيكى كند تشكر و تقدير از او به عمل نمىآيد.
و همين كه ديديد مىگفتند كه قوام اجتماع به وجود مردان است، باعث شد كه معتقد شوند به اينكه اولاد حقيقى انسان، فرزندان پسر مىباشند، و بقاى نسل به بقاى پسران است، (و اگر كسى فرزند پسر نداشته باشد و همه فرزندانش دختر باشند، در حقيقت بلا عقب و اجاق كور است)، و همين اعتقاد منشأ پيدايش عمل تبنى (فرزندگيرى) شد، يعنى باعث آن شد كه اشخاص بىپسر، پسر ديگرى را فرزند خود بخوانند و ملحق به خود كنند، و تمامى آثار فرزند واقعى را در مورد او هم مترتب سازند، براى اينكه مىگفتند خانهاى كه در آن فرزند پسر نيست محكوم به ويرانى و نسل صاحب خانه محكوم به انقراض است، لذا ناچار مىشدند بچههاى پسر ديگران را فرزند خود بخوانند، تا به خيال خودشان نسلشان منقرض نشود، و با اينكه مىدانستند اين فرزند خوانده، فرزند ديگران است و از نسل ديگران آمده، مع ذلك فرزند قانونى خود به حساب مىآوردند، و به او ارث مىدادند و از او ارث مىبردند، و تمامى آثار فرزند صلبى را در مورد او مترتب و جارى مىكردند.
و وقتى مردى از اين اقوام يقين مىكرد كه عقيم است و هرگز بچهدار نمىشود، دست به دامن يكى از نزديكان خود از قبيل: برادر و برادر زاده مىشد، و او را به بستر همسر خود مىبرد تا با او جماع كند، و از اين جماع فرزندى حاصل شده، و او آن فرزند را فرزند خود بخواند و خاندان او باقى بماند.
مسأله ازدواج و طلاق نيز در يونان و روم نزديك به هم بود، در هر دو قوم تعدد زوجات جائز بود، اما در يونان اگر زن از يكى بيشتر مىشد يكى از آن زنان، زن قانونى و رسمى بود و بقيه غير رسمى.
عرب از همان زمانهاى قديم در شبه جزيره عربستان زندگى مىكرد، سرزمينى بىآب و علف و خشك وسوزان، و بيشتر سكنه اين سرزمين، از قبائل صحرانشين و دور از تمدن بودند، و زندگیشان با غارت و شبيخون، اداره مىشد، عرب از يك سو، يعنى از طرف شمال شرقى به ايران و از طرف شمال به روم و از ناحيه جنوب به شهرهاى حبشه و از طرف غرب به مصر و سودان متصل بودند، و به همين جهت عمده رسومشان رسوم توحش بود، كه در بين آن رسوم، احياناً اثرى از عادات روم و ايران و هند و مصر قديم هم ديده مىشد.
عرب براى زن نه استقلالى در زندگى قائل بود و نه حرمت و شرافتى، بله حرمتى كه قائل بود براى بيت و خاندان بود، زنان در عرب ارث نمىبردند، و تعدد زوجات آن هم بدون حدى معين، جائز بود، همچنان كه در يهود نيز چنين است، و همچنين در مسأله طلاق براى زن اختيارى قائل نبود، و دختران را زنده به گور مىكرد، اولين قبيلهاى كه دست به چنين جنايتى زد، قبيله بنو تميم بود، و به خاطر
پيشآمدى بود كه در آن قبيله رخ داد، و آن اين بود كه با نعمان بن منذر جنگ كردند، و عدهاى از دخترانشان اسير شدند كه داستانشان معروف است، و از شدت خشم تصميم گرفتند دختران خود را خود به قتل برسانند، و زنده دفن كنند و اين رسم ناپسند به تدريج در قبائل ديگر عرب نيز معمول گرديد، و عرب هر گاه دخترى برايش متولد مىشد به فال بد گرفته و داشتن چنين فرزندى را ننگ مىدانست به طورى كه قرآن مىفرمايد:
«يَتَوارى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ»؛(1)يعنى پدر دختر از شنيدن خبر ولادت دخترش خود را از مردم پنهان مىكرد و بر عكس هر چه بيشتر داراى پسر مىشد (هر چند پسر خوانده) خوشحالتر مىگرديد، و حتى بچه زن شوهردارى را كه با او زنا كرده بود، به خود ملحق مىكرد و چه بسا اتفاق مىافتاد كه سران قوم و زورمندان، بر سر يك پسرى كه با مادرش زنا كرده بودند نزاع مىكردند، و هر يك آن پسر را براى خود ادعا مىنمودند.
البته از بعضى خانوادههاى عرب اين رفتار هم سرزده، كه به زنان و مخصوصاً دختران خود در امر ازدواج استقلال داده، و رعايت رضايت و انتخاب خود او را كرده باشند، كه اين رفتار از عرب، شبيه همان عادتى است كه گفتيم در اشراف ايرانيان معمول بود، و خود يكى از آثار امتياز طبقاتى در جامعه است.
و به هر حال رفتارى كه عرب با زنان داشت، تركيبى بود از رفتار اقوام متمدن و رفتار اقوام متوحش، ندادن استقلال به زنان در حقوق، و شركت ندادن آنان در امور اجتماعى از قبيل حكومت و جنگ و مسأله ازدواج و اختيار دادن امر ازدواج به
1) . نحل / 59.
زنان اشراف را از ايران و روم گرفته بودند، و كشتن آنان و زنده به گور كردن و شكنجه دادن را از اقوام بربرى و وحشى اقتباس كرده بودند، پس محروميت زنان عرب از مزاياى زندگى مستند به تقديس و پرستش رئيس خانه نبود؛ بلكه از باب غلبه قوى و استخدام ضعيف بود.
و اما مسأله «پرستش» در بين عرب اينچنين بود كه همه اقوام عرب (چه مردان و چه زنان) بت مىپرستيدند، و عقائدى كه درباره بت داشتند شبيه همان عقائدى است كه صابئين درباره ستاره و ارباب انواع داشتند، چيزى كه هست بتهاى عرب بر حسب اختلافى كه قبائل در هواها و خواستهها داشتند مختلف مىشد، ستارگان و ملائكه (كه به زعم ايشان دختران خدا هستند) را مىپرستيدند و از ملائكه و ستاره صورتهايى در ذهن ترسيم نموده و بر طبق آن صورتها، مجسمههايى مىساختند، كه يا از سنگ بود و يا از چوب، و هواها و افكار مختلفشان به آنجا رسيد كه قبيله بنىحنيفه به طورى كه از ايشان نقل شده بتى از «خرما»، «كشك»، «روغن»، «آرد» و... درست كرده و سالها آن را مىپرستيدند و آن گاه دچار قحطى شده و خداى خود را خوردند!. شاعرى در اين زمينه چنين گفت:
أكلت حنيفة ربها
زمن التقحم و المجاعة
لم يحذروا من ربهم
سوء العواقب و التباعة
قبيله بنىحنيفه در قحطى و از گرسنگى پروردگار خود را خوردند و نه از پروردگار خود حذر كردند، و نه از سوء عاقبت اين كار پروا نمودند!! و بسا مىشد كه مدتى سنگى را مىپرستيدند، اما آن گاه كه به سنگ زيبايى مىرسيدند سنگ اول را دور انداخته و دومى را براى خدايى بر مىگزيدند، و اگر چيزى پيدا نمىكردند براى
پرستش مقدارى خاك جمع نموده و گوسفند شيردهى مىآوردند و شيرش را روى آن خاك مىدوشيدند، و از آن گل بتى مىساختند و بلا فاصله به دور همان بت، طواف مىكردند! و زنان محروميت و تيرهبختىهايى كه در اين جوامع داشتند در دل و فكر آنان ضعفى ايجاد كرد، و اين ضعف فكرى أوهام و خرافات عجيب وغريبى در مورد حوادث و وقايع مختلف در آنان پديد آورد، كه كتب تاريخى اين خرافات و اوهام را ضبط كرده است.
و اين بود خلاصهاى از احوال زن در مجتمع انسانى در ادوار مختلف قبل از اسلام، و در عصر ظهور اسلام.
همانطور كه در اول بحث وعده داده بوديم، تمامى سعى خود را در اختصار گويى به كار برديم، و از همه آنچه كه گفتيم، چند نتيجه به دست مىآيد:
اول اينكه: بشر در آن دوران درباره زن دو طرز تفكر داشت، يكى اينكه زن را انسانى در سطح حيوانات بىزبان مىدانست، و ديگر اينكه او را انسانى پست و ضعيف در انسانيت مىپنداشت، انسانى كه مردان، يعنى انسانهاى كامل در صورت آزادى او از شر و فسادش ايمن نيستند، و به همين جهت بايد هميشه در قيد تبعيت مردان بماند، و مردان اجازه ندهند كه زنان آزادى و حريتى در زندگى خود كسب كنند، نظريه اول با سيره اقوام وحشى و نظريه دوم با روش اقوام متمدن آن روز مناسبتر است.
دوم اينكه: بشر قبل از اسلام نسبت به زن از نظر وضع اجتماعى نيز دو نوع طرز تفكر داشت، بعضى از جوامع زن را خارج از افراد اجتماع انسانى مىدانستند، و معتقد بودند زن جزء اين هيكل تركيب يافته از افراد نيست؛ بلكه از شرايط زندگى او
است، شرايطى كه بشر بىنياز از آن نمىباشد، مانند خانه كه از داشتن و پناه بردن در آن چارهاى ندارد، و بعضى ديگر معتقد بودند زن مانند اسيرى است كه به بردگى گرفته مىشود، و از پيروان اجتماع غالب است، و اجتماعى كه او را اسير كرده، از نيروى كار او استفاده مىكند، و از ضربه زدنش هم جلوگيرى مىنمايد.
سوم اينكه: محروميت زن در اين جوامع همه جانبه بود، و زن را از تمامى حقوقى كه ممكن بود از آن بهرهمند شود، محروم مىدانستند، مگر به آن مقدارى كه بهرهمندى زن در حقيقت به سود مردان بود، كه قيم زنان بودند.
چهارم اينكه: اساس رفتار مردان با زنان عبارت بود از غلبه قوى بر ضعيف و به عبارت ديگر هر معاملهاى كه با زنان مىكردند بر اساس قريحه استخدام و بهرهكشى بود، اين روش امتهاى غير متمدن بود، و اما امتهاى متمدن علاوه بر آنچه كه گفته شد اين طرز تفكر را هم داشتند كه زن انسانى است ضعيف الخلقه، كه توانايى آن را ندارد كه در امور خود مستقل باشد، و نيز موجودى است خطرناك كه بشر از شر و فساد او ايمن نيست و چه بسا كه اين طرز تفكرها در اثر اختلاط امتها و زمانها در يكديگر اثر گذاشته باشند.
سراسر دنيا عقائدى را كه شرح داديم، هم چنان درباره زن داشت، و رفتارهايى كه گفتيم معمول مىداشت، و زن را در شكنجهگاه ذلت و پستى زندانى كرده بود، به طورى كه ضعف و ذلت، يك طبيعت ثانوى براى زن شده و گوشت و استخوانش با اين طبيعت مىروئيد، و با اين طبيعت به دنيا مىآمد و مىمرد، و كلمات زن و
ضعف و خوارى و پستى نه تنها در نظر مردان؛ بلكه در نظر خود زنان نيز مثل واژههاى مترادف و چون انسان و بشر شده بود، با اينكه در معانى متفاوتى وضع شده بودند، و اين خود امرى عجيب است، كه چگونه در اثر تلقين و شستشوى مغزى فهم آدمى واژگونه و معكوس مىگردد، و تو خواننده عزيز اگر به فرهنگ محلى امتها مراجعه كنى، هيچ امتى را نخواهى يافت، نه امتهاى وحشى و نه امتهاى متمدن كه مثلهايى سارى و جارى درباره ضعف زنان و خوارى آنان، در آن فرهنگ وجود نداشته باشد؛ بلكه به هر يك از اين فرهنگها مراجعه كنى، خواهى ديد كه با همه اختلافاتى كه در اصل زبان و سياقها و لحنهاى آن هست، انواعى از استفاده و كنايه و تشبيه مربوط به كلمۀ «زن" خواهى يافت، و خواهى ديد كه مرد ترسو و يا ضعيف و يا بىعرضه و يا خوارى طلب و يا ذلت پذير و يا تن به ذلت ده را زن مىنامند، مثل اين شعر عرب كه مىگويد:
و ما أدرى و ليت اخال أدرى
أقوم آلحصن ام نساء
نمىدانم و اى كاش مىدانستم كه آلحصن مردانند و يا زنان، و صدها هزار از اينگونه مثلهاى شعرى و نثرى را در هر لغتى خواهى يافت.
و اين به تنهايى براى اهل تحقيق كافى است كه بفهمد جامعه بشرى قبل از اسلام چه طرز تفكرى درباره زنداشته است، و ديگر حاجت ندارد به اينكه سيرهنويسان و كتب تاريخى فصل جداگانه و يا كتابى مختص به دادن آمارى از عقائد امتها و ملتها در مورد زنان نوشته باشند، براى اينكه خصال روحى و جهات وجودى هر امت و ملتى در لغت و آداب آن امت و ملت تجلى مىكند.
و در هيچ تاريخ و نوشتهاى قديمى چيزى كه حكايت از احترام و اعتنا بشان
زن كند، نخواهى يافت، مگر مختصرى در تورات و در وصاياى عيسى بن مريم(علیه السلام) كه بايد به زنان مهربانى كرد و تسهيلاتى براى آنان فراهم نمود.
و اما اسلام يعنى آن دينى كه قرآن براى تاسيس آن نازل گرديده، در حق زن نظريهاى ابداع كرده كه از روزى كه جنس بشر پا به عرضه دنيا گذاشت تا آن روز چنين طرز تفكرى در مورد زن نداشت، اسلام در اين نظريه خود، با تمام مردم جهان در افتاد، و زن را آن طور كه هست و بر آن اساسى كه آفريده شده، به جهان معرفى كرد، اساسى كه به دست بشر منهدم شده و آثارش نيز محو گشته بود.
اسلام عقائد و آرايى كه مردم درباره زن داشتند و رفتارى كه عملا با زن مىكردند را بىاعتبار نموده و خط بطلان بر آنها كشيد.
اسلام بيان مىكند كه زن نيز مانند مرد انسان است، و هر انسانى چه مرد و چه زن فردى است از انسان كه در ماده و عنصر پيدايش او دو نفر انسان نر و ماده شركت و دخالت داشتهاند، و هيچ يك از اين دو نفر بر ديگرى برترى ندارد، مگر به تقوا، همچنان كه كتاب آسمانى خود مىفرمايد: «يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى، وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا، إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ»؛(1)به طورى كه ملاحظه مىكنيد قرآن كريم هر انسانى را موجودى گرفته شده و تأليف يافته از دو نفر انسان نر و ماده مىداند، كه هر دو به طور متساوى ماده وجود و تكون
1) . «هان اى مردم، ما يك يك شما را از نر و ماده آفريديم، و شما را شعبه و قبيلهها قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد، و بدانيد كه گرامىترين شما نزد خدا با تقواترين شما است.» (حجرات / 13)
او هستند، و انسان پديد آمده (چه مرد باشد و چه زن) مجموع مادهاى است كه از آن دو فرد گرفته شده است.
قرآن كريم در معرفى زن مانند آن شاعر نفرمود: «و انما امهات الناس اوعية"(1)، و مانند آن ديگرى نفرمود:
بنونا بنو أبنائنا و بناتنا
بنوهن ابناء الرجال الأباعد(2)
بلكه هر فرد از انسان (چه دختر و چه پسر) را مخلوقى تأليف يافته از زن و مرد معرفى كرد، در نتيجه تمامى افراد بشر امثال يكديگرند، و بيانى تمامتر و رساتر از اين بيان نيست، و بعد از بيان اين عدم تفاوت، تنها ملاك برترى را تقوا قرار داد.
و نيز در جاى ديگر فرمود: «أَنِّي لا أُضِيعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْكُمْ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى، بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ»؛(3)در اين آيه تصريح فرموده كه كوشش و عمل هيچكس نزد خدا ضايع نمىشود، و اين معنا را تعليل كرده به اينكه چون بعضى از بعض ديگر هستيد، و صريحاً نتيجه آيه قبلى كه مىفرمود: «إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى...»؛(4)
را بيان مىكند، و آن اين است كه مرد و زن هر دو از يك نوع هستند، و هيچ فرقى در اصل خلقت و بنياد وجود ندارند.
آن گاه همين معنا را هم توضيح مىدهد به اينكه عمل هيچ يك از اين دو صنف نزد خدا ضايع و باطل نمىشود، و عمل كسى به ديگرى عايد نمىگردد،
مگر اينكه خود شخص عمل خود را باطل كند. و به بانگ بلند اعلام مىدارد: «كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ»؛(1)نه مثل مردم قبل از اسلام كه مىگفتند: «گناه زنان به عهده خود آنان و عمل نيكشان و منافع وجودشان مال مردان است!» و ما انشاء اللَّه به زودى توضيح بيشترى در اين باره خواهيم داد.پس وقتى به حكم اين آيات، عمل هر يك از دو جنس مرد و زن (چه خوبش و چه بدش) به حساب خود او نوشته مىشود، و هيچ مزيتى جز با تقوا براى كسى نيست، و با در نظر داشتن اينكه يكى از مراحل تقوا، اخلاق فاضله (چون ايمان با درجات مختلفش و چون عمل نافع و عقل محكم و پخته و اخلاق خوب و صبر و حلم) است، پس يك زنى كه درجهاى از درجات بالاى ايمان را دارد، و يا سرشار از علم است، و يا عقلى پخته و وزين دارد، و يا سهم بيشترى از فضائل اخلاقى را دارا مىباشد، چنين زنى در اسلام ذاتا گرامىتر و از حيث درجه بلندتر از مردى است كه هم طراز او نيست، حال آن مرد هر كه مىخواهد باشد، پس هيچ كرامت و مزيتى نيست، مگر تنها به تقوا و فضيلت.
و در معناى آيه قبلى؛ بلكه روشنتر از آن آيه زير است، كه مىفرمايد: «مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً، وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ».(2)
و نيز آيه زير است كه مىفرمايد: «وَ مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ، يُرْزَقُونَ فِيها بِغَيْرِ حِسابٍ»(1)
و نيز آيه زير است كه مىفرمايد: «وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ، وَ لا يُظْلَمُونَ نَقِيراً»؛(2)علاوه بر اين آيات كه صريحاً تساوى بين زن و مرد را اعلام مىكند، آيات ديگرى هست كه صريحاً بىاعتنايى به امر زنان را نكوهش نموده، از آن جمله مىفرمايد: «وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ، يَتَوارى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ، أَ يُمْسِكُهُ عَلى هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرابِ، أَلا ساءَ ما يَحْكُمُونَ».(3)
و اينكه مىفرمايد خود را از شرمسارى از مردم پنهان مىكند، براى اين است كه ولادت دختر را براى پدر ننگ مىدانستند، و منشأ عمده اين طرز تفكر اين بود كه مردان در چنين مواقعى تصور مىكردند كه اين دختر به زودى بزرگ خواهد شد، و ملعبه و بازيچه جوانان قرار خواهد گرفت، و اين خود نوعى غلبه مرد بر زن است، آن
1) . «و هر كس عملى صالح كند، چه مرد باشد و چه زن، به شرط اينكه ايمان داشته باشد، چنين كسانى داخل بهشت مىشوند و بدون حساب روزى خواهند داشت.» (مؤمن / 40)
2) . «و كسى كه عملى را از اعمال صالحه انجام دهد، چه مرد باشد و چه زن، البته به شرط آنكه داراى ايمان باشد، چنين كسانى داخل بهشت مىشوند و به اندازه خردلى ستم نمىشوند.» (نساء / 124)
3) . «و هر گاه يكى از آنان اطلاع حاصل مىكند كه خداوند دخترى به او داده، صورتش شروع به سياه شدن مىكند و اين در حالى است كه مالامال از خشم است و خود را از شرمسارى، از مردم پنهان نموده، فكر مىكند، آيا پيه و روغن اين ذلت را بر خود بمالد و دخترش را نگهدارد و يا براى رهايى از اين ننگ، او را زنده زنده در خاك كند، آگاه باشيد كه در اين طرز تفكر سخت خطا كردهاند.» (نحل / 59)
هم در يك امر جنسى كه به زبان آوردن آن مستهجن و زشت است، در نتيجه، ننگ زبان زد شدنش به ريش پدر و خاندان او مىچسبد.
همين طرز تفكر، عرب جاهليت را واداشت تا دختران بىگناه خود را زنده زنده دفن كنند. سبب ديگر قضيه را كه علت اولى اين انحراف فكرى بود در گذشته خوانديد، و خداى تعالى در نكوهش از اين عمل نكوهيده، تأكيد كرده و فرمود: «وَ إِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ، بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ»؛(1)از بقاياى اينگونه خرافات بعد از ظهور اسلام نيز در بين مسلمانان ماند، و نسل به نسل از يكديگر ارث بردند، و تاكنون نتوانستهاند لكه ننگ اين خرافات را از صفحه دل بشويند، به شهادت اينكه مىبينيم اگر زن و مردى با يكديگر زنا كنند، ننگ زنا در دامن زن تا ابد مىماند، هر چند كه توبه هم كرده باشد، ولى دامن مرد ننگين نمىشود، هر چند كه توبه هم نكرده باشد، با اين كه اسلام اين عمل نكوهيده را هم براى زن ننگ مىداند، و هم براى مرد، هم او را مستحق حد و عقوبت مىداند و هم اين را، هم به او صد تازيانه مىزند و هم به اين.
اسلام بين زن و مرد از نظر تدبير شؤون اجتماع و دخالت اراده و عمل آن دو در اين تدبير، تساوى برقرار كرده، علتش هم اين است كه همانطور كه مرد مىخواهد بخورد و بنوشد و بپوشد، و ساير حوائجى كه در زنده ماندن خود به آنها محتاج است به دست آورد، زن نيز همينطور است، و، لذا قرآن كريم مىفرمايد:«بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ».(2)
پس همانطور كه مرد مىتواند خودش در سرنوشت خويش تصميم بگيرد و خودش مستقلا عمل كند و نتيجه عمل خود را مالك شود، همچنين زن چنين حقى را دارد بدون هيچ تفاوت: «لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَتْ».(1)
پس زن و مرد در آنچه كه اسلام آن را حق مىداند برابرند، و به حكم آيۀ «وَ يُحِقُّ اللَّهُ الْحَقَّ»؛(2)چيزى كه هست خداى تعالى در آفرينش زن دو خصلت قرار داده كه به آن دو خصلت، زن از مرد امتياز پيدا مىكند.
اول اينكه: زن را در مثل به منزله كشتزارى براى تكون و پيدايش نوع بشر قرار داده، تا نوع بشر در داخل اين صدف تكون يافته و نمو كند، تا به حد ولادت برسد، پس بقاى نوع بشر بستگى به وجود زن دارد، و به همين جهت كه او كشتزار است مانند كشتزارهاى ديگر احكامى مخصوص به خود دارد و با همان احكام از مرد ممتاز مىشود.
دوم اينكه: از آنجا كه بايد اين موجود، جنس مخالف خود يعنى مرد را مجذوب خود كند، و مرد براى اين كه نسل بشر باقى بماند به طرف او و ازدواج با او و تحمل مشقّتهاى خانه و خانواده جذب شود، خداوند در آفرينش، خلقت زن را لطيف قرار داد، و براى اينكه زن مشقت بچهدارى و رنج اداره منزل را تحمل كند، شعور و احساس او را لطيف و رقيق كرد، و همين دو خصوصيت، كه يكى در جسم او است و ديگرى در روح او، تأثيرى در وظائف اجتماعى محول به او دارد.
اين بود مقام و موقعيت اجتماعى زن، و با اين بيان موقعيت اجتماعى مرد نيز معلوم مىشود و نيز پيچيدگى و اشكالى كه در احكام مشترك بين آن دو و احكام مخصوص به هر يك از آن دو، در اسلام هست حل مىگردد، همچنان كه قرآن كريم مىفرمايد: «وَ لا تَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلى بَعْضٍ، لِلرِّجالِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبُوا، وَ لِلنِّساءِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبْنَ، وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ، إِنَّ اللَّهَ كانَ بِكُلِّ شَیءٍ عَلِيماً»؛(1)و منظورش از اين گفتار آنست كه اعمالى كه هر يك از زن و مرد به اجتماع خود هديه مىدهد باعث آن مىشود كه به فضلى از خدا اختصاص يابد، بعضى از فضلهاى خداى تعالى فضل اختصاصى به يكى از اين دو طائفه است، بعضى مختص به مردان و بعضى ديگر مختص به زنان است.
مثلاً مرد را از اين نظر بر زن فضيلت و برترى داده كه سهم ارث او دو برابر زن است، و زن را از اين نظر بر مرد فضيلت داده كه خرج خانه را از گردن زن ساقط كرده است، پس نه مرد بايد آرزو كند كه اى كاش خرج خانه به عهدهام نبود، و نه زن آرزو كند كه اى كاش سهم ارث من برابر برادرم بود، بعضى ديگر برترى را مربوط به عمل عامل كرده، نه اختصاص به زن دارد و نه به مرد؛ بلكه هر كس فلان قسم اعمال را كرد، به آن فضيلتها مىرسد (چه مرد و چه زن) و هر كس نكرد نمىرسد (باز چه مرد و چه زن) و كسى نمىتواند آرزو كند كه اى كاش من هم فلان برترى را مىداشتم، مانند فضيلت ايمان و علم و عقل و سائر فضائلى كه دين آن را فضيلت مىداند.
اين قسم فضيلت فضلى است از خدا كه به هر كس بخواهد مىدهد، و، لذا
1) . «هرگز آرزوى اين را نكنيد كه آنچه ديگران بيش از شما دارند داشته باشيد، مردان از آنچه بدست مىآورند، بهرهاى و زنان از آنچه كسب مىكنند بهرهاى دارند و همواره فضل خدا را از خدا بخواهيد كه خدا به هر چيزى دانا است.» (نساء / 32)
در آخر آيه مىفرمايد: «وَ اسْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ»، دليل بر آنچه ذكر كرديم آيۀ شريفۀ «الرِّجالُ قَوَّامُونَ...»؛(1)است، به آن بيانى كه به زودى خواهد آمد.
و اما احكام مشترك بين زن و مرد و احكامى كه مختص به هر يك از اين دو طائفه است:
در اسلام زن در تمامى احكام عبادى و حقوق اجتماعى شريك مرد است، او نيز مانند مردان مىتواند مستقل باشد، و هيچ فرقى با مردان ندارد (نه در ارث و نه در كسب و انجام معاملات، و نه در تعليم و تعلم، و نه در به دست آوردن حقى كه از او سلب شده، و نه در دفاع از حق خود و نه احكامى ديگر) مگر تنها در مواردى كه طبيعت خود زن اقتضا دارد كه با مرد فرق داشته باشد.
و عمده آن موارد مسأله عهدهدارى حكومت و قضا و جهاد و حمله بر دشمن است (و اما از صرف حضور در جهاد و كمك كردن به مردان در امورى چون مداواى آسيب ديدگان محروم نيست) و نيز مسأله ارث است كه نصف سهم مردان ارث مىبرد، و يكى ديگر حجاب و پوشاندن مواضع زينت بدن خويش است، و يكى اطاعت كردن از شوهر در هر خواستهاى است كه مربوط به تمتع و بهره بردن باشد.
و در مقابل، اين محروميتها را از اين راه تلافى كرد كه «نفقه» را يعنى هزينه زندگى را به گردن پدر و يا شوهرش انداخته، و بر شوهر واجب كرده كه نهايت درجه توانايى خود را در حمايت از همسرش به كار ببرد، و حق تربيت فرزند و پرستارى او را نيز به زن داده است.
1) . نساء / 34.
و اين تسهيلات را هم براى او فراهم كرده كه: جان و ناموسش و حتى آبرويش را (از اينكه دنبال سرش حرف بزنند) تحت حمايت قرار داده، و در ايام عادت حيض و ايام نفاس، عبادت را از او ساقط كرده، و براى او در همه حالات، ارفاق لازم دانسته است.
پس، از همه مطالب گذشته، اين معنا به دست آمد كه زن از جهت كسب علم، بيش از علم به اصول معارف و فروع دين (يعنى احكام عبادات و قوانين جاريه در اجتماع) وظيفه وجوبى ديگر ندارد، و از ناحيه عمل هم همان احكامى را دارد كه مردان دارند، به اضافه اينكه اطاعت از شوهرش نيز واجب است، البته نه در هر چيزى كه او بگويد و بخواهد؛ بلكه تنها در مسأله مربوط به بهرههاى جنسى، و اما تنظيم امور زندگى فردى يعنى رفتن به دنبال كار و كاسبى و صنعت، و نيز در تنظيم امور خانه، و نيز مداخله در مصالح اجتماعى و عمومى، از قبيل دانشگاه رفتن و يا اشتغال به صنايع و حرفههاى مفيد براى عموم و نافع در اجتماعات، با حفظ حدودى كه برايش معين شده، هيچ يك بر زن واجب نيست.
و لازمه واجب نبودن اين كارها اين است كه وارد شدنش در هر يك از رشتههاى علمى و كسبى و تربيتى و امثال آن، فضلى است كه خود نسبت به جامعهاش تفضل كرده، و افتخارى است كه براى خود كسب نموده، و اسلام هم اين تفاخر را در بين زنان جايز دانسته است، بر خلاف مردان كه جز در حال جنگ نمىتوانند تفاخر كنند، و از آن نهى شدهاند.
اين بود آنچه كه از بيانات گذشته ما به دست مىآمد كه سنت نبوى هم مؤيد آن است، و اگر بحث ما بيش از حوصله اين مقام طول نمىكشيد، نمونههايى
از رفتار رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با همسرش خديجه(س) و دخترش فاطمه ص و ساير زنانش و زنان امت خود و آنچه درباره زنان سفارش كرده و نيز شمهاى از طريقه ائمه اهلبيت(علیهم السلام) و زنانشان مانند زينب دختر على(علیه السلام) و فاطمه و سكينه دختر حسين(علیه السلام) و غير ايشان را نقل مىكرديم.
و اما آن اساسى كه اسلام احكام نامبرده را بر آن اساس تشريع كرده، همانا فطرت و آفرينش است، و كيفيت اين پايهگذارى در آنجا كه درباره مقام اجتماعى زن بحث مىكرديم، روشن شد، ولى در اينجا نيز توضيح بيشترى داده و مىگوييم: براى جامعهشناس و اهل بحث، در مباحثى كه ارتباط با جامعهشناسى دارد، جاى هيچ شكى نيست كه وظائف اجتماعى و تكاليف اعتباريى كه منشعب از آن وظائف مىشود، سرانجام بايد منتهى به طبيعت شود، چون اين خصوصيت توان طبيعى انسان بود كه از همان آغاز خلقتش او را به تشكيل" اجتماع نوعى" هدايت كرد، به شهادت اينكه مىبينيم هيچ زمانى نبوده كه نوع بشر، داراى چنين اجتماعى نوعى نبوده باشد، البته نمىخواهيم بگوئيم اجتماعى كه بشر طبق مقتضاى طبيعتش تشكيل مىداده، همواره سالم هم بوده، نه، ممكن است عواملى آن اجتماع را از مجراى صحت و سلامت به سوى مجراى فساد كشانده باشد، همانطور كه ممكن است عواملى بدن طبيعى و سالم آدمى را از تماميت طبيعى آن خارج نموده و به نقص در خلقت گرفتارش كند، و يا آن را از صحت طبيعى به در آورده و مبتلا بهبيمارى و آفتش سازد.
پس اجتماع با تمامى شؤون و جهاتش چه اينكه اجتماعى صالح و فاضل
باشد و چه فاسد، بالآخره منتهى به طبيعت مىشود، چيزى كه هست آن اجتماعى كه فاسد شده، در مسير زندگيش به عاملى برخورده است كه فاسدش كرده، و نگذاشته به آثار خوب اجتماع برسد، (به خلاف اجتماع فاضل).
پس اين يك حقيقت است كه دانشمندان در مباحث اجتماعى خود يا تصريحاً و يا به طور كنايه به آن اشاره كردهاند، و قبل از همه آنان كتاب خداى عز و جل با روشنترين و واضحترين بيان، به آن اشاره كرده و فرموده: «الَّذِي أَعْطى كُلَّ شَیءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى»؛(1)و نيز فرموده: «الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى، وَ الَّذِي قَدَّرَ فَهَدى»؛(2)و نيز فرموده: «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها».(3)
و آيات ديگر كه متعرض مسأله قدر است.
پس تمامى موجودات و از آن جمله انسان در وجودش و در زندگيش به سوى آن هدفى كه براى آن آفريده شده، هدايت شده است، و در خلقتش به هر جهاز و ابزارى هم كه در رسيدن به آن هدف به آن جهاز و آلات نيازمند است مجهز گشته و زندگى با قوام و سعادتمندانهاش، آن قسم زندگىاى است كه اعمال حياتى آن منطبق با خلقت و فطرت باشد، و انطباق كامل و تمام داشته باشد و وظائف و تكاليفش در آخر منتهى به طبيعت شود، انتهايى درست و صحيح، و اين همان
1) . «پروردگار ما همان كسى است كه خلقت هر چيزى را داد و سپس آن را هدايت نمود.» (طه / 50)
2) . «پروردگارت همان كسى است كه بيافريد و اجزاى آفرينش را متناسب كرد و كسى است كه هر چيزى را تقدير و سپس هدايت فرمود.» (اعلى / 3)
3) . «به نفس سوگند و تناسبى كه در آن قرار داده، آن گاه تقوا و فجورش را به او الهام كرد.» (شمس / 8)
حقيقتى است كه آيه زير بدان اشاره نموده و مىفرمايد: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً، فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ، ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ»، رو به سوى دينى بياور كه افراط و تفريطى از هيچ جهت ندارد، دينى كه بر طبق آفرينش تشريع شده، آفرينشى كه انسان هم يك نوع از موجودات آن است، انسانى كه خلقت او و فطرتش تبديل پذير نيست، دين استوار هم، چنين دينى است(1)
حال ببينيم فطرت در وظائف و حقوق اجتماعى بين افراد چه میگويد، و چه اقتضايى دارد؟
با در نظر داشتن اين معنا كه تمامى افراد انسان داراى فطرت بشرى هستند، مىگوييم:
آنچه فطرت اقتضاء دارد اين است كه بايد حقوق و وظائف يعنى گرفتنىها و دادنىها بين افراد انسان مساوى باشد، و اجازه نمىدهد يك طائفه از حقوق بيشترى برخوردار و طائفهاى ديگر از حقوق اوليه خود محروم باشد، ليكن مقتضاى اين تساوى در حقوق، كه عدل اجتماعى به آن حكم مىكند، اين نيست كه تمامى مقامهاى اجتماعى متعلق به تمامى افراد جامعه شود (و اصلاً چنين چيزى امكان هم ندارد) چگونه ممكن است مثلاً يك بچه، در عين كودكيش و يك مرد سفيه نادان در عين نادانى خود، عهدهدار كار كسى شود كه هم در كمال عقل است، و هم تجربهها در آن كار دارد، و يا مثلاً يك فرد عاجز و ضعيف عهدهدار كار كسى شود كه
1) . روم / 30.
تنها كسى از عهدهاش بر مىآيد كه قوى و مقتدر باشد، حال اين كار مربوط به هر كسى كه مىخواهد باشد، براى اينكه تساوى بين صالح و غير صالح، افساد حال هر دو است، هم صالح را تباه مىكند و هم غير صالح را.
بلكه آنچه عدالت اجتماعى اقتضا دارد و معناى تساوى را تفسير مىكند اين است كه در اجتماع، هر صاحب حقى به حق خود برسد، و هر كس به قدر وسعش پيش برود، نه بيش از آن، پس تساوى بين افراد و بين طبقات تنها براى همين است كه هر صاحب حقى، به حق خاص خود برسد، بدون اينكه حقى مزاحم حق ديگرى شود، و يا به انگيزه دشمنى و يا تحكم و زورگويى يا هر انگيزه ديگر به كلى مهمل و نامعلوم گذاشته شود، و يا صريحاً باطل شود، و اين همان است كه جمله: «وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ لِلرِّجالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةٌ...»، به آن بيانى كه گذشت، به آن اشاره مىكند، چون جمله نامبرده در عين اينكه اختلاف طبيعى بين زنان و مردان را مىپذيرد، به تساوى حقوق آن دو نيز تصريح مىكند.
از سوى ديگر مشترك بودن دو طائفه زن و مرد در اصول مواهب وجودى، يعنى در داشتن انديشه و اراده، كه اين دو، خود مولد اختيار هستند، اقتضا مىكند كه زن نيز در آزادى فكر و اراده و در نتيجه در داشتن اختيار، شريك با مرد باشد، همانطور كه مرد در تصرف در جميع شؤون حيات فردى و اجتماعى خود به جز آن مواردى كه ممنوع است، استقلال دارد، زن نيز بايد استقلال داشته باشد، اسلام هم كه دين فطرى است اين استقلال و آزادى را به كاملترين وجه به زن داده، همچنان كه در بيانات سابق گذشت.
آرى، زن از بركت اسلام مستقل به نفس و متكى بر خويش گشت، اراده و عمل او كه تا ظهور اسلام گره خورده به اراده مرد بود، از اراده و عمل مرد جدا شد، و از تحت ولايت و قيمومت مرد در آمد، و به مقامى رسيد كه دنياى قبل از اسلام با همه قدمت خود و در همه ادوارش، چنين مقامى به زن نداده بود، مقامى به زن داد كه در هيچ گوشه از هيچ صفحه تاريخ گذشته بشر چنين مقامى براى زن نخواهيد يافت، و اعلاميهاى در حقوق زن همانند اعلاميه قرآن كه مىفرمايد: «فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما فَعَلْنَ فِي أَنْفُسِهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ...»؛(1)نخواهيد جست.
ليكن اين به آن معنا نيست كه هر چه از مرد خواستهاند از او هم خواسته باشند، در عين اينكه در زنان عواملى هست كه در مردان نيز هست، زنان از جهتى ديگر با مردان اختلاف دارند.
(البته اين جهت كه مىگوييم جهت نوعى است نه شخصى، به اين معنا كه متوسط از زنان در خصوصيات كمالى، و ابزار تكامل بدنى عقبتر از متوسط مردان هستند).
سخن سادهتر اينكه: هر چند ممكن است، يك يا دو نفر زن فوقالعاده و همچنين يك يا دو نفر مرد عقب افتاده پيدا شود، ولى به شهادت علم فيزيولوژى، زنان متوسط از نظر دماغ (مغز) و قلب و شريانها و اعصاب و عضلات بدنى و وزن، با مردان متوسط الحال تفاوت دارند، يعنى ضعيفتر هستند. و همين باعث شده است كه جسم زن لطيفتر و نرمتر، و جسم مرد خشنتر و محكمتر باشد و احساسات لطيف از قبيل دوستى و رقت قلب و ميل به جمال و زينت بر زن غالبتر و بيشتر
1) . بقره / 234.
از مرد باشد و در مقابل، نيروى تعقل بر مرد، غالبتر از زن باشد، پس حيات زن، حياتى احساسى است، همچنان كه حيات مرد، حياتى تعقلى است.
و به خاطر همين اختلافى كه در زن و مرد هست، اسلام در وظائف و تكاليف عمومى و اجتماعى كه قوامش با يكى از اين دو چيز يعنى تعقل و احساس است، بين زن و مرد فرق گذاشته، آنچه ارتباطش به تعقل بيشتر از احساس است (از قبيل ولايت و قضا و جنگ) را مختص به مردان كرد، و آنچه از وظائف كه ارتباطش بيشتر با احساس است تا تعقل مختص به زنان كرد، مانند پرورش اولاد و تربيت او و تدبير منزل و امثال آن، آن گاه مشقت بيشتر وظائف مرد را از اين راه جبران كرده كه: سهم ارث او را دو برابر سهم ارث زن قرار داد، (معناى اين در حقيقت آن است كه نخست سهم ارث هر دو را مساوى قرار داده باشد، بعدا ثلث سهم زن را به مرد داده باشد، در مقابل نفقهاى كه مرد به زن مىدهد).
و به عبارتى ديگر اگر ارث مرد و زن را هيجده تومان فرض كنيم، به هر دو نه تومان داده و سپس سه تومان از آن را (كه ثلث سهم زن است) از او گرفته و به مرد بدهيم، سهم مرد دوازده تومان مىشود، براى اين كه زن از نصف اين دوازده تومان هم سود مىبرد.
در نتيجه، برگشت اين تقسيم به اين مىشود كه آنچه مال در دنيا هست دو ثلثش از آن مردان است، هم ملكيت و هم عين آن، و دو ثلث هم از آن زنان است، كه يك ثلث آن را مالك هستند، و از يك ثلث ديگر كه گفتيم در دست مرد است، سود مىبرند.
پس، از آنچه كه گذشت روشن شد كه غالب مردان (نه كل آنان) در امر تدبير
قوى ترند، و در نتيجه، بيشتر تدبير دنيا و يا به عبارت ديگر، توليد به دست مردان است، و بيشتر سودها و بهرهگيرى و يا مصرف، از آن زنان است، چون احساس زنان بر تعقل آنان غلبه دارد، (و ما انشاء اللَّه در ذيل آيات ارث توضيح بيشترى در اين باره خواهيم داد)، اسلام علاوه بر آنچه كه گذشت تسهيلات و تخفيفهايى نسبت به زنان رعايت نموده، كه بيان آن نيز گذشت.
حال اگر بگويى اين همه ارفاق كه اسلام نسبت به زن كرده، كار خوبى نبوده است، براى اينكه همين ارفاقها زن را مصرفى بار مىآورد، درست است كه مرد حاجت ضرورى به زن دارد، و زن از لوازم حيات بشر است، ولى براى رفع اين حاجت لازم نيست كه زن، يعنى نيمى از جمعيت بشر تخدير شود و هزينه زندگيش به گردن نيمى ديگر بيفتد، چون چنين روشى همانطور كه گفتيم زن را فشل بار مىآورد، و ديگر حاضر نيست سنگينى اعمال شاقه را تحمل كند، و در نتيجه موجودى ضعیف و خوار بار مىآيد، و چنين موجودى به شهادت تجربه، به درد تكامل اجتماعى نمىخورد.
در پاسخ مىگوييم: اين اشكال ناشى از اين است كه بين مسأله قانونگذارى و اجراى قانون، خلط شده است، وضع قوانينى كه اصلاحگر حال بشر باشد مسألهاى است، و اجراء آن به روشى درست و صالح و بار آمدن مردم با تربيت شايسته، امرى ديگر، اسلام قانون صحيح و درستى در اين باره وضع كرده بود، و ليكن در مدت سير گذشتهاش (يعنى چهارده قرن)، گرفتار مجريان غير صالح بود، اوليائى صالح و مجاهد نبود تا قوانين اسلام را به طور صحيح اجراى كنند، نتيجهاش هم اين
شد كه احكام اسلام تأثير خود را از دست داد، و تربيت اسلامى (كه در صدر اسلام، مردان و زنان نمونه و الگويى بار آورد) متوقف شد، و؛ بلكه به عقب برگشت.
اين تجربه قطعى، بهترين شاهد و روشنگر گفتار ما است، كه قانون هر قدر هم صحيح باشد، ما دام كه در اثر تبليغ عملى و تربيت صالح در نفس مستقر نگردد و مردم با آن تربيت خوى نگيرند اثر خود را نمىبخشد، و مسلمين غير از زمان كوتاه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و حكومت على(علیه السلام) از حكومتها و اولياى خود كه دعوى دار ولايت و سرپرستى امور آنان بودند، هيچ تربيت صالحى كه علم و عمل در آن توأم باشد نديدند اين معاويه است كه بعد از استقرار يافتن بر اريكه خلافت در منبر عراق، خطابهاى ايراد مىكند كه حاصلش اين است كه من با شما نمىجنگيدم كه نماز بخوانيد يا روزه بگيريد، خودتان میدانيد، مىخواهيد بگيريد و مىخواهيد نگيريد؛ بلكه براى اين با شما مىجنگيدم كه بر شما حكومت كنم و به اين هدف رسيدم.
و نيز ساير خلفاى بنىاميه و بنىعباس و ساير زمامداران كه دست كمى از معاويه نداشتند، و به طور قطع اگر نورانيت خود اين دين نبود، و اگر نبود كه اين دين به نور خدايى روشن شده، كه هرگز خاموش نمىشود، هر چند كه كفار نخواهند، قرنها قبل از اين اسلام از بين رفته بود.
مترجم: كسى كه به قوانين اسلام در مورد زنان خرده مىگيرد، بايد دورهاى از ادوار گذشته اسلام را نشان دهد كه در آن دوره تمامى قوانين اسلامى اجرا شده باشد و مردم با خوى اسلام بار آمده باشند و اين قوانين زنان را تخدير كرده باشد و مهمل و
مصرفى بار آورده باشد، و چنين دورهاى در تمامى چهارده قرن گذشته، براى اسلام پيش نيامده است.
هيچ شكى نيست كه پيشگام در آزاد ساختن زن از قيد اسارت و تأمين استقلال او، در اراده و عمل اسلام بوده است، و اگر غربىها (در دوران اخير) قدمى در اين باره براى زنان برداشتهاند، از اسلام تقليد كردهاند (و چه تقليد بدى كرده و با آن روبرو شدهاند) و علت اينكه نتوانستند به طور كامل تقليد كنند، اين است كه احكام اسلام چون حلقههاى يك زنجير به هم پيوسته است (و همچون چشم و خط و خال و ابرو است) و روش اسلام كه در اين سلسله حلقه اى بارز و مؤثرى تام التأثير است، براى همين مؤثر است كه در آن سلسله قرار دارد، و تقليدى كه غربىها از خصوص اين روش كردهاند، تنها از صورت زليخاى اسلام نقطه خال را گرفتهاند كه معلوم است خال به تنهايى چقدر زشت و بدقواره است.
و سخن كوتاه اينكه، غربىها اساس روش خود را بر پايه مساوات همه جانبه زن با مرد در حقوق قرار دادهاند، و سالها در اين باره كوشش نمودهاند و در اين باره وضع خلقت زن و تاخر كمالى او را (كه بيان آن به طور اجمال گذشت) در نظر نگرفتهاند.
و رأى عمومى آنان تقريباً اين است كه تاخر زن در كمال و فضيلت، مستند به خلقت او نيست؛ بلكه مستند به سوء تربيتى است كه قرنها با آن تربيت مربى شده، و از آغاز خلقت دنيا تا كنون، در محدوديت مصنوعى به سر برده است، و گرنه طبيعت و خلقت زن با مرد فرقى ندارد.
ايراد و اشكالى كه به اين سخن متوجه است اين است كه همانطور كه خود
غربیها اعتراف كردهاند، اجتماعاز قديمترين روز شكل گرفتنش به طور اجمال و سربسته حكم به تاخر كمال زن از مرد كرده، و اگر طبيعت زن و مرد يك نوع بود، قطعا و قهرا خلاف آن حكم هر چند در زمانى كوتاه ظاهر مىشد، و نيز خلقت اعضاى رئيسه و غير رئيسه زن، در طول تاريخ تغيير وضع مىداد، و مانند خلقت مرد، مىشد.
مؤيد اين سخن روش خود غربىها است كه با اينكه سالها است كوشيده و نهايت درجه عنايت خود را به كار بردهاند تا زن را از عقب ماندگى نجات بخشيده و تقدم و ارتقاى او را فراهم كنند، تاكنون نتوانستهاند بين زن و مرد تساوى برقرار سازند، و پيوسته آمارگيرىهاى جهان اين نتيجه را ارائه مىدهد كه در اين كشورها در مشاغلى كه اسلام زن را از آن محروم كرده، يعنى قضا و ولايت و جنگ، اكثريت و تقدم براى مردان بوده، و همواره عدهاى كمتر از زنان عهدهدار اينگونه مشاغل شدهاند.
و اما اينكه غربىها از اين تبليغاتى كه در تساوى حقوق زن و مرد كردند، و از تلاشهايى كه در اين مسير نمودهاند، چه نتائجى عايدشان شد در فصلى جداگانه تا آنجا كه برايمان ممكن باشد انشاء اللَّه شرح خواهيم داد.(1)
قرآن کریم میفرماید:
«الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ فَالصَّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ بِما حَفِظَ اللَّهُ وَ اللاَّتی تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ
1) . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج2، ص: 371.
فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضاجِعِ وَ اضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبيلاً إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيًّا كَبيراً * وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَيْنِهِما فَابْعَثُوا حَكَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَكَماً مِنْ أَهْلِها إِنْ يُريدا إِصْلاحاً يُوَفِّقِ اللَّهُ بَيْنَهُما إِنَّ اللَّهَ كانَ عَليماً خَبيراً»؛(1)«مردان، سرپرست و نگهبان زنانند، به خاطر برتريهايى كه خداوند (از نظر نظام اجتماع) براى بعضى نسبت به بعضى ديگر قرار داده است، و به خاطر انفاقهايى كه از اموالشان (در مورد زنان) مىكنند. و زنان صالح، زنانى هستند كه متواضعند، و در غياب (همسر خود،) اسرار و حقوق او را، در مقابل حقوقى كه خدا براى آنان قرار داده، حفظ مىكنند. و (امّا) آن دسته از زنان را كه از سركشى و مخالفتشان بيم داريد، پند و اندرز دهيد! (و اگر مؤثر واقع نشد،) در بستر از آنها دورى نماييد! و (اگر هيچ راهى جز شدت عمل، براى وادار كردن آنها به انجام وظايفشان نبود،) آنها را تنبيه كنيد! و اگر از شما پيروى كردند، راهى براى تعدّى بر آنها نجوييد! (بدانيد) خداوند، بلندمرتبه و بزرگ است. (و قدرت او، بالاترين قدرتهاست.) و اگر از جدايى و شكاف ميان آن دو (همسر) بيم داشته باشيد، يك داور از خانواده شوهر، و يك داور از خانواده زن انتخاب كنيد (تا به كار آنان رسيدگى كنند). اگر اين دو داور، تصميم به اصلاح داشته باشند، خداوند به توافق آنها كمك مىكند؛ زيرا خداوند، دانا و آگاه است (و از نيات همه، با خبر است).»
مجتهده بانو امینی در تفسیر مخزن العرفان میگوید:
«الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللَّهُ»؛ «قيم» كسى را گويند كه مهم كس ديگر را انجام دهد، و قيّام صيغه مبالغه است، و فضل فزونى بعضى است نسبت ببعض ديگر و چون غالباً بالطبع هم در تدبير و هم در نيرومندى و تحمّل شدائد
1) . نساء / 34 و 35.
مردها بر اغلب زنها فزونى دارند و چنانچه دانشمندان گفتهاند و نيز بتجربه معلوم شده زندگانى زنها احساسى و عاطفى است و بر نازككارى و ظرافت تكيه دارد به اين جهات «وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ» يعنى و نيز از جهت انفاق مردها بر زنها و مهر و بعض خصوصيات ديگر فرموده «بِما فَضَّلَ اللَّهُ» خداى تعالى مردها را در اين جهات بر زنها فضيلت داده و بايد دانست كه اين فضيلت و برترى مردها بر زنها از جهت قوّت عقلى و نيروى بدنى به طور كلّى بر كلّى است نه به طور شمول بر تمام افراد؛ زيرا چنانچه معلوم است خيلى از زنهائى بوده و هستند كه در تدبير و عقل؛ بلكه در قواى بدنى بر بعضى از مردها فضيلت دارند.
«فَالصَّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ بِما حَفِظَ اللَّهُ»؛ پس از بيان فضيلت مردها بر زنها ظاهراً آيه در مقام بيان فضيلت زنها برآمده كه فضيلت زنها در چيست و شايد میخواهد خاطر نشان كند كه همينطورى كه مردها را بر زنها براى آنجهاتى كه بعضى از مردها را فضيلت داده بر بعض از زنها همينطور بعضىزنها را نيز بر بعض ديگر آنها فزونى داده و فضيلت زن در اين صفاتى است كه بعضى از آنها در آيه بيان شده:
«صالحات»؛ زنهاى صالح و شايسته؛
«قانِتاتٌ»؛ قنوت به معنى اطاعت و خضوع دائمى است؛
«حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ»؛ يعنى حفظ میكنند خودشان و عورتشان را در حال غائب بودن ازواجشان.
«وَ اللَّاتِي تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضاجِعِ»؛ نشوز به معنى سرپيچى از اطاعت شوهر است از روى تكبّر و بدلالت «تَخافُونَ» ظهور علائم و آثار
آنست. و براى جلوگيرى از تمكين نكردن زن از شوهرش خداى تعالى بمردها بسه عمل دستور میدهد كه بترتيب براى علاج نشوز زن عمل نمايند و ظاهراً اين حكم ارشادى است نه مولوى كه به طور وجوب و لزوم باشد كه وقتى علائم ظهور نشوز زن خود را ديد بسه علاج دست بزند:
«فَعِظُوهُنَّ»؛ او را موعظه و نصيحت كنيد؛
«وَ اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضاجِعِ»؛ اگر موعظه سودى نبخشيد از بستر او دورى نمائيد؛
اگر اين دو عمل فائده نبخشيد «وَ اضْرِبُوهُنَّ» موقع آن میرسد كه او را بزنيد.
«فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبِيلًا»؛ پس از حكم ارشادى براى جلوگيرى از نشوز زن از آن سه عمل هر يك، پس از ديگرى فرموده، پس اگر زن تمكين نمود ديگر هيچ ستم بر او روا نداريد اشاره به اين كه قوّت و برومندى شما مردها سبب نشود كه به خود مغرور گرديد و چنين گمان كنيد كه ستم نمودن بر زن كه ضعيفتر از خود میدانيد روا است بايست بدانيد خدا بزرگ و غالب است و حقّ مظلوم را از ظالم میگيرد.
«وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَيْنِهِما فَابْعَثُوا حَكَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَكَماً مِنْ أَهْلِها»؛ و هرگاه براى اصلاح بين زن و شوهر به اين اموريكه در آيات بالا تعيين كرد كافى نشد و ترسيديد جدائى و دشمنى بين زن و شوهر از اين جهات يا بجهات ديگر توليد گردد در اين مورد بايد بين آنها داورى شود به اين طور كه «حَكَماً مِنْ أَهْلِهِ» داورى از كسان مرد «وَ حَكَماً مِنْ أَهْلِها» و داورى از طرف زن و هر يك حكم را تفويض به او بنمايند اگر واقعا آنها اراده اصلاح دارند خداوند بين آنها اتفاق و دوستى ايجاد
مینمايد، آيه اشاره به اين است كه بدانيد سبب لمّى تمام امور خدا است و اراده و خواست او غالب و حاكم بر امور است بايد تمام امور را به او تفويض كنيد.(1)
«الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ»؛ كلمه «قيم» به معناى آن كسى است كه مسئول قيام به امر شخصى ديگر است، و كلمه «قوام» و نيز «قيام» مبالغه در همين قيام است، و مراد از جمله: «بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ»؛ آن زيادتهايى است كه خداى تعالى به مردان داده، به حسب طاقتى كه بر اعمال دشوار و امثال آن دارند، چون زندگى زنان يك زندگى احساسى و عاطفى است، كه اساس و سرمايهاش رقت و لطافت است، و مراد از جمله: «بما انفقوا» مهريهاى است كه مردان به زنان مىدهند، و نفقهاى است كه همواره به آنان مىپردازند.
و از عموميت علت به دست مىآيد كه حكمى كه مبتنى بر آن علت است يعنى قيم بودن مردان بر زنان نيز عموميت دارد، و منحصر به شوهر نسبت به همسر نيست، و چنان نيست كه مردان تنها بر همسر خود قيمومت داشته باشند؛ بلكه حكمى كه جعل شده براى نوع مردان و بر نوع زنان است، البته در جهات عمومى كه ارتباط با زندگى هر دو طايفه دارد، و بنا بر اين، پس آن جهات عمومى كه عامه مردان در آن جهات بر عامه زنان قيمومت دارند، عبارت است از مثل حكومت و قضا (مثلا) كه حيات جامعه بستگى به آنها دارد، و قوام اين دو مسئوليت و يا بگو دو مقام بر نيروى تعقل است، كه در مردان بالطبع بيشتر و قوىتر است، تا در زنان
1) . امين، نصرت بيگم، تفسير مخزن العرفان در علوم قرآن، ج4، ص: 63.
همچنين دفاع از سرزمين با اسلحه كه قوام آن برداشتن نيروى بدنى و هم نيروى عقلى است، كه هر دوى آنها در مردان بيشتر است تا در زنان.
و بنا بر اين، اين كه فرمود: «الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ»، اطلاقى تام و تمام دارد، و اما جملات بعدى كه مىفرمايد:
«فَالصَّالِحاتُ قانِتاتٌ...»؛ كه ظاهر در خصوصياتى است كه بين زن و شوهر هست نمىخواهد اين اطلاق را مقيد كند؛ بلكه مىخواهد فرعى از فروع اين حكم مطلق را ذكر نموده، جزئى از ميان جزئيات آن كلى را بيان كند، پس اين حكم جزئى است كه از آن حكم كلى استخراج شده، نه اينكه مقيد آن باشد.«فَالصَّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ بِما حَفِظَ اللَّهُ»؛ مراد از صلاح همان معناى لغوى كلمه است، و آن همان است كه به لياقت شخص نيز تعبير مىشود، و كلمه «قنوت» عبارت است از دوام طاعت و خضوع، و از اينكه در مقابل اين گونه زنان زنان ناشزه را قرار داد، و فرمود: «وَ اللَّاتِي تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ» به دست مىآيد كه مراد از «صالحات" نيز همسران صالح است، نه هر زن صالح، و خلاصه حكمى كه روى صالحات كرده، و فرموده صالحات چنين و چنانند، مخصوص زنان در حال ازدواج است نه مطلق زنان.
و در اين جمله كه به تعبير (زنان صالح چنين و چنانند) دستور داده كه زنان صالح بايد چنين و چنان باشند در واقع حكم مربوط به شؤون زوجيت و كيفيت معاشرت منزلى را بيان كرده، و اين حكم در عين حال حكمى است كه در سعه و ضيقش تابع علتش، يعنى همان قيمومت مرد بر زن از نظر زوجيت است، پس بر
زن واجب است شوهر را اطاعت كند، و او را در هر شانى كه به شؤون زوجيت راجع مىشود حفظ نمايد.
و به عبارتى ديگر همان طور كه قيمومت صنف مردان بر صنف زنان در مجتمع بشرى تنها مربوط مىشود به جهات عامهاى كه زنان و مردان هر دو در آن جهات شريكند، و چون جهاتى است كه نيازمند به تعقل بيشتر و نيروى زيادتر است كه در مردان وجود دارد، يعنى امثال حكومت و قضا و جنگ بدون اين كه استقلال زن در اراده شخص و عمل فردى او خدشهاى بخورد، و بدون اين كه مرد حق داشته باشد اعتراض كند كه تو چرا فلان چيز را دوست مىدارى و يا فلان كار را مىكنى، مگر آن كه زن كار زشت را دوست بدارد، يا مرتكب شود، به شهادت اين كه فرمود: «فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما فَعَلْنَ فِي أَنْفُسِهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ».
همچنين قيمومت مرد بر زنش به اين نيست كه سلب آزادى از اراده زن و تصرفاتش در آنچه مالك آن است بكند، و معناى قيمومت مرد اين نيست كه استقلال زن را در حفظ حقوق فردى و اجتماعى او، و دفاع از منافعش را سلب كند، پس زن هم چنان استقلال و آزادى خود را دارد، هم مىتواند حقوق فردى و اجتماعى خود را حفظ كند، و هم مىتواند از آن دفاع نمايد و هم مىتواند براى رسيدن به اين هدفهايش به مقدماتى كه او را به هدفهايش مىرساند متوسل شود.
بلكه معناى قيمومت مرد اين است كه مرد به خاطر اين كه هزينه زندگى زن را از مال خودش مىپردازد، تا از او استمتاع ببرد، پس بر او نيز لازم است در تمامى آنچه مربوط به استمتاع و همخوابگى مرد مىشود او را اطاعت كند، و نيز ناموس
او را در غياب او حفظ كند، و وقتى غايب است مرد بيگانه را در بستر او راه ندهد، و آن بيگانه را از زيبائيهاى جسم خود كه مخصوص شوهر است تمتع ندهد و نيز در اموالى كه شوهرش در طرف ازدواج و اشتراك در زندگى خانوادگى به دست او سپرده و او را مسلط بر آن ساخته خيانت نكند.
پس معناى آيه مورد بحث اين مىشود كه زنان مسلمان سزاوار است صفت صلاح را پيشه خود بسازند، كه اگر چنين كنند قهرا قانتات خواهند بود، يعنى همواره و دائماً شوهران خود را در هر چه كه از ايشان بخواهند اطاعت خواهند كرد، البته هر چيزى كه با تمتع شوهران ارتباط داشته باشد، و واجب است بر آنان كه جانب خود را در همه چيزهايى كه متعلق حق شوهران است در غياب شوهران حفظ كنند.
و اما جملۀ «بِما حَفِظَ اللَّهُ» ظاهراً كلمۀ «ما» در آن مصدريه است و حرف «با» به اصطلاح باى آلت است، و معناى جمله اين است كه زنان مطيع شوهران خويشند، و حافظ غيب ايشانند، به حفظى كه خدا از حقوق ايشان كرده، چون قيمومت را براى آنان تشريع و اطاعتشان و حفظ غيبتشان را بر زنان واجب فرموده است.
ممكن هم هست حرف «با» را براى مقابله بگيريم، كه در اين صورت معناى آيه چنين مىشود: واجب است بر زنان قنوت و حفظ الغيب شوهران، در مقابل اين كه خداى تعالى حقوق آنان را حفظ نموده، و آنان را- كه در جاهليت جزء انسانها به شمار نمىآمدند.
داخل مجتمع بشرى نموده، و در اين ظرف حقوقشان را احيا كرد، و بر مردان واجب فرمود مهر و نفقه ايشان را بپردازند، ولى معناى اول روشنتر است.
البته در اين ميان معانى ديگرى از ناحيه مفسرين براى آيه شده، كه ما از ذكر آنها صرفنظر كرديم، چون آيۀ شريفه با هيچ يك از آنها مساعد نبود.
«وَ اللَّاتِي تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ»؛ كلمۀ «نشوز» به معناى عصيان و استكبار از اطاعت است، و مراد از خوف نشوز اين است كه علائم آن به تدريج پيدا شود، و معلوم گردد كه خانم مىخواهد ناسازگارىكند، و اگر در جمله: «فعظوهن" فاى تفريع را آورد، و موعظه را نتيجه ترس از نشوز، قرار داد، نه از خود نشوز، شايد براى اين بوده كه رعايت حال موعظه را در بين علاجهاى سهگانه كرده باشد، و بفهماند از ميان اين سه راه علاج موعظه علاجى است كه هم در حال نشوز مفيد واقع مىشود، و هم قبل از نشوز، و هنگام پيدا شدن علامتهاى آن و علاجهاى سهگانه همان است كه عبارت:
«فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضاجِعِ وَ اضْرِبُوهُنَّ»؛ بر آن دلالت مىكند، و گو اين كه اين راههاى علاج با حرف و او به يكديگر عطف شده، و حرف واو دلالتى بر ترتيب ندارد، ولى از معناى آيه مىدانيم كه بين اين سه علاج ترتيب هست، و مىخواهد بفرمايد اول او را موعظه كنيد، اگر موعظه اثر نگذاشت با او قهر كنيد، و رختخوابتان را جدا سازيد، و اگر اين نيز مفيد واقع نشد، او را بزنيد دليل بر اين كه رعايت تدريج و ترتيب لازم است اين است كه ترتيب نامبرده به حسب طبع نيز وسايل گوناگونى از كيفر دادن است، هر كس بخواهد كسى را كيفر كند طبيعتاً اول از درجه ضعيف آن شروع مىكند، و سپس به تدريج كيفر را شديد و شديدتر مىسازد، بنا بر اين ترتيبى كه از آيه فهميده مىشود از سياق آن به دست مىآيد، نه از حرف واو.
و ظاهر جملۀ «وَ اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضاجِعِ» اين است كه بستر محفوظ باشد، ولى در بستر با او قهر كند، مثلاً در بستر پشت به او كند، و يا ملاعبه نكند، و يا طورى ديگرى بىميلى خود را به او بفهماند، گو اينكه ممكن است با مثل اين عبارت جدا كردن بستر نيز اراده بشود، ولى بعيد است (معمولاً وقتى بخواهند بگويند بسترت را از او جدا كن نمىگويند در بستر از او كناره بگير) و اى بسا معناى اول از اين نظر تأييد شود، كه مضجع را به لفظ جمع آورده، چون بنا بر اين كه منظور جدا كردن مضجع بوده باشد، ديگر به حسب ظاهر احتياج نبود كلمه نامبرده را به لفظ جمع بياورد، و كثرت را بفهماند (زيرا كسى، همسرش مضاجع دارد كه هر شب با او بخوابد).
«فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبِيلًا...»؛ يعنى اگر در اثر اعمال آن سه راه علاج به اطاعت شما در آمدند، ديگر عليه آنان بهانهجويى مكنيد، و با اين كه اطاعت شما مىكنند براى اذيت و آزارشان دنبال بهانه نگرديد، و در آخر اين مطلب را تعليل مىكند به اين كه «إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيًّا كَبِيراً» و اعلام مىدارد به اين كه مقام پروردگارشان على و كبير است، پس از قدرت و تفوقى كه بر زنان خود دارند مغرور نشوند و سوء استفاده ننموده در اثر غرور به آنها ظلم و استعلا و استكبار نكنند، و همواره به ياد علو مقام پروردگارشان باشند.
«وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَيْنِهِما فَابْعَثُوا...»؛ كلمه «شقاق» به معناى قهر كردن و عداوت است، خداى سبحان براى مواردى كه احتمال برود كار زن و شوهر به دشمنى بيانجامد دستور داده يك حكم از طرف زن، و يك حكم از طرف مرد به
مسأله رسيدگى كنند؛ زيرا دخالت يك حكم اين خطر را دارد كه او جانب يك طرف را بگيرد، و حكم جائرانه كند، و معناى اينكه فرمود: «إِنْ يُرِيدا إِصْلاحاً يُوَفِّقِ اللَّهُ بَيْنَهُما» اين است كه اگر واقعا هر دو طرف نزاع بناى اصلاح داشته باشند، و عناد و لجبازى در كارشان نباشد خداى تعالى به وسيلۀ اين دو حكم بين آن دو توافق و اصلاح بر قرار مىكند، چون وقتى دو طرف زمام اختيار خود را به حكم خود بدهند (حكمى كه خودشان پسنديدهاند) قهرا توافق حاصل مىشود.
ولى در آيۀ شريفه حصول توافق را به خداى تعالى نسبت داده، به اينكه سبب عادى يعنى اصلاح خواهى آن دو تسليم بودنشان در برابر حكمى كه حكمها مىكنند در كار هست، و بايد نتيجه را به اين سبب نسبت بدهد، ليكن به خداى تعالى نسبت داد تا در ضمن بفهماند سبب حقيقى و آن كسى كه ميان اسباب ظاهرى و مسببات آنها رابطه برقرار مىكند خداى تعالى است، او است كه هر حقى را به صاحب حق مىدهد، و در آخر آيه فرمود: «إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً خَبِيراً»، و مناسبت اين جمله با مضمون آيه روشن است.
اين معنا بر احدى پوشيده نيست، كه قرآن كريم همواره عقل سالم انسانها را تقويت مىكند، و جانب عقل را بر هواى نفس و پيروى شهوات و دلدادگى در برابر عواطف و احساسات تند و تيز ترجيح مىدهد، و در حفظ اين وديعه الهى از اين كه ضايع شود توصيه مىفرمايد، و اين معنا از آيات كريمه قرآنى آن قدر روشن است كه احتياجى به آوردن دليل قرآنى ندارد، براى اين كه آياتى كه به صراحت و يا به اشاره
و به هر زبان وبيانى اين معنا را افاده مىكند يكى دو تا ده تا نيست كه ما آنها را نقل كنيم.
قرآن كريم در عين حال مسأله عواطف پاك و درست و آثار خوبى كه آن عواطف در تربيت افراد دارد از نظر دور نداشته، اثر آن را در استوارى امر جامعه پذيرفته، در آيۀ شريفۀ «أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ»؛(1)دو صفت از صفات عاطفى را به عنوان دو صفت ممدوح مؤمنين ذكر كرده، مىفرمايد مؤمنين نسبت به كفار خشن و نسبت به خودشان مهربانند.
و در آيۀ «لِتَسْكُنُوا إِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً»؛(2)مودت و رحمت را كه امورى عاطفى هستند، دو تا نعمت از نعم خود شمرده و فرموده، از جنس خود شما، همسرانى برايتان قرار داد، تا دلهايتان با تمايل و عشق به آنان آرامش يابد، و بين شما مردان و همسران مودت و رحمت قرار داد، و در آيۀ «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ»؛(3)علاقه به زينت و رزق طيب را كه آن نيز مربوط به عواطف است مشروع معرفى نموده، به عنوان سرزنش از كسانى كه آن را حرام دانستهاند، فرموده: (بگو چه كسى زينتها و رزق طيب را كه خدا براى بندگانش پديد آورده تحريم كرده است؟).
چيزى كه هست قرآن كريم عواطف را از راه هماهنگ شدن با عقل تعديل نموده، عنوان پيروى عقل به آنها داده است، به طورى كه عقل نيز سركوب كردن آن مقدار عواطف را جايز نمىداند.
در بعضى از مباحث سابق نيز گذشت كه يكى از مراحل تقويت عقل در اسلام اين است كه احكامى را كه تشريع كرده بر اساس تقويت عقل تشريع كرده، به شهادت اين كه هر عمل و حال و اختلافى كه مضر به استقامت عقل است و باعث تيرگى آن در قضاوت و در اداره شؤون مجتمعش مىشود تحريم كرده، نظير شرب خمر، و قمار، و اقسام معاملات غررى، و دروغ، و بهتان، و افترا، و غيبت، و امثال آن.
خوب معلوم است كه هيچ دانشمندى از چنين شريعتى و با مطالعه همين مقدار از احكام آن جز اين توقع ندارد كه در مسائل كلى و جهات عمومى و اجتماعى زمام امر را به كسانى بسپارد كه داشتن عقل بيشتر امتياز آنان است، چون تدبير امور اجتماعى از قبيل حكومت و قضا و جنگ نيازمند به عقل نيرومندتر است، و كسانى را كه امتيازشان داشتن عواطف تند و تيزتر و اميال نفسانى بيشتر است، از تصدى آن امور محروم سازد، و نيز معلوم است كه طايفه مردان به داشتن عقل نيرومندتر و ضعف عواطف، ممتاز از زنانند، و زنان به داشتن عقل كمتر و عواطف بيشتر ممتاز از مردانند.
و اسلام همين كار را كرده، و در آيهاى كه گذشت فرموده: «الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ»، سنت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نيز در طول زندگيش بر اين جريان داشت، يعنى هرگز زمام امور هيچ قومى را به دست زن نسپرد، و به هيچ زنى منصب قضا نداد، و زنان را براى جنگيدن دعوت نكرد،- البته براى جنگيدن، نه صرف شركت در جهاد، براى خدمت و جراحى و امثال آن-. و اما غير اين امور عامه و اجتماعى، از قبيل تعليم و تعلم، و كسب، و پرستارى بيماران، و مداواى آنان، و امثال اين گونه امور كه دخالت عواطف منافاتى با مفيد بودن عمل ندارد، زنان را از آن منع نفرمود، و
سيرت نبويه بسيارى از اين كارها را امضا كرد، آيات قرآن نيز خالى از دلالت بر اجازه اين گونه كارها براى زنان نيست، چون لازمه حريت زن در اراده و عمل شخصى اين است كه بتواند اين گونه كارها را انجام دهد، چون معنا ندارد از يك طرف زنان را در اين گونه امور از تحت ولايت مردان خارج بداند، و ملكيت آنان را در قبال مردان معتبر بشمارد، و از سوى ديگر نهيشان كند از اين كه به نحوى از انحا ملكشان را اداره و اصلاح كنند، و همچنين معنا ندارد به آنان حق دهد كه براى دفاع از خود در محكمه شرع طرح دعوى كنند، و يا شهادت بدهند، و در عين حال از آمدن در محكمه و حضور نزد والى يا قاضى جلوگيرشان شود. و همچنين ساير لوازم استقلال و آزادى.
بلى دامنه استقلال و آزادى زنان تا آنجايى گسترده است كه به حق شوهر مزاحمت نداشته باشد، چون گفتيم در صورتى كه شوهر در وطن حاضر باشد زن در تحت قيمومت او است، البته قيمومت اطاعت و در صورتى كه حاضر نباشد مثلاً به سفر رفته باشد موظف است غيبت او را حفظ كند، و معلوم است كه با در نظر گرفتن اين دو وظيفه هيچ يك از شؤون جايز زن در صورتى كه مزاحم با اين دو وظيفه باشد ديگر جايز و ممضى نيست.
در مجمعالبيان در ذيل آيۀ شريفۀ «وَ لا تَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَ اللَّهُ...»، گفته: معنايش اين است كه هيچ يك از شما نگوييد اى كاش فلان نعمت و آن زن زيبا كه فلان آقا دارد من مىداشتم، براى اينكه چنين آرزويى حسد به شمار مىآيد، ولى مىتوانيد
بگوييد: پروردگارا مثل آن نعمت و مثل آن زن را به من نيز مرحمت بفرما آن گاه اضافه كرده همين معنا از امام صادق(علیه السلام) روايت شده است(1).
عياشى نيز در تفسير خود نظير اين معنا را از امام صادق(علیه السلام) و در تفسير برهان از ابن شهر آشوب از امام باقر و امام صادق(عهما) روايت كرده كه در تفسير جملۀ «ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ من عباده» و نيز در تفسير جملۀ «وَ لا تَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلى بَعْضٍ» فرمودهاند: اين آيات درباره على(علیه السلام) نازل شده است(2).
البته منظور روايت مذكور تطبيق فضايل على(علیه السلام) بر آيههاى نامبرده است.
و در كافى و تفسير قمى از ابراهيم بن ابىالبلاد از پدرش از امام ابىجعفر(علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: هيچ كس نيست كه خدا رزقش را مقدر نكرده باشد، هر نفسى از ناحيه خداى تعالى رزقش از راه حلال و توأم با عافيت معين شده، ولى براى امتحان همان رزق را از راه حرام برايش پيش مىآورد، تا معلوم شود آيا دست به حرام دراز مىكند يا نه، اگر دست به سوى آن حرام دراز كرد، خداى تعالى همان مقدار از رزق حلالش را به عنوان تقاص سلب مىكند، البته نزد خدا غير اين دو جور رزق فضل بسيارى هست، و همين فضل منظور بوده كه فرموده: «وَ اسْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ»؛(3)«از خدا در خواست فضل او را بكنيد».
اين روايت را عياشى از اسماعيل بن كثير نقل كرده، (و آخر سند را بريده) كه رسول خدا چنين فرمود(4): و نيز اين معنا از ابىالهذيل از امام صادق(علیه السلام) روايت
شده(1)، و قمى نيز قريب به آن را در تفسير خود از حسين بن مسلم از امام باقر(علیه السلام) نقل كرده است(2).
و در صحيح ترمذى از ابن مسعود روايت كرده كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: از خداى تعالى فضل او را بطلبيد كه خدا در خواست از او را دوست مىدارد(3).
و در الدرالمنثور است كه ابن جرير از طريق حكيم بن جبير از مردى كه نامش را نبرده روايت آورده كه او گفت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: از خدا فضل او را بطلبيد كه خداى تعالى دوست مىدارد بندگانش از فضلش طلب كنند، و يكى از بهترين عبادتها انتظار فرج است.(4)
و شيخ طوسى(ره) در تهذيب به سند خود از زراره روايت آورده كه گفت: من از امام صادق(علیه السلام) شنيدم كه آيۀ «وَ لِكُلٍّ جَعَلْنا مَوالِيَ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ» را مىخواند، و مىفرمود: منظور خداى تعالى از اين موالى اولى الارحام است، كه در ارث بردن، اولاى از ديگرانند، و منظور اوليا نعمت نيست؛ بلكه منظور اين است كه هر خويشاوند كه به ميت و به رحمى كه ميت را به سوى خود مىكشاند نزديكتر است او از ديگران به بردن ارثش سزاوارتر است(5).
و در همان كتاب به سند خود از ابراهيم بن محرز روايت كرده كه گفت من نزد امام ابىجعفر(علیه السلام) حاضر بودم، كه شخصى از آن جناب پرسيد: مردى به همسرش
مىگويد: اختيارت با خودت حضرت فرمود: چگونه ممكن است اختيارش با خودش باشد، با اينكه خداى تعالى اختيار او را به دست شوهرش داده، و فرموده: «الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ»، نه اين سخن هيچ ارزش و اعتبارى ندارد(1).
و در الدرالمنثور است كه ابن ابىحاتم از طريق اشعث بن عبد الملك از حسن روايت كرده كه گفت: زنى نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آمد، و از شوهرش شكايت كرد كه به وى سيلى زده است، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: بايدقصاص شود ليكن چيزى نگذشت كه آيه: شريفه: «الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ...» نازل شد، و زن بدون قصاص برگشت(2).
الدرالمنثور اين روايت را به چند طريق ديگر از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل كرده، و در بعضى از آن طرق چنين آمده: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود تو چيزى مىخواستى و ليكن خداى تعالى چيزى ديگر را خواست(3)، و شايد مورد آن زن از موارد نشوز بوده، و گرنه ذيل آيۀ شريفه كه مىفرمايد: «فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبِيلًا»، (اگر زن در اطاعت شما باشد به هيچ راهى نمىتوانيد به او ستم كنيد) منافات با روايت دارد.
در ظاهر اين روايات اشكال ديگرى هست، از اين جهت كه از ظاهر آنها بر مىآيد اين كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «القصاص؛ بايد قصاص شود» بيان حكم مسألهاى است كه آن زن پرسيده، نه اين كه آن جناب به عنوان يك قاضى حكم به قصاص كرده باشد، چون اگر چنين بوده بايد هر دو طرف دعوى در محكمه حاضر
شده باشند، و لازمه بيان حكم بودن اين است كه آيۀ شريفه" الرجال" براى تخطئه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نازل شده باشد، و خواسته باشد بفرمايد پيامبر در حكمى كه كرد و تشريعى كه فرمود اشتباه كرد، و اين با عصمت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) منافات دارد، نسخ هم نمىتواند باشد؛ زيرا نسخ وقتى تصور دارد كه به حكم منسوخ عمل شده باشد، و معلوم است كه به چنين قصاصى كه گفتيم يك طرفى است عمل نشده بود.
و در تفسير قمى در روايت ابىالجارود از امام باقر(علیه السلام) آمده كه كلمه (قانتات) را به معناى زنان مطيع تفسير فرموده(1).
و در مجمعالبيان در تفسير جمله: «فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضاجِعِ وَ اضْرِبُوهُنَّ...»، از امام ابىجعفر(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: هجر در مضاجع به اين است كه در رختخواب زن برود، ولى پشت خود را به او كند، و نيز در معناى (زدن) از آن جناب روايت كرده كه بايد با مسواك او را زد(2).
و در كافى به سند خود از ابىبصير از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه در تفسير جمله: «فَابْعَثُوا حَكَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَكَماً مِنْ أَهْلِها» فرمود: اين دو حكم بايد با زن و شوهر شرط كنند، كه هر حكمى كه كردند آن دو قبول كنند، اگر حكم كردند كه بايد از هم جدا شوند، بپذيرند، و اگر حكم كردند كه بايد با هم باشند بپذيرند(3).
اين معنا و همچنين قريب به آن به چند طريق ديگر هم در كافى و هم در تفسير عياشى آمده است.
و در تفسير عياشى از ابن مسلم از امام باقر(علیه السلام) روايت آورده كه فرمود:
اميرالمؤمنين در مورد زنى كه به ازدواج مردى در آمده بود و مرد با او و كسان او شرط كرده بود كه اگر همسرى ديگر اختيار كند و از او كناره گيرى نمايد، و يا كنيزى بر سرش بگيرد خود به خود طالق باشد، چنين قضاوت كرد: كه شرط خدا قبل از شرط شما واجب الوفا است، (و خداى تعالى قبل از اينكه شما چنين شرطى بكنيد بر عموم امت شرط كرد كه مرد، اختيار گرفتن چهار همسر را دارد) بنا بر اين شوهر اگر خواست مىتواند به شرط خود وفا كند و اگر خواست مىتواند او را طلاق ندهد، و همسر ديگرى نيز بگيرد، و يا كنيزى اختيار كند، و اگر او سر راهش را بگيرد، شوهر مىتواند قهر كند، و در بستر پشت به او بخوابد؛ زيرا خداى تعالى فرموده: «فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ»، و نيز درباره گرفتن كنيزان فرموده: احل لكم مما ملكت ايمانكم و درباره رابطه زناشويى فرموده: «وَ اللَّاتِي تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ، وَ اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضاجِعِ، وَ اضْرِبُوهُنَّ، فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبِيلًا إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيًّا كَبِيراً».(1)
و در الدرالمنثور(2)
است كه بيهقى از اسما بنت يزيد انصارى روايت كرده كه نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شده در حالى كه آن جناب در بين اصحابش قرار داشت، اسما عرضه داشت: پدر و مادرم فدايت باد، من از طرف زنان خدمت شما آمدهام، يا رسول اللَّه جانم به فدايت بدان كه هيچ زنى در شرق و غرب از آمدن من به نزد تو خبردار نشده، مگر آن كه نظريهاش مثل همين نظريهاى است كه من عرض مىكنم.
خداى تعالى تو را به حق مبعوث كرد به سوى مردان و زنان (عالم) و ما به تو
ايمان آورديم، و به معبود توكه تو را فرستاده نيز ايمان آورديم، و ما طايفه زنان محصور در چهار ديوارى خانهها، و تحت سيطره مردان هستيم، و در عين حال پايه و اساس خانه و زندگى شما مردانيم اين مائيم كه شهوات شما را بر مىآوريم، و به فرزندان شما حامله مىشويم، و اما شما مردان در دين اسلام برترىهايى بر ما يافتهايد، شما به نمازهاى جمعه، و جماعت و به عيادت بيماران، و به تشييع جنازه مىرويد، همهساله مىتوانيد پشت سر هم به حج برويد، و از همه اينها ارزندهتر اين كه شما مردان مىتوانيد در راه خدا جهاد كنيد، و چون شما به سوى حج و يا عمره و يا به سوى جهاد مىرويد اموال شما را حفظ مىكنيم، و براى شما پارچه مىبافيم، تا لباس برايتان بدوزيم، و اموال شما راتر و خشك مىكنيم، (در نسخهاى ديگر آمده اولادتان را تربيت مىكنيم)، پس آيا در اجر و ثواب با شما شريك نيستيم؟ حضرت با همه رخسارش روى به اصحاب خود كرد و سپس فرمود: آيا سخن هيچ زنى بهتر از سؤال اين زن درباره امر دينيش شنيدهايد؟ عرضه داشتند: يا رسول اللَّه، هيچ احتمال نمىداديم زنى به چنين مطالبى راه پيدا كند، آن گاه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) متوجه آن زن شد، و سپس به وى فرمود: اى زن برگرد، و به همه زنانى كه اين سؤال را دارند، اعلام كن كه همين كه شما به خوبى شوهردارى كنيد، خشنودى او را به دست آوريد، و تابع موافقت او باشد، اجر همه اينها معادل است با اجر همه آنهايى كه براى مردان شمردى، زن برگشت در حالى كه از شدت خوشحالى مكرر مىگفت: «لا اله الا اللَّه، اللَّه اكبر».
روايات در اين معنا در جوامع حديث از طرق شيعه و اهل سنت بسيار وارد شده، و از ميان همه آن روايات زيباتر روايتى است كه مرحوم كلينى در كافى از
ابىابراهيم موسى بن جعفر(علیه السلام) نقل كرده كه فرمود: (جهاد زن اين است كه نيكو شوهردارى كند)(1)،
و از جامعترين كلمات در اين باره سخنى است كه در نهج البلاغه آمده، سخنى كه علاوه بر جامعيت مشتمل است برأس اساس تشريع احكام راجع به زنان(2)،
و اين سخن را كافى نيز به سند خود از عبد اللَّه بن كثير از امام صادق(علیه السلام) از على بن ابىطالب(علیه السلام) نقل كرده(3)، و نيز به سند خود از اصبغ بن نباته از آن جناب آورده، كه در نامهاى كه به فرزندش نوشته فرموده: «ان المراة ريحانة و ليست بقهرمانة"(4)،
(زن ريحانه است نه قهرمان).
و هم چنين كلام ديگرى كه در اين باره از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل شده كه فرمود: (زن لعبت است، هر كس او را گرفت مراقب باشد ضايعش نسازد)، آرى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) تعجب مىكرد از مردى كه همسرش را مىزند، و آن گاه با همان دست با وى معانقه مىكند(5).
در كافى نيز به سند خود از ابىمريم از امام ابىجعفر(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: (آيا جاى تعجب نيست كه كسى همسرش را بزند، و آن گاه با او دست به گردن شود؟ و امثال اين بيانات در احاديث بسيار زياد است، كه اگر كسى در آنها دقت كند نظريه اسلام درباره زنان را درك مىكند(6).
حال به بحثى كه پيرامون داستان اسماء دختر يزيد انصارى داشتيم بر مىگرديم، اگر كسى در اين حديث و در نظاير آن كه داستآنهايى از مراجعه زنان به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و گفتگويشان با آن جناب در مسائل راجع به شرايع دين را حكايت مىكند، و نيز در احاديثى كه از حقوق مختلف زنان خبر مىدهد دقت كند، اين معنا برايش روشن مىشود كه زنان در عين اين كه در حجابند، و مسئوليتشان اداره داخل خانهها است، و بيشتر به شؤون زندگى منزلى مىپردازند در عين حال ممنوع از مراوده و آمد و شد به نزد، ولى امر، و نيز تلاش در حل مشكلاتى كه احياناً پيش مىآيد نبودهاند، و اين همان آزادى عقيدهاى است كه ما در ضمن بحث پيرامون آزادى عقيده، در آخر سوره آلعمران در بارهاش بحث كرديم. و از حديث نامبرده و نظاير آن سه نكته استفاده مىشود.
استفاده سه نكته از روايت اسماء بنت يزيد، پيرامون موقعيت و شخصيت زن در اسلام:
اول اين كه: طريقه مرضيه زن در اسلام اين است كه به تدبير امور داخلى منزل و تربيت اولاد بپردازد، واين طريقه در عين اين كه سنتى است پسنديده، و غير واجب، و ليكن ترغيب و تشويقهايى كه درباره آن شده،- از آنجايى كه جو مسلمين جو تقوا و به دست آوردن رضاى خدا و ترجيح ثوابهاى آخرت بر بهرههاى دنيوى، و تربيت بر اساس اخلاق صالحه زنان يعنى عفت و حيا و محبت اولاد و عشق ورزيدن به زندگى در محيط خانه و امثال آن بوده- اين سنت مستحبّ هم چنان محفوظ مانده است.
اشتغال به اين شؤون، و اهتمامى كه در زنده نگه داشتن عواطف پاكى كه خداى عز و جل در وجود زنان به وديعه سپرده زنان را مشغول به خود كرد، و فرصتشان نداد كه در مجامع مردان داخل شده، و با آنان حتى در حدودى كه خدا به آنان اجازه داده بود اختلاط كنند، شاهد اين معنا همين است كه اين سنت هم چنان در بين مسلمانان در طول قرنهاى طولانى روى پاى خود ايستاده بود، تا آن كه بىبندوبارى زنان مغرب زمين به عنوان آزادى زنان در جوامع مسلمين رخنه يافت، و بدون اينكه مسلمانان خودشان متوجه شوند بدترين جنايات را بر مرد و زنشان وارد آورد، و آن عبارت بود از تباهى اخلاق، و فساد زندگى، و به زودى دود اين افسار گسيختگى به چشمشان خواهد رفت.
آرى اگر اهل قرا ايمان مىآوردند و تقوا پيشه مىكردند خداى تعالى بركاتى از آسمان به رويشان باز مىكرد، و آن وقت از آسمان و زمين برخوردار مىشدند و ليكن آيات خدا را تكذيب كردند، و نتيجهاش اين شد كه گرفتار شدند.
دوم اينكه: جاى ترديدى باقى نمىماند كه ممنوعيت زنان از شركت در امر جهاد و امر قضاوت و حكومت بر مردم سنت واجبى بوده است.
ارزش احكام اسلامى در محيط و ظرف اجتماعى تحت حاكميت اسلام، معلوم مىگردد:
سوم اين كه: اسلام اين محروميت زنان را مهمل نگذاشته، و آن را به مزيتى برابر آن جبران كرده است، مثلاً اگر زنان از فضيلت جهاد در راه خدا محروم شدهاند خداى تعالى اين فضيلت را به فضيلتى ديگر معادل آن جبران نموده، و مزايا و فضايلى به او داده كه در آن افتخاراتى حقيقى هست، مثلاً اسلام نيكو شوهردارى
كردن را جهاد زن قرار داده، و شايد همين مطلب در بين ما (البته مايى كه فعلاً در ظرف زندگى فاسدى قرار داريم) آن طور كه هست ارزش خود را نشان ندهد، و ليكن در ظرف زندگىاى كه اسلام حاكم بر آن است (و در آن ظرف براى هر چيزى به مقدار ارزش واقعيتش ارج نهاده مىشود، و در آن همه تلاشها و رقابتها بر سر فضايلى از انسانيت است كه مورد رضامندى خداى سبحان باشد، خدايى كه ارزش هر يك از فضايل را آن طور كه هست مىشناسد، و براى سلوك هر انسانى مسلكى را معين نموده، و آن انسان را به پيمودن آن مسلك تشويق نموده، و براى ملازم بودن خطى كه برايش ترسيم كرده بها و ارزشى معين كرده، كه معادل انواع خدمات انسانى، و معادل اعمال آن است) در چنين ظرفى ديگر هيچ خطى بر خطى ديگر برترى ندارد، سادهتر بگويم در چنين ظرفى فضيلت آن مردى كه در معركه قتال حاضر مىشود، و با كمال سخاوت خون خود را ايثار مىكند، از فضيلت زنى كه وظيفه شوهرداريش را انجام مىدهد، برتر نيست، و نيز آن مرد حاكمى كه سرپرستى جامعه را به عهده گرفته، چرخ زندگى مجتمع را مىچرخاند، هيچ افتخارى بر آن زن ندارد، و آن مردى كه بر مسند قضا تكيه زده هيچ برترى نسبت به زنى كه كودكش راتر و خشك مىكند ندارد، چون منصب حكومت و قضا- البته براى كسى كه در آن دو منصب طبق حق عمل كند، و حق را به حق دار برساند- جز خون دل و مشقت دنيوى اثرى ندارد چون در ظرف اسلام و براى مرد مسلمان قبول اين منصبها در حقيقت خود را به معرض مخاطر و مهالك افكندن است، چون هر لحظه ممكن است حق بيچارهاى را كه به جز رب العالمين حامىيى ندارد ضايع كند، «إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ»؛(1)رب
1) . فجر / 14.
العالمينى كه در كمين ستمكاران است، بنا بر اين چه افتخارى هست براى مردان بر زنانى كه اگر اين مسئوليتها را نپذيرفتهاند، براى اين است كه رب العالمين از آنان نخواسته، و از آنان چيز ديگرى خواسته و برايشان، خطى ديگر ترسيم كرده، كه بايد ملازم خط خود باشند، و راه خود را بروند.
پس در مجتمع اسلامى اين پستها وقتى افتخار مىشود، و زمانى اثر خود را مىبخشد، و وقتى تعبد به آن براى صاحبش صحيح و مشروع مىگردد، كه صاحبش در پذيرفتن آن نوعى ايثار كرده باشد، و طورى تربيت شده باشد كه هر پستى را كه اجتماع به او مىدهد در نظرش مسئوليت و بار گران باشد، و در قبول آن از خودگذشتگى به خرج دهد، در چنين مجتمعى اگر به مرد بگويند تو بايد به ميدان جنگ بروى، يا كشور را اداره كنى، به خاطر رضاى خدا اين بار سنگين را به دوش مىكشد، و اگر به زن بگويند تو بايد در خانهبمانى و نسل را تربيت كنى، او نيز به خاطر خدا قبول مىكند، و هيچ تناقضى هم در اين دو قسم حكم نمىبيند.
آرى اختلاف شؤون و مقامات اجتماعى و اعمال بشرى به حسب اختلاف مجتمعات، و جو آنها چيزى نيست كه كسى بتواند آن را انكار كند، يك سرباز، يا يك حاكم، و يا يك قاضى مسلمان، اگر افتخار مىكند به خاطر يك احترام خرافى و غير واقعى نيست؛ بلكه يك كرامت واقعى است، و آن اين است كه توانسته در راه خدا مسئوليتى سنگين را به عهده بگيرد، ولى يك سرباز غير مسلمان كه در محيطى مادى تربيت يافته، او نيز در جنگيدن و خون دادن و اينكه حاضر شده است جان خود را در راه وطن خود بدهد افتخار مىنمايد، ليكن به خاطر يك احترام خرافى، و غير واقعى افتخار مىكند، و آن اين است كه وقتى كشته شد و به اعتقاد او
نابود و هيچ و پوچ گشت، مردم نامش را در فهرست فداكاران در راه وطن مىبرند، و از خود نمىپرسد وقتى من هيچ و پوچ شدم كجا هستم كه از تعظيم نامم لذت ببرم.
و همچنين يك ستاره سينما در آن جامعه احترامى پيدا مىكند، كه حتى رئيس جمهور هم آن احترام را نداشته باشد، در حالى كه شغلشان و آنچه در طول عمر به مردم مىدادند، بزرگترين عامل سقوط مقام زنان بود، و شنيعترين فحشا و سزاوار شنيعترين سرزنش بودند.
پس همه اينها كه گفتيم علتش اين است كه ظرف زندگى خوبیها و بدیها و افتخارات و ننگها را معين مىكند، چه بسيار جمعيتها كه يك امر ناچيز و حقير را تعظيم، و يك امر مهم و ارزنده را تحقير مىكنند، پس هيچ بعيد نيست كه اسلام امورى را تعظيم كند، و ما مسلمانانى كه در محيط ماديت و غربزدگى بار آمدهايم آن را حقير بشماريم، يا اسلام امورى را حقير بشمارد كه در چشم و درك ما بسيار عظيم باشد، و بر سر آنها سر و دست بشكنيم، و ظرف در صدر اسلام ظرف تقوا و ايثار آخرت بر دنيا بود، نه ظرفى كه فعلاً ما داريم.(1)
«الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ»؛ «مردان سرپرست و خدمتگزار زنان هستند»؛ براى توضيح اين جمله بايد توجه داشت كه خانواده يك واحد كوچك اجتماعى است و همانند يك اجتماع بزرگ بايد رهبر و سرپرست واحدى داشته باشد؛ زيرا رهبرى و سرپرستى دستهجمعى كه زن و مرد مشتركا آن را به عهده بگيرند مفهومى ندارد
1) . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج4، ص: 544.
در نتيجه مرد يا زن يكى بايد «رئيس» خانواده و ديگرى «معاون» و تحت نظارت او باشد، قرآن در اينجا تصريح مىكند كه مقام سرپرستى بايد به مرد داده شود (اشتباه نشود منظور از اين تعبير استبداد و اجحاف و تعدى نيست؛ بلكه منظور رهبرى واحد منظم با توجه به مسئوليتها و مشورتهاى لازم است).
اين مسأله در دنياى امروز بيش از هر زمان روشن است كه اگر هيئتى (حتى يك هيئت دو نفرى) مأمور انجام كارى شود حتما بايد يكى از آن دو، «رئيس» و ديگرى «معاون يا عضو» باشد و گر نه هرج و مرج در كار آنها پيدا مىشود- سرپرستى مرد در خانواده نيز از همين قبيل است.
و اين موقعيت به خاطر وجود خصوصياتى در مرد است مانند ترجيح قدرت تفكر او بر نيروى عاطفه و احساسات (به عكس زن كه از نيروى سرشار عواطف بيشترى بهرهمند است) و ديگرى داشتن بنيه و نيروى جسمى بيشتر كه با اولى بتواند بينديشد و نقشه طرح كند و با دومى بتواند از حريم خانواده خود دفاع نمايد.
بهعلاوه تعهد او در برابر زن و فرزندان نسبت به پرداختن هزينههاى زندگى، و پرداخت مهر و تأمين زندگى آبرومندانه همسر و فرزند، اين حق را به او مىدهد كه وظيفه سرپرستى به عهده او باشد.
البته ممكن است زنانى در جهات فوق بر شوهران خود امتياز داشته باشند، ولى شايد كرارا گفتهايم كه قوانين به تك تك افراد و نفرات نظر ندارد؛ بلكه نوع و كلى را در نظر مىگيرد، و شكى نيست كه از نظر كلى، مردان نسبت به زنان براى اين كار آمادگى بيشترى دارند، اگر چه زنان نيز وظائفى مىتوانند به عهده بگيرند كه اهميت آن مورد ترديد نيست.
جملۀ «بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ»؛ نيز اشاره به همين حقيقت است؛ زيرادر قسمت اول مىفرمايد: «اين سرپرستى به خاطر تفاوتهايى است كه خداوند از نظر آفرينش، روى مصلحت نوع بشر ميان آنها قرار داده» در قسمت آخر مىفرمايد: «و نيز اين سرپرستى به خاطر تعهداتى است كه مردان در مورد انفاق كردن و پرداختهاى مالى در برابر زنان و خانواده به عهده دارند».
ولى ناگفته پيدا است كه سپردن اين وظيفه به مردان نه دليل بالاتر بودن شخصيت انسانى آنها است و نه سبب امتياز آنها در جهان ديگر؛ زيرا آن صرفاً بستگى به تقوى و پرهيزگارى دارد، همانطور كه شخصيت انسانى يك معاون از يك رئيس ممكن است در جنبههاى مختلفى بيشتر باشد اما رئيس براى سرپرستى كارى كه به او محول شده از معاون خود شايستهتر است.
«فالصالحات قانعات حافظات للغيب»؛ در اينجا اضافه مىفرمايد كه زنان در برابر وظائفى كه در خانواده به عهده دارند دو دستهاند:
دسته اول: صالحان و درستكاران، و آنها كسانى هستند كه خاضع و متعهد در برابر نظام خانواده مىباشند و نه تنها در حضور شوهر؛ بلكه در غياب او، «حفظالغيب» مىكنند، يعنى مرتكب خيانت چه از نظر مال و چه از نظر ناموس و چه از نظر حفظ شخصيت شوهر و اسرار خانواده در غياب او نمىشوند، و در برابر حقوقى كه خداوند براى آنها قائل شده و با جملۀ «بِما حَفِظَ اللَّهُ» به آن اشاره گرديده وظائف و مسئوليتهاى خود را به خوبى انجام مىدهند.
بديهى است مردان موظفند در برابر اين گونه زنان نهايت احترام و حق- شناسى را انجام دهند.
دسته دوم: زنانى هستند كه از وظائف خود سرپيچى مىكنند و نشانههاى ناسازگارى در آنها ديده مىشود، مردان در برابر اين گونه زنان وظائف و مسئوليتهايى دارند كه بايد مرحله به مرحله انجام گردد، و در هر صورت مراقب باشند كه از حريم عدالت تجاوز نكنند، اين وظائف به ترتيب زير در آيه بيان شده است:
«وَ اللَّاتِي تَخافُونَ نُشُوزَهُنَ(1)فَعِظُوهُنَ»؛ مرحله اول در مورد زنانى است كه نشانههاى سركشى و عداوت و دشمنى در آنها آشكار مىگردد كه قرآن در جمله فوق از آنها چنين تعبير مىكند: «زنانى را كه از طغيان و سركشى آنها مىترسيد موعظه كنيد و پند و اندرز دهيد» و به اين ترتيب آنها كه پا از حريم نظام خانوادگى فراتر مىگذارند قبل از هر چيز بايد به وسيلۀ اندرزهاى دوستانه و بيان نتائج سوء اينگونه كارها آنان را به راه آورد و متوجه مسئوليت خود نمود.
«وَ اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضاجِعِ»؛ «در صورتى كه اندرزهاى شما سودى نداد، در بستر از آنها دورى كنيد.» و با اين عكسالعمل و بىاعتنايى و به اصطلاح قهر كردن، عدم رضايت خود را از رفتار آنها آشكار سازيد شايد همين «واكنش خفيف» در روح آنان مؤثر گردد.
«وَ اضْرِبُوهُنَ»؛ در صورتى كه سركشى و پشتپازدن به وظائف و مسئوليتها از حد بگذرد و هم چنان در راه قانون شكنى با لجاجت و سرسختى گام بردارند، نه اندرزها تأثير كند، و نه جدا شدن در بستر و كم اعتنايى نفعى ببخشد و راهى جز"
1) . «نشوز» از «نشز» ( بر وزن نذر) به معنى زمين مرتفع و بلند است و در اينجا كنايه از سركشى و طغيان مىباشد.
شدت عمل" باقى نماند، براى وادار كردن آنها به انجام تعهدها و مسئوليتهاى خود چاره منحصر به- خشونت و شدت عمل گردد، در اينجا اجازه داده شده كه از طريق «تنبيه بدنى» آنها را به انجام وظائف خويش وادار كنند.
ممكن است ايراد كنند كه چگونه اسلام به مردان اجازه داده كه در مورد زنان متوسل به تنبيه بدنى شوند؟!
جواب اين ايراد با توجه به معنى آيه و رواياتى كه در بيان آن وارد شده و توضيح آن در كتب فقهى آمده است و همچنين با توضيحاتى كه روانشناسان امروز مىدهند چندان پيچيده نيست زيرا:
اولاً: آيۀ شریفه، مسأله تنبيه بدنى را در مورد افراد وظيفهنشناسى مجاز شمرده كه هيچ وسيله ديگرى درباره آنان مفيد واقع نشود، و اتفاقاً اين موضوع تازهاى نيست كه منحصر به اسلام باشد، در تمام قوانين دنيا هنگامى كه طرق مسالمتآميز براى وادار كردن افراد به انجام وظيفه، مؤثر واقع نشود، متوسل بهخشونت مىشوند، نه تنها از طريق ضرب؛ بلكه گاهى در موارد خاصى مجازاتهايى شديدتر از آن نيز قائل مىشوند كه تا سرحد اعدام پيش مىرود.
ثانياً: «تنبيه بدنى» در اينجا - همانطور كه در كتب فقهى نيز آمده است- بايد ملايم و خفيف باشد به طورى كه نه موجب شكستگى و نه مجروح شدن گردد و نه باعث كبودى بدن.
ثالثاً: روانكاوان امروز معتقدند كه جمعى از زنان داراى حالتى به نام «مازوشيسم» (آزارطلبى) هستند و گاه كه اين حالت در آنها تشديد مىشود تنها راه آرامش آنان تنبيه مختصر بدنى است، بنا بر اين ممكن است ناظر به چنين افرادى باشد كه تنبيه خفيف بدنى در موارد آنان جنبه آرام بخشى دارد و يك نوع درمان روانى است.
مسلم است كه اگر يكى از اين مراحل مؤثر واقع شود و زن به انجام وظيفه خود اقدام كند مرد حق ندارد بهانهگيرى كرده، در صدد آزار زن برآيد، لذا به دنبال اين جمله مىفرمايد: «فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبِيلًا»؛ «اگر آنها اطاعت كنند به آنها تعدى نكنيد.»
اگر گفته شود كه نظير اين طغيان و سركشى و تجاوز در مردان نيز ممكن است آيا مردان نيز مشمول چنين مجازاتهايى خواهند شد؟
در پاسخ مىگوئيم آرى مردان هم درست همانند زنان در صورت تخلف از وظائف مجازات مىگردند حتى مجازات بدنى، منتها چون اين كار غالباً از عهده زنان خارج است حاكم شرع موظف است كه مردان متخلف را از طرق مختلف و حتى از طريق تعزير (مجازات بدنى) به وظائف خود آشنا سازد.
داستان مردى كه به همسر خود اجحاف كرده بود و به هيچ قيمت حاضر به تسليم در برابر حق نبود و على(علیه السلام) او را با شدت عمل و حتى با تهديد به شمشير وادار به - تسليم كرد معروف است.
«إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيًّا كَبِيراً»؛ و در پايان مجدداً به مردان هشدار مىدهد كه از
موقعيت سرپرستى خود در خانواده سوء استفاده نكنند و به قدرت خدا كه بالاتر از همه قدرتها است بينديشند؛ «زيرا خداوند بلند مرتبه و بزرگ است».
«وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَيْنِهِما...»؛ در اين آيه اشاره به مسأله بروز اختلاف و نزاع ميان دو همسر كرده، مىگويد: اگر نشانههاى شكاف و جدايى در ميان دو همسر پيدا شد، براى بررسى علل و جهات ناسازگارى و فراهم نمودن مقدمات صلح و سازش يك نفر داور و حكم از فاميل مرد و يك داور و حكم از فاميل زن انتخاب كنيد، سپس مىفرمايد: «إِنْ يُرِيدا إِصْلاحاً يُوَفِّقِ اللَّهُ بَيْنَهُما»؛ «اگر اين دو حكم با حسن نيت و دلسوزى وارد كار شوند و هدفشان اصلاح ميان دو همسر بوده باشد، خداوند كمك مىكند و به وسيلۀ آنان ميان دو همسر الفت مىدهد».
و براى اينكه به «حكمين» هشدار دهد كه حسن نيت به خرج دهند در پايان آيه مىفرمايد: «خداوند از نيت آنها با خبر و آگاه است»؛ «إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً خَبِيراً».
محكمه صلح خانوادگى كه در آيه فوق به آن اشاره شده يكى از شاهكارهاى اسلام است.
اين محكمه امتيازاتى دارد كه ساير محاكم فاقد آن هستند، از جمله:
كه داوران اين محكمه كسانى باشند كه پيوند خويشاوندى به دو همسر دارند و مىتوانند عواطف آنها را در مسير اصلاح تحريك كنند، بديهى است اين امتياز تنها در اين محكمه است و ساير محاكم فاقد آن هستند.
در محاكم عادى قضايى طرفين دعوا مجبورند براى دفاع از خود، هر گونه اسرارى كه دارند فاش سازند. مسلم است كه اگر زن و مرد در برابر افراد بيگانه و اجنبى اسرار زناشويى خود را فاش سازند احساسات يكديگر را آن چنان جريحه- دار مىكنند كه اگر به اجبار دادگاه به منزل و خانه بازگردند، ديگر از آن صميميت و محبت سابق خبرى نخواهد بود، و همانند دو فرد بيگانه مىشوند كه به حكم اجبار بايد وظائفى را انجام دهند، اصولاً تجربه نشان داده است كه زن و شوهرى كه راهى آن گونه محاكم مىشوند ديگر زن و شوهر سابق نيستند.ولى در محكمه صلح فاميلى يا اين گونه مطالب به خاطر شرم حضور مطرح نمىشود و يا اگر بشود چون در برابر آشنايان و محرمان است آن اثر سوء را نخواهد داشت.
داوران در محاكم معمولى، در جريان اختلافات غالباً بىتفاوتند، و قضيه به هر شكل خاتمه يابد براى آنها تأثيرى ندارد، دو همسر به خانه بازگردند، يا براى هميشه از يكديگر جدا شوند، براى آنها فرق نمىكند.
در حالى كه در محكمه صلح فاميلى مطلب كاملاً به عكس است؛ زيرا داوران اين محكمه از بستگان نزديك مرد و زن هستند، و جدايى يا صلح آن دو، در زندگى اين عده هم از نظر عاطفى و هم از نظر مسئوليتهاى ناشى از آن تأثير دارد، و، لذا آنها نهايت كوشش را به خرج مىدهند كه صلح و صميميت در ميان اين دو
برقرار شود و به اصطلاح آب رفته به جوى بازگردد! 4. از همه اينها گذشته چنين محكمهاى هيچ يك از مشكلات و هزينههاى سرسام-آور و سرگردانىهاى محاكم معمولى را ندارد و بدون هيچگونه تشريفاتى طرفين مىتوانند در كمترين مدت به مقصود خود نائل شوند.
ناگفته روشن است كه حكمين بايد از ميان افراد پخته و با تدبير و آگاه دو فاميل انتخاب شوند.
با اين امتيازات كه شمرديم معلوم مىشود كه شانس موفقيت اين محكمه در اصلاح ميان دو همسر به مراتب بيشتر از محاكم ديگر است.
مسئله حكمين و شرايط آنها و دايره نفوذ حكم و داورى آنها درباره دو همسر در فقه اسلامى مشروحا بيان شده است از جمله اينكه: دو حكم بايد بالغ و عاقل و عادل و نسبت به كار خود بصير و بينا باشند.
اما در مورد نفوذ حكم و داورى آنها در مورد دو همسر بعضى از فقهاء حكم آن دو را هر چه باشد لازم الاجراء دانستهاند و ظاهر تعبير به «حكم» در آيه فوق نيز همين معنى را مىرساند؛ زيرا مفهوم حكميت و داورى، نفوذ حكم است، ولى بيشتر فقها نظر حكمين را تنها در مورد سازش و رفع اختلاف ميان دو همسر، لازم الاجراء دانستهاند و حتى معتقدند اگر حكمين شرائطى بر زن يا شوهر بكنند، لازم الاجراء است، اما در مورد جدايى، حكم آنها به تنهايى نافذ نيست. و ذيل آيه كه اشاره به مسأله اصلاح مىكند با اين نظر سازگارتر است. توضيح بيشتر را در اين زمينه در كتب فقهى بخوانيد.(1)
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج3، ص: 370.
خداوند متعال در آیۀ شریفۀ 34 از سورۀ نساء، مراحل مختلف قبل و بعد از نشوز را تبین نموده است؛ «الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ».
زنان صالحه و وظیفه شناس در آیه مبارکه، تکریم شدهاند؛ «فَالصَّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ بِما حَفِظَ اللَّه».
آزادی زن در محدوده استعداد و توان آن، محترم شمرده شده است؛ «فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ فيما فَعَلْنَ فی أَنْفُسِهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبيرٌ».(1)
زنهائی که با موعظه ونصیحت، متنبه شوند و دست از لجبازی بردارند، شوهران آنها مجاز به هیچگونه برخورد منفی با آنها نیستند؛ «فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبيلاً إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيًّا كَبيراً».
ترتیبی که در آیه آمده است باید در برخورد و تعامل با زن، رعایت شود.
اینگونه استفاده میشود از آیه و روایات، که جایز نیست ابتداء به هجر در برخورد با زن ناشزه، قبل از موعظه و نصیحت، کما اینکه جایز نیست ابتداء به ضرب، قبل از اینکه موعظه و هجر، عملی شود.
معلوم نیست چنانچه در پیشگیری نشوز و موارد خوف نشوز، موعظه و هجر اتفاق نیفتاده باشد، شوهر بتواند اقدام به ضرب نماید.
شاید بتوان گفت که در موارد خوف شقاق بینهما، نباید اقدام به ضرب و حتی هجر نمود، بلکه انتخاب میانجیگر صالح، اولویت و تعین دارد.
1) . بقره / 234.
قرآن کریم میفرماید:
«وَ اللاَّتی يَأْتينَ الْفاحِشَةَ مِنْ نِسائِكُمْ فَاسْتَشْهِدُوا عَلَيْهِنَّ أَرْبَعَةً مِنْكُمْ فَإِنْ شَهِدُوا فَأَمْسِكُوهُنَّ فِي الْبُيُوتِ حَتَّى يَتَوَفَّاهُنَّ الْمَوْتُ أَوْ يَجْعَلَ اللَّهُ لَهُنَّ سَبيلاً»؛(1)«و كسانى از زنان شما كه مرتكب زنا شوند، چهار نفر از مسلمانان را به عنوان شاهد بر آنها بطلبيد! اگر گواهى دادند، آنان [زنان] را در خانهها (ى خود) نگاه داريد تا مرگشان فرارسد؛ يا اينكه خداوند، راهى براى آنها قرار دهد.»
«وَ اللَّاتِي يَأْتِينَ الْفاحِشَةَ...»؛ واژۀ «فاحشة» چنان كه قبلاً هم اشاره كردهايم، در اصل به معنى كار و يا گفتار بسيار زشت است و اگر در مورد «زنا» و عمل منافى
1) . نساء / 15.
عفت به كار مىرود، نيز به همين مناسبت است. و اين كلمه در 13 مورد در قرآن مجيد آمده است، كه گاهى در مورد «زنا» و گاهى در مورد «لواط» و گاهى در اعمال زشت ننگين به طور كلى استعمال شده است.
همانطور كه غالب مفسران از آيۀ شريفه فهميدهاند، آيه اشاره به مجازات زنان شوهردارى است كه آلوده" فحشاء" مىشوند، و مىگويد: اگر همسران شما آلوده به «زنا» شدند، چهار نفر را به عنوان شهود بر اين كار دعوت كنيد، اگر چهار نفر به اين موضوع گواهى دادند، آنها را در خانهها محبوس سازيد، تا مرگ آنها فرا رسد.
دليل بر اينكه آيه فوق اشاره به «زناى محصنه» مىكند، علاوه بر قرينهاى كه در آيه بعد است، تعبير به «مِنْ نِسائِكُمْ»؛ «از همسرانتان» مىباشد؛ زيرا اين تعبير در مورد همسران در قرآن مكرر وارد شده است، بنا بر اين مجازات عمل منافى عفت براى زنان شوهردار در اين آيۀ «حبس ابد" تعيين شده است.
ولى بلا فاصله مىگويد: «أَوْ يَجْعَلَ اللَّهُ لَهُنَّ سَبِيلًا»؛ «و يا اينكه خداوند راهى براى آنها قرار بدهد»؛ بنا بر اين بايد مجازات حبس درباره آنها ادامه يابد، تا مرگ آنها فرا رسد، و يا اينكه قانون جديدى از طرف خداوند براى آنها معين شود.
از اين تعبير استفاده مىشود كه اين حكم، يك حكم موقت بوده، و از همان آغاز اعلام شده است كه در آينده (پس از آماده شدن محيط و افكار) حكم جديدى درباره آنها نازل خواهد شد، و در آن موقع زنانى كه مشمول اين قانون شدهاند، و هنوز در قيد حيات هستند، طبعاً از زندان آزاد خواهند شد، و مجازات ديگرى نيز در مورد آنها عملى نخواهد گرديد، آزادى آنها از زندان به خاطر الغاى حكم سابق
است، و اما عدم اجراى مجازات جديد درباره آنها به خاطر اين است كه قانون مجازات شامل مواردى كه قبل از آمدن قانون انجام يافته نمىگردد، و به اين ترتيب قانون آينده هر چه باشد راهى براى نجات اين زندانيان است، ولى البته اين قانون جديد شامل حال تمام كسانى كه در آينده مرتكب مىشوند خواهد بود.
و اما اينكه بعضى احتمال دادهاند كه منظور از جملۀ «أَوْ يَجْعَلَ اللَّهُ لَهُنَ سَبِيلًا» اين است كه خداوند به وسيلۀ دستور آينده درباره سنگسار كردن اين گونه افراد، راهى براى آزادى آنها گشوده است درست نيست؛ زيرا هيچگاه با تعبير «لهن سبيلا» (راهى به سود آنان) سازگار نمىباشد چه اينكه اعدام راه نجات نمىباشد.
زيرا مىدانيم قانونى كه بعدا در اسلام براى مرتكبين زناى محصنه، مقرر گرديد، قانون «رجم» (سنگسار كردن) بود. (اين قانون در احاديث پيامبر(صلی الله علیه و آله) بهطور مسلم وارد شده است، اگر چه در قرآن به آن اشارهاى نگرديده است).
از آنچه در بالا گفتيم، روشن مىشود، كه آيه فوق هرگز نسخ نشده؛ زيرا نسخ در مورد احكامى است كه از آغاز به صورت مطلق گفته شود، نه به صورت موقت و محدود، در حالى كه آيه فوق حكم «حبس ابد»، رابه عنوان يك حكم محدود و موقت ذكر كرده است. و اگر مشاهده مىكنيم كه در پارهاى از روايات تصريح شده، كه آيه فوق به وسيلۀ احكامى كه درباره مجازات عمل منافى عفت دارد شده، نسخ گرديده است، منظور از آن نسخ اصطلاحى نيست؛ زيرا نسخ در زبان روايات به هر گونه تقييد و تخصيص حكم گفته مىشود..
ضمناً بايد توجه داشت كه دستور محبوس ساختن اينگونه زنان در خانهها حكمى است كه از يك سو به نفع آنهاست؛ زيرا از محبوس ساختن در زندانهاى
عمومى به مراتب بهتر است، و از سوى ديگر تجربه نشان داده كه زندانهاى عمومى اثر عميقى در آلوده شدن اجتماع دارد؛ زيرا اين مراكز معمولاً به صورت آموزشگاه بزرگ مفاسد درمىآيد كه افراد مجرم در آنجا تجربيات خود را در معاشرت دائمى توام با وقت وسيع در اختيار يكديگر مىگذارند.(1)
«وَ اللَّاتِي يَأْتِينَ الْفاحِشَةَ... مِنْكُمْ»؛ وقتى مىخواهند بگويند فلانى فلان عمل را انجام داده هم مىگويند: «فلان اتاه» و هم تعبير مىكنند «فلان اتى به»، و كلمۀ «فاحشه» از مادۀ «ف- ح- ش» به معناى طريقه شنيعه است، ولى استعمالش در عمل شنيع زنا شايع شده است، و در قرآن كريم در آيه زير بر لواط و يا هم بر آن و هم بر عمل مساحقه- همجنسبازى زنان- اطلاق شده است.
«إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَكُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمِينَ»؛(2)و ظاهراً و به طورى كه بيشتر مفسرين گفتهاند: مراد از فاحشه در آيه مورد بحث عمل زنا باشد، مفسرين روايتى هم نقل كردهاند، كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) وقتى آيه تازيانه در اول سوره نور نازل شد فرمود: اين همان راه علاج و سبيلى است كه خداى تعالى در آيه پانزده سوره نساء وعدهاش را داده است.
شاهد اين ظهور، ظهور ديگرى است در آيه و آن اين است كه از لحن آيۀ
شريفه فهميده مىشود كه حكمش دائمى نيست و به زودى نسخ مىشود چون مىفرمايد: «أَوْ يَجْعَلَ اللَّهُ لَهُنَّ سَبِيلًا»؛(1)«و يا خدا راه علاجى برايشان قرار دهد» و هيچ دليلى نقل نشده كه گفته باشد اين حد چند صباحى در مورد مساحقه جارى شد، و سپس بحدى و حكمى ديگر نسخ شده است، پس معلوم مىشود آيۀ شريفه همانطور كه گفتيم درباره زنا نازل شده است، و از جمله: «أَرْبَعَةً مِنْكُمْ...» بر مىآيد كه عدد نامبرده بايد از مردان باشد.
«فَإِنْ شَهِدُوا فَأَمْسِكُوهُنَّ فِي الْبُيُوتِ...»؛ در اين جمله مسألۀ حبس كردن دائمى زن مورد بحث را مترتب كرده بر شهادت دادن شهود، نه بر أصل وقوع عمل زشت، و خلاصه كلام اينكه، تنها وقتى حكم حبس ابد از ناحيه حاكم صادر مىشود كه چهار شاهد بر صدور عمل فاحشه از زن شهادت دهد، و اگر شهود شهادت ندهند حكم صادر نمىشود، هر چند حاكم يقين به صدور آن داشته باشد، و اين خود يكى از منتهاى خداى سبحان بر امت اسلام است، كه نسبت به او عفو و اغماض اعمال فرموده است.
حكم نامبرده حبس دائمى است، به قرينه اينكه نهايت مدت حبس را مرگ زن قرار داده، و فرموده: «حَتَّى يَتَوَفَّاهُنَّ الْمَوْتُ»؛ «تا مرگ ايشان را دريابد»؛ چيزى كه هست تعبير حبس ابد آن هم در زندان نياورد؛ بلكه فرمود آنها را در خانهها نگه بداريد تا مرگشان فرا رسد، اين نيز دليل روشنى است بر اينكه خواسته است كار را بر مسلمانان آسان بگيرد، و از سخت گيرى اغماض كند، و اينكه فرمود: «تا مرگشان برسد» و يا «خدا راه نجاتى برايشان مقرر بدارد» منظور نجات از حبس ابد است، و
1) . نساء / 15.
در اينكه ترديد كرد، و فرمود: «يا آن و يا اين» اشارهاى است به اينكه اميد آن هست كه حكم حبس ابد نسخ شود، همچنان كه همينطور هم شد، براى اينكه حكم تازيانه حكم حبس ابد را نسخ كرد، و اين از ضروريات است كه حكم جارى درباره زناكاران در اواخر عمر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نازل شد، و بعد از رحلت آن جناب در بين مسلمانان جارى گرديد، و مسأله زندانى كردن بعد از رحلت آن جناب اصلاً مورد عمل واقع نشد.
پس آيۀ شريفه به فرضى كه دلالت كند بر حكم زنان زناكار، هيچ ترديدى نيست در اين كه به وسيلۀ آيه تازيانه نسخ شده است: «و الَّذانِ يَأْتِيانِها مِنْكُمْ فَآذُوهُما».
اين دو آيه از نظر مضمون متناسب با همند و ضمير مؤنث- ها- در جملۀ «ياتيانها» به طور قطع به كلمۀ«فاحشة» بر مىگردد، و اين خود مؤيد اين معنا است كه زمينه هر دو آيه بيان حكم زنا است، و بنا بر اين آيه دوم متمم حكم در آيه اول است، چون آيه اول تنها حكم زنان زناكار را متعرض شده، و آيه دوم حكم زن و مرد هر دو را بيان مىكند، و آن عبارت است از ايذاء يعنى شكنجه دادن، پس در نتيجه از مجموع دو آيه حكم مرد زناكار و زن زناكار با هم استفاده مىشود، و آن اين است كه هر دو را كتك مىزنند، و خصوص زن زناكار را در خانه حبس مىكنند.
ليكن اين معنا با آيه بعد كه مىفرمايد: «اگر توبه كردند و به صلاح گرائيدند دست از آن دو برداريد...» سازگار نيست، براى اينكه در آيه مورد بحث مىفرمود: زن را تا ابد در خانه حبس كنيد، و اين آيه مىفرمايد: اگر توبه كردند رهاشان كنيد، به
ناچار بايد گفت: منظور از دست برداشتن از آن دو، دست بردارى از كتك و شكنجه آن دو است، نه از حبس كه حبس به حال خود باقى است.
و به همين جهت است كه برخى از مفسرين به تبع بعضى از روايات كه به زودى مىآيد گفتهاند: آيه اول درباره حكم زناى زنان ثيب - بيوه- است، و آيه دوم در مقام بيان حكم دختران بكرى است كه مرتكب زنا شوند. و مراد از ايذاء همان حبس كردن دختران بكر، و سپس آزاد كردن آنان در صورت توبه و اصلاح است، ليكن دو سؤال باقى مىماند يكى اينكه اگر اينطور باشد چرا در آيه اول خصوص زن زانيه را نام برد؟ و در آيه دوم هيچ دليلى نياورد كه بفهماند منظور دختران بكر است، دوم اينكه چرا در آيه اول خصوص زن زانيه را نام برد و در آيه دوم زن و مرد را با هم اسم برد؟ و فرمود: «وَ الَّذانِ يَأْتِيانِها مِنْكُمْ».
به ابىمسلم مفسر نسبت دادهاند كه گفته است آيه اول در مقام بيان حكم مساحقه زن با زن است، و آيه دوم در صدد بيان حكم لواط مردان با مردان است، و هيچيك از دو آيه نسخ نشده است، ولى فساد اين گفتار روشن است، اما آيه اول به همان دليلى كه قبلاً در ذيل جمله:
«وَ اللَّاتِي يَأْتِينَ الْفاحِشَةَ مِنْ نِسائِكُمْ...»؛ خاطر نشان ساختيم، و اما آيه دوم به دليل اين كه در سنت ثابت شده كه حد لواط قتل است همچنان كه در حديثى صحيح از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آمده كه فرمود: هر كس از شما عمل قوم لوط را مرتكب شود هم فاعل را بكشيد و هم مفعول را، و اين حكم يا حكمى است ابتدايى و غير منسوخ، و يا حكمى است ناسخ حكم آيه، پس به هر حال گفتار ابىمسلم را باطل مىكند. و آنچه سزاوار و صحيح است كه درباره معناى آيه گفته شود- البته با
در نظر داشتن ظاهرى كه از دو آيه به ذهن خطور مىكند و قرائنى كه گفتار دو آيه محفوف به آنهاست، و نيز با در نظر گرفتن اشكالهايى كه در معنا كردن مفسرين بود- و خدا داناتر است- اين است كه آيۀ شريفه متضمن حكم زناى زنان شوهردار است، به دليل اينكه در آيۀ شريفه تنها نام زنان را برده است.
خواهى گفت: اگر منظور اين بوده باشد بايد مىفرمود: «من زوجاتكم» چرا فرمود: «من نساءكم» جوابش اين است كه اطلاق كلمۀ «نساء» بر معناى «همسران» شايع است، آنهم مخصوصاً در جايى كه اين كلمه اضافه شود به ضمير مردان، و به صورت «نساءكم» اطلاق گردد، تا چه رسد به جايى كه اضافه نشود؛ مثل آيۀ «وَ آتُوا النِّساءَ صَدُقاتِهِنَّ»؛(1)(مهريه زنان را بپردازيد) كه مىدانيم منظور از زنان همان همسران است، و نيز مانند آيۀ «مِنْ نِسائِكُمُ اللَّاتِي دَخَلْتُمْ بِهِنَّ»؛(2)(از آنان زنانتان كه با آنها نزديكى كردهايد)، كه معلوم است منظور همسران مىباشد و بنا بر اين حكم اولى و موقت اينگونه زنان اين است كه آنان را در خانهها تحت نظر بگيرند، و سپس اين حكم مبدل شد به حكم سنگسار، و اين آن طور كه جبائى پنداشته نسخ آيه قرآن به وسيلۀ سنت و روايت نيست، چون نسخ عبارت است از اينكه آيهاى كه به ظاهرش حكمى دائمى را متضمن است به وسيلۀ آيهاى ديگر نسخ گردد، و مسأله مورد بحث ما چنين نيست؛ زيرا آيه حبس ابد در خانه ظهورى در دائمى بودن حكمش كه ندارد هيچ؛ بلكه ظهور در اين دارد كه به زودى حكمش مبدل به حكمى ديگر مىشود، چون فرموده: «أَوْ يَجْعَلَ اللَّهُ لَهُنَّ سَبِيلًا» و اين تعبير
ظهور در اين دارد كه حكم حبس ابد زنان به زودى به حكمى ديگر مبدل مىشود، حال اگر كسى بخواهد اين تبديل حكم را نسخ بنامد عيبى ندارد، ولى نبايد آن را نسخ آيه قرآن به وسيلۀ روايت بشمرد، چون خود آيه قرآن در اينجا اشعار دارد بر اينكه به زودى حكمش برداشته مىشود، پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) هم در آن روايت خواسته است آيه قرآن را بيان كند.و آيه دوم متضمن حكم زناى بدون احصان است، يعنى زناى مرد بىزن، و زن بىشوهر، و آن حكم عبارت است از ايذاء و شكنجه، حال چه اينكه مراد از اين شكنجه حبس باشد و چه زدن با لنگه كفش، يا سرزنش با زبان، و يا غير اينها، و اين آيه بنا بر اين به وسيلۀ آيه تازيانه سوره نور نسخ شده، و اما رواياتى كه مىگويد آيۀ شريفه متضمن حكم دختران بكر است رواياتى است آحاد- كه در طول اين تفسير خبر واحد را معنا كرديم-، و علاوه بر اين هم مرسل است يعنى سند ندارد و هم اهل فن آنها را به خاطر مرسل بودن ضعيف دانستهاند- و خدا داناتر است.
«فَإِنْ تابا وَ أَصْلَحا فَأَعْرِضُوا عَنْهُما...»؛ اگر توبه را مقيد كرد باصلاح، براى اين بود كه بفهماند وقتى توبه حقيقى و داراى محتوى مىشود كه باعث اصلاح آدمى گردد، و توبه نه تنها بلفظ و لقلقه زبان توبه واقعى نيست؛ بلكه به حالت انفعالى كه دوام نيابد و فاسدى را اصلاح نكند، نيز توبه واقعى تحقق نمىيابد.
در تفسير صافى از تفسير عياشى از امام صادق(علیه السلام) روايت آورده كه در ذيل
آيۀ «وَ اللَّاتِي يَأْتِينَ الْفاحِشَةَ...» فرمود: اين آيه نسخ شده و منظور از سبيل همان حدودى است كه بايد جارى شود(1).
در تفسير عياشى از امام صادق(علیه السلام) روايت آورده كه شخصى از آن جناب از اين آيه سؤال كرد حضرتش فرمود: اين آيه نسخ شده، شخص ديگر پرسيد آن روزها كه نسخ نشده بود به چه صورت مورد عمل قرار مىگرفت؟ فرمود: به اين صورت كه اگر زنى زنا مىداد و چهار نفر عليه او شهادت مىدادند او را در خانهاى حبس مىكردند، و با او سخن نمىگفتند، و بسخنش گوش نمىدادند، و با او نشست و برخاست نمىكردند، تنها آب و طعامش را برايش مىبردند، تا بميرد و يا بعدها خدا راه چارهاى برايش مقرر سازند، كه ساخت، و آن اين بود كه اگر بىشوهر بوده تازيانهاش بزنند، و اگر شوهر دار بوده سنگسار شود، شخصى پرسيد: معناى آيۀ «وَ الَّذانِ يَأْتِيانِها مِنْكُمْ» چيست؟ فرمود: معنايش اين است كه اگر دختر بكر همين عمل زشتى را كه اگر بيوه زن مرتكب آن مىشد به آن گرفتارى مبتلا مىگشت مرتكب شود، بايد شكنجه شود، آن گاه در پاسخ از سؤال از معناى شكنجه فرمود: يعنى حبس مىشود(2)
(تا آخر حديث).
اين قصه يعنى حكم جارى در مورد زنان در صدر اسلام كه حبس كردن تا آخر عمر در خانهها بوده، مطلبى است كه به چند طريق از طرق اهل سنت از ابن عباس و قتاده و مجاهد و غير ايشان روايت شده است.
اولى از سدى نقل شده كه گفته است حبس كردن در خانه حكمى بود
مخصوص بيوه زنان، و اما ايذايى كه در آيه دوم آمده حكم مخصوص دوشيزگان و كنيزان باكره بوده، و خواننده عزيز در اينكه در اين باره چه بايد گفت روشن گرديد.(1)
قرآن میفرماید:
«يا نِساءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ النِّساءِ إِنِ اتَّقَيْتُنَّ فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذي فی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً * وَ قَرْنَ فی بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولى وَ أَقِمْنَ الصَّلاةَ وَ آتينَ الزَّكاةَ وَ أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً * وَ اذْكُرْنَ ما يُتْلى فی بُيُوتِكُنَّ مِنْ آياتِ اللَّهِ وَ الْحِكْمَةِ إِنَّ اللَّهَ كانَ لَطيفاً خَبيراً * إِنَّ الْمُسْلِمينَ وَ الْمُسْلِماتِ وَ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْقانِتينَ وَ الْقانِتاتِ وَ الصَّادِقينَ وَ الصَّادِقاتِ وَ الصَّابِرينَ وَ الصَّابِراتِ وَ الْخاشِعينَ وَ الْخاشِعاتِ وَ الْمُتَصَدِّقينَ وَ الْمُتَصَدِّقاتِ وَ الصَّائِمينَ وَ الصَّائِماتِ وَ الْحافِظينَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحافِظاتِ وَ الذَّاكِرينَ اللَّهَ كَثيراً وَ الذَّاكِراتِ أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظيماً * وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْيَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبيناً * وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَ اتَّقِ اللَّهَ وَ تُخْفی فی نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْديهِ وَ تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ فَلَمَّا قَضى زَيْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناكَها لِكَيْ لا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنينَ حَرَجٌ فی أَزْواجِ أَدْعِيائِهِمْ إِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولاً»؛(2)«اى همسران پيامبر! شما همچون يكى از آنان معمولى نيستيد اگر تقوا پيشه كنيد، پس به گونهاى هوسانگيز
سخن نگوييد كه بيماردلان در شما طمع كنند، و سخن شايسته بگوييد! و در خانههاى خود بمانيد، و همچون دوران جاهليّت نخستين (در ميان مردم) ظاهر نشويد، و نماز را برپا داريد، و زكات را بپردازيد، و خدا و رسولش را اطاعت كنيد؛ خداوند فقط مىخواهد پليدى و گناه را از شما اهلبيت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد. آنچه را در خانههاى شما از آيات خداوند و حكمت و دانش خوانده مىشود ياد كنيد؛ خداوند لطيف و خبير است! به يقين، مردان مسلمان و زنان مسلمان، مردان با ايمان و زنان با ايمان، مردان مطيع فرمان خدا و زنان مطيع فرمان خدا، مردان راستگو و زنان راستگو، مردان صابر و شكيبا و زنان صابر و شكيبا، مردان با خشوع و زنان با خشوع، مردان انفاق كننده و زنان انفاق كننده، مردان روزهدار و زنان روزهدار، مردان پاكدامن و زنان پاكدامن و مردانى كه بسيار به ياد خدا هستند و زنانى كه بسيار ياد خدا مىكنند، خداوند براى همه آنان مغفرت و پاداش عظيمى فراهم ساخته است.هيچ مرد و زن با ايمانى حق ندارد هنگامى كه خدا و پيامبرش امرى را لازم بدانند، اختيارى (در برابر فرمان خدا) داشته باشد؛ و هر كس نافرمانى خدا و رسولش را كند، به گمراهى آشكارى گرفتار شده است! (به خاطر بياور) زمانى را كه به آن كس كه خداوند به او نعمت داده بود و تو نيز به او نعمت داده بودى [به فرزند خواندهات «زيد»] مىگفتى: «همسرت را نگاهدار و از خدا بپرهيز!»؛ «و پيوسته اين امر را تكرار مىكردى)؛ و در دل چيزى را پنهان مىداشتى كه خداوند آن را آشكار مىكند؛ و از مردم مىترسيدى در حالى كه خداوند سزاوارتر است كه از او بترسى! هنگامى كه زيد نيازش را از آن زن به سرآورد (و از او جدا شد)، ما او را به همسرى تو درآورديم تا مشكلى براى مؤمنان در ازدواج با همسران پسر خواندههايشان- هنگامى كه طلاق گيرند- نباشد؛ و فرمان خدا انجام شدنى است (و سنّت غلط تحريم اين زنان بايد شكسته شود).»
«يا نِساءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ النِّساءِ إِنِ اتَّقَيْتُنَّ فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ»؛ اين آيه برابرى زنان پيغمبر با ساير زنان را نفى مىكند، و مىفرمايد: شما با ساير زنان برابر نيستيد اگر تقوى به خرج دهيد، و مقام آنها را به همان شرطى كه گفته شد بالا مىبرد، آن گاه از پارهاى از كارها نهى، و به پارهاى از كارها امر مىكند، امر و نهيى كه متفرع بر برابر نبودن آنان با ساير زنان است، چون بعد از آنكه مىفرمايد شما مثل ساير زنان نيستيد، با كلمۀ «فاء- پس" آن امر و نهى را متفرع بر آن نموده، فرموده، پس در سخن خضوع نكنيد، (و چون ساير زنان آهنگ صدا را فريبنده نسازيد)، و در خانههاى خود بنشينيد، و كرشمه و ناز مكنيد...، با اينكه اين امور بين زنان پيغمبر و ساير زنان مشترك است.
پس از اينجا مىفهميم كه آوردن جملۀ «شما مثل ساير زنان نيستيد" براى تأكيد است، و مىخواهد اين تكاليف را بر آنان تأكيد كند، و گويا مىفرمايد شما چون مثل ديگران نيستيد، واجب است در امتثال اين تكاليف كوشش و رعايت بيشترى بكنيد، و در دين خدا بيشتر از ساير زنان احتياط به خرج دهيد.
مؤيد و؛ بلكه دليل بر اينكه تكليف همسران آن جناب سختتر و شديدتر است، اين است كه پاداش و كيفرشان دو چندان است، همان طور كه ديديد آيه قبلى آن را مضاعف خواند، و معقول نيست تكليف از همه يكسان باشد، ولى كيفر و پاداش از بعضى مضاعف، پس اگر كيفر و پاداش بعضى مضاعف بود، بايد بفهميم كه تكليف آنان مؤكد، و مسئوليتشان سنگينتر است.
«فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ»؛ بعد از آنكه علو مقام، و
رفعت منزلت همسران رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را به خاطر انتسابشان به آن جناب بيان نموده، اين علو مقامشان را مشروط به تقوى نموده، و فرموده كه فضيلت آنان به خاطر اتصالشان به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نيست؛ بلكه به خاطر تقوى است، اينك در اين جمله ايشان را از خضوع در كلام نهى مىكند، و خضوع در كلام به معناى اين است كه در برابر مردان آهنگ سخن گفتن را نازك و لطيف كنند، تا دل او را دچار ريبه، و خيالهاى شيطانى نموده، شهوتش را بر انگيزانند، و در نتيجه آن مردى كه در دل بيمار است به طمع بيفتد، و منظور از بيمارى دل، نداشتن نيروىايمان است، آن نيرويى كه آدمى را از ميل به سوى شهوات باز مىدارد.
«وَ قُلْنَ قَوْلًا مَعْرُوفاً»؛ يعنى سخن معمول و مستقيم بگوييد، سخنى كه شرع و عرف اسلامى (نه هر عرفى) آن را پسنديده دارد، و آن سخنى است كه تنها مدلول خود را برساند، (نه اينكه كرشمه و ناز را بر آن اضافه كنى، تا شنونده علاوه بر درك مدلول آن دچار ريبه هم بشود).
«وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولى... وَ أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ»؛ كلمۀ «قرن» امر از مادۀ «قر» است، كه به معناى پا بر جا شدن است، و اصل اين كلمۀ «اقررن» بوده، كه يكى از دو تا «راء» آن حذف شده است، ممكن هم هست از مادۀ «قار، يقار» به معناى اجتماع، و كنايه از ثابت ماندن در خانهها باشد، و مراد اين باشد كه اى زنان پيغمبر! از خانههاى خود بيرون نياييد.
و كلمۀ «تبرج» به معناى ظاهر شدن در برابر مردم است، همان طور كه برج قلعه براى همه هويدا است، و كلمۀ «جاهلية اولى» به معناى جاهليت قبل از بعثت است، پس در نتيجه مراد از آن، جاهليت قديم است، و اينكه بعضى(1)
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 8، ص: 356.
گفتهاند مراد از آن دوران هشتصد ساله ما بين آدم و نوح است، و يا گفتهاند(1):
زمان داوود و سليمان است، و يا گفتار آنان كه گفتهاند زمان ولادت ابراهيم است، و يا گفتار آنان كه گفتهاند(2)زمان فترت بين عيسى و محمد (صلوات اللَّه عليهما) است، اقوالى است بدون دليل.
«وَ أَقِمْنَ الصَّلاةَ وَ آتِينَ الزَّكاةَ وَ أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ»؛ اين آيه دستور مىدهد كه اوامر دينى را امتثال كنند، و اگر از بين همه اوامر فقط نماز و زكات را ذكر نمود، براى اين است كه اين دو دستور ركن عبادت، و معاملات است، و بعد از ذكر اين دو به طور جامع فرمود: و خدا و رسولش را اطاعت كنيد.
و طاعت خدا عبارت است از امتثال تكاليف شرعى او، و اطاعت رسولش به اين است كه آنچه با ولايتى كه دارد امر و نهى مىكند، امتثال شود، چون امر و نهى او نيز از ناحيه خدا جعل شده، خدا او را به حكم «النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ»؛(3)ولى مؤمنين كرده، و فرمان او را فرمان خود خوانده.
«إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»؛ كلمۀ «انما» در آيه انحصار خواست خدا را مىرساند، و مىفهماند كه خدا خواسته كه رجس و پليدى را تنها از اهلبيت دور كند، و به آنان عصمت دهد، و كلمۀ «أَهْلَ الْبَيْتِ» چه اينكه صرفاً براى اختصاص باشد، تا غير از اهل خانه داخل در حكم نشوند، و چه اينكه اين كلمه نوعى مدح باشد، و چه اينكه نداء، و به معناى «اى اهلبيت» بوده باشد، على اى حال دلالت دارد بر اينكه دور كردن رجس و پليدى از
آنان، و تطهيرشان، مسألهاى است مختص به آنان، و كسانى كه مخاطب در كلمۀ «عنكم؛ از شما» هستند.
بنا بر اين در آيۀ شريفه در حقيقت دو قصر و انحصار به كار رفته، يكى انحصار اراده و خواست خدا در بردن و دور كردن پليدى و تطهير اهلبيت، دوم انحصار اين عصمت و دورى از پليدى در اهلبيت.
«أَهْلَ الْبَيْتِ» در آيۀ «يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» چه كسانى هستند؟
حال بايد ديد اهلبيت چه كسانى هستند؟ به طور مسلم فقط زنان آن جناب اهلبيت او نيستند، براى اينكه هيچگاه صحيح نيست ضمير مردان را به زنان ارجاع داد، و به زنان گفت «عنكم؛ از شما»؛ بلكه اگر فقط همسران اهلبيت بودند، بايد مىفرمود: «عنكن»، بنا بر اين، يا بايد گفت مخاطب همسران پيامبر و ديگران هستند همچنان كه بعضى(1)
ديگر گفتهاند: مراد از اهل البيت، اهلبيت الحرام است، كه در آيۀ «إِنْ أَوْلِياؤُهُ إِلَّا الْمُتَّقُونَ» آنان را متقى خوانده، و بعضى(2)
ديگر گفتهاند: مراد اهل مسجد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است، و بعضى(3)
گفتهاند: همه آن كسانى است كه در عرف جزو خاندان آن جناب به شمار مىروند، چه همسرانش، و چه خويشاوندان و نزديكانش، يعنى آلعباس، آلعقيل، آلجعفر، و آلعلى، و بعضى(4)
ديگر گفتهاند: مراد خود رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و همسران اوست، و
شايد آنچه به عكرمه و عروه نسبت دادهاند همين باشد، چون آنها گفتهاند: مراد تنها و تنها همسران رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است.
تا اينكه مخاطب همچنان كه بعضى(1)ديگر گفتهاند: غير از همسران آن جناب هستند و خطاب در «عنكم؛ از شما» متوجه اقرباى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است، يعنى آلعباس، آلعلى، آلعقيل، و آلجعفر.
و به هر حال، مراد از بردن رجس و تطهير اهلبيت تنها همان تقواى دينى، و اجتناب از نواهى، و امتثال اوامر است، و بنا بر اين معناى آيه اين است كه خداى تعالى از اين تكاليف دينى كه متوجه شما كرده سودى نمىبرد، و نمىخواهد سود ببرد؛ بلكه مىخواهد شما را پاك كند، و پليدى را از شما دور سازد، و بنا بر اين آيۀ شريفه در حد آيۀ «ما يُرِيدُ اللَّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ وَ لكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ وَ لِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ»؛(2)مىباشد، و اگر معنا اين باشد، آن وقت آيۀ شريفه، با هيچ يك از چند معنايى كه گذشت نمىسازد، چون اين معنا با اختصاص آيه به اهلبيت منافات دارد؛ زيرا خدا اين گونه تطهير را براى عموم مسلمانان و مكلفين به احكام دين مىخواهد، نه براى خصوص اهلبيت، و حال آنكه گفتيم آيۀ شريفه دو انحصار را مىرساند، كه انحصار دوم تطهير اهلبيت است.
و اگر بگويى مراد از بردن رجس، و تطهير كردن، همانا تقواى شديد و كامل است، و معناى آيه اين است كه اين تشديدى كه در تكاليف متوجه شما كرديم،
و در برابر اجر دو چندان هم وعدهتان داديم، براى اين نيست كه خود ما از آن سودى ببريم؛ بلكه براى اين است كه مىخواهيم پليدى را دور نموده و تطهيرتان كنيم.
و در اين معنا هم اختصاص رعايت شده، و هم عموميت خطاب به همسران رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و به ديگران، چيزى كه هست در اول، خطاب را متوجه خصوص همسران آن جناب نمود، و در آخر يعنى در كلمۀ «عنكم» متوجه عموم.
ليكن اين حرف هم صحيح نيست، براى اينكه در آخر، خطاب متوجه غير از ايشان شده، و اگر بگويى خطاب متوجه همه است چه همسران و چه غير آنان، مىگوييم: اين نيز باطل است، براى اينكه غير از همسران شريك در تشديد تكليف نبودند، و اجر دو چندان هم ندارند، و معنا ندارد خداى تعالى بفرمايد: اگر به شما همسران رسول خدا(صلی الله علیه و آله) تكاليف دشوارترى كرديم، براى اين است كه خواستيم عموم مسلمانان و شما را پاك نموده و پليدى را از همه دور كنيم.
خواهى گفت: چرا جايز نباشد كه خطاب متوجه همسران رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و خود رسول خدا(صلی الله علیه و آله) باشد، با اينكه تكليف خود رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هم مانند تكاليف همسرانش شديد است؟
در پاسخ مىگوييم: نبايد همسران آن جناب را با خود آن جناب مقايسه كرد، چون آن جناب مؤيد به داشتن عصمت خدايى است، و اين موهبتى است كه با عمل و اكتساب به دست نمىآيد، تا بفرمايد تكليف تو را تشديد كرديم، و اجرت را مضاعف نموديم، تا پاكت كنيم، چون معناى اين حرف اين است كه تشديد تكليف، و دو چندان كردن اجر مقدمه و يا سبب است براى به دست آمدن عصمت، و به همين جهت هيچ يك از مفسرين اين احتمال را ندادهاند كه خطاب
متوجه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و همسرانش باشد و بس. و اگر ما آن را جزو اقوال ذكر كرديم، به عنوان اين است كه اين هم يك احتمال است، و خواستيم با ايراد اين احتمال نظريه آن مفسرينى كه گفتهاند: مراد خصوص همسران آن جناب است تصحيح كنيم، نه اينكه بگوييم: كسى از مفسرين اين احتمال را هم داده.
و اگر مراد بردن رجس و پاك كردن، به اراده خدا باشد، و در نتيجه مراد اين باشد كه خدا مىخواهد به طور مطلق، و بدون هيچ قيدى شما را تطهير كند، نه از راه توجيه تكاليف، و نه از راه تكليف شديد؛ بلكه اراده مطلقهاى است از خدا كه شما پاك و از پليدیها دور باشيد، چون اهلبيت پيغمبريد، در اين صورت معناى آيه منافى با آن شرطى است كه كرامت آنان مشروط بدان شد، و آن عبارت بود از تقوى، حال چه اينكه مراد از اراده، اراده تشريعى باشد، و چه تكوينى، هر يك باشد با شرط نمىسازد، پس معلوم مىشود اراده مطلقه نيست.
اثبات اينكه مراد از «أَهْلَ الْبَيْتِ» و مخاطب آيه تطهير، خمسه طيبه (پيغمبر، على، فاطمه، حسن وحسين(علیهم السلام) هستند:
با اين بيانى كه گذشت آن رواياتى كه در شأن نزول آيه وارد شده تأييد مىشود، چه در آن روايت آمده كه آيۀ شريفه در شأن رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و على و فاطمه و حسن و حسين(علیه السلام) نازل شده است، و احدى در اين فضيلت با آنان شركت ندارد.
و اين روايات بسيار زياد، و بيش از هفتاد حديث است، كه بيشتر آنها از طرق اهل سنت است، و اهل سنت آنها را از طرق بسيارى، از امسلمه، عايشه، ابىسعيد خدرى، سعد، وائلة بن الاسقع، ابىالحمراء، ابن عباس، ثوبان غلام آزاد
شده رسول خدا(صلی الله علیه و آله) عبد اللَّه بن جعفر، على، و حسن بن على(علیه السلام) كه تقريباً از چهل طريق نقل كردهاند.
و شيعه آن را از حضرت على، امام سجاد، امام باقر، امام صادق و امام رضا(علیه السلام)، و از امسلمه، ابىذر، ابىليلى، ابىالاسود دؤلى، عمرو بن ميمون اودى، و سعد بن ابىوقاص، بيش از سى طريق نقل كردهاند.
حال اگر كسى بگويد: اين روايات بيش از اين دلالت ندارد كه على و فاطمه و حسنين(علیه السلام) نيز مشمول آيه هستند، و اين منافات ندارد با اينكه همسران رسول خدا نيز مشمول آن باشند، چون آيۀ شريفه در سياق خطاب به آنان قرار گرفته.
در پاسخ مىگوييم: بسيارى از اين روايات و بهخصوص آنچه از امسلمه- كه آيه در خانه او نازل شده- روايت شده است، تصريح دارد بر اينكه آيه مخصوص همان پنج تن است، و شامل همسران رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نيست، كه ان شاء اللَّه روايات مزبور كه بعضى از آنها داراى سندى صحيح هستند، از نظر خواننده خواهد گذشت.
و اگر كسى بگويد: آن روايات بايد به خاطر ناسازگارىاش با صريح قرآن طرح شود، چون روايت هر قدر هم صحيح باشد، وقتى پذيرفته است كه با نص صريح قرآن منافات نداشته باشد، و روايات مذكور مخالف قرآن است، براى اينكه آيه مورد بحث دنبال آياتى قرار دارد كه خطاب در همه آنها به همسران رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است، پس بايد خطاب در اين آيه نيز به ايشان باشد.
در پاسخ مىگوييم: همه حرفها در همين است، كه آيا آيه مورد بحث متصل به آن آيات، و تتمه آنها است يا نه؟ چون رواياتى كه بدان اشاره شد، همين
را منكر است، و مىفرمايد آيه مورد بحث به تنهايى، و در يك واقعه جداگانه نازل شده، و حتى در بين اين هفتاد روايت، يك روايت هم وجود ندارد، كه بگويد آيۀ شريفه دنبال آيات مربوط به همسران رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نازل شده، و حتى احدى هم از مفسرين اين حرف را نزدهاند، حتى آنها هم كه گفتهاند آيه مورد بحث مخصوص همسران رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است، مانند عكرمه و عروه، نگفتهاند كه: آيه در ضمن آيات نازل شده.
پس آيه مورد بحث از جهت نزول جزو آيات مربوط به همسران رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و متصل به آن نيست، حال يا اين است كه به دستور رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دنبال آن آيات قرارش دادهاند، و يا بعد از رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اصحاب در هنگام تأليف آيات قرآنى در آنجا نوشتهاند، مؤيد اين احتمال اين است كه اگر آيه مورد بحث كه در حال حاضر جزو آيۀ «وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ» است، از آن حذف شود، و فرض كنيم كه اصلاً جزو آن نيست، آيه مزبور با آيه بعدش كه مىفرمايد: «و اذكرن" كمال اتصال و انسجام را دارد، و اتصالش به هم نمىخورد.
پس معلوم مىشود جمله مورد بحث نسبت به آيه قبل و بعدش نظير آيۀ «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا»؛(1)است كه در وسط آياتى قرار گرفته كه آنچه خوردنش حرام است مىشمارد، كه در جلد پنجم اين كتاب در سورۀ مائده گفتيم كه: چرا آيه مزبور در وسط آن آيات قرار گرفته، و اين بىنظمى از كجا ناشى شده است.
بنا بر آنچه گفته شد، كلمۀ «أَهْلَ الْبَيْتِ» در عرف قرآن اسم خاص است كه هر جا ذكر شود، منظور از آن، اين پنج تن هستند، يعنى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و
1) . مائده / 3.
على و فاطمه و حسنين(علیهم السلام)، و بر هيچ كس ديگر اطلاق نمىشود، هر چند كه از خويشاوندان و اقرباى آن جناب باشد، البته اين معنا، معنايى است كه قرآن كريم لفظ مذكور را بدان اختصاص داده، و گر نه به حسب عرف عام، كلمه مزبور بر خويشاوندان نيز اطلاق مىشود.
كلمۀ «رجس» - به كسره را، و سكون جيم- صفتى است از ماده رجاست، يعنى پليدى، و قذارت، و پليدى و قذارت هياتى است در نفس آدمى، كه آدمى را وادار به اجتناب و نفرت مىنمايد، و نيز هياتى است در ظاهر موجود پليد، كه باز آدمى از آن نفرت مىنمايد اولى مانند پليدى رذائل، دومى مانند پليدى خوك، همچنان كهقرآن كريم اين لفظ را در هر دو معنا اطلاق كرده، درباره پليدى ظاهرى فرموده: «أَوْ لَحْمَ خِنزِيرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ»؛(1)و هم در پليدیهاى معنوى، مانند شرك و كفر و اعمال ناشايست به كار برده و فرموده: «وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ وَ ماتُوا وَ هُمْ كافِرُونَ»؛(2)و نيز فرموده: «وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً كَأَنَّما يَصَّعَّدُ فِي السَّماءِ كَذلِكَ يَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ».(3)
و اين كلمه به هر معنا كه باشد نسبت به انسان عبارت است از ادراكى
1) . «يا گوشت خوك كه پليد است.» (انعام / 145)
2) . «و آنهايى كه در دل بيمارند، قرآن پليدى ديگرى بر پليدیهايشان مىافزايد، و مىميرند در حالى كه كافرند.» (توبه / 125)
3) . «و كسى كه خدا بخواهد گمراهش كند، دلش را تنگ و ناپذيرا مىكند، به طورى كه پذيرفتن حق برايش چون رفتن به آسمان غير ممكن باشد، خدا اين چنين پليدى را بر كسانى كه ايمان نمىآورند مسلط مىسازد.» (انعام / 125)
نفسانى، و اثرى شعورى، كه از علاقه و بستگى قلب به اعتقادى باطل، يا عملى زشت حاصل مىشود، وقتى مىگوييم (انسان پليد، يعنى انسانى كه به خاطر دل بستگى به عقايد باطل، يا عمل باطل دلش دچار پليدى شده است).
توضيح اينكه مفاد آيه تطهير معصوم بودن اهلبيت(علیهم السلام) از اعتقاد و عمل باطل و ملازم بودن با اعتقاد و عمل حق، به اراده تكوينى خداوند است.
و با در نظر گرفتن اينكه كلمه رجس در آيۀ شريفه الف و لام دارد، كه جنس را مىرساند، معنايش اين مىشود كه خدا مىخواهد تمامى انواع پليدیها، و هيأتهاى خبيثه، و رذيله، را از نفس شما ببرد، هيأتهايى كه اعتقاد حق، و عمل حق را از انسان مىگيرد، و چنين ازالهاى با عصمت الهى منطبق مىشود، و آن عبارت است از صورت علميهاى در نفس كه انسان را از هر باطلى، چه عقايد و چه اعمال حفظ مىكند، پس آيۀ شريفه يكى از ادله عصمت اهلبيت است.
براى اينكه قبلاً گفتيم اگر مراد از آيه، چنين معنايى نباشد؛ بلكه مراد از آن تقوى و يا تشديد در تكاليف باشد، ديگر اختصاصى به اهلبيت نخواهد داشت، خدا از همه بندگانش تقوى مىخواهد، نه تنها از اهلبيت، و نيز گفتيم كه يكى از اهلبيت خود رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است، و با اينكه آن جناب معصوم است، ديگر معنا ندارد كه خدا از او تقوى بخواهد.
پس چارهاى جز اين نيست كه آيۀ شريفه را حمل بر عصمت اهلبيت كنيم، و بگوييم: مراد از بردن رجس، عصمت از اعتقاد و عمل باطل است، و مراد از تطهير در جملۀ «يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» كه با مصدر تطهير تأكيد شده، زايل ساختن اثر رجس
به وسيلۀ وارد كردن مقابل آن است، و آن عبارت است از اعتقاد به حق، پس تطهير اهلبيت عبارت شد، از اينكه ايشان را مجهز به ادراك حق كند، حق در اعتقاد، و حق در عمل، و آن وقت مراد از اراده اين معنا (خدا مىخواهد چنين كند)، نيز اراده تكوينى مىشود، چون قبلاً هم گفتيم اراده تشريعى را كه منشأ تكاليف دينى و منشأ متوجه ساختن آن تكاليف به مكلفين است، اصلاً با اين مقام سازگار نيست (چون گفتيم اراده تشريعى را نسبت به تمام مردم دارد نه تنها نسبت به اهلبيت).
پس معناى آيه اين شد كه خداى سبحان مستمراً و دائماً اراده دارد شما را به اين موهبت يعنى موهبت عصمت اختصاص دهد به اين طريق كه اعتقاد باطل و اثر عمل زشت را از شما اهلبيت ببرد، و در جاى آن عصمتى بياورد كه حتى اثرى از آن اعتقاد باطل و عمل زشت در دلهايتان باقى نگذارد.
«وَ اذْكُرْنَ ما يُتْلى فِي بُيُوتِكُنَّ مِنْ آياتِ اللَّهِ وَ الْحِكْمَةِ إِنَّ اللَّهَ كانَ لَطِيفاً خَبِيراً»؛ از ظاهر سياق بر مىآيد كه مراد از «ذكر»، معناى مقابل فراموشى باشد، كه همان ياد آورى است، چون اين معنا مناسب تأكيد و تشديدى است كه در آيات شده است، پس در نتيجه اين آيه به منزله سفارش و وصيتى است بعد از وصيت به امتثال تكاليف كه قبلاً متوجه ايشان كرده است، و در كلمۀ «فِي بُيُوتِكُنَّ» تأكيدى ديگر است (چون مىفهماند مردم بايد امتثال امر خدا را از شما ياد بگيرند، آن وقت سزاوار نيست شما كه قرآن در خانههايتان نازل مىشود، اوامر خدا را فراموش كنيد).
و معناى آيه اين است كه شما زنان پيغمبر بايد آنچه را كه در خانههايتان از آيات خدا و حكمت تلاوت مىشود، حفظ كنيد، و همواره به خاطرتان بوده باشد، تا از آن غافل نمانيد، و از خط سيرى كه خدا برايتان معين كرده تجاوز مكنيد.
اين است معناى آيه، نه آنكه ديگران گفتهاند كه: مراد از ذكر، شكر خدا است، و معناى آيه اين است كه خدا را شكر كنيد، كه شما را در خانههايى قرار داد كه در آن قرآن و سنت خوانده مىشود، چون اين معنا از سياق آيه و بهخصوص با در نظر گرفتن جملۀ «إِنَّ اللَّهَ كانَ لَطِيفاً خَبِيراً» دور است.
«إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِماتِ وَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ... أَجْراً عَظِيماً»؛ شريعت مقدسه اسلام در كرامت و حرمت اشخاص از نظر دين دارى فرقى بين زن و مرد نگذاشته، و در آيۀ «يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ»؛(1)به طور اجمال به اين حقيقت اشاره مىنمايد، و در آيۀ «أَنِّي لا أُضِيعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْكُمْ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى»؛(2)به آن تصريح، و سپس در آيه مورد بحث با صراحت بيشترى آن را بيان كرده است.
اشاره به فرق بين اسلام و ايمان و اشاره به اينكه در شريعت اسلام از نظر حرمت و كرامت بين زن و مرد فرق نيست:
پس مقابلهاى كه در جملۀ «إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِماتِ وَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ» بين اسلام و ايمان انداخته، مىفهماند كه اين دو با هم تفاوت دارند، و نوعى فرق بين آن دو هست، و آن آيهاى كه بفهماند آن نوع تفاوت چيست؟ آيۀ «قالَتِ الْأَعْرابُ
آمَنَّا» است، كه اينك همه آن از نظر خواننده مىگذرد: «قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمانُ فِي قُلُوبِكُمْ... إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ»؛(1)كه مىفهماند اولاً اسلام به معناى تسليم دين شدن از نظر عمل است، و عمل هم مربوط به جوارح و اعضاى ظاهرى بدن است، و ايمان امرى است قلبى، و ثانياً اينكه گفتيم ايمان امرى است قلبى، عبارت است از اعتقاد باطنى، به طورى كه آثار آن اعتقاد در اعمال ظاهرى و بدنى نيز ظاهر شود.
پس اسلام عبارت شد از تسليم عملى براى دين، به اينكه همه تكاليف آن را بياورى، و آنچه از آن نهى كرده ترك كنى، و «مسلمون» و «مسلمات» مردان و زنانى هستند كه اين طور تسليم دين شده باشند، و اما «مؤمنين» و «مؤمنات» مردان و زنانى هستند كه دين خدا را در دل خود جاى داده باشند، به طورى كه وقتى به اعمال آنان نگاه مىكنى، پيداست كه اين شخص در دل به خدا ايمان دارد، پس هر مؤمنى مسلمان هست، ولى هر مسلمانى مؤمن نيست.
«وَ الْقانِتِينَ وَ الْقانِتاتِ»؛ كلمۀ «قنوت» به طورى كه گفتهاند به معناى ملازمت در اطاعت و خضوع است، و در نتيجه معناى دو كلمه مورد بحث مردان و زنانى است كه ملازم اطاعت خدا، و همواره در برابر او خاضعند.
«وَ الصَّادِقِينَ وَ الصَّادِقاتِ»؛ كلمۀ «صدق» به معناى هر فعل و قولى است كه
1) . «اعراب گفتند ما ايمان آوردهايم، بگو هنوز ايمان نياوردهايد، و ليكن بگوييد اسلام آورديم، چون هنوز ايمان در دلهايتان وارد نشده - تا آنجا كه مىفرمايد: - تنها و تنها مؤمنين آن كسانى هستند كه به خدا و رسولش ايمان آورده، و بعد از آن ديگر شك نكردند، و با مال و جان خود در راه خدا جهاد نمودند.» (حجرات / 14 و 15)
مطابق با واقع باشد، و مرد و زن با ايمان هم در ادعاى ديندارى صادقند، و هم در گفتار راست مىگويند، و هم خلف وعده نمىكنند.
«وَ الصَّابِرِينَ وَ الصَّابِراتِ»؛ اينان كسانى هستند كه هم در هنگام مصيبت و بلاء، صبر مىكنند، و هم در هنگام اطاعت، و هم آنجا كه گناهى پيش آمده، در ترك آن صابرند.
«وَ الْخاشِعِينَ وَ الْخاشِعاتِ»؛ كلمۀ «خشوع» به معناى خوارى و تذلل باطنى و قلبى است، همچنان كه كلمۀ «خضوع» به معناى تذلل ظاهرى، و با اعضاى بدن است.
«وَ الْمُتَصَدِّقِينَ وَ الْمُتَصَدِّقاتِ»؛ كلمۀ «صدقة» به معناى خرج كردن مال است در راه خدا، كه يكى از مصاديق آن زكات واجب است.
«وَ الصَّائِمِينَ وَ الصَّائِماتِ»؛ مراد از «صوم» روزههاى واجب و مستحبّ هر دو است.
«و الْحافِظِينَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحافِظاتِ»؛ يعنى كسانى كه فروج خود را حفظ مىكنند، و آن را در غير آنچه خدا حلال كرده به كار نمىبندند.«وَ الذَّاكِرِينَ اللَّهَ كَثِيراً وَ الذَّاكِراتِ»؛ يعنى «و الذاكرات اللَّه» كه كلمۀ «اللَّه» به خاطر اينكه معلوم بوده حذف شده يعنى، و كسانى كه ذكر خدا را بسيار مىكنند، هم با زبان و هم با قلب، و اين ذكر شامل نماز و حج نيز هست.
«أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً»؛ نكره آمدن مغفرت و اجر، به منظور تعظيم آن است.
در تفسير قمى در ذيل آيۀ «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْواجِكَ» آمده كه سبب نزول اين آيه اين بود كه چون رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از جنگ خيبر برگشت، و در آن جنگ گنجينههاى آلابىالحقيق نصيب مسلمانان شد، همسرانش به آن جناب عرضه داشتند اين گنجينهها را به ما بده، حضرتش فرمود: بر طبق دستور خداى تعالى در بين همه مسلمانان تقسيم كردم، همسران از وى در خشم شدند، و گفتند تو چنان گمان كردهاى كه اگر ما را طلاق دهى ديگر در همه فاميل ما يك همسر كفو پيدا نمىشود كه ما را بگيرد؟
خداى تعالى از اين سخن ايشان براى رسول گرامىاش غيرت كرد، و به آن جناب دستور داد از ايشان كنارهگيرى كند، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بيست و نه روز از ايشان كنارهگيرى نموده و در مشربه ام ابراهيم منزل گزيد، تا آن كه يك نوبت حيض ديدند، و پاك شدند، آن گاه آيۀ «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْواجِكَ... أَجْراً عَظِيماً» را فرستاد، كه در آن همسران رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را مخير كرد بين باقى ماندن بر همسرى آن جناب، و بين طلاق گرفتن.
و اولين كسى كه در بين همسران برخاست امسلمه بود، عرضه داشت: من خدا و رسول را اختيار مىكنم، دنبال او ساير همسران يكى يكى برخاستند، و با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از در آشتى معانقه كردند، و كلام امسلمه را همى گفتند(1).
مؤلف: قريب به اين معنا از طرق اهل سنت نيز روايت شده، و در آن آمده: اولين كسى كه برخاست و گفت من خدا و رسولش را اختيار كردم عايشه بود(2).
و در كافى به سند خود از داوود بن سرحان از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: زينب دختر جحش گفت: رسول خدا پنداشتند اگر ما را طلاق دهد شوهر براى ما قحطى است، و اين در هنگامى بود كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بيست و نه روز از آنان كنارهگيرى كرده بود، وقتى زينب اين حرف را زد، خداى تعالى جبرئيل را نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرستاد، و گفت: «قُلْ لِأَزْواجِكَ...»، پس همسران گفتند: ما خدا و رسول او را و خانه آخرت را برگزيديم(1).
و در همان كتاب به سند خود از عيص بن قاسم، از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه گفت: از آن جناب اين مسأله را پرسيدم كه مردى همسر خود را مخير مىكند، و همسرش جدايى را مىگزيند، آيا به صرف اين گزينش جدا مىشود يا نه؟ فرمود: نه، اين حكم تنها مخصوص رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بود، كه از ناحيه خدا مأمور شد همسرانش را مخير كند، و او هم از باب امتثال امر خدا اين كار را كرد، تازه اگر همسرانش جدايى را اختيار مىكردند رسول خدا(صلی الله علیه و آله) طلاقشان مىداد، و صرف اختيار زنان طلاق نمىشود، خداى تعالى هم به مسأله طلاق تصريح كرده، و فرموده: «قُلْ لِأَزْواجِكَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زِينَتَها فَتَعالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَ أُسَرِّحْكُنَّ سَراحاً جَمِيلًا».(2)
و در مجمعالبيان آمده كه واحدى به سند خود از سعيد بن جبير، از ابن عباس روايت كرده كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با حفصه (دختر عمر) نشسته بودند
با هم مشاجره كردند و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پرسيد: ميل دارى مردى بين من و تو حَكَم شود؟ حفصه عرضه داشت: آرى.
پس كسى را فرستاد نزد عمر، عمر وقتى آمد به دخترش گفت: حرف بزن، حفصه گفت: يا رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) تو سخن بگو، ولى غير از حق چيزى مگو، عمر چون اين بشنيد، دست بلند كرد و محكم به صورت دخترش زد، و اين سيلى را دو باره تكراركرد. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به عمر فرمود: دست نگه دار، پس عمر به دخترشگفت: اى دشمن خدا، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) جز حق نمىگويد، به آن خدايى كه او را به حق مبعوث كرده، اگر احترام محضر او نبود دست خود را نگه نمىداشتم، آن قدر مىزدم تا بميرى، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) برخاست و به بالا خانهاى كه داشت رفت، و تا يك ماه با احدى از همسرانش نياميخت، و در همان غرفه صبحانه و شام مىخورد، پس خداى تعالى اين آيات را فرو فرستاد(1).
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«تَزَوَّجَ رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) بِخَمْسَ عَشْرَةَ امْرَأَةً وَ دَخَلَ بِثَلَاثَ عَشْرَةَ مِنْهُنَّ وَ قُبِضَ عَنْ تِسْعٍ فَأَمَّا اللَّتَانِ لَمْ يَدْخُلْ بِهِمَا فَعَمْرَةُ وَ السَّنَى(2)وَ أَمَّا الثَّلَاثَ عَشْرَةَ اللَّاتِي دَخَلَ بِهِنَّ فَأَوَّلُهُنَّ خَدِيجَةُ بِنْتُ خُوَيْلِدٍ ثُمَّ سورة [سَوْدَةُ] بِنْتُ زَمْعَةَ ثُمَّ أُمُّ سَلَمَةَ وَ اسْمُهَا هِنْدُ بِنْتُ أَبِي أُمَيَّةَ ثُمَّ أُمُّ عَبْدِ اللَّهِ عَائِشَةُ بِنْتُ أَبِي بَكْرٍ ثُمَّ حَفْصَةُ بِنْتُ عُمَرَ ثُمَّ زَيْنَبُ بِنْتُ
خُزَيْمَةَ بْنِ الْحَارِثِ أُمُّ الْمَسَاكِينِ ثُمَّ زَيْنَبُ بِنْتُ جَحْشٍ ثُمَّ أُمُّ حَبِيبَةَ رَمْلَةُ بِنْتُ أَبِي سُفْيَانَ ثُمَّ مَيْمُونَةُ بِنْتُ الْحَارِثِ ثُمَّ زَيْنَبُ بِنْتُ عُمَيْسٍ ثُمَّ جُوَيْرِيَةُ بِنْتُ الْحَارِثِ ثُمَّ صَفِيَّةُ بِنْتُ حُيَيِّ بْنِ أَخْطَبَ وَ الَّتِی وَهَبَتْ نَفْسَها لِلنَّبِی ص خَوْلَةُ بِنْتُ حَكِيمٍ السُّلَمِيِّ وَ كَانَ لَهُ سُرِّيَّتَانِ يَقْسِمُ لَهُمَا مَعَ أَزْوَاجِهِ مَارِيَةَ وَ رَيْحَانَةَ الْخِنْدِفِيَّةِ وَ التِّسْعُ اللَّاتِي قُبِضَ عَنْهُنَّ عَائِشَةُ وَ حَفْصَةُ وَ أُمُّ سَلَمَةَ وَ زَيْنَبُ بِنْتُ جَحْشٍ وَ مَيْمُونَةُ بِنْتُ الْحَارِثِ وَ أُمُّ حَبِيبَةَ بِنْتُ أَبِي سُفْيَانَ وَ صَفِيَّةُ بِنْتُ حُيَيِّ بْنِ أَخْطَبَ وَ جُوَيْرِيَةُ بِنْتُ الْحَارِثِ وَ سورة [سَوْدَةُ] بِنْتُ زَمْعَةَ وَ أَفْضَلُهُنَّ خَدِيجَةُ بِنْتُ خُوَيْلِدٍ ثُمَّ أُمُّ سَلَمَةَ بِنْتُ الْحَارِثِ؛(1)رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با پانزده زن ازدواج كرد، و با سيزده نفر از آنان در آميخت، و چون از دنيا رفت نه نفر از آنان همسرش بودند، و اما آن دو نفرى كه آن جناب با ايشان آميزش نكرد، يكى عمرة بود، و ديگرى سنا، و اما آن سيزده نفرى كه با ايشان بياميخت، اول خديجه دختر خويلد بود، و بعد از او با سوده دختر زمعه ازدواج كرد، و سپس با امسلمه كه نامش هند، و دختر ابىاميه بود، و سپس با ام عبد اللَّه عايشه دختر ابىبكر، و آن گاه با حفصه دختر عمر، و سپس با زينب دختر خزيمة بن حارث ام المساكين، و بعد از او با زينب دختر جحش، آن گاه با ام حبيب رملة دختر ابىسفيان، و بعد از او با ميمونه دختر حارث، و سپس با زينب دختر عميس، آن گاه با جويريه دختر حارث، و بعد از او با صفيه دختر حيى بن اخطب، و آنكه خود را به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بخشيد خوله دختر حكيم سلمى بود. و آن جناب علاوه بر اين همسران، دو كنيز داشت، يكى ماريه قبطيه، و ديگرى ريحانه خندفيه، كه با آنان نيز معامله همسران آزاد را مىكرد، يعنى شبهاى خود را بين همسران و اين دو كنيز تقسيم مىكرد. و آن نه نفرى كه در هنگام رحلت آن جناب همسرش بودند، عبارت بودند از عايشه، حفصه، امسلمه، زينب
1) . ابن بابویه، محمد بن على (شیخ صدوق)، الخصال، ج2، ص: 420.
دختر جحش، ميمونه دختر حارث، ام حبيب دختر ابوسفيان، جويريه، سوده، صفيه، كه از همه فاضلتر خديجه، و بعد از او امسلمه و سپس ميمونه بود.»(1)
و در مجمعالبيان در ذيل آيۀ «يا نِساءَ النَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ...» آمده كه محمد بن ابىعمير، از ابراهيم بن عبد الحميد، از على بن عبد اللَّه بن الحسين، از پدرش، از على بن الحسين(علیه السلام) روايت كرده، كه مردى در حضورش گفت: شما از اهلبيتى هستيد كه خدا شما را آمرزيده، امام سجاد غضب كرد و فرمود: ما سزاوارتريم به اينكه آنچه خدا در همسران رسول خدا(صلی الله علیه و آله) عملى كرد درباره ما عملى كند، ما معتقديم كه نيكو كار از ما را دو برابر اجر داد، و بد كار از ما را دو برابر عذاب، نه آنكه تو پنداشتهاى (كه چون آمرزيده شدهايم، دست از عبادت برداريم، و هر كارى خواستيم بكنيم)(2).
و در تفسير قمى روايتى با سند از امام صادق از پدرش(علیه السلام) در ذيل آيۀ «وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولى» آورده، و آن اين است كه حضرت فرمود: بعد از جاهليت اول، جاهليت ديگرى نيز خواهد آمد(3).
اين روايت نكتهاى جالب و لطيف را از آيۀ شريفه استفاده كرده است.و در الدرالمنثور است كه طبرانى از امسلمه روايت كرده كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به فاطمه فرمود: همسرت و دو پسرانت را نزدم حاضر كن، فاطمه ايشان را به خانه ما آورد، پس رسول خدا(صلی الله علیه و آله) عبايى بافت فدك بر سر ايشان انداخت، و دست خود را روى سر همگى آنان گذاشت، و گفت: بار الها! اينهايند اهل محمد،- و در
نقلى ديگر آمده اينهايند آلمحمد-، پس صلوات و بركات خود را بر آلمحمد قرار ده، همانطور كه بر آلابراهيم قرار دادى، و تو حميد و مجيدى، امسلمه مىگويد: پس من عبا را بلند كردم كه من نيز جزو آنان باشم، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) عبا را از دستم كشيد، و فرمود: تو عاقبت به خير هستى(1).
اين روايت را صاحب غاية المرام هم از عبد اللَّه بن احمد بن حنبل، از پدرش احمد، و او به سند خود از امسلمه نقل كرده است.
قرآن کریم میفرماید:
«يا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ تَبْتَغی مَرْضاتَ أَزْواجِكَ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ * قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكُمْ تَحِلَّةَ أَيْمانِكُمْ وَ اللَّهُ مَوْلاكُمْ وَ هُوَ الْعَليمُ الْحَكيمُ * وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَديثاً فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللَّهُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمَّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِيَ الْعَليمُ الْخَبيرُ * إِنْ تَتُوبا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما وَ إِنْ تَظاهراً عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْريلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهيرٌ * عَسى رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَكُنَّ أَنْ يُبْدِلَهُ أَزْواجاً خَيْراً مِنْكُنَّ مُسْلِماتٍ مُؤْمِناتٍ قانِتاتٍ تائِباتٍ عابِداتٍ سائِحاتٍ ثَيِّباتٍ وَ أَبْكاراً»؛(2)«اى پيامبر! چرا چيزى را كه خدا بر تو حلال كرده به خاطر جلب رضايت همسرانت بر خود حرام مىكنى؟! و خداوند آمرزنده و رحيم است. خداوند راه گشودن سوگندهايتان را (در اين گونه موارد) روشن ساخته؛ و خداوند مولاى شماست و او دانا و حكيم است. (به خاطر بياوريد) هنگامى را كه پيامبر
يكى از رازهاى خود را به بعضى از همسرانش گفت، ولى هنگامى كه وى آن را افشا كرد و خداوند پيامبرش را از آن آگاه ساخت، قسمتى از آن را براى او بازگو كرد و از قسمت ديگر خوددارى نمود؛ هنگامى كه پيامبر همسرش را از آن خبر داد، گفت: چه كسى تو را از اين راز آگاه ساخت؟ فرمود: خداوند عالم و آگاه مرا با خبر ساخت! اگر شما (همسران پيامبر) از كار خود توبه كنيد (به نفع شماست، زيرا) دلهايتان از حق منحرف گشته؛ و اگر بر ضدّ او دست به دست هم دهيد، (كارى از پيش نخواهيد برد)؛ زيرا خداوند ياور اوست و همچنين جبرئيل و مؤمنان صالح، و فرشتگان بعد از آنان پشتيبان اويند. اميد است كه اگر او شما را طلاق دهد، پروردگارش به جاى شما همسرانى بهتر براى او قرار دهد، همسرانى مسلمان، مؤمن، متواضع، توبه كار، عابد، هجرتكننده، زنانى غير باكره و باكره!»
مقصود از تحريم پيامبر(صلی الله علیه و آله) آنچه را كه خدا برايش حلال كرده؛ «لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ»:
«يا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ تَبْتَغِي مَرْضاتَ أَزْواجِكَ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ»؛ خطابى است آميخته با عتاب، كه چرا آن جناب پارهاى از حلالهاى خدا را بر خود حرام كرده، ولى تصريح نكرده كه آنچه حرام كرده چيست، و قصه چه بوده؟ چيزى كه هست جملۀ «آيا خشنودى همسرانت را مىخواهى؟» اشاره دارد بر اينكه آنچه آن جناب بر خود حرام كرده، عملى از اعمال حلال بوده، كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آن را انجام مىداده، و بعضى از همسرانش از آن عمل ناراضى بوده، آن جناب را در مضيقه قرار مىدادند و اذيت مىكردهاند، تا آن جناب ناگزير شده سوگند بخورد كه ديگر آن عمل را انجام ندهد.
پس اگر در جملۀ «يا أَيُّهَا النَّبِی» خطاب را متوجه آن جناب بدان جهت كه نبى است كرده، و نه بدان جهت كه رسول است، دلالت دارد كه مسأله مورد عتاب مسأله شخصى آن جناب بوده، نه مسألهاى كه جزو رسالتهاى او براى مردم باشد، و معلوم است كه وقتى صحيح و مناسب بود بفرمايد: «يا ايها الرسول» كه مسأله مورد بحث مربوط به يكى از رسالتهاى آن جناب باشد.
و مراد از «تحريم» در جملۀ «لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ»، تحريم از طرف خدا نبوده؛ بلكه تحريم به وسيلۀنذر و سوگند بوده، آيه بعدى هم بر اين معنا دلالت دارد، چون در آنجا سخن از سوگند كرده مىفرمايد: «قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكُمْ تَحِلَّةَ أَيْمانِكُمْ» معلوم مىشود آن جناب با سوگند آن حلال را بر خود حرام كرده، چون خاصيت سوگند همين است كه وقتى به عملى متعلق شود آن را واجب مىكند، و چون به ترك عملى متعلق شود آن عمل را حرام مىسازد، پس معلوم مىشود آن جناب سوگند به ترك آن عمل خورده، و آن عمل را بر خود حرام كرده، اما حرام به وسيلۀ سوگند.
آرى منظور از تحريم چنين تحريمى است، نه اينكه حرمت آن عمل را براى شخص خودش تشريع كرده باشد، چون پيغمبر نمىتواند چيزى را كه خدا حلالش كرده بر خود و يا بر همه تحريم كند، و چنين اختيارى ندارد.
«تَبْتَغِي مَرْضاتَ أَزْواجِكَ»؛ يعنى تو با اين تحريم مىخواهى رضاى زنان خود را به دست بياورى، و اين جمله بدل است از جملۀ «لم تحرم». ممكن هم هست حال از فاعل آن باشد، و اين جمله خود قرينهاى است بر اينكه عتاب مذكور در
حقيقت متوجه زنان آن حضرت است، نه خود او، جملۀ «إِنْ تَتُوبا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما...» و نيز جملۀ «وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ» اين معنا را تأييد مىكند.
«قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكُمْ تَحِلَّةَ أَيْمانِكُمْ وَ اللَّهُ مَوْلاكُمْ وَ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ»؛ راغب گفته: هر جا كلمۀ «فرض» در مورد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در قرآن آمده، و با حرف «على» متعدى شده، دلالت دارد بر وجوب آن عمل بر همه امت، كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هم داخل آنان است، و هر جا اين كلمه در مورد آن جناب به وسيلۀ حرف «لام» آمده، دلالت دارد بر اينكه آن عمل براى آن جناب ممنوع و حرام نيست، مثلاً وقتى مىبينيم فرموده: «ما كانَ عَلَى النَّبِيِّ مِنْ حَرَجٍ فِيما فَرَضَ اللَّهُ لَهُ»، و يا فرموده: «قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكُمْ تَحِلَّةَ أَيْمانِكُمْ»، بايد بفهميم كه آن جناب در اين موارد منعى ندارد(1).
و كلمۀ «تحلة» در اصل «تحللة» بر وزن تذكرة و تكرمة بوده، و اين كلمه مانند كلمۀ «تحليل» مصدر است. راغب گفته: معناى آيۀ «قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكُمْ تَحِلَّةَ أَيْمانِكُمْ» اين است كه خداى تعالى راه چاره شكستن سوگند را كه همان دادن كفاره است براى شما بيان كرده(2).
در نتيجه معناى آيه چنين مىشود: خداى تعالى براى شما تقدير كرد- گويى شكستن سوگند سود و بهرهاى است كه خداى تعالى به انسان داده، و از آن منع نفرموده، چون فرمود: «لكم»، و نفرمود: «عليكم» كه سوگند خود را با دادن كفاره
بشكنيد، و خدا، ولى شما است، چون تدبير امورتان به دست او است، و او است كه برايتان تشريع احكام مىكند و هدايتتان مىنمايد، و او است داناى فرزانه.
اين آيه دلالت دارد بر اينكه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به ترك عملى سوگند خورده بوده، و به وى دستور مىدهد سوگند خود را بشكند، چون فرموده: «فَرَضَ اللَّهُ لَكُمْ تَحِلَّةَ أَيْمانِكُمْ»، و نفرمود «فرض اللَّه لكم حنث ايمانكم»، و «تحلة» از حل به معناى گشودن است، معلوم مىشود سوگندى كه آن جناب خورده بود آزاديش را سلب كرده بوده، و اين با سوگند بر ترك عملى مناسب است، نه سوگند بر انجام فعلى.
توضيح آياتى كه افشاى سرّ پيامبر(صلی الله علیه و آله) توسط يكى از همسرانش (حفصه دختر عمر) و آزار شدن پيامبر(صلی الله علیه و آله) را حكايت مىكند و از پشتيبانى خدا و جبرئيل و صالح مؤمنين و ملائكه از آن جناب خبر مىدهد؛ «وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثاً فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللَّهُ عَلَيْهِ...»:
«قالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِيَ الْعَلِيمُ الْخَبِيرُ»؛ كلمۀ «سر» به معناى مطلبى است كه در دل خود پنهان كرده باشى و نخواهى ديگران از آن خبردار شوند، و كلمۀ «اسرار» كه باب افعال همان «سر» است، به معناى اين است كه همان مطلب را براى كسى فاشسازى و سفارش كنى كه آن را پنهان بدارد و به كسى اطلاع ندهد، و ضمير در «نبات به «به همان بعض ازواج بر مىگردد، و ضمير» به «به حديث، و ضمير در «أظهره» به رسول خدا(صلی الله علیه و آله)، و ضمير «عليه» به «انباء» يعنى افشاى سر، و ضمير در «عرف» و در «أعرض» به رسول خدا(صلی الله علیه و آله)، و ضمير در «بعضه» به حديث بر مىگردد، و اشاره به «هذا» به «انباء» يعنى افشاى سر است.
و حاصل معناى آيه اين است كه: «و زمانى كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) سرى از اسرار خود را نزد بعضى ازهمسرانش- يعنى حفصه دختر عمر بن خطاب- افشا كرد، و به وى سفارش فرمود كه اين مطلب را به كسى نگويد، همين كه حفصه آن سر را بر خلاف دستور آن جناب به ديگرى گفت، و قسمتى از سر آن جناب را فاش نموده از فاش كردن بقيه آن سر خوددارى نمود، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) جريان را به عنوان اعتراض به خود او خبر داد، يعنى خبر داد كه تو سر مرا فاش كردى، آن زن پرسيد چه كسى به تو خبر داد كه من اين كار را كردهام، و سر تو را فاش ساختهام؟ رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود خداى عليم و خبير به من خبر داد، و او خدايى است كه عالم به سر و علانيه، و با خبر از سرائر و اسرار است.
«إِنْ تَتُوبا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما وَ إِنْ تَظاهراً عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْرِيلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهِيرٌ»؛ یعنی اگر شما دو زن به سوى خدا برگرديد كه هيچ، وسيله توبه خود را فراهم كردهايد، و اگر عليه آن جناب دست به دست هم دهيد، بدانيد كه مولاى او خدا است...
تمامى روايات اتفاق دارند بر اينكه منظور از آن دو زن حفصه و عايشه دو همسر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هستند.
و كلمۀ «صغت» فعل ماضى از مادۀ «صغو» است، و «صغو» به معناى ميل است، كه البته در اينجا منظور ميل به باطل و خروج از حالت استقامت است. خوب، پس مسلم شد كه اين دو زن، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را آزردند و عليه او دست به دست هم دادند، و دست به دست هم دادن عليه آن جناب از گناهان كبيره است، به دليل اينكه فرموده:
«إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِيناً»؛(1)و نيز فرموده: «وَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ».(2)
در اين آيه خطاب را متوجه دو تا از همسران رسول خدا(صلی الله علیه و آله) كرده، و با اينكه دو نفر دو تا قلب دارد، قلب را به صيغه جمع آورده(3)
و اين صرف استعمالى است كه نظائرش بسيار است، (در فارسى هم خطاب به دو نفر مىگوييم: مگر دلهايتان چدنى است، و نمىگوييم مگر دو دل شما چدنى است).
«وَ إِنْ تَظاهراً عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ...»؛ كلمۀ «تظاهر» به معناى پشت به پشت هم دادن، و كمك كردن است، و اصل اين كلمۀ «تتظاهرا» بوده، و ضمير فعل" هو" براى اين آورده شده كه بفهماند خداى سبحان عنايت خاصى به آن جناب دارد، و به همين جهت بدون هيچ واسطهاى از مخلوقاتش خود او وى را يارى مىكند، و متولى امور او مىشود، و كلمۀ «مولى» به معناى، ولى و سرپرستى است كه عهدهدار امر «متولى عليه» باشد و او را در هر خطرى كه تهديدش كند يارى نمايد. و كلمۀ «جبريل» عطف است بر اسم جلاله (اللَّه)، و كلمۀ «صالح المؤمنين» عطف است بر كلمۀ «جبريل»، و منظور از «صالح المؤمنين» - به طورى كه گفتهاند(4)- صلحاى از مؤمنين است، و اگر كلمۀ «صالح» را مفرد آورده، معناى
1) . «كسانى كه خدا و رسول را آزار مىدهند، خداى تعالى در دنيا و آخرت لعنتشان كرده و برايشان عذابى خوار كننده آماده كرده است.» (احزاب / 57)
2) . «و كسانى كه رسول خدا( ص) را آزار مىدهند، عذابى دردناك دارند.» (توبه / 61)
3) . و اين يا به خاطر آن است كه قلب حالات گوناگون دارد، حالاتى كه واقعيتهاى گوناگون به صاحبش مىدهد، آن چنان كه گويى صاحب دل امروز آن شخص ديروزى نيست، به كلى دگرگون شده، و انسانى ديگر شده است.
4) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 10، ص: 316.
جمع از آن اراده كرده است، همچنان كه خود ما نيز مىگوييم: هيچ آدم حسابى چنين كارى نمىكند، كه منظورمان از آدم جنس انسان است، و منظورمان از كار هم جنس آن كار است نه يك كار. و نيز مىگوييم:
من در سامر و حاضر بودم، با اينكه كلمۀ «سامر» در عين اينكه مفرد است به معناى جماعتى است كه در شب در بيابان پياده شوند و به گفتگو بپردازند، و كلمۀ «حاضر» به معناى جمعيتى است كه اين كار را در شهر انجام دهند، پس اين دو كلمه مفرد است، و معناى جمعيت را مىدهد.
ولى اين سخن درست نيست، صاحب اين قول مضاف به جمع- صالح المؤمنين- را مقايسه كرده با مفرد داراى الف و لام، از قبيل الصالح و السامر و الحاضر، و گمان كرده همانطور كه مفرد داراى الف و لام جنس را مىرساند، مضاف به جمع هم همينطور، در حالى كه چنين نيست، و ظاهر «صالح المؤمنين» معنايى است غير آن معنايى كه عبارت «الصالح من المؤمنين» آن را افاده مىكند دومى افاده جنس مىكند، ولى اولى جنسيت و كليت را نمىرساند.
و در روايت وارده از طرق اهل سنت هم آمده كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: مراد از صالح المؤمنين تنها على(علیه السلام) است، و اين معنا در روايات وارده از طرق شيعه از ائمه اهلبيت(علیهم السلام) نيز آمده، كه به زودى ازنظر خواننده گرامى خواهد گذشت، ان شاء اللَّه. و مفسرين در اينكه منظور از صالح المؤمنين كيست اقوالى ديگر دارند، كه چون هيچ يك دليل نداشت از نقلش صرفنظر كرديم.
لحن و بيان عجيبى كه در آيات متضمن پشتيبانى و تأييد رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) به كار رفته است:
«وَ الْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهِيرٌ»؛ كلمۀ «ملائكه» مبتدا، و كلمۀ «ظهير» خبر آن است، و اگر خبر را مفرد آورده با اينكه مبتدا جمع مىباشد براى اين است كه بفهماند ملائكه در پشتيبانى پيامبر متحد و متفقند، گويى در صف واحدى قرار دارند، و مثل تن واحدند، و اگر فرمود:
«ملائكه بعد از خدا و جبريل و صالح مؤمنين پشتيبان اويند» براى اين بود كه پشتيبانى ملائكه را بزرگ جلوه دهد، گويى نامبردگان در اول آيه يك طرف، و ملائكه به تنهايى يك طرف قرار دارند.
و در آيۀ شريفه در اظهار و پيروز ساختن رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بر دشمنان، و تشديد عتاب به آنهايى كه عليه او پشت به پشت هم دادهاند، لحنى عجيب به كار رفته، اولاً خطاب را متوجه خود رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نموده، او را به خاطر اينكه حلال خدا را حرام كرده عتاب نموده، بعد دستور مىدهد سوگندش را بشكند، و اين لحن در حقيقت تأييد و نصرت آن جناب است به صورت عتاب.
خداى تعالى در آيه بعدى خطاب را از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به سوى مؤمنين بر گردانيده، فرمود: «وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ» تا به وسيلۀ اين التفات قصه را براى مؤمنين نقل كند، و در نقل قصه نامى از آن همسر نبرد، و مطلب را مبهم ذكر كرد، و اين نام نبردن، و نيز تأييدى كه قبل از نقل قصه از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) كرده بود،
و همچنين اصل پردهبردارى از اين ماجرا، و نيز نقل آن به طور سربسته همه و همه نوعى تأييد بيشتر از آن جناب به شمار مىرود.
و سپس التفاتى ديگر به كار برده، خطاب را از مؤمنين برگردانيده، متوجه آن دو زن كرد، و به آن دو فرمود: دلهايتان در اثر عملى كه كرديد منحرف شده، و به جاى اينكه به آن دو دستور دهد كه توبه كنند، خاطرنشان ساخت كه شما دو نفر بين دو امر قرار گرفتهايد، يا اينكه از گناه خود توبه كنيد، و يا عليه كسى كه خدا مولاى او است، و جبرئيل و صالح مؤمنين و ملائكه پشتيبان اويند، به اتفاق يكديگر توطئه كنيد، آن گاه اظهار اميد كرده كه اگر پيامبر طلاقشان دهد، خداى تعالى زنان بهترى نصيب آن جناب فرمايد، و سپس به پيامبر امر مىكند كه با كفار و منافقين بجنگد، و آنان را در فشار قرار دهد.
و در آخر رشته كلام بدينجا منتهى مىشود كه دو تا مثل بياورد، يكى براى كفار، و يكى براى مؤمنين.
خداى تعالى بعد از آنكه در آيۀ «إِنْ تَتُوبا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما وَ إِنْ تَظاهراً عَلَيْهِ...» متعرض حال آن دو زن گرديد، كلام خود را بين دو طرف ايمان و كفر به دوران انداخت، در يك آيه خطاب به مؤمنين كرد و فرمود: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ...» و يكى را خطاب به كفار كرد و فرمود: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَعْتَذِرُوا...»، دو باره خطاب را به مؤمنين كرد و فرمود: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا تُوبُوا...»، و بار ديگر خطاب را از مؤمنين برگردانيده متوجه رسول گرامى خود نمود و فرمود: «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ جاهِدِ الْكُفَّارَ...»، و باز خطاب را متوقف نموده مثالى براى كفار زد و فرمود:
«ضَرَبَ اللَّهُ مثلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا...»، و مثالى براى مؤمنين زد و فرمود: «وَ ضَرَبَ اللَّهُ مثلاً لِلَّذِينَ آمَنُوا...».
اشاره به اينكه همه همسران پيامبر(صلی الله علیه و آله) نيكوكار و مأجور نبودهاند و بيان اينكه ملاك بهتر و برترى مفاد «أَزْواجاً خَيْراً مِنْكُنَّ» توبه و قوت «اطاعت» است؛
«عَسى رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَكُنَّ أَنْ يُبْدِلَهُ أَزْواجاً خَيْراً مِنْكُنَّ...»؛ در اين آيه بىنيازى خدا را خاطرنشان ساخته، مىفرمايد: هر چند شما به شرف زوجيت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مشرف شدهايد، ليكن كرامت نزد خدا به اين حرفها نيست؛ بلكه تنها به تقوى است و بس، همچنان كه در جاى ديگر نيز فرموده: «فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِناتِ مِنْكُنَّ أَجْراً عَظِيماً»؛(1)يعنى خداى تعالى اگر براى شما زنان پيامبر اجر عظيم مهيا ساخته، براى اين نيست كه همسر اوييد؛ بلكه براى اين است كه نيكوكاريد، پس هر يك از شما كه نيكوكار نباشد، نزد خدا پاداشى ندارد.خواننده گرامى كلمۀ «منكن» را از نظر، دور ندارد، چون حرف «من» براى تبعيض است، مىفرمايد: اجر عظيم مخصوص بعضى از شما همسران رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است، و آن بعض همان نيكوكاران است، معلوم مىشود همسران آن جناب همه نيكوكار نبودهاند.
و نيز مىفرمايد: «يا نِساءَ النَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ يُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَيْنِ وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً وَ مَنْ يَقْنُتْ مِنْكُنَّ لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تَعْمَلْ
1) . احزاب / 29.
صالِحاً نُؤْتِها أَجْرَها مَرَّتَيْنِ وَ أَعْتَدْنا لَها رِزْقاً كَرِيماً»؛(1)از اين آيه و مخصوصاً از كلمۀ «منكن» نيز بر مىآيد كه همسران رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از نظر هدايت و ضلالت و خوبى و بدى دو جور بودند، و همه يكسان نبودند.
و به همين جهت بود كه دنبال اظهار بىنيازى خدا اظهار اميد كرد، كه اگر آن جناب طلاقتان دهد خداى تعالى زنانى بهتر از شما به او روزى كند، زنانى كه مسلمان، مؤمن، عابد، توبهكار، قانت و سائح (روزهگير) باشند، زنانى بيوه يا دوشيزگانى بكر.
پس هر زنى كه با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ازدواج مىكرد، و متصف به مجموع اين صفات بوده، بهتر از آن دو زن بوده، و اين بهترى نبود مگر به خاطر اينكه داراى قنوت و توبه بودند، و يا داراى قنوت به تنهايى بوده و در ساير صفات با ساير زنان اشتراك داشتند و قنوت عبارت است از ملازمت به اطاعت و خضوع.
اين معنايى كه براى قنوت كرديم با جملهاى كه در آخر سوره درباره مريم آمده كه «وَ كانَتْ مِنَ الْقانِتِينَ» تأييد مىشود، پس قنوت همان چيزى است كه بعضى از زنان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فاقد آن بودند، و آن عبارت بود از اطاعت رسول خدا(صلی الله علیه و آله)، كه اطاعت خدا هم در آن است و آن دو زن نداشتند، و نيز تقوى از نافرمانى رسول خدا(صلی الله علیه و آله)، و پرهيز از آزار او، كه باز فاقد آن بودند.
با بيانى كه گذشت فساد اين گفتار روشن مىشود كه بعضى گفتهاند: وجه بهترى زنان فعلى از زنان قبلى آن حضرت اين است كه زنان فعلى آن جناب داراى شرافت
1) . «اى زنان پيامبر! هر يك از شما عملى كند كه زشتيش واضح باشد، عذابش دو چندان خواهد بود، و اين بر خدا آسان است، و هر يك از شما تسليم خدا و رسولش باشد، و عملى صالح كند، او اجر او را نيز دو بار مىدهند، و ما براى او رزقى كريم آماده كردهايم.» (احزاب / 30 و 31)
همسرى با آن جناب هستند، و زنان قبلى به خاطر جدايى از آن جناب اين شرافت را از دست دادند، وجه فساد اين سخن اين است كه اگر ملاك بهترى كه در آيۀ شريفه آمده صرف همسرى با آن جناب باشد، بايد هر زنى كه با آن جناب ازدواج مىكرده افضل و اشرف از زنان مطلقه آن جناب باشد، هر چند آن صفاتى كه در آيه ملاك كرامت و برترى است نداشته باشد، و در اين صورت شمردن آن صفات در آيۀ شريفه هيچ مورد نداشته، (و چون خداى عز و جل منزه از بىمورد سخن گفتن است، پس ملاك برترى، زوجيت و همسرى نيست؛ بلكه همان صفاتى است كه در آيه ذكر شده).
در كشاف آمده كه اگر بپرسى چرا در اين آيه صفات را بدون" واو" عاطفه شمرده، و تنها بين دو صفت" ثيب» و «بكر" واو عاطفه آورده، در پاسخ مىگوييم: صفاتى كه در اول آيه شمرده، مانعة الجمع نيستند، و ممكن است همه آنها در يك نفر يافت شود، و به همين جهت واو عاطفه لازم نداشت، به خلاف دو صفت ثيب و بكر، ممكن نيست در آن واحد در يك فرد جمع شود؛ زيرا زنان يا بيوهاند، و يا دوشيزه(1).(2)
در تفسیر شریف «نمونه» این نکتهها ذیل آیات شریفه آمده است:
در اينجا قرآن شش وصف براى همسران خوب شمرده است كه مىتواند الگويى براى همه مسلمانان به هنگام انتخاب همسر باشد.
نخست «اسلام» و سپس «ايمان» يعنى اعتقادى كه در اعماق قلب انسان نفوذ كند، و سپس حالت «قنوت» يعنى تواضع و اطاعت از همسر و بعد از آن «توبه» يعنى اگر كار خلافى از او سر زند در اشتباه خود اصرار نورزد، و از در عذرخواهى درآيد. و بعد از آن «عبادت» خداوند، عبادتى كه روح و جان او را بسازد، و پاك و پاكيزه كند، و سپس «اطاعت فرمان خدا» و پرهيز از هر گونه گناه.
قابل توجه اين كه «سائحات» جمع (سائح) را بسيارى از مفسران به معنى «صائم» و روزهدار تفسيركردهاند، ولى به طورى كه «راغب» در «مفردات» مىگويد روزه بر دو گونه است «روزه حقيقى» كه به معنى ترك غذا و آميزش است، و «روزه حكمى» كه به معنى نگهدارى اعضاى بدن از گناهان است، و منظور از روزه در اينجا معنى دوم است (اين گفته راغب با توجه به مناسبت مقام جالب به نظر مىرسد، ولى بايد دانست كه سائح را به معنى كسى كه در طريق اطاعت خدا سير مىكند نيز تفسير كردهاند)(1).
اين نيز قابل توجه است كه قرآن روى باكره و غير باكره بودن زن تكيه نكرده، و براى آن اهميتى قائل نشده؛ زيرا در مقابل اوصاف معنوى كه ذكر شد اين مسأله اهميت چندانى ندارد.
1) . «سائح» از مادۀ «سياحت» در اصل به جهانگردانى مىگفتند كه بدون زاد و توشه راه مىافتادند، و با كمكهاى مردم زندگى مىكردند، و از آنجا كه روزهدار از غذا امساك مىكند تا وقت افطار فرا رسد، و از اين نظر شبيه سياحت كنندگان است، اين واژه به شخص «صائم» اطلاق شده است.
بدون شك «صالِحُ الْمُؤْمِنِينَ» معنى وسيعى دارد كه همه مؤمنان صالح و با تقوا و كامل الايمان را شامل مىشود، هر چند صالح در اينجا مفرد است، و نه جمع، ولى چون معنى جنسى دارد از آن عموميت استفاده مىشود(1).
اما در اينكه مصداق اتم و اكمل آن در اينجا كيست؟ از روايات متعددى استفاده مىشود كه منظور" امير مؤمنان" على(علیه السلام) است.
در حديثى از امام باقر(علیه السلام) مىخوانيم:
«لقد عرف رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) عليا(علیه السلام) اصحابه مرتين: اما مرة فحيث قال: من كنت مولاه فعلى مولاه و اما الثانية فحيث نزلت هذه الاية: «فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْرِيلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنِينَ...» اخذ رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) بيد على(علیه السلام) فقال: ايها الناس هذا صالح المؤمنين!؛ رسول خدا دو بار على(علیه السلام) را (با صراحت) به يارانش معرفى كرده يك بار آنجا كه فرمود: (در غدير خم): هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، و اما بار دوم هنگامى كه آيه «فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ...» نازل شد، رسول خدا دست على(علیه السلام) را گرفت و فرمود: اى مردم اين «صالِحُ الْمُؤْمِنِينَ» است!.»(2)
اين معنى را بسيارى از علماى اهل سنت نيز در كتابهاى خود نقل كردهاند از جمله علامه «ثعلبى» و علامه «گنجى» در «كفاية الطالب» و «ابوحيان اندلسى» و «سبط ابن جوزى» و غير آنها.(3)
1) . بعضى «صالح» را در اينجا جمع دانسته و گفتهاند نظر به اينكه واو «صالحوا» به هنگام اضافه حذف مىشود در رسم الخط قرآن نيز نيامده است، ولى اين معنى بعيد به نظر مىرسد.
2) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 10، ص: 316.
3) . جهت مطالعۀ بيشتر ر.ک: حائری اسکوئی، موسی، احقاقالحق، ج 3، ص: 311.
جمعى از مفسران از جملۀ «سيوطى» در «درالمنثور» ذيل آيه مورد بحث و «قرطبى» در تفسير معروف خود و همچنين «آلوسى» در «روح المعانى» در تفسير همين آيه اين روايت را نقل كردهاند.
نويسنده «روح البيان» بعد از نقل اين روايت از «مجاهد» مىگويد:
مؤيد اين حديث، حديث معروف «منزله» است كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) به على(علیه السلام) فرمود: «انت منى بمنزلة هارون من موسى؛ زيرا عنوان «صالحين» در آيات قرآن براى انبياء آمده است، از جمله در آيه «وَ كُلًّا جَعَلْنا صالِحِينَ»؛»(1)و در آيه «أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ»؛(2)) مىباشد (كه در اولى عنوان «صالح» به جمعى از انبياء، و در دومى به حضرت يوسف اطلاق شده است) و هنگامى كه على(علیه السلام) به منزلۀ «هارون» باشد، او نيز مصداق صالح است.
كوتاه سخن اينكه: احاديث در اين زمينه فراوان است، مفسر معروف محدث «بحرانى» در تفسير «برهان» بعد از ذكر روايتى در اين زمينه از محمد بن عباس(3)نقل مىكند كه او 52 حديث در اين زمينه از طرق شيعه و اهل سنت جمعآورى كرده، سپس خود او به نقل قسمتى از آن مىپردازد(4).
1) . انبیاء / 72.
2) . یوسف / 101.
3) . به نظر میرسد كه «محمد بن عباس» در اينجا همان «ابو عبد اللَّه» معروف به «ابن الحجام»، نويسنده كتاب «ما نزل من القرآن من اهلالبيت(علیهم السلام)» است كه جمعى از علماء گفتهاند: كتابى است كه همچون آن تاكنون تأليف نيافته. (اردبیلی، محمدبن علی، جامع الرواة و ازاحةالاشتباهات عن الطرق و الاسناد، ج 2، ص: 134).
4) . بحرانى، هاشم بن سلیمان، البرهان فی تفسیر القرآن، ج 4، ص: 353.
در طول تاريخ بسيارند بزرگانى كه همسرانى در شأن خود نداشتند، و از عدم اجتماع شرائط لازم در آنها رنج مىبردند كه در قرآن مجيد نيز نمونههايى از آنها در ميان انبياى بزرگ ذكر شده است.
آيات فوق نشان مىدهد كه پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) نسبت به بعضى از همسرانش چنين بود، آنها به خاطر رقابتهايى كه با يكديگر داشتند گاه روح پاك حضرتش را جريحهدار مىكردند، و گاه به اعتراض نسبت به او و يا افشاء سرش مىپرداختند، تا آنجا كه خداوند به سرزنش آنان و دفاع از پيامبرش پرداخته و مؤكدترين بيان را در اين زمينه فرموده و حتى آنها را تهديد به طلاق مىكند، و چنان كه ديديم بعد از ماجراى آيات فوق پيامبر(صلی الله علیه و آله) حدود يك ماه از همسرانش قهر كرد، شايد خود را اصلاح كنند! اصولاً تاريخ زندگى آن حضرت ص به خوبى نشان مىدهد كه بعضى از همسران پيامبر(صلی الله علیه و آله) نه تنها معرفت لازم را نسبت به مقام نبوت نداشتند؛ بلكه گاه او را همچون يك فرد عادى مورد بازخواست، و حتى خداى نكرده مورد اهانت قرار مىدادند! بنا بر اين اصرار بر اين معنا كه همه آنها افرادى شايسته و كاملى بودهاند بىدليل به نظر مىرسد آنهم با توجه به صراحت آيات فوق.
تاريخ اسلام نسبت به زنان بعد از پيامبر(صلی الله علیه و آله) مخصوصاً داستان جنگ «جمل» نيز نشان داد كه اين معنى نه تنها در عصر آن حضرت ص، كه بعد از او نسبت به جانشينانش نيز تكرار شده است كه اينجا جاى شرح همه اين مسائل نيست.
اصولاً تعبير آيات فوق كه مىگويد: «هر گاه پيامبر شما را طلاق دهد خداوند
زنانى از شما بهتر كه واجد صفات ششگانه مذكور در آيه باشند به او مىدهد" بيانگر اين واقعيت است كه لا اقل بعضى از همسران حضرت واجد اين شرايط نبودند.
مراجعه به آيات سوره احزاب درباره زنان پيامبر(صلی الله علیه و آله) نيز نظر فوق را تأييد مىكند.
رازدارى نه تنها از صفات مؤمنان حقيقى است كه هر انسان با شخصيتى بايد رازدار باشد، اين معنى در مورد دوستان نزديك و همسر اهميت بيشترى دارد، در آيات فوق خوانديم كه چگونه خداوند بعضى از همسران پيامبر(صلی الله علیه و آله) را به خاطر ترك رازدارى شديدا ملامت و سرزنش مىكند.
على(علیه السلام) در حديثى مىفرمايد:
«جمع خير الدنيا و الآخره فى كتمان السر و مصادقة الاخيار، و جمع الشر فى الاذاعة و مواخاة الاشرار؛ تمام خير دنيا و آخرت در اين دو چيز نهفته شده: كتمان سر و دوستى با نيكان و تمام شر در اين دو چيز نهفته شده: افشاى اسرار و دوستى با اشرار.»(1)
امورى كه از سوى خداوند حلال يا حرام شده همه طبق مصالح دقيقى بوده و به همين دليل جاى آن ندارد كه انسان حلالى را بر خود حرام، و يا حرامى را بر خود حلال نمايد، حتى اگر سوگندى در اين زمينه ياد كند- چنان كه در آيات فوق آمده است- آن قسم را مىتوان شكست.
1) . قمى، عباس، سفینة البحار، قم، ج 2، ص: 469.
آرى اگر مباحى كه سوگند بر ترك آن خورده عمل مكروهى بوده باشد، يا از جهتى ترك آن اولى باشد در اين صورت بايد به قسم پايبند بود.(1)
قرآن میفرماید:
«إِنَّ الَّذينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَكُمْ بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اكْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ وَ الَّذي تَوَلَّى كِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذابٌ عَظيمٌ * لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْراً وَ قالُوا هذا إِفْكٌ مُبينٌ * لَوْ لا جاؤُ عَلَيْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ فَإِذْ لَمْ يَأْتُوا بِالشُّهَداءِ فَأُولئِكَ عِنْدَ اللَّهِ هُمُ الْكاذِبُونَ * وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِعَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ لَمَسَّكُمْ فيما أَفَضْتُمْ فيهِ عَذابٌ عَظيمٌ * إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ وَ تَقُولُونَ بِأَفْواهِكُمْ ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ تَحْسَبُونَهُ هَيِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظيمٌ * وَ لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُمْ ما يَكُونُ لَنا أَنْ نَتَكَلَّمَ بِهذا سُبْحانَكَ هذا بُهْتانٌ عَظيمٌ * يَعِظُكُمُ اللَّهُ أَنْ تَعُودُوا لِمِثْلِهِ ابداً إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ»؛(2)
«مسلّماً كسانى كه آن تهمت عظيم را عنوان كردند گروهى (متشكّل و توطئهگر) از شما بودند؛ امّا گمان نكنيد اين ماجرا براى شما بد است؛ بلكه خير شما در آن است؛ آنها هر كدام سهم خود را از اين گناهى كه مرتكب شدند دارند؛ و از آنان كسى كه بخش مهمّ آن را بر عهده داشت عذاب عظيمى براى اوست! چرا هنگامى كه اين (تهمت) را شنيديد، مردان و زنان با ايمان نسبت به خود (و كسى كه همچون خود آنها بود) گمان خير نبردند و نگفتند اين دروغى بزرگ و آشكار است؟! چرا چهار شاهد براى آن نياوردند؟! اكنون كه اين گواهان را نياوردند، آنان در
پيشگاه خدا دروغگويانند! و اگر فضل و رحمت الهى در دنيا و آخرت شامل شما نمىشد، به خاطر اين گناهى كه كرديد عذاب سختى به شما مىرسيد! به خاطر بياوريد زمانى را كه اين شايعه را از زبان يكديگر مىگرفتيد، و با دهان خود سخنى مىگفتيد كه به آن يقين نداشتيد؛ و آن را كوچك مىپنداشتيد در حالى كه نزد خدا بزرگ است! چرا هنگامى كه آن را شنيديد نگفتيد: ما حق نداريم كه به اين سخن تكلّم كنيم؛ خداوندا منزّهى تو، اين بهتان بزرگى است؟! خداوند شما را اندرز مىدهد كه هرگز چنين كارى را تكرار نكنيد اگر ايمان داريد!»
اين آيات به داستان افك اشاره مىكند، كه اهل سنت آن را مربوط به عايشه ام المؤمنين دانستهاند، ولى شيعه آن را درباره ماريه قبطيه مادر ابراهيم معتقد است، همان ماريه كه «مقوقس» پادشاه مصر او را به عنوان هديه براى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرستاد، و هر دو حديث- چه آن حديثى كه از سنىها است و چه آن حديثى كه از شيعهها رسيده- خالى از اشكال نيست، كه هم خودش و هم اشكالش در بحث روايتى خواهد آمد- ان شاء اللَّه تعالى.
پس بهتر اين است كه به بحث پيرامون متن آيات پرداخته و به كلى فعلاً از روايات صرف نظر كنيم، ولى در عين حال اين نكته را بايد مسلم بدانيم كه افك مورد بحث مربوط به يكى از خانوادههاى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بوده، حال يا همسرش و يا كنيز ام ولدش كه شايد همين نكته هم به طور اشاره از جملۀ «وَ تَحْسَبُونَهُ هَيِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِيمٌ» استفاده شود و همچنين از آيات اين داستان كه مىرساند مطلب
در ميان مسلمانان شهرت يافت، و سر و صدا به راه انداخت و اشارات ديگرى كه در آيات هست اين معنا فهميده مىشود.
و از آيات بر مىآيد كه به بعضى از خانواده رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نسبت فحشاء دادند و نسبت دهندگان چند نفر بوده و داستان را در ميان مردم منتشر كرده و دست به دست گرداندهاند، و نيز به دست مىآيد كه بعضى از منافقين يا بيماردلان در اشاعه اين داستان كمك كردهاند، چون به طور كلى اشاعه فحشاء در ميان مؤمنين را دوست مىداشتند، و، لذا خدا اين آيات را نازل كرده، و از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دفاع فرمود.
«إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ...»؛ كلمۀ «افك» - به طورى كه راغب گفته- به معناى مطلق دروغ است، و معنايش در اصل، هر چيزى است كه از وجهه اصلىاش منحرف شود، وجههاى كه بايد داراى آن باشد، مانند اعتقاد منحرف از حق به سوى باطل و عمل منحرف از صحت و پسنديدگى به سوى قباحت و زشتى، و كلام بر گشته از صدق به سوى كذب و در كلام خداى تعالى در همه اين معانى و موارد استعمال شده(1).
و نيز راغب مىگويد: كلمۀ «عصبه» به معناى جماعت دست به دست هم داده و متعصب است(2). و بعضى(3)
ديگر گفتهاند: در عدد ده تا چهل استعمال مىشود.
خطاب در آيۀ شريفه و آيات بعدىاش به مؤمنين است، آن مؤمنينى كه ظاهر
ايمان را دارند، چه اينكه واقعاهم ايمان داشتهاند، يا منافق بودهاند و در دل مرض داشتهاند، و اما قول بعضى(1)از مفسرين كه گفتهاند مخاطب به چهار خطاب اول، و يا تنها مخاطب به خطاب دوم و سوم و چهارم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و آن زن و مرد متهم است صحيح نيست؛ زيرا مستلزم تفكيك ميان خطابهايى است كه در ده آيه اول از آيات مورد بحث قرار دارند، چون بيشتر خطابهاى مذكور كه بيست و چند خطاب است متوجه عموم مؤمنين است، و با اين حال بدون شك معنا ندارد چهار و يا سه خطاب اول آن، متوجه افراد معينى باشد.
بدتر از اين حرف، سخن بعضى(2)
ديگر است كه گفتهاند: خطابهاى چهارگانه و يا چون علاوه بر اينكه همان اشكال تفكيك در سياق لازم مىآيد، گزاف گويى نيز هست (چون نه وجهى برايش متصور است و نه دليلى بر آن هست).
و معناى آيه اين است كه كسانى كه اين دروغ را تراشيدند- لام در كلمۀ «الافك» لام عهد است- جماعت معدودى از شما هستند، كه با هم تبانى و ارتباط دارند. و اين تعبير خود اشاره است به اينكه در اين تهمت توطئهاى در كار بوده، مبنى بر اينكه اين دروغ را بتراشند، و آن را اشاعه هم بدهند، تا قداست و نزاهت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را لكهدار ساخته، و او را در ميان مردم رسوا سازند.
پس معلوم شد كه جمله مذكور فايدهاى را افاده مىكند و آن طور كه بعضى(3)پنداشته و گفتهاند از باب تسليت رسول خدا(صلی الله علیه و آله)، و يا تسليت آن جناب و مؤمنين متاثر از اين پيشآمد نيست، چون سياق با تسليت سازگار نيست.
«لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَكُمْ بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ»؛ مقتضاى اينكه گفتيم خطاب متوجه عموم مؤمنين است، و مراد از آن نفى شريت و اثبات خيريت اين پيشآمد است، اين است كه يكى از سعادتهاى مجتمع صالح اين است كه اهل ضلالت و فساد در آن مجتمع شناخته شوند، تا جامعه نسبت به وضع آنها بصيرت پيدا كند، و براى اصلاح اين اعضاى فاسده دست به اقدام زند، مخصوصاً در مجتمع دينى كه سر و كارش با وحى آسمانى است، و در هر پيشآمدى وحيى بر آنان نازل مىشود، و ايشان را موعظه و تذكر مىدهد كه چگونه از اين پيشآمد استفاده كنند، و ديگر نسبت به امور خود سهلانگارى و غفلت روا ندارند؛ بلكه در امر دين خود و هر مهم ديگر زندگیشان احتياط كنند.
دليل بر اين معنا، جملۀ «لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اكْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ» است، چون اثم عبارت است از آثار سويى كه بعد از گناه براى آدمى باقى مىماند، پس ظاهر جمله اين است كه آنهايى كه اين تهمت را زده بودند به آثار سوء عملشان شناخته مىشوند، و از ديگران متمايز مىگردند و در نتيجه به جاى اينكه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را رسوا كنند خود مفتضح مىشوند.
و اما قول مفسرى(1)كه گفته: مراد از «خير بودن اين پيشآمد براى متهمين»، اين است كه خدا به خاطر اين تهمت اجرشان مىدهد، همچنان كه مرتكبين آن را رسوا مىكند، در صورتى درست است كه خطاب در آيه متوجه خصوص متهمين باشد، و خواننده محترم در نظر دارد كه گفتيم چنين نيست.
1) . همان.
«و الَّذِي تَوَلَّى كِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذابٌ عَظِيمٌ»؛ مفسرين(1)
كلمۀ «كبره» را به معناى معظم تهمت معنا كردهاند، و ضمير آن را به تهمت بر گردانده و گفتهاند: معنايش اين است: كسى كه معظم اين افك و مسئوليت بيشتر آن را گردن گرفته باشد و از ميان تهمت زنندگان از همه بيشتر آن را در ميان مردم اشاعه داده باشد عذابى عظيم خواهد داشت.
«لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْراً وَ قالُوا هذا إِفْكٌ مُبِينٌ»؛ اين آيه توبيخ كسانى است كه وقتى داستان افك را شنيدند آن را رد ننمودند، و متهمين را اجل از چنين اتهامى ندانسته و نگفتندكه اين صرفاً افترايى است آشكار.
جملۀ «ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ» از باب به كار بردن اسم ظاهر در جاى ضمير است، و اصل آن» و لو لا ظننتم بانفسكم" بوده و اگر اينطور نفرمود و آن طور فرمود براى اين بود كه بر علت حكم دلالت كند و بفهماند كه صفت ايمان طبعاً مؤمن را از فحشاء و منكرات عملى و زبانى رادع و مانع است، پس كسى كه متصف به ايمان است بايد به افراد ديگرى كه چون او متصف به ايمان هستند ظن خير داشته باشد، و درباره آنان بدون علم سخنى نگويد؛ زيرا همه اهل ايمان همچون شخص واحدى هستند كه متصف به ايمان و لوازم و آثار آن است.
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 7، ص: 131.
بنا بر اين، معناى آيه چنين مىشود كه چرا وقتى افك را شنيديد به جاى اينكه نسبت به مؤمنين متهم، حسن ظن داشته باشيد، به تراشنده افك، حسن ظن پيدا كرديد و بدون علم درباره اهل ايمان سخنى گفتيد؟.
و اينكه فرمود: «قالُوا هذا إِفْكٌ مُبِينٌ» معنايش اين است كه شما مؤمنين و مؤمنات كه شنونده افك بوديد نگفتيد كه اين مطلب افك و دروغى است آشكار، با اينكه بر حسب قاعده دينى خبرى كه مخبر آن علمى بدان ندارد، و ادعايى كه مدعى آن شاهدى بر آن ندارد، محكوم به كذب است، چه اينكه در واقع هم دروغ باشد، يا آنكه در واقع راست باشد، دليل بر اين معنايى كه ما كرديم جملۀ «فَإِذْ لَمْ يَأْتُوا بِالشُّهَداءِ فَأُولئِكَ عِنْدَ اللَّهِ هُمُ الْكاذِبُونَ» است، كه مىفرمايد: وقتى مدعى، شاهد نياورد، نزد خدا- شرعا- محكوم است به دروغگويى.
«لَوْ لا جاؤُ عَلَيْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ فَإِذْ لَمْ يَأْتُوا بِالشُّهَداءِ فَأُولئِكَ عِنْدَ اللَّهِ هُمُ الْكاذِبُونَ»؛ يعنى اگر در آنچه مىگويند و نسبت مىدهند راستگو باشند، بايد بر گفته خود شاهد بياورند و شهود چهارگانه را كه گفتيم شهود در زنا هستند حاضر سازند، پس وقتى شاهد نياورند شرعا محكومند به كذب، براى اينكه ادعاى بدون شاهد كذب است و افك.
«وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ لَمَسَّكُمْ فِيما أَفَضْتُمْ فِيهِ عَذابٌ عَظِيمٌ»؛ «افاضه» در حديث به معناى سر و صدا راه انداختن و تعقيب كردن يك داستان است و اينكه فرمود: «اگر فضل خدا نبود...» عطف است بر جملۀ «لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ...» و در جمله مورد بحث بار ديگر به مؤمنين حمله شده است و اگر
فضل و رحمت خدا را مقيد به دنيا و آخرت كرده براى اين بوده كه دلالت كند بر اينكه عذابى كه در ذيل آيه مىآيد عذاب دنيا و آخرت (هر دو) است.
و معناى آيه اين است كه اگر فضل و رحمت خدا در دنيا و آخرت متوجه شما نمىشد، به خاطر اين خوض و تعقيبى كه درباره داستان افك كرديد، عذاب عظيمى در دنيا و آخرت به شما مىرسيد.
«إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ وَ تَقُولُونَ بِأَفْواهِكُمْ ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ...»؛ ظرف «اذ» متعلق به جملۀ «افضتم» است. و تلقى قول، به معناى گرفتن و پذيرفتن سخنى است كه به انسان القاء مىكنند و اگر تلقى را مقيد به السنة كرد، براى اين بود كه دلالت كند بر اينكه داستان افك صرف انتقال سخنى از زبانى به زبانى ديگر است، بدون اينكه درباره آن سخن، تدبر و تحقيقى به عمل آورند.
و بنا بر اين، اينكه فرمود: «وَ تَقُولُونَ بِأَفْواهِكُمْ ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ» از قبيل عطف تفسيرى است كه همان تلقى را تفسير مىكند. و باز اگر گفتن را مقيد به دهانها كرد براى اشاره به اين بود كه قول عبارت است از گفتن بدون تحقيق و تبين قلبى، كه جز دهانها ظرف و موطنى ندارد و از فكر و انديشه و تحقيق سر چشمه نگرفته است.
و معناى آيه اين است كه شما بدون اينكه درباره آنچه شنيدهايد تحقيقى كنيد، و علمى به دست آوريد، آن را پذيرفتيد و در آن خوض كرده دهان به دهان گردانيديد و منتشر ساختيد.
و اينكه فرمود: «وَ تَحْسَبُونَهُ هَيِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِيمٌ» معنايش اين است كه شما اين رفتار خود را كارى ساده پنداشتيد و حال آنكه نزد خدا كار بس عظيمى
است، چون بهتان و افتراء است علاوه بر اين بهتان به پيغمبر خدا(صلی الله علیه و آله) است، چون شيوع افك درباره آن جناب در ميان مردم باعث مىشود كه آن حضرت در جامعه رسوا گشته و امر دعوت دينىاش تباه شود.
«وَ لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُمْ ما يَكُونُ لَنا أَنْ نَتَكَلَّمَ بِهذا، سُبْحانَكَ هذا بُهْتانٌ عَظِيمٌ»؛ اين آيه عطف است بر آيۀ «لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ...» و در آن براى با رسوم به مؤمنين حمله شده، و ايشان را توبيخ مىفرمايد كه چرا چنين نگفتيد؟ و كلمۀ «سبحانك» در اين ميان، كلمهاى است معترضه، و اين از ادب قرآن كريم است كه هر جا مىخواهد كسى را منزه از عيب معرفى كند، براى رعايت ادب نخست خدا را منزه مىكند.
كلمۀ «بهتان» به معناى افتراء است، و اگر آن را بهتان ناميدهاند، چون شخص مورد افتراء را مبهوتمىكند كه يا للعجب من كى چنين حرفى را زده و يا چنين كارى را كردهام؟ و اگر آن را بهتانى عظيم خوانده، بدين جهت بوده كه تهمت مربوط به ناموس، آن هم ناموس متعلق به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بوده. و بهتان بودنش بدين سبب بوده كه اخبارى بدون علم و ادعايى بدون شاهد بوده، آن شاهدى كه شرحش در ذيل جملۀ «فَإِذْ لَمْ يَأْتُوا بِالشُّهَداءِ فَأُولئِكَ عِنْدَ اللَّهِ هُمُ الْكاذِبُونَ» گذشت. و معناى آيه روشن است.
«يَعِظُكُمُ اللَّهُ أَنْ تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً... وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ»؛ اين دو آيه اندرز مىدهد كه تا ابد چنين عملى را تكرار نكنند. و معناى دو آيه روشن است.
«إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا...»؛ اگر اين آيه با آيات راجع به افك نازل شده باشد و متصل به آنها باشد و مربوط به نسبت زنا به مردم دادن و شاهد نياوردن باشد، قهرا مضمونش تهديد تهمت زنندگان است، چون افك از
مصاديق فاحشه است، و اشاعه آن در ميان مؤمنين به خاطر اين بوده كه دوست مىداشتند عمل زشت و هر فاحشهاى در بين مؤمنين شيوع يابد.
پس مقصود از «فاحشه» مطلق فحشاء است، چون زنا و قذف و امثال آن، و دوست داشتن اينكه فحشاء و قذف در ميان مؤمنين شيوع پيدا كند، خود مستوجب عذاب اليم در دنيا و آخرت براى دوست دارنده است.
و بنا بر اين، ديگر علت ندارد كه ما عذاب در دنيا را حمل بر حد كنيم، چون دوست داشتن شيوع گناه در ميان مؤمنين حد نمىآورد، بله اگر لام در «الفاحشة» را براى عهد بدانيم، و مراد از فاحشه را هم قذف تنها بگيريم، و حب شيوع را كنايه از قصد شيوع و خوض و دهن به دهن گرداندن قذف بدانيم، در آن صورت ممكن است عذاب را حمل بر حد كرد، ولى سياق با آن نمىسازد.
علاوه بر اين قذف به مجرد ارتكاب حد مىآورد، و جهت ندارد كه ما آن را مقيد به قصد شيوع كنيم، و نكتهاى هم كه موجب اين كار باشد در بين نيست كه موجب سخط و عذاب خدا است، هر چند مردم از بزرگى آن بىخبر.
«و اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ»؛ اين جمله تأكيد و بزرگ داشت عملى است باشند.
«وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ»؛ اين جمله تكرار همان امتنانى است كه قبلاً هم يادآور شده بود، و معنايش روشن است.
اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود هيچيك از شما هرگز پاك و تزكيه نمىشد
«وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ ما زَكى مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً...»؛ در اين آيه باز هم به ياد آورى امتنان به فضل و رحمت بازگشت شده و اين اهتمام خود
مؤيد اين احتمال است كه افك مورد بحث در آيه مربوط به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بوده، و اهتمام به خاطر احترامى است كه آن جناب نزد خداى سبحان داشته است.
در اين آيه كه براى بار سوم امتنان به فضل و رحمت يادآورى مىشود، جواب لو لا را آورده، و فرموده اگر فضل و رحمت خدا به شما نبود هيچ يك از شما ابداً تزكيه و پاك نمىشد و اين معنايى است كه عقل هم بر آن دلالت دارد، چون افاضه كننده خير و سعادت تنها خداى سبحان است، و تعليم قرآنى نيز آن را افاده مىكند، همچنان كه در جاى ديگر فرموده:
«بِيَدِكَ الْخَيْرُ»؛(1)«خير تنها به دست تو است» و نيز فرموده: «ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ»؛(2)«آنچه خير به تو مىرسد از خدا است».
و اينكه فرموده: «وَ لكِنَّ اللَّهَ يُزَكِّي مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» اعراض از مطالب قبلى است، و حاصلش اين است كه خداى تعالى هر كه را بخواهد تزكيه مىكند، پس امر منوط به مشيت او است، و مشيت او تنها به تزكيه كسى تعلق مىگيرد كه استعداد آن را داشته، و به زبان استعداد آن را درخواست كند، كه جملۀ «وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» اشاره به همين درخواست به زبان استعداد است، يعنى، خدا شنواى خواسته كسى است كه تزكيه را به زبان استعداد درخواست كند، و دانا به حال كسى است كه استعداد تزكيه را دارد.(3)
و الحمدلله رب العالمین